ghaemiyeh.com
سرشناسه:فرخ فال، احمد، 1337 -
عنوان و نام پديدآور:دائرهالمعارف ارتباطات و تعاملات خدا، انسان و جهان از دیدگاه قرآن کریم، پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله و اهلبیت عصمت و طهارت علیهمالسلام/ احمد فرخفال.
مشخصات نشر:قم: ذکری، 1400.
مشخصات ظاهری:20 ج.
شابک:دوره : 978-622-6319-28-7 ؛ ج.1 : 978-622-6319-27-0 ؛ ج.2 : 978-622-6319-29-4 ؛ ج.3 : 978-622-6319-30-0 ؛ ج.4 : 978-622-6319-31-7 ؛ ج.5 : 978-622-6319-32-4 ؛ ج.6 : 978-622-6319-33-1 ؛ ج.7 : 978-622-6319-34-8 ؛ ج.8 : 978-622-6319-35-5 ؛ ج.9 : 978-622-6319-36-2 ؛ ج.10 : 978-622-6319-37-9 ؛ ج.11 : 978-622-6319-38-6 ؛ ج.12 : 978-622-6319-39-3 ؛ ج.13 : 978-622-6319-40-9 ؛ ج.14 : 978-622-6319-41-6 ؛ ج.15 : 978-622-6319-42-3 ؛ ج.16 : 978-622-6319-43-0 ؛ ج.17 : 978-622-6319-44-7 ؛ ج.18 : 978-622-6319-45-4 ؛ ج.19 : 978-622-6319-46-1 ؛ ج.20 : 978-622-6319-47-8
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
يادداشت:ج.2 - 20 (چاپ اول: 1400) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج.1و 2. ارتباطات الهی و عالم هستی.- ج.3. ارتباطات و تعاملات انبیاء علیهمالسلام.- ج.4 - 6. ارتباطات و تعاملات انبیاء، ائمه و اولیاء علیهمالسلام.- ج.7 و 8. ارتباطات و تعاملات انسان با خداوند متعال.- ج.9. ارتباطات و تعاملات زن و شوهر.- ج.10. ارتباطات و تعاملات والدین و فرزند.- ج.11 و 12. ارتباطات و تعاملات بین مردم.- ج.13. ارتباطات و تعاملات مومنین و منافقین.- ج.14. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و مذاهب.- ج.15. ارتباطات و تعاملات مذاهب و امم اسلامی.- ج.16. ارتباطات و تعاملات مسلمانها و کفار.- ج.17. ارتباطات و تعاملات حکومت اسلامی و مردم.- ج.18 و 19. ارتباطات و تعاملات بین حکومتها.- ج.20. تعاملات در حکومت حضرت مهدی (عج).
موضوع:ارتباط -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط -- جنبههای قرآنی
Communication -- Qur'anic teaching
ارتباط -- احادیث
Communication -- Hadiths
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Interpersonal communication -- Religious aspects -- Islam
ارتباط بین اشخاص -- جنبههای قرآنی
Interpersonal communication -- Qur'anic teaching
ارتباط بین اشخاص -- احادیث
Interpersonal communication -- Hadiths
رده بندی کنگره:BP11/6
رده بندی دیویی:297/045
شماره کتابشناسی ملی:7595511
اطلاعات رکورد کتابشناسی:فیپا
بسم الله الرحمن الرحیم
دائرة المعارف ارتباطات و تعاملات
خدا،انسان وجهان
ازدیدگاه قرآن،پیامبر(صلی الله علیه و اله) واهلبیت علیهمالسلام
جلد دوازدهم: ارتباطات و تعاملات بین مردم
تألیف: احمد فرخ فال
دائرة المعارف ارتباطات و تعاملات
جلد دوازدهم: ارتباطات و تعاملات بین مردم
احمد فرخ فال
انتشارات ذکری/ قم /1400 ش
شابک این جلد:6-38-6319-622-978
شابک دوره: 7-28-6319-622-978
ادرس مرکز پخش : قم خیابان معلم انتشارات مرکز مدیریت حوزه های علمیه
تلفن مرکز پخش37735547-025
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
بخش پنجم: تعاملات با خویشاوندان وبرادران وخواهران نسبی، سببی، ودینی.
قرآن کریم میفرماید:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسى أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسى أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإيمانِ وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ»؛(1)
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! نبايد گروهى از مردان شما گروه ديگر را مسخره كنند، شايد آنها از اينها بهتر باشند؛ و نه زنانى زنان ديگر را، شايد آنان بهتر از اينان باشند؛ و يكديگر را مورد طعن و عيبجويى قرار ندهيد و با القاب زشت و ناپسند يكديگر را ياد نكنيد، بسيار بد است كه بر كسى پس از ايمان نام كفرآميز بگذاريد؛ و آنها كه توبه نكنند، ظالم و ستمگرند!»
1) . حجرات / 11.
تفسیر
پس از آنكه خداوند دستور به اصلاح ذات البين داده از تفرقه نهى فرمود، به دنبال آن از كارهايى مانند مسخره نمودن، آزار مستمندان و مساكين نهى كرده مىفرمايد:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسى أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ»؛ خليل گويد: قوم به مردان گفته مىشود نه زنان، زيرا اين مردان هستند كه در انجام امور بعضى از آنان بر ديگران قائم هستند، زهير شاعر عرب گفته است:
و ما أدرى و لست أخال أدرى
أقوم آلحصن أم نساء
يعنى: نمىدانم و فكر نمىكنم كه عاقبت هم بدانم، آيا آلحصن مردانند يا زنان.(1)
بنا بر اين معنى آيه اين است كه مردانى مردان ديگر را مسخره نكنند.
و سخريه به معنى استهزاء است، مجاهد گويد يعنى: هيچگاه ثروتمندى حق ندارد بينوايى را به خاطر فقرش مسخره كند، و چه بسا آن فقيرى كه در ظاهر حال به نظر پست جلوه مىكند در پيشگاه خداوند از آن ثروتمندى كه به ظاهر شريف جلوه مىكند منزلت و مقام بيشترى دارا باشد، اما اگر مؤمنى فرد كافرى را مسخره كرده تحقير نمود گنهكار نيست.
ابن زيد گويد: اين آيه مسلمانان را نهى كرده است كه مؤمنين كسانى را كه داراى فسق علنى هستند مسخره نكنند كه چه بسا شخص مسخره شده از نظر عقيده در پيشگاه خداوند از شخص مسخره كننده بهتر باشد، يا اينكه در باطن اسلام آورده باشد.
1) . شاهد در شعر بر اين است كه قوم در مقابل نساء قرار داده شده.
«عَسى أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ، وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ»؛ يعنى به يكديگر ناسزا نگوئيد، همانگونه مىفرمايد و لا تقتلوا أنفسكم، زيرا مؤمنين مانند يك نفر هستند، كه هر گاه برادرش را بكشد مانند آن است كه خودش را كشته است، اين تفسير از ابن عباس و قتاده نقل شده است.
«لمز» عبارت است از عيبجويى روبرو، و همز عبارت است از عيبجويى پشت سر.
بعضى گفتهاند: لمز عبارت است از عيبجويى با زبان چشم و اشاره، و همز جز به وسيلۀ زبان نخواهد بود.
ضحاك گفته است يعنى: يكديگر را لعنت نكنيد.
«وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ»؛ القاب جمع لقب است، و آن عبارت است از اسمى غير از نام انسان، بعضى گفتهاند لقب اسمى است كه انسان به آن ناميده نشده است، و هر وقت با آن اسم ناميده شود بدش مىآيد، و چنانچه لقب بگونهاى باشد كه انسان از آن بدش نيايد اشكالى ندارد مانند لقب فقيه، قاضى و...
از قتاده و عكرمه نقل شده است كه تنابز به لقب عبارت است از اينكه افراد به يكديگر بگويند: اى كافر! اى فاسق! اى منافق!.
از حسن نقل شده است يهوديان و مسيحيان كه مسلمان مىشدند، پس از اسلام آوردنشان بعضى از مسلمانان به آنان مىگفتند: اى يهودى! اى مسيحى! كه از طرف پيامبر(صلی الله علیه و اله) نهى شدند.از ابن عباس نقل شده است كه تنابز به لقب آن است كه انسان گناهى
انجام داده و توبه كرده است آن گاه به خاطر گناهى كه توبه كرده است او را سرزنش بزنند.
ابن عباس گويد: صفيّه دختر حى بن أخطب خدمت پيامبر آمده گريه مىكرد، حضرت به او فرمود: چرا گريه مىكنى؟ صفيه گفت: عايشه مرا سرزنش مىزند و مىگويد: يهوديه و دختر زن و مردى يهودى، حضرت به او فرمود: چرا تو نيز، در پاسخ او نگفتى: پدرم هارون، عمويم موسى، همسرم محمد(صلی الله علیه و اله) است؟ به دنبال اين جريان اين آيه نازل شد.
«بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمانِ»؛ از حسن و ديگران نقل شده است فسوق پس از ايمان آن است كه به كسى كه ايمان آورده است بگويند: اى يهودى! اى مسيحى! بنا بر اين معنى آيه اينطور است: بد است آنچه كه آن را به نام فسوق مىناميد، يعنى كفر پس از ايمان.
بعضى گفتهاند: يعنى بد چيزى به دست آوردن اسم فسوق با غيبت مسلمين و عيبجويى آنان، و اين معنى دلالت ندارد بر اينكه «اسم» ايمان و فسق جمع نمىشوند، زيرا اين مانند آن است كه گفته شود: «بئس الحال الفسوق بعد الشيب» و معنايش آن است كه بد حالى است گناهكارى با پيرى و «بئس الاسم الفسوق مع الايمان» و به ظاهر معنى آن خواهد شد كه آن فسوق و گناهانى كه پس از ايمان است بد اسمى است، و آن كفر است.
«وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ»؛ يعنى: هر كس از عيبجويى ديگران و گناهان، توبه نكند و به اطاعت از فرمان الهى بازگشت نكند.
«فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ»؛ به خودشان ظلم مىكنند كه عملى انجام مىدهند و با آن مستحقّ عذاب الهى مىشوند.(1)
از آنجا كه قرآن مجيد در اين سوره به ساختن جامعه اسلامى بر اساس معيارهاى اخلاقى پرداخته، پس از بحث در باره وظائف مسلمانان در مورد نزاع و مخاصمه گروههاى مختلف اسلامى در آيات مورد بحث به شرح قسمتى از ريشههاى اين اختلافات پرداخته تا با قطع آنها اختلافات نيز بر چيده شود، و درگيرى و نزاع پايان گيرد.
در هر يك از دو آيه فوق به سه قسمت از امورى كه مىتواند جرقهاى براى روشن كردن آتش جنگ و اختلاف باشد با تعبيراتى صريح و گويا پرداخته. نخست مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! نبايد گروهى از مردان شما گروه ديگرى را استهزاء كند»؛ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ».
چه اينكه «شايد آنها كه مورد سخريه قرار گرفتهاند از اينها بهتر باشند»؛ «عَسى أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ».
«همچنين هيچ گروهى از زنان نبايد زنان ديگرى را مورد سخريه قرار دهند، چرا كه ممكن است آنها از اينها بهتر باشند»؛ «وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسى أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَ».
در اينجا مخاطب مؤمنانند، اعم از مردان و زنان، قرآن به همه هشدار مىدهد كه از اين عمل زشت بپرهيزند، چرا كه سرچشمه استهزاء و سخريه همان
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج23، ص: 216.
حس خود برتربينى و كبر و غرور است كه عامل بسيارى از جنگهاى خونين در طول تاريخ بوده.
و اين «خود برتربينى» بيشتر از ارزشهاى ظاهرى و مادى سرچشمه مىگيرد مثلاً فلان كس خود را از ديگرى ثروتمندتر، زيباتر، يا از قبيلهاى سرشناستر مىشمرد، و احياناً اين پندار كه از نظر علم و عبادت و معنويات از فلان جمعيت برتر است او را وادار به سخريه مىكند، در حالى كه معيار ارزش در پيشگاه خداوند تقوا است، و اين بستگى به پاكى قلب و نيت و تواضع و اخلاق و ادب دارد.
هيچ كس نمىتواند بگويد: من در پيشگاه خدا از فلان كس برترم، و به همين دليل تحقير ديگران و خود را برتر شمردن يكى از بدترين كارها، و زشتترين عيوب اخلاقى است كه بازتاب آن در تمام زندگى انسانها ممكن است آشكار شود.
سپس در دومين مرحله مىفرمايد: «و يكديگر را مورد طعن و عيبجويى قرار ندهيد»؛ «وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ»؛ «لا تلمزوا» از مادۀ «لمز» بر وزن «طنز» به معنى عيبجويى و طعنه زدن است، و بعضى فرق ميان «همز» و «لمز» را چنين گفتهاند كه «لمز» شمردن عيوب افراد است در حضور آنها، و «همز» ذكرعيوب در غياب آنها است، و نيز گفتهاند كه «لمز» عيبجويى با چشم و اشاره است، در حالى كه «همز» عيبجويى با زبان است.
جالب اينكه قرآن در اين آيه با تعبير «انفسكم» به وحدت و يكپارچگى مؤمنان اشاره كرده و اعلام مىدارد كه همه مؤمنان به منزلۀ نفس واحدى هستند و اگر از ديگرى عيبجويى كنيد در واقع از خودتان عيبجويى كردهايد!.
و بالآخره در مرحله سوم مىافزايد: «و يكديگر را با القاب زشت و ناپسند ياد نكنيد»؛ «وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ».
بسيارى از افراد بىبند و بار در گذشته و حال اصرار داشته و دارند كه بر ديگران القاب زشتى بگذارند، و از اين طريق آنها را تحقير كنند، شخصيتشان را بكوبند، و يا احياناً از آنان انتقام گيرند، و يا اگر كسى در سابق كار بدى داشته سپس توبه كرده و كاملاً پاك شده باز هم لقبى كه بازگو كننده وضع سابق باشد بر او بگذارند.
اسلام صريحاً از اين عمل زشت نهى مىكند، و هر اسم و لقبى را كه كوچكترين مفهوم نامطلوبى دارد و مايه تحقير مسلمانى است ممنوع شمرده.
در حديثى آمده است كه روزى «صفيه» دختر «حيى ابن اخطب» (همان زن يهودى كه بعد از ماجراى فتح خيبر مسلمان شد و به همسرى پيغمبر اسلام(صلی الله علیه و اله) در آمد) روزى خدمت پيامبر(صلی الله علیه و اله) آمد در حالى كه اشك مىريخت، پيامبر(صلی الله علیه و اله) از ماجرا پرسيد، گفت: عايشه مرا سرزنش مىكند و مىگويد:
«اى يهودىزاده!» پيامبر(صلی الله علیه و اله) فرمود: چرا نگفتى پدرم هارون است، و عمويم موسى، و همسرم محمد(صلی الله علیه و اله)؟ و در اينجا بود كه اين آيه نازل شد(1).
به همين جهت در پايان آيه مىافزايد: «بسيار بد است كه بر كسى بعد از ايمان آوردن نام كفر بگذارند»؛ «بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمانِ».
بعضى در تفسير اين جمله احتمال ديگرى دادهاند و آن اينكه خداوند مؤمنان را نهى مىكند از اينكه بعد از ايمان به خاطر عيبجويى مردم نام فسق را بر خود پذيرند.
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 9، ص: 136.
ولى تفسير اول با توجه به صدر آيه و شأن نزولى كه ذكر شد مناسبتر به نظر مىرسد.
و در پايان آيه براى تأكيد بيشتر مىفرمايد: «و آنها كه توبه نكنند و از اين اعمال دست بر ندارند ظالم و ستمگرند»؛ «وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ».
چه ظلمى از اين بدتر كه انسان با سخنان نيش دار، و تحقير و عيبجويى، قلب مردم با ايمان را كه مركز عشق خدا است بيازارد، و شخصيت و آبروى آنها را كه سرمايه بزرگ زندگى آنان است از بين ببرد.
گفتيم: در هر يك از دو آيه مورد بحث سه حكم اسلامى در زمينه مسائل اخلاق اجتماعى مطرح شده، احكام سهگانه آيه اول به ترتيب: عدم سخريه، و ترك عيبجويى، و تنابز به القاب بود، و احكام سهگانه آيه دوم به ترتيب: اجتناب از گمان بد، تجسس و غيبت است.(1)
قرآن میفرماید:
«وَ الَّذينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً»؛(2)
«و كسانى كه شهادت به باطل نمىدهند (و در مجالس باطل شركت نمىكنند)؛ و هنگامى كه با لغو و بيهودگى برخورد كنند، بزرگوارانه از آن مىگذرند.»
تفسیر
«وَ الَّذِينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً»؛ صاحب مجمعالبيان گفته: كلمۀ «زور» در اصل، به معناى جلوه دادن باطل به صورت حق است. و بنا به گفته وى اين كلمه به وجهى شامل دروغ و هر لهو باطلى از قبيل:
غنا و دريدگى و ناسزا نيز مىشود(1). و نيز صاحب مجمعالبيان در معناى كلمۀ «كراما» گفته است: معناىاينكه بگوييم فلانى از فلان عمل زشت تكرم دارد اين است كه: از چنين عملى منزه است، و نفس خويش را از آلودگى به امثال آن منزه مىدارد(2).
پس اينكه فرمود: «وَ الَّذِينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ» اگر مراد از زور، دروغ باشد، كلمه مذكور قائم مقام مفعول مطلق مىباشد و تقدير كلام چنين مىشود كه: بندگان رحمان آنهايى هستند كه شهادت به زور نمىدهند، و اگر مراد از زور لهو باطل از قبيل غناء و امثال آن باشد، كلمه زور مفعول به خواهد بود، و معنايش اين است كه: بندگان رحمان كسانى هستند كه در مجالس باطل حاضر نمىشوند. از ميان اين دو احتمال، ذيل آيه با احتمال دومى مناسبتر است.
«وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً»؛ كلمۀ «لغو» به معناى هر عمل و گفتارى است كه مورد اعتنا نباشد، و هيچ فايدهاى كه غرض عقلا بر آن تعلق گيرد نداشته باشد، و به طورى كه گفتهاند: شامل تمامى گناهان مىشود. و مراد از «مرور به لغو» گذر كردن به اهل لغو است در حالى كه سر گرم لغو باشند.
و معناى آيه اين است كه: بندگان رحمان چون به اهل لغو مىگذرند و آنان را سرگرم لغو مىبينند، از ايشان روى مىگردانند، و خود را پاكتر و منزهتر از آن مىدانند كه در جمع ايشان در آيند، و با ايشان اختلاط و همنشينى كنند.
در تعقيب آيات گذشته كه بخشى از ويژگيهاى «عبادالرحمان» را بازگو كرد آيات مورد بحث بقيه اين اوصاف را شرح مىدهد.
نهمين صفت برجسته آنان احترام و حفظ حقوق ديگران است «آنها كسانى هستند كه هرگز شهادت به باطل نمىدهند»؛ «وَ الَّذِينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ».
مفسران بزرگ اين آيه را دو گونه تفسير كردهاند:
بعضى همانگونه كه در بالا گفتيم، شهادت «زور» را به معنى «شهادت به باطل» دانسته، زيرا «زور» در لغت به معنى تمايل و انحراف است، و از آنجا كه دروغ و باطل و ظلم از امور انحرافى است، به آن «زور» گفته مىشود.
اين تعبير (شهادت زور) در كتاب شهادات در فقه ما به همين عنوان مطرح است، و در روايات متعددى نيز از آن نهى شده، هر چند در آن روايات، استدلالى به آيه فوق نديديم.
تفسير ديگر اينكه: منظور از «شهود» همان «حضور» است، يعنى بندگان خاص خداوند در مجالس باطل، حضور پيدا نمىكنند.
و در بعضى از روايات كه از طرق ائمه اهلبيت(علیهم السلام) رسيده است به مجلس «غناء» تفسير شده، همان مجالسى كه در آنها خوانندگى لهوى توأم با نواختن آلات موسيقى يا بدون آن انجام مىگيرد.
بدون شك منظور از اين گونه روايات اين نيست كه مفهوم وسيع «زور» را محدود به «غنا» كند، بلكه غنا يكى از مصاديق روشن آن است، و ساير مجالس لهو و لعب و شرب خمر و دروغ و غيبت و امثال آن را نيز در برمىگيرد.
اين احتمال نيز دور به نظر نمىرسد كه هر دو تفسير در معنى آيه جمع باشد و به اين ترتيب عباد الرحمن و بندگان خاص خدا نه شهادت به دروغ مىدهند، و نه در مجالس لهو و باطل و گناه حضور مىيابند، چرا كه حضور در اين مجالس علاوه بر امضاى گناه، مقدمه آلودگى قلب و روح است.
سپس در ذيل آيه به همين صفت برجسته آنان كه داشتن هدف مثبت در زندگى است اشاره كرده مىگويد: «آنها هنگامى كه با لغو و بيهودگى برخورد كنند، بزرگوارانه از كنار آن مىگذرند»؛ «وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً».
در حقيقت آنها نه در مجلس باطل حضور پيدا مىكنند و نه آلوده لغو و بيهودگى مىشوند.
و با توجه به اينكه «لغو» شامل هر كارى كه هدف عاقلانهاى در آن نباشد مىگردد، نشان مىدهد كه آنها در زندگى هميشه هدف معقول و مفيد و سازندهاى را تعقيب مىكنند، و از بيهودهگرايان و بيهودهكاران متنفرند، و اگر اين گونه كارها در مسير زندگى آنان قرار گيرد، چنان از كنار آن مىگذرند كه بىاعتنايى آنها خود دليل عدم رضاى باطنيشان به اين اعمال است، و آن چنان بزرگوارند كه هرگز محيطهاى آلوده در آنان اثرنمىگذارد، و رنگ نمىپذيرند.
بدون شك بىاعتنايى به اين صحنهها در صورتى است كه راهى براى مبارزه
با فساد و نهى از منكر، بهتر از آن نداشته باشند، و گرنه بدون شك آنها مىايستند و وظيفه خود را تا آخرين مرحله انجام مىدهند.(1)
قرآن میفرماید:
«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَميعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ * وَ لا تَكُونُوا كَالَّذينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ وَ أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ عَظيمٌ»؛(2)
«و همگى به ريسمان خدا [قرآن و اسلام، و هر گونه وسيله وحدت]، چنگ زنيد، و پراكنده نشويد! و نعمت (بزرگِ) خدا را بر خود، به ياد آريد كه چگونه دشمن يكديگر بوديد، و او ميان دلهاى شما، الفت ايجاد كرد، و به بركتِ نعمتِ او، برادر شديد! و شما بر لبِ حفرهاى از آتش بوديد، خدا شما را از آن نجات داد؛ اين چنين، خداوند آيات خود را براى شما آشكار مىسازد؛ شايد پذيراى هدايت شويد. و مانند كسانى نباشيد كه پراكنده شدند و اختلاف كردند؛ (آن هم) پس از آنكه نشانههاى روشن (پروردگار) به آنان رسيد! و آنها عذاب عظيمى دارند.»
تفسیر
«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا»؛ خداى تعالى در آيات قبل يعنى آيۀ «وَ كَيْفَ تَكْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلى عَلَيْكُمْ آياتُ اللَّهِ وَ فِيكُمْ رَسُولُهُ وَ مَنْ يَعْتَصِمْ بِاللَّهِ...»
فرموده بود كه تمسك به آيات خدا و رسول او (و يا تمسك به كتاب و سنت) تمسك به خدا است و شخص متمسك و معتصم در امان است، و هدايتش ضمانت شده است. كسى كه دست به دامن رسول شود، دست به دامن كتاب شده است چون همين كتاب است كه در آن آمده: «وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا...».(1)
مراد از اعتصام همگانى به «حبل اللَّه» در «و اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً...»
اينك در اين آيه، اعتصام مذكور و سفارش شده در آن آيه را، مبدل كرد به اعتصام به حبل اللَّه. در نتيجه فهماند كه اعتصام به خدا و رسولى كه قبلاً گفتيم، اعتصام به حبل اللَّه است. يعنى آن رابط و واسطهاى كه بين عبد و رب را به هم وصل مىكند، و آسمان را به زمين مرتبط مىسازد. چون گفتيم كه اعتصام به خدا و رسول، اعتصام به كتاب خدا است كه عبارت است از وحيى كه از آسمان به زمين مىرسد. و اگر خواستى، مىتوانى اينطور بگويى: حبل اللَّه همان قرآن و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) است. چون قبلاً هم توجه فرمودى كه برگشت همه اينها به يك چيز است.
و قرآن كريم، هر چند كه جز به حق تقوا و اسلام ثابت دعوت نمىكند، ليكن غرض اين آيه غير از آن غرضى است كه آيه قبلى يعنى: «اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ...» داشت، آن آيه متعرض حكم تك تك افراد بود كه مراقب باشند حق تقوا را به دست آورده، جز با اسلام نميرند، ولى اين آيه متعرض حكم جماعت مجتمع است. دليلش اين است كه مىفرمايد: «جَميعَاً» و نيز مىفرمايد: «وَ لا تَفَرَّقُوا».
1) . «آنچه رسول مىگويد، انجام دهيد، و هر نهيى كه مىكند اطاعت كنيد.» (حشر / 7)
پس اين دو آيه همانطور كه فرد را بر تمسك به كتاب و سنت سفارش مىكنند به مجتمع اسلامى نيز دستور مىدهند كه به كتاب و سنت معتصم شوند.
«وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً»؛ جملۀ «اذ كنتم» بيان است براى كلمۀ «نعمته» و جمله بعدى كه مىفرمايد: «وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها» عطف است به همين جمله.
و اينكه خداى تعالى امر مىكند به يادآورى اين نعمت، اساسش رسم و عادتى است كه قرآن كريم دارد و آن اين است كه تعليمات خود را با ذكر علل و اسباب بيان نموده و از اين راه، خلق را به سوى خير و هدايت دعوت مىكند، بدون اينكه مردم را وادار به تقليد كوركورانه بسازد، و حاشا از تعليم الهى كه بشر را به سوىسعادتش يعنى به سوى علم نافع و عمل صالح هدايت نموده، حيرت، تقليد و ظلمت جهل را هم تجويز نمايد، ولى لازم است كه مسأله بر اهل علم و تدبر مشتبه نشود (و بدانند كه ممنوعيت تقليد در تشخيص راه سعادت، منافاتى با تسليم شدن براى خدا ندارد. به اين معنا كه مورد هر يك غير مورد ديگرى است، آنجا كه تقليد ممنوع است، مسائل مربوط به اصول و معارف اصولى دين است. و آنجا كه جاى تسليم است، مسائل فروع و احكام عملى است.
دأب و رسم قرآن بر ذكر علل و اسباب تعليماتش مىباشد و از اطاعت و تقليد كور كورانه و بدون دليل نهى مىكند:
پس خداى تعالى در عين اينكه حقيقت سعادت بشر را به او تعليم مىدهد،
علت آن را هم بيان مىكند تا كوركورانه نپذيرفته باشد، بلكه بفهمد كه حقايق دينى، همه به هم ارتباط دارد. و همه از ناحيه منبع توحيد افاضه شده است. در عين حال تسليم شدن در برابر خداى تعالى را هم واجب مىداند، چون رب العالمين است، و اعتصام به حبل او اعتصام به حبل رب العالمين است. همچنان كه در آخر آيات مىفرمايد: «تِلْكَ آياتُ اللَّهِ نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالْحَقِ... وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ».
و سخن كوتاه اينكه، خداى تعالى بندگان را امر فرموده كه هيچ سخنى را نپذيرند و هيچ امرى را اطاعت نكنند، مگر بعد از آنكه وجه آن سخن و فلسفه آن اطاعت را فهميده باشند و آن گاه از اين دستور كلى، دو مورد را استثناء نموده، دستور داده كه نسبت به خود او تسليم مطلق باشند و همين دستور خود را هم توجيه مىفرمايد به اينكه خداى تعالى تنها كسى است كه مالك على الاطلاق ايشان است. پس ايشان حق ندارند بخواهند، مگر چيزى را كه او خواسته باشد، تنها بايد كارى را بكنند كه خدا از ايشان خواسته، و خلاصه به تصرفات خدا در ايشان تن در دهند.
مورد دوم اينكه، به ايشان امر فرموده كه آنچه را رسول او ابلاغ مىكند، به طور مطلق اطاعت كنند و همين دستور را نيز اينطور توجيه مىفرمايد، كه چون رسول خدا(صلی الله علیه و اله) از پيش خود چيزى نمىگويد، و دستورى نمىدهد، آنچه مىگويد ابلاغ دستورات خداست پس در حقيقت اين دو مورد هم استثنا نشده، چون خود اين دو دستور و يا به عبارت ديگر آن دو اطاعت بىچون و چرا را هم توجيه كرده و برايش دليل آورد.
آن گاه با بندگان خود در باره حقايق معارف سخن مىگويد، و طرق سعادت
را شرح مىدهد. و باز همين را به وجهى عام توجيه مىفرمايد، تا بندگانش به روابط معارف و طرق سعادت راه يابند، و از اين راه، هم اصل توحيد را محقق سازند و هم به اين ادب الهى مؤدب شده، بر طريقه تفكر صحيح مسلط شوند، و راه درست حرف زدن را بشناسند و در نتيجه به وسيلۀ علم زنده شده، از قيد و بند تقليد رها و آزاد شوند، و نتيجه اين آزادى و آزادانديشى اين است كه اگر وجه و فلسفه هر يك از معارف ثابته دينى و يا ملحقات و متعلقات آن را بفهمند، آن را أخذ مىكنند و اما اگر نفهمند فورى و عجولانه آن را رد ننموده به اميد فهميدن فلسفهاش به بحث و تدبر مىپردازند و وقتى برايشان ثابت شد بدون رد و اعتراض آن را مىپذيرند.
و اين معنا غير از آن است كه كسى بگويد: اساس دين بر اين است كه انسان هيچ مطلب بىدليلى را از احدى حتى از خدا و رسولش قبول نكند، براى اينكه اين گفتار، سفيهانهترين نظر، و بدترين گفتار است و برگشتش به اين است كه خداى تعالى از بندگانش خواسته باشد كه بعد از آنكه داراى دليل شدند، باز دليل بخواهند، و در جستجوى آن باشند، چون ربوبيت و ملك خداى تعالى اصل و مهمترين دليل است، بر اينكه خلق بايد تسليم او باشند، و حكم او را در خود نافذ دارند، همچنان كه رسالت رسول دليل قاطع است بر اينكه آنچه آن جناب مىگويد، از پيش خداى تعالى مىگويد. (دقت فرمائيد) و يا برگشتش به اين است كه ربوبيت خداى تعالى را در آنچه به خاطر ربوبيتش تصرف مىكند لغو بداند. و اين هم چيزى جز تناقض نيست.
و حاصل كلام اين است كه: مسلك و مرام اسلامى و طريق نبوى جز به علم و اجتناب از تقليد دعوت نمىكند، و اين هايى كه پيروى از كتاب و سنت را
تقليد دانسته، از آن انتقاد مىكنند، خود مقلدند، و همين گفته خود را بدون دليل از ديگران پذيرفتهاند.
و شايد وجه اينكه اعتصام به حبل اللَّه و متفرق نشدن را نعمت خدا خوانده، و فرمود:
«اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ»؛ اشاره به همين معنايى باشد كه ما خاطرنشان ساختيم يعنى خواسته باشد بفرمايد، اگر شما را به اعتصام و عدم تفرقه مىخوانيم بىدليل نيست. دليل بر اينكه شما را بدان دعوت كردهايم، همين است كه خود به چشم خود ثمرات اتحاد و اجتماع و تلخى عداوت و حلاوت محبت و الفت وبرادرى را چشيديد و در اثر تفرقه در لبه پرتگاه آتش رفتيد و در اثر اتحاد و الفت از آتش نجات يافتيد، و اگر ما اين دليل را به رخ شما مىكشيم، نه از اين باب است كه بر خود واجب مىدانيم هر چه مىگوئيم، دليلش را هم ذكر بكنيم و اگر ذكر نكنيم دليل بر اين است كه گفتارمان حق نبوده، نه، گفتار ما هميشه حق است، چه دليلش را هم ذكر بكنيم و چه نكنيم، بلكه از اين باب است كه بدانيد اين تمسك به حبل اللَّه و اتحاد شما نعمتى است از ناحيه ما و در نتيجه متوجه شويد كه تمامى دستوراتى كه ما به شما مىدهيم، همهاش مثل اين دستور به نفع شما است و سعادت و راحت و رستگارى شما را تأمين مىكند.
خداى تعالى در آيۀ شريفه، دو دليل بر لزوم اعتصام به حبل اللَّه و عدم تفرقه آورده يكى در جملۀ «إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً...» و دوم در جملۀ «وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ...» دليل اول مبتنى است بر اصل تجربه، و اينكه خود شما در سابق با
يكديگر دشمن بوديد، و تلخىهاى دشمنى را چشيديد، و خدا شما را از آن نجات داد، و دليل دوم مبتنى است بر بيانى عقلى كه به زودى خواهد آمد.
و اگر در جملۀ «فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً...» دوباره كلمۀ «نعمت» را ذكر كرد، براى اين بود كه به امتنانى اشاره كرده باشد كه جملۀ «اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ...» بر آن دلالت داشت و مراد از «نعمت» همان الفتى است كه نام برد پس مراد به اخوتى هم كه اين نعمت آن را محقق ساخته نيز همان تالف قلوب است. پس اخوت در اينجا حقيقتى ادعايى است نه واقعى، چون برادرى واقعى عبارت است از شركت دو نفر يا بيشتر در پدر و مادر واحد (و يا پدر واحد يا مادر واحد).
و نيز ممكن است اشاره باشد به اخوتى كه در آيۀ «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ»(1)كه حقيقتى است اعتبارى، زيرا در اين آيه، خداى تعالى برادرى را در ميان مؤمنين تشريع كرده و آثار و حقوق مهمى بر آن مترتب كرده است.
«وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها...»؛ شفاى «حفره»، به معناى لبه آن است، البته لبهاى كه هر كس قدم بر آن بگذارد، مشرف بر سقوط در آن شود. و مراد از كلمۀ «من النار» يا آتش آخرت است و يا آتش جنگ.
اگر منظور آتش آخرت باشد، در اينصورت منظور از شفاى حفره آن اين خواهد بود كه شما كافر بوديد، و بين شما و افتادن در آتش دوزخ، بيش از يك قدم فاصله نبود و آن يك قدم همان مردن شما بود كه از سياهى چشم آدمى به سفيدى آن به آدمى نزديكتر است و خداى تعالى شما را با ايمان آوردنتان نجات داد.
و اگر مراد از آن" آتش" جنگ باشد، منظور اين خواهد بود كه حال آنان را
1) . «به درستى كه مؤمنان برادر يكديگرند.» (حجرات / 10)
در مجتمع فاسدشان بيان نموده، بفرمايد شما قبل از ايمان آوردنتان در لبه آتش جنگهايى قرار داشتيد كه هر لحظه ممكن بود برپا گردد.
و اين تعبير يعنى آتش خواندن جنگ، استعمالى شايع دارد. البته استعمالى مجازى و به طور استعاره.
پس در اين صورت، مقصود اين است كه بفرمايد: مجتمعى كه با اجتماع دلهايى مختلف و هدفهايى گوناگون و هوا و هوسهاى مختلف تشكيل شود. با در نظر گرفتن اينكه راهنماى چنين مجتمعى واحد نيست، تا به هدفى واحد سوقش دهد، بلكه راهنماها به خاطر اختلاف اميال شخصى و تحكمات بيهوده فردى متعدد است. و به سوى هدفهاى مختلف دعوت مىكند و شديدترين خلاف و اختلاف را پديد مىآورد. خلاف و اختلاف كارشان را به تنازع مىكشاند، و دائما به قتال و بانزال و فناء و زوال تهديدشان مىكند. و اين همان آتشى است كه در حفره جهالت مىافتد، و همه چيز را مىسوزاند. و كسى كه در آن حفره بيفتد، مخلص و راه نجاتى ندارد.
معلوم مىشود قبل از نزول اين آيه، طايفهاى از مسلمانان بعد از كفرشان ايمان آورده بودند، طايفهاى خاص بودهاند كه در خطاب اين آيات، از ساير طوائف نزديكتر بودهاند چون در طول زندگى قبل از اسلامشان لحظهاى فارغ از دلواپسى نبودند، دلواپسى از جنگها و مقاتلاتى كه هر آن تهديدشان مىكرده. نه امنيتى داشتهاند و نه راحتى و فراغت و اصلاً به حقيقت امنيت عمومى (امنيتى كه تمام جامعه و جميع جهاتش را فرا گيرد، آبرو و مال و عرض و جان و ساير شئون زندگى عمومى را تأمين كند) پى نبرده و طعم آن را نچشيده بودند.
و بعد از آنكه دستهجمعى به حبل خدا متمسك شدند و آثار سعادت زندگى برايشان نمودار شده، چيزى از حلاوت نعمتهاى الهى را چشيدند، آن وقت فهميدند كه تذكرات الهى راست بوده، و خداى تعالى چه نعمت و چه سعادت لذيذى به ايشان ارزانى داشته است.پس خطاب در اين آيات، در نفوس چنين مردمى جاىگيرتر و مؤثرتر از نفوس اقوام ديگر است.
و به همين جهت مبناى كلام و اساس دعوت بر مشاهده و دريافت قرار گرفته، نه صرف فرض و تئورى. چون هيچوقت بيان اثر عيان و تجربه را كاربرد فرض و تئورى ندارد. و به همين جهت بود كه تحذير آينده يعنى در آيۀ «وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا...» به حال پيشينيان اشاره كرد. چون مال حال آنان را همه ديده بودند، تجربهاى بود براى مؤمنين. پس اين مؤمنين بايد از سرانجام كار آنان عبرت گيرند و راهى را كه آنها رفتند نروند تا به سرنوشت آنان مبتلا نگردند.
آن گاه آنان را به خصوصيتى كه در اين بيان هست، تنبه داده، مىفرمايد: «كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ».
امر به معروف و نهى از منكر، از لوازم و واجبات اجتماع معتصم به «حبلاللَّه»
«وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ...»؛ تجربه قطعى دلالت مىكند بر اينكه معلوماتى كه انسان در زندگيش براى خود تهيه مىكند و معلوم است كه از ميان معلومات ذخيره نمىكند مگر آنچه را كه برايش سودمند باشد، از هر طريقى كه باشد و به هر نحوى كه ذخيره كرده باشد، وقتى متوجه آن معلومات نباشد و با عمل به آن معلومات و تمرين عملى دائمى به ياد
آنها نباشد، به تدريج از يادش مىرود و به بوته فراموشى سپرده مىشود. و در اين هم شكى نداريم كه عمل در همه شئون داير مدار علم است هر زمان كه علم قوى باشد عمل قوت مىگيرد. و هر زمان علم ضعيف باشد عمل هم ضعيف مىگردد. هر زمان كه علم يك علم صالحى باشد، عمل هم صالح مىشود، و هر زمان كه علم فاسد باشد عمل هم فاسد مىگردد. خداى تعالى هم حال علم و عمل را در آيه زير، به زمين و روئيدنىهاى آن مثل زده و فرموده: «وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِي خَبُثَ لا يَخْرُجُ إِلَّا نَكِداً...»؛(1)و نيز شكى نداريم در اينكه علم و عمل، اثرى متقابل در يكديگر دارند.
قوىترين داعى به عمل علم است و وقتى عمل واقع شد و اثرش به چشم ديده شد، بهترين معلمى است كه همان علم را به آدمى مىآموزد.
و همه اينها كه گفته شد، انگيزه شده است در اينكه مجتمع صالحى كه علمى نافع و عملى صالح دارد، علم و تمدن خود را با تمام نيرو حفظ كند. و افراد آن مجتمع، اگر فردى را ببينند كه از آن علم تخلف كرد، او را به سوى آن علم برگردانند، و شخص منحرف از طريق خير و معروف را به حال خود واگذار نكنند، و نگذارند آن فرد در پرتگاه منكر سقوط نموده، در مهلكه شر و فساد بيفتد، بلكه هر يك از افراد آن مجتمع به شخص منحرف برخورد نمايد، او را از انحراف نهى كند.
و اين همان دعوت به فراگيرى و تشخيص معروف از منكر و امر به معروف و
1) . «سرزمين پاك روئيدنيهايش به اذن پروردگارش مىرويد و سرزمين ناپاك جز خاشاك نمىروياند.» (اعراف / 58)
نهى از منكر است و اين همان است كه خداى تعالى در اين آيۀ شريفه خاطرنشان ساخته و مىفرمايد:
«يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ»؛ و از اينجا روشن مىشود كه چرا از خير و شر تعبير به معروف و منكر نمود. چون زمينه گفتار و مضمون آيه قبلى بود كه، مىفرمود: «همگى به حبل اللَّه چنگ بزنيد و متفرق نشويد...» و معلوم است كه چنين مجمع كه همه افرادش چنگ به حبل اللَّه دارند، معروف در آن خير، و منكر در آن شر است و ممكن نيست به عكس اين باشد و به فرض هم كه اين نكته در نظر نبوده باشد، قطعاً وجه اينكه خير و شر را معروف و منكر خوانده، اين است كه به حسب نظر دين، خير معروف و شر منكر است، نه به حسب عمل خارجى.
و اما اينكه فرمود: «وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ» بعضى از مفسرين گفتهاند: كلمۀ «من» براى تبعيض است، چون امر به معروف و نهى از منكر- و به كلى دعوت به سوى خير- از واجبات كفايى است و مثل نماز و روزه واجب عينى نيست و قهراً وقتى در هر جامعهاى عدهاى اين كار را بكنند، تكليف از سايرين ساقط مىشود.
ولى بعضى گفتهاند: اين كلمه بيانيه است. و مراد از آيۀ شريفه اين است كه: «شما با اين اجتماع صالح (و متمسك به حبل اللَّه) كه داريد، بايد امتى باشيد كه به سوى خير دعوت مىكنند».
در نتيجه جريان اين كلام همانند اين است كه بگوئيم: «و ليكن لى منك
صديق»(1)كه منظورمان از اين سخن اين است كه تو بايد دوست من باشى. و ظاهراً منظور اين مفسر از بيانيه بودن «من» اين است كه اين كلمه،نشويه ابتدايى باشد.
و آنچه سزاوار است گفته شود اين است كه بحث و بگو مگو در اينكه كلمۀ «من» تبعيضى است و يا بيانيه، بحثى بىفايده است و به نتيجهاى منتهى نمىشود. براى اينكه دعوت به خير و امر به معروف و نهى از منكر از امورى است كه اگر واجب باشد طبعاً واجب كفايى خواهد بود. چون بعد از آنكه فرضا يكى از افراد اجتماع اين امور را انجام داد، ديگر معنا ندارد كه بر ساير افراد اجتماع نيز واجب باشد كه همان كار را انجام دهند.
پس اگر فرض كنيم، امتى هست كه روى هم افرادش داعى به سوى خير و آمر به معروف و ناهى از منكرند، قهراً معنايش اين خواهد بود كه در اين امت افرادى هستند كه به اين وظيفه قيام مىكنند.
پس مسأله در هر حال قائم به بعضى افراد جامعه است، نه به همه آنها و خطابى كه اين وظيفه را تشريع مىكند، اگر متوجه همان بعضى باشد كه هيچ، و اگر متوجه كل جامعه باشد، باز هم به اعتبار بعض است.
و به عبارتى ديگر، بازخواست و عقاب در تخلف اين وظيفه، متوجه تك تك افراد است، ولى پاداش و اجرش از آن كسى است كه وظيفه را انجام داده باشد. و به همين جهت است كه مىبينيم دنبال جمله فرمود: «وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ».
پس ظاهر همين است كه به قول آن مفسر، كلمۀ «من» تبعيضى است، و در محاورات خود ما نيز اگر در مثل چنين تركيبى و چنين كلامى، كلمۀ «من» به كار
1) . بايد كه من از ناحيه تو دوستى داشته باشم.
رفته باشد، ظاهرش همين است كه براى تبعيض باشد مگر آنكه دليلى در كلام باشد، و دلالت كند بر اينكه معناى ديگرى از اين كلمه منظور است.
اين را هم بايد دانست كه موضوعات سهگانه، يعنى دعوت به خير، و امر به معروف، و نهى از منكر، بحثهاى تفسيرى بس طولانى و عميق دارد كه ان شاء اللَّه در موارد ديگرى كه مناسب باشد متعرض آنها و همچنين بحثهايى علمى و نفسى و اجتماعى مربوط به آن مىشويم.
«وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ...»؛ بعيد نيست كه جملۀ «مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ» متعلق باشد فقط به جملۀ «و اختلفوا» و در اين صورت مراد از «اختلاف»، تفرق از حيث اعتقاد و مراد از «تفرق» اختلاف و تشتت از حيث بدنها است. و اگر تفرق را جلوتر از اختلاف ذكر فرمود، براى اين بود كه تفرقه و جدايى بدنها از يكديگر، مقدمه جدايى عقايد است، چون وقتى يك قوم به هم نزديك و مجتمع و مربوط باشند، عقايدشان به يكديگر متصل و در آخر از راه تماس و تأثير متقابل متحد مىشود. و اختلاف عقيدتى در بينشان رخنه نمىكند. بر عكس وقتى افراد از يكديگر جدا و بريده باشند، همين اختلاف و جدايى بدنها باعث اختلاف مشربها و مسلكها مىشود و به تدريج هر چند نفرى داراى افكار و آرايى مستقل و جداى از افكار و آراى ديگران مىشوند و تفرقه و جدايى باطنى هم پيدا نموده شق عصاى وحدتشان مىشود. پس كأنه خداى تعالى خواسته است بفرمايد: «شما مسلمانان مثل آن امتها نباشيد كه در آغاز
بدنهايشان از يكديگر جدا شد و از جماعت خارج شدند و در آخر اين جدايى از اجتماع، سبب شد كه آراء و عقائدشان هم مختلف گردد.
و مىبينيم كه خداى تعالى اين اختلاف را در مواردى از كلامش به بغى نسبت داده مثلاً فرموده: «وَ مَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلَّا الَّذِينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ»؛(1)با اينكه مسأله ظهور اختلاف در آراء و عقائد، امرى ضرورى است و جلوگيرى افراد از آن ممكن نيست، چون درك و فهم افراد مختلف است، ليكن همانطور كه اين بروز اختلاف ضرورى است، برطرف شدن آنهم به وسيلۀ اجتماع ضرورى است. و اجتماع بدنها با يكديگر به خوبى مىتواند اين اختلاف را برطرف سازد. پس رفع اختلاف امرى است ممكن و مقدور- البته مقدور به واسطه-.
و خلاصه اگر جامعه مستقيما نتواند اختلاف را برطرف سازد، با يك واسطه مىتواند.
و آنهم اين است كه بدنها را به هم متصل و مرتبط سازد، پس با اين حال، اگر امتى نخواهد اينكار را بكند امتى باغى و ستمگر است. و خودش به دست خود اختلاف راه انداخته و در آخر هلاكت را براى خود فراهم كرده است.
و قرآن كريم به همين جهت دعوت به اتحاد را بسيار تأكيد نموده و نهى از اختلاف را به نهايت رسانده و ايننيست مگر به خاطر اينكه تفرس و ژرفنگرى مىكرده، و مىدانسته كه اين امت مانند امتهايى كه قبل از ايشان بودند و، بلكه بيش از آنان دستخوش اختلاف مىشوند.
1) . «اگر بعد از آمدن آياتى بين و روشن باز هم اختلاف كردند، براى آن دشمنىهايى بود كه با يكديگر داشتند.» (بقره / 213)
و ما مكرر خاطر نشان ساختهايم كه از دأب قرآن مىفهميم هر گاه در تحذير و هشدار دادن از خطرى و نهى از نزديك شدن به آن بسيار تأكيد مىكند، نشانه اين است كه اين خطر پيش مىآيد، و يا مثلاً اين عملى كه بسيار از آن نهى فرموده ارتكاب خواهد شد و مسأله وقوع اختلاف در امت اسلام را رسول خدا(صلی الله علیه و اله) هم خبر داد، و فرمود: چيزى نمىگذرد كه اختلاف به طور نامحسوس و آرام آرام در امتش رخنه مىكند و در آخر امتش را به صورت فرقههايى گوناگون در مىآورد و امتش مختلف مىشوند، آن طورى كه يهود و نصارا مختلف شدند، كه ان شاء اللَّه روايت آن جناب در اين باب در بحث روايتى خواهد آمد.
جريان حوادث هم اين پيشگويى قرآن و پيامبر(صلی الله علیه و اله) را تصديق كرد، چيزى از رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نگذشت كه امت اسلام قطعه قطعه شد و به مذاهبى گوناگون منشعب گشت، هر مذهبى صاحب مذهب ديگر را تكفير كرد و اين بدبختى از زمان صحابه آن حضرت تا امروز ادامه دارد و هر زمانى كه شخصى خيرخواه برخاست تا اختلاف بين اين مذاهب را از بين ببرد، به جاى از بين بردن اختلاف، و يك مذهب كردن دو مذهب، مذهب سومى به وجود آمد.
و آنچه كه بحث ما با تجزيه و تحليل ما را بدان رهنمون مىشود، اين است كه همه اين اختلافهايى كه در اسلام پديد آمد همه به منافقين منتهى مىگردد، همان منافقينى كه قرآن كريم خشنترين و كوبندهترين بيان را در باره آنان دارد و مكر و توطئه آنان را عظيم مىشمارد.
چون اگر خواننده عزيز بياناتى را كه قرآن كريم در سوره بقره و توبه و احزاب و منافقين و ساير سورهها در باره منافقين دارد، به دقت مورد مطالعه قرار دهد لحنى
عجيب خواهد ديد. تازه اين لحن منافقين در عهد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) است كه هنوز وحى قطع نشده بود. (و اگر دست از پا خطا مىكردند و حتى در درون خانههايشان توطئهاى مىچيدند، بلافاصله خبرش به وسيلۀ وحى به رسول خدا(صلی الله علیه و اله) و به وسيلۀ آن جناب به عموم مسلمانان مىرسيد. آن وقت چطور شد كه بعد از درگذشت رسول خدا(صلی الله علیه و اله) ديگر هيچ سخنى از منافقين در ميان نيامد. و ناگهان سر و صدايشان خوابيد (آيا هيچ عاقلى احتمال مىدهد كه با رفتن آن جناب نفاق تمام شد و منافقين هم از بين رفتند؟!) به هر حال بعد از رحلت آن جناب بسيار زود مردم متفرق شدند و مذاهب گوناگون بين آنها جدايى و دورى افكند. و حكومتها مردم را در بند تحكم و استبداد خود كشيدند و سعادت حياتشان را به شقاوت، و هدايتشان را مبدل به ضلالت و غى نمودند (و اللَّه المستعان).
در اينجا بد نيست تذكر دهم كه استاد علامه اعلى اللَّه مقامه را عادت چنين بود كه هر وقت سخن از ناملايمات و گرفتاريهاى مسلمين به ميان مىآمد، اين كلمه را تكرار مىفرمود: «و اللَّه المستعان».(1)
«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا»؛ در اين آيه بحث نهايى كه همان «مسئله اتحاد و مبارزه با هر گونه تفرقه» باشد مطرح شده و مىفرمايد: همگى به ريسمان الهى چنگ بزنيد، و از هم پراكنده نشويد.
در باره اينكه منظور از «بِحَبْلِ اللَّهِ» (ريسمان الهى) چيست؟ مفسران
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج3، ص: 573.
احتمالات مختلفى ذكر كردهاند، بعضى مىگويند منظور از آن قرآن است، و بعضى مىگويند اسلام، و بعضى ديگر گفتهاند منظور خاندان پيامبر و ائمه معصومين هستند.
در رواياتى كه از پيامبر(صلی الله علیه و اله) و ائمه اهلبيت نقل شده نيز همين تعبيرات گوناگون ديده مىشود، مثلاً در تفسير «دُرالمنثور» از پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و اله) و در كتاب «معانى الاخبار» از امام سجاد(علیه السلام) نقل شده كه فرمودند: «بِحَبْلِ اللَّهِ» قرآن است، و در تفسير «عياشى» از امام باقر(علیه السلام) كه فرمود: ريسمان الهى، آلمحمد(علیهم السلام) مىباشند، كه مردم مأمور به تمسك به آن هستند.
ولى نه اين احاديث و نه آن تفسيرها، هيچ كدام با يكديگر اختلاف ندارند، زيرا منظور از ريسمان الهى هر گونه وسيله ارتباط با ذات پاك خداوند است، خواه اين وسيله، اسلام باشد، يا قرآن، يا پيامبر و اهلبيت او، و به عبارت ديگر تمام آنچه گفته شد، در مفهوم وسيع «ارتباط با خدا» كه از معنى «بِحَبْلِ اللَّهِ» استفاده مىشود، جمع است.
تعبير به «بِحَبْلِ اللَّهِ» براى چيست؟
نكته جالب اينكه تعبير از اين امور به حبل اللَّه در واقع اشاره به يك حقيقت است، كه انسان در شرائط عادى و بدون داشتن مربى و راهنما، در قعر دره طبيعت، و چاه تاريك غرائز سركش، و جهل و نادانى باقى خواهد ماند. و براى نجات از اين دره و برآمدن از اين چاه نياز به رشته و ريسمان محكمى دارد كه به آن چنگ بزند و بيرون
آيد، اين رشته محكم همان ارتباط با خدا از طريق قرآن و آورنده قرآن و جانشينان واقعى او مىباشد، كه مردم را از سطوح پائين و پست بالا برده و به آسمان تكامل معنوى و مادى مىرسانند.
«وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً»؛ سپس قرآن بنعمت بزرگ اتحاد و برادرى اشاره كرده و مسلمانان را بتفكر در وضع اندوهبار گذشته، و مقايسه آن" پراكندگى" با اين" وحدت" دعوت مىكند، و مىگويد: «فراموش نكنيد كه در گذشته چگونه با هم دشمن بوديد، ولى خداوند در پرتو اسلام و ايمان دلهاى شما را به هم مربوط ساخت، و شما دشمنان ديروز، برادران امروز شديد» و جالب توجه اينكه كلمۀ «نعمت" را دو بار در اين جمله تكرار كرده و به اين طريق اهميت موهبت اتفاق و برادرى را گوش زد مىكند.
نكته ديگر اينكه مسئله تأليف قلوب مؤمنان را به خود نسبت داده، مىگويد:
خدا در ميان دلهاى شما الفت ايجاد كرد و با اين تعبير، اشاره به يك معجزه اجتماعى اسلام شده، زيرا اگر سابقه دشمنى و عداوت پيشين عرب را درست دقت كنيم كه چگونه كينههاى ريشهدار در طول سالهاى متمادى در دلهاى آنها انباشته شده بود، و چگونه يك موضوع جزئى و ساده كافى بود آتش جنگ خونينى در ميان آنها بيفروزد مخصوصاً با توجه به اينكه مردم نادان و بىسواد و نيمه وحشى معمولاً افرادى لجوج و انعطافناپذيرند، و به آسانى حاضر به فراموش كردن كوچكترين مسائل گذشته نيستند، در اين صورت اهميت اين «معجزه بزرگ اجتماعى» اسلام آشكار مىشود، و ثابت مىگردد كه از طرق عادى و معمولى
امكانپذير نبود كه در طى چند سال، از چنان ملت پراكنده و كينهتوز و نادان و بىخبر، ملتى واحد و متحد و برادر بسازند.
اهميت موضوع فوق (وحدت و برادرى در ميان قبائل كينهتوز عرب) از نظر دانشمندان و مورخان حتى دانشمندان و مورخان غير مسلمان مخفى نمانده و همگى با اعجاب فراوان از آن ياد كردهاند، به عنوان نمونه:
«جان ديون پورت» دانشمند معروف انگليسى مىنويسد:
... محمد يك نفر عرب ساده، قبائل پراكنده كوچك و برهنه و گرسنه كشور خودش را مبدل به- يك جامعه فشرده و با انضباط نمود و در ميان ملل روى زمين آنها را با صفات و اخلاق تازهاى معرفى كرد، و در كمتر از سى سال، اين طرز و روش امپراطور قسطنطنيه را مغلوب كرد، و سلاطين ايران را از بين برد. سوريه و بين النهرين و مصر را تسخير كرد و دامنه فتوحاتش را از اقيانوس اطلس تا كرانه درياى خزر و تا رود سيحون بسط داد.(1)
«توماس كارل» مىگويد:
خداوند عرب را به وسيلۀ اسلام از تاريكيها به سوى روشنائيها هدايت فرمود، از ملت خموش و راكدى كه نه صدايى از آن مىآمد و نه حركتى محسوس بود، ملتى به وجود آورد كه از گمنامى به سوى شهرت، از سستى به سوى بيدارى، از پستى به سوى فراز، و از عجز و ناتوانى به سوى نيرومندى سوق داده شده، نورشان از چهار
1) . جان، دیون پورت، عذر تقصیر به پیشگاه محمد(صلی الله علیه و اله) و قرآن، مترجم: سيد غلامرضا سعيدى، ص: 77.
سوى جهان مىتابيد. از اعلان اسلام يك قرن بيشتر نگذشته بود كه مسلمانان يك پا در هندوستان و پاى ديگرى در اندلس نهادند و بالآخره در همين مدت كوتاه اسلام بر نصف دنيا نورافشانى میكرد.(1)
«دكتر گوستاولوبون» به اين حقيقت اين چنين اعتراف كرده است:
.. تا زمان اين حادثه حيرتانگيز يعنى «اسلام» كه دفعتاً نژاد عرب را به لباس جهانگيرى و خلاق معانى بهما نشان داد، هيچيك از قسمتهاى عربستان نه جزء تاريخ تمدن شمرده مىشد و نه از حيث علم يا مذهب نشانى از آن بود.(2)
«نهرو» دانشمند و سياستمدار فقيد هندى در اين باره مىنويسد:
سرگذشت عرب و داستان اينكه چگونه بسرعت در آسيا و اروپا و افريقا توسعه يافتند و فرهنگ و تمدن عالى و بزرگى را به وجود آوردند يكى از شگفتيهاى تاريخ بشرى مىباشد، نيرو و فكر تازهاى كه عربها را بيدار ساخت و ايشان را از اعتماد بنفس و قدرت سرشار ساخت «اسلام» بود... .(3)
«وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها»؛ «شفا» در اصل لغت به كناره چاه و يا خندق و مانند آن گويند، و شايد اطلاق «شفه» بر «لب» نيز به همين مناسبت باشد، و همچنين استعمال اين كلمه در بهبودى از بيمارى نيز به خاطر آن است كه انسان در كناره «سلامت و تندرستى» قرار مىگيرد.
در جمله بالا خداوند مىگويد: شما در گذشته در لبه گودالى از آتش بوديد كه هر آن ممكن بود در آن سقوط كنيد و همه چيز شما خاكستر گردد!، اما خداوند شما
را نجات داد و از اين پرتگاه به نقطۀ امن و امانى كه همان نقطه «برادرى و محبت» بود رهنمون ساخت.
در اينكه منظور از «نار» در آيه آتش دوزخ است يا آتشهاى اين جهان در ميان مفسران گفتگو شده است، ولى با توجه به مجموع آيه چنين به نظر میرسد كه نار كنايه از جنگها و نزاعهايى بوده كه هر لحظه در دوران جاهليت به بهانهاى در ميان اعراب شعلهور مىشد، قرآن مجيد به اين جمله اوضاع خطرناك عصر جاهليت را منعكس مىسازد كه هر لحظه خطر جنگ و خونريزى آنها را تهديد مىكرد و خداوند در پرتو نور اسلام آنها را از آن وضع نجات داد و مسلماً با نجات يافتن از وضع خطرناك گذشته از آتش سوزان دوزخ نيز نجات يافتند.
«كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ»؛ در پايان آيه براى تأكيد بيشتر مىگويد: «خداوند اين چنين آيات خود را روشن مىسازد تا هدايت شويد». بنا بر اين هدف نهايى هدايت و نجات شما است و چون پاى منافع و سرنوشت شما در ميان است بايد به آنچه گفته شد اهميت فراوان دهيد.
با تمام گفتگوهايى كه در باره اثر اعجازآميز اتحاد در پيشرفت اهداف اجتماعى و سربلندى اجتماعات گفته شده است، مىتوان گفت هنوز اثر واقعى آن شناخته نشده است.
امروز سدهاى عظيمى در نقاط مختلف جهان برپا شده كه مبدأ توليد بزرگترين نيروهاى صنعتى است و سرزمينهاى وسيعى را زير پوشش آبيارى و روشنايى خود قرار داده است، اگر درست فكر كنيم مىبينيم اين قدرت عظيم
چيزى جز نتيجه به هم پيوستن قدرتهاى ناچيز دانههاى باران نيست و آن گاه به اهميت اتحاد و كوششهاى دستهجمعى انسانها واقف مىشويم.
در احاديث فراوانى كه از پيامبر و پيشوايان بزرگ اسلام به ما رسيده بلزوم و اهميت اين موضوع با عبارات مختلفى اشاره شده است:
در يك مورد پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و اله) مىفرمايد:
«المؤمن للمؤمن كالبنيان يشيد بعضه بعضا؛ افراد با ايمان نسبت به يكديگر همانند اجزاى يك ساختمانند كه هر جزئى از آن جزء ديگر را محكم نگاه مىدارد.»
و نيز فرمود:
«المؤمنون كالنفس الواحدة؛ مؤمنان همچون يك روحند.»
و در جای دیگری میفرمايد:
«مثل المؤمنين فى توادهم و تراحمهم كمثل الجسد الواحد اذا اشتكى بعضه تداعى سائره بالسهر و الحمى؛ مثل افراد با ايمان در دوستى و نيكى به يكديگر همچون اعضاى يك پيكر است كه چون بعضى از آن رنجور شود و به درد آيد اعضاى ديگر را قرار و آرامش نخواهد بود.»(1)
قرآن کریم میفرماید:
«وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (104) وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ
1) . ابو الفتوح رازى، حسین بن على، روض الجنان و روح الجنان، ج 2، ص: 450.
الْبَيِّناتُ وَ أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ»؛(1)«بايد از ميان شما جمعى دعوت به نيكى كنند و امر به معروف و نهى از منكر نمايند و آنها رستگارانند. و مانند كسانى نباشيد كه پراكنده شدند و اختلاف كردند (آنهم) پس از آنكه نشانههاى روشن (پروردگار) به آنان رسيد، و آنها عذاب عظيمى دارند.»
تفسير
«وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»؛ «امت» در اصل از مادۀ «ام» به معنى هر چيزى است كه اشياء ديگرى به آن بضميمه گردد و به همين جهت «امت» به جماعتى كه جنبه وحدتى در ميان آنها باشد گفته مىشود خواه وحدت از نظر زمان يا از نظر مكان و يا از نظر هدف و مرام باشد، بنا بر اين به اشخاص متفرق و پراكنده «امت» گفته نمىشود.
به دنبال آيات پيشين كه مسئله اخوت و اتحاد را توصيف میكرد در اين آيه اشاره به مسألۀ «امر به معروف» و «نهى از منكر" شده كه در حقيقت به منزله يك پوشش اجتماعى براى محافظت جمعيت است، زيرا اگر مسئله امر به معروف و نهى از منكر در ميان نباشد عوامل مختلفى كه دشمن بقاى «وحدت اجتماعى» هستند، همچون موريانه از درون، ريشههاى اجتماع را مىخورند، و آن را از هم
1) . آلعمران / 104 الی 105.
متلاشى میسازند، بنا بر اين حفظ وحدت اجتماعى بدون نظارت عمومى ممكن نيست!.
در آيه فوق دستور داده شده كه همواره در ميان مسلمانان بايد امتى باشند كه اين دو وظيفه بزرگ اجتماعى را انجام دهند: مردم را به نيكىها دعوت كنند، و از بدىها باز دارند. و در پايان آيه تصريح مىكند كه فلاح و رستگارى تنها از اين راه ممكن است.
سؤال
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه ظاهر «منكم امة» اين است كه اين امت بعضى از جمعيت مسلمانان را تشكيل مىدهد، نه همه آنها را، و به اين ترتيب وظيفه امر به معروف و نهى از منكر جنبه عمومى نخواهد داشت، بلكه وظيفه طايفه خاصى است، اگر چه انتخاب و تربيت اين جمعيت، وظيفه همۀ مردم است، و به عبارت ديگر اين دو وظيفه واجب كفايى است نه عينى، با اينكه از ديگر آيات قرآن بر مىآيد كه اين دو وظيفه جنبه عمومى دارد، و به عبارت ديگر واجب عينى است نه واجب كفايى، مثلاً در چند آيه بعد از اين آيه مىخوانيم: «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ»؛ «شما بهترين امتى بوديد كه به سود مردم مبعوث شديد، چه اينكه امر به معروف و نهى از منكر مىكنيد» و در سورۀ «العصر» مىفرمايد: «همۀ مردم در زيانند جز آنان كه ايمان و عمل صالح دارند و دعوت به حق و توصيه به صبر و استقامت مىكنند» طبق اين آيات و مانند آنها اين دو وظيفه اختصاص به دسته معينى ندارد.
پاسخ
دقت در مجموع اين آيات پاسخ سؤال را روشن مىسازد، زيرا چنين استفاده مىشود كه «امر به معروف و نهى از منكر» دو مرحله دارد: يكى «مرحله فردى» كه هر كس موظف است به تنهايى ناظر اعمال ديگران باشد، و ديگرى «مرحله دستهجمعى» كه امتى موظفند براى پايان دادن به نابسامانيهاى اجتماع دست به دست هم بدهند و با يكديگر تشريك مساعى كنند.
قسمت اول وظيفه عموم مردم است، و چون جنبه فردى دارد طبعاً شعاع آن محدود بتوانايى فرد است، اما قسمت دوم شكل واجب كفايى به خود مىگيرد و چون جنبه دستهجمعى دارد و شعاع قدرت آن وسيع و طبعاً از شئون حكومت اسلامى محسوب مىشود. اين دو شكل از مبارزه با فساد و دعوت به سوى حق، از شاهكارهاىقوانين اسلامى محسوب مىگردد، و مسئله تقسيم كار را در سازمان حكومت اسلامى و لزوم تشكيل يك گروه نظارت بر وضع اجتماعى و سازمانهاى حكومت مشخص مىسازد.
سابق بر اين در ممالك اسلامى (و امروز در پارهاى از كشورهاى اسلامى، مانند حجاز) با الهام از آيه فوق تشكيلاتى مخصوص مبارزه با فساد و دعوت به- انجام مسئوليتهاى اجتماعى به نام اداره حسبه و مأموران آن به نام «محتسب» و يا «آمرين به معروف» وجود داشته است كه مأمور بودند با همكارى يكديگر با هر گونه فساد و زشتكارى در ميان مردم، و يا هر گونه ظلم و فساد در دستگاه حكومت مبارزه كنند، و هم چنين مردم را به كارهاى نيك و پسنديده تشويق نمايند.
بنا بر اين وجود اين جمعيت با آن قدرت وسيع، هيچگونه منافاتى با عمومى بودن وظيفه امر به معروف و نهى از منكر در شعاع فرد و با قدرت محدود ندارد.
از آنجا كه اين بحث از مباحث مهم قرآن مجيد است، و در آيات فراوانى به آن اشاره شده، لازم است نكاتى را در اينجا يادآور شويم:
«معروف» در لغت به معنى شناخته شده (از ماده عرف) و «منكر» به معنى «ناشناس» (از ماده انكار) است. و به اين ترتيب كارهاى نيك، امورى شناخته شده، و كارهاى زشت و ناپسند، امورى ناشناس معرفى شدهاند. چه اينكه فطرت پاك انسانى با دسته اول آشنا و با دوم ناآشنا است!
جمعى از دانشمندان اسلامى معتقدند كه وجوب اين دو وظيفه تنها با دليل نقلى ثابت شده، و عقل فرمان نمىدهد كه انسان ديگرى را از كار بدى كه زيانش تنها متوجه خود او است باز دارد.
ولى با توجه به پيوندهاى اجتماعى و اينكه هيچ كار بدى در اجتماع انسانى در نقطه خاصى محدود نمىشود، بلكه هر چه باشد همانند آتشى ممكن است به نقاط ديگر سرايت كند، عقلى بودن اين دو وظيفه مشخص مىشود.
به عبارت ديگر: در اجتماع چيزى به عنوان «ضرر فردى» وجود ندارد، و هر زيان فردى امكان اين را دارد كه به صورت يك «زيان اجتماعى» درآيد، و به- همين
دليل منطق و عقل به افراد اجتماع اجازه مىدهد كه در پاك نگه داشتن محيط زيست خود از هر گونه تلاش و كوششى خود دارى نكنند.
اتفاقا در بعضى از احاديث به اين موضوع اشاره شده است. از پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و اله) چنين نقل شده كه فرمود: «يك فرد گنهكار، در ميان مردم همانند كسى است كه با جمعى سوار كشتى شود، و به هنگامى كه در وسط دريا قرار گيرد تبرى برداشته و به سوراخ كردن موضعى كه در آن نشسته است بپردازد، و هر گاه به او اعتراض كنند، در جواب بگويد من در سهم خود تصرف مىكنم!، اگر ديگران او را از اين عمل خطرناك باز ندارند، طولى نمىكشد كه آب دريا به داخل كشتى نفوذ كرده و يكباره همگى در دريا غرق مىشوند».
پيامبر(صلی الله علیه و اله) با اين مثال جالب منطقى بودن وظيفه امر به معروف و نهى از منكر را مجسم ساخته، و حق نظارت فرد بر اجتماع را يك حق طبيعى كه ناشى از پيوند سرنوشتهاست، مىداند.
علاوه بر آيات فراوان قرآن مجيد احاديث زيادى در منابع معتبر اسلامى نيز در باره اهميت اين دو وظيفه بزرگ اجتماعى وارد شده است كه در آنها به خطرات و عواقب شومى كه بر اثر ترك اين دو وظيفه در جامعه به وجود میآيد اشاره گرديده، به عنوان نمونه:
«ان الامر بالمعروف و النهى عن المنكر فريضة عظيمة بها تقام الفرائض و تامن المذاهب و تحل المكاسب و ترد المظالم و تعمر الارض و ينتصف من الاعداء و يستقيم الامر؛ امر به معروف و نهى از منكر دو فريضه بزرگ الهى است كه بقيه فرائض با آنها برپا مىشوند، و به وسيلۀ اين دو، راهها امن مىگردد، و كسب و كار مردم حلال مىشود، حقوق افراد تأمين مىگردد، و در سايه آن زمينها آباد، و از دشمنان انتقام گرفته مىشود،و در پرتو آن همه كارها روبراه مىگردد.»(1)
«من امر بالمعروف و نهى عن المنكر فهو خليفة اللَّه فى ارضه و خليفة رسول اللَّه و خليفة كتابه؛ كسى كه امر به معروف و نهى از منكر كند جانشين خداوند در زمين، و جانشين پيامبر و كتاب او است.»(2)
از اين حديث بخوبى استفاده مىشود كه اين فريضه بزرگ قبل از هر چيز يك برنامه الهى است و بعثت پيامبران و نزول كتب آسمانى همه جزء اين برنامه است.
«آمرهم بالمعروف و انهاهم عن المنكر و اتقاهم للَّه و ارضاهم؛ آن كس كه از همه بيشتر امر به معروف و نهى از منكر كند و آن كس كه از همه پرهيزگارتر باشد و در راه خشنودى خدا از همه بيشتر گام بردارد.» (3)
معروف و نهى از منكر كنيد و گر نه خداوند ستمگرى را بر شما مسلط مىكند كه نه به پيران احترام مىگذارد، و نه بخوردسالان رحم مىكند، نيكان و صالحان شما دعا مىكنند، ولى مستجاب نمىشود و از خداوند يارى مىطلبند اما خدا به آنها كمك نمىكند و حتى توبه مىكنند و خدا از گناهانشان درنمىگذرد.»(1)
اينها همه واكنش طبيعى اعمال جمعيتى است كه اين وظيفه بزرگ اجتماعى را تعطيل كنند، زيرا بدون نظارت عمومى، جريان امور از دست نيكان خارج مىشود، و بدان ميدان اجتماع را تسخير مىكنند، و اينكه در حديث فوق مىفرمايد حتى توبه آنها قبول نمىشود به خاطر آن است كه توبه با ادامه سكوت آنها در برابر مفاسد مفهوم صحيحى ندارد مگر اينكه در برنامه خود تجديد نظر كنند.
«و ما اعمال البر كلها و الجهاد فى سبيل اللَّه عندالامر بالمعروف و النهى عن المنكر الا كنفثة فى بحر لجى؛ تمام كارهاى نيك و حتى جهاد در راه خدا در برابر امر به معروف و نهى از منكر چون آب دهان است در برابر درياى پهناور!»(2)
اين همه تأكيدات به خاطر آن است كه اين دو وظيفه بزرگ در حقيقت ضامن اجراى بقيه وظائف فردى و اجتماعى است، و در حكم روح و جان آنها محسوب مىشود، و با تعطيل آنها تمام احكام و اصول اخلاقى ارزش خود را از دست خواهد داد.
در پاسخ اين سؤال بايد گفت با اينكه به طور مسلم زندگانى دستهجمعى براى افراد بشر فوائد و بركات فراوانى دارد و حتى اين نوع مزايا انسان را وادار به- زندگانى اجتماعى كرده است، ولى در مقابل آن محدوديتهايى نيز براى او ببار مىآورد، و چون در برابر فوائد بيشمار زندگى دستهجمعى ضرر اين نوع محدوديتها جزئى و ناچيز است لذا بشر از روز اول تن به زندگى اجتماعى داده و محدوديتها را پذيرفته است، و از آنجا كه در زندگى اجتماعى سرنوشت افراد به هم مربوط است، و به اصطلاح افراد اجتماع در سرنوشت يكديگر اثر دارند حق نظارت در اعمال ديگران حق طبيعى و خاصيت زندگى دستهجمعى است، چنانچه اين مطلب به طرز جالبى در حديثى كه سابقاً از پيامبر اكرم(صلی الله علیه و اله) نقل كرديم آمده است. بنا بر اين انجام اين فريضه نه تنها با آزاديهاى فردى مخالف نيست، بلكه وظيفهاى است كه افراد در مقابل يكديگر دارند.
سؤال ديگرى كه در اينجا مطرح مىشود اين است كه: هر گاه بنا شود كه همۀ مردم در وضع اجتماع دخالت كرده و بر اعمال يكديگر نظارت كنند، توليد هرج و مرج و برخوردهاى مختلف در جامعه مىگردد، و با مسئله تقسيم وظائف و مسئوليتها در اجتماع مخالف است.
در پاسخ اين سؤال بايد گفت: از بحثهاى گذشته اين حقيقت روشن شد كه امر به معروف و نهى از منكر داراى دو مرحله است، مرحله نخست كه جنبه عمومى دارد، شعاع آن محدود است، و از تذكر و اندرز دادن و اعتراض و انتقاد نمودن
و مانند آن تجاوز نمىكند، مسلماً يك اجتماع زنده بايد تمام نفراتش در برابر مفاسد داراى چنين مسئوليتى باشند.
ولى مرحله دوم كه مخصوص جمعيت معينى است و از شئون حكومت اسلامى محسوب مىشود، قدرت بسيار وسيعى دارد، به اين معنى كه اگر نياز به شدت عمل و حتى قصاص و اجراى حدود باشد اين جمعيت اختيار دارند كه زير نظر حاكم شرع و متصديان حكومت اسلامى انجام وظيفه كنند.
بنا بر اين با توجه به مراحل مختلف امر به معروف و نهى از منكر، و حدود و مقررات هر يك، نه تنها هرج و مرجى در اجتماع توليد نمىشود، بلكه اجتماع از صورت يك جامعه مرده و فاقد تحرك بيرون آمده به يك جامعه زنده تبديل مىگردد.
در پايان اين بحث تذكر اين نكته نيز لازم است كه بايد در انجام اين فريضه الهى و دعوت به سوى حق و مبارزه با فساد، دلسوزى و حسن نيت و پاكى هدف را فراموش نكرد، و جز در موارد ضرورت از راههاى مسالمتآميز وارد شد، نبايد انجام اين وظيفه را مساوى با خشونت گرفت.
ولى متأسفانه بعضى افراد به هنگام انجام اين وظيفه، در غير مورد ضرورت، از راه خشونتآميز وارد مىشوند، و گاهى متوسل به الفاظ زشت و زننده مىگردند، و لذا مىبينيم اين نوع امر به معروفها نه تنها اثر خوبى از خود نمىگذارد، بلكه گاهى نتيجه معكوس هم مىدهد، در حالى كه روش پيامبر(صلی الله علیه و اله) و سيره ائمه هدى(علیهم السلام) نشان مىدهد كه آنها به هنگام اجراى اين دو وظيفه آنها را با نهايت
لطف و محبت مىآميختند، و به همين دليل سرسختترين افراد به زودى در برابر آنها تسليم مىشدند.
در تفسير «المنار» در ذيل آيه چنين مىخوانيم: جوانى به خدمت پيامبر آمد و عرض كرد: اى پيامبر خدا آيا به من اجازه مىدهى زنا كنم؟! با گفتن اين سخن فرياد مردم بلند شد و از گوشه و كنار به او اعتراض كردند، ولى پيامبر با خونسردى و ملايمت فرمود: نزديك بيا، جوان نزديك آمد، و در برابر پيامبر نشست، حضرت با محبت از او پرسيد آيا دوست دارى با مادر تو چنين كنند؟
گفت: نه فدايت شوم، فرمود: همين طور مردم راضى نيستند با مادرانشان چنين شود، آيا دوست دارى با دختر تو چنين كنند؟ گفت نه فدايت شوم، فرمود:
همين طور مردم در باره دخترانشان راضى نيستند، بگو ببينم آيا براى خواهرت مىپسندى؟! جوان مجددا انكار كرد (و از سؤال خود به كلى پشيمان شد) پيامبر سپس دست بر سينه او گذاشت و در حق او دعا كرد و فرمود: «خدايا قلب او را پاك گردان و گناه او را ببخش و دامان او را از آلودگى به بىعفتى نگاه دار». از آن به بعد منفورترين كار در نزد اين جوان زنا بود!... اين بود نتيجه ملايمت و محبت در نهى از منكر.
«وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ»؛ در اين آيه مجددا بحث در پيرامون مسئله اتحاد و پرهيز از تفرقه و نفاق است، اين آيه مسلمانان را از اينكه همانند اقوام پيشين، همچون يهود و نصارى، راه تفرقه و اختلاف را پيش گيرند و عذاب عظيم براى خود بخرند بر حذر مىدارد، و در حقيقت آنها را
به مطالعه تاريخ پيشينيان، و سرنوشت دردناك آنها پس از اختلاف و تفرقه دعوت مىكند.
اصرار و تأكيد قرآن مجيد در اين آيات، در باره اجتناب از تفرقه و نفاق، اشاره به اين است كه اين حادثه در آينده در اجتماع آنها وقوع خواهد يافت، زيرا هر كجا قرآن در ترساندن از چيزى زياد اصرار نموده اشاره به وقوع و پيدايش آن مىباشد.
پيامبر اسلام نيز اين پيشبينى را قبلاً كرد و صريحاً به مسلمانان خبر داد كه:«قوم يهود بعد از موسى 71 فرقه شدند و مسيحيان 72 فرقه و امت من بعد از من 73 فرقه خواهند شد.»(1)
ظاهراً عدد 70 اشاره به كثرت است و به اصطلاح «عدد تكثيرى» است نه «شمارشى» يعنى در ميان يهود يك طايفه بر حق بودند و «طوائف زيادى» بر باطل، در ميان مسيحيان طوائف باطل فزونى گرفتند و حق همچنان در يك طايفه بود، و در ميان مسلمانان اختلافات باز هم فزونى خواهد گرفت.
و طبق آنچه قرآن مجيد اشاره كرده و پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و اله) نيز خبر داده بود مسلمانان بعد از وفات او از طريق مستقيم كه يك راه بيش نبود منحرف شدند در عقايد مذهبى و حتى در خود دين پراكنده گشتند و به تكفير يكديگر پرداختند، تا آنجا كه در ميان آنان گاه شمشير، و گاه سب و لعن حكومت مىكرد، كار بجايى كشيد كه بعضى از مسلمانان جان و مال همديگر را حلال ميدانستند و حتى به
1) . اين روايت به طرق مختلف از شيعه و سنى نقل شده است؛ به طريق شيعه در كتابهاى: خصال، معانى، احتجاج، امالى صدوق، اصل سليم بن قيس، و تفسير عياشى، وارد شده است و به طرق اهل تسنن نيز در كتابهاى در المنثور، و جامع الاصول، و ملل و نحل نقل شده است.
قدرى ميان مسلمانان عداوت و دشمنى ايجاد شده بود كه بعضى حاضر میشدند به كفار بپيوندند و با برادران دينى خود جنگ كنند!.
بدين ترتيب اتحاد و وحدت كه رمز موفقيت مسلمانان پيشين بود به نفاق و اختلاف مبدل گشت، در نتيجه زندگى سعادتمندانه آنان به يك زندگى شقاوت بار تبديل شد، و عظمت ديرين خود را از دست دادند.
«أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ»؛ كسانى كه با بودن ادله روشن در دين اختلاف كنند بعذاب عظيم و دردناكى گرفتار میگردند.
بىشك نتيجه فورى اختلاف و نفاق ذلت و خوارى است و سر ذلت و خوارى هر ملت را در اختلاف و نفاق آنان بايد جستجو كرد، جامعهاى كه اساس قدرت و اركان همبستگىهاى آن با تيشههاى تفرقه در هم كوبيده شود، سرزمين آنان براى هميشه جولآنگاه بيگانگان و قلمرو حكومت استعمارگران خواهد بود، راستى چه عذاب بزرگى است! اما عذاب آخرت آن چنان كه خدا در قرآن بيان كرده است فوقالعاده از اين عذاب هم شديدتر خواهد بود و در انتظار تفرقهاندازان و اختلافگرايان است.(1)
در کتاب شریف «اصول کافی» این روایات ذکر شده است:(2)
ص: 169 الی 175.
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«مِنْ حَقِّ الْمُؤْمِنِ عَلَى أَخِيهِ الْمُؤْمِنِ أَنْ يُشْبِعَ جَوْعَتَهُ وَ يُوَارِيَ عَوْرَتَهُ وَ يُفَرِّجَ عَنْهُ
كُرْبَتَهُ وَ يَقْضِيَ دَيْنَهُ فَإِذَا مَاتَ خَلَفَهُ فِي أَهْلِهِ وَ وُلْدِهِ؛ از حق مؤمن بر برادر مؤمنش اينست كه گرسنگى او را سير كند و عورتش را بپوشاند و از گرفتارياش نجات بخشد و بدهياش را بپردازد و چون بميرد نسبت به خانواده و فرزندانشاز او جانشينى كند.»
معلى بن خنيس گويد: به امام صادق(علیه السلام) عرض كردم: حق مسلمان بر مسلمان چيست؟ فرمود:
«لَهُ سَبْعُ حُقُوقٍ وَاجِبَاتٍ مَا مِنْهُنَّ حَقٌّ إِلَّا وَ هُوَ عَلَيْهِ وَاجِبٌ إِنْ ضَيَّعَ مِنْهَا شَيْئاً خَرَجَ مِنْ وِلَايَةِ اللَّهِ وَ طَاعَتِهِ وَ لَمْ يَكُنْ لِلَّهِ فِيهِ مِنْ نَصِيبٍ قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ وَ مَا هِيَ قَالَ يَا مُعَلَّى إِنِّي عَلَيْكَ شَفِيقٌ أَخَافُ أَنْ تُضَيِّعَ وَ لَا تَحْفَظَ وَ تَعْلَمَ وَ لَا تَعْمَلَ قَالَ قُلْتُ لَهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ قَالَ أَيْسَرُ حَقٍّ مِنْهَا أَنْ تُحِبَّ لَهُ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِكَ وَ تَكْرَهَ لَهُ مَا تَكْرَهُ لِنَفْسِكَ وَ الْحَقُّ الثَّانِي أَنْ تَجْتَنِبَ سَخَطَهُ وَ تَتَّبِعَ مَرْضَاتَهُ وَ تُطِيعَ أَمْرَهُ وَ الْحَقُّ الثَّالِثُ أَنْ تُعِينَهُ بِنَفْسِكَ وَ مَالِكَ وَ لِسَانِكَ وَ يَدِكَ وَ رِجْلِكَ وَ الْحَقُّ الرَّابِعُ أَنْ تَكُونَ عَيْنَهُ وَ دَلِيلَهُ وَ مِرْآتَهُ وَ الْحَقُّ الْخَامِسُ أَنْ لَا تَشْبَعَ وَ يَجُوعُ وَ لَا تَرْوَى وَ يَظْمَأُ وَ لَا تَلْبَسَ وَ يَعْرَى وَ الْحَقُّ السَّادِسُ أَنْ يَكُونَ لَكَ خَادِمٌ وَ لَيْسَ لِأَخِيكَ خَادِمٌ فَوَاجِبٌ أَنْ تَبْعَثَ خَادِمَكَ فَيَغْسِلَ ثِيَابَهُ وَ يَصْنَعَ طَعَامَهُ وَ يَمْهَدَ فِرَاشَهُ وَ الْحَقُّ السَّابِعُ أَنْ تُبِرَّ قَسَمَهُ وَ تُجِيبَ دَعْوَتَهُ وَ تَعُودَ مَرِيضَهُ وَ تَشْهَدَ جَنَازَتَهُ وَ إِذَا عَلِمْتَ أَنَّ لَهُ حَاجَةً تُبَادِرُهُ إِلَى قَضَائِهَا وَ لَا تُلْجِئُهُ أَنْ يَسْأَلَكَهَا وَ لَكِنْ تُبَادِرُهُ مُبَادَرَةً فَإِذَا فَعَلْتَ ذَلِكَ وَصَلْتَ وَلَايَتَكَ بِوَلَايَتِهِ وَ وَلَايَتَهُ بِوَلَايَتِكَ؛ براى او هفت حق واجب است كه همه آنها بر عهده برادرش واجب است و اگر برخى از آنها را تباه و ضايع كند، از ولايت و اطاعت خدا بيرون رود، و خدا از او بهره (اطاعت و بندگى) ندارد. عرض كردم قربانت، آنها چيست؟ فرمود: اى معلى بن خنيس، من بر تو نگرانم و میترسم ضايع گذارى و مراعات نكنى و بدانى و عمل ننمائى. عرض كردم: نيروئى جز از خدا نيست.
فرمود:آسانترين آن حقوق اينست كه: (اول:) آنچه براى خود دوست دارى براى او هم دوست داشته باشى و آنچه براى خود نپسندى، بر او نيز نپسندى و حق دوم آنكه از آنچه ناخرسند دارد دورى كنى و خوشنودى او را پيروى نموده فرمانش برى. و حق سوم آنكه با جان و مال و زبان و دست و پاى خويش او را يارى كنى. و حق چهارم آنكه چشم و راهنما و آئينه او باشى. و حق پنجم آنكه تو سير نباشى و او گرسنه يا سيرآب باشى و او تشنه يا پوشيده باشى و او برهنه. و حق ششم آنكه اگر تو خدمتگزار دارى و برادرت ندارد. واجب است خدمتگزارت را بفرستى كه جامههايش را بشويد و غذايش را درست كند و بسترش را مرتب نمايد. و حق هفتم آنكه سوگندش را تصديق كنى و دعوتش را بپذيرى و در بيمارياش از او عيادت كنى و بر جنازهاش حاضر شوى و چون بدانى حاجتى دارد، در انجام آن سبقت گيرى و او را مجبور نسازى كه از تو بخواهد، بلكه خودت پيشدستى كنى، چون چنين كردى دوستى خود را به دوستى او پيوستهاى و درستى او را به دوستى خود.»
و نیز فرمود:
«حَقُّ الْمُسْلِمِ عَلَى الْمُسْلِمِ أَنْ لَا يَشْبَعَ وَ يَجُوعُ أَخُوهُ وَ لَا يَرْوَى وَ يَعْطَشُ أَخُوهُ وَ لَا يَكْتَسِيَ وَ يَعْرَى أَخُوهُ فَمَا أَعْظَمَ حَقَّ الْمُسْلِمِ عَلَى أَخِيهِ الْمُسْلِمِ وَ قَالَ أَحِبَّ لِأَخِيكَ الْمُسْلِمِ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِكَ وَ إِذَا احْتَجْتَ فَسَلْهُ وَ إِنْ سَأَلَكَ فَأَعْطِهِ لَا تَمَلَّهُ خَيْراً وَ لَا يَمَلَّهُ لَكَ(1)كُنْ لَهُ ظَهْراً فَإِنَّهُ لَكَ ظَهْرٌ إِذَا غَابَ فَاحْفَظْهُ فِي غَيْبَتِهِ وَ إِذَا شَهِدَ فَزُرْهُ وَ أَجِلَّهُ وَ
1) . الظاهر أنّه من أمليته بمعنى تركته و أخرته و الاملاء (فروگذاشتن و مهلت دادن و درازا كشيدن مدت). و لامه ياء و أمّا الاملال بمعنى (ملول كردن) فبعيد. و قال الفيض(ره) في الوافي: لعل المراد بقوله«لا تمله خيرا و لا يمل لك» لا تسأمه من جهة اكثارك الخير و لا يسأم هو من جهة اكثاره الخير لك. يقال مللته و مللت منه إذا سأمه. انتهى.
أَكْرِمْهُ فَإِنَّهُ مِنْكَ وَ أَنْتَ مِنْهُ فَإِنْ كَانَ عَلَيْكَ عَاتِباً فَلَا تُفَارِقْهُ حَتَّى تَسْأَلَ سُمَيْحَتَهُ(1)وَ إِنْ أَصَابَهُ خَيْرٌ فَاحْمَدِ اللَّهَ وَ إِنِ ابْتُلِيَ فَاعْضُدْهُ وَ إِنْ تُمُحِّلَ لَهُ فَأَعِنْهُ(2)وَ إِذَا قَالَ الرَّجُلُ لِأَخِيهِ أُفٍّ انْقَطَعَ مَا بَيْنَهُمَا مِنَ الْوَلَايَةِ وَ إِذَا قَالَ أَنْتَ عَدُوِّي كَفَرَ أَحَدُهُمَا فَإِذَا اتَّهَمَهُ انْمَاثَ الْإِيمَانُ فِي قَلْبِهِ(3)كَمَا يَنْمَاثُ الْمِلْحُ فِي الْمَاءِ وَ قَالَ بَلَغَنِي أَنَّهُ قَالَ إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَيَزْهَرُ نُورُهُ لِأَهْلِ السَّمَاءِ كَمَا تَزْهَرُ نُجُومُ السَّمَاءِ لِأَهْلِ الْأَرْضِ وَ قَالَ إِنَّ الْمُؤْمِنَ وَلِيُّ اللَّهِ يُعِينُهُ(4)وَ يَصْنَعُ لَهُ وَ لَا يَقُولُ عَلَيْهِ إِلَّا الْحَقَّ وَ لَا يَخَافُ غَيْرَهُ؛ حق مسلمان بر مسلمان اينست كه او سير نباشد و برادرش گرسنه و او سيراب و برادرش تشنه و او پوشيده و برادرش برهنه، پس چه بزرگست حق مسلمان بر برادر مسلمانش و فرمود: براى برادر مسلمانت بخواه آنچه براى خود خواهى و چون محتاج گشتى از او كمك بخواه و اگر او از تو خواست عطايش كن و نسبت به هيچ خيرى نبايد از او ملول شوى و نه او از تو ملول شود، تو پشتيبان او باش كه او پشتيبان تو است. چون غائب شود، در غيبتش او را نگهدار باش و چون حاضر شود از او ديدار كن و تجليل و احترامش نما كه او از توست و تو از اوئى، و چون از تو بدش آيد از او دورى مكن تا از او گذشت و كرم خواهى [تا كينه را از دلش بزدائى] و اگر به او خيرى رسد، خدا را شكر كن و اگر بلائى به او رسد، بازويش بگير و اگر برايش نيرنگى سازند، يارياش كن.
1) . أي بالعفو عن التقصير و مساهلته بالتجاوز لئلا يستقر في قلبه فيوجب التنافر و التباغض و في بعض النسخ «تسل سخيمته». و السل انتزاعك الشيء و اخراجه في رفق و السخيمة: الحقد أى تستخرج حقده و غضبه برفق.
2) . «تمحل له» أي كيد. يقال: رجل محل اي ذو كيد و محل بفلان إذا سعى به إلى السلطان و المحال بالكسر الكيد. و في القاموس«تمحل» وقع في شدة.
3) . أي يذاب. مثت الشيء- أميثه و أموثه فانماث إذا دفته في الماء.
4) . أي: اللّه يعين المؤمن«و يصنع له» أي يكفى مهماته.«و لا يقول عليه» أي لا يقول المؤمن على اللّه.«الا الحق» أي الا ما علم أنّه حق.
و چون مردى به برادرش «اف» بگويد، رشته دوستى ميان آنها بريده شود، و چون بگويد تو دشمن منى، يكى از آن دو كافر شوند، و چون متهمش سازد ايمان در دلش آب شود مانند نمك در ميان آب. راوى گويد: و به من رسيده است كه آن حضرت فرمود: نور مؤمن براى اهل آسمان مانند ستارگان آسمان براى اهل زمين ميدرخشد، و فرموده است: مؤمن دوست خداست، خدا يارياش كند و برايش بسازد و مؤمن جز حق بر خدا نگويد و از غير او نترسد.»
ابو المأمون حارثى گويد: به امام صادق(علیه السلام) عرض كردم: حق مؤمن بر مؤمن چيست؟ فرمود:
«إِنَّ مِنْ حَقِّ الْمُؤْمِنِ عَلَى الْمُؤْمِنِ الْمَوَدَّةَ لَهُ فِي صَدْرِهِ وَ الْمُوَاسَاةَ لَهُ فِي مَالِهِ وَ الْخَلَفَ لَهُ فِي أَهْلِهِ وَ النُّصْرَةَ لَهُ عَلَى مَنْ ظَلَمَهُ وَ إِنْ كَانَ نَافِلَةٌ فِي الْمُسْلِمِينَ وَ كَانَ غَائِباً أَخَذَ لَهُ بِنَصِيبِهِ وَ إِذَا مَاتَ الزِّيَارَةَ إِلَى قَبْرِهِ وَ أَنْ لَا يَظْلِمَهُ وَ أَنْ لَا يَغُشَّهُ وَ أَنْ لَا يَخُونَهُ وَ أَنْ لَا يَخْذُلَهُ وَ أَنْ لَا يُكَذِّبَهُ وَ أَنْ لَا يَقُولَ لَهُ أُفٍّ وَ إِذَا قَالَ لَهُ أُفٍّ فَلَيْسَ بَيْنَهُمَا وَلَايَةٌ وَ إِذَا قَالَ لَهُ أَنْتَ عَدُوِّي فَقَدْ كَفَرَ أَحَدُهُمَا وَ إِذَا اتَّهَمَهُ انْمَاثَ الْإِيمَانُ فِي قَلْبِهِ كَمَا يَنْمَاثُ الْمِلْحُ فِي الْمَاءِ؛ از جملهحق مؤمن بر مؤمن دوستى قلبى اوست و مواسات مالى و اينكه به جاى او از خانوادهاش سرپرستى كند، و عليه ستمگرش از او يارى كند و چون در ميان مسلمين نصيبى داشته و غائب باشد، نصيب او را برايش دريافت كند، و چون بميرد از گورش زيارت كند و به او ستم نكند و با او غش نكند و خيانت نورزد و رهايش نكند و تكذيبش ننمايد و به او اف نگويد و چون به او اف گويد: دوستى ميان آنها نباشد و چون به او گويد: تو دشمن منى يكى از آن دو كافر شود، و چون متهمش سازد ايمان در دلش آب شود، همچون نمك در آب.»
ابان بن تغلب گويد: با امام صادق(علیه السلام) طواف میكردم: مردى از اصحاب به
من برخورد و درخواست كرد همراه او بروم كه حاجتى دارد، او به من اشاره كرد و من كراهت داشتم امام صادق(علیه السلام) را رها كنم و با او بروم، باز در ميان طواف به من اشاره كرد و امام صادق(علیه السلام) او را ديد، به من فرمود:
«يَا أَبَانُ إِيَّاكَ يُرِيدُ هَذَا قُلْتُ نَعَمْ قَالَ فَمَنْ هُوَ قُلْتُ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِنَا قَالَ هُوَ عَلَى مِثْلِ مَا أَنْتَ عَلَيْهِ(1)قُلْتُ نَعَمْ قَالَ فَاذْهَبْ إِلَيْهِ قُلْتُ فَأَقْطَعُ الطَّوَافَ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ وَ إِنْ كَانَ طَوَافَ الْفَرِيضَةِ قَالَ نَعَمْ قَالَ فَذَهَبْتُ مَعَهُ ثُمَّ دَخَلْتُ عَلَيْهِ بَعْدُ فَسَأَلْتُهُ فَقُلْتُ أَخْبِرْنِي عَنْ حَقِّ الْمُؤْمِنِ عَلَى الْمُؤْمِنِ فَقَالَ يَا أَبَانُ دَعْهُ لَا تَرِدْهُ قُلْتُ بَلَى جُعِلْتُ فِدَاكَ فَلَمْ أَزَلْ أُرَدِّدُ عَلَيْهِ فَقَالَ يَا أَبَانُ تُقَاسِمُهُ شَطْرَ مَالِكَ ثُمَّ نَظَرَ إِلَيَّ فَرَأَى مَا دَخَلَنِي فَقَالَ يَا أَبَانُ أَ مَا تَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عزّ و جلّ قَدْ ذَكَرَ الْمُؤْثِرِينَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ قُلْتُ بَلَى جُعِلْتُ فِدَاكَ فَقَالَ أَمَّا إِذَا أَنْتَ قَاسَمْتَهُ فَلَمْ تُؤْثِرْهُ بَعْدُ إِنَّمَا أَنْتَ وَ هُوَ سَوَاءٌ إِنَّمَا تُؤْثِرُهُ إِذَا أَنْتَ أَعْطَيْتَهُ مِنَ النِّصْفِ الْآخَرِ؛ اى ابان اين تو را میخواهد؟ عرض كردم: آرى. فرمود: او كيست؟ گفتم: مردى از اصحاب ماست، فرمود: او مذهب و عقيده تو را دارد؟ عرض كردم: آرى. نزدش برو، عرض كردم: طواف را بشكنم؟ فرمود: آرى. گفتم: اگر چه طواف واجب باشد؟ فرمود: آرى، ابان گويد: همراه او رفتم و سپس خدمت حضرت رسيدم و پرسيدم حق مؤمن را بر مؤمن به من خبر ده، فرمود: اى ابان اين موضوع را كنار گذار و طلب مكن، عرض كردم: چرا، قربانت گردم، سپس همواره تكرار كردم و به او اصرار نمودم تا فرمود: اى ابان نيم مالت را به او میدهى، سپس به من نگريست و چون ديد كه چه حالى به من دست داد فرمود: اى ابان، مگر نميدانى كه خداى عزّ و جلّ كسانى را كه ديگران را بر خود ترجيح دادهاند ياد فرموده؟ (آنجا كه فرموده است: وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ)
1) . أي من التشيع و يدلّ على جواز قطع طواف الفريضة لقضاء حاجة المؤمن كما ذكره الاصحاب.
عرض كردم: چرا قربانت. فرمود: آگاه باش كه چون تو نيمى از مالت را به او دهى او را بر خود ترجيح ندادهاى، بلكه تو و او برابر شدهايد، ترجيح او بر تو زمانى است كه از نصف ديگر به او دهى.»
عيسى بن ابىمنصور گويد: من و ابن ابىيعفور و عبد اللَّه بن طلحه خدمت امام صادق(علیه السلام) بوديم، حضرت بدون پرسش ما ابتدا كرد و فرمود:
«يَا ابْنَ أَبِي يَعْفُورٍ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) سِتُّ خِصَالٍ مَنْ كُنَّ فِيهِ كَانَ بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ عزّ و جلّ وَ عَنْ يَمِينِ اللَّهِ فَقَالَ ابْنُ أَبِي يَعْفُورٍ وَ مَا هُنَّ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَالَ يُحِبُّ الْمَرْءُ الْمُسْلِمُ لِأَخِيهِ مَا يُحِبُّ لِأَعَزِّ أَهْلِهِ وَ يَكْرَهُ الْمَرْءُ الْمُسْلِمُ لِأَخِيهِ مَا يَكْرَهُ لِأَعَزِّ أَهْلِهِ وَ يُنَاصِحُهُ الْوَلَايَةَفَبَكَى ابْنُ أَبِي يَعْفُورٍ وَ قَالَ كَيْفَ يُنَاصِحُهُ الْوَلَايَةَ قَالَ يَا ابْنَ أَبِي يَعْفُورٍ إِذَا كَانَ مِنْهُ بِتِلْكَ الْمَنْزِلَةِ بَثَّهُ هَمَّهُفَفَرِحَ لِفَرَحِهِ إِنْ هُوَ فَرِحَ وَ حَزِنَ لِحُزْنِهِ إِنْ هُوَ حَزِنَ وَ إِنْ كَانَ عِنْدَهُ مَا يُفَرِّجُ عَنْهُ فَرَّجَ عَنْهُ وَ إِلَّا دَعَا اللَّهَ لَهُ قَالَ ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) ثَلَاثٌ لَكُمْ وَ ثَلَاثٌ لَنَا أَنْ تَعْرِفُوا فَضْلَنَا وَ أَنْ تَطَئُوا عَقِبَنَا وَ أَنْ تَنْتَظِرُوا عَاقِبَتَنَا فَمَنْ كَانَ هَكَذَا كَانَ بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ عزّ و جلّ فَيَسْتَضِيءُ بِنُورِهِمْ مَنْ هُوَ أَسْفَلُ مِنْهُمْ وَ أَمَّا الَّذِينَ عَنْ يَمِينِ اللَّهِ فَلَوْ أَنَّهُمْ يَرَاهُمْ مَنْ دُونَهُمْ لَمْ يَهْنِئْهُمُ الْعَيْشُ مِمَّا يَرَوْنَ مِنْ فَضْلِهِمْ فَقَالَ ابْنُ أَبِي يَعْفُورٍ وَ مَا لَهُمْ لَا يَرَوْنَ وَ هُمْ عَنْ يَمِينِ اللَّهِ فَقَالَ يَا ابْنَ أَبِي يَعْفُورٍ إِنَّهُمْ مَحْجُوبُونَ بِنُورِ اللَّهِ أَ مَا بَلَغَكَ الْحَدِيثُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) كَانَ يَقُولُ إِنَّ لِلَّهِ خَلْقاً عَنْ يَمِينِ الْعَرْشِ بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَ عَنْ يَمِينِ اللَّهِ وُجُوهُهُمْ أَبْيَضُ مِنَ الثَّلْجِ وَ أَضْوَأُ مِنَ الشَّمْسِ الضَّاحِيَةِ يَسْأَلُ السَّائِلُ مَا هَؤُلَاءِ فَيُقَالُ هَؤُلَاءِ الَّذِينَ تَحَابُّوا فِي جَلَالِ اللَّهِ؛ اى ابن ابىيعفور! رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود: شش خصلت است كه در هر كس باشد، در برابر خدا و در جانب راست او باشد، ابن ابىيعفور گفت: آنها چيست قربانت گردم؟ فرمود: مرد مسلمان براى برادرش
دوست داشته باشد آنچه را براى عزيزترين خاندانش میخواهد. و ناخوش داشته باشد براى برادرش آنچه را براى عزيزترين خاندانش ناخوش دارد و با او دوستى خالص و صميمانه داشته باشد. ابن ابىيعفور گريست و عرض كرد: چگونه با او دوستى خالص داشته باشد؟ فرمود: اى پسر ابىيعفور! چون با او به اين درجه از دوستى باشد، آنچه در دل دارد برايش توضيح میدهد. پس اگر او مسرور باشد اين هم مسرور مىشود و اگر اندوهگين باشد، اندوهگين شود پس اگر بتواند به او گشايشى دهد، گشايش میدهد و گر نه برايش دعا میكند. سپس امام صادق(علیه السلام) فرمود: سه چيز از آن شماست (و آن دوستى و ناخوشى و مناصحتى است كه ذكر شد) و سه چيز از آن ما و آن شناختن شما فضيلت ماراست و گام برداشتن دنبال ما و منتظر بودن عاقبت ما (كه فرج و گشايش مسلمين در آنست).
پس هر كس چنين باشد در پيشگاه خداى عزّ و جلّ قرار گيرد و كسانى كه در درجه پائينتر باشند از نور آنها پرتو گيرند و اما كسانى كه در جانب راست (رحمت) خدايند (و اينها همان كسانند كه در پيشگاه خدايند يا دسته ديگرى باشند مانند آنها) اگر كسانى كه در درجه پائينتر هستند ايشان را به بينند، خوشى زندگى بر آنها گوارا و تلخ گردد. به جهت فضيلتى كه براى آنها مىبينند.
ابن ابىيعفور گفت: با آنكه در جانب راست خدايند چگونه نمىبينند؟ [ديده نميشوند]؟ فرمود اى پسر ابىيعفور! آنها بنور خدا پوشيده شدهاند، مگر اين حديث به تو نرسيده كه رسول خدا(صلی الله علیه و اله) میفرماید: براى خدا مخلوقى است در جانب راست عرش در برابر خدا و جانب راست او كه رخسارشان از برف سپيدتر و از خورشيد فروزان تابانتر است، كسى كه میپرسد: اينها كيانند؟ در پاسخ گفته مىشود: اينها كسانى هستند كه در جلال
خدا با يك ديگر دوستى كردهاند (يعنى دوستى آنها با يك ديگر به جهت عظمت و احترام خدا بوده، نه به جهت اغراض دنيوى).»
محمد بن عجلان گويد: خدمت امام صادق(علیه السلام) بودم كه مردى در آمد و سلام كرد، حضرت از او پرسيد برادرانت كه از آنها جدا شدى چگونه بودند؟ او ستايش نيكو كرد و تزكيه نمود و مدح بسيار حضرت به او فرمود:
«كَيْفَ عِيَادَةُ أَغْنِيَائِهِمْ عَلَى فُقَرَائِهِمْ فَقَالَ قَلِيلَةٌ قَالَ وَ كَيْفَ مُشَاهَدَةُ أَغْنِيَائِهِمْ لِفُقَرَائِهِمْ قَالَ قَلِيلَةٌ قَالَ فَكَيْفَ صِلَةُ أَغْنِيَائِهِمْ لِفُقَرَائِهِمْ فِي ذَاتِ أَيْدِيهِمْ فَقَالَ إِنَّكَ لَتَذْكُرُ أَخْلَاقاً قَلَّ مَا هِيَ فِيمَنْ عِنْدَنَا قَالَ فَقَالَ فَكَيْفَ تَزْعُمُ هَؤُلَاءِ أَنَّهُمْ شِيعَةٌ؛ ثروتمندان از فقرا چگونه عيادت كنند؟ عرض كرد: اندك. فرمود: ديدار و احوالپرسى ثروتمندانشان از فقرا چگونه است؟ عرض كرد: اندك، فرمود: دستگيرى و مالدادن توانگرانشان به بينوايان چگونه است؟ عرض كرد: شما اخلاق و صفاتى را ذكر میكنى كه در ميان مردم ما كمياب است فرمود: پس چگونه آنها خود را شيعه میدانند؟»
ابو اسماعيل گويد: به امام باقر(علیه السلام) عرض كردم: قربانت گردم، نزد ما شيعه بسيار است فرمود:
«فَهَلْ يَعْطِفُ الْغَنِيُّ عَلَى الْفَقِيرِ وَ هَلْ يَتَجَاوَزُ الْمُحْسِنُ عَنِ الْمُسِيءِ وَ يَتَوَاسَوْنَ فَقُلْتُ لَا فَقَالَ لَيْسَ هَؤُلَاءِ شِيعَةً- الشِّيعَةُ مَنْ يَفْعَلُ هَذَا؛ آيا توانگر بفقير توجه میكند، و آيا نيكوكار از بدكردار در میگذرد و با يك ديگر مواسات میكنند؟ عرض كردم: نه، فرمود: آنها شيعه نيستند. شيعه كسى است كه چنان كند.»
امام باقر(علیه السلام) میفرماید:
«يَقُولُ عَظِّمُوا أَصْحَابَكُمْ وَ وَقِّرُوهُمْ وَ لَا يَتَجَهَّمُبَعْضُكُمْ بَعْضاً وَ لَا تَضَارُّوا وَ لَا
تَحَاسَدُوا وَ إِيَّاكُمْ وَ الْبُخْلَ كُونُوا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلِصِينَ؛ اصحاب خود را بزرگ داريد و احترام كنيد و به يكديگر رو ترش نكنيد. زيان نزنيد و رشك نبريد و از بخل بپرهيزيد تا از بندگان مخلص خدا باشيد.»
امام باقر(علیه السلام) به سعيد بن حسن فرمود: آيا يكى از شما نزد برادرش مىآيد و دست در كيسه او میكند و هر چه احتياج دارد بر میدارد و او جلوگيرش نميشود؟ عرض كردم: چنين كارى در ميان ما سراغ ندارم. امام(علیه السلام) فرمود:
«فَلَا شَيْءَ إِذاً قُلْتُ فَالْهَلَاكُ إِذاً فَقَالَ إِنَّ الْقَوْمَ لَمْ يُعْطَوْا أَحْلَامَهُمْ بَعْدُ؛ پس چيزى نيست، عرض كردم: پس هلاكت است (يعنى معذب شوند؟) فرمود هنوز عقول آن مردم كامل نشده (و آداب دينى خود را فرا نگرفتهاند).»
معلى بن خنيس گويد: از امام صادق(علیه السلام) در باره حق مؤمن پرسيدم فرمود:
«سَبْعُونَ حَقّاً لَا أُخْبِرُكَ إِلَّا بِسَبْعَةٍ فَإِنِّي عَلَيْكَ مُشْفِقٌ أَخْشَى أَلَّا تَحْتَمِلَ فَقُلْتُ بَلَى إِنْ شَاءَ اللَّهُ فَقَالَ لَا تَشْبَعُ وَ يَجُوعُ وَ لَا تَكْتَسِي وَ يَعْرَى وَ تَكُونُ دَلِيلَهُ وَ قَمِيصَهُ الَّذِي يَلْبَسُهُ وَ لِسَانَهُ الَّذِي يَتَكَلَّمُ بِهِ وَ تُحِبُّ لَهُ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِكَ وَ إِنْ كَانَتْ لَكَ جَارِيَةٌ بَعَثْتَهَا لِتَمْهَدَ فِرَاشَهُ وَ تَسْعَى فِي حَوَائِجِهِ بِاللَّيْلِ وَ النَّهَارِ فَإِذَا فَعَلْتَ ذَلِكَ وَصَلْتَ وَلَايَتَكَ بِوَلَايَتِنَا وَ وَلَايَتَنَا بِوَلَايَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛ هفتاد حق است كه جز هفت حق را به تو نميگويم، زيرا به تو مهربانم و میترسم تحمل نكنى، عرض كردم: چرا ان شاء اللَّه، فرمود: تو سير نباشى و او گرسنه، و پوشيده نباشى و او برهنه و راهنماى او باشى و پيراهنى كه ميپوشد و زبان گوياى او باشى و براى او بخواهى آنچه را براى خودخواهى و اگر كنيزى دارى او را بفرستى تا فرش و بسترش را مرتب كند و در شب و روز، در حوائج او كوشا باشد پس چون چنين كردى ولايت خود را به ولايت ما رساندهاى و ولايت ما را به ولايت خداى عز و جل.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«الْمُسْلِمُ أَخُو الْمُسْلِمِ لَا يَظْلِمُهُ وَ لَا يَخْذُلُهُ وَ لَا يَخُونُهُ وَ يَحِقُّ عَلَى الْمُسْلِمِينَ الِاجْتِهَادُ فِي التَّوَاصُلِ وَ التَّعَاوُنُ عَلَىالتَّعَاطُفِ وَ الْمُوَاسَاةُ لِأَهْلِ الْحَاجَةِ وَ تَعَاطُفُ بَعْضِهِمْ عَلَى بَعْضٍ حَتَّى تَكُونُوا كَمَا أَمَرَكُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «رُحَمَاءَ بَيْنَكُمْ» مُتَرَاحِمِينَ مُغْتَمِّينَ لِمَا غَابَ عَنْكُمْ مِنْ أَمْرِهِمْ عَلَى مَا مَضَى عَلَيْهِ مَعْشَرُ الْأَنْصَارِ عَلَى عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله)؛ مسلمان برادر مسلمانست، به او ستم نكند و او را وانگذارد و نسبت به او خيانت نكند، و بر مسلمانان سزاوار است در پيوستگى با يك ديگر كوشش كنند و در كمك كردن بر مهربانى دو جانبه و مواسات با نيازمندان و عطوفت با يك ديگر تا چنان باشيد كه خداى عزّ و جلّ به شما دستور فرموده كه: با يك ديگر مهر ورزند. با يك ديگر مهربانند و نسبت به امرى كه مربوط بآنهاست و فوت شده اندوهگين باشد، بر همان روشى كه گروه انصار در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و اله)بودند.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«حَقٌّ عَلَى الْمُسْلِمِ إِذَا أَرَادَ سَفَراً أَنْ يُعْلِمَ إِخْوَانَهُ وَ حَقٌّ عَلَى إِخْوَانِهِ إِذَا قَدِمَ أَنْ يَأْتُوهُ؛ بر مسلمان است كه چون آهنگ مسافرتى كند، برادرانش را آگاه سازد و بر برادران او است كه چون برگشت به ديدن او آيند.»
در کتاب شریف «اصول کافی» روایاتی پیرامون «چشمپوشی» و «گذشت» از اهلبیت(علیهم السلام) ذکر شده که برخی از آنها عبارتند از:(1)
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج2، ص: 652.
ثعلبة بن ميمون از مردى كه نامش را برده حديث كند كه گفت: مردمى نزد حضرت صادق(علیه السلام) بودند و حضرت براى آنها حديث میكرد، در اين ميان مردى از آنها نام مردى را ببدى ياد كرد و گله او را به حضرت صادق(علیه السلام) نمود، حضرت به او فرمود:
«وَ أَنَّى لَكَ بِأَخِيكَ كُلِّهِ وَ أَيُّ الرِّجَالِ الْمُهَذَّبُ؛ كجا برايت برادرى تمام عيار به دست آيد، و كدام مردى است كه مهذب و پاك از همه عيوب باشد.»
ابو بصير گويد: حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«لَا تُفَتِّشِ النَّاسَ فَتَبْقَى بِلَا صَدِيقٍ؛ از درون مردم كاوش و جستجو مكن كه بىرفيق و دوست بمانى.»
شرح: چون عموم مردم اين گونه هستند كه خواه و ناخواه نقطه ضعفى در آنها هست، و آن كس كه خالى از هر گونه عيبى باشد به طور عموم در ميان مردم نيست، و در نتيجه كاوش بعيوب مردم آگاه شوى و آن كس كه تو خواهى بدون عيب و نقص باشد پيدا نخواهى كرد، پس بهتر آنكه به همان حسن ظاهر اكتفا شود و در صدد جستجو از باطن مردمان نباشى و گر نه ناچار بىرفيق خواهى ماند.
کسی که وارد بر انسان میشود میهمان است؛ پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و اله) در این باره فرمود:
«إِذَا دَخَلَ رَجُلٌ بَلْدَةً فَهُوَ ضَيْفٌ عَلَى مَنْ بِهَا مِنْ إِخْوَانِهِ وَ أَهْلِ دِينِهِ حَتَّى يَرْحَلَ عَنْهُمْ؛ هرگاه فردی به شهری وارد شود، پس او بر برادران دینی خود در آن شهر، میهمان است تا هنگامی که وی از آن شهر کوچ کند.»
پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه و اله) فرمودند:
«الضَّيْفُ يُلْطَفُ لَيْلَتَيْنِ فَإِذَا كَانَتْ لَيْلَةُ الثَّالِثَةِ فَهُوَ مِنْ أَهْلِ الْبَيْتِ يَأْكُلُ مَا أَدْرَكَ؛ میهمان تا دو شب مورد لطف وپذیرائی قرار گیرد و در شب سوم، وی همچون اعضای خانواده هرچه میخواهد بخورد، کنایه از اینکه تکلّفی بر میزبان نباشد.»
ابن ابی یعفور میگوید خدمت امام صادق(علیه السلام) بودم که میهمان آن حضرت خواست در انجام بعضی ار کارهای منزل، اقدام کند که حضرت مانع شدند و فرمودند:«نَهَى رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) عَنْ أَنْ يُسْتَخْدَمَ الضَّيْفُ؛ پیامبر(صلی الله علیه و اله) نهی فرمودند از اینکه میهمان، کار منزل را انجام دهد.»
روایت است که میهمانی بر امام رضا(علیه السلام) وارد شد و تا پاسی از شب آن فرد در خدمت امام(علیه السلام) بود تا اینکه چراغ روشنائی دچار تغییری شد و آن میهمان خواست که مشکل چراغ را برطرف کند، که امام(علیه السلام) نگذاشتند و خود اقدام فرمودند و این موضوع دو مرتبه تکرار شد، سپس امام فرمودند:
«إِنَّا قَوْمٌ لَا نَسْتَخْدِمُ أَضْيَافَنَا؛ ما قومی هستیم که حاضر نمیشویم میهمان خود را به کار بگیریم.»
پیامبر(صلی الله علیه و اله) فرمودند:
«إِنَّ الضَّيْفَ إِذَا جَاءَ فَنَزَلَ بِالْقَوْمِ جَاءَ بِرِزْقِهِ مَعَهُ مِنَ السَّمَاءِ فَإِذَا أَكَلَ غَفَرَ اللَّهُ لَهُمْ بِنُزُولِهِ عَلَيْهِمْ؛ میهمان وقتی وارد میشود، همراه خود از آسمان رزق خود را میآورد، وپس از غذا خوردن میهمان، خداوند میزبان را به سبب ورود آن میهمان، میبخشد.»
آن حضرت در جای دیگری فرمودند:
«مَا مِنْ ضَيْفٍ حَلَّ بِقَوْمٍ إِلَّا وَ رِزْقُهُ فِي حَجْرِهِ؛ هیچ میهمانی وارد بر قومی نمیشود الا اینکه رزقش همراه او میباشد.»
محمدبن قیس میگوید نزد امام صادق(علیه السلام) بودم که اصحاب یادی از قومی کردند، پس من گفتم به خدا قسم که من صبحانه وشام نخوردم الا اینکه دو نفر یا سه نفر یا کمتر یابیشتر از این قوم بامن هم غذا بودند.
امام(علیه السلام) فرمودند:
«فَضْلُهُمْ عَلَيْكَ أَكْثَرُ مِنْ فَضْلِكَ عَلَيْهِمْ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ كَيْفَ ذَا وَ أَنَا أُطْعِمُهُمْ طَعَامِي وَ أُنْفِقُ عَلَيْهِمْ مِنْ مَالِي وَ يَخْدُمُهُمْ خَادِمِي فَقَالَ إِذَا دَخَلُوا عَلَيْكَ دَخَلُوا مِنَ اللَّهِ عزّ و جلّ بِالرِّزْقِ الْكَثِيرِ وَ إِذَا خَرَجُوا خَرَجُوا بِالْمَغْفِرَةِ لَكَ؛ فضیلت آنها بر تو بیشتر از فضیلت تو بر آنهاست، به حضرت عرض کردم فدای شما شوم چطور اینگونه است؟ در حالی که من به آنها طعام دادم و انفاق کردم وخادمم به آنها خدمت نمود،
حضرت فرمودند: چون آنها از جانب خدا با رزق کثیر نزد تو آمدند و در بازگشت، برای تو ارمغان مغفرت داشتند.»
امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
«مِمَّا عَلَّمَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) فَاطِمَةَ(علیه السلام) أَنْ قَالَ لَهَا يَا فَاطِمَةُ مَنْ كانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَلْيُكْرِمْ ضَيْفَهُ؛ از چیزهائی که پیامبر(صلی الله علیه و اله) به فاطمه(س) یاد دادند این بود که فرمودند ای فاطمه، کسیکه ایمان به خدا داشته باشد حتماٌ میهمان را اکرام میکند.»
پیامبر(صلی الله علیه و اله) فرمودند:
«إِنَّ مِنْ حَقِّ الضَّيْفِ أَنْ يُكْرَمَ وَ أَنْ يُعَدَّ لَهُ الْخِلَالُ؛ حق میهمان بر میزبان اینستکه اکرام شود وبرای او خلال آماده کنند.»
امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
«كَانَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) إِذَا أَكَلَ مَعَ الْقَوْمِ أَوَّلَ مَنْ يَضَعُ يَدَهُ مَعَ الْقَوْمِ وَ آخِرَ مَنْ يَرْفَعُهَا إِلَى أَنْ يَأْكُلَ الْقَوْمُ؛ پیامبر همواره درکنار دیگران بر سر سفره غذا، اولین کسی بود که شروع میکرد وآخرین کسی بود که دست از عذا خوردن میکشید تا بدینوسیله دیگران راحت تر غذا میل کنند.»
از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است که پیامبر(صلی الله علیه و اله) فرمودند:
«إِنَّ مِنْ حَقِّ الدَّاخِلِ عَلَى أَهْلِ الْبَيْتِ أَنْ يَمْشُوا مَعَهُ هُنَيْئَةً إِذَا دَخَلَ وَ إِذَا خَرَجَ وَ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) إِذَا دَخَلَ أَحَدُكُمْ عَلَى أَخِيهِ الْمُسْلِمِ فِي بَيْتِهِ فَهُوَ أَمِيرٌ عَلَيْهِ حَتَّى يَخْرُجَ؛(1)حق کسی که (به عنوان میهمان) در خانهایوارد میشود اینستکه صاحب خانه او را استقبال وهنگام خارج شدن، اورا بدرغه کند، ونیز پیامبر فرمودند: واو همچون امیر است در خانه تا هنگامی که از خانه خارج شود، والبته همه این فرمایشات کنایه از لزوم احترام به برادر مومن و میهمان است.»
قرآن کریم میفرماید:
«إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ»؛(2)«خداوند به عدل و احسان و بخشش به نزديكان فرمان مىدهد؛ و از فحشا و منكر و ستم، نهى مىكند؛ خداوند به شما اندرز مىدهد، شايد متذكّر شويد!»
«الَّذينَ يُنْفِقُونَ فِي السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ الْكاظِمينَ الْغَيْظَ وَ الْعافينَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنينَ»؛(3)
«همانها كه در توانگرى و تنگدستى، انفاق مىكنند؛ و خشم خود را فرو مىبرند؛ و از خطاى مردم درمىگذرند؛ و خدا نيكوكاران را دوست دارد.»
«وَ إِذْ أَخَذْنا ميثاقَ بَني إِسْرائيلَ لا تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللَّهَ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ ذِي الْقُرْبى
وَ الْيَتامى وَ الْمَساكينِ وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً وَ أَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلاَّ قَليلاً مِنْكُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ»؛(1)
«و (به ياد آوريد) زمانى را كه از بنىاسرائيل پيمان گرفتيم كه جز خداوند يگانه را پرستش نكنيد؛ و به پدر و مادر و نزديكان و يتيمان و بينوايان نيكى كنيد؛ و به مردم نيك بگوييد؛ نماز را برپا داريد؛ و زكات بدهيد. سپس (با اينكه پيمان بسته بوديد) همه شما- جز عده كمى- سرپيچى كرديد؛ و (از وفاى به پيمان خود) روىگردان شديد.»
«لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّينَ وَ آتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكينَ وَ ابْنَ السَّبيلِ وَ السَّائِلينَ وَ فِي الرِّقابِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا وَ الصَّابِرينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حينَ الْبَأْسِ أُولئِكَ الَّذينَ صَدَقُوا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ»؛(2)
«نيكى، (تنها) اين نيست كه (به هنگام نماز،) روىِ خود را به سوى مشرق و (يا) مغرب كنيد؛ (و تمام گفتگوى شما، در باره قبله و تغيير آن باشد؛ و همه وقت خود را مصروف آن سازيد؛)، بلكه نيكى (و نيكوكار) كسى است كه به خدا، و روز رستاخيز، و فرشتگان، و كتاب (آسمانى)، و پيامبران، ايمان آورده؛ و مال (خود) را، با همه علاقهاى كه به آن دارد، به خويشاوندان و يتيمان و مسكينان و واماندگان در راه و سائلان و بردگان، انفاق مىكند؛ نماز را برپا مىدارد و زكات را مىپردازد؛ و (همچنين) كسانى كه به عهد خود- به هنگامى كه عهد بستند- وفا مىكنند؛ و در برابر محروميتها و بيماريها و
در ميدان جنگ، استقامت به خرج مىدهند؛ اينها كسانى هستند كه راست مىگويند؛ و (گفتارشان با اعتقادشان هماهنگ است؛) و اينها هستند پرهيزكاران!»
«مَثَلُ الَّذينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ في سَبيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ في كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَليمٌ * الَّذينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ في سَبيلِ اللَّهِ ثُمَّ لا يُتْبِعُونَ ما أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لا أَذىً لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ»؛(1)«كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مىكنند، همانند بذرى هستند كه هفت خوشه بروياند؛ كه در هر خوشه، يكصد دانه باشد؛ و خداوند آن را براى هر كس بخواهد (و شايستگى داشته باشد)، دو يا چند برابر مىكند؛ و خدا (از نظر قدرت و رحمت،) وسيع، و (به همه چيز) داناست. كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مىكنند، سپس به دنبال انفاقى كه كردهاند، منت نمىگذارند و آزارى نمىرسانند، پاداش آنها نزد پروردگارشان (محفوظ) است؛ و نه ترسى دارند، و نه غمگين مىشوند.»
«وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ بِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكينِ وَ الْجارِ ذِي الْقُرْبى وَ الْجارِ الْجُنُبِ وَ الصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ وَ ابْنِ السَّبيلِ وَ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالاً فَخُوراً»؛(2)«و خدا را بپرستيد! و هيچ چيز را همتاى او قرار ندهيد! و به پدر و مادر، نيكى كنيد؛ همچنين به خويشاوندان و يتيمان و مسكينان، و همسايه نزديك، و همسايه دور، و دوست و همنشين، و واماندگان در سفر، و بردگانى كه مالك آنها هستيد، زيرا خداوند، كسى را كه متكبر و فخر فروش است، (و از اداى حقوق ديگران سرباز مىزند،) دوست نمىدارد.»
تفسیر
در تعقيب آيه گذشته كه قرآن را بيانگر همه چيز مىشمرد، در اين آيات نمونهاى از جامعترين تعليمات اسلام در زمينه مسائل اجتماعى، و انسانى و اخلاقى بيان شده است.
در نخستين آيه به شش اصل مهم كه سه اصل، جنبه مثبت و مأمور به، و سه اصل جنبه منفى و منهى عنه دارد، ديده مىشود.
در آغاز مىگويد: «خداوند فرمان به عدل و احسان مىدهد و (همچنين) بخشش به نزديكان»؛ «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى».
چه قانونى از «عدل» وسيعتر و گيراتر و جامعتر تصور مىشود؟ عدل همان قانونى است كه تمام نظام هستى بر محور آن مىگردد، آسمانها و زمين و همه موجودات با عدالت بر پا هستند (بالعدل قامت السماوات و الارض).
جامعه انسانى كه گوشه كوچكى از اين عالم پهناور است نيز نمىتواند از اين قانون عالم شمول، بر كنار باشد، و بدون عدل به حيات سالم خود ادامه دهد.
مىدانيم عدل به معنى واقعى كلمه آنست كه هر چيزى در جاى خود باشد، بنا بر اين هر گونه انحراف، افراط، تفريط، تجاوز از حد، تجاوز به حقوق ديگران بر خلاف اصل عدل است.
يك انسان سالم كسى است كه تمام دستگاههاى بدن او هر يك كار خودش را بدون كم و زياد انجام دهد، اما به محض اينكه يك يا چند دستگاه در انجام
وظيفه كوتاهى كرد يا در مسير تجاوز گام نهاد، فورا آثار اختلال در تمام بدن نمايان مىشود، و بيمارى حتمى است.
كل جامعه انسانى نيز همانند بدن يك انسان است، كه بدون رعايت اصل عدالت بيمار خواهد بود.
اما از آنجا كه عدالت با همه قدرت و شكوه و تأثير عميقش در مواقع بحرانى و استثنايى به تنهايى كارساز نيست، بلافاصله دستور به احسان را پشت سر آن مىآورد.
به تعبير روشنتر در طول زندگى انسانها مواقع حساسى پيش مىآيد كه حل مشكلات به كمك اصل عدالت به تنهايى امكان پذير نيست، بلكه نياز به ايثار و گذشت و فداكارى دارد، كه با استفاده از اصل «احسان» بايد تحقق يابد.
فى المثل دشمن غدارى به جامعهاى حمله كرده است، و يا طوفان و سيل و زلزله، بخشى از كشورى را ويران نموده، اگر مردم در چنين شرائطى بخواهند در انتظار آن بنشينند كه مثلاً مالياتهاى عادلانه و ساير قوانين عادى، مشكل را حل كند، امكان پذير نيست، اينجاست كه بايد همه كسانى كه داراى امكانات بيشتر از نظر نيروى فكرى و جسمانى و مالى هستند، دست به فداكارى بزنند، و تا آنجا كه در قدرت دارند، ايثار كنند، و گرنه دشمن جبار ممكن است كل جامعه آنها را از بين ببرد و يا حوادث دردناك طبيعى، جمع كثيرى را به كلى فلج كند.
اتفاقا اين دو اصل در سازمان بدن يك انسان نيز به طور طبيعى حكومت مىكند، در حال عادى تمام دستگاههاى بدن نسبت به يكديگر خدمت متقابل
دارند و هر عضوى براى كل بدن كار مىكند و از خدمات اعضاى ديگر نيز بهرهمند است (اين همان اصل عدالت است).
ولى گاه عضوى مجروح مىشود و توان متقابل را از دست مىدهد، آيا ممكن است در اين حال، بقيه اعضاء او را به دست فراموشى بسپارند، به خاطر اينكه از كار افتاده است؟ آيا ممكن است دست از حمايت و تغذيه عضو مجروح بردارند؟ مسلماً نه (و اين همان احسان است).
در كل جامعه انسانى نيز اين دو حالت بايد حاكم باشد و گرنه جامعه سالمى نيست.
در اخبار اسلامى و همچنين گفتار مفسران در فرق ميان اين دو يعنى عدل و احسان بيانات مختلفى ديده مىشود كه شايد غالباً به آنچه در بالا گفتيم باز مىگردد.در حديثى از على(علیه السلام) مىخوانيم: «العدل الانصاف، و الاحسان التفضل؛ عدل آنست كه حق مردم را به آنها برسانى، و احسان آن است كه بر آنها تفضل كنى.»(1)اين همان است كه در بالا اشاره شد.
بعضى گفتهاند عدل، اداء واجبات و احسان انجام مستحبات است.
بعضى ديگر گفتهاند عدل، توحيد است، و احسان اداء واجبات (طبق اين تفسير عدل به اعتقاد اشاره مىكند و احسان به عمل).
بعضى گفتهاند عدالت، هماهنگى ظاهر و باطن است، و احسان آن است كه باطن انسان از ظاهر او بهتر باشد.
1) . شریف الرضی، محمد بن حسین، نهج البلاغه، كلمات قصار، جمله 231.
بعضى ديگر عدالت را مربوط به جنبههاى عملى دانستهاند و احسان را مربوط به گفتار:
ولى همانگونه كه گفتيم بعضى از اين تفسيرها با تفسيرى كه در بالا آورديم هماهنگ است و بعضى ديگر نيز منافات با آن ندارد و قابل جمع:
اما مسأله نيكى به نزديكان (إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى) در واقع بخشى از مسأله احسان است با اين تفاوت كه احسان در كل جامعه است و «وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى» در خصوص خويشاوندان و بستگان كه جامعه كوچك محسوب مىشود، و با توجه به اينكه جامعه بزرگ از جامعه كوچكتر يعنى جامعه فاميلى تركيب شده، هر گاه، اين واحدهاى كوچكتر از انسجام بيشترى برخوردار گردند، اثر آن در كل جامعه ظاهر مىشود، و در واقع وظائف و مسئوليتها به صورت صحيحى در ميان مردم تقسيم مىگردد، چرا كه هر گروه در درجه اول به ضعفاى بستگان خود مىپردازد، و از اين طريق همه اين گونه اشخاص زير پوشش حمايت نزديكان خود قرار مىگيرند.
در بعضى از احاديث اسلامى مىخوانيم كه منظور از ذى القربى، نزديكان پيامبر يعنى امامان اهلبيتند، و منظور از «إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى»، اداء خمس مىباشد.
اين تفسير هرگز نمىخواهد مفهوم آيه را محدود كند، بلكه هيچ مانعى ندارد آيه به مفهوم وسيعش باقى باشد و اين قسمت نيز يكى از مصاديق روشن آن مفهوم عام محسوب گردد.
بلكه اگر ما «ذىالقربى» را به معنى مطلق نزديكان اعم از نزديكان در فاميل و نسب و يا نزديكان ديگر بدانيم، آيه مفهوم وسيعترى پيدا مىكند كه حتى همسايگان و دوستان و مانند آن را شامل مىشود (هر چند معروف در معنى ذى
القربى، خويشاوندان است) مسأله كمك به جامعههاى كوچك (يعنى بستگان و خويشاوندان) از آن نظر كه از پشتوانه عاطفى نيرومندى برخوردار است، از ضمانت اجرايى بيشترى بهرهمند خواهد بود.
بعد از تكميل اين سه اصل مثبت به سه اصل منفى و منهى مىپردازد و مىگويد: «خداوند از فحشاء و منكر و بغى، نهى مىكند»؛ «وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ».
پيرامون اين تعبيرات سه گانه «فحشاء»، «منكر» و «بغى» نيز مفسران سخن بسيار گفتهاند، اما آنچه مناسبتر با معنى لغوى و قرينه مقابله اين صفات با يكديگر به نظر مىرسد آنست كه «فحشاء» اشاره به گناهان پنهانى «منكر» اشاره به گناهان آشكار، و بغى، هر گونه تجاوز از حق خويش و ظلم و خود برتربينى نسبت به ديگران است.
بعضى از مفسران(1)گفتهاند: سرچشمه انحرافات اخلاقى، سه قوه است:
قوه شهوانى و غضبى و نيروى وهمى شيطانى.
اما قوه شهوانى، انسان را به لذتگيرى هر چه بيشتر مىخواند، و غرق در «فحشاء» و زشتيها مىكند.
قوه غضبيه، انسان را به انجام «منكرات» و آزار مردم وا مىدارد.
اما قوه وهميه شيطانيه، حس برترىطلبى و رياست خواهى و انحصار جويى و «تجاوز به حقوق ديگران» را در انسان زنده مىكند و او را به اين اعمال وا مىدارد.
خداوند با تعبيرهاى سه گانه فوق نسبت به طغيان اين غرائز، هشدار داده
1) . فخر رازى، محمد بن عمر، التفسیر الکبیر، ج 20، ص: 104.
و با يك بيان جامع كه همه انحرافات اخلاقى را در بر مىگيرد به راه حق، هدايت نموده است.
و در پايان آيه، به عنوان تأكيد مجدد روى تمام اين اصول ششگانه مىفرمايد: «خداوند به شما اندرز مىدهد شايد متذكر شويد»؛ «يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ».
جاذبه محتواى اين آيه و طرز بيان آن چنان است كه در روايتى مىخوانيم «عثمان بن مظعون» كه از صحابه معروف پيامبر اسلام(صلی الله علیه و اله) است مىگويد:
من در آغاز، اسلام را تنها به طور ظاهرى پذيرفته بودم نه با قلب و جان، دليل آن هم اين بود كه پيامبر(صلی الله علیه و اله) كرارا پيشنهاد اسلام به من كرد و من هم از روى حيا پذيرفتم، اين وضع همچنان ادامه يافت تا اينكه روزى خدمتش بودم، ديدم سخت در انديشه فرو رفته است ناگهان چشم خود را به طرف آسمان دوخت، گويى پيامى را دريافت مىدارد، وقتى به حال عادى بازگشت از ماجرا پرسيدم، فرمود: آرى هنگامى كه با شما سخن مىگفتم ناگهان جبرئيل را مشاهده كردم كه اين آيه را براى من آورد «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى...»؛ پيامبر(صلی الله علیه و اله) آيه را تا آخر براى من خواند، چنان محتواى آيه در قلب من اثر گذاشت كه از همان ساعت اسلام در جان من نشست، من به سراغ ابو طالب عموى پيامبر(صلی الله علیه و اله) آمدم و جريان را به او خبر دادم، فرمود:
اى طايفه قريش از محمد ص پيروى كنيد كه هدايت خواهيد شد، زيرا او شما را جز به مكارم اخلاق دعوت نمىكند، سپس به سراغ «وليد بن مغيره» (دانشمند معروف عرب و يكى از سران شرك) آمدم و همين آيه را بر او خواندم، او
گفت اگر اين سخن از خود محمد ص است بسيار خوب گفته و اگر از پروردگار او است باز هم بسيار خوب است.(1)
در حديث ديگرى مىخوانيم كه پيامبر(صلی الله علیه و اله) اين آيه را براى وليد بن مغيره خواند، وليد گفت: فرزند برادر(2)دو باره بخوان، پيامبر(صلی الله علیه و اله) تكرار كرد، وليد گفت: ان له لحلاوة، و ان عليه لطلاوة، و ان اعلاه لمثمر، و ان اسفله لمغدق، و ما هو قول البشر؛ شيرينى خاصى دارد و زيبايى و درخشندگى مخصوصى، شاخههايش پر بار، و ريشههايش پر بركت است، و اين گفتار بشر نيست.(3)
در حديث ديگر از پيامبر(صلی الله علیه و اله) مىخوانيم:
«جماع التقوى فى قوله تعالى إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ؛ مجموعه تقوا در اين گفتار خدا است، كه مىفرمايد: خداوند به عدل و احسان فرمان مىدهد.»(4)
از احاديث بالا و احاديث متعدد ديگر به خوبى استفاده مىشود كه آيه فوق به عنوان يك دستور العمل كلى اسلامى و يكى از مواد قانون اساسى اسلام و منشور جهانى آن، همواره مورد توجه مسلمانان بوده است، تا آنجا كه طبق حديثى، هر گاه امام باقر(علیه السلام) نماز جمعه مىخواند آخرين سخنش در خطبه نماز همين آيه بود و به دنبال آن چنين دعا مىكرد:
«اللهم اجعلنا ممن يَذَّكَّرُ فَتَنْفَعَهُ الذِّكْرى؛ خداوندا ما را از كسانى قرار ده كه اندرزها را مىشنوند و به حالشان مفيد است.» سپس از منبر فرود مىآمد(5).
احياى اصول سهگانه عدل و احسان وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى و مبارزه با انحرافات سهگانه فحشاء و منكر و بغى در سطح جهانى، كافى است كه دنيايى آباد و آرام و خالى از هر گونه بدبختى و فساد بسازد، و اگر از ابن مسعود صحابى معروف نقل شده كه «اين آيه جامعترين آيات خير و شر در قرآنست» به همين دليل است.
محتواى آيه فوق ما را به ياد حديث تكان دهندهاى از پيامبر(صلی الله علیه و اله) مىاندازد كه فرمود:
«صنفان من امتى اذا صلحا صلحت امتى و اذا فسدا فسدت امتى؛ دو گروه از امت منند كه اگر اصلاح شوند امت من اصلاح مىشوند و اگر فاسد شوند امت من فاسد مىشوند».
عرض كردند اى رسول خدا اين دو گروه كيانند فرمود:
«الفقهاء و الامراء؛ دانشمندان و زمامداران!»
مرحوم «محدث قمى» در «سفينة البحار» بعد از نقل اين حديث، حديث مناسب ديگرى از پيامبر(صلی الله علیه و اله) نقل مىكند:
«قال تكلم النار يوم القيامة ثلاثة: اميرا، و قاريا، و ذا ثروة من المال، فيقول للامير يا من وهب اللَّه له سلطانا فلميعدل، فتزدرده كما تزدرد الطير حب السمسم، و تقول للقارى يا من تزين للناس و بارز اللَّه بالمعاصى فتزدرده، و تقول للغنى يا من وهب اللَّه له دنيا كثيرة واسعة فيضا و سأله الحقير اليسير قرضا فابى الا بخلا فتزدرده؛ در روز رستاخيز آتش دوزخ با سه گروه سخن مىگويد، زمامداران، دانشمندان و ثروتمندان: به زمامداران مىگويد اى كسانى كه خدا به شما قدرت داد اما اصول عدالت را به كار نبستيد، و در اين هنگام آتش آنها را مىبلعد همانگونه كه پرندگان دانه كنجد را!
و به دانشمند مىگويد اى كسى كه ظاهر خود را براى مردم زيبا ساختى، اما به معصيت خدا پرداختى، سپس او را مىبلعد. و به ثروتمند مىگويد اى كسى كه خداوند به تو امكانات وسيعى بخشيد و از تو خواست مختصرى از آن را انفاق كنى اما تو بخل كردى سپس او را نيز مىبلعد.»(1)
مفسر بزرگ، طبرسى، در «مجمعالبيان» در شأن نزول نخستين آيه از آيات فوق چنين مىگويد:
در آن هنگام كه جمعيت مسلمانان كم، و دشمنان فراوان بودند، و امكان داشت بعضى از مؤمنان به خاطر همين تفاوت و احساس تنهايى، بيعت خود را با پيامبر(صلی الله علیه و اله) بشكنند و از حمايت او دست بردارند، آيه فوق نازل شد و به آنها در اين زمينه هشدار داد.(2)
«الَّذِينَ يُنْفِقُونَ فِي السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ...»؛ از آنجا كه در آيه قبل وعده بهشت جاويدان به پرهيزگاران داده شده در اين آيه پرهيزگاران را معرفى مىكند و پنج صفت از اوصاف عالى و انسانى براى آنها ذكر نموده است:
عمل ثابت مىكنند كه روح كمك به ديگران و نيكوكارى در جان آنها نفوذ كرده است و به همين دليل تحت هر شرائطى اقدام به اينكار مىكنند، روشن است كه انفاق در حال وسعت به تنهايى نشانه نفوذ كامل صفت عالى سخاوت در اعماق روح انسان نيست، اما آنها كه در همه حال اقدام به كمك و بخشش مىكنند نشان میدهند كه اين صفت در آنها ريشهدار است.
ممكن است گفته شود انسان در حال تنگدستى چگونه مىتواند انفاق كند؟
پاسخ اين سؤال روشن است:، زيرا اولاً افراد تنگدست نيز به مقدار توانايى مىتوانند در راه كمك به ديگران انفاق كنند، و ثانياً انفاق منحصر به مال و ثروت نيست، بلكه هر گونه موهبت خدادادى را شامل مىشود خواه مال و ثروت باشد يا علم و دانش يا مواهب ديگر، و به اين ترتيب خداوند مىخواهد روح گذشت و فداكارى و سخاوت را حتى در نفوس مستمندان جاى دهد تا از رذائل اخلاقى فراوانى كه از «بخل» سرچشمه مىگيرد بر كنار بمانند.
آنها كه انفاقهاى كوچك را در راه خدا ناچيز مىانگارند براى اين است كه هر يك از آنها را جداگانه مورد مطالعه قرار میدهند، و گر نه اگر همين كمكهاى جزئى را در كنار هم قرار دهيم و مثلاً اهل يك مملكت اعم از فقير و غنى هر كدام مبلغ ناچيزى براى كمك به بندگان خدا انفاق كنند و براى پيشبرد اهداف اجتماعى مصرف نمايند كارهاى بزرگى به وسيلۀ آن مىتوانند انجام دهند، علاوه بر اين اثر معنوى و اخلاقى انفاق بستگى به حجم انفاق و زيادى آن ندارد و در هر حال عايد انفاق كننده مىشود.
جالب توجه اينكه در اينجا نخستين صفت برجسته پرهيزكاران" انفاق" ذكر شده، زيرا اين آيات نقطه مقابل صفاتى را كه در باره رباخواران و استثمارگران در آيات قبل ذكر شد، بيان مىكند، به علاوه گذشت از مال و ثروت آنهم در حال خوشى و تنگدستى روشنترين نشانه مقام تقوا است.
«غيظ» به معنى شدت غضب و حالت برافروختگى و هيجان فوقالعاده روحى است، كه بعد از مشاهدهناملايمات به انسان دست مىدهد.
حالت خشم و غضب از خطرناكترين حالات است و اگر جلوى آن رها شود، در شكل يك نوع جنون و ديوانگى و از دست دادن هر نوع كنترل اعصاب خود- نمايى مىكند، و بسيارى از جنايات و تصميمهاى خطرناكى كه انسان يك عمر بايد كفاره و جريمه آن را بپردازد در چنين حالى انجام مىشود، و لذا در آيه فوق دومين صفت برجسته پرهيزكاران را فرو بردن خشم معرفى كرده است.
پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و اله) مىفرمايد: «من كظم غيظا و هو قادر على انفاذه ملأه اللَّه امنا و ايمانا؛ آن كس كه خشم خود را فرو ببرد با اينكه قدرت بر اعمال آن دارد خداوند دل او را از آرامش و ايمان پر مىكند»؛ اين حديث مىرساند كه فرو بردن خشم اثر فوقالعادهاى در تكامل معنوى انسان و تقويت روح ايمان دارد.
از قلب انسان ريشه كن نكند، در اين حال براى پايان دادن به- حالت عداوت بايد «كظم غيظ» توأم با «عفو و بخشش» گردد، لذا به دنبال صفت عالى خويشتندارى و فرو بردن خشم، مسئله عفو و گذشت را بيان نموده، البته منظور گذشت و عفو از كسانى است كه شايسته آنند نه دشمنان خونآشامى كه گذشت و عفو باعث جرأت و جسارت بيشتر آنها مىشود.
در حديثى كه در كتب شيعه و اهل تسنن در ذيل آيه فوق نقل شده چنين مىخوانيم كه يكى از كنيزان امام على بن الحسين(علیه السلام) به هنگامى كه آب روى دست امام مىريخت، ظرف آب از دستش افتاد و بدن امام را مجروح ساخت، امام(علیه السلام) از روى خشم سر بلند كرد كنيز بلافاصله گفت خداوند در قرآن مىفرمايد:
«وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ»؛ امام فرمود خشم خود را فرو بردم، عرض كرد: «و الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ»؛ فرمود: تو را بخشيدم خدا تو را ببخشد، او مجددا گفت: «و اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ»؛ امام فرمود: تو را در راه خدا آزاد كردم(1).
1) . جهت مطالعۀ بیشتر ر.ک: سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ذيل آيه مورد بحث.
اين حديث شاهد زندهاى است بر اينكه سه مرحله مزبور هر كدام مرحلهاى عاليتر از مرحله قبل است.
همانگونه كه در تفسير آيات تغيير قبله گذشت، نصارا به هنگام عبادت رو به سوى شرق و يهود رو به سوى غرب كرده، عبادات خود را انجام مىدادند، اما خدا كعبه را براى مسلمين قبله قرار داد كه در طرف جنوب بود و حد وسط ميان آن دو محسوب مىشد.
و نيز ديديم كه مخالفين اسلام از يك سو و تازه مسلمانان از سوى ديگر چه سر و صدايى پيرامون تغيير قبله به راه انداختند.
آيه فوق روى سخن را به اين گروهها كرده، مىگويد: «نيكى تنها اين نيست كه به هنگام نماز صورت خود را به سوى شرق و غرب كنيد و تمام وقت خود را صرف اين مسأله نمائيد»؛ «لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ».
«بر» (بر وزن ضد) در اصل به معنى توسعه است، سپس در معنى نيكيها و خوبيها و احسان، به كار رفته است، زيرا اين كارها در وجود انسان محدود نمىشود و گسترش مىيابد و به ديگران مىرسد و آنها نيز بهرهمند مىشوند.
و «برّ» (بر وزن نر) جنبه وصفى دارد و به معنى شخص نيكوكار است، در
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج3، ص: 97.
اصل به معنى بيابان و مكان وسيع مىباشد، و از آنجا كه نيكوكاران روحى وسيع و گسترده دارند اين واژه بر آنها اطلاق مىشود.قرآن سپس به بيان مهمترين اصول نيكيها در ناحيه ايمان و اخلاق و عمل ضمن بيان شش عنوان پرداخته چنين مىگويد: «بلكه نيكى (نيكوكار) كسانى هستند كه به خدا و روز آخر و فرشتگان و كتابهاى آسمانى و پيامبران ايمان آوردهاند»؛ «وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ الْكِتابِ وَ النَّبِيِّينَ».
در حقيقت اين نخستين پايۀ همه نيكيها و خوبيها است: ايمان به مبدأ و معاد و برنامههاى الهى، و پيامبران كه مأمور ابلاغ و اجراى اين برنامهها بودند، و فرشتگانى كه واسطه ابلاغ اين دعوت محسوب مىشدند، ايمان به اصولى كه تمام وجود انسان را روشن مىكند و انگيزه نيرومندى براى حركت به سوى برنامههاى سازنده و اعمال صالح است.
جالب اينكه نمىگويد «نيكوكار» كسانى هستند كه...، بلكه مىگويد «نيكى» كسانى هستند كه...؛ اين به خاطر آن است كه در ادبيات عرب و همچنين بعضى زبانهاى ديگر هنگامى كه مىخواهند آخرين درجه تأكيد را در چيزى بيان كنند آن را به صورت مصدرى مىآورند نه به صورت وصف، مثلاً گفته مىشود على(علیه السلام) عدل جهان انسانيت است، يعنى آن چنان عدالت پيشه است كه گويى تمام وجودش در آن حل شده و سر تا پاى او در عدالت غرق گشته است، به گونهاى كه هر گاه به او نگاه كنى چيزى جز عدالت نمىبينى! و همچنين در نقطه مقابل آن مىگوئيم بنىاميه ذلت اسلام بودند گويى تمام وجودشان تبديل به خوارى شده بود.
بنا بر اين از اين تعبير ايمان محكم و نيرومندى در سطح بالا استفاده مىشود.
پس از ايمان به مسأله انفاق و ايثار و بخششهاى مالى اشاره مىكند و مىگويد:
«مال خود را با تمام علاقهاى كه به آن دارند به خويشاوندان و يتيمان و مستمندان و واماندگان در راه و سائلان و بردگان مىدهند»؛ «وَ آتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ السَّائِلِينَ وَ فِي الرِّقابِ».
بدون شك گذشتن از مال و ثروت براى همه كس كار آسانى نيست، مخصوصاً هنگامى كه به مرحله ايثار برسد، چرا كه حب آن تقريباً در همه دلها است، و تعبير على حبه نيز اشاره به همين حقيقت است كه آنها در برابر اين خواسته دل براى رضاى خدا مقاومت مىكنند.
جالب اينكه در اينجا شش گروه از نيازمندان ذكر شدهاند: در درجه اول بستگان و خويشاوندان آبرومند، و در درجه بعد يتيمان و مستمندان، سپس آنهايى كه نيازشان كاملاً موقتى است مانند واماندگان در راه، بعد سائلان، اشاره به اينكه نيازمندان همه اهل سؤال نيستند، گاهى چنان خويشتندارند كه ظاهر آنها همچون اغنيا است در حالى كه در باطن سخت محتاجند، چنان كه قرآن در جاى ديگر مىگويد: «يَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ»؛(1)
«افراد ناآگاه آنها را به خاطر شدت خويشتندارى اغنياء تصور مىكنند.» و سرانجام به بردگان اشاره مىكند كه نياز به آزادى و استقلال دارند هر چند ظاهراً نياز مادى آنها به وسيلۀ مالكشان تأمين گردد.
1) . بقره / 273.
سومين اصل از اصول نيكيها را بر پا داشتن نماز مىشمرد و مىگويد: «آنها نماز را برپا مىدارند»؛ «وَ أَقامَ الصَّلاةَ».
نمازى كه اگر با شرائط و حدودش، و با اخلاص و خضوع، انجام گيرد، انسان را از هر گناه باز مىدارد و به هر خير و سعادتى تشويق مىكند.
چهارمين برنامه آنها را اداء زكات و حقوق واجب مالى ذكر كرده مىگويد: «آنها زكات را مىپردازند»؛ «وَ آتَى الزَّكاةَ».
بسيارند افرادى كه در پارهاى از موارد حاضرند به مستمندان كمك كنند اما در اداء حقوق واجب سهلانگار مىباشند، و به عكس گروهى غير از اداى حقوق واجب به هيچگونه كمك ديگرى تن در نمىدهند، حتى حاضر نيستند حتى يك دينار به نيازمندترين افراد بدهند، آيه فوق با ذكر «انفاق مستحبّ و ايثارگرى» از يك سو، و «اداى حقوق واجب» از سوى ديگر، اين هر دو گروه را از صف نيكوكاران واقعى خارج مىسازد و نيكوكار را كسى مىداند كه در هر دو ميدان انجام وظيفه كند.
و جالب اينكه در مورد انفاقهاى مستحبّ كلمۀ «عَلى حُبِّهِ» (با اينكه ثروت محبوب آنها است) را ذكر مىكند، ولى در مورد زكات واجب نه، چرا كه اداى حقوق واجب مالى يك وظيفه الهى و اجتماعى است و اصولاً نيازمندان- طبق منطق اسلام- در اموال ثروتمندان به نسبت معينى شريكند، پرداختن مال شريك نيازى به اين تعبير ندارد.پنجمين ويژگى آنها را وفاى به عهد مىشمرد و مىگويد: «كسانى هستند كه به عهد خويش به هنگامى كه پيمان مىبندند وفا مىكنند»؛ «وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا).
چرا كه سرمايه زندگى اجتماعى اعتماد متقابل افراد جامعه است، و از جمله گناهانى كه رشته اطمينان و اعتماد را پاره مىكند و زيربناى روابط اجتماعى را سست مىنمايد ترك وفاى به عهد است، به همين دليل در روايات اسلامى چنين مىخوانيم كه مسلمانان موظفند سه برنامه را در مورد همه انجام دهند، خواه طرف مقابل، مسلمان باشد يا كافر، نيكوكار باشد يا بدكار، و آن سه عبارتند از: وفاى به عهد، اداى امانت و احترام به پدر و مادر(1).
و بالاخره ششمين و آخرين برنامه اين گروه نيكوكار را چنين شرح مىدهد:
«كسانى هستند كه در هنگام محروميت و فقر، و به هنگام بيمارى و درد، و همچنين در موقع جنگ در برابر دشمن، صبر و استقامت به خرج مىدهند، و در برابر اين حوادث زانو نمىزنند»؛ «وَ الصَّابِرِينَ فِي الْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ حِينَ الْبَأْسِ»؛(2)و در پايان آيه به عنوان جمعبندى و تأكيد بر شش صفت عالى گذشته مىگويد: «اينها كسانى هستند كه راست مىگويند و اينها پرهيزگارانند»؛ «أُولئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ».
راستگويى آنها از اينجا روشن مىشود كه اعمال و رفتارشان از هر نظر با اعتقاد و ايمانشان هماهنگ است، و تقوا و پرهيزگاريشان از اينجا معلوم مىشود كه آنها هم وظيفه خود را در برابر «اللَّه» و هم در برابر نيازمندان و محرومان و كل جامعه انسانى و هم در برابر خويشتن خويش انجام مىدهند.
جالب اينكه شش صفت برجسته فوق هم شامل اصول اعتقادى و اخلاقى و هم برنامههاى عملى است.
در زمينه اصول اعتقادى تمام پايههاى اصلى ذكر شده، و از ميان برنامههاى عملى به انفاق و نماز و زكات كه سمبلى از رابطه خلق با خالق، و خلق با خلق است اشاره گرديده و از ميان برنامههاى اخلاقى تكيه بر وفاى به عهد و استقامت و پايدارى شده كه ريشه همه صفات عالى اخلاقى را تشكيل مىدهد.(1)
مسألۀ انفاق يكى از مهمترين مسائلى است كه اسلام روى آن تأكيد دارد و قرآن مجيد تأكيد فراوان روى آن نموده است، كه آيه فوق نخستين آيه از يك مجموعه آيات است كه در سوره بقره پيرامون انفاق سخن مىگويد و شايد ذكر آنها پشت سر آيات مربوط به معاد از اين نظر باشد كه يكى از مهمترين اسباب نجات در قيامت، انفاق و بخشش در راه خدا است.
بعضى نيز گفتهاند: اين آيات پيوندى دارد با آيات جهاد، و انفاق در راه جهاد كه قبل از آيات مربوط به معاد و توحيد، در همين سوره آمده بود.
نخست مىفرمايد: «مثل كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مىكنند همانند بذرى است كه هفت خوشه بروياند»؛ «مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ».
«و در هر خوشهاى يكصد دانه باشد» كه مجموعا از يك دانه هفتصد دانه بر مىخيزد؛ «فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ».
تازه پاداش آنها منحصر به اين نيست، بلكه: «خداوند آن را براى هر كس
1) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج1، ص: 598.
بخواهد (و شايستگى در آنها و انفاق آنها را از نظر نيت و اخلاص و كيفيت و كميت ببيند) دو يا چند برابر مىكند»؛ «وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ».
و اين همه پاداش از سوى خدا عجيب نيست، «چرا كه او (از نظر رحمت و قدرت) وسيع و از همه چيز آگاه است»؛ «وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ».
بعضى از مفسران گفتهاند: منظور از انفاق در آيه فوق تنها انفاق در راه جهاد است، زيرا اين آيه در واقع تأكيدى است بر آنچه در آيات گذشته قبل از داستان عزير و ابراهيم و طالوت آمده بود، ولى حق اين است كه مفهوم آيه گسترده است و حتى پيوند آن با آيات گذشته نيز نمىتواند دليل بر تخصيص اين آيه و آيات آيندهشود، زيرا فى سبيل اللَّه مفهوم وسيعى دارد كه هر مصرف نيكى را شامل مىشود، به علاوه آيات آينده نشان مىدهد كه بحث انفاق در اينجا مستقلا دنبال مىشود و در روايات اسلامى نيز به تعميم معنى آيه نيز اشاره شده است(1).
نكته قابل توجه اينكه در اين آيه كسانى كه در راه خدا انفاق مىكنند به دانه پر بركتى كه در زمين مستعدى افشانده شود تشبيه شدهاند در حالى كه قاعدتا بايد عمل آنها تشبيه به اين دانه شود، نه خود اينها، و لذا بسيارى از مفسران گفتهاند كه در آيه محذوفى وجود دارد مانند كلمۀ «صدقات» قبل از «الذين»، يا كلمۀ «باذر» قبل از «حبة» و مانند آن.
ولى هيچگونه دليلى بر حذف و تقدير در آيه نيست و تشبيه افراد انفاق كننده به دانههاى پر بركت تشبيه جالب و عميقى است گويا قرآن مىخواهد بگويد:
1) . مرحوم «طبرسى» در «مجمعالبيان» بعد از آنكه گسترده بودن مفهوم آيه را شرح مىدهد مىگويد: و هو المروى عن ابى عبد اللَّه(علیه السلام)، از امام صادق(علیه السلام) نيز همين نقل شده است. (طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 1 و 2، ص: 374)
عمل هر انسانى پرتوى از وجود او است، و هر قدر عمل گسترش يابد، وجود انسان در حقيقت توسعه يافته است.
به تعبير ديگر، قرآن عمل انسان را از وجود او جدا نمىداند و هر دو را اشكال مختلفى از يك حقيقت مىشمرد، بنا بر اين هيچگونه حذف و تقديرى در آيه نيست و اشاره به اين است كه انسانهاى نيكوكار در پرتو نيكىهايشان نمو و رشد معنوى پيدا مىكنند و اين افراد همچون بذرهاى پر ثمرى هستند كه به هر طرف ريشه و شاخه مىگستراند و همه جا را زير بال و پر خود مىگيرد.
كوتاه سخن اينكه: در مورد هر تشبيهى علاوه بر ادات تشبيه سه چيز لازم است، «مشبه» و «مشبه به» و «وجه تشبيه»، و در اينجا «مشبه» انسان انفاق كننده است و «مشبه به «بذرهاى پر بركت، و وجه تشبيه نمو و رشد آن است، و ما معتقديم كه انسان انفاق كننده در پرتو عملش رشد فوقالعاده معنوى و اجتماعى پيدا مىكند، و نيازى به هيچگونه تقدير نيست.
شبيه اين معنى در آيه 265 همين سوره آمده است.
اين نكته نيز در ميان مفسران مورد بحث است كه تعبير به «أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ» كه اشاره به دانهاى است كه هفتصد دانه يا بيشتر، از آن به دست مىآيد، يك تشبيه فرضى است كه وجود خارجى ندارد (زيرا در مورد دانههاى گندم هرگز از يك دانه هفتصد دانه برنخاسته است) و يا منظور دانههايى همچون دانههاى ارزن است، ولى جالب اينكه چند سال قبل كه سال پر بارانى بود، در مطبوعات اين خبر انتشار يافت كه در بعضى از شهرهاى جنوبى، در پارهاى از مزارع بوتههاى گندمى بسيار بلند و پر خوشه ديده شده، كه در بعضى موارد
در يك بوته، حدود چهار هزار دانه گندم شمارش شده است، و اين خود مىرساند كه تشبيه بالا، يك تشبيه كاملاً واقعى است نه خيالى.
جملۀ «يضاعف» از مادۀ «ضعف» (بر وزن شعر) به معنى دو برابر يا چند برابر است، و با توجه به آنچه در بالا اشاره شد كه دانههايى پيدا مىشود كه چند هزار دانه محصول مىدهد، اين تعبير نيز يك تشبيه واقعى است.
يكى از مشكلات بزرگ اجتماعى كه همواره انسان دچار آن بوده و هم اكنون با تمام پيشرفتهاى صنعتى و مادى كه نصيب بشر شده نيز با آن مواجه است مشكل فاصله طبقاتى است به اين معنى كه فقر و بيچارگى و تهيدستى در يك طرف و تراكم اموال در طرف ديگر قرار گيرد. عدهاى آن قدر ثروت بيندوزند كه حساب اموالشان را نتوانند داشته باشند و عده ديگرى از فقر و تهيدستى رنج برند، به طورى كه تهيه لوازم ضرورى زندگى از قبيل غذا و مسكن و لباس ساده براى آنان ممكن نباشد.
بديهى است جامعهاى كه قسمتى از آن بر پايه غناء و ثروت و بخش مهم ديگر آن بر فقر و گرسنگى بنا شود قابل دوام نبوده. و هرگز به سعادت واقعى نخواهد رسيد. در چنين جامعهاى دلهره و اضطراب و نگرانى و بدبينى و بالاخره دشمنى و جنگ اجتنابناپذير است.
گر چه در گذشته اين اختلاف در جوامع انسانى بوده است، ولى بايد گفت متأسفانه در زمان ما اين فاصله طبقاتى به مراتب بيشتر و خطرناكتر شده است، زيرا از يك سو، درهاى كمكهاى انسانى و تعاون به معنىحقيقى، به روى مردم بسته شده و رباخوارى كه يكى از موجبات بزرگ فاصله طبقاتى است با شكلهاى
مختلف به روى آنها باز است. پيدايش كمونيسم و مانند آن و خونريزيها و جنگهاى كوچك و بزرگ و وحشتناك كه در قرن اخير اتفاق افتاد و هنوز هم در گوشه و كنار جهان ادامه دارد و غالباً از ريشه اقتصادى مايه مىگيرد و عكس العمل محروميت اكثريت جوامع انسانى است، گواه اين حقيقت است.
با اين كه دانشمندان و مكتبهاى اقتصادى جهان به فكر چاره و حل اين مشكل بزرگ اجتماعى بودهاند و هر كدام راهى را انتخاب كردهاند، كمونيسم از راه الغاى مالكيت فردى، و سرمايهدارى از راه گرفتن مالياتهاى سنگين و تشكيل مؤسسات عامالمنفعه (كه به تشريفات بيشتر شبيه است تا به حل فاصله طبقاتى) به گمان خود به مبارزه با آن برخاستهاند، ولى حقيقت اين است كه هيچكدام نتوانستهاند گام مؤثرى در اين راه بر دارند، زيرا حل اين مشكل با روح ماديگرى كه بر جهان حكومت مىكند ممكن نيست.
با دقت در آيات قرآن مجيد آشكار مىشود كه يكى از اهداف اسلام اين است كه اختلافات غير عادلانهاى كه در اثر بىعدالتيهاى اجتماعى در ميان طبقه غنى و ضعيف پيدا مىشود از بين برود و سطح زندگى كسانى كه نمىتوانند نيازمنديهاى زندگيشان را بدون كمك ديگران رفع كنند بالا بيايد و حد اقل لوازم زندگى را داشته باشند، اسلام براى رسيدن به اين هدف برنامه وسيعى در نظر گرفته است- تحريم رباخوارى به طور مطلق، و وجوب پرداخت مالياتهاى اسلامى از قبيل زكات و خمس و صدقات و مانند آنها و تشويق به انفاق- وقف و قرض الحسنه و كمكهاى مختلف مالى قسمتى
از اين برنامه را تشكيل مىدهد، و از همه مهمتر زنده كردن روح ايمان و برادرى انسانى در ميان مسلمانان است.
قرآن کریم میفرماید:
«الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ثُمَّ لا يُتْبِعُونَ ما أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لا أَذىً لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ»؛(1)«كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مىكنند، سپس به دنبال انفاقى كه كردهاند، منت نمىگذارند و آزارى نمىرسانند، پاداش آنها نزد پروردگارشان (محفوظ) است، و نه ترسى دارند، و نه غمگين مىشوند.»
تفسير
در آيه قبل اهميت انفاق در راه خدا به طور كلى بيان شد، ولى در آيه مورد بحث بعضى از شرائط آن ذكر مىشود. (ضمناً از تعبيرات اين آيه به خوبى استفاده مىشود كه تنها انفاق در جهاد، منظور نيست).
مىفرمايد: «كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مىكنند سپس به دنبال انفاقى كه كردهاند منت نمىگذارند و آزارى نمىرسانند پاداش آنها، نزد پروردگارشان است»؛ «الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ثُمَّ لا يُتْبِعُونَ ما أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لا أَذىً لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ»؛(2)«علاوه بر اين نه ترسى بر آنها است و نه غمگين مىشوند»؛ «وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ».
از اين آيه به خوبى استفاده مىشود كه انفاق در راه خدا در صورتى در پيشگاه پروردگار مورد قبول واقع مىشود كه به دنبال آن منت و چيزى كه موجب آزار و رنجش نيازمندان است نباشد.
بنا بر اين كسانى كه در راه خداوند بذل مال مىكنند، ولى به دنبال آن منت مىگذارند يا كارى كه موجب آزار و رنجش است مىكنند در حقيقت با اين عمل ناپسند اجر و پاداش خود را از بين مىبرند.
آنچه در اين آيه بيشتر جلب توجه مىكند اين است كه قرآن در واقع سرمايه زندگى انسان را منحصر به سرمايههاى مادى نمىداند، بلكه سرمايههاى روانى و اجتماعى را نيز به حساب آورده است.
كسى كه چيزى به ديگرى مىدهد و منتى بر او مىگذارد و يا با آزار خود او را شكسته دل مىسازد، در حقيقت چيزى به او نداده است، زيرا اگر سرمايهاى به او داده سرمايهاى هم از او گرفته است و چه بسا آن تحقيرها و شكستهاى روحى به مراتب بيش از مالى باشد كه به او بخشيده است.بنا بر اين اگر چنين اشخاصى اجر و پاداش نداشته باشند كاملاً طبيعى و عادلانه خواهد بود، بلكه مىتوان گفت چنين افراد در بسيارى از موارد بدهكارند نه طلبكار، زيرا آبروى انسان به مراتب برتر و بالاتر از ثروت و مال است.
نكته ديگر اينكه منت گذاردن و اذيت كردن در آيه با كلمۀ «ثم" كه معمولاً براى فاصله بين دو حادثه (و به اصطلاح براى تراخى) است ذكر شده بنا بر اين
معنى آيه چنين مىشود كسانى كه انفاق مىكنند و بعدا منتى نمىگذارند و آزارى نمىرسانند پاداش آنها نزد پروردگار محفوظ است.
و اين خود مىرساند كه منظور قرآن تنها اين نيست كه پرداخت انفاق مؤدبانه و محترمانه و خالى از منت باشد، بلكه در زمانهاى بعد نيز نبايد با يادآورى آن منتى بر گيرنده انفاق گذارده شود، و اين نهايت دقت اسلام را در خدمات خالص انسانى مىرساند.
بايد توجه داشت كه منت و آزارى كه موجب عدم قبول انفاق مىشود اختصاص به مستمندان ندارد، بلكه در كارهاى عمومى و اجتماعى از قبيل جهاد در راه خدا و كارهاى عامالمنفعه كه احتياج به بذل مال دارد نيز رعايت اين موضع لازم است.
جملۀ «لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ» به انفاق كنندگان اطمينان مىدهد كه پاداششان نزد پروردگار محفوظ است تا با اطمينان خاطر در اين راه گام بردارند، زيرا چيزى كه نزد خدا است نه خطر نابودى دارد و نه نقصان، بلكه تعبير «ربهم» (پروردگارشان) ممكن است اشاره به اين باشد كه خداوند آنها را پرورش مىدهد و بر آن مىافزايد.
جملۀ «وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ»، اشاره به اين است كه آنها هيچ نوع نگرانى نخواهند داشت، زيرا خوف، همانگونه كه در سابق هم اشاره شد نسبت به امور آينده است، و حزن و اندوه، نسبت به امور گذشته، بنا بر اين با توجه به اينكه پاداش انفاق كنندگان در پيشگاه خدا محفوظ است، نه از آينده خود در رستاخيز ترسى دارند و نه از آنچه در راه خدا بخشيدهاند، اندوهى به دل راه مىدهند.
بعضى نيز گفتهاند آنها ترسى از فقر و كينه و بخل و مغبون شدن ندارند و نه غمى از آنچه انفاق كردهاند.
در حديثى از پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و اله) مىخوانيم:
«من اسدى الى مؤمن معروفا ثم آذاه بالكلام او من عليه فقد ابطل صدقته؛ كسى كه به فرد با ايمانى نيكى عطا كند، سپس او را با سخنى آزار دهد، يا منتى بر او بگذارد، به يقين انفاق خود را باطل كرده است.»(1)
ولى آنها كه چنين نكردهاند، بيمى از باطل شدن انفاقها به خود راه نمىدهند، اسلام در اين زمينه به قدرى دقيق است كه بعضى از علماء پيشين گفتهاند: «هر گاه انفاقى به كسى كنى و بدانى كه سلام كردن تو به او، بر او سخت و گران است و يادآور خاطره بخشش، بر او سلام نكن»(2).(3)
قرآن کریم میفرماید:
«وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ بِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ وَ الْجارِ ذِي الْقُرْبى وَ الْجارِ الْجُنُبِ وَ الصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ وَ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالاً فَخُوراً».
تفسير
آيه فوق يك سلسله از حقوق اسلامى را اعم از حق خدا و حقوق بندگان و آداب معاشرت با مردم را بيان داشته است، و روى هم رفته، ده دستور از آن استفاده مىشود:
نخست مردم را دعوت به عبادت و بندگى پروردگار و ترك شرك و بتپرستى كه ريشه اصلى تمام برنامههاى اسلامى است مىكند، دعوت به توحيد و يگانه پرستى روح را پاك، و نيت را خالص، و اراده را قوى، و تصميم را براى انجام هر برنامه مفيدى محكم مىسازد، و از آنجا كه آيه بيان يك رشته از حقوق اسلامىاست، قبل از هر چيز اشاره به حق خداوند بر مردم كرده است و مىگويد: «خدا را بپرستيد و هيچ چيز را شريك او قرار ندهيد».
سپس اشاره به حق پدر و مادر كرده و توصيه مىكند كه نسبت به آنها نيكى كنيد، حق پدر و مادر از مسائلى است كه در قرآن مجيد زياد روى آن تكيه شده و كمتر موضوعى است كه اين قدر مورد تأكيد واقع شده باشد، و در چهار مورد از قرآن، بعد از توحيد قرار گرفته است(1).
از اين تعبيرهاى مكرر استفاده مىشود كه ميان اين دو ارتباط و پيوندى است و در حقيقت چنين است چون بزرگترين نعمت، نعمت هستى و حيات است كه
1) . بقره / 83؛ انعام / 151؛ اسراء / 23 (علاوه بر آيه فوق).
در درجه اول از ناحيه خدا است، و در مراحل بعد به پدر و مادر ارتباط دارد، زيرا كه فرزند، بخشى از وجود پدر و مادر است، بنا بر اين ترك حقوق پدر و مادر، هم دوش شرك به- خدا است.
در باره حقوق پدر و مادر بحثهاى مشروحى داريم كه در ذيل آيات مناسب در سوره اسراء و لقمان به خواست خدا خواهد آمد.
سپس دستور به نيكى كردن نسبت به همه خويشاوندان مىدهد و اين موضوع نيز از مسائلى است كه در قرآن تأكيد فراوان در باره آن شده است، گاهى به عنوان «صله رحم»، و گاهى به عنوان «احسان و نيكى» به آنها، در واقع اسلام مىخواهد به اين وسيله علاوه بر پيوند وسيعى كه در ميان تمام افراد بشر به وجود آورده، پيوندهاى محكمترى در ميان واحدهاى كوچكتر و متشكلتر، بنام" فاميل» و «خانواده" به وجود آورد تا در برابر مشكلات و حوادث يكديگر را يارى دهند و از حقوق هم دفاع كنند.
سپس اشاره به حقوق «ايتام» كرده، و افراد با ايمان را توصيه به نيكى در حق آنها مىكند، زيرا در هر اجتماعى بر اثر حوادث گوناگون هميشه كودكان يتيمى وجود دارند كه فراموش كردن آنها نه فقط وضع آنان را به خطر مىافكند، بلكه وضع اجتماع را نيز به خطر مىاندازد، چون كودكان يتيم اگر بىسرپرست بمانند و يا
به اندازه كافى از محبت اشباع نشوند، افرادى هرزه، خطرناك و جنايتكار بار مىآيند، بنا بر اين نيكى در حق يتيمان هم نيكى به فرد است هم نيكى به اجتماع!
بعد از آن حقوق مستمندان را يادآورى مىكند چون در يك اجتماع سالم كه عدالت در آن برقرار است نيز افرادى معلول و از كار افتاده و مانند آن وجود خواهند داشت كه فراموش كردن آنها بر خلاف تمام اصول انسانى است، و اگر فقر و محروميت به خاطر انحراف از اصول عدالت اجتماعى دامنگير افراد سالم گردد نيز بايد با آن به مبارزه برخاست.
سپس توصيه به نيكى در حق همسايگان نزديك مىكند- در اينكه منظور از همسايه نزديك چيست مفسران احتمالات مختلفى دادهاند بعضى معنى آن را همسايگانى كه جنبه خويشاوندى دارند دانستهاند، ولى اين تفسير با توجه به اينكه در جملههاى سابق از همين آيه اشاره به حقوق خويشاوندان شده بعيد به نظر مىرسد، بلكه منظور همان نزديكى مكانى است، زيرا همسايگان نزديكتر حقوق و احترام بيشترى دارند، و يا اينكه منظور همسايگانى است كه از نظر مذهبى و دينى با انسان نزديك باشند.
سپس در باره همسايگان دور سفارش مىنمايد و همانطور كه گفتيم، منظور از آن دورى مكانى است-، زيراطبق پارهاى از روايات تا چهل خانه از چهار
طرف همسايه محسوب مىشوند(1)كه در شهرهاى كوچك تقريباً تمام شهر را در بر مىگيرد، چون اگر خانه هر انسانى را مركز دايرهاى فرض كنيم كه شعاع آن از هر طرف چهل خانه باشد، با يك محاسبه ساده در باره مساحت چنين دايرهاى روشن مىشود كه مجموع خانههاى اطراف آن را تقريباً پنج هزار خانه تشكيل مىدهد كه مسلماً شهرهاى كوچك بيش از آن خانه ندارند.
جالب توجه اينكه قرآن در آيه فوق علاوه بر ذكر «همسايگان نزديك»، تصريح به حق" همسايگان دور" كرده است، زيرا كلمه همسايه معمولاً مفهوم محدودى دارد، و تنها همسايگان نزديك را در برمىگيرد لذا براى توجه دادن به وسعت مفهوم آن از نظر اسلام راهى جز اين نبوده كه نامى از همسايگان دور نيز صريحاً برده شود.
و نيز ممكن است منظور از همسايگان دور، همسايگان غير مسلمان باشد، زيرا حق جوار (همسايگى) در اسلام منحصر به همسايگان مسلمان نيست و غير مسلمانان را نيز شامل مىشود. (مگر آنهايى كه با مسلمانان سر جنگ داشته باشند).
«حق جوار» در اسلام به قدرى اهميت دارد كه در وصاياى معروف امير مؤمنان(علیه السلام) مىخوانيم:
«ما زال (رسول اللَّه) يوصى بهم حتى ظننا انه سيورثهم؛ آن قدر پيامبر(صلی الله علیه و اله) در باره آنها سفارش كرد، كه ما فكر كرديم شايد دستور دهد همسايگان از يكديگر ارث ببرند.» (اين حديث در منابع معروف اهل تسنن نيز آمده است، در تفسير المنار و تفسير قرطبى از بخارى نيز همين مضمون از پيامبر(صلی الله علیه و اله) نقل شده است).(2)
در حديث ديگرى از پيامبر(صلی الله علیه و اله) نقل شده كه در يكى از روزها سه بار فرمود:
«و اللَّه لا يؤمن؛ به خدا سوگند چنين كسى ايمان ندارد...» يكى پرسيد چه كسى؟! پيامبر(صلی الله علیه و اله) فرمود:
«الذى لا يامن جاره بوائقه؛ كسى كه همسايه او از مزاحمت او در امان نيست!»(1)
و باز در حديث ديگرى مىخوانيم كه پيامبر(صلی الله علیه و اله) فرمود:
«من كان يؤمن باللَّه و اليوم الآخر فليحسن الى جاره؛ كسى كه ايمان به خدا و روز رستاخيز دارد بايد به همسايگان خود نيكى كند.»(2)
و از امام صادق(علیه السلام) نقل شده كه فرمود:
«حسن الجوار يعمر الديار و يزيد فى الاعمار؛ نيكى كردن همسايگان به يكديگر، خانهها را آباد و عمرها را طولانى مىكند.»(3)
در جهان ماشينى كه همسايگان كوچكترين خبرى از هم ندارند و گاه مىشود دو همسايه حتى پس از گذشتن بيست سال نام يكديگر را نمىدانند اين دستور بزرگ اسلامى درخشندگى خاصى دارد، اسلام اهميت فوقالعادهاى براى مسائل عاطفى و تعاون انسانى قائل شده در حالى كه در زندگى ماشينى عواطف روز- بروز تحليل مىروند و جاى خود را به سنگدلى مىدهند.
سپس در باره كسانى كه با انسان دوستى و مصاحبت دارند، توصيه مىكند،
ولى بايد توجه داشت كه «صاحب بالجنب" معنايى وسيعتر از دوست و رفيق دارد و در واقع هر كسى را كه به نوعى با انسان نشست و برخاست داشته باشد، در بر مىگيرد خواه دوست دائمى باشد يا يك دوست موقت؛ همانند كسى كه در اثناء سفر با انسان همنشين مىگردد، و اگر مىبينيم در پارهاى از روايات «صاحب بالجنب» به رفيق سفر (رفيقك فى السفر) و يا كسى كه به اميد نفعى سراغ انسان مىآيد (المنقطع اليك يرجو نفعك) تفسير شده، منظور اختصاص به آنها نيست، بلكه بيان توسعه مفهوم اين تعبير است كه همه اين موارد را نيز در بر مىگيرد، و به اين ترتيب آيه يك دستور جامع و كلى براى حسن معاشرت نسبت به تمام كسانى كه با انسان ارتباط دارند مىباشد، اعم از دوستان واقعى، و همكاران، و همسفران، و مراجعان، و شاگردان، و مشاوران، و خدمتگزاران.
و در پارهاى از روايات «صاحب بالجنب» به «همسر»، تفسير شده است، چنان كه نويسندگان المنار و تفسير روح المعانى و قرطبى در ذيل آيه از على(علیه السلام) همين معنى را نقل كردهاند، ولى بعيد نيست كه آن نيز بيان يكىاز مصاديق آيه باشد.
دسته ديگرى كه در اينجا در باره آنها سفارش شده، كسانى هستند كه در سفر و بلاد غربت احتياج پيدا مىكنند و با اينكه ممكن است در شهر خود افراد متمكنى باشند، در سفر به علتى وامىمانند و تعبير جالب «ابنالسبيل» (فرزند راه) نيز از اين نظر است كه ما نسبت به آنها هيچگونه آشنايى نداريم تا بتوانيم آنها را به قبيله يا فاميل يا شخصى نسبت دهيم، تنها به حكم اينكه مسافرانى هستند نيازمند، بايد مورد حمايت قرار گيرند.
در آخرين مرحله توصيه به نيكى كردن نسبت به بردگان شده است، و در حقيقت آيه با حق خدا شروع شده و با حقوق بردگان ختم مىگردد، زيرا اين حقوق از يكديگر جدا نيستند، و تنها اين آيه نيست كه در آن در باره بردگان توصيه شده، بلكه در آيات مختلف ديگر نيز در اين زمينه بحث شده است. ضمناً اسلام برنامه دقيقى براى آزادى تدريجى بردگان تنظيم كرده كه به «آزادى مطلق» آنها مىانجامد.
«إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالًا فَخُوراً»؛ در پايان آيه با اين جمله كه: «خداوند افراد متكبر و فخرفروش را دوست نمىدارد» هشدار مىدهد كه هر كس از فرمان خدا سرپيچى كند و به خاطر تكبر از رعايت حقوق خويشاوندان و پدر و مادر و يتيمان و مسكينان و ابن السبيل و دوستان سرباز زند محبوب خدا و مورد لطف او نيست و آن كس كه مشمول لطف او نباشد، از هر خير و سعادتى محروم است.
گواه بر اين معنى روايتى است كه در ذيل اين آيه وارد شده: يكى از ياران پيامبر(صلی الله علیه و اله) مىگويد: «در محضرش اين آيه را خواندم، پيامبر(صلی الله علیه و اله) زشتى تكبر و نتائج سوء آن را برشمرد به حدى كه من گريه كردم، فرمود: چرا گريه مىكنى؟ گفتم: من دوست دارم لباسم، جالب و زيبا باشد و مىترسم با همين عمل جزء متكبران باشم فرمود: نه تو اهل بهشتى و اينها علامت تكبر نيست، تكبر آن است كه انسان در مقابل حق، خاضع نباشد و خود را بالاتر از مردم بداند و آنها را تحقير كند (و از اداى حقوق آنها سرباز زند)».
خلاصه اينكه از جمله اخير آيه برمىآيد كه سرچشمه اصلى شرك و پايمال
كردن حقوق مردم غالباً خودخواهى و تكبر است و اداى حقوق فوق مخصوصاً در مورد بردگان و يتيمان و مستمندان و مانند آنها نياز به روح تواضع و فروتنى دارد(1).(2)
در کتاب شریف «اصول کافی» این روایات آمده است:(3)
امام صادق(علیه السلام) به اصحابش میفرماید:
«اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا إِخْوَةً بَرَرَةً مُتَحَابِّينَ فِي اللَّهِ مُتَوَاصِلِينَ مُتَرَاحِمِينَ تَزَاوَرُوا وَ تَلَاقَوْا وَ تَذَاكَرُوا أَمْرَنَا وَ أَحْيُوهُ؛ از خدا پروا كنيد و برادرانى خوشرفتار باشيد، در راه خدا با هم دوستى كنيد و پيوستگى داشته باشيد و مهر ورزيد، به ديدار و ملاقات يك ديگر رويد و امر (ولايت) ما را مذاكره كنيد و آن را زنده داريد.»
و نیز فرمود:
«تَوَاصَلُوا وَ تَبَارُّوا وَ تَرَاحَمُوا وَ كُونُوا إِخْوَةً بَرَرَةً كَمَا أَمَرَكُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ؛ با يك ديگر پيوستگى و خوشرفتارى و مهرورزى داشته باشيد و برادرانى نيكوكار باشيد چنان كه خداى عزّ و جلّ دستورتان داده.»
و باز در جای دیگری فرمود:
«تَوَاصَلُوا وَ تَبَارُّوا وَ تَرَاحَمُوا وَ تَعَاطَفُوا؛ با يك ديگر پيوستگى و خوشرفتارى و مهرورزى و عطوفت داشته باشيد.»
1) . بايد توجه داشت كه «مختال» از مادۀ «خيال» به معنى كسى است كه با يك سلسله «تخيلات» خود را بزرگ مىپندارد، و اگر مىبينيم به است «خيل» گفته مىشود نيز به- خاطر آن است كه هنگام راه رفتن شبيه متكبران گام برمىدارد، و «فخور» از مادۀ «فخر» به معنى كسى است كه فخرفروشى مىكند، بنا بر اين تفاوت ميان اين دو كلمه در اينجا است كه يكى اشاره به تخيلات كبرآلود ذهنى و ديگرى به اعمال تكبرآميز خارجى است.
2) . مکارم شیرازی و همکاران، ناصر، تفسیر نمونه، ج3، ص: 379.
3) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج2، ص: 166.
آن حضرت(علیه السلام) در موردی دیگر میفرماید:
«يَحِقُّ عَلَى الْمُسْلِمِينَ الِاجْتِهَادُ فِي التَّوَاصُلِ وَ التَّعَاوُنُ عَلَى التَّعَاطُفِ وَ الْمُوَاسَاةُ لِأَهْلِ الْحَاجَةِ وَ تَعَاطُفُ بَعْضِهِمْعَلَى بَعْضٍ حَتَّى تَكُونُوا كَمَا أَمَرَكُمُ اللَّهُ عزّ و جلّ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ؛ بر مسلمين سزاوار است كه كوشا باشند در پيوستن با هم و كمك كردن بر مهرورزى با هم و مواسات با نيازمندان و عطوفت نسبت به يكديگر تا چنان باشيد كه خداى عزّ و جلّ دستورتان فرموده كه رُحَماءُ بَيْنَهُمْ.»
در کتاب شریف «اصول کافی» روایات زیر در این موضوع ذکر شده است:(1)
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«مَنْ زَارَ أَخَاهُ لِلَّهِ لَا لِغَيْرِهِ الْتِمَاسَ مَوْعِدِ اللَّهِ وَ تَنَجُّزَ مَا عِنْدَ اللَّهِ وَكَّلَ اللَّهُ بِهِ سَبْعِينَ أَلْفَ مَلَكٍ يُنَادُونَهُ أَلَا طِبْتَ وَ طَابَتْ لَكَ الْجَنَّةُ؛ هر كه براى خدا نه چيز ديگر و براى درخواست وعده او و دريافت آنچه نزد خداست به ديدار برادرش رود، خدا هفتاد هزار فرشته بر او گمارد كه فرياد زنند: هان پاك گشتى و بهشت خوشت باشد.»
خيثمه گويد: خدمت امام باقر(علیه السلام) رسيدم تا با او وداع كنم. فرمود:
«يَا خَيْثَمَةُ أَبْلِغْ مَنْ تَرَى مِنْ مَوَالِينَا السَّلَامَ وَ أَوْصِهِمْ بِتَقْوَى اللَّهِ الْعَظِيمِ وَ أَنْ يَعُودَ غَنِيُّهُمْ عَلَى فَقِيرِهِمْ وَ قَوِيُّهُمْ عَلَى ضَعِيفِهِمْ وَ أَنْ يَشْهَدَ حَيُّهُمْ جِنَازَةَ مَيِّتِهِمْ وَ أَنْ يَتَلَاقَوْا فِي بُيُوتِهِمْ فَإِنَّ لُقِيَّابَعْضِهِمْ بَعْضاً حَيَاةٌ لِأَمْرِنَا رَحِمَ اللَّهُ عَبْداً أَحْيَا أَمْرَنَا يَا خَيْثَمَةُ أَبْلِغْ مَوَالِيَنَا أَنَّا لَا نُغْنِي عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً إِلَّا بِعَمَلٍ وَ أَنَّهُمْ لَنْ يَنَالُوا وَلَايَتَنَا إِلَّا بِالْوَرَعِ
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج2، ص: 176.
وَ أَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ حَسْرَةً يَوْمَ الْقِيَامَةِ مَنْ وَصَفَ عَدْلًا ثُمَّ خَالَفَهُ إِلَى غَيْرِهِ؛ اى خيثمه هر كس از دوستان ما را میبينى سلام رسان و آنها را بتقواى خداى بزرگ سفارش كن و اينكه توانگرشان بر فقيرشان توجه كند و قويشان بر ضعيف و زنده آنها بر جنازه ميتشان حاضر شوند و در منازل به ملاقات يك ديگر روند، زيرا ملاقات آنها با يك ديگر موجب زنده ساختن امر ماست، خدا رحمت كند بندهاى را كه امر ما را زنده دارد. اى خيثمه به دوستان ما پيغام ده كه ما از طرف خدا آنها را جز بعملشان بىنيازى ندهيم و چاره سازى نكنيم، جز با ورع به دوستى ما نرسند و پرحسرتترين مردم روز قيامت كسى است كه عدالتى را بستايد و سپس بخلاف آن گرايد (مانند كسى كه به ولايت ائمه(علیهم السلام) تظاهر كند و از آنها پيروى ننمايد يا عمل صالحى را بستايد و به آن عمل نكند).»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«حَدَّثَنِي جَبْرَئِيلُ(علیه السلام) أَنَّ اللَّهَ عزّ و جلّ أَهْبَطَ إِلَى الْأَرْضِ مَلَكاً فَأَقْبَلَ ذَلِكَ الْمَلَكُ يَمْشِي حَتَّى وَقَعَ إِلَى بَابٍ عَلَيْهِ رَجُلٌ يَسْتَأْذِنُ عَلَى رَبِّ الدَّارِ فَقَالَ لَهُ الْمَلَكُ مَا حَاجَتُكَ إِلَى رَبِّ هَذِهِ الدَّارِ قَالَ أَخٌ لِي مُسْلِمٌ زُرْتُهُ فِي اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى قَالَ لَهُ الْمَلَكُ مَا جَاءَ بِكَ إِلَّا ذَاكَ فَقَالَ مَا جَاءَ بِي إِلَّا ذَاكَ فَقَالَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكَ وَ هُوَ يُقْرِئُكَ السَّلَامَ وَ يَقُولُ وَجَبَتْ لَكَ الْجَنَّةُ وَ قَالَ الْمَلَكُ إِنَّ اللَّهَ عزّ و جلّ يَقُولُ أَيُّمَا مُسْلِمٍ زَارَ مسلماً فَلَيْسَ إِيَّاهُ زَارَ إِيَّايَ زَارَ وَ ثَوَابُهُ عَلَيَّ الْجَنَّةُ؛ جبرئيل(علیه السلام) به من خبر دارد كه خداى عزّ و جلّ فرشتهاى را بزمين فرستاد، فرشته راه میرفت تا بدر خانهاى رسيد كه مردى از صاحب خانه اجازه ورود مىگرفت فرشته گفت: با صاحب اين خانه چه كار دارى؟ گفت او برادر مسلمان من است كه به خاطر خداى تبارك و تعالى ديدارش میكنم فرشته گفت: جز بدين منظور نيامدهاى؟ گفت: جز بدين منظور نيامدهام. فرشته گفت: من فرستاده خدا به سوى تو هستم، او سلامت
میرساند و میفرمايد: بهشت برايت واجب شد، سپس گفت: خداى عزّ و جلّ میفرمايد: هر مسلمانى كه از مسلمانى ديدار كند، او را ديدار نكرده، بلكه مرا ديدار كرده و بهشت به عنوان ثواب او بر عهده من است.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«مَنْ زَارَ أَخَاهُ فِي اللَّهِ قَالَ اللَّهُ عزّ و جلّ إِيَّايَ زُرْتَ وَ ثَوَابُكَ عَلَيَّ وَ لَسْتُ أَرْضَى لَكَ ثَوَاباً دُونَ الْجَنَّةِ؛ هر كه براى خدا از برادرش ديدن كند، خداى عزّ و جلّ فرمايد: مرا ديدن كردى و ثوابت بر من است و بثوابى جز بهشت برايت خرسند نيستم.»
آن حضرت در روایتی دیگر میفرماید:
«مَنْ زَارَ أَخَاهُ فِي جَانِبِ الْمِصْرِ(1)ابْتِغَاءَ وَجْهِ اللَّهِ فَهُوَ زَوْرُهُ(2)وَ حَقٌّ عَلَى اللَّهِ أَنْ يُكْرِمَ زَوْرَهُ؛ هر كسبرادرش را در ناحيه شهر (از راه دور) براى رضاى خدا ديدن كند، او زائر خداست و بر خدا سزاوار است كه زائر خود را گرامى دارد.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«مَنْ زَارَ أَخَاهُ فِي بَيْتِهِ قَالَ اللَّهُ عزّ و جلّ لَهُ أَنْتَ ضَيْفِي وَ زَائِرِي عَلَيَّ قِرَاكَ(3)وَ قَدْ أَوْجَبْتُ لَكَ الْجَنَّةَ بِحُبِّكَ إِيَّاهُ؛ هر كس برادرش را در منزلش زيارت كند، خداى عزّ و جلّ به او فرمايد: تو مهمان و زائر منى و پذيرائيت بر من است، من به خاطر دوستى تو نسبت به او بهشت را برايت واجب ساختم.»
1) . ناحية من البلد: داخلا كان أو خارجا و هو كناية عن بعد المسافة بينهما.
2) . «فهو زوره» أي زائره و قد يكون جمع زائر و المفرد هنا أنسب و إن أمكن أن يكون المراد هو من زوره. قال في النهاية الزور: الزائر و هو في الأصل مصدر وضع موضع الاسم كصوم و نوم بمعنى صائم و نائم و قد يكون الزور جمع زائر كركب و راكب.
3) . القرى: ما يعد للضيف.
امام صادق(علیه السلام) میفرماید:
«مَنْ زَارَ أَخَاهُ فِي اللَّهِ فِي مَرَضٍ أَوْ صِحَّةٍ لَا يَأْتِيهِ خِدَاعاً وَ لَا اسْتِبْدَالًا وَكَّلَ اللَّهُ بِهِ سَبْعِينَ أَلْفَ مَلَكٍ يُنَادُونَ فِي قَفَاهُ أَنْ طِبْتَ وَ طَابَتْ لَكَ الْجَنَّةُ فَأَنْتُمْ زُوَّارُ اللَّهِ وَ أَنْتُمْ وَفْدُ الرَّحْمَنِحَتَّى يَأْتِيَ مَنْزِلَهُ فَقَالَ لَهُ يُسَيْرٌ جُعِلْتُ فِدَاكَ وَ إِنْ كَانَ الْمَكَانُ بَعِيداً قَالَ نَعَمْ يَا يُسَيْرُ وَ إِنْ كَانَ الْمَكَانُ مَسِيرَةَ سَنَةٍ فَإِنَّ اللَّهَ جَوَادٌ وَ الْمَلَائِكَةُ كَثِيرَةٌ يُشَيِّعُونَهُ حَتَّى يَرْجِعَ إِلَى مَنْزِلِهِ؛ هر كس براى خدا در حال بيمارى يا تندرستى از برادرش ديدن كند كه براى نيرنگ و دريافت عوضى نباشد. خدا هفتاد هزار فرشته بر او گمارد كه از پشت سرش فرياد زنند: پاك شدى و بهشت برايت خوش باد، شما زوار خدا و واردين حضرت رحمانيد تا به منزلش رسد يسير گفت: به حضرت عرض كردم: قربانت اگر چه راه دور باشد؟ فرمود: آرى اى يسير! اگر چه يك سال راه باشد، زيرا خدا جواد است و فرشتگان بسيار، از او بدرقه كنند تا به منزلش مراجعت كند.»
و آن حضرت(علیه السلام) فرمود:
«مَنْ زَارَ أَخَاهُ فِي اللَّهِ وَ لِلَّهِ جَاءَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَخْطِرُ بَيْنَ قَبَاطِيَّ مِنْ نُورٍ وَ لَا يَمُرُّ بِشَيْءٍ إِلَّا أَضَاءَ لَهُ حَتَّى يَقِفَ بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ عزّ و جلّ فَيَقُولُ اللَّهُ عزّ و جلّ لَهُ مَرْحَباً وَ إِذَا قَالَ مَرْحَباً أَجْزَلَ اللَّهُ عزّ و جلّ لَهُ الْعَطِيَّةَ؛ هر كه در راه خدا و براى خدا به ديدن برادرش رود، روز قيامت در ميان پارچههائى از نور بافته گام بردارد، و از هر چه بگذرد برايش بتابد و بدرخشد تا در برابر خداى عزّ و جلّ بايستد، سپس خداى عزّ و جلّ به او فرمايد: مرحبا و چون خدا مرحبا گويد عطايش را فراوان سازد.»
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ الْعَبْدَ الْمُسْلِمَ إِذَا خَرَجَ مِنْ بَيْتِهِ زَائِراً أَخَاهُ لِلَّهِ لَا لِغَيْرِهِ الْتِمَاسَ وَجْهِ اللَّهِ رَغْبَةً
فِيمَا عِنْدَهُ وَكَّلَ اللَّهُ عزّ و جلّ بِهِ سَبْعِينَ أَلْفَ مَلَكٍ يُنَادُونَهُ مِنْ خَلْفِهِ إِلَى أَنْ يَرْجِعَ إِلَى مَنْزِلِهِ أَلَا طِبْتَ وَ طَابَتْ لَكَ الْجَنَّةُ؛ همانا بنده مسلمان چون از منزلش خارج شود به قصد ديدار برادرش، براى خدا نه ديگرى و بدرخواست جانب خدا و براى اشتياق به آنچه نزد او است، خداى عزّ و جلّ هفتاد هزار فرشته بر او گمارد كه از پشت سرش فرياد زنند تا به منزلش برگردد كه: خوش باش و بهشت برايت خوش باشد.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«مَا زَارَ مُسْلِمٌ أَخَاهُ الْمُسْلِمَ فِي اللَّهِ وَ لِلَّهِ إِلَّا نَادَاهُ اللَّهُ عزّ و جلّ أَيُّهَا الزَّائِرُ طِبْتَ وَ طَابَتْ لَكَ الْجَنَّةُ؛ هيچ مسلمانى از برادر مسلمانش در راه خدا و براى خدا ديدن نكند جز آنكه خداى عزّ و جلّ فريادش زند: اى زائر خوش باش و بهشت برايت خوش باشد.»
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ لِلَّهِ عزّ و جلّ جَنَّةً لَا يَدْخُلُهَا إِلَّا ثَلَاثَةٌ رَجُلٌ حَكَمَ عَلَى نَفْسِهِ بِالْحَقِّ وَ رَجُلٌ زَارَ أَخَاهُ الْمُؤْمِنَ فِي اللَّهِ وَ رَجُلٌ آثَرَ أَخَاهُ الْمُؤْمِنَ فِي اللَّهِ؛ خداى عزّ و جلّ را بهشتى است كه جز سه كس واردش نشوند: مردي كه بر زيان خود بحق حكم كند، و مردي كه برادر مؤمنش را براى خدا زيارت كند، و مردي كه براى خود برادر مؤمنش را بر خود ترجيح دهد.»
و نیز فرمود:
«إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَيَخْرُجُ إِلَى أَخِيهِ يَزُورُهُ فَيُوَكِّلُ اللَّهُ عزّ و جلّ بِهِ مَلَكاً فَيَضَعُ جَنَاحاً فِي الْأَرْضِ وَ جَنَاحاً فِي السَّمَاءِ يُظِلُّهُ فَإِذَا دَخَلَ إِلَى مَنْزِلِهِ نَادَى الْجَبَّارُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَيُّهَا الْعَبْدُ الْمُعَظِّمُ لِحَقِّي الْمُتَّبِعُ لآِثَارِ نَبِيِّي حَقٌّ عَلَيَّ إِعْظَامُكَ سَلْنِي أُعْطِكَ ادْعُنِي أُجِبْكَ اسْكُتْ أَبْتَدِئْكَ فَإِذَا انْصَرَفَ شَيَّعَهُ الْمَلَكُ يُظِلُّهُ بِجَنَاحِهِ حَتَّى يَدْخُلَ إِلَى مَنْزِلِهِ ثُمَّ يُنَادِيهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَيُّهَا الْعَبْدُ الْمُعَظِّمُ لِحَقِّي حَقٌّ عَلَيَّ إِكْرَامُكَ قَدْ أَوْجَبْتُ لَكَ جَنَّتِي وَ شَفَّعْتُكَ فِي
عِبَادِي؛ همانا مؤمن براى زيارت برادرش خارج مىشود، خداى عزّ و جلّ فرشتهاى بر او گمارد كه يك بال در زمين و يك بال در آسمان نهد تا او را سايه اندازد. و چون به منزلش در آيد خداى جبار تبارك و تعالى ندا كند كه: اى بندهاى كهحقم را بزرگ داشتى و از آثار پيغمبرم پيروى كردى، بزرگداشت تو حقى است بر من، از من بخواه تا به تو دهم، دعا كن تا اجابت كنم، خاموش باش تا من به سود تو آغاز كنم، و چون برگردد همان فرشته بدرقهاش كند و با پرش بر او سايه اندازد تا به منزلش وارد شود، سپس خداى تبارك و تعالى فريادش زند كه: اى بندهاى كه حقم را بزرگ شمردى، گرامى داشتن تو حقى است بر من. بهشتم را برايت واجب ساختم و تو را در باره بندگانم شفيع ساختم.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«لَزِيَارَةُ الْمُؤْمِنِ فِي اللَّهِ خَيْرٌ مِنْ عِتْقِ عَشْرِ رِقَابٍ مُؤْمِنَاتٍ وَ مَنْ أَعْتَقَ رَقَبَةً مُؤْمِنَةً وَقَى كُلُّ عُضْوٍ عُضْواً مِنَ النَّارِ حَتَّى إِنَّ الْفَرْجَ يَقِي الْفَرْجَ؛ به ديدار مؤمن رفتن براى خدا از آزاد ساختن ده بنده مؤمن بهتر است و هر كس بنده مؤمنى را آزاد كند، هر عضو بنده عضوى از او را از آتش نگهدارد تا آنجا كه فرج هم از فرج نگهدار باشد.»
و باز حضرت(علیه السلام) فرمود:
«أَيُّمَا ثَلَاثَةِ مُؤْمِنِينَ اجْتَمَعُوا عِنْدَ أَخٍ لَهُمْ يَأْمَنُونَ بَوَائِقَهُ وَ لَا يَخَافُونَ غَوَائِلَهُ وَ يَرْجُونَ مَا عِنْدَهُ إِنْ دَعَوُا اللَّهَ أَجَابَهُمْ وَ إِنْ سَأَلُوا أَعْطَاهُمْ وَ إِنِ اسْتَزَادُوا زَادَهُمْ وَ إِنْ سَكَتُوا ابْتَدَأَهُمْ؛ هر سه تن مؤمنى كه نزد برادرشان اجتماع كنند كه از بلاى او ايمن باشند و از شرور او بيم نداشته باشند و به آنچه نزد اوست اميدوار باشند، اگر خدا را بخوانند (براى رفع بلا) اجابتشان كند و اگر از خدا بخواهند به آنها عطا كند و اگر افزونى خواهند افزونيشان دهد و اگر سكوت كنند، خدا به نفع آنها آغاز كند.»
موسى بن جعفر(علیهما السلام ) میفرماید:
«مَنْ زَارَ أَخَاهُ الْمُؤْمِنَ لِلَّهِ لَا لِغَيْرِهِ يَطْلُبُ بِهِ ثَوَابَ اللَّهِ وَ تَنَجُّزَ مَا وَعَدَهُ اللَّهُ عزّ و جلّ وَكَّلَ اللَّهُ عزّ و جلّ بِهِ سَبْعِينَ أَلْفَ مَلَكٍ مِنْ حِينِ يَخْرُجُ مِنْ مَنْزِلِهِ حَتَّى يَعُودَ إِلَيْهِ يُنَادُونَهُ أَلَا طِبْتَ وَ طَابَتْ لَكَ الْجَنَّةُ تَبَوَّأْتَ مِنَ الْجَنَّةِ مَنْزِلًا؛ هر كس براى خدا نه چيز ديگر به ديدن برادر مؤمنش رود كه ثواب خدا را بخواهد و آنچه را او وعده فرموده است وفايش را خواستار باشد، خداى عزّ و جلّ هفتاد هزار فرشته بر او گمارد از وقتى كه از منزلش خارج شود تا برميگردد كه فرياد كنند: هان پاك و خوش باش و بهشت برايت خوش باشد كه در بهشت منزل گرفتى.»
امير المؤمنين(علیه السلام) فرمود:
«لِقَاءُ الْإِخْوَانِ مَغْنَمٌ جَسِيمٌ وَ إِنْ قَلُّوا؛ ديدار برادران غنيمت بزرگى است اگر چه اندك باشند (يعنى اگر چه اين گونه برادران كميابند).»
يعنى صحبتهاى خصوصى كه در مجالس شود يا نگفته پيدا است كه گوينده ميل ندارد فاش شود حكم امانت را دارد و بايد از افشاء آن خوددارى كرد.
ابن ابىعوف گويد: شنيدم از حضرت صادق(علیه السلام) كه میفرماید:
«الْمَجَالِسُ بِالْأَمَانَةِ؛ مجلسها امانت است.»
حضرت باقر(علیه السلام) از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) روايت كرده است که فرمود:
«الْمَجَالِسُ بِالْأَمَانَةِ وَ لَيْسَ لِأَحَدٍ أَنْ يُحَدِّثَ بِحَدِيثٍ يَكْتُمُهُ صَاحِبُهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ إِلَّا أَنْ يَكُونَ ثِقَةً أَوْ ذِكْراً لَهُ بِخَيْرٍ.»(1)
1) کلینی، الکافی ج 2 ص660
قرآن کریم میفرماید:
«أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوى ثُمَّ يَعُودُونَ لِما نُهُوا عَنْهُ وَ يَتَناجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ وَ إِذا جاؤُكَ حَيَّوْكَ بِما لَمْ يُحَيِّكَ بِهِ اللَّهُ وَ يَقُولُونَ في أَنْفُسِهِمْ لَوْ لا يُعَذِّبُنَا اللَّهُ بِما نَقُولُ حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ يَصْلَوْنَها فَبِئْسَ الْمَصيرُ * يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا تَناجَيْتُمْ فَلا تَتَناجَوْا بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ وَ تَناجَوْا بِالْبِرِّ وَ التَّقْوى وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ * إِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ لِيَحْزُنَ الَّذينَ آمَنُوا وَ لَيْسَ بِضارِّهِمْ شَيْئاً إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ * يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِذا قيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِي الْمَجالِسِ فَافْسَحُوا يَفْسَحِ اللَّهُ لَكُمْ وَ إِذا قيلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبيرٌ * يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُواإِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً ذلِكَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ أَطْهَرُ فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ * أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تابَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَأَقيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أَطيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ اللَّهُ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ»؛(1)
«آيا نديدى كسانى را كه از نجوا [سخنان درگوشى] نهى شدند، سپس به كارى كه از آن نهى شده بودند بازمىگردند و براى انجام گناه و تعدّى و نافرمانى رسول خدا به نجوا مىپردازند و هنگامى كه نزد تو مىآيند تو را تحيّتى (و خوشآمدى) مىگويند كه خدا به تو نگفته است، و در دل مىگويند: چرا خداوند ما را به خاطر گفتههايمان عذاب نمىكند؟!» جهنم براى آنان كافى است، وارد آن مىشوند، و چه بد فرجامى است! اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هنگامى كه نجوا مىكنيد، و به گناه و تعدّى و نافرمانى رسول (خدا) نجوا نكنيد،
1) . مجادله / 8 الی 13.
و به كار نيك و تقوا نجوا كنيد، و از خدايى كه همگى نزد او جمع مىشويد بپرهيزيد! نجوا تنها از سوى شيطان است؛ مىخواهد با آن مؤمنان غمگين شوند، ولى نمىتواند هيچ گونه ضررى به آنها برساند جز به فرمان خدا؛ پس مؤمنان تنها بر خدا توكّل كنند! اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هنگامى كه به شما گفته شود: مجلس را وسعت بخشيد (و به تازهواردها جا دهيد)، وسعت بخشيد، خداوند (بهشت را) براى شما وسعت مىبخشد؛ و هنگامى كه گفته شود: «برخيزيد»، برخيزيد؛ اگر چنين كنيد، خداوند كسانى را كه ايمان آوردهاند و كسانى را كه علم به آنان داده شده درجات عظيمى مىبخشد؛ و خداوند به آنچه انجام مىدهيد آگاه است! اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هنگامى كه مىخواهيد با رسول خدا نجوا كنيد (و سخنان درگوشى بگوييد)، قبل از آن صدقهاى (در راه خدا) بدهيد؛ اين براى شما بهتر و پاكيزهتر است و اگر توانايى نداشته باشيد، خداوند غفور و رحيم است! آيا ترسيديد فقير شويد كه از دادن صدقات قبل از نجوا خوددارى كرديد؟! اكنون كه اين كار را نكرديد و خداوند توبه شما را پذيرفت، نماز را برپا داريد و زكات را ادا كنيد و خدا و پيامبرش را اطاعت نماييد و (بدانيد) خداوند از آنچه انجام مىدهيد با خبر است!»
تفسير
بحث در اين آيات همچنان ادامه بحثهاى نجوى است كه در آيات گذشته بود.
نخست مىفرمايد: «آيا نديدى كسانى را كه از نجوى نهى شدند سپس به كارى كه از آن نهى شدهاند باز مىگردند، و براى انجام گناه و تعدى و نافرمانى رسول خدا(صلی الله علیه و اله)
به نجوى مىپردازند»؛ «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوى ثُمَّ يَعُودُونَ لِما نُهُوا عَنْهُ وَ يَتَناجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ».
از اين تعبير به خوبى استفاده مىشود كه قبلاً به آنها هشدار داده شده بود كه از نجوى بپرهيزند، كارى كه ذاتا توليد بدگمانى در ديگران و نگرانى مىكند، ولى آنها نه تنها به اين دستور گوش فرا ندادند، بلكه محتواى نجواى خود را انجام گناه و امورى بر خلاف دستور خدا و پيامبر(صلی الله علیه و اله) انتخاب كردند.
تفاوت ميان «اثم» و «عدوان» و «معصية الرسول» از اين نظر است كه «اثم» شامل گناهانى مىشود كه جنبه فردى دارد (مانند شرب خمر) و «عدوان» ناظر به امورى است كه موجب تعدى بر حقوق ديگران است، و اما «معصية الرسول» مربوط به فرمانهايى است كه شخص پيامبر(صلی الله علیه و اله) به عنوان رئيس حكومت اسلامى در زمينه مصالح جامعه مسلمين صادر مىكند.
بنا بر اين آنها در نجواهاى خود هر گونه عمل خلاف را مطرح مىكردند، اعم از اعمالى كه در رابطه با خودشان بود يا ديگران و يا حكومت اسلامى و شخص پيامبر(صلی الله علیه و اله).
تعبير به «يعودون» و «يتناجون» كه به صورت فعل مضارع آمده است نشان مىدهد كه اين كار را پيوسته تكرار مىكردند، و قصدشان ايجاد ناراحتى در قلوب مؤمنان بود.
به هر حال، آيه فوق به عنوان يك اخبار غيبى پرده از روى اعمال خلاف آنها برداشت، و خط انحرافى آنان را فاش كرد.
در ادامه اين سخن به يكى ديگر از اعمال خلاف منافقان و يهود اشاره كرده،
مىافزايد: «و هنگامى كه نزد تو مىآيند تحيتى مىگويند كه خداوند چنان تحيتى به تو نگفته است»؛ «وَ إِذا جاؤُكَ حَيَّوْكَ بِما لَمْ يُحَيِّكَ بِهِ اللَّهُ».
«حيوك» از مادۀ «تحيت» در اصل از «حيات» گرفته شده، و به معنى دعا كردن براى سلامت و حيات ديگرى است.
منظور از «تحيت الهى» در اين آيه همان جمله السلام عليك (يا «سلام اللَّه عليك») مىباشد كه شبيه آن درآيات قرآن در مورد پيامبران و بهشتيان و غير آنها كرارا آمده است: از جمله در آيه 181 سوره صافات مىخوانيم: «وَ سَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ»؛ «سلام بر تمام رسولان پروردگار».
و اما تحيتى كه خداوند نگفته بود و مجاز نبود جملۀ «السام عليك» (مرگ بر تو، يا ملالت و خستگى بر تو) بوده است، اين احتمال نيز وجود دارد كه اشاره به تحيت عصر جاهليت باشد كه مىگفتند: «انعم صباحا» (صحبت توأم با راحتى باد) و «انعم مساء»، «عصرت توام با راحتى باد» بىآنكه در كلام خود توجهى به خدا كنند و از او سلامت و خير براى طرف مقابل بطلبند.
اين امر گرچه در جاهليت معمول بود اما تحريم آن ثابت نيست و تفسير آيه فوق به آن بعيد است.
سپس مىافزايد: آنها نه فقط مرتكب اين گناهان بزرگ مىشوند، بلكه آن چنان از باده غرور سرمست هستند كه «در دل مىگويند اگر اعمال ما بد است و خدا مىداند پس چرا ما را به خاطر گفتههايمان كيفر نمىدهد؟!»؛ «وَ يَقُولُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ لَوْ لا يُعَذِّبُنَا اللَّهُ بِما نَقُولُ».
به اين ترتيب هم عدم ايمان خود را به نبوت پيامبر(صلی الله علیه و اله) ثابت كردند و هم عدم ايمان به احاطه علمى خداوند.
ولى قرآن در يك جمله كوتاه به آنها چنين پاسخ مىگويد: «جهنم براى آنها كافى است و نيازى به مجازات ديگر نيست، همان جهنمى كه به زودى وارد آن مىشوند و چه بد جايگاهى است»؛ «حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ يَصْلَوْنَها فَبِئْسَ الْمَصِيرُ».
البته اين تعبير نفى عذاب دنيوى را در باره آنها نمىكند، ولى اين حقيقت را آشكارا مىگويد كه اگر هيچ كيفرى جز عذاب جهنم نباشد براى آنها كفايت مىكند و كيفر همه اعمال خود را يك جا در دوزخ خواهند ديد.
و از آنجا كه مؤمنان نيز گهگاه به خاطر ضرورتها يا تمايلاتى به نجوى مىپرداختند در آيه بعد روى سخن را به آنها كرده، و براى اينكه در اين كار آلوده به گناهان منافقان و يهود نشوند مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد هنگامى كه نجوى مىكنيد به گناه و تعدى و معصيت رسول خدا نجوى نكنيد، محتواى نجواى شما بايد پاك و الهى باشد، به كارهاى نيك و تقوى نجوى كنيد»؛ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا تَناجَيْتُمْ فَلا تَتَناجَوْا بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ وَ تَناجَوْا بِالْبِرِّ وَ التَّقْوى».
«و از مخالفت خدا بپرهيزيد، همان خدايى كه بازگشت و جمع همه شما به سوى او است»؛ «وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ».
از اين تعبير به خوبى استفاده مىشود كه اصل نجوى اگر در ميان مؤمنان باشد، سوء ظنى بر نيانگيزد، و توليد نگرانى نكند و محتواى آن توصيه به نيكيها و خوبيها باشد مجاز است.
ولى هر گاه از كسانى همچون يهود و منافقان سر زند كه هدفشان آزار مؤمنان
پاكدل است نفس اين عمل زشت و حرام است تا چه رسد به اينكه محتواى آن نيز شيطانى باشد.
لذا در آيه بعد كه آخرين آيه مورد بحث است مىافزايد: «نجوى تنها از ناحيه شيطان مىباشد»؛ «إِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ».
«تا مؤمنان ناراحت و غمگين شوند»؛ «لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا».
«ولى بايد بدانند كه شيطان جز به اذن پروردگار نمىتواند به مؤمنان زيان برساند»؛ «وَ لَيْسَ بِضارِّهِمْ شَيْئاً إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ».
چرا كه هر مؤثرى در عالم هستى است تأثيرش به فرمان خدا است، حتى سوزاندن آتش و برندگى شمشير كه اگر جليل نهى كند حتى فرمان خليل را نمىبرند.
«بنا بر اين مؤمنان بايد تنها بر خدا توكل كنند، و از هيچ چيز جز او نترسند و بر غير او دل ننهند»؛ «وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ».
آنها با روح توكل و اعتماد بر خدا به خوبى مىتوانند بر تمام اين مشكلات پيروز شوند و نقشههاى پيروان شيطان را نقش بر آب كنند و توطئههاى آنها را در هم بكوبند.
اين عمل از نظر فقه اسلامى احكام مختلفى بر حسب اختلاف شرائط دارد، و به اصطلاح به احكام خمسه تقسيم مىشود، يعنى گاه حرام است و اين در صورتى است كه موجب اذيت و آزار و هتك حيثيت مسلمانى گردد (همانگونه كه در
آيات فوق به آن اشاره شده بود) و چنين نجوايى نجواى شيطانى است كه هدفش غمگينساختن مؤمنان است.
در مقابل گاه حكم وجوب به خود مىگيرد، و اين در صورتى است كه مسأله سرى لازمى در ميان باشد كه افشاى آن خطرناك، و عدم ذكر آن نيز موجب تضييع حق و يا خطرى براى اسلام و مسلمين است.
و گاه متصف به استحباب مىشود و آن در جايى است كه انسان براى انجام كارهاى نيك و بر و تقوى به سراغ آن رود، و همچنين حكم كراهت و اباحه.
ولى اصولاً هر گاه هدف مهمترى در كار نباشد نجوى كردن كار پسنديدهاى نيست، و بر خلاف آداب مجلس است، زيرا نوعى بىاعتنايى يا بىاعتمادى نسبت به ديگران محسوب مىشود لذا در حديثى از پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و اله) مىخوانيم:
«اذا كنتم ثلاثه فلا يتناجى اثنان دون صاحبهما، فان ذلك يحزنه؛ هنگامى كه سه نفر باشيد دو نفر از شما جداى از شخص سوم به نجوى نپردازد چرا كه اين امر نفر سوم را غمگين مىكند.»(1)
ص: 184 و کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 2، ص: 483، ح 1 و 2.
در حديث ديگرى از ابو سعيد (خدرى) مىخوانيم كه مىگويد: ما براى اجراى دستورات پيامبر(صلی الله علیه و اله) در شبها كه گاهى مطلب لازمى پيش مىآيد به تناوب در نزديكى اقامتگاه آن حضرت مراقب بوديم، يك شب عده زيادى گرد هم آمده بودند و آهسته سخن مىگفتيم، پيامبر(صلی الله علیه و اله) بيرون آمد و فرمود: «ما هذه
1) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ذيل آيات مورد بحث؛ سیوطى، عبدالرحمن بن ابىبكر، الدر المنثور، ج 6،
النجوى؟ ا لم تنهوا عن النجوى؟؛ اين سخنان در گوشى چيست؟ آيا شما از نجوى نهى نشدهايد؟!»(1)
از روايات متعددى نيز استفاده مىشود كه شيطان براى غمگين ساختن مؤمنان از هر وسيلهاى استفاده مىكند، نه فقط از نجوى، بلكه گاه در عالم خواب صحنههايى در برابر چشم او مجسم مىكند كه موجب اندوه او شود و دستور داده شده است كه مؤمنان در اينگونه موارد با پناه بردن به ذات پاك خدا و توكل بر او اينگونه القائات شيطانى را از خود دور كنند(2)
ص: 261 و 262، ح 31 و 32.
.معمولاً هنگام ورود در مجالس مردم به يكديگر سخنانى كه حاكى از احترام و محبت است مىگويند و آن را «تحيت" مىنامند، از آيات فوق استفاده مىشود كه تحيت نيز بايد جنبه الهى داشته باشد، همانگونه كه همه آداب و رسوم معاشرت بايد چنين باشد، در تحيت علاوه بر احترام و اكرام طرف مقابل بايد يادى از خدا نيز ديده شود، همانگونه كه در سلام سلامتى طرف را از خداوند تقاضا مىكنيم.
در تفسير «على بن ابراهيم» ذيل آيات مورد بحث آمده است كه جمعى از ياران پيامبر(صلی الله علیه و اله) هنگامى كه نزد او مىآمدند «انعم صباحا، و انعم مساء» (صحبت توأم با راحتى باد، يا عصرت توام با راحتى باد) مىگفتند، و اين تحيت عصر جاهليت بود، قرآن از اين كار نهى كرد و رسول خدا به آنها فرمود: خداوند به ما
تحيتى بهتر از آن دستور داده كه آن تحيت اهل بهشت است «السلام عليكم»(1)كه به معنى سلام اللَّه عليكم مىباشد.
امتياز سلام اسلامى در اين است كه از يك سو توأم با ذكر خدا است، و از سوى ديگر در آن سلامت همه چيز اعم از دين و ايمان و جسم و جان مطرح است، نه تنها راحتى و رفاه و آسايش(2).
«طبرسى» در «مجمعالبيان» و «آلوسى» در «روح المعانى» و جمعى ديگر از مفسران نقل كردهاند كه پيامبر(صلی الله علیه و اله) در يكى از روزهاى جمعه در «صفه» (سكوى بزرگى كه در كنار مسجد پيامبر(صلی الله علیه و اله) قرار داشت) نشسته بود و گروهى نزد حضرت حاضر بودند، و جا تنگ بود، پيامبر(صلی الله علیه و اله) عادتش اين بود كه مجاهدان بدر را اعم از مهاجر و انصار احترام فراوان مىكرد، در اين هنگام گروهى از بدريون وارد شدند، در حالى كه ديگران قبل از آنها اطراف پيامبر(صلی الله علیه و اله) را پر كرده بودند، هنگامى كه مقابل پيامبر(صلی الله علیه و اله) رسيدند سلام كردند، پيامبر(صلی الله علیه و اله) پاسخ فرمود سپس به حاضران سلام كردند آنها نيز پاسخ گفتند، آنها روى پاى خود ايستادهبودند، و منتظر بودند حاضران به آنها جا دهند، ولى هيچكس تكان نخورد! اين امر بر پيامبر(صلی الله علیه و اله) سخت آمد، رو به بعضى از كسانى كه اطراف او نشسته بودند كرد و فرمود: فلان و
فلانى برخيزيد، چند نفر را از جا بلند كرد تا واردين بنشينند (و اين در حقيقت نوعى ادب آموزى و درس احترام گذاردن به پيشكسوتان در ايمان و جهاد بود).
ولى اين مطلب بر آن چند نفر كه از جا برخاستند ناگوار آمد، به طورى كه آثارش در چهره آنها نمايان گشت، منافقان (كه از هر فرصتى استفاده مىكردند) گفتند پيامبر(صلی الله علیه و اله) رسم عدالت را رعايت نكرد، كسانى را كه عاشقانه نزديك او نشسته بودند به خاطر افرادى كه بعدا وارد مجلس شدند از جا بلند كرد، در اينجا آيه فوق نازل شد (و قسمتى از آداب نشستن در مجالس را براى آنها شرح داد)(1)
ص: 25 و طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، ج 9، ص: 252.
.در تعقيب دستورى كه در آيات گذشته در مورد ترك نجوى در مجالس، و محدود ساختن آن به موارد معين آمده، در اين آيه يكى ديگر از آداب مجلس را بازگو كرده، مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد هر گاه به شما گفته شود به مجلس وسعت بخشيد و به تازه واردها جا دهيد اطاعت كنيد»؛ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِي الْمَجالِسِ فَافْسَحُوا».(2)
«كه اگر چنين كنيد خداوند جاى شما را در بهشت وسعت مىبخشد، و در اين جهان به قلب و جان و رزق و روزى شما نيز وسعت مىدهد»؛ «يَفْسَحِ اللَّهُ لَكُمْ».
«تفسحوا» از مادۀ «فسح» (بر وزن قفل) به معنى مكان وسيع است، بنا بر اين"
1) . آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 28،
2) . تفاوت دو تعبير «تفسحوا» و «فافسحوا» كه يكى از باب «تفعل» و ديگرى از باب ثلاثى مجرد است ممكن است از اين جهت باشد كه اولى داراى نوعى تكلف و دومى خالى از آن است يعنى هر گاه گويندهاى بگويد زحمت كشيده به تازه وارد جا دهيد آنها بدون احساس زحمت جا دهند!.
تفسح» به معنى توسعه دادن مىباشد و اين يكى از آداب مجلس است كه وقتى تازه واردى داخل مىشود حاضران جمع و جورتر بنشينند، و براى او جا باز كنند، مبادا سرگردان، و احياناً خسته و شرمنده شود، اين موضوع يكى از وسائل تحكيم پيوندهاى محبت و دوستى است، بر عكس نجوى كه در آيات قبل به آن اشاره شده بود كه از عوامل نفرت و بدبينى و دشمنى است.
قابل توجه است كه قرآن مجيد اين كتاب بزرگى آسمانى كه به منزلۀ قانون اساسى مسلمين است حتى بسيارى از جزئيات مسائل اخلاقى و زندگى دستهجمعى مسلمانان را ناگفته نگذارده و در لابلاى دستورات مهم و بنيادى به اين جزئيات نيز اشاره مىكند، تا مسلمانان تصور نكنند تنها پايبند بودن به اصول كلى براى آنها كافى است.
جملۀ «يَفْسَحِ اللَّهُ لَكُمْ» (خداوند به شما وسعت مىبخشد) را جمعى از مفسران به توسعه مجالس بهشتى تفسير كردهاند، و اين پاداشى است كه خداوند براى افرادى كه در اين جهان اين آداب را رعايت كنند مىدهد، ولى از آنجا كه آيه مطلق است و قيد و شرطى در آن نيست، مفهوم گستردهاى دارد، و هر گونه وسعت بخشيدن الهى را، چه در بهشت، و چه در دنيا، و در روح و فكر، در عمر و زندگى، و در مال و روزى را شامل مىشود، و از فضل خدا تعجب نيست كه در برابر يك چنين كار كوچكى چنان پاداش عظيمى قرار دهد كه پاداش به قدر كرم او است نه به قدر اعمال ما.
و از آنجا كه گاهى مجلس آن چنان مملو است كه بدون برخاستن بعضى جا براى ديگران پيدا نمىشود، و يا اگر جايى پيدا مىشود مناسب حال آنها نيست
در ادامه آيه مىافزايد: «هنگامى كه به شما گفته شود برخيزيد برخيزيد»؛ «وَ إِذا قِيلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا».(1)
نه تعلل جوييد و نه به هنگامى كه برمىخيزيد ناراحت شويد، چرا كه گاه تازه واردها از شما براى نشستن سزاوارترند به خاطر خستگى مفرط، يا كهولت سن، و يا احترام خاصى كه دارند، و يا جهات ديگر، اينجاست كه بايد حاضران ايثار كنند و اين ادب اسلامى را رعايت نمايند، همانگونه كه در شأن نزول خوانديمپيامبر(صلی الله علیه و اله) به جمعى از كسانى كه نزديك او نشسته بودند دستور داد جاى خود را به جمعى از تازه واردان كه از مجاهدان بدر بودند، و از نظر علم و فضيلت بر ديگران برترى داشتند بدهند.
بعضى از مفسران با توجه به اينكه «انشزوا» (برخيزيد) در اينجا نيز مطلق است آن را به معنى گستردهترى تفسير كردهاند كه هم شامل برخاستن از مجلس مىشود، و هم قيام براى جهاد و نماز و كارهاى خير ديگر، ولى با توجه به جمله قبل كه قيد" فى المجالس" دارد ظاهر اين است كه اين جمله نيز مقيد به همان قيد است كه از تكرار آن به سبب وجود قرينه پرهيز شده است.
سپس به بيان پاداش انجام اين دستور الهى پرداخته مىافزايد: «اگر چنين كنيد خداوند كسانى را از شما كه ايمان آوردهاند و بهره از علم دارند درجات عظيمى مىبخشد»؛ «يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ».(2)
1) . «انشزوا» از مادۀ «نشز» (بر وزن نصر) به معنى زمين بلند گرفته شده، لذا اين واژه در معنى برخاستن نيز استعمال مىشود، زن «ناشزه» به زنى مىگويند كه خود را برتر از اين مىداند كه اطاعت همسرش كند، اين واژه گاه به معنى زنده كردن نيز آمده است زيرا اين امر سبب مىشود كه از جا برخيزد.
2) . «يرفع» در آيه فوق «مجزوم» است به خاطر صيغه امر كه قبل از آن واقع شده كه در حقيقت مفهوم شرط را مىبخشد و «يرفع» به منزلۀ جزاى آن شرط است.
اشاره به اينكه اطاعت اين دستورات دليل بر ايمان و علم و آگاهى است، و نيز اشاره به اينكه اگر پيغمبر اكرم(صلی الله علیه و اله) به بعضى دستور داد از جا برخيزند و به تازه واردان جا دهند براى يك هدف مقدس الهى و احترام به پيشگامان در ايمان و علم بوده است.
تعبير به «درجات» (به صورت نكره و با صيغه جمع) اشاره به درجات عظيم و والايى است كه خداوند به اينگونه افرادى كه علم و ايمان را تواما دارا هستند مىدهد، در حقيقت كسانى كه به تازه واردان در كنار خود جا دهند درجهاى دارند و آنها كه ايثار كنند و جاى خود را به آنها بسپارند و از علم و معرفت بهره داشته باشند درجات بيشتر دارند.
و از آنجا كه گروهى اين آداب را با طيب خاطر و از صميم دل انجام مىدهند، و گروه ديگرى با كراهت و ناخشنودى، و يا براى ريا و تظاهر، در پايان آيه مىافزايد: «خداوند به آنچه انجام مىدهيد آگاه است»؛ «وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ».
گرچه آيه در مورد خاصى نازل شده، ولى با اين حال مفهوم عامى دارد و نشان مىدهد آنچه مقام آدمى را نزد خدا بالا مىبرد، دو چيز است: 1. ايمان؛ 2. علم.
مىدانيم مقام «شهيد» در اسلام والاترين مقام است، در عين حال در حديثى از پيامبر اكرم(صلی الله علیه و اله) مىخوانيم:
«فضل العالم على الشهيد درجة، و فضل الشهيد على العابد درجه... و فضل
العالم على سائر الناس كفضلى على ادناهم!؛ عالم يك درجه از شهيد بالاتر است، و شهيد يك درجه از عابد... و برترى عالم بر ساير مردم مانند برترى من بر كوچكترين آنها است.»(1)
در حديث ديگرى از امير مؤمنان على(علیه السلام) مىخوانيم:
«من جاءته منيته و هو يطلب العلم فبينه و بين الانبياء درجة!؛ كسى كه مرگ او فرا رسد در حالى كه در طلب علم است، ميان او و پيامبران يك درجه فاصله است!»(2)
مىدانيم در شبهاى ماهتابى مخصوصاً شب چهاردهم ماه كه «بدر كامل» است، ستارگان در نور ماه محو مىشوند، و جالب اينكه در مقايسه عالم و عابد در حديث ديگرى از پيامبر(صلی الله علیه و اله) آمده:
«فضل العالم على العابد كفضل القمر ليلة البدر على سائر الكواكب؛ برترى عالم بر عابد همچون برترى ماه در شب بدر، بر ساير ستارگان است.»(3)
ص: 264 و قرطبى، محمد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن، ج 9، ص: 6470.
جالب اينكه عابد عبادتى را انجام مىدهد كه هدف آفرينش انسان است، ولى از آنجا كه روح عبادت معرفت است عالم بر او برترى فوقالعاده دارد.
آنچه در باره برترى عالم بر عابد در روايات فوق آمده، منظور از آن فاصله عظيم ميان اين دو است، و لذادر حديث ديگرى تفاوت ميان اين دو به جاى يك
درجه، يكصد درجه ذكر شده كه فاصله هر درجه با درجه ديگر، مقدار حركت سريع اسب در هفتاد سال است!(1)
ص: 264 و قرطبى، محمد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن، ج 9، ص: 6470.
.اين نيز واضح است كه مقام شفاعت در قيامت از آن هر كس نيست، بلكه مقام مقربان درگاه خدا است، اما در حديثى از پيامبر(صلی الله علیه و اله) مىخوانيم:
«يشفع يوم القيامة ثلاثة الانبياء ثم العلماء ثم الشهداء؛ سه گروه در قيامت شفاعت مىكنند، پيامبران، علما و شهيدان!»(2)
ص: 26 و قرطبى، محمد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن، ج 9، ص: 6470.
در حقيقت موفقيت در طريق تكامل و جلب خشنودى خدا و قرب او مرهون دو عامل است: ايمان و علم يا آگاهى و تقوى كه هيچكدام بدون ديگرى براى هدايت و پيروزى كافى نيست.
در قرآن مجيد كرارا در كنار مسائل مهم اشاراتى به آداب اسلامى مجالس شده است از جمله آداب تحيت، و ورود در مجلس، آداب دعوت به طعام، آداب سخن گفتن با پيامبر(صلی الله علیه و اله) و آداب جا دادن به تازه واردان مخصوصاً افراد با فضيلت و پيشگام در ايمان و علم است(3).
1) . حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 5،
2) . آلوسى، محمود بن عبدالله، روح المعانى، ج 28،
3) . اين دستورات به ترتيب در آيات زير آمده است: «آداب تحيت گفتن و سلام در آیۀ 86 سورۀ مبارکۀ نساء»، «آداب دعوت به طعام در آیۀ 53 سورۀ مبارکۀ احزاب»، «آداب سخن گفتن با پيامبر (صلی الله علیه و اله) در آیۀ 2 سورۀ مبارکۀ حجرات» و «آداب جا دادن در آيات مورد بحث».
و اين به خوبى نشان مىدهد كه قرآن براى هر موضوعى در جاى خود اهميت و ارزش قائل است، و هرگز اجازه نمىدهد آداب انسانى معاشرت به خاطر بىاعتنايى افراد زير پا گذارده شود.
در كتب احاديث صدها روايت درباره آداب معاشرت با ديگران از پيامبر(صلی الله علیه و اله) و ائمه معصومين(علیهم السلام) نقل شده است، و مرحوم «شيخ حر عاملى» آنها را در كتاب «وسائل» جلد هشتم در 166 باب گردآورى كرده است، ريزهكاريهايى كه در اين روايات است نشان مىدهد اسلام تا چه حد در اين باره باريك بين و حتى سختگير است.
در اين روايات حتى طرز نشستن، سخن گفتن، تبسم كردن، مزاح نمودن اطعام كردن، طرز نامه نوشتن، و حتى طرز نگاه كردن به دوستان نيز مورد توجه قرار گرفته، و دستورهايى در زمينه هر يك داده شده است كه نقل آنها ما را از بحث تفسيرى خارج مىكند، تنها به يك حديث از امير مؤمنان على(علیه السلام) در اينجا قناعت مىكنيم:
«ليجتمع فى قلبك الافتقار الى الناس و الاستغناء عنهم، يكون افتقارك اليهم فى لين كلامك، و حسن سيرتك، و يكون استغنائك عنهم فى نزاهة عرضك و بقاء عزك؛ بايد در قلب تو نياز به مردم و بىنيازى از آنها جمع باشد، نيازت در نرمى کلام و حسن خلق، و بینیازی تو از آنها در حفظ آبرو و بقاء عزتت.»
شأن نزول
مرحوم «طبرسى» در «مجمعالبيان» و جمعى ديگر از مفسران معروف در شأن نزول اين آيات چنين نقل كردهاند: جمعى از اغنياء خدمت پيامبر(صلی الله علیه و اله) مىآمدند
و با او نجوى مىكردند (اين كار علاوه بر اين كه وقت گرانبهاى پيغمبر(صلی الله علیه و اله) را مىگرفت مايه نگرانى مستضعفين و موجب امتيازى براى اغنياء بود) در اينجا خداوند نخستين آيات فوق را نازل كرد و به آنها دستور داد كه قبل از نجوى كردن با پيامبر(صلی الله علیه و اله) صدقهاى به مستمندان بپردازند، اغنياء وقتى چنين ديدند از نجوى خوددارى كردند، آيه دوم نازل شد (و آنها را ملامت كرد و حكم آيه اول را نسخ نمود) و اجازه نجوى به همگان داد (ولى نجوى در مورد كار خير و اطاعت پروردگار)(1)
ص: 252 ذيل آيات مورد بحث.
.بعضى از مفسران نيز تصريح كردهاند كه هدف گروهى از نجوى كنندگان اين بود كه از اين راه برترى بر ديگران كسب كنند پيامبر(صلی الله علیه و اله) هم روى بزرگوارى خاص خود در عين اين كه ناراحت بود از آنها ممانعتنمىكرد تا اين كه قرآن آنها را از اين كار نهى نمود(2).
در بخشى از آيات گذشته سخن از مسأله نجوى بود آيات مورد بحث ادامه و تكميلى است براى همان مطلب.
نخست مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد هنگامى كه مىخواهيد با رسول خدا نجوى كنيد پيش از آن صدقهاى در راه خدا بدهيد»؛ «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً».
چنان كه در شأن نزول گفتيم اين دستور به خاطر آن بود كه گروهى از مردم مخصوصاً از اغنيا مرتبا مزاحم پيامبر(صلی الله علیه و اله) مىشدند و با او نجوى مىكردند، كارى
كه مايه اندوه ديگران، و يا كسب امتياز بىدليلى براى اينان بود، بعلاوه موجب تضييع اوقات گرانبهاى پيامبر(صلی الله علیه و اله) مىشد، حكم فوق نازل گشت و آزمونى بود براى آنها و نيز كمكى به مستمندان و وسيله مؤثرى براى كم شدن اين مزاحمتها.
سپس مىافزايد: «اين براى شما بهتر و پاكيزهتر است»؛ «ذلِكَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ أَطْهَرُ».
اما «خير» بودن اين صدقه هم براى متمكنان بود، زيرا موجب ثوابى مىشد، و هم براى نيازمندان، چرا كه وسيله كمكى به آنها محسوب مىگشت.
و اما «اطهر» بودنش از اين نظر بود كه قلوب اغنيا را از حب مال مىشست، و قلوب نيازمندان را از كينه و ناراحتى، زيرا هنگامى كه نجوى از صورت مجانى در مىآيد و نياز به دادن صدقهاى داشت طبعاً كمتر مىشد همان گونهاى كه شد و اين يك نوع پاكيزگى براى محيط فكرى و اجتماعى مسلمانان بود.
ولى از آنجا كه اگر وجوب صدقه قبل از نجوى عموميت مىداشت فقرا از طرح مسائل مهم يا نيازهاى خود در برابر پيامبر(صلی الله علیه و اله) به صورت نجوى محروم مىشدند، در ذيل آيه حكم صدقه را از اين گروه برداشته مىفرمايد:
«اگر توانايى نداشته باشيد خداوند غفور و رحيم است»؛ «فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ».
و به اين ترتيب آنها كه تمكن مالى داشتند دادن صدقه قبل از نجوى براى آنان واجب بود، و آنها كه نداشتند بدون آن مىتوانستند با پيامبر(صلی الله علیه و اله) نجوى كنند.
جالب اينكه دستور فوق تأثير عجيبى گذاشت و آزمون جالبى شد و همگى جز يك نفر از دادن صدقه و نجوى خوددارى كردند، و او امير مؤمنان على(علیه السلام) بود اينجا بود كه آنچه لازم بود روشن شود شد و آنچه بايد مسلمانان از اين دستور
بفهمند و درس گيرند گرفتند، لذا آيه بعد نازل گرديد و اين حكم را نسخ كرد و فرمود: «آيا ترسيديد فقير شويد كه از دادن صدقه قبل از نجوى خوددارى كرديد؟!»؛ «أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ».
معلوم مىشود حب مال در دل شما از علاقه به نجواى پيامبر(صلی الله علیه و اله) بيشتر است، و نيز معلوم مىشود در اين نجواها غالباً مسائل حياتى مطرح نمىشد، و گرنه چه مانعى داشت كه اين گروه قبل از نجوى صدقهاى مىدادند و نجوى مىكردند، به خصوص اينكه مقدار خاصى براى صدقه نيز تعيين نشده بود و مىتوانستند با مبلغ كمى اين مشكل را حل كنند.
سپس مىافزايد: «اكنون كه اين كار را نكرديد، و خود به تقصير خويشتن پى برديد و خداوند شما را بخشيد، و توبه شما را پذيرفت، نماز را بر پا داريد و زكات را ادا كنيد، و خدا و پيامبرش را اطاعت نمائيد، و بدانيد خداوند از آنچه انجام مىدهيد با خبر است»؛ «فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تابَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَأَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ اللَّهُ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ».
تعبير به «توبه" نشان مىدهد كه آنها در نجواهاى قبلى مرتكب گناهى شده بودند، خواه به خاطر تظاهر و ريا، و يا آزار پيامبر(صلی الله علیه و اله) و يا ايذاء مؤمنان فقير.
گرچه در اين آيه سخنى صريحاً در باره جواز نجوى بعد از اين ماجرا نيامده، ولى تعبير آيه نشان مىدهد كه حكم سابق برداشته شد.
اما دعوت به اقامه نماز و اداء زكات و اطاعت خدا و پيامبر(صلی الله علیه و اله) به خاطر اهميت آن است و نيز اشارهاى است به اينكه اگر بعد از اين نجوا مىكنيد بايد در مسير اهداف بزرگ اسلامى و در طريق اطاعت از خدا و رسول (صلی الله علیه و اله) باشد.
غالب مفسران شيعه و اهلسنت نوشتهاند تنها كسى كه به اين آيه عمل كرد امير مؤمنان على(علیه السلام) بود چنان كه طبرسى در روايتى از خود حضرت نقل مىكند كه فرمود:
«آية من كتاب اللَّه لم يعمل بها احد قبلى، و لا يعمل بها احد بعدى كان لى دينار فصرفته بعشرة دراهم فكنت اذا جئت الى النبى(صلی الله علیه و اله) تصدقت بدرهم؛ آيهاى در قرآن است كه احدى قبل از من و بعد از من به آن عمل نكرده و نخواهد كرد، من يك دينار داشتم آن را به ده درهم تبديل كردم و هر زمان مىخواستم با رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نجوا كنم درهمى را صدقه مىدادم.»(1)
همين مضمون را «شوكانى» از «عبد الرزاق» و «ابن المنذر» و «ابن ابىحاتم» و «ابن مردويه» نقل كرده است(2).
«فخر رازى» نيز اين حديث را كه تنها كسى كه به آيه فوق عمل كرد على(علیه السلام) بود از جمعى از محدثان از ابن عباس نقل كرده است(3).
در «دُرالمنثور» نيز روايات متعددى در ذيل آيات فوق در همين معنى آمده است(4).
در تفسير «روح البيان» از «عبد اللَّه فرزند عمر بن خطاب» نقل مىكند كه مىگفت:
«كان لعلى(علیه السلام) ثلاث، لو كانت لى واحدة منهن كانت احب الى من حمر النعم: تزويجه فاطمه(س)، و اعطائه الراية يوم خيبر، و آية النجوى!؛ على(علیه السلام) سه فضيلت داشت كه اگر يكى از آنها براى من حاصل مىشد بهتر بود از شتران سرخ موى (اين تعبير در ميان عرب براى اشاره به گرانبهاترين اموال به كار برده مىشد، و آن را به صورت ضرب المثل به هنگام بيان بسيار نفيس بودن چيزى ذكر مىكردند) نخست تزويج پيامبر(صلی الله علیه و اله) فاطمه(س) را به او بود، و ديگر دادن پرچم به دستش در روز خيبر، و ديگر آيه نجوى.»(1)
ثبوت اين فضيلت بزرگ براى على(علیه السلام) در غالب كتب تفسير و حديث آمده و چنان مشهور و معروف است كه نيازى به شرح بيشتر نيست.
چرا وجوب صدقه قبل از نجوى كردن با پيامبر(صلی الله علیه و اله) تشريع شد و بعد از مدت كوتاهى نسخ گرديد؟ پاسخ اين سؤال را به خوبى مىتوان از قرائن موجود در آيه فوق و شأن نزول آن به دست آورد، هدف آزمايشى بود، براى افراد پر ادعايى كه از اين طريق اظهار علاقه خاصى به پيامبر(صلی الله علیه و اله) مىكردند، معلوم شد اين اظهار علاقهها تنها در صورتى است كه نجوى مجانى باشد، اما هنگامى كه نياز به بذل مقدارى مال داشت خاموش شدند.
از اين گذشته، اين حكم براى هميشه در مسلمانان اثر گذارد، و نشان داد تا
1) . حقى برسوى، اسماعیل بن مصطفى، تفسیر روح البیان، ج 9، ص: 406.
ضرورتى نباشد نبايد وقت گرانبهاى پيامبر(صلی الله علیه و اله) و ديگر رهبران بزرگ اسلامى را با نجوى گرفت، و وسيله ناخشنودى مردم را فراهم ساخت، و در حقيقت كنترلى بود براى نجواها در آينده.
بنا بر اين حكم مزبور از آغاز جنبه موقتى داشته، و پس از آنكه هدف آن تأمين گرديد نسخ شد، زيرا ادامه آن نيز مشكلى ايجاد مىكرد، چرا كه گاه مسائل ضرورى پيش مىآمد كه لازم بود به طور خصوصى با پيامبر(صلی الله علیه و اله) در ميان گذارده شود، چنانچه حكم صدقه باقى ميماند اى بسا اين ضرورتها از دست مىرفت، و افراد يا جامعه اسلامى زيان مىديدند.
به طور كلى در موارد نسخ، حكم هميشه از اول جنبه محدود و موقت داشته، هر چند مردم از اين معنى احياناً آگاه نبوده و آن را هميشگى تصور مىكردند.
بدون شك على(علیه السلام) در زمره ثروتمندان اصحاب پيامبر(صلی الله علیه و اله) نبود، زندگى ساده و زاهدانهاى داشت، با اينحال براى احترام به اين حكم الهى در همان مدت كوتاه چند بار صدقه داد و مسائل ضرورى را از طريق نجوى با پيامبر(صلی الله علیه و اله) در ميان نهاد، و چنان كه گفتيم اين مسأله در ميان مفسران و ارباب حديث مسلم است.
ولى بعضى با قبول اين موضوع، اصرار دارند فضيلت بودن آن را انكار كنند.
از جمله اينكه مىگويند اگر بزرگان صحابه اقدام به اين كار نكردند نيازى به آن نديدند، و يا وقت كافى نداشتند، يا فكر مىكردند مبادا باعث ناراحتى فقرا و وحشت اغنيا گردد! بنا بر اين فضيلتى براى على(علیه السلام) محسوب يا موجب سلب فضيلتى از ديگران نمىگردد!(1).
1) . حقى برسوى، اسماعیل بن مصطفى، تفسیر روح البیان، ذيل آيات مورد بحث.
ولى گويا آنها در متن آيه دوم دقت نكردهاند كه خداوند به عنوان سرزنش مىفرمايد: «أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ»؛ «آيا از فقر ترسيديد و بخل كرديد كه قبل از نجوى صدقهاى نداديد» و حتى در ذيل آيه تعبير به توبه مىكند كه ظاهراً ناظر به همين معنى است، از اين تعبير روشن مىشود كه اقدام بر صدقه و نجوى با پيامبر(صلی الله علیه و اله) كار مطلوبى بوده است و گرنه سرزنش و توبه نداشت.
بدون شك جمعى از اصحاب سرشناس پيامبر(صلی الله علیه و اله) قبل از اين ماجرا با پيامبر(صلی الله علیه و اله) نجوى داشتند، (چون افراد عادى و دور افتاده كمتر اقدام به چنين كارى مىكردند)، ولى همين صحابه معروف بعد از دستور صدقه از اين كار خوددارى نمودند، تنها كسى كه به اين دستور احترام گذارد و جامه عمل به آن پوشانيد على(علیه السلام) بود چه مىشود كه ما ظاهر آيات و رواياتى كه در اين زمينه است و در كتب مختلف اسلامى نقل شده بپذيريم و با احتمالات ضعيف و بىاساس يك واقعيت را ناديده نگيريم، و با عبد اللَّه بن عمر كه اين فضيلت را همرديف با تزويج فاطمه(س) و پرچمدارى روز فتح خيبر و برتر از «حمر النعم» قرار داده همصدا شويم؟!
در اينكه حكم بالا يعنى وجوب صدقه قبل از نجوى با رسول خدا(صلی الله علیه و اله) چقدر به طول انجاميد و نسخ شد؟ نقلهاى مختلفى است: بعضى آن را يك ساعت، و بعضى يك شب، و بعضى ده روز ذكر كردهاند، و ظاهر همان قول سوم است چرا كه يك ساعت و يك شب براى يك چنين امتحانى هرگز كافى نبود، چرا كه مىتوانستند متعذر شوند كه در اين مدت كوتاه موجبى براى نجوى پيش نيامد،
ولى مدت ده روز مىتواند حقايق را روشن سازد، و زمينهاى براى ملامت و سرزنش متخلفان فراهم كند.
و اما در مورد مقدار صدقه نه در آيه مقدارى براى آن ذكر شده و نه در روايات اسلامى، هر چند از عمل على(علیه السلام) بر مىآيد كه حتى يك درهم نيز كافى بوده است.(1)
و در روایات آمده است:
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِذَا كَانَ الْقَوْمُ ثَلَاثَةً فَلَا يَتَنَاجَى مِنْهُمُ اثْنَانِ دُونَ صَاحِبِهِمَا فَإِنَّ فِي ذَلِكَ مَا يَحْزُنُهُ وَ يُؤْذِيهِ؛ هر گاه سه نفر با هم هستند دو نفر آنها سر به گوشى با هم صحبت نكنند، زيرا كه آن مايه اندوه و آزار رفيق سومى ايشان است.»
و نیز آن حضرت(علیه السلام) فرمود:
«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) مَنْ عَرَضَ لِأَخِيهِ الْمُسْلِمِ الْمُتَكَلِّمِ فِي حَدِيثِهِ فَكَأَنَّمَا خَدَشَ وَجْهَهُ(2)رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرموده: هر كس در ميان سخن برادر مسلمانش [كه مشغول سخن گفتن است] بدود و سخن او را ببرد مانند اين است كه روى او را خراشيده است.»
اين حديث مناسب با اين باب نيست، و جهت اينكه كلينى(ره) اين حديث را در اين باب آورده است آشكار نشد: جز اينكه گفته شود: كه چون بحث در اين بابها در آداب نشست و برخاست است و يكى از آداب مجالست اين است كه انسان
در نشست و برخاست با مردم اين جهت را مراعات كند كه هر گاه كسى مشغول سخن گفتن است ميان حرف او ندود، به اين مناسبت آن را در اينجا آورده است.(1)
در روایات کتاب شریف «اصول کافی» آمده است:(2)
«كَانَ النَّبِيُّ(صلی الله علیه و اله) يَجْلِسُ ثَلَاثاً الْقُرْفُصَا وَ هُوَ أَنْ يُقِيمَ سَاقَيْهِ وَ يَسْتَقْبِلَهُمَا بِيَدَيْهِ وَ يَشُدَّ يَدَهُ فِي ذِرَاعِهِ وَ كَانَ يَجْثُو عَلَى رُكْبَتَيْهِ وَ كَانَ يَثْنِي رِجْلًا وَاحِدَةً وَ يَبْسُطُ عَلَيْهَا الْأُخْرَى وَ لَمْ يُرَ ص مُتَرَبِّعاً قَطُّ؛ پيغمبر(صلی الله علیه و اله) سه جور مىنشستند:
سر پا مىنشستند و آن اين گونه است كه ساقهاى پا را از زمين بلند كند و دو زانو را در ميان دو دست خود حلقه وار بگيرد (و رانها را بشكم چسباند) و بشانه پاها را ببندد.
و گاهى دو زانو مىنشستند.
و گاهى يك پا را خم میكرد و پاى ديگر را روى آن میانداخت، و هرگز ديده نشد كه آن حضرت(صلی الله علیه و اله) چهار زانو بنشيند.»
ابو حمزه ثمالى گويد: حضرت على بن الحسين(علیهما السلام ) را ديدم كه نشسته بود و يكى از دو پاى خود را بر ران ديگر گذارده بود، من عرض كردم: مردم از اين نوع نشستن خوششان نيايد و میگويند: اين نشستن پروردگار است؟ حضرت فرمود:
«إِنِّي إِنَّمَا جَلَسْتُ هَذِهِ الْجِلْسَةَ لِلْمَلَالَةِ وَ الرَّبُّ لَا يَمَلُّ وَ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ؛
اينكه من اين طور نشستم براى اين بود كه دلتنگ بودم، و پروردگار كه دلتنگ نمىشود و چرت و خواب او را نميگيرد.»
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«مَنْ رَضِيَ بِدُونِ التَّشَرُّفِ مِنَ الْمَجْلِسِ لَمْ يَزَلِ اللَّهُ عزّ و جلّ وَ مَلَائِكَتُهُ يُصَلُّونَ عَلَيْهِ حَتَّى يَقُومَ؛ هر كه به مجلسى بدون تشريفات خشنود باشد خداى عزّ و جلّ و فرشتگانش پيوسته بر او رحمت فرستند تا از آن مجلس برخيزد.»
و نیز فرمود:
«كَانَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) أَكْثَرَ مَا يَجْلِسُ تُجَاهَ الْقِبْلَةِ؛ رسول خدا(صلی الله علیه و اله) بيشتر اوقات كه مىنشست رو به قبله بود.»
حماد بن عثمان گويد: حضرت صادق(علیه السلام) روى پاى چپ نشست و پاى راست را روى ران چپ گذارد، پس مردى به او عرض كرد: قربانت گردم اين نوع نشستن خوب نيست!؟، فرمود:
«لَا إِنَّمَا هُوَ شَيْءٌ قَالَتْهُ الْيَهُودُ لَمَّا أَنْ فَرَغَ اللَّهُ عزّ و جلّ مِنْ خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ جَلَسَ هَذِهِ الْجِلْسَةَ لِيَسْتَرِيحَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ»(1)وَ بَقِيَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) مُتَوَرِّكاً كَمَا هُوَ؛ نه، اين حرفى است كه يهود گويند: كه چون خداى عزّ و جلّ از آفريدن آسمانها و زمين فارغ شد و بر عرش استوار گرديد براى استراحت (و رفع خستگى) اين گونه نشست، پس خداى تعالى اين آيه (يعنى آية الكرسى) را نازل كرد: «اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ» و حضرت صادق(علیه السلام) به همان طور كه نشسته بود حركت نكرد.»
1) . بقرة / 255.
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«كَانَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) إِذَا دَخَلَ مَنْزِلًا قَعَدَ فِي أَدْنَى الْمَجْلِسِ إِلَيْهِ حِينَ يَدْخُلُ؛ رسول خدا(صلی الله علیه و اله) اين گونه بود كه در هر منزلى كه وارد میشد همان دم در مىنشست.»
و نیز در جای دیگری فرمود:
«قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(علیه السلام) سُوقُ الْمُسْلِمِينَ كَمَسْجِدِهِمْ فَمَنْ سَبَقَ إِلَى مَكَانٍ فَهُوَ أَحَقُّ بِهِ إِلَى اللَّيْلِ قَالَ وَ كَانَ لَا يَأْخُذُ عَلَى بُيُوتِ السُّوقِ كِرَاءً؛ امير المؤمنين(علیه السلام) فرموده: بازار مسلمانان چون مسجد آنها است، پس هر كس بمكانى از آن پيشى گرفت (و زودتر از ديگران در جايى نشست) او سزاوارتر است بدان جا تا بشب، و فرمود: آن حضرت از دكانهاى بازار كرايه از مردم نميگرفت.»
و باز در حدیثی دیگر فرمود:
«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) يَنْبَغِي لِلْجُلَسَاءِ فِي الصَّيْفِ أَنْ يَكُونَ بَيْنَ كُلِّ اثْنَيْنِ مِقْدَارُ عَظْمِ الذِّرَاعِ لِئَلَّا يَشُقَّ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ فِي الْحَرِّ؛ رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرموده: شايسته است براى آنان كه در تابستان دورهم مىنشينند كه ميان هر دو نفر به اندازه يك استخوان ذراع فاصله باشد كه از گرما ناراحت نشوند.»حماد بن عثمان گويد:
«رَأَيْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) يَجْلِسُ فِي بَيْتِهِ عِنْدَ بَابِ بَيْتِهِ قُبَالَةَ الْكَعْبَةِ؛ حضرت صادق(علیه السلام) را ديدم در اطاقش دَم در رو به قبله مىنشست.»
روایات زیر در باب «شوخی و خنده» در کتاب شریف «اصول کافی» ذکر شده است:(1)
معمر بن خلاد گويد: از حضرت رضا(علیه السلام) پرسيدم: و عرض كردم: قربانت گردم مردى در ميان جمعى است و سخنى به ميان آيد و آنها شوخى كنند و بخندند؟ فرمود:
«لَا بَأْسَ مَا لَمْ يَكُنْ فَظَنَنْتُ أَنَّهُ عَنَى الْفُحْشَ ثُمَّ قَالَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) كَانَ يَأْتِيهِ الْأَعْرَابِيُّ فَيُهْدِي لَهُ الْهَدِيَّةَ ثُمَّ يَقُولُ مَكَانَهُ أَعْطِنَا ثَمَنَ هَدِيَّتِنَا فَيَضْحَكُ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) وَ كَانَ إِذَا اغْتَمَّ يَقُولُ مَا فَعَلَ الْأَعْرَابِيُّ لَيْتَهُ أَتَانَا؛ باكى نيست تا آنجا كه نباشد- و گمانم كه مقصودش فحش بود- (يعنى در صورتى كه بفحش و هرزه گوئى نكشد، و فحش در آن نباشد) سپس فرمود: همانا رسول خدا(صلی الله علیه و اله) اين گونه بود كه عرب بيابانى نزدش مىآمد و هديهاى برايش مىآورد و همان جا میگفت: بهاى هديه ما را بده، پس رسول خدا(صلی الله علیه و اله) میخنديد، و هر زمان كه اندوهگين میشد میفرماید: آن عرب بيابانى چه شد؟ كاش نزد ما مىآمد.»
فضل بن ابىقره گويد: حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«مَا مِنْ مُؤْمِنٍ إِلَّا وَ فِيهِ دُعَابَةٌ قُلْتُ وَ مَا الدُّعَابَةُ قَالَ الْمِزَاحُ؛ هيچ مؤمنى نيست جز اينكه در او دعابة هست، من عرض كردم: دعابة چيست؟ فرمود: مزاح.»
يونس شيبانى گويد: حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج2، ص: 664.
«كَيْفَ مُدَاعَبَةُ بَعْضِكُمْ بَعْضاً قُلْتُ قَلِيلٌ قَالَ فَلَا تَفْعَلُوا(1)فَإِنَّ الْمُدَاعَبَةَ مِنْ حُسْنِ الْخُلُقِ وَ إِنَّكَ لَتُدْخِلُ بِهَا السُّرُورَ عَلَى أَخِيكَ وَ لَقَدْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) يُدَاعِبُ الرَّجُلَ يُرِيدُ أَنْ يَسُرَّهُ؛ شوخى كردن شما با همديگر چگونه است؟ عرض كردم: اندك است، فرمود: اين گونه نباشيد، زيرا شوخى از خوش خلقى است، و تو بدان وسيله برادرت را خوشحال و مسرور كنى، و هر آينه رسول خدا(صلی الله علیه و اله) با كسى شوخى میكرد و میخواست كه او را شاد و مسرور كند.»
عبد اللَّه بن محمد جعفى گويد: شنيدم حضرت باقر(علیه السلام) میفرماید:
«إِنَّ اللَّهَ عزّ و جلّ يُحِبُّ الْمُدَاعِبَ فِي الْجَمَاعَةِ بِلَا رَفَثٍ(2)خداى عزّ و جلّ آن كس كه ميان جمعى شوخى و خوشمزهگى كند دوستش دارد در صورتى كه فحشى نباشد.»
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«ضَحِكُ الْمُؤْمِنِ تَبَسُّمٌ؛ خنده مؤمن تبسم است.»
و نيز فرمود:
«كَثْرَةُ الضَّحِكِ تُمِيتُ الْقَلْبَ وَ قَالَ كَثْرَةُ الضَّحِكِ تَمِيثُ الدِّينَ كَمَا يَمِيثُ الْمَاءُ الْمِلْحَ؛ خنده بسيار دل را بميراند. و فرمود: بسيار خنديدن دين را آب كند چنانچه آب نمك را.»
و باز در جای دیگری فرمود:
«إِنَّ مِنَ الْجَهْلِ الضَّحِكَ مِنْ غَيْرِ عَجَبٍ قَالَ وَ كَانَ يَقُولُ لَا تُبْدِيَنَّ عَنْ وَاضِحَةٍ(3)وَ قَدْ عَمِلْتَ الْأَعْمَالَ الْفَاضِحَةَ وَ لَا يَأْمَنِ الْبَيَاتَ مَنْ عَمِلَ السَّيِّئَاتِ؛ خنده بىمورد از
نادانى است. (سكونى راوى حديث) گويد: و آن حضرت پيوسته میفرماید: خندهاى كه دندانها آشكار شود مكن با اينكه كردارهاى رسواكنندهاى انجام دادهاى، و آن كس كه كارهاى زشت كرده از بلاهاى شبانه آسوده نيست.»
توضيح:اين عبارت امام(علیه السلام) جنبه فنى دارد و روى مراعات سجع در بيان به اين تعبير فرموده، و مقصود اين است كه انسانى آلوده بگناهانى است (كه هر يك از آنها اگر آشكار شود براى رسوائى او كافى است) با چنين وضعى خنده از ته دل كه حاكى از آسودگى خاطر اوست برايش روا نيست.حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِيَّاكُمْ وَ الْمِزَاحَ فَإِنَّهُ يَذْهَبُ بِمَاءِ الْوَجْهِ؛ مبادا مزاح كنيد كه آبرو را مىبرد.»
آن حضرت(علیه السلام) در جای دیگری فرمود:
«إِذَا أَحْبَبْتَ رَجُلًا فَلَا تُمَازِحْهُ وَ لَا تُمَارِهِ؛ هر گاه مردى را دوست دارى با او مزاح و ستيزه مكن.»
و نيز فرمود:
«الْقَهْقَهَةُ مِنَ الشَّيْطَانِ؛ قهقهه از شيطان است.»
عنبسه عابد گويد: شنيدم حضرت صادق(علیه السلام) میفرماید:
«كَثْرَةُ الضَّحِكِ تَذْهَبُ بِمَاءِ الْوَجْهِ؛ خنده بسيار آبرو را میبرد.»
آن حضرت در روایتی دیگر میفرماید:
«أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(علیه السلام) إِيَّاكُمْ وَ الْمِزَاحَ فَإِنَّهُ يَجُرُّ السَّخِيمَةَ وَ يُورِثُ الضَّغِينَةَ وَ هُوَ السَّبُّ الْأَصْغَرُ؛ امير المؤمنين(علیه السلام) فرموده: مبادا شوخى كنيد كه كينه آورد و دشمنى به جاى گذارد، و آن دشنام كوچك است.»
حضرت باقر(علیه السلام) فرمود:
«إِذَا قَهْقَهْتَ فَقُلْ حِينَ تَفْرُغُ اللَّهُمَّ لَا تَمْقُتْنِي؛ هر گاه قهقهه زدى پس از فراغت از آن بگو: «اللهم لا تمقتنى» (يعنى بار خدايا مرا دشمن مدار).»
حضرت باقر و صادق يا يكى از آن دو(علیهما السلام ) فرمودند:
«كَثْرَةُ الْمِزَاحِ تَذْهَبُ بِمَاءِ الْوَجْهِ وَ كَثْرَةُ الضَّحِكِ تَمُجُّ الْإِيمَانَ مَجّاً(1)شوخى بسيار آبرو را ببرد و خنده بسيار ايمان را بيكسو پرتاب كند.»
عنبسه عابد گويد: شنيدم حضرت صادق(علیه السلام) میفرماید:
«الْمِزَاحُ السِّبَابُ الْأَصْغَرُ؛ شوخى دشنام كوچك است.»
و نيز آن حضرت(علیه السلام) فرمود:
«إِيَّاكُمْ وَ الْمِزَاحَ فَإِنَّهُ يَذْهَبُ بِمَاءِ الْوَجْهِ وَ مَهَابَةِ الرِّجَالِ؛ از شوخى بپرهيزيد، زيرا آبرو را بريزد و شكوه و بزرگى مردان را ببرد (مراد اينست كه در مزاح حد اعتدال را نگهداريد و زياده روى نكنيد).»
و نيز فرمود:
«لَا تُمَارِ فَيَذْهَبَ بَهَاؤُكَ وَ لَا تُمَازِحْ فَيُجْتَرَأَ عَلَيْكَ؛ ستيزه مكن كه شخصيت تو را ببرد، و شوخى مكن كه روى مردم به تو باز شود و بر تو دلير شوند.»
و در روایتی دیگر فرمود:
«لَا تُمَازِحْ فَيُجْتَرَأَ عَلَيْكَ؛ شوخى مكن تا بر تو دلير شوند.»
حضرت أبو الحسن(علیه السلام) به يكى از فرزندانش سفارش فرمود:
«أَنَّهُ قَالَ فِي وَصِيَّةٍ لَهُ لِبَعْضِ وُلْدِهِ أَوْ قَالَ قَالَ أَبِي لِبَعْضِ وُلْدِهِ إِيَّاكَ وَ الْمِزَاحَ فَإِنَّهُ
1) . المج: الرمى من الفم، مج الرجل الشراب من فيه إذا رمى به.
يَذْهَبُ بِنُورِ إِيمَانِكَ وَ يَسْتَخِفُّ بِمُرُوءَتِكَ؛ پدرم به يكى از فرزندانش چنين فرمود: از شوخى بپرهيز كه آن نور ايمان تو را ببرد، و مردانگيت را سبك كند.»
حضرت كاظم(علیه السلام) فرمود:
«كَانَ يَحْيَى بْنُ زَكَرِيَّا(علیه السلام) يَبْكِي وَ لَا يَضْحَكُ وَ كَانَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ(علیه السلام) يَضْحَكُ وَ يَبْكِي وَ كَانَ الَّذِي يَصْنَعُ عِيسَى(علیه السلام) أَفْضَلَ مِنَ الَّذِي كَانَ يَصْنَعُ يَحْيَى(علیه السلام)؛ يحيى بن زكريا(علیه السلام) اين گونه بود كه گريه میكرد و نميخنديد، و عيسى بن مريم(علیه السلام) اين گونه بود كه هم میخنديد و هم گريه میكرد، و آنچه عيسى(علیه السلام) میكرد بهتر بود از آنچه يحيى(علیه السلام) میكرد.»
نصر بن قابوس گويد: حضرت صادق(علیه السلام) به من فرمود:
«إِذَا أَحْبَبْتَ أَحَداً مِنْ إِخْوَانِكَ فَأَعْلِمْهُ ذَلِكَ فَإِنَّ إِبْرَاهِيمَ(علیه السلام) قَالَ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي(1)هر گاه يكى از برادران (دينى) خود را دوست داشتى به آن آگاهش كن، زيراابراهيم(علیه السلام) عرض كرد: بار پروردگارا به من بنما كه چگونه مردهها را زنده میكنى فرمود مگر ايمان نياوردهاى گفت چرا و ليكن براى اينكه دلم مطمئن شود.»
شرح: مجلسى(ره) گويد: اين روايت مطابق است با آنچه در عيون در تفسير اين آيه وارد شده كه مقصود اطمينان يافتن به مقام دوستى است (پايان كلام مجلسى(ره)، ولى ظاهر اينست كه مقصود همان اطمينان يافتن بزنده كردن مردگان
1) . بقرة / 260.
و حشر آنان بوده، و استشهاد حضرت(علیه السلام) فقط از اين نظر است كه براى انسان خوب است در هر كارى اگر چه يقين بدان هم داشته به او نشان دهند و آگاهش سازند، و چنانچه در روايت عيون نيز تصريحى بدان شده باشد، ولى اين حديث را نمىتوان صريح در اين معنى و مطابق با آن دانست و چنانچه اين معنى كه گفته شد هم نپذيريد ما گوئيم كه حديث از اين جهت اجمال دارد و نميتوان در آن معنى هم بدان استدلال كرد و تأييد آن حديث قرار داد.
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِذَا أَحْبَبْتَ رَجُلًا فَأَخْبِرْهُ بِذَلِكَ فَإِنَّهُ أَثْبَتُ لِلْمَوَدَّةِ بَيْنَكُمَا؛ هر گاه مردى را دوست داشتى او را بدان آگاهش ساز، زيرا كه آن دوستى ميان شما را پابرجاتر كند.»
عمار بن مروان گويد: حضرت صادق(علیه السلام) به من سفارش كرد و فرمود:
«أُوصِيكَ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ وَ صِدْقِ الْحَدِيثِ وَ حُسْنِ الصِّحَابَةِ لِمَنْ صَحِبْتَ وَ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ؛ تو را سفارش میكنم به پرهيزكارى از خدا و پرداختن امانت و راستگوئى و خوش رفاقتى با هر كه رفاقت كنى. و لا قوة الا باللَّه.»
حضرت باقر(علیه السلام) فرمود:
«مَنْ خَالَطْتَ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَكُونَ يَدُكَ الْعُلْيَا عَلَيْهِ فَافْعَلْ؛ با كسى كه آميزش كنى اگر بتوانى دست خيرت را بر سر او نهى (و به او سود رسانى و نيكى كنى) بكن.»
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) مَا اصْطَحَبَ اثْنَانِ إِلَّا كَانَ أَعْظَمُهُمَا أَجْراً وَ أَحَبُّهُمَا إِلَى اللَّهِ عزّ و جلّ أَرْفَقَهُمَا به صاحبهِ؛ رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرموده: هيچ دو نفرى با هم رفاقت نكنند جز اينكه هر يك كه با رفيق خود بهتر رفاقت كند پاداشش بزرگتر و پيش خداى عزّ و جلّ محبوبتر است.»
و نيز حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) حَقُّ الْمُسَافِرِ أَنْ يُقِيمَ عَلَيْهِ أَصْحَابُهُ إِذَا مَرِضَ ثَلَاثاً؛ رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرموده: حق مسافر اين است كه چون بيمار شد رفقاى هم سفرش تا سه روز به خاطر او توقف كنند.»
و نيز آن حضرت(علیه السلام) از پدرانش(علیهم السلام) حديث میکند و میفرماید:
«أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ(علیه السلام) صَاحَبَ رَجُلًا ذِمِّيّاً فَقَالَ لَهُ الذِّمِّيُّ أَيْنَ تُرِيدُ يَا عَبْدَ اللَّهِ فَقَالَ أُرِيدُ الْكُوفَةَ فَلَمَّا عَدَلَ الطَّرِيقُ بِالذِّمِّيِّ عَدَلَ مَعَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(علیه السلام) فَقَالَ لَهُ الذِّمِّيُّ أَ لَسْتَ زَعَمْتَ أَنَّكَ تُرِيدُ الْكُوفَةَ فَقَالَ لَهُ بَلَى فَقَالَ لَهُ الذِّمِّيُّ فَقَدْ تَرَكْتَ الطَّرِيقَ فَقَالَ لَهُ قَدْ عَلِمْتُ قَالَ فَلِمَ عَدَلْتَ مَعِي وَ قَدْ عَلِمْتَ ذَلِكَ فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(علیه السلام) هَذَا مِنْ تَمَامِ حُسْنِ الصُّحْبَةِ أَنْ يُشَيِّعَ الرَّجُلُ صَاحِبَهُ هُنَيْئَةً إِذَا فَارَقَهُ وَ كَذَلِكَ أَمَرَنَا نَبِيُّنَا ص فَقَالَ لَهُ الذِّمِّيُّ هَكَذَا قَالَ قَالَ نَعَمْ قَالَ الذِّمِّيُّ لَا جَرَمَ أَنَّمَا تَبِعَهُ مَنْ تَبِعَهُ لِأَفْعَالِهِ الْكَرِيمَةِ فَأَنَا أُشْهِدُكَ أَنِّي عَلَى دِينِكَ وَ رَجَعَ الذِّمِّيُّ مَعَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ(علیه السلام) فَلَمَّا عَرَفَهُ أَسْلَمَ؛(1)«أمير المؤمنين(علیه السلام) با يك نفر كافر ذمى (كه در پناه اسلام است) همراه شد، آن مرد ذمى به آن
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج2، ص: 670.
حضرت گفت: اى بنده خدا میخواهى به كجا بروى؟ فرمود: میخواهم به كوفه بروم، (پس سر دو راهى رسيدند و مرد ذمى به جاى ديگرى میرفت) چون راه ذمى گشت، امير المؤمنين(علیه السلام) نيز همراه او به آن راه گشت، مرد ذمى گفت: مگر نميخواستى كه به كوفه بروى؟ فرمود: چرا، ذمى گفت: راه كوفه را رها كردى، فرمود: میدانم، گفت: پس چرا با اينكه ميدانى براه من گشتى؟ امير المؤمنين(علیه السلام) فرمود: اين از به پايان رساندن خوش رفاقتى است كه مرد رفيق راهش را در هنگام جدائى چند گامى بدرقه كند، و اين گونه پيغمبر ما(صلی الله علیه و اله) به ما دستور داده است، ذمى گفت اين گونه دستور داده؟ فرمود: آرى، ذمى گفت: پس به طور مسلم هر كه پيرويش كرده به خاطر همين كردارهاى بزرگوارانه او بوده، و من تو را گواه میگيرم كه پيرو دين توو بر كيش شمايم و مرد ذمى با أمير المؤمنين(علیه السلام) برگشت و همين كه او را شناخت مسلمان شد.»
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«التَّوَاصُلُ بَيْنَ الْإِخْوَانِ فِي الْحَضَرِ التَّزَاوُرُ وَ فِي السَّفَرِ التَّكَاتُبُ؛ پيوند ميان برادران (دينى) آنگاه كه پيش هم هستند ديدار همديگر است، و در مسافرت نامه نوشتن به يكديگر.»
و نيز فرمود:
«رَدُّ جَوَابِ الْكِتَابِ وَاجِبٌ كَوُجُوبِ رَدِّ السَّلَامِ وَ الْبَادِي بِالسَّلَامِ أَوْلَى بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ؛(1)جواب نامه دادن واجب است مانند جواب سلام دادن، و آن كس كه آغاز به سلام كند به خدا و رسولش نزديكتر است.»
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج2، ص: 670.
در کتاب شریف «اصول کافی»(1)آمده است:
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) السَّلَامُ تَطَوُّعٌ وَ الرَّدُّ فَرِيضَةٌ؛ رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: سلام كردن مستحب است و رد (يعنى جواب) آن واجب است.»
و نيز رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود:
«مَنْ بَدَأَ بِالْكَلَامِ قَبْلَ السَّلَامِ فَلَا تُجِيبُوهُ وَ قَالَ ابْدَءُوا بِالسَّلَامِ قَبْلَ الْكَلَامِ فَمَنْ بَدَأَ بِالْكَلَامِ قَبْلَ السَّلَامِ فَلَا تُجِيبُوهُ؛ هر كه پيش از سلام كردن آغاز به سخن كند پاسخش را نگوئيد، و فرمود: پيش از سخن گفتن به سلام كردن آغاز گفتار كنيد، و هر كه پيش از سلام كردن آغاز سخن كرد پاسخش ندهيد.»
و نيز رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود:
«أَوْلَى النَّاسِ بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ مَنْ بَدَأَ بِالسَّلَامِ؛ نزديكترين مردم به خدا و رسولش كسى است كه به سلام آغاز گفتار كند.»
حضرت باقر(علیه السلام) فرمود:
«كَانَ سَلْمَانُ(ره) يَقُولُ أَفْشُوا سَلَامَ اللَّهِ فَإِنَّ سَلَامَ اللَّهِ لَا يَنَالُ الظَّالِمِينَ؛ سلمان(ره) هميشه میگفت: سلام خدا را آشكار كنيد، زيرا سلام خدا به ستمكاران نميرسد.»
توضيح:فيض(ره) گويد: آشكارا كردن سلام باينست كه به هر كس برخورد كرديد سلام كنيد هر كهخواهد باشد، و معناى گفته سلمان اينست كه به هر كه
1) . همان، ج2، ص: 646
برخورد كرديد سلام كنيد (و فكر نكنيد كه ممكن است برخى از مردم شايسته سلام نباشند)، زيرا اگر سزاوار سلام نباشد مانند اينكه از ستمكاران باشد سلام خدا به او نرسد.
حضرت باقر(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ عزّ و جلّ يُحِبُّ إِفْشَاءَ السَّلَامِ؛ به درستى كه خداى عزّ و جلّ دوست دارد آشكار كردن سلام را.»
ابن قداح گويد: حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِذَا سَلَّمَ أَحَدُكُمْ فَلْيَجْهَرْ بِسَلَامِهِ لَا يَقُولُ سَلَّمْتُ فَلَمْ يَرُدُّوا عَلَيَّ وَ لَعَلَّهُ يَكُونُ قَدْ سَلَّمَ وَ لَمْ يُسْمِعْهُمْ فَإِذَا رَدَّ أَحَدُكُمْ فَلْيَجْهَرْ بِرَدِّهِ وَ لَا يَقُولُ الْمُسَلِّمُ سَلَّمْتُ فَلَمْ يَرُدُّوا عَلَيَّ ثُمَّ قَالَ كَانَ عَلِيٌّ(علیه السلام) يَقُولُ لَا تَغْضَبُوا وَ لَا تُغْضِبُوا أَفْشُوا السَّلَامَ وَ أَطِيبُوا الْكَلَامَ وَ صَلُّوا بِاللَّيْلِ وَ النَّاسُ نِيَامٌ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ به سلام ثُمَّ تَلَا(علیه السلام) عَلَيْهِمْ قَوْلَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ»؛(1)هر گاه يكى از شماها سلام كند بايد بلند سلام كند و نگويد: من سلام كردم و جواب مرا ندادند، زيرا شايد سلام كرده و آنها نشنيدهاند، چون يكى از شماها جواب سلام گويد: بايد بلند جواب دهد و مسلمانى نگويد: كه من سلام كردم و به من جواب ندادند، سپس فرمود: على(علیه السلام) هميشه میفرماید: خشم نكنيد و كسى را هم بخشم نياوريد، سلام را آشكار گوئيد و گفتارتان را خوش كنيد، در شب نماز بخوانيد آنگاهى كه مردم در خوابند (مقصود نماز شب است) تا به سلامتى به بهشت رويد، سپس اينگفتار خداى عزّ و جلّ
1) . حشر / 23.
را براى مردم خواند: «السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ» (يعنى خدائى كه سالم از هر گونه عيب و نقصى است و امان دهنده و نگهبان است، و منظور امام از استشهاد به اين آيه اينست كه سلام يكى از نامهاى خدا است).»
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«الْبَادِي بِالسَّلَامِ أَوْلَى بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ؛ آنكه آغاز به سلام كند به خدا و رسولش نزديك نزديكتر است.»
حسن بن منظر گويد: شنيدم حضرت صادق(علیه السلام) میفرماید:
«مَنْ قَالَ السَّلَامُ عَلَيْكُمْ فَهِيَ عَشْرُ حَسَنَاتٍ وَ مَنْ قَالَ السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ فَهِيَ عِشْرُونَ حَسَنَةً وَ مَنْ قَالَ السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ فَهِيَ ثَلَاثُونَ حَسَنَةً؛ هر كس (را) بگويد: السلام عليكم، ده حسنه است، و هر كه (را) بگويد: السلام عليكم و رحمة اللَّه، بيست حسنه است، و هر كه (را) بگويد: السلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته، سى حسنه است.»
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«ثَلَاثَةٌ تُرَدُّ عَلَيْهِمْ رَدَّ الْجَمَاعَةِ وَ إِنْ كَانَ وَاحِداً عِنْدَ الْعُطَاسِ يُقَالُ يَرْحَمُكُمُ اللَّهُ وَ إِنْ لَمْ يَكُنْ مَعَهُ غَيْرُهُ وَ الرَّجُلُ يُسَلِّمُ عَلَى الرَّجُلِ فَيَقُولُ السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَ الرَّجُلُ يَدْعُو لِلرَّجُلِ فَيَقُولُ عَافَاكُمُ اللَّهُ وَ إِنْ كَانَ وَاحِداً فَإِنَّ مَعَهُ غَيْرَهُ؛ سه كس هستند كه گرچه يك نفر باشند، ولى در باره آنها بصيغه جمع (مانند صيغه شما در فارسى) جواب داده شود يكى در جايى كه كسى عطسه زند كه به او گفته شود:«يرحمكم اللَّه» (يعنى خدا به شما رحمت فرستد كه در اينجا) اگر چه كسى ديگر با او نباشد (بصيغه جمع گفته شود) و ديگر مردى كه بمرد ديگرى سلام كند كه میگويد:«السلام عليكم» (يعنى درود بر شما) و ديگر
مردى كه براى مرد ديگرى دعا كند كه میگويد:«عافاكم اللَّه» (يعنى خداوند شما را عافيت بخشد) كه اگر چه يكى است، ولى ديگرى با او هست (مقصود از آن ديگر فرشتههاى نويسنده و نگهبانان و ديگر از ايشان كه با انسان هستند میباشد چنانچه فيض و مجلسى رحمهما اللَّه فرمودهاند).»
آن حضرت(علیه السلام) در روایتی دیگر میفرماید:
«ثَلَاثَةٌ لَا يُسَلَّمُونَ الْمَاشِي مَعَ الْجَنَازَةِ وَ الْمَاشِي إِلَى الْجُمُعَةِ وَ فِي بَيْتِ الْحَمَّامِ؛ سه كس سلام نكنند: كسى كه همراه جنازه رود، و كسى كه به نماز جمعه میرود، و در حمام.»
شرح: فيض(ره) گويد:، زيرا كه اين اشخاص خاطرشان مشغول و به خود سرگرم هستند پس باكى بر آنها نيست اگر سلام نكنند.
و نيز آن حضرت(علیه السلام) فرمود:
«مِنَ التَّوَاضُعِ أَنْ تُسَلِّمَ عَلَى مَنْ لَقِيتَ؛ از فروتنى و تواضع اين است كه به هر كه برخورد كردى سلام كنى.»
حضرت باقر(علیه السلام) فرمود:
«مَرَّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيٌّ(علیه السلام) بِقَوْمٍ فَسَلَّمَ عَلَيْهِمْ فَقَالُوا عَلَيْكَ السَّلَامُ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ وَ مَغْفِرَتُهُ وَ رِضْوَانُهُ فَقَالَ لَهُمْ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(علیه السلام) لَا تُجَاوِزُوا بِنَا مِثْلَ مَا قَالَتِ الْمَلَائِكَةُ لِأَبِينَا إِبْرَاهِيمَ(علیه السلام) إِنَّمَا قَالُوا رَحْمَتُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ؛ امير المؤمنين(علیه السلام) به مردمى گذر كرد و بر آنها سلام كرد آنها در جواب گفتند: عليك السلام و رحمة اللَّه و بركاته و مغفرته و رضوانه، پس امير المؤمنين(علیه السلام) بدانها فرمود: در باره ما از آنچه فرشتگان به پدرمان ابراهيم(علیه السلام) گفتند نگذريد، آنها گفتند:رحمة اللَّه و بركاته عليكم أهل البيت.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ مِنْ تَمَامِ التَّحِيَّةِ لِلْمُقِيمِ الْمُصَافَحَةَ وَ تَمَامِ التَّسْلِيمِ عَلَى الْمُسَافِرِ الْمُعَانَقَةَ؛ تكميل تحيت (سلام گفتن و خوش آمد) براى شخصى كه به سفر نرفته مصافحه (و دست دادن باو) است، و تكميل آن در باره آنكه از سفر آمده معانقه (و در آغوش گرفتن و دست به گردن همديگر انداختن) است.»
و نيز فرمود:
«قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(علیه السلام) يُكْرَهُ لِلرَّجُلِ أَنْ يَقُولَ حَيَّاكَ اللَّهُ ثُمَّ يَسْكُتَ حَتَّى يَتْبَعَهَا بِالسَّلَامِ؛ امير المؤمنين(علیه السلام) فرموده: براى مرد بد است كه اول بگويد:«حياك اللَّه» (يعنى خدايت زنده بدارد) سپس خاموش شود و دنبالش سلام كند.»
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:«يُسَلِّمُ الصَّغِيرُ عَلَى الْكَبِيرِ وَ الْمَارُّ عَلَى الْقَاعِدِ وَ الْقَلِيلُ عَلَى الْكَثِيرِ؛ كوچك بر بزرگ سلام كند، و رهگذر بر نشسته، و گروه اندك بر گروه بسيار سلام كنند.»
و نيز فرمود:
«الْقَلِيلُ يَبْدَءُونَ الْكَثِيرَ بِالسَّلَامِ وَ الرَّاكِبُ يَبْدَأُ الْمَاشِيَ وَ أَصْحَابُ الْبِغَالِ يَبْدَءُونَ أَصْحَابَ الْحَمِيرِ وَ أَصْحَابُ الْخَيْلِ يَبْدَءُونَ أَصْحَابَ الْبِغَالِ؛ كمترها به بيشتران سلام كنند، و سواره به پياده، و استر سوارها به الاغ سوارها، و اسب سواران باستر سواران سلام كنند.»
و نيز میفرمود:
«يُسَلِّمُ الرَّاكِبُ عَلَى الْمَاشِي وَ الْمَاشِي عَلَى الْقَاعِدِ وَ إِذَا لَقِيَتْ جَمَاعَةٌ جَمَاعَةً
سَلَّمَ الْأَقَلُّ عَلَى الْأَكْثَرِ وَ إِذَا لَقِيَ وَاحِدٌ جَمَاعَةً سَلَّمَ الْوَاحِدُ عَلَى الْجَمَاعَةِ؛ سواره بر پياده و پياده بر نشسته سلام كنند، و چون گروهى به گروه ديگر برخورند آنان كه كمترند به بيشتران سلام كنند، و چون يك نفر به گروهى برخورد آن يك به آن گروه سلام كند.»
و نيز آن حضرت(علیه السلام) فرمود:
«يُسَلِّمُ الرَّاكِبُ عَلَى الْمَاشِي وَ الْقَائِمُ عَلَى الْقَاعِدِ؛ سواره بر پياده و ايستاده بر نشسته سلام كند.»
و نيز فرموده:
«إِذَا كَانَ قَوْمٌ فِي مَجْلِسٍ ثُمَّ سَبَقَ قَوْمٌ فَدَخَلُوا فَعَلَى الدَّاخِلِ أَخِيراً إِذَا دَخَلَ أَنْ يُسَلِّمَ عَلَيْهِمْ؛ هر گاه مردمى در انجمنى باشند و مردم ديگرى وارد شوند آنها كه تازه وارد شدهاند بايد سلام كنند.»
و باز حضرت صادق(علیه السلام) در روایتی فرمود:
«إِذَا مَرَّتِ الْجَمَاعَةُ بِقَوْمٍ أَجْزَأَهُمْ أَنْ يُسَلِّمَ وَاحِدٌ مِنْهُمْ وَ إِذَا سَلَّمَ عَلَى الْقَوْمِ وَ هُمْ جَمَاعَةٌ أَجْزَأَهُمْ أَنْ يَرُدَّ وَاحِدٌ مِنْهُمْ؛ هر گاه گروهى بجمعى بگذرند كافى است كه يكى از آنها سلام كند، و چون بر جمعى سلام كردند كافى است كه يكى از ايشان جواب دهد.»
عبد الرحمن بن حجاج گويد: كه امام(علیه السلام) فرمود:
«إِذَا سَلَّمَ الرَّجُلُ مِنَ الْجَمَاعَةِ أَجْزَأَ عَنْهُمْ؛ چون يك تن از ميان گروهى سلام كرد از ديگران كافى است.»
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِذَا سَلَّمَ مِنَ الْقَوْمِ وَاحِدٌ أَجْزَأَ عَنْهُمْ وَ إِذَا رَدَّ وَاحِدٌ أَجْزَأَ عَنْهُمْ؛ چون يكى از ميان مردمى سلام كرد از آنها كافى است، و چون يكى از آنها جواب داد از آنها بس است.»
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«كَانَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) يُسَلِّمُ عَلَى النِّسَاءِ وَ يَرْدُدْنَ(علیه السلام) وَ كَانَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(علیه السلام) يُسَلِّمُ عَلَى النِّسَاءِ وَ كَانَ يَكْرَهُ أَنْ يُسَلِّمَ عَلَى الشَّابَّةِ مِنْهُنَّ وَ يَقُولُ أَتَخَوَّفُ أَنْ يُعْجِبَنِي صَوْتُهَا فَيَدْخُلَ عَلَيَّ أَكْثَرُ مِمَّا أَطْلُبُ مِنَ الْأَجْرِ؛ رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به زنها سلام میكرد و آنها نيز جواب میدادند، و امير المؤمنين(علیه السلام) نيز سلام میكرد و خوش نداشت كه به جوانهاى از زنها سلام كند، و میفرمود: مىترسم آوازش مرا خوش آيد، و زيادتر از آن اجرى كه میجويم (گناه) به من رسد.»
این باب در تعاملات با ملیتها به صورت مفصل خواهد آمد، ولی در اینجا طرداً للباب مطرح میگردد.
حضرت باقر(علیه السلام) فرمود:
«دَخَلَ يَهُودِيٌّ عَلَى رسول اللَّه(صلی الله علیه و اله) وَ عَائِشَةُ عِنْدَهُ فَقَالَ السَّامُ عَلَيْكُمْ(1)فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) عَلَيْكُمْ ثُمَّ دَخَلَ آخَرُ فَقَالَ مِثْلَ ذَلِكَ فَرَدَّ عَلَيْهِ كَمَا رَدَّ عَلَى صَاحِبِهِ ثُمَّ دَخَلَ آخَرُ فَقَالَ مِثْلَ ذَلِكَ فَرَدَّ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) كَمَا رَدَّ عَلَى صَاحِبَيْهِ فَغَضِبَتْ عَائِشَةُ فَقَالَتْ عَلَيْكُمُ السَّامُ وَ الْغَضَبُ وَ اللَّعْنَةُ يَا مَعْشَرَ الْيَهُودِ يَا إِخْوَةَ الْقِرَدَةِ وَ الْخَنَازِيرِ فَقَالَ لَهَا رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) يَا عَائِشَةُ إِنَّ الْفُحْشَ لَوْ كَانَ مُمثلاً لَكَانَ مِثَالَ سَوْءٍ إِنَّ الرِّفْقَ لَمْ يُوضَعْ عَلَى شَيْءٍ قَطُّ إِلَّا زَانَهُ وَ لَمْ يُرْفَعْعَنْهُ قَطُّ إِلَّا شَانَهُ قَالَتْ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ مَا سَمِعْتَ إِلَى قَوْلِهِمْ
1) . السام: الموت.
السَّامُ عَلَيْكُمْ فَقَالَ بَلَى أَ مَا سَمِعْتِ مَا رَدَدْتُ عَلَيْهِمْ قُلْتُ عَلَيْكُمْ فَإِذَا سَلَّمَ عَلَيْكُمْ مُسْلِمٌ فَقُولُوا سَلَامٌ عَلَيْكُمْ وَ إِذَا سَلَّمَ عَلَيْكُمْ كَافِرٌ فَقُولُوا عَلَيْكَ؛ مردى يهودى وارد شد بر رسول خدا(صلی الله علیه و اله) و عايشه هم در حضور آن حضرت(صلی الله علیه و اله)بود و گفت: «السام عليكم» (يعنى مرگ بر شما، رسول خدا(صلی الله علیه و اله)در پاسخ فرمود: «عليكم» (يعنى بر شما) سپس ديگرى (از يهود) آمد و مانند همان گفت و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نيز مانند رفيقش به او پاسخ داد، پس سومى وارد شد و مانند آن گفت و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) همان طور كه به دو نفر رفقايش جواب داده بود جواب او را گفت، پس عايشه خشمگين شد و گفت:«سام» و خشم و لعنت بر شما باد اى گروه يهود و اى برادران ميمونها و خوكها، پس رسول خدا(صلی الله علیه و اله) به عايشه فرمود: اى عايشه اگر فحش به صورتى مجسم میشد هر آينه بد صورتى داشت، نرمش و مدارا بر هيچ چيز نهاده نشده جز اينكه آن چيز را آراسته است، و از هيچ چيز برداشته نشده جز اينكه آن را زشت ساخته عرض كرد: اى رسول خدا آيا نشنيدى كه اينها گفتند:«السام عليكم»؟ فرمود: چرا، مگر تو نشنيدى آنچه من پاسخشان را دادم و گفتم:«عليكم»؟ پس هر گاه مسلمانى به شما سلام كرد به او بگوئيد:«سلام عليكم» و هر گاه كافرى بر شما سلام كرد در پاسخش بگوئيد:«عليك».
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(علیه السلام) لَا تَبْدَءُوا أَهْلَ الْكِتَابِ بِالتَّسْلِيمِ وَ إِذَا سَلَّمُوا عَلَيْكُمْ فَقُولُوا وَ عَلَيْكُمْ(1)امير المؤمنين(علیه السلام) فرموده: به أهل كتاب آغاز به سلام نكنيد، و هر گاه به شما سلام كردند شما در جواب بگوئيد: «و عليكم».
سماعة گويد:
1) . في جميع النسخ باثبات الواو يعنى علينا السلام و عليكم ما تستحقون.
«سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) عَنِ الْيَهُودِيِّ وَ النَّصْرَانِيِّ وَ الْمُشْرِكِ إِذَا سَلَّمُوا عَلَى الرَّجُلِ وَ هُوَ جَالِسٌ كَيْفَ يَنْبَغِي أَنْ يَرُدَّ عَلَيْهِمْ فَقَالَ يَقُولُ عَلَيْكُمْ؛ از حضرت صادق(علیه السلام) پرسيدم از اينكه يهودى و نصرانى و مشرك هر گاه بر مسلمانى سلام كنند و او نشسته باشد چگونه جواب آنها را بگويد؟ فرمود: میگويد: عليكم».
و نيز محمد بن مسلم از آن حضرت(علیه السلام) حديث كند كه فرمود:
«إِذَا سَلَّمَ عَلَيْكَ الْيَهُودِيُّ وَ النَّصْرَانِيُّ وَ الْمُشْرِكُ فَقُلْ عَلَيْكَ؛ هر گاه يهودى و نصرانى و مشرك بر تو سلام كردند بگو: عليك.»
جابر از حضرت باقر(علیه السلام) حديث كند كه فرمود:
«أَقْبَلَ أَبُو جَهْلِ بْنُ هِشَامٍ وَ مَعَهُ قَوْمٌ مِنْ قُرَيْشٍ فَدَخَلُوا عَلَى أَبِي طَالِبٍ فَقَالُوا إِنَّ ابْنَ أَخِيكَ قَدْ آذَانَا وَ آذَى آلِهَتَنَا فَادْعُهُ وَ مُرْهُ فَلْيَكُفَّ عَنْ آلِهَتِنَا وَ نَكُفُّ عَنْ إِلَهِهِ قَالَ فَبَعَثَ أَبُو طَالِبٍ إِلَى رسول اللَّه(صلی الله علیه و اله) فَدَعَاهُ فَلَمَّا دَخَلَ النَّبِيُّ(صلی الله علیه و اله) لَمْ يَرَ فِي الْبَيْتِ إِلَّا مُشْرِكاً(1)فَقَالَ السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى ثُمَّ جَلَسَ فَخَبَّرَهُ أَبُو طَالِبٍ بِمَا جَاءُوا لَهُ فَقَالَ أَ وَ هَلْ لَهُمْ فِي كَلِمَةٍ خَيْرٍ لَهُمْ مِنْ هَذَا يَسُودُونَ بِهَا الْعَرَبَ(2)وَ يَطَئُونَ أَعْنَاقَهُمْ فَقَالَ أَبُو جَهْلٍ نَعَمْ وَ مَا هَذِهِ الْكَلِمَةُ فَقَالَ تَقُولُونَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ قَالَ فَوَضَعُوا أَصَابِعَهُمْ فِي آذَانِهِمْ وَ خَرَجُوا هُرَّاباً وَ هُمْ يَقُولُونَ ما سَمِعْنا بِهذا فِي الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ إِنْ هذا إِلَّا اخْتِلاقٌ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى فِي قَوْلِهِمْ(صلی الله علیه و اله) وَ الْقُرْآنِ ذِي الذِّكْرِ إِلَى قَوْلِهِ إِلَّا اخْتِلاقٌ(3)ابو جهل بن هشام با گروهى از قريش نزد ابو طالب رفتند و گفتند: اين برادرزادهات ما را آزار دهد و معبودهاى ما را هم بيازارد او را بخواه و دستورش بده از نكوهش معبودان ما خوددارى كند
تا ما هم از نكوهش معبود او خوددارى كنيم، فرمود: پس ابو طالب نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرستاد و او را فرا خواند، همين كه رسول خدا(صلی الله علیه و اله) وارد شد در خانه جز مشرك كسى نديد پس فرمود: السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى؛ (يعنى سلام بر هر كس پيروى از حق كند) و نشست، ابو طالب، از آنچه مشركين گفته بودند آگاهش ساخت، حضرت فرمود: آيا به جاى اين پيشنهاد كلمهاى نخواهند كه بدان وسيله بر عرب آقائى كنند و بر گردن همه آنها سوار شوند؟ (كنايه از اين است كه همه را زير فرمان خويش در آورند) ابو جهل گفت: چرا آن كلمه چيست؟ فرمود: بگوئيد: «لا اله الا اللَّه»
(همين كه اين كلام را شنيدند) انگشتهاى خود را در گوش نهاده و پا به فرار گذاردند و میگفتند: «ما در ملت پسين اين را نشنيدهايم و اين نيست جز آورده تازه و نوين» پس خداى تعالى در باره گفتار ايشان از اول سورۀ «ص» (وَ الْقُرْآنِ ذِي الذِّكْرِ) تا آيه (8) (يعنى تا آخر آيه إِلَّا اخْتِلاقٌ) نازل فرمود.»حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«تَقُولُ فِي الرَّدِّ عَلَى الْيَهُودِيِّ وَ النَّصْرَانِيِّ سَلَامٌ(1)در جواب سلام يهودى و نصرانى میگوئى: سلام.»
شرح: مجلسى(ره) گويد: يعنى بر ما يا بر مستحقش يا بر كسى كه پيروى از حق كند.
عبد الرحمن بن حجاج گويد: به حضرت كاظم(علیه السلام) عرض كردم: بفرمائيد كه اگر من نيازمند يك طبيب نصرانى شدم میتوانم بر او سلام كنم و در حقش دعا كنم؟ فرمود:
1) . أي علينا أو على من يستحقه.
«نَعَمْ إِنَّهُ لَا يَنْفَعُهُ دُعَاؤُكَ؛ آرى دعاى تو به او سودى نبخشد.»
حضرت رضا(علیه السلام) فرمود:
«قِيلَ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) كَيْفَ أَدْعُو لِلْيَهُودِيِّ وَ النَّصْرَانِيِّ قَالَ تَقُولُ لَهُ بَارَكَ اللَّهُ لَكَ فِي الدُّنْيَا؛ به حضرت صادق(علیه السلام) عرض شد: در حق يهودى و نصرانى چگونه دعا كنيم؟ فرمود: به او بگوئيد: خدا به دنياى تو بركت بدهد.»
ابو بصير از يكى از دو امام باقر و صادق(علیه السلام) حديث كند كه در باره مصافحه (و دست دادن) مسلمان بيهود و نصرانى فرمود:
«مِنْ وَرَاءِ الثَّوْبِ فَإِنْ صَافَحَكَ بِيَدِهِ فَاغْسِلْ يَدَكَ؛ از پشت جامه باشد، و چنانچه با دست لختت به تو دست داد دستت را بشوى.»
خالد قلانسى گويد: به حضرت صادق(علیه السلام) عرض كردم: من با كافر ذمى (يعنى آنان كه در ذمه اسلامند مانند يهود و نصارى و گبر) برخورد میكنم و او با من دست میدهد؟ فرمود:
«امْسَحْهَا بِالتُّرَابِ وَ بِالْحَائِطِ قُلْتُ فَالنَّاصِبَ قَالَ اغْسِلْهَا؛ دستت به خاك به مال يا به ديوار بكش، عرض كردم: اگر ناصبى (يعنى دشمن اهلبيت پيغمبر(صلی الله علیه و اله) باشد چطور؟ فرمود: دستت را بشوى.»
محمد بن مسلم از حضرت باقر(علیه السلام) در باره مردى كه با مردى گبر دست داده است حديث كند كه فرمود:
«يَغْسِلُ يَدَهُ وَ لَا يَتَوَضَّأُ؛(1)دستش را بشويد و وضوء نسازد.»
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج2، ص: 645.
همچنین در کتاب شریف «اصول کافی» پیرامون مصافحه و دست دادن به برادران آمده است:(1)
ابو عبيده گويد:
«كُنْتُ زَمِيلَ(2)أَبِي جَعْفَرٍ(علیه السلام) وَ كُنْتُ أَبْدَأُ بِالرُّكُوبِ ثُمَّ يَرْكَبُ هُوَ فَإِذَا اسْتَوَيْنَا سَلَّمَ وَ سَاءَلَ مُسَاءَلَةَ رَجُلٍ لَا عَهْدَ لَهُ به صاحبهِ وَ صَافَحَ قَالَ وَ كَانَ إِذَا نَزَلَ نَزَلَ قَبْلِي فَإِذَا اسْتَوَيْتُ أَنَا وَ هُوَ عَلَى الْأَرْضِ سَلَّمَ وَ سَاءَلَ مُسَاءَلَةَ مَنْ لَا عَهْدَ لَهُ به صاحبهِ- فَقُلْتُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ إِنَّكَ لَتَفْعَلُ شَيْئاً مَا يَفْعَلُهُ أَحَدُ مَنْ قِبَلَنَا وَ إِنْ فَعَلَ مَرَّةً فَكَثِيرٌ فَقَالَ أَ مَا عَلِمْتَ مَا فِي الْمُصَافَحَةِ إِنَّ الْمُؤْمِنَيْنِ يَلْتَقِيَانِ فَيُصَافِحُ أَحَدُهُمَا صَاحِبَهُ فَلَا تَزَالُ الذُّنُوبُ تَتَحَاتُ(3)
عَنْهُمَا كَمَا يَتَحَاتُّ الْوَرَقُ عَنِ الشَّجَرِ وَ اللَّهُ يَنْظُرُ إِلَيْهَا حَتَّى يَفْتَرِقَا؛ من همكجاوه امام باقر(علیه السلام) بودم و اول من سوار میشدم و سپس آن حضرت، چون قرار میگرفتيم حضرت به من سلام میكرد و مانند مردي كه رفيقش را به تازگى نديده احوال پرسى و مصافحه میفرمود و هنگام پياده شدن او پيش از من پياده میشد، چون بر زمين قرار میگرفتيم سلام میكرد و مانند كسى كه رفيقش را به تازگى نديده احوال پرسى مینمود. من گفتم يا ابن رسول اللَّه شما كارى میكنى كه هيچ كس از مردم نزد ما نميكند و اگر يك بار هم بكند زياد است؟ فرمود: مگر ثواب مصافحه را نميدانى؟ دو مؤمن به هم بر میخورند و يكى به ديگرى دست میدهد، پس همواره گناهان آن دو میريزد، چنان كه برگ از درخت میريزد، و خدا به آنها توجه میفرمايد تا از يك ديگر جدا شوند.»
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ الْمُؤْمِنَيْنِ إِذَا الْتَقَيَا وَ تَصَافَحَا أَدْخَلَ اللَّهُ يَدَهُ بَيْنَ أَيْدِيهِمَا فَصَافَحَ أَشَدَّهُمَا حُبّاً لِصَاحِبِهِ؛ چون دو مؤمن به هم برخورند و مصافحه كنند، خدا دستش را ميان دست آنها گذارد و با آنكه رفيقش را بيشتر دارد مصافحه كند.»و فرمود:
«إِنَّ الْمُؤْمِنَيْنِ إِذَا الْتَقَيَا فَتَصَافَحَا أَدْخَلَ اللَّهُ عزّ و جلّ يَدَهُ بَيْنَ أَيْدِيهِمَا وَ أَقْبَلَ بِوَجْهِهِ عَلَى أَشَدِّهِمَا حُبّاً لِصَاحِبِهِ فَإِذَا أَقْبَلَ اللَّهُ عَزَّوَ جَلَّ بِوَجْهِهِ عَلَيْهِمَا تَحَاتَّتْ عَنْهُمَا الذُّنُوبُ كَمَا يَتَحَاتُّ الْوَرَقُ مِنَ الشَّجَرِ؛ چون دو مؤمن به هم برخورند و مصافحه كنند، خداى عزّ و جلّ دستش را ميان دست. آنها در آورد و به آن كه رفيقش را بيشتر دوست دارد، رو آورد. و چون خداى عزّ و جلّ به هر دو نفر متوجه شود (در صورتى كه هر دو يك ديگر را به يك اندازه دوست داشته باشند) گناهان آنها مانند برگ درخت بريزد.»
و باز در جای دیگری فرمود:
«إِنَّ الْمُؤْمِنَيْنِ إِذَا الْتَقَيَا فَتَصَافَحَا أَقْبَلَ اللَّهُ عزّ و جلّ عَلَيْهِمَا بِوَجْهِهِ وَ تَسَاقَطَتْ عَنْهُمَا الذُّنُوبُ كَمَا يَتَسَاقَطُ الْوَرَقُ مِنَ الشَّجَرِ؛ چون دو مؤمن به هم برخورند و مصافحه كنند، خداى عزّ و جلّ به آنها رو آورد و گناهانشان چون برگ درخت بريزد.»
ابا عبيده حذاء گويد:
«زَامَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ(علیه السلام) فِي شِقِّ مَحْمِلٍ مِنَ الْمَدِينَةِ إِلَى مَكَّةَ فَنَزَلَ فِي بَعْضِ الطَّرِيقِ فَلَمَّا قَضَى حَاجَتَهُ وَ عَادَ قَالَ هَاتِ يَدَكَ يَا أَبَا عُبَيْدَةَ فَنَاوَلْتُهُ يَدِي فَغَمَزَهَا حَتَّى وَجَدْتُ الْأَذَى فِي أَصَابِعِي ثُمَّ قَالَ يَا أَبَا عُبَيْدَةَ مَا مِنْ مُسْلِمٍ لَقِيَ أَخَاهُ الْمُسْلِمَ فَصَافَحَهُ وَ شَبَّكَ
أَصَابِعَهُ(1)فِي أَصَابِعِهِ إِلَّا تَنَاثَرَتْ عَنْهُمَا ذُنُوبُهُمَا كَمَا يَتَنَاثَرُ الْوَرَقُ مِنَ الشَّجَرِ فِي الْيَوْمِ الشَّاتِي(2)از مدينه تا مكه در يكتاى كجاوه همراه امام باقر(علیه السلام) بودم، حضرت در بين راه پياده شد و قضاء حاجت كرد و برگشت و فرمود: ابا عبيده دستت را بده، من دستم را دراز كردم، حضرت چنان فشرد كه در انگشتانم فشار را احساس كردم. سپس فرمود: اى ابا عبيده هر مسلمانى كه برادر مسلمانش را ملاقات كند و با او مصافحه نمايد و انگشتان خود را با انگشتان او درهم كند، گناهان آنها مانند برگ درختان در فصل زمستان بريزد.»
مالك جهنى گويد: امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«يَا مَالِكُ أَنْتُمْ شِيعَتُنَا أَ لَا تَرَى أَنَّكَ تُفْرِطُ فِي أَمْرِنَا إِنَّهُ لَا يُقْدَرُ عَلَى صِفَةِ اللَّهِ فَكَمَا لَا يُقْدَرُ عَلَى صِفَةِ اللَّهِ كَذَلِكَ لَا يُقْدَرُ عَلَى صِفَتِنَا وَ كَمَا لَا يُقْدَرُ عَلَى صِفَتِنَا كَذَلِكَ لَا يُقْدَرُ عَلَى صِفَةِ الْمُؤْمِنِ إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَيَلْقَى الْمُؤْمِنَ فَيُصَافِحُهُ فَلَا يَزَالُ اللَّهُ يَنْظُرُ إِلَيْهِمَا وَ الذُّنُوبُ تَتَحَاتُّ عَنْ وُجُوهِهِمَا كَمَا يَتَحَاتُّ الْوَرَقُ مِنَ الشَّجَرِ حَتَّى يَفْتَرِقَا فَكَيْفَ يُقْدَرُ عَلَى صِفَةِ مَنْ هُوَ كَذَلِكَ؛ اى مالك گمان مبر كه شما شيعيان در باره ما مبالغه میكنيد، همانا خدا را نتوان وصف كرد، و چنان كه خدا را نتوان وصف كرد، ما را نيز نتوان وصف نمود و چنان كه ما را نتوان وصف نمود، مؤمن را نيز نتوان وصف نمود، زيرا مؤمن با مؤمن ملاقات میكند و به او دست میدهد، پس همواره خدا به آنها توجه فرمايد و گناهان از رخسارشان مانند برگ درخت فرو ريزد تا از يك ديگر جدا شوند، پس چگونه وصف كسى كه چنين باشد توان كرد.»
ابو حمزه گويد: همكجاوه امام باقر(علیه السلام) بودم، چون بار بزمين گذاشتيم، حضرت اندكى راه رفت، سپس آمد و دست مرا گرفت و گرم بفشرد، من عرض كردم: قربانت گردم، من كه در كجاوه همراه شما بودم؟ فرمود:
«أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ الْمُؤْمِنَ إِذَا جَالَ جَوْلَةً ثُمَّ أَخَذَ بِيَدِ أَخِيهِ نَظَرَ اللَّهُ إِلَيْهِمَا بِوَجْهِهِ فَلَمْ يَزَلْ مُقْبِلًا عَلَيْهِمَا بِوَجْهِهِ وَ يَقُولُ لِلذُّنُوبِ تَحَاتَّ عَنْهُمَا فَتَتَحَاتُّ يَا أَبَا حَمْزَةَ كَمَا يَتَحَاتُّ الْوَرَقُ عَنِ الشَّجَرِ فَيَفْتَرِقَانِ وَ مَا عَلَيْهِمَا مِنْ ذَنْبٍ؛ مگر نميدانى كه چون مؤمن گردشى كند و سپس به برادرش دست دهد خدا توجه خود را به سوى آنها افكند و همواره به آنها رو آورد و بگناهان فرمايد: از آنها فروريزيد،- اى ابا حمزه- سپس گناهان مانند برگ درخت فروريزند و آنها خالى از گناه از يك ديگر جدا شوند.»
هشام بن سالم گويد: از امام صادق(علیه السلام) حد مصافحه را پرسيدم، فرمود:
«دَوْرُ نَخْلَةٍ؛ گردش درو درخت خرماست (يعنى اگر چه به مقدار گردش دور درخت خرما از يك ديگر جدا شوند مستحب است با يك ديگر مصافحه كنند).»
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«يَنْبَغِي لِلْمُؤْمِنَيْنِ إِذَا تَوَارَى أَحَدُهُمَا عَنْ صَاحِبِهِ بِشَجَرَةٍ ثُمَّ الْتَقَيَا أَنْ يَتَصَافَحَا؛ براى مؤمنين سزاوار است كه چون يكى از آنها از رفيقش به فاصلۀ درختى نهان شد و سپس به هم برخوردند مصافحه كنند.»
آن حضرت(علیه السلام) در حدیثی دیگر فرمود:«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) إِذَا لَقِيَ أَحَدُكُمْ أَخَاهُ فَلْيُسَلِّمْ عَلَيْهِ وَ لْيُصَافِحْهُ فَإِنَّ اللَّهَ عزّ و جلّ أَكْرَمَ بِذَلِكَ الْمَلَائِكَةَ فَاصْنَعُوا صُنْعَ الْمَلَائِكَةِ؛ رسول خدا(صلی الله علیه و اله): فرمود: چون
يكى از شما برادرش را ملاقات كند بايد به او سلام كند و دست بدهد، زيرا خداى عزّ و جلّ فرشتگان را بدين عمل گرامى داشته، پس شما هم كار فرشته را بكنيد.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«إِذَا الْتَقَيْتُمْ فَتَلَاقَوْا بِالتَّسْلِيمِ وَ التَّصَافُحِ وَ إِذَا تَفَرَّقْتُمْ فَتَفَرَّقُوا بِالاسْتِغْفَارِ(1)چون به يكديگر برخورديد با سلام كردن و مصافحه برخورديد، و چون از يك ديگر جدا شويد با آمرزش خواهى جدا شويد.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«كَانَ الْمُسْلِمُونَ إِذَا غَزَوْا مَعَ رسول اللَّه(صلی الله علیه و اله) وَ مَرُّوا به مكان كَثِيرِ الشَّجَرِ ثُمَّ خَرَجُوا إِلَى الْفَضَاءِ نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ فَتَصَافَحُوا؛ همه مسلمانان با رسول خدا(صلی الله علیه و اله)به جنگ میرفتند و به جاى پر درختى میگذشتند و سپس به فضاى باز میرسيدند به يكديگر نگريسته و مصافحه میكردند.»
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«إِذَا صَافَحَ الرَّجُلُ صَاحِبَهُ فَالَّذِي يَلْزَمُ التَّصَافُحَ أَعْظَمُ أَجْراً مِنَ الَّذِي يَدَعُ أَلَا وَ إِنَّ الذُّنُوبَ لَتَتَحَاتُّ فِيمَا بَيْنَهُمْ حَتَّى لَا يَبْقَى ذَنْبٌ؛ هر گاه مردى با رفيقش دست دهد، آنكه دستش را نگه دارد، اجرش بيشتر است از آنكه رها میكند، و آگاه باش كه گناهان از آنها بريزد تا آنجا كه گناهى باقى نماند.»
اسحاق بن عمار گويد: خدمت امام صادق(علیه السلام) رسيدم، حضرت با ترشروئى به من نگريست، عرض كردم: سبب دگرگونى شما با من چيست؟ فرمود:
«الَّذِي غَيَّرَكَ لِإِخْوَانِكَ بَلَغَنِي يَا إِسْحَاقُ أَنَّكَ أَقْعَدْتَ بِبَابِكَ بَوَّاباً يَرُدُّ عَنْكَ فُقَرَاءَ
1) . بان تقولوا: غفر اللّه لك مثلا.
الشِّيعَةِ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنِّي خِفْتُ الشُّهْرَةَ فَقَالَ أَ فَلَا خِفْتَ الْبَلِيَّةَ أَ وَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ الْمُؤْمِنَيْنِ إِذَا الْتَقَيَا فَتَصَافَحَا أَنْزَلَ اللَّهُ عزّ و جلّ الرَّحْمَةَ عَلَيْهِمَا فَكَانَتْ تِسْعَةٌ وَ تِسْعُونَ(1)لِأَشَدِّهِمَا حُبّاً لِصَاحِبِهِ فَإِذَا تَوَافَقَا(2)غَمَرَتْهُمَا الرَّحْمَةُ فَإِذَا قَعَدَا يَتَحَدَّثَانِ قَالَ الْحَفَظَةُ بَعْضُهَا لِبَعْضٍ اعْتَزِلُوا بِنَا فَلَعَلَّ لَهُمَا سِرّاً وَ قَدْ سَتَرَ اللَّهُ عَلَيْهِمَا فَقُلْتُ أَ لَيْسَ اللَّهُ عزّ و جلّ يَقُولُ «ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ»(3)فَقَالَ يَا إِسْحَاقُ إِنْ كَانَتِ الْحَفَظَةُ لَا تَسْمَعُ فَإِنَّ عَالِمَ السِّرِّ يَسْمَعُ وَ يَرَى؛ آنچه تو را با برادرانت دگرگون ساخته، اى اسحاق به من خبر رسيده كه در منزلت دربان گذاشتهاى تا فقراء شيعه را راه ندهند. عرض كردم: قربانت، من از شهرت ترسيدم، فرمود: از بليه نترسيدى؟ مگر نميدانى كه چون دو مؤمن ملاقات كنند و مصافحه نمايند، خداى عزّ و جلّ بر آنها رحمت نازل كند كه نود و نه قسمت آن براى آنكه رفيقش را دوستتر دارد باشد و چون در دوستى برابر باشند [با هم بايستند] رحمت خدا ايشان را فرا گيرد، و چون براى مذاكره بنشينند، برخى از فرشتگان نگهبان آنها ببرخى ديگر گويند از اينها كناره گيريم، شايد رازى داشته باشند كه خدا بر آنها پرده كشيده باشد. عرض كردم: مگر خداى عزّ و جلّ نمىفرمايد: «به گفتارى دم نزند جز آنكه نزد او رقيب حاضر باشد» فرمود: اى اسحاق! اگر نگهبانان نشنوند، خداى عالمالسرّ بشنود و ببيند.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«مَا صَافَحَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) رَجُلًا قَطُّ فَنَزَعَ يَدَهُ حَتَّى يَكُونَ هُوَ الَّذِي يَنْزِعُ يَدَهُ
مِنْهُ(1)رسول خدا(صلی الله علیه و اله) هرگز با مردى مصافحه نميكرد، جز آنكه دست خود را از دست او نميكشيد، تا وقتى كه او دست خود را از دست حضرت میكشيد.»
زراره گويد: شنيدم امام باقر(علیه السلام) میفرماید:
«إِنَّ اللَّهَ عزّ و جلّ لَا يُوصَفُ وَ كَيْفَ يُوصَفُ وَ قَالَ فِي كِتَابِهِ «وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ»(2)فَلَا يُوصَفُ بِقَدْرٍ إِلَّا كَانَ أَعْظَمَ مِنْ ذَلِكَ وَ إِنَّ النَّبِيَّ(صلی الله علیه و اله) لَا يُوصَفُ وَ كَيْفَ يُوصَفُ عَبْدٌ احْتَجَبَ اللَّهُ عزّ و جلّ بِسَبْعٍ(3)وَ جَعَلَ طَاعَتَهُ فِي الْأَرْضِ كَطَاعَتِهِ فِي السَّمَاءِ فَقَالَ «وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»(4)وَمَنْ أَطَاعَ هَذَا فَقَدْ أَطَاعَنِي وَ مَنْ عَصَاهُ فَقَدْ عَصَانِي وَ فَوَّضَ إِلَيْهِ وَ إِنَّا لَا نُوصَفُ وَ كَيْفَ يُوصَفُ قَوْمٌ رَفَعَ اللَّهُ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ هُوَ الشَّكُّ وَ الْمُؤْمِنُ لَا يُوصَفُ وَ إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَيَلْقَى أَخَاهُ فَيُصَافِحُهُ فَلَا يَزَالُ اللَّهُ يَنْظُرُ إِلَيْهِمَا وَ الذُّنُوبُ تَتَحَاتُّ عَنْ وُجُوهِهِمَا كَمَا يَتَحَاتُّ الْوَرَقُ عَنِ الشَّجَرِ؛ خداى عزّ و جلّ وصف نشود، چگونه او را توان وصف نمود، كه خود در كتابش فرمايد: «خدا را چنان كه شايسته اندازه او است اندازه نكردند» پس به هر اندازهاى كه وصف شود، خود بزرگتر از آنست و پيغمبر(صلی الله علیه و اله)نيز وصف نشود، چگونه وصف توان كرد بندهاى كه خداى عزّ و جلّ به هفت آسمان پوشيده گشته و اطاعت او را در زمين چون اطاعتش در آسمان قرار داده و فرموده است: «هر چه پيغمبر براى شما آورد آن را بگيريد و از هر چه منعتان كرد باز ايستيد» و هر كه اطاعت اين پيغمبر كند مرا اطاعت كرده و هر كه نافرمانى او كند مرا نافرمانى كرده،
و نيز كار را به او واگذار فرمود و ما (ائمه هدى(علیهم السلام) نيز وصف نشويم، چگونه توان وصف نمود گروهى را كه خدا پليدى را كه شك است از ايشان برداشته و مؤمن هم وصف نشود، زيرا مؤمن برادرش را ملاقات كند و با او مصافحه نمايد پس همواره خدا بايشان توجه نمايد و گناهان از رخسارشان چون برگ از درخت بريزد.»
شرح: كيف يوصف عبد احتجب اللَّه عز و جل:
مرحوم مجلسى در باره اين جمله چهار احتمال ذكر نموده كه يكى از آنها اينست كه: خداى عزّ و جلّ بهفت آسمان از خلقش پوشيده گشته (و اين كنايه از بيان كمال لطافت و تعالى ذات الهى است نسبت بمخلوق) و پيغمبر(صلی الله علیه و اله)را خليفه خود در زمين قرار داده و اطاعت او را مانند اطاعت خود ساخته و امور مخلوقش را به او واگذار فرموده است، پس امر و نهى و وحى و مقدرات خداى تعالى كه مانند خودش بهفت آسمان پوشيده و در حجاب گشته است به وسيلۀ سفير و رسول او براى خلق آشكار مىگردد.
امام باقر(علیه السلام) میفرماید:
«إِذَا الْتَقَى الْمُؤْمِنَانِ فَتَصَافَحَا أَقْبَلَ اللَّهُ بِوَجْهِهِ عَلَيْهِمَا وَ تَتَحَاتُّ الذُّنُوبُ عَنْ وُجُوهِهِمَا حَتَّى يَفْتَرِقَا؛ چون دو مؤمن به هم برخورند و مصافحه كنند، خدا به آنها رو كند و گناهان از چهره آنها بريزد تا از يك ديگر جدا شوند.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«تَصَافَحُوا فَإِنَّهَا تَذْهَبُ بِالسَّخِيمَةِ(1)با يك ديگر مصافحه كنيد، زيرا مصافحه كينه را میبرد.»
1) . السخيمة: الحقد و الحسد.
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«لَقِيَ النَّبِيُّ(صلی الله علیه و اله) حُذَيْفَةَ فَمَدَّ النَّبِيُّ(صلی الله علیه و اله) يَدَهُ فَكَفَّ حُذَيْفَةُ يَدَهُ فَقَالَ النَّبِيُّ(صلی الله علیه و اله) يَا حُذَيْفَةُ بَسَطْتُ يَدِي إِلَيْكَ فَكَفَفْتَ يَدَكَ عَنِّي فَقَالَ حُذَيْفَةُ يَا رَسُولَ اللَّهِ بِيَدِكَ الرَّغْبَةُ(1)وَ لَكِنِّي كُنْتُ جُنُباً فَلَمْ أُحِبَّ أَنْ تَمَسَّ يَدِي يَدَكَ وَ أَنَا جُنُبٌ فَقَالَ النَّبِيُّ(صلی الله علیه و اله) أَ مَا تَعْلَمُ أَنَّ الْمُسْلِمَيْنِ إِذَا الْتَقَيَا فَتَصَافَحَا تَحَاتَّتْ ذُنُوبُهُمَا كَمَا يَتَحَاتُّ وَرَقُ الشَّجَرِ؛ پيغمبر(صلی الله علیه و اله) به حذيفه برخورد و دستش را براى مصافحه دراز كرد، حذيفه دست خود را باز گرفت، پيغمبر(صلی الله علیه و اله)فرمود: اى حذيف من دست به سوى تو دراز كردم و تو دست خود را از من باز گرفتى؟ حذيفه عرض كرد: يا رسول اللَّه! به دست شما شوق و رغبت است، ولى من جنب بودم و دوست نداشتم دستم با جنابت به دست شما رسد، پيغمبر(صلی الله علیه و اله)فرمود: مگر نميدانى كه چون دو مسلمان به هم برخورند و مصافحه كنند گناهانشان مانند برگ درخت بريزد.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ عزّ و جلّ لَا يَقْدِرُ(2)أَحَدٌ قَدْرَهُ وَ كَذَلِكَ لَا يَقْدِرُ قَدْرَ نَبِيِّهِ وَ كَذَلِكَ لَا يَقْدِرُ قَدْرَ الْمُؤْمِنِ إِنَّهُ لَيَلْقَى أَخَاهُ فَيُصَافِحُهُ فَيَنْظُرُ اللَّهُ إِلَيْهِمَا وَ الذُّنُوبُ تَتَحَاتُّ عَنْ وُجُوهِهِمَا حَتَّى يَفْتَرِقَا كَمَا تَتَحَاتُّ الرِّيحَ الشَّدِيدَةَ الْوَرَقُ عَنِ الشَّجَرِ؛ كسى قدر خداى عزّ و جلّ را نداند و نيز قدر پيغمبرش را نداند و قدر مؤمن را هم نداند، مؤمن برادرش را ملاقات كند و با او مصافحه نمايد، سپس خدا به آنها نظر كند و گناهان از رخسارشان بريزد تا از يك ديگر جدا شوند، چنان كه تند باد برگ را از درخت فرو ريزد.»
رفاعه گويد: شنيدم امام(علیه السلام) میفرماید:
«مُصَافَحَةُ الْمُؤْمِنِ أَفْضَلُ مِنْ مُصَافَحَةِ الْمَلَائِكَةِ؛ مصافحه كردن مؤمن از مصافحه ملائكه بهتر است (كنايه از اينكه مقام مؤمن از مقام فرشته برتر است).»87. تعامل، معانقه و در آغوش گرفتن یکدیگر
پیرامون موضوع «تعامل، معانقه و در آغوش گرفتن یکدیگر» روایات زیر در کتاب شریف «اصول کافی» آمده است:(1)
در روایات ائمۀ هدی(علیهم السلام) آمده است:
امام باقر و امام صادق(علیهما السلام ) فرمودند:
«أَيُّمَا مُؤْمِنٍ خَرَجَ إِلَى أَخِيهِ يَزُورُهُ(2)عَارِفاً بِحَقِّهِ كَتَبَ اللَّهُ لَهُ بِكُلِّ خُطْوَةٍ حَسَنَةً وَ مُحِيَتْ عَنْهُ سَيِّئَةٌ وَ رُفِعَتْ لَهُ دَرَجَةٌ وَ إِذَا طَرَقَ الْبَابَ فُتِحَتْ لَهُ أَبْوَابُ السَّمَاءِ فَإِذَا الْتَقَيَا وَ تَصَافَحَا وَ تَعَانَقَا أَقْبَلَ اللَّهُ عَلَيْهِمَا بِوَجْهِهِ ثُمَّ بَاهَى بِهِمَا الْمَلَائِكَةَ فَيَقُولُ انْظُرُوا إِلَى عَبْدَيَّ تَزَاوَرَا وَ تَحَابَّا فِيَّ حَقٌّ عَلَيَّ أَلَّا أُعَذِّبَهُمَا بِالنَّارِ بَعْدَ هَذَا الْمَوْقِفِ فَإِذَا انْصَرَفَ شَيَّعَهُ الْمَلَائِكَةُ عَدَدَ نَفَسِهِ وَ خُطَاهُ(3)وَ كَلَامِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ بَلَاءِ الدُّنْيَا وَ بَوَائِقِ الْآخِرَةِ إِلَى مِثْلِ تِلْكَ اللَّيْلَةِ مِنْ قَابِلٍ(4)فَإِنْ مَاتَ فِيمَا بَيْنَهُمَا أُعْفِيَ مِنَ الْحِسَابِ وَ إِنْ كَانَ الْمَزُورُ
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج2، ص: 184.
2) . «يزوره» حال مقدرة.«عارفا» حال محققة عن فاعل خرج، و كان المراد بعرفان حقه أن يعلم فضله و أن له حقّ الزيارة و الرعاية و الإكرام فيرجع إلى أنّه زاره لذلك و ان اللّه تعالى جعل له حقا عليه، لا للاغراض الدنيوية.
3) . «خطاه» بالضم قال الجوهريّ: الخطوة بالضم ما بين القدمين و جمع القلة خطوات و خطوات و الكثير خطا. و الخطوة بالفتح المرة الواحدة و الجمع خطوات بالتحريك و خطاء.
4) . ذكر الليلة يمكن أن يكون ايماء إلى أن الزيارة الكاملة هي أن يتم عنده إلى الليل أو لان العرب تضبط التواريخ بالليالى أو لأنهم كانوا للتقية يتزاورون بالليل.
يَعْرِفُ مِنْ حَقِّ الزَّائِرِ مَا عَرَفَهُ الزَّائِرُ مِنْ حَقِّ الْمَزُورِ كَانَ لَهُ مِثْلُ أَجْرِهِ؛ هر مؤمنى كه براى زيارت برادرش بيرون شود و حق او را بشناسد، در برابر هر گامى كه بردارد، خدا يك حسنه به او دهد و يك گناه از او بزدايد و يكدرجه او را بالا برد، و چون در خانهاش را بكوبد، درهاى آسمان برايش گشوده شود (مقدمات آمدن رحمت آماده شود) و چون ملاقات و مصافحه و معانقه كنند، خدا به آنها روى آورد، سپس به وجود آنها بر فرشتگان ببالد و فرمايد: دو بندهام را بنگريد كه براى من يك ديگر را ملاقات كردند و دوستى نمودند، بر من سزاست كه پس از اين ايستگاه ايشان را بآتش عذاب نكنم، و چون برگردد بشماره نفس كشيدن و گامها و كلماتش فرشته او را بدرقه كنند و تا فرداى آن شب او را از بلاء دنيا و آسيبهاى آخرت نگهدارند، و اگر در آن ميان بميرد از حساب بركنار باشد، و اگر مؤمن زيارت شده هم حق زيارتكننده را چون او بشناسد، مانند پاداش او برايش باشد.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ الْمُؤْمِنَيْنِ إِذَا اعْتَنَقَا غَمَرَتْهُمَا الرَّحْمَةُ فَإِذَا الْتَزَمَا لَا يُرِيدَانِ بِذَلِكَ إِلَّا وَجْهَ اللَّهِ وَ لَا يُرِيدَانِ غَرَضاً مِنْ أَغْرَاضِ الدُّنْيَا قِيلَ لَهُمَا مَغْفُوراً لَكُمَا فَاسْتَأْنِفَا(1)فَإِذَا أَقْبَلَا عَلَى الْمُسَاءَلَةِ قَالَتِ الْمَلَائِكَةُ بَعْضُهَا لِبَعْضِ تَنَحَّوْا عَنْهُمَا فَإِنَّ لَهُمَا سِرّاً وَ قَدْ سَتَرَ اللَّهُ عَلَيْهِمَا قَالَ إِسْحَاقُ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَلَا يُكْتَبُ عَلَيْهِمَا لَفْظُهُمَا وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: «ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ»(2)قَالَ فَتَنَفَّسَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) الصُّعَدَاءَ ثُمَّ بَكَى حَتَّى أَخْضَلَتْ دُمُوعُهُ لِحْيَتَهُ وَ قَالَ يَا إِسْحَاقُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى إِنَّمَا أَمَرَ الْمَلَائِكَةَ أَنْ تَعْتَزِلَ عَنِ الْمُؤْمِنَيْنِ إِذَا الْتَقَيَا إِجْلَالًا لَهُمَا وَ إِنَّهُ وَ إِنْ كَانَتِ الْمَلَائِكَةُ لَا تَكْتُبُ لَفْظَهُمَا
وَ لَا تَعْرِفُ كَلَامَهُمَا فَإِنَّهُ يَعْرِفُهُ وَ يَحْفَظُهُ عَلَيْهِمَا عَالِمُ السِّرِّ وَ أَخْفَى؛ چون دو مؤمن يك ديگر را در آغوش كشند رحمت خدا آنها را فرا گيرد و چون به يكديگر چسبند و از آن جز رضاى خدا نخواهند و غرض دنيوى نداشته باشند، به آنها گفته شود: آمرزيده شديد، عمل را از سر گيريد (كنايه از اينكه نامه گناهان گذشته شما باطل شد) و چون با يك ديگر وارد گفتگو شوند، فرشتگان با هم گويند: از آنها دور شويد كه رازى دارند و خدا بر آنها پرده انداخته است. اسحاق گويد: عرض كردم: قربانت گردم، بنا بر اين گفتار آنها نوشته نشود، در صورتى كه خداى عزّ و جلّ فرمايد: «كلمهاى نگويد جز آنكه رقيب و عتيدى نزد وى حاضر باشند» امام صادق(علیه السلام) آه عميقى كشيد، سپس گريست تا اشكش ريشش را تر كرد و فرمود: همانا خداى تبارك و تعالى براى احترام آن دو مؤمن به فرشتگان دستور داد كه چون به ملاقات يك ديگر روند، از آنها دور شوند، و اگر چه فرشتگان الفاظ آنها را ننويسند و سخنشان را ندانند، ولى خداى داناى راز و نهانتر از راز سخن آنها را بداند و حفظ كند.»88. بوسيدن برادران دینی، از روی محبت
پیرامون موضوع «بوسیدن برادران دینی، از روی محبّت» روایات زیر در کتاب شریف «اصول کافی» آمده است:(1)
يونس بن ظبيان گويد: امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ لَكُمْ لَنُوراً(2)تُعْرَفُونَ بِهِ فِي الدُّنْيَا حَتَّى إِنَّ أَحَدَكُمْ إِذَا لَقِيَ أَخَاهُ قَبَّلَهُ فِي مَوْضِعِ النُّورِ مِنْ جَبْهَتِهِ؛ شما (شيعيان) را نوريست كه به وسيلۀ آن در دنيا شناخته شويد، تا آنجا كه هر گاه يكى از شما برادرش را ملاقات كند، محل نور را در پيشانى او بوسد.»
شرح: شناختن شيعيان را به وسيلۀ نور پيشانى مختص بائمه و فرشتگان و خواص اهل ايمانست و آيۀ شريفه «سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ» مؤيد اين معناست و از اين رو محل نور در اين روايت محل سجده معين شده است.
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«لَا يُقَبَّلُ رَأْسُ أَحَدٍ وَ لَا يَدُهُ إِلَّا يَدُ رسول اللَّه(صلی الله علیه و اله) أَوْ مَنْ أُرِيدَ بِهِ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله)؛ نبايد بوسيده شود سر كسى و نه دست او مگر دست رسول خدا(صلی الله علیه و اله)را يا كسى كه از او رسول خدا(صلی الله علیه و اله)مقصود باشد (مانند ائمه(علیهم السلام) و سادات و علما بنا بقولى، ولى نسبت به ديگران هم قائل به حرمتى ديده نشده است).»
صاحب سابرى گويد: خدمت امام صادق(علیه السلام) رسيدم و دستش را گرفتم و بوسيدم، حضرت فرمود:
«أَمَا إنَّها لَا تَصْلُحُ إِلَّا لِنَبِيٍّ أَوْ وَصِيِّ نَبِيٍّ؛ آگاه باش كه اين (بوسيدن دست) جز نسبت به پيغمبر و وصى پيغمبر شايسته نيست.»
يونس بن يعقوب گويد: به امام صادق(علیه السلام) عرض كردم: دستت را به من ده تا ببوسم، حضرت دستش را به من داد، سپس عرض كردم: قربانت، سرت را، حضرت پيش آورد و من بوسيدم، سپس عرض كردم قربانت پاهايت را، حضرت سه بار، فرمود:
«أَقْسَمْتُ أَقْسَمْتُ أَقْسَمْتُ ثَلَاثاً وَ بَقِيَ شَيْءٌ وَ بَقِيَ شَيْءٌ وَ بَقِيَ شَيْءٌ(1)سوگند دهم
1) (3)«أقسمت» يمكن أن يكون على صيغة المتكلم و يكون إخبارا، أي حلفت أن لا أعطى رجلى أحدا يقبلها اما لعدم جوازه أو لعدم رجحانه أو للتقية و قوله:«بقى شيء» استفهام على الانكار، أي هل بقى احتمال الرخصة و التجويز بعد القسم. و يمكن أن يكون إنشاء للقسم و مناشدة أى اقسم عليك أن تترك ذلك للوجوه المذكورة و هل بقى بعد مناشدتى إياك من طلبك التقبيل شيء او لم يبق بعد تقبيل اليد و الرأس شيء تطلبه، و يحتمل أن يكون المراد بقوله:«بقى شيء» التعريض بيونس و أمثاله أي بقى شيء آخر سوى هذه التواضعات الرسمية و التعظيمات الظاهرية و هو السعى في تصحيح العقائد القلبية و متابعتنا في جميع اعمالنا و أقوالنا و هي أهم من هذا الذي تهتم به لانه عليه السلام كان يعلم انه سيضل و يصير فطحيا.
تو را (كه از بوسيدن پا بگذرى) آيا چيزى مانده، آيا چيزى مانده، آيا چيزى مانده؟ (يعنى بعد از بوسيدن دست و سر عضو ديگرى شايسته بوسيدن نيست).»
حضرت ابو الحسن(علیه السلام) فرمود:
«مَنْ قَبَّلَ لِلرَّحِمِ ذَا قَرَابَةٍ فَلَيْسَ عَلَيْهِ شَيْءٌ وَ قُبْلَةُ الْأَخِ عَلَى الْخَدِّ وَ قُبْلَةُ الْإِمَامِ بَيْنَ عَيْنَيْهِ؛ هر كه به خاطر خويشاوندى فاميلش را ببوسد باكى بر او نيست (زيرا نظر شهوت و غرض باطلى در ميان نيست) و بوسيدن برادر (نسبى يا ايمانى) بر گونه او و بوسيدن امام بر ميان دو چشم او است (يعنى شايسته است كه گونه برادر و ميان دو چشم امام را بوسيد).»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«لَيْسَ الْقُبْلَةُ عَلَى الْفَمِ إِلَّا لِلزَّوْجَةِ أَوِ الْوَلَدِ الصَّغِيرِ؛ بوسيدن دهن سزاوار نيست جز نسبت به همسر يا فرزند خردسال.»(1)
پیرامون موضوع «مذاکره و گفتگوی مفید بین برادران» روایات زیر در کتاب شریف «اصول کافی» آمده است:(2)
ابن ابىحمزه گويد: شنيدم امام صادق(علیه السلام) مىفرمود:
«شِيعَتُنَا الرُّحَمَاءُ بَيْنَهُمُ الَّذِينَ إِذَا خَلَوْا ذَكَرُوا اللَّهَ إِنَّ ذِكْرَنَا مِنْ ذِكْرِ اللَّهِ إِنَّا إِذَا
ذُكِرْنَا ذُكِرَ اللَّهُ وَ إِذَا ذُكِرَ عَدُوُّنَا ذُكِرَ الشَّيْطَانُ؛ شيعيان ما با خود مهربانند، چون تنها باشند خدا را ياد كنند [همانا ياد ما ياد خداست] هر گاه ما ياد شويم خدا ياد شود و چون دشمن ما ياد شود، شيطان ياد شود.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«تَزَاوَرُوا فَإِنَّ فِي زِيَارَتِكُمْ إِحْيَاءً لِقُلُوبِكُمْ وَ ذِكْراً لِأَحَادِيثِنَا وَ أَحَادِيثُنَا تُعَطِّفُ بَعْضَكُمْ عَلَى بَعْضٍ فَإِنْ أَخَذْتُمْ بِهَا رَشَدْتُمْ وَ نَجَوْتُمْ وَ إِنْ تَرَكْتُمُوهَا ضَلَلْتُمْ وَ هَلَكْتُمْ فَخُذُوا بِهَا وَ أَنَا به نجاتكُمْ زَعِيمٌ؛ به زيارت يك ديگر رويد، زيرا زيارت شما از يك ديگر زنده گردانيدن دلهاى شما و ياد نمودن احاديث ماست، و احاديث ما شما را به هم متوجه مىسازد، پس اگر به آنها عمل كنيد، هدايت و نجات يابيد. و اگر آنها را ترك كنيد گمراه و هلاك شويد، پس به آنها عمل كنيد، و من ضامن نجات شمايم.»
عباد بن كثير گويد: به امام صادق(علیه السلام) عرض كردم: داستانسرائى را ديدم كه داستان میسرود و مىگفت: اين است آن مجلسى كه هر كه در آن نشيند شقى نگردد، امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ أَخْطَأَتْ أَسْتَاهُهُمُ الْحُفْرَةَ إِنَّ لِلَّهِ مَلَائِكَةً سَيَّاحِينَ سِوَى الْكِرَامِ الْكَاتِبِينَ فَإِذَا مَرُّوا بِقَوْمٍ يَذْكُرُونَ مُحَمَّداً وَ آلمُحَمَّدٍ قَالُوا قِفُوا فَقَدْ أَصَبْتُمْ حَاجَتَكُمْ فَيَجْلِسُونَ فَيَتَفَقَّهُونَ مَعَهُمْ فَإِذَا قَامُوا عَادُوا مَرْضَاهُمْ وَ شَهِدُوا جَنَائِزَهُمْ وَ تَعَاهَدُوا غَائِبَهُمْ فَذَلِكَ الْمَجْلِسُ الَّذِي لَا يَشْقَى بِهِ جَلِيسٌ؛ هيهات هيهات، به خطا رفتى(استاههم الحفرة)(1)همانا براى خدا جز كرام كاتبين(2)فرشتگانى است سياح كه چون
به مردمى برخورند كه از محمد و آلمحمد ياد كنند، گويند: بايستيد كه به حاجت خود رسيديد، سپس مىنشينند و با آنها دانش آموزند، و چون برخيزند از بيمارانشان عبادت كنند و بر سر مردههايشان حاضر شوند و از غائبشان خبرگيرى كنند. اينست مجلسى كه هر كه در آن نشيند شقى نگردد.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ مِنَ الْمَلَائِكَةِ الَّذِينَ فِي السَّمَاءِ لَيَطَّلِعُونَ إِلَى الْوَاحِدِ وَ الِاثْنَيْنِ وَ الثَّلَاثَةِ وَ هُمْ يَذْكُرُونَ فَضْلَ آلمُحَمَّدٍ قَالَ فَتَقُولُ أَ مَا تَرَوْنَ إِلَى هَؤُلَاءِ فِي قِلَّتِهِمْ وَ كَثْرَةِ عَدُوِّهِمْ يَصِفُونَ فَضْلَ آلمحمد(علیهم السلام) قَالَ فَتَقُولُ الطَّائِفَةُ الْأُخْرَى مِنَ الْمَلَائِكَةِ ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ؛ برخى از فرشتگان آسمان به يك و دو و سه تن (از ساكنان زمين) كه فضل آلمحمد را ذكر مىكنند سركشى میكنند و مىگويند: نمىبينيد اينها را كه با وجود كمى خود و بسيارى دشمنشان فضل آلمحمد(صلی الله علیه و اله) را میستايند، سپس دسته ديگر از فرشتگان گويند: اين فضل خداست كه به هر كه خواهد مىدهد و خدا صاحب فضل بزرگست.»
ميسر گويد: امام باقر(علیه السلام) به من فرمود:
«أَ تَخْلُونَ وَ تَتَحَدَّثُونَ وَ تَقُولُونَ مَا شِئْتُمْ فَقُلْتُ إِي وَ اللَّهِ إِنَّا لَنَخْلُو وَ نَتَحَدَّثُ وَ نَقُولُ مَا شِئْنَا فَقَالَ أَمَا وَ اللَّهِ لَوَدِدْتُ أَنِّي مَعَكُمْ فِي بَعْضِ تِلْكَ الْمَوَاطِنِ أَمَا وَ اللَّهِ إِنِّي لَأُحِبُّ رِيحَكُمْ وَ أَرْوَاحَكُمْ وَ إِنَّكُمْ عَلَى دِينِ اللَّهِ وَ دِينِ مَلَائِكَتِهِ فَأَعِينُوا بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ؛ آيا شما خلوت میكنيد و گفتگو مىنمائيد و هر چه خواهيد مى گوئيد؟ عرض كردم: آرى به خدا كه ما خلوت مىكنيم (در مجلس خالى از مخالف و بيگانه انجمن مىكنيم) و گفتگو نموده هر چه خواهيم (از مختصات شيعه) مىگوئيم، فرمود: همانا به خدا من دوست دارم
كه در بعضى از آن مجالس با شما باشم، همانا به خدا كه من بوى شما و نسيم شما (عقايد و اقوال شما) را دوست دارم، و شمائيد كه دين خدا و دين ملائكه او را داريد، پس (مرا بشفاعت و كفالت خود با) پرهيز از حرام و كوشش در طاعات كمك كنيد.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«مَا اجْتَمَعَ ثَلَاثَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فَصَاعِداً إِلَّا حَضَرَ مِنَ الْمَلَائِكَةِ مِثْلُهُمْ فَإِنْ دَعَوْا بِخَيْرٍ أَمَّنُوا وَ إِنِ اسْتَعَاذُوا مِنْ شَرٍّ دَعَوُا اللَّهَ لِيَصْرِفَهُ عَنْهُمْ وَ إِنْ سَأَلُوا حَاجَةً تَشَفَّعُوا إِلَى اللَّهِ وَ سَأَلُوهُ قَضَاءَهَا وَ مَا اجْتَمَعَ ثَلَاثَةٌ مِنَ الْجَاحِدِينَ إِلَّاحَضَرَهُمْ عَشَرَةُ أَضْعَافِهِمْ مِنَ الشَّيَاطِينِ فَإِنْ تَكَلَّمُوا تَكَلَّمَ الشَّيْطَانُ بِنَحْوِ كَلَامِهِمْ وَ إِذَا ضَحِكُوا ضَحِكُوا مَعَهُمْ وَ إِذَا نَالُوا مِنْ أَوْلِيَاءِ اللَّهِ نَالُوا مَعَهُمْ فَمَنِ ابْتُلِيَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ بِهِمْ فَإِذَا خَاضُوا فِي ذَلِكَ فَلْيَقُمْ وَ لَا يَكُنْ شِرْكَ شَيْطَانٍ وَ لَا جَلِيسَهُ فَإِنَّ غَضَبَ اللَّهِ عزّ و جلّ لَا يَقُومُ لَهُ شَيْءٌ وَ لَعْنَتَهُ لَا يَرُدُّهَا شَيْءٌ ثُمَّ قَالَ ص فَإِنْ لَمْ يَسْتَطِعْ فَلْيُنْكِرْ بِقَلْبِهِ وَ لْيَقُمْ وَ لَوْ حَلْبَ شَاةٍ أَوْ فُوَاقَ نَاقَةٍ؛ هر گاه سه تن يا بيشتر از مؤمنين انجمن كنند، به همان شماره از فرشتگان حاضر شوند، تا اگر آنها دعاى خيرى كنند فرشتگان آمين گويند و اگر از شرى پناهى جويند، فرشتگان دعا كنند تا خدا آن شر را از آنها بگرداند و اگر حاجتى سؤال كنند، نزد خدا شفاعت كنند و قضاى آن را از خدا بخواهند. و هر گاه سه تن از منكرين (ولايت آلمحمد(صلی الله علیه و اله) يا بيشتر انجمن كنند ده برابر آنها از شياطين حاضر شوند تا اگر سخنى گويند شياطين هم مانند سخن آنها گويند و چون بخندند، شياطين هم بخندند، و هر گاه از اولياء خدا بدگوئى كنند، شياطين هم بدگوئى كنند. پس هر كس از مؤمنين كه گرفتار آنها شود، چون در اين مطالب وارد شدند بايد برخيزد و شريك و همنشين شيطان نشود، زيرا در برابر غضب خداى عزّ و جلّ چيزى ياراى مقاومت ندارد و لعنت خدا را چيزى باز نگرداند، سپس آن حضرت(علیه السلام)
فرمود: و اگر نتواند بايد بدل انكار كند و برخيزد هر چند به قدر دوشيدن گوسفند و يا شترى باشد.»
شرح: مقصود از جمله اخير اينست كه هر گاه نتواند از اول مجلس برخيزد بايد تا زمانى كه باكراه در آن مجلس نشسته انكار قلبى خود را اظهار دارد و هر گاه برخاستن ممكن شد بلافاصله برخيزد اگر چه چند لحظهاى از آخر مجلس باشد تا مخالفت عملى خود را هم اظهار داشته در زمره آنها محسوب نشود.
ابى المفرا گويد: شنيدم حضرت ابو الحسن(علیه السلام) مىفرمود:
«لَيْسَ شَيْءٌ أَنْكَى لِإِبْلِيسَ وَ جُنُودِهِ مِنْ زِيَارَةِ الْإِخْوَانِ فِي اللَّهِ بَعْضِهِمْ لِبَعْضٍ قَالَ وَ إِنَّ الْمُؤْمِنَيْنِ يَلْتَقِيَانِ فَيَذْكُرَانِ اللَّهَ ثُمَّ يَذْكُرَانِ فَضْلَنَا أَهْلَ الْبَيْتِ فَلَا يَبْقَى عَلَى وَجْهِ إِبْلِيسَ مُضْغَةُ لَحْمٍ إِلَّا تَخَدَّدُحَتَّى إِنَّ رُوحَهُ لَتَسْتَغِيثُ مِنْ شِدَّةِ مَا يَجِدُ مِنَ الْأَلَمِ فَتَحُسُّ مَلَائِكَةُ السَّمَاءِ وَ خُزَّانُ الْجِنَانِ فَيَلْعَنُونَهُ حَتَّى لَا يَبْقَى مَلَكٌ مُقَرَّبٌ إِلَّا لَعَنَهُ فَيَقَعُ خَاسِئاً حَسِيراً مَدْحُوراً؛(1)
براى شيطان و سپاهيانش چيزى كنندهتر از ديد و بازديد برادران، يك ديگر براى خدا نيست. فرمود: به راستى كه دو مؤمن يك ديگر را ملاقات مینمايند و گفتگوى خدا میكنند سپس گفتگوى برترى ما اهلبيت را مینمايند پس باقى نميماند بر صورت ابليس گوشتى مگر اينكه فرو ريخته مىشود تا آنكه روحش استغاثه میكند از شدت آنچه از درد ميابد، پس ملائكه آسمان و دربانان بهشت آن را مىفهمند و وى را لعنت میكنند تا آنكه باقى نميماند فرشته مقربى مگر آنكه او را لعنت میكند، پس مىافتد رانده شده و رنج ديده و دور گشته.
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج2، ص: 187.
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) مَنْ سَرَّ مُؤْمِناً فَقَدْ سَرَّنِي وَ مَنْ سَرَّنِي فَقَدْ سَرَّ اللَّهَ؛ رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: هر كس مؤمنى را شاد و خوشحال سازد پس به راستى كه مرا خوشحال ساخته، و هر كس مرا خوشحال سازد به راستى كه خدا را خوشحال نموده.»
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«تَبَسُّمُ الرَّجُلِ فِي وَجْهِ أَخِيهِ حَسَنَةٌ وَ صَرْفُ الْقَذَى عَنْهُ حَسَنَةٌ وَ مَا عُبِدَ اللَّهُ بِشَيْءٍ أَحَبَّ إِلَى اللَّهِ مِنْ إِدْخَالِ السُّرُورِ عَلَى الْمُؤْمِنِ؛ لبخند شخص در روى برادر مؤمنش حسنه باشد، و برداشتن خاشاكى از روى وى نيز حسنه باشد، و خدا به چيزى كه محبوبتر باشد نزد او از مسرور ساختن مؤمن پرستش نشده.»
آن حضرت(علیه السلام) در روایتی دیگر فرمود:
«إِنَّ فِيمَا نَاجَى اللَّهُ عزّ و جلّ بِهِ عَبْدَهُ مُوسَى(علیه السلام) قَالَ إِنَّ لِي عِبَاداً أُبِيحُهُمْ جَنَّتِي وَ أُحَكِّمُهُمْ فِيهَا قَالَ يَا رَبِّ وَ مَنْ هَؤُلَاءِ الَّذِينَ تُبِيحُهُمْ جَنَّتَكَ وَ تُحَكِّمُهُمْ فِيهَا قَالَ مَنْ أَدْخَلَ عَلَى مُؤْمِنٍ سُرُوراً ثُمَّ قَالَ إِنَّ مُؤْمِناً كَانَ فِي مَمْلَكَةِ جَبَّارٍ فَوَلَعَ بِهِ فَهَرَبَ مِنْهُ إِلَى دَارِ الشِّرْكِ فَنَزَلَ بِرَجُلٍ مِنْ أَهْلِ الشِّرْكِ فَأَظَلَّهُ وَ أَرْفَقَهُ وَ أَضَافَهُ فَلَمَّا حَضَرَهُ الْمَوْتُ أَوْحَى اللَّهُ عزّ و جلّ إِلَيْهِ وَ عِزَّتِي وَ جَلَالِي لَوْ كَانَ لَكَ فِي جَنَّتِي مَسْكَنٌ لَأَسْكَنْتُكَ فِيهَا وَ لَكِنَّهَا مُحَرَّمَةٌ عَلَى مَنْ مَاتَ بِي مُشْرِكاً وَ لَكِنْ يَا نَارُ هِيدِيهِ وَ لَا تُؤْذِيهِ وَ يُؤْتَى بِرِزْقِهِ طَرَفَيِ النَّهَارِ قُلْتُ مِنَ الْجَنَّةِ قَالَ مِنْ حَيْثُ شَاءَ اللَّهُ؛(1)در آنچه كه خداوند با بنده خويش موسى(علیه السلام) مناجات كرد اين بود: فرمود مرا بندگانى است كه بهشت خويش بر آنان مباح و ارزانى داشته
1) کلینی، محمد بن یعقوب،الکافی ج 2 ص 198
ام و ايشان را در آن فرمانروا ساختم. موسى(علیه السلام) عرض كرد پروردگارا اينان كيانند كه بهشت خود بر ايشان مباح گردانيدى و آنان را در آن حاكم ساختى؟ فرمود: هر كه مؤمنى را خوشحال سازد، آنگاه امام فرمود مؤمنى در مملكت يكى از جباران بود و آن جبار او را تكذيب مینمود و حقير میشمرد، آن مؤمن از آن ديار ببلاد شرك گريخت و بر يكى از آنان وارد شد وى از او پذيرائى نمود و او را جاى داد و مهربانى كرد و ميزبانى نمود، پس چون مرگ آن مشرك فرا رسيد خداوند به دو الهام كرد كه به عزّت و جلال خودم سوگند كه اگر براى تو در بهشت محلى بود تو را در آن ساكن میگردانيدم و ليكن بهشت بر مشرك حرام شده است. اما اى آتش او را بترسان لكن مسوزان و آزارش مرسان، و در بامدادان و شامگاه روزى او میرسد، سائل پرسيد كه از بهشت؟ فرمود از هر كجا كه خدا خواهد.»
امام سجاد(علیه السلام) میفرماید:
«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) إِنَّ أَحَبَّ الْأَعْمَالِ إِلَى اللَّهِ عزّ و جلّ إِدْخَالُ السُّرُورِ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ؛ رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: به راستى كه بهترين اعمال به سوى خداوند عزّ و جلّ وارد ساختن سرور و خوشحالى است بر مؤمنين.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«قَالَ أَوْحَى اللَّهُ عزّ و جلّ إِلَى دَاوُدَ(علیه السلام) إِنَّ الْعَبْدَ مِنْ عِبَادِي لَيَأْتِينِي بِالْحَسَنَةِ فَأُبِيحُهُ جَنَّتِي فَقَالَ دَاوُدُ يَا رَبِّ وَ مَا تِلْكَ الْحَسَنَةُ قَالَ يُدْخِلُ عَلَى عَبْدِيَ الْمُؤْمِنِ سُرُوراً وَ لَوْ بِتَمْرَةٍ قَالَ دَاوُدُ يَا رَبِّ حَقٌّ لِمَنْ عَرَفَكَ أَنْ لَا يَقْطَعَ رَجَاءَهُ مِنْكَ؛ خداوند وحى كرد به داود(علیه السلام) كه به راستى كه بندهاى از بندگان من حسنهاى به جا آورد و به سبب آن بهشت را بر وى مباح گردانم، داود(علیه السلام) عرض كرد پروردگارا كدام است آن حسنه؟ فرمود بر
بنده مؤمن من سرور و خوشحالى وارد سازد اگر چه به يك دانه خرما باشد، داود(علیه السلام) گفت خداوندا سزاوار است كسى را كه تو را شناسد اميد خود از تو برميگيرد.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«لَا يَرَى أَحَدُكُمْ إِذَا أَدْخَلَ عَلَى مُؤْمِنٍ سُرُوراً أَنَّهُ عَلَيْهِ أَدْخَلَهُ فَقَطْ بَلْ وَ اللَّهِ عَلَيْنَا بَلْ وَ اللَّهِ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله)؛ كسى از شما چنين مپندارد كه چون مؤمنى را شادمان ساخت تنها وى را مسرور ساخته، بلكه به خدا سوگند ما را خوشحال كرده، بلكه به خدا سوگند رسول خدا را شاد نموده.»
ابو الجارود گويد شنيدم از امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ أَحَبَّ الْأَعْمَالِ إِلَى اللَّهِ عزّ و جلّ إِدْخَالُ السُّرُورِ عَلَى الْمُؤْمِنِشَبْعَةُ مُسْلِمٍ أَوْ قَضَاءُ دَيْنِهِ؛ به راستى كه بهترين كارها نزد خدا وارد ساختن سرور است بر مؤمن و آن سير نمودن مؤمن يا اداء قرض اوست.»
امام صادق(علیه السلام) در حديثى طولانى فرمايد:
«إِذَا بَعَثَ اللَّهُ الْمُؤْمِنَ مِنْ قَبْرِهِ خَرَجَ مَعَهُ مِثَالٌ يَقْدُمُ أَمَامَهُ كُلَّمَا رَأَى الْمُؤْمِنُ هَوْلًا مِنْ أَهْوَالِ يَوْمِ الْقِيَامَةِ قَالَ لَهُ الْمِثَالُ لَا تَفْزَعْ وَ لَا تَحْزَنْ وَ أَبْشِرْ بِالسُّرُورِ وَ الْكَرَامَةِ مِنَ اللَّهِ عزّ و جلّ حَتَّى يَقِفَ بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ عزّ و جلّ فَيُحَاسِبُهُ حِساباً يَسِيراً وَ يَأْمُرُ بِهِ إِلَى الْجَنَّةِ وَ الْمِثَالُ أَمَامَهُ فَيَقُولُ لَهُ الْمُؤْمِنُ يَرْحَمُكَ اللَّهُ نِعْمَ الْخَارِجُ خَرَجْتَ مَعِي مِنْ قَبْرِي وَ مَا زِلْتَ تُبَشِّرُنِي بِالسُّرُورِ وَ الْكَرَامَةِ مِنَ اللَّهِ حَتَّى رَأَيْتُ ذَلِكَ فَيَقُولُ مَنْ أَنْتَ فَيَقُولُ أَنَا السُّرُورُ الَّذِي كُنْتَ أَدْخَلْتَ عَلَى أَخِيكَ الْمُؤْمِنِ فِي الدُّنْيَا خَلَقَنِي اللَّهُ عزّ و جلّ مِنْهُ لِأُبَشِّرَكَ؛ (1)چون خدا مؤمن را از گورش در آورد، تمثالى با او خارج شود كه در جلو او راه رود، و هر گاه
1) همان
مؤمن يكى از هراسهاى روز قيامت را بيند، تمثال به او گويد نترس و غم مخور، تو را مژده باد بشادى و كرامت خداى عزّ و جلّ تا در برابر خداى عزّ و جلّ بايستد، خدا هم بآسانى از او حساب كشد و به سوى بهشتش فرمان دهد و تمثال در جلوش باشد. مؤمن به او گويد: چه خوب كسى بودى تو كه از گور همراه من در آمدى و همواره مرا بشادى و كرامت خدا مژده دادى تا آن را ديدم، سپس گويد: تو كيستى؟ گويد: من آن شادى هستم كه در دنيا به برادر مؤمنت رسانيدى خداى عزّ و جلّ مرا از آن شادى آفريد تا تو را مژده دهم.»
محمد بن جمهور گويد: نجاشى مردى دهقان و حاكم اهواز و شيراز بود، يكى از كارمندانش به امام صادق(علیه السلام) عرض كرد: در دفتر نجاشى خراجى به عهدۀ من است و او مؤمن است و فرمانبردن از شما را عقيده دارد، اگر صلاح بدانيد برايم به او توصيهاى بنويسيد، امام صادق(علیه السلام) نوشت:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* سُرَّ أَخَاكَ يَسُرَّكَ اللَّهُ قَالَ فَلَمَّا وَرَدَ الْكِتَابُ عَلَيْهِ دَخَلَ عَلَيْهِ وَ هُوَ فِي مَجْلِسِهِ فَلَمَّا خَلَا نَاوَلَهُ الْكِتَابَ وَ قَالَ هَذَا كِتَابُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) فَقَبَّلَهُ وَ وَضَعَهُ عَلَى عَيْنَيْهِ وَ قَالَ لَهُ مَا حَاجَتُكَ قَالَ خَرَاجٌ عَلَيَّ فِي دِيوَانِكَ فَقَالَ لَهُ وَ كَمْ هُوَ قَالَ عَشَرَةُ آلَافِ دِرْهَمٍ فَدَعَا كَاتِبَهُ وَ أَمَرَهُ بِأَدَائِهَا عَنْهُ ثُمَّ أَخْرَجَهُ مِنْهَا وَ أَمَرَ أَنْ يُثْبِتَهَا لَهُ لِقَابِلٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ سَرَرْتُكَ فَقَالَ نَعَمْ جُعِلْتُ فِدَاكَ ثُمَّ أَمَرَ لَهُ بِمَرْكَبٍ وَ جَارِيَةٍ وَ غُلَامٍ وَ أَمَرَ لَهُ بِتَخْتِ ثِيَابٍ فِي كُلِّ ذَلِكَيَقُولُ لَهُ هَلْ سَرَرْتُكَ فَيَقُولُ نَعَمْ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَكُلَّمَا قَالَ نَعَمْ زَادَهُ حَتَّى فَرَغَ ثُمَّ قَالَ لَهُ احْمِلْ فُرُشَ هَذَا الْبَيْتِ الَّذِي كُنْتُ جَالِساً فِيهِ حِينَ دَفَعْتَ إِلَيَّ كِتَابَ مَوْلَايَ الَّذِي نَاوَلْتَنِي فِيهِ وَ ارْفَعْ إِلَيَّ حَوَائِجَكَ قَالَ فَفَعَلَ وَ خَرَجَ الرَّجُلُ فَصَارَ إِلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) بَعْدَ ذَلِكَ فَحَدَّثَهُ الرَّجُلُ بِالْحَدِيثِ عَلَى جِهَتِهِ فَجَعَلَ يُسَرُّ بِمَا فَعَلَ فَقَالَ الرَّجُلُ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ كَأَنَّهُ قَدْ سَرَّكَ مَا فَعَلَ بِي فَقَالَ إِي وَ اللَّهِ لَقَدْ سَرَّ اللَّهَ
وَ رَسُولَهُ؛ (1)بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ برادرت را شاد كن تا خدا تو را شاد كند او نامه را گرفت و نزد نجاشى آمد، زمانى كه در مجلس عمومى نشسته بود، چون خلوت شد نامه را به او داد و گفت: اين نامه امام صادق(علیه السلام) است، نجاشى نامه را بوسيد و روى ديده گذاشت و گفت: حاجتت چيست؟ گفت در دفتر شما خراجى بر من است، نجاشى گفت: چه مقدار است؟ گفت: ده هزار درهم، نجاشى دفتردارش را خواست و دستور داد از حساب خود او بپردازد و بدهى او را از دفتر خارج كند و براى سال آينده هم همان مقدار به نام نجاشى بنويسد، سپس به او گفت: آيا تو را شاد كردم؟ گفت: آرى قربانت، آنگاه دستور داد به او مركوب و كنيز و نوكرى دهند و نيز دستور داد يك دست لباس به او دادند، و در هر يك از آنها میگفت تو را شاد كردم؟ او میگفت: آرى قربانت، و هر چه او میگفت آرى نجاشى ميافزود تا از عطا فراغت يافت، سپس گفت: فرش اين اتاق را هم كه رويش نشسته بودم هنگامى كه نامه مولايم را به من دادى برادر و ببر و بعد از اين هم حوائجت را پيش من آر. مرد فرش را برداشت و خدمت امام صادق(علیه السلام) رفت و جريان را چنان كه واقع شده بود گزارش داد، حضرت از رفتار او مسرور میشد مرد گفت: مثل اينكه نجاشى با اين رفتارش شما را هم شادمان كرد؟ فرمود: آرى به خدا، خدا و پيغمبرش را هم شاد كرد.»
ابان بن تغلب گويد: از امام صادق(علیه السلام) حق مؤمن را بر مؤمن پرسيدم، فرمود:
«حَقُّ الْمُؤْمِنِ عَلَى الْمُؤْمِنِ أَعْظَمُ مِنْ ذَلِكَ لَوْ حَدَّثْتُكُمْ لَكَفَرْتُمْ إِنَّ الْمُؤْمِنَ إِذَا خَرَجَ مِنْ قَبْرِهِ خَرَجَ مَعَهُ مِثَالٌ مِنْ قَبْرِهِ يَقُولُ لَهُ أَبْشِرْ بِالْكَرَامَةِ مِنَ اللَّهِ وَ السُّرُورِ فَيَقُولُ لَهُ بَشَّرَكَ اللَّهُ بِخَيْرٍ قَالَ ثُمَّ يَمْضِي مَعَهُ يُبَشِّرُهُ بِمِثْلِ مَا قَالَ وَ إِذَا مَرَّ بِهَوْلٍ قَالَ لَيْسَ هَذَا لَكَ وَ إِذَا مَرَّ بِخَيْرٍ قَالَ هَذَا لَكَ فَلَا يَزَالُ مَعَهُ يُؤْمِنُهُ مِمَّا يَخَافُ وَ يُبَشِّرُهُ بِمَا يُحِبُّ حَتَّى يَقِفَ مَعَهُ بَيْنَ
1) همان
يَدَيِ اللَّهِ عزّ و جلّ فَإِذَا أَمَرَ بِهِ إِلَى الْجَنَّةِ قَالَ لَهُ الْمِثَالُ أَبْشِرْ فَإِنَّ اللَّهَ عزّ و جلّ قَدْ أَمَرَ بِكَ إِلَى الْجَنَّةِ قَالَ فَيَقُولُ مَنْ أَنْتَ رَحِمَكَ اللَّهُ تُبَشِّرُنِي مِنْ حِينِ خَرَجْتُ مِنْ قَبْرِي وَ آنَسْتَنِي فِي طَرِيقِي وَ خَبَّرْتَنِي عَنْ رَبِّي قَالَ فَيَقُولُ أَنَا السُّرُورُ الَّذِي كُنْتَ تُدْخِلُهُ عَلَى إِخْوَانِكَ فِي الدُّنْيَا خُلِقْتُ مِنْهُ لِأُبَشِّرَكَ وَ أُونِسَ وَحْشَتَكَ؛ (1)حق مؤمن بر مؤمن بزرگتر از اينهاست، اگر به شما گويم انكار میكنيد، چون مؤمن از گورش در آيد، تمثالى همراه او از گور خارج شود و به او گويد تو را مژده باد بكرامت و سرور از جانب خدا، مؤمن گويد: خدا تو را بخير مژده دهد، سپس آن تمثال همراه او رود و او را همچنان مژده دهد: چون بامر هراسناكى گذرد. به او گويد: اين براى تو نيست و چون به امر خيرى بگذرد گويد: اين از تو است، همچنين پيوسته با او باشد و او را از آنچه میترسد ايمنى و به آنچه دوست دارد مژده دهد تا همراه او در برابر خداى عزّ و جلّ بايستد، سپس چون خدا به سوى بهشتش فرمان دهد، تمثال به او گويد تو را مژده باد، زيرا خداى عزّ و جلّ دستور بهشت برايت صادر فرمود، مؤمن گويد: تو كيستى خدايت رحمت كند كه از هنگامى كه از قبر بيرون آمدم همواره مرا مژده دهى و در ميان راه انيس من بودى و از به پروردگارم به من خبر دادى؟ تمثال گويد: من آن شادى هستم كه در دنيا به برادرانت میرسانيدى، من از آن شادى آفريده شدم تا تو را مژده دهم و دلدار ترس تو باشم.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«أَحَبُّ الْأَعْمَالِ إِلَى اللَّهِ سُرُورٌ [الَّذِي] تُدْخِلُهُ عَلَى الْمُؤْمِنِ تَطْرُدُ عَنْهُ جَوْعَتَهُ أَوْ تَكْشِفُ عَنْهُ كُرْبَتَهُ؛ (2)محبوبترين اعمال نزد خدا سرورى است كه به مؤمنى رسانى: گرسنگى او را بزدائى يا گرفتارى او را بردارى.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«مَنْ أَدْخَلَ عَلَى مُؤْمِنٍ سُرُوراً خَلَقَ اللَّهُ عزّ و جلّ مِنْ ذَلِكَ السُّرُورِ خَلْقاً فَيَلْقَاهُ عِنْدَ مَوْتِهِ فَيَقُولُ لَهُ أَبْشِرْ يَا وَلِيَّ اللَّهِ بِكَرَامَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوَانٍ ثُمَّ لَا يَزَالُ مَعَهُ حَتَّى يَدْخُلَهُ قَبْرَهُ [يَلْقَاهُ] فَيَقُولُ لَهُ مِثْلَ ذَلِكَ فَإِذَا بُعِثَ يَلْقَاهُ فَيَقُولُ لَهُ مِثْلَ ذَلِكَ ثُمَّ لَا يَزَالُ مَعَهُ عِنْدَ كُلِّ هَوْلٍ يُبَشِّرُهُ وَ يَقُولُ لَهُ مِثْلَ ذَلِكَ فَيَقُولُ لَهُ مَنْ أَنْتَ رَحِمَكَ اللَّهُ فَيَقُولُ أَنَا السُّرُورُ الَّذِي أَدْخَلْتَهُ عَلَى فُلَانٍ؛ هر كه به مؤمنى شادى رساند. خداى عزّ و جلّ از آن شادى مخلوقى آفريند كه هنگام مرگ ديدارش كند و به او گويد: اى دوست خدا مژده باد تو را بكرامت و رضوان خدا، سپس همواره همراه او باشد تا داخل قبرش شود، و به او همان سخن را گويد، و چون از گور برخيزد، به او همچنان گويد، سپس همواره همراه او باشد و هنگام هر ترسى او را مژده دهد و به او همچنان گويد، مؤمن به او گويد: تو كيستى خدايت رحمت كند» گويد من آن شادى هستم كه به فلانى رسانيدى.»ابن سنان گويد: مردى خدمت امام صادق(علیه السلام) بود و اين آيه را قرائت كرد: «وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ بِغَيْرِ مَا اكْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِيناً»؛(1)«كسانى كه مردان و زنان مؤمن را به غير آنچه كردهاند (بدون گناه) آزار دهند، بهتان و گناه آشكارى به گردن گرفتهاند.» امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«فَمَا ثَوَابُ مَنْ أَدْخَلَ عَلَيْهِ السُّرُورَ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ عَشْرُ حَسَنَاتٍ فَقَالَ إِي وَ اللَّهِ وَ أَلْفُ أَلْفِ حَسَنَةٍ؛ پس ثواب كسى كه به مؤمنى شادى رساند چيست؟ عرض كردم قربانت ده حسنه. فرمود: آرى به خدا و هزار هزار حسنه (يعنى به مقدار افزايش شادى و خلوص نيت و زحمتى كه در آن راه تحمل میكند، حسنه افزايش يابد).»
1) . أحزاب / 58. بغير ما اكتسبوا اي بغير جناية استحقوا بها الايذاء.
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«مَنْ أَدْخَلَ السُّرُورَ عَلَى مُؤْمِنٍ فَقَدْ أَدْخَلَهُ عَلَى رسول اللَّه(صلی الله علیه و اله) وَ مَنْ أَدْخَلَهُ عَلَى رسول اللَّه(صلی الله علیه و اله) فَقَدْ وَصَلَ ذَلِكَ إِلَى اللَّهِ وَ كَذَلِكَ مَنْ أَدْخَلَ عَلَيْهِ كَرْباً؛ (1)هر كه مؤمنى را شاد كند، آن شادى را برسول خدا(صلی الله علیه و اله) رسانيده و هر كه به پيغمبر(صلی الله علیه و اله) شادى رساند، آن شادى را به خدا رسانيده و همچنين است كسى كه به مؤمنى اندوهى رساند.»
و نیز فرمود:
«أَيُّمَا مُسْلِمٍ لَقِيَ مسلماً فَسَرَّهُ سَرَّهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ؛ هر مسلمانى كه به مسلمانى برخورد و او را شاد كند، خداى عزّ و جلّ را شاد كرده است.»
و باز در روایتی دیگر فرمود:
«مِنْ أَحَبِّ الْأَعْمَالِ إِلَى اللَّهِ عزّ و جلّ إِدْخَالُ السُّرُورِ عَلَى الْمُؤْمِنِ إِشْبَاعُ جَوْعَتِهِ أَوْ تَنْفِيسُ كُرْبَتِهِ أَوْ قَضَاءُ دَيْنِهِ؛ از جمله دوست ترين اعمال نزد خداى عزّ و جلّ شادى رسانيدن به مؤمن است، سير كردن او از گرسنگى باشد يا رفع گرفتارى او يا پرداخت بدهياش.»
پیرامون موضوع «مناعت طبع و عزّت نفس» روایات زیر در کتاب شریف «اصول کافی» آمده است:(2)
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«شَرَفُ الْمُؤْمِنِ قِيَامُ اللَّيْلِ وَ عِزُّهُ اسْتِغْنَاؤُهُ عَنِ النَّاسِ؛ شرافت مؤمن به شبزندهدارى است و عزّت او به بىنيازى وى از مردم است.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِذَا أَرَادَ أَحَدُكُمْ أَنْ لَا يَسْأَلَ رَبَّهُ شَيْئاً إِلَّا أَعْطَاهُ فَلْيَيْأَسْ مِنَ النَّاسِ كُلِّهِمْ وَ لَا يَكُونُ لَهُ رَجَاءٌ إِلَّا عِنْدَ اللَّهِ فَإِذَا عَلِمَ اللَّهُ عزّ و جلّ ذَلِكَ مِنْ قَلْبِهِ لَمْ يَسْأَلِ اللَّهَ شَيْئاً إِلَّا أَعْطَاهُ؛ هر گاه يكى از شماها خواهد كه چيزى از پروردگارش خواهش نكند جز آنكه به وى دهد، از همۀ مردم چشم اميد بپوشد و اميدى به جز خداوند نداشته باشد، چون خدا از دلش چنين داند، از خدا چيزى نخواهد جز آنكه به وى عطا كند.»
امام على بن الحسين(علیه السلام) فرمود:
«رَأَيْتُ الْخَيْرَ كُلَّهُ قَدِ اجْتَمَعَ فِي قَطْعِ الطَّمَعِ عَمَّا فِي أَيْدِي النَّاسِ وَ مَنْ لَمْ يَرْجُ النَّاسَ فِي شَيْءٍ وَ رَدَّ أَمْرَهُ إِلَى اللَّهِ عزّ و جلّ فِي جَمِيعِ أُمُورِهِ اسْتَجَابَ اللَّهُ عزّ و جلّ لَهُ فِي كُلِّ شَيْءٍ؛ همه و همه خير را ديدم كه بريدن طمع است از آنچه در دست مردم است و هر كه در هيچ چيزى به مردم اميدوار نباشد و كار خود را در هر چيزى به خدا برگرداند، خدا عزّ و جلّ در هر چيزى او را اجابت كند.»
امام صادق(علیه السلام) مىفرمود:
«طَلَبُ الْحَوَائِجِ إِلَى النَّاسِ اسْتِلَابٌ(1)لِلْعِزِّ وَ مَذْهَبَةٌ لِلْحَيَاءِ وَ الْيَأْسُ مِمَّا فِي أَيْدِي النَّاسِ عِزٌّ لِلْمُؤْمِنِ فِي دِينِهِ وَ الطَّمَعُ هُوَ الْفَقْرُ الْحَاضِرُ؛ حاجت خواستن از مردم بر باد دادن
1) . الاستلاب: الاختلاس أي يصير سببا لسلب العز سريعا.
عزّت و بردن حياء است و نوميدى از آنچه در دست مردم است عزّت مؤمن است از نظر دينش و طمع همان فقر حاضر است.»
احمد بن محمد بن ابىنصر، گويد: به امام رضا(علیه السلام) گفتم: قربانت، برايم بنويس به اسماعيل بن داود كاتب، شايد چيزى از او به من برسد. فرمود:
«أَنَا أَضَنُّ بِكَ أَنْ تَطْلُبَ مِثْلَ هَذَا وَ شِبْهَهُ وَ لَكِنْ عَوِّلْ عَلَى مَالِي؛ من دريغ دارم كه چون توئى از او و مانند اوحاجتى خواهد، ولى تو به دارائى من اعتماد كن (يعنى اگر حاجت مالى دارى از مال من بگير).»
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«الْيَأْسُ مِمَّا فِي أَيْدِي النَّاسِ عِزُّ الْمُؤْمِنِ فِي دِينِهِ أَ وَ مَا سَمِعْتَ قَوْلَ حَاتِمٍ؛
إِذَا مَا عَزَمْتَ الْيَأْسَ أَلْفَيْتَهُ الْغِنَى
إِذَا عَرَّفْتَهُ النَّفْسَ وَ الطَّمَعُ الْفَقْرُ
نوميدى از آنچه در دست مردم است عزّت مؤمن است در دينش، آيا نشنيدى قول حاتم را: چه نوميدى گرفتى بىنيازى يافتى در خود، اگر قدرش بدانى چون طمع فقرى است اندر جان.»
امير المؤمنين(علیه السلام) میفرماید:
«لِيَجْتَمِعْ فِي قَلْبِكَ الِافْتِقَارُ إِلَى النَّاسِ وَ الِاسْتِغْنَاءُ عَنْهُمْ فَيَكُونَ افْتِقَارُكَ إِلَيْهِمْ فِي لِينِ كَلَامِكَ وَ حُسْنِ بِشْرِكَ وَ يَكُونَ اسْتِغْنَاؤُكَ عَنْهُمْ فِي نَزَاهَةِ عِرْضِكَ وَ بَقَاءِ عِزِّكَ؛ بايد در دلت احتياج به مردم و بىنيازى از ايشان پيدا گردد، و احتياج به آنها در نرم زبانى و خوشروئى باشد و بىنيازيت از آنها در حفظ آبرو و نگهدارى عزتت باشد.»
شرح: عاليترين دستور معاشرت و برخورد با مردم را امير المؤمنين(علیه السلام) در اين جمله بيان میكند و حاصلش اينست كه: انسان بايد در دل دو عقيده داشته
باشد: يكى آنكه در معاشرت به هم نوع محتاجست، زيرا طبعاً اجتماعى آفريده شده و در بقاء خود به آنها محتاجست، پس لازمست نرم گفتار و خوش برخورد باشد، ديگر آنكه محتاج و نيازمند به آنها نيست و بايد به خود اعتماد كند و خدا را روزى ده بندگان و مسبب الاسباب داند، پس نبايد تملق و چاپلوسى كند و خود را خوار و زبون نمايد، بلكه در عين خوشروئى و شيرين سخنى عزّت نفس و مناعت طبع خويش را بايد حفظ كند.(1)
پیرامون موضوع «روا کردن حاجت برادر مؤمن» روایات زیر در کتاب شریف «اصول کافی» آمده است:(2)
مفضل گويد: امام صادق(علیه السلام) به من فرمود:
«يَا مُفَضَّلُ اسْمَعْ مَا أَقُولُ لَكَ وَ اعْلَمْ أَنَّهُ الْحَقُّ وَ افْعَلْهُ وَ أَخْبِرْ بِهِ عِلْيَةَ(3)إِخْوَانِكَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ وَ مَا عِلْيَةُ إِخْوَانِي قَالَ الرَّاغِبُونَ فِي قَضَاءِ حَوَائِجِ إِخْوَانِهِمْ قَالَ ثُمَّ قَالَ وَ مَنْ قَضَى لِأَخِيهِ الْمُؤْمِنِ حَاجَةً قَضَى اللَّهُ عزّ و جلّ لَهُ- يَوْمَ الْقِيَامَةِ مِائَةَ أَلْفِ حَاجَةٍ مِنْ ذَلِكَ أَوَّلُهَا الْجَنَّةُ وَ مِنْ ذَلِكَ أَنْ يُدْخِلَ قَرَابَتَهُ وَ مَعَارِفَهُ وَ إِخْوَانَهُ الْجَنَّةَ بَعْدَ أَنْ لَا يَكُونُوا نُصَّاباً(4)وَ كَانَ الْمُفَضَّلُ إِذَا سَأَلَ الْحَاجَةَ أَخاً مِنْ إِخْوَانِهِ قَالَ لَهُ أَ مَا تَشْتَهِي أَنْ تَكُونَ مِنْ عِلْيَةِ الْإِخْوَانِ؛ اى مفضل! آنچه به تو میگويم بشنو و بدان كه حق است و انجام ده
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، مترجم: كمرهاى، ج4، ص: 441.
2) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج2، ص: 193.
3) . «علية إخوانك» بكسر المهملة و إسكان اللام أي شريفهم و رفيعهم جمع على كصبية و صبى.
4) . المراد بالنصاب في عرف أصحاب الأئمّة: المخالفون المتعصبون في مذهبهم فغير النصاب هم المستضعفون.
و به برادران بزرگوارت خبر ده، عرض كردم: برادران بزرگوارم كيانند؟ فرمود: كسانى كه در روا ساختن حوائج برادران خود رغبت دارند، سپس فرمود: هر كس يك حاجت برادر مؤمن خود را روا كند، خداى عزّ و جلّ روز قيامت صد هزار حاجت او را روا كند كه نخستين آنها بهشت باشد و ديگرش اينكه خويشان و آشنايان و برادرانش را اگر ناصبى نباشند به بهشت برد، و رسم مفضل اين بود كه چون از يكى از برادرانش درخواست حاجتى میكرد، به او میگفت: آيا نميخواهى كه از برادران بزرگوار باشى؟.»
مفضل بن عمر گويد امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ عزّ و جلّ خَلَقَ خَلْقاً مِنْ خَلْقِهِ انْتَجَبَهُمْ لِقَضَاءِ حَوَائِجِ فُقَرَاءِ شِيعَتِنَا لِيُثِيبَهُمْ عَلَى ذَلِكَ الْجَنَّةَ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَكُونَ مِنْهُمْ فَكُنْ ثُمَّ قَالَ لَنَا وَ اللَّهِ رَبٌّ نَعْبُدُهُ لَا نُشْرِكُ بِهِ شَيْئاً؛ همانا خداى عزّ و جلّ دستهاى از مخلوقش را آفريده و ايشان را براى قضاء حوائج شيعيان فقير ما انتخاب فرموده تا در برابر آن بهشت را بايشان پاداش دهد، پس اگر توانى از آنها باش. سپس فرمود: به خدا ما را پروردگاريست كه او را پرستش كنيم و چيزى را شريك او نسازيم.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«قَضَاءُ حَاجَةِ الْمُؤْمِنِ خَيْرٌ مِنْ عِتْقِ أَلْفِ رَقَبَةٍ وَ خَيْرٌ مِنْ حُمْلَانِ(1)أَلْفِ فَرَسٍ فِي سَبِيلِ اللَّهِ؛ روا ساختنحاجت مؤمن از آزاد كردن هزار بنده و بار كردن هزار اسب در راه خدا (فرستادن به جهاد) بهتر است.»
و فرمود:
«لَقَضَاءُ حَاجَةِ امْرِئٍ مُؤْمِنٍ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ مِنْ عِشْرِينَ حَجَّةً كُلُّ حَجَّةٍ يُنْفِقُ
1) . الحملان بالضم ما يحمل عليه من الدوابّ في الهبة خاصّة.
فِيهَا صَاحِبُهَا مِائَةَ أَلْفٍ؛ برآوردن حاجت يك مرد مؤمن نزد خدا از بيست حجى كه، در هر يك از آنها صد هزار (دينار يا درهم) خرج شود بهتر است.»
اسماعيل بن عمار صيرفى گويد: به امام صادق(علیه السلام) عرض كردم، قربانت مؤمن براى مؤمن رحمت است؟ فرمود:
«نَعَمْ قُلْتُ وَ كَيْفَ ذَاكَ قَالَ أَيُّمَا مُؤْمِنٍ أَتَى أَخَاهُ فِي حَاجَةٍ فَإِنَّمَا ذَلِكَ رَحْمَةٌ مِنَ اللَّهِ سَاقَهَا إِلَيْهِ وَ سَبَّبَهَا لَهُ فَإِنْ قَضَى حَاجَتَهُ كَانَ قَدْ قَبِلَ الرَّحْمَةَ بِقَبُولِهَا وَ إِنْ رَدَّهُ عَنْ حَاجَتِهِ وَ هُوَ يَقْدِرُ عَلَى قَضَائِهَا فَإِنَّمَا رَدَّ عَنْ نَفْسِهِ رَحْمَةً مِنَ اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ سَاقَهَا إِلَيْهِ وَ سَبَّبَهَا لَهُ وَ ذَخَرَ اللَّهُ عزّ و جلّ تِلْكَ الرَّحْمَةَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ حَتَّى يَكُونَ الْمَرْدُودُ عَنْ حَاجَتِهِ هُوَ الْحَاكِمَ فِيهَا إِنْ شَاءَ صَرَفَهَا إِلَى نَفْسِهِ وَ إِنْ شَاءَ صَرَفَهَا إِلَى غَيْرِهِ يَا إِسْمَاعِيلُ فَإِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ وَ هُوَ الْحَاكِمُ فِي رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ قَدْ شُرِعَتْ لَهُ فَإِلَى مَنْ تَرَى يَصْرِفُهَا قُلْتُ لَا أَظُنُّ يَصْرِفُهَا عَنْ نَفْسِهِ قَالَ لَا تَظُنَّ وَ لَكِنِ اسْتَيْقِنْ فَإِنَّهُ لَنْ يَرُدَّهَا عَنْ نَفْسِهِ يَا إِسْمَاعِيلُ مَنْ أَتَاهُ أَخُوهُ فِي حَاجَةٍ يَقْدِرُ عَلَى قَضَائِهَا فَلَمْ يَقْضِهَا لَهُ سَلَّطَ اللَّهُ عَلَيْهِ شُجَاعاً يَنْهَشُ إِبْهَامَهُ فِي قَبْرِهِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ مَغْفُوراً لَهُ أَوْ مُعَذَّباً؛ آرى: گفتم: چگونه؟ فرمود: هر مؤمنى كه براى حاجتى نزد برادرش رود رحمتى است كه خدا آن را به سوى او فرستاده و برايش آماده كرده، پس اگر حاجتش را روا كند، رحمت خدا را پذيرفته و اگر حاجت او را رد كند، با وجود آنكه میتواند برآورد، رحمتى را كه خداى جل و عز به سوى او فرستاده و آماده نموده رد كرده است، و خداى عزّ و جلّ آن رحمت را تا روز قيامت ذخيره كند تا كسى كه از حاجتش رد شده نسبت به آن قضاوت كند، اگر خواهد آن را به خود برگرداند و اگر خواهد به ديگرى ارجاع دهد.
اى اسماعيل؛ هر گاه او در روز قيامت حاكم شود نسبت برحمتى كه از جانب خدا براى او روا گشته، عقيده دارى كه به چه كسى ارجاعش میدهد؟
عرض كردم گمان ندارم آن را از خود بگرداند، فرمود گمان مبر، بلكه يقين داشته باش كه هرگز از خود نگرداند.
اى اسماعيل، هر كه براى حاجتى نزد برادرش رود كه او بتواند روا كند، و روا نكند، خدا در قبر مارى بر او مسلط كند كه انگشت ابهامش را تا روز قيامت بگزد، چه آنكه آن ميت در قيامت آمرزيده باشد يا معذب (اگر آمرزيده هم باشد، اين عذاب به جهت رد كردن حاجت مؤمن است).»
شرح: اين روايت دليل است بر اينكه عذابهائى كه در قبر براى گنهكاران خبر داده شده به پيكر جسمانياش وارد نميشود، بلكه به پيكر مثالياش وارد شود، زيرا پيكر در گور رفته پس از مدتى خاك شود در صورتى كه گزيدن انگشت ابهام تا روز قيامت معين شده است.
ابان بن تغلب گويد: شنيدم امام صادق(علیه السلام) میفرماید:
«مَنْ طَافَ بِالْبَيْتِ أُسْبُوعاً كَتَبَ اللَّهُ عزّ و جلّ لَهُ سِتَّةَ آلَافِ حَسَنَةٍ وَ مَحَا عَنْهُ سِتَّةَ آلَافِ سَيِّئَةٍ وَ رَفَعَ لَهُ سِتَّةَ آلَافِ دَرَجَةٍ قَالَ وَ زَادَ فِيهِ إِسْحَاقُ بْنُ عَمَّارٍ وَ قَضَى لَهُ سِتَّةَ آلَافِ حَاجَةٍ قَالَ ثُمَّ قَالَ وَ قَضَاءُ حَاجَةِ الْمُؤْمِنِ أَفْضَلُ مِنْ طَوَافٍ وَ طَوَافٍ حَتَّى عَدَّ عَشْراً؛ هر كس هفت شوط گرد خانه كعبه طواف كند، خداى عزّ و جلّ برايش شش هزار حسنه نويسد و شش هزار گناه از او بزدايد و شش هزار درجه برايش بالا برد- اسحاق بن عمار افزوده كه: شش هزار حاجت او را هم روا كند- سپس امام(علیه السلام) فرمود: روا ساختن حاجت مؤمن بهتر است از طوافى و تا ده طواف شمرد.»
شرح: پيداست كه حوائج برادران دينى از لحاظ اهميت و ارزش مختلف است و همچنين نيت كسى كه آن حاجت را روا میكند مختلف مىشود، چنان كه در بحث نيت به تفصيل ذكر شد، از اين رو ثواب و پاداشى هم كه در برابر قضاء حاجت مؤمن داده مىشود، مختلف میگردد و از يك طواف تا ده طواف میرسد.
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«مَا قَضَى مُسْلِمٌ لِمُسْلِمٍ حَاجَةً إِلَّا نَادَاهُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى عَلَيَّ ثَوَابُكَ وَ لَا أَرْضَى لَكَ بِدُونِ الْجَنَّةِ؛ هر مسلمانى كه حاجت مسلمانى را روا كند، خداى تبارك و تعالى به او خطاب كند كه: ثواب تو به عهدۀ من است و به غير بهشت برايت راضى نباشم.»
اسحاق بن عمار گويد: امام صادق(علیه السلام) فرمود:«مَنْ طَافَ بِهَذَا الْبَيْتِ طَوَافاً وَاحِداً كَتَبَ اللَّهُ عزّ و جلّ لَهُ سِتَّةَ آلَافِ حَسَنَةٍ وَ مَحَا عَنْهُ سِتَّةَ آلَافِ سَيِّئَةٍ وَ رَفَعَ اللَّهُ لَهُ سِتَّةَ آلَافِ دَرَجَةٍ حَتَّى إِذَا كَانَ عِنْدَ الْمُلْتَزَمِ(1)فَتَحَ اللَّهُ لَهُ سَبْعَةَ أَبْوَابٍ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ هَذَا الْفَضْلُ كُلُّهُ فِي الطَّوَافِ قَالَ نَعَمْ وَ أُخْبِرُكَ بِأَفْضَلَ مِنْ ذَلِكَ قَضَاءُ حَاجَةِ الْمُسْلِمِ أَفْضَلُ مِنْ طَوَافٍ وَ طَوَافٍ وَ طَوَافٍ حَتَّى بَلَغَ عَشْراً؛ هر كس گرد اين خانه (كعبه) يكطواف كند خداى عزّ و جلّ برايش شش هزار حسنه نويسد و شش هزار گناه از او بزدايد و شش هزار درجه برايش بالا برد، و چون نزد ملتزم(2)رسد. خدا هفت در از درهاى بهشت برايش گشايد، عرض كردم:
قربانت، اين همه فضيلت براى طوافست؟ فرمود: آرى: اكنون تو را به بهتر از طواف
هم خبر میدهم، روا ساختن حاجت مسلمان بهتر است از طوافى و طوافى و طوافى تا به ده طواف رسد.»
امام صادق(علیه السلام) میفرماید:
«مَنْ مَشَى فِي حَاجَةِ أَخِيهِ الْمُؤْمِنِ يَطْلُبُ بِذَلِكَ مَا عِنْدَ اللَّهِ حَتَّى تُقْضَى لَهُ(1)كَتَبَ اللَّهُ عزّ و جلّ لَهُ بِذَلِكَ مِثْلَ أَجْرِ حَجَّةٍ وَ عُمْرَةٍ مَبْرُورَتَيْنِ(2)وَ صَوْمِ شَهْرَيْنِ مِنْ أَشْهُرِ الْحُرُمِ وَ اعْتِكَافِهِمَا فِي الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ مَنْ مَشَى فِيهَا بِنِيَّةٍ وَ لَمْ تُقْضَ كَتَبَ اللَّهُ لَهُ بِذَلِكَ مِثْلَ حَجَّةٍ مَبْرُورَةٍ فَارْغَبُوا فِي الْخَيْرِ؛ هر كس در راه حاجت برادر مؤمنش گام بردارد تا آن را روا كند و مقصودش ثواب خدا باشد. خداى عزّ و جلّ برايش مانند پاداش يك حج و يك عمره پذيرفته و روزه دو ماه حرام با اعتكاف آنها را در مسجد الحرام بنويسد. و هر كس به نيت روا ساختن گام بردارد، ولى برآورده نگردد، خدا برايش مانند يك حج پذيرفته نويسد، پس در كار خير رغبت كنيد.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«تَنَافَسُوا فِي الْمَعْرُوفِ(3)لِإِخْوَانِكُمْ وَ كُونُوا مِنْ أَهْلِهِ فَإِنَّ لِلْجَنَّةِ بَاباً يُقَالُ لَهُ: الْمَعْرُوفُ لَا يَدْخُلُهُ إِلَّا مَنِ اصْطَنَعَ الْمَعْرُوفَ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فَإِنَّ الْعَبْدَ لَيَمْشِي فِي حَاجَةِ أَخِيهِ الْمُؤْمِنِ فَيُوَكِّلُ اللَّهُ عزّ و جلّ بِهِ مَلَكَيْنِ وَاحِداً عَنْ يَمِينِهِ وَ آخَرَ عَنْ شِمَالِهِ يَسْتَغْفِرَانِ
1) . «حتى تقضى» بالتاء على بناء المفعول أو بالياء على بناء الفاعل و في بعض النسخ «حتى يقضيها».
2) . أي مقبولتين.
3) . في النهاية التنافس من المنافسة و هي الرغبة في الشيء و الانفراد به و هو من الشيء النفيس الجيد في نوعه. و المعروف اسم جامع لكل ما عرف من طاعة اللّه تعالى و التقرب إلى اللّه و الاحسان إلى الناس و حسن الصحبة مع الاهل و غيرهم من الناس.
لَهُ رَبَّهُ وَ يَدْعُوَانِ بِقَضَاءِ حَاجَتِهِ ثُمَّ قَالَ وَ اللَّهِ لَرَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) أَسَرُّ بِقَضَاءِ حَاجَةِ الْمُؤْمِنِ إِذَا وَصَلَتْ إِلَيْهِ مِنْ صَاحِبِ الْحَاجَةِ؛ در نيكى رساندن به برادران خود با يك ديگر مسابقه گذاريد و اهل نيكى باشيد:، زيرا بهشت را دريست به نام معروف «نيكى و احسان» كه جز كسى كه در زندگى دنيا نيكى كرده، داخل آن نشود، همانا بنده در راه برآوردن حاجت برادر مؤمن خود گام بردارد و خداى عزّ و جلّ دو فرشته بر او گمارد، يكى در طرف راست و ديگرى در جانب چپ او كه برايش از پروردگار آمرزش خواهند و براى روا شدن حاجت او دعا كنند. سپس فرمود: به خدا كه چون مؤمن به حاجتش رسد پيغمبر(صلی الله علیه و اله)از خود او مسرورتر است.»
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«وَ اللَّهِ لَأَنْ أَحُجَّ حَجَّةً أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أُعْتِقَ رَقَبَةً وَ رَقَبَةً وَ رَقَبَةً وَ مِثْلَهَا وَ مِثْلَهَا حَتَّى بَلَغَ عَشْراً وَ مِثْلَهَا وَ مِثْلَهَا حَتَّى بَلَغَ السَّبْعِينَ وَ لَأَنْ أَعُولَ اهلبيت مِنَ الْمُسْلِمِينَ أَسُدَّ جَوْعَتَهُمْ وَ أَكْسُوَ عَوْرَتَهُمْ فَأَكُفَّ وُجُوهَهُمْ عَنِ النَّاسِ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَحُجَّ حَجَّةً وَ حَجَّةً وَ حَجَّةً وَ مِثْلَهَا وَ مِثْلَهَا حَتَّى بَلَغَ عَشْراً وَ مِثْلَهَا وَ مِثْلَهَا حَتَّى بَلَغَ السَّبْعِينَ؛ به خدا سوگند كه گزاردن يك حج نزد من از اينكه يك بنده آزاد كنم تا برسد به ده بنده و هفتاد بنده محبوبتر است، و اگر يك خانواده از مسلمين را كفالت كنم كه آنها را از گرسنگى برهانم و پيكرشان را بپوشانم تا آبروى آنها را نزد مردم حفظ كنم، نزد من از گزاردن حجى و حجى تا برسد بده حج و هفتاد حج محبوبتر است.»
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«أَوْحَى اللَّهُ عزّ و جلّ إِلَى مُوسَى(علیه السلام) أَنَّ مِنْ عِبَادِي مَنْ يَتَقَرَّبُ إِلَيَّ بِالْحَسَنَةِ فَأُحَكِّمُهُ فِي الْجَنَّةِ فَقَالَ مُوسَى يَا رَبِّ وَ مَا تِلْكَ الْحَسَنَةُ قَالَ يَمْشِي مَعَ أَخِيهِ الْمُؤْمِنِ فِي قَضَاءِ حَاجَتِهِ قُضِيَتْ أَوْ لَمْ تُقْضَ؛ خداى عزّ و جلّ به موسى(علیه السلام) وحى فرمود: همانا از جمله بندگانم كسى
است كه به وسيلۀ حسنه به من تقرب جويد و من او را در بهشت حاكم سازم (بهشت را در اختيار او گذارم) موسى عرض كرد، پروردگارا آن حسنه چيست؟ فرمود: اينكه همراهبرادر مؤمنش در راه بر آوردن حاجت او گام بردارد، چه آنكه برآورده شود يا نشود.»
حضرت ابو الحسن(علیه السلام) فرمود:
«مَنْ أَتَاهُ أَخُوهُ الْمُؤْمِنُ فِي حَاجَةٍ فَإِنَّمَا هِيَ رَحْمَةٌ مِنَ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى سَاقَهَا إِلَيْهِ فَإِنْ قَبِلَ ذَلِكَ فَقَدْ وَصَلَهُ بِوَلَايَتِنَا وَ هُوَ مَوْصُولٌ بِوَلَايَةِ اللَّهِ وَ إِنْ رَدَّهُ عَنْ حَاجَتِهِ وَ هُوَ يَقْدِرُ عَلَى قَضَائِهَا سَلَّطَ اللَّهُ عَلَيْهِ شُجَاعاً مِنْ نَارٍ يَنْهَشُهُ فِي قَبْرِهِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ مَغْفُوراً لَهُ أَوْ مُعَذَّباً فَإِنْ عَذَرَهُ الطَّالِبُكَانَ أَسْوَأَ حَالًا؛ هر كه برادر مؤمنش براى حاجتى نزد او آيد، رحمتى باشد كه خداى تبارك و تعالى به سوى او كشانيده، پس اگر آن را بپذيرد، به ولايت ما پيوستش داده و ولايت ما به ولايت خدا پيوسته است، و اگر با وجود آنكه توانائى بر قضاء حاجت او دارد، او را رد كند، خدا در قبرش مارى از آتش به او مسلط كند كه تا روز قيامت او را بگزد، چه آنكه آمرزيده باشد يا معذب (گناه ديگرى داشته يا نداشته باشد) و اگر حاجت خواه او را معذور دارد، وضعش بدتر است.»
شرح: يعنى علاوه بر گزيدن مار عذاب بيشترش كنند، زيرا وقتى صاحب حاجت معذورش دارد كه هر چه اصرار كند جواب انكار شنود، علاوه بر آنكه در قضاء حاجت برادر مؤمن نبايد مسامحه كرد تا مجبور به معذور داشتن گردد.
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَتَرِدُ عَلَيْهِ الْحَاجَةُ لِأَخِيهِ فَلَا تَكُونُ عِنْدَهُ فَيَهْتَمُّ بِهَا قَلْبُهُ فَيُدْخِلُهُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى به همه الْجَنَّةَ؛ همانا مؤمن حاجتى از برادرش به او مراجعه مىشود كه
نميتواند انجام دهد، ولى بدان همت میگمارد و دل میبندد، خداى تبارك و تعالى او را به سبب همتش به بهشت وارد میكند.»
پیرامون موضوع «گرامى داشتن افراد كريم و بزرگوار» روایات زیر در کتاب شریف «اصول کافی» آمده است:(1)
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«دَخَلَ رَجُلَانِ عَلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ(علیه السلام) فَأَلْقَى لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا وِسَادَةً فَقَعَدَ عَلَيْهَا أَحَدُهُمَا وَ ابىالْآخَرُ فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(علیه السلام) اقْعُدْ عَلَيْهَا فَإِنَّهُ لَا يَأْبَى الْكَرَامَةَ إِلَّا حِمَارٌ ثُمَّ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) إِذَا أَتَاكُمْ كَرِيمُ قَوْمٍ فَأَكْرِمُوهُ؛ دو نفر مرد بر حضرت امير المؤمنين(علیه السلام) وارد شدند پس آن حضرت براى هر كدام از آنها توشكى انداخت، يكى از آن دو روى آن نشست و ديگرى خوددارى كرد، امير المؤمنين به او فرمود: بر آن بنشين، زيرا از پذيرفتن احترام خوددارى نكند جز الاغ، سپس فرمود: رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرموده: هر گاه بزرگوار قومى بر شما رسيد او را گرامى داريد.»
و نيز فرمود(علیه السلام) كه رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرموده:
«إِذَا أَتَاكُمْ كَرِيمُ قَوْمٍ فَأَكْرِمُوهُ؛ هر گاه بزرگوار قومى بر شما رسيد او را گرامى داريد.»
امير المؤمنين(علیه السلام) فرمود:
«لَمَّا قَدِمَ عَدِيُّ بْنُ حَاتِمٍ إِلَى النَّبِيِّ(صلی الله علیه و اله) أَدْخَلَهُ النَّبِيُّ(صلی الله علیه و اله) بَيْتَهُ وَ لَمْ يَكُنْ فِي
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج2، ص: 165.
الْبَيْتِ غَيْرُ خَصَفَةٍ وَ وِسَادَةٍ مِنْ أَدَمٍ فَطَرَحَهَا رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) لِعَدِيِّ بْنِ حَاتِمٍ؛ چون عدى بن حاتم (كه هم خود از بزرگان قبيله طى بوده و هم پدرش حاتم طائى معروف است) به پيغمبر(صلی الله علیه و اله) وارد شد آن حضرت(صلی الله علیه و اله) او را به خانه خود برد، و در خانه جز تيكه حصيرى و بالشى از پوست چيزى نبود، رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آنها را براى عدى بن حاتم پهن كرد (و خود روى زمين نشست).»
پیرامون موضوع «تجلیل و گرامیداشت بزرگان و سالمندان» روایات زیر در کتاب شریف «اصول کافی» آمده است:(1)
عبد اللَّه بن سنان گويد: حضرت صادق(علیه السلام) به من فرمود:
«مِنْ إِجْلَالِ اللَّهِ إِجْلَالُ ذِي الشَّيْبَةِ الْمُسْلِمِ؛ از احترام خداى عزّ و جلّ احترام پيرمرد سالمند است.»حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«لَيْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ يُوَقِّرْ كَبِيرَنَا وَ يَرْحَمْ صَغِيرَنَا؛ هر كه برترى پيرمردى را به خاطر گذشت سن او بداند و او را احترام كند خداوند خاطر او را از هراس روز رستاخيز آسوده سازد.»
و نيز فرمود:
«عَظِّمُوا كِبَارَكُمْ وَ صِلُوا أَرْحَامَكُمْ وَ لَيْسَ تَصِلُونَهُمْ بِشَيْءٍ أَفْضَلَ مِنْ كَفِّ الْأَذَى عَنْهُمْ؛ هر كس احترام كند از كسى كه موى خود را در اسلام سفيد كرده خداى عزّ و جلّ از هراس روز قيامت او را آسوده سازد.»
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج2، ص: 165.
پیرامون موضوع «برطرف کردن گرفتاری از برادران مؤمن» روایات زیر در کتاب شریف «اصول کافی» آمده است:(1)
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«مَشْيُ الرَّجُلِ فِي حَاجَةِ أَخِيهِ الْمُؤْمِنِ يُكْتَبُ لَهُ عَشْرُ حَسَنَاتٍ وَ يُمْحَى عَنْهُ عَشْرُ سَيِّئَاتٍ وَ يُرْفَعُ لَهُ عَشْرُ دَرَجَاتٍ قَالَ وَ لَا أَعْلَمُهُ إِلَّا قَالَ وَ يَعْدِلُ عَشْرَ رِقَابٍ وَ أَفْضَلُ مِنِ اعْتِكَافِ شَهْرٍ فِي الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ؛ براى گام برداشت مرد در راه حاجت برادر مؤمنش، ده حسنه برايش نوشته شود و ده گناه از او محو شود و ده درجه برايش بالا رود، و جز اين نميدانم كه فرمود:(2)و آن برابر آزاد كردن ده بنده و بهتر از اعتكاف يكماه در مسجد الحرام است.»
حضرت ابو الحسن(علیه السلام) میفرماید:
«إِنَّ لِلَّهِ عِبَاداً فِي الْأَرْضِ يَسْعَوْنَ فِي حَوَائِجِ النَّاسِ هُمُ الْآمِنُونَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ مَنْ أَدْخَلَ عَلَى مُؤْمِنٍ سُرُوراً فَرَّحَ اللَّهُ قَلْبَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ؛ همانا از براى خدا در زمين بندگانى است كه براى حوائج مردم كوشش میكنند، اينها روز قيامت در امانند، و هر كه به مؤمنى شادى رساند، خدا روز قيامت دلش را شاد سازد.»
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«مَنْ مَشَى فِي حَاجَةِ أَخِيهِ الْمُسْلِمِ أَظَلَّهُ اللَّهُ بِخَمْسَةٍ وَ سَبْعِينَ أَلْفَ مَلَكٍ وَ لَمْ يَرْفَعْ قَدَماً إِلَّا كَتَبَ اللَّهُ لَهُ حَسَنَةً وَ حَطَّ عَنْهُ بِهَا سَيِّئَةً وَ يَرْفَعُ لَهُ بِهَا دَرَجَةً فَإِذَا فَرَغَ مِنْ حَاجَتِهِ كَتَبَ اللَّهُ عزّ و جلّ لَهُ بِهَا أَجْرَ حَاجٍّ وَ مُعْتَمِرٍ؛ هر كس در راه حاجت برادر
مسلمانش گام بردارد، خدا او را در زير سايه 75 هزار فرشته قرار دهد و هر گامى بردارد، خدا برايش يك حسنه نويسد و گناهى از او بزدايد و درجهاى بالا برد، و چون او از برآوردن حاجت برادرش فارغ شود، خداى عزّ و جلّ بدان جهت برايش پاداش حج و عمرهگزار نويسد.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«لَأَنْ أَمْشِيَ فِي حَاجَةِ أَخٍ لِي مُسْلِمٍ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أُعْتِقَ أَلْفَ نَسَمَةٍ وَ أَحْمِلَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ عَلَى أَلْفِ فَرَسٍ مُسْرَجَةٍ مُلْجَمَةٍ؛ گام برداشتنم براى بر آوردن حاجت برادر مسلمانم، نزد من محبوبتر است از اينكه هزار بنده آزاد كنم و هزار اسب زين و لجام كرده و در راه خدا برم (يعنى به جهاد بفرستم).»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«مَا مِنْ مُؤْمِنٍ يَمْشِي لِأَخِيهِ الْمُؤْمِنِ فِي حَاجَةٍ إِلَّا كَتَبَ اللَّهُ عزّ و جلّ لَهُ بِكُلِّ خُطْوَةٍ حَسَنَةً وَ حَطَّ عَنْهُ بِهَا سَيِّئَةً وَ رَفَعَ لَهُ بِهَا دَرَجَةً وَ زِيدَ بَعْدَ ذَلِكَ عَشْرُ حَسَنَاتٍ وَ شُفِّعَ فِي عَشْرِ حَاجَاتٍ؛ مؤمنى نيست كه در راه حاجت برادر مؤمنش گام بردارد، جز آنكه خداى عزّ و جلّ برايش در هر قدمى حسنهاى نويسد و گناهى فرو ريزد و درجهاى بالا برد و سپس ده حسنه بيفزايد و در ده حاجت او را شفيع گرداند.»
آن حضرت(علیه السلام) در جای دیگری فرمود:
«مَنْ سَعَى فِي حَاجَةِ أَخِيهِ الْمُسْلِمِ طَلَبَ وَجْهِ اللَّهِ كَتَبَ اللَّهُ عزّ و جلّ لَهُ أَلْفَ أَلْفِ حَسَنَةٍ يَغْفِرُ فِيهَا لِأَقَارِبِهِ وَ جِيرَانِهِ وَ إِخْوَانِهِ وَ مَعَارِفِهِ وَ مَنْ صَنَعَ إِلَيْهِ مَعْرُوفاً فِي الدُّنْيَا فَإِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ قِيلَ لَهُ ادْخُلِ النَّارَ فَمَنْ وَجَدْتَهُ فِيهَا صَنَعَ إِلَيْكَ مَعْرُوفاً فِي الدُّنْيَا فَأَخْرِجْهُ بِإِذْنِ اللَّهِ عزّ و جلّ إِلَّا أَنْ يَكُونَ نَاصِباً؛ هر كه براى خدا در راه حاجت برادر مسلمانش كوشش كند، خداى عزّ و جلّ برايش هزار هزار حسنه نويسد كه بدان سبب
خويشان و همسايگان وبرادران و آشنايانش آمرزيده شوند، و اگر كسى در دنيا به او احسانى كرده باشد، روز قيامت به او گويند: بآتش درآى و هر كس را بيابى كه در دنيا به تو احسانى كرده، باذن خدا خارجش كن، مگر اينكه ناصبى (دشمن ائمه(علیهم السلام) باشد.»
و نیز فرمود:
«مَنْ سَعَى فِي حَاجَةِ أَخِيهِ الْمُسْلِمِ فَاجْتَهَدَ فِيهَا فَأَجْرَى اللَّهُ عَلَى يَدَيْهِ قَضَاءَهَا كَتَبَ اللَّهُ عزّ و جلّ لَهُ حَجَّةً وَ عُمْرَةً وَ اعْتِكَافَ شَهْرَيْنِ فِي الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ صِيَامَهُمَا وَ إِنِ اجْتَهَدَ فِيهَا وَ لَمْ يُجْرِ اللَّهُ قَضَاءَهَا عَلَى يَدَيْهِ كَتَبَ اللَّهُ عزّ و جلّ لَهُ حَجَّةً وَ عُمْرَةً؛ هر كه براى حاجت برادر مسلمانش سعى و كوشش كند تا خدا آن را به دست او روا سازد، خداى عزّ و جلّ يك حج و يك عمره و اعتكاف دو ماه در مسجد الحرام را با روزه آنها برايش نويسد، و اگر او كوشش كند، ولى خدا برآوردنش را به دست او جارى نسازد، خداى عزّ و جلّ برايش يك حج و يك عمره نويسد.»
و همچنین فرمود:
«كَفَى بِالْمَرْءِ اعْتِمَاداً عَلَى أَخِيهِ أَنْ يُنْزِلَ بِهِ حَاجَتَهُ؛ براى اعتماد داشتن مرد به برادر همين بس كه حاجتش را به سوى او برد.»
صفوان جمال گويد: خدمت امام صادق(علیه السلام) نشسته بودم كه مردى از اهل مكه به نام ميمون در آمد و از نداشتن كرايه شكايت كرد، حضرت به من فرمود: برخيز و برادرت را يارى كن، من برخاستم و همراه او شدم تا خدا كرايه او را فراهم ساخت، سپس به مكان خود برگشتم.
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«مَا صَنَعْتَ فِي حَاجَةِ أَخِيكَ فَقُلْتُ قَضَاهَا اللَّهُ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي فَقَالَ أَمَا إِنَّكَ
أَنْ تُعِينَ أَخَاكَ الْمُسْلِمَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ طَوَافِ أُسْبُوعٍ بِالْبَيْتِ مُبْتَدِئاً ثُمَّ قَالَ إِنَّ رَجُلًا أَتَى الْحَسَنَ بْنَ عَلِيٍّ(علیه السلام) فَقَالَ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي أَعِنِّي عَلَى قَضَاءِ حَاجَةٍ فَانْتَعَلَ وَ قَامَ مَعَهُ فَمَرَّ عَلَى الْحُسَيْنِ ص وَ هُوَ قَائِمٌ يُصَلِّي فَقَالَ لَهُ أَيْنَ كُنْتَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ تَسْتَعِينُهُ عَلَى حَاجَتِكَ قَالَ قَدْ فَعَلْتُ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي فَذُكِرَ أَنَّهُ مُعْتَكِفٌ فَقَالَ لَهُ أَمَا إِنَّهُ لَوْ أَعَانَكَ كَانَ خَيْراً لَهُ مِنِ اعْتِكَافِهِ شَهْراً؛ براى حاجت برادرت چه كردى؟ عرض كردم: پدر و مادر به قربانت، خدا آن را روا كرد، حضرت ابتداء فرمود: همانا اگر برادر مسلمانت را يارى كنى، نزد من از طواف يك هفته هفت شوط بهتر است، سپس فرمود. مردى نزد حسن بن على(علیهما السلام ) آمد و عرض كرد: پدر و مادرم به قربانت، مرا به قضاء حاجتى يارى كن، حضرت نعلين پوشيد و همراه او شد، در بيان راه حسين(علیه السلام) را ديد كه به نماز ايستاده است، امام حسن(علیه السلام) به آن مرد فرمود: چرا از ابىعبد اللَّه (حسين بن على(علیه السلام) براى قضاء حاجتت كمك نخواستى؟ عرض كرد: پدر و مادرم به قربانت اين كار را كردم، اعتكافش را يادآور شد، امام حسن(علیه السلام) فرمود: همانا اگر او تو را يارى میكرد از اعتكاف يك ماهش بهتر بود.»
شرح: اگر اشكال شود كه چرا امام حسين(علیه السلام) او را به قضاء و حاجتش يارى نكرد، چهار جواب میتوان گفت:
اول؛ ممكن است امام حسين(علیه السلام) عذر شرعى ديگرى غير از اعتكاف داشته و به آن مرد اظهار نفرموده است.
دوم؛ استبعادى ندارد كه هر امامى پيش از امامتش علمش از امام زمان خود كمتر باشد يا آنچه را ثوابش كمتر است انتخاب كند.
سوم؛ امام حسين(علیه السلام) میخواست ثواب اين عمل را به برادرش امام حسن(علیه السلام) رساند.
چهارم؛ ممكن است شخص ديگرى به آن مرد گفته باشد: امام حسين(علیه السلام) در حال اعتكاف است.(1)
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«قَالَ اللَّهُ عزّ و جلّ الْخَلْقُ عِيَالِي فَأَحَبُّهُمْ إِلَيَّ أَلْطَفُهُمْ بِهِمْ وَ أَسْعَاهُمْ فِي حَوَائِجِهِمْ؛ خداى عزّ و جلّ فرمايد: مخلوق عيال منند (زيرا ضامن روزى ايشانم) و محبوبترينشان نزد من كسى است كه نسبت به آنها مهربانتر و در راه حوائجشان كوشاتر باشد.»
ابى عماره گويد:
«كَانَ حَمَّادُ بْنُ أَبِي حَنِيفَةَ إِذَا لَقِيَنِي قَالَ كَرِّرْ عَلَيَّ حَدِيثَكَ فَأُحَدِّثَهُ قُلْتُ رُوِّينَا أَنَّ عَابِدَ بَنِي إِسْرَائِيلَ كَانَ إِذَا بَلَغَ الْغَايَةَ فِي الْعِبَادَةِ صَارَ مَشَّاءً فِي حَوَائِجِ النَّاسِ عَانِياً بِمَا يُصْلِحُهُمْ؛(2)هر گاه حماد بن ابىحنيفه مرا ملاقات میكرد، میگفت حديث را برايم تكرار كن، من هم بازگو میكردم و میگفتم: براى ما روايت شده كه: هر گاهعابدى در بنىاسرائيل بنهايت درجه عبادت میرسيد، براى حوائج مردم گام برميداشت و در راه صلاح آنها خود را به رنج میانداخت.»
پیرامون موضوع «تشکر از الطاف و شکرگزاری از نعمتها» روایات زیر در کتاب شریف «اصول کافی» آمده است:(3)
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«الطَّاعِمُ الشَّاكِرُ لَهُ مِنَ الْأَجْرِ كَأَجْرِ الصَّائِمِ الْمُحْتَسِبِ وَ الْمُعَافَى الشَّاكِرُ لَهُ مِنَ الْأَجْرِ كَأَجْرِ الْمُبْتَلَى الصَّابِرِ وَ الْمُعْطَى الشَّاكِرُ لَهُ مِنَ الْأَجْرِ كَأَجْرِ الْمَحْرُومِ الْقَانِعِ؛ خورنده سپاسگزار، اجرش مانند روزهدار خداجوست، و تندرست شكرگزار اجرش مانند- اجر گرفتار صابر است و عطاكننده سپاسگزار، اجرش مانند اجر محروم قانع است.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«مَا فَتَحَ اللَّهُ عَلَى عَبْدٍ بَابَ شُكْرٍ فَخَزَنَ عَنْهُ بَابَ الزِّيَادَةِ؛ در سپاسگزارى بر وى بندهاى گشوده نگردد كه در افزايش برويش بسته شود (بلكه سپاسگزارى افزايش در پى دارد).»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«مَكْتُوبٌ فِي التَّوْرَاةِ اشْكُرْ مَنْ أَنْعَمَ عَلَيْكَ وَ أَنْعِمْ عَلَى مَنْ شَكَرَكَ فَإِنَّهُ لَا زَوَالَ لِلنَّعْمَاءِ إِذَا شُكِرَتْ وَ لَا بَقَاءَ لَهَا إِذَا كُفِرَتْ الشُّكْرُ زِيَادَةٌ فِي النِّعَمِ وَ أَمَانٌ مِنَ الْغِيَرِ؛ در تورات نوشته است: كسى كه به تو نعمت داد سپاسش گزار و به كسى كه از تو سپاسگزارى كرد نعمتش ده، زيرا با سپاسگزارى نعمتها نابود نگردد، و با ناسپاسى پايدار نماند، سپاسگزارى مايه افزايش نعمت است و ايمنى از دگرگونى.»
و نیز آن حضرت(علیه السلام) فرمود:
«الْمُعَافَى الشَّاكِرُ لَهُ مِنَ الْأَجْرِ مَا لِلْمُبْتَلَى الصَّابِرِ وَ الْمُعْطَى الشَّاكِرُ لَهُ مِنَ الْأَجْرِ كَالْمَحْرُومِ الْقَانِعِ؛ تندرست سپاسگزار اجرش، اجر گرفتار صابر است، و عطابخش سپاسگزار اجرش مانند محروم قانع است.»
فضل بن بقباق گويد: از امام صادق(علیه السلام) در مورد قول خداى عزّ و جلّ که
میفرماید: «وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ» «و امام نعمت پروردگارت را بازگو» پرسيدم، آن حضرت فرمود:
«الَّذِي أَنْعَمَ عَلَيْكَ بِمَا فَضَّلَكَ وَ أَعْطَاكَ وَ أَحْسَنَ إِلَيْكَ ثُمَّ قَالَ فَحَدَّثَ بِدِينِهِ وَ مَا أَعْطَاهُ اللَّهُ وَ مَا أَنْعَمَ بِهِ عَلَيْهِ؛ يعنى آن كس كه بدان چه بر تربت بخشيده و به تو عطا فرموده و احسان كرده به تو نعمت داده، سپس فرمود: دين او و آنچه به تو عطا فرموده و نعمت داده بازگو.»
امام باقر(علیه السلام) فرمود: رسول خدا(صلی الله علیه و اله)نزد عايشه بود، شبى كه نوبت او بود، به پيغمبر(صلی الله علیه و اله)گفت: اى رسول خدا! چرا خودت را به رنج میاندازى، با آنكه خدا گناه گذشته و آينده تو را آمرزيده است؟ فرمود:
«يَا عَائِشَةُ أَ لَا أَكُونُ عَبْداً شَكُوراً قَالَ وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) يَقُومُ عَلَى أَطْرَافِ أَصَابِعِ رِجْلَيْهِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى «طه ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى»؛(1)
اى عايشه: آيا من بنده سپاسگزار خدا نباشم؟ و گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و اله)روى انگشتهاى پايش میايستاد تا خداى سبحانه و تعالى نازل فرمود: طه ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه به رنج افتى.»
امام صادق(علیه السلام) میفرماید:
«ثَلَاثٌ لَا يَضُرُّ مَعَهُنَّ شَيْءٌ الدُّعَاءُ عِنْدَ الْكَرْبِ وَ الِاسْتِغْفَارُ عِنْدَ الذَّنْبِ وَ الشُّكْرُ عِنْدَ النِّعْمَةِ؛ سه چيز است كه هيچ چيز با وجود آنها زيان نرساند: دعاء هنگام گرفتارى و آمرزش خواهى هنگام گناه و سپاسگزارى هنگام نعمت.»
آن حضرت(علیه السلام) در حدیثی دیگر میفرماید:
1) . طه / 1 و 2.
«مَنْ أُعْطِيَ الشُّكْرَ أُعْطِيَ الزِّيَادَةَ يَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ»؛(1)كسى كه سپاسگزارى دادند، افزايش دادند خداى عزّ و جلّ فرمايد: اگر شكر كنيد، افزايشتان دهيم.»و باز در جای دیگری فرمود:
«مَا أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَى عَبْدٍ مِنْ نِعْمَةٍ فَعَرَفَهَا بِقَلْبِهِ وَ حَمِدَ اللَّهَ ظاهراً بِلِسَانِهِ فَتَمَّ كَلَامُهُ حَتَّى يُؤْمَرَ لَهُ بِالْمَزِيدِ؛ خدا نعمتى به بندهاى نداد كه از صميم قلب آن را شناسد و در ظاهر با زبان خدا را ستايش كند و سخنش تمام شود، جز آنكه برايش به افزونى امر شود.»
حضرت صادق(علیه السلام) در روایتی دیگر میفرماید:
«شُكْرُ النِّعْمَةِ اجْتِنَابُ الْمَحَارِمِ وَ تَمَامُ الشُّكْرِ قَوْلُ الرَّجُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ؛ امام صادق(علیه السلام) فرمود: شكر نعمت دورى از محرماتست و تمام شكر الحمد للَّه رب العالمين گفتن مرد است.»
و باز حضرت فرمود:
«شُكْرُ كُلِّ نِعْمَةٍ وَ إِنْ عَظُمَتْ أَنْ تَحْمَدَ اللَّهَ عزّ و جلّ عَلَيْهَا(2)شكر هر نعمتى اگر چه بزرگ باشد اينست كه خداى عزّ و جلّ را بر آن سپاس گوئى.»
ابو بصير گويد: به امام صادق(علیه السلام) عرض كردم: آيا براى شكر حدى است كه چون بنده انجام دهد، شاكر محسوب شود؟ فرمود: آرى، عرض كردم: كدامست؟ فرمود:
«يَحْمَدُ اللَّهَ عَلَى كُلِّ نِعْمَةٍ عَلَيْهِ فِي أَهْلٍ وَ مَالٍ وَ إِنْ كَانَ فِيمَا أَنْعَمَ عَلَيْهِ فِي مَالِهِ حَقٌّ أَدَّاهُ وَ مِنْهُ قَوْلُهُ جَلَّ وَ عَزَّ «سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ»؛(1)وَ مِنْهُ قَوْلُهُ تَعَالَى «رَبِّ أَنْزِلْنِي مُنْزَلًا مُبارَكاً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ»؛(2)
وَ قَوْلُهُ «رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطاناً نَصِيراً»؛(3)
خدا را بر هر نعمتى كه نسبت به خانواده و مال او داده سپاس میگويد، و اگر براى خدا در نعمتى كه نسبت به مال او داده حقى باشد بپردازد، و از اين بابست قول خداى جل و عز: منزه باد خدائى كه اين (مركوب) را مسخر ما كرد كه ما تاب آن را نداشتيم. و از اين بابست قول خداى تعالى: پروردگارا! مرا به منزلى مبارك فرمود آر كه تو بهترين منزل دهانى. و قول خداى تعالى: پروردگارا! مرا درون بر، درون بردنى نيك و برون بر برون بردنى نيك، و براى من از نزد خويش دليل و تسلطى نصرت آور مقرر دار.»
معمر بن خلاء گويد: شنيدم حضرت ابو الحسن(علیه السلام) میفرماید:
«مَنْ حَمِدَ اللَّهَ عَلَى النِّعْمَةِ فَقَدْ شَكَرَهُ وَ كَانَ الْحَمْدُ أَفْضَلَ مِنْ تِلْكَ النِّعْمَةِ؛ هر كه حمد خدا را بر نعمتى كند، او را شكر نموده و حمد از آن نعمت برتر است.»
صفوان جمال گويد: امام صادق(علیه السلام) به من فرمود:
«مَا أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَى عَبْدٍ بِنِعْمَةٍ صَغُرَتْ أَوْ كَبُرَتْ فَقَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ إِلَّا أَدَّى شُكْرَهَا؛ خدا نعمتى كوچك يا بزرگ به بندهاى ندهد كه او بگويد: الحمد للَّه جز آنكه شكرش را ادا كرده باشد.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«مَنْ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ بِنِعْمَةٍ فَعَرَفَهَا بِقَلْبِهِ فَقَدْ أَدَّى شُكْرَهَا؛ هر كه خدا به او نعمتى دهد و او آن را از دل بفهمد، شكرش را ادا كرده است.»
و آن حضرت(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ الرَّجُلَ مِنْكُمْ لَيَشْرَبُ الشَّرْبَةَ مِنَ الْمَاءِ فَيُوجِبُ اللَّهُ لَهُ بِهَا الْجَنَّةَ ثُمَّ قَالَ إِنَّهُ لَيَأْخُذُ الْإِنَاءَ فَيَضَعُهُ عَلَى فِيهِ فَيُسَمِّي ثُمَّ يَشْرَبُ فَيُنَحِّيهِ وَ هُوَ يَشْتَهِيهِ فَيَحْمَدُ اللَّهَ ثُمَّ يَعُودُ فَيَشْرَبُ ثُمَّ يُنَحِّيهِ فَيَحْمَدُ اللَّهَ ثُمَّ يَعُودُ فَيَشْرَبُ ثُمَّ يُنَحِّيهِ فَيَحْمَدُ اللَّهَ فَيُوجِبُ اللَّهُ عزّ و جلّ بِهَا لَهُ الْجَنَّةَ؛ مردى از شما شربتى آب مينوشد و خدا بهشت را بدان سبب براى او واجب میكند، سپس فرمود: او ظرف را بر دهانش میگذارد و بسم اللَّه میگويد و آنگاه مىآشامد سپس دور میبرد با آنكه اشتها دارد، پس خدا را حمد میكند، باز برميگردد و مىآشامد، دوباره دور میبرد و حمد خدا میگويد سپس برميگردد و مىآشامد، باز دور میبرد و حمد خدا میكند، خداى عزّ و جلّ بهشت را بدين سبب برايش واجب میكند.»
عمر بن يزيد گويد: به امام صادق(علیه السلام) عرض كردم: من از خداى عزّ و جلّ مال خواستم به من روزى كرد و باز از او فرزند خواستم، به من روزى كرد، و از او خواستم به من به منزل دهد، روزى كرد، میترسم از اينكه اين استدراج باشد، فرمود:«أَمَا وَ اللَّهِ مَعَ الْحَمْدِ فَلَا؛ به خدا با سپاسگزارى استدراج نيست.»
شرح: استدراج اشاره به آيۀ شريفه «سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ» دارد. مجمع البحرين در معنى آيه گويد: يعنى آنها را اندك اندك میگیريم و ناگهان گرفتارشان نميكنيم، مانند كسى كه از نردبان درجه بدرجه يعنى پله پله بالا میرود تا به پله بالا رسد و استدراج خدا نسبت به بنده اينست كه هر گاه گناه تازهاى كند خدا به او نعمت تازهاى دهد و توبه و استغفار را از ياد او ببرد.
امام صادق(علیه السلام) از مسجد بيرون آمد، ديد مركوبش گم شده است. فرمود:
«لَئِنْ رَدَّهَا اللَّهُ عَلَيَّ لَأَشْكُرَنَّ اللَّهَ حَقَّ شُكْرِهِ قَالَ فَمَا لَبِثَ أَنْ أُتِيَ بِهَا فَقَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ فَقَالَ لَهُ قَائِلٌ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَ لَيْسَ قُلْتَ لَأَشْكُرَنَّ اللَّهَ حَقَّ شُكْرِهِ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) أَ لَمْ تَسْمَعْنِي قُلْتُ الْحَمْدُ لِلَّهِ؛ اگر خدا آن را به من برگرداند، حق شكرش را میگزارم. چيزى نگذشت كه آن را آوردند. امام فرمود: الحمد للَّه شخصى عرض كرد: قربانت مگر نفرمودى حق شكر خدا را میگزارم؟ فرمود: مگر نشنيدى گفتم الحمد للَّه (يعنى با گفتن همين كلمه حق شكرگزارى خدا انجام مىشود).»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«كَانَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) إِذَا وَرَدَ عَلَيْهِ أَمْرٌ يَسُرُّهُ قَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى هَذِهِ النِّعْمَةِ وَ إِذَا وَرَدَ عَلَيْهِ أَمْرٌ يَغْتَمُّ بِهِ قَالَ- الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ حَالٍ؛ مرسوم رسول خدا(صلی الله علیه و اله)اين بود كه هر گاه امرى شادمانش میساخت، میفرماید: خدا را شكر بر اين نعمت و چون پيش آمدى میكرد كه اندوهگينش مینمود میفرماید: خدا را شكر در هر حال.»
شرح: علامه مجلسى(ره) نقل كند كه در هر بلا و مصيبتى پنج نوع شكر است:
هر مصيبتى دافع مصيبت بزرگتر از خود است، چنانچه مردن مركوب دافع مردن خود انسانست و جاى شكرش باقى است.
هر بلائى موجب كفاره گناه يا رفعت درجه مىشود پس سزاوار شكر است.
مصيبت و بلاى دنيوى در برابر بلاى دينى كوچك و سبك است چنان كه مردى كور و جذامى و پيس و فلج در زمان حضرت عيسى میگفت خدا را شكر كه مرا ببلاء بيشتر مردم گرفتار نكرد، چون حضرت عيسى از او توضيح خواست گفت: بزرگترين بلاها بلاى كفر و بىايمانيست كه من ندارم.
هر بلائى در لوح محفوظ نوشته و مقدر است و ناچار بر سر انسان خواهد آمد، چون آمد و گذشت بايد خدا را شكر كرد.
هر بلائى موجب ثواب آخرت و رفتن محبت دنيا از دلست و آن سزاوار شكر است.
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«تَقُولُ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ إِذَا نَظَرْتَ إِلَى الْمُبْتَلَى مِنْ غَيْرِ أَنْ تُسْمِعَهُ: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي عَافَانِي مِمَّا ابْتَلَاكَ بِهِ وَ لَوْ شَاءَ فَعَلَ قَالَ مَنْ قَالَ ذَلِكَ لَمْ يُصِبْهُ ذَلِكَ الْبَلَاءُ أَبَداً؛ چون شخص گرفتار و دردمندى را ديدى، به نحوى كه او نشنود (و دل شكسته نگردد) سه بار بگو: حمد خدائى را كه مرا از آنچه تو را مبتلى ساخته معاف داشت و اگر میخواست میكرد، سپس فرمود: هر كه اين را بگويد آن بلا به او نرسد.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«مَا مِنْ عَبْدٍ يَرَى مُبْتَلًى فَيَقُولُ: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي عَدَلَ عَنِّي مَا ابْتَلَاكَ بِهِ وَ فَضَّلَنِي عَلَيْكَ بِالْعَافِيَةِ اللَّهُمَّ عَافِنِي مِمَّا ابْتَلَيْتَهُ بِهِ إِلَّا لَمْ يُبْتَلَ بِذَلِكَ الْبَلَاءِ؛ هر بندهاى كه گرفتار و دردمندى را ببيند و بگويد: «حمد خدائى را كه آنچه تو را بدان مبتلى ساخت از من بگردانيد و به سبب عافيت مرا بر تو برترى داد، بار خدايا مرا از آنچه گرفتارش ساختى بركنار دار» خدا او را به آن بلا گرفتار نسازد.»
و نیز فرمود:
«إِذَا رَأَيْتَ الرَّجُلَ وَ قَدِ ابْتُلِيَ وَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْكَ فَقُلِ: اللَّهُمَّ إِنِّي لَا أَسْخَرُ وَ لَا أَفْخَرُ وَ لَكِنْ أَحْمَدُكَ عَلَى عَظِيمِ نَعْمَائِكَ عَلَيَّ؛ چون مرد گرفتارى را ديدى و خدا بر تو نعمت داده
بود (بسلامتى از آن) بگو بار خدايا! من مسخره نميكنم و نميبالم، بلكه تو را براى نعمتهاى بزرگت نسبت به خود میستايم.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود:
«إِذَا رَأَيْتُمْ أَهْلَ الْبَلَاءِ فَاحْمَدُوا اللَّهَ وَ لَا تُسْمِعُوهُمْ فَإِنَّ ذَلِكَ يَحْزُنُهُمْ؛ چون گرفتاران را ديديد، خدا را شكر كنيد و به آنها نشنوانيد (آهسته بگوئيد)، زيرا اندوهگينشان میسازد.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) كَانَ فِي سَفَرٍ يَسِيرُ عَلَى نَاقَةٍ لَهُ إِذَا نَزَلَ فَسَجَدَ خَمْسَ سَجَدَاتٍ فَلَمَّا أَنْ رَكِبَ قَالُوا يَا رَسُولَاللَّهِ إِنَّا رَأَيْنَاكَ صَنَعْتَ شَيْئاً لَمْ تَصْنَعْهُ فَقَالَ نَعَمْ اسْتَقْبَلَنِي- جَبْرَئِيلُ(علیه السلام) فَبَشَّرَنِي بِبِشَارَاتٍ مِنَ اللَّهِ عزّ و جلّ فَسَجَدْتُ لِلَّهِ شُكْراً لِكُلِّ بُشْرَى سَجْدَةً؛ رسول خدا(صلی الله علیه و اله) براى سفر كوتاهى بر شتر ماده خويش سوار بود [در سفرى بر شتر ماده خويش نشسته راه میپيمود] ناگاه فرود آمد و پنج سجده كرد، چون سوار شد، اصحاب عرض كردند: يا رسول اللَّه! شما را ديديم كارى كردى كه تا كنون نكرده بودى؟ فرمود: آرى، جبرئيل(علیه السلام) پيشم آمد و از جانب خداى عزّ و جلّ به من مژدههائى داد، من براى هر مژده يك سجده شكر براى خدا نمودم.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِذَا ذَكَرَ أَحَدُكُمْ نِعْمَةَ اللَّهِ عزّ و جلّ فَلْيَضَعْ خَدَّهُ عَلَى التُّرَابِ شُكْراً لِلَّهِ فَإِنْ كَانَ رَاكِباً فَلْيَنْزِلْ فَلْيَضَعْ خَدَّهُ عَلَى التُّرَابِ وَ إِنْ لَمْ يَكُنْ يَقْدِرُ عَلَى النُّزُولِ لِلشُّهْرَةِ فَلْيَضَعْ خَدَّهُ عَلَى قَرَبُوسِهِ وَ إِنْ لَمْ يَقْدِرْ فَلْيَضَعْ خَدَّهُ عَلَى كَفِّهِ ثُمَّ لْيَحْمَدِ اللَّهَ عَلَى مَا أَنْعَمَ عَلَيْهِ؛ هر گاه يكى از شما نعمت خداى عزّ و جلّ را به ياد آورد، بايد براى شكر خدا چهره روى خاك گذارد و اگر سوار است بايد پياده شود و چهره روى خاك گذارد و اگر از بيم
شهرت نتواند پياده شود چهره روى كوهه زين گذارد، و اگر نتواند، چهره بر كف دست گذارد، سپس خدا را بر نعمتى كه به او داده حمد كند.»
هشام بن احمر گويد، همراه حضرت ابىالحسن(علیه السلام) اطراف مدينه سير میكردم، ناگاه حضرت از بالاى مركب زانو خم كرد و بسجده افتاد و مدتى طول داد، سپس سر بلند كرد و سوار شد، من عرض كردم قربانت گردم، سجده طولانى كردى؟ فرمود:
«إِنَّنِي ذَكَرْتُ نِعْمَةً أَنْعَمَ اللَّهُ بِهَا عَلَيَّ فَأَحْبَبْتُ أَنْ أَشْكُرَ رَبِّي؛ به ياد نعمتى افتادم كه خدا به من عطا فرموده، دوست داشتم پروردگارم را شكر گزارم.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«فِيمَا أَوْحَى اللَّهُ عزّ و جلّ إِلَى مُوسَى(علیه السلام) يَا مُوسَى اشْكُرْنِي حَقَّ شُكْرِي فَقَالَ يَا رَبِّ وَ كَيْفَ أَشْكُرُكَ حَقَّ شُكْرِكَ وَ لَيْسَ مِنْ شُكْرٍ أَشْكُرُكَ بِهِ إِلَّا وَ أَنْتَ أَنْعَمْتَ بِهِ عَلَيَّ قَالَ يَا مُوسَى الْآنَ شَكَرْتَنِي حِينَ عَلِمْتَ أَنَّ ذَلِكَ مِنِّي؛ در ضمن آنچه خداى عزّ و جلّ به موسى(علیه السلام) وحى فرمود اين بود: اى موسى: مرا چنان كه سزاوار است شكرگزار، عرض كرد: پروردگارا! تو را چگونه چنان كه سزاوار است شكر گزارم، در صورتى كه هر شكرى كه تو را نمايم، آن هم نعمتى است كه تو به من عطا فرمودهاى؟ فرمود: اى موسى! اكنون كه دانستى آن شكرگزاريت هم از من است، مرا شكر كردى (چنان كه سزاوار من است).»
و نیز حضرت فرمود:
«إِذَا أَصْبَحْتَ وَ أَمْسَيْتَ فَقُلْ عَشْرَ مَرَّاتٍ اللَّهُمَّ مَا أَصْبَحَتْ بِي مِنْ نِعْمَةٍ أَوْ عَافِيَةٍ مِنْ دِينٍ أَوْ دُنْيَا فَمِنْكَ وَحْدَكَ لَا شَرِيكَ لَكَ لَكَ الْحَمْدُ وَ لَكَ الشُّكْرُ بِهَا عَلَيَّ يَا رَبِّ حَتَّى تَرْضَى وَ بَعْدَ الرِّضَا فَإِنَّكَ إِذَا قُلْتَ ذَلِكَ كُنْتَ قَدْ أَدَّيْتَ شُكْرَ مَا أَنْعَمَ اللَّهُ بِهِ عَلَيْكَ فِي
ذَلِكَ الْيَوْمِ وَ فِي تِلْكَ اللَّيْلَةِ؛ در هر صبح و شام سه بار بگو: «بار خدايا! هر نعمت و يا عافيتى كه نسبت بدين يا دنيا در اين صبح دارم، از جانب تو است، تو يكتائى و شريك ندارى. پروردگارا! حمد براى تو و شكر براى تو است، از جهت نعمتى كه به من دادى تا راضى گردى و هم بعد از رضايتت»، زيرا اگر تو چنين گوئى شكر نعمت خدا را بر خود در آن روز و آن شب ادا كرده باشى.»
و باز در روایتی دیگر فرمود:
«كَانَ نُوحٌ(علیه السلام) يَقُولُ ذَلِكَ إِذَا أَصْبَحَ فَسُمِّيَ بِذَلِكَ عَبْداً شَكُوراً وَ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) مَنْ صَدَقَ اللَّهَ نَجَا؛ جناب نوح(علیه السلام) اين دعا را (كه در روايت سابق ذكر شد) در هر صبح میگفت، از اين رو عبد شكور، بنده بسيار سپاسگزار ناميده شد.»
عمار دهنى گويد: شنيدم على بن الحسين(علیهما السلام ) میفرماید:
«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ كُلَّ قَلْبٍ حَزِينٍ وَ يُحِبُّ كُلَّ عَبْدٍ شَكُورٍ يَقُولُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لِعَبْدٍ مِنْ عَبِيدِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَ شَكَرْتَ فُلَاناً فَيَقُولُ بَلْ شَكَرْتُكَ يَا رَبِّ فَيَقُولُ لَمْ تَشْكُرْنِي إِذْ لَمْ تَشْكُرْهُ ثُمَّ قَالَ أَشْكَرُكُمْ لِلَّهِ أَشْكَرُكُمْ لِلنَّاسِ؛ خدا هر دل غمگينى را دوست دارد، و هر بنده سپاسگزارى را دوست دارد، روز قيامت خداى تبارك و تعالى به يكى از بندگانش میفرمايد از فلانى سپاسگزارى كردى؟ عرض میكند: پروردگارا! من تو را سپاس گفتم، خداى تعالى فرمايد، چون از او سپاسگزارى ننمودى، مرا هم سپاس نگفتهاى، سپس امام فرمود: شكرگزارترين شما خدا را كسى است كه از مردم بيشتر شكرگزارى كند.»
قرآن میفرماید:
«وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكيناً وَ يَتيماً وَ أَسيراً»؛(1)
«و غذاى (خود) را با اينكه به آن علاقه (و نياز) دارند، به «مسكين» و «يتيم» و «اسير» مىدهند!»
تفسیر
و اطعام میكنند طعام را بر محبت او فقير كه مسكين است و يتيم و اسير را.
«وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ»؛ همان پنج گرده نان جو كه صديقه طاهره دستاس كرده و طبخ كرده و براى وقت افطار صوم حاضر كرده.
«عَلى حُبِّهِ»؛ مرجع ضمير حبه بعضى گفتند: طعام است يعنى شدت احتياج بطعام داشتند معلوم است يك قرصه نان جو براى آدم روزه دار كه افطار او است و هم سحرى او چه اندازه احتياج دارد و مع ذلك از خود باز گيرد و به مسكين دهد كه اسمش ايثار است كه مفاد آيۀ شريفه است كه میفرمايد: «وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ»؛(2)
و بعضى گفتند: مرجع اللَّه است كه در آيه بعد میفرمايد: «إِنَّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ» از شدت حب الهى اطعام كردند.
«مِسْكِيناً»؛ كه گفتند: اشد فقرا است و لكن مسكين و فقير را گفتند: «اذا افترقا اجتمعا و اذا اجتمعا افترقا»؛ يعنى اگر با هم ذكر شد مسكين و فقير معنى تفاوت پيدا میكند مثل: «إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكِينِ...»؛(3)
مسكين أسوء حالا است از فقير، و اگر تنها ذكر شد مطلق فقرا را شامل میشود مثل: «لِلْفُقَراءِ الَّذِينَ
أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ»؛(1)و مثل: «لا تَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ ذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ».(2)
«وَ يَتِيماً»؛ يتيم طفلى را گويند كه بحد بلوغ نرسيده پدرش یا والدينش وفات كرده باشند مثل اينكه پيغمبر اكرم مادرش پس از ولادتش از دنيا رفت و پدرش قبل الولاده و جدش عبد المطلب چهار ساله بود كه حضرت ابىطالب و فاطمه بنت اسد او را پرستارى میكردند و معروف بود به يتيم ابىطالب و اين اطعام شده دوم بوده.
«وَ أَسِيراً»؛ اسير از كفار كه در جهاد میگرفتند و اين در شب سوم بود بشرح مذكور.(3)
در تفسیر «برهان» آمده است:
«قوله تعالى: «وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً»؛ قَالَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ:حَدَّثَنِي أَبِي، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مَيْمُونٍ الْقَدَّاحِ، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)، قَالَ: «كَانَ عِنْدَ فَاطِمَةَ (عَلَيْهَا السَّلَامُ) شَعِيرٌ، فَجَعَلُوهُ عَصِيدَةً، فَلَمَّا أَنْضَجُوهَا وَ وَضَعُوهَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ جَاءَ مِسْكِينٌ، فَقَالَ الْمِسْكِينُ: رَحِمَكُمُ اللَّهُ، أَطْعِمُونَا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ، فَقَامَ عَلِيٌّ(علیه السلام) وَ أَعْطَاهُ ثُلُثَاهُ [ثُلُثَيْهِ]، فَلَمْ يَلْبَثْ أَنْ جَاءَ يَتِيمٌ، فَقَالَ الْيَتِيمُ: رَحِمَكُمُ اللَّهُ، أَطْعِمُونَا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ، فَقَامَ عَلِيٌّ(علیه السلام) وَ أَعْطَاهُ الثُّلُثَ الثَّانِي، ثُمَّ جَاءَ أَسِيرٌ، فَقَالَ الْأَسِيرُ: رَحِمَكُمُ اللَّهُ، أَطْعِمُونَا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ، فَقَامَ عَلِيٌّ(علیه السلام) وَ أَعْطَاهُ الثُّلُثَ الْبَاقِي، وَ مَا ذَاقُوهَا، فَأَنْزَلَ اللَّهُ
[فِيهِمْ] هَذِهِ الْآيَةَ وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً إِلَى قَوْلِهِ تَعَالَى: وَ كانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُوراً فِي أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ(علیه السلام)، وَ هِيَ جَارِيَةٌ فِي كُلِّ مُؤْمِنٍ فَعَلَ مِثْلَ ذَلِكَ لِلَّهِ عزّ و جلّ بِنَشَاطٍ فِيهِ».(1)
معنای روایت فوق در تفسیر ذیل آمده است.
ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه در تفسير آيۀ «وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ...» گفته است، اين آيه در شأن على بن ابىطالب و فاطمه دختر رسول اللَّه(صلی الله علیه و اله) نازل شده است.(2)نمىتوان گفت از سوره مورد بحث تنها آيه مذكور در حق آن دو بزرگوار نازل شده، زيرا آيات قبل و بعد آن نيز از نظر سياق متصل به آن هستند، اگر آن آيه در مدينه نازل شده قطعاً همه آنها در مدينه نازل شده است.
رواياتى راجع به نزول سورۀ «هل اتى» در شأن امير المؤمنين(علیه السلام) و فاطمه(س)
و در تفسير كشاف است كه از ابن عباس روايت آمده كه حسن و حسين بيمار شدند، و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) با جمعى از صحابه از ايشان عيادت كرد، مردم به على(علیه السلام) گفتند چه خوب است براى بهبودى فرزندت- فرزندانت- نذرى كنى، على و فاطمه، و فضه كنيز آن دو نذر كردند كه اگر كودكان بهبودى يافتند سه روز روزه بدارند، بچهها بهبودى يافتند، و اثرى از آن كسالت باقى نماند.
بعد از بهبودى كودكان، على از شمعون خيبرى يهودى سه من قرص جو قرض كرد، و فاطمه يك من آن را دستاس، و سپس خمير كرد، و پنج قرص نان
به عدد افراد خانواده پخت، و سهم هر كسى را جلوش گذاشت تا افطار كنند، در همين بين سائلى (به در خانه آمده) گفت: سلام بر شما اهلبيت محمد(صلی الله علیه و اله)، من مسكينى از مساكين مسلمينم، مرا طعام دهيد كه خدا شما را از مائدههاى بهشتى طعام دهد، خاندان پيامبر آن سائل را بر خود مقدم شمرده، افطار خود را به او دادند، و آن شب را جز آب چيزى نخوردند، و شكم گرسنه دوباره نيت روزه كردند، هنگام افطار روز دوم طعام را پيش روى خود نهادند تا افطار كنند، يتيمى بر در سراى ايستاد، آن شب هم يتيم را بر خود مقدم و در شب سوم اسيرى آمد، و همان عمل را با او كردند.
صبح روز چهارم كه شد على دست حسن و حسين را گرفت، و نزد رسول خدا(صلی الله علیه و اله) آمدند، پيامبر اكرم وقتى بچهها را ديد كه چون جوجه ضعيف از شدت گرسنگى مىلرزند، فرمود: چقدر بر من دشوار مىآيد كه من شما را به چنين حالى ببينم، آن گاه با على و كودكان به طرف فاطمه رفت، و او را در محراب خود يافت، و ديد كه شكمش از گرسنگى به دندههاى پشت چسبيده (در نسخهاى ديگر آمده كه شكمش به پشتش چسبيده)، و چشمهايش گود افتاده از مشاهده اين حال ناراحت شد، در همين بين جبرئيل نازل شد، و عرضه داشت: اين سوره را بگير، خدا تو را در داشتن چنين اهلبيتى تهنيت مىگويد، آن گاه سوره را قرائت كرد(1).
اين روايت به چند طريق از عطاء از ابن عباس نقل شده، و بحرانى آن را در غاية المرام از ابىالمؤيد موفق بن احمد صاحب كتاب فضائل امير المؤمنين، و او به سند خود از مجاهد از ابن عباس نقل كرده، و نيز از او به سند ديگرى از ضحاك
1) . زمخشری، محمود بن عمر، تفسیر كشاف، ج 4، ص: 670.
از ابن عباس(1)نقل كرده. و نيز از حموينى صاحب كتاب «فرائد السمطين" به سند خود از مجاهد از ابن عباس(2)نقل كرده. و نيز از ثعلبى و او به سند خود از ابىصالح از ابن عباس(3)نقل كرده است. و صاحب مجمعالبيان از تفسير واحدى روايت كرده(4).
در مجمعالبيان به سند خود از حاكم، و او به سند خود از سعيد بن مسيب، از على بن ابىطالب روايت كرده كه فرمود: از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) از ثواب قرآن پرسيدم، و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) مرا از ثواب سورههاى قرآن به همان نحوى كه از آسمان نازل شده بود خبر داد.
فرمود: اولين سورهاى كه در مكه نازل شد سوره فاتحة الكتاب بود، بعد از آن سوره اقرء باسم ربك، و سپس سوره ن نازل شد- تا آنجا كه فرمود- و اولين سورهاى كه در مدينه نازل شد، سوره بقره، سپس انفال، بعد از آن آلعمران، آن گاه احزاب، سپس ممتحنه، بعد از آن نساء، سپس اذا زلزلت، بعد حديد، و آن گاه محمد، رعد، الرحمن و هل اتى نازل شد- تا آخر حديث(5).
باز در مجمعالبيان از ابو حمزه ثمالى روايت شده كه وى در تفسير خود
گفته: حسن بن حسن ابو عبد اللَّه بن حسن برايم حديث كرد كه اين سوره تماميش در مدينه در شأن على(علیه السلام) و فاطمه(س) نازل شد(1).
و در تفسير قمى از پدرش از عبد اللَّه بن ميمون از امام صادق(علیه السلام) روايت كرده كه فرمود: نزد فاطمه(س) مقدارى جو بود، با آن عصيدهاى درست كرد،(غذايى است كه جو را با روغن آغشته نموده و سپس مىپزند) همين كه آن را پختند و پيش روى خود نهادند تا تناول كنند، مسكينى آمد و گفت خدا رحمتتان كند مسكينى هستم، على(علیه السلام) برخاست و يك سوم آن طعام را به سائل داد. چيزى نگذشت كه يتيمى آمد و گفت: خدا رحمتتان كند، باز على برخاست و يك سوم ديگر را به يتيم داد. پس از لحظهاى اسيرى آمد و گفت خدا رحمتتان كند باز على(علیه السلام) ثلث آخر را هم به او داد، و آن شب حتى طعم آن غذا را نچشيدند، و خداى تعالى اين آيات را در شأن ايشان نازل كرد، و اين آيات در مورد هر مؤمنى كه در راه خدا چنين كند جارى است(2).
اين قصه كه در روايت آمده خلاصهاى از داستان است، و روايت را بحرانى هم در غاية المرام(3)از كتاب اختصاص مفيد، و ابن بابويه در امالى(4)به سند خود از مجاهد از ابن عباس، و نيز به سند خود از خالد از جعفر بن محمد از پدرش(علیه السلام)، و باز به سند خود از محمد بن عباس بن ماهيار، و او در تفسيرش به سند خود
از ابىكثير زبيرى از عبد اللَّه بن عباس روايت كردهاند، و در مناقب آمده كه اين حديث از اصبغ بن نباته روايت شده(1).
و در احتجاج از على(علیه السلام) روايت كرده كه در ضمن حديثى كه حكايت گفتار آن جناب با مسلمانان بعد از مرگ عمر بن خطاب است فرمود: شما را به خدا سوگند مىدهم آيا در ميان شما غير از من كسى هست كه در باره او و فرزندانش اين آيه نازل شده باشد: «إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً». تا آخر سوره؟ گفتند: نه(2).
و در كتاب خصال در احتجاج على بر عليه ابو بكر آمده كه فرمود: تو را به خدا سوگند مىدهم آيا صاحب آيۀ «يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ يَخافُونَ يَوْماً كانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيراً» منم يا تويى؟ گفت:، بلكه تويى(3).(4)
روایات زیر در کتاب شریف «اصول کافی» آمده است:(5)
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«مَنْ أَشْبَعَ مُؤْمِناً وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ وَ مَنْ أَشْبَعَ كَافِراً كَانَ حَقّاً عَلَى اللَّهِ أَنْ يَمْلَأَ جَوْفَهُ مِنَ الزَّقُّومِ مُؤْمِناً كَانَ أَوْ كَافِراً؛ هر كه مؤمنى را سير كند، بهشت برايش واجب
1) . ابن شهر آشوب مازندرانى، محمد بن على، مناقب آل أبی طالب(علیه السلام)، ص: 272.
2) . طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، ج 1، ص: 202.
3) . ابن بابویه، محمد بن على (شیخ صدوق)، الخصال، ج 2، ص: 550، ح 30.
4) . طبرسى، فضل بن حسن، تفسیر مجمع البیان، مترجم: جمعی از اساتید، ج20، ص: 213.
5) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج2، ص: 201.
شود و هر كه كافرى را سير كند، بر خدا سزاوار است كه درونش را از زقوم پر كند چه مؤمن باشد و چه كافر.»
ابو بصير گويد: امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«لَأَنْ أُطْعِمَ رَجُلًا مِنَ الْمُسْلِمِينَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أُطْعِمَ أُفُقاً مِنَ النَّاسِ قُلْتُ وَ مَا الْأُفُقُ قَالَ مِائَةُ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ؛ يك مسلمان را خوراك دهم، از خوراك دادن افقى از مردم نزد من بهتر است، عرض كردم: افق چقدر است؟ فرمود صد هزار كس يا بيشتر.»
شرح: مراد به مردم مخالفين مستضعف يا مؤمنين مستضعف است مجلسى(ره).
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«مَنْ أَطْعَمَ ثَلَاثَةَ نَفَرٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ أَطْعَمَهُ اللَّهُ مِنْ ثَلَاثِ جِنَانٍ فِي مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ الْفِرْدَوْسِ وَ جَنَّةِ عَدْنٍ وَ طُوبَى [وَ] شَجَرَةٍ تَخْرُجُ مِنْ جَنَّةِ عَدْنٍ غَرَسَهَا رَبُّنَا بِيَدِهِ؛ هر كه سه نفر از مسلمين را اطعام كند، خدا او را از سه بهشت در ملكوت آسمانها اطعام كند: 1. فردوس. 2. جنت عدن. 3. طوبى و آن درختى است كه از جنت عدن بيرون آيد و پروردگار ما آن را به دست خود كاشته است (يعنى آن را تنها به قدرت خود بدون وساطت فرشته و اسباب ديگرى آفريده است).»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:«مَا مِنْ رَجُلٍ يُدْخِلُ بَيْتَهُ مُؤْمِنَيْنِ فَيُطْعِمُهُمَا شِبَعَهُمَا إِلَّا كَانَ ذَلِكَ أَفْضَلَ مِنْ عِتْقِ نَسَمَةٍ؛ مردى نيست كه دو تن از مؤمنين را به خانه خود برد و به قدر سيرى به آنها بخوراند؛ جز آنكه اين عملش بهتر از آزاد كردن يك بنده باشد.»
على بن الحسين(علیهما السلام ) فرمود:
«مَنْ أَطْعَمَ مُؤْمِناً مِنْ جُوعٍ أَطْعَمَهُ اللَّهُ مِنْ ثِمَارِ الْجَنَّةِ وَ مَنْ سَقَى مُؤْمِناً مِنْ ظَمَإٍ سَقَاهُ اللَّهُ مِنَ الرَّحِيقِ الْمَخْتُومِ؛ هر كه مؤمنى را از گرسنگى سير كند، خدايش از ميوههاى بهشت خوراند و هر كه مؤمن تشنهاى را آب دهد، خدايش از شراب بهشتى سر به مهر بنوشاند.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«مَنْ أَطْعَمَ مُؤْمِناً حَتَّى يُشْبِعَهُ لَمْ يَدْرِ أَحَدٌ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ مَا لَهُ مِنَ الْأَجْرِ فِي الْآخِرَةِ لَا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ إِلَّا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ ثُمَّ قَالَ مِنْ مُوجِبَاتِ الْمَغْفِرَةِ إِطْعَامُ الْمُسْلِمِ السَّغْبَانِ(1)ثُمَّ تَلَا قَوْلَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «أَوْ إِطْعامٌ فِي يَوْمٍ ذِي مَسْغَبَةٍ يَتِيماً ذا مَقْرَبَةٍ أَوْ مِسْكِيناً ذا مَتْرَبَةٍ»؛(2)
هر كه مؤمنى را اطعام كند تا سير شود، هيچ يك از مخلوق خدا اجر اخروى او را نداند، نه فرشته مقرب و نه پيغمبر مرسل جز خداوند پروردگار جهانيان، سپس فرمود: از اسباب آمرزش اطعام كردن مسلمان گرسنه است، آنگاه قول خداى عزّ و جلّ را تلاوت فرمود: يا اطعام كردن يتيم خويشاوند يا مستمند خاكنشين در روز قحطى و گرسنگى.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«مَنْ سَقَى مُؤْمِناً شَرْبَةً مِنْ مَاءٍ مِنْ حَيْثُ يَقْدِرُ عَلَى الْمَاءِ أَعْطَاهُ اللَّهُ بِكُلِّ شَرْبَةٍ سَبْعِينَ أَلْفَ حَسَنَةٍ وَ إِنْ سَقَاهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَقْدِرُ عَلَى الْمَاءِ فَكَأَنَّمَا أَعْتَقَ عَشْرَ رِقَابٍ مِنْ وُلْدِ إِسْمَاعِيلَ؛ هر كه شربت ابىدر جايى كه بدان توانائى دارد به مؤمنى آشامند، خدا در برابر هر شربتى 70 هزار حسنه به او دهد، و اگر در جايى كه بآب توانائى ندارد (يعنى بسختى
فراهم مىشود) به او آشاماند، مثل اينست كه ده بنده از فرزندان اسماعيل را آزاد كرده است.»
حسين بن نعيم صحاف گويد: امام صادق(علیه السلام) به من فرمود:
«أَ تُحِبُّ إِخْوَانَكَ يَا حُسَيْنُ قُلْتُ نَعَمْ قَالَ تَنْفَعُ فُقَرَاءَهُمْ قُلْتُ نَعَمْ قَالَ أَمَا إِنَّهُ يَحِقُّ عَلَيْكَ أَنْ تُحِبَّ مَنْ يُحِبُ اللَّهُ أَمَا وَ اللَّهِ لَا تَنْفَعُ مِنْهُمْ أَحَداً حَتَّى تُحِبَّهُ أَ تَدْعُوهُمْ إِلَى مَنْزِلِكَ قُلْتُ نَعَمْ مَا آكُلُ إِلَّا وَ مَعِيَ مِنْهُمُ الرَّجُلَانِ وَ الثَّلَاثَةُ وَ الْأَقَلُّ وَ الْأَكْثَرُ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) أَمَا إِنَّ فَضْلَهُمْ عَلَيْكَ أَعْظَمُ مِنْ فَضْلِكَ عَلَيْهِمْ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أُطْعِمُهُمْ طَعَامِي وَ أُوطِئُهُمْ رَحْلِي وَ يَكُونُ فَضْلُهُمْ عَلَيَّ أَعْظَمَ قَالَ نَعَمْ إِنَّهُمْ إِذَا دَخَلُوا مَنْزِلَكَ دَخَلُوا بِمَغْفِرَتِكَ وَ مَغْفِرَةِ عِيَالِكَ وَ إِذَا خَرَجُوا مِنْ مَنْزِلِكَ خَرَجُوا بِذُنُوبِكَ وَ ذُنُوبِ عِيَالِكَ؛ اى حسين برادرانت را دوست دارى؟ گفتم: آرى، فرمود: بمستمندانشان سود رسانى؟ گفتم: آرى. فرمود: همانا بر تو لازم است كه دوست داشته باشى كسيرا كه خدايش دوست دارد، همانا به خدا به هيچ يك از آنها سود نرسانى جز آنكه دوستش داشته باشى، آيا آنها را به منزلت دعوت میكنى؟ گفتم: آرى، غذا نميخورم مگر آنكه دو تن و سه تن يا كمتر و بيشتر از آنها همراهم باشند. امام صادق(علیه السلام) فرمود: همانا فضيلت آنها بر تو بيش از فضيلت تو بر آنهاست، عرض كردم: قربانت گردم غذاى خود را به آنها خورانم و آنها را روى فرشم نشانم و باز فضيلت آنها بر من بيشتر است؟! فرمود: آرى هر گاه به منزلت درآيند، همراه آمرزش تو و عيالت درآيند، و چون از منزلت بيرون روند با گناه تو و عيالت بيرون روند (گناه را از شما بزدايند).»
ابو محمد وابشى گويد: خدمت امام صادق(علیه السلام) از اصحاب ما (شيعيان) ياد
شد، من گفتم: من صبحانه و شامى نخورم مگر با دو تن و سه تن كمتر و بيشتر از آنها، امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«فَضْلُهُمْ عَلَيْكَ أَعْظَمُ مِنْ فَضْلِكَ عَلَيْهِمْ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ كَيْفَ وَ أَنَا أُطْعِمُهُمْ طَعَامِي وَ أُنْفِقُ عَلَيْهِمْ مِنْ مَالِي وَ أُخْدِمُهُمْ عِيَالِي فَقَالَ إِنَّهُمْ إِذَا دَخَلُوا عَلَيْكَ دَخَلُوا بِرِزْقٍ مِنَ اللَّهِ عزّ و جلّ كَثِيرٍ وَ إِذَا خَرَجُوا خَرَجُوا بِالْمَغْفِرَةِ لَكَ؛ فضيلت آنها بر تو بيش از فضيلت تو بر آنهاست. عرض كردم: قربانت، چگونه چنين است، در صورتى كه من خوراك خودم را به آنها خورانم و از مالم به آنها انفاق كنم و عيالم را خدمتگزارشان سازم؟! فرمود: آنها چون وارد شوند همراه روزى بسيارى از جانب خداى عزّ و جلّ وارد شوند و چون خارج گردند، آمرزش را براى تو به جا گذارند.»
رابعى گويد امام صادق(علیه السلام) فرمود:«مَنْ أَطْعَمَ أَخَاهُ فِي اللَّهِ كَانَ لَهُ مِنَ الْأَجْرِ مِثْلُ مَنْ أَطْعَمَ فِئَاماً مِنَ النَّاسِ قُلْتُ وَ مَا الْفِئَامُ مِنَ النَّاسِ قَالَ مِائَةُ أَلْفٍ مِنَ النَّاسِ؛ هر كه برادرش را براى خدا اطعام كند، پاداشش مانند كسى است كه فئامى از مردم را اطعام كند، عرض كردم: فئام چه قدر است؟ فرمود: صد هزار از مردم.»
سدير صيرفى گويد: امام صادق(علیه السلام) به من فرمود:
«مَا مَنَعَكَ أَنْ تُعْتِقَ كُلَّ يَوْمٍ نَسَمَةً قُلْتُ لَا يَحْتَمِلُ مَالِي ذَلِكَ قَالَ تُطْعِمُ كُلَّ يَوْمٍ مسلماً فَقُلْتُ مُوسِراً أَوْ مُعْسِراً قَالَ فَقَالَ إِنَّ الْمُوسِرَ قَدْ يَشْتَهِي الطَّعَامَ؛ چه مانعى دارى كه در هر روز بندهاى آزاد نميكنى؟ گفتم: دارائيم به اين مقدار نميرسد، فرمود: در هر روز مسلمانى را اطعام كن، عرض كردم: ثروتمند باشد يا فقير؟ فرمود: ثروتمند هم گاهى اشتهاى طعام دارد.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«أَكْلَةٌ يَأْكُلُهَا أَخِي الْمُسْلِمُ عِنْدِي أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أُعْتِقَ رَقَبَةً؛ خوراكى كه برادر مسلمانم نزدم میخورد. پيش من محبوبتر است از اينكه بندهاى آزاد كنم.»
و فرمود:
«لَأَنْ أُشْبِعَ رَجُلًا مِنْ إِخْوَانِي أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَدْخُلَ سُوقَكُمْ هَذَا فَأَبْتَاعَ مِنْهَا رَأْساً فَأُعْتِقَهُ؛ مردى از برادرانم: را سير كنم، نزد من محبوبتر است از اينكه به اين بازار شما درآيم و از آن بندهاى بخرم و آزاد كنم.»
آن حضرت(علیه السلام) در حدیثی دیگر فرمود:
«لَأَنْ آخُذَ خَمْسَةَ دَرَاهِمَ وَ أَدْخُلَ إِلَى سُوقِكُمْ هَذَا فَأَبْتَاعَ بِهَا الطَّعَامَ وَ أَجْمَعَ نَفَراً مِنَ الْمُسْلِمِينَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أُعْتِقَ نَسَمَةً؛ اگر پنج درهم برگيرم و به اين بازار شما درآيم و طعامى بخرم و چند نفر از مسلمين را گرد آورم: نزد من محبوبتر است از اينكه بندهاى آزاد كنم.»
و باز در روایتی دیگر فرمود:
«سُئِلَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ(علیهما السلام ) مَا يَعْدِلُ عِتْقَ رَقَبَةٍ قَالَ إِطْعَامُ رَجُلٍ مُسْلِمٍ؛ از محمد بن على (امام باقر)(علیهما السلام ) پرسيدند: چه عملى برابر آزاد كردن بنده است؟ فرمود: اطعام دادن بمرد مسلمانى.»
و باز فرمود:
«مَا أَرَى شَيْئاً يَعْدِلُ زِيَارَةَ الْمُؤْمِنِ إِلَّا إِطْعَامَهُ وَ حَقٌّ عَلَى اللَّهِ أَنْ يُطْعِمَ مَنْ أَطْعَمَ
مُؤْمِناً مِنْ طَعَامِ الْجَنَّةِ؛ چيزى را نمىبينم كه برابر زيارت كردن از مؤمن باشد، جز اطعام او، و بر خدا سزاوار است كه هر كه مؤمنى را اطعام كند، او را از طعام بهشت خوراند.»
و نیز فرمود:
«لَأَنْ أُطْعِمَ مُؤْمِناً مُحْتَاجاً أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَزُورَهُ وَ لَأَنْ أَزُورَهُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أُعْتِقَ عَشْرَ رِقَابٍ؛ اطعام كردنم مؤمن محتاجى را نزدم محبوبتر است از اينكه به ديدارش روم و به ديدارش رفتنم: نزدم محبوبتر است از اينكه ده بنده آزاد كنم.»
آن حضرت(علیه السلام) در روایتی دیگر فرمود:
«مَنْ أَطْعَمَ مُؤْمِناً مُوسِراً كَانَ لَهُ يَعْدِلُ رَقَبَةً مِنْ وُلْدِ إِسْمَاعِيلَ يُنْقِذُهُ مِنَ الذَّبْحِ وَ مَنْ أَطْعَمَ مُؤْمِناً مُحْتَاجاً كَانَ لَهُ يَعْدِلُ مِائَةَ رَقَبَةٍ مِنْ وُلْدِ إِسْمَاعِيلَ يُنْقِذُهَا مِنَ الذَّبْحِ؛ هر كه مؤمن دارائى را اطعام كند پاداشش برابر است با نجات دادن يكى از فرزندان اسماعيل را از سر بريدن و هر كه مؤمن محتاجى را اطعام كند، پاداشش برابر است با نجات دادن صد تن از فرزندان اسماعيل را از سر بريدن.»
نصر بن قابوس گويد: امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«لَإِطْعَامُ مُؤْمِنٍ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ عِتْقِ عَشْرِ رِقَابٍ وَ عَشْرِ حِجَجٍ قَالَ قُلْتُ عَشْرِ رِقَابٍ وَ عَشْرِ حِجَجٍ قَالَ فَقَالَ يَا نَصْرُ إِنْ لَمْ تُطْعِمُوهُ مَاتَ أَوْ تَدُلُّونَهُ فَيَجِيءُ إِلَى نَاصِبٍ فَيَسْأَلُهُ وَ الْمَوْتُ خَيْرٌ لَهُ مِنْ مَسْأَلَةِ نَاصِبٍ يَا نَصْرُ مَنْ أَحْيَا مُؤْمِناً فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً فَإِنْ لَمْ تُطْعِمُوهُ فَقَدْ أَمَتُّمُوهُ وَ إِنْ أَطْعَمْتُمُوهُ فَقَدْ أَحْيَيْتُمُوهُ؛ اطعام دادن به يك مؤمن نزد من محبوبتر است از آزاد كردن ده بنده و گزاردن ده حج، عرض كردم: ده بنده و ده حج؟ فرمود: اى نصر اگر شما طعامش ندهيد میميرد يا زبونش میسازيد، زيرا او (از فشار گرسنگى) نزد ناصبى میرود و از او سؤال میكند، و
مردن برايش از سؤال كردن از ناصبى بهتر است، اى نصر هر كه مؤمنى را زنده كند، چنان است كه همۀ مردم را زنده كرده، و اگر به او اطعام نكنيد، او را كشتهايد و اگر اطعامش كنيد او را زنده كردهايد.»97. نصيحت و خير خواهى نسبت به مؤمنين
در باب «نصیحت و خیرخواهی» روایات زیر در کتاب شریف «اصول کافی» آمده است:(1)
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«يَجِبُ لِلْمُؤْمِنِ عَلَى الْمُؤْمِنِ أَنْ يُنَاصِحَهُ؛ بر مؤمن واجبست كه ناصح و خير خواه مؤمن باشد.»
و نیز فرمود:
«يَجِبُ لِلْمُؤْمِنِ عَلَى الْمُؤْمِنِ النَّصِيحَةُ لَهُ فِي الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِيبِ؛ بر مؤمن واجبست كه در حضور و غياب خيرخواه مؤمن باشد.»
امام باقر(علیه السلام) فرمود:
«يَجِبُ لِلْمُؤْمِنِ عَلَى الْمُؤْمِنِ النَّصِيحَةُ؛ نصيحت مؤمن بر مؤمن واجبست.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«لِيَنْصَحِ الرَّجُلُ مِنْكُمْ أَخَاهُ كَنَصِيحَتِهِ لِنَفْسِهِ؛ هر مردى از شما بايد خيرخواه برادرش باشد مانند خير خواهى براى خودش.»
آن حضرت(صلی الله علیه و اله) در جای دیگری فرمود:
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج2، ص: 208.
«إِنَّ أَعْظَمَ النَّاسِ مَنْزِلَةً عِنْدَ اللَّهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَمْشَاهُمْ فِي أَرْضِهِ بِالنَّصِيحَةِ لِخَلْقِهِ؛ بزرگترين مردم از لحاظ مرتبه نزد خدا در روز قيامت كسى است كه براى نصيحت خلق در زمين بيشتر دوندگى كند.»
سفيان بن عيينه گويد: شنيدم امام صادق(علیه السلام) میفرماید:
«عَلَيْكُمْ بِالنُّصْحِ لِلَّهِ فِي خَلْقِهِ فَلَنْ تَلْقَاهُ بِعَمَلٍ أَفْضَلَ مِنْهُ؛ بر شما باد بنصيحت كردن مخلوق براى رضاى خدا، كه خدا را بعملى بهتر از آن ملاقات نكنى.»
قرآن کریم میفرمايد:
«وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى فَقاتِلُوا الَّتي تَبْغي حَتَّى تَفيءَ إِلى أَمْرِ اللَّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطينَ * إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ»؛(1)
«و هر گاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند، آنها را آشتى دهيد؛ و اگر يكى از آن دو بر ديگرى تجاوز كند، با گروه متجاوز پيكار كنيد تا به فرمان خدا بازگردد؛ و هر گاه بازگشت (و زمينه صلح فراهم شد)، در ميان آن دو به عدالت صلح برقرار سازيد؛ و عدالت پيشه كنيد كه خداوند عدالت پيشگان را دوست مىدارد. مؤمنان برادر يكديگرند؛ پس دو برادر خود را صلح و آشتى دهيد و تقواى الهى پيشه كنيد، باشد كه مشمول رحمت او شويد!»
1) . حجرات / 9 و 10.
تفسیر
«وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا»؛ يعنى: اگر دو طائفه از مؤمنين با يكديگر جنگ كردند.
«فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما»؛ بين آنان را اصلاح دهيد تا صلح كنند، البته اين آيه دلالت ندارد بر اينكه اگر دو طائفه مؤمن با يكديگر جنگ كردند باز هم بر ايمان خود باقى خواهند بود، و باز هم میشود به آنان مؤمن گفت، و آيه مانع از اين نيست كه از جنگ بگوئيم: يكى از اين دو طايفه يا هر دو طايفه فاسق شدهاند.
«فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى»؛ اگر يك طايفه با داشتن انتظارى نامشروع از طايفه ديگر نسبت به او ستم روا داشت، و ستمگرانه با آن طايفه به جنگ پرداخت.
«فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي»؛ چون اين طائفه ستمگر است نه آن ديگرى پس با او بجنگيد.
«حَتَّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ اللَّهِ»؛ تا به اطاعت فرمان خدا بازگشته، دست از جنگيدن با آن طايفه مؤمن بردارد.
«فَإِنْ فاءَتْ»؛ يعنى: اگر به فرمان خدا بازگشت و توبه نموده دست از جنگ برداشت و تن به فرمان الهى داد.
«فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما»؛ يعنى: بين طايفه متجاوز و بين طائفهاى كه مؤمن است صلح دهى.«بِالْعَدْلِ»؛ يعنى: عادلانه آنان را صلح دهيد تا بين آنان يكسان رفتار شود، و از يك طرف نسبت به ديگرى ظلم نشود، و در مورد خسارت و زيان حق كسى ناديده گرفته نشود.
«وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ»؛ يعنى: و در گفتار و كردار به عدالت رفتار كنيد(1).
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ» مؤمنين در دين برادر يكديگرند و بايد همديگر را يارى كنند.(2)
ص: 88 و ترمذی، محمد بن عیسی، الجامعالصحیح، ج 2، ص: 299).
«فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ»؛ يعنى بين هر دو نفرى كه جنگ میكنند صلح دهيد، و معنى تثنيه بجمع هم انطلاق میشود، زيرا تأويل چنين است كه بين هر دو برادرى را اصلاح دهيد، يعنى: شما برادران جنگكنندگان هستيد بين اين دو دسته اصلاح دهيد، يعنى: شر ظالم را از سر مظلوم كوتاه كنيد، و بيارى مظلوم رويد.(3)
«وَ اتَّقُوا اللَّهَ»؛ يعنى از خدا بترسيد كه در اصلاح دادن آنان كوتاهى نكنيد، يا اينكه از خدا بترسيد و از دادن حق ديگران دريغ نداشته باشيد.
«لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ»؛ تا مورد ترحم قرار گيريد.
1) . تفسير صافى به نقل از كافى و تهذيب و قمى در تفسير اين روايت میكند (كه حضرت صادق از پدرش(علیهما السلام ) ضمن حديثى نقل كرده است پس از (آنكه اين آيه نازل شد رسول خدا (صلی الله علیه و اله) فرمودند: از ميان شما كسى هست كه پس از من بر طبق تأويل قرآن خواهد جنگيد همانگونه كه من طبق نزيل قرآن جنگيدم، پرسيدند: آن كس كيست؟ فرمود: كسى مشغول دوختن كفش است (يعنى امير المؤمنين(علیه السلام) عمار ياسر گويد: من با اين پرچم سه بار در ركاب رسول خدا (صلی الله علیه و اله) جنگيدهام، و اين بار چهارم است كه میجنگم...).
2) . به طرق مختلف عامه و خاصه وارد شده است كه پيامبر خدا (صلی الله علیه و اله) پس از نزول اين آيه ميان يك يك اصحابش عقد اخوت برقرار كرد، و از ميان اصحاب على(علیه السلام) را براى خود برادر گرفت (بحرانى، هاشم بن سلیمان، البرهان فی تفسیر القرآن، ج 4، ص: 207؛ حویزى، عبدعلى بن جمعه، نور الثقلین، ج 5،
3) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج 3، ص: 297؛ حبيب احول گويد: از حضرت صادق(علیه السلام) شنيدم كه فرمودند: اصلاح بين مردم هنگامى كه با هم بد شدند، و نزديك ساختن آنان وقتى كه از هم دور شدند، صدقهاى كه خداوند آن را دوست دارد.
زجاج گويد: افراد مؤمن در صورتى كه از نظر دينى متحد باشند (برادر) اخوة ناميده میشوند، زيرا در دين يكى هستند و از لحاظ اصل نسب هم كه متحد هستند چون از يك مادرند كه حواء باشد.
زهرى از سالم از پدرش از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) روايت میكند كه فرمودند: مسلمان برادر مسلمان است نه به او ستم میكند، و نه او را رها میسازد، هر كس در فكر بر آوردن نياز برادرش باشد، خداوند در فكر نياز او است، و هر كس از مسلمانى اندوهى را برطرف كند خداوند بدان وسيله اندوهى از اندوههاى او را روز، قيامت بر طرف خواهد فرمود، و هر كسى عيب مسلمانى را بپوشاند خداوند روز قيامت عيب او را خواهد پوشانيد) و اين روايت را بخارى و مسلم در كتابهاى خود نقل كردهاند.
از پيامبر خدا(صلی الله علیه و اله) ضمن وصيتى كه به امير المؤمنين(علیه السلام) فرمودند روايت شده است (يا على ارزش دارد كه يك ميل(1)پياده روى كنى تا بيمارى را عبادت نمايى، و دو ميل راه روى تا جنازهاى را مشايعت كنى، و سه ميل راه بروى تا دعوتى را اجابت كنى: و چهار ميل مسافرت كنى تا يك برادر دينى را ملاقات كنى، و پنج ميل سفر كنى تا بفرياد بيچارهاى برسى، و شش ميل مسافرت روى تا مظلومى را يارى كنى، و بر تو باد كه هميشه بدرگاه خداوند استغفار كنى).
ارتباط قوله «إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ» به ما قبلش اينست: پس از آنكه خداوند دستور داد كه مسلمانان از فرمان خدا و رسولش اطاعت كنند به دنبالش بيان فرمود
1) . ميل معادل 1482 متر است.
كه رسول خدا(صلی الله علیه و اله) جايز نيست از خواسته آنان پيروى كند، بلكه بر او لازم است مطابق دستورى كه از طرف خداوند دارد عمل كند.
ارتباط «وَ لكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمانَ» با ما قبلش آنست كه «لعنتم» به منزلۀ اينست كه بگويد: شما به گناه نيفتاديد، يعنى: خداوند در بسيارى از كارها مطابق شما عمل نكرد كه شما به گناه بيفتيد، «و لكن خداوند ايمان را محبوب شما ساخت»، جملۀ مقدرى است، مثل «لئلا تقعوا فى العنت» و اين راگفتيم: چون كلمه لكن اگر بعدش اثبات باشد، بايد قبل از او نفى واقع شده باشد.
و قوله«لَوْ يُطِيعُكُمْ»؛ لعنتم هم به معناى اينست كه «لم يطيعكم فما عنتم».(1)
قرآن در اينجا به عنوان يك قانون كلى و عمومى براى هميشه و همه جا مىگويد: «هر گاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند در ميان آنها صلح بر قرار سازيد»؛ «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما».(2)
درست است كه «اقتتلوا» از مادۀ «قتال» به معنى جنگ است، ولى در اينجا قرائن گواهى مىدهد كه هر گونه نزاع و درگيرى را شامل مىشود، هر چند به مرحله جنگ و نبرد نيز نرسد، بعضى از شأن نزولها كه براى آيه نقل شده بود نيز اين معنى را تاييد مىكند.
بلكه مىتوان گفت اگر زمينههاى درگيرى و نزاع فراهم شود فى المثل مشاجرات لفظى و كشمكشهايى كه مقدمه نزاعهاى خونين است واقع گردد اقدام به
اصلاح طبق اين آيه لازم است، زيرا اين معنى را از آيه فوق از طريق القاء خصوصيت مىتوان استفاده كرد.
به هر حال، اين يك وظيفه حتمى براى همه مسلمانان است كه از نزاع و درگيرى و خونريزى ميان مسلمين جلوگيرى كنند، و براى خود در اين زمينه مسئوليت قائل باشند، نه به صورت تماشاچى مانند بعضى بيخبران بىتفاوت از كنار اين صحنهها بگذرند.
اين نخستين وظيفه مؤمنان در برخورد با اين صحنهها است.
سپس وظيفه دوم را چنين بيان مىكند: «و اگر يكى از اين دو گروه بر ديگرى تجاوز و ستم، و تسليم پيشنهاد صلح نشد، شما موظفيد با طايفه باغى و ظالم پيكار كنيد، تا به فرمان خدا باز گردد و گردن نهد»؛ «فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ اللَّهِ».
بديهى است كه اگر خون طائفه باغى و ظالم در اين ميان ريخته شود بر- گردن خود او است، و به اصطلاح خونشان هدر است، هر چند مسلمانند، زيرا فرض بر اين است كه نزاع در ميان دو طائفه از مؤمنين روى داده است.
به اين ترتيب، اسلام جلوگيرى از ظلم و ستم را هر چند به قيمت جنگ با ظالم تمام شود لازم شمرده و بهاى اجراى عدالت را از خون مسلمانان نيز بالاتر دانسته است، و اين در صورتى است كه مسأله از طرق مسالمتآميز حل نشود.
سپس به بيان سومين دستور پرداخته، مىگويد: «و اگر طايفه ظالم تسليم حكم خدا شود و زمينه صلح فراهم گردد در ميان آن دو طبق اصول عدالت صلح بر قرار سازيد»؛ «فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ».
يعنى تنها به در هم شكستن قدرت طايفه ظالم قناعت نكند، بلكه اين پيكار بايد زمينهساز صلح باشد، و مقدمهاى براى ريشه كن كردن عوامل نزاع و درگيرى و گرنه با گذشتن زمان كوتاه يا طولانى بار ديگر كه ظالم در خود احساس توانايى كند برمىخيزد و نزاع را از سر مىگيرد.
بعضى از مفسران از تعبير «بالعدل» استفاده كردهاند كه اگر در ميان اين دو گروه حقى پايمال شده، يا خونى ريخته شده كه منشأ درگيرى و نزاع گشته است، بايد آنهم اصلاح شود، و گرنه «اصلاح بالعدل» نخواهد بود(1).
و از آنجا كه تمايلات گروهى گاهى افراد را به هنگام قضاوت و داورى به سوى يكى از «دو طايفه متخاصم" متمايل مىسازد، و بىطرفى داوران را نقض مىكند قرآن در چهارمين و آخرين دستور به مسلمانان هشدار داده كه:
«قسط و عدل و نفى هر گونه تبعيض را رعايت كنيد كه خداوند عدالتپيشهگان را دوست دارد»؛ «وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ».(2)
در آيه بعد براى تأكيد اين امر و بيان علت آن مىافزايد:«مؤمنان برادر يكديگرند، بنا بر اين در ميان دو برادر خود، صلح را بر قرار كنيد»؛ «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ».
همان اندازه كه براى ايجاد صلح در ميان دو برادر نسبى تلاش و كوشش
1) . طباطبایى، محمدحسین، تفسیر المیزان، ج 18، ص: 342.
2) . «مقسطين» از مادۀ «قسط» است، و آن در اصل به معنى سهم عادلانه است، و هنگامى كه به صورت فعل ثلاثى مجرد استعمال شود (قسط بر وزن ضرب) به معنى ظلم كردن و گرفتن سهم عادلانه ديگرى است، اما هنگامى كه به صورت ثلاثى مزيد به كار رود و «اقسط» گفته شود به معنى عدالت و دادن سهم عادلانه هر كس به خود او است.
مىكنيد بايد در ميان مؤمنان متخاصم نيز براى برقرارى صلح به طور جدى و قاطع وارد عمل شويد.
چه تعبير جالب و گيرايى؟ كه همه مؤمنان برادر يكديگرند و نزاع و درگيرى ميان آنها را درگيرى ميان برادران ناميده كه بايد به زودى جاى خود را به صلح و صفا بدهد.
و از آنجا كه در بسيارى از اوقات «روابط» در اين گونه مسائل جانشين «ضوابط» مىشود، بار ديگر هشدار داده و در پايان آيه مىافزايد: «تقواى الهى پيشه كنيد تا مشمول رحمت او شويد»؛ «وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ».
و به اين ترتيب يكى از مهمترين مسئوليتهاى اجتماعى مسلمانان در برابر يكديگر و در اجراى عدالت اجتماعى با تمام ابعادش روشن مىشود.
در فقه اسلامى در كتاب جهاد بحثى تحت عنوان قتال اهل البغى مطرح است كه منظور از آن ستمگرانى است كه بر ضد امام عادل و پيشواى راستين مسلمين قيام مىكنند، و براى آنها احكام فراوانى است كه در آن باب آمده است.
ولى بحثى كه در آيه فوق مطرح است مطلب ديگرى است و آن نزاع و كشمكشهايى است كه در ميان دو گروه از مؤمنان رخ مىدهد، و در آن نه قيام بر ضد امام معصومى است، و نه قيام بر ضد حكومت صالح اسلامى، هر چند بعضى از
فقها يا مفسران خواستهاند از اين آيه در مسأله سابق نيز استفاده كنند، ولى به گفته «فاضل مقداد» در «كنزالعرفان» اين استدلال خطا است(1).
چرا كه قيام بر ضد امام معصوم موجب كفر است در حالى كه نزاع ميان مؤمنان تنها موجب فسق است نه كفر، و لذا قرآن مجيد در آيات فوق هر دو گروه را مؤمن و برادر دينى يكديگر ناميده است، به اين ترتيب احكام" اهل بغى" را نمىتوان به اينگونه افراد تعميم داد.
متأسفانه در فقه بحثى پيرامون احكام اين گروه نيافتيم، ولى آنچه از آيه فوق به ضميمه قرائن ديگر مخصوصاً اشاراتى كه در ابواب امر به معروف و نهى از منكر آمده است مىتوان استفاده كرد" احكام" زير است:
الف. اصلاح در ميان گروههاى متخاصم مسلمين يك امر واجب كفايى است.
ب. براى تحقق اين امر بايد نخست از مراحل سادهتر شروع كرد و به اصطلاح قاعده" الاسهل فالاسهل" را رعايت نمود، ولى چنانچه مفيد واقع نشود مبارزه مسلحانه و جنگ و قتال نيز جائز، بلكه لازم است.
ج. خونهاى باغيان و متجاوزان كه در اين راه ريخته مىشود و اموالى از آنها كه از بين مىرود هدر است، زيرا به حكم شرع و انجام وظيفه واجب واقع شده است، و اصل در اينگونه موارد عدم ضمان است.
د. در مراحل اصلاح از طريق گفتگو اجازه حاكم شرع لازم نيست، اما در مرحله شدت عمل، مخصوصاً آنجا كه منتهى به خونريزى مىشود بدون اجازه حكومت
1) . فاضل مقداد، مقداد بن عبدالله، کنز العرفان فی فقه القرآن، ج 1، ص: 386.
اسلامى و حاكم شرع جائز نيست، مگر در مواردى كه دسترسى به هيچوجه نباشد كه در اينجا عدول مؤمنين و افراد آگاه تصميمگيرى مىكنند.
ه- . در صورتى كه طايفه باغى و ظالم خونى از «گروه مصلح» بريزد و يا اموالى را از بين ببرد به حكم شرع ضامن است، و در صورت وقوع قتل عمد حكم قصاص جارى است، و همچنين در مورد خونهايى كه از طايفه مظلوم ريخته شده و اموالى كه تلف گرديده حكم" ضمان» و «قصاص" ثابت است، و اينكه از كلمات بعضى استفاده مىشود كه بعد از وقوع صلح طايفه باغى و ظالم در برابر خونها و اموالى كه به هدر رفته مسئوليتى ندارند، چرا كه در آيه مورد بحث به آن اشاره نشده، درست نيست، و آيه در صدد بيان همه اين مطلب نمىباشد، بلكه مرجع در اينگونه امور ساير اصول و قواعدى است كه در ابواب قصاص و اتلاف آمده است.
و. چون هدف از اين پيكار و جنگ وادار كردن طايفه ظالم به قبول حق است، بنا بر اين در اين جنگ مسأله اسيران جنگى، و غنائم، مطرح نخواهد بود، زيرا فرض اين است كه هر دو گروه مسلمانند، ولى اسير كردنموقت براى خاموش ساختن آتش نزاع مانعى ندارد، اما بعد از صلح بلافاصله اسيران بايد آزاد شوند.
ز. گاه مىشود كه هر دو طرف نزاع باغى، ظالمند، اينها گروهى از قبيله ديگر را كشته و اموالى را بردهاند و آنها نيز همين كار در مورد قبيله اول انجام دادهاند، بىآنكه به مقدار لازم براى دفاع قناعت كنند، خواه هر دو به يك مقدار بغى و ستم كنند يا يكى بيشتر و ديگرى كمتر.
البته حكم اين مورد در قرآن مجيد با صراحت نيامده، ولى حكم آن را مىتوان از طريق الغاء خصوصيت از آيه مورد بحث دريافت، و آن اينكه وظيفه مسلمين اين
است كه هر دو را صلح دهند، و اگر تن به صلح ندادند با هر دو پيكار كنند تا به فرمان الهى گردن نهند، و احكامى كه در بالا در باره باغى و متجاوز گفته شد در مورد هر دو جارى است.
در پايان اين سخن باز تأكيد مىكنيم كه حكم اين باغيان از كسانى كه قيام بر ضد امام معصوم يا حكومت عادل اسلامى مىكنند جدا است، و گروه اخير احكام سختتر و شديدترى دارند كه در فقه اسلامى در «كتاب الجهاد" آمده است.
جملۀ «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ» كه در آيات فوق آمده است يكى از شعارهاى اساسى و ريشهدار اسلامى است، شعارى بسيار گيرا، عميق، مؤثر و پر معنى.
ديگران وقتى مىخواهند زياد اظهار علاقه به هم مسلكان خود كنند از آنان به عنوان «رفيق» ياد مىكنند، ولى اسلام سطح پيوند علائق دوستى مسلمين را به قدرى بالا برده كه به صورت نزديكترين پيوند دو انسان با يكديگر آنهم پيوندى بر اساس مساوات و برابرى، مطرح مىكند، و آن علاقه" دو برادر" نسبت به يكديگر است.
روى اين اصل مهم اسلامى مسلمانان از هر نژاد و هر قبيله، و داراى هر زبان و هر سن و سال، با يكديگر احساس عميق برادرى مىكنند، هر چند يكى در شرق جهان زندگى كند، و ديگرى در غرب.
در مراسم" حج" كه مسلمين از همه نقاط جهان در آن كانون توحيد جمع مىشوند اين علاقه و پيوند و همبستگى نزديك كاملاً محسوس است و صحنهاى است از تحقق عينى اين قانون مهم اسلامى.
به تعبير ديگر اسلام تمام مسلمانها را به حكم يك خانواده مىداند، و همه را خواهر و برادر يكديگر خطاب كرده، نه تنها در لفظ و در شعار كه در عمل و تعهدهاى متقابل نيز همه خواهر و برادرند.
در روايات اسلامى نيز روى اين مسأله تأكيد فراوان شده، و مخصوصاً جنبههاى عملى آن ارائه گرديده است كه به عنوان نمونه چند حديث پر محتواى زير را از نظر مىگذرانيم:
«المسلم اخو المسلم، لا يظلمه، و لا يخذله، و لا يسلمه؛ مسلمان برادر مسلمان است، هرگز به او ستم نمىكند، دست از يارياش بر نمىدارد، و او را در برابر حوادث تنها نمىگذارد.»(1)
«مثل الاخوين مثل اليدين يغسل احداهما الآخر؛ دو برادر دينى همانند دو دستند كه هر كدام ديگرى را مىشويد! (با يكديگر كمال همكارى را دارند و عيوب هم را پاك مىكنند).»(2)
«المؤمن اخو المؤمن، كالجسد الواحد، اذا اشتكى شيئا منه وجد الم ذلك فى سائر جسده، و ارواحهما من روح واحدة؛ مؤمن برادر مؤمن است، و همگى به منزلۀ اعضاء
يك پيكرند، كه اگر عضوى از آن به درد آيد، ديگر عضوها را نماند قرار، و ارواح همگى آنها از روح واحدى گرفته شده.»(1)
«المؤمن اخو المؤمن عينه و دليله، لا يخونه، و لا يظلمه، و لا يغشه، و لا يعده عدة فيخلفه؛ مؤمن برادر مؤمن است و به منزلۀ چشم او و راهنماى او است هرگز به او خيانت نمىكند، و ستم روا نمىدارد، با او غش وتقلب نمىكند، و هر وعدهاى را به او دهد تخلف نخواهد كرد.»(2)
در منابع حديث معروف اسلامى روايات زيادى در زمينه حق مؤمن بر- برادر مسلمانش، و انواع حقوق مؤمنين بر يكديگر، و ثواب ديدار برادران مؤمن و مصافحه، و معانقه، و ياد آنها كردن، و قلب آنها را مسرور نمودن، و مخصوصاً بر آوردن حاجات مؤمنان و كوشش و تلاش در انجام اين خواستهها، و زدودن غم از دلها و اطعام، و پوشاندن لباس و اكرام و احترام آنها وارد شده است كه بخشهاى مهمى از آن را در «اصول كافى» در ابواب مختلف تحت عناوين فوق مىتوان مطالعه كرد.
پيامبر اسلام(صلی الله علیه و اله) فرمود:
«للمسلم على اخيه ثلاثون حقا، لا برائة له منها الا بالاداء او العفو. يغفر زلته،
و يرحم عبرته، و يستر عورته، و يقيل عثرته، و يقبل معذرته، و يرد غيبته، و يديم نصيحته، و يحفظ خلته، و يرعى ذمته، و يعود مرضه. و يشهد ميته، و يجيب دعوته، و يقبل هديته، و يكافأ صلته، و يشكر نعمته و يحسن نصرته، و يحفظ حليلته، و يقضى حاجته، و يشفع مسألته، و يسمت عطسته. و يرشد ضالته، و يرد سلامه، و يطيب كلامه، و يبر انعامه، و يصدق اقسامه، و يوالى وليه، و لا يعاديه، و ينصره ظالما و مظلوما: فاما نصرته ظالما فيرده عن ظلمه، و اما نصرته مظلوما فيعينه على اخذ حقه، و لا يسلمه و لا يخذله، و يحب له من الخير ما يحب لنفسه، و يكره له من الشر ما يكره لنفسه؛ مسلمان بر برادر مسلمانش سى حق دارد كه برائت ذمه از آن حاصل نمىكند مگر به اداى اين حقوق يا عفو كردن برادر مسلمان او: لغزشهاى او را ببخشد، در ناراحتيها نسبت به او مهربان باشد، اسرار او را پنهان دارد، اشتباهات او را جبران كند، عذر او را بپذيرد، در برابر بدگويان از او دفاع كند، همواره خير خواه او باشد، دوستى او را پاسدارى كند، پيمان او را رعايت كند، در حال مرض از او عبادت كند، در حال مرگ به تشييع او حاضر شود. دعوت او را اجابت كند، هديه او را بپذيرد، عطاى او را جزا دهد، نعمت او را شكر گويد، در يارى او بكوشد، ناموس او را حفظ كند، حاجت او را بر آورد، براى خواستهاش شفاعت كند، و عطسهاش را تحيت گويد. گمشدهاش را راهنمايى كند، سلامش را جواب دهد، گفته او را نيكو شمرد انعام او را خوب قرار دهد، سوگندهايش را تصديق كند، دوستش را دوست دارد و با او دشمنى نكند، در يارى او بكوشد خواه ظالم باشد يا مظلوم: اما يارى او در حالى كه ظالم باشد به اين است كه او را از ظلمش باز دارد، و در حالى كه مظلوم است به اين است كه او را در گرفتن حقش كمك كند. او را در برابر حوادث تنها نگذارد، آنچه را از نيكيها براى
خود دوست دارد براى او دوست بدارد، و آنچه از بديها براى خود نمىخواهد براى او نخواهد.»(1)
قرآن میفرماید:
«لا خَيْرَ في كَثيرٍ مِنْ نَجْواهُمْ إِلاَّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاحٍ بَيْنَ النَّاسِ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ فَسَوْفَ نُؤْتيهِ أَجْراً عَظيماً»؛(2)«در بسيارى از سخنانِ درِگوشى (و جلسات محرمانه) آنها، خير و سودى نيست؛ مگر كسى كه (به اين وسيله،) امر به كمك به ديگران، يا كار نيك، يا اصلاح در ميان مردم كند؛ و هر كس براى خشنودى پروردگار چنين كند، پاداش بزرگى به او خواهيم داد.»
تفسیر
در آيات گذشته اشارهاى به جلسات مخفيانه شبانه و شيطنتآميز بعضى از منافقان يا مانند آنها شده بود، در اين آيه به طور مشروح تر از آن تحت عنوان نجوا بحث مىشود.
«نجوا» تنها به معنى سخنان در گوشى نيست، بلكه هر گونه جلسات سرى و مخفيانه را نيز شامل مىشود، زيرا در اصل از مادۀ «نجوة» (بر وزن دفعة) بمعنى" سرزمين مرتفع" گرفته شده است، چون سرزمينهاى مرتفع از اطراف خود جدا هستند، و از آنجا كه جلسات سرى و سخنان در گوشى از اطرافيان جدا مىشود،
به آن «نجوى» گفتهاند و بعضى معتقدند كه همه اينها از ماده نجات بمعنى" رهايى" گرفته شده است، زيرا يك نقطه مرتفع از هجوم سيلاب در امان است، و يك مجلس سرى يا سخن در گوشى از اطلاع ديگران بركنار مىباشد.
به هر حال آيه مىگويد: «در غالب جلسات محرمانه و مخفيانه آنها كه بر اساس نقشههاى شيطنتآميز بنا شده خير و سودى نيست».
«لا خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِنْ نَجْواهُمْ»؛ سپس براى اينكه گمان نشود هر گونه نجوا و سخن در گوشى يا جلسات سرى مذموم و ممنوع است، چند مورد به عنوان مقدمه بيان يك قانون كلى، به صورت استثناء در ذيل آيه ذكر كرده مىفرمايد:
«مگر اينكه كسى در نجواى خود، توصيه به صدقه و كمك به ديگران، يا انجام كار نيك، و يا اصلاح در ميان مردم مىنمايد».
«إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاحٍ بَيْنَ النَّاسِ»؛ و «اين گونه نجوىها اگر به خاطر تظاهر و رياكارى نباشد، بلكه منظور از آن كسب رضاى پروردگار بوده باشد، خداوند پاداش بزرگى براى آن مقرر خواهد فرمود».
«وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً»؛ اصولاً نجوا و سخنان درگوشى و تشكيل جلسات سرى در قرآن به عنوان يك عمل شيطانى معرفى شده است.
«إِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ»؛ «نجوى از شيطان است.»(1)، زيرا اين كار غالباً براى اعمال نادرست صورت میگيرد، چون انجام كار خير و مفيد و مثبت معمولاً
1) . مجادله / 10.
چيز محرمانه و مخفيانهاى نيست كه مردم بخواهند با سخنان درگوشى آن را انجام دهند.
ولى از آنجا كه گاهى شرائط فوقالعادهاى پيش مىآيد كه انسان مجبور مىشود در كارهاى نيك از روش نجوا استفاده كند اين استثناء مكرر در قرآن آمده است: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا تَناجَيْتُمْ فَلا تَتَناجَوْا بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ وَ تَناجَوْا بِالْبِرِّ وَ التَّقْوى»؛ «اى كسانى كه ايمان آوردهايد هنگامى كه نجوا مىكنيد براى گناه و ستم و نافرمانى پيامبر(صلی الله علیه و اله) نجوا نكنيد و تنها براى كار نيك و پرهيز كارى نجوا داشته باشيد.»(1)
اساساً نجوا اگر در حضور جمعيت انجام پذيرد سوء ظن افراد را بر مىانگيزد، و گاهى حتى در ميان دوستان ايجاد بدبينى مىكند، به همين دليل بهتر است كه جز در موارد ضرورت از اين موضوع استفاده نشود و فلسفه حكم مزبور در قرآن نيز همين است.
البته گاهى حفظ آبروى انسانى ايجاب مىكند كه از نجوا استفاده شود، و از جمله آن كمكهاى مالى است كه در آيه فوق به عنوان صدقه از آن ياد شده است.
و يا امر به معروف كردن كه گاهى اگر آشكارا گفته شود، طرف، در برابر جمعيت شرمنده مىشود، و شايد به همين علت از پذيرش آن امتناع ورزد و مقاومت كند، كه در آيه فوق از آن تعبير به معروف شده است.
و يا در موارد اصلاح بين مردم كه گاهى آشكارا گفتن مسائل جلو اصلاح را مىگيرد، و بايد با هر كدام از طرفين دعوا جداگانه و به صورت نجوا صحبت شود تا نقشه اصلاحى پياده گردد.
1) . مجادله / 9.
در اين سه مورد و آنچه مانند آنست، ضرورت اقتضا مىكند كه كار مثبت در زير چتر نجوا قرار گيرد.
قابل توجه اينكه موارد سهگانه فوق همه در عنوان «صدقه" مندرج است، زيرا آن كس كه امر به معروف مىكند، زكات علم مىپردازد و آن كس كه اصلاح ذات البين مىنمايد زكات نفوذ و حيثيت خود را در ميان مردم ادا مىكند چنان كه از على(علیه السلام) نقل شده كه فرمود:
«ان اللَّه فرض عليكم زكاة جاهكم كما فرض عليكم زكاة ما ملكت ايديكم؛ خداوند بر شما واجب كرده است زكات نفوذ و حيثيت اجتماعى بپردازيد همانطور كه بر شما واجب كرده كه زكات مال بدهيد.»(1)
و از پيامبر اكرم(صلی الله علیه و اله) نقل شده كه به ابو ايوب فرمود:
«الا ادلك على صدقة يحبها اللَّه و رسوله تصلح بين الناس اذا تفاسدوا و تقرب بينهم اذا تباعدوا؛ آيا تو را از صدقهاى آگاه كنم كه خدا و پيامبرش آن را دوست دارند: هنگامى كه مردم با يكديگر دشمن شوند آنها رااصلاح ده و زمانى كه از هم دور گردند آنها را به هم نزديك كن»(2).(3)
قرآن میفرماید:
«وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَيْنِهِما فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَكَماً مِنْ أَهْلِها إِنْ يُريدا إِصْلاحاً يُوَفِّقِ اللَّهُ بَيْنَهُما إِنَّ اللَّهَ كانَ عَليماً خَبيراً»؛(4)«و اگر از جدايى و شكاف ميان
آن دو (همسر) بيم داشته باشيد، يك داور از خانواده شوهر، و يك داور از خانواده زن انتخاب كنيد (تا به كار آنان رسيدگى كنند). اگر اين دو داور، تصميم به اصلاح داشته باشند، خداوند به توافق آنها كمك مىكند، زيرا خداوند، دانا و آگاه است (و از نيات همه، با خبر است).»
تفسیر
«وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَيْنِهِما...»؛ در اين آيه اشاره به مسئله بروز اختلاف و نزاع ميان دو همسر كرده، مىگويد:
اگر نشانههاى شكاف و جدايى در ميان دو همسر پيدا شد براى بررسى علل و جهات ناسازگارى و فراهم نمودن مقدمات صلح و سازش يك نفر داور و حكم از فاميل مرد و يك داور و حكم از فاميل زن انتخاب كنيد، سپس مىفرمايد: «إِنْ يُرِيدا إِصْلاحاً يُوَفِّقِ اللَّهُ بَيْنَهُما»؛ «اگر اين دو حكم با حسن نيت و دلسوزى وارد كار شوند و هدفشان اصلاح ميان دو همسر بوده باشد، خداوند كمك مىكند و به وسيلۀ آنان ميان دو همسر الفت مىدهد».
و براى اينكه به «حكمين» هشدار دهد كه حسن نيت به خرج دهند در پايان آيه مىفرمايد: «خداوند از نيت آنها با خبر و آگاه است»؛ «إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً خَبِيراً».
محكمه صلح خانوادگى كه در آيه فوق به آن اشاره شده يكى از شاهكارهاى اسلام است. اين محكمه امتيازاتى دارد كه ساير محاكم فاقد آن هستند، از جمله:
كه در «دادگاههاى جنايى» نمىتوان با مقياس محبت و عاطفه كاركرد، در محيط خانواده نيز نمىتوان تنها با مقياس خشك قانون و مقررات بىروح گام برداشت، در اينجا بايد حتى الامكان اختلافات را از طرق عاطفى حل كرد، لذا دستور مىدهد كه داوران اين محكمه كسانى باشند كه پيوند خويشاوندى به دو همسر دارند و مىتوانند عواطف آنها را در مسير اصلاح تحريك كنند، بديهى است اين امتياز تنها در اين محكمه است و ساير محاكم فاقد آن هستند.
ولى در محكمه صلح فاميلى يا اين گونه مطالب به خاطر شرم حضور مطرح نمىشود و يا اگر بشود چون در برابر آشنايان و محرمان است آن اثر سوء را نخواهد داشت.
در حالى كه در محكمه صلح فاميلى مطلب كاملاً به عكس است، زيرا
داوران اين محكمه از بستگان نزديك مرد و زن هستند، و جدايى يا صلح آن دو، در زندگى اين عده هم از نظر عاطفى و هم از نظر مسئوليتهاى ناشى از آن تأثير دارد، و لذا آنها نهايت كوشش را به خرج مىدهند كه صلح و صميميت در ميان اين دو برقرار شود و به اصطلاح آب رفته به جوى بازگردد! 4. از همه اينها گذشته چنين محكمهاى هيچ يك ازمشكلات و هزينههاى سرسام- آور و سرگردانىهاى محاكم معمولى را ندارد و بدون هيچگونه تشريفاتى طرفين مىتوانند در كمترين مدت به مقصود خود نائل شوند.
ناگفته روشن است كه حكمين بايد از ميان افراد پخته و با تدبير و آگاه دو فاميل انتخاب شوند.
با اين امتيازات كه شمرديم معلوم مىشود كه شانس موفقيت اين محكمه در اصلاح ميان دو همسر به مراتب بيشتر از محاكم ديگر است.
مسئله حكمين و شرايط آنها و دايره نفوذ حكم و داورى آنها در باره دو همسر در فقه اسلامى مشروحاً بيان شده است از جمله اينكه: دو حكم بايد بالغ و عاقل و عادل و نسبت به كار خود بصير و بينا باشند.
اما در مورد نفوذ حكم و داورى آنها در مورد دو همسر بعضى از فقهاء حكم آن دو را هر چه باشد لازم الاجراء دانستهاند و ظاهر تعبير به «حكم» در آيه فوق نيز همين معنى را مىرساند، زيرا مفهوم حكميت و داورى، نفوذ حكم است، ولى بيشتر فقها نظر حكمين را تنها در مورد سازش و رفع اختلاف ميان دو همسر، لازم الاجراء دانستهاند و حتى معتقدند اگر حكمين شرائطى بر زن يا شوهر بكنند، لازم الاجراء است اما در مورد جدايى، حكم آنها به تنهايى نافذ نيست. و ذيل آيه كه اشاره به
مسئله اصلاح مىكند با اين نظر سازگارتر است. توضيح بيشتر را در اين زمينه در كتب فقهى بخوانيد.(1)
در کتاب شریف «اصول کافی» روایات زیر آمده است: (2)
امام صادق(علیه السلام) میفرماید:
«صَدَقَةٌ يُحِبُّهَا اللَّهُ إِصْلَاحٌ بَيْنِ النَّاسِ إِذَا تَفَاسَدُوا وَ تَقَارُبٌ بَيْنِهِمْ إِذَا تَبَاعَدُوا؛ صدقهاى را كه خدا دوست دارد، اصلاح ميان مردمست، زمانى كه اختلاف و فساد يابند و نزديك ساختن آنها به يكديگر زمانى كه از هم دور شوند.»
و نیز فرمود:
«لَأَنْ أُصْلِحَ بَيْنَ اثْنَيْنِ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَتَصَدَّقَ بِدِينَارَيْنِ؛ اصلاح كردنم ميان دو نفر را نزد من محبوبتر است از اينكه دو دينار تصديق دهم.»
مفضل گويد: امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِذَا رَأَيْتَ بَيْنَ اثْنَيْنِ مِنْ شِيعَتِنَا مُنَازَعَةً فَافْتَدِهَا مِنْ مَالِي؛ هر گاه ميان دو نفر از شيعيان ما نزاعى ديدى، از مال من فديه بده (يعنى هر چه ادعا میكند از مال من به او بده تا طرف را رها كند).»
ابو حنيفه مقدم حاج گويد:
«مَرَّ بِنَا الْمُفَضَّلُ وَ أَنَا وَ خَتَنِي نَتَشَاجَرُ فِي مِيرَاثٍ فَوَقَفَ عَلَيْنَا سَاعَةً ثُمَّ قَالَ لَنَا تَعَالَوْا إِلَى الْمَنْزِلِ فَأَتَيْنَاهُ فَأَصْلَحَ بَيْنَنَا بِأَرْبَعِمِائَةِ دِرْهَمٍ فَدَفَعَهَا إِلَيْنَا مِنْ عِنْدِهِ حَتَّى إِذَا
اسْتَوْثَقَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنَّا مِنْ صَاحِبِهِ قَالَ أَمَا إنَّها لَيْسَتْ مِنْ مَالِي وَ لَكِنْ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) أَمَرَنِي إِذَا تَنَازَعَ رَجُلَانِ مِنْ أَصْحَابِنَا فِي شَيْءٍ أَنْ أُصْلِحَ بَيْنَهُمَا وَ أَفْتَدِيَهَا مِنْ مَالِهِ فَهَذَا مِنْ مَالِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)؛ من و دامادم در باره ميراثى نزاع میكرديم كه مفضل به ما رسيد، ساعتى بر سر ما ايستاد و سپس گفت: به منزل من آئيد. ما رفتيم و او ميان ما به چهار صد درهم صلح داد و آن پول را هم خودش به ما داد و از هر يك از ما نسبت به ديگرى تعهد گرفت (كه ديگر ادعا نكنيم) سپس گفت: بدانيد كه اين پول از مال من نبود.، بلكه امام صادق(علیه السلام) به من دستور داده كه هر گاه دو نفر از ما شيعه در موضوعى نزاع كردند. ميان آنها صلح دهم و از مال آن حضرت فديه دهم و مصرف كنم، پس اين پول از امام صادق(علیه السلام) است.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«الْمُصْلِحُ لَيْسَ بِكَاذِبٍ(1)مصلح دروغگو نيست.»
شرح: كسى كه به قصد اصلاح ميان دو نفر سخنى از جانب يكى از آنها به ديگرى بگويد كه او نگفته باشد، و علم برضايت او هم داشته باشد، اين سخن دروغ حرام نيستو برخى گفتهاند دروغ اصطلاحى نيست؛ اگر چه دروغ لغوى باشد، زيرا دروغ اصطلاحى آنست كه علاوه بر عدم مطابقت با واقع، گوينده آن مذموم ونكوهيده باشد، و در اين مورد مذموم نيست.
در هر حال فقهاء شيعه رضوان اللَّه تعالى عليهم باستناد اين خبر و دو خبر ديگر، اين مورد را يكى از مستثنيات دروغ شمرده و حرام ندانستهاند، زيرا اگر قبح و زشتى دروغ ذاتى باشد، رجحان دفع افسد بفاسد از مستقلات عقليه است، و
1) . يعني إذا تكلم بما لا يطابق الواقع فيما يتوقف عليه الإصلاح لم يعد كلامه كذبا.
اختلاف و كشمكش ميان دو نفر گاهى دامنه پيدا میكند و به دو فاميل و دو كشور میرسد و خونريزيها و زيانهاى مالى و عرضى بسيار ببار مىآورد، و چه بسا به وسيلۀ يك دروغ مصلحتآميز بتوان از اين مفاسد جلوگيرى كرد. در اين صورت عقل حكم میكند كه به خاطر دفع آن مفاسد بزرگ اين فاسد كوچك انجام شود، اگر چه از اطلاق اخبار استفاده مىشود كه مطلق كدورت و اختلاف ميان دو نفر اگر چه بخونريزى و خسارتى هم منجر نگردد، مبغوض و منفور شارع است و قبحش از قبح دروغ بيشتر است، زيرا اسلام باتحاد و الفت مسلمين اهميت بسيارى قائل شده و جماعات و زيارت مؤمن و عيادت مريض و هديه بردن و سلام كردن و سير كردن و پوشانيدن مؤمن و دهها دستور اخلاقى ديگر را به منظور تحكيم روابط دوستى ميان مسلمين قرار داده است و نيز نهى از غيبت و بهتان و ستم و خلف وعده و سوء ظن و زنا و، بلكه نهى از خود دروغ هم بدين منظور است. پس میتوان گفت كه حرمت دروغ و وجوب راستى براى اينست كه ميان مسلمين كدورت و اختلافى پيدا نشود، و هر گاه راستگوئى موجب كدورت و اختلاف شود حرمت دروغ از ميان میرود، چنانچه نظير اين موضوع در باب تقيه هم ذكر مىشود.
امام صادق(علیه السلام) در باره قول خداى عز و جل که فرمود: «وَ لا تَجْعَلُوا اللَّهَ عُرْضَةً لِأَيْمانِكُمْ أَنْ تَبَرُّوا وَ تَتَّقُوا وَ تُصْلِحُوا بَيْنَ النَّاسِ»؛(1)
«خدا را معرض سوگندهاى خود مسازيد كه نيكوكار و پرهيزكار و مصلح ميان مردم باشيد.» فرمود:
«إِذَا دُعِيتَ لِصُلْحٍ بَيْنَ اثْنَيْنِ فَلَا تَقُلْ عَلَيَّ يَمِينٌ أَلَّا أَفْعَلَ؛ هر گاه تو را براى اصلاح ميان دو تن خواندند، مگو سوگند خوردهام كه اين كار را نكنم.»
1) . بقرة / 224 و قوله:«عرضة...»؛ أي حاجزا لما حلفتم عليه.
شرح: در تفسير آيۀ شريفه دو قولست: اول آنكه كلمۀ «أَنْ تَبَرُّوا» بر وجه اثبات باشد. دوم آنكه بر وجه نفى و حرف «لا» در تقدير باشد.
بنا بر وجه دوم معنى آيه اينست كه خدا را مانع كارهاى خيرى كه بر آنها سوگند ياد كردهايد مسازيد يعنى اگر سوگند ياد كردهايد كه مثلاً احسان نكنيد و ميان مردم اصلاح ننمائيد، به اين سوگند وفادار نباشيد و هر گاه مورد احسان و اصلاحى پيش آمد انجام دهيد و كفاره سوگند را بدهيد و تفسير امام(علیه السلام) مناسب اين معنى است، ولى بنا بر وجه اول معنى آيه اينست كه: خدا را معرض سوگندهاى خود مسازيد، يعنى همواره به خدا سوگند نخوريد تا نيكوكار و با تقوى و مصلح ميان مردم باشيد.
امام صادق(علیه السلام) به معاوية بن وهب يا عمار، راجع به امورى كه به او دستور داده بود، فرمود:
«أَبْلِغْ عَنِّي كَذَا وَ كَذَا فِي أَشْيَاءَ أَمَرَ بِهَا قُلْتُ فَأُبَلِّغُهُمْ عَنْكَ وَ أَقُولُ عَنِّي مَا قُلْتَ لِي وَ غَيْرَ الَّذِي قُلْتَ قَالَ نَعَمْ إِنَّ الْمُصْلِحَ لَيْسَ بِكَذَّابٍ إِنَّمَا هُوَ الصُّلْحُ لَيْسَ بِكَذِبٍ؛ از جانب من چنين و چنان بگو، معاويه گويد: عرض كردم: فرموده شما را به آنها برسانم و خودم هم آنچه را شما فرمودهايد و چيزهاى ديگرى را كه نفرمودهايد بگويم؟ فرمود: آرى، مصلح دروغگو نيست (همانا اين صلح است نه دروغ).»
روایات زیر در کتاب شریف «اصول کافی» آمده است:(1)
1) . کلینی، محمد بن یعقوب، اصول كافى، ج2، ص: 222.
على بن الحسين(علیهما السلام ) فرمود:
«وَدِدْتُ وَ اللَّهِ أَنِّي افْتَدَيْتُ خَصْلَتَيْنِ فِي الشِّيعَةِ لَنَا بِبَعْضِ لَحْمِ سَاعِدِي النَّزَقَ وَ قِلَّةَ الْكِتْمَانِ؛ به خدا دوست دارم كه براى دو خصلت شيعيان ما به قدرى از گوشت بازويم فدا دهم: كمى حوصله و كمى راز نگهدارى.»
شرح: گويا میفرمايد: خويشتندارى و راز نگهدارى از ميان شيعه رخت بر بسته است و اگر ممكن باشد كه پارهاى از گوشت بازويم را كسى بگيرد و اين دو خصلت را به شيعه بدهد، من حاضرم و اين معامله را میكنم.
امام صادق(علیه السلام) فرمود:«أُمِرَ النَّاسُ بِخَصْلَتَيْنِ فَضَيَّعُوهُمَا فَصَارُوا مِنْهُمَا عَلَى غَيْرِ شَيْءٍ الصَّبْرِ وَ الْكِتْمَانِ؛ مردم به دو خصلت مأمور شدند، ولى آن دو را تباه كردند و از دست دادند و از آن جهت بىهمه چيز شدند: صبر و راز پوشى.»
سليمان بن خالد گويد: امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«يَا سُلَيْمَانُ إِنَّكُمْ عَلَى دِينٍ مَنْ كَتَمَهُ أَعَزَّهُ اللَّهُ وَ مَنْ أَذَاعَهُ أَذَلَّهُ اللَّهُ؛ اى سليمان شما دينى داريد كه هر كه آن را (از مخالفين و دشمنان) بپوشد، خدا عزيزش كند، و هر كه فاش سازد خدا ذليلش نمايد.»
مردى گويد: با جماعتى خدمت امام باقر(علیه السلام) رسيديم و عرض كرديم: يا ابن رسول اللَّه ما عازم عراق هستيم، به ما سفارشى فرما، امام(علیه السلام) فرمود:
«لِيُقَوِّ شَدِيدُكُمْ ضَعِيفَكُمْ وَ لْيَعُدْ غَنِيُّكُمْ عَلَى فَقِيرِكُمْ وَ لَا تَبُثُّوا سِرَّنَا وَ لَا تُذِيعُوا أَمْرَنَا وَ إِذَا جَاءَكُمْ عَنَّا حَدِيثٌ فَوَجَدْتُمْ عَلَيْهِ شَاهِداً أَوْ شَاهِدَيْنِ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ فَخُذُوا بِهِ وَ إِلَّا فَقِفُوا عِنْدَهُ ثُمَّ رُدُّوهُ إِلَيْنَا حَتَّى يَسْتَبِينَ لَكُمْ وَ اعْلَمُوا أَنَّ الْمُنْتَظِرَ لِهَذَا الْأَمْرِ لَهُ
مِثْلُ أَجْرِ الصَّائِمِ الْقَائِمِ وَ مَنْ أَدْرَكَ قَائِمَنَا فَخَرَجَ مَعَهُ فَقَتَلَ عَدُوَّنَا كَانَ لَهُ مِثْلُ أَجْرِ عِشْرِينَ شَهِيداً وَ مَنْ قُتِلَ مَعَ قَائِمِنَا كَانَ لَهُ مِثْلُ أَجْرِ خَمْسَةٍ وَ عِشْرِينَ شَهِيداً؛ بايد تواناى شما بناتوانتان كمك كند و ثروتمندتان بفقيرتان احسان نمايد و راز ما را فاش نكنيد- و امر (امامت) ما را آشكار نسازيد، و چون حديثى از ما به شما رسيد و يك دليل يا دو دليل از كتاب خدا برايش پيدا كرديد، به آن اخذ كنيد و گر نه نسبت به آن توقف كنيد، و سپس آن را به ما ارجاع دهيد (از ما بپرسيد) تا براى شما روشن شود و بدانيد براى كسى كه انتظار اين امر (ظهور امام قائم(عج) را دارد، مانند اجر روزهدار شب زنده دار است، و كسى كه بقائم ما برسد، و همراهش به جهاد رود و دشمن ما را بكشد، (اگر چه كشته نشود) اجر بيست شهيد دارد و كسى كه در ركاب قائم ما كشته شود اجر بيست و پنج شهيد دارد.»
عبد الاعلى گويد: شنيدم امام صادق(علیه السلام) میفرماید:
«إِنَّهُ لَيْسَ مِنِ احْتِمَالِ أَمْرِنَا التَّصْدِيقُ لَهُ وَ الْقَبُولُ فَقَطْ مِنِ احْتِمَالِ أَمْرِنَا سَتْرُهُ وَ صِيَانَتُهُ مِنْ غَيْرِ أَهْلِهِ فَأَقْرِئْهُمُ السَّلَامَ وَ قُلْ لَهُمْ رَحِمَ اللَّهُ عَبْداً اجْتَرَّ مَوَدَّةَ النَّاسِ إِلَى نَفْسِهِ حَدِّثُوهُمْ بِمَا يَعْرِفُونَ وَ اسْتُرُوا عَنْهُمْ مَا يُنْكِرُونَ ثُمَّ قَالَ وَ اللَّهِ مَا النَّاصِبُ لَنَا حَرْباً بِأَشَدَّ عَلَيْنَا مَئُونَةً مِنَ النَّاطِقِ عَلَيْنَا بِمَا نَكْرَهُ فَإِذَا عَرَفْتُمْ مِنْ عَبْدٍ إِذَاعَةً فَامْشُوا إِلَيْهِ وَ رُدُّوهُ عَنْهَا فَإِنْ قَبِلَ مِنْكُمْ وَ إِلَّا فَتَحَمَّلُوا عَلَيْهِ بِمَنْ يَثْقُلُ عَلَيْهِ وَ يَسْمَعُ مِنْهُ فَإِنَّ الرَّجُلَ مِنْكُمْ يَطْلُبُ الْحَاجَةَ فَيَلْطُفُ فِيهَا حَتَّى تُقْضَى لَهُ فَالْطُفُوا فِي حَاجَتِي كَمَا تَلْطُفُونَ فِي حَوَائِجِكُمْ فَإِنْ هُوَ قَبِلَ مِنْكُمْ وَ إِلَّا فَادْفِنُوا كَلَامَهُ تَحْتَ أَقْدَامِكُمْ وَ لَا تَقُولُوا إِنَّهُ يَقُولُ وَ يَقُولُ فَإِنَّ ذَلِكَ يُحْمَلُ عَلَيَّ وَ عَلَيْكُمْ أَمَا وَ اللَّهِ لَوْ كُنْتُمْ تَقُولُونَ مَا أَقُولُ لَأَقْرَرْتُ أَنَّكُمْ أَصْحَابِي هَذَا أَبُو حَنِيفَةَ لَهُ أَصْحَابٌ وَ هَذَا الْحَسَنُ الْبَصْرِيُّ لَهُ أَصْحَابٌ وَ أَنَا امْرُؤٌ مِنْ قُرَيْشٍ قَدْ وَلَدَنِي رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) وَ عَلِمْتُ كِتَابَ اللَّهِ وَ فِيهِ تِبْيَانُ كُلِّ شَيْءٍ بَدْءِ
الْخَلْقِ وَ أَمْرِ السَّمَاءِ وَ أَمْرِ الْأَرْضِ وَ أَمْرِ الْأَوَّلِينَ وَ أَمْرِ الْآخِرِينَ وَ أَمْرِ مَا كَانَ وَ أَمْرِ مَا يَكُونُ كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى ذَلِكَ نُصْبَ عَيْنِي؛ تحمل امر ما تنها به تصديق و پذيرفتن آن نيست، از جمله تحمل امر ما پنهاندارى و نگهداشتن آن از نااهلش باشد. بشيعيان ما سلام برسان و به آنها بگو: خدا رحمت كند بندهاى را كه دوستى مردم (مخالفين ما) را به سوى خود كشاند، آنچه را ميفهمند به آنها بگوئيد و آنچه را نمىپذيرند از آنها بپوشيد. سپس فرمود: به خدا كسى كه به جنگ ما برخاسته زحمتش براى ما از كسى كه چيزى را كه نميخواهيم از قول ما میگويد بيشتر نيست. چون دانستيد كسى (امر امامت و احاديث مخصوص ما را) فاش میكند، نزدش رويد و او را از آن بازداريد، اگر پذيرفت چه بهتر و گر نه كسى را كه بالاتر از اوست و از او شنوائى دارد بر او تحميل كنيد (تا منعش كند و بازش دارد) همانا مردى از شما مطلوبى كه دارد چارهجوئى و لطيفه كارى میكند تا حاجتش بر آورده شود، نسبت به حاجت من هم چارهجوئى كنيد چنان كه نسبت بحوائج خود میكنيد (يعنى با لطائف و حيل او را از فاش كردن اسرار ما باز داريد) اگر از شما پذيرفت چه بهتر و گر نه سخنش را زير پاى خود دفن كنيد (نشنيده انگاريد) و نگوئيد او چنين و چنان میگويد، زيرا نقل شما به ديگران، مردم را بر من و شما میشوراند.
هان به خدا اگر شما آنچه را من میگويم بگوئيد، اعتراف میكنم كه شما اصحاب منيد، اين ابو حنيفه است كه اصحابى دارد، و اين حسن بصرى است كه اصحابى دارد (با وجود نادانى و گمراهى آنها اصحابشان سخن آنها را میشنوند و فرمان میبرند) و من مردى قرشى و زاده رسول خدايم(صلی الله علیه و اله)و كتاب خدا را فهميدهام، بيان همه چيز در كتاب خدا هست از ابتداء خلقت و امر آسمان و زمين و امر پيشينيان و پسينيان و امر گذشته و آينده و گويا همگى در برابر چشم من است و به آن مینگرم.»
شرح: از اين جمله پيداست كه هر علمى در قرآنست و امام به آن داناست و محتاج بمراجعه بمدارك و تأمل در آنها نيست و دليلش اينست كه در متجاوز از دو قرن و نيم زندگى ائمه(علیهم السلام) تاريخ نشان نميدهد كهمطلبى از آنها پرسيده باشند و آنها جواب نداده يا گفته باشند نميدانم و محتاجا به تأمل است.
عبد اللَّه بن سليمان گويد: امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«مَا زَالَ سِرُّنَا مَكْتُوماً حَتَّى صَارَ فِي يَدَيْ وُلْدِ كَيْسَانَ فَتَحَدَّثُوا بِهِ فِي الطَّرِيقِ وَ قُرَى السَّوَادِ(1)راز ما همواره پوشيده بود تا زمانى كه به دست اولاد كيسان افتاد، آنها در بين راه و دهات اطراف عراق بازگو كردند.»
شرح: كيسان همان مختار بن ابىعبيده ثقفى است كه بخونخواهى حضرت سيد الشهداء(علیه السلام) قيام كرد و طايفه كيسانيه به او منسوبند، و برخى گفتهاند: مقصود از اولاد كيسان مكاران و دغلبازانى هستند كه خود را بتشيع نسبت دهند.
امام باقر(علیه السلام) میفرماید:
«وَ اللَّهِ إِنَّ أَحَبَّ أَصْحَابِي إِلَيَّ أَوْرَعُهُمْ وَ أَفْقَهُهُمْ وَ أَكْتَمُهُمْ لِحَدِيثِنَا وَ إِنَّ أَسْوَأَهُمْ عِنْدِي حَالًا وَ أَمْقَتَهُمْ لَلَّذِي إِذَا سَمِعَ الْحَدِيثَ يُنْسَبُ إِلَيْنَا وَ يُرْوَى عَنَّا فَلَمْ يَقْبَلْهُ اشْمَأَزَّ مِنْهُ وَ جَحَدَهُ وَ كَفَّرَ مَنْ دَانَ بِهِ وَ هُوَ لَا يَدْرِي لَعَلَّ الْحَدِيثَ مِنْ عِنْدِنَا خَرَجَ وَ إِلَيْنَا أُسْنِدَ فَيَكُونُ بِذَلِكَ خَارِجاً عَنْ وَلَايَتِنَا؛ به خدا كه محبوبترين اصحابم نزد من پرهيزگارتر و فقيهتر و حديث را نهاندارتر آنها است و بدترين و مبغوضترين اصحابم نزد من، كسى است كه هر گاه حديثى را شنود كه به ما نسبت دهند و از ما روايت كنند، آن را نپذيريد و بدش آيد و
1) . في الصحاح سواد الكوفة: قراها.
انكار ورزد و هر كه را به آن معتقد باشد تكفير كند در صورتى كه او نميداند، شايد آن حديث از ما صادر شده و به ما منسوب باشد، و او به سبب انكارش از ولايت ما خارج شود.»
معلى بن خنيس گويد: امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«يَا مُعَلَّى اكْتُمْ أَمْرَنَا وَ لَا تُذِعْهُ فَإِنَّهُ مَنْ كَتَمَ أَمْرَنَا وَ لَمْ يُذِعْهُ أَعَزَّهُ اللَّهُ بِهِ فِي الدُّنْيَا وَ جَعَلَهُ نُوراً بَيْنَ عَيْنَيْهِ فِي الْآخِرَةِ يَقُودُهُ إِلَى الْجَنَّةِ يَا مُعَلَّى مَنْ أَذَاعَ أَمْرَنَا وَ لَمْ يَكْتُمْهُ أَذَلَّهُ اللَّهُ بِهِ فِي الدُّنْيَا وَ نَزَعَ النُّورَ مِنْ بَيْنِ عَيْنَيْهِ فِي الْآخِرَةِ وَ جَعَلَهُ ظُلْمَةً تَقُودُهُ إِلَى النَّارِ يَا مُعَلَّى إِنَّ التَّقِيَّةَ مِنْ دِينِي وَ دِينِ آبَائِي وَ لَا دِينَ لِمَنْ لَا تَقِيَّةَ لَهُ يَا مُعَلَّى إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ أَنْ يُعْبَدَ فِي السِّرِّ كَمَا يُحِبُّ أَنْ يُعْبَدَ فِي الْعَلَانِيَةِ يَا مُعَلَّى إِنَّ الْمُذِيعَ لِأَمْرِنَا كَالْجَاحِدِ لَهُ؛ اى معلى امر ما را نهان دار و فاش مساز، زيرا كسى كه امر ما را نهان دارد و فاش نسازد، خدا او را به جهت آن در دنيا عزيز كند و آن را در آخرت نور ميان دو چشمش قرار دهد كه به سوى بهشتش كشد، اى معلى هر كه امر ما را فاش سازد و پوشيده ندارد خدا به سبب آن در دنيا ذليلش كند و نور را از ميان چشمانش در آخرت بگيرد و آن را تاريكى قرار دهد كه به سوى دوزخش كشاند، اى معلى همانا تقيه از دين من و دين پدران منست و كسى كه تقيه ندارد، دين ندارد، اى معلى همانا خدا دوست دارد در پنهانى عبادت شود چنان كه دوست دارد در آشكار عبادت شود، اى معلى فاش سازنده امر ما مانند انكاركننده آنست.»
عمار گويد: امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«أَخْبَرْتَ بِمَا أَخْبَرْتُكَ بِهِ أَحَداً قُلْتُ لَا إِلَّا سُلَيْمَانَ بْنَ خَالِدٍ قَالَ أَحْسَنْتَ أَ مَا سَمِعْتَ قَوْلَ الشَّاعِرِ؛
فَلَا يَعْدُوَنْ سِرِّي وَ سِرُّكَ ثَالِثاً
أَلَا كُلُّ سِرٍّ جَاوَزَ اثْنَيْنِ شَائِعٌ
آنچه را به تو گفتم، به كسى گفتى؟ عرض كردم: جز بسليمان ابن خالد نگفتم، فرمود: احسنت، مگر قول شاعر را نشنيدهاى كه گويد:
راز من و تو بسومين كس نرسد
هر راز كه از دو بگذرد فاش شود
محمد بن ابىنصر گويد: از امام رضا(علیه السلام) مسألهاى پرسيدم، حضرت خود دارى كرد و جواب نفرمود: سپس فرمود:
«لَوْ أَعْطَيْنَاكُمْ كُلَّمَا تُرِيدُونَ كَانَ شَرّاً لَكُمْ وَ أُخِذَ بِرَقَبَةِ صَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ(علیه السلام) وَلَايَةُ اللَّهِ أَسَرَّهَا إِلَى جَبْرَئِيلَ(علیه السلام) وَ أَسَرَّهَا جَبْرَئِيلُ إِلَى مُحَمَّدٍ ص وَ أَسَرَّهَا مُحَمَّدٌ إِلَى عَلِيٍّ(علیه السلام) وَ أَسَرَّهَا عَلِيٌّ إِلَى مَنْ شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ أَنْتُمْ تُذِيعُونَ ذَلِكَ مَنِ الَّذِي أَمْسَكَ حَرْفاً سَمِعَهُ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ(علیه السلام) فِي حِكْمَةِ آلدَاوُدَ يَنْبَغِي لِلْمُسْلِمِ أَنْ يَكُونَ مَالِكاً لِنَفْسِهِ مُقْبِلًا عَلَى شَأْنِهِ- عَارِفاً بِأَهْلِ زَمَانِهِ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ لَا تُذِيعُوا حَدِيثَنَا فَلَوْ لَا أَنَّ اللَّهَ يُدَافِعُ عَنْ أَوْلِيَائِهِ وَ يَنْتَقِمُ لِأَوْلِيَائِهِ مِنْ أَعْدَائِهِ أَ مَا رَأَيْتَ مَا صَنَعَ اللَّهُ بِآلِ بَرْمَكَ وَ مَا انْتَقَمَ اللَّهُ لِأَبِي الْحَسَنِ(علیه السلام) وَ قَدْ كَانَ بَنُو الْأَشْعَثِ عَلَى خَطَرٍ عَظِيمٍ فَدَفَعَ اللَّهُ عَنْهُمْ بِوَلَايَتِهِمْ- لِأَبِي الْحَسَنِ(علیه السلام) وَ أَنْتُمْ بِالْعِرَاقِ تَرَوْنَ أَعْمَالَ هَؤُلَاءِ الْفَرَاعِنَةِ وَ مَا أَمْهَلَ اللَّهُ لَهُمْ فَعَلَيْكُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ لَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا* وَ لَا تَغْتَرُّوا بِمَنْ قَدْ أُمْهِلَ لَهُ فَكَأَنَّ الْأَمْرَ قَدْ وَصَلَ إِلَيْكُمْ؛ اگر هر چه را میخواهيد، به شما بگوئيم و عطا كنيم، موجب شر شما باشد و گردن صاحب الامر را بگيرند، امام باقر(علیه السلام)فرموده است: امر ولايت (حكومت و خلافت خدائى) را خدا بجبرئيل بر از سپرد، و جبرئيل به محمد(صلی الله علیه و اله)براز سپرد و محمد(صلی الله علیه و اله)بعلى(علیه السلام) و على به هر كه خدا خواست، سپس شما آن را فاش میسازيد، كيست آنكه سخنى را كه شنيده نگهدارد؟
امام باقر(علیه السلام) فرمود: در حكمت آلداود است كه: مسلمان را سزاوار است كه مالك
خود باشد و به كار خود رو آورد و مردم زمانش را بشناسد، از خدا پروا كنيد و حديث ما را فاش مسازيد، اگر خدا از دوستان خود دفاع نميكرد و انتقام آنها را از دشمنانش نميگرفت (شما با فاش ساختن اسرار و ترك تقيه مذهب تشيع را نابود ساخته بوديد).
مگر نديدى خدا با آلبرمك چه كرد؟ و چگونه انتقام موسى بن جعفر(علیه السلام) را گرفت، و طايفه بنىاشعث را هم خطر بزرگى تهديد میكرد، ولى خدا به واسطۀ دوستى آنها نسبت به امام كاظم(علیه السلام) خطر را از آنها برداشت، شما در عراقيد و رفتار اين فرعونيان (بنى عباس و عمالشان) را مىبينيد كه خدا چه مهلتى به آنها داده (پس خدا گاهى از ظالم انتقام میگيرد و گاهى براى اتمام حجت مهلتش میدهد، شما در هر دو حالت خويشتندار و راز نگهدار باشيد).
تقواى خدا را پيشه كنيد و [زندگى] دنيا شما را فريب ندهد، وضع كسانى كه مهلت يافتهاند شما را گول نزد، مثل اينكه حكومت به دست شما افتاده.»
شرح: دولت و شكوت آلبرمك و انحطاط و زوال آنها به دست هارون الرشيد در تواريخ و سير معروف و مشهور است، و از اين روايت پيداست كه علت گرفتارى و زندان و شهادت موسى بن جعفر(علیه السلام) آنها بودهاند، و جعفر بن محمد اشعث با اولادش با آنكه در دستگاه هارون الرشيد بودند، از شيعيان موسى بن جعفر(علیه السلام) بودند و هارون پسرش محمد امين را بجعفر سپرده بود، و همين پسر را خليفه اول خود ساخته بود، يحيى بن خالد برمكى چون ديد، پس از هارون محمد خليفه خواهد شد و كار جعفر بالا خواهد گرفت همواره از او نزد مأمون سعايت میكرد، ولى خدا او را حفظ كرد، سپس يحيى از موسى بن جعفر(علیه السلام) نزد هارون سعايت كرد و سبب گرفتارى آن حضرت شد.
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«طُوبَى لِعَبْدٍ نُوَمَةٍ عَرَفَهُ اللَّهُ وَ لَمْ يَعْرِفْهُ النَّاسُ أُولَئِكَ مَصَابِيحُ الْهُدَى- وَ يَنَابِيعُ الْعِلْمِ يَنْجَلِي عَنْهُمْ كُلُّ فِتْنَةٍ مُظْلِمَةٍ لَيْسُوا بِالْمَذَايِيعِ الْبُذُرِ وَ لَا بِالْجُفَاةِ الْمُرَاءِينَ؛ خوشا حال بنده گمنامى كه خدا او را شناسد و مردم او را نشناسند، اينها چراغهاى هدايت و چشمههاى دانشند، هر فتنه تاريك و سختى از بركت آنها برطرف شود آنها نه فاشكننده و پخشكننده اسرارند و نه خشن و رياكار.»
امير المؤمنين(علیه السلام) فرمود:
«طُوبَى لِكُلِّ عَبْدٍ نُوَمَةٍ لَا يُؤْبَهُ لَهُ يَعْرِفُ النَّاسَ وَ لَا يَعْرِفُهُ النَّاسُ يَعْرِفُهُ اللَّهُ مِنْهُ بِرِضْوَانٍ أُولَئِكَ مَصَابِيحُ الْهُدَى يَنْجَلِي عَنْهُمْ كُلُّ فِتْنَةٍ مُظْلِمَةٍ وَ يُفْتَحُ لَهُمْ بَابُ كُلِّ رَحْمَةٍ لَيْسُوا بِالْبُذُرِ الْمَذَايِيعِ وَ لَا الْجُفَاةِ الْمُرَاءِينَ وَ قَالَ قُولُوا الْخَيْرَ تُعْرَفُوا بِهِ وَ اعْمَلُوا الْخَيْرَ تَكُونُوا مِنْ أَهْلِهِ وَ لَا تَكُونُوا عُجُلًا مَذَايِيعَ فَإِنَّ خِيَارَكُمُ الَّذِينَ إِذَا نُظِرَ إِلَيْهِمْ ذُكِرَ اللَّهُ وَ شِرَارُكُمُ الْمَشَّاءُونَ بِالنَّمِيمَةِ الْمُفَرِّقُونَ بَيْنَ الْأَحِبَّةِ الْمُبْتَغُونَ لِلْبُرَآءِ الْمَعَايِبَ؛ خوشا حال بنده گمنامى كه به او اعتنا نشود، او مردم را شناسد، ولى مردم او را نشناسند، خدا رضايت او را شناسد [او را برضوان شناساند] اينها چراغهاى هدايتند كه هر فتنه تاريك و سختى از بركت آنها زايل شود و در هر رحمتى برايشان گشوده گردد، نه پخشكننده و فاش سازنده را زند و نه خشن و رياكار.
و فرمود: سخن خير گوئيد تا بدان معروف شويد و كار خير كنيد تا اهل خير شويد، عجول و فاشكننده راز نباشيد، زيرا بهترين شما كسانى باشند كه چون به آنها بنگرند به ياد خدا افتند و بدترين شما سخن چينانى باشند كه ميان دوستان جدائى افكنند و عيبجوى پاكدامنان باشند.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«كُفُّوا أَلْسِنَتَكُمْ وَ الْزَمُوا بُيُوتَكُمْ فَإِنَّهُ لَا يُصِيبُكُمْ أَمْرٌ تَخُصُّونَ بِهِ أَبَداً وَ لَا تَزَالُ الزَّيْدِيَّةُ لَكُمْ وِقَاءً أَبَداً؛ زبان خود را نگهداريد و خانهنشين باشيد، هرگز بلائى كه مخصوص شما (شيعيان) است به شما نميرسد (زيرا گمناميد و تقيه میكنيد) و طايفه زيديه همواره سپر بلاى شما باشند (زيرا آنها تقيه نميكنند و بر ائمه ما(علیهم السلام) طعنه میزنند، از اين رو سلاطين جور بدفع آنها میپردازند و از شما غفلت میكنند).»
حضرت ابو الحسن(علیه السلام) فرمود:
«إِنْ كَانَ فِي يَدِكَ هَذِهِ شَيْءٌ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ لَا تَعْلَمَ هَذِهِ فَافْعَلْ قَالَ وَ كَانَ عِنْدَهُ إِنْسَانٌ فَتَذَاكَرُوا الْإِذَاعَةَ فَقَالَ احْفَظْلِسَانَكَ تَعِزَّ وَ لَا تُمَكِّنِ النَّاسَ مِنْ قِيَادِ رَقَبَتِكَ فَتَذِلَّ؛ اگر در اين دستت چيزى باشد و بتوانى به آن دستت نفهمانى بكن (يعنى رازت را از خواص اصحابت پوشيده دار) راوى گويد: مردى نزد آن حضرت بود و از فاش ساختن راز سخن به ميان آمد، حضرت فرمود: زبانت را نگهدار تا عزيز شوى، و مردم را بافسار گردنت مسلط مساز كه ذليل گردى.»
امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«إِنَّ أَمْرَنَا مَسْتُورٌ مُقَنَّعٌ بِالْمِيثَاقِ فَمَنْ هَتَكَ عَلَيْنَا أَذَلَّهُ اللَّهُ؛ همانا امر ما پوشيده و در پرده پيمانست (همان پيمانى كه خدا و پيغمبر و ائمه(علیهم السلام) از مردم گرفتهاند كه راز ما را از نااهل نهان دارند) پس هر كه آن پرده را عليه ما بدرد، خدا ذليلش كند.»
امام صادق(علیه السلام) میفرماید:
«نَفَسُ الْمَهْمُومِ لَنَا الْمُغْتَمِّ لِظُلْمِنَا تَسْبِيحٌ وَ هَمُّهُ لِأَمْرِنَا عِبَادَةٌ وَ كِتْمَانُهُ لِسِرِّنَا جِهَادٌ فِي سَبِيلِ اللَّهِ قَالَ لِي مُحَمَّدُ بْنُ سَعِيدٍ اكْتُبْ هَذَا بِالذَّهَبِ فَمَا كَتَبْتَ شَيْئاً
أَحْسَنَ مِنْهُ؛ نفس كشيدن كسى كه براى ما اندوهگين است و براى ستمى كه به ما شده غمگين است، تسبيح میباشد، و همت گماشتنش براى امر ما عبادتست و پنهان داشتنش راز ما را جهاد در راه خداست، راوى گويد: محمد بن سعيد به من گفت: اين روايت را با آب طلا بنويس كه من چيزى بهتر از اين ننوشتهام.»
قرآن کریم میفرماید:
«مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَني إِسْرائيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَميعاً وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَميعاً وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُنا بِالْبَيِّناتِ ثُمَّ إِنَّ كَثيراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِكَ فِي الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ»؛(1)«به همين جهت، بر بنىاسرائيل مقرّر داشتيم كه هر كس، انسانى را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روى زمين بكشد، چنان است كه گويى همه انسانها را كشته؛ و هر كس، انسانى را از مرگ رهايى بخشد، چنان است كه گويى همۀ مردم را زنده كرده است. و رسولان ما، دلايل روشن براى بنىاسرائيل آوردند، اما بسيارى از آنها، پس از آن در روى زمين، تعدّى و اسراف كردند.»
تفسیر
مرحوم طبرسى در تفسير مجمعالبيان گفته است كلمۀ «أجل» (با فتحه همزه و سكون جيم) در لغت به معناى جنايت است(2).
و راغب در مفردات گفته: كلمۀ «أجل» به معناى جنايتى است كه خوف
آن رود كه در بلند مدت رخ بدهد، پس هر أجلى جنايت هست، ولى هر جنايتى أجل نيست، مثلاً گفته مى شود «فعلت ذلك من اجله؛ من اين كار را به خاطر او انجام دادم.»(1)و اين كلمه به تدريج در معناى غير لغويش يعنى در تعليل استعمال شد، وقتى گفته مىشود: «فعلته من اجل كذا» معنايش اين است كه: «من اگر اين كار را كردم به علت فلان بود»، و خلاصه سبب عمل من فلان شىء بود، و بعيد نيست كه استعمال كلمه مورد بحث در تعليل نخست از اينجا شروع شده باشد كه جرم و جنايتى رخ داده، و ما فوق مجرم را تنبيه كرده و گفته است: «اساء فلان و من اجل ذلك ادبته بالضرب؛ فلانى كار زشتى كرد و از اين جهت من او را با كتك تأديب كردم»، كه در حقيقت خواسته است بگويد: كتك زدن من ناشى بود از جنايت و جرمى كه آن جرم وى را آلوده ساخت، و يا او خود را با آن جرم آلوده ساخت، سپس به تدريج يكسره به عنوان تعليل استعمال شده، چنين گفتند: «ازورك من اجل حيى لك و لاجل حبى لك؛ منشأ اينكه تو را زيارت كردم محبتى است كه به تو دارم و به علت محبتم نسبت به تو بوده است».
و از ظاهر سياق بر مىآيد كه اشاره كلمۀ «ذلك» به داستان پسران آدم است، كه قبلاً يعنى در آيات قبلىسخن از آن رفت، و بنا بر اين معناى جمله مورد بحث چنين مىشود كه:
پيش آمدن حادثه فجيع پسران آدم باعث شد كه ما بر بنىاسرائيل چنين و چنان حكمى بكنيم، و چه بسا مفسرينى كه گفته باشند: جار و مجرور «من أجل» متعلق است به جملۀ «فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ» كه در آيه قبلى است، و معنايش اين
1) . راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، ص: 11.
است كه «اصبح من النادمين من اجل ذلك؛ قاتل به خاطر همين پشيمان شد.»(1)، و خلاصه كلام اينكه «ذلك؛ اين حادثه» باعث پشيمانى او شد، و اين قول و نظريه هر چند كه فى نفسه و با قطع نظر از جملههاى بعديش نظريه بعيدى نيست، و نظيرش كه اول آيهاى جار و مجرور باشد و متعلق به آخر آيه قبل باشد، در قرآن كريم آمده، آنجا كه مىفرمايد: «كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآياتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ* فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْيَتامى»؛(2)الا اينكه اين نظريه لازمهاى دارد كه قابل قبول نيست و آن اين است كه جملۀ «كَتَبْنا عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ» ابتداى آيه بعد باشد و آنچه كه از سياقهاى آيات قرآنى سابق دارد و معهود در ذهن است، اين است كه در چنين مواردى و او استينافى در آغاز آيه بعد بياورد، و بفرمايد: «فاصبح من النادمين من اجل ذلك و كتبنا على بنىاسرائيل...»، همچنان كه در آيه سوره بقره چنين كرده و فرموده: «وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْيَتامى»، و در جاهاى ديگر قرآن نيز چنين آمده.
خواهى پرسيد: كه وجه اشاره «ذلك» به داستان پسران آدم چيست؟ در پاسخ مىگوئيم وجهش اين است كه اين داستان از طبيعت بشر خبر مىدهد، طبيعتى كه خاص پسران آدم نبوده، مىفرمايد طبع اين نوع جاندار يعنى انسان چنين است كه اگر دنبال هوا و هوس را بگيرد، و قهراً كارش به حسادت و كينه ورزيدن به افراد منجر شود، آن هم حسد و كينه ورزيدن به سرنوشتى كه در اختيار خود آنان نيست، (از قبيل اينكه چرا فلانى خوش صورت و خوش صدا و امثال اينها است)، در
نتيجه همين پيروى هوا او را وادار مىكند به اينكه بر سر ناچيزترين مزيتى كه در ديگران هست نسبت به درگاه ربوبى چون و چرا كند و در صدد بر آيد كه خلقت خدا را به دلخواه خود از بين ببرد، مثلاً فرد محسود را بكشد، هر چند كه آن محسود دوست او و حتى برادر پدرى و مادرى او باشد.
پس تك تك اشخاص اين نوع، افراد يك نوعند، و شاخههاى يك تنه درختند، در نتيجه يك فرد از اين نوع از انسانيت همان را دارد كه هزاران فرد آن را دارند، و هزاران فرد از اين حقيقت همان را دارند كه يك فرد دارد، و تنها غرض خداى تعالى از خلقت افراد اين نوع و تكثير نسل آن اين است كه اين حقيقت كه در تك تك افراد عمرى كوتاه دارد، همچنان در روى زمين باقى بماند، به همين منظور نسلى را جانشين نسل سابق مىكند، تا نسل لا حق مانند سابق خداى را در روى زمين عبادت كند، بنا بر اين اگر يك فرد از اين نوع كشته شود خلقت خدا تباه شده، و غرض خداى سبحان كه بقاى انسانيت نسل بعد از نسل بود باطل شده است، و قاتل در مقام معارضه و منازعه با مقام ربوبى بر آمده، همچنان كه برادر مؤمن در داستان مورد بحث قبل از آنكه كشته شود به برادر قاتلش گفت: «ما أَنَا بِباسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِينَ»، و با اين گفتارش اشاره كرد به اينكه قتل بدون حق منازعه با ربوبيت رب العالمين است.
پس به خاطر اينكه طبيعت بشر چنين طبيعتى است كه يك بهانه واهى و موهوم او را وادار مىسازد به اينكه مرتكب ظلمى شود كه در حقيقت معناى آن ابطال حكم ربوبيت و تباه ساختن غرض خداى تعالى از خلقت نوع بشر است، و
نيز به خاطر اينكه بنىاسرائيل دستخوش همين بهانهها شدند، و حسد و كبر و پيروى هوا وادارشان كرد به اينكه حق را پايمال كنند، لذا در اين آيات حقيقت اين ظلم فجيع را براى آنان بيان نموده، مىفرمايد بر حسب دقت و واقعنگرى كشتن يك فرد در نزد خداى سبحان به منزلۀ كشتن همه بشر است، و در مقابل زنده كردن يك نفس نزد او به منزلۀ زنده كردن كل بشر است.و اين كتابت كه در آيه مورد بحث آمده است و فرموده: (بدين جهت ما بر بنىاسرائيل چنين و چنان نوشتيم) هر چند مشتمل بر يك حكم تكليفى نيست (و نمىخواهد مثلاً بفرمايد:
كسى كه يك نفر را كشته ديه و خون بهاى هزاران نفر را بايد بدهد و يا گناهش برابر گناه كسى است كه هزاران نفر را كشته باشد) و ليكن در عين حال خالى از تشديد و تهديد هم نيست، آرى عملى كه از نظر اعتبار به منزلۀ كشتن همه بشر باشد قطعاً در بر انگيختن خشم و سخط الهى اثر دارد، حال يا اين خشم در دنيا گريبان مرتكب را بگيرد و يا در آخرت.
و به عبارتى مختصر معناى جمله مورد بحث اين است كه «از آنجا كه طبع انسان اين است كه به هر سبب و بهانه واهى به ارتكاب اين ظلم عظيم كشيده مىشود»، و بنىاسرائيل هم سابقههايى از ظلم داشتند، لذا برايشان واقعيت قتل نفس را بيان كرديم باشد كه دست از تجاوزها و اسرافها بردارند، قبلاً هم پيامبران ما براى آنان آياتى روشن آورده بودند، ولى آنها همچنان در زمين به اسرافگرى خود ادامه دادند(1).
1) . احتمال دارد نوشتن حكم مذكور بر بنى اسرائيل براى اين بوده باشد كه شريعت موسى(علیه السلام) اولين شريعت مفصلى بوده كه خداى تعالى تشريع كرده و چون در بنى اسرائيل تشريع شده فرموده: «مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ... ».
و اما اينكه فرمود: «أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً» با جملۀ «بِغَيْرِ نَفْسٍ» دو نوع قتل نفس را استثناء كرد، يكى قتل به عنوان قصاص است كه در آيۀ شريفۀ «كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصاصُ فِي الْقَتْلى»؛(1)حكم به لزوم چنان قتلى نموده و فرموده «قتل به عنوان قصاص و هر نوع قصاصى ديگر نه تنها به منزلۀ قتل همۀ مردم نيست، بلكه مايه حيات جامعه است»، و دوم قتل به جرم فساد در زمين است كه در آيه بعدى در باره آن سخن گفته، و فرموده: «إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً...» و اما اينكه فرمود كشتن يك انسان به منزلۀ كشتن همه انسانها است بيانش قبلاً گذشت كه چگونه اين به منزلۀ آن است و گفتيم كه يك فرد از انسان از حيث آن حقيقتى كه با خود حمل مىكند و با آن زنده است و با آن مىميرد، حقيقتى است كه در همه افراد يكى است، و فرقى بين بعضى از افراد و كل افراد نيست و فرد واحد و افراد بسيار در آن حقيقت واحدند، و لازمه اين معنا اين است كه كشتن يك فرد به منزلۀ كشتن نوع انسان باشد و به عكس زنده كردن يك فرد زنده كردن همه انسانها باشد، اين آن حقيقتى است كه آيه مورد بحث آن را افاده مىكند.
اشكالى كه به آيه شده است و گفتهاند با جملۀ «مَنْ قَتَلَ نَفْساً... فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً» نقض غرض شده است:
1) . بقره / 178.
و اى بسا كه بر آيۀ شريفه اشكال كرده باشند به اينكه اولاً: «نازل كردن خود اين آيه باعث نقض غرض است»، براى اينكه غرض بيان اهميت قتل نفس و بزرگى اين عمل، از حيث گناه و آثار است، و لازمه بيان اين معنا اين است كه هر قدر عدد كشته و مقدار جنايت بيشتر باشد، گناه اهميت بيشتر و آثار سوء زيادترى داشته نه اينكه كشتن يك نفر به منزلۀ كشتن همۀ مردم باشد، علاوه بر اينكه نقض غرض است لازمه ديگرش اين است كه قتلهاى زائد بر يك قتل هيچ اثرى نداشته باشد، چون وقتى قتل يك نفر مساوى با قتل ده نفر- مثلا- باشد و قتل اولى برابر با قتل همه باشد، بايد قتل نه نفر زائد بدون اثر باشد.
و اين اشكال را نمىتوان اينطور پاسخ داد كه كشتن ده نفر هم ده برابر كشتن همه اثر دارد، و كشتن همه انسانها برابر است با كشتن همه به تعداد نفرات جميع، مثلاً اگر فرض كنيم كه تمامى افراد بشر هزار مليونند، و كسى همه آنها را بكشد هزار مليون بار همه بشر را كشته است، و كافى نبودن اين پاسخ بدين جهت است كه برگشت آن به تضاعف عدد عذاب و عقاب است و حال آنكه عبارت اشكال اين را نمىرساند، يعنى از آن فهميده نمىشود كه منظورش مسأله عقاب باشد.
علاوه بر اينكه چنين جميعى اصلاً واحد ندارد، آخر جميع- هر چه باشد- عبارت است از چيزى كه ازافرادى كه هر فردش معادل جميعى است كه از افراد مركب شده، و اين تا بىنهايت تكرار مىشود، و چنين جميعى معنا ندارد، زيرا فرد واحدى ندارد تا با تكرار و تعدد آنها چيزى به نام جميع درست شود.
از اين هم كه بگذريم مسأله مضاعف بودن گناه و عقاب مخالف با منطق قرآن است، زيرا قرآن كريم فرموده: «مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى إِلَّا مِثْلَها».(1)
و ثانياً برابر بودن يك قتل با قتل جميع اگر به اين معنا باشد كه «قتل واحد برابر است با قتل جميعى كه اين واحد نيز جزء آن است»، لازمهاش اين است كه واحد يك مجموع مساوى باشد با مجموع خود و غير خودش كه محال بودن اين فرض از بديهيات است و اگر مراد اين باشد كه «قتل واحدى از مجموع برابر است با قتل مجموع به استثناء اين واحد»، معنايش اين مىشود كه بگوئيم «هر كس مثلاً يك ايرانى را بكشد برابر است با اينكه همه ژاپنىها را كشته باشد»،(2)و اين معنا معنايى است سخيف و سست و غرض از كلام را هم كه در مقام بيان اهميت اين ظلم است، به كلى تباه مىكند، علاوه بر اين آيۀ شريفه مطلق است، هم صورتى را كه فرض شد شامل است و هم غير آن را، يعنى بدون استثناء فرد مقتول، استثنايى كه اين احتمال را دفع كند مىفرمايد: «فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً».
و اين اشكال را نمىتوان به امثال پاسخى كه بعضى دادهاند دفع كرد آنها گفتهاند:
مراد از آيه «معادله از حيث عقوبت» و يا حد اقل" مضاعف بودن عذاب» و يا امثال آن است(3)،
و كافى نبودن اين پاسخ ظاهر و روشن است.
بيان مراد از اينكه «كشتن يك نفر همانند كشتن همه انسانها است» و جواب به
اشكال فوق
جوابى كه از اين دو اشكال دادهايم اين است كه جملۀ «مَنْ قَتَلَ نَفْساً... فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً» كنايه است از اينكه ناس و يا انسانها همگى يك حقيقتند، حقيقتى كه در همه يكى است، يعنى يك فرد از انسانها و همه انسانها در آن حقيقت مساويند، پس اگر كسى به يكى از انسانها سوء قصد كند گويى به همه سوء قصد كرده است، زيرا كه به انسانيت سوء قصد كرده كه در همه يكى است، نظير آب كه وقتى در بين ظرفهاى بىشمارى تقسيم شود اگر كسى بخواهد يكى از آن ظرفها را بنوشد آب نوشيده و آن يك ظرف را بدان جهت كه آب است خالى كرده است و آنچه در ظرفهاى ديگر قرار دارد (بدان جهت كه آب است) چيزى زائد بر محتواى آن ظرف ندارد، پس كسى كه محتواى يك ظرف را نوشيده مثل اين است كه محتواى همه ظرفها را نوشيده است، بنا بر اين جملۀ «مَنْ قَتَلَ...» كنايه است در صورت تشبيه، و هيچيك از آن دو اشكال بر آن وارد نيست، چون بناى آن دو اشكال و اساسش اين است كه آيۀ شريفه تشبيهى بسيط و بدون كنايه باشد، و در نتيجه هر قدر عدد مشبه بيشتر شود وجه شباهت نيز بيشتر مىگردد، بله اگر مانند تشبيه بسيط بود جا داشت كه حق با آقايان باشد، براى اينكه در چنين فرضى اگر يك" مشبه" برابر همه" مشبهها" بود معنا فاسد مىشد و مثل اين مىشد كه كسى كه مىخواهد بگويد مثلاً مردم فلان قبيله شجاعند بگويد يك نفر از آنها نيرويى برابر يك بشر دارد و نيروى همه افراد قبيله نيز مساوى است با نيروى يك بشر.
معناى جملۀ «هر كسى يك نفر را زنده كند مانند اينست كه همۀ مردم را زنده كرده
است»
و اما جمله بعدى آيۀ شريفه كه مىفرموده: «وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً»؛ گفتار در توجيه آن نظير همان گفتارى است كه در تفسير جمله قبل گفتيم، و مراد از زنده كردن يك انسان «آفريدن يك انسان زنده» و يا «زنده كردن يك انسان مرده» نيست، بلكه مراد از آن، چيزى است كه در عرف عقلا احياء شمرده شود، عقلا وقتى طبيب بيمارى را معالجه مىكند و يا غواص غريقى را از غرق نجات مىدهد و يا شخصى اسيرى را از دست دشمن رها مىسازد، مىگويند فلانى فلان شخص را زنده كرد(و يا مىگويند حق حيات بر او دارد)، خداى تعالى نيز در كلام مجيدش از اينگونه تعبيرها دارد، مثلاً هدايت به سوى حق را احياء خوانده و فرموده است: «أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ»؛(1)پس به حكم اين آيه كسى كه گمراهى را به سوى ايمان راهنمايى كند او را زنده كرده است.
و اما اينكه در آخر فرمود: «وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُنا بِالْبَيِّناتِ»، اين جمله عطف است بر اول آيه آنجا كه مىفرمود: «مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا...»، و معنايش اين است كه اين تنها آدمكشى نبود كه ما بنىاسرائيل را از آن بر حذر كرديم، بلكه رسولان ما با معجزاتى روشن به سوى آنان آمدند، و از فساد ديگرى بر حذرشان داشتند.
و اما اينكه فرمود: «ثُمَّ إِنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِكَ فِي الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ» در حقيقت وقتى ضميمه جملههاى قبل قرار گيرد متمم كلام مىشود، و غرض مطلوب را از بيان گذشته استنتاج مىكند، و آن غرض اين بود كه روشن شود كه
1) . «آيا كسى كه مرده بود ما زندهاش كرديم و به او نورى داديم كه با آن نور در بين مردم زندگى مىكند مثل كسى است كه چنين و چنان باشد؟» (انعام / 122)
بنىاسرائيل قومى مفسد و مصر بر استكبار و سركشىهاى خويشند به دليل اينكه ما براى آنها واقعيت و منزلت قتل را بيان كرديم، و پيامبران ما اين موقعيت و نيز حقايقى ديگر را براى آنان بيان كردند، و آنها را از سركشى و استكبار بر حذر داشتند، ولى مع ذلك همچنان بر استكبار خود اصرار نموده، در زمين فساد مىانگيزند، و اسراف مىكنند همانطور كه از قديم مىانگيختند، گويى كه اصلاً پيامبرى برايشان نيامده.
كلمۀ «اسراف» به معناى خارج شدن از حد اعتدال و تجاوز از حد در هر عملى است كه انسان انجام مىدهد، هر چند كه به گفته راغب غالباً در مورد پول خرج كردن استعمال مىشود، همچنان كه در آيه زير در خصوص اين مورد استعمال شده: «وَ الَّذِينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواماً».(1)
رواياتى در باره داستان هابيل و قابيل و كشته شدن هابيل به دست قابيل:
در تفسير عياشى از هشام بن سالم از حبيب سجستانى از امام ابىجعفر(علیه السلام) روايت آمده كه فرمود: وقتى دو پسران آدم قربانى خود را تقديم نمودند، از يكى قبول شد و از ديگرى قبول نگرديد،- و در اينكه از كدام قبول شد و از كدام رد گرديد فرمود: از هابيل قبول شد و از قابيل نشد-، قابيل از اين ماجرا گرفتار طوفانى از حسد گرديد و به دشمنى با هابيل پرداخت و همواره در كمين بود كه او را در خلوتى ببيند و كارش را يكسره كند، تا آنكه روزى او را در خلوت و دور از چشم آدم ديد، بر او حمله كرد و او
1) . «و كسانى كه چون انفاق مىكنند نه اسراف مىكنند و نه كم مىدهند، بلكه بين آن افراط و اين تفريط راه ميانه را كه راه استوار است طى مىكنند.» (فرقان / 67)
را كشت، و خداى تعالى قسمتى از داستان آن دو برادر را كه گفتگويى است كه قبل از فاجعه قتل، بين آن دو رد و بدل شده، در قرآن كريم آورده است (تا آخر حديث)(1).
اين روايت از بهترين رواياتى است كه در خصوص اين داستان وارد شده، و اين روايتى است طولانى كه امام(علیه السلام) در آن فرموده هبت اللَّه (شيث) بعد از اين ماجرا براى پدرش آدم متولد شد و آدم او را وصى خود قرار داد، و وصيت آن جناب همچنان در بين انبياء(علیهم السلام) جريان يافت كه ما ان شاء اللَّه آن روايت را در جاى مناسبى نقل مىكنيم، و از ظاهر آن بر مىآيد كه قابيل برادرش هابيل را بدون اطلاع و به نيرنگ به قتل رسانده، (مثلاً پيشنهاد كرده كه به گردش بروند همين كه به نقطهاى دور از ديگران رسيدهاند دست به كار قتلش شده) و كارى كرده كه او نتواند از خود دفاع كند، همانطور كه در بيان گذشته خود گفتيم، مناسب با اعتبار هم همين است.
اين را هم بايد دانست هر آن روايتى كه نام اين دو پسر آدم را ضبط كرده همان هابيل و قابيل است، وآنچه در تورات رائج، در دست يهود آمده هابيل و قايين است، ولى تورات هيچ سندى ندارد، براى اينكه سند تمامى توراتهاى موجود در روى زمين منتهى به يك نفر مجهول الحال مىشود و علاوه بر آن خرافات و تحريفهايى كه دارد هويدا است.
و در تفسير قمى مىگويد: پدرم از حسن بن محبوب از هشام بن سالم از ابىحمزه ثمالى از ثوير بن ابىفاخته برايمان حديث كرد كه وى گفت: من از على بن الحسين(علیه السلام) شنيدم كه براى رجالى از قريش سخن مىگفت، تا آنجا كه فرمود: هنگامى كه دو پسران آدم قربانى خود را انتخاب مىكردند يكى از آن دو از ميان
1) . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1، ص: 309- 306، ح 77.
گوسفندانى كه خود پرورش داده بود گوسفندى چاقتر قربانى كرد و ديگرى يك دسته سنبل قربانى كرد، در نتيجه قربانى صاحب گوسفند كه همان هابيل باشد قبول شد و از آن ديگرى قبول نشد و بدين جهت قابيل بر هابيل خشم كرد و گفت به خدا سوگند تو را مىكشم، هابيل گفت: خداى تعالى تنها از متقيان قبول مىكند و تو اگر براى كشتن من دست به سويم دراز كنى من هرگز دست به سويت نمىگشايم كه به قتلت برسانم، براى اينكه من از رب العالمين مىترسم، من مىخواهم تو هم گناه مرا به دوش بكشى و هم گناه خودت را، تا از اهل آتش شوى و سزاى ستمكاران همين است.
سر انجام هواى نفس قابيل، كشتن برادر را در نظرش زينت داد، و در قالب امر پسنديدهاى جلوه گر ساخت، ولى در اينكه چگونه برادر را بكشد سرگردان ماند و ندانست كه چگونه تصميم خود را عملى سازد، تا آنكه ابليس به نزدش آمد و به او تعليم داد كه سر برادر را بين دو سنگ بگذارد و سپس سنگ زيرين را بر سر او بكوبد قابيل بعد از آنكه برادر را كشت نفهميد جسد او را چه كند در اين حال بود كه دو كلاغ از راه رسيده و به يكديگر حملهور شدند، يكى از آنها ديگرى را كشت و آن گاه زمين را با پنجهاش حفر كرد و كلاغ مرده را در آن چاله دفن نمود، قابيل چون اين منظره را ديد فرياد بر آورد كه: واى بر من! آيا من عاجزتر از يك كلاغ بودم كه نتوانستم به قدر آن حيوان بفهمم كه چگونه جسد برادرم را دفن كنم، در نتيجه از پشيمانان شد، و گودالى كند و جسد برادر را در آن دفن نمود، و از آن به بعد دفن مردگان در ميان انسانها سنت شد.
قابيل به سوى پدر برگشت، آدم هابيل را با او نديد از وى پرسيد: پسرم را كجا
گذاشتى؟ قابيل گفت: مگر او را به من سپرده بودى؟ آدم گفت: با من بيا ببينم كجا قربانى كرديد، در اين لحظه به دل آدم الهام شد كه چه اتفاقى رخ داده، همين كه به محل قربانى رسيد همه چيز برايش روشن شد، لذا آدم آن سرزمين را كه خون هابيل را در خود فرو برد لعنت كرد و دستور داد قابيل را لعنت كنند و از آسمان ندايى به قابيل شد كه تو، به جرم كشتن برادرت ملعون شدى، از آن به بعد ديگر زمين هيچ خونى را فرو نبرد.
آدم از آن نقطه بر گشت و چهل شبانه روز بر هابيل گريست، چون بىتابيش طاقتفرسا شد، شكوه به درگاه خدا برد، خداى تعالى به وى وحى كرد كه من پسرى به تو مىدهم تا جاى هابيل را بگيرد، چيزى نگذشت كه حوا پسرى پاك و پر بركت بزاد، روز هفتم ميلاد آن پسر، خداى تعالى به آدم وحى كرد كه اى آدم اين پسر هبه و بخششى است از من به تو، بنا بر اين او را هبت اللَّه نام بگذار و آدم چنين كرد.(1)
اين روايت معتدلترين روايات وارده در اين قصه و ملحقات آن است و با اينكه معتدلترين آنها است مع ذلك متن آن خالى از اضطراب نيست، براى اينكه از ظاهرش برمىگزيند آيد كه قابيل نخست هابيل را تهديد به قتل كرده، و آن گاه در حيرت شده كه چگونه او را به قتل برساند، و اين دو جمله با هم نمىسازند، زيرا معقول نيست كسى خصم خود را تهديد به كشتن بكند، ولى نداند كه چگونه بكشد، مگر آنكه بگوئيم تحيرش در انتخاب آلت و سبب قتل بوده، و نمىدانسته است از ميان ابزار قتل، كدام را انتخاب كند سر انجام ابليس- كه لعنت خدا بر او
1) . قمى، على بن ابراهیم، تفسیرالقمی، ج 1، ص: 166- 165.
باد- او را راهنمايى كرد كه با سنگ بر سر برادرش كوفته و به قتلش برساند و در اين باب روايات ديگرى از طرق شيعه و اهلسنت نقل شده كه مضمون آنها قريب به مضمون اين روايت است.
اين را هم بايد دانست كه در اين قصه روايات بسيارى هست كه مضمون آنها اختلاف عجيبى با هم دارد و عجيبترين آن روايتى است كه مىگويد: «خداى تعالى گوسفند هابيل را چهل سال در بهشت نگه داشت تا در زمان قربان شدن اسماعيل، آن را فداى اسماعيل كرد، و به نزد ابراهيم فرستاد، تا به جاى فرزند، آن را ذبح كند».(1)روايت شگفتآور ديگر اينكه مىگويد: «هابيل خود را در اختيار قابيل قرار داد تا او را به قتل برساند و به هيچ وجه حاضر نشد دست به سوى برادر خود دراز كند!»(2)
و اين نيز يكى از آن روايات تعجبانگيز است كه مىگويد: «از روزى كه قابيل برادرش هابيل را كشت، خداوند تبارك و تعالى يك پاى قابيل را تا روز قيامت به رانش بست و صورتش را به طرف راست قرار داد تا به هر طرف كه مىرود، صورتش (مانند گل آفتابگردان) به طرف راست بچرخد و در زمستانها فضايى يخى- و به اصطلاح امروزى چند درجه زير صفر- و در تابستان فضايى آتشين بر او مسلط كرد، و هفت فرشته را مأمور بر شكنجه دادن او كرد تا اينكه اگر يكى از آن ملكها رفت ديگرى به جايش بيايد!(3)
و روايت ديگر اينكه خداوند قابيل را در
جزيرهاى از جزائر اقيانوس به پاها و واژگونه آويزان نموده و به همان حال تا روز قيامت معلق بوده و در عذاب خواهد ماند. و اين هم روايت تعجبانگيز ديگر كه مىگويد: قابيل پسر آدم با موى دو طرف سرش آويزان به قرص خورشيد است و خورشيد به هر طرف برود او را با خود مىبرد، هم در گرماى تابستانش و هم در زمهرير زمستانش، و اين شكنجه را تا روز قيامت دارد، و چون قيامت شود خداى تعالى او را در آتش دوزخ جاى مىدهد(1)،
و آن حديثى كه مىگويد پسر آدم يعنى آنكه برادر خود را كشت نامش قابيل بود، كه در بهشت متولد شد(2)
و آن حديثى كه مىگويد: آدم وقتى از كشته شدن پسرش هابيل خبردار شد با چند شعر عربى او را مرثيه گفت،(3)و يا آن حديثى كه مىگويد: در شريعت خاندان آدم چنين مرسوم بود كه هر گاه انسانى مورد سوء قصد قرار مىگرفت بايد خود را بدون هيچ دفاعى و تلاشى در اختيار دشمن خود قرار دهد،(4)
و از اين قبيل رواياتى ديگر.
پس اين روايات- كه ديدى- و امثال آن، رواياتى است كه بيشترش و يا همهاش از طرق ضعيف نقل شده، و با اعتبار صحيح و عقلى و نيز با كتاب خدا- قرآن كريم- نمىسازد، پس بعضى از آنها جعلى است و جعلى بودنش روشن است و بعضى ديگر تحريف شده است، و در بعضى موارد ناقل عين عبارت را نياورده، بلكه نقل به معنا كرده و در اين نقل به معنا دچار اشتباه شده است.
و در دُرالمنثور است كه ابن ابىشيبه از عمر روايت كرده كه گفت: رسول
خدا(صلی الله علیه و اله) فرموده: چرا شما مثل هابيل نباشيد و نتوانيد مانند او وقتى قاتل به سراغتان مىآيد همان سخن هابيل را بگوئيد و دست روى دست بگذاريد و در نتيجه مانند بهترين از آن دو پسر آدم باشيد؟ يعنى مانند هابيل باشيد، و در نتيجه او در بهشت و قاتلش در آتش شود.(1)
اين روايت از رواياتى است كه امت اسلام را براى روزى كه دچار فتنه شد راهنمايى مىكند و اين روايات بسيار است، كه بيشتر آنها را سيوطى در الدُرالمنثورش آورده، نظير روايتى كه بيهقى از ابىموسى از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) نقل كرده كه گفت آن جناب فرمود، شمشيرهاى خود را بشكنيد (يعنى در فتنه) و زه و كمان خود را پاره كنيد، و در كنج خانهها بخزيد و مانند بهترين از دو پسران آدم باشيد،(2)و باز نظير روايتى كه ابن جرير و عبد الرزاق از حسن نقل كرده كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: مسأله دو پسران آدم مثلى است كه خداى تعالى براى امت زده تا امت راه هابيل را در زندگى پيش بگيرند.(3)و رواياتى ديگر از اين قبيل.
و اين روايات به ظاهرشان با عقل و اعتبار صحيح درست در نمىآيد، و همچنين با روايات صحيحهاى كه دستور دفاع از جان خود و دفاع از حق مىدهد نمىسازد، و چگونه قابل قبول است، با اينكه خداى تعالى فرموده: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما، فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ اللَّهِ».(4)
علاوه بر اينكه همه اين روايات به اصطلاح در صدد تفسير و توجيه كلام هابيلند كه چرا گفت: «لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي ما أَنَا بِباسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ» و اينطور توجيه مىكنند كه هابيل كار درستى كرد كه از خود دفاع نكرد و خواننده به اشكالى كه در آنها است توجه كرد.
و يكى از چيزهايى كه باعث سوء ظن آدمى نسبت به اين روايات مىشود اين است كه از كسانى نقل شده كه در فتنه در خانه على(علیه السلام) از انجام وظيفه يعنى دفاع از حق على(علیه السلام) سر باز زدند و از كسانى كه در جنگهاى على با معاويه و خوارج و طلحه و زبير كناره گيرى كردند، به همين جهت بايد اگر ممكن باشد به نحوى توجيه شود، و گرنه مطروح و مردود شناخته شود.
و در دُرالمنثور است كه ابن عساكر از على(علیه السلام) روايت كرده كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: در دمشق كوهى است كه آن را «قاسيون" مىگويند در آنجا بود كه پسر آدم برادرش را به قتل رسانيد.(1)
اشكالى در اين روايت نيست، به جز اينكه ابن عساكر آن را به طريق كعب الاحبار نقل كرده، و در اين نقل گفته آن خونى كه بر بالاى قاسيون ديده مىشود خون پسر آدم است(2)،
و به طريقه ديگر از عمرو بن خبير شعبانى نقل كرده كه گفت: من با كعب الاحبار به بالاى كوه دير المران بوديم كه ناگهان چشم كعب به درهاى در كوهى افتاد كه آب در ته آن جارى بود، كعب گفت: در اينجا بود كه پسر آدم
برادرش را به قتل رسانيد و اين آب اثر خون اوست كه خدا آن را آيت قرار داده براى همه عالميان.(1)
(احتمال مىرود عبارت (لجه سائله) كه در حديث آمده به معناى آن باشد كه شن روان از كوه سرازير مىشده، و چون سرخ رنگ بوده كعب آن را اثر خون هابيل تعبير كرده).
اين دو روايت دلالت دارد بر اينكه در آن نقطه اثرى ثابت بوده كه ادعا شده اثر خون هابيل مقتول است و اين سخن به سخنان خرافى شبيه است، گويا رندى اين سخن را از پيش خود انتشار داده تا توجه مردم را به آن نقطه جلب كند، و مردم به زيارتش بروند، و نذوراتى و هدايايى براى آن كوه ببرند، نظير جاى پايى كه در سنگ درست مىكنند و نامش را قدمگاه مىگذارند، و از آن جمله است قبرى كه در بندر جده در عربستان سعودى قرار دارد، بر سر زبانها افتاده كه اينجا قبر حوا همسر آدم و جده بنىنوع بشر است، و چيزهايى ديگر نظير آن.
و در دُرالمنثور آمده كه احمد و بخارى و مسلم و ترمذى و نسايى و ابن ماجه و ابن جرير و ابن منذر از ابن مسعود روايت كردهاند كه گفت: رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: هيچ خون بنا حقى در بين بشر ريخته نمىشود، مگر آنكه سهمى از گناه آن به گردن پسر آدم است، چون او اولين كسى بود كه قتل نفس را سنت كرد.(2)
اين معنا نيز به غير از طريق بالا به طرق ديگر هم از شيعه نقل شده و هم از اهلسنت.
و مرحوم كلينى در كافى به سند خود از حمران روايت كرده كه گفت: من به امام ابىجعفر(علیه السلام) عرضه داشتم معناى اين كلام خداى تعالى كه مىفرمايد: «مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ، فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً» چيست؟ و چگونه كشتن يك نفر مثل كشتن همۀ مردم است؟ فرمود: معنايش اين است كه او را در جايى از جهنم جاى مىدهند كه در آنجا عذاب به منتها درجه است، جايى است كه اگر كسى همۀ مردم را بكشد نيز در آنجا كيفر مىبيند، عرضه داشتم: حال اگر قاتل بعد از قتل اولش مجددا فردى ديگر را به قتل برساند چطور؟ فرمود: همان عذابش مضاعف مىشود.(1)
مثل اين روايت را صدوق نيز در كتابش معانى الاخبار از حمران نقل كرده(2)،
و اينكه حمران پرسيد: «حال اگر فردى ديگر به قتل برساند» اشاره است به اشكالى كه قبلاً بيانش گذشت، كه لازمه آيۀ شريفه مساوى بودن كيفر يك قتل با كيفر چند قتل است، و امام(علیه السلام) پاسخ داده به اينكه: «همان عذابش مضاعف مىشود «در اينجا ممكن است كسى اشكال كند كه پاسخ امام(علیه السلام) رفع يد از مساواتى است كه آيه به آن حكم كرده، آيه مىفرمايد كشتن يك نفر مساوى با كشتن جميع است، و روايت مىفرمايد مساوى نيست، ليكن اين اشكال وارد نيست، براى اينكه تساوى منزلت- كشتن يك نفر به منزلۀ كشتن همه بودن- مربوط است به سنخ عذاب نه به مقدار آن، و به عبارت روشنتر: «قاتل يك نفر و قاتل جميع هر دو در يك جا
از جهنم قرار دارند»، ولى قاتل بيش از يك نفر عذابش مضاعف مىشود، و لذا در روايت فرموده: «جايى است كه اگر كسى همۀ مردم را بكشد نيز در آنجا كيفر مىبيند».
شاهد بر گفتار ما روايتى است كه عياشى در تفسير همين آيه از حمران از امام صادق(علیه السلام) آورده كه امام(علیه السلام) فرمود: منزلت و مرحلهاى در آتش هست كه شدت عذاب اهل آتش همه بدانجا منتهى مىشود و قاتل را در آنجا جاى مىدهند حمران مىگويد:
پرسيدم حال اگر دو نفر را كشت چطور؟ فرمود: مگر نمىدانى كه در جهنم منزلتى كه عذابش شديدتر از آن منزلت باشد وجود ندارد؟ آن گاه فرمود: عذاب قاتل در اين منزلت به مقدار قتلى كه كرده مضاعف مىشود.(1)
ص: 312 و 313، ح 84.
پس اين جمعى كه امام(علیه السلام) بين نفى و اثبات كرد چيزى جز همان توجهى كه ما براى روايت آورديم نيست و آن اين است كه اتحاد و تساوى در مقدار عذاب نيست، بلكه در سنخ عذاب است كه كلمۀ «منزلت» به آن اشاره دارد و اما اختلاف در شخص عذاب و خود آن شكنجهاى است كه قاتل مىبيند.شاهد ديگر بر گفتار ما فى الجمله روايتى است كه در همان كتاب از حنان بن سدير از امام صادق(علیه السلام) نقل شده، كه در ذيل جملۀ «مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً» فرمود: در جهنم گودالى است كه اگر كسى
1) . عیاشى، محمد بن مسعود، تفسیر عیاشى، ج 1،
همۀ مردم را مىكشت در آنجا جاى مىگرفت، و اگر يك نفر را هم مىكشت باز در آنجا عذاب مىديد.(1)
در اين روايت آيۀ شريفه نقل به معنا شده، و عين عبارت آيه نيامده.
و در كافى به سند خود از فضيل بن يسار روايت آورده كه گفت: من به امام ابىجعفر(علیه السلام) عرضه داشتم: اين جمله در كلام خداى عزّ و جلّ چه معنا دارد كه مىفرمايد: «وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً» فرمود: منظور كسى است كه انسانى را از سوختن و غرق شدن نجات دهد، عرضه داشتم: آيا شامل كسى هم مىشود كه انسانى را از ضلالتى نجات دهد، و به راه راست هدايت كند؟ فرمود: اين بزرگترين تأويل براى آن است.(2)اين روايت را شيخ نيز در أمالى خود(3)و برقى در محاسن خود از فضيل از آن جناب روايت كردهاند، و روايت را از سماعه و از حمران از امام صادق(علیه السلام)(4)
آوردهاند، و مراد از اينكه نجات از ضلالت تأويل اعظم آيه باشد، اين است كه تفسير كردن آيه به چنين نجاتى دقيقترين تفسير براى آن است، چون كلمه تأويل در صدر اسلام بيشتر به معناى تفسير استعمال مىشده، و مرادف آن بوده است.
مؤيد گفتار ما روايتى است كه در تفسير عياشى از محمد بن مسلم از امام باقر(علیه السلام) آمده در آن روايت محمد بن مسلم مىگويد: من از آن جناب از تفسير آيۀ «مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً» پرسيدم، فرمود
چنين كسى در آتش منزلگاهى دارد، كه اگر همۀ مردم را هم مىكشت باز جايش همانجا بود، چون جايى ديگر كه عذابش بيشتر باشد نيست، پرسيدم معناى جمله بعدى چيست كه مىفرمايد: «وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً؟» فرمود منظور كسى است كه مىتواند شخصى را بكشد، ولى نكشد، و يا شخصى است كه كسى را از غرق و سوختن نجات دهد و از همه اينها بزرگتر و اعظم كسى است كه شخصى را از ضلالتى به سوى هدايت بكشاند.(1)
منظور از اينكه فرمود: «او را نكشد» اين است كه بعد از آنكه ثابت شد كه مىتواند او را بكشد مثلا- حاكم حكم به قصاص كرد- او از قصاص صرف نظر نموده باشد.
و در همان كتاب از ابىبصير از امام باقر(علیه السلام) روايت شده كه ابو بصير گفت از آن جناب از معناى جملۀ «وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً» پرسيدم، فرمود: يعنى كسى كه انسانى را از كفر بيرون كند و به ايمان در آورد.(2)
اين معنا در روايات بسيارى كه از طرق اهلسنت نقل شده نيز آمده.
و در مجمعالبيان است كه از امام ابىجعفر روايت شده كه فرمود: منظور از مسرفون كسانى هستند كه حرامهاى خدا را حلال مىشمارند، و خونها مىريزند.(3)
يك تطبيق بين داستان هابيل و قابيل در تورات و در قرآن:
در اصحاح چهارم از سفر تكوين از تورات چنين آمده:
آدم همسرش حوا را شناخت، و حوا حامله شد و قايين را بزاد، و- از در خوشحالى- گفت: از ناحيه رب صاحب فرزندى پسر شدم.
حوا بار ديگر حامله شد، و اين بار هابيل را بزاد و هابيل كارش گوسفند دارى، و قايين شغلش زراعت بود.
بعد از ايامى حادثهاى رخ داد، و آن اين بود كه قايين از حاصل زمين چيزى را براى رب قربانى كرد.
و هابيل هم از گوسفندان بكر و چاق خود يك گوسفند قربانى كرد، و رب به قربانى هابيل نظر كرد.
و اما به قايين و قربانيش نظر نكرد پس قايين سخت در خشم شد و آبرويش رفت (و يا چهرهاش در هم افتاد).
و پروردگار به قايين گفت چرا خشمگين شدى؟ و چرا چهرهات تغيير كرد؟
آيا اگر تو خوبى مىكردى به درگاه ما بالا نمىآمد؟! و اگر خوبى نكنى قهراً در معرض گناه قرار مىگيرى و گناه را دم در كمين گرفته بدان، آرى در اين صورت گناه مشتاق تو و در پى تو است و اين تو هستى كه گناه را براى خود سر نوشت ساخت.
قايين سر برادرش هابيل را گرم به سخن كرد و در همان حال كه با هم نشسته بودند كه قايينبرخاست و هابيل را بكشت.
رب به قايين گفت هابيل برادرت كجا است؟ گفت: نمىدانم و من نگهبان برادرم نبودم.
رب گفت اين چه كارى بود كردى، صداى خون برادرت از زمين به من رسيد.
اينك تو ديگر ملعونى، تو از جنس همان زمينى هستى كه دهن باز كرد براى فرو بردن خونى كه به دست تو از برادرت ريخت.
تو چه وقت در زمين كار كردى كه زمين پاداش عمل تو را كه همان مواد غذايى او است به تو ندهد، اينك محكومى به اينكه عمرى به سرگردانى و فرار در زمين بگذرانى.
قايين به رب گفت: گناه من بزرگتر از آن است كه كسى بتواند آن را حمل كند.
تو امروز مرا از روى زمين و از روى خودت طرد كردى تا پنهان و سرگردان زندگى كنم و در زمين فرارى باشم تا هر كس مرا يافت به قتلم برساند.
رب به او گفت: بدين جهت هر كس قايين را بكشد هفت برابر از او انتقام گرفته مىشود، و رب براى قايين علامتى قرار داد، تا هر كس او را ديد به قتلش نرساند.
لا جرم قايين از پيش رب بيرون آمد، و در سرزمين نور كه ناحيه شرقى عدن است سكونت گزيد، (اين بود شانزده آيه كه از تورات عربى و طبع كمبروج سال 1935 نقل گرديد).
حال ببينيم قرآن در خصوص اين داستان چه فرموده: «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قالَ لَأَقْتُلَنَّكَ، قالَ إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ»؛ «لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي ما أَنَا بِباسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ
لِأَقْتُلَكَ، إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِينَ»؛ «إِنِّي أُرِيدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِي وَ إِثْمِكَ، فَتَكُونَ مِنْ أَصْحابِ النَّارِ وَ ذلِكَ جَزاءُ الظَّالِمِينَ»؛ «فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرِينَ»؛ «فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوارِي سَوْأَةَ أَخِيهِ قالَ يا وَيْلَتى أَ عَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ فَأُوارِيَ سَوْأَةَ أَخِي فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ» كه ترجمه آنها در اول بحث گذشت، و اگر بار ديگر در اينجا همه آيات را آورديم براى اين بود كه خواننده بهتر و زودتر و آسانتر بين تورات و قرآن مقايسه كند.
و خواننده را سفارش مىكنيم كه نخست در آنچه آيات تورات و آيات قرآن كه راجع به دو پسر آدم نقل كرديم دقت كند، آن گاه آنها را با هم تطبيق نموده سپس داورى كند، و اگر بر طبق سفارش ما تدبر كند اولين چيزى كه از آيات تورات به ذهنش مىرسد اين است كه تورات رب را يك موجود زمينى و به شكل انسان معرفى كرده، انسانى كه ميان انسانها آمد و شد و معاشرت مىكند، گاهى به نفع اين حكم مىكند و گاهى بضرر اين، و به نفع ديگرى، عيناً همانطور كه يك انسان در بين انسانها زندگى مىكند، گاهى انسان نزديك او مىشود و با او سخن مىگويد همانطور كه با يك انسان ديگر سخن مىگويد، و گاهى از او دور و پنهان مىشود، به طورى كه ديگر او وى را نمىبيند. در نتيجه ربى كه تورات معرفى كرده ربى است كه انسانهاى دور را آن طور كه نزديكان را مىبيند مشاهده نمىكند، و كوتاه سخن اينكه حال آن رب، از تمامى جهات حال يك انسان زمينى است، با اين تفاوت كه اراده رب در باره هر چيزى نافذ است، و حكمش روان و تمامى تعليمات تورات و انجيل همه بر اين اساس است، هر چيزى را كه مىخواهد تعليم دهد بر اين اساس تعليم مىدهد" تعالى اللَّه عن ذلك علوا كبيرا».
و لازمه قصهاى كه در تورات آمده اين است كه در آن روز بشر در حال گفتگوى به طور مشافهه و حضور و رو در روى با خدا زندگى مىكرده، (هر وقت مىخواسته نزد خدا مىرفته و با خدا قدم مىزده و سخن مىگفته) بعد از آنكه قايين آن جنايت را كرد، خداى تعالى از او و از امثال او پنهان شد، و اينگونه افراد ديگر خدا را با چشم نديدند، ولى بقيه افراد بشر همچنان با خدا معاشرت و گفتگو داشتهاند، در حالى كه برهانهاى قطعى عقلى بر اين قائم است كه نوع بشر نوع واحدى است كه همه افرادش مثل همند، موجودى پديد آمده در عالم مادهاند و در دنيا زندگى مادى دارند و نيز براهين قطعى قائم است بر اينكه خداى تعالى منزه است از اينكه در قالب ماده بگنجد، و به صفات ماده و احوال آن متصف گشته دستخوش عوارض امكان و طوارق نقص و حوادث گردد، و خداى تعالى از نظر قرآن كريم هم چنين خدايى است.
و اما قرآن كريم داستان پسران آدم را طورى سروده و بر اساسى نقل كرده كه بر آن اساس تمامى افرادبشر را از يك نوع و همه را مثل هم دانسته چيزى كه هست دنباله داستان مسأله فرستادن كلاغ را آورده، تا از يك حقيقتى پرده بر دارد، و آن اين است كه بشر داراى تكاملى تدريجى است كه اساس تكامل او و زير بناى آن حس و تفكر است.
قرآن كريم نكته ديگرى را در اين داستان آورده، و آن گفتگوى اين دو برادر است، و از هابيل سخنانى نقل كرده كه مشتمل بر نكات بر جستهاى از معارف فطرى بشرى و از اصول معارف دينى است، چون توحيد، و نبوت، و معاد، و مسأله تقوا و ظلم كه دو اصل مهم و عامل در تمامى قوانين الهى و احكام شرعى است، و
مسأله عدل الهى حاكم در رد و قبول اعمال بندگان و كيفر و پاداش اخروى آنان، و نيز مسأله ندامت قاتل و خسران او در دنيا و آخرت.
و در آخر و بعد از نقل همه اين نكات بيان كرده كه يكى از آثار شوم قتل نفس اين است كه آثار شومى كه در كشتن يك فرد هست برابر است با آثار شومى كه در كشتن همۀ مردم است، و آثار نيكى كه در زنده كردن يك فرد از انسانها هست برابر با آثار نيكى است كه در احياى همه انسانها است.(1)
در کتاب شریف «اصول کافی» روایات زیر آمده است: (2)
سماعه گويد: از امام صادق(علیه السلام) اين قول خداى عزّ و جلّ را پرسيدم که میفرماید: «مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً»؛(3)
«هر كه انسانى را به جز براى قصاص انسانى بكشد، گويا همۀ مردم را كشته، و هر كه او را زنده كند گويا همۀ مردم را زنده كرده.» فرمود:
«مَنْ أَخْرَجَهَا مِنْ ضَلَالٍ إِلَى هُدًى فَكَأَنَّمَا أَحْيَاهَا وَ مَنْ أَخْرَجَهَا مِنْ هُدًى إِلَى ضَلَالٍ فَقَدْ قَتَلَهَا؛ هر كه او را از گمراهى به سوى هدايت برد گويا او را زنده كرده و هر كه او را از هدايت به سوى گمراهى برد، گويا او را كشته است.»
شرح: اصل آيه در قرآن كريم بدين گونه است: «مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ
أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً»، و در اين روايت نقل به معنى شده و به جهت ظهورش ببرخى از آن اكتفا گشته است.
مفسرين در بيان آيه وجوهى گفتهاند كه شايد وجه بهترش اينست كه چون كسى يك نفر را بكشد احساسات عمومى را جريحه دار میكند و همۀ مردم دشمن او میشوند، پس مثل اينست كه همۀ مردم را كشته و كسى كه يك نفر را زنده كند يا هدايت نمايد، خدا پاداش زنده كردن و هدايت نمودن همۀ مردم را به او دهد، زيرا به سبب احسانى كه به برادر آنها كرده، همه را خرسند و شادمان نموده پس گويا همه را زنده كرده است.
فضيل بن يسار گويد: به امام باقر(علیه السلام) عرض كردم: خداى عزّ و جلّ در كتابش فرمايد: «وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً»؛(1)
«و هر كه او را زنده كند گويا همۀ مردم را زنده كرده.» فرمود:
«مِنْ حَرَقٍ أَوْ غَرَقٍ قُلْتُ فَمَنْ أَخْرَجَهَا مِنْ ضَلَالٍ إِلَى هُدًى قَالَ ذَاكَ تأويلهَا الْأَعْظَمُ؛ يعنى او را از سوختن و غرق شدن نجات دهد، عرض كردم: كسى كه او را از گمراهى به سوى هدايت برد چگونه است؟ فرمود: اين تأويل اعظم آيه است (يعنى آيه شامل اين معنى هم هست و اين معنى مهمتر و عاليتر از معنى اولست).»
حمران گويد: به امام صادق(علیه السلام) عرض كردم: اصلحك اللَّه از شما سؤال كنم؟ فرمود:
«نَعَمْ فَقُلْتُ كُنْتُ عَلَى حَالٍ وَ أَنَا الْيَوْمَ عَلَى حَالٍ أُخْرَى كُنْتُ أَدْخُلُ الْأَرْضَ فَأَدْعُو الرَّجُلَ وَ الِاثْنَيْنِ وَ الْمَرْأَةَ فَيُنْقِذُ اللَّهُ مَنْ شَاءَ وَ أَنَا الْيَوْمَ لَا أَدْعُو أَحَداً فَقَالَ وَ مَا
1) . مائده / 32.
عَلَيْكَ أَنْ تُخَلِّيَ بَيْنَ النَّاسِ وَ بَيْنَ رَبِّهِمْ فَمَنْ أَرَادَ اللَّهُ أَنْ يُخْرِجَهُ مِنْ ظُلْمَةٍ إِلَى نُورٍ أَخْرَجَهُ ثُمَّ قَالَ وَ لَا عَلَيْكَ إِنْ آنست مِنْ أَحَدٍ خَيْراً أَنْ تَنْبِذَ إِلَيْهِ الشَّيْءَ نَبْذاً قُلْتُ أَخْبِرْنِي عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً»؛ قَالَ مِنْ حَرَقٍ أَوْ غَرَقٍ ثُمَّ سَكَتَ ثُمَّ قَالَ تأويلهَا الْأَعْظَمُ أَنْ دَعَاهَا فَاسْتَجَابَتْ لَهُ؛ آرى: عرض كردم: من در گذشته حالى داشتم و امروز حال ديگرى دارم، من در گذشته در زمين میگشتم و يك مرد و دو مرد يا زنى را بمذهب حق دعوت میكردم و خدا هر كه را میخواست (به وسيلۀ دعوت من) نجات میداد، ولى امروز كسى را دعوت نميكنم. فرمود: چه زيانى بر تو است كه مردم رابا پروردگارشان واگذارى، تا هر كه را خدا خواهد از تاريكى به سوى نور برد، سپس فرمود: باكى بر تو نيست كه اگر از كسى احساس خير نمودى، سخنى با نرمى و احتياط به او القا كنى، عرض كردم: معنى اين قول خداى عزّ و جلّ را به من خبر ده: «و هر كه او را زنده كند، گويا همۀ مردم را زنده كرده» فرمود: يعنى او را از سوختن و غرق شدن برهاند، آنگاه سكوت نمود و سپس فرمود: تأويل اعظم آيه اينست كه او را دعوت كند و او هم بپذيرد.»
توضيح:در روايات اين باب دو مطلب محتاج بتذكر است: اول- اينكه در روايت اول و دوم بود «بندهاى را كه خدا گمراهيش را خواسته، و چون براى بندهاى بد خواهد» مقصود اراده و خواست اختيارى خداست نه اراده و خواست حتمى او چنانچه در حديث 408 توضيح داده شد. دوم- منظور اصلى در اين روايات اينست كه اهل تسنن و عامه را بمذهب تشيع دعوت نكنيد، آنها را رها كنيد و به خودشان واگذارند. در صورتى كه آيات و اخبار بسيارى راجع بوجوب امر به معروف و نهى از منكر و ثواب هدايت و تعليم مردم و دفع شبهات مخالفين وارد شده است، پس چگونه- اين اخبار نهى از دعوت و تبليغ میكند، ولى با اندكى
دقت و تأمل پيداست كه سياق اين روايات در باره اصرار و پافشارى در تبليغ است به طورى كه انسان بخواهد مردم حقيقة شيعة شوند و بحق گرايند، در صورتى كه پيغمبر هم چنين وظيفهاى نداشت، آيات بسيارى كه بعضى از آنها در اين روايت ذكر شد در قرآن مجيد است به اين مضامين كه: اى پيغمبر هر چند تو دلت میسوزد و نميتوانى مردم را گمراه به بينى و در هدايت ايشان جانبازى میكنى، ولى بدان كه همه اين مردم مسلمان نخواهند شد، ايشان را رها كن كه بر تو جز ابلاغ چيزى نيست، خدا مردم را بهتر ميشناسد آنكه را شايسته مسلمانى داند، او را بسراغ تو ميفرستد. با چند جمله كوتاه تو دلش را روشن میكند و آنكه چنين شايستگى ندارد، اگر چه از خويشان نزديكت باشد، هر چه بگوئى و اندرز دهى، در دل سختش تأثير نكند. پيداست وقتى كه وظيفه رهبر دين اين باشد وظيفه پيروانش به مراتب سهلتر و سبكتر است مخصوصاً با شدت تقيه در زمان ائمه(علیهم السلام) كه خود آنها را خانهنشين كرده بود، به مردم كارى نداشتند جز آنكه هر كس مسألهاى از توحيد و معارف و فروع پرسد جوابش گويند و با روش مسالمتآميز خود مذهب تشيع را باقى دارند. پس اصحاب و پيروان ايشان نبايد كاسه داغتر از آش و دايه دلسوزتر از مادر شوند.(1)
روایات زیر در باب «اهتمام به امور مسلمین» در کتاب شریف «اصول کافی» ذکر شده است:(2)
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«مَنْ أَصْبَحَ لَا يَهْتَمُّ بِأُمُورِ الْمُسْلِمِينَ فَلَيْسَ بِمُسْلِمٍ؛ هر كه صبح كند و به امور مسلمين همت نگمارد مسلمان نيست.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«أَنْسَكُ النَّاسِ نُسُكاً أَنْصَحُهُمْ جَيْباً-وَ أَسْلَمُهُمْ قَلْباً لِجَمِيعِ الْمُسْلِمِينَ؛ عابدترين مردم كسى است كه نسبت به همه مسلمين خيرخواهتر و پاكدلتر باشد.»
امام صادق(علیه السلام) میفرماید:
«عَلَيْكَ بِالنُّصْحِ لِلَّهِ فِي خَلْقِهِ فَلَنْ تَلْقَاهُ بِعَمَلٍ أَفْضَلَ مِنْهُ؛ بر تو باد كه براى خدا نسبت بمخلوقش خير خواه باشى كه هرگز خدا را بعملى بهتر از آن ملاقات نكنى.»
و فرمود:
«مَنْ لَمْ يَهْتَمَّ بِأُمُورِ الْمُسْلِمِينَ فَلَيْسَ بِمُسْلِمٍ؛ هر كه به امور مسلمين اهتمام نورزد مسلمان نيست.»
پيغمبر(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«مَنْ أَصْبَحَ لَا يَهْتَمُّ بِأُمُورِ الْمُسْلِمِينَ فَلَيْسَ مِنْهُمْ وَ مَنْ سَمِعَ رَجُلًا يُنَادِي يَا لَلْمُسْلِمِينَ فَلَمْ يُجِبْهُ فَلَيْسَ بِمُسْلِمٍ؛ هر كه صبح كند و به امور مسلمين همت نگمارد. از آنها نيست، و هر كه بشنود مردى فرياد میزند «مسلمانها بدادم برسيد» و جوابش نگويد مسلمان نيست.»
و فرمود:«الْخَلْقُ عِيَالُ اللَّهِ فَأَحَبُّ الْخَلْقِ إِلَى اللَّهِ مَنْ نَفَعَ عِيَالَ اللَّهِ وَ أَدْخَلَ عَلَى اهلبيت
سُرُوراً؛ مخلوق عيال خدا هستند و محبوبترين آنها نزد خدا كسى است كه بعيال خدا سود دهد، و به خانوادهاى شادى رساند.»
از رسول خدا(صلی الله علیه و اله)سؤال شد محبوبترين مردم نزد خدا كيست؟ فرمود:
«مَنْ أَحَبُّ النَّاسِ إِلَى اللَّهِ قَالَ أَنْفَعُ النَّاسِ لِلنَّاسِ؛ كسى كه سودش به مردم بيشتر باشد.»
رسول خدا(صلی الله علیه و اله)فرمود:
«مَنْ رَدَّ عَنْ قَوْمٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ عَادِيَةَ [مَاءٍ] أَوْ نَارٍ أُوجِبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ؛ هر كس تجاوز آب يا آتشى را از گروهى از مسلمين بگرداند، بهشت برايش واجب گردد.»
امام صادق(علیه السلام) در باره قول خداى عزّ و جلّ که میفرماید: «وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً»؛(1)
«به مردم سخن نيك گوئيد» فرمود:
«قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً وَ لَا تَقُولُوا إِلَّا خَيْراً حَتَّى تَعْلَمُوا مَا هُوَ؛ به مردم سخن نيك گوئيد و جز خير نگوئيد تا بدانيد حقيقت چيست (پس اگر يقين پيدا كرديد كه شخصى سزاوار خير نيست نگوئيد).»
امام باقر(علیه السلام) در باره قول خداى عزّ و جلّ که میفرماید: «وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً»؛(2)
«به مردم سخن نيك گوئيد» فرمود:
«قُولُوا لِلنَّاسِ أَحْسَنَ مَا تُحِبُّونَ أَنْ يُقَالَ فِيكُمْ؛ بهترين سخنى كه دوست داريد مردم در باره شما گويند، در باره مردم بگوئيد.»
امام صادق(علیه السلام) در باره قول خداى عزّ و جلّ که میفرماید: «وَ جَعَلَنِي مُبارَكاً أَيْنَ ما كُنْتُ»؛(1)«و خدا مرا مبارك ساخت هر كجا باشم» فرمود:
«نَفَّاعاً؛ يعنى سودمند ساخت.»
روایات زیر در باب «عطسه و ابراز محبّت» در کتاب شریف «اصول کافی» ذکر شده است:(2)
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«لِلْمُسْلِمِ عَلَى أَخِيهِ مِنَ الْحَقِّ أَنْ يُسَلِّمَ عَلَيْهِ إِذَا لَقِيَهُ وَ يَعُودَهُ إِذَا مَرِضَ وَ يَنْصَحَ لَهُ إِذَا غَابَ وَ يُسَمِّتَهُ إِذَا عَطَسَ يَقُولَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ* لَا شَرِيكَ لَهُ وَ يَقُولَ لَهُ يَرْحَمُكَ اللَّهُ فَيُجِيبَهُ فَيَقُولَ لَهُ يَهْدِيكُمُ اللَّهُ وَ يُصْلِحُ بَالَكُمْ وَ يُجِيبَهُ إِذَا دَعَاهُ وَ يَتْبَعَهُ إِذَا مَاتَ؛ از حقوق مسلمان بر برادرش اينست كه چون به او برخورد كند سلامش كند، و چون بيمار شود بعيادتش رود، و چون پنهان شود (پشت سرش) براى او خيرخواهى كند، و چون عطسه زند و بگويد: «الحمد للَّه رب العالمين لا شريك له» به او بگويد:«يرحمك اللَّه» او نيز در جواب اين گويد:«يهديكم اللَّه و يصلح بالكم»و چون او را (بكارى يا بجائى) بخواند (و دعوتش كند) بپذيرد، و چون بميرد تشييعش كند.»
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) إِذَا عَطَسَ الرَّجُلُ فَسَمِّتُوهُ وَ لَوْ كَانَ مِنْ وَرَاءِ جَزِيرَةٍ وَ فِي رِوَايَةٍ أُخْرَى وَ لَوْ مِنْ وَرَاءِ الْبَحْرِ؛ رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرموده است: هر گاه كسى عطسه كرد
جواب عطسهاش را بگوئيد اگر چه از پس جزيرهاى باشد. و در روايت ديگرى است كه: اگر چه از پس دريا باشد.»
اسحاق بن يزيد و معمر بن ابىزياد و ابن رئاب گويند: ما در خدمت حضرت صادق(علیه السلام) نشسته بوديم كه مردى عطسه زد، پس هيچ يك از آن مردم (كه آنجا بودند) جواب او را نگفتند تا اينكه آن حضرت شروع به سخن كرد و فرمود:
«سُبْحَانَ اللَّهِ أَلَّا سَمَّتُّمْ إِنَّ مِنْ حَقِّ الْمُسْلِمِ عَلَى الْمُسْلِمِ أَنْ يَعُودَهُ إِذَا اشْتَكَى وَ أَنْ يُجِيبَهُ إِذَا دَعَاهُ وَ أَنْ يَشْهَدَهُ إِذَا مَاتَ وَ أَنْ يُسَمِّتَهُ إِذَا عَطَسَ؛ سبحان اللَّه چرا جواب عطسهاش را نگفتيد؟ همانا از حقوق مسلمان اينست كه هر گاه بيمار شد عيادتش كنند، و چون دعوتى كند بپذيرند، و چون بميرد بر سر جنازهاش حاضر شوند، و چون عطسه زد جواب عطسهاش را بگويند.»«عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ الرِّضَا(علیه السلام) فَعَطَسَ فَقُلْتُ لَهُ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ ثُمَّ عَطَسَ فَقُلْتُ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ ثُمَّ عَطَسَ فَقُلْتُ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ وَ قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِذَا عَطَسَ مِثْلُكَ نَقُولُ لَهُ كَمَا يَقُولُ بَعْضُنَا لِبَعْضٍ يَرْحَمُكَ اللَّهُ أَوْ كَمَا نَقُولُ قَالَ نَعَمْ أَ لَيْسَ تَقُولُ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلمُحَمَّدٍ قُلْتُ بَلَى قَالَ ارْحَمْ مُحَمَّداً وَ آلمُحَمَّدٍ قَالَ بَلَى وَ قَدْ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ رَحِمَهُ وَ إِنَّمَا صَلَوَاتُنَا عَلَيْهِ رَحْمَةٌ لَنَا وَ قُرْبَةٌ؛
صفوان بن يحيى گويد: در خدمت حضرت رضا(علیه السلام) بودم پس آن حضرت عطسه زد، من به او گفتم: «صلى اللَّه عليك» دوباره عطسه زد من گفتم: «صلى اللَّه عليك» براى سومين بار عطسه زد و من گفتم: «صلى اللَّه عليك» و عرض كردم: قربانت: اگر مانند شما (امام معصومى) عطسه زد همان طور كه ما به هم میگوئيم «يرحمك اللَّه» آن طور بگوئيم يا اين طور كه من میگويم؟ فرمود: چرا مگر نميگوئى:
«صلى اللَّه على محمد و آله»؟ عرض كردم: چرا، فرمود: (تو میگوئى:) «ارحم محمدا و آلمحمد» (يعنى پس از آنكه میگوئى:«صلى اللَّه على محمد و آله» دنبالش میگوئى: «ارحم محمدا و آلمحمد» و اين هر دو طلب رحمت است به دو لفظ: يكى بلفظ«يرحمك اللَّه» و ديگر بلفظ« ارحم محمدا و آلمحمد» سپس فرمود: آرى محققاً خداوند بر محمد صلوات و رحمت فرستاده و جز اين نيست كه صلوات ما بر او براى ما رحمت و تقرب به خدا است.
شرح: يعنى باكى نيست هر كدام يك از اين دو لفظ را بگوئى، زيرا هر دو به معناى طلب رحمت خداوند است. و محتمل است معناى فرمايش امام(علیه السلام) اين باشد كه«صلى اللَّه عليك» به همان معناى «ارحم محمدا و آلمحمد» است كه آنهم از لحاظ معنا بازگشتش به «يرحمك اللَّه» است پس هر دو لفظ داراى يك معنى است.
احمد بن محمد بن ابىنصر گويد: از حضرت رضا(علیه السلام) شنيدم كه میفرماید:
«التَّثَاؤُبُ مِنَ الشَّيْطَانِ(1)وَ الْعَطْسَةُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛ دهن دره از شيطان است و عطسه از خداى عزّ و جلّ است.»
شرح: مجلسى(ره) گويد: اينكه دهن دره را از جانب شيطان دانسته براى آنست كه دهن دره به واسطۀ سنگينى بدن و پرى شكم و سستى و ميل آن بخواب است، و مقصود حضرت باز داشتن مردمان است از آنچه باعث پديد آمدن دهن دره است مانند پرخورى و سيرى و مانند اينها كه انسان را از طاعات سنگين كند و از انجام خيرات كسل نمايد، و فيض(ره) گويد: جهتش اينست كه پيدايش آن از
1) . تثاءب: استرخى فاه واسعا من غير قصد.
غفلتى است كه از واگذاردن خداوند شخص را بحال خود پديد آمده، زيرا كه چون خداوند بنده را بحال خود گذارد از ياد خدا غافل شود (و نشانهاش دهن دره است) و اما وجه اينكه عطسه از طرف خدا است اين است كه اوست كه بندهاش را وادار بعطسه كرده تا آن بنده هنگام زدن عطسه به ياد خدا افتد، و ذكر او را بگويد و اين معانى است كه از حديث آينده استفاده شود.
صالح بن ابىحماد گويد: از حضرت موسى بن جعفر(علیه السلام) از عطسه و سر اينكه دنبالش حمد خدا را بايد كرد پرسيدم؟ فرمود:
«إِنَّ لِلَّهِ نِعَماً عَلَى عَبْدِهِ فِي صِحَّةِ بَدَنِهِ وَ سَلَامَةِ جَوَارِحِهِ وَ إِنَّ الْعَبْدَ يَنْسَى ذِكْرَ اللَّهِ عزّ و جلّ عَلَى ذَلِكَ وَ إِذَا نَسِيَ أَمَرَ اللَّهُ الرِّيحَ فَتَجَاوَزَ فِي بَدَنِهِ ثُمَّ يُخْرِجُهَا مِنْ أَنْفِهِ فَيَحْمَدُ اللَّهَ عَلَى ذَلِكَ فَيَكُونُ حَمْدُهُ عِنْدَ ذَلِكَ شُكْراً لِمَا نَسِيَ؛ همانا براى خدا بر بندهاش نعمتهائى است از سلامتى بدن و اعضاى او و تندرستيش، و به درستى كه بنده خداى عزّ و جلّ را از ياد ببرد و در باره اين نعمتها فراموشش كند، و چون خدا را فراموش كند خداوند بباد دستور دهد كه در تنش بگذرد و از بينى او بيرون آيد تا خدا را بر آن حمد كند، پس حمد او در آن هنگام شكرى است براى آنچه فراموش كرده است.»
داود بن حصين گويد: نزد حضرت صادق(علیه السلام) بوديم و من شمردم چهارده نفر در آن اطاق بودند پس حضرت صادق(علیه السلام) عطسه زد و يك نفر از آن گروه سخنى نگفت، حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«أَلَّا تُسَمِّتُونَ أَلَّا تُسَمِّتُونَ مِنْ حَقِ الْمُؤْمِنِ عَلَى الْمُؤْمِنِ إِذَا مَرِضَ أَنْ يَعُودَهُ وَ إِذَا مَاتَ أَنْ يَشْهَدَ جَنَازَتَهُ وَ إِذَا عَطَسَ أَنْ يُسَمِّتَهُ أَوْ قَالَ يُشَمِّتَهُ وَ إِذَا دَعَاهُ أَنْ يُجِيبَهُ؛ آيا جواب عطسه را ندهيد؟ آيا جواب عطسه را نگوئيد؟ از حقوق مؤمن بر مؤمن اينست كه چون
بيمار شد عيادتش كند، و چون بميرد بر سر جنازهاش حاضر شود، و چون عطسه زند جواب عطسهاش را بگويد، و چون او را دعوت كند بپذيرد.»
جابر گويد: حضرت باقر(علیه السلام) فرمود:«نِعْمَ الشَّيْءُ الْعَطْسَةُ تَنْفَعُ فِي الْجَسَدِ وَ تُذَكِّرُ بِاللَّهِ عزّ و جلّ قُلْتُ إِنَّ عِنْدَنَا قَوْماً يَقُولُونَ لَيْسَ لِرسول اللَّه(صلی الله علیه و اله) فِي الْعَطْسَةِ نَصِيبٌ فَقَالَ إِنْ كَانُوا كَاذِبِينَ فَلَا نَالَهُمْ شَفَاعَةُ مُحَمَّدٍ(صلی الله علیه و اله)؛ چه چيز خوبى است عطسه زدن، براى بدن سودمند است، و خداى عزّ و جلّ را نيز به ياد انسان آورد، من عرض كردم: نزد ما مردمانى هستند كه میگويند: رسول خدا(صلی الله علیه و اله) از عطسه بهرهاى ندارد (و عطسه نميزند)؟ فرمود: اگر دروغ گويند شفاعت محمد(صلی الله علیه و اله) به آنها نرسد.»
ابن ابىعمير از برخى از اصحابش حديث كند كه گفت: مردى در خدمت حضرت باقر(علیه السلام) عطسه زد و گفت: «الحمد للَّه» حضرت باقر(علیه السلام) جواب عطسه او را نداد و فرمود:
«نَقَصَنَا حَقَّنَا ثُمَّ قَالَ إِذَا عَطَسَ أَحَدُكُمْ فَلْيَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ* وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ اهلبيتهِ قَالَ فَقَالَ الرَّجُلُ فَسَمَّتَهُ أَبُو جَعْفَرٍ؛ از حق ما كاست سپسفرمود: چون يكى از شماها عطسه كرد بگويد: «الحمد للَّه رب العالمين و صلى اللَّه على محمد و اهلبيته» گويد: پس آن مرد آنچنان گفت و حضرت نيز جواب عطسه او را داد. (يعنى به او فرمود: يرحمك اللَّه).»
فضيل بن يسار گويد: به حضرت باقر(علیه السلام) عرض كردم: مردم در سه جا صلوات بر محمد و آلش را بددانند: يكى هنگام عطسه، و ديگر هنگام سر بريدن حيوانات، و سوم در هنگام جماع، حضرت باقر(علیه السلام) فرمود:
«مَا لَهُمْ وَيْلَهُمْ نَافَقُوا لَعَنَهُمُ اللَّهُ؛ چه شده است آنها را؟ واى بر آنها، نفاق كردند، خدا لعنتشان كند.»
«عَنْ سَعْدِ بْنِ أَبِي خَلَفٍ قَالَ: كَانَ أَبُو جَعْفَرٍ(علیه السلام) إِذَا عَطَسَ فَقِيلَ لَهُ يَرْحَمُكَ اللَّهُ قَالَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ يَرْحَمُكُمْ وَ إِذَا عَطَسَ عِنْدَهُ إِنْسَانٌ قَالَ يَرْحَمُكَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ؛ سعد بن ابىخلف گويد: حضرت باقر(علیه السلام) هر گاه عطسه میزد و به او میگفتند: «يرحمك اللَّه» حضرت میفرماید: «يغفر اللَّه لكم ويرحمكم» و هر گاه كسى نزد او عطسه میزد حضرت میفرماید: يرحمك اللَّه عز و جل.»
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«عَطَسَ غُلَامٌ لَمْ يَبْلُغِ الْحُلُمَ عِنْدَ النَّبِيِّ(صلی الله علیه و اله) فَقَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ(صلی الله علیه و اله) بَارَكَ اللَّهُ فِيكَ؛ پسر بچهاى كه بحد بلوغ نرسيده بود نزد پيغمبر(صلی الله علیه و اله)عطسه زد و پس از آن گفت:«الحمد للَّه»پيغمبر(صلی الله علیه و اله)باو فرمود:«بارك اللَّه فيك».
محمد بن مسلم از حضرت باقر(علیه السلام) حديث كند كه فرمود:
«إِذَا عَطَسَ الرَّجُلُ فَلْيَقُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ* لَا شَرِيكَ لَهُ وَ إِذَا سَمَّتَ الرَّجُلُ فَلْيَقُلْ يَرْحَمُكَ اللَّهُ وَ إِذَا رَدَدْتَ فَلْيَقُلْ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكَ وَ لَنَا فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) سُئِلَ عَنْ آيَةٍ أَوْ شَيْءٍ فِيهِ ذِكْرُ اللَّهِ فَقَالَ كُلُّمَا ذُكِرَ اللَّهُ فِيهِ فَهُوَ حَسَنٌ؛ هر گاه مردى عطسه زد دنبالش بگويد: «الحمد للَّه [رب العالمين] لا شريك له» و كسى كه میخواهد جواب عطسه را بدهد بگويد «يرحمك اللَّه» و چون (شخصى كه عطسه زده) بخواهد جواب او را بدهد بگويد:«يغفر اللَّه لك و لنا»، زيرا از رسول خدا(صلی الله علیه و اله) از آيهاى يا چيزى كه در آن ذكر خدا باشد پرسش شد (كه آيا در چنين جايىآيهاى يا ذكر مخصوصى بايد گفت؟) فرمود: هر جملهاى كه در آن ذكر خدا باشد نيكو است.»
أمير المؤمنين(علیه السلام) در حديث مرفوعى فرمود:
«مَنْ قَالَ إِذَا عَطَسَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ*-عَلَى كُلِّ حَالٍ لَمْ يَجِدْ وَجَعَ الْأُذُنَيْنِ وَ الْأَضْرَاسِ؛ هر كس چون عطسه كند دنبال آن بگويد:«الحمد للَّه رب العالمين على كل حال» درد گوش و دندان نبيند.»
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«فِي وَجَعِ الْأَضْرَاسِ وَ وَجَعِ الْآذَانِ إِذَا سَمِعْتُمْ مَنْ يَعْطِسُ فَابْدَءُوهُ بِالْحَمْدِ؛ در باره درد دندان و گوش هر گاه شنيديد كسى عطسه زد با حمد خدا با او سخن گوئيد.»
ابو اسامه گويد: حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«مَنْ سَمِعَ عَطْسَةً فَحَمِدَ اللَّهَ عزّ و جلّ وَ صَلَّى عَلَى النَّبِيِّ(صلی الله علیه و اله) وَ اهلبيتهِ لَمْ يَشْتَكِ عَيْنَيْهِ وَ لَا ضِرْسَهُ ثُمَّ قَالَ إِنْ سَمِعْتَهَا فَقُلْهَا وَ إِنْ كَانَ بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ الْبَحْرُ؛ هر كه صداى عطسهاى را بشنود پس خداى عزّ و جلّ را حمد گويد و بر پيغمبر(صلی الله علیه و اله) و خاندانش صلوات بفرستد، درد چشم و دندان نبيند، سپس فرمود: اگر آن را شنيدى ذكر (حمد و صلوات) را بگو اگر چه ميان تو و آن (كس كه عطسه زده) دريا فاصله باشد.»
ابن ابىنجران از برخى از شيعيان حديث كند كه گفت: مردى نصرانى نزد حضرت صادق(علیه السلام) عطسه زد مردم به او گفتند: «هداك اللَّه» (يعنى خدا هدايتت كند) حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«فَقُولُوا يَرْحَمُكَ اللَّهُ فَقَالُوا لَهُ إِنَّهُ نَصْرَانِيٌّ فَقَالَ لَا يَهْدِيهِ اللَّهُ حَتَّى يَرْحَمَهُ؛ بگوئيد «يرحمك اللَّه»؛ عرض كردند: او نصرانى است؟ فرمود: تا خدا به او رحم نكند هدايتش نفرمايد.»
حضرت صادق(علیه السلام) فرمود:
«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) إِذَا عَطَسَ الْمَرْءُ الْمُسْلِمُ ثُمَّ سَكَتَ لِعِلَّةٍ تَكُونُ بِهِ قَالَتِ الْمَلَائِكَةُ عَنْهُ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ* فَإِنْ قَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ* قَالَتِ الْمَلَائِكَةُ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكَ قَالَ وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(صلی الله علیه و اله) الْعُطَاسُ لِلْمَرِيضِ دَلِيلُ الْعَافِيَةِ وَ رَاحَةٌ لِلْبَدَنِ؛ رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرمود: هر گاه مرد مسلمانى عطسه زند و به واسطۀ دردى كه دارد خاموش ماند (و دنبالش نتواند الحمد للَّه رب العالمينبگويد) فرشتگان به جاى او گويند: «الحمد للَّه رب العالمين» و اگر بگويد: «الحمد للَّه رب العالمين» فرشتگان گويند:«يغفر اللَّه لك» فرمود: و رسول خدا(صلی الله علیه و اله) فرموده: عطسه براى بيمار نشانه بهبودى و آسودگى بدن اوست.»
و نيز امام صادق(علیه السلام) فرمود:
«الْعُطَاسُ يَنْفَعُ فِي الْبَدَنِ كُلِّهِ مَا لَمْ يَزِدْ عَلَى الثَّلَاثِ فَإِذَا زَادَ عَلَى الثَّلَاثِ فَهُوَ دَاءٌ وَ سُقْمٌ؛ عطسه براى همه تن سودمند است اگر از سه تا نگذرد و چون از سه تا بگذرد آن درد و بيمارى است.»
ابو بكر حضرمى گويد: از حضرت صادق(علیه السلام) پرسيدم از گفتار خداى عزّ و جلّ كه میفرمايد: «إِنَّ أَنْكَرَ الْأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ»؛(1)
«به راستى ناخوشترين آوازها بانگ خران است.» فرمود:
«الْعَطْسَةُ الْقَبِيحَةُ؛ عطسه ناهموار است.»
«عَنْ رَجُلٍ مِنَ الْعَامَّةِ قَالَ: كُنْتُ أُجَالِسُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام) فَلَا وَ اللَّهِ مَا رَأَيْتُ مَجْلِساً أَنْبَلَ مِنْ مَجَالِسِهِ قَالَ فَقَالَ لِي ذَاتَ يَوْمٍ مِنْ أَيْنَ تَخْرُجُ الْعَطْسَةُ فَقُلْتُ مِنَ الْأَنْفِ فَقَالَ لِي أَصَبْتَ الْخَطَأَ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ مِنْ أَيْنَ تَخْرُجُ فَقَالَ مِنْ جَمِيعِ الْبَدَنِ كَمَا أَنَّ النُّطْفَةَ تَخْرُجُ مِنْ جَمِيعِ الْبَدَنِ وَ مَخْرَجُهَا مِنَ الْإِحْلِيلِ ثُمَّ قَالَ أَ مَا رَأَيْتَ الْإِنْسَانَ
1) . لقمان / 19.
إِذَا عَطَسَ نُفِضَ أَعْضَاؤُهُ وَ صَاحِبُ الْعَطْسَةِ يَأْمَنُ الْمَوْتَ سَبْعَةَ أَيَّامٍ؛ مردى از عامه گويد: من با امام صادق(علیه السلام) نشست و برخاست داشتم و به خدا سوگند مجلسى گرامىتر از مجلسهاى او نديدم، گويد: روزى آن حضرت به من فرمود: عطسه از كجا بيرون آيد؟
گفتم: از بينى، فرمود: به خطا رفتى، گفتم: قربانت از كجا بيرون آيد؟ فرمود: از همه بدن چنانچه منى از همه بدن بيرون آيد گرچه از مجرای بول خارج شود، سپس فرمود: آيا نبينى كه چون انسان عطسه زند همه اعضاء بدنش تكان خورد؟ و كسى كه عطسه میزند هفت روز از مرگ در امان است.»
حضرت باقر(علیه السلام) فرمود:
«إِذَا عَطَسَ الرَّجُلُ ثَلَاثاً فَسَمِّتْهُ ثُمَّ اتْرُكْهُ؛ هر گاه مردى عطسه زد تا سه بار جواب او را بگو و سپس او را رها كن (يعنى حقى كه در اين باره دارد در بار سوم ادا شود و از آن كه گذشت جواب ندارد).»
و الحمد لله رب العالمین
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر