ghaemiyeh.com
سرشناسه:مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور:پیام امام امیرالمومنین علیهالسلام: شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه / مکارم شیرازی؛ با همکاری جمعی از فضلا و دانشمندان.
مشخصات نشر:قم: مدرسه الامام علی بن ابی طالب(ع)، ۱۳۹۰ -
مشخصات ظاهری:15ج.
شابک:۴۰۰۰۰ ریال: ج.۸: 978-964-533-037-6 ؛ ۶۰۰۰۰ ریال: ج.۱۱: 978-964-533-113-7 ؛ ۸۰۰۰۰ ریال: ج.۱۲978-964-533-143-4 : ؛ ۸۰۰۰۰ریال: ج.۱۳978-964-533-160-1: ؛ ج.۱۴978-964-533-162-5 : ؛ ۱۴۰۰۰۰ ریال:ج.۱۵: 978-964-533-174-8
وضعیت فهرست نویسی:برونسپاری
یادداشت:فهرستنویسی بر اساس جلد هشتم،۱۳۸۶.
یادداشت:چاپ قبلی: دارالکتبالاسلامیه، ۱۳۷۵.
یادداشت:ج. ۱۰ ( چاپ اول : ۱۳۸۹ ).
یادداشت:ج.۱۱ (چاپ اول: ۱۳۸۹).
یادداشت:ج.۱۲ (چاپ اول: ۱۳۹۰).
یادداشت:ج.۱۳(چاپ اول:۱۳۹۰).
یادداشت:ج.۱۵(چاپ اول:۱۳۹۱).
یادداشت:ج.۱۴ (چاپ اول: ۱۳۹۵) (فیپا) .
یادداشت:ناشر جلد نهم، دهم الی دوازدهم و چهاردهم و پانزدهم انتشارات امام علیبنابیطالب (ع) میباشد .
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج ۸. خطبه ۲۰۱ -۲۴۱.- ج. ۱۰ . نامههای تاریخی امام علی ( ع ) ۳۲ - ۵۳.-ج.۱۱. نامههای تاریخی امام علی (ع) ۵۴-۷۹.- ج.۱۲. گفتار حکیمانه ۱ - ۱۲۰
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- خطبهها
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- کلمات قصار
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. . نهجالبلاغه -- نقد و تفسیر
شناسه افزوده:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. . نهجالبلاغه. شرح
رده بندی کنگره:BP۳۸/۰۴۲۲/م۷پ۹ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۱۵
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۵۴۵۷
پیام امام امیرالمومنین علیهالسلام: شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه
مکارم شیرازی
با همکاری جمعی از فضلا و دانشمندان
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
ادامه کلمات قصار امام امیر مؤمنان علیه السلام
و قال علیه السلام
یَوْمُ الْمَظْلُومِ عَلَی الظَّالِمِ أَشَدُّ مِنْ یَوْمِ الظَّالِمِ عَلَی الْمَظْلُومِ.
امام علیه السلام فرمود:
روز انتقام مظلوم از ظالم،شدیدتر از روز ستم کردن ظالم بر مظلوم است. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب به این کلام حکمتآمیز که میرسد میگوید:شبیه این کلام در حکمت 341 آمده و منابعش را در آنجا ذکر میکنیم.وی در آنجا آن را از وطواط در الغُرر والعُرر با تفاوتی آورده و همچنین از آمُدی در غرر الحکم نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 258)
روز انتقام ظالمان
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به ظالمان هشدار میدهد که در انتظار انتقام باشند،میفرماید:«روز انتقام مظلوم از ظالم،شدیدتر از روز ستم کردن ظالم بر مظلوم است»؛ (یَوْمُ الْمَظْلُومِ عَلَی الظَّالِمِ أَشَدُّ مِنْ یَوْمِ الظَّالِمِ عَلَی الْمَظْلُومِ) .
همانگونه که در ذکر سند این حکمت آمد،شبیه آن با تفاوتی در حکمت 341 آمده است آنجا که میفرماید:
«یَوْمُ الْعَدْلِ عَلَی الظَّالِمِ أَشَدُّ مِنْ یَوْمِ الْجَوْرِ عَلَی الْمَظْلُومِ؛ روز اجرای عدالت بر ستمگر،سختتر است از روز ظلم ستمگر بر مظلوم».جمعی از شارحان نهجالبلاغه این سخن را اشاره به انتقام الهی در روز قیامت دانستهاند.در این صورت شدیدتر بودن روز انتقام مظلوم آشکار است،زیرا مظلوم مثلاً یک بار به دست ظالم کشته یا مجروح میشود ولی کیفر ظالم در روز قیامت مکرر خواهد بود و به آسانی پایان نمییابد.
در حالی که بعضی دیگر آن را اشاره به انتقامهای الهی در دنیا و آخرت،هر دو دانستهاند،زیرا تجربه نشان میدهد که گروه زیادی از ظالمان،پیش از گرفتار شدن به مجازات الهی در آخرت،در همین دنیا کیفر شدیدی میبینند.اگر تاریخ را مطالعه کنیم مصداقهای زیادی برای این مطلب دیده میشود.در طول عمر خود نیز بسیاری از ظالمان را دیدهایم که به چه روز سیاهی نشستند و گرفتار چه عقوبتهای دردناکی شدند؛افزون بر رسواییهای فراوان و اهانتهای شدید که
دامان آنها را گرفت.
در قرآن مجید نیز بارها به این حقیقت اشاره شده که بسیاری از ظالمان در همین دنیا نیز گرفتار کیفرهای شدیدی میشوند؛از جمله در آیه 102 سوره «هود»میخوانیم: «وَ کَذلِکَ أَخْذُ رَبِّکَ إِذا أَخَذَ الْقُری وَ هِیَ ظالِمَةٌ إِنَّ أَخْذَهُ أَلِیمٌ شَدِیدٌ» ؛و این چنین است مجازات پروردگار تو،هنگامی که شهرها و آبادیهای ظالم را مجازات میکند! (آری،) مجازات او،دردناک و شدید است!».در آیه 45 سوره«حج»نیز آمده است: «فَکَأَیِّنْ مِنْ قَرْیَةٍ أَهْلَکْناها وَ هِیَ ظالِمَةٌ فَهِیَ خاوِیَةٌ عَلی عُرُوشِها وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ» ؛چه بسیار شهرها و آبادیهایی که آنها را نابود و هلاک کردیم در حالی که (مردمش) ستمگر بودند،بهگونهای که بر سقفهای خود فروریخت! (نخست سقفها ویران گشت؛و بعد دیوارها بر روی سقفها!) و چه بسیار چاه پرآب که بیصاحب ماند؛و چه بسیار قصرهای محکم و مرتفع!».
در روایات اسلامی و نیز در نهج البلاغه کراراً به این مطلب اشاره شده است.
امام امیرمؤمنان علی علیه السلام در عهدنامه مشهور خود به مالک اشتر میفرماید:
«وَ لَیْسَ شَیْءٌ أَدْعَی إِلَی تَغْیِیرِ نِعْمَةِ اللَّهِ وَ تَعْجِیلِ نِقْمَتِهِ مِنْ إِقَامَةٍ عَلَی ظُلْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ دَعْوَةَ الْمُضْطَهَدِینَ وَ هُوَ لِلظَّالِمِینَ بِالْمِرْصَادِ؛ (بدان) هیچ چیز در تغییر نعمتهای خداوند و تعجیل انتقام و کیفر او از اصرار بر ظلم و ستم سریعتر نیست،زیرا خداوند دعای مظلومان را میشنود و در کمین ستمکاران است».
در حدیث دیگری که در غرر الحکم از آن حضرت نقل شده آمده است:
«الظُّلْمُ فِی الدُّنیا بَوارٌ وَ فِی الْآخِرَةِ دَمارٌ؛ ظلم در دنیا مایه نابودی و در آخرت موجب هلاکت است». (1)
در حدیث دیگری در همان کتاب آمده است:
«الظُّلْمُ یَزِلُّ الْقَدَمَ وَ یَسْلُبُ النِّعَمَ
1) 1) .غرر الحکم،ح 10437
وَ یُهْلِکُ الْأُمَمَ؛ ظلم موجب لغزش و سلب نعمت و سبب هلاکت امتهاست». (1)
در کتاب«کافی»از امام صادق علیه السلام آمده است که دو نفر درباره دعوایی که در میان آنها بود خدمت حضرت رسیدند.هنگامی که امام علیه السلام سخن آنها را شنید فرمود:
«أَمَا إِنَّهُ مَا ظَفِرَ أَحَدٌ بِخَیْرٍ مِنْ ظَفَرٍ بِالظُّلْمِ؛ بدانید کسی که با ظلم پیروز شود هرگز به خیری دست نیافته است».سپس افزود:
«أَمَا إِنَّ الْمَظْلُومَ یَأْخُذُ مِنْ دِینِ الظَّالِمِ أَکْثَرَ مِمَّا یَأْخُذُ الظَّالِمُ مِنْ مَالِ الْمَظْلُومِ؛ بدانید مظلوم از دین ظالم بیش از آنچه ظالم از مال مظلوم میگیرد خواهد گرفت».و در ذیل حدیث آمده است که آن دو بعد از شنیدن سخنان امام علیه السلام پیش از آنکه از جای برخیزند با یکدیگر صلح کردند». (2)
این سخن را با حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله پایان میدهیم آنجا که فرمود:
«بَیْنَ الْعَبْدِ وَ الْجَنَّةِ سَبْعُ عِقابٍ أهْوَنُهَا الْمَوْتُ.قالَ أنَس:قُلْتُ:یا رَسُولُ اللّهِ! ما أصْعَبُها؟ قالَ:الْوُقُوفُ بَیْنَ یَدَیِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إذا تَعَلَّقَ الْمَظْلُومُونَ بِالظّالِمِینَ؛ در میان بهشت و انسان هفت گردنه مخوف است که سادهترین آنها مرگ است.انس (از اصحاب رسول اللّه صلی الله علیه و آله) میگوید:عرض کردم ای رسول خدا! سختترین آنها کدام است؟ فرمود:حضور در پیشگاه خداوند متعال در زمانی که مظلومان دامن ظالمان را میگیرند». (3)
مرحوم علامه شوشتری در شرح نهج البلاغه خود داستان عبرتانگیزی نقل میکند و میگوید:«معروف است شخصی به نام«بکبوش»،وزیر«جلال الدوله آل بویه»بود و کارهای او را به تدریج قبضه کرد.روزی«بکبوش»مردی از اشراف بصره را آزار بسیار داد و او را همچون مرده رها کرد.مدتی بعد با گروهی
عظیم سواره عبور میکرد.همان مرد مظلوم او را دید،گفت:خداوند داور میان من و تو باشد.من تو را با تیرهای شبانه هدف قرار میدهم.«بکبوش»دستور داد او را آنقدر زدند که همچون مرده به روی زمین افتاد و به او گفت:این تیرهای روز است که به تو اصابت کرد.سه روز بیشتر نگذشت که«جلال الدوله»دستور داد«بکبوش»را بگیرند و او را در اتاقی روی حصیری نشاندند و کسی را مأمور کرد که مرتباً به او اهانت کند.فراشها برای نظافت وارد اتاق شدند و حصیر را از زیر پای او کشیدند،نامهای زیر آن یافتند و آن را به«ابن الهدهد»که رئیس فراشان بود،دادند.او گفت:چه کسی این نامه را در آنجا انداخته است؟ گفتند:
نه احدی در آن حجره وارد و نه از آن خارج شده است.نامه را خواندند دیدند این دو شعر در آن است: سِهامُ اللَّیْلِ لا تُخْطِیءُ وَ لکِنْ لَها أمَدٌ وَ لِلْأَمَدِ انْقِضاءٌ
أَ تَهْزَأُ بِالدُّعاءِ وَ تَزْدَریهِ تَأَمَّلْ فیکَ ما صَنَعَ الدُّعاءُ
تیرهای شبانه هرگز خطا نمیکند ولی-زمانی دارد و آن زمان به هر حال میگذرد.
آیا دعای شبانه را مسخره میکنی و بر آن عیب مینهی؟-حال ببین دعا با تو چه خواهد کرد.
این خبر به گوش«جلال الدوله»بهطور مشروح رسید.دستور داد فراشان آنقدر بر دهانش کوبیدند که دندانهایش فرو ریخت و سپس انواع شکنجهها را به او دادند تا هلاک شد. (1)
یکی از بزرگان و اولیاء اللّه«سعید بن جبیر»،یاور امام سجّاد علیه السلام و مؤمن خالص متوکّل بر خدا و کسی است که به مرگ لبخند زده است.مأموران حجّاج بن یوسف ثقفی،سعید بن جبیر را به نزد این سنگدل و جنایتکار بیرقیب
1) 1) .بهج الصباغه،ج 13،ص 356
تاریخ میآورند.حجّاج چون نمیتواند در سخن بر او چیره شود،دستور میدهد رو به قبله سرش را از بدن جدا کنند.حاضران میبینند که سعید در نهایت خونسردی رو به قبله این آیه شریفه را تلاوت میکند: «إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ» ؛من روی خود را به سوی کسی کردم که آسمانها و زمین را آفرید.من در ایمان خود خالصم و از مشرکان نیستم». (1)
حجّاج به قصد توهین به سعید فرمان داده بود او را همچون حیوانی رو به قبله گردن زنند.وقتی میبیند قرائت آن آیه برای سعید عزّت و سعادتی ایجاد کرده است،بار دیگر دستور میدهد که پشت به قبله او را بکشند.این بار آوای ملکوتی این آیه شریفه از حلقوم سعید بلند میشود که: «وَ لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ إِنَّ اللّهَ واسِعٌ عَلِیمٌ» ؛مشرق و مغرب از آن خداست! به هر سو رو کنید-حتّی پشت به قبله-خدا آنجاست! خداوند بینیاز و داناست». (2)
حجّاج خشمگینانه و شکستخورده دستور میدهد سرش را بر روی زمین از تنش جدا کنند و سعید که مرگ را به بازی گرفته بود،با آرامش خاطری بینظیر این کلام خدا را زمزمه میکند که: «مِنْها خَلَقْناکُمْ وَ فِیها نُعِیدُکُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُکُمْ تارَةً أُخْری» ؛ما شما را از زمین آفریدیم و به آن بازمیگردانیم و بار دیگر (در قیامت) شما را از آن بیرون میآوریم. (3)
حجّاج بیاختیار فریاد میزند:«گردنش را بزنید و ما را از شرّ او راحت کنید».
سعید در آخرین لحظه عمرش با خدایش سخن گفت و از او خواست:
«اللّهُمَ لَا تُسَلِّطُهُ عَلی أحَدٍ بَعْدی؛ پروردگارا! پس از من،حجّاج را بر هیچکس مسلّط
مفرما».و لحظهای بعد به دیدار پروردگارش نایل آمد.نفرین سعید مستجاب شد و گریبان حجّاج را گرفت تا جایی که بدنش سرد میشد و همواره میلرزید، آنقدر احساس سرما میکرد که دستهایش را داخل آتش قرار میداد؛ولی باز هم میلرزید! یکی از بزرگان به دیدنش آمد،حجّاج گفت:«برایم دعایی بکن».
آن شخص گفت:«مگر نگفتم اینقدر جنایت مکن! این نتیجه جنایات توست».
حجّاج گفت:«نمیگویم دعا کن تندرست و سالم شوم،بلکه دعا کن بمیرم تا از این وضع نجات یابم». (1)
1) 1) .به نقل از مثالهای زیبای قرآن،ج 1،ص 64
و قال علیهالسلام
اِتَّقِ اللّهَ بَعْضَ التُّقَی وَ إِنْ قَلَّ،وَ اجْعَلْ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللّهِ سِتْراً وَ إِنْ رَقَّ.
امام علیه السلام فرمود:
تقوا و پرهیزکاری پیشه کن هرچند کم باشد و میان خود و خدا
پردهای قرار ده هرچند نازک باشد. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: در مصادر،این کلام شریف از غرر الحکم با تفاوتهایی نقل شده است؛ولی زمخشری در ربیع الابرار عین آنچه را که مرحوم سیّد رضی آورده نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 189). اضافه میکنیم ابن شعبه حرانی که قبل از مرحوم سیّد رضی میزیسته این عبارت را با تفاوت مختصری در کتاب تحف العقول آورده است.(تحف العقول،ص 361)
تمام پردهها را پاره مکن!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه،افراد ضعیف الایمان را از پردهدری کامل برحذر میدارد و میفرماید:«تقوا و پرهیزکاری پیشه کن،هرچند کم باشد و میان خود و خدا پردهای قرار ده،هرچند نازک باشد»؛ (اتَّقِ اللّهَ بَعْضَ التُّقَی وَ إِنْ قَلَّ، وَ اجْعَلْ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللّهِ سِتْراً وَ إِنْ رَقَّ) .
روشن است که مخاطب در این کلام حکمتآمیز،اولیاء اللّه و پاکان و نیکان و پرهیزکاران سطح بالا نیستند،بلکه مخاطب،تودههای مردمند که گاه لغزشی برای آنها پیدا میشود و به گناه نزدیک شده و یا آلوده میگردند.
گاه در میان آنها کسانی یافت میشوند که همه پردهها را پاره کرده و به اصطلاح،پلهای پشت سر خویش را ویران میسازند و رابطه خود را به کلی با خدا قطع میکنند.امام علیه السلام به آنها خطاب کرده،میفرماید:اگر لغزشی هم پیدا کردید،پردهدری کامل نکنید؛لااقل بخشی از تقوا را حفظ کنید که امید است شما را به سوی خدا بازگرداند و توفیق توبه کامل پیدا کرده از هرگونه گناه پاک شوید.
تقوا مانند بسیاری از فضایل اخلاقی،دارای درجات متفاوتی است؛گاه بهقدری والاست که به سرحدّ عصمت میرسد و گاه به اندازه تقوای بزرگانی میرسد که در درجات بعد از معصومین علیهم السلام قرار داشتهاند؛مانند سلمانها و ابوذرها و علمای راستین،و گاه بهقدری ضعیف میشود که صاحبش را بر لب پرتگاه قرار میدهد.
در قرآن مجید به اینگونه افراد اشاره شده و در آیه 102 سوره«توبه» میخوانیم: «وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً عَسَی اللّهُ أَنْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ» ؛و گروهی دیگر،به گناهان خود اعتراف کردند و کار خوب و بد را به هم آمیختند.امید میرود که خدا توبه آنها را بپذیرد.
به یقین،خداوند آمرزنده و مهربان است!».
واژه«سَتر»(پرده) در واقع کنایه از حاجب و مانعی است که انسان را از طغیان باز میدارد و جمله«وَإنْ رَقَّ»(هرچند نازک باشد) اشاره به ضعیف بودن این حاجب و مانع است.
مرحوم«مغنیه»در شرح نهج البلاغه خود در جلد 4،صفحه 361 میگوید:
«گفتار امام علیه السلام مخصوصاً برای زمان ما که عوامل گناه و شهوتپرستی زیاد شده است صادق است؛آنها که دست کم اندکی از تقوا و ایمان داشته باشند همان مقدار إنشاءاللّه مایه نجاتشان میشود.وی سپس به این حدیث معروف نبوی اشاره کرده که میفرماید:
«یَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانٌ الصَّابِرُ عَلَی دِینِهِ مِثْلُ الْقَابِضِ عَلَی الْجَمْرَةِ بِکَفِّه؛ زمانی بر مردم فرا میرسد که آن کس که دین و ایمان خود را حفظ میکند مانند کسی است که شعله آتشی در کف دست خود نگاه داشته باشد». (1)در حدیث دیگری آمده است:
«لِلْعامِلِ مِنْکُمْ بِطاعَةِ اللّهِ مِثْلُ أجْرِ خَمْسینَ
فَقالَ رَجُلٌ مِنَ الصَّحابَةِ مِثْلُ أجْرِ خَمْسینَ مِنّا أوْ مِنْهُمْ؟ قالَ:بَلْ مِنْکُمْ؛ کسانی که در آن زمان اطاعت فرمان خدا میکنند معادل پاداش پنجاه نفر به آنها داده میشود.
یکی از صحابه عرضه داشت:پنجاه نفر از آنها یا از ما؟ حضرت فرمود:از شما». (2)
1) 1) .بحار الانوار،ج 74،ص 99
2) 2) .این حدیث در بحار الانوار به این صورت نقل شده:«یَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانٌ الصَّابِرُ مِنْهُمْ عَلَی دِینِهِ لَهُ أَجْرُ خَمْسِینَ مِنْکُمْ قَالُوا یَا رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله أَجْرُ خَمْسِینَ مِنَّا قَالَ نَعَمْ أَجْرُ خَمْسِینَ مِنْکُمْ قَالَهَا ثَلاثاً».(بحار الانوار،ج 28،ص 47،ح 10)
در آیات قرآن مجید اشارههای دیگری نیز به امثال این گروه شده است؛از جمله در آیه 31 سوره«نساء»میخوانیم: «إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ وَ نُدْخِلْکُمْ مُدْخَلاً کَرِیماً» ؛اگر از گناهان بزرگی که از آن نهی میشوید پرهیز کنید،گناهان کوچک شما را میپوشانیم؛و شما را در جایگاه خوبی وارد میسازیم».
همچنین در آیه 32 سوره«نجم»میخوانیم: «الَّذِینَ یَجْتَنِبُونَ کَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ إِلاَّ اللَّمَمَ إِنَّ رَبَّکَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ» ؛همانان که از گناهان بزرگ و اعمال زشت دوری میکنند،جز گناهان صغیره (که گاه آلوده آن میشوند)؛آمرزش پروردگار تو گسترده است».
کوتاه سخن اینکه اگر انسان راه خطا را میرود لااقل باید چنان باشد که روی برگشت به درگاه خدا و تقاضای عفو را داشته باشد و تمام پلها را پشت سر خود ویران نسازد.
به گفته شاعر:
گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
و قال علیهالسلام
إِذَا ازْدَحَمَ الْجَوَابُ خَفِیَ الصَّوَابُ.
امام علیه السلام فرمود:
هنگامی که جوابها زیاد (و دَرهم) شود حق مخفی میگردد. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکیمانه در غررالحکم با تفاوت مختصری آمده و زمخشری نیز آن را در ربیع الابرار بدون تفاوت ذکر کرده و طرطوشی در سراج الملوک آن را با تفاوت زیادی آورده که احتمال دارد کلام حکیمانه دیگری باشد.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 190)
از دَر هم شدن جوابها بپرهیزید
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به نکته مهمی در مسائل مربوط به پرسشها و جوابها اشاره کرده،میفرماید:«هنگامی که جوابها زیاد (و دَر هم) شوند حق مخفی میگردد»؛ (إِذَا ازْدَحَمَ الْجَوَابُ خَفِیَ الصَّوَابُ) .
بسیار دیدهایم که سؤالی در مجلسی مطرح میشود و هرکس هرچیزی که به ذهنش آمد به عنوان جواب ذکر میکند و حتی احتمالات ضعیف و پاسخهای بیپایه نیز عنوان میشود،در چنین مجلس و چنان شرایطی روشن است که حق برای بسیاری مخفی میماند،زیرا جدا کردن پاسخ حقیقی از آن همه احتمالات گوناگون کار آسانی نیست.
این سخن درسی برای محققان هم هست که اصرار نداشته باشند مثلاً در تفسیر یک آیه یا یک حدیث یا پاسخ یک شبهه،احتمالات زیاد و جوابهای متعددی ذکر کنند.چه بهتر که فشردهتر و سنجیدهتر سخن گویند.به خصوص اینکه بسیار دیدهایم هنگامی که جوابهای یک مسئله متعدد میشود و یکی از آنها آسیبپذیر است،مخالفان،همان یکی را مورد نقد قرار داده و بعد میگویند:مشت،نمونه خروار است و پاسخهای متین را نیز از این طریق زیر سؤال میبرند.
ابن ابی الحدید در شرح این گفتار حکیمانه میگوید:این مانند آن است که
انسانی در بعضی از مسائل نظری اشکالی ذکر کند آن هم در حضور جماعتی از اهل نظر،سپس آنها در گفتن پاسخ بر یکدیگر پیشی گیرند و هرکدام بخواهند بر دیگری غلبه کنند و هرکس هرچه به نظرش آمد ذکر کند.شک نیست که در این صورت حق مخفی میشود و این سخن در واقع به بحثکنندگان درباره مسائل مختلف توصیه میکند که انصاف را در بحث خود با دوستان رعایت کنند و قصد مراء و قهر و غلبه بر دیگری نداشته باشند.(که در چنین شرایطی حق مخفی میگردد). (1)
علامه مجلسی رحمه الله در شرح این گفتار میگوید:شاید در این دستور حکیمانه توصیهای به سؤال کنندگان نیز باشد که یک مسئله را از افراد زیادی پرسش نکنند،زیرا جوابهای متعدد سبب میشود آنها در تشخیص حق،گرفتار شک و تردید شوند. (2)البته تمام این تفسیرها قابل جمع است.
در واقع ازدحام در جواب،شاخهای از شاخههای افراطگری است که در همه چیز مذموم است.
آداب پاسخگفتن
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به یکی از آداب مهم پاسخگویی اشاره فرموده و در کلمات دیگری به آداب دیگری پرداخته است؛از جمله پاسخگویی سریع را مذموم شمرده میفرماید:
«مَنْ أسْرَعَ فِی الْجَوابِ لَمْ یُدْرِکِ الصَّوابَ؛ کسی که در پاسخگویی شتاب کند به پاسخ صحیح نخواهد رسید». (3)
نیز از حدّت و شدّت برحذر داشته میفرماید:
«دَعِ الْحِدَّةَ وَتَفَکَّرْ فِی الْحُجَّةِ وَتَحَفَّظْ مِنَ الْخَطَلِ تَأْمَنُ الزَّلَلَ؛ تندی را رها کن و در دلیل بیندیش و از یاوه گفتن برحذر باش تا از لغزشها در امان باشی». (1)
نیز به بعضی از سؤالات بیجا اشاره کرده میفرماید:
«رُبَّ کَلامٍ جَوابُهُ السُّکُوتُ؛ چه بسا سخنی که جوابش سکوت است». (2)
همچنین توصیه میکند که هنگام عاجز ماندن از جواب نباید سکوت را فراموش کرد،میفرماید:
«إذا غُلبتَ عَلَی الْکَلامِ فَإیّاکَ أنْ تَغْلِبَ عَلَی السُّکُوتِ؛ هرگاه در سخن گفتن مغلوب شدی مبادا در سکوت کردن مغلوب گردی». (3)
امام صادق علیه السلام نیز توصیه میکند که انسان نباید هر سؤالی را که از او کردند پاسخ گوید که این کار عاقلان نیست،میفرماید:
«إِنَّ مَنْ أَجَابَ فِی کُلِّ مَا یُسْأَلُ عَنْهُ فَهُوَ الْمَجْنُونُ» . (4)
آخرین نکته اینکه در حکمت 85 از نهجالبلاغه این گفتار حکیمانه نیز گذشت:
«مَنْ تَرَکَ قَوْلَ لا أدْری أُصیبَتْ مَقاتِلُهُ؛ کسی که جمله نمیدانم را ترک کند (گاه) خود را به کشتن داده است».
و قال علیهالسلام
إِنَّ لِلّهِ فِی کُلِّ نِعْمَةٍ حَقّاً،فَمَنْ أَدَّاهُ زَادَهُ مِنَها،
وَ مَنْ قَصَّرَ عَنْهُ خَاطَرَ بِزَوَالِ نِعْمَتِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
خداوند در هر نعمتی حقی دارد.کسی که حق آن را ادا کند،آن نعمت را بر او افزون میکند و کسی که در آن کوتاهی نماید آن نعمت را
در خطر زوال قرار میدهد. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر تصریح میکند که این گفتار حکیمانه از کلام مشروحتری اقتباس شده است که پیش از مرحوم سیّد رضی،ابن شعبه حرانی آن را در کتاب تحف العقول آورده است.بعد از سیّد رضی نیز نویسنده غررالحکم آن را با تفاوتهایی در کتاب خود ذکر کرده که نشان میدهد منبع دیگری داشته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 190)
راه بقای نعمتها
امام علیه السلام در این کلام نورانی اشاره به اهمیت مسئله شُکر با تعبیر جدید میکند،میفرماید:«خداوند در هر نعمتی حقی دارد.کسی که حق آن را ادا کند، آن نعمت را بر او افزون میکند و کسی که در آن کوتاهی نماید آن نعمت را در خطر زوال قرار میدهد»؛ (إِنَّ لِلّهِ فِی کُلِّ نِعْمَةٍ حَقّاً،فَمَنْ أَدَّاهُ زَادَهُ مِنَها،وَ مَنْ قَصَّرَ عَنْهُ خَاطَرَ بِزَوَالِ نِعْمَتِهِ) .
«خاطَرَ» (از ماده مخاطره) به معنای به خطر افکندن است.
منظور امام علیه السلام از حق نعمت،همان شکر است؛نه تنها شکر زبانی و قلبی بلکه اساس شکر،شکر عملی است؛یعنی از آن نعمت خداداد به نفع مظلومان استفاده کردن،صله رحم بهجا آوردن،آلام بیماران را تخفیف دادن،تعظیم شعائر نمودن،به فکر یتیمان بودن و امثال اینها.
شکر نعمتهایی مانند چشم و گوش و عقل و هوش،این است که آنها را در مسیر اهدافی که برای آن آفریده شدهاند به کار بگیریم و مطابق تعبیر معروف علمای اخلاق،
«الشُّکْرُ هُوَ صَرْفُ الْعَبْدِ جَمیعَ ما أنْعَمَهُ اللّهُ فیما خُلِقَ لِأجْلِهِ؛ شکر عبارت از این است که انسان،تمام آنچه را خدا به او روزی داده برای آن اهدافی که آفریده شده است صرف کند».
البته شکر زبانی جایگاه خود را دارد؛در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«تَمَامُ الشُّکْرِ قَوْلُ الرَّجُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ؛ تمام شکر آن است که انسان (از روی اخلاص و ایمان) بگوید:الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ». (1)
در حدیث دیگری از امام باقر و امام صادق علیهما السلام آمده است که نوح علیه السلام همه روز صبحگاهان و عصرگاهان این کلمات را به درگاه خدا عرضه میداشت:
«أَللّهُمَّ إِنِّی أُشْهِدُکَ أَنَّ ما أَصْبَحَ أَوْ أَمْسی بِی مِنْ نِعْمَةٍ فِی دِیْنٍ أَوْ دُنْیا فَمِنْکَ،وَحْدَکَ لا شَرِیْکَ لَکَ،لَکَ الْحَمْدُ وَ لَکَ الشُّکْرُ بِها عَلَیَّ حَتّی تَرْضی،وَ بَعْدَ الرِّضا؛ خداوندا من تو را گواه میگیرم:هر نعمتی صبح و شام به من میرسد،چه دینی و چه دنیوی،چه معنوی و چه مادی،همه از سوی توست،یگانهای و شریکی نداری، حمد مخصوص توست و شکر هم از آن تو،آنقدر شکرت میگویم تا از من خشنود شوی و حتی بعد از خشنودی». (2)
در بعضی از روایات آمده است که خدای متعال بدین سبب او را عبد شکور خوانده است. (3)
همچنین شکر قلبی نیز جایگاه خود را دارد که انسان واقعاً از خداوند به سبب نعمتهایی که به او ارزانی داشته راضی باشد؛ولی به هر حال شکر در صورتی کامل میشود که جنبههای عملی آن آشکار گردد.
از بعضی روایات استفاده میشود که علاوه بر اینها انسان باید از واسطه نعمت هم تشکر کند تا شکر او کامل گردد.
در حدیثی از امام زین العابدین علی بن الحسین علیه السلام میخوانیم:
«إِنَّ اللَّهَ...
یُحِبُّ کُلَّ عَبْدٍ شَکُورٍ یَقُولُ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی لِعَبْدٍ مِنْ عَبِیدِهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَشَکَرْتَ فُلاناً فَیَقُولُ بَلْ شَکَرْتُکَ یَا رَبِّ فَیَقُولُ لَمْ تَشْکُرْنِی إِذْ لَمْ تَشْکُرْهُ ثُمَّ قَالَ أَشْکَرُکُمْ لِلَّهِ
أَشْکَرُکُمْ لِلنَّاسِ؛ خداوند...هر بنده شکرگزاری را دوست دارد.خداوند متعال روز قیامت به بعضی از بندگانش میگوید:آیا از فلان شخص تشکر کردی؟ عرض میکند:خدایا! من شکر تو را گزاردم.خداوند میفرماید:به سبب آنکه از او تشکر نکردی شکر مرا ادا ننمودهای.سپس امام علیه السلام فرمود:شاکرترین شما در برابر خدا شاکرترین شما در برابر بندگان خداست». (1)
در احادیث متعددی آمده است که شکر هر نعمتی پرهیز از گناهان است از جمله در حدیثی از امام امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«شُکْرُ کُلِّ نِعْمَةٍ الْوَرَعُ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ» . (2)
دلیل آن هم روشن است؛پرهیز از گناه دلیل فرمانبرداری بنده است و فرمانبرداری،بهترین تشکر به پیشگاه بخشنده نعمتهاست.
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم که ابو بصیر از حضرت سؤال کرد:«هَلْ لِلشُّکْرِ حَدٌّ إِذَا فَعَلَهُ الْعَبْدُ کَانَ شَاکِراً؛آیا شکر حد نهایی دارد که هرگاه بندهای آن را انجام دهد شاکر محسوب شود؟»امام علیه السلام فرمود:آری.ابوبصیر سؤال کرد:آن کدام است؟ امام علیه السلام فرمود:
«یَحْمَدُ اللَّهَ عَلَی کُلِّ نِعْمَةٍ عَلَیْهِ فِی أَهْلٍ وَ مَالٍ وَ إِنْ کَانَ فِیمَا أَنْعَمَ عَلَیْهِ فِی مَالِهِ حَقٌّ أَدَّاهُ وَ مِنْهُ قَوْلُهُ جَلَّ وَ عَزَّ «سُبْحانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما کُنّا لَهُ مُقْرِنِینَ» ؛انسان در برابر هر نعمتی که خدا به او داده؛خواه در خانوادهاش باشد یا در اموالش،او را شکر میگوید و اگر حقی در اموال او در نعمتی که به وی داده شده،باشد،آن را ادا میکند و از آن جمله است گفتار خداوند متعال که میفرماید:«(انسان به هنگام سوار شدن بر مرکبی بگوید:) منزه است خداوندی که آن را مسخّر ما کرد و (اگر لطف خدا نبود) ما نمیتوانستیم در کنار آن قرار بگیریم». (3)
این بخش از کلام حکیمانه را با حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام درباره آخرین مرحله شکری که از انسان امکانپذیر است پایان میدهیم.آن حضرت میفرماید:
«أوْحَی اللّهُ تَعالی إلی مُوسی علیه السلام:یا مُوسی! أُشْکُرْنی حَقَّ شُکْری.فَقالَ:
یا رَبِّ کَیْفَ أشْکُرُکَ حَقَّ شُکْرِکَ وَلَیْسَ مِنْ شُکْرٍ أشْکُرُکَ بِهِ إلّا وَ أنْتَ أنْعَمْتَ بِهِ عَلَیَّ؟ فَقالَ:یا مُوسی! شَکَرْتَنی حَقَّ شُکْری حینَ عَلِمْتَ أنّ ذَلِکَ مِنّی؛ خداوند به موسی وحی فرستاد که ای موسی! حق شکر من را ادا کن.موسی عرض کرد:
چگونه حق شکر تو را ادا کنم در حالی که همین نعمت توفیق شکرگزاری، نعمت دیگری از سوی تو بر من است؟ (بنابراین با شکرگزاری نعمت جدیدی به من عطا میشود که باید شکر آن را هم بگزارم) خداوند فرمود:ای موسی! حق شکر من را بهجا آوردی چون میدانی این توفیق هم از سوی من است». (1)
اما کفران نعمت بیشک مایه زوال نعمتهاست و در قرآن سرگذشت امتهایی که کفران نعمت کردند و گرفتار شدند بهکرار نقل شده که نمونه روشنی از آن داستان قوم سبأ است که خداوند آن همه نعمت به آنها داد و کفران کردند و تمام آنها از آنان گرفته شد.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«أَحْسِنُوا جِوَارَ نِعَمِ اللَّهِ وَ احْذَرُوا أَنْ تَنْتَقِلَ عَنْکُمْ إِلَی غَیْرِکُمْ أَمَا إِنَّهَا لَمْ تَنْتَقِلْ عَنْ أَحَدٍ قَطُّ فَکَادَتْ أَنْ تَرْجِعَ إِلَیْهِ قَالَ وَکَانَ عَلِیٌّ علیه السلام یَقُولُ قَلَّ مَا أَدْبَرَ شَیْءٌ فَأَقْبَلَ؛ با نعمتهای پروردگار به خوبی رفتار کنید و بترسید که (براثر کفران) آن نعمتها از شما گرفته شود و به دیگران داده شود بدانید هیچ نعمتی از کسی منتقل نشد که به این آسانی به او بازگردد.علی علیه السلام میفرمود:کمتر میشود که نعمتی به انسان پشت کند و سپس بار دیگر بازگردد». (2)
همین مضمون در حکمت 246 بهزودی خواهد آمد.
و قال علیهالسلام
إِذَا کَثُرَتِ الْمَقْدِرَةُ قَلَّتِ الشَّهْوَةُ.
امام علیه السلام فرمود:
هنگامی که قدرت بر چیزی فزونی یابد علاقه به آن کم میشود. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: تنها مدرک دیگری که خطیب رحمه الله در مصادر برای این کلام نورانی ذکر کرده غرر الحکم آمدی است که با کمی تفاوت آن را آورده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 190). نویسنده کتاب عیون الحکم و المواعظ از علمای قرن ششم نیز این کلام حکیمانه را با کمی تفاوت ذکر کرده است.(عیون الحکم و المواعظ،ص 115)
با افزایش قدرت،حرص کم میشود
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به یک نکته روانی اشاره میکند که در زندگی انسان،سرنوشتساز است،میفرماید:«هنگامی که قدرت بر چیزی فزونی یابد علاقه به آن کم میشود»؛ (وَ قال علیه السلام:إِذَا کَثُرَتِ الْمَقْدِرَةُ قَلَّتِ الشَّهْوَةُ) .
به گفته مرحوم«کمرهای»در منهاج البراعة این گفتار حکیمانه از یک اصل روانی معروف سرچشمه میگیرد که میگوید:«الإنْسانُ حَریصٌ عَلی ما مُنِعَ؛ انسان نسبت به چیزی که برای او ممنوع شده حرص فراوان دارد».
دلیل آن هم روشن است؛چیزی که در دسترس انسان باشد و هر زمان بخواهد به آن برسد،نه برای ذخیره کردن آن دست و پا میزند،نه به علّت از دست دادنش اضطراب دارد و ای بسا با بیاعتنایی به آن نگاه کند و حتی گاه از آن سیر و ملول شود؛ولی به عکس،چیزی که در دسترس او نیست یا به زحمت پیدا میشود به آن علاقه نشان میدهد و گاه اصرار دارد بیش از مقدار حاجت خود از آن ذخیره کند.
به همین دلیل هنگامی که چیزی از مواد غذایی کم میشود،مردم به فروشگاهها هجوم میبرند و هر کس چند برابر نیازش خریداری میکند و بر اثر آن،نوعی قحطی مصنوعی حاصل میگردد.در اینگونه موارد اگر مدیران جامعه فروشگاههایی را-هرچند بهطور موقت-پر از مواد مذکور کنند هجوم برای
خریدن فرو مینشیند و مردم تنها به مقدار حاجت روزانه از آن تهیه میکنند و بازار،کساد میشود.
نیز به همین دلیل است که بازرگانان سودجو در عرصه داخلی و بینالمللی برای اینکه متاع خود را به قیمتهای گزاف بفروشند،موقتاً جلوی توزیع آن را گرفته و گاه افرادی را به بازار میفرستند که هرچه در بازار هست خریداری کنند و به این ترتیب قحطی مصنوعی ایجاد کنند و سپس اجناس خود را بهتدریج به بازار میفرستند تا به قیمت گزاف بفروشند.
یکی از دلایل تحریم احتکار در اسلام نیز همین است که ایجاد گرانی مصنوعی میکند و مردم را در وحشت فرو میبرد و سبب تحریک حرص مردم میشود که بیش از نیاز خود مطالبه میکنند و قحطی کاذب جدیدی به وجود میآورند.
مدیران جامعه باید از این نکته بهرهگیری کنند و همیشه مقدار قابل توجهی از مواد غذایی و سایر مواد مورد نیاز را در بازار حاضر سازند تا مردم بر تهیه نیازهای خود در کوتاهمدّت و درازمدّت احساس توانایی کنند و مصداق «کَثُرَتِ الْمَقْدِرَةُ» شود که نتیجه آن،احساس بینیازی و مصداق«قَلَّتِ الشَّهْوَةُ»است؛ درست،کاری که سودجویان و تولیدکنندگان بازار سیاه از ضد آن بهرهگیری میکنند و از این طریق،آلاف و الوفی به ناحق بهدست میآورند.
و قال علیهالسلام
احْذَرُوا نِفَارَ النِّعَمِ فَمَا کُلُّ شَارِدٍ بِمَرْدُودٍ.
امام علیه السلام فرمود:
از فرار کردن (و رمیدن) نعمتها برحذر باشید که هر فراری بازنمیگردد. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: به گفته صاحب کتاب مصادر،جاحظ پیش از سیّد رضی رحمه الله این گفتار حکیمانه را در کتاب المائة المختارة از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل کرده است و زمخشری در کتاب ربیع الابرار و ابن قاسم در ریاض الاخبار نیز آن را آوردهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 190)
نعمتها را از خود رم ندهید!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه درباره از دست رفتن نعمتها هشدار میدهد و میفرماید:«از فرار کردن (و رمیدن) نعمتها برحذر باشید که هر فراری بازنمیگردد»؛ (احْذَرُوا نِفَارَ النِّعَمِ فَمَا کُلُّ شَارِدٍ بِمَرْدُودٍ) .
«نِفار» به معنی فرار کردن و «نِعَم» جمع نعمت است،بعضی آن را به فتح نون و به معنی حیوان چهارپا مانند گاو و گوسفند و شتر دانستهاند و «شارد» به معنای حیوان فراری است.
در این گفتار حکیمانه،امام علیه السلام نعمتها را تشبیه به حیوانات اهلی سودمند کرده که گاه فرار میکنند،فرارکردنی که هرگز به چنگ نمیآیند و توصیه میفرماید که قدر نعمتها را بدانید،شکر آن را به جا آورید،از فرصتها استفاده کنید و از نعمتهای الهی بهره گیرید.
به یقین،«جوانی»از آن نعمتهایی است که وقتی فرار کرد هرگز بازنمیگردد،باید جوانان از آن بهره گیرند و علم و آداب و فضایل اخلاقی تحصیل کنند که همه اینها در جوانی امکانپذیر است.
به گفته شاعر عرب:
فَتَراکَضُوا خَیْلَ الشَّبابِ وَ بادِرُوا اَنْ تَسْتَرِدَّ فَإنَّهُنَّ عَواری
بر اسبهای جوانی سوار شوید و با سرعت برانید (و خود را به مقصد
برسانید)-مبادا گرفته شوند و برای همیشه از دست بروند،زیرا این مرکبها عاریتی هستند.
سلامتی جسم،یکی دیگر از آن نعمتهاست که در بسیاری از موارد هنگامی که گرفته شد بازنمیگردد و یا اگر بازگردد به شکل اوّل نخواهد بود.
انسان سالم قادر بر هر کار مثبتی است؛ولی هنگامی که سلامتی از دست رفت عجز و ناتوانی جای آن را خواهد گرفت به خصوص بیماریهایی که در سنین بالا انسان را مبتلا میکنند،مصداق بارز همین مطلب است.
امنیت نیز یکی دیگر از نعمتهای بزرگ است؛انسان در محیط امن قادر به انجام دادن هر کار خوبی است؛امّا بسیار دیده شده با تزلزل امنیت،سالها ناامنی و آثارش باقی میماند و بهزودی بازنمیگردد.
کوتاه سخن اینکه تمام نعمتها اعم از نعمتهای فردی یا اجتماعی،مادی یا معنوی،همواره در معرض زوالند؛زوالی که گاه امکان بازگشت در آن هست و گاه زوالی است که هرگز امکان بازگشت ندارد.
البته چیزی که باعث رمیدن نعمتهاست در درجه اوّل،ناسپاسی است؛ همان چیزی که در حکمت 244،امام علیه السلام به آن اشاره فرمود که هر نعمتی حقی دارد،کسی که حق آن را ادا کند خداوند آن را افزون میسازد و هرکس در ادای حق نعمت کوتاهی نماید آن را در معرض زوال قرار خواهد داد.
بعضی از شارحان نهج البلاغه مسئله خارج شدن آدم و حوا را از بهشت،یکی از مصادیق همین گفتار حکیمانه مولا دانستهاند.جد و جده ما براثر ترک اولی و ناسپاسی برای همیشه از بهشت خارج شدند و به دنیایی که پر از مشکلات و ناراحتیهاست گام نهادند؛نعمتی بود که بعد از رمیدن،به آنها و فرزندانشان بازنگشت (البته حساب بهشت و آخرت حساب دیگری است).
در روایتی از امام علی بن موسیالرضا علیه السلام خطاب به یکی از اصحابش چنین
میخوانیم:
«إِنَّ النِّعَمَ کَالْإِبِلِ الْمُعْتَقَلَةِ فِی عَطَنِهَا عَلَی الْقَوْمِ مَا أَحْسَنُوا جِوَارَهَا فَإِذَا أَسَاءُوا مُعَامَلَتَهَا وَ إِنَالَتَهَا نَفَرَتْ عَنْهُمْ؛ نعمتها همچون شتری است که مهار و بسته شده است.مادامی که صاحبانش با آن خوشرفتاری کنند در جایگاه خود میماند ولی هنگامی که بدرفتاری نمایند (ای بسا مهار خود را پاره و) از آنها فرار کند». (1)
شیخ حرّ عاملی رحمه الله در وسائل الشیعه در کتاب امر به معروف و نهی از منکر بابی تحت عنوان«وُجُوبُ حُسْنِ جَوارِ النِّعَمِ بِالشُّکْرِ وَ أداءِ الْحُقُوقِ»نوشته و روایات متعددی در این زمینه آورده است.
در آیه شریفه «إِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ» ؛خداوند سرنوشت قومی را تغییر نمیدهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند». (2)نیز اشارهای به این مطلب دیده میشود.
و قال علیهالسلام
الْکَرَمُ أَعْطَفُ مِنَ الرَّحِمِ.
امام علیه السلام فرمود:
رابطه سخاوت از خویشاوندی بیشتر است. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در اینجا در ذیل این کلام حکیمانه منبع خاصی نقل نمیکند و تنها میگوید:ما در پایان این کتاب (کتاب مصادر) به آن اشاره خواهیم کرد که ظاهراً توفیقی برای او در این کار حاصل نشده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 191). اضافه میکنیم:آمُدی در غرر الحکم و علی بن محمّد اللیثی در عیون الحکم والمواعظ،ص 28 عین این کلام نورانی را آوردهاند
سخاوت،بهترین وسیله ارتباط
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به یکی از آثار مهم کرم و سخاوت اشاره میکند و میفرماید:«رابطه سخاوت از خویشاوندی بیشتر است»؛ (الْکَرَمُ أَعْطَفُ مِنَ الرَّحِمِ) .
«اعطف» به معنای مایلتر و با محبتتر است و از ماده«عطف»(بر وزن وقت) گرفته شده است.
در بعضی از منابع لغت،«کرم»را بخشش توأم با سهولت و بدون سختگیری گفتهاند،ازاینرو«کریم»کسی است که به راحتی به افراد نیازمند بخشش میکند.
توجه به این نکته نیز لازم است که در منابع لغت برای واژه«کرم»دو معنا ذکر شده است:نخست جود و بخشش و دوم شخصیت و شرافت و ممکن است که هر دو به یک معنا بازگشت کنند،زیرا یکی از نشانههای شخصیت و شرافت انسان،جود و بخشش است؛ولی در هر حال معنای این کلمه در گفتار حکیمانه بالا همان جود و بخشش است.
دانشمندان و شارحان نهج البلاغه برای این کلام دو تفسیر کردهاند:نخست اینکه تأثیری که کرم دارد بیش از تأثیر خویشاوندی است،زیرا کرم جزء طبیعت شخص کریم است،ازاینرو بدون هیچ گونه تکلفی آن را اعمال میکند؛ولی خویشاوندی گاه در حدی نیست که انسان را وادار به سخاوت و بخشش کند،
بلکه ممکن است در بعضی از اوقات براثر ترس از سرزنش مردم یا سایر خویشاوندان باشد که چرا فلان کس به برادر نیازمندش توجهی ندارد،بنابراین در بعضی از موارد،کرم خویشاوندان توأم با تکلف است در حالی که کرم کریمان چنین نیست.
تفسیر دیگر اینکه کرم و سخاوت سبب عطف توجه مردم به شخص کریم میشود و چه بسا او را حتی بیش از برادر یا پدر و مادر خود دوست میدارند و به تعبیر دیگر آن رابطه عاطفی که از کرم سرچشمه میگیرد گاه قویتر از روابط عاطفیای است که از خویشاوندی ناشی میشود.
ممکن است هر دو معنا در کلام امام علیه السلام جمع باشد،هر چند معنای اوّل مناسبتر به نظر میرسد.
در هر صورت پیام این کلام حکیمانه این است که کریمان را در کار خود تشویق میکند؛از یک سو آنها را برتر از خویشاوندان میشمارد و از سویی دیگر رابطه عاطفی آنها را با مردم بیش از رابطه خویشاوندان با یکدیگر توصیف مینماید و اینها همه از آثار کرم است.
درباره اهمیت کرم و مقام کریمان روایات زیادی از معصومان علیهم السلام نقل شده است.درباره اهمیت کرم همین بس که یکی از صفات بارز خدا کریم بودن است و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله کرم خویش را از همه برتر میشمرد و میفرمود:
«أنَا أکْرَمُ الْأوَّلینَ وَ الْآخِرینَ وَ لا فَخْرَ؛ من کریمترین اولین و آخرین هستم و افتخار هم نمیکنم (زیرا آن را وظیفه خود میدانم)». (1)
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:
«إِنَّ السَّخَاءَ شَجَرَةٌ مِنْ أَشْجَارِ الْجَنَّةِ لَهَا أَغْصَانٌ مُتَدَلِّیَةٌ فِی الدُّنْیَا فَمَنْ کَانَ سَخِیّاً تَعَلَّقَ بِغُصْنٍ مِنْ أَغْصَانِهَا فَسَاقَهُ ذَلِکَ الْغُصْنُ إِلَی الْجَنَّة؛ سخاوت،درختی از درختان بهشت است که
1) 1) .صحیح ترمذی،ح 3610
شاخههای آن در دنیا آویزان شده،هرکس سخاوتمند باشد به یکی از این شاخهها میچسبد و او را به بهشت میرساند». (1)
در بعضی از احادیث میان سخاوت و کرامت تفاوت ذکر شده و کریم بالاتر از سخی شمرده شده است همانگونه که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در حدیثی میخوانیم:
«الرِّجَالُ أَرْبَعَةٌ سَخِیٌّ وَ کَرِیمٌ وَ بَخِیلٌ وَ لَئِیمٌ فَالسَّخِیُّ الَّذِی یَأْکُلُ وَ یُعْطِی وَ الْکَرِیمُ الَّذِی لَا یَأْکُلُ وَ یُعْطِی وَ الْبَخِیلُ الَّذِی یَأْکُلُ وَ لَا یُعْطِی وَ اللَّئِیمُ الَّذِی لَا یَأْکُلُ وَ لَا یُعْطِی؛ انسانها چهار گونهاند:سخاوتمند و کریم و بخیل و لئیم.سخاوتمند کسی است که هم خودش میخورد و هم به دیگران میبخشد و کریم کسی است که خودش نمیخورد (و ایثار میکند) و به دیگران عطا مینماید و بخیل کسی است که خودش میخورد اما چیزی به دیگری نمیدهد و لئیم آنکس است که نه خود میخورد و نه به دیگری میبخشد». (2)
در حدیث دیگری از امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«الْکَریمُ مَنْ بَدَأَ بِإِحْسانِهِ؛ کریم کسی است که بیآنکه از او طلب کنند احسان میکند». (3)
در تعبیر دیگری از همان حضرت علیه السلام آمده است:
«الْکریمُ مَنْ سَبَقَ نَوالُهُ سُؤالَه؛ کریم کسی است که بخشش او بر سؤال و تقاضا پیشی میگیرد». (4)
و قال علیهالسلام
مَنْ ظَنَّ بِکَ خَیْراً فَصَدِّقْ ظَنَّهُ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که به تو گمان خوبی دارد گمانش را (با عمل) تصدیق کن. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: این جمله حکیمانه در ضمن وصیت امام امیر المؤمنین به امام حسن علیهما السلام آمده که آن را به هنگام بازگشت از صفین در محلی که نامش«حاضرِیْن»بود مرقوم داشت (و شرح آن در اواخر نامه 31 گذشت) و زمخشری آن را در ربیع الابرار درست با همین عبارت آورده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 191)
حُسن ظن مردم را با عمل،تصدیق کن
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به نکته لطیفی در مورد حسن ظن مردم نسبت به انسان میکند،میفرماید:«کسی که به تو گمان خوبی دارد گمانش را (با عمل) تصدیق کن»؛ (مَنْ ظَنَّ بِکَ خَیْراً فَصَدِّقْ ظَنَّهُ) .
اشاره به اینکه،بسیار میشود افراد به سبب خاطره خوبی که از کسی دارند و او را باسخاوت و خیّر و مثبت میدانند گمان میبرند حل مشکل آنها-خواه مشکل مالی باشد یا جز آن-به دست اوست و به سراغ وی میروند.امام علیه السلام میفرماید:در اینگونه موارد باید به حل مشکل آنها پرداخت و حسن ظن آنها را عملاً تصدیق کرد.
این کار از یکسو سبب حل مشکلات مردم میگردد و از سویی دیگر بر شخصیت انسان میافزاید و گمانی را که مردم در حق او دارند تثبیت میکند و اصولاً اینگونه حسن ظنها نوعی توفیق اجباری است که برای نیکوکاران حاصل میشود.
بعضی از دانشمندان گفتهاند:«هر گاه نقطه مقابل آن برای انسان رخ دهد؛ یعنی کسی به او سوءظن پیدا کند که مثلا آدمی بخیل و تندخو و بداخلاق است در اینجا با اعمال نیک باید سوء ظن آنها را تکذیب کرد،همانگونه که با اعمال نیک،حسن ظن را عملاً تصدیق میکند».
این کلام حکیمانه-همانگونه که در بحث سند اشاره شد-پیش از این در لابهلای نصیحت امام علیه السلام به فرزند دلبندش امام حسن علیه السلام آمده است.در آنجا گفتیم:اشاره به این است که اگر کسی مثلاً تو را اهل خیر و بذل و بخشش و سخاوت میداند و از تو چیزی میخواهد به او کمک کن تا گمان او را تصدیق کرده باشی و بزرگواری تو تثبیت شود.
اینگونه رفتار دو مزیّت دارد؛هم خوشبینی و حسن ظن مردم را تثبیت میکند و هم با این خوشبینیها انسان به راه خیر کشیده میشود.
بسیار اتفاق میافتد که افرادی نزد انسان میآیند و میگویند مشکلی داریم که گمان میکنیم تنها به دست تو حل میشود.انسان باید در حل مشکل چنین افرادی بکوشد و حسن ظن آنها را به سوءظن تبدیل نکند.
بلای سوء ظن و بدبینی
مسئله تشویق به حسن ظن و برحذر داشتن سوءظن در آیات و روایات اسلامی بازتاب گستردهای دارد و به تعبیر دیگر،اسلام نهتنها برای مسلمانان بلکه برای تمام انسانها،حفظ آبرو در عمل و زبان خواسته است،بلکه در منطقه فکر و روح نیز چنین امنیتی را برای آنها میخواهد و میگوید:هیچکس به دیگری سوءظن پیدا نکند،زیرا بعضی از گمانها گناه است و میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ». 1
امام امیرمؤمنان علیه السلام یکی از آثار سوءظن را ارتکاب گناهان خطرناک میشمارد و مطابق نقل غرر الحکم میفرماید:
«مَنْ ساءَتْ ظُنُونُهُ اعْتَقَدَ الْخِیانَةَ بِمَنْ لا یَخُونُهُ؛ کسی که به مردم،بدگمان است معتقد به خیانت کردن به کسی
میشود که به او خیانت نکرده است». (1)در حدیث دیگری از آن حضرت علیه السلام که در همان منبع آمده میخوانیم:
«مَنْ لَمْ یَحْسُنْ ظَنُّهُ اسْتَوْحَشَ مِنْ کُلِّ أحَدٍ؛ شخص بدگمان از همه میترسد». (2)همان حضرت علیه السلام در مقابل،به حسن ظن دعوت میکند و طبق روایتی میفرماید:
«وَ لا تَظُنَّنَّ بِکَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ أَخیکَ سُوءاً وَ أَنْتَ تَجِدُ لَهَا فِی الْخَیْرِ مَحْمِلاً؛ هرگز نسبت به سخنی که از برادر مسلمانت صادر شده گمان بد مبر در حالی که محمل صحیح نیکویی برای آن داری». (3)
در حدیث دیگری از آن حضرت علیه السلام،حسن ظن از بهترین خصلتها و برترین نعمتها شمرده شده است:
«حُسْنُ الظَّنِّ مِن أحْسَنِ الشِّیَمِ وَ أفْضَلِ القِسَم» .
برای حفظ حسن ظن مردم،در کلام حکیمانه مورد نظر دستور میدهد که اگر کسی به تو حسن ظن داشت و انتظار کمک،بخشش،خدمت و مانند آن را از تو دارد مطابق آن عمل کن تا همچنان حسن ظن وی،پایدار بماند. (4)
و قال علیهالسلام
أَفْضَلُ الْأَعْمَالِ مَا أَکْرَهْتَ نَفْسَکَ عَلَیْهِ.
امام علیه السلام فرمود:
برترین اعمال آن است که خود را (به زحمت) بر آن وادار کنی. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر آمده است که این کلام حکیمانه از امیرمؤمنان علیه السلام در کتاب تذکرة الخواص ذکر شده است،سپس میافزاید:بارها گفتهایم که نویسنده این کتاب تنها کلماتی را از امیرمؤمنین علیه السلام نقل میکند که سند متصل در آن داشته باشد و مفهوم آن این است که این کلام نورانی را از نهجالبلاغه که اسناد آن ذکر نشده نقل نکرده و بعد میگوید:این سخن در غررالحکم با تفاوتی آمده است (و آن هم نشان میدهد که از جای دیگری آن را اخذ کرده است).(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 191). اضافه میکنیم که این کلام حکیمانه در کتاب جواهر المطالب ابن الدمشقی (متوفای قرن نهم) از همان حضرت علیه السلام با افزودهای به این صورت آمده است: «وَ قَلِیلٌ تَدُومُ عَلَیْهِ خَیْرٌ مِنْ کَثیرٍ مَمْلُولٌ مِنْهُ» .(جواهر المطالب،ج 2،ص 165)
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به برترین اعمال اشاره کرده میفرماید:«برترین اعمال آن است که خود را (به زحمت) بر آن وادار کنی»؛ (أَفْضَلُ الْأَعْمَالِ مَا أَکْرَهْتَ نَفْسَکَ عَلَیْهِ) .
اشاره به اینکه،کاری است برخلاف خواسته نفس؛مثل اینکه میخواهد مالی ببخشد و نفس او به سبب علاقه به مال با آن موافق نیست،یا از ارتباط نامشروعی بپرهیزد که نفس تمایل به آن دارد و یا قدرت بر انتقام پیدا کرده و نفس تمایل به آن دارد و او از انتقامجویی بپرهیزد.
در تمام این موارد که نفس انسان تمایل به فعل معروف یا ترک منکر ندارد هنگامی که افراد با ایمان در برابر خواسته نفس مقاومت کنند و آن معروف را به جا آورند و آن منکر را ترک کنند،عملی بسیار پرفضیلت انجام دادهاند،چراکه هم کار خیر انجام شده و هم نفس سرکش تحت ریاضت قرار گرفته و از طغیان آن پیشگیری شده است.
اکثر شارحان نهج البلاغه در اینجا تصریح کردهاند که این گفتار حکیمانه شبیه حدیث معروف پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله است که در بسیاری از منابع آمده است؛آن حضرت صلی الله علیه و آله فرمود:
«أفْضَلُ الْأَعْمالُ أحْمَزُها (1)بهترین اعمال عملی است که سختتر و قویتر و پرمشقتتر باشد». (2)منتها امام علیه السلام شاخه خاصی از آن
حدیث نبوی را بیان کرده،زیرا مشقتبار بودن یک عمل گاه به واسطه انجام دادن کارهای بدنی سنگین است و گاه به سبب طول مدت و گاه به علّت فراهم نبودن مقدمات و نیز گاهی بهواسطه مخالفت نفس با آن است که امام علیه السلام روی همین نکته تکیه فرموده است.
دلیل آن هم روشن است؛پاداشهای مادی در عرفِ عقلا همواره متناسب با مقدار زحمتی است که برای کاری کشیده میشود و به همین دلیل کار پرزحمتتر پاداش و مزد و اجرت بیشتری دارد.پاداشهای الهی نیز همینگونه است؛هرقدر عمل سختتر و پرمشقتتر باشد،پاداشش نزد خداوند بیشتر است و اینگونه احادیث به هنگامی که انسان در انجام وظایف خود یا ترک گناه گرفتار زحمت و مشقت شدیدی میشود اسباب آرامش روح است،زیرا میداند هرچه زحمتش بیشتر باشد لطف و کرامت و عنایت حق به او بیشتر است.
بعضی از بزرگان مانند علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار در اینجا به اشکالی اشاره کردهاند و آن اینکه این کلام حکیمانه در بدو نظر با روایاتی که میگوید:
«نِیَّةُ الْمُؤمِنُ خَیْرٌ مِنْ عَمَلِهِ» منافات دارد،زیرا«نیت»به تنهایی کار آسانی است و عمل است که غالباً دارای مشکلاتی است.سپس پاسخ سید مرتضی رحمه الله را درباره حل این اشکال پذیرفته که میفرماید:«خیر»(در حدیث نِیَّةُ الْمُؤْمِنِ خَیْرٌ مِنْ عَمَلِهِ) به معنای افعل تفضیل نیست بلکه اشاره به این است که نیت مؤمن همواره خیر خوب است.
ولی هرگاه به تفسیری که از امام باقر علیه السلام در بحارالانوار نقل شده مراجعه میشود اشکال بدون تکلف حل میگردد آنجا که میفرماید:
«نِیَّةُ الْمُؤْمِنِ أَفْضَلُ مِنْ عَمَلِهِ وَ ذَلِکَ لِأَنَّهُ یَنْوِی مِنَ الْخَیْرِ مَا لَا یُدْرِکُهُ وَ نِیَّةُ الْکَافِرِ شَرٌّ مِنْ عَمَلِهِ وَ ذَلِکَ لِأَنَّ الْکَافِرَ یَنْوِی الشَّرَّ وَ یَأْمُلُ مِنَ الشَّرِّ مَا لا یُدْرِکُهُ؛ نیت مؤمن از عمل او بهتر است،زیرا همواره قصد کارهای (مهمی) را دارد که به آن نمیرسد و نیت کافر
از عمل او بدتر است،زیرا قصد کارهای بدتری را دارد که به آن دسترسی پیدا نمیکند» (1)،بنابراین بهتر بودن نه از نظر فضیلت است،بلکه از نظر همت و قصد والاست.
1) 1) .بحار الانوار،ج 67،ص 206،ح 19
و قال علیهالسلام
عَرَفْتُ اللّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ العَزَائِمِ،وَ حَلِّ الْعُقُودِ،وَ نَقْضِ الْهِمَمِ.
امام علیه السلام فرمود:
خداوند را بهوسیله بَرهم خوردن تصمیمها،فسخ پیمانها
و نقض ارادهها شناختم. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر میگوید:این کلام حکیمانه را پیش از سیّد رضی رحمه الله مرحوم صدوق در کتاب خصال و در کتاب توحید بهطور مسند از امام باقر از پدرش از جدش امیرمؤمنان علیهم السلام نقل کرده است سپس اضافه میکند:شیخ ابوطالب زاهدی گیلانی (متوفای قرن 12) کتابی در شرح این گفتار حکیمانه دارد که بهوسیله فرزندش شیخ محمد علی به فارسی ترجمه شده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 191)
ارادهای برتر از اراده ما!
امام علیه السلام در این کلام نورانیاش به یکی از دلایل توحید اشاره کرده میفرماید:
«خداوند را بهوسیله بَر هم خوردن تصمیمها،فسخ پیمانها و نقض ارادهها شناختم»؛ (عَرَفْتُ اللّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ العَزَائِمِ،وَ حَلِّ الْعُقُودِ،وَ نَقْضِ الْهِمَمِ) .
اشاره به اینکه،بسیار میشود انسان تصمیم محکمی به انجام کاری میگیرد، اما ناگهان اراده او تغییر پیدا میکند بیآنکه عاملی برای آن تغییر بشناسد! این نشان میدهد که ارادهای از بیرون به آن تعلّق گرفته بود که اراده این شخص فسخ شود وگرنه دلیلی ندارد که انسان با داشتن تصمیم قوی بر کاری ناگهان منصرف شود.این تفسیر مطابق همان روایت صدوق است که در شرح سند این حکمت آمده است.
تفسیر دیگری نیز برای این کلام نورانی شده است که بسیار میشود انسان تصمیم محکمی بر کاری میگیرد؛ولی تقدیرات الهی مانع از آن میگردد و انسان ناچار عقبنشینی میکند و از آن چنین میفهمد که مافوق اراده او اراده دیگری است که اگر تعلق به چیزی گیرد هرچه برخلاف آن است دَرهم میریزد و از بین میرود.
کوتاه سخن اینکه اگر انسان،فعّالٌ ما یَشاء بود و هرچه میخواست میتوانست انجام دهد ممکن بود در وجود خدا شک کنیم؛اما اینکه میبیند
مافوق اراده او،ارادهای است که در بسیاری از مواقع اراده او را بَر هم میزند یا مانع تحقق مراد او میشود میفهمد عالَم،مدبّر قادر و توانایی دارد که آن را بر طبق اراده حکیمانهاش تدبیر و اداره میکند.
در اینکه آیا واژههای«عزائم»و«عقود»و«همم»مترادف است و همه به معنای اراده انسان است یا با هم تفاوت دارد،در میان شارحان نهجالبلاغه اختلاف نظر است؛بعضی هر سه را به یک معنا میدانند و بعضی معتقدند «عزائم»ارادههای بسیار قوی است و«عقود»مرحلهای پایینتر و«همم»مرتبه نازله است.
در بعضی از منابع لغت،«عزم»را به معنای تصمیم محکم گرفتهاند در حالی که«همم»جمع«همت»را به معنای تصمیمی که انسان گرفته و آن را عمل نکرده ذکر نمودهاند و«عقود»معنای وسیعی دارد که میتواند تصمیم و غیر تصمیم را شامل شود،بنابراین بعید نیست که تفاوت این سه واژه با یکدیگر بر حسب درجات قوت و ضعف باشد و امام علیه السلام میخواهد بفرماید گاهی میشود ارادههای عادی و یا ارادههای قوی بر انجام کارها،بدون عامل شناخته شدهای فسخ میشود و این نشانه وجود اراده قویتری بالاتر از اراده ماست.
بعضی چنین پنداشتهاند که این کلام حکیمانه با آنچه در آیات قرآن درباره عزم و اراده آمده سازگار نیست؛قرآن خطاب به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میگوید: «فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ» 1 و در نکوهش ترک اولای آدم میفرماید: «وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلی آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً». 2
ولی روشن است که هیچکس نمیتواند نقش تصمیم و اراده انسان را در پیشرفت کارها انکار کند،سخن در اینجاست که گاه موارد استثنایی پیش میآید
که انسان تصمیمی میگیرد و عزم خود را بر انجام کاری راسخ میکند و ناگهان به علل ناشناختهای بَر هم میخورد،در این موارد استثنایی انسان احساس میکند که ارادهای مافوق اراده او وجود دارد.
البته دلایل خداشناسی بسیار است.آنچه امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه بیان کرده اشاره به نکته تازهای است که بسیاری از آن غافلند.
علامه شوشتری رحمه الله در شرح نهج البلاغه خود میگوید:کلام امام علیه السلام در اینجا شبیه حدیث معروفی است که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله (در کتب بسیاری) نقل شده است که فرمود:
«ما مِنْ آدَمِیٍّ إلّا وَ قَلْبُهُ بَیْنَ إصْبَعَیْنِ مِنْ أصابِعِ اللّهِ؛ هیچ انسانی نیست مگر اینکه قلب او در میان دو انگشت از انگشتهای قدرت پروردگار قرار دارد» (1)و سپس به این آیه شریفه استشهاد میکند: «وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ وَ أَنَّهُ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ» ؛بدانید که خداوند میان انسان و قلب او حائل میشود و بدانید که بهسوی او باز میگردید و محشور میشوید». (2)
این سخن در جای خود صحیح است؛ولی آنچه را علّامه شوشتری رحمه الله آورده ازقبیل پی بردن به معلول از ناحیه علت است در حالی که آنچه امام علیه السلام فرموده ازقبیل پی بردن به علّت از ناحیه معلول است.
این سخن را با کلماتی از امام باقر علیه السلام پایان میدهیم که میفرماید:«کسی از جدم امیرمؤمنان علیه السلام سؤال کرد با چه وسیلهای پروردگارت را شناختهای؟ امام علیه السلام فرمود:
بِفَسْخِ الْعَزْمِ وَ نَقْضِ الْهَمِّ لَمّا هَمَمْتُ فَحیلَ بَیْنی وَ بَیْنَ هَمّی وَ عَزَمْتُ فَخالَفَ الْقَضاءُ عَزْمی عَلِمتُ أنَّ الْمُدَبِّرَ غَیْری؛ خدا را بهوسیله فسخ اراده و نقض تصمیمها شناختم ای بسا تصمیم بر کاری گرفتم و او میان من و خواستهام
جدایی افکند و عزم انجام برنامهای را داشتم و قضای او عزم من را بَرهم زد،از اینجا دانستم که مدبّر،غیر من است». (1)
1) 1) .توحید صدوق،ص 288
و قال علیهالسلام
مَرَارَةُ الدُّنْیَا حَلاَوَةُ الْآخِرَةِ،وَ حَلاَوَةُ الدُّنْیَا مَرَارَةُ الْآخِرَةِ.
امام علیه السلام فرمود:
تلخی دنیا شیرینی آخرت است و شیرینی دنیا تلخی آخرت. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر میگوید:این کلام شریف در کتاب روضة الواعظین با تفاوت تقدیم جمله دوم بر جمله اوّل آمده است و در غررالحکم نیز به این صورت ذکر شده:«حلاوة الدنیا توجب مرارة الآخرة».این تفاوتها نشان میدهد که آنها آن را از منبع دیگری جز نهجالبلاغه گرفتهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 192)
تلخی و شیرینی دنیا و آخرت
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به تفاوت آشکار میان امور شیرین و تلخ در دنیا و آخرت میکند و میفرماید:«تلخی دنیا شیرینی آخرت است و شیرینی دنیا تلخی آخرت»؛ (مَرَارَةُ الدُّنْیَا حَلاَوَةُ الْآخِرَةِ،وَ حَلاَوَةُ الدُّنْیَا مَرَارَةُ الْآخِرَةِ) .
اشاره به اینکه بسیاری از طاعات و عبادات و انجام دادن دستورات الهی تلخکامیهایی دارد؛جهاد فی سبیل اللّه،جهاد با هوای نفس و گاه رفتن به زیارت خانه خدا،پرداختن خمس و زکات و چشمپوشی از اموال حرام و مقامات عالی نامشروع،تلخیها و مشکلاتی برای انسان دارد؛ولی به یقین این تلخیها سبب شیرینی در سرای آخرت و بهشت برین است.نعمتهایی که نه چشمی آن را دیده و نه گوشی سخنی از آن شنیده و نه به خاطر انسانی خطور کرده است.
به عکس،بسیاری از گناهان ممکن است لذتبخش باشد.پیروی از هوا و هوس و عیش و نوشهای گناهآلود و اموال فراوانی که از طرق نامشروع تحصیل میشود برای صاحبان آنها لذّتی دارد؛ولی این لذّات،تلخکامیهایی را در آخرت به دنبال دارد عذابهایی که بسیار شدید و طولانی است و حتی یک روز آن را نمیتوان تحمل کرد تا چه رسد به سالیان دراز.
مقصود امام علیه السلام از این گفتار حکیمانه این است که اگر در مسیر اطاعت، مشکلات و شاید ناراحتیها و مرارتهایی وجود داشته باشد،نگران نشویم،
آنها را به جان و دل بپذیریم به امید وعدههای الهی در آخرت و به عکس اگر در گناه،لذّتی باشد از عواقب تلخ آن غافل نگردیم و کوتاه سخن اینکه هدف امام علیه السلام تشویق به طاعات و ترک گناهان است.
شبیه این سخن،تعبیری است که در خطبه 174 نهجالبلاغه گذشت که امام علیه السلام میفرماید:
«إِنَّ الْجَنَّةَ حُفَّتْ بِالْمَکَارِهِ وَ إِنَّ النَّارَ حُفَّتْ بِالشَّهَوَاتِ؛ بهشت در لابهلای ناراحتیها پیچیده شده و دوزخ در لابهلای شهوات».
نیز در حکمت 376 میفرماید:
«إِنَّ الْحَقَّ ثَقِیلٌ مَرِیءٌ،وَ إِنَّ الْبَاطِلَ خَفِیفٌ وَبِیءٌ؛ حق،سنگین اما گوارا و باطل،سبک و آسان؛اما بلاخیز و مرگآور است».
حق گرچه ثقیل و سنگین است ولی عاقبتش گواراست.به عکس،باطل که در آغاز آسان و راحت است؛ولی در پایان ناگوار و خطرناک است.
البته آنچه امام علیه السلام در اینجا فرموده بیان حکم غالبی است وگرنه موارد استثنایی نیز وجود دارد که انسان از انجام دادن حق لذت ببرد و از انجام دادن باطل ناراحت شود.حدیث معروفی که میگوید:«مؤمن اوقات شبانهروز خود را به سه بخش تقسیم میکند:بخشی برای عبادت و بندگی پروردگار و بخشی برای سامان دادن به وضع زندگی و در بخش دیگری به لذات حلال میپردازد تا نیرو و آرامش برای انجام وظایف پیدا کند»،دلیل روشنی بر این استثناست.
در حالات انبیا و اولیای الهی به خصوص در آزمایشهای سخت آنها، شواهد زیادی بر اصل گفتار امام علیه السلام هست.
اگر حضرت یوسف علیه السلام تسلیم خواسته نامشروع زلیخا میشد برای او لذتبخش بود؛اما مرارت آخرت را به دنبال داشت و اینکه تسلیم نشد و به سبب آن،سالها در زندان ماند و مرارت زیادی را چشید بر کسی پوشیده نیست؛اما حلاوت آخرت بلکه حلاوت دنیا را در پایان و بعد از مدتی به دنبال داشت.
حضرت آدم علیه السلام ترک اولی کرد و از شجره ممنوعه موقتاً لذت برد؛اما پایان غمانگیزی برای او داشت.
بسیار میشود مرارتهای دنیا نتیجه شیرینی در همین دنیا نصیب انسان میکند مانند جوانی که سالها در غربت و با مشقت درس خوانده تا توانسته به مراحل عالی علم و دانش برسد که لذت آن را در پایان در همین دنیا میبیند و به عکس جوانی که تن به تنبلی و خوشگذرانی و عیش و نوش داده و بیسواد باقی مانده مرارت آن را در پایان کار در همین دنیا میچشد.
و قال علیهالسلام
فَرَضَ اللّهُ الْإِیمانَ تَطْهِیراً مِنَ الشِّرْکِ،وَ الصَّلَاةَ تَنْزِیهاً عَنِ الْکِبْرِ،وَ الزَّکاةَتَسْبِیباً لِلرِّزْقِ،وَ الصِّیَامَ ابْتِلَاءً لاِخْلاَصِ الْخَلْقِ،وَ الْحَجَّ تَقْرِبَةً لِلدِّینِ، وَ الْجَهَادَ عِزّاً لِلْإِسْلاَمِ،وَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ مَصْلَحَةً لِلْعَوَامِّ،وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ رَدْعاً لِلسُّفَهَاءِ،وَ صِلَةَ الرَّحِمِ مَنَْماةً لِلْعَدَدِ،وَ القِصَاصَ حَقْناً لِلدِّمَاءِ، وَ إِقَامَةَ الْحُدُودِ إِعْظَاماً لِلْمَحَارِمِ،وَ تَرْکَ شُرْبِ الْخَمْرِ تَحْصِیناً لِلْعَقْلِ، وَ مُجَانَبَةَ السَّرِقَة إِیجاباً لِلْعِفَّةِ،وَ تَرْکَ الزِّنَی تَحْصِیناً لِلنَّسَبِ،وَ تَرْکَ اللِّوَاطِ تَکْثِیراً لِلنَّسْلِ،وَ الشَّهَادَاتِ اسْتِظْهَاراً عَلَی الُْمجَاحَدَاتِ،وَ تَرْکَ الْکَذِبِ تَشْرِیفاً لِلصِّدْقِ،وَ السَّلاَمَ أَمَاناً مِنَ الَْمخَاوِفِ،وَ الْأَمَانَةَ نِظَاماً لِلْأُمَّةِ، وَ الطَّاعَةَ تَعْظِیماً لِلْإِمَامَةِ.
امام علیه السلام فرمود:
خدا ایمان را برای تطهیر دل از شرک،واجب کرده است،و نماز را برای پاک شدن از کبر و غرور،و زکات را سبب روزی قرار داده است،و روزه را به عنوان آزمایشی برای اخلاص بندگان،و حج را برای تقویت دین،و جهاد را برای عزت و سربلندی اسلام (و مسلمانان)،و امر به معروف را برای اصلاح توده مردم،و نهی از منکر را برای باز
داشتن بیخردان،و صله رحم را برای افزایش نفوس،و قصاص را برای حفظ خونها (جانها)،و اقامه حدود را برای بزرگ شمردن محرمات الهی،و ترک شرب خمر را برای حفظ و سلامت عقل،و دوری از سرقت را برای حفظ عفت (و پرهیز از آلودگی به اموال مردم)،و ترک زنا را برای حفظ نسبها،و ترک لواط (و همجنسگرایی) را برای افزایش نسل،و شهادت و گواهی را برای اظهار حق در برابر انکارها،و ترک دروغ را برای احترام و بزرگداشت صدق و راستی،و سلام را امان در برابر ترسها، و امامت را برای نظم و نظام امّت،و اطاعت و فرمانبرداری (از امام مسلمانان) را برای (تعظیم و تحکیم) مقام امامت قرار داده است. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مطابق گفته خطیب رحمه الله در مصادر،از کسانی که این کلمات حکیمانه را در کتابهای خود نقل کردهاند نویسنده نهایة الإرب است که بخشهایی از آن را به مناسبت در کتاب خود آورده و همچنین شافعی در مطالب السؤول و آمُدی در غررالحکم.با توجه به اینکه همه آنها بخشهایی ازاینروایت را با تفاوتهایی نقل کردهاند روشن میشود که از مصادر دیگری دریافت داشتهاند.سپس اضافه میکند که این بخشی از خطبه غرّای فدکیه فاطمه زهرا علیها السلام را که موافق و مخالف،آن را نقل کردهاند تشکیل میدهد که امیرمؤمنان علی علیه السلام بخشهایی را به آن افزوده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 193)
فلسفه،بخش مهمی از احکام اسلامی
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه مبسوط اشاره به فلسفههای بخش مهمی از احکام اسلامی کرده است که در بیست بخش خلاصه میشود.
1.نخست میفرماید:«خدا ایمان را برای تطهیر دل از شرک واجب کرده است»؛ (فَرَضَ اللّهُ الْإِیمانَ تَطْهِیراً مِنَ الشِّرْکِ) .
اشاره به اینکه ایمان به یگانگی خداوند،انسان را از آلودگی به شرک و بتپرستی نجات میدهد،همانآلودگی بسیار بدی که همه انبیا برای تطهیر آن بهپا خاستهاند و نخستین دعوت آنها دعوت به توحید بود.اگر قلب انسان فقط جایگاه ایمان به خدا باشد همه چیز را برای او میخواهد و همواره در طریق اطاعت فرمان او گام برمیدارد،از هرگونه دوگانگی و چندگانگی رهایی مییابد، هدفی واحد،معبودی واحد و برنامه واحدی خواهد داشت.در حالی که وقتی آلوده شرک میشود معبودهای متعدد،برنامههای مختلف و اهداف پراکنده پیدا میکند.
2.«خدا نماز را برای پاک شدن از کبر و غرور واجب کرده است»؛ (وَ الصَّلَاةَ تَنْزِیهاً عَنِ الْکِبْرِ) .
نماز،آثار و برکات فراوانی دارد که یکی از آنها پاک شدن از کبر و غرور است،زیرا به هنگام نماز،انسان همچون عبد ذلیل در برابر خداوند جلیل
میایستد،سپس تعظیم میکند و به خاک میافتد و پیشانی را بر درگاه او به خاک میساید و این عمل را چند بار تکرار میکند.به یقین این برنامه نورانی،کبر و غرور او را درهم میشکند،همان چیزی که انسان را به طغیان وا میدارد و آلوده انواع گناهان میکند،چراکه سرچشمه انواع معاصی همین مسئله تکبر است.
در حالات ابلیس نیز خواندهایم که کبر و غرور او مانع از سجده بر آدم در پیشگاه خدا شد،سجدهای که اگر انجام میداد کبر و غرور او درهم میشکست و هرگز گرفتار آن عاقبت بسیار شوم نمیشد.
اصولاً آنچه درباره نماز در قرآن مجید آمده است که نماز انسان را از فحشا و منکرات باز میدارد: «إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ» 1 یکی از دلائلش همین است.هنگامی که کبر و غرور کنار برود انسان تسلیم فرمان خدا میشود و از معاصی چشم میپوشد.
3.«خداوند زکات را سبب روزی قرار داد»؛ (وَ الزَّکاةَ تَسْبِیباً لِلرِّزْقِ) .
این عبارت دو تفسیر دارد:نخست اینکه پرداختن زکات،روزیِ فقرا را تضمین میکند،زیرا در حدیث آمده که اگر مردم زکات اموالشان را بدهند، فقیری در سراسر جهان اسلام پیدا نخواهد شد.همانگونه که در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«وَ لَوْ أَنَّ النَّاسَ أَدَّوْا زَکَاةَ أَمْوَالِهِمْ مَا بَقِیَ مُسْلِمٌ فَقِیراً مُحْتَاجاً» . (1)
تفسیر دیگر اینکه پرداختن زکات سبب میشود خداوند روزی را بر زکات دهنده فراوان کند و اموال او را از خطرات تجاوز گرسنگان حفظ نماید و جمع میان این دو تفسیر در جمله بالا بعید نیست،همانگونه که در حدیثی از
1) 2) .من لا یحضره الفقیه،ج 2،ص 7،ح 1579
امام علی بن موسیالرضا علیه السلام نیز آمده است که میفرماید:
«أَنَّ عِلَّةَ الزَّکَاةِ مِنْ أَجْلِ قُوتِ الْفُقَرَاءِ وَتَحْصِینِ أَمْوَالِ الْأَغْنِیَاء؛ علت تشریع زکات تأمین قوت فقرا و حفظ اموال اغنیاست». (1)
4.«و روزه را برای این تشریع کرد که آزمایشی برای اخلاص بندگان باشد»؛ (وَ الصِّیَامَ ابْتِلَاءً لاِخْلاَصِ الْخَلْقِ) .
تمام عبادات،مشروط به اخلاص و به یک معنا از اسباب خلوص نیت است؛ ولی از آنجا که روزه عبادتی است که در ظاهر آشکار نیست،تأثیر بسیار عمیقتری در آزمودن اخلاص مردم دارد و به تعبیر دیگر،تنها خدا از آن آگاه است و تا روزهدار چیزی نگوید کسی از روزه او باخبر نمیشود و این در واقع یک مرحله عالی از تقواست و به همین سبب در قرآن مجید تشریع روزه برای نیل به تقوا ذکر شده است.
5.«و حج را برای تقویت دین قرار داد»؛ (وَ الْحَجَّ تَقْرِبَةً لِلدِّینِ) .
بدون شک در موسم حج،مسلمانان پاکدلی از سراسر دنیا و جهان اسلام به سوی مرکز توحید میآیند و یکصدا لبیک میگویند و اطراف خانه خدا طواف میکنند و با هم نماز میگزارند و با هم به منا و مشعر و عرفات میروند و شیطان را سنگسار میکنند.از اخبار و حالات یکدیگر باخبر میشوند و روابط دوستی در میان آنها عمیقتر میگردد و برای حل مشکلات یکدیگر میاندیشند و مجموع اینها سبب تقویت اسلام میشود،ازاینرو دشمنان همواره از این عبادت بزرگ وحشت داشتند و میکوشیدند بر آن ضربهای وارد کنند تا هر سال از طریق این عبادت بزرگ روح تازهای در کالبد اسلام در آن کانون وحدت دمیده نشود،ازاینرو در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«لَا یَزَالُ الدِّینُ قَائِماً مَا قَامَتِ الْکَعْبَةُ؛ مادامی که کعبه برپاست اسلام هم برپاست». (2)
در اکثر نسخههای نهج البلاغه جمله بالا با واژه«تَقْوِیَةً»ذکر شده در حالی که در نسخه«صبحی صالح»«تَقْرِبَةً»است.گرچه آن هم نامناسب نیست،زیرا حج باعث میشود که مردم از نظر دین با هم نزدیک شوند؛ولی به یقین تعبیر اوّل مناسبتر و مأنوستر است،زیرا واژه«تَقْرِبَةً»در کمتر حدیث یا عبارتی به چشم میخورد.
6.«و جهاد را برای عزت و سربلندی اسلام (و مسلمانان) قرار داد»؛ (وَ الْجَهَادَ عِزّاً لِلْإِسْلاَمِ)
دلیل آن روشن است؛اگر مسلمانان در برابر حیلهها و حملات و تهاجمات دشمنان خاموش بنشینند و به جهاد برنخیزند چیزی نمیگذرد که عظمت آنها پایمال دشمنان میشود و عزت و سربلندی تبدیل به ذلت و سربهزیری میگردد.
ازاینرو در خطبه معروف جهاد،امیرمؤمنان علیه السلام میفرماید:
«فَإِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ فَتَحَهُ اللَّهُ لِخَاصَّةِ أَوْلِیَائِهِ وَ هُوَ لِبَاسُ التَّقْوَی وَ دِرْعُ اللَّهِ الْحَصِینَةُ وَ جُنَّتُهُ الْوَثِیقَةُ فَمَنْ تَرَکَهُ رَغْبَةً عَنْهُ أَلْبَسَهُ اللَّهُ ثَوْبَ الذُّل؛ (آگاه باش) جهاد دری از درهای بهشت است که خداوند آن را به روی یاران خاصش گشوده،جهاد،لباس تقوا و زره محکم و سپر مطمئن خداوند است و مردمی که از جهاد رویگردان شوند خداوند لباس ذلت بر تن آنها میپوشاند و بلاها به آنها هجوم میآورند». (1)
7 و 8.«و امر به معروف را برای اصلاح توده مردم و نهی از منکر را برای باز داشتن بیخردان قرار داد»؛ (وَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ مَصْلَحَةً لِلْعَوَامِّ،وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ رَدْعاً لِلسُّفَهَاءِ) .
این امتیاز مهم را قانون اسلام بر بسیاری از قوانین جهان دارد که همه افراد جامعه را در برابر آنچه در جامعه میگذرد مسئول میداند،هرگاه کسی از انجام
1) 1) .نهج البلاغه،خطبه 27
وظیفه خود عدول کند،همه به عنوان واجب کفایی مأمورند او را نصیحت کرده و به انجام وظیفه فرا خوانند و هرگاه کسی آشکارا منکری را انجام دهد و کاری برخلاف موازین اسلامی مرتکب شود،همه مسئولند او را اندرز دهند و از آن کار بازدارند.
بنابراین،امر به معروف،مصلحتی است برای توده مردم و نهی از منکر سبب پیشگیری از کار سفیهان است.
قابل توجه است که در امر به معروف بر عوام تکیه میکند.اشاره به اینکه خواص،وظایف خود را انجام میدهند و کمتر نوبت به امر به معروف میرسد و در مورد نهی از منکر بر سفها تکیه میکند اشاره به اینکه آدم عاقل و خردمند به دنبال گناه نمیرود و آنها که با ارتکاب گناه،هم به خود ظلم میکنند و هم به جامعه،سفیه و کمخردند.قرآن مجید هم به این موضوع اشارهای دارد و میفرماید: «وَ مَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِیمَ إِلاّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ» ؛چه کسی از آیین ابراهیم،رویگردان خواهد شد به جز افراد نادان و سفیه؟». (1)
درباره اهمیت امر به معروف و نهی از منکر و شرایط آن در بحثهای گذشته مطالب قابل ملاحظهای آمده است. (2)
9.«و صله رحم را برای افزایش نفوس مقرر داشت»؛ (وَ صِلَةَ الرَّحِمِ مَنَْماةً لِلْعَدَدِ) .
«مَنْمَاة» مصدر میمی و به معنای نمو کردن است و چون به صورت مفعول لاجله ذکر شده به معنای سببیت نمو است.
روشن است هنگامی که افراد یک فامیل صله رحم به جای آورند و مراقب یکدیگر باشند و به همدیگر کمک کنند،تلفات در میان آنها کم خواهد بود
و این سبب کثرت فامیل و در نتیجه کثرت عدد مسلمانان خواهد شد و در برابر دشمنان قدرت و قوت بیشتری پیدا میکنند.
افزون بر این،از روایات استفاده میشود که صله رحم تأثیر معنوی و الهی خاصی در فزونی عمر و عمران و آبادی شهرها دارد.
در حدیثی از امام صادق از پدرانش از رسول خدا علیهم السلام آمده است:
«صِلَةُ الرَّحِمِ تَعْمُرُ الدِّیَارَ وَ تَزِیدُ فِی الْأَعْمَارِ وَ إِنْ کَانَ أَهْلُهَا غَیْرَ أَخْیَارٍ؛ صله رحم خانهها را آباد و عمرها را زیاد میکند،هرچند اهل آن از نیکان نباشند». (1)
در حدیث دیگری از همان حضرت علیه السلام میخوانیم:
«إِنَّ الْقَوْمَ لَیَکُونُونَ فَجَرَةً وَ لَا یَکُونُونَ بَرَرَةً فَیَصِلُونَ أَرْحَامَهُمْ فَتَنْمِی أَمْوَالُهُمْ وَ تَطُولُ أَعْمَارُهُمْ فَکَیْفَ إِذَا کَانُوا أَبْرَاراً بَرَرَةً؛ ممکن است جمعیتی فاجر و گنهکار باشند و از نیکان نباشند؛ ولی در عین حال صله رحم به جا آورند.در این صورت اموالشان افزایش پیدا میکند و عمرشان طولانی میشود تا چه رسد به اینکه از نیکان و خوبان باشند». (2)
بعضی از شارحان نهج البلاغه تفسیر دیگری برای این کلام حکیمانه ذکر کردهاند که هرگاه انسان صله رحم به جای آورد،ارحام او اطراف وی را میگیرند و قوت و قدرت آن شخص که صله رحم به جای آورده فزونی مییابد ولی تفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد. (3)
10.«و قصاص را برای حفظ خونها (و جانها) قرار داد»؛ (وَ القِصَاصَ حَقْناً لِلدِّمَاءِ) .
این سخن برگرفته از قرآن مجید است که میفرماید: «وَ لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ
یا أُولِی الْأَلْبابِ» ؛ای خردمندان! در قصاص،حیات و زندگی شما است». (1)
درست است که ظاهراً بر اثر قصاص،فردی از جامعه حذف میشود؛ولی این حذف سبب پیشگیری از قتلهای آینده است،زیرا افرادی که به فکر قتل دیگران میافتند،هنگامی که منظره قصاص در نظرشان مجسم میشود و خود را در خطر قطعی میبینند از این عمل خودداری میکنند و به فرض که بتوانند قتلی انجام دهند و متواری شوند باید یک عمر به صورت دربهدر زندگی مخفیانه داشته باشند که ناراحتی و زجر آن کمتر از قصاص نیست.
متأسفانه در دنیای امروز،بعضی از گروهها و به اصطلاح طرفداران حقوق بشر با هر گونه قصاص مخالفند و میگویند:خون را با خون نباید شست؛قاتل کار خطایی انجام داده و اگر ما قاتل را به قتل برسانیم خطای دیگری است.
اینها برای قاتل دلسوزی میکنند؛اما گویا برای صدها یا هزاران نفری که جانشان بهوسیله قاتلان در خطر است و آن قاتلان با نفی قصاص احساس امنیت میکنند دلشان نسوخته است.
11.«و اقامه حدود را برای بزرگ شمردن محرمات الهی قرار داد»؛ (وَ إِقَامَةَ الْحُدُودِ إِعْظَاماً لِلْمَحَارِمِ) .
«محارم» در اینجا اشاره به گناهان کبیره یا بخش مهمی از آنهاست که در موردشان اقامه حدود و اجرای تعزیرات میشود،زیرا حدود به معنای عام شامل تعزیرات هم میگردد.بدیهی است با اجرای حد،گناه در نظرها پراهمیت خواهد شد و کمتر کسی به سراغ آن میرود زیرا میداند علاوه بر مجازات الهی در سرای آخرت،در این دنیا هم مجازات سنگینی دامن او را میگیرد و این امر سبب امنیت جامعه و حفظ آن از آلودگیهای گسترده خواهد شد.
ازاینرو در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است:
«وَ حَدٌّ یُقَامُ لِلَّهِ فِی الْأَرْضِ
1) 1) .بقره،آیه 179
أَفْضَلُ مِنْ مَطَرِ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً؛ حدی که در زمین اجرا شود برتر از چهل روز باریدن باران است». (1)
در حدیث دیگری از ابو ابراهیم (امام کاظم علیه السلام) در تفسیر آیه شریفه «وَ یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها» 2 میفرماید:«این فقط احیای بهوسیله باران نیست، بلکه خداوند مردانی را مبعوث میکند که عدل را زنده کنند و زمین با احیای عدل زنده میشود.سپس افزود:
«وَ لَإِقَامَةُ الْحَدِّ لِلَّهِ أَنْفَعُ فِی الْأَرْضِ مِنَ الْقَطْرِ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً؛ و اقامه حد در آن سودمندتر است از نزول چهل روز باران در زمین». (2)
البته اساس دعوت انبیا بر برنامههای فرهنگی است و اکثریت مردم از این طریق به راه راست دعوت میشوند؛ولی مواردی پیدا میشود که افرادی سرسختانه در مقابل اوامر و نواهی آنها به مخالفت برمیخیزند.در اینگونه موارد جز توسل به اجرای حدود و مجازاتها راهی نیست،همانگونه که در برنامه تمام عقلای جهان و قوانین عالم نیز همینگونه است.
12.«و ترک شرب خمر را برای حفظ و سلامت عقل تشریع کرد»؛ (وَ تَرْکَ شُرْبِ الْخَمْرِ تَحْصِیناً لِلْعَقْلِ) .
جای شک و تردید نیست که شراب و همه مواد مخدر از دشمنان شماره یک عقل انسانی هستند؛نهتنها در حالت مستی شعله عقل بهکلی خاموش میشود و افراد مست دست به هر کاری میزنند،بلکه بعد از آن نیز تأثیرات زیادی در تخریب مغز و اعصاب از خود به جای میگذارد و گاه منجر به جنون میشود.
مرحوم«کلینی»در جلد ششم کتاب کافی بابی تحت عنوان«إنّ الْخَمْرَ رَأسُ کُلِّ إثْمٍ وَ شَرٍّ»(شراب سرچشمه هر گناه و بدی است) آورده است و احادیث فراوانی در ذیل آن ذکر کرده است؛از جمله در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده
است:
«إِنَّ الْخَمْرَ رَأْسُ کُلِّ إِثْمٍ؛ شراب سرچشمه هر گناهی است». (1)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ لِلشَّرِّ أَقْفَالاً وَ جَعَلَ مَفَاتِیحَهَا أَوْ قَالَ مَفَاتِیحَ تِلْکَ الْأَقْفَالِ الشَّرَابَ؛ خداوند برای شرور و بدیها قفلهایی قرار داده (که همان قفل عقلهاست) و کلید آن قفلها را شراب قرار داده است». (2)
در حدیث دیگری از امام باقر یا امام صادق علیهما السلام نقل شده است که فرمود:
«مَا عُصِیَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِشَیْءٍ أَشَدَّ مِنْ شُرْبِ الْخَمْرِ إِنَّ أَحَدَهُمْ لَیَدَعُ الصَّلَاةَ الْفَرِیضَةَ وَ یَثِبُ عَلَی أُمِّهِ وَ أُخْتِهِ وَ ابْنَتِهِ وَ هُوَ لا یَعْقِلُ؛ گناهی در پیشگاه خداوند شدیدتر از شرب خمر نیست.بعضی از شرابخواران نماز واجب را بهکلی ترک میکنند و ممکن است به مادر و خواهر و دخترخود در حالی که نمیفهمند تجاوز کنند». (3)
همین مضمون را یکی از شعرای فارسی زبان در شعر خود مجسم ساخته است آنجا که میگوید:
ابلیس شبی رفت به بالین جوانی آراسته با شکل مهیبی سر و بر را
گفتا که منم مرگ اگر خواهی زنهار باید بگزینی تو یکی زین سه خطر را
یا آن پدر پیر خودت را بکشی زار یا بشکنی از خواهر خود سینه و سر را
یا خود ز می ناب بنوشی دو سه ساغر تا آنکه بپوشم ز هلاک تو نظر را
لرزید از این بیم جوان بر خود و جا داشت کز مرگ فتد لرزه به تن ضیغم نر را
گفتا نکنم با پدر و خواهرم این کار لیکن به می از خویش کنم رفع ضرر را
جامی دو سه مِی خورد چو شد چیره ز مستی هم خواهر خود را زد و هم کشت پدر را
ای کاش شود خشک بن تاک خداوند زین مایه شر حفظ کند نوع بشر را
13.«و دوری از سرقت را برای حفظ عفت (و پرهیز از آلودگی به اموال مردم) مقرر داشت»؛ (وَ مُجَانَبَةَ السَّرِقَة إِیجاباً لِلْعِفَّةِ) .
سرقت و دزدی به هر شکل باشد از بزرگترین گناهان در اسلام و دارای حدّ شرعی است و در همه عرفها و تمام عقلا کاری بسیار زشت محسوب میشود و در تمام قوانین دنیا برای آن مجازات مقرر شده است.
تعبیر به«عفت»در کلام امام علیه السلام اشاره به خویشتنداری و مناعت طبع و ترک هر گونه حرص است.خداوند سرقت را ازاینرو تحریم فرموده که افزون بر حفظ امنیت مالی جامعه،روح عفت را در افراد زنده کند،هیچ کس به اموال دیگری چشم ندوزد و حتی در بدترین حالات معیشتی به فکر دستبرد به اموال دیگران نیفتد،همانگونه که در قرآن مجید خداوند عدهای از نیازمندان را با این عبارت ستوده است: «لِلْفُقَراءِ الَّذِینَ أُحْصِرُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ لا یَسْتَطِیعُونَ ضَرْباً فِی الْأَرْضِ یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِیماهُمْ» ؛(انفاقهای شما برای) کسانی باشد که در راه خدا در تنگنا قرار گرفتهاند (و توجه به آیات خدا آنها را از وطنهای خویش آواره ساخته و شرکت در میدان جهاد به آنها اجازه
نمیدهد تا برای تأمین هزینه زندگی دست به کسب و تجارتی بزنند) نمیتوانند مسافرتی کنند (و سرمایهای به دست آورند) و از شدت عفت و خویشتنداری افراد ناآگاه آنها را بینیاز میپندارند؛اما آنها را از چهرههایشان میشناسی». (1)
به یقین همان اندازه که حفظ امنیت جامعه اهمیت دارد پرورش روح عفّت و ابراز بینیازی از اموال مردم نیز مهم است و در واقع این روحیه است که جامعه را به امنیت مالی رهنمون میشود.
14.«و ترک زنا را برای حفظ نسبها قرار داد»؛ (وَ تَرْکَ الزِّنَی تَحْصِیناً لِلنَّسَبِ) .
به یقین زنا وآمیزشهای نامشروع آثار سوء فراوانی دارد که امام علیه السلام به یکی از مهمترین آنها اشاره کرده است.هرگاه در جامعه آمیزشهای نامشروع رواج پیدا کند محصول آن فرزندان نامشروعی است که وابسته به هیچکس نیستند،نه کسی حضانت آنها را بر عهده میگیرد و نه تکیهگاهی برای خودشان پیدا میکنند،نه حمایت مالی میشوند،نه ارث دارند و نه از عواطف پدرانه و مادرانه برخوردارند.چنین فرزندانی بزرگترین مخاطره را برای جامعه دربر دارند.
آمارها نشان میدهد که بسیاری از جنایات هولناک به دست همین فرزندان نامشروع انجام میگیرد.به فرض که نهادی اجتماعی فرزندان نامشروع را جمعآوری و حفاظت کند باز محرومیت از پیوند با پدر و مادر و آثار عاطفی و قانونی آن کار خود را خواهد کرد.
به همین دلیل اسلام زنا را حرام کرده و مجازات سنگینی برای آن قائل شده است؛ولی متأسفانه در تمدّن مادّی غرب نهتنها زنا حرام نیست،بلکه مراکز فحشا تحت حمایت دولتها نیز هست و به دولتها مالیات نیز میپردازند.
آنها حتی برای روابط نامشروعِ زنان شوهردار نیز اهمیتی قائل نیستند.تنها
1) 1) .بقره،آیه 273
زنای به عنف را ممنوع و قابل تعقیب قانونی میدانند و به همین دلیل فرزندان نامشروع در جوامع غربی بسیار زیاد است و مفاسد آن را نیز با چشم خود میبینند؛اما غلبه هوا و هوس و آزادیهای به معنای بیبندوباری به آنها اجازه محدودساختن را نمیدهد.
در بعضی از جوامع غربی کار به آنجا رسیده که در شناسنامهها تنها نام مادر نوشته میشود و از نام پدر خبری نیست،زیرا دیدهاند اگر نام پدر را بخواهند بنویسند مجهول بودن پدران برای بسیاری از نوزادان مشکل عظیمی ایجاد میکند.
شگفتآور است که مجاز شمردن زنا حتی مانع از تجاوز به عنف نشده و به گونهای است که آمار بعضی از کشورهای غربی نشان میدهد در هر دقیقه یک تجاوز به عنف صورت میگیرد.
البته زنا مفاسد بسیار دیگری دارد که امام علی بن موسیالرضا علیه السلام در حدیثی که علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار از علل الشرایع نقل کرده به بخشی از آن اشاره میکند،آن حضرت علیه السلام میفرماید:
«وَ حَرَّمَ الزِّنَا لِمَا فِیهِ مِنَ الْفَسَادِ مِنْ قَتْلِ الْأَنْفُسِ وَ ذَهَابِ الْأَنْسَابِ وَ تَرْکِ التَّرْبِیَةِ لِلْأَطْفَالِ وَ فَسَادِ الْمَوَارِیثِ وَ مَا أَشْبَهَ ذَلِکَ مِنْ وُجُوهِ الْفَسَاد؛ خداوند زنا را حرام کرده است به علّت مفاسدی که در آن است ازقبیل:
قتل نفس،(به سبب برافروخته شدن آتش خشم همسران یا بستگان) و از دست رفتن نسب و ترک تربیت فرزندان و فاسد شدن نظم میراث و امثال آن از مفاسد گوناگون». (1)
15.«و ترک لواط (و همجنسگرایی) را برای افزایش نسل مقرر داشت».
(وَ تَرْکَ اللِّوَاطِ تَکْثِیراً لِلنَّسْلِ) .
میدانیم آفرینش شهوت جنسی در زنان و مردان برای این است که از طریق صحیح،نسل انسان افزایش پیدا کند و از میان نرود و اگر این علاقه جنسی میان
1) 1) .بحار الانوار،ج 6،ص 98،ح 2
زن و مرد نبود ممکن بود در مدت کوتاهی نسل انسان نابود شود.حال اگر این علاقه جنسی به صورت همجنسگرایی درآید که هیچ تأثیری در بقای نسل نداشته باشد و این مطلب در جامعه بشری گسترش یابد آن هم سبب قطع نسل انسان یا کمبود افراد بشر خواهد شد.
به همین دلیل،استمنا یا آمیزش با حیوانات نیز در اسلام تحریم شده است، زیرا آنها نیز مانند همجنسگرایی سبب ضایع شدن نطفههای انسانی میگردد.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که زندیقی از آن حضرت سؤالی درباره تحریم زنا کرد و حضرت پاسخ او را فرمود و سپس از تحریم لواط پرسید.امام علیه السلام فرمود:علتش این است که
«أَنَّهُ لَوْ کانَ إِتْیانُ الْغُلامِ حَلالاً لَاسْتَغْنَی الرِّجالُ عَنِ النِّساءِ وَ کانَ فِیهِ قَطْعُ النَّسْلِ وَ تَعْطِیلُ الْفُرُوجِ وَ کانَ فِی إِجازَةِ ذلِکَ فَسادٌ کَثِیرٌ؛ هر گاه آمیزش با پسر حلال بود مردان از زنان بینیاز میشدند و سبب قطع نسل و تعطیل آمیزش مشروع و طبیعی میشد و مجاز بودن این کار مفاسد بسیاری دربر داشت». (1)
شبیه همین معنا با توضیح بیشتری از امام علی بن موسیالرضا علیه السلام نقل شده است. (2)
البته آنچه امام علیه السلام در اینجا بیان فرموده و در روایات دیگری نیز به آن اشاره شده یکی از آثار بسیار شوم همجنسگرایی است؛آثار زیانبار دیگری نیز دارد که یکی از آنها از نظر مسائل بهداشتی و عاطفی است،زیرا این کار،تحریف روشنی در آفرینش علاقه جنسی و اعضای تناسلی است و امروز زیان آشکار آن به صورت بیماری ایدز بروز کرده که طبق بعضی از آمار،اکثر موارد ایدز از مسئله همجنسگرایی ناشی میشود،همان بیماریای که امروز تمام اطبای جهان در
درمان آن واماندهاند،زیرا نیروی دفاعی بدن را از کار میاندازد و انسان در مدت کوتاهی به انواع بیماریها مبتلا میشود و با تمام کوششهایی که از سوی پزشکان دنیا به عمل آمده هنوز داروی مطمئنی برای درمان آن پیدا نشده است.
تشدید مجازات لواط در اسلام نسبت به زنا ممکن است ناشی از این امور باشد.
البته امروز برخی از طبیبان فاقد مسئولیت،به افرادی چراغ سبز نشان میدهند و میگویند که علاقه آنها به جنس موافق عامل ژنتیکی دارد و قابل تغییر نیست و برای آنها همجنسگرایی را مجاز میشمرند و این شبیه اظهار نظر جمعی دیگر از آن گونه اطباست که استمنا را بیضرر و بیخطر معرفی میکنند.بدون شک صحه گذاشتن بر این انحرافات و بیماریها که به هر حال قابل علاج است ناشی از هماهنگ شدن با خواستههای انحرافی اینگونه بیماران است. (1)
16.«و شهادت و گواهی را برای اظهار حق در برابر انکارها قرار داد»؛ (وَ الشَّهَادَاتِ اسْتِظْهَاراً عَلَی الُْمجَاحَدَاتِ) .
میدانیم در اسلام کسی که از حادثهای باخبر باشد و آن را با چشم خود ببیند اگر به شهادت فراخوانده شود بر او واجب است بپذیرد و آنچه را دیده بیان کند؛ خواه درباره دوست باشد یا دشمن،خویشاوند باشد یا بیگانه.کتمان شهادت یکی از گناهان کبیره است،همانگونه که قرآن مجید باصراحت فرمود: «وَ لا تَکْتُمُوا الشَّهادَةَ وَ مَنْ یَکْتُمْها فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ» ؛شهادت را کتمان نکنید و هرکس کتمان کند قلب او گناهکار است (چراکه حقیقتی را مخفی داشته است)». (2)
در آیه قبل از آن میفرماید: «وَ لا یَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا» ؛و شاهدان هنگامی که دعوت (به دادگاه برای ادای شهادت) بشوند ابا نکنند». (1)
روایات اسلامی نیز درباره کتمان شهادت،حرمت آن را با صراحت بیان کرده است در حالی که در قوانین دیگر دنیا،شهادت شهود معمولاً الزامی نیست؛ هرکس مایل باشد و سود خود را در شهادت دادن ببیند شهادت میدهد وگرنه میتواند آن را مکتوم نماید.
واجب ساختن این کار برای آن است که افراد نتوانند حقوق مردم را پایمال کنند.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«مَنْ شَهِدَ شَهَادَةَ حَقٍّ لِیُحْیِیَ بِهَا حَقَّ امْرِئٍ مُسْلِمٍ أَتَی یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ لِوَجْهِهِ نُورٌ مَدَّ الْبَصَرِ تَعْرِفُهُ الْخَلَائِقُ بِاسْمِهِ وَ نَسَبِه؛ کسی که شهادت حقی بدهد تا حق مسلمانی را بهوسیله آن احیا کند،روز قیامت در حالی وارد عرصه محشر میشود که از صورتش نوری برمیخیزد که تا آنجا که چشم کار میکند پیش میرود و تمام خلایق او را با نام و نسبش میشناسند». (2)
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که در تفسیر آیه «وَ لا یَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا» میفرماید:
«لَا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ إِذَا دُعِیَ إِلَی الشَّهَادَةِ یَشْهَدُ عَلَیْهَا أَنْ یَقُولَ لا أَشْهَدُ لَکُمْ؛ برای هیچکس سزاوار نیست هنگامی که دعوت به شهادت دادن بر چیزی شود بگوید:من برای شما شهادت نمیدهم». (3)
شگفت اینکه بعضی از شارحان نهجالبلاغه شهادت را در اینجا به معنای شهادت در راه خدا در میدان نبرد تفسیر کردهاند و آن را سبب تقویت دین دانستهاند در حالی که تعبیرات امام علیه السلام،قبل و بعد از آن تناسبی با آن ندارد،زیرا امام علیه السلام قبلاً جهاد را به عنوان عزت اسلام بیان فرمود و تعبیر به«مجاحدات»
(یعنی انکارها) مناسب بحث دعاوی است به خصوص که ترک کذب نیز بعد از آن ذکر شده است که با ترک شهادت دادن مناسب است.بهعلاوه آغاز حدیث با جمله«فرض اللّه»شروع میشود و به یقین خداوند شهادت را مأمورٌبِه نکرده بلکه جهاد را واجب فرموده که احیاناً منته به شهادت میشود.
17.«و ترک دروغ را برای احترام و بزرگداشت صدق و راستی قرار داد»؛ (وَ تَرْکَ الْکَذِبِ تَشْرِیفاً لِلصِّدْقِ) .
اساس زندگی اجتماعی بر اعتماد متقابل افراد نسبت به یکدیگر است که اگر اعتمادی نباشد رشته اجتماع از هم گسیخته خواهد شد.اعتماد در صورتی حاصل میشود که صدق و امانت بر جامعه حاکم باشد،زیرا دروغ و خیانت مهمترین اسباب بدبینی و بیاعتمادی است.
امام علیه السلام در این تعبیر زیبا میفرماید:خداوند ترک دروغ را واجب کرده تا راستگویی به عنوان یک فضیلت شمرده شود و افراد جامعه به سوی آن حرکت کنند.
در روایات اسلامی شدیدترین تعبیرات درباره زشتی دروغ آمده است.قرآن مجید میگوید: «إِنَّما یَفْتَرِی الْکَذِبَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِآیاتِ اللّهِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْکاذِبُونَ» ؛تنها کسانی دروغ میبندند که به آیات خدا ایمان ندارند». (1)
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«إنَّ الْکِذْبَ بابٌ مِنْ أبْوابِ النِّفاقِ؛ دروغ دری از درهای نفاق است». (2)
در کتاب کافی از امیرمؤمنان علیه السلام چنین نقل شده که فرمود:
«لا یَجِدُ عَبْدٌ طَعْمَ الْإِیمَانِ حَتَّی یَتْرُکَ الْکَذِبَ هَزْلَهُ وَ جِدَّهُ؛ انسان طعم ایمان را نمیچشد مگر زمانی که دروغ را خواه شوخی باشد یا جدی،رها کند». (3)
احادیث در این زمینه بسیار است.با حدیث دیگری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله این سخن را پایان میدهیم آنجا که فرمود:
«إیّاکُمْ وَ الْکِذْبَ فَإِنَّهُ مِنَ الْفُجُورِ وَهُما فِی النّار؛ از دروغ بپرهیزید،زیرا دروغ با فجور و گناهان (دیگر) همراه است و هر دو در آتشند». (1)
18.«و سلام را امان در برابر ترسها قرار داد»؛ (وَ السَّلاَمَ أَمَاناً مِنَ الَْمخَاوِفِ) .
منظور از«سلام»در اینجا همان سلام کردن است که هرگاه کسی به دیگری سلام کند مفهومش این است که هیچگونه قصد آزار و اذیت او را ندارد و هنگامی که شنونده سلام را با سلام پاسخ میگوید مفهوم آن نیز این است که از ناحیه او خوف و ضرری برای سلام کننده موجود نیست.
توضیح اینکه در آغاز اسلام و مدتی پس از آن بسیاری از مردم هنگام برخورد با یکدیگر اگر طرف از قبیله خودشان نبود،احساس ناامنی میکردند؛ ولی اگر او ابتدا سلام میکرد و طرف مقابل نیز پاسخ میگفت،به منزله تعهدی بود که هیچگونه ضرر و زیانی به یکدیگر نمیرساندند،همانگونه که اگر شخصی بر آنها وارد میشد و غذایی میآوردند و از غذای صاحب منزل میخورد طرفین نسبت به یکدیگر احساس امنیت میکردند؛صاحب خانه عملاً تحیتی گفته بود و میهمان تازه وارد نیز عملاً به آن پاسخ داده بود.
البته گاه میشد که پس از سلام و جواب آن،قرائن و شواهدی برخلاف موارد مذکور به نظر میرسید که برای برطرف کردن آن خوف،احتیاج به گفتوگوی بیشتری بود،ازاینرو در داستان ابراهیم علیه السلام میخوانیم:هنگامی که فرشتگان پروردگار به صورت افراد ناشناسی بر او وارد شدند و سلام کردند ابراهیم علیه السلام که چهرههای آنها را بسیار ناشناس دید گفت:«ما از شما میترسیم».به خصوص هنگامی که غذا برای آنها آورد و آنها دست به سوی غذا دراز نکردند؛اما
1) 1) .مجموعه ورام،ج 1،ص 113
چیزی نگذشت که ترس ابراهیم علیه السلام زائل شد هنگامی که گفتند:«ما فرستادگان پروردگار توایم»و او را به فرزند بشارت دادند. «وَ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِیمَ بِالْبُشْری قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ* فَلَمّا رَأی أَیْدِیَهُمْ لا تَصِلُ إِلَیْهِ نَکِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً قالُوا لا تَخَفْ إِنّا أُرْسِلْنا إِلی قَوْمِ لُوطٍ». 1
اکنون این سؤال پیش میآید که سلام کردن جزء مستحبات است و با جمله «فرض اللّه» که در آغاز این کلام حکمتآمیز آمده سازگار نیست،ازاینرو بعضی از شارحان،سلام را در اینجا به معنای پاسخ سلام تفسیر کردهاند تا با وجوب سازگار باشد. (1)در حالی که این تفسیر افزون بر اینکه مخالف ظاهر عبارت امام علیه السلام است با مسئله امنیت از ترس سازگار نیست،زیرا هم ابتدا به سلام و هم پاسخ آن هر دو سبب احساس امنیت میشد.
ولی با توجه به اینکه«فرض»معنای وسیعی دارد که هرگونه تشریع را اعم از واجب و مستحب شامل میشود،مشکلی به وجود نمیآید که ما ناچار باشیم سلام را به معنای پاسخ سلام بدانیم.در نتیجه به یقین فلسفهای که امام علیه السلام برای نماز بیان فرموده،هم نماز واجب را فرا میگیرد و هم مستحب را و همچنین در مورد زکات و روزه.
بعضی از شارحان نهج البلاغه«سلام»را به معنای صلح تفسیر کردهاند و گفتهاند:«آن چیزی که سبب زائل شدن خوف و ترس در جامعه بشری میشود همان مسئله صلح است که مانع از بروز جنگهای ویرانگر و مخرب است». (2)
این تفسیر،تفسیر بعیدی به نظر نمیرسد و ممکن است هر دو تفسیر در مفهوم کلام امام علیه السلام جمع باشد.
شگفت اینکه بعضی به جای«سلام»،«اسلام»ذکر کردهاند (1)در حالی که در هیچیک از نسخ نهج البلاغه این واژه نیامده،هرچند در غرر الحکم به جای «سلام»،«اسلام»آمده است (2)،بنابراین تکیه بر یک احتمال نادر،مناسب تفسیر کلام امام علیه السلام نیست به خصوص اینکه اگر به جای«سلام»،«اسلام»بود میبایست در آغاز این سخن و به دنبال«فَرَضَ اللّهُ الْإیمانَ تَطْهیراً مِنَ الشِّرْکِ» ذکر شود.
19.«و امامت را برای نظم و نظام امت قرار داد»؛ (وَ الْأَمَامَةَ نِظَاماً لِلْأُمَّةِ) .
هرچند در نسخه صبحی صالح در اینجا واژه«الامانة»آمده ولی در بسیاری از نسخ نهجالبلاغه به جای آن«الامامة»است و در کتاب تمام نهج البلاغه نیز «الامامة»آمده است.در غرر الحکم نیز به همین صورت است.حتی در شرح ابن ابی الحدید نیز«الامامة»ذکر شده است و همان را نیز تفسیر کرده است.به یقین تعبیر «نِظاماً لِلْأُمَّةِ» و به دنبال آن «وَ الطّاعَةِ تَعْظیماً لِلْاِمامَةِ» تناسبی با امامت دارد نه امانت و در واقع دو جمله اخیر (نوزدهم و بیستم) به منزله ضمانت اجرایی برای هجده جمله پیشین است.به هر حال شک نیست که اگر حکومت عادلی بر کار نباشد و امامت به معنای صحیح پیاده نشود،نظم امت به هم میریزد،ظالمان بر مظلومان چیره میشوند و فاسدان و مفسدان پستهای حساس را در اختیار میگیرند و بیتالمال مسلمانان به غارت میرود و ناامنی همه جا را فرا میگیرد که تاریخ معاصر و گذشته،نمونههای فراوانی از آن را به ما ارائه داده است.
در خطبه بانوی اسلام فاطمه زهرا علیها السلام نیز تعبیری شبیه به این دیده میشود، میفرماید:
«وَ طَاعَتَنَا نِظَاماً لِلْمِلَّةِ وَ إِمَامَتَنَا أَمَاناً مِنَ الْفُرْقَةِ؛ خداوند اطاعت از ما را سبب نظام امت قرار داده و پیشوایی ما را سبب جلوگیری از
اختلاف و پراکندگی». (1)
در خطبه امام علی بن موسیالرضا علیه السلام که در مسجد جامع مرو در روز جمعه بیان فرمود نیز آمده است:
«إِنَّ الْإِمَامَةَ زِمَامُ الدِّینِ وَ نِظَامُ الْمُسْلِمِینَ وَ صَلاحُ الدُّنْیَا وَ عِزُّ الْمُؤْمِنِینَ إِنَّ الْإِمَامَةَ أُسُّ الْإِسْلامِ النَّامِی وَ فَرْعُهُ السَّامِی؛ امامت،زمام دین و سبب نظام مسلمین و صلاح دنیا و سبب عزت مؤمنان است.امامت اساس اسلام بارور و شاخه بلند آن است». (2)
البته سخن درباره اهمیت امامت و تأثیر حکومت اسلامی در نظم جامعه مسلمانان و حفظ کیان آنها بسیار است و مقصود در اینجا اشارهای به عنوان تفسیر کلام امام علیه السلام است.
20.«و اطاعت و فرمانبرداری (از امام مسلمین) را برای (تعظیم و تحکیم) مقام امامت قرار داد»؛ (وَ الطَّاعَةَ تَعْظِیماً لِلْإِمَامَةِ) .
به یقین آنچه سبب تقویت امامتِ امامان و حاکمیتِ حاکمان میشود همکاری و هماهنگی مردم است.اگر اطاعت و همکاری مردم نباشد نظام امامت نیز به هم میریزد،ازاینرو در مسائل مربوط به حکومت اسلامی نیز میگوییم:
حمایت مردم و آرای ملت از اساسیترین پایههای حکومت است،زیرا امامی میتواند نظام امت را برقرار کند که مبسوط الید باشد و مبسوط الید بودن جز از طریق همکاری مردمی حاصل نمیشود.
در بخش چهارم خطبه 34 مطالب بیشتری در این زمینه آمده است؛آنجا که امام علیه السلام میفرماید:«ای مردم! من حقی بر شما دارم شما نیز بر من حقی دارید؛اما حق شما بر من این است که از خیرخواهی و خدمت به شما دریغ نورزم و بیتالمال را به نفع شما بهطور کامل به کار گیرم و شما را تعلیم دهم تا از جهل
و نادانی رهایی یابید و تربیت کنم تا فراگیرید و آگاه شوید و اما حق من بر شما این است که بر بیعت خویش وفادار باشید و در آشکار و نهان خیرخواهی را در حق من به جا آورید.هر زمان شما را برای انجام کاری بخوانم اجابت کنید و هر وقت به شما فرمان دهم اطاعت نمایید». (1)
آیا حق داریم از فلسفه احکام سؤال کنیم؟
بعضی از فرق مسلمین عقیده دارند احکام اللّه معلل بالاغراض نیست؛یعنی لزومی ندارد آنچه خدا امر کرده دارای فلسفهای باشد و آنچه را نهی کرده دارای مفسدهای.آنها در واقع حکیم بودن خدا را زیر سؤال میبرند و توجه ندارند که اگر احکام تابع مصالح و مفاسد نباشد ترجیح بدون مرجح لازم میآید و اساساً این سخن برخلاف آیات زیادی از قرآن است که برای نماز و روزه و حج و قصاص و امثال آن فلسفههایی ذکر کرده است.به یقین آنچه را خدا امر فرموده دارای فواید مادی یا معنوی یا هر دو بوده و آنچه را نهی کرده مفاسدی اینچنین داشته است.نهتنها احکام الهی،احکام وقوانینی نیزکه درعرف عقلا وضع میشود همه از این قبیل است؛گاهی هفتهها و ماهها درباره مصلحت و مفسده یک قانون مطالعه و بررسی میکنند تا بتوانند حکمی را در عرف خودشان وضع کنند.
آیات مربوط به حلال کردن طیبات و حرام کردم خبائث (2)همگی شاهد بر این است که قبلاً طیب و خبیثی وجود دارد که به سبب آن حکم الهی مطابق آن صادر میشود.
تنها تفاوتی که میان احکام الهی و احکام عرفی است این است که احکام
عرفی چه بسا بر اساس مصالح و مفاسدی وضع میشود که نتوانستهاند تمام جوانب آن را بررسی کنند و به همین دلیل پس از مدتی ممکن است خلاف آن کشف شود؛ولی احکام الهی چنین نیست،علم بیپایان خداوند سبب میشود که احکام بر اساس رعایت تمام جوانب مصالح و مفاسد وضع شود و هرگز خلافی در آن نخواهد بود.
بعضی نیز معتقدند گر چه احکام دارای مصالح و مفاسدی است؛ولی ما نباید به سراغ آنها برویم،باید مطیع فرمان باشیم؛آنجا که امر شده انجام دهیم و آنجا که نهی شده خودداری کنیم و مطلقاً به سراغ فلسفه احکام نباید رفت.
ولی این نیز برخلاف آیاتی است که ما را تشویق به فهم مصالح و مفاسد احکام میکند و همچنین بر خلاف روایاتی است-مانند آنچه در بالا آمد-که ائمه هدی علیهم السلام مصالح احکام را مشروحاً بیان کردهاند و نیز بعضی از اصحاب خدمت امامان علیهم السلام میرسیدند و فلسفه پارهای از احکام را میپرسیدند.هرگز هیچ امامی آنها را نهی از این سؤالات نکرد و این دلیل بر آن است که مردم حق دارند از فلسفه احکام سؤال کنند و پاسخ بشنوند.
منتها در اینجا دو نکته مهم باقی میماند و آن این است که اولاً بیان فلسفه احکام چه فایدهای دارد؟
پاسخ این سؤال روشن است؛انسان هنگامی که به منافع نماز و روزه و امثال آن آگاه میشود،شوق بیشتری برای انجام دادن آن در خود مییابد و هنگامی که مثلاً مفاسد بیشمار شرب خمر را میشنود،نفرت بیشتری از آن پیدا میکند.
درست مانند دستورات طبیب که وقتی برای بیمارش فواید دارو را ذکر کند بیمار با شوق بیشتری دارو را مصرف کرده و تلخی احتمالی آن را تحمل میکند.
از اینجا میتوان استفاده کرد که آگاهی بر فلسفه احکام میتواند فقیه را در مسیر استنباط حکم کمک کند.
ثانیاً:معنای آگاهی بر فلسفه احکام این نیست که ما همواره مقید به آن باشیم و بگوییم چون مثلاً فلسفه دو رکعت بودن نماز صبح و سه رکعت بودن نماز مغرب را نمیدانیم بنابراین آن را انجام نمیدهیم.ما باید گوش بر امر و چشم بر فرمان داشته باشیم چه فلسفه احکام را بدانیم یا ندانیم؛ولی تا آنجا که بدانیم به اطاعت راسخ ما کمک میکند.
این نکته نیز شایان توجه است که فلسفهها و مصالح و مفاسد احکام غالباً جنبه حکمت دارد نه علّت؛یعنی در غالب موارد،ممکن است حاکم باشد.مثلاً نوشیدن یک قطره شراب ممکن است هیچ کدام از آن مفاسد را نداشته باشد ولی به هر حال حرام است،بنابراین افراط در این مسئله که ما فلسفههای احکام را وسیلهای قرار دهیم برای محدود کردن حکم یا توسعه آن به جایی که ادله شامل آن نمیشود،کار نادرستی است.
به تعبیر دیگر پذیرفتن فلسفه احکام یا مقاصد الشریعة به معنای این نیست که ما به دنبال قیاسات ظنی برویم و حلال و حرامهایی از این طریق درست کنیم.
تنها در صورتی میتوان حکم را بهوسیله فلسفه احکام توسعه داد یا محدود کرد که به صورت علت در متن کتاب و سنت ذکر شده باشد؛مثلاً بفرماید:«لا تَشْرَبُوا الْخَمْرَ لِأَنَّهُ مُسْکِرٌ مُفْسِدٌ لِلْعَقْلِ»از این تعبیر میتوانیم هرچیزی را که مسکر و موجب فساد عقل است تحریم کنیم. (1)
در حدیثی از امام کاظم علیه السلام میخوانیم:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ یُحَرِّمِ الْخَمْرَ لِاسْمِهَا وَ لَکِنَّهُ حَرَّمَهَا لِعَاقِبَتِهَا فَمَا کَانَ عَاقِبَتُهُ عَاقِبَةَ الْخَمْرِ فَهُوَ خَمْرٌ؛ خداوند شراب را به دلیل نام آن تحریم نکرد،بلکه تحریم آن بهواسطه آثار آن بود،بنابراین هر چیزی که عاقبت آن عاقبت شراب باشد آن هم به منزله شراب است». (2)
و کان علیهالسلام یقول
أَحْلِفُوا الظَّالِمَ-إِذَا أَرَدْتُمْ یَمِینَه-بِأَنَّهُ بَرِیءٌ مِنْ حَوْلِ اللّهِ وَ قُوَّتِهِ؛فَإِنَّهُ إِذَا حَلَفَ بِهَا کَاذِباً عُوجِلَ الْعُقُوبَةَ،وَ إِذَا حَلَفَ بِاللّهِ الَّذِی لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ لَمْ یُعَاجَلْ، لِأَنَّهُ قَدْ وَحَّدَ اللّهَ تَعَالَی.
امام علیه السلام فرمود:
هرگاه خواستید ظالمی را سوگند دهید اینگونه سوگند دهید که از حول و قوه الهی بری است (اگر فلان کار را انجام داده باشد) زیرا اگر این قسم دروغ باشد مجازات او به سرعت فرا میرسد (یا به درد سختی مبتلا میگردد و یا میمیرد) ولی هرگاه چنین سوگند یاد کند:به خدایی که جز او خدایی نیست (این کار را نکردهام) در کیفرش تعجیل نمیشود؛زیرا خدا را به یگانگی ستوده است. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر میگوید:این گفتار حکیمانه امام علیه السلام از آن حضرت به صورت گسترده نقل شده و اهلبیت علیهم السلام در برابر کسانی که درباره آنها نزد حاکمان ظلم سخنچینی میکردند از این نوع سوگند برای نابودی آنها استفاده میکردند.سپس مواردی از این قبیل را نقل میکند و در پایان میگوید:این کلام نورانی پیش از سیّد رضی رحمه الله در کتاب کافی جلد ششم (البته در کافی این کلام از امام صادق علیه السلام ضمن داستانی که بعداً به آن اشاره خواهد شد آمده است.همچنین در تمامی کتب دیگر که مرحوم خطیب آدرس داده است) و مقاتل الطالبیین و مروج الذهب آمده است و بعد از سیّد رضی رحمه الله در کتاب تاریخ بغداد و ارشاد مفید و الخرائح و الجرائح آمده است به گونهای که به وضوح نشان میدهد از نهجالبلاغه نقل نکردهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 195)
سوگند سریع التأثیر
امام علیه السلام در این گفتار نورانی دستوری درباره سوگندهای مؤثر در برابر کارهایی که ظالمی مرتکب شده میدهد و میفرماید:«هر گاه خواستید ظالمی را سوگند دهید اینگونه سوگند دهید که از حول و قوه الهی بری است (اگر فلان کار را انجام داده باشد) زیرا اگر این قسم دروغ باشد مجازات او به سرعت فرا میرسد (یا به درد سختی مبتلا میگردد و یا میمیرد) اما اگر چنین سوگند یاد کند:به خدایی که جز او خدایی نیست (این کار را نکردهام) در کیفرش تعجیل نمیشود،زیرا خدا را به یگانگی ستوده است»؛ (أَحْلِفُوا الظَّالِمَ-إِذَا أَرَدْتُمْ یَمِینَه - بِأَنَّهُ بَرِیءٌ مِنْ حَوْلِ اللّهِ وَ قُوَّتِهِ؛فَإِنَّهُ إِذَا حَلَفَ بِهَا کَاذِباً عُوجِلَ الْعُقُوبَةَ،وَ إِذَا حَلَفَ بِاللّهِ الَّذِی لَا إِلهَ إِلَّا هُوَ لَمْ یُعَاجَلْ،لِأَنَّهُ قَدْ وَحَّدَ اللّهَ تَعَالَی) .
از این سخن امام علیه السلام روشن میشود که تعبیرات سوگندها بسیار متفاوت است؛تعبیرهایی که مدح و ثنای الهی در آن است سبب تعجیل عقوبت نمیشود اما تعبیرات خشنی که بر ضد آن باشد،عقوبت را تعجیل میکند.
در حدیث معروفی که در کتب مختلف آمده میخوانیم:شخصی نزد منصور، خلیفه عباسی از امام صادق علیه السلام بدگویی کرد.منصور به دنبال حضرت فرستاد و هنگامی که امام علیه السلام حضور پیدا کرد عرض کرد:فلان کس درباره شما چنین و چنان میگوید.امام علیه السلام فرمود:چنین چیزی دروغ است؛اما بدگوییکننده
گفت:دروغ نیست و واقعیت دارد.امام علیه السلام او را به برائت از حول و قوه الهی اگر دروغگو باشد قسم داد.او همین سوگند را یاد کرد و هنوز گفتارش تمام نشده بود که فلج شد و مانند قطعه گوشتی بیجان به روی زمین افتاد! پای او را گرفتند و کشانکشان از مجلس بیرون بردند و امام صادق علیه السلام از این توطئه رهایی یافت. (1)
در رخداد دیگری میخوانیم که منصور دوانیقی به امام صادق علیه السلام عرض کرد:
یکی از یاران شما به نام«معلی بن خنیس»مردم را به سوی شما فرا میخواند و (برای خروج کردن) اموالی ذخیره میکند.امام علیه السلام فرمود:به خدا سوگند چنین چیزی نبوده است.منصور گفت:من کسی را که چنین خبری داده نزد شما حاضر میکنم.و سپس آن مرد را حاضر کرد.امام علیه السلام رو به آن فرد کرده فرمود:قسم میخوری؟ عرض کرد:آری؛سپس گفت:«وَ اللّهِ الَّذی لا إلهَ إلّا هُوَ عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ الرَّحْمانِ الرَّحیمِ که او این کار را کرده است».امام علیه السلام فرمود:تو خداوند را با اوصاف جلالش میستایی و او به همین سبب تو را مجازات نمیکند.
این گونه که من میگویم قسم بخور.بگو:
«بَرِئْتُ مِنْ حَوْلِ اللَّهِ وَ قُوَّتِهِ وَ أَلْجَأْتُ إِلَی حَوْلِی وَ قُوَّتِی (که تو این سخن را گفتهای)»آن مرد اینگونه قسم خورد.هنوز کلامش تمام نشده بود که بر زمین افتاد و مرد.منصور گفت:بعد از این،کلام هیچ سخنچینی را درباره تو نخواهم پذیرفت. (2)
سوگند به برائت از خداوند و پیامبر صلی الله علیه و آله
مرحوم صاحب جواهر در کتاب«الأیْمان»مسئلهای آورده که حاصلش این است:سوگند به برائت از خداوند سبحان و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نهتنها منعقد
نمیشود و کفارهای در مخالفت آن نیست،بلکه نفس این سوگند حرام است هرچند گوینده در گفتارش صادق باشد.سپس به احادیثی استناد میکند،از جمله حدیث نبوی که میفرماید:
«مَنْ قالَ إنّی بَرِیءٌ مِنْ دینِ الْإسْلامِ فَإنْ کانَ کاذِباً فَهُوَ کَما قالَ وَ إنْ کانَ صادِقاً لَمْ یَعِدْ إلَی الْإسْلامِ سالِماً؛ کسی که بگوید:«من از آیین اسلام بیزارم اگر دروغ گفته باشم یا همانگونه است که گفتهام»و اگر راست گفته و بیزاری جسته هرگز به اسلام بازنمیگردد». (1)
در حدیث دیگری از یونس بن حیان (صحیح یونس بن ظبیان است) نقل میکند که امام صادق علیه السلام به من فرمود:
«یَا یُونُسُ لا تَحْلِفْ بِالْبَرَاءَةِ مِنَّا فَإِنَّهُ مَنْ حَلَفَ بِالْبَرَاءَةِ مِنَّا صَادِقاً کَانَ أَوْ کَاذِباً فَقَدْ بَرِئَ مِنَّا؛ ای یونس! قسم به برائت از ما مخور،زیرا اگر کسی چنین قسمی یاد کند،صادق باشد یا کاذب،از ما بیزار خواهد شد».
سپس میافزاید:ولی از کلام امیر مؤمنان علیه السلام در نهج البلاغه (حکمت مورد بحث) استفاده میشود که ظالم را میتوان به این کیفیت قسم داد و حتی از فعل امام صادق علیه السلام و قسم دادن شخص سعایت کننده به این کیفیت در برابر منصور دوانیقی بر میآید که اینگونه سوگند در چنین مواردی مانعی ندارد.وی در پایان میگوید:ولی من کسی از اصحاب را ندیدم که به چنین حدیثی فتوا بدهد، هرچند عنوان باب در وسائل نشان میدهد که او معتقد است ظالم را میتوان به برائت از حول و قوه الهی سوگند داد.سپس در پایان این سخن میگوید:احتیاط این است که این کار جز در مورد مهدورالدم،ترک شود. (2)
البته از بعضی کلمات بزرگانی که قبل از مرحوم صاحب جواهر بودهاند استفاده میشود که به این روایات فتوا دادهاند؛مانند مرحوم فاضل هندی در
کشف اللثام در بحث جواز«تغلیظ قسم»(در مسائل قضایی) و نیز خود صاحب جواهر در بحث قضا (1)تعبیری دارد که از آن،تمایل به این فتوا استفاده میشود.
مهم آن است که در اینجا چند مسئله از هم جدا نشده است:
نخست اینکه آیا میتوان بدون هیچ قید و شرطی چنین قسمی خورد؟ که کسی بگوید:و اللّه من از دین محمد صلی الله علیه و آله«العیاذ باللّه»بیزارم.قطعا چنین سخنی کفر است و حرام بودن آن جای تردید نیست؛حتی اگر سوگند او دروغ هم باشد گناه بزرگی مرتکب شده است.
دیگر اینکه به صورت قضیه شرطیه برای اثبات مدعای خود بگوید:واللّه از خدا و رسولش بریء باشم اگر چنین کاری را کرده باشم.اگر چنین شخصی راست میگوید و این کار را نکرده دلیلی بر حرام بودن سوگند او نیست.آری اگر او در گفتارش دروغگو باشد قطعاً قسم حرامی خورده و ممکن است کافر نیز شده باشد.
صورت سوم این است که قسم یاد کند برای انجام کاری و بگوید:من به این وعده خود وفا میکنم.اگر نکنم از حول و قوه الهی و دین محمد صلی الله علیه و آله بیزار باشم.
این قسم قطعاً منعقد نمیشود و اگر مخالفت کند نیز کفارهای-طبق قواعد مقرره باب قسم که تنها باید به نام خداوند سوگند یاد کرد-ندارد.
دلیل روشنی بر حرام بودن قسمت دوم و سوم نداریم،زیرا گوینده آن هرگز نمیگوید:من از دین اسلام یا از خداوند متعال بیزارم بلکه برای تأکید بر گفته خود به اینکه تخلفی وجود ندارد چنین سخنی را میگوید،مثل اینکه بعضی از عوام مردم برای تأکید بر سخنانشان میگویند:بیایمان از دنیا بروم،دشمن خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله باشم اگر چنین سخنی را گفته باشم.مگر اینکه گفته شود:این تعبیر نیز خالی از نوعی اهانت نیست و شاید به همین دلیل بر حرمت آن،ادعای
1) 1) .ج 40،ص 231
اجماع شده است (در صورتی که حرمت شامل تمام این اقسام شود).
در اینجا نکته دیگری است و آن اینکه اگر بدانیم بعضی از اینگونه قسمها سبب تعجیل عقوبت میشود و ممکن است به زندگی فرد پایان دهد آیا جایز است او را به چنین سوگندی قسم دهیم،هرچند باعث مرگ او شود؟
ظاهر کلام امام امیرالمؤمنین علیه السلام که در بالا آمد این است که هر ظالمی را میتوان چنین سوگندی داد.(و هرچه باشد از ناحیه خود اوست) ولی تعبیر بعضی از فقها این است که تنها مهدور الدم را میتوان چنین سوگند داد (1)و از آنجا که تعجیل عقوبت مرگ،همیشه حاصل نیست بلکه ممکن است عقوبتهای دیگری در کار باشد حکم به تحریم چنین سوگندی درباره غیر مهدورالدم،خالی از اشکال نیست و اگر یقین به هلاکت باشد اجرای آن در غیر مهدورالدم اشکال دارد و کلام حضرت علیه السلام را در این صورت میتوان بر ظالمان مهدورالدم حمل کرد.
توضیح بیشتر در این زمینه را باید در کتب فقهی بررسی کرد.
1) 1) .جواهر الکلام،ج 35،ص 345
و قال علیهالسلام
یَا بْنَ آدَمَ،کُنْ وَصِیَّ نَفْسِکَ فِی مَالِکَ،وَ اعْمَلْ فِیهِ مَا تُؤْثِرُ
انْ یُعْمَلَ فِیهِ مِنْ بَعْدِکَ.
امام علیه السلام فرمود:
ای فرزند آدم! تو خود وصی خویشتن در اموال خود باش و (امروز) بهگونهای در آن عمل کن که میخواهی پس از تو (مطابق وصیتت) عمل کنند. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر تنها سند دیگری که برای این کلام نورانی نقل میکند غررالحکم است که چون تعبیرات آن با آنچه در نهجالبلاغه آمده متفاوت است قاعدتاً از جای دیگری آن را اخذ کرده است.در ضمن،مضمون آن را از امام صادق علیه السلام نیز با تفاوتهایی آورده که در متن به آن اشاره خواهیم کرد.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 198)
وصی خویشتن باش
امام علیه السلام در این کلام نورانی به نکته مهمی اشاره کرده میفرماید:«ای فرزند آدم! تو خود وصی خویشتن در اموال خود باش و (امروز) بهگونهای در آن عمل کن که میخواهی پس از تو (مطابق وصیتت) عمل کنند»؛ (یَا بْنَ آدَمَ،کُنْ وَصِیَّ نَفْسِکَ فِی مَالِکَ،وَ اعْمَلْ فِیهِ مَا تُؤْثِرُ انْ یُعْمَلَ فِیهِ مِنْ بَعْدِکَ) .
بسیاری از مردم با ایمان علاقهمند هستند که بخشی از اموالشان پس از آنها در راه خیرات مصرف شود و اسلام نیز به وصیت برای کارهای خیر تشویق کرده و آن را به یکسوم مال محدود نموده تا ورثه نیز بهرهمند شوند.قرآن مجید میگوید: «کُتِبَ عَلَیْکُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّةُ لِلْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَی الْمُتَّقِینَ» ؛بر شما نوشته شده:هنگامی که یکی از شما را مرگ فرا رسد،اگر چیز خوبی (مالی) از خود به جای گذاشته،برای پدر و مادر و نزدیکان،بهطور شایسته وصیت کند! این حقّی است بر پرهیزکاران!». (1)
مؤمنان برای این کار سعی میکنند وصی یا اوصیای مطمئنی انتخاب کنند تا حتماً کارهای خیر انجام گیرد.
ولی بسیار دیده شده است که یا وصی عمل به وصیت نمیکند یا ورثه مانع میشوند و سعی دارند ثلث را به نفع خود مصادره کنند.حتی در بعضی از افراد
1) 1) .بقره،آیه 180
متدین دیده میشود که میخواهند برای مصرف ثلث به نفع خودشان وجهی شرعی بیابند.
اگر انسان خودش وصی خویشتن باشد و آنچه را پس از خود مایل است در راه خیر صرف شود شخصاً اقدام کند بهتر است،همانگونه که بعضی از افراد باایمان را در عصر خود میبینیم که ثلث مال خویش را در زمان حیات خود جدا کرده و در کارهای خیر به خصوص کارهایی که باقی و برقرار میماند؛مانند احداث بیمارستان،مسجد،مدرسه،بانکهای قرض الحسنه،نشر آثار دینی و امثال آن صرف میکنند.اینها از همه موفقترند،زیرا هیچکس بهاندازه خود انسان برای خویش دلسوزی نمیکند.
افزون بر این،آنچه را انسان با دست خود در راه خدا میدهد بسیار باارزشتر است از آنچه دیگران پس از او میدهند،چون در حال حیات علاقهمند به اموال خویش است و دل کندن و صرف آن در کارهای خیر نیاز به ایمانی قوی دارد.
حدیث معروفی است که میگوید:شخصی وصیت کرده بود که انبار خرمایی را پس از او در راه خدا انفاق کنند.پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله این کار را انجام داد.در آخر، یک عدد خرما ته انبار افتاده بود.آن را به دست گرفت و فرمود:اگر خود با دست خویش این دانه خرما را در راه خدا داده بود از تمام آنچه من بعد از او انفاق کردم بهتر بود.
چنانکه اشاره کردیم امام صادق علیه السلام همین معنا را با اضافات دیگری به کسی که از او تقاضای وصیت و اندرزی کرد بیان نمود و فرمود:
«أَعِدَّ جَهَازَکَ وَ قَدِّمْ زَادَکَ وَ کُنْ وَصِیَّ نَفْسِکَ وَ لا تَقُلْ لِغَیْرِکَ یَبْعَثُ إِلَیْکَ بِمَا یُصْلِحُکَ؛ وسیله سفر (آخرت) خود را آماده ساز و زاد و توشه این سفر طولانی را فراهم کن و وصی خویشتن باش و به دیگری نده که آنچه را مفید برای توست به سوی تو بفرستد
(چه بسا این کار را نخواهد کرد و تو محروم خواهی شد)». (1)
شاعر عرب نیز میگوید:
تَمَتَّعْ إنَّما الدُّنْیا مَتاعٌ وَ إِنَّ دَوامَها لا یُسْتَطاعُ
وَ قَدِّمْ ما مَلَکْتَ وَ أنْتَ حَیٌّ أمیرٌ فیهِ مُتَّبَعٌ مُطاعٌ
وَ لا یَغْرُرْکَ مَنْ تُوصی إِلَیْهِ مَصیرُ وَصیَّةِ الْمَرْءِ ضِیاعٌ
از دنیا بهره گیر که دنیا متاعی بیش نیست و دوامش امکانپذیر نمیباشد.
آنچه را در اختیار داری از پیش بفرست در حالی که زندهای و در آن امیر و مطاعی.
به کسی که وصیت میکنی دلبسته مباش،زیرا سرنوشت بسیاری از وصیتها نابودی است. (2)
شاعر فارسی نیز میگوید:
برگ عیشی به گور خویش فرست کس نیارد ز پس تو پیش فرست
و قال علیهالسلام
الحِدَّةُ ضَرْبٌ مِنَ الْجُنُونِ،لِأَنَّ صَاحِبَهَا یَنْدَمُ،
فَإِنْ لَمْ یَنْدَمْ فَجُنُونُهُ مُسْتَحْکَمٌ.
امام علیه السلام فرمود:
طغیان غضب،نوعی جنون و دیوانگی است،چراکه صاحبش بعداً پشیمان میشود و اگر پشیمان نشود دلیل بر آن است که جنونش مستحکم است. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر،تنها موردی که درباره این کلام نورانی غیر از نهجالبلاغه نقل کرده،غررالحکم است که در آن بدون تفاوت آمده است.سپس از کتاب الحکم المنثورة ابن ابیالحدید حدیثی نقل میکند که با آنچه در نهجالبلاغه آمده کاملاً متفاوت است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 198)
غضب و جنون!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه در نکوهش شدّت غضب میفرماید:«طغیان غضب نوعی جنون و دیوانگی است،چراکه صاحبش بعداً پشیمان میشود و اگر پشیمان نشود دلیل بر آن است که جنونش مستحکم است»؛ (الحِدَّةُ ضَرْبٌ مِنَ الْجُنُونِ،لِأَنَّ صَاحِبَهَا یَنْدَمُ،فَإِنْ لَمْ یَنْدَمْ فَجُنُونُهُ مُسْتَحْکَمٌ) .
همه میدانیم که انسان در حالی که به شدت غضبناک میشود نیروی عقل او تحت الشعاع آن قرار گرفته،از کار باز میایستد و در آن حالت که صورت برافروخته،رگهای گردن پر از خون شده و تمام اعصاب و عضلات تحریک گشته است،دست به کارهایی میزند که خارج از عرف عقلا و بیرون از دایره شرع و کاملاً زیانآور است.
به همین دلیل معمولاً پس از این حرکت نادم و پشیمان میگردد،ندامتی که گاهی روزها و ماهها و سالها ادامه مییابد،حتی گاهی دست به کارهایی میزند که بعداً جبرانناپذیر است و تمام عمر را در اندوه و ندامت آن به سر میبرد.
ولی افراد کمی هستند که از کارهای جنونآمیز خود در حال شدت و طغیان و غضب پشیمان نمیشوند و همچنان بر آن اصرار دارند که کار خوبی انجام دادهاند! اینها همان کسانی هستند که امام علیه السلام جنون آنها را مستحکم و پایدار شمرده است.
در آیات قرآن مجید و روایات اسلامی درباره کظم غیظ (فروخوردن خشم) و نکوهش غضب تعبیرات بسیار پرمعنا آمده است.در سوره«شوری»یکی از نشانههای افراد باایمان را این میشمرد که چون از دست کسی عصبانی میشوند او را میبخشند و خشم خود را فرو میخورند. «وَ إِذا ما غَضِبُوا هُمْ یَغْفِرُونَ». 1
در آیه 134 سوره«آل عمران»در نشانههای مؤمنان و نیکوکاران میفرماید:
«آنها کسانی هستند که در زمان شادکامی و ناراحتی در راه خدا انفاق میکنند و خشم خود را فرو میبرند و از خطای مردم درمیگذرند»؛ «الَّذِینَ یُنْفِقُونَ فِی السَّرّاءِ وَ الضَّرّاءِ وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ».
خطرات غضب بهقدری است که در حدیثی از حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:مردی خدمت آن حضرت آمد،عرض کرد:
«یَا رَسُولَ اللَّهِ عَلِّمْنِی عِظَةً أَتَّعِظُ بِهَا؛ اندرزی به من بده تا از آن پند گیرم»،فرمود:
«انْطَلِقْ وَ لا تَغْضَبْ؛ برو و هرگز غضب مکن».آن مرد بار دیگر همان تقاضا را از پیامبر صلی الله علیه و آله کرد و حضرت همان جمله را تکرار فرمود و همچنین در مرتبه سوم. (1)
در حدیث دیگری از همان حضرت علیه السلام آمده است که شخصی خدمتش رسید و چنین تقاضایی کرد،پیامبر صلی الله علیه و آله به او فرمود:«برو و هرگز غضب مکن».آن مرد عرض کرد:همین یک دستور مرا کافی است.سپس به سراغ خانوادهاش آمد و مشاهده کرد که در میان قبیله او جنگی درگرفته،در برابر هم صف کشیدهاند و اسلحه برداشتهاند،هنگامی که این منظره را دید او هم اسلحه برداشت و در کنار آنها ایستاد ناگهان به یاد کلام پیامبر صلی الله علیه و آله افتاد،سلاح را بر زمین افکند و به سوی جمعیت دشمنانش آمد و گفت:ای جمعیت اگر بر شما جراحت یا قتل یا ضربی وارد شده که اثری از آن باقی نمانده من از مال خودم ادا میکنم.
1) 2) .کافی،ج 2،ص 303،ح 5
آنها در پاسخ گفتند:اگر چیزی بوده به شما بخشیدیم،ما به این کار سزاوارتریم.
و همین امر سبب شد که هر دو گروه با هم سازش کردند و آتش غضب فرو نشست. (1)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«الْغَضَبُ مِفْتَاحُ کُلِّ شَرٍّ؛ غضب،کلید تمام بدیهاست». (2)
در حدیث دیگری امام صادق علیه السلام جملهای از پدرش امام باقر علیه السلام نقل میکند که گویی شرح حدیث فوق است میفرماید:
«أَیُّ شَیْءٍ أَشَدُّ مِنَ الْغَضَبِ إِنَّ الرَّجُلَ لَیَغْضَبُ فَیَقْتُلُ النَّفْسَ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ وَ یَقْذِفُ الْمُحْصَنَةَ؛ چه چیزی بدتر از غضب است هنگامی که انسان غضبناک میشود دست به کشتن بیگناهان میزند و نسبت ناروا به زنان پاکدامن میدهد». (3)
بسیاری از نزاعهای خونین به سبب همین طغیان غضب است،بسیاری از طلاقها و جدایی همسران از یکدیگر و تشکیل پروندههای جنایی مختلف به سبب همین حالت خطرناک است و به همین دلیل امام علیه السلام نام جنون بر آن گذاشته است.
آثار سوء غضب بیش از اینهاست،زیرا هنگامی که کنترل عقل از اعضا و جوارح انسان برداشته شود هرچه بر زبانش آمد میگوید و هر کار زشتی به نظرش رسید انجام میدهد،هر حقی را باطل و هر باطلی را حق میکند.
و قال علیهالسلام
صِحَّةُ الْجَسَدِ،مِنْ قِلَّةِ الْحَسَدِ.
امام علیه السلام فرمود:
تندرستی،از کمی حسادت است. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در اینجا اعتراف میکند که این کلام حکیمانه را با عین این عبارت در هیچ یک از منابعی که در دسترس بوده جز نهج البلاغه نیافته و میافزاید:جملههایی که مضمونش شبیه آن است بهطور فراوان از آن حضرت علیه السلام نقل شده است از جمله: «الحَسَدُ یُضْنِی الجَسَدَ؛ حسد بدن را نحیف میکند».(غرر الحکم،ح6833) و حدیث دیگری که میفرماید: «الْحَسَدُ دَاءٌ عَیَاءٌ لا یَزُولُ إِلَّا بِهَلْکِ الْحَاسِدِ أَوْ مَوْتِ الْمَحْسُودِ؛ حسد درد بیدرمانی است که از بین نمیرود مگر با مرگ حاسد یا موت محسود».(غرر الحکم،ح 6819) و امثال آن.سپس میافزاید:با توجه به آنچه گفته شد اگر عین جمله مورد بحث را در منبع دیگری نیابیم مشکلی حاصل نمیشود.اضافه بر این مرحوم سیّد رضی خودش از نظر وثاقت کمتر از دیگران نیست (و به روایت او باید اعتماد کرد).(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 199)
ترک حسد،و تندرستی
امام علیه السلام در این کلام کوتاه و پرمعنا به نکتهای دقیق از نظر روانشناسی اشاره میکند و میفرماید:«تندرستی،از کمی حسادت است»؛ (صِحَّةُ الْجَسَدِ،مِنْ قِلَّةِ الْحَسَدِ) .
میدانیم رابطه روح و جسم به قدری زیاد است که هرگونه ناراحتی که در روح ایجاد شود آثاری در جسم به جای میگذارد بهگونهای که بسیاری از بیماریهای جسمانی هیچ عاملی جز ناراحتی روح ندارند؛زخم معده به گفته پزشکان در بسیاری از موارد،ناشی از استرسها و نگرانیهاست،بیماریهای مغز و اعصاب،سکتههای قلبی و مغزی و دردهای عضلانی در بسیاری از موارد از ناراحتیهای روحی سرچشمه میگیرند.
حسد در میان بیماریهای روحی یکی از بدترین آنهاست؛حسد گاه چنان شخص حاسد را ناراحت میکند که نه روز استراحت دارد و نه شب و در آتشی که خود در درون خود برافروخته میسوزد و آثارش در بدن او روز به روز نمایانتر میشود.
خطیب رحمه الله در مصادر کلامی از یکی از روانشناسان معروف به نام پیتر اشتاینکرون نقل میکند که خلاصهاش چنین است:ممکن نیست انسان زندگی سعادتمندانهای داشته باشد در حالی که حسد در درون جانش رخنه کرده است.
حسد تمام مجاری حیات را مسموم میکند.بسیاری از بیماریهای خونی به خصوص زخم معده ناشی از حسد است؛هر کجا زخم معدهای یافتید تحقیق کنید ببینید،در ریشههای آن حسد وجود دارد.حسد شبیه افسونگری است که دارای سه سر باشد که هر گاه یکی از آنها در جایی نمایان بشود دو تا دیگر نیز نمایان میشوند و حسد در میان آنها قرار دارد؛هرجا حسد پیدا شد کینه و تعصب در کنار آن خواهند بود. (1)
در قرآن مجید و روایات اسلامی نیز مطالب فراوانی درباره نکوهش حسد دیده میشود؛از جمله خداوند به پیامبرش دستور میدهد که از شرّ حاسدان به او پناه برد «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ ...وَ مِنْ شَرِّ النَّفّاثاتِ فِی الْعُقَدِ* وَ مِنْ شَرِّ حاسِدٍ إِذا حَسَدَ». 2
قرآن انگیزه بسیاری از کارهای زشت دشمنان را حسد میشمارد: «وَدَّ کَثِیرٌ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ لَوْ یَرُدُّونَکُمْ مِنْ بَعْدِ إِیمانِکُمْ کُفّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ؛ بسیاری از اهل کتاب،از روی حسد-که در وجود آنها ریشه دوانده-آرزو میکردند شما را پس از اسلام و ایمان،به حال کفر بازگردانند؛با اینکه حق برای آنها کاملاً روشن شده است». (2)
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که میفرماید:
«آفَةُ الدِّینِ الْحَسَدُ وَ الْعُجْبُ وَ الْفَخْرُ؛ آفت دین انسان،حسد،خودبینی و فخر فروشی است». (3)
در جای دیگر میفرماید:
«إِنَّ الْحَسَدَ یَأْکُلُ الإِیمَانَ کَمَا تَأْکُلُ النَّارُ الْحَطَبَ؛ حسد،ایمان انسان را میخورد همانگونه که آتش،هیزم را میخورد و نابود میکند». (4)
میدانیم حسد عبارت از این است که انسان نمیتواند نعمتهایی را که خدا به دیگران داده ببیند و تحمل کند و پیوسته زوال آن نعمتها را آرزو میکند، بنابراین او در واقع به حکمت خدا اعتراض دارد همانگونه که در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که خدای متعال به موسی بن عمران علیه السلام فرمود:
«یَا ابْنَ عِمْرَانَ لا تَحْسُدَنَّ النَّاسَ عَلَی مَا آتَیْتُهُمْ مِنْ فَضْلِی وَ لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلَی ذَلِکَ وَ لا تُتْبِعْهُ نَفْسَکَ فَإِنَّ الْحَاسِدَ سَاخِطٌ لِنِعَمِی صَادٌّ لِقَسْمِیَ الَّذِی قَسَمْتُ بَیْنَ عِبَادِی وَ مَنْ یَکُ کَذَلِکَ فَلَسْتُ مِنْهُ وَ لَیْسَ مِنِّی؛ ای فرزند عمران! به مردم درباره آنچه از فضلم به آنها دادهام حسادت مکن و چشم به آنها مدوز و نفس تو به دنبال آن نرود، زیرا حسود در واقع دشمن نعمتهای من است و مانع از قسمتی است که بین بندگانم کردهام و هرکس چنین باشد من از او نیستم و او هم از من نخواهد بود». (1)
در ذیل حکمت 225 نیز توضیحات بیشتری در این زمینه آمده است.
1) 1) .کافی،ج 2،ص 307،ح 6
و قال علیهالسلام
لِکُمَیْلِ بْنِ زِیادِ النَّخَعی:
یَا کُمَیْلُ،مُرْ أَهْلَکَ أَنْ یَرُوحُوا فِی کَسْبِ الْمَکَارِمِ،وَ یُدْلِجُوا فِی حَاجَةِ مَنْ هُوَ نَائِمٌ.فَوَ الَّذِی وَسِعَ سَمْعُهُ الْأَصْوَاتَ،مَا مِنْ أَحَدٍ أَوْدَعَ قَلْباً سُرُوراً إِلَّا وَ خَلَقَ اللّهُ لَهُ مِنْ ذلِکَ السُّرُورِ لُطْفاً.فَإِذَا نَزَلَتْ بِهِ نَائِبَةٌ جَرَی إِلَیْهَا کَالْمَاءِ فِی انْحِدَارِهِ حَتَّی یَطْرُدَهَا عَنْهُ کَمَا تُطْرَدُ غَرِیبَةُ الْإِبِلِ.
امام علیه السلام به کمیل بن زیاد نخعی فرمود:
ای کمیل! خانوادهات را دستور ده که روزها در کسب فضایل و مکارم بکوشند و شامگاهان در انجام حوائج مردمی که در خوابند تلاش کنند.سوگند به کسی که تمام صداها را میشنود،هرکس سرور و خوشحالی در قلبی ایجاد کند خدا از آن سرور برایش لطفی میآفریند که هرگاه مصیبتی بر او وارد شود این لطف همچون آب (در یک سطح شیبدار،به سرعت) به سوی او سرازیر شود تا آن مصیبت را از وی (بشوید و) دور سازد،همانگونه که شتر بیگانه از گله (یا از چراگاه خصوصی) رانده میشود. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر بخشهای مختلفی از این کلام نورانی را از غررالحکم و مستطرف (نوشته ابوالفتح ابشیهی) و ربیع الابرار زمخشری نقل میکند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 200). اضافه میکنیم که مرحوم دیلمی (از علمای قرن نهم) این حدیث شریف را با تفاوتهایی در کتاب ارشاد القلوب آورده است.(ارشاد القلوب،ج 1،ص 138)
شاد کردن دیگران
امام علیه السلام خطاب به کمیل بن زیاد نخعی که یکی از یاران عالم و دانشمند و باتقوای او بود دو نکته مهم را گوشزد کرده،میفرماید:«ای کمیل! خانواده را دستور ده که روزها در کسب فضایل و مکارم بکوشند و شامگاهان در انجام حوائج مردمی که در خوابند تلاش کنند»؛ (یَا کُمَیْلُ،مُرْ أَهْلَکَ أَنْ یَرُوحُوا فِی کَسْبِ الْمَکَارِمِ،وَ یُدْلِجُوا فِی حَاجَةِ مَنْ هُوَ نَائِمٌ) .
سپس میافزاید:«سوگند به کسی که تمام صداها را میشنود،هرکس سرور و خوشحالی در قلبی ایجاد کند خدا از آن سرور برایش لطفی میآفریند که هرگاه مصیبتی بر او وارد شود این لطف همچون آب (در یک سطح شیبدار به سرعت) به سوی او سرازیر شود تا آن مصیبت را از وی (بشوید و) دور سازد، همانگونه که شتر بیگانه از گله (یا از چراگاه خصوصی) رانده میشود»؛ (فَوَ الَّذِی وَسِعَ سَمْعُهُ الْأَصْوَاتَ،مَا مِنْ أَحَدٍ أَوْدَعَ قَلْباً سُرُوراً إِلَّا وَ خَلَقَ اللّهُ لَهُ مِنْ ذلِکَ السُّرُورِ لُطْفاً.فَإِذَا نَزَلَتْ بِهِ نَائِبَةٌ جَرَی إِلَیْهَا کَالْمَاءِ فِی انْحِدَارِهِ حَتَّی یَطْرُدَهَا عَنْهُ کَمَا تُطْرَدُ غَرِیبَةُ الْإِبِلِ) .
امام علیه السلام در نکته اوّل،برنامه زندگی را چنین تنظیم میفرماید که در بخشی از آن انسان باایمان باید به خودسازی و کسب فضایل مشغول باشد،بر علم خود بیفزاید،از تجارب دیگران استفاده کند،صفات برجسته انسانی را در خود
پرورش دهد،رذایل اخلاقی را دور نماید و به سوی کمال انسانی سیر کند،و در بخش دیگر به دنبال حل مشکلات مردم باشد.
بنابراین کسانی که تنها به اصلاح خویش میپردازند و کاری برای حل مشکلات دیگران انجام نمیدهند از حقیقت اسلام دورند.همچنین کسانی که برای انجام حوائج مردم تلاش میکنند و از خود غافلند آنها نیز بیگانهاند؛ مسلمان واقعی کسی است که هم به اصلاح خویش بپردازد و هم به حل مشکلات مردم توجّه کند.
تعبیر به «یروح» که از ماده«رواح»به معنای سیر در روز یا سیر در بعد از ظهر است (و در اینجا مناسب معنای اوّل است،زیرا آن را در مقابل سیر در شب قرار داده) نشان میدهد که بخش اول تلاش و فعالیت انسان باید در کسب فضایل و مکارم باشد،چراکه انسان تا خود را نسازد نمیتواند به دیگران بپردازد.
البته مکارم اخلاق،تمام فضایل اخلاقی را که در آیات و روایات و کتب علمای اخلاق وارد شده است شامل میشود؛ولی در بعضی از روایات،انگشت روی موارد خاصی گذاشته شده که در واقع بخشهای مهم مکارم اخلاق است؛ از جمله در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:«مکارم اخلاق ده چیز است.اگر میتوانی تمام آنها در تو باشد انجام ده...راوی سؤال میکند:آنها چیست؟ امام علیه السلام میفرماید:
«صِدْقُ الْیَأْسِ (البأس) وَ صِدْقُ اللِّسَانِ وَ أَدَاءُ الأَمَانَةِ وَ صِلَةُ الرَّحِمِ وَ إِقْرَاءُ الضَّیْفِ وَ إِطْعَامُ السَّائِلِ وَ الْمُکَافَأَةُ عَلَی الصَّنَائِعِ وَ التَّذَمُّمُ لِلْجَارِ وَ التَّذَمُّمُ لِلصَّاحِبِ وَ رَأْسُهُنَّ الْحَیَاءُ؛ راستگو بودن در اظهار یأس از آنچه در دست مردم است و نظر به لطف خدا داشتن (یا راستگو بودن در مقام ابراز شجاعت در برابر دشمنان) و راستگویی و ادای امانت و صله رحم و پذیرایی از میهمان و سیر کردن گرسنگان و جبران کردن نیکیهای مردم و تعهد داشتن در برابر
همسایگان و تعهّد داشتن در برابر دوستان و رأس همه آنها حیاست». (1)
تعبیر به «یُدْلِجُوا» از ماده«ادْلاج»که به معنای سیر در ابتدای شب یا تمام شب است اشاره به این است که انسان باید خدماتش به مردم بی سر و صدا و غالباً مخفیانه باشد مخصوصاً با تعبیر «مَنْ هُوَ نائِمٌ» (کسی که در خواب است) تا آبروهای آنها محفوظ بماند و در برابر دیگران شرمنده نشوند.
این یک برنامه جامع و کامل است که زندگی فردی و اجتماعی را کاملاً اصلاح میکند.
دنیای مادی امروز،کمکرسانی به نیازمندان را تحت برنامههای محدود،در اختیار دولتها قرار میدهد و افراد،کمتر مسئولیتی برای خود قائلند،در حالی که در اسلام چنین نیست؛همه کسانی که توانایی دارند،در برابر مشکلات و نیازهای حاجتمندان مسئولیت دارند تا آنجا که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در حدیث معروفی میفرماید:
«وَ الَّذِی نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِیَدِهِ لا یُؤْمِنُ بِی عَبْدٌ یَبِیتُ شَبْعَانَ وَ أَخُوهُ أَوْ قَالَ جَارُهُ الْمُسْلِمُ جَائِعٌ؛ سوگند به کسی که جان محمد در دست قدرت اوست کسی که شب سیر بخوابد و برادر مسلمانش (یا فرمود:همسایه مسلمانش) گرسنه باشد به من (که پیغمبر اسلام) ایمان نیاورده است». (2)
در نامه معروف امام علیه السلام به«عثمان بن حنیف انصاری»(نامه 45) نیز همین معنا با تعبیر جامع دیگری آمده است،آنجا که میفرماید:
«هَیْهَاتَ أَنْ یَغْلِبَنِی هَوَایَ وَ یَقُودَنِی جَشَعِی إِلَی تَخَیُّرِ الأَطْعِمَةِ وَ لَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوِ الْیَمَامَةِ مَنْ لا طَمَعَ لَهُ فِی الْقُرْصِ وَ لا عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ أَوْ أَبِیتَ مِبْطَاناً وَ حَوْلِی بُطُونٌ غَرْثَی وَ أَکْبَادٌ حَرَّی؛ هیهات که هوای نفس بر من چیره شود و حرص و طمع مرا وادار به انتخاب طعامهای لذیذ نماید در حالی که شاید در سرزمین حجاز یا یمامه (یکی از
مناطق شرقی عربستان) کسی باشد که حتی امید برای به دست آوردن یک قرص نان نداشته و هرگز شکمی سیر به خود ندیده باشد.آیا من با شکمی سیر بخوابم در حالی که در اطراف من شکمهای گرسنه و جگرهای تشنه باشد».
آنگاه امام علیه السلام در ادامه این سخن به نکته دیگری پرداخته که نکته اوّل را کاملتر میکند و آن،دستور به شاد کردن دلهای افسرده است.در اینجا امام علیه السلام پاداش بزرگی را برای چنین اشخاصی ذکر میکند و آن اینکه این ادخال سرور در قلب انسان نهتنها در سرای دیگر به یاری انسان میشتابد،بلکه در همین دنیا نیز مأموریت دارد که در مشکلات،او را یاری کند و مصائب و حوادث تلخ را به شدت از او دور سازد.
امام علیه السلام برای بیان تأثیر سرعت آن به دو مثال پرداخته است:نخست جریان آب در یک سراشیبی و دوم دور ساختن شترهای بیگانه از مرتع اختصاصی.
در احادیث اسلامی نیز در مورد ادخال سرور در قلب مؤمنان بهطور خاص، یا انسانها بهطور عام،روایات زیادی وارد شده است؛از جمله کلینی رحمه الله در جلد دوم کافی بابی تحت عنوان«ادْخالُ السُّرُورِ عَلَی الْمُؤمِنینَ»ذکر کرده و شانزده روایت در آن آورده است؛از جمله در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند.
«مَنْ سَرَّ مُؤْمِناً فَقَدْ سَرَّنِی وَ مَنْ سَرَّنِی فَقَدْ سَرَّ اللَّهَ؛ کسی که مؤمنی را مسرور کند مرا مسرور ساخته و کسی که مرا مسرور کند خدا را مسرور کرده است». (1)
در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«إِنَّ أَحَبَّ الأَعْمَالِ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِدْخَالُ السُّرُورِ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ؛ محبوبترین اعمال نزد خداوند،وارد کردن سرور بر مؤمنان است». (2)
از امام صادق علیه السلام روایت گویایی در این زمینه نقل شده است که خلاصهاش
این است:«هنگامی که در قیامت انسانِ باایمان از قبرش خارج میشود شخصی (نورانی) از قبر با او برمیخیزد و او را بشارت به خیر میدهد و در تمام مراحل قیامت با اوست و از ترس و وحشت او میکاهد تا زمانی که او را وارد بهشت میسازد.شخص مؤمن از او میپرسد:تو کیستی که همراه من آمدی و در تمام این مسیر مونس من بودی؟ میگوید:
«أَنَا السُّرُورُ الَّذِی کُنْتَ تُدْخِلُهُ عَلَی إِخْوَانِکَ فِی الدُّنْیَا خُلِقْتُ مِنْهُ لِأُبَشِّرَکَ وَ أُونِسَ وَحْشَتَکَ؛ من همان سروری هستم که بر برادرانت در دنیا وارد ساختی.من از آن آفریده شدم که تو را بشارت دهم و مونس تنهایی و وحشت تو باشم». (1)
1) 1) .کافی،ج 2،ص 191،ح 10
و قال علیهالسلام
إذَا أَمْلَقْتُمْ فَتَاجِرُوا اللّهَ بِالصَّدَقَةِ.
امام علیه السلام فرمود:
هر زمان فقیر شدید،با خداوند از طریق صدقه دادن (در راه او)
تجارت (پرسود) کنید. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: این کلام شریف را جمعیتی پیش از مرحوم سیّد رضی در کتابهای خود آوردهاند؛از جمله جاحظ در المائة المختارة.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 201).اضافه میکنیم که خوارزمی نیز در کتاب مناقب خود آن را با احادیث دیگری از جاحظ نقل کرده است.(مناقب خوارزمی،ص 376)
امام علیه السلام در این گفتار نورانی خود،یکی از طرق معنوی مبارزه با فقر را نشان میدهد و میفرماید:«هر زمان فقیر شدید با خداوند از طریق صدقه دادن (در راه او) تجارت (پر سود) کنید»؛ (إذَا أَمْلَقْتُمْ فَتَاجِرُوا اللّهَ بِالصَّدَقَةِ) .
«أمْلَقْتُم» از ماده«مَلَق»(بر وزن علق) به معنای فقر است و هنگامی که به باب افعال میرود نیز فعل لازم است.
اشاره به اینکه صدقه در هنگام نیازمندی،اثر معنوی مهمی در زدودن فقر دارد،همان گونه که انسان،فقیری را کمک میکند،عنایت الهی نیز به یاری او بر میخیزد.
قرآن مجید میفرماید: «مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ کَرِیمٌ» ؛کیست که به خدا وام نیکو دهد (و از اموالی که به او ارزانی داشته انفاق کند) تا خداوند آن را برای او چندین برابر کند؟ و برای او پاداش پرارزشی است!». (1)
لطف و عنایت پروردگار عجیب است بخشنده همه نعمتها اوست با این وجود گاه به بندگان میگوید:از شما وام میگیرم و گاه میگوید:با من تجارت پرسودی داشته باشید.
میان انفاق در راه خدا به هنگام نیازمند بودن و برخورداری از نعمت
1) 1) .حدید،آیه 11
پروردگار،رابطه آشکاری بر حسب ظاهر نمیبینیم؛ولی به یقین این از الطاف خفیه الهیه است.
قابل انکار نیست که شخص ایثارگر که آنچه را خود به آن نیاز دارد به دیگری میبخشد روح پاکی پیدا میکند که سرچشمه استجابت دعاست و دعاهای او برای گشایش روزی به هدف اجابت نزدیک میشود.
در احادیث اسلامی،رابطه صدقه با درمان بیماریها،رفع بلاها و خطرات و به عنوان افزایش روزی با صراحت بیان شده است؛از جمله در حکمت 137 گذشت که امام علیه السلام میفرماید:
«اسْتَنْزِلُوا الرِّزْقَ بِالصَّدَقَةِ؛ روزی را بهوسیله صدقه بر خود فرود آورید».
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم
«إِنَّ الصَّدَقَةَ تَقْضِی الدَّیْنَ وَ تَخْلُفُ بِالْبَرَکَةِ؛ صدقه سبب ادای دین و برجای نهادن برکت میشود». (1)
این سخن را با سخنی از رسول خدا صلی الله علیه و آله پایان میدهیم که فرمود:
«أَکْثِرُوا مِنَ الصَّدَقَةِ تُرْزَقُوا؛ به نیازمندان زیاد صدقه دهید تا روزی شما وسیع شود». (2)
در این روایات،تنها به رابطه صدقات با فزونی نعمت و دفع فقر اشاره شده، در حالی که صدقه برکات و آثار فراوان دیگری نیز دارد؛صدقه رفع بلا میکند، موجب پرورش فضایل اخلاقی است،دشمنیهای قشرهای مختلف جامعه را فرو مینشاند و وسیله نجات در یوم المعاد است.
قرآن مجید میگوید: «ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ» ؛آنچه نزد شماست فانی میشود؛امّا آنچه نزد خداست باقی است». (3)
در آیه دیگر میخوانیم: «وَ أَنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ لا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ
وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ» ؛و در راهِ خدا انفاق کنید! و (با ترک انفاق،) خود را به دست خود،به هلاکت نیفکنید! و نیکی کنید! که خداوند،نیکوکاران را دوست میدارد». (1)
نیز میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمّا رَزَقْناکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لا بَیْعٌ فِیهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفاعَةٌ وَ الْکافِرُونَ هُمُ الظّالِمُونَ» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید! از آنچه به شما روزی دادهایم،انفاق کنید! پیش از آنکه روزی فرا رسد که در آن، نه خرید و فروش است (تا بتوانید سعادت و نجات از کیفر را برای خود خریداری کنید)،و نه دوستی (و رفاقتهای مادی سودی دارد)،و نه شفاعت؛ (زیرا شما شایسته شفاعت نخواهید بود).و کافران،خود ستمگرند؛(هم به خودشان ستم میکنند،هم به دیگران)». (2)
انفاق منحصر به انفاق مالی نیست،هرچند بیشتر آیات و روایات،ناظر به انفاقهای مالی است.انفاق علم و دانش،انفاق قدرت و مقام و انفاق نصح و خیرخواهی و خلاصه هرچیزی که خداوند به انسان روزی داده باید از آن برای نجات دیگران استفاده کرد و تعبیر به «مِمّا رَزَقْناکُمْ» (از آنچه به شما روزی دادهایم) یا شبیه آن در آیات متعددی از قرآن مجید،ممکن است اشاره به همین باشد.
و قال علیهالسلام
أَلْوَفَا لِأَهْلِ الْغَدْرِ غَدْرٌ عِنْدَ اللّهِ،وَ الْغَدْرُ بِأَهْلِ الْغَدْرِ وَفَاءٌ عِنْدَ اللّهِ.
امام علیه السلام فرمود:
وفاداری در برابر پیمانشکنان،پیمانشکنی در پیشگاه خداست و پیمانشکنی با آنان،وفاداری نزد خداوند است. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: به گفته صاحب مصادر نهجالبلاغه این گفتار حکیمانه را ابن ابیالحدید در شرح نهجالبلاغه و وطواط در غرر الخصائص الواضحة و آمُدی در غررالحکم و محمّد بن قاسم (متوفای 940) در روض الاخیار نقل کردهاند و نقل همگی با آنچه در نهجالبلاغه آمده است تفاوتهایی دارد که نشان میدهد آنها از مصادر دیگری بر این گفتار حکیمانه دست یافتهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 201)
جزای پیمانشکنان
امام علیه السلام در این گفتار حکمتآمیز دستوری درباره پیمانشکنان داده، میفرماید:«وفاداری در برابر پیمانشکنان،پیمانشکنی در پیشگاه خداست و پیمانشکنی با آنان،وفاداری نزد خداوند است»؛ (أَلْوَفَا لِأَهْلِ الْغَدْرِ غَدْرٌ عِنْدَ اللّهِ،وَ الْغَدْرُ بِأَهْلِ الْغَدْرِ وَفَاءٌ عِنْدَ اللّهِ) .
«غَدْر» در اصل به معنای ترک گفتن چیزی است،ازاینرو به کار کسی که پیمان و عهد خود را بشکند و آن را ترک گوید«غدر»گفته میشود و گودالهای آب را ازآنرو«غدیر»میگویند که در آنها مقداری آب باران رها و ترک شده است.
امام علیه السلام در این گفتار آموزنده میفرماید:انسان نباید در برابر پیمانشکنان و کسانی که پایبند به عهد خود نیستند دچار وسوسه شود و پیمان شکستن در برابر آنها را گناه بداند،بلکه به عکس اگر آنها عهد خود را بشکنند و ما در برابر آنها به عهد خود وفا کنیم،نشانه ضعف و ذلت ما در برابر آنهاست و آن را حمل بر ترس ما میکنند و سبب جسارت آنها در وقایع مشابه میشود،ازاینرو دستور داده شده که در برابر آنها مقابله به مثل کنید.این مقابله به مثل نوعی وفا در پیشگاه خدا محسوب میشود.
قرآن مجید نیز دراین باره دستور قاطعی داده است. «وَ إِمّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَةً فَانْبِذْ إِلَیْهِمْ عَلی سَواءٍ إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْخائِنِینَ» ؛و هر گاه (با ظهور نشانههایی،) از خیانت گروهی بیم داشته باشی (که عهد خود را شکسته،حمله غافلگیرانه کنند)،بهطور عادلانه به آنها اعلام کن که پیمانشان لغو شده است، زیرا خداوند،خائنان را دوست نمیدارد!». 1
قرآن مجید نیز دراین باره دستور قاطعی داده است. «وَ إِمّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَةً فَانْبِذْ إِلَیْهِمْ عَلی سَواءٍ إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْخائِنِینَ» ؛و هر گاه (با ظهور نشانههایی،) از خیانت گروهی بیم داشته باشی (که عهد خود را شکسته،حمله غافلگیرانه کنند)،بهطور عادلانه به آنها اعلام کن که پیمانشان لغو شده است، زیرا خداوند،خائنان را دوست نمیدارد!». (1)
در شأن نزول آیه آمده است که اشاره به قوم یهود مدینه است که آنها بارها با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پیمان بستند و پیمان خویش را ناجوانمردانه شکستند،ازاینرو میفرماید:اگر از خیانت و پیمانشکنی آنها بترسی،پیمانت را با آنها قطع کن.
البته این سخن به آن معنا نیست که یکجانبه و بدون هیچ نشانهای پیمان با آنها را بشکنند بلکه همیشه به دنبال نشانههایی از اراده پیمانشکنی خوف حاصل میشود.هرگاه این نشانهها ظاهر شد دستور داده شده پیمان با آنها شکسته شود مبادا از آن برای غافلگیر ساختن مسلمانان سوء استفاده کنند.
این در حالی است که قرآن تأکید میکند نسبت به آنهایی که به عهد خود وفادارند وفادار بمانید.در چهارمین آیه از سوره«توبه»بعد از اعلان جنگ با مشرکان پیمانشکن میفرماید: «إِلاَّ الَّذِینَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ثُمَّ لَمْ یَنْقُصُوکُمْ شَیْئاً وَ لَمْ یُظاهِرُوا عَلَیْکُمْ أَحَداً فَأَتِمُّوا إِلَیْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلی مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ» ؛ مگر کسانی از مشرکان که با آنها عهد بستید و چیزی از آن را در حقّ شما فروگذار نکردند،و احدی را بر ضدّ شما تقویت ننمودند؛پیمان آنها را تا پایان مدّتشان محترم بشمرید،زیرا خداوند پرهیزکاران را دوست دارد!».
ولی درباره پیمانشکنان در آیه 12 تأکید به مقابله به مثل کرده میفرماید:
«وَ إِنْ نَکَثُوا أَیْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا فِی دِینِکُمْ فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَیْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَنْتَهُونَ» ؛و اگر پیمانهای خود را پس از عهد خویش بشکنند، و آیین شما را مورد طعن قرار دهند،با پیشوایان کفر پیکار کنید،چراکه آنها
ص:
1) 1) .انفال،آیه 58
پیمانی ندارند؛شاید (با شدّت عمل) دست بردارند!».
اینها همه با توجه به این است که در اسلام به کمتر چیزی بهاندازه وفای به عهد و ادای امانت اهمیت داده شده است تا آنجا که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید:
«مَنْ کَانَ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الآْخِرِ فَلْیَفِ إِذَا وَعَدَ؛ کسی که ایمان به خدا و روز قیامت دارد باید هرگاه وعدهای میدهد (و عهدی میبندد) به آن وفا کند». (1)
در حدیث دیگری از امام زین العابدین علیه السلام میخوانیم که در برابر این سؤال که جمیع تعلیمات اسلام در چه چیزی خلاصه میشود؟ فرمود:
«قَوْلُ الْحَقِّ وَ الْحُکْمُ بِالْعَدْلِ وَ الْوَفَاءُ بِالْعَهْدِ؛ سخن حق گفتن و عادلانه قضاوت کردن و وفای به عهد نمودن است». (2)
این حدیث را نیز سابقاً در ذیل حکمت 155 آوردیم که امام صادق علیه السلام میفرماید:سه چیز است که هیچکس عذری در مخالفت با آن ندارد.و دومین آن را وفای به عهد میشمارد خواه در برابر نیکوکار باشد یا بدکار. (3)
اشتباه نشود،منظور از وفای به عهد در برابر بدکاران این نیست که در مقابل پیمانشکنان وفای به عهد کنید،بلکه منظور این است که اگر با کسی که گناهان مختلفی انجام میدهد و پایبند به احکام دین نیست عهد و پیمانی بستید و او به عهد و پیمانش وفادار بود شما هم وفادار باشید.به بیان دیگر،فسق و فجور او خارج از حوزه پیمانی است که با ما بسته است.
و قال علیهالسلام
کَمْ مِنْ مُسْتَدْرَجٍ بِالْإِحْسَانِ إِلَیْهِ،وَ مَغْرُورٍ بِالسَّتْرِ عَلَیْهِ،وَ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِیهِ.وَ مَا ابْتَلَی اللّهُ سُبْحَانَهُ أَحَداً بِمِثْلِ الْإِمْلَاءِ لَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
چه بسیارند کسانی که بهوسیله احسان الهی به آنها غافلگیر میشوند و به سبب پردهپوشی خدا بر آنها مغرور میگردند و براثر تعریف و تمجید از آنان فریب میخورند و خداوند هیچکس را به چیزی مانند مهلت دادن (و ادامه نعمتها و ترک عقوبت) نیازموده است. (1)
سیّد رضی میگوید:«این سخن سابقاً (در حکمت 116) گذشت جز اینکه در اینجا اضافه خوب و مفیدی دارد»؛
(قالَ الرَّضِیُ:وَقَدْ مَضی هذَا الْکَلامُ فِیما تَقَدَّمَ،إِلَّا أنَّ فِیهِ هاهُنا زِیادَةٌ جَیِّدَةٌ مُفیدَةٌ) .
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: آنچه در این کلام حکیمانه آمده عین چیزی است که در حکمت 116 آمد و منابع آن را در آنجا آوردیم و گفتیم که طبق نقل مصادر نهجالبلاغه این کلام نورانی را جمعی از بزرگانی که پیش از سیّد رضی میزیستند در کتاب خود آوردند؛از جمله ابن شعبه حرانی در تحف العقول و کلینی در روضه کافی و یعقوبی در کتاب تاریخ خود و ابن جوزی در کتاب تذکرة الخواص.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 107)
از این امور غافل نشوید
همان گونه که اشاره شد مرحوم سیّد رضی در ذیل این گفتار حکیمانه میگوید:«این سخن سابقاً (در حکمت 116) گذشت جز اینکه در اینجا اضافه خوب و مفیدی دارد»؛ (قالَ الرَّضِیُ:وَ قَدْ مَضی هذَا الْکَلامُ فِیما تَقَدَّمَ،إِلَّا أنَّ فِیهِ هاهُنا زِیادَةٌ جَیِّدَةٌ مُفیدَةٌ) .
این در حالی است که هنگام مقایسه این حکمت با آنچه گذشت،کمترین تفاوتی در میان آن دو دیده نمیشود (جز کلمه«سبحانه»که بعد از نام مقدس «اللّه»در اینجا آمده است و به یقین منظور مرحوم سیّد رضی این جمله نبوده است،ازاینرو خطیب رحمه الله در مصادر ذیل این حکمت میگوید:شاید این جمله اضافاتی داشته که کاتب آن را فراموش کرده و از قلم انداخته است).
به هر حال امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه و بسیار پرمعنا به چهار نکته اشاره کرده،میفرماید:«چه بسیارند کسانی که بهوسیله نعمت به آنها غافلگیر میشوند و به سبب پردهپوشی خدا بر آنها مغرور میگردند و براثر تعریف و تمجید از آنان فریب میخورند و خداوند هیچکس را به چیزی مانند مهلت دادن (و ادامه نعمتها و ترک عقوبت) آزمایش نکرده است»؛ (کَمْ مِنْ مُسْتَدْرَجٍ بِالْإِحْسَانِ إِلَیْهِ،وَ مَغْرُورٍ بِالسَّتْرِ عَلَیْهِ،وَ مَفْتُونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فِیهِ.وَ مَا ابْتَلَی اللّهُ سُبْحَانَهُ أَحَداً بِمِثْلِ الْإِمْلَاءِ لَهُ) .
ما هر یک از این چهار جمله را در ذیل حکمت 116 مشروحاً بیان کردیم.
آنچه لازم است در اینجا اضافه شود این است که این چهار نعمتی که امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به آن اشاره کرده (احسان پروردگار،پوشاندن خطاها،ذکر خیر بر زبان انسانها و مهلت دادن) قدر مشترکی دارد و آن این است که همه اینها در لباس نعمت است؛اما در بسیاری از افراد سبب غفلت میشود.
جمله اوّل اشاره به افراد طغیانگر و فاسد و مفسدی است که خداوند به آنها نیکی فراوان میکند و ناگهان همه را از آنها میگیرد تا مجازاتشان دردناکتر باشد.
جمله دوم اشاره به کسانی است که خدا بر اعمال زشت آنها پرده میافکند اما آنها به جای استفاده از این ستر الهی،مغرور میشوند و به کارهای خلاف خود همچنان ادامه میدهند و ناگهان خداوند پرده را بر میافکند و آنها را رسوا میسازد.
جمله سوم اشاره به کسانی است که ذکر خیر آنها بر زبان همه مردم جاری میشود و اینها براثر آن غافل میگردند و این غفلت سبب انحراف آنان میشود،ناگهان خداوند وضع آنها را آشکار میسازد و ذکر خیر تبدیل به ذکر شر میشود.
جمله چهارم اشاره به کسانی است که کارهای خلاف انجام میدهند؛ولی خداوند همچنان به آنها مهلت میدهد؛اما این مهلت الهی نهتنها سبب بیداریشان نمیگردد بلکه بر غفلت آنها میافزاید و ناگهان خداوند مهلت را از آنان میگیرد و چنان مبتلایشان میسازد که رسوای خاص و عام شوند.
إلَی التَّفْسیرِ]
سیّد رضی رحمه الله در این فصل کوتاه،نُه جمله از کلمات قصار امام علیه السلام را که نیازمند تفسیر و بیان بوده ذکر میکند و بعد از آن به ادامه کلمات قصار میپردازد و در واقع این بخش به منزله پرانتزی است که در لابهلای کلمات قصار برای تبیین بعضی از پیچیدگیها ذکر شده است.
و فی حدیثه علیه السلام
فَإِذَا کَانَ ذلِکَ ضَرَبَ یَعْسُوبُ الدِّینَ بِذَنَبِهِ،فَیَجْتَمِعُونَ إِلَیْهِ کَمَا یَجْتَمِعُ قَزَعُ الْخَرِیفِ.
امام علیه السلام فرمود:
در آن هنگام پیشوای دین در جایگاه خود مستقر میشود و خداوند گروهی را از اطراف بلاد برمیانگیزد و مانند پارههای ابر پاییز به سرعت به سوی او میآیند. (1)
مرحوم سیّد رضی (در تفسیر این کلام شریف) میگوید:«یَعْسُوب»به معنای آقا و پیشوای بزرگی است که در آن روز،سرپرستی امور مردم را به دست میگیرد و«قَزَع»به معنای قطعههای ابری است که آب در آنها وجود ندارد
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: از جمله کسانی که-به گفته مرحوم خطیب در مصادر-(قبل از سیّد رضی) این کلام حکیمانه را آوردهاند قاسم بن سلام (متوفای 224) در کتاب غریب الحدیث است و همچنین ازهری در کتاب تهذیب اللغة در ماده«قَزَع»و هِروی در کتاب الجمع بین الغریبین طبق نقل ابن اثیر در نهایة در ماده«ذَنَب».(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 204). اضافه میکنیم ابن ابیشیبه کوفی (متوفای 235) این کلام پر معنا را در کتاب مصنّف خود آورده است.(المصنف،ج 8،ص 559) و متقی هندی در کنزالعمّال (متوفای 975) آن را با اضافاتی شبیه آنچه در روایت مجلسی آمده ذکر میکند که نشان میدهد از منابع دیگری اخذ کرده است.(کنزالعمّال،ج 14،ص 557)
(و ازاینرو با سرعت بر صفحه آسمان میدوند و جمع میشوند)؛
(قالَ الرَّضِیُ:
الْیَعْسُوبُ:السَّیِّدِ الْعَظیمُ الْمالِکُ لِأُمُورِ النّاسِ یَوْمَئِذٍ،وَالْقَزَعُ:قِطَعُ الْغِیَمِ الَّتی لا ماءَ فیها) .
آینده درخشان
سیّد رضی رحمه الله،صدر این کلام را ذکر نکرده در حالی که بدون آن،مفهوم کلام امام علیه السلام کاملا روشن نمیشود،ولی علامه مجلسی از کتاب غیبت شیخ طوسی این حدیث را بهطور کامل با ذکر سند از امام صادق علیه السلام نقل میکند و میگوید:
«امیرمؤمنان علیه السلام چنین فرمود:
«لا یَزَالُ النَّاسُ یَنْقُصُونَ حَتَّی لا یُقَالَ اللَّهُ فَإِذَا کَانَ ذَلِکَ ضَرَبَ یَعْسُوبُ الدِّینِ بِذَنَبِهِ فَیَبْعَثُ اللَّهُ قَوْماً مِنْ أَطْرَافِهَا وَ یَجِیئُونَ قَزَعاً کَقَزَعِ الْخَرِیفِ وَ اللَّهِ إِنِّی لَأَعْرِفُهُمْ وَ أَعْرِفُ أَسْمَاءَهُمْ وَ قَبَائِلَهُمْ وَ اسْمَ أَمِیرِهِمْ...؛ مردم پیوسته (از نظر عقاید مذهبی) رو به نقصان میروند تا زمانی که حتی نام«اللّه»به فراموشی سپرده میشود.در این هنگام پیشوای دین در جایگاه خود مستقر میشود و خداوند گروهی را از اطراف بلاد برمیانگیزد و مانند پارههای ابر پاییز به سرعت به سراغ او میآیند.به خدا سوگند من آنها را میشناسم و حتی نام آنها و قبیلههای آنها و نام امیرشان را نیز میدانم...». (1)
سیّد رضی رحمه الله در تفسیر این حدیث شریف میگوید:«یعسوب به معنای آقا و پیشوای بزرگی است که در آن روز سرپرستی امور مردم را به دست میگیرد و«قزع»به معنای قطعههای ابری است که آب در آنها وجود ندارد (و ازاینرو با سرعت بر صفحه آسمان میدوند و جمع میشوند)»؛ (قالَ الرَّضِیُ:اَلْیَعْسُوبُ:
1) 1) .بحار الانوار،ج 52،ص 334،ح 65
السَّیِّدِ الْعَظیمُ الْمالِکُ لِأُمُورِ النّاسِ یَوْمَئِذٍ،وَ الْقَزَعُ:قِطَعُ الْغِیَمِ الَّتی لا ماءَ فیها) .
جمعی از شارحان نهج البلاغه در تفسیری که سیّد رضی رحمه الله برای«قَزَع»(جمع قُزَعة) کرده است ایراد گرفته و گفتهاند:در هیچیک از منابع لغت چنین تفسیری برای«قَزَع»نشده،بلکه همگی آن را به معنای قطعات ابر گرفتهاند بیآنکه تصریح کنند:ابری که آب نداشته باشد؛ولی شاید مرحوم سیّد رضی این معنا را به دلالت التزامی استفاده کرده است،زیرا ارباب لغت گفتهاند:قَزَع به قطعههای رقیق و پراکنده ابرها گفته میشود (که با سرعت حرکت میکنند) و طبیعی است که اینگونه ابرها آبی با خود حمل نمیکنند و به همین دلیل هم به سرعت پیش میروند.منظور امام علیه السلام نیز این است که پیروان او به سرعت گرد او جمع میشوند.
در تفسیر «ذَنَب» نیز شارحان اختلاف کرده و گفتهاند «یَعْسُوب» در اصل همان ملکه زنبوران عسل است و هنگامی که استقرار مییابد دم خویش را بر زمین میزند،بنابراین این جمله کنایه از استقرار و استحکام است.
این احتمال نیز از سوی بعضی دیگر داده شده که«ذَنَب»به معنای پیروان است و معنای جمله این است که پیشوای دین به همراه پیروان خود به راه میافتاد (در این صورت «ضَرَبَ» به معنای ضَرْب فِی الأرض و حرکت بر روی زمین است).
این احتمال نیز داده شده که زنبور عسل هنگامی که خشم میگیرد نیش خود را بیرون میآورد،بنابراین جمله کنایه از این است که پیشوای دین در برابر ناهنجاریها خشمگین میشود و به پا میخیزد؛ولی معنای اول مناسبتر به نظر میرسد،هرچند جمع میان این تعابیر و تفسیرها نیز بعید نیست.
در اینکه این سخن درباره چه کسی است،معروف در میان شارحان این است که امام علیه السلام به ظهور حضرت مهدی علیه السلام اشاره میکند و شاهد زنده این
سخن همان چیزی است که مرحوم علامه مجلسی در ذیل این حدیث شریف به نقل از غیبت شیخ طوسی از امام صادق علیه السلام از جدش امیرمؤمنان علیه السلام نقل کرده است که میگوید:پیروان و حامیان آن مرد الهی سیصد و سیزده نفر مطابق عده رزمندگان اسلام در غزوه بدرند،همگی گرد او جمع میشوند و آیه شریفه «أَیْنَ ما تَکُونُوا یَأْتِ بِکُمُ اللّهُ جَمِیعاً إِنَّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» ؛هرجا باشید،خدا همه شما را حاضر میکند؛زیرا او،بر هر کاری تواناست»نیز اشاره به همین معناست. (1)
به هر حال میدانیم یاران سیصد و سیزده نفر مربوط به ظهور حضرت مهدی علیه السلام است و این قرینه روشنی است که منظور امام علیه السلام نیز همین معنا بوده است.
تفسیر این حدیث شریف به ظهور حضرت مهدی علیه السلام منحصر به شارحان شیعه نیست،ابن ابیالحدید معتزلی نیز میگوید:امام علیه السلام در این جمله از ظهور مهدی علیه السلام خبر میدهد که به عقیده ما در آخرالزّمان متولد میشود. (2)ولی ما پیروان مکتب اهل بیت علیهم السلام معتقدیم آن حضرت تولد یافته و هم اکنون زنده و در پشت پرده غیبت است.
و فی حدیثه علیه السلام
هذَا الْخَطِیبُ الشَّحْشَحُ.
امام علیه السلام (اشاره به صعصعة بن صوحان یا خطیب قوم قیس بن شباب) فرمود:
این خطیبِ ماهر و زبردستی است. (1)
مرحوم سیّد رضی (در تفسیر این کلام شریف) میگوید:منظور امام علیه السلام این است که او در سخنرانی،سخت ماهر و چیره است و هرکس در سخن،یا در سیر و حرکت،چابک و زبردست باشد به او«شَحْشَح»اطلاق میشود و«شحشح»در
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر از تاریخ طبری در حوادث سال 36 نقل میکند که بعد از واقعه (جمل) جمعی از قوم«قیس بن شباب»خدمت آن حضرت رسیدند و خطیب آنها در برابر آن حضرت خطبهای خواند.امام علیه السلام فرمود:رؤسای شما کجا هستند؟ خطیب گفت:«أُصیبُوا تَحْتَ نِظارِ جَمَلٍ؛آنها در جنگ جمل کشته شدند»سپس خطیب به خطبه خود ادامه داد.امام علیه السلام درباره او فرمود:این خطیبِ ماهر و زبردستی است.سپس از قول ابن ابیالحدید نقل میکند که امام علیه السلام این سخن را درباره«صعصعة بن صوحان»(که از یاران خاص علی علیه السلام بود) بیان فرمود و این فخر برای«صعصعة»بس است که شخصی همانند علی علیه السلام او را به عنوان مهارت در خطابه و فصاحت میستاید و واقعاً«صعصعة»از فصیحترین مردم بود.سپس ابن ابیالحدید میگوید:این داستان را«جاحظ»در کتاب خود آورده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 204).اضافه میکنیم که این گفتار حکیمانه در کتب فراوان دیگری از جمله مسند احمد،ج 1،ص 147 و مجمع الزوائد،ج 9،ص 54 و ابن عساکر در تاریخ مدینه دمشق،ج 29،ص 8،ذکر شده است
غیر این مقام به معنای شخص بخیل و ممسک است.
(یُریدُ الْماهِرَ بِالْخُطْبَةِ الْماضی فیهَا،وَکُلُّ ماضٍ فی کَلامٍ أوْ سَیْرٍ فَهُوَ شَحْشَحٌ،وَالشَّحْشَحُ فی غَیْرِ هذَا الْمَوْضِعُ:الْبَخیلِ الْمُمْسِکُ) .
امام علیه السلام این خطیب را ستود
امام امیر مؤمنان علیه السلام در این گفتار فصیح خود اشاره به خطیبی کرده و میفرماید:«این خطیبِ ماهر و زبردستی است»؛ (هذَا الْخَطِیبُ الشَّحْشَحُ) .
مرحوم سیّد رضی نظرش از ذکر این جمله تعبیری است که امام علیه السلام درباره آن خطیب به عنوان«شحشح»آورده است که تعبیر فصیح و پرمعنایی است، ازاینرو به دنبال ذکر این جمله میگوید:«منظور امام علیه السلام این است که او در سخنرانی،سخت ماهر و چیره است و هرکس در سخن،یا در سیر و حرکت چابک و زبردست باشد به او«شحشح»اطلاق میشود».سپس میافزاید:
«شَحْشَح» در غیر این مقام به معنای شخص بخیل و ممسک است»؛ (یُریدُ الْماهِرَ بِالْخُطْبَةِ الْماضی فیهَا،وَ کُلُّ ماضٍ فی کَلامٍ أوْ سَیْرٍ فَهُوَ شَحْشَحٌ،وَ الشَّحْشَحُ فی غَیْرِ هذَا الْمَوْضِعُ:الْبَخیلِ الْمُمْسِکُ) .
همانگونه که به هنگام ذکر مصادر این کلام فصیح اشاره شد،امام علیه السلام این سخن را درباره«صعصعة بن صوحان»که از سخنوران بلیغ اصحاب علی علیه السلام بود،یا درباره یکی از سخنوران قوم دیگری و یا درباره هر دو بیان فرموده است و واژه «شَحْشَح» در کتاب لغت به معانی زیادی آمده است؛از جمله صاحب قاموس میگوید:«شَحْشَح»به معنای بیابان وسیع و شخصی که مراقب چیزی است و انسان بدخلق و خطیب توانا و شخص شجاع و غیور آمده است،بنابراین
واژه مزبور به حسب مقامات مختلف،معنای متفاوتی دارد؛هنگامی که درباره سخنوری ذکر شود به معنای فصاحت و بلاغت و توانگری و مهارت در سخنوری است و هرگاه درباره بیابانی گفته شود به معنای وسعت و گسترش آن است و گاه به معنای افراد کجخلق نیز آمده است.از کلام مرحوم سیّد رضی استفاده میشود که قدر مشترک میان بسیاری از معانی این کلمه،همان توانایی است؛خواه توانایی در سخن باشد یا در سیر و حرکت.
در لسان العرب نیز همین معانی برای واژه«شحشح»ذکر شده است.
این خطیب چه کسی بود؟
همان گونه که اشاره شد،ابن ابیالحدید در شرح این کلام نقل کرده که امام امیر المؤمنین علیه السلام این تعبیر را درباره«صعصعة بن صوحان»که از خواص یارانش و بسیار فصیح اللسان بود بیان فرموده است.
در اینجا مناسب دانستیم که به گوشهای از سخنان فصیح آن مرد سخنور اشاره کنیم؛از جمله خطبههای بسیار فصیح و پرمعنای او خطبهای است که به هنگام دفن امیرمؤمنان علی علیه السلام در کنار قبر آن حضرت و در برابر فرزندان آن امام علیه السلام بیان کرد.وی در حالی که یک دست خود را بر قلبش گذاشته بود و با دست دیگر خاک بر سر خود میپاشید و بر سر میزد گفت:
«بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمّی یا أمیرَ الْمُؤْمِنینَ - ثُمَّ قالَ -
هَنِیئاً لَکَ یا أَبَا الْحَسَنِ فَلَقَدْ طابَ مَوْلِدُکَ وَ قَوِیَ صَبْرُکَ وَ عَظُمَ جِهادُکَ وَ ظَفَرْتَ بِرَأْیِکَ وَ رَبِحْتَ تِجَارَتَکَ وَ قَدِمْتَ عَلی خالِقِکَ فَتَلَقّاکَ اللّهُ بِبِشارَتِهِ وَ حَفَّتْکَ مَلائِکَتُهُ وَ اسْتَقْرَرْتَ فِی جِوارِ الْمُصْطَفی فَأکْرَمَکَ اللّهُ بِجِوارِهِ وَ لَحِقْتَ بِدَرَجَةِ أخیکَ الْمُصْطَفی وَ شَرِبْتَ بِکَأْسِهِ الأوْفی فَأسْأَلِ اللّهَ أنْ یَمُنَّ عَلَیْنا بِاقْتِفائِنا أثَرَکَ وَ الْعَمَلِ بِسیرَتِکَ وَ الْمُوالاةِ لِأوْلِیائِکَ وَ الْمُعاداةِ لِأعْدائِکَ وَ أنْ
یَحْشُرَنا فی زُمْرَةِ أوْلِیائِکَ فَقَدْ نِلْتَ ما لَمْ یَنَلْهُ أَحَدٌ وَ أَدْرَکْتَ ما لَمْ یُدْرِکْهُ أَحَدٌ وَ جاهَدْتَ فِی سَبِیلِ رَبِّکَ بَیْنَ یَدَیْ أَخیکَ الْمُصْطَفی حَقَّ جِهادِهِ وَ قُمْتَ بِدِینِ اللّهِ حَقَّ الْقِیامِ حَتّی أَقَمْتَ السُّنَنَ وَ أَبَرْتَ الْفِتَنَ وَ اسْتَقامَ الْإسْلامُ وَ انْتَظَمَ الْإیمانُ فَعَلَیْکَ مِنّی أفْضَلَ الصَّلاةِ وَ السَّلامِ بِکَ اشْتَدَّ ظَهْرَ الْمُؤْمِنینَ وَ اتَّضَحَتْ أَعْلامُ السُّبُلِ وَ أُقیمَتِ السُّنَنَ وَ ما جُمَعَ لِأحَدٍ مَناقِبُکَ وَ خِصالُکَ ...؛پدر و مادرم فدایت ای امیرمؤمنان.
گوارا باد بر تو ای ابوالحسن (شهادت در راه خدا) ولادتت پاک بود،استقامتت بسیار قوی و جهادت بزرگ و رأی و تصمیمت پیروزمند و تجارتت پرسود.
به سوی آفریدگارت رفتی و او با بشارتش از تو استقبال کرد و فرشتگانش گرداگردت را گرفتند و در جوار پیامبر مصطفی صلی الله علیه و آله آرام گرفتی و خدا تو را به جوار او گرامی داشت و در درجه برادرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله قرار گرفتی و از جام پر از رحمتش نوشیدی.از خدا میخواهم که بر ما منت گذارد تا بتوانیم گام در جای گامهای تو بگذاریم و عمل به سیره تو کنیم،دوستانت را دوست داریم و دشمنانت را دشمن شماریم و ما را در زمره دوستان تو محشور سازد.(ای امیرمؤمنان!) به مقامی رسیدی که احدی به آن مقام نرسید و درک کردی چیزی را که احدی درک نکرد.در راه پروردگارت در پیش روی برادرت پیامبر مصطفی صلی الله علیه و آله جهاد کردی و حق جهاد را ادا نمودی و برای اقامه دین حق قیام کردی و حق قیام را به جای آوردی تا آن زمان که سنتها را برپا نمودی و فتنهها را اصلاح کردی.اسلام برپا شد و ایمان نظام گرفت.برترین درود و سلام از من بر تو باد.پشت مؤمنان بهوسیله تو نیرومند شد و نشانههای راههای هدایت بهوسیله تو آشکار گشت و سنّتهای پیامبر صلی الله علیه و آله با تو زنده شد و احدی آن همه مناقب و خصال پسندیده را همچون تو در خود جمع نکرد...». (1)
این گفتار با تعبیرات بسیار پر معنا همچنان ادامه مییابد که برای رعایت اختصار به همین مقدار بسنده کردیم.
1) 1) .بحار الانوار،ج 42،ص 295
و فی حدیثه علیه السلام
إِنَّ لِلْخُصُومَة قُحَماً.
امام علیه السلام فرمود:
خصومت و دشمنی مهلکههایی دربر دارد. (1)
مرحوم سیّد رضی (در تفسیر این کلام شریف) میگوید:
«منظور امام از قُحَم،مهلکههاست،زیرا خصومت و دشمنی،در اغلب موارد
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر،این جمله را از شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید نقل میکند که میگوید:امام علیه السلام این سخن را هنگامی بیان کرد که«عبداللّه بن جعفر»را وکالت داده بود در حضور او از وی دفاع کند.سپس ابن ابیالحدید میافزاید:ابوحنیفه وکالت را به این صورت (که در حضور موکل در حال سلامت باشد) مجاز نمیشمرد و میگوید:وکالت یا باید از سوی فرد غایبی باشد یا بیمار؛ولی ابویوسف و محمّد (شاگردان ابوحنیفه) آن را اجازه میدانند و استناد به فعل امیرمؤمنان علی علیه السلام میکنند.صاحب مصادر بعد از نقل این جریان میافزاید:من این سخن را از ابن ابیالحدید به این جهت نقل کردم که روشن شود این کلام در میان مردم مشهور بوده است تا آنجا که بعضی از فقها که سالها قبل از سیّد رضی میزیستهاند برای فتوای خود به آن استناد جستهاند و قانونگذاران امروز نیز همین معنا را دنبال کرده و اجازه میدهند که وکیل در حضور موکلش از او دفاع کند.آنگاه میافزاید:«هروی»نیز در کتاب الجمع بین الغریبین که قبل از نهجالبلاغه نگاشته شده این سخن را از امام علیه السلام نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 205). اضافه میکنیم که این کلام حکیمانه در این کتابها هم نقل شده است:مبسوط شیخ طوسی،ج 2،ص 360 و کتاب الام شافعی،ج 3،ص 237 و کنزالعمّال متقی هندی،ج 6،ص 197
افرادی را که در آن درگیرند به هلاکت و تلف سوق میدهد و از این باب است که در بعضی از تعبیرات آمده که میگویند:«قُحْمَة الاعراب»و منظور از آن این است که سال قحطی دامان آنها را میگیرد و اموال آنها را از میان میبرد و این تَقَحُّم و نفوذ آثار خشکسالی در میان آنهاست و در این مورد (قُحْمَة الاعراب) تفسیر دیگری نیز ذکر شده و آن این است که خشکسالی،روستاییان را از سرزمین خود بیرون فرستاده و هنگامی که بیابان خشک شود آنها را نیازمند میکند که به مناطق سبز و آباد بروند»؛
(یُریدُ بِالْقُحْمِ الْمَهالِکَ،لِأَنَّها تُقْحِمُ أَصْحابَها فِی الْمَهالِکِ وَ الْمَتالِفِ فِی الْأکْثَرِ.وَ مِنْ ذلِکَ قُحْمَةُ الْأعْرابِ،وَ هُوَ أنْ تُصیبَهُمُ السَّنَةُ فَتَتَعَرَّقَ أَمْوالَهُمْ فَذلِکَ تَقَحُّمُها فِیهِمْ.وَ قیلَ فِیهِ وَجْهٌ آخَرٌ:وَ هُوَ أنَّها تُقْحِمُهُمْ بِلادَ الرِّیفِ،أَیْ تُحْوِجُهُمْ إلی دُخُولِ الْحَضَرِ عِنْدَ مُحُولِ الْبَدْوِ) .
آثار سوء خصومتها
امام علیه السلام در این گفتار پرمعنا به آثار سوء خصومتها اشاره کرده میفرماید:
«خصومت و دشمنی مهلکههایی دربر دارد»؛ (إِنَّ لِلْخُصُومَة قُحَماً) .
در اینکه امام علیه السلام چه زمانی این سخن را بیان فرموده اختلاف نظر است؛ بعضی مانند«نووی»در کتاب خود به نام مجموع میگوید:این سخن را علی علیه السلام در زمان خلیفه اول بیان فرمود هنگامی که برادرش عقیل را مأمور کرده بود از وی در مخاصمهای دفاع کند و همچنین عبداللّه بن جعفر را در زمان عثمان نیز وکالت داد که در حضورش از وی دفاع کند.(در برابر کسی که ادعایی از حضرت داشت و حضرت گفتوگوی با او را در شأن خود نمیدانست) (1)ولی ابن ابی الحدید تنها وکالت عبداللّه بن جعفر را ذکر کرده است. (2)
در اینجا نخست به سراغ کلام مرحوم سیّد رضی در تفسیر واژه«قُحَم» میرویم.او میگوید:«منظور امام علیه السلام از قُحَم،مهلکههاست،زیرا خصومت و دشمنی،در اغلب موارد افرادی را که در آن درگیرند به هلاکت و تلف سوق میدهد و از این باب است که در بعضی از تعبیرات آمده که میگویند: «قُحْمَة الاعراب» و منظور از آن این است که سال قحطی دامان آنها را میگیرد و اموال آنها را از بین میبرد و این تَقَحُّم و نفوذ آثار خشکسالی در میان آنهاست و در
این مورد (قُحْمَة الاعراب) تفسیر دیگری نیز ذکر شده و آن این است که خشکسالی،روستاییان را از سرزمین خود بیرون فرستاده و هنگامی که بیابان خشک شود آنها را نیازمند میکند که به مناطق سبز و آباد بروند»؛ (یُریدُ بِالْقُحْمِ الْمَهالِکَ،لِأَنَّها تُقْحِمُ أَصْحابَها فِی الْمَهالِکِ وَ الْمَتالِفِ فِی الْأکْثَرِ.وَ مِنْ ذلِکَ قُحْمَةُ الْأعْرابِ،وَ هُوَ أنْ تُصیبَهُمُ السَّنَةُ فَتَتَعَرَّقَ أَمْوالَهُمْ فَذلِکَ تَقَحُّمُها فِیهِمْ.وَ قیلَ فِیهِ وَجْهٌ آخَرٌ:وَ هُوَ أنَّها تُقْحِمُهُمْ بِلادَ الرِّیفِ،أَیْ تُحْوِجُهُمْ إلی دُخُولِ الْحَضَرِ عِنْدَ مُحُولِ الْبَدْوِ) .
البته سیّد رضی رحمه الله چون در جستوجوی جنبههای فصاحت و بلاغت کلام امام علیه السلام است روی واژههای پرمعنای خاص تکیه میکند و به تفسیر آنها میپردازد بیآنکه صدر و ذیل کلام امام علیه السلام را ذکر کند.
ولی قطع نظر از آنچه درباره تفسیر واژه«قُحَم»در کلام امام علیه السلام آمد با توجه به شأن ورود این سخن در کلام امام علیه السلام،نکته مهمی روشن میشود و آن اینکه امام علیه السلام هشدار میدهد که به خصومتها دامن نزنند،زیرا گاه خصومتی جزئی تبدیل به جنگی تمام عیار میشود و نفوس و اموال زیادی را از میان میبرد و چه بهتر که خصومت را در هرجا پیدا شد،هرچه زودتر پایان دهند و به فراموشی بسپارند تا از مهالک و به تعبیر امام علیه السلام از«قُحَم»آن نجات و رهایی یابند.
واژه«قُحَم»از ماده«قَحْم»(بر وزن فهم) در اصل به معنای ورود در کارهای سخت و خطرناک است.ازاینرو هنگامی که اسب،سوار خود را به محلّ خطرناکی میبرد تعبیر به«قَحَّمَ الفَرَسُ فارِسَهُ»میکنند و کلام امام علیه السلام نیز اشاره به همین معناست و گاه اقتحام به معنای ورود به کارها بدون فکر و مطالعه قبلی بهکار میرود.آیه شریفه «فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ» ؛این انسان ناسپاس از گردنه بزرگ بالا نرفت» (1)نیز اشاره به این است که«اقتحام»به معنای ورود به کارهای دشوار است.
1) 1) .بلد،آیه 11
همان گونه که در شرح اسناد این کلام پر معنا اشاره کردیم،امام علیه السلام این سخن را هنگامی فرمود که برادرش عقیل را در زمان ابوبکر برای دفاع از او در برابر ادعایی که کسی نسبت به آن حضرت داشت وکالت داده بود یا در زمان عثمان هنگامی که عبد اللّه بن جعفر را از سوی خود وکیل کرده بود.و این که امام علیه السلام شخصا در برابر خصم خود در دادگاه اسلامی قرار نگرفت به احتمال قوی از این نظر بوده است که طرف در حدی نبود که چنین لیاقتی را داشته باشد و اینکه خودش حضور در محکمه داشت.از این جهت بود که میخواست هرچه زودتر دعوا پایان یابد و شاید جمله «إنَّ لِلْخُصُومَةِ قُحَماً» را به عنوان علتی برای حضورش در آنجا بیان فرموده است.
اگر در مسیر پروندههایی که در دادگاهها جریان دارد یا حوادث گوناگونی که در طول تاریخ رخ داده دقت کنیم،به عمق کلام امام علیه السلام بیشتر میرسیم و پرتگاهها و تنگناها و هلاکتهایی که براثر خصومتها-گاه به علّت یک موضوع کوچک-رخ میدهد با چشم خود میبینیم و هشدار امام علیه السلام برای ما روشن میشود.در حکمت 298 خواهد آمد که امام علیه السلام میفرماید:
«مَنْ بَالَغَ فِی الْخُصُومَةِ أَثِمَ؛ کسی که در دشمنی با مخالفان خود افراط کند گنهکار است».
«کلینی رحمه الله»در جلد دوم کافی بابی تحت عنوان«المِراءُ وَ الْخُصومَةُ وَ مُعاداةُ الرِّجال»آورده و در آن،احادیث پرمعنایی از پیامبر اکرم و ائمه هدی علیهم السلام ذکر کرده است.
از جمله در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«إِیَّاکُمْ وَ الْمِرَاءَ وَ الْخُصُومَةَ فَإِنَّهُمَا یُمْرِضَانِ الْقُلُوبَ عَلَی الْإِخْوَانِ وَ یَنْبُتُ عَلَیْهِمَا النِّفَاقُ؛ از جدال در گفتوگو و خصومت بپرهیزید که دلهای دوستان را در برابر یکدیگر بیمار میسازد و نهال شوم نفاق را میرویاند». (1)
1) 1) .کافی،ج 2،ص 300،ح 1
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است:
«وَ إِیَّاکُمْ وَ الْخُصُومَةَ فَإِنَّهَا تَشْغَلُ الْقَلْبَ وَ تُورِثُ النِّفَاقَ وَ تَکْسِبُ الضَّغَائِنَ؛ از خصومت بپرهیزید که فکر انسان را به خود مشغول میکند و سبب نفاق و جدایی میگردد و موجب دشمنی (در میان دوستان و) توده مردم خواهد شد». (1)
قابل توجه اینکه«ابن قدامه»،فقیه معروف اهل سنت در کتاب فقهی خود به نام مغنی در باب وکالت و در اینکه در چه مواردی میتوان وکیل انتخاب کرد، این کلام شریف را از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل میکند و میگوید:آن حضرت عبداللّه بن جعفر را به عنوان وکیل نزد عثمان فرستاد و فرمود:
«إنَّ لِلْخُصُومَةِ قُحْماً وَ إنَّ الشَّیْطانَ لَیَحْضُرُها وَ إنّی لَأکْرَهُ أنْ أُحْضِرَها؛ خصومت مهلکههایی دارد و شیطان در آنجا حضور پیدا میکند و من کراهت دارم که (تا ضرورتی نباشد) در آن صحنه حضور بیابم». (2)
ممکن است این واقعه غیر از وقایعی باشد که قبلاً ذکر شد و امیرمؤمنان علیه السلام شخصاً در آنجا حضور داشت.
و فی حدیثه علیه السلام
إِذَا بَلَغَ النِّسَاءُ نَصَّ الْحِقَاقِ فَالْعَصَبَةُ أَوْلَی.
امام علیه السلام فرمود:
زنان هنگامی که به حدّ کمال رسیدند خویشاوندان پدری (برای تصمیمگیری درباره آنان) مقدمند. (1)
مرحوم سیّد رضی (در تفسیر این کلام شریف) میگوید:
منظور از«نص»آخرین مرحله هرچیز است؛مانند«نص»در سیر و حرکت که به معنای آخرین مرحله توانایی مرکب است،ازاینرو هنگامی که میگوییم «نَصَصْتُ الرَّجُلَ عَنِ الْأمْرِ»منظور این است که آنقدر سؤال از کسی کردم که
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر میگوید:از جمله کسانی که پیش از سیّد رضی این حدیث شریف را نقل کردهاند ازهری در کتاب تهذیب اللغة است.سپس میافزاید:ابناثیر در نهایه نیز آن را از کتاب الجمع بین الغریبین نوشته«هروی»نقل کرده است و نیز از ابوعبید (متوفای 224) نقل میکند که او در کتاب غریب الحدیث این حدیث شریف را از امیرمؤمنان علیه السلام با دو تعبیر نقل کرده است نص الحقاق و نص الحقائق و از کلام سیّد رضی چنین بر میآید که او نیز این حدیث را از کتاب ابو عبید گرفته است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص207)
آنچه را میداند در این زمینه بیان کند،بنابراین،«نص الحقائق»به معنای رسیدن به مرحله بلوغ است که همان پایان دوره کودکی است (سپس میافزاید:) این جمله از فصیحترین کنایات و شگفتانگیزترین آنها در این مورد است.
منظور امام علیه السلام این است که زنان هنگامی که به این مرحله برسند«عَصَبَة» (مردان خویشاوند پدری او) که محرم آنان هستند مانند برادران و عموها،به حمایت از آنها سزاوارتر از مادرند و همچنین در انتخاب همسر برای آنها.
(سپس میافزاید:)«حِقاق»به معنای مخالفت و جدال مادر با«عصبة»در مورد این دختران است بهگونهای که هرکدام به دیگری میگوید:من از تو سزاورترم.
عرب میگوید:«حاقَقْتُهُ حِقاقاً»یعنی با او به جدال برخاستم.
بعضی گفتهاند:منظور از«نَصَّ الْحِقاق»رشد عقلی و بلوغ است،زیرا منظور امام علیه السلام این است که به مرحلهای برسد که حقوق و احکام درباره او انجام میشود.
کسانی که«نَصَّ الْحَقائِق»روایت کردهاند منظورشان از«حقائق»جمع حقیقت است.
(سپس میافزاید:) این همان تفسیری است که«ابو عبید قاسم بن سلام»برای این جمله بیان کرد؛به نظر من (منظور،سیّد رضی است) مقصود از«نَصَّ الْحِقاق»این است که زن به مرحلهای برسد که تزویج او مجاز باشد و اختیاردار حقوق خود شود و این در واقع تشبیه به«حقاق»در مورد شتران است (طبق عادت عرب که بسیاری از چیزها را به شتر تشبیه میکرد) چراکه«حقاق»جمع «حِقِّه»و«حِقّ»به معنای شتری است که سه سالش تمام است و داخل در سال چهارم شده و به حدّی رسیده که میتوان بر آن سوار شد و او را تا حد توان وادار به سیر و حرکت کرد.
(سپس میافزاید:)«حقائق»(هرگاه این نسخه را در نظر بگیریم) نیز جمع
«حِقِّة»است،بنابراین هر دو روایت به معنای واحدی بازگشت میکند و این معنا به روش عرب از معنایی که در ابتدا ذکر شد بهتر است (یعنی این معنا صحیحتر به نظر میرسد)؛
(وَ النَّصُ:مُنْتَهَی الْأَشْیاءِ وَمَبْلَغُ أقْصاها کَالنَّصِ فِی السِّیْرِ،لِأَنَّهُ أَقْصی ما تَقْدِرُ عَلَیْهَ الدّابَةُ وَ تَقُولُ:نَصَصْتُ الرَّجُلَ عَنِ الْأَمْرِ،إذَا اسْتَقْصَیْتَ مَسْأَلَتَهُ عَنْهُ لِتَسْتَخْرِجَ ما عِنْدَهُ فِیهِ.فَنَصُّ الْحَقائِقِ یُریدُ بِهِ الْإدارکَ،لِأَنَّهُ مُنْتَهَی الصِغَرِ، وَ الْوَقْتُ الَّذی یَخْرُجُ مِنْهُ الصَّغیرُ إلی حَدِّ الْکَبیرِ،وَ هُوَ مِنْ أَفْصَحِ الْکِنایاتِ عَنْ هذَا الْأَمْرِ وَ أَغْرَبِها.یَقُولُ:فَإذا بَلَغَ النِّساءُ ذلِکَ فَالْعَصَبَةُ أوْلی بِالْمَرْأَةِ مِنْ أُمِّها،إذا کانُوا مَحْرَماً،مِثْلَ الْإِخْوَةِ وَ الْأَعْمامِ؛وَ بِتَزْویجِها إنْ أرادُوا ذلِکَ.وَ الْحِقاقُ:مُحاقَّةُ الْأُمِّ لِلْعَصَبَةِ فِی الْمَرْأَةِ وَ هُوَ الْجِدالُ وَ الْخُصُومَةُ،وَ قَوْلُ کُلُّ واحِدٍ مِنْهُما لِلْآخَرِ:«أَنَا أَحَقُّ مِنْکَ بِهذا»یُقالُ مِنْهُ:حاقَقْتُهُ حِقاقاً،مِثْلُ جادَلْتُهُ جِدالاً.وَ قَدْ قیلَ:إنَّ«نَصَّ الْحِقاقِ» بُلُوغُ الْعَقْلِ،وَ هُوَ الْإِدْراکُ؛لِأَنَّهُ علیه السلام إنَّما أرادَ مُنْتَهی الْأمْرِ الَّذی تَجِبُ فِیهِ الْحُقُوقُ وَ الْأحْکامُ،وَ مَنْ رَواهُ«نَصَّ الْحَقائِقِ»فَإنَّما أَرادَ جَمْعَ حَقیقَةٍ.هذا مَعْنی ما ذَکَرَهُ أبو عُبَیْدٍ الْقاسِمُ بْنُ سَلامٍ وَ الَّذی عِنْدی أَنَّ الْمُرادَ بِنَصِّ الْحِقاقِ هاهُنا بُلُوغُ الْمَرأةِ إلَی الْحَدِّ الَّذی یَجُوزُ فیهِ تَزْویجُها وَ تَصَرَّفُها فی حُقُوقِها،تَشْبیهاً بِالْحِقاقِ مِنَ الْإبِلِ، وَ هِیَ جَمْعُ حِقَّةٍ وَ حَقٍّ وَهُوَ الَّذِی اسْتَکْمَلَ ثَلاثَ سِنینَ وَ دَخَلَ فِی الرّابِعَةِ،وَ عِنْدَ ذلِکَ یَبْلُغُ إلَی الْحَدِّ الَّذی یَتَمَکَّنُ فِیهِ مِنْ رُکُوبِ ظَهْرِهِ،وَ نَصِّهِ فِی السَّیْرِ،وَ الْحَقائِقُ أَیْضاً:
جَمْعُ حَقَّةٍ.فَالرِّوایَتانِ جَمیعاً تَرْجِعانِ إلی مَعْنی واحِدٍ،وَ هذا أَشْبَهُ بِطَریقَةِ الْعَرَبِ مِنَ الْمَعنَی الْمَذْکُورِ أوَّلاً) .
ازدواج دختران با اذن اولیاء
امام علیه السلام در این گفتار فصیح و بلیغ خود به وضع دخترانی که به حدّ بلوغ میرسند اشاره کرده و حکم آنها را در مسئله ازدواج و غیر آن با استعاره لطیفی بیان میکند و میفرماید:«زنان هنگامی که به حدّ کمال رسیدند خویشاوندان پدری (برای تصمیمگیری درباره آنان) مقدمند»؛ (إِذَا بَلَغَ النِّسَاءُ نَصَّ الْحِقَاقِ فَالْعَصَبَةُ أَوْلَی) .
مرحوم شریف رضی در تفسیر این جمله (و با تکیه بر واژه«نصّ»و واژه «حِقاق») چنین میگوید:منظور از«نصّ» (1)آخرین مرحله هرچیز است.مانند «نصّ»در سیر و حرکت که به معنای آخرین مرحله توانایی مرکب است،ازاینرو هنگامی که میگوییم «نَصَصْتُ الرَّجُلَ عَنِ الْأمْرِ» منظور این است که آنقدر سؤال از کسی کردم که آنچه را میداند در این زمینه بیان کند، بنابراین«نَصَّ الْحَقائق» (2)به معنای رسیدن به مرحله بلوغ است که همان پایان دوره کودکی است (سپس میافزاید:) این جمله از فصیحترین کنایات و شگفتانگیزترین آنها در این مورد است.
1) 1) .در تعدادی از نسخ آمده که مرحوم سیّد رضی پیش از این تفسیر،این جمله را افزوده:«وَ یُرْوی نَصُّ الْحَقایِقُ»یعنی به جای«نَصّ الحِقاق»در روایتی«نَصّ الْحَقایِق»وارد شده و متناسب با تفسیر سیّد رضی این است که این جمله (نص الحقایق...) در آغاز این تفسیر باشد
2) 2) .از نسخ دیگر استفاده میشود که«نصّ الحِقاق»در اینجا صحیح است نه«نَصَّ الْحَقائِق»
منظور امام علیه السلام این است که زنان هنگامی که به این مرحله برسند«عَصَبة» (مردان خویشاوند پدری او) که محرم آنان هستند مانند برادران و عموها،به حمایت از آنها سزاوارتر از مادرند و همچنین در انتخاب همسر برای آنها.
(سپس میافزاید:)«حِقاق»به معنای مخالفت و جدال مادر با«عصبة»در مورد این دختران است بهگونهای که هرکدام به دیگری میگوید:من از تو سزاورترم.
عرب میگوید: «حاقَقْتُهُ حِقاقاً» یعنی با او به جدال برخاستم.
بعضی گفتهاند:منظور از «نَصُّ الحِقاق» رشد عقلی و بلوغ است،زیرا منظور امام علیه السلام این است که به مرحلهای برسد که حقوق و احکام درباره او انجام میشود.
کسانی که«نَصُّ الْحَقائق»روایت کردهاند منظورشان از«حقائق»جمع حقیقت است.
(سپس میافزاید:) این همان تفسیری است که«ابو عبید قاسم بن سلام»برای این جمله بیان کرد؛به نظر من (منظور،سیّد رضی است) مقصود از «نص الحقاق» این است که زن به مرحلهای برسد که تزویج او مجاز باشد و اختیاردار حقوق خود شود و این در واقع تشبیه به«حِقاق»در مورد شتران است (طبق عادت عرب که بسیاری از چیزها را به شتر تشبیه میکرد) چراکه «حقاق» جمع «حِقِّة»و«حِقّ»به معنای شتری است که سه سالش تمام است و داخل در سال چهارم شده و به حدّی رسیده که میتوان بر آن سوار شد و او را تا حد توان وادار به سیر و حرکت کرد.
(سپس میافزاید:) «حقائق» (هرگاه این نسخه را در نظر بگیریم) نیز جمع «حِقِّة» است، بنابراین هر دو روایت به معنای واحدی بازگشت میکند و این معنا به روش عرب از معنایی که در ابتدا ذکر شد بهتر است (یعنی این معنا صحیحتر به نظر میرسد)»؛ (وَ النَّصُ:مُنْتَهَی الْأَشْیاءِ وَ مَبْلَغُ أقْصاها کَالنَّصِ فِی السِّیْرِ،لِأَنَّهُ أَقْصی ما تَقْدِرُ عَلَیْهَ الدّابَةُ وَ تَقُولُ:نَصَصْتُ الرَّجُلَ عَنِ الْأَمْرِ،إذَا اسْتَقْصَیْتَ مَسْأَلَتَهُ
عَنْهُ لِتَسْتَخْرِجَ ما عِنْدَهُ فِیهِ.فَنَصُّ الْحَقائِقِ یُریدُ بِهِ الْإدارکَ،لِأَنَّهُ مُنْتَهَی الصِغَرِ، وَ الْوَقْتُ الَّذی یَخْرُجُ مِنْهُ الصَّغیرُ إلی حَدِّ الْکَبیرِ،وَ هُوَ مِنْ أَفْصَحِ الْکِنایاتِ عَنْ هذَا الْأَمْرِ وَ أَغْرَبِها.یَقُولُ:فَإذا بَلَغَ النِّساءُ ذلِکَ فَالْعَصَبَةُ أوْلی بِالْمَرْأَةِ مِنْ أُمِّها،إذا کانُوا مَحْرَماً،مِثْلَ الْإِخْوَةِ وَ الْأَعْمامِ؛وَ بِتَزْویجِها إنْ أرادُوا ذلِکَ.وَ الْحِقاقُ:مُحاقَّةُ الْأُمِّ لِلْعَصَبَةِ فِی الْمَرْأَةِ وَ هُوَ الْجِدالُ وَ الْخُصُومَةُ،وَ قَوْلُ کُلُّ واحِدٍ مِنْهُما لِلْآخَرِ:«أَنَا أَحَقُّ مِنْکَ بِهذا»یُقالُ مِنْهُ:حاقَقْتُهُ حِقاقاً،مِثْلُ جادَلْتُهُ جِدالاً.وَ قَدْ قیلَ:إنَّ«نَصَّ الْحِقاقِ» بُلُوغُ الْعَقْلِ،وَ هُوَ الْإِدْراکُ؛لِأَنَّهُ علیه السلام إنَّما أرادَ مُنْتَهی الْأمْرِ الَّذی تَجِبُ فِیهِ الْحُقُوقُ وَ الْأحْکامُ،وَ مَنْ رَواهُ«نَصَّ الْحَقائِقِ»فَإنَّما أَرادَ جَمْعَ حَقیقَةٍ.هذا مَعْنی ما ذَکَرَهُ أبو عُبَیْدٍ الْقاسِمُ بْنُ سَلامٍ وَ الَّذی عِنْدی أَنَّ الْمُرادَ بِنَصِّ الْحِقاقِ هاهُنا بُلُوغُ الْمَرأةِ إلَی الْحَدِّ الَّذی یَجُوزُ فیهِ تَزْویجُها وَ تَصَرَّفُها فی حُقُوقِها،تَشْبیهاً بِالْحِقاقِ مِنَ الْإبِلِ، وَ هِیَ جَمْعُ حِقَّةٍ وَحَقٍّ وَ هُوَ الَّذِی اسْتَکْمَلَ ثَلاثَ سِنینَ وَ دَخَلَ فِی الرّابِعَةِ،وَ عِنْدَ ذلِکَ یَبْلُغُ إلَی الْحَدِّ الَّذی یَتَمَکَّنُ فِیهِ مِنْ رُکُوبِ ظَهْرِهِ،وَ نَصِّهِ فِی السَّیْرِ،وَ الْحَقائِقُ أَیْضاً:
جَمْعُ حَقَّةٍ.فَالرِّوایَتانِ جَمیعاً تَرْجِعانِ إلی مَعْنی واحِدٍ،وَ هذا أَشْبَهُ بِطَریقَةِ الْعَرَبِ مِنَ الْمَعنَی الْمَذْکُورِ أوَّلاً) .
خلاصه معنای مرحوم سیّد رضی این است که در تفسیر این کلام امام علیه السلام سه بیان وجود دارد:نخست اینکه منظور از آن،بلوغ دختران است (با توجه به واژه «نصّ» که اشاره به حرکت کردن تا رسیدن به مقصد است و با توجه به اینکه «حِقاق» به معنای جدال و گفتوگو در میان مادر و نزدیکان پدری دختر بر سر تزویج اوست).
تفسیر دوم این است که منظور از آن،رسیدن به کمال عقل و بلوغ است بهگونهای که دختر بتواند حقوق و احکام خود را رعایت کند.
معنای سوم اینکه منظور از «نَصّالحِقاق» رسیدن بهحدّ بلوغ است بهگونهای که بتوان آن دختر را شوهر داد بهعنوان تشبیه به شتری که آماده بهرهگیری شده است.
البته همه این سه معنا به یک جا منته میشود و تفاوت تنها در تفسیر «حِقاق» است که آیا به معنای مجادله است یا رسیدن به حقوق و احکام و یا قابل بهرهگیری بودن دختر.
نکته دیگری که در اینجا باید به آن توجه داشت مفهوم «عَصَبَه» است.
«عصبه»به معنای افراد مذکر از نزدیکان پدر است و پدر و جد را نیز شامل میشود،بنابراین مفهوم جمله بالا این است که وقتی دختران به حدّ ازدواج برسند باید با اجازه پدر یا جد (و در صورت فقدان آنها با اجازه عموها و برادرها) ازدواج کنند.البته از نظر فقه ما اجازه پدر یا جد به اعتقاد جمع زیادی از فقها شرط است؛ولی اجازه عموها یا برادرها (در صورت فقدان پدر یا جد) به عنوان امری استحبابی و نه وجوبی،تلقی شده است.
شرح این مطلب در کتب فقهیه در کتاب النکاح آمده است.البته بعضی «عَصَبه»را نیز چنان تفسیر کردهاند که پدر و جد را شامل نمیشود در این صورت از نظر فقه ما اولویتی در امر نکاح دختر ندارند جز همانچه در بالا به صورت استحباب و احترام آنها اشاره شد.
و فی حدیثه علیه السلام
إِنَّ الْإِیمَانَ یَبْدُو لُمْظَةً فی الْقَلْبِ،کُلَّمَا ازْدَادَ الْإِیْمَانُ ازْدَادَتِ اللُّمْظَةُ.
امام علیه السلام فرمود:
ایمان،نخست به صورت نقطه سفید و درخشانی در دل آشکار میشود و هرقدر ایمان افزایش مییابد آن نقطه سفید و نورانی گستردهتر میشود. (1)
سیّد رضی رحمه الله (در تفسیر این کلام شریف) میگوید:
«لُمْظَة»چیزی مانند یک نقطه سفید است (و این تعبیری است بسیار زیبا و فصیح) و به همین جهت به اسبی که بر لبش نقطه سفیدی باشد«المظ» میگویند.
(وَاللُّمْظَةُ مِثْلُ النُّکْتَةِ أَوْ نَحْوِها مِنَ الْبَیاضِ.وَمِنْهُ قیلَ:فَرَسٌ ألْمَظُ،إذا کانَ بِجَحْفَلَتِهِ شَیْءٌ مِنَ الْبَیاضِ) .
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: از جمله کسانی که این کلام شریف را در آثار خود آوردهاند،هروی در الجمع بین الغریبین است آنگونه که ابن اثیر در نهایه از او در ماده«لَمَظَ»نقل کرده و ابونصر سراج (متوفای 378) در اللمع و همچنین ابو طالب مکی (متوفای 386) در قوت القلوب است که آن را به صورت گستردهتری آورده است و ما آن را در شرح و تفسیر این کلام خواهیم آورد.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 208)
پیشرفت تدریجی نور ایمان در قلب
امام علیه السلام در این گفتار نورانی به تأثیر تدریجی ایمان (و اعمال صالحه) در قلب و روح انسان پرداخته و میفرماید:«ایمان،نخست به صورت نقطه سفید و درخشانی در دل آشکار میشود و هرقدر ایمان افزایش مییابد آن نقطه سفید و نورانی گستردهتر میشود»؛ (إِنَّ الْإِیمَانَ یَبْدُو لُمْظَةً فی الْقَلْبِ،کُلَّمَا ازْدَادَ الْإِیْمَانُ ازْدَادَتِ اللُّمْظَةُ) .
مرحوم سیّد رضی بعد از ذکر این کلام به تفسیر واژه «لُمْظَة» پرداخته و میگوید: «لُمْظَة» چیزی مانند یک نقطه سفید است (و این تعبیری است بسیار زیبا و فصیح) و به همین جهت به اسبی که بر لبش نقطه سفیدی باشد «الْمَظ» میگویند»؛ (وَ اللُّمْظَةُ مِثْلُ النُّکْتَةِ أَوْ نَحْوِها مِنَ الْبَیاضِ.وَ مِنْهُ قیلَ:فَرَسٌ ألْمَظُ،إذا کانَ بِجَحْفَلَتِهِ شَیْءٌ مِنَ الْبَیاضِ) .
«جحفله» به معنای لب اسب یا لب زیرین آن است.
گویا مرحوم سیّد رضی این تفسیر را از«اصمعی»گرفته که«ابن سلام» (متوفای 224) در غریب الحدیث از وی به این صورت نقل کرده است:
«وَ اللُّمْظَةُ مِثْلُ النُّکْتَةِ أَوْ نَحْوِها مِنَ الْبَیاضِ.وَ مِنْهُ قیلَ:فَرَسٌ ألْمَظُ،إذا کانَ بِجَحْفَلَتِهِ شَیْءٌ مِنَ الْبَیاضِ» .
البته ارباب لغت در تفسیر واژه«لُمْظَة»معانی دیگری نیز نقل کردهاند؛از
جمله مقدار مختصری روغن که با نوک انگشت برمیگیرند و«لُماظَه»به بقایای غذا در اطراف دهان و دندانها گفته میشود و مناسب در اینجا همان معنایی است که مرحوم سیّد رضی ذکر کرده است.
در حکمت 456 نیز خواهد آمد که امام علیه السلام میفرماید:
«أَ لا حُرٌّ یَدَعُ هَذِهِ اللُّمَاظَةَ لِأَهْلِهَا؛ آیا زادمردی پیدا میشود که این ته مانده دنیا را به اهلش واگذارد؟».
به هرحال مقصود امام علیه السلام تأثیر تدریجی اعمال صالح و ناصالح در قلب انسان است و به بیان دیگر،هر عملی تأثیری در روح میگذارد که اگر همان عمل یا شبیه آن تکرار شود،آن آثار گستردهتر میشود تا آنجا که تمام قلب را فرا میگیرد.
اگر اعمال صالحه باشد قلب کاملاً نورانی میشود و اگر کارهای خلاف باشد قلب بهطور کامل ظلمانی میشود و اینکه در آیات قرآن و اخبار معصومان علیهم السلام آمده است که بعد از گناه فوراً توبه کنید برای آن است که اثری که گناه در قلب گذاشته به صورت رنگ ثابتی درنیاید،زیرا در آغاز قابل شستوشو است؛اما هنگامی که به صورت عادت یا ملکه درآمد تغییر آن بسیار مشکل است.
همانگونه که در ذکر مصادر اشاره شد«ابوطالب مکی»از علمای اهل سنّت در قوت القلوب این روایت را به شکل مشروحتری از امیرمؤمنان علی علیه السلام ذکر کرده است که فرمود:
«إنَّ الْإیمانَ لَیَبْدُو لُمْعَةً بَیْضاءً فَإذا عَمِلَ الْعَبْدُ الصَّالِحاتَ نَما وَزادَ حَتّی یَبیضُ قَلْبُهُ کُلُّهُ،وَ إنَّ النِّفاقَ لَیَبْدُو نُکْتَةً سَوْداءً فَإذَا انْتَهَکَتِ الْحُرُماتُ نَمَتْ وَ زادَتْ حَتّی یَسُودُ الْقَلْبُ فَیَطْبَعُ بِذلِکَ الْخَتْمُ؛ ایمان در آغاز به صورت نقطه سفیدی آشکار میشود.هنگامی که بندگان خداوند اعمال صالحه انجام دهند نمو و افزایش پیدا میکند تا آنجا که تمام قلب سفید و روشن میشود و (در مقابل) نفاق به صورت نقطه سیاهی (در قلب) آشکار میشود،هنگامی که انسان در برابر فرمانهای الهی پردهدری کند نمو و افزایش مییابد تا زمانی که تمام قلب سیاه میشود و در این حالت مُهر بر دل انسان گذاشته میشود (و راه
بازگشت بر او بسته خواهد شد)».
سپس امام علیه السلام این آیه را تلاوت فرمود: «کَلاّ بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ» ؛اینگونه نیست که آنها میگویند.اعمال آنها زنگار بر قلبشان نهاده است». (1)
از نظر عقلی نیز این مسئله کاملاً پذیرفتنی است،زیرا هر کار خوب و بدی اثر مثبت یا منفی در روح انسان میگذارد و وقتی این آثار متراکم گردد،روح بهطور کامل شفاف یا ظلمانی و تاریک میشود.در صورت اول،احتمال گمراهی بسیار بعید و در صورت دوم،احتمال نجات نیز بعید به نظر میرسد.
از مباحث بالا (هم از نظر احادیث و هم از نظر منطق عقل) روشن است آنچه بعضی از علمای اهل سنّت پنداشتهاند که ایمان قابل افزایش و کاستی نیست اشتباه است؛ایمان درجات دارد همانگونه که کفر نیز دارای درجاتی است و انسان بهطور محسوس در افرادی که در اطراف اوست یا نام آنها در تواریخ آمده است میبیند که مؤمنان،کافران،منکران و فاسقان از نظر درجات ایمان و کفر متفاوت بودند.
قرآن مجید نیز تصریح میکند هنگامی که آیهای از قرآن نازل میشود بر ایمان مؤمنان افزوده میگردد،همانگونه که بر رجس و پلیدی منافقان و مخالفان به سبب لجاجتی که دارند: «وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ أَیُّکُمْ زادَتْهُ هذِهِ إِیماناً فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا فَزادَتْهُمْ إِیماناً وَ هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ* وَ أَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَی رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ کافِرُونَ» ؛اما کسانی که ایمان آوردهاند،بر ایمانشان افزوده است؛و آنها (به فضل و رحمت الهی) خوشحالند.*و امّا آنها که در دلهایشان بیماری است،پلیدی بر پلیدیشان افزوده است؛و از دنیا رفتند در حالی که کافر بودند». (2)
این سخن را با ذکر بخش کوتاهی از حدیث بسیار مشروحی از امام صادق علیه السلام پایان میدهیم:یکی از یاران امام علیه السلام از آن حضرت درباره ایمان سؤال میکند آن حضرت میفرماید:
«الْإِیمَانُ حَالاتٌ وَ دَرَجَاتٌ وَ طَبَقَاتٌ وَ مَنَازِلُ فَمِنْهُ التَّامُّ الْمُنْتَهَی تَمَامُهُ وَ مِنْهُ النَّاقِصُ الْبَیِّنُ نُقْصَانُهُ وَ مِنْهُ الرَّاجِحُ الزَّائِدُ رُجْحَانُهُ قُلْتُ إِنَّ الْإِیمَانَ لَیَتِمُّ وَ یَنْقُصُ وَ یَزِیدُ قالَ نَعَمْ؛ ایمان حالات و درجات و طبقات و منازلی دارد که بعضی از آن کامل است و به منتهای کمال رسیده است و بعضی ناقص است و نقصانش کاملاً آشکار است.بعضی رجحان دارد و در حال افزایش است.راوی میگوید:از آن حضرت پرسیدم:آیا ایمان کم و زیاد میشود؟ فرمود:آری.(و به یقین کم و زیاد شدن آن براثر اعمال صحیح و غلط و اعمال نیک و بد است)». (1)
1) 1) .کافی،ج 2،ص 34،ح 1
و فی حدیثه علیه السلام
إِنَّ الرَّجُلَ إِذَا کَانَ لَهُ الدَّینُ الظَّنُونُ،یَجِبُ عَلَیْهِ أَنْ یُزَکِّیَهُ،
لِمَا مَضَی،إِذا قَبَضَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
هرگاه انسان طلبی از کسی دارد که نمیداند میپردازد یا نه (لازم نیست زکات آن را فوراً بپردازد ولی) لازم است پس از وصول آن،زکاتش را نسبت به تمام سالهای گذشته ادا کند. (1)
مرحوم سیّد رضی (در تفسیر این کلام شریف) میگوید:
«ظَنون،دِینی است که صاحبش نمیداند آیا میتواند آن را از بدهکار بگیرد یا نه.گویی گمانی درباره آن دارد؛از یکسو امیدوار است و از یکسو ناامید و این از فصیحترین تعبیرات است.همچنین هر کاری که انسان به دنبال آن میرود
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر تنها کسی را که ذکر میکند این حدیث شریف را از امام علیه السلام پیش از سیّد رضی نقل کرده است ابوعبید قاسم بن سلام (در کتاب غریب الحدیث) است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص208). اضافه میکنیم که این حدیث در سنن بیهقی،ج 4،ص 150 و کنزالعمّال ج 6،ص 553 با تفاوت چشمگیری آمده است
و نمیداند پایانش به کجا میرسد مصداق ظَنون است و بر همین اساس گفتار (شاعر معروف) اعشی است آنجا که میگوید:
چاهی که معلوم نیست آب دارد یا نه-و از محلی که بارانگیر است دور است.
نمیتوان آن را همچون فرات که پر از آب است-و کشتی و شناگر ماهر را از پای درمیآورد قرار داد.
جُد (که در آغاز این شعر آمده) همان چاه قدیمی بیابانی است و«ظَنون» به معنای چاهی است که معلوم نیست آب دارد یا نه.
فَالظُّنُونُ:الَّذی لا یَعْلَمُ صاحِبُهُ أَیَقْبِضُهُ مِنَ الَّذی هُوَ عَلَیْهِ أَمْ لا،فَکَأَنَّهُ الَّذی یُظَنُّ بِهِ،فَمَرَّةً یَرْجُوهُ وَمَرَّةً لا یَرْجُوهُ.وَهذا مِنْ أفْصَحِ الْکَلامِ،وَکَذلِکَ کُلُّ أَمْرٍ تَطْلُبُهُ وَ لا تَدْری عَلی أیّ شَیْءٍ أنْتَ مِنْهُ فَهُوَ ظَنُونٌ،وَعَلی ذلِکَ قَوْلُ لِلْأَعْشی:
مَا یَجْعَلُ الجُدَّ الظَّنُونَ الَّذِی جُنِّبَ صَوْبَ اللَّجِبِ المَاطِرِ
مِثْلَ الفُرَاتِّی إِذَا مَا طَمَا یَقْذِفُ بالبُوصِیِّ وَ المَاهِرِ
وَ الجُد:الْبِئْرُ الْعادِیَةِ فِی الصَّحْراءِ،وَالظَّنُونُ:الَّتی لا یُعْلَمُ هَلْ فِیها ماءٌ أمْ لا.
حکم زکات دین
امام علیه السلام در این کلام فصیح و بلیغ خود اشاره به یکی از احکام شرعی مربوط به زکات کرده،میفرماید:«هرگاه انسان طلبی از کسی دارد که نمیداند میپردازد یا نه (لازم نیست زکات آن را فوراً بپردازد ولی) لازم است پس از وصول آن زکاتش را نسبت به تمام سالهای گذشته ادا کند»؛ (إِنَّ الرَّجُلَ إِذَا کَانَ لَهُ الدَّینُ الظَّنُونُ،یَجِبُ عَلَیْهِ أَنْ یُزَکِّیَهُ،لِمَا مَضَی،إِذا قَبَضَهُ) .
تعبیر به«وجوب»در کلام امام علیه السلام اشاره به استحباب مؤکد است،همان گونه که در موارد دیگری نیز چنین تعبیری درباره مستحبات مؤکد آمده است.
مرحوم سیّد رضی در ذیل این حدیث پرمعنا میگوید:«ظَنون،دِینی است که صاحبش نمیداند آیا میتواند آن را از بدهکار بگیرد یا نه.گویی گمانی درباره آن دارد؛از یکسو امیدوار است و از یکسو ناامید و این از فصیحترین تعبیرات است.همچنین هر کاری که انسان به دنبال آن میرود و نمیداند پایانش به کجا میرسد مصداق ظَنون است» (فَالظُّنُونُ:الَّذی لا یَعْلَمُ صاحِبُهُ أَ یَقْبِضُهُ مِنَ الَّذی هُوَ عَلَیْهِ أَمْ لا،فَکَأَنَّهُ الَّذی یُظَنُّ بِهِ،فَمَرَّةً یَرْجُوهُ وَ مَرَّةً لا یَرْجُوهُ.وَ هذا مِنْ أفْصَحِ الْکَلامِ،وَ کَذلِکَ کُلُّ أَمْرٍ تَطْلُبُهُ وَ لا تَدْری عَلی أیّ شَیْءٍ أنْتَ مِنْهُ فَهُوَ ظَنُونٌ،وَ عَلی ذلِکَ قَوْلُ لِلْأَعْشی:) .
سپس میافزاید:«و بر همین اساس گفتار (شاعر معروف) اعشی است آنجا
که میگوید:
مَا یَجْعَلُ الجُدَّ الظَّنُونَ الَّذِی جُنِّبَ صَوْبَ اللَّجِبِ المَاطِرِ
مِثْلَ الفُرَاتِّی إِذَا مَا طَمَا یَقْذِفُ بالبُوصِیِّ وَ المَاهِرِ
چاهی که معلوم نیست آب دارد یا نه-و از محلی که بارانگیر است دور است.
نمیتوان آن را همچون فرات که پر از آب است-و کشتی و شناگر ماهر را از پای درمیآورد قرار داد.
در پایان میافزاید:«جُد (که در آغاز این شعر آمده) همان چاه قدیمی بیابانی است و«ظَنون»به معنای چاهی است که معلوم نیست آب دارد یا نه»؛ (وَ الجُد:
الْبِئْرُ الْعادِیَةِ فِی الصَّحْراءِ،وَ الظَّنُونُ:الَّتی لا یُعْلَمُ هَلْ فِیها ماءٌ أمْ لا) .
آنچه مورد توجه مرحوم سیّد رضی بوده جنبه فصاحت کلام امیرمؤمنان علی علیه السلام است و اما از نظر فقه،این کلام شریف را مورد بررسی قرار نداده و لازم است اشاره اجمالی در اینجا به نظر فقها داشته باشیم:
مشهور در میان فقهای امامیه،بلکه آنچه ادعای اجماع از سوی فقهای بزرگی مانند صاحب جواهر و دیگران بر آن شده این است که اگر دِین قابل وصول نباشد زکات آن بر طلبکار نیست،زیرا یکی از شرایط وجوب زکات،امکان تصرف در مال است در حالی که در مفروض مسئله امکان وصول دین نیست.
ولی اگر طلب قابل وصول باشد (منظور جایی است که درهم و دینار مورد طلب باشد) در میان فقها اختلاف نظر است:جمعی از قدمای اصحاب گفتهاند در این صورت زکات آن بر مالکش واجب است؛ولی مشهور در میان فقهای امامیه این است که زکات آن بر مالک واجب نیست حتّی صاحب جواهر میگوید:اجماع متأخران بر عدم وجوب است.سپس به روایات فراوانی برای اثبات این عقیده تمسک میجوید ولی عجیب این است که هیچکدام اشارهای به
کلام امیر مؤمنان علی علیه السلام در نهج البلاغه نکردهاند. (1)
علمای اهل سنّت نظرات دیگری دارند؛بنا به نقل موسوعه فقهیه کویتیه درباره«دِین حالّی»که امید ادای آن است اقوالی است:بنا به مذهب حنفیه و حنابله،زکات آن بر صاحب اصلی در هر سال واجب است؛ولی تا زمانی که آن را قبض نکرده اخراج زکات لازم نیست و بعد از دریافت مال از شخص مدیون زکات آن را نسبت به تمام سالهای گذشته ادا میکند.شافعی و جمع دیگری از فقها معتقدند که او هر سال باید زکات آن را بپردازد،زیرا مفروض این است که میتواند آن را اخذ کند و اما دینی که امید ادای آن نمیرود یا چون مدیون چیزی ندارد و یا دین را انکار میکند و یا دارد و تأخیر میاندازد،در آنجا مذاهب مختلفی است:حنفیه مانند همان قِسم اول در آن فتوا دادهاند و در روایتی از احمد همین نقل شده ولی شافعی میگوید زکاتی ندارد،زیرا شرط زکات قدرت بر انتفاع از مال است و در فرض مسئله قدرت بر انتفاع حاصل نیست.از شافعی قول دیگری نیز نقل شده که چون آن را قبض کرد تمام زکاتهای سالهای گذشته را میپردازد.سپس استدلال به کلام امام امیر مؤمنان علیه السلام کرده که فرمود:
«در دین مظنون اگر راست میگوید هنگامی که آن را دریافت داشت باید زکاتهای گذشته را بپردازد». (2)
به هر حال بر پایه آنچه از مذهب ما ثابت است که مال متعلقِ زکات باید تحت قدرت انسان باشد و آنجا که تحت قدرت نیست زکات تعلق نمیگیرد،کلام امام علیه السلام که در بالا آمد ناظر به یک حکم استحبابی است،همانگونه که علّامه حلّی رحمه الله در تذکرة الفقهاء گفته است. (3)
بعضی از شارحان مانند مرحوم مغنیه در فی ظلال و مرحوم کمرهای در
منهاج البراعة بعید ندانستهاند که وجوب در کلام امام علیه السلام حمل بر معنای حقیقی آن بشود در حالی که این سخن برخلاف اجماع فقهای ماست همانگونه که قبلاً از صاحب جواهر نقل کردیم،بنابراین حمل بر استحباب مؤکد،بهترین راه است.
و فی حدیثه علیه السلام
7
أَنَّهُ شَیَّعَ جَیْشاً بِغَزْیَةٍ فَقالَ:
اعْذِبُوا عَنِ النِّسَاءِ مَا اسْتَطَعْتُمْ.
امام علیه السلام هنگامی که سپاهی را برای میدان نبرد بدرقه میکرد فرمود:
تا آنجا که میتوانید از زنان دوری جویید. (1)
مرحوم سیّد رضی (در تفسیر این کلام شریف) میگوید:
معنای این سخن آن است که از یاد زنان و دلمشغولی به آنها به هنگام جنگ صرف نظر کنید و از نزدیکی با آنان امتناع ورزید،چراکه این کار،بازوان حمیّت را سست و در تصمیم خلل ایجاد میکند و از حرکت سریع و کوشش در جنگ بازمیدارد و (بهطور کلی) هرکس از چیزی امتناع ورزد درباره او گفته میشود «أعْذَبَ عَنْهُ»،و«الْعاذِبْ»و«الْعَذُوب»به کسی گفته میشود که از خوردن
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: از کسانی که پیش از مرحوم سیّد رضی این کلام نورانی را نقل کردهاند،ابو عبید در کتاب غریب الحدیث و هروی در الجمع بین الغریبین بنا به نقل ابن اثیر در ماده«عذب»آن را ذکر کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 224)
و آشامیدن امتناع ورزد.
(وَ مَعْناهُ:اصْدِفُوا عَنْ ذِکْرِ النِّساءِ وَ شُغْلِ الْقَلْبِ بِهِنَّ، وَ امْتَنَعُوا عَنِ الْمُقارَبَةِ لَهُنَّ،لِأَنَّ ذلِکَ یَفُتُّ فی عَضُدِ الْحَمِیَّةِ،وَ یَقْدَحُ فی مَعاقِدِ الْعَزیمَةِ وَ یَکْسِرُ عَنِ الْعَدُوِّ وَ یَلْفِتُ عَنِ الْإبْعادِ فِی الْغَزْوِ،وَ کُلُّ مَنِ امْتَنَعَ مِنْ شَیْءٍ فَقَدْ أعْذَبَ عَنْهُ وَ الْعاذِبُ وَ الْعَذُوبُ:الْمُمْتَنِعُ مِنَ الْأَکْلِ وَ الشُّرْبِ) .
به هنگام مقابله با دشمن از زنان دوری کنید
امام علیه السلام هنگامی که سپاهی را برای فرستادن به میدان نبرد بدرقه میکرد فرمود:«تا آنجا که میتوانید از زنان دوری جویید»؛ (أَنَّهُ شَیَّعَ جِیْشاً بِغَزْیَةٍ (1)فَقالَ:
اعْذِبوا عَنِ النِّسَاءِ مَا اسْتَطَعْتُمْ) .
مرحوم سیّد رضی در شرح این عبارت بر جمله «اعْذِبوا» به عنوان تعبیری فصیح و جالب تکیه کرده میگوید:معنای این سخن آن است که از یاد زنان و دلمشغولی به آنها به هنگام جنگ صرف نظر کنید و از نزدیکی با آنان امتناع ورزید،چراکه این کار،بازوان حمیّت را سست و در تصمیم خلل ایجاد میکند و از حرکت سریع وکوشش در جنگ بازمیدارد و (بهطور کلی) هرکس از چیزی امتناع ورزد درباره او گفته میشود«اعْذَبَ عَنْهُ»،و«العاذِب»و«الْعَذوب»به کسی گفته میشود که از خوردن و آشامیدن امتناع ورزد»؛ (وَ مَعْناهُ:اصْدِفُوا عَنْ ذِکْرِ النِّساءِ وَ شُغْلِالْقَلْبِ بِهِنَّ،وَ امْتَنَعُوا عَنِ الْمُقارَبَةِ لَهُنَّ،لِأَنَّ ذلِکَ یَفُتُّ فی عَضُدِ الْحَمِیَّةِ، وَ یَقْدَحُ فی مَعاقِدِ الْعَزیمَةِ وَ یَکْسِرُ عَنِ الْعَدُوِّ وَ یَلْفِتُ عَنِ الْإبْعادِ فِی الْغَزْوِ،وَ کُلُّ مَنِ امْتَنَعَ مِنْ شَیْءٍ فَقَدْ أعْذَبَ عَنْهُ وَ الْعاذِبُ وَ الْعَذُوبُ:الْمُمْتَنِعُ مِنَ الْأَکْلِ وَ الشُّرْبِ) .
1) 1) .در بسیاری از نسخ به جای«بغزیة»بِسَرِیَّةٍ آمده است که لفظ مناسبی است،زیرا ظاهر عبارت این است کهامام علیه السلام در آن جنگ حضور نداشته است و به چنین جنگی که پیغمبر و امام علیهم السلام در آن حضور ندارند«سَریّة»گفته میشود و در تعدادی از نسخ آمده است:«یُغزیه»(از باب افعال) به معنای فرستادن به میدان جنگ؛اما واژه«بغزیة»ظاهراً غلط است،زیرا غزیة تنها اسم محلی است و تناسبی با کلام امام علیه السلام ندارد
در بعضی از نسخ به جای«اعْذِبُوا»«اعْزِبُوا»آمده که به معنای دوری کردن است و هر دو واژه،قریب المعنی هستند.
شک نیست که انسان در صورتی در کار خود-مخصوصاً در میدان نبرد - پیشرفت میکند که تمام فکرش متوجه آن کار باشد؛اما اگر فکر خود را به دو یا چند کار تقسیم کند،به همان نسبت توفیقش کمتر میشود به خصوص اگر فکر خود را به زنان مشغول دارد که او را در حال و هوای دیگری قرار میدهد و از تصمیم و اراده و قدرت و قوت او میکاهد.بهویژه اگر زنان،همراه لشکر به میدان نبرد بیایند؛نبردی که مدتی به طول میانجامد و لشکر با آنها مقاربت کنند.به یقین از توان آنها میکاهد،زیرا بدیهی است که مقاربت منته به خروج ماده نطفه،بدن را سست میسازد و کثرت آن از طول عمر میکاهد.
به همین دلیل امام علیه السلام از پرداختن به فکر زنها یا مقاربت با آنان،لشکریانش را بر حذر میدارد.
البته تعبیر به «مَا اسْتَطَعْتُمْ» دلیل بر این است که در موارد ضرورت و نیاز شدید،این نهی ارشادی استثنا شده است.
قابل توجه اینکه در تاریخ اسلام میخوانیم مشرکان به عکس این دستور،در بعضی از میدانهای جنگ زنانشان را با خود میآوردند و ترانه برای آنها میخواندند و به آنها قول میدادند اگر پیروز شوند با آنها همبستر گردند و یکی از عوامل سستی آنها در جنگ همین بود. (1)
در جنگهای معاصر نیز در ماجرای جنگ ویتنام آمده است که آمریکاییها پیوسته گروهی از زنان هرجایی را از آمریکا با هواپیما برای سرگرمی لشکریان خود به ویتنام میفرستادند و سرانجام شکست مفتضحانهای دامان آنها را گرفت.
1) 1) .بحار الانوار،ج 20،ص 25
بعضی از شارحان نهجالبلاغه این احتمال را دادهاند که منظور امام علیه السلام این است که مزاحمتی برای زنها تا میتوانید ایجاد نکنید،زیرا رساندن آزار به غیر جنگجویان در اسلام ممنوع است. (1)
البته این احتمال برخلاف ظاهر کلام امام علیه السلام است و ظاهر کلام همان است که مرحوم سیّد رضی از آن استنباط کرده و غالب شارحان نیز همان را دنبال کردهاند.
از جمله اموری که ضعف این احتمال را تأیید میکند چیزی است که در کتاب نهایه ابن اثیر درباره معنای «اعْذِبُوا» آمده و کلام امام علیه السلام را چنین معنی میکند:
«إِمْنَعُوا عَنْ ذِکْرِ النِّسَاءِ أَنْفُسَکُمْ وَ شُغْلِ الْقَلْبِ بِهِنَّ،فَإِنَّ ذَلِکَ یَکْسِرُکُمْ عَنِ الْغَزْو» . (2)
و فی حدیثه علیه السلام
کَالْیَاسِرِ الْفَالِجِ یَنْتَظِرُ أَوَّلَ فَوْزَةٍ مِنْ قِدَاحِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
(هر گاه مسلمان دست به عمل زشتی نزند که از آشکار شدنش شرمنده میشود و ممکن است افرادِ پست آن را وسیله هتک حرمتش قرار دهند) به مسابقه دهنده ماهری میماند که منتظر است در همان دورِ نخست پیروز شود.(و سود وافری ببرد بیآنکه زیانی ببیند). (1)
مرحوم سیّد رضی (در تفسیر این کلام شریف) میگوید:
«یاسرون»کسانی هستند که بهوسیله پیکانهای تیر بر شتر نحر شده بختآزمایی میکنند و«فالج»کسی است که پیروز شده است.گفته میشود«فَلَجَ عَلَیْهِمْ وَفَلَجَهُمْ»یعنی بر آنها پیروز شد،ازاینرو در بعضی از رجزها میخوانیم:هنگامی که دیدم شخصی پیروز شد....
(الْیاسِرُونَ هُمُ الَّذینَ
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: این جمله بخشی از خطبه 23 است که در آنجا مصادرش ذکر شد اضافه بر آن،ابو عبید آن را در کتاب غریب الحدیث و هروی آن را در الجمع بین الغریبین آوردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 209)
یَتَضارَبُونَ بِالْقِداحِ عَلَی الْجَزُورِ.وَ الْفالِجُ:الْقاهِرُ وَ الْغالِبُ؛یُقالُ:فَلَجَ عَلَیْهِمْ وَ فَلَجَهُمْ،وَ قالَ الرّاجِزُ:لَمّا رَأیْتُ فالِجاً قَدْ فَلَجا) .
راه پیروزی سریع!
همان گونه که در بخش سند این کلام حکمتآمیز آمد،این جمله قسمتی است از خطبه بیست و سوم که مرحوم سیّد رضی به منظور فصاحت و بلاغتی که دارد آن را جدا ساخته و تفسیر کرده است.
امام علیه السلام میفرماید:«(هر گاه مسلمان دست به عمل زشتی نزند که از آشکار شدنش شرمنده میشود و افرادِ پست آن را وسیله هتک حرمتش قرار میدهند) به مسابقه دهنده ماهری میماند که منتظر است در همان دورِ نخست پیروز شود.
(و از سود وافری بهره گیرد بیآنکه زیانی ببیند)»؛ (کَالْیَاسِرِ الْفَالِجِ (1)یَنْتَظِرُ أَوَّلَ فَوْزَةٍ مِنْ قِدَاحِهِ) .
مرحوم سیّد رضی در شرح این جمله میگوید:«یاسرون کسانی هستند که بهوسیله پیکانهای تیر بر شتر نحر شده بختآزمایی میکنند و «فالج» کسی است که پیروز شده است.گفته میشود«فَلَجَ عَلَیْهِمْ وَ فَلَجَهُمْ»یعنی بر آنها پیروز شد،ازاینرو در بعضی از رجزها میخوانیم:هنگامی که دیدم شخصی پیروز شد...»؛ (الْیاسِرُونَ هُمُ الَّذینَ یَتَضارَبُونَ بِالْقِداحِ عَلَی الْجَزُورِ.وَ الْفالِجُ:الْقاهِرُ وَ الْغالِبُ؛یُقالُ:فَلَجَ عَلَیْهِمْ وَ فَلَجَهُمْ،وَ قالَ الرّاجِزُ:لَمّا رَأیْتُ فالِجاً قَدْ فَلَجا) .
مرحوم سیّد رضی به دلیل اینکه در صدد شکافتن معنای حقیقی یا کنایی
1) 1) .در تعدادی از نسخ،«کَالْفالِجِ الْیاسِر»آمده؛ولی صحیح همان است که در متن آمده است
«یاسر»و«فالج»بوده،صدر این کلام را ذکر نکرده است؛ولی هرگاه به صدر آن در خطبه 23 باز گردیم معنای کامل و جامعی از این گفتار حکیمانه به دست میآید،زیرا امام علیه السلام میفرماید:«هر گاه انسان مسلمان به دنبال کار زشتی که از آشکار شدنش شرمنده شود نباشد و به کاری که افراد پست آن را وسیله هتک حرمت او قرار دهند دست نزند مانند مسابقه دهنده ماهری است که منتظر است در همان دورِ نخست پیروز گردد و سود وافری ببرد بیآنکه زیانی دامان او را بگیرد»؛
(فَإِنْ رَأَی أَحَدُکُمْ لِأَخِیهِ غَفِیرَةً فِی أَهْلٍ أَوْ مَالٍ أَوْ نَفْسٍ فَلا تَکُونَنَّ لَهُ فِتْنَةً فَإِنَّ الْمَرْءَ الْمُسْلِمَ مَا لَمْ یَغْشَ دَنَاءَةً تَظْهَرُ فَیَخْشَعُ لَهَا إِذَا ذُکِرَتْ وَیُغْرَی بِهَا لِئَامُ النَّاسِ کَانَ کَالْفَالِجِ الْیَاسِرِ الَّذِی یَنْتَظِرُ أَوَّلَ فَوْزَةٍ مِنْ قِدَاحِهِ تُوجِبُ لَهُ الْمَغْنَمَ وَ یُرْفَعُ بِهَا عَنْهُ الْمَغْرَم) .
این پیروزی سریع میتواند پیروزی در دنیا باشد یا در سرای آخرت یا در هر دو،زیرا چنین مؤمن پاکدامنی نه بهانه به دست بدخواهان میدهد که از او عیبجویی کنند و نه کاری برخلاف رضای الهی انجام میدهد که در سرای آخرت دامنش را بگیرند،بنابراین او در هر دو سرا پیروز است.
نکته مهمی که در اینجا باید به آن توجه داشت معنای«یاسر»است که بسیاری از شارحان،آن را به قمارباز تفسیر کرده و گفتهاند:مؤمن پاکدامن مانند قماربازی است که در دور اول قمار برنده میشود و میدانیم چنین تشبیهی هرگز مناسب کلام امام علیه السلام نیست.گویا آنها به تعبیر«قِداح»(چوبههای تیر) و«جَزُور» (شتر قربانی) توجه نکردهاند.
توضیح اینکه طبق آنچه از«زمخشری»در کشاف نقل شده،عرب هنگام بختآزمایی ده چوبه تیر انتخاب میکرد و روی هرکدام اسمی مینوشت؛ بعضی به عنوان برنده و بعضی به عنوان بازنده.سپس شتری را خریداری میکردند و آن را نحر کرده به ده قسمت تقسیم مینمودند.تیرهای دهگانه را در
کیسهای ریخته،مخلوط میکردند و کسی که مورد اعتماد آنها بود دست میکرد تیرها را یکی بعد از دیگری بیرون میآورد:هفت چوبه تیر که هرکدام نام خاصی بر آن نوشته شده بود و هرکدام سهمی میبردند.سهم برترین،«مُعَلّی»نام داشت اما سه چوبه دیگر هیچکدام سهمی نداشتند بلکه هرکس آن چوبهها به نام او میافتاد میبایست یکسوم از قیمت شتر را بپردازد و در پایان،برندگان،سهام خود را به فقرا میدادند و چیزی از آن را نمیخوردند و به این کار افتخار میکردند. (1)
«قِداح» ،اشاره به آن چوبهای تیر است و«جَزور»اشاره به شتری است که برای این کار انتخاب میکردند.
با توجه به آنچه گفته شد روشن میشود این کار گرچه نوعی بختآزمایی بوده-نه قمار-ولی سرانجامش خدمتی به فقرا محسوب میشده است،بنابراین گرچه اصل این کار از نظر شرعی باطل است،ولی آن زشتی و قبحی که در مسئله قمار است،مخصوصاً با توجه به پایان آن،دیده نمیشود و تشبیه امام علیه السلام تشبیه فصیح و بلیغی است.
از آنجا که مؤمن پاکدامنی که بهانه به دست بدخواهان نمیدهد به سرعت در کارهایش پیروز میشود از آن تعبیر به «فالج» شده که از مادّه«فَلج»(بر وزن گنج) به معنای پیروزی است و تعبیر به «أوَّلُ فَوْزَةٍ» شده که معنای نخستین پیروزی را دارد.
1) 1) .شرح نهج البلاغه محقق خوئی،ج 3،ص 319،با تلخیص
و فی حدیثه علیه السلام
کُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَیْنَا بِرَسُولِ اللّه صلی الله علیه و آله،فَلَمْ یَکُنْ أَحَدٌ مِنَّا
أَقْرَبَ إِلَی الْعَدُوِّ مِنْهُ.
در حدیثی امام علیه السلام فرمود:
هر گاه آتش جنگ،سخت شعلهور میشد ما به رسول خدا صلی الله علیه و آله پناه میبردیم و در آن هنگام هیچیک از ما به دشمن از او نزدیکتر نبود! (1)
مرحوم سیّد رضی (در تفسیر این کلام شریف) میگوید:
معنای این سخن این است که وقتی ترس از دشمن شدید میشد و جنگ
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر آمده است که این کلام نورانی را ابو عبید (عالم معروف قرن سوم) در کتاب خود به نام غریب الحدیث آورده و همچنین طبری نیز آن را در تاریخ خود نقل کرده است.سپس مرحوم خطیب در ذیل کلام خود مینویسد:ظاهر این است که تمام آنچه را مرحوم سیّد رضی در این فصل (احادیث نهگانه) آورده است از همان کتاب ابو عبید است (که در وصف او نوشتهاند:مردی عالم در فنون مختلف ادبیات و جز آن بود و به گفته بعضی،پیشوای دانشمندان عصر خود به شمار میآمد).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 211). اضافه میکنیم که این حدیث شریف در کتاب مسند احمد (متوفای 241) نیز آمده است.(مسند احمد،ج1،ص 156) همچنین در کتاب مکارم الاخلاق،ص 19 و مستدرک حاکم نیشابوری،ج 2،ص 143 با اندکی تفاوت
بهگونهای بود که گویا میخواهد جنگجویان را در کام خود فرو ببرد مسلمانان به پیامبر صلی الله علیه و آله پناهنده میشدند تا رسول خدا صلی الله علیه و آله شخصاً به نبرد پردازد و خداوند به برکت وجود او نصرت و پیروزی را بر آنان نازل کند و در سایه آن حضرت ایمن گردند.جمله«إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ»کنایه از شدت کارزار است و دراینباره سخنان فراوانی گفته شده که بهترین آنها این است که امام علیه السلام گرمای جنگ را به شعلههای سوزان آتش تشبیه کرده است که حرارت و سرخی،هر دو را دربر دارد و از اموری که این نظر را تقویت میکند سخن رسول اللّه صلی الله علیه و آله در جنگ «حنین»(هوازن) است؛وی هنگامی که نبرد سخت و شمشیر زدن مردم را در آن جنگ مشاهده کرد فرمود:«الآنَ حَمِیَ الْوَطیسُ (الان آتش جنگ شعلهور شد)، زیرا«وَطیس»به معنای تنور آتش است و رسول خدا صلی الله علیه و آله گرمای جنگ را که از درگیری جنگجویان به وجود آمده بود به گرمی جنگ و افروختگی آن تشبیه فرموده است.
این فصل (که ناظر به تفسیر بعضی از واژهها و جملههای فصیح و بلیغ آن حضرت علیه السلام بود) پایان یافت و به شیوه سابق در نقل کلمات قصار بازمیگردیم.
(وَ مَعْنی ذلِکَ أنَّهُ إذا عَظُمَ الْخَوْفُ مِنَ الْعَدُوِّ،وَ اشْتَدَّ عِضاضُ الْحَرْبِ فَزِعَ الْمُسْلِمُونَ إلی قِتالِ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله بِنَفْسِهِ،فَیُنْزِلُ اللّهُ عَلَیْهِمُ النَّصْرُ بِهِ،وَ یَأمَنُونَ مِمّا کانُوا یَخافُونَهُ بِمَکانِهِ.وَ قَوْلُهُ:«إذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ»کِنایَةٌ عَنِ اشْتِدادِ الْأَمْرِ،وَ قَدْ قیلَ فِی ذلِکَ أَقْوالٌ أَحْسَنُها:أنَّهُ شَبَّهَ حَمْیَ الْحَرْبِ بِالنّارِ الَّتِی تَجْمَعُ الْحَرارَةَ وَ الْحُمْرَةَ بِفِعْلِها وَ لَوْنِها وَ مِمّا یُقَوّی ذلِکَ قَوْلُ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله،وَ قَدْ رَأی مُجْتَلَدَ النّاسِ یَوْمَ حُنَیْنٍ وَ هِیَ حَرْبُ هَوازِنَ:«الآنَ حَمِی الْوَطیسُ»فَالْوَطیسُ:مُسْتَوْقَدُ النّارِ،فَشَبَّهَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله مَا اسْتَحَرَّ مِنْ جِلادِ الْقَوْمِ بِاحْتِدامِ النّارِ وَ شِدَّةِ الْتِهابِها.
إنْقَضی هذَا الْفَصْلُ وَ رَجَعْنا إلی سُنَنِ الْفَرَضِ الْأوّلِ فِی هذَا الْبابِ).
روز جنگ از همه نزدیکتر به دشمن،رسول خدا صلی الله علیه و آله بود
در این کلام شریف که در منابع بسیار زیادی،پیش و پس از سیّد رضی،با تفاوتهایی نقل شده،امام علیه السلام به موقعیت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در میدان جنگ اشاره مهمی میکند و میفرماید:«هرگاه آتش جنگ،سخت شعلهور میشد ما به رسول خدا صلی الله علیه و آله پناه میبردیم و در آن هنگام هیچیک از ما به دشمن از او نزدیکتر نبود»؛ (کُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَیْنَا بِرَسُولِ اللّه صلی الله علیه و آله،فَلَمْ یَکُنْ أَحَدٌ مِنَّا أَقْرَبَ إِلَی الْعَدُوِّ مِنْهُ) .
سیّد رضی رحمه الله که هدفش شرح نکتههای فصیح و بلیغ این جمله بوده است میگوید:«معنای این سخن این است که وقتی ترس از دشمن شدید میشد و جنگ بهگونهای بود که گویا میخواهد جنگجویان را در کام خود فرو ببرد مسلمانان به پیامبر صلی الله علیه و آله پناهنده میشدند تا رسول خدا صلی الله علیه و آله شخصاً به نبرد پردازد و خداوند به برکت وجود او نصرت و پیروزی را بر آنان نازل کند و در سایه آن حضرت ایمن گردند»؛ (وَ مَعْنی ذلِکَ أنَّهُ إذا عَظُمَ الْخَوْفُ مِنَ الْعَدُوِّ،وَ اشْتَدَّ عِضاضُ الْحَرْبِ فَزِعَ الْمُسْلِمُونَ إلی قِتالِ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله بِنَفْسِهِ،فَیُنْزِلُ اللّهُ عَلَیْهِمُ النَّصْرُ بِهِ،وَ یَأمَنُونَ مِمّا کانُوا یَخافُونَهُ بِمَکانِهِ) .
سپس میافزاید:«جمله «إذَا احْمَرَّ الْبَأسُ» کنایه از شدت کارزار است و دراینباره سخنان فراوانی گفته شده که بهترین آنها این است که امام علیه السلام
گرمای جنگ را به شعلههای سوزان آتش تشبیه کرده است که حرارت و سرخی، هر دو را دربر دارد و از اموری که این نظر را تقویت میکند سخن رسول اللّه صلی الله علیه و آله در جنگ«حنین»(هوازن) است؛وی هنگامی که نبرد سخت و شمشیر زدن مردم را در آن جنگ مشاهده کرد فرمود: «الآنَ حَمِیَ الْوَطیسُ (الان آتش جنگ شعلهور شد)، زیرا «وَطیس» به معنای تنور آتش است و رسول خدا صلی الله علیه و آله گرمای جنگ را که از درگیری جنگجویان به وجود آمده بود به گرمی جنگ و افروختگی آن تشبیه فرموده است»؛ (وَ قَوْلُهُ:«إذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ»کِنایَةٌ عَنِ اشْتِدادِ الْأَمْرِ،وَ قَدْ قیلَ فِی ذلِکَ أَقْوالٌ أَحْسَنُها:أنَّهُ شَبَّهَ حَمْیَ الْحَرْبِ بِالنّارِ الَّتِی تَجْمَعُ الْحَرارَةَ وَ الْحُمْرَةَ بِفِعْلِها وَ لَوْنِها وَ مِمّا یُقَوّی ذلِکَ قَوْلُ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله،وَ قَدْ رَأی مُجْتَلَدَ النّاسِ یَوْمَ حُنَیْنٍ وَ هِیَ حَرْبُ هَوازِنَ:«الآنَ حَمِی الْوَطیسُ»فَالْوَطیسُ:مُسْتَوْقَدُ النّارِ، فَشَبَّهَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله مَا اسْتَحَرَّ مِنْ جِلادِ الْقَوْمِ بِاحْتِدامِ النّارِ وَ شِدَّةِ الْتِهابِها) .
آنچه تا اینجا آمد مربوط به تفسیر کلمات و جملههای این حدیث شریف و ارزیابی فصاحت و بلاغت آن بود؛اما آنچه به محتوای این کلام شریف مربوط است فراتر از اینهاست:
امیر مؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام که میفرمود:
«وَ اللَّهِ لَوْ تَظَاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلَی قِتَالِی لَمَا وَلَّیْتُ عَنْهَا؛ به خدا سوگند اگر تمام عرب،دست به دست هم دهند و به جنگ با من برخیزند من هرگز به میدان جنگ پشت نخواهم کرد». (1)
همچنین در جای دیگر میفرماید:
«وَ اللَّهِ لَابْنُ أَبِی طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْیِ أُمِّه؛ به خدا سوگند انس و علاقه فرزند ابوطالب به مرگ و شهادت از علاقه طفل شیرخوار به پستان مادرش بیشتر است». (2)
در یک کلمه،همان علی بن ابیطالبی که در جنگ احزاب و خیبر و بدر و...
رشادتهای بیمانندی در برابر دشمن نشان داد و شجاعان عرب را بر خاک افکند میگوید:«هنگامی که آتش جنگ شعلهور میشد ما به رسول خدا صلی الله علیه و آله پناه میبردیم و او از همه به تیررس دشمن نزدیکتر بود».
این مسئله واقعاً عجیب است،فرمانده دشمن معمولاً در تیررس دشمن قرار نمیگیرد آن هم بهگونهای که از همه به تیررس دشمن نزدیکتر باشد تا بتواند مدیریت لشکر را انجام دهد.این نشانه مهمی از شجاعت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و توکل او بر ذات پاک پروردگار و آرامش بخشیدن به نفرات لشکر است تا آنها بدانند یاری خداوند در انتظارشان است و به یقین پیروز میشوند و هرگز احتمال شکست را در وجود خود راه ندهند که این خود عامل مهم پیروزی در میدان نبرد است.
برخلاف آنچه بعضی میپندارند که پیامبر صلی الله علیه و آله شخصاً در میدان جنگ به مبارزه برنمیخاست،مورخان اسلامی نوشتهاند که در جنگهای فراوانی شخصاً وارد میدان نبرد شد؛از جمله«ابن اسحاق»در کتاب تاریخ خود مینویسد که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در نُه غزوه از غزوات اسلامی شخصاً به نبرد پرداخت،در جنگ بدر،احد،خندق،بنیقریظه،بنیالمصطلق،خیبر،فتح،حنین و طائف.و بعضی بیش از این تعداد را شمردهاند. (1)
در تفسیر قمی آمده است:هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله در جنگ احد گروهی از یاران خود را دید که به سوی کوههای اطراف احد فرار میکنند کلاهخود را از سر خود برداشت و فریاد زد:من رسول خدایم،کجا فرار میکنید؟ از خدا و پیغمبرش؟ (و امیرمؤمنان علی علیه السلام همچنان در کنار او بود و با آن حضرت دفاع میکرد). (2)
در جنگ«هوازن»(روز حنین) لشکر اسلام بسیار زیاد بود،زیرا این جنگ
بعد از فتح مکه واقع شد.در عین حال چون مشرکان در نقاط مختلف مخفی شده بودند و کمین کرده بودند و ناگهان بر لشکر اسلام تاختند،بسیاری از مسلمانان فرار کردند هنگامی که رسول اکرم صلی الله علیه و آله این صحنه را دید،به عباس که صدای رسایی داشت فرمود:مردم را صدا بزن و عهد و پیمان و بیعتی را که من بر آنها دارم به یادشان بیاور.عباس با صدای بلند همه را صدا زد.شب بود و همه جا ظلمانی و دشمنان از درهها و کمینگاهها با شمشیر و سلاحهای دیگر به مسلمانان حمله میکردند.ناگهان صورت رسول اکرم صلی الله علیه و آله مانند قرص ماه درخشیدن گرفت و شخصاً مسلمانان را صدا زد که عهد و پیمانی را که با خدا بستید چه شد؟ همگی پیام پیامبر صلی الله علیه و آله را شنیدند و به سوی او حرکت کردند و با دشمن پیکار نمودند و پیروز شدند. (1)
علامه مجلسی رحمه الله در جلد شانزدهم بحار الانوار در بحث شجاعت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله این حدیث را از علی علیه السلام نقل میکند:
«لَقَدْ رَأَیْتُنِی یَوْمَ بَدْرٍ وَ نَحْنُ نَلُوذُ بِالنَّبِیِّ صلی الله علیه و آله وَ هُوَ أَقْرَبُنَا إِلَی الْعَدُوِّ وَ کَانَ مِنْ أَشَدِّ النَّاسِ یَوْمَئِذٍ بَأْساً؛ من در روز جنگ بدر شاهد و ناظر بودم که ما به پیامبر صلی الله علیه و آله پناه میبردیم و او از همه ما به دشمن نزدیکتر و از برجستهترین جنگجویان در آن روز بود». (2)
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود از«واقدی»نقل میکند که در روز احد هنگامی که آن صدمات را بر وجود پیامبر صلی الله علیه و آله وارد کردند علی علیه السلام فرمود:
قسم به خدایی که او را به حق مبعوث کرد
«ما زالَ شِبْراً واحد إنّه لَفی وَجْهِ الْعَدُوِّ تَثُوبُ إلَیْهِ طائِفَةٌ مِنْ أصْحابِهِ مَرّةً وَ تَتَفَرَّقُ عَنْهُ مَرَّةً؛ آن حضرت صلی الله علیه و آله حتی یک وجب از برابر دشمنان عقبنشینی نکرد و در این حال،گاه گروهی از یارانش به سوی او میآمدند و گاه پراکنده میشدند (اما او همچون کوه ایستاده بود)». (3)
مرحوم سیّد رضی به اینجا که میرسد میگوید:«این فصل (که ناظر به تفسیر بعضی از واژهها و جملههای فصیح و بلیغ آن حضرت علیه السلام بود) پایان یافت و به شیوه سابق در نقل کلمات قصار بازمیگردیم»؛ (إنْقَضی هذَا الْفَصْلُ وَ رَجَعْنا إلی سُنَنِ الْفَرَضِ الْأوّلِ فِی هذَا الْبابِ) .
و قال علیه السلام
لَمّا بَلَغَهُ إغارَةُ أصْحابِ مُعاوِیَةَ عَلَی الْأنْبارِ،فَخَرَجَ بِنَفْسِهِ ماشِیاً حَتّی أَتَیالنُّخَیْلَةَ فَأدْرَکَهُ النّاسُ،وَ قالُوا:یا أَمیرَ الْمُؤمِنینَ نَحْنُ نَکْفیکَهُمْ،فَقَالَ
مَا تَکْفُونَنی أَنْفُسَکُمْ،فَکَیْفَ تَکْفُونَنی غَیْرَکُمْ؟ إِنْ کَانَتِ الرَّعَایَا قَبْلی لَتَشْکُو حَیْفَ رُعَاتِهَا،وَ إِنَّنی الْیَوْمَ لَأَشْکُو حَیْفَ رَعِیَّتی کَأَنَّنی الْمَقُودُ وَ هُمُ القَادَةُ،أَو الْمَوْزُوعُ وَ هُمُ الْوَزَعَةُ!
این سخن را هنگامی امام علیه السلام بیان فرمود که خبر حمله اصحاب معاویه به انبار (یکی از شهرهای شمالی عراق) و غارت کردن آنجا را شنید.امام علیه السلام شخصاً پیاده به طرف نخیله (منزلگاهی نزدیک کوفه که محل اجتماع لشکر بود) حرکت کرد.مردم خود را به امام علیه السلام رساندند و عرض کردند:ای امیرمؤمنان ما از عهده آنان برمیآییم (و آنها را سر جای خود مینشانیم).
امام علیه السلام فرمود:
شما از عهده مشکلات خود برنمیآیید چگونه میتوانید مشکل دیگران را از من
دفع کنید.رعایای پیش از من از ستم فرمانروایانشان شکایت داشتند؛اما من امروز از ستم رعیتم شکایت دارم.گویی من پیروم و آنها پیشوا و من محکومم و آنها حاکم. (1)
مرحوم سیّد رضی در اینجا میافزاید:«هنگامی که امام علیه السلام این سخن را در ضمن یک گفتار طولانی-که قسمت برگزیدهای از آن ضمن خطبهها گذشت - بیان کرد،دو نفر از یارانش جلو آمدند.یکی از آنها عرض کرد:من جز اختیار خودم و برادرم را ندارم.امر فرما تا اطاعت کنیم.امام علیه السلام فرمود:شما دو نفر در برابر آنچه من میخواهم (که بسیج یک سپاه است)،چهکاری میتوانید انجام دهید؟ (فَلَمّا قالَ علیه السلام هذَا الْقَوْلَ،فی کَلامٍ طَویلٍ قَدْ ذَکَرْنا مُختارَهُ فِی جُمْلَةِ الْخُطَبِ، تَقَدَّمَ إِلَیْهِ رَجُلانِ مِنْ أصْحابِهِ فَقالَ أَحَدَهُما:إنّی لا أمْلِکُ إلّا نَفْسی وَ أخی فَمُرْ بِأَمْرِکَ یا أمِیرَ الْمُؤمِنینَ نُنْقَدْ لَهُ،فَقالَ علیه السلام:وَ أَیْنَ تَقَعَانِ مِمَّا أُرِیدُ؟) .
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر میگوید:بخشی از این کلام شریف را ابراهیم بن هلال ثقفی در کتاب الغارات (بنا به گفته ابن ابیالحدید) و بخش دیگری از آن را جاحظ در البیان و التبیین و مبرّد در کامل با اضافاتی آوردهاند و این کلام در واقع بخشی از خطبه بیست و هفتم است که بحث آن گذشت.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 211)
گلایه شدید امام علیه السلام از سُستی بعضی از یارانش
همان گونه که در بیان اسناد این کلام شریف اشاره شد،این سخن مربوط به خطبه 27 نهج البلاغه است.توضیح اینکه یکی از شیطنتهای معاویه این بود که برای تضعیف روحیه مردم عراق و به خصوص سربازان امیرمؤمنان علی علیه السلام گهگاهی عدهای را میفرستاد تا حملههای غافلگیرانه و ناجوانمردانهای به شهرهایی که نزدیک مرز شام بود انجام دهند؛عدهای را به قتل برسانند،جمعی را مجروح کنند واموالی را به غارت ببرند.این همان روشی است که در طول تاریخ جباران خودکامه از آن بهرهگیری میکردند.
در یکی از این حملات که در شهر مرزی انبار (این شهر اکنون نزدیک مرزهای سوریه و اردن است) بهوسیله«سفیان بن اوس»انجام گرفت،هنگامی که خبر به امام علیه السلام رسید بسیار ناراحت شد.در کوفه خطبهای خواند (خطبه 27 نهجالبلاغه معروف به خطبه جهاد) و سخت لشکریان،اصحاب خود و مردم کوفه را ملامت و نکوهش کرد،زیرا این جسارت اصحاب معاویه ناشی از بیتفاوتی مردم کوفه بود.آنگاه امام علیه السلام سکوت کرد تا عکسالعمل مردم را در مقابل آن خطبه آتشین ببیند.همه خاموش شدند و سخنی نگفتند.
مرحوم سیّد رضی خلاصه این ماجرا را به این صورت نقل کرده است:
«هنگامی که امام علیه السلام خبر حمله یاران معاویه به انبار و غارت آنجا را شنید
شخصاً پیاده به سوی«نخیله»که لشکرگاه معروف کوفه بود به راه افتاد.مردم نیز به دنبال آن حضرت به راه افتادند؛(جمعی از سرشناسان اصحاب) عرض کردند:
ای امیرمؤمنان! شما بازگردید ما این مشکل را حل میکنیم»؛ (لَمَّا بَلَغَهُ إِغَارَةُ أَصْحَابِ مُعَاوِیَةَ عَلَی الْأَنْبَارِ فَخَرَجَ بِنَفْسِهِ مَاشِیاً حَتَّی أَتَی النُّخَیْلَةَ وَ أَدْرَکَهُ النَّاسُ وَ قَالُوا یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ نَحْنُ نَکْفِیکَهُمْ) .
در اینجا بود که امام علیه السلام فرمود:«شما از عهده حل مشکلات خودتان با من برنمیآیید چگونه میخواهید مشکل دیگران را از من دفع کنید؟»؛ (فَقَالَ مَا تَکْفُونَنِی أَنْفُسَکُمْ فَکَیْفَ تَکْفُونَنِی غَیْرَکُمْ) .
اشاره به اینکه شما قادر به دفاع از خویشتن نیستید چگونه میتوانید از من دفاع کنید.دشمن به سرزمین شما حمله میکند،نفرات شما را به قتل میرساند، اموالتان را غارت میکند و شما نشستهاید و تماشا میکنید!
سپس میافزاید:«(مشکل دیگر این است که) رعایای پیشین از ستم فرمانروایان خود شکایت میکردند؛ولی من امروز از ستم رعیتم شکایت دارم»؛ (إِنْ کَانَتِ الرَّعَایَا قَبْلِی لَتَشْکُو حَیْفَ رُعَاتِهَا وَ إِنَّنِی الْیَوْمَ لَأَشْکُو حَیْفَ رَعِیَّتِی) .
اشاره به اینکه شما گوش به سخنان من نمیدهید،فرمان من را اطاعت نمیکنید.گویا دشمن،این را احساس کرده و بیمهابا به سرزمین شما حمله میکند.میداند که شما مرد جنگ و دفاع از آبرو و حیثیت و سرزمینتان نیستید و همین امر سبب جسارت او شده است.
این سخن شبیه مطلبی است که در خطبه 121 وارد شده که امام علیه السلام میفرماید:
«أُرِیدُ أَنْ أُدَاوِیَ بِکُمْ وَ أَنْتُمْ دَائِی کَنَاقِشِ الشَّوْکَةِ بِالشَّوْکَة؛ من میخواهم بهوسیله شما دردم را درمان کنم در حالی که خودتان درد من هستید».
در پایان میافزاید:«گویی من پیرو هستم و آنها پیشوا یا من فرمانبر و محکومم و آنها فرمانده و حاکم»؛ (کَأَنَّنِی الْمَقُودُ وَ هُمُ الْقَادَةُ أَوِ الْمَوْزُوعُ وَ هُمُ الْوَزَعَةُ) .
«وَزَعَة» جمع«وازِع»از ماده«وَزْع»(بر وزن نزع) در اصل به معنای علاقه شدید به چیزی است که انسان را از امور دیگر بازمیدارد.سپس به معنای بازداشتن استعمال شده است.این تعبیر هرگاه در مورد لشکر یا صفوف دیگر بهکار رود مفهومش این است که آنها را نگاه دارند تا آخرین نفرات به آنها ملحق شوند و از پراکندگی آنها جلوگیری نمایند.از آنجا که این کار بهوسیله شخص حاکم و فرمانده انجام میگیرد،واژه«وازع»به معنای حاکم و فرمانده استعمال شده است که در جمله بالا همین معنا منظور است.
سیّد رضی رحمه الله پس از ذکر این جمله میافزاید:«هنگامی که امام علیه السلام این سخن را در ضمن گفتاری طولانی-که قسمت برگزیدهای از آن ضمن خطبهها گذشت - بیان کرد،دو نفر از یارانش جلو آمدند. یکی از آنها عرض کرد:من جز اختیار خودم و برادرم را ندارم،امر فرما تا اطاعت کنیم.امام علیه السلام فرمود:شما دو نفر در برابر آنچه من میخواهم (که بسیج یک سپاه است)،چه کاری میتوانید انجام دهید؟ (فَلَمّا قالَ علیه السلام هذَا الْقَوْلَ،فی کَلامٍ طَویلٍ قَدْ ذَکَرْنا مُختارَهُ فِی جُمْلَةِ الْخُطَبِ، تَقَدَّمَ إِلَیْهِ رَجُلانِ مِنْ أصْحابِهِ فَقالَ أَحَدَهُما:إنّی لا أمْلِکُ إلّا نَفْسی وَ أخی فَمُرْ بِأَمْرِکَ یا أمِیرَ الْمُؤمِنینَ نُنْقَدْ لَهُ،فَقالَ علیه السلام:وَ أَیْنَ تَقَعَانِ مِمَّا أُرِیدُ؟) .
سرانجام،این سخنان در آنان اثر کرد و گروه زیادی بیدار شدند و«سعید بن قیس همدانی»با هشت هزار نفر به تعقیب سپاه غارتگر معاویه پرداختند؛اما آنها فرار را بر قرار ترجیح داده و از مرزهای عراق گریخته بودند.
یاران بیوفا!
از خطبهها و کلمات مختلف امیرمؤمنان علی علیه السلام استفاده میشود که آن حضرت از سستی جمعی از اصحاب و یاران خود بسیار افسرده و ناراحت بود
و معتقد بود اگر آنها مردان شجاع و اهل کارزار بودند هرگز معاویه و شامیان نمیتوانستند کشور اسلام را به دو پاره تقسیم کنند و حکومتی خودکامه و به سبک سلاطین جور در منطقه خود به وجود آورند؛حکومتی که بعدها نیز سرچشمه انواع مفاسد و مظالم در کشور اسلام شد و چهره تاریخ اسلام را مشوه ساخت و آثار پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را در مناطق مختلفی کمرنگ یا بیرنگ نمود و چقدر دردناک است برای فرماندهی که از هر نظر آماده دفع دشمن باشد،هم برنامه داشته باشد و هم تدبیر و هم قوت و قدرت؛ولی نفرات او با وی هماهنگ نگردند تا آنجا که افراد ناآگاه گمان برند اشکال در فرمانده و حاکمان است.
سوز دل امیرمؤمنان علی علیه السلام را از این وضعیت،در خطبهها و نامهها و کلمات قصار آن حضرت به خوبی مشاهده میکنیم.
وَ قِیلَ إنَّ الْحارِثَ بْنَ حُوطٍ أتاهُ فَقالَ:أَ تَرانی أَظُنُّ أصْحابَ الْجَمَلِ کانُوا عَلی ضَلالَةٍ؟
فَقَالَ علیه السلام
یَا حَارِثُ،إِنَّکَ نَظَرْتَ تَحْتَکَ وَ لَمْ تَنْظُرْ فَوْقَکَ فَحِرْتَ! إِنَّکَ لَمْ تَعْرِفِ الْحَقَّ فَتَعْرِفَ مَنْ أَتَاهُ،وَ لَمْ تَعْرَفِ الْبَاطِلَ فَتَعْرِفَ مَنْ أَتَاهُ.
فَقالَ الْحارِثُ:فَإِنّی أعْتَزِلُ مَعَ سَعیدِ بْنِ مالِکٍ وَ عَبْدِ اللّهِ بْنِ عُمَرَ،فَقَالَ علیه السلام إِنَّ سَعِیداً وَ عَبْدَ اللّهِ بْن عُمَرَ لَمْ یَنْصُرَا الْحَقَّ وَ لَمْ یَخْذُلَا البَاطِلَ.
بعضی گفتهاند:(شخصی به نام)«حارث بن حوط»(که از یاران آن حضرت علیه السلام محسوب میشد؛ولی راه خطا را میپیمود) خدمت حضرت آمد و عرض کرد:
شما فکر میکنید من هم لشکر جمل را گمراه میدانم؟ (چنین نیست)
امام علیه السلام فرمود:
«ای حارث! تو به پایین نگاه کردی نه به بالای سرت به همین دلیل حیران و سرگردان شدی (اگر به من و جمعیت مهاجران و انصار پیامبر صلی الله علیه و آله نگاه میکردی
در شناخت حق گرفتار سرگردانی نمیشدی) تو حق را نشناختی تا کسانی را که به سراغ حق آمدهاند بشناسی.باطل را نیز نشناختهای تا کسانی را که به سراغ باطل رفتهاند شناسایی کنی».
حارث (برای تبرئه خود) گفت:«من همراه سعید بن مالک (سعد بن مالک، مشهور به سعد ابی وقاص) و عبداللّه بن عمر کنارهگیری میکنم (و بیطرف میمانم)».
امام علیه السلام فرمود:«سعید (سعد) و عبداللّه بن عمر حق را یاری نکردند و باطل را نیز خوار نساختند (آنها راه خطا پیمودند،چگونه به آنها اقتدا میکنی؟)». (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه آمده است که شیخ طوسی آن را در امالی با تفاوتی آورده و ابتدای این کلام را جاحظ در البیان و التبیین و یعقوبی در تاریخ خود و بلاذری در انساب الاشراف ذکر کردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 212)
نخست حق را بشناس سپس پیروانش را
بعضی گفتهاند:(شخصی به نام)«حارث بن حوط»(که از یاران آن حضرت علیه السلام محسوب میشد ولی راه خطا را میپیمود) خدمت حضرت آمد و عرض کرد:شما فکر میکنید من هم لشکر جمل را گمراه میدانم؟ (چنین نیست)»؛ (وَ قِیلَ إنَّ الْحارِثَ بْنَ حُوطٍ أتاهُ فَقالَ:أَ تَرانی أَظُنُّ أصْحابَ الْجَمَلِ کانُوا عَلی ضَلالَةٍ؟) .
امام علیه السلام فرمود:«ای حارث! تو به زیر دست خود نگاه کردی نه به بالای سرت به همین دلیل حیران و سرگردان شدی (اگر به من و جمعیت مهاجران و انصار پیامبر صلی الله علیه و آله نگاه میکردی در شناخت حق گرفتار سرگردانی نمیشدی) تو حق را نشناختی تا کسانی را که به سراغ حق آمدهاند بشناسی.باطل را نیز نشناختهای تا کسانی را که به سراغ باطل رفتهاند شناسایی کنی»؛ (یَا حَارِثُ،إِنَّکَ نَظَرْتَ تَحْتَکَ وَ لَمْ تَنْظُرْ فَوْقَکَ فَحِرْتَ! إِنَّکَ لَمْ تَعْرِفِ الْحَقَّ فَتَعْرِفَ مَنْ أَتَاهُ،وَ لَمْ تَعْرَفِ الْبَاطِلَ فَتَعْرِفَ مَنْ أَتَاهُ) .
حارث (برای تبرئه خود) گفت:«من همراه سعید بن مالک (سعد بن مالک، مشهور به سعد ابی وقاص) و عبد اللّه بن عمر کنارهگیری میکنم (و بیطرف میمانم)»؛ (فَإِنّی أعْتَزِلُ مَعَ سَعیدِ بْنِ مالِکٍ وَ عَبْدِ اللّهِ بْنِ عُمَرَ) .
امام علیه السلام فرمود:«سعید (سعد) و عبداللّه بن عمر حق را یاری نکردند و باطل را
نیز خوار نساختند (آنها راه خطا پیمودند،چگونه به آنها اقتدا میکنی؟)»؛ (فَقال علیه السلام:إِنَّ سَعِیداً وَ عَبْدَ اللّهِ بْن عُمَرَ لَمْ یَنْصُرَا الْحَقَّ وَ لَمْ یَخْذُلَا البَاطِلَ) .
میدانیم که در ماجرای جنگ جمل،مردم به سه گروه تقسیم شدند:گروه اوّل،مؤمنان آگاه بودند که دست به دامان امیرمؤمنان علی علیه السلام زدند و بر بیعتی که با او کرده بودند ثابتقدم ماندند و به فرمان آن حضرت برای خاموش کردن آتش فتنه«طلحه»و«زبیر»به بصره آمدند.گروه دوم،فریبخوردگانی بودند که به تحریک«طلحه»،«زبیر»،«عایشه»و«معاویه»بیعت خود را شکستند و یا هرگز بیعت نکردند و در مقابل آن حضرت ایستادند.گروه کوچکی نیز بودند که بیطرفی را برگزیدند و به گمان باطل،به احتیاط عمل کردند؛نه به صفوف یاران علی علیه السلام پیوستند و نه دنبال«طلحه»و«زبیر»به راه افتادند که از جمله آنها«سعد بن ابی وقاص»و«عبداللّه بن عمر»بودند.
در کلام مورد بحث به نام«حارث بن حوط»که شخص سرشناسی نبود برخورد میکنیم که خدمت امام علیه السلام رسید و اظهار داشت که من باور نمیکنم لشکر جمل گمراه بودهاند.امام علیه السلام با گفتار حکیمانه خود درسی به او و افراد همفکرش داد و فرمود:سرچشمه اشتباه تو این است که به زیردست خود نگاه کردهای؛یعنی به افراد فرومایه و نادان و بیسروپا،به پیمانشکنان و فتنهانگیزان؛ و به بالای سرت-که اشاره به خود آن حضرت و مهاجران و انصاری است که در رکاب آن حضرت بودند-نگاه نکردی.اگر اینگونه مینگریستی هرگز در بیطرفی توأم با سرگردانی نمیماندی و راه صحیح را برمیگزیدی.
سپس امام علیه السلام به اصلی کلی و مهم اشاره کرده فرمود:راه صحیح این است که اول حق را بشناسی و آن را معیار قرار دهی.هرکس به سراغ آن آمد آن را خوب بدانی،خواه از افراد برجسته باشد یا از افراد ناشناخته.همچنین باطل را خوب بشناسی و بر اساس آن طرفداران باطل را شناسایی کنی،خواه از افراد برجسته
باشند یا از مردم عادی.
اشاره به اینکه تو نگاه به«طلحه»و«زبیر»کردی که از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله بودند و روزی در رکاب آن حضرت جهاد و فداکاری داشتند و همچنین به همسر پیغمبر صلی الله علیه و آله عایشه نگریستی و حق و باطل را بر معیار آنها قرار دادی و این اشتباه بزرگ توست.
هنگامی که«حارث»برای توجیه کار خود به کار«سعد بن ابی وقّاص» و«عبداللّه بن عمر»اشاره کرد،حضرت در پاسخ او فرمود:اشتباه بزرگ آنها این بود که بیطرف ماندند؛نه حق را انتخاب کردند و نه باطل را.بالاخره در میان این دو گروه حتماً یکی بر حق بود؛خوب بود گروه حق را شناسایی و از آن دفاع میکردند،بنابراین آنها قطعاً خطاکار بودند.
در اینکه منظور از جمله «لَمْ یَخْذُلَا الْباطِلَ» چیست؟ گفته شده منظور این است که آنها با سکوتشان در برابر اصحاب جمل و اهل شام،باطل را یاری کردند،زیرا خذلان به معنای ترک یاری است،بنابراین «لَمْ یَخْذُلا» به معنای یاری کردن است.
همین جمله در حکمت 18 به صورت دیگری آمده که هماهنگتر با مقصود امام علیه السلام است؛در آنجا امام علیه السلام درباره کسانی که از جنگ کردن با شورشیان به همراه او خودداری کرده بودند میفرماید:
«خَذَلُوا الْحَقَّ وَ لَمْ یَنْصُرُوا الْبَاطِلَ؛ آنها دست از یاری حق برداشتند (و حق را تنها گذاشتند) و باطل را نیز یاری نکردند».
به هر حال تمام اینها،نکوهش افرادی است که به گمان خود راه تقوا را میپویند و در حوادث مهم مذهبی و اجتماعی و سیاسی بیطرف میمانند؛همان بیطرفی که نشان عدم مسئولیت در برابر حق و باطل است.در طول تاریخ اسلام به اینگونه افراد برخورد میکنیم و امروز هم در جامعه خود کسانی را میبینیم که
همین مسیر غلط را میپیمایند و گمان میکنند در طریق تقوا و پرهیزکاری گام گذاشتهاند.
معرفی چند چهره
در مقدمه این کلام حکیمانه،نام«حارث بن حوط»که در بعضی از نسخ به جای«حوط»،«خوط»آمده به چشم میخورد.او فرد ناشناسی است و در کتب رجال کمتر درباره او سخن گفتهاند.همین مقدار معلوم است که در داستان جنگ جمل بیطرفی را برگزید و به کار«سعد بن ابی وقاص»و«عبداللّه بن عمر»استناد جست که امیرمؤمنان علیه السلام آن پاسخ دندانشکن را به او داد.
مرحوم علامه«نمازی»در مستدرک رجال الحدیث مینویسد:او از اصحاب امیرمؤمنان علیه السلام؛ولی آدم نادرست و نکوهیدهای بود.
اما«سعد بن مالک»(که در متن بالا به اشتباه«سعید بن مالک»ذکر شده،همان «سعد بن ابی وقاصِ»معروف است که نام پدرش مالک بود و به دلیل رشادتهایی که در فتح قادسیه از خود نشان داد در تاریخ اسلام مشهور شد و به همین جهت،عمر او را به عنوان یک نفر از شورای شش نفری خود برای انتخاب خلیفه بعدی برگزید؛ولی هنگامی که مردم با امیرمؤمنان علی علیه السلام بیعت کردند،از بیعت با آن حضرت خودداری کرد و گوشهنشینی را انتخاب نمود.البته بعد از امیرمؤمنان علیه السلام با معاویه نیز رابطه خوبی نداشت و بعضی از فضایل علی علیه السلام را آشکارا بیان میکرد.از جمله هنگامی که معاویه نامهای به او و«عبداللّه بن عمر»و«محمد بن مسلمه»در زمان حیات امیرمؤمنان علی علیه السلام نوشت و آنها را به یاری خود برای خونخواهی عثمان طلبید،هرکدام به او پاسخی دادند و«سعد بن ابی وقاص»اشعاری در پاسخ او نوشت که بعضی از آن چنین است:
مُعاوی دائُکَ داءُ الْعَیاءِ وَ لَیْسَ ما تَجیءَ بِهِ دَواءٌ
أَ یَدْعُونی أبُو الْحَسَنُ عَلیٌ فَلَمْ أرْدُدْ عَلَیْهِ ما یَشاءُ
أَ تَطْمَعُ فِی الَّذی أعْیا عَلِیّاً عَلی ما قَدْ طَمَعْتَ بِهِ الْعَفاءُ
ای معاویه! تو گرفتار درد بیدرمان شدهای-که هیچ دوایی برای آن پیدا نمیشود.
آیا ابوالحسن علی علیه السلام مرا میخواند-و من دعوت او را پاسخ نگویم؟
اما تو طمع داری در کسی که به علی علیه السلام (با آن عظمت و مقام) پاسخ مثبت نداده به تو پاسخ مثبت دهد و آنچه را طمع کردهای ارزانی دارد. (1)
سعد سرانجام عزلت برگزید و گوسفندانی تهیه کرده به پرورش آنها پرداخت.در بعضی از روایات آمده است معاویه که از عدم همراهی او و ذکر فضایل علی علیه السلام توسط او بیم داشت و میترسید با خلافت یزید همراهی نکند وی را مسموم ساخت. (2)
اما«عبداللّه بن عمر»(فرزند خلیفه دوم) از کسانی بود که از امیرمؤمنان علیه السلام کنارهگیری کرد و با دستگاه معاویه نیز هماهنگی نداشت و هنگامی که یزید،امام حسین علیه السلام را به شهادت رساند،سخت به او انتقاد کرد و در ملاقاتی که با یزید داشت بر او فریاد زد که چرا حسین علیه السلام را کشتی؟ ولی در بعضی از روایات آمده هنگامی که«حَجاج»مکه را گرفت و«عبداللّه بن زبیر»را به دار آویخت«عبداللّه بن عمر»ترسید که او را هم به سرنوشت«عبداللّه بن زبیر»گرفتار سازد.نزد «حجاج»رفت و گفت:دستت را بده تا با تو برای«عبدالملک»(خلیفه اموی) بیعت کنم،زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«مَنْ ماتَ وَلَمْ یَعْرِفْ إمامَ زَمانِهِ ماتَ مِیتَةً جاهِلِیَّةً» .حجاج پایش را دراز کرد و گفت:با پایم بیعت کن.با دستم مشغول
کاری هستم.«عبداللّه بن عمر»گفت:مرا مسخره میکنی؟«حجاج»گفت:ای احمق قبیله بنی عدی! تو با علی بیعت نکردی ولی امروز میگویی کسی که بمیرد و امام زمانش را نشناسد مرگ او مرگ جاهلیت است؟ آیا علی امام زمان تو نبود؟ چرا با او بیعت نکردی؟ به خدا سوگند میدانم تو به موجب فرمان رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد من نیامدهای،بلکه به دلیل ترس از به دار آویخته شدن بر همان درختی که«ابن زبیر»را به دار آویختم آمدهای. (1)
گفته شده که سرانجام«حجاج»او را با زهر به قتل رسانید. (2)
و قال علیهالسلام
صَاحِبُ السُّلْطَانِ کَرَاکِبِ الْأَسَدِ:یُغْبَطُ بِمَوْقِعِهِ،وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَوْضِعِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
همنشین سلطان مانند کسی است که بر شیر سوار است،دیگران به مقام او غبطه میخورند ولی او خود بهتر میداند در چه وضع خطرناکی قرار گرفته است. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر،این کلام شریف از دو منبع دیگر نقل شده است:نخست از آمُدی در غرر با مختصر تغییر (به جای«اعْلَمُ»،«اعْرَفُ»آمده است).و دیگر در سراج الملوک طرطوشی با تفاوت قابل ملاحظه ذکر شده است به این صورت: «صاحِبُ السُّلْطانِ کَراکِبِ الْأسَدِ یَهابُهُ النّاسُ وَ هُوَ لِمَرْکُوبِهِ أهْیَبُ» .(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 213)
قرب سلطان است از آن قرب،الحذر!
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه اشاره به موقعیت خطرناک اطرافیان سلاطین و پادشاهان و زمامداران میکند و میفرماید:«همنشین سلطان مانند کسی است که بر شیر سوار است،دیگران به مقام او غبطه میخورند ولی او خود بهتر میداند در چه وضع خطرناکی قرار گرفته است». (صَاحِبُ السُّلْطَانِ کَرَاکِبِ الْأَسَدِ:یُغْبَطُ بِمَوْقِعِهِ،وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَوْضِعِهِ) .
تاریخ نشان میدهد که مقربان سلاطین همیشه گرفتار خطری بودهاند که امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به آن اشاره کرده است.
مردم،مقام و جاه آنها را میبینند و غبطه میخورند که ای کاش به جای آنها بودند و با استفاده از قدرت سلطان میتوانستند هر کاری را بخواهند انجام دهند.
این در حالی است که آنها همواره بر لب پرتگاه خطرند و بسیار شده است که ناگهان سلطان به آنها بدبین شده،نهتنها دستور عزل آنها را داده،بلکه آنها را به شدت مجازات نموده و در بسیاری از موارد نابود کرده است.
این به آن سبب است که از یکسو سلاطین انتظار دارند اطرافیانشان کارهای آنها را بزرگ جلوه دهند و نقاط ضعف را نبینند و تملق و چاپلوسی را به درجه اعلا برسانند و از سوی دیگر افراد حسود،همواره به سخنچینی درباره آنها میپردازند و اگر کمترین لغزشی برای آنها پیدا شود آن را بزرگ کرده به سلطان
گزارش میدهند و سعی میکنند تخم بدبینی را در ذهن او بکارند و از سوی سوم،گاه سلطان از نفوذ آنها به وحشت میافتد و چنین میپندارد که ممکن است اطرافیانش رقیب او شوند و حتی قدرت را از دست او گرفته او را از اوج عزت به زیر آورند.این عوامل دست به دست هم میدهند و سبب میشوند که آنها همیشه در خطر باشند.
چه تشبیه جالبی امام علیه السلام فرموده است:شخصی که سوار شیر است مردم او را صاحب قدرت تصور میکنند که چگونه توانسته شیر را که قویترین حیوانات است تحت سلطه خود قرار دهد ولی از سویی دیگر،شیر هرگز خوی درندگی خود را فراموش نمیکند؛ناگهان از یک فرصت استفاده کرده،سوار خود را بر زمین میزند و او را میدرد.
بسیار دیده شده است که پرورش دهندگان شیر در باغ وحش یا در سیرکها برای تماشای مردم سالها از این حیوان درنده مراقبت کرده و به او محبت نمودهاند؛ولی ناگهان خوی درندگی شیر ظاهر شده و مراقب و پرورش دهنده خود را دریده است.
همان گونه که در بحث مصادر این کلام حکیمانه آمد،در سراج الملوک (طرطوشی) تعبیر زیبای دیگری از این حدیث آمده است؛او از امام علیه السلام چنین نقل میکند:
«صاحِبُ السُّلْطانِ کَراکِبِ الْأسَدِ یَهابُهُ النّاسُ وَ هُوَ لِمَرْکُوبِهِ أهْیَبُ؛ یار سلطان همچون کسی است که بر شیر سوار شده،مردم از او میترسند و او از مرکبش بیشتر میترسد».
با توجه به اینکه این مشکل برای اطرافیان سلاطین و زمامداران به خصوص زمامداران خودکامه در هر عصر و زمان و در هر مکانی وجود داشته، ضربالمثلهای زیادی در این زمینه،میان مردم رواج یافته که«ابن ابیالحدید» موارد زیادی از آنها را در سخنان خود آورده است،از جمله از«عتابی»
(از شعرای عباسی و دوستان برامکه،وزرای بنیعباس) (1)نقل میکند که به او گفتند:چرا به سراغ امیر نمیروی؟ گفت:زیرا میبینم یکی را بدون اینکه کار خوبی انجام داده باشد پاداش میدهد و تشویق میکند و دیگری را بدون گناه به قتل میرساند و من نمیدانم جزء دسته اولم یا دوم و آنچه از او امید دارم بهاندازه خطری نیست که مرا تهدید میکند.
از شخص دیگری به نام«سعید حمید»نقل میکند که میگوید:خدمت سلطان مانند حمام است؛آنها که بیرون هستند مایلند هرچه زودتر وارد و آنها که داخلند مایلند خارج شوند.
از«ابن مقفع»نقل میکنند که توجه سلطان بر اطرافیانش باعث دردسر است و بیاعتنایی او باعث ذلت.
دیگری میگوید:سزاوار است کسی که همنشین سلطان است همیشه خود را آماده عذرخواهی از گناهی کند که هرگز انجام نداده و در حالی که نزدیکترین افراد به اوست از همه ترسانتر باشد.
نیز از بعضی نقل میکند هنگامی که با سلطان همنشین شدی باید با او چنان مدارا کنی که زن زشت صورت با شوهری که از او متنفر است رفتار میکند؛یعنی پیوسته خود را در نظر او زیبا جلوه دهی. (2)
بدیهی است آنچه در این کلام حکیمانه امام علیه السلام آمده است اشاره به اطرافیان و حواشی سلاطین جور و زمامداران خودکامه است وگرنه همراهی و معاونت و کمک به زمامدار عادل مسلمین و کسانی که به حکم خداوند و پذیرش حق حکومت دارند،خدمت بزرگ و افتخار عظیمی است.
و قال علیهالسلام
أَحْسِنُوا فی عَقِبِ غَیْرِکُمْ تُحْفَظُوا فِی عَقِبِکُم.
امام علیه السلام فرمود:
با بازماندگان دیگران خوشرفتاری کنید تا با بازماندگان شما
همینگونه رفتار کنند. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر،این کلام حکیمانه را از کتاب دعوات راوندی (متوفای 573) با تفاوتی نقل کرده (و به جای«تُحْفَظُ»،«تُحْسَنُ»آمده است).نیز آن را از ابن عساکر (متوفای 571) در کتاب تاریخ دمشق در شرح حال امیرمؤمنان علی علیه السلام از شخصی به نام«ابن دُلهَم»نقل کرده و از روایت ابن عساکر استفاده میشود که این کلام بخشی از خطبه 64 است (ولی آنچه از تاریخ دمشق استفاده میشود این است که این جمله بخشی از خطبه 28 نهج البلاغه است).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 213)
خوشرفتاری با بازماندگان مسلمین
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به آثار مثبت نیکوکاری درباره بازماندگان مسلمین اشاره میکند و میفرماید:«با بازماندگان دیگران خوشرفتاری کنید تا با بازماندگان شما همینگونه رفتار کنند»؛ (أَحْسِنُوا فی عَقِبِ غَیْرِکُمْ تُحْفَظُوا فِی عَقِبِکُم) .
این گفتار درخشان امام علیه السلام در واقع برگرفته از دو آیه نورانی قرآن مجید است که در سوره«نساء»آیه 9 میگوید: «وَ لْیَخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَکُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَیْهِمْ فَلْیَتَّقُوا اللّهَ وَ لْیَقُولُوا قَوْلاً سَدِیداً» ؛کسانی که اگر فرزندان ناتوانی از خود به یادگار بگذارند از آینده آنان میترسند،باید (از ستم درباره یتیمان مردم) بترسند! از (مخالفت) خدا بپرهیزند،و سخنی استوار بگویند».
همچنین در آیه 82 سوره«کهف»میخوانیم: «وَ أَمَّا الْجِدارُ فَکانَ لِغُلامَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ وَ کانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُما وَ کانَ أَبُوهُما صالِحاً فَأَرادَ رَبُّکَ أَنْ یَبْلُغا أَشُدَّهُما وَ یَسْتَخْرِجا کَنزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ» ؛و اما آن دیوار،از آنِ دو نوجوان یتیم در آن شهر بود؛و زیر آن،گنجی متعلق به آن دو وجود داشت؛و پدرشان مرد صالحی بود،پس پروردگار تو میخواست آنها به حدّ بلوغ برسند و گنجشان را استخراج کنند؛این رحمتی از پروردگارت بود».
در آیه نخست،به کسانی که با یتیمان و فرزندان ناتوان و ضعیف مسلمان
بدرفتاری میکنند هشدار داده که ممکن است با فرزندان خود آنها این عمل انجام شود و در آیه دوم،صالح بودن پدران را رمز خدمت دو پیامبر به فرزندان آنها شمرده است.
این حقیقت در روایات اسلامی نیز منعکس است؛از جمله در روایتی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«فِی کِتَابِ عَلِیٍّ علیه السلام إِنَّ آکِلَ مَالِ الْیَتِیمِ سَیُدْرِکُهُ وَبَالُ ذَلِکَ فِی عَقِبِهِ وَ یَلْحَقُهُ وَبَالُ ذَلِکَ فِی الْآخِرَةِ؛ در کتاب علی علیه السلام آمده است:کسی که مال یتیم را به ناحق بخورد وبال آن،دامن فرزندان او را در دنیا و دامن خودش را در آخرت خواهد گرفت». (1)
در طول تاریخ نیز نمونههای زیادی از این مطلب آمده است که افرادی با بازماندگان دیگران بدرفتاری کردند و فرزندان آنها گرفتار بدرفتاری دیگران شدند.
با توجه به اینکه مفهوم مطالب فوق این است که پاداش کیفر اعمال نیک و بد پدران به فرزندان منتقل میشود اینجا این سؤال پیش میآید که چگونه خداوند مجازات شخصی را که در حق اولاد دیگران ظلم کرده است به فرزندان آن شخص منتقل میکند؟ در حالی که قرآن با صراحت میگوید: «وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری» ؛هیچکس به جرم گناه دیگری مجازات نمیشود». (2)
پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن میگردد و آن اینکه این پاداش و مجازات،پاداش و مجازات تشریعی نیست،بلکه نوعی تکوین است،زیرا هنگامی که کسی پایه کار خوب یا بدی را در جامعه میگذارد کمکم به صورت سنّتی درمیآید و دیگران هم در همان مسیر گام برمیدارند و در نتیجه آن نیک و بد به سراغ فرزندان او نیز خواهد آمد.به خصوص وجدان انسانی مردم ایجاب
میکند به فرزندان نیکوکار،نیکوکاری کنند و همانگونه که حس انتقامجویی آنها ایجاب میکند از فرزندان ستمکار انتقام بگیرند.
البته در مورد کلام امام علیه السلام که سخن از نتیجه نیکوکاری به فرزندان نیکوکار است هیچ مشکلی وجود ندارد که خداوند تفضّلاً فرزندان نیکوکاران را مشمول عنایت خاصی قرار دهد و پاداش پدران را در اختیار آنان بگذارد.
در غرر الحکم از امام علیه السلام نقل شده است که
«مَنْ رَعَی الْأَیْتَامَ رُعِیَ فِی بَنِیهِ؛ کسی که یتیمان دیگران را سرپرستی کند مردم فرزندان او را مراقبت و سرپرستی خواهند کرد». (1)
1) 1) .غرر الحکم،ص 409،ح 9400
و قال علیهالسلام
إِنَّ کَلاَمَ الْحُکَمَاءِ إِذَا کَانَ صَوَاباً کَانَ دَوَاءً،وَ إِذَا کَانَ خَطَأً کَانَ دَاءً.
امام علیه السلام فرمود:
گفتار دانشمندان اگر صحیح و درست باشد دوا (داروی شفابخش) و اگر نادرست و خطا باشد درد و بیماری است. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: تنها موردی را که صاحب مصادر نهجالبلاغه از روایات دیگران درباره این کلام حکیمانه نقل کرده روایت آمُدی است که آن را با تفاوتی (به جای«الحکماء»،«الحکیم») آورده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 214)
گفتار دانشمندان،درد یا دارو؟
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به آثار مثبت و منفی گفتار دانشمندان اشاره کرده،میفرماید:«گفتار دانشمندان اگر صحیح و درست باشد دوا (داروی شفابخش) و اگر نادرست و خطا باشد درد و بیماری است»؛ (إِنَّ کَلاَمَ الْحُکَمَاءِ إِذَا کَانَ صَوَاباً کَانَ دَوَاءً،وَ إِذَا کَانَ خَطَأً کَانَ دَاءً) .
این سخن از آنجا سرچشمه میگیرد که مردم چشم به سخنان دانشمندان میدوزند و گوش جان به گفتار آنها میسپارند به خصوص حکیم و دانشمندی که آزمایش خود را در میان مردم پس داده و سابقه تقوا و وارستگی او در میان آنان مشهور باشد.چنین کسی هرچه بگوید بسیاری از مردم آن را بهکار میبرند به همین دلیل اگر گفتار درستی باشد داروی دردهای فردی و اجتماعی مادّی و معنوی مردم خواهد بود و اگر به راه خطا برود باز ناآگاهانه مردم از آن پیروی میکنند و موجب دردهای مادی و معنوی جامعه میشود.
این سخن هشداری است به دانشمندان و علما و حکمای جامعه که درباره سخنان خود درست بیندیشند و دقت کنند و بدانند یک گفتار نابجا از سوی آنها ممکن است جامعهای را بیمار کند و عواقب سوء آن دامن خود آنها را نیز بگیرد،ازاینرو گفتهاند:لغزش عالِم به منزله لغزش عالَم است.
در حدیث دیگری از امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«زَلَّةُ الْعَالِمِ کَانْکِسَارِ السَّفِینَةِ
تَغْرِقُ وَ یُغْرِقُ مَعَها خَلْقٌ؛ لغزش عالِم مانند شکستن کشتی است که هم آن کشتی غرق میشود و هم تمام سرنشینانش». (1)
چه تعبیر شگفتی! امام علیه السلام جامعه انسانی را به سرنشینان کشتی تشبیه کرده که سرنوشت آنها با هم گره خورده و لغزش عالم را به منزله سوراخ کردن یا درهم شکستن کشتی دانسته است که سبب غرق شدن گروه بسیاری میشود.
در حدیث دیگری از همان بزرگوار آمده است:
«زَلَّةُ الْعالِمِ تُفْسِدُ عَوالِمَ؛ لغزش عالم،جهانی را فاسد میکند». (2)
این گفتار حکیمانه در عصر و زمان ما که وسایل ارتباط جمعی بهقدری گسترده شده که گفتهای ممکن است به فاصله بسیار کوتاهی در تمام دنیا پخش شود،ظهور و بروز بیشتری دارد.
قرآن مجید میگوید:«حتی در قیامت هنگامی که گروهی از مردم به جرم گناهانشان در دادگاه عدل الهی حاضر میشوند میگویند: «رَبَّنا إِنّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلاَ» ؛خداوندا ما از رؤسا و بزرگانمان پیروی کردیم و آنها ما را از راه راست منحرف ساخته و گمراه کردند». (3)
گرچه واژههای«سادَتَنا»و«کُبَراءَنا»مفهوم وسیعی دارند؛ولی دانشمندانِ مقبول جامعه یکی از مصادیق آن محسوب میشوند.
وَ سَأَلَهُ رَجُلٌ أَنْ یُعَرِّفَهُ الإِیمانَ
فَقَالَ علیهالسلام
إِذَا کَانَ الْغَدُ فَأْتِنی حَتَّی أُخْبِرَکَ عَلَی أَسْمَاعِ النَّاسِ،فَإِنْ نَسِیْتَ مَقَالَتی حَفِظَهَا عَلَیْکَ غَیْرُکَ فَإِنَّ الْکَلاَمَ کَالشَّارِدَةِ یَنْقُفُهَا هذَا وَ یُخْطِئُهَا هذَا.
کسی از آن حضرت تقاضا کرد که ایمان را برایش توصیف کند؛
امام علیه السلام فرمود:
فردا نزد من بیا تا در حضور جمع،تو را از آن آگاه سازم که اگر گفتهام را فراموش کنی دیگری آن را برای تو حفظ کند،زیرا سخن همچون شترِ فراری است که بعضی ممکن است آن را پیدا کنند و بعضی آن را نیابند. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر میگوید:این سخن را از امیرمؤمنان علیه السلام بهطور متواتر نقل کردهاند؛برخی با سند و بعضی به شکل مرسل؛از کسانی که پیش از سیّد رضی تمام یا بعضی از آن را نقل کردهاند،ابن شعبه حرانی در تحف العقول،مرحوم کلینی در اصول کافی و ابو علی قالی در ذیل الامالی و ابوطالب مکی در قوت القلوب و ابونعیم اصفهانی در حلیة الاولیاء و صدوق در کتاب خصال است.پس از سیّد رضی نیز گروهی آن را به صورتی نقل کردهاند که به وضوح معلوم میشود از نهج البلاغه نگرفتهاند؛مانند خوارزمی در مناقب و قاضی قضاعی در دستور معالم الحکم.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 214)
مرحوم سیّد رضی به دنبال این گفتار حکیمانه میافزاید:آنچه را امام علیه السلام (فردای آن روز) در پاسخ این سؤال کننده بیان فرمود،همان است که ما در همین باب کلمات قصار به عنوان«الْإیمانُ عَلی أرْبَعِ شُعَبٍ»(حکمت 31) آوردیم.
(پیش از این به عنوان«عَلی أرْبَعِ دَعائِم»آورده شده است).
(وَ قَدْ ذَکَرنا ما أجابَهُ بِهِ فیما تَقَدَّمَ مِنْ هذَا الْبابِ وَ هُوَ قَوْلُهُ:«الإِیمانُ عَلی أرْبَعِ شُعَبٍ») .
برای آموزش صحیح شتاب مکن!
در آغاز این کلام امام علیه السلام آمده است:«مردی از محضرش خواست ایمان را برای او شرح دهد»؛ (وَ سَأَلَهُ رَجُلٌ أَنْ یُعَرِّفَهُ الْإِیمَانَ) .
گفتهاند:این مرد،عمار یاسر بود که هم در صحنه جهاد میدرخشید و هم در معارف اسلامی.هنگامی که خود را در کنار آن چشمه جوشان معرفت دید، درخواست کرد که مهمترین مسئله را که همان ایمان است با تمام ویژگیهایش برای او شرح دهد.
امام علیه السلام به او فرمود:«(شتاب مکن) فردا نزد من بیا تا در حضور جمع،تو را از آن آگاه سازم که اگر گفتهام را فراموش کنی دیگری آن را برای تو حفظ کند،زیرا سخن همچون شترِ فراری است که بعضی ممکن است آن را پیدا کنند و بعضی آن را نیابند»؛ (إِذَا کَانَ الْغَدُ فَأْتِنی حَتَّی أُخْبِرَکَ عَلَی أَسْمَاعِ النَّاسِ،فَإِنْ نَسِیْتَ مَقَالَتی حَفِظَهَا عَلَیْکَ غَیْرُکَ فَإِنَّ الْکَلاَمَ کَالشَّارِدَةِ یَنْقُفُهَا هذَا وَ یُخْطِئُهَا هذَا) .
همان گونه که در ذیل ترجمه آن،پیش از این ذکر کردیم،شرح جامعی که امام علیه السلام درباره ایمان داد همان است که در حکمت 31 آمده و توضیح آن گذشت.
به هر حال مقصود امام علیه السلام در گفتار حکیمانه بالا این است که مطالب اساسی و مهم مانند شرح ویژگیهای ایمان باید در حضور جمع بیان شود تا هیچیک از نکتههای آن ضایع نگردد و بهطور کامل برای غیر حاضران و حتی برای نسلهای آینده باقی بماند.
اضافه بر این،هنگامی که سخنی در حضور جمع گفته شود به یقین در میان آنها افراد فاضل و برجسته کم نیستند؛آنها میتوانند در فهم مفاهیم آن به دیگران کمک کنند.
«شارِدَة» از ماده«شُرُود»(بر وزن سرود) به معنای حیوان یا انسان فراری است و چون در اینجا به صورت مؤنث آمده و غالباً ضرب المثلهای عرب به شتر است،میتواند اشاره به ناقه گریزپا باشد.بعضی«شرود»را به معنای فرار توأم با اضطراب تفسیر کردهاند و به هر حال این واژه به صورت کنایه در مورد سخنها و مسائل دیگر بهکار میرود.
«یَنْقُفُها» از ماده«نَقْف»(بر وزن وقف) در اصل به معنای شکافتن و سوراخ کردن و در گفتار بالا به این معناست که بعضی میتوانند کلام را بشکافند و معانی اصلی آن را استخراج کنند و بعضی قادر بر آن نیستند.
ولی در بسیاری از نسخههای نهجالبلاغه یا کتب دیگر که این گفتار حکیمانه در آنها نقل شده«یَثقَفُها»به جای«یَنْقُفُها»آمده است که از ماده«ثِقافَة»به معنای یافتن و فهمیدن است و در اینجا همان معنای فهم و درک را دربر دارد و نتیجهاش همان میشود که در بالا آمد؛یعنی اگر کلام در برابر جمع ایراد شود و بعضی نتوانند به حقیقت معنای آن برسند،گروه دیگری که دارای فهم و شعور بیشتری هستند آن را درک کرده و برای دیگران تبیین میکنند.این نسخه صحیحتر به نظر میرسد.
در هر صورت،کلام هنگامی که در جمع ایراد شود هم الفاظ آن بهطور کامل حفظ میشود و هم مفاهیم آن روشن میگردد.
این سخن امام علیه السلام میتواند اشاره و تأکیدی بر حفظ احادیث و نقل کامل و کتابت آنها برای کسانی که در مجلس امام علیه السلام حضور نداشتند و یا نسلهای آینده باشد.درست برخلاف رفتاری که با احادیث پیامبر صلی الله علیه و آله در قرن اول
بهواسطه کجاندیشیِ بعضی از حاکمان انجام شد که نقل احادیث آن حضرت را ممنوع ساختند و بسیاری از گوهرهای گرانبهای احادیث،برپایه این ندانمکاری و یا اعمال اغراض سوء از میان رفت و هنوز نیز مسلمانان از این نظر احساس خسارت بزرگی میکنند.هرچند گروهی در گوشه و کنار،به،رغم آن تحریم غلط یا مغرضانه،بخش قابل توجهی از سخنان پیغمبر صلی الله علیه و آله را حفظ کرده، بهدست شاگردان خود سپردند که در قرنهای بعد ظهور و بروز کرد.
همان گونه که در ترجمه این سخن آمد،سیّد رضی رحمه الله پس از ذکر این کلام حکیمانه میگوید:آنچه را امام علیه السلام (فردای آن روز) در پاسخ این سؤال کننده بیان فرمود،همان است که ما در همین باب کلمات قصار به عنوان «الإیمانُ عَلی أرْبَعِ شُعَبٍ» (حکمت 31) آوردیم.(پیش از این به عنوان«عَلی أرْبَعِ دَعائِمٍ»آورده شده است)؛ (وَ قَدْ ذَکَرنا ما أجابَهُ بِهِ فیما تَقَدَّمَ مِنْ هذَا الْبابِ وَ هُوَ قَوْلُهُ:«الإِیمانُ عَلی أرْبَعِ شُعَبٍ») .
کتابت حدیث
میدانیم احادیث اسلامی اعم از احادیثی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده یا از امامان معصوم علیهم السلام،نقش بسیار مهمی در فهم معارف اسلام دارد.به همین دلیل معصومان علیهم السلام تأکید داشتند احادیث آنان به صورت کامل حفظ و برای نسلهای آینده به یادگار گذاشته شود.
از جمله در حدیثی از مفضل بن عمر میخوانیم که میگوید:امام صادق علیه السلام به من فرمود:
«اکْتُبْ وَ بُثَّ عِلْمَکَ فِی إِخْوَانِکَ فَإِنْ مِتَّ فَأَوْرِثْ کُتُبَکَ بَنِیکَ فَإِنَّهُ یَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانُ هَرْجٍ لا یَأْنَسُونَ فِیهِ إِلَّا بِکُتُبِهِمْ؛ (این احادیث را) بنویس و معلومات خود را در میان برادرانت منتشر کن و اگر از دنیا رفتی کتابهایت را
به یادگار به فرزندانت بسپار،زیرا زمان سختی بر مردم میآید که تنها به کتابهایشان انس میگیرند». (1)
نیز از احادیث استفاده میشود که معصومان علیهم السلام اصرار داشتند کلمات آنها بدون کم و زیاد حفظ شود و به دیگران برسد؛در حدیثی از«ابوبصیر»میخوانیم که میگوید:از امام صادق علیه السلام تفسیر این آیه شریفه را پرسیدم: «الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ» 2 فرمود:
«هُوَ الرَّجُلُ یَسْمَعُ الْحَدِیثَ فَیُحَدِّثُ بِهِ کَمَا سَمِعَهُ
لا یَزِیدُ فِیهِ وَ لا یَنْقُصُ مِنْهُ؛ منظور از این آیه کسانی هستند که احادیث را میشنوند و عیناً بدون کم و زیاد آن را برای دیگران بازگو میکنند». (2)
به همین دلیل اصرار داشتند که حتیالامکان احادیث آنها در جمعی مطرح شود که اگر بعضی نتوانند حدیث را به خوبی حفظ کنند،برخی دیگر از عهده آن برآیند.
اصحاب نیز اصرار داشتند حتی الامکان احادیث معصومان علیهم السلام را در همان جلسه بیان حدیث مکتوب کنند تا از کم و زیاد محفوظ بماند.
در حدیثی میخوانیم که«زراره»،محدث و فقیه مشهور از امام صادق علیه السلام سؤالی درباره وقت ظهر و عصر کرد و به دنبال آن آمده است:
«وَ فَتَحَ أَلْوَاحَهُ لِیَکْتُبَ» (بلافاصله کاغذ و قلم آماده کرد تا سخن امام علیه السلام را بنویسد) ولی امام علیه السلام پاسخی به او نداد.او الواح خود را جمع کرد و گفت:بر ماست که سؤال کنیم و شما آگاهترید که چه وظیفهای دارید.و در پایان حدیث آمده است که امام علیه السلام پس از مدّتی پاسخ را برای او فرستاد (و از وی دلجویی کرد). (3)
در حالات یاران اهلبیت علیهم السلام میخوانیم که بعضی از آنها که دهها کتاب از احادیث آن بزرگواران را پر کرده بودند آنها را به راویان بعد میسپردند.
و قال علیهالسلام
یَا بْنَ آدَمَ،لَا تَحْمِلْ هَمَّ یَوْمِکَ الَّذِی لَمْ یَأْتِکَ عَلَی یَوْمِکَ الَّذِی قَدْ أَتَاکَ،فَإِنَّهُ إِنْ یَکُ مِنْ عُمُرِک یَأْتِ اللّهُ فِیهِ بِرِزْقِکَ.
امام علیه السلام فرمود:
ای فرزند آدم! غم و اندوهِ روزی که نیامده را بر آن روز که در آن هستی تحمیل مکن،چراکه اگر آن روز،از عمرت باشد خداوند روزیِ تو را در آن روز میرساند.
(و اگر نباشد،اندوه چرا؟)». (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر این کلام حکیمانه را از ابن قتیبه در کتاب عیون الاخبار نقل میکند با اضافه این جمله:«فَاعْلَمْ أَنَّکَ لا تَکْسِبُ مِنَ الْمالِ شَیْئاً فَوْقَ قُوتِکَ إلّاکُنْتَ فِیهِ خازِناً لِغَیْرِکَ».نیز«مبرد»در کتاب کامل و«تنوخی»در کتاب الفرج بعد الشدة با همان اضافهای که ابنقتیبه نقل کرده آوردهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 216)
حرص چرا؟
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه برای پیشگیری از حرص حریصان میفرماید:
«ای فرزند آدم! غم و اندوهِ روزی که نیامده را بر آن روز که در آن هستی تحمیل مکن،چراکه اگر آن روز،از عمرت باشد خداوند روزیِ تو را در آن روز میرساند.(و اگر نباشد،اندوه چرا؟)»؛ (یَا بْنَ آدَمَ،لَا تَحْمِلْ هَمَّ یَوْمِکَ الَّذِی لَمْ یَأْتِکَ عَلَی یَوْمِکَ الَّذِی قَدْ أَتَاکَ،فَإِنَّهُ إِنْ یَکُ مِنْ عُمُرِک یَأْتِ اللّهُ فِیهِ بِرِزْقِکَ) .
شک نیست که منظور امام علیه السلام از این کلام،نفی آیندهنگری و تدبیر در امور زندگی به خصوص در سطح جامعه اسلامی نیست،زیرا هر کسی باید به آینده همسر و فرزندانش و زمامداران اسلامی به آینده مسلمانان حساس باشند.
در حالات سلمان فارسی که آگاهی کامل از تعلیمات اسلام داشت،آمده است:هنگامی که سهم خود را از بیتالمال میگرفت،قوت سال خود را از آن میخرید و نگهداری میکرد.
در حدیث دیگری آمده است که وی فلسفه این کار را چنین بیان میکرد:
«إِنَّ النَّفْسَ قَدْ تَلْتَاثُ عَلَی صَاحِبِهَا إِذَا لَمْ یَکُنْ لَهَا مِنَ الْعَیْشِ مَا تَعْتَمِدُ عَلَیْهِ فَإِذَا هِیَ أَحْرَزَتْ مَعِیشَتَهَا اطْمَأَنَّتْ؛ نفس آدمی هنگامی که آینده خود را تأمین نبیند دلچرکین میشود ولی زمانی که معیشت خود را تأمین کرد اطمینان پیدا میکند». (1)
1) 1) .کافی،ج 5،ص 89،ح 3
بنابراین هرگز منظور امام علیه السلام ترک تلاش و کوشش برای زندگی و تأمین آینده معقول و برنامهریزی برای وابسته نبودن به دیگران نیست،بلکه هدف جلوگیری از حرص و آز شدیدی است که بسیاری از مردم را فرا میگیرد و به بهانه تأمین آینده دائماً برای ثروتاندوزی تلاش میکنند و اموالی را گرد میآورند که هرگز تا آخر عمر از آن استفاده نکرده،برای دیگران به یادگار میگذارند.
شاهد این سخن همان جملهای است که در ذیل این حدیث شریف در بعضی از منابع آمده بود که امام علیه السلام میفرماید:
«وَ اعْلَمْ أنَّکَ لا تَکْسِبُ مِنَ الْمالِ شَیْئاً فَوْقَ قُوتِکَ إلّا کُنْتَ فِیهِ خازِناً لِغَیْرِکَ؛ بدان که تو چیزی از مال را بیش از نیاز خود به دست نمیآوری مگر اینکه در آن،خزانهدار برای دیگری هستی».
مرحوم«مغنیه»در شرح این کلام،تفسیر دیگری دارد که میگوید:این سخن امام علیه السلام نهی از کار و کوشش نسبت به آینده نیست.چگونه ممکن است نهی از این کار باشد در حالی که خود آن حضرت میفرماید:
«اعْمَلْ لِدُنْیاکَ کَأَنَّکَ تَعِیشُ أَبَداً (وَ اعْمَلْ لِآخِرَتِکَ کَأَنَّکَ تَمُوتُ غَداً)؛ برای دنیایت آنگونه عمل کن که گویی تا ابد زندهای (و برای آخرتت آنگونه عمل کن که گویا میخواهی فردا از دنیا بروی)» (1)و اگر کار و تلاش پیگیر نباشد،زندگی در دنیا غیر ممکن است.منظور امام علیه السلام از کلام بالا این است که اگر چیزی هنوز زمانش فرا نرسیده و به دست تو نیامده غمگین مباش و حسرت و اندوه به خود راه نده.شاید چنین چیزی اصلاً
1) 1) .این حدیث شریف را از امیرمؤمنان علیه السلام نیافتیم ولی از رسول خدا صلی الله علیه و آله در مجموعه ورام،ج 2،ص 234و از امام حسن مجتبی علیه السلام در ج 13،ص 58،ح 3 یافت شد،هر چند مضمونی شبیه آن در بعضی از کتب همانند کتاب جامع الاخبار،ص 181 از آن حضرت نقل شده است.در آن کتاب چنین آمده است:مرد عالمی چهل حدیث انتخاب کرد و نوشت و از آن چهل حدیث،چهار جمله را برگزید که از امیرمؤمنان علیه السلام نقل شده بود و بقیه را به دریا افکند.(اشاره به اینکه همان چهار جمله برای نجات دنیا و آخرت کافی است و آن چهار جمله این بود:)«أطِعِ اللّهَ بِقَدْرِ حاجَتِکَ إلَیْهِ وَ أعْصِ اللّهِ بِقَدْرِ طاقَتِکَ عَلی عُقُوبَتِهِ وَ اعْمَلْ لِدُنْیاکَ بِقَدْرِ مَقامِکَ فیها وَ اعْمَلْ لِآخِرَتِکَ بِقَدْرِ بَقائِکَ فیها؛خدا را بهاندازه نیازی که به او داری اطاعت کن و به اندازهای که طاقت بر عقوبتش داری معصیت کن،برای دنیایت به اندازهای که در آن اقامت داری تلاش کن و برای آخرتت به اندازهای که در آن خواهی ماند کوشش کن»
وجود پیدا نکند و نباید شتابزده،غم و اندوه را برای آن به خود راه دهی.چنین غم و اندوهی چه سودی دارد و ای بسا زندگی را بر ما تباه کند و غم و اندوه را بر دل ما مضاعف سازد و ما را از تفکر و تلاش برای واجبات و انجام مسئولیتها بازدارد. (1)
ولی آنچه در تفسیر اول گفتیم مناسبتر به نظر میرسد،هر چند جمع بین دو تفسیر نیز امکانپذیر است.
کلام حکیمانه بالا پیام دیگری هم دارد و آن اینکه نباید برنامههای آینده سبب فراموشی برنامه روزانه شود؛مثلاً ملتی امروز با گرسنگی دست به گریبانند،مسئولان برای چند سال بعد طراحی کنند و از وضع امروز غافل شوند.
امام علیه السلام میفرماید:غم فردا را بر فکر امروز نیفزا؛مسئولیت خود را امروز انجام ده،به لطف خدا مشکلات آینده را حل خواهی کرد.
همانگونه که عکس این کار نیز درست نیست که انسان وظیفه امروز را برای فردا بگذارد،چراکه فردا وظیفه خاص خود را دارد و به گفته شاعر: کار امروز به فردا نگذاری زنهار که چو فردا برسد نوبت کار دگر است
در غرر الحکم ذیل گفتار حکیمانه بالا این جمله آمده است:
«وَ إنْ لَمْ یَکُنْ مِنْ عُمْرِکَ فَما هَمُّکَ بِما لَیْسَ مِنْ أجْلِکَ» اشاره به اینکه اگر خداوند عمری فردا به تو بدهد،وسایل آن را فراهم میکند و اگر در فردا عمری نداشته باشی چرا بیهوده خود را مشغول فکر فردا کنی؟
1) 1) .فی ظلال نهج البلاغه،ج 4،ص 378
و قال علیهالسلام
أَحْبِبْ حَبِیبَکَ هَوْناً مَا،عَسَی أَنْ یَکُونَ بَغِیضَکَ یَوْماً مَا،وَ أَبْغِضْ بَغِیضَکَ هَوْناً مَا،عَسَی أَنْ یَکُونَ حَبِیبَکَ یَوْماً ما.
امام علیه السلام فرمود:
دوست خود را در حد اعتدال دوست بدار،چراکه ممکن است روزی دشمنت شود و با دشمنت نیز در حد اعتدال دشمنی کن،زیرا ممکن است روزی دوست تو شود. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در ذکر مصادر دیگر این کلام حکیمانه شرح مفصلی دارد؛از جمله میگوید:ابو علی قالی در کتابش به نام ذیل الامالی آن را نقل کرده و این حدیث شریف از رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز نقل شده است.ابنشعبه حرانی در تحف العقول و ابو حیان توحیدی در الصدیق والصداقه و ابو طالب مکی در قوُت القلوب و هِروی در الجمع بین الغریبین و ابو هلال عسکری در جمهرة الامثال نیز آن را از امیر مؤمنان علیه السلام روایت نمودهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 217)
در دوستی و دشمنی از حدّ تجاوز مکن
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه توصیه میکند که هرگز در دوستی و دشمنی افراط نکنید که پایان نافرجامی دارد.میفرماید:«دوست خود را در حد اعتدال دوست بدار،چراکه ممکن است روزی دشمنت شود و با دشمنت نیز در حد اعتدال دشمنی کن،زیرا ممکن است روزی دوست تو شود»؛ (أَحْبِبْ حَبِیبَکَ هَوْناً مَا،عَسَی أَنْ یَکُونَ بَغِیضَکَ یَوْماً مَا،وَ أَبْغِضْ بَغِیضَکَ هَوْناً مَا،عَسَی أَنْ یَکُونَ حَبِیبَکَ یَوْماً ما) .
«هَون»در اصل به معنای آرامش و راحتی و«هونا»معمولاً به معنای شتاب نکردن و به آرامی کاری را انجام دادن و«ما»برای تقلیل است و در مجموع یعنی کمی آرامتر.
اشاره به اینکه همیشه دوستیها و دشمنیها استمرار نمییابد و چه بسا دوستی،روزی به دشمنی و دشمنی،روزی به دوستی تبدیل گردد.هرگاه انسان در زمان دوستی،راه افراط در پیش گیرد و تمام اسرار خویش را به دوستش بگوید و او را از تمام زوایای زندگیاش باخبر سازد،بسا روزی برسد که براثر اصطکاک،این دوستی به دشمنی تبدیل گردد و آن دوست،تمام اسرار انسان را فاش کند و شاید ضربات شدیدی از این راه بر او وارد سازد.اگر انسان حد اعتدال را رعایت کند گرفتار چنین سرانجام شومی نمیشود.
نیز ممکن است گاهی دشمنیها براثر وحدت منافع به دوستی تبدیل شود.
اگر انسان در زمان دشمنی تمام پلهای پشت سر خود را ویران کرده باشد چگونه میتواند در صورت دوست امروز خود نگاه کند؟ آیا خاطره شوم گذشته،امروز را تحت تأثیر خود قرار نمیدهد و مشکلآفرین نمیشود؟
شبیه همین معنا از امام صادق علیه السلام با عبارت دیگری نقل شده است آنجا که برای بعضی از اصحابش فرمود:
«لا تُطْلِعْ صَدِیقَکَ مِنْ سِرِّکَ إِلَّا عَلَی مَا لَوِ اطَّلَعَ عَلَیْهِ عَدُوُّکَ لَمْ یَضُرَّکَ فَإِنَّ الصَّدِیقَ قَدْ یَکُونُ عَدُوَّکَ یَوْماً مَا؛ دوستت را از همه اسرارت آگاه مکن مگر اسراری که اگر دشمنت از آن آگاه شود زیانی به تو نرسد، زیرا دوست ممکن است روزی به دشمن تبدیل گردد». (1)
در دیوان اشعار منسوب به امیرمؤمنان علی علیه السلام نیز همین مطلب به بیان دیگری در ضمن دو بیت آمده است میفرماید:
وَ أَحْبِبْ إذا أَحْبَبْتَ حُبّاً مُقارِباً فَإنَّکَ لا تَدْری مَتی أَنْتَ نازِعٌ
وَ أَبْغِضْ إذا أَبْغَضْتَ بُغْضاً مُقارِباً فَإِنَّکَ لا تَدْری مَتی أَنْتَ راجِعٌ
هنگامی که طرح دوستی با کسی میریزی اعتدال را رعایت کن-زیرا نمیدانی کی از او جدا میشوی.
و اگر با کسی دشمنی کردی بهطور کامل از او جدا مشو،-زیرا نمیدانی کی به سوی او باز میگردی. (2)
رعایت معیارهای الهی در دوستی و دشمنی
شک نیست که در اسلام مسئله حب و بغض باید بر اساس معیارهای الهی باشد که به صورت اصل«تولّی و تبرّی»معروف شده است و به تعبیر دیگر
تولّای اولیاء اللّه (دوستداشتن دوستان خدا) و تبری از اعداء اللّه (بیزاری از دشمنان خدا) دو اصل اساسی را تشکیل میدهد که هر مسلمانی باید به آنها پایبند باشد.حتی به مقتضای آیه شریفه 22 سوره«مجادله»اگر نزدیکترین بستگان انسان نیز از مسیر حق منحرف شوند و در راه کفر و خطا و ظلم و عصیان گام نهند باید رابطه دوستی را از آنان قطع کرد و اگر دورترین افراد در مسیر خداشناسی،تقوا،پاکی و عدالت باشند باید با آنها رابطه نزدیک دوستی برقرار کرد. «لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الْإِیمانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ یُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ أُولئِکَ حِزْبُ اللّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» ؛هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند نمییابی که با دشمنان خدا و رسولش دوستی کنند، هر چند پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندانشان باشند؛آنان کسانی هستند که خدا ایمان را بر صفحه دلهایشان نوشته و با روحی از ناحیه خودش آنها را تقویت فرموده،و آنها را در باغهایی از بهشت وارد میکند که نهرها از زیر (درختانش) جاری است،جاودانه در آن میمانند؛خدا از آنها خشنود است،و آنان نیز از خدا خشنودند؛آنها«حزب اللّه»هستند؛بدانید«حزب اللّه» پیروزان و رستگارانند».
ازاینرو این دوستی هرگز نباید به دشمنی تبدیل شود و نه عکس آن، بنابراین آنچه امام علیه السلام در کلام حکیمانه بالا فرموده است اشاره به دوستی و دشمنیهای مربوط به امور شخصی است که انسان اگر بر اساس وحدت منافع با کسی دوست میشود حد دوستی را نگه دارد و اگر بر اساس اختلاف منافع با کسی عداوت میورزد حد آن را نیز حفظ کند،زیرا این دوستیها و دشمنیها براثر تغییر مسیر منافع،تغییر مییابند؛آنگاه وضع جدید برای انسان غیر قابل تحمل خواهد بود به دلیلی که در بالا گفته شد.
و قال علیهالسلام
النَّاسُ فِی الدُّنْیَا عَامِلاَنِ:عَامِلٌ عَمِلَ فِی الدُّنْیَا لِلدُّنْیَا،قَدْ شَغَلَتْهُ دُنْیَاهُ عَنْ آخِرَتِهِ،یَخْشَی عَلَی مَنْ یَخْلُفُهُ الْفَقْرَ وَ یَأْمَنُهُ عَلَی نَفْسِهِ فَیُفْنی عُمُرَهُ فِی مَنْفَعَةِ غَیْرِهِ،وَ عَامِلٌ عَمِلَ فِی الدُّنْیَا لِمَا بَعْدَهَا،فَجَاءَهُ الَّذِی لَهُ مِنَ الدُّنْیَا بِغَیْرِ عَمَل،فَأَحْرَزَ الْحَظَّیْنِ مَعاً،وَ مَلَکَ الدَّارَیْنِ جَمِیعاً،فَأَصْبَحَ وَجِیهاً عِنْدَ اللّهِ،لَا یَسْأَلُ اللّهَ حَاجَةً فَیَمْنَعُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
مردم در دنیا دو گروهند:گروهی تنها برای دنیا تلاش میکنند و دنیایشان آنان را از آخرتشان بازداشته است.نسبت به بازماندگان خود از فقر وحشت دارند ولی از فقر خویش (برای جهان دیگر) خود را در امان میدانند،ازاینرو عمر خود را در منافع دیگران فانی میسازند (و دست خالی به آخرت میروند).گروه دیگر برای آنچه بعد از دنیاست تلاش میکنند؛سهم آنان بدون نیاز به کار و کوشش فراوان از دنیا به آنها میرسد.چنین کسانی هر دو سود را بردهاند و هر دو سرا را با هم مالک شدهاند.
آنها در درگاه خدا آبرومندند و هرچه بخواهند خداوند از آنها دریغ نمیدارد. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: این کلام نورانی با تفاوتی در تعبیر در کتاب اعلام الدین دیلمی (متوفای قرن هشتم)،آمده است و تفاوتش نشان میدهد که منبعی غیر از نهجالبلاغه داشته است.(اعلام الدین،ص 296)
دنیا پرستان و آخرتْ دوستان
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه تقسیم دوگانه آموزندهای درباره مردم دنیا دارد،میفرماید:«مردم در دنیا دو گروهند:گروهی تنها برای دنیا تلاش میکنند و دنیایشان آنان را از آخرتشان باز داشته است»؛ (النَّاسُ فِی الدُّنْیَا عَامِلاَنِ:عَامِلٌ عَمِلَ فِی الدُّنْیَا لِلدُّنْیَا،قَدْ شَغَلَتْهُ دُنْیَاهُ عَنْ آخِرَتِهِ) .
سپس در ادامه این توصیف میفرماید:«نسبت به بازماندگان خود از فقر وحشت دارند؛ولی از فقر خویش (برای جهان دیگر) خود را در امان میدانند، ازاینرو عمر خویش را در منافع دیگران فانی میسازند (و دست خالی به آخرت میروند)»؛ (یَخْشَی عَلَی مَنْ یَخْلُفُهُ الْفَقْرَ وَ یَأْمَنُهُ عَلَی نَفْسِهِ فَیُفْنی عُمُرَهُ فِی مَنْفَعَةِ غَیْرِهِ) .
به یقین چنین کسی انسان بسیار نادان و بیخبری است که پیوسته در دنیا دست و پا میزند ثروتی برای فرزندانش بیندوزد و آینده آنها را تأمین کند تا فقر،گریبانشان را نگیرد؛ولی خودش از دو جهت گرفتار فقر است:هم فقر دنیوی،به دلیل اندوختن ثروت و مصرف نکردن آن و هم فقر اخروی،به علّت اینکه چیزی از آن را در راه خدا صرف نکرده تا به مقتضای «ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ» 1 برای آخرتش ذخیرهای باشد.
عمر خویش را در این راه فانی کرده و با محرومیت دنیوی و دست خالی به سوی سرای دیگر رهسپار میشود.زهی نادانی و بیعقلی!
آنگاه امام علیه السلام به معرفی گروه دوم پرداخته میفرماید:«گروه دیگری برای آنچه بعد از دنیاست تلاش و کوشش میکنند.سهم آنها بدون نیاز به کار و کوشش فراوان از دنیا به آنها میرسد»؛ (وَ عَامِلٌ عَمِلَ فِی الدُّنْیَا لِمَا بَعْدَهَا، فَجَاءَهُ الَّذِی لَهُ مِنَ الدُّنْیَا بِغَیْرِ عَمَل) .
در تفسیر «بِغَیْرِ عَمَلٍ» ،شارحان نهجالبلاغه دو احتمال دادهاند؛بعضی گفتهاند:منظور بدون تلاش و کوشش بسیار است،زیرا زندگی ساده را میتوان بدون آن به دست آورد و عمل کردن برای تأمین این مقدار زندگی،عمل برای دنیا به شمار نمیآید (1)و برخی برآنند که منظور این است:بدون عمل مخصوص به دنیا یعنی آنها در تلاشهایی که برای دنیا دارند،آخرت را نیز در نظر گرفته و در واقع برای هر دو میکوشند. (2)
آنگاه امام علیه السلام نتیجهگیری کرده،میافزاید:«چنین کسانی هر دو سود را بردهاند و هر دو سرا را با هم مالک شدهاند»؛ (فَأَحْرَزَ الْحَظَّیْنِ مَعاً،وَ مَلَکَ الدَّارَیْنِ جَمِیعاً) .
امام علیه السلام در پایان،پاداشی را که نصیب اینها میشود و نتیجه مهمی را که از کار خود میگیرند اینگونه بیان میکند:«آنها در درگاه خدا آبرومندند و هرچه بخواهند خداوند از آنها دریغ نمیدارد»؛ (فَأَصْبَحَ وَجِیهاً عِنْدَ اللّهِ،لَا یَسْأَلُ اللّهَ حَاجَةً فَیَمْنَعُهُ) .
کلینی رحمه الله در حدیثی از امام صادق علیه السلام از پدرش امام باقر علیه السلام نقل میکند که
فرمود:
«مَثَلُ الْحَرِیصِ عَلَی الدُّنْیَا کَمَثَلِ دُودَةِ الْقَزِّ کُلَّمَا ازْدَادَتْ عَلَی نَفْسِهَا لَفّاً کَانَ أَبْعَدَ لَهَا مِنَ الْخُرُوجِ حَتَّی تَمُوتَ غَمّاً قَالَ وَقَالَ أَبُو عَبْدِاللَّهِ علیه السلام کَانَ فِیمَا وَعَظَ بِهِ لُقْمَانُ ابْنَهُ یَا بُنَیَّ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا قَبْلَکَ لِأَوْلادِهِمْ فَلَمْ یَبْقَ مَا جَمَعُوا وَ لَمْ یَبْقَ مَنْ جَمَعُوا لَهُ وَ إِنَّمَا أَنْتَ عَبْدٌ مُسْتَأْجَرٌ قَدْ أُمِرْتَ بِعَمَلٍ وَ وُعِدْتَ عَلَیْهِ أَجْراً فَأَوْفِ عَمَلَکَ وَ اسْتَوْفِ أَجْرَکَ وَ لا تَکُنْ فِی هَذِهِ الدُّنْیَا بِمَنْزِلَةِ شَاةٍ وَقَعَتْ فِی زَرْعٍ أَخْضَرَ فَأَکَلَتْ حَتَّی سَمِنَتْ فَکَانَ حَتْفُهَا عِنْدَ سِمَنِهَا وَ لَکِنِ اجْعَلِ الدُّنْیَا بِمَنْزِلَةِ قَنْطَرَةٍ عَلَی نَهَرٍ جُزْتَ عَلَیْهَا وَ تَرَکْتَهَا وَ لَمْ تَرْجِعْ إِلَیْهَا آخِرَ الدَّهْرِ...؛ حریص در دنیا مانند کرم ابریشم است که هر قدر بر پیله اطراف خود میتند،او را از خارج دورتر میسازد تا زمانی که با غم و اندوه،جان میدهد.سپس امام صادق علیه السلام بر این گفتار پدرش چنین افزود:از جمله اندرزهای لقمان به فرزندش این بود:فرزندم! مردمی که پیش از تو بودند برای فرزندانشان جمع کرده و اندوختند؛ولی نه آنچه جمع کرده بودند باقی ماند و نه کسانی که برای آنها اندوخته بودند.تو تنها بندهای هستی که (از سوی خدا) اجیر شدهای.دستور داده شده است که اعمال انجام دهی و اجر و پاداشی برای آن وعده داده شده است،بنابراین عملت را انجام ده و پاداش و اجرت را بهطور کامل دریافت دار و در این دنیا همچون گوسفندی نباش که در کشتزار سبزی واقع میشود و آنقدر میخورد و چاق میشود که مرگش به هنگام چاقی اوست.(زیرا در این موقع صاحبش آن را ذبح میکند) ولی دنیا را به منزله پلی قرار ده که بر نهری کشیده شده؛از آن پل بگذر و آن را رها کن و هرگز به سوی آن باز نگرد...». (1)
نه حرص در دنیا و نه تنبلی
به یقین منظور امام علیه السلام از آنچه در این کلام نورانی آمده این نیست که تلاش
1) 1) .کافی،ج 2،ص 134،ح 20
و سعی برای سامان بخشیدن به حدّ لازم برای زندگی دنیا کار نادرستی است، زیرا از آن در روایات اسلامی به عبادت و گاه به فریضه یاد شده است و یکی از مثالهایی که برای کسب واجب میزنند تلاش برای تأمین نیازمندیهای همسر و فرزندان است.
شاهد گفتار بالا آن است که در حدیث معروف و معتبری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«الْکَادُّ عَلَی عِیَالِهِ کَالْمُجَاهِدِ فِی سَبِیلِ اللَّهِ؛ کسی که برای تأمین زندگی عیال خود زحمت کشد مانند مجاهد در راه خداست». (1)
در حدیث معتبر دیگری از امام علی بن موسیالرضا علیهما السلام نکته بالاتر از این آمده است:
«الَّذِی یَطْلُبُ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ مَا یَکُفُّ بِهِ عِیَالَهُ أَعْظَمُ أَجْراً مِنَ الْمُجَاهِدِ فِی سَبِیلِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ؛ آنکس که تلاش میکند از فضل پروردگار مالی به دست آورد که احتیاج همسر و فرزندان را برطرف سازد پاداش او از مجاهد در راه خدا بالاتر است». (2)
آنچه مورد نکوهش امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه است دو چیز است:یکی حرص زدن و بیش از نیاز جمعآوری کردن بهگونهای که انسان را بهکلی در دنیا غرق کند و از آخرت غافل سازد،و دیگری،نخوردن و اندوختن،به نام تأمین آینده فرزندان که در واقع،آن هم نوعی سوءظن به لطف خداست،زیرا خداوند آینده آنها را نیز اگر اهل سعی و تلاش باشند تأمین میکند.ضرورتی ندارد که فرزندان،برای همیشه وابسته به پدران و مادران باشند و به صورت انگلی زندگی کنند.تجربه نشان داده در بسیاری از موارد فرزندان ثروتمندان که ارث کلانی به دست آنها میرسد نهتنها قدر ثروت بیرنج را نمیدانند،بلکه افرادی عاطل و باطل خواهند بود.به عکس،بسیاری از فرزندان افراد فقیر را سراغ داریم که با
جدّ و جهد و کوشش از صفر شروع کردند و به زندگی آبرومند و مستقل رسیدند.
امثال این حدیث نیز فراوان است با اینکه مجاهدان در راه خدا از نظر قرآن و اسلام آن همه مقام و فضیلت دارند،اما چنین افرادی را که میخواهند آبرومند زندگی کنند و سربار این و آن نباشند این همه مدح و تمجید کردهاند.
نیز درباره کسانی که حرص بر دنیا آنها را از آخرت غافل میسازد در روایات معصومان علیهم السلام اشارات مهمی آمده است؛از جمله در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم که وارد بازار بصره شد در حالی که همه حریصانه مشغول خرید و فروش بودند و از یاد خدا غافل.امام علیه السلام آنها را صدا زد و فرمود:
«یَا عَبِیدَ الدُّنْیَا وَعُمَّالَ أَهْلِهَا إِذَا کُنْتُمْ بِالنَّهَارِ تَحْلِفُونَ وَبِاللَّیْلِ فِی فُرُشِکُمْ تَنَامُونَ وَفِی خِلالِ ذَلِکَ عَنِ الْآخِرَةِ تَغْفُلُونَ فَمَتَی تُجَهِّزُونَ الزَّادَ وَتُفَکِّرُونَ فِی الْمَعَادِ؛ هنگامی که شما در روز (برای به چنگ آوردن ثروت بیشتر) پیوسته سوگند یاد میکنید و شب در بستر خود میخوابید و در میان این دو از آخرت غافلید پس کی میخواهید زاد و توشه قیامت را فراهم سازید و درباره معاد بیندیشید؟».
در این میان مردی عرض کرد:ای امیرمؤمنان! ما چارهای جز طلب معاش نداریم.اگر نکنیم چه کنیم؟
امیرمؤمنان علیه السلام فرمود:
«إِنَّ طَلَبَ الْمَعَاشِ مِنْ حِلِّهِ لا یَشْغَلُ عَنْ عَمَلِ الْآخِرَةِ؛ طلب معاش از طریق حلال هرگز انسان را از آخرت غافل نمیسازد».
سپس امام علیه السلام بعد از بیان نکات دیگر در پایان حدیث به این آیات استشهاد فرمود: «فَأَمّا مَنْ طَغی* وَ آثَرَ الْحَیاةَ الدُّنْیا* فَإِنَّ الْجَحِیمَ هِیَ الْمَأْوی» ؛اما کسی که طغیان کند و زندگی دنیا را مقدم بشمرد مأوای او دوزخ است». (1)
1) 1) .بحارالانوار،ج 100،ص 32،ح 60
وَ رُوِیَ أَنَّهُ ذُکِرَ عِنْدَ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فِی أَیَّامِهِ حَلْیُ الْکَعْبَةِ وَ کَثْرَتُهُ فَقَالَ قَوْمٌ لَوْ أَخَذْتَهُ فَجَهَّزْتَ بِهِ جُیُوشَ الْمُسْلِمِینَ کَانَ أَعْظَمَ لِلْأَجْرِ وَ مَا تَصْنَعُ الْکَعْبَةُ بِالْحَلْیِ فَهَمَّ عُمَرُ بِذَلِکَ وَ سَأَلَ عَنْهُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام
فقال علیهالسلام
إنَّ الْقُرْآنَ أُنْزِلَ عَلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله،وَالْأَمْوَالُ أَرْبَعَةٌ:أَمْوَالُ الْمُسْلِمِینَ فَقَسَّمَهَا بَیْنَ الْوَرَثَةِ فِی الْفَرَائِضِ؛وَ الْفَیْءُ فَقَسَّمَهُ عَلَی مُسْتَحِقِّیهِ؛وَ الْخُمْسُ فَوَضَعَهُ اللّهُ حَیْثُ وَضَعَهُ؛و الصَّدَقَاتُ فَجَعَلَهَا اللّهُ حَیْثُ جَعَلَهَا.وَ کَانَ حَلْیُ الْکَعْبَةِ فِیهَا یَوْمَئِذٍ،فَتَرَکَهُ اللّهُ عَلَی حَالِهِ،وَ لَمْ یَتْرُکْهُ نِسْیَاناً،وَ لَمْ یَخْفَ عَلَیْه مَکاناً،فَأَقِرَّهُ حَیْثُ أَقَرَّهُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ.
فَقَالَ لَهُ عُمَرُ لَوْلاکَ لَافْتَضَحْنَا وَ تَرَکَ الْحَلْیَ بِحَالِهِ.
روایت شده است که در ایام خلافت عمر بن الخطاب،در حضور او از زیورهای کعبه و کثرت آن سخن به میان آمد.گروهی (به عمر) گفتند:اگر آنها را میگرفتی (و میفروختی) و با آن،لشکرهای مسلمین را مجهز میساختی،اجر آن بیشتر
بود.کعبه چه احتیاجی به این زیورها دارد؟ به دنبال آن،عمر تصمیم به این کار گرفت و از امیرمؤمنان علیه السلام دراینباره سؤال کرد.
امام علیه السلام در پاسخ او فرمود:
این قرآن بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد در حالی که چهار نوع مال وجود داشت:اموال مسلمانان،که آنها را (طبق دستور قرآن) بهعنوان ارث مطابق سهام خاص در میان ورثه تقسیم فرمود،و«فیء»(غنائمی که از طریق جنگ یا غیر جنگ به دست آمده بود) که آن را بر مستحقانش تقسیم کرد،و خمس،که آن را در موارد خود قرار داد، و صدقات (زکوات)،که آنرا در آنجا که لازم بود مقرر داشت (و در میان مستحقانش تقسیم فرمود).و در آن زمان زیورهای کعبه وجود داشت و خدا آن را بر همان حال باقی گذاشت (و حکم خاصی برای تقسیم آن بیان نکرد) و این امر نه از روی فراموشی بود و نه به دلیل مخفی بودن مکان آن،بنابراین تو نیز آن را بر همان حال که خدا و پیامبرش آن را قرار دادهاند باقی بگذار (و از تصرف در آن صرف نظر کن).
عمر (هنگامی که گفتار امام علیه السلام را شنید) عرض کرد:اگر تو نبودی رسوا میشدیم.و زیورهای کعبه را به حال خود واگذاشت. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در شرح منابع این حدیث شریف به چندین کتاب معروف اشاره میکند؛از جمله صحیح بخاری و در کتاب حج،باب«کسوة الکعبة»و در اخبار المکیة (ازرقی) و سنن ابی داود و سنن ابن ماجه و سنن بیهقی و فتوح البلدان بلاذری و کتب متعدد دیگر که غالباً پیش از مرحوم سیّد رضی میزیستهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 219)
سرنوشت زیورآلات کعبه
سیّد رضی رحمه الله شأن ورودی برای این کلام حکیمانه امام علیه السلام نقل میکند و میگوید:«روایت شده است که در ایام خلافت عمر بن الخطاب،نزد او از زیورهای کعبه و کثرت آن سخن به میان آمد.گروهی (به عمر) گفتند:اگر آنها را میگرفتی (و میفروختی) و با آن،لشکرهای مسلمین را مجهز میساختی،اجر آن بیشتر بود.کعبه چه احتیاجی به این زیورها دارد؟ به دنبال آن،عمر تصمیم به این کار گرفت و از امیرمؤمنان علیه السلام دراینباره سؤال کرد»؛ (وَ رُوِیَ أَنَّهُ ذُکِرَ عِنْدَ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فِی أَیَّامِهِ حَلْیُ الْکَعْبَةِ وَ کَثْرَتُهُ فَقَالَ قَوْمٌ لَوْ أَخَذْتَهُ فَجَهَّزْتَ بِهِ جُیُوشَ الْمُسْلِمِینَ کَانَ أَعْظَمَ لِلْأَجْرِ وَ مَا تَصْنَعُ الْکَعْبَةُ بِالْحَلْیِ فَهَمَّ عُمَرُ بِذَلِکَ وَ سَأَلَ عَنْهُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام) .
«امام علیه السلام در پاسخ او فرمود:این قرآن بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد در حالی که چهار نوع مال وجود داشت:اموال مسلمانان،که آنها را (طبق دستور قرآن) به عنوان ارث مطابق سهام خاص در میان ورثه تقسیم فرمود،و فیء (غنائمی که از طریق جنگ یا غیر جنگ به دست آمده بود)،که آن را بر مستحقانش تقسیم کرد، و خمس،که آن را در موارد خود قرار داد،و صدقات (زکوات)،که آن را در آنجا که لازم بود قرار داد (و در میان مستحقانش تقسیم فرمود) و در آن زمان زیورهای کعبه وجود داشت و خدا آن را بر همان حال باقی گذاشت (و حکم
خاصی برای تقسیم آن بیان نکرد) و این امر نه از روی فراموشی بود و نه به دلیل مخفی بودن مکان آن،بنابراین تو نیز آن را بر همان حال که خدا و پیامبرش آن را قرار دادهاند باقی بگذار (و از تصرف در آن صرف نظر کن)»؛ (فَقال علیه السلام:إنَّ الْقُرْآنَ أُنْزِلَ عَلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله،وَ الْأَمْوَالُ أَرْبَعَةٌ:أَمْوَالُ الْمُسْلِمِینَ فَقَسَّمَهَا بَیْنَ الْوَرَثَةِ فِی الْفَرَائِضِ؛وَ الْفَیْءُ فَقَسَّمَهُ عَلَی مُسْتَحِقِّیهِ؛وَ الْخُمْسُ فَوَضَعَهُ اللّهُ حَیْثُ وَضَعَهُ؛ وَ الصَّدَقَاتُ فَجَعَلَهَا اللّهُ حَیْثُ جَعَلَهَا.وَ کَانَ حَلْیُ الْکَعْبَةِ فِیهَا یَوْمَئِذٍ،فَتَرَکَهُ اللّهُ عَلَی حَالِهِ،وَ لَمْ یَتْرُکْهُ نِسْیَاناً،وَ لَمْ یَخْفَ عَلَیْه مَکاناً،فَأَقِرَّهُ حَیْثُ أَقَرَّهُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ) .
هنگامی که عمر گفتار امام علیه السلام را شنید عرض کرد:«اگر تو نبودی رسوا میشدیم.و زیورهای کعبه را به حال خود واگذاشت»؛ (فَقَالَ لَهُ عُمَرُ لَوْلاکَ لَافْتَضَحْنَا وَ تَرَکَ الْحَلْیَ بِحَالِهِ) .
امام علیه السلام در واقع برای پاسخگویی به مشکل زیورآلات کعبه از دلیل روشنی استفاده کرد و فرمود که«هر گاه به قرآن مجید مراجعه شود تکلیف تمام اموال، چه اموال خصوصی و شخصی و چه اموال بیتالمال روشن شده است».درباره اموال شخصی،حکم ارث به شکل مبسوط در سوره«نساء»آمده و درباره اموال عمومی مانند خمس،در آیه 41 سوره«انفال» (1)و در مورد حکم زکات،در آیه 60 سوره«توبه» (2)و درباره غنائم که به صورت فیء وارد بیتالمال میشود در آیه 7 سوره«حشر» (3)حکم آمده است.
1) 1) . «وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ إِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّهِ وَ ما أَنْزَلْنا عَلی عَبْدِنا یَوْمَ الْفُرْقانِ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعانِ وَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ»
2) 2) . «إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساکِینِ وَ الْعامِلِینَ عَلَیْها وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِی الرِّقابِ وَ الْغارِمِینَ وَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ فَرِیضَةً مِنَ اللّهِ وَ اللّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ»
3) 3) . «ما أَفاءَ اللّهُ عَلی رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُری فَلِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ کَیْ لا یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ الْأَغْنِیاءِ مِنْکُمْ وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ»
ولی با اینکه زیورآلات و اموالِ متعلق به کعبه،کم نبوده است با این حال قرآن سکوت اختیار کرده و این سکوت هرگز به معنای فراموشی و از قلم افتادن نیست،بلکه مفهومش این است که باید در اختیار کعبه باشد.
این همان چیزی است که گاه در اصول فقه،از آن به اطلاق مقامی تعبیر میشود و سکوت در مقام بیان،نشانه عدم ثبوت حکم و یا نشانه ثبوت حکم خاصی میگردد.
اینکه بعضی تصور کردهاند زیورآلات کعبه چیز قابل توجهی نبوده،اشتباه بزرگی است (1)،زیرا در صدر این کلام آمد که مردم به خلیفه دوم پیشنهاد کردند از آن برای تجهیز لشکرهای مسلمین استفاده کند و این دلیل بر فراوانی آنهاست.
اشتباه دیگر اینکه بعضی تصور کردهاند حرام بودن تصرف در حلی کعبه به دلیل آن است که طبق یک قاعده اصولی،اصل در اشیاء«حَظْر»است یعنی تا اباحه چیزی ثابت نشود باید از انجامدادن آن خودداری کرد (2)،با اینکه در اصول، ثابت کردهایم اصل در اشیاء،اباحه است و به هنگام شک در تکالیف وجوبی و تحریمی،اصل برائت جاری میشود و به فرض که اصل در اشیاء،حظر باشد، ادله برائت و اباحه بر آن حاکم شده است.بنابراین دلیل حرمت تصرف در اشیاء مزبور،همان سکوت معنادار قرآن و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله است.
از تواریخ استفاده میشود که هدیه دادن زیورآلات به کعبه،قبل از اسلام شروع شده است،از جمله«ابن خلدون»در تاریخ خود مینویسد:هنگامی که
«عبد المطلب»چاه زمزم را حفر کرد دو مجسمه (کوچک) آهو از طلا و شمشیرهایی در آنجا یافت که«ساسان»،پادشاه ایران آن را برای کعبه هدیه فرستاده بود و آن را در کنار زمزم دفن کرده بودند.هنگامی که«عبدالمطلب» آنها را بیرون آورد،آن دو آهوی طلایی را به عنوان زینت کعبه قرار داد و شمشیرها را نیز به کعبه اختصاص داد. (1)
«یعقوبی»نیز در تاریخ خود مطلبی نزدیک به آن آورده است و او هم تصریح میکند اولین کسی که کعبه را تزئین کرد،«عبد المطلب»بود. (2)
از بعضی نقلها نیز استفاده میشود که نهتنها کعبه در زمان جاهلیت زیور داشت،بلکه گاه افرادی به آن زیورها دستبرد میزدند. (3)
از روایاتی که در منابع اهلبیت علیهم السلام آمده استفاده میشود که از هدایای کعبه میتوان برای حجاج نیازمند استفاده کرد؛از جمله در حدیثی از امام باقر علیه السلام آمده است که شخصی خدمت آن حضرت عرض کرد:به کعبه کنیزی هدیه کردهاند که پانصد دینار ارزش دارد چه دستوری میفرمایید؟ حضرت فرمود:آن را بفروش و مبلغ آن را به کسانی که در راه ماندهاند و حجاجی که نیازمندند بده. (4)
نیز شخصی از ابوالحسن (موسی بن جعفر) علیه السلام درباره خریدن قطعهای از پرده کعبه سؤال کرد (هنگامی که پرده کعبه را عوض میکردند،پرده کهنه را قطعه قطعه کرده،هدیه میدادند و یا میفروختند) که قسمتی از آن را برای خود نگاه داشته و بقیه را میخواست بفروشد.حضرت فرمود که مانعی ندارد و برای او برکت دارد.سؤال کرد:آیا میشود چیزی از آن را کفن میت قرار داد؟ حضرت فرمود:نه. (5)
قرائن نشان میدهد که زیورآلات کعبه قبل از اسلام نیز وجود داشته است.
از حدیثی که علامه مجلسی رحمه الله در بحارالانوار از«ابن اسحاق»نقل میکند استفاده میشود که کعبه گنجی داشت درون چاهی در داخل کعبه و جمعی از قریش پنج سال پیش از بعثت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آن را سرقت کردند. (1)
پس از اسلام نیز تا مدتها کسی در آن تصرف نمیکرد و حتی امام علی بن ابیطالب علیه السلام در حدیث شریف مورد بحث نیز از تصرف در آن نهی فرموده است؛ولی سالهاست که هیچگونه زیورآلاتی در کعبه مشاهده نمیشود.تنها، پرده کعبه را هر سال عوض میکنند و پرده پیشین را قطعه قطعه کرده برای شخصیتهای کشورهای اسلامی میفرستند یا به زوار میدهند؛اما اینکه از چه زمانی آن زیورآلات برداشته شد و یا در صندوق یا محل خاصی حفظ گردید برای ما روشن نیست.و بهتازگی حاکمان وهابی براثر باورهای نادرست خود در نفی«تبرک»،پرده کعبه را بایگانی میکنند.
اکنون این سؤال پیش میآید که چرا امام علیه السلام به عمر فرمود حلی کعبه را به حال خود واگذارد؟ در حالی که بهطور مداوم زیورآلات تازهای به کعبه هدیه میکردند و انباشتن و نگهداشتن همه آنها وجهی نداشت.
پاسخ سؤال این است که دستور آن حضرت به ظاهر دستوری موقت بوده است و هدف این بوده که حتیالامکان آن زیورآلات حفظ شود تا اگر نیازی برای مرمت کعبه یا مسجدالحرام پیدا شود از آنها استفاده کنند؛به خصوص اینکه کعبه و مسجد الحرام،پیوسته در معرض سیلهای سنگین بود،بنابراین دستور امام علیه السلام دستوری همیشگی به شمار نمیآید.
1) 1) .بحارالانوار،ج 15،ص 411
آنچه در ذیل این حدیث شریف آمده که عمر پس از شنیدن این کلام حکیمانه خطاب به علی بن ابیطالب علیه السلام عرض کرد:«لَوْلاکَ فَافْتَضَحْنا؛اگر تو نبودی رسوا میشدیم».منحصر به این مورد نیست،بلکه در طول خلافت خود بارها به مشکلات علمی و فقهی برخورد که کسی جز امیرمؤمنان علی علیه السلام آن را برای وی نگشود و این اعتراف را به تعبیرات مختلف تکرار کرد که مرحوم علامه امینی در جلد ششم الغدیر در بحث«نوادر الاثر»آنها را با ذکر مدارک دقیق از کتب اهل سنت آورده است.تعبیراتی همانند آنچه در ذیل میآید:
1.«لَوْلا عَلِیٌّ لَضَلَّ عُمَرُ؛اگر علی نبود عمر گمراه میشد».
2.«اللّهُمَّ لا تَبْقِنی لِمُعْضِلَةٍ لَیْسَ لَهَا ابْنُ أبیطالِبٍ؛خدایا! هرگاه مشکلی پیش آید که علی برای حل آن حضور نداشته باشد مرا باقی مگذار».
3.«لا أبْقانِیَ اللّهُ بِأرْضٍ لَسْتَ فِیها یا أبَا الْحَسَنِ؛خدا مرا در سرزمینی زنده ندارد که تو در آن نباشی».
4.«أعُوذُ بِاللّهِ مِنْ مُعْضِلَةٍ لا عَلِیٌّ بِها؛به خدا پناه میبرم از اینکه مشکلی پیش آید و علی برای حل آن حضور نداشته باشد».
5.«عَجَزَتِ النِّساءُ أنْ تَلِدْنَ مِثْلَ عَلِیِّ بْنِ أبیطالِبٍ لَوْلا عَلِیٌّ لَهَلَکَ عُمَرُ؛مادران عاجزند از اینکه مثل علی بن ابیطالب را بزایند اگر علی نبود عمر هلاک میشد».
6.«یَابْنَ أبیطالبٍ ما زِلْتَ کاشِفُ کُلِّ شُبْهَةٍ وَمُوضِحُ کُلِّ حُکْمٍ؛ای فرزند ابوطالب! تو همواره حل کننده شبهات و واضح کننده احکام بودهای».
7.«رُدُّوا قَوْلَ عُمَرِ إلی عَلِیٍّ.لَوْلا عَلِیٌّ لَهَلَکَ عُمَرُ؛سخن عمر را به علی بازگردانید (و بهوسیله او اصلاح کنید) اگر علی نبود عمر هلاک میشد».
تعبیرات دیگری نیز از این قبیل هست که همه با اسناد دقیق از کتب اهل سنت ذکر شده است». (1)
1) 1) .الغدیر،ج 6،ص 462
رُوِیَ أَنَّهُ علیه السلام رُفِعَ إِلَیْهِ رَجُلانِ سَرَقَا مِنْ مَالِ اللَّهِ أَحَدُهُمَا عَبْدٌ مِنْ مَالِ اللَّهِ وَ الْآخَرُ مِنْعُرُوضِ النَّاسِ
فَقَالَ علیهالسلام
أمَّا هذَا فَهُوَ مِنْ مَالِ اللّهِ وَ لَا حَدَّ عَلَیْهِ،مَالُ اللّهِ أَکَلَ بَعْضُهُ بَعْضاً؛وَ أَمَّا الْآخَرُ فَعَلَیْهِ الْحَدُّ الشَّدِیدُ فَقَطَعَ یَدَهُ.
روایت شده است که دو نفر را خدمت امام علیه السلام آوردند که هر دو از بیتالمال سرقت کرده بودند.یکی از آن دو،بردهای متعلق به بیتالمال بود و دیگری متعلق به بعضی از مردم.
امام علیه السلام فرمود:
«اما این یکی (برده بیتالمال) خودش مال خداست و حدی بر او نیست (چراکه) بخشی از مال خداوند،بخش دیگر را خورده! و اما آن دیگری باید حد شدید بر او جاری شود (منظور از حد شدید همان حدّ سرقت است.و به دنبال آن دستور داد) دست او را قطع کردند. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: کلینی رحمه الله در کتاب الحدود از فروع کافی به سند معتبر از امام باقر علیه السلام نقل میکند که امیرمؤمنان علی علیه السلام درباره دو نفر که از بیتالمال سرقت کرده بودند این سخن را با اضافاتی فرمود.نیز قاضی نعمان مغربی (متوفای 363) در کتاب دعائم الاسلام آن را آورده (و هر دو پیش از مرحوم سیّد رضی میزیستند).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 219)
حکم حکیمانه
همان گونه که در ترجمه این کلام شریف آمد به گفته سیّد رضی رحمه الله،این سخن را امام علیه السلام هنگامی فرمود که«دو نفر را که از بیتالمال سرقت کرده بودند نزد آن حضرت آوردند؛یکی غلامی بود مربوط به بیتالمال و دیگری غلامی متعلق به مردم»؛ (رُوِیَ أَنَّهُ علیه السلام رُفِعَ إِلَیْهِ رَجُلانِ سَرَقَا مِنْ مَالِ اللَّهِ أَحَدُهُمَا عَبْدٌ مِنْ مَالِ اللَّهِ وَ الآْخَرُ مِنْ عُرُوضِ النَّاسِ) .
«عروض»-به گفته لسان العرب-جمع عَرض به معنای متاع است،بنابراین «عُرُوضُ النّاس» یعنی غلامی که از امتعه و دارایی مردم محسوب میشده نه بیتالمال؛ولی در بیشتر نسخ به جای«عروض»،«عُرض»به معنای توده مردم یا سایر مردم آمده است.
امام علیه السلام در اینجا حکم حکیمانهای صادر کرد و فرمود:«اما این یکی (که برده بیتالمال است) خود از مالاللّه به شمار میآید و حدی بر او جاری نخواهد شد»؛ (فقال علیه السلام:أمَّا هذَا فَهُوَ مِنْ مَالِ اللّهِ وَ لَا حَدَّ عَلَیْهِ) .
سپس به عنوان دلیل افزود:«بخشی از مالاللّه بخش دیگری را خورده»؛ (مَالُ اللّهِ أَکَلَ بَعْضُهُ بَعْضاً) .
اشاره به اینکه او فیالجمله حق داشته است که از بیتالمال چیزی بردارد، چراکه نفقه او بر بیتالمال است،بنابراین اجرای حد در مورد او دلیلی ندارد.
اما نفر دوم باید مشمول حد شدید باشد (که در اینجا منظور حدّ سرقت است و به دنبال آن امام علیه السلام دستور داد) دست او را قطع کردند»؛ (وَ أَمَّا الْآخَرُ فَعَلَیْهِ الْحَدُّ الشَّدِیدُ فَقَطَعَ یَدَهُ) .
این حکم در کتاب حدود در میان فقهای شیعه مسلم است که اگر بردهای جزء غنائم جنگی باشد و چیزی از غنیمت را سرقت کند مشمول حکم قطع دست نمیشود.
مرحوم صاحب جواهر بعد از ذکر این حکم که در متن شرایع آمده میگوید:
«بِلا خِلافٍ أجِدُهُ فیهِ»؛(هیچ اختلافی در این حکم در میان فقهای اصحاب نیافتم) و بعد به حدیث بالا استدلال میکند،سپس دلیل دیگری را که در متن شرایع آمده ذکر میکند که اگر چنین بردهای قطع دست شود نه تنها به نفع بیت المال نیست، بلکه ضرر بیشتری به بیتالمال میخورد و میدانیم یکی از فلسفههای اجرای این حد،دفع ضرر است و ضرر را نباید با ضرر دفع کرد. (1)
البته این نکته جالبی است،خواه به عنوان علت پذیرفته شود و یا به عنوان حکمت و یا مؤید.
در پایان میافزاید:حاکم شرع او را تأدیب میکند بهگونهای که بار دیگر بر این کار جرأت نکند. (2)
این نکته نیز حائز اهمیت است که نفر دوم که دستور قطع دست او داده شد در یک مورد از اجرای حد معاف میشود و آن این است که از کسانی باشد که سهمی در بیت المال داشته باشند در این صورت اگر بیش از سهم خود به مقدار نصاب دزدی نکند قطع دست نمیشود.
ولی فقهای اهل سنت راه دیگری را در این مسئله پیموده و گفتهاند کسی که
چیزی از مال غنیمت را پیش از قسمتش بدزدد،خواه بیش از حق او باشد یا نه، قطع دست نمیشود،چون مخلوط شدن حقش با بیتالمال مصداق شبهه و مانع از قطع دست است.این در صورتی است که حقی در غنیمت داشته باشد به این طریق که با اذن صاحب خود در میدان جنگ شرکت کرده باشد.و اگر حقی نداشته باشد و صاحب آن غلام حقی در غنیمت داشته باشد باز قطع دست نمیشود،زیرا سهم مشاع صاحبش مصداق شبهه است که مانع قطع دست میشود. (1)
همانگونه که ملاحظه میکنید این فتوا با اینکه مخالف کلام امیرمؤمنان علی علیه السلام است استدلال بسیار ضعیفی دارد،زیرا آمیخته شدن حق انسان با بیتالمال در صورتی که بیش از حدِّ خود را به مقدار نصاب سرقت کند شبههای ندارد.همچنین آمیخته شدن حق صاحب غلام با بیتالمال،آن هم موجب شبهه مانع از اجرای حد نمیشود.فرض کنید کسی پیدا شد که صد برابر حق خود را از بیت المال سرقت کرد،باز هم بگوییم شبهه است و مانع اجرای حد؟ هیچ فقیه آگاهی میتواند چنین سخنی را بپذیرد؟
به همین دلیل در فقه ما بیشتر فقها پذیرفتهاند که در چنین صورتی حد جاری میشود،بلکه بعضی معتقدند اگر شریک بهاندازه سهم خود نیز سرقت کند در حالی که میداند مال مشترک است و تقسیم نشده است و پیش از تقسیم،تصرف در آن جایز نیست،در این صورت نیز حد بر او جاری میشود؛ولی بسیاری آن را مصداق شبهه گرفتهاند که در این فرض،حد اجرا نمیشود و کلام امام علیه السلام را بر غیر این صورت باید حمل کرد.
شایان توجه است که این حدیث شریف با سند صحیح از امام باقر علیه السلام در ضمن قضاوتهای امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل شده و در ذیل آن آمده است:
«ثُمَّ أَمَرَ
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 19،ص 161
أَنْ یُطْعَمَ السَّمْنَ وَ اللَّحْمَ حَتَّی بَرَأَتْ مِنْهُ؛ امام علیه السلام بعد از قطع دست او دستور داد غذاهای مقوی از گوشت و روغن به او بخورانند تا زمانی که دستهایش التیام پیدا کند و بتواند به خانه خود بازگردد». (1)
1) 1) .کافی،ج 7،ص 264،ح 24
و قال علیهالسلام
لَوْ قَدِ اسْتَوَتْ قَدَمَایَ مِنْ هذِهِ الْمَدَاحِضِ لَغَیَّرْتُ أَشْیَاءَ.
امام علیه السلام فرمود:
اگر در برابر این لغزشگاهها،گامهایم استوار شود اموری را تغییر خواهم داد.
(و بدعتهایی را که گذاشتهاند از میان خواهم برد). (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: تنها موردی که در مصادر نهج البلاغه به عنوان منبعی برای این کلام حکمتآمیز نقل شده،نقل آمُدی در غرر الحکم است که حدیث شریف را با کمی تغییر ذکر کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 220)
مبارزه با بدعتها
امام علیه السلام در این گفتار پرمعنای خود به انحرافات و بدعتهایی که بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله پیدا شده بود اشاره کرده میفرماید:«اگر گامهایم در این لغزشگاهها استوار بماند اموری را تغییر خواهم داد»؛ (لَوْ قَدِ اسْتَوَتْ قَدَمَایَ مِنْ هذِهِ الْمَدَاحِضِ لَغَیَّرْتُ أَشْیَاءَ) .
«مَداحِضْ» جمع«مِدْحَض»به معنای لغزشگاه است و ریشه اصلی آن «دَحْض»و«دُحوض»به معنای لغزش است.
میدانیم پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در زمان خلفا انحرافی چه در مسائل عقیدتی و چه در احکام روی داد که غالباً منشأ سیاسی یا عدم آگاهی به تعلیمات اسلام داشت و امام علیه السلام مترصد بود مسلمانان را از آن انحرافات بازگرداند و به اسلام خالص و راستین زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سوق دهد؛ولی متأسفانه جنگهای داخلی که یکی پس از دیگری واقع شد و بیوفایی کوفیان و فعالیت شدید منافقان به آن حضرت مجال نمیداد.ازاینرو فرمود که اگر این لغزشگاهها برطرف گردد و آرامش پیدا شود-که متأسفانه تا آخر عمر مبارک آن حضرت حاصل نشد-اموری را تغییر خواهم داد.
شاهد این سخن ما خطبهای است که حضرت ضمن آن میفرماید:
«قَدْ عَمِلَتِ الْوُلاةُ قَبْلِی أَعْمَالاً خَالَفُوا فِیهَا رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مُتَعَمِّدِینَ لِخِلافِهِ نَاقِضِینَ لِعَهْدِهِ
مُغَیِّرِینِ لِسُنَّتِهِ وَ لَوْ حَمَلْتُ النَّاسَ عَلَی تَرْکِهَا وَ حَوَّلْتُهَا إِلَی مَوَاضِعِهَا وَ إِلَی مَا کَانَتْ فِی عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله لَتَفَرَّقَ عَنِّی جُنْدِی حَتَّی أَبْقَی وَحْدِی أَوْ قَلِیلٌ مِنْ شِیعَتِی؛ زمامداران پیش از من کارهایی انجام دادند که برخلاف سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله بود.
عامدانه راه خلاف رفتند و نقض عهد آن حضرت کردند و سنتش را تغییر دادند و اگر من مردم را وادار به ترک آنها کنم و آنها را به حال اول و به همان چیزی که در عهد رسول خدا صلی الله علیه و آله بود بازگردانم،لشکرم از اطراف من پراکنده میشود تا آنجا که تنهای تنها میمانم و یا کمی از شیعیان من با من میمانند». (1)
این بدعتها زیاد بودند که به بخشی از آنها اشاره میشود:
تبعیض میان عرب و عجم که در زمان عمر واقع شد و بیتالمال را میان مسلمانان یکسان تقسیم نکرد.
مخالفت با حج تمتع و ازدواج موقت که در عبارت معروف از او نقل شده است:
«مُتْعَتانِ کانَتا فی عَهْدِ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله وَ أنا أنْهی وَ أُعاقِبُ عَلَیْهِما» که با تعبیرات متفاوتی در کتب زیادی نقل شده است.
خواندن نماز تراویح (نمازهای مستحب شب ماه رمضان که باید فرادی خوانده شود و او دستور داد به صورت جماعت بخوانند).
گفتن«الصَّلاةُ خَیْرٌ مِنَ النَّوْمِ»در اذان صبح که به گفته ابن ابی شیبه در کتاب مصنف خود،عمر شنید که مؤذن او به هنگام اذان صبح میگوید:«الصَّلاةُ خَیْرٌ مِنَ النَّوْمِ»،عمر از این جمله خوشنود شد و به مؤذن خود گفت:«أقِرّها فی أذانِکَ؛آن را در اذان (صبحِ) خود همواره بگو». (2)
همچنین حذف«حَیِّ عَلی خَیْرِ الْعَمَلِ»از اذان به بهانه اینکه اگر مردم نماز را بهترین کار بشمرند ممکن است به جهاد اهمیت ندهند.در روایت معروفی آمده
است که عکرمه از ابن عباس سؤال کرد:چرا عمر«حَیِّ عَلی خَیْرِ الْعَمَلِ»را از اذان حذف کرد؟ ابن عباس گفت:«أرادَ عُمَرُ أنْ لا یَتَّکِلَ النّاسُ عَلَی الصَّلاةِ وَ یَدَعُوا الْجِهادَ فَلِذلِکَ حَذَفَها مِنَ الْأذانِ». (1)
شوکانی در نیل الاوطار از کتاب الاحکام نقل میکند:«قَدْ صَحَّ لَنا أنَّ حَیِّ عَلی خَیْرِ الْعَمَلِ کانَتْ عَلی عَهْدِ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله یُؤَذَّنُ بِها وَ لَمْ تُطْرَحْ إلّا فی زَمَنِ عُمَرِ؛در روایت صحیح ثابت شده است که«حَیِّ عَلی خَیْرِ الْعَمَلِ»در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بود و آن را در اذان میگفتند؛ولی در زمان عمر آن را حذف کردند». (2)
سپس در زمان عثمان،بدعتهای عجیبتر دیگری گذاشته شد که از آن جمله تقسیم بیتالمال و مقامهای حساس حکومت اسلامی در میان خویشاوندان او و وابستگان به او بود که همین مطلب سبب شد داد و فریاد مردم به اعتراض بلند شود؛اعتراضی که سرانجام منجر به قتل او شد.
امثال این بدعتها که در کتب مشروحه کلامیه آمده،فراوان است.امیرمؤمنان علی علیه السلام میخواست پس از استقرار حکومت،تمام این بدعتها را حذف کند و سنتهای عصر رسولاللّه صلی الله علیه و آله را زنده نماید؛ولی متأسفانه مشکلات داخلی کشور اسلام و جنگها اجازه نداد و این افتخار بزرگ از مسلمانان سلب شد.
و قال علیهالسلام
اعْلَموا عِلْماً یَقِیناً انَّ اللّهَ لَمْ یَجْعَلْ لِلْعَبْدِ-وَ إِنْ عَظُمَتْ حِیلَتُهُ،وَ اشْتَدَّتْ طِلْبَتُهُ،وَ قَوِیَتْ مَکِیدَتُهُ-أَکْثَرَ مِمَّا سُمِّیَ لَهُ فِی الذِّکْرِ الْحَکِیمِ،وَ لَمْ یَحُلْ بَیْنَ الْعَبْدِ فِی ضُعْفِهِ وَ قِلَّةِ حِیلَتِهِ،وَ بَیْنَ أَنْ یَبْلُغَ مَا سُمِّیَ لَهُ فِی الذِّکْرِ الْحَکِیمِ.
وَ الْعَارِفُ لِهذَا الْعَامِلُ بِهِ،أَعْظَمُ النَّاسِ رَاحَةً فِی مَنْفَعَةٍ،وَ التَّارِکُ لَهُ الشَّاکُّ فِیهِ أَعْظَمُ النَّاسِ شُغُلاً فِی مَضَرَّةٍ،وَ رُبَّ مُنْعَمٍ عَلَیْهِ مُسْتَدْرَجٌ بِالنُّعْمَی، وَ رُبَّ مُبْتَلیً مَصْنُوعٌ لَهُ بِالْبَلْوَی،فَزِدْ أَیُّهَا الْمُسْتَنفِعُ فِی شُکْرِکَ،وَ قَصِّرْ مِنْ
عَجَلَتِکَ،وَ قِفْ عِنْدَ مُنْتَهَی رِزْقِکَ.
امام علیه السلام فرمود:
یقین بدانید خدا برای بندهاش-اگرچه بسیار چارهجو و سختکوش و در طرح نقشهها قوی باشد-بیش از آنچه در کتاب الهی برای او (از روزی) مقدر شده قرار نداده است و (به عکس)-هرچند بندهاش ناتوان و کمتدبیر باشد-میان او و آنچه برایش در کتاب الهی مقرر گشته مانع نگردیده است و کسی که از این حقیقت آگاه باشد و به آن عمل نماید از همه مردم،آسودهخاطرتر و پرمنفعتتر است و آنکس که آن را ترک کند و در آن شک و تردید داشته باشد،از همه مردم،گرفتارتر
و زیانکارتر است و چه بسیارند افرادی که مشمول نعمت (الهی) هستند؛اما این نعمت مقدمه بلای هلاکت ایشان محسوب میشود و چه بسیارند افرادی که در بلا و سختی قرار دارند اما این بلا وسیلهای برای آزمایش و تکامل آنهاست.بنابراین ای کسی که میخواهی از این گفتار بهرهگیری! بر شکرت بیفزا و از شتاب (برای به دست آوردن دنیا) بکاه وهنگامی که به آخرین حد روزی خود میرسی قانع باش. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر میگوید:سیّد رضی رحمه الله این گفتار نورانی را از کلام مشروحی که در یکی از خطب امیرمؤمنان علیه السلام آمده است و ابن شعبه حرانی آن را در تحف العقول نقل کرده اخذ نموده است.از کلام او چنین استفاده میشود که آنچه را مرحوم سیّد رضی در اینجا و در خطبه 153 آورده همه در یک خطبه بوده و سیّد رضی رحمه الله از آن گزینش نموده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 221). اضافه بر این کلینی رحمه الله نیز در کتاب کافی این حدیث شریف را با تفاوتها و اضافاتی آورده است (کافی،ج 5،ص 81،ح 9)
از حرص خود بکاه و به سهم خود قانع باش
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه در حقیقت میخواهد حریصان در دنیا را از حرص بازدارد و به کفاف و عفاف قانع سازد و از مسابقه گناهآلودی که برای به چنگ آوردن اموال بیشتر در میان گروهی از دنیاپرستان رایج است جلوگیری کند،میفرماید:«به یقین بدانید خدا برای بندهاش-اگرچه بسیار چارهجو و سختکوش و در طرح نقشهها قوی باشد-بیش از آنچه در کتاب الهی برای او (از روزی) مقدر شده قرار نداده است»؛ (اعْلَموا عِلْماً یَقِیناً انَّ اللّهَ لَمْ یَجْعَلْ لِلْعَبْدِ-وَ إِنْ عَظُمَتْ حِیلَتُهُ،وَ اشْتَدَّتْ طِلْبَتُهُ،وَ قَوِیَتْ مَکِیدَتُهُ-أَکْثَرَ مِمَّا سُمِّیَ لَهُ فِی الذِّکْرِ الْحَکِیمِ) .
سپس به نقطه مقابل آن اشاره کرده میفرماید:«و (به عکس)-هرچند بندهاش ناتوان و کمتدبیر باشد-میان او و آنچه برایش در کتاب الهی مقرر گشته مانع نگردیده است»؛ (وَ لَمْ یَحُلْ بَیْنَ الْعَبْدِ فِی ضُعْفِهِ وَ قِلَّةِ حِیلَتِهِ،وَ بَیْنَ أَنْ یَبْلُغَ مَا سُمِّیَ لَهُ فِی الذِّکْرِ الْحَکِیمِ) .
جمله «ذِکْرِ الْحَکیمِ» گرچه در قرآن مجید به معنای آیات الهی آمده است و بعضی از شارحان نهج البلاغه آن را در اینجا همین گونه تفسیر کردهاند؛ولی با توجه به اینکه اندازه روزی افراد بهطور مشخص در قرآن مجید نیامده و هدف امام علیه السلام در این بیان حکیمانه این است که حد و حدود روزی اشخاص در ذکر
حکیم بیان شده،این کلام با لوح محفوظ و کتاب علم الهی تناسب دارد که در آنجا همه مقدرات ثبت است.
علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار در باب«القلم و اللوح المحفوظ»نیز روایاتی را نقل میکند که«ذکر حکیم»در آنها بهطور واضح به لوح محفوظ تفسیر شده است. (1)
بنابراین نباید تردید کرد که منظور از«ذکر حکیم»در اینجا قرآن مجید نیست بلکه همان لوح محفوظ است که گاهی به عنوان علم الهی تفسیر میشود.
سپس امام علیه السلام به نتیجه این اقتصاد اشاره کرده،میفرماید:«کسی که از این حقیقت آگاه باشد و به آن عمل کند آسایش و راحتی و منفعتش از همه کس بیشتر است و آن کس که آن را ترک گوید ودر آن شک و تردید کند از همه مردم گرفتارتر و زیانکارتر است»؛ (وَ الْعَارِفُ لِهذَا الْعَامِلُ بِهِ،أَعْظَمُ النَّاسِ رَاحَةً فِی مَنْفَعَةٍ،وَ التَّارِکُ لَهُ الشَّاکُّ فِیهِ أَعْظَمُ النَّاسِ شُغُلاً فِی مَضَرَّةٍ) .
نتیجهگیری امام علیه السلام کاملاً روشن و منطقی است؛افراد حریص که دائماً برای رسیدن به آنچه برایشان مقدّر نشده دست و پا میزنند،پیوسته در زحمتند و روحشان در عذاب و جسمشان خسته و ناتوان است،و به عکس،آنهایی که به مقدرات الهی قانع هستند،نه حرص و آز بر آنها غلبه میکند و نه پیوسته در تلاش و عذاب و زیادهخواهی هستند.
بارها گفتهایم اینگونه تعبیرات که در آیات قرآنی و روایات در مورد تقدیر روزی وارد شده،مفهومش این نیست که از تلاش و کوشش برای پیشرفت اقتصادی و تأمین زندگی آبرومندانه دست بکشیم،زیرا آن یک وظیفه واجب است که در روایات اسلامی نیز بر آن تأکید و حتی همردیف جهاد فی سبیلاللّه شمرده شده است،همان گونه که در حدیث معروف معتبری از امام صادق علیه السلام
1) 1) .بحار الانوار،ج 54،ص 372،ح 17 و 19
میخوانیم:
«الْکَادُّ عَلَی عِیَالِهِ کَالْمُجَاهِدِ فِی سَبِیلِ اللَّهِ؛ کسی که برای تأمین زندگی عیال خود زحمت بکشد مانند مجاهد در راه خداست». (1)بنابراین روزی مقدّر با تلاش و کوشش رابطه دارد.
یا به تعبیر دیگر،تقدیرات الهی مشروط به تلاش و سعی و کوشش است و افراد تنبل و بیکار و بیتدبیر از سهم مقدرشان نیز محروم خواهند شد.
آنگاه امام علیه السلام در ادامه این سخن به دو مورد که در واقع جنبه استثنا از آن قاعده بالا دارد اشاره کرده،میفرماید:«بسیارند افرادی که مشمول نعمت خداوند هستند؛اما این نعمت مقدمه بلا و هلاکت ایشان است و چه بسیارند کسانی که در بلا و سختی قرار دارند؛اما این بلا وسیلهای برای آزمایش و تکامل آنهاست»؛ (وَ رُبَّ مُنْعَمٍ عَلَیْهِ مُسْتَدْرَجٌ بِالنُّعْمَی،وَ رُبَّ مُبْتَلیً مَصْنُوعٌ لَهُ بِالْبَلْوَی) .
در پایان،امام علیه السلام مستمعان خود را مخاطب قرار داده میفرماید:«ای بهرهگیرنده (ای شنونده) بر شکر نعمتها بیفزا و از سرعت و شتاب (برای به دست آوردن زخارف دنیا) بکاه و هنگامی که به روزی خود بهطور کامل رسیدهای توقف کن»؛ (فَزِدْ أَیُّهَا الْمُسْتَنفِعُ فِی شُکْرِکَ،وَ قَصِّرْ مِنْ عَجَلَتِکَ،وَ قِفْ عِنْدَ مُنْتَهَی رِزْقِکَ) .
شایان توجه است که در بسیاری از نسخههای نهجالبلاغه
«أیُّهَا الْمُسْتَمِعْ؛ ای شنونده»آمده در حالی که در نسخه صبحی صالح که آن را به عنوان متن انتخاب کردهایم «مُسْتَنْفِعُ» ؛(ای بهرهگیرنده) آمده است و بدون شک تعبیر اول که در بسیاری از نسخ آمده مناسبتر است.
از مجموع این حدیث شریف و احادیث فراوان دیگری که در باب رزق و روزی به ما رسیده استفاده میشود که روزی از سوی خدای متعال برای
1) 1) .کافی،ج 5،ص 88،ح 1.در وسائلالشیعه نیز بابی تحت عنوان«وُجُوبُ الْکَدِّ عَلَی الْعَیالِ»ذکر شده است.(وسائل الشیعه،ج 12،ص 42)
هر کس مقدر شده و تلاشهای زیاد برای فراتر از آن رفتن سودی ندارد و به عکس افراد ضعیف نیز روزی مقدرشان از سوی خداوند میرسد.
البته ممکن است ظلم ظالمان سبب شود افرادی حق دیگران را غصب کنند و افرادی از گرسنگی بمیرند.این خود امتحان الهی است که در دنیا مقرر شده است.
اضافه بر این،گاه میشود-مطابق آنچه در ذیل گفتار حکیمانه بالا آمد - خداوند نعمتهای زیادی به افرادی که طغیان و سرکشی را از حد گذراندهاند میدهد تا مست نعمت و غرق عیش و نوش شوند،ناگهان آنها را از ایشان میگیرد تا عذابشان دردناکتر باشد؛همانگونه که در آیه شریفه 44 از سوره «انعام»آمده است: «فَلَمّا نَسُوا ما ذُکِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَیْهِمْ أَبْوابَ کُلِّ شَیْءٍ حَتّی إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ» ؛(آری،) هنگامی که (اندرزها سودی نبخشید،و) آنچه را به آنها یادآوری شده بود فراموش کردند،درهای همه چیز (از نعمتها) را به روی آنها گشودیم؛تا (کاملاً) خوشحال شدند (و دل به آن بستند)؛ناگهان آنها را گرفتیم (و سخت مجازات کردیم)؛در این هنگام،همگی مأیوس شدند؛(و درهای امید به روی آنها بسته شد)».درست همانند کسی که از درختی غاصبانه بالا میرود که هرچه بالاتر برود سقوطش از فراز درخت دردناکتر و شکنندهتر است.
این همان چیزی است که به عنوان عذاب استدراجی در قرآن و روایات منعکس شده است.
به عکس افرادی هستند که خداوند روزی آنها را محدود میکند تا صحنه آزمایش الهی که موجب ترفیع مقام آنهاست فراهم گردد.
جملهای که امام علیه السلام در پایان این سخن فرموده (وَ قَصِّرْ مِنْ عَجَلِکَ وَ قِفْ عِنْدَ مُنْتَهی رِزْقِکَ) نیز گواه بر این است که هدف،کنترل حرص حریصان و آزِ
آزمندان و شتاب دنیاپرستان است.
مرحوم«مغنیه»برای حل بعضی از شبهات ناچار شده است تفسیر دیگری برای گفتار حکیمانه بالا انتخاب کند که با ظاهر این حدیث شریف هماهنگ نیست.او میگوید:منظور از«ذکر حکیم»همان قرآن است و منظور از تعیین سهم هرکس از روزی همان است که در آیات شریفه سوره«زلزال»میخوانیم:
«فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ* وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ» ؛هرکس بهاندازه سنگینی ذرهای کار نیک کند (در آخرت) آن را میبیند و (همچنین) هرکس بهقدر ذرهای کار بد کند او نیز (در سرای دیگر) آن را خواهد دید». (1)
نتیجه اینکه انسان در برابر اعمالش جزا داده میشود و آنچه را از نیک و بد انجام داده در آخرت به آن خواهد رسید؛خواه در دنیا قوی و نیرومند باشد یا ضعیف و ناتوان.نه قدرت و ثروت دنیا او را به خدا نزدیک میکند و نه وی را از عذاب دوزخ-اگر از گمراهان باشد-بازمیدارد و نه ضعف و فقر میان انسان و نعمتهای بهشتی-هرگاه از هدایتشدگان باشد-مانع میشود. (2)
ولی نباید تردید کرد که منظور از«ذکر حکیم»همان لوح محفوظ است که در بالا شرح داده شد و منظور از تعیین سهمیه،سهمیه مادی دنیوی است و ذیل حدیث،شاهد گویایی بر این مطلب است و همچنین احادیث دیگری که در باب تقسیم رزق و روزی رسیده است.
و قال علیهالسلام
لَا تَجْعَلُوا عِلْمَکُمْ جَهْلاً،وَ یَقِینَکُمْ شَکّاً،إِذَا عَلِمْتُمْ فَاعْمَلُوا،
وَ إِذَا تَیَقَّنْتُمْ فَأَقْدِمُوا.
امام علیه السلام فرمود:
علم خویشتن را جهل،و یقینتان را شک قرار ندهید،آنگاه که عالم و آگاه شدید عمل کنید و زمانی که یقین کردید اقدام نمایید (تا علم و یقین شما پایدار بماند). (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر میگوید:این کلام حکیمانه آغازی داشته به این صورت: «لا تَبیعُوا الْآخِرَةِ بِالدُّنْیا وَ لا تَسْتَبْدِلُوا الْبَقاءَ بِالْفَناءِ...» سپس میافزاید:این تعبیر را آمُدی در غرر نقل کرده و ابن عساکر نیز با سند خود از«عکرمه»از ابن عباس از امام امیرمؤمنان علیه السلام آورده است و به جای«لا تَبِیعُوا»،«لا تَبِعْ»و سایر خطابها را نیز به صورت مفرد ذکر کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 221)
راه پایداری علم و یقین
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانهاش،به عالمان بیعمل اشاره کرده نخست میفرماید:«علم خویشتن را جهل قرار ندهید»؛ (لَا تَجْعَلُوا عِلْمَکُمْ جَهْلاً) .
اشاره به اینکه هرچیزی آثاری دارد که از آثار آن میتوان آن را شناخت، هنگامی که اثر و خاصیت خود را از دست بدهد به منزله معدوم است؛هرچند ظاهراً وجود داشته باشد.
قرآن مجید درباره انسانهایی که چشم و گوش دارند؛اما آثاری که از چشم و گوش انتظار میرود یعنی شنیدن و عمل کردن و دیدن و عبرت گرفتن،در کار آنها نیست،تعبیر به ناشنوا و نابینا کرده و حتی آنها را مردگان بیجانی شمرده است،میفرماید: «إِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتی وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ وَ ما أَنْتَ بِهادِی الْعُمْیِ عَنْ ضَلالَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلاّ مَنْ یُؤْمِنُ بِآیاتِنا فَهُمْ مُسْلِمُونَ» ؛تو نمیتوانی سخن خود را به گوش مردگان برسانی و نمیتوانی صدای خود را به گوش کران برسانی در آن هنگام که پشت میکنند و از سخنان تو میگریزند* و نیز نمیتوانی کوران را از گمراهیشان برهانی؛تو فقط میتوانی سخن خود را به گوش کسانی برسانی که آماده پذیرش ایمان به آیات ما هستند و در برابر حق تسلیمند!». (1)
1) 1) .نمل،آیه 80 و 81
امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز ثروتاندوزان بخیل و خودخواه را مردگان برخوردار از حیات ظاهری میشمرد و میفرماید:
«هَلَکَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْیَاءٌ» . (1)
به عکس،دانشمندانی را که از دنیا رفتهاند و آثارشان در افکار و دلها باقی است زندگان جاوید میداند و میفرماید:
«الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِیَ الدَّهْرُ أَعْیَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَ أَمْثَالُهُمْ فِی الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ» . (2)
همانگونه که قرآن مجید نیز شهیدان را زندگان جاوید دانسته است.
بنابراین این یک فرهنگ قرآنی و اسلامی است که هر موضوع بیخاصیتی در حکم معدوم است و به همین دلیل عالمانی که به علم خود عمل نمیکنند در کلام امام علیه السلام به منزله جاهلان شمرده شدهاند.
به دنبال آن میافزاید:«یقین خود را (نیز) شک قرار ندهید»؛ (وَ یَقِینَکُمْ شَکّاً) .
روشن است کسی که یقین دارد به اینکه فلان غذا مسموم است و از آن میخورد به منزله کسی است که شک دارد و از یقین بیبهره است.همچنین آنهایی که به قیامت یقین دارند و آماده آن نمیشوند،آثار منفی گناه را میدانند و مرتکب میشوند،به آثار مثبت اطاعت پی بردهاند و ترک میکنند،همه به منزله انسانهای شکاکند.به همین دلیل امام علیه السلام در حکمت 126 از چندین گروه تعجب میکند،قدر مشترک همه آنها این است که چیزی را میدانند و یقین دارند ولی بر طبق آن گام برنمیدارند.آغاز آن حکمت چنین است«عَجِبْتُ لِلْبَخیلٍ».
سپس امام علیه السلام در پایان این سخن میفرماید:«آنگاه که عالم شدید عمل کنید و زمانی که یقین کردید اقدام نمایید (تا علم و عمل شما هماهنگ گردد و تناقض میان باطن و ظاهر شما برچیده شود»؛ (إِذَا عَلِمْتُمْ فَاعْمَلُوا،وَ إِذَا تَیَقَّنْتُمْ فَأَقْدِمُوا) .
این نتیجه قطعی بیانی است که امام علیه السلام در آغاز فرمود؛هرگاه بخواهیم علم ما جهل نشود باید عمل کنیم و هرگاه اراده کنیم که یقین ما تبدیل به شک نشود باید بر طبق آن رفتار نماییم.
این سخن را با حدیث دیگری در همین زمینه پایان میدهیم.«ابن عساکر»در تاریخ دمشق در شرح حال امیرمؤمنان علی علیه السلام میگوید:عمر به امام علیه السلام عرض کرد:
«عِظْنی یا أبَا الْحَسَنِ؛ ای ابوالحسن مرا موعظه کن».امام علیه السلام به او فرمود:
«لا تَجْعَلْ یَقینَکَ شَکّاً وَ لا عِلْمَکَ جَهْلاً وَ لا ظَنَّکَ حَقّاً وَ اعْلَمْ أنَّهُ لَیْسَ لَکَ مِنَ الدُّنْیا إلّا ما أعْطَیْتَ فَأمْضَیْتَ وَ قَسَمْتَ فَسَوَّیْتَ وَ لَبِسْتَ فَأبْلَیْتَ،قالَ صَدَقْتَ یا أبَا الْحَسَنِ؛ یقین خود را شک قرار مده و علمت را جهل مکن و ظن خود را حق مپندار و بدان بهره تو از دنیا همان است که به تو عطا شده و استفاده کردهای و قسمت تو شده و آن را تسویه کردهای و پوشیدهای و کهنه و فرسوده ساختهای».عمر گفت:راست گفتی ای ابوالحسن. (1)
1) 1) .تاریخ دمشق،ج 42،ص 494
و قال علیهالسلام
إِنَّ الطَّمَعَ مُورِدٌ غَیْرُ مُصْدِرٍ،وَ ضَامِنٌ غَیْرُ وَفِیٍّ،وَ رُبَّمَا شَرِقَ شَارِبُ الْمَاءِ قَبْلَ رِیِّهِ؛وَ کُلَّمَا عَظُمَ قَدْرُ الشَّیْءِ الْمُتَنَافَسِ فِیهِ عَظُمَتِ الرَّزِیَّةُ لِفَقْدِهِ وَ الْأَمَانِیُّ تُعْمِی أَعْیُنَ الْبَصَائِرِ،وَ الْحَظُّ یَأْتِی مَنْ لَا یَأْتِیهِ.
امام علیه السلام فرمود:
طمع،(انسان را) به سرچشمه آب وارد میکند و او را تشنه بازمیگرداند و ضامنی است که هرگز وفا نمیکند و بسیار میشود که نوشنده آب پیش از آنکه سیراب شود گلوگیرش شده (و هلاک میگردد) و هر اندازه ارزش چیزی بیشتر باشد که مورد رغبتِ این و آن گردد،به همان اندازه مصیبت از دست رفتنش بیشتر است.
آرزوها (ی دور و دراز) چشم بصیرت را کور میکند و (چه بسا) سود به سراغ کسی میرود که او به دنبالش نیست! (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: صاحب کتاب مصادر بخشهایی از این حدیث شریف را با تفاوتهایی از غررالحکم آمُدی و مطالب السؤول و مجمع الامثال و نهایة الإرب نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 221)
شش نکته آموزنده
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانهاش به شش نکته اشاره میکند که هرکدام اندرز گرانبهایی است و در ابتدا چنین به نظر میرسد که این نکات،مستقل از یکدیگرند؛ولی با دقت میتوان رابطهای در میان آنها یافت.نخست میفرماید:
«طمع (انسان را) به سرچشمه آب وارد میکند و او را تشنه بازمیگرداند»؛ (و قال علیه السلام:إِنَّ الطَّمَعَ مُورِدٌ غَیْرُ مُصْدِرٍ) .
زیرا شخص طمعکار غالباً دنبال چیزی میرود که در دسترس او قرار نخواهد گرفت؛ولی طمع،او را به هوس میاندازد که به آن برسد و به اشتباه،آن را دستیافتنی میپندارد؛اما همچون کسی که به سراغ آب میرود ولی با سراب روبرو میشود،ناکام بازمیگردد.
در دومین نکته میفرماید:«طمع،ضامنی است که وفا نمیکند»؛ (وَ ضَامِنٌ غَیْرُ وَفِیٍّ) .
زیرا طمع،شخص طمعکار را به دنبال خواستههایش میفرستد،همان خواستههایی که دستنیافتنی است و آن را برای طمعکار تضمین میکند؛ ولی همانند ضامنی که به قول خود وفا نمیکند،طمعکار را محروم و ناکام رها میسازد.
در سومین نکته میفرماید:«بسیار شده است که نوشنده آب پیش از آنکه
سیراب شود گلوگیرش شده (و به هلاکت میرسد)»؛ (وَ رُبَّمَا شَرِقَ شَارِبُ الْمَاءِ قَبْلَ رِیِّهِ) .
این است سرنوشت طمعکاری که با حرص و ولع به دنبال چیزی میرود و خود را به آب و آتش میزند و پیش از آنکه به آن برسد هلاک میگردد؛مانند کسی که عطش شدیدی به او روی آورده،هنگامی که به آب میرسد با حرص و ولع چنان مینوشد که گلوگیرش میشود و سیراب نشده جان میدهد.
آنگاه در چهارمین نکته به حریصان و طماعان اشاره کرده،میفرماید:
«هر قدر ارزش چیزی بیشتر باشد بهگونهای که افراد برای به دست آوردن آن،با یکدیگر به رقابت برخیزند،همانقدر،مصیبت از دست دادنش زیادتر خواهد بود»؛ (وَ کُلَّمَا عَظُمَ قَدْرُ الشَّیْءِ الْمُتَنَافَسِ فِیهِ عَظُمَتِ الرَّزِیَّةُ لِفَقْدِهِ) .
بنابراین شخص طمعکار که با شتاب برای به دست آوردن اشیای مهم مورد نظرش با دیگران به رقابت برمیخیزد،هنگامی که به آن نرسد یا برسد و آن را از دست بدهد گرفتار مصیبت عظیمی خواهد شد و این،یکی دیگر از مصائب بزرگ طمعکاران دنیاپرست است.
در پنجمین نکته امام علیه السلام به آرزوهای دور و زیاد اشاره کرده است که چشم انسان را کور و گوشش را کر میکند،میفرماید:«آرزوها چشم بصیرت را نابینا میسازد»؛ (وَ الْأَمَانِیُّ تُعْمِی أَعْیُنَ الْبَصَائِرِ) .
دلیل آن هم روشن است؛عشق و علاقه شدید به چیزی که از دسترس بیرون است به انسان اجازه نمیدهد موانعی را که بر سر راه است ببیند و یا آثار زیانبار آن چیز را مشاهده کند،همچنان در بیابان آرزوها برای یافتن آب به دنبال سراب میدود و ای بسا گرفتار حیوانات درنده و گرگان خونخوار میشود و یا در پرتگاهها سقوط میکند.
در ششمین و آخرین نکته به این حقیقت اشاره میکند که همیشه با تلاش
و کوشش و دست و پا زدن،انسان به خواستههایش نمیرسد،میفرماید:«(گاه سود و بهره به سراغ کسی میآید که دنبالش نمیرود»؛ (وَ الْحَظُّ یَأْتِی مَنْ لَا یَأْتِیهِ) .
هم در زندگی خود دیدهایم و هم در تاریخ خواندهایم که افراد زیادی بودند بیآنکه بسیار دست و پا بزنند به مقصود رسیدند و به عکس افرادی هم بودند که با تلاش و کوشش فراوان به جایی نرسیدند.
اشتباه نشود،هرگز امام علیه السلام در این گفتار نورانی خود نمیخواهد نقش تلاش و کوشش و سعی را در رسیدن به اهداف بزرگ نادیده بگیرد،زیرا آن،یک اصل اساسی از نظر قرآن و روایات بوده و عقل نیز حاکم به آن است.مقصود امام علیه السلام این است که از طمعِ طمعورزان بکاهد و آنها را از آلوده شدن به انواع گناهان برای رسیدن به مقاصدشان بازدارد.
از آنچه گفته شد به خوبی روشن میشود که شش نکتهای که در این گفتار حکیمانه آمده گرچه به ظاهر مستقل و جدا از هم به نظر میرسند؛ولی با دقت ثابت میشود که با هم ارتباط نزدیکی دارند.
این سخن را با داستان افسانهای پر معنایی درباره سرنوشت طمعکاران که ابن ابیالحدید در شرح نهج البلاغه خود آورده پایان میدهیم.وی میگوید:مردی، قُبَّرَه (چکاوکی را) زنده صید کرد.چکاوک به سخن آمد گفت:با من چه میخواهی بکنی؟ صیاد گفت:سرت را میبرم و گوشتت را میخورم.چکاوک گفت:گوشت من به اندازهای ناچیز است که هیچکس را سیر نمیکند؛ولی من حاضرم سه چیز را به تو بیاموزم که از خوردن من برای تو بسیار بهتر است:یکی از آن سه را هنگامی به تو میآموزم که در دست توام،دومی را هنگامی که من را رها کردی و بر درخت نشستم،سومی را هنگامی که از درخت پرواز کردم و روی کوه قرار گرفتم.مرد صیاد (خوشحال شد و) گفت:اولی را بگو.چکاوک
گفت:هرگز برای چیزی که از دست رفته غصه مخور (با غصه و اندوه بازنمیگردد).مرد صیاد او را رها کرد.هنگامی که روی درخت نشست گفت:
دومی را بگو.چکاوک گفت:اگر کسی چیزی را که امکان وجود ندارد ممکن دانست،هرگز سخنش را مپذیر.سپس چکاوک پرواز کرد و روی کوه نشست و به صیاد گفت:ای بدبخت اگر مرا ذبح کرده بودی از درون چینهدان من دو گوهر گرانبها استخراج میکردی که وزن هرکدام از آنها سی مثقال است.صیاد به شدت متأسف شد و دست خود را به دندان گزید و گفت:پس سومین نصیحت چه شد؟ چکاوک گفت:تو آن دو تا را فراموش کردی سومی را میخواهی؟ مگر در نصیحت اول به تو نگفتم بر چیزی که از دستت رفت تأسف نخور؛ولی تو تأسف خوردی و مگر در نصیحت دوم نگفتم اگر تو را به چیزی خبر دهند که غیر ممکن است نپذیر؟ من تمام گوشت و خون و پرم بیست مثقال نیست،چگونه پذیرفتی که در چینهدان من دو گوهر گرانبهاست که هرکدام سی مثقال است؟ چکاوک این را گفت و پرواز کرد و رفت. (1)
این داستان در واقع تصدیق کلام امام علیه السلام در جمله چهارم و پنجم است.
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 19،ص 165
و قال علیهالسلام
اللّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ مِنْ أَنْ تُحَسِّنَ فِی لَامِعَةِ الْعُیُونِ عَلاَنِیَتی،وَ تُقَبِّحَ فِیَما أُبْطِنُ لَکَ سَرِیرَتِی،مُحَافِظاً عَلی رِثَاءِ النَّاسِ مِنْ نَفْسِی بِجَمِیعِ مَا أَنْتَ مُطَّلِعٌ عَلَیْهِ مِنِّی،فَأُبْدِی لِلنَّاسِ حُسْنَ ظَاهِرِی،وَ أُفْضِی إِلَیْکَ بِسُوءِ عَمَلِی، تَقَرُّباً إِلَی عِبَادِکَ وَ تَبَاعُداً مِنْ مَرْضَاتِکَ.
امام علیه السلام عرضه میدارد:
بار پروردگارا! به تو پناه میبرم از اینکه ظاهرم را در چشمها نیکو جلوه دهی و باطنم را در پیشگاهت زشت سازی؛(به تو پناه میبرم از این که) بخواهم بهوسیله اعمالی که تو از آن خوب آگاهی،خوشبینی و احترام مردم را برای خویش حفظ کنم،ظاهر خوبم را برای مردم آشکار سازم و اعمال بدم را فقط تو بدانی،تا به بندگانت نزدیک گردم و از رضا و خشنودی تو دور شوم. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر مدرک خاص دیگری برای این دعای پرمعنای حکیمانه نقل نمیکند جز اینکه میگوید:ابن عبد ربّه در کتاب عقد الفرید صدر این دعا را از امام زین العابدین علیه السلام نقل کرده و میدانید حضرت زین العابدین علیه السلام در بسیاری از موارد از دعاهای جدش استفاده میکرده که با مراجعه به جلد دوم شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید این حقیقت روشن میشود.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 222)
از ریاکاری به خدا پناه بریم
امام علیه السلام در این دعای نورانیاش در پیشگاه خدا از ریاکاری به او پناه میبرد و با چند تعبیر دقیق آن را بیان میکند.
نخست عرضه میدارد:«بارپروردگارا! به تو پناه میبرم از اینکه ظاهرم را در چشمها نیکو جلوه دهی و باطنم را در پیشگاهت زشت سازی»؛ (اللّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ مِنْ أَنْ تُحَسِّنَ فِی لَامِعَةِ الْعُیُونِ عَلاَنِیَتی،وَ تُقَبِّحَ فِیَما أُبْطِنُ لَکَ سَرِیرَتِی) .
«لامِعَةُ الْعُیُونِ» به اصطلاح ازقبیل اضافه صفت به موصوف و به معنی«عیون لامعه»یعنی چشمهای پرنور است؛یعنی کار من به جایی نرسد که حتی افراد تیزبین مرا خوب پندارند در حالی که در باطن خوب نباشم.
در دومین جمله همین معنا را در قالب دیگری آورده،عرضه میدارد:
«(خداوندا چنان نباشم که) خوشبینی مردم را نسبت به خودم در آنچه تو از آن آگاهی جلب کنم (در حالی که در باطن چنین نباشم و از طریق ریا خود را در صف نیکان معرفی کنم)»؛ (مُحَافِظاً عَلی رِثَاءِ (1)النَّاسِ مِنْ نَفْسِی بِجَمِیعِ مَا أَنْتَ مُطَّلِعٌ عَلَیْهِ مِنِّی) .
حضرت در سومین تعبیر،همین معنا را با اشاره به ثمره نامطلوب آن بازگو
1) 1) .در بسیاری از نسخ به جای«رِثاء»،«رِیاء»آمده و مناسب هم همین است،زیرا مجموع دعای امام علیه السلام دربارهپرهیز از ریاکاری است در حالی که«رثاء»یعنی سوگواری یا مدح و تمجید اموات کردن که تناسبی با این بحث ندارد
کرده،عرضه میدارد:«(چنان نباشم) که حُسن ظاهرم را برای مردم آشکار سازم و اعمال بدم را فقط به سوی تو آورم تا به این وسیله به بندگانت نزدیک گردم و از رضا و خشنودی تو دور شوم»؛ (فَأُبْدِی لِلنَّاسِ حُسْنَ ظَاهِرِی،وَ أُفْضِی (1)إِلَیْکَ بِسُوءِ عَمَلِی،تَقَرُّباً إِلَی عِبَادِکَ وَ تَبَاعُداً مِنْ مَرْضَاتِکَ) .
روشن است که هدف ریاکاران جلب توجه مردم و از این طریق،رسیدن به منافع مادی و دنیوی است این یک هدف است،ولی دوری از خداوند هدف نیست بلکه غایت و نتیجه این کار است هر چند مَجازاً در عبارت بالا به شکل هدف بیان شده است.
بدیهی است که این دعا درسی است برای همه مردم نه اینکه امام علیه السلام چنین باشد بلکه میخواهد بهطور غیر مستقیم که در دلها تأثیر بیشتری دارد نتیجه ریاکاری را برای همگان روشن سازد و آن را خطایی بزرگ معرفی کند که نتیجه آن،دوری از خدا و سرگردانی در وادی شرک و بتپرستی است.
نکوهش شدید ریا در کتاب و سنّت
در آیات قرآن و روایات اسلامی،عمل ریایی به شدت نکوهش شده است.
قرآن مجید در آیه 264 سوره«بقره»میگوید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذی کَالَّذِی یُنْفِقُ مالَهُ رِئاءَ النّاسِ وَ لا یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ صَفْوانٍ عَلَیْهِ تُرابٌ فَأَصابَهُ وابِلٌ فَتَرَکَهُ صَلْداً لا یَقْدِرُونَ عَلی شَیْءٍ مِمّا کَسَبُوا وَ اللّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید! بخششهای خود را با منّت و آزار،باطل نسازید! همانند کسی که مال خود را برای نشان دادن
1) 1) .«أُفْضی»از ریشه«افضاء»به معنای منتقل ساختن چیزی به دیگری است و در مورد بیان اسرار خویش بهدیگران نیز به کار میرود که در عبارت بالا همین معنا مناسب است
به مردم،انفاق میکند؛و به خدا و روز رستاخیز،ایمان نمیآورد؛(کار او) همچون قطعه سنگی است که بر آن،(قشر نازکی از) خاک باشد؛(و بذرهایی در آن افشانده شود؛) و رگبار باران به آن برسد،(و همه خاکها و بذرها را بشوید،) و آن را صاف (و خالی از خاک و بذر) رها کند.آنها از کاری که انجام دادهاند، چیزی به دست نمیآورند؛و خداوند،جمعیت کافران را هدایت نمیکند».
در این آیه شریفه نکات بسیاری نهفته است:از یکسو ریا و شرک را همردیف قرار داده و از سویی دیگر عمل ریایی را بینتیجه و بیاثر خوانده و مسلمانان را به شدت از چنین کاری نهی کرده همانگونه که انفاقهای توأم با منت و آزار را منفور شمرده است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در حدیثی از آینده چنین خبر میدهد.
«سَیَأْتِی عَلَی النَّاسِ زَمَانٌ تَخْبُثُ فِیهِ سَرَائِرُهُمْ وَتَحْسُنُ فِیهِ عَلانِیَتُهُمْ طَمَعاً فِی الدُّنْیَا لا یُرِیدُونَ بِهِ مَا عِنْدَ رَبِّهِمْ یَکُونُ دِینُهُمْ رِیَاءً لا یُخَالِطُهُمْ خَوْفٌ یَعُمُّهُمُ اللَّهُ بِعِقَابٍ فَیَدْعُونَهُ دُعَاءَ الْغَرِیقِ فَلا یَسْتَجِیبُ لَهُمْ؛ زمانی بر مردم فرا میرسد که باطن آنها زشت و ظاهرشان برای طمع در دنیا زیبا میشود.هرگز پاداشهایی را که نزد خداست طلب نمیکنند،دینشان ریاسْت و خوف خدا در وجودشان نیست.در آن زمان خدا آنها را به مجازاتی مبتلا میسازد که حتی اگر مانند دعای غریق (کسی که با تمام وجودش خدا را میخواند) خدا را بخوانند دعایشان مستجاب نمیشود». (1)
در منابع معروف حدیث از جمله کتاب شریف کافی و کتاب وسائلالشیعه روایات بسیاری درباره نکوهش ریاکاری وارد شده است؛از جمله کلینی رحمه الله در جلد دوم کافی در حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمود:
«کُلُّ رِیَاءٍ شِرْکٌ إِنَّهُ مَنْ عَمِلَ لِلنَّاسِ کَانَ ثَوَابُهُ عَلَی النَّاسِ وَمَنْ عَمِلَ لِلَّهِ کَانَ ثَوَابُهُ عَلَی اللَّهِ» . (2)
در حدیث دیگری در تفسیر آیه «فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً» 1 (و مفهوم شرک در آیه) میفرماید:
«الرَّجُلُ یَعْمَلُ
شَیْئاً مِنَ الثَّوَابِ لا یَطْلُبُ بِهِ وَجْهَ اللَّهِ إِنَّمَا یَطْلُبُ تَزْکِیَةَ النَّاسِ یَشْتَهِی أَنْ یُسْمِعَ بِهِ النَّاسَ فَهَذَا الَّذِی أَشْرَکَ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ ثُمَّ قَالَ مَا مِنْ عَبْدٍ أَسَرَّ خَیْراً فَذَهَبَتِ الْأَیَّامُ أَبَداً حَتَّی یُظْهِرَ اللَّهُ لَهُ خَیْراً وَمَا مِنْ عَبْدٍ یُسِرُّ شَرّاً فَذَهَبَتِ الْأَیَّامُ أَبَداً حَتَّی یُظْهِرَ اللَّهُ لَهُ شَرّاً؛ منظور از آن کسی است که عملی دارای ثواب را انجام میدهد؛ولی مقصودش خدا نیست بلکه مقصودش این است که مردم او را پاک بشمرند و پیوسته دوست دارد که مردم عمل او را بشنوند (و او را ستایش کنند) این کسی است که برای عبادت پروردگارش شریک قرار داده است.سپس امام علیه السلام فرمود:
هرکس کار نیکی را مخفیانه انجام دهد مدت زیادی نمیگذرد که خدا آن را ظاهر میسازد و هیچ بندهای نیست که امر شری را پنهانی به جا آورد مگر اینکه پس از مدتی خداوند شر آن را آشکار میسازد». (1)
1) 2) .کافی،ج 2،ص 293،ح 4
و قال علیهالسلام
لَا وَ الَّذِی أَمْسَیْنَا مِنْهُ فِی غُبْرِ لَیْلَةٍ دَهْمَاءَ،تَکْشِرُ عَنْ یَوْمٍ أَغَرَّ،
مَا کَانَ کَذَا وَ کَذَا.
امام علیه السلام فرمود:
نه،سوگند به کسی که ما را در بقایای شب تاریک نگه داشت؛شبی که لبخند سپیدهدمش از روزی روشن پرده برداشت،که چنین و چنان نبوده است.(هدف از ذکر این عبارت تنها بیان سوگند زیبا و جالب امام علیه السلام است). (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب برای این کلام امام علیه السلام منبعی جز نهجالبلاغه نیافته است (مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 222) و ما نیز در منابع دیگری که جستوجو کردیم چیزی نیافتیم
سوگندی بسیار زیبا
هدف جناب سیّد رضی رحمه الله از ذکر این سوگند،نشان دادن فصاحت و زیبایی کلام امام علیه السلام حتی در سوگندهاست.اما اینکه این سوگند برای چه جاری شده است؟ یا مرحوم سیّد رضی به آن دست نیافته است و یا اگر دست یافته ذکر آن را لازم نمیدانسته است.
به هر حال امام علیه السلام میفرماید:نه،سوگند به آن کس که ما را در بقایای شب تاریک نگه داشت؛شبی که لبخند سپیدهدمش از روز روشن پرده برداشت،که چنین و چنان نبوده است»؛ (لَا وَ الَّذِی أَمْسَیْنَا مِنْهُ فِی غُبْرِ لَیْلَةٍ دَهْمَاءَ،تَکْشِرُ عَنْ یَوْمٍ أَغَرَّ،مَا کَانَ کَذَا وَ کَذَا) .
امام علیه السلام در این تشبیه جالب،نخست اشاره به تاریکی شبهای ظلمانی میکند ( «غُبْر» به معنای باقیمانده و «دَهْماء» به معنای سیاه و تاریک است) که به دنبال آن،روز روشنی است.گویی همانند انسانی است که به هنگام لبخند، لبهای او کنار میرود و دندانهای زیبایش آشکار میشود.( «تَکْشِرُ» از ریشه «کَشْر»(بر وزن نشر) به معنای کنار رفتن لبها برای خندیدن و «أغَرّ» به معنای روشن و سفید است).
اینکه امام علیه السلام این قسم زیبا و فصیح را برای چه موضوعی یاد کرده،روشن نیست.شاید برای مرحوم سیّد رضی روشن بوده؛ولی چون هدفش بیان زیبایی
قسم بوده از ذکر آن صرف نظر کرده است.این احتمال نیز هست که بر سیّد رضی رحمه الله نیز روشن نبوده و آنچه را او به آن دست یافته اصل سوگند بوده است؛ ولی میتوان به قرینه قسمی که امام علیه السلام یاد کرده حدس زد که قسم،اشاره به ظهور اسلام و محو آثار شرک و کفر و بتپرستی و انتقال مردم از دوران تاریک جاهلیت به دوران نورانی اسلام بوده و جمله «ما کانَ کَذا و کَذا» در واقع اشاره به نفی بعضی از بدعتهایی بود که در اسلام گذاشته شد و در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وجود نداشت.
مرحوم«مغنیه»در شرح نهج البلاغه خود میگوید:جمله (ما کان کَذا وَ کَذا) ممکن است اشاره به مطلب باطلی بوده که امام علیه السلام آن را از کسی شنیده بوده و در مقام انکار آن برآمده است؛ولی آنچه ما ذکر کردیم مناسبتر به نظر میرسد.
در اینکه«لا»در آغاز این قسم و مشابه آن در کلام عرب زائده است یا نافیه، در میان مفسران و دانشمندان،گفتوگو است؛جمعی آن را زائده نمیدانند؛ مانند آنچه در قرآن مجید در آیه 65 سوره«نساء»آمده است که میفرماید: «فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ ...».و معتقدند مطلبی قبلاً ذکر شده،آن را نفی میکند سپس به مطلب دیگر میپردازد؛ولی جمعی دیگر عقیده دارند که«لا»زائده است و برای تأکید نفیی است که بعداً میآید (و میدانیم که بسیاری از کلمات زائده برای تأکید است).
در تفسیر فخر رازی نیز در آیه شریفه بالا دو قول نقل شده است:یکی«لا»ی زائده و برای تأکید و دیگری«لا»ی مفیده و برای نفی مطلبی بوده که پیش از این آمده است؛ولی در تفسیر جوامع الجامع،«لا»زائده گرفته شده است. (1)
1) 1) .تفسیر کبیر،ج 10،ص 127؛جوامع الجامع،ج 1،ص 267
و قال علیهالسلام
قَلِیلٌ تَدُومُ عَلَیْهِ أرْجی مِنْ کَثِیرٍ مَمْلُولٍ مِنْهُ.
امام علیه السلام فرمود:
کار کمی که (با نشاط) آن را ادامه دهی امیدبخشتر از کار زیاد
و خستهکننده است. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر میگوید:این کلام در غررالحکم به سه صورت آمده است: «قَلِیلٌ تَدُومُ عَلَیْهِ خَیْرٌ مِنْ کَثیرٍ مَمْلُولٍ» ؛ «قَلِیلٌ یَدُومُ خَیْرٌ مِنْ کَثیرٍ یَنْقَطِعُ» و «قَلیلٌ یَدُومُ خَیْرٌ مِنْ کَثیرٍ مُنْقَطِعٍ» (این تفاوتها نشان میدهد که آمُدی منابع دیگری در دست داشته که هرکدام این کلام حکیمانه را به نحوی نقل کردهاند) سپس از ابن قاسم در کتاب روض الاخیار نقل میکند که او تعبیری همچون تعبیر سیّد رضی آورده،با این تفاوت که به جای«أرْجی»،«خَیْرٌ»ذکر کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 222)
ارزش اعمال کم توأم با نشاط
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکتهای اشاره میفرماید که بسیاری از آن غافلند،میفرماید:«کار کمی که (با نشاط) آن را ادامه دهی امیدبخشتر از کار زیاد و خسته کننده است»؛ (قَلِیلٌ تَدُومُ عَلَیْهِ أرْجی مِنْ کَثِیرٍ مَمْلُولٍ مِنْهُ) .
«أرْجی» به معنای امیدبخشتر از ماده«رجاء»گرفته شده و به یقین،کاری که دوام داشته باشد هر چند کم باشد امیدبخشتر از کارهای زیادی است که مایه ملالت است و به زودی قطع میشود.
بسیاری افراد هنگامی که اهمیت و فواید کاری را میشنوند-خواه فواید مادی داشته باشد یا معنوی-به آن هجوم میآورند،به مقدار زیادی انجام میدهند و خسته و وامانده شده و در نتیجه،از آن کار سرخورده میشوند و ای بسا کمتر رغبت تکرار آن را پیدا میکنند در حالی که اگر کار کمتر باشد و انسان آن را با میل و رغبت ادامه دهد بسیار مفیدتر است.
کارِ گروه اول مانند رگباری است که از آسمان نازل شود و سیلابی راه بیفتد و همه جا را آب فرا بگیرد و بسیاری از زراعتها و خانهها را ویران سازد؛ولی کار گروه دوم مانند بارانهای نرم نرم طولانی و مفید است که همه جا را آباد میکند بیآنکه ویرانی به بار آورد.
نیز کارِ گروه اول مانند کسی است که داروی شفابخشی را به مقدار زیاد
و بدون رعایت کمیت لازم مصرف میکند و به جای درمان،به مسمومیت گرفتار میشود و چه بسا برای همیشه از آن دارو بیزار میگردد.کار گروه دوم مانند کسی است که آن دارو را به مقدار کم و طبق دستور طبیب بهتدریج در مدت نسبتاً طولانی مصرف میکند و بهبودی مییابد و زیانی دامن او را نمیگیرد.
شبیه همین کلام حکیمانه در حکمت 444 نیز آمده است که میفرماید:
«قَلِیلٌ مَدُومٌ عَلَیْهِ خَیْرٌ مِنْ کَثِیرٍ مَمْلُولٍ مِنْهُ؛ کار کمی که دوام یابد بهتر از کار زیادی است که خسته کننده باشد».
همین معنا در حدیث مفصلی که مرحوم کلینی در کافی ذکر کرده،آمده است.
آغاز حدیث چنین است:همه مردم در ایمان و عمل یکسان نیستند؛بعضی دارای یک سهم،بعضی دو سهم و بعضی بیشترند و نباید کسی که توان بیشتری دارد وضع خود را بر کسی که توان کمتری دارد تحمیل کند.سپس امام علیه السلام فرمود:
برای تو مثالی ذکر میکنم:مردی از مسلمانان همسایهای داشت که نصرانی بود، او را به اسلام دعوت کرد و مزایای اسلام را برای وی برشمرد،او هم پذیرفت و مسلمان شد.هنگام سحر،مرد مسلمان درِ خانه همسایه تازه مسلمان را کوفت.
گفت:کیستی؟ گفت:من فلان شخص،همسایه توام.گفت:چهکار داری؟ گفت:
وضو بگیر و لباسهایت را بپوش و همراه من بیا برای نماز صبح برویم.او وضو گرفت و لباس پوشید و همراه او آمد و مقدار زیادی پیش از طلوع فجر نماز خواندند.سپس صبر کردند تا صبح شد و مرد تازه مسلمان برخاست تا به خانهاش برگردد.رفیق مسلمانش گفت:کجا میروی؟ روز کوتاه است و تا ظهر وقت زیادی نیست.آن مرد تازه مسلمان همراه همسایه مسلمانش نشست تا نماز ظهر را خواندند.سپس به او گفت:بین ظهر و عصر نیز فاصله زیادی نیست باش تا نماز عصر را بخوانیم.مرد تازه مسلمان میخواست به منزل خود بازگردد،به او گفت:روز به پایان رسیده بمان تا نماز مغرب را بخوانیم.بعد از
نماز مغرب میخواست به خانهاش برگردد گفت:یک نماز بیشتر باقی نمانده بمان تا آن را هم بخوانیم بعد به منزل میروی.مرد تازه مسلمان نماز عشا را هم خواند؛سپس از هم جدا شدند و هرکدام به منزل خود رفتند.هنگامی که سحر روز بعد شد بار دیگر مرد مسلمان آمد و درِ خانه او را زد.گفت:کیستی؟ گفت:
من فلان شخص هستم.گفت:چه کار داری؟ گفت:وضو بگیر و لباسهایت را بپوش برویم نماز بخوانیم:مرد تازه مسلمان گفت:أُطْلُبْ لِهذَا الدِّینِ مَنْ هُوَ أفْرَغْ مِنّی وَ أنَا إنْسانٌ مِسْکینٌ وَ عَلی عَیالٌ؛برای این دین،آدم بیکارتر از من را پیدا کن.
من آدم محتاجی هستم و عیالوارم و باید دنبال کار و زندگی باشم.
امام علیه السلام در پایان فرمود:«أدْخَلَهُ فِی شَیْءٍ أخْرَجَهُ مِنْهُ؛او را داخل اسلام کرد (اما براثر نادانی و تحمیل زیاد) او را از اسلام خارج ساخت». (1)
این در واقع درسی است به همه مسلمانان و به خصوص برای مبلغان و پدران و مادران که مراقب باشند وظایف سنگین و به خصوص مستحباتی که جز افاضل و اوتاد تحمل آن را ندارند،بر توده مردم و فرزندان تحمیل نکنند و اسلام را آنگونه که هست دین سهل و آسان معرفی نمایند تا بتوانند بر آن تداوم یابند.
در واقع آنچه امام علیه السلام در این کلام حکیمانه فرموده برگرفته از کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله است آنجا که میفرماید:
«إنَّ النَّفْسَ مَلُولَةٌ وَ إنَّ أَحَدَکُمْ لا یَدْری ما قَدْرُ الْمُدَّةِ فَلْیَنْظُرْ مِنَ الْعِبادَةِ ما یُطِیقُ ثُمَّ لِیُداوِمْ عَلَیْهِ فَإنّ أحَبَّ الْأعْمالِ إلَی اللّهِ ما یُدیمُ عَلَیْهِ وَ إنْ قَلَّ؛ روح انسان کسل میشود و شما نمیدانید چه اندازه توان و تحمل دارید.باید به سراغ عبادتی بروید که توان آن را دارید و بر آن تداوم یابید،زیرا محبوبترین کارها عملی است که ادامه داشته باشد،هرچند کم باشد». (2)
و قال علیهالسلام
إِذَا أَضَرَّتِ النَّوَافِلُ بِالْفَرَائِضِ فَارْفُضُوهَا.
امام علیه السلام فرمود:
هنگامی که نافلهها (مستحبات) به فرائض (واجبات) زیان رساند،
آنها را ترک گویید. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: درباره مدرک این گفتار حکیمانه،توضیح لازم را ذیل حکمت 39 دادیم.اضافه میکنیم که در کتاب تحف العقول که مؤلف آن قبل از مرحوم سیّد رضی میزیسته کلام حکیمانه فوق به این صورت نقل شده است:«إذا أضَرَّتِ النَّوافِلُ بِالْفَریضَةِ فَارْفُضُوها».(تحف العقول،ص 236)
مستحبات مزاحم واجبات را ترک گویید
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه خود اشاره به نکتهای میکند که بسیاری از آن غافلند،میفرماید:«هنگامی که مستحبات به واجبات زیان رساند آنها را ترک گویید»؛ (إِذَا أَضَرَّتِ النَّوَافِلُ بِالْفَرَائِضِ فَارْفُضُوهَا) .
بسیارند کسانی که به پارهای از مستحبات آنچنان اهمیت میدهند که واجبات را فدای آن میکنند و این برخلاف دستور شرع اسلام است.
نکته اصلی این است که توان و استعداد و وقت انسان هرچه باشد محدود است؛اگر بخواهد آنها را برای انجام مستحبات به شکل گسترده بهکار گیرد چه بسا از واجبات بازمیماند.در اینگونه موارد باید هشیار بود و کاری نکرد که لطمه به واجبات بخورد.گاه در سفرهای زیارتی یا عزاداریها،بعضی چنان افراط میکنند که نمازهای واجب آنها لطمه میخورد.
بعضی افراد را میبینیم که سخاوتمندند و در راه کمک به ایتام و مؤسسات خیریه پیشگام میشوند؛ولی در پرداختن وجوهات واجب شرعی خود تعلل میورزند و چه بسا آن بذل و بخشش مستحب،آنها را از انجام این فریضه الهی بازدارد.انسان آگاه و بیدار کسی است که اجازه ندهد واجباتش قربانی مستحباتش شود.
این در واقع همان چیزی است که در علم اصول و فقه به عنوان تعارض اهم
و مهم عنوان میشود که اگر دو عمل،یکی مستحب و دیگری واجب و یا دو عمل واجب که یکی از دیگری مهمتر است با هم تعارض کنند،حکم عقل و شرع هر دو بر این است که اهم را مقدم دارند و مهم را رها کنند.
این نکته قابل توجه است که دلیل رها کردن واجبات و پرداختن به مستحبات میتواند علاقه خاص انسان به آن مستحب باشد؛خواه به سبب آنکه عامه مردم آن را بیشتر میپسندند؛مانند شرکت در ساختن مؤسسات خیریه نسبت به پرداختن وجوهات شرعیه،یا به سبب اینکه انجام آن مستحب نشاطآور است ولی انجام آن واجب چندان نشاطی ندارد؛مانند سفرهای زیارتی مخصوصاً با کاروانهای مرفه که انسان را به نشاط میآورد؛ولی هرگاه بخواهد نمازهای قضای واجب را به جا بیاورد ملالت پیدا میکند و شاید بعضی از عوام نیز چنین پندارند که واجبات ثوابی ندارد،چون وظیفه انسان است؛ولی مستحبات ثواب فراوانی دارد غافل از اینکه ثواب واجبات بسیار بیشتر است؛و امثال این موارد.
در کتب فقه راجع به اینکه آیا میشود در وقت فریضه،نماز مستحب به جا آورد یا نه (منظور مستحبات ابتدایی است نه نوافل یومیه) فقها بحث مشروحی دارند و در بعضی از احادیث نیز اشاره به این مطلب شده است.امام صادق علیه السلام در حدیثی میفرماید:
«إِذَا حَضَرَتِ الْمَکْتُوبَةُ فَابْدَأْ بِهَا فَلا یَضُرُّکَ أَنْ تَتْرُکُ مَا قَبْلَهَا مِنَ النَّافِلَةِ؛ هنگامی که وقت نماز واجب فرا رسد به آن بپرداز و اگر نافلههای پیش از آن را ترک کنی به تو زیانی نمیرساند» (1)شرح بیشتر این مطلب را میتوانید در کتاب جواهر الکلام،ج 7،ص 250 مطالعه کنید.
1) 1) .تهذیب الاحکام،ج 2،ص 247،ح 21
و قال علیهالسلام
مَنْ تَذَکَّرَ بُعْدَ السَّفَرِ اسْتَعَدَّ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که دوری سفر (آخرت) را به خاطر داشته باشد خود را مهیا میسازد. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر،این کلام حکیمانه را از غررالحکم بدون هیچگونه تفاوتی نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 223).اضافه بر این ما آن را در تحف العقول که مؤلف آن پیش از مرحوم سیّد رضی میزیسته با تفاوت مختصر و به ضمیمه چند جمله دیگر از فرزند آن حضرت امام حسن مجتبی علیهما السلام یافتیم: «مَنْ تَذَکَّرَ بُعْدَ السَّفَرِ اعْتَدَّ» .(تحف العقول،ص 236).در کتاب تمام نهجالبلاغه این کلام جزء خطبة الوسیلة ذکر شده است.(تمام نهج البلاغه،ص 147) ولی آن را در خطبة الوسیلة که مرحوم کلینی در کافی،ج 8،ص 18-30 آورده است،نیافتیم.البته این کلام حکمتآمیز در کتابهای فراوانی که مؤلفان آنها پس از سیّد رضی میزیستند نقل شده است
آمادگی برای سفر آخرت
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه و فشرده و کوتاه،مردم را برای آماده شدن سفر آخرت اندرز میدهد و میفرماید:«کسی که دوری سفر آخرت را به یاد داشته باشد خود را مهیا میسازد»؛ (مَنْ تَذَکَّرَ بُعْدَ السَّفَرِ اسْتَعَدَّ) .
در این حدیث شریف و احادیث فراوان دیگر،مردمِ دنیا به مسافرانی تشبیه شدهاند که به سوی منزلگاه دوردست اما بسیار مرفه و پربرکت در حرکتند و باید برای رسیدن به سرمنزل مقصود مرکبی راهوار و زاد و توشهای فراوان آماده سازند وگرنه در وسط راه میمانند و به مقصد نخواهند رسید.همین معنا به صورت دیگری در حکمت 77 آمده بود آنجا که فرمود:
«آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَ طُولِ الطَّرِیقِ وَ بُعْدِ السَّفَرِ؛ آه از کمی زاد و توشه و طولانی بودن راه و دوری سفر».
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود و متقی هندی در کنز العمّال حدیث جالبی ذکر میکنند که بیارتباط به مقصود ما نیست و مضمون آن چنین است:
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رو به یارانش کرد و فرمود:مَثَل من و شما و دنیا همچون جمعیتی است که از یک بیابان خشک و خالی عبور میکردند و به جایی رسیدند که نمیدانستند آنچه را پیمودند بیشتر است یا آنچه تا مقصد باقی مانده است؟ در حالی که زاد و توشه آنها تمام شد و مرکب آنها از راه ماند و در میان این بیابان
خشک و خالی،سرگردان ماندند؛نه زادی داشتند و نه مرکبی،ازاینرو به هلاکت یقین پیدا کردند.در این هنگام مردی نمایان شد که لباس خوبی بر تن داشت و قطرات آب از سر و رویش میچکید.گفتند:به یقین این شخص از سرزمین آباد و پرآبی میآید و احوال او نشان میدهد که راه به آنجا نزدیک است.
هنگامی که آن مرد به آنها رسید و حال ایشان را مشاهده کرد به آنها گفت:اگر شما را به محلی پرآب و باغهای سرسبز راهنمایی کنم چه میکنید؟ گفتند:هرگز با تو مخالفت نخواهیم کرد.گفت:با خدا عهد و پیمان ببندید که چنین خواهد بود.آنها عهد و پیمان بستند و آن مرد آنها را به محلی پرآب و باغهایی سرسبز هدایت کرد.هنگامی که به آنجا رسیدند مقدار کمی در آنجا ماندند سپس آن مرد به آنها گفت:برخیزید و آماده شوید به سوی باغهایی که از این باغها پربارتر و آبی که از این آب گواراتر است برویم.بسیاری از آنها گفتند:ما باور نمیکنیم به چنان سرزمینی برسیم؛ولی گروه اندکی از آنها گفتند:مگر شما با این مرد عهد و پیمان نبستید که مخالفت نکنید؟ آنچه در آغاز گفته بود به حقیقت پیوست و بقیه گفتار او مانند آن است که در آغاز گفته.این گروه اندک،همراه آن مرد حرکت کردند و او آنها را به باغهایی سرسبزتر و آبهایی گواراتر رساند؛ ولی آن گروه اول که مخالفت کرده بودند در همان شب دشمنانی به آنها حمله کرده و صبحگاهان عدهای کشته و عدهای اسیر شده بودند. (1)
قرآن مجید نیز میگوید: «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی» ؛زاد و توشه (برای سفر آخرت) برگیرید که برترین زاد و توشه همان تقوا و پرهیزکاری است». (2)
جالب اینکه در حدیثی میخوانیم که زُهری،یکی از سرشناسان اهل سنت از تابعین،امام علی بن حسین علیه السلام را در شبی سرد و بارانی دیدار کرد در حالی که بر
پشت آن حضرت مقداری آرد بود و حضرت به سویی حرکت میکرد.زهری عرض کرد:ای پسر رسول خدا! این چیست؟ حضرت فرمود:قصد سفری دارم و مشغول تهیه زاد و توشه آن و گذاشتن در محل مطمئنی هستم.زهری گفت:
غلام من اینجاست به شما کمک میکند.حضرت قبول نکرد.زهری عرض کرد:خودم آن را برمیدارم و برای شما میآورم.امام سجاد علیه السلام فرمود:من میل ندارم چیزی که موجب نجات من و سبب حسن ورودم به مقصد است خودم حمل نکنم،تو را به خدا سوگند میدهم که سراغ کار خود بروی و من را رها سازی.زهری از آن حضرت جدا شد و رفت.بعد از چند روز امام علیه السلام را دید عرض کرد:ای پسر رسول خدا! اثری از آن سفری که فرمودی نمیبینم.امام علیه السلام فرمود:آری ای زهری.آن گمانی که کردی (که منظورم سفر دنیاست) درست نبوده است منظورم سفر آخرت و آماده شدن برای آن است.آری.آماده شدن برای مرگ و سفر آخرت بهوسیله پرهیز از حرام و بذل و بخشش در راه خیر حاصل میشود. (1)
1) 1) .بحار الانوار،ج 46،ص 65،ح 27
و قال علیهالسلام
لَیْسَتِ الرَّوِیَّةُ کَالْمُعَایَنَةِ مَعَ الْإِبْصَارِ؛فَقَدْ تَکْذِبُ الْعُیُونُ أَهْلَهَا،وَ لَا یَغُشُّ الْعَقْلُ مَنِ اسْتَنْصَحَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
تفکر و اندیشه همچون دیدن با چشم نیست،چراکه گاه چشم،به صاحبش دروغ میگوید؛ولی عقل (سلیم) به کسی که از او راهنمایی بخواهد غشّ وخیانت نمیکند. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: در اینجا نیز مرحوم خطیب تنها به روایت آمُدی در غررالحکم در این زمینه اشاره میکند که تنها یک جمله از این کلام حکیمانه را آورده است آن هم به این صورت: «لَیْسَ الْعَیانُ کَالْخَبَرِ» .(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 223).البته خواهیم دید که این جمله معنای متفاوتی با آنچه در نهج البلاغه آمده است دارد. اضافه بر این علامه مجلسی رحمه الله همین کلام حکیمانه را با تفاوت قابل توجهی به نقل از نهجالبلاغه در کتاب شریف بحارالانوار،ج 1،ص 95 آورده است به این صورت: «لَیْسَ الرُّؤْیَةُ مَعَ الْإِبْصَارِ وَ قَدْ تَکْذِبُ الْعُیُونُ أَهْلَهَا وَ لا یَغُشُّ الْعَقْلُ مَنِ انْتَصَحَهُ» و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود نیز عبارتی همانند عبارت مرحوم علامه مجلسی آورده است.(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 19،ص 173).به گفته علامه شوشتری رحمه الله نسخه ابن میثم نیز که برگرفته از خط مؤلف نهج البلاغه است همین گونه است
خطای حس را با عقل اصلاح کنید
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به خطای حسّ اشاره میکند که گاه منشأ مشکلات عظیمی میگردد آن حضرت میفرماید:«تفکّر و اندیشه همچون دیدن با چشم نیست»؛ (لَیْسَتِ الرَّوِیَّةُ کَالْمُعَایَنَةِ مَعَ الْإِبْصَارِ) .
سپس به دلیل آن اشاره کرده،میفرماید:«چه بسا چشم به صاحبش دروغ میگوید؛ولی عقل (سلیم) به کسی که از او راهنمایی بخواهد خیانت نمیکند»؛ (فَقَدْ تَکْذِبُ الْعُیُونُ أَهْلَهَا،وَ لَا یَغُشُّ الْعَقْلُ مَنِ اسْتَنْصَحَهُ) .
برخلاف آنچه علمای حسّی و تجربی میپندارند همیشه حسّ و تجربه صحیحترین اطلاعات را در اختیار انسان نمیگذارد؛خطاهای حسّ را بسیاری از دانشمندان جمعآوری کردهاند که لیست بزرگی را تشکیل میدهد.
مثالهای ساده آن را در زندگی روزانه خود میبینیم هنگامی که آتشگردان را به دور خود میگردانند از دور دایره کامل آتش میبینیم در حالی که آتش همواره در یک نقطه از این دایره بیش نیست؛ولی چون به سرعت گردش میکند چشم ما فاصلهها را نمیبیند.
زمانی که باران با سرعت میبارد ما دانههای باران را به صورت خط مستقیم مثلاً به طول نیم متر،کمتر یا بیشتر،مشاهده میکنیم در حالی که دانه باران یک نقطه بیشتر نیست.
آن گاه که در انتهای خیابانی که دو طرف آن را درخت پوشانده است میایستیم و نگاه به طول خیابان میکنیم احساس میکنیم درختها هرچه از ما دورتر میشوند به هم نزدیکتر میگردند و فاصله آنها پیوسته کم میشود در حالی که میدانیم این فقط خطای باصره است.و خطاهای فراوان دیگر.
هنگامی که چشم که مهمترین حسّ ماست دارای خطاهای فراوان است چگونه میتوانیم به سایر حواس خود صددرصد اطمینان کنیم؟ اگر بخواهیم خطای حواس را در گوش و حس لامسه و چشیدن و بوییدن نقل کنیم یک کتاب میشود،به همین دلیل ما باید پیوسته خطاهای حس را از طریق عقل اصلاح کنیم.مبادا خطاهای حسی،ما را به کارهایی که خلاف وظیفه و مسئولیت ما و خلاف رضای خداست بکشاند.
درست است که عقل نیز گاه خطا میکند و انسان،معصوم نیست؛ولی به هر حال وسیله خوبی برای اصلاح خطاهای حس محسوب میشود.
امام علیه السلام به این نکته در کلام نورانی خود اشاره کرده تا همگان به هوش باشند.
فراموش نکنیم این سخن را هنگامی امام علیه السلام بیان کرد که هنوز مباحث مربوط به خطای حواس چندان مطرح نبود.
از سوی دیگر آنها که تمام اعتمادشان بر حس است نباید فراموش کنند که حس همیشه امور پراکندهای را در اختیار انسان میگذارد،این عقل است که از آنها یک قاعده کلی و علمی میسازد که در موارد مشابه قابل استدلال است، بنابراین هرگز نباید به دلیل اینکه عقل هم خطاپذیر است آن را بیاعتبار دانست و تمام توجه خود را به حس معطوف داشت که تا عقل،پشتیبان حس نباشد هیچ مشکلی حل نمیشود و هیچ قانون علمی به وجود نمیآید.
تمام داروهایی که برای بیماریهای مختلف تجویز میشود و به صورت یک اصل کلی ارائه میگردد نتیجه آزمایشهایی است که نخست روی حیوانات
و سپس تعدادی از انسانها انجام دادهاند،آنگاه از مجموع این آزمایشهای پراکنده،قانونی کلی استنتاج میگردد.
از این کلام حکیمانه میتوان نتیجه گرفت که هرگز نباید به کار شعبدهبازان و ساحران دلخوش کرد و فریب کارهای آنها را خورد،هر چند با حسّ خود، کار خارقالعادهای از آنها ببینیم.هنگامی که اعمال آنها را با نیّتهای سوء و ادعاهای باطلشان در کنار هم قرار میدهیم اینجاست که عقل ما حسّ ما را تکمیل میکند.
یا هنگامی که میبینیم دشمن قرآنها را بر سر نیزه کرده و دم از داوری قرآن میزند در حالی که آثار سوء نیت و ستمگری از سابقه آنها کاملاً هویداست باید به حکم عقل تن دَر دهیم و آن را یک نیرنگ بنامیم.
در هر حال این گفتار حکیمانه میتواند سرچشمه نتیجهگیریهای مختلف در مسائل اخلاقی و سیاسی و اجتماعی و علمی گردد.
و قال علیهالسلام
بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ الْمَوْعِظَةِ حِجَابٌ مِنَ الْغِرَّةِ.
امام علیه السلام فرمود:
میان شما و موعظه،پردهای از غفلت (و غرور) وجود دارد
(که مانع تأثیر آن است). (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب تنها اضافهای که در سند نهج البلاغه در اینجا دارد این است که میگوید:کتاب تحف العقول (تألیف ابن شعبه حرانی که پیش از سیّد رضی میزیسته) آن را در مواعظ امام حسن علیه السلام آورده و معلوم است که امام مجتبی علیه السلام آن را از پدرش فرا گرفته است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 223).افزون بر این در غرر الحکم،آمُدی این کلام حکیمانه را با تفاوتی چنین نقل میکند: «بَیْنَکُمْ وَ الْمَوْعِظَةِ حِجابٌ مِنَ الْغَفْلَةِ وَ الْغِرَّةِ» وقاعدتاً آن را از منبع دیگری گرفته است.(غرر الحکم،ح 5761)
حجاب معرفت
امام علیه السلام در این گفتار کوتاه و حکیمانه،به یکی از حجابهای معرفت و علم و حکمت و تربیت اشاره کرده میفرماید:«میان شما و موعظه،پردهای از غفلت (و غرور) وجود دارد»؛ (بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ الْمَوْعِظَةِ حِجَابٌ مِنَ الْغِرَّةِ) .
«غِرَّة»به معنای غفلت و بیخبری و کمتجربگی است.
میدانیم،در جهانی که زندگی میکنیم هم واعظان بسیارند و هم موعظهها؛ تاریخ پیشینیان،واعظ بسیار گویایی است،حوادثی که در طول تاریخ رخ میدهد و دگرگونی قدرتها،سرنگونی دولتها و از کار افتادن قهرمانان و فقر گروهی از ثروتمندان،هرکدام واعظی هستند،حتی مردگان که همه روزه میبینیم بر دوش بستگان و عزیزانشان به سوی دیار خاموشان برده میشوند-به فرموده امیرمؤمنان علی علیه السلام-بهترین واعظانند.
کاخهای ویران شده شاهان مقتدر و قصرهای آباد آنها همه در حال وعظند؛
دندانه هر قصری پندی دهدت نونو پند سر دندانه بشنو ز بن دندان
در کلام امام موسی بن جعفر علیه السلام خطاب به هارون-که درخواست موعظه کرده بود-آمده است:«هرچیزی را که در گرد خود میبینی همه دارای موعظه است»؛
(مَا مِنْ شَیْءٍ تَرَاهُ عَیْنُکَ إِلَّا وَ فِیهِ مَوْعِظَةٌ) . (1)
1) 1) .بحار الانوار،ج 68،ص 324،ح 14
اضافه بر همه اینها،خیل انبیا و اولیا و معصومان علیهم السلام همگی واعظان بزرگی بودند که در طول تاریخ به وعظ و اندرز انسانها پرداختند و امروز بسیاری از مواعظ آنها در اختیار ماست.
با این حال چرا این موعظههای بسیار قوی در دلهای گروهی تأثیر نمیگذارد؟ قطعاً دلیلی دارد؛امام علیه السلام در این بیان کوتاه به یکی از مهمترین آنها اشاره میکند و میفرماید:«حجاب غفلت،جلوی تأثیر اندرزها را میگیرد».
این غفلت ممکن است هنگام شنیدن مواعظ باشد که انسان گوش دل به واعظ نمیسپارد و در فکر مال و منال و شهوت خویش است و یا اینکه همچون هارون موقتاً با شنیدن موعظه مردی الهی بیدار میشود؛اما بهزودی حجاب غفلت بر دل او میافتد و موعظه را به فراموشی میسپارد.
بسیارند کسانی که در یک مجلس فاتحه که برای دوست و یا یکی از بستگان نزدیکشان برپا شده در فکر فرو میروند و لحظاتی بیدار میشوند،مخصوصاً اگر واعظ آگاهی در آنجا سخنرانی کند،اما هنگامی که از آن مجلس پا بیرون گذاشتند همه چیز فراموش میشود و به حال اول بازمیگردند.
سرچشمه این غفلت ممکن است هوا و هوسهای نفسانی و شهوت و زرق و برق دنیا و یا وسوسههای شیطانی جن و انس باشد.
قرآن مجید میفرماید: «فَلا تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا وَ لا یَغُرَّنَّکُمْ بِاللّهِ الْغَرُورُ» ؛ پس مبادا زندگانی دنیا شما را بفریبد،و مبادا (شیطان) فریبکار شما را به (کرم) خدا مغرور سازد!». (1)
در حدیث عبرتانگیزی از امام هادی علیه السلام آمده است که متوکل عباسی شبی آن حضرت را به کاخ خود فرا خواند.دلیل آن این بود که به وی خبر داده بودند آن حضرت مشغول جمعآوری اموال و سلاح در خانه خود است تا قیام کند
1) 1) .لقمان،آیه 33
و مردم را بر ضد او بشوراند.او دستور داد به خانه امام بروید،آنجا را با دقت تفتیش کنید و او را در هر حال که بود نزد من بیاورید.مأموران به خانه امام علیه السلام ریختند و چیزی نیافتند و امام علیه السلام را در دل شب مشغول عبادت دیدند.با این حال،حضرت را با خود به قصر متوکل آوردند.متوکل که سرمست شرابِ قدرت و مشغول به نوشیدن خمر بود،همین که چشمش به آن حضرت افتاد از جا برخاست و احترام کرد و او را نزد خود نشاند و با نهایت جسارت جام شرابی را که در دست داشت به آن حضرت تعارف کرد!
امام علیه السلام رو به سوی او کرده فرمود:به خدا سوگند این مایع ننگین هرگز با گوشت و خون من آشنایی نداشته و ندارد.متوکلِ مست شرمنده شد و دست خود را عقب کشید.
آنگاه به امام علیه السلام گفت:شعری برای من بخوان (لابد شعری که بزمش را گرمتر کند).
امام علیه السلام فرمود:من کمتر شعر به خاطر دارم.متوکل گفت:حتماً باید بخوانی.
هنگامی که حضرت اصرار متوکل را دید،اشعار تکاندهندهای خواند که متوکل به گریه افتاد و حاضران نیز گریستند.اشعار این بود:
بَاتُوا عَلَی قُلَلِ الْأَجْبَالِ تَحْرُسُهُمْ غُلْبُ الرِّجَالِ فَلَمْ تَنْفَعْهُمُ الْقُلَلُ
وَ اسْتَنْزَلُوا بَعْدَ عِزٍّ مِنْ مَعَاقِلِهِمْ وَ اسْکِنُوا حُفَراً یَا بِئْسَمَا نَزَلُوا
نَادَاهُمْ صَارِخٌ مِنْ بَعْدِ دَفْنِهِمْ أَیْنَ الْأَسَاوِرُ وَ التِّیجَانُ وَ الْحُلَلُ
أَیْنَ الْوُجُوهُ الَّتِی کَانَتْ مُنْعِمَةً مِنْ دُونِهَا تُضْرَبُ الْأَسْتَارُ وَ الْکِلَلُ
قَدْ طَالَ مَا أَکَلُوا دَهْراً وَ قَدْ شَرِبُوا وَ أَصْبَحُوا الْیَوْمَ بَعْدَ الْأَکْلِ قَدْ أُکِلُوا
یعنی:«گروهی بودند که بر قلههای کوهها،دژهای محکمی ساخته بودند و مردانی نیرومند از آنها پاسداری میکردند؛اما هرگز این قلهها به حال آنها سودی نداشت.
چیزی نگذشت که از پناهگاه خود،از آن مقام عزت،به ذلت کشانده شدند، و در حفرههای گور ساکن گشتند و چه بد فرود آمدند.
فریادگری بعد از دفن آنها صدا زد:کجا رفت آن دستبندهای طلا و آن تاجها و زینتها؟!
کجا رفتند آن صورتهایی که آثار ناز و نعمت در آنها نمایان بود و در پشت پردهها قرار داشتند؟!
آری مدت طولانی خوردند و نوشیدند؛ولی امروز همه آنها در کام زمین فرو رفتهاند». (1)
در حدیث دیگری در بحار الانوار آمده است که متوکل بعد از شنیدن این اشعار،جام شراب را بر زمین زد و مجلس عیشش به هم خورد. (2)
متوکل شرمنده شد و آن حضرت را با احترام به منزل بازگرداند.
آری،گاهی حجاب غفلت کنار میرود و موعظهها اثربخش میشود؛اما افسوس که این کنار رفتن حجاب برای بسیاری موقتی است.
جریان عبرتانگیز دیگری درباره یکی دیگر از خلفای عباسی؛یعنی هارونالرشید نقل شده که طعام زیادی ترتیب داد و مجلس خود را آراست و شاعر معروف عرب،«ابو العتاهیه»را دعوت کرد و از وی خواست تا حال او را توصیف کند.
ولی ابوالعتاهیه برخلاف انتظار هارون و حاضران به جای اینکه اشعار سرگرم کنندهای درباره زیبایی مجلس وی و اقتدار هارون بخواند،اشعار زیر را خواند: عِشْ ما بَدا لَکَ سالِماً فِی ظِلِّ شاهِقَةِ الْقُصِورِ!
یُهْدی إلَیْکَ بِمَا اشْتَهَیْ تَ لَدَی الرَّواحِ وَفِی الْبُکُورِ!
فَإذَا النُّفُوسُ تَقَعْقَعَتْ فی ظِلِّ حَشْرِجة الصُّدُورِ
فَهُناکَ تَعْلَمُ مُوقِناً ما کُنْتَ إلّا فِی غُرُورٍ!
تا میخواهی در سایه قصرهای سر به آسمان کشیده،سالم زندگی کن! در حالی که آنچه مورد علاقه توست هر صبح و شام برای تو هدیه میکنند.
ولی هنگامی که جان در فضای سینه به ناله میافتد-به یقین خواهی دانست که عمری در غرور و غفلت بودی!
اطرافیان هارون از خواندن این اشعار که به گمان آنها متناسب با چنان مجلسی نبود و موجب کدورت خاطر هارون میشد ناراحت شدند؛ولی عجب اینکه هارون ناراحت نشد و اشعارش را ستود و اظهار داشت:مایه بیداری من گشت. (1)
در تاریخ کامل ابن اثیر آمده است که هارون بعد از شنیدن این اشعار گریه کرد.
وزیرش،فضل بن یحیی،رو به ابوالعتاهیه نمود و گفت:خلیفه تو را دعوت کرده بود که مسرورش کنی،چرا غمگینش ساختی؟ هارون به فضل بن یحیی گفت:
رهایش کن،او ما را در غرور و غفلت دید،نخواست بر آن بیفزاید. (2)
و قال علیهالسلام
جَاهِلُکُمْ مُزْدَادٌ،وَ عَالِمُکُمْ مُسَوِّفٌ.
امام علیه السلام فرمود:
نادانهای شما (پیوسته) بر اعمال خلاف خود میافزایند
و دانشمندانتان امروز و فردا میکنند. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب سند دیگری در ذیل این کلام حکمتآمیز نمیآورد؛ولی در کتاب تمام نهجالبلاغه،این حدیث شریف به شکل دیگری نقل شده و آن چنین است: «وَ عَالِمُهُمْ مُنَافِقٌ،وَ قَارِئُهُمْ مُمَاذِقٌ،وَ جَاهِلُهُمْ مُسَوِّفٌ مُزْدَادٌ» .و میگوید:این عبارت در بعضی از نسخههای نهجالبلاغه به این صورت آمده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 313)
عالم و جاهلِ شما،هر دو خطاکارند
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود که جنبه گله و اظهار ناراحتی از مردم آن زمان و اطرافیانش دارد و در عین حال بر بسیاری از مردم هر عصر و زمان صادق است میفرماید:«(شما چگونه جمعیتی هستید که) افراد نادانتان پیوسته بر اعمال خلاف خود میافزایند و دانشمندانتان امروز و فردا میکنند»؛ (جَاهِلُکُمْ مُزْدَادٌ،وَ عَالِمُکُمْ مُسَوِّفٌ) .
آنها که نادانند براثر نداشتن بصیرت به راه خلاف افتادهاند و آنهایی که عالم هستند گرفتار تردید و ضعف تصمیمگیری و اراده هستند و به همین دلیل جامعه شما از درون ته شده است.
این در حالی است که عالمان باید قدوه و اسوه باشند و راه تهذیب نفس و اصلاح جامعه را به مردم نشان دهند و جاهلان نیز باید از نور علم عالمان بهره گیرند و در مسیر اصلاح خویش و جامعه خود باشند.
همانگونه که اشاره شد،در کتاب تمام نهج البلاغه این جمله به شکل دیگری نقل شده که حضرت میفرماید:
«وَ عَالِمُهُمْ مُنَافِقٌ،وَ قَارِئُهُمْ مُمَاذِقٌ،وَ جَاهِلُهُمْ مُسَوِّفٌ مُزْدَادٌ؛ دانشمندانشان (در آن زمان) منافقند و قاریان قرآنشان ریاکار و جاهلانشان امروز و فردا میکنند و پیوسته بر اعمال خود میافزایند».
در خطبه 233 نیز کلامی شبیه به این بود.در بسیاری از خطب نهجالبلاغه یا
نامهها و کلمات قصار،شکایت امام علیه السلام را از مردم زمان خود مشاهده میکنیم تا آنجا که در خطبه قاصعه (خطبه 192) میفرماید:
«أَلا وَ إِنَّکُمْ قَدْ نَفَضْتُمْ أَیْدِیَکُمْ مِنْ حَبْلِ الطَّاعَةِ وَ ثَلَمْتُمْ حِصْنَ اللَّهِ الْمَضْرُوبَ عَلَیْکُمْ بِأَحْکَامِ الْجَاهِلِیَّةِ؛ به هوش باشید که شما دست از ریسمان اطاعت الهی برگرفتهاید و با تجدید رسوم جاهلیت دژ محکم الهی را دَرهم شکستهاید».
سپس ادامه میدهد:
«وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ صِرْتُمْ بَعْدَ الْهِجْرَةِ أَعْرَاباً وَ بَعْدَ الْمُوَالاةِ أَحْزَاباً مَا تَتَعَلَّقُونَ مِنَ الْإِسْلامِ إِلَّا بِاسْمِهِ وَ لا تَعْرِفُونَ مِنَ الْإِیمَانِ إِلَّا رَسْمَهُ؛ بدانید شما پس از هجرت (از کفر به ایمان) همچون اعراب جاهلیت شدهاید و بعد از اخوت و اتحاد و الفت،به گروههای پراکنده تقسیم گشتهاید،از اسلام،به نام آن اکتفا کرده و از ایمان جز تصور و ترسیمی نمیشناسید».
سرچشمه همه این مصائب و بدبختیها انحرافاتی بود که در مسئله خلافت واقع شد،بهویژه در عصر خلیفه سوم که بیتالمال به شکل کاملاً نادرستی تقسیم میشد و مقامات مهم جمهوری اسلامی آن زمان،به افراد نالایق و ناصالح سپرده شد.فتوحات،غنائم زیادی را نصیب مسلمانان کرد و گروهی مست مال و ثروت شدند و کارشان به جایی رسید که جاهلان،غرق گناه گشتند و عالمان،بیاراده و فاقد تحرک،و همان شد که امام علیه السلام در کلام حکیمانه بالا در جمله کوتاهی آن را آورده است.
به یقین،این وضع مخصوص مردم آن زمان نبود،بلکه در هر زمان دیگر در شرایط مشابه روی میدهد؛جاهلان،غرق گناه میشوند و عالمان،فاقد احساس مسئولیت.و در عصر و زمان ما نیز این مسئله کم و بیش نمایان است.
بلای«تسویف»
یکی از خطرناکترین وسوسههای نفس و شیطان مسئله تسویف است؛
یعنی انسان به اشتباهات و خطاهای خود واقف میشود؛ولی پیوسته امروز و فردا میکند تا فرصتها میگذرند.یا اسباب اطاعت فراهم است؛ولی در استفاده از آن تأخیر میاندازد تا فرصتها از دست میروند.
امام باقر علیه السلام میفرماید:
«إِیَّاکَ وَ التَّسْوِیفَ فَإِنَّهُ بَحْرٌ یَغْرَقُ فِیهِ الْهَلْکَی؛ از تسویف بپرهیز که دریایی است که گروه (زیادی) در آن غرق میشوند». (1)
امیرمؤمنان علی علیه السلام-طبق روایتی که علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار آورده است-درباره گروهی از غافلان میفرماید:
«الشَّیْطَانُ مُوَکَّلٌ بِهِ یُزَیِّنُ لَهُ الْمَعْصِیَةَ لِیَرْکَبَهَا وَ یُمَنِّیهِ التَّوْبَةَ لِیُسَوِّفَهَا؛ شیطان بر او مسلّط شده،معصیت را در نظرش جلوه میدهد تا مرتکب شود و توبه را با آرزوها به تأخیر میاندازد». (2)
قرآن مجید در سوره«نساء»در مورد وسوسههای شیطان نسبت به گنهکاران میگوید: «یَعِدُهُمْ وَ یُمَنِّیهِمْ وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ إِلاّ غُرُوراً» ؛شیطان به آنها وعدهها(ی دروغین) میدهد و به آرزوها سرگرم میسازد در حالی که جز فریب و نیرنگ،به آنها وعده نمیدهد.(و همین امر سبب میشود آنها توبه و بازگشت به سوی خدا را تاخیر بیندازند)». (3)
در جای دیگر از همین سوره میفرماید: «وَ لَیْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ حَتّی إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنِّی تُبْتُ الْآنَ» ؛توبه برای کسانی نیست که کارهای بد را انجام میدهند،و هنگامی که مرگ یکی از آنها فرا میرسد میگوید:الان توبه کردم!». (4)
این همان تسویفی است که از هوای نفس و وسوسههای شیطان سرچشمه میگیرد و پیوسته انسان را وادار به تاخیر توبه میکند تا مرگ او فرا رسد
و درهای توبه بسته شود.
در حکمت 285 نیز به این معنا اشاره خواهد شد و در آغاز حکمت 150 نیز اشاره شد،آنجا که امام علیه السلام فرمود:
«وَیُرَجِّی التَّوْبَةَ بِطُولِ الْأَمَلِ؛ (از کسانی مباش که) توبه را با آرزوهای دور و دراز به تأخیر میاندازند».
و قال علیهالسلام
قَطَعَ الْعِلْمُ عُذْرَ الْمُتَعَلِّلِینَ.
امام علیه السلام فرمود:
علم و آگاهی،راه را بر (بهانهجویان و) آنها که تعلّل میورزند بسته است. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب سند دیگری برای این کلام شریف نقل نمیکند و تنها میگوید:آمُدی در غرر الحکم این کلام را به همین صورت از امام علیه السلام نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 224). اضافه میکنیم مرحوم ابن شعبه حرّانی که پیش از سیّد رضی رحمه الله میزیسته در کتاب تحف العقول این جمله حکمتآمیز و جمله 285 را با تفاوت کمی در ضمن کلمات امام مجتبی علیه السلام آورده است که علیالقاعده از پدر گرامیاش امیرالمومنین علیه السلام شنیده است.(تحف العقول،ص 236)
راه عذر بر شما بسته است
از آنجا که افرادی آگاهانه از انجام وظایف الهی و وجدانی خود سر باز میزنند،امام علیه السلام به آنها هشدار میدهد که علم و آگاهی،راه عذر را بر این افراد بسته است؛ (قَطَعَ الْعِلْمُ عُذْرَ الْمُتَعَلِّلِینَ) .
واقعیت آن است که گروهی از مردم ناآگاهانه گرفتار کارهای خلاف میشوند؛اما گروه دیگری میدانند و بهانهجویی میکنند و پیوسته شانه از زیر بار مسئولیت خالی مینمایند.گاه به گمان اینکه خداوند غفور و رحیم است و گناه آنها را میبخشد و گاه به این بهانه که علم آنها قطعی و یقینی نیست و گاه سعی میکنند علم خود را به فراموشی بسپارند و خود را به نادانی بزنند.
همه اینها در پیشگاه خدا مسئولند و بهانهجوییها هرگز عذری برای آنها نزد خدا درست نخواهد کرد و اگر تاریخ اسلام را از اوّل تا کنون با دقت مطالعه کنیم بسیاری را میبینیم که مشمول این کلام امامند و گمان میکنند عذر دارند، در حالی که در پیشگاه خدا مسئولند.
این حکم شامل همه کسانی میشود که آگاهانه به بهانههای واهی با اصول یا فروع دین به مخالفت برخاستهاند.
امیرمؤمنان علی علیه السلام به خصوص در دوران خلافت خود گرفتار اینگونه افراد
بود.در خطبه طالوتیه (1)که کلینی رحمه الله در جلد هشتم کافی نقل کرده است، میخوانیم که امام علیه السلام گروهی از متخلفان از حق را مخاطب قرار داده میفرماید:
«وَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّی صَاحِبُکُمْ وَ الَّذِی بِهِ أُمِرْتُمْ وَ أَنِّی عَالِمُکُمْ وَ الَّذِی بِعِلْمِهِ نَجَاتُکُمْ وَ وَصِیُّ نَبِیِّکُمْ وَ خِیَرَةُ رَبِّکُمْ وَ لِسَانُ نُورِکُمْ وَ الْعَالِمُ بِمَا یُصْلِحُکُمْ فَعَنْ قَلِیلٍ رُوَیْداً یَنْزِلُ بِکُمْ مَا وُعِدْتُمْ وَ مَا نَزَلَ بِالْأُمَمِ قَبْلَکُمْ وَ سَیَسْأَلُکُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْ أَئِمَّتِکُمْ مَعَهُمْ تُحْشَرُونَ وَ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ غَداً تَصِیرُونَ أَمَا وَ اللَّهِ لَوْ کَانَ لِی عِدَّةُ أَصْحَابِ طَالُوتَ أَوْ عِدَّةُ أَهْلِ بَدْرٍ وَ هُمْ أَعْدَاؤُکُمْ لَضَرَبْتُکُمْ بِالسَّیْفِ حَتَّی تَئُولُوا إِلَی الْحَقِّ وَ تُنِیبُوا لِلصِّدْقِ فَکَانَ أَرْتَقَ لِلْفَتْقِ وَ آخَذَ بِالرِّفْقِ اللَّهُمَّ فَاحْکُمْ بَیْنَنَا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَیْرُ الْحَاکِمِینَ؛ سوگند به خدایی که دانه را در زیر زمین شکافته و انسانها را آفریده،شما به خوبی میدانید که من صاحب اختیار شمایم و همان کسی هستم که به پیروی او امر شدهاید و عالمی که در علمش نجات شماست و وصی پیامبرتان و انتخاب شده پروردگارتان و لسان نورتان و عالم به مسائلتان هستم.بهزودی وعدههای مجازات الهی بر شما نازل میشود و گرفتار همان اموری میشوید که امتهای پیشین گرفتار آن شدند و بهزودی خداوند عزّوجلّ شما را از پیشوایانتان سؤال میکند و با آنها محشور میشوید و فردا به سوی پروردگارتان خواهید رفت.به خدا سوگند اگر من بهاندازه یاران طالوت (2)یا بهاندازه سربازان اسلام در جنگ بدر-که آنها به یقین دشمن شما هستند-شما را با شمشیر میزدم تا به سوی حق بازگردید و راه صداقت را پیش گیرید،اینکار به پراکندگیها پایان میداد و مایه آرامش بود.
خداوندا! میان من و میان آنها به حق حکم فرما و تو بهترین حاکمانی». (3)
علّامه کمرهای رحمه الله در منهاج البراعة در شرح این کلام حکمتآمیز میگوید:
این سخن منطبق بر موضعگیریهای فراوانی است که در زندگی مملو از مخالفتهای دشمنان آن حضرت به چشم میخورد؛دشمنانی که او را از حقش بازداشتند در حالی که عالم به آن بودند.
سپس به مواردی از آنها اشاره میکند؛از جمله دلایلی که آن حضرت در برابر اهل سقیفه آورد،زیرا بیشتر آنها بر اساس نصوص صادره از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله که آن حضرت را به امامت و وصایت نصب کرده بود،از حق او آگاه بودند؛ولی با این علم و آگاهی به مخالفت برخاستند.مورد دیگر موقف آن حضرت در برابر اهل شورای شش نفری بعد از وفات عمر بود که حق خود را به اهل شورا یادآور شد؛ولی آنان آگاهانه مخالفت کردند و همچنین دلایلی که پس از قتل عثمان و پس از قضیه حکمین در صفین آورد،همه در برابر کسانی بود که بسیاری از آنها میدانستند و براثر هوای نفس مخالفت میکردند.این سخن مولا درباره آنها کاملاً صدق میکند که علم و آگاهی،عذر بهانهجویان را قطع میکنند و آنان پاسخی در پیشگاه خداوند در روز قیامت نخواهند داشت. (1)
1) 1) .منهاج البراعة،ج 21،ص 373 (با تلخیص)
و قال علیهالسلام
کُلٌّ مُعَاجَلٌ یَسْأَلُ الْإِنْظَارَ،وَ کُلٌّ مُؤَجَّلٌ یَتَعَلَّلُ بِالتَّسْوِیفِ.
امام علیه السلام فرمود:
آن کس که زمانش پایان گرفته،خواهان مهلت است و آن کس که مهلت دارد
(در انجام کارهای نیک و نهی از گناه) کوتاهی میکند. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: به گفته خطیب رحمه الله در کتاب مصادر،مرحوم آمُدی در غررالحکم این کلام حکیمانه را با تفاوتهایی نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 224).ولی در نسخه غرر الحکم که نزد ماست تفاوتی میان آنچه در نهج البلاغه آمده و آنچه در غرر الحکم است نیست.(غرر الحکم،ص 266،ح 5770 و ص 481،ح11088) و همان گونه که در بیان مصادر حکمت پیشین گفتیم در کتاب شریف تحف العقول هر دو جمله توأم با یکدیگر در کلمات امام حسن مجتبی علیه السلام آمده است که قاعدتاً از پدر گرامیاش امیرمؤمنان علیه السلام آموخته است.(تحف العقول،ص 236)
از دست دادن فرصتها
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه،از یک واقعیت که دامان غالب مردم را میگیرد - هرچند گروهی از نیکان و پاکان از آن مستثنا هستند-خبر میدهد و مردم را به دو گروه تقسیم میکند:گروهی که مهلت آنها سرآمده؛یا پیر و ناتوانند،یا بیمار و در آستانه مرگ و یا مستحق مجازاتند.اینها از خداوند متعال و یا از خلق خدا تقاضای مهلت میکنند تا خطاهای خود را جبران نمایند در حالی که زمانی طولانی فرصت در اختیار داشته و کاری نکردهاند.
امام علیه السلام درباره اینها میفرماید:«آن کس که زمانش پایان گرفته،خواهان مهلت است»؛ (کُلٌّ مُعَاجَلٌ یَسْأَلُ الْإِنْظَارَ،وَ کُلٌّ مُؤَجَّلٌ یَتَعَلَّلُ بِالتَّسْوِیفِ) .
اینها همانها هستند که قرآن مجید درباره آنها میگوید: «حَتّی إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ» ؛(آنها همچنان به راه غلط خود ادامه میدهند) تا زمانی که مرگ یکی از آنها فرا رسد میگوید:
پروردگارا! مرا بازگردان شاید در آنچه ترک (و کوتاهی) کردهام عمل صالحی انجام دهم». (1)
گروه دوم کسانی هستند که برای هرگونه اعمال نیک یا جبران گناهان گذشته فرصت دارند؛جوانند،سالمند،در محیطی آرام و امن و امان زندگی میکنند؛
1) 1) .مؤمنون،آیه 99 و 100
ولی با این حال از فرصت خود استفاده نمیکنند و پیوسته امروز و فردا مینمایند.امام علیه السلام درباره چنین کسانی میگوید:«آن کس که مهلت دارد تعلل میورزد و کوتاهی میکند»؛ (وَ کُلُّ مُؤَجَّلٍ یَتَعَلَّلُ بِالتَّسْوِیفِ) .
اینها همان کسانی هستند که امام سجاد علیه السلام در دعای ابوحمزه،گویا از زبان آنان سخن میراند و عرضه میدارد:«(خداوندا!)
فَقَدْ أَفْنَیْتُ بِالتَّسْوِیفِ وَ الآْمَالِ عُمُرِی؛ من بهواسطه تعلل وتسویف و آرزوهای دور و دراز،عمرم را بر باد دادم».
این یک واقعیت است که آمال و آرزوهای دور و دراز و جاذبههای شهوات به انسان اجازه نمیدهد از فرصتی که در دست دارد بهره گیرد و خطاها و گناهان گذشته را جبران نماید و با اعمال صالح آثار شوم آنها را بزداید.
جوانان نباید بپندارند همیشه مرگ به سراغ پیران میرود و آنان در امانند.
همچنین افراد سالم نباید تصور کنند که مردن مخصوص بیماران است و آنها که ایمن هستند نباید چنین پندارند که همیشه در امن و امان خواهند بود.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
«تَأْخِیرُ التَّوْبَةِ اغْتِرَارٌ وَ طُولُ التَّسْوِیفِ حَیْرَةٌ؛ تأخیر انداختن توبه نوعی غرور و فریفتگی و امروز و فردا کردن مایه حیرت و سرگردانی است». (1)
این سخن را با حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله پایان میدهیم.آنجا که به ابوذر فرمود:
«یَا أَبَا ذَرٍّ إِیَّاکَ وَ التَّسْوِیفَ بِأَمَلِکَ فَإِنَّکَ بِیَوْمِکَ وَ لَسْتَ بِمَا بَعْدَهُ فَإِنْ یَکُنْ غَدٌ لَکَ فَکُنْ فِی الْغَدِ کَمَا کُنْتَ فِی الْیَوْمِ وَ إِنْ لَمْ یَکُنْ غَدٌ لَکَ لَمْ تَنْدَمْ عَلَی مَا فَرَّطْتَ فِی الْیَوْمِ؛ ای ابوذر از امروز و فردا کردن به سبب آرزوها بپرهیز.تو مسئول کار امروزت هستی نه کار فردا.اگر فردایی در کار بود فردا نیز چنان باش که امروز بودی و اگر فردایی در کار نباشد پشیمان بر کوتاهیهای امروزت نخواهی شد (زیرا کوتاهی نکردهای)». (2)
و قال علیهالسلام
مَا قَالَ النَّاسُ لِشَیْءٍ«طُوبَی لَهُ»إِلَّا وَ قَدْ خَبَأَ لَهُ الدَّهْرُ یَوْمَ سُوءٍ.
امام علیه السلام فرمود:
هرگز مردم به چیزی نگفتند:«خوشا به حال آن»؛جز اینکه روزگار روز بدی را برای او پنهان (و فراهم) کرد. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: این کلام حکمتآمیز را گروه زیادی از عالمان شیعه و اهل سنت،چه آنها که پیش از سیّد رضی میزیستند یا پس از او در کتابهای خود گاهی با تفاوتهایی آوردهاند؛از جمله شعبی (از تابعین متوفای 104) و آمُدی در غرر الحکم و زمخشری در ربیع الابرار و وطواط در الغُرر و العُرر و ابشیهی در المستطرف.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 224). اضافه بر این خطیب بغدادی در کتاب تاریخ بغداد آن را با کمی تفاوت از ابن عباس نقل کرده و قاعدتاً ابنعباس این سخن را از استادش امیرمؤمنان علی علیه السلام فرا گرفته است.(تاریخ بغداد،ج 4،ص 358)
همه چیز دنیا در حال دگرگونی است
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی اشاره میکند و میفرماید:
«هیچگاه مردم به چیزی نگفتند:خوشا به حال او؛مگر اینکه روزگار روز بدی را برای آن پنهان و فراهم ساخت»؛ (مَا قَالَ النَّاسُ لِشَیْءٍ«طُوبَی لَهُ»إِلَّا وَ قَدْ خَبَأَ لَهُ الدَّهْرُ یَوْمَ سُوءٍ) .
معادل «طُوبی لَه» در فارسی«خوشا به حال او»ست،«طُوبی»مؤنث«أطْیَب» به معنای بهتر و پاکیزهتر است.
برای این جمله کوتاه و پرمعنا دو تفسیر وجود دارد:
نخست اینکه چون مردم چیزی را بستایند،حسودان،حسادتشان تحریک میشود و در زوال آن کوشش میکنند.به همین دلیل جمعی معتقدند باید نعمتهای چشمگیر را از نظر حسودان مخفی داشت که در مقام دشمنی با آن برنیایند.درست است که باید انسان به مقتضای «وَ أَمّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ» 1 نعمتهای الهی را آشکار سازد؛ولی در برابر حسودان،استثنایی وجود دارد.به همین دلیل حضرت یعقوب علیه السلام به فرزندش یوسف علیه السلام سفارش کرد که خواب خود را که نشانه اوج عظمت او در آینده است از برادران حسود پنهان کند.
تفسیر دیگر اینکه همه چیز دنیا در حال دگرگونی و زوال است؛امروز ممکن
است همه درباره شخص معینی تعریف و تمجید کنند و نعمتهای الهی را برای او کامل بدانند و بگویند:خوشا به حال او که مشمول چنین نعمتهایی است؛ اما چیزی نمیگذرد که دگرگونیهای طبیعت دنیا،دامان او را میگیرد،ثروت از میان میرود،قدرت رو به افول میگذارد و جوانی و سلامت به پیری و بیماری منته میشود و اینجاست که ستایش کنندگان سابق انگشت حیرت به دندان میگزند.
نمونه این مطلب همان است که در داستان قارون،اواخر سوره«قصص»در قرآن مجید آمده است.قرآن میگوید: «فَخَرَجَ عَلی قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ قالَ الَّذِینَ یُرِیدُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا یا لَیْتَ لَنا مِثْلَ ما أُوتِیَ قارُونُ إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِیمٍ» ؛(روزی قارون) با تمام زینت خود در برابر قومش ظاهر شد،آنها که خواهان زندگی دنیا بودند گفتند:«ای کاش همانند آنچه به قارون داده شده است ما نیز داشتیم! به راستی که او بهره عظیمی دارد!». (1)
اما هنگامی که عذاب الهی آن مغرورِ خودخواهِ خودبرتربین را فرا گرفت و قصرهایش در درون خاک مدفون شدند،آنها که دیروز آرزوی زندگی او را میکردند بهکلی دگرگون شدند و به فرموده قرآن «وَ أَصْبَحَ الَّذِینَ تَمَنَّوْا مَکانَهُ بِالْأَمْسِ یَقُولُونَ وَیْکَأَنَّ اللّهَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ یَقْدِرُ لَوْ لا أَنْ مَنَّ اللّهُ عَلَیْنا لَخَسَفَ بِنا وَیْکَأَنَّهُ لا یُفْلِحُ الْکافِرُونَ» ؛و آنها که دیروز آرزو میکردند به جای او باشند (هنگامی که این صحنه را دیدند) گفتند:«وای بر ما! گویا خدا روزی را بر هرکس از بندگانش بخواهد گسترش میدهد یا تنگ میگیرد! اگر خدا بر ما منت ننهاده بود،ما را نیز به قعر زمین فرو میبرد! ای وای گویی کافران هرگز رستگار نمیشوند!». (2)
احتمال سومی در تفسیر این جمله نیز داده شده است که ما آن را چندان مناسب نمیدانیم و آن اینکه هرگاه مردم شخص یا چیزی را بستایند،افراد شورچشم در میان آنها ممکن است چشم بزنند و سبب زوال آن شوند،ازاینرو علامه مجلسی رحمه الله در جلد 60 بحار الانوار در تفسیر این جمله امام علیه السلام میگوید:
«گاه به ذهن انسان چنین خطور میکند که در چشم و تأثیر آن ممکن است اشارهای به این معنا باشد،هرچند از بعضی از آیات و اخبار دور است». (1)
در اشعار منسوب به علی علیه السلام نیز این معنا آمده است آنجا که میفرماید:
أَحْسَنْتَ ظَنَّکَ بِالْأَیّامِ إذْ حَسُنَتْ وَ لَمْ تَخْفَ سُوءَ ما یَأْتی بِهِ الْقَدَرُ
وَ سالَمَتْکَ اللَّیالی فَاغْتَرَرْتَ بِها وَ عِنْدَ صَفْوِ اللَّیالی یَحْدُثُ الْکَدِرُ
هنگامی که دنیا به تو رو کرد به روزگار خوشبین شدی-و از عواقب سوء مقدرات نترسیدی.
شبها را با سلامت گذراندی و مغرور شدی-در حالی که در شبهای صاف و آرام ناگهان کدورتها و ناراحتیها حادث میشود. (2)
مرحوم محدث قمی داستان عبرتانگیزی در کتاب الکنی و الالقاب از شعبی در این زمینه نقل میکند و میگوید:من نزد«عبدالملک بن مروان»در قصر کوفه بودم در زمانی که سر«مصعب بن زبیر»را برای او آوردند و پیش روی او گذاشتند.بدن من شروع کرد به لرزیدن.«عبدالملک»گفت:چرا چنین شدی؟ گفتم:به خدا پناه میبرم،من در همین قصر و در همین جا با«عبیداللّه بن زیاد» بودم که دیدم سر حسین بن علی علیه السلام را در برابر او گذاشته بودند.پس از مدتی در همین جا نزد«مختار»بودم که دیدم سر«عبیداللّه بن زیاد»را پیش روی او گذاشتند.سپس در همینجا با«مصعب بن زبیر»بودم که دیدم سر«مختار»را
پیش روی او گذاشتند و اکنون سر«مصعب بن زبیر»در برابر توست.(اشاره به اینکه فکر کن سرنوشت تو چه خواهد شد).«عبدالملک»از جا برخاست و دستور داد آن کاخ را که در آن بودیم ویران کنند.(به گمان اینکه شوم است و همه این شومیها از آن کاخ برمیخیزد).
سپس مرحوم محدث قمی میگوید:یکی از شعرای فارسی زبان این داستان را در ضمن شعر زیبایی آورده است:
نادر مردی ز عرب هوشمند گفت به عبدالملک از روی پند
روی همین مسند و این تکیهگاه زیر همین قبّه و این بارگاه
بودم و دیدم برِ ابن زیاد آه چه دیدم که دو چشمم مباد
تازه سری چون سپر آسمان طلعت خورشید ز رویش نهان
بعد ز چندی سر آن خیره سر بُد برِ مختار به روی سپر
بعد که مصعب سر و سردار شد دست خوش او سرِ مختار شد
این سرِ مصعب به تقاضای کار تا چه کند با تو دگر روزگار! (1)
1) 1) .الکنی و الالقاب،ج 2،ص 363
وَ سُئِلَ عَنِ الْقَدَرِ،
فَقَالَ علیهالسلام
طَرِیقٌ مُظْلِمٌ فَلَا تَسْلُکُوهُ،وَ بَحْرٌ عَمِیقٌ فَلَا تَلِجُوهُ،وَ سِرُّ اللّهِ فَلا تَتَکَلَّفُوهُ.
از امام علیه السلام درباره (قضا و) قدر سؤال کردند،
امام علیه السلام فرمود:
راه تاریکی است در آن گام ننهید،دریای ژرفی است در آن وارد نشوید و راه پنهان الهی است،برای دستیابی به آن خود را به زحمت نیفکنید. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در بیان اسناد این کلام حکمتآمیز میگوید:پیش از سیّد رضی جماعتی از بزرگان از جمله مرحوم صدوق در کتاب توحید آورده و در کتاب فقه الرضا علیه السلام نقل شده است.سپس میگوید:مرحوم مجلسی آن را از پدرش و او هم از قاضی ابی حسین نقل میکند که نسخهای از کتاب فقه الرضا علیه السلام را دیده که اطراف آن اجازات جماعتی از فضلا بوده و از مجموع آن قرائن استفاده کرده است که این کتاب واقعاً تألیف امام رضا علیه السلام و خط او بر آن است.بعد از سیّد رضی نیز بعضی مانند سبط بن جوزی در تذکرة الخواص آن را از ابن عباس نقل کردهاند.مرحوم خطیب در آغاز این سخن میگوید:این کلام تابع کلام 108 است (که امام علیه السلام مطالبی در آن بیان فرموده سپس مردی برخاسته و از قدر سؤال کرده و امام علیه السلام چنین پاسخی گفته است).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 225)
راه پر پیچ و خم و ظلمانی
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به یکی از مسائل مهم عقیدتی یعنی مسئله قضا و قدر در پاسخ کسی که از این مسئله پرسید اشاره کرده،میفرماید:«این راه تاریکی است در آن گام ننهید و دریای ژرفی است در آن وارد نشوید و راز پنهان الهی است،برای گشودن آن خود را به زحمت نیفکنید»؛ (وَ سُئِلَ عَنِ الْقَدَرِ فقال علیه السلام:طَرِیقٌ مُظْلِمٌ فَلَا تَسْلُکُوهُ،وَ بَحْرٌ عَمِیقٌ فَلَا تَلِجُوهُ،وَ سِرُّ اللّهِ فَلا تَتَکَلَّفُوهُ) .
مسئله قضا و قدر و جبر و تفویض از بزرگترین و پیچیدهترین مسائلی است که از هزاران سال پیش مورد توجه انسانها بوده و دانشمندان و فلاسفه و متکلمان در این زمینه سخن بسیار گفتهاند.گروهی به دلایل مختلف گرایش به سوی جبر و قضا و قدر جبری پیدا کردهاند.به گمان اینکه اعتقاد به اختیار انسان با توحید افعالی خداوند سازگار نیست و یا به تصور اینکه قانون علیت، اختیار را نفی میکند و یا به انگیزههای سیاسی و روانی،انسان را در کارهایش مجبور و مسلوب الاختیار دانستهاند.
این در حالی است که انکار اختیار،نهتنها انسان را تبدیل به ابزاری فاقد اراده و ارزش میکند بلکه تمام مسائل تربیتی را زیر سؤال میبرد و دعوت انبیا و نزول کتابهای آسمانی و تکلیف و آزمایش الهی و ثواب و عقاب و جنت و نار،همه بیهوده خواهد بود.
البته فلاسفه و عالمان باید از طرق استدلالی،مشکلات جبر را حل کنند و از نظر ما کاملاً حل شده است که شرح آن ذیل حکمت 78 آمد و از آن مشروحتر در تفسیر نمونه و کتاب انوار الاصول آمده است؛ولی توده مردم برای اینکه به گمراهی نیفتند باید در این مسئله به همان استدلالات ساده قناعت کنند و به گفته شاعر:
این که گویی این کنم یا آن کنم خود دلیل اختیار است ای صنم
دلیل اختیار را تصمیمگیریهای مختلف،و آزادی اراده را که با وجدان درک میکنند بدانند و به همین مقدار قانع باشند.
به همین دلیل امام علیه السلام در کلام حکیمانه بالا مخاطب و امثال او را که از افراد عادی بودند از پیمودن این راه منع کرده و آن را دریایی ژرف و خطرناک شمرده و از اسرار الهی معرفی فرموده که نباید خود را برای فهم آن به زحمت افکند.
قرآن مجید در آیات مختلف،برای فهم عموم،پرده از روی بخشی از آن برداشته میفرماید: «إِنّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمّا شاکِراً وَ إِمّا کَفُوراً» ؛ما راه را به انسان نشان دادیم میخواهد شکرگزار باشد یا کفران کننده». (1)
در جای دیگر میفرماید: «فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ» ؛ما اسباب هدایت را در اختیار انسان گذاشتیم.آن کس که میخواهد ایمان بیاورد و آن کس که نمیخواهد ایمان نیاورد». (2)
از آنجا که توجه به مسئله اختیار و آزادی اراده گاه انسان را به تفویض میکشاند و آدمی سیطره الهی را بر خود انکار میکند و خویش را«فَعّال ما یَشاء» میپندارد،در جای دیگری قرآن میگوید: «وَ ما تَشاؤُنَ إِلاّ أَنْ یَشاءَ اللّهُ» ؛شما اراده نمیکنید مگر اینکه خدا اراده کند». (3)اشاره به اینکه شما آزادید اما در عین
حال خداوند هر زمان میتواند این آزادی را از شما بگیرد.
چه زیباست کلمات اهل بیت علیهم السلام که ما را از هرگونه افراط و تفریط در این مسئله مهم و پیچیده باز داشتند و طبق فرموده امام صادق علیه السلام:
«لا جَبْرَ وَ لا تَفْوِیضَ وَ لَکِنْ أَمْرٌ بَیْنَ أَمْرَیْنِ؛ نه جبر است و نه تفویض بلکه چیزی میان این دو است». (1)
امام علی بن موسیالرضا علیه السلام در پاسخ یکی از یاران خود که پرسید:آیا خداوند کارها را به بندگانش تفویض کرده است؟ فرمود:
«اللَّهُ أَعَزُّ مِنْ ذَلِکَ؛ خداوند تواناتر از آن است».عرض میکند:آیا آنها را بر معاصی مجبور کرده؟ امام علیه السلام میفرماید:
«اللَّهُ أَعْدَلُ وَ أَحْکَمُ مِنْ ذَلِکَ؛ خداوند عادلتر و حکیمتر از این است (که بندگانش را مجبور به معصیت کند و بعد آنها را مجازات نماید)». (2)
پیش از این مثال سادهای برای مسئله«امر بین امرین»ذکر کردیم که برای همه گروهها قابل فهم است.گفتیم هنگامی قطار برقی را به دست راننده آن میسپارند که مسیری را طی کند و شخصی که متصدی نیروگاه برق است برق در درون سیمها میفرستد.راننده با استفاده از نیروی برق،قطار خود را با اختیار خود به حرکت درمیآورد و به آن سمت که مایل است پیش میبرد ولی چنان نیست که این کار مطلقاً به او تفویض شده باشد،زیرا آنکس که تشکیلات مولِّد برق را در اختیار دارد،هر لحظه که بخواهد میتواند آن را قطع و قطار را در جای خود متوقف کند،پس نه جبر است و نه واگذاری مطلق و چیزی میان این دو است که هم با توحید افعالی میسازد و هم با مسئله عدالت و حکمت خداوند.
این کلام حکیمانه به صورت دیگری در کتاب مصادر نهج البلاغه نقل شده است:
«قال علیه السلام وَ قَدْ سُئِلَ عَنِ الْقَدَرِ طَرِیقٌ مُظْلِمٌ فَلا تَسْلُکُوهُ ثُمَّ سُئِلَ ثَانِیاً فَقَالَ بَحْرٌ عَمِیقٌ فَلا تَلِجُوهُ ثُمَّ سُئِلَ ثَالِثاً فَقَالَ سِرُّ اللَّهِ فَلا تَتَکَلَّفُوهُ؛ از امام علیه السلام درباره قضا
و قدر سؤال کردند فرمود:راه تاریکی است در آن گام ننهید،دوباره پرسیدند، فرمود:دریای عمیقی است وارد آن نشوید.مرتبه سوم سؤال کردند،فرمود:این راه نهان الهی است برای گشودن آن به خود زحمت ندهید». (1)
جالب اینکه در کتاب فقه الرضا علیه السلام اضافهای نیز دارد و آن اینکه برای چهارمین بار از امام علیه السلام پرسیدند که ما را از این مسئله آگاه ساز.امام علیه السلام این آیه را تلاوت فرمود: «ما یَفْتَحِ اللّهُ لِلنّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِکَ لَها وَ ما یُمْسِکْ فَلا مُرْسِلَ لَهُ» ؛آنچه را خداوند از رحمت برای مردم میگشاید کسی نمیتواند جلوی آن را بگیرد و آنچه را خداوند امساک میکند کسی نمیتواند آن را بفرستد». (2)شخص سؤال کننده در اینجا عرض کرد:ای امیرمؤمنان! ما از تو درباره اختیار و آزادی اراده که به وسیله آن برمیخیزیم و مینشینیم پرسش کردیم.امام فرمود:آیا آزادی و اختیار را با خدا دارید یا بدون خدا؟ آنها خاموش شدند و نتوانستند پاسخی بگویند.امام علیه السلام فرمود:اگر بگویید با خدا دارید (یعنی شریک خدا در این امر هستید) من شما را به قتل میرسانم (زیرا مشرک شدهاید) و اگر بگویید بدون خداوند ما دارای آزادی اراده هستیم باز شما را به قتل میرسانم (زیرا نفی قدرت خدا و حاکمیت او کردهاید).
عرض کردند:پس چه بگوییم ای امیرمؤمنان! (که در وادی کفر قدم نگذاریم) فرمود:
«تَمْلِکُونَهَا بِالَّذِی یَمْلِکُهَا دُونَکُمْ فَإِنْ أَمَدَّکُمْ بِهَا کَانَ ذَلِکَ مِنْ عَطَائِهِ وَإِنْ سَلَبَهَا کَانَ ذَلِکَ مِنْ بَلائِهِ إِنَّمَا هُوَ الْمَالِکُ لِمَا مَلَّکَکُمْ وَ الْقَادِرُ لِمَا عَلَیْهِ أَقْدَرَکُمْ؛ شما صاحب اختیار و اراده میشوید به سبب اینکه خداوند این آزادی اراده را به شما بخشیده.اگر آن را برای شما نگه دارد از عطای اوست و اگر سلب کند از بلای اوست.مالک حقیقیِ آنچه او به شما بخشیده تنها خداست و قادر حقیقی بر
چیزی است که شما را بر آن قدرت داده است».
سپس امام علیه السلام به جمله شریفه
«لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» استدلال فرمود.
حاضران تفسیر این جمله را از امام علیه السلام خواستند.امام فرمود:
«لا حَوْلَ عَنْ مَعْصِیَتِهِ إِلَّا بِعِصْمَتِهِ وَ لا قُوَّةَ عَلَی طَاعَتِهِ إِلَّا بِعَوْنِهِ؛ هیچ مانعی در راه معصیت او نیست مگر تقوایی که خدا در اختیار انسان گذارد و هیچ قوتی بر طاعت او نیست مگر به کمک قدرتی که او به انسان بخشیده است». (1)
مثالی را که ما آوردیم دقیقاً منطبق است بر آنچه امام علیه السلام در این حدیث نورانی فرموده است.
آخرین نکتهای را که لازم میدانیم به آن اشاره کنیم این است که واژه«قَدَر» به معنای اندازهگیری است؛ولی در اینگونه موارد به معنای تقدیرات الهی و مقدّرات اوست که بعضی از ناآگاهان آن را به معنای جبر تفسیر کردهاند.
شرح بیشتر درباره تفسیر کلمه قضا و قدر در ذیل کلمه حکمتآمیز 78 گذشت.
1) 1) .بحار الانوار،ج 5،ص 123،ح 70
و قال علیهالسلام
إِذَا أَرْذَلَ اللَّهُ عَبْداً حَظَرَ عَلَیْهِ الْعِلْمَ.
امام علیه السلام فرمود:
هرگاه خداوند بندهای را (به سبب گناهانش) پست بشمرد
علم را از او دریغ میدارد. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در ذیل این کلام شریف،تنها میگوید:آمُدی در غررالحکم آن را به عین عبارت مرحوم سیّد رضی آورده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 226)
گوهر علم را به نااهلان نمیدهند
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به عظمت مقام علم و عالم کرده میفرماید:«هر گاه خداوند بندهای را پست بشمرد علم را از او دریغ میدارد»؛ (إِذَا أَرْذَلَ اللّهُ عَبْداً حَظَرَ عَلَیْهِ الْعِلْمَ) .
«أرْذَلَ» از مادّه«رَذْل»به معنی پست و «حَظَرَ» از ریشه«حَظْر»به معنای منع است.
بدیهی است خداوند،هم حکیم است و هم عادل،و هرگز کاری برخلاف حکمت و عدالت نخواهد کرد،پست شمردن افراد به یقین براثر گناهان و معاصی آنهاست و مفهوم این سخن آن است که افرادی که براثر گناه از درگاه خداوند بیرون شوند خداوند بزرگترین موهبت را که موهبت علم است از آنها منع میکند.
امام علیه السلام در این کلام شریف میخواهد درس مهم اخلاقی به همگان بدهد که اگر علاقهای به علم و دانش و محضر علما و دانشمندان نداشتید بدانید این براثر تاریکی قلب شما و گناهانی است که مرتکب شدهاید.علم،نور است و هیچ انسانی که دارای چشم سالم است از نور نمیگریزد،این خفاش صفتانند که از نور وحشت دارند و در تاریکیها به حرکت در میآیند.
در اهمیت علم،همین بس که طبق صریح آیات قرآن مجید،چیزی که سبب
فضیلت آدم بر فرشتگان شد و مسجود آنها گردید علم و دانشی بود که خداوند به آدم براثر استعدادش داد.
نیز در اهمیت علم همین بس که خداوند در قرآن مجید نام دانشمندان را پس از نام خود و فرشتگان آورده میفرماید:
(شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلَائِکَةُ وَ أُوْلُوا الْعِلْمِ) .
نیز همین فخر برای دانشمندان کافی است که قرآن درباره وزیر سلیمان که توانست در یک چشم برهم زدن تخت ملکه سبا را از یمن به شام بیاورد میگوید:
«قَالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ ...»؛کسی که علم و دانشی از کتاب آسمانی داشت...». (1)
همچنین با صراحت میگوید:عالمان هستند که به آنچه بر تو (ای پیامبر) نازل شده ایمان میآورند و آن را حق میدانند؛ «وَ یَرَی الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِی أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ هُوَ الْحَقَّ». 2
سرانجام مقامات والا را ویژه مؤمنان و عالمان معرفی میکند و میفرماید:
«یَرْفَعِ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ» ؛خداوند کسانی را از شما که ایمان آوردهاند و کسانی را که صاحب علمند درجات رفیعی میبخشد». (2)
آیات و روایات درباره اهمیت و مقام عالم و دانشمند بیش از آن است که در این بحث کوتاه بگنجد،شرح آن نیاز به کتابهای فراوان دارد.
بدیهی است خداوند این موهبت عظما را از افراد رذل و پست که براثر اعمال زشتشان به پستی گراییدهاند دریغ خواهد داشت.
این سخن را با حدیثی از امام حسن عسکری علیه السلام پایان میدهیم:علّامه
مجلسی رحمه الله از آن حضرت نقل میکند که مردی از فقهای شیعه خدمت امام علیه السلام رسید.این مرد پیش از این با بعضی از ناصبین (دشمنان اهلبیت علیهم السلام) سخن گفته و آنها را محکوم کرده بود؛محکومیتی که به رسواییشان انجامید.این مرد بر امام هادی علیه السلام وارد شد.در صدر مجلس مکان ویژهای بود که امام علیه السلام خارج از آن نشسته بود و در حضورش گروهی از علویین و بنیهاشم بودند.امام علیه السلام آن مرد عالم را بالا برد تا آنجا که در مکان ویژه نشاند و در برابر او نشست.
این کار بر اشراف علویین و بنیهاشم که در مجلس بودند گران آمد.علویین، امام را بالاتر از آن میدانستند که به او عتاب کنند؛ولی پیرمردی که در میان هاشمیین (منظور از هاشمی عباسی است) بود،عرض کرد:ای پسر رسول خدا! آیا این درست است که یک مرد عامی را بر سادات بنیهاشم اعم از فرزندان ابوطالب و عباس مقدم میداری؟ امام علیه السلام فرمود:بپرهیزید از اینکه مشمول این آیه باشید: «أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتابِ یُدْعَوْنَ إِلی کِتابِ اللّهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ یَتَوَلّی فَرِیقٌ مِنْهُمْ وَ هُمْ مُعْرِضُونَ» ؛آیا ندیدی کسانی را که بهرهای از کتاب (آسمانی) داشتند،به سوی کتاب الهی دعوت شدند تا در میان آنها داوری کند، سپس گروهی از آنان،(با علم و آگاهی،) رویگردان میشوند،در حالی که (از قبول حق) اعراض دارند؟». (1)
سپس فرمود:آیا راضی هستید که قرآن مجید در میان ما حَکَم باشد؟ عرض کردند:آری.فرمود:آیا خدا نمیفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا قِیلَ لَکُمْ تَفَسَّحُوا فِی الْمَجالِسِ فَافْسَحُوا یَفْسَحِ اللّهُ لَکُمْ وَ إِذا قِیلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا یَرْفَعِ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید! هنگامی که به شما گفته شود:«مجلس را وسعت بخشید (و به تازهواردها جا دهید)»،وسعت بخشید،خداوند (بهشت را) برای شما وسعت میبخشد؛و هنگامی که گفته
1) 1) .آل عمران،آیه 23
شود:«برخیزید»،برخیزید؛اگر چنین کنید،خدا کسانی را که ایمان آوردهاند و کسانی را که علم به آنان داده شده درجات عظیمی میبخشد». (1)
بنابراین خدا برای عالم مؤمن راضی نشده مگر اینکه بر مؤمن غیر عالم برتری پیدا کند.همانگونه که مؤمن را بر غیر مؤمن برتری داده است.
سپس آیات زیادی از قرآن مجید را درباره برتری عالمان بر غیر عالمان تلاوت فرمود و آن مرد عباسی محکوم شد. (2)
و قال علیهالسلام
کَانَ لِی فِیمَا مَضَی أَخٌ فِی اللَّهِ وَ کَانَ یُعْظِمُهُ فِی عَیْنِی صِغَرُ الدُّنْیَا فِی عَیْنِهِ وَ کَانَ خَارِجاً مِنْ سُلْطَانِ بَطْنِهِ فَلا یَشْتَهِی مَا لا یَجِدُ وَ لا یُکْثِرُ إِذَا وَجَدَ وَ کَانَ أَکْثَرَ دَهْرِهِ صَامِتاً فَإِنْ قَالَ بَذَّ الْقَائِلِینَ وَ نَقَعَ غَلِیلَ السَّائِلِینَ وَ کَانَ ضَعِیفاً مُسْتَضْعَفاً فَإِنْ جَاءَ الْجِدُّ فَهُوَ لَیْثُ غَابٍ وَ صِلُّ وَادٍ لا یُدْلِی بِحُجَّةٍ حَتَّی یَأْتِیَ قَاضِیاً وَ کَانَ لا یَلُومُ أَحَداً عَلَی مَا یَجِدُ الْعُذْرَ فِی مِثْلِهِ حَتَّی یَسْمَعَ اعْتِذَارَهُ وَ کَانَ لا یَشْکُو وَجَعاً إِلَّا عِنْدَ بُرْئِهِ وَ کَانَ یَقُولُ مَا یَفْعَلُ وَ لا یَقُولُ مَا لا یَفْعَلُ وَ کَانَ إِذَا غُلِبَ عَلَی الْکَلامِ لَمْ یُغْلَبْ عَلَی السُّکُوتِ وَ کَانَ عَلَی مَا یَسْمَعُ أَحْرَصَ مِنْهُ عَلَی أَنْ یَتَکَلَّمَ وَ کَانَ إِذَا بَدَهَهُ أَمْرَانِ یَنْظُرُ أَیُّهُمَا أَقْرَبُ إِلَی الْهَوَی فَیُخَالِفُهُ فَعَلَیْکُمْ بِهَذِهِ الْخَلائِقِ فَالْزَمُوهَا وَ تَنَافَسُوا فِیهَا فَإِنْ لَمْ تَسْتَطِیعُوهَا فَاعْلَمُوا أَنَّ أَخْذَ الْقَلِیلِ خَیْرٌ مِنْ تَرْکِ الْکَثِیرِ.
امام علیه السلام فرمود:
در گذشته برادری الهی و دینی داشتم (که وصفش چنین بود):آنچه او را در نظرم بزرگ جلوه میداد کوچکی دنیا در نظر او بود.او از تحت حکومت شکم خارج بود، ازاینرو آنچه نمییافت اشتهایش را نداشت (و به دنبال آن نمیرفت) و آنچه را
مییافت زیاد مصرف نمیکرد.بیشتر اوقات زندگانیاش ساکت بود و (در عین حال) اگر سخنی میگفت بر گویندگان چیره میشد و عطش سؤال کنندگان را فرو مینشاند.(به دلیل نهایت تواضع بر حسب ظاهر) انسان ضعیفی بود و مردم نیز او را ضعیف میشمردند؛ولی هرگاه کار مهم و جدی به میان میآمد همچون شیر بیشه میخروشید و مانند مار بیابانی به حرکت درمیآمد.پیش از حضور در مجلس داوری،دلیلی اقامه نمیکرد.هیچکس را نسبت به کاری که انجام داده،در آنجا که امکان داشت عذری داشته باشد ملامت نمیکرد تا عذر او را بشنود.او هرگز از درد خود جز هنگام بهبودی شکایت نمیکرد.همواره سخنی میگفت که خود انجام میداد و چیزی را که انجام نمیداد نمیگفت.اگر در سخن گفتن مغلوب میشد هرگز در سکوت،کسی بر او غلبه نمییافت.او بر شنیدن حریصتر بود تا گفتن.او چنان بود که هرگاه دو کار برایش پیش میآمد اندیشه میکرد که کدام به هوا و هوس نزدیکتر است،با آن مخالفت میورزید.(و آن را که خلاف هوای نفس بود مقدم میشمرد،اگر میخواهید راه سعادت و نجات را پیدا کنید) بر شما باد که این صفات را تحصیل کنید،پیوسته با آن باشید و از یکدیگر در داشتن آنها سبقت بگیرید و اگر نمیتوانید همه آنها را انجام دهید (به مقدار توان انجام دهید) و بدانید انجام دادن مقدار کم بهتر از ترک بسیار است. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکیمانه در کتابهای فراوانی قبل و بعد از سیّد رضی رحمه الله آمده است؛ولی جمعی آن را از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل کردهاند و جمع دیگری از حسن بن علی علیه السلام.مرحوم کلینی در اصول کافی آن را امام حسن علیه السلام نقل میکند (به صورتی مبسوطتر) همچنین ابن شعبه حرانی در تحف العقول و نیز ابن قتیبه در عیون الاخبار و همه اینها پیش از مرحوم سیّد رضی میزیستند.نیز خطیب بغدادی پیش از آنها در کتاب تاریخ بغداد از امام حسن علیه السلام نقل کرده است.و زمخشری در ربیع الابرار آن را از امیرمؤمنان علیه السلام آورده است و از کلام ابن ابیالحدید در شرح نهجالبلاغه چنین برمیآید که نسبت این سخن به امیرمؤمنان علیه السلام مشهور و معروف بوده است.(در غررالحکم نیز از امام امیرمؤمنان علیه السلام نقل شده است).(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 227).این کلام خواه از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل شده باشد یا از امام مجتبی علیه السلام از یک سرچشمه زلال نشأت گرفته و قاعدتاً امام مجتبی آن را از پدرش امیر مؤمنان علیهما السلام شنیده است.شاهد این سخن کلامی است که مرحوم طبرسی نویسنده کتاب مشکاة الانوار آورده است او میگوید:این سخنی است از امیرمؤمنان که امام حسن علیهم السلام در یکی از خطبههایش آن را بیان فرمود.(مشکاة الانوار،ص 421).از آنچه در بالا آمد روشن میشود که سخن مرحوم شوشتری در شرح نهجالبلاغه خود (ج 12،ص 467) که میگوید:تمام علمای شیعه و اهل سنت متفقند که این کلام از امام حسن مجتبی علیه السلام است،سخن صحیحی به نظر نمیرسد و این گفتار از مرد محققی مانند ایشان که احاطه وسیعی به کلمات داشته است غیر منتظره است
برادری با تمام صفات انسانی
در این گفتار نورانی امام علیه السلام،سخن از برادری است که دارای یازده صفت برجسته از فضایل مهم انسانی است؛فضائلی که در قرآن مجید و روایات اسلامی با اهمیت فراوان ذکر شده است.در اینکه آیا این برادر دینی یک شخص معین خارجی بوده و یا ازقبیل تمثیل است مختلف سخن گفتهاند.
گروهی از شارحان نهج البلاغه معتقدند کلام امام علیه السلام اشاره به شخص خاصی است؛اما در اینکه این شخص چه کسی بوده اختلاف نظر دارند.بعضی او را ابوذر غفاری و برخی عثمان بن مظعون،عدّهای مقداد و گروهی حتی رسول خدا پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله ذکر کردهاند.
جمعی دیگر معتقدند این بیان ازقبیل تمثیل است.امام علیه السلام برای اینکه الگو و اسوهای جهت شناخت انسانهای بافضیلت و والا مقام ارائه دهد،شخصی را فرض کرده که واجد این صفات عالی است.و قرائنی در کار است که نظر دوم را تأیید میکند که بعداً به آن اشاره میکنیم.
ولی هرکدام از این دو نظر واقعیت داشته باشد،در اهمیت گفتار حکیمانه مزبور تفاوتی ندارد و انسانی بافضیلت و واقعی در این کلام ترسیم شده است تا طالبان فضیلت و پویندگان راه قربِ پروردگار از او سرمشق بگیرند.
نخست میفرماید:«در گذشته برادری الهی و دینی داشتم (که وصفش چنین
بود)»؛ (کَانَ لِی فِیمَا مَضَی أَخٌ فِی اللَّهِ) .
آنگاه امام علیه السلام یازده صفت بسیار ممتاز درباره این برادر دینی الهی بیان میکند:
نخست میفرماید:«آنچه او را در نظرم بزرگ جلوه میداد کوچکی دنیا در نظر او بود»؛ (وَ کَانَ یُعْظِمُهُ فِی عَیْنِی صِغَرُ الدُّنْیَا فِی عَیْنِهِ) .
این مسئلهای مهم است که دنیا در نظر انسان کوچک باشد و خداوند،بزرگ.
این کوچکی سبب میشود که برای رسیدن به مال و مقام و ثروت و شهوت به سراغ گناه نرود و برای رسیدن به آن زیاد دست و پا نزند.حرص و طمع و حسادت و صفاتی از این قبیل را که زاییده حب دنیاست از خود دور سازد.
امام علیه السلام در خطبه«همام»درباره صفات پرهیزکاران نیز به همین معنا با عبارت زیبای دیگری اشاره کرده میفرماید:
«عَظُمَ الْخَالِقُ فِی أَنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِی أَعْیُنِهِمْ؛ خداوند،با عظمت در نظر آنها جلوه کرده ازاینرو ما سِوَی اللّه در نظر آنها کوچک است».
در حکمت 129 باز همین معنا به تعبیر دیگری آمده است،میفرماید:
«عِظَمُ الْخَالِقِ عِنْدَکَ یُصَغِّرُ الْمَخْلُوقَ فِی عَیْنِکَ؛ بزرگی خالق نزد تو،مخلوق را در چشمت کوچک میکند».تا انسان به این مقام نرسد پیوسته دین و ایمان او در خطر است.
در تعبیر دیگری از امام سجاد علیه السلام میخوانیم که از آن حضرت پرسیدند:
والامقامترین انسانها کیست؟
(مَنْ أَعْظَمُ النَّاسِ خَطَراً) امام علیه السلام در پاسخ فرمود:
«کسی که دنیا را برای خود بزرگ نشمرد»؛
(مَنْ لَمْ یَرَ لِلدُّنْیَا خَطَراً لِنَفْسِهِ) . (1)
در دومین وصف میفرماید:«او از تحت حکومت شکم خارج بود ازاینرو آنچه نمییافت اشتهایش را نداشت (و به دنبال او نمیرفت) و آنچه را مییافت
1) 1) .بحار الانوار،ج 75،ص 158،ح 19
زیاد مصرف نمیکرد»؛ (وَ کَانَ خَارِجاً مِنْ سُلْطَانِ بَطْنِهِ فَلا یَشْتَهِی مَا لا یَجِدُ وَ لا یُکْثِرُ إِذَا وَجَدَ) .
در حدیثی که در کتاب شریف کافی از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده میخوانیم:
«أَکْثَرُ مَا تَلِجُ بِهِ أُمَّتِی النَّارَ الْأَجْوَفَانِ الْبَطْنُ وَ الْفَرْجُ؛ بیشترین چیزی که امت من به وسیله آن وارد آتش دوزخ میشوند دو چیز میان تهی است:شکم و فرج». (1)
حدیث دیگری از همان حضرت و در همان کتاب آمده است:
«ثَلاثٌ أَخَافُهُنَّ عَلَی أُمَّتِی مِنْ بَعْدِی الضَّلالَةُ بَعْدَ الْمَعْرِفَةِ وَ مَضَلَّاتُ الْفِتَنِ وَ شَهْوَةُ الْبَطْنِ وَ الْفَرْجِ؛ سه چیز است که بعد از خودم بر امتم از آن بیمناکم:گمراهی بعد از معرفت و آزمایشهای گمراه کننده و شهوت شکم و شهوت جنسی». (2)
در حدیث دیگری نیز در همان باب از امام باقر علیه السلام آمده است که فرمود:«هیچ عبادتی برتر از خویشتنداری در مورد شکم و شهوت جنسی نیست»؛
(مَا مِنْ عِبَادَةٍ أَفْضَلَ مِنْ عِفَّةِ بَطْنٍ وَ فَرْجٍ) . (3)
در سومین وصف میفرماید:«بیشتر اوقات زندگانیاش ساکت بود و (در عین حال) اگر سخنی میگفت بر گویندگان چیره میشد و عطش سؤال کنندگان را فرو مینشاند»؛ (وَ کَانَ أَکْثَرَ دَهْرِهِ صَامِتاً فَإِنْ قَالَ بَذَّ الْقَائِلِینَ وَ نَقَعَ غَلِیلَ السَّائِلِینَ) .
«بَذَّ» به معنای غلبه و پیشی گرفتن است و «نَقَعَ» به معنای سیراب کردن و «غلیل» به معنای تشنگی.
اشاره به اینکه هرگاه سخن میگفت گزیده و حسابشده میگفت بهگونهای که از همه پیشی میگرفت و مستمعین را بهرهمند میساخت و عطش آنها را فرو مینشاند.
آنگاه در چهارمین وصف میفرماید:«(به دلیل نهایت تواضع بر حسب
ظاهر) انسان ضعیفی بود و مردم نیز او را ضعیف میشمردند ولی هرگاه کار مهم و جدی به میان میآمد همچون شیر بیشه میخروشید و مانند مار بیابانی به حرکت درمیآمد»؛ (وَ کَانَ ضَعِیفاً مُسْتَضْعَفاً فَإِنْ جَاءَ الْجِدُّ فَهُوَ لَیْثُ غَابٍ وَ صِلُّ وَادٍ) .
آری آنها اظهار قدرت و توانایی نمیکنند و متکبر و خودبزرگبین نیستند ولی مرد عملند؛به هنگام بروز مشکلات یا در میدان جهاد در مقابل دشمن، توانایی خویش را آشکار میسازند و دشمن را دَرهم میکوبند.
سپس در پنجمین وصف میفرماید:«پیش از حضور در مجلس داوری، دلیلی اقامه نمیکرد»؛ (لا یُدْلِی بِحُجَّةٍ حَتَّی یَأْتِیَ قَاضِیاً) .
«یُدْلِی» از ماده«ادلاء»در اصل به معنای فرستادن دلو در چاه برای کشیدن آب است و گاه به معنای رشوه دادن نیز استعمال شده و به اقامه دلیل در نزد قاضی یا جز او نیز«ادلاء»گفته میشود.
اشاره به اینکه اگر حقی را میخواست از دیگری بگیرد،جار و جنجال به راه نمیانداخت و زمین و آسمان را از فریاد خود پر نمیساخت فقط بعد از حضور در محضر قاضی دلیل خود را ارائه میکرد.
به تعبیر دیگر او پیوسته تابع قانون شرع بود و چیزی ماورای قانون خدا از کسی نمیطلبید.
اضافه بر این،این کار باعث آبرومندی اوست زیرا چه بسا قبل از رفتن به محکمه قاضی جار و جنجال زیادی راه بیندازد که حق من پایمال شده؛ولی هنگامی که قاضی به قضاوت مینشیند حکم به بیحقی او میکند و این باعث سرافکندگی اوست.
آنگاه امام علیه السلام در ششمین وصف این برادر الهی میفرماید:«هیچ کس را نسبت به کاری که انجام داده،در آنجا که امکان داشت عذری داشته باشد ملامت نمیکرد تا عذر او را بشنود»؛ (وَ کَانَ لا یَلُومُ أَحَداً عَلَی مَا یَجِدُ الْعُذْرَ فِی
مِثْلِهِ حَتَّی یَسْمَعَ اعْتِذَارَهُ) .
به یقین شتاب کردن در ملامت افراد کار عاقلانهای نیست.چه بسا برای کار خلافی که انجام دادهاند عذری داشتهاند که اگر انسان آن عذر را بشنود آنها را معذور میدارد و از ملامتی که قبلاً کرده پشیمان میشود و ناچار از عذرخواهی میگردد،بنابراین چرا عجله کند و پیش از شنیدن عذر طرف،زبان به ملامت و سرزنش او بگشاید.
به خصوص اگر این گونه مسائل در مورد افراد عالم و عاقل و فهمیده باشد که احتیاط کردن بسیار سزاوارتر است.
قرآن مجید در داستان حضرت خضر و موسی علیهم السلام در سوره«کهف»، صحنههایی از این مطلب را نشان داده که موسی علیه السلام در قضاوت عجله میکرد و خضر را بر کارش سرزنش مینمود اما هنگامی که عذر او را شنید دانست که آنچه انجام داده،حق و به فرمان خدا بوده است.
آنگاه در هفتمین وصف میفرماید:«او هرگز از درد خود جز هنگام بهبودی شکایت نمیکرد»؛ (وَ کَانَ لا یَشْکُو وَجَعاً إِلَّا عِنْدَ بُرْئِهِ) .
روشن است،اگر انسان هنگام ابتلا به درد شکایت کند،چنانچه برای دوستان باشد سبب آزردگی خاطر آنها میشود و اگر برای دشمنان باشد سبب شادی و شماتت آنها میگردد؛اما اگر به هنگام بهبودی باشد توأم با نوعی شکرگزاری است و به بیان دیگر حکایت است نه شکایت.
کلینی رحمه الله در کتاب شریف کافی از امام صادق علیه السلام چنین نقل میکند:
«مَنِ اشْتَکَی لَیْلَةً فَقَبِلَهَا بِقَبُولِهَا وَ أَدَّی إِلَی اللَّهِ شُکْرَهَا کَانَتْ کَعِبَادَةِ سِتِّینَ سَنَةً قَالَ أَبِی فَقُلْتُ لَهُ مَا قَبُولُهَا؛ هر کسی شبی بیمار شود و آنگونه که شایسته است بیماری را قبول و تحمّل کند و شکر آن را به پیشگاه خداوند به جا آورد،مانند عبادت شصت سال است.راوی میگوید:پرسیدم:قبول آن بهطور شایسته یعنی چه؟
امام علیه السلام فرمود:
«یَصْبِرُ عَلَیْهَا وَ لا یُخْبِرُ بِمَا کَانَ فِیهَا فَإِذَا أَصْبَحَ حَمِدَ اللَّهَ عَلَی مَا کَانَ؛ بر آن صبر میکند و به کسی از آن خبر نمیدهد؛ولی هنگامی که صبح شد (و عافیت یافت) خدا را بر آنچه واقع شده است شکر میگوید». (1)
در همین باب روایات فراوان دیگری در این زمینه وارد شده است.البته روشن است که حکایت از بیماری برای طبیب و امثال آن ارتباطی به شکایت ندارد.
شاهد این سخن حدیثی است که کلینی رحمه الله در باب بعد،تحت عنوان«حد الشکایة»از امام صادق علیه السلام نقل میکند که از آن حضرت درباره شکایت مریض سؤال کردند،فرمود:اگر کسی بگوید دیشب بیمار بودم و براثر بیماری خوابم نبرد این (حکایت است و) شکایت نیست.شکایت این است که بگوید به چیزی مبتلا شدم که احدی به آن مبتلا نشده بود. (2)
سپس در هشتمین وصف میفرماید:«همواره سخنی میگفت که خود انجام میداد و چیزی را که انجام نمیداد نمیگفت»؛ (وَ کَانَ یَقُولُ مَا یَفْعَلُ وَ لا یَقُولُ مَا لا یَفْعَلُ) .
این جمله شبیه چیزی است که از امام علیه السلام در جای دیگر نقل شده و فرموده است:
«أَیُّهَا النَّاسُ إِنِّی وَ اللَّهِ مَا أَحُثُّکُمْ عَلَی طَاعَةٍ إِلَّا وَ أَسْبِقُکُمْ إِلَیْهَا وَ لا أَنْهَاکُمْ عَنْ مَعْصِیَةٍ إِلَّا وَ أَتَنَاهَی قَبْلَکُمْ عَنْهَا؛ ای مردم به خدا سوگند من شما را دعوت به اطاعتی (نسبت به اوامر الهی) نمیکنم جز اینکه خودم پیش از شما آن را انجام میدهم و شما را از معصیتی نهی نمیکنم جز اینکه خودم قبلاً آن را ترک میگویم». (3)
قرآن مجید نیز شاهد این مدعاست آنجا که به زبان سرزنش و توبیخ
میگوید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ* کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید! چرا سخنی میگویید که عمل نمیکنید؟! این کار مایه خشم عظیم خداوند است که سخنی بگویید و عمل ننمایید». (1)
بعضی از شارحان نهج البلاغه تفسیر دیگری برای این جمله امام علیه السلام دارند و میگویند:منظور این است که همواره قولی میدهد که به آن قول عمل میکند نه اینکه به مردم قول دهد و بعداً عمل نکند؛ولی تفسیر اوّل مناسبتر به نظر میرسد.
در نهمین وصف میفرماید:«اگر در سخن گفتن مغلوب میشد هرگز در سکوت کسی بر او غلبه نمییافت»؛ (وَ کَانَ إِذَا غُلِبَ عَلَی الْکَلامِ لَمْ یُغْلَبْ عَلَی السُّکُوتِ) .
اشاره به اینکه او کمتر سخن میگفت و بیشتر سکوت میکرد بهگونهای که دیگران در سخن گفتن بر او پیشی میگرفتند؛ولی هیچکس در سکوت بر او پیشی نمیگرفت و این در واقع نکوهش و مذمتی است از پرگویی و مدح و ستایشی است درباره سکوت،زیرا میدانیم سخن گفتن خطرات زیادی دارد؛ بسیاری از گناهان کبیره با سخن انجام میشود و پرهیز از آنان به وسیله سکوت حاصل میگردد.
سالکان طریق الی اللّه یکی از مهمترین مواد برنامه خود را صمت و سکوت میدانند و هرگز حضور قلب و نیروهای خود را با سخن گفتن بسیار به هدر نمیدهند و در حال سکوت میتوانند بیشتر درباره عظمت خدا بیندیشند و به اصلاح خویش بپردازند.به همین دلیل افرادی که سکوت فراوان دارند،افرادی فکور و آگاهند.
1) 1) .صف،آیه 2 و 3
در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام میخوانیم:
«مِنْ عَلامَاتِ الْفِقْهِ الْحِلْمُ وَ الْعِلْمُ وَ الصَّمْتُ إِنَّ الصَّمْتَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْحِکْمَةِ إِنَّ الصَّمْتَ یَکْسِبُ الْمَحَبَّةَ إِنَّهُ دَلِیلٌ عَلَی کُلِّ خَیْرٍ؛ از نشانههای فهم و شعور،بردباری و علم و سکوت است.به یقین سکوت،دری از درهای دانش است.سکوت،محبت مردم را به انسان جلب میکند و راهنما به سوی هر خیر است. (1)
از روایاتی که کلینی رحمه الله در باب پیشگفته (الصُّمْتُ وَ حِفْظُ اللِّسانِ) نقل کرده معلوم میشود که در عصر ائمه علیهم السلام بعضی از اصحاب،زبان خود را در مدح آن حضرت و اسرار اهل بیت علیهم السلام باز میگذاشتند و سبب مشکلاتی برای شیعیان میشدند.در آن زمان،ائمه هدی علیهم السلام پیروان خود را به سکوت مضاعف دعوت میکردند،ازاینرو در حدیثی میخوانیم که امام صادق علیه السلام به یکی از یاران خود به نام«سالم»فرمود:
«یَا سَالِمُ احْفَظْ لِسَانَکَ تَسْلَمْ وَ لا تَحْمِلِ النَّاسَ عَلَی رِقَابِنَا؛ ای سالم! زبانت را حفظ کن تا سالم بمانی و مردم را بر گردن ما سوار نکن». (2)
درباره سکوت بهکرار به تناسب سخنان مولا علیه السلام سخن گفتیم و پس از این نیز خواهد آمد.
البته روشن است سخنان سنجیده و حساب شده در باب تعلیم و تعلم،امر به معروف و نهی از منکر و امثال آن مستثناست.در ذیل کلام حکمتآمیز 182 بحث فراوانی در این زمینه داشتیم.
سپس در دهمین وصف او که در واقع تأییدی بر وصف گذشته است، میفرماید:«او بر شنیدن حریصتر بود تا گفتن»؛ (وَ کَانَ عَلَی مَا یَسْمَعُ أَحْرَصَ مِنْهُ عَلَی أَنْ یَتَکَلَّمَ) .
روشن است که بسیاری از علوم و دانشهایی که عاید انسان میشود از طریق
شنوایی است.تمام دروس را انسان از استادش با شنیدن فرا میگیرد و حل مشکلات را از این طریق انجام میدهد.درست است که سخن گفتن اگر به صورت تعلیم به دیگران باشد آن هم دارای فضیلت بسیار است؛ولی فراموش نکنیم که این سخن گفتن در صورتی مفید است که طرف،سکوت کند و سخنان را بشنود.
به خصوص اگر انسان در محضر عالمی حضور پیدا کند،هرچه سکوت و استماعش بیشتر باشد بهره او بیشتر خواهد بود و به عکس اگر در محضر او پرحرفی کند از فواید مهمی محروم خواهد شد.
بعضی از شعرا در اینجا نکتهای دارند و میگویند:اگر خداوند دو گوش به انسان داده و یک زبان،معنایش این است که شنیدن تو باید دو برابر گفتن تو باشد. دادند دو گوش و یک زبانت ز آغاز یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگو
آنگاه در یازدهمین و آخرین وصف میفرماید:«او چنان بود که هرگاه دو کار برایش پیش میآمد اندیشه میکرد که کدام به هوا و هوس نزدیکتر است،با آن مخالفت میورزید.(و آن را که خلاف هوای نفس بود مقدم میشمرد)»؛ (وَ کَانَ إِذَا بَدَهَهُ أَمْرَانِ یَنْظُرُ أَیُّهُمَا أَقْرَبُ إِلَی الْهَوَی فَیُخَالِفُهُ (1)) .
بسیار میشود که انسان در زندگی خود بر سر دو راهی قرار میگیرد که کاری را انجام دهد یا نه و گاه به تردید میافتد که کدام یک از فعل و ترک یا کدام یک از دو کار متضاد،به رضای خدا نزدیکتر است.امام علیه السلام در بیان این وصف برادر الهی معیاری بیان فرموده و آن اینکه بنگرد کدام طرف موافق هوای نفس است، آن را رها سازد و به سراغ طرفی برود که برخلاف هوای نفس اوست و این
1) 1) .در بعضی از نسخهها به جای«یَنْظُرُ»،«نَظَرَ»و به جای«یُخالِفُهُ»،«خالَفَهُ»آمده که تفاوتی در معنا ایجاد نمیکند
معیاری است برای شناخت حق از باطل در موارد شک و تردید و قرار گرفتن بر سر دو راهیهای زندگی.
در پایان،امام علیه السلام در مقام نتیجهگیری کلی از مجموع این صفات برجسته انسانی که این برادر الهی واجد همه آنها بود میفرماید:«(اگر میخواهید راه سعادت و نجات را پیدا کنید) بر شما باد که این صفات را تحصیل کنید،پیوسته با آن باشید و از یکدیگر در داشتن آنها سبقت بگیرید و اگر نمیتوانید همه آنها را انجام دهید (به مقدار توان انجام دهید) و بدانید انجام مقدار کم بهتر از ترک بسیار است»؛ (فَعَلَیْکُمْ بِهَذِهِ الْخَلائِقِ فَالْزَمُوهَا وَ تَنَافَسُوا فِیهَا فَإِنْ لَمْ تَسْتَطِیعُوهَا فَاعْلَمُوا أَنَّ أَخْذَ الْقَلِیلِ خَیْرٌ مِنْ تَرْکِ الْکَثِیرِ) .
آنچه امام علیه السلام در این کلام نورانی آورده مجموعهای است از صفات برجسته انسانی که هم جنبههای فکری را فرا میگیرد و هم مسائل اخلاقی و عملی را.
تقریباً نیمی از این مجموعه،نفی رذائل است و نیمی از آن کسب فضایل.
نخست امام علیه السلام از مسئله وسعت فکر و علو همت و جهانبینی صحیح سخن میگوید و سپس به مسائل مثبتی مانند تواضع و شجاعت و سکوت و تسلط بر نفس و نیز پرهیز از رذائلی همچون سلطان بطن و پرخوری و پیشداوریهای بیمورد و ترک گفتار بدون عمل و سرزنش نکردن عذرخواهان و عدم ناله و شکایت از دردها اشاره میکند.
در بعضی جنبه مثبت و منفی هر دو با هم آمده است.در یک مورد نخست از سکوت سخن میگوید و سپس از سخن گفتن نیکو و مفید و سازنده و در مورد دیگر نخست از تواضع و ضعف ظاهری دم میزند و آنگاه از شجاعت
و دلاوری.در مورد دیگر از قول توأم با عمل به ضمیمه ترک قول بدون عمل.
به یقین،این مجموعه میتواند سعادت دنیا و آخرت و فرد و اجتماع را تضمین کند و انسان را در طریق سیر و سلوک الی اللّه یاری نماید تا از نیکان و پاکان گردد و در صف اولیاء اللّه قرار گیرد.
همانگونه که در ابتدا گفتیم،شارحان نهجالبلاغه در این موضوع اختلاف نظر دارند که آیا این سخن اشاره به شخص معینی است که امام علیه السلام به عنوان یک برادر الهی از او یاد کرده است؟ و این شخص کیست؟ به یقین پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نمیتواند باشد،زیرا بعضی از صفاتی که در این بیان آمده در شأن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیست.
آیا این شخص ابوذر یا مالک اشتر و یا عثمان بن مظعون و یا دیگری است؟ آن نیز محل گفتوگو است.یا اینکه اساساً این سخن به عنوان تمثیل ذکر شده است؟
شاید نخستین کسی از شارحان نهج البلاغه که این احتمال را مطرح کرده و آن را به گروهی نسبت داده است ابن ابی الحدید باشد.او میگوید:در نظم و نثر، چنین کاری عادت عرب بوده.و این احتمال را قویتر میشمرد.
مرحوم«کمرهای»در بخش تکمیلی که برای منهاج البراعة نگاشته به اینجا که میرسد میگوید:بنابر آنچه ابن ابی الحدید آن را مناسبترین وجه شمرده امام علیه السلام در این گفتار خود مبتکر فن مهمی در ادب عربی است که فن انشاء تمثیلات است و شبیه به چیزی است که در عصر اخیر به عنوان فن رماننویسی یا روایات تمثیلیه شایع شده است و اساس آن بر این است که داستانی را ابداع میکنند که تصویری از هدفی آموزشی یا انتقادی و جز آن دارد و هنگامی که به
قرن چهارم هجری بازگردیم مشاهده میکنیم که این روش در آن قرن شایع شده بود.از کسانی که در آن مهارت داشتند«بدیع الزمان همدانی»است که از او نقل شده چهارصد داستان (برای اهداف مختلف) ابداع کرد که پنجاه بخش از آن چاپ و منتشر شده است.
سپس میافزاید:«هریری،ابو محمد قاسم بن علی»نیز از کسانی است که در این فن مهارت داشت.
در پایان میافزاید:(اگر احتمال فوق را درباره این کلام حکیمانه بپذیریم) استاد این فن در رشتههای ادبیات عرب امیرمؤمنان علی علیه السلام بوده است، همانگونه که استاد سایر فنون ادبی مانند نحو و بلاغت نیز وی است. (1)
از جمله اموری که این تفسیر را تقویت میکند این است که شبیه همین تعبیر در کلام امام حسن علیه السلام نیز آمده است که میفرماید:«کان لی اخ...». (2)
و قال علیهالسلام
لَوْ لَمْ یَتَوَعَّدِ اللّهُ عَلَی مَعْصِیَتِهِ لَکَانَ یَجِبُ أَلَّا یُعْصَی شُکْراً لِنِعَمِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
اگر خدا تهدید به عذاب در برابر عصیان نکرده بود باز واجب بود که به پاس نعمتهایش نافرمانی او نشود. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در کتاب مصادر میگوید:این کلام حکیمانه با تفاوتهای فراوانی در غرر الحکم آمده است و نشان میدهد که از منبع دیگری جز نهج البلاغه گرفته است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 229).علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار،ج 75،ص 69 کلامی از مناقب ابن جوزی نقل میکند که از کتاب حلیة الاولیاء ابو نعیم نقل شده و در آن سخنانی پربار از امیرمؤمنان علی علیه السلام آورده و در جمله 21 آن چنین آمده است:«لَوْ لَمْ یَتَواعَدِ اللّهُ عِبادَهُ عَلی مَعْصِیَتِهِ لَکانَ الْواجِبُ إلّایُعْصی شُکْراً لِنِعَمِهِ»(و تفاوت آن با نهجالبلاغه نشان میدهد از منبع دیگری اخذ شده است)
به پاس نعمتهایش عصیان مکن
امام علیه السلام در این کلام شریف خود به نکته دقیقی در مسائل مربوط به اطاعت و ترک معصیت اشاره میکند،میفرماید:«اگر خداوند تهدید به عذاب در برابر عصیان نکرده بود باز واجب بود که به پاس نعمتهایش نافرمانی او نشود»؛ (لَوْ لَمْ یَتَوَعَّدِ اللّهُ عَلَی مَعْصِیَتِهِ لَکَانَ یَجِبُ أَلَّا یُعْصَی شُکْراً لِنِعَمِهِ) .
متکلمان،در علم کلام،نخستین مسئلهای را که مورد بحث قرار میدهند مسئله وجوب معرفة اللّه است؛یعنی ما باید به دنبال این مسئله برویم که خالق این جهان کیست و صفاتش چیست؟ چراکه وجود خود را مشمول نعمتهای فراوان مادی و معنوی میبینیم و میدانیم این نعمتها از ما نیست؛از لحظه انعقاد نطفه ما در رحم مادر،تا لحظهای که چشم از این جهان فرو میبندیم نعمتهایی به سوی ما سرازیر است که بسیاری از آنها را حتّی یک گام برای تحصیلش برنداشتیم.وجدان آدمی قضاوت میکند که به دنبال آفریننده این نعمتها برویم و شکر منعم به جا بیاوریم.از اینجا مسائل مربوط به خداشناسی و معارف دینی شکل میگیرد.
در مسائل عملی که مربوط به اطاعت و ترک عصیان است نیز همین معنا صادق است.به فرض که خداوند مجازاتی برای معصیتکاران قرار نداده بود باز هم وجدان ما قضاوت میکرد که از باب شکر منعم عصیان او را ترک کنیم.
از اینجا روشن میشود که مسئله اطاعت فرمان خدا و ترک عصیان او مسئلهای عقلی است که از مسئله شکر منعم،سرچشمه میگیرد.برخلاف کسانی که تصور میکنند اینها تنها جنبه شرعی و قرارداد الهی دارد.
ازاینرو در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که شبی از شبها عایشه (هنگامی که تلاش و کوشش پیامبر صلی الله علیه و آله را در عبادت پروردگار دید) گفت:چرا اینقدر خود را به زحمت و رنج میافکنی در حالی که خداوند گذشته و آینده تو را بخشیده است؟ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:«ای عایشه!
أَلا أَکُونُ عَبْداً شَکُوراً؟؛ آیا بنده شکرگزار خدا نباشم؟». (1)
اضافه بر اینها میدانیم،ترک معصیت پروردگار و اطاعت فرمان او چیزی بر جلال و عظمت او نمیافزاید،بلکه تمام واجبات دارای آثار مثبت و مصالحی است که به فاعل آن میرسد و تمام معاصی و گناهان دارای زیانها و آثار منفی است که از تارک آن دور میشود.
در کتاب مناقب«ابن جوزی»دو شعر در زمینه همین روایت،از شاعری آمده است که بعضی گفتهاند گوینده این شعر،مولا امیرمؤمنان علیه السلام است.
هَبِ الْبَعْثَ لَمْ تَأْتِنَا رُسُلُهُ وَ جَاحِمَةُ النَّارِ لَمْ تُضْرَمْ
أَ لَیْسَ مِنَ الْوَاجِبِ الْمُسْتَحَقِّ حَیَاءُ الْعِبَادِ مِنَ الْمُنْعِم (2)
گیرم خداوند پیامبرانش را به سوی ما نفرستاده بود-و آتش دوزخ افروخته نبود.
آیا واجب و لازم نیست-که بندگان از بخشنده نعمتها حیا کنند؟ (و ترک نافرمانی و عصیان نمایند؟)
مرحوم کمرهای این حدیث را به شعر فارسی درآورده و میگوید:
خدا گر به عصیان نکردی عذاب سزا بود ترکش به شکر نعم
قابل توجه اینکه در حدیث دیگری از همان امام علیه السلام که در غرر الحکم آمده است میخوانیم:
«اقَلُّ ما یَجِبُ لِلْمُنْعِمِ أنْ لا یَعْصِیَ بِنِعْمَتِهِ؛ کمترین چیزی که به عنوان ادای حق بخشنده نعمتها واجب است این است که با نعمت او عصیان او نشود». (1)
مثلاً خداوند به انسان چشم و گوش بخشیده است،با چشم و گوش خود او را معصیت نکنیم،اموالی عنایت فرموده،با این اموال به عصیان او بر نخیزیم.
از آنچه گفته شد این نکته روشن میشود که پاداشهای الهی،تفضلی است از سوی او نه استحقاقی از سوی بندگان،چراکه هرگونه اطاعت و ترک معصیت، حداقلِ شکر نعمت است،بنابراین استحقاقی در کار نیست و همانگونه که در بالا آمد در اطاعت فرمان خدا و ترک معصیت او منافعی است که به مکلفان باز میگردد.در برابر خدمتی که انسان دارد به خود میکند پاداش،چه مفهومی دارد؟
1) 1) .غرر الحکم،ص 370،ح 8387
و قال علیهالسلام
وَ قَدْ عَزّی الْأَشْعَثَ بْنَ قَیْسٍ عَنِ ابْنٍ لَهُ:
یَا أَشْعَثُ،إِنْ تَحْزَنْ عَلَی ابْنِکَ فَقَدِ اسْتَحَقَّتْ مِنْکَ ذلِکَ الرَّحِمُ،وَ إِنْ تَصْبِرْ فَفِی اللّهِ مِنْ کُلِّ مُصِیبَةٍ خَلَفٌ.یَا أَشْعَثُ،إِنْ صَبَرْتَ جَرَی عَلَیْکَ الْقَدَرُ وَ أَنْتَ مَأْجُورٌ،وَ إِنْ جَزِعْتَ جَرَی عَلَیْکَ الْقَدَرُ وَ أَنْتَ مَأْزُورٌ؛یَا أَشْعَثُ،ابْنُکَ سَرَّکَ وَ هُوَ بَلاَءٌ وَ فِتْنَةٌ،وَ حَزَنَکَ وَ هُوَ ثَوَابٌ وَ رَحْمَةٌ.
امام علیه السلام در حالی که میخواست به اشعث بن قیس برای از دست دادن فرزندش تسلیت بگوید چنین فرمود:
ای اشعث! اگر به سبب از دست دادن پسرت محزون شوی (جای سرزنش نیست،زیرا) این بهواسطه پیوند نَسَب (و مقام پدری) است و اگر شکیبایی پیشه کنی،خداوند به جای هر مصیبتی عوضی قرار میدهد.
ای اشعث! اگر صبر کنی،مقدرات الهی بر تو جاری میشود و پاداش خواهی داشت و اگر بیتابی کنی باز هم مقدرات،مسیر خود را طی میکند؛ولی تو گناهکار خواهی بود.
ای اشعث! فرزندت تو را مسرور ساخت در حالی که سبب آزمایش و فتنه بر تو
بود؛ولی تو را محزون ساخت در حالی که برای تو ثواب و رحمت است (بنابراین نباید نگران باشی). (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر میگوید:این حدیث شریف به شکلهای متنوعی نقل شده که یک صورت آن همین کلام مورد بحث است و سپس میافزاید:از کسانی که پیش از سیّد رضی آن را نقل کردهاند،ابن عبد ربه در عقد الفرید و مبرد در کتاب کامل است و گروهی پس از سیّد رضی نیز آن را در کتاب خود آوردهاند؛از جمله راغب اصفهانی در محاضرات و طرطوشی در سراج الملوک و آمُدی در غرر الحکم و نویری در نهایة الإرب است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 230)
این گونه باید تسلیت گفت
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه،به اشعث بن قیس برای از دست دادن فرزندش تسلیت میگوید؛تسلیتی بسیار پرمعنا و آموزنده که برای هر مصیبتزدهای کارساز است.
نخست به اشعث حق میدهد که به سبب جنبههای عاطفی،محزون باشد.
میفرماید:«ای اشعث! اگر براثر از دست دادن فرزندت محزون شوی (جای ملامت نیست،زیرا) پیوند نَسَبی،تو را سزاوار آن میکند»؛ (یَا أَشْعَثُ،إِنْ تَحْزَنْ عَلَی ابْنِکَ فَقَدِ اسْتَحَقَّتْ مِنْکَ ذلِکَ الرَّحِمُ) .
بدون شک عواطف انسانی ایجاب میکند که انسان به دلیل از دست دادن فرزند یا برادر یا دوست و یا عزیزی از عزیزان غمگین باشد هیچکس نمیتواند این واقعیت را انکار کند.به همین دلیل پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله برای از دست دادن فرزندش ابراهیم گریست و بزرگان دین در مصائب مختلفی گریه کردند.اگر انسان،محزون نشود جای تعجب است و دلیل بر ضعف عاطفی اوست.
ولی امام علیه السلام به دنبال این سخن،او را به صبر دعوت میکند و میفرماید:«اگر صبر و شکیبایی پیشه کنی،خداوند به جای هر مصیبتی عِوَضی (برای تو) قرار میدهد»؛ (وَ إِنْ تَصْبِرْ فَفِی اللّهِ مِنْ کُلِّ مُصِیبَةٍ خَلَفٌ) .
بنابراین لازم است که انسان جلوی طغیان عواطف را بگیرد و زبان به
ناسپاسی نگشاید و بیتابی نکند و سخنانی که دلیل بر عدم خشنودی در مقابل مقدرات الهی است نگوید تا از اجر و پاداش الهی برخوردار باشد و شایستگی خود را از نظر خویشتنداری اثبات کند.
در واقع صابران،تسلیم رضای خداوند و تقدیر او میشوند و این تسلیم و رضا پاداش الهی به دنبال دارد.این پاداش ممکن است پاداش دنیوی و معادل چیزی که از دست رفته است یا بهتر از آن باشد و ممکن است پاداش اخروی باشد و تعبیر«خَلَفْ»با هر دو سازگار است.گاه خداوند هر دو را به انسان میدهد،همانگونه که در داستان ایوب پیغمبر صلی الله علیه و آله میخوانیم که پس از آن همه صبر و شکیبایی،خداوند تمام آنچه را از زن و فرزند و مال و اموال او از دست رفته بود به او بازگرداند و مقام والای صابران را نیز به او داد.
در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم:«هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله رحلت فرمود (و مصیبت سنگینی بر خاندان او وارد شد) شخصی بر در خانه آن حضرت آمد و به تمام عزاداران سلام کرد،سپس گفت:سلام بر شما ای آل محمّد صلی الله علیه و آله.سپس با استفاده از آیهای از قرآن (1)چنین گفت:بدانید همه سرانجام مرگ را میچشند و پاداش خود را روز قیامت همگی مییابند،آنها که از آتش دوزخ نجات یابند و داخل بهشت شوند رستگار شدند و زندگی دنیا جز متاع غرور و فریب نیست.(آنگاه افزود:
فِی اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَفٌ مِنْ کُلِّ هالِکٍ وَ عَزاءٌ مِنْ کُلِّ مُصیبَةٍ وَ دَرَکٌ لِما فاتَ؛ نزد خداوند متعال برای هرچیزی که از دست رفته ثوابی است و تسلیتی از هر مصیبت و جبرانی است برای آنچه از دست رفته است». (2)
در دومین بخش این تسلیت،امام علیه السلام بار دیگر خطاب به اشعث میکند و به
نکته دیگری در تأیید نکته اول،نکتهای که بسیار آموزنده و جامع است،اشاره کرده میفرماید:«اگر صبر و شکیبایی کنی مقدرات بر تو جاری میشود (و مسیر خود را طی میکند) و تو پاداش خواهی داشت و اگر بیتابی کنی باز هم مقدرات مسیر خود را میپیماید و وزر و گناه بر تو خواهد بود»؛ (یَا أَشْعَثُ،إِنْ صَبَرْتَ جَرَی عَلَیْکَ الْقَدَرُ وَ أَنْتَ مَأْجُورٌ،وَ إِنْ جَزِعْتَ جَرَی عَلَیْکَ الْقَدَرُ وَ أَنْتَ مَأْزُورٌ (1)) .
اشاره به اینکه شکیبایی و بیتابی در حوادث ناخواسته و خارج از اختیار ما چیزی را تغییر نمیدهد،نه شکیبایی جلوی حادثه را میگیرد و نه بیتابی.تنها تفاوتی که در این میان پیدا میشود این است که شکیبایان اجر و پاداش فراوانی به سبب تسلیم و رضایشان در برابر تقدیرات الهی میبرند و بیتابان براثر ترک تسلیم و رضا و گاه اعتراض به تقدیر الهی و شکایت از آن،گرفتار آثار شوم گناه میشوند.
جالب اینکه در حدیثی میخوانیم:«جمعی (از شیعیان) خدمت امام باقر علیه السلام رسیدند در زمانی که فرزند بیماری داشت،آنها آثار غم و اندوه و بیقراری را در حضرت دیدند،به یکدیگر گفتند:به خدا سوگند اگر این بیمار از دنیا برود ما از این بیم داریم که چیزی از حضرت مشاهده کنیم که برای ما ناخوشایند باشد؛ ولی چیزی نگذشت که صدای گریه و ناله را از داخل خانه شنیدند.امام بیرون آمد در حالی که روی او گشاده بود،درست برخلاف حالت قبلی.حاضران عرض کردند:فدای تو شویم ما بیم داشتیم که اگر چنین حادثهای واقع شود از تو چیزی ببینیم که همه ما را اندوهگین کند.امام علیه السلام فرمود:
«إنّا لَنُحِبُّ أنْ نُعافا فیمَنْ نُحِبُّ فَإذا جاءَ أمْرُ اللّهِ سَلَّمْنا فیما أُحِبُّ؛ ما دوست داریم که عافیت نصیب کسی بشود که محبوب ماست و لذا نگرانیم و دعا میکنیم؛اما هنگامی که فرمان خدا
1) 1) .«مأزور»از ریشه«وِزْر»است و قاعدتاً اسم مفعول آن«مَوْزُور»؛مانند موجود و موعود که از ماده«وجود»و«وعد»گرفته شده؛ولی به گفته ارباب لغت برای هماهنگ شدن با واژه مأجور،واو در اینجا تبدیل به همزه شده و«مأزور»شده است
فرا برسد (و محبوب ما از دست برود) ما تسلیم در برابر چیزی هستیم که خدا آن را دوست دارد». (1)
حضرت در سومین جمله با تعبیر زیبا و گویای دیگری اشعث را تسلیت میدهد و میفرماید:«ای اشعث،فرزندت تو را مسرور ساخت در حالی که (زنده بود و) آزمایش و فتنه برای تو محسوب میشد ولی تو را محزون ساخت در حالی که برای تو مایه ثواب و رحمت است (آیا باید از بلا و فتنه مسرور باشی و از ثواب و رحمت غمگین؟)»؛ (یَا أَشْعَثُ،ابْنُکَ سَرَّکَ وَ هُوَ بَلاَءٌ وَ فِتْنَةٌ،وَ حَزَنَکَ وَ هُوَ ثَوَابٌ وَ رَحْمَةٌ) .
این سخن،اشارهای است به آیه شریفه «وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَةٌ». 2
مرحوم«مغنیه»در شرح نهج البلاغه خود میگوید:فرزند ازآنرو برای پدر خود بلاست که تکالیفی بر دوش او مینهد به خصوص امروز که پسران و دختران براثر انحرافات اخلاقی مایه غم و اندوه پدرانند و این پدرانِ بیچاره، گویی در میان دو طبقه آتش،تحت فشار قرار دارند:آتش محبت و عاطفه و آتش اندوه و حزن نسبت به فرزندی که شیطان او را از دست آنان گرفته است.
و چارهای جز حسرت و اندوه و ناله ندارند و شک نیست که این حزن،مایه ثواب و رحمت است،همانگونه که امام علیه السلام در جمله بالا فرموده است. (2)
آنچه را مرحوم«مغنیه»گفته گرچه یک واقعیت است؛ولی تفسیر کلام امام علیه السلام نیست.منظور امام علیه السلام این است که فرزند در حیات خود،مایه امتحان و آزمایش وفتنه است؛ولی در مرگش خداوند ثواب و رحمت به صابران میدهد؛ آیا جای تعجب نیست که انسان از حیاتش مسرور باشد و از مرگش غمگین؟
در جلد نخست و جلد هشتم از همین کتاب،شرح حال اشعث بن قیس را آوردهایم که خلاصهاش این است:اجمالاً او مردی منافق و مفسد بود که در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله ظاهراً مسلمان شد و بعد از آن حضرت در صف مرتدّین قرار گرفت.
سپس اسیر شد و اظهار ندامت و پشیمانی کرد و خلیفه اول او را بخشید و در حکومت امیرمؤمنان علی علیه السلام با دشمنان آن حضرت رابطه داشت،هرچند ظاهراً در صف پیروان آن حضرت بود و فعالیتهای تخریبی فراوانی داشت.اینکه امیرمؤمنان علی علیه السلام این منافق را به سزای اعمالش نمیرساند ظاهراً به دلیل داشتن قوم و قبیلهای نیرومند بود که امکان داشت ناآگاهانه سر به شورش بردارند.فرزندان اشعث نیز راه او را ادامه دادند و در داستان امام حسین علیه السلام و کربلا در صف دشمنان آن حضرت قرار گرفتند.دخترش جعده،همان کسی بود که امام حسن مجتبی علیه السلام را مسموم کرد.
برای شناختن این خانواده ننگین این حدیث امام صادق علیه السلام کفایت میکند که فرمود:
«إِنَّ الْأَشْعَثَ بْنَ قَیْسٍ شَرِکَ فِی دَمِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ ابْنَتُهُ جَعْدَةُ سَمَّتِ الْحَسَنَ وَ مُحَمَّدٌ ابْنُهُ شَرِکَ فِی دَمِ الْحُسَیْنِ؛ اشعث بن قیس در ریختن خون امیرمؤمنان علیه السلام (با ابن ملجم مرادی) شرکت داشت و دخترش جعده،امام حسن علیه السلام را مسموم کرد و پسرش محمد،در ریختن خون پاک امام حسین علیه السلام شرکت جست». (1)
یکی از کارهایی که اسلام به آن تشویق کرده تعزیت گفتن و تسلّی دادن افراد غمگین و مخصوصاً مصیبتدیده است تا آنجا که حتی آن بزرگواران به
1) 1) .کافی،ج 8،ص 167،ح 187
دشمنانشان نیز در مصیبتها تسلیت میگفتند،همانگونه که در حدیث شریف بالا،امیرمؤمنان علی علیه السلام به اشعثِ منافق تسلیت گفت و این یک خلق و خوی انسانی و بزرگوارانه است.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«مَنْ عَزَّی مُصَاباً کَانَ لَهُ مِثْلُ أَجْرِهِ مِنْ غَیْرِ أَنْ یَنْتَقِصَ مِنْ أَجْرِ الْمُصَابِ شَیْئاً؛ کسی که مصیبتزدهای را تسلیت بگوید بهاندازه پاداش آن مصیبتزده ثواب دارد بیآنکه چیزی از اجر شخصی که گرفتار مصیبت است کم شود». (1)
در حدیث دیگری از ابوجعفر ثانی (امام جواد علیه السلام) میخوانیم:حضرت میخواست به مردی که فرزند عزیز خود را از دست داده بود تسلیت بگوید چنین فرمود:از مصیبت تو در مورد فرزندت علی باخبر شدم،نیز مطلع شدم که او از عزیزترین فرزندانت بود.آری خدای متعال (گاه) عزیزترین افراد انسان را میگیرد تا پاداشی هرچه بزرگتر به او دهد.خداوند اجر تو را افزون کند و صبر و شکیبایی دهد و قلب تو را آرامش ببخشد که او بر هر کاری قدرت دارد و خداوند،این مصیبت را جبران نماید. (2)
این مسئله از نظر عقلی نیز مسلم است که تسلی دادن مصیبتزدگان و همدردی با آنها سبب تسکین و آرامش خاطر و کاهش درد و رنج مصیبت میشود و این،خدمت بزرگی به چنین کسانی است و چه بسا اگر این اظهار محبتها و همدردی و تسلیتها نباشد،طوفان سهمگین مصیبت بهقدری شدید است که شخص عزادار را از پای درمیآورد و به یقین نجات جان انسانها از افضل قربات است.
به خصوص در مورد مرگ فرزندان روایات زیادی در اجر و پاداش آنها وارد
شده که خواندن این روایات برای اینگونه افراد مایه تسلی خاطر است.برای توضیح بیشتر به جلد 79 بحار الانوار صفحه 114 باب«اجر المصائب»مراجعه کنید.
و قال علیهالسلام
عَلی قَبْرِ رَسُولِاللّهِ صلی الله علیه و آله ساعَةَ دَفْنِهِ:
إِنّ الصَّبْرَ لَجَمِیلٌ إِلَّا عَنْکَ،وَ إِنَّ الْجَزَعَ لَقَبِیحٌ إِلَّا عَلَیْکَ،وَ إِنَّ الْمُصابَ بِکَ لَجَلِیلٌ،وَ إِنَّهُ قَبْلَکَ وَ بَعْدَکَ لَجَلَلٌ.
امام علیه السلام هنگامی که میخواست رسول خدا صلی الله علیه و آله را به خاک بسپارد در کنار قبر آن حضرت چنین عرضه داشت:
صبر و شکیبایی زیباست ولی نه درباره تو و جزع و بیتابی زشت است اما نه بر فراق تو.مصیبت وفات تو بسیار سنگین و هر مصیبتی پیش از تو و بعد از تو در برابر آن کوچک و حقیر است. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: از جمله کسانی که این حدیث شریف را از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل کردهاند،قاضی قضاعی در کتاب دستور معالم الحکم است که آن را با سند،از آن حضرت نقل میکند با اضافات زیادی که نشان میدهد آن را از منبع دیگری گرفته است.نیز سبط بن جوزی در کتاب تذکره همانند روایت قاضی قضاعی آورده است.همچنین آمُدی در غررالحکم همانند آن و«نویری»در کتاب نهایه آن را با تفاوت واضحی ذکر کردهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 231 و 232 با تلخیص).آنچه ما در غررالحکم و نهایه مشاهده کردیم تفاوتی با آنچه مرحوم سیّد رضی در نهج البلاغه آورده است نداشت
اینجا جای صبر نیست!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه که آن را در کنار قبر پیغمبر صلی الله علیه و آله و به هنگام دفن او بیان کرد،خطاب به آن حضرت چنین عرضه میدارد:«(ای رسول خدا!) صبر و شکیبایی زیباست ولی نه درباره تو و بیتابی زشت و قبیح است ولی نه در فراق تو»؛ (و قال علیه السلام،علی قبر رسولاللّه صلی الله علیه و آله ساعة دفنه:إِنّ الصَّبْرَ لَجَمِیلٌ إِلَّا عَنْکَ، وَ إِنَّ الْجَزَعَ لَقَبِیحٌ إِلَّا عَلَیْکَ) .
ظاهر عبارت این است که این کلام در واقع به صورت استثنایی از گفتار حکیمانهای است که امام پیش از این خطاب به«اشعث بن قیس»فرموده بود و همچنین نسبت به تمام روایاتی که دعوت به صبر و نهی از جزع میکند.
بنابراین مفهوم کلام چنین میشود که زیبایی صبر و شکیبایی نیز در بعضی از موارد استثنایی دارد و همچنین زشتی جزع و بیتابی.آنجا که برای موارد شخصی و فردی باشد (مانند مصیبت از دست دادن فرزند و برادر و عزیزان دیگر) صبر،جمیل است و جزع،قبیح؛اما آنجا که برای اهداف مهم اجتماعی باشد مانند آنچه امیرمؤمنان علیه السلام پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله انجام داد و همچنین بانوی اسلام فاطمه زهرا علیها السلام در مصیبت پدر،و بازماندگان خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله در مصائب کربلا و عاشورا،در این موارد نه صبر جمیل است و نه جزع قبیح،زیرا اهمیت مقام والای پیامبر صلی الله علیه و آله و شهدای کربلا و مانند آن را نشان
میدهد.البته اینگونه مصائب-برخلاف مصائب شخصی-باید هرگز فراموش نشود.به همین دلیل جزع،جمیل میشود و صبر قبیح.
ولی بعضی از شارحان نهجالبلاغه استثنا را در اینجا حقیقی ندانسته و آن را کنایه از عظمت مصیبت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله شمردهاند،زیرا با فقدان آن حضرت مشکلات عظیمی در جهان اسلام به وجود آمد.
قابل توجه است که در خطبه 235 کلامی از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شد که به هنگام غسل و دفن پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بیان فرمود و میتواند شاهدی باشد بر آنچه در بالا آمد،میفرماید:
«بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی یَا رَسُولَ اللَّهِ لَقَدِ انْقَطَعَ بِمَوتِکَ مَا لَمْ یَنْقَطِعْ بِمَوْتِ غَیْرِکَ مِنَ النُّبُوَّةِ وَ الْإِنْبَاءِ وَ أَخْبَارِ السَّمَاءِ...وَ لَوْ لا أَنَّکَ أَمَرْتَ بِالصَّبْرِ، وَ نَهَیْتَ عَنِ الْجَزَعِ،لَأَنْفَدْنَا عَلَیْکَ مَاءَ الشُّؤُونِ؛ پدر و مادرم فدایت باد ای رسول خدا،با مرگ تو چیزی قطع شد که با مرگ دیگری قطع نگشت و آن نبوّت و پیام آوردن (از سوی خدا) و اخبار آسمان بود...اگر تو ما را به صبر و شکیبایی امر نفرموده بودی و از جزع و بیتابی نهی نمیکردی،آنقدر بر تو گریه میکردیم که اشکهایمان تمام شود».
آنگاه امام علیه السلام در ادامه سخن میافزاید:«مصیبت وفات تو بسیار سنگین و هر مصیبتی پیش و بعد از تو در برابر آن کوچک و حقیر است»؛ (وَ إِنَّ الْمُصابَ بِکَ لَجَلِیلٌ،وَ إِنَّهُ قَبْلَکَ وَ بَعْدَکَ لَجَلَلٌ) .
«جَلَل» به معنای کوچک است،هرچند گاه به معنای بزرگ نیز میآید و در اینجا همان معنای اول اراده شده است.
این گفتار امام علیه السلام تأییدی است بر آنچه در جمله اول گذشت و آن اینکه مصیبت فقدان پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و رحلت او از دار دنیا مصیبتی بینظیر بود و همه مصائب در برابر آن کوچک شمرده میشد.دلیل آن نیز همان است که در خطبه 235 در بالا اشاره شد.وجود پیامبر صلی الله علیه و آله موجب خیر و برکت عظیم و هدایت
امت و پیوند به عالم وحی و اخبار آسمان بود؛ولی با موت آن حضرت ارتباط با عالم وحی برای ابد از میان رفت و این مصیبتی بسیار بزرگ بود.
اضافه بر این با رحلت پیغمبر صلی الله علیه و آله منافقان به حرکت آمدند و کینههای نهفته آشکار شد و خلافت از مسیر آن منحرف و مصائب برای اهل بیت پیغمبر علیهم السلام آغاز گشت و روزبهروز فزونی گرفت.
ازاینرو در روایتی میخوانیم که امام امیرمؤمنان علیه السلام پس از این ماجرا بر اساس روایتی که قاضی قضاعی در دستور معالم الحکم به صورت مسند ذکر کرده،صبح و عصر کنار قبر آن حضرت میرفت و سخت میگریست سپس به این شعر توسل میجست:
ما ذا عَلی مَنْ شَمَّ تُرْبَةَ أحْمَدَ أنْ لا یَشُمَّ مَدَی الزَّمانِ غَوالِیاً
صُبَّتْ عَلَیَّ مَصائِبَ لَوْ أَنَّها صُبَّتْ عَلَی الْأیَّامِ صِرْنَ لَیالِیاً
چه میشود کسی را که خاک قبر پیغمبر صلی الله علیه و آله را ببوید-ولی تا عمر دارد (عزادار باشد و) بوی خوش دیگری نبوید؟
(بعد از آن حضرت) مصیبتهایی بر من فرو ریخت که اگر-به روزهای روشن ریخته میشد همچون شبها تیره و تار میگشت.
معروف این است که حضرت زهرا علیها السلام نیز همین اشعار را در کنار قبر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخواند.
به گفته علامه مجلسی رحمه الله در دیوان منسوب به امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز در مرثیه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است:
نَفْسِی عَلَی زَفَرَاتِهَا مَحْبُوسَةٌ یَا لَیْتَهَا خَرَجَتْ مَعَ الزَّفَرَاتِ
لا خَیْرَ بَعْدَکَ فِی الْحَیَاةِ وَ إِنَّمَا أَبْکِی مَخَافَةَ أَنْ تَطُولَ حَیَاتِی
جان من در چنگال آه و نالههایش محبوس است-ای کاش جانم همراه آه و نالهها بیرون میآمد.
بعد از تو (ای رسول خدا!) زندگی ارزشمند نیست و اگر-من گریه میکنم به دلیل آن است که میترسم عمرم بعد از تو طولانی شود. (1)
معروف این است که امیرمؤمنان علی علیه السلام همین اشعار را در مرثیه بانوی اسلام فاطمه زهرا علیها السلام نیز بیان فرمود.
این سخن را با یک بیت از«حسان بن ثابت»،شاعر معروف در رثای پیامبر صلی الله علیه و آله پایان میدهیم،او میگوید:
وَ ما فَقَدَ الماضُونَ مِثْلَ مُحَمَّدٍ و لا مِثْلِهِ حَتَّی الْقِیامَةَ یَفْقِدُ
پیشینیان شخصیتی مثل محمد صلی الله علیه و آله را از دست ندادند-و آیندگان تا روز قیامت نیز گرفتار فقدان دیگری همانند او نخواهند بود. (2)
و قال علیهالسلام
لَا تَصْحَبِ الْمَائِقَ فَإِنَّهُ یُزَیِّنُ لَکَ فِعْلَهُ،وَ یَوَدٌّ أَنْ تَکُونَ مِثْلَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
با احمق معاشرت مکن که کارهای احمقانه خود را برای تو زیبا جلوه میدهد و دوست دارد تو هم مثل او باشی. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: این کلام حکیمانه را ابن قتیبه دینوری پیش از سیّد رضی در کتاب عیون الاخبار با تفاوت و اضافاتی آورده است،همانگونه که ابن شعبه حرانی پیش از مرحوم سیّد رضی آن را در تحف العقول ذکر کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 231). ما این حدیث را در تحف العقول نیافتیم؛اما در کافی با کمی تفاوت آمده است.امام صادق علیه السلام میفرماید:امیرمؤمنان میفرمود: «لا یَنْبَغِی لِلْمَرْءِ الْمُسْلِمِ أَنْ یُوَاخِیَ الْفَاجِرَ فَإِنَّهُ یُزَیِّنُ لَهُ فِعْلَهُ وَ یُحِبُّ أَنْ یَکُونَ مِثْلَه» .(کافی،ج 2،ص 640،ح 2)
مصاحبت احمق!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه،از معاشرت با احمق نهی میکند و دلیل روشنی برای آن ذکر مینماید و میفرماید:«با احمق مصاحبت نکن که کارهای احمقانه خود را برای تو زیبا جلوه میدهد و دوست دارد تو هم مثل او باشی»؛ (لَا تَصْحَبِ الْمَائِقَ فَإِنَّهُ یُزَیِّنُ لَکَ فِعْلَهُ،وَ یَوَدٌّ أَنْ تَکُونَ مِثْلَهُ) .
انسان،موجودی اجتماعی است،نهتنها به این دلیل که مدنی بالطبع است و عشق به اجتماعی بودن در نهاد او نهفته شده،بلکه به دلیل نیازهای فراوان و متنوعی که دارد و نمیتواند بدون کمک گرفتن از دیگران به آن برسد.اضافه بر همه اینها تنهایی او را رنج میدهد و کسل میکند و هنگامی که در جمع دوستان است احساس آرامش مینماید و غالبا در مشکلات،بهوسیله درد دل کردن با دیگران تسلی خاطر پیدا میکند.روی این جهات هرگز نمیتوان انسان را از زندگی اجتماعی جدا کرد.به همین دلیل کسانی که مدتی طولانی در سلولهای انفرادی زندان محبوس میشوند به بیماری روانی گرفتار میگردند.
زندگی اجتماعی نیز خالی از آسیبها نیست،زیرا اگر انسان دوستان مناسبی را برای خود انتخاب نکند چه بسا ضررهایی از دوستان متحمل میشود که بیش از زیانهای زندگی فردی است.
به همین دلیل پیشوایان بزرگ دین همواره در این موضوع هشدار داده
و روشن ساختهاند با چه کسانی میتوان معاشر و مصاحب شد و با چه کسانی نمیتوان معاشرت کرد.
یکی از مهمترین هشدارها در روایات اسلامی درباره معاشرت با احمق است که امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به آن اشاره کرده و همگان را از مصاحبت با آنها برحذر میدارد.البته«مائق»به معنای کسی است که حماقت او شدید باشد.
چنین کسی از کارهای احمقانه خود لذت میبرد و سعی میکند آن را زینت دهد و جالب معرفی کند و اصرار دارد دیگران هم مانند او باشند.از آنجا که در انسان چیزی به نام روحیه محاکات نهفته شده که میخواهد خود را شبیه دیگران کند چه بسا همنشینی با احمق تأثیر خود را بگذارد و بهتدریج به سوی او گرایش پیدا کند به خصوص اگر او کارهای احمقانه خود را تبلیغ و تزئین کند.
در گفتار حکیمانه 38 امام علیه السلام به بُعد دیگری از خسارات همنشینی با احمق اشاره کرده و خطاب به فرزندش امام حسن علیه السلام میفرماید:
«یَا بُنَیَّ إِیَّاکَ وَ مُصَادَقَةَ الْأَحْمَقِ فَإِنَّهُ یُرِیدُ أَنْ یَنْفَعَکَ فَیَضُرَّکَ؛ فرزندم از دوستی با احمق برحذر باش؛ چراکه او میخواهد به تو منفعت رساند؛ولی زیان میرساند (زیرا براثر حماقتش سود و زیان را تشخیص نمیدهد)».
در تأیید این سخن در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«مَنْ لَمْ یَجْتَنِبْ مُصَادَقَةَ الْأَحْمَقِ أَوْشَکَ أَنْ یَتَخَلَّقَ بِأَخْلاقِهِ؛ کسی که از دوستی با احمق پرهیز نکند بیم آن میرود که اخلاق او را بپذیرد (و مانند او شود)». (1)
اهمیت این موضوع به اندازهای است که حتی در بعضی از روایات از امیرمؤمنان علیه السلام آمده است که«دشمن عاقل از دوست احمق بهتر است؛
عَدُوٌّ عَاقِلٌ خَیْرٌ مِنْ صَدِیقٍ أَحْمَقَ» . (2)
در حدیث جامع و جالبی از امام سجاد علیه السلام میخوانیم که فرزند خود امام باقر علیه السلام را چنین نصیحت میفرمود:
«إِیَّاکَ یَا بُنَیَّ أَنْ تُصَاحِبَ الْأَحْمَقَ أَوْ تُخَالِطَهُ وَ اهْجُرْهُ وَ لا تُجَادِلْهُ فَإِنَّ الْأَحْمَقَ هُجْنَةٌ عین عَیَّابٌ غَائِباً کَانَ أَوْ حَاضِراً إِنْ تَکَلَّمَ فَضَحَهُ حُمْقُهُ وَ إِنْ سَکَتَ قَصَرَ بِهِ عِیُّهُ وَ إِنْ عَمِلَ أَفْسَدَ وَ إِنِ اسْتَرْعَی أَضَاعَ لا عِلْمُهُ مِنْ نَفْسِهِ یُغْنِیهِ وَ لا عِلْمُ غَیْرِهِ یَنْفَعُهُ وَ لا یُطِیعُ نَاصِحَهُ وَ لا یَسْتَرِیحُ مُقَارِنُهُ تَوَدُّ أُمُّهُ ثَکْلَتَهُ وَ امْرَأَتُهُ أَنَّهَا فَقَدَتْهُ وَ جَارُهُ بُعْدَ دَارِهِ وَ جَلِیسُهُ الْوَحْدَةَ مِنْ مُجَالَسَتِهِ إِنْ کَانَ أَصْغَرَ مَنْ فِی الْمَجْلِسِ أَعْیَا مَنْ فَوْقَهُ وَ إِنْ کَانَ أَکْبَرَهُمْ أَفْسَدَ مَنْ دُونَهُ؛ فرزندم از همنشینی و معاشرت با احمق بپرهیز و از او دوری کن و با او گفتوگو نکن،زیرا احمق، آدم پست و فرومایهای است؛خواه غایب باشد یا ظاهر.اگر سخن بگوید حماقتش او را رسوا میکند و اگر سکوت کند ناتوانیاش ضعف او را آشکار میسازد و اگر کاری انجام دهد خراب میکند،اگر مسئولیتی به عهده او بیندازند ضایع میسازد.نه علم خودش او را بینیاز میکند و نه علم دیگران به حال او سودی دارد.به سخن خیرخواه خود گوش نمیکند و همنشین خود را راحت نمیگذارد.مادرش آرزو میکند که ای کاش از دنیا برود و همسرش خواهان فقدان اوست و همسایهاش آرزوی رفتن از جوار او میکند.اگر کمترین فرد مجلس باشد،افراد بالاتر از خود را به رنج میاندازد و اگر بالاترین فرد مجلس باشد زیردستان را به فساد میکشاند». (1)
درباره احمق توضیحات بسیار گستردهتری در ذیل کلام حکیمانه 38 داشتیم.
در کتاب شریف کافی آنچه در این کلام حکیمانه امیرمؤمنان علی علیه السلام آمده، درباره ماجن فاجر (انسان بیبند و بار و فاسق) نیز آمده است. (2)
وَ قَدْ سُئِلَ عَنْ مَسافَةِ ما بَیْنَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ،
فَقَالَ علیهالسلام
مَسِیرَةُ یَوْمٍ لِلشَّمْسِ.
از امام علیه السلام درباره فاصله میان مشرق و مغرب سؤال کردند.
امام علیه السلام در پاسخ فرمود:
بهاندازه مسیر یک روز خورشید است. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر حدیثی شبیه این کلام حکمتآمیز با اضافاتی از جاحظ نقل میکند.همچنین آن را از ابن قتیبه در عیون الاخبار و ابن عبد ربه در عقد الفرید و ثقفی در کتاب غارات و ابن واضح (یعقوب) در کتاب تاریخ خود و زمخشری در ربیع الابرار ذکر مینماید و در آخر میافزاید:گروه دیگری قبل از سیّد رضی و بعد از او این گفتار حکیمانه را از آن حضرت نقل کردهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص234)
فاصله میان مشرق و مغرب چقدر است؟
امام علیه السلام در پاسخ این سؤال که مسافت میان مشرق و مغرب چه اندازه است؟ جواب جالبی داد که شنوندگان را قانع ساخت،فرمود:«بهاندازه مسیر یک روز خورشید است»؛ (وَ قَدْ سُئِلَ عَنْ مَسافَةِ ما بَیْنَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ،فَقَالَ علیه السلام:مَسِیرَةُ یَوْمٍ لِلشَّمْسِ) .
علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار برای این حدیث شریف مقدمهای ذکر کرده که چنین است:روزی امیرمؤمنان علی علیه السلام فرمود:«(در سینه من دانش فراوانی است) ای کاش حاملانی برای این علم پیدا میکردم.مردی برخاست که در گردن او کتابی آویخته بود.صدای خود را بلند کرد و گفت:ای کسی که ادعا میکنی چیزهایی را که دیگران نمیدانند میدانی و اموری را که دیگران نمیفهمند میفهمی،من از تو سؤالی دارم جواب بده.یاران علی علیه السلام برخاستند تا او را به قتل برسانند (ظاهراً از مرتدین خوارج بود) امام علیه السلام فرمود:او را به حال خود بگذارید،زیرا دلیلهای منطقی الهی با خشونت همراه نیست و از طریق باطل نمیتوان براهین الهی را ثابت کرد.سپس رو به آن مرد کرد و فرمود:آنچه میخواهی بپرس که من انشاءاللّه پاسخ آن را خواهم گفت.
آن مرد پرسید:فاصله میان مشرق و مغرب چه مقدار است؟ امام علیه السلام فرمود:
بهاندازه فاصله فضایی است که در میان آنهاست.عرض کرد:مسافت آن هوا
چقدر است؟ امام علیه السلام فرمود:بهاندازه دوران فلک.عرض کرد:مسافت دوران فلک چه اندازه است؟ امام علیه السلام فرمود:بهاندازه حرکت خورشید در یک روز.
عرض کرد:راست گفتی...». (1)
حقیقت این است که گاه بعضی افراد سؤالاتی میکنند که پاسخ آن جنبه فنی دارد و فراتر از عقل و فهم سؤالکننده است و زمانی جوابهای فراوانی دارد که هیچیک از آنها برای پرسشکننده قابل درک نیست.در اینجا گوینده فصیح و بلیغ به جواب اجمالی قناعت میکند؛جوابی شفاف که شنونده را قانع سازد و نیاز به پیچوخمهای علمی نداشته باشد.در مورد کلام حکیمانه بالا نیز همین مطلب صادق است،زیرا مسافت میان مشرق و مغرب معانی مختلفی دارد:گاه شرق و غرب محلی است که انسان در آن زندگی میکند و گاه شرق و غرب کره زمین است و گاه شرق و غرب محل خورشید است.هر یک از اینها پاسخ خاص خود را دارد.
ممکن است مشرق و مغرب محلی که ما در آن زندگی میکنیم بهاندازه پنجاه کیلومتر باشد و همچنین شاید مشرق و مغرب کره زمین (در خط استوا) مراد باشد که حدود بیست هزار کیلومتر است،زیرا کمربند زمین در خط استوا حدود چهل هزار کیلومتر است (و در جاهای دیگر کمتر)،همچنین اگر جایگاه خورشید را به هنگام طلوع آفتاب نسبت به کره زمین بسنجیم فاصله ما با آن صد و پنجاه میلیون کیلومتر است و جایگاه آن به هنگام غروب نیز به همین اندازه است،بنابراین شرح این مطالب برای سائل در آن زمان و در آن مجلس عمومی قابل فهم و درک نبود.آنچه قابل فهم و درک بود همان کلام حکیمانه امام علیه السلام است که فرمود:این فاصله بهاندازه مسیر خورشید در یک روز است که میتواند بیشتر ناظر به شرق و غرب کره زمین باشد که همان فاصله صد و هشتاد درجه
1) 1) .بحار الانوار،ج 54،ص 336،ح 27
است و همان گونه که اشاره شد،در خط استوا حدود بیست هزار کیلومتر است و هرچه به قطبین زمین نزدیک شویم قطر این دایره کمتر میشود و سرانجام در نقطه قطب به صفر میرسد.
ناگفته نماند که حرکت کردن خورشید از مشرق به مغرب در دید ماست و گرنه میدانیم که خورشید در منظومه شمسی جای ثابتی دارد و اختلاف شب و روز براثر گردش زمین به دور خود است،همانگونه که اختلاف فصول سال براثر گردش زمین به دور آفتاب است.
البته خورشید حرکتی دارد که همراه با مجموعه منظومه شمسی است و در کهکشان راه شیری حرکت میکند که مشهور است به سوی ستارهای به نام«وگا» پیش میرود.
قابل توجه اینکه جاحظ که این کلام حکیمانه را از امام علیه السلام نقل میکند،جمله دیگری نیز در آغاز آن از ایشان نقل کرده و میگوید:
«قِیلَ لِعَلِیٍّ علیه السلام کَمْ بَیْنَ السَّماءِ وَ الْأرْضِ؟ قالَ:دَعْوَةٌ مُسْتجابَةٌ؛ از آن حضرت پرسیدند:فاصله میان زمین و آسمان چقدر است؟ فرمود:بهاندازه یک دعای مستجاب». (1)
1) 1) .مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 234
و قال علیهالسلام
أَصْدِقَاؤُکَ ثَلاَثَةٌ،وَ أَعْدَاؤُکَ ثَلاثَةٌ؛فَأَصْدِقَاؤُکَ:صَدِیقُکَ،وَ صَدِیقُ صَدِیقِکَ، وَ عَدُوُّ عَدُوِّکَ.وَ أَعْدَاؤُکَ:عَدُوُّکَ،وَ عَدُوُّ صَدِیقِکَ،وَ صَدِیقُ عَدُوِّکَ.
امام علیه السلام فرمود:
دوستانت سه گروهند و دشمنانت نیز سه گروه؛اما دوستانت:دوست تو و دوست دوستت و دشمن دشمنت و اما دشمنانت:دشمن تو و دشمن دوستت و دوست دشمنت هستند. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: تنها مصدر دیگری که غیر از نهجالبلاغه برای این کلام حکیمانه در کتاب مصادر آمده کتاب ربیع الابرار زمخشری است.البته عقد الفرید نیز دو بیت از آن حضرت نقل کرده است که مضمون این کلام حکیمانه را دارد و به آن اشاره خواهیم کرد.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 234)
دوستان و دشمنان
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی درباره شناخت دوستان و دشمنان اشاره کرده میفرماید:«دوستان تو سه گروهند و دشمنانت نیز سه گروه میباشند»؛ (أَصْدِقَاؤُکَ ثَلاَثَةٌ،وَ أَعْدَاؤُکَ ثَلاثَةٌ) .
آنگاه امام علیه السلام به شرح هر یک از این دو میپردازد و درباره دوستان میفرماید:«(اما) دوستانت:دوست تو و دوست دوستت و دشمن دشمنت هستند»؛ (فَأَصْدِقَاؤُکَ:صَدِیقُکَ،وَ صَدِیقُ صَدِیقِکَ،وَ عَدُوُّ عَدُوِّکَ) .
درست است که همیشه دوستِ دوست انسان ممکن است دوست انسان نباشد؛با کسی دوستی کند و با دوستش دشمنی؛ولی غالباً چنین نیست.
دوستیها و دشمنیها معمولاً براثر اهداف مشترک است،هنگامی که اهداف مشترک بود،هم دوست انسان هم دوستِ دوست او از در دوستی درمیآیند، بنابراین وجود بعضی استثناها هرگز مانع از یک حکم کلی نیست.
در مقابل میفرماید:«دشمنان تو:دشمنت هستند و دشمن دوستت و دوست دشمنت»؛ (وَ أَعْدَاؤُکَ:عَدُوُّکَ،وَ عَدُوُّ صَدِیقِکَ،وَ صَدِیقُ عَدُوِّکَ) .
در این مورد نیز همان مطلبی که درباره دوست گفته شد صادق است؛ دشمنیها با شخص یا چیزی نیز براثر اهداف مشترک است؛کسی که با کسی دشمن میشود،با دوست او هم که اهداف مشابه دارد دشمنی خواهد کرد
و به عکس با دشمنانش دوستی خواهد نمود.
این کلام حکیمانه امام علیه السلام در بسیاری از مسائل اجتماعی زندگی و درباره ملتها راهگشاست؛هرگاه ببینیم کسی با دشمن مسلمانان دوستی میکند باید بدانیم او هم دشمن مسلمانان است،هر چند به ظاهر ادعای دوستی میکند.
همچنین اگر با دوستان ما دشمنی میکند بدانیم او دشمن ما نیز هست،هرچند ظاهراً خود را در لباس دوستان ما درآورده است.و به این ترتیب بسیاری از روابط سیاسی و اجتماعی را میتوان حل کرد و پیشبینیهای لازم را درباره موضعگیری در مقابل اشخاص و گروهها و کشورها داشت.
قریب به این حدیث شریف،حدیث دیگری است که مرحوم صدوق در کتاب صفات الشیعة از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل کرده که میفرماید:
«مَنِ اشْتَبَهَ عَلَیْکُمْ أَمْرُهُ وَ لَمْ تَعْرِفُوا دِینَهُ فَانْظُرُوا إِلَی خُلَطَائِهِ فَإِنْ کَانُوا أَهْلَ دِینِ اللَّهِ فَهُوَ عَلَی دِینِ اللَّهِ وَ إِنْ کَانُوا عَلَی غَیْرِ دِینِ اللَّهِ فَلا حَظَّ لَهُ مِنْ دِینِ اللَّهِ؛ هرگاه وضع باطنی کسی بر شما مشتبه شود و دین او را نتوانید بشناسید،نگاه به همنشینانش کنید.
اگر آنها اهل دین خدا هستند او نیز بر دین خداست و اگر آنها بر غیر دین خدا هستند او نیز بهرهای از دین خدا ندارد». (1)
باز تکرار میکنیم،وجود استثناها هرگز منافاتی با کلی بودن این قواعد اجتماعی و روانی ندارد.
این مطلب در قواعد ریاضی هم منعکس است که میگویند مساویِ مساوی، مساوی است؛یعنی اگر با مساویِ چیزی مساوی باشد با خود آن چیز هم مساوی خواهد بود.
جالب اینکه«ابن عبد ربه»در عقد الفرید نقل میکند که«دحیه کلبی»روزی خدمت امیرمؤمنان علی علیه السلام رسید و در حضور حضرت پیوسته از معاویه یاد
1) 1) .بحار الانوار،ج 71،ص 197،ح 31
میکرد و او را مدح مینمود.امام علیه السلام این دو شعر را برای او خواند:
صَدیقُ عَدُوّی داخِلٌ فی عَداوَتی وَ إنّی لِمَنْ وَدَّ الصَّدیقَ وَدُودٌ
فَلا تَقْرَبَنْ مِنّی وَ أنْتَ صَدیقُهُ فَإنَّ الَّذی بَیْنَ الْقُلُوبِ بَعیدٌ
دوستِ دشمن من،داخل دشمنان من است-و من نسبت به کسی که دوستم را دوست دارد،دوستی میکنم.
بنابراین به من نزدیک نشو با اینکه تو دوست آن دشمنی-زیرا دلهای ما بسیار از هم دور است.
دحیه با شنیدن این دو شعر پرمعنا بسیار شرمنده شد. (1)
از تواریخ استفاده میشود که«دحیه»،برادر رضاعی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و بسیار زیبا و صاحب جمال بود و معروف است جبرئیل امین هرگاه میخواست به صورت انسانی در برابر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله ظاهر شود به شکل«دحیه»ظاهر میشد.در جنگ احد و بعضی دیگر از غزوات اسلامی در رکاب پیغمبر صلی الله علیه و آله شرکت کرد؛ولی بعد از رسول اللّه صلی الله علیه و آله به شام رفت و در آنجا ساکن شد و تا زمان معاویه آنجا بود.بعید نیست معاویه روی سیاست حیلهکارانهاش«دحیه» را بسیار اکرام و احترام و محبت مینمود و به همین دلیل«دحیه»تحت تأثیر او واقع شد و چنان سخنانی را در برابر امیرمؤمنان علی علیه السلام بیان کرد.بعید نیست که وی پس از تذکر مولا از خواب غفلت بیدار شده باشد. (2)
این سخن را با آیهای از قرآن مجید که اشاره دقیقی به همین نکته دارد پایان میدهیم،میفرماید: «لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ
اَلْإِیمانَ» ؛هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند نمییابی که با دشمنان خدا و رسولش دوستی کنند،هر چند پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندانشان باشند؛آنان کسانی هستند که خدا ایمان را بر صفحه دلهایشان نوشته است». (1)
1) 1) .مجادله،آیه 22
و قال علیهالسلام
لِرَجُلٍ رَآهُ یَسْعی عَلی عَدوٍّ لَهُ،بِما فیهِ إِضرارٌ بِنَفْسِهِ:
إِنَّما أَنْتَ کَالطَّاعِنِ نَفْسَهُ لِیَقْتُلَ رِدْفَهُ.
امام علیه السلام مردی را دید که بر ضدّ دشمنش سعایت و سخنچینی میکند،اما از طریقی که به خودش ضرر میزند. به او فرمود:
تو به کسی میمانی که نیزه بر خود میزند تا کسی را که پشت سرش سوار شده به قتل برساند. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر میگوید:از جمله کسانی که این کلام حکیمانه را نقل کردهاند طبری در تاریخ خویش است که با تفاوتی آن را ذکر کرده است (وی متوفای 310 و پیش از سیّد رضی میزیسته است).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 234). ابن عساکر در تاریخ دمشق نیز به عین عبارت طبری،کلام حکیمانه پیش گفته را نقل کرده است.(تاریخ دمشق،ج 63،ص 246).آمُدی نیز در غرر الحکم این حدیث را به عین همین عبارت آورده است بیآنکه صدر آن را بنویسد.(غرر الحکم،ح 10679)
به خودت ضرر میزنی
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه،اشاره به نکته جالبی میکند که بعضی از افراد احمق و نادان مرتکب آن میشوند:امام علیه السلام به کسی که بر ضد دشمنش سعایت میکرد؛ولی در عین حال به خودش ضرر میزد فرمود:«تو مانند کسی هستی که نیزه بر خود میزند تا کسی را که پشت سرش سوار شده به قتل برساند»؛ (لِرَجُلٍ رَآهُ یَسْعی عَلی عَدوٍّ لَهُ،بِما فیهِ إِضرارٌ بِنَفْسِهِ:إِنَّما أَنْتَ کَالطَّاعِنِ نَفْسَهُ لِیَقْتُلَ رِدْفَهُ) .
«طاعِن» از ریشه«طَعْن»شخصی است که نیزه میزند.
«رِدْف» به معنای کسی است که پشت سر دیگری بر اسب یا شتر سوار میشود.
منظور این است که نیزه را در شکم خود فرو کند که از پشت در آید و به شکم دشمنش که پشت او سوار است برسد.این نهایت بیعقلی و حماقت است که برای صدمه زدن به دیگری،خودش را از میان بردارد.
در افسانههای قدیمی آمده است که شخصی به همسایهاش بسیار حسادت داشت.به غلامش گفت:سر مرا از تن جدا کن و به پشتبام همسایه بینداز و بعد مأموران را خبر کن که او قاتل است تا او را به عنوان قاتل تعقیب کنند و بگیرند.
انگیزه اینگونه کارها گاه حسادت است و گاه حماقت و گاه هر دو و گاه ممکن
است انسان،به دست دیگری چنان گرفتار شود که از زندگی سیر گردد و جز این راهی برای نجات خود نبیند.
در عصر و زمان ما گروهی از وهابیهای سلفی انتحاری که از احمقترین انسانها هستند،مواد منفجره به خود میبندند و در میان جمعیتی بیگناه،آن را منفجر میکنند،خودشان بیش از همه متلاشی میشوند تا دیگران را هم به قتل برسانند و از حماقت آنها این است که آن را وسیلهای برای قرب الی اللّه و جای گرفتن در بهشت جاویدان میدانند.
سلفیهای متعصب و خونخوار معمولاً به سراغ افراد عقبمانده ذهنی میروند و آنها را در جلساتی شستوشوی مغزی میدهند که اگر صبح،دست به چنین کاری بزنید،عصر در آغوش پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله هستید.آن سبک مغزان هم باور میکنند و به سراغ چنین جنایت هولناکی میروند و مصداق بارز کلام مولا علی علیه السلام میشوند.انگیزه سلفیهای تکفیری در این کار،تعصب،حسادت و حماقت است.آنها فکر میکنند شیعه در این عصر و زمان با سرعت در دنیا پیشروی میکند و کشورهای اسلامی را یکی پس از دیگری تحت تأثیر خود قرار میدهد و در خارج نیز معارف مکتب اهلبیت علیهم السلام برجستهتر از سایر گروههای مسلمان جلوه کرده و این امر حسادت آنها را برانگیخته است.
در زمانی که این بخش از سخن مولا را مینویسیم،حکومت اسلامی شیعه با کمال قدرت بر ایران سلطه دارد،عراق نیز تحت سلطه حکومت شیعی است،در لبنان نیز به برکت پیروزی شگفتانگیز حزب اللّه بر دشمنان،شیعیان و پیروان مکتب اهلبیت علیهم السلام عظمت و قدرت فوقالعادهای پیدا کردهاند و در این اواخر، در ترکیه نیز آثار پیشرفت افکار شیعی ظاهر و آشکار گشته است.
مرحوم علامه شوشتری،داستانی از جنگ جمل که میتواند یکی از مصداقهای کلام امام علیه السلام باشد نقل میکند،وی میگوید:«عبد اللّه بن زبیر»در
روز جنگ جمل مهار شتر عایشه را در دست داشت.«مالک اشتر»برای جنگ با او آماده شد.ابن زبیر مهار ناقه را رها کرد و به سوی مالک آمد.آنها با هم به جنگ پرداختند و هر دو بر زمین افتادند؛ولی مالک اشتر گلوی ابن زبیر را گرفته بود.ابن زبیر فریاد میزد:بیایید من و مالک،هر دو را به قتل برسانید.اشتر میگوید:من از این خوشحال شدم که نام مرا به عنوان«مالک»برد (که مردم چندان با آن آشنا نبودند) اگر گفته بود«اشتر»،مردم میریختند و ما هر دو را میکشتند.به خدا قسم از حماقت«ابن زبیر»تعجب کردم که فریاد میزد:من و او هر دو را به قتل برسانید؛در حالی که قتل هر دو نفر سودی به حال او نداشت.
من او را رها کردم و فرار کرد در حالی که زخم عمیقی در یک طرف از صورت خود برداشته بود. (1)
1) 1) .شرح نهج البلاغه علّامه شوشتری،ج 14،ص 574 به نقل از جمل شیخ مفید
و قال علیهالسلام
مَا أَکْثَرَ الْعِبَرَ وَ أَقَلَّ الْإِعْتبَارَ!
امام علیه السلام فرمود:
اسباب عبرت،بسیار است ولی عبرتگیرنده کم است. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب،مصدر دیگری که برای این کلام حکمتآمیز نقل میکند،تذکرة الخواص ابن جوزی است که با تفاوتی آن را نقل کرده و نشان میدهد آن را از منبع دیگری گرفته است.در حالی که آمُدی در غررالحکم این کلام شریف را به همان الفاظ نهج البلاغه آورده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 235). علامه مجلسی رحمه الله این حدیث شریف را با همان تفاوت که در بالا آمده از کتاب دیگری از ابن جوزی به نام مناقب و او هم به نقل از کتاب حلیة الاولیاء ابونعیم اصفهانی آورده است.(بحار الانوار،ج 75،ص 69،ح 22)
اسباب عبرت،بسیار است ولی...
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود به یکی از مهمترین مسائل سرنوشتساز در زندگی انسانها اشاره کرده میفرماید:«اسباب عبرت،بسیار است؛ولی عبرتگیرنده کم است»؛ (مَا أَکْثَرَ الْعِبَرَ وَ أَقَلَّ الْإِعْتبَارَ!) .
منظور از«عبرت»،حوادثی است که در گذشته یا در زمان حال واقع میشود، خواه در تاریخ زندگی انسانها و خواه در حوادث دیگر که مایه بیداری و پند گرفتن و استفاده کردن برای اصلاح اشتباهات و پیمودن صراط مستقیم در زندگی است.
یکی از دانشمندان میگوید:«الْعِبْرَةُ أنْ تَجْعَلَ کُلَّ حاضِرٍ غالِباً وَالْفِکْرَةُ أنْ تَجْعَلَ کُلَّ غائِبٍ حاضِراً؛عبرت آن است که تمام آنچه را حاضر است در گذشته مشاهده کنی و فکر آن است که گذشته را امروز در برابر خود ببینی». (1)
این سخن در واقع برگرفته از قرآن مجید است که پس از نقل ماجرای بسیار عبرتانگیز یوسف علیه السلام میفرماید: «لَقَدْ کانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبابِ» ؛در سرگذشت آنها درس عبرتی برای صاحبان اندیشه بود!». (2)
این آیه ناظر به حوادث عبرتانگیزی است که در زندگی انسانها رخ
میدهد و در آیه دیگری از همین سوره به حوادثی اشاره میکند که در جهان پیرامون ما واقع میشود و میفرماید: «وَ کَأَیِّنْ مِنْ آیَةٍ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ» ؛و چه بسیار نشانهای (از خدا) در آسمانها و زمین که آنها از کنارش میگذرند و از آن رویگردانند!». (1)
در آیه 41 سوره«نور»نیز میفرماید: «یُقَلِّبُ اللّهُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ إِنَّ فِی ذلِکَ لَعِبْرَةً لِأُولِی الْأَبْصارِ» ؛خداوند شب و روز را دگرگون میسازد؛در این عبرتی است برای صاحبان بصیرت!». (2)
بنابراین،حوادث عبرتانگیز تنها مربوط به تاریخ بشر نیست،بلکه در کلّ جهان آفرینش ممکن است رخ دهد.
به برگهای زرد درختان پاییزی نگاه کنید که با اندک نسیمی از شاخه جدا میشوند و به هر سو پراکنده میگردند.اگر کمی به عقب برگردیم و نشاط و طراوت و استحکام آنها را در فصل بهار ببینیم که محکم به شاخهها چسبیده بودند حتی اگر طوفان درخت را واژگون میکرد،برگ از درخت جدا نمیشد،از این منظره میتوانیم زندگی خود را بررسی کنیم،فصل جوانی و پیری که همچون بهار و پاییز عمر است در برابر ما مجسم میشود و بهترین عبرتها را میگیریم.
کاخهای ویران شده شاهان و قبرستانهای خاموش و اموال و ثروتهای ثروتمندانی که به فرزندان نااهل آنها رسیده،همگی برای ما درس عبرت است.
در حدیث معروفی آمده است:
«کَانَ أَکْثَرُ عِبَادَةِ أَبِی ذَرٍّ رحمه الله التَّفَکُّرَ وَ الْاِعْتِبَارَ؛ بیشترین عبادت ابوذر،اندیشیدن و عبرت گرفتن بود». (3)
این عبرتها را میتوان در سه بخش خلاصه کرد:عبرتهایی که انسان از
تاریخ گذشتگان میگیرد همان گونه که قرآن مجید در شرح حال پیشینیان بهکرار به آن اشاره کرده است و امیرمؤمنان علیه السلام در جای جای نهجالبلاغه آن را یادآوری میکند؛از جمله در خطبه 182 برای بیدار ساختن اصحاب خود میفرماید:
«وَ إِنَّ لَکُمْ فِی الْقُرُونِ السَّالِفَةِ لَعِبْرَةً! أَیْنَ الْعَمَالِقَةُ وَ أَبْنَاءُ الْعَمَالِقَةِ! أَیْنَ الْفَرَاعِنَةُ وَ أَبْنَاءُ الْفَرَاعِنَةِ! أَیْنَ أَصْحَابُ مَدَائِنِ الرَّسِّ الَّذِینَ قَتَلُوا النَّبِیِّینَ،وَ أَطْفَؤُوا سُنَنَ الْمُرْسَلِینَ، وَ أَحْیَوْا سُنَنَ الْجَبَّارِینَ! أَیْنَ الَّذِینَ سَارُوا بِالْجُیُوشِ،وَ هَزَمُوا بِالْأُلُوفِ،وَعَسْکَرُوا الْعَسَاکِرَ،وَ مَدَّنُوا الْمَدَائِنَ!؛ در قرون گذشته برای شما درسهای عبرت فراوانی است.کجا هستند«عمالقه»و فرزندان عمالقه! کجایند فرعونها و فرزندانشان و کجا هستند صاحبان شهرهای«رسّ»؛همانها که پیامبران را کشتند و چراغ پرفروغ سنّتهای فرستادگان خدا را خاموش کردند و سنّتهای جباران را زنده ساختند.کجایند آنها که لشکرهای گران به راه انداختند و هزاران نفر را شکست داده و متواری ساختند،همانها که سپاهیان فراوان گرد آوردند و شهرهای بسیار بنا نهادند».
عمالقه،مردان بسیار نیرومند و قویپیکری از نوادگان نوح علیه السلام بودند که سالیان دراز بر منطقه شامات حکومت میکردند و اصحاب الرس،به قوم مقتدر دیگری اشاره میکند که دارای کشاورزی گسترده و زندگی مرفه بودند و در بعضی از مناطق خاورمیانه زندگی میکردند و در برابر پیامبران خدا به مخالفت برخاسته بودند.
بخش دوم،درسهای عبرتانگیزی است که در زندگی انسانها در طول عمر خودمان میبینیم.امیر مؤمنان علی علیه السلام مطابق آنچه در غرر الحکم آمده، میفرماید:
«فی تَصارِیفِ الْقَضاءِ عِبْرَةٌ لِأولِی الْألْبابِ وَ النُّهی؛ در دگرگونیهای حوادث عبرتی است برای صاحبان عقل و اندیشه». (1)
1) 1) .غرر الحکم،ح 10774
در کلام دیگری میفرماید:
«لَوِ اعْتَبَرْتَ بِما أضَعْتَ مِنْ ماضی عُمْرِکَ لَحَفِظْتَ ما بَقِیَ؛ اگر از آنچه از گذشته عمرت ضایع کردهای عبرت بگیری،باقیمانده عمر را حفظ خواهی کرد». (1)
بخش دیگری از درسهای عبرتانگیز را در جهان غیر انسانها میبینیم.در هر خزانی که بعد از بهار میآید،ویرانیهایی که پس از عمارت صورت میگیرد، زلزلهها،سیلابها،آتشفشانها و مانند آنها.
این سخن را با حدیث دیگری از امیرمؤمنان علیه السلام-که پیش از این هم به آن اشاره کردهایم-پایان میدهیم:آن حضرت از کنار مدائن عبور میکرد،هنگامی که آثار کاخ کسرا را دید که در شرف ویران شدن است یکی از مردانی که در خدمت آن حضرت بود این شعر را قرائت کرد:
جَرَتِ الرِّیاحُ عَلی رُسُومِ دِیارِهِمْ فَکَأنَّهُمْ کانُوا عَلی میعادٍ
بادها در ویرانههای خانههای آنها وزید؛گویی آنها وعدهگاهی داشتند که میبایست به سراغ آن بروند.
امیرمؤمنان علیه السلام فرمود:چرا این آیات را نخواندی؟: «کَمْ تَرَکُوا مِنْ جَنّاتٍ وَ عُیُونٍ* وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ کَرِیمٍ* وَ نَعْمَةٍ کانُوا فِیها فاکِهِینَ* کَذلِکَ وَ أَوْرَثْناها قَوْماً آخَرِینَ* فَما بَکَتْ عَلَیْهِمُ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ وَ ما کانُوا مُنْظَرِینَ» ؛چه بسیار باغها و چشمهها که از خود به جای گذاشتند و زراعتها و قصرهای زیبا و گرانقیمت و نعمتهای فراوان دیگری که در آن غرق بودند.آری اینگونه بود ماجرای آنان و ما اینها را میراث برای اقوام دیگری ساختیم،نه آسمان بر آنان گریست و نه زمین (و نه اهل زمین و آسمان) و نه (به هنگام رسیدن لحظه سرنوشت) به آنها مهلتی داده شد». (2)
و قال علیهالسلام
مَنْ بَالَغَ فِی الخُصومَةِ أَثِمَ،وَ مَنْ قَصَّرَ فِیهَا ظَلَمَ،
وَ لَا یَسْتَطِیعُ أَنْ یَتَّقِیَ اللّهَ مَنْ خَاصَمَ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که در دشمنی با مخالفان افراط کند،آلوده گناه میشود و کسی که کوتاهی کند بر خود ستم کرده (و حقش ضایع میگردد) و کسی که در مقام خصومت برآید نمیتواند حق تقوا را رعایت کند. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر میگوید:(پیش از مرحوم سیّد رضی) شیخ مفید رحمه الله این گفتار حکیمانه را در ارشاد و (بعد از سیّد رضی) میدانی (متوفای 518) در کتاب مجمع الامثال آورده است.بارها گفتهایم قرائنی در دست است که نشان میدهد تمام آنچه در مجمع الامثال آمده از کتاب متقدم بر شریف رضی نقل شده است.آمُدی نیز صدر آن را با تفاوتی از آن حضرت نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 235). در کتاب ارشاد مفید فقط صدر این کلام حکیمانه آمده؛ولی در کتاب اختصاص شیخ مفید تمام آن ذکر شده است.(اختصاص،ص 239)
اعتدال در خصومت
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به سه نکته در مورد خصومت پرداخته،نخست میفرماید:«کسی که در دشمنی با مخالفان افراط کند به گناه آلوده میشود»؛ (مَنْ بَالَغَ فِی الخُصومَةِ أَثِمَ) .
معمولاً خصومت و ستیز با دیگران قابل کنترل نیست،حتی بهترین افراد وقتی گرفتار آن میشوند و آتش خشم و غضب در آنان شعلهور میگردد قادر به کنترل خویشتن نیستند و گرفتار گناهانی ازقبیل ظلم و ستم،گفتن سخنان ناروا، ریختن آبروی دیگران و اذیت و آزار مسلمانان میشوند.
در جمله دوم به نقطه مقابل آن اشاره کرده،میفرماید:«و کسی که در مقام خصومت و احقاق حق کوتاهی کند بر خود ستم کرده (زیرا حقش پایمال میشود)»؛ (وَ مَنْ قَصَّرَ فِیهَا ظَلَمَ) .
قرآن مجید نیز در ذیل آیات نهی از ربا میفرماید: «لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ» ؛ نه ظلم کنید و نه ظلم به شما شود». (1)
گرچه این آیه درباره رباخواران است؛ولی در حقیقت یک شعار وسیع اسلامی است که دستور میدهد به همان نسبت که مسلمانان باید از ستمگری بپرهیزند باید از تن دادن به ظلم نیز اجتناب کنند و به گفته بعضی از دانشمندان:
1) 1) .بقره،آیه 279
«اگر ستمکِش نباشد ستمگر کمتر پیدا میشود».و اگر مسلمانان آمادگی کافی برای دفاع از خود داشته باشند،کسی نمیتواند به آنها ستم کند،بنابراین همان گونه که باید به ظالم بگوییم ستم مکن،به مظلوم باید بگوییم تن به ستم مده.
حال که چنین است چه بهتر که انسان وارد میدان خصومت و ستیز برای احقاق حق نشود و تا میتواند از گام نهادن در چنین میدانی جز به هنگام ضرورت بپرهیزد،ازاینرو امام علیه السلام در سومین جمله میفرماید:«و کسی که در مقام خصومت برآید نمیتواند حق تقوا را رعایت کند»؛ (وَ لَا یَسْتَطِیعُ أَنْ یَتَّقِیَ اللّهَ مَنْ خَاصَمَ) .
به همین دلیل،افراد با شخصیت و متّقی سعی میکنند حتی الامکان با کسی به جر و بحث و ستیز و خصومت برنخیزند و چه بسا از بعضی حقوق خود صرف نظر میکنند و آن را به مخالف میدهند تا در این میدان خطرناک وارد نشوند.
البته این بدان معنا نیست که افراد با ایمان،زبون،ذلیل و ظلمپذیر باشند چراکه اسلام چنین حالتی را نیز هرگز نمیپسندد و دستور میدهد نه ظلم کنید و نه ظلمپذیر باشید.
خطرات خصومت
در روایات معصومان علیهم السلام به شدت از مخاصمه و خصومت نهی شده است؛ کلینی رحمه الله در کتاب کافی باب مخصوصی درباره این موضوع منعقد ساخته و در نخستین حدیث آن،از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل میکند که فرمود:
«إِیَّاکُمْ وَ الْمِرَاءَ وَ الْخُصُومَةَ فَإِنَّهُمَا یُمْرِضَانِ الْقُلُوبَ عَلَی الْإِخْوَانِ وَ یَنْبُتُ عَلَیْهِمَا النِّفَاقُ؛ از جدال و مراء و خصومت بپرهیزید که دلهای دوستان را نسبت به یکدیگر بیمار
میسازد و بذر جدایی در میان آنها میافشاند». (1)
در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:
«مَا عَهِدَ إِلَیَّ جَبْرَئِیلُ علیه السلام فِی شَیْءٍ مَا عَهِدَ إِلَیَّ فِی مُعَادَاةِ الرِّجَالِ؛ جبرئیل هرگز درباره چیزی مثل این سفارش نکرده بود که:از دشمنی با یکدیگر بپرهیزید». (2)
در تعبیر دیگری از همان حضرت نقل شده که فرمود:
«مَا أَتَانِی جَبْرَئِیلُ علیه السلام قَطُّ إِلَّا وَعَظَنِی فَآخِرُ قَوْلِهِ لِی إِیَّاکَ وَ مُشَارَّةَ النَّاسِ فَإِنَّهَا تَکْشِفُ الْعَوْرَةَ وَ تَذْهَبُ بِالْعِزِّ؛ هیچگاه جبرئیل نزد من نیامد جز اینکه من را پند و اندرز میداد.آخرین اندرزش این بود:از خصومت با مردم بپرهیز که عیوب پنهان را آشکار میسازد و عزت انسان را با خود میبرد». (3)
و قال علیهالسلام
مَا أَهَمَّنِی ذَنْبٌ أُمْهِلْتُ بَعْدَهُ حَتَّی أُصَلِّیَ رَکْعَتَیْنِ وَ أَسْأَلَ اللّهَ الْعَافِیَةَ.
امام علیه السلام فرمود:
گناهی که پس از آن بهاندازه دو رکعت نماز مهلت برایم باشد مرا نگران نمیکند چراکه (در این نماز یا پس از آن،عفو و) عافیت را از خدا میطلبم (و توبه میکنم). (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب این کلام حکیمانه را به نقل از سراج الملوک و غرر الحکم به عین عبارت نهجالبلاغه آورده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 235). ولی شایان توجه است که جمله (وَ أَسْأَلُ اللّهَ الْعافِیَةَ) که در نسخه صبحی صالح آمده در کتاب مصادر و بسیاری از نسخ نهج البلاغه و بحار الانوار و غرر الحکم و غیر آن نیامده است و مرحوم علّامه شوشتری معتقد است این جمله آخر از اضافات نسخه ابن ابی الحدید است
راه و روش توبه
امام علیه السلام راه نجات از گناه را در این گفتار حکیمانه خود نشان میدهد و میفرماید:«گناهی که بعد از آن مهلت دو رکعت نماز داشته باشم مرا نگران و غمگین نمیکند (چراکه در این نماز یا بعد از آن،عفو و) عافیت را از خدا میطلبم (و توبه میکنم)»؛ (مَا أَهَمَّنِی ذَنْبٌ أُمْهِلْتُ بَعْدَهُ حَتَّی أُصَلِّیَ رَکْعَتَیْنِ وَ أَسْأَلَ اللّهَ الْعَافِیَةَ) .
جمله «مَا أَهَمَّنِی ذَنْبٌ» به معنای بیاهمیت شمردن گناه نیست،بلکه به معنی اندوهگین و نگران نشدن است،چراکه انسان راه توبه را از طریق نماز باز میکند.به هر حال این کلام شریف،تشویق به گناه نیست،بلکه تشویق به توبه است به اینگونه که هشدار میدهد هر لحظه ممکن است مرگ انسان فرا برسد خواه عوامل درونی وجود او ازقبیل سکتهها و مرگ ناگهانی باعث شود و یا عوامل برونی و حوادث گوناگونی که در یک لحظه به عمر انسان پایان میدهد، بنابراین انسان باید مهلتی را که برای دو رکعت نماز و توبه در پیشگاه خدا دارد از دست ندهد و فوراً شیطان را از خود دور سازد و به درگاه خدا روی آورد و با تعظیم و خضوع و اقرار به گناه و اظهار ندامت،عفو و آمرزش را طلب کند.
این احتمال نیز در تفسیر کلام فوق داده شده که منظور امام علیه السلام این است:
هرگاه انسان نماز بعد از گناه انجام دهد،از باب «إِنَّ الْحَسَناتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ»
چنین نمازی آثار گناه را از نامه اعمال او و روح و جانش محو میکند.و جمع میان هر دو تفسیر مانعی ندارد.
همانگونه که در بحث سند این گفتار حکمتآمیز گفته شد،جمله «وَ أَسْأَلَ اللّهَ الْعَافِیَةَ» در غالب نسخ نهجالبلاغه نیامده است؛ولی در نسخه ابن ابیالحدید و صبحی صالح ذکر شده و مفهومش این است که از خدا عافیت از آلوده شدن به گناه در آینده و عافیت از عذاب الهی نسبت به گذشته را تقاضا میکنم.این جمله میتواند اشارهای به این مطلب باشد که انسان بعد از آلودگی به گناه و توبه مراقبت کند در آینده آلوده گناه نشود و عافیت در برابر آن داشته باشد،زیرا مطابق حدیث معروفی که از امیرمؤمنان علی علیه السلام در بحارالانوار آمده،ترک گناه آسانتر از درخواست توبه است
(تَرْکُ الذَّنْبِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِ التَّوْبَةِ) . (1)
حقیقت توبه و تأخیر نینداختن آن
توبه،دری از درهای مهم رحمت الهی است که به روی بندگان خطاکار گشوده شده است و اگر این باب رحمت گشوده نمیشد،گنهکاران در یأس و نومیدی و سپس گناه بیشتر فرو میرفتند.باید توجه داشت که توبه شامل حال همه حتی انبیا و اولیا میشود؛ولی هرکدام توبه خاص خود را دارند.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
«التَّوْبَةُ حَبْلُ اللَّهِ وَ مَدَدُ عِنَایَتِهِ وَ لا بُدَّ لِلْعَبْدِ مِنْ مُدَاوَمَةِ التَّوْبَةِ عَلَی کُلِّ حَالٍ وَ کُلُّ فِرْقَةٍ مِنَ الْعِبَادِ لَهُمْ تَوْبَةٌ فَتَوْبَةُ الْأَنْبِیَاءِ مِنِ اضْطِرَابِ السِّرِّ وَ تَوْبَةُ الْأَصْفِیَاءِ مِنَ التَّنَفُّسِ وَ تَوْبَةُ الْأَوْلِیَاءِ مِنْ تَلْوِینِ الْخَطَرَاتِ وَ تَوْبَةُ الْخَاصِّ مِنَ الْاِشْتِغَالِ بِغَیْرِ اللَّهِ وَ تَوْبَةُ الْعَامِّ مِنَ الذُّنُوبِ؛ توبه ریسمان الهی
1) 1) .بحار الانوار،ج 70،ص 364.در حکمت 170 نیز به این صورت آمده است:«تَرْکُ الذَّنْبِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِ الْمَؤُونَةِ»ولی در تعدادی از نسخ دیگر همان عبارت«طَلَبَ التَّوْبَةِ»آمده است
و امداد عنایت اوست و لازم است بندگان پیوسته و در هر حال به سراغ توبه بروند.ولی هر گروهی از بندگان،توبه خاص خود را دارند.توبه پیامبران از اضطراب درون آنهاست و توبه برگزیدگان از نَفَسی است که به غیر یاد خدا میکشند و توبه اولیاء از خطرات رنگارنگی است که در برابر آنها ظاهر میشود و توبه خواص از اشتغال به غیر خداست و توبه عوام از گناهان است». (1)
توبه به اندازهای دارای اهمیت است که امام باقر علیه السلام میفرماید:
«لا وَ اللَّهِ مَا أَرَادَ اللَّهُ تَعَالَی مِنَ النَّاسِ إِلَّا خَصْلَتَیْنِ أَنْ یُقِرُّوا لَهُ بِالنِّعَمِ فَیَزِیدَهُمْ وَ بِالذُّنُوبِ فَیَغْفِرَهَا لَهُمْ؛ نه،به خدا قسم خداوند از بندگانش جز دو چیز نخواسته است:
نخست اینکه به نعمتهای او اقرار کنند (و شکر نعمت به جای آورند) تا بر آنها بیفزاید.دیگر اینکه به گناهانشان اعتراف (و از آنها توبه) کنند تا آنها را بر آنان ببخشد». (2)
از جمله مسائلی که به آن هشدار داده شده است تسویف و تاخیر توبه است، چراکه اگر انسان در آستانه رفتن از این جهان قرار گیرد یا نشانههای عذاب الهی ظاهر شود،درهای توبه بسته خواهد شد،ازاینرو امیرمؤمنان علی علیه السلام میفرماید:
«إِنْ قَارَفْتَ سَیِّئَةً فَعَجِّلْ مَحْوَهَا بِالتَّوْبَةِ؛ اگر مرتکب گناه شدی هرچه زودتر آن را با آب توبه بشوی». (3)
وَ سُئِلَ علیه السلام:کَیْفَ یُحاسِبُ اللّهُ الْخَلْقَ عَلی کَثْرَتِهِمْ؟
فَقَالَ علیهالسلام
کَمَا یَرْزُقُهُمْ عَلَی کَثْرَتِهِمْ؛
فَقِیلَ:کَیْفَ یُحاسِبُهُمْ وَ لا یَرَوْنَهُ؟
فَقَالَ علیه السلام:کَمَا یَرْزُقُهُمْ وَ لَا یَرَوْنَهُ.
از امام علیه السلام پرسیدند:خداوند چگونه حساب همه خلق را با آن فزونی که دارند میرسد؟
امام علیه السلام فرمود:
همانگونه که آنها را با آن فزونی که دارند روزی میدهد.
(بار دیگر) پرسیدند:چگونه به حساب آنها رسیدگی میکند در حالی که او را نمیبینند؟
فرمود:همانگونه که به همه آنها روزی میدهد در حالی که او را نمیبینند. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر آورده است که در اینجا به گفته ابن عبد ربه در عقد الفرید،سؤال کننده سلمان فارسی رحمه الله بوده است و قابل توجه اینکه ابن عبد ربه فقط سؤال اوّل را ذکر کرده و از سؤال دوم صرف نظر نموده است،زیرا او از کسانی است که معتقدند خداوند در روز قیامت با همین چشم دیده میشود.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 236)
پاسخ جالب به دو سؤال
امام علیه السلام در این گفتار حکمتآمیز،به دو سؤال پیچیده جوابهای قانعکنندهای میدهد.نخست از آن حضرت سؤال کردند:خداوند چگونه به حساب همه مخلوقات با آن فزونی که دارند میرسد؟»؛ (وَ سُئِلَ علیه السلام:کَیْفَ یُحاسِبُ اللّهُ الْخَلْقَ عَلی کَثْرَتِهِمْ؟) .
گویی سؤالکننده گمان میکرد محاسبه خدا مانند محاسبه یک حسابدار از افراد مختلف است که برای هر یک باید مدتی وقت صرف کند و اگر تعداد آنها زیاد باشد ممکن است ماهها و سالها طول بکشد؛ولی از قدرت خدا و حسابگری او غافل بود.امام علیه السلام برای او مثالی زد تا به نکته اصلی مطلب که قدرت وسیع خدا بر همه چیز است پی ببرد.
حضرت در پاسخ او فرمود:«همانگونه که آنها را با آن فزونی که دارند روزی میدهد»؛ (فقال علیه السلام:کَمَا یَرْزُقُهُمْ عَلَی کَثْرَتِهِمْ) .
در میان مردم،معمول است هنگامی که افرادی میخواهند مثلاً جیره غذایی خود را بگیرند به صف میایستند و هرچه شماره آنها بیشتر باشد صف آنها طولانیتر و مدت گرفتن جیره غذایی زیادتر میشود.در حالی که خداوند در آنِ واحد جیره غذایی همه را به آنها میرساند بیآنکه صفی وجود داشته باشد یا برای آن معطل شوند.البته این جیره غذایی تدریجی و روز به روز است؛اما در
هر روز همه را همزمان روزی میدهد.کسی که چنین قدرتی دارد،در مورد حساب نیز همه را در زمان واحد محاسبه میکند.
سؤال کننده سپس سؤال دیگری را در همین موضوع عنوان کرد و تصورش این بود که محاسبه کردن نیاز به رویارویی دارد،در حالی که مردم خدا را نمیبینند،ازاینرو سؤال کرد چگونه آنها را محاسبه میکند در حالی که او را نمیبینند؟ (فَقِیلَ:کَیْفَ یُحاسِبُهُمْ وَ لا یَرَوْنَهُ؟) .
امام علیه السلام در اینجا نیز با ذکر همان مثال سابق شنونده را قانع ساخت،فرمود:
«همانگونه که به همه آنها روزی میدهد و او را نمیبینند»؛ (فَقالَ علیه السلام:کَمَا یَرْزُقُهُمْ وَ لَا یَرَوْنَهُ) .
از آسمان و زمین برای آنها روزی میفرستد،درختان میوه میدهند،زمینها دانههای غذایی را پرورش میدهند،حیوانات شیرده شیر میدهند و خلاصه ابر و باد و مه و خورشید و فلک درکارند و روزیِ روزیخواران را میرسانند بیآنکه کسی رازق حقیقی را با چشم ببیند.
در قیامت نیز همینگونه است:نامههای اعمال گشوده میشوند و همه انسانها در برابر میزان عدل پروردگار قرار میگیرند و وزن اعمال آنان و محاسبه کارهای تمام عمرشان،در یک لحظه انجام میشود.همانگونه که قرآن مجید در هشت آیه مختلف قرآن فرموده است:خداوند،«سریع الحساب»است. «فَإِنَّ اللّهَ سَرِیعُ الْحِسابِ» ، «وَ اللّهُ سَرِیعُ الْحِسابِ» ، «وَ هُوَ سَرِیعُ الْحِسابِ».
در روایات اسلامی نیز میخوانیم:
«إنَّهُ سُبْحانَهُ یُحاسِبُ جَمیعَ عِبادِهِ عَلی مِقْدارِ حَلْبِ شاةٍ؛ خداوند حساب همه بندگان را در زمان کوتاهی بهاندازه دوشیدن گوسفند رسیدگی میکند». (1)
در روایت دیگری آمده است:
«إنَّ اللّهَ تَعالی یُحاسِبُ الْخَلائِقَ کُلَّهُمْ فی مِقْدارِ
1) 1) .مجمع البیان،ج 4،ص 75
لَمْحِ الْبَصَرِ؛ خداوند حساب همه بندگان را در یک لحظه میرسد». (1)
در حدیث دیگری وارد شده است:
«بِمِقْدارِ فَواقِ النّاقَةِ» . (2)«فَواق»به عقیده بعضی به معنای فاصله میان دو بار دوشیدن شیر از شتر است که مقداری میدوشند،کمی صبر میکنند و مجدداً میدوشند.این فاصله را«فواق»مینامند.
بعضی نیز آن را به معنای فاصلهای میدانند که میان باز کردن انگشتان و بستن آن به هنگام دوشیدن شیر با انگشت پیدا میشود و در هر صورت کنایه از زمان بسیار کوتاه است.
سرعت محاسبه الهی
بعضی تصور کردهاند که میان آنچه امام علیه السلام در این کلام شریف فرموده و با آیات قرآن هماهنگ است که خدا را در آیات زیادی«سَریعُ الْحِساب»معرفی کرده است،با آیه دیگری که میگوید:روز قیامت به مقدار پنجاه هزار سال طول میکشد: «فِی یَوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَةٍ» 3 منافاتی وجود دارد،زیرا آیات سرعت حساب و روایاتی که در ذیل آن وارد شده میگوید:حساب همه خلایق به سرعت انجام میگیرد؛در حالی که آیه سوره«معارج»زمان آن را پنجاه هزار سال گفته است؛ولی با توجه به اینکه این آیه هیچ سخنی درباره مسئله حسابرسی خلائق در بر ندارد،میتوان گفت که توقف گروهی در عرصه محشر به مدت طولانی نه برای حسابرسی،بلکه نوعی مجازات و سرگردانی است و این درباره کافران و بدکاران است وگرنه مطابق بعضی از روایات،مؤمن توقفش در عرصه محشر بسیار کوتاه است.
در حدیثی آمده است که بعد از نزول آیه فوق،ابو سعید خدری که از صحابه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بود خدمتش عرضه داشت که چقدر این روز طولانی است! پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«وَالَّذِی نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِیَدِهِ إِنَّهُ لَیُخَفَّفُ عَلَی الْمُؤْمِنِ حَتَّی یَکُونَ أَخَفَّ عَلَیْهِ مِنْ صَلاةٍ مَکْتُوبَةٍ یُصَلِّیهَا فِی الدُّنْیَا؛ قسم به کسی که جان من در قبضه قدرت اوست این روز طولانی آنقدر نسبت به فرد باایمان سبک میشود که حتی از مدت زمان خواندن یک نماز که در دنیا میخواند کمتر خواهد بود». (1)
1) 1) .بحار الانوار،ج 7،ص 123
و قال علیهالسلام
رَسُولُکَ تَرْجُمَانُ عَقْلِکَ،وَ کِتَابُکَ أَبْلَغُ مَا یَنْطِقُ عَنْکَ!
امام علیه السلام فرمود:
فرستاده تو نشانه عقل تو و نامهات گویاترین سخنگوی توست. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر میگوید:این گفتار حکیمانه بخشی از وصیتی است که امام علیه السلام برای فرزندش (امام حسن علیه السلام) بیان فرموده که متن آن را کلینی رحمه الله در کتابش به نام الرسائل ذکر کرده؛ولی تنها،جمله اول آمده است.آنگاه میافزاید:قاضی قضاعی در دستور معالم الحکم و طرطوشی در سراج الملوک و کراجکی در کنزالفوائد جمله اوّل را ذکر کردهاند.نیز«میدانی»آن را در مجمع الامثال و ابن طلحه شافعی در مطالب السؤول آوردهاند.آمُدی در غررالحکم آن را به دو صورت ذکر کرده که هر دو صورت با آنچه در نهجالبلاغه آمده تفاوت دارد.این احتمال نیز وجود دارد که امام علیه السلام این سخن را با تعبیرات مختلف در مواقع متفاوت بیان فرموده باشد.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 236)
از نشانههای عقل
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو نکته اشاره میکند که هرکدام برای شناخت اشخاص،کارساز است.
نخست میفرماید:«فرستاده تو نماینده عقل توست»؛ (رَسُولُکَ تَرْجُمَانُ عَقْلِکَ) .
یعنی مردم میتوانند از انتخاب فرستاده،به میزان عقل تو پی ببرند؛هرگاه تو، انسان فرهیخته،دانشمند و عاقل و با تقوا و شجاع را به عنوان فرستاده خود به سوی شخص یا جمعیتی برگزینی آنها میفهمند که تو در چه پایهای از عقل و درایت قرار داری و به تعبیر دیگر،آنچه در درون توست از این طریق بیرون میریزد و خفایای وجودت آشکار میشود.در ضمن این درسی است برای همه ما که در انتخاب فرستاده دقت کنیم و برای شناخت مخالفان خود نیز ازاینروش بهره بگیریم.
در دومین جمله میفرماید:«نامه تو گویاترین سخنگوی توست»؛ (وَ کِتَابُکَ أَبْلَغُ مَا یَنْطِقُ عَنْکَ!) .
زیرا آنچه در درون افکار انسان است و همچنین فضایل و رذایل اخلاقی از نوک قلم انسان بر صفحه کاغذ جاری میشود.به همین دلیل هر کسی را به خوبی میتوان از نوشته او شناخت.
امروز نیز بهترین راه برای قضاوت کردن درباره کسانی که صدها یا هزاران سال قبل از ما میزیستند مطالعه آثار مکتوب آنهاست،چراکه شخصیتشان در آثار مکتوبشان تجلی میکند.
بر این اساس،این جمله نیز حاوی دو دستور است:هم مراقب نوشتههای خود باشیم،هم روحیات دیگران را از نوشتههایشان استنباط کنیم.
یکی از شعرای عرب این دو جمله حکیمانه را در دو بیت شعر به صورت زیبایی آورده،میگوید:
تَخَیَّر إذا ما کُنْتَ فِی الْأَمْرِ مُرْسِلاً فَمَبْلَغُ آراءِ الرِّجالِ رَسُولُها
وَ رَوِّ وَ فَکِّرْ فِی الْکِتابِ فَإِنَّما بِأَطْرافِ أَقْلامِ الرِّجالِ عُقُولُها
در انتخاب فرستاده دقت کن-زیرا فرستادههای افراد نشانه آراء و افکار آنها هستند.
به هنگام نوشتن نامه بسیار دقت و فکر کن،زیرا-عقول انسانها از نوک قلمهای آنها تراوش میکند. (1)
طرق شناخت انسانها
بسیاری از مردم به آسانی باطن خود را ظاهر نمیکنند و انسان در تعامل با آنها گرفتار مشکل میشود.برای شناختن اینگونه اشخاص راههای فراوانی هست که در قرآن مجید و روایات اسلامی اشاراتی به آنها شده است.
قرآن مجید،هم درباره خوبان و هم درباره بدان اشاراتی دارد.در مورد نیازمندان آبرومندی که هیچگاه نیاز خود را آشکار نمیکنند میفرماید:
«یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِیماهُمْ» ؛و از شدّت
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 19،ص 207
خویشتنداری،افراد ناآگاه آنها را بینیاز میپندارند؛امّا آنها را از چهرههایشان میشناسی». (1)
درباره منافقانی که سعی دارند چهره واقعی خود را با سخنان دروغین مخفیکنند میفرماید: «وَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَیْناکَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِیماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ وَ اللّهُ یَعْلَمُ أَعْمالَکُمْ» ؛و اگر ما بخواهیم،آنها را به تو نشان میدهیم تا آنان را با قیافههایشان بشناسی،هر چند میتوانی آنها را از طرز سخنانشان بشناسی؛ و خداوند اعمال شما را میداند». (2)
در کلمات قصار خواندیم:
«مَا أَضْمَرَ أَحَدٌ شَیْئاً إِلَّا ظَهَرَ فِی فَلَتَاتِ لِسَانِهِ وَ صَفَحَاتِ وَجْهِهِ؛ هیچکس چیزی را در دل پنهان نمیکند مگر اینکه در سخنانی که از زبان او میپرد و در چهره و قیافهاش آشکار میگردد». (3)
در ذیل گفتار حکیمانه 295 نیز این روایت گذشت که امام امیرمؤمنان علیه السلام میفرماید:
«مَنِ اشْتَبَهَ عَلَیْکُمْ أَمْرُهُ وَ لَمْ تَعْرِفُوا دِینَهُ فَانْظُرُوا إِلَی خُلَطَائِهِ؛ هر گاه وضع باطنی کسی بر شما مشتبه شود و دین او را نتوانید بشناسید،نگاه به همنشینانش کنید». (4)
از کلام حکیمانه مورد بحث نیز میتوان همین معنا را استفاده کرد که برای شناختن افراد به دو چیز در آنها دقت کنیم:نخست،رسولان و فرستادگان آنها و دیگر،لحن و محتوای نامههایشان.البته این گفته درباره کسانی صادق است که دارای رسول و فرستاده و نامههای خاصی هستند.
این سخن در تاریخ زندگی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و امیرمؤمنان علیه السلام و سایر اولیاء اللّه به خوبی دیده میشود.رسول خدا صلی الله علیه و آله برای پیشگیری از توطئه مشرکان مکه در
حبشه،جعفر بن ابیطالب را که مردی هوشیار و شجاع بود به نمایندگی خویش همراه گروه مهاجران فرستاد.
در داستان آیات برائت که مبدأ تحولی در جهان اسلام شد،آن را بهوسیله علی بن ابیطالب علیه السلام فرستاد و امیر مؤمنان علیه السلام در داستان حَکَمیّت اصرار داشت که ابن عباس یا مالک اشتر حکمیّت از جانب او و اصحابش را بپذیرند،هرچند افراد نادان و ظاهربین مخالفت کردند و ابوموسی را بر حضرت تحمیل کردند و در مقابل،معاویه عمرو عاص را فرستاد که مردی بسیار حیلهگر و دنیاپرست و بیایمان بود.
در مورد اینکه نامه انسانها از عقل و درایت آنان حکایت میکند نیز روایات زیادی از معصومان علیهم السلام وارد شده است؛از جمله در حدیثی از امام امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«إذا کَتَبْتَ کِتاباً فَأَعِدْ فِیهِ النَّظَرَ قَبْلَ خَتْمِهِ فَإِنَّما تَخْتِمُ عَلی عَقْلِکَ؛ هنگامی که نامهای مینویسی بار دیگر پیش از آنکه آن را مهر و امضا کنی در آن نگاه دقیق کن،زیرا عقل خود را مهر و امضا میکنی». (1)
در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است:
«عُقُولُ الْفُضَلاءِ فی أطْرافِ أقْلامِها؛ عقول دانشمندان در نوک قلمهای آنهاست». (2)
و قال علیهالسلام
ما الْمُبْتَلَی الَّذِی قَدِ اشْتَدَّ بِهِ الْبَلاَءُ،بِأَحْوَجَ إِلَی الدُّعَاءِ مِنَ الْمُعَافَی الَّذِی لَا یَأْمَنُ الْبَلاَءَ!
امام علیه السلام فرمود:
آنکس که به شدت به بلا مبتلاست از کسی که مبتلا نیست ولی در هیچ لحظه ایمن از بلا نمیباشد،محتاجتر به دعا نیست. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: به گفته خطیب رحمه الله در مصادر،شیخ صدوق (که پیش از سیّد رضی میزیسته است) این گفتار حکیمانه را در کتاب امالی خود با کمی تفاوت آورده است.نیز قاضی قضاعی در کتاب الدستور با تفاوتی آن را ذکر کرده است،همچنین آمُدی در غرر الحکم.بنابراین کلام پیشگفته،قبل و بعد از سیّد رضی رحمه الله در کتب دیگر نیز آمده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 237)
نیازمندان به دعا
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکتهای اشاره میکند که بسیاری از افراد از آن غافلند،میفرماید:«آنکس که به شدت به بلا مبتلاست از کسی که مبتلا نیست ولی در هیچ لحظه ایمن از بلا نمیباشد،محتاجتر به دعا نیست»؛ (مَا الْمُبْتَلَی الَّذِی قَدِ اشْتَدَّ بِهِ الْبَلاَءُ،بِأَحْوَجَ إِلَی الدُّعَاءِ مِنَ الْمُعَافَی الَّذِی لَا یَأْمَنُ الْبَلاَءَ!) .
اشاره به اینکه مردم غالباً به افراد گرفتار توجه دارند به خصوص گرفتارانی که به شدت مبتلا شدهاند؛یا گرفتاری مالی یا انواع بیماریها یا مسائل مختلف.
و کسانی که به آنان علاقهمندند دعا میکنند که خدا آنها را از گرفتاری رهایی بخشد و از کسانی که ظاهراً سالم و بدون گرفتاری هستند غافلند؛در حالی که آنها نیز به همان اندازه و گاه بیشتر نیاز به دعا دارند،زیرا هر لحظه ممکن است نعمت عافیت،آرامش،غنا و ثروت از آنها گرفته شود یا لغزشی دامنگیر آنها گردد و در دام شیطان گرفتار شده،از نظر معنوی سقوط کنند و آلوده گناهانی گردند که تا آخر عمر نیز نتوانند آثار آن را برطرف سازند.با این توجه،هر دو گروه نیازمند دعا هستند،در حالی که مردم معمولاً به یکی توجه داشته و از دیگری غافلند.
اضافه بر این،افرادی که در عافیتند گاه گرفتار غرور و غفلت فوقالعادهای میشوند در حالی که مبتلایان،نه مغرورند و نه غافل و پیوسته به در خانه خدا
رفته و دعا میکنند،و از این نظر حال عافیتمندان از مبتلایان سختتر است.
از همین رو در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که شبی از شبها رسول خدا صلی الله علیه و آله در خانه امسلمه بود.(امسلمه) ناگهان بیدار شد و حضرت را ندید.
گفت:شاید به خانه همسران دیگر رفته است.برخاست و به جستوجوی آن حضرت رفت.ناگهان دید پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در گوشهای از خانه ایستاده و دستها را بلند کرده و میگوید:
«اللَّهُمَّ لا تَنْزِعْ مِنِّی صَالِحَ مَا أَعْطَیْتَنِی أَبَداً اللَّهُمَّ لا تُشْمِتْ بِی عَدُوّاً وَ لا حَاسِداً أَبَداً اللَّهُمَّ وَ لا تَرُدَّنِی فِی سُوءٍ اسْتَنْقَذْتَنِی مِنْهُ أَبَداً اللَّهُمَّ وَ لا تَکِلْنِی إِلَی نَفْسِی طَرْفَةَ عَیْنٍ أَبَداً؛ خداوندا! نعمتهای شایستهای را که به من دادهای هرگز از من مگیر.خداوندا! دشمنان و حسودان را از شماتت من باز دار.
خداوندا! مرا به حال بدی که از آن نجاتم دادهای هرگز بازمگردان.خداوندا! مرا هرگز لحظهای به خود وامَگذار». (1)
علامه مجلسی رحمه الله در جلد 90 بحار الانوار بابی تحت عنوان«اقدام به دعا در شدت و رخاء و در جمیع احوال»ذکر کرده است و روایات زیادی در این باب آورده است؛از جمله همین گفتار حکیمانه مورد بحث.
در روایت دیگری از امیرمؤمنان علیه السلام نقل میکند که فرمود:
«تَقَدَّمُوا بِالدُّعَاءِ قَبْلَ نُزُولِ الْبَلاءِ؛ پیش از آنکه بلا نازل شود دعا کنید». (2)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام نقل میکند:
«مَنْ سَرَّهُ أَنْ یُسْتَجَابَ لَهُ فِی الشِّدَّةِ فَلْیُکْثِرِ الدُّعَاءَ فِی الرَّخَاءِ؛ کسی که دوست دارد به هنگام شدت و بلا دعایش مستجاب شود،در زمانی که در راحتی و آرامش است دعا زیاد کند». (3)
جالب اینکه در حدیث دیگری از آن حضرت میخوانیم:
«إِذَا دَعَا الْعَبْدُ فِی الْبَلاءِ وَ لَمْ یَدْعُ فِی الرَّخَاءِ حَجَبَتِ الْمَلائِکَةُ صَوْتَهُ وَ قَالُوا هَذَا صَوْتٌ غَرِیبٌ أَیْنَ
کُنْتَ قَبْلَ الْیَوْمِ؛ زمانی که بندهای از بندگان خدا به هنگام بلا دعا کند و در رخاء و آرامش دعا نکند فرشتگان جلوی صدای او را میگیرند و میگویند:این صدای ناشناختهای است،تا امروز کجا بودی؟». (1)
1) 1) .بحار الانوار،ج 90،ص 382،ح 10
و قال علیهالسلام
النَّاسُ أَبْنَاءُ الدُّنْیَا،وَ لَا یُلامُ الرَّجُلُ عَلَی حُبِّ أُمِّهِ.
امام علیه السلام فرمود:
مردم،فرزندان دنیا هستند و کسی را نمیتوان به سبب محبت
به مادرش سرزنش کرد. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب از ثعالبی در کتاب التمثیل و المحاضره و راغب در کتاب محاضرات الادباء این کلام حکیمانه را از امیرمؤمنان علیه السلام به صورتهای دیگری نقل کرده و حتی از ابن ابی الحدید روایتی به همین مضمون ولی با تفاوتهایی آورده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 238).در غرر الحکم نیز همین حدیث شریف با تفاوتهایی آمده که نشان میدهد از منبع دیگری جز نهج البلاغه گرفته شده است.(غرر الحکم،ح 2399).همچنین در کتاب مطالب السؤول به عین عبارت نهج البلاغه آمده است.(مطالب السؤول،ص 281)
مردم،فرزند دنیا هستند
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به واقعیتی اشاره میکند که کاملاً منطقی است، میفرماید:«مردم،فرزندان دنیا هستند و کسی را نمیتوان به سبب محبت به مادرش سرزنش کرد»؛ (النَّاسُ أَبْنَاءُ الدُّنْیَا،وَ لَا یُلامُ الرَّجُلُ عَلَی حُبِّ أُمِّهِ) .
تشبیه دنیا به مادر به سبب آن است که همه چیز ما از این آب و خاک آفریده شده و در دامان این جهان متولد شده و در آن پرورش یافتهایم،بنابراین دنیا را تشبیه به مادر کردن کاملاً مناسب است و تعبیر وطن به مادر که بسیار رایج است نیز در واقع ناظر به همین معناست که ما وقتی در کشوری متولد شده و در فضای آن پرورش یافتهایم،آن کشور به منزله مادر ماست و علاقه داشتن به مادر امری طبیعی است،بنابراین،هم علاقه به وطن و هم علاقه به دنیا امری طبیعی است و جای تعجب نیست.
در اینکه هدف اصلی امام علیه السلام از بیان این حقیقت چیست؟ در میان شارحان نهج البلاغه اختلاف نظر است.بعضی آن را نوعی مذمت و نکوهش نسبت به محبت دنیا شمردهاند و بعضی به عکس،محبت دنیا را امری طبیعی میدانند.
حقیقت این است که امام علیه السلام می خواهد بفرماید:نه از علاقه خودتان به دنیا نگران باشید و نه از علاقه دیگران نسبت به آن،چراکه پیوندی بسیار مستحکم میان شما و دنیاست.از آن بترسید که این علاقه افراطی شود
و به شکل دنیاپرستی درآید.
شبیه همین معنا روایت دیگری است که در آن میخوانیم:کسی حضور امیرمؤمنان علیه السلام برخاست و عرض کرد:ای امیرمؤمنان! چرا ما دنیا را دوست داریم؟ امام علیه السلام فرمود:چون ما از دنیا آفریده شدهایم.آیا میشود کسی را به سبب محبتش نسبت به پدر و مادر سرزنش کرد؟»؛
(رُوِیَ عَنْ أمیرِ الْمُؤْمِنینَ علیه السلام أنَّ رَجُلاً قامَ إِلَیْهِ،فَقالَ:یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنینَ ما بالُنا نُحِبُّ الدُّنْیا،قالَ:لِأنّا مِنْها وَ هَلْ یُلامُ الرَّجُلُ بِحُبِّهِ لِأبِیهِ وَ أُمِّهِ؟ قالَ:وَ أَنْشَدَنا أبُو عَبْدِ اللّهِ الْأَزْدی) . (1)
بنابراین هرگز نباید علاقه مردم به مال و زن و فرزند و خانه و شهر و کشورشان را مورد ملامت قرار داد و حتی نباید انتظار داشته باشیم که مردم به همه این امور پشت پا زنند.مهم این است که برای رسیدن به دنیا آلوده به گناه نشوند و ایمان و شرف خود را به آن نفروشند.
در حدیث معروفی میخوانیم:
«لَیْسَ مِنَّا مَنْ تَرَکَ دُنْیَاهُ لِآخِرَتِهِ وَ لا آخِرَتَهُ لِدُنْیَاهُ؛ کسی که دنیای خود را برای آخرتش ترک کند از ما نیست،همچنین کسی که آخرتش را برای دنیا ترک گوید». (2)
به تعبیر دیگر دنیایی خوب است که وسیله رسیدن به آخرت باشد نه آنکه هدف اصلی انسان را تشکیل دهد،همانگونه که در سایر کلمات امام علیه السلام آمده است.
«مَنْ أَبْصَرَ بِهَا بَصَّرَتْهُ وَ مَنْ أَبْصَرَ إِلَیْهَا أَعْمَتْهُ؛ آنکس که بهوسیله دنیا بنگرد به او بصیرت و بینایی میبخشد و آنکس که به دنیا بنگرد نابینایش میکند». (3)
آری دنیا وسیله است نه هدف.
بنابراین آنچه به عنوان نکوهش دنیا در روایات مختلف آمده است ناظر به روش کسانی است که ارزشهای والای انسانی و اسلامی را فدای منافع مادّی
میکنند و دل و دین بر سر دنیا مینهند وگرنه زندگی آبرومندانه و بهرهگیری معقول از نعمتهای خدا هرگز در اسلام ممنوع و نکوهیده نیست.
قرآن مجید نیز به این حقیقت اشاره دارد و میفرماید: «زُیِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِینَ وَ الْقَناطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ ذلِکَ مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ اللّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ» ؛محبّت امور مادی،از زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و اسبهای ممتاز و چهارپایان و زراعت،در نظر مردم جلوه داده شده است؛(تا در پرتو آن، آزمایش و تربیت شوند؛ولی) اینها (در صورتی که هدف نهایی آدمی را تشکیل دهند،) سرمایه زندگی پست (مادی) است؛و سرانجام نیک (و زندگیِ والا و جاویدان)،نزد خداست». (1)
این تزئین در واقع یک تزئین طبیعی است منتها نباید انسان فقط به آن بیندیشد و در آن غرق شود.باید فراموش نکند که مطابق آنچه در ذیل آیه آمده، اینها متاع دنیاست؛متاعی ناپایدار و گذرا.مهم سرای جاویدان و حیات ابدی است.
1) 1) .آل عمران،آیه 14
و قال علیهالسلام
إِنَّ الْمِسْکِینَ رَسُولُ اللّهِ،فَمَنْ مَنَعَهُ فَقَدْ مَنَعَ اللّه،
وَ مَنْ أَعْطَاهُ فَقَدْ أَعْطَی اللّهَ.
امام علیه السلام فرمود:
مستمند،فرستاده خداست،کسی که از او دریغ دارد از خدا دریغ داشته و کسی که به او عطا کند به خداوند عطا کرده است. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: این حدیث شریف را طبق گفته مرحوم خطیب،ابوحنیفه،نعمان مصری (متوفای 363) پیش از سیّد رضی در کتاب دعائم الاسلام آورده و در غررالحکم نیز (با تفاوتی) بعد از مرحوم سیّد رضی آمده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 238).ولی عجیب اینکه ما این حدیث شریف را در کتاب دعائم الاسلام موجود نیافتیم
نیازمند،فرستاده خداست!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه برای تشویق همگان به کمک کردن به نیازمندان میفرماید:«مستمند و مسکین فرستاده خداست،کسی که از کمک کردن به او دریغ داشته باشد از خدا دریغ داشته و آنکس که به او عطا کند به خداوند عطا کرده است»؛ (إِنَّ الْمِسْکِینَ رَسُولُ اللّهِ،فَمَنْ مَنَعَهُ فَقَدْ مَنَعَ اللّه،وَ مَنْ أَعْطَاهُ فَقَدْ أَعْطَی اللّهَ) .
این تعبیر نهایت لطف خدا را به کسانی نشان میدهد که به نیازمندان کمک میکنند و در ضمن،این پیام را به ما میدهد که مسکین و مستمند را خوار نشمریم و کمترین اهانتی به او روا مداریم و اگر کمکی میکنیم خالی از هر گونه منت و آزار و اهانت باشد،زیرا او فرستاده خداست و کسی که به رسول و فرستاده دیگری اهانت کند در واقع به خود آن شخص اهانت کرده و کسی که رسول دیگری را احترام و اکرام کند فرستنده رسول را اکرام و احترام کرده است.
قرآن مجید نیز تعبیری متفاوت ولی در همین راستا دارد.درباره کمک به نیازمندان میفرماید: «مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً کَثِیرَةً» ؛کیست که به خدا قرض الحسنه دهد (و از اموالی که خدا به او بخشیده، انفاق کند،) تا آن را برای او،چندین برابر کند؟». (1)
1) 1) .بقره،آیه 245
در آیه 11 سوره«حدید»نیز خداوند پس از آنکه در آیات پیشین،از اهمیت انفاق به نیازمندان سخن میگوید همین تعبیر را فرموده است: «مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ کَرِیمٌ» ؛کیست که به خدا وام نیکو دهد (و از اموالی که به او ارزانی داشته انفاق کند) تا خدا آن را برای او چندین برابر کند؟ و برای او پاداش پرارزشی است!».
در چندین آیه دیگر از قرآن مجید نیز همین معنا با الفاظ دیگری بیان شده و انفاق در راه خدا را به عنوان وام دادن به پروردگار شمرده است که این نهایت لطف او به بندگان است.با اینکه مالک حقیقی تمام عالم هستی خداست و از همگان و همه چیز بینیاز است و هرچه ما داریم از او داریم،با این حال انفاق در راه خدا را قرض به خداوند تعبیر کرده است.
حتی در بعضی از آیات آمده است که خداوند در برابر این کار از بندهاش تشکر میکند، «وَ اللّهُ شَکُورٌ حَلِیمٌ». 1
همانگونه که در خطبه 183 نیز در کلام امام گذشت که میفرماید:
«وَ اسْتَقْرَضَکُمْ وَ لَهُ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ وَ إِنَّمَا أَرَادُ أَنْ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلا؛ از شما درخواست قرض کرده در حالی که گنجهای آسمانها و زمین به او تعلق دارد و بینیاز و شایسته ستایش است.او خواسته است شما را بیازماید که کدام یک نیکوکارترید».
جالب اینکه در روایات اسلامی تعبیرات سهگانهای آمده است که هر یک از دیگری پرمعناتر است.در یکجا میخوانیم که از امام سجاد زین العابدین علیه السلام نقل شده است که هنگامی که چیزی به فقیر میداد دست سائل را میبوسید و میفرمود:«من دست سائل را نمیبوسم،بلکه دست پروردگارم را میبوسم، زیرا صدقه قبل از آنکه در دست سائل بیفتد در دست پروردگار قرار میگیرد؛
فَقَالَ لَسْتُ أُقَبِّلُ یَدَ السَّائِلِ إِنَّمَا أُقَبِّلُ یَدَ رَبِّی إِنَّهَا تَقَعُ فِی یَدِ رَبِّی قَبْلَ أَنْ تَقَعَ فِی یَدِ السَّائِلِ» . (1)
در بیان دیگری آمده است:«امام علیه السلام هنگامی که صدقهای به سائل میداد آن را از او میگرفت و میبوسید و میبویید و بار دیگر به او میداد و همان عبارت را تکرار میکرد؛
کَانَ أَبِی إِذَا تَصَدَّقَ بِشَیْءٍ وَضَعَهُ فِی یَدِ السَّائِلِ ثُمَّ ارْتَجَعَهُ مِنْهُ فَقَبَّلَهُ وَ شَمَّهُ ثُمَّ رَدَّهُ فِی یَدِ السَّائِلِ وَ ذَلِکَ أَنَّهَا تَقَعُ فِی یَدِ اللَّهِ قَبْلَ أَنْ تَقَعَ فِی یَدِ السَّائِل» . (2)
در تعبیر سومی آمده است که امام هنگامی که صدقهای به نیازمندی میداد دست خود را میبوسید و میفرمود:«صدقه قبل از آنکه به دست سائل برسد در دست خدا قرار میگیرد؛
«وَکَانَ علیه السلام یُقَبِّلُ یَدَهُ عِنْدَ الصَّدَقَةِ فَسُئِلَ عَنْ ذَلِکَ فَقَالَ إِنَّهَا تَقَعُ فِی یَدِ اللَّهِ قَبْلَ أَنْ تَقَعَ فِی یَدِ السَّائِلِ» . (3)
همه این تعابیر میتواند صحیح باشد؛یعنی گاهی اینگونه عمل میکرد و گاهی آنگونه و نتیجه همه آنها در واقع یکی است.
نکته مهم دیگر اینکه از روایات اسلامی استفاده میشود (و در قرآن به آن اشاره شده است) که بیش از آنچه در صدقات و کمک به نیازمندان،عاید نیازمندان میشود به کمک کنندگان عاید میشود.
این سخن را با حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام پایان میدهیم،هرچند سخن در اینجا بسیار است.فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی یَقُولُ مَا مِنْ شَیْءٍ إِلَّا وَ قَدْ وَکَّلْتُ مَنْ یَقْبِضُهُ غَیْرِی إِلَّا الصَّدَقَةَ فَإِنِّی أَتَلَقَّفُهَا بِیَدِی تَلَقُّفاً حَتَّی إِنَّ الرَّجُلَ یَتَصَدَّقُ أَوِ الْمَرْأَةَ لَتَتَصَدَّقُ بِالتَّمْرَةِ أَوْ بِشِقِّ تَمْرَةٍ فَأُرَبِّیهَا لَهُ کَمَا یُرَبِّی الرَّجُلُ فَلُوَّهُ وَ فَصِیلَهُ فَیَلْقَانِی یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ هِیَ مِثْلُ جَبَلِ أُحُدٍ؛ خدای تبارک و تعالی میفرماید:هیچ
عملی نیست مگر اینکه من کسی (از فرشتگانم) را مأمور کردهام آن را دریافت دارد،جز صدقه و کمک به نیازمندان که من خودم آن را با دست (قدرت) میگیرم،تا آنجا که گاه مردی یا زنی یک دانه خرما یا حتی بخشی از آن را صدقه میدهد،من آن را برای او پرورش میدهم همانگونه که انسانها فرزند خود را پرورش میدهند و هنگامی که روز قیامت در محضر من حاضر میشود آن صدقه بهاندازه کوه احد شده است». (1)
1) 1) .بحار الانوار،ج 93،ص 134
و قال علیهالسلام
مَا زَنَی غَیُورٌ قَطُّ.
امام علیه السلام فرمود:
انسان غیرتمند هرگز زنا نمیکند (زیرا کاری که دوست ندارد دیگران در حق او کنند او در حق دیگران روا نخواهد داشت). (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر میگوید:این گفتار حکیمانه را«میدانی»در مجمع الامثال و آمُدی در غرر الحکم با تفاوتی نقل کردهاند (که نشان میدهد از منابع دیگری گرفته شده است).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 239)
غیرتمند،عمل منافی عفت انجام نمیدهد
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته دقیقی اشاره کرده میفرماید:«انسان غیرتمند هرگز زنا نمیکند»؛ (مَا زَنَی غَیُورٌ قَطُّ) .
زیرا کسی که کاری را در حق دیگران میپسندد به ناچار در حق خود نیز خواهد پسندید و کسی که درباره محارم خود عملی را روا نمیدارد درباره محارم دیگران نیز روا نخواهد داشت.
بسیار شده است که افرادی میگویند:ما میخواهیم به نوامیس دیگران نگاه کنیم.به آنها گفته میشود:آیا دوست دارید به نوامیس شما نگاه کنند؟ هنگامی که اظهار تنفر میکنند به آنها گفته میشود:پس به نوامیس دیگران نگاه نکنید.
«غیور» صیغه مبالغه از ماده«غَیرت»(بر وزن حیرت) است به معنای ناخوش داشتن و تنفر از تجاوز دیگران به ناموس انسان و ورود در حریم اوست و گاه به معنای وسیع کلمه در غیر موارد ناموسی نیز بهکار میرود و فرد غیرتمند به کسی گفته میشود که حاضر نیست دیگری به افتخارات او لطمه وارد کند؛خواه افتخارات مادی باشد یا معنوی.
به هر حال،گفتار حکیمانه امام علیه السلام گفتاری است که کاملاً هماهنگ با منطق عقل است،زیرا انسان غیور؛یعنی کسی که نسبت به تجاوز ناموسش حساسیت فوقالعاده دارد،نوامیس دیگران را نیز به همان چشم نگاه میکند و هرگز راضی
نمیشود به نوامیس مردم تجاوز کند.به همین دلیل،غیرت،او را از آلوده شدن به اعمال منافی عفت بازمیدارد.حتی حاضر نیست به همسر یا خواهر و مادر دیگری نگاه کند،زیرا نسبت به نگاه دیگران به همسر و خواهر و مادرش احساس تنفر میکند.
غیرت در آموزههای اسلامی
از واژههایی که به عنوان فضیلتی اخلاقی در منابع اسلامی دیده میشود غیرت است.غیرت،در اصل به معنای یک احساس فوقالعاده درونی است که انسان را به دفاع شدید از اموری که متعلق به اوست وامیدارد؛خواه امور معنوی باشد مانند دین و آیین و یا امور مادی مانند عِرض و مال و ناموس و مملکت.
این احساس در همه انسانها با تفاوتهایی وجود دارد و اگر به صورت افراطی درنیاید یکی از فضایل مهم و کارساز است.
از سویی دیگر،اگر براثر تکرار اعمال منافی غیرت،تضعیف شود و به بیان دیگر انسان،بیغیرت و یا از نظر غیرت ضعیف گردد این خود یکی از رذائل خطرناک اخلاقی به شمار خواهد آمد.
در آیات قرآن اشاراتی به این مسئله دیده میشود؛ولی بهطور صریحتر در روایات اسلامی آمده است؛از جمله در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:
«إنّی لَغَیُورٌ وَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ اغْیرُ مِنّی وَ انَّ اللّه تَعالی یُحِبُّ مِنْ عِبادِهِ الْغَیُورَ؛ من غیرتمندم و خدا از من غیورتر است و خدا بندگان غیورش را دوست دارد». (1)
در حدیث دیگری از همان بزرگوار آمده است که فرمود:
«انَّ الْغیرَةَ مِنَ
1) 1) .کنز العمّال،ج 3،ص 387،ح 7076
الْایمان؛ غیرت از ایمان است». (1)(دلیل آن هم روشن است:ایمان،انسان را به حفظ ناموس و افتخارات و آیین خود دعوت میکند،بنابراین غیرت جزء ایمان است).
در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است:
«انَّ اللّهَ غَیُورٌ یُحِبُّ کُلَ غَیُورٍ وَ لِغیرَتِهِ حَرَّمَ الْفَواحِشَ ظاهِرَها وَ باطِنَها؛ خدا غیور است و هر غیوری را دوست دارد و به دلیل غیرتش تمام کارهای زشت را اعم از آشکار و پنهان تحریم کرده است». (2)
بنابر این روایت و بعضی از روایات دیگر،غیرت از اوصافی است که هم در خدای تعالی و هم در انسانها وجود دارد البته با این تفاوت که غیرت در خداوند به معنای نهی از کارهای زشت و ناپسند و در انسانها به معنای دفاع از حریم خانواده و دین و آب و خاک است.
درباره غیرت،سخن بسیار است و این بحث را با حدیثی درباره«جعفر بن ابیطالب»پایان میدهیم.در حدیثی آمده است که جبرئیل به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله خبر داد که«جعفر بن ابیطالب»صفات برجستهای در زمان جاهلیت داشت که خداوند به سبب آن از وی قدردانی کرد.
«مِنْها عَدَمُ زِناهُ لِغَیْرَتِهِ کَعَدَمِ شُرْبِهِ لِعِزَّتِهِ کَعَدَمِ کِذْبِهِ لِشَرَفِهِ؛ از جمله اینکه به سبب غیرت،دامنش آلوده بیعفتی نشد و به سبب حفظ عزتش هرگز شراب ننوشید و به سبب شخصیتش هرگز دروغ نگفت». (3)
و قال علیهالسلام
کَفَی بِالأَجَلِ حاَرِساً.
امام علیه السلام فرمود:
اجل و سرنوشت قطعی،برای حفظ انسان کافی است.(تا عمر به پایان نرسد هیچ حادثهای نمیتواند انسان را از پای درآورد). (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهج البلاغه آمده است که این کلام حکیمانه را پیش از مرحوم سیّد رضی،صدوق با اضافات فراوان،در ضمن داستانی در کتاب توحید آورده است.در تحف العقول نیز این کلام شریف با تفاوتی آمده است؛نیز ابونعیم اصفهانی در حلیة الاولیاء میگوید:کسی به علی علیه السلام عرض کرد:اجازه میدهید ما پاسدار شما باشیم؟ حضرت فرمود: «حَرَسُ امْرَءٍ أَجَلُهُ؛ پاسدارِ هرکس اجل اوست».(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص239)
سرآمد مقدّر،حافظ انسان است!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکتهای اشاره میکند که توجه به آن انسان را در برابر حوادث سخت شجاعت میبخشد،میفرماید:«اجل و سرنوشت حتمی برای حفظ انسان کافی است»؛ (کَفَی بِالأَجَلِ حاَرِساً) .
اشاره به اینکه هرکس سرنوشت حتمی معینی دارد و تا آن زمان فرا نرسد جان او محفوظ است؛اما هنگامی که فرمان نهایی رسید،هیچکس و هیچ چیز نمیتواند در برابر آن مقاومت کند.
همانگونه که در سند این کلام شریف ذکر کردیم،مرحوم«صدوق»آن را در ضمن بیان ماجرایی از جنگ صفین آورده است.طبق این روایت یکی از یاران علی علیه السلام میگوید:در روز صفین علی علیه السلام در مقابل معاویه ایستاده بود و حتی شمشیر خود را از نیام درنیاورده بود.یکی از اصحابش عرض کرد:یا امیرالمؤمنین! مراقب خویش باش،ما از این میترسیم که این مرد در حملهای غافلگیرانه شما را از پای درآورد.امام علیه السلام فرمود:درست است که او انسان بیدین و شقاوتمندی است ولی اجل و سرنوشت قطعی،برای حفظ انسان کافی است.هیچکس نیست مگر اینکه فرشتگانی از سوی خدا مأمور حفظ او هستند تا در چاهی سقوط نکند یا دیواری بر او فرود نیاید و یا مصیبت بد دیگری دامن او را نگیرد تا اجلش فرا رسد.هنگامی که اجل او فرا رسید او را در مقابل
حوادث تنها میگذارند.من نیز چنین هستم؛هنگامی که اجلم فرا رسد، شقیترین امت میآید و محاسنم را با خون سرم رنگین میسازد.این وعدهای مسلم و کاملاً صدق است. (1)
شبیه همین کلام شریف به شکل دیگری در حکمت 201 آمده بود.در اینجا سؤالی پیش میآید که اگر این سخن را بپذیریم باید تمام اقدامات احتیاطی در برابر حوادث گوناگون و در مقابل دشمنان را ترک کنیم؛نه سپری در جنگ لازم خواهد بود و نه درست کردن سنگر،نه وسایل اختفا و نه پرهیز از جادههای خطرناک و غذاهای مشکوک،بلکه باید بگوییم تا سرآمد عمر ما نرسد هیچ چیز و هیچکس نمیتواند به ما آسیبی برساند.
این مطلبی است که نه با تعلیمات قرآن و اسلام منطبق است و نه با منطق عقل.حتی قرآن مجید میفرماید که به هنگام نمازِ خوف در برابر دشمن تا ناچار نشوید وسایل حفاظتی خود (مانند سپر و زره و خود) را از خود دور نسازید. (2)
پیش از این در ذیل همان حکمت 201 و همچنین در جلد سوم،ذیل خطبه 62 پاسخی به این سؤال دادهایم.در اینجا به کلامی که از علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار یافتیم اشاره میکنیم.او در واقع در پاسخ این سؤال چنین میگوید:
اوّلاً این در مواردی بوده است که مردم به اندک چیزی از حوادث میترسیدند و به احتمالات بعیده ترتیب اثر میدادند.امام علیه السلام میفرماید:به اینگونه احتمالات و توهمات بعید اعتنا نکنند؛تا اجل کسی فرا نرسد از دنیا نمیرود.
ثانیاً ممکن است این از خصائص خود امام علیه السلام باشد،زیرا او طبق خبری که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به آن حضرت داده بود،زمان اجل خود را میدانست و یقین داشت که پیش از آن،حادثهای او را تهدید نمیکند،ازاینرو میفرمود:اجل من،
حارس و نگهبان من است؛ولی دیگران که چنین اطلاعی ندارند،از مواردی که خطر عقلایی دارد باید بپرهیزند و به حکم «وَ لا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ» خود را به خطر نیفکنند.
سپس به حدیثی از امام صادق علیه السلام اشاره میکند که آن حضرت میگوید:
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«خَمْسَةٌ لا یُسْتَجَابُ لَهُمْ أَحَدُهُمْ رَجُلٌ مَرَّ بِحَائِطٍ مَائِلٍ وَ هُوَ یُقْبِلُ إِلَیْهِ وَ لَمْ یُسْرِعِ الْمَشْیَ حَتَّی سَقَطَ عَلَیْهِ ...؛پنج گروهند که دعایشان مستجاب نمیشود:اوّل کسی است که از کنار دیوار کجی عبور میکند در حالی که دیوار به سوی او خم شده و با این حال،سریع نمیگذرد تا دیوار بر او سقوط میکند (این شخص اگر آهسته عبور کند و دعا کند خدایا! مرا حفظ کن،دعای او مستجاب نمیشود)». (1)
به هر حال تفسیر اوّل مناسبتر به نظر میرسد،زیرا ظاهر روایت عمومیت دارد.
1) 1) .بحار الانوار،ج 67،ص 150-151،و ج 5،ص 105
و قال علیهالسلام
ینَامُ الرَّجُلُ عَلَی الثُّکْلِ،وَ لَا یَنَامُ عَلَی الْحَرَبِ.
امام علیه السلام فرمود:
انسان داغدار،خواب و آسایش دارد؛اما کسی که مالش را ربودهاند خواب ندارد. (1)
سیّد رضی رحمه الله در تفسیر این کلام شریف میگوید:مفهومش آن است که انسان ممکن است بر قتل فرزندان خود صبر کند؛اما در ربودن اموالش صبر نخواهد داشت.
(قَالَ الرَّضِیُ:وَ مَعْنی ذلِکَ أَنَّهُ یُصْبَرُ عَلی قَتْلِ الْأوْلادِ،وَ لا یُصْبَرُ عَلی سَلَبِ الْأَمْوالِ) .
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر این کلام شریف را از کامل مبرد (متوفای 285) که پیش از سیّد رضی میزیسته نقل میکند بیآنکه اسم گوینده آن را ذکر کرده باشد.بعد از سیّد رضی،در غرر الحکم آمُدی و مجمع الامثال میدانی آمده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 240)
داغ فرزند و داغ غارت اموال
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکتهای اشاره میکند که درباره غالب مردم صادق است،میفرماید:«انسان داغدار و مصیبتزده خواب و آسایش دارد؛اما کسی که مالش را به زور گرفتهاند خواب ندارد»؛ (یَنَامُ الرَّجُلُ عَلَی الثُّکْلِ،وَ لَا یَنَامُ عَلَی الْحَرَبِ) .
«ثُکل» (بر وزن قُفل) به معنای مصیبت و ناراحتی،به سبب از دست دادن عزیزان است.
«حَرَب» (بر وزن طَرَف) به معنای غارت اموال است.
سیّد رضی رحمه الله در تفسیر این کلام شریف میگوید:«مفهومش آن است که انسان ممکن است بر قتل فرزندان خود صبر کند؛اما در ربودن اموالش صبر نخواهد داشت»؛ (وَ مَعْنی ذلِکَ أَنَّهُ یُصْبَرُ عَلی قَتْلِ الْأوْلادِ،وَ لا یُصْبَرُ عَلی سَلَبِ الْأَمْوالِ) .
برای این سخن که به نظر میرسد به صورت ضربالمثلی عمومی درآمده، دو تفسیر گفته شده است:
نخست این که انسان وقتی گرفتار مصیبتی میشود،مثلاً عزیزی را از دست میدهد،یقین دارد که باز نمیگردد و به همین دلیل به تدریج آرامش خود را باز مییابد.در حالی که وقتی مالش را به ناحق ببرند هر زمان در فکر است که از
طریقی بتواند آن را بازگرداند.به همین دلیل خواب و آرامش ندارد.
در تفسیر دیگری گفته شده که این گفتار حکیمانه کنایهای است از بسیاری از تودههای مردم که دلبستگی آنها به مال و ثروتشان حتی بیش از دلبستگی به فرزندان و عزیزانشان است و گاه حتی تا پای جان برای نگهداری اموالشان میایستند و این ضرب المثل فارسی که میگویند:«مال است نه جان تا بتوان آسان داد»،شاهد بر آن است.
گاه گفته شده است که از دست دادن عزیزان نهتنها سبب ذلت انسان نمیشود بلکه دوستان و علاقهمندان،چنین شخصی را عزیز میدارند و احترام میکنند تا مصیبت خود را فراموش کند؛ولی غارت اموال و ربودن آن به وسیله زورمندان غاصب نوعی ذلت برای انسان است،ازاینرو انسان نمیتواند آن را تحمل کند.
در اینجا مناسب است به داستانی در زمینه قتل«معلی بن خنیس»به دست حاکم مدینه«داود بن علی»و گفتوگویی که میان او و امام صادق علیه السلام رد و بدل شد اشاره کنیم.علامه مجلسی رحمه الله در جلد 47 بحار الانوار در شرح حالات آن حضرت از کتاب مناقب ابن شهرآشوب روایتی نقل میکند که هفت نفر از روات آن را ذکر کردهاند:«داود بن علی»(فرماندار مدینه) هنگامی که«معلی بن خنیس» را (که از یاران امام صادق علیه السلام بود) به قتل رساند و اموالش را گرفت،امام صادق علیه السلام به او فرمود:دوست مرا کشتی و اموالش را گرفتی،آیا نمیدانی که انسان ممکن است بر مصیبت صبر کند؛ولی در برابر غارت صبر نمیکند؟ به خدا سوگند تو را نفرین خواهم کرد.
داود به صورت استهزاء گفت:مرا به نفرینت تهدید میکنی؟ امام علیه السلام (چیزی نگفت و) به خانه خود بازگشت و آن شب پیوسته مشغول عبادت و قیام و قعود بود.داود پنج نفر از مأموران خود را فرستاد و گفت:او را نزد من آورید.اگر خودداری کرد سر او را برای من بیاورید.آنها نزد امام علیه السلام آمدند در حالی که
امام علیه السلام مشغول به نماز بود.گفتند:داود شما را فرا خوانده است.فرمود:اگر نیایم چه میشود؟ گفتند:دستور خاصی به ما داده است.امام علیه السلام فرمود:بازگردید که برای دنیا و آخرت شما بهتر است.آنها خودداری کردند و گفتند:حتماً باید بیایی.امام علیه السلام دستها را به سوی آسمان بلند کرد و سپس بر شانههای خود گذاشت و آنها را گشود و دعا کرد و با انگشت اشاره خود اشاره نمود.آنها میگویند:شنیدیم که میفرمود:همین ساعت،همین ساعت.
ناگهان فریادی بلند شد.امام علیه السلام به آنها فرمود:رئیس شما مرد.آنها برگشتند.جریان را از امام علیه السلام سؤال کردند،فرمود:او فرستاده بود گردن مرا بزنند من به اسم اعظم پروردگار او را نفرین کردم.خداوند فرشتهای را فرستاد که با سلاح،ضربهای به او زد و او را کشت. (1)
1) 1) .بحار الانوار،ج 47،ص 177،ح 24
و قال علیهالسلام
مَوَدَّةُ الْآبَاءِ قَرَابَةٌ بَیْنَ الْأَبْنَاءِ،وَ الْقَرَابَةُ إِلَی الْمَوَدَّةِ أَحْوَجُ
مِنَ الْمَوَدَّةِ إِلَی الْقَرَابَةِ.
امام علیه السلام فرمود:
دوستی در میان پدران به منزله خویشاوندی در میان فرزندان است و خویشاوندی،به دوستی نیازمندتر است تا دوستی به خویشاوندی (خویشاوندان زمانی خویشاوند محسوب میشوند که دوست باشند). (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب،تنها کسی را که این گفتار حکیمانه را از امام علیه السلام در کتاب خود نقل نموده،ابن طلحه شافعی (متوفای 652) در کتاب مطالب السؤول میداند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 240).اضافه میکنیم:مرحوم آمُدی در غررالحکم همین حدیث شریف را به صورت دیگری آورده است:«مَوَدَّةُ الْآباءِ نَسَبٌ بَیْنَ الْأبْناءِ».(غرر الحکم،کلمه 9342)
برتری دوستی بر خویشاوندی
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو نکته مهم که با یکدیگر ارتباط دارند اشاره فرموده،نخست میگوید:«دوستی در میان پدران به منزله خویشاوندی در میان فرزندان است»؛ (مَوَدَّةُ الْآبَاءِ قَرَابَةٌ بَیْنَ الْأَبْنَاءِ) .
اشاره به اینکه پدران،دوستی با دوستان خود را برای فرزندان به ارث میگذارند و فرزندانشان بهقدری به هم نزدیک میشوند که گویی با هم برادرند و بسیار دیده شده است که پدرانِ یکدیگر را عمو خطاب میکنند.
البته این سخن در جوامعی صادق است که عواطف در آن کمرنگ نشده است و فرزندان تنها اموال پدران را به ارث نمیبرند،بلکه عواطف آنها را نیز به ارث میبرند.
از بعضی روایات نیز استفاده میشود که مودت و دوستی طولانی به منزله قرابت است.امام علی بن موسی الرضا علیه السلام میفرماید:
«مَوَدَّةُ عِشْرِینَ سَنَةً قَرَابَةٌ؛ دوستی بیست سال،خویشاوندی است». (1)
در جمله دوم به این نکته اشاره میفرماید که«خویشاوندی،به دوستی نیازمندتر است تا دوستی به خویشاوندی»؛ (وَ الْقَرَابَةُ إِلَی الْمَوَدَّةِ أَحْوَجُ مِنَ الْمَوَدَّةِ إِلَی الْقَرَابَةِ) .
1) 1) .بحار الانوار،ج 71،ص 175،ح 8
یعنی خویشاوندان هنگامی ارزش دارند که دارای محبت باشند و هرچه پیوند خویشاوندی نزدیکتر باشد،مودت و دوستی بیشتری لازم دارد.در حالی که دوستی و محبت نیازی به خویشاوندی ندارد؛ممکن است افراد سالها با هم دوست باشند و هیچ رابطه خویشاوندی بین آنها نباشد.درنتیجه،برتری دوستی و محبت بر خویشاوندی ثابت میشود.
ضرب المثل معروفی است که به کسی گفتند:دوستت را بیشتر دوست داری یا برادرت را؟ گفت:برادری را دوست دارم که با من دوست باشد.
بنابراین هر دو جمله رابطه دوستی و خویشاوندی را بیان میکند؛جمله اول بهگونهای و جمله دوم بهگونهای دیگر.
مرحوم محقق کمرهای این کلام حکیمانه را به شعر فارسی درآورده میگوید:
مِهر پدران برای اولاد باشد چو نَسَب شعار و پیوند
خویشی به مودت است محتاج بیش از خود دوستی به پیوند (1)
وراثتِ دوستی
میدانیم اسلام آیین محبت و مودت است و قرآن پیوسته خدا را به رحمانیت و رحیمیت میستاید.واژه رحمت صدها بار در قرآن به کار رفته و در نمازهای روزانه حداقل بیش از 60 بار خدا را به رحمت و رحمانیت یاد میکنیم،تا آنجا که محبت به عنوان میراث گرانبهایی از پدران به فرزندان میرسد.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«ثَلاثٌ یُطْفینَ نُورَ الْعَبْدِ:مَنْ قَطَعَ أوِدَّاءُ أَبیهِ،وَ غَیَّرَ شَیْبَتَهُ،وَ رَفَعَ بَصَرَهُ فِی الْحُجُراتِ مِنْ غَیْرِ أَنْ یُؤْذَنَ لَهُ؛ سه چیز است که نور (ایمان) بندگان را خاموش میکند:کسی که با دوستان پدرش قطع
1) 1) .منهاج البراعة،ج 21،ص 397
رابطه کند و محاسن سفید خود را تغییر دهد (اشاره به اینکه به هنگام پیری بعضی کارهای سبک سرانه جوانی و کودکی را انجام دهد) و به داخل خانههای دیگران بدون این که اجازهای به او دهند نگاه کند». (1)
بنابراین نه تنها انسان دوستان قدیم خود را نباید فراموش کند و در حیات و ممات به یاد آنها باشد و به آنها خدمت کند،بلکه اگر پدرش نیز دوستی داشته بعد از پدر،جانشین پدر شود و با آنها همان محبتی را داشته باشد که پدرش داشته است.
به خصوص به هنگام فراز و نشیبهای زندگی که دوستان از نظر موقعیت اجتماعی متفاوت میشوند نباید این تفاوت سبب فراموشی دوستان قدیم شود بلکه نباید تفاوت مقام،ثروت،علم یا سایر امتیازهای فردی و اجتماعی مانعی در این راه ایجاد کند و اگر تمام پیوندهای سابق را نمیتواند نگه دارد لااقل بخشی از آن را داشته باشد.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«إذا کانَ لَکَ صَدیقٌ فَوُلِّیَ وِلایَةً فَأَصَبْتَهُ عَلَی الْعُشرِ مِمّا کانَ لَکَ عَلَیْهِ قَبْلَ وِلایَتِهِ،فَلَیْسَ بِصَدیقِ سُوءٍ؛ هرگاه دوستی داشته باشی و حکومت و ریاستی پیدا کند و حداقل یک دهم پیوند سابق را با تو حفظ کند دوست بدی نیست». (2)
توجه داشته باشید که نمیفرماید دوست خوبی است میفرماید دوست بدی نیست،دوست خوب و کامل العیار آن است که صددرصد رابطه مودت گذشته را حفظ کند و مال و مقام،او را دگرگون نسازد.البته باید توجه داشت کسانی که به مقام والایی میرسند اشتغالات و گرفتاریهای آنها نسبت به سابق بیشتر میشود و نمیتوان انتظار داشت تمام آنچه را در سابق با دوستان خود داشته
انجام دهد و شاید به همین دلیل امام علیه السلام آنها را معذور میدارد که لااقل یک دهم پیوند محبت سابق را حفظ کنند.
و قال علیهالسلام
اِتَّقُوا ظُنُونَ الْمُؤْمِنِینَ،فَإِنَّ اللّهَ تَعَالَی جَعَلَ الْحَقَّ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ.
امام علیه السلام فرمود:
از فراست و گمان افراد باایمان برحذر باشید،زیرا خدا حق را بر زبان (و فکر) آنها قرار داده است. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر میگوید:این سخن در واقع از کلام پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله گرفته شده است که در جایی میفرماید: «إنّ للّهِِ عِباداً یَعْرِفُونَ النّاسَ بِالتَّوَسُّمِ» و در جای دیگر میفرماید: «اتَّقُوا فِراسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ یَنْظُرُ بِنُورِ اللّهِ» .سپس میافزاید:این گفتار حکیمانه در غررالحکم با تفاوتی آمده است و در ربیع الابرار زمخشری و روض الاخیار محمد بن قاسم (متوفای 940) نیز ذکر شده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص240)
فراست مؤمن
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکتهای درباره افراد باایمان اشاره کرده، میفرماید:«از فراست و گمان افراد باایمان برحذر باشید،زیرا خدا حق را بر زبان (و فکر) آنها قرار داده است»؛ (اتَّقُوا ظُنُونَ الْمُؤْمِنِینَ،فَإِنَّ اللّهَ تَعَالَی جَعَلَ الْحَقَّ عَلَی أَلْسِنَتِهِمْ) .
به یقین قلب مؤمن همچون آیینه صاف و بیزنگاری است که چهره حقایق در آن منعکس میشود و به همین دلیل گاه از آینده و از امور پنهانی موجود آگاه میشوند.این سخن شبیه چیزی است که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده و در ذکر سند این حکمت به آن اشاره کردیم که میفرماید:
«إِنَّ لِلَّهِ عِبَاداً یَعْرِفُونَ النَّاسَ بِالتَّوَسُّمِ؛ خدا بندگانی دارد که مردم را با هشیاری خاص خود میشناسند و از خفایای کار آنها باخبر میشوند» (1)و در جای دیگر میفرماید:
«اتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ یَنْظُرُ بِنُورِ اللَّهِ؛ از فراست و هشیاری افراد باایمان بپرهیزید،چراکه آنها با نور خدا نگاه میکنند». (2)
هدف از بیان این مطلب آن است که افراد،در پنهانی نیز کارهای خلاف انجام ندهند،زیرا دوستان باایمان آنها که با نور الهی نگاه میکنند ممکن است از آن
باخبر شوند و آبرویشان نزد آنها بریزد.
نیز میتواند اشاره به این نکته باشد که از توطئه کردن درباره مؤمنان بپرهیزید زیرا ممکن است آنها از چهره و حرکات شما به توطئههایتان پی ببرند و ترفندها را نقش بر آب کنند و شکست توأم با ذلت نصیبتان گردد.
این گفتار حکیمانه را بارها در زندگی خود نیز تجربه کردهایم که افراد باایمان و پرهیزکار،فراست فوقالعادهای دارند و از نقشههای پنهانی آگاه میشوند.
بعضی از فقهای اهل سنت تا آنجا دراینباره پیش رفتهاند که گفتهاند:از طریق فراست و هشیاری میشود برای اثبات حق در مقام قضاوت استفاده کرد.
از«ابن قیّم»نقل شده است کتاب مخصوصی دراینباره تألیف کرده و نام آن را «الطرق الحکمیة او الفراسة المرضیة»نهاده است.
ولی از نظر فقه امامیه مسلم است که با حدث و تخمین،هرچند قوی باشد نمیتوان داوری کرد و قاضی فقط باید به مرحله علم و یقین برسد تا بتواند حکم کند و ما معتقدیم قاضی حتی به هر علم و یقینی نیز نمیتواند در صادر کردن حکم قناعت کند،بلکه باید علم و یقینی باشد که از مبادی حسّیه یا مبادی قریب به حس استفاده میشود،همانگونه که در قضاوتهای امیرمؤمنان علی علیه السلام وارد شده است.
شاید سؤال شود که قرآن مجید بارها ظن و گمان را بیاعتبار شمرده و میفرماید: «إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً» ؛ظن و گمان،انسان را هرگز از حق بینیاز نمیکند». (1)
همین سؤال در علم اصول درباره حجیت ظن خاص و عام و تقابل آن با این آیات قرآنی نیز مطرح شده و پاسخ دادهاند که مراد از آیات پیشگفته اوهام و گمانهای بیپایهای است که مشرکان و غیر مشرکان برای خود درست
1) 1) .یونس،آیه 36
میکردند و بر اساس آن گاهی فرشتگان را دختران خدا میدانستند و گاه حلال و حرامهایی درست میکردند و به خدا نسبت میدادند؛اما گمانهایی که پایه و اساس داشته باشد و از نور الهی سرچشمه گیرد،حساب جداگانهای دارد، هرچند مؤمنان با این گمانها درباره کسی قضاوت قطعی نمیکنند؛اما بهوسیله آن احتیاطات لازم را رعایت میکنند مبادا صدمهای از دشمن به آنها یا جامعه اسلامی برسد.
شایان توجه است که در روایتی ذیل آیه شریفه «إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِلْمُتَوَسِّمِینَ» ؛در این سرگذشت (عبرتانگیز) نشانههایی است برای هشیاران» (1)که خداوند آن را بعد از ذکر آیات مربوط به قوم لوط و عذاب آنها فرموده،امام صادق علیه السلام میفرماید:«متوسمین،امامان هستند». (2)و از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده است که فرمود:
«کَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله الْمُتَوَسِّمَ وَ أَنَا مِنْ بَعْدِهِ وَ الْأَئِمَّةُ مِنْ ذُرِّیَّتِی الْمُتَوَسِّمُونَ؛ متوسم،پیامبر بود و بعد از او منم و امامان از دودمان من». (3)
روشن است که منظور از این روایات،تخصیص دادن مفاد آیه به امامان علیهم السلام نیست،بلکه آنها مصداق اتَم و اکمل آن بودهاند؛مانند بسیاری از تفسیرهای دیگری که در ذیل آیات قرآن آمده است.
و قال علیهالسلام
لا یَصْدُقُ إِیمَانُ عَبْدٍ،حَتَّی یَکُونَ بِمَا فِی یَدِ اللّهِ أَوْثَقَ مِنْهُ بِمَا فِی یَدِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
هیچکس در ادعای ایمان،صادق نیست مگر اینکه به آنچه نزد خداست (از پاداشهای مادی و معنوی) مطمئنتر باشد نسبت به آنچه نزد خودش است.
(تا جایی که آنچه را دارد سخاوتمندانه میدهد تا عوضش را از خدا بگیرد). (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مؤلف مصادر نهج البلاغه،ضمن اینکه این سخن را برگرفته از کلام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میداند-که بعداً به آن اشاره خواهیم کرد-،آن را طی داستان عبرتآموزی از کتاب مروج الذهب (که مؤلف آن مسعودی متوفای 303 و پیش از سیّد رضی میزیسته است) از امیرمؤمنان علیه السلام نقل میکند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص241). افزون بر این متقی هندی در کتاب کنز العمّال نیز آن را با سند خود آورده است.(کنز العمّال،ج 5،ص 572،ح 16976)
از نشانههای اصلی ایمان
امام علیه السلام در این گفتار شریف خود به یکی از نشانههای مهم ایمان اشاره کرده، میفرماید:«هیچ کس در ادعای ایمان،صادق نیست مگر اینکه به آنچه نزد خداست (از پاداشهای مادی ومعنوی) مطمئنتر باشد نسبت به آنچه نزد خودش است.(تا جایی که آنچه را دارد سخاوتمندانه میدهد تا عوضش را از خدا بگیرد)»؛ (لا یَصْدُقُ (1)إِیمَانُ عَبْدٍ،حَتَّی یَکُونَ بِمَا فِی یَدِ اللّهِ أَوْثَقَ مِنْهُ بِمَا فِی یَدِهِ) .
اشاره به اینکه خدا از یکسو رزق بندگان خود را تضمین کرده و از سوی دیگر وعده داده است که با انفاق،انسان چیزی را از دست نمیدهد،بلکه خدا پاداشی بیشتر در جنبههای مادی و معنوی به او میبخشد.در آیه 268 سوره «بقره»میخوانیم: «الشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاءِ وَ اللّهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلاً وَ اللّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ» ؛شیطان،شما را (به هنگام انفاق،) وعده فقر و تهیدستی میدهد؛و به فحشا (و زشتیها) امر میکند؛ولی خدا وعده«آمرزش» و«فزونی»به شما میدهد؛و خدا قدرتش وسیع،و (به هرچیز) داناست.(به همین دلیل،به وعدههای خود،وفا میکند)».
1) 1) .در تعدادی از نسخ این روایت در نهج البلاغه و غیر نهج البلاغه«لا یُصَدَّق»به صورت فعل مجهول از باب تفعیل آمده است و مفهومش این است که ایمان انسان مورد قبول واقع نمیشود تا اینکه به آنچه نزد خداست مطمئنتر باشد از آنچه نزد اوست.در حالی که در نسخ دیگری مانند نسخه حاضر به صورت فعل معلوم ثلاثی آمده و مفهومش این است که ایمان انسان توأم با صدق و راستی نیست مگر اینکه به آنچه نزد خداست...و نسخه اول مناسبتر به نظر میرسد
همان گونه که در بیان اسناد این حدیث شریف اشاره شد،«مسعودی»در مروج الذهب آن را در لابهلای حدیث عبرتآموزی نقل میکند و آن اینکه شخص سائلی نزد امام امیرمؤمنان علیه السلام آمد و تقاضایی کرد.حضرت به فرزندش امام حسن علیه السلام فرمود:به مادرت بگو یک درهم به او بدهد.امام حسن علیه السلام عرض کرد:ما شش درهم داریم که برای خرید آرد گذاشتهایم.امیرمؤمنان فرمود:
لا یَکُونُ الْمُؤمِنُ مُؤمِناً حَتّی یَکُونَ بِما فِی یَدِ اللّهِ أوْثَقُ مِنْهُ بِما فی یَدِهِ .سپس دستور داد هر شش درهم را به آن سائل بدهند.اندکی بعد امیرمؤمنان علیه السلام از کنار مردی میگذشت که شتری را در معرض فروش گذاشته بود.امام علیه السلام آن را به صد و چهل درهم خرید و فرمود:بعد از هشت روز وجه آن را میپردازم (و فروشنده قبول کرد).هنوز حضرت طناب آن حیوان را باز نکرده بود که مردی از آنجا گذشت در حالی که شتر،عقال شده بود و نشسته بود.به امام علیه السلام عرض کرد:این شتر را چند میفروشی؟ امام علیه السلام فرمود:دویست درهم.عرض کرد:خریدم.
و قیمت آن را نقداً پرداخت.امام علیه السلام صد و چهل درهم را به فروشنده اولی داد و شصت درهم باقیمانده را به فاطمه علیها السلام سپرد.فاطمه علیها السلام عرض کرد:از کجا این شصت درهم فراهم شد؟ حضرت فرمود:این تصدیق چیزی است که پدرت از سوی خدا آورده است. «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها» ؛کسی که حسنهای انجام دهد خداوند ده برابر به او میدهد». (1)
بعضی از شارحان نهجالبلاغه مانند«شیخ محمد عبده»و سپس«مغنیه»در فی ظلال،این کلام شریف را به پاداشهای معنوی تفسیر کرده و گفتهاند:منظور از «بِما فِی یَدِ اللّهِ» ثوابهایی است که خدا برای کار خیر تعیین کرده و جمله «لا یَصْدُقُ إیمانُ عَبْدٍ» اشاره به این است که تا انسان،ایمان به روز جزا و پاداشهای الهی در آن روز نداشته باشد مؤمن واقعی نیست.
1) 1) .مروج الذهب،ج 4،ص 434.همین روایت با تغییرات مختصری در کتب دیگر آمده است
البته ممکن است کلام امام علیه السلام شامل هر دو باشد؛هم پاداشهای مادّی و هم پاداشهای معنوی؛ولی منحصر ساختن آن به پاداشهای معنوی،افزون بر اینکه با اطلاق کلام امام علیه السلام ناسازگار است،با حدیثی که در شأن ورود این سخن شریف در بالا آمد نیز سازگار نیست،بنابراین چه بهتر که ما معنای کلام امام علیه السلام را محدود به یک جنبه نکنیم و معتقد باشیم که هم جنبههای مادی را شامل میشود و هم جنبههای معنوی را.
از جمله قرائنی که شهادت میدهد مفهوم کلام امام علیه السلام اختصاص به جنبههای معنوی ندارد حدیثی است که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده و نویسنده کتاب مصادر،کلام امیرمؤمنان علیه السلام را مأخوذ از آن میداند.پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله طبق این حدیث میفرماید:
«مَنْ أَحَبَّ أَنْ یَکُونَ أَتْقَی النَّاسِ فَلْیَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ وَ مَنْ أَحَبَّ أَنْ یَکُونَ أَغْنَی النَّاسِ فَلْیَکُنْ بِمَا عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَوْثَقَ مِنْهُ بِمَا فِی یَدِهِ؛ کسی که دوست دارد پرهیزکارترین مردم باشد توکل بر خدا کند و کسی که دوست دارد غنیترین مردم باشد،به آنچه نزد خدای متعال است مطمئنتر باشد نسبت به آنچه در دست خودش است». (1)
آیه شریفهای که آوردیم-که هم وعده آمرزش میدهد و هم وعده فضل-نیز تأیید میکند که کلام امام علیه السلام از نظر جهات مادی و معنوی مفهوم عامی دارد.
گفتنی است که«ما»ی موصوله در جمله«بما فی یده»مفهوم وسیعی دارد فقط شامل اموال نیست،بلکه هرگونه امکانات از نظر مقام و موقعیت اجتماعی و قوت و قدرت را دربر میگیرد و اعلام میدارد که آنچه در دست داریم از اموال و ثروتها و مقامها و قدرتها،نباید بیش از آنچه نزد خداست مورد علاقه و اعتماد باشد.اگر از آنها در راه خدا بگذرید،خداوند بهتر و خوبتر از آن را فراهم خواهد ساخت.
1) 1) .من لا یحضره الفقیه،ج 2،ص 400،ح 5858؛بحارالانوار،ج 68،ص 138،ح 22
وَ قالَ علیه السلام: لِأَنَسِ بْنِ مالِکٍ،وَ قَدْ کانَ بَعَثَهُ إِلی طَلْحَةَ وَ الزُّبَیْرِ لَمّا جاءَ إِلَی الْبَصْرَةِ یُذَکِّرُهُما شَیْئاً مِمّا سَمِعَهُ مِنْ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فی مَعناهُما،فَلَوی عَنْ ذلِکَ،فَرَجَعَ إِلَیْهِ، فَقَالَ:إِنِّی أُنْسِیتُ ذلِکَ الْأَمْرَ،
فَقَالَ علیهالسلام
إِنْ کُنْتَ کَاذِباً فَضَرَبَکَ اللّهُ بِهَا بَیْضَاءَ لَامِعَةً لَا تُوَارِیهَا الْعِمَامَةُ.
هنگامی که امام علیه السلام وارد بصره شد انس بن مالک را خواست تا نزد طلحه و زبیر برود و آنچه را از پیامبر صلی الله علیه و آله درباره آنها شنیده بود (منظور پیشگویی پیغمبر صلی الله علیه و آله درباره ظلم آنها نسبت به علی علیه السلام است) به آنها یادآوری کند (تا از مخالفت خود با علی علیه السلام خودداری کنند).انس از این مأموریت سرپیچی کرد و به نزد امام علیه السلام برگشت و گفت:من آن را فراموش کردهام.
امام علیه السلام فرمود:
اگر دروغ میگویی خدا تو را به سفیدی آشکاری (پیسی) مبتلا کند آنگونه که حتی عمامه نتواند آن را بپوشاند. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر میگوید:داستان نفرین علی علیه السلام بر انس بن مالک و مبتلا شدن او به بیماری برص و پیسی را ابن قتیبه دینوری (متوفای 276) در کتاب المعارف نقل کرده و قابل توجه اینکه او به علی علیه السلام چندان علاقهای نداشت.همچنین ابو نعیم اصفهانی (متوفای 430) آن را در حلیة الاولیاء آورده است و بعد از سیّد رضی،ثعالبی در لطائف المعارف آن را ذکر کرده.سپس میافزاید:علامه امینی رحمه الله در کتاب الغدیر در جلد اول،مدارک قابل ملاحظهای برای این حدیث شریف ذکر نموده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 242). اضافه میکنیم که«محمّد بن جریر طبری شیعی»(از علمای قرن چهارم) در کتاب مسترشد آن را آورده است.(المسترشد،ص 674)
سیّد رضی میگوید:منظور امام علیه السلام بیماری برص است و چیزی نگذشت که لکههای سفید برص در سر و صورت او نمایان گشت و از آن پس هیچکس او را بینقاب نمیدید.
(قالَ الرَّضِیُ:یَعْنِی الْبَرَصَ،فَأَصابَ أَنَساً هذَا الدّاءَ فیما بَعْدُ فی وَجْهِهِ،فَکانَ لا یُری إلّا مُبَرْقَعاً) .
کیفر کتمان حقیقت!
امام علیه السلام این سخن را زمانی بیان کرد که به بصره آمده بود و«انس بن مالک»را فرا خواند و او را مأموریت داد که به سوی طلحه و زبیر برود و چیزی را که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله درباره آنها شنیده بود بیان کند.(اشاره به جملهای است که پیغمبر صلی الله علیه و آله درباره آن دو فرموده بود که«شما به زودی با علی جنگ خواهید کرد در حالی که ظالمید؛
إِنَّکُما سَتُقاتِلانِ عَلِیّاً وَ أنْتُما لَهُ ظالِمانِ» ) انس از این کار خودداری کرد و نزد حضرت آمد و عرض کرد:من این سخن را فراموش کردهام؛ (وَ قالَ علیه السلام:لِأَنَسِ بْنِ مالِکٍ،وَ قَدْ کانَ بَعَثَهُ إِلی طَلْحَةَ وَ الزُّبَیْرِ لَمّا جاءَ إِلَی الْبَصْرَةِ یُذَکِّرُهُما شَیْئاً مِمّا سَمِعَهُ مِنْ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فی مَعناهُما،فَلَوی عَنْ ذلِکَ، فَرَجَعَ إِلَیْهِ فقال:إِنِّی أُنْسِیتُ ذلِکَ الْأَمْرَ) .
امام علیه السلام فرمود:«اگر دروغ میگویی،خدا تو را به سفیدی آشکاری (بیماری برص) مبتلا کند آنگونه که عمامه نتواند آن را بپوشاند»؛ (فقال علیه السلام:إِنْ کُنْتَ کَاذِباً فَضَرَبَکَ اللّهُ بِهَا بَیْضَاءَ لَامِعَةً لَا تُوَارِیهَا الْعِمَامَةُ) .
«لَوی» از ماده«لیّ»به معنای تاخیر انداختن است.
«لامِعَةً» به معنای روشن و آشکار است.
«لا تُوارِیها» یعنی آن را نمیپوشانید.
سیّد رضی رحمه الله در تفسیر واژه «بَیْضاءَ لامِعَةً» میگوید:«منظور امام بیماری
برص و پیسی است و چیزی نگذشت که انس گرفتار این بیماری در صورتش شد بهگونهای که همواره (از خجالت و شرمندگی) نقاب میزد»؛ (قالَ الرَّضِیُ:
یَعْنِی الْبَرَصَ،فَأَصابَ أَنَساً هذَا الدّاءَ فیما بَعْدُ فی وَجْهِهِ،فَکانَ لا یُری إلّا مُبَرْقَعاً) .
مورّخان و محدثان در شرح کلام فوق،داستان را متفاوت نقل کردهاند.بعضی ماجرا را همانند مرحوم سیّد رضی نقل کرده و آن را مربوط به مأموریتی میدانند که علی علیه السلام به انس بن مالک برای بازگویی گفتار پیامبر صلی الله علیه و آله درباره طلحه و زبیر داد؛ولی از آن مشهورتر چیزی است که ابن ابیالحدید نقل کرده و بسیاری از مورخان و محدثان با او موافقند و آن اینکه امام علیه السلام در سرزمین«وحبه»در کوفه جمعی از مردم را مخاطب قرار داد و فرمود:شما را به خدا سوگند میدهم،چه کسی این سخن را از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به هنگام بازگشت از حجةالوداع شنیده است که فرمود:
«مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَعِلَیٌّ مَوْلاهُ اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ؟» (اشاره به داستان غدیر و خطبه پیغمبر صلی الله علیه و آله در آن روز است) جمعی برخاستند وگواهی دادند که پیامبر صلی الله علیه و آله چنین فرمود.امام رو به انسبنمالک (خادم مخصوص پیامبر صلی الله علیه و آله) کرد و فرمود:تو که در آنجا حاضر بودی چرا گواهی نمیدهی؟ انس عرض کرد:ای امیرمؤمنان! سن من زیاد شده و آنچه فراموش کردهام بیش از آن است که در خاطر دارم.امام علیه السلام فرمود:اگر دروغ میگویی خداوند تو را به بیماری پیسی مبتلا سازد آنگونه که عمامه نیز آن را نپوشاند.چیزی نگذشت که نفرین امام علیه السلام در حق او مستجاب شد و به این بیماری مبتلا گشت. (1)
مرحوم خطیب در مصادر بعد از اشاره به کلام ابن ابی الحدید میگوید:این نقل موافق مشهور است و در بسیاری از کتب معتبره آمده است.سپس برای اطلاع بیشتر درباره این قضیه به جلد اوّل کتاب نفیس الغدیر (نوشته علامه امینی) ارجاع میدهد. (2)
روایت سومی نیز در این زمینه هست که رخداد پیشگفته را مربوط به داستان «طیر مشوی»(مرغ بریان) میداند.ماجرا از این قرار است که شخصی مرغ بریانی برای رسول اکرم صلی الله علیه و آله هدیه فرستاد.پیغمبر صلی الله علیه و آله عرضه داشت:خداوندا! محبوبترینِ خَلقَت را بفرست تا با من از این غذا بخورد.علی علیه السلام آمد؛ولی انس بن مالک،خادم مخصوص پیغمبر صلی الله علیه و آله هنگامی که علی علیه السلام اجازه ورود خواست گفت:پیغمبر صلی الله علیه و آله فعلاً گرفتار است.او دوست داشت مردی از قوم خودش بیاید و با پیغمبر صلی الله علیه و آله همغذا شود.پیامبر صلی الله علیه و آله بار دیگر همان دعا را تکرار کرد.علی علیه السلام آمد و اجازه خواست و باز انس همان پاسخ را گفت.در مرتبه سوم صدای امام علیه السلام بلند شد و فرمود:چه چیزی پیغمبر صلی الله علیه و آله را به خود مشغول ساخته که مرا نمیپذیرد؟ صدای علی علیه السلام به گوش رسول اللّه صلی الله علیه و آله رسید.فرمود:ای انس! چه کسی بر در است؟ گفت:علی بن ابیطالب.فرمود:اجازه بده وارد شود.
هنگامی که امیرمؤمنان علیه السلام خدمت پیغمبر صلی الله علیه و آله رسید.حضرت فرمود:ای علی! من سه بار از خداوند تقاضا کردم که محبوبترینِ خلقش را نزد من بفرستد تا با من از این مرغ بریان تناول کند اگر در مرتبه سوم نیامده بودی نام تو را از خدا میخواستم.علی علیه السلام عرض کرد:ای رسول خدا! من سه بار آمدم و در هر سه بار انس مانع شد.پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:ای انس! چرا چنین کردی؟ عرض کرد:دوست داشتم که مردی از قوم من فرا رسد.(این ماجرا گذشت) هنگامی که یوم الدار (روز شورای شش نفری عمر برای تعیین خلیفه بعد از او) فرا رسید،علی علیه السلام ویژگیهای خود را بیان کرد،انس میگوید:علی علیه السلام از من درباره آن داستان گواهی خواست.من آن را کتمان کردم و گفتم آن جریان را فراموش کردهام.
علی علیه السلام دست به سوی آسمان بلند کرده و عرض کرد:خداوندا! انس را به بیماری آشکاری (بیماری برص) مبتلا ساز که نتواند آن را از مردم مخفی کند.
انس مدتی بعد به این بیماری مبتلا شد.در مجمع الحدیث آمده است که انس
پیوسته عمامهای بر سر میگذاشت (بهگونهای که بخشی از صورت او را میپوشاند).از او سؤال کردند،گفت:این نتیجه همان نفرین علی بن ابیطالب است.و بعد از ذکر داستان طیر مشوی،عمامه خود را کنار زد و سفیدی برص را نشان داد. (1)
سید حمیری (متوفای 173) این جریان تاریخی را به شعر درآورده است:
أَما أُتِیَ فِی خَبَرِ الْأنْبَلِ فی طائِرٍ أُهْدِیَ إلَی الْمُرْسَلِ
سَفینَةٌ مَکَنَ فِی رُشْدِهِ وَ أنَسٌ خانَ وَ لَمْ یَحْصِل
فی رَدِّهِ سَیِّدُ کُلِّ الْوَری مَوْلاهُمْ فِی الْمُحْکَمِ الْمُنْزَلِ
فَصَدَّهُ ذُو الْعَرْشِ عَنْ رُشْدِهِ ثُمَّ غَری بِالْبَرَصِ الْأنْکَلِ
(2) آیا در روایت باارزشی درباره مرغ (بریانی) که به پیغمبر مرسل به عنوان هدیه فرستاده شد نیامده است؟
داستانی که همچون یک کشتی نجات در مسیر خود حرکت میکرد؛ولی انس خیانت کرد؛اما نتوانست او را از اینکه آقای تمام جهانیان باشد بازگرداند.
مولایی که در قرآن مجید به مقام او اشاره شده است.
خداوند صاحب عرش،او را (انس را) از مقصدش بازداشت و او را به بیماری برص زشتی مبتلا نمود.
جالب اینکه این داستان را که دو فضیلت مهم در آن درباره علی علیه السلام آمده است-همانگونه که در بالا آمد-جمعی از اهل سنت در کتابهای خود نقل نمودهاند و در بسیاری از مسانید و صحاح آنها-به گفته مرحوم خطیب در مصادر-آمده است و همان گونه که گفتیم علامه امینی رحمه الله شرح مبسوط آن را در جلد اوّل کتاب الغدیر آورده است.
و قال علیهالسلام
إِنَّ لِلْقُلُوبِ إِقْبَالاً وَ إِدْبَاراً؛فَإِذَا أَقْبَلَتْ فَاحْمِلُوهَا عَلَی النَّوَافِلِ،وَ إِذَا أَدْبَرَتْ فَاقْتَصِرُوا بِهَا عَلَی الْفَرَائِضِ.
امام علیه السلام فرمود:
دلها (ی انسانها) گاه روی میآورد (و پرنشاط است) و گاه پشت میکند (و بینشاط است) آنگاه که روی میآورد آن را به انجام نوافل و مستحبات نیز وادار کنید و آنگاه که پشت میکند و بینشاط است تنها به انجام فرائض و واجبات قناعت نمایید. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب تنها سند دیگری که برای این گفتار حکیمانه نقل میکند کتاب غررالحکم آمُدی است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 243). افزون بر این در کتاب مشکاة الانوار طبرسی،ص 447 و عوالی اللئالی ابن ابی جمهور أحسایی،ج 3،ص295،ح 67 نیز آمده است،و قابل توجه است که در کتاب شریف کافی حدیثی به همین مضمون با کمی تفاوت از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است.(کافی،ج 3،ص 454،ح 16)
وظیفه ما در حال نشاط و عدم نشاط
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته قابل توجه روانی اشاره کرده، میفرماید:«دلها (ی انسانها) گاه روی میآورد (و پرنشاط است) و گاه پشت میکند (و بینشاط است) آنگاه که روی میآورد آن را به انجام نوافل و مستحبات نیز وادار کنید و آنگاه که پشت میکند و بینشاط است تنها به انجام فرائض و واجبات قناعت نمایید»؛ (إِنَّ لِلْقُلُوبِ إِقْبَالاً وَ إِدْبَاراً؛فَإِذَا أَقْبَلَتْ فَاحْمِلُوهَا عَلَی النَّوَافِلِ،وَ إِذَا أَدْبَرَتْ فَاقْتَصِرُوا بِهَا عَلَی الْفَرَائِضِ) .
بدون شک،انسان حالات مختلف و متفاوتی دارد و در هر یک از این حالات باید موافق آن گام بردارد تا به نتیجه مطلوب برسد.
گاه فکر انسان آرام و روح او پرنشاط است و عوامل اشتغال فکری وجود ندارد و جسم و روحش آماده برای عبادت و اطاعت و بندگی خداست.در این هنگام این فرصت طلایی را باید غنیمت شمرد و علاوه بر واجبات به مستحبات نیز با حضور قلب پرداخت.
ولی گاه روح انسان خسته و فکر او مشغول به یک سلسله مشکلات دنیوی است و گاه ناراحتی جسمانی نیز به آن ضمیمه میشود بهگونهای که حوصله هیچ کاری را ندارد در چنین شرایطی باید به واجبات که به هر حال باید انجام شود قناعت کرد،زیرا پرداختن به مستحباتی که انسان آن را بر خودش تحمیل کند
و هیچ حضور قلب و نشاطی در آن نباشد سبب ارتقاء روح و قرب به پروردگار و وصول به اهداف عالی نخواهد شد و چه بسا اگر مستحبات را در چنین حالی به خود تحمیل کند هم به واجبات ضرر بزند و هم حالت تنفر از مستحبات برای او حاصل شود که هر دو ضایعه بزرگی است.
شبیه همین گفتار حکیمانه در حکمت 193 با کمی تفاوت گذشت و همانگونه که به هنگام ذکر سند گفتیم،این حدیث شریف از رسول اکرم صلی الله علیه و آله با کمی تفاوت به این صورت آمده است:
«إِنَّ لِلْقُلُوبِ إِقْبَالاً وَ إِدْبَاراً فَإِذَا أَقْبَلَتْ فَتَنَفَّلُوا وَ إِذَا أَدْبَرَتْ فَعَلَیْکُمْ بِالْفَرِیضَةِ» . (1)
همچنین شبیه این کلام حکیمانه در حکمت 278 گذشت آنجا که فرمود:
«قَلِیلٌ تَدُومُ عَلَیْهِ أَرْجَی مِنْ کَثِیرٍ مَمْلُولٍ مِنْهُ؛ عمل کمی که با نشاط آن را تداوم بخشی امیدوارکنندهتر از عملی است که بسیار و خسته کننده است».
نکته اصلی اینجاست که اسلام به کیفیت عمل بیش از کمیت آن اهمیت میدهد،ازاینرو در آیه دوم سوره«ملک»میخوانیم: «الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْغَفُورُ» ؛آنکس که مرگ و حیات را آفرید تا شما را بیازماید که کدام یک از شما بهتر عمل میکنید،و او شکستناپذیر و بخشنده است».
در این آیه شریفه به حُسن عمل اهمیت داده شده است،نه به کثرت عمل.به همین دلیل امام صادق علیه السلام در حدیثی به این نکته توجه داده و میفرماید:
«لَیْسَ یَعْنِی أَکْثَرَ عَمَلاً وَ لَکِنْ أَصْوَبَکُمْ عَمَلاً؛ منظور این نیست که عمل فرد بیشتر باشد، بلکه مقصود آن است که کدامیک صحیحتر و کاملتر عمل میکنید». (2)
به بیان دیگر،روح عمل،حضور قلب و توجه به خدا و اخلاص است و این
در حالی حاصل میشود که انسان نشاط عبادت داشته باشد و به هنگام کمبود نشاط حضور قلب نیز آسیب میپذیرد به همین دلیل فرمودهاند:هنگامی که نشاط عبادت نیست به واجبات قناعت کنید و به هنگام نشاط عبادت،هم واجبات را به جا بیاورید و هم مستحبات را.
اضافه بر این اگر هنگام نداشتن نشاط و حوصله برای عبادت،انسان مستحبات را بر خود تحمیل کند ممکن است یک حال نفرت و بیزاری در او پیدا شود که بر آینده او نیز تأثیر بگذارد.
در نامه 69 که از نامههای جالب امیر مؤمنان علی علیه السلام به«حارث همدانی»است نیز اشارهای به این حقیقت شده بود آنجا که میفرماید:
«وَ خَادِعْ نَفْسَکَ فِی الْعِبَادَةِ وَ ارْفُقْ بِهَا وَ لا تَقْهَرْهَا وَ خُذْ عَفْوَهَا وَ نَشَاطَهَا إِلَّا مَا کَانَ مَکْتُوباً عَلَیْکَ مِنَ الْفَرِیضَةِ فَإِنَّهُ لا بُدَّ مِنْ قَضَائِهَا وَ تَعَاهُدِهَا عِنْدَ مَحَلِّهَا؛ در انجام عبادت،نفس خود را بفریب (و آن را رام ساز) و با آن مدارا کن و خویشتن را بر آن مجبور نساز، بلکه بکوش آن را در وقت فراغت و با نشاط به جا آوری مگر فرایضی که بر تو مقرر شده است که در هر حال باید آنها را انجام دهی و در موقعش مراقب آن باشی».
و قال علیهالسلام
وَ فِی الْقُرْآنِ نَبَأُ مَا قَبْلَکُمْ،وَ خَبَرُ مَا بَعْدَکُمْ،وَ حُکْمُ مَا بَیْنَکُمْ.
امام علیه السلام فرمود:
در قرآن،اخبار پیشینیان و حوادث آینده و حکم
و دستور مربوط به شما آمده است. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر حدیثی به این مضمون از مسعودی،صاحب مروج الذهب (متوفای 333) نقل میکند که روزی حارث اعور خدمت امیرمؤمنان علی علیه السلام رسید.عرض کرد:آیا نمیبینی این مردم تمام توجهشان به احادیث شده و قرآن را رها کردهاند؟ امام علیه السلام فرمود:واقعاً چنین است؟ عرض کرد:آری.امام علیه السلام فرمود:من از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود:«سَتَکُونُ فِتْنَةٌ.قُلْتُ:فَمَا الْمَخْرَجُ مِنْها یا رَسُولُ اللّه؟ قالَ:کِتابُ اللّهِ فِیهِ نَبَأُ ما قَبْلَکُمْ وَخَبَرُ ما بَعْدَکُمْ وَحُکْمُ ما بَیْنَکُمْ...؛بهزودی فتنهای ظاهر میشود.عرض کردم:ای رسول خدا! راه برون رفت از آن فتنه چیست؟ فرمود:کتاب اللّه است که خبر پیشینیان و خبر آیندگان و حکم و دستور مربوط به شما در آن است».در ادامه این سخن،امام علیه السلام مطالب فراوانی درباره اهمیت قرآن بیان فرمود.سپس مرحوم خطیب میافزاید:این گفتار حکیمانه را فخر رازی نیز در تفسیر خود در آغاز سوره«بقره»از علی علیه السلام نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 243).اضافه میکنیم همین حدیث حارث اعور در سنن دارمی،ج 2،ص 435 و سنن ترمذی،ج 4،ص 245،ح 3070 آمده است و همچنین مرحوم عیاشی در مقدمه تفسیر خود که درباره اهمیت قرآن سخن میگوید آن را آورده است
جامعیت قرآن
امام علیه السلام در این حدیث شریف به اهمیت و جامعیت قرآن اشاره میکند و میفرماید:«در قرآن،اخبار پیشینیان و حوادث آینده و حکم و دستور مربوط به شما آمده است»؛ (وَ فِی الْقُرْآنِ نَبَأُ مَا قَبْلَکُمْ،وَ خَبَرُ مَا بَعْدَکُمْ،وَ حُکْمُ مَا بَیْنَکُمْ) .
منظور از اخبار پیشینیان روشن است،زیرا بخش مهمی از قرآن مجید،تاریخ انبیا و اقوام گذشته است؛از آفرینش آدم تا حالات حضرت مسیح و اصحاب و یارانش،قرآن دست ما را میگیرد و در تمام قرون و اعصار گذشته همراه انبیا و پیغمبران و اقوام آنها حرکت میدهد و تلخ و شیرین زندگی آنها را بیان میکند و تجارب فراوان و حوادث عبرتانگیز بسیاری را که در زندگانی آنها بوده یکجا پیش روی ما مینهد آنگونه که گویا ما همراه آنها بودهایم و با آنها میزیستهایم.
منظور از حوادث آینده،مسائل مربوط به قبر و برزخ و قیامت است که در جای جای قرآن مجید به آن اشاره شده است بهگونهای که گویا ما آینده را دیدهایم و در آن زیستهایم.
منظور از جمله «وَ حُکْمُ ما بَیْنَکُمْ» این است که در قرآن به همه برنامههای زندگی شما اعم از واجب،حرام،مکروه،مستحب و مباح،اشارات کلی یا جزئی شده است،بنابراین قرآن کتاب جامعی است که هرچه بخواهید در آن هست.
با توجه به شأن نزولی که در حدیث حارث اعور آمده بود روشن میشود که این سخن را امام علیه السلام زمانی بیان فرمود که مردم به سراغ احادیث رفته و قرآن را رها ساخته بودند.البته منظور امام علیه السلام رها کردن احادیث نیست،زیرا پیغمبر صلی الله علیه و آله در«حدیث ثقلین»کتاب خدا و عترت را (عترتی که منبع اصلی احادیث رسول خدا صلی الله علیه و آله است) با هم توصیه میکند،بلکه منظور این است که افراط در توجه به حدیث تا آنجا که قرآن رها شود کار نکوهیدهای است.
به هر روی،مهم این است قرآن که نور و رحمت الهی و مایه هدایت و سعادت است در میان مسلمانان به فراموشی سپرده نشود.مسلمانان در درجه نخست اساس کار خود را از قرآن بگیرند و سپس از سنت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و احادیث اهلبیت علیهم السلام برای تشریح این دستورات و آگاهی از جزئیات برنامهها بهرهمند شوند.
در ذیل حدیث اعور پس از کلام نورانی بالا جملههایی درباره اهمیت قرآن آمده است که بسیار گویا و آموزنده است
«هُوَ الْفَصْلُ لَیْسَ بِالْهَزْلِ ما تَرَکَهُ مِنْ جَبّارٍ إلّا قَصَمَهُ اللّهُ وَ مَنِ ابْتَغَی الْهُدی مِنْ غَیْرِهِ أَضَلَّهُ اللّهُ تَعالی وَ هُوَ حَبْلُ اللّهِ الْمَتینُ وَ هُوَ الذِّکْرُ الْحَکیمُ وَ الصِّراطُ الْمُسْتَقِیمُ وَ هُوَ الَّذی لا تَزیغُ بِهِ الْأهْواءُ وَ لا تَلْتَبِسُ بِهِ الْأَلْسُنُ وَ لا یَشْبَعُ مِنْهُ الْعُلَماءُ وَ لا یَخْلِقُ عَنْ کَثْرَةِ الرَّدِ وَ لا تَنْقَضی عَجائِبُهُ هُوَ الَّذی لَمْ یَثِنْهُ الْجِنُّ حینَ سَمِعْتُهُ قالُوا إِنّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً یَهْدِی إِلَی الرُّشْدِ مَنْ قالَ بِهِ صَدَقَ وَ مَنْ عَمِلَ بِهِ أُجِرَ وَ مَنْ حَکَمَ بِهِ عَدَلَ وَ مَنْ دَعا إِلَیْهِ هُدِیَ إلی صِراطٍ مُسْتَقیمٍ؛ قرآن جدا کننده حق از باطل است و هزل و شوخی در آن راه ندارد.هر ظالمی به آن پشت کند خداوند او را دَرهم میشکند و هرکس هدایت را از غیر قرآن بخواهد خدای متعال او را گمراه میسازد و آن،ریسمان محکم الهی است و یادآوری مستحکم و راه راست.قرآن چیزی است که اوهام و خواستههای انحرافی،آن را منحرف نمیکند و زبان نااهلان،آن را مشتبه نمیسازد.
دانشمندان از آن سیر نمیشوند و براثر کثرت تلاوت و مراجعه کهنه نمیگردد.
شگفتیهای آن پایان نمیپذیرد و این همان چیزی است که طایفه جن هنگامی که آن را شنیدند آن را بازنگرداندند و دَرهم نپیچیدند و گفتند:ما سخن عجیبی شنیدیم که همگان را به سوی رشد و تعالی هدایت میکند.کسی که با قرآن سخن بگوید درست میگوید و آنکس که به آن عمل کند مأجور است و کسی که مطابق آن حکم کند حکمش عادلانه و کسی که به سوی قرآن فرا خواند به سوی صراط مستقیم هدایت کرده است». (1)
درباره اهمیت قرآن مجید،هم در خود قرآن و هم در روایات اسلامی مطالب گستردهای آمده،از جمله در نهجالبلاغه در خطبههای فراوان،امام علیه السلام درباره اهمیت آن سخن گفته است؛از جمله در بخش آخر خطبه 198 امام علیه السلام شرح مبسوطی که شامل 42 امتیاز مهم است برای قرآن مجید بیان میکند و همچنین در خطبه 183 و خطبه 176 و...نیز مطالب مهمی در این زمینه آمده است.
1) 1) .اعلام الدین،ص 99
و قال علیهالسلام
رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ،فَإِنَّ الشَّرَّ لَا یَدْفَعُهُ إِلَّا الشَّرُّ.
امام علیه السلام فرمود:
سنگ را از همانجا که آمده بازگردانید،چراکه شر و بدی را جز با (همان) شر و بدی نمیتوان دفع کرد. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکیمانه در کتاب ربیع الابرار زمخشری و غررالحکم و نهایة الارب نویری با تفاوتهایی آمده است که نشان میدهد از مصادر مختلفی گرفته شده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 244)
راه دفع شرّ
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه که در میان مردم جنبه ضربالمثل پیدا کرده است دستوری دفاعی و خاص را بیان کرده،میفرماید:«سنگ را از همانجا که آمده بازگردانید،چراکه شر و بدی را جز با شر و بدی نمیتوان دفع کرد»؛ (رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ،فَإِنَّ الشَّرَّ لَا یَدْفَعُهُ إِلَّا الشَّرُّ) .
بعضی از شارحان،این سخن را ناظر به مسئله قصاص دانسته و اشارهای به آیه شریفه «وَ لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ یا أُولِی الْأَلْبابِ» 1 میدانند،زیرا هرگاه قانون قصاص در میان نباشد و قاتل احساس امنیت کند،جان بسیاری به خطر میافتد؛ اما اگر قتلی که انجام داده را با قتل خودش پاسخ گوییم افراد شرورِ دیگر از ترس قصاص،متعرض جان مردم نمیشوند و این خود سبب حیات و امنیت جامعه است.
ولی نباید تردید داشت که کلام امام علیه السلام منحصر به قصاص نیست،بلکه قانونی کلی در برابر افرادی است که جز با توسل به زور از کارهای خلاف خود برنمیگردند.دشمنانی که با تمام قوا به مسلمانان حمله میکنند جز با مقابله به مثل دست از شیطنت خود برنمیدارند و این شبیه چیزی است که قرآن مجید در آیات فراوانی بیان فرموده است:
در یک جا میفرماید:
«الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ فَمَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُمْ وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقینَ؛ ماهِ حرام،در برابر ماهِ حرام! (اگر دشمنان،احترام آن را شکستند و در آن با شما جنگیدند،شما نیز حق دارید مقابله به مثل کنید).و تمام حرامها،(قابلِ) قصاص است و (بهطور کلّی) هرکس به شما تجاوز کرد،همانند آن بر او تعدّی کنید! و از خدا بپرهیزید (و زیادهروی ننمایید!) و بدانید خدا با پرهیزکاران است!». (1)
نیز در جای دیگر آمده است: «وَ قاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ الَّذِینَ یُقاتِلُونَکُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ» ؛و در راه خدا،با کسانی که با شما میجنگند، نبرد کنید! و از حدّ تجاوز نکنید،که خدا تعدّیکنندگان را دوست نمیدارد!». (2)
باز میفرماید: «وَ قاتِلُوا الْمُشْرِکِینَ کَافَّةً کَما یُقاتِلُونَکُمْ کَافَّةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ» ؛و (به هنگام نبرد) با مشرکان،دسته جمعی پیکار کنید،همانگونه که آنها دسته جمعی با شما پیکار میکنند؛و بدانید خداوند با پرهیزکاران است!». (3)
ازاینرو در مقابل این دستورات جنگی،دستور صلح را چنین صادر میکند:
«وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ» ؛و اگر تمایل به صلح نشان دهند، تو نیز از در صلح درآی و بر خدا توکّل کن». (4)
از آنچه در بالا آمد روشن میشود هیچ گونه تضادی در میان این دستور و دستورات مربوط به عفو و گذشت و حلم و مدارا و پاسخ گفتن سیئه با حسنه که در قرآن مجید و روایات اسلامی آمده وجود ندارد و هرکدام اصل و قانونی است برای محدودهای خاص؛آنجا که با عفو و گذشت و جبران بدی به وسیله
خوبی مشکل حل میشود اصل اساسی همان است؛ولی آنجا که دشمن خیرهسر از عفو و گذشت سوء استفاده میکند و بر خیرهسری خود میافزاید دستور،مقابله به مثل است نه عفو و گذشت و پاسخ دادن بدی با نیکی.
به همین دلیل در ذیل آیه قصاص دستور عفو آمده است تا شدت عمل در برابر جنایتکاران با عفو و گذشت اسلامی آمیخته شود و معجون مناسبی برای هر دو گروه (گروه خطاکارِ پشیمان و گروه خطاکارِ لجوج) فراهم گردد، میفرماید: «فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أَخِیهِ شَیْءٌ فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَداءٌ إِلَیْهِ بِإِحْسانٍ ذلِکَ تَخْفِیفٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ رَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدی بَعْدَ ذلِکَ فَلَهُ عَذابٌ أَلِیمٌ» ؛پس اگر کسی از سوی برادر (دینی) خود،چیزی به او بخشیده شود،(و حکم قصاص او،تبدیل به خونبها گردد،) باید از راه پسندیده پیروی کند.(و صاحب خون،حال پرداخت کننده دیه را در نظر بگیرد).و او (قاتل) نیز،به نیکی دیه را (به ولی مقتول) بپردازد؛(و در آن،مسامحه نکند).این،تخفیف و رحمتی است از ناحیه پروردگار شما! و کسی که بعد از آن،تجاوز کند عذاب دردناکی خواهد داشت». (1)
این نکته نیز قابل توجه است که تعبیر به«شر»در مورد مجازات،به معنای شر ظاهری است؛قصاص،ظاهراً شر است؛ولی در باطن خیر محض میباشد، چنانکه مقابله به مثل در مقابل دشمنان لجوج و خیرهسر،خیر است.
1) 1) .بقره،آیه 178
و قال علیهالسلام
لِکاتِبِهِ عُبیْدَاللّهِ بْنِ أبی رافِعٍ:
اَلِقْ دَواتَکَ،وَ أَطِلْ جِلْفَةَ قَلَمِکَ،وَ فَرِّجْ بَیْنَ السُّطُورِ،وَ قَرْمِطْ بَیْنَ الْحُرُوفِ فَإِنَّ ذلِکَ أَجْدَرُ بِصَبَاحَةِ الْخَطِّ.
امام علیه السلام به کاتب خود،عبیداللّه بن أبیرافع فرمود:
مرکّب دوات خود را با گذاشتن لیقه در آن،تنظیم کن و شکاف نوک قلمت را طولانی نما و میان سطرها فاصله بینداز و فاصله بین حروف را کم کن که این به جلوه و زیبایی خط میافزاید. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در کتاب مصادر میگوید:این گفتار حکیمانه پیش از نهجالبلاغه در کتاب الوزراء والکتاب محمّد بن عبدوس جهشیاری (متوفای 331) آمده و بعد از نهجالبلاغه در کتاب محاضرات الادباء راغب اصفهانی با تفاوت مختصری ذکر شده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 245)
طریقه خوشنویسی
امام علیه السلام در این گفتار جالب خود چهار دستور برای حُسن خط میدهد؛به کاتبش عبیداللّه بن ابی رافع میفرماید:«مرکّب دوات خود را با گذاشتن لیقه در آن،تنظیم کن و نوک قلمت را طولانی نما و میان سطرها فاصله بینداز و فاصله بین حروف را کم کن که این به جلوه و زیبایی خط میافزاید»؛ (وَ قَالَ علیه السلام لِکاتِبِهِ عُبیْدَاللّهِ بْنِ أبی رافِعٍ:اَلِقْ دَواتَکَ،وَ أَطِلْ جِلْفَةَ قَلَمِکَ،وَ فَرِّجْ بَیْنَ السُّطُورِ،وَ قَرْمِطْ بَیْنَ الْحُرُوفِ فَإِنَّ ذلِکَ أَجْدَرُ بِصَبَاحَةِ الْخَطِّ) .
در زمانهای گذشته برای نوشتن خط از دوات که ظرف کوچکی بود استفاده میکردند و مرکب سیاه در آن میریختند و برای اینکه مرکب فراوانی به نوک قلم نیاید و حروف را زشت و کاغذ را سیاه نکند قطعه پارچه یا پنبهای در آن مینهادند که مرکب را به خود میگرفت و هنگامی که قلم را در دوات وارد میکردند مرکب به مقدار نیاز به نوک قلم میچسبید و مشکلی برای نوشتن حاصل نمیشد.آن چیزی که برای جذب مرکب در دوات مینهادند لیقه مینامیدند.بنابراین «الِقْ» که فعل امر است به این معناست که لیقه در دوات بگذار.
از سوی دیگر برای تنظیم مرکب قلم و جذب تدریجی آن برای نوشتن،در نوک قلمهایی که از نی تراشیده بودند شکافی میدادند.این شکاف مقداری
مرکب را در خود جای میداد و بهتدریج بر صفحه کاغذ وارد میکرد.این شکاف در لغت «جِلْفَةَ» نامیده میشود و اگر طولانیتر باشد مرکب بیشتری به خود جذب میکند و نویسنده میتواند با یک بار فروبردن قلم در دوات کلمات بیشتری را آن هم به صورت یکنواخت بنویسد و این هر دو به زیبایی خط کمک میکند.
«تفویج بین سطور»به این معناست که سطرها داخل هم نباشد و خواننده بتواند به راحتی آنها را از هم جدا کند،زیرا هنگامی که خطها به هم نزدیک باشند افزون بر اینکه صفحه کاغذ سیاه و زشت به نظر میرسد خواننده نیز پس از پایان یک سطر،برای رفتن به سطر بعد گاه گرفتار اشتباه میشود و دوباره به همان سطر قبل بازمیگردد.
«قَرْمِطْ» از ماده«قَرْمَطَ»به معنای نزدیک ساختن است،روشن است که اگر حروف یک کلمه از هم جدا و دور شود آن خط بسیار زشت و ناموزون خواهد شد.
بنابراین ظرافت و زیبایی خط ایجاب میکند که این دستورات چهارگانه به دقت رعایت شود.
در اینجا به چند نکته باید توجه داشت:
نخست اینکه اختراع خط یکی از مهمترین مسائل زندگی بشر است.انسان بهوسیله خط توانست تجربیات خود را ثبت کند و برای آیندگان به یادگار بگذارد و شخصاً نیز مسائلی را در زندگی فراموش نکند.به همین دلیل از زمانی که خط اختراع شد دوران تاریخ بشر آغاز گشت و پیش از آن را دوران قبل از تاریخ مینامند،چراکه آنها نتوانستند سرگذشت خود را مکتوب کنند و برای آیندگان به یادگار بگذارند.
اصولاً تمدن انسانی و علوم و دانشها و اختراعات و ابتکارات مدیون خط
است که اگر نبود،تجارب بشر و افکار دانشمندان با هم نمیآمیخت و به سوی جلو حرکت نمیکرد و پیوسته انسان در همان مراحل اولیه گام بر میداشت.
شاید به همین دلیل است که خداوند در قرآن مجید به آن قسم یاد کرده و میفرماید: «ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ» ؛سوگند به قلم و آنچه با قلم مینویسند». (1)
همچنین در آیاتی که در آغاز بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد میخوانیم: «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ. ..اَلَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ* عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ» ؛بخوان به نام پروردگارت که (موجودات را) آفرید،همان کسی که بهوسیله قلم تعلیم نمود و به انسان آنچه را نمیدانست آموخت». (2)
نکته دیگر اینکه یک نوشته خوب باید هم محتوای آن خوب باشد و هم دارای ظاهری زیبا و آراسته باشد به همین دلیل نامههایی که با خط بد نوشته شده باشند و کتابهایی که با چاپ نازیبا چاپ شده باشند کمارزش خواهند بود،هر چند محتوای خوب و جالبی داشته باشند.به خصوص در زمان ما که بیش از هر زمان به زیبایی اهمیت میدهند و سعی دارند امور مادی و معنوی را در بهترین لباس ارائه دهند.به همین دلیل امام علیه السلام در کلام بالا با ذکر جزئیات دقیق به این مطلب اشاره فرموده است.
شخصیتها همیشه (چه در گذشته و چه در حال) خوشخطترین کاتبان را برای خود انتخاب میکنند تا نامهها و رسالههای آنها تأثیر بیشتری داشته باشد.
نکته دیگر اینکه ممکن است بعضی اشکال کنند این گفتار حکیمانه امام علیه السلام با گفتار دیگری از آن حضرت که به نزدیک نمودن سطور یک نامه و ریز نوشتن، جهت صرفهجویی در کاغذ و مرکب توصیه میکند،سازگاری ندارد؛آنجا که طبق روایت امام صادق علیه السلام از آن حضرت،به فرمانداران خود نوشت:
«أَدِقُّوا
أقْلامَکُمْ وَ قارِبُوا بَیْنَ سُطُورِکُمْ وَ احْذَفُوا عَنّی فُضُولَکُمْ وَ اقْصِدُوا قَصْدَ الْمَعانی و إیّاکُمْ وَ الْإکْثارَ فَإنَّ أمْوالَ الْمُسْلِمینَ لا تَحْتَمِلُ الْإضرارَ؛ نوک قلمها را تیز کنید و سطور را به هم نزدیک سازید و مطالب اضافی را در نامههایی که برای من مینویسید حذف کنید و مقصودتان بیان معانی باشد (نه لفّاظی و بازی با الفاظ) و از پرگویی بپرهیزید،زیرا اموال مسلمانان تاب تحمّل این ضررها را ندارد». (1)
ولی با کمی دقت روشن میشود که این دو دستور منافاتی با هم ندارند؛کلام نخست اشاره به رعایت زیباییهای معقول است و کلام دوم اشاره به اسراف و افراط در اینگونه مسائل.شاهد آن کلمه اضرار است که در آخر حدیث دوم آمده است؛یعنی نباید افراطکاری به جایی برسد که موجب ضرر به بیتالمال شود.
متأسفانه امروز هم از این افراطکاریها هم در نامهها و هم در مجلات علمی و غیر علمی مشاهده میشود.گاه یک نامه دوخطی را در یک صفحه بزرگ کاغذ مرغوب مینویسند و در پاکتی به همان اندازه میگذارند در حالی که برای اینگونه نامهها میتوان کاغذ و پاکتهای کوچکتری انتخاب کرد.
همچنین در بسیای از مجلهها گاه نصف بیشتر صفحه را با عکسهای مبهم و نامعقول پر میکنند و تنها در مقدار کمی از صفحه به ذکر مطالب میپردازند.
1) 1) .بحار الانوار،ج 73،ص 49
و قال علیهالسلام
أَنَا یَعْسُوبُ الْمُؤْمِنِینَ،وَ الْمَالُ یَعْسُوبُ الْفُجَّارِ.
امام علیه السلام فرمود:
من،یعسوب (و پیشوای) مؤمنانم،ومال و ثروت،یعسوب (و پیشوای) بدکاران است. (1)
مرحوم سیّد رضی در ذیل این گفتار حکیمانه میگوید:معنی این سخن آن است که مؤمنان از من پیروی میکنند و بدکاران از مال،همانگونه که زنبوران عسل از یعسوب و رئیس خود پیروی میکنند.
(قالَ الرَّضِیُ:وَمَعْنی ذلِکَ أنَّ الْمُؤْمِنینَ یَتَّبِعُونَنی،وَالْفُجّارَ یَتَّبِعُونَ الْمالَ کَما تَتَّبِعُ النَّحْلُ یَعْسُوبَها،وَهُوَ رَئِیسُها) .
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: به گفته خطیب رحمه الله در مصادر نهجالبلاغه این سخن در واقع برگرفته از حدیث رسول اکرم صلی الله علیه و آله است که با دو تعبیر مختلف آن را خطاب به امیرمؤمنان علی علیه السلام بیان فرموده؛در تعبیری فرموده است: «أنْتَ یَعْسُوبُ الدِّینِ» و در بیان دیگر: «أَنْتَ یَعْسُوبُ الْمُؤمِنِینَ» و هر دو یک معنا دارد،زیرا یعسوب به معنی پادشاه زنبوران عسل است که وقتی حرکت میکند همه دنبال او حرکت میکنند. سپس میافزاید:از جمله کسانی که تعبیر اوّل را آوردهاند ابونعیم اصفهانی در حلیة الاولیاء است.وی آن را از طریق انس بن مالک نقل کرده و از کسانی که تعبیر دوم را آوردهاند ابن عبدالبرّ در کتاب استیعاب و ابن حجر در الاصابة و ابن اثیر در اسدالغابة است.اما جایی که همه کلمات امیرمؤمنان علیه السلام در این کلام را ذکر کرده کتاب کنزالعمّال با کمی تفاوت است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 245)
من پیشوای اهل ایمانم
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه،فرق میان پیشوای مؤمنان و فاجران را چنین بیان میکند:«من،یعسوب و پیشوای مؤمنانم،و مال و ثروت،یعسوب و (پیشوای) بدکاران است»؛ (أَنَا یَعْسُوبُ الْمُؤْمِنِینَ،وَ الْمَالُ یَعْسُوبُ الْفُجَّارِ) .
آنگاه مرحوم سیّد رضی میفرماید:«معنی این سخن آن است که مؤمنان از من پیروی میکنند؛اما فاجران به دنبال ثروتند،همان گونه که زنبوران عسل از یعسوب یعنی رئیس خود پیروی میکنند»؛ (قالَ الرَّضِیُ:وَ مَعْنی ذلِکَ أنَّ الْمُؤْمِنینَ یَتَّبِعُونَنی،وَ الْفُجّارَ یَتَّبِعُونَ الْمالَ کَما تَتَّبِعُ النَّحْلُ یَعْسُوبَها،وَ هُوَ رَئِیسُها) .
«یعسوب» به ملکه زنبوران عسل گفته میشود که هر گاه به پرواز درآید تمام زنبورانی که در آن کندو با او زندگی میکردند به دنبال او به پرواز درمیآیند.
سپس به رئیس هر قومی یعسوب اطلاق شده است.
عجیب این است که بعضی از ارباب لغت،امیر و رئیس زنبوران عسل را مذکّر شمردهاند،در حالی که مؤنث است و به همین دلیل همه جا در فارسی از آن به ملکه یاد میکنند.واقعیت عینی نیز همین معنا را تأیید میکند که ملکه از جنس مادّه باشد نه مذکّر.
در واقع امام علیه السلام فرق میان افراد با ایمان را که به معنویات میاندیشند با افراد مادی و بیایمان که تنها به ثروت میاندیشند،بیان کرده،میگوید:من پیشوای
مؤمنانم؛ولی پیشوای فاجران مال و ثروت است.در عصر آن امام علیه السلام این معنا به خوبی آشکار شد:عدهای دنیاپرست از اطرافیان آن حضرت،او را رها کرده و به دلیل وعدههای هنگفت مالی معاویه به شام رفتند و به او پیوستند و با این عمل باطن خود را آشکار کردند.
در واقع آنچه امام علیه السلام در اینجا فرموده محک خوبی است برای شناختن افراد در هر عصر و زمان.افراد با شخصیت و ظاهراً مؤمنی را دیدیم که خود را به اموال نامشروع فروختند در حالی که مؤمنان راستین گاهی با فقر زندگی میکردند و در برابر آن اموال زانو نمیزدند.
همانگونه که پیش از این نیز اشاره شد،این لقب را رسول اکرم صلی الله علیه و آله به امیرمؤمنان علی علیه السلام داده است.
ذهبی در میزان الاعتدال از ابن عباس نقل میکند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به أمسلمه فرمود:
«إنَّ عَلِیّاً لَحْمُهُ مِنْ لَحْمی وَ هُوَ بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسی مِنِّی غَیْرَ أَنَّهُ لا نَبِیَّ بَعْدی؛ ای امّ سلمه! گوشت علی از گوشت من است و او نسبت به من به منزله هارون (برادر موسی) نسبت به موسی است جز اینکه بعد از من پیغمبری نخواهد بود».
سپس ابن عباس میافزاید:«بهزودی فتنهای در میان مسلمانان پیدا میشود، کسی که در آن فتنه گرفتار شود باید دو چیز را رها نکند:قرآن و علی بن ابیطالب را».
در پایان میگوید:من از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم در حالی که دست علی را گرفته بود میفرمود:
«هذا أوَّلُ مَنْ آمَنَ بِی وَ أوَّلَ مَنْ یُصافِحُنی یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ هُوَ فارُوقُ هذهِ الْأُمَّةِ یَفْرُقُ بَیْنَ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ وَ هُوَ یَعْسُوبُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمالُ یَعْسُوبُ الظَّلَمَةِ؛ علی اولین کسی است که به من ایمان آورد و نخستین کسی است که روز قیامت با من مصافحه میکند و او فاروق این امّت است؛یعنی حق را از باطل
جدا میکند و او یعسوب و پیشوای مؤمنان است در حالی که مال،یعسوب ظالمان است». (1)
همین مضمون تقریباً با همین عبارت در انساب الاشراف بلاذری از ابوذر نقل شده است. (2)
همین معنا با عبارات مختلفی در کتب دیگر اهل سنت آمده است،برای توضیح بیشتر به کتاب شریف الغدیر،ج 2،ص 313 مراجعه کنید.
وَ قَالَ لَهُ بَعْضُ الْیَهُودِ مَا دَفَنْتُمْ نَبِیَّکُمْ حَتَّی اخْتَلَفْتُمْ فِیهِ
فَقَالَ علیهالسلام
إِنَّما اخْتَلَفْنَا عَنْهُ لَا فِیهِ،وَ لکِنَّکُمْ مَا جَفَّتْ أَرْجُلُکُمْ مِنَ الْبَحْرِ حَتَّی قُلْتُمْ لِنَبِیِّکُمْ: «اجْعَلْ لَنا إِلهاً کَما لَهُمْ آلِهَةٌ قالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ» .
بعضی از یهودیان به آن حضرت (امام علیه السلام) گفتند:هنوز پیامبرتان را دفن نکرده بودید دربارهاش اختلاف کردید!
امام علیه السلام در پاسخ فرمود:
ما در مورد آنچه از (وصایای) او رسیده بود اختلاف کردیم،نه درباره خودش؛اما شما پس از عبور از دریا (و غرق شدن فرعونیان) هنوز پاهایتان خشک نشده بود به پیامبر خود گفتید:برای ما هم بتی بساز همانگونه که این قوم بتپرست (اشاره به بتپرستانی است که مشاهده کردند) بتهایی دارند و موسی به شما گفت:شما مردم نادانی هستید (که بعد از این همه معجزات الهی در توحید شک میکنید). (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر تصریح میکند که این کلام شریف را جماعتی از علما به صورتهای گوناگون نقل کردهاند که هرگاه آن کلمات را کنار هم قرار دهیم باور میکنیم که هرکدام از آنها مصدر مخصوص به خود داشتهاند؛از جمله سید مرتضی رحمه الله در امالی،ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود،زمخشری در کشاف،سبط بن جوزی در تذکرة الخواص،نویری در نهایة الإرب و ابن قاسم در روض الاخیار (با تلخیص).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 247)
پاسخ دندانشکن به ایراد یهود
در این کلام شریف،امام علیه السلام پاسخ دندانشکنی به ایراد بعضی از یهود میدهد که از روی سرزنش به امام علیه السلام عرض کردند:«شما هنوز پیغمبرتان را دفن نکرده بودید درباره او اختلاف کردید»؛ (وَ قَالَ لَهُ بَعْضُ الْیَهُودِ مَا دَفَنْتُمْ نَبِیَّکُمْ حَتَّی اخْتَلَفْتُمْ فِیهِ) .
«امام علیه السلام در پاسخ فرمود:ما درباره او اختلاف نکردیم،بلکه در آنچه از طرف او به ما رسیده بود در امر خلافت اختلاف کردیم؛ولی شما در حیات موسی پس از عبور از نیل (با مشاهده آن همه معجزات) هنوز پاهایتان خشک نشده بود به پیامبرتان گفتید:برای ما بتی قرار بده،همان گونه که آنها (اشاره به بتپرستانی است که بر سر راهشان بودند) بتهایی دارند و موسی به شما گفت:شما جمعیت نادانی هستید.(چراکه این همه معجزات را دیدهاید و هنوز در اصل توحید فرو ماندهاید)»؛ (فَقال علیه السلام له:إِنَّما اخْتَلَفْنَا عَنْهُ لَا فِیهِ،وَ لکِنَّکُمْ مَا جَفَّتْ أَرْجُلُکُمْ مِنَ الْبَحْرِ حَتَّی قُلْتُمْ لِنَبِیِّکُمْ: «اجْعَلْ لَنا إِلهاً کَما لَهُمْ آلِهَةٌ قالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ» ).
از حدیث شریف بالا استفاده میشود که اسلام،آزادی وسیعی به غیر مسلمانان در محیط اسلام داده بود که حتی افراد عادی یهودی میتوانستند رئیس مسلمانان را به چالش بکشند و سؤال معناداری بیان کنند و حتی مسلمانان
را سرزنش کنند که چرا هنوز پیغمبرتان مدفون نشده بود اختلاف کردید؛اما هنگامی که با پاسخ دندانشکنی روبرو میشدند گاه چنان تحت تأثیر قرار میگرفتند که دین اسلام را برمیگزیدند چنانکه در بعضی از کتابها پس از نقل این روایت میخوانیم:«فَأَسْلَمَ الْیَهُودِیُّ؛مرد یهودی،مسلمان شد». (1)
امام علیه السلام در این پاسخ دست روی نقطه حساسی گذاشت و آن اینکه ما در مورد پیغمبر و اصول دینمان هیچ اختلافی نداریم؛خدا را به یگانگی میشناسیم و پیغمبرمان را خاتم انبیا؛ولی شما بعد از دیدن آن معجزات عجیب، شکافتن دریا و عبور توأم با سلامت از جادهای که میان دریا نمایان شد و سپس غرق شدن فرعون و لشکرش در همان جاده براثر جمع شدن آب دریا،با این همه چشمتان که به بتهای بتپرستان افتاد،هوس بتپرستی کردید و گفتید:ای موسی! تو هم برای ما بتی بساز مانند آنها.آری شما در اصل توحید که مهمترین اصل دین است با پیغمبرتان به مخالفت برخاستید.
تعبیر به «إِنَّما اخْتَلَفْنا عَنْهُ لا فِیهِ» عبارت فصیح و کوتاهی است که تمام مطلب را دربر دارد.
البته مفهوم این سخن آن نیست که امامت از فروع دین است آنگونه که ابن ابیالحدید به آن اشاره کرده (2)،بلکه منظور امام علیه السلام این است که ما در اصل توحید و نبوت هیچگونه اختلافی با هم نداریم ولی شما،هم در توحید به شک افتادید و هم به مخالفت پیامبرتان برخاستید و این دو قابل مقایسه با اختلاف ما نیست.
علامه شوشتری رحمه الله در شرح نهج البلاغه خود پاسخ امام علیه السلام را پاسخ جدلی برای خاموش کردن دشمن دانسته است وگرنه اختلاف مسلمانان را اگرچه در ظاهر مربوط به چیزی میداند که از پیغمبر صلی الله علیه و آله درباره امامت رسیده؛ولی
میگوید که در باطن،اختلاف بر سر خود پیغمبر صلی الله علیه و آله بوده است و به تعبیر دیگر، گروهی به مخالفت با پیامبر صلی الله علیه و آله برخاسته بودند. (1)
باید توجه داشت که اجتماع کنندگان در سقیفه به بهانه اینکه پیغمبر صلی الله علیه و آله نصّی به امر ولایت و خلافت نداشته و آن را به خود ما واگذار کرده است،پس خلیفه را باید خودمان تعیین کنیم.خلیفه را برگزیدند و این به آن معناست که همگی به پیامبر صلی الله علیه و آله احترام میگذاشتند،هرچند بعضی از گفتههای او را با توجیه نادرست مخالفت میکردند.
قابل توجه است که جواب امام علیه السلام به این یهودی این پیام را برای همه مسلمانان دارد که نباید اختلافاتشان را در برابر دشمن پررنگ کنند،بلکه اگر اختلافی هست آن را کمرنگ نشان دهند.به عکس آنچه امروز از بعضی از افراد نادان میبینیم که اصرار دارند اختلافات مذهبی را به اصل اسلام و توحید و خداپرستی بازگردانند.
1) 1) .شرح نهج البلاغه علّامه شوشتری،ج 4،ص 489
وَ قِیلَ لَهُ علیه السلام:بِأَیِّ شَیْءٍ غَلَبْتَ الْأَقْرَانَ
فَقَالَ علیهالسلام
مَا لَقِیتُ رَجُلاً إِلَّا أَعَانَنِی عَلَی نَفْسِهِ.
از امام علیه السلام سؤال شد:به چه وسیله در میدان نبرد بر همتایان خود غالب آمدی؟
امام علیه السلام فرمود:
من با هیچ کس روبرو نشدم جز اینکه مرا بر ضد خود کمک کرد! (1)
شریف رضی میگوید:امام علیه السلام به این اشاره میکند که هیبتش در دلها جای گرفته بود و مبارزان،مقهور هیبت او میشدند (و از پای درمیآمدند).
(قَالَالرَّضِیُ:یُومِیءُ بِذلِکَ إلی تَمَکُّنِ هَیْبَتِهِ فِی الْقُلُوبِ) .
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر از ابوحیان توحیدی در کتاب البصائر و الذخائر (متوفای 380) که قبل از سیّد رضی میزیسته همین کلام شریف را با تفاوت قابل ملاحظهای نقل کرده که نشان میدهد از منبع دیگری گرفته است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 248).علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار این روایت شریف را از کتاب مناقب ابن شهرآشوب با تفاوت روشنی نقل میکند و آن چنین است: «قِیلَ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام بِمَ غَلَبْتَ الْأَقْرَانَ قَالَ بِتَمَکُّنِ هَیْبَتِی فِی قُلُوبِهِمْ» .(بحار الانوار،ج 41،ص 72)
رمز پیروزی امام علیه السلام
میدانیم امام علیه السلام در تمام نبردها با دشمنان خود.پیروز شد و همین امر سبب گردید که«بعضی از آن حضرت سؤال کردند:چه چیزی سبب پیروزی شما بر همتایان خود شد؟»؛ (وَ قِیلَ لَهُ علیه السلام بِأَیِّ شَیْءٍ غَلَبْتَ الْأَقْرَانَ).
«اقْران» جمع«قِرْن»(بر وزن فکر) به معنای همتا و همطراز است.
امام علیه السلام در پاسخ،به یک نکته روانی مهم اشاره کرد و فرمود:«من با هیچکس روبرو نشدم مگر اینکه مرا بر ضد خود کمک کرد!»؛ (فَقال علیه السلام:مَا لَقِیتُ رَجُلاً إِلَّا أَعَانَنِی عَلَی نَفْسِهِ) .
سیّد رضی رحمه الله آن را چنین تفسیر میکند که امام علیه السلام به این اشاره دارد که هیبتش آنچنان در دلها جای گرفته بود که مبارزان،مقهور هیبت او میشدند (و از پای درمیآمدند).
(قَالَ الرَّضِیُ:یُومِیءُ بِذلِکَ إلی تَمَکُّنِ هَیْبَتِهِ فِی الْقُلُوبِ) .
بدون شک یکی از مهمترین عوامل پیروزی و شکست،مسئله قدرت روحیه و ضعف آن است.لشکری که خود را غالب و پیروز میداند و دارای روحیهای بالاست به یقین بر دشمن غلبه میکند و هرگاه گرفتار ضعف و شکست روحی گردد غالباً گرفتار شکست میشود،هرچند از نظر عِدّه و عُدّه بر دشمن فزونی داشته باشد.
تمام عرب آوازه شجاعت علی علیه السلام را شنیده بودند به خصوص بعد از جنگ خندق و شکست قویترین مرد عرب«عمرو بن عبدود»این آوازه بلندتر شد و همه جا را فرا گرفت.به همین دلیل هنگامی که قدم به میان میدان نبرد میگذاشت کسانی که در برابر آن حضرت قرار میگرفتند از همان آغاز خود را میباختند و همین خودباختگی ضربهای بر قوای آنها وارد میکرد بهگونهای که از مقابله با مولا ناتوان میشدند.
در آیات قرآن نیز بهکرار به این نکته اشاره شده که خدا گاهی مسلمانها را بهوسیله رُعبی که در دل دشمنانشان میافتاد یاری و چیره میکرد.خدا در مورد پیروزی لشکر اسلام در میدان نبرد میفرماید: «إِذْ یُوحِی رَبُّکَ إِلَی الْمَلائِکَةِ أَنِّی مَعَکُمْ فَثَبِّتُوا الَّذِینَ آمَنُوا سَأُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْناقِ وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ کُلَّ بَنانٍ» ؛و (به یاد آر) موقعی را که پروردگارت به فرشتگان وحی کرد:من با شما هستم؛کسانی را که ایمان آوردهاند،ثابت قدم دارید! بهزودی در دلهای کافران ترس و وحشت میافکنم؛ضربهها را بر بالاتر از گردن (بر سرهای دشمنان) فرود آرید! و همه انگشتانشان را قطع کنید!». (1)
به این ترتیب در جنگ بدر یکی از عوامل مهم پیروزی مسلمانان،رعب و وحشتی بود که خدا از آنها در دل دشمن افکنده بود.
در مورد یهود بنی قریظه که به یاری مشرکان در جنگ احزاب برخاسته بودند و پس از شکست احزاب،لشکر اسلام به سراغ آنها رفت،میفرماید: «وَ أَنْزَلَ الَّذِینَ ظاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ مِنْ صَیاصِیهِمْ وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِیقاً تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِیقاً» ؛و خدا گروهی از اهل کتاب (یهود) را که از آنان (مشرکان عرب) حمایت کردند از قلعههای محکمشان پایین کشید و در دلهایشان رعب افکند؛(و کارشان به جایی رسید که) گروهی را به قتل میرساندید و گروهی
1) 1) .انفال،آیه 12
را اسیر میکردید!». (1)
در اینجا نیز عامل رعب و وحشت به عنوان عامل تعیینکننده سرنوشت جنگ ذکر شده است.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله یکی از ویژگیهای پنجگانه خود را این میشمارد:
«وَنُصِرْتُ بِالرُّعْبِ؛ خدا بهوسیله ترسی که از هیبت من در دلهای مخالفان میافکند مرا بر آنها پیروز میساخت». (2)
درباره قیام حضرت مهدی علیه السلام نیز از امام باقر علیه السلام نقل شده است:
«الْقائِمُ مَنْصُورٌ بِالرُّعْبِ؛ حضرت مهدی علیه السلام بهوسیله رعب و وحشتی که از هیبت او به دلهای مخالفان میافتد از سوی خدا یاری میشود». (3)
مرحوم مفید در کتاب ارشاد نقل کند:هنگامی که احزاب شکست خوردند و فرار کردند پیامبر صلی الله علیه و آله تصمیم بر مبارزه با بنیقریظه گرفت چون به حمایت از احزاب برخاسته بودند و علی علیه السلام را با سی نفر از طایفه خزرج به سوی آنها فرستاد و فرمود:ببین آیا بنیقریظه وارد قلعههای خود شدهاند یا نه.هنگامی که امام علیه السلام نزدیک دیوار بلند قلعه آنها رسید شنید آنها (به مسلمانان) ناسزا میگویند.خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله برگشت و ماجرا را گزارش داد.پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
آنها را رها کن،خدا بهزودی ما را بر آنها غالب میکند.کسی که تو را بر عمرو بن عبدود پیروز کرد تنهایت نخواهد گذاشت.بایِست تا لشکر اسلام گرد تو جمع شوند و بشارت باد بر تو به پیروزی از سوی خداوند.
«فَإنَّ اللّهَ تَعالی قَدْ نَصَرَنی بِالرُّعْبِ مِنْ بَیْنِ یَدِی مَسیرَةَ شَهْرٍ؛ زیرا خداوند مرا از طریق رعب (در دل دشمنان) با فاصله یک ماه پیروز کرده است».(اشاره به اینکه هنگامی که خبر حمله ما را بشنوند و میان ما و آنها یک ماه راه باشد مرعوب شده و روحیه خود
1) 1) .شرح نهج البلاغه علامه شوشتری،ج 7،ص 488
و قال علیهالسلام
لِابْنِهِ مُحَمَّدِ ابْنِ الْحَنَفِیَّةِ:
یَا بُنَیَّ،إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکَ الْفَقْرَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنْهُ،فَإِنَّ الْفَقْرَ مَنْقَصَةٌ لِلدِّینِ! مَدْهَشَةٌ لِلْعَقْلِ،دَاعِیَةٌ لِلْمَقْتِ.
امام علیه السلام به فرزندش محمد بن حنفیه فرمود:
فرزندم! از فقر بر تو میترسم پس از آن به خدا پناه ببر،چراکه فقر،هم دین انسان را ناقص میکند و هم عقل را مشوش میسازد و هم مردم را به او و او را به مردم بدبین میکند. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر این گفتار حکیمانه را از عدهای از معاریف مانند زمخشری در ربیع الابرار و وطواط در غرر الخصائص الواضحه و آمُدی در غرر الحکم نقل میکند امّا با تعبیرات متفاوتی که نشان میدهد از منابع دیگری گرفته شده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 248)
آثار شوم فقر
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه،آثار سوء و وحشتناک فقر را برای فرزندش محمد بن حنفیه برمیشمارد و میفرماید:«فرزندم! من از فقر بر تو میترسم، بنابراین از آن به خدا پناه ببر»؛ (وَ قال علیه السلام لِابْنِهِ مُحَمَّدِ ابْنِ الْحَنَفِیَّةِ:یَا بُنَیَّ،إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکَ الْفَقْرَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنْهُ) .
بعد امام علیه السلام دلیل آن را در سه جمله کوتاه و پرمعنا بیان کرده میفرماید:«زیرا فقر،دین انسان را ناقص و عقل را مشوش میسازد و مردم را به او و او را به مردم بدبین میکند»؛ (فَإِنَّ الْفَقْرَ مَنْقَصَةٌ لِلدِّینِ! مَدْهَشَةٌ لِلْعَقْلِ،دَاعِیَةٌ لِلْمَقْتِ) .
به یقین منظور از فقر در این کلام نورانی،فقر مادی است.اینکه چگونه فقر مادی سبب نقصان دین میشود دلیلش روشن است،زیرا انسان تحت فشار فقر ممکن است تن به گناهانی بدهد و برای به دست آوردن مال،فکر حلال و حرام آن نباشد و یا تحت عنوان ضرورت و اضطرار بعضی از محرمات را برای خود حلال بشمارد.
این احتمال نیز هست که فقر گاهی سبب تزلزل اعتقاد انسان به خدا میشود، زیرا از یکسو شنیده است که خدا رزّاق و روزیرسان است و رزق همه را تضمین کرده و از طرف دیگر خود را در فقر و تنگدستی میبیند و این مایه سوء ظنش به خدا و وعدههای الهی میشود،بنابراین هم نقص اعتقادی و هم
نقص عملی دامن فقیر را میگیرد به خصوص اگر انسان کمظرفیت و پایه اعتقادات او سست باشد.
اضافه بر این،از نظر اخلاقی نیز گرفتار مشکل میشود،زیرا کینه و حسد و بخل و صفات دیگری از این قبیل دامان فقیر را در بسیاری از اوقات میگیرد.
اما اینکه عقل را مشوش میسازد نیز به تجربه ثابت شده است که افراد گرسنه و فقیر هرچند عقل نیرومندی داشته باشند توان فکر کردن و اندیشیدن را از دست میدهند و حتی گاه در مسائل ساده زندگی گرفتار اشتباه میشوند و قدرت بر تفکر و تصمیمگیری را به دلیل فقر و پریشانی از دست میدهند.
جمله «داعِیَةٌ لِلْمَقْتِ؛ موجب بدبینی میگردد»دارای دو تفسیر است:نخست اینکه مردم از چنین شخصی فاصله میگیرند و حتی او را مزاحم خود تصور میکنند و دیگر اینکه او هم از مردم فاصله میگیرد،چراکه بسیاری از اوقات فکر میکند مردم اسباب فقر او را فراهم کردهاند و حق او را خورده و او را بر خاک سیاه نشاندهاند،بنابراین از دو سو خشم و ناخرسندی حاصل میشود.
فقر و غنا
تا کنون به مناسبتهای مختلف با توجه به کلمات مولا امیر مؤمنان علیه السلام بحثهایی در مورد فقر و غنا کردهایم.به سبب اهمیت این موضوع و پارهای از ابهامات یا اشتباهات،لازم است باز هم درباره نظر اسلام در مورد این دو موضوع بحث کنیم.
در اینکه آیا غنا و بینیازی افضل است یا فقر،در میان دانشمندان،اختلافی دیده میشود.هر یک از طرفداران این دو به آیاتی از قرآن مجید یا روایات اسلامی استدلال کردهاند.
طرفداران افضلیت غنا میگویند:خدا از مال با تعبیر«خیر»در کتابش یاد کرده است؛مانند: «إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی» 1 که در داستان سلیمان آمده است.همچنین در آیه وصیت میخوانیم: «إِنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّةُ لِلْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ» 2 نیز در داستان نوح علیه السلام،مال را یکی از نعمتهای مهم الهی شمرده میفرماید: «وَ یُمْدِدْکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ» 3 و در حدیث معروف آمده است:
«نِعْمَ الْعَوْنُ عَلَی تَقْوَی اللَّهِ الْغِنَی؛ غنا بهترین وسیله برای رسیدن به تقواست». (1)دلیل آن هم روشن است و آن اینکه برای رسیدن به کارهای خیر،حل مشکلات مردم،پیشرفتهای علمی،جهاد در برابر دشمن و نجات بسیاری از مردم از انواع گناهان،منابع مالی ضروری است و افراد تهیدست هرگز به هیچیک از این امور نمیرسند.
نیز یکی از منتهایی که خداوند بر پیامبر گرامیاش صلی الله علیه و آله میگذارد این است که میگوید: «وَ وَجَدَکَ عائِلاً فَأَغْنی» ؛خداوند تو را فقیر یافت و بینیاز و غنی ساخت». (2)
اضافه بر اینها در بسیاری از دعاها از خداوند تقاضای غنا و بینیازی میکنیم و هرگز تقاضای فقر نمینماییم،بلکه از فقر به خداوند پناه برده میشود.
در دعای معروفی که در بسیاری از منابع آمده میخوانیم:
«اللَّهُمَّ أَغْنِنِی بِحَلالِکَ عَنْ حَرَامِکَ وَ بِفَضْلِکَ عَمَّنْ سِوَاکَ» . (3)همچنین در دعایی که صبح و شام خوانده میشود آمده است:
«اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بِکَ...مِنَ الْفَقْر» . (4)
ولی از سوی دیگر آیات و روایاتی در مذمّت غنا به چشم میخورد که آن را مایه طغیان میشمرد. «کَلاّ إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغی* أَنْ رَآهُ اسْتَغْنی» 1 و در همین کلمات قصار (حکمت 58) خواندیم:
«الْمَالُ مَادَّةُ الشَّهَوَاتِ؛ مال،ماده اصلی همه شهوتهاست».
نیز قرآن مجید،اموال و اولاد را فتنه و (وسیله آزمایش) شمرده است و میفرماید: «أَنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَةٌ». 2 و حدیث
«الْفَقْرُ فَخْرِی وَ بِهِ أَفْتَخِرُ» که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده معروف و مشهور است. (1)در حدیث قدسی خطاب به موسی علیه السلام که کلینی رحمه الله در کافی نقل کرده است چنین میخوانیم:
«یا موسی! إذا رَأَیْتَ الفَقْرَ مُقبِلاً فَقُلْ مَرْحباً بِشِعارِ الصّالِحینَ وَ اذا رَأَیْتَ الْغِنی مُقْبِلاً فَقُلْ:ذَنْبٌ عُجِّلَتْ عُقُوبَتُهُ؛ ای موسی! هنگامی که دیدی فقر روی آورده بگو ای شعار صالحین خوش آمدی و هنگامی که ببینی غنا روی آورده بگو لابد گناهی از من سرزده که مجازاتش به سرعت فرا رسیده است». (2)
حقیقت این است که هم غنا میتواند خوب یا بد باشد و هم فقر،هرکدام در مرحلهای وضع خاصی به خود میگیرد.
اگر غنا سبب بینیازی و آمادگی برای انجام کارهای خیر و اجرای عدالت و پیشرفت اهداف الهی گردد،بهترین وسیله است و اگر سبب طغیان و فساد در ارض و دنیاپرستی و هوسبازی و بیخبری از خدا و غفلت از آخرت گردد بدترین وسیله است.به عکس،فقر هرگاه به معنای ساده زیستن،بیاعتنایی به دنیا و ترک وابستگیها و قناعت به کفاف و عفاف باشد بهترین افتخار است.اما اگر سبب وابستگی به این و آن و آلودگی به انواع گناهان و سوءظن به خدا و دور
ماندن از اطاعت گردد مایه بدبختی و گرفتاری در دنیا و آخرت است.
این سخن را با کلام جالبی از راغب اصفهانی که علامه مجلسی رحمه الله آن را بسیار نیکو شمرده است پایان میدهیم.
او در ماده«فقر»در کتاب مفردات میگوید:فقر در چهار معنا استعمال میشود:
اوّل:وجود نیازهای ضروری در انسان و در همه موجودات که خدای متعال در آیه شریفه (15 سوره«فاطر») به آن اشاره فرمود: «یا أَیُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللّهِ وَ اللّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ».
دوم:تهدست بودن از اموال و وسایل زندگی که در آیه 273 سوره«بقره»به آن اشاره شده است: «لِلْفُقَراءِ الَّذِینَ أُحْصِرُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ».
سوم:فقر نفس،و حرص و آز است و بعید نیست که حدیث مشهور نبوی
«کَادَ الْفَقْرُ أَنْ یَکُونَ کُفْراً» (1)اشاره به آن باشد و نقطه مقابل آن غنای نفس است.
چهارم:فقر به معنای نیاز و وابستگی به ذات پاک پروردگار است،همانگونه که در دعا وارد شده است:
«اللّهُمَّ اغْنِنی بِالْإِفْتِقارِ إلَیْکَ؛ یعنی خداوندا مرا وابسته به ذات پاک خویش گردان». (2)
و قال علیهالسلام
لِسَائِلٍ سَأَلَهُ عَنْ مُعْضِلَةٍ:
سَلْ تَفَقُّهاً،وَ لَا تَسْأَلْ تَعَنُّتاً،فَإِنَّ الْجَاهِلَ الْمُتَعَلِّمَ شَبِیْهٌ بِالْعَالِمِ،
وَ إِنَّ الْعَالِمَ الْمُتَعَسِّفَ شَبِیهٌ بِالجَاهِلِ الْمُتَعَنِّتِ.
امام علیه السلام به کسی که از آن حضرت مسئله پیچیدهای را پرسید فرمود:
همواره برای کسب آگاهی پرسش کن،نه برای ایجاد زحمت،زیرا جاهلی که در طریق فراگیری علم گام برمیدارد شبیه به عالم است و عالمی که همواره اصرار بر مسائل پرپیچ و خم دارد شبیه جاهلی است که خود را به زحمت میافکند. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر مینویسد:این گفتار حکیمانه را مرحوم صدوق پیش از سیّد رضی در کتاب خصال و علل الشرایع آورده است.همچنین میدانی در مجمع الامثال آن را ذکر کرده و نیز تصریح میکند که این سخن را امام علیه السلام به مردی از اهل شام در مسجد بیان فرمود که عرض کرد:ای امیرمؤمنان! من از چند چیز میخواهم از شما سؤال کنم که امام علیه السلام در پاسخش کلام فوق را بیان کرد.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 249)
جستوجوگران حقیقتطلب و عالمان بهانهجو
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه روش سؤال صحیح را بیان کرده و فرق میان جستوجوگران حقطلب را با پرسش کنندگان بهانهجو بیان میدارد.«امام علیه السلام در پاسخ کسی که از مسئله پیچیدهای سؤال کرده بود فرمود:برای فراگیری سؤال کن،نه برای ایجاد دردسر (و بهانهجویی)»؛ (وَ قال علیه السلام لِسَائِلٍ سَأَلَهُ عَنْ مُعْضِلَةٍ:
سَلْ تَفَقُّهاً،وَ لَا تَسْأَلْ تَعَنُّتاً) .
«مَعْضِلَة» به معنای مسئله پیچیدهای است که انسان را به زحمت میاندازد.
«تعنت» به معنای به زحمت افکندن است.
آنگاه دلیلی برای این سخن بیان میکند که خود درس بزرگی است، میفرماید:«زیرا جاهلی که در مسیر فراگیری علم گام برمیدارد شبیه عالم است و عالمی که از بیراهه میرود شبیه جاهلی است که هدفش بهانهجویی و به زحمتافکندن است»؛ (فَإِنَّ الْجَاهِلَ الْمُتَعَلِّمَ شَبِیْهٌ بِالْعَالِمِ،وَ إِنَّ الْعَالِمَ الْمُتَعَسِّفَ شَبِیهٌ بِالجَاهِلِ الْمُتَعَنِّتِ) .
«تَعسُّف» به معنای بیراهه رفتن است.
اشاره به اینکه برای رسیدن به مطلوب و حل مشکلات،نخست انسان باید روح حقیقتجویی و حقطلبی را در خود زنده کند.در غیر این صورت راه به جایی نخواهد برد.افرادی که براثر جهل و نادانی،قبلاً درباره بعضی از مسائل
موضعگیری کردهاند و سپس به سراغ عالمی میروند و از او سؤال میکنند، به یقین هر آنچه را برخلاف میل آنها باشد نخواهند پذیرفت یا در آن تردید میکنند.به عکس،کسی که تصمیمگیری خاصی درباره مسائل نکرده و برای حل مشکلات خود به سراغ عالم میرود تا پردههای جهل و نادانی را کنار زده او را به حقیقت امر آگاه سازد چنین جاهلی شبیه به عالم است و آن عالمِ بهانهجوی بیراههرو شبیه جاهل،چون هرگز حرف حق را که برخلاف تمایلات اوست نمیپذیرد.
علامه مجلسی رحمه الله در جلد 10 بحار الانوار،بابی تحت عنوان سؤالات مردم شامی از امیرمؤمنان علیه السلام در مسجد کوفه بیان کرده و کلام شریف بالا را به صورت بسیار مبسوطی ذکر کرده است.از امام حسین علیه السلام نقل میکند که امیر مؤمنان علی علیه السلام در مسجد جامع کوفه بود،مردی شامی برخاست و سؤالاتی از آن حضرت کرد (و چون قرائن نشان میداد هدفش رسیدن به حق نیست بلکه منظورش امتحان و بهانهجویی است) امام علیه السلام فرمود:برای درک حقایق سؤال کن نه برای بهانهجویی و به زحمتافکندن.در اینجا چشمهای مردم به سوی این صحنه متوجه شد.آن مرد شامی عرض کرد:به من خبر ده اولین چیزی که خدا آفرید چه بود؟ فرمود:اولین مخلوق خدا نور بود.آنگاه سؤالاتی درباره آفرینش کوهها و نامیده شدن مکه به«ام القری»و طول ماه و خورشید و جزر و مد و اسم واقعی ابلیس در آسمانها و چگونگی نامیده شدن آدم به آدم و دو برابر بودن ارث مرد نسبت به زن و مقدار عمر حضرت آدم و اولین کسی که شعری سرود و سؤالات زیاد دیگری از این قبیل پرسید که مرحوم علامه مجلسی آن را در حدود هشت صفحه ذکر کرده است. (1)
1) 1) .بحار الانوار،ج 10،ص 75-83،ح 1
وظیفه شاگرد در برابر استاد
علمای اخلاق برای عالم و متعلم،هرکدام حقوقی برشمردهاند که بدون رعایت آنها مسئله تعلیم و تربیت ناقص خواهد بود.این حقوق در بسیاری از موارد برگرفته از روایات یا آیات قرآن و گاه از دلیل عقل و بنای عُقَلاست.
در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«إِنَّ مِنْ حَقِّ الْعَالِمِ أَنْ لَا تُکْثِرَ عَلَیْهِ السُّؤَالَ...وَ لا تُکْثِرْ مِنْ قَوْلِ قَالَ فُلانٌ وَ قَالَ فُلانٌ خِلافاً لِقَوْلِهِ وَ لا تَضْجَرْ بِطُولِ صُحْبَتِهِ فَإِنَّمَا مَثَلُ الْعَالِمِ مَثَلُ النَّخْلَةِ یُنْتَظَرُ بِهَا مَتَی یَسْقُطُ عَلَیْکَ مِنْهَا شَیْءٌ؛ حق عالم آن است که زیاد از او سؤال نکنی...و در محضر او گفتار این و آن را بر ضد او نقل ننمایی و از طول مصاحبت با او اظهار ناراحتی نکنی،زیرا مَثَل عالم مَثَل درخت نخل است که باید انتظار بکشی کی از آن میوهای فرو میریزد». (1)
در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم:
«إِذَا جَلَسْتَ إِلَی الْعَالِمِ فَکُنْ عَلَی أَنْ تَسْمَعَ أَحْرَصَ مِنْکَ عَلَی أَنْ تَقُولَ وَتَعَلَّمْ حُسْنَ الْاِسْتِمَاعِ کَمَا تَعَلَّمُ حُسْنَ الْقَوْلِ وَلا تَقْطَعْ عَلَی حَدِیثِهِ؛ هنگامی که نزد عالم مینشینی بیش از آنچه مایل هستی بگویی سکوت کن و از او بشنو و خوب گوش فرا دادن را بیاموز همانگونه که خوب سخن گفتن را میآموزی و هرگز کلام او را قطع مکن». (2)
از نکاتی که از داستان موسی و خضر علیهما السلام در قرآن مجید استفاده میشود نیز این است که در برابر عالم نباید عجله و بیتابی نشان داد،بلکه باید صبر کرد تا حقیقت را بیان کند.
و قال علیهالسلام
لِعَبْدِاللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ وَ قَدْ أَشَارَ إِلَیْهِ فِی شَیْءٍ لَمْ یُوَافِقْ رَأْیَهُ:
لَکَ أَنْ تُشیرَ عَلَیَّ وَ أَرَی،فَإِنْ عَصَیْتُکَ فَأَطِعْنی.
هنگامی که ابن عباس نظر خود را به عنوان مشاور در محضر امام علیه السلام ارائه کرد امام علیه السلام با عقیده او موافقت ننمود و فرمود:
تو حق داری نظر مشورتی خود را به من بگویی ومن روی آن بیندیشم وتصمیم نهایی را بگیرم اما اگر با تو مخالفت کردم (و نظر تو را نپذیرفتم) باید از من اطاعت کنی. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب این کلام حکیمانه را در کتاب مصادر از تاریخ طبری و از مروج الذهب مسعودی نقل کرده است با اضافاتی که بعداً به آن اشاره خواهیم کرد.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 249). افزون بر این ابناثیر نیز در کتاب تاریخ خود به نام کامل این داستان را نقل کرده است.(تاریخ ابن اثیر،ج 3،ص 198)
ابتدا مشورت سپس تصمیمگیری
شأن ورود این گفتار حکیمانه مطابق آنچه طبری و مسعودی در تاریخ خود نوشتهاند چنین بوده است که ابن عباس به امیر مؤمنان علی علیه السلام پیشنهاد کرد معاویه را در حکومت شام ابقا کند تا بیعت نماید سپس میتواند او را از آن مقام عزل کند.امام علیه السلام این گفتار حکیمانه را به او فرمود که«تو حق داری نظر مشورتی خود را به من بگویی و من روی آن بیندیشم و تصمیم بگیرم؛اما اگر با تو مخالفت کردم (و نظر تو را نپذیرفتم) باید از من اطاعت کنی»؛ (وَ قال علیه السلام لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ وَ قَدْ أَشَارَ إِلَیْهِ فِی شَیْءٍ لَمْ یُوَافِقْ رَأْیَهُ:لَکَ أَنْ تُشیرَ عَلَیَّ وَ أَرَی،فَإِنْ عَصَیْتُکَ فَأَطِعْنی) .
شیخ محمد عبده بر آنچه در بالا آمد میافزاید که این سخن را امام علیه السلام زمانی بیان فرمود که ابن عباس پیشنهاد کرد فرمانداری بصره را به طلحه و فرمانداری کوفه را به زبیر دهد و معاویه را در فرمانداری شام ابقا کند تا آرامشی در دلها پیدا شود و بیعت مردم کامل گردد و خلافت تثبیت شود.امیرمؤمنان علیه السلام به ابن عباس فرمود:
«لا أُفْسِدُ دِینی بِدُنْیا غَیْری وَ لَکَ أنْ تُشِیرَ عَلَیَّ...؛ من حاضر نیستم دینم را به سبب دنیای دیگری فاسد کنم.تو میتوانی نظر مشورتی خود را به من بدهی...». (1)
1) 1) .فی ظلال نهج البلاغه،ج 4،ص 408
آنچه را ابن عباس در اینجا بیان کرد تنها نظر خود او نبود و احتمالاً گروه دیگری از سیاستمداران عصر امام علیه السلام چنین میپنداشتند که مماشات با طلحه و زبیر و معاویه عامل پیشرفت کار است.در حالی که اگر این سه نفر بر آن سه نقطه حساس مسلط میشدند به یقین حکومتی غیر اسلامی به وجود میآوردند، چراکه هر سه،دنیاپرست و خودخواه بودند و از چنین افرادی نمیتوان انتظار حکومت عادلانه علی علیه السلام را داشت و بعد از سلطه بر کار،دیگر نمیتوانست مانع خودکامگیهای آنها شود و جنگیدن با آنها برای بازگشتن به راه حق نیز بسیار مشکلتر و پیچیدهتر میشد.به خصوص معاویه هرگز دست از حکومت شام برنمیداشت و مخالفت با بیعت را توجیه میکرد،همان گونه که طلحه و زبیر با اینکه بیعت کرده بودند باصراحت به مخالفت برخاستند.
مورخ معروف،طبری،در تاریخ خود از ابن عباس نقل میکند که میگوید:
پنج روز پس از قتل عثمان وارد مدینه شدم و به سراغ علی علیه السلام آمدم.به من گفتند:
مغیره نزد حضرت است (و جلسه خصوصی دارد).من دم در نشستم تا مغیره خارج شد و به من سلام کرد.گفت:کی آمدی؟ گفتم:الان.سپس خدمت علی علیه السلام رسیدم عرض کردم:ممکن است بفرمایید که مغیره چکار داشت و چرا با شما خلوت کرد؟ فرمود:آری.دو روز بعد از قتل عثمان به من گفت:مطلب خصوصی با تو دارم.من به او اجازه دادم و او گفت:خیرخواهی درباره تو آسان است.تو باقیمانده پیشینیان هستی و من میخواهم نصیحتی و مشورتی به تو بدهم.تمام فرمانداران از سوی عثمان را امسال در پست خود تثبیت کن.
هنگامی که با تو بیعت کردند و موقعیت تو تثبیت شد هرکدام را خواستی عزل کن و هرکدام را خواستی در پست خود نگاه دار.من به او گفتم:واللّه من در دین خودم مداهنه نمیکنم و افراد پَست را در کار خودم دخالت نمیدهم.او گفت:
اگر این پیشنهاد را قبول نداری هرکس را میخواهی برکنار کن؛ولی معاویه را
بر سر کار خود بگذار.چون معاویه مرد جسوری است و مردم شام از او شنوایی دارند و دلیل تو در تثبیت او این است که عُمَر ولایت شام را به او سپرده.به او گفتم:به خدا سوگند معاویه را حتی بهاندازه دو روز در پست خود تثبیت نمیکنم.او از نزد من خارج شد.سپس امروز آمد و به من گفت:من دیروز مشورتی به تو دادم و نپذیرفتی.بعداً فکر کردم دیدم حق با تو بوده.سزاوار نیست تو کارت را با خدعه انجام دهی و تدلیس در امر تو باشد.
ابن عباس میگوید:من به علی علیه السلام عرض کردم:آنچه را اول گفته است به عنوان خیرخواهی بوده و آنچه را بعداً گفته نوعی غش و تدلیس بوده است و من مشورت میدهم که معاویه را تثبیت کنی اگر بیعت کرد بر من است که او را از جایگاهش برکنار کنم.علی علیه السلام فرمود:به خدا سوگند من چیزی جز شمشیر به او نخواهم داد....
ابن عباس عرض کرد:من زیاد به امر جنگ آشنا نیستم؛ولی آیا قول پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را نشنیدهای که میفرماید:
«الْحَرْبُ خُدْعَةٌ؛ جنگ،خدعه و نیرنگ است؟».امام علیه السلام فرمود:آری.عرض کردم:واللّه اگر پیشنهاد مرا بپذیری من آنها را بعد از ورود در پستشان،چنان خارج میکنم که ندانند از کجا این ضربه بر آنها وارد شده و هیچ نقصان و گناهی بر تو نخواهد بود.امام علیه السلام فرمود:ای ابن عباس! من بازیچه دست تو و معاویه نیستم.تو مشورتت را در اختیار من بگذار و من اندیشه میکنم و اگر با تو مخالفت کردم تو باید از امر من اطاعت کنی.ابن عباس عرض کرد:چنین خواهم کرد.آسانترین حقی که تو بر گردن من داری اطاعت کردن است. (1)
علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار از امالی شیخ طوسی نکتهای در اینجا نقل میکند که چون مغیره پیشنهاد فوق را درباره معاویه کرد،امام علیه السلام به او فرمود:آیا
1) 1) .تاریخ طبری،ج 4،ص 440.(حوادث سال 35)
تو عمر مرا تضمین میکنی که موفق شوم و او را خلع کنم؟ مغیره عرض کرد:نه.
امام علیه السلام فرمود:آیا خدا از من سؤال نخواهد کرد که چرا او را حتی بر دو نفر از مسلمانان در یک شب تاریک مسلط کردم؟ «وَ ما کُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّینَ عَضُداً» 1 ؛ من هرگز گمراهان را به عنوان یار و یاور انتخاب نخواهم کرد». (1)
اینها همه نشان میدهد که سیاستمداران سادهاندیش که معاویه و طلحه و زبیر را نشناخته بودند همگی اصرار داشتند علی علیه السلام آنها را در پست خود ابقا کند و یا پست مهمی به آنها ببخشد و بعداً آنها را در موقع مناسب عزل کند.
غافل از اینکه آنها کسانی بودند که اگر از سوی امام علیه السلام تثبیت میشدند تکان دادن آنها امکانپذیر نبود و چه بسا بر تجزیه کشور اسلام تصمیم میگرفتند و هرکدام بخشی را به خود اختصاص میدادند.اضافه بر این،امام علیه السلام حاضر نیست برای رسیدن به اهداف سیاسی مرتکب گناه و عصیان شود و افراد فاسد و مفسد را-هرچند برای مدت کوتاهی-بر مسلمانان مسلط کند و از این گذشته امام علیه السلام به عثمان توصیه میکرد که عمّال فاسد را برکنار کند چگونه ممکن است خودش آنها را در مقامشان تثبیت نماید؟ پاسخ مردم را دراینباره چه بدهد؟
بنابراین بسیار سادهاندیشی است که امام علیه السلام به پیشنهاد امثال ابن عباس و مغیره عمل کند و مطمئن باشد بعدها میتواند دست آنها را از بلاد اسلام و ولایت بر مسلمین قطع نماید.
اقسام مشورت
از جمله مسائلی که نباید از آن غفلت ورزید این است که مشورت دو گونه
1) 2) .بحار الانوار،ج 32،ص 386
است:گاه مانند آنچه در ایام ما در مجالس شورا معمول است که مطلبی را به شور میگذارند و بعد با اکثریت نسبی و در مسائل مهم با اکثریت دو سوم یا کمتر و بیشتر،آن را تصویب میکنند.در اینگونه موارد،معیار،نظر اکثریت است.
گاه کسی برای پیشرفت کار خود یک گروه مشورتی انتخاب و در مسائل با آنها مشورت میکند.در اینجا صحبت اکثریت مطرح نیست.او بعد از شنیدن نظر مشاوران،خود میاندیشد اگر نظری را مطابق صواب تشخیص داد عمل میکند وگرنه هرچه را خود میپسندد انجام میدهد.
آنچه در قرآن مجید وارد شده که به پیغمبر صلی الله علیه و آله خطاب میکند: «وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ» 1 ،از نوع دوم است و همچنین آنچه در روایت مورد بحث آمده نیز از همین قبیل است.این دو نوع مشورت در دو آیه قرآن مجید به آنها اشاره شده است.در آیه بالا اشاره به نوع دوم است و در آیه «وَ أَمْرُهُمْ شُوری بَیْنَهُمْ» ،نوع نخست. (1)
1) 2) .شوری،آیه 38
وَ رُوِیَ أَنَّهُ علیه السلام لَمَّا وَرَدَ الْکُوفَةَ قَادِماً مِنْ صِفِّینَ مَرَّ بِالشِّبَامِیِّینَ فَسَمِعَ بُکَاءَ النِّسَاءِ عَلَیقَتْلَی صِفِّینَ وَ خَرَجَ إِلَیْهِ حَرْبُ بْنُ شُرَحْبِیلَ الشِّبَامِیِّ وَ کَانَ مِنْ وُجُوهِ قَوْمِهِ،
فَقَالَ علیهالسلام
أَ تَغْلِبُکُمْ نِسَاؤُکُمْ عَلَی مَا أَسْمَعُ؟ إِلَّا تَنْهُونَهُنَّ عَنْ هذَا الرَّنِینِ،
وَ أَقْبَلَ حَرْبٌ یَمْشی مَعَهُ،وَ هُوَ علیه السلام راکِبٌ،
فَقالَ علیه السلام:اِرْجِعْ،فَإِنَّ مَشْیَ مِثْلِکَ مَعَ مِثْلِی فِتْنَةٌ لِلْوَالِی وَ مَذَلَّةٌ لِلْمُؤْمِنِ.
روایت شده است امام علیه السلام هنگامی که از«صفین»بازمیگشت به«کوفه»وارد شد و از محله قبیله«شبامیان»گذشت مشاهده فرمود که زنان آن قبیله بر کشتگانشان در صفین گریه میکنند.(امام علیه السلام ناراحت شد) در این هنگام«حرب بن شرحبیل شبامی»که از شخصیتهای آن قبیله بود خدمت آن حضرت رسید.
امام علیه السلام به او فرمود:
آیا زنان شما آنگونه که میشنوم بر شما چیره شدهاند؟ آیا آنها را از این نالههای بلند بازنمیدارید؟
در این هنگام«حرب بن شرحبیل»پیاده همراه امام علیه السلام حرکت میکرد در
حالی که امام علیه السلام سوار بر مرکب بود.
امام علیه السلام به او فرمود:
باز گرد،زیرا پیاده حرکت کردن شخصی مانند تو در رکاب مثل من،مایه فتنه و غرور بر والی و ذلت و خواری برای مؤمن است. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر میگوید:این ماجرا را نصر بن مزاحم در کتاب صفین به صورت گستردهتری نقل کرده و همچنین طبری در کتاب تاریخ خود در حوادث سنه 37 آن را بهطور کامل آورده است.(و به یقین آنها منابع دیگری جز نهجالبلاغه داشتند،زیرا قبل از سیّد رضی میزیستهاند.افزون بر این،داستان را به شکل مشروحتری نقل کردهاند).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 250)
اینگونه گریهها روحیهها را تضعیف میکند
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو نکته مختلف و جداگانه اشاره فرموده است:
نخست هنگامی که از صفین باز میگشت وارد کوفه شد هنگام عبور از محله قبیله شبامیان مشاهده کرد که زنان بر کشتگانشان در صفین با صدای بلند گریه میکنند.در این هنگام حرب بن شرحبیل شبامی که از شخصیتهای آن قبیله بود خدمت آن حضرت رسید.امام علیه السلام (به عنوان اعتراض) به او فرمود:«آیا زنان شما آنگونه که میشنوم بر شما چیره شدهاند؟ آیا آنها را از این نالههای بلند نهی نمیکنید؟»؛ (وَ رُوِیَ أَنَّهُ علیه السلام لَمَّا وَرَدَ الْکُوفَةَ قَادِماً مِنْ صِفِّینَ مَرَّ بِالشِّبَامِیِّینَ فَسَمِعَ بُکَاءَ النِّسَاءِ عَلَی قَتْلَی صِفِّینَ وَ خَرَجَ إِلَیْهِ حَرْبُ بْنُ شُرَحْبِیلَ الشِّبَامِیِّ (1)وَ کَانَ مِنْ وُجُوهِ قَوْمِهِ فَقال علیه السلام له:أَ تَغْلِبُکُمْ نِسَاؤُکُمْ عَلَی مَا أَسْمَعُ؟ إِلَّا تَنْهُونَهُنَّ عَنْ هذَا الرَّنِینِ) .
البته گریه کردن برای عزیزان از دست رفته در اسلام ممنوع نیست.در روایت معروفی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله بر فوت فرزندش ابراهیم گریست (2)و بعد از واقعه احد هنگامی که از کنار خانه عمویش حمزه عبور کرد و دید صدای گریهای از آنجا بلند نیست اظهار ناراحتی کرد،ازاینرو زنان مدینه به خانه حمزه رفتند و در
آنجا برای او به احترام پیامبر صلی الله علیه و آله عزاداری کردند. (1)
ولی گریستن با صدای بلند و به تعبیر امام علیه السلام«رنین»که به گفته بسیاری از ارباب لغت به معنای گریه توأم با فریاد و فغان است،کار خوبی نیست،ازاینرو امام علیه السلام از آن نهی کرد.یا چنین گریهای را برای شهدای راه خدا مناسب ندانست چون سبب سستشدن جنگجویان میشود و یا بر اساس قرائنی،این گریه توأم با جزع و بیتابی و ناسپاسی بوده است،ازاینرو امام علیه السلام از آن نهی فرموده است.
به هر حال علامه مجلسی رحمه الله در جلد 32 بحار الانوار ضمن روایتی که درباره ماجرای صفین نقل میکند در ذیل این داستان آورده است که حرب بن شرحبیل به امام علیه السلام عرض کرد:اگر یک خانه،دو خانه و سه خانه بود ما میتوانستیم آنها را نهی کنیم؛ولی از این قبیله صد و هشتاد نفر در صفین شهید شدند و هیچ خانهای نیست مگر اینکه صدای گریه از آن بلند است؛ولی ما مردان گریه نمیکنیم،بلکه خوشحالیم شهیدانی را تقدیم اسلام کردهایم.امام علیه السلام فرمود:
خداوند شهیدان و مردگان شما را رحمت کند. (2)
سپس امام علیه السلام به نکته مهم دیگری اشاره میکند؛هنگامی که دید حرب بن شرحبیل پیاده همراه وی در حرکت و آن حضرت سوار بر مرکب است.به او فرمود:«باز گرد،زیرا پیاده حرکت کردن شخصی مانند تو در رکاب مثل من،مایه فتنه و غرور بر والی و ذلت و خواری برای مؤمن است»؛ (وَ أَقْبَلَ حَرْبٌ یَمْشِی مَعَهُ وَ هُوَ علیه السلام رَاکِبٌ فَقال علیه السلام:اِرْجِعْ،فَإِنَّ مَشْیَ مِثْلِکَ مَعَ مِثْلِی فِتْنَةٌ لِلْوَالِی وَ مَذَلَّةٌ لِلْمُؤْمِنِ) .
در دنیای امروز و گذشته بسیارند زمامدارانی که برای کسب جاه و جلال و ابهت و عظمت،گروهی را همراه خود با ذلت میبرند تا ثابت کنند مقام
و جلالی دارند؛ولی اسلام با اینگونه مسائل به شدت مخالف است؛نه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین افرادی را در رکاب خود پذیرفت و نه امیرمؤمنان علیه السلام.در حکمت 37 نیز شبیه این مطلب آمده بود که وقتی امام علیه السلام دید جمعی از مردم شهرستان «انبار»پیاده به دنبال مرکب آن حضرت میدوند ناراحت شد و با زبان اعتراض به آنها فرمود:«از این کار بپرهیزید که در دنیا برای شما مایه مشقت و در قیامت سبب بیچارگی خواهد بود».
شک نیست که اینگونه کارها،هم به زیان شخصیتهای صاحب مقام تمام میشود هم به زیان تودههای مردم.گروه اول گرفتار غرور میشوند؛غروری که سرچشمه هرگونه مفسدهای است و گروه دوم گرفتار خودکمبینی و عقده حقارت میگردند،بنابراین چنین حرکتهای غیر عاقلانهای برای هر دو طرف زیانبار است.
و قال علیهالسلام
وَ قَدْ مَرَّ بِقَتْلَی الْخَوَارِجِ یَوْمَ النَّهْرَوَانِ:
بُؤْساً لَکُمْ لَقَدْ ضَرَّکُمْ مَنْ غَرَّکُمْ،
فَقِیلَ لَهُ مَنْ غَرَّهُمْ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فَقَالَ علیه السلام:
الشَّیْطَانُ الْمُضِلُّ،وَ الْأَنْفُسُ الْأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ،غَرَّتْهُمْ بِالْأَمَانِیِّ،وَ فَسَحَتْ لَهُمْ بِالْمَعَاصِی،وَ وَعَدَتْهُمُ الْإِظْهَارَ فَاقْتَحَمَتْ بِهِمُ النَّارَ.
امام علیه السلام روز جنگ نهروان هنگامی که از کنار کشتگان خوارج میگذشت فرمود:
بدا به حال شما.به یقین کسی که شما را فریب داد به شما ضرر زد.
به امام علیه السلام عرض کردند:ای امیرمؤمنان! چه کسی آنها را فریب داد؟
امام علیه السلام فرمود:
شیطان گمراه کننده و نفس اماره به سوء.آنها را بهوسیله آرزوها فریفتند،راه گناه را بر آنان گشودند،نوید پیروزی به آنها دادند و آنان را به سرعت به جهنم فرستادند. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر آمده است که نظیر همین کلام را طبری در تاریخ معروف خود و مسعودی در مروج الذهب به صورت مختصرتر و ابناثیر در کتاب کامل آوردهاند.طبری و مسعودی پیش از سیّد رضی میزیستند و ابناثیر پس از او».(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 250)
سرانجامِ وسوسههای شیطان و نفس امّاره
میدانیم خوارج،گروهی متعصب و خشک و بسیار نادان و احمق بودند.
خود را برترین خلق خدا میپنداشتند و آینده درخشانی به خود نوید میدادند.
آنها در برابر امیرمؤمنان علی علیه السلام قیام کردند و فکر حکومت عراق و تمام بلاد مسلمین را در سر میپروراندند.امام علیه السلام به آنها نصیحت جالب و جامعی کرد بهگونهای که اکثریت آنها از خواب غفلت بیدار شدند و به سوی امام علیه السلام بازگشتند؛ولی اقلیتی به شدت مقاومت کردند و تقریباً همگی به استثنای چند نفر در میدان نبرد نهروان به خاک افتادند.گفتار فوق را امام علیه السلام زمانی بیان کرد که با یاران خود از کنار کشتههای آنها میگذشت،فرمود:«بدا به حال شما،به یقین کسی که شما را فریب داد به شما ضرر زد»؛ (وَ قال علیه السلام وَ قَدْ مَرَّ بِقَتْلَی الْخَوَارِجِ یَوْمَ النَّهْرَوَانِ:بُؤْساً لَکُمْ لَقَدْ ضَرَّکُمْ مَنْ غَرَّکُمْ) .
«بؤس»در اصل به معنای ضرر و شدت است و جمله «بُؤساً لَکُمْ» نفرین درباره خوارج نهروان است که گرفتار شدت و زیان شوند.
«غَرّکم» از ماده«غرور»به معنای فریب است.
در اینجا بعضی از حاضران از امام علیه السلام توضیح خواستند و عرض کردند:چه کسی آنها را فریب داد؟ امام علیه السلام در پاسخ فرمود:«شیطان گمراه کننده و نفس اماره به بدی»؛ (فَقِیلَ لَهُ مَنْ غَرَّهُمْ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فَقَالَ الشَّیْطَانُ الْمُضِلُّ،وَ الْأَنْفُسُ الْأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ) .
آری انسان دو دشمن فریبکار دارد:یکی از برون و دیگری از درون.شیطان از برون و نفس اماره از درون و میدانیم نفوذ شیطان در صورتی است که نفس اماره بر انسان مسلط باشد.همان گونه که قرآن مجید میفرماید: «إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ* إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَی الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذِینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ» ؛چراکه او،بر کسانی که ایمان دارند و بر پروردگارشان توکل میکنند،تسلطی ندارد.*تسلط او تنها بر کسانی است که او را به سرپرستی خود برگزیدهاند،و آنها که به او (خدا) شرک میورزند (و به فرمان شیطان گردن مینهند)». (1)
بعضی از شارحان،جمله (وَ الْأَنْفُسُ الْأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ) را جمله حالیه گرفتهاند در حالی که هیچ مناسبتی ندارد و بعضی نیز این جمله را با جمله (الشَّیْطَانُ الْمُضِلُّ) مترادف شمردهاند که آن هم کاملاً بیدلیل است.امام علیه السلام اشاره به دو دشمن اصلی انسان کرده که از درون و برون به سراغ او میروند.
سپس امام علیه السلام به طرق نفوذ نفس اماره و شیطان در وجود انسان اشاره کرده و از سه طریق این نفوذ را تبیین میکند و میفرماید:«آنها بهوسیله آرزوهای دراز خوارج نهروان را فریفتند و راه گناه را بر آنان گشودند و نوید پیروزی به آنها دادند و سرانجام آنان را سریعاً به جهنم فرستادند»؛ (غَرَّتْهُمْ بِالْأَمَانِیِّ، وَ فَسَحَتْ لَهُمْ بِالْمَعَاصِی،وَ وَعَدَتْهُمُ الْإِظْهَارَ فَاقْتَحَمَتْ بِهِمُ النَّارَ) .
«فَسَحَتْ» از ماده«فُسحت»به معنای گشایش و «اظْهار» به معنای پشتیبانی و پیروزی است.
«اقتحام» در اصل به معنای ورود در کارهای سخت و هولناک است.سپس به ورود در هر کار دشواری اطلاق شده است.
آنها به گمان اینکه بر امیرمؤمنان علیه السلام و عموم مسلمانان پیروز میشوند
1) 1) .نحل،آیه 99 و 100
و حکومتی مانند هوای نفس خود تشکیل میدهند به مخالفت با امام و پیشوای خود برخاستند و مطابق بسیاری از گنهکاران که استفاده از وسایل نامشروع را برای رسیدن به خواستههای خود مجاز میشمرند به انواع معاصی دست زدند و شیطان و نفس اماره پیوسته به آنها وعده پیروزی میداد؛ولی هیچکدام از خواستههای آنها تحقق نیافت و سرانجام،پیروی از شیطان و نفس اماره آنها را به قهر و غضب الهی گرفتار کرد و روانه جهنم ساخت.
در اینکه ضمیر در«غَرَّتْهُم»و«فَسَحَت»و«وَعَدَتْهُم»و«فَاقْتَحَمَتْ»به چه کسی برمیگردد دو احتمال هست:نخست اینکه به نفس اماره برگردد که نزدیکتر است.دیگر اینکه از باب تغلیب،هم به شیطان مُضلّ و هم به انفس اماره برگردد.این احتمال صحیحتر به نظر میرسد و بسیاری از شارحان نهجالبلاغه همین وجه را انتخاب کردهاند.
هنگامی که تاریخ سیاه و ننگین خوارج را مطالعه میکنیم،گفتار امام علیه السلام در سراسر آن آشکار است.این گروه که زمام اختیار خود را به دست شیطان و هوای نفس سپرده بودند بهظاهر به عبادات و قرائت قرآن اهمیت بسیار میدادند؛ولی از ریختن خون بیگناهان و فساد در میان مسلمین ابا نداشتند و با همین تفکرات واهی به اینجا رسیدند که قتل امام امیرمؤمنان علی علیه السلام نیز از واجبات است و سرانجام آن حضرت را شهید کردند.
در تاریخ اسلام کمتر جمعیتی به حماقت و گمراهی خوارج دیده شده است، هرچند وهابیهای امروز نیز از بعضی جهات بیشباهت به آنها نیستند.
درباره خوارج و عقاید و اعمال و انحرافات آنها در بحثهای گذشته بهکرار سخن گفتهایم؛از جمله در شرح خطبه 36 (جلد دوم از همین کتاب) بحث مشروحی دراینباره گذشت،چنانکه ذیل خطبه 59 در جلد دوم نیز بحثی داشتیم.
و قال علیهالسلام
اِتَّقُوا مَعَاصِیَ اللّهِ فِی الْخَلَوَاتِ،فَإِنَّ الشَّاهِدَ هُوَ الْحَاکِمُ.
امام علیه السلام فرمود:
از عصیان خداوند در خلوتگاهها بپرهیزید،چراکه شاهد،
همان حاکم و دادرس است. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: تنها منبع دیگری که مرحوم خطیب در مصادر برای این کلام شریف نقل کرده ربیع الابرار زمخشری در باب خیر و صلاح است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 250).اضافه میکنیم که آمُدی در غرر الحکم آن را با تفاوتی که نشانه تفاوت منبع است آورده است.(غرر الحکم،ص 185،ح 3518)
از معاصی پنهانی بپرهیزید
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکتهای اشاره میکند که بسیاری عملاً از آن غافلند یا خود را به تغافل میزنند.میفرماید:«از عصیان خداوند در خلوتگاهها بپرهیزید،چراکه شاهد،همان حاکم و دادرس است»؛ (اتَّقُوا مَعَاصِیَ اللّهِ فِی الْخَلَوَاتِ،فَإِنَّ الشَّاهِدَ هُوَ الْحَاکِمُ) .
بسیاری از مردم به خصوص آنهایی که به پاکی و تقوا مشهورند یا موقعیت اجتماعی خاصی دارند از انجام معاصی آشکار پرهیز میکنند؛ولی در خلوتگاه از آن ابا ندارند.امام علیه السلام به اینگونه افراد هشدار میدهد که از عصیان خدا در خلوتگاه نیز به شدت بپرهیزید،زیرا در آنجا نیز خدا شاهد و ناظر آنهاست؛ همان خدایی که افزون بر شاهد و ناظر بودن،حاکم و قاضی نسبت به اعمال آنها نیز هست.
در محاکم معمولی،شاهد و حاکم و مجری حکم،سه فرد متفاوتند؛ممکن است حاکم در شهادت شهود تردید کند یا به دلیل شک در وثاقت آنها،یا احتمال اشتباه درباره آنها به سبب قرائنی که موجب شک و تردید میشود، شهادتشان را نپذیرد؛ولی آنجا که شاهد و حاکم یکی است اینگونه احتمالات راه ندارد.
قرآن مجید نیز در آیات فراوانی روی این مسئله تأکید کرده است.در یک جا
درباره کسانی که شبانه جلسات خصوصی تشکیل میدانند و بر ضد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله توطئه میکردند میفرماید: «وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ یُبَیِّتُونَ ما لا یَرْضی مِنَ الْقَوْلِ» ؛ و هنگامی که در مجالس شبانه،سخنانی که خدا راضی نبود میگفتند،خدا با آنها بود». (1)
نیز در جای دیگر میفرماید: «ما یَکُونُ مِنْ نَجْوی ثَلاثَةٍ إِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلاّ هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنی مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْثَرَ إِلاّ هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ ما کانُوا ثُمَّ یُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّ اللّهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ» ؛هیچگاه سه نفر با هم نجوا نمیکنند مگر اینکه خدا چهارمین آنهاست،و هیچگاه پنج نفر با هم نجوا نمیکنند مگر اینکه خدا ششمین آنهاست،و نه تعدادی کمتر و نه بیشتر از آن مگر اینکه او همراه آنهاست هرجا که باشند،سپس روز قیامت آنها را از اعمالشان آگاه میسازد،چراکه خدا به هرچیزی داناست!». (2)
در جای دیگر در عبارتی کوتاه و پرمعنا میفرماید: «وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ» ؛ او با شماست هرجا که باشید». (3)
لقمان حکیم نیز به فرزندش هشدار میدهد و میگوید: «یا بُنَیَّ إِنَّها إِنْ تَکُ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَکُنْ فِی صَخْرَةٍ أَوْ فِی السَّماواتِ أَوْ فِی الْأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اللّهُ إِنَّ اللّهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ» ؛پسرم! اگر به اندازه سنگینی دانه خردلی (کار نیک یا بد) باشد، و در دلِ سنگی یا در (گوشهای از) آسمانها و زمین قرار گیرد،خدا آن را (در قیامت برای حساب) میآورد؛خداوند دقیق و آگاه است!». (4)
این تعلیم قرآنی و الهی چنان مسلمانان را تربیت میکند که خلوت و جلوتی برای خود قائل نباشند و همه جا را یکسان بدانند و به این ترتیب از معاصی
پنهانی که گاه بسیار خطرناکتر از معاصی آشکار است،بپرهیزند.
این بحث را با حدیثی از امام صادق علیه السلام از کتاب شریف کافی پایان میدهیم.
آن حضرت به یکی از یارانش فرمود:
«خَفِ اللَّهَ کَأَنَّکَ تَرَاهُ وَ إِنْ کُنْتَ لا تَرَاهُ فَإِنَّهُ یَرَاکَ فَإِنْ کُنْتَ تَرَی أَنَّهُ لا یَرَاکَ فَقَدْ کَفَرْتَ وَ إِنْ کُنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهُ یَرَاکَ ثُمَّ بَرَزْتَ لَهُ بِالْمَعْصِیَةِ فَقَدْ جَعَلْتَهُ مِنْ أَهْوَنِ النَّاظِرِینَ عَلَیْکَ؛ از خدا بترس آنگونه که گویی او را میبینی (که شاهد و ناظر اعمال توست) و اگر تو او را نمیبینی او تو را میبیند.
اگر فکر کنی او تو را نمیبیند کافر شدهای (زیرا علم خدا را محدود شمردهای) و اگر میدانی تو را میبیند؛ولی باز در مقام معصیت او بر میآیی،او را از کمترین بینندگان نسبت به خود قرار دادهای». (1)زیرا از یک نگاه کننده عادی شرم داری اما از خدا شرم نمیکنی که در خلوت گناه میکنی.
1) 1) .کافی،ج 2،ص 68،ح 2
و قال علیهالسلام
لَمّا بَلَغَهُ قَتْلُ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِیبَکْرٍ:
إِنَّ حُزْنَنَا عَلَیْهِ عَلَی قَدْرِ سُرُورِهِمْ بِهِ،إِلَّا أَنَّهُمْ نَقَصُوا بَغِیضاً
وَ نَقَصْنَا حَبِیباً.
هنگامی که خبر شهادت محمد بن ابیبکر به امام علیه السلام رسید، فرمود:
اندوه ما بر او بهاندازه شادی شامیان است،زیرا آنها دشمن بزرگی را از دست دادهاند و ما دوست بزرگی را. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله میگوید:این کلام پرمعنا را عدهای از امام علیه السلام نقل کردهاند (که همه قبل از مرحوم سیّد رضی میزیستهاند) از جمله طبری در تاریخ خود در حوادث سال 38 و ابن هلال ثقفی در کتاب خود به نام الغارات بنابر آنچه ابن ابی الحدید در شرح خود و زبیر بن بکار در کتاب الموفقیات نقل کردهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 251)
اندوه ما و شادی دشمنان
در تاریخ طبری و همچنین کتاب الغارات ابن هلال ثقفی شأن ورودی برای این سخن ذکر شده و آن اینکه یکی از مأموران اطلاعاتی امیرمؤمنان علی علیه السلام در شام به نام«عبد الرحمان بن شبیب فزاری»خدمت امام علیه السلام آمد و گفت:هرگز جمعیتی را آنقدر خوشحال ندیدم که مردم شام را به هنگام آگاه شدن از شهادت محمد بن ابیبکر خوشحال دید.این مسئله به قدری برای آنها مهم بود که از فراز منبر به اطلاع عموم رساندند.در اینجا بود که امام علیه السلام فرمود:«اندوه ما بر او بهاندازه شادی شامیان است،زیرا آنها دشمن بزرگی را از دست دادهاند و ما دوست بزرگی را»؛ (قَالَ علیه السلام:لَمّا بَلَغَهُ قَتْلُ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِیبَکْرٍ:إِنَّ حُزْنَنَا عَلَیْهِ عَلَی قَدْرِ سُرُورِهِمْ بِهِ،إِلَّا أَنَّهُمْ نَقَصُوا بَغِیضاً وَ نَقَصْنَا حَبِیباً) .
همانگونه که در شرح خطبه 68 در جلد سوم این کتاب آوردهایم،معاویه بعد از جنگ صفین احساس نیرو و توان تازهای کرد و به فکر تسخیر مصر که مرکز مهمی بود افتاد.در آن موقع محمد بن ابیبکر از طرف امیرمؤمنان علی علیه السلام در آنجا حکومت میکرد.معاویه فرمان حکومت مصر را به نام عمرو عاص نوشت و او را با گروه عظیمی از سربازان به بهانه خونخواهی عثمان به مصر فرستاد.
محمد بن ابیبکر به مقابله برخاست و یارانش ضربات سنگینی بر لشکر عمرو عاص وارد کردند؛اما سرانجام شکست خوردند و از اطراف محمد پراکنده
شدند.محمد چون خود را تنها دید مخفی شد؛ولی شخص خونخواری به نام معاویه بن خدیج از طرف عمرو عاص مأمور پیدا کردن او شد.هنگامی که او را پیدا کرد به طرز بسیار شقاوتمندانهای او را شهید کرد و سرش را از تن جدا نمود و جسد او را به طرز فجیعی آتش زد.هنگامی که خبر شهادت او به امیرمؤمنان علی علیه السلام رسید بسیار اندوهگین شد،زیرا محمد بن ابیبکر مردی بسیار مخلص، شجاع و کارآمد و از جمله وفاداران جدی آن حضرت بود و به همین دلیل امام علیه السلام او را برای حکومت مصر که منطقه بسیار مهمی بود برگزید.
از داستان شهادت محمد بن ابیبکر که در تواریخ از جمله تاریخ طبری در حوادث سال 38 نقل شده به خوبی استفاده میشود که دشمنان امیر مؤمنان علی علیه السلام یعنی معاویه و دستیارانش چه افراد ظالم و ستمگر و خونخواری بودند که به هیچ حکم اسلامی و اخلاق انسانی تن نمیدادند و مرتکب جنایاتی میشدند که در تاریخ سابقه نداشت.این در حالی بود که محمد بن ابیبکر، فرزند خلیفه اول بود و آنها دم از وفاداری به خلیفه اول میزدند؛اما به طرزی او را شهید کردند که بدتر از آن تصور نمیشد. (1)
از نکات قابل ملاحظه درباره محمد بن ابیبکر این است که او ربیب امیرمؤمنان علی علیه السلام بود؛یعنی فرزند همسرش از شوهر دیگر،زیرا«اسماء بنت عمیس»،نخست همسر جعفر بن ابیطالب بود و بعد از جعفر به همسری ابوبکر درآمد و بعد از ابوبکر روی علاقهای که به امیر مؤمنان علی علیه السلام داشت به همسری آن حضرت درآمد و محمد فرزند ابوبکر تحت تکفل امیرمؤمنان علی علیه السلام و در خانه او پرورش یافت و از علاقهمندان مخلص آن حضرت بود.او در حجة الوداع سال دهم هجری تولد یافت و در مصر در حالی که بیست و هشت
1) 1) .برای توضیح بیشتر به تاریخ طبری،ج 4،ص 77 به بعد در حوادث سنه 38 (طبع بیروت،مؤسسه اعلمی) مراجعه شود
سال بیشتر از عمرش نمیگذشت شربت شهادت نوشید.او از یاران خاص و عاشقان امیرمؤمنان علی علیه السلام بود و بعضی او را از حواریون آن حضرت شمردهاند.
شگفت آنکه وقتی محمد بن ابیبکر به شهادت رسید و حتی جسد او را سوزاندند«ام حبیبه»(دختر ابوسفیان و همسر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله) گوسفندی بریان کرد و برای عایشه فرستاد و از شهادت محمّد ابراز خوشحالی کرد و به گمان خود آن را تلافی خون عثمان دانست که به پندار او به دست محمد بن ابیبکر یا با کمک او ریخته شده بود.عایشه گفت:خدا این دختر زن بدکار (اشاره به هند، همسر ابوسفیان است) را به قتل برساند.به خدا سوگند من بعد از این هرگز از گوسفند بریان استفاده نخواهم کرد.
این سخن را«سبط بن جوزی»در کتاب تذکرة الخواص (مطابق نقل مرحوم علامه شوشتری در شرح نهج البلاغه خود ذیل حکمت مورد بحث) آورده و نشان میدهد آنچه بعضی میگویند که به هنگام لعن بنیامیه بهطور عموم،باید امثال ام حبیبه را استثنا کرد،وجهی ندارد و طبق این روایت او نیز استحقاق این لعن را داشته است.امیدواریم که این روایت صحیحه نباشد.
و قال علیهالسلام
الْعُمْرُ الَّذِی أَعْذَرَ اللّهُ فِیهِ إِلَی ابْنِ آدَمَ سِتُّونَ سَنَةً.
امام علیه السلام فرمود:
عمری که خداوند نسبت به فرزندان آدم در آن اتمام حجت میکند (و عذرش را میپذیرد) شصت سال است.(بعد از آن عذری پذیرفته نیست). (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: تنها موردی که مرحوم خطیب درباره این گفتار حکیمانه-جز نقل مرحوم سیّد رضی-آورده است غرر الحکم مرحوم آمُدی است که آن را با تفاوتی که نشان دهنده اخذ از منبع دیگری است،در کتاب خود آورده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 251). طبری نیز در تاریخ خود این سخن را از امیرمؤمنان علیه السلام با ذکر داستانی نقل کرده است.(تاریخ طبری،حوادث سنه 64)
هشدار به بزرگسالان
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه هشداری به بزرگسالان میدهد و میفرماید:
مراقب خود باشند«هنگامی که عمر به شصت سال رسید دیگر عذری (در انجام گناه و ترک واجبات) از آنها پذیرفته نیست»؛ (الْعُمْرُ الَّذِی أَعْذَرَ اللّهُ فِیهِ إِلَی ابْنِ آدَمَ سِتُّونَ سَنَةً) .
شک نیست که انسان در دورانهای مختلف عمر تحت تأثیر انگیزههای گوناگونی است؛در کودکی به بازیها سرگرم میشود و در جوانی به شهوات.
هنگامی که دوران جوانی میگذرد و بخشی از شهوات رو به افول میگذارد، شهوت مال و مقام و مانند آن در انسان زنده میشود و به آن میپردازد؛اما هنگامی که به دوران پیری میرسد که لااقل از شصت سالگی شروع میشود آن انگیزهها نیز در بسیاری از افراد ضعیف میگردد مخصوصاً اگر به وضع جسمانی خود توجه کنند که قوای آن به سرعت رو به کاهش میرود،موهای سر و صورت سفید میشوند،استخوانها ضعیف میگردند،بهتدریج قامت خمیده میشود و نشانههای ارتحال از دنیا یکی پس از دیگری آشکار میگردند.با توجه به این مسائل،هوسهای پیری در او طغیان نخواهند کرد و او به فکر آینده خویش و سرای آخرت خواهد افتاد.
این به آن معنا نیست که اگر جوانان گناه کنند یا کسانی که در سنین پایینتر از
شصت سال قرار دارند مرتکب خلافی شوند معذورند،بلکه منظور این است اگر جوانان و میانسالان بتوانند عذری برای خود در پیشگاه خدا بیاورند کسانی که به سن شصت سال و بالاتر میرسند آن عذرها را نیز نخواهند داشت و به تعبیر دیگر گناه این افراد از گناه جوانان زشتتر و مجازات آن شدیدتر است.
این در حالی است که در بعضی از روایات سن کمتری از شصت سال در این زمینه ذکر شده است.
از امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمود:
«إِذَا أَتَتْ عَلَی الرَّجُلِ أَرْبَعُونَ سَنَةً قِیلَ لَهُ خُذْ حِذْرَکَ فَإِنَّکَ غَیْرُ مَعْذُورٍ؛ هنگامی که انسان به سن چهل سالگی میرسد به او گفته میشود کاملاً مراقب باش،زیرا بعد از این معذور نخواهی بود». (1)
ولی برای اینکه بعضی این سخن را برای کسانی که کمتر از چهل سال دارند چراغ سبزی نسبت به گناهان نپندارند امام علیه السلام در ذیل این روایت میفرماید:
«وَ لَیْسَ ابْنُ الْأَرْبَعِینَ بِأَحَقَّ بِالْحِذْرِ مِنِ ابْنِ الْعِشْرِینَ فَإِنَّ الَّذِی یَطْلُبُهُمَا وَاحِدٌ وَ لَیْسَ بِرَاقِد؛ چهل ساله برای پرهیز از گناه سزاوارتر از بیست ساله نیست،زیرا کسی که هر دو را طلب میکند یکی است (اعمال آنها را میبیند) و خواب نیست». (2)
در ذیل آیه 15 سوره«احقاف»که دوران زندگی انسان را از طفولیت برمیشمرد تا به چهل سال میرسد و آن را دوران کمال انسان میشمارد: «حَتّی إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً» از ابن عباس نقل شده است که میگوید:
«مَنْ بَلَغَ أرْبَعِینَ وَ لَمْ یَبْلُغْ خَیْرُهُ شَرَّهُ فَلْیَتَجَهَّزْ إلَی النّارِ؛ کسی که به چهل سال برسد و نیکی او بر بدیاش غلبه نکند آماده آتش دوزخ گردد.(ابن عباس اینگونه مطالب را معمولاً یا از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و یا از امیرمؤمنان علی علیه السلام شنیده است)». (3)
شیخ صدوق رحمه الله در کتاب خصال از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمود:
«إِنَّ الْعَبْدَ لَفِی فُسْحَةٍ مِنْ أَمْرِهِ مَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ أَرْبَعِینَ سَنَةً فَإِذَا بَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً أَوْحَی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَی مَلَکَیْهِ قَدْ عَمَّرْتُ عَبْدِی هَذَا عُمُراً فَغَلِّظَا وَ شَدِّدَا وَ تَحَفَّظَا وَ اکْتُبَا عَلَیْهِ قَلِیلَ عَمَلِهِ وَ کَثِیرَهُ وَ صَغِیرَهُ وَ کَبِیرَهُ؛ انسان قبل از چهل سال در وسعت قرار دارد (خداوند کمتر بر او سخت میگیرد) ولی هنگامی که به چهل سال رسید خداوند متعال به دو فرشتهای که مأمور او هستند وحی میفرستد که من بندهام را عمر کافی و طولانی دادم.از این به بعد بر او سخت بگیرید و شدت عمل به خرج دهید و دقیقاً مراقب اعمال او باشید و هر کار کم یا زیاد،کوچک یا بزرگی را انجام میدهد در نامه اعمال او بنویسید». (1)
البته منافاتی میان این روایات و امثال آن با آنچه از امام علیه السلام در گفتار حکیمانه مورد بحث آمد نیست،زیرا شدت عمل درباره انسانها نیز مراحلی دارد.در مرحله چهل سالگی کمتر و در شصت سالگی بیشتر است و به تعبیر دیگر، حدیث چهل سال اشاره به حداقل و حدیث شصت سال اشاره به حداکثر است.
در تفسیر قرطبی و درّ المنثور ذیل آیه شریفه 37 سوره«فاطر»که خطاب به دوزخیان است و میفرماید: «أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَنْ تَذَکَّرَ» ؛آیا به شما به مقدار کافی برای بیدار و تذکر عمر ندادیم و بیمدهنده الهی به سوی شما نیامد؟»از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین نقل شده است:
«إذَا کانَ یَوْمُ الْقِیامَةِ نُودِیَ (أَیْنَ) أَبْناءُ السِّتِّیْنَ؟ وَ هُوَ الْعُمْرُ الَّذِی قالَ اللّهُ فِیْهِ:أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما یَتَذَکَّرُ فِیْهِ مَنْ تَذَکَّرَ؛ هنگامی که روز قیامت شود،منادی ندا کند،انسانهای شصت ساله کجا هستند؟ این همان عمری است که خدا درباره آن فرموده:آیا ما شما را به مقداری که افراد متذکر شوند،عمر ندادیم؟!».
به هر روی از مجموع این روایات استفاده میشود که انسان هنگامی که به
1) 1) .کافی،ج 8،ص 108،ح 84
چهل سالگی میرسد باید بسیار مراقب اعمال خویش باشد و چون به شصت سالگی برسد بسیار بیشتر،زیرا هر لغزشی را در این سن و سال برای او مینویسند و عذری در پیشگاه خدا نخواهد داشت.
و قال علیهالسلام
مَا ظَفِرَ مَنْ ظَفِرَ الْإِثْمُ بِهِ،وَ الْغَالِبُ بِالشَّرِّ مَغْلُوبٌ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که با توسل به گناه پیروز شود پیروز نیست و کسی که با ستم غلبه کند
(در واقع) مغلوب است. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکیمانه مشتمل بر دو جمله است:جمله نخست در غررالحکم به همین صورت آمده است و جمله دوم در جای دیگر به صورت متفاوتی ذکر شده است: «صاحِبُ الْمالِ مَتْعُوبٌ وَ الْغالِبُ بِالشَّرِّ مَغْلُوبٌ» و در زهر الآداب جمله دوم به این صورت نقل شده است: «الْغالِبُ بِالظُّلْمِ مَغْلُوبٌ» .(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 251)
پیروزی با گناه،پیروزی نیست
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به مطلب مهمی اشاره کرده و به ظالمان و مفسدان هشدار میدهد و میفرماید:«کسی که با توسل به گناه پیروز شود، پیروز نیست و کسی که با ستم غلبه کند در واقع مغلوب است»؛ (مَا ظَفِرَ مَنْ ظَفِرَ الْإِثْمُ بِهِ،وَ الْغَالِبُ بِالشَّرِّ مَغْلُوبٌ) .
بسیارند کسانی که برای رسیدن به پیروزی بر دشمن از اسباب نامشروع استفاده میکنند،ظلم و ستم روا میدارند و مرتکب انواع گناهان میشوند.آنها میخواهند به هر قیمت ممکن به هدف خود برسند،امام علیه السلام به آنها هشدار میدهد که این نوع پیروزی،پیروزی نیست،بلکه در واقع در چنگال گناه مغلوب شدن است و همچنین کسانی که با استفاده از شر،غلبه میکنند ظاهراً غالبند و در واقع مغلوب شیطان و شر و هوای نفس هستند.
این سخن،هم از نظر ظاهری پذیرفتنی است و هم از نظر معنوی.جنبه معنوی آن آشکار است که اینگونه پیروزیها و غلبهها مایه گرفتاریهای شدید روز قیامت است و بدترین زاد و توشه برای سفر آخرت به شمار میآید و در آنجا باید پاسخگو باشد.
از نظر ظاهری نیز بسیار دیدهایم یا در تاریخ خواندهایم که اینگونه افرادی که با ظلم و ستم و گناه پیروز میشوند سرانجام گرفتار عواقب شومی گشته و در
بسیاری از موارد دشمنانشان با همان روش،آنها را دَرهم کوبیده و مغلوب ساختهاند و مقامی را که ناجوانمردانه به دست آورده بودند با حملات ناجوانمردانه دشمن از دست میدهند و اگر ظالمان و ستمگران در عواقب مادی و معنوی کار خود بیندیشند به سراغ آن نخواهند رفت.
در حدیثی آمده است که دو نفر خدمت امام صادق علیه السلام رسیدند تا درباره اختلافی که در مورد معاملهای داشتند با آن حضرت صحبت کنند و دستور بخواهند.هنگامی که امام علیه السلام سخنان آن دو را شنید به نصیحت آن دو پرداخت و فرمود:بدانید هرکس که بهوسیله ظلم پیروز شود به خیر و خوبی نخواهد رسید و بدانید آنچه را مظلوم از دین ظالم میگیرد بیش از آن است که ظالم از مال مظلوم دریافت میدارد.سپس فرمود:کسی که به مردم بدی کند اگر دیگران از همین روش استفاده کنند و به او بدی کنند نباید آن را بد بشمرد.بدانید انسان بذری را که کاشته درو میکند و هیچکس از نهال تلخ،ثمره شیرین نمیگیرد و از نهال شیرین میوه تلخ نمیچیند (امام علیه السلام چیزی بر این جملهها نیفزود) ولی آن دو مرد پیش از آنکه از جا برخیزند با هم صلح کردند (در پرتو سخنان حکیمانه امام علیه السلام از خواب غفلت بیدار شدند و راه صحیح را انتخاب کردند). (1)
در ارشاد القلوب حدیث پرمعنایی در این زمینه ذکر شده است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
«خَمْسُ [اربع] کَلِماتٍ فِی التَّوْراةِ وَ یَنْبَغی أنْ تُکْتَبَ بِماءِ الذَّهَبَ:
أوّلُها حَجَرُ الْغَصْبِ فِی الدّارِ رَهْنٌ عَلی خَرابِها وَ الْغالِبُ بِالظُّلْمِ هُوَ الْمَغْلُوبُ وَ ما ظَفَرَ مَنْ ظَفَرَ الْإثْمُ بِهِ وَ مِنْ أقَلِّ حَقِّ اللّهِ عَلَیْکَ أنْ لا تَسْتَعینَ بِنِعَمِهِ عَلی مَعاصِیهِ؛ پنج [چهار] جمله در تورات آمده که سزاوار است با آب طلا نوشته شود (و پیوسته در برابر انسان باشد):اول اینکه بودن یک قطعه سنگ غصبی در خانه،گروگانِ خرابی آن است و آنکس که بهوسیله ستم غلبه کند در واقع مغلوب است و کسی
1) 1) .اصول کافی،ج 2،ص 334،ح 22
که با گناه پیروز شود هرگز به پیروزی نرسد و کمترین حق خدا بر تو این است که با استفاده از نعمتهایش به سراغ معصیتش نروی». (1)
این گفتار حکیمانه امام علیه السلام تأکید دیگری است بر اینکه افراد با ایمان برای رسیدن به اهداف خود هرگز از وسایل نامشروع استفاده نمیکنند.
در دستورات جنگی اسلام نیز بر این امر تأکید شده که از ابزار غیر انسانی برای پیروزی بر دشمن بهره نگیرید؛بر دشمن شبیخون نزنید،آب آشامیدنی آنها را مسموم نکنید،درختان بارور را به آتش نکشید،افراد غیر نظامی را هدف قرار ندهید و با اسیران جنگی خوشرفتاری نمایید.
1) 1) .ارشاد القلوب،ج 1،ص 196
و قال علیهالسلام
إِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ فَرَضَ فِی أَمْوَالِ الْأَغْنِیَاءِ أَقْوَاتَ الْفُقَرَاءِ:فَمَا جَاعَ فَقِیرٌ إِلَّا بِمَا مُتِّعَ بِهِ غَنِیٌّ،وَ اللّهُ تَعَالَی سَائِلُهُمْ عَنْ ذلِکَ.
امام علیه السلام فرمود:
خداوند سبحان قُوت (و نیازهای) فقرا را در اموال اغنیا واجب و معین کرده است، ازاینرو هیچ فقیری گرسنه نمیماند مگر به سبب بهرهمندی غنی (و ممانعت او از پرداخت حق فقیر) و خدای متعال (روز قیامت) دراینباره از آنها سؤال و بازخواست میکند. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: به گفته مرحوم خطیب در مصادر،این حدیث شریف را پیش از سیّد رضی،قاضی نعمان مصری در کتاب دعائم الاسلام آورده و بعد از سیّد رضی،آمُدی در غررالحکم با تفاوتی ذکر کرده و همچنین خطیب در تاریخ بغداد آن را با سند خودش از محمّد بن حنفیه از پدرش علی بن ابیطالب علیه السلام نقل کرده که آن حضرت از رسول خدا صلی الله علیه و آله این سخن را شنید (که نسبت به آنچه در نهج البلاغه آمده تفاوتی دارد) و در روض الاخیار نیز همانند نهج البلاغه روایت شده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 252)
دِین اغنیا به فقرا
امام علیه السلام به یکی از اصول مهم اسلام در این کلام نورانی اشاره کرده و بیان میکند که نظام اقتصادی اسلام نظامی بسیار حسابشده است بهگونهای که اگر مطابق آن رفتار شود در سراسر کشور اسلام فقیر و نیازمندی باقی نخواهد ماند.
میفرماید:«خداوند سبحان قُوت (و نیازهای) فقرا را در اموال اغنیا واجب و معین کرده است،ازاینرو هیچ فقیری گرسنه نمیماند مگر به سبب بهرهمندی غنی (و ممانعت او از پرداخت حق فقیر) و خدای متعال (روز قیامت) دراینباره از آنها سؤال و بازخواست میکند»؛ (إِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ فَرَضَ فِی أَمْوَالِ الْأَغْنِیَاءِ أَقْوَاتَ الْفُقَرَاءِ:فَمَا جَاعَ فَقِیرٌ إِلَّا بِمَا مُتِّعَ (1)بِهِ غَنِیٌّ،وَ اللّهُ تَعَالَی سَائِلُهُمْ عَنْ ذلِکَ) .
بعضی از شارحان نهج البلاغه این کلام شریف را به مسئله زکات اشاره دانستهاند و تعبیر به«فرض»نیز میتواند اشاره به همین معنا باشد.
روایات فراوانی نیز این معنا را تأیید میکند و در آنها تصریح شده که آنچه به عنوان زکات در اسلام فرض شده دقیقاً بهاندازه نیاز فقراست،بهگونهای که اگر همه اغنیا به وظیفه دینی خود در باب زکات عمل کنند فقیری باقی نخواهد ماند.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام که در ذیل حکمت 252 نیز به آن اشاره شد
1) 1) .در بسیاری از نسخ به جای«مُتِّعَ»،«مَنَعَ»آمده که مناسبتر به نظر میرسد و مفهوم جمله این میشود:هیچکس فقیر نمیشود مگر به سبب منع اغنیا از حقوق آنها
میخوانیم:
«إِنَّمَا وُضِعَتِ الزَّکَاةُ اخْتِبَاراً لِلْأَغْنِیَاءِ وَ مَعُونَةً لِلْفُقَرَاءِ وَ لَوْ أَنَّ النَّاسَ أَدَّوْا زَکَاةَ أَمْوَالِهِمْ مَا بَقِیَ مُسْلِمٌ فَقِیراً مُحْتَاجاً وَ لَاسْتَغْنَی بِمَا فَرَضَ اللَّهُ لَهُ وَ إِنَّ النَّاسَ مَا افْتَقَرُوا وَ لا احْتَاجُوا وَ لا جَاعُوا وَ لا عَرُوا إِلَّا بِذُنُوبِ الْأَغْنِیَاء...مَا ضَاعَ مَالٌ فِی بَرٍّ وَ لا بَحْرٍ إِلَّا بِتَرْکِ الزَّکَاةِ وَ مَا صِیدَ صَیْدٌ فِی بَرٍّ وَ لا بَحْرٍ إِلَّا بِتَرْکِهِ التَّسْبِیحَ فِی ذَلِکَ الْیَوْمِ؛ زکات برای این تشریع شده است که اغنیا امتحان شوند و کمکی برای نیازمندان باشد و اگر مردم زکات اموال خود را بپردازند هیچ مسلمانی فقیر و نیازمند باقی نمیماند و همگی به سبب عمل به این فریضه الهی بینیاز خواهند شد و مردم،فقیر و محتاج و گرسنه و برهنه نشدند مگر به گناه اغنیا...هیچ مالی در صحرا و دریا از بین نمیرود مگر به سبب ترک زکات و هیچ صیدی در دریا و صحرا در چنگال صیاد گرفتار نمیشود مگر به سبب ترک تسبیح در آن روز». (1)
آنچه در کلام حکیمانه بالا آمد که خدا دقیقاً نیازهای فقرا را در اموال اغنیا واجب کرده،در احادیث دیگری با صراحت بیشتری آمده است؛در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ أَخْبِرْنِی عَنِ الزَّکَاةِ کَیْفَ صَارَتْ مِنْ کُلِّ أَلْفٍ خَمْسَةً وَ عِشْرِینَ لَمْ تَکُنْ أَقَلَّ أَوْ أَکْثَرَ مَا وَجْهُهَا فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْخَلْقَ کُلَّهُمْ فَعَلِمَ صَغِیرَهُمْ وَ کَبِیرَهُمْ وَ غَنِیَّهُمْ وَ فَقِیرَهُمْ فَجَعَلَ مِنْ کُلِّ أَلْفِ إِنْسَانٍ خَمْسَةً وَ عِشْرِینَ مِسْکِیناً وَ لَوْ عَلِمَ أَنَّ ذَلِکَ لا یَسَعُهُمْ لَزَادَهُمْ لِأَنَّهُ خَالِقُهُمْ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِهِمْ؛ راوی عرض میکند:فدایت شوم بفرمایید چرا زکات بیست و پنج در هزار تعیین شده است (یک چهلم) نه کمتر و نه بیشتر.دلیلش چیست؟ امام علیه السلام فرمود:
خدای متعال همه انسانها را آفریده و صغیر و کبیر و غنی و فقیرشان را میشناسد.از هر هزار انسان معمولاً بیست و پنج نفر نیازمندند (ازاینرو زکات را به همین نسبت قرار داده) و اگر میدانست این برای آنها کافی نیست بر آن میافزود،زیرا او خالق آنها و از همه به آنها آگاهتر است». (2)
همین مضمون در دو حدیث دیگر از همان حضرت با بیانهای متفاوتی آمده است. (1)
در ضمن از این حدیث استفاده میشود هرگاه در جامعه اسلامی در هر هزار نفر بیش از بیست و پنج نفر شخص نیازمند و فقیر پیدا شود براثر عواملی است که مظالم انسانها آن را آفریده است.
البته آنچه در روایت بالا آمد در مورد زکات حیوانات و طلا و نقره است؛اما زکات غلات،چنانکه میدانیم گاه یک دهم و گاه یک بیستم است،بنابراین منظور امام علیه السلام بیان حکمت حکم بوده نه علت حکم که در تمام مصادیق جاری و ساری است.
1) 1) .ر.ک:حدیث 1 و 4 همین باب
و قال علیهالسلام
الإِسْتِغْنَاءُ عَنِ الْعُذْرِ أَعَزُّ مِن الصِّدْقِ بِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
بینیاز بودن از عذرخواهی،بهتر از عذر صادقانه و مقبول است. (1)
(اشاره به اینکه اگر خطایی نکنی که نیاز به عذرخواهی داشته باشی بهتر از ارتکاب خطای توأم با عذر مقبول است).
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در اینجا مدرک دیگری برای این کلام شریف نقل نمیکند و حواله به پایان کتاب خود میدهد و از آنچه در پایان کتاب آورده روشن میشود که موفق به پیدا کردن منابع دیگری برای این مورد و چند مورد دیگر نشده است.البته مرحوم آمُدی آن را در غرر الحکم با کمی تفاوت نقل کرده است.در کتاب تمام نهج البلاغه نیز آن را به عنوان بخشی از وصیت امام علیه السلام به فرزند دلبندش امام حسن مجتبی علیه السلام آورده است.(تمام نهج البلاغه،ص 973)
نه خطا کن نه عذرخواهی!
آنچه امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه آورده سخنی است کاملاً منطقی و عقلپسند،میفرماید:«بینیاز بودن از عذرخواهی،بهتر از عذر صادقانه و مقبول است»؛ (الإِسْتِغْنَاءُ عَنِ الْعُذْرِ أَعَزُّ مِن الصِّدْقِ بِهِ) .
اشاره به اینکه چرا انسان مرتکب خطایی شود که ناچار دست تقاضا به درگاه خدا یا بندگان خدا بردارد و از آنها عذرخواهی کند،هر چند عذر،عذر قابل قبولی باشد تا چه رسد به اینکه عذر ساختگی و غیر قابل قبول باشد.
گرچه تعبیر بالا بیشتر متناسب عذرخواهی در برابر بندگان است؛ولی اطلاق عموم این تعبیر نیز دور از ذهن نیست،زیرا در روایات آمده است که انسان ترک گناه کند بهتر از آن است که گناهی مرتکب شود و توبه به درگاه خدا آورد، همان گونه که در حدیثی در کتاب شریف کافی از امام صادق علیه السلام آمده است:
«إِنَّ تَرْکَ الذَّنْبِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِ التَّوْبَة» . (1)
این حدیث شریف از امیرمؤمنان علی علیه السلام نیز در کتاب خصائص الائمه نقل شده است. (2)
این مطلب در مورد عذرخواهی در برابر بندگان واضحتر است،زیرا عذر
هر چند صادقانه باشد در برابر انسان دیگر،خلاف عزت و کرامت انسانی است.
چه بهتر که انسان مرتکب خلافی نشود و در برابر دیگران عزیز و سربلند باشد.
در حدیث دیگری که علامه مجلسی رحمه الله آن را در بحار الانوار از امام علی بن ابیطالب علیه السلام آورده میخوانیم:
«إِیَّاکَ وَ مَا تَعْتَذِرُ مِنْهُ فَإِنَّهُ لا یُعْتَذَرُ مِنْ خَیْر؛ از چیزی که برای آن عذرخواهی خواهی کرد بپرهیز،زیرا انسان از کار خیر عذرخواهی نمیکند.(حتماً کار بدی بوده است که از آن عذر میخواهد)». (1)
در حدیث دیگری از امام حسین بن علی علیه السلام میخوانیم:
«إِیَّاکَ وَ مَا تَعْتَذِرُ مِنْهُ فَإِنَّ الْمُؤْمِنَ لا یُسِیءُ وَ لا یَعْتَذِرُ وَ الْمُنَافِقُ کُلَّ یَوْمٍ یُسِیءُ وَ یَعْتَذِرُ؛ از کاری که موجب میشود از آن عذرخواهی کنی بپرهیز،زیرا مؤمن نه کار بد میکند و نه عذرخواهی،و منافق همیشه کار بد میکند و از آن عذرخواهی مینماید». (2)
در نامه امیر مؤمنان علیه السلام به«حارث همدانی»که در بخش نامههای نهجالبلاغه آمده بود خواندیم که میفرماید:
«وَ احْذَرْ کُلَّ عَمَلٍ إِذَا سُئِلَ عَنْهُ صَاحِبُهُ أَنْکَرَهُ أَوْ اعْتَذَرَ مِنْهُ؛ از هر کاری که اگر از صاحب آن درباره آن سؤال شود انکار یا عذرخواهی میکند بپرهیز». (3)
از تمام این روایات که مفهوم گفتار حکیمانه مورد بحث را با تعبیرات گوناگون بیان میکند استفاده میشود که انسان مؤمن آگاه نباید به سراغ کاری برود که او را برای عذرخواهی سرافکنده سازد.
از کلام حکیمانه فوق استفاده میشود که عذر نیز بر دو گونه است:عذر صادق و عذر کاذب.عذر صادق آن است که صدور خطا از انسان به سبب مشکلی از مشکلات عرفیه باشد که انسان را در تنگنا قرار داده و به سبب آن مرتکب خطایی شده است و گاهی براثر عدم دقت و عدم مطالعه در عواقب کار
و امثال آن خطا از انسان سر میزند.
عذر کاذب آن است که انسان بدون دلیل موجهی اقدام به کار خلافی مانند ظلم و ستم و غیبت و آزار و پیمانشکنی و بیوفایی و امثال آن کرده است.بدون شک چنین عذری عزتی ندارد.اگر عزتی باشد در عذر صادقانه است؛ولی با این حال اگر انسان کاری نکند که ناچار به عذرخواهی صادقانه باشد،عزیزتر و آبرومندتر است.
و قال علیهالسلام
أَقَلُّ مَا یَلْزَمُکُمْ لِلّهِ أَلَّا تَسْتَعِینُوا بِنِعَمِهِ عَلَی مَعَاصِیهِ.
امام علیه السلام فرمود:
کمترین حقی که خدا بر شما دارد این است که با استمداد از نعمتهایش
او را معصیت نکنید. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر این کلام حکیمانه را از روض الاخیار و همچنین از غرر الحکم با تفاوتی نقل میکند.مشابه آن در حکمت 290 نیز آمده بود.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 252)
با نعمتهایش او را معصیت مکن
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی اشاره میکند و آن اینکه«انسان در برابر نعمتهایی که خداوند به وی داده کمترین وظیفهاش این است که نعمتهایش را وسیله معصیت او قرار ندهد»؛ (أَقَلُّ مَا یَلْزَمُکُمْ لِلّهِ أَلَّا تَسْتَعِینُوا بِنِعَمِهِ عَلَی مَعَاصِیهِ) .
نافرمانی مولا همیشه زشت است،ولی زشتترین حالات نافرمانی و عصیان این است که انسان نعمتهای او را وسیله نافرمانی وی قرار دهد.
در بعضی از تواریخ آمده است«سبکتکین»که از کارکنان عزالدوله بختیار بود بر ضد او خروج کرد.«صابی»نویسنده معروف از طرف عز الدوله نامهای به او نوشت که ای کاش میدانستم با چه وسیلهای بر ضد ما قیام کردهای،در حالی که پرچم ما بالای سرت در اهتزاز است و بردگان ما در طرف راست و چپ تو قرار دارند و اسبهای سواری تو علامت ما را بر خود دارند و لباسهایی که بر تن داری بهوسیله ما بافته شده است و سلاحهایی که برای دشمنانمان تهیه کرده بودیم در دست توست. (1)
از این مثال تاریخی به خوبی روشن میشود که چه اندازه زشت است که انسان مشمول نعمتی از سوی دیگری شود و همان نعمت را بردارد و بر ضد او اقدام کند.
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 19،ص 242
پیام دیگری که این گفتار حکیمانه دارد این است که انسان هر گناهی که میکند به یقین با استفاده از یکی از نعمتهای الهی است؛چشم،گوش،دست، پا،فکر،قدرت و مواهب دیگر همه نعمتهای پروردگارند و انسان بدون استفاده از اینها نمیتواند کار خلافی انجام دهد،بنابراین مفهوم کلام این میشود که انسان منصف نباید هیچ گناهی کند،زیرا هر گناهی مرتکب شود با استفاده از یکی از نعمتهای خداست و این کار بسیار شرمآور است.
در حدیث قدسی آمده است:
«مَنْ لَمْ یَرْضَ بِقَضَائِی وَ لَمْ یَشْکُرْ لِنَعْمَائِی وَ لَمْ یَصْبِرْ عَلَی بَلائِی فَلْیَتَّخِذْ رَبّاً سِوَای وَ لْیَخْرُجْ مِنْ أرْضی وَ سَمائی؛ کسی که شکر نعمتهای مرا به جا نیاورد و صبر بر بلا و آزمونهای من نکند،پروردگاری غیر از من را جستوجو کند و از میان زمین و آسمان من خارج شود». (1)
در حدیث دیگری امام حسین علیه السلام در پاسخ کسی که گفت:من مرد گناهکاری هستم و نمیتوانم ترک معصیت کنم مرا موعظهای کن.فرمود:
«افْعَلْ خَمْسَةَ أَشْیَاءَ وَ أَذْنِبْ مَا شِئْتَ فَأَوَّلُ ذَلِکَ لا تَأْکُلْ رِزْقَ اللَّهِ وَ أَذْنِبْ مَا شِئْتَ وَ الثَّانِی اخْرُجْ مِنْ وَلایَةِ اللَّهِ وَ أَذْنِبْ مَا شِئْتَ وَ الثَّالِثُ اطْلُبْ مَوْضِعاً لا یَرَاکَ اللَّهُ وَ أَذْنِبْ مَا شِئْتَ وَ الرَّابِعُ إِذَا جَاءَ مَلَکُ الْمَوْتِ لِیَقْبِضَ رُوحَکَ فَادْفَعْهُ عَنْ نَفْسِکَ وَ أَذْنِبْ مَا شِئْتَ وَ الْخَامِسُ إِذَا أَدْخَلَکَ مَالِکٌ فِی النَّارِ فَلا تَدْخُلْ فِی النَّارِ وَ أَذْنِبْ مَا شِئْت؛ پنج چیز را انجام بده سپس هرچه میخواهی گناه کن.(نخست آنکه) روزیِ خدا را مخور و هرچه میخواهی گناه کن.(دوم) از ولایت خدا بیرون رو و هرچه میخواهی گناه کن،(سوم) محلی را طلب کن که خدا تو را در آنجا نبیند و هر گناهی میخواهی انجام ده،(چهارم) هنگامی که فرشته مرگ به سراغ تو میآید تا قبض روحت کند او را از خود دور کن سپس هر گناهی میخواهی انجام ده.(پنجم) هنگامی که مالک دوزخ تو را وارد آن میکند مقاومت کن و داخل در آتش مشو
1) 1) .شرح اصول کافی (ملا صالح مازندرانی)،ج 1،ص 219
و هر گناهی میخواهی انجام ده». (1)
در این حدیث منطق روشنی به کار رفته است و آن اینکه انسان در پنج موقف گرفتار است که هر یک از آنها برای ترک گناه کافی است:از یکسو دائماً بر سر خوان نعمت خدا نشسته و از رزق او استفاده میکند.آیا با این حال وجدان انسانِ بیدار اجازه میدهد گناهی کند؟
دیگر اینکه دائماً تحت سرپرستی خداست و خدا فرشتگانی را برای حفظ او مأمور کرده است.آیا شرمآور نیست که انسان تحت این حفاظت به معصیت مولایش بپردازد؟
سوم اینکه تمام عالم،محضر خداست آیا شرمآور نیست که انسان در محضر او مرتکب گناه شود؟
چهارم و پنجم اینکه انسان گنهکار چه بخواهد و چه نخواهد روزی به دست ملک الموت قبض روح میشود و در عرصه محشر به حساب او میرسند و او را مجازات خواهند کرد.آیا میتواند در مقابل فرشته مرگ مقاومت کند و یا بر مالک دوزخ غلبه نماید؟ حال که خود را اسیر چنگال آنها میبیند چگونه به خود اجازه میدهد آشکارا به مخالفت فرمان خدا برخیزد و آلوده انواع گناهان شود؟ فکر کردن در این امور برای بازداشتن انسان از گناه،به یقین کافی است.
1) 1) .بحار الانوار،ج 75،ص 126،ح 7
و قال علیهالسلام
إِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ جَعَلَ الطَّاعَةَ غَنِیمَةَ الْأَکْیَاسِ عِنْدَ تَفْرِیطِ الْعَجَزَةِ.
امام علیه السلام فرمود:
خداوند سبحان طاعت خود را غنیمت زیرکان قرار داده هنگامی که افراد ناتوان (و هوسباز) کوتاهی میکنند. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب تنها کسی را که این کلام حکیمانه را اضافه بر نهجالبلاغه نقل میکند،ابن قاسم در روضالاخیار میداند که با تفاوت مختصری آن را ذکر کرده و به جای«الْعَجَزَة»،«الْفَجَرَة»آورده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 252). اضافه میکنیم که علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار،ج 32 این جمله را ضمن خطبهای از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل کرده است که آغازش این است: «إِنَّ اللّهَ قَدْ أکْرَمَکُمْ بِدینِهِ وَ خَلَقَکُمْ لِعِبادَتِهِ...» .(بحار الانوار،ج 32،ص 404،به نقل از وقعه صفین،ص 113)
غنیمت زیرکان
امام علیه السلام در این کلام نورانی مقایسهای میان هوشمندان مطیع و عاجزان بدکار کرده و میفرماید:«خداوند سبحان طاعت خود را غنیمت زیرکان قرار داده هنگامی که افراد ناتوان (و هوسباز) کوتاهی میکنند»؛ (إِنَّ اللّهَ سُبْحَانَهُ جَعَلَ الطَّاعَةَ غَنِیمَةَ الْأَکْیَاسِ عِنْدَ تَفْرِیطِ الْعَجَزَةِ) .
با اینکه در غالب نسخههای نهجالبلاغه «عِنْدَ تَفْریطِ الْعَجَزَةِ» ذکر شده،در نسخه کتاب صفین و همچنین در کتاب روض الاخیار به جای«الْعَجَزَةِ»،«الْفَجَرَةِ» آمده و مناسبتر نیز همین تعبیر است،زیرا امام علیه السلام،مطیعان را با فاجران مقایسه میفرماید گویی جهان را صحنه جنگی به حساب میآورد که هوشمندان به مبارزه با لشکر شیطان و هوای نفس میپردازند و بر آنها پیروز میشوند و غنیمتی که در این جنگ سرنوشتساز نصیب آنها میشود اطاعت فرمان پروردگار است؛ولی ناتوانها و فاجران کوتاهی میکنند و در این میدان در برابر شیطان و هوای نفس شکست میخورند و همه چیز را از دست میدهند.نهتنها غنیمتی به دست نمیآورند بلکه سرمایههای عمر و ایمان و عنایات پروردگار را از کف خواهند داد.
همانگونه که به هنگام ذکر سند خطبه اشاره شد،امیرمؤمنان علی علیه السلام پیش از وقعه صفین بر فراز منبر رفت و خطبهای برای مردم خواند و آنان را دعوت به
جهاد کرد و حمد و ثنای الهی را به جای آورد و سپس فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ قَدْ أَکْرَمَکُمْ بِدِینِهِ وَ خَلَقَکُمْ لِعِبَادَتِهِ فَأَنْصِبُوا أَنْفُسَکُمْ فِی أَدَائِهَا وَ تَنَجَّزُوا مَوْعُودَهُ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ جَعَلَ أَمْرَاسَ الْإِسْلامِ مَتِینَةً وَ عُرَاهُ وَثِیقَةً ثُمَّ جَعَلَ الطَّاعَةَ حَظَّ الْأَنْفُسِ وَ رِضَا الرَّبِّ وَ غَنِیمَةَ الْأَکْیَاسِ عِنْدَ تَفْرِیطِ الْعَجَزَةِ وَ قَدْ حَمَلْتُ أَمْرَ أَسْوَدِهَا وَ أَحْمَرِهَا وَ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّه؛ خدا شما را با دینش (دین اسلام) گرامی داشت و برای عبادت (و معرفت) خود آفرید،بنابراین خود را آماده برای ادای این وظیفه کنید و وعده الهی را مسلم بشمرید و بدانید ریسمانهای اسلام (که خیمه این آیین به آن وابسته است) محکم است و دستگیرههای آنان استحکام دارد.سپس خداوند، اطاعت را بهره انسانها و موجب رضایت پروردگار و غنیمت هوشمندان قرار داده است،در برابر کوتاهی عاجزان و ناتوانها.من امور شما را اعم از سیاهپوست و سرخپوست (و سفیدپوست) بر عهده دارم و قوت و قدرتی جز بهوسیله پروردگار نیست.(سپس دستور حرکت بهسوی میدان نبرد با شامیان گردنکِش را به آنها داد)». (1)
این نکته نیز شایان توجه است که غنیمت دارای یک معنای وسیع و یک معنای محدود است.معنای محدود آن همان غنائم جنگی است؛اشیایی که به هنگام شکست دشمن از اموال آنها به دست فاتحان میافتد و معنای وسیع آن هرگونه درآمد قابل ملاحظهای است که از هر طریقی حاصل شود حتی گاه به مواهب معنوی نیز اطلاق میشود.مثلاً در روایتی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله خطاب به ابوذر آمده است:
«اغْتَنِمْ خَمْساً قَبْلَ خَمْسٍ شَبَابَکَ قَبْلَ هَرَمِکَ وَ صِحَّتَکَ قَبْلَ سُقْمِکَ وَ غِنَاکَ قَبْلَ فَقْرِکَ وَ فَرَاغَکَ قَبْلَ شُغْلِکَ وَ حَیَاتَکَ قَبْلَ مَوْتِکَ؛ پنج چیز را پیش از پنج چیز غنیمت بشمار:جوانیات راپیش از پیری و سلامتی را قبل از بیماری و بینیازی را قبل از فقر و فراغت را پیش از
1) 1) .بحار الانوار،ج 32،ص 404
گرفتاریها و حیات را قبل از مرگ». (1)
امثال این تعبیر در روایات فراوان است،بنابراین کسانی که تصور میکنند غنیمت تنها به معنای غنائم جنگی است در اشتباهند.یکی از شواهد این مدعا کلام حکیمانه مورد بحث است که حضرت،اطاعت را غنیمت هوشمندان شمرده است.
ارباب لغت نیز بهطور گسترده به این معنا اشاره کردهاند،لسان العرب میگوید:«غُنْم»به معنای دسترسی یافتن به چیزی بدون مشقت است در تاج العروس آمده است که غنیمت به معنای چیزی است که بدون زحمت به دست آید.
در قاموس نیز غنیمت به همین معنا ذکر شده و در کتاب مفردات راغب پس از آنکه غنیمت را از ریشه«غَنَم»به معنای گوسفند دانسته میگوید:سپس این واژه در هرچیزی که انسان به آن دست یابد خواه از سوی دشمنان باشد یا غیر آنها اطلاق شده است.
به همین دلیل ما در قرآن آیه غنیمت را که حکم خمس را بیان کرده به مفهوم عام آن تفسیر میکنیم و معتقدیم هر درآمدی را شامل میشود،همانگونه که در روایات اهل بیت علیهم السلام آمده است.
واژه «اکیاس» جمع«کیِّس»به معنای شخص عاقل است و در برابر آن شخص عاجز و ناتوانِ فکری است و همچنین فاجرانی که به عاقبت کارها نمیاندیشند، بنابراین مقصود امام علیه السلام این است که اگر انسان عاقل و هوشیار باشد اطاعت خدا را غنیمت میشمرد که هم سبب آبرومندی و عزت و پیروزی در دنیاست و هم موجب نجات در آخرت.به عکس،افراد نادان معصیت و فجور را ترجیح میدهند که هم مایه ذلت در دنیا و هم خسارت در آخرت است.
1) 1) .بحار الانوار،ج 78،ص 173
غنائم هوشمندان
در احادیث اسلام به چند چیز به عنوان«غنیمة الاکیاس»-علاوه بر آنچه در کلام حکیمانه بالا آمده است-اشاره شده و تمام آنها از امیرمؤمنان علی علیه السلام در غرر الحکم است.
از جمله میفرماید:
«غَنِیمَةُ الْأکْیاسِ مُدارَسَةُ الْحِکْمَةِ؛ غنیمت هوشمندان بحثهای مربوط به علم و دانش است».
نیز میفرماید:
«الطّاعَةُ غَنیمَةُ الْأکْیاسِ؛ اطاعت فرمان پروردگار غنیمت هوشمندان است».
این جمله از نظر محتوا با کلام حکمتآمیز مورد بحث شباهت دارد،هر چند در الفاظ متفاوت است.
دیگر اینکه میفرماید:
«فَوْتُ الْغِنی غَنیمَةُ الْأکْیاسِ وَ حَسْرَةُ الْحُمْقی؛ از دست رفتن ثروت،غنیمت هوشمندان و حسرت احمقان است».
اشاره به اینکه ثروت گرچه در حد ذات خود مطلوب است؛ولی مشکلات عظیمی به همراه دارد؛نگهداری،پرداختن حقوق شرعیه آن و تحمل حسد حسودان و محاسبات مربوط به سود و زیان و طلبکاریها و بدهکاریها که بخش عظیمی از عمر انسان را میگیرد،هرکدام مشکل مهمی مربوط به ثروت است.
و قال علیهالسلام
السُّلْطَانُ وَزَعَةُ اللّهِ فِی أَرْضِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
سلطان (عادل) پاسدار الهی در زمین اوست. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکیمانه را جمع زیادی پیش و پس از سیّد رضی در کتابهای خود آوردهاند؛از جمله نصر بن مزاحم،در کتاب صفین،ضمن نامهای که امیر مؤمنان علی علیه السلام آن را به لشکریانش نوشته،آورده است و گروه دیگری مانند جاحظ در رسالة الفتیا،همچنین هِروی در الجمع بین الغریبین و ابن اثیر در نهایة حدیثی نقل کردهاند که از نظر محتوا بیشباهت به کلام حکیمانه فوق نیست و آن،چنین است: «مَنْ یَزَعُ السُّلْطانَ أکْثَرَ مِمَّنْ یَزَعُ الْقُرآنَ» .(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 253)
نقش سلطان عادل
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی اشاره دارد و میفرماید:«سلطان (عادل) پاسدار الهی در زمین اوست»؛ (السُّلْطَانُ وَزَعَةُ اللّهِ فِی أَرْضِهِ) .
اشاره به اینکه وجود قوانین و دستورات الهی به تنهایی برای جلوگیری از نافرمانیها و گناهان و ظلم ظالمان و تجاوز متجاوزان کافی نیست،بلکه نیروی بازدارندهای لازم است که افراد متخلف را از کار خود بازدارد و آن قدرت حاکم عادل است.
«سلطان» ،هم به معنای قدرت و سلطه میآید؛مانند آیه «إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَی الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذِینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ» ؛سلطه شیطان تنها بر کسانی است که ولایت او را پذیرفتهاند و به خدا مشرک میشوند.(و از شیطان پیروی میکنند)». (1)و هم به معنای صاحب قدرت؛مانند آنچه در روایت عمر بن حنظله آمده است که دو نفر از شیعیان با هم اختلاف داشتند
«فَتَحَاکَمَا إِلَی السُّلْطَانِ وَ إِلَی الْقُضَاةِ؛ آنها داوری را نزد سلطان و نزد قضاةِ (او) بردند». (2)که امام علیه السلام فرمود:کار درستی نیست سپس دستوری برای داوری صحیح صادر فرمود.
روشن است که منظور از واژه سلطان در کلام حکیمانه مورد بحث،همان
صاحب قدرت است،زیرا میفرماید:«او پاسدار الهی در زمین است».
حال آیا«سلطان»در اینجا به معنای هر صاحب قدرتی است تا مفهومش همان مفهوم کلام دیگر مولا باشد که فرمود:
«لا بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِیرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ یَعْمَلُ فِی إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ وَ یَسْتَمْتِعُ فِیهَا الْکَافِرُ؛ مردم باید امیر و سرپرستی داشته باشند خواه خوب باشد یا بد (زیرا اگر دسترسی به حاکم نیکوکار و عادل نباشد وجود امیر فاجر از نبودن او و حاکمیت هرج و مرج بهتر است) امیری که در حکومتش، مؤمن به کار خویش بپردازد و کافر از مواهب مادی بهرهمند شود». (1)
البته معمول است که حتی حکومتهای فاسد برای ادامه حکومت خویش ناچارند تا آنجا که میشود امنیت را برای مردم فراهم کنند و تا حدی در رفاه مادی مردم بکوشند و از دیگر ظالمان جلوگیری کنند،بنابراین وجودشان از عدمشان بهتر است.
احتمال دیگر این است که منظور از سلطان در اینجا سلطان عادل است،زیرا امام علیه السلام تعبیر به«وَزَعَةُ اللّهِ»(پاسدار الهی) کرده و انتساب او به خدا با ظالم و بیدادگر بودنش تناسبی ندارد.این احتمال نزدیکتر به نظر میرسد.
ازاینرو در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«السُّلْطَانُ ظِلُّ اللَّهِ فِی الْأَرْض؛ سلطان سایه خداوند در زمین است». (2)
در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است:
«السُّلْطانُ الْعادِلُ الْمُتواضِعُ ظِلُّ اللّهِ وَ رُمْحُهُ فِی الْأرْضِ؛ سلطان عادل و متواضع سایه خدا و نیزه (قدرت) او در زمین است». (3)
«وَزَعَة» جمع«وازِع»از ریشه«وزع»(بر وزن وضع) به معنای بازداشتن و بر حذرداشتن آمده است.واژه«وازع»به کسی گفته میشود که از چیزی
پاسداری و نگاهبانی میکند.
پیام خاصی که این کلام نورانی در بر دارد این است که جامعه اسلامی بدون حکومت قوی که مردم،خود را موظف به پیروی از آن بدانند اداره نمیشود و هنگامی که فرد قوی و عادلی در رأس حکومت قرار گیرد همه باید از او پیروی کنند تا نظم صحیح بر جامعه حاکم گردد و هرج و مرج و بیقانونی برچیده شود.
این سخن را با روایت دیگری پایان میدهیم:
امیرمؤمنان علی علیه السلام-طبق روایتی که علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار آورده است-نامهای به لشکریان خود نوشت و در آن از آنچه به نفع یا زیان آنهاست خبر داد و فرمود:
«أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ جَعَلَکُمْ فِی الْحَقِّ جَمِیعاً سَوَاءً أَسْوَدَکُمْ وَ أَحْمَرَکُمْ وَ جَعَلَکُمْ مِنَ الْوَالِی وَ جَعَلَ الْوَالِیَ مِنْکُمْ بِمَنْزِلَةِ الْوَلَدِ مِنَ الْوَالِدِ وَ الْوَالِدِ مِنَ الْوَلَدِ فَجَعَلَ لَکُمْ عَلَیْهِ إِنْصَافَکُمْ وَ التَّعْدِیلَ بَیْنَکُمْ وَ الْکَفَّ عَنْ فَیْئِکُمْ فَإِذَا فَعَلَ مَعَکُمْ ذَلِکَ وَجَبَتْ عَلَیْکُمْ طَاعَتُهُ فِیمَا وَافَقَ الْحَقَّ وَ نُصْرَتُهُ وَ الدَّفْعُ عَنْ سُلْطَانِ اللَّهِ فَإِنَّکُمْ وَزَعَةُ اللَّهِ فِی الْأَرْضِ فَکُونُوا لَهُ أَعْوَاناً وَ لِدِینِهِ أَنْصَاراً وَ لا تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِهَا إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ؛ اما بعد (از حمد و ثنای الهی) خدا همه شما را در حق،یکسان قرار داده است.سیاه و سرخ (و سفید) شما (همه در حقوق فردی و اجتماعی یکسانند) شما را نسبت به والی و والی را نسبت به شما به منزله فرزند و پدر و پدر و فرزند قرار داد.حق شما بر والی این است که درباره همگی انصاف دهد و تبعیض قائل نشود و در حفظ بیتالمال شما بکوشد.
هنگامی که با شما چنین کند بر همه شما واجب است او را اطاعت کنید در آنچه موافق حق است و یاری نمایید و از حکومت الهی دفاع کنید،زیرا شما پاسداران الهی در زمین هستید،بنابراین یاور او باشید و به دین او یاری کنید و در زمین پس از اصلاح آن فساد نکنید که خدا مفسدان را دوست ندارد». (1)
1) 1) .بحار الانوار،ج 32،ص 416
و قال علیهالسلام
فی صفة المؤمن:
المُؤْمِنُ بِشْرُهُ فِی وَجْهِهِ وَ حُزْنُهُ فِی قَلْبِهِ،أَوْسَعُ شَیْءٍ صَدْراً،
وَ أَذَلُّ شَیْءٍ نَفْساً.یَکْرَهُ الرَّفْعَةَ،وَ یَشْنَأُ السُّمْعَةَ.طَوِیلٌ غَمُّهُ،
بَعِیدٌ هَمُّهُ،کَثِیرٌ صَمْتُهُ،مَشْغُولٌ وَقْتُهُ.شَکُورٌ صَبُورٌ،
مَغْمُورٌ بِفِکْرَتِهِ،ضَنِینٌ بِخَلَّتِهِ،سَهْلُ الْخَلِیقَةِ،
لَیِّنُ الْعَرِیکَةِ! نَفْسُهُ أَصْلَبُ مِنَ الصَّلْدِ،
وَ هُوَ أَذَلُّ مِنَ الْعَبْدِ.
امام علیه السلام درباره صفات مؤمن فرمود:
انسان با ایمان شادیاش در چهره و اندوهش در درون قلب اوست،سینهاش از هرچیز،گشادهتر و هوسهای نفسانیاش از هرچیز خوارتر (و تسلیمتر) است،از برتریجویی بیزار و از ریاکاری متنفر است،اندوهش طولانی و همتش بلند، سکوتش بسیار و تمام وقتش مشغول است،شکرگزار و صبور،بسیار ژرف اندیش است و دست حاجت به سوی کسی دراز نمیکند،طبیعتش آسان (و سختگیری در کار او نیست) و برخوردش با دیگران توأم با نرمش است،دلش از سنگ خارا (در
برابر حوادث سخت و دشمنان خطرناک) محکمتر و سختتر و (در پیشگاه خدا) از بَرده تسلیمتر است. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در اسناد این کلام شریف میگوید:گروهی از علما که پیش از سیّد رضی رحمه الله یا پس از او میزیستند آن را به صورت مسند و مرسل ذکر کردهاند؛از جمله مرحوم کلینی در جلد اوّل کافی و سبط بن جوزی در تذکرة الخواص آن را از مجاهد از ابن عباس از امیر مؤمنان علیه السلام نقل میکنند و زمخشری در ربیع الابرار در باب الخیر و الصلاح و میدانی در مجمع الامثال بخش اول این کلام را آوردهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 254)
صفات مؤمنان راستین
امام علیه السلام در این گفتار نورانی صفات مؤمنان راستین را بیان فرموده و هجده وصف برای آنها برمیشمارد.جالب اینکه هر دو فقره،هماهنگی خاصی با هم دارند که یکی جنبه مثبت را بیان میکند و دیگری جنبه منفی را و اگر در کسی این اوصاف جمع شود به یقین سزاوار است که نام مؤمن مخلص بر او بنهند.
در وصف اول و دوم میفرماید:«انسان با ایمان شادیاش در چهره و اندوهش در درون قلب اوست»؛ (قال علیه السلام فِی صِفَةِ الْمُؤْمِنِ:المُؤْمِنُ بِشْرُهُ فِی وَجْهِهِ وَ حُزْنُهُ فِی قَلْبِهِ) .
اشاره به اینکه شخص با ایمان بهقدری صابر و شکیباست که غم و اندوه خود را در دل نگه میدارد و در چهرهاش چیزی جز شادی نیست؛شادی از نعمتهای خدا و شادی در برابر دوستان و معاشران و همین امر جاذبه فوقالعادهای به آنها میدهد،چراکه همیشه او را شاد و خندان میبینند و او هرگز نزد کسی زبان به شکوه نمیگشاید و اندوه درون خود را به دوستان و معاشران منتقل نمیسازد در حالی که افراد ضعیف الایمان و کمظرفیت تا مشکلی برای آنها پیدا میشود سفره دل خود را در برابر همه کس باز میکنند و لب به شکایت میگشایند.
حضرت در سومین و چهارمین صفت میافزاید:«سینهاش از هرچیز
گشادهتر و هوسهای نفسانیاش از هرچیز خوارتر (و تسلیمتر) است»؛ (أَوْسَعُ شَیْءٍ صَدْراً،وَ أَذَلُّ شَیْءٍ نَفْساً) .
اشاره به اینکه حوادث گوناگون زندگی او را تکان نمیدهد،در برابر ناملایمات تحمل میکند،با همه افراد اعم از دوست و دشمن با سینه گشاده روبهرو میشود،عفو را بر انتقام ترجیح میدهد و با افرادی که به او ستم روا میدارند و دوستانی که او را در تنگناها محروم و تنها میگذارند محبت میورزد و بدی را با خوبی پاسخ میگوید.نیز هوای نفس در برابر او ذلیل و تسلیم است؛ هرگز عنان خویش را به دست هوای نفس نمیسپارد و خواستههای دل را با حکم عقل و ایمان کنترل میکند.
جمله اخیر تفسیر دیگری نیز دارد و آن اینکه مؤمن از همه در برابر عظمت خدا و در برابر خلق خدا متواضعتر است.
در کتاب کافی درباره سعه صدر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حدیث جالبی آمده و آن اینکه امام صادق علیه السلام به یکی از یارانش فرمود:آیا میخواهی حدیثی را برای تو بازگو کنم که در دست هیچیک از (محدثان) اهل مدینه نیست؟ عرض کرد:آری.
فرمود:روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در مسجد نشسته بود،کنیز یکی از انصار وارد مسجد شد و گوشه لباس پیغمبر صلی الله علیه و آله را گرفت.پیامبر صلی الله علیه و آله برخاست ببیند چه میخواهد ولی آن کنیز چیزی نگفت و پیغمبر هم به او چیزی نگفت و نشست.
بار دیگر آمد و همین کار را تکرار کرد تا سه مرتبه.پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای مرتبه چهارم برخاست در حالی که کنیز پشت سر پیغمبر صلی الله علیه و آله بود.او نخی از لباس پیغمبر صلی الله علیه و آله کشید و با خود برد.مردم به او گفتند:خدا تو را چنین و چنان کند، پیغمبر صلی الله علیه و آله را سه بار از کار خود بازداشتی و در هیچ مرتبه چیزی نگفتی و او هم چیزی نگفت:از حضرت چه میخواستی؟ گفت:ما بیماری داشتیم،خانواده من مرا فرستادند که نخی از لباس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برگیرم تا به وسیله آن بیمار شفا
یابد.هنگامی که تصمیم به این کار گرفتم پیغمبر صلی الله علیه و آله مرا دید و برخاست.من حیا کردم که نخی برگیرم در حالی که او میدید مرا و دوست نداشتم که از او اجازه بخواهم،ازاینرو (پشت سر حضرت رفتم و) آن را گرفتم. (1)
حضرت در پنجمین و ششمین وصف میفرماید:«از برتریجویی بیزار و از ریاکاری متنفر است»؛ (یَکْرَهُ الرَّفْعَةَ،وَ یَشْنَأُ السُّمْعَةَ) .
این دو وصف در واقع با هم مرتبطند زیرا انسانی که از برتریجویی متنفر است هرگز دوست ندارد مردم اعمال او را بشنوند و او را بزرگ بشمرند.
قرآن مجید میفرماید: «تِلْکَ الدّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ» ؛این سرای آخرت را (تنها) برای کسانی قرارمیدهیم که اراده برتریجویی در زمین و فساد را ندارند؛و عاقبت نیک برای پرهیزکاران است!». (2)
«سُمعَة» به معنای این است که انسان از اینکه دیگران اعمالش را بستایند خشنود شود و سعی کند اعمال خود را به دیگران ارائه دهد تا آنها مدح و ثنایش گویند.انسان با ایمان رفعت و مقام را نزد خدا میطلبد و قرب او را میخواهد و مدح و ثنای الهی را میجوید نه از مردم و بندگان خدا.
فرق ریا با«سُمعة»این است که ریاکار در همان لحظه که عملی را انجام میدهد به مردم نشان میدهد که او را انسان خوبی بدانند؛ولی«سُمعة»که در اصل به معنای شهرتطلبی و گاه به معنای نیکنامی آمده از نظر شرعی این است که اعمال نیک خود را بعداً بازگو میکند تا مردم او را بستایند و یا اینکه دوست دارد مردم از این و آن بشنوند و او را ستایش کنند و به همین منظور عمل نیکی را انجام میدهد و این در واقع نوعی ریاکاری است.
در روایت پر معنایی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«ما ذِئْبانِ ضارِیانِ أُرْسِلا فی زَریبَةِ غَنَمٍ بِأَکْثَرَ فَساداً فیها مِنْ حُبِّ الْجاهِ وَ الْمالِ فِی دِینِ الْمَرْءِ الْمُسْلِمِ؛ دو گرگ خونخوار که آنها را در آغل گوسفندان بفرستند فساد و تباهی آن بیش از علاقه افراطی به مال و جاه طلبی در دین مرد مسلمان نیست». (1)
همین معنا در کتاب کافی از امام باقر و امام صادق علیهما السلام با تفاوت مختصری آمده است.امام باقر علیه السلام میفرماید:
«مَا ذِئْبَانِ ضَارِیَانِ فِی غَنَمٍ لَیْسَ لَهَا رَاعٍ هَذَا فِی أَوَّلِهَا وَ هَذَا فِی آخِرِهَا بِأَسْرَعَ فِیهَا مِنْ حُبِّ الْمَالِ وَ الشَّرَفِ فِی دِینِ الْمُؤْمِنِ؛ دو گرگ خونخوار که در گله گوسفندی که شبان نداشته باشد رها شوند یکی در آغاز گله و دیگری در آخر گله،فسادشان بیش از حب مال و جاه در دین انسان مؤمن نیست.(بلکه خطرناکتر است)». (2)
آنگاه در هفتمین و هشتمین وصف میفرماید:«اندوهش طولانی و همتش بلند است»؛ (طَوِیلٌ غَمُّهُ،بَعِیدٌ هَمُّهُ) .
اندوهش برای خطاهایی که از او سر زده و آتش دوزخ که ممکن است دامن او را بگیرد،و همّت والایش در مسیر تحصیل رضای خدا و اسباب ورود در بهشت است و این دو وصف که در واقع یکی جنبه منفی دارد و دیگری مثبت، تشکیل دهنده همان تعادل خوف و رجاست که از شرایط اصلی ایمان محسوب میشود.
شبیه این معنا در صفات پرهیزکاران در خطبه 193 (خطبه معروف به همّام) نیز آمده است.در یک جا میفرماید:
«قُلُوبُهُمْ مَحْزُونَةٌ» و در جای دیگر میافزاید:
«لا یَرْضَوْنَ مِنْ أعْمالِهِمُ الْقَلِیلَ» .
آری! آنها از یکسو اندوه کیفر و عذاب در برابر خطاها قلبشان را میفشارد
و از سوی دیگر شوق لقاء اللّه در پرتو اعمال صالح به آنها آرامش میدهد.
این سخن را با دو حدیث درباره حزن و همت پایان میدهیم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در حدیثی به اباذر میفرماید:
«مَا عُبِدَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَی مِثْلِ طُولِ الْحُزْن؛ به مانند طول حزن،کسی خدای متعال را پرستش نکرده است.
(اندوه در برابر مسئولیتها آن هم اندوهی که در درون دل است نه در چهره)». (1)
امیرمؤمنان علیه السلام درباره علوّ همت میفرماید:
«مَنْ شَرَفَتْ هِمَّتُهُ عَظُمَتْ قِیْمَتُهُ؛ کسی که همت والا دارد،ارزش او بسیار است». (2)
سپس در نهمین و دهمین وصف میفرماید:«سکوتش بسیار و تمام وقتش مشغول است»؛ (کَثِیرٌ صَمْتُهُ،مَشْغُولٌ وَقْتُهُ) .
اشاره به اینکه از فضول کلام و سخنان غیر ضروری پرهیز میکند و چیزی از اوقات او به هدر نمیرود و همیشه مشغول به کار مثبتی است.این دو وصف با هم رابطه دارند؛زیرا کسی که مشغول پرگویی است وقت خود را در این امر بیهوده تلف میکند و به کارهای اساسی و لازم نمیرسد.به عکس،آنها که کثیرالسکوتند وقت کافی برای انجام وظایف مهم خویش دارند.
درباره اهمیت سکوت و نقش فوق العاده آن در تهذیب نفس و مبارزه با وسوسههای شیطان و اینکه باید در چه مواردی سکوت کرد و در چه مواردی سخن گفت،در بحثهای گذشته بسیار سخن گفتهایم (ذیل گفتار حکیمانه 182 و یکی از فقرات حکمت 289) ولی در این زمینه هرچه گفته شود کم است،زیرا قسمت مهمی از گناهان کبیره با زبان انجام میشود؛بعضی از علمای اخلاق تعداد آن را بیست گناه شمردهاند و ما در کتاب اخلاق در قرآن،ده مورد دیگر را یافته و بر آن افزودهایم که شرح آن در ذیل حکمت 349 إنشاءاللّه خواهد آمد.
درباره اهمیت سکوت همین بس که در حدیثی که در کتاب شریف کافی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است میخوانیم:
«جَاءَ رَجُلٌ إِلَی النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِی فَقَالَ احْفَظْ لِسَانَکَ قَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِی قَالَ احْفَظْ لِسَانَکَ قَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِی قَالَ احْفَظْ لِسَانَکَ وَیْحَکَ وَ هَلْ یَکُبُّ النَّاسَ عَلَی مَنَاخِرِهِمْ فِی النَّارِ إِلَّا حَصَائِدُ أَلْسِنَتِهِمْ؛ مردی خدمت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده عرض کرد:ای رسول خدا! توصیهای به من کنید.فرمود:زبانت را حفظ کن.بار دیگر عرض کرد:ای رسول خدا! به من توصیهای بفرمایید و حضرت همان کلام را تکرار کرد.بار سوم نیز همین درخواست را ذکر کرده و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله او را به حفظ زبان توصیه کرد و افزود:وای بر تو.آیا جز آنچه فرآورده زبان مردم است آنها را با صورت در آتش دوزخ فرو میافکند؟». (1)
اشاره به اینکه بیشترین عامل گرفتاری انسانها در قیامت فرآوردههای زبان آنهاست.
اینکه میفرماید:«با صورت در آتش دوزخ انداخته میشوند»علاوه بر اینکه بدترین شکل افتادن در دوزخ است،به سبب آن است که زبان و دهان انسان در صورت اوست و عامل اصلی گناه،پیش از بقیه جسم انسان،در آتش افکنده میشود.
در حدیث دیگری از همان حضرت جمله تکاندهنده دیگری آمده است، میفرماید:
«مَنْ لَمْ یَحْسُبْ کَلامَهُ مِنْ عَمَلِهِ کَثُرَتْ خَطَایَاهُ وَ حَضَرَ عَذَابُهُ؛ کسی که سخنش را جزء اعمالش حساب نکند (و بیپروا هرچه بر سر زبانش آمد بگوید) خطاهایش زیاد میشود و مجازاتش حاضر میگردد». (2)
مشکل مهم در آفات و گناهان زبان این است که غالباً در ارتباط با حقوق
دیگران است و جبران کردن حقوق از دست رفته دیگران به سبب غیبت و تهمت و سخنچینی و اهانت و ایذاء و نسبتهای ناروا دادن و امثال آن،کار آسانی نیست.
اینکه میفرماید:«مؤمن کسی است که وقتش مشغول است»نه به این معناست که دائم مشغول عبادت و تلاوت قرآن و ذکر اللّه است،بلکه اوقات شبانهروز را بهگونهای تقسیم میکند که به تمام کارهای ضروری برسد.
همانگونه که در حکمت 390 خواهد آمد:«مؤمن باید ساعات شبانه روز خود را تقسیم کند،بخشی را به عبادت پروردگار و مناجات با او بپردازد و در بخش دیگری به تأمین معاش و در بخش سومی به تفریحات سالم.(و اگر این کار انجام شود تمام وقت انسان را برای انجام کارهای ضروری و وظایف الهی اشغال خواهد ساخت).
آنگاه امام علیه السلام به سراغ یازدهمین و دوازدهمین وصف مؤمنان راستین رفته میفرماید:«شکرگزار و صبور است»؛ (شَکُورٌ صَبُورٌ) .
«شکور» صیغه مبالغه از ماده«شکر»است یعنی شخص بسیار شکرگزار؛ کسی که پیوسته با قلب و زبان و اعضای خود شکر نعمتهای الهی را به جا میآورد و از صاحب نعمت هرگز غافل نیست.
«صبور» نیز صیغه مبالغه از ماده صبر است و همچون«صبار»که در قرآن مجید آیه 5 سوره«ابراهیم»و 33 سوره«شوری»آمده،به معنای کسی است که بسیار صابر و شکیباست.حوادث روزگار او را دگرگون نمیسازد و در برابر آزمونهای الهی صابر است.در بلاها عنان اختیار را از دست نمیدهد و زبان به شکوه نمیگشاید و جزع و بیتابی نمیکند.
در واقع این دو وصف،حال مؤمنان راستین را در نعمت و بلا ترسیم میکند؛ به هنگام نعمت شاکر و به هنگام بلا صابرند.
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«الْإِیمَانُ نِصْفَانِ نِصْفٌ فِی الصَّبْرِ وَ نِصْفٌ فِی الشُّکْرِ» . (1)
کلینی رحمه الله در کتاب شریف کافی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چنین نقل میکند:
«إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله کَانَ فِی سَفَرٍ یسِیرُ عَلَی نَاقَةٍ لَهُ إِذَا نَزَلَ فَسَجَدَ خَمْسَ سَجَدَاتٍ فَلَمَّا أَنْ رَکِبَ قَالُوا یا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّا رَأَینَاکَ صَنَعْتَ شَیئاً لَمْ تَصْنَعْهُ فَقَالَ نَعَمْ اسْتَقْبَلَنِی جَبْرَئِیلُ علیه السلام فَبَشَّرَنِی بِبِشَارَاتٍ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَسَجَدْتُ لِلَّهِ شُکْراً لِکُلِّ بُشْرَی سَجْدَةً؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله در سفری کوتاه سوار بر شتری بود.ناگهان از شتر فرود آمد و پنج بار سجده به جای آورد.هنگامی که سوار بر مرکب شد همراهان عرض کردند:ای رسول خدا! ما دیدیم کاری انجام دادی که تا کنون انجام نداده بودی.فرمود:
آری.جبرئیل بر من نازل شد و بشارات فراوانی از سوی خدای متعال به من داد (پنج بشارت) من برای هر بشارتی سجده شکری به جای آوردم». (2)
به همین دلیل در حدیث دیگری آمده که شما نیز چنین کنید.امام صادق علیه السلام میفرماید:
«إِذَا ذَکَرَ أَحَدُکُمْ نِعْمَةَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلْیضَعْ خَدَّهُ عَلَی التُّرَابِ شُکْراً لِلَّهِ فَإِنْ کَانَ رَاکِباً فَلْینْزِلْ فَلْیضَعْ خَدَّهُ عَلَی التُّرَابِ وَ إِنْ لَمْ یکُنْ یقْدِرُ عَلَی النُّزُولِ لِلشُّهْرَةِ فَلْیضَعْ خَدَّهُ عَلَی قَرَبُوسِهِ وَ إِنْ لَمْ یقْدِرْ فَلْیضَعْ خَدَّهُ عَلَی کَفِّهِ ثُمَّ لْیحْمَدِ اللَّهَ عَلَی مَا أَنْعَمَ عَلَیهِ؛ هنگامی که یکی از شما به یاد نعمتی از سوی خداوند متعال بیفتد صورت بر خاک بگذارد و خدا را شکر گوید.اگر سوار باشد پیاده شود و بر خاک سجده کند و اگر به جهت انگشتنما شدن نمیتواند پیاده شود،صورت بر قربوس (این واژه در عربی با فتح راء استعمال میشود و در فارسی با سکون راء؛یعنی برآمدگی جلوی زین) بگذارد و اگر توان آن را نیز نداشته باشد صورت بر کف دست بگذارد و خدا را بر نعمتی که بر او ارزانی داشته است
شکر و سپاس گوید». (1)
در مورد اهمیت صبر نیز آیات و روایات،بسیار است و مرحوم کلینی در جلد دوم کافی بابی در اهمیت صبر منعقد کرده و بیست و پنج روایت در آن آورده است؛از جمله در حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمود:
«إِذَا دَخَلَ الْمُؤْمِنُ فِی قَبْرِهِ کَانَتِ الصَّلاةُ عَنْ یمِینِهِ وَ الزَّکَاةُ عَنْ یسَارِهِ وَ الْبِرُّ مُطِلٌّ عَلَیهِ وَ یتَنَحَّی الصَّبْرُ نَاحِیةً فَإِذَا دَخَلَ عَلَیهِ الْمَلَکَانِ اللَّذَانِ یلِیانِ مُسَاءَلَتَهُ قَالَ الصَّبْرُ لِلصَّلاةِ وَ الزَّکَاةِ وَ الْبِرِّ دُونَکُمْ صَاحِبَکُمْ فَإِنْ عَجَزْتُمْ عَنْهُ فَأَنَا دُونَهُ؛ هنگامی که جنازه مؤمن وارد قبر میشود نماز در طرف راست و زکات در طرف چپ قرار میگیرد و نیکوکاری بر او سایه میافکند و صبر و شکیبایی در گوشهای واقع میشود.هنگامی که دو فرشته مأمور سؤال بر او وارد میشوند،صبر به نماز و زکات و نیکوکاری میگوید:به کمک صاحبتان بروید و هرگاه ناتوان شدید من به یاری او خواهم آمد». (2)
آنگاه امام علیه السلام در سیزدهمین و چهاردهمین میفرماید:«بسیار ژرفاندیش است و دست حاجت به سوی کسی دراز نمیکند»؛ (مَغْمُورٌ بِفِکْرَتِهِ،ضَنِینٌ بِخَلَّتِهِ) .
«مَغْمُور» به کسی گفته میشود که غرق در چیزی باشد.مؤمنان راستین غرق در فکر و اندیشهاند؛تفکر در عظمت و قدرت پروردگار و نشانههای او در جهان هستی.تفکر درباره آخرت و سرنوشت او در آن روز و تفکر در حل مشکلات مردم.
«ضَنین» به معنای بخیل است و «خَلَّت» به فتح خاء (بر وزن رحمت) به معنای نیاز و حاجت.مفهوم جمله این میشود که او در اظهار حاجتش به دیگران بخیل
است و تا امکان داشته باشد دست حاجت به سوی دیگران دراز نمیکند و این نشانه شخصیت و عمق فکر آدمی است.
در بعضی از نسخهها«خُلَّت»به ضم خاء (بر وزن نصرت) آمده که به معنای دوستی است و مفهوم جمله این میشود که او در انتخاب دوست،بسیار سختگیر و ژرفاندیش است و تا شایستگیهای لازم را در کسی نبیند دست دوستی به سوی او دراز نمیکند.
این احتمال نیز در تفسیر این جمله داده شده است که او هنگامی که دوستی را انتخاب کند برای حفظ دوستی میکوشد و در برابر از دست دادن آن بخیل و سختگیر است.
درباره اهمیت فکر،همین بس که خداوند متفکران را به عنوان (أُولُوا الْأَلْباب؛صاحبان مغز) معرفی کرده و پس از آن که تفکر درباره آفرینش آسمان و زمین و سایر پدیدههای جهان هستی را میستاید،میفرماید:(کسانی که چنین هستند مصداق أوُلُوا الْألْباباند). (1)
دعوت به تفکر در عالم هستی و در حالات پیشینیان و عبرت گرفتن از سرنوشت آنها و تفکر درباره مسئولیتهایی که انسان در پیشگاه خدا و خلق بر عهده دارد در بسیاری از آیات قرآن آمده است و در مجموع استفاده میشود که اسلام اهمیت فوقالعادهای به مسئله فکر و اندیشه در امور سرنوشتساز میدهد.
اهمیت تفکر تا آن اندازه است که برترین عبادت شمرده شده است،امام صادق علیه السلام میفرماید:
«أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ إِدْمَانُ التَّفَکُّرِ فِی اللَّهِ وَ فِی قُدْرَتِهِ؛ برترین عبادت،دوام تفکر درباره خدا و قدرت اوست». (2)در حدیث دیگری از امام علی
بن موسیالرضا علیه السلام آمده است:
«لَیسَ الْعِبَادَةُ کَثْرَةَ الصَّلاةِ وَ الصَّوْمِ إِنَّمَا الْعِبَادَةُ التَّفَکُّرُ فِی أَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل؛ عبادت،تنها به کثرت نماز و روزه نیست.عبادت واقعی،تفکّر در کار خدای متعال است.(در امور مربوط به آفرینش و نظامات جهان هستی». (1)
امیرمؤمنان علی علیه السلام تفکر را سرچشمه خوبیها و اعمال نیک میشمارد و میفرماید:
«إِنَّ التَّفَکُّرَ یدْعُو إِلَی الْبِرِّ وَ الْعَمَلِ بِهِ» (2)امام مجتبی علیه السلام تفکر را پدر و مادر تمام نیکیها معرفی میکند و میفرماید:
«التَّفَکُّرُ أَبُو کُلِّ خَیْرٍ وَ أُمِّهِ» . (3)
در مورد عدم اظهار حاجت نزد دیگران نیز در آیات و روایات،اشارات و تأکیداتی دیده میشود.قرآن مجید در یک جا از آن به (تعفّف) تعبیر کرده است و میفرماید:(گروهی از نیازمندان هستند که شخص جاهل و بیخبر به سبب کثرت تعفّف،آنها را غنی و بینیاز میپندارد)؛ «یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ». 4
در حدیث پرمعنایی از امام علی بن موسیالرضا از پدران بزرگوارش علیهم السلام میخوانیم:
«إِنَّمَا اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِیمَ خَلِیلاً لِأَنَّهُ لَمْ یرُدَّ أَحَداً وَ لَمْ یسْأَلْ أَحَداً قَطُّ غَیرَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛ خدا تنها به این دلیل ابراهیم را خلیل خود قرار داد که هیچ سائلی را رد نکرد و هرگز از کسی درخواستی نداشت». (4)
سپس امام علیه السلام در وصف پانزدهم و شانزدهم که هماهنگی کامل با هم دارند میفرماید:«(مؤمن راستین) طبیعتش آسان (و سختگیری در کار او نیست) و برخوردش با دیگران توأم با نرمش است»؛ (سَهْلُ الْخَلِیقَةِ،لَیِّنُ الْعَرِیکَةِ!) .
گرچه این دو وصف،مفهوم نزدیکی با هم دارند ولی با دقت،تفاوت میان آنها روشن میشود. «سَهْلُ الْخَلیقَة» بودن با توجه به اینکه«خلیقة»به معنای خُلق و طبیعت است این است که انسان در زندگی سختگیر نباشد.فلان وسیله اگر حاصل نشد ناراحتی نکند.فلان غذا به موقع نرسید،نرسد.نظم در زندگی او حاکم است؛اما چنان نیست که اگر چیزی به موقع حاصل نشد ابراز ناراحتی کند.
به بیان دیگر کسانی هستند که فیالمثل اگر بر سر سفره،فلان چیز و فلان چیز نباشد دست از سفره میکشند و ابراز ناراحتی میکنند؛ولی مؤمنان راستین آسانگیرند؛با هر غذایی سد جوع میکنند و در زندگی مقید به قیود دنیاپرستان نیستند.
ولی «لَیِّنُ الْعَریکَة» رابطه انسان را با اشخاص دیگر بیان میکند،زیرا«عَریکَة» (با توجه به اینکه در اصل به معنای چرمی است که بهواسطه نرم بودن،دباغ را به ناراحتی نمیاندازد و سپس به معنای طبیعت انسانی استعمال شده است) به این معناست که در برخورد با دیگران ملایم و مهربان و تسلیم است و مردم از معاشرت با او لذت میبرند.
بنابراین «سَهْلُ الْخَلیقَةَ» میتواند اشاره به سختگیری نکردن در زندگی شخصی انسان باشد و «لَیّن الْعَریکَة» اشاره به نرمش او در مقابل بستگان، دوستان و دیگران.
این همان چیزی است که در قرآن مجید یکی از صفات برجسته پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شمرده شده است آنجا که میفرماید: «فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ» ؛به برکت رحمت الهی در برابر آنها (مردم) نرم (و مهربان) شدی و اگر خشن و سنگدل (و تندخو) بودی از اطراف تو پراکنده میشدند». (1)
1) 1) .آل عمران،آیه 159
بعضی از شارحان این دو وصف را به یک معنا برگردانده و مترادف دانستهاند در حالی که ظاهراً چنین نیست.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«الْمُؤمِنُونَ هَیِّنُونَ لَیِّنُونَ کَالْجَمَلِ الْأَلُوفِ إذا قُیِّدَ انْقادَ وَ إنْ أُنیخَ اسْتَناخَ؛ مؤمنان نرمخو و آسانگیرند،مانند شتر رام که او را به هر طریق (صحیح و مناسبی) ببرند منقاد و مطیع است (در بعضی از روایات در این فقره آمده است: «وَ إنْ انیخَ عَلی صَخْرَةٍ اسْتَناخَ ؛اگر او را روی قطعه سنگی بخوابانند میخوابد)». (1)
بدیهی است که منقاد بودن مؤمن در برابر دوستانی است که او را دعوت به خیر و صلاح میکنند.
این سخن را با حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پایان میدهیم،فرمود:
«لَأُخْبِرَنَّکُمْ عَلی مَنْ تَحْرِمُ النّارُ عَلَیْهِ غَداً؟ عَلی کُلِّ هَیِّنٌ لَیِّنٌ قَریبٍ سَهْلٍ؛ آیا به شما خبر بدهم که آتش دوزخ فردای قیامت بر چه کسی حرام میشود؟ بر کسانی که نرمخو و ملایم و صمیمی و آسانگیر هستند». (2)
آنگاه امام علیه السلام در هفدهمین و هجدهمین اوصافی که برای مؤمنان راستین بیان کرده و گفتار خود را با آن پایان میدهد،میفرماید:«دلش از سنگ خارا (در برابر حوادث سخت و دشمنان خطرناک) محکمتر و سختتر و (در پیشگاه خدا) از برده تسلیمتر است»؛ (نَفْسُهُ أَصْلَبُ مِنَ الصَّلْدِ،وَ هُوَ أَذَلُّ مِنَ الْعَبْدِ) .
آری! مؤمنان از نظر روحی فوقالعاده قوی و نیرومندند،بهگونهای که در روایات به کوه تشبیه شدهاند.مرحوم مولا محمد صالح مازندرانی در شرح اصول کافی میگوید:در حدیثی آمده است:
«الْمُؤمِنُ کَالْجَبَلِ لا تُحَرِّکُهُ الْعواصِفُ؛ مؤمن همچون کوه است که تندبادها او را تکان نمیدهد». (3)
آری! تندبادها کوهها را تکان نمیدهند،بلکه کوهها هستند که مسیر طوفانها را تغییر میدهند و به این ترتیب نهتنها طوفان حوادث،مؤمنان را از مسیر خود منحرف نمیسازد،بلکه آنها هستند که طوفانها را به مسیرهای صحیح هدایت میکنند.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«مَرَّ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله بِقَوْمٍ یرْبَعُونَ (1)
حَجَراً فَقَالَ مَا هَذَا قَالُوا نَعْرِفُ بِذَلِکَ أَشَدَّنَا وَ أَقْوَانَا فَقَالَ علیه السلام أَ لا أُخْبِرُکُمْ بِأَشَدِّکُمْ وَ أَقْوَاکُمْ قَالُوا بَلَی یا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ أَشَدُّکُمْ وَ أَقْوَاکُمُ الَّذِی إِذَا رَضِی لَمْ یدْخِلْهُ رِضَاهُ فِی إِثْمٍ وَ لا بَاطِلٍ وَ إِذَا سَخِطَ لَمْ یخْرِجْهُ سَخَطُهُ مِنْ قَوْلِ الْحَقِّ وَ إِذَا قَدَرَ لَمْ یتَعَاطَ مَا لَیسَ لَهُ بِحَقٍّ؛ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از کنار جمعیتی میگذشت که آنها سنگی را برای زورآزمایی (یکی پس از دیگری) برمیداشتند.پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:این کار برای چیست؟ عرض کردند:میخواهیم به این وسیله فرد محکمتر و قویتر را بشناسیم.پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:میخواهید از محکمترین و قویترین،شما را باخبر کنم؟ عرض کردند:آری.فرمود:محکمترین و قویترین شما کسی است که هنگامی که از شخص یا چیزی راضی میشود به خاطر او به گناه و باطل اقدام نمیکند وهنگامی که به شخص یا چیزی خشمگین میگردد خشم،او را از سخن حق بیرون نمیکند و به هنگام قدرت به سراغ چیزی که حق او نیست نمیرود». (2)
البته مؤمنان راستین با چنین قوت و قدرت،هنگامی که در پیشگاه خدا قرار میگیرند همچون بنده ذلیل و تسلیمی هستند که بدون اراده او قدمی برنمیدارند و در برابر حق خاضعند.در واقع دو وصف اخیر دو بعد شخصیت مؤمنان راستین را نشان میدهد؛از یکسو استقامت و استحکام آنها را در برابر حوادث
سخت بیان میکند و از سوی دیگر فروتنی و تسلیمشان را در برابر پروردگار.
و قال علیهالسلام
لَوْ رَأَی الْعَبْدُ الْأَجَلَ وَ مَصِیرَهُ لَأَبْغَضَ الْأَمَلَ وَ غُرُورَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
اگر انسان،سرآمد زندگی و عاقبت کار خود را میدید،آرزوها
و غرور ناشی از آن را دشمن میشمرد. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر تنها منبع دیگری که برای این گفتار حکیمانه ذکر میکند امالی شیخ طوسی است (که پیش از سیّد رضی میزیسته) و آن را با تفاوت مختصری نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 254). اضافه بر این کلینی رحمه الله در کتاب کافی آن را به این صورت آورده است: «لَوْ رَأَی الْعَبْدُ أَجَلَهُ وَ سُرْعَتَهُ إِلَیْهِ لَأبْغَضَ الْعَمَلَ مِنْ طَلَبِ الدُّنْیا» .(کافی،ج 3،ص 259،ح 30). همچنین مرحوم مفید آن را با عبارتی که شیخ طوسی رحمه الله آورده،در کتاب خود به نام امالی آورده است.(امالی،ص 309،مجلس 36)
اگر پایان کار را میدیدید...
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکتهای اشاره میفرماید که هرکس در آن بیندیشد و با تمام وجود باور کند از دنیاپرستی کنار خواهد رفت.میفرماید:«اگر انسان،سرآمد زندگی و عاقبت کارش را میدید،آرزوها و غرورش را دشمن میشمرد»؛
(لَوْ رَأَی الْعَبْدُ الْأَجَلَ وَ مَصِیرَهُ لَأَبْغَضَ الْأَمَلَ وَ غُرُورَهُ) .
سرآمد زندگی و پایان عمر بر هیچکس روشن نیست؛خواه جوان باشد یا پیر، سالم باشد یا زمینگیر،زیرا هر روز ممکن است حادثهای رخ دهد و حتی جوانان و افراد سالم و نیرومند را با خود از این جهان ببرد؛ولی با توجه به اینکه انسان از پایان عمر خویش بهطور دقیق آگاه نیست همین امر گاهی سبب اشتباه او میشود و زندگی را جاودانه میپندارد،دامنه آرزوهایش گسترش پیدا میکند و غرور ناشی از آن تمام وجود او را فرا میگیرد.
البته مکتوم بودن پایان زندگی فلسفه مهمی دارد و آن این است که اگر هرکس از پایان عمر خود باخبر بود،هرگاه پایان آن را نزدیک میدید در اضطراب شدیدی به سر میبرد و زندگی در کام او تلخ میشد و اگر پایان آن را دور میدید در غفلت و غرور فرو میرفت،خداوند آن را مکتوم داشته تا انسان دائماً در میان خوف و رجا باشد نه زندگی در کامش تلخ شود و نه غرور و غفلت و آرزوهای دور و دراز او را احاطه کند.
امام صادق علیه السلام در حدیث معروف مُفضّل این مطلب را با عبارات زیبایی بیان کرده،میفرماید:«ای مفضل! در این امر اندیشه کن که خداوند مدت حیات انسان را بر انسان پوشیده داشت؛چراکه اگر مقدار عمر خود را میدید و کوتاه بود هرگز زندگی برای او گوارا نبود،زیرا هر زمان در انتظار مرگ بود و انتظار وقتی را میکشید که میدانست پایان عمر است و همچون کسی بود که اموالش بر باد رفته و یا نزدیک است بر باد برود،چنین کسی احساس فقر میکرد و از فنای اموالش وحشت به او دست میداد با اینکه وحشتی که بر انسان از فنای عمر دست میدهد بیش از وحشتی است که از فنای مال دست میدهد،زیرا کسی که مالش کم میشود یا از بین میرود امید دارد در آینده مال دیگری به دست بیاورد؛اما کسی که یقین به پایان عمر خود داشته باشد نومیدی مطلق بر او حاکم میشود و هر گاه عمر طولانی داشته باشد و مطمئن به بقای در دنیا گردد در لذات و گناهان فرو میرود و چنین میپندارد که فعلاً به شهوترانی میپردازم و در اواخر عمر که از آن آگاهم به سراغ توبه میروم (و به این دلیل خداوند مقدار عمر را بر انسان مخفی داشته است)». (1)
ولی امیر المؤمنین علیه السلام از زاویه دیگری به این مسئله مینگرد و میفرماید:اگر هرکس باخبر بود-خواه عمر خود را طولانی میدید یا کوتاه-و مشاهده میکرد با سرعت به مقصد نهایی و پایان عمر نزدیک میشود همین حرکت پرشتاب به سوی پایان عمر سبب میشد که آرزوها و غرور ناشی از آن را دشمن بشمارد.
به راستی عمر با شتاب میگذرد؛هنوز دوران کودکی تمام نشده جوانی فرا میرسد،جوانی تمام نشده کهولت و سپس پیری و فرسودگی است.بسیارند کسانی که به گذشته عمر خود مینگرند و میگویند چه با سرعت گذشت؛چقدر کوتاه بود؛چه اندازه در غفلت و غرور بودیم.
1) 1) .توحید مُفضّل،ص 82؛بحار الانوار،ج 3،ص 83
البته مؤمنان راستین و آگاه گرچه از پایان عمر خود با خبر نیستند؛ولی با توجه به احوال دیگران دائماً آماده ترک دنیا هستند و به همین دلیل تلاش و کوشش بیشتری برای سرای آخرت و انجام کارهای خیر دارند و هرگز گرفتار آرزوهای دور و دراز و غرور و غفلت نمیشوند.
و قال علیهالسلام
لِکُلِّ امْرِیءٍ فِی مَالِهِ شَرِیکَانِ:الْوَارِثُ،وَ الْحَوَادِثُ.
امام علیه السلام فرمود:
هر انسانی در اموالش دو شریک دارد:وارثان و حوادث! (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر میگوید:این گفتار حکیمانه را ابن هزیل نویسنده کتاب عین الادب والسیاسة در حاشیه الغرر والعرر به این صورت نقل کرده است: «إِنَّ لَکَ فِی مالِکَ شَریکَیْنِ:الْحَدَثانِ وَ الْوارِثِ فإِنِ اسْتَطَعْتَ أنْ لا تَکُونَ أبْخَسُ الشُّرَکاءِ حَظّاً فَافْعَلْ» .و در حدیث دیگری از امیرمؤمنان علی علیه السلام به این صورت نقل شده: «بَشِّر مالَ الْبَخیلِ بِحادِثٍ أوْ وارِثٍ» .این حدیث را جاحظ در المأة المختارة وثعالبی در الایجاز والاعجاز آوردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 255)
شرکای اموال ما
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به افراد بخیل و خسیس هشدار میدهد و میفرماید:«هر انسانی در اموالش دو شریک دارد:وارثان و حوادث»؛ (لِکُلِّ امْرِیءٍ فِی مَالِهِ شَرِیکَانِ:الْوَارِثُ،وَ الْحَوَادِثُ) .
اشاره به اینکه افراد بخیل به چه میاندیشند؟ آیا تصور میکنند این اموال را با خود میبرند با اینکه از دو حال خارج نیست:یا به وسیله حوادث و پیشآمدهای روزگار ازقبیل ورشکست شدن در تجارت،ربوده شدن بهوسیله سارقان،سیل و آتشسوزی و امثال آن بر باد میرود و یا در صورت مصون ماندن از حوادث به دست وارث میرسد.وارثی که غالباً دلش به حال صاحب مال نسوخته و آن را تملک میکند و از آن برای منافع خود و عیش و لذت بهره میگیرد؛بیآنکه به فکر صاحب اصلی مال باشد.
بسیار دیدهایم افرادی را که اموالی از آنها به ارث رسیده و در میان آن ثلث یا موقوفاتی وجود دارد و وارثان اصرار دارند که با بهانههایی حتی ثلث را تملک کرده و وقف را به نوعی باطل کنند و عین موقوفه را به تملک خود درآورند!
افراد بخیل اگر در این امور درست بیندیشند به اشتباه بزرگ خود پی میبرند.
آیا بهتر آن نیست که شریک دیگری برای خود دست و پا کنند؟ شریکی که در مشکلات برزخ و قیامت به داد آنها میرسد و به مضمون «ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ
وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ» ؛آنچه نزد شماست فانی میگردد و آنچه نزد خداست باقی میماند» (1)،هرگز خللی در آن وارد نمیشود.
آری این شریک،همان نیازمندان و محرومانی هستند که انفاق بر آنها در قرآن مجید با تعبیر وام دادن به خدا بیان شده است: «مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً کَثِیرَةً» (2)همان وامی که حداقل ده برابر و حداکثر هفتصد برابر و بیشتر به آن سود داده خواهد شد.
همانگونه که در بحث اسناد این گفتار حکیمانه اشاره شد این سخن به دو صورت دیگر نیز نقل شده:نخست:
«بَشِّر مالَ الْبَخِیلِ بِحادِثٍ أو وارِثٍ؛ به مال افراد بخیل بشارت ده که یا حوادث نابودکننده در انتظار آن است و یا وارث» و دیگر اینکه:
«إنَّ لَکَ فِی مالِکَ شَریکَیْنِ:الْحَدَثانِ (3)وَ الْوارِثِ فَإنِ اسْتَطَعْتَ أنْ لا تَکُونَ أبْخَسُ الشُّرَکاءِ حَظّاً فَافْعَلْ؛ در مال تو (جز تو) دو شریک هست:حوادث نابودکننده و وارث،هرگاه بتوانی سهم تو کمتر از آن دو نباشد انجام ده (بخشی از اموالت را انفاق کن)».
شگفت اینکه بسیار دیده شده است فرزندان افراد ثروتمند،انتظار مرگ پدر را میکشند تا هرچه زودتر بتوانند از اموال او بهره ببرند.
عجیبتر از آن اینکه در زمان خود دیدهایم فرزندان در اواخر عمر پدر،مال او را میان خود تقسیم میکنند و حتی پدر را از نیازمندیهای زندگی خود محروم میسازند در حالی که هنوز زنده و به حکم خدا و قوانین بشری مالک اموال خویش است.
و قال علیهالسلام
الْمَسْؤُولُ حُرٌّ حَتَّی یَعِدَ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که از او درخواستی شده،تا وعده نداده آزاد است.(ولی پس از وعده دادن در گرو وعده خویش است و تا به آن وفا نکند آزاد نمیشود)». (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب این گفتار کوتاه و حکیمانه را از منابع دیگری نیز نقل کرده؛از جمله از جاحظ در المائة المختارة و ابن مسکویه در کتاب الحکمة الخالدة.قابل توجه است که این کلام در بسیاری از نسخ و شروح نهج البلاغه نیامده؛اما ابن ابیالحدید آن را ذکر کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 255).اضافه میکنیم که مرحوم علامه حلی آن را با اضافهای در کتاب العُدد القویة به این صورت آورده است: «الْمَسْئُولُ حُرٌّ حَتَّی یَعِدَ وَ الْمَسْئُولُ مُسْتَرَقٌّ حَتَّی یُنْجِزَ» .(العدد القویة،ص 37).افزون بر اینها رشید الدین وطواط که در قرن ششم میزیسته در کتاب مطلوب کل طالب،ص 22 این جمله را به عین همین عبارت آورده و حلوانی (از علمای قرن پنجم) در کتاب نزهة الناظر،ص 72 با اضافهای شبیه اضافه مرحوم علامه حلی ذکر کرده است
انسان در گرو وعدههای خویش است
همان گونه که اشاره شد،این گفتار حکیمانه در بسیاری از نسخههای نهج البلاغه و شروح آن نیامده است.مرحوم فیض الاسلام در نسخه خود و صبحی صالح در نسخهای که در دست ماست آن را آوردهاند و ظاهر این است که از نسخه ابن ابی الحدید گرفتهاند.به هر حال گفتاری است بسیار پر معنا و حکیمانه.
امام علیه السلام میفرماید:«کسی که از او درخواستی شده،تا وعده نداده آزاد است»؛ (الْمَسْؤُولُ حُرٌّ حَتَّی یَعِدَ) .
اشاره به اینکه پس از وعده دادن در گرو وعده خویش است و تا به آن وفا نکند آزاد نمیشود.
همانگونه که در بیان اسناد این گفتار حکیمانه آوردیم،علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار آن را از کتاب العدد القویة،تألیف مرحوم علامه حلی با اضافهای به این صورت آورده است:
«الْمَسْئُولُ حُرٌّ حَتَّی یَعِدَ وَ الْمَسْئُولُ مُسْتَرَقٌّ حَتَّی یُنْجِزَ؛ آنکس که از او درخواستی شود آزاد است تا زمانی که وعده نداده،و برده است تا زمانی که به وعده خود وفا کند». (1)
روشن است که حرّیّت و بردگی در این گفتار حکیمانه جنبه مجازی دارد
1) 1) .بحار الانوار،ج 75،ص 113،به نقل از العُدد القویة،ص 37
و منظور این است که اشخاص حر از هر نظر آزادند و در قید اسارت دیگری نیستند؛ولی برده در قید اسارت دیگری است و انسان تا وعده نداده آزاد است؛ اما هر گاه وعدهای به دیگری بدهد گویا زنجیر اسارتی را بر گردن خود نهاده و تا به وعدهاش وفا نکند از گردن او برداشته نخواهد شد.
پیامی که این کلام دارد مسئله لزوم وفای به وعده است؛مبادا کسی وعده بدهد باز هم خود را آزاد پندارد و گمان کند هیچ وظیفه و مسئولیتی در برابر وعدهای که داده است بر دوش ندارد.باید خود را همچون اسیری بداند که تا وعدهاش را وفا نکند آزاد نمیشود.
اهمیت وفای به عهد
بسیاری از افراد در مورد وعدهها و عهدهای خود بیاعتنا و سهلانگارند در حالی که قرآن مجید و روایات اسلامی به آن اهمیت فوقالعادهای دادهاند.
قرآن مجید میفرماید: «وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کانَ مَسْؤُلاً» ؛به عهد خود وفا کنید که از عهد (در قیامت) سؤال میشود». (1)
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
«الْعِدَةُ دَیْنُ وَیْلٌ لِمَنْ وَعَدَ ثُمَّ أخْلَفَ وَیْلٌ لِمَنْ وَعَدَ ثُمَّ أخْلَفَ وَیْلٌ لِمَنْ وَعَدَ ثُمَّ أَخْلَفَ؛ وعده به منزله بدهکاری است.وای به حال کسی که وعده میدهد و خلاف میکند،وای به حال کسی که وعده میدهد و خلاف میکند،وای به حال کسی که وعده میدهد و خلاف میکند». (2)
ازاینروایت استفاده میشود که وعده به منزله بدهکاری شدید و مؤکد است که افراد با ایمان باید به آن عمل کنند.البته از نظر فقهی،وعدههای ابتدایی که در
ضمن عقد و قراردادی نباشد واجبالعمل نیست؛ولی از آیات و روایات استفاده میشود که مستحب بسیار مؤکدی است؛گویا دیوار به دیوار واجبات مؤکد است.
بر این پایه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حدیث دیگری میفرماید:
«الواعِدُ بِالْعِدَةِ مِثْلُ الدَّیْنِ أوْ أَشَدَّ؛ کسی که وعدهای میدهد (وعدهاش) مانند بدهکاری یا شدیدتر از آن است». (1)
امیرمؤمنان علی علیه السلام میفرماید:
«ما باتَ لِرَجُلٍ عِنْدی مَوْعِدٌ قَطُّ فَباتَ یَتَمَلْمَلُ عَلی فِراشِهِ لِیَغْدُو بِالظَّفَرِ بِحاجَتِهِ أشَدُّ مِنْ تَمَلْمُلِی عَلی فِراشی حِرْصاً عَلَی الْخُروجِ إلَیْهِ مِنْ دَیْنٍ عُدْتُهُ وَ خَوْفاً مِنْ عائِقٍ یُوجِبُ الْخُلْفَ فَإِنَّ خُلْفَ الْوَعْدِ لَیْسَ مِنْ أخْلاقِ الْکِرامِ؛ کسی که وعدهای به او دادهام و شب هنگام در بسترش بیدار است و لحظه شماری میکند که صبح شود و نزد من آید و حاجتش برآورده شود، ناراحتی و انتظار او هرگز از ناراحتی من شب هنگام در بسترم بیشتر نیست، چرا که انتظار میکشم به سراغ او بروم و از دِین وعده او درآیم.مبادا مانعی سبب خلف وعده شود،زیرا خلف وعده از اخلاق انسانهای با شخصیت و بزرگوار نیست». (2)
روایات درباره نکوهش خلف وعده در منابع اسلامی بسیار است.این گفتار را با حدیثی از امام صادق علیه السلام پایان میدهیم،فرمود:
«عِدَةُ الْمُؤْمِنِ أَخَاهُ نَذْرٌ لا کَفَّارَةَ لَهُ فَمَنْ أَخْلَفَ فَبِخُلْفِ اللَّهِ بَدَأَ وَ لِمَقْتِهِ تَعَرَّضَ وَ ذَلِکَ قَوْلُهُ «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ» ؛وعده مؤمن به برادرش نوعی نذر است،هرچند کفاره ندارد و هرکس خلف وعده کند در واقع با خدا مخالفت کرده و خود را در معرض خشم او قرار داده و این همان
چیزی است که قرآن میفرماید:ای کسانی که ایمان آوردهاید چرا سخنی میگویید که به آن عمل نمیکنید؟ این کار موجب خشم عظیم در پیشگاه خداست که سخنی بگویید و به آن عمل نکنید». (1)
1) 1) .کافی،ج 2،ص 363،ح 1
و قال علیهالسلام
الدَّاعِی بِلاَ عَمَلٍ کَالرَّامِی بِلاَ وَتَرٍ.
امام علیه السلام فرمود:
آنکس که مردم را (به نیکیها) فرا میخواند؛ولی خود به آن عمل نمیکند مانند کمانداری است که با کمان بدون زه میخواهد تیراندازی کند. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر میگوید:صدوق در کتاب خصال پیش از سیّد رضی این کلام شریف را نقل کرده و همچنین ابن شعبه حرانی در تحف العقول و ابو نعیم اصفهانی در حلیة الاولیاء با سند از امام صادق علیه السلام نقل کردهاند و بعد از سیّد رضی،قاضی قضاعی در دُستور معالم الحکم با کمی تفاوت و آمُدی در غرر الحکم بدون تفاوت آوردهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 255). اضافه میکنیم که این کلام شریف در کتاب جعفریات که نویسنده آن در قرن چهارم و پیش از سیّد رضی میزیسته از امیرمؤمنان علیه السلام از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است.(جعفریات،ص 224)
دعوت کننده بیعمل
امام علیه السلام در این گفتار نورانی به کسانی اشاره میکند که مردم را به چیزی فرا میخوانند که خود عامل به آن نیستند و بدون شک دعوت آنها بیاثر است، میفرماید:«آنکس که مردم را (به نیکیها) فرا میخواند ولی خود به آن عمل نمیکند مانند کمانداری است که با کمان بدون زه میخواهد تیراندازی کند»؛ (الدَّاعِی بِلاَ عَمَلٍ کَالرَّامِی بِلاَ وَتَرٍ) .
میدانیم کمان از دو بخش اصلی تشکیل شده است:اوّل قوسی که حالت فنری دارد.دوم زهی که دو سر قوس را به هم متصل میکند (زه را معمولاً از روده گوسفند یا مانند آن میگرفتند و به هم میتابیدند و بسیار محکم بود).
هنگامی که تیرانداز آماده کار میشد ته چوبه تیر را به زه تکیه میداد و سپس زه و چوبه را با هم به عقب میکشید.قوس کمان جمع میشد آنگاه آن را رها میکرد،فشار قوس کمان بر زه سبب میشد که تیر به سوی مقصد پرتاب شود.
حال اگر کسی تنها قوسی داشته باشد بدون زه آیا میتواند تیری پرتاب کند و به هدف بزند؟ به یقین نه.هرگاه مردم کسی را ببینند که پیوسته دیگران را به نیکیها دعوت میکند اما خودش عامل نیست سخن او را باور نمیکنند و هنگامی که باور نکردند عمل نمیکنند؛اما اگر ببینند او پیش از دیگران به گفتار خود عمل میکند یقین پیدا میکنند که گوینده به سخن خود ایمان دارد و از دل میگوید
و لاجرم و بر دل مینشیند و دیگران به آن عمل میکنند.
تفسیر دیگری که برای این حدیث شریف شده این است که منظور از«داعی» دعا کننده است و معنای جمله این میشود:«کسی که دعا میکند-مثلاً برای فزونی روزی یا فزونی علم یا نجات در آخرت-ولی کاری انجام نمیدهد؛مانند تیراندازی است که با کمان بدون زه میخواهد تیراندازی کند».
شک نیست که دعا بسیار مؤثر است؛اما دعا کننده باید آنچه را در توان دارد به کار گیرد و آنچه را در توان ندارد از خدا بخواهد.
با توجه به اینکه در بعضی از مصادر این گفتار حکیمانه،به جای«الداعی»، «العالم»آمده تفسیر اول مناسبتر به نظر میرسد.
آیات قرآن مجید و روایات اسلامی نیز این حقیقت را تأیید میکنند که دعوت مردم به سوی نیکیها بدون عمل کارساز نیست.در خطبه 175 از امیر مؤمنان علی علیه السلام خواندیم که فرمود:
«أَیُّهَا النَّاسُ،إِنِّی،وَ اللَّهِ،مَا أَحُثُّکُمْ عَلَی طَاعَةٍ إِلَّا وَ أَسْبِقُکُمْ إِلَیْهَا،وَ لا أَنْهَاکُمْ عَنْ مَعْصِیَةٍ إِلَّا وَ أَتَنَاهَی قَبْلَکُمْ عَنْهَا؛ ای مردم، به خدا سوگند! من شما را به هیچ طاعتی ترغیب نمیکنم،مگر این که خودم پیش از شما به آن عمل مینمایم و شما را از هیچ معصیتی باز نمیدارم،مگر این که خودم پیش از شما از آن دوری میجویم».
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«إنَّ الْعالِمَ إذا لَمْ یَعْمَلْ بِعِلْمِهِ زَلَّتْ مَوْعِظَتُهُ عَنِ الْقُلُوبِ کَما یَزِلُّ الْمَطَرُ عَنِ الصَّفا؛ هرگاه عالم به علمش عمل نکند موعظه و اندرز او از دلها فرو میریزد،آنگونه که دانههای باران از سنگ سخت فرو میریزد». (1)
قرآن مجید نیز میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ* کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید! چرا سخنی
1) 1) .کافی،ج 1،ص 44،ح 3؛بحارالانوار،ج 2،ص 39،ح 68
میگویید که عمل نمیکنید؟!*نزد خدا بسیار موجب خشم است که سخنی بگویید که عمل نمیکنید!». (1)
اینها در صورتی است که داعی را به معنای دعوت کننده به نیکیها بدانیم؛ اما اگر به معنای دعا باشد آن نیز هماهنگ با روایات اسلامی است.
در حدیث پرمعنایی که علامه مجلسی رحمه الله آن را در بحار الانوار از کتاب دعوات راوندی نقل کرده میخوانیم که امام صادق علیه السلام فرمود:
«أَرْبَعٌ لا یُسْتَجَابُ لَهُمْ دُعَاءٌ رَجُلٌ جَالِسٌ فِی بَیْتِهِ یَقُولُ یَا رَبِّ ارْزُقْنِی فَیَقُولُ لَهُ أَ لَمْ آمُرْکَ بِالطَّلَبِ وَ رَجُلٌ کَانَتْ لَهُ امْرَأَةٌ قَدْ غَالَبَهَا (فدعا علیها) (2)فَیَقُولُ أَ لَمْ أَجْعَلْ أَمْرَهَا بِیَدِکَ وَ رَجُلٌ کَانَ لَهُ مَالٌ فَأَفْسَدَهُ فَیَقُولُ یَا رَبِّ ارْزُقْنِی فَیَقُولُ لَهُ أَ لَمْ آمُرْکَ بِالْاِقْتِصَادِ أَ لَمْ آمُرْکَ بِالْإِصْلاحِ ثُمَّ قَرَأَ وَ الَّذِینَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَ لَمْ یَقْتُرُوا وَ کانَ بَیْنَ ذلِکَ قَواماً وَ رَجُلٌ کَانَ لَهُ مَالٌ فَأَدَانَهُ بِغَیْرِ بَیِّنَةٍ فَیَقُولُ أَ لَمْ آمُرْکَ بِالشَّهَادَةِ؛ چهار گروهند که دعای آنها مستجاب نمیشود (نخست) کسی که در خانهاش نشسته (و دنبال تلاش برای معاش نمیرود) و عرض میکند:پروردگارا! به من روزی ده.خدا در پاسخ او میگوید:
آیا به تو دستور ندادهام که باید به دنبال کار و طلب روزی بروی؟،و کسی که همسری دارد و پیوسته از دست او ناراحت است و دعا میکند تا از شر او خلاص شود،خدا میفرماید:مگر به تو حق طلاق ندادم؟،و کسی که اموال (فراوانی) داشته و آنها را بیهوده خرج کرده سپس عرضه میدارد:خدایا! به من روزی ده.خداوند به او پاسخ میدهد:مگر به تو دستور میانهروی (و هزینه کردن از روی حساب و کتاب) ندادم و آیا به تو دستور ندادم که در اصلاح مال بکوشی؟ سپس امام علیه السلام آیه 67 سوره«فرقان»را تلاوت فرمود:«بندگان خدا کسانی هستند که وقتی انفاق کنند نه اسراف میکنند و نه سختگیری و در میان
این دو حد اعتدالی دارند»،و کسی که اموالی داشته و آن را بدون گرفتن شاهد و گواه وام داده است (و گیرنده وام آن را انکار میکند و او پیوسته دعا میکند که خداوندا! به قلب او بینداز که بدهی من را بدهد) خداوند به او میفرماید:آیا به تو دستور ندادم که گواه بگیری؟». (1)
چهار موردی که در این روایت ذکر شده همگی در واقع مثالهایی است برای کسانی که دعا میکنند و عملی که بر آنها لازم است انجام نمیدهند و بدیهی است که دعا کنندگان بیعمل منحصر به این چهار مورد نیستند.
مفهوم دعا این است که ما حداکثر تلاش خود را برای رسیدن به مقاصد صحیح انجام دهیم و آنجا که توانایی نداریم دعا کنیم:خداوندا! حل بقیه مشکل با توست.
1) 1) .بحار الانوار،ج 100،ص 12،ح 53 به نقل از دعوات راوندی،ص 33،ح 75
و قال علیهالسلام
الْعِلْمُ عِلْمَانِ:مَطْبُوعٌ وَ مَسْمُوعٌ،وَ لَا یَنْفَعُ الْمَسْمُوعُ إِذَا لَمْ یَکُنِ الْمَطْبُوعُ.
امام علیه السلام فرمود:
علم و دانش دو گونه است:فطری و شنیدنی (اکتسابی) و دانش شنیدنی سودی نمیدهد هنگامی که هماهنگ با فطری نباشد. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر در آغاز میگوید:این گفتار حکیمانه از امام علیه السلام مشهور است؛هم در نثر آمده و هم در شعر و نظم.اربلی در کتاب کشف الغمة آن را از کتاب حافظ جُنابزی (با توجه به اینکه نوشتهاند از شهرهای خراسان است به نظر میرسد معرب گناباد باشد) نقل میکند.میگوید:او کلمات زیبا و پرفایده و آدابی مفید و جملههایی پربار از کلام امیرمؤمنان علیه السلام نقل کرده؛از جمله همین گفتار حکیمانه است که با اضافهای آن را در کتاب خود آورده است.سپس مرحوم خطیب مضمون آن را در اشعار ابوطالب مکی در کتاب قوت القلوب نقل کرده و او پیش از سیّد رضی رحمه الله میزیسته است و غزالی در کتاب احیاء القلوب این اشعار را (که سه بیت است) از شخص علی بن ابیطالب علیه السلام میداند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 256)
هماهنگی دانش فطری و اکتسابی
امام علیه السلام در این جا به نکته مهمی درباره علم و دانش انسانی اشاره کرده، میفرماید:«علم دو گونه است:فطری و شنیدنی (اکتسابی) و دانش شنیدنی (اکتسابی) سودی نمیدهد مگر آنکه با فطری همراه باشد»؛ (الْعِلْمُ عِلْمَانِ:
مَطْبُوعٌ وَ مَسْمُوعٌ،وَ لَا یَنْفَعُ الْمَسْمُوعُ إِذَا لَمْ یَکُنِ الْمَطْبُوعُ) (1).
برای این کلام امام علیه السلام تفسیرهای مختلفی شده است:
نخست اینکه منظور از علم مطبوع،دانشهای غریزی و وجدانیات است که انسان از آغاز با الهام الهی در درون جان خود دارد و علم مسموع علومی است که از طریق شنیدن از دانشمندان و صاحبان تجربه و آگاهی به دست میآید و اگر این دسته از علوم با علوم فطری انسان هماهنگ نباشد نهتنها موجب هدایت نمیشود؛بلکه گاه موجب گمراهی است.
البته نمیتوان انکار کرد که همه مردم در علم فطری یکسان نیستند؛بعضی به قدری تیزبین و ذاتاً هشیارند که در بسیاری از مسائل نیاز به معلم و آموزگار ندارند و بعضی بهقدری کندذهن که حتی در مسائل بدیهی گاهی پای آنها میلنگد،بنابراین از همه نمیتوان یکسان انتظار داشت و خداوند نیز هرکس را
1) 1) .ظاهر این است که«کانَ»در اینجا تامه است و مفهومش این است که اگر علم مطبوع وجود نداشته باشد علم مسموع سودی نمیبخشد
به مقدار استعداد و توانش تکلیف میکند: «لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ ما آتاها». 1
تفسیر دیگر اینکه منظور از علم مطبوع،همان بدیهیاتی است که هر کسی بدون استدلال آن را میپذیرد؛مانند بطلان اجتماع نقیضین و ارتفاع نقیضین و جمع بین ضدین و علوم دیگری از این دست که پایه و اساس علوم نظری است و تمام علوم نظری سرانجام به علوم فطری باز میگردد،زیرا مثلاً اگر ما با استدلالهای قوی ثابت کردیم که فلان مسئله صحیح است؛ولی آیا میشود در عین اینکه صحیح باشد باطل هم باشد؟ قضیه امتناع اجتماع نقیضین میگوید:
امکان ندارد،بنابراین آنچه با دلیل اثبات شده صحیح است و جز آن باطل.
تفسیر سوم اینکه منظور از علم مطبوع،علم به اصول اعتقادی مانند توحید و عدل الهی و معاد است که تمام آنها با وجدان قابل اثباتند و علم مسموع همان علم به فروع دین است.به یقین اگر علم به اصول نباشد علم به فروع و عمل به آن سودی نمیبخشد.
تفسیر چهارم اینکه مراد از علم مسموع،شنیدههاست خواه در مسائل اخلاقی باشد یا اصول و فروع بیآنکه به صورت ملکه در وجود انسان درآید و در اعماق جان نفوذ کند و منظور از علم مطبوع،علم و دانشی است که در عمق جان انسان رسوخ پیدا میکند و تبدیل به ملکه انسانی میشود و مسلم است که تا چنین حالتی برای انسان حاصل نگردد شنیدهها به تنهایی کافی نیست و به تعبیر دیگر علم مسموع به تنهایی مانند آبی است که در ظرف ریخته میشود؛ولی علم مطبوع مانند آبی است که در پای درخت میریزند و در ریشهها و ساقه و برگ و گل و میوه نفوذ میکند.این آب است که مفید است نه آبی که تنها در ظرف جمع شده و هیچ تأثیری نگذاشته است.
البته مانعی ندارد که هر چهار تفسیر در کلام امام علیه السلام جمع باشد،زیرا استعمال
لفظ در اکثر از یک معنا جایز است،بلکه یکی از فنون فصاحت و بلاغت محسوب میشود.
به هر روی،برای رسیدن به کمال علم و دانش باید همه این دستورات را به کار بست؛از وجدانیات و بدیهیات کمک گرفت،در اصول اعتقادی راسخ شد و آنچه را انسان فرا گرفته با ریاضت و تهذیب نفس به صورت ملکه باطنی در آورد تا انسان بتواند از این علوم استفاده کند و مایه نجات او گردد،به حقیقت علم واصل شود و جهلی را که در لباس علم درآمده از خود دور سازد،راه مستقیم را پیموده و در بیراههها گمراه نگردد.
محتوای این حدیث شریف به صورت سه بیت شعرِ جالب نیز آمده است که «وطواط»در الغرر و العرر آن را به امیرمؤمنان علی علیه السلام نسبت میدهد،هر چند «ابوطالب مکی»در قوت القلوب گوینده آن را بعض الحکماء بدون مشخص کردن نام ذکر کرده،و اشعار این است:
رَأَیْتُ الْعَقْلَ عَقْلَیْنِ فَمَطْبُوعٌ وَ مَسْمُوعٌ
وَ لا یَنْفَعُ مَسْمُوعٌ إذا لَمْ یَکُ مَطْبُوعٌ
کَما لا تَنْفَعُ الشَّمْسُ وَ ضَوْءُ الْعَیْنِ مَمْنُوعٌ
عقل را دو گونه دیدم:-عقل فطری و عقل شنیدنی.
عقل شنیدنی سودی نمیبخشد-هنگامی که عقل فطری نباشد.
همان گونه که نور آفتاب سودی نمیبخشد-برای کسانی که چشم بینا ندارند.
و قال علیهالسلام
صَوَابُ الرَّأْی بِالدُّوَلِ:یُقْبِلُ بِإِقْبَالِهَا،وَ یَذْهَبُ بِذَهَابِهَا.
امام علیه السلام فرمود:
رأی صائب همراه با قدرت و حکومت است؛با آن میآید و با آن میرود.
(تا رای صائب نباشد قدرت بهدست نمیآید،یا تا قدرت
در دست نباشد رأی صائب حاصل نمیشود). (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله میگوید:این کلام شریف در غرر الحکم با تفاوتی نقل شده است که نشان میدهد مصدری جز نهج البلاغه داشته و آن چنین است: «صَوابُ الرَّأْیِ بِالدُّوَلِ وَ یَذْهَبُ بِذِهابِها» نیز از مجمع الامثال«میدانی»آن را با تفاوت دیگری نقل میکند و آن چنین است: «صَوابُ الرَّأْیِ بِالدُّوَلِ یَبْقی بِبَقائِها وَ یَذْهَبُ بِذِهابِها» .این تفاوت متن نیز دلیل بر تفاوت منبع است.اضافه بر این میافزاید:«میدانی»در مقدمه مجمع الامثال گفته است که من این امثال را از کتب دانشمندان نخستین نقل کردهام (کسانی که قاعدتاً پیش از مرحوم سیّد رضی میزیستهاند،هر چند شخص میدانی بعد از مرحوم رضی بوده است).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 257)
هماهنگی رأی صائب،با قدرت
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی درباره رابطه آراء صحیح با قدرت و حکومت اشاره میکند و میفرماید:«رأی صائب و صحیح،همراه قدرت و حکومت است؛با آن میآید و با آن میرود»؛ (صَوَابُ الرَّأْی بِالدُّوَلِ:
یُقْبِلُ بِإِقْبَالِهَا،وَ یَذْهَبُ بِذَهَابِهَا) .
برای این گفتار امام علیه السلام چند تفسیر وجود دارد:
نخست اینکه تا انسان آراء صحیح و صائبی نداشته باشد نمیتواند حکومت خوبی تشکیل دهد؛مدیریتهای عالی و قوی سرچشمه حکومتهای نیرومند و صالح است همراه این مدیریتها آن حکومتها شکل میگیرد و با از بین رفتن آن،حکومتها رو به زوال مینهند. (1)
شاعر معروف فارسی زبان،سعدی شیرازی نیز میگوید:
عقل و دولت قرین یکدگرند هر که را عقل نیست دولت نیست
تفسیر دیگر اینکه رأی صائب به هنگام قدرت حاصل میشود،زیرا افراد قوی و نیرومند برای حفظ قدرت خود میکوشند تا صحیحترین راه را انتخاب کنند در حالی که افراد ضعیف و ناتوان آمادگی روحی برای گرفتن تصمیمهای صحیح ندارند،ازاینرو با حصول قدرت،رأی صائب میآید و با پشت کردن
1) 1) .بنابر این تفسیر«باء»در«بالدول»باء معیت است و همراه بودن دولت را با صواب رأی میرساند
قدرت،رأی صائب هم از دست میرود.
تفسیر سوم اینکه چون افراد بهقدرت میرسند هر نظری اظهار دارند از سوی اطرافیان متملق و چاپلوس نظری صحیح و صواب معرفی میشود، هرچند باطل باشد و به عکس هنگامی که قدرت از دست برود گروهی ظاهربین صائبترین نظرها را نیز انکار میکنند.
شبیه همین معنا در کلام دیگری از مولا امیرمؤمنان علیه السلام در غرر الحکم آمده است:
«الدَّوْلَةُ تَرُدُّ خَطَأُ صاحِبِها صَواباً وَ صَواب ضِدِّهِ خَطاءً؛ دولت و قدرت، خطای صاحب آنرا صواب جلوه میدهد و صواب بر ضد آن را خطا میشمارد». (1)
1) 1) .غرر الحکم،ص 347،ح 8001
و قال علیهالسلام
الْعَفَافُ زِینَةُ الْفَقْرِ،وَ الشُّکْرُ زِینَةُ الْغِنَی.
امام علیه السلام فرمود:
عفّت و خویشتنداری،زینت فقر است و شکر و سپاس،زینت غنا
و توانگری است. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: به گفته مرحوم خطیب در مصادر این دو جمله حکیمانه جزئی از خطبه معروف وسیله است که ابن شعبه حرانی در تحف العقول آورده است،همانگونه که در وصیت امیر المؤمنین علیه السلام به فرزندش امام حسین علیه السلام نیز آمده است و همچنین«اربلی»در کشف الغمة در احوال امام جواد علیه السلام از کتاب جنابزی نقل کرده است و افزودهای نیز دارد (که در شرح این کلام نورانی خواهد آمد).از جمله کسانی که آن را نقل کردهاند کراجکی که از معاصران سیّد رضی است در کنز الفوائد با تفاوتی ذکر کرده و همچنین گروه دیگری از علما و دانشمندان.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 257 و 258)
زینت فقر و غنا
این گفتار حکیمانه در جلد دوازدهم از همین کتاب در حکمت 68 عیناً تکرار شده و ما در آنجا توضیحات لازم را دادیم و در اینجا میافزاییم:
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو نکته مهم اشاره کرده نخست میفرماید:
«عفت و خویشتنداری زینت فقر است»؛ (الْعَفَافُ زِینَةُ الْفَقْرِ) .
شخص فقیر به حسب ظاهر و به تصوّر توده مردم دارای نقطه ضعفی است، چراکه دست او از مال دنیا ته است؛اما هرگاه عفت و خویشتنداری داشته باشد،چشم به مال مردم ندوزد،از طریق حرام به دنبال کسب مال نگردد و در مقابل اغنیا سر تعظیم فرود نیاورد،این حالت خویشتنداری که در عرف عرب«عفت»نامیده میشود زینت او میگردد و نقطه ضعف ظاهری او را میپوشاند.
باید توجه داشت که«عفاف»و«عفت»تنها به معنای خویشتنداری در برابر آلودگیهای جنسی نیست آنگونه که در فارسی امروز ما معنا میشود،بلکه از نظر واژه عربی،هرگونه خویشتنداری در مقابل گناه و کار خلاف را فرا میگیرد.خداوند درباره جمعی از فقرای آبرومند و با ایمان در سوره«بقره»آیه 273 میفرماید: «یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ» ؛شخص نادان آنها را براثر عفت،غنی و ثروتمند میپندارد»،بنابراین«عفت»به معنای خودداری
کردن از حرام و هرگونه کار خلاف است؛خواه در مسائل جنسی باشد یا غیر آن.
آنگاه در دومین جمله میفرماید:«شکر و سپاسگزاری،زینت توانگری است»؛ (وَ الشُّکْرُ زِینَةُ الْغِنَی) .
ثروتمندان و اغنیا اگر شکر توانگری را به جا آورند،نهتنها شکر لفظی بلکه شکر عملی را نیز انجام دهند و از آنچه خدا به آنها داده به نیازمندان ببخشند و کارهای خیر انجام دهند و باقیات و صالحاتی از خود به یادگار بگذارند، بهترین زینت را دارند؛اما اگر ثروتمند بخیل و ممسک و خسیس بود لکه ننگی بر دامان او مینشیند و در نظرها زشت و نازیبا جلوه میکند.
شایان توجه است که مرحوم اربلی در کتاب کشف الغمة این کلام حکیمانه را با اضافات زیادی در مورد اموری که زینت بر امور دیگری میشود از امام علیه السلام به این طریق نقل کرده است:
«الْعَفَافُ زِینَةُ الْفَقْرِ وَ الشُّکْرُ زِینَةُ الْغِنَی وَ الصَّبْرُ زِینَةُ الْبَلاءِ وَ التَّوَاضُعُ زِینَةُ الْحَسَبِ وَ الْفَصَاحَةُ زِینَةُ الْکَلامِ وَ الْعَدْلُ زِینَةُ الْإِیمَانِ وَ السَّکِینَةُ زِینَةُ الْعِبَادَةِ وَ الْحِفْظُ زِینَةُ الرِّوَایَةِ وَ خَفْضُ الْجَنَاحِ زِینَةُ الْعِلْمِ وَ حُسْنُ الْأَدَبِ زِینَةُ الْعَقْلِ وَ بَسْطُ الْوَجْهِ زِینَةُ الْحِلْمِ وَ الْإِیثَارُ زِینَةُ الزُّهْدِ وَ بَذْلُ الْمَجْهُودِ زِینَةُ النَّفْسِ وَ کَثْرَةُ الْبُکَاءِ زِینَةُ الْخَوْفِ وَ التَّقَلُّلُ زِینَةُ الْقَنَاعَةِ وَ تَرْکُ الْمَنِّ زِینَةُ الْمَعْرُوفِ وَ الْخُشُوعُ زِینَةُ الصَّلاةِ وَ تَرْکُ مَا لا یَعْنِی زِینَةُ الْوَرَعِ؛ عفت (و خویشتنداری) زینت فقر است و شکر زینت غنا و ثروتمندی،صبر زینت بلا و مصیبت است و تواضع زینت شخصیت،فصاحت زینت کلام است و عدالت زینت ایمان،آرامش زینت عبادت است و حفظ کردن زینت روایت،فروتنی زینت علم است و ادب زینت عقل،گشادگی چهره زینت حلم است و ایثار و فداکاری زینت زهد،بخشش به مقدار آنچه انسان در توان دارد زینت روح است و کثرت گریه زینت خوف از خدا،مصرف کم زینت قناعت است و ترک منت زینت کار خیر و بخشش،خشوع زینت نماز است و ترک آنچه مربوط به
انسان نیست زینت ورع و پرهیزکاری». (1)
آری هر یک از صفات برجسته انسانی و نعمتهای الهی باید آثاری در اعمال و رفتار انسان بگذارد.اگر این آثار نمایان باشد زینت آن محسوب میشود و اگر نباشد زشت است.آنها که گرفتار مصیبت میشوند اگر صبر و شکیبایی پیشه کنند آبرومندند و اگر بیتابی و جزع کنند رفتار آنها زشت خواهد بود.
افراد باشخصیت و همچنین عالمان و دانشمندان اگر تواضع کنند به شخصیت و علم خود زینت بخشیدهاند و اگر کبر و غرور پیشه کنند شخصیت و علم خود را زشت نشان دادهاند و همچنین تمام نعمتهای الهی و صفات برجسته انسانی و حوادث سخت زندگی را.امام علیه السلام در گفتار حکیمانهای که مرحوم سیّد رضی نقل کرده است به دو بخش از آن؛یعنی زینت فقر و زینت غنا اشاره کرده و به نظر میرسد سیّد رضی رحمه الله آن را از روایت مفصلی که نقل کردیم برگزیده و به اصطلاح،تقطیع کرده است.
1) 1) .بحار الانوار،ج 75،ص 80،ح 65 به نقل از کشف الغمة،ج 2،ص 347
و قال علیهالسلام
یَوْمُ الْعَدْلِ عَلَی الظَّالِمِ أَشَدُّ مِنْ یَوْمِ الْجَوْرِ عَلَی الْمَظْلُومِ!
امام علیه السلام فرمود:
روز اجرای عدل بر ستمگر،سختتر است از روز ظلم کردن ستمگر بر مظلوم. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکیمانه تحت شماره 241 با تفاوتی که بعداً اشاره خواهیم کرد گذشت و مرحوم خطیب در آنجا وعده داد که در ذیل گفتار حکیمانه مورد بحث به مدارک دیگری جز نهج البلاغه اشاره کند.در اینجا میگوید:وطواط در کتاب الغُرر والعُرر با همین عبارات آن را آورده و همچنین آمُدی در غرر الحکم.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 258)
روز اجرای عدل بر ستمگران
همان گونه که در ذکر سند این کلام حکیمانه اشاره شد پیش از این نیز با تفاوتی تحت شماره 241 آمده در آنجا چنین ذکر شده بود: «یَوْمُ الْعَدْلِ عَلَی الظَّالِمِ أَشَدُّ مِنْ یَوْمِ الْجَوْرِ عَلَی الْمَظْلُومِ!» .
در واقع کلام حکیمانه مورد بحث میتواند شرحی بر روایت 241 باشد،زیرا در آنجا گفته شده بود«یوم المظلوم»در اینجا میفرماید: «یوم العدل» بنابراین منظور از روز مظلوم،روز اجرای عدالت است نسبت به ظالم و گرفتن انتقام مظلوم از ستمگر و همانگونه که در آنجا اشاره کردیم درباره این روز،خواه روز عدالتش نامیم یا روز مظلوم،دو احتمال هست:نخست اینکه منظور از آن روز رستاخیز است که بسیاری از شارحان نهجالبلاغه آن را پذیرفتهاند و در این صورت شدت این روز نسبت به روز ظلم و جور آشکار است؛دنیا و ستمهای ستمگران هرچه باشد به سرعت میگذرد؛اما مجازات آنها در قیامت پایدار و برقرار است.هم از نظر طول زمان بیشتر است و هم از نظر کیفیت مجازات الهی،شدیدتر.
تفسیر دیگر اینکه منظور از روز اجرای عدالت اعم از دنیا و آخرت است، زیرا تاریخ نشان میدهد که بسیاری از ظالمان در همین دنیا به مجازاتهای سختی گرفتار شدهاند و حتی در عمر کوتاه خود نیز بارها صحنه آن را دیدهایم
که اگر آن را جمعآوری کنیم کتابی میشود.
با توجه به مطلق بودن کلمه«عدل»تفسیر دوم مناسبتر به نظر میرسد به خصوص اینکه جور در دنیا واقع میشود و اگر عدل هم در دنیا باشد تناسب بیشتری دارد و میدانیم که مجازاتهای ظالمان در دنیا مانع از مجازات آنها در آخرت نیست و باید کفاره ظلم خود را هم در دنیا بدهند و هم در آخرت، بنابراین کلام حکیمانه پیشگفته،مفهوم عامی دارد که دنیا و آخرت،هر دو را فرا میگیرد.
بنابر آنچه گفته شد جمله «یَوْمَ الْجَوْرِ عَلَی الْمَظْلُومِ» نیز شرح
«یَوْمَ الظّالِمُ عَلَی الْمَظْلُومِ» است؛یعنی روز ظلم ظالم نسبت به مظلوم.
امیرمؤمنان علی علیه السلام در سخنان دیگرش نیز با تعبیرات دیگری به این حقیقت اشاره کرده میفرماید:
«لِلظَّالِمِ غَداً یَکْفِیهِ عَضُّهُ یَدَیْه؛ ظالم فردایی دارد که هر دو دست خود را با دندان میگزد و همین برای او کافی است». (1)
از آیات قرآن مجید و روایات اسلامی نیز استفاده میشود که خدا در همین دنیا ظالمانی بر ظالمان دیگر مسلط میکند که از آنها انتقام بگیرند.امام باقر علیه السلام در حدیثی میفرماید:
«مَا انْتَصَرَ اللّهُ مِنْ ظالِمٍ إِلّا بِظالِمٍ وَ ذلِکَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ:
«وَ کَذلِکَ نُوَلِّی بَعْضَ الظّالِمِینَ بَعْضاً» 2 ؛خداوند از ظالمان بهوسیله ظالمان انتقام میگیرد و این همان است که در قرآن فرمود:اینگونه بعضی از ظالمین را بر بعضی مسلط میکنیم». (2)
میدانیم:اگر عادلی بخواهد انتقام مظلومی را بگیرد اولاً روی حساب و قانون عدالت رفتار میکند،ثانیاً چون از دست شخص عادلی ضربه میخورد، بر او گواراتر است از اینکه از دست ظالم دیگری همچون خودش ضربه
بیحساب و کتاب بخورد.
از اینها گذشته،روایات،نکته دقیق دیگری را بیان میکند و آن اینکه ظالم در همان لحظه که ظلم میکند بخشی از دین و ایمان خود را از دست میدهد و این انتقام بزرگی است.امام صادق علیه السلام فرمود:
«أَمَا إِنَّ الْمَظْلُومَ یَأْخُذُ مِنْ دِینِ الظَّالِمِ أَکْثَرَ مِمَّا یَأْخُذُ الظَّالِمُ مِنْ مَالِ الْمَظْلُومِ؛ بدانید مظلوم از دین ظالم بیش از آنچه ظالم از مال مظلوم میگیرد خواهد گرفت». (1)
در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«مَنْ خَافَ الْقِصَاصَ کَفَّ عَنْ ظُلْمِ النَّاسِ؛ کسی که از قصاص (در دنیا و آخرت) بترسد از ظلم مردم خودداری میکند». (2)
اضافه بر این،از روایات استفاده میشود که مجازات و کیفر ظلم و ستم سریعتر از هر گناه دیگری به انسان میرسد،همانگونه که نیکوکاری درباره دیگران سریعتر از کارهای خیر دیگر پاداشش به انسانها خواهد رسید.در کتاب شریف کافی از امام باقر علیه السلام نقل شده است که فرمود:
«إِنَّ أَسْرَعَ الْخَیْرِ ثَوَاباً الْبِرُّ وَ إِنَّ أَسْرَعَ الشَّرِّ عُقُوبَةً الْبَغْی؛ سریعترین چیزی که ثوابش به انسان میرسد نیکوکاری در حق دیگران و سریعترین شری که کیفرش دامان انسان را میگیرد ظلم و ستم است». (3)
این مسئله بهقدری دارای اهمیت است که امام باقر علیه السلام در حدیث دیگری میفرماید:در کتاب علی علیه السلام آمده است:
«ثَلاثُ خِصَالٍ لا یَمُوتُ صَاحِبُهُنَّ أَبَداً حَتَّی یَرَی وَبَالَهُنَّ الْبَغْیُ وَ قَطِیعَةُ الرَّحِمِ وَ الْیَمِینُ الْکَاذِبَةُ یُبَارِزُ اللَّهَ بِهَا؛ سه عمل است که صاحب آنها هرگز از دنیا نمیرود تا وبال و آثار سوء آن را ببیند:ظلم
و قطع رحم و قسم دروغین که با اینها با خدا مبارزه میکند». (1)
این سخن را با حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام پایان میدهیم.آنجا که فرمود:
«مَا مِنْ ذَنْبٍ أَجْدَرَ أَنْ یُعَجِّلَ اللَّهُ لِصَاحِبِهِ الْعُقُوبَةَ فِی الدُّنْیَا مَعَ مَا یَدَّخِرُ لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْبَغْیِ وَ قَطِیعَةِ الرَّحِمِ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً؛ سزاوارترین گناهانی که خداوند عقوبتش را در دنیا بهزودی به صاحبش میرساند به اضافه کیفرهایی که در آخرت برای او ذخیره کرده،ظلم و قطع رحم است». (2)
در ذیل کلام حکیمانه 241 نیز بحثهای مهم دیگری در زمینه تفسیر حکمت مورد بحث داشتیم.
و قال علیهالسلام
الْغِنَی الْأَکْبَرُ الْیَأْسُ عَمَّا فِی أَیْدِی النَّاسِ.
امام علیه السلام فرمود:
برترین بینیازی،یأس و چشمپوشی است از آنچه در دست مردم است. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر میگوید:نسخههای نهج البلاغه جز نسخه ابن ابی الحدید این گفتار حکیمانه را نیاوردهاند و به عقیده او نسخه نهج البلاغهای که نزد ابن ابی الحدید بوده کاملترین نسخههای آن است و به همین دلیل مرحوم آیة اللّه شیخ محمد حسین آل کاشف الغطاء رحمه الله نسخهای را که بر آن حاشیه زده با قلم خودش آن را به وسیله نسخه ابن ابی الحدید اصلاح و تکمیل کرده است.سپس مینویسد:اصل این سخن طبق آنچه ابونعیم در کتاب حلیة الاولیاء آورده،از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است که از آن حضرت پرسیدند:غنا و بینیازی چیست؟ فرمود:«الْیَأسُ عَمّا فی أیْدِی النّاسِ».(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 258)
برترین بینیازی
همان گونه که در شرح مصادر این گفتار حکیمانه آمد،این حدیث شریف تنها در نسخه ابن ابی الحدید آمده است و دیگران آن را در شروح خود نیاوردهاند و به همین دلیل،سخنی درباره آن نگفتهاند،جز بعضی؛مانند مرحوم مغنیة که آن را از ابن ابی الحدید گرفته و شرح کوتاه و مختصری کرده است.
به هر حال امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکتهای اخلاقی و مهم اشاره کرده میفرماید:«برترین بینیازی آن است که از آنچه در دست مردم است چشم بپوشی و مأیوس باشی»؛ (الْغِنَی الْأَکْبَرُ الْیَأْسُ عَمَّا فِی أَیْدِی النَّاسِ) .
این یک واقعیت است که هرکس چشمداشتی به اموال و امکانات و مقامات دیگران داشته باشد به همان نسبت کوچک و موهون میشود؛خواه دست نیاز به سوی آنها دراز کند و یا این حالت را به سوی دیگری نشان دهد و تا انسان به اموال و امکانات دیگران بیاعتنا نباشد حقیقت غنا و بینیازی را درک نمیکند.
«غنی»تنها با داشتن ثروت نیست.بسیارند ثروتمندانی که در واقع فقیرند، زیرا چنان بخیلند که نه دیگران از ثروتشان استفاده میکنند و نه حتی خودشان، و چنان حریصند که به آنچه دارند قانع نیستند و چشم به اموال و ثروتهای دیگران دوختهاند.اینگونه افراد در عین غنای ظاهری،در باطن،فقیر و بیچارهاند.
در مقابل،کسانی هستند که زندگی ساده و زاهدانهای دارند و به حسب ظاهر دستشان از مال دنیا کوتاه است؛اما همان را که دارند با دیگران تقسیم میکنند و هرگز چشم به اموال و ثروت دیگران نمیدوزند.اینها گرچه در چشم ظاهربینان فقیرند؛اما از نظر اولیاء اللّه برترین اغنیا محسوب میشوند.
در واقع آنچه امام علیه السلام در این کلام نورانی فرموده میتواند برگرفته از آیات قرآن مجید باشد.آنجا که قرآن،پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را مخاطب ساخته چنین میگوید: «وَ لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلی ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَیاةِ الدُّنْیا لِنَفْتِنَهُمْ فِیهِ وَ رِزْقُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَ أَبْقی» ؛و هرگز چشمان خود را به نعمتهای مادّی،که به گروههایی از آنان دادهایم،میفکن! اینها شکوفههای زندگی دنیاست؛تا آنان را در آن بیازماییم؛و روزیِ پروردگارت بهتر و پایدارتر است!». (1)
شبیه همین معنا در آیه 88 سوره«حجر»نیز آمده است.
امام علیه السلام طبق روایت غرر الحکم همین معنا را با تعبیر دیگری بیان کرده چنین میفرماید:
«نالَ الْغِنی مَنْ رَزَقَ الْیَأْسَ عَمّا فِی أیْدِی النَّاسَ؛ کسی که خداوند به او بیاعتنایی نسبت به آنچه در دست مردم است عطا فرموده،به حقیقت غنا رسیده است». (2)
این مسئله به اندازهای اهمیت دارد که کلینی رحمه الله در کتاب شریف کافی بابی تحت عنوان«الاستغناء عن الناس»ذکر کرده و روایات بسیاری در این زمینه از ائمه معصوم علیهم السلام نقل کرده است؛از جمله در حدیثی از امام سجاد علیه السلام آمده است:
«رَأَیْتُ الْخَیْرَ کُلَّهُ قَدِ اجْتَمَعَ فِی قَطْعِ الطَّمَعِ عَمَّا فِی أَیْدِی النَّاسِ وَ مَنْ لَمْ یَرْجُ النَّاسَ فِی شَیْءٍ وَ رَدَّ أَمْرَهُ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِی جَمِیعِ أُمُورِهِ اسْتَجَابَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ فِی کُلِّ شَیْءٍ؛ تمام نیکیها را در طمع نورزیدن به آنچه در دست مردم است دیدم
و کسی که قطع امید از مردم کند و کار خود را در جمیع امور به خدای متعال واگذارد خدا خواسته او را در همه چیز برمیآورد». (1)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«إِذَا أَرَادَ أَحَدُکُمْ أَنْ لا یَسْأَلَ رَبَّهُ شَیْئاً إِلَّا أَعْطَاهُ فَلْیَیْأَسْ مِنَ النَّاسِ کُلِّهِمْ وَ لا یَکُونُ لَهُ رَجَاءٌ إِلَّا عِنْدَ اللَّهِ فَإِذَا عَلِمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ذَلِکَ مِنْ قَلْبِهِ لَمْ یَسْأَلِ اللَّهَ شَیْئاً إِلَّا أَعْطَاهُ؛ هرگاه کسی از شما اراده میکند که چیزی از خدا نخواهد مگر اینکه به او بدهد،از آنچه در دست همه مردم است چشمپوشی کند و امیدش تنها به خدا باشد.هرگاه خداوند چنین حالتی را در قلب او ببیند هرچه از خدا بخواهد به او میدهد». (2)
اهمیت این موضوع از نظر عقل علاوه بر نقل،بهقدری آشکار است که در آثار قدیمی که از حکمای یونان رسیده نیز به خوبی منعکس است؛از جمله داستان معروف اسکندر و دیوژن است:«اسکندر پس از آنکه ایران را فتح کرد و فتوحات زیادی نصیبش شد،همه آمدند در مقابلش کرنش و تواضع کردند.
دیوژن نیامد و به او اعتنا نکرد.آخر دل اسکندر طاقت نیاورد،گفت ما میرویم سراغ دیوژن.سراغ دیوژن در بیابان رفت.او هم به قول امروزیها حمّام آفتاب گرفته بود.اسکندر میآمد.آن نزدیکیها که سر و صدای اسبها و غیره بلند شد او کمی بلند شد،نگاهی کرد و دیگر اعتنا نکرد،دومرتبه خوابید تا وقتی که اسکندر با اسب بالای سرش رسید.همان جا ایستاد و گفت:بلند شو.دو سه کلمه با او حرف زد و او جواب داد.در آخر اسکندر به او گفت:چیزی از من بخواه.گفت:فقط یک چیز میخواهم.گفت:چه؟ گفت:سایهات را از سر من کم کن،من اینجا آفتاب گرفته بودم،آمدی سایه انداختی و جلوی آفتاب را گرفتی.
وقتی که اسکندر با سران سپاه خودش برگشت،سران گفتند:عجب آدم پستی
بود،عجب آدم حقیری! آدم یعنی اینقدر پست! دولت عالم به او رو آورده، او میتوانست همه چیز بخواهد؛ولی اسکندر در مقابل روح دیوژن خرد شده بود».
جملهای گفته که در تاریخ مانده است،گفت:«اگر اسکندر نبودم دوست داشتم دیوژن باشم». (1)
1) 1) .این داستان را مرحوم علامه مطهری در چند مورد از کتابها و سخنرانیهای خود آورده است؛از جمله مجموعه آثار استاد شهید مطهری (سیره نبوی)،ج 16،ص 90
و قال علیهالسلام
الأَقَاوِیلُ مَحْفُوظَةٌ وَ السَّرَائِرُ مَبْلُوَّةٌ،وَ «کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ» ، وَ النَّاسُ مَنْقُوصُونَ مَدْخُولُونَ إِلَّا مَنْ عَصَمَ اللّهُ:سَائِلُهُمْ مُتَعَنِّتٌ،وَ مُجِیبُهُمْ مُتَکَلِّفٌ،یَکَادُ أَفْضَلُهُمْ رَأْیاً یَرُدُّهُ عَنْ فَضْلِ رَأْیِهِ الرِّضَی وَ السُّخْطُ،وَ یَکَادُ أَصْلَبُهُمْ عُوداً تَنْکَؤُهُ اللَّحْظَةُ،وَ تَسْتَحِیلُهُ الْکَلِمَةُ الْوَاحِدَةُ!
امام علیه السلام فرمود:
گفتار انسانها نگهداری میشود و باطن آنها آزموده خواهد شد و هرکس در گرو اعمال خویش است.مردم همگی در نُقصانند و دارای عیوبی هستند جز کسی که خدا او را حفظ کند (زیرا) سؤالکنندگان آنان درپی بهانهجویی و آزارند و پاسخدهندگان،توجیهگر و گرفتار تکلفند.حتی برترین آنها از نظر فکر واندیشه،به سبب حب وبغض،از رأی خود بازمیگردد و با استقامتترین آنها (گاه) با یک نگاه یا یک کلمه دگرگون میشوند (از چنین افرادی باید به خدا پناه برد). (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر تنها مدرک دیگری که برای این گفتار حکیمانه آورده،غرر الحکم آمُدی است با تفاوتی که نشان میدهد از منبع دیگری آن را دریافت داشته است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص259). اضافه بر این علامه دیلمی رحمه الله در کتاب اعلام الدین این کلام شریف را با اضافات فراوانی که در ذیل آن نقل کرده،آورده است که نشان میدهد منبع دیگری در اختیار داشته است.(اعلام الدین،ص 465)
هر کس در گرو اعمال خویش است
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه درباره چند خطر که در انتظار انسانهاست هشدار میدهد:
نخست میفرماید:«گفتار انسانها نگهداری میشود»؛ (الأَقَاوِیلُ مَحْفُوظَةٌ) .
همانگونه که قرآن مجید میفرماید: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ* إِذْ یَتَلَقَّی الْمُتَلَقِّیانِ عَنِ الْیَمِینِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعِیدٌ* ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ» ؛ما انسان را آفریدیم و وسوسههای نفس او را میدانیم،و ما به او از رگ قلبش نزدیکتریم!*(به خاطر بیاورید) هنگامی را که دو فرشته راست و چپ که ملازم انسانند اعمال او را دریافت میدارند.*انسان هیچ سخنی را بر زبان نمیآورد مگر این که فرشتهای مراقب و آماده برای (ضبط) آن است!». (1)
در حدیثی میخوانیم:معاذ بن جبل از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پرسید:چه چیز میتواند مرا وارد بهشت کند و از دوزخ دور دارد؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله دستوری به او دادند و در آخر فرمودند:
«إلّا أُخْبِرُکَ بِمِلاکِ ذلِکَ کُلِّهِ؛ آیا اساس و ریشه همه اینها را به تو بگویم؟»معاذ گفت:«آری یا رسول اللّه»پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
«کَفِّ عَلَیْکَ هذا وَأشارَ إلی لِسانِهِ؛ این را حفظ کن،و اشاره به زبان خود نمود». (2)
در دومین هشدار میفرماید:«باطن اشخاص آزموده خواهد شد»؛ (وَ السَّرَائِرُ مَبْلُوَّةٌ) .
انسانها در کشاکش امتحانهای سخت قرار میگیرند تا آنچه در باطن دارند آشکار گردد و معلوم شود تا چه حد در ادعاهای خود صادقند.همانگونه که قرآن مجید خطاب به یاران پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: «وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ حَتّی نَعْلَمَ الْمُجاهِدِینَ مِنْکُمْ وَ الصّابِرِینَ وَ نَبْلُوَا أَخْبارَکُمْ» ؛ما همه شما را قطعاً میآزماییم تا معلوم شود مجاهدان واقعی و صابران از میان شما کیانند،و اخبار شما را بیازماییم!». (1)
در حدیث شریفی از امیرمؤمنان علی علیه السلام در خطبة الوسیلة میخوانیم:
«وَ الْأَیَّامُ تُوضِحُ لَکَ السَّرَائِرَ الْکَامِنَة؛ گذشت روزگار آنچه را در باطن نهفته شده برای تو آشکار میسازد». (2)در ذیل حکمت 217 و در ذیل گفتار حکیمانه 93 بحثهای مشروحی درباره مسئله امتحان و اهداف آن و نقش حوادث در ظاهر ساختن باطن انسانها داشتیم.
سپس امام علیه السلام به سراغ هشدار رفته و با استفاده از یکی از آیات قرآن میفرماید:«و هرکس در گرو اعمال خویش است»؛ «کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ» . (3)
«رَهینَة» به معنای گروگان از ماده (رهن) گرفته شده و آن وثیقهای است که معمولاً شخص وامگیرنده به طلبکار میدهد.از این تعبیر استفاده میشود که تمام وجود انسانها در گرو اعمالی است که انجام میدهند و تا وظیفه خود را انجام ندهند این گروگان آزاد نمیشود.
هر گاه انسان به این سه هشدار عکسالعمل مناسب نشان دهد و ایمان داشته باشد که تمام سخنانش در نامه اعمالش و نزد خدای متعال حفظ میشود و آنچه در درون دارد روزی آشکار میگردد و همواره در گرو اعمال خویش و انجام وظایف الهی است،به یقین مصداق روشن فرد مؤمن صالح خواهد بود و به یقین اهل نجات است.
آنگاه امام علیه السلام سخن از هشدار چهارم میگوید:«(بدانید) مردم همگی در نُقصانند و همگی دارای عیوبی هستند جز کسی که خداوند او را حفظ کرده است»؛ (وَ النَّاسُ مَنْقُوصُونَ مَدْخُولُونَ إِلَّا مَنْ عَصَمَ اللّهُ) .
منقوص،کسی است که دارای نقص و عیبی است و مدخول نیز همین معنا را میدهد.ممکن است اوّلی اشاره به نقصان در عقل و اعتقادات باشد و دومی اشاره به نُقصان اعمال و گرفتار بودن در چنگال رذائل اخلاقی. (1)
این هشدار چهارم اشاره به کسانی است که گرفتار انواع معاصی و گناهان هستند و میگویند:ما سرانجام توبه خواهیم کرد و خود را اصلاح میکنیم.
امام علیه السلام میفرماید:همگی در حال نُقصانند و عیوب به باطن آنها سرایت میکند و بازگشت و جبران،روزبهروز مشکلتر میشود.
جمله «إِلَّا مَنْ عَصَمَ اللّهُ» در درجه اوّل شامل حال معصومان علیهم السلام است و لیکن تمام کسانی که پیرو آنانند و در مسیر آنها گام برمیدارند نیز از نوعی عصمت الهی برخوردار میشوند.
قرآن مجید در آیه 175 سوره«نساء»بعد از آن که به اهمیت قرآن اشاره کرده، میفرماید: «فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ اعْتَصَمُوا بِهِ فَسَیُدْخِلُهُمْ فِی رَحْمَةٍ مِنْهُ وَ فَضْلٍ وَ یَهْدِیهِمْ إِلَیْهِ صِراطاً مُسْتَقِیماً» ؛اما آنها که به خدا ایمان آوردهاند و به این کتاب آسمانی چنگ زدند بهزودی همه را در رحمت و فضل خود وارد خواهد ساخت
1) 1) .«مدخول»از ماده«دَخْل»و یکی از معانی آن عیب است و«دَخَل»بر وزن«عمل»نیز به معنی عیبی است که بر انسان داخل و وارد میشود
و در صراط مستقیم به سوی خودش هدایت میکند».
آنگاه امام علیه السلام نشانههایی از این گروه آلوده به گناه را بیان میکند که بهوسیله آنها میتوان آنان را شناخت.
نشانه اوّل اینکه میفرماید:«پرسشکنندگان آنها درپی بهانهجویی و آزارند»؛ (سَائِلُهُمْ مُتَعَنِّتٌ) .
آنها به قصد حلّ مشکلات و کاستن از مجهولات و پی بردن به حقایق، سؤال نمیکنند،بلکه سؤالشان حتّی از عالمان به صورت انحرافی و به قصد بهانهجویی و آزار طرف است.
نشانه دیگر اینکه«پاسخگویندگان آنها نیز درپی توجیه و تکلّفند»؛ (وَ مُجِیبُهُمْ مُتَکَلِّفٌ) .
اشاره به اینکه عالِم آنها درپی پاسخگویی صحیح نیست،بلکه آنچه را مطابق میل خود میبیند بر مبانی شرع و کتاب و سنت تحمیل کرده و از طریق تفسیر به رأی آنها را به مردم ارائه میدهد و گاه ممکن است چیزی را نداند و بهجای اینکه با صراحت بگوید نمیدانم،با تکلّف میخواهد پاسخی برای آن - هر چند نادرست-پیدا کند.هم پرسشکنندگان در مسیر باطلند و هم پاسخگویان.
در گفتار حکیمانه 320 نیز گذشت که وقتی کسی مسئله پیچیدهای را از آن حضرت پرسید،امام علیه السلام در پاسخ گفت:«برای بهدست آوردن آگاهی پرسش کنید نه برای بهانهجویی و تولید دردسر،چراکه نادانِ آماده یادگیری شبیه عالم است و عالم و دانشمند خلافگو شبیه جاهل بهانهجوست».
در نشانه سوم میفرماید:«حتی برترین آنها از نظر فکر و اندیشه به سبب حبّ و بُغض،از رأی خود بازمیگردد»؛ (یَکَادُ أَفْضَلُهُمْ رَأْیاً یَرُدُّهُ عَنْ فَضْلِ رَأْیِهِ الرِّضَی وَ السُّخْطُ) .
آری چنان که میدانیم یکی از موانع معرفت،حُبّ و بُغضهای افراطی است که سبب میشود انسان عقیده صائب و رأی صحیح خود را رها سازد و به چیزی که دوست دارد روی آورد،هرچند باطل باشد،و از چیزی که از آن نفرت دارد منصرف شود،گرچه حق باشد.و تا انسان از این صفات رذیله ته نشود چهره حقیقت را آن چنان که هست نمیتواند مشاهده کند.
در آخرین نشانه میفرماید:«با استقامتترین آنها با یک نگاه و یا یک کلمه دگرگون میشود»؛ (وَ یَکَادُ أَصْلَبُهُمْ عُوداً تَنْکَؤُهُ اللَّحْظَةُ،وَ تَسْتَحِیلُهُ الْکَلِمَةُ الْوَاحِدَةُ!) .
اشاره به اینکه انسان ممکن است کوه علم و دانش و دارای عقل قوی و در برابر مشکلات نیرومند باشد؛اما هرگاه تابع هوا و هوس گردد یک نگاه هوسآلود ممکن است زندگی او را دگرگون سازد و یک جمله فریبنده او را از راه به دَر بَرَد.
در حدیثی که در کتاب شریف کافی از امام باقر علیه السلام نقل شده میخوانیم:
«إنَّما الْمُؤْمِنُ الَّذی إذا رَضِیَ لَمْ یُدْخِلْهُ رِضاهُ فِی إثْمٍ وَ لا باطِلٍ وَ إذا سَخَطَ لَمْ یُخْرِجْهُ سَخَطُهُ مِنْ قَوْلِ الْحَقِّ وَ الَّذِی إذا قَدَرَ لَمْ تُخْرِجْهُ قُدْرَتُهُ إلَی التَّعَدّی إلی ما لَیْسَ لَهُ بِحَقٍّ؛ انسان با ایمان کسی است که هرگاه از کسی یا چیزی راضی شود این رضایت و خشنودی،او را در گناه و باطل وارد نمیکند و هرگاه به شخصی یا چیزی خشمگین شود این خشم،او را از قول حق بیرون نمیبرد و کسی است که چون قدرت یابد قدرتش او را به سوی تعدّی کردن و به سراغ چیزی رفتن که حق او نیست نمیکشاند». (1)
از مجموع آنچه امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه و هشدارگونه بیان فرمود به خوبی استفاده میشود که همه افراد اعم از مؤمنان عادی و مؤمنان والامقام،
1) 1) .اصول کافی،ج 2،ص 234،ح 13
همه باید مراقب خویش باشند،چراکه خطرهایی از ناحیه زبان و نیتهای باطن، همه را تهدید میکند و گاه ممکن است صحنههای هوسآلود،هدایا و سخنان تملقآمیز،انسان را بلغزاند و آثار اعمال او را از میان ببرد.
در تواریخ آمده است که«خالد بن معمر»از یاران با استقامت علی علیه السلام بود؛اما یک جمله معاویه او را دگرگون ساخت و آن اینکه در صفین،«خالد»صدا زد:
چه کسی آماده شهادت است و حاضر است جان خود را به خداوند بفروشد؟ هفت هزار نفر با او بیعت کردند به این شرط که دست از نبرد برندارند تا وارد خیمه معاویه شوند.آنها جنگ عظیمی کردند حتی غلاف شمشیر را شکستند (اشاره به اینکه این شمشیر نباید در نیام رود).هنگامی که به نزدیک خیمه معاویه رسیدند او فرار کرد و به بعضی از خیمههای لشکر پناه برد و کسی را نزد خالد فرستاد و گفت:تو پیروزی،اگر ادامه ندهی من حکومت خراسان را به تو وا میگذارم.در این هنگام طمع بر خالد مسلط شد و کار خود را ناقص رها کرد و بعد از آنکه معاویه مسلط بر عراق شد و مردم با او بیعت کردند،حکومت خراسان را به«خالد»داد؛ولی عجیب اینکه پیش از آنکه«خالد»به مرکز حکومت خود برسد از دنیا رفت. (1)
از قدیم گفتهاند:هدایا چشم دانشمندان را کور میکند و عقل عاقلان را میگیرد.
نیز گفتهاند:هنگامی که هدیه از در وارد میشود حق از پنجره خارج میگردد.
1) 1) .صفین نصر بن مزاحم،ص 306 (مطابق نقل شرح نهجالبلاغه علامه شوشتری،ج 8،ص 216)
و قال علیهالسلام
مَعَاشِرَ النَّاسِ،اتَّقُوا اللّهَ فَکَمْ مِنْ مُؤَمِّلٍ مَا لَا یَبْلُغُهُ،وَ بَانٍ مَا لَا یَسْکُنُهُ، وَ جَامِعٍ مَا سَوْفَ یَتْرُکُهُ،وَ لَعَلَّهُ مِنْ بَاطِلٍ جَمَعَهُ،وَ مِنْ حَقٍّ مَنَعَهُ:أَصَابَهُ حَرَاماً،وَ احْتَمْلَ بِهِ آثَاماً،فَبَاءَ بِوِزْرِهِ،وَ قَدِمَ عَلَی رَبِّهِ آسِفاً لَاهِفاً،قَدْ «خَسِرَ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةَ،ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِینُ» .
امام علیه السلام فرمود:
ای مردم! تقوای الهی را رعایت کنید.چه بسیار آرزومندانی که به آرزوی خود نرسند و چه بسیار سازندگانی که در آنچه ساختهاند سکونت نمیکنند و چه بسیار جمعآوری کنندگان اموال که بهزودی اندوختههای خود را ترک میگویند و ای بسا از طریق باطل گردآوری کرده و یا حق آن را نپرداختهاند یا از راه حرام به آن رسیده و به سبب آن،گناهانی بر دوش کشیده و وزر آن را بر عهده دارند،در نتیجه وزر و وبالش به گردن آنهاست و با افسوس و دریغ بر پروردگار خود وارد میشوند و مصداق این آیه شریفه هستند: «خَسِرَ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةَ ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِینُ» ؛ هم دنیا را از دست داده هم آخرت را و این است زیان آشکار». (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر میگوید:این کلام حکیمانه در تذکره سبط بن جوزی با تفاوت و اضافاتی آمده که این تفاوت و اضافات نشان میدهد او منبع دیگری در اختیار داشته است.قابل توجه است که مرحوم ابن میثم بحرانی در شرح نهجالبلاغه خود این کلام نورانی و کلام گذشته را یک کلام محسوب و شرح کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 259).اضافه میکنیم که علامه مجلسی رحمه الله نیز در یک جا از بحار الانوار همین روش را انتخاب کرده است.(بحار الانوار،ج 75،ص 83،ح 88)
زیانکاران هر دو جهان!
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه و کوبنده به دنیاپرستان هشدارهای جدی میدهد:نخست میفرماید:«ای مردم! تقوای الهی پیشه کنید چه بسیار آرزومندانی که به آرزوی خویش نمیرسند و بناکنندگانی که در آنچه ساختهاند ساکن نمیشوند و گردآورندگان اموالی که بهزودی آن را ترک میگویند»؛ (مَعَاشِرَ النَّاسِ،اتَّقُوا اللّهَ فَکَمْ مِنْ مُؤَمِّلٍ مَا لَا یَبْلُغُهُ،وَ بَانٍ مَا لَا یَسْکُنُهُ،وَ جَامِعٍ مَا سَوْفَ یَتْرُکُهُ) .
در واقع امام علیه السلام نخست بهطور کلی از آرزوهای عقیم و دست نیافتنی سخن میگوید،سپس انگشت روی دو مورد خاص؛یعنی بناها و قصرها،و اموال و ثروتها میگذارد.بناهایی که انسان میسازد و رها میکند و میرود و اموالی که گردآوری کرده و بیآنکه از آنها بهره ببرد رها میسازد و دنیا را ترک میگوید.
سپس به این نکته اشاره دارد که مشکل این گروه از دنیاپرستان تنها این نیست که از نتیجه زحمات خود بهرهمند نمیشوند،بلکه مشکل مهمتری در پیش دارند و آن تهیه این اموال از طرق نامشروع و مسئولیتآفرین است.
میفرماید:«چه بسا آنها را از طریق باطل گردآوری کرده و یا حق آن را نپرداختهاند»؛ (وَ لَعَلَّهُ مِنْ بَاطِلٍ جَمَعَهُ،وَ مِنْ حَقٍّ مَنَعَهُ) .
در اینجا نیز امام علیه السلام به دو موضوع از منابع حرام اشاره فرموده است:
نخست،به دست آوردن مال از طریق باطل،مانند اینکه در بختآزماییها و امثال آن اموالی به دست آورد و یا اشیایی را که معامله بر آن باطل است مورد استفاده قرار دهد و دیگر اینکه حقوقی را که به آن اموال تعلق میگیرد-اعم از حقوق شرعی و حق الناس-نمیپردازد.
«(در نتیجه) آن را از طریق حرام به دست آورده و گناهان آن را بر دوش میکشند»؛ (أَصَابَهُ حَرَاماً،وَ احْتَمْلَ بِهِ آثَاماً). (1)
در حدیثی که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار آورده است میخوانیم:
«قَالَ سَمِعْتُ الرِّضَا علیه السلام یقُولُ لا یجْتَمِعُ الْمَالُ إِلَّا بِخِصَالٍ خَمْسٍ بِبُخْلٍ شَدِیدٍ وَ أَمَلٍ طَوِیلٍ وَ حِرْصٍ غَالِبٍ وَ قَطِیعَةِ الرَّحِمِ وَ إِیثَارِ الدُّنْیا عَلَی الْآخِرَةِ؛ راوی می گوید:از امام علی بن موسیالرضا علیه السلام شنیدم که میفرمود:مال،(غالباً) انباشته نمیشود مگر از پنج راه:بخل شدید،آرزوهای دور و دراز،حرص غالب بر انسان،قطع رحم و ترجیح دنیا بر آخرت». (2)
بدیهی است اگر انسان بخیل نباشد و گرفتار آرزوهای طولانی نگردد و حرص نورزد و خویشاوندان خود را از اموالش بهرهمند سازد و آخرت را بر دنیا از طریق انجام دادن کارهای خیر با اموالش ترجیح دهد،اموال،غالباً انباشته نخواهد شد.
آنگاه امام علیه السلام به نتیجه نهایی اسفانگیز و شوم این اعمال اشاره کرده میفرماید:«این افراد بر پروردگار خویش (در قیامت) وارد میشوند در حالی که غمگینند و افسوس میخورند که هم دنیا را از دست دادهاند و هم آخرت را و این زیان آشکاری است»؛ (فَبَاءَ بِوِزْرِهِ،وَ قَدِمَ عَلَی رَبِّهِ آسِفاً لَاهِفاً،قَدْ «خَسِرَ
اَلدُّنْیا وَ الْآخِرَةَ ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِینُ» ).
علامه مجلسی رحمه الله این کلام شریف را با مقدمه پرمعنایی از آن حضرت در بحار الانوار آورده و میفرماید:
«انْظُرُوا إِلَی الدُّنْیا نَظَرَ الزَّاهِدِینَ فِیهَا فَإِنَّهَا عَنْ قَلِیلٍ تُزِیلُ السَّاکِنَ وَ تَفْجَعُ الْمُتْرَفَ فَلا تَغُرَّنَّکُمْ کَثْرَةُ مَا یعْجِبُکُمْ فِیهَا لِقِلَّةِ مَا یصْحَبُکُمْ مِنْهَا فَرَحِمَ اللَّهُ امْرَأً تَفَکَّرَ وَ اعْتَبَرَ وَ أَبْصَرَ إِدْبَارَ مَا قَدْ أَدْبَرَ وَ حُضُورَ مَا قَدْ حَضَرَ فَکَأَنَّ مَا هُوَ کَائِنٌ مِنَ الدُّنْیا عَنْ قَلِیلٍ لَمْ یکُنْ وَ کَأَنَّ مَا هُوَ کَائِنٌ مِنَ الْآخِرَةِ لَمْ یزَلْ وَ کُلُّ مَا هُوَ آتٍ قَرِیبٌ ...؛(ای مردم!) به دنیا نگاه زاهدانه کنید،چراکه بهزودی ساکنان خود را زائل میکند و مترفان و ثروتمندان بیدرد را ناگهان گرفتار میسازد، بنابراین فزونی آنچه مایه اعجاب شماست در دنیا شما را نفریبد،زیرا بسیار کم با شما خواهد بود.خداوند رحمت کند کسی را که فکر میکند و عبرت میگیرد و به پشت کردن آنچه از دنیا پشت کرده و حضور آنچه حاضر است نظر میکند.
گویی آنچه در دنیا موجود است بهزودی نابود میشود و آنچه در آخرت است همواره باقی است.(بدانید) آنچه میآید نزدیک است به وقوع بپیوندد».
سپس جملههای بالا را تا آخر ذکر می کند. (1)
امام علیه السلام حال اینگونه افراد را مصداق خسران مبین دانسته است،زیرا انسان گاه بهرهای میبرد؛ولی به دنبال آن گرفتار خسارت مهمی میشود؛مانند اینکه غذای بسیار لذیذی میخورد و به دنبال آن گرفتار بیماریهایی میگردد.این خسران است اما نه خسران مبین.یا اینکه اموال نامشروعی فراهم میکند و با آن چند صباحی به عیش و نوش میپردازد؛ولی عذاب طولانی مدت الهی را برای خود فراهم میبیند.این هم ممکن است از نظر ظاهربینان خسران مبین نباشد.
«خسران مبین» جایی است که از راه نامشروع،اموال و ثروتهایی گردآوری
1) 1) .این حدیث شریف را علامه مجلسی ظاهراً از کتاب مطالب السؤول محمد بن طلحه شافعی نقل کرده است.(بحار الانوار،ج 75،ص 20،ح 79 به نقل از مطالب السؤول،ص 258)
و کاخهایی بنا میکند و بیآنکه کمترین بهرهای ببرد،رها کرده به دیار باقی میشتابد در حالی که مسئولیت همه گناه آن بر دوش اوست.این،«خسران مبین» است که امام علیه السلام با استفاده از آیات قرآن در بالا به آن اشاره فرموده است.از آنجا که بسیارند کسانی که به همین سرنوشت گرفتار میشوند و انسان نمیداند جزء کدامین دسته است،جای آن دارد که به هوش آید و به جبران گذشته بپردازد.
شاهد گویای این مطلب داستانی است که طبری در کتاب خود در حوادث سال 61 نقل میکند وی میگوید:عبیداللّه بن زیاد پس از اقدام عمر سعد به قتل امام حسین علیه السلام به او گفت:آن نامهای که به تو نوشتم و دستور قتل حسین را دادم کجاست؟ (گویا میخواست آن را باز پس بگیرد و خود را از مسئولیت آن جدا کند) عمر گفت:من دستور تو را انجام دادم ولی آن نامه از بین رفت.ابن زیاد گفت:حتماً باید آن نامه را بیاوری.عمر باز هم گفت:نامه از بین رفته است.ابن زیاد گفت:به خدا سوگند باید نامه را بیاوری.عمر گفت:به خدا قسم این نامه حتی به دست پیرزنان قریش هم رسیده است تا عذر مرا در مدینه بر آنها آشکار سازد.به خدا سوگند من تو را نصیحتی درباره حسین کردم؛نصیحتی که اگر به پدرم سعد بن ابیوقاص کرده بودم حق او ادا شده بود.عثمان بن زیاد،برادر عبید اللّه بن زیاد در آنجا حاضر بود گفت:عمر راست میگوید.به خدا سوگند من دوست داشتم که تمام طایفه بنیزیاد تا روز قیامت در بینی مردانشان مهاری بود و حسین بهوسیله آنها به قتل نمیرسید.
راوی این روایت میگوید:به خدا سوگند عبید اللّه بن زیاد این سخن را که شنید سکوت کرد و انکار نکرد. (1)
آری او هم میدانست که مصداق خسر الدنیا و الآخرة شده است.
1) 1) .تاریخ طبری،ج 4،ص 357
و قال علیهالسلام
مِنَ الْعِصْمَةِ تَعَذُّرُ الْمَعَاصِی.
امام علیه السلام فرمود:
عدم توانایی بر گناه،نوعی عصمت است. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب تنها چیزی که در اینجا در کتاب مصادر نقل میکند این است که میگوید:این کلام حکیمانه به صورت متفاوتی در غرر الحکم آمده است: «إِنَّ مِنَ النِّعْمَةِ تَعَذُّرُ الْمَعاصی» و این تفاوت نشان میدهد که آمُدی آن را از منبع دیگری اخذ کرده است.سپس به حدیث مشابه (از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله) اشاره میکند و آن چنین است: «إِنَّ مِنَ الْعِصْمَةِ أَنْ لا تَجِدَ» و میافزاید:جای تعجب نیست،زیرا امیرمؤمنان علیه السلام مفهوم گفتار حکیمانه خود را از معلمش رسول خدا صلی الله علیه و آله اخذ کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 260)
نعمت عدم توانایی بر گناه
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکتهای اشاره میکند که از جهاتی قابل دقت است،میفرماید:«عدم توانایی بر گناه،نوعی عصمت است»؛ (مِنَ الْعِصْمَةِ تَعَذُّرُ الْمَعَاصِی) .
میدانیم عصمت معنای عامی دارد که به معنای محفوظ ماندن،بهویژه محفوظ ماندن از گناه است.گاه این حالت در حد کمال دیده میشود که مقام والای انبیا و امامان علیهم السلام است.آنها ملکهای نفسانی دارند که از هر گناه و خطا آنان را باز میدارد و همین مقام سبب اعتماد همه مردم به آنها میشود که گفتار و رفتارشان حجت و سرمشق برای همگان باشد.
مرحله پایینتری از آن،ملکه عدالت است که بازدارنده از معاصی کبیره و اصرار بر صغیره است؛ولی چنان نیست که در برابر همه چیز مقاومت کند.
درست مانند سدی است که در برابر سیلاب بستهاند که اگر سیلاب شدید و قوی باشد ممکن است سد را بشکند و با خود ببرد.افراد عادل نیز ممکن است گاه در برابر عوامل نیرومند گناه زانو بزنند و سپس پشیمان شوند و رو به درگاه خدا آورند و توبه کنند و سد عصمت عدالت در آنها بار دیگر تجدید شود.
نوع سومی از عصمت است که انسان به سبب فراهم نبودن وسایل و اسباب گناه از آن دور میماند.یا قدرت بر گناه ندارد؛مانند نابینا که نمیتواند نگاه
هوسآلود به نامحرم داشته باشد و یا قدرت جسمانی دارد اما وسایل گناه فراهم نیست؛مثل اینکه شرابی نیست تا بنوشد؛هر چند مایل به آن باشد و یا حکومت اسلامی او را از گناه بازمیدارد هر چند او مایل به گناه باشد.
اینگونه عصمت افتخار نیست و ثوابی در برابر ترک گناه به چنین شخصی داده نمیشود؛ولی فایدهاش این است که از عذاب الهی دور میماند و بسا لطف خدا شامل افرادی شود و گناه کردن را بر آنها متعذّر کند تا از کیفر گناه دور بمانند.
البته گاه ادامه تعذر سبب می شود که انسان به ترک گناه عادت کند آنگونه که اگر اسباب آن هم فراهم شود به سراغ آن نمیرود.این نوعی امداد الهی در زمینه عصمت است.
پیام این گفتار امام علیه السلام آن است که افرادی که نمیتوانند خود را در محیط گناهآلود نگه دارند سعی کنند از آن محیط دور بمانند تا گناه برای آنها متعذر شود و البته ثواب ترک گناه را به نوعی خواهند داشت.
عدم حضور در مجلس معصیت و لزوم هجرت از مناطقی که انسان را به هر حال آلوده گناه میکند ناظر به همین معناست.حتی اگر درست بیندیشیم یکی از آثار و برکات هجرت مسلمانان از مکه به مدینه،یا از مکه به حبشه نیز همین بود که از محیط شرک که آنها را مجبور به گناه میکرد دور بمانند و خدا را آزادانه بندگی و عبادت کنند.
قرآن مجید در سوره«نساء»،آیه 97 میفرماید: «إِنَّ الَّذِینَ تَوَفّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمِی أَنْفُسِهِمْ قالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِیها فَأُولئِکَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصِیراً» ؛کسانی که فرشتگان (قبض ارواح)،روح آنها را گرفتند در حالی که به خویشتن ستم کرده بودند،به آنها گفتند:«شما در چه حالی بودید؟ (و چرا با اینکه مسلمان بودید،در صفِ
کفّار جای داشتید؟!)»گفتند:«ما در سرزمین خود،تحت فشار و مستضعف بودیم».آنها-فرشتگان-گفتند:«مگر سرزمین خدا،پهناور نبود که مهاجرت کنید؟!»آنها (عذری نداشتند،و) جایگاهشان دوزخ است،و سرانجام بدی دارند».
قابل توجه است که در غرر الحکم (همانگونه که در مصادر ذکر شد) این کلام شریف به این صورت نقل شده است:
(إنَّ مِنَ النِّعْمَةِ تَعَذُّرُ الْمَعاصی) و این واقعاً نعمتی الهی است که انسان باید شکر آن را بگزارد همان گونه که سعدی میگوید:
چگونه شکر این نعمت گزارم که زور مردمآزاری ندارم
حافظ نیز میگوید:
من از بازوی خود دارم بسی شکر که زور مردم آزاری ندارم
یکی از شعرای معاصر،کلام امام علیه السلام را به این صورت ترجمه کرده و میگوید: گر دسترست نیست به کاری که خطاست این نیز نشانهای ز الطاف خداست
گر عاجزی از این که گناهی بکنی کن شکر که این عجز هم از نعمتهاست
ابن ابی الحدید حدیث دیگری در این زمینه مشابه آن نقل کرده است:
«إِنَّ مِنَ الْعِصْمَةِ أنْ لا تَجِدَ؛ نوعی از عصمت این است که وسایل گناه را در اختیار نداشته باشی».
پیام دیگری که این گفتار حکیمانه دارد این است که حاکمان جامعه برای دور ماندن مردم از گناه،کاری کنند که اسباب معصیت از میان آنها برچیده شود و به اصطلاح روز،از طریق اقداماتی تأمینی و تربیتی،جامعه را از گناه دور دارند.
و قال علیهالسلام
مَاءُ وَجْهِکَ جَامِدٌ یُقْطِرُهُ السُّؤَالُ،فَانْظُرْ عِنْدَ مَنْ تُقْطِرُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
آبرویت جامد است و تقاضا آن را آب کرده،فرو می ریزد.
ببین آن را نزد چه کسی فرو میریزی. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: تنها موردی که مرحوم خطیب در مصادر درباره این کلام حکمتآمیز بر آن دست یافته ربیع الابرار زمخشری است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 260)
تا میتوانی از کسی تقاضا مکن
امام علیه السلام درباره تقاضا نزد اشخاص مختلف نکته جالبی را بیان میکند و میفرماید:«آبرویت جامد است و تقاضا آن را آب کرده و فرو میریزد.ببین آن را نزد که فرو میریزی»؛ (مَاءُ وَجْهِکَ جَامِدٌ یُقْطِرُهُ السُّؤَالُ،فَانْظُرْ عِنْدَ مَنْ تُقْطِرُهُ) .
«ماءُ وَجْه» که ترجمه تحت اللفظی آن«آبرو»است دقیقاً در فارسی و عربی معنای یکسان دارد.آبرو عبارت از احترام و شخصیت انسان است؛شخص آبرومند کسی است که در جامعه محترم باشد و به دیده احترام به او بنگرند،برای سخنش اهمیت قائل باشند و در مشکلات به سراغ او بروند.
چرا این ویژگی نامش آبرو است؟ شاید-همانگونه که بعضی از شارحان نهج البلاغه اشاره کردهاند-دلیلش این باشد که انسان هنگامی که از کسی تقاضایی میکند،یا حادثه نامطلوبی اتفاق میافتد از شرم و حیا چهره او برافروخته شده و عرق بر صورتش جاری میشود،به اندازهای که گاه از صورت میچکد.این در واقع آب صورت است که به تناسب واژه«آبرو»یا«ماء الوجه» بر آن اطلاق شده است.
به هر روی،امام علیه السلام میفرماید:آب صورت تو در حال عادی جامد است.
هنگامی که از دیگری تقاضا میکنی مایع شده و فرو میریزد.بنگر نزد چه کسی آن را فرو میریزی.
اشاره به اینکه انسان تا میتواند نباید از کسی تقاضایی کند و آبروی خود را در آن راه بریزد؛اما اگر روزی ناچار شد،باید کسی را برای تقاضا کردن برگزیند که شایسته آن باشد و لااقل آبروی خود را نزد انسان با شخصیتی فرو ریخته باشد.
در حدیثی میخوانیم که«حارث همدانی»(از یاران خاص امیرمؤمنان علی علیه السلام) میگوید:شبی نزد آن حضرت به گفتوگو نشسته بودم.عرض کردم:
حاجتی دارم.امام علیه السلام فرمود:مرا شایسته دانستی که حاجت خود را از من بخواهی؟ عرض کردم:آری.فرمود:خدا تو را جزای خیر دهد.سپس برخاست و چراغ را خاموش کرد و نشست.بعد فرمود:چراغ را برای این خاموش کردم که ذلت عرض حاجت را در صورت تو نبینم.اکنون بگو چه میخواهی،زیرا از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله شنیدم میفرمود:حوائج مردم امانت الهی در سینه بندگان است.
کسی که آن را بپوشاند عبادتی برای او محسوب میشود و کسی که آن را افشا کند لازم است برای انجام آن حاجت تلاش کند. (1)
در این زمینه،احادیث فراوانی در منابع مختلف اسلامی آمده است:
از جمله در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم:
«لَوْ یعْلَمُ السَّائِلُ مَا فِی الْمَسْأَلَةِ مَا سَأَلَ أَحَدٌ أَحَداً وَ لَوْ یعْلَمُ الْمُعْطِی مَا فِی الْعَطِیةِ مَا رَدَّ أَحَدٌ أَحَداً؛ اگر تقاضا کننده میدانست تقاضا کردن چه عیوبی دارد هیچکس از دیگری تقاضایی نمیکرد و اگر شخص بخشنده میدانست چه فضیلتی در عطیه است هیچکس دیگری را محروم نمیساخت». (2)
نقطه مقابل سؤال،«تعفف»است که قرآن مجید جمعی از فقرا و نیازمندان را برای داشتن آن ستوده،میفرماید: «لِلْفُقَراءِ الَّذِینَ أُحْصِرُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ
لا یَسْتَطِیعُونَ ضَرْباً فِی الْأَرْضِ یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ أَغْنِیاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعْرِفُهُمْ بِسِیماهُمْ لا یَسْئَلُونَ النّاسَ إِلْحافاً وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ اللّهَ بِهِ عَلِیمٌ» ؛(انفاقِ شما، مخصوصاً باید) برای نیازمندانی باشد که در راه خدا،در تنگنا قرار گرفتهاند؛ (و توجّه به آیین خدا،آنها را از وطنهای خویش آواره ساخته؛و شرکت در میدانِ جهاد،به آنها اجازه نمیدهد تا برای تأمین هزینه زندگی،دست به کسب و تجارتی بزنند؛) نمیتوانند مسافرتی کنند (و سرمایهای به دست آورند؛) و از شدّت خویشتنداری،افراد ناآگاه آنها را بینیاز میپندارند؛امّا آنها را از چهرههایشان میشناسی؛و هرگز با اصرار چیزی از مردم نمیخواهند.(این است مشخّصات آنها!) و هرچیز خوبی در راه خدا انفاق کنید،خداوند از آن آگاه است». (1)یعنی با اینکه آثار فقر به هر حال در چهره آنها نمایان است؛اما حاضر نیستند از کسی سؤال و تقاضایی کنند.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که خطاب به اباذر فرمود:
«یا أَبَا ذَرٍّ إِیاکَ وَ السُّؤَالَ فَإِنَّهُ ذُلٌّ حَاضِرٌ وَ فَقْرٌ تَتَعَجَّلُهُ وَ فِیهِ حِسَابٌ طَوِیلٌ یوْمَ الْقِیامَة؛ ای اباذر! از سؤال و درخواست بپرهیز که ذلت حاضر و فقری است که آن را با شتاب به سوی خود میآوری (به علاوه) حسابی طولانی در روز قیامت دارد. (2)
از این حدیث شریف نبوی استفاده میشود که شخص سائل اگر نیاز شدید نداشته باشد در قیامت مورد بازخواست قرار میگیرد.
به همین دلیل در حدیثی از امام حسین علیه السلام میخوانیم که شخصی خدمت آن حضرت رسید و تقاضایی کرد امام علیه السلام فرمود:
«إِنَّ الْمَسْأَلَةَ لا تَصْلُحُ إِلَّا فِی غُرْمٍ فَادِحٍ أَوْ فَقْرٍ مُدْقِعٍ أَوْ حَمَالَةٍ مُقَطَّعَةٍ فَقالَ السّائِلُ:مَا جِئْتُ إِلَّا فِی إِحْدَاهُنَّ فَأَمَرَ لَهُ بِمِائَةِ دِینَارٍ؛سؤال و تقاضا شایسته نیست مگر در بدهکاری سنگین یا فقر
ناتوان کننده یا دیه ثابت و مسلّم.سائل عرض کرد:من به دلیل یکی از این سه چیز خدمت شما رسیدهام.امام علیه السلام امر فرمود یکصد دینار به او دادند.(هر دینار یک مثقال طلا بود)». (1)
نیز به همین دلیل در حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«وَمَنْ فَتَحَ عَلَی نَفْسِهِ بَابَ مَسْأَلَةٍ فَتَحَ اللَّهُ عَلَیهِ سَبْعِینَ بَاباً مِنَ الْفَقْرِ لا یسُدُّ أَدْنَاهَا شَیءٌ؛ کسی که بر خود دری از سؤال و تقاضا بگشاید خداوند هفتاد در از فقر به سوی او میگشاید که چیزی کمترینِ این درها را نمیبندد». (2)
از این احادیث و احادیث دیگر و کلام حکیمانه بالا که همه به این مضمون وارد شده استفاده میشود که افراد باایمان حتیالامکان و تا زمانی که به شدت گرفتار نشدهاند از کسی چیزی تقاضا نکنند و مناعت طبع و تعفف را نگاه دارند.
این سخن را با حدیثی که در کتاب شریف کافی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده پایان میدهیم.امام صادق علیه السلام میفرماید:گروهی از انصار خدمت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله رسیدند و به آن حضرت سلام کردند.پیامبر صلی الله علیه و آله به آنها جواب گفت.
عرض کردند:ای رسول خدا! ما را حاجتی است.فرمود:حاجتتان را بیان کنید.
عرض کردند:حاجت بسیار بزرگی است.فرمود:بگویید چیست؟ عرض کردند:
بهشت را برای ما تضمین کن.پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله سر به زیر انداخت و با عصای کوچکی که در دست داشت به زمین اشاره کرد.سپس سر بلند کرد و فرمود:
«أَفْعَلُ ذَلِکَ بِکُمْ عَلَی أَنْ لا تَسْأَلُوا أَحَداً شَیئاً؛ من این کار را انجام میدهم به این شرط که هرگز از کسی چیزی تقاضا نکنید.بعد از این ماجرا آنها بهقدری به این شرط وفادار بودند که اگر در سفری سوار بر مرکب بودند و تازیانه یکی از آنها میافتاد به شخص پیادهای نمیگفت این تازیانه را به من بده،چراکه آن هم نوعی
تقاضا بود؛خودش پیاده میشد و تازیانه را برمیداشت و زمانی که بر سر سفرهای نشسته بودند هرگاه یکی از حاضران به ظرف آب از دیگری نزدیکتر بود به او نمیگفت ظرف آب را به من بده.خودش برمیخاست و از ظرف آب مینوشید. (1)
1) 1) .کافی،ج 4،ص 21،ح 5
و قال علیهالسلام
الثَّنَاءُ بِأَکْثَرَ مِنَ الاِسْتِحْقَاقِ مَلَقٌ،وَ التَّقْصِیرُ عَنِ الاِسْتِحْقَاقِ
عِیٌّ أَوْ حَسَدٌ.
امام علیه السلام فرمود:
مدح و ستایشِ بیش از حدّ استحقاق،تملّق است و کمتر از استحقاق،عجز و درماندگی و یا حسد است. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر میگوید:راغب اصفهانی در کتاب محاضرات الادباء آن را از امیرمؤمنان علی علیه السلام با تفاوتی نقل کرده و این تفاوت نشان میدهد این کلام شریف را از منبع دیگری جز نهجالبلاغه گرفته است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 261). اضافه میکنیم:در بعضی از کتب،این جمله را از مأمون،خلیفه عباسی نقل کردهاند و واضح است که او آن را از امیرمؤمنان علیه السلام گرفته است
حدّ مدح و ستایش
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به مطلب مهمی درباره افراط و تفریط در ستایش افراد اشاره کرده،میفرماید:«مدح و ستایشِ بیش از حدّ استحقاق،تملق است و کمتر از استحقاق،عجز و درماندگی و یا حسد است»؛ (الثَّنَاءُ بِأَکْثَرَ مِنَ الاِسْتِحْقَاقِ مَلَقٌ،وَ التَّقْصِیرُ عَنِ الاِسْتِحْقَاقِ عِیٌّ أَوْ حَسَدٌ) .
شک نیست که مدح و ستایش در حد اعتدال،کاری است بسیار پسندیده، زیرا از یکسو سبب تشویق شخصی میشود که کاری در خور ستایش انجام داده و یا فضیلتی از نظر اوصاف انسانی دارد،و احساس میکند که افراد،قدردانِ کارها و صفات او هستند و همین امر او را در ادامه راه دلگرم میسازد،بهگونهای که مشکلات را به راحتی تحمل میکند.
از سوی دیگر هنگامی که دیگران ببینند افراد نیکوکار و یا کسانی که موصوف به صفات انسانی هستند مورد مدح و ستایش قرار میگیرند،آنها نیز تشویق میشوند و همین امر سبب گسترش کارهای نیک و صفات نیک در جامعه میشود.
به همین دلیل در هر عصر و زمان به خصوص در عصر ما برنامههایی برای بزرگداشت افراد و دادن جوایز به آنها در حضور جمعی از شخصیتها برپا میشود و بهترینها را ستایش و تشویق میکنند تا درسی برای همگان باشد
و نشانهای از حقشناسی و قدردانی از سوی مدیران جامعه تلقی شود.
ولی این کارِ نیک و پرفایده هرگاه دستخوش افراط و تفریط گردد تبدیل به ضد خواهد شد و آثار بد فراوانی خواهد داشت و اگر از حد بگذرد شکل تملق و چاپلوسی به خود میگیرد که از زشتترین کارهاست؛کاری است آمیخته با دروغ و اظهار ذلت،کاری است که چه بسا سبب گمراهی افرادی خواهد شد که مورد ستایش واقع میشوند و آنها در آغاز ممکن است آن اغراقگوییها را باطل بدانند ولی کم کم آن را صحیح پندارند و گمراه شوند و اینگونه افراد اگر از مدیران و رؤسای جامعه باشند آثار سوء این حالت به مردم هم سرایت میکند و آنها نیز زیان میبینند و به همین دلیل امام علیه السلام میفرماید:مدح و ستایشِ بیش از استحقاق،تملق است (و تمام زیانهای آن را دربر دارد).
ولی اگر مدح و ثنا کمتر از استحقاق باشد؛یعنی گوینده نخواهد یا نتواند حق آن را به جای آورد و یا کار مهمی را که از طرف سر زده کمارزش بشمرد و صفات فضیلت او را کماهمیت معرفی کند،از یکی از این دو چیز ممکن است سرچشمه بگیرد که یکی مربوط به گوینده از نظر ذاتی است و دیگری در ارتباطش با طرف مقابل:از نظر ذاتی آن است که در بیان ارزش خدمات و صفات اشخاص ناتوان باشد و نتواند حق مطلب را ادا کند و در صورت دوم مانعی جلوی او را میگیرد که حق مطلب را ادا کند و آن ممکن است غالباً حسد و گاه کینه و عداوت و زمانی حفظ منافع مادی باشد و از همینرو امام علیه السلام میفرماید:
(مدح و ستایش کمتر از استحقاق،ناشی از عجز و درماندگی و یا حسد است).
قرآن مجید بارها مؤمنان و مجاهدان و افرادی را که کارهای مهمی انجام دادهاند ستایش میکند.
در مورد فداکاری امیرمؤمنان علی علیه السلام در«لیلة المبیت»میفرماید: «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَ اللّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ» ؛بعضی از مردم
(با ایمان و فداکار،همچون علی علیه السلام در«لیلة المبیت»به هنگام خفتن در جایگاه پیغمبر صلی الله علیه و آله) جان خود را برای خشنودی خدا میفروشند؛و خداوند به بندگان مهربان است». (1)
در سوره«دهر»،هجده آیه درباره فداکاری امیرمؤمنان علیه السلام و همسرش زهرای مرضیه و فرزندانش امام حسن و امام حسین علیهم السلام که سه روز روزه گرفتند و طعام افطار خود را به مسکین و یتیم و اسیر دادند بیان داشته و کار آنها را بسیار ستوده و وعده انواع نعمتهای بهشتی را به آنها داده است.
در آیه ولایت «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ» خاتمبخشی امیرمؤمنان علیه السلام را در حال نماز ستوده است. (2)
درباره یاران پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز نمونههای فراوانی هست؛از جمله «لَقَدْ رَضِیَ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما فِی قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّکِینَةَ عَلَیْهِمْ وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً» ؛خداوند از مؤمنان-هنگامی که در زیر آن درخت با تو بیعت کردند-راضی و خشنود شد؛خدا آنچه را در درون دلهایشان (از ایمان و صداقت) نهفته بود میدانست،ازاینرو آرامش را بر دلهایشان نازل کرد و پیروزی نزدیکی به عنوان پاداش نصیب آنها فرمود». (3)
از این قبیل آیات در قرآن فراوان دیده میشود که همه آنها درسی است برای ما که باید کارهای نیک نیکوکاران و صفات برجسته آنها را در برابر آنها و در مقابل مردم ستود تا هم آنها تشویق شوند و هم سایر مردم درس بگیرند.
ولی این حکم،استثنایی هم دارد و آن جایی است که اگر کسی را پیش روی او مدح و ثنا بگوییم مغرور میشود و همان غرور،او را طلبکار از مردم و گاهی
طلبکار از خدا میسازد و گاه سبب درجازدن یا عقبگرد او میشود.
ازاینرو در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«إذا مَدَحْتَ أخاکَ فِی وَجْهِهِ فَکَأَنَّما أَمْرَرْتَ عَلی حَلْقِهِ الْمُوسی؛ هنگامی که برادرت را پیش روی او مدح و ثنا بگویی مانند این است که تیغ بر گلویش کشیده باشی». (1)
1) 1) .میزان الحکمة،باب مدح؛شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 18،ص 256
و قال علیهالسلام
أَشَدُّ الذُّنُوبِ مَا اسْتَهَانَ بِهِ صَاحِبُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
شدیدترین گناهان گناهی است که صاحبش آن را کوچک بشمارد. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکیمانه بار دیگر در نهجالبلاغه (با تفاوت مختصری) در حکمت شماره 477 آمده و به گفته مرحوم خطیب در مصادر،زمخشری آن را در کتاب ربیع الابرار در باب (الخطایا و الذنوب) به این صورت آورده است: «أعْظَمُ الذُّنُوبِ مَا اسْتَخَفَّ بِهِ صاحِبُهُ» و این تفاوت دلیل بر تفاوت در منبع است.ابن قاسم در روض الاخیار آن را با اضافه «جُحُودُ الذَّنْبِ ذَنْبانِ» نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 261)
شدیدترین گناه
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی در ارتباط با گناهان اشاره کرده میفرماید:«شدیدترین گناهان گناهی است که صاحبش آن را کوچک بشمرد»؛ (أَشَدُّ الذُّنُوبِ مَا اسْتَهَانَ بِهِ صَاحِبُهُ) .
دلیل آن روشن است.کسی که گناهی را کوچک میشمرد به آسانی به آن گرفتار میشود و گاه آن را آنقدر تکرار میکند که به صورت ملکه او درمیآید و غرق در آن میشود و سرانجام به عذاب الهی در دنیا و آخرت گرفتار خواهد شد.
اضافه بر این،از یک نظر هیچ گناهی کوچک نیست،زیرا گناهکار فرمان خدا را میشکند و عصیان پروردگار هرچه باشد بزرگ و مهم است.
به عکس هرگاه انسان برای گناهی اهمیت قائل باشد از آن فاصله میگیرد و خود را حفظ میکند و کمتر آلوده آن میشود؛یعنی ابهت گناه،سدی در برابر آلودگی به آن است.
این درست به آن میماند که انسان بگوید:«فلان دشمن من حقیر است،من اعتنایی به او ندارم،من باید از فلان دشمن دیگر خود را حفظ کنم»و چه بسا این تصور سبب میشود که آن دشمن حقیر،ضربه کاری به او وارد کند در حالی که هیچگونه آمادگی برای دفاع در مقابل او ندارد؛ولی هرگاه در برابر دشمنی قرار
گیرد که از نظر او خطرناک است کاملاً آماده دفاع میشود.
کوتاهسخن اینکه انسان ضربه را از جایی میخورد که به آن اهمیت نمیدهد.
کلینی رحمه الله در کتاب شریف کافی در باب«استصغار الذنب؛کوچک شمردن گناه» حدیث جالبی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که:
«اتَّقُوا الْمُحَقَّرَاتِ مِنَ الذُّنُوبِ فَإِنَّهَا لا تُغْفَرُ قُلْتُ وَمَا الْمُحَقَّرَاتُ قَالَ الرَّجُلُ یذْنِبُ الذَّنْبَ فَیقُولُ طُوبَی لِی لَوْ لَمْ یکُنْ لِی غَیرُ ذَلِکَ؛ از گناهان کوچک بپرهیزید،چراکه بخشوده نمیشود.راوی سؤال میکند:منظورتان از گناهان کوچک چیست؟ فرمود:گناهی است که انسان مرتکب میشود و میگوید:خوشا به حال من اگر فقط گناه من همین باشد». (1)
در واقع چنین کسی فرمان الهی را حقیر شمرده و نسبت به آن اهانت کرده است.
در همان باب از کتاب کافی حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود:
«إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله نَزَلَ بِأَرْضٍ قَرْعَاءَ فَقَالَ لِأَصْحَابِهِ ائْتُوا بِحَطَبٍ فَقَالُوا یا رَسُولَ اللَّهِ نَحْنُ بِأَرْضٍ قَرْعَاءَ مَا بِهَا مِنْ حَطَبٍ قَالَ فَلْیأْتِ کُلُّ إِنْسَانٌ بِمَا قَدَرَ عَلَیهِ فَجَاءُوا بِهِ حَتَّی رَمَوْا بَینَ یدَیهِ بَعْضَهُ عَلَی بَعْضٍ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله هَکَذَا تَجْتَمِعُ الذُّنُوبُ ثُمَّ قَالَ إِیاکُمْ وَ الْمُحَقَّرَاتِ مِنَ الذُّنُوبِ فَإِنَّ لِکُلِّ شَیءٍ طَالِباً أَلا وَ إِنَّ طَالِبَهَا یکْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ وَ کُلَّ شَیءٍ أَحْصَیناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ؛ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در سفری در سرزمین خشک و بیآب و علفی فرود آمد و به یارانش فرمود:مقداری هیزم بیاورید.(تا آتش برای رفع نیاز روشن کنیم) عرضه داشتند:ای رسول خدا! اینجا زمین بیآب و علفی است،هیزمی ندارد.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:هر کدام از شما به هر اندازه که میتوانید بیاورید.(آنها در بیابان پخش شدند و) هرکدام چیزی با خود آورد و آنها را در برابر پیامبر صلی الله علیه و آله روی هم ریختند.(و از فزونی آن تعجب کردند).پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:گناهان
1) 1) .کافی،ج 2،ص 287،ح 1
اینگونه جمع میشوند.از گناهان کوچک بپرهیزید،زیرا هر گناهی بازخواست کنندهای دارد.آگاه باشید بازخواست کننده گناهان آنها را مینویسد و آثار آنان را حفظ میکند و (خداوند در قرآن میفرماید):هرچیزی را در امام مبین (لوح محفوظ) شمارش کردهایم». (1)
بعید نیست که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آتشی در آن هیزمها افکنده باشد و هنگامی که آتش از آن زبانه کشیده این سخن را فرموده باشد.اشاره به اینکه آتش های عظیم قیامت از درون این گناهان کوچک برمیخیزد.
در حدیث دیگری که مرحوم«شیخ طوسی»در کتاب امالی آورده است میخوانیم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به ابوذر فرمود:
«یا أَبَا ذَرٍّ لا تَنْظُرْ إِلَی صِغَرِ الْخَطِیئَةِ وَ لَکِنِ انْظُرْ إِلَی مَنْ عَصَیتَ؛ ای اباذر! نگاه به کوچکی گناه مکن؛بلکه نگاه به عظمت خدایی کن که او را عصیان میکنی». (2)
در حدیث دیگری از امام کاظم علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«لَا تَسْتَکْثِرُوا کَثِیرَ الْخَیرِ وَ لا تَسْتَقِلُّوا قَلِیلَ الذُّنُوبِ فَإِنَّ قَلِیلَ الذُّنُوبِ یجْتَمِعُ حَتَّی یکُونَ کَثِیراً وَ خَافُوا اللَّهَ فِی السِّرِّ حَتَّی تُعْطُوا مِنْ أَنْفُسِکُمُ النَّصَفَ؛ کار خیر را،هر چند زیاد انجام دهید بزرگ نشمرید (که شما را از ادامه راه بازمیدارد) و گناهان کم را اندک ندانید، زیرا گناهان کم جمع میشود و تبدیل به بسیار خواهد شد و از خدا در پنهانی نیز بترسید تا انصاف را بتوانید از ناحیه خود رعایت کنید». (3)
این حدیث میتواند اشاره به نکته دیگری در باب کوچک یا کم شمردن گناه باشد که اگر انسان گناه را کم و یا کوچک بشمرد از تکرار آن بیم ندارد و زمانی متوجه میشود که به گناهان کبیره و بسیاری تبدیل شده است،بنابراین کوچک شمردن گناه به هر حسابی که باشد گناهی دیگر است.
افزون بر اینها کوچک و بزرگ بودن گناه دقیقاً روشن نیست؛چه بسا ما گناهی را کوچک بشمریم و در پیشگاه خداوند بزرگ باشد و مایه خشم و غضب او گردد،همانگونه که در حدیث پرمعنایی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است:
«إِنَّ اللَّهَ کَتَمَ ثَلاثَةً فِی ثَلاثَةٍ کَتَمَ رِضَاهُ فِی طَاعَتِهِ وَ کَتَمَ سَخَطَهُ فِی مَعْصِیتِهِ وَ کَتَمَ وَلِیّهُ فِی خَلْقِهِ فَلا یسْتَخِفَّنَّ أَحَدُکُمْ شَیئاً مِنَ الطَّاعَاتِ فَإِنَّهُ لا یدْرِی فِی أَیهَا رِضَی اللَّهِ وَ لا یسْتَقِلَّنَّ أَحَدُکُمْ شَیئاً مِنَ الْمَعَاصِی فَإِنَّهُ لا یدْرِی فِی أَیهَا سَخَطُ اللَّهِ وَ لا یزْرِینَّ أَحَدُکُمْ بِأَحَدٍ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ فَإِنَّهُ لا یدْرِی أَیهُمْ وَلِی اللَّهِ؛ خدا سه چیز را در سه چیز مخفی داشت:رضای خود را در طاعتش و خشم خود را در معصیتش و ولیش را در میان خلق،بنابراین هیچیک از شما چیزی از طاعات را کوچک نشمرد، چراکه نمیداند شاید در آن رضای خدا باشد و هیچیک از شما چیزی از معاصی را کم نشمرد،زیرا نمیداند شاید خشم و غضب پروردگار در آن باشد و به هیچکس از خلق خدا عیبجویی و اهانت نکنید،چراکه نمیدانید کدام یک از آنها از اولیاء اللّه هستند». (1)
1) 1) .وسائل الشیعه،ج 11،ص 247،ح 12
مَنْ نَظَرَ فِی عَیْبِ نَفْسِهِ اشْتَغَلَ عَنْ عَیْبِ غَیْرِهِ،وَ مَنْ رَضِیَ بِرِزْقِ اللّهِ لَمْ یَحْزَنْ عَلَی مَا فَاتَهُ،وَ مَنْ سَلَّ سَیْفَ الْبَغْیِ قُتِلَ بِهِ،وَ مَنْ کَابَدَ الْأُمُورَ عَطِبَ، وَ مَنِ اقْتَحَمَ اللُّجَجَ غَرِقَ،وَ مَنْ دَخَلَ مَدَاخِلَ السُّوءِ اتُّهِمَ.
امام علیه السلام فرمود:
هرکس به عیب خود بنگرد از عیبجویی دیگران بازمیماند و هرکس به آنچه خدا به او روزی داده راضی شود بر آنچه از دست داده اندوهناک نمیگردد،و آنکس که تیغ ستم برکشد (سرانجام) خودش با آن کشته میشود و کسی که (بیمقدمه) به سراغ کارهای سخت رود هلاک میشود و هرکس خود را در گردابهای خطرناک بیفکند غرق میشود و آنکس که در موارد سوء ظن وارد شود متهم میگردد. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب معتقد است که سیّد رضی رحمه الله این جملهها را که همچون لؤلؤهای درخشندهای است از وصایای امیرمؤمنان علی علیه السلام به فرزندش امام حسن مجتبی علیه السلام برگزیده است و میدانیم که این وصیت پیش از نهجالبلاغه در کتاب تحف العقول آمده است.«نویری»نیز در نهایة الارب آن را به صورتی متفاوت با روایت مرحوم شریف رضی ذکر کرده و قاضی قضاعی بخشی از آن را در دستور معالم الحکم آورده و«میدانی»در مجمع الامثال نیز قسمتی از آن را ذکر کرده است.اضافه بر این،بخشی از آن در خطبه امیرمؤمنان علیه السلام معروف به خطبه وسیله که در کتب دانشمندان قبل از سیّد رضی آمده است دیده میشود و ابن قاسم در روض الاخیار نیز بخشی از آن را به صورت متفاوت ذکر کرده است.(از مجموع این نقلها روشن میشود که این گفتارهای حکیمانه در منابع فراوان دیگری پیش از سیّد رضی بوده است).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 262)
یازده نکته مهم
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه که مجموعهای است از اندرزهای بسیار سودمند و سرنوشتساز،به یازده نکته مهم اشاره میکند؛نخست میفرماید:
«هرکس به عیب خود نگاه کند از عیبجویی دیگران بازمیماند»؛ (مَنْ نَظَرَ فِی عَیْبِ نَفْسِهِ اشْتَغَلَ عَنْ عَیْبِ غَیْرِهِ) .
بیشک انسان بیعیب غیر از معصومان علیهم السلام وجود ندارد.بعضی عیوب کمتری دارند و بعضی بیشتر،بنابراین عقل و درایت ایجاب میکند انسان به جای اینکه به عیب دیگران بپردازد به اصلاح عیب خویش بپردازد.اصولاً کسی که به اصلاح عیب خویش میپردازد مجالی برای عیبجویی دیگران نمیبیند و اگر مجالی هم داشته باشد شرم میکند و به خود میگوید:من با داشتن این عیوب چگونه به عیبجویی دیگران بپردازم.
البته منظور حضرت ترک عیبجویی است و گرنه بیان کردن عیب دیگران به عنوان امر به معروف و نهی از منکر و برای اصلاح آن صفات و آن هم بهگونهای که به احترام و شخصیت آنان برنخورد نهتنها عیب نیست،بلکه کاری است بسیار پسندیده و در بسیاری از موارد،واجب.
در خطبه 176 نیز امام علیه السلام تعبیر جالب دیگری در این زمینه دارد و میفرماید:
«طُوبَی لِمَنْ شَغَلَهُ عَیبُهُ عَنْ عُیوبِ النَّاسِ؛ خوشا به حال کسی که اشتغالش به
عیوب خود،او را از اشتغال به عیوب مردم بازدارد».
امیرمؤمنان علی علیه السلام در حدیث دیگری میفرماید:
«أَعْقَلُ النّاسِ مَنْ کانَ بِعَیْبِهِ بَصیراً وَ عَنْ عَیْبِ غَیْرِهِ ضَریراً؛ عاقلترین مردم کسی است که بینای عیب خود باشد و کور از عیب دیگران». (1)
امام صادق علیه السلام میفرماید:
«ثَلاثَةٌ فِی ظِلِّ عَرْشِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ یوْمَ لا ظِلَّ إِلَّا ظِلُّهُ رَجُلٌ أَنْصَفَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ وَ رَجُلٌ لَمْ یقَدِّمْ رِجْلاً وَ لَمْ یؤَخِّرْ رِجْلاً أُخْرَی حَتَّی یعْلَمَ أَنَّ ذَلِکَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ رِضًی أَوْ سَخَطٌ وَ رَجُلٌ لَمْ یعِبْ أَخَاهُ بِعَیبٍ حَتَّی ینْفِی ذَلِکَ الْعَیبَ مِنْ نَفْسِهِ فَإِنَّهُ لا ینْفِی مِنْهَا عَیباً إِلَّا بَدَا لَهُ عَیبٌ آخَرُ وَ کَفَی بِالْمَرْءِ شُغُلاً بِنَفْسِهِ عَنِ النَّاسِ؛ گروهی در سایه عرش خدا در روز قیامت هستند در آن روزی که سایهای جز سایه او نیست:کسانی که عدالت را در مورد حقوق خود با دیگران رعایت میکنند و کسانی که گامی جلو و گامی به عقب نمیگذارند مگر اینکه بدانند رضای خدا در آن است یا خشم او و کسانی که هیچ عیب را بر برادر خود نگیرند مگر اینکه نخست آن عیب را از خود دور سازند (اگر این کارها را کند هرگز به عیوب دیگران نمیپردازد) زیرا انسان هیچ عیبی را برطرف نمیسازد مگر اینکه عیب دیگری از خودش برای او ظاهر میشود و این کار او را از پرداختن به عیوب دیگران بازمیدارد)». (2)
در دومین جمله میفرماید:«کسی که به آنچه خدا به او روزی داده راضی و قانع شود،بر آنچه از دست داده اندوهناک نخواهد شد»؛ (وَ مَنْ رَضِیَ بِرِزْقِ اللّهِ لَمْ یَحْزَنْ عَلَی مَا فَاتَهُ) .
بسیارند کسانی که پیوسته به دلیل از دست دادن اموال یا مقامات خود،گرفتار غم و اندوهند و با اینکه زندگی نسبتاً مطلوبی دارند غم و اندوه همچون طوفانی
زندگی آنها را مشوش میسازد،در حالی که اگر قناعت پیشه میکردند و به آنچه خدا به آنها داده بود راضی میشدند،غم و اندوه از صفحه دل آنها برچیده میشد و زندگی خوب و آرامی داشتند.
اضافه بر این انسان باید بداند بسیاری از اموری که از دست میرود هیچگاه مقدر نبوده است که نصیب وی شود،پس چرا برای آنچه برای انسان مقدر نیست غمگین گردد.
در سومین نکته میفرماید:«آنکس که تیغ ستم برکشد (سرانجام) با همان تیغ کشته میشود»؛ (وَ مَنْ سَلَّ سَیْفَ الْبَغْیِ قُتِلَ بِهِ) .
گرچه این موضوع مانند بسیاری دیگر از پیامدهای رذائل اخلاقی جنبه کلی و عمومی و دائمی ندارد؛ولی در طول تاریخ بسیار دیده شده که ظالمان با همان روش که دیگران را میکشتند کشته شدهاند.
در حالات«ابو مسلم»آمده است که«ابو سلمة» (1)را غافلگیرانه کشت و ششصد هزار نفر را نیز بهطور غافلگیرانه و ناجوانمردانه و توأم با شکنجه به قتل رسانید.
هنگامی که منصور دوانیقی خواست او را به قتل برساند این دو شعر را برای او خواند. زَعَمْتَ أَنَّ الدِّینَ لا یَنْقَضی فَاسْتَوْفِ بِالْکَیْلِ أبا مُجْرِمٍ
اشْرَبْ بِکَأسٍ کُنْتَ تَسْقی بِها امَرُّ فِی الْحَلْقِ مِنَ الْعَلْقَمِ
گمان کردی که دین ادا نمیشود.ای ابو مجرم! با همان پیمانهای که به دیگران میدادی دریافت دار!
از همان جامی بنوش که با آن تلخترین نوشابه را به دیگران میدادی. (2)
1) 1) .او یکی از وزرای بنیالعباس و مرد ادیب و سیاستمداری بود،هرچند به حکومت عباسیان خدمت میکرد.در تاریخ آمده است که شبی از نزد منصور سفاح تک و تنها خارج شد.ناگهان گروهی از اصحاب ابومسلم بر سر او ریختند و او را کشتند.(الکنی و الالقاب،شیخ عباس قمی،ج 1،ص 93)
2) 2) .مروج الذهب مسعودی مطابق نقل شرح نهجالبلاغه علامه شوشتری،ج 14،ص 582)
در همان کتاب آمده است:هنگامی که متوکل عباسی بر محمد بن عبدالملک زیات خشمگین شد-و آن چند ماه پس از خلافت متوکل بود-تمام اموال او و آنچه را در اختیار داشت گرفت؛اموالی که زیات در ایام وزارتش در دوران معتصم و الواثق باللّه از افراد به زور گرفته بود و تنوری از آهن ساخته بود و درون آن میخهایی کار گذاشته بود؛میخهایی تیز همچون سوزن و به این وسیله مخالفان خود را شکنجه میکرد و میکشت.متوکل دستور داد خودش را در همان تنور بیندازند.او در آنجا دو شعر (عبرتانگیز) برای متوکل نوشت:
هِیَ السَّبِیلُ فَمِنْ یَوْم إلی یَوْمٍ کَأنَّهُ ما تَریکَ الْعَیْنُ فِی النَّوْمِ
لا تَجْزِعَنَّ رُوَیْداً إنَّها دُوَلٌ دُنْیا تُنَقِّلُ مِنْ قَوْمٍ إلی قَوْمٍ
این راهی است که هر روز روندهای دارد و شبیه چیزی است که انسان در خواب میبیند.
بیتابی نکن،آرام باش اینها حکومتهایی است دنیوی که از گروهی به گروه دیگر منتقل میشود.
هنگامی که فردای آن روز این نامه به دست متوکل رسید (کمی متنبه شد و) دستور داد او را از آن تنور خارج کنند.وقتی به سراغ او آمدند مرده بود و حبس او در آن تنور چهل روز به طول انجامید.
امثال اینگونه داستانها در طول تاریخ بسیار است.
این سخن را با حدیثی کوتاه و پرمعنا از امیرمؤمنان علی علیه السلام که در تحف العقول آمده است پایان میدهیم که به فرزندش امام حسین علیه السلام ضمن نصایح فراوانی فرمود:
«وَ مَنْ حَفَرَ بِئْراً لِأَخِیهِ وَقَعَ فِیهَا؛ کسی که چاهی برای دیگران حفر کند سرانجام خودش در آن چاه خواهد افتاد». (1)
در چهارمین نکته میفرماید:«کسی که (بیمقدمه) به سراغ کارهای سخت
1) 1) .تحف العقول،ص 88
و سنگین برود هلاک میشود»؛ (وَ مَنْ کَابَدَ الْأُمُورَ عَطِبَ) .
«کابد» از ماده«مکابدة»به معنی درگیر شدن سخت با کاری است و «عَطِب» از ماده«عَطَب»بر وزن«نسب»به معنای هلاکت است.این گفتار حکیمانه دو تفسیر دارد:نخست اینکه انسان هنگامی که میخواهد به سراغ کارهای مهم و سخت برود باید پیشبینیهای لازم و مقدمات کار را از هر نظر فراهم کند.در غیر این صورت گرفتار میشود و به هلاکت میرسد.
تفسیر دیگر اینکه انسان چون به سراغ کاری میرود در صورتی که با مشکلات سخت یا بنبستها روبرو شد نباید اصرار ورزد و لجوجانه ادامه دهد که مایه هلاکت اوست.
بنابراین نه بدون مقدمه باید به سراغ کارهای مهم رفت و نه لجوجانه در انجام کارهای سخت اصرار داشت که هر دو مایه از بین رفتن نیروها و قوای انسان و هلاکت است.
البته هلاکت در اینجا ممکن است به معنای مرگ یا کنایه از ناتوانی شدید و از دست دادن نیروها باشد.
سپس امام علیه السلام به نکته پنجم که از جهاتی شباهت با نکته چهارم دارد،هر چند با آن متفاوت است،اشاره کرده میفرماید:«هرکس خود را در گردابهای خطرناک بیفکند،غرق میشود»؛ (وَ مَنِ اقْتَحَمَ اللُّجَجَ غَرِقَ) .
اشاره به اینکه کسی که بیمطالعه خودش را در امور خطرناک بیندازد، سرانجام غرق خواهد شد.البته شجاعت صفت بسیار پسندیدهای است؛ولی تهوّر صفت زشت و ناپسندی است،چراکه شجاعت را در غیر مورد،صرف کرده است و این به کار کوهنوردانی شبیه است که از نقاط خطرناک به سوی قله پیش میروند،این کار عاقلانه نیست،باید راههای مطمئنتر را پیدا کرد و از آن طریق به قله صعود نمود.
یا مثلاً هنگام زمستان به کسی میگویند مسیری که میروی خطر سقوط بهمن در آن است و او میگوید من شجاعت میکنم و پیش میروم،و یا از نقاطی که احتمال وجود میدان مین باشد بی مطالعه عبور میکند.
در مسائل اجتماعی،سیاسی و اقتصادی نیز همین معنا متصور است که انسان دست به کارهای خطرناک بزند و فکر عاقبت آن را نکند.عاقل کسی است که با تدبیر و شجاعت کارها را دنبال کند.
در فقه اسلامی نیز طبق حدیث معروف:
«نَهَی النَّبِیُّ عَنِ الْغَرَرِ «یا»
نَهَی النَّبِیُّ عَنْ بَیْعِ الْغَرَرِ» پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله از انجام کارهای مجهول و خطرناک و معاملاتی که اینگونه باشد نهی کرده است.بسیارند کسانی که در معاملاتی که یا ثمن مجهول است یا مثمن و یا شرایط مبهم یا وضع بازار تیره و تار است وارد میشوند و تمام سرمایه خود را از کف داده،به فقر مبتلا میگردند.
شاعر عرب میگوید: مَنْ حارَبَ الْأیّامَ أَصْبَحَ رُمْحُه قَصِداً وَ أَصْبَحَ سَیْفُهُ مَفْلولاً
کسی که به جنگ حوادث روز،بی مطالعه برود نیزهاش میشکند و شمشیر او کند میشود.
حضرت در ششمین توصیه میفرماید:«هرکس در موارد سوءظن گام بگذارد سرانجام متهم خواهد شد»؛ (وَ مَنْ دَخَلَ مَدَاخِلَ السُّوءِ اتُّهِمَ) .
گفتار حکیمانه امام علیه السلام در اینجا اشاره به همان چیزی است که به صورت ضربالمثل در میان مردم درآمده است:«إتَّقُوا مِنْ مَواضِعِ التُّهَمِ؛از جاهایی که تهمت خیز است بپرهیزید».
بیشک انسان هرقدر پاک و منزه باشد نباید در جاهایی که تهمت خیز است گام بگذارد؛مثلاً در مجلس شرابخواران حضور یابد،در محلههای بدنام و مراکز فساد گام نهد و یا با افراد بدنام و آلوده طرح دوستی بریزد.به یقین انسان
پاک و پرهیزکار نیز هنگامی که مرتکب اینگونه کارها شود متهم میگردد و در واقع آبروی خود را به دست خود ریخته است.
شبیه همین معنا از امام علیه السلام در حدیث دیگری آمده است که میفرماید:
«مَنْ عَرَّضَ نَفْسَهُ لِلتُّهْمَةِ فَلایَلُومَنَّ مَنْ أساءَ بِهِ الظَّنَّ؛ کسی که خود را در معرض تهمت قرار دهد نباید کسانی را سرزنش کند که به او سوءظن پیدا میکنند». (1)
نیز در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«اتَّقُوا مَواضِعَ الرَّیْبِ وَ لا یَقِفَنَّ أَحَدُکُمْ مَعَ أُمِّهِ فِی الطَّریقِ فَإِنَّهُ لَیْسَ کُلُّ أَحَدٍ یَعْرِفُها؛ از مواضعی که موجب سوءظن است بپرهیزید و هیچکس از شما با مادرش در وسط راه نایستد، زیرا همه نمیدانند او مادر وی است (و چه بسا فکر کنند او با زن نامحرمی رابطه دارد)». (2)
البته مواردی هست که قرائن نشان میدهد فلان زن،خواهر یا مادر یا همسر اوست که اینگونه موارد مستثناست.
وَ مَنْ کَثُرَ کَلاَمُهُ کَثُرَ خَطَؤُهُ،وَ مَنْ کَثُرَ خَطَؤُهُ قُلَّ حَیَاؤُهُ،وَ مَنْ قَلَّ حَیَاؤُهُ قَلَّ وَرَعُهُ،وَ مَنْ قَلَّ وَرَعُهُ مَاتَ قَلْبُهُ،وَ مَنْ مَاتَ قَلْبُهُ دَخَلَ النَّارَ.وَ مَنْ نَظَرَ فِی عُیُوبِ النَّاسِ،فَأَنْکَرَهَا،ثُمَّ رَضِیَهَا لِنَفْسِهِ،فَذلِکَ الْأَحْمَقُ بِعَیْنِهِ وَ الْقَنَاعَةُ مَالٌ لَا یَنْفَدُ.وَ مَنْ أَکْثَرَ مِنْ ذِکْرِ الْمَوْتِ رَضِیَ مِنَ الدُّنْیَا بِالْیَسِیرِ،وَ مَنْ عَلِمَ أَنَّ کَلاَمَهُ مِنْ عَمَلِهِ قَلَّ کَلاَمُهُ إِلَّا فِیَما یَعْنِیهِ.
(امام علیه السلام فرمود:) آنکس که زیاد سخن میگوید زیاد اشتباه میکند و آنکس که زیاد اشتباه کند حیائش کم میشود و کسی که حیائش کم شود تقوایش نقصان مییابد و کسی که تقوایش نقصان یابد قلبش میمیرد و کسی که قلبش بمیرد داخل آتش دوزخ میشود.کسی که به عیوب مردم بنگرد و آن را بد شمرد ولی برای خویش آن را خوب بداند،احمق واقعی است و قناعت،سرمایهای است فناناپذیر و آنکس که فراوان یاد مرگ کند به اندکی از دنیا راضی میشود.آنکس که بداند گفتارش جزء اعمال او محسوب میشود سخن کم میگوید مگر در آنجا که به او مربوط است.
ادامه اندرزها
امام علیه السلام هفتمین نکته راهگشا و تربیت کننده را بیان میکند و میفرماید:
«کسی که سخنش بسیار شود (و پرحرف باشد) خطای او فراوان خواهد بود»؛
(وَ مَنْ کَثُرَ کَلاَمُهُ کَثُرَ خَطَؤُهُ) .
دلیل آن روشن است.افراد پرحرف مجالی برای تفکر و اندیشه کافی ندارند و کسی که نیندیشد و سخن بگوید اشتباهش فراوان خواهد بود.به عکس، کسانی که کم میگویند و فکر میکنند،گزیده میگویند.
حضرت به دنبال آن میافزاید:«کسی که خطایش زیاد شود حیائش کم میشود»؛ (وَ مَنْ کَثُرَ خَطَؤُهُ قُلَّ حَیَاؤُهُ) .
دلیل آن نیز روشن است.انسان تا زمانی که گناه نکرده یا خطایی از او سرنزده از انجام آن گناه یا خطا شرم دارد؛اما هنگامی که تکرار شد،شرم او فرو میریزد.
به تجربه ثابت شده است افراد بیبند و بار براثر فزونی گناه،حیا و شرم را از دست میدهند و از انجام دادن آن گناه در انظار مردم باکی ندارند.
به دنبال آن میفرماید:«کسی که حیائش کم شد تقوایش کاستی میگیرد»؛ (وَ مَنْ قَلَّ حَیَاؤُهُ قَلَّ وَرَعُهُ) .
این هم دلیل واضحی دارد،زیرا حیا مانع مهمی در برابر گناه است.اگر شرم و حیا از بین برود راه انسان به سوی گناه باز میشود و افراد گنهکار نمیتوانند با تقوا باشند.
در ادامه آن میفرماید:«کسی که تقوا و ورع او کم شود قلبش میمیرد»؛ (وَ مَنْ قَلَّ وَرَعُهُ مَاتَ قَلْبُهُ) .
زیرا حیات قلب به احساس مسئولیت در پیشگاه خدا و در برابر مردم و وجدان خویش است.قلبی که احساس مسئولیت نکند و عکسالعمل مناسب در مقابل خطا نشان ندهد مرده است و به یقین بی تقوایی سبب مرگ قلب است.
در پایان این سخن میفرماید:«کسی که قلبش بمیرد داخل آتش دوزخ میشود»؛ (وَ مَنْ مَاتَ قَلْبُهُ دَخَلَ النَّارَ) .
زیرا ناپارسایان گنهکار،پرخطا و فاقد احساس مسئولیت،جایی جز
دوزخ نخواهند داشت.
در واقع این گفتار امام علیه السلام مقدمه و نتیجهای دارد و در میان آن مقدمه و نتیجه چهار مرحله به صورت علت و معلول پیموده میشود؛از پر حرفی و کثرت کلام، شروع و پس از گذشتن از چهار مرحله به دوزخ منته میگردد و همه ازقبیل علت و معلول یکدیگرند.
در حدیثی از امام باقر علیه السلام که در کتاب شریف کافی آمده میخوانیم:
«مَا مِنْ عَبْدٍ إِلَّا وَ فِی قَلْبِهِ نُکْتَةٌ بَیضَاءُ فَإِذَا أَذْنَبَ ذَنْباً خَرَجَ فِی النُّکْتَةِ نُکْتَةٌ سَوْدَاءُ فَإِنْ تَابَ ذَهَبَ ذَلِکَ السَّوَادُ وَإِنْ تَمَادَی فِی الذُّنُوبِ زَادَ ذَلِکَ السَّوَادُ حَتَّی یغَطِّی الْبَیاضَ فَإِذَا غَطَّی الْبَیاضَ لَمْ یرْجِعْ صَاحِبُهُ إِلَی خَیرٍ أَبَداً وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: «کَلاّ بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ» (1)هیچ بندهای نیست مگر اینکه در قلبش نقطه روشنی است (روشنایی و نورانیت ایمان و تقوا).هنگامی که مرتکب گناهی میشود در آن نقطه روشن،نقطه سیاهی پدیدار میگردد.هرگاه توبه کند آن نقطه سیاه برطرف میشود و اگر ادامه بدهد سیاهی فزونی مییابد تا تمام آن نقطه روشن را بگیرد و هنگامی که آن نقطه روشن بهکلی از بین برود صاحب آن قلب هرگز به سوی خیر باز نمیگردد و این همان است که خدای متعال در قرآن مجید فرموده:چنین نیست که آنها (گروه کافران و منافقان) میپندارند،بلکه اعمالشان چون زنگاری بر دلهایشان نشسته است! (ازاینرو حق را درک نمیکنند)». (2)
در نقطه مقابل پرگویی و کثرت کلام،سکوت است و اینکه انسان جز در موارد ضرورت سخن نگوید که در روایات اسلامی مدح فراوانی از آن شده است.در حدیثی از امام امیر مؤمنان علیه السلام در غرر الحکم میخوانیم:
«إنْ کانَ فِی الْکَلامِ الْبَلاغَةُ فَفِی الصُّمْتِ السَّلامَةُ مِنَ الْعِثارِ؛ اگر در سخن گفتن،زیبایی بلاغت
باشد،در سکوت،سلامت از لغزشهاست». (1)
در حدیث دیگری امام صادق علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین نقل میکند که فرمود:
«الصَّمْتُ کَنْزٌ وَافِرٌ وَ زَینُ الْحَلِیمِ وَ سِتْرُ الْجَاهِلِ؛ سکوت گنج بزرگی است و زینت افراد عاقل و پوششی برای جاهل است». (2)
در نکوهش پرگویی و کثرت کلام نیز روایات فراوانی نقل شده است؛از جمله در بابی که در میزان الحکمة تحت عنوان«النهی عن کثرة الکلام»آمده از امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«مَنْ أکْثَرَ أهْجَرَ وَ مَنْ تَفَکَّرَ أبْصَرَ؛ کسی که پرگو باشد هزیان میگوید و کسی که (سکوت و) تفکر کند بینا میشود». (3)
آنگاه امام علیه السلام در ادامه کلام خود به مسائل مهمی از اخلاق اسلامی اشاره میکند و در هشتمین نکته میافزاید:«کسی که به عیوب مردم بنگرد و آن را بد شمرد ولی برای خویش آن را خوب بداند،احمق واقعی است»؛ (وَ مَنْ نَظَرَ فِی عُیُوبِ النَّاسِ،فَأَنْکَرَهَا،ثُمَّ رَضِیَهَا لِنَفْسِهِ،فَذلِکَ الْأَحْمَقُ بِعَیْنِهِ) .
دلیل بر احمق واقعی بودن او روشن است،زیرا از یکسو کارهایی را بر دیگران عیب میگیرد که مفهومش تنفر از آن کارهاست و از سویی دیگر همان کارها جزء برنامه زندگی اوست که مفهومش علاقهمندی به آن است؛یعنی در آنِ واحد دو چیز متضاد را در درون فکر خود جمع کرده است:خوب دانستن چیزی و بد دانستن همان چیز،و این کار جز از احمقان انتظار نمیرود.
البته کم نیستند کسانی که به اینگونه تضادها گرفتارند؛مال مردم را میبرند و آن را کار خوبی میپندارند؛ولی اگر مالش را ببرند داد و فریاد برمیآورد که این مسلمانی نیست.دیگران را به دلیل غصب اموال همنوعان،نامسلمان میشمرد و خودش نیز غاصب است و در عین حال مسلمان! و امثال آن که همگی طبق
فرموده امام علیه السلام در زمره احمقان واقعیاند.
بر این اساس،عاقل واقعی در مکتب امیرمؤمنان علی علیه السلام کسی است که هیچگونه تضادی در میان افکار و رفتارش وجود نداشته باشد؛آنچه را بد میداند برای همه حتی برای خودش بد بداند و آنچه را خوب میشمرد برای همه از جمله خودش خوب بشمرد.
امام علیه السلام در حکمت 126 موارد فراوانی از کسانی را که گرفتار تضاد در عقیده و عمل هستند بیان فرمود.
در تواریخ نیز کم نیستند حاکمانی که گرفتار اینگونه تضادها شدهاند و برای ملت خود مصائبی آفریدهاند.
در حالات عبد الملک مروان آمده است که یزید را به دلیل ویران کردن کعبه در ماجرای ابن زبیر ملامت میکرد؛اما هنگامی که خودش به حکومت رسید و ابن زبیر را مزاحم خود در منطقه حجاز دید،حجاج بن یوسف ثقفی را فرستاد تا به او حمله کند.او به کعبه پناه برد.عبد الملک دستور داد خانه خدا را بر سرش ویران کنند و به بهانه مضحکی متوسل شد،وی میگفت:هدف من ویران کردن کعبه نبوده،بلکه هدفم دَر هم کوبیدن عبد اللّه بن زبیر بوده است. (1)آری اینگونه افراد را باید احمقان تاریخ نامید.
سپس در نهمین نکته میفرماید:«قناعت سرمایهای است فناناپذیر»؛ (وَ الْقَنَاعَةُ مَالٌ لَا یَنْفَدُ) .
این جمله عیناً در حکمت شماره 57 و همچنین 475 آمده است و شاید این تکرار به دلیل این است که سیّد رضی رحمه الله بخشهایی از نهجالبلاغه را با فاصله زمانی زیادی نگاشته که باعث شده بخشهای گذشته از حافظهاش محو شود.
به هر روی،همانگونه که در سابق هم گفتهایم،قناعت به معنای راضی بودن
1) 1) .من لا یحضره الفقیه،ج 2،ص 248
به حداقل ضروریات زندگی،سبب میشود که انسان زندگی بسیار سادهای داشته باشد.اداره کردن زندگی ساده کار مشکلی نیست در حالی که افراد حریص هر قدر اموال و امکاناتشان بیشتر شود،آتش حرصشان تندتر میگردد و به این ترتیب همواره در رنج هستند در حالی که شخص قناعتپیشه زندگی آرام و آسودهای دارد.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«خِیارُ أُمَّتِی الْقانِعُ وَ شِرارُهُمُ الطَّامِعُ؛ بهترین افراد امت من قناعتپیشگان و بدترین آنها طمعکارانند». (1)
افزون بر این از روایات اسلامی استفاده میشود که بینیازی بدون قناعت حاصل نمیشود؛از جمله در حدیثی از امام باقر یا امام صادق علیهما السلام نقل شده است:
«مَنْ قَنِعَ بِمَا رَزَقَهُ اللَّهُ فَهُوَ مِنْ أَغْنَی النَّاسِ؛ کسی که قانع باشد به آنچه خدا به او روزی داده است،غنیترین مردم است». (2)
کلینی رحمه الله بابی تحت عنوان«باب القناعة»در جلد دوم کافی آورده و در آن احادیث بسیاری در اهمیت و فضیلت این صفت ذکر کرده است.
سپس امام علیه السلام در دهمین نکته میفرماید:«آنکس که فراوان یاد مرگ کند به اندکی از دنیا راضی میشود»؛ (وَ مَنْ أَکْثَرَ مِنْ ذِکْرِ الْمَوْتِ رَضِیَ مِنَ الدُّنْیَا بِالْیَسِیرِ) .
روشن است آنکس که مرگ را فراموش کند و در عالم خیال و پندار،زندگی را جاوید بداند حرص بر او غلبه میکند و هرچه از دنیا به دست آورد به آن قانع نخواهد بود؛اما آنکسکه میداند ممکن است فردا بانگ رحیل از این جهان برای او سر داده شود و یا به تعبیر دیگر پایان عمر خود را در هر لحظه امکانپذیر میبیند به مقداری که نیاز دارد راضی میشود و از حرص و طمع باز میماند.
کلینی رحمه الله در جلد دوم کتاب کافی بابی در مذمت دنیا و زهد ذکر کرده و از جمله اموری که در ترک دنیاپرستی مؤثر ذکر میکند یاد مرگ است.در حدیث سیزدهم آن باب آمده که یکی از یاران امام باقر علیه السلام عرض کرد:حدیثی برای من بیان کنید که از آن بهرهمند شوم.امام علیه السلام فرمود:
«أَکْثِرْ ذِکْرَ الْمَوْتِ فَإِنَّهُ لَمْ یکْثِرْ إِنْسَانٌ ذِکْرَ الْمَوْتِ إِلَّا زَهِدَ فِی الدُّنْیا؛ زیاد به یاد مرگ باش،چراکه هیچ انسانی فراوان یاد مرگ نمیکند مگر اینکه نسبت به زرق و برق دنیا بیاعتنا میشود». (1)
مرحوم علامه مجلسی نیز در بحار الانوار روایاتی در این زمینه آورده؛از جمله روایتی است از امام صادق علیه السلام که میفرماید:
«ذِکْرُ الْمَوْتِ یمِیتُ الشَّهَواتِ فِی النَّفْسِ وَ یقْلَعُ مَنابِتَ الْغَفْلَةِ،وَ یقَوِّی الْقَلْبَ بِمَواعِدِ اللَّهِ وَ یرِقُّ الطَّبْعَ،وَ یکْسِرُ أَعْلامَ الْهَوی،وَ یطْفِی نارَ الْحِرْصِ،وَ یحَقِّرُ الدُّنْیا،وَ هُوَ مَعْنی ما قالَ النَّبِی صلی الله علیه و آله فِکْرُ ساعَةٍ خَیرٌ مِنْ عِبادَةِ سَنَةٍ؛ یاد مرگ،شهوتهای سرکش را در درون آدمی میمیراند، ریشههای غفلت را از دل برمیکند،قلب را به وعدههای الهی نیرو میبخشد،به طبع آدمی نرمی و لطافت میدهد،نشانههای هواپرستی را دَرهم میشکند،آتش حرص را خاموش میسازد و دنیا را در نظر انسان کوچک میکند،و این است معنای سخنی که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده:یک ساعت فکر کردن از یک سال عبادت بهتر است». (2)
در یازدهمین و آخرین نکته حکیمانه میفرماید:«آنکس که بداند گفتارش جزء اعمال او محسوب میشود سخن کم میگوید مگر در آنجا که به او مربوط است»؛ (وَ مَنْ عَلِمَ أَنَّ کَلاَمَهُ مِنْ عَمَلِهِ قَلَّ کَلاَمُهُ إِلَّا فِیَما یَعْنِیهِ) .
بسیارند کسانی که هرچه بر سر زبانشان آمد میگویند و چنین میپندارند که سخن،باد هواست و جایی ثبت نمیشود در حالی که سخنان انسان
سرنوشتسازترین اعمال اوست و بارها گفتهایم بخش عظیمی از گناهان کبیره بهوسیله زبان انجام میشود،همانگونه که بخش عظیمی از طاعات با زبان است.
زبان،کلید خوشبختیها و بدبختیهاست،بنابراین چگونه ممکن است انسان سخنش را جزء اعمالش نداند؟ به یقین اگر بداند «ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ» ؛انسان هیچ سخنی را بر زبان نمیآورد مگر اینکه همان دم،فرشتهای مراقب و آماده برای انجام مأموریت (و ضبط آن) است!» (1)در سخنان خود دقت میکند و جز آنچه به او مربوط است و مصلحت وی ایجاب میکند سخن نخواهد گفت.
درباره خطرات زبان و بیهودهگوییها و سخنان بدون مطالعه روایات فراوانی از معصومان علیهم السلام نقل شده است.
نسخهای کامل!
امام علیه السلام در این مجموعه از کلمات حکمتآمیز که به یازده دستور مهم اشاره کرده،نسخهای کامل مربوط به سیر و سلوک در راه حق و رسیدن به قرب خدا و نجات از عذاب دنیا و آخرت ارائه فرموده است.
بخشی از آن مربوط به تربیت نفوس و خودسازی است:نپرداختن به عیوب دیگران و به عکس،دقت در عیوب خویشتن و ترک فضول کلام که مایه حیات قلب است و توجه به خطرات زبان،همه از اموری است که سالکان راه حق را در این مسیر کمک میکند و به اهداف مقدس خود واصل مینماید.
بخش دیگر مربوط به تحصیل آرامش در حیات دنیاست:قناعت پیشه کردن و ترک تجملپرستی و به یاد مرگ بودن و راضی شدن به مقدار ضرورت از
1) 1) .ق،آیه 18
مواهب دنیا،همه از اموری است که درهای آرامش را به روی انسان میگشاید و او را از غوطهور شدن در اموری که مایه پریشانی و اضطراب است حفظ میکند.
بخش دیگر در ارتباط با مسائل اجتماعی و زندگی صحیح با مردم است؛ترک ظلم و ستم و توجه به عواقب سوء آن،پرهیز از موارد تهمت و نگاه کردن به وضع مردم و خویشتن با یک چشم،همه از اموری است که رابطه انسان را با مردم اصلاح میکند.
در مجموع نسخه جامعی است که هرکس آن را بهکار بندد در طریق سیر و سلوک و پوییدن راه حق نیاز به چیز دیگری ندارد.چه خوب است افراد به جای اینکه به دنبال پیر و شیخ و مرشد و استاد عرفان بیفتند که خطرات فراوانی دربر دارد همین برنامه مطمئن را نصبالعین خود قرار دهند و آنچه را میخواهند از آن بخواهند و آنچه را میجویند در آن بجویند.
و قال علیهالسلام
لِلظَّالِمِ مِنَ الرِّجَالِ ثَلاَثُ عَلاَمَاتٍ:یَظْلِمُ مَنْ فَوْقَهُ بِالْمَعْصِیَةِ،وَ مَنْ دُونَهُ بِالْغَلَبَةِ وَ یُظَاهِرُ الْقَوْمَ الظَّلَمَةَ.
امام علیه السلام فرمود:
مردان ستمگر سه نشانه دارند:به ما فوق خود از طریق نافرمانی ستم میکنند و با قهر و غلبه،به زیردستان خویش ستم روا میدارند و پشتیبان گروه ظالمانند. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در کتاب مصادر میگوید:سیّد رضی رحمه الله این کلام حکمتآمیز را از روایتی که ابوالفتح کراجکی در معدن الجواهر در باب الثلاثة نقل کرده برگزیده است.سپس کلام کراجکی را به صورت مبسوط در اینجا آورده که امام علیه السلام نشانههای سهگانهای برای اشخاص باایمان و اعمال نیک و منافق و ریا کار و ظالم بیان فرموده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 262). افزون بر این،مرحوم ابن شعبه حرانی در تحف العقول نیز این کلام حکمتآمیز را از رسول خدا صلی الله علیه و آله با قدری تفاوت آورده است.(تحف العقول،ص 10)
نشانههای ظالم
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه نشانههای ظالمان و ستمگران را روشن میسازد و نشان میدهد که ظالم،تنها کسی نیست که حق دیگران را ببرد و آنها را در فشار قرار دهد،بلکه ظالم معنای وسیعی دارد که سه نشانه آن را امام علیه السلام بیان فرموده است.البته کسانی که هر سه نشانه در آنها باشد در مرحله بالای ظلم و ستم قرار دارند؛ولی هر یک از این سه نشانه نیز به تنهایی میتواند دلیل بر ظالم بودن باشد.
نخست میفرماید:«ظالم سه نشانه دارد (نشانه اول اینکه) به ما فوق خود از طریق نافرمانی ستم میکند»؛ (لِلظَّالِمِ مِنَ الرِّجَالِ ثَلاَثُ عَلاَمَاتٍ:یَظْلِمُ مَنْ فَوْقَهُ بِالْمَعْصِیَةِ) .
غالباً مردم وصف ظالم را برای چنین شخصی بهکار نمیبرند،بلکه او را عاصی و نافرمان میدانند؛ولی هرگاه آن را درست بشکافیم میبینیم داشتن چنین خصلتی ظلم است.نهتنها از این جهت که ظلم معنای وسیعی دارد و هرچیزی که در غیر محل قرار دهند نوعی ظلم محسوب میشود،بلکه ازاینرو که واقعاً ظلم و ستم بر شخص ما فوق است،زیرا ابهت او را دَرهم میشکند و دیگران را به او جسور میسازد و به مدیریت و فرماندهی او لطمه وارد میکند و چه ظلم و ستمی از این بدتر که انسان مدیر و مدبری را در کار خود تضعیف یا فلج کند.
آنگاه در بیان دومین نشانه ظالم،میفرماید:«با قهر و غلبه،به زیردستان
خویش ستم میکند»؛ (وَ مَنْ دُونَهُ بِالْغَلَبَةِ) .
مصداق روشن ستم همین است که انسان درباره زیردستانش موازین عدالت را رعایت نکند،حقوق آنها را محترم نشمرد،در میان آنها تبعیض قائل شود، بیش از آنچه در توان دارند از آنها کار بخواهد،سوابق خدمت آنها را فراموش کند،در مشکلات به فکر آنها نباشد و یا حتی بعد از وفاتشان از آنها یادی نکند.
همه اینها مصداقهایی برای ستم نسبت به زیردستان است و هرکدام میتواند نشانهای باشد.
حضرت در سومین نشانه میفرماید:«و جمعیت ستمگران را پشتیبانی میکند»؛ (وَ یُظَاهِرُ الْقَوْمَ الظَّلَمَةَ) .
همکاری با ظالمان و ستمگران در هر مرحله که باشد نوعی ظلم محسوب میشود و به همین دلیل معاونت ظلمه یکی از گناهان بزرگ در اسلام شمرده شده است و حتی در روایتی میخوانیم:
«إِذَا کَانَ یوْمُ الْقِیامَةِ نَادَی مُنَادٍ أَینَ الظَّلَمَةُ وَ أَعْوَانُ الظَّلَمَةِ وَ أَشْبَاهُ الظَّلَمَةِ حَتَّی مَنْ بَرَی لَهُمْ قَلَماً وَ لاقَ لَهُمْ دَوَاةً قَالَ فَیجْتَمِعُونَ فِی تَابُوتٍ مِنْ حَدِیدٍ ثُمَّ یرْمَی بِهِمْ فِی جَهَنَّمَ؛ هنگامی که روز قیامت فرا میرسد ندا کنندهای ندا میدهد:ظالمان و کمککاران آنها و شبیهان آنها کجا هستند؟ حتی کسی که قلمی برای آنها تراشیده و یا دوات آنها را برای نوشتن فرمان ظلم آماده کرده همه آنها را جمع میکنند و در تابوتی از آهن مینهند سپس آنها را به جهنّم پرتاب خواهند کرد». (1)
روایات در این زمینه بسیار است که در کتب حدیث و کتب فقهی در باب «اعانت ظالم»ذکر شده است.
در حدیث دیگری که در کتاب وسائل الشیعه از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است میخوانیم:
«مَنْ مَشَی إِلَی ظَالِمٍ لِیعِینَهُ وَ هُوَ یعْلَمُ أَنَّهُ ظَالِمٌ فَقَدْ خَرَجَ مِنَ الْإِسْلام؛
1) 1) .وسائل الشیعه،ج 12،ص 131،ح 16
کسی که به سوی ستمگری برود تا به او کمک کند در حالی که میداند او ظالم است،از اسلام (راستین) خارج شده است». (1)
این سه نشانه که امام علیه السلام برای ظالم ذکر کرده در بسیاری از موارد لازم و ملزوم یکدیگرند و گاه ممکن است از هم جدا شوند و هرکدام نشانه مستقلی محسوب گردند.ممکن است کسی با ظالمان همکاری کند اما به زیردستانش ظلم نکند و یا توانایی آن را نداشته باشد.یا نسبت به بالادست خود عصیان کند؛اما نسبت به کسانی که زیردست او هستند ستم روا مدارد.به هر حال هرکدام نشانهای است برای شناخت ظالمان و اگر هر سه در یک فرد جمع شوند وی مصداق اتم ظالم و ستمگر است.
این تعبیرات نشان میدهد که اسلام با ظلم و ستم در هر چهره و هر مرحله و هر شکلی که باشد مخالف است.
بحث را با حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله پایان میدهیم:
«إنَّهُ لَیَأْتِی الْعَبْدُ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ قَدْ سَرَّتْهُ حَسَناتُهُ فَیَجِیُ الرَّجُلُ فَیَقُولُ:یا رَبِّ ظَلَمَنی هذا فَیُؤْخَذُ مِنْ حَسَناتِهِ فَیُجْعَلُ فِی حَسَناتِ الَّذی سَأَلَهُ فَما یَزالُ کَذلِکَ حَتّی ما یَبْقی لَهُ حَسَنَةٌ فَإذا جاءَ مَنْ یَسْأَلُهُ نَظَرَ إلی سَیِّئاتِهِ فَجُعِلَتْ مَعَ سَیِّئاتِ الرَّجُلِ فَلا یَزالُ یُسْتَوْفی مِنْهُ حَتّی یَدْخُلُ النّارَ؛ روز قیامت بندهای از بندگان خدا را (برای حساب) میآورند در حالی که حسناتش او را مسرور ساخته است.در این هنگام کسی میآید و میگوید:خداوندا! این مرد به من ستم کرده.در این هنگام از حسنات او برمیدارند و به حسنات مظلوم میافزایند و همینگونه این کار تکرار میشود تا آنکه حسنهای از او باقی نمیماند.سپس هنگامی که مدعی دیگری پیدا میکند نگاه به گناهان او میکنند و به نامه اعمال ظالم منتقل مینمایند و این کار پیوسته ادامه پیدا میکند تا داخل در آتش دوزخ شود». (2)
و قال علیهالسلام
عِنْدَ تَنَاهِی الشِّدَّةِ تَکُونُ الْفَرْجَةُ،وَ عِنْدَ تَضَایُقِ حَلَقِ الْبَلاَءِ
یَکُونُ الرَّخَاءُ.
امام علیه السلام فرمود:
هنگامی که سختیها به آخرین درجه شدت برسد فرج حاصل میشود و در آن هنگام که حلقههای بلا تنگ میگردد نوبت آسایش و راحتی فرا میرسد. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر میگوید:این کلام شریف را قاضی تنوخی (متوفای 381 که قبل از مرحوم سیّد رضی می زیسته) در کتاب الفرج بعد الشدة با اضافهای آورده است.همچنین آمُدی در غرر الحکم با تفاوتی آن را ذکر کرده و همه آنها نشان میدهد که از منابع دیگری این حدیث شریف را دریافت داشتهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 263)
گرفتاران،امیدوار باشند
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به یکی از اصول زندگی بشر نه به عنوان قانونی کلی،بلکه قانونی غالبی اشاره کرده و بهوسیله آن به تمام گرفتاران امید میبخشد و میفرماید:«هنگامی که سختیها به آخرین درجه شدت برسد گشایش روی میدهد و در آن هنگام که حلقههای بلا تنگ میشود نوبت آسایش و راحتی فرا میرسد»؛ (عِنْدَ تَنَاهِی الشِّدَّةِ تَکُونُ الْفَرْجَةُ،وَ عِنْدَ تَضَایُقِ حَلَقِ الْبَلاَءِ یَکُونُ الرَّخَاءُ) .
این حقیقت بهکرار تجربه شده که پایان شبهای سیاه سپید است و عاقبت گرفتاریها راحتی و استراحت است.به همین دلیل انسان هرگز نباید به هنگام هجوم مشکلات و درد و رنجها مأیوس گردد و دست به کارهای نامعقول بزند و یا زبان به ناشکری بگشاید و بیتابی کند،بلکه پیوسته امیدوار باشد که به دنبال این شدتها و تنگی حلقههای بلا گشایش حاصل میشود،طوفان بلا فرو مینشیند و ابرهای نومیدی کنار میرود و آفتاب شفاف امید آشکار میگردد.
قرآن مجید نیز به همین حقیقت در سوره«انشراح»خطاب به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله اشاره کرده میفرماید: «فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً* إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً» ؛زیرا با سختی آسانی است (باز هم) با سختی آسانی است».
در تفسیر سوره«انشراح»که خدا در آن میفرماید:راحتی به همراه سختی
است پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید:
«لَوْ کانَ الْعُسْرُ فِی حُجْرٍ لَدَخَلَ عَلَیْهِ الْیُسْرُ حَتّی یُخْرِجَهُ؛ هر گاه سختی وارد لانهای شود،راحتی وارد میشود و آن را بیرون میکند»سپس آیه شریفه «فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً» را تلاوت فرمود. (1)
بسیار میشود که این سختیها و تنگی حلقه بلاها آزمون الهی و مقدمهای است برای ترفیع مقام انسان.
در حالات انبیای الهی نیز این مطلب بسیار دیده میشود؛نمونه روشن آن زندگی ایوب علیه السلام است.این پیامبر دارای همه امکانات،زن و فرزند و زندگی مناسب بود؛اما خدا در آزمونی سخت یکی را پس از دیگری از او گرفت و او همچنان صبر کرد.سرانجام دست به دعا برداشت و از پیشگاه پروردگار تقاضای گشایش کرد،همان گونه که در آیه 83 و 84 سوره«انبیاء»میخوانیم: «وَ أَیُّوبَ إِذْ نادی رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرّاحِمِینَ» ؛و ایوب را (به یاد آور) هنگامیکه پروردگارش را خواند (و عرضه داشت):«بدحالی و مشکلات به من روی آورده؛و تو مهربانترین مهربانانی!».
به دنبال آن آمده است: «فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَکَشَفْنا ما بِهِ مِنْ ضُرٍّ وَ آتَیْناهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ ذِکْری لِلْعابِدِینَ» ؛ما دعای او را مستجاب کردیم؛ و ناراحتیهایی را که داشت برطرف ساختیم؛و خاندانش را به او بازگرداندیم؛ و همانندشان را بر آنها افزودیم؛تا رحمتی از سوی ما و تذکری برای عبادتکنندگان باشد».
در سوره«بقره»نیز به مؤمنانی که در کوران حوادث جنگ احزاب و احد بیتابی میکردند و پیوسته در انتظار رسیدن یاری خداوند بودند گوشزد میکند که این مشکلات مخصوص شما نیست،انبیای پیشین نیز گرفتار مشکلات عظیمی شدند و سرانجام یاری خداوند بعد از یک دوران سخت به سراغ آنان
1) 1) .کنزالعمّال،طبق نقل میزان الحکمة تحت عنوان«اقْتِرانِ الْیُسْرِ بِالْعُسْرِ»
آمد،میفرماید: «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّا یَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتّی یَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتی نَصْرُ اللّهِ أَلا إِنَّ نَصْرَ اللّهِ قَرِیبٌ» ؛آیا گمان کردید داخل بهشت میشوید،بیآنکه حوادثی همچون حوادث گذشتگان به شما برسد؟! همانان که گرفتاریها و ناراحتیها به آنها رسید،و آن چنان ناراحت شدند که پیامبر و افرادی که ایمان آورده بودند گفتند:«پس یاری خدا کی خواهد آمد؟!»(در این هنگام،تقاضای یاری از او کردند،و به آنها گفته شد:) آگاه باشید،یاری خدا نزدیک است!)». (1)
بیشک این کلام حکمتآمیز پیامهای متعددی دارد:از یکسو پیام امید به همراه خود دارد و از سوی دیگر جلوی بیتابیها و جزع را میگیرد و از سوی سوم به رهروان راه حق نوید میدهد که اگر صبر و استقامت پیشه کنند و با مشکلات به مبارزه برخیزند سرانجام امدادهای الهی و فرج بعد از شدت به سراغ آنان خواهد آمد.
این نکته را نیز میتوان از این کلام شریف و از سایر روایات اسلامی استفاده کرد که برطرف شدن مشکلات گاه نیاز به زمان دارد که اگر انسان پیش از رسیدن وقت آن زیاد دست و پا بزند مشکلی بر مشکلات خود میافزاید.
این سخن را با حدیث جالبی که«قاضی تنوخی»در کتاب الفرج بعد الشدة از امیر مؤمنان علیه السلام نقل کرده است پایان میدهیم.در این حدیث چنین آمده که مرد عربی خدمت امیرمؤمنان علیه السلام آمد و عرضه داشت:من گرفتاریها و مشکلات زیادی دارم،نکتهای به من بیاموز که از آن استفاده کنم.امام علیه السلام فرمود:ای اعرابی!
«إنَّ لِلْمِهَنِ أوْقاتاً وَ لَها غایاتٌ فَاجْتِهادُ الْعَبْدِ فِی مِهْنِتَهِ قَبْلَ إزالَةِ اللّهِ تَعالی یَکُونُ زِیادَةٌ فِیها؛ مهنتها ومشکلات،زمان و سرآمدی دارد و تلاش انسان برای برطرف ساختن آن پیش از آنکه فرمان الهی برسد بر حجم آن مشکلات میافزاید».
1) 1) .بقره،آیه 214
سپس امام علیه السلام به آیه شریفه 38 سوره زمر استدلال کرد آنگاه افزود:
«لکِنِ اسْتَعِنْ بِاللّهِ وَ اصْبِرْ وَ أکْثِرْ مِنَ الْإِسْتِغْفارِ فَإِنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَعَدَ الصّابِرینَ خَیْراً کَثِیراً؛ از خدا یاری بطلب و شکیبایی پیشه کن و بسیار استغفار کن که خدای متعال به صابران وعده خیر بسیار داده است». (1)
1) 1) .الفرج بعد الشدة،ج 1،ص 44
و قال علیهالسلام
لِبَعْضَ أصحابِهِ:
لَا تَجْعَلَنَّ أَکْثَرَ شُغْلِکَ بِأَهْلِکَ وَ وَلَدِکَ:فَإِنْ یَکُنْ أَهْلُکَ وَ وَلَدُکَ أَوْلِیَاءَ اللّهِ،فَإِنَّ اللّهَ لَا یُضِیعُ أَوْلِیَاءَهُ،وَ إِنْ یَکُونُوا أَعْدَاءَ اللّهِ،فَمَا هَمُّکَ وَ شُغْلُکَ بِأَعْدَاءِ اللّهِ؟!
امام علیه السلام فرمود:
بیشترین دلمشغولی خود را به خانواده و فرزندان (و تأمین زندگی آنها) اختصاص مده،زیرا اگر آنها از دوستان خدا باشند خدا دوستان خود را تنها نمیگذارد و اگر از دشمنان خدا هستند چرا همّ خود را صرف دشمنان خدا میکنی؟! (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر میگوید:این کلام شریف را زمخشری در ربیع الابرار با تفاوتی و آمدی در غررالحکم آوردهاند.(و این تفاوت نشانه تعدد منابع است).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 263)
زیاد خود را اسیر آنها مکن
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه برای جلوگیری از حرص حریصان و دنیاپرستی دنیاپرستان که علاقه شدیدی به زن و فرزند خویش دارند به یکی از یاران خود چنین فرمود:«بیشترین دلمشغولی خود را به خانواده و فرزندان (و تأمین زندگی آنها) اختصاص مده،زیرا اگر آنها از دوستان خدا باشند خدا دوستان خود را تنها نمیگذارد و اگر از دشمنان خدا هستند چرا همّ خود را صرف دشمنان خدا میکنی؟!»؛ (لَا تَجْعَلَنَّ أَکْثَرَ شُغْلِکَ بِأَهْلِکَ وَ وَلَدِکَ:فَإِنْ یَکُنْ أَهْلُکَ وَ وَلَدُکَ أَوْلِیَاءَ اللّهِ،فَإِنَّ اللّهَ لَا یُضِیعُ أَوْلِیَاءَهُ،وَ إِنْ یَکُونُوا أَعْدَاءَ اللّهِ،فَمَا هَمُّکَ وَ شُغْلُکَ بِأَعْدَاءِ اللّهِ؟!) .
بعید نیست مخاطب امام علیه السلام فردی باشد که پیوسته به دنبال گردآوری مال و ثروت و تأمین زندگی امروز و فردای فرزندان خود بوده و به وظایف دیگر خویش اهمیتی نمیداده است،لذا امام علیه السلام با این تقسیم دوگانهای که بیان فرموده او را از این کار بازمیدارد و به او توصیه میکند که بیش از حد در این راه تلاش مکن و به فکر خویشتن و زندگی سرای دیگر نیز باش.
روشن است که از دو حال بیرون نیست:یا زن و فرزند انسان از دوستان خدا هستند و تکیه بر لطف پروردگار دارند و خدا هم آنها را محروم نمیسازد.قرآن مجید میفرماید: «أَ لَیْسَ اللّهُ بِکافٍ عَبْدَهُ» ؛آیا خداوند برای (نجات و دفاع از)
بندهاش کافی نیست؟!». (1)
در جای دیگر میفرماید: «وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً* وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» ؛و هرکس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم میکند،و او را از جایی که گمان ندارد روزی میدهد؛و هرکس بر خدا توکّل کند،کفایت امرش را خواهد کرد (و کارش را سامان میبخشد)». (2)
اگر همسر و فرزند انسان در صف دشمنان خدا باشند چرا انسان تمام وقت و فکر خود را صرف تأمین زندگی آینده آنها کند؟
متأسفانه بسیارند کسانی که به سبب عواطف افراطی حتی وسایل و ابزار گناه فرزندان خود را فراهم میسازند و از این طریق در گناه آنها شریک میشوند و از آن بدتر اینکه گاه این عواطف افراطی سبب میشود که در کسب مال نیز ملاحظه حلال و حرام نکنند و از هر راه ممکن به جمع مال بپردازند.
در اینگونه موارد اگر فرزند،صالح باشد و خبر از کار پدر نداشته باشد تصرفات او بعد از مرگ پدر در آن اموال شرعاً مجاز است؛لذتش را او میبرد و عقوبتش را پدر میکشد.
در حدیثی که علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار آورده میخوانیم که یکی از دوستان امیر مؤمنان علیه السلام از او تقاضای مالی کرد.حضرت فرمود:بگذار سهم خود را از بیتالمال دریافت دارم،با تو تقسیم میکنم.عرض کرد:این مقدار برای من کافی نیست (و چون مرد دنیاپرستی بود و از بذل و بخشش بیحساب و کتاب معاویه خبر داشت) به سوی معاویه رفت.معاویه مال فراوانی به او داد.او نامهای برای امیرمؤمنان علی علیه السلام نوشت و حضرت را از این ماجرا با خبر ساخت.(در
واقع میخواست بگوید:شما به تقاضای من ترتیب اثر ندادید،دشمن شما انجام داد) امام علیه السلام در پاسخ نامه او چنین مرقوم فرمود:اما بعد از حمد و ثنای الهی، مالی که در دست توست پیش از آن در دست دیگران بوده و بعد از تو نیز به دست دیگران میرسد.چیزی نصیب تو میشود که برای آخرت خود ذخیره کرده باشی.تو باید خود را بر نیازمندترین فرزندان خود مقدم داری.سپس فرمود:
«فَإِنَّمَا أَنْتَ جَامِعٌ لِأَحَدِ رَجُلَینِ إِمَّا رَجُلٍ عَمِلَ فِیهِ بِطَاعَةِ اللَّهِ فَسَعِدَ بِمَا شَقِیتَ وَ إِمَّا رَجُلٍ عَمِلَ فِیهِ بِمَعْصِیةِ اللَّهِ فَشَقِی بِمَا جَمَعْتَ لَهُ وَ لَیسَ مِنْ هَذَینِ أَحَدٌ بِأَهْلٍ أَنْ تُؤْثِرَهُ عَلَی نَفْسِکَ ...؛زیرا تو برای یکی از دو کس اموال را جمع میکنی (و بعد از خود میگذاری) یا کسی که با آن به اطاعت خدا میپردازد در این صورت او سعادتمند شده و تو محروم و بدبخت،و یا کسی است که با آن معصیت الهی میکند و او با اموالی که تو جمع کردهای شقاوتمند میشود.هیچیک از این دو صلاحیت ندارند که او را بر خود مقدم داری...». (1)
مفهوم این سخن این نیست که انسان به فکر تأمین زندگی همسر و فرزندان خود نباشد،بلکه این گفته ناظر به حال کسانی است که همه همّ و غم خود را صرف این کار میکنند و از هر طریقی که امکان داشته باشد به جمع مال و ذخیره کردن برای همسر و فرزند میپردازند و چه بسیارند کسانی که در اواخر عمر خود به اشتباه خویش پی میبرند و میبینند فرزندان آنها اموالشان را میان خود تقسیم میکنند و اعتنایی به پدر و نیازهای او ندارند و گاهی دیده شده که پدر را از خانه خود نیز بیرون میاندازند و در این حال سختترین شکنجههای روحی نصیب چنین کسانی میشود که اموال را برای چنان کسانی جمعآوری کردهاند.
در کتاب البیان و التبیین نوشته«جاحظ»چنین آمده است که«عبداللّه عتبة بن مسعود»زمینی داشت که آن را به هشتاد هزار (دِرهم) فروخت (تا در کار خیری
1) 1) .بحار الانوار،ج 41،ص 117
مصرف کند).به او گفتند:خوب بود بخشی از این مال را برای فرزندانت ذخیره میکردی.او در پاسخ چنین گفت:من این مال را برای خودم نزد خدای متعال ذخیره کردم و خدای متعال را برای فرزندانم ذخیره قرار میدهم. (1)
یکی از شاعران فارسی زبان،کلام مولا را در این گفتار حکیمانه در شعرش چنین خلاصه کرده است:
فرزند،بندهای است خدا را غمش مخور تو کیستی که به ز خدا بنده پروری
گر صالح است گنج سعادت برای اوست ور طالح است رنج زیادی چرا بری؟ (2)
و قال علیهالسلام
أَکْبَرُ الْعَیْبِ أَنْ تَعِیبَ مَا فِیکَ مِثْلُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
بزرگترین عیب آن است که آنچه را در خود توست برای دیگران عیب بشماری. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب تنها موردی که در سند این کلام حکیمانه آورده غررالحکم آمُدی است که آن را با تفاوتی بدین صورت نقل کرده است: «أَکْبَرُ الْعَیْبِ أَنْ تَعیبَ غَیْرَکَ بِمَا هُوَ ما فِیکَ (بِما هُوَ فِیکَ)» (و این تفاوت نشان میدهد که احتمالاً آن را از منبع دیگری اخذ کرده است).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 264)
نخست به اصلاح خویش پرداز
امام علیه السلام در این گفتار پرمعنا به افراد عیبجو هشدار میدهد که«بزرگترین عیب آن است که آنچه خود داری برای دیگران عیب بشماری»؛ (أَکْبَرُ الْعَیْبِ أَنْ تَعِیبَ مَا فِیکَ مِثْلُهُ) .
اشاره به اینکه چنین انسانی خود دارای عیبی است و آن را نادیده میگیرد حتی ممکن است به آن افتخار کند؛اما هنگامی که این عیب را در دیگران میبیند زبان به نکوهش میگشاید و صاحب آن عیب را ملامت و سرزنش میکند و گاه بر سر او فریاد میزند.چنین انسانی گرفتار تناقض آشکاری است و در آنِ واحد چیزی را هم خوب میداند و هم بد،در حالی که عدم امکان جمع بین نقیضین و ضدین حتی بر کودکان و گاه بر حیوانات هم آشکار است و این نشانه انحطاط فوقالعاده فکری کسی است که مرتکب آن میشود.به همین دلیل امام علیه السلام آن را بزرگترین عیب شمرده است.
در گفتار حکیمانه 349 که به تازگی از شرح آن گذشتیم امام علیه السلام چنین کسی را احمق واقعی میشمارد و میفرماید:
«وَمَنْ نَظَرَ فِی عُیوبِ النَّاسِ فَأَنْکَرَهَا ثُمَّ رَضِیهَا لِنَفْسِهِ فَذَلِکَ الْأَحْمَقُ بِعَینِهِ» .
در خطبههای فراوانی نیز امام علیه السلام به همین نکته با تعابیر دیگری اشاره کرده است؛از جمله در خطبه 140 میفرماید:«در عیبجویی هیچکس نسبت به
گناهی که انجام داده شتاب نکن شاید او آمرزیده شده باشد و در عین حال بر گناه کوچکی که خود انجام دادهای ایمن مباش شاید به سبب آن مجازات شوی، بنابراین هرکدام از شما از عیب دیگری آگاه شود؛ولی میداند خودش عیب دارد از عیبجویی او خودداری کند»؛
(لا تَعْجَلْ فِی عَیبِ أَحَدٍ بِذَنْبِهِ فَلَعَلَّهُ مَغْفُورٌ لَهُ وَ لا تَأْمَنْ عَلَی نَفْسِکَ صَغِیرَ مَعْصِیةٍ فَلَعَلَّکَ مُعَذَّبٌ عَلَیهِ فَلْیَکْفُفْ مَنْ عَلِمَ مِنْکُمْ عَیبَ غَیرِهِ لِمَا یعْلَمُ مِنْ عَیبِ نَفْسِه) .
در خطبه 176 میفرماید:«خوشا به حال کسی که پرداختن به حال خویش، او را از پرداختن به عیب مردم بازمیدارد»؛
(طُوبَی لِمَنْ شَغَلَهُ عَیبُهُ عَنْ عُیوبِ النَّاس) .
در غرر الحکم نیز این معنا با عبارت دیگری آمده است:
«إنْ سَمَتَّ هِمَّتَکَ لإصْلاحِ النّاسِ فَابْدأ بِنَفْسِکَ فَإنْ تَعاطِیکَ صَلاحُ غَیْرِکَ وَ أَنْتَ فاسِدٌ أَکْبَرِ الْعَیْبَ» . (1)
این نکته نیز قابل توجه است که انسان براثر حب ذات،گاه عیب خود را هرگز نمیبیند و یا اگر ببیند کوچک میشمرد؛اما براثر رقابت با دیگران گاه عیوب آنها را بسیار بزرگتر از آنچه هست میپندارد و این سبب میشود از عیب خویش غافل گردد و به عیبجویی از دیگران بپردازد و این خطر بزرگی است بر سر راه پویندگان راه حق و طالبان سیر و سلوک الی اللّه و مشکل بزرگی است در جوامع انسانی که وحدت جامعه را هدف میگیرد.
شعرای عرب و عجم نیز این مطلب را به نظم کشیدهاند؛یکی از شعرا میگوید: إذا أَنْتَ عِبْتَ الْأمْرَ ثُمَّ أَتَیْتَهُ فَأَنْتَ وَ مَنْ تَزْری عَلَیْهِ سِواءٌ
هنگامیکه کاری را (از دیگران) عیب میشمری؛اما خودت آن را انجام میدهی تو با آنکس که بر او خرده میگیری یکسان هستی. (2)
شاعر دیگری میگوید: یَمْنَعُنی عَنْ عَیْبِ غَیْری الَّذی أعْرِفُهُ عِنْدی مِنَ الْعَیْبی
عَیْبی لَهُمْ بِالظَّنِّ مِنِّی لَهُمْ وَ لَسْتُ مِنْ عَیْبی فی رَیْبی
عیبی را که من از خود سراغ دارم مرا از عیبجویی دیگران بازمیدارد.
چراکه عیبی را که در آنها سراغ دارم به ظن و گمان است؛ولی عیبی را که در خودم میدانم یقینی و قطعی است. (1)
شاعر فارسی زبان نیز میگوید:
هر کسی گر عیب خود دیدی ز پیش کی بُدی فارغ وی از اصلاح خویش
غافلند این خلق از خود ای پدر لاجرم گویند عیب همدگر
شاعر دیگری میگوید:
مکن عیب خلق ای خردمند فاش به عیب خود از خلق مشغول باش
1) 1) .شرح نهج البلاغه علامه شوشتری،ج 14،ص 591
وَ هَنَّأ بِحَضْرَتِهِ رَجُلٌ رَجُلاً بِغُلامٍ وُلِدَ لَهُ فَقالَ لَهُ:لِیُهْنِئْکَ الْفَارِسُ؛
فَقَالَ علیهالسلام
لَا تَقُلْ ذلِکَ،وَ لکِنْ قُلْ:شَکَرْتَ الْوَاهِبَ،وَ بُورِکَ لَکَ فِی الْمَوْهُوبِ،
وَ بَلَغَ أَشُدَّهُ،وَ رُزِقْتَ بِرَّهُ.
در حضور امام علیه السلام کسی به دیگری با این عبارت،نوزادش را تبریک گفت:«قدم این نوزاد یکهسوار مبارک باد».
امام علیه السلام فرمود:
این سخن را مگو،لکن بگو:شکرگزار بخشنده باش و مبارک باد بر تو این بخشوده الهی (إن شاء اللّه) بزرگ شود و از نیکیهایش بهرهمند گردی. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب منبع دیگری برای این روایت شریفه نقل نمیکند؛بلکه میگوید:شبیه همین سخن از ابن عباس هنگامی که فرزندش به نام علی متولد شد گفته شد و او هم در جواب سخنی همچون سخن امام علیه السلام بیان کرد و نیز نقل میکند که برای امام حسن مجتبی علیه السلام فرزندی متولد شد و قریش برای تهنیت خدمتش آمدند و همین جمله را به عنوان تهنیت گفتند،امام حسن علیه السلام در پاسخ گفت:شما میگویید اسب سوار قهرمانی باشد من میگویم شاید جزء پیادگان باشد.جابر حاضر بود عرض کرد:پس چه بگوییم ای فرزند رسول خدا! فرمود:هنگامی که خداوند پسری به کسی از شما داد و برای تبریک و تهنیت آمدید،بگویید:شَکَرت الْواهِبَ...همان کلام امام امیرالمؤمنین علیه السلام (با کمی تفاوت).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص264). افزون بر این،صدوق رحمه الله در کتاب خصال،ج 2،ص 634 و ابن شعبه حرانی رحمه الله در تحف العقول،ص 122 همین مطلب را با تفاوتی آوردهاند
شیوه تبریک نوزاد
در آغاز این کلام نورانی میخوانیم:«کسی در محضر امام علیه السلام به دیگری با این عبارت نوزادش را تبریک گفت:قدم این نوزاد یکهسوار مبارک باد»؛ (وَ هَنَّأ بِحَضْرَتِهِ رَجُلٌ رَجُلاً بِغُلامٍ وُلِدَ لَهُ فَقالَ لَهُ:لِیُهْنِئْکَ (1)الْفَارِسُ) .
«امام علیه السلام فرمود:این چنین مگو»؛ (فقال علیه السلام:لَا تَقُلْ ذلِکَ) .
ولی بگو:«شکرگزار بخشنده باش»؛ (وَ لکِنْ قُلْ:شَکَرْتَ (2)الْوَاهِبَ) .
سپس فرمود:«(این سه تقاضا را از خدا برای او بکن و بگو:) این مولود بر تو مبارک باد (امیدوارم) بزرگ شود و از نیکیهایش بهرهمند گردی»؛ (وَ بُورِکَ لَکَ فِی الْمَوْهُوبِ،وَ بَلَغَ أَشُدَّهُ،وَ رُزِقْتَ بِرَّهُ) .
بیشک فرزند،موهوبی الهی است و پیش از هرچیز باید به فکر شکر واهب بود،نه اینکه آن را جدای از برکات الهی شمرد و به شجاعت آینده و یا غارتگری او اندیشید و بعد از آن باید دعا کرد که خدا این فرزند را از خطرات حفظ کند تا مسیر تکامل را طی کند و به حدّ کمال برسد و مبدأ خیرات و برکات شود و نهتنها برای خودش بلکه خیر و نیکی او به دیگران هم برسد و چه خوب است که به هنگام تبریک گفتن برای مولود جدید به تمام این نکتهها توجه شود.
تحیتها و تبریکها
در میان هر قوم و ملتی به مناسبتهای مختلف تبریکها و تسلیتها و تهنیتهایی وجود دارد و مجموع آنها میتواند نشانه فرهنگ آنها باشد که آنها به چه میاندیشند و برای چه چیزهایی ارزش قائلند.
در عصر جاهلیت که همه چیز بر محور مسائل مادی و گاهی از نوع پست و ضد ارزش دور میزد،تبریکها و تحیتهای آنها شکل همان فرهنگ را داشت.اسلام که آمد آن را دگرگون ساخت و در تمام این موارد تعبیرات را چنان قرار داد که انسان را به یاد خداوند خالق یکتا بیندازد.
مثلا آنها به هنگام ملاقات با یکدیگر
«أنْعِمْ صَباحاً وَ أنْعِمْ مَساءً؛ صبح بخیر و عصر بخیر»میگفتند؛ولی اسلام آمد و آن را تبدیل به«سلام»کرد که مفهومش تقاضای سلامتی از سوی خدا برای مخاطب است.
علی بن ابراهیم در تفسیر خود میگوید:
«کَانَ أَصْحَابُ النَّبِی صلی الله علیه و آله إِذَا أَتَوْهُ یقُولُونَ لَهُ أَنْعِمْ صَبَاحاً وَ أَنْعِمْ مَسَاءً وَ هِی تَحِیةُ أَهْلِ الْجَاهِلِیةِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِذا جاؤُکَ حَیوْکَ بِما لَمْ یحَیکَ بِهِ اللَّهُ فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله قَدْ أَبْدَلَنَا اللَّهُ بِخَیرٍ مِنْ ذَلِکَ تَحِیَّةَ أَهْلِ الْجَنَّةِ:السَّلامُ عَلَیکُمْ؛ اصحاب پیغمبر صلی الله علیه و آله (در آغاز) هنگامی که خدمت او میرسیدند میگفتند:أنْعِمْ صَباحاً وَ أنْعِمْ مَساءً و این تحیت اهل جاهلیت بود.
خداوند این آیه شریفه را نازل کرد که منافقان هنگامی که نزد تو میآیند تحیتی به تو میگویند که خدا تو را با آن،تحیت نگفته است.رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
خداوند این تحیت را به بهتر از آن برای ما تبدیل کرده که تحیت اهل بهشت السلام علیکم است». (1)
در حدیث دیگری که کلینی رحمه الله در کتاب کافی آورده میخوانیم:
«إِنَّ الْحَسَنَ بْنَ
1) 1) .مستدرک الوسائل،ج 8،ص 366،ح 3
عَلِی علیه السلام خَرَجَ مِنَ الْحَمَّامِ فَلَقِیهُ إِنْسَانٌ فَقَالَ طَابَ اسْتِحْمَامُکَ فَقَالَ یا لُکَعُ وَ مَا تَصْنَعُ بِالاِسْتِ هَاهُنَا فَقَالَ طَابَ حَمِیمُکَ فَقَالَ أَ مَا تَعْلَمُ أَنَّ الْحَمِیمَ الْعَرَقُ قَالَ فَطَابَ حَمَّامُکَ قَالَ وَ إِذَا طَابَ حَمَّامِی فَأَی شَیءٍ لِی وَ لَکِنْ قُلْ طَهُرَ مَا طَابَ مِنْکَ وَ طَابَ مَا طَهُرَ مِنْکَ؛ امام حسن علیه السلام از حمام خارج شده بود.انسانی او را ملاقات کرد و به عنوان تحیت عرض کرد:
(طابَ اسْتِحْمامُکَ) امام علیه السلام فرمود:ای نادان! چرا واژه «إست» (1)را در اینجا به کار بردی؟ آن شخص عرض کرد:
«طابَ حَمیمُکَ» امام علیه السلام فرمود:مگر نمیدانی«حمیم»به معنای عرق است (عرق که طیب و طاهر نمیشود).عرض کرد:
«طابَ حَمّامُکَ» (حمام تو پاکیزه باد) امام علیه السلام فرمود:حمام پاکیزه شود برای من چه خواهد بود؟ (اشاره به اینکه تو باید به من دعا کنی نه به حمام) سپس امام علیه السلام به او فرمود:این جمله را بگو:پاکیزه باد آنچه از تو نیکوست و نیکو باد آنچه از تو پاکیزه است. (2)
مرحوم شوشتری از کتاب تاریخ بغداد نقل میکند که عقیل به بصره آمد و با زنی ازدواج کرد.به او این چنین تبریک گفتند:
«بِالرِّفاءِ وَ الْبَنینَ» ازدواجت با سازش و فرزندان فراوان قرین باد.عقیل گفت:این چنین نگویید.پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ما را از آن نهی کرده و دستور داده است اینگونه تبریک بگوییم:
«بارَکَ اللّهُ لَکَ وَ بارَکَ عَلَیْکَ» مبارک باد بر تو و توفیق مراقبت بر او یابی. (3)
از آنچه در بالا آمد استفاده میشود که اسلام برای کوچکترین مسائل زندگی نیز دستور سازندهای دارد و در مجموع فرهنگ جامعی را به بشریت عرضه داشته تا آنجا که نشانه ایمان را دارا بودن همه آنها دانسته است.در حدیث
جالبی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:
«الْإیمانُ بِضْعَةٌ وَ سَبْعُونَ شُعْبَةٌ أَعْلاها شَهادَةُ أَنْ لا إلهَ إلَّا اللّهُ وَ أَدْناها إماطَةُ الْأذی عَنِ الطَّریقِ؛ ایمان هفتاد و چند شعبه دارد.برترین آنها گواهی به یگانگی خدا و توحید است و کمترین آنها کنار زدن موانع از مسیر (مسلمانان)». (1)بنابراین مؤمن واقعی کسی است که همه این شعب را دارا باشد و رستگار،جامعهای است که دارای همه ارزشهای اسلامی گردد.
1) 1) .عوالی اللئالی،ج 1،ص 431
وَ بَنَی رَجُلٌ مِنْ عُمَّالِهِ بِنَاءً فَخْماً،
فقال علیهالسلام
أَطْلَعَتِ الْوَرِقُ رُؤوسَهَا! إِنَّ الْبِنَاءَ یَصِفُ لَکَ الْغِنَی.
یکی از عاملان (فرمانداران) حکومت امام علیه السلام خانه باشکوهی ساخت،
امام علیه السلام به او فرمود:
دِرهمها (و دینارهای) تو از این بنا سر برآورده و چنین بنایی
به یقین نشانه غنا و ثروت توست! (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در اینجا مدرک خاص دیگری برای این گفتار حکیمانه ذکر نمیکند،بلکه حواله به پایان کتاب میدهد که تصمیم داشته آنچه را دسترسی به آن پیدا نکرده در آخر کتاب بیاورد؛و ظاهراً موفق به این کار نشده است. ولی زمخشری آن را در کتاب ربیع الابرار با کمی تفاوت ذکر کرده است.(ربیع الابرار،ج 1،ص 300)
درهم و دینار تو از قصرت سر برآورده!
امام علیه السلام هنگامی که مردی از عاملان (فرمانداران) خود را دید که بنای باشکوهی ساخته به او فرمود:«درهمها (و دینارِ) تو از این بنا سر برآورده و چنین بنایی به یقین نشانه غنا و ثروت توست»؛ (وَ بَنَی رَجُلٌ مِنْ عُمَّالِهِ بِنَاءً فَخْماً فَقال علیه السلام:أَطْلَعَتِ الْوَرِقُ رُؤوسَهَا! إِنَّ الْبِنَاءَ یَصِفُ لَکَ الْغِنَی) .
مکرر در نهج البلاغه دیدهایم که امیر مؤمنان علی علیه السلام درباره وضع خانههای مختلف سخن گفته و انگشت روی جزئیات گذاشته است و رهبری و هدایت خود را از این طریق کامل کرده است.در داستان خانه شریح قاضی که ظاهراً خانه مجللی بود و نمیبایست یک قاضی کشور اسلامی چنان خانهای برای خود تهیه کند،امام علیه السلام با لحنی ملامتآمیز مطالب مهمی را به او تذکر داد و سندی برای آن خانه درست کرد،سندی عجیب و بیسابقه،نه مانند اسناد معمولی خانهها؛ سندی بسیار آموزنده و عبرت انگیز که ناپایداری و بیاعتباری دنیا را برملا میسازد و نشان میدهد که آنها که در بند خانههای مجلل و بسیار مستحکم هستند تا چه حد گرفتار غفلت و غرورند و از واقعیات مربوط به دنیا بیخبر.
به تعبیر امام علیه السلام اگر«شریح»،این سند اخلاقی را پیش از این مشاهده میکرد از خرید آن خانه منصرف میشد.(شرح کامل این نامه و این سند را در جلد نهم از همین کتاب ذیل نامه سوم مطالعه فرمایید).
در خطبه 209 نیز خواندیم که«علاء بن زیاد همدانی»یکی از یاران امام علیه السلام در بصره بیمار شده بود.حضرت به عیادت او رفت و هنگامی که چشمش به خانه وسیع او افتاد به صورت استفهام انکاری فرمود:«با این خانه وسیع در این دنیا چه میخواهی بکنی،در حالی که در سرای آخرت به آن نیازمندتری؟» سپس راهی به او نشان داد که این خانه وسیع مایه ناراحتی او در آخرت نشود.
فرمود:آری اگر بخواهی میتوانی با همین خانه وسیع به آخرت خود برسی و سعادتمند شوی؛اینگونه که از میهمانها (ی نیازمند) در آن پذیرایی کنی و صله رحم در آن به جا آوری و حقوق شرعی آن را بپردازی.اگر چنین کنی بهوسیله این خانه،خانه آخرت تو آباد میشود.
اینگونه حوادث نشان میدهد که تا چه اندازه پیشوایان اسلام به مسائل تربیتی و اخلاقی اهمیت میدادند و به اصطلاح از هر سوژهای برای طرح یکی از مسائل اخلاقی بهره میگرفتند،با موشکافی به اطراف خود مینگریستند و هر انحرافی را تذکر میدادند.
بازمیگردیم به تفسیر کلام حکیمانه امام علیه السلام.جمله
«إِنَّ الْبِنَاءَ یصِفُ لَکَ الْغِنَی» .اشاره به این است که این خانه نشان میدهد تو مرد ثروتمندی هستی و همین سبب میشود که علامات سؤال،اطراف تو به وجود آورد که یک کارگزار حکومت اسلامی این همه ثروت را از کجا به دست آورده است و مردم به غیبت تو خواهند نشست و حسودان نیز بر تو حسد خواهند برد.آیا بهتر نبود خانه متوسطی تهیه میکردی تا از همه این آزارها در امان بمانی؟
تعبیر به «أَطْلَعَتِ الْوَرِقُ رُءُوسَهَا؛ دِرهمهای نقره (و دینارهای طلا) سر و کله خود را از بالای این بنا آشکار ساخته است»نشان میدهد که او ثروتهایی اندوخته بود؛ولی سعی داشت مردم از آن باخبر نشوند،زندگی به ظاهر ساده و بیآلایشی داشت.امام علیه السلام به او هشدار میدهد که این ساختمان تو باطن تو را
آشکار ساخته و آنچه را پنهان میداشتی برملا نموده است.مردم به ثروتمند بودن تو پی بردهاند و طبعاً سیل اعتراضاتشان به سوی تو سرازیر خواهد شد.
خانه مناسب و در حدّ شأن
در بعضی از روایات اسلامی،داشتن خانه وسیع یکی از نشانههای سعادت شمرده شده است.در کتاب وسائل الشیعه در ابواب«احکام المساکن»به تناسب احکام مساجد،بابی تحت عنوان«اسْتِحْبَابِ سَعَةِ الْمَنْزِلِ»وجود دارد و در آن احادیث فراوانی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه هدی علیهم السلام درباره تشویق به وسعت منزل ذکر شده است؛از جمله در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«مِنْ سَعَادَةِ الْمَرْءِ الْمُسْلِمِ الْمَسْکَنُ الْوَاسِعُ؛ از جمله سعادتهای انسان مسلمان این است که مسکن وسیعی داشته باشد».
در حدیث دیگری میخوانیم که از امام ابوالحسن (امام کاظم) علیه السلام پرسیدند:
فضیلت زندگی دنیا در چیست؟ امام علیه السلام در پاسخ فرمود:
«سَعَةُ الْمَنْزِلِ وَ کَثْرَةُ الْمُحِبِّین؛ وسعت منزل و فزونی دوستان و محبان».
احادیث متعدد دیگری به همین مضمون در همان باب آمده است.آیا اینگونه احادیث با آنچه در بالا از کلمات امیرمؤمنان علی علیه السلام آمد مخالف است؟
به یقین تعارضی ندارد،زیرا منظور،خانه وسیعی است در حد متعادل نه آنچنان افراطگونه که اسباب غیبت و حسادت و یا ناراحتی مستمندان گردد و نه آنچنان تنگ و تاریک که روح انسان را آزار دهد.
اسلام در هرجا طرفدار اعتدال و میانهروی است و همه پیروان خود را از افراط و تفریط برحذر میدارد؛افراط و تفریطی که هر دو مایه مشکلات و بدبختیهاست.
وَ قِیلَ لَهُ علیه السلام:لَوْ سُدَّ عَلَی رَجُلٍ بَابُ بَیْتِهِ وَ تُرِکَ فِیهِ مِنْ أَیْنَ کَانَ یَأْتِیهِ رِزْقُهُ؟
فَقَالَ علیهالسلام
مِنْ حَیْثُ یَأْتِیهِ أَجَلُهُ.
از امام علیه السلام پرسیدند:اگر درِ خانه کسی را به روی او ببندند و در همان جا محبوس گردد از کجا روزیاش میرسد؟
امام علیه السلام در پاسخ فرمود:
از همان جا که اجل به سراغ او میآید! (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در اینجا مدرک دیگری اضافه بر نهج البلاغه ذکر نکرده و وعده به پایان کتابش داده؛وعدهای که متأسفانه موفق به وفای به آن نشد؛ولی زمخشری (متوفای 538) آن را در ربیع الابرار،ج 5،ص 342 با همین عبارت ذکر کرده است و در کتاب تمام نهج البلاغه آن را آورده بیآنکه مدرکی برای آن ذکر کرده باشد
کسی که عمرش باقی است روزیاش میرسد
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه در برابر سؤال پیچیدهای جواب پیچیدهای بیان فرموده است.«از امام علیه السلام پرسیدند:اگر درِ خانه کسی را به روی او ببندند و در همان جا محبوس گردد از کجا روزیاش میرسد؟ امام علیه السلام در پاسخ فرمود:از همان جا که اجل به سراغ او میآید»؛ (وَ قِیلَ لَهُ علیه السلام لَوْ سُدَّ عَلَی رَجُلٍ بَابُ بَیْتِهِ وَ تُرِکَ فِیهِ مِنْ أَیْنَ کَانَ یَأْتِیهِ رِزْقُهُ مِنْ حَیْثُ یَأْتِیهِ أَجَلُهُ) .
در اینجا سؤالی است که ابن ابی الحدید آن را در آغاز تفسیری که بر این گفتار شریف دارد ذکر کرده است و آن اینکه بسیار دیده شده افرادی را در زندان یا خانه یا غاری محبوس کردهاند و از گرسنگی مردهاند،بنابراین چگونه پاسخ امام علیه السلام در اینجا قابل قبول است؟
به تعبیر دیگر،مرگ،فناست و فنا براثر اسبابش که از جمله آن عدم تغذیه است حاصل میشود،بنابراین نمیتوان آن را با حیات که سببش رزق و روزی است قیاس کرد.
در پاسخ این مطلب همه شارحان و از جمله ابن ابیالحدید تقریبا راه واحدی را برگزیدهاند و آن اینکه این سخن مربوط به جایی است که اراده و مشیت الهیه تعلق گرفته باشد کسی زنده بماند و در این حال خداوند از طرق ممکن اسباب ادامه حیات او را فراهم میکند؛مثلاً خدا میخواست اصحاب کهف سیصد و نه
سال در خواب باشند و زنده بمانند و قطعا در این مدّت نیاز به تغذیه داشتهاند؛ ولی امدادهای الهی به نحوی آنها را تغذیه میکرد و زنده نگاه میداشت.یا اینکه خدا میخواست یونس علیه السلام در شکم ماهی چهل روز (بنابر قولی) زنده بماند،ازاینرو اسباب آن را برای او فراهم ساخت.
در داستان مریم علیها السلام میخوانیم که خدا از درخت خشکیده نخل،خرما برای او تهیه کرد و نیز در کنار محرابش غذاهای بهشتی یا میوههایی که در آن فصل وجود نداشت فراهم میشد.
بر این پایه،اگر مشیت الهیه بر حیات کسی تعلق گیرد اسباب حیات او را حتی در اتاق در بسته یا در زندان و غاری که کسی در آن راه نمییابد فراهم میسازد و همانگونه که فرشته مرگ میتواند از این موانع عبور کند فرشتهای که اسباب حیات را فراهم سازد نیز میتواند از آن عبور نماید.
بسیار دیدهایم یا شنیدهایم که در زلزلههای خطرناک افرادی را بعد از یک هفته یا بیشتر و حتی بچههای کوچکی را زنده از زیر آوار در آوردهاند.در حالی که طبق موازین عادی نه هوای کافی برای زنده ماندن داشتهاند و نه غذا.
به تعبیر دیگر،رزق دو گونه است:رزق حتمی و رزق غیر حتمی.یا رزق مقسوم و رزق غیر مقسوم؛رزق حتمی روزیای است که انسان بخواهد یا نخواهد به او میرسد.جنین که در شکم مادر زنده است خداوند رزق حتمی به او میدهد چه بخواهد و چه نخواهد و حتی اگر قادر به تلاش باشد تلاش او هیچ گونه تأثیری ندارد.
اما روزی غیر حتمی چیزی است که انسان باید برای به دست آوردن آن به کوشش برخیزد.اگر تلاش کند به آن میرسد و اگر تنبلی کند به آن نخواهد رسد، ازاینرو در روایتی میخوانیم:کسی که در خانهاش بنشیند و کار نکند و بگوید:
خدا روزیرسان است،دعایش مستجاب نمیشود و به او گفته میشود:
«أَ لَمْ
آمُرْکَ بِالطَّلَب؟؛ آیا من به تو دستور ندادم برخیزی و برای به دست آوردن روزی تلاش کنی؟» (1)
شعرا نیز هر دو قسم روزی را در اشعار خود آوردهاند؛در مورد قسم اوّل، شاعری میگوید:
از مرگ میندیش و غم رزق مخور کین هر دو به وقت خویش ناچار رسد
درمورد قسم دوم روزیکه نیازبه تلاش وکوشش داردصائب تبریزی میگوید:
چون شیر مادر است مهیا اگرچه رزق این جهد و کوشش تو به جای مکیدن است
رزق و روزی افراد
در آیات قرآن و روایات اسلامی بر این معنا تأکید شده است که خدا برای هر موجودی رزق و روزیای معین کرده که به او میرسد؛در آیه 6 سوره«هود» میخوانیم: «وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاّ عَلَی اللّهِ رِزْقُها وَ یَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَ مُسْتَوْدَعَها کُلٌّ فِی کِتابٍ مُبِینٍ» ؛هیچ جنبندهای در زمین نیست مگر اینکه روزی او بر خداست! او قرارگاه و محل نقل و انتقالش را میداند».
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«یا أَبَا ذَرٍّ لَوْ أَنَّ ابْنَ آدَمَ فَرَّ مِنْ رِزْقِهِ کَمَا یفِرُّ مِنَ الْمَوْتِ لَأَدْرَکَهُ رِزْقُهُ کَمَا یدْرِکُهُ الْمَوْت؛ ای ابوذر اگر انسان از رزق و روزیاش بگریزد همانگونه که از مرگ گریزان است روزی به سراغش میآید همان گونه که (روزی) مرگ به سراغ او خواهد آمد». (2)
امثال این روایت در منابع روایی فراوان است.
هدف از این تعبیرات و آنکه دستور داده شده انسان باید برای به دست آوردن روزی کوشش کند،این است که از حرص زدن بپرهیزد و به زندگی معقولی قانع باشد تا آلوده حرام نگردد و میدان را برای دیگران نیز باز بگذارد، ازاینرو در حکمت 379 امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام روزی را به دوگونه تقسیم میکند:یک گونه آن روزی که در طلب انسان است و یک گونه روزیای که انسان آن را طلب میکند حتی اگر به سراغش نرود روزی به سراغ او میآید.
سپس میافزاید:بنابراین فکر فردا را بر فکر امروزت تحمیل نکن.(و زیاد برای به دست آوردن روزی بیشتر تلاش آمیخته با حرص نداشته باش).
امام صادق علیه السلام نیز میفرماید:
«لِیکُنْ طَلَبُکَ الْمَعِیشَةَ فَوْقَ کَسْبِ الْمُضَیعِ دُونَ طَلَبِ الْحَرِیصِ؛ باید تلاش تو برای به دست آوردن روزی فراتر از افرادی باشد که سستی میکنند و ضایع میسازند و کمتر از کسانی باشد که حرص میزنند و آز و طمع بر آنها غالب است». (1)
1) 1) .بحار الانوار،ج 100،ص 33،ح 63
و عَزَّی قَوْماً عَنْ مَیِّتٍ ماتَ لَهُمْ
فَقَالَ علیهالسلام
إِنَّ هذا الْأَمْرَ لَیْسَ لَکُمْ بَدَأَ،وَ لَا إِلَیْکُمُ انْتَهَی،وَ قَدْ کَانَ صَاحِبُکُمْ هذَا یُسَافِرُ فَعُدُّوهُ فِی بَعْضِ أَسْفَارِهِ،فَإِنْ قَدِمَ عَلَیْکُمْ وَ إِلَّا قَدِمْتُمْ عَلَیْهِ.
امام علیه السلام به گروهی از بازماندگان کسی که از دنیا رفته بود این گونه تسلیت گفت:
این امر (مرگ) نه آغازش از شما بوده و نه به شما پایان خواهد یافت.این دوست شما سابقاً هم گاهی مسافرت میرفت اکنون نیز تصور کنید به سفری رفته است.
اگر او از سفر بازگردد چه بهتر و اگر بازنگردد شما به سوی او خواهید رفت (و یکدیگر را ملاقات خواهید نمود)! (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در ذیل این کلام شریف میگوید:آمُدی آن را در غررالحکم با تفاوتهایی آورده (که نشان میدهد منبع دیگری در اختیار داشته است».(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 265)
تسلیتی پرمعنا
امام علیه السلام به سبب لطف و محبتی که به همه داشت از جزئیات زندگی افراد نیز غافل نمیشد و سعی داشت مشکلات مردم را از هر قبیل حل کند؛از جمله هنگامی که از مرگ یکی از مسلمانان باخبر شد به بازماندگانش چنین تسلیت گفت:«این امر (مرگ) نه آغازش از شما بوده و نه به شما پایان خواهد یافت.این دوست شما سابقاً هم گاهی مسافرت میرفت،اکنون نیز تصور کنید که به سفری رفته است.اگر او از سفر بازگردد چه بهتر و اگر بازنگردد شما به سوی او خواهید رفت (و یکدیگر را ملاقات خواهید نمود)»؛ (وَ عَزَّی قَوْماً عَنْ مَیِّتٍ ماتَ لَهُمْ فقال علیه السلام:إِنَّ هذا الْأَمْرَ لَیْسَ لَکُمْ بَدَأَ،وَ لَا إِلَیْکُمُ انْتَهَی،وَ قَدْ کَانَ صَاحِبُکُمْ هذَا یُسَافِرُ فَعُدُّوهُ فِی بَعْضِ أَسْفَارِهِ،فَإِنْ قَدِمَ عَلَیْکُمْ وَ إِلَّا قَدِمْتُمْ عَلَیْهِ) .
این سخن را هر مصیبت زدهای بشنود آرامش مییابد،زیرا به این نکته توجه پیدا میکند که نه عزیز از دست رفته آنها نخستین کسی بوده که مرگ،دامانش را گرفته و نه آخرین کس است.
نیز امام علیه السلام به این نکته توجه میدهد که مرگ به معنای فنا و نیستی نیست که شما اینقدر برای آن ناراحت شوید؛سفری است که همه در پیش دارند،سفری است به جهانی برتر و والاتر که اگر مردم دارای اعمال صالح باشند در آن سفر در بهشت برین هنگامی که بر کرسیها تکیه کردهاند یکدیگر را ملاقات میکنند و با
هم سخن میگویند.
این تصویر از مرگ،مردن را برای همگان آسان میسازد و مایه تسلیت خاطر کسانی است که عزیزانشان از دست رفتهاند.
از اندوه مصیبتزدگان بکاهید
بیشک زندگی در دنیا خالی از مصائب نیست به خصوص اگر انسان عمر طولانی پیدا کند که در این حال گرفتار مصیبتهای عزیزان و دوستان و بستگان میشود و گاه شدت مصیبت آن چنان زیاد است که انسان را از پای درمیآورد و یا خدای نکرده او را به ناسپاسی وامیدارد و برای اینکه انسان گرفتار اینگونه حالات نشود اسلام دستورات دقیق و حسابشدهای داده است.
نخست به خود افراد دستور میدهد که خودشان تسلیتگوی خود باشند.
مثلاً با گفتن: «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» ؛ما همه از خدا هستیم و به سوی او بازمیگردیم»به خود آرامش میبخشد،چراکه به هنگام گفتن این سخن توجه پیدا میکند که قانون مرگ،قانونی عمومی است و همه در این قافله در حرکتند؛ بعضی در پیشاپیش قافله و برخی در پس آن.توجه به این حقیقت بار مصیبت را سبک میکند.
در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«مَا مِنْ مُسْلِمٍ یصَابُ بِمُصِیبَةٍ وَإِنْ قَدُمَ عَهْدُهَا فَأَحْدَثَ لَهَا اسْتِرْجَاعاً إِلَّا أَحْدَثَ اللَّهُ لَهُ مَنْزِلَةً وَأَعْطَاهُ مِثْلَ مَا أَعْطَاهُ یوْمَ أُصِیبَ بِهَا؛ هیچ مسلمانی گرفتار مصیبتی نمیشود هر چند تازه باشد و او در برابر آن جمله «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» بگوید،مگر اینکه خداوند منزلت والایی برای او قرار میدهد و به اندازه آنچه از دست او رفته به او پاداش میبخشد». (1)
1) 1) .بحار الانوار،ج 79،ص 132
امسلمه،همسر پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میگوید:این حقیقت در زندگی من تجلی کرد.هنگامی که ابوسلمه (همسر من که مرد بسیار شریفی بود) از دنیا رفت من جمله «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» را (مطابق دستور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله) گفتم سپس پیش خود فکر کردم مگر کسی مثل ابوسلمه پیدا میشود که خدا به من بدهد؟ اما چیزی نگذشت که خداوند افتخار همسری پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را به من داد. (1)
از سوی دیگر به برادران دینی و نزدیکان و بستگان دستور میدهد که با سخنان محبّتآمیز و ابراز همدردی،فشار مصیبت را از مصیبتزده کم کنند؛در حدیثی که مرحوم نوری آن را در مستدرک الوسائل آورده است میخوانیم:
فرزندی از معاذ بن جبل از دنیا رفت.او بسیار ناراحت شد.این مطلب به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رسید.حضرت نامه پر معنایی برای او نوشت به این مضمون:«بسم اللّه الرحمن الرحیم،از محمد رسول خدا به سوی معاذ بن جبل.سلام بر تو.حمد میکنم خدایی را که معبودی جز او نیست.اما بعد.خداوند متعال اجر و پاداش عظیم و صبر به تو عنایت کند و به ما و تو شکر را روزی فرماید.(بدان) جان ما و خانواده ما و اموال و اولاد ما از مواهب گوارای الهی است و عاریتهایی است که به نزد ما سپرده شده است.انسان مدت معینی از آن بهره میگیرد و (خداوند) در وقت معینی آن را میگیرد سپس بر ما واجب کرده شکر آن را به هنگامی که میدهد و صبر را هنگامی که مبتلا میسازد و میگیرد ترک نکنیم.پسرت از مواهب گوارای الهی و عاریتهایی بود که خدا به تو داده بود.مدتی با او مسرور بودی سپس او را در برابر پاداش فراوان از تو گرفت.پاداش او همان درود و رحمت و هدایت الهی است اگر صبر و شکیبایی را پیشه کنی.مبادا دو مصیبت الهی را برای خود بپذیری (مصیبت از دست دادن فرزند و مصیبت از بین رفتن
1) 1) .بحار الانوار،ج 79،ص 132
پاداش الهی).در نتیجه اجر تو از بین برود و از آنچه از دست دادهای پشیمان شوی.اگر پاداش مصیبت خود را ببینی،میبینی که این مصیبت در برابر ثوابی که خدا به تو داده کم و کوچک است.وعده الهی را قطعی بدان و بر مصیبتی که بر تو وارد شده تأسف مخور،و السّلام». (1)
1) 1) .مستدرک الوسائل،ج 2،ص 353
و قال علیهالسلام
أَیُّهَا النَّاسُ،لِیَرَکُمُ اللّهُ مِنَ النِّعْمَةِ وَجِلِینَ،کَمَا یَرَاکُمْ مِنَ النِّقْمَةِ فَرِقِینَ! إِنَّهُ مَنْ وُسِّعَ عَلَیْهِ فِی ذَاتِ یَدِهِ فَلَمْ یَرَ ذلِکَ اسْتِدْرَاجاً فَقَدْ أَمِنَ مَخُوفاً،وَ مَنْ ضُیِّقَ عَلَیْهِ فِی ذَاتِ یَدِهِ فَلَمْ یَرَ ذلِکَ اخْتِبَاراً فَقَدْ ضَیَّعَ مَأْمُولاً.
امام علیه السلام فرمود:
ای مردم! باید خداوند،شما را به هنگام نعمت ترسان ببیند همانگونه که از بلا و نقمت ترسان میبیند؛زیرا کسی که خدا به او نعمت گستردهای بخشیده و آن را (احتمالاً) استدراج (مقدمه مجازات تدریجی) نشمرد از امر خوفناکی خود را ایمن دانسته و (به عکس) کسیکه خدا براو تنگ گیرد (ونعمتهایی را از او سلب کند) و آن را آزمایش (و مقدمه ترفیع مقام) نداند پاداش امیدبخشی را از دست داده است. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب این کلام شریف را با اضافاتی از تحف العقول نوشته مرحوم ابن شعبه حرانی (که قبل از سیّد رضی میزیسته) نقل کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 265)
بلا در لباس نعمت و نعمت در شکل بلا
امیر مؤمنان علی علیه السلام در این کلام شریف به دو نکته مهم اشاره کرده نخست میفرماید:«ای مردم! باید خداوند،شما را به هنگام نعمت ترسان ببیند همانگونه که از بلا و نقمت ترسان میبیند؛زیرا کسی که خدا به او نعمت گستردهای بخشیده و آن را (احتمالاً) استدراج (مقدمه مجازات تدریجی) نشمرد از امر خوفناکی خود را ایمن دانسته است»؛ (أَیُّهَا النَّاسُ،لِیَرَکُمُ اللّهُ مِنَ النِّعْمَةِ وَجِلِینَ،کَمَا یَرَاکُمْ مِنَ النِّقْمَةِ فَرِقِینَ! إِنَّهُ مَنْ وُسِّعَ عَلَیْهِ فِی ذَاتِ یَدِهِ فَلَمْ یَرَ ذلِکَ اسْتِدْرَاجاً فَقَدْ أَمِنَ مَخُوفاً) .
منظور از نعمت های استدراجی که در قرآن به آن اشاره شده (1):این است که خدا افرادی که طغیان را به مرحله شدید رساندهاند نخست مشمول نعمتهای خودش قرار میدهد و هنگامی که غرق نعمت شدند ناگهان نعمت را از آنها میگیرد و به سختی آنها را مجازات میکند که این مجازات بعد از نعمت،بسیار دردناک است.
همچون کسی که از درختی بالا میرود هرچه بالاتر رود به هنگام سقوط براثر طوفان یا لغزشی،به زمین خوردن او دردناکتر است و به گفته شاعر:
لا جرم هر کس که بالاتر نشست استخوانش سختتر خواهد شکست
1) 1) .این تعبیر در دو سوره از قرآن مجید آمده است:سوره اعراف،آیه 182 و سوره قلم،آیه 44
این معنا در بعضی دیگر از آیات قرآن نیز بدون ذکر واژه استدراج به وضوح آمده است آنجا که میفرماید: «فَلَمّا نَسُوا ما ذُکِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَیْهِمْ أَبْوابَ کُلِّ شَیْءٍ حَتّی إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ» ؛(آری،) هنگامی که (اندرزها سودی نبخشید،و) آنچه را به آنها یادآوری شده بود فراموش کردند، درهای همه چیز (از نعمتها) را به روی آنها گشودیم؛تا (کاملا)ً خوشحال شدند (و دل به آن بستند)؛ناگهان آنها را گرفتیم (و سخت مجازات کردیم)؛در این هنگام،همگی مأیوس شدند؛(و درهای امید به روی آنها بسته شد)». (1)
امیر مؤمنان علیه السلام در این کلام پرمعنا به صاحبان نعمت هشدار میدهد که مراقب باشید مبادا این نعمتها مقدمه نقمت شدیدی باشد.احتیاط را از دست ندهید،به اعمال خود مغرور نشوید و دائماً از درگاه خدا عذر تقصیر بخواهید.
در «لِیرَکُم» ،«لِیرَ»فعل امر (مفرد مذکر غائب) و«کُم»مفعول آن است؛ولی در نسخه تحف العقول
«فَلْیَراکُمْ» آمده که به صورت جمله خبریه است به معنای انشا و امر،و لام آن برای تأکید است نه لام امر.
«وجلین» جمع«وَجِل»به معنای ترسان است. «فَرِقین» جمع«فَرِق»نیز به معنای ترسان است و اختلاف تعبیر با وحدت معنا از شئون بلاغت است.
در جمله دوم این کلام حکیمانه به نقطه مقابل این مطلب اشاره شده میفرماید:«(به عکس) کسی که خداوند بر او تنگ گیرد (و نعمتهایی را از او سلب کند) و آن را آزمایش (و مقدمه ترفیع مقام) نداند پاداش امیدبخشی را از دست داده است»؛ (وَ مَنْ ضُیِّقَ عَلَیْهِ فِی ذَاتِ یَدِهِ فَلَمْ یَرَ ذلِکَ اخْتِبَاراً فَقَدْ ضَیَّعَ مَأْمُولاً) .
این سخن در واقع تسلی و دلداری به گرفتاران در مصائب است که زبان به ناشکری نگشایند و بیتابی و جزع نکنند.چه بسا مصیبت و مشکلی که رخ داده
1) 1) .انعام،آیه 44
آزمونی باشد برای ترفیع مقام،بنابراین صبر و شکیبایی پیشه کنند و از خدای رحمان و رحیم پاداش صبر خود را بخواهند.
به تعبیر دیگر،این کلام شریف مسئله تعادل خوف و رجاء را به شکل زیبایی ترسیم میکند.به صاحبان نعمت توصیه میکند بیم از عذاب الهی را در همان نعمتی که دارید فراموش نکنید و به گرفتاران در مصیبت سفارش میکند که رجاء و امید را به رحمت الهی از دست ندهید.این همان چیزی است که در آیات قرآنی و روایات متعدد بر آن تأکید شده است.
همانگونه که در ذیل گفتار 319 ذکر کردیم در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که خداوند به موسی علیه السلام خطاب کرد و فرمود:«ای موسی! هنگامی که دیدی فقر به سوی تو میآید بگو آفرین بر شعار صالحان و هنگامی که ببینی غنی و ثروت به سوی تو میآید بگو (مبادا) گناهی باشد که مجازاتش به سرعت دامنگیر شده است»؛
(یا مُوسَی إِذَا رَأَیتَ الْفَقْرَ مُقْبِلاً فَقُلْ مَرْحَباً بِشِعَارِ الصَّالِحِینَ وَ إِذَا رَأَیتَ الْغِنَی مُقْبِلاً فَقُلْ ذَنْبٌ عُجِّلَتْ عُقُوبَتُهُ) . (1)
واژه «مأمول» به معنای شیء مطلوب و مورد توجه است.
این نکته نیز شایان توجه است که ابن شعبه حرانی جملهای در آغاز این کلام حکیمانه آورده است که مرحوم سیّد رضی آن را جدا ساخته و در حکمت 244 گذشت و آن جمله این است
«(یا أیُّهَا النّاسُ) إِنَّ لِلَّهِ فِی کُلِّ نِعْمَةٍ حَقّاً فَمَنْ أَدَّاهُ زَادَهُ مِنْهَا وَمَنْ قَصَّرَ فِیهِ خَاطَرَ بِزَوَالِ نِعْمَتِهِ» .
1) 1) .کافی،ج 2،ص 263،ح 12
و قال علیهالسلام
یَا أَسْرَی الرَّغْبَةِ أَقْصِرُوا فَإِنَّ الْمُعَرِّجَ عَلَی الدُّنْیَا لَا یَرُوعُهُ مِنْهَا إِلَّا صَرِیفُ أَنْیَابِ الْحِدْثَانِ.أَیُّهَا النَّاسُ،تَوَلَّوْا مِنْ أَنْفُسِکُمْ تَأْدِیبَهَا،وَ اعْدِلُوا بِهَا عَنْ ضَرَاوَةِ عَادَاتِهَا.
امام علیه السلام فرمود:
ای اسیران حرص و رغبت در دنیا! بس کنید،زیرا افراد دلبسته به دنیا را جز صدای برخورد دندانهای حوادث سخت،به خود نیاورد.ای مردم! تربیت نفس خویش را بر عهده بگیرید و آن را از کشش عادات (بد) بازدارید. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر مینویسد:ابن اثیر در کتاب نهایه به این کلام حکیمانه اشاره و آمُدی در غرر الحکم با تفاوتی آن را ذکر کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 265)
ای اسیران هوس!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود به دو مطلب اشاره میکند:نخست دنیاپرستان را مخاطب قرار داده میفرماید:«ای اسیران حرص در دنیا بازایستید»؛ (یَا أَسْرَی الرَّغْبَةِ أَقْصِرُوا) .
تعبیر به«اسیر»بیان بسیار مناسبی است،زیرا دنیاپرستانی که گرفتار حرص در دنیا میشوند به جایی میرسند که از خود ارادهای ندارند و همچون اسیر، شب و روز در فکر به چنگ آوردن اموال بیشتر یا مقامات بالاترند و چقدر زشت است انسانی که گل سر سبد جهان آفرینش است چنان اسیر حرص شود که اراده خود را از دست بدهد.
افزون بر این،تشبیه به«اسیر»دلیل بر بیارزش بودن این افراد است،زیرا همواره به اسیران با دیده حقارت مینگریستند و برای آنها مقام و موقعیتی قائل نبودند و در بسیاری از موارد آنها را به صورت بردگان خرید و فروش میکردند.
آنگاه امام علیه السلام دلیلی برای دستور بازایستادن اسیران حرص ذکر کرده میفرماید:«زیرا افراد دلبسته به دنیا را جز صدای برخورد دندانهای حوادث سخت،به خود نمیآورد»؛ (فَإِنَّ الْمُعَرِّجَ عَلَی الدُّنْیَا لَا یَرُوعُهُ مِنْهَا إِلَّا صَرِیفُ أَنْیَابِ الْحِدْثَانِ) .
امام علیه السلام در اینجا تشبیه شگفتی کرده،حوادث سخت را به حیوانات درندهای شبیه میداند که به هنگام حمله دندانهایشان را به هم میسایند و دندان قروچه میکنند بهگونهای که صدای دندانهای آنها شنیده میشود.امام علیه السلام میفرماید:
حوادث خطرناک هنگامی که دامان آنها را گرفت و همچون حیوان درندهای که لحظهای پیش از حمله دندانهایش را به هم میساید به آنها حملهور میشود و هنگامی بیدار میشوند که کار از کار گذشته است.
افراد زیادی را سراغ داریم یا در تاریخ نامشان آمده که چنان غرق زرق و برق دنیا و هوا و هوسها میشدند که هیچ موعظهای در آنها مؤثر نمیشد.تنها زمانی بیدار میشدند که حوادث سخت و خطرناک دامن آنها را گرفته بود.
علامه شوشتری رحمه الله در شرح نهج البلاغه خود ماجرای عبرتانگیزی از کامل ابن اثیر نقل میکند که شبی از شبها جعفر برمکی (وزیر معروف و پرقدرت هارون) در مجلس عیاشی خود نشسته بود و زن آوازهخوانی برای او آواز میخواند از جمله این شعر را در میان آوازش خواند:
وَ لَوْ فُودیتَ مِنْ حَدَثِ اللَّیالی فَدَیْتُکَ بِالطَّریفِ وَ بِالتّلادِ
اگر بتوانی از حوادث ناگوار شبها رهایی یابی من جوایز زیبا و پرقیمتی را فدای تو خواهم کرد.
در این هنگام ناگهان مسرور خادم،(جلاد) هارونالرشید وارد شد.(جعفر تعجب کرد) مسرور گفت:آمدهام سر تو را برای هارون ببرم.جعفر خودش را روی پای مسرور انداخت و آن را میبوسید و تقاضا میکرد که این کار را به تأخیر بیندازد و او را زنده نزد هارون ببرد تا هرچه او خواست دربارهاش تصمیم بگیرد؛ولی مسرور نپذیرفت و در همان جا سر او را از تن جدا کرد و در دامنش انداخت و نزد هارون برد. (1)
1) 1) .شرح نهج البلاغه علامه شوشتری،ج 11،ص 588
این داستان با تفاوتهایی در کتب دیگر مانند الوافی بالوفیات آمده است؛از جمله اینکه مسرور جعفر را نکشت و نزد هارون برد و در آنجا هارون دستور داد سر او را از تن جدا کنند و بعد از آن نیز دستور داد سر مسرور،قاتل او را از تن جدا کنند و گفت:من نمیخواهم قاتل جعفر را (که روزی مورد علاقه شدید من بود) ببینم. (1)
سپس امام علیه السلام در نکته دوم راه خودسازی را به همه انسانها نشان میدهد و تمام مردم جهان را مخاطب ساخته میفرماید:«ای مردم! خودتان به تربیت نفس خویش بپردازید و آن را از جاذبه عادتها بازدارید»؛ (أَیُّهَا النَّاسُ،تَوَلَّوْا مِنْ أَنْفُسِکُمْ تَأْدِیبَهَا،وَ اعْدِلُوا بِهَا عَنْ ضَرَاوَةِ عَادَاتِهَا) .
اشاره به اینکه معلم و مربی انسان قبل از هرکس باید خود او باشد و تا انسان به تربیت خویش نپردازد تعلیم و تربیت معلمان و پیشوایان و مربیان در او اثر نخواهد گذاشت.
در خطبه 90 نیز امام علیه السلام تعبیر جالبی در این زمینه دارد میفرماید:
«وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ لَمْ یعَنْ عَلَی نَفْسِهِ حَتَّی یکُونَ لَهُ مِنْهَا وَاعِظٌ وَ زَاجِرٌ لَمْ یکُنْ لَهُ مِنْ غَیرِهَا لا زَاجِرٌ وَ لا وَاعِظٌ؛ بدانید کسی که بر ضد هوای نفس خود کمک نشود تا واعظ و رادعی از درون جانش برای او فراهم گردد،مانع و واعظی از غیر خود نخواهد یافت».
جمله (وَ اعْدِلُوا بِها...) در واقع اشاره به یکی از طرق مهم تهذیب نفس است و آن اینکه بسیار میشود انسان عادتهایی پیدا میکند که برای او کشش و جاذبه زیادی دارد و همین عادات او را دائماً در هواپرستی غرق میسازد؛مانند عادت به شراب و یا حتی عادت به مواد مخدر.امام علیه السلام دستور میدهد خود را از
1) 1) .الوافی بالوفیات،ج 11،ص 124 برای توضیح بیشتر به کتاب تتمة المنته،ص 246 باب«قتل جعفر برمکی و انقضای دولت برامکه»مراجعه شود
جاذبه این عادات سوء،رهایی بخشید تا بتوانید نفس خویشتن را اصلاح کنید.
«اسری» و اساری جمع اسیر و«رغبت»به معنای حرص و ولع است.
«الْمُعَرِّجَ» از ریشه عَرَج (بر وزن حرج) به معنای تمایل داشتن به چیزی است.
«لا یروعه» از ریشه روع (بر وزن قول) به معنای ترساندن وترسیدن آمده است.
«صریف»به معنای صدای برخورد دندانها و مانند آن است.
«الحدثان» به معنای بلاها و حوادث ناخوشایند روزگار است و در بعضی از نسخ«حَدَثان»(بر وزن ضربان) آمده است.
«ضراوة» به معنای جاذبه و کشش است.
و قال علیهالسلام
لَا تَظُنَّنَّ بِکَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ أَحَدٍ سُوءاً،وَ أَنْتَ تَجِدُ لَهَا فِی الْخَیْرِ مُحْتَمَلاً.
امام علیه السلام فرمود:
هر سخنی که از دهان کسی خارج میشود،تا احتمال خیر و نیکی در آن مییابی حمل بر فساد مکن. (1)
1) 1) .سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب مدارک دیگر این گفتار حکیمانه را به آنچه در ذیل حکمت 159 نوشته است ارجاع میدهد و در آنجا آن را از کسانی که قبل از سیّد رضی میزیستهاند از جمله مرحوم صدوق در امالی و ابن شعبه در تحف العقول و مفید در اختصاص به ضمیمه کلمات پرمعنای دیگری نقل میکند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 139). افزون بر این،این کلام حکیمانه در کتاب کافی،ج 2،ص 362،ح 3 باب«التهمة و سوء الظن»با تفاوتی آمده است
تا میتوانی حمل بر صحت کن
سرمایه اصلی یک جامعه،اعتماد عمومی مردم نسبت به یکدیگر است، ازاینرو امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه دستوری در این زمینه میدهد و میفرماید:«هر سخنی که از زبان کسی خارج میشود تا احتمال خیر و نیکی در آن مییابی حمل بر فساد مکن»؛ (لَا تَظُنَّنَّ بِکَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ أَحَدٍ سُوءاً،وَ أَنْتَ تَجِدُ لَهَا فِی الْخَیْرِ مُحْتَمَلاً) .
در کتاب شریف کافی به جای«من احد»،«من اخیک»آمده است به این معنا که مسئله حسن ظن کامل را نسبت به برادران دینی ذکر کرده نه به هر کس.
در ضمن،امام علیه السلام راه مبارزه با سوء ظن را نیز در این گفتار حکیمانه نشان داده است و آن اینکه انسان تمام احتمالات را درباره سخن یا عملی که از دیگری سرمیزند مورد توجه قرار دهد و آنچه مناسب حسن ظن است برگزیند و احتمالات سوء را از فکر خود دور سازد.
این کار سبب میشود عُلقه و محبت و دوستی و مودت در میان افراد جامعه بیشتر و از پراکندگی و سلب اعتماد جلوگیری شود و در نتیجه زمینههای همکاری که بر پایه اعتماد قرار دارد بیشتر گردد و برکات فزونتری بهره فرد و جامعه شود.
افرادی که گرفتار سوءظن هستند غالباً منزویاند،از همه دوری میکنند،هر
صدایی را بر ضد خود میپندارند و هرکس را در فکر نقشهای بر ضد خود میبینند.این حالت هم آرامش آنها را از بین میبرد و هم بهرهگیری آنها را از کمکهای دیگران در برابر مشکلات و سختیهای زندگی.
آنچه در این کلام حکیمانه آمده است در مورد سخنانی است که انسان از دیگران میشنود؛ولی در حدیث دیگری مسئله به صورت گستردهتری مطرح شده و هر کاری را شامل میشود:در کتاب شریف کافی این حدیث به این صورت نقل شده است:
«ضَعْ أَمْرَ أَخِیکَ عَلَی أَحْسَنِهِ حَتَّی یأْتِیکَ مَا یغْلِبُکَ مِنْهُ وَ لا تَظُنَّنَّ بِکَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ أَخِیکَ سُوءاً وَ أَنْتَ تَجِدُ لَهَا فِی الْخَیرِ مَحْمِلاً؛ کار برادر خود را به نیکوترین وجهی توجیه کن تا زمانی که دلیل قاطعی بر ضد آن قائم شود و هرگز به کلامی که از برادرت صادر شده سوءظن نداشته باش در حالی که میتوانی محملی در خیر برای آن پیدا کنی)». (1)
در حدیث دیگری از امام کاظم علیه السلام که در کتاب کافی آمده میخوانیم:راوی خدمت آن حضرت عرض میکند:فدایت شوم،گاهی از یکی از برادرانم مطلبی به من میرسد که من آن را ناخوشایند میدارم هنگامی که از او سؤال میکنم انکار میکند در حالی که جمعیتی از افراد مورد وثوق آن را به من خبر دادهاند امام علیه السلام فرمود:حتی گوش و چشم خود را در برابر برادر مسلمانت تکذیب کن.
اگر پنجاه نفر نزد تو آیند و بر چیزی سوگند یاد کنند؛ولی او مطلب دیگری بگوید او را تصدیق کن و آن گواهان را تکذیب نما. (2)
البته منظور این نیست که آن جمعیت را آشکارا تکذیب کند و متهم به دروغ سازد،بلکه منظور این است که حسن ظن خود را در دل نسبت به برادر مسلمانت با گفته آنها رها مکن.
این نکته را در اینجا باید افزود که آنچه در این حدیث آمده در مورد مسائل شخصی است وگرنه اموری که سرنوشتساز است و به حقوق الهی یا جامعه مرتبط میشود باید مورد توجه قرار گیرد و درباره آن تحقیق شود.
همه اینها در واقع برگرفته از دستورات قرآن مجید است،آنجا که میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید از بسیاری از گمانها بپرهیزید،چراکه پارهای از آنها گناه است». (1)
جالب اینکه قرآن مجید بعد از این دستور به عدم تجسس و بعد از آن دستور به عدم غیبت میدهد و میفرماید: «وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً» اشاره به اینکه گمان بد سبب تجسس میشود و جستوجوگری گاه به نقطه ضعفهایی میرسد و به دنبال آن گناه غیبت شروع میشود و در واقع این سه گناه لازم و ملزوم یکدیگرند.
مسئله حسن ظن با تمام اهمیتی که در حفظ نظام جامعه و پیوند محبت و دوستی افراد نسبت به هم دارد خالی از استثنا نیست،همانگونه که در حکمت 114 آمده بود که امام علیه السلام میفرماید:
«إِذَا اسْتَوْلَی الصَّلاحُ عَلَی الزَّمَانِ وَ أَهْلِهِ ثُمَّ أَسَاءَ رَجُلٌ الظَّنَّ بِرَجُلٍ لَمْ تَظْهَرْ مِنْهُ حَوْبَةٌ فَقَدْ ظَلَمَ وَ إِذَا اسْتَوْلَی الْفَسَادُ عَلَی الزَّمَانِ وَ أَهْلِهِ فَأَحْسَنَ رَجُلٌ الظَّنَّ بِرَجُلٍ فَقَدْ غَرَّرَ؛ هنگامی که صلاح و نیکی بر زمان و اهلش ظاهر گردد اگر کسی در این حال گمان بد به دیگری برد که از او گناهی ظاهر نشده،به او ستم کرده است و هنگامی که فساد بر زمان و اهلش مستولی گردد هرکس گمان خوب به دیگری برد خود را فریب داده است!».
در ذیل این حکمت نیز بیانات دیگری در این زمینه داشتیم.همچنین بعضی از افراد به حکم کاری که دارند (مانند مأموران اطلاعات و ضد جاسوسی)
1) 1) .حجرات،آیه 12
ناچارند حسن ظن را رها سازند و همیشه احتمالهای سوء را مورد توجه قرار دهند.آنها اگر بخواهند همه چیز را حمل بر صحت کنند و سوءظن را مطلقاً کنار بگذارند ممکن است گرفتار اشتباهات زیادی در تشخیص مجرمان و مفسدان و خائنان شوند؛ولی ناگفته پیداست آنها نیز نمیتوانند سوء ظن خود را به دیگران منتقل کنند و یا پیش از ثبوت خلافی،به مجرم بودن کسی حکم نمایند.