ghaemiyeh.com
سرشناسه : مجلسی، محمدباقربن محمدتقی، 1037 - 1110ق.
Majlesi, Mohammad Baqir
عنوان قراردادی : بحارالانوار .فارسی - عربی
عنوان و نام پديدآور : بحارالانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار عليهم السلام- بحار الانوار / دریاهای نور :مجموعهای فراگیر از دُرّهای ناب روایات امامان معصوم علیهمالسلام با ترجمه فارسی / محمدباقر مجلسی؛ [مترجم] موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان؛ ویراستار ادبی موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان.
مشخصات نشر : اصفهان: انتشارات امیرفدک، 1399 -
مشخصات ظاهری : ج.
شابک : دوره978-622-6962-65-0 : ؛ ج.1978-622-6962-64-3 : ؛ ج.2978-622-6962-66-7 : ؛ ج.3978-622-6962-68-1 : ؛ ج.4978-622-6962-70-4 ؛ ج.5978-622-696272-8 : ؛ ج. 6978-622-696274-2 : ؛ ج. 7978-622-696276-6 : ؛ ج.8:978-622-696278-0 ؛ ج.9:978-622-696280-3 ؛ ج.10978-622-6962-82-7 : ؛ ج.11978-622-6962-84-1 : ؛ ج.12:978-622-6962-86-5 ؛ ج. 13978-622-6962-88-9: ؛ ج. 14978-622-6962-90-2: ؛ ج.15978-622-6962-92-6 : ؛ ج.16:978-622-6962-94-0 ؛ ج.17978-622-6962-96-4 : ؛ ج.18978-622-6962-98-8 : ؛ ج.19978-622-6962-62-9 : ؛ ج.20 978-622-7524-16-1 : ؛ ج. 21 978-622-7524-17-8 : ؛ ج. 22 978-622-7524-18-5 : ؛ ج.23:978-622-7524-19-2
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
يادداشت : فارسی - عربی.
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج.1. کتاب عقل و جهل.- ج.2. کتاب علم.- ج.3. کتاب توحید 1.- ج 4. کتاب توحید.- ج 5 . کتاب عدل و معاد 1.- ج 6 . کتاب عدل و معاد 2.- ج.7. کتاب عدل و معاد 3.- ج.8. کتاب عدل و معاد 4.- ج.9. کتاب احتجاج و مناظره 1.- ج.10. کتاب احتجاج و مناظره 2.- ج.11. تاریخ پیامبران 1.- ج. 13. تاریخ پیامبران 3.- ج. 14. تاریخ پیامبران 4.- ج.15. تاریخ پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله 1.- ج.16. تاریخ پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله 2.- ج.17. تاریخ پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله 3.- ج.18. تاریخ پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله 4.- ج.19. تاریخ پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله 5.- ج.20. تاریخ پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله 6.- ج.21. تاریخ پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله 7.- ج.22. تاریخ پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله 8
موضوع : احادیث شیعه -- قرن 11ق.
Hadith (Shiites) -- Texts -- 17th century
شناسه افزوده : موسسه تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان
رده بندی کنگره : BP135
رده بندی دیویی : 297/212
شماره کتابشناسی ملی : 7351844
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
متن عربی مطابقت داده شده با چاپ :
سرشناسه: مجلسی محمدباقربن محمدتقی 1037 - 1111ق.
عنوان و نام پدیدآور: بحارالانوار: الجامعة لدرر أخبار الائمة الأطهار تالیف محمدباقر المجلسی.
مشخصات نشر: بیروت داراحیاءالتراثالعربی [ -13].
مشخصات ظاهری: ج - نمونه.
یادداشت: عربی.
یادداشت: فهرست نویسی بر اساس جلد بیست و چهارم، 1403ق. [1360].
یادداشت: جلد108،103،94،91،92،87،67،66،65،52،24(چاپ سوم: 1403ق.=1983م.=[1361]).
یادداشت: کتابنامه.
مندرجات: ج .24. کتابالامامة. ج.52. تاریخالحجة. ج67،66،65. الایمان و الکفر. ج.87. کتابالصلاة . ج. 92،91 .الذکر و الدعا. ج. 94. کتابالسوم. ج.103.فهرستالمصادر. ج.108.الفهرست.-
موضوع: احادیث شیعه — قرن 11ق
رده بندی کنگره: BP135/م3ب31300 ی ح
رده بندی دیویی: 297/212
شماره کتابشناسی ملی: 1680946
سرشناسه : مجلسی، محمدباقربن محمدتقی، 1037 - 1111ق.
عنوان قراردادی : بحارالانوار .فارسی .برگزیده
عنوان و نام پديدآور :ترجمه بحارالانوار [کتاب]/ اثر محمدباقر مجلسی،مترجم گروه مترجمان؛ [برای] نهاد کتابخانههای عمومی کشور.
مشخصات نشر : تهران : نهاد کتابخانههای عمومی کشور، موسسه انتشارات کتاب نشر، 1392 -
مشخصات ظاهری : ج.
شابک : دوره : 978-600-7150-66-5 ؛ ج.1 : 978-600-7150-67-2 ؛ ج.2 : 978-600-7150-68-9 ؛ ج.3 : 978-600-7150-69-6 ؛ ج.4 978-600-715070-2 : ؛ ج.5 978-600-7150-71-9 : ؛ ج.6 978-600-7150-72-6 : ؛ ج.7 978-600-7150-73-3 : ؛ ج.8 : 978-600-7150-74-0 ؛ ج.10 978-600-7150-76-4 : ؛ ج.11 978-600-7150-83-2 : ؛ ج.12 978-600-7150-66-5 : ؛ ج.13 978-600-7150-85-6 : ؛ ج.14 978-600-7150-86-3 : ؛ ج.15 978-600-7150-87-0 : ؛ ج.16:978-600-7150-88-7 ؛ ج.17:978-600-7150-89-4 ؛ ج.18: 978-600-7150-90-0 ؛ ج.19:978-600-7150-91-7 ؛ ج.20:978-600-7150-92-4 ؛ ج.21: 978-600-7150-93-1 ؛ ج.22:978-600-7150-94-8 ؛ ج.23:978-600-7150-95-5
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
يادداشت : ج.2 - 8 و 10 - 16 (چاپ اول: 1392) (فیپا).
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج.1. کتاب عقل و علم و جهل.- ج.2. کتاب توحید.- ج.3. کتاب عدل و معاد.- ج.4. کتاب احتجاج و مناظره.- ج. 5. تاریخ پیامبران.- ج.6. تاریخ حضرت محمد صلیالله علیه وآله.- ج.7. کتاب امامت.- ج.8. تاریخ امیرالمومنین.- ج.9. تاریخ حضرت زهرا و امامان والامقام حسن و حسین و سجاد و باقر علیهمالسلام.- ج.10. تاریخ امامان والامقام حضرات صادق، کاظم، رضا، جواد، هادی و عسکری علیهمالسلام.- ج.11. تاریخ امام مهدی علیهالسلام.- ج.12. کتاب آسمان و جهان - 1.- ج.13. آسمان و جهان - 2.- ج.14. کتاب ایمان و کفر.- ج.15. کتاب معاشرت، آداب و سنتها و معاصی و کبائر.- ج.16. کتاب مواعظ و حکم.- ج.17. کتاب قرآن، ذکر، دعا و زیارت.- ج.18. کتاب ادعیه.- ج.19. کتاب طهارت و نماز و روزه.- ج.20. کتاب خمس، زکات، حج، جهاد، امر به معروف و نهی از منکر، عقود و معاملات و قضاوت
موضوع : احادیث شیعه -- قرن 11ق.
شناسه افزوده : نهاد کتابخانههای عمومی کشور. موسسه انتشارات کتاب نشر
رده بندی کنگره : BP135/م3ب3042167 1392
رده بندی دیویی : 297/212
شماره کتابشناسی ملی : 3348985
الحشر: «كَمَثَلِ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَرِيباً ذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ»(15)
قال الطبرسي رحمه الله: أي مثلهم في اغترارهم بعددهم و قوتهم و بقول المنافقين كَمَثَلِ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ يعني المشركين الذين قتلوا ببدر و ذلك قبل غزاة بني النضير بستة أشهر عن الزهري و غيره و قيل إن الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَرِيباً هم بنو قينقاع عن ابن عباس و ذلك أنهم نقضوا العهد مرجع رسول الله صلي الله عليه و آله من بدر فأمرهم رسول الله صلي الله عليه و آله أن يخرجوا و قال عبد الله بن أبي لا تخرجوا فإني آتي النبي صلي الله عليه و آله فأكلمه فيكم أو أدخل معكم الحصن فكان هؤلاء أيضا في إرسال عبد الله بن أبي إليهم ثم تركه نصرتهم كأولئك (1)ذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ أي عقوبة كفرهم وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ في الآخرة (2).
{درست مانند همان کسانی که اخیراً [در واقعه بدر] سزای کار [بد] خود را چشیدند و آنان را عذاب دردناکی خواهد بود}
طبرسی رحمه الله گوید: زهری و غیر او گویند: یعنی مثل آنان در مغرور شدن به عدد و قوّتشان و به این گفته منافقین: «کمثل الذین من قبلهم» یعنی مشرکانی که در بدر کشته شدند، و این شش ماه قبل از جنگ بنی النضیر بود. ابن عباس گوید: آن هایی که پیش از ایشان به زمان نزدیک بودند، بنی قینقاع بودند، و از این جهت بود که آن ها نقض عهد کردند و پیمان خود را در هنگام بازگشت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از بدر شکستند، پس رسول خدا فرمان داد که بیرون بروند، و عبد اللَّه بن ابی (رئیس منافقان) گفت: شما بیرون نروید من می روم نزد پیامبر با او صحبت می کنم درباره شما، یا با شما وارد قلعه می شوم و آن گروه هم در فرستادن عبد اللَّه بن ابی به سوی آن ها بودند سپس یاری آن ها را ترک کردند. این چنین
افرادی «ذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ» چشیدند عقوبت کفرشان را.
«وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ» و برای آن هاست عذاب دردناک در روز قیامت. (4)
قب، المناقب لابن شهرآشوب عم، إعلام الوري لَمَّا رَجَعَ (1)رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَي الْمَدِينَةِ مِنْ بَدْرٍ لَمْ يُقِمْ بِالْمَدِينَةِ إِلَّا سَبْعَ لَيَالٍ حَتَّي غَزَا بِنَفْسِهِ يُرِيدُ بَنِي سُلَيْمٍ حَتَّي بَلَغَ مَاءً مِنْ مِيَاهِهِمْ يُقَالُ لَهُ الْكُدْرُ فَأَقَامَ عَلَيْهِ ثَلَاثَ لَيَالٍ ثُمَّ رَجَعَ إِلَي الْمَدِينَةِ وَ لَمْ يَلْقَ كَيْداً (2)فَأَقَامَ بِهَا بَقِيَّةَ شَوَّالٍ وَ ذَا الْقَعْدَةِ وَ فَادَي فِي إِقَامَتِهِ جُلَّ أُسَارَي بَدْرٍ مِنْ قُرَيْشٍ.
ثُمَّ كَانَتْ غَزْوَةُ السَّوِيقِ (3)وَ ذَلِكَ أَنَّ أَبَا سُفْيَانَ نَذَرَ أَنْ لَا يَمَسَّ رَأْسَهُ مِنْ جَنَابَةٍ حَتَّي يَغْزُوَ مُحَمَّداً صلي الله عليه و آله فَخَرَجَ فِي مِائَةِ (4)رَاكِبٍ مِنْ قُرَيْشٍ لِيُبِرَّ يَمِينَهُ حَتَّي إِذَا كَانَ عَلَي بَرِيدٍ مِنَ الْمَدِينَةِ أَتَي بَنِي النَّضِيرِ لَيْلًا فَضَرَبَ عَلَي حُيَيِّ بْنِ أَخْطَبَ بَابَهُ فَأَبَي أَنْ يَفْتَحَ لَهُ فَانْصَرَفَ عَنْهُ إِلَي سَلَامِ بْنِ مِشْكَمٍ وَ كَانَ سَيِّدَ بَنِي النَّضِيرِ فَاسْتَأْذَنَ عَلَيْهِ فَأَذِنَ لَهُ وَ سَارَّهُ (5)ثُمَّ خَرَجَ فِي عَقِبِ لَيْلَتِهِ حَتَّي أَتَي أَصْحَابَهُ وَ بَعَثَ رِجَالًا مِنْ قُرَيْشٍ إِلَي الْمَدِينَةِ فَأَتَوْا نَاحِيَةً يُقَالُ لَهَا الْعُرَيْضُ فَوَجَدُوا رَجُلًا مِنَ الْأَنْصَارِ (6)وَ حَلِيفاً لَهُ فَقَتَلُوهُمَا ثُمَّ انْصَرَفُوا وَ نَذَرَ (7)بِهِمُ النَّاسُ فَخَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فِي طَلَبِهِمْ حَتَّي بَلَغَ قَرْقَرَةَ الْكُدْرِ وَ رَجَعَ وَ قَدْ فَاتَهُ أَبُو سُفْيَانَ وَ رَأَوْا زَاداً مِنْ أَزْوَادِ الْقَوْمِ قَدْ طَرَحُوهَا يَتَخَفَّفُونَ مِنْهَا لِلنَّجَاءِ. (8)
مناقب، اعلام الوری: هنگامی که حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله از بدر به مدینه بازگشت فقط هفت شب در مدینه ماند تا خود شخص به غزوه بنی سلیم رفتند تا اینکه به یکی از آب های آن ها به نام «الکدر» رسیدند. پیامبر سه شب در آنجا ماندند سپس به مدینه بازگشتند و با حیله ای برخورد ننمودند، حضرت بقیه شوال و ذو القعده را در مدینه بود و همه اسیران قریش را که از بدر آورده بودند با دادن فدیه آزاد کردند.
سپس غزوه بنی سویق رخ داد. جریان این جنگ از این جهت بود که ابو سفیان نذر کرده بود از جنابت خود را پاک نکند، تا آنگه که با پیامبر اکرم جنگ کند، وی با صد نفر سوار از مشرکان برای جنگیدن با حضرت رسول از مکه بیرون شد، و قصدش این بود که سوگند و نذرش را عملی کند. ابو سفیان تا یک منزلی مدینه پیش آمد، و به محله بنی نضیر رفت و شبانه در خانه حیی بن اخطب را زد، حیی در خانه خود را به روی او نگشود، ابو سفیان نیز از وی منصرف شد و به طرف سلام بن مشکم که رئیس قبیله بنی نضیر بود رفت و از وی اذن ورود خواست، و او هم اجازه داد و با او رازها گفت به نهانی ابو سفیان روز بعد به طرف یاران خود مراجعت کرد، و یک نفر از قریش را به مدینه فرستاد، و خود با بقیه اصحابش به ناحیه «عریض» آمدند، و در این هنگام یک نفر از انصار که با یکی از حلفاء در این ناحیه بودند را یافتند و آن دو را کشتند و آنان پس از این جریان برگشتند. مسلمانان از این قضیه ناراحت شدند و عهد کردند که انتقام خون این دو نفر را بگیرند لذا حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله با جماعتی از اصحاب خود در تعقیب ابو سفیان و یاران او از مدینه بیرون شدند، و تا «قرقرة الکدر» پیش آمدند. در این هنگام مسلمانان به این محل رسیدند مقداری لوازم خوراکی که از آنها به جای مانده بود مشاهده کردند و مشرکین برای اینکه سبکبار باشند از بردن آن ها خودداری کرده بودند.
1) الفاظ الحديث لاعلام الوري، و اما المناقب ففيه اختلافات يطول ذكرها فنقتصر بذكر ما يهم.
2) يقال له غزوة بني سليم.
3) في المناقب: و في ذي الحجة غزا غزوة السويق و هو بدر الصغري: ماء لكنانة، و كان موضع سوق لهم في الجاهلية يجتمعون إليها في كل عام ثمانية أيّام و قيل: غزوة السويق، لان أبا سفيان كان نذر.
4) في السيرة و الامتاع: في مائتي راكب. و زاد في الثاني: و قيل: في أربعين راكبا.
5) ساره: أي كلمه بسر. و في السيرة: فقراه و سقاه و بطن له من خبر الناس.
6) في الامتاع: و هذا الأنصاريّ هو معبد بن عمرو و فيه: ان القاتل أبو سفيان نفسه، و فيه: و حرق بيتين بالعريض و حرق حرثا لهم.
7) أي علموا و استعدوا لهم.
8) في المصدر: للنجاة. و في السيرة: للنجاء.
وَ كَانَ فِيهَا السَّوِيقُ فَسُمِّيَتْ غَزْوَةَ السَّوِيقِ وَ وَافَقُوا السُّوقَ وَ كَانَتْ لَهُمْ تِجَارَاتٌ (1)فَقَالَ الْمُسْلِمُونَ حِينَ رَجَعَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بِهِمْ يَا رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَ نَطْمَعُ بِأَنْ تَكُونَ (2)لَنَا غَزْوَةٌ فَقَالَ صلي الله عليه و آله نَعَمْ.
ثُمَّ كَانَتْ غَزْوَةُ ذِي أَمَرٍ بَعْدَ مُقَامِهِ بِالْمَدِينَةِ بَقِيَّةَ ذِي الْحِجَّةِ وَ الْمُحَرَّمَ مَرْجِعَهُ مِنْ غَزْوَةِ السَّوِيقِ (3)وَ ذَلِكَ لَمَّا بَلَغَهُ أَنَّ جَمْعاً مِنْ غَطَفَانَ قَدْ تَجَمَّعُوا يُرِيدُونَ أَنْ يُصِيبُوا مِنْ أَطْرَافِ الْمَدِينَةِ عَلَيْهِمْ رَجُلٌ يُقَالُ لَهُ دُعْثُورُ بْنُ الْحَارِثِ بْنِ مُحَارِبٍ فَخَرَجَ فِي أَرْبَعِمِائَةِ رَجُلٍ وَ خَمْسِينَ رَجُلًا وَ مَعَهُمْ أَفْرَاسٌ وَ هَرَبَ مِنْهُ الْأَعْرَابُ فَوْقَ ذُرَي الْجِبَالِ وَ نَزَلَ صلي الله عليه و آله ذَا أَمَرٍ وَ عَسْكَرَ بِهِ وَ أَصَابَهُمْ مَطَرٌ كَثِيرٌ فَذَهَبَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لِحَاجَةٍ فَأَصَابَهُ ذَلِكَ الْمَطَرُ فَبَلَّ ثَوْبَهُ وَ قَدْ جَعَلَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَادِيَ أَمَرٍ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ أَصْحَابِهِ ثُمَّ نَزَعَ ثِيَابَهُ فَنَشَرَهَا لِتَجُفَّ وَ أَلْقَاهَا عَلَي شَجَرَةٍ ثُمَّ اضْطَجَعَ تَحْتَهَا وَ الْأَعْرَابُ يَنْظُرُونَ إِلَي كُلِّ مَا يَفْعَلُ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقَالَتِ الْأَعْرَابُ لِدُعْثُورٍ وَ كَانَ سَيِّدَهُمْ وَ أَشْجَعَهُمْ قَدْ أَمْكَنَكَ مُحَمَّدٌ وَ قَدِ انْفَرَدَ مِنْ بَيْنِ أَصْحَابِهِ حَيْثُ إِنْ غَوَّثَ بِأَصْحَابِهِ لَمْ يُغَثْ حَتَّي تَقْتُلَهُ فَاخْتَارَ سَيْفاً مِنْ سُيُوفِهِمْ صَارِماً ثُمَّ أَقْبَلَ مُشْتَمِلًا عَلَي السَّيْفِ حَتَّي قَامَ عَلَي رَأْسِ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بِالسَّيْفِ مَشْهُوراً فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ مَنْ يَمْنَعُكَ مِنِّي الْيَوْمَ قَالَ اللَّهُ وَ دَفَعَ جَبْرَئِيلُ فِي صَدْرِهِ فَوَقَعَ السَّيْفُ مِنْ يَدِهِ فَأَخَذَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ قَامَ عَلَي رَأْسِهِ فَقَالَ مَنْ يَمْنَعُكَ مِنِّي قَالَ لَا أَحَدَ وَ أَنَا أَشْهَدُ أَنْ لَا
(در بین خوراکی ها نوعی غذا به نام سویق بود از این جهت «غزوة السویق» نامیدند و به بازار رسیدند که در آنجا معامله و تجارت می کردند.) هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به میان مسلمانان بازگشت از آن حضرت پرسیدند: آیا پس از این جنگی واقع خواهد شد؟ حضرت فرمود: آری.
سپس غزوه ذی امر اتفاق افتاد: حضرت خاتم النبیین صلی اللَّه علیه و آله هنگامی که از غزوه سویق (4)مراجعت
کردند بقیه ماه ذی الحجه و محرم را در مدینه اقامت فرمودند در این هنگام خبر رسید که گروهی از «غطفان» اجتماع کرده و قصد دارند در اطراف مدینه دست به آشوب و بلوا بزنند، و ریاست آن ها نیز با مردی بنام «دعثور بن حارث بن محارب» است. پیامبر به اتفاق چهار صد و پنجاه نفر در حالی که چند اسب نیز با خود داشتند به مقابله این جماعت پرداختند، این اعراب (بادیه نشین) هنگامی که از حرکت حضرت رسول مطلع شدند به ارتفاعات کوهستان ها فرار کردند، پیامبر به اتفاق اصحاب خود در محلی بنام «ذا امر» فرود آمدند، و آنجا لشکرگاه قرار دادند. هنگامی که پیامبر با اصحاب خود در این جا اقامت داشت باران مفصلی بارید و آن حضرت برای انجام امری به محلی تشریف فرما شدند و لباس های او از این باران تر شده بود، پس از این حضرت لباس های خود را بیرون کردند و آنها را فشار دادند تا آبهای آن ریخت، و سپس بالای درختی انداختند تا خشک گردد، و خودش هم در زیر درخت به استراحت پرداختند. در این هنگام اعراب از دور ناظر این جریان بودند، و به رئیس خود «دعثور» که بسیار شجاع و بیباک بود گفتند: این محمد است که اکنون از اصحاب خود دور افتاده و در اینجا راحت نشسته است، اینک شما می توانید او را بکشید، و اگر او بخواهد اصحاب خود
را به یاری بطلبد تا آن ها برسند تو، او را خواهی کشت. این مرد نیز بلافاصله شمشیر برانی را برداشت، با در دست داشتن شمشیر به طرف حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله آمد و ناگهان با شمشیر کشیده (از غلاف درآمده) بالای سر آن حضرت ایستاد و گفت: ای محمد! چه کسی امروز قادر است مرا از کشتن تو باز دارد، حضرت فرمود: خداوند، در این هنگام جبرئیل ضربتی به سینه او نواخت و شمشیر از دستش رها شد، پیامبر بلافاصله شمشیر را برداشت و فرمود: چه کسی قادر است از کشتن تو جلوگیری کند؟!، عرض کرد: هیچ کس قدرت ندارد مرا از دست شما نجات دهد. و من گواهی می دهم هیچ معبودی
1) لم نجد في المصدر ما وضعناه بين الهلالين بل هو موجود في المناقب، و الظاهر ان المصنّف أدخل حديث المناقب في حديث إعلام الوري، و الموجود في المناقب: فخشي أبو سفيان منه فالقي ما معه من الزاد و السويق، فسميت اه.
2) في المصدر: أن تكون. و في السيرة: أ تطمع لنا أن تكون غزوة؟.
3) في المناقب: سنة ثلاث في صفر غزوة غطفان. و قال ابن هشام في السيرة: فلما رجع صلّي اللّه عليه و آله من غزوة السويق اقام بالمدينة بقية ذي الحجّة أو قريبا منها، ثمّ غزا نجدا يريد غطفان و هي غزوة ذي أمر: و أقام بنجد صفرا كله او قريبا من ذلك و رجع الي المدينة. و ذكر المقريزي في الامتاع: 110 انه خرج في يوم الخميس الثامن عشر من ربيع الأوّل علي رأس خمسة و عشرين شهرا في قول الواقدي انتهي. أقول: ذو امر: من ناحية الخيل بنجد من ديار غطفان.
4) . در مناقب آمده است: سال سوم هجری در ماه صفر غزوه غطفان اتفاق افتاد. ابن هشام در سیره گوید: چون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از غزوه سویق برگشت بقیه ماه ذی الحجه را در مدینه اقامت کرد سپس به سمت غطفان پیش رفت و این غزوه ذی امر بود.
إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهِ لَا أُكْثِرُ عَلَيْكَ جَمْعاً أَبَداً فَأَعْطَاهُ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله سَيْفَهُ ثُمَّ أَدْبَرَ ثُمَّ أَقْبَلَ بِوَجْهِهِ ثُمَّ قَالَ وَ اللَّهِ لَأَنْتَ خَيْرٌ مِنِّي قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَنَا أَحَقُّ بِذَلِكَ (1)فَأَتَي قَوْمَهُ فَقِيلَ لَهُ أَيْنَ مَا كُنْتَ تَقُولُ وَ قَدْ أَمْكَنَكَ وَ السَّيْفُ فِي يَدِكَ قَالَ قَدْ كَانَ وَ اللَّهِ ذَلِكَ وَ لَكِنِّي نَظَرْتُ إِلَي رَجُلٍ أَبْيَضَ طَوِيلٍ دَفَعَ فِي صَدْرِي فَوَقَعْتُ لِظَهْرِي فَعَرَفْتُ أَنَّهُ مَلَكٌ وَ شَهِدْتُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهِ لَا أُكْثِرُ عَلَيْهِ وَ جَعَلَ يَدْعُو قَوْمَهُ إِلَي الْإِسْلَامِ وَ نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ يا أَيُّهَا الَّذِينَ (2)آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ يَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ فَكَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ الْآيَةَ. (3)
ثُمَّ كَانَتْ غَزْوَةُ (4)الْقَرَدَةِ (5)مَاءٌ مِنْ مِيَاهِ نَجْدٍ بَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله زَيْدَ بْنَ حَارِثَةَ بَعْدَ رُجُوعِهِ مِنْ بَدْرٍ إِلَي الْمَدِينَةِ بِسِتَّةِ أَشْهُرٍ (6)فَأَصَابُوا عِيراً لِقُرَيْشٍ عَلَي الْقَرَدَةِ فِيهَا أَبُو سُفْيَانَ وَ مَعَهُ فِضَّةٌ كَثِيرَةٌ وَ ذَلِكَ لِأَنَّ قُرَيْشاً (7)قَدْ خَافَتْ طَرِيقَهَا الَّتِي كَانَتْ تَسْلُكُ إِلَي الشَّامِ حِينَ كَانَ مِنْ وَقْعَةِ بَدْرٍ فَسَلَكُوا طَرِيقَ الْعِرَاقِ وَ اسْتَأْجَرُوا رَجُلًا مِنْ بَكْرِ بْنِ وَائِلٍ يُقَالُ لَهُ فُرَاتُ بْنُ حَيَّانَ يَدُلُّهُمْ عَلَي الطَّرِيقِ فَأَصَابَ زَيْدُ بْنُ حَارِثَةَ تِلْكَ الْعِيرَ وَ أَعْجَزَتْهُ الرِّجَالُ هَرَباً.
وَ فِي رِوَايَةِ الْوَاقِدِيِّ أَنَّ ذَلِكَ الْعِيرَ مَعَ صَفْوَانَ بْنِ أُمَيَّةَ (8)وَ أَنَّهُمْ قَدِمُوا
جز خداوند یکتا نیست و محمد فرستاده خداست. به خدا قسم من پس از این بر علیه شما مردم را جمع نخواهم کرد، پیامبر پس از این جریان شمشیر او را مرحمت فرمود و از آن محل دور شد، وی هنگامی که از حضرت جدا شد روی خود را برگردانید و عرض کرد: به خداوند سوگند تو از من بهتری، حضرت فرمود: آری مطلب همین است و باید چنین باشد. وی موقعی که پیش قومش برگشت، به او گفتند: پس آن حرف ها که می گفتی و از شجاعت خود تعریف می کردی کجا رفت؟! تو شمشیر بر دست گرفتی و فرصت مناسبی داشتی ولی نتوانستی محمد را بکشی، گفت: شما راست می گوئید، جریان از همین قرار بود، و لیکن من مردی دراز قد و سفید پوشی را دیدم که با دست خود بر سینهام زد که پشتم را به لرزه در آورد و فهمیدم که این شخص جز فرشته چیز دیگری نیست، و لذا گواهی دادم که محمد فرستاده خداست. اینک به خداوند سوگند من مردم را بر علیه او تحریک نخواهم کرد، وی بعد از این مذاکرات قومش خود را به اسلام دعوت کرد و این آیه شریفه در این مورد نازل شد: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ هَمَّ قَوْمٌ أَنْ یَبْسُطُوا إِلَیْکُمْ أَیْدِیَهُمْ فَکَفَّ أَیْدِیَهُمْ عَنْکُمْ»(9)
{ای کسانی که ایمان آوردهاید، نعمت خدا را بر خود، یاد کنید: آن گاه که قومی آهنگ آن داشتند که بر شما دست یازند، و [خدا] دستشان را از شما کوتاه داشت.}
سپس غزوه قرده (نام یکی از چاه های آب نجد) انجام شد: حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله بعد از اینکه از بدر به مدینه مراجعت کردند، پس از شش ماه زید بن حارثه را به منطقه «قرده» در نجد فرستادند. اصحاب پیامبر به یکی از کاروان های قریش برخوردند، در میان این قافله تجارتی ابو سفیان هم بود، وی مقدار زیادی نقره با خود داشت. جریان این واقعه از این قرار است که: مشرکین قریش پس از وقعه بدر از راه بازرگانی خود که به طرف شام ترسیدند و به همین خاطر از طریق عراق به این مسافرت اقدام کردند. کفار قریش مردی از قبیله بکر بن وائل را که وی را فرات بن حیان میگفتند برای راهنمائی اجیر کردند زید بن حارثه به این کاروان دست یافت و آنان فرار کردند.
در روایت واقدی آمده که ریاست این کاروان را صفوان بن امیه به عهده داشت
1) منك خ ل.
2) المائدة: 11.
3) في الامتاع: و عاد صلّي اللّه عليه و آله و سلم إلي المدينة فكانت غيبته أحد عشرة ليلة.
4) أراد سرية زيد بن حارثة. و المتداول في السير التعبير بالغزوة في حروب حضرها النبيّ صلّي اللّه عليه و آله بنفسه، و بالسرية فيما كان لم يحضر.
5) و القردة: من ارض نجد بين الربذة و الغمرة ناحية ذات عرق.
6) في الامتاع: سار (أي زيد) لهلال جمادي الآخرة علي رأس سبعة و عشرين شهرا.
7) في المصدر: و ذلك ان قريشا.
8) اختار الأول ابن إسحاق علي ما في سيرة ابن هشام 2: 429، و اختار الثاني المقريزي في الامتاع: 112 و قال في شرح ذلك: نكب صفوان بن أميّة عن الطريق، و سلك علي جهة العراق يريد الشام بتجارة فيها أموال لقريش ، خوفا من رسول الله صلي الله عليه و آله أن يعترضها ، فقدم نعيم بن مسعود الاشجعي علي كنانة بن أبي الحقيق في بني النضير فشرب معه ، ومعهم سليط ابن النعمان يشرب ، ولم تكن الخمر حرمت ، فذكر نعيم خروج صفوان في عيره وما معهم من الاموال ، فخرج سليط من ساعته واخبر النبي صلي الله وعليه وآله ، فارسل زيد بن الحارثة في مائة راكب فأصابوا العير واقلت اعيان القوم فقدموا بالعير فخمسها رسول الله صلي الله عليه و آله فبلغ الخمس عشرين الف درهم ، وقسم ما بقي علي أهل السرية.
9) . مائده / 11
بِالْعِيرِ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ أَسَرُوا رَجُلًا أَوْ رَجُلَيْنِ وَ كَانَ فُرَاتُ بْنُ حَيَّانَ أَسِيراً فَأَسْلَمَ فَتُرِكَ مِنَ الْقَتْلِ.
ثُمَّ كَانَتْ غَزْوَةُ بَنِي قَيْنُقَاعَ يَوْمَ السَّبْتِ لِلنِّصْفِ مِنْ شَوَّالٍ (1)عَلَي رَأْسِ عِشْرِينَ شَهْراً مِنَ الْهِجْرَةِ وَ ذَلِكَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ جَمَعَهُمْ وَ إِيَّاهُ سُوقَ بَنِي قَيْنُقَاعَ فَقَالَ لِلْيَهُودِ احْذَرُوا مِنَ اللَّهِ مِثْلَ مَا نَزَلَ بِقُرَيْشٍ مِنْ قَوَارِعِ اللَّهِ فَأَسْلِمُوا فَإِنَّكُمْ قَدْ عَرَفْتُمْ نَعْتِي وَ صِفَتِي فِي كِتَابِكُمْ فَقَالُوا يَا مُحَمَّدُ لَا يَغُرَّنَّكَ أَنَّكَ لَقِيتَ قَوْمَكَ فَأَصَبْتَ مِنْهُمْ فَإِنَّا وَ اللَّهِ لَوْ حَارَبْنَاكَ لَعَلِمْتَ أَنَّا خِلَافُهُمْ فَكَادَتْ تَقَعُ بَيْنَهُمُ الْمُنَاجَزَةُ (2)وَ نَزَلَتْ فِيهِمْ قَدْ كانَ لَكُمْ آيَةٌ فِي فِئَتَيْنِ الْتَقَتا إِلَي قَوْلِهِ لِأُولِي الْأَبْصارِ (3)
وَ رُوِيَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله حَاصَرَهُمْ سِتَّةَ أَيَّامٍ (4)حَتَّي نَزَلُوا عَلَي حُكْمِهِ
و اصحاب حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله این کاروان را حضور پیامبر آوردند و یک یا دو مرد را نیز اسیر گرفتند یکی از اسیران فرات بن حیان بود که وی اسلام اختیار کرد و از کشته شدن رهائی یافت.
سپس غزوه بنی قینقاع در روز شنبه نیمه شوال پس از گذشتن بیست ماه از هجرت اتفاق افتاد. جریان این واقعه از این قرار است که: حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله اصحاب خود را جمع کرد و در بازار «بنی قینقاع» حاضر گردید و به یهودیان فرمود: از خداوند بترسید که مانند قریش گرفتار عذاب پروردگار نشوید اکنون اسلام را اختیار کنید زیرا شما تعریف و وصف مرا در کتاب خود میبینید. یهودیان گفتند: ای محمد! این پیروزیها شما را گول نزند، و از موفقیتی که در برابر خویشاوندانت پیدا کردی فریب نخوری به خداوند سوگند اگر ما با تو جنگ کنیم آن وقت میفهمی که ما بر خلاف آن ها هستیم، در این هنگام نزدیک بود که مشاجره و نزاع بین مسلمین و یهودیان درگیرد، و این آیه شریفه در این مورد نازل شد: «قَدْ کانَ لَکُمْ آیَةٌ فِی فِئَتَیْنِ الْتَقَتا» تا آنجا که می فرماید: «لِأُولِی الْأَبْصارِ». (5)
روایت شده که حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله شش روز یهودیان را محاصره فرمود تا آنگاه که از دستور پیامبر اطاعت کردند.
1) زاد في الامتاع: و قيل في صفر سنة ثلاث، و جعلها محمّد بن إسحاق بعد غزوة قرارة الكدر انتهي. أقول: ظاهر ابن هشام في السيرة انها بعد غزوة فرع من بحران.
2) في المصدرين: المشاجرة. و ذكره ابن هشام و المقريزي في السيرة و الامتاع باختلاف في الفاظه، و زادا: (و اللفظ من الثاني) فبيناهم علي ما هم عليه من اظهار العداوة و نبذ العهد جاءت امرأة رجل من الأنصار الي سوق بني قينقاع فجلست عند صائغ في حلي لها (في السيرة : فجعلوا يريدونها علي كشف وجهها فأبت : فعمد الصائغ إلي طرف ثوبها فعقده إلي ظهرها ) فجاء أحد بني قينقاع فحل درعها من وارئها بشوكة ولا تشعر ، فلما قامت بدت عورتها فضحكوا بها فأتبعه رجل من المسلمين فقتله (في السيرة فقتل الصائغ وكان يهوديا) فاجتمع عليه بنو قينقاع وقتلوه ونبذوا العهد إلي النبي صلي الله عليه و آله وحاربوا وتحصنوا في حصنهم ، فأنزل الله تعالي « وإما تخافن من قوم خيانة فانبذ اليهم علي سواء ان الله لا يحب الخائنين ».
3) آل عمران: 13 و الصحيح: لاولي الابصار.
4) في الامتاع: فحاصرهم خمس عشرة ليلة.
5) . آل عمران / 13
فَقَامَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أُبَيٍّ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مَوَالِيَّ وَ حُلَفَائِي وَ قَدْ مَنَعُونِي مِنَ الْأَسْوَدِ وَ الْأَحْمَرِ ثَلَاثُمِائَةِ دَارِعٍ وَ أَرْبَعُمِائَةِ حَاسِرٍ (1)تَحْصُدُهُمْ فِي غَدَاةٍ وَاحِدَةٍ إِنِّي وَ اللَّهِ لَا آمَنُ وَ أَخْشَي الدَّوَائِرَ وَ كَانُوا حُلَفَاءَ الْخَزْرَجِ دُونَ الْأَوْسِ فَلَمْ يَزَلْ يَطْلُبُ فِيهِمْ حَتَّي وَهَبَهُمْ لَهُ فَلَمَّا رَأَوْا مَا نَزَلَ بِهِمْ مِنَ الذُّلِّ خَرَجُوا مِنَ الْمَدِينَةِ وَ نَزَلُوا أَذْرِعَاتٍ (2)وَ نَزَلَتْ فِي عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أُبَيٍّ وَ نَاسٍ مِنْ بَنِي الْخَزْرَجِ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصاري أَوْلِياءَ إِلَي قَوْلِهِ (3)فِي أَنْفُسِهِمْ نادِمِينَ (4).
فس، تفسير القمي قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا سَتُغْلَبُونَ وَ تُحْشَرُونَ إِلي جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمِهادُ (5)فَإِنَّهَا نَزَلَتْ بَعْدَ بَدْرٍ لَمَّا رَجَعَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مِنْ بَدْرٍ أَتَي بَنِي قَيْنُقَاعَ وَ هُمْ بِنَادِيهِمْ (6)وَ كَانَ بِهَا سُوقٌ يُسَمَّي سُوقَ النَّبَطِ فَأَتَاهُمْ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقَالَ يَا مَعْشَرَ الْيَهُودِ قَدْ عَلِمْتُمْ مَا نَزَلَ بِقُرَيْشٍ وَ هُمْ أَكْثَرُ عَدَداً وَ سِلَاحاً وَ كُرَاعاً مِنْكُمْ فَادْخُلُوا فِي الْإِسْلَامِ فَقَالُوا يَا مُحَمَّدُ إِنَّكَ تَحْسَبُ حَرْبَنَا مِثْلَ حَرْبِ قَوْمِكَ وَ اللَّهِ لَوْ قَدْ لَقِيتَنَا لَلَقِيتَ رِجَالًا فَنَزَلَ عَلَيْهِ جَبْرَئِيلُ فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ قُلْ لِلَّذِينَ كَفَرُوا سَتُغْلَبُونَ وَ تُحْشَرُونَ إِلي جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمِهادُ قَدْ كانَ لَكُمْ آيَةٌ فِي فِئَتَيْنِ الْتَقَتا يَعْنِي فِئَةَ الْمُسْلِمِينَ وَ فِئَةَ الْكُفَّارِ إِنَّهَا عِبْرَةٌ لَكُمْ وَ إِنَّهُ تَهْدِيدٌ لِلْيَهُودِ فِئَةٌ تُقاتِلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ
عبد اللَّه بن ابیّ بپا خواست و عرض کرد: یا رسول اللَّه! اینان از «موالی» و همپیمانان من هستند این ها کسانی هستند که همواره مرا از دشمن نگه داشتهاند و سیصد نفر زرهپوش و چهار صد نفر بیزره در میان این طائفه میباشند اکنون شما تصمیم گرفتهاید که در یک روز همه این ها را از بین ببرید و نابود سازید، به خداوند قسم من از این جریان بیمناکم و می ترسم اوضاع و احوال تغییر پیدا کند. راوی گوید: این یهودیان از همپیمانان خزرج بودند و با اوس ارتباطی نداشتند در هر صورت عبد اللَّه بن ابیّ بسیار در خواسته خود پافشاری کرد تا حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله را قانع کرد و آن ها را به عبد اللَّه بن ابیّ بخشید. هنگامی که یهودیان این جریان را مشاهده کردند و در خود احساس ذلت و حقارت نمودند از مدینه بیرون شدند و در «اذرعات» که در شام واقع شده فرود آمدند، و این آیه شریفه در باره عبد اللَّه بن ابیّ و جماعتی از خزرج نازل شد: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْیَهُودَ وَ النَّصاری أَوْلِیاءَ» تا آخر مطلب که می فرماید: (7)«فِی أَنْفُسِهِمْ نادِمِینَ» (8)
تفسیر قمی: در باره آیه «قُل لِّلَّذِینَ کَفَرُواْ سَتُغْلَبُونَ وَتُحْشَرُونَ إِلَی جَهَنَّمَ وَبِئْسَ الْمِهَادُ» گوید: این آیه، بعد از جنگ بدر نازل شده است. هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله از جنگ بدر برمیگشت، نزد قبیله بنی قینقاع رفت و آنها در اجتماع خود بودند و در آن جا بازاری بود که بازار نبط نامیده میشد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به نزد آن ها رفت و به آن ها گفت: ای قوم یهود! حتماً با خبر شدید که چه بر سر قبیله قریش آمده است! در حالی که آن ها از نظر تعداد و اسلحه و مال و منال از شما بیشتر هستند؛ پس اسلام بیاورید. آن ها گفتند: ای محمد! تو جنگیدن با ما را مانند جنگیدن با قوم خودت میدانی؟ به خدا قسم، اگر به جنگ ما بیایی، خواهی دید که به نبرد مردانی شجاع رفتهای. در همان زمان جیرئیل
بر او نازل شد و گفت: ای محمد! «قُل لِّلَّذِینَ کَفَرُواْ سَتُغْلَبُونَ وَتُحْشَرُونَ إِلَی جَهَنَّمَ وَبِئْسَ الْمِهَادُ * قَدْ کَانَ لَکُمْ آیَةٌ فِی فِئَتَیْنِ الْتَقَتَا» یعنی گروه مسلمانان و گروه کافر، که این عبرتی برای شما و تهدیدی برای یهودیان است. «فِئَةٌ تُقَاتِلُ فِی سَبِیلِ اللّهِ
1) الحاسر: الذي لا درع له.
2) في الامتاع: و أمرهم صلّي اللّه عليه و آله أن يجلوا من المدينة، فاجلاهم محمّد بن مسلمة الأنصاريّ، و قيل: عبادة بن الصامت، و قبض اموالهم، و اخذ رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله من سلاحهم ثلاث قسي، و هي الكتوم و الروحاء و البيضاء، و اخذ درعين: الصغدية و فضة، و ثلاثة اسياف. و ثلاثة ارماح، و وجدوا في منازلهم سلاحا كثيرا و آلة الصياغة، و خمس ما اصاب منهم و قسم ما بقي علي أصحابه، فلحقوا بأذرعات بنسائهم و ذراريهم، فلم يلبثوا الا قليلا حتّي هلكوا.
3) المائدة: 51 و 52.
4) إعلام الوري: 50 - 52 ط 1 و 87 - 90 ط 2 مناقب آل أبي طالب 1: 164 و 165.
5) آل عمران: 12.
6) النادي: مجلس القوم ما داموا مجتمعين فيه.
7) . مائده / 51 - 52
8) . اعلام الوری : 50 - 52 چاپ اول، و 87 - 90 چاپ دوم، مناقب آل ابی طالب 1 : 164 و 165
وَ أُخْري كافِرَةٌ يَرَوْنَهُمْ مِثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ أَيْ كَانُوا مِثْلَيِ الْمُسْلِمِينَ وَ اللَّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ يَشاءُ يَعْنِي رَسُولَ اللَّهِ يَوْمَ بَدْرٍ (1)إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصارِ (2).
أَقُولُ قَالَ فِي الْمُنْتَقَي، فِي وَقَائِعِ السَّنَةِ الثَّانِيَةِ مِنَ الْهِجْرَةِ وَ فِي هَذِهِ السَّنَةِ كَانَتْ سَرِيَّةُ عُمَيْرِ بْنِ عَدِيِّ بْنِ خَرَشَةَ إِلَي عَصْمَاءَ بِنْتِ مَرْوَانَ الْيَهُودِيِّ لِخَمْسِ لَيَالٍ مَضَيْنَ مِنْ شَهْرِ رَمَضَانَ (3)عَلَي رَأْسِ تِسْعَةَ عَشَرَ شَهْراً مِنَ الْهِجْرَةِ وَ كَانَتْ عَصْمَاءُ تُعَيِّبُ الْمُسْلِمِينَ وَ تُؤْذِي رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ تَقُولُ الشِّعْرَ فَجَاءَ عُمَيْرٌ حَتَّي دَخَلَ عَلَيْهَا بَيْتَهَا وَ حَوْلَهَا نَفَرٌ مِنْ وُلْدِهَا أَيْتَامٌ مِنْهُمْ مَنْ تُرْضِعُهُ فِي صَدْرِهَا فَنَحَّي الصَّبِيَّ عَنْهَا وَ وَضَعَ سَيْفَهُ فِي صَدْرِهَا حَتَّي أَنْفَذَهُ مِنْ ظَهْرِهَا وَ صَلَّي الصُّبْحَ (4)مَعَ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله بِالْمَدِينَةِ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَ قَتَلْتَ ابْنَةَ مَرْوَانَ قَالَ نَعَمْ قَالَ لَا يَنْتَطِحُ فِيهَا عَنْزَانِ وَ كَانَتْ هَذِهِ الْكَلِمَةُ أَوَّلَ مَا سُمِعَتْ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله .
وَ فِي هَذِهِ السَّنَةِ كَانَتْ غَزْوَةُ بَنِي قَيْنُقَاعَ.
أقول: و ساق القصة نحو ما مر إلا أنه قال حاصرهم خمس عشرة ليلة قال ثم أمر بإجلائهم و غنم رسول الله صلي الله عليه و آله و المسلمون ما كان لهم من مال و كان أول خمس خمّس في الإسلام بعد بدر (5).
وَ قَالَ ابْنُ الْأَثِيرِ وَ كَانَ الَّذِي تَوَلَّي إِخْرَاجَهُمْ عِبَادَةُ بْنُ الصَّامِتِ ثُمَّ سَارُوا إِلَي أَذْرِعَاتٍ مِنْ أَرْضِ الشَّامِ فَلَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا قَلِيلًا حَتَّي هَلَكُوا وَ كَانَ قَدِ اسْتَخْلَفَ عَلَي الْمَدِينَةِ أَبَا لُبَابَةَ وَ كَانَ لِوَاءُ رَسُولِ اللَّهِ مَعَ حَمْزَةَ (6)ثُمَّ انْصَرَفَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله
وَأُخْرَی کَافِرَةٌ یَرَوْنَهُم مِّثْلَیْهِمْ رَأْیَ الْعَیْنِ» یعنی اگر تعداد آن ها دو برابر مسلمین هم بود «وَاللّهُ یُؤَیِّدُ بِنَصْرِهِ مَن یَشَاء» مقصود آیه شریفه، رسول خدا صلی الله علیه و آله است در روز بدر «إِنَّ فِی ذَلِکَ لَعِبْرَةً لَّأُوْلِی الأَبْصَارِ». {به کسانی که کفر ورزیدند بگو: «به زودی مغلوب خواهید شد و [سپس در روز رستاخیز] در دوزخ محشور میشوید، و چه بد بستری است.» قطعاً در برخورد میان دو گروه، برای شما نشانهای [و درس عبرتی] بود. گروهی در راه خدا میجنگیدند، و دیگر [گروه] کافر بودند که آنان [مؤمنان] را به چشم، دو برابر خود میدیدند و خدا هر که را بخواهد به یاری خود تأیید میکند، یقیناً در این [ماجرا] برای صاحبان بینش عبرتی است.} (7)
می گویم: در المنتقی در باب اتفاقات سال دوم هجری گوید: در این سال در پنجم ماه رمضان پس از گذشت نوزده ماه از هجرت، سریّه عمیر بن عدیّ بن خرشه به سوی عصماء دختر مروان یهودی روانه شد. عصماء بر مسلمانان عیب می گرفت و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را آزار می داد و در هجو آنان شعر می سرود. عمیر آمد و به منزلش رفت و دید که چند فرزند یتیمش در اطرافش هستند و یکی از آن ها را در سینه گرفته و شیر می داد. پس کودک شیرخوار را از سینه اش جدا کرد و شمشیر را در سینه اش فرود برد و شمشیر از پشت او بیرون آمد. سپس نماز صبح را در مدینه به همراه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گزارد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود: آیا دختر مروان را کشتی؟ گفت: آری. فرمود: «در این قتل هیچ خصومت و محل نزاعی نیست.» و این عبارت، اولین چیزی بود که من از رسول خدا شنیدم.
و در این سال غزوه بنی قینقاع اتفاق افتاد.
می گویم: داستان این غزوه را بر منوالی که ذکر کردیم، آورده است با این تفاوت که گفته است: پیامبر آنان را پانزده شب محاصره کرد. گوید: سپس دستور داد که آن ها را از آن منطقه کوچ دهند و بیرون کنند و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و مسلمانان اموال آنان را به غنیمت گرفتند و اولین خمسی که در اسلام گرفته شد پس از جنگ بدر بود.
ابن اثیر گوید: کسی که عهده دار بیرون کردن یهودیان شد، عبادۀ بن صامت بود. یهودیان روانه اذرعات در شام شدند و دیری نپایید که همگی نابود شدند. پیامبر ابو لبانه را در مدینه به جانشینی خود برگماشت. پرچم آن حضرت نیز به دست حمزه بود. سپس پیامبر خدا برگشت
1) آل عمران: 12 و 13.
2) تفسير القمّيّ: 88.
3) في الامتاع: لخمس بقين من رمضان.
4) في الامتاع: و اتي فصلي الصبح.
5) المنتقي في مولود المصطفي: 116، الباب الثاني فيما كان في سنة اثنين من الهجرة.
6) زاد هنا في المصدر: و قسم الغنيمة بين أصحابه و خمسها، و كان اول خمس اخذه رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله في قول.
7) . آل عمران / 12 - 13
وَ حَضَرَ الْأَضْحَي فَخَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَي الْمُصَلَّي فَصَلَّي بِالْمُسْلِمِينَ وَ هِيَ أَوَّلُ صَلَاةِ عِيدٍ صَلَّاهَا وَ ضَحَّي فِيهِ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بِشَاتَيْنِ وَ قِيلَ بِشَاةٍ وَ كَانَ أَوَّلُ أَضْحًي رَآهُ الْمُسْلِمُونَ وَ ضَحَّي مَعَهُ ذَوُو الْيَسَارِ (1)وَ كَانَتِ الْغَزْوَةُ فِي شَوَّالٍ بَعْدَ بَدْرٍ وَ قِيلَ كَانَتْ فِي صَفَرٍ سَنَةِ ثَلَاثٍ جَعَلَهَا بَعْدَ غَزْوَةِ الْكُدْرِ.
قال ابن إسحاق كانت في شوال سنة اثنتين وَ قَالَ الْوَاقِدِيُّ كَانَتْ فِي مُحَرَّمٍ سَنَةَ ثَلَاثٍ وَ كَانَ قَدْ بَلَغَ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله اجْتِمَاعُ بَنِي سُلَيْمٍ فِي مَاءٍ لَهُمْ (2)يُقَالُ لَهُ الْكُدْرُ بِضَمِّ الْكَافِ وَ سُكُونِ الدَّالِ الْمُهْمَلَةِ فَسَارَ رَسُولُ اللَّهِ إِلَي الْكُدْرِ فَلَمْ يَلْقَ كَيْداً وَ كَانَ لِوَاؤُهُ مَعَ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ اسْتَخْلَفَ عَلَي الْمَدِينَةِ ابْنَ أُمِّ مَكْتُومٍ وَ عَادَ وَ مَعَهُ النَّعَمُ وَ الرِّعَاءُ وَ كَانَ قُدُومُهُ فِي قَوْلٍ لِعَشْرِ لَيَالٍ مَضَيْنَ مِنْ شَوَّالٍ وَ بَعْدَ قُدُومِهِ أَرْسَلَ غَالِبَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ اللَّيْثِيَّ فِي سَرِيَّةٍ إِلَي بَنِي سُلَيْمٍ وَ غَطَفَانَ فَقَتَلُوا فِيهِمْ وَ غَنِمُوا النَّعَمَ وَ اسْتُشْهِدَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ ثَلَاثَةُ نَفَرٍ وَ عَادُوا مُنْتَصَفَ شَوَّالٍ ثُمَّ كَانَ غَزْوَةُ السَّوِيقِ وَ فِي ذِي الْحِجَّةِ مِنَ السَّنَةِ الثَّانِيَةِ مَاتَ عُثْمَانُ بْنُ مَظْعُونٍ فَدُفِنَ بِالْبَقِيعِ وَ جَعَلَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله عَلَي رَأْسِ قَبْرِهِ حَجَراً عَلَامَةً لِقَبْرِهِ (3)
أقول : الظاهر ان كتابه هذا غير ما كتب بين المهاجرين والانصار لموادعة اليهود الذي ذكرناه سابقا ، حيث انه وقع في العام الاول ، ولم نظفر إلي الان في كتب العامة بما ورد في ذلك الكتاب بتفصيله غير مسائل قليلة ، والكتاب كان بعده صلي الله عليه و آله عند علي عليه السلام وورثه ذريته المعصومون بعده ، وهو الموجود حتي اليوم في ايدي شيعتهم ، واختصوا بروايته دون غيرهم وهو من منن الله تعالي عليهم ، والكتاب مشهور بكتاب الديات ( وديات ناصح بن ظريف ) وقد أشرنا إليه بتفصيل في مقدمتنا علي كتاب وسائل الشيعة راجعه.
.و در جشن قربان حاضر شد و با مسلمانان به سوی مصلّی بیرون رفت و برای آن ها نماز گزارد و این نخستین نماز جشن قربان بود که پیامبر به جا آورد. پیامبر یک یا دو گوسفند قربانی کرد و این نخستین قربانی بود که مسلمانان دیدند و همراه پیامبر توانگران نیز قربانی کردند. این غزوه در ماه شوال پس از غزوه بدر رخ داد و برخی گویند: در ماه سفر سال سوم هجری و پس از جنگ «کدر» اتفاق افتاد.
ابن اسحاق گوید: جنگ کُدْر در ماه شوال سال دوم هجری روی داد. واقدی گوید: در ماه محرم سال سوم هجری درگرفت. به پیامبر گزارش رسید که بنی سلیم بر سر یکی از آب های خود به نام «کدر» (با ضمه کاف و سکون دال) گردآمده اند. رسول خدا به سوی کدر شتافت ولی جنگ نکرد. لوای آن حضرت در دست علی علیه السلام بود و در مدینه امّ مکتوم را به جانشینی خود برگماشت. پیامبر برگشت و چهارپایان و شبانان را با خود به همراه آورد. رسیدن او به مدینه در شب دهم از ماه شوال بود. پس از رسیدن به مدینه، غالب بن عبد الله لیثی را با یکی از سریّه ها روانه جنگ بنی سلیم و بنی غطفان کرد. این سریّه آن ها را کشتند و اموالشان را به غنیمت گرفتند، و سه نفر از مسلمانان شهید شدند. و در نیمه ماه شوال بازگشتند. سپس غزوه بنی سویق روی داد و در ماه ذی الحجه سال دوم هجری عثمان بن
مظعون درگذشت و در بقیع به خاک سپرده شد و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سنگی را به عنوان نشانه بر قبرش قرار داد. (4)
1) ذكر ذلك المقريزي بعد غزوة السويق.
2) في المصدر: علي ماء لهم.
3) الكامل 2: 97 و 98 زاد فيه: و قيل ان الحسن بن عليّ عليه السلام ولد فيها، و قيل: ان عليّ بن أبي طالب عليهما السلام بني بفاطمة علي رأس اثنين و عشرين شهرا، فإذا كان هذا صحيحا فالاول باطل. و في هذه السنة كتب المعاقلة و قربه بسيفه انتهي، و في الامتاع: كتب صلي الله عليه و آله في هذه السنة المعاقل والديات وكانت معلقة بسيفه انتهي.
4) . الکامل 2 : 97 - 98 و همچنین آمده است که: برخی گویند: حسن بن علی علیه السلام در این سال به دنیا آمد و برخی گویند: علی بن ابی طالب علیه السلام در ماه دوازدهم از آمدن پیامبر به مدینه با فاطمه زفاف کرد. اگر این درست باشد، گفتار نخست نادرست است. و در این سال پیامبر خونبهایان را نوشت که وابسته به شمشیر او شد. در امتاع آمده است: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در این سال خونبها و دیه ها را نوشت و به شمشیر خود بست.
وَ قَالَ فِي الْمُنْتَقَي فِي السَّنَةِ الثَّانِيَةِ مَاتَ أُمَيَّةُ بْنُ الصَّلْتِ وَ كَانَ قَدْ قَرَأَ الْكُتُبَ الْمُتَقَدِّمَةَ وَ رَغِبَ عَنْ عِبَادَةِ الْأَوْثَانِ وَ أُخْبِرَ أَنَّ نَبِيّاً يَخْرُجُ قَدْ أَظَلَّ زَمَانُهُ وَ كَانَ يُؤَمِّلُ أَنْ يَكُونَ ذَلِكَ النَّبِيَّ فَلَمَّا بَلَغَهُ خُرُوجُ رَسُولِ اللَّهِ كَفَرَ بِهِ حَسَداً وَ لَمَّا أَنْشَدَ لِرَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله شِعْرَهُ قَالَ آمَنَ لِسَانُهُ وَ كَفَرَ قَلْبُهُ (1).
وَ ذَكَرَ غَزْوَةَ السَّوِيقِ فِي حَوَادِثِ السَّنَةِ الثَّالِثَةِ وَ ذَكَرَ أَنَّ غَيْبَتَهُ صلي الله عليه و آله فِيهَا كَانَتْ خَمْسَةَ أَيَّامٍ.
وَ قَالَ فِي الْكَامِلِ فِي الْمُحَرَّمِ سَنَةَ ثَلَاثٍ سَمِعَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَنَّ جَمْعاً مِنْ بَنِي سَعْدِ بْنِ تَغْلِبَةَ (2)وَ بَنِي مُحَارِبِ بْنِ حَفْصَةَ (3)تَجَمَّعُوا لِيُصِيبُوا (4)فَسَارَ إِلَيْهِمْ فِي أَرْبَعِمِائَةٍ وَ خَمْسِينَ رَجُلًا فَلَمَّا صَارَ بِذِي الْقَصَّةِ بِفَتْحِ الْقَافِ وَ الصَّادِ الْمُهْمَلَةِ لَقِيَ رَجُلًا مِنْ تَغْلِبَةَ (5)فَدَعَاهُ إِلَي الْإِسْلَامِ فَأَسْلَمَ وَ أَخْبَرَهُ أَنَّ الْمُشْرِكِينَ أَتَاهُمْ خَبَرُهُ فَهَرَبُوا إِلَي رُءُوسِ الْجِبَالِ فَعَادَ وَ لَمْ يَلْقَ كَيْداً وَ كَانَ مُقَامُهُ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ لَيْلَةً .
وَ فِي تِلْكَ السَّنَةِ فِي جُمَادَي الْأُولَي غَزَا بَنِي سُلَيْمٍ بِنَجْرَانَ (6)وَ سَبَبُ هَذِهِ الْغَزْوَةِ أَنَّ جَمْعاً مِنْ بَنِي سُلَيْمٍ تَجَمَّعُوا بِنَجْرَانَ (7)مِنْ نَاحِيَةِ الْفُرْعِ فَبَلَغَ ذَلِكَ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَسَارَ إِلَيْهِمْ فِي ثَلَاثِمِائَةٍ فَلَمَّا صَارَ إِلَي نَجْرَانَ (8)وَجَدَهُمْ قَدْ تَفَرَّقُوا
در المنتقی گوید: در سال دوم امیّه بن الصلت درگذشت. او کسی بود که کتاب های پیشین را خوانده بود و از عبادت بت ها روی برتافته بود و به او خبر داده بودند که پیامبری ظهور می کند و زمان ظهورش نزدیک است و او امیدوار بود که خود، آن پیامبر باشد. هنگامی که خبر ظهور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به او رسید از روی حسادت به آن حضرت کفر ورزید و چون شعر او را برای رسول خدا خواندند فرمود: زبانش ایمان آورد و قلبش کافر شد. (9)
و غزوه سویق را در رویدادهای سال سوم هجری آورده و ذکر کرده که دور بودن پیامبر از مدینه پنج روز بود.
در الکامل گوید: در محرم سال سوم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنید که گروهی از بنی سعد بن تغلبه و بنی محارب بن حفصه گرد آمده اند تا بر مسلمانان آسیب وارد کنند. پیامبر با چهار صد و پنجاه مرد جنگی به سوی آن ها شتافت و چون به «ذی قصّه» - با فتحه قاف و صاد - رسید با مردی از بنی تغلبه برخورد کرد و او را به اسلام فرا خواند. آن شخص به اسلام گروید و به پیامبر اطلاع داد که مشرکان گزارش حرکت پیامبر را شنیده و به سوی قله های کوه ها گریخته اند. پیامبر بی آنکه جنگ کنند به مدینه بازگشت و اقامت او دوازده شب بود.
در این سال در جمادی الاول پیامبر به جنگ بنی سلیم به سوی نجران بیرون رفت. دلیل این جنگ آن بود که گروهی از بنی سلیم در نجران در منطقه «فرع» جمع شدند. خبر آن به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رسید، پس با سیصد نفر به سوی آن ها حرکت کرد و چون به نجران رسید دید که پراکنده شده اند
1) مما فات ذكره سابقا بعد غزوة بدر موت أبي لهب، و كان تخلف عن بدر و بعثه مكانه العاصي بن هشام بن المغيرة، فلما جاء الخبر عن مصاب أهل بدر من قريش كبته اللّه و أخزاه و ما عاش الا ليال حتّي رماه اللّه بالعدسة فقتلته.
2) في المصدر و الامتاع و نهاية الارب: بني ثعلبة بن سعد بن ذبيان.
3) في المصدر: بني محارب بن حفص، و في الامتاع: بني محارب بن خصفة بن قيس بالخاء المعجمة و الصاد المهملة. و هو الصحيح راجع معجم قبائل العرب: 2 104 و اللباب 2: 103.
4) في المصدر: ليصيبوا من المسلمين. و في الامتاع: بذي أمر قد تجمعوا يريدون ان يصيبوا من أطرافه صلّي اللّه عليه و آله جمعهم دعثور بن الحارث من بني محارب.
5) في المصدر: من ثعلبة. و في الامتاع: اصاب رجلا منهم بذي القصة يقال له: جبار من بني ثعلبة فأسلم اه ثمّ ذكر نحو ما تقدم في غزوة ذي أمر.
6) هكذا في الكتاب، و في المصدر و سيرة ابن هشام: ببحران بالباء و الحاء المهملة، و هو اما بفتح الباء أو بضمها علي اختلاف، قال ياقوت: موضع بين الفرع و المدينة.
7) هكذا في الكتاب، و في المصدر و سيرة ابن هشام: ببحران بالباء و الحاء المهملة، و هو اما بفتح الباء أو بضمها علي اختلاف، قال ياقوت: موضع بين الفرع و المدينة.
8) هكذا في الكتاب، و في المصدر و سيرة ابن هشام: ببحران بالباء و الحاء المهملة، و هو اما بفتح الباء أو بضمها علي اختلاف، قال ياقوت: موضع بين الفرع و المدينة.
9) . مطلبی که پس از غزوه بدر ذکر نشده این است که ابو لهب پس از جنگ بدر مرد و او به بدر نرفت و عاصی بن هشام بن مغیره را به جای خود فرستاد. هنگامی که خبر کشته شدن قریش در بدر را به او دادند خداوند او را خوار و ذلیل کرد و چند شبی را پس از آن زنده ماند تا اینکه خداوند را مبتلا به چشم درد کرد و در اثر آن کشته شد.
فَانْصَرَفَ وَ لَمْ يَلْقَ كَيْداً وَ كَانَتْ غَيْبَتُهُ عَشْرَ لَيَالٍ وَ اسْتَخْلَفَ عَلَي الْمَدِينَةِ ابْنَ أُمِّ مَكْتُومٍ (1).
وَ قَالَ ابْنُ الْأَثِيرِ وَ الْكَازِرُونِيُّ دَخَلَ حَدِيثُ بَعْضِهِمْ فِي بَعْضٍ وَ فِي هَذِهِ السَّنَةِ قُتِلَ كَعْبُ بْنُ الْأَشْرَفِ مِنْ طَيِءٍ (2)وَ كَانَتْ أُمُّهُ مِنْ بَنِي النَّضِيرِ وَ كَانَ قَدْ كَبُرَ عَلَيْهِ قَتْلُ مَنْ قُتِلَ بِبَدْرٍ مِنْ قُرَيْشٍ فَسَارَ إِلَي مَكَّةَ وَ حَرَّضَ عَلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ بَكَي عَلَي قَتْلَي بَدْرٍ وَ كَانَ يُشَبِّبُ (3)بِنِسَاءِ الْمُسْلِمِينَ حَتَّي آذَاهُمْ فَلَمَّا عَادَ إِلَي الْمَدِينَةِ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مَنْ لِي بِابْنِ الْأَشْرَفِ فَإِنَّهُ قَدْ آذَي اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَامَ مُحَمَّدُ بْنُ مَسْلَمَةَ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ تُحِبُّ أَنْ أَقْتُلَهُ قَالَ نَعَمْ قَالَ فَأْذَنْ لِي أَنْ أَقُولَ شَيْئاً قَالَ قُلْ فَاجْتَمَعَ مُحَمَّدُ بْنُ مَسْلَمَةَ وَ سَلْكَانُ بْنُ سَلَامَةَ وَ قَيْسٌ (4)وَ هُوَ أَبُو نَائِلَةَ وَ الْحَارِثُ بْنُ أَوْسٍ (5)وَ كَانَ أَخَا كَعْبٍ مِنَ الرَّضَاعَةِ وَ أَبُو عَبْسِ بْنُ جُبَيْرٍ (6)ثُمَّ قَدِمُوا إِلَي ابْنِ الْأَشْرَفِ فَجَاءَ مُحَمَّدُ بْنُ مَسْلَمَةَ فَتَحَدَّثَ مَعَهُ ثُمَّ قَالَ يَا ابْنَ الْأَشْرَفِ (7)إِنِّي قَدْ جِئْتُكَ لِحَاجَةٍ فَاكْتُمْهَا عَلَيَّ قَالَ افْعَلْ قَالَ كَانَ قُدُومُ هَذَا الرَّجُلِ بَلَاءً عَادَتْنَا الْعَرَبُ وَ انْقَطَعَ عَنَّا السَّبِيلُ حَتَّي ضَاعَ عَنَّا الْعِيَالُ وَ جَهَدَتِ الْأَنْفُسُ (8)فَقَالَ كَعْبٌ قَدْ كُنْتُ أَخْبَرْتُكَ بِهَذَا قَالَ أَبُو نَائِلَةَ:
و بی آنکه جنگی کرده باشد بازگشت. بیرون بودن آن حضرت از مدینه ده شب بود. و در این مدت عبد الله بن مکتوم را در مدینه به جانشینی خود گماشت. (9)
ابن اثیر و کازرونی در قولی که شامل کلام هر دو است گفته اند: در این سال کعب بن اشرف از خاندان طی که مادرش از بنی نضیر بود، کشته شد. کشته شدن مشرکان قریش در جنگ بدر، بر او سخت گران آمد از این رو به مکه رفت و مردم را بر علیه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شوراند و بر کشته شدگان بدر گریست. او در شعر و چکامه هایش نام زنان مسلمان را می آورد و این کار موجب آزار زنان مسلمان شد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: چه کسی کعب بن اشرف را از سر راه من برمی دارد؟ که او خداوند و پیامبرش را آزرده است. محمد بن مسلمه برخاست و گفت: ای رسول خدا آیا دوست داری من او را بکشم؟ فرمود: آری. گفت: اجازه بدهید چیزی بگویم. فرمود: بگو. پس محمد بن مسلمه و سلکان بن سلامه و قیس که کنیه او ابو نائله بود، و حارث بن اوس برادر رضاعی کعب، و ابو عبس بن جبیر گرد آمدند و به نزد کعب بن اشرف رفتند. محمد بن مسلمه آمد و با او به سخن گفتن پرداخت و گفت: ای ابن اشرف من برای کاری به نزد تو آمده ام، آن را بر من پوشیده بدار. گفت: چنین می کنم. گفت: آمدن این مرد برای عرب ها شوم بود زیرا راه ها را بر ما بسته تا جایی که خانواده مان تباه شده جان ها به تنگ آمده است. کعب گفت: پیش تر تو را از این مساله آگاه کردم. ابو نائله گفت:
1) الكامل 2: 99.
2) في الكامل: و هو أحد بني نبهان من طيئ.
3) أي تغزل فيهن و ذكرهن في شعره.
4) هكذا في الكتاب و نسخة المصنّف، و الصحيح كما في الكامل و الامتاع و السيرة: سلكان بن سلامة بن وقش وهو أبونائلة.
5) زاد في الكامل: ابن معاذ.
6) هكذا في الكتاب، و في الكامل و الامتاع و السيرة جبر، و زادوا في نسبه: احد بني حارثة. و زادوا معهم رجلا آخر و هو عباد بن بشر بن وقش بن رغبة بن زعورا بن عبد الاشهل.
7) في الكامل: ثم قدموا الي ابن الأشرف أبا نائلة فتحدث معه، ثمّ قال: يا ابن الأشرف اه. و نحوه الامتاع و السيرة.
8) في الكامل: «كان قدوم هذا الرجل شوما علي العرب، قطع عنا السبل حتّي ضاعت العيال و جهدت البهائم» و في السيرة: «كان قدوم هذا الرجل علينا بلاء من البلاء، عادتنا به العرب، و رمتنا عن قوس واحدة، و قطعت عنا السبل، حتي ضاع العيال و جهدت الانفس» و مثله في الامتاع الا ان فيه حاربتنا العرب.
9) . الکامل 2 : 92
وَ أُرِيدُ أَنْ تَبِيعَنَا طَعَاماً وَ نَرْهَنَكَ وَ نُوثِقَ لَكَ أَ تُحْسِنُ فِي ذَلِكَ فَقَالَ نَعَمْ ارْهَنُونِي نِسَاءَكُمْ قَالُوا كَيْفَ نَرْهَنُكَ نِسَاءَنَا وَ أَنْتَ أَجْمَلُ الْعَرَبِ قَالَ فَارْهَنُونِي أَبْنَاءَكُمْ قَالُوا كَيْفَ نَرْهَنُكَ أَبْنَاءَنَا فَيُسَبُّ أَحَدُهُمْ فَيُقَالُ رَهْنٌ بِوَسْقٍ أَوْ وَسْقَيْنِ هَذَا عَارٌ عَلَيْنَا وَ لَكِنَّا نَرْهَنُكَ اللَّأْمَةَ يَعْنِي السِّلَاحَ وَ أَرَادَ بِذَلِكَ أَنْ لَا يُنْكِرَ السِّلَاحَ إِذَا أَتَوْهُ بِهِ فَوَاعَدَهُ أَنْ يَأْتِيَهُ فَأَتَي أَصْحَابَهُ وَ أَخْبَرَهُمْ فَأَخَذَ السِّلَاحَ وَ سَارُوا إِلَيْهِ وَ تَبِعَهُمُ (1)النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله إِلَي بَقِيعِ الْغَرْقَدِ وَ دَعَا لَهُمْ فَلَمَّا انْتَهَوْا إِلَي الْحِصْنِ هَتَفَ بِهِ أَبُو نَائِلَةَ وَ كَانَ كَعْبٌ قَرِيبَ عَهْدٍ بِعُرْسٍ فَوَثَبَ فَقَالَتْ لَهُ امْرَأَتُهُ أَيْنَ تَخْرُجُ هَذِهِ السَّاعَةَ أَسْمَعُ صَوْتاً كَأَنَّهُ يَقْطُرُ مِنْهُ الدَّمُ قَالَ إِنَّمَا هُوَ أَخِي مُحَمَّدُ بْنُ مَسْلَمَةَ وَ رَضِيعِي أَبُو نَائِلَةَ إِنَّ الْكَرِيمَ إِذَا دُعِيَ إِلَي طَعْنَةٍ بِلَيْلٍ لَأَجَابَ فَنَزَلَ إِلَيْهِمْ وَ تَحَدَّثَ مَعَهُمْ سَاعَةً وَ سَارُوا مَعَهُ إِلَي شِعْبِ الْعَجُوزِ ثُمَّ إِنَّ أَبَا نَائِلَةَ قَالَ مَا رَأَيْتُ كَالْيَوْمِ رِيحاً أَطْيَبَ أَ تَأْذَنُ لِي أَنْ أَشَمَّ رَأْسَكَ قَالَ فَشَمَّهُ حَتَّي فَعَلَ ذَلِكَ مِرَاراً فَلَمَّا اسْتَمْكَنَ مِنْهُ أَخَذَ بِرَأْسِهِ وَ قَالَ اضْرِبُوا عَدُوَّ اللَّهِ فَاخْتَلَفَ عَلَيْهِ أَسْيَافُهُمْ فَلَمْ يُغْنِ شَيْئاً قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ مَسْلَمَةَ قَدْ كُنْتُ مَشْغُولًا فَأَخَذْتُهُ وَ قَدْ صَاحَ (2)عَدُوُّ اللَّهِ صَيْحَةً لَمْ يَبْقَ حَوْلَنَا حِصْنٌ إِلَّا أُوقِدَتْ عَلَيْهِ نَارٌ فَتَحَامَلْتُ عَلَيْهِ وَ قَتَلْتُهُ وَ قَدْ أَصَابَ (3)الْحَارِثَ بْنَ أَوْسٍ بَعْضُ أَسْيَافِنَا فَاحْتَمَلْنَاهُ وَ جِئْنَا بِهِ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَأَخْبَرْنَاهُ بِقَتْلِ عَدُوِّ اللَّهِ فَتَفَلَ عَلَي جُرْحِ صَاحِبِنَا وَ عُدْنَا إِلَي أَهْلِنَا فَأَصْبَحْنَا وَ قَدْ خَافَتِ الْيَهُودُ فَلَيْسَ بِهَا يَهُودِيٌّ إِلَّا وَ هُوَ يَخَافُ عَلَي نَفْسِهِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مَنْ ظَفَرْتُمْ بِهِ مِنْ رِجَالِ يَهُودَ فَاقْتُلُوهُ فَوَثَبَ مُحَيِّصَةُ بْنُ مَسْعُودٍ عَلَي ابْنِ سُنَيْنَةَ الْيَهُودِيِ
می خواهیم که به ما طعام بفروشی و در نزد تو گِرَو بگذاریم و با تو پیمان محکم ببندیم، آیا در این کار با ما نیکی می کنی؟ گفت: آری، زنانتان را نزد من گرو بگذارید. گفتند: چگونه زن هایمان را نزد تو گرو بگذاریم حال آنکه تو زیباترین مرد عرب
هستی. گفت: پسرانتان را نزد من گرو بگذارید. گفتند: چگونه پسرانمان را نزد تو گرو بگذاریم که بعدا به آن ها دشنام دهند و بگویند: پسرانشان را با یک یا دو وسق طعام گرو گذاشند، و این مساله بر ما ننگ است. ما سلاح هایان را پیش تو گرو می گذاریم. و مقصودش این بود که چون برای قرش به نزد کعب بیاید آن را ناآشنا نینگارد و بیمناک نگردد. پس به او وعده داد که با سلاح به طلب قرض بیاید. ابو نایله به نزد یارانش بازگشت و آن ها را آگاه ساخت. یارانش سلاح برداشتند و به سوی او رهسپار شدند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تا بقیع غرقد به دنبالشان رفت و برای آن ها دعا کرد. چون به دژ کعب رسیدند ابو نائله کعب را صدا کرد. کعب تازه داماد بود، پس برخاست و زنش گفت: در این ساعت کجا می روی؟ صدایی می شنوم گویی از آن خون می چکد. کعب در جوابش گفت: برادرم محمد بن مسلمه و برادر رضاعی من ابو نائله هستند. و اگر شخص کریم و بزرگوار را به نیزه زدن فرا خوانند هر آیینه اجابت می کند. پس به نزد آن ها فرود آمد و ساعتی با آنان سخن گفت و با هم به دره عجوز رفتند. سپس ابو نائله گفت: تا به امروز بویی به این خوشی ندیده بودم آیا اجازه می دهی سرت را ببویم؟ گوید: این کار را چند مرتبه انجام داد و چون او را در اختیار گرفت، سرش را گرفت و گفت: دشمن خدا را بزنید. شمشیرهای آن ها دمادم فرود آمد ولی کاری از پیش نبرد. محمد بن مسلمه گوید: من مشغول بودم و او را گرفتم و دشمن خدا چنان فریادی کشید که در همه دژهای پیرامون ما آتش برافروخته شد. شمشیر را بر سینه اش فرو کردم و او را کشتم. در این میان یکی از شمشیرهای ما به حارث بن اوس خورد و زخمی شد. او را برداشتیم و به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آوردیم و آن حضرت را از کشته شدن دشمن خدا آگاه ساختیم. پیامبر آب دهان بر زخم دوست مان مالید و ما به سوی خانواده خود بازگشتیم. چون به بامداد درآمدیم یهودیان شدیدا ترسیده بودند و هیچ یهودی نماند مگر اینکه بر جان خود بیمناک شد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: بر هر کدام از مردان یهود دست یافتید او را بکشید. پس محیصه بن مسعود بر ابن سنینه یهودی
وَ هُوَ مِنْ تُجَّارِ الْيَهُودِ فَقَتَلَهُ (1)فَقَالَ لَهُ أَخُوهُ خويصة حُوَيَّصَةُ وَ هُوَ مُشْرِكٌ يَا عَدُوَّ اللَّهِ قَتَلْتَهُ أَمَا وَ اللَّهِ لَرُبَّ شَحْمٍ فِي بَطْنِكَ مِنْ مَالِهِ (2)فَقَالَ مُحَيِّصَةُ لَوْ أَمَرَنِي بِقَتْلِكَ مَنْ أَمَرَنِي بِقَتْلِهِ لَقَتَلْتُكَ قَالَ فَوَ اللَّهِ إِنْ كَانَ لَأَوَّلِ إِسْلَامِ خويصة حُوَيَّصَةُ ثُمَّ أَسْلَمَ عَبَسُ بْنُ جُبَيْرٍ (3)وَ كَانَ قَتْلُ كَعْبٍ لِأَرْبَعَ عَشْرَةَ لَيْلَةً مَضَتْ مِنْ رَبِيعٍ الْأَوَّلِ .
وَ فِي هَذَا الشَّهْرِ تَزَوَّجَ عُثْمَانُ بْنُ عَفَّانَ أُمَّ كُلْثُومٍ بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ بَنَي بِهَا فِي جُمَادَي الْآخِرَةِ (4).
وَ قَالَ الْكَازِرُونِيُّ وَ فِي هَذِهِ السَّنَةِ تَزَوَّجَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله حَفْصَةَ بِنْتَ عُمَرَ فِي شَعْبَانَ وَ كَانَتْ قَبْلَهُ تَحْتَ خُنَيْسِ بْنِ حُذَاقَةَ السَّهْمِيِّ فِي الْجَاهِلِيَّةِ فَتُوُفِّيَ عَنْهَا وَ فِيهَا تَزَوَّجَ صلي الله عليه و آله زَيْنَبَ بِنْتَ خُزَيْمَةَ وَ كَانَتْ تُسَمَّي فِي الْجَاهِلِيَّةِ أُمَّ الْمَسَاكِينِ وَ كَانَتْ عِنْدَ الطُّفَيْلِ بْنِ الْحَارِثِ بْنِ الْمُطَّلِبِ فَطَلَّقَهَا فَتَزَوَّجَهَا أَخُوهُ عُبَيْدَةُ فَقُتِلَ عَنْهَا يَوْمَ بَدْرٍ شَهِيداً فَتَزَوَّجَهَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فِي شَهْرِ رَمَضَانَ مِنْ هَذِهِ السَّنَةِ وَ أَصْدَقَهَا اثْنَتَيْ عَشْرَةَ أُوقِيَّةً وَ نَشّاً فَمَكَثَتْ عِنْدَهُ ثَمَانِيَةَ أَشْهُرٍ وَ تُوُفِّيَتْ وَ فِي هَذِهِ السَّنَةِ وُلِدَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ عَلَيْهِمَا السَّلَامُ فِي النِّصْفِ مِنْ شَهْرِ رَمَضَانَ (5).
قَالَ ابْنُ الْأَثِيرِ وَ فِيهَا كَانَتْ غَزْوَةُ الْقَرَدَةِ (6)وَ فِيهَا فِي جُمَادَي الْآخِرَةِ قُتِلَ أَبُو رَافِعٍ سَلَّامُ بْنُ أَبِي الْحُقَيْقِ الْيَهُودِيُّ وَ كَانَ يُظَاهِرُ كَعْبَ بْنَ الْأَشْرَفِ عَلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَلَمَّا قُتِلَ ابْنُ الْأَشْرَفِ فَكَانَ قَتْلُهُ مِنَ الْأَوْسِ قَالَتِ الْخَزْرَجُ وَ اللَّهِ
که از بازرگانان یهود بود بتاخت و او را کشت. برادرش خویصه که مشرک بود به او گفت: ای دشمن خدا او را کشتی! به
خدا سوگند چه بسیار پیه ای که در شکم توست از دارائی اوست. محیصه گفت: اگر کسی که مرا به کشتن او فرمان داده، به کشتن تو فرمان می داد، درنگ نمی کردم و تو را می کشتم. گوید: به خدا سوگند که این آغاز اسلام آوردن خویصه شد. سپس عبس بن جبیر اسلام آورد. و کشته شدن کعب در چهاردهم ربیع الاول بود.
و در این ماه عثمان بن عفان با دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ازدواج کرد و در ماه جمادی الثانی با او زفاف کرد. (7)
کازرونی گوید: در این سال رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با حفصه دختر عمر در شعبان ازدواج کرد. و حفصه پیش از این در زمان جاهلیت همسر حذاقه سهمی بود که همان زمان حذاقه فوت شد. و در این سال رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با زینب دختر خزیمه ازدواج کرد. زینب در در زمان جاهلیت ملقب به امّ الساکین (مادر بینوایان) بود و او پیش تر همسر طفیل بن حارث بن مطّلب بود که او را طلاق داد و برادرش عبیده با او ازدواج کرد. و در روز بدر عبیده شهید شد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در ماه رمضان همین سال با او ازدواج نمود و دوازده و نیم اوقیه مهریه او کرد. زینب هشت ماه در خانه پیامبر بود و بعد وفات یافت. و در این سال حسن بن علی علیهما السلام در نیمه ماه رمضان متولد شد. (8)
ابن اثیر گوید: همچنین در این سال غزوه «قرده» روی داد. و در این سال در ماه جمادی الثانی ابو رافع سلام بن ابی حقیق یهودی کشته شد. او به یاری کعب بن اشرف و بر علیه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کار می کرد. چون کعب بن اشرف کشته شد قاتلانش از اوس بودند. خزرجیان گفتند: به خدا سوگند
1) زاد في الكامل: و كان يبايعهم.
2) زاد في الكامل: و ضربه.
3) في الكامل: عبس بن جبر.
4) الكامل 2: 99 و 100. المنتقي في مولود المصطفي: 116، الباب الثالث فيما كان سنة ثلاث.
5) المنتقي في مولود المصطفي: 117، الباب الثالث فيما كان سنة ثلاث.
6) في الكامل: الفردة بالفاء ثمّ قال: الفردة: ماء بنجد: و قد اختلف العلماء في ضبطه فقيل: فردة بالفاء المفتوحة و الراء الساكنة: و به مات زيد الخيل، و ضبطه ابن الفرات في غير موضع: قردة بالقاف، و قال ابن إسحاق: و سير زيد بن حارثة إلي الفردة: ماء من مياه نجد، ضبطه ابن الفرات أيضا بفتح الفاء و الراء، فان كانا مكانين و الا فقد ضبط ابن الفرات احدهما خطأ.
7) . کامل 2 : 99 - 100 ، المنتقی فی مولود المصطفی : 116
8) . المنتقی فی مولود المصطفی : 117
لَا يَذْهَبُونَ بِهَا عَلَيْنَا (1)عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ فَتَذَاكَرَ الْخَزْرَجُ مَنْ يُعَادِي رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله كَابْنِ الْأَشْرَفِ فَذَكَرُوا ابْنَ أَبِي الْحُقَيْقِ وَ هُوَ بِخَيْبَرَ فَاسْتَأْذَنُوا رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فِي قَتْلِهِ فَأَذِنَ لَهُمْ فَخَرَجَ إِلَيْهِ مِنَ الْخَزْرَجِ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَتِيكٍ وَ مَسْعُودُ بْنُ سِنَانٍ وَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أُنَيْسٍ وَ أَبُو قَتَادَةَ وَ خُزَاعِيُّ بْنُ الْأَسْوَدِ حَلِيفٌ لَهُمْ وَ أَمَرَ عَلَيْهِمْ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَتِيكٍ فَخَرَجُوا حَتَّي قَدِمُوا خَيْبَرَ فَأَتَوْا دَارَ أَبِي رَافِعٍ لَيْلًا فَلَمْ يَدَعُوا بَاباً فِي الدَّارِ إِلَّا أَغْلَقُوهُ عَلَي أَهْلِهِ وَ كَانَ فِي عِلِّيَّةٍ (2)فَاسْتَأْذَنُوا عَلَيْهِ فَخَرَجَتِ امْرَأَتُهُ فَقَالَتْ مَنْ أَنْتُمْ قَالُوا مِنَ الْعَرَبِ نَلْتَمِسُ الْمِيرَةَ قَالَ (3)قَالَتْ ذَاكَ صَاحِبُكُمْ فَادْخُلُوا عَلَيْهِ فَلَمَّا دَخَلُوا أَغْلَقُوا بَابَ الْعِلِّيَّةِ وَ بَدَرُوهُ عَلَي فِرَاشِهِ فَصَاحَتِ الْمَرْأَةُ فَجَعَلَ الرَّجُلُ مِنْهُمْ يُرِيدُ قَتْلَهَا فَيَذْكُرُ نَهْيَ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله إِيَّاهُمْ عَنْ قَتْلِ النِّسَاءِ وَ الصِّبْيَانِ فَيَكُفُّ عَنْهَا فَضَرَبُوهُ بِأَسْيَافِهِمْ وَ تَحَامَلَ عَلَيْهِ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أُنَيْسٍ بِسَيْفِهِ فِي بَطْنِهِ حَتَّي أَنْفَذَهُ ثُمَّ خَرَجُوا مِنْ عِنْدِهِ وَ كَانَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَتِيكٍ سَيِّئَ الْبَصَرِ فَوَقَعَ مِنَ الدَّرَجَةِ فَوَثَبَتْ رِجْلُهُ وَثْباً شَدِيداً (4)وَ احْتَمَلُوهُ وَ رَجَعُوا (5)وَ طَلَبَتْهُمُ الْيَهُودُ فِي كُلِّ وَجْهٍ فَلَمْ يَرَوْهُمْ فَرَجَعُوا إِلَي صَاحِبِهِمْ فَقَالَ الْمُسْلِمُونَ كَيْفَ نَعْلَمُ أَنَّ عَدُوَّ اللَّهِ قَدْ مَاتَ فَعَادَ بَعْضُهُمْ وَ دَخَلَ فِي النَّاسِ فَرَآهُ وَ النَّاسُ حَوْلَهُ وَ هُوَ يَقُولُ قَدْ عَرَفْتُ صَوْتَ ابْنِ عَتِيكٍ ثُمَّ صَاحَتِ امْرَأَتُهُ وَ قَالَتْ مَاتَ وَ اللَّهِ قَالَ فَمَا سَمِعْتُ كَلِمَةً أَلَذَّ إِلَي نَفْسِي مِنْهَا ثُمَّ عَادَ إِلَي أَصْحَابِهِ وَ أَخْبَرَهُمُ الْخَبَرَ وَ سَمِعَ صَوْتَ النَّاعِي يَقُولُ أَنْعَي أَبَا رَافِعٍ تَاجِرَ أَهْلِ الْحِجَازِ وَ سَارُوا حَتَّي قَدِمُوا عَلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله وَ اخْتَلَفُوا فِي قَتْلِهِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله هَاتُوا أَسْيَافَكُمْ فَجَاءُوا بِهَا فَنَظَرَ فِيهَا فَقَالَ لَسَيْفُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أُنَيْسٍ هَذَا قَتَلَهُ أَرَي (6)أَثَرَ الطَّعَامِ (7).
با این کار نمی توانند در نزد پیامبر بر ما ببالند. خزرجیان کسانی را به یاد می آوردند که مانند کعب اشرف با پیامبر خدا دشمنی می کردند. آن ها ابن ابی حقیق را به یاد آوردند که در خیبر اقامت داشت. از پیامبر خدا برای کشن او دستور خواستند و پیامبر به آن ها اجازه داد. از خزرجیان عبد الله بن عتیک و مسعود بن سنان و عبد الله بن انیس و ابو قتاده و خزاعیّ بن اسود هم پیمان آن ها رهسپار شدند. پیامبر عبد الله بن عتیک را فرمانده آن ها کرد. آن ها بیرون رفتند تا به خیبر رسیدند و شبانه به خانه ابو رافع رفتند. و بر هیچ دری در خانه او نگذشتند الا این که آن را بستند بر اهل خانه. ابو رافع در اتاق بالاخانه بود. از او اجازه ورود خواستند. زنش بیرون آمد و گفت: کیستید؟ گفتند: گروهی از عرب ها که غذا نیاز داریم. گفت: این دوست شما است، بر او وارد شوید. هنگامی که وارد خانه شدند درِ بالاخانه را بستند و او را در بسترش یافتند و بر او تاختند. زنش فریاد کشید. یکی از آن ها خواست او را بکشد اما سفارش پیامبر را به یاد آورد که زنان و کودکان را نکشند. آنگاه از او دست برداشت. آن ها با شمشیرهای خود بر او زدند و عبد الله بن انیس با شمشیرش بر او تاخت و آن را در شکمش فرو برد و او را خلاص کرد. سپس از پیش او بیرون آمدند. چشمان عبد الله بن عتیک به خوبی نمی دید و از پله ها پایین افتاد و پایش به شدت آسیب دید. او را حمل کرده و بازگشتند. یهودیان رو به هر سو آوردند و به دنبال آن ها رفتند اما آن ها را نیافتند. از این رو به سوی دوست خود بازگشتند. مسلمانان گفتند: چگونه بدانیم دشمن خدا مرده است؟ یکی از آن ها بازگشت و به میان مردم رفت و او را دید که مردم در پیرامونش هستند و می گفت: من صدای ابن عتیک را شناختم. سپس زنش فریاد کشید و گفت: به خدا مرده است. گوید: به خدا سخنی از این خوش تر نشنیده بودم. پس به نزد یاران خود بازگشت و به آن ها خبر مرگش را داد. او آواز گزارشگر مرگ را شنید که می گفت: خبر مرگ ابو رافع، بازرگان اهل حجاز را می آورم. آنان به راه افتادند تا به نزد پیامبر آمدند و در باره اینکه چه کسی او را کشته است به بحث و مجادله پرداختند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: شمشیرهای خود را بیاورید. آن ها شمشیرها را آوردند. پیامبر به شمشیرها نگریست و در باره شمشیر عبد الله بن انیس گفت: این شخص او را کشته است که اثر غذا را در آن می بینم. (8)
1) قال المصنّف في هامش الكتاب: لا يذهبون بها أي بهذه الفضيلة مفتخرين علينا.
2) العلية: بيت منفصل عن الأرض ببيت كالغرفة.
3) هكذا في الكتاب، و الصحيح كما في المصدر: قالت.
4) في المصدر: فوثئت رجله وثأ شديدا. أقول: أي اصابها وهن و وصم لا يبلغ أن يكون كسرا.
5) في المصدر: و خفوا.
6) في الكامل: اري فيه اثر الطعام.
7) الكامل 2: 101.
8) . کامل 2 : 101
آل عمران: «وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ مَقاعِدَ لِلْقِتالِ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ* إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْكُمْ أَنْ تَفْشَلا وَ اللَّهُ وَلِيُّهُما وَ عَلَي اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ* وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ* إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلِينَ* بَلي إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمِينَ* وَ ما جَعَلَهُ اللَّهُ إِلَّا بُشْري لَكُمْ وَ لِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُكُمْ بِهِ وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ* لِيَقْطَعَ طَرَفاً مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْ يَكْبِتَهُمْ فَيَنْقَلِبُوا خائِبِينَ* لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ أَوْ يُعَذِّبَهُمْ فَإِنَّهُمْ ظالِمُونَ»(121 - 128)
(و قال تعالي): «وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ* إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ وَ تِلْكَ الْأَيَّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَداءَ وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ* وَ لِيُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَمْحَقَ الْكافِرِينَ* أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ يَعْلَمَ الصَّابِرِينَ* وَ لَقَدْ كُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَيْتُمُوهُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ* وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلي أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلي عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ* وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ كِتاباً مُؤَجَّلًا وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْها وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الْآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْها وَ سَنَجْزِي الشَّاكِرِينَ* وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكانُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ»(139 - 146)
{و [یاد کن] زمانی را که [در جنگ احد] بامدادان از پیش کسانت بیرون آمدی [تا] مؤمنان را برای جنگیدن، در مواضع خود جای دهی، و خداوند، شنوای داناست. آن هنگام که دو گروه از شما بر آن شدند که سستی ورزند با آنکه خدا یاورشان بود. و مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند. و یقیناً خدا شما را در [جنگ] بدر - با آنکه ناتوان بودید - یاری کرد. پس، از خدا پروا کنید، باشد که سپاسگزاری نمایید. آن گاه که به مؤمنان میگفتی: «آیا شما را بس نیست که پروردگارتان، شما را با سه هزار فرشته فرودآمده، یاری کند؟» آری، اگر صبر کنید و پرهیزگاری نمایید، و با همین جوش [و خروش] بر شما بتازند، [همانگاه] پروردگارتان شما را با پنج هزار فرشته نشاندار یاری خواهد کرد. و خدا آن [وعده پیروزی] را، جز مژدهای برای
شما قرار نداد تا [بدین وسیله شادمان شوید و] دلهای شما بدان آرامش یابد، و یاری جز از جانب خداوند توانای حکیم نیست. تا برخی از کسانی را که کافر شدهاند نابود کند، یا آنان را خوار سازد، تا نومید بازگردند. هیچ یک از این کارها در اختیار تو نیست یا [خدا] بر آنان میبخشاید، یا عذابشان میکند، زیرا آنان ستمکارند.}
{و اگر مؤمنید، سستی مکنید و غمگین مشوید، که شما برترید. اگر به شما آسیبی رسیده، آن قوم را نیز آسیبی نظیر آن رسید و ما این روزها [ی شکست و پیروزی] را میان مردم به نوبت میگردانیم [تا آنان پند گیرند] و خداوند کسانی را که [واقعاً] ایمان آوردهاند معلوم بدارد، و از میان شما گواهانی بگیرد، و خداوند ستمکاران را دوست نمیدارد. و تا خدا کسانی را که ایمان آوردهاند خالص گرداند و کافران را [به تدریج] نابود سازد. آیا پنداشتید که داخل بهشت میشوید، بیآنکه خداوند جهادگران و شکیبایان شما را معلوم بدارد؟ و شما مرگ را پیش از آنکه با آن روبرو شوید، سخت آرزو میکردید پس، آن را دیدید و [هم چنان] نگاه میکردید. و محمد، جز فرستادهای که پیش از او [هم] پیامبرانی [آمده و] گذشتند، نیست. آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، از عقیده خود برمیگردید؟ و هر کس از عقیده
خود بازگردد، هرگز هیچ زیانی به خدا نمیرساند، و به زودی خداوند سپاسگزاران را پاداش میدهد. و هیچ نفسی جز به فرمان خدا نمیرد. [خداوند، مرگ را] به عنوان سرنوشتی معین [مقرر کرده است]. و هر که پاداش این دنیا را بخواهد به او از آن میدهیم و هر که پاداش آن سرای را بخواهد از آن به او میدهیم، و به زودی سپاسگزاران را پاداش خواهیم داد. و چه بسیار پیامبرانی که همراه او تودههای انبوه، کارزار کردند و در برابر آنچه در راه خدا بدیشان رسید، سستی نورزیدند و ناتوان نشدند و تسلیم [دشمن] نگردیدند، و خداوند، شکیبایان را دوست دارد.}
(إلي قوله تعالي):
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا الَّذِينَ كَفَرُوا يَرُدُّوكُمْ عَلي أَعْقابِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِينَ* بَلِ اللَّهُ مَوْلاكُمْ وَ هُوَ خَيْرُ النَّاصِرِينَ* سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ بِما أَشْرَكُوا بِاللَّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً وَ مَأْواهُمُ النَّارُ وَ بِئْسَ مَثْوَي الظَّالِمِينَ* وَ لَقَدْ صَدَقَكُمُ اللَّهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ حَتَّي إِذا فَشِلْتُمْ وَ تَنازَعْتُمْ فِي الْأَمْرِ وَ عَصَيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ما أَراكُمْ ما تُحِبُّونَ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الدُّنْيا وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الْآخِرَةَ ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ وَ لَقَدْ عَفا عَنْكُمْ وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ* إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلي أَحَدٍ وَ الرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْراكُمْ فَأَثابَكُمْ غَمًّا بِغَمٍّ لِكَيْلا تَحْزَنُوا عَلي ما فاتَكُمْ وَ لا ما أَصابَكُمْ وَ اللَّهُ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ* ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُعاساً يَغْشي طائِفَةً مِنْكُمْ وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِيَّةِ يَقُولُونَ هَلْ لَنا مِنَ الْأَمْرِ مِنْ شَيْءٍ قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّهِ يُخْفُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ ما لا يُبْدُونَ لَكَ يَقُولُونَ لَوْ كانَ لَنا مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ ما قُتِلْنا هاهُنا قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلي مَضاجِعِهِمْ وَ لِيَبْتَلِيَ اللَّهُ ما فِي صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحِّصَ ما فِي قُلُوبِكُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ* إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَي الْجَمْعانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ بِبَعْضِ ما كَسَبُوا وَ لَقَدْ عَفَا اللَّهُ عَنْهُمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ* يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ كَفَرُوا وَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ إِذا ضَرَبُوا فِي الْأَرْضِ أَوْ كانُوا غُزًّي لَوْ كانُوا عِنْدَنا ما ماتُوا وَ ما قُتِلُوا لِيَجْعَلَ اللَّهُ ذلِكَ حَسْرَةً فِي قُلُوبِهِمْ وَ اللَّهُ يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ* وَ لَئِنْ قُتِلْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَحْمَةٌ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ* وَ لَئِنْ مُتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لَإِلَي اللَّهِ تُحْشَرُونَ* فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَي اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ* إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللَّهُ فَلا غالِبَ لَكُمْ وَ إِنْ يَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَ عَلَي اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ* وَ ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَغُلَّ وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ ثُمَّ تُوَفَّي كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ»(149 - 161)
عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ * إِن یَنصُرْکُمُ اللّهُ فَلاَ غَالِبَ لَکُمْ وَإِن یَخْذُلْکُمْ فَمَن ذَا الَّذِی یَنصُرُکُم مِّن بَعْدِهِ وَعَلَی اللّهِ فَلْیَتَوَکِّلِ الْمُؤْمِنُونَ * وَمَا کَانَ لِنَبِیٍّ أَن یَغُلَّ وَمَن یَغْلُلْ یَأْتِ بِمَا غَلَّ یَوْمَ الْقِیَامَةِ ثُمَّ تُوَفَّی کُلُّ نَفْسٍ مَّا کَسَبَتْ وَهُمْ لاَ یُظْلَمُونَ.(1)
{ ای کسانی که ایمان آوردهاید، اگر از کسانی که کفر ورزیدهاند اطاعت کنید، شما را از عقیدهتان بازمیگردانند و زیانکار خواهید گشت. آری، خدا مولای شماست، و او بهترین یاریدهندگان است. به زودی در دلهای کسانی که کفر ورزیدهاند بیم خواهیم افکند، زیرا چیزی را با خدا شریک گردانیدهاند که بر [حقانیت] آن، [خدا] دلیلی نازل نکرده است. و جایگاهشان آتش است، و جایگاه ستمگران چه بد است. و [در نبرد احد] قطعاً خدا وعده خود را با شما راست گردانید: آن گاه که به فرمان او، آنان را میکشتید، تا آنکه سست شدید و در کار [جنگ و بر سر تقسیم غنایم] با یکدیگر به نزاع پرداختید و پس از آنکه آنچه را دوست داشتید [یعنی غنایم را] به شما نشان داد، نافرمانی نمودید. برخی از شما دنیا را و برخی از شما آخرت را میخواهد. سپس برای آنکه شما را بیازماید، از [تعقیب] آنان منصرفتان کرد و از شما درگذشت، و خدا نسبت به مؤمنان، با تفضل است. [یاد کنید] هنگامی را که در حال گریز [از کوه] بالا میرفتید و به هیچ کس توجه نمیکردید و پیامبر، شما را از پشت سرتان فرا میخواند. پس [خداوند] به سزای [این بیانضباطی] غمی بر غمتان [افزود]، تا سرانجام بر آنچه از کف دادهاید و برای آنچه به شما رسیده است اندوهگین نشوید، و خداوند از آنچه میکنید آگاه است. سپس [خداوند] بعد از آن اندوه، آرامشی [به صورت] خواب سبکی، بر شما فرو فرستاد، که گروهی از شما را فرا گرفت، و گروهی [تنها] در فکر جان خود بودند و درباره خدا، گمان های ناروا، همچون گمان های [دوران] جاهلیت میبردند. میگفتند: «آیا ما را در این کار اختیاری هست؟» بگو: «سررشته کارها [شکست یا پیروزی]، یکسر به دست خداست.» آنان چیزی را در دلهایشان پوشیده میداشتند،
که برای تو آشکار نمیکردند. میگفتند: «اگر ما را در این کار اختیاری بود، [و وعده پیامبر واقعیت داشت،] در اینجا کشته نمیشدیم.» بگو: «اگر شما در خانههای خود هم بودید، کسانی که کشته شدن بر آنان نوشته شده، قطعاً [با پای خود] به سوی قتلگاههای خویش میرفتند. و [اینها] برای این است که خداوند، آنچه را در دلهای شماست، [در عمل] بیازماید و آنچه را در قلبهای شماست، پاک گرداند و خدا به راز سینهها آگاه است. روزی که دو گروه [در احد] با هم رویاروی شدند، کسانی که از میان شما [به دشمن] پشت کردند، در حقیقت جز این نبود که به سبب پارهای از آنچه [از گناه] حاصل کرده بودند، شیطان آنان را بلغزانید. و قطعاً خدا از ایشان درگذشت زیرا خدا آمرزگار بردبار است. ای کسانی که ایمان آوردهاید، همچون کسانی نباشید که کفر ورزیدند و به برادرانشان - هنگامی که به سفر رفته [و در سفر مردند] و یا جهادگر شدند [و کشته شدند]، گفتند: «اگر نزد ما [مانده] بودند، نمیمردند و کشته نمیشدند.» [شما چنین سخنانی مگویید] تا خدا آن را در دلهایشان حسرتی قرار دهد. و خدا [ست که] زنده میکند و میمیراند، و خدا [ست که] به آنچه میکنید بیناست. و اگر در راه خدا کشته شوید یا بمیرید، قطعاً آمرزش خدا و رحمت او از [همه] آنچه [آنان] جمع میکنند بهتر است. و اگر [در راه جهاد] بمیرید یا کشته شوید، قطعاً به سوی خدا گردآورده خواهید شد. پس به [برکتِ] رحمت الهی، با آنان نرمخو [و پُر مِهر] شدی، و اگر تندخو و سختدل بودی قطعاً از پیرامون تو پراکنده میشدند. پس، از آنان درگذر و برایشان آمرزش بخواه، و در کار [ها] با آنان مشورت کن، و چون تصمیم گرفتی بر خدا توکل کن، زیرا خداوند توکل کنندگان را دوست میدارد. اگر خدا شما را یاری کند، هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد و اگر دست از یاری شما بردارد، چه کسی بعد از او شما را یاری خواهد کرد؟ و مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند. و هیچ پیامبری را نَسِزَد که خیانت ورزد، و هر کس خیانت ورزد، روز قیامت با آنچه در آن خیانت کرده بیاید آن گاه به هر کس [پاداش] آنچه کسب کرده، به تمامی داده میشود، و بر آنان ستم نرود.}
1) . آل عمران / 149 - 161
(إلي قوله تعالي):
«أَ وَ لَمَّا أَصابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَيْها قُلْتُمْ أَنَّي هذا قُلْ هُوَ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلي كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ* وَ ما أَصابَكُمْ يَوْمَ الْتَقَي الْجَمْعانِ فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَ لِيَعْلَمَ الْمُؤْمِنِينَ* وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ نافَقُوا وَ قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوِ ادْفَعُوا قالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتالًا لَاتَّبَعْناكُمْ هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإِيمانِ يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما يَكْتُمُونَ* الَّذِينَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ وَ قَعَدُوا لَوْ أَطاعُونا ما قُتِلُوا قُلْ فَادْرَؤُا عَنْ أَنْفُسِكُمُ الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ* وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ* فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ* يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ وَ أَنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِيمٌ الَّذِينَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِيماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ* فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِيمٍ* إِنَّما ذلِكُمُ الشَّيْطانُ يُخَوِّفُ أَوْلِياءَهُ فَلا تَخافُوهُمْ وَ خافُونِ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ* وَ لا يَحْزُنْكَ الَّذِينَ يُسارِعُونَ فِي الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لَنْ يَضُرُّوا اللَّهَ شَيْئاً يُرِيدُ اللَّهُ أَلَّا يَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِي الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ»(165 - 176)
النساء: «فَما لَكُمْ فِي الْمُنافِقِينَ فِئَتَيْنِ وَ اللَّهُ أَرْكَسَهُمْ بِما كَسَبُوا أَ تُرِيدُونَ أَنْ تَهْدُوا مَنْ أَضَلَّ اللَّهُ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلًا»(88)
(و قال تعالي): «وَ لا تَهِنُوا فِي ابْتِغاءِ الْقَوْمِ إِنْ تَكُونُوا تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ يَأْلَمُونَ كَما تَأْلَمُونَ وَ تَرْجُونَ مِنَ اللَّهِ ما لا يَرْجُونَ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً»(104)
الأنفال: «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ لِيَصُدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ فَسَيُنْفِقُونَها ثُمَّ تَكُونُ عَلَيْهِمْ حَسْرَةً ثُمَّ يُغْلَبُونَ»(36)
قال الطبرسي رحمه الله في قوله تعالي: وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ أي اذكر يا محمد إذ خرجت من المدينة غدوة تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ مَقاعِدَ لِلْقِتالِ أي تهيّئ
الْمُؤْمِنِینَ * وَلْیَعْلَمَ الَّذِینَ نَافَقُواْ وَقِیلَ لَهُمْ تَعَالَوْاْ قَاتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَوِ ادْفَعُواْ قَالُواْ لَوْ نَعْلَمُ قِتَالاً لاَّتَّبَعْنَاکُمْ هُمْ لِلْکُفْرِ یَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلإِیمَانِ یَقُولُونَ بِأَفْوَاهِهِم مَّا لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ وَاللّهُ أَعْلَمُ بِمَا یَکْتُمُونَ * الَّذِینَ قَالُواْ لإِخْوَانِهِمْ وَقَعَدُواْ لَوْ أَطَاعُونَا مَا قُتِلُوا قُلْ فَادْرَؤُوا عَنْ أَنفُسِکُمُ الْمَوْتَ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ * وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاء عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ *فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَیَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُواْ بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ * یَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللّهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللّهَ لاَ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِینَ * الَّذِینَ اسْتَجَابُواْ لِلّهِ وَالرَّسُولِ مِن بَعْدِ مَآ أَصَابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذِینَ أَحْسَنُواْ مِنْهُمْ وَاتَّقَواْ أَجْرٌ عَظِیمٌ * الَّذِینَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُواْ لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِیمَاناً وَقَالُواْ حَسْبُنَا اللّهُ وَنِعْمَ الْوَکِیلُ * فَانقَلَبُواْ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللّهِ وَفَضْلٍ لَّمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَاتَّبَعُواْ رِضْوَانَ اللّهِ وَاللّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِیمٍ * إِنَّمَا ذَلِکُمُ الشَّیْطَانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیَاءهُ فَلاَ تَخَافُوهُمْ وَخَافُونِ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ * وَلاَ یَحْزُنکَ الَّذِینَ یُسَارِعُونَ فِی الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لَن یَضُرُّواْ اللّهَ شَیْئاً یُرِیدُ اللّهُ أَلاَّ یَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِی الآخِرَةِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ. (1)
{آیا چون به شما [در نبرد احد] مصیبتی رسید - [با آنکه در نبرد بدر] دو برابرش را [به دشمنان خود] رساندید - گفتید: «این [مصیبت] از کجا [به ما رسید]؟» بگو: «آن از خود شما [و ناشی از بیانضباطی خودتان] است.» آری! خدا به هر چیزی تواناست. و روزی که [در احد] آن دو گروه با هم برخورد کردند، آنچه به شما رسید به اذن خدا بود [تا شما را بیازماید] و مؤمنان را معلوم بدارد. همچنین کسانی را که دو رویی نمودند [نیز] معلوم بدارد. و به ایشان گفته شد: «بیایید در راه خدا بجنگید یا دفاع کنید.» گفتند: «اگر جنگیدن میدانستیم مسلماً از شما پیروی میکردیم.» آن روز، آنان به کفر نزدیکتر بودند تا به ایمان. به زبانِ خویش چیزی میگفتند که در دلهایشان نبود، و خدا به آنچه مینهفتند داناتر است. همان کسانی که [خود در خانه] نشستند و در باره دوستان خود گفتند: «اگر از ما پیروی میکردند کشته نمیشدند.» بگو: «اگر راست میگویید مرگ را از خودتان دور کنید.» هرگز
کسانی را که در راه خدا کشته شدهاند، مرده مپندار، بلکه زندهاند که نزد پروردگارشان روزی داده میشوند. به آنچه خدا از فضل خود به آنان داده است شادمانند، و برای کسانی که از پی ایشانند و هنوز به آنان نپیوستهاند شادی میکنند که نه بیمی بر ایشان است و نه اندوهگین میشوند. بر نعمت و فضل خدا و اینکه خداوند پاداش مؤمنان را تباه نمیگرداند، شادی میکنند. کسانی که [در نبرد احد] پس از آنکه زخم برداشته بودند، دعوت خدا و پیامبر [او] را اجابت کردند، برای کسانی از آنان که نیکی و پرهیزگاری کردند پاداشی بزرگ است. همان کسانی که [برخی از] مردم به ایشان گفتند: «مردمان برای [جنگ با] شما گرد آمدهاند پس، از آن بترسید.» و [لی این سخن] بر ایمانشان افزود و گفتند: «خدا ما را بس است و نیکو حمایتگری است.» پس با نعمت و بخششی از جانب خدا، [از میدان نبرد] بازگشتند، در حالی که هیچ آسیبی به آنان نرسیده بود، و هم چنان خشنودی خدا را پیروی کردند، و خداوند دارای بخششی عظیم است. در واقع، این شیطان است که دوستانش را میترساند پس اگر مؤمنید از آنان مترسید و از من بترسید. و کسانی که در کفر میکوشند، تو را اندوهگین نسازند که آنان هرگز به خدا هیچ زیانی نمیرسانند. خداوند میخواهد در آخرت برای آنان بهرهای قرار ندهد، و برای ایشان عذابی بزرگ است.}
{شما را چه شده است که در باره منافقان، دو دسته شدهاید؟ با اینکه خدا آنان را به [سزای] آنچه انجام دادهاند سرنگون کرده است. آیا میخواهید کسی را که خدا در گمراهیاش وانهاده است به راه آورید؟ و حال آنکه هر که را خدا در گمراهیاش وانهد هرگز راهی برای [هدایتِ] او نخواهی یافت.}
{و در تعقیبِ گروه [دشمنان] سستی نورزید. اگر شما درد میکشید، آنان [نیز] همان گونه که شما درد میکشید، درد میکشند، و حال آنکه شما چیزهایی از خدا امید دارید که آن ها امید ندارند، و خدا همواره دانای سنجیدهکار است.}
{ بیگمان، کسانی که کفر ورزیدند، اموال خود را خرج میکنند تا [مردم را] از راه خدا بازدارند. پس به زودی [همه] آن را خرج میکنند، و آن گاه حسرتی بر آنان خواهد گشت سپس مغلوب میشوند.}
طبرسی رحمه الله گوید: بیاد آورد ای محمد «إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِکَ» یعنی: به یاد آور ای محمد وقتی در بامدادان از مدینه بیرون شدی. «تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِینَ مَقاعِدَ لِلْقِتالِ»
للمؤمنين مواطن القتال أو تجلسهم و تقعدهم في مواضع القتال ليقفوا فيها و لا يفارقوها و اختلف في أيّ يوم كان ذلك فقيل يوم أحد عن ابن عباس و أكثر المفسرين (1)و هو المروي عن أبي جعفر عليه السلام و قيل كان يوم الأحزاب عن مقاتل و قيل يوم بدر عن الحسن وَ اللَّهُ سَمِيعٌ لما يقوله النبيّ صلي الله عليه و آله عَلِيمٌ بما يضمرونه إِذْ هَمَّتْ أي عزمت طائِفَتانِ مِنْكُمْ أي من المسلمين أَنْ تَفْشَلا أي تجبنا و هما بنو سلمة و بنو حارثة حيّان من الأنصار عن ابن عباس و أكثر المفسّرين (2)و عن أبي جعفر و أبي عبد الله عليه السلام و قال الجبائيّ نزلت في طائفة من المهاجرين و طائفة من الأنصار و كان سبب همّهم بالفشل أن عبد الله بن أبي سلول دعاهما إلي الرجوع إلي المدينة عن لقاء المشركين يوم أحد فهما به و لم يفعلاه وَ اللَّهُ وَلِيُّهُما أي ناصرهما و يروي (3)عن جابر بن عبد الله أنه قال فينا نزلت و ما أحبّ أنها لم تكن لقوله وَ اللَّهُ وَلِيُّهُما .
و قال بعض المحقّقين هذا همّ خطرة لا همّ عزيمة لأن الله سبحانه مدحهما و أخبر أنه وليهما و لو كان همّ عزيمة لكان ذمّهم أولي. (4)
أقول ثم روي الطبرسيّ قصّة غزوة أحد عن أبي عبد الله عليه السلام مثل ما سيأتي في رواية علي بن إبراهيم ثم قال و روي أبو إسحاق (5)و السدّيّ و الواقديّ و ابن جريح (6)و غيرهم قالوا كان المشركون نزلوا بأحد يوم الأربعاء في شوال سنة
برای مؤمنان جایگاه برای جنگ آماده می ساختی یا اینکه در سنگرگاه های جنگ آن ها را می نشاندی تا در آن ها توقف کنند و از جای خود جدا نشوند. در اینکه این مطلب در چه روزی بود اختلاف است. ابن عباس و بیشتر مفسران گویند: روز احد بوده و این مطلب نیز از امام باقر علیه السلام روایت شده است. و گفتهاند: روز احزاب بوده (از مقاتل) و حسن آن را جنگ بدر دانسته است. «وَ اللَّهُ سَمِیعٌ» یعنی آنچه را پیامبر می گوید شنواست. «عَلِیمٌ» داناست به آنچه در دل پنهان می دارند. «إِذْ هَمَّتْ» یعنی عزم و قصد کردند. «طائِفَتانِ مِنْکُمْ» یعنی دو گروه از شما مسلمین. «أَنْ تَفْشَلا» که بترسند. و دو طائفه یکی بنو سلمه بود و دیگری بنو حارثه که دو طائفه از قبیله انصار بودند (از ابن عباس و بیشتر مفسران) و از امام باقر و امام صادق علیه السلام نیز روایت شده است. جبایی گوید: دو طایفه یکی از مهاجران و یکی از انصار بودند و علت تصمیم آن ها بر نزاع این بود که عبد اللَّه بن ابی سلول در روز احد به آنان گفت که دست از جنگ با مشرکان بردارند و به مدینه
بازگردند و آن ها نیز به این کار تصمیم گرفتند ولی انجام ندادند. «وَ اللَّهُ وَلِیُّهُما» و خدا یاور آنان است. از جابر بن عبد اللَّه روایت شده که گوید: آیه درباره ما (انصار) نازل شده و نازل نشدن آن هم محبوب ما نبود زیرا «و اللَّه ولیهما» در این آیه است (که مدح ما را می رساند).
بعضی از محققان گفتهاند: این همّ و اراده خاطرهای بود که به فکرشان گذشت نه عزم و اراده قطعی، زیرا خداوند آن ها را در عین این تصمیم مدح گفته و اگر همّ و تصمیم قطعی بود ذمّ آن ها اولی از مدح بود.
می گویم: طبرسی داستان غزوه احد را از امام صادق بر منوالی که در روایت علی بن ابراهیم خواهد آمد، روایت کرده سپس گوید: ابن ابی اسحاق و سدی و واقدی و ابن جریح و دیگران روایت کنند که مشرکان روز چهار شنبه به احد وارد شدند (در شوال سال
1) هذا تلخيص من المصنّف، و الا في المصدر: عن ابن عبّاس و مجاهد و قتادة و الربيع و السدي و ابن إسحاق.
2) هذا أيضا تلخيص من المصنّف رحمه اللّه، ففي المصدر: عن ابن عبّاس و جابر بن عبد اللّه و الحسن و قتادة و مجاهد و الربيع.
3) في المصدر: و روي.
4) و لو كان هم عزيمة و قصد لكان ذمهم أولي من مدحهم.
5) هكذا في نسخة المصنّف و فيه وهم، و الصحيح كما في المصدر: ابن إسحاق، و هو محمّد ابن إسحاق صاحب المغازي المعروف.
6) في المصدر: و ابن جرير و لعله الصحيح و الا فالصحيح: ابن جريج بالجيم.
ثلاث من الهجرة و خرج رسول الله صلي الله عليه و آله إليهم يوم الجمعة و كان القتال يوم السبت للنصف من الشهر و كسرت رباعيّته صلي الله عليه و آله و شجّ وجهه (1)ثم رجع المهاجرون و الأنصار بعد الهزيمة و قد قتل من المسلمين سبعون و شدّ رسول الله بمن معه حتي كشفهم و كان الكفار مثّلوا بجماعة و كان حمزة أعظم مثلة و ضربت يد طلحة فشلّت. (2).
و قال في قوله أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ هو إخبار بأن النبيّ صلي الله عليه و آله قال لقومه أ لن يكفيكم يوم بدر أن جعل ربكم ثلاثة آلاف من الملائكة مددا لكم و قيل إن الوعد بالإمداد بالملائكة كان يوم أحد وعدهم الله المدد إن صبروا مُنْزَلِينَ أي من السماء بَلي تصديق بالوعد أي يفعل كما وعدكم و يزيدكم إِنْ تَصْبِرُوا أي علي الجهاد و علي ما أمركم الله وَ تَتَّقُوا معاصي الله و مخالفة رسوله وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا أي رجع المشركون إليكم من جهتهم (3)هذا و قيل من غضبهم هذا و كانوا قد غضبوا يوم أحد ليوم بدر مما لقوا فهو من فور الغضب أي غليانه يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ أي يعطكم مددا لكم و نصرة و إنما قال ذلك لأن الكفار في غزاة أحد ندموا بعد انصرافهم لم لم يعبروا علي المدينة (4)و همّوا بالرجوع فأوحي الله إلي نبيه أن يأمر أصحابه بالتهيّؤ للرجوع إليهم و قال لهم إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ ثم قال إن صبرتم علي الجهاد و راجعتم الكفار أمدكم الله بخمسة آلاف من الملائكة مسوّمين فأخذوا في الجهاد و خرجوا يتبعون الكفار علي ما بهم من الجراح و أخبر المشركون من رسول الله صلي الله عليه و آله أنه يتبعكم (5)فخاف المشركون
سوم هجری) و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روز جمعه به سوی آن ها رفت و جنگ در روز شنبه در نیمه ماه واقع شد. در این جنگ دندان پیامبر شکست و صورتش مجروح شد. سپس مهاجرین پس از شکست بازگشتند و از مسلمین هفتاد نفر کشته شدند. و کفار بدن های عدهای از شهیدان را مثله کرده بودند که حمزه بیش از همه مثله شده بود و دست طلحه مضروب گشت و فلج شد.(6)
در تفسیر این فرموده خداوند: «أَ لَنْ یَکْفِیَکُمْ أَنْ یُمِدَّکُمْ رَبُّکُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِکَةِ» گوید: این آیه خبر میدهد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به یاران خود گفته بود: «آیا شما را بس نیست که پروردگارتان، شما را با سه هزار فرشته فرودآمده، یاری کند؟» و گفته شده: وعده به کمک فرشتگان در روز احد است و خداوند به ایشان وعده داد که اگر صبر کنند فرشتگان را به مددشان فرستد. «مُنْزَلِینَ» یعنی خداوند فرشتگان را از آسمان فرستاد. «بَلی» تصدیق وعده است یعنی خداوند همانطور که به شما وعده داد عمل خواهد کرد. «إِنْ تَصْبِرُوا» اگر بر جهاد و انجام امر خدا صبور باشید «وَ تَتَّقُوا» و از گناهان و مخالفت پیامبر بپرهیزید. «وَ یَأْتُوکُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا» و اگر مشرکین از همین راه به سوی شما برگردند. برخی
گویند: یعنی از خشم خود که مشرکان در روز احد به خاطر شکست روز بدر در خشم بودند. این کلمه از «فور الغضب» به معنای جوشش خشم می باشد. «یُمْدِدْکُمْ رَبُّکُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِکَةِ» یعنی به شما نصرت خواهد داد و این سخن از آنجاست که قریش پس از بازگشت از جنگ پشیمان شدند که چرا مدینه را نگرفتند و زود قصد مراجعت نمودند. پس خداوند به پیامبرش وحی فرمود که اصحاب را امر کند تا آماده بازگشت به سوی مشرکان شوند و به ایشان فرمود: «اگر به شما جراحتی رسیده به کفار نیز مثل آن رسیده» و بعد فرمود: «اگر بر جهاد پایداری کنید و به سوی دشمن برگردید خداوند شما را با پنج هزار فرشته کمک می کند. پس مسلمین با این وعده با همه جراحاتی که داشتند برای تعقیب و اخراج کفار بیرون شدند. کسی این خبر را به مشرکان رسانید. مشرکان ترسیدند
إن رجعوا أن تكون الغلبة للمسلمين و أن يكون قد التأم إليهم من كان تأخّر عنهم و انضمّ إليهم غيرهم فدسّوا نعيم بن مسعود الأشجعيّ حتي يصدّهم بتعظيم أمر قريش و أسرعوا في الذهاب إلي مكة و كفي الله المسلمين أمرهم و لذلك قال قوم من المفسرين إن جميعهم ثمانية آلاف و قال الحسن إن جميعهم خمسة آلاف منهم ثلاثة آلاف المنزلين علي أن الظاهر يقتضي أن الإمداد بثلاثة آلاف كان يوم بدر (1)ثم استأنف حكم يوم أحد فقال بَلي إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا أي إن رجعوا إليكم بعد انصرافكم أمدكم رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمِينَ و هذا قول البلخي رواه عن عكرمة (2)قال لم يمدوا يوم أحد و لا بملك واحد و علي هذا فلا تنافي بين الآيتين مُسَوِّمِينَ أي معلمين أو مرسلين وَ ما جَعَلَهُ اللَّهُ إِلَّا بُشْري لَكُمْ أي ما جعل الله الإمداد و الوعد به إلا بشارة لكم وَ لِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُكُمْ بِهِ فلا تخافوا كثرة عدد العدو وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ معناه أن الحاجة إلي الله سبحانه لازمة في المعونة و إن أمدكم بالملائكة فلا استغناء لكم عن معونته طرفة عين. (3)
و قال البيضاوي و هو تنبيه علي أنه لا حاجة في نصرهم إلي مدد و إنما أمدهم و وعد لهم (4)بشارة لهم و ربطا علي قلوبهم من حيث إن نظر العامة إلي الأسباب أكثر و أحث علي أن لا يبالوا بمن تأخر عنهم. (5)
لِيَقْطَعَ طَرَفاً مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا .
قال الطبرسي اختلف في وجه اتصاله بما قبله فقيل يتصل بقوله وَ ما
نکند در این بار غلبه از آن مسلمانان باشد و کسانی که از جنگ خودداری کرده بودند به آنان پیوسته باشند و عده دیگری هم به کمک آن ها ملحق شوند. از این رو نعیم بن مسعود را فرستادند تا برای مسلمین از عظمت لشگر قریش سخن گوید و ایشان را بترساند و خود به سرعت به مکه بازگشتند. و به این وسیله خداوند شرّشان از سر مسلمین بگردانید و از این جهت بعضی مفسران گفتهاند که روی هم هشت هزار فرشته بودند و حسن گفته که پنج هزار بوده که سه هزار از ایشان فرود آمدهاند ولی ظاهر کلام می رساند که کمک با سه هزار فرشته در روز بدر بوده است. و خداوند پس از این جمله داستان احد را یاد می نماید که «إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ یَأْتُوکُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا» یعنی اگر پس از انصراف شما، بازگشتند، «یُمْدِدْکُمْ رَبُّکُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِکَةِ مُسَوِّمِین» و این سخن بلخی است و از عکرمه روایت کرده که گوید: در روز احد حتی با یک فرشته نیز یاری نشدند. بر این اساس میان دو آیه منافاتی وجود ندارد. «مُسَوِّمِینَ» یعنی معلّمین (علامت و نشانه داشتند) یا مرسلین (فرستاده شده). «وَ ما جَعَلَهُ اللَّهُ إِلَّا بُشْری لَکُمْ» یعنی خداوند فرستادن ملائکه و وعده کمک به وسیله فرشتگان را قرار نداد مگر برای بشارت شما تا «وَ لِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُکُم» و از بسیاری سپاه دشمن و کمی عدد خود نهراسید. «وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّه» یعنی نیاز به خدا
در کمک همواره با شما هست و اگر فرشتگان را به کمک شما فرستاد از کمک او باز هم یک لحظه بینیاز نیستید.
بیضاوی گوید: این آیه هشداری است بر اینکه در یاری آن ها به هیچ مددی نیاز نیست، و در واقع آنان را مدد رساند و به آنان وعده داد تا به عنوان بشارت و دلگرمی برای آنان باشد. از این جهت که عامه مردم نظرشان بیشتر به اسباب است و تاکید دارد بر این که اعتنا نکنند به این که چه کسانی از جنگ رفتن تخلف کرده و به جنگ نرفتند.
«لِیَقْطَعَ طَرَفاً مِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا» طبرسی گوید: در وجه ارتباط این آیه به ما قبل چند قول است: 1 - این قسمت متصل است به «وَ مَا
النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ أي أعطاكم الله هذا النصر ليقطع طائفة من الذين كفروا بالقتل و الأسر و قيل هو متصل بقوله وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ و قيل معناه ذلك التدبير لِيَقْطَعَ طَرَفاً أي قطعه منهم و المعني ليهلك طائفة منهم و قيل ليهدم ركنا من أركان الشرك بالأسر و القتل فأما اليوم الذي وقع فيه ذلك فيوم بدر (1)و قيل هو يوم أحد قتل فيه ثمانية عشر رجلا أَوْ يَكْبِتَهُمْ أي يخزيهم بالخيبة مما أملوا من الظفر بكم و قيل يردهم عنكم منهزمين و قيل يصرعهم علي وجوههم و قيل يظفركم عليهم و قيل يلعنهم و قيل يهلكهم فَيَنْقَلِبُوا خائِبِينَ لم ينالوا مما أملوا شيئا لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ قيل هو متصل بقوله وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ أي ليس لك و لا لغيرك من هذا النصر شيء و قيل إنه اعتراض بين الكلامين و قوله أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ متصل بقوله لِيَقْطَعَ طَرَفاً فالتقدير ليقطع طرفا منهم أو يكبتهم أو يتوب عليهم أو يعذبهم فإنهم قد استحقوا العقاب و ليس لك من هذه الأربعة شيء و ذلك إلي الله تعالي.
و اختلف في سبب نزوله فروي عن أنس بن مالك و ابن عباس و الحسن و قتادة و الربيع أنه لما كان من المشركين يوم أحد من كسر رباعيّة الرسول صلي الله عليه و آله و شجّه حتي جرت الدماء علي وجهه فقال كيف تفلح قوم نالوا هذا من نبيّهم و هو مع ذلك حريص علي دعائهم إلي ربّهم فأعلمه الله سبحانه أنه ليس إليه فلاحهم و أنه ليس إليه إلا أن يبلغ الرسالة و يجاهد حتي يظهر الدين و إنما ذلك إلي الله و كان الذي كسر رباعيّته و شجّه في وجهه عتبة بن أبي وقاص فدعا عليه بأن لا يحول عليه الحول حتي يموت كافرا فمات كافرا قبل حول الحول (2)و أدمي وجهه رجل من هذيل يقال له عبد الله بن قميئة فدعا عليه فكان حتفه أن سلط الله عليه تيسا فنطحه حتي قتله وَ رُوِيَ أَنَّهُ صلي الله عليه و آله كَانَ يَمْسَحُ الدَّمَ عَنْ وَجْهِهِ وَ
النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ» و معنی چنین می شود: خداوند این نصرت را به شما داد تا گروهی از کافران به دست شما با قتل و اسارت ریشهکن شوند. 2 - گفته شده: متصل است به «لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ» 3 - گفته شده: این کمک خدا به شما برای این بوده تا «لیقطع طرفاً» یعنی: طایفهای از مشرکان هلاک شوند. 4 - و بعضی گفتهاند: یعنی تا رکنی از ارکان شرک با قتل و اسارت منهدم شود. و اما روزی که خداوند در آن طائفهای از مشرکان را از بین برد روز بدر بود و گفتهاند: روز احد بوده که هجده تن از بزرگان آن ها کشته شدند. «أَوْ یَکْبِتَهُمْ» یعنی آن ها را با خسران و ناامیدی از پیروزی بر شما ذلیل سازد و گفته شده: یعنی آن ها را با شکست و هزیمت از شر شما رفع کند. و گفتهاند یعنی: خداوند آن ها را به روی در اندازد. و گفتهاند: یعنی شما را بر آن ها پیروز گرداند. و گفته اند: یعنی خداوند آنان را نفرین کند. و برخی گویند: یعنی آن ها را هلاک گرداند. «فَیَنْقَلِبُوا خائِبِینَ» یعنی بی آنکه به هیچ وجه به آرزوی خود برسند ذلیل و ناامید برگردند. «لَیْسَ لَکَ مِنَ الْأَمْرِ شَیْءٌ» گفتهاند این آیه متصل است به «وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ» و معنی چنین است: برای تو و غیر تو از این نصرت چیزی نیست. و بعضی گفتهاند: جمله معترضه است و «أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ» که پس از این جمله است متصل به «لِیَقْطَعَ طَرَفاً ...» می باشد و تقدیر چنین است: و یا ایشان را هلاک کند یا توبه کنند یا عذابشان نماید که مستحق عذابند و برای تو نیست یکی از این چیزها بلکه مربوط به خداوند متعال است.
در سبب نزول این آیه اختلاف است: از انس و ابن عباس و حسن و قتاده و ربیع روایت شده که: چون در روز احد آن جنایات از مشرکان صادر شد از شکستن دندان پیامبر و مجروح ساختن صورت مبارکش چنان که خون بر چهرهاش جاری شد، حضرت فرمود: «مردمی که با پیامبر خود این کنند چگونه رستگار گردند» ولی با این حال بر دعوت ایشان به سوی خدا حریص بود خداوند به او فهمانید که رستگاری آنان به دست او نیست بلکه فقط بر اوست که رسالت را تبلیغ کند و با آنان مجاهده نماید تا دین علنی شود و در حقیقت رستگاری به دست خداوند است. کسی که دندان پیامبر را شکست و چهره اش را زخمی نمود، عتبة بن ابی وقاص بود که حضرت بر او نفرین فرمود که قبل از پایان سال کافر بمیرد و هم چنان شد. و آن کس که چهرهاش را خونین کرده بود عبد اللَّه قمیه هذیلی بود که حضرت او را نیز نفرین کرد خداوند قوچی را بر او مسلط کرد تا بر او شاخی بزد و او را بکشت. روایت است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خون از جبین خود می سترد
يَقُولُ اللَّهُمَّ اهْدِ قَوْمِي فَإِنَّهُمْ لَا يَعْلَمُونَ. فعلي هذا يمكن أن يكون صلي الله عليه و آله علي وجل من عنادهم و إصرارهم علي الكفر فأخبر سبحانه أنه ليس إليه إلا ما أمر به من تبليغ الرسالة و دعائهم إلي الهدي و ذلك مثل قوله تعالي لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ (1)و قيل إنه صلي الله عليه و آله استأذن ربه تعالي في يوم أحد في الدعاء عليهم فنزلت الآية فلم يدع عليهم بعذاب الاستيصال و إنما لم يؤذن له فيه لما كان المعلوم من توبة بعضهم و قيل أراد رسول الله صلي الله عليه و آله أن يدعو علي المنهزمين عنه من أصحابه يوم أحد فنهاه الله عن ذلك و تاب عليهم أي (2)ليس لك أن تلعنهم و تدعو عليهم و قيل لَمَّا رَأَي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله (3)مَا فُعِلَ بِأَصْحَابِهِ وَ بِعَمِّهِ حَمْزَةَ مِنَ الْمُثْلَةِ مِنْ جَدْعِ الْأُنُوفِ وَ الْأُذُنِ وَ قَطْعِ الْمَذَاكِيرِ قَالَ (4)لَئِنْ أَدَالَنَا اللَّهُ مِنْهُمْ لَنَفْعَلَنَّ بِهِمْ مِثْلَ مَا فَعَلُوا وَ لَنُمَثِّلَنَّ بِهِمْ مُثْلَةً لَمْ يُمَثِّلْهُمْ أَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ بِأَحَدٍ قَطُّ. فنزلت الآية و قيل نزلت في أهل بئر معونة و هم سبعون رجلا من قرّاء أصحاب رسول الله صلي الله عليه و آله و أميرهم المنذر بن عمرو بعثهم رسول الله صلي الله عليه و آله إلي بئر معونة في صفر سنة أربع من الهجرة علي رأس أربعة أشهر من أحد ليعلّموا الناس القرآن و العلم فقتلهم جميعا عامر بن الطفيل و كان فيهم عامر بن فهيرة مولي أبي بكر فوجد رسول الله صلي الله عليه و آله من ذلك وجدا شديدا و قنت عليهم شهرا فنزلت و الأصحّ أنها نزلت في أحد و إنما قال لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ مع أن له صلي الله عليه و آله أن يدعوهم إلي الله و يؤدي إليهم ما أمره بتبليغه لأن معناه ليس لك شيء من أمر عقابهم أو استيصالهم أو الدعاء عليهم أو لعنهم حتي يقع (5)إنابتهم أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ أي يلطف لهم بما يقع معه توبتهم أو يقبل توبتهم إذا تابوا
و می فرمود: «بار خدایا قوم مرا هدایت کن که نادانند.» و با این توجیه ممکن است پیامبر از عناد ایشان می ترسید که بر کفر اصرار می ورزیدند. و خداوند به او خبر داد که بر او نیست جز تبلیغ رسالت و دعوت آنان به هدایت. و این آیه نظیر آیه دیگر است: «لَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ أَلَّا یَکُونُوا مُؤْمِنِین»(6)
{شاید تو از اینکه [مشرکان] ایمان نمیآورند، جان خود را تباه سازی} و بعضی گفتهاند: پیامبر از خداوند در روز احد اجازه خواست که بر مشرکان نفرین کند و این آیه نازل شد و حضرت بر ایشان نفرین نکرد که به عذاب و نابودی دچار شوند و چون نزد حق معلوم بود که عدهای توبه خواهند کرد به وی اجازه چنین نفرینی نداد. و گفته شده: پیامبر خواست در جنگ احد بر مسلمانانی که فرار کردند نفرین کند خداوند او را از این کار نهی فرمود و توبه ایشان را قبول فرمود. یعنی نباید آن ها را نفرین و لعن کنی. برخی گویند: چون پیمبر اکرم اعمال وحشیانه مشرکین از قبیل مثله کردن عمویش حمزه و اصحاب را دید فرمود» اگر خداوند مرا بر آن ها پیروز گرداند همین کارها را با آن ها
خواهم کرد و چنان آن ها را مثله کنم که تا کنون در عرب کس نکرده باشد.» پس این آیه نازل شد. و گفتهاند: درباره اهل بئر معونه که هفتاد تن بودهاند و از قاریان اصحاب پیامبر بودند، نازل شد. فرمانده آن ها منذر بن عمرو بود که حضرت آن ها را در ماه صفر سال چهارم هجری پس از چهار ماه از جنگ احد به بئر معونه فرستاد تا به مردم قرآن و علم آموزند. عامر بن طفیل همه آن ها را کشت و در میان آن ها عامر بن فهیرۀ غلام ابو بکر نیز بود. پیامبر از این مساله سخت ناراحت شد و یک ماه بر ایشان نفرین کرد پس این آیه نازل شد. صحیح این است که این آیه در احد نازل شده باشد. خداوند فرموده است: «لَیْسَ لَکَ مِنَ الْأَمْرِ شیء» با اینکه بر پیامبر است که آنان را به سوی خدا دعوت کند و امر ابلاغ رسالت را به انجام رساند. زیرا معنی این است که: بر تو نیست (یعنی به اختیار تو نیست) هیچ چیز از عقاب و استیصال و لعن و نفرین بر آنان تا زمانی که توبه کنند. «أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ» یعنی به آن ها لطف می کند و توفیق توبه به آنان می دهد پس توبه ایشان را به لطف خود میپذیرد. یا بدین معنی که اگر توبه کنند قبول می فرماید.
أَوْ يُعَذِّبَهُمْ إن لم يتوبوا فَإِنَّهُمْ ظالِمُونَ أي يستحقون العذاب بظلمهم. (1)
و قال رحمه الله في قوله تعالي وَ لا تَهِنُوا قيل نزلت الآية تسلية للمسلمين لما نالهم يوم أحد من القتل و الجراح عن الزهري و قتادة و ابن نجيح (2)و قِيلَ لَمَّا انْهَزَمَ الْمُسْلِمُونَ فِي الشِّعْبِ وَ أَقْبَلَ خَالِدُ بْنُ الْوَلِيدِ بِخَيْلِ الْمُشْرِكِينَ يُرِيدُ أَنْ يَعْلُوَ عَلَيْهِمُ الْجَبَلَ فَقَالَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله لَا يَعْلُنَّ عَلَيْنَا (3)اللَّهُمَّ لَا قُوَّةَ لَنَا إِلَّا بِكَ اللَّهُمَّ لَا يَعْبُدُكَ بِهَذِهِ البَلْدَةِ إِلَّا هَؤُلَاءِ النَّفَرُ فَأَنْزَلَ اللَّهُ الْآيَةَ وَ ثَابَ نَفَرٌ رُمَاةٌ وَ صَعِدُوا الْجَبَلَ وَ رَمَوْا خَيْلَ الْمُشْرِكِينَ حَتَّي هَزَمُوهُمْ وَ عَلَا الْمُسْلِمُونَ الْجَبَلَ فَذَلِكَ قَوْلُهُ وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ. و قيل نزلت الآية بعد يوم أحد حين أمر رسول الله صلي الله عليه و آله أصحابه بطلب القوم و قد أصابهم من الجراح ما أصابهم و قال صلي الله عليه و آله لا يخرج إلا من شهد معنا بالأمس فاشتد ذلك علي المسلمين فأنزل الله تعالي هذه الآية عن الكلبي و دليله قوله تعالي وَ لا تَهِنُوا فِي ابْتِغاءِ الْقَوْمِ الآية.
وَ لا تَهِنُوا أي لا تضعفوا عن قتال عدوكم وَ لا تَحْزَنُوا بما يصيبكم في أموالكم و أبدانكم و قيل لا تضعفوا بما نالكم من الجراح و لا تحزنوا علي ما نالكم من المصائب بقتل الإخوان أو لا تهنوا لما نالكم من الهزيمة و لا تحزنوا علي ما فاتكم من الغنيمة وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ أي الظافرون المنصورون (4)أو الأعلون في المكان إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ معناه أن من كان مؤمنا يجب أن لا يهن و لا يحزن لثقته بالله أو إن كنتم مصدقين بوعدي لكم بالنصرة و الظفر علي عدوكم إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ أي جراح فقد أصاب القوم جراح مثله عن ابن عباس و قيل إن يصبكم ألم و جراحة يوم أحد فقد أصاب القوم ذلك يوم بدر.
«أَوْ یُعَذِّبَهُمْ» یعنی اگر توبه نکنند عذابشان کند. «فَإِنَّهُمْ ظالِمُونَ» یعنی به واسطه ستمشان مستحق عذاب اند. (5)
«وَ لا تَهِنُوا» گفته شده: این آیه برای تسلیت مؤمنان نازل شده به خاطر رنج ها و زحمت هایی که در احد به ایشان رسید. (از زهری و قتاده و ابن نجیح). و گفتهاند: چون مسلمین در روز احد از شکاف کوه عقب نشینی کردند و خالد با سواران مشرکین آهنگ کوه کرد که به آن شکاف بالا رود پیامبر عرضه داشت: «بار خدایا از بالا رفتن اینان جلو بگیر که ما را جز به تو قوتی نیست خداوندا در این شهر جز این افراد اندک کسی تو را نمی پرستد.» در این وقت خداوند این آیه فرستاد و در پی آن جمعی از تیر اندازان به کوه بالا رفتند و سواران مشرکین را تیر باران کردند تا آن ها را به عقب نشینی وا داشتند و مسلمانان بر کوه صعود نمودند و این است قول خداوند: «وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ» از ابن عباس. کلبی گوید: آیه پس از روز احد آمد هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اصحابش را امر کرد که دشمن را تعقیب کنند در حالی که اصحاب زخم دار بودند و فرمود با ما همراه نشوند مگر کسانی که دیروز در احد با ما بودند و این فرمان بر مسلمین گران آمد. پس خداوند این آیه را فرستاد و دلیل کلبی بر این سخن این قسمت آیه است «وَ لا تَهِنُوا فی ابتغاء»
«وَ لا تَهِنُوا» یعنی در جهاد با دشمنان سستی نکنید. «وَ لا تَحْزَنُوا» و از آنچه که به پیکرها و یا ثروتهای شما می رسد اندوه نخورید. و گفتهاند: یعنی با جراحت هایی که به شما رسیده سست نشوید و به واسطه مصیبت هایی که متوجه شما گشته مانند کشته شدن برادرانتان اندوهگین نباشید. و گفتهاند مراد این است که از شکستی که به ظاهر نصیب شما شده سست نشوید و برای غنیمت هایی که از کفتان رفته غم نخورید. «وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ» یعنی سرانجام شما پیروز و منصور خواهید بود و گفتهاند: یعنی شما از نظر مقام بالاترید. «إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ» مراد این است که کسی که به خدا ایمان دارد نباید به واسطه اعتماد و اطمینانی که به حق دارد حزن و سستی در او راه پیدا کند. و ممکن است مراد این باشد که اگر به وعده نصرت و پیروزی که من به شما دادهام ایمان دارید هرگز غم و سستی به خود راه ندهید سپس خداوند به تسلیت مؤمنان میپردازد. «إِنْ یَمْسَسْکُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ» یعنی اگر به شما جراحت هایی رسیده به دشمنان شما نیز مانند آن ها رسیده است (از ابن عباس). و گفته شده مراد این است که اگر در روز احد زخم هایی به شما رسیده نظیر آن ها در جنگ بدر به دشمنانتان نیز رسیده است.
1) مجمع البيان 2: 500 و 501.
2) هكذا في نسخة المصنّف، و فيه وهم، و الصحيح كما في المصدر: ابن أبي نجيح، و هو عبد اللّه بن أبي نجيح يسار المكي أبو يسار الثقفي مولاهم. المتوفّي سنة 131 (او) بعدها.
3) في المصدر: اللّهمّ لا يعلن علينا.
4) زاد في المصدر: الغالبون عليهم في العاقبة.
5) . مجمع البیان 2 : 500 - 501
و قال أنس بن مالك أتي رسول الله صلي الله عليه و آله بعلي عليه السلام يومئذ و عليه (1)نيّف و ستون جراحة من طعنة و ضربة و رمية فجعل رسول الله صلي الله عليه و آله يمسحها و هي تلتئم بإذن الله تعالي كأن لم تكن.
وَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: لَمَّا كَانَ يَوْمُ أُحُدٍ صَعِدَ أَبُو سُفْيَانَ الْجَبَلَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله اللَّهُمَّ إِنَّهُ لَيْسَ لَهُمْ أَنْ يَعْلُونَا فَمَكَثَ أَبُو سُفْيَانَ سَاعَةً وَ قَالَ يَوماً بِيَوْمٍ إِنَّ (2)الْأَيَّامَ دُوَلٌ وَ إِنَّ الْحَرْبَ سِجَالٌ (3)فَقَالَ صلي الله عليه و آله أَجِيبُوهُ فَقَالُوا لَا سَوَاءٌ قَتْلَانَا فِي الْجَنَّةِ وَ قَتْلَاكُمْ فِي النَّارِ فَقَالَ:
لَنَا عُزَّي وَ لَا عُزَّي لَكُمْ.
فَقَالَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله:
اللَّهُ مَوْلَانَا وَ لَا مَوْلَي لَكُمْ.
فَقَالَ أَبُو سُفْيَانَ اعْلُ هُبَلُ.
فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله اللَّهُ أَعْلَي وَ أَجَلُّ.
وَ تِلْكَ الْأَيَّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ أي نصرفها مرّة لفرقة و مرّة عليها و إنما يصرّف الله سبحانه الأيام بين المسلمين و الكفار بتخفيف المحنة علي المسلمين أحيانا و تشديدها أحيانا لا بنصرة الكفار عليهم لأن النصرة تدل علي المحبة و الله لا يُحِبُّ الْكافِرِينَ و إنما جعل الله الدنيا منقلبة (4)لكيلا يطمئن المسلم إليها و لتقلّ رغبته فيها (5)إذ تفني لذاتها و يظعن مقيمها و يسعي للآخرة التي يدوم نعيمها و إنما جعل الدولة مرّة للمؤمنين و مرّة عليهم ليدخل الناس في الإيمان علي الوجه الذي يجب الدخول فيه لذلك (6)و هو قيام الحجة فإنه
انس بن مالک گوید: در روز احد علی علیه السلام را نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آوردند که شصت و چند زخم شمشیر و نیزه و تیر برداشته بود. پیامبر دست مبارک بر زخم های وی مالید و زخم های او به اذن خدا شفا یافت گویی از اول زخمی نبود.
از ابن عباس روایت شده که گوید: در روز احد ابو سفیان از کوه بالا رفت. پیامبر عرضه داشت: «خداوندا ابو سفیان را نرسد که بر ما بلندی یابد.» ابو سفیان ساعتی درنگ کرد و فریاد بر آورد که: این روز (احد) تقاص آن روز (بدر) همانا روزگار همواره در گردش و دگرگونی است (و هر روزی به کام کسی است) و جنگ
یک روز به نفع ماست و دیگر روز به زیان ما. پیامبر به اصحاب فرمود: پاسخش گویید. اصحاب فریاد بر آوردند که مقتولین شما و ما یکسان نیستند، کشتگان ما در بهشت و کشتگان شما در آتش دوزخ اند. ابو سفیان گفت:
ما عزّی داریم و شما عزّی ندارید.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
خدا مولای ماست و شما را مولایی نیست.
ابو سفیان گفت: بلند پایه باد هبل!
پیامبر فرمود: خدا بلند مرتبه تر و بزرگتر است.
«وَ تِلْکَ الْأَیَّامُ نُداوِلُها بَیْنَ النَّاسِ» یعنی ما روزگار را گاهی به کام و نفع مردم می چرخانیم و گاه دیگر به ضررشان. و همانا خداوند روزگار را بین مسلمانان و کفار به گردش می آورد گاه به کاستن رنج از مسلمین و گاه به افزودن رنج بر ایشان. و البته نه با پیروزی کفار علیه ایشان زیرا پیروزی علامت محبت داشتن است و خداوند به کفار هرگز محبتی ندارد و خداوند برای دنیا دگرگونی و اقبال را قرار داد برای اینکه مسلمین به دنیا و روزگار دل نبندند و اطمینان پیدا نکنند و در نتیجه رغبت و حرصشان نسبت به آن اندک باشد چون همواره لذات دنیا رو به زوال است و زندگی آن آمیخته به شرنگ محنت ها است. و نیز برای اینکه برای جهان آخرت که خود ابدی و جاوید و نعمت هایش زوال ناپذیر است بکوشند. و اینکه دولت و گردش روزگار را گاه به نفع مسلمین و گاهی به ضررشان قرار می دهد این است که ایمانشان بر وجه صحیح و طبق منطق و حجت باشد
لو كانت الدولة دائما للمؤمنين لكان الناس يدخلون في الإيمان علي سبيل اليمن و الفأل علي أن كل موضع حضره النبي صلي الله عليه و آله لم يخل من ظفر إما في ابتداء الأمر و إما في انتهائه و إنما لم يستمر ذلك لما بيناه.
وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا تقديره و تلك الأيام نداولها لوجوه من المصالح و ليعلم الذين آمنوا متميزين بالإيمان عن غيرهم و علي هذا يكون (1)يعلم بمعني يعرف لأنه ليس المعني أنه يعرف الذوات بل المعني أنه يعلم تميزها بالإيمان و يجوز أن يكون المعني ليعلم الله الذين آمنوا بما يظهر من صبرهم علي جهاد عدوهم أي يعاملهم معاملة من يعرفهم بهذه الحال و قيل معناه و ليعلم أولياء الله الذين آمنوا و إنما أضاف إلي نفسه تفخيما وَ يَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَداءَ أي ليكرم منكم (2)بالشهادة من قتل يوم أحد أو يتخذ منكم شهداء علي الناس بما يكون منهم من العصيان لما لكم في ذلك من جلالة القدر وَ لِيُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا أي و ليبتلي الله الذين آمنوا أو لينجيهم من الذنوب بالابتلاء وَ يَمْحَقَ الْكافِرِينَ أي ينقصهم أو يهلكهم.
أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ المراد به الإنكار أي أ ظننتم أيها المؤمنون أنكم تدخلون الجنة وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ يَعْلَمَ الصَّابِرِينَ أي و لما يجاهد المجاهدين منكم فيعلم الله جهادهم و يصبر الصابرون فيعلم صبرهم علي القتال وَ لَقَدْ كُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ و ذلك أن قوما ممن فاتهم شهود بدر كانوا يتمنون الموت بالشهادة بعد بدر قبل أحد فلما رأوه يوم أحد أعرض كثير منهم عنه فانهزموا فعاتبهم الله علي ذلك مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَيْتُمُوهُ الضميران راجعان إلي الموت و المراد أسبابه كالحرب و قيل راجعان إلي الجهاد وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ تأكيد للرؤية أو النظر بمعني التفكر و قيل معناه و أنتم تنظرون إلي محمد صلي الله عليه و آله و فيه حذف أي فلم انهزمتم وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ - قال أهل التفسير سبب نزول هذه الآية أنه
چون اگر دنیا همواره به کام مسلمین بود بسیاری از مردم برای همین مطلب به عنوان فال و تماشا به اسلام می گراییدند. و این نکته نیز معلوم باشد که پیامبر در هر کار و هر موضعی پیروز بود یا پیروزی ابتدایی و یا در سرانجام کار و دائمی، نبودن غلبه ظاهری پیامبر بهمان مصلحتی بود که تبیین نمودیم.
«وَ لِیَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا» تقدیر چنین است: «تلک الایام نداولها بین الناس لوجوه من المصالح و الحکمة و لیعلم اللَّه ...» یعنی روزگار را بین مردم می چرخانیم برای مصالح و حکمت هایی و برای اینکه خدا بشناسد مؤمنین را در حالی که به
وسیله ایمان از دیگران تمیز داده شدهاند و ممتازند. و بر طبق این معنی «یعلم» به معنی «یعرف» نیست زیرا مراد این نیست که خداوند ذات و شخص مؤمنین را بشناسد بلکه مقصود این است که تمیز آن ها را به واسطه ایمان بداند. و ممکن است مقصود این باشد: خدا مؤمنان را بشناسد به واسطه صبر و پایداری که در راه جهاد با دشمن از خود نشان می دهند یعنی با آن ها مثل کسی که به صبر و پایداری شناخته شدهاند رفتار خواهد کرد. بعضی گفتهاند: مقصود آیه این است که تا اولیاء خدا بدانند تمیز مؤمن از کافر را و اینکه علم را به خود نسبت داد برای تجلیل و بزرگداشت اولیاء می باشد که دانستن آن ها دانستن خداست. «وَ یَتَّخِذَ مِنْکُمْ شُهَداءَ» یعنی: تا به وسیله شهادت کسانی را که در یوم احد شهید شدهاند گرامی سازد. یا خداوند به واسطه جلالت قدر و بلندی مرتبهای که دارید شما را بر گناهان مردم شاهد قرار دهد. «وَ لِیُمَحِّصَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا» یعنی برای اینکه خداوند مؤمنان را امتحان کند. یا اینکه خداوند با آزمایش و ابتلا مؤمنان را نجات دهد. «وَ یَمْحَقَ الْکافِرِینَ» یعنی آن ها را نقصان دهد یا نابود کند.
«أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ» مراد استفهام انکاری است. یعنی ای مردم مؤمن گمان می کنید که داخل بهشت خواهید شد؟! «وَ لَمَّا یَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِینَ جاهَدُوا مِنْکُمْ وَ یَعْلَمَ الصَّابِرِینَ» یعنی در حالی که هنوز مجاهدان جهاد نکردهاند تا خداوند جهادشان را بداند و نیز صابران هنوز صبر خود به کار نبردهاند تا صبرشان در جهاد معلوم گردد. «وَ لَقَدْ کُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ» این جمله اشاره است به کسانی که در جنگ بدر زنده مانده بودند و آرزوی شهادت داشتند ولی اکثر آن ها در جنگ احد فرار کردند، این است که خداوند ایشان را مورد عتاب قرار داده است. «مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَیْتُمُوهُ» ضمیر در «تلقوه» و «رأیتموه» به مرگ بر می گردد، یعنی قبل از اینکه اسباب مرگ را که جنگ است ببینید آرزوی شهادت می کردید. و برخی گویند: مرجع دو ضمیر جهاد است. «وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ» گفته شده که این جمله تأکید رؤیت است، یا نظر به معنای تفکر و اندیشیدن است. و گفتهاند: یعنی در حالی که محمد صلی الله علیه و آله و سلم را میبینید و در جمله محذوفی است. یعنی: (فلم انهزمتم: یعنی چرا فرار کردید). «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُول» مفسران گویند: سبب نزول این آیه
این است
لما أرجف بأن النبي صلي الله عليه و آله قتل يوم أحد و أشيع ذلك قال الناس لو كان نبيا لما قتل و قال آخرون نقاتل علي ما قاتل عليه حتي نلحق به و ارتد بعضهم و انهزم بعضهم و كان سبب انهزامهم و تضعضعهم إخلال الرماة لمكانهم من الشعب و كان رسول الله صلي الله عليه و آله نهاهم عن الإخلال به و أمر عبد الله بن جبير و هو أخو خوات بن جبير علي الرماة و هم خمسون رجلا و قال لا تبرحوا مكانكم فإنا لن نزال غالبين ما ثبتم بمكانكم و جاءت قريش علي ميمنتهم خالد بن الوليد و علي ميسرتهم عكرمة بن أبي جهل و معهم النساء يضربن بالدفوف و ينشدون الأشعار فقالت هند:
نحن بنات طارق *** نمشي علي النمارق
إن تقبلوا نعانق *** أو تدبروا نفارق
فراق غير وامق.
و كان أبو عامر عبد عمرو بن الصيفي أول من لقيهم بالأحابيش و عبيد أهل مكة فقاتلهم قتالا شديدا و حميت الحرب. فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مَنْ يَأْخُذُ بِهَذَا السَّيْفِ (1)بِحَقِّهِ وَ يَضْرِبُ بِهِ الْعَبِيدَ (2)حَتَّي يَنْحَنِيَ فَأَخَذَهُ أَبُو دُجَانَةَ سِمَاكُ بْنُ خَرَشَةَ الْأَنْصَارِيُّ فَلَمَّا أَخَذَ السَّيْفَ اعْتَمَّ بِعِمَامَةٍ حَمْرَاءَ وَ جَعَلَ يَفْتَخِرُ (3)وَ يَقُولُ
أَنَا الَّذِي عَاهَدَنِي خَلِيلِي (4)*** أَنْ لَا أُقِيمَ الدَّهْرَ فِي الْكُبُولِ (5)
أَضْرِبُ بِسَيْفِ اللَّهِ وَ الرَّسُولِ
فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِنَّهَا لَمِشْيَةٌ يُبْغِضُهَا اللَّهُ تَعَالَي (6)إِلَّا فِي هَذَا الْمَوْضِعِ
که چون روز احد به دروغ شایع کردند که پیامبر اکرم کشته شده عدهای گفتند که اگر پیامبر بود کشته نمی شد و گروهی دیگر گفتند ما در راه همان هدفی که حضرت میجنگید خواهیم جنگید تا به وی ملحق شویم و عدهای راه ارتداد پیمودند و گروهی راه فرار گزیدند. علت اصلی شکست مسلمین فرار تیر اندازان شکاف احد بود. پیامبر تیراندازان را از ترک آنجا نهی کرد و پس از گماردن سربازان اسلام در سنگرگاه های خود پنجاه تیرانداز ماهر را به ریاست عبد اللَّه بن جبیر که برادر خوات بن جبیر بود در تنگه کوه احد مستقر ساخت و فرمود جای خود را به هیچ وجه خالی نکنید که ما همواره پیروز خواهیم بود تا زمانی که شما در جایگاه خود ثابت بمانید. قریش آمدند در حالی که خالد بن ولید در میمنه سپاه و عکرمة بن ابی جهل در میسره لشگر بود و زنانشان از عقب آنان را بدرقه می کردند و دف می نواختند و شعر میخواندند. هند این شعر را خواند:
ما دختران طارق هستیم، که بر فرش های گرانبها راه می رویم.
اگر بتازید و جنگ کنید با شما هم آغوش و همبستر می شویم اما اگر پشت کنید و نجنگید از شما جدا می شویم.
جداشدنی که هیچ محبت و دوستی در آن نباشد.
ابو عامر عبد بن عمرو بن صیفی اولین کسی بود که با احابیش (آزاد شدگان قریش) و بردگان اهل مکه با مسلمانان رویاروی شد و سرسختانه با آنان جنگید. تنور جنگ افروخته شد و پیامبر فرمود: کیست که این شمشیر بستاند و چنان که شایسته است آن را بر سر بردگان فرود آرد چندان که کج شود.» ابو دجانه سماک بن خرشه انصاری آن را گرفت و عمامهای سرخ بر سر نهاد و با افتخار اینگونه سرود:
منم آنکه خلیلم از من عهد گرفته که تا آخرین صف دشمن را باقی نگزارم.
اینک با شمشیر خدا و پیامبر میجنگم.
پیامبر فرمود: خدا و پیامبر از اینگونه راه رفتن نفرت دارند مگر در چنین جایگاهی (که برابر دشمن است).
ثُمَّ حَمَلَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله وَ أَصْحَابُهُ عَلَي الْمُشْرِكِينَ فَهَزَمُوهُمْ وَ قَتَلَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَصْحَابَ اللِّوَاءِ وَ أَنْزَلَ اللَّهُ نُصْرَتَهُ عَلَي الْمُسْلِمِينَ قال الزبير فرأيت هندا و صواحبها هاربات مصعدات في الجبال نادية خدامهن ما دون أخذهن شيء فلما نظرت الرماة إلي القوم قد انكشفوا و رأوا النبي صلي الله عليه و آله و أصحابه ينتهبون الغنيمة أقبلوا يريدون النهب و اختلفوا فقال بعضهم لا نترك أمر رسول الله صلي الله عليه و آله (1)و قال بعضهم ما بقي من الأمر شيء ثم انطلقوا عامتهم و ألحقوا (2)بالعسكر فلما رأي خالد بن الوليد قلة الرماة و اشتغال المسلمين بالغنيمة و رأي ظهورهم خالية صاح في خيله من المشركين و حمل علي أصحاب النبي صلي الله عليه و آله من خلفهم فهزموهم و قتلوهم و رمي عبد الله بن قَمِيئَةَ الحارثي رسول الله صلي الله عليه و آله بحجر فكسر أنفه و رباعيته و شجه في وجهه فأثقله و تفرق عنه أصحابه و أقبل يريد قتله فذب مصعب بن عمير و هو صاحب راية رسول الله صلي الله عليه و آله يوم بدر و يوم أحد و كان اسم رايته العقاب عن رسول الله صلي الله عليه و آله حتي قتل مصعب بن عمير قتله ابن قَمِيئَةَ فرجع و هو يري أنه قتل رسول الله صلي الله عليه و آله و قال إني قتلت محمدا و صاح صائح (3)ألا إن محمدا قد قتل و يقال إن الصائح (4)كان إبليس لعنه الله فانكفأ الناس (5)و جعل رسول الله صلي الله عليه و آله يدعو الناس و يقول إلي عباد الله إلي عباد الله فاجتمع إليه ثلاثون رجلا فحموه حتي كشفوا عنه المشركين و رمي سعد بن أبي وقاص حتي اندقت سية (6)قوسه و أصيبت يد طلحة بن عبيد الله فيبست و أصيبت عين قَتَادَةَ بن النعمان يومئذ حتي وقعت علي وجنته فردها رسول الله صلي الله عليه و آله مكانها فعادت كأحسن ما كانت فلما
سپس پیامبر و اصحابش به مشرکین حمله بردند و آن ها را شکست و فراری دادند و علی بن ابی طالب علیه السلام پرچمداران دشمن
را کشت و خداوند نصرت خود را بر مسلمانان فرو فرستاد. زبیر گوید: هند و همراهانش را دیدم که پا به فرار نهادهاند و از کوه بالا می روند و خدمتکارانشان خود را صدا می زنند که به یاریشان بشتابند و جز به نگهداری آن ها به کاری نپردازند. در این وقت چون تیراندازان دیدند که دشمن عقب نشینی کرد و مسلمین به غارت اموال ایشان پرداختهاند آن ها نیز قصد غارت کردند و در میانشان اختلاف پدید آمد. دستهای گفتند: دستور پیامبر را ترک نمی کنیم. گروهی گفتند: دیگر کاری با ما نیست (و جنگ به نفع ما خاتمه یافته است) و برای جمع غنیمت به سپاه ملحق شدند. در این وقت خالد ولید متوجه شد که اکثر تیراندازان سنگر را خالی کرده و مسلمین به جمع غنیمت سرگرم شده و از پشت سر حامی ندارند، سواران خود را صدا زد و از عقب بر یاران پیامبر حمله آورد و آن ها را شکست داد و کشت. عبد اللَّه بن قمیه حارثی سنگی به طرف پیغمبر پرتاب کرد و بینی و دندان پیشین حضرت را شکست و او را به رو در انداخت. اصحاب که این دیدند از اطرافش پراکنده شدند و عبد اللَّه به قصد قتل حضرت حملهور گشت، مصعب بن عمیر پرچمدار پیامبر در بدر و احد به دفاع از وی به جلوی عبد اللَّه بن قمیه رفت. نام پرچم پیامبر عقاب بود که به دست داشت ولی به دست او شهید شد. قمیئه پس از قتل مصعب پیامبر را که به آن حال دید کُشته پنداشت و فریاد برآورد که من محمد را کشتم و ندایی دیگر بسیار بلند برخاست که محمد کشته شد و گویند این منادی شیطان بود در نتیجه مردم به کلی از پیامبر گریختند و از گرد او پراکنده شدند. حضرت مرتب مردم را به سوی خود می خواند و می فرمود: ای بندگان خدا به سوی من بشتابید تا اینکه سی مرد گردش جمع گشتند و از وجود مقدسش حمایت کردند تا مشرکان را از اطرافش پراکنده ساخته و دور کردند. سعد بن ابی وقاص چندان به مشرکین تیر انداخت که زه کمانش باریک و ساییده شد و دست طلحة بن عبید اللَّه آسیب دید و خشک گشت و چشم قتادة بن نعمان از حدقه در آمد و بر صورتش افتاد و پیامبر آن را به جای خود برگردانید و بهتر از اول شد. چون
انصرف رسول الله صلي الله عليه و آله أدركه أبي بن خلف الجمحي و هو يقول لا نجوت إن نجوت فقال القوم يا رسول الله ألا يعطف عليه رجل منا فقال دعوه حتي إذا دنا منه و كان أبي قبل ذلك يلقي رسول الله صلي الله عليه و آله فيقول عندي رمكة أعلفها كل يوم فرق ذرة أقتلك عليها فقال رسول الله صلي الله عليه و آله بل أنا أقتلك إن شاء الله تعالي فلما كان يوم أحد و دنا منه تناول رسول الله صلي الله عليه و آله الحربة من الحرث بن الصمة ثم استقبله فطعنه في عنقه فخدش خدشة فتدهدأ (1)عن فرسه و هو يخور خوار الثور و هو يقول قتلني محمد فاحتمله أصحابه و قالوا ليس عليك بأس فقال بلي لو كانت هذه الطعنة بربيعة و مضر لقتلتهم (2)أ ليس قال لي أقتلك فلو بزق علي بعد تلك المقالة لقتلني فلم يلبث إلا يوما حتي مات قال و فشا في الناس أن رسول الله صلي الله عليه و آله قد قتل فقال بعض المسلمين ليت لنا رسولا إلي عبد الله بن أبي فيأخذ لنا أمانا من أبي سفيان و بعضهم جلسوا و ألقوا بأيديهم و قال أناس من أهل النفاق فالحقوا بدينكم الأول و قال أنس بن النضر عم أنس بن مالك يا قوم إن كان محمد قد قتل فإن رب محمد لم يقتل و ما تصنعون بالحياة بعد رسول الله صلي الله عليه و آله فقاتلوا علي ما قاتل عليه رسول الله و موتوا علي ما مات عليه ثم قال اللهم إني أعتذر إليك مما يقوله هؤلاء يعني المنافقين (3)و أبرأ إليك مما جاء به هؤلاء يعني المنافقين ثم شد بسيفه فقاتل حتي قتل ثم إن رسول الله صلي الله عليه و آله انطلق إلي الصخرة و هو يدعو الناس فأول من عرف رسول الله صلي الله عليه و آله كعب بن مالك قال عرفت عينيه تحت المغفر تزهران فناديت بأعلي صوتي يا معاشر المسلمين هذا رسول الله (4)فأشار إلي أن اسكت فانحازت إليه طائفة من أصحابه فلامهم النبي صلي الله عليه و آله علي الفرار فقالوا يا رسول الله فديناك بآبائنا و أمهاتنا أتانا الخبر أنك قتلت (5)فرعبت
پیامبر بازگشت ابی بن خلف جمحی به او رسید و به پیامبر گفت: نجات نیابم اگر تو را سالم رها کنم! یاران پیامبر گفتند: ای رسول اللَّه اجازه فرمایید یکی از ما به او حمله بریم. پیامبر فرمود: او را واگذارید او
را رها کردند تا نزدیک پیامبر رسید. اُبیّ قبل از این چون پیامبر را میدید می گفت اسبی نجیب و قوی دارم که هر روز شانزده رطل علف به او می خورانم تا بر آن سوار شوم و تو را به قتل رسانم و پیامبر می فرمود: بلکه ان شاء اللَّه من تو را خواهم کشت. در روز احد وقتی اُبیّ به پیامبر نزدیک شد حضرت دشنه ای از حرث بن صمه گرفت و به او روی آورد و به گردنش ضربهای نواخت تا خراشی در آن پدید آمد و بدون فاصله از اسب به زیر افتاد و همچون گاو بانگ بر می آورد و فریاد می کرد: محمد مرا کشت. یارانش او را از معرکه بیرون بردند و می گفتند: بر تو عیبی نمیبینیم. وی گفت اگر این ضربه بر افراد دو قبیله ربیع و مضر فرود می آمد همگان را می کشت مگر محمد مرتب مرا به قتل تهدید نمی کرد، اگر پس از این ماجرا آب دهان بر من بریزد کشته خواهم شد، و پس از یک روز مرد. گوید: خبر شهادت پیامبر در میان مردم پخش شد. گروهی از مسلمانان گفتند: کاش رسولی خدا را نزد عبد اللَّه بن ابی می فرستادیم تا برای ما از ابو سفیان امان گیرد و گروهی از منافقان گفتند: اگر محمد کشته شده به دین پیشین خود بازگردید. انس بن نصر عموی انس بن مالک گفت: ای مردم اگر محمد صلی الله علیه و آله و سلم کشته شد خدای محمد زنده است زندگی پس از مرگ محمد چه لطف و ثمری دارد، پس در راه همان هدفی که رسول اکرم می جنگید شما هم بجنگید و در همان راه بمیرید. سپس دست به دعا برداشت و گفت: خداوندا من از گفته این جمع منافق از تو پوزش میطلبم و از آنچه این دسته منافقان آوردهاند بیزاری می جویم. سپس شمشیر کشید و جنگید تا اینکه کشته شد. سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به پناه صخرهای رفت و مردم را فرا خواند. اولین کسی که پیامبر را شناخت کعب بن مالک بود. او گوید: چشمان حضرت را از زیر کلاهخود شناختم که می درخشد و با بلندترین صدا فریاد برآوردم: ای گروه مسلمانان بشارت باد که این رسول اللَّه است. حضرت به من اشاره کرد که ساکت باشم. عدهای از اصحاب به سویش شتافتند حضرت آن ها را به خاطر گریز از میدان نبرد، سرزنش کرد. در پاسخ گفتند: یا رسول اللَّه پدران و مادران فدایت باد به ما خبر رسید که شما شهید شدهاید و دل های ما از این خبر به وحشت افتاد
قلوبنا فولينا مدبرين فأنزل الله تعالي هذه الآية وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ يعني أنه بشر اختاره الله لرسالته و قد مضت (1)قبله رسل بعثوا فأدوا الرسالة و مضوا و ماتوا و قتل بعضهم و أنه يموت كما ماتت الرسل فليس الموت بمستحيل عليه و لا القتل و قيل أراد أن أصحاب الأنبياء لم يرتدوا عند موتهم أو قتلهم فاقتدوا بهم أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلي أَعْقابِكُمْ فسمي الارتداد انقلابا علي العقب و هو الرجوع القهقري وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلي عَقِبَيْهِ أي من يرتدد عن دينه فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً بل مضرته عائدة عليه وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ أي المطيعين. (2)
قوله تعالي وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ قال البيضاوي أي بمشية الله أو بإذنه لملك الموت (3)و المعني أن لكل نفس أجلا مسمي في علمه تعالي و قضائه لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً (4)وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ بالإحجام عن القتال و الإقدام عليه كِتاباً مصدر مؤكد أي كتب الموت كتابا مُؤَجَّلًا صفة له أي موقتا لا يتقدم و لا يتأخر وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْها تعريض بمن شغلتهم الغنائم يوم أحد وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الْآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْها أي من ثوابها وَ سَنَجْزِي الشَّاكِرِينَ الذين شكروا نعمة الله فلم يشغلهم شيء من الجهاد وَ كَأَيِّنْ أصله أي دخلت الكاف عليها و صارت بمعني كم و النون تنوين أثبت في الخط علي غير قياس مِنْ نَبِيٍّ بيان له قاتَلَ (5)مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ ربانيون علماء أتقياء أو عابدون لربهم و قيل جماعات و الربي منسوب إلي الربة و هي الجماعة للمبالغة فَما
و در نتیجه فرار اختیار نمودیم. در اینجا خداوند
این آیه را فرستاد «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ» یعنی محمد بشری است که خداوند او را برای رسالت خود برگزید که قبل از او نیز پیامبرانی بودند که رسالت خود را به انجام رسانیدند و از دنیا رفتند و بعضی از آن ها نیز کشته شدند و محمد صلی الله علیه و آله و سلم نیز مانند پیامبران گذشته وفات خواهد کرد و مرگ و شهادت برای او محال نیست. و گفتهاند مراد این است: اصحاب انبیاء پس از مرگ و یا قتل پیامبر خود مرتد نشدند شما نیز به آن ها اقتدا کنید. «أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ» یعنی اگر خدا او را بمیراند یا کافران او را بکشند شما پس از ایمان مرتد و کافر می شوید. و اینکه پس ارتداد را انقلاب و بازگشت به پشت سر، که رجوع به قهقرا و عقب عقب رفتن است، نامیده است. «وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلی عَقِبَیْهِ» یعنی هر کس از دینش برگردد. «فَلَنْ یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئاً» هر که مرتد شود به خدا ضرری نمی رساند بلکه ضررش به خودش بازگردد. «وَ سَنَجْزِی الشَّاکِرِینَ» یعنی کسانی که فرمان می برند. (6)
بیضاوی در تفسیر این فرموده خداوند متعال «وَ ما کانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّه» گوید: یعنی با اراده و مشیّت خدا، یا با اجازه دادن به فرشته مرگ. این آیه بدین معنا است که برای هر کسی در علم و تقدیر خداوند متعال اجل و مهلت مشخصی است که با خوداری کردن از جنگ و روی آوردن به آن، نه میتوانند ساعتی آن را پس اندازند و نه پیش. «کتاباً» این کلمه مصدر مؤکّد است یعنی: (کتب الموت کتاباً). «مؤجّلاً» صفت برای (کتاباً» است. یعنی: تعیین شده که پس و پیش نمی افتد. «و من یرد ثواب الدنیا نؤته منه» تعریض به کسانی است که در روز احد به جمع آوری غنیمت مشغول شدند. «و من یرید ثواب الآخرۀ نؤته منه» یعنی پاداش اخروی را به او می دهیم. «و سنجزی الشاکرین» کسانی که نعمت های خداوند را سپاس گفتند و هیچ چیز آنان را از جهاد به خود مشغول نکرد. «و کأیّن» اصل این کلمه «أیّ» بوده که کاف در ابتدای آن آمده و معنای «کم» را می رساند. و نون تنوینی است که به صورت غیرقیاسی به صورت حرف در آمده است. «من نبیّ» توضیح برای «کایّن» است. «قتل مه ربّیّون کثیر» ربانیون، علمای پرهیزگار یا علمایی هستند که پروردگارشان را عبادت می کنند. و گفته شده: به معنای گروه ها است. و «الربّی» منسوب به «الربّۀ» به معنای جماعت است که برای مبالغه به کار می رود. «فما
وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فما فتروا و لم ينكسر جدهم (1)لما أصابهم من قتل النبي أو بعضهم وَ ما ضَعُفُوا عن العدو أو في الدين وَ مَا اسْتَكانُوا و ما خضعوا للعدو وَ اللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ فينصرهم و يعظم أمرهم. (2)
قوله تعالي إِنْ تُطِيعُوا الَّذِينَ كَفَرُوا قال الطبرسي رحمه الله قيل نزلت في المنافقين إذ قالوا للمؤمنين يوم أحد عند الهزيمة ارجعوا إلي إخوانكم و ارجعوا إلي دينهم - عن علي عليه السلام. و قيل هم اليهود و النصاري و المعني إن أصغيتم إلي قول اليهود و المنافقين أن محمدا صلي الله عليه و آله قتل فارجعوا إلي عشائركم يَرُدُّوكُمْ عَلي أَعْقابِكُمْ أي يرجعوكم كفارا كما كنتم فَتَنْقَلِبُوا أي ترجعوا خاسِرِينَ لأنفسكم بَلِ اللَّهُ مَوْلاكُمْ أي هو أولي بأن تطيعوه و هو أولي بنصرتكم وَ هُوَ خَيْرُ النَّاصِرِينَ أي إن اعتد بنصر غيره فهو خير ناصر سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا قال السدي لما ارتحل أبو سفيان و المشركون يوم أحد متوجهين إلي مكة قالوا بئسما صنعنا قتلناهم حتي إذا لم يبق منهم إلا الشريد تركناهم ارجعوا فاستأصلوهم فلما عزموا علي ذلك ألقي الله في قلوبهم الرعب حتي رجعوا عما هموا به فنزلت الآية الرُّعْبَ أي الخوف بِما أَشْرَكُوا بِاللَّهِ أي بشركهم به ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً أي برهانا و حجة وَ مَأْواهُمُ أي مستقرهم النَّارُ يعذبون بها وَ بِئْسَ مَثْوَي الظَّالِمِينَ أي النار و روي أن الكفار دخلوا مكة كالمنهزمين مخافة أن يكون لرسول الله صلي الله عليه و آله الكرة عليهم و قال رسول الله صلي الله عليه و آله نصرت بالرعب مسيرة شهر.
وَ لَقَدْ صَدَقَكُمُ اللَّهُ وَعْدَهُ أي وفي لكم بما وعدكم من النصر علي عدوكم في قوله بَلي إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا الآية و ذكر ابن عباس و غيره أن الوعد كان يوم أحد لأن المسلمين كانوا يقتلون المشركين حتي أخل الرماة لمكانهم الذي أمرهم الرسول بالقيام عنده فأتاهم خالد بن الوليد من ورائهم و قتل عبد الله بن جبير
وهنوا لما اصابهم فی سبیل الله» یعنی کوتاهی نکردند به خاطر مصیبت شهید شدن پیامبر یا برخی از مسمانان از نیرو توانشان کاسته نشد. «و ما ضعفوا» در برابر دشمن یا در دین ضعیف نشدند. «و ما استکانوا» یعنی تسلیم دشمن نشدند. «و الله یحبّ الصابرین» خداوند صبر پیشگان را یاری می دهد و کارشان را عظمت می بخشد. (3)
«إِنْ تُطِیعُوا الَّذِینَ کَفَرُوا» طبرسی رحمه الله گوید: از علی علیه السلام روایت است که این آیه در باب منافقان است که به مسلمین پس از شکست در احد گفتند به دین گذشته خود برگردید. و گفتهاند: در باب یهود و نصاری نازل شده است. و به این معنا است که اگر به قول یهود و منافقان گوش فرا دهید که گفتند محمد صلی الله علیه و آۀه و سلم کشته شده است، پس به عشائر و قبیلههای خود برگردید. «یَرُدُّوکُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ» شما را به سوی کفر بر می گردانند هم چنان که قبلا بودید. «فَتَنْقَلِبُوا» یعنی برمی گردید. «خاسِرِینَ» زیانکار به خود «بَلِ اللَّهُ مَوْلاکُمْ» یعنی خداوند اولی است که اطاعتش کنید و هم او بر نصرت شما اولی است. «وَ هُوَ خَیْرُ النَّاصِرِینَ» اگر نصرت دیگران فرضاً قابل توجه باشد باز او بهترین ناصر است. «سَنُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُوا» سدی گوید: چون ابو سفیان و مشرکان روز احد رو به مکه نهادند در بین راه با خود گفتند بد کردیم که آن ها را کشتیم و در حالی که جز رمقی از ایشان باقی نماند رهایشان نمودیم برگردیم و به کلی آن ها را ریشهکن سازیم. چون چنین تصمیم گرفتند خداوند در دلشان ترسی افکند تا از قصد خود بازگشتند. پس این آیه آمد. «بِما أَشْرَکُوا بِاللَّهِ» به واسطه اینکه به خدا شرک ورزیدند. «ما لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً» چیزهایی را که در آن دلیلی بر ایشان قرار داده نشده یعنی بر شرک خود دلیلی ندارند. «وَ مَأْواهُمُ» جایگاهشان. «النَّارُ» آتش است
که بدان عذاب شوند. «وَ بِئْسَ مَثْوَی الظَّالِمِینَ» یعنی آتش دوزخ. روایت است که کافران مثل مردم شکست خورده وارد مکه شدند از ترس اینکه مبادا پیامبر و اصحابش بر آن ها دوباره حمله کنند و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «من به اندازه مسافت یک ماه به وسیله رعب نصرت شدم.»
«وَ لَقَدْ صَدَقَکُمُ اللَّهُ وَعْدَهُ» یعنی خداوند به وعدهای که به شما داد درباره نصرت شما در برابر دشمنان وفا کرد وعدهای که قبلا فرموده بود: «بَلی إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ یَأْتُوکُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا یُمْدِدْکُمْ رَبُّکُمْ». ابن عباس و دیگران گویند: وعده مذکور در روز احد بود زیرا مشرکین را می کشتند تا موقعی که تیر اندازان سنگر خود را خالی گزاردند و خالد از پشت به ایشان حمله کرد و عبد اللَّه بن جبیر
و من معه و تراجع المشركون و قتل من المسلمين سبعون رجلا و نادي مناد قتل محمد ثم من الله علي المسلمين فرجعوا و في ذلك نزلت الآية فَالْوَعْدُ قَوْلُ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله لِلرُّمَاةِ لَا تَبْرَحُوا هَذَا الْمَكَانَ فَإِنَّا لَا نَزَالُ غَالِبِينَ مَا ثَبَتُّمْ فِي مَكَانِكُمْ.
إِذْ تَحُسُّونَهُمْ أي تقتلونهم بِإِذْنِهِ أي بعلمه أو بلطفه حَتَّي إِذا فَشِلْتُمْ أي جبنتم عن عدوكم وَ تَنازَعْتُمْ فِي الْأَمْرِ أي اختلفتم وَ عَصَيْتُمْ أمر نبيكم في حفظ المكان مِنْ بَعْدِ ما أَراكُمْ ما تُحِبُّونَ من النصرة علي الكفار و هزيمتهم و الغنيمة و أكثر المفسرين علي أن المراد بالجميع يوم أحد و قال الجبائي إذ تحسونهم يوم بدر حتي إذا فشلتم يوم أحد و الأول أولي و جواب إذا محذوف و تقديره حتي إذا فعلتم ذلك ابتلاكم و امتحنكم و رفع النصرة عنكم مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الدُّنْيا يعني الغنيمة و هم الذين أخلوا المكان الذي رتبهم النبي صلي الله عليه و آله فيه وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الْآخِرَةَ أراد عبد الله بن جبير و من ثبت مكانه ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ فيه وجوه :
أحدها أنهم كانوا فريقين منهم من عصي بانصرافه و منهم من لم يعص لأنهم قلوا بعد انهزام تلك الفرقة فانهزموا (1)بإذن الله لئلا يقتلوا لأن الله أوجب ثبات المائة للمائتين فإذا نقصوا لا يجب عليهم ذلك فجاز أن يذكر الله الفريقين بأنه صرفهم و عفا عنهم يعني صرف بعضهم و عفا عن بعض عن الجبائي.
و ثانيها أن معناه رفع النصر عنكم و وكلكم إلي أنفسكم بخلافكم للنبي صلي الله عليه و آله فانهزمتم عن جعفر بن حرب. (2).
و ثالثها أن معناه لم يأمركم بمعاودتهم من فورهم لِيَبْتَلِيَكُمْ بالمظاهرة في الإنعام عليكم و التخفيف عنكم عن البلخي لِيَبْتَلِيَكُمْ أي يعاملكم معاملة المختبر وَ لَقَدْ عَفا عَنْكُمْ أي صفح عنكم بعد أن خالفتم أمر الرسول و قيل عفا عنكم تتبعهم بعد أن أمركم بالتتبع لهم عن البلخي قال لما بلغوا حمراء الأسد عفا عنهم
و همراهانش را کشت و مشرکان بازگشتند و هفتاد تن از مسلمانان شهید شدند و کسی ندا داد که محمد کشته شد. در این موقع خداوند بر مؤمنان منت نهاد و کفار بازگشتند. و این وعده گفته پیامبر به تیر اندازان بود که فرمود: از اینجا تکان نخورید تا موقعی که سنگر خود را خالی نکنید ما پیروز خواهیم شد.
«إِذْ تَحُسُّونَهُمْ» وقتی که آن ها را می کشتید. «بِإِذْنِهِ» یعنی با علم خدا و لطف خدا. «حَتَّی إِذا فَشِلْتُمْ» تا اینکه از دشمن ترسیدید و از جنگ خودداری کردید. «وَ تَنازَعْتُمْ فِی الْأَمْرِ» یعنی راه اختلاف پیش گرفتید. «وَ عَصَیْتُمْ» امر پیامبر را در حفظ سنگر عصیان کردید. «مِنْ بَعْدِ ما أَراکُمْ ما تُحِبُّونَ» پس از آنکه نصرت خود و هزیمت کفار و دست یافتن به غنیمت را به شما نشان داد. اکثر مفسران بر این باورند که همه آیه در باب احد است و جبایی گوید: یعنی وقتی آن ها را در بدر کشتید تا اینکه در احد ترسیدید و شکست خوردید. و قول بهتر همان اولی است که درباره احد می باشد. جواب حرف شرط (إِذا) محذوف است: یعنی وقتی چنین و چنان کردید خداوند شما را امتحان کرد و نصرت خود از شما برداشت. «مِنْکُمْ مَنْ یُرِیدُ الدُّنْیا» بعضی از شما دنیا یعنی غنیمت میخواهد و آن ها کسانی بودند که برای جمع غنیمت سنگرگاه خود را که پیامبر امر کرده بود تا آخر معرکه آنجا را رها نکنند، رها کردند. «وَ مِنْکُمْ مَنْ یُرِیدُ الْآخِرَةَ» مراد عبد اللَّه جبیر و تیر اندازان بودند که بر جای خود ثابت ماندند. «ثُمَّ صَرَفَکُمْ عَنْهُمْ» در اینکه خداوند انصراف مسلمین را به خود نسبت داده چند وجه است:
مؤمنان دو دسته بودند یک دسته آنان که در فرار از معرکه جنگ گناهکار بودند. دسته دوم آنان که گناهکار نبودند زیرا پس از شکست و فرار مسلمین اندک بودند و به اذن خدا برای حفظ جان انصراف و بازگشت از جنگ نمودند زیرا خداوند واجب کرده بود که در برابر دویست کافر اگر لا اقل صد نفر بودند ایستادگی کنند و چون به کمتر از این مقدار رسیده بودند وجوب ایستادگی برداشته شد و خداوند این دو دسته را چنین بیان می کند که شما را بازگردانید. «و عفی عنهم» یعنی از برخی درگذشت و برخی را عفو نمود. از ابو علی جبایی.
بدین معنا است که نصرت را از شما برداشت و شما را به خود واگذار کرد به سبب اینکه با امر پیامبر مخالفت ورزیدید و در نتیجه شکست خوردید و منهزم شدید (از جعفر بن حرب).
بدین معنا است که شما را امر نکرد که بلا فاصله دوباره به مشرکین حمله کنید. «لیبتلیکم» تا شما را امتحان کند به وسیله مظاهرت و پشت گرمی و انعام و تخفیف دادن بر شما (از بلخی). «لِیَبْتَلِیَکُمْ» یعنی مثل معامله امتحان کننده با شما عمل نماید. «وَ لَقَدْ عَفا عَنْکُمْ» یعنی پس از اینکه امر پیامبر را مخالفت کردید خداوند از شما گذشت کرد. و گفتهاند: یعنی خداوند پس از اینکه امر کرده بود که (با همین حال جراحت و شکستگی) کفار را تعقیب کنید از این امر صرف نظر کرد و شما را از این رنج عفو نمود (از بلخی). وی گوید: مسلمین چون برای تعقیب کفار به نقطه حمراء الاسد رسیدند خداوند این حکم را از ایشان برداشت.
من ذلك وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ أي ذو نعمة و من عليهم بنعم الدنيا و الدين و روي الواقدي (1)عن سهل بن سعد الساعدي قال خرج رسول الله صلي الله عليه و آله يوم أحد و كسرت رباعيته و هشمت البيضة علي رأسه و كانت فاطمة بنته عليها السلام تغسل عنه الدم و علي بن أبي طالب عليه السلام يسكب عليها بالمجن فلما رأت فاطمة عليها السلام أن الماء لا يزيد الدم إلا كثرة أخذت قطعة حصير فأحرقته حتي إذا صار رمادا ألزمته الجرح فاستمسك الدم.
إِذْ تُصْعِدُونَ قال البيضاوي متعلق بصرفكم أو ليبتليكم أو بمقدر كاذكر و الإصعاد الذهاب و الإبعاد في الأرض وَ لا تَلْوُونَ عَلي أَحَدٍ لا يقف أحد لأحد و لا ينتظره وَ الرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ كَانَ يَقُولُ إِلَيَّ عِبَادَ اللَّهِ إِلَيَّ عِبَادَ اللَّهِ أَنَا رَسُولُ اللَّهِ مَنْ يَكُرُّ فَلَهُ الْجَنَّةُ.
فِي أُخْراكُمْ في ساقتكم و جماعتكم الآخرين فَأَثابَكُمْ غَمًّا بِغَمٍّ لِكَيْلا تَحْزَنُوا عَلي ما فاتَكُمْ وَ لا ما أَصابَكُمْ عطف علي صرفكم و المعني فجازاكم الله علي فشلكم و عصيانكم غما متصلا بغم من الاغتمام بالقتل و الجرح و ظفر المشركين و الإرجاف بقتل الرسول صلي الله عليه و آله أو فجازاكم غما بسبب غم أذقتموه رسول الله صلي الله عليه و آله بعصيانكم له لتتمرنوا علي الصبر في الشدائد فلا تحزنوا فيما بعد علي نفع فائت و لا ضر لاحق و قيل لا مزيدة و المعني لتأسفوا علي ما فاتكم من الظفر و الغنيمة و علي ما أصابكم من الجرح و الهزيمة عقوبة لكم و قيل الضمير في فَأَثابَكُمْ للرسول صلي الله عليه و آله أي واساكم في الاغتمام فاغتم بما نزل عليكم كما اغتممتم بما نزل عليه و لم يثربكم (2)علي عصيانكم تسلية لكم لِكَيْلا تَحْزَنُوا عَلي ما فاتَكُمْ من النصر وَ لا علي ما أَصابَكُمْ من الهزيمة وَ اللَّهُ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ عالم بأعمالكم و بما قصدتم بها ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُعاساً أنزل الله عليكم الأمن حتي أخذكم النعاس و عن أبي طلحة غشينا النعاس في المصاف حتي كان
«وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ» یعنی خداوند صاحب منت و نعمت است بر مؤمنان با نعمت های دنیا و دین. واقدی باسناد خود از سهل ساعدی نقل می کند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم روز احد در حالی که دندان پیشین او شکسته بود و کلاه خود ایشان نیز شکسته شد و فاطمه علیها السلام خونهای او را پاک می کرد بیرون آمد و علی علیه السلام بر آن ها آب می ریخت و چون فاطمه علیها السلام دید که آب جریان خون را
شدت میدهد قطعهای حصیر برداشت و سوزانید و خاکستر آن را بر زخم ها ریخت تا خون بند آمد.
«اذ تصعدون» بیضاوی گوید: این جمله متعلّق به «صرفکم» یا «لیبتلیکم» یا متعلق به مقدّری مانند «اذکر» می باشد. «الاصعاد» به معنای رفتن و دور شدن در زمین است. «و لا تلوون علی احد» کسی در برابر کسی نمی ایستد و به او نگاه نمی کند. «الرسول یدعوکم» پیامبر می فرمود: بندگان خدا به سوی من بیائید، بندگان خدا به سوی من بیائید، من رسول خدا هستم، هر کس پیش بتازد بهشت برای اوست.»
«فی اخراکم» یعنی در دنباله لشکر شما و گروه لشکر که در پشت سپاه هستند. «فَأَثابَکُمْ غَمًّا بِغَمٍّ لِکَیْلا تَحْزَنُوا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا ما أَصابَکُم» معطوف بر «صرفکم» است. و بدین معنا است که خداوند به خاطر گریز و نافرمانی شما، با غم و اندوهی متصل به اندوهی دیگر یعنی با کشته شدن و مجروح شدن و پیروزی مشرکان و فتنه و شایعه کشته شدن پیامبر، شما را مجازات کرد. یا شما را با اندوهی مجازات کرد به سبب آنکه شما با نافرمانی تان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را اندوهگین کردید و این کار برای آن است که بر شکیبایی در سختی ها مقاوم باشید و در آینده بر نفع و سودی که از دستتان رفته و زیانی که در آینده دامنگیرتان می شود، نگران نباشید. و گفته شده: «لا» زائده است به این معنا که: تا بر پیروزی و غنیمتی که از دست دادند و جراحت و شکستی که دامنگیرشان شد، افسوس بخورند و مجازاتی برای آن ها باشد. و گفته شده: ضمیر در «اثابکم» به رسول خدا باز می گردد، یعنی: در غم و اندوه با شما همدردی کند و به خاطر آنچه بر شما وارد آمد، اندوهگین شود همانطور که شما به سبب آنچه بر پیامبر وارد شد، غمگین و ناراحت شدید، و علی رغم نافرمانی و بی انضباطی، شما را سرزنش نکرد تا شما را دلداری داده و با شما همدردی کند. «لکیلا تحزنوا علی ما فاتکم» مقصود پیروزی است که از دستشان رفت. «و لا» و نه بر «ما اصابکم» شکستی که دامنگیرتان شد.«و الله خبیر بما تعلمون» یعنی به کارها و نیت های شما آگاه است. «ثمّ انزل علیکم من بعد الغمّ امنۀ نعاساً» یعنی خداوند بر آنان آرامش فرستاد تا اینکه خواب آن ها را فرا گرفت. از ابو طلحه روایت شده که گوید: در رویارویی جنگ خواب چشمانمان را گرفت تا
السيف يسقط من يد أحدنا فيأخذه ثم يسقط فيأخذه و الأمنة الأمن نصب علي المفعول و نعاسا بدل منها أو هو المفعول و أمنة حال منه متقدمة أو مفعول له أو حال من المخاطبين بمعني ذوي أمنة أو علي أنه جمع آمن يَغْشي طائِفَةً مِنْكُمْ أي النعاس. (1).
قال الطبرسي رحمه الله و كان السبب في ذلك توعد المشركين لهم بالرجوع إلي القتال فقعد المسلمون تحت الحجف (2)متهيئين للحرب فأنزل الله الأمنة علي المؤمنين فناموا دون المنافقين الذين أزعجهم الخوف بأن يرجع الكفار عليهم أو يغيروا علي المدينة لسوء الظن فطير عنهم النوم. (3).
و قال البيضاوي وَ طائِفَةٌ هم المنافقون قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ أوقعتهم أنفسهم في الهموم أو ما يهمهم إلا هم أنفسهم و طلب خلاصها يَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِيَّةِ صفة أخري لطائفة أو حال أو استئناف علي وجه البيان لما قبله و غَيْرَ الْحَقِّ نصب علي المصدر أي يظنون بالله غير ظن الحق الذي يحق أن يظن به و ظَنَّ الْجاهِلِيَّةِ بدله و هو الظن المختص بالملة الجاهلية و أهلها يَقُولُونَ أي لرسول الله صلي الله عليه و آله و هو بدل يظنون هَلْ لَنا مِنَ الْأَمْرِ مِنْ شَيْءٍ هل لنا مما أمر الله و وعد من النصر و الظفر نصيب قط و قيل أخبر ابن أبي بقتل بني الخزرج فقال ذلك و المعني أنا منعنا تدبير أنفسنا و تصريفها باختيارنا فلم يبق لنا من الأمر شيء أو هل يزول عنا هذا القهر فيكون لنا من الأمر شيء قل إن الأمر كله لله أي الغلبة الحقيقية لله و لأوليائه فإن حزب الله هم الغالبون أو القضاء له (4)يفعل ما يشاء و يحكم ما يريد و هو اعتراض يُخْفُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ ما لا يُبْدُونَ لَكَ حال من ضمير يقولون أي يقولون مظهرين أنهم مسترشدون طالبون للنصر
جایی که شمشیر از دست یکی از ما می افتاد و آن را بر می داشت و باز شمشیر می افتاد و بار دیگر آن را برمی داشت. «الامنۀ» به معنای امنیت و آرامش است که با به عنوان مفعول، اعراب نصب گرفته است. «نعاساً» بدل از «الامنۀ» است. و «امنۀ» حال مقدم برای، یا مفعول برای این کلمه است، یا اینکه حال برای مخاطبان باشد، یعنی: کسانی که آرامش و امنیت داشتند، یا بر این توجیه که جمع «آمن» باشد. «یغشی طائفۀ منکم» یعنی خواب گروهی از شما را فرا می گیرد. (5)
طبرسی رحمه الله گوید: علت این مطلب این بود که مشرکان، مسلمانان را تهدید به بازگشت خود و جنگ دوباره با آنان کردند و مسلمانان در زیر سپرها نشسته و آماده جنگ شدند و در این هنگام خداوند حالت امنیت و آرامشی بر مؤمنان فرستاد و به خواب رفتند اما منافقان ترس از بازگشت کفار آنان را بی تاب کرده بود و به خاطر سوء ظنّی که داشتند می ترسیدند که کفار بر مدینه هجوم آورند و از این جهت خواب از چشمانشان پرید. (6)
بیضاوی گوید: «طائفۀ» منافقان بودند. «قد أهمّتهم أنفسهم» یعنی نفسشان، آن ها را در غم و اندوه انداخت. یا به این معنا که: چیزی جز همّ و غم خود و طلب رهایی از آن وضعیت برایشان مهم نبود. «یظنّون بالله غیر الحقّ» صفت دیگر برای «طائفۀ»، یا حال و یا جمله استینافی به عنوان بیان برای جمله قبل است. «غیر الحقّ» منصوب بر مصدر بودن است. یعنی: به خداوند گمان نادرست و ناشایست می برند. و «ظنّ الجاهلیّۀ» بدل از (غیر الحقّ) است و آن، گمانی مخصوص به آئین و مردم دوره جاهلیت است. «یقولون» یعنی به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می گویند. و این عبارت بدل برای (یظنون) است. «هل لنا من الأمر شیء» آیا ما هرگز از آنچه خداوند امر فرمود و وعده پیروزی داد، بهره ای داریم. و گفته اند: به ابن اُبیّ خبر رسید که بنی خزرج کشته شدند و این جمله را بر زبان آورد. و معنای عبارت به این صورت است که: ما از تدبیر برای نجات جان خویش از روی اختیار منع شدیم در نتیجه چیز عایدمان نشد. یا به این معنا که: آیا این مصیبت و غضب از ما رفع می شود تا چیزی نصیبمان گردد و پیروز شویم. «قل انّ الامر کله لله» یعنی چیرگی و کامیابی حقیقی برای خدا و اولیای اوست، چرا که حزب خداوند، غالب و پیروز هستند، یا به این معنا که حکم و قضاوت مختصّ به خداوند است هرگونه بخواهد کاری انجام می دهد و آنگونه که اراده کند حکم و قضاوت می کند. این عبارت، جمله معترضه است. «یخفون فی انفسهم ما لا یبدون لک» این جمله حال برای ضمیر در (یقولون) است، یعنی: در حالی که این را می گویند که تظاهر می کنند هدایت یافته اند و خواستار نصرت و پیروی می باشند،
مبطنين الإنكار و التكذيب يَقُولُونَ في أنفسهم أو إذا خلا بعضهم إلي بعض و هو بدل من يخفون أو استئناف علي وجه البيان له لَوْ كانَ لَنا مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ كما وعد محمد صلي الله عليه و آله و زعم (1)أن الأمر كله لله و لأوليائه أو لو كان لنا اختيار و تدبير لم نبرح كما كان رأي ابن أبي و غيره ما قُتِلْنا هاهُنا ما غلبنا و لما قتل من قتل منا في هذه المعركة قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلي مَضاجِعِهِمْ أي لخرج الذين قدر الله عليهم القتل و كتب في اللوح المحفوظ إلي مصارعهم و لم تنفع الإقامة (2)بالمدينة و لم ينج منه أحد وَ لِيَبْتَلِيَ اللَّهُ ما فِي صُدُورِكُمْ ليمتحن ما في صدوركم و يظهر سرائرها من الإخلاص و النفاق و هو علة فعل محذوف أي و فعل ذلك ليبتلي أو عطف علي محذوف أي لبرز لنفاذ القضاء أو لمصالح جمة و لابتلاء (3)أو علي قوله لِكَيْلا تَحْزَنُوا .
وَ لِيُمَحِّصَ ما فِي قُلُوبِكُمْ و ليكشفه و يميزه أو يخلصه من الوساوس وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ بخفياتها قبل إظهارها و فيه وعد و وعيد و تنبيه علي أنه غني عن الابتلاء و إنما فعل ذلك لتمرين المؤمنين (4)و إظهار حال المنافقين إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَي الْجَمْعانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ بِبَعْضِ ما كَسَبُوا يعني أن الذين انهزموا يوم أحد إنما كان السبب في انهزامهم أن الشيطان طلب منهم الزلل فأطاعوه و اقترفوا ذنوبا (5)بترك المركز و الحرص علي الغنيمة أو الحياة فمنعوا التأييد و قوة القلب لمخالفة النبي صلي الله عليه و آله و قيل استزلال الشيطان توليهم و ذلك بسبب ذنوب تقدمت لهم فإن المعاصي يجر بعضها بعضا كالطاعة و قيل استزلهم بذكر ذنوب سلفت منهم و كرهوا (6)القتل قبل إخلاص التوبة و الخروج
و انکار و تکذیب خود را پنهان می کنند. «یقولون» با خود می گویند، یا اینکه چون با هم خلوت کنند، می گویند. این جمله بدل برای (یخفون)، یا جمله استینافی به عنوان بیان برای آن است. «لو کان لنا من الامر شیء» آن گونه که محمد صلی الله علیه و آله و سلم وعده داد و پندار حضرت این بود که همه امور برای خدا و برای اولیای اوست، یا به این معنا که می گفتند: اگر اختیار با ما بود از جای خود تکان نمی خوردیم همچنان که رأی و نظر ابن اُبیّ و دیگران همین بود. «ما قتلنا ها هنا» مغلوب نمی شدیم و در این جنگ کشته نمی دادیم. «قل لو کنتم فی بیوتکم لبرز الذین کتب علیهم القتل الی مضاجعهم» یعنی کسانی که خداوند جهاد را برای آن ها مقدر کرده و در لوح محفوظ کشته شدن آن ها نوشته شده، برای جنگ بیرون می آمدند و ماندن در مدینه سودی نمی بخشید و کسی از آن نجات نمی یافت. «و لیبتلی الله ما فی صدورکم» و این ها برای این است که خداوند آنچه را که در دل های شما است، بیازماید و اخلاص و نفاق باطن دل هایتان آشکار می گردید. و این عبارت علّت فعل محذوفی است، یعنی: «و فعل ذلک لیبتلی» یا معطوف بر محذوف است، یعنی: «لبرز لنفاذ القضاء یا لمصالح جمّۀ و لإبتلاء» یا بنا بر تقدیری مانند: «لکیلا تحزنوا».
«و لیمحّص ما فی قلوبکم» یعنی آنچه در دل های شماست را بزداید و تمییز دهد و از وسوسه برهاند. «و الله علیم بذات الصدور» یعنی خداوند به نهان دل پیش از آشکار شدن آن دانا است. و در این عبارت وعده و تهدید و هشداری است بر اینکه خداوند از امتحان کردن بی نیاز است، و در حقیقت برای متمایز کردن مؤمنان و آشکار ساختن احول منافقان امتحان می کند. «إِنَّ الَّذِینَ تَوَلَّوْا مِنْکُمْ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّیْطانُ بِبَعْضِ ما کَسَبُوا» یعنی: کسانی که در روز احد شکست خوردند، دلیل شکستشان این بود که شیطان از آن ها لغزش خواست و آن ها او را اطاعت کردند و با ترک سنگر و حرص داشتن به غنیمت یا زندگی، مرتکب گناه شدند. و به خاطر مخالفت با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از نیرومندی و قوت قلب منع شدند. و گفته اند: لغزاندن شیطان، روی گردانی آنان بود، و این امر به سبب گناهانی بود که پیش تر مرتکب آن شده بودند. چرا که انجام برخی گناهان، گناهان دیگری می آورد همانطور که طاعت، طاعت می آورد. و گفته اند: شیطان آن ها را با یادآوری گناهان پیشین، لغزاند در نتیجه آنان از جنگیدن بیزار شدند پیش از آنکه توبه خود را خالص کنند
من المظلمة وَ لَقَدْ عَفَا اللَّهُ عَنْهُمْ لتوبتهم و اعتذارهم إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ للذنوب حَلِيمٌ لا يعاجل بعقوبة المذنب كي يتوب يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ كَفَرُوا يعني المنافقين وَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ لأجلهم و فيهم و معني إخوتهم اتفاقهم في النسب أو في المذهب إِذا ضَرَبُوا فِي الْأَرْضِ إذا سافروا فيها و أبعدوا للتجارة أو غيرها أَوْ كانُوا غُزًّي جمع غاز لَوْ كانُوا عِنْدَنا ما ماتُوا وَ ما قُتِلُوا مفعول قالوا لِيَجْعَلَ اللَّهُ ذلِكَ حَسْرَةً فِي قُلُوبِهِمْ متعلق بقالوا علي أن اللام لام العاقبة أو بلا تكونوا أي لا تكونوا مثلهم في النطق بذلك القول و الاعتقاد ليجعله حسرة في قلوبهم خاصة فذلك إشارة إلي ما دل عليه قولهم من الاعتقاد و قيل إلي ما دل عليه النهي أي لا تكونوا مثلهم ليجعل الله انتفاء كونكم مثلهم حسرة في قلوبهم فإن مخالفتهم و مضادتهم مما يغمهم وَ اللَّهُ يُحْيِي وَ يُمِيتُ رد لقولهم أي هو المؤثر في الحياة و الممات لا الإقامة و السفر فإنه تعالي قد يحيي المسافر و الغازي و يميت المقيم و القاعد وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ تهديد للمؤمنين علي أن يماثلوهم وَ لَئِنْ قُتِلْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَوْ مُتُّمْ أي في سبيله لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَحْمَةٌ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ جواب القسم و هو ساد مسد الجزاء و المعني أن السفر و الغزو ليس مما يجلب الموت و تقدم الأجل و إن وقع ذلك في سبيل الله فما ينالون (1)من المغفرة و الرحمة بالموت خير مما يجمعون من الدنيا و منافعها لو لم يموتوا (2)وَ لَئِنْ مُتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ علي أي وجه اتفق هلاككم لَإِلَي اللَّهِ تُحْشَرُونَ لإلي معبودكم الذي توجهتم إليه و بذلتم مهجتكم لوجهه لا إلي غيره لا محالة تحشرون فيوفي أجوركم و يعظم ثوابكم فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ ما مزيدة للتأكيد و الدليل علي أن لينه لهم ما كان إلا برحمة من الله و هو ربطه علي جأشه و توفيقه للرفق بهم حين اغتم لهم بعد أن خالفوه وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا سيئ الخلق جافيا غَلِيظَ الْقَلْبِ قاسيه لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ لتفرقوا عنك و لم يسكنوا إليك فَاعْفُ عَنْهُمْ فيما يختص بك وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ
و از مظلمه بیرون آیند. «و لقد عفا الله عنهم» خداوند به خاطر توبه و عذرطلبی از آنان درگذشت. «ان الله غفور» گناهان را می بخشد «حلیم» یعنی در عقوبت و مجازات گناهکار شتاب نمی کند تا توبه کند. «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ کَفَرُوا» مقصود منافقان است. «و قالوا لاخوانهم» یعنی به خاطر آن ها و در میان آن ها، معنای اخوت و برادری آنان، اشتراکشان در نسب و یا مذهب است. «اذ ضربوا فی الارض» هرگاه در زمین مسافرت کنند و برای تجارت یا کار دیگر دور شوند. «أو کانوا غزّی» جمع (غازی) است. «لَوْ کانُوا عِنْدَنا ما ماتُوا وَ ما قُتِلُوا» این عبارت مفعول (قالوا) است. «لِیَجْعَلَ اللَّهُ ذلِکَ حَسْرَةً فِی قُلُوبِهِمْ» متعلّق به (قالوا) است با این توجیه که لام در عبارت لام عاقبه (نتیجه) است، یا متعلّق به (لا تکونوا) است، یعنی در گفتن این سخن و باور بدان ، مانند آن ها نباشید تا مبادا خداوند آن را در دل هایشان حسرت قرار دهد. پس این آیه اشاره به این دارد که سخن آنان از روی اعتقاد است. و گفته اند: این آیه به نهی دلالت دارد، یعنی مانند آن ها نباشید تا خداوند شبیه نشدن شما به آن ها را حسرتی بر دلشان قرار دهد، چراکه مخالفت با آنان موجب غم و ناراحتی آن ها می شود. «وَ اللَّهُ یُحْیِی وَ یُمِیتُ» پاسخی به سخن آنان است، یعنی خداوند است که در زندگی و مرگ تاثیرگذار است، نه ماندن و کوچ کردن. زیرا گاهی خداوند مسافر و مجاهد را زنده نگه می دارد و مقیم و شخصی که از جنگ خودداری می کند را می میراند. «وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ» تهدیدی است برای مؤمنان در صورت شباهت پیدا کردن به آن ها. «وَ
لَئِنْ قُتِلْتُمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَوْ مُتُّمْ» یعنی در راه خدا مُردید. «لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَحْمَةٌ خَیْرٌ مِمَّا یَجْمَعُونَ» جواب قسم و سدّ مسدّ جواب قسم است. و بدین معنا است که سفر و جنگ موجب مرگ و پیش افتادن اجل نیستند و اگر این اتفاق در راه خدا انجام گیرد، مغفرت و رحمتی که با مرگ عایدشان می گردد بهتر از آنچه از دینا و منافع آن بدست می آورند، نیست اگر نمیرند. «وَ لَئِنْ مُتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ» به هر صورتی که بمیرد. «لَإِلَی اللَّهِ تُحْشَرُونَ» به سوی معبودی که به سویش روی آوردید و جانتان را به خاطرش فدا کردید حشر می شوید نه به سوی غیر او. ناگزیر محشور می گردید و مزدتان به صورت کامل پرداخت و پاداشتان بزرگ داشته می شود. «فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ» ما زائده برای تاکید است. و دلیلش این است که نرمی پیامبر با آنان جز رحمتی از جانب خداوند نبود که عبارت بود از شجاع دلی پیامبر و توفیق مهربانی به آنان در هنگامی که از دستشان اندوهگین شد پس از آنکه با اوامر آن حضرت مخالفت کردند. «وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا» بداخلاق و سرسخت بودی. «غَلِیظَ الْقَلْبِ» سنگدل. «لانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ» از گرد تو پراکنده می شدند و در کنار تو به آرامش دست نمی یافتند. «فَاعْفُ عَنْهُمْ» در آنچه مربوط به توست. «وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ»
فيما لله وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ أي في أمر الحرب إذ الكلام فيه أو فيما يصح أن يشاور فيه استظهارا برأيهم و تطييبا لنفوسهم و تمهيدا سنة المشاورة (1)للأمة فَإِذا عَزَمْتَ فإذا وطنت نفسك علي شيء بعد الشوري. (2).
و قال الطبرسي رحمه الله و رووا عن جعفر بن محمد عليهما السلام و عن جابر بن يزيد فَإِذَا عُزِمْتَ بالضم فعلي هذا يكون معناه فإذا عزمت لك و وفقتك و أرشدتك فَتَوَكَّلْ عَلَي اللَّهِ (3).
قال البيضاوي في إمضاء أمرك علي ما هو أصلح لك فإنه لا يعلمه سواه (4)إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ فينصرهم و يهديهم إلي الصلاح إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللَّهُ كما نصركم يوم بدر فَلا غالِبَ لَكُمْ فلا يغلبكم أحد (5)وَ إِنْ يَخْذُلْكُمْ كما خذلكم يوم أحد فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ من بعد خذلانه أو من بعد الله وَ عَلَي اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ فليخصوه بالتوكل عليه لما علموا أن لا ناصر سواه و آمنوا به. (6).
وَ ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَغُلَّ قال الطبرسي روي عن ابن عباس و ابن جبير أنها نزلت في قطيفة حمراء فقدت يوم بدر من المغنم فقال بعضهم لعل النبي صلي الله عليه و آله أخذها.
و في رواية الضحاك قال إن رجلا غل بمخيط أي بإبرة من غنائم هوازن يوم حنين فنزلت الآية.
و عَنْ مُقَاتِلٍ أَنَّهَا نَزَلَتْ فِي غَنَائِمِ أُحُدٍ حِينَ تَرَكَتِ الرُّمَاةُ الْمَرْكَزَ طَلَباً لِلْغَنِيمَةِ
در آنچه مربوط به خداوند است. «وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ» یعنی در امر جنگ با آنان مشورت کن، زیرا سخن گفتن در مشورت می گنجد. یا اینکه در اموری که مشورت کردن درست باشد تا رأی و نظر آنان را حفظ کند و مطابق با آن ها باشد و رسم و سنّت مشورت برای امت اسلامی فراهم شود. «فَإِذا عَزَمْتَ» یعنی هرگاه پس از مشورت عزم خود را بر کاری جزم نمودی. (7)
طبرسی رحمه الله گوید: از امام جعفر بن محمد علیه السلام و جابر بن یزید روایت شده که: «فإذا عزمت» با ضمه است و با این توجیه بدین معنا است که: هرگاه عزم تو را جزم نمودم و تو را توفیق دادم و راهنمایی ات کردم، «فَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ». (8)
بیضاوی گوید: در اینکه خداوند امورت را به آنچه برای تو بهتر و شایسته تر است، میسّر نمود، پس جز خداوند کسی بر آن واقف نیست. «إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ» آنان را یاری می دهد و به راه صلاح هدایت می کند. «إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ» همانگونه که در روز بدر شما را یاری کرد. «فَلا غالِبَ لَکُمْ» کسی بر شما چیره نگردد. «وَ إِنْ یَخْذُلْکُمْ» همانطور که در جنگ احد شما را خوار کرد. «فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ» پس از خوار کردن. یا پس از خداوند. «وَ عَلَی اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُون» پس خداوند را به توکل اختصاص دهید از این روی که دانستند که جز خدا کسی یاور نیست و به او ایمان آوردند. (9)
«وَ ما کانَ لِنَبِیٍّ أَنْ یَغُل» طبرسی گوید: از ابن عباس و سعید بن جبیر روایت شده که این آیه درباره قطیفه سرخ رنگی بوده که در روز بدر از غنایم گم شد. بعضی گفتند: شاید پیامبر خود آن را برداشته است.
در روایت ضحاک آمده که مردی سوزنی را از غنایمی که در جنگ هوازن به دست آمده بود برداشت پس این آیه نازل شد.
از مقاتل روایت شده که آیه درباره غنایم احد می باشد در موقعی که تیراندازان به خاطر غنیمت جا و سنگر خود را ترک کردند
1) في المصدر: لسنة المشاورة للامة.
2) أنوار التنزيل 1: 239 و 240.
3) مجمع البيان 2: 527.
4) زاد في المصدر: و قرئ «فَإِذا عَزَمْتَ» علي التكلم، اي فإذا عزمت لك علي شيء و عينته لك فتوكل علي و لا تشاور فيه احدا.
5) في المصدر: فلا أحد يغلبكم.
6) أنوار التنزيل 1: 241.
7) . انوار التنزیل 1 : 239 - 240
8) . مجمع البیان 2 : 527
9) . انوار التنزیل 1 : 241
وَ قَالُوا نَخْشَي أَنْ يَقُولَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مَنْ أَخَذَ شَيْئاً فَهُوَ لَهُ وَ لَا يَقْسِمَ كَمَا لَمْ يَقْسِمْ يَوْمَ بَدْرٍ وَ وَقَعُوا فِي الْغَنَائِمِ فَقَالَ (1)صلي الله عليه و آله أَ ظَنَنْتُمْ أَنَّا نَغُلُّ وَ لَا نَقْسِمُ لَكُمْ فَأَنْزَلَ اللَّهُ الْآيَةَ وَ قِيلَ إِنَّهُ قَسَمَ الْغَنِيمَةَ وَ لَمْ يَقْسِمْ لِلطَّلَائِعِ فَلَمَّا قَدِمَتِ الطَّلَائِعُ قَالُوا أَ قَسَمَ الْفَيْءَ وَ لَمْ يَقْسِمْ لَنَا فَعَرَّفَهُ اللَّهُ الْحُكْمَ فِيهِ وَ نَزَلَتِ الْآيَةُ وَ قِيلَ نَزَلَتْ فِي أَدَاءِ الْوَحْيِ كَانَ صلي الله عليه و آله (2)يَقْرَأُ الْقُرْآنَ وَ فِيهِ عَيْبُ دِينِهِمْ وَ سَبُّ آلِهَتِهِمْ فَسَأَلُوهُ أَنْ يَطْوِيَ ذَلِكَ عَنْهُمْ فَنَزَلَتْ. (3).
و قال البيضاوي أي و ما صحّ لنبيّ أن يخون في الغنائم فإن النبوّة تنافي الخيانة وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ يأت بالذي غلّه يحمله علي عنقه كما جاء في الحديث أو بما احتمل من وباله و إثمه ثُمَّ تُوَفَّي كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ يعطي (4)جزاء ما كسبت وافيا وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ فلا ينقص ثواب مطيعهم و لا يزاد في عقاب عاصيهم. (5)
أَ وَ لَمَّا أَصابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَيْها قال الطبرسي أي حين أصابكم القتل و الجرح و ذلك ما أصاب المسلمين يوم أحد فإنه قتل منهم سبعون رجلا و كانوا أصابوا من المشركين يوم بدر مثليها فإنهم كانوا قتلوا من المشركين سبعين رجلا و أسروا سبعين و قيل قتلتم منهم ببدر سبعين و بأحد سبعين و هذا ضعيف فإنه لا خلاف بينهم أنه قتل منهم بأحد نفر يسير قُلْتُمْ أَنَّي هذا أي من أي وجه أصابنا هذا و نحن مسلمون و فينا رسول الله صلي الله عليه و آله و ينزل عليه الوحي و هم مشركون و قيل إنهم إنما استنكروا ذلك لأنه وعدهم بالنصر من الله إن أطاعوه قُلْ هُوَ مِنْ
به این فکر که پیامبر دستور دهد که هر کس هر چه از غنایم به چنگش افتاده از آنِ اوست و به دیگران قسمت نمیشود چنان که در جنگ بدر چنین شد. پیامبر فرمود: شما گمان می کنید که ما خیانت خواهیم کرد و غنایم را بین شما تقسیم نمینماییم. پس خداوند این آیه را فرستاد. و گفته اند: پیامبر غنایم را تقسیم کرد اما در میان پیش قراولان لشکر چیزی تقسیم نکردند. هنگامی که پیش قراولان بازگشتند گفتند: آیا غنایم را تقسیم کرده و چیزی برای ما قرار نداده است؟ پس خداوند حکم غنیمت ها را به پیامبر شناساند و این آیه نازل شد. و و گفتهاند درباره اداء وحی آمده چون وقتی پیامبر قرآن می خواند و آیاتی که در آن عیب دین غیر مسلمین ودشنام خدایان مشرکان بود از او درخواست می کردند که آن ها را عوض کند پس خدا این آیه را فرستاد. (6)
بیضاوی گوید: یعنی برای پیامبر درست نیست که در غنیمت ها خیانت کند چرا که نبوّت با خیانت منافات دارد. «وَ مَنْ یَغْلُلْ یَأْتِ بِما غَلَّ یَوْمَ الْقِیامَة» در روز قیامت چیزی که را در آن خیانت کرده می آورد درحالی که با گردن حمل می کند همانطور که در حدیث پیامبر آمده است، یا وبال و بار گناه آن خیانت را بر دوش می کشد. «ثُمَّ تُوَفَّی کُلُّ نَفْسٍ ما کَسَبَت» یعنی به صورت کامل جزا و پاداش آنچه را به دست آورده، به او داده می شود. «وَ هُمْ لا یُظْلَمُون» از پاداش کسانی که مطیع و فرمانبردار بودند، کاسته نمی شود و بر مجازات گناهکاران افزوده نمی گردد. (7)
«أَ وَ لَمَّا أَصابَتْکُمْ مُصِیبَةٌ قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَیْها» طبرسی گوید: وقتی به شما قتل و زخم رسید در برابر، قبل از آن از طرف شما به آنان (مشرکان) زخم رسید و این مطلب از این قرار است که مشرکان در احد هفتاد تن از مسلمین کشتند و مسلمین در بدر دو برابر این به سر مشرکان آوردند. یعنی هفتاد تن از مشرکان را کشتند و هفتاد نفر را اسیر کردند. و گفتهاند: مراد از دو مثل و دو برابر هفتاد تن در بدر کشتید و هفتاد تن در احد، ولی این قول ضعیف است زیرا مخالف است با آنچه که در تاریخ آمده که مسلمین در احد افرادی اندک از مشرکان کشتند نه هفتاد نفر. پس این قول خلاف اجماع است. «قُلْتُمْ أَنَّی هذا» یعنی گفتند: چرا این مصیبت ها بر ما وارد آمده در حالی که ما مسلمانیم و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میان ماست و وحی از آسمان به او می رسد ولی آنان مشرک اند؟ و گفته شده: مسلمین مصیبات را خیلی بعید و منکر شمردند زیرا پیامبر خدا به آن ها وعده داده بود اگر اطاعت حق کنند نصرت حق بر آن ها فرود میآید. «قُلْ هُوَ مِنْ
عِنْدِ أَنْفُسِكُمْ أي ما أصابكم من الهزيمة و القتل من عند أنفسكم بخلافكم أمر ربكم و ترككم طاعة الرسول صلي الله عليه و آله و فيه أقوال أحدها أن ذلك مخالفتهم الرسول صلي الله عليه و آله في الخروج من المدينة للقتال يوم أحد و كان النبي صلي الله عليه و آله دعاهم أن يتحصنوا بها و يدعو المشركين إلي أن يقصدوهم فيها فقالوا كنا نمتنع من ذلك في الجاهلية و نحن الآن في الإسلام و أنت يا رسول الله بيننا أحق بالامتناع و أعز.
و ثانيها أَنَّ ذَلِكَ بِاخْتِيَارِهِمُ الْفِدَاءَ مِنَ الْأَسْرَي يَوْمَ بَدْرٍ وَ كَانَ الْحُكْمُ فِيهِمُ الْقَتْلَ وَ شَرَطَ عَلَيْهِمْ إِنْ قَبِلْتُمُ الْفِدَاءَ قُتِلَ مِنْكُمْ فِي الْقَابِلِ بِعِدَّتِهِمْ قَالُوا رَضِينَا فَإِنَّا نَأْخُذُ الْفِدَاءَ فَنَنْتَفِعُ بِهِ وَ إِذَا قُتِلَ مِنَّا فِيمَا بَعْدُ كُنَّا شُهَدَاءَ - عَنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ عَبِيدَةَ السَّلْمَانِيِّ وَ هُوَ الْمَرْوِيُّ عَنِ الْبَاقِرِ عَلَيْهِ السَّلَامُ.
و ثالثها أن ذلك بخلاف الرماة يوم أحد لما أمرهم رسول الله صلي الله عليه و آله به من ملازمة مراكزهم.
إِنَّ اللَّهَ عَلي كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ أي فهو قادر علي نصركم فيما بعد و إن لم ينصركم في الحال لمخالفتكم وَ ما أَصابَكُمْ أيها المؤمنون يَوْمَ الْتَقَي الْجَمْعانِ جمع المسلمين و جمع المشركين يوم أحد بقتل من قتل منكم (1)فَبِإِذْنِ اللَّهِ أي بعلم الله و قيل بتخلية الله بينكم و بينهم التي تقوم مقام الإطلاق في الفعل برفع الموانع و التمكين من الفعل الذي يصح معه التكليف و قيل بعقوبة الله لتركهم أمر رسول الله صلي الله عليه و آله وَ لِيَعْلَمَ الْمُؤْمِنِينَ وَ لِيَعْلَمَ الَّذِينَ نافَقُوا أي و ليميز المؤمنين من المنافقين وَ قِيلَ لَهُمْ أي للمنافقين تَعالَوْا قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ قالوا إن عبد الله بن أبي و المنافقين معه من أصحابه انخذلوا يوم أحد بنحو (2)من ثلاثمائة رجل و قالوا علام نقتل أنفسنا و قال لهم عبد الله بن عمرو بن حرام (3)الأنصاري تعالوا قاتلوا في سبيل الله و اتقوا الله و لا تخذلوا نبيكم أَوِ ادْفَعُوا عن حريمكم
عِنْدِ أَنْفُسِکُمْ» یعنی ای محمد بگو آنچه زخم و کشتار به شما رسید از جانب خود شماست یعنی به واسطه مخالفتی است که با خدای خود کردهاید و اطاعت امر پیامبر را ترک نمودید و در این مخالفت چند قول است:
مخالفت با پیامبر کردند و اینکه حضرت فرمود بهتر است که در مدینه متحصن شویم و در آن سنگر گیریم تا مشرکان قصد ما کنند ولی اهل مدینه و اصحاب قبول نکرده و گفتند یا رسول اللَّه در جاهلیت از این کار امتناع داشتیم اکنون که شما در میان ما هستید سزاوارتر است که امتناع کنیم.
این مصیبت اختیار خود آن ها بود که وقتی در بدر اسیر گرفتند خواستند از آن ها فدیه گیرند و آزادشان کنند پیامبر فرمود اگر فدیه بگیرید در جنگ آینده در مقابل افرادی که آزاد کنید و فدیه بگیرید کشته خواهید داد. مسلمین قبول کردند و گفتند اکنون از فدیه بهرهمند می شویم و اگر در آینده کشته شویم شهید خواهیم بود. از علی علیه السلام و عبیده سلمانی و امام باقر علیه السلام این قول روایت شده است.
مراد مخالفت تیراندازان بود با پیامبر که جایگاه خود را رها کردند و به جمع غنیمت رفتند و پیامبر فرموده بود که به هیچ وجه و لو با فتح مسلمین از جای خود بیرون نروند.
«إِنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیر» خداوند بر نصرت شما در آینده توانا است هر چند در آن وضعیت به خاطر مخالفت شما از امر پیامبر، یاریتان نکرد. «وَ ما أَصابَکُمْ» ای مؤمنان «یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعانِ» یعنی آنچه در روز جمع مسلمین و مشرکین و کشته شدن آنچه از شما کشته شد. «فَبِإِذْنِ اللَّهِ» یعنی به علم خدا بود. و گفتهاند: یعنی خداوند میان شما و ایشان را تخلیه می کند که در مقام اطلاق در فعل قرار می گیرد به این معنی که موانع رسیدن مصیبت ها را به شما برطرف می کند و شما را به فعلی قادر می سازد که تکلیف با آن صحیح باشد؛ و گفتهاند یعنی: به عقوبت خدا، و این مصیبت های وارده بر شما در جنگ احد، عقوبت تخطّی از امر پیامبر می باشد. «وَ لِیَعْلَمَ الْمُؤْمِنِینَ وَ لِیَعْلَمَ الَّذِینَ نافَقُوا» یعنی تا خداوند مسلمانان را از منافقان تمایز دهد. «وَ قِیلَ لَهُمْ» به منافقین گفته شد. «تَعالَوْا قاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ» گفتهاند: عبد اللَّه بن ابی و دار و دسته منافقش سیصد نفر را از لشکر پیامبر جدا کردند و گفتند چرا خود را به کشتن دهیم؟ عبد اللَّه بن عمرو بن حزام انصاری پاسخشان داد که بیائید در راه خدا بجنگید و از خدا بترسید و پیامبر را غریب و بییاور مگزارید. «أَوِ ادْفَعُوا» یا اینکه اگر در راه خدا نمیجنگید لا اقل از جان و ناموس خود دفاع کنید.
و أنفسكم إن لم تقاتلوا في سبيل الله و قيل معناه أقيموا معنا و كثروا سوادنا قالُوا أي المنافقون. (1)
لَوْ نَعْلَمُ قِتالًا لَاتَّبَعْناكُمْ قال البيضاوي أي لو نعلم مما يصلح أن يسمي (2)قتالا لاتبعناكم فيه لكن ما أنتم عليه ليس بقتال بل إلقاء بالأنفس إلي التهلكة أو لو نحسن قتالا لاتبعناكم و إنما قالوا ذلك دغلا و استهزاء هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإِيمانِ لانخزالهم (3)و كلامهم هذا فإنهما أول أمارة ظهرت منهم مؤذنة بكفرهم و قيل هم لأهل الكفر أقرب نصرة منهم لأهل الإيمان يَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ يظهرون خلاف ما يضمرون لا تواطئ قلوبهم ألسنتهم بالإيمان وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما يَكْتُمُونَ من النفاق و بما يخلو به بعضهم إلي بعض الَّذِينَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ أي لأجلهم يريد من قتل يوم أحد من أقاربهم أو من جنسهم وَ قَعَدُوا مقدرا بقدر (4)أي قالوا قاعدين عن القتال لَوْ أَطاعُونا في القعود ما قُتِلُوا كما لم نقتل قُلْ فَادْرَؤُا الآية أي إن كنتم صادقين أنكم تقدرون علي دفع القتل عمن كتب عليه فادفعوا عن أنفسكم الموت و أسبابه فإنه أحري بكم و المعني أن القعود غير مغن (5)فإن أسباب الموت كثيرة و كما أن القتال يكون سببا للهلاك و القعود (6)سببا للنجاة قد يكون الأمر بالعكس. (7).
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا قال الطبرسي قيل نزلت في شهداء بدر و قيل في شهداء أحد و كانوا سبعين أربعة من المهاجرين حمزة و مصعب بن عمير
و گفتهاند مراد این است که به منافقانن گفتند با ما همراه باشید و سیاهی لشکر ما را زیاد کنید. «قالوا» منافقان گفتند. (8)
«قالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتالاً لاتَّبَعْناکُم» بیضاوی گوید: یعنی: اگر آنچه را که جنگ می نامند می دانستیم از شما پیروی می کردیم اما آنچه شما انجام می دهید جنگ نیست، بلکه خودکشی و نابودی خویشتن است، یا به این معنا که اگر خوب جنگیدن را می دانستیم از شما پیروی می کردیم. منافقان این سخن را از روی فریب و تمسخر بر زبان می آوردند. «هُمْ لِلْکُفْرِ یَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإِیمان» زیرا از جنگ کناره گرفتند و این سخنان را بر زبان آوردند، پس این دو مطلب نخستین نشانه و گواهی است که کفر آن ها را می رساند. و گفته اند: نصرت و یاری آنان به مردم کافر از نصرتشان به مردم ایمان دار نزدیک تر است. «یَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَیْسَ فِی قُلُوبِهِم» چیزهایی آشکار می کنند و بر زبان می آورند که در باطنشان نیست، یعنی دل های آن ها با ایمان زبانی شان هماهنگی و همخوانی ندارد. «وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما یَکْتُمُون» خداوند نفاق و آنچه را در خلوت با هم در میان می گذارند، می داند. «الَّذِینَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ» یعنی به خاطر آن ها، مقصود کسانی از خویشاوندان یا هم قبیله های آنان بود که در روز احد کشته شدند. «وَ قَعَدُوا» این عبارت جمله حالیه ای است که حرف «قد» در تقدیر گرفته شده است، یعنی: در حالی از جنگ کناره کشیدند، گفتند. «لَوْ أَطاعُونا» اگر در کناره گیری از جنگ از ما اطاعت می کردند. «ما قُتِلُوا» همانطور که ما کشته نشدیم. «قُلْ فَادْرَؤُا» تا آخر آیه. یعنی: اگر شما راست می گویید و می توانید مانع از کشته شدن کسانی شوید که مرگ برای آن ها نوشته شده است، مرگ و اسباب آن را از خودتان باز دارید که برای شما اولی تر و شایسته تر است. و بدین معنا است که: کناره گیری از جنگ هیچ فایده ای ندارد زیرا اسباب مرگ بسیار است. و همانطور که جنگ سبب هلاک و کشته شدن می شود و کناره گیری از جنگ سبب نجات و زنده ماندن است، گاهی نیز این برعکس می شود و جنگ سبب زنده ماندن و کناره گیری از جنگ سبب کشته شدن می گردد. (9)
«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا» طبرسی گوید: گفتهاند: این آیه درباره شهیدان بدر نازل شده است، و گفتهاند: درباره شهیدان احد آمده که هفتاد تن بودند چهار نفر از مهاجران (حمزه، مصعب بن عمیر،
و عثمان بن شماس و عبد الله بن جحش و سائرهم من الأنصار و قال الباقر عليه السلام و كثير من المفسرين إنها تتناول قتلي بدر و أحد معا و قيل نزلت في شهداء بئر معونة الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ قال رحمه الله لما انصرف أبو سفيان و أصحابه من غزاة أحد فبلغوا الروحاء ندموا علي انصرافهم عن المسلمين و تلاوموا قالوا (1)لا محمدا قتلتم و لا الكواعب أردفتم (2)قتلتموهم حتي إذا لم يبق إلا الشريد تركتموهم ارجعوا (3)فاستأصلوهم فبلغ ذلك الخبر رسول الله صلي الله عليه و آله فأراد أن يرهب العدو و يريهم من نفسه و أصحابه قوة فندب أصحابه للخروج في طلب أبي سفيان و قال ألا عصابة تشدد (4)لأمر الله تطلب عدوها فإنها إنكاء للعدو و أبعد للسمع فانتدب عصابة منهم مع ما بهم من القرح و الجرح الذي أصابهم يوم أحد و نادي منادي رسول الله صلي الله عليه و آله ألا لا يخرجن معنا أحد إلا من حضر يومنا (5)بالأمس و إنما خرج رسول الله صلي الله عليه و آله ليرهب العدو و ليبلغهم أنه خرج في طلبهم فيظنوا به قوة و أن الذي أصابهم لم يوهنهم عن عدوهم فينصرفوا فخرج في سبعين رجلا حتي بلغ حمراء الأسد و هو من المدينة علي ثمانية أميال.
و روي محمد بن إسحاق بن يسار عن عبد الله بن خارجة (6)عن زيد بن ثابت عن أبي السائب أن رجلا من أصحاب النبي صلي الله عليه و آله من بني عبد الأشهل كان شهد أحدا قال شهدت أحدا أنا و أخ لي فرجعنا جريحين فلما أذن مؤذن رسول الله صلي الله عليه و آله بالخروج في طلب العدو قلنا لا تفوتنا (7)غزوة مع رسول الله صلي الله عليه و آله
عثمان بن شماس، عبد اللَّه بن جحش) و بقیه از انصار بودند. امام باقر علیه السلام فرمود و نیز بسیاری مفسران گفتهاند که درباره هر دو دسته است. و برخی گفتهاند: درباره شهداء بئر معونه نازل شد. «الَّذِینَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُول» گوید: چون ابو سفیان و یارانش از احد بازگشتند و به «روحاء» رسیدند از تعجیل در بازگشت خود پشیمان شدند و همدیگر را ملامت کردند که چرا نه محمد را کشتید و نه زنانشان را اسیر کردید با آنها مقاتله کردید و وقتی که رمقی بیش از ایشان نماند رهایشان کردید اکنون بازگردید و به کلی نابودشان کنید و ریشهکنشان سازید. این خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید تصمیم گرفت دشمن را بترساند و از خود و یارانش نیرویی نمایش دهد. لذا اصحابش را برای خروج و تعقیب ابی سفیان جمع کرد و فرمود آیا دستهای یافت نمی شوند که برای خدا محکم باشند و شدت عمل به خرج دهند و دشمن خدا را تعقیب و طلب نمایند که این کار دشمن را ذلیل کند و خبر آن به نقاط دور دست می رسد و موجب رعب و وحشت می گردد. جمعی از صحابه با همه جراحتهایی که داشتند آماده این کار گشتند و منادی پیامبر ندا داد که با ما بیرون نشود مگر آن کس که دیروز در احد با ما حاضر بود و مراد پیامبر از این کار ترساندن کفار بود که پندارند کشتار و زخم هایی که بر مسلمین وارد آوردند بر ایشان اثری نداشته و موجب سستی آنان نشده است. پیامبر با هفتاد تن بیرون شد تا به حمراء الاسد رسید که در هشت مایلی مدینه واقع بود.
محمد بن اسحاق از عبد اللَّه بن خارجه از زید بن ثابت از ابو سائب روایت کند که مردی از اصحاب پیامبر از بنی عبد الاشهل در احد حاضر بود. وی گوید: من و برادرم در احد حاضر بودیم و مجروح و زخم دار بازگشتیم چون جارچی پیامبر اعلام خروج (در طلب دشمن) کرد، گفتیم به خدا در هیچ جنگی از پیامبر جدا نخواهیم شد
1) في المصدر: فقالوا.
2) ارتدفتم خ ل.
3) في المصدر: فارجعوا.
4) في المصدر: تسدد.
5) يومنا أحد خ ل.
6) في المصدر و سيرة ابن هشام 2: 52: خارجة بن زيد بن ثابت. أقول هذا هو الصحيح، و عبد اللّه هذا هو عبد اللّه بن خارجة بن عبد اللّه بن سليمان بن زيد بن ثابت الأنصاريّ و قد ينسب الي جده.
7) في السيرة: أ تفوتنا.
و الله ما لنا دابة نركبها و ما منا إلا جريح ثقيل فخرجنا مع رسول الله صلي الله عليه و آله و كنت أيسر جرحا من أخي فكنت إذا غلب حملته عقبة و مشي عقبة حتي بلغنا مع رسول الله صلي الله عليه و آله حمراء الأسد (1)فمر برسول الله صلي الله عليه و آله معبد الخزاعي بحمراء الأسد و كانت خزاعة مسلمهم و كافرهم عينة (2)رسول الله صلي الله عليه و آله بتهامة صفقتهم معه لا يخفون عنه شيئا و معبد يومئذ مشرك فقال و الله يا محمد لقد عز علينا مصابك في قومك و أصحابك و لوددنا أن الله كان أعفاك (3)فيهم ثم خرج من عند رسول الله صلي الله عليه و آله حتي لقي أبا سفيان و من معه بالروحاء و أجمعوا الرجعة إلي رسول الله صلي الله عليه و آله و قالوا قد أصبنا جل (4)أصحابه و قادتهم و أشرافهم ثم رجعنا قبل أن نستأصلهم (5)فلما رأي أبو سفيان معبدا قال ما وراءك يا معبد قال محمد قد خرج في أصحابه يطلبكم في جمع لم أر مثله قط يتحرقون عليكم تحرقا و قد اجتمع عليه من كان تخلف عنه في يومكم و ندموا علي ضيعتهم (6)و فيهم من الحنق (7)عليكم ما لم أر مثله قط قال ويلك ما تقول فقال و الله ما أراك ترتحل حتي تري نواصي الخيل قال فو الله لقد أجمعنا الكرة عليهم لنستأصلهم قال فو الله إني لأنهاك عن ذلك فو الله لقد حملني ما رأيت علي أن قلت أبياتا فيه من شعر قال و ما قلت قال قلت
كادت تهد من الأصوات راحلتي *** إذ سالت الأرض بالجرد الأبابيل
و به خدا مرکب سواری نداشتیم و هر دو مجروح و بد حال بودیم و در عین حال با پیامبر به طلب دشمن خارج شدیم و من نسبت به برادرم زخم کمتری بودم و برادرم مقداری به پای خود راه می آمد و مقداری او را به دوش می بردم تا در حمراء الاسد به رسول اللَّه رسیدیم. در آنجا معبد خزاعی به نزد پیامبر آمد و قبیله خزاعه در آن موقع از مسلم و کافر و هم پیمان پیامبر در تهامه بودند و از او چیزی پنهان نمی داشتند. معبد در آن زمان مشرک بود و گفت: ای محمد به خدا قسم مصیبت هایی که بر تو و اصحابت وارد شده بر ما سخت گران آمده و دوست داشتیم که خداوند تو را بر آن ها پیروز می کرد. این گفت و از نزد حضرت دور شد تا در روحاء به ابو سفیان برخورد که با سپاه مشرکان قصد بازگشت به سوی پیامبر داشت. چون ابو سفیان معبد را دید از وی پرسید چه خبر داری؟ معبد جواب داد: محمد با اصحابش در طلب شما میشتابند و به قدری زیادند که تاکنون چنین جمعی ندیدهام از خشم بر شما می سوزند، و کسانی هم که قبلا از شرکت در جنگ تخلف ورزیده و در جمع ایشان شرکت نکرده بودند خود پشیمان شدهاند و کینه و خشم زیادی نسبت به شما دارند. ابو سفیان گفت: وای بر تو چه میگویی؟ معبد گفت: به خدا قسم چنین گمان می کنم چیزی نخواهد گذشت مگر اینکه پیشانی اسب ها را خواهی دید. ابو سفیان گفت ما همگان اتفاق کردهایم که به سوی آنان برگردیم و آن ها را ریشهکن سازیم. معبد گفت: به خدا تو را از این کار نهی می کنم و حتی اشعاری در این باره گفتهام. گفت: چه سروده ای؟ گفت: این ابیات را سروده ام:
از فرط سر و صدای فراوان، نزدیک بود مرکبم از بین برود؛ چرا که اسبانی چون ابابیل، در روی زمین
1) في المصدر: حتي انتهينا مع رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله الي حمراء الأسد.
2) في نسخة و في السيرة: عيبة. و هو الموجود في المصدر.
3) عفاك منهم خ ل. أقول: في السيرة: عافاك فيهم.
4) في المصدر و السيرة: حد أصحابه. أقول: الحد من الإنسان: بأسه و ما يعتريه من الغضب.
5) زاد في السيرة: لنكرّن علي بقيتهم فلنفرغن منهم.
6) في المصدر: علي صنيعهم و في السيرة علي ما ضيعوا.
7) الحنق: شدة الغيظ.
تردي (1)بأسد كرام لا تنابلة *** عند اللقاء و لا خرق معاذيل(2)
فظلت عدوا أظن الأرض مائلة *** لما سموا برئيس غير مخذول
و قلت وي (3)لابن حرب من لقائكم *** إذا تغطمطت البطحاء بالحيل
إني نذير لأهل السير (4)ضاحية *** لكل ذي إربة منهم و معقول
من جيش أحمد لا وخش (5)تنابلة *** و ليس يوصف ما أثبت بالقيل
قال فثني ذلك أبا سفيان و من معه و مر به ركب من عبد القيس فقال أين تريدون قالوا نريد المدينة نريد الميرة فقال فهل أنتم مبلغون عني محمدا رسالة أرسلكم بها إليه و أحمل لكم إبلكم هذه زبيبا بعكاظ (6)غدا إذا وافيتمونا قالوا نعم قال إذا جئتموه فأخبروه أنا قد أجمعنا الكرة إليه و إلي أصحابه (7)لنستأصل بقيتهم و انصرف أبو سفيان و مر الركب برسول الله صلي الله عليه و آله و هو بحمراء الأسد فأخبروه بقول أبي سفيان فقال رسول الله صلي الله عليه و آله و أصحابه حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ ثم انصرف رسول الله صلي الله عليه و آله بعد الثالثة إلي المدينة و قد ظفر في وجهه
به پیش میتازند.
اسبانی که شیرانی شرزه را با خود حمل میکنند که به هنگام نبرد، انسان هایی کوتاه قامت و ناتوان و بیسلاح نیستند.
پیوسته می دویدم و گمان می کردم زمین کج شده است، آنسان که رهبری را که خوار نیست بالا برده و ارج نهادند.
و گفتم: وای بر ابن حرب! از جنگ و رویارویی شما، هرگاه دشت از مردمان (سپاهیان) به لرزه درآید.
من به مردمی که آشکارا به حرکت درآمده اند هشدار می دهم، به افراد زیرک و خردمند آن ها.
از سپاه احمد هشدار می دهم که افراد پست و کوتاه قامت نیستند و آنچه به واسطه رهبرشان اثبات می شود در وصف و کلام نمی گنجد.
گوید: ابی سفیان و اصحابش شعر او را ستودند. در این موقع سوارانی از عبد قیس را بر ایشان گذار افتاد. ابو سفیان پرسید قصد کجا دارید؟ گفتند: در پی آذوقه به مدینه می رویم. گفت: آیا پیام مرا به محمد می رسانی تا فردا در بازار عکاظ بار همین شتران شما را از کشمش پر کنم؟ گفتند: آری. گفت: چون به نزد محمد رسیدید به او بگوئید ما همگی اتفاق داشتیم که بر اصحاب او دوباره حمله آریم تا جمع آن ها را از بیخ و بن برکنیم و نابود سازیم. ابو سفیان این گفت و راه مکه را پیش گرفت و سواران در حمراء الاسد به پیامبر عبور کردند و گفته ابو سفیان را برای آن حضرت بازگو نمودند. رسول اکرم و اصحاب گفتند: حسبنا اللَّه و نعم الوکیل. و پس از سه روز که گذشته بود راه مدینه را پیش گرفتند و
1) أي تسرع.
2) في السيرة: و لا ميل معازيل. و الميل جمع أميل، و هو الذي لا رمح له، و قيل: هو الذي لا ترس له. و قيل: هو الذي لا يثبت علي السرج و معازيل بالزاي في المصدر و السيرة و هم الذين لا سلاح معهم.
3) في المصدر و السيرة: فقلت: ويل.
4) السيل خ ل أقول: في المصدر: السبل. و في السيرة: البسل و البسل: الحرام. أراد أهل مكة. والاربة : العقل.
5) لاوحش خ. أقول: في السيرة: لا وحش قنابلة. و قنابلة جمع قنبلة و هي القطعة من الخيل
6) عكاظ: سوق من اسواق العرب، كانت العرب تجتمع فيها في الأشهر الحرم و تقوم اسواقهم بها، و يتناشدون الاشعار و يتحاجون، و من له اسير سعي في فدائه، و من له حكومة ارتفع الي الذي يقوم بأمر الحكومة، ثمّ يقفون بعرفة و يقضون مناسك الحجّ و يرجعون إلي أوطانهم.
7) في المصدر: الكرة عليه و علي أصحابه. و في السيرة: السير إليه و الي أصحابه.
ذلك بمعاوية بن المغيرة بن العاص (1)و أبي غرة الجمحي (2). هذا قول أكثر المفسرين و قال مجاهد و عكرمة نزلت هذه الآيات في غزاة بدر الصغري و ذلك أن أبا سفيان قال يوم أحد حين أراد أن ينصرف يا محمد موعدنا بيننا و بينك موسم بدر الصغري لقابل إن شئت (3)فقال رسول الله صلي الله عليه و آله ذلك بيننا و بينك فلما كان العام المقبل خرج أبو سفيان في أهل مكة حتي نزل مجنة من ناحية من مر الظهران (4)ثم ألقي الله عليه الرعب فبدا له في الرجوع فلقي نعيم بن مسعود الأشجعي و قد قدم معتمرا فقال له أبو سفيان إني واعدت محمدا و أصحابه أن نلتقي بموسم بدر الصغري و إن هذه عام جدب فلا يصلح لنا إلا عام نرعي فيه الشجر و نشرب فيه اللبن و قد بدا لي أن لا أخرج إليها و أكره أن يخرج محمد و لا أخرج أنا فيزيدهم ذلك جرأة فالحق بالمدينة فثبطهم و لك عندي عشرة من الإبل أضعها علي يدي سهيل بن عمرو فأتي نعيم المدينة فوجد الناس يتجهزون لميعاد أبي سفيان فقال لهم بئس الرأي رأيتم أتوكم في دياركم و قراركم فلم يفلت منكم إلا شريد فتريدون أن تخرجوا و قد جمعوا لكم عند الموسم فو الله لا يفلت منكم أحد فكره أصحاب رسول الله الخروج فقال رسول الله صلي الله عليه و آله و الذي نفسي بيده لأخرجن و لو وحدي فأما الجبان فإنه رجع و أما الشجاع فإنه تأهب للقتال و قال حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ فخرج رسول الله صلي الله عليه و آله في أصحابه حتي وافوا بدر الصغري و هو ماء لبني كنانة و كان (5)موضع سوق لهم في الجاهلية يجتمعون إليها في كل عام ثمانية أيام فأقام ببدر ينتظر أبا سفيان
در مسیر معاویه بن مغیره بن عاص و ابو غرّه جمحی را به اسارت گرفت. و این قول اکثر مفسرین است. مجاهد و عکرمه گویند: این آیات در غزوه بدر صغری نازل شد. و داستان از این قرار است که: ابو سفیان در روز احد موقعی که می خواست به مکه بازگردد گفت: ای محمد موعد ما با شما موسم بدر صغرای آینده است اگر طالب باشی. پیامبر فرمود: همان موعد ما. چون سال بعد شد ابو سفیان با اهل مکه بیرون شد و در مجنة از نواحی ظهران فرود آمد. خداوند رعبی بر دل وی افکند و از کار خود پشیمان شد و نعیم بن مسعود اشجعی را که برای عمره آمده بود ملاقات کرد به او گفت: من با محمد و اصحابش مواعده گزاردهام که امروز در بدر صغری با آن ها برخورد کنم ولی اکنون سال خشکی است و جنگ بر ما صلاح نیست مگر در سالی که باران زیاد و زمین سبز باشد که درختان را سیراب کنیم و شیر بسیار داشته باشیم و لذا از خروج و جنگ در امسال پشیمانم ولی از طرفی نمی خواهم که محمد به جنگ ما بیرون آید و من به جنگ نروم که این کار موجب جرأت وی و مسلمین خواهد شد. اینک به مدینه برو و آن ها را از جنگ بترسان و بر حذر بدار و من ده شتر پاداش به تو خواهم داد و شتران را در نزد سهیل بن عمرو می گزارم. نعیم به مدینه آمد و مردم را دید که برای جنگ ابو سفیان آماده می شوند. به مسلمانان گفت:
این تصمیم شما درست نیست زیرا اهل مکه به خانهها و سرزمین شما آمدند و از شما جز رمقی باقی نگزاردند اکنون می خواهید شما به سوی آن ها بروید که همه قدرت خود را به جنگ شما بسیج کردهاند و در قرارگاه به انتظار شمایند و به خدا قسم احدی از شما را باقی نخواهند گزارد. یاران پیامبر از رهسپار شدن برای جنگ منصرف شدند اما پیامبر فرمود: به خدا قسم اگر تنها باشم به قرارگاه جنگ خواهم رفت و اکنون هر که می ترسد بماند و هر کس شجاع است با من آماده جنگ شود که خداوند ما را کفایت می کند و بهترین وکیل است. آن حضرت از مدینه بیرون شد تا به بدر صغری رسید و بدر صغری چاهی بود متعلق به بنی کنانه و نیز بازار ایشان بود در جاهلیت که در آنجا در هر سال هشت روز گرده می آمدند. پیامبر در بدر اقامت کرد و در انتظار ابو سفیان نشست.
1) في السيرة: معاوية بن المغيرة بن أبي العاص بن أميّة بن عبد شمس، و هو جد عبد الملك بن مروان أبو أمه عائشة بنت معاوية.
2) في المصدر: ابي قرة. و كلاهما مصحفان، و الصحيح: ابي عزة و قد أشرنا إليه سابقا. وهو الذى اسره رسول الله صلی الله علیه و آله ببدر ثم من عليه فاطلقه.
3) في المصدر: موعد ما بيننا و بينك موسم بدر الصغري القابل ان شئت.
4) ذكر ابن هشام بدر الصغري في السيرة 2: 221 و فيه: و بعض الناس يقول: قد بلغ عسفان.
5) في المصدر: و كانت.
و قد انصرف أبو سفيان من مجنة إلي مكة فسماهم أهل مكة جيش السويق و قالوا إنما خرجتم تشربون السويق و لم يلق رسول الله صلي الله عليه و آله و أصحابه أحد من المشركين ببدر و وافقوا السوق و كانت لهم تجارات فباعوها و أصابوا الدرهم (1)درهمين و انصرفوا إلي المدينة سالمين غانمين - و قد روي ذلك أبو الجارود عن الباقر عليه السلام المعني. (2)
الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ أي أطاعوا الله في أوامره و أطاعوا رسوله مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ أي نالهم الجراح يوم أحد لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ بطاعة رسول الله صلي الله عليه و آله و إجابته إلي الغزو وَ اتَّقَوْا معاصي الله لهم أَجْرٌ عَظِيمٌ أي ثواب جزيل الَّذِينَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ في المعني بالناس الأول ثلاثة أقوال أحدها أنهم الركب الذين دسهم أبو سفيان إلي المسلمين ليجبنوهم عند منصرفهم من أحد لما أرادوا الرجوع إليهم عن ابن عباس و ابن إسحاق و قد مضت قصتهم.
و الثاني أنه نعيم بن مسعود الأشجعي و هو قول أبي جعفر و أبي عبد الله عليهما السلام.
و الثالث أنهم المنافقون عن السدي.
إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ المعني به أبو سفيان و أصحابه عند أكثر المفسرين أي جمعوا جموعا كثيرة لكم و قيل جمعوا الآلات و الرحال و إنما عبر بلفظ الواحد عن الجمع في قوله قالَ لَهُمُ النَّاسُ لأمرين :
أحدهما أنه قد جاءهم من جهة الناس فأقيم كلامه مقام كلامهم و سمي باسمهم.
و الآخر أنه لتفخيم الشأن فَاخْشَوْهُمْ أي فخافوهم ثم بين سبحانه أن ذلك القول زادهم إيمانا و ثباتا علي دينهم و إقامة علي نصر نبيهم بأن قال:
ابو سفیان از مجنّۀ به مکه باز گشت. این لشکر به نام لشکر سویق مشهور شد زیرا مردم به آن ها می گفتند: شما برای خاییدن سویق بیرون شدید. و خلاصه پیامبر و یارانش با هیچ مشرک در بدر برخورد نکردند ولی در بازار بنی کنانه خرید و فروشی کردند و منافعی بردند به طوری که سرمایههای مسلمین دو برابر شد و سالم و سودمند به مدینه بازگشتند. این مطلب را ابو الجارود از امام باقر علیه السلام نقل کرده است.
«الَّذِینَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ» یعنی کسانی که اوامر خداوند را اطاعت کنند. و از پیامبر فرمان می برند. «مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ» پس از آنکه در احد جراحت یافتند. «لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ» به کسانی که نیکی نمودند با اطاعت از پیامبر خدا و اجابت او برای رفتن به جنگ. «وَ اتَّقَوْا» از معاصی خدا پرهیز کردند. «لهم أَجْرٌ عَظِیمٌ» یعنی ثوابی بزرگ است. «الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ» در مراد از این مردم سه قول است:
سوارانی که ابو سفیان پس از بازگشت از احد به طرف مسلمانان فرستاد که ایشان را از تعقیب مشرکین منصرف کرده و بترسانند که قصه آن ها گذشت - (از ابن عباس و ابن اسحاق).
مراد نعیم بن مسعود اشجعی است. (از حضرت باقر و حضرت صادق علیهما السلام).
یعنی منافقان (از سدی).
«إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ» به باور بیشتر مفسران مراد از این (الناس) ابی سفیان و سپاه اوست. یعنی ابو سفیان و سپاهش علیه شما جماعت های بسیار گرد آوردهاند. و گفتهاند: ابزار جنگ و مردان جنگی علیه شما جمع آوری کردهاند. در عبارت «قال لهم الناس» از دو جهت با لفظ مفرد از جمع تعبیر کرده است:
او از جانب مردمانی آمد و به نیابت از آنان سخن گفت و نام آن ها (الناس) بر او اطلاق شده است.
برای تعظیم کار او به صورت جمع ذکر شده است. «فَاخْشَوْهُمْ» از ایشان بترسید. سپس خداوند می فرماید که این قول مزید ایمان و ثبات آن ها در راه دین و نصرت پیامبر گردید.
فَزادَهُمْ إِيماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ أي كافينا الله (1)و ولينا و حفيظنا و المتولي لأمرنا وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ أي نعم الكافي و المعتمد و الملجأ الذي يوكل إليه الأمور فَانْقَلَبُوا أي فرجع النبي صلي الله عليه و آله و من معه من أصحابه بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ أي بعافية من السوء و تجارة رابحة لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ أي قتل عن السدي و مجاهد و قيل النعمة هاهنا الثبوت علي الإيمان في طاعة الله و الفضل الربح في التجارة عن الزجاج و قيل أقل ما يفعله الله تعالي بالخلق فهو نعمة و ما زاد علي ذلك فهو الموصوف بأنه فضل و الفرق بين النعمة و المنفعة أن النعمة لا تكون نعمة إلا إذا كانت حسنة و المنفعة قد تكون حسنة و قد تكون قبيحة و هذا لأن النعمة تستحق بها الشكر و لا يستحق الشكر بالقبيح وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ بالخروج إلي لقاء العدو وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِيمٍ علي المؤمنين. (2)
قوله تعالي فَما لَكُمْ فِي الْمُنافِقِينَ فِئَتَيْنِ أقول قد مر تفسيره في باب جوامع الغزوات.
قوله وَ لا تَهِنُوا أي لا تضعفوا قال الطبرسي قيل نزلت في الذهاب إلي بدر الصغري لموعد أبي سفيان يوم أحد و قيل نزلت يوم أحد في الذهاب خلف أبي سفيان لموعد أبي سفيان و عسكره إلي حمراء الأسد.
قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ وَ عِكْرِمَةُ لَمَّا أَصَابَ الْمُسْلِمُونَ مَا أَصَابَهُمْ يَوْمَ أُحُدٍ وَ صَعِدَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله الْجَبَلَ جَاءَ أَبُو سُفْيَانَ فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ لَنَا يَوْمٌ وَ لَكُمْ يَوْمٌ فَقَالَ صلي الله عليه و آله أَجِيبُوهُ فَقَالَ الْمُسْلِمُونَ لَا سَوَاءٌ قَتْلَانَا فِي الْجَنَّةِ وَ قَتْلَاكُمْ فِي النَّارِ فَقَالَ أَبُو سُفْيَانَ :
لَنَا عُزَّي وَ لَا عُزَّي لَكُمْ فَقَالَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله قُولُوا:
اللَّهُ مَوْلَانَا وَ لَا مَوْلَي لَكُمْ.
فَقَالَ أَبُو سُفْيَانَ:
«فَزادَهُمْ إِیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ» یعنی گفتند که خداوند کفایت کننده و ولی و حافظ و متولی امور ماست. «وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ» نیکو کفایت کننده و نیکو پناه و معتمدی است که امور به او واگذار شود. «فَانْقَلَبُوا» یعنی پیامبر و همراهانش برگشتند. «بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ» یعنی با سلامت از هر ناراحتی و رنج و با تجارت سود بخش. «لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ» یعنی قتل (از سدی و مجاهد). و گفتهاند: مراد از نعمت در اینجا ثبات قدم در راه دین و اطاعت خداست و مراد از فضل سود تجاری است. (از زجاج). و گفتهاند: حداقل چیزی که خدا برای ضرورت بنده میدهد نعمت است و اضافه بر آن هر چه عنایت کند فضل او می باشد و فرق بین نعمت و منفعت این است که نعمت، نعمت نخواهد بود مگر اینکه حسنه باشد ولی منفعت گاه حسن است و گاه قبیح، زیرا نعمت استحقاق شکر دارد و شکر بر قبیح جایز نیست. «وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ» با رهسپار شدن برای رویارویی با دشمن. «وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِیمٍ» یعنی خداوند بر مردم مؤمن فضلی عظیم دارد.
تفسیر این فرموده خداوند «فَما لَکُمْ فِی الْمُنافِقِینَ فِئَتَیْنِ» در باب جوامع غزوه های پیامبر ذکر کردیم.
«وَ لا تَهِنُوا» طبرسی گوید: برخی گویند: این آیه، به مناسبت رفتن مسلمانان به سوی بدر صغری که ابو سفیان در جنگ احد، قرار گذاشته بود، نازل شده است و برخی گفتهاند: به مناسبت تعقیب سپاهیان ابو سفیان، پس از شکست احد و رفتن مسلمانان تا «حمراء الاسد» نازل گشته است.
ابن عباس و عکرمه گویند: هنگامی که در روز جنگ احد، مسلمانان گرفتار آن شکست گردیدند و پیامبر بر قله کوه، صعود فرمود، ابو سفیان چنین گفت: ای محمد، ما را روزی است و شما را روزی بود! پیامبر بزرگوار اسلام فرمود: او را پاسخ دهید. مسلمانان گفتند: ولی ما و شما برابر نیستیم و روز شکست ما با روز شکست شما فرق دارد. کشتگان ما در بهشت و کشتگان شما در جهنم هستند. ابو سفیان گفت:
ما را بت عزی است و شما را چنین بتی نیست. پیامبر فرمود: شما بگویید:
خداوند مولای ماست و شما را مولایی نیست.
ابو سفیان گفت:
اعْلُ هُبَلُ.
فَقَالَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله قُولُوا :
اللَّهُ أَعْلَي وَ أَجَلُّ.
فقال أبو سفيان موعدنا و موعدكم بدر الصغري و نام المسلمون و بهم الكلوم و فيهم نزلت إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ الآية و فيهم نزلت إِنْ تَكُونُوا تَأْلَمُونَ الآية لأن الله تعالي أمرهم علي ما بهم من الجراح أن يتبعوهم و أراد بذلك إرهاب المشركين فخرجوا إلي حمراء الأسد و بلغ المشركين ذلك فأسرعوا حتي دخلوا مكة.
فِي ابْتِغاءِ الْقَوْمِ أي في طلب المشركين إِنْ تَكُونُوا تَأْلَمُونَ مما ينالكم من الجراح منهم فَإِنَّهُمْ يعني المشركين يَأْلَمُونَ أيضا مما ينالهم منكم من الجراح و الأذي كَما تَأْلَمُونَ من جراحهم و أذاهم وَ تَرْجُونَ مِنَ اللَّهِ الظفر عاجلا و الثواب آجلا علي ما ينالكم منهم ما لا يَرْجُونَ علي ما ينالهم منكم. (1)قوله تعالي إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ قد مر تفسيره في باب قصة بدر.
قميئة كسفينة مهموز اعل هبل أي صر عاليا بغلبة عابديك علي منكريك و الطارق النجم أي آباؤنا في الشرف و العلو كالنجم و النمارق جمع النمرقة بضم النون و الراء و كسرها و هي الوسادة و الوامق المحب أي نفارقكم فراق المعادي لا فراق المحب و المراد المفارقة و المعانقة بعد الحرب إذا (2)كان الخطاب لأصحابه و إن كان للمسلمين فالمراد المعانقة عند الحرب و الأحابيش هم أحياء من القارة انضموا إلي بني ليث في محاربتهم قريشا و التحبش التجمع و قيل حالفوا قريشا تحت جبل يسمي حبشيا فسمي بذلك و الكبول القصير و في بعض النسخ الدهر في الكيول بالياء المثناة التحتانية و هو كعيوق:
زنده و جاوید باد هبل!
پیامبر فرمود: بگویید:
خداوند برتر و بالاتر است.
ابو سفیان گفت: قرار ملاقات ما در روز بدر صغری است. مسلمانان با جراحت های بسیاری که برداشته بودند، به خواب رفتند. از این رو این آیه نازل گردید: «إِنْ یَمْسَسْکُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ» و نیز «إِنْ تَکُونُوا تَأْلَمُونَ» زیرا منظور خداوند متعال این بود که با بدن مجروح، دشمنان را تعقیب کنند و مشرکان را بیمی و وحشتی در دل افکنند. آن ها نیز امر خدا را گردن نهادند و با بدن های مجروح تا «حمراء الاسد» مشرکین را دنبال کردند. مشرکین با شنیدن این خبر، با سرعتی هر چه بیشتر بتاختند و خود را به مکه رسانیدند.
«فِی ابْتِغاءِ الْقَوْمِ» یعنی در تعقیب مشرکان. «إِنْ تَکُونُوا تَأْلَمُونَ» اگر شما از زخم و جراحتها دردمند شده و رنج میکشید، «فَإِنَّهُمْ یَأْلَمُونَ کَما تَأْلَمُونَ» آنان نیز از زخمها و جراحت ها - همچون شما - درد میکشند و رنج میبرند. «وَ تَرْجُونَ مِنَ اللَّهِ ما لا یَرْجُونَ» با این تفاوت که شما از خداوند بزرگ امیدوارید که در این جهان به شما پیروزی و ظفر بخشد و به واسطه این سختی ها و دردها و زخم ها در عالم دیگر به شما پاداش دهد، ولی آنان در مقابل این جراحت ها و زخم ها امید هیچ گونه پاداشی از جانب خداوند متعال ندارند.
تفسیر آیه «إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ لِیَصُدُّوا عَنْ سَبِیلِ اللَّه» در باب داستان بدر بیان شد.
«قمیئۀ» با همزه و بر وزن سفینۀ است. «اعل هبل» یعنی والا و جاوید باشی ای هبل به واسطه پیروزی کسانی که تو را می پرستند بر کسانی که تو را انکار می کنند. «الطارق» به معنای ستاره است. یعنی: پدران ما در بزرگی و بلندمرتبگی همچون ستاره هستند. «النمارق» جمع «النمرقۀ» با ضمه نون و ضمه و کسره راء به معنای بالش است. «الوامق» یعنی دوستدار. بدین معنا که: همچون دشمن از شما جدا می شویم نه مانند دوستدار. مقصود جدایی و همبستری پس از جنگ است، اگر مخاطب یارانش خودش باشد اما اگر مخاطب مسلمانان باشند، مقصود رویارویی در جنگ است. «الاحابیش» قبیله هایی از قارّۀ بودند که در جنگ با قریش به بنی لیث پیوستند. «التحبّش» به معنای گردهمایی است. و گفته اند: اینان با قریش در کنار کوهی به نام (حبشیّا) با قریش پیمان بستند و از این جهت بدین اسم، نام گذاری شد. «الکبول» یعنی کوتاه قد. در برخی نسخه ها: «الدهر فی الکیّول» با یاء ذکر شده که بر وزن (عیّوق)
آخر الصفوف و هو أصوب أي أن لا أقيم في جميع دهري و عمري في آخر الصفوف بل أتقدمها و الكواعب جمع الكاعب و هي الجارية حين يبدو ثديها للنهود أردفتم أي لم تأسروهن فتجعلوهن خلفكم علي الإبل لتذهبوا بهن و الشريد الطريد المتفرق المنهزم و يقال نكيت في العدو إذا أكثرت فيهم الجراح و القتل فوهنوا لذلك و قد يهمز و أبعد للسمع أي يذهب الخبر به إلي البلاد البعيد فيصير سببا لرعبهم فكنت إذا غلب أي غلبه الوجع حملته عقبة أي نوبة عينة رسول الله صلي الله عليه و آله أي جاسوسه و في بعض النسخ بالباء الموحدة و في القاموس العيبة من الرجل موضع سره و هو أظهر.
صفقتهم أي بيعتهم معه أعفاك فيهم أي لم يأمرك بقتالهم يتحرقون عليكم أي يلتهبون غيظا أو يحكون أسنانهم عليكم غضبا تهد راحلتي أي تقع و تخر من هد الحائط إذا وقع و الجرد بالضم جمع الجريدة و هي من الخيل جماعة جردت من سائرها لوجه أو هو جمع الأجرد يقال فرس أجرد إذا رقت شعرته و قصرت و هو مدح و الأبابيل الجماعات الكثيرة و يقال جاءت إبلك أبابيل أي فرقا تردي أي الجرد يقال ردي الفرس يردي إذا رجم الأرض بحوافره رجما بين العدو و المشي الشديد بأسد أي مع أسد و التنابلة جمع تنبل كدرهم أو تنبال بالكسر و هما القصير و لعله استعير للجبان أو الكسلان كما هو المعروف في لغة العجم و الخرق بالضم جمع الأخرق و هو من لا يحسن العمل و المعاذيل جمع المعذال و قيل المعذول و هو الملوم.
و عدوا مصدر لفعل محذوف أي أعدو عدوا حال كوني أظن الأرض مائلة.
لما سموا أي علوا برئيس و هو الرسول و الغطمطة اضطراب موج البحر و غليان الصدور و التغطمط صوت معه بحح و البطحاء مسيل واسع فيه دقاق الحصي و الجيل بالكسر الصنف من الناس و في بعض النسخ بالخاء و يقال فعله ضاحية أي علانية و الإربة بالكسر الحيلة و المعقول العقل يقال عقل يعقل عقلا و معقولا و الوخش بفتح الواو و سكون الخاء المعجمة الردي
به معنای پشت سپاه است. و این معنا درست تر است. یعنی: تا پایان عمرم در پشت و انتهای صف جنگ قرار نمی گیرم. «الکواعب» جمع کاعب به معنای کنیزی است که سینه هایش برآمده شود. «اردفتم» یعنی این کنیزان و زنان را اسیر نکردید تا پشت سر خود بر شتر سوار کرده و با خود ببرید. «الشرید» آواره و شکست خورده است. و گفته می شود: «نکیت فی العدو» هرگاه کشتار و جراحت بسیاری بر دشمن وارد کنی و در نتیجه آن ضعیف و سست گردند. و گاهی با همزه می آید. «و ابعد للسمع» یعنی: خبر آن به نقاط دوردست می رود و موجب رعب و وحشت آن ها می شود. «فکنت اذا غلب» یعنی شدت درد بر او چیره شد. «عقبۀ» یعنی به نوبت. «عینۀ رسول الله» یعنی جاسوس پیامبر. در برخی نسخه ها با باء ذکر شده و در قاموس آمده است: «العیبۀ من الرجل» محرم اسرار مرد است که این وجه آشکارتر است.
«صفقتهم» یعنی معامله آن ها با او. «اعفاک فیهم» یعنی تو را به جنگ با آن ها امر نکرد. «یتحرقّون علیکم» یعنی از خشم می سوزد، یا از روی خشم دندان می خایند. «تهدّ راحلتی» یعنی بر زمین افتاد. که از «هدّ الحائط» می باشد هرگاه دیوار فرو بریزد. «الجُرد» با ضمه جمع (الجریدۀ) به معنای گروهی از اسبان است که به خاطر دلیلی از دیگر اسبان متمایز شده است. یا جمع (الاجرد) است. گفته می شود: فرس أجرد: هرگاه یالش نازک و کوتاه شود. که این ویژگی مثبتی در اسب است. «الابابیل» گروه های بسیار است و گفته می شود: جاءت ابلک ابابیل: یعنی شترانت گروه گروه آمدند. «تردی» به معنای (الجرد) می باشد گفته می شود: ردی الفرس یردی: هرگاه با سُم زمین را بکوبد و (رجما) مابین دویدن و حرکت سریع است. «بأسد» یعنی همراه با شیر. «التنابلۀ» جمع (تنبل) بر وزن درهم یا (تنبال) به معنای کوتاه قامت است. و شاید برای ترسو و تنبل استعاره آورده شده است که در زبان ایرانیان به این معنا مشهور است. «الخرق» با ضمه جمع (الاخرق) به معنای کسی است که کاری را خوب انجام نمی دهد و «المعاذیل» جمع (المعذال) است و گفته شده جمع (المعذول) به معنای سرزنش شده است.
«عدواً» مصدر برای فعل محذوف است یعنی: به شدت می دویدم درحالی که گمان می کردم زمین کج شده است. «لما سموا» یعنی رهبری را که پیامبر است ارج نهادند و بالا بردند. «الغطمطۀ» اضطراب امواج دریا است و نیز به معنای کینه و خشم دل می باشد. «التغطمط» به معنای صدای گرفته است. «البطحاء» سیل گاه که در آن شن و ماسه و سنگریزه باشد. «الجیل» با کسره جیم گروهی از مردم است. و در برخی نسخه ها با خاء ذکر شده است و گفته می شود: «فعله ضاحیۀ» یعنی آشکار کاری را انجام داد. «الاربۀ» با کسره به معنای زیرکی و حیله گری است. «المعقول» به معنای عقل و خرد است. گفته می شود: عقل یعقل عقلاً و معقولاً. «الوخش» با فتحه واو و سکون خاء به معنای هر چیز پست است
من كل شيء و رذال الناس و سقاطهم للواحد و الجمع و المذكر و المؤنث و في بعض النسخ بالحاء المهملة أي ليسوا بمستوحشين و الأول أظهر و القيل بالكسر القول.
كا، الكافي مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَي عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عُثْمَانَ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله صَلَّي عَلَي حَمْزَةَ وَ كَفَّنَهُ لِأَنَّهُ كَانَ جُرِّدَ (1).
يه،من لا يحضره الفقيه اسْتُشْهِدَ حَنْظَلَةُ بْنُ أَبِي عَامِرٍ الرَّاهِبُ بِأُحُدٍ فَلَمْ يَأْمُرِ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله بِغُسْلِهِ وَ قَالَ رَأَيْتُ الْمَلَائِكَةَ بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ تُغَسِّلُ حَنْظَلَةَ بِمَاءِ الْمُزْنِ (2)فِي صِحَافٍ مِنْ فِضَّةٍ فَكَانَ يُسَمَّي غَسِيلَ الْمَلَائِكَةِ (3).
فس، تفسير القمي وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ مَقاعِدَ لِلْقِتالِ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (4)- فَإِنَّهُ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ صَفْوَانَ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ: سَبَبُ نُزُولِ هَذِهِ الْآيَةِ أَنَّ قُرَيْشاً خَرَجَتْ مِنْ مَكَّةَ تُرِيدُ حَرْبَ رَسُولِ اللَّهِ فَخَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَبْتَغِي مَوْضِعاً لِلْقِتَالِ.
قَوْلُهُ إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْكُمْ أَنْ تَفْشَلا (5)نَزَلَتْ فِي عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أُبَيٍّ وَ قَوْمٍ مِنْ أَصْحَابِهِ اتَّبَعُوا رَأْيَهُ فِي تَرْكِ الْخُرُوجِ وَ الْقُعُودِ (6)عَنْ نُصْرَةِ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله قَالَ وَ كَانَ سَبَبُ غَزْوَةِ أُحُدٍ أَنَّ قُرَيْشاً لَمَّا رَجَعَتْ مِنْ بَدْرٍ إِلَي مَكَّةَ وَ قَدْ أَصَابَهُمْ مَا أَصَابَهُمْ مِنَ الْقَتْلِ وَ الْأَسْرِ لِأَنَّهُ قُتِلَ مِنْهُمْ سَبْعُونَ وَ أُسِرَ مِنْهُمْ سَبْعُونَ فَلَمَّا رَجَعُوا إِلَي مَكَّةَ قَالَ أَبُو سُفْيَانَ يَا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ لَا تَدَعُوا نِسَاءَكُمْ يَبْكِينَ عَلَي قَتْلَاكُمْ (7)فَإِنَ
و به معنای مردمان پست و فرومایه است. این کلمه برای مفرد و جمع و مذکر و مؤنث یکسان است. و در برخی نسخه ها با حاء ذکر شده است یعنی: آن ها ترسان و هراسان نیستند. و معنای اول آشکارتر است. «القیل» با کسره به معنای گفته و قول است.
کافی: ابان بن تغلب از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر حمزه نماز گزارد و او را کفن کرد زیرا او را برهنه کرده بودند. (8)
من لا یحضره الفقیه: حنظلة بن أبی عامر بن جنگ احد به شهادت برسد، پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله امر به غسل دادن او نکرد و فرمود: من فرشتگان را میان آسمان و زمین می بینم که حنظله را با آبی بسیار سفید و پاکیزه که در لگن های نقره است غسل می دهند و از آن زمان او را غسیل الملائکه نامیدند. (9)
تفسیر قمی: ابو بصیر از امام صادق علیه السلام در باره سبب نزول این آیه «إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِکَ تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِینَ مَقاعِدَ لِلْقِتال وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیم» روایت کرده است که فرمود: قریش به قصد جنگ با رسول خدا صلی الله علیه و آله از مکه خارج شدند. پیامبر هم خارج شد و به دنبال مکانی میگشت تا با آن ها بجنگد.
«إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْکُمْ أَنْ تَفْشَلا» در باره عبدالله بن اُبیّ و کسانی نازل شدند از نظر او در باره بیرون نرفتن برای جنگ و یاری نکردن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از او تبعیت کردند. گوید: دلیل جنگ أُحُد این بود که وقتی قریش از جنگ بدر به مکه برگشتند به خاطر اتفاقی که برای آن ها افتاده بود، یعنی هفتاد کشته و هفتاد اسیر داده بودند، پس از برگشت، ابوسفیان به آن ها گفت: ای گروه قریش! اجازه ندهید که زنان شما بر کشته شدگان شما گریه کنند. زیرا
1) فروع الكافي 1: 58.
2) المزن: السحاب أو ذو الماء منه.
3) من لا يحضره الفقيه: 49. و فيه: و كان.
4) تقدم الايعاز إلي موضع الآيتين في صدر الباب.
5) تقدم الايعاز إلي موضع الآيتين في صدر الباب.
6) في المصدر: اتبعوا رأيه في القعود و ترك الخروج.
7) قتلاهم خ ل.
8) . فروع کافی 1 : 58
9) . من لا یحضره الفقیه : 49
الْبُكَاءَ وَ الدَّمْعَةَ إِذَا خَرَجَتْ أَذْهَبَتِ (1)الْحُزْنَ وَ الْحُرْقَةَ وَ الْعَدَاوَةَ لِمُحَمَّدٍ وَ يَشْمَتُ بِنَا مُحَمَّدٌ وَ أَصْحَابُهُ فَلَمَّا غَزَوْا رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَوْمَ أُحُدٍ أَذِنُوا لِنِسَائِهِمْ بَعْدَ ذَلِكَ فِي الْبُكَاءِ وَ النَّوْحِ فَلَمَّا أَرَادُوا أَنْ يَغْزُوا رَسُولَ اللَّهِ إِلَي أُحُدٍ سَارُوا فِي حُلَفَائِهِمْ مِنْ كِنَانَةَ وَ غَيْرِهَا فَجَمَعُوا الْجُمُوعَ وَ السِّلَاحَ وَ خَرَجُوا مِنْ مَكَّةَ فِي ثَلَاثَةِ آلَافِ فَارِسٍ وَ أَلْفَيْ رَاجِلٍ وَ أَخْرَجُوا مَعَهُمُ النِّسَاءَ يُذَكِّرْنَهُمْ وَ يُحَثِّثْنَهُمْ عَلَي حَرْبِ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله (2)وَ أَخْرَجَ أَبُو سُفْيَانَ هِنْدَ بِنْتَ عُتْبَةَ وَ خَرَجَتْ مَعَهُمْ عَمْرَةُ بِنْتُ عَلْقَمَةَ الْحَارِثِيَّةُ (3)فَلَمَّا بَلَغَ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله ذَلِكَ جَمَعَ أَصْحَابَهُ وَ أَخْبَرَهُمْ أَنَّ قُرَيْشاً قَدْ تَجَمَّعَتْ تُرِيدُ الْمَدِينَةَ وَ حَثَّ أَصْحَابَهُ عَلَي الْجِهَادِ وَ الْخُرُوجِ فَقَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أُبَيٍّ وَ قَوْمٌ يَا رَسُولَ اللَّهِ لَا تَخْرُجْ مِنَ الْمَدِينَةِ حَتَّي نُقَاتِلَ فِي أَزِقَّتِهَا فَيُقَاتِلَ الرَّجُلُ الضَّعِيفُ وَ الْمَرْأَةُ وَ الْعَبْدُ وَ الْأَمَةُ عَلَي أَفْوَاهِ السِّكَكِ وَ عَلَي السُّطُوحِ فَمَا أَرَادَنَا قَوْمٌ قَطُّ فَظَفِرُوا بِنَا وَ نَحْنُ فِي حُصُونِنَا وَ دُورِنَا وَ مَا خَرَجْنَا إِلَي أَعْدَائِنَا قَطُّ إِلَّا كَانَ الظَّفَرُ لَهُمْ عَلَيْنَا فَقَامَ سَعْدُ بْنُ مُعَاذٍ وَ غَيْرُهُ مِنَ الْأَوْسِ فَقَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا طَمِعَ فِينَا أَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ وَ نَحْنُ مُشْرِكُونَ نَعْبُدُ الْأَصْنَامَ فَكَيْفَ يَطْمَعُونَ فِينَا وَ أَنْتَ فِينَا لَا حَتَّي نَخْرُجَ إِلَيْهِمْ (4)فَنُقَاتِلَهُمْ فَمَنْ قُتِلَ مِنَّا كَانَ شَهِيداً وَ مَنْ نَجَا مِنَّا كَانَ قَدْ جَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَقَبِلَ رَسُولُ اللَّهِ قَوْلَهُ وَ خَرَجَ مَعَ نَفَرٍ مِنْ أَصْحَابِهِ يَبْتَغُونَ مَوْضِعاً لِلْقِتَالِ (5)كَمَا قَالَ اللَّهُ وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ تُبَوِّئُ الْمُؤْمِنِينَ إِلَي قَوْلِهِ إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ
گریه و اشک، وقتی خارج شود، ناراحتی و سوز دل و دشمنی محمد صلی الله علیه و آله را از بین میبرد و محمد و یارانش خوشحال میشوند. وقتی با رسول خدا صلی الله علیه و آله در روز احد جنگیدند، آن گاه به زنانشان اجازه دادند که گریه و شیون کنند. وقتی قریش خواستند در جنگ احُد با رسول خدا صلی الله علیه و آله بجنگند، نزد هم پیمان های خود، مانند کنانه و دیگران رفتند. آن ها به جمعآوری افراد و اسلحه پرداختند و با سه هزار سواره و دو هزار پیاده از مکه خارج شدند و زنان را با خودشان بردند تا (شکست بدر) را به آن ها یادآوری نمایند و به جنگ با رسول خدا صلی الله علیه و آله تشویق کنند. ابوسفیان هم، هند دختر عتبه را با خود برد. عمره، دختر علقمه حارثیه هم با آن ها رفت. وقتی خبر به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید، یاران خود را جمع کرد و به آن ها فرمود که خداوند به او خبر داده است که قریش جمع شدهاند و میخواهند مدینه را بگیرند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یاران خود را برای جهاد و خروج از شهر تشویق کرد. عبدالله بن ابی و گروهش گفتند: ای رسول خدا! از شهر خارج نشو تا در کوچههای شهر با آن ها بجنگیم و افراد ضعیف و زنان و بردگان و کنیزان هم بتوانند در دهانه کوچهها و پشت بام ها با آن ها بجنگند؛ هرگز نشده است که قومی به ما حمله بکند و ما در دژها و خانههای خودمان باشیم و از آن ها شکست بخوریم؛ هرگز نشده است که برای جنگ با دشمنان به بیرون رفته باشیم، مگر این که شکست خوردهایم و آن ها بر ما پیروز شدهاند. در مقابل، سعد بن معاذ رحمة الله علیه و دیگر افراد قبیله اوس گفتند: ای رسول خدا! تا حالا نشده است که احدی از عرب ها به ما طمع بکند، در حالی که ما مشرک بودیم و بت ها را میپرستیدیم. اکنون، چگونه به ما طمع کردهاند، در حالی که تو در میان ما هستی؟ نه، نمیشود؛ باید برای جنگ با آن ها از شهر خارج شویم، هر کس از ما کشته شد، شهید شده است و هر کس نجات یافت در راه خدا جهاد کرده است. رسول خدا صلی الله علیه و آله سخن او را پذیرفت و با تعدادی از یارانش از شهر خارج شدند و به دنبال مکانی میگشتند تا در آن جا با دشمن بجنگند. خداوند در این زمینه میفرماید: «وَإِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِکَ تُبَوِّیءُ الْمُؤْمِنِینَ مَقَاعدَ لِلْقِتَالِ» تا آیه «إِذْ هَمَّت طَّآئِفَتَانِ
1) ذهب خ ل.
2) و كان معهم مائتا فرس قد جنبوها. و سبعمائة دارع، و ثلاثة آلاف بعير.
3) و أخرج عكرمة بن أبي جهل أم حكيم بنت الحارث بن هشام، و الحارث بن هشام فاطمة بنت الوليد بن المغيرة، و صفوان بن أميّة برزة بنت مسعود بن عمرو الثقفية، و يقال: رقية، و عمرو بن العاص ريطة بنت منبه بن الحجاج، و طلحة بن أبي طلحة سلافة بنت سعد بن شهيد الأنصارية و خرجت أيضا خناس بنت مالك بن المضرب، قاله ابن هشام في السيرة. و قال المقريزي في الامتاع: خرجوا مع خمس عشرة امرأة.
4) في المصدر: و أنت فينا، حتي لا نخرج إليهم.
5) يبغون موضع القتال خ ل.
مِنْكُمْ أَنْ تَفْشَلا (1)يَعْنِي عَبْدَ اللَّهِ بْنَ أُبَيٍّ وَ أَصْحَابَهُ (2)فَضَرَبَ رَسُولُ اللَّهِ عَسْكَرَهُ مِمَّا يَلِي طَرِيقَ الْعِرَاقِ (3)وَ قَعَدَ عَنْهُ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أُبَيٍّ وَ قَوْمُهُ (4)وَ جَمَاعَةٌ مِنَ الْخَزْرَجِ اتَّبَعُوا رَأْيَهُ وَ وَافَتْ قُرَيْشٌ إِلَي أُحُدٍ وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله عَدَّ أَصْحَابَهُ وَ كَانُوا سَبْعَمِائَةِ رَجُلٍ فَوَضَعَ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ جُبَيْرٍ فِي خَمْسِينَ مِنَ الرُّمَاةِ عَلَي بَابِ الشِّعْبِ وَ أَشْفَقَ أَنْ يَأْتِيَ كَمِينُهُمْ مِنْ ذَلِكَ الْمَكَانِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ جُبَيْرٍ وَ أَصْحَابِهِ إِنْ رَأَيْتُمُونَا قَدْ هَزَمْنَاهُمْ حَتَّي أَدْخَلْنَاهُمْ مَكَّةَ فَلَا تَبْرَحُوا مِنْ هَذَا الْمَكَانِ وَ إِنْ رَأَيْتُمُوهُمْ قَدْ هَزَمُونَا حَتَّي أَدْخَلُونَا الْمَدِينَةَ فَلَا تَبْرَحُوا وَ الْزَمُوا مَرَاكِزَكُمْ وَ وَضَعَ أَبُو سُفْيَانَ عَلَيْهِ اللَّعْنَةُ خَالِدَ بْنَ الْوَلِيدِ عَلَيْهِ اللَّعْنَةُ فِي مِائَتَيْ فَارِسٍ كَمِيناً فَقَالَ لَهُ (5)إِذَا رَأَيْتُمُونَا قَدِ اخْتَلَطْنَا بِهِمْ فَاخْرُجُوا عَلَيْهِمْ مِنْ هَذَا الشِّعْبِ حَتَّي تَكُونُوا مِنْ وَرَائِهِمْ فَلَمَّا أَقْبَلَتِ الْخَيْلُ وَ اصْطَفُّوا وَ عَبَّأَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَصْحَابَهُ دَفَعَ الرَّايَةَ إِلَي أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَحَمَلَتِ (6)الْأَنْصَارُ كُلُّهُمْ عَلَي مُشْرِكِي قُرَيْشٍ فَانْهَزَمُوا هَزِيمَةً قَبِيحَةً وَ وَقَعَ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فِي سَوَادِهِمْ وَ انْحَطَّ خَالِدُ بْنُ الْوَلِيدِ فِي مِائَتَيْ فَارِسٍ فَلَقِيَ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ جُبَيْرٍ فَاسْتَقْبَلُوهُمْ بِالسِّهَامِ فَرَجَعَ (7)وَ نَظَرَ أَصْحَابُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جُبَيْرٍ إِلَي أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَنْتَهِبُونَ (8)سَوَادَ الْقَوْمِ قَالُوا لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ جُبَيْرٍ مَا يُقِيمُنَا هَاهُنَا وَ قَدْ غَنِمُوا أَصْحَابُنَا وَ نَبْقَي نَحْنُ بِلَا غَنِيمَةٍ فَقَالَ لَهُمْ عَبْدُ اللَّهِ اتَّقُوا اللَّهَ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله قَدْ تَقَدَّمَ إِلَيْنَا أَنْ لَا نَبْرَحَ فَلَمْ يَقْبَلُوا مِنْهُ وَ أَقْبَلَ يَنْسَلُّ رَجُلٌ فَرَجُلٌ حَتَّي أَخْلَوْا (9)مَرَاكِزَهُمْ
مِنکُمْ أَن تَفْشَلاَ» که منظور از آیه، عبدالله بن ابی و یارانش میباشند. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله پایگاه خود را در جایی قرار داد که راه عراق از آن جا میگذرد. عبدالله بن ابی و یاران او و گروهی از خزرج که از نظر او پیروی کرده بودند، دست از یاری پیامبر برداشتند. قریش به منطقه احُد رسیدند. رسول خدا صلی الله علیه و آله یارانش را شمرده بود. آن ها هفتصد مرد بودند. عبدالله بن جُبیر را با پنجاه تیرانداز بر ورودی درّه احد گماشت، از ترس این که کمین دشمن از آن جا وارد شود. رسول خدا صلی الله علیه و آله به عبدالله بن جُبیر و یارانش گفت: اگر دیدید که ما آن ها را شکست دادیم و حتی داخل مکّه بردیم، از این جا تکان نخورید و اگر دیدید که آن ها ما را شکست دادند و ما را تا داخل مدینه بردند، همان جا بمانید و سنگرهای خود را ترک نکنید. ابوسفیان، خالد بن ولید را با دویست سواره در کمین گذاشت و به آن ها گفت: هر وقت دیدید که با هم درآمیختیم، از این دره به آن ها یورش ببرید تا در پشت سرِ آن ها قرار بگیرید. وقتی سوارکاران آمدند و انتخاب شدند و رسول خدا صلی الله علیه و آله یارانش را آماده جنگ کرد، و پرچم را به دست علی علیه السلام سپرد، انصار بر مشرکان قریش حمله کردند و به آن ها شکست سختی وارد کردند و یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله به دنبال آن ها افتادند. خالد بن ولید با دویست سوارکار سرازیر شد. عبدالله بن جبیر او را دید و آن ها را تیرباران کرد و آن ها برگشتند. یاران عبدالله بن جبیر دیدند که یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله به غارت اموال دشمن مشغول هستند. به عبدالله بن جبیر گفتند: چرا ما را این جا نگه داشتهای، در حالی که دوستان ما در حال جمعآوری غنیمت هستند و ما بدون غنیمت میمانیم. عبدالله به آن ها گفت: از خدا بترسید، رسول خدا صلی الله علیه و آله قبلاً به ما گفته است که از این جا تکان نخوریم. آنان حرف او را گوش نکردند و یکی یکی رفتند و سنگرهایشان را خالی کردند.
وَ بَقِيَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جُبَيْرٍ فِي اثْنَيْ عَشَرَ رَجُلًا وَ قَدْ كَانَتْ رَايَةُ قُرَيْشٍ مَعَ طَلْحَةَ بْنِ أَبِي طَلْحَةَ الْعَبْدَرِيِّ مِنْ بَنِي عَبْدِ الدَّارِ فَبَرَزَ وَ نَادَي يَا مُحَمَّدُ تَزْعُمُونَ أَنَّكُمْ تُجَهِّزُونَّا بِأَسْيَافِكُمْ إِلَي النَّارِ وَ نُجَهِّزُكُمْ بِأَسْيَافِنَا إِلَي الْجَنَّةِ فَمَنْ شَاءَ أَنْ يَلْحَقَ بِجَنَّتِهِ فَلْيَبْرُزْ إِلَيَّ فَبَرَزَ إِلَيْهِ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ هُوَ يَقُولُ.
يَا طَلْحُ إِنْ كُنْتُمْ كَمَا تَقُولُ *** لَكُمْ خُيُولٌ وَ لَنَا نُصُولٌ. (1)
فَاثْبُتْ لِنَنْظُرَ أَيُّنَا الْمَقْتُولُ *** وَ أَيُّنَا أَوْلَي بِمَا تَقُولُ
فَقَدْ أَتَاكَ الْأَسَدُ الصَّئُولُ
بِصَارِمٍ لَيْسَ بِهِ (2)فُلُولٌ *** يَنْصُرُهُ الْقَاهِرُ (3)وَ الرَّسُولُ
فَقَالَ طَلْحَةُ مَنْ أَنْتَ يَا غُلَامُ قَالَ أَنَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ قَالَ قَدْ عَلِمْتُ يَا قُضَمُ (4)أَنَّهُ لَا يَجْسُرُ عَلَيَّ أَحَدٌ غَيْرُكَ فَشَدَّ عَلَيْهِ طَلْحَةُ فَضَرَبَهُ فَاتَّقَاهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ بِالْحَجَفَةِ ثُمَّ ضَرَبَهُ (5)أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَي فَخِذَيْهِ فَقَطَعَهُمَا جَمِيعاً فَسَقَطَ عَلَي ظَهْرِهِ وَ سَقَطَتِ الرَّايَةُ (6)
لله اي مذبذب عن حرمة *** اعني ابن فاطمة المعم المخولا
جادت يداك لهم بعاجل طعنة *** فتركت طلحة للجبين مجدلا
وشددت شدة باسل فكشفتهم *** بالجر اذ يهوون أخول أخولا
وعللت سيفك بالدماء ولم تكن *** لترده حران حتي ينهلا
فَذَهَبَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ لِيُجْهِزَ عَلَيْهِ فَحَلَّفَهُ بِالرَّحِمِعبدالله بن جبیر با دوازده نفر باقی ماند. پرچم قریش در دست طلحه بن ابی طلحه عدوی از بنی عبدالدار بود. او پیش آمد و فریاد زد: ای محمّد صلی الله علیه و آله! میپندارید که شما با شمشیرهایتان ما را به جهنّم میفرستید و ما با شمشیرهایمان شما را به بهشت میفرستیم؟ پس هر کس میخواهد وارد بهشت شود باید به نبرد من بیاید. علی علیه السلام برای نبرد با او پیش رفت و میگفت:
ای طلحه! اگر همان گونه هستی که میگویی، شما اسبانی دارید و ما تیرها و سرنیزهها
باش تا ببینیم، کدام یک از ما کشته میشود، و کدام یک از ما شایسته تریم بدان چه میگویی
شیر دلاور، به جنگ تو آمده است.
با شمشیر تیزی که هرگز به خود، کندی نمیگیرد، خداوند توانا و رسول او یاریاش میکنند.
طلحه گفت: تو کیستی ای جوان؟ گفت: من علی بن ابی طالب هستم. گفت: ای «قضم»! تو میدانی که جز تو کسی جرأت نبرد با من را ندارد. طلحه به او حمله کرد و ضربه زد و امام علی علیه السلام با سپر، آن را دفع کرد. سپس علی علیه السلام به رانش ضربه زد و هر دو پای او را قطع کرد و با پشت بر زمین افتاد و پرچم نیز از دستش سقوط کرد. علی علیه السلام رفت تا کارش را یکسره سازد. طلحه، او را به خویشاوندی قسم داد.
1) لنا نصول و لكم خيول خ ل.
2) في المصدر: ليس له فلول.
3) الناصر خ ل.
4) في المصدر المطبوع: يا قضيم. و في نسختي المخطوطة من المصدر: يا قصم بالمهملة و في السيرة: يا ابا القصم، و في هامشه: وقع في بعض النسخ «القصيم» مصغرا، و في بعض آخر: «القصم» مكبرا كصرد، و الذي في شرح أبي ذر: و القصم بالقاف: الكسر الذي يبان به بعض الشيء من بعضه و الفصم بالفاء: الكسر الذي يبان به بعض الشيء من بعض، قلت: و الذي في نسخة أبي ذرّ هو الصواب، و هو الموافق لما حكاه الزرقاني في شرح المواهب عن ابن إسحاق (ج 2 ص 35). أقول: سيذكر المصنّف عن الجزريّ انه القضم.
5) ضرب خ ل.
6) في الامتاع: و في ذلك يقول الحجاج بن علاط السلمي:
فَانْصَرَفَ عَنْهُ فَقَالَ الْمُسْلِمُونَ أَ لَا أَجْهَزْتَ عَلَيْهِ قَالَ قَدْ ضَرَبْتُهُ ضَرْبَةً لَا يَعِيشُ مِنْهَا أَبَداً ثُمَّ أَخَذَ الرَّايَةَ أَبُو سَعِيدِ (1)بْنُ أَبِي طَلْحَةَ فَقَتَلَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ سَقَطَتْ رَايَتُهُ إِلَي الْأَرْضِ فَأَخَذَهَا عُثْمَانُ بْنُ أَبِي طَلْحَةَ فَقَتَلَهُ عَلِيٌّ وَ سَقَطَتِ الرَّايَةُ إِلَي الْأَرْضِ فَأَخَذَهَا مُسَافِعُ (2)بْنُ أَبِي طَلْحَةَ فَقَتَلَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ سَقَطَتِ الرَّايَةُ إِلَي الْأَرْضِ فَأَخَذَهَا الْحَارِثُ بْنُ أَبِي طَلْحَةَ فَقَتَلَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ سَقَطَتِ الرَّايَةُ إِلَي الْأَرْضِ فَأَخَذَهَا عُزَيْرُ بْنُ (3)عُثْمَانَ فَقَتَلَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ سَقَطَتِ الرَّايَةُ إِلَي الْأَرْضِ فَأَخَذَهَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَمِيلَةَ (4)بْنِ زُهَيْرٍ فَقَتَلَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ سَقَطَتِ الرَّايَةُ إِلَي الْأَرْضِ فَقَتَلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ التَّاسِعَ (5)مِنْ بَنِي عَبْدِ الدَّارِ وَ هُوَ أَرْطَأَةُ بْنُ شُرَحْبِيلَ مُبَارَزَةً وَ سَقَطَتِ الرَّايَةُ إِلَي الْأَرْضِ فَأَخَذَهَا مَوْلَاهُمْ صُؤَابٌ فَضَرَبَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَلَي يَمِينِهِ فَقَطَعَهَا وَ سَقَطَتِ الرَّايَةُ إِلَي الْأَرْضِ فَأَخَذَهَا بِشِمَالِهِ فَضَرَبَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَلَي شِمَالِهِ فَقَطَعَهَا فَسَقَطَتِ الرَّايَةُ إِلَي الْأَرْضِ فَاحْتَضَنَهَا بِيَدَيْهِ الْمَقْطُوعَتَيْنِ ثُمَّ قَالَ يَا بَنِي عَبْدِ الدَّارِ هَلْ أَعْذَرْتُ فِيمَا بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ فَضَرَبَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَلَي رَأْسِهِ فَقَتَلَهُ (6)وَ سَقَطَتِ الرَّايَةُ إِلَي الْأَرْضِ فَأَخَذَتْهَا عَمْرَةُ بِنْتُ عَلْقَمَةَ الْحَارِثِيَّةُ فَنَصَبَتْهَا وَ انْحَطَّ خَالِدُ بْنُ الْوَلِيدِ عَلَي عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جُبَيْرٍ وَ قَدْ فَرَّ أَصْحَابُهُ وَ بَقِيَ فِي نَفَرٍ قَلِيلٍ فَقَتَلُوهُمْ عَلَي بَابِ الشِّعْبِ وَ اسْتَقْفُوا (7)الْمُسْلِمِينَ فَوَضَعُوا فِيهِمُ السَّيْفَ وَ نَظَرَتْ (8)قُرَيْشٌ
علی علیه السلام هم از کشتن او منصرف شد. مسلمانان گفتند: چرا کارش را تمام نکردی؟ گفت: ضربهای به او زدم که هرگز از آن جان سالم به در نمیبرد. پس از او، ابو سعید بن ابی طلحه، پرچم را به دست گرفت. علی علیه السلام او را هم کشت و پرچم بر زمین افتاد. سپس عثمان بن ابی طلحه آن را برداشت علی علیه السلام او را هم کشت و پرچم بر زمین افتاد. سپس مسافع بن ابی طلحه، آن را برداشت. علی علیه السلام او را هم کشت و پرچم بر زمین افتاد. پس از او حارث بن ابی طلحه، آن را برداشت. علی علیه السلام او را هم کشت و پرچم بر زمین افتاد. پس از او، ابو عزیز بن عثمان، پرچم را برداشت. علی علیه السلام او را هم کشت و پرچم بر زمین افتاد. سپس عبدالله بن جمیلة بن زهیر، پرچم را به دست گرفت. علی علیه السلام او را هم کشت و پرچم بر زمین افتاد. علی علیه السلام نهمین نفر از بنی عبد الدار را هم به قتل رساند و او ارطاة بن شرحبیل بود و باز هم پرچم بر زمین افتاد. آن گاه، خادم آن ها، صؤاب پرچم را به دست گرفت. علی علیه السلام به دست راست او ضربه زد و آن را قطع کرد و پرچم بر زمین افتاد. صؤاب با دست چپ خود آن را برداشت. علی علیه السلام به دست چپش ضربه زد و آن را قطع کرد و پرچم بر زمین افتاد. سپس با دو دست بریده خود پرچم را بغل کرد و گفت: ای بنی عبد الدار! آیا وظیفه خود را آن گونه که باید انجام دادم؟ آن گاه، علی علیه السلام ضربهای بر سر او زد و او را کشت و باز هم پرچم بر زمین افتاد. سپس عمره، دختر علقمه حارثیه، آن را برداشت و به دست گرفت. از سوی دیگر، خالد بن ولید بر عبدالله بن جبیر که یارانش فرار کرده بودند و فقط چند نفر معدود مانده بودند، حمله کرد و آن ها را در محل ورودی درّه، کشت و به تعقیب مسلمانان پرداخت و آنان را نیز کشت. قریش
1) هكذا في الكتاب و مصدره، و في سيرة ابن هشام و الامتاع: أبو سعد بن أبي طلحة.
2) و أخذها مساقح خ ل مساقع أقول: الصحيح مسافع كما في المصدر و السيرة.
3) في المصدر المطبوع: أبو عزيز بن عثمان. و لم نجد أحدهما في السير، نعم المذكور في السيرة و الامتاع: ابو يزيد بن عمير بن هاشم بن عبد مناف بن عبد الدار.
4) في المصدر المطبوع: عبد اللّه بن أبي جميلة. و في السيرة: عبد اللّه بن حميد بن زهير ابن الحارث بن أسد.
5) لم يذكر المصنّف الثامن، علي انك عرفت أن عبد اللّه بن حميد أيضا لم يكن من بني عبد الدار، بل كان من بني اسد. و ستأتي أسماء من قتله عليه السلام من أصحاب اللواء في كلام الامام صادق عليه السلام و غيره. راجعه.
6) قد اختلفوا أهل السير في قاتله و في قاتل بعض من تقدم. و سيأتي الايعاز إلي ذلك في كلام المصنّف.
7) و استعقبوا خ ل.
8) و بصرت خ ل.
فِي هَزِيمَتِهَا إِلَي الرَّايَةِ قَدْ رُفِعَتْ فَلَاذُوا بِهَا وَ أَقْبَلَ خَالِدُ بْنُ الْوَلِيدِ يَقْتُلُهُمْ (1)وَ انْهَزَمَ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله هَزِيمَةً قَبِيحَةً وَ أَقْبَلُوا يَصْعَدُونَ فِي الْجِبَالِ وَ فِي كُلِّ وَجْهٍ فَلَمَّا رَأَي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله الْهَزِيمَةَ كَشَفَ الْبَيْضَةَ عَنْ رَأْسِهِ فَقَالَ (2)إِلَيَّ إِنِّي (3)أَنَا رَسُولُ اللَّهِ إِلَي أَيْنَ تَفِرُّونَ عَنِ اللَّهِ وَ عَنْ رَسُولِهِ.
وَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ هِشَامٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ مَعْنَي قَوْلِ طَلْحَةَ بْنِ أَبِي طَلْحَةَ لَمَّا بَارَزَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ يَا قُضَمُ (4)قَالَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله كَانَ بِمَكَّةَ لَمْ يَجْسُرْ عَلَيْهِ أَحَدٌ لِمَوْضِعِ أَبِي طَالِبٍ وَ أَغْرَوْا بِهِ الصِّبْيَانَ وَ كَانُوا إِذَا خَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ يَرْمُونَهُ بِالْحِجَارَةِ وَ التُّرَابِ وَ شَكَا ذَلِكَ إِلَي عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَقَالَ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِذَا خَرَجْتَ فَأَخْرِجْنِي مَعَكَ فَخَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ مَعَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَتَعَرَّضَ الصِّبْيَانُ لِرَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله كَعَادَتِهِمْ فَحَمَلَ عَلَيْهِمْ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ كَانَ يَقْضَمُهُمْ (5)فِي وُجُوهِهِمْ وَ آنَافِهِمْ وَ آذَانِهِمْ فَكَانَ الصِّبْيَانُ يَرْجِعُونَ بَاكِينَ إِلَي آبَائِهِمْ وَ يَقُولُونَ قَضِمَنَا عَلِيٌّ قَضِمَنَا عَلِيٌّ (6)فَسُمِّيَ لِذَلِكَ الْقُضَمَ (7).
وَ رُوِيَ عَنْ أَبِي وَاثِلَةَ (8)شَقِيقِ بْنِ سَلَمَةَ قَالَ: كُنْتُ أُمَاشِي عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ إِذْ سَمِعْتُ مِنْهُ هَمْهَمَةً فَقُلْتُ لَهُ مَهْ يَا عُمَرُ فَقَالَ وَيْحَكَ أَ مَا تَرَي الْهِزَبْرَ الْقُثَمَ بْنَ الْقُثَمِ وَ الضَّارِبَ (9)بِالْبُهَمِ الشَّدِيدَ عَلَي مَنْ طَغَا وَ بَغَي (10)بِالسَّيْفَيْنِ وَ الرَّايَةِ فَالْتَفَتُّ فَإِذَا
که در حال فرار بودند، به پرچم نگاه کردند و چون دیدند که برافراشته شده است، به آن پناه بردند. خالد بن ولید جلو آمد و شروع به کشتن یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله نمود. این گونه بود که یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شکست سختی خوردند و شروع به بالا رفتن از کوه کردند و از همه طرف آن بالا رفتند. وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله آن شکست را دید، کلاه خود را از سر خود بیرون آورد و گفت: بدانید که من رسول خدا هستم، از خدا و رسول او به کجا فرار میکنید؟
ابن ابی عمیر از هشام نقل کرده است که از امام صادق علیه السلام پرسیدند: هنگامی که علی علیه السلام در حال مبارزه با طلحه بن ابی طلحه بود، طلحه به او گفت: «ای قُضم». معنای این حرف چیست؟ فرمود: وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله در مکه بود، به خاطر حمایت ابوطالب، هیچ کس نمیتوانست به او جسارت کند. بنابراین کودکان را وادار میکردند که وقتی پیامبر بیرون میآید، به سوی او سنگ و کلوخ پرتاب کنند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این موضوع را به علی علیه السلام گفت و شکوه و گلایه نمود. علی علیه السلام گفت: پدر و مادرم فدای تو باد ای رسول خدا، وقتی بیرون رفتی مرا نیز با خودت ببر. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیرون رفت و علی علیه السلام هم همراه او بود. بچهها بر طبق عادت همیشگی خود، مزاحم رسول خدا صلی الله علیه و آله شدند. علی علیه السلام به آن ها حمله کرد و پی در پی، سر و صورت و بینی و گوش های آن ها را به گوشه دندان مؤاخذه می نمود. بچهها، گریان به نزد پدرانشان میرفتند و میگفتند: علی، ما را کتک زده است. و به همین خاطر «قُضم» نامیده شد.
ابو واثلۀ شقیق بن سلمه نقل کرده است که با عمر بن خطّاب قدم میزدم که سر و صدایی از او شنیدم. به او گفتم: دست بردار! چه شده ای عمر؟ گفت: وای بر تو! آیا آن شیر غرّان و آن جنگاور زاده جنگ را نمیبینی؟ آن که با شجاعت شدید بر کسانی که طغیان میکنند و فاسدند، با دو شمشیر و پرچم میتازد. نگاه کردم و دیدم که
1) في المصدر: و أقبل خالد بن الوليد من وراء المسلمين يقتلهم.
2) و قال خ ل.
3) الي الي خ ل. أقول: في نسختي المخطوطة من المصدر: الي الي اني انا.
4) في المصدر المطبوع: يا قضيم. و في المخطوط: يا قصم بالمهملة.
5) في المصدر المخطوط: يقصمهم.
6) في المصدر: قصمنا علي قصمنا علي.
7) في المصدر المطبوع: القضيم و في المخطوط: القصم.
8) هكذا في الكتاب و مصدره، و فيه وهم، و الصحيح: ابي وائل. راجع التقريب و أسد الغابة و غيرهما.
9) و المضارب خ ل. أقول: هو الموجود في نسختي المخطوطة من المصدر.
10) هكذا في نسخة المصنّف. و فيه تصحيف، و الصحيح اما طغي و بغي كما في المصدر، أو طغا و بغي. و الأول يأتي من اليائي و الواوي كليهما.
هُوَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ فَقُلْتُ لَهُ يَا عُمَرُ هُوَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ فَقَالَ ادْنُ مِنِّي أُحَدِّثْكَ عَنْ شَجَاعَتِهِ وَ بَطَالَتِهِ (1)بَايَعْنَا النَّبِيَّ صلي الله عليه و آله يَوْمَ أُحُدٍ عَلَي أَنْ لَا نَفِرَّ وَ مَنْ فَرَّ مِنَّا فَهُوَ ضَالٌّ وَ مَنْ قُتِلَ مِنَّا فَهُوَ شَهِيدٌ وَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله زَعِيمُهُ إِذْ حَمَلَ عَلَيْنَا مِائَةُ صِنْدِيدٍ تَحْتَ كُلِّ صِنْدِيدٍ مِائَةُ رَجُلٍ أَوْ يَزِيدُونَ فَأَزْعَجُونَا عَنْ طَاحُونَتِنَا (2)فَرَأَيْتُ عَلِيّاً كَاللَّيْثِ يَتَّقِي الذَّرَّ (3)إِذْ قَدْ حَمَلَ كَفّاً (4)مِنْ حَصًي فَرَمَي بِهِ فِي وُجُوهِنَا ثُمَّ قَالَ شَاهَتِ الْوُجُوهُ وَ قُطَّتْ وَ بُطَّتْ وَ لُطَّتْ إِلَي أَيْنَ تَفِرُّونَ إِلَي النَّارِ فَلَمْ نَرْجِعْ ثُمَّ كَرَّ عَلَيْنَا الثَّانِيَةَ وَ بِيَدِهِ صَفِيحَةٌ يَقْطُرُ مِنْهَا الْمَوْتُ فَقَالَ بَايَعْتُمْ ثُمَّ نَكَسْتُمْ فَوَ اللَّهِ لَأَنْتُمْ أَوْلَي بِالْقَتْلِ مِمَّنْ أَقْتُلُ فَنَظَرْتُ إِلَي عَيْنَيْهِ كَأَنَّهُمَا سَلِيطَانِ يَتَوَقَّدَانِ نَاراً أَوْ كَالْقَدَحَيْنِ الْمَمْلُوَّيْنِ دَماً فَمَا ظَنَنْتُ إِلَّا وَ يَأْتِي عَلَيْنَا كُلِّنَا فَبَادَرْتُ أَنَا إِلَيْهِ مِنْ بَيْنِ أَصْحَابِي فَقُلْتُ يَا أَبَا الْحَسَنِ اللَّهَ اللَّهَ فَإِنَّ الْعَرَبَ تَفِرُّ وَ تَكُرُّ وَ إِنَّ الْكَرَّةَ تَنْفِي الْفَرَّةَ فَكَأَنَّهُ اسْتَحْيَا فَوَلَّي بِوَجْهِهِ (5)عَنِّي فَمَا زِلْتُ أُسَكِّنُ رَوْعَةَ فُؤَادِي فَوَ اللَّهِ مَا خَرَجَ ذَلِكَ الرُّعْبُ مِنْ قَلْبِي حَتَّي السَّاعَةِ وَ لَمْ يَبْقَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ إِلَّا أَبُو دُجَانَةَ سِمَاكُ بْنُ خَرَشَةَ وَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ كُلَّمَا حَمَلَتْ طَائِفَةٌ عَلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله اسْتَقْبَلَهُمْ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ فَيَدْفَعُهُمْ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ وَ يَقْتُلُهُمْ حَتَّي انْقَطَعَ سَيْفُهُ وَ بَقِيَتْ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله نَسِيبَةُ بِنْتُ كَعْبٍ الْمَازِنِيَّةُ وَ كَانَتْ تَخْرُجُ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فِي غَزَوَاتِهِ تُدَاوِي الْجَرْحَي وَ كَانَ ابْنُهَا مَعَهَا فَأَرَادَ أَنْ يَنْهَزِمَ وَ يَتَرَاجَعَ فَحَمَلَتْ عَلَيْهِ فَقَالَتْ يَا بُنَيَّ إِلَي أَيْنَ تَفِرُّ عَنِ اللَّهِ وَ عَنْ رَسُولِهِ فَرَدَّتْهُ فَحَمَلَ عَلَيْهِ رَجُلٌ فَقَتَلَهُ فَأَخَذَتْ سَيْفَ ابْنِهَا فَحَمَلَتْ عَلَي الرَّجُلِ فَضَرَبَتْهُ (6)عَلَي فَخِذِهِ فَقَتَلَتْهُ فَقَالَ
او علی بن ابی طالب علیه السلام میباشد. به او گفتم: ای عمر! او علی بن ابی طالب است. گفت: به من نزدیک شو تا از شجاعتها و پهلوانیهایش برایت تعریف کنم: با پیامبر صلی الله علیه و آله در جنگ أحد، پیمان بستیم که فرار نکنیم و هر کس فرار کند، گمراه است و هر کس از ما کشته شود، شهید است و پیامبر رهبر او. ناگهان صد گروه جنگی به ما حمله کردند که هر گروه، صد نفر یا بیشتر بودند و ما را از آسیاب مرگ میترساندند. علی علیه السلام را دیدم که چون شیر در میان گرد و غبار بود. مشتی از سنگریزه را برداشت و آن را به صورت ما پاشید و گفت: چهرههایتان زشت و بریده و شکافته و محروم باد! به کجا فرار میکنید. به آتش جهنّم؟ اما ما برنگشتیم. بار دوم بر ما هجوم آورد و در دستش شمشیر پهنی بود که مرگ از آن میچکید. او گفت: بیعت کردید، امّا عهد و پیمان شکستید. به خدا قسم که شما، از آن هایی که میکشم، برای کشته شدن سزاوارتر هستید. به چشم هایش نگاه کردم. مانند دو چراغ نورانی و یا دو جام پر از خون میدرخشیدند. ترسیدم که به سر وقت ما بیاید و به ما حمله کند. در میان یارانم به نزد او رفتم و گفتم: ای ابوالحسن! تو را به خدا، عرب حمله میکند و فرار میکند، جنگ و گریز دارد، حمله مجددش فرار را از بین می برد. گویی که خجالت کشید و چهره اش را از ما برگرداند و همچنان در آن ترس و وحشت به سر میبرم و تا این لحظه، آن ترس از قلبم بیرون نرفته است. با رسول خدا صلی الله علیه و آله کسی نمانده بود به جز ابودجانه انصاری و سماک بن خرشه و امیر المؤمنین علیه السلام. هر گاه گروهی به رسول خدا صلی الله علیه و آله حمله میکردند، امیر المؤمنین علیه السلام به استقبال آن ها میرفت و مانع حمله آن ها به رسول خدا صلی الله علیه و آله میشد و آن ها را میکشت، تا این که شمشیرش شکست. نسیبه، دختر کعب مازنی به همراه رسول خدا باقی ماند. او در جنگ ها با رسول خدا صلی الله علیه و آله میرفت و زخمی ها را درمان میکرد. پسرش نیز به همراه او بود و ترسیده بود و میخواست برگردد. به پسرش حمله کرد و گفت: ای پسر! از خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله به کجا فرار میکنی؟ با این حرف، او را باز گردانید. مردی به پسر او حمله کرد و او را کشت. آن گاه شمشیر پسرش را برداشت و به آن مرد حمله کرد و به رانش ضربه زد و او را کشت. در این هنگام،
رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بَارَكَ اللَّهُ عَلَيْكِ يَا نَسِيبَةُ.
وَ كَانَتْ تَقِي رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بِصَدْرِهَا وَ ثَدْيَيْهَا (1)حَتَّي أَصَابَتْهَا جِرَاحَاتٌ كَثِيرَةٌ وَ حَمَلَ ابْنُ قَمِيئَةَ (2)عَلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقَالَ أَرُونِي مُحَمَّداً لَا نَجَوْتُ إِنْ نَجَا فَضَرَبَهُ عَلَي حَبْلِ عَاتِقِهِ وَ نَادَي قَتَلْتُ مُحَمَّداً وَ اللَّاتِ وَ الْعُزَّي وَ نَظَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَي رَجُلٍ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ قَدْ أَلْقَي تُرْسَهُ خَلْفَ ظَهْرِهِ وَ هُوَ فِي الْهَزِيمَةِ فَنَادَاهُ يَا صَاحِبَ التُّرْسِ أَلْقِ تُرْسَكَ وَ مُرَّ (3)إِلَي النَّارِ فَرَمَي بِتُرْسِهِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَا نَسِيبَةُ خُذِي التُّرْسَ فَأَخَذَتِ التُّرْسَ وَ كَانَتْ تُقَاتِلُ الْمُشْرِكِينَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لَمَقَامُ نَسِيبَةَ أَفْضَلُ مِنْ مَقَامِ فُلَانٍ وَ فُلَانٍ وَ فُلَانٍ.
فَلَمَّا انْقَطَعَ سَيْفُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ جَاءَ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ الرَّجُلَ يُقَاتِلُ بِالسِّلَاحِ وَ قَدِ انْقَطَعَ سَيْفِي فَدَفَعَ إِلَيْهِ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله سَيْفَهُ ذَا الْفَقَارِ فَقَالَ قَاتِلْ بِهَذَا وَ لَمْ يَكُنْ يَحْمِلُ عَلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَحَدٌ إِلَّا اسْتَقْبَلَهُ (4)أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَإِذَا رَأَوْهُ رَجَعُوا فَانْحَازَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَي نَاحِيَةِ أُحُدٍ فَوَقَفَ وَ كَانَ الْقِتَالُ مِنْ وَجْهٍ وَاحِدٍ وَ قَدِ انْهَزَمَ أَصْحَابُهُ فَلَمْ يَزَلْ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ يُقَاتِلُهُمْ حَتَّي أَصَابَهُ فِي وَجْهِهِ وَ رَأْسِهِ وَ صَدْرِهِ وَ بَطْنِهِ وَ يَدَيْهِ وَ رِجْلَيْهِ تِسْعُونَ جِرَاحَةً فَتَحَامَوْهُ (5)وَ سَمِعُوا مُنَادِياً (6)مِنَ السَّمَاءِ :
لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَي إِلَّا عَلِيٌّ..
فَنَزَلَ جَبْرَئِيلُ عَلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله (7)فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ هَذِهِ وَ اللَّهِ الْمُوَاسَاةُ
رسول خدا صلی الله علیه و آله به او گفت: «احسنت بر تو ای نسیبه».
او با دست و سینه و پستانش از رسول خدا محافظت میکرد تا این که زخم های بسیاری بر او وارد شد. ابن قمیئه به رسول خدا صلی الله علیه و آله حمله کرد و گفت: محمد صلی الله علیه و آله را به من نشان بدهید. مرگ بر من باد اگر او زنده بماند. سپس ضربهای به رگ گردن او زد و فریاد زد: به لات و عزّی قسم، محمّد را کشتم. رسول خدا صلی الله علیه و آله به مردی از مهاجرین که در حال فرار بود و سپر خود را پشت سرش قرار داده بود، نگاه کرد و گفت: ای صاحب سپر! آن را به طرف من پرت کن و خودت به جهنم برو. او سپرش را پرت کرد و رسول خدا صلی الله علیه و آله به نسیبه گفت: «ای نسیبه! سپر را بردار». او سپر را برداشت و با مشرکین به مبارزه پرداخت. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «جایگاه نسیبه از جایگاه فلان و فلان فلان، برتر است.»
وقتی شمشیر امیر المؤمنین علیه السلام شکست، نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و گفت: مرد با شمشیر میجنگد، در حالی که شمشیر من شکسته است. آن گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله شمشیر خود، ذوالفقار را به او داد و گفت: «با این بجنگ». هر کس به رسول خدا صلی الله علیه و آله حمله میکرد، امیر المؤمنین به پیشواز او میرفت و وقتی او را میدیدند، بر میگشتند. رسول خدا صلی الله علیه و آله به گوشهای از کوه احد پناه برد و آن جا ایستاد. جنگ یک طرفه شده بود و یارانش شکست خورده بودند. اما علی علیه السلام همچنان با آن ها میجنگید تا این که، صورت و سر و سینه و شکم و دست ها و پاهایش، نود زخم برداشت و همچنان از او فرار میکردند. آنان شنیدند که کسی از آسمان فریاد میزند:
«لا سیف الا ذوالفقار ولا فتی الا علی» جز ذوالفقار، شمشیر نیست و جز علی جوانمرد یافت نمیشود.
آن گاه جبرئیل بر محمد صلی الله علیه و آله نازل شد و فرمود: ای محمّد! به خدا قسم، این همراهی و همدردی واقعی میباشد.
1) في المصدر المطبوع بيديها و صدرها و ثدييها. و في المخطوط: بصدرها و يديها. (ثدييها خ ل).
2) قمية خ ل أقول: الصواب ما اخترنا في المتن.
3) و سر خ ل.
4) و يستقبله خ ل. أقول: هو الموجود في المصدر المخطوط، و حذف العاطف في المطبوع.
5) في المصدر المطبوع: فتخامره. و في المخطوط: فتحاموه. فتهابوه خ ل.
6) دويا خ ل. أقول: هو الموجود في المصدر المطبوع و المخطوط.
7) إلي رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله خ ل.
فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لِأَنِّي مِنْهُ وَ هُوَ مِنِّي فَقَالَ جَبْرَئِيلُ وَ أَنَا مِنْكُمَا.
وَ كَانَتْ هِنْدٌ بِنْتُ عُتْبَةَ فِي وَسَطِ الْعَسْكَرِ فَكُلَّمَا انْهَزَمَ رَجُلٌ مِنْ قُرَيْشٍ دَفَعَتْ إِلَيْهِ مِيلًا وَ مُكْحُلَةً وَ قَالَتْ إِنَّمَا أَنْتَ امْرَأَةٌ فَاكْتَحِلْ بِهَذَا.
وَ كَانَ حَمْزَةُ بْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ يَحْمِلُ عَلَي الْقَوْمِ فَإِذَا رَأَوْهُ انْهَزَمُوا وَ لَمْ يَثْبُتْ لَهُ أَحَدٌ وَ كَانَتْ هِنْدٌ بِنْتُ عُتْبَةَ عَلَيْهَا اللَّعْنَةُ قَدْ أَعْطَتْ وَحْشِيّاً عَهْداً لَئِنْ قَتَلْتَ مُحَمَّداً أَوْ عَلِيّاً أَوْ حَمْزَةَ لَأَعْطَيْتُكَ (لَأُعْطِيَنَّكَ) (1)
أقول : في المصدر المطبوع : « لاعطيتك » وفي المخطوط : « لاعطينك رضاك ، ولا عطينك » ولعل التكرار مع حذف المتعلق بعد ذكره اولا عاما لافادة امر خاص كان الوحشى له صبا.
رِضَاكَ وَ كَانَ وَحْشِيٌّ عَبْداً لِجُبَيْرِ بْنِ مُطْعِمٍ حَبَشِيّاً فَقَالَ وَحْشِيٌّ أَمَّا مُحَمَّدٌ فَلَا أَقْدِرُ عَلَيْهِ وَ أَمَّا عَلِيٌّ فَرَأَيْتُهُ رَجُلًا حَذِراً كَثِيرَ الِالْتِفَاتِ فَلَمْ أَطْمَعْ فِيهِ فَكَمَنْتُ لِحَمْزَةَ فَرَأَيْتُهُ يَهُدُّ النَّاسَ هَدّاً فَمَرَّ بِي فَوَطِئَ عَلَي جُرُفِ (2)نَهَرٍ فَسَقَطَ فَأَخَذْتُ حَرْبَتِي فَهَزَزْتُهَا وَ رَمَيْتُهُ فَوَقَعَتْ فِي خَاصِرَتِهِ وَ خَرَجَتْ مِنْ مَثَانَتِهِ (3)فَسَقَطَ فَأَتَيْتُهُ فَشَقَقْتُ بَطْنَهُ فَأَخَذْتُ كَبِدَهُ وَ جِئْتُ بِهَا إِلَي هِنْدٍ فَقُلْتُ لَهَا هَذِهِ كَبِدُ حَمْزَةَ فَأَخَذَتْهَا فِي فَمِهَا (4)فَلَاكَتْهَا فَجَعَلَهَا اللَّهُ فِي فِيهَا مِثْلَ الدَّاغِصَةِ (5)فَلَفَظَتْهَا وَ رَمَتْ (6)بِهَا فَبَعَثَ اللَّهُ مَلَكاً فَحَمَلَهُ وَ رَدَّهُ إِلَي مَوْضِعِهِ.فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَبَي اللَّهُ أَنْ يُدْخِلَ شَيْئاً مِنْ بَدَنِ حَمْزَةَ النَّارَ.
فَجَاءَتْ إِلَيْهِ هِنْدٌ فَقَطَعَتْ مَذَاكِيرَهُ (7)وَ قَطَعَتْ أُذُنَيْهِ وَ جَعَلَتْهُمَا خُرْصَيْنِ
و رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: «زیرا من از او هستم و او هم از من» و جبرئیل گفت: و من نیز از دو نفر هستم.
هند بن عتبه در وسط سپاه قریش بود. هر گاه مردی از قریش شکست میخورد، میل و سرمهدانی به او میداد و میگفت: تو زن هستی، با این به خودت سُرمه بزن.
حمزة بن عبدالمطلب مشغول حمله به گروهی بود. وقتی او را دیدند عقب نشینی کردند و هیچ کس نمیتوانست در مقابل او مقاومت کند. هند، دختر عتبه به وحشی وعدهای داد و به او گفت: اگر محمّد و یا علی و یا حمزه را بکشی، آنچه تو را خشنود سازد به تو خواهم داد. وحشی، برده جبیر بن مطعم بود که حبشی بود. وحشی گفت: از پس محمّد بر نمیآیم، علی هم مردی دوراندیش و مراقب است، به او هم فکر نمیکنم. پس در کمین حمزه نشستم. وحشی گفت: دیدم که حمزه به شدت به مردم حمله میکند. از جلوی من رد شد و بر لبه نهری گام نهاد، ولی بر زمین افتاد. آن گاه، نیزهام را برداشتم و آن را تکان دادم و پرتاب کردم. نیزه ام به لگن خاصرهاش خورد و آغشته به خون از مثانهاش بیرون آمد. او بر زمین افتاد و من، شکمش را شکافتم و جگرش را در آوردم و آن را به هند دادم و گفتم: این جگر حمزه است. آن را در دهان خود گذاشت و جوید. اما خداوند آن را در دهان او مانند استخوان زانو سفت گردانید. به ناچار، آن را از دهان بیرون انداخت. آن گاه خداوند، فرشتهای را فرستاد، آن را برداشت و به جای اصلی خود برگرداند.
امام صادق علیه السلام فرمود: خداوند نخواست که چیزی از بدن حمزه، داخل آتش جهنم گردد.
آن گاه، هند به نزد حمزه رفت و عورت و گوش هایش را برید و آن ها را به هم متصل
وَ شَدَّتْهُمَا فِي عُنُقِهَا وَ قَطَعَتْ يَدَيْهِ وَ رِجْلَيْهِ وَ تَرَاجَعَ النَّاسُ فَصَارَتْ قُرَيْشٌ عَلَي الْجَبَلِ فَقَالَ أَبُو سُفْيَانَ وَ هُوَ عَلَي الْجَبَلِ :
اعْلُ هُبَلُ.
فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ قُلْ لَهُ :
اللَّهُ أَعْلَي وَ أَجَلُّ.
فَقَالَ يَا عَلِيُّ إِنَّهُ قَدْ أُنْعِمَ عَلَيْنَا.
فَقَالَ عَلِيٌّ بَلِ اللَّهُ أَنْعَمَ عَلَيْنَا.
ثُمَّ قَالَ يَا عَلِيُّ أَسْأَلُكَ بِاللَّاتِ وَ الْعُزَّي هَلْ قُتِلَ مُحَمَّدٌ فَقَالَ لَهُ لَعَنَكَ اللَّهُ وَ لَعَنَ اللَّاتَ وَ الْعُزَّي مَعَكَ وَ اللَّهِ مَا قُتِلَ وَ هُوَ يَسْمَعُ كَلَامَكَ قَالَ أَنْتَ أَصْدَقُ لَعَنَ اللَّهُ ابْنَ قَمِيئَةَ زَعَمَ أَنَّهُ قَتَلَ مُحَمَّداً.
وَ كَانَ عَمْرُو بْنُ قَيْسٍ (1)قَدْ تَأَخَّرَ إِسْلَامُهُ فَلَمَّا بَلَغَهُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فِي الْحَرْبِ أَخَذَ سَيْفَهُ وَ تُرْسَهُ وَ أَقْبَلَ كَاللَّيْثِ الْعَادِي يَقُولُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ ثُمَّ خَالَطَ الْقَوْمَ فَاسْتُشْهِدَ فَمَرَّ بِهِ رَجُلٌ مِنَ الْأَنْصَارِ فَرَآهُ صَرِيعاً بَيْنَ الْقَتْلَي فَقَالَ يَا عَمْرُو وَ أَنْتَ عَلَي دِينِكَ الْأَوَّلِ قَالَ لَا وَ اللَّهِ إِنِّي أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ ثُمَّ مَاتَ فَقَالَ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ عَمْرَو بْنَ ثَابِتٍ (2)قَدْ أَسْلَمَ وَ قُتِلَ فَهُوَ شَهِيدٌ قَالَ إِي وَ اللَّهِ شَهِيدٌ مَا رَجُلٌ لَمْ يُصَلِّ لِلَّهِ رَكْعَةً دَخَلَ (3)الْجَنَّةَ غَيْرَهُ.
گردانید و به گردن خود انداخت. در ضمن، دست و پایش را هم برید. مردم به مواضع خود برگشتند و قریش در بالای کوه مستقر شدند و ابوسفیان هم که در بالای کوه بود فریاد میزد: هُبل سربلند باد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله به امیرالمؤمنین علیه السلام گفت: جوابش را بده و بگو:
«خداوند، برتر و بالاتر است.»
ابوسفیان گفت: ای علی! هُبَل به ما نعمت (بخت و اقبال) داد.
علی علیه السلام جواب داد: بلکه، خداوند به ما نعمت داده است.
ابوسفیان گفت: ای علی! به نام لات و عزّی از تو میپرسم: آیا محمد کشته شده است؟ علی علیه السلام گفت: خداوند تو را و لات و عزّی را لعنت کند. به خدا قسم که محمد کشته نشده است و اکنون، سخن تو را میشنود. گفت: تو راست میگویی. خداوند ابن قمیئه را لعنت کند. او ادّعا کرد که محمد را کشته است.
عمرو بن قیس به تازگی اسلام آورده بود. وقتی به او خبر رسید که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در میدان جنگ است، شمشیر و سپر خود را برداشت و مانند شیر غرّان به جنگ رفت و میگفت: شهادت میدهم که خدایی جز خدای یکتا نیست و محمد، فرستاده خدا است. سپس وارد جنگ شد و به شهادت رسید. مردی از انصار از مقابل او گذشت و دید که بین کشته شدگان افتاده است. به او گفت: ای عمر! آیا بر دین قبلی خودت هستی؟ گفت: نه به خدا، من شهادت میدهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد، فرستاده او است. سپس درگذشت. آن گاه یکی از یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: ای رسول خدا! عمرو بن قیس، اسلام آورده و کشته شده است، آیا او شهید است؟ فرمود: آری، به خدا او شهید است. او تنها فردی است که یک رکعت نماز نخوانده، وارد بهشت شده است.
1) قيس خ ل ثابت خ ل أقول: في المصدر: عمرو بن قيس و لعلّ الصحيح: عمرو بن ثابت، قال ابن الأثير في أسد الغابة: عمرو بن ثابت بن وقش بن زغبة بن زعوراء بن عبد الاشهل الأنصاريّ الاوسي الاشهلي، و هو أخو سلمة بن ثابت، و ابن عم عباد بن بشر، استشهد يوم احد و هو الذي قيل انه دخل الجنة و لم يصل صلاة اه. ثم ذكر نحو ما في المتن.
2) في المصدر: عمرو بن قيس. و قد عرفت صوابه في تعليقنا السابق.
3) في المصدر: و دخل.
وَ كَانَ حَنْظَلَةُ بْنُ أَبِي عَامِرٍ (1)رجل (رَجُلًا) مِنَ الْخَزْرَجِ تَزَوَّجَ فِي تِلْكَ اللَّيْلَةِ الَّتِي كَانَتْ صَبِيحَتَهَا حَرْبُ أُحُدٍ بِبِنْتِ (2)عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أُبَيِّ بْنِ سَلُولٍ وَ دَخَلَ بِهَا فِي تِلْكَ اللَّيْلَةِ وَ اسْتَأْذَنَ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَنْ يُقِيمَ عِنْدَهَا فَأَنْزَلَ اللَّهُ إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ إِذا كانُوا مَعَهُ عَلي أَمْرٍ جامِعٍ لَمْ يَذْهَبُوا حَتَّي يَسْتَأْذِنُوهُ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ أُولئِكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ فَإِذَا اسْتَأْذَنُوكَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَنْ لِمَنْ شِئْتَ مِنْهُمْ (3)فَأَذِنَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ هَذِهِ الْآيَةُ فِي سُورَةِ النُّورِ وَ أَخْبَارُ أُحُدٍ فِي سُورَةِ آلِ عِمْرَانَ فَهَذَا الدَّلِيلُ عَلَي أَنَّ التَّأْلِيفَ عَلَي خِلَافِ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ.
فَدَخَلَ حَنْظَلَةُ بِأَهْلِهِ وَ وَقَعَ عَلَيْهَا (4)فَأَصْبَحَ وَ خَرَجَ وَ هُوَ جُنُبٌ فَحَضَرَ الْقِتَالَ فَبَعَثَتِ امْرَأَتُهُ إِلَي أَرْبَعَةِ نَفَرٍ مِنَ الْأَنْصَارِ لَمَّا أَرَادَ حَنْظَلَةُ أَنْ يَخْرُجَ مِنْ عِنْدِهَا وَ أَشْهَدَتْ عَلَيْهِ أَنَّهُ قَدْ وَاقَعَهَا فَقِيلَ لَهَا لِمَ فَعَلْتِ ذَلِكِ قَالَتْ رَأَيْتُ فِي هَذِهِ اللَّيْلَةِ فِي نَوْمِي كَأَنَّ السَّمَاءَ قَدِ انْفَرَجَتْ فَوَقَعَ فِيهَا حَنْظَلَةُ ثُمَّ انْضَمَّتْ فَعَلِمْتُ أَنَّهَا الشَّهَادَةُ فَكَرِهْتُ أَنْ لَا أُشْهِدَ عَلَيْهِ فَحَمَلَتْ مِنْهُ فَلَمَّا حَضَرَ (5)الْقِتَالَ نَظَرَ إِلَي أَبِي سُفْيَانَ عَلَي فَرَسٍ يَجُولُ بَيْنَ الْعَسْكَرِ (6)فَحَمَلَ عَلَيْهِ فَضَرَبَ (7)عُرْقُوبَ فَرَسِهِ فَاكْتَسَعَتِ الْفَرَسُ وَ سَقَطَ أَبُو سُفْيَانَ إِلَي الْأَرْضِ وَ صَاحَ يَا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ أَنَا أَبُو سُفْيَانَ وَ هَذَا (8)
حنظله بن ابی عامر، مردی از قبیله خزرج بود. او در همان شب که فردایش جنگ احُد به وقوع پیوست، با دختر عبدالله بن ابی سلول، ازدواج کرد و همان شب با او به خلوت رفت و از رسول خدا صلی الله علیه و آله اجازه گرفت که نزد زن خود بماند و خداوند، این آیه را نازل کرد: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَإِذَا کَانُوا مَعهُ علَی أَمْرٍ جَامِع لَمْ یَذْهَبُوا حَتَّی یَسْتَأْذِنُوهُ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَأْذِنُونَکَ أُوْلَئِکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ فَإِذَا اسْتَأْذَنُوکَ لِبَعضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَن لِّمَن شِئْتَ مِنْهُمْ» (9){جز این نیست که مؤمنان کسانیاند که به خدا و پیامبرش گرویدهاند و هنگامی که با او بر سر کاری اجتماع کردند، تا از وی کسب اجازه نکنند، نمیروند. در حقیقت، کسانی که از تو کسب اجازه میکنند، آنانند که به خدا و پیامبرش ایمان دارند. پس چون برای برخی از کارهایشان از تو اجازه خواستند، به هر کس از آنان که خواستی اجازه ده} و بر طبق همین آیه، رسول خدا صلی الله علیه و آله به او اجازه داد. این آیه در سوره نور است در حالی که اخبار جنگ اُحد در سوره آل عمران است. این دلیلی است که قرآن بر خلاف آن روندی که خداوند نازل کرده، جمع آوری شده است.
حنظله با همسرش همبستر شد و هنگام صبح، در حالی که جُنُب بود، از خانه خارج گردید و در جنگ حاضر شد. وقتی حنظله خواست از منزل خارج شود، زنش به دنبال چهار نفر از انصار فرستاد و از او شهادت گرفت که با او همبستر شده است. از او پرسیدند: چرا این کار را کردی؟ گفت: دیشب در خواب دیدم که آسمان شکافته شد و حنظله از آن بالا رفت و سپس آسمان بسته شد. پس دانستم که معنای آن، شهادت است و دوست داشتم شاهد بیاورم که از او باردار هستم. وقتی حنظله، وارد جنگ شد، ابوسفیان را دید که سوار بر اسبی در میان صف ها میچرخد. به او حمله کرد و بر ساق پای اسب او زد. اسب بر زمین افتاد و ابوسفیان هم از اسب سقوط کرد و فریاد زد: ای گروه قریش! من ابوسفیان هستم
1) و كان أبوه أبا عامر عمرو بن صيفي بن مالك بن النعمان قد خرج الي مكّة مباعدا لرسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله معه خمسون غلاما من الاوس و خرج مع الكفّار الي احد، و كان ابو عامر يسمي في الجاهلية الراهب، فسماه رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله الفاسق، و هو الذي بني له مسجد الضرار.
2) بابنة خ ل.
3) النور: 62.
4) في المصدر: و واقع عليها.
5) في المصدر: فلما حضر الحنظلة القتال.
6) بين العسكرين خ ل.
7) و ضرب خ ل. أقول: في المصدر: فضرب علي عرقوب فرسه.
8) و هو حنظلة خ ل.
9) . نور / 62
حَنْظَلَةُ يُرِيدُ قَتْلِي وَ عَدَا أَبُو سُفْيَانَ وَ مَرَّ حَنْظَلَةُ فِي طَلَبِهِ فَعَرَضَ لَهُ رَجُلٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ فَطَعَنَهُ فَمَشَي إِلَي الْمُشْرِكِ فِي طَعْنِهِ (1)فَضَرَبَهُ فَقَتَلَهُ وَ سَقَطَ حَنْظَلَةُ إِلَي الْأَرْضِ بَيْنَ حَمْزَةَ وَ عَمْرِو بْنِ الْجَمُوحِ وَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حِزَامٍ وَ جَمَاعَةٍ مِنَ الْأَنْصَارِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله رَأَيْتُ الْمَلَائِكَةَ تَغْسِلُ حَنْظَلَةَ بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ بِمَاءِ الْمُزْنِ فِي صَحَائِفَ (2)مِنْ ذَهَبٍ فَكَانَ يُسَمَّي غَسِيلَ الْمَلَائِكَةِ.
وَ رُوِيَ أَنَّ مُغِيرَةَ بْنَ الْعَاصِ كَانَ رَجُلًا أَعْسَرَ فَحَمَلَ (3)فِي طَرِيقِهِ إِلَي أُحُدٍ ثَلَاثَةَ أَحْجَارٍ فَقَالَ بِهَذِهِ أَقْتُلُ مُحَمَّداً فَلَمَّا حَضَرَ الْقِتَالَ نَظَرَ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ بِيَدِهِ السَّيْفُ فَرَمَاهُ (4)بِحَجَرٍ فَأَصَابَ بِهِ (5)رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَسَقَطَ السَّيْفُ مِنْ يَدِهِ فَقَالَ قَتَلْتُهُ وَ اللَّاتِ وَ الْعُزَّي فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ كَذَبَ لَعَنَهُ اللَّهُ فَرَمَاهُ بِحَجَرٍ آخَرَ فَأَصَابَ جَبْهَتَهُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ اللَّهُمَّ حَيِّرْهُ فَلَمَّا انْكَشَفَ النَّاسُ تَحَيَّرَ فَلَحِقَهُ عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ فَقَتَلَهُ وَ سَلَّطَ اللَّهُ عَلَي ابْنِ قَمِيئَةَ الشَّجَرَ فَكَانَ يَمُرُّ بِالشَّجَرِ فَيَقَعُ فِي وَسَطِهَا فَتَأْخُذُ مِنْ لَحْمِهِ فَلَمْ يَزَلْ كَذَلِكَ حَتَّي صَارَ مِثْلَ الصِّرِّ وَ مَاتَ لَعَنَهُ اللَّهُ.
وَ رَجَعَ الْمُنْهَزِمُونَ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَلَي رَسُولِهِ أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ (6)يَعْنِي وَ لَمَّا يَرَ لِأَنَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ عَلِمَ قَبْلَ ذَلِكَ مَنْ يُجَاهِدُ وَ مَنْ لَا يُجَاهِدُ فَأَقَامَ الْعِلْمَ مَقَامَ الرُّؤْيَةِ لِأَنَّهُ يُعَاقِبُهُمْ (7)بِفِعْلِهِمْ لَا بِعِلْمِهِ.
و این حنظله میخواهد مرا بکشد. ابوسفیان دوید و حنظله هم به دنبالش روان شد. مردی از مشرکان در جلوی او ظاهر شد و به او نیزه زد و با همان نیزه که در بدن او بود به طرف آن مشرک رفت و به او ضربه ای زد و او را کشت. حنظله هم در میان حمزه و عمرو بن جموح و عبدالله بن حزام و گروهی از انصار، بر زمین افتاد. آن گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: «دیدم که فرشتگان در بین آسمان و زمین، حنظله را با آب باران در جام های طلایی میشویند». به همین خاطر «غسیل الملائکه» نامیده شد؛ یعنی غسل داده شده به دست فرشتگان.
روایت شده است که مغیرة بن عاص، چپ دست بود. او هنگام رفتن به جنگ احد، سه سنگ با خود برد و گفت: با اینها محمّد صلی الله علیه و آله را میکشم. وقتی وارد کارزار شد، به رسول خدا صلی الله علیه و آله نگاه کرد که شمشیر به دست داشت. سنگی به طرف او انداخت که به دست رسول خدا صلی الله علیه و آله خورد و شمشیر از دستش افتاد. او گفت: به لات و عزّی قسم که پیغمبر را کشتم. امیرالمؤمنین علیه السلام گفت: دروغ گفتی، خداوند تو را لعنت کند. سنگ دیگری به سوی رسول خدا پرت کرد که به پیشانی او اصابت کرد. آن گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «خدایا او را سرگردان کن». وقتی مردم، ظاهر شدند، او سرگردان و متحیّر شد. آن گاه عمّار بن یاسر او را تعقیب کرده و او را کشت. خداوند درخت را بر ابن قمیئه، مسلُط گردانید. از کنار آن درخت میگذشت که در وسط درخت گیر کرد و آن درخت، گوشت او را میکشید. او همچنان در آن حالت بود که تقریباً مانند «صرّ» (پرنده ای کوچک و زرد رنگ مانند گنجشک) شده بود و در همان حالت، لعنت خدا بر او باد، هلاک شد.
یاران شکست خورده رسول خدا صلی الله علیه و آله از جنگ برگشتند و خداوند بر پیامبر خود این آیه را نازل فرمود: «أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُواْ الْجَنَّةَ وَلَمَّا یَعلَمِ اللّهُ الَّذِینَ جَاهَدُواْ مِنکُمْ» یعنی هنوز ندیده بود، چرا که خداوند عز و جل، قبل از آن میدانست که چه کسی جهاد میکند و چه کسی جهاد نمیکند. در این آیه به جای فعل دیدن از فعل دانستن استفاده کرده است؛ زیرا خداوند، مردم را با کارهای آن ها مؤاخذه میکند، نه با علم خودش.
قَوْلُهُ تَعَالَي وَ لَقَدْ كُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ (1)الْآيَةَ - وَ فِي رِوَايَةِ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي قَوْلِهِ وَ لَقَدْ كُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ (2)فَإِنَّ الْمُؤْمِنِينَ لَمَّا أَخْبَرَهُمُ اللَّهُ بِالَّذِي فَعَلَ بِشُهَدَائِهِمْ يَوْمَ بَدْرٍ وَ مَنَازِلِهِمْ مِنَ الْجَنَّةِ رَغِبُوا فِي ذَلِكَ فَقَالُوا اللَّهُمَّ أَرِنَا قِتَالًا نَسْتَشْهِدُ فِيهِ فَأَرَاهُمُ اللَّهُ إِيَّاهُ يَوْمَ أُحُدٍ فَلَمْ يَثْبُتُوا إِلَّا مَنْ شَاءَ اللَّهُ مِنْهُمْ فَذَلِكَ قَوْلُهُ وَ لَقَدْ كُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْآيَةَ.
وَ أَمَّا قَوْلُهُ وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ (3)الْآيَةَ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لَمَّا خَرَجَ يَوْمَ أُحُدٍ وَ عَهِدَ الْعَاهِدُ بِهِ عَلَي تِلْكَ الْحَالِ فَجَعَلَ الرَّجُلُ يَقُولُ لِمَنْ لَقِيَهُ (4)إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله قَدْ قُتِلَ النِّجَاءَ فَلَمَّا رَجَعُوا إِلَي الْمَدِينَةِ أَنْزَلَ اللَّهُ وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ إِلَي قَوْلِهِ انْقَلَبْتُمْ عَلي أَعْقابِكُمْ يَقُولُ إِلَي الْكُفْرِ.
قَوْلُهُ وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ يَقُولُ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قَبْلَ مُحَمَّدٍ قُتِلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ وَ الرِّبِّيُّونَ الْجُمُوعُ الْكَثِيرَةُ وَ الرِّبَّةُ الْوَاحِدَةُ عَشَرَةُ آلَافٍ فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ مِنْ قَتْلِ نَبِيِّهِمْ وَ ما ضَعُفُوا إِلَي قَوْلِهِ وَ إِسْرافَنا فِي أَمْرِنا (5)يَعْنُونَ خَطَايَاهُمْ.
قَالَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ فِي قَوْلِهِ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا الَّذِينَ كَفَرُوا يَعْنِي عَبْدَ اللَّهِ بْنَ أُبَيٍّ حَيْثُ خَرَجَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله ثُمَّ رَجَعَ يُجَبِّنُ أَصْحَابَهُ سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ يَعْنِي قُرَيْشاً بِما أَشْرَكُوا بِاللَّهِ (6).
قَوْلُهُ وَ لَقَدْ صَدَقَكُمُ اللَّهُ وَعْدَهُ يَعْنِي أَنْ يَنْصُرَكُمْ عَلَيْهِمْ إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ إِذْ (7)تَقْتُلُونَهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ما أَراكُمْ ما تُحِبُّونَ (8)أَيْ مَا كَانُوا أَحَبُّوا
«وَلَقَدْ کُنتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِن قَبْلِ أَن تَلْقَوْهُ» تا آخر آیه (در رویت ابو جارود از امام باقر در باره این آیه «وَلَقَدْ کُنتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِن قَبْلِ أَن تَلْقَوْهُ» روایت کرده است.) هنگامی که خداوند به مؤمنان خبر داد که آن هایی که در جنگ بدر، شهید شدهاند چه جایگاهی در بهشت دارند، به شهادت علاقهمند شدند و گفتند: بارخدایا! جنگی را به ما نشان بده که در آن شهید بشویم. آن گاه خداوند، جنگ اُحد را به آن ها نشان داد و از آنان جز کسانی که خدا خواست ثابت قدم نماندند؛ این گفته خداوند است که میفرماید: «وَلَقَدْ کُنتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِن قَبْلِ أَن تَلْقَوْهُ» تا آخر آیه.
«وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ» تا آخر آیه. رسول خدا صلی الله علیه و آله در روز جنگ اُحد، از صحنه جنگ خارج شد و مردی او را در آن حال دید. آن مرد هر کسی را میدید به او میگفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله کشته شده است، خودتان را نجات بدهید، خودتان را نجات بدهید. وقتی به مدینه برگشتند، خداوند این آیه را نازل کرد: «وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ» تا آن جا که میفرماید: «انقلبتم علی أعقابکم» یعنی به سوی کفر.
«وَکَأَیِّن مِّن نَّبِیٍّ قَاتَلَ مَعهُ رِبِّیُّونَ کَثِیرٌ» میگوید: یعنی چه بسا پیامبرانی که قبل از رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند و مؤمنان بسیاری به همراه آن ها جنگیدند. ربیّون، جمع بسیار زیاد است و یک «ربوة»، ده هزار نفر است. «فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فِی سَبِیلِ اللَّه» از کشته شدن پیامبرشان. «و ما ضعفوا» تا این فرموده «و اسرافنا فی امرنا» مقصود گناهانشان است.
علی بن ابراهیم در باره آیه «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوَاْ إِن تُطِیعواْ الَّذِینَ کَفَرُواْ» گفته است: منظور عبدالله بن ابی میباشد که به همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله برای جنگ رفت، اما سپس برگشت و یارانش را هم از جنگ ترساند منظور آیه «سَنُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُواْ الرُّعبَ» قریش میباشد «بما أشرکوا بالله»
«وَلَقَدْ صَدَقَکُمُ اللّهُ وَعدَهُ» یعنی این که شما را علیه آن ها یاری کرد «إِذْ تَحُسُّونَهُم بِإِذْنِهِ» یعنی وقتی که با اجازه خداوند آن ها را میکشتید «مِّن بَعدِ مَا أَرَاکُم مَّا تُحِبُّونَ» یعنی دوست نمی داشتند
1) تقدم ذكر موضع الآية في صدر الباب.
2) موجود أيضا في المصدر المطبوع و المخطوط.
3) تقدم ذكر موضع الآية في صدر الباب.
4) لمن لقي خ ل.
5) تقدم ذكر موضع الآيات في صدر الباب.
6) تقدم ذكر موضع الآيات في صدر الباب.
7) أي خ ل.
8) في المصدر بعد قوله: (بِإِذْنِ اللَّهِ): (قوله تعالي في المخطوط) حَتَّي إِذا فَشِلْتُمْ وَ تَنازَعْتُمْ فِي الْأَمْرِ وَ عَصَيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ما أَراكُمْ ما تُحِبُّونَ.
وَ سَأَلُوا مِنَ الشَّهَادَةِ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الدُّنْيا يَعْنِي أَصْحَابَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جُبَيْرٍ الَّذِينَ تَرَكُوا مَرَاكِزَهُمْ وَ مَرُّوا لِلْغَنِيمَةِ (1)وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرِيدُ الْآخِرَةَ يَعْنِي عَبْدَ اللَّهِ بْنَ جُبَيْرٍ وَ أَصْحَابَهُ الَّذِينَ بَقُوا (2)حَتَّي قُتِلُوا ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ أَيْ يَخْتَبِرَكُمْ ثُمَّ (3)ذَكَرَ الْمُنْهَزِمِينَ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقَالَ إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ إِلَي قَوْلِهِ وَ اللَّهُ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ.
وَ فِي رِوَايَةِ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي قَوْلِهِ فَأَثابَكُمْ غَمًّا بِغَمٍّ فَأَمَّا الْغَمُّ الْأَوَّلُ فَالْهَزِيمَةُ وَ الْقَتْلُ وَ الْغَمُّ الْآخِرُ فَإِشْرَافُ خَالِدِ بْنِ الْوَلِيدِ عَلَيْهِمْ يَقُولُ لِكَيْلا تَحْزَنُوا عَلي ما فاتَكُمْ مِنَ الْغَنِيمَةِ وَ لا ما أَصابَكُمْ يَعْنِي قَتْلَ إِخْوَانِهِمْ وَ اللَّهُ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ قَالَ يَعْنِي الْهَزِيمَةَ وَ تَرَاجَعَ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ الْمَجْرُوحُونَ وَ غَيْرُهُمْ فَأَقْبَلُوا يَعْتَذِرُونَ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَأَحَبَّ اللَّهُ أَنْ يُعَرِّفَ رَسُولَهُ صلي الله عليه و آله مَنِ الصَّادِقُ مِنْهُمْ وَ مَنِ الْكَاذِبُ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ النُّعَاسَ فِي تِلْكَ الْحَالَةِ حَتَّي كَانُوا (4)يَسْقُطُونَ إِلَي الْأَرْضِ وَ كَانَ الْمُنَافِقُونَ الَّذِينَ يَكْذِبُونَ لَا يَسْتَقِرُّونَ قَدْ طَارَتْ عُقُولُهُمْ وَ هُمْ يَتَكَلَّمُونَ بِكَلَامٍ لَا يُفْهَمُ عَنْهُمْ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْهِ يَغْشي طائِفَةً مِنْكُمْ يَعْنِي الْمُؤْمِنِينَ وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِيَّةِ يَقُولُونَ هَلْ لَنا مِنَ الْأَمْرِ مِنْ شَيْءٍ قَالَ اللَّهُ لِمُحَمَّدٍ قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّهِ يُخْفُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ ما لا يُبْدُونَ لَكَ يَقُولُونَ لَوْ كانَ لَنا مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ ما قُتِلْنا هاهُنا يَقُولُونَ لَوْ كُنَّا فِي بُيُوتِنَا مَا أَصَابَنَا الْقَتْلُ قَالَ اللَّهُ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلي مَضاجِعِهِمْ وَ لِيَبْتَلِيَ اللَّهُ ما فِي صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحِّصَ ما فِي قُلُوبِكُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ (5)فَأَخْبَرَ اللَّهُ رَسُولَهُ مَا فِي قُلُوبِ الْقَوْمِ
و خواستار شهادت نبودند. «مِنکُم مَّن یُرِیدُ الدُّنْیَا» منظور یاران عبدالله بن جبیر میباشند، آن هایی که پایگاههای خودشان را ترک کردند و به خاطر غنیمت فرار کردند. و منظور از «وَمِنکُم مَّن یُرِیدُ الآخِرَةَ» عبدالله بن جبیر و یاران او میباشد که در آن جا ماندند و کشته شدند. «ثُمَّ صَرَفَکُمْ عنْهُمْ لِیَبْتَلِیَکُمْ» یعنی تا شما را بیازماید. سپس یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله را که شکست خورده بودند، ذکر کرد و گفت: «إِذْ تُصْعدُونَ وَلاَ تَلْوُونَ» تا آن جا که میفرماید: «وَاللّهُ خَبِیرٌ بِمَا تَعمَلُونَ».
در روایت ابو جارود به نقل از امام باقر علیه السلام آمده است: در آیه «فَأَثَابَکُمْ غُمَّاً بِغَمٍّ» منظور از غم اوّل، شکست و کشته شدن میباشد و غم دوم، تسلّط خالد بن ولید بر آن ها میباشد، و «لِّکَیْلاَ تَحْزَنُواْ علَی مَا فَاتَکُمْ» یعنی غنیمت «وَلاَ مَا أَصَابَکُمْ» یعنی کشته شدن برادرانشان «وَاللّهُ خَبِیرٌ بِمَا تَعمَلُونَ * ثُمَّ أَنزَلَ علَیْکُم مِّن بَعدِ الْغَمِّ» یعنی پس از شکست. یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله از مجروحین گرفته تا غیر مجروح برگشتند و به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رفتند و از او عذرخواهی کردند. خداوند دوست داشت که راستگو و دروغگو را به پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم بشناساند. در آن حالت خواب را بر آن ها غالب گردانید تا آن جا که بر زمین افتادند. منافقان، آن هایی که دروغ میگفتند آرام و قرار نداشتند و عقل هایشان را از دست داده بودند و چیزهایی میگفتند که مفهوم نبود. آن گاه خداوند فرمود: «یَغْشَی طَآئِفَةً مِّنکُمْ» که منظور مؤمنان بود «وَطَآئِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنفُسُهُمْ یَظُنُّونَ بِاللّهِ غَیْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجَاهِلِیَّةِ یَقُولُونَ هَل لَّنَا مِنَ الأَمْرِ مِن شَیْءٍ» خداوند به محمد صلی الله علیه و آله فرمود: «قُلْ إِنَّ الأَمْرَ کُلَّهُ لِلَّهِ یُخْفُونَ فِی أَنفُسِهِم مَّا لاَ یُبْدُونَ لَکَ یَقُولُونَ لَوْ کَانَ لَنَا مِنَ الأَمْرِ شَیْءٌ مَّا قُتِلْنَا هَیهُنَا» آن ها میگفتند: اگر در خانههایمان بودیم کشته نمیشدیم. خداوند فرمود: «لَّوْ کُنتُمْ فِی بُیُوتِکُمْ لَبَرَزَ الَّذِینَ کُتِبَ علَیْهِمُ الْقَتْلُ إِلَی مَضَاجِعهِمْ وَلِیَبْتَلِیَ اللّهُ مَا فِی صُدُورِکُمْ وَلِیُمَحَّصَ مَا فِی قُلُوبِکُمْ وَاللّهُ علِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ» آن گاه خداوند به وسیله خواب به پیامبر خود صلی الله علیه و آله و سلم خبر داد که در قلب آن قوم چه میگذرد،
وَ مَنْ كَانَ مِنْهُمْ مُؤْمِناً وَ مَنْ كَانَ مِنْهُمْ مُنَافِقاً كَاذِباً بِالنُّعَاسِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْهِ ما كانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلي ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّي يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ (1)يَعْنِي الْمُنَافِقَ الْكَاذِبَ مِنَ الْمُؤْمِنِ الصَّادِقِ بِالنُّعَاسِ الَّذِي مَيَّزَ بَيْنَهُمْ.
قَوْلُهُ إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَي الْجَمْعانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ أَيْ خَدَعَهُمْ حَتَّي طَلَبُوا الْغَنِيمَةَ بِبَعْضِ ما كَسَبُوا قَالَ بِذُنُوبِهِمْ وَ لَقَدْ عَفَا اللَّهُ عَنْهُمْ ثُمَّ قَالَ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ كَفَرُوا يَعْنِي عَبْدَ اللَّهِ بْنَ أُبَيٍّ وَ أَصْحَابَهُ الَّذِينَ قَعَدُوا عَنِ الْحَرْبِ وَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ إِذا ضَرَبُوا فِي الْأَرْضِ إِلَي قَوْلِهِ بَصِيرٌ ثُمَّ قَالَ لِنَبِيِّهِ صلي الله عليه و آله فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ أَيِ انْهَزَمُوا (2)وَ لَمْ يُقِيمُوا مَعَكَ ثُمَّ قَالَ تَأْدِيباً لِرَسُولِهِ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِلَي قَوْلِهِ وَ عَلَي اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
وَ فِي رِوَايَةِ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي قَوْلِهِ وَ ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَغُلَّ فَصَدَقَ اللَّهُ لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَجْعَلَ نَبِيّاً غَالًّا وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ مَنْ غَلَّ (3)شَيْئاً رَآهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِي النَّارِ ثُمَّ يُكَلَّفُ أَنْ يَدْخُلَ إِلَيْهِ فَيُخْرِجَهُ مِنَ النَّارِ ثُمَّ تُوَفَّي كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ (4).
قَوْلُهُ لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ (5)فَهَذِهِ الْآيَةُ لِآلِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ.
قَوْلُهُ هُوَ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِكُمْ يَقُولُ بِمَعْصِيَتِكُمْ (6)أَصَابَكُمْ مَا أَصَابَكُمْ.
کدام یک از آن ها مؤمن است و کدامیک منافق و دروغگو؛ و بر او این آیه را نازل کرد که: «مَّا کَانَ اللّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ علَی مَآ أَنتُمْ علَیْهِ حَتَّیَ یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ»(7){و البته نباید کسانی که کافر شدهاند تصور کنند این که به ایشان مهلت میدهیم برای آنان نیکوست] یعنی با خواب کردن آن ها، منافق دروغگو را از مؤمن راستگو جدا کرد.
«إِنَّ الَّذِینَ تَوَلَّوْاْ مِنکُمْ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّیْطَانُ» گفته است: یعنی آن ها را فریب داد و به دنبال غنیمت رفتند. «بِبَعضِ مَا کَسَبُواْ» یعنی: به دلیل گناهانشان. «وَلَقَدْ عفَا اللّهُ عنْهُمْ» سپس فرمود: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَکُونُواْ کَالَّذِینَ کَفَرُواْ» یعنی عبدالله بن ابی و یارانش که از جنگ دست کشیدند. «وَقَالُواْ لإِخْوَانِهِمْ إِذَا ضَرَبُواْ فِی الأَرْضِ أَوْ کَانُواْ غُزًّی لَّوْ کَانُواْ عندَنَا مَا مَاتُواْ وَمَا قُتِلُواْ لِیَجْعلَ اللّهُ ذَلِکَ حَسْرَةً فِی قُلُوبِهِمْ وَاللّهُ یُحْیِ - ی وَیُمِیتُ وَاللّهُ بِمَا تَعمَلُونَ بَصِیرٌ». سپس خداوند به پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِکَ» یعنی پراکنده شدند و با تو نماندند. سپس برای تأدیب رسول خود، به او فرمود: «فَاعفُ عنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ» تا این فرموده: «وَعلَی اللّهِ فَلْیَتَوَکِّلِ الْمُؤْمِنُونَ»
در روایت ابو جارود از امام باقر علیه السلام نقل شده که در باره این آیه «وَمَا کَانَ لِنَبِیٍّ أَن یَغُلَّ» فرمود: خداوند راست گفت. او هیچ پیامبری را خیانتکار قرار نمی دهد. «وَمَن یَغْلُلْ یَأْتِ بِمَا غَلَّ یَوْمَ الْقِیَامَةِ» اگر کسی در چیزی خیانت کند، روز قیامت، آن را در آتش میبیند و او را مجبور میکنند که وارد آتش شود و آن را بیرون آورد «ثُمَّ تُوَفَّی کُلُّ نَفْسٍ مَّا کَسَبَتْ وَهُمْ لاَ یُظْلَمُونَ»
در باب آیه «لَقَدْ مَنَّ اللّهُ علَی الْمُؤمِنِینَ إِذْ بَعثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِّنْ أَنفُسِهِمْ» علی بن ابراهیم روایت میکند: این آیه در شأن آل محمد علیهم السلام است.
«هُوَ مِنْ عندِ أَنْفُسِکُمْ» علی بن ابراهیم روایت میکند که این آیه میگوید: هر چه به شما میرسد، به خاطر معصیت شما است.
قَوْلُهُ وَ قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَهُمْ ثَلَاثُمِائَةِ مُنَافِقٍ رَجَعُوا مَعَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أُبَيِّ بْنِ سَلُولٍ فَقَالَ لَهُمْ جَابِرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ أَنْشُدُكُمُ اللَّهَ فِي نَبِيِّكُمْ وَ دِينِكُمْ وَ دِيَارِكُمْ فَقَالُوا وَ اللَّهِ لَا يَكُونُ الْقِتَالُ الْيَوْمَ وَ لَوْ نَعْلَمُ أَنَّهُ يَكُونُ قِتالًا لَاتَّبَعْناكُمْ يَقُولُ اللَّهُ هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإِيمانِ (1)الْآيَةَ.
فَلَمَّا سَكَنَ الْقِتَالُ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مَنْ لَهُ عِلْمٌ بِسَعْدِ بْنِ الرَّبِيعِ فَقَالَ رَجُلٌ أَنَا أَطْلُبُهُ فَأَشَارَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَي مَوْضِعٍ فَقَالَ اطْلُبْهُ (2)هُنَاكَ فَإِنِّي قَدْ رَأَيْتُهُ فِي ذَلِكَ الْمَوْضِعِ قَدْ شُرِّعَتْ حَوْلَهُ اثْنَا عَشَرَ رُمْحاً قَالَ فَأَتَيْتُ ذَلِكَ الْمَوْضِعَ فَإِذَا هُوَ صَرِيعٌ بَيْنَ الْقَتْلَي فَقُلْتُ يَا سَعْدُ فَلَمْ يُجِبْنِي ثُمَّ قُلْتُ يَا سَعْدُ فَلَمْ يُجِبْنِي فَقُلْتُ يَا سَعْدُ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله قَدْ سَأَلَ عَنْكَ فَرَفَعَ رَأْسَهُ فَانْتَعَشَ كَمَا يَنْتَعِشُ الْفَرْخُ ثُمَّ قَالَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لَحَيٌّ قُلْتُ إِي وَ اللَّهِ إِنَّهُ لَحَيٌّ وَ قَدْ أَخْبَرَنِي أَنَّهُ رَأَي حَوْلَكَ اثْنَيْ عَشَرَ رُمْحاً فَقَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ صَدَقَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله قَدْ طُعِنْتُ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ (3)طَعْنَةً كُلُّهَا قَدْ جَافَتْنِي (4)أَبْلِغْ قَوْمِيَ الْأَنْصَارَ السَّلَامَ وَ قُلْ لَهُمْ وَ اللَّهِ مَا لَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ عُذْرٌ أَنْ تَشُوكَ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله شَوْكَةٌ وَ فِيكُمْ عَيْنٌ تَطْرِفُ ثُمَّ تَنَفَّسَ فَخَرَجَ مِنْهُ مِثْلُ دَمِ الْجَزُورِ وَ قَدْ كَانَ احْتَقَنَ فِي جَوْفِهِ وَ قَضَي نَحْبَهُ رَحِمَهُ اللَّهُ.
ثُمَّ جِئْتُ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ أَخْبَرْتُهُ فَقَالَ رَحِمَ اللَّهُ سَعْداً نَصَرَنَا حَيّاً وَ أَوْصَي بِنَا مَيِّتاً .
ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مَنْ لَهُ عِلْمٌ بِعَمِّي حَمْزَةَ فَقَالَ لَهُ الْحَارِثُ بْنُ الصِّمَّةِ أَنَا أَعْرِفُ مَوْضِعَهُ فَجَاءَ حَتَّي وَقَفَ عَلَي حَمْزَةَ فَكَرِهَ أَنْ يَرْجِعَ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَيُخْبِرَهُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ يَا عَلِيُّ اطْلُبْ عَمَّكَ فَجَاءَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَوَقَفَ عَلَي حَمْزَةَ فَكَرِهَ أَنْ يَرْجِعَ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَجَاءَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله
و میگوید که در آیه «وَقِیلَ لَهُمْ تَعالَوْاْ قَاتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ» منظور، آن سیصد منافقی هستند که با عبدالله بن ابی سلول بازگشتند و جابر بن عبدالله به آن ها گفت: از شما میخواهم به پیامبر و دین و دیارتان یاری رسانید. گفتند: به خدا سوگند که امروز، جنگ نیست و اگر میدانستیم و مطمئن میشدیم که جنگ هست، حتماً با شما میآمدیم. این جاست که خدا میفرماید: «هُمْ لِلْکُفْرِ یَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلإِیمَانِ»
چون جنگ آرام گرفت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: چه کسی از سعد بن ربیع خبر دارد؟ مردی گفت: من او را می یابم. رسول خدا به مکانی اشاره کرد و فرمود: در آن مکان به طلب او برو، من او را در آن مکان دیدم و دوازده نیزه در اطرافش افتاده است. گوید: به آن مکان رفتم و متوجه شدم که او در میان کشتگان است. گفتم: ای سعد، اما جوابم را نداد. سپس گفتم: ای سعد و باز جوابم را نداد. سپس گفتم: ای سعد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در باره تو پرسید. او سرش را بلند کرد و جان دوباره گرفت همانگونه که جوجه از جای برمی خیزد. سپس گفت: رسول خدا زنده است؟ گفتم: آری سوگند به خدا او زنده است، و به من خبر داد که دوازده نیزه در اطراف تو دیده است. گفت: سپاس برای خداوند، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم راست فرمود، و دوازده نیزه به سوی من پرتاب شد و همه نیزه ها در بدن من فرو رفت. به قوم انصار من سلام برسان و به آن ها بگو: سوگند به خدا شما در نزد خدا هیچ عذری ندارید اگر خاری به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برسد در حالی که چشمی از شما پلک بزند. سپس نفسی کشید و خونی شبیه خون قربانی از بدنش خارج شد در حالی که پیش از آن، خون در قسمت شکم بدن او جمع شده بود و وفات یافت که رحمت خدا بر او باد.
سپس به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمدم و آن حضرت را با خبر ساختم. فرمود: خداوند سعد را رحم کناد در زمانی که زنده بود ما را یاری داد و چون بمرد در باره ما سفارش خیر کرد.
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: چه کسی از عمویم حمزه خبر دارد؟ حارث بن صمه گفت: من مکان او را می دانم. او آمد تا به بالای سر حمزه رسید و کراهیت داشت که به نزد رسول خدا بازگردد و او را با خبر سازد. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: ای علی به دنبال عمویت برو. علی علیه السلام آمد و بر بالای سر حمزه ایستاد و خوش نداشت که به نزد رسول خدا بازگردد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد
حَتَّي وَقَفَ عَلَيْهِ فَلَمَّا رَأَي مَا فُعِلَ بِهِ بَكَي ثُمَّ قَالَ وَ اللَّهِ مَا وَقَفْتُ مَوْقِفاً قَطُّ أَغْيَظَ عَلَيَّ مِنْ هَذَا الْمَكَانِ لَئِنْ أَمْكَنَنِي اللَّهُ مِنْ قُرَيْشٍ لَأُمَثِّلَنَّ بِسَبْعِينَ رَجُلًا مِنْهُمْ فَنَزَلَ عَلَيْهِ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَقَالَ وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِينَ وَ اصْبِرْ (1)فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بَلْ أَصْبِرُ فَأَلْقَي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله عَلَي حَمْزَةَ بُرْدَةً كَانَتْ عَلَيْهِ فَكَانَتْ إِذَا مَدَّهَا عَلَي رَأْسِهِ بَدَتْ رِجْلَاهُ وَ إِذَا مَدَّهَا عَلَي رِجْلَيْهِ بَدَا رَأْسُهُ فَمَدَّهَا عَلَي رَأْسِهِ وَ أَلْقَي عَلَي رِجْلَيْهِ الْحَشِيشَ وَ قَالَ لَوْ لَا أَنِّي أَحْذَرُ (2)نِسَاءَ بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ لَتَرَكْتُهُ لِلْعِقْبَانِ (3)وَ السِّبَاعِ حَتَّي يُحْشَرَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مِنْ بُطُونِ السِّبَاعِ وَ الطَّيْرِ.
وَ أَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بِالْقَتْلَي فَجُمِعُوا فَصَلَّي عَلَيْهِمْ وَ دَفَنَهُمْ فِي مَضَاجِعِهِمْ وَ كَبَّرَ عَلَي حَمْزَةَ سَبْعِينَ تَكْبِيرَةً.
قَالَ وَ صَاحَ إِبْلِيسُ بِالْمَدِينَةِ قُتِلَ مُحَمَّدٌ فَلَمْ يَبْقَ أَحَدٌ مِنْ نِسَاءِ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ إِلَّا وَ خَرَجَ (4)وَ خَرَجَتْ فَاطِمَةُ بِنْتُ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله تَعْدُو عَلَي قَدَمَيْهَا حَتَّي وَافَتْ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ قَعَدَتْ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ كَانَ (5)إِذَا بَكَي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بَكَتْ وَ إِذَا انْتَحَبَ انْتَحَبَتْ.
وَ نَادَي أَبُو سُفْيَانَ مَوْعِدُنَا وَ مَوْعِدُكُمُ فِي عَامٍ قَابِلٍ فَنَقْتَتِلُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ قُلْ نَعَمْ وَ ارْتَحَلَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ دَخَلَ الْمَدِينَةَ وَ
تا بر بالای سر حمزه ایستاد و چون دید چه کاری با او کرده اند، گریست سپس فرمود: سوگند به خدا تا کنون هرگز در موضعی نایستادم که خشم مرا بیشتر از این موضع در آورد. اگر خداوند مرا بر قریش مسلط می گردانید هفتاد تن از آنان را مثله می کردم. پس جبرئیل بر آن حضرت فرود آمد و گفت: «وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصَّابِرِین»(6){و اگر عقوبت کردید، همان گونه که مورد عقوبت قرار گرفتهاید [متجاوز را] به عقوبت رسانید، و اگر صبر کنید البته آن برای شکیبایان بهتر است.} رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: البته که صبر می کنم. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم جامه ای که بر تن داشت بر حمزه کشید و چون این جامه را بر سرش می کشید پاهایش پیدا می شد و چون بر پایش می کشید سرش پیدا بود. پس جامه را بر سرش کشید و بر پاهایش گیاه خشک انداخت. و فرمود: اگر من از زنان بنی عبد المطلب حذر نمیکردم او را برای عقاب ها و درندگان رها می کردم تا در روز قیامت از شکم درنگان و پرندگان حشر شود.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دستور داد و آن ها را جمع کردند و پیامبر بر آنان نماز گزارد و در قبرهایشان آنان را جای داد و بر حمزه هفتاد تکبیر خواند.
گوید: ابلیس در مدینه فریاد برآورد: محمد کشته شد. تمام زنان مهاجرین و انصار خارج شدند و فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پیاده دوید تا به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رسید و در مقابل آن حضرت نشست و چون رسول خدا می گریست او نیز گریه می کرد و و چون گریه آن حضرت سخت می شد او نیز شدیدا می گریست.
ابو سفیان ندا کرد: وعده ما و شما در سال آینده است و با هم می چنگیم. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: بگو: باشد. رسول خدا به راه افتاد و وارد مدینه شد
1) النحل: 126 و 127.
2) أن احزن خ ل.
3) للعاقبة خ ل، أقول: في المصدر المطبوع: للعافية. و في المخطوط: لو لا اني احذر نساء (بفناء خ ل) بني عبد المطلب لتركته للاعافية (للعافية خ ل) و السباع أقول: و في الامتاع «لو لا ان يحزن نساءنا ذلك لتركناه للعافية حتّي يحشر يوم القيامة من بطون السباع و حواصل الطير» و العافية و واحدها عاف: كل ما جاء يطلب الفضل و الرزق من الناس و الدوابّ و الطير و السباع، و يريد هنا السباع و الطير: اكالة اللحم و الجيف.
4) خرجت خ ل. أقول: في المصدر: إلا خرج.
5) فكان خ ل.
6) . نحل / 126 - 127
اسْتَقْبَلَتْهُ النِّسَاءُ يُوَلْوِلْنَ (1)وَ يَبْكِينَ فَاسْتَقْبَلَتْهُ زَيْنَبُ بِنْتُ جَحْشٍ فَقَالَ لَهَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله احْتَسِبِي فَقَالَتْ مَنْ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ أَخَاكِ قَالَتْ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ هَنِيئاً لَهُ الشَّهَادَةُ ثُمَّ قَالَ لَهَا احْتَسِبِي قَالَتْ (2)مَنْ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ حَمْزَةَ بْنَ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ قَالَتْ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ هَنِيئاً لَهُ الشَّهَادَةُ ثُمَّ قَالَ لَهَا احْتَسِبِي قَالَتْ (3)مَنْ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ زَوْجَكِ مُصْعَبَ بْنَ عُمَيْرٍ قَالَتْ وَا حُزْنَاهْ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِنَّ لِلزَّوْجِ عِنْدَ الْمَرْأَةِ لَحَدّاً مَا لِأَحَدٍ مِثْلُهُ فَقِيلَ لَهَا لِمَ قُلْتِ ذَلِكِ فِي زَوْجِكِ قَالَتْ ذَكَرْتُ يُتْمَ وُلْدِهِ.
قَالَ وَ تَآمَرَتْ قُرَيْشٌ عَلَي أَنْ يَرْجِعُوا وَ يُغِيرُوا عَلَي الْمَدِينَةِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَيُّ رَجُلٍ (4)يَأْتِينَا بِخَبَرِ الْقَوْمِ فَلَمْ يُجِبْهُ أَحَدٌ فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَنَا آتِيكُمْ (5)بِخَبَرِهِمْ قَالَ اذْهَبْ فَإِنْ كَانُوا رَكِبُوا الْخَيْلَ وَ جَنَبُوا الْإِبِلَ فَهُمْ (6)يُرِيدُونَ الْمَدِينَةَ وَ اللَّهِ لَئِنْ أَرَادُوا الْمَدِينَةَ لَأُنَازِلَنَّ اللَّهَ فِيهِمْ وَ إِنْ كَانُوا رَكِبُوا الْإِبِلَ وَ جَنَبُوا الْخَيْلَ فَإِنَّهُمْ يُرِيدُونَ مَكَّةَ فَمَضَي أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَلَي مَا بِهِ مِنَ الْأَلَمِ وَ الْجِرَاحَاتِ حَتَّي كَانَ قَرِيباً مِنَ الْقَوْمِ فَرَآهُمْ قَدْ رَكِبُوا الْإِبِلَ وَ جَنَبُوا الْخَيْلَ فَرَجَعَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَأَخْبَرَهُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَرَادُوا مَكَّةَ.
فَلَمَّا دَخَلَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله الْمَدِينَةَ نَزَلَ عَلَيْهِ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكَ أَنْ تَخْرُجَ فِي أَثَرِ الْقَوْمِ وَ لَا يَخْرُجُ مَعَكَ إِلَّا مَنْ بِهِ جِرَاحَةٌ فَأَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مُنَادِياً يُنَادِي يَا مَعْشَرَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ مَنْ كَانَتْ بِهِ جِرَاحَةٌ فَلْيَخْرُجْ وَ مَنْ لَمْ يَكُنْ بِهِ جِرَاحَةٌ فَلْيُقِمْ فَأَقْبَلُوا يُضَمِّدُونَ (7)جِرَاحَاتِهِمْ وَ يُدَاوُونَهَا وَ أَنْزَلَ
و زنان در حالی که شیون و گریه می کردند از آن حضرت استقبال کردند. زینب دختر جحش از آن حضرت استقبال کرد و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود: این مصیبت را از جانب خدا بدان. گفت: چه کسی کشته شده، ای رسول خدا؟ فرمود: برادرت. گفت: «انا لله و انّا الیه راجعون» خوشا به شهادت او (شهادت گوارای او باد) سپس پیامبر به او فرمود: این مصیبت را نیز از جانب خدا بدان. گفت: چه کسی کشته شده، ای رسول خدا؟ فرمود: حمزه بن عبد المطلب. گفت: «انّا لله و انّا الیه راجعون» شهادت گوارای او باد. سپس به او فرمود: این مصیبت را نیز از خدا بدان. گفت: چه کسی ای رسول خدا؟ گفت: همسرت مصعب بن عمیر. گفت: وای از اندوه و غم. رسول خدا فرمود: همسر برای زن جایگاهی دارد که هیچ کس برایش این چنین جایگاهی ندارد. به او گفتند: چرا در باره شوهرت این را گفتی؟ گفت: فرزندان یتیمش را به یاد آوردم.
گوید: قریش، توطئه کردند که برگردند و به مدینه حمله کنند. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: چه کسی خبر آن قوم را برای ما میآورد؟ هیچ کس جوابش را نداد. علی علیه السلام گفت: من خبر آن ها را برایت میآورم. فرمود: برو، اگر دیدی که سوار بر اسب هستند و شتران را دور میکنند، پس آنان قصد مدینه دارند. به خدا قسم اگر قصد مدینه را داشته باشند، با خدا به جنگ آنان خواهم رفت، و اگر سوار بر شتر باشند و اسب ها را از خود دور کرده باشند، پس آن ها قصد مکه دارند. علی علیه السلام با تمامی دردها و زخمهایی که داشت، رفت تا این که به نزدیک قریش رسید و دید که آن ها سوار شتر هستند و اسبان را رها کردهاند. امیر المؤمنین علیه السلام به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله برگشت و به او خبر داد. رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: قصد مکه را دارند.
وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد مدینه شد، جبرئیل بر او نازل شد و گفت: ای محمّد! خداوند تبارک و تعالی به تو دستور میدهد که به دنبال آن قوم بروی و فقط کسانی که زخمی هستند با تو بیایند. رسول خدا صلی الله علیه و آله دستور داد و یک نفر این را اعلام کرد: ای گروه مهاجرین و انصار! هر کس زخمی است، باید بیرون برود و هرکس زخمی ندارد، باید در شهر بماند. آنان، مرهم زدن به زخم هایشان و درمان آن ها را شروع کردند و در همان حال،
اللَّهُ عَلَي نَبِيِّهِ وَ لا تَهِنُوا فِي ابْتِغاءِ الْقَوْمِ إِنْ تَكُونُوا تَأْلَمُونَ (1)الْآيَةَ فَهَذِهِ الْآيَةُ فِي سُورَةِ النِّسَاءِ وَ يَجِبُ (2)أَنْ تَكُونَ فِي هَذِهِ السُّورَةِ.
قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ (3)الْآيَةَ فَخَرَجُوا عَلَي مَا بِهِمْ مِنَ الْأَلَمِ وَ الْجِرَاحِ فَلَمَّا بَلَغَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله حَمْرَاءَ الْأَسَدِ وَ قُرَيْشٌ قَدْ نَزَلَتِ الرَّوْحَاءَ قَالَ عِكْرِمَةُ بْنُ أَبِي جَهْلٍ وَ الْحَارِثُ بْنُ هِشَامٍ وَ عَمْرُو بْنُ الْعَاصِ وَ خَالِدُ بْنُ الْوَلِيدِ نَرْجِعُ فَنُغِيرُ عَلَي الْمَدِينَةِ فَقَدْ قَتَلْنَا سَرَاتَهُمْ وَ كَبْشَهُمْ يَعْنُونَ (4)حَمْزَةَ فَوَافَاهُمْ رَجُلٌ خَرَجَ مِنَ الْمَدِينَةِ فَسَأَلُوهُ الْخَبَرَ فَقَالَ تَرَكْتُ مُحَمَّداً وَ أَصْحَابَهُ بِحَمْرَاءِ الْأَسَدِ يَطْلُبُونَكُمْ أَحَدَّ الطَّلَبِ (5)فَقَالَ أَبُو سُفْيَانَ هَذَا النَّكَدُ وَ الْبَغْيُ قَدْ ظَفِرْنَا بِالْقَوْمِ وَ بَغَيْنَا (6)وَ اللَّهِ مَا أَفْلَحَ قَوْمٌ قَطُّ بَغَوْا فَوَافَاهُمْ نُعَيْمُ بْنُ مَسْعُودٍ الْأَشْجَعِيُّ فَقَالَ أَبُو سُفْيَانَ أَيْنَ تُرِيدُ قَالَ الْمَدِينَةَ لِأَمْتَارَ لِأَهْلِي طَعَاماً قَالَ هَلْ لَكَ أَنْ تَمُرَّ بِحَمْرَاءِ الْأَسَدِ وَ تَلْقَي أَصْحَابَ مُحَمَّدٍ وَ تُعْلِمَهُمْ أَنَّ حُلَفَاءَنَا وَ مَوَالِيَنَا قَدْ وَافَوْنَا مِنَ الْأَحَابِيشِ حَتَّي يَرْجِعُوا عَنَّا وَ لَكَ عِنْدِي عَشَرَةُ قَلَائِصَ أَمْلَؤُهَا تَمْراً وَ زَبِيباً قَالَ نَعَمْ فَوَافَي مِنْ غَدِ ذَلِكَ الْيَوْمِ حَمْرَاءَ الْأَسَدِ فَقَالَ لِأَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَيْنَ تُرِيدُونَ قَالُوا قُرَيْشاً قَالَ ارْجِعُوا فَإِنَّ قُرَيْشاً قَدِ اجْتَمَعَتْ إِلَيْهِمْ حُلَفَاؤُهُمْ وَ مَنْ كَانَ تَخَلَّفَ عَنْهُمْ وَ مَا أَظُنُّ إِلَّا وَ أَوَائِلُ خَيْلِهِمْ يَطَّلِعُونَ (7)عَلَيْكُمُ السَّاعَةَ فَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ مَا نُبَالِي (8)وَ نَزَلَ جَبْرَئِيلُ عَلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقَالَ ارْجِعْ يَا مُحَمَّدُ فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ أَرْعَبَ قُرَيْشاً وَ مَرُّوا لَا يَلْوُونَ عَلَي شَيْءٍ فَرَجَعَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَي
خداوند، این آیه را بر پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم نازل کرد: «وَلاَ تَهِنُواْ فِی ابْتِغَاء الْقَوْمِ إِن تَکُونُواْ تَأْلَمُونَ»(9)
{و در تعقیب گروه (دشمنان) سستی نورزید؛ اگر شما درد میکشید} این آیه در سوره نساء است در حالی که باید در این سوره باشد.
خداوند تبارک و تعالی فرمود: «إِن یَمْسَسْکُمْ قَرْحٌ» تا آخر آیه. و با وجود درد و زخمی که داشتند، از شهر خارج شدند. وقتی رسول خدا به منطقه حمراء الأسد رسید، قریش در منطقه روحاء بودند. عکرمه بن ابی جهل و حارث بن هشام و عمرو بن عاص و خالد بن ولید گفتند: برمیگردیم و به مدینه حمله میکنیم. ما که اشراف و بزرگان آن ها را کشتهایم. منظورشان از این حرف، حمزه بود. مردی از مدینه به نزد آن ها آمد. ماجرا را از او پرسیدند و او گفت: محمد صلی الله علیه و آله و یارانش را در منطقه حمراء الأسد دیدم که به طور جدّی به دنبال شما بودند. ابوسفیان گفت: ظلم و ستم همین است. ما بر آن ها پیروز شدیم و ظلم کردیم. به خدا قسم، هیچ قوم ستمکاری، رستگار نمیشوند. نعیم بن مسعود اشجعی به نزد آن ها آمد. ابوسفیان از او پرسید: کجا میخواهی بروی؟ گفت: به مدینه میروم تا برای خانوادهام غذا تهیّه کنم. ابوسفیان به او گفت: آیا میتوانی به حمراء الاسد بروی و محمّد و یارانش را ملاقات کنی و به آن ها بگویی که هم پیمان های ما و موالی ما که از اقوام مختلف هستند، به نزد ما آمدهاند؛ اگر کاری کنی که از ما دست بردارند، به اندازه ده شتر، بار خرما و انگور خشک به تو خواهم داد. گفت: بلی میتوانم. فردای آن روز به منطقه حمراء الأسد رفت و به یاران محمد صلی الله علیه و آله گفت: به دنبال چه هستید؟ گفتند: قریش. گفت: برگردید، هم پیمانهای قریش و آن هایی که عقب ماندهاند با قریش، جمع شدهاند و فکر میکنم که بزودی در همین ساعت، پیشگامان گروه آن ها بر شما ظاهر شوند. یاران پیامبر صلی الله علیه و آله جواب دادند: خداوند، ما را کفایت میکند و او بهترین حامی است، ما باکی نداریم که پیدا شوند. جبرئیل بر رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل شد و گفت: ای محمّد! برگرد. خداوند قریش را ترسانده است. آن ها رفتند و به چیزی هم نگاه نمیکنند. آن گاه، رسول خدا صلی الله علیه و آله به
1) تقدم ذكر موضع الآية في صدر الباب.
2) وجب خ ل.
3) تقدم ذكر موضع الآية في صدر الباب.
4) يعني خ ل.
5) اجد الطلب خ ل. أقول يوجد ذلك في المصدر المخطوط. و في المطبوع، جد الطلب.
6) بقينا خ ل.
7) و اوائل القوم قد طلعوا خ ل. أقول: يوجد ذلك في المصدر المطبوع.
8) ما نبالي ان يطلعوا علينا خ ل.
9) . نساء / 104
الْمَدِينَةِ وَ أَنْزَلَ اللَّهُ الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ (1)إِلَي قَوْلِهِ الَّذِينَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ يَعْنِي نُعَيْمَ بْنَ مَسْعُودٍ فَهَذَا لَفْظُهُ عَامٌّ وَ مَعْنَاهُ خَاصٌّ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ الْآيَةَ.
فَلَمَّا دَخَلُوا الْمَدِينَةَ قَالَ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مَا هَذَا الَّذِي أَصَابَنَا وَ قَدْ كُنْتَ تَعِدُنَا النَّصْرَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَي أَ وَ لَمَّا أَصابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ (2)الْآيَةَ وَ ذَلِكَ أَنَّ يَوْمَ بَدْرٍ قُتِلَ مِنْ قُرَيْشٍ سَبْعُونَ وَ أُسِرَ مِنْهُمْ سَبْعُونَ وَ كَانَ الْحُكْمُ فِي الْأُسَارَي الْقَتْلَ فَقَامَتِ الْأَنْصَارُ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ هَبْهُمْ لَنَا وَ لَا تَقْتُلْهُمْ حَتَّي نُفَادِيَهُمْ فَنَزَلَ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ قَدْ أَبَاحَ لَهُمُ الْفِدَاءَ أَنْ يَأْخُذُوا مِنْ هَؤُلَاءِ وَ يُطْلِقُوهُمْ عَلَي أَنْ يُسْتَشْهَدَ مِنْهُمْ فِي عَامٍ قَابِلٍ بِقَدْرِ مَا يَأْخُذُونَ (3)مِنْهُ الْفِدَاءَ فَأَخْبَرَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بِهَذَا الشَّرْطِ فَقَالُوا قَدْ رَضِينَا بِهِ نَأْخُذُ الْعَامَ الْفِدَاءَ مِنْ هَؤُلَاءِ وَ نَتَقَوَّي بِهِ وَ يُقْتَلُ مِنَّا فِي عَامٍ قَابِلٍ بِعَدَدِ مَنْ نَأْخُذُ مِنْهُمُ الْفِدَاءَ وَ نَدْخُلُ الْجَنَّةَ فَأَخَذُوا مِنْهُمُ الْفِدَاءَ وَ أَطْلَقُوهُمْ فَلَمَّا كَانَ فِي هَذَا الْيَوْمِ وَ هُوَ يَوْمُ أُحُدٍ قُتِلَ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله سَبْعُونَ فَقَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذَا الَّذِي أَصَابَنَا وَ قَدْ كُنْتَ تَعِدُنَا النَّصْرَ (4)فَأَنْزَلَ اللَّهُ أَ وَ لَمَّا أَصابَتْكُمْ إِلَي قَوْلِهِ هُوَ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِكُمْ بِمَا اشْتَرَطْتُمْ يَوْمَ بَدْرٍ. (5).
الشعب بالكسر الطريق في الجبل و الكمين كأمير القوم يكمنون في الحرب و السواد المال الكثير و انسلّ و تسلّل انطلق في استخفاء قوله تجهّزونا إما من تجهيز المسافر بمعني تهيئة أسبابه أو من قولهم أجهز علي الجريح إذا أثبت قتله و أسرعه و تمّم عليه قوله و لنا نصول أي سهام و سيوف و الصئول
مدینه برگشت و خداوند این آیات را بر او فرو فرستاد: «الَّذِینَ اسْتَجَابُواْ لِلّهِ وَالرَّسُولِ» تا این فرموده: «الَّذِینَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ» که منظور از ناس، نعیم بن مسعود میباشد. این، لفظ عام است که معنای خاص دارد. «إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعواْ لَکُمْ»
وقتی وارد مدینه شدند، یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله به او گفتند: این چه بود که بر سرِ ما آمد، در حالی که به ما وعده پیروزی داده بودی؟ آن گاه خداوند این آیه را نازل کرد: «أَوَلَمَّا أَصَابَتْکُم مُّصِیبَةٌ» تا آخر آیه. و ماجرا این است که در جنگ بدر، هفتاد نفر از قریش کشته شدند و هفتاد نفر هم اسیر گشتند و حکم اسیران این بود که کشته شوند. اما انصار، نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رفتند و گفتند: ای رسول خدا! آن ها را به ما ببخش و ما به جای آن ها فدیه میدهیم.
جبرئیل نازل شد و گفت: خداوند، جایز دانسته است که از این ها فدیه بگیرید و آن ها را آزاد کنید، به شرط این که در سال آینده به تعداد کسانی که از آن ها فدیه گرفته شده، شهید بشوند. آن گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله این شرط را به مسلمان ها ابلاغ کرد. آن ها گفتند: راضی هستیم که امسال از آن ها فدیه بگیریم و با آن تقویت بشویم، ولی در سال آینده به تعداد کسانی که از آن ها فدیه گرفتهایم از ما کشته بشود و وارد بهشت بشویم. این گونه بود که از آن ها فدیه گرفتند و آن ها را آزاد کردند. وقتی که این روز، یعنی جنگ احد، فرا رسید، هفتاد نفر از یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله کشته شدند و مسلمان ها گفتند: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم! این چه مصیبتی بود که با ما رسید؟ در حالی که شما به ما وعده پیروزی داده بودید؟ که این آیه نازل شد: «أَوَلَمَّا أَصَابَتْکُم مُّصِیبَةٌ قَدْ أَصَبْتُم مِّثْلَیْهَا قُلْتُمْ أَنَّی هَ - ذَا قُلْ هُوَ مِنْ عندِ أَنْفُسِکُمْ» این همان است که در روز بدر شرط آن را پذیرفته بودند.(6)
«الشِعب» با کسره راه در کوهستان است. «الکمین» بر وزن (امیر): گروهی هستند که در جنگ کمین می کنند. «السواد» مال بسیار است. «انسلّ و تسلّل» در پنهانی حرکت کرد. سخن او «تجهّزونا» یا از «تجهیز المسافر» به معنای مهیا کردن اسباب سفر مسافر است، یا از این سخنشان که گویند: «اجهزنا علی الجریح» هرگاه کار شخص زخمی را در جنگ تمام کند و او را بکشد. «و لنا نصول» یعنی ما تیرها و شمشیرها داریم. «الصؤل»
فعول من قولهم صال علي قرنه إذا سطا و استطال و الصارم السيف القاطع و فلول السيف الكسور التي في حدّه و الناصر هو الله تعالي.
و قال الجزري القضم الأكل بأطراف الأسنان وَ مِنْهُ حَدِيثُ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلَامُ كَانَتْ قُرَيْشٌ إِذَا رَأَتْهُ قَالَتْ احْذَرُوا الْحُطَمَ احْذَرُوا الْقُضَمَ. أي الذي يقضم الناس فيهلكهم انتهي.
قوله فقتل أمير المؤمنين عليه السلام التاسع لعل الثامن ترك ذكره من النساخ أو الرواة و الهمهمة الكلام الخفيّ و تردّد الزئير في الصدر من الهمّ و نحو أصوات البقر و الفيلة و شبهها و كلّ صوت معه بحح و الهزبر الأسد و القثم كزفر الكثير العطاء و الجموع للخير و البهم بضم الباء و فتح الهاء جمع البهمة بالضم و هي الحيلة الشديدة و الشجاع الذي لا يدري من أين يؤتي و الصخرة و الجيش و الأنسب هنا الأول و الآخر و البطالة بالفتح الشجاعة و الزعيم الكفيل و الصنديد بالكسر السيد الشجاع و الطاحونة استعيرت هنا لمجتمع القوم و مستقرّهم و في القاموس الطحون كصبور الكتيبة العظيمة و الحرب و شاهت الوجوه أي قبحت و القطّ القطع و البطّ الشقّ و اللطّ المنع و الستر و إلصاق شيء كالطين و نحوه و الصفيحة السيف العريض و السليط الزيت أو دهن السمسم و يقال أتي عليه الدهر أي أهلكه و مازن أبو قبيلة من تميم و يقال انحاز عنه عدل و انحاز القوم تركوا مراكزهم و تحاماه الناس توقّوه و اجتنبوه و الهدّ الهدم الشديد و الكسر و الجرف بالضم و بضمتين ما تجرفته السيول و أكلته من الأرض و الهز التحريك و اللوك مضغ الشيء الصلب و إدارته في الفم و الداغصة العظم المدور المتحرك في وسط الركبة و الخرص بالضم و يكسر حلقة الذهب و الفضة أو حلقة القرط أو حلقة الصغيرة من الحلي.
و قال في النهاية في حديث أحد قال أبو سفيان لما انهزم المسلمون و ظهروا عليهم اعل هبل فقال عمر الله أعلي و أجل فقال لعمر أنعمت فعال عنها
بر وزن فعول از سخنشان است که گوید: (صال علی قرنه) هرگاه با شاخش حمله کند. «الصرام» شمشیر برنده است. «فلول السیف» یعنی شکستگی نوک شمشیر است. و «الناصر» خداوند متعال است.
جزری گوید: «القضم» خوردن با کناره دندان است. و از این کلمه، سخن علی علیه السلام است: «قریش چون او را می دیدند گفتند: از حطم و قضم برحذر باشید.» یعنی کسی که مردم را می خورد و هلاک می کند. پایان سخن.
سخن او: «فقتل امیر المؤمنین التاسع» شاید «الثامن» بوده که نسخه نویسان یا راویان آن را ذکر کرده اند. «الهمهمۀ» سخن پنهانی و مبهم است. و نیز به معنای صدایی است که از غم و غصه از گلو بیرون می آید و صدایی شبیه صدای گاو و فیل و مانند آن است، و به هر صدای گفته می شود که در آن گرفتگی باشد. «الهزبر» به معنای شیر است. «القثم» بر وزن «زفر» کسی است که بسیار می بخشد و خیر جمع می کند. «البهم» با ضمه باء و فتحه هاء جمع «البهمۀ» با ضمه است به معنای نقشه و حیله سخت است، و نیز به معنای دلیری است که نمی داند از کجا بر او حمله می شود. و به معنای صخره و سپاه آمده است و در اینجا معنای اول و معنای آخر مناسب تر است. «البطالۀ» با فتحه باء به معنای دلاوری است. «الزعیم» یعنی کفیل. «الصندید» با کسره صاد سرور دلیر است. «الطاحونه» در اینجا برای گردهمایی و مکان استقرار قوم استعاره آمده است. و در قاموس «الطحون» بر وزن صبور به معنای: لشکر انبوه آمده است. «شاهت الوجوه» یعنی چهره ها زشت باد. «القطّ» یعنی بریدن و «البطّ» یعنی شکافتن و «اللطّ» یعنی منع کردن و پوشاندن، و چسباندن چیزی مانند گِل یا مانند آن است. «الصفیحۀ» شمشیر پهن است. و «السلیط» روغن یا چربی کنجد است. و گفته می شود: «اتی علیه الدهر» یعنی: روزگار او را هلاک کرد. «مازن» قبیله ای از تمیم است. مقصود از «فلان و فلان و فلان» ابوبکر و عمر و عثمان است. گفته می شود: «انحاز عنه» یعنی از او عدول کرد. و «انحاز القوم» یعنی آن قوم موضع خود را رها کردند. «تحاماه الناس» یعنی از او دور شدند. «الهدّ» سخت ویران کردن و شکست است. «الجرف» با ضمه و با دو ضمّه قسمتی از زمین است که سیل ها آن را کنده با خورده باشد. «الهزّ» یعنی تکان دادن. «اللوک» جویدن چیز سفت و چرخاندن آن در دهان است. «الداغصۀ» استخوان گرد و متحرک در وسط زانو است. «الخرصّ» با ضمه و کسره خاء: حلقه طلا و نقره، یا حلقه گوشواره یا حلقه کوچکی از زیور است.
در النهایۀ گوید: در حدیث احد چون مسلمانان شکست خوردند و مشرکان بر آن ها پیروز شدند ابو سفیان گفت: هبل جاوید و والا است. عمر گفت: خداوند والاتر و بزگوارتر است. او به عمر گفت: «انعمتْ فَعالِ عنها» (با «نعم» جواب داد پس آن را رها کن و با بدی از آن یاد نکن.)
كان الرجل من قريش إذا أراد ابتداء أمر عمد إلي سهمين فكتب علي أحدهما نعم و علي الآخر لا ثم يتقدم إلي الصنم فيجيل سهامه فإن خرج سهم نعم أقدم و إن خرج سهم لا امتنع و كان أبو سفيان لما أراد الخروج إلي أحد استفتي هبل فخرج له سهم الإنعام فذلك قوله أنعمت فعال عنها أي تجاف عنها و لا تذكرها بسوء يعني آلهتهم. (1)
و العرقوب (2)من الدابة في رجلها بمنزلة الركبة في يدها و اكتسر الفحل خطر فضرب فخذيه بذنبه و الكلب بذنبه استثفر و كذا الخيل بأذنابها.
و المزن بالضم السحاب البيض أو ماء السماء كما سيأتي.
و الصحاف جمع الصحفة و هي القصعة و الأعسر هو الذي يعمل بيده اليسري يقال ليس شيء أشد رميا من الأعسر و الصر بالكسر طائر أصفر كالعصفور و يقال عهده و عهد به إذا لقيه.
و قال في النهاية في قولهم النجاء النجاء أي انجوا بأنفسكم و هو مصدر منصوب بفعل مضمر أي انجوا النجاء و النجاء السرعة.
و قال الفيروزآبادي الربة بالكسر و يضم عشرة آلاف.
قوله قد أجافتني أي دخلت جوفي و يقال شاكتني الشوكة أي أصابتني.
و قال الجزري من مات له ولد فاحتسبه أي احتسب الأجر بصبره علي مصيبته انتهي.
و يقال جنبه أي قاده إلي جنبه فهو جنيب و مجنوب.
و قال الجزري في الحديث نازلت ربي في كذا أي راجعته و سألته مرة بعد مرة و هو مفاعلة من النزول عن الأمر أو من النزال في الحرب و هو تقابل القرنين انتهي.
و السراة بفتح السين و قد يضم الأشراف و الأحابيش الجماعة من الناس
هرگاه مردی از قریش می خواست کاری را آغاز کند دو تیر برمی داشت و بر یکی از آن ها «نعم» و بر دیگری «لا» می نوشت.
سپس به نزد بُت می رفت و تیرهایش را تکان می داد و می چرخاند. اگر تیر «نعم» بیرون می آمد به انجام کار مبادرت می ورزید و اگر تیر «لا» بیرون می آمد از انجام کار امتناع می ورزید. هنگامی که ابو سفیان خواست به سوی جنگ احد بیرون رود از بُت هُبل فتوی خواست. پس تیر «نعم» برایش بیرون آمد و این مقصود سخن او است که گفت: «انعمتْ فَعالِ عنها» یعنی از آن کناره گیری کن و با بدی از آن یاد نکن. مقصود بت هایشان است.
«العرقوب» عصب پی پاشنه پای ستور است که به منزله (الرکبۀ) در دست است. «اکتسع الفحل» یعنی شتر نر دمش را بالا برد و دُمش را به رانش زد. و «اکتسع الکلب بذنبه» و «اکتسع الخیل بأذنابها».
«المزن» با ضمه میم ابر سفید یا آب آسمان است که در ادامه نیز می آید.
«الصحاف» جمع صفحۀ به معنای کاسه است. «الاعسر» کسی است که با دست چپ کاری انجام دهد. گفته می شود: «لیس شیء اشدّ رمیاً من الاعسر». «الصرّ» با کسره ساد پرنده زرد شبیه گنجشک است. و گفته می شود: «عهده و عهد به» هرگاه با او روبه رو شود.
در نهایۀ گوید: در سخنشان: «النجاء النجاء» یعنی جانتان را نجات دهید و خود را برهانید. و این کلمه مصدر منصوب به فعل در تقدیری است، یعنی: «انجوا النجاء» و «النجاء» به معنای سرعت است.
فیروزآبادی گوید: «الربّۀ» با کسره و ضمه راء ده هزار تن است.
سخن او: «قد اجافتنی» یعنی وارد درونم شد. و گفته می شود: «شاکتنی الشوکۀ» یعنی به من اصابت کرد.
جزری گوید: «من مات له ولد فاحتسبه» یعنی با صبر بر مصیبتش اجر را از جانب خدا به حساب آورد. (بدست آورد).
گفته می شود: «جنبه» یعنی او را به کنارش سوق داد پس او «جنیب و مجنوب» است.
جزری گوید: در حدیث آمده است: «نازلت ربّی فی کذا» یعنی بازگشتم و چندین بار از پروردگارم درخواست کردم. و این کلمه با مفاعله از «النزول عن الامر» یا از «النزال فی الحرب» به معنای رو در رو قرار گرفتن دو طرف در جنگ است. پایان سخن.
«السراۀ» با فتحه سین و گاهی با ضمه» یعنی اشراف زادگان. «الاحابیش» گروهی از مردم هستند
ليسوا من قبيلة واحدة و القلائص جمع القلوص و هي الشابة من الإبل.
و قال الجزري فيه فانطلق الناس لا يلوي أحد علي أحد أي لا يلتفت و لا يعطف عليه و ألوي برأسه و لواه إذا أماله من جانب إلي جانب.
ل، الخصال بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَامِرِ بْنِ وَاثِلَةَ فِي خَبَرِ الشُّورَي قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ مَنْ قَالَ لَهُ جَبْرَئِيلُ يَا مُحَمَّدُ تَرَي هَذِهِ الْمُوَاسَاةَ مِنْ عَلِيٍّ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِنَّهُ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ وَ أَنَا مِنْكُمَا غَيْرِي قَالُوا اللَّهُمَّ لَا قَالَ نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ قَتَلَ مِنْ بَنِي عَبْدِ الدَّارِ تِسْعَةً مُبَارِزَةً (1)كُلُّهُمْ يَأْخُذُ اللِّوَاءَ ثُمَّ جَاءَ صُؤَابٌ الْحَبَشِيُّ مَوْلَاهُمْ وَ هُوَ يَقُولُ وَ اللَّهِ لَا أَقْتُلُ بِسَادَتِي إِلَّا مُحَمَّداً قَدْ أَزْبَدَ شِدْقَاهُ وَ احْمَرَّتْ عَيْنَاهُ فَاتَّقَيْتُمُوهُ وَ حُدْتُمْ عَنْهُ وَ خَرَجْتُ إِلَيْهِ فَلَمَّا أَقْبَلَ كَأَنَّهُ قُبَّةٌ مَبْنِيَّةٌ فَاخْتَلَفْتُ أَنَا وَ هُوَ ضَرْبَتَيْنِ فَقَطَعْتُهُ بِنِصْفَيْنِ وَ بَقِيَتْ رِجْلَاهُ وَ عَجُزُهُ وَ فَخِذَاهُ قَائِمَةً عَلَي الْأَرْضِ تَنْظُرُ إِلَيْهِ الْمُسْلِمُونَ وَ يَضْحَكُونَ مِنْهُ (2)قَالُوا اللَّهُمَّ لَا (3).
ج، الإحتجاج عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي خَبَرِ الشُّورَي قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ وَقَفَتِ الْمَلَائِكَةُ مَعَهُ يَوْمَ أُحُدٍ حِينَ ذَهَبَ النَّاسُ غَيْرِي قَالُوا لَا قَالَ نَشَدْتُكُمْ بِاللَّهِ هَلْ فِيكُمْ أَحَدٌ سَقَي رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مِنَ الْمِهْرَاسِ غَيْرِي قَالُوا لَا (4).
قال في النهاية في الحديث إنه عطش يوم أحد فجاءه علي بماء من المهراس فعافه و غسل به الدم عن وجهه المهراس صخرة منقورة تسع كثيرا من الماء و قد يعمل منه حياض للماء و قيل المهراس في هذا الحديث اسم ماء بأحد.
ل، الخصال فِيمَا عَدَّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَلَي رَأْسِ الْيَهُودِ مِنْ مِحَنِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي حَيَاةِ
که از یک قبیله نیستند. «القلائص» جمع القلوص شتر جوان است.
جزری گوید: در روایت آمده است: «فانطلق الناس لا یلوی احد علی احد» یعنی مردم گریختند و کسی به کسی توجهی نمی کرد و رو به سوی هم نمی کردند. و «ألوی برأسه و لوّاه» هرگاه سرش را از جهتی به جهت دیگر متمایل کند.
خصال: با سنادش از عامر بن واثلۀ در خبر شوری روایت کرده که امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: آیا در میان شما جز من کسی هست که جبرئیل در باره او گفته باشد: «ای محمّد! آیا این همکاری علی را میبینی»؟ پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: به راستی که او از من و من از او هستم، جبرئیل گفت: من نیز از شما هستم؟ گفتند: نه به خدا! فرمود: شما را به خدا! آیا در میان شما جز من کسی هست که در میدان نبرد نه تن از مبارزان بنی عبد الدار را که همگی پرچمدار بودند بکشد که من کشتم، آنگاه غلام آنان، صؤاب حبشی به میدان کارزار قدم نهاد و در حالی که میگفت: سوگند به خدا! در عوض سروران خودم جز محمّد را نخواهم کشت. دو لبش کف کرده و چشمانش سرخ شده بود، شما همگی ترسیده و از مبارزه با او کناره گرفتید، در این هنگام من گام به مبارزه با او برداشتم، وقتی رو به من کرد گویی گنبدی ساخته شده و استوار بود، با آغاز نبرد دو ضربه میان من و او ردّ و بدل شد من با ضربهای از کمر او را دو نیم کردم که نیم تنه پایین او همچنان بر روی دو پایش ایستاد که مسلمانان به او نگریسته و از آن منظره میخندیدند.» گفتند: نه به خدا سوگند! (5)
احتجاج: از امام باقر علیه السلام روایت شده که امیر المؤمنین در خبر شوری فرمود: شما را به خدا سوگند آیا جز من کسی در میان شما هست که در روز احد فرشتگان با او بمانند آن هنگام که همه مردم جز من گریختند؟ گفتند: نه. فرمود: شما را به خدا سوگند! آیا جز من کسی در میان شما هست که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله را از مهراس سیراب ساخته باشد؟ گفتند: نه. (6)
در کتاب نهایه ابن اثیر گوید: «در روز احد رسول اکرم صلّی اللَّه علیه و آله تشنه شد، و علیّ از آب مهراس برای او آورد، و آن حضرت از آن نوشیده و صورت خونآلود خود را با آن شستشو داد» و مهراس صخره گودی است که آب زیادی را در خود جای میدهد، و چه بسا که از آن حوض آب میسازند و نیز گفته: مهراس در این حدیث نام آبی در احد میباشد.
خصال: در سخنانی که امیر المؤمنین برای یکی از بزرگان یهود در باره رنج و مشقت های پیامبر در زمان حیات
النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله وَ بَعْدَ فَوْتِهِ أَمَّا الرَّابِعَةُ يَا أَخَا الْيَهُودِ فَإِنَّ أَهْلَ مَكَّةَ أَقْبَلُوا إِلَيْنَا عَلَي بَكْرَةِ أَبِيهِمْ قَدِ اسْتَحَاشُوا مَنْ يَلِيهِمْ مِنْ قَبَائِلِ الْعَرَبِ وَ قُرَيْشٍ طَالِبِينَ بِثَأْرِ مُشْرِكِي قُرَيْشٍ فِي يَوْمِ بَدْرٍ فَهَبَطَ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله فَأَنْبَأَهُ بِذَلِكَ فَذَهَبَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله وَ عَسْكَرَ بِأَصْحَابِهِ فِي سَدِّ أُحُدٍ وَ أَقْبَلَ الْمُشْرِكُونَ إِلَيْنَا فَحَمَلُوا عَلَيْنَا حَمْلَةَ رَجُلٍ وَاحِدٍ وَ اسْتُشْهِدَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ مَنِ اسْتُشْهِدَ وَ كَانَ مِمَّنْ بَقِيَ مَا كَانَ مِنَ الْهَزِيمَةِ وَ بَقِيتُ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ مَضَي الْمُهَاجِرُونَ وَ الْأَنْصَارُ إِلَي مَنَازِلِهِمْ مِنَ الْمَدِينَةِ كُلٌّ يَقُولُ قُتِلَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله وَ قُتِلَ أَصْحَابُهُ ثُمَّ ضَرَبَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وُجُوهَ الْمُشْرِكِينَ وَ قَدْ جُرِحْتُ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله نَيِّفاً وَ سَبْعِينَ جَرْحَةً مِنْهَا هَذِهِ وَ هَذِهِ ثُمَّ أَلْقَي رِدَاءَهُ وَ أَمَرَّ يَدَهُ عَلَي جِرَاحَاتِهِ وَ كَانَ مِنِّي فِي ذَلِكَ (1)مَا عَلَي اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ثَوَابُهُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ الْخَبَرَ (2).
قال الجزري في الحديث جاءت هوازن علي بكرة أبيها هذه كلمة للعرب يريدون بها الكثرة و توفر العدد و أنهم جاءوا جميعا لم يتخلف منهم أحد و ليس هناك بكرة حقيقة و هي التي يستقي عليها الماء فاستعيرت في هذا الموضع انتهي و الحوش الجمع.
ع، علل الشرائع الْهَمَذَانِيُّ عَنْ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ الْبَزَنْطِيِّ وَ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ مَعاً عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ: لَمَّا كَانَ يَوْمُ أُحُدٍ انْهَزَمَ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله حَتَّي لَمْ يَبْقَ مَعَهُ إِلَّا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ أَبُو دُجَانَةَ سِمَاكُ بْنُ خَرَشَةَ فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله يَا أَبَا دُجَانَةَ (3)أَ مَا تَرَي قَوْمَكَ قَالَ بَلَي قَالَ الْحَقْ بِقَوْمِكَ قَالَ مَا عَلَي هَذَا بَايَعْتُ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ قَالَ أَنْتَ فِي حِلٍّ قَالَ وَ اللَّهِ لَا تَتَحَدَّثُ قُرَيْشٌ بِأَنِّي خَذَلْتُكَ وَ فَرَرْتُ حَتَّي أَذُوقَ مَا تَذُوقُ فَجَزَاهُ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله خَيْراً وَ كَانَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ كُلَّمَا حَمَلَتْ طَائِفَةٌ عَلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله اسْتَقْبَلَهُمْ وَ رَدَّهُمْ حَتَّي أَكْثَرَ فِيهِمُ الْقَتْلَ
و پس از مرگ برشمرد، فرمود: اما چهارمی ای برادر یهودی، این بود که اهل مکه همگی به سوی ما آمدند و قبایل عرب و قریش را هم با خود همراه داشتند، آن ها میخواستند انتقام خون کشتهشدگان جنگ بدر را بگیرند، پس جبرئیل به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل شد و از آن خبر داد، پس پیامبر حرکت کرد و با اصحاب خود در احد اردو زد و مشرکان به سوی ما آمدند و یک دل به ما حمله کردند و کسانی از مسلمانان به شهادت رسیدند و کسانی از شکست باقی ماندند و من همراه با پیامبر ماندم ولی مهاجران و انصار به خانههای خود در مدینه رفتند و همگی میگفتند: که پیامبر و اصحابش کشته شدند، آنگاه خداوند بر صورتهای مشرکان زد و من در خدمت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم هفتاد و چند زخم برداشتم که از جمله آن ها این و این است - سپس ردای خود را انداخت و دست به جای زخم هایش کشید - و ان شاء الله ثواب خداوند بر من شامل شد. بخشی از روایت. (4)
جزری گوید: در حدیث آمده است: «جاءت هوازن علی بکرۀ ابیها» این عبارتی است که عرب برای بیان کثرت و شمار زیاد به کار می برند، و اینکه همگی آنان آمدند و کسی جا نماند و «بکرۀ» که به معنای چرخ آب کشی است، در اینجا به معنای حقیقی به کار نرفته و استعاره شده است. پایان سخن. «الحوش» یعنی جمع شدن.
علل الشرایع: ابان بن عثمان از امام صادق علیه السّلام نقل کرده که فرمود: در روز جنگ احد اصحاب و یاران رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله از صحنه کارزار گریختند و با آن حضرت غیر از علی بن ابی طالب علیه السّلام و ابو دجانه سماک بن خرشه احدی باقی نماند، پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله فرمودند: ای ابا دجانه، آیا قوم خود را نمیبینی؟ عرضه داشت: آری. حضرت فرمودند: به قوم خود ملحق شو. عرض کرد: با خدا و رسولش این طور بیعت نکردهام. حضرت فرمودند: تو را حلال نموده و اجازهات دادم بروی. عرض کرد: به خدا سوگند نمیگذارم که قریش بگویند من تو را رها کرده و فرار نمودم بلکه میایستم تا بچشم آنچه تو میچشی، پیامبر او را دعا نمود و فرمود: خدا به تو جزای خیر دهد. باری علی علیه السّلام در مقابل رسول خدا ایستاده و هر گاه گروهی از دشمن به آن جناب حمله میآورند با ایشان مقابله میکرد و آن ها را بر میگرداند و کار به جایی رسید که آن حضرت یک تنه بسیاری از آن ها را کشته
وَ الْجِرَاحَاتِ حَتَّي انْكَسَرَ سَيْفُهُ فَجَاءَ إِلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ الرَّجُلَ يُقَاتِلُ بِسِلَاحِهِ وَ قَدِ انْكَسَرَ سَيْفِي فَأَعْطَاهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ سَيْفَهُ ذَا الْفَقَارِ فَمَا زَالَ يَدْفَعُ بِهِ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله حَتَّي أُثِّرَ وَ أُنْكِرَ (1)فَنَزَلَ عَلَيْهِ جَبْرَئِيلُ وَ قَالَ يَا مُحَمَّدُ إِنَّ هَذِهِ لَهِيَ الْمُوَاسَاةُ مِنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلَامُ لَكَ فَقَالَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله إِنَّهُ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ أَنَا مِنْكُمَا وَ سَمِعُوا دَوِيّاً مِنَ السَّمَاءِ لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَي إِلَّا عَلِيٌّ.
قال الصدوق رحمه الله قول جبرئيل و أنا منكما تمني منه لأن يكون منهما فلو كان أفضل منه لم يقل ذلك و لم يتمن أن ينحط عن درجته إلي أن يكون ممن دونه و إنما قال و أنا منكما ليصير ممن هو أفضل منه فيزداد محلا إلي محله و فضلا إلي فضله. (2)
قوله حتي أثر علي بناء المجهول أي أثر فيه الجراحة و أنكر أيضا علي بناء المجهول أي صار بحيث لم يكن يعرفه من يراه من قولهم أنكره إذا لم يعرفه.
ما، الأمالي للشيخ الطوسي الْمُفِيدُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْمُظَفَّرِ الْبَزَّازِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عُبَيْدٍ الْعَطَارُدِيِّ عَنْ أَبِي بِشْرِ بْنِ بُكَيْرٍ عَنْ زِيَادِ بْنِ الْمُنْذِرِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ مَوْلَي بَنِي هَاشِمٍ عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ قَالَ: لَمَّا كَانَ يَوْمُ أُحُدٍ شُجَّ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله فِي وَجْهِهِ وَ كُسِرَتْ رَبَاعِيَتُهُ فَقَامَ صلي الله عليه و آله رَافِعاً يَدَيْهِ يَقُولُ إِنَّ اللَّهَ اشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلَي الْيَهُودِ أَنْ قَالُوا الْعُزَيْرُ (3)ابْنُ اللَّهِ وَ اشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلَي النَّصَارَي أَنْ قَالُوا الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ وَ إِنَّ اللَّهَ اشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلَي مَنْ أَرَاقَ دَمِي وَ آذَانِي فِي عِتْرَتِي (4).
ما، الأمالي للشيخ الطوسي الْمُفِيدُ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مَالِكٍ النَّحْوِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ
و گروه زیادی را مجروح ساخت به حدّی که شمشیرش شکست. پس محضر پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله آمد و عرضه داشت: یا رسول اللَّه این مرد (مقصود ابو دجانه است) با سلاح میجنگد ولی شمشیر من شکسته است پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله شمشیر خودشان یعنی ذو الفقار را به علی علیه السّلام دادند و پیوسته آن حضرت با ذو الفقار دشمنان را از رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله دفع مینمودند تا جایی که جراحت های زیادی برداشت و به گونه ای شد که او را نمی شناختند. در این هنگام جبرئیل نازل شد و عرضه داشت یا محمّد، این عمل و ایثار از علی علیه السّلام مواساتی (همکاری) است در حقّ تو. پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله فرمودند: علی از من و من از علی هستم. جبرئیل عرض کرد: و من هم از شما دو نفر هستم. و همگی صدایی را از آسمان شنیدند که به این عبارت طنین انداز بود: لا سیف إلّا ذو الفقار و لا فتی إلّا علی.
صدوق رحمة اللَّه علیه میگوید: این گفته جبرئیل یعنی: (و أنا منکما) حاکی است از آرزوی وی که از آن دو بزرگوار (رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله و علی بن ابی طالب علیه السّلام) باشد پس اگر از آن دو برتر میبود نباید این سخن را میگفت و تمنّا و آرزو کند که از مقام و درجهاش تنزّل کند بنا بر این، به خوبی میتوان دریافت که ایراد جمله «انا منکما» به این منظور بود که از موقعیّت و درجه پایین به محلّ بالا ارتقاء پیدا کند و فضلی بر فضلش افزوده شود.
«حتی اُثِرَ» با صیغه مجهول است یعنی جراحت برداشت. و «اُنکر» نیز با صیغه مجهول است یعنی: به گونه ای شد که کسی که او را می دید نمی شناخت. و از این سخنشان است که می گویند: «اَنکره» هرگاه او را نشناسد.
امالی طوسی: از ابو سعید خُدری نقل شده است که گفت: در روز احد چون دندان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شکست و چهره اش زخمی شد، برخاست و در حالی دستانش را بلند کرده بود فرمود: خشم خدا بر یهود هنگامی شدت گرفت که گفتند: عُزیر پسر خدا است و خشم خدا بر مسیحیان هنگامی شدت گرفت که گفتند: مسیح پسر خدا است و خشم خدا بر کسی که خون مرا ریخت و مرا از طریق آزار رساندن به عترتم، آزار داد، بسیار شد. (5)
امالی طوسی:
بِشْرِ بْنِ بَكْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ مَشِيخَتِهِ قَالَ: لَمَّا رَجَعَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ مِنْ أُحُدٍ نَاوَلَ فَاطِمَةَ سَيْفَهُ وَ قَالَ:
أَ فَاطِمُ هَاكِ السَّيْفَ غَيْرَ ذَمِيمٍ *** فَلَسْتُ بِرِعْدِيدٍ وَ لَا بِلَئِيمٍ
لَعَمْرِي لَقَدْ أَعْذَرْتُ فِي نَصْرِ أَحْمَدَ *** وَ مَرْضَاةِ رَبٍّ بِالْعِبَادِ رَحِيمٍ
قَالَ وَ سُمِعَ يَوْمَ أُحُدٍ وَ قَدْ هَاجَتْ رِيحٌ عَاصِفٌ كَلَامُ هَاتِفٍ يَهْتِفُ وَ هُوَ يَقُولُ لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَي إِلَّا عَلِيٌّ (1)فَإِذَا نَدَبْتُمْ هَالِكاً فَابْكُوا الْوَفِيَّ أَخَا الْوَفِيِّ (2).
الرعديد بالكسر الجبان و المراد بالوفي حمزة و هو أخو الوفي أبي طالب عليه السلام.
أَقُولُ رُوِيَ فِي الدِّيوَانِ الْمَنْسُوبِ إِلَيْهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ بَعْدَ الْبَيْتَيْنِ:
أُرِيدُ ثَوَابَ اللَّهِ لَا شَيْءَ غَيْرُهُ *** وَ رِضْوَانَهُ فِي جَنَّةٍ وَ نَعِيمٍ
وَ كُنْتُ امْرَأً أَسْمُو إِذِ الْحَرْبُ شَمَّرَتْ (3)*** وَ قَامَتْ عَلَي سَاقٍ بِغَيْرِ مَلِيمٍ
أَمَمْتُ ابْنَ عَبْدِ الدَّارِ حَتَّي ضَرَبْتُهُ *** بِذِي رَوْنَقٍ يَفْرِي الْعِظَامَ صَمِيمٍ
فَغَادَرْتُهُ بِالْقَاعِ فَارْفَضَّ جَمْعُهُ *** عَبَادِيدَ مِنْ ذِي قَانِطٍ وَ كَلِيمٍ
وَ سَيْفِي بِكَفِّي كَالشِّهَابِ أَهُزُّهُ *** أَجُزُّ بِهِ مِنْ عَاتِقٍ وَ صَمِيمٍ
فَمَا زِلْتُ حَتَّي فَضَّ رَبِّي جُمُوعَهُمْ *** وَ أَشْفَيْتُ مِنْهُمْ صَدْرَ كُلِّ حَلِيمٍ (4)
وَ قَالَ شَارِحُ الدِّيوَانِ لَمَّا أَنْشَدَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ هَذِهِ الْأَبْيَاتَ قَالَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله خُذِيهِ يَا فَاطِمَةُ فَقَدْ أَدَّي بَعْلُكِ مَا عَلَيْهِ وَ قَدْ قَتَلَ اللَّهُ صَنَادِيدَ قُرَيْشٍ بِيَدَيْهِ.
قَالَ وَ رَوَي زَيْدُ بْنُ وَهْبٍ عَنِ ابْنِ مَسْعُودٍ قَالَ: انْهَزَمَ النَّاسُ يَوْمَ أُحُدٍ إِلَّا عَلِيٌّ وَحْدَهُ فَقُلْتُ إِنَّ ثُبُوتَ عَلِيٍّ فِي ذَلِكَ الْمَقَامِ لَعَجَبٌ قَالَ إِنْ تَعَجَّبْتَ مِنْهُ
محمد بن اسحاق از مشایخ خود روایت کرده است که: هنگامی که علی بن ابی طالب علیه السلام از احد برگشت شمشیرش را به فاطمه علیها السلام داد و این دو بیت شعر را سرود:
ای فاطمه این شمشیر را بگیر که ستوده است و مذموم نیست، من در جنگ ترسان و لرزان نیستم.
به عمر خودم که معذورم در یاری احمد و جلب رضایت پروردگاری که به بندگان خویش مهربان است.
گوید: در روز احد در حالی تندبادی وزیدن گرفته بود صدای شنیده شد که می گفت: «لا سیف الا ذو الفقار و لا فتیً الا علیّ» پس چون بر کشته ای خواستید گریه کنید بر الوفیّ برادر الوفیّ گریه کنید. (5)
«الرعدید» با کسره راء به معنای شخص ترسو است. مقصود از «الوفیّ» حمزه که «اخو الوفی» یعنی ابو طالب است.
می گویم: در دیوان منسوب به امام علی علیه السلام پس از این دو بیت، این ابیات روایت شده است:
من از جنگ فقط ثواب خدا و بهشت رضوان و باغ و نعمت های الهی را خواستارم.
من کسی بودم که به هنگام شعله ور شدن جنگ به پا می خواستم، دامن به کمر می بستم و روی پای خود بدون احساس ناراحنی می ایستادم.
در جنگ احد فرزند عبد الدار را نشانه گرفتم و با شمشیر آبداری که استخوان ها را می درد به او حمله ور می شدم.
در نتیجه حمله که او را غافلگیر کردم به خاک افتاد و جمعیت او به گروه های ناامید و مجروح پراکنده شدند.
شمشیرم در دستم همانند شعله آتش می جهید و گردن می زد و استخوان ها را تکه تکه می کرد.
آن قدر به کار خود ادامه دادم تا خدای من جمعیت آنان را پراکنده ساخت و ناراحتی دل های صبوران را شفا بخشیدم. (6)
شارح دیوان گوید: هنگامی که علی علیه السلام این ابیات را سرود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: فاطمه شمشیر را بگیر که شوهرت دین خود را ادا نمود و خداوند با دست او بزرگان قریش را نابود کرد.
گوید: زید بن وهب از ابن مسعود روایت کرده که گوید: همه مردم در روز احد گریختند جز علیّ. پس گفتم: پا بر جا ماندن علی در آن جایگاه بسیار شگفت بود. گوید: اگر من از او در شگفت باشم
فَقَدْ تَعَجَّبَتِ الْمَلَائِكَةُ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ جَبْرَئِيلَ قَالَ فِي ذَلِكَ الْيَوْمِ وَ هُوَ يَعْرُجُ إِلَي السَّمَاءِ لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَي إِلَّا عَلِيٌّ.
وَ عَنْ عِكْرِمَةَ عَنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ: قَالَ لِيَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله يَوْمَ أُحُدٍ أَ مَا تَسْمَعُ مَدِيحَكَ فِي السَّمَاءِ إِنَّ مَلَكاً اسْمُهُ رِضْوَانُ يُنَادِي لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَي إِلَّا عَلِيٌّ.
قَالَ: وَ يُقَالُ إِنَّ النَّبِيَّ صلي الله عليه و آله نُودِيَ فِي هَذَا الْيَوْمِ:
نَادِ عَلِيّاً مَظْهَرَ الْعَجَائِبِ *** تَجِدْهُ عَوْناً لَكَ فِي النَّوَائِبِ
كُلُّ غَمٍّ وَ هَمٍّ سَيَنْجَلِي *** بِوَلَايَتِكَ يَا عَلِيُّ يَا عَلِيُّ يَا عَلِيُّ (1)
و قال بعضهم الهم عبارة عن الفكر في مكروه يخاف الإنسان حدوثه و يرجو فواته فيكون مركبا من الخوف و الرجاء و الغم لا فكر فيه لأنه إنما يكون فيما مضي انتهي كلام الشارح.
يسمو أي يعلو و شمر في الأمر خف علي ساق أي علي شدة بغير مليم أي بغير فعل يوجب الملامة أممت أي قصدت و رونق السيف ماؤه و حسنه و الفري القطع و صمم السيف إذا مضي في العظم و قطعه فغادرته أي تركته و الإفضاض التفرق و العباديد الفرق من الناس الذاهبون في كل وجه من ذي قانط أي جمع فيهم قانطون و كليم أي جريح و الصميم العظم الذي به قوام العضو.
مع، معاني الأخبار أَبِي عَنْ سَعْدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: ذَهَبْتُ أَنَا وَ بُكَيْرٌ مَعَ رَجُلٍ مِنْ وُلْدِ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِلَي الْمَشَاهِدِ حَتَّي انْتَهَيْنَا إِلَي أُحُدٍ فَأَرَانَا قُبُورَ الشُّهَدَاءِ ثُمَّ دَخَلَ بِنَا الشِّعْبَ فَمَضَيْنَا مَعَهُ سَاعَةً حَتَّي مَضَيْنَا إِلَي مَسْجِدٍ هُنَاكَ فَقَالَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله صَلَّي فِيهِ فَصَلَّيْنَا فِيهِ ثُمَّ أَرَانَا
فرشتگان نیز در شگفت اند. آیا ندانستی که جبرئیل در آن روز در حالی که به آسمان عروج می کرد گفت: «لا سیف الا ذو الفقار و لا فتیً الا علیّ».
از علی علیه السلام روایت شده که فرمود: پیامبر صلی الله علیه و سلم در روز احد به من فرمود: آیا مدح و ستایش خود را در آسمان می شنوی؟ فرشته ای به نام رضوان ندا سر می دهد که «لا سیف الا ذو الفقار و لا فتیً الا علیّ».
گوید: گفته می شود: بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در این روز ندا آمد که:
علیّ را مظهر شگفتی ها ندا کن، او را یاور برای خود در مصیبت های می یابی.
هر غم و اندوهی به ولایت تو برطرف می شود ای علی ای علی ای علی.
برخی گویند: «الهمّ» فکر و اندیشه ناخوشایندی است که انسان از رخ دادن آن می ترسد و به برطرف شدن آن امید دارد. و در این حالت ترکیبی از خوف (ترس) و رجاء (امید) است. و «الغمّ» فکر و اندیشه ای در آن نیست زیرا در آنچه سپری شده اتفاق افتاده است. پایان سخن شارح دیوان.
«یسمو» یعنی بالا می رود. «شمّر عن الامر» یعنی در آن کار سبکی کرد. «علی ساق» یعنی با شدت و جدّیت. «بغیر ملیم» یعنی بدون انجام کاری که سزاوار ملامت و سرزنش باشد. «أممتُ» یعنی آهنگ آن را کردم. «رونق السیف» یعنی آب شمشیر و نیکویی آن. «الفری» یعنی برندگی. «صمم السیف» هرگاه شمشیر به استخوان برسد و آن را ببرد. «فغادرته» یعنی آن را رها کردم. «الافضاض» پراکنده کردن است. «العبادید» گروه هایی از مردم است که به هر سو متفرق می شوند. «من ذی قانط» یعنی در میانشان نامیدان جمع شدند و «کلیم» یعنی مجروح. «الصمیم» استخوانی است که قوام اندام با آن باشد.
معانی الاخبار: زراره گوید: من و بکیر همراه مردی از فرزندان علی برای زیارت قبور شهدای احد رفتیم تا به احد رسیدیم، قبرهای شهدا را به ما نشان داد، سپس ما را وارد درّه کرد و مدّتی با او رفتیم تا ما را به مسجدی که در آنجا بود، برد و گفت: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم در اینجا نماز خوانده، پس ما در آن مسجد نماز خواندیم،
1) الجملة الأخيرة فيها غرابة و لا تلائم سابقها، و الظاهر أنّها من زيادة بعض الجهلة، او الصوفية المضلة الذين يزعمون أن هذه الجملات تكون دعاء فيذكرونها وردا و ذكرا، غفلة عن معناها، بل بعضهم يرون للمداومة علي ذكرها فضيلة ليست للصلاة، حفظنا اللّه عن البدع و اتباع الاهواء.
مَكَاناً فِي رَأْسِ جَبَلٍ فَقَالَ إِنَّ النَّبِيَّ صلي الله عليه و آله صَعِدَ إِلَيْهِ فَكَانَ يَكُونُ فِيهِ مَاءُ الْمَطَرِ قَالَ زُرَارَةُ فَوَقَعَ فِي نَفْسِي أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لَمْ يَصْعَدْ إِلَي مَا ثَمَّ - (1)فَقُلْتُ أَمَّا أَنَا فَإِنِّي لَا أَجِيءُ مَعَكُمْ أَنَا نَائِمٌ هَاهُنَا حَتَّي تَجِيئُوا فَذَهَبَ هُوَ وَ بُكَيْرٌ ثُمَّ انْصَرَفُوا وَ جَاءُوا إِلَيَّ فَانْصَرَفْنَا جَمِيعاً حَتَّي إِذَا كَانَ الْغَدُ أَتَيْنَا أَبَا جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَقَالَ لَنَا أَيْنَ كُنْتُمْ أَمْسِ فَإِنِّي لَمْ أَرَكُمْ فَأَخْبَرْنَاهُ وَ وَصَفْنَا لَهُ الْمَسْجِدَ وَ الْمَوْضِعَ الَّذِي زَعَمَ أَنَّ النَّبِيَّ صلي الله عليه و آله صَعِدَ إِلَيْهِ فَغَسَلَ وَجْهَهُ فِيهِ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ مَا أَتَي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله ذَلِكَ الْمَكَانَ قَطُّ فَقُلْتُ لَهُ يُرْوَي (2)لَنَا أَنَّهُ كُسِرَتْ رَبَاعِيَتُهُ فَقَالَ لَا قَبَضَهُ اللَّهُ سَلِيماً وَ لَكِنَّهُ شُجَّ فِي وَجْهِهِ فَبَعَثَ عَلِيّاً فَأَتَاهُ بِمَاءٍ فِي حَجَفَةٍ فَعَافَهُ (3)رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَنْ يَشْرَبَ مِنْهُ وَ غَسَلَ وَجْهَهُ (4).
مع، معاني الأخبار الطَّالَقَانِيُّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ بِالرَّيِّ فِي رَجَبٍ سَنَةَ تِسْعٍ وَ أَرْبَعِينَ وَ ثَلَاثِمِائَةٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو بَكْرٍ مُحَمَّدُ بْنُ الْقَاسِمِ الْأَنْبَارِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يُونُسَ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ (5)عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ قَيْسٍ عَنْ مخذمة (مَخْرَمَةَ) بْنِ بُكَيْرٍ (6)عَنْ أَبِي حَازِمٍ عَنْ خَارِجَةَ بْنِ زَيْدِ بْنِ ثَابِتٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ: لَمَّا كَانَ يَوْمُ أُحُدٍ بَعَثَنِي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فِي طَلَبِ سَعْدِ بْنِ الرَّبِيعِ وَ قَالَ لِي إِذَا رَأَيْتَهُ فَأَقْرِئْهُ مِنِّي السَّلَامَ وَ قُلْ لَهُ كَيْفَ تَجِدُكَ قَالَ فَجَعَلْتُ أَطْلُبُهُ بَيْنَ الْقَتْلَي حَتَّي وَجَدْتُهُ بَيْنَ ضَرْبَةٍ بِسَيْفٍ وَ طَعْنَةٍ بِرُمْحٍ وَ رَمْيَةٍ بِسَهْمٍ فَقُلْتُ لَهُ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَقْرَأُ عَلَيْكَ السَّلَامَ وَ يَقُولُ لَكَ كَيْفَ تَجِدُكَ فَقَالَ سَلِّمْ عَلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ قُلْ لِقَوْمِيَ الْأَنْصَارِ لَا عُذْرَ لَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ
بعد روی قلّه کوه مکانی به ما نشان داد، و گفت: رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله از آنجا بالا رفته تا ببیند آیا آب باران در آن مکان یافت میشود. زراره گوید: در ذهنم این سؤال پیدا شد که پیامبر برای آبی که در آنجاست بالای کوه نمیرود، به آنان گفتم: من همراه شما نمیآیم در اینجا میخوابم تا شما بازگردید، او و بکیر رفتند و باز آمدند و همگی به منزل برگشتیم. فردای آن روز خدمت امام باقر علیه السّلام شرفیاب شدیم، به ما فرمود: دیروز کجا بودید؟ شما را ندیدم ماجرای خود را به آن حضرت گفتیم، و مسجد و جایی را که (آن مرد) گمان میکرد، رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله بالا رفته و صورتش را در آنجا شسته، همه را تعریف کردیم، امام باقر علیه السّلام فرمود: پیامبر هرگز به آنجا نرفته است. عرضه داشتیم: و برای ما روایت شده که دندان میان ثنایا و انیاب آن بزرگوار شکسته شده فرمود: نه. خداوند سالم جان او را گرفت، امّا زخمی در چهرهاش پیدا شد، علی را فرستاد در جحفه آبی برایش آورد، پیامبر آن را گرفت و نخواست تا از آن بیاشامد، و صورتش را شست. (7)
معانی الاخبار: ابو العبّاس محمّد بن ابراهیم بن اسحاق طالقانیّ از محمّد بن قاسم انباری مسندا از ابی حازم روایت کرده که خارجة بن زید گوید: پدرم گفت: در روز جنگ احد وقتی آتش جنگ فرو نشست، رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله مرا فرستاد که سعد بن ربیع را پیدا کنم، و به من فرمود: وقتی او را دیدی از جانب من او را سلام برسان و از او بپرس در چه حالی هستی؟ گوید: در میان کشتهشدگان در جستجویش بودم تا او را پیدا کردم، پیکرش غرق در خون به آماج شمشیر و نیزه و تیر دشمن بود. سلام پیامبر را به او ابلاغ نمودم، و گفتم: رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله فرمود: خود را در چه حال میبینی و چگونه مییابی؟ گفت: سلام مرا به رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله برسان و به خویشان من بگو: در نزد خداوند هیچ عذر و بهانهای ندارید
1) إلي ماء خ ل.
2) في المصدر: فقلنا: و روي.
3) أي كرهه.
4) معاني الأخبار: 115.
5) في المصدر: عبد الرحمن بن عبد اللّه أبو صالح الطويل التمار البصري جليس سليمان ابن حرب.
6) هكذا في نسخة المصنّف: و في المصدر: مخزمة. و لعلّ كلاهما مصحفان، و الصحيح: مخرمة ، وهو مخرمة بن بكير بن عبدالله بن الاشج ابوالمسور المدنى راجع التقريب : 485 وتهذيب التهذيب 10 : 70.
7) . معانی الاخبار / 115
إِنْ وَصَلَ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ فِيكُمْ شُفْرٌ يَطْرِفُ (1)وَ فَاضَتْ نَفْسُهُ.
قال الصدوق رحمه الله سمعت أبا العباس يقول قال أبو بكر محمد بن القاسم الأنباري قوله فيكم شفر يطرف الشفر واحد أشفار العين و هي حروف الأجفان التي تلتقي عند التغميض و الأجفان أغطية العينين من فوق و من تحت و الهدب الشعر النابت في الأشفار و شفر العين مضموم الشين و يقال ما في الدار شفر بفتح الشين يراد به أحد قال الشاعر:
فو الله ما تنفك منا عداوة *** و لا منهم ما دام من نسلنا شفر
و قوله فاضت نفسه معناه مات قال أبو العباس قال أبو بكر الأنباري حدثنا إسماعيل بن إسحاق القاضي عن نصر (2)بن علي عن الأصمعي عن أبي عمرو بن العلاء قال يقال فاظ الرجل إذا مات و لا يقال فاظت نفسه و لا فاضت نفسه و حدثنا أبو العباس عن ابن الأنباري عن عبد الله بن خلف قال حدثنا صالح بن محمد بن دراج قال سمعت أبا عمرو الشيباني يقول يقال فاظ الميت و لا يقال فاظت نفسه و لا فاضت نفسه.
حدثنا أبو العباس قال حدثنا أبو بكر قال أخبرنا أبو العباس أحمد بن يحيي عن سلمة بن عاصم عن الفراء قال أهل الحجاز و طيء يقولون فاضت نفس الرجل و عكل و قيس و تميم يقولون فاضت نفسه بالضاد و أنشد:
يريد رجال ينادونها *** و أنفسهم دونها فائضة
و حدثنا أبو العباس عن أبي بكر بن الأنباري عن أبيه عن أبي الحسن الطوسي عن أبي عبيد عن الكسائي قال يقال فاضت نفسه و فاظ الميت و أفاظ الله نفسه. (3)
اگر از شما کسی مژه برهم زند (یعنی زنده باشد) و به رسول خدا آسیبی برسد، این گفت و جان تسلیم کرد.
صدوق رحمه اللَّه گوید: از ابو العبّاس شنیدم که از قول ابو بکر محمّد بن قاسم أنباری گفت: این گفته او که «و در میان شما مژدهای بر هم خورد» «شفر» مفرد «اشفار» میباشد، و آن قسمت لبه پلک چشم است که در آن مژه میروید، و هنگام فروبستن چشم به هم میرسند، «اجفان» پلک است که روی دو چشم را از بالا و پائین میپوشاند. و «هدب» موی مژه است که در لبه پلکها روئیده، و «شفر العین» شین آن صدای ضمّه دارد، وقتی گفته میشود: «ما فی الدّار شفر» که شین آن صدای فتحه دارد به معنی احد، یک فرد باشد. شاعر گوید:
به خدا قسم دشمنی از سینه ما و ایشان جدا نگردد، تا وقتی از تبار و نسل ما هر دو، یک نفر وجود داشته باشد.
و گفتهاش «فاضت نفسه» یعنی مرد، ابو العبّاس گوید: ابن أنباری به سند خود نقل کرده که أصمعی از ابن عمرو بن العلاء به ما خبر داد که: چون مردی بمیرد گفته میشود: «فاظ الرّجل» و گفته نمیشود: «فاظت نفسه»، و یا «فاضت نفسه». ابو العبّاس برایم نقل کرد که ابن انباری به سندی که تا صالح بن محمّد بن درّاج میرسد، بر ایمان از قول صالح چنین گفت: شنیدم ابا عمرو شیبانیّ میگفت: گویند: «فاظ المیّت»، گفته نمیشود: «فاظت نفسه» و نیز نگویند: «فاضت نفسه» (روحش بیرون آمد).
و ابو العبّاس به سندی از فرّاء برایم بازگو نمود که: اهل حجاز، و یک قبیله میگویند: «فاظت نفس الرّجل» و قبائل عکل و قیس و تمیم میگویند: «فاضت نفسه» به ضاد، و در تأیید آن این شعر را خواند:
قصد میکند، مردانی را که او را صدا میزنند و جان هایشان را به پیشگاهش میدهند.
و ابو العبّاس از طریق ابن انباری از کسائی نقل نموده که گفتهاند میگویند: «فاضت نفسه» (بر آمد جان او) و «فاض المیّت نفسه» (روح شخص و (مرده بیرون آمد) «و افاض اللَّه نفسه» (و خداوند جان او را گرفت).
و بالإسناد عن أبي الحسن الطوسي و محمد بن الحكم عن الحسن اللحياني (1)قال يقال فاظ الميت بالظاء و فاض الميت بالضاد.
و حدثنا أبو العباس عن أبي بكر عن أبيه عن عبد الله بن محمد القمي عن يعقوب بن السكيت قال يقال فاظ الميت يفوظ و فاظ يفيظ.
و حدثنا أبو العباس عن أبي بكر عن أبيه عن محمد بن الجهم عن الفراء قال يقال فاظ الميت نفسه بالظاء و نصب النفس.
و حدثنا أبو العباس قال أنشدنا أبو بكر قال أنشدني أبي قال أنشدنا أبو عكرمة الضبي:
و فاظ ابن حصن غائيا (2)في بيوتنا *** يمارس قدا في ذراعيه مصحبا (3)
قال الجوهري غني بالمكان أي أقام و غني أي عاش و قال القد الشق طولا و القد أيضا جلد السخلة الماعزة و بالكسر سير تقد من جلد غير مدبوغ و قال المصحب من الزق ما الشعر عليه و قد أصحبته إذا تركت صوفه أو شعره عليه و لم تعطنه.
فس، تفسير القمي قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لَمَّا مَرَّ بِعَمْرِو بْنِ الْعَاصِ وَ الْوَلِيدِ بْنِ عُقْبَةَ بْنِ أَبِي مُعَيْطٍ وَ هُمَا فِي حَائِطٍ يَشْرَبَانِ وَ يُغَنِّيَانِ بِهَذَا الْبَيْتِ فِي حَمْزَةَ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ حِينَ قُتِلَ:
كَمْ مِنْ حَوَارِيَّ تَلُوحُ عِظَامُهُ *** وَرَاءَ الْحَرْبِ عِنْدَ أَنْ يُجَرَّ (4)فَيُقْبَرَا
فَقَالَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله اللَّهُمَّ الْعَنْهُمَا وَ ارْكُسْهُمَا فِي الْفِتْنَةِ رَكْساً وَ دُعَّهُمَا إِلَي النَّارِ دَعّاً (5).
و دوباره ابو العبّاس از طریق ابن انباری از ابو عبید از کسائی، و ابو جعفر محمّد بن حکم، از حسن لحیانی نقل نموده که گفته میشود: «فاظ المیّت» به «ظاء» و «فاض المیّت» به «ضاد».
و باز ابو العبّاس از ابو بکر (ابن انباری) از یعقوب بن سکّیت نقل نموده که گفته میشود: «فاض المیّت یفوظ» از باب «نصر ینصر» و «فاظ یفیظ» از باب «ضرب یضرب».
همچنین ابو العبّاس از طریق ابن انباری از فرّاء نقل نموده که گفته میشود: «فاظ المیّت نفسه» به ظاء الفدار، و منصوب خواندن «نفس».
و ابو العبّاس برایم نقل کرد که ابو بکر از پدرش برایم خواند و گفت که ابو عکرمه ضبّی این شعر را برایم خواند:
ابن حصن در حالی که در خانههای ما پنهان شده و ببریدن تسمه مشغول بود جان داد. (6)
جوهری گوید: «غنی بالمکان» یعنی در آن مکان اقامت کرد. و «غنی» یعنی زیست. و گوید: «القدّ» به معنای بریدن در درازا است. و «القدّ» به معنای پوست بزغاله نیز می باشد. و با کسره قاف چرمی است که از پوست دباغی نشده بریده شود. و گوید: «المصحب» قسمتی از مشک آب است که موی بر آن است. و «قد اصحبته» هرگاه پشم یا موی آن را بیندازی و پوست را در محلول دباغی ننهی.
تفسیر قمی: هنگامی که عمرو بن عاص و ولید بن عقبة بن ابی معیط در یک چهار دیواری پس از شهادت حمزة بن عبد المطلب مشغول نوشیدن شراب بودند و با این بیت میزدند و میخواندند:
چه بسا یار و یاوری که در پی جنگ، استخوانهایش به جای او خود نمایی میکند و باید کشیده شده و در خاک مدفون شود.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از کنار آن ها گذشت و گفت: بار خدایا، آن دو را لعنت کن و آن ها را در فتنه، سرنگون ساز و آن ها را به آتش جهنم درافکن. (7)
الحواري الناصر و الركس رد الشيء مقلوبا و الدع الدفع.
يج، الخرائج و الجرائح رُوِيَ أَنَّ أُبَيَّ بْنَ خَلَفٍ قَالَ لِلنَّبِيِّ صلي الله عليه و آله بِمَكَّةَ إِنِّي أَعْلِفَ الْعَوْرَاءَ (1)يَعْنِي فَرَساً لَهُ أَقْتُلُكَ عَلَيْهِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لَكِنْ أَنَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ فَلَقِيَ يَوْمَ أُحُدٍ فَلَمَّا دَنَا تَنَاوَلَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله الْحَرْبَةَ مِنَ الْحَارِثِ بْنِ الصِّمَّةِ فَمَشَي إِلَيْهِ فَطَعَنَ وَ انْصَرَفَ فَرَجَعَ إِلَي قُرَيْشٍ وَ هُوَ يَقُولُ قَتَلَنِي مُحَمَّدٌ قَالُوا وَ مَا بِكَ بَأْسٌ قَالَ إِنَّهُ قَالَ لِي بِمَكَّةَ إِنِّي أَقْتُلُكَ لَوْ بَصَقَ عَلَيَّ لَقَتَلَنِي فَمَاتَ بِشَرَفٍ (2).
يج مِنْ مُعْجِزَاتِهِ صلي الله عليه و آله أَنَّهُ لَمَّا كَانَتْ وَقْعَةُ بَدْرٍ قَتَلَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ قُرَيْشٍ سَبْعِينَ رَجُلًا وَ أَسَرُوا مِنْهُمْ سَبْعِينَ فَحَكَمَ رَسُولُ اللَّهِ بِقَتْلِ الْأُسَارَي وَ حَرْقِ الْغَنَائِمِ فَقَالَ جَمَاعَةٌ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ إِنَّ الْأُسَارَي هُمْ قَوْمُكَ وَ قَدْ قَتَلْنَا مِنْهُمْ سَبْعِينَ فَأَطْلِقْ لَنَا أَنْ نَأْخُذَ الْفِدَاءَ مِنَ الْأُسَارَي وَ الْغَنَائِمَ فَنَقْوَي (3)بِهَا عَلَي جِهَادِنَا فَأَوْحَي اللَّهُ إِلَيْهِ إِنْ لَمْ تَقْتُلُوا يُقْتَلْ مِنْكُمْ فِي الْعَامِ الْمُقْبِلِ فِي مِثْلِ هَذَا الْيَوْمِ عَدَدَ الْأُسَارَي فَأَنْزَلَ اللَّهُ ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْري حَتَّي يُثْخِنَ فِي الْأَرْضِ تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيا (4)فَلَمَّا كَانَ فِي الْعَامِ الْمُقْبِلِ وَ قُتِلَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ سَبْعُونَ بِعَدَدِ (5)الْأُسَارَي قَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ قَدْ وَعَدْتَنَا النَّصْرَ فَمَا هَذَا الَّذِي وَقَعَ بِنَا وَ نَسُوا الشَّرْطَ بِبَدْرٍ فَأَنْزَلَ اللَّهُ أَ وَ لَمَّا أَصابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَيْها يَعْنِي مَا كَانُوا أَصَابُوا مِنْ قُرَيْشٍ بِبَدْرٍ وَ قَبِلُوا الْفِدَاءَ مِنَ الْأَسْرَي قُلْتُمْ أَنَّي هذا قُلْ هُوَ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِكُمْ (6)يَعْنِي بِالشَّرْطِ الَّذِي شَرَطُوهُ عَلَي أَنْفُسِهِمْ أَنْ يُقْتَلَ مِنْهُمْ بِعَدَدِ الْأُسَارَي إِذَا هُوَ أَطْلَقَ لَهُمُ الْفِدَاءَ مِنْهُمْ وَ الْغَنَائِمَ فَكَانَ الْحَالُ فِي ذَلِكَ عَلَي حُكْمِ الشَّرْطِ وَ لَمَّا انْكَشَفَتِ الْحَرْبُ يَوْمَ أُحُدٍ سَارَ (7)أَوْلِيَاءُ
الحواری الناصر و الرکس رد الشیء مقلوبا و الدع الدفع.
خرائج: روایت شده که ابیّ بن خلف در مکه به پیامبر صلی اللَّه علیه و آله گفت: من این اسبم که نامش عوراء است علف میدهم تا بر روی آن تو را بکشم. حضرت فرمود: بلکه ان شاء اللَّه من این کار را میکنم. روز جنگ احد با پیامبر صلی اللَّه علیه و آله روبرو شد. وقتی نزدیک شد حضرت حربهای را از حارث بن صمه گرفت و به سمت او رفت و به او زد و بازگشت. او به سمت مشرکین میرفت و میگفت: «محمد مرا کشت». به او گفتند: به تو ضربه کاری وارد نشده! گفت: او در مکه به من گفت: تو را میکشم و اگر آب دهان بر من میانداخت مرا کشته بود. طولی نکشید که در «شرف» از دنیا رفت. (8)
خرائج: از معجزات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این بود که چون در جنگ بدر هفتاد نفر از مشرکین کشته و هفتاد نفر نیز اسیر شدند. رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله دستور داد اسیران را بکشند و غنائم را بسوزانند. عدّهای از مهاجرین گفتند: یا رسول اللَّه! اسراء خویشان تو هستند و ما هفتاد نفر از آن ها را کشتیم، اجازه بده برای آزادی آنان فدیه بگیریم و از غنائم در جنگ علیه کفّار استفاده کنیم. خداوند متعال به پیامبر وحی فرستاد که اگر امسال اسراء را نکشید. سال دیگر به تعداد آن ها از شما کشته میشود. و خداوند این آیه را نازل فرمود: «ما کانَ لِنَبِیٍّ أَنْ یَکُونَ لَهُ أَسْری حَتَّی یُثْخِنَ فِی الْأَرْضِ تُرِیدُونَ عَرَضَ الدُّنْیا» در سال بعد، در جنگ احد، هفتاد نفر از مسلمانان به تعداد اسرای بدر کشته شدند. و شرط بدر را از یاد بردند و گفتند: یا رسول اللَّه شما ما را به پیروزی وعده میدادید ولی این مصیبت بر ما وارد شد. خداوند این آیه را نازل فرمود: «أَ وَ لَمَّا أَصابَتْکُمْ مُصِیبَةٌ قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَیْها» مقصود آنچه که از در بدر از قریش بدست آوردند و قبول کردند که از اسیران فدیه بگیرند. «قُلْتُمْ أَنَّی هذا قُلْ هُوَ مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِکُم» یعنی شرطی است که بر خود بستند که به اندازه اسیران از آن ها کشته شود اگر پیامبر آنان را آزاد گزارد تا از اسیران فدیه بگیرند و غنیمت ها را بدست آورند. پس این وضعیت بر اساس آن شرط بود. و هنگامی که جنگ احد تمام شد نزدیکان
الْمَقْتُولِينَ لِيَحْمِلُوا قَتْلَاهُمْ إِلَي الْمَدِينَةِ فَشَدُّوهُمْ عَلَي الْجِمَالِ وَ كَانُوا إِذَا تَوَجَّهُوا بِهِمْ نَحْوَ الْمَدِينَةِ بَرَكَتِ الْجِمَالُ وَ إِذَا تَوَجَّهُوا بِهِمْ نَحْوَ الْمَعْرَكَةِ أَسْرَعَتْ فَشَكَوُا الْحَالَ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقَالَ أَ لَمْ تَسْمَعُوا قَوْلَ اللَّهِ قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلي مَضاجِعِهِمْ (1)فَدُفِنَ كُلُّ رَجُلَيْنِ فِي قَبْرٍ إِلَّا حَمْزَةَ فَإِنَّهُ دُفِنَ وَحْدَهُ وَ كَانَ أَصَابَ عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي حَرْبِ أُحُدٍ أَرْبَعُونَ جِرَاحَةً فَأَخَذَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله الْمَاءَ عَلَي فَمِهِ فَرَشَّهُ عَلَي الْجِرَاحَاتِ فَكَأَنَّهَا لَمْ تَكُنْ مِنْ وَقْتِهَا وَ كَانَ أَصَابَ عَيْنَ قَتَادَةَ (2)سَهْمٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ فَسَالَتِ الْحَدَقَةُ فَأَمْسَكَهَا النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله بِيَدِهِ فَعَادَتْ كَأَحْسَنِ مَا كَانَتْ .
وَ مِنْهَا أَنَّ عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ انْقَطَعَ سَيْفِي يَوْمَ أُحُدٍ فَرَجَعْتُ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقُلْتُ إِنَّ الْمَرْءَ يُقَاتِلُ بِسَيْفِهِ وَ قَدِ انْقَطَعَ سَيْفِي فَنَظَرَ إِلَي جَرِيدَةِ نَخْلٍ عَتِيقَةٍ يَابِسَةٍ مَطْرُوحَةٍ فَأَخَذَهَا بِيَدِهِ ثُمَّ هَزَّهَا فَصَارَتْ سَيْفَهُ ذَا الْفَقَارِ فَنَاوَلَنِيهِ فَمَا ضَرَبْتُ بِهِ أَحَداً إِلَّا وَ قَدَّهُ بِنِصْفَيْنِ .
وَ مِنْهَا أَنَّ جَابِراً قَالَ كَانَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله بِمَكَّةَ وَ رَجُلٌ مِنْ قُرَيْشٍ يُرَبِّي (3)مُهْراً كَانَ إِذَا لَقِيَ مُحَمَّداً وَ الْمُهْرُ مَعَهُ يَقُولُ يَا مُحَمَّدُ عَلَي هَذَا الْمُهْرِ أَقْتُلُكَ قَالَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله أَقْتُلُكَ عَلَيْهِ قَالَ بَلْ أَقْتُلُكَ فَوَافَي أُحُداً فَأَخَذَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله حَرْبَةَ رَجُلٍ وَ خَلَعَ سِنَانَهُ وَ رَمَي بِهِ فَضَرَبَهَا عَلَي عُنُقِهِ فَقَالَ النَّارَ النَّارَ وَ سَقَطَ مَيِّتاً .
وَ مِنْهَا أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله انْتَهَي إِلَي رَجُلٍ قَدْ فَوَّقَ سَهْماً لِيَرْمِيَ بَعْضَ الْمُشْرِكِينَ فَوَضَعَ صلي الله عليه و آله يَدَهُ فَوْقَ السَّهْمِ وَ قَالَ ارْمِهِ (4)فَرَمَي ذَلِكَ الْمُشْرِكَ بِهِ فَهَرَبَ الْمُشْرِكُ
کشتهها آمدند تا شهدای خود را به مدینه ببرند. آنان را بر پشت شترها بستند. وقتی که میخواستند به طرف مدینه بروند، شترها حرکت نمیکردند. اما هنگامی که به طرف میدان جنگ متوجه میشدند، با سرعت میآمدند. قضیّه را به عرض رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله رساندند، حضرت فرمود: کلام خدا را نشنیدید که فرمود: «قُلْ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُیُوتِکُمْ لَبَرَزَ الَّذِینَ کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقَتْلُ إِلی مَضاجِعِهِمْ». پس، هر دو نفر در یک قبر دفن شدند، مگر حمزه که در یک قبر دفن شد. علی علیه السّلام در جنگ احد، چهل زخم برداشت، پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله آب را بر جراحات وی پاشید، خوب شد، مثل اینکه اصلا زخمی نشده بود. تیری بر چشم قتاده اصابت کرد و چشمش از حدقه در آمد! حضرت چشم او را به جای خود گذاشت، خوب شد و از چشم دیگرش تیزبینتر گردید.
از جمله آن: علی علیه السّلام میفرماید: در جنگ احد شمشیرم شکست، رو کردم به رسول خدا و گفتم: مرد با شمشیرش میجنگد و الآن شمشیر من شکسته است. چشم حضرت به بوته خشکیده خرمایی افتاد. آن را برداشت و حرکت داد که به صورت شمشیر ذو الفقار در آمد و به من داد و به هر کس میزدم، دو نیم میشد.
از جمله آن: جابر میگوید: وقتی که پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله در مکّه بود، شخصی از قریش، کرّه اسبی را میپروراند. وقتی پیامبر را میدید میگفت: ای محمّد! این کرّه اسب را پرورش میدهم تا بر آن سوار شوم و تو را بکشم! حضرت در جواب فرمود: «بلکه من تو را میکشم!» وقتی جنگ احد پیش آمد، پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله نیزه شخصی را گرفت و با آن ضربهای بر گردن آن مرد زد که زخمی شد و آن مرد پیوسته میگفت: آتش، آتش! و لحظاتی بعد، افتاد و مرد.
از جمله آن: در جنگی پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله به فردی برخورد کرد که تیری در آورده بود تا تیراندازی کند، حضرت دست مبارک را بر روی تیر گذاشت و فرمود: پرتاب کن. وقتی که تیر را به سوی یک مشرک پرتاب نمود آن مشرک فرار کرد
مِنَ السَّهْمِ وَ جَعَلَ يَرُوغُ مِنَ السَّهْمِ يَمْنَةً وَ يَسْرَةً وَ السَّهْمُ يَتْبَعُهُ حَيْثُمَا رَاغَ حَتَّي سَقَطَ السَّهْمُ فِي رَأْسِهِ فَسَقَطَ الْمُشْرِكُ مَيِّتاً فَأَنْزَلَ اللَّهُ فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمي (1).
وَ كَانَ أَبُو غُرَّةَ (2)الشَّاعِرُ حَضَرَ مَعَ قُرَيْشٍ يَوْمَ بَدْرٍ وَ يُحَرِّضُ قُرَيْشاً بِشِعْرِهِ عَلَي الْقِتَالِ فَأُسِرَ فِي السَّبْعِينَ الَّذِينَ أُسِرُوا فَلَمَّا وَقَعَ الْفِدَاءُ عَلَي الْقَوْمِ قَالَ أَبُو غُرَّةَ (3)يَا أَبَا الْقَاسِمِ تَعْلَمُ أَنِّي رَجُلٌ فَقِيرٌ فَامْنُنْ عَلَي بَنَاتِي فَقَالَ أُطْلِقُكَ (4)بِغَيْرِ فِدَاءٍ أَلَّا تُكْثِرَ عَلَيْنَا بَعْدَهَا قَالَ لَا وَ اللَّهِ فَعَاهَدَهُ عَلَي أَنْ لَا يَعُودَ فَلَمَّا كَانَ حَرْبُ أُحُدٍ دَعَتْهُ قُرَيْشٌ إِلَي الْخُرُوجِ مَعَهَا لِيُحَرِّضَ النَّاسَ بِشِعْرِهِ عَلَي الْقِتَالِ فَقَالَ إِنِّي عَاهَدْتُ مُحَمَّداً أَنْ لَا أُكْثِرَ عَلَيْهِ بَعْدَ مَا مَنَّ عَلَيَّ قَالُوا لَيْسَ هَذَا مِنْ ذَلِكَ إِنَّ مُحَمَّداً لَا يَسْلَمُ مِنَّا فِي هَذِهِ الدَّفْعَةِ فَغَلَبُوهُ عَلَي رَأْيِهِ (5)
إيها بني عبد مناة الرزام *** انتم حماة وأبوكم حام
لا تعدوني نصركم بعد العام *** لا تسلموني لا يحل اسلام
قاله ابن هشام في السيرة.
فَلَمْ يُؤْسَرْ يَوْمَ أُحُدٍ مِنْ قُرَيْشٍ غَيْرُهُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَ لَمْ تُعَاهدْنِي قَالَ إِنَّهُمْ (6)غَلَبُونِي عَلَي رَأْيِي فَامْنُنْ عَلَي بَنَاتِي قَالَ لَا تَمْشِي بِمَكَّةَ وَ تُحَرِّكُ كَتِفَيْكَ وَ تَقُولُ سَخِرْتُ مِنْ مُحَمَّدٍ مَرَّتَيْنِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله الْمُؤْمِنُ لَا يُلْسَعُ مِنْ جُحْرٍ مَرَّتَيْنِ يَا عَلِيُّ اضْرِبْ عُنُقَهُ (7).راغ مال و حاد.
شا، الإرشاد ثم تلت بدرا غزاة أحد و كانت راية رسول الله صلي الله عليه و آله بيد أمير المؤمنين
و مدام به چپ و راست میدوید و تیر دنبال او میرفت تا اینکه به سر او اصابت کرد و هلاکش ساخت. در این هنگام این آیه نازل شد: فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لکِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ رَمی».
ابو عزّه شاعر، در جنگ همراه قریش آمده بود و آن ها را با شعرهای خود به جنگ تحریک میکرد که اسیر شد. وقتی که از اسراء فدیه میگرفتند تا آزاد کنند، ابو عزّه گفت: یا ابا القاسم! میدانی که من مردی فقیر هستم بر دختران من منّت بگذار و مرا بدون فدیه آزاد کن. حضرت فرمود: «تو را بدون فدیه آزاد کردم که دیگر بر ضد ما کاری انجام ندهی». سپس از وی پیمان گرفت که دیگر مردم را به جنگ مسلمانان تحریک نکند. وقتی جنگ «احد» بر پا شد، قریش از او دعوت کردند تا بیاید و مردم را علیه پیامبر به جنگ تحریک کند. او گفت: من با محمّد صلّی اللَّه علیه و آله پیمان بستهام که بر ضد او کاری انجام ندهم. گفتند: الآن شرایط جنگ مثل جنگ بدر نیست و محمّد از دست ما جان سالم بدر نخواهد برد! بدین صورت نظر ابو عزّه را تغییر دادند و به میدان جنگ کشاندند و بر حسب اتفاق فقط او اسیر شد. رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: «مگر با من پیمان نبسته بودی که کاری بر ضد ما انجام ندهی؟». ابو عزّه گفت: اول نظر من همین بود ولی نظرم را تغییر دادند. باز هم بر دخترانم منّت بگذار! حضرت فرمود: نه! بروی مکّه و شانههایت را بجنبانی و بگویی: باز هم محمّد صلّی اللَّه علیه و آله را مسخره کردم. مؤمن هیچ وقت دو بار از یک سوراخ گزیده نمیشود. سپس به علی علیه السّلام فرمود: «یا علی گردنش را بزن». (8)
«راغ» یعنی متمایل و منحرف شد.
ارشاد: پس از کارزار بدر، جنگ احد اتفاق افتاد و در این جنگ نیز پرچمدار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم علی
عليه السلام فيها كما كانت بيده يوم بدر فصار اللواء إليه يومئذ دون صاحب الراية و اللواء جميعا و كان الفتح له في هذه الغزاة كما كان له ببدر سواء و اختص بحسن البلاء فيها و الصبر و ثبوت القدم عند ما زلت من غيره الأقدام و كان له العناء برسول الله صلي الله عليه و آله (1)ما لم يكن لسواه من أهل الإسلام و قتل الله بسيفه رءوس أهل الشرك و الضلال و فرج الله به الكرب عن نبيه صلي الله عليه و آله و خطب بفضله في ذلك المقام جبرئيل عليه السلام في ملائكة الأرض و السماء و أبان نبي الهدي صلي الله عليه و آله من اختصاصه به ما كان مستورا عن عامة الناس.
فمن ذلك ما رواه يحيي بن عمارة قال حدثني الحسن بن موسي بن رياح مولي الأنصار قال حدثني أبو البختري القرشي قال كانت راية قريش و لواؤها جميعا بيد قصي بن كلاب ثم لم تزل الراية في يد ولد عبد المطلب يحملها منهم من حضر الحرب حتي بعث الله رسوله فصارت راية قريش و غيرها إلي النبي صلي الله عليه و آله فأقرها في بني هاشم فأعطاها (2)رسول الله صلي الله عليه و آله علي بن أبي طالب عليه السلام في غزاة ودان (3)و هي أول غزاة حمل (4)فيها راية في الإسلام مع النبي صلي الله عليه و آله ثم لم تزل معه في المشاهد ببدر و هي البطشة الكبري و في يوم أحد و كان اللواء يومئذ في بني عبد الدار فأعطاها (5)رسول الله صلي الله عليه و آله مصعب بن عمير فاستشهد و وقع اللواء من يده فتشوقته القبائل فأخذه رسول الله صلي الله عليه و آله فدفعه إلي علي بن أبي طالب عليه السلام فجمع له يومئذ الراية و اللواء فهما إلي اليوم في بني هاشم.
علیه السلام بود و علاوه بر آن لواء هم که پرچم قبائل بود بدست آن حضرت تسلیم گردید بنا بر این علی علیه السلام صاحب پرچم و لواء بوده و در این غزوه نیز فتح و پیروزی نصیب علی علیه السلام شد. و در آن روز از تمام سختی ها با آغوش باز استقبال کرد و شکیبائی ورزید و در صورتی که از دیگران لغزش هائی به ظهور رسید. علی علیه السلام ثبات قدم عجیبی از خود نشان داد و آن اندازه که او خواستههای قلبی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را برمیآورد هیچ یک از مسلمانان در فداکاری و جان فشانی در راه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اقدامی ننمودند. آن روز خدای متعال سرکردهها و رؤسای مشرکان و گمراهان را طعمه شمشیر خون آشام علی علیه السلام قرار داد و اندوه پیامبر را بدین وسیله برطرف کرد و جبرئیل علیه السلام برای فضیلت او در میان فرشتگان زمین و آسمان خطبهای انشاد کرد و روحانیان را به عظمت او توجه داد و نیز پیامبر هم موقعیت او را که مردمان بی خبر بودند اظهار نمود.
از جمله ابو البختری قریشی گوید: از قدیم پرچم و لواء قریش در دست قصی بن کلاب بود و پس از او همواره در دست فرزندان عبد المطلب می بود و آن ها در پیشآمدهای جنگی برمی داشتند. چون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مبعوث شد رایت و لواء در تحت اختیار آن حضرت قرار گرفت و آن را در میان بنی هاشم برقرار ساخت و در کارزار ودان که نخستین غزوهای بود که لواء اسلام در آن برافراشته شد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بدست علی علیه السلام داد و از آن به بعد همواره علی علیه السلام پرچمدار بوده مخصوصا در جنگ بدر که قیامت کبری بوده به این سمت نامزد شد و همچنین در روز احد چنانچه نوشتیم مقام پرچمداری با علی علیه السلام بوده و آن روز لواء اسلام در مردم عبد الدار بود و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آن را به مصعب بن عمیر سپرد چون نامبرده شهید شد قبائل دیگر متوجه گردیده تا لوا را رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به کدام یک از آن ها بدهد و پیامبر لوا را هم بدست علی علیه السلام سپرد و علی علیه السلام در روز احد هم پرچمدار بود و هم صاحب لوا و از آن روز تا به حال مردم بنی هاشم متصدی این دو مقام اند.
1) الفناء عن رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله خ ل. أقول: هذا هو الصواب. و في المصدر: وكان له من العناء.
2) و أعطاها خ ل.
3) ودان بالفتح و تشديد الدال: قرية جامعة بين مكّة و المدينة من نواحي الفرع: بينها و بين هرشي ستة أميال: و بينها و بين الابواء نحو من ثمانية أميال قريبة من الجحفة.
4) و هي اول غزوة حملت خ ل.
5) فأعطاه خ ل.
و روي المفضل بن عبد الله عن سماك عن عكرمة عن عبد الله بن العباس أنه قال لعلي بن أبي طالب عليه السلام أربع ما هن لأحد هو أول عربي و عجمي صلي مع رسول الله صلي الله عليه و آله و هو صاحب لوائه في كل زحف و هو الذي ثبت معه يوم المهراس (1)يعني يوم أحد و فر الناس و هو الذي أدخله قبره.
وَ رَوَي زَيْدُ بْنُ وَهْبٍ الْجُهَنِيُّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَمَّارٍ عَنِ الْحِمَّانِيِّ (2)عَنْ شَرِيكٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ زَيْدِ بْنِ وَهْبٍ قَالَ وَجَدْنَا مِنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مَسْعُودٍ يَوْماً طِيبَ نَفْسٍ فَقُلْنَا لَهُ لَوْ حَدَّثْتَنَا عَنْ يَوْمِ أُحُدٍ وَ كَيْفَ كَانَ فَقَالَ أَجَلْ ثُمَّ سَاقَ الْحَدِيثَ حَتَّي انْتَهَي إِلَي ذِكْرِ الْحَرْبِ فَقَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله اخْرُجُوا إِلَيْهِمْ عَلَي اسْمِ اللَّهِ فَخَرَجْنَا فَصَفَفْنَا لَهُمْ صَفّاً طَوِيلًا وَ أَقَامَ عَلَي الشِّعْبِ خَمْسِينَ رَجُلًا مِنَ الْأَنْصَارِ وَ أَمَّرَ عَلَيْهِمْ رَجُلًا مِنْهُمْ وَ قَالَ لَا تَبْرَحُوا مِنْ مَكَانِكُمْ هَذَا وَ لَوْ قُتِلْنَا (3)عَنْ آخِرِنَا فَإِنَّمَا نُؤْتَي مِنْ مَوْضِعِكُمْ (4)قَالَ فَأَقَامَ أَبُو سُفْيَانَ صَخْرُ بْنُ حَرْبٍ بِإِزَائِهِمْ خَالِدَ بْنَ الْوَلِيدِ وَ كَانَتِ الْأَلْوِيَةُ مِنْ قُرَيْشٍ فِي بَنِي عَبْدِ الدَّارِ (5)وَ كَانَ لِوَاءُ الْمُشْرِكِينَ مَعَ طَلْحَةَ بْنِ أَبِي طَلْحَةَ وَ كَانَ يُدْعَي كَبْشَ الْكَتِيبَةِ قَالَ وَ دَفَعَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لِوَاءَ الْمُهَاجِرِينَ إِلَي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ جَاءَ حَتَّي وَقَفَ تَحْتَ لِوَاءِ الْأَنْصَارِ قَالَ فَجَاءَ أَبُو سُفْيَانَ إِلَي أَصْحَابِ اللِّوَاءِ فَقَالَ يَا أَصْحَابَ الْأَلْوِيَةِ إِنَّكُمْ قَدْ تَعْلَمُونَ أَنَّمَا يُؤْتَي الْقَوْمُ مِنْ قِبَلِ أَلْوِيَتِهِمْ وَ إِنَّمَا أُوتِيتُمْ (6)يَوْمَ بَدْرٍ مِنْ قِبَلِ أَلْوِيَتِكُمْ فَإِنْ كُنْتُمْ
عبد اللَّه بن عباس گفته علی علیه السلام چهار خصلت دارد که هیچ یک از مسلمانان دارای آن ها نمی باشند یکی آنکه نخستین مردی است از عرب و عجم که با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نماز گزارد. دوم در تمام کارزارها صاحب لواء او بوده. سوم در روز مهراس یعنی روز احد پا به پای پیامبر ایستادگی کرده در صورتی که دیگران فرار نمودند. چهارم او کسی است که پیامبر اکرم را دفن نمود.
زید بن وهب گوید: روزی با عبد اللَّه بن مسعود ملاقات کرده او را خوشحال و با نشاط دیده گفتیم بسیار مناسب است هر گاه از کارزار احد و چگونگی آن با ما صحبت کنی. وی پذیرفته و مقدمات آن را یکی بعد از دیگری نقل کرد تا سخن از میدان جنگ به میان آمده گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به ما فرمود اینک به نام خدا آغاز کرده در میدان کارزار درآئید. ما هم طبق دستور صف طویلی در برابر دشمنان تشکیل دادیم. رسول خدا در کنار شعب (دره کوه) پنجاه نفر انصاری را به ریاست عبد اللَّه حزم بازداشت و فرمود: هر گاه اتفاقا دیدید همه ما مقتول شدیم باز هم از این مکان خارج نشوید زیرا اگر رنجی به ما برسد از همین ناحیه خواهد بود. و از آن طرف ابو سفیان صخر بن حرب، خالد بن ولید را در برابر آن ها برقرار کرد. آن روز لواء قریش در قبیله عبد الدار و لواء مشرکین به دست طلحة بن ابی طلحه بود که او را کبش الکتیبه (قوچ لشکر) می گفتند. رسول خدا صلی الله علیه و سلم پرچم مهاجران را به علی علیه السلام داد و او در زیر لواء انصار قرار گرفت. ابو سفیان در برابر پرچمداران خود آمده گفت: ای پرچمداران می دانید که مسلمانان برای شکست شما همواره متوجهاند تا صاحبان لوا را از بین ببرند چنانچه در جنگ بدر همین قضیه اتفاق افتاد اینک اگر می دانید
1) المهراس تقدم معناه.
2) في نسخة: الجماني، و في المصدر: الحمامي. و الصحيح ما في المتن، و الحماني بكسر الحاء و تشديد الميم يطلق علي رجال منهم يحيي بن عبد الحميد بن عبد اللّه بن ميمون بن عبد الرحمن الحافظ أبو زكريا الكوفيّ المتوفي 228، و هو المراد هنا بقرينة روايته عن شريك. راجع تهذيب التهذيب 11: 243.
3) و لو أن قتلنا خ ل.
4) في المصدر: من موضعكم هذا.
5) و كانت ألوية قريش مع بني عبد الدار خ ل.
6) اتيتم خ ل.
تَرَوْنَ أَنَّكُمْ قَدْ ضَعُفْتُمْ عَنْهَا فَادْفَعُوهَا إِلَيْنَا نَكْفِكُمُوهَا قَالَ فَغَضِبَ طَلْحَةُ بْنُ أَبِي طَلْحَةَ وَ قَالَ أَ لَنَا تَقُولُ هَذَا وَ اللَّهِ لَأُورِدَنَّكُمْ بِهَا الْيَوْمَ حِيَاضَ الْمَوْتِ قَالَ وَ كَانَ (1)طَلْحَةُ يُسَمَّي كَبْشَ الْكَتِيبَةِ قَالَ فَتَقَدَّمَ وَ تَقَدَّمَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَقَالَ عَلِيٌّ مَنْ أَنْتَ قَالَ أَنَا طَلْحَةُ بْنُ أَبِي طَلْحَةَ كَبْشُ الْكَتِيبَةِ (2)فَمَنْ أَنْتَ قَالَ أَنَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ ثُمَّ تَقَارَبَا فَاخْتَلَفَتْ بَيْنَهُمَا ضَرْبَتَانِ فَضَرَبَهُ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ ضَرْبَةً عَلَي مُقَدَّمِ رَأْسِهِ فَبَدَرَتْ عَيْنُهُ (3)وَ صَاحَ صَيْحَةً لَمْ يُسْمَعْ مِثْلُهَا قَطُّ وَ سَقَطَ اللِّوَاءُ مِنْ يَدِهِ فَأَخَذَهُ أَخٌ لَهُ يُقَالُ لَهُ مُصْعَبٌ فَرَمَاهُ عَاصِمُ بْنُ ثَابِتٍ بِسَهْمٍ فَقَتَلَهُ ثُمَّ أَخَذَ اللِّوَاءَ أَخٌ لَهُ يُقَالُ لَهُ عُثْمَانُ فَرَمَاهُ عَاصِمٌ أَيْضاً بِسَهْمٍ فَقَتَلَهُ فَأَخَذَهُ عَبْدٌ لَهُمْ يُقَالُ لَهُ صُؤَابٌ وَ كَانَ مِنْ أَشَدِّ النَّاسِ فَضَرَبَ (4)عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَلَي يَدِهِ فَقَطَعَهَا فَأَخَذَ اللِّوَاءَ بِيَدِهِ الْيُسْرَي فَضَرَبَ عَلِيٌّ عَلَي يَدِهِ الْيُسْرَي فَقَطَعَهَا فَأَخَذَ اللِّوَاءَ عَلَي صَدْرِهِ وَ جَمَعَ يَدَيْهِ وَ هُمَا مَقْطُوعَتَانِ عَلَيْهِ فَضَرَبَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَلَي أُمِّ رَأْسِهِ فَسَقَطَ صَرِيعاً فَانْهَزَمَ (5)الْقَوْمُ وَ أَكَبَّ الْمُسْلِمُونَ عَلَي الْغَنَائِمِ فَلَمَّا رَأَي أَصْحَابُ الشِّعْبِ النَّاسَ يَغْنِمُونَ قَالُوا يَذْهَبُ هَؤُلَاءِ بِالْغَنَائِمِ وَ نَبْقَي نَحْنُ فَقَالُوا لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ (6)بْنِ حَزْمٍ الَّذِي كَانَ رَئِيساً عَلَيْهِمْ نُرِيدُ أَنْ نَغْنَمَ كَمَا يَغْنَمُ (7)النَّاسُ فَقَالَ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَمَرَنِي أَنْ لَا أَبْرَحَ مِنْ مَوْضِعِي (8)هَذَا فَقَالُوا لَهُ إِنَّهُ أَمَرَكَ بِهَذَا وَ هُوَ لَا يَدْرِي أَنَّ الْأَمْرَ يَبْلُغُ إِلَي مَا تَرَي (9)وَ مَالُوا إِلَي الْغَنَائِمِ وَ تَرَكُوهُ وَ لَمْ يَبْرَحْ هُوَ
از نگهداری لوا درماندهاید لوا را به ما بدهید تا ما خود کار شما را کفایت کرده و پرچمداری نمائیم. طلحه از سخن ناگوار ابو سفیان خشمگین شده گفت: ای ابو سفیان چنین سخنانی برای ما می گوئی سوگند به خدا امروز کاری کنیم که همه آن ها را به حوض های مرگ نزدیک سازیم. طلحه که او را کبش الکتیبه می گفتند پیش قدم جنگ شد. علی علیه السلام به مبارزه او آمد پرسید تو کیستی؟ گفت من طلحة بن ابی طلحه کبش الکتیبهام شما کیستید؟ فرمود: من علی بن ابی طالب بن عبد المطلبم آنگاه به یکدیگر نزدیک شده دو ضربت میانشان رد و بدل شد علی علیه السلام چنان ضربتی به پیش سر او زد که دو چشمش از حدقه بیرون آمد و صیحه زد که تا آن روز کسی مثل آن را نشنیده بود پرچم از دست او افتاد به لافاصله مصعب برادر او پرچم را به دست گرفت. عاصم بن ثابت او را با تیری از پای درآورد برادر دیگرش عثمان پرچم را به دست گرفت او را نیز عاصم به زخم تیر کشت. پس از او غلامی داشتند به نام صؤاب که از همه بدتر و سختجانتر بود. پرچم را به دست گرفت علی علیه السلام شمشیری به دست راست او زد او پرچم را به دست چپ گرفت دست چپش را هم جدا کرد. پرچم را با دو دست بریدهاش به سینه چسبانید علی علیه السلام در این وقت شمشیری به سر او زد و او را به موالی خودش ملحق ساخت. در این وقت مشرکان پا به فرار گذارده مسلمانان به گردآوری غنائم پرداختند. اصحاب عبد اللَّه که در کنار دره به کمین نشسته بودند و مسلمانان را سرگرم غنائم یافتند به رئیس آن ها پیشنهاد کردند ما هم می خواهیم از غنائمی که دیگران استفاده می کنند بهرهمند شویم. عبد اللَّه گفت: رسول خدا به من دستور داده از این مکان حرکت نکنم. یاران او پاسخ دادند راست است که چنین امری کرده لیکن او نمی دانسته که سرانجام کار مشرکان به اینجا می رسد. در نتیجه عده زیادی از یاران او برای گردآوردن غنائم از محل خود خارج شده و جز معدودی با او باقی نماندند. عبد اللَّه برای آنکه از فرمان رسول خدا تجاوز نکرده باشد
مِنْ مَوْضِعِهِ فَحَمَلَ عَلَيْهِ خَالِدُ بْنُ الْوَلِيدِ فَقَتَلَهُ ثُمَّ جَاءَ مِنْ (1)ظَهْرِ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يُرِيدُهُ فَنَظَرَ إِلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله فِي خِفٍّ مِنْ أَصْحَابِهِ فَقَالَ لِمَنْ مَعَهُ دُونَكُمْ هَذَا الَّذِي تَطْلُبُونَ فَشَأْنَكُمْ بِهِ فَحَمَلُوا عَلَيْهِ حَمْلَةَ رَجُلٍ وَاحِدٍ ضَرْباً بِالسُّيُوفِ وَ طَعْناً بِالرِّمَاحِ وَ رَمْياً بِالنَّبْلِ وَ رَضْخاً بِالْحِجَارَةِ وَ جَعَلَ أَصْحَابُ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله يُقَاتِلُونَ عَنْهُ حَتَّي قُتِلَ مِنْهُمْ سَبْعُونَ رَجُلًا وَ ثَبَتَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ أَبُو دُجَانَةَ وَ سَهْلُ بْنُ حُنَيْفٍ لِلْقَوْمِ يَدْفَعُونَ عَنِ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله فَكَثُرَ (2)عَلَيْهِمُ الْمُشْرِكُونَ فَفَتَحَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله عَيْنَيْهِ وَ نَظَرَ إِلَي أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ قَدْ كَانَ أُغْمِيَ عَلَيْهِ مِمَّا نَالَهُ فَقَالَ يَا عَلِيُّ مَا فَعَلَ النَّاسُ فَقَالَ نَقَضُوا الْعَهْدَ وَ وَلَّوُا الدُّبُرَ فَقَالَ لَهُ فَاكْفِنِي هَؤُلَاءِ الَّذِينَ قَدْ قَصَدُوا قَصْدِي فَحَمَلَ عَلَيْهِمْ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَكَشَفَهُمْ (3)ثُمَّ عَادَ إِلَيْهِ وَ قَدْ حَمَلُوا عَلَيْهِ مِنْ نَاحِيَةٍ أُخْرَي فَكَرَّ عَلَيْهِمْ فَكَشَفَهُمْ وَ أَبُو دُجَانَةَ وَ سَهْلُ بْنُ حُنَيْفٍ قَائِمَانِ عَلَي رَأْسِهِ بِيَدِ كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا سَيْفٌ لِيَذُبَّ عَنْهُ وَ ثَابَ (4)إِلَيْهِ مِنْ أَصْحَابِهِ الْمُنْهَزِمِينَ أَرْبَعَةَ عَشَرَ رَجُلًا مِنْهُمْ طَلْحَةُ بْنُ عُبَيْدِ اللَّهِ وَ عَاصِمُ بْنُ ثَابِتٍ وَ صَعِدَ الْبَاقُونَ الْجَبَلَ وَ صَاحَ صَائِحٌ بِالْمَدِينَةِ قُتِلَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَانْخَلَعَتْ لِذَلِكَ الْقُلُوبُ وَ تَحَيَّرَ الْمُنْهَزِمُونَ فَأَخَذُوا يَمِيناً وَ شِمَالًا وَ كَانَتْ هِنْدٌ بِنْتُ عُتْبَةَ جَعَلَتْ لِوَحْشِيٍّ جُعْلًا عَلَي أَنْ يَقْتُلَ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَوْ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَوْ حَمْزَةَ بْنَ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَيْهِ فَقَالَ لَهَا أَمَّا مُحَمَّدٌ فَلَا حِيلَةَ لِي فِيهِ لِأَنَّ أَصْحَابَهُ يُطِيفُونَ بِهِ وَ أَمَّا عَلِيٌّ فَإِنَّهُ إِذَا قَاتَلَ كَانَ أَحْذَرَ مِنَ الذِّئْبِ وَ أَمَّا حَمْزَةُ فَإِنِّي أَطْمَعُ فِيهِ لِأَنَّهُ إِذَا غَضِبَ لَمْ يُبْصِرْ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ كَانَ حَمْزَةُ يَوْمَئِذٍ قَدْ أُعْلِمَ بِرِيشَةِ نَعَامَةٍ فِي صَدْرِهِ فَكَمَنَ لَهُ وَحْشِيٌّ فِي أَصْلِ شَجَرَةٍ فَرَآهُ حَمْزَةُ فَبَدَرَ بِالسَّيْفِ إِلَيْهِ فَضَرَبَهُ ضَرْبَةً أَخْطَأَتْ رَأْسَهُ قَالَ وَحْشِيٌّ وَ هَزَزْتُ (5)حَرْبَتِي حَتَّي إِذَا تَمَكَّنْتُ مِنْهُ رَمَيْتُهُ فَأَصَبْتُهُ
بر جای خود برقرار ماند. خالد بن ولید موقع را مغتنم شمرده به وی حمله آورد و او را کشت. سپس از همان محل که به رسول خدا و لشکریان او نزدیک بود فرود آمده و در پشت رسول خدا قرار گرفت، چون حضرت را در میان عده کمی از اصحاب دیده به یاران خود خطاب کرد: آماده باشید این همان مردی است که در صدد او برآمدهاید مگذارید از دست برود. اصحاب او همه یک دفعه با شمشیر و نیزه و تیر و سنگ به جانب آن حضرت حمله کردند. اصحاب رسول خدا به پشتیبانی از آن جناب به جنگ پرداختند و پیوسته می جنگیدند تا هفتاد نفرشان شربت شهادت نوشیدند و فقط با پیامبر علی علیه السلام و ابو دجانه و سهل بن حنیف باقی ماندند که دشمن را از آن حضرت دور می کردند و آن وقت مشرکان از همه طرف به آن ها حمله میآوردند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که آن هنگام بیاندازه ناراحت شده بود دیده گشوده به علی علیه السلام توجهی کرده فرمود: لشکریان ما چه کردند؟! عرض کرد پیمان شکستند و پشت به جنگ داده فرار کردند. رسول خدا فرمود: اینک با این جمعیتی که آهنگ من دارند مبارزه کن و آن ها را دورساز. علی علیه السلام بر آن ها تاخته و آن ها را دور ساخت. به طرف رسول خدا آمد دید گروهی از طرف دیگر هجوم آوردهاند آن ها را نیز منهزم نمود و آن وقت ابو دجانه و سهل به بالین پیامبر ایستاده و با شمشیر دشمنان را دور می ساختند. در آن هنگام که کار به آخرین درجه سختی رسیده از مسلمانان شکست خورده چهارده نفر که از آن ها طلحة بن عبید اللَّه و عاصم بن ثابت بودند به طرف آن حضرت مراجعت کرده و ما بقی به کوه ها فرار نمودند. و در مدینه صدایی ندا در داد پیامبر را کشتند. مسلمانان که منهزم شده و حسرت زده بودند به طرف راست و چپ رو می کردند. در احد، هند دختر عتبه با وحشی که از مردم حبشه و غلام جبیر بن مطعم بود قرار بسته بود که رسول خدا یا علی علیه السلام و یا حمزه را بکشد و مبلغ معینی به او دستمزد بدهد. وی گفت محمد را که نمی توانم بکشم زیرا اصحاب او مانند چنبر انگشتری اطراف خاتم او را احاطه کردهاند و علی علیه السلام که در روز جنگ به هیچ وجه احتیاط را از دست نمی دهد لیکن ممکن است به حمزه دست پیدا کنم زیرا او چون خشمگین شود پیش روی خود را نمیبیند. حمزه آن روز پر شترمرغی به سینه زده و با آن نشانه نمودار بود. وحشی در زیر درختی در کمین حمزه نشسته حمزه چشمش به وی افتاده به طرف وی حمله آورد و شمشیری بر او نواخته لیکن خطا کرد. وحشی گوید همان دم حربه خود را به طرف او انداختم
فِي أُرْبِيَّتِهِ فَأَنْفَذْتُهُ وَ تَرَكْتُهُ حَتَّي إِذَا بَرَدَ صِرْتُ إِلَيْهِ فَأَخَذْتُ حَرْبَتِي وَ شُغِلَ عَنِّي وَ عَنْهُ الْمُسْلِمُونَ بِهَزِيمَتِهِمْ وَ جَاءَتْ هِنْدٌ فَأَمَرَتْ بِشَقِّ بَطْنِ حَمْزَةَ وَ قَطْعِ كَبِدِهِ وَ التَّمْثِيلِ بِهِ فَجَدَعُوا أَنْفَهُ وَ أُذُنَيْهِ وَ مَثَّلُوا بِهِ وَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مَشْغُولٌ عَنْهُ لَا يَعْلَمُ بِمَا انْتَهَي (1)إِلَيْهِ الْأَمْرُ.
قَالَ الرَّاوِي لِلْحَدِيثِ وَ هُوَ زَيْدُ بْنُ وَهْبٍ قُلْتُ لِابْنِ مَسْعُودٍ انْهَزَمَ النَّاسُ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله حَتَّي لَمْ يَبْقَ مَعَهُ (2)إِلَّا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ أَبُو دُجَانَةَ وَ سَهْلُ بْنُ حُنَيْفٍ فَقَالَ انْهَزَمَ النَّاسُ إِلَّا عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ وَحْدَهُ وَ ثَابَ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله نَفَرٌ وَ كَانَ أَوَّلُهُمْ عَاصِمَ بْنَ ثَابِتٍ وَ أَبَا دُجَانَةَ (3)وَ سَهْلَ بْنَ حُنَيْفٍ وَ لَحِقَهُمْ طَلْحَةُ بْنُ عُبَيْدِ اللَّهِ فَقُلْتُ لَهُ وَ أَيْنَ (4)كَانَ أَبُو بَكْرٍ وَ عُمَرُ قَالَ كَانَا مِمَّنْ تَنَحَّي (5)قُلْتُ وَ أَيْنَ كَانَ عُثْمَانُ قَالَ جَاءَ بَعْدَ ثَالِثَةٍ (6)مِنَ الْوَاقِعَةِ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لَقَدْ ذَهَبْتَ فِيهَا عَرِيضَةً؟
قَالَ فَقُلْتُ لَهُ وَ أَيْنَ (7)كُنْتَ أَنْتَ قَالَ كُنْتُ مِمَّنْ تَنَحَّي (8)قُلْتُ لَهُ فَمَنْ حَدَّثَكَ بِهَذَا قَالَ عَاصِمٌ وَ سَهْلُ بْنُ حُنَيْفٍ قَالَ قُلْتُ لَهُ إِنَّ ثُبُوتَ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي ذَلِكَ الْمَقَامِ لَعَجَبٌ فَقَالَ إِنْ تَعَجَّبْتَ مِنْ ذَلِكَ فَقَدْ تَعَجَّبَتْ مِنْهُ الْمَلَائِكَةُ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ جَبْرَئِيلَ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ فِي ذَلِكَ الْيَوْمِ وَ هُوَ يَعْرُجُ إِلَي السَّمَاءِ لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَي إِلَّا عَلِيٌّ.
به تهیگاه وی رسید و از پا درآمد او را به حال خود گذاردم تا بدنش سرد شد و حربهام را از تهیگاهش بیرون آوردم و بر اثر هزیمتی که میان مسلمانان رخ داد کسی متوجه او نشد. هند آمد و دستور داد شکم او را پاره کرده و جگر او را بیرون آورد و او را مثله نموده و گوش و دماغ او را بریدند و در تمام این مدت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از او بی خبر بود و نمی دانست سرانجام او به کجا کشیده می شود.
راوی که زید بن وهب است می گوید: از ابن مسعود پرسیدم: در روز احد که مردم فرار کردند با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به جز از علی علیه السلام و ابو دجانه و سهل بن حنیف دیگری باقی نماند؟ جواب داد بلکه به جز از علی دیگری باقی نماند و پایان کار معدودی که اولین آن ها عاصم بن ثابت و ابو دجانه و سهل بودند بازگشتند و طلحة بن عبید اللَّه هم به ایشان ملحق گردید. پرسیدم: ابو بکر و عمر کجا بودند؟! گفت: آن ها از جمله کسانی بودند که برای نگهداری جان خود می کوشیدند و فرار را بر قرار انتخاب کرده بودند. گفتم عثمان کجا بود؟ گفت او پس از سه روز پیدا شد. رسول خدا به او فرمود: اکنون که کار از کار گذشت آمده ای.
از او پرسیدم خودت در آن روز کجا بودی؟ گفت: من نیز در اندیشه نجات خودم بودم. گفتم: پس از کجا و چه کسی این قضایا را نقل می کنی؟ گفت: عاصم و سهل به من خبر دادند. گفتم: پایداری علی علیه السلام در آن روز از جمله کارهای شگفتآور است. گفت: نه تنها تو از کار وی تعجب می کنی بلکه فرشتگان آسمان به شگفت آمدند مگر نشنیدهای در روز احد وقتی که کار مسلمانان به اینجا رسید جبرئیل همچنان که به طرف آسمان بالا می رفت می گفت: «لا سیف الا ذو الفقار و لا فتی الا علی».
قُلْتُ لَهُ (1)فَمِنْ أَيْنَ عُلِمَ ذَلِكَ مِنْ جَبْرَئِيلَ فَقَالَ سَمِعَ النَّاسُ صَائِحاً يَصِيحُ فِي السَّمَاءِ بِذَلِكَ فَسَأَلُوا النَّبِيَّ صلي الله عليه و آله عَنْهُ فَقَالَ ذَلِكَ (2)جَبْرَئِيلُ.
وَ فِي حَدِيثِ عِمْرَانَ بْنِ حُصَيْنٍ قَالَ: لَمَّا تَفَرَّقَ النَّاسُ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فِي يَوْمِ أُحُدٍ جَاءَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ مُتَقَلِّداً سَيْفَهُ (3)حَتَّي قَامَ بَيْنَ يَدَيْهِ فَرَفَعَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله رَأْسَهُ إِلَيْهِ فَقَالَ لَهُ مَا بَالُكَ لَمْ تَفِرَّ مَعَ النَّاسِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَرْجِعُ كَافِراً بَعْدَ إِسْلَامِي فَأَشَارَ لَهُ إِلَي قَوْمٍ (4)انْحَدَرُوا مِنَ الْجَبَلِ فَحَمَلَ عَلَيْهِمْ فَهَزَمَهُمْ ثُمَّ أَشَارَ إِلَي قَوْمٍ آخَرِينَ فَحَمَلَ عَلَيْهِمْ فَهَزَمَهُمْ ثُمَّ أَشَارَ إِلَي قَوْمٍ آخَرِينَ فَحَمَلَ عَلَيْهِمْ فَهَزَمَهُمْ فَجَاءَ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ (5)فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ لَقَدْ عَجِبَتِ الْمَلَائِكَةُ وَ عَجِبْنَا مَعَهَا مِنْ حُسْنِ مُوَاسَاةِ عَلِيٍّ لَكَ بِنَفْسِهِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ مَا يَمْنَعُهُ مِنْ هَذَا وَ هُوَ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ أَنَا مِنْكُمَا.
وَ رَوَي الْحَكَمُ بْنُ ظُهَيْرٍ عَنِ السُّدِّيِّ عَنْ أَبِي مَالِكٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ أَنَّ طَلْحَةَ بْنَ أَبِي طَلْحَةَ خَرَجَ يَوْمَئِذٍ فَوَقَفَ بَيْنَ الصَّفَّيْنِ فَنَادَي يَا أَصْحَابَ مُحَمَّدٍ إِنَّكُمْ تَزْعُمُونَ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَي يُعَجِّلُنَا بِسُيُوفِكُمْ إِلَي النَّارِ وَ يُعَجِّلُكُمْ (6)بِسُيُوفِنَا إِلَي الْجَنَّةِ فَأَيُّكُمْ يَبْرُزُ إِلَيَّ فَبَرَزَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِلَيْهِ فَقَالَ وَ اللَّهِ لَا أُفَارِقُكَ هَذَا الْيَوْمَ حَتَّي أُعَجِّلَكَ بِسَيْفِي إِلَي النَّارِ فَاخْتَلَفَا ضَرْبَتَيْنِ فَضَرَبَهُ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ (7)عَلَي رِجْلَيْهِ فَقَطَعَهُمَا فَسَقَطَ (8)فَانْكَشَفَ عَنْهُ فَقَالَ لَهُ أَنْشُدُكَ اللَّهَ يَا ابْنَ عَمِّ وَ الرَّحِمَ فَانْصَرَفَ عَنْهُ إِلَي مَوْقِفِهِ فَقَالَ لَهُ الْمُسْلِمُونَ أَ لَا أَجْهَزْتَ عَلَيْهِ فَقَالَ:
پرسیدم: از کجا دانستند که این عبارت را جبرئیل بیان کرده؟ گفت: صدائی به این عبارت در آسمان بلند شد که همه مردم شنیدند، از پیامبر پرسیدند این صدا از کیست؟ فرمود: از جبرئیل.
در حدیث عمران بن حصین آمده است: در روز احد که مردم از اطراف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پراکنده شدند، علی علیه السلام در حالی که آماده به خدمت بود و شمشیر حمایل داشت در برابر پیامبر تعظیم کرد. رسول خدا سر او را بلند کرد و فرمود: چگونه تو با مردم فرار نکردی؟ عرض کرد: مناسب نیست پس از آنکه به شرف اسلام مشرف شدم دوباره به حالت کفر درآیم. در آن وقت عده از مشرکان از کوه به طرف پیامبر حمله آوردند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم علی علیه السلام را به دفع آن ها امر کرد. علی علیه السلام آن ها را منهزم ساخت سپس به عده دیگر اشاره کرد آن ها را نیز شکست داد باز به گروه دیگری اشاره کرد آن ها را فراری داد. جبرئیل همان هنگام نازل شده عرض کرد: ما و همه فرشتگان از مواسات و همکاری بیسابقهای که علی در راه شما نشان داده و خود را فدای شما کرده به شگفت آمدیم. رسول خدا فرمود: چگونه ممکن است او در راه من فداکاری و جانبازی ننماید با آنکه او از من و من از اویم؟ جبرئیل گفت: من نیز از هر دوی شما هستم.
ابن عباس گوید: در روز احد طلحة بن ابی طلحه در برابر صف مشرکان و مسلمانان ایستاده گفت: ای یاران محمد شما خیال می کنید که خدای متعال بر اثر زخم شمشیر شما ما را به دوزخ می برد و شما را به زخم تیغ ما به بهشت؟ امروز چه کسی می تواند به مبارزه من بیاید؟ علی علیه السلام به مبارزه او رفت و فرمود: سوگند به خدا امروز دست از تو برنمی دارم تا با ضرب شمشیرم تو را به دوزخ فرستم. دو ضربت میانشان رد و بدل شد و بالاخره علی علیه السلام با ضربتی هر دو پای او را جدا کرد. طلحه که در مقابل او افتاد او را سوگند داد: ای پسر عم قرابت را مراعات کن. علی علیه السلام از وی درگذشت. مسلمانان گفتند: چگونه کار او را تمام نکردی؟ فرمود:
نَاشَدَنِي اللَّهَ وَ الرَّحِمَ وَ اللَّهِ (1)لَا عَاشَ بَعْدَهَا أَبَداً فَمَاتَ طَلْحَةُ فِي مَكَانِهِ وَ بُشِّرَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله بِذَلِكَ فَسَرَّ بِهِ وَ قَالَ هَذَا كَبْشُ الْكَتِيبَةِ.
وَ قَدْ رَوَي مُحَمَّدُ بْنُ مَرْوَانَ عَنْ عُمَارَةَ عَنْ عِكْرِمَةَ قَالَ سَمِعْتُ عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلَامُ يَقُولُ لَمَّا انْهَزَمَ النَّاسُ يَوْمَ أُحُدٍ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لَحِقَنِي مِنَ الْجَزَعِ عَلَيْهِ مَا لَمْ يَلْحَقْنِي قَطُّ وَ لَمْ أَمْلِكْ نَفْسِي وَ كُنْتُ أَمَامَهُ أَضْرِبُ بِسَيْفِي بَيْنَ يَدَيْهِ فَرَجَعْتُ أَطْلُبُهُ فَلَمْ أَرَهُ فَقُلْتُ مَا كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لِيَفِرَّ وَ مَا رَأَيْتُهُ فِي الْقَتْلَي وَ أَظُنُّهُ رُفِعَ مِنْ بَيْنِنَا إِلَي السَّمَاءِ فَكَسَرْتُ جَفْنَ سَيْفِي وَ قُلْتُ فِي نَفْسِي لَأُقَاتِلَنَّ بِهِ عَنْهُ حَتَّي أُقْتَلَ وَ حَمَلْتُ عَلَي الْقَوْمِ فَأَفْرَجُوا عَنِّي وَ إِذَا (2)أَنَا بِرَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله قَدْ وَقَعَ عَلَي الْأَرْضِ مَغْشِيّاً عَلَيْهِ فَقُمْتُ عَلَي رَأْسِهِ فَنَظَرَ إِلَيَّ فَقَالَ (3)مَا صَنَعَ النَّاسُ يَا عَلِيُّ فَقُلْتُ كَفَرُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ وَلَّوُا الدُّبُرَ مِنَ الْعَدُوِّ وَ أَسْلَمُوكَ فَنَظَرَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله إِلَي كَتِيبَةٍ قَدْ أَقْبَلَتْ إِلَيْهِ (4)فَقَالَ لِي رُدَّ عَنِّي يَا عَلِيُّ هَذِهِ الْكَتِيبَةَ فَحَمَلْتُ عَلَيْهَا أَضْرِبُهَا بِسَيْفِي يَمِيناً وَ شِمَالًا حَتَّي وَلَّوُا الْأَدْبَارَ فَقَالَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله أَ مَا تَسْمَعُ يَا عَلِيُّ مَدِيحَكَ (5)فِي السَّمَاءِ إِنَّ مَلَكاً يُقَالُ لَهُ رِضْوَانُ يُنَادِي لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَي إِلَّا عَلِيٌّ.
فَبَكَيْتُ سُرُوراً وَ حَمِدْتُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَي عَلَي نِعْمَتِهِ.
وَ قَدْ رَوَي الْحَسَنُ بْنُ عَرَفَةَ عَنْ عُمَارَةَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سَعْدِ بْنِ طَرِيفٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَلَيْهِمَا السَّلَامُ عَنْ آبَائِهِ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ قَالَ: نَادَي مَلَكٌ مِنَ السَّمَاءِ يَوْمَ أُحُدٍ لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَي إِلَّا عَلِيٌّ.
و روي مثل ذلك إبراهيم بن محمد بن ميمون عن عمرو بن ثابت عن محمد بن عبيد الله بن أبي رافع عن أبيه عن جده قال ما زلنا نسمع أصحاب رسول الله صلي الله عليه و آله يقولون نادي في يوم أحد مناد من السماء لا سيف إلا ذو الفقار و لا فتي إلا علي.
مرا به یاد قرابت خویش آورد. سوگند به خدا فاصله نشد همان جا درگذشت و پیامبر خوشحال شده فرمود: این کبش الکتیبه و قوچ لشکر مشرکان بود.
عکرمه گوید: از علی علیه السلام شنیدم در روز احد که مسلمانان از اطراف پیامبر صلی الله علیه و سلم پراکنده شدند چنان محزون شدم که تا آن روز آن قدر حزن و اندوه به من دست نداده بود و من آن روز همچنان که از خود بی خبر بودم پیشاپیش آن حضرت ایستاده و دشمنان را از حضرت دور می کردم. اتفاقا به جانب آن حضرت توجه کرده حضرتش را ندیده با خود گفتم رسول خدا که فرار نکرده او را هم که در میان کشتگان ندیدم خیال می کنم به طرف آسمان بالا رفته است. غلاف شمشیر را شکستم و گفتم همواره با کافران می جنگم و از آن حضرت دفاع می کنم تا کشته شوم. همان دم بر مشرکان حمله برده و آن ها را شکست دادم. ناگهان نظرم به رسول خدا افتاد که غش کرده و به روی زمین افتاده است. بالین آن حضرت نشستم مرا دید و فرمود: چه امری ایجاب کرد مسلمانان از گرد ما پراکنده شدند؟ عرض کردم به خدا کافر شدند و از دشمنان ترسیدند و تو را تسلیم دست آنان نمودند، در آن وقت رسول خدا لشکر مشرکان را دید که به طرف او توجه نمودهاند فرمود: ای علی این مردم را از من دور کن من از جای برخاسته و تیغ در میانشان انداخته و از راست و چپ بر آن ها حمله می کردم تا آن ها را شکست دادم. رسول خدا به من فرمود: ای علی نمی شنوی که در آسمان از جانبازی تو ستایش می کنند فرشتهای است به نام رضوان می گوید: لا سیف الا ذو الفقار و لا فتی الا علی.
من از شدت خوشحالی گریستم و خدای متعال را بر این نعمتی که به من ارزانی کرده سپاسگزاری نمودم.
امام باقر علیه السلام از پردانش نقل می کند: در روز احد فرشته در آسمان ندا می کرد: لا سیف الا ذو الفقار و لا فتی الا علی.
ابو رافع از جدش روایت کرده است: همواره از یاران رسول خدا می شنیدیم که می گفتند: روز جنگ احد منادی در آسمان ندا می داد: لا سیف الا ذو الفقار و لا فتی الا علی.
و روي سلام بن مسكين عن قتادة عن سعيد بن المسيب قال لو رأيت مقام علي يوم أحد لوجدته قائما علي ميمنة رسول الله صلي الله عليه و آله يذب عنه بالسيف و قد ولي غيره الأدبار.
وَ رَوَي الْحَسَنُ بْنُ مَحْبُوبٍ قَالَ حَدَّثَنَا جَمِيلُ بْنُ صَالِحٍ عَنْ أَبِي عُبَيْدَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ (1)عَلَيْهِمُ السَّلَامُ قَالَ: كَانَ أَصْحَابُ اللِّوَاءِ يَوْمَ أُحُدٍ تِسْعَةً قَتَلَهُمْ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَنْ آخِرِهِمْ وَ انْهَزَمَ الْقَوْمُ وَ طَارَتْ مَخْزُومٌ فَضَحَهَا عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ يَوْمَئِذٍ.
قَالَ: وَ بَارَزَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ الْحَكَمَ (2)بْنَ الْأَخْنَسِ فَضَرَبَهُ فَقَطَعَ رِجْلَهُ مِنْ نِصْفِ الْفَخِذِ فَهَلَكَ مِنْهَا وَ لَمَّا جَالَ الْمُسْلِمُونَ تِلْكَ الْجَوْلَةَ أَقْبَلَ أُمَيَّةُ (3)بْنُ أَبِي حُذَيْفَةَ بْنِ الْمُغِيرَةِ وَ هُوَ دَارِعٌ وَ هُوَ يَقُولُ يَوْمٌ بِيَوْمِ بَدْرٍ فَعَرَضَ لَهُ رَجُلٌ مِنَ الْمُسْلِمِينَ فَقَتَلَهُ أُمَيَّةُ وَ صَمَدَ لَهُ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَضَرَبَهُ بِالسَّيْفِ عَلَي هَامَتِهِ فَنَشِبَ فِي بَيْضَةِ مِغْفَرِهِ فَضَرَبَهُ أُمَيَّةُ بِسَيْفِهِ فَاتَّقَاهَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ بِدَرَقَتِهِ فَنَشِبَ فِيهَا وَ نَزَعَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ (4)سَيْفَهُ مِنْ مِغْفَرِهِ وَ خَلَّصَ أُمَيَّةُ سَيْفَهُ مِنْ دَرَقَتِهِ أَيْضاً ثُمَّ تَنَاوَشَا فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَنَظَرْتُ إِلَي فَتْقٍ تَحْتَ إِبْطِهِ فَضَرَبْتُهُ بِالسَّيْفِ فِيهِ فَقَتَلْتُهُ وَ انْصَرَفْتُ عَنْهُ.
وَ لَمَّا انْهَزَمَ النَّاسُ عَنِ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله فِي يَوْمِ أُحُدٍ وَ ثَبَتَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ لَهُ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله مَا لَكَ لَا تَذْهَبُ مَعَ الْقَوْمِ قَالَ (5)أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَذْهَبُ وَ أَدَعُكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ اللَّهِ لَا بَرِحْتُ حَتَّي أُقْتَلَ أَوْ يُنْجِزَ اللَّهُ لَكَ مَا وَعَدَكَ مِنَ النُّصْرَةِ فَقَالَ
سعید بن مسیب به قتاده می گفت: اگر در روز احد بودی، علی را می دیدی که در طرف راست رسول خدا ایستاده و با شمشیر خود دشمنان را از رسول خدا دفع می کرد با آنکه دیگران پا به فرار گذارده بودند.
امام باقر علیه السلام از پدرش روایت کرده: پرچمداران مشرکان در روز احد نه نفر بوده و همه آن ها از طائفه بنی مخزوم بودند که به دست علی علیه السلام کشته شدند. بنی مخزوم آن روز بیچاره و رسوا گردیدند.
و فرمود: علی علیه السلام به مبارزه حکم بن اخنس رفت. شمشیری به پای او زد نیمی از ران او را جدا کرد و به همین ضربت کشته شد. وقتی که مسلمانان چنین جولانی کرده و ضرب شصتی نشان دادند امیة بن ابی حذیفه که مرد زره پوش و کامل السلاح بود به میدان آمد و می گفت: امروز باید خون خواهی روز بدر را بنمایم. مردی از مسلمانان به مبارزه او رفت. امیه او را کشت. امیر المؤمنین به طرف او رفت کرد شمشیری به سر او فرود آورد چنانچه کلاه خود او را به یکدیگر فروبرد. او نیز شمشیری حواله علی علیه السلام کرد. سپر را پیشآورده شمشیر به سپر کارگر شد. علی علیه السلام شمشیر را از کلاهخود او برداشت او نیز تیغش را از سپر آن حضرت خلاص کرد، اندکی از هم جدا شدند علی علیه السلام گوید: در آن هنگام چشمم به زیر بغل او افتاد و شمشیر بدان جا فرود آورده و او را کشتم و بازگشتم.
در روز احد که همه مسلمانان فرار کردند و علی علیه السلام به تنهائی باقی ماند و از دین خدا و رسول او حمایت می کرد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود: چرا تو با دیگران فرار نکردی. علی علیه السلام عرض کرد: چگونه ممکن است من هم فرار کنم و شما را تنها بگذارم؟ سوگند به خدا از جای برنخیزم و دست از کارزار برندارم تا خدای متعال وعده نصرتی که به تو داده وفا فرماید. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
لَهُ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله أَبْشِرْ يَا عَلِيُّ فَإِنَّ اللَّهَ مُنْجِزٌ وَعْدَهُ وَ لَنْ يَنَالُوا مِنَّا (1)مِثْلَهَا أَبَداً ثُمَّ نَظَرَ إِلَي كَتِيبَةٍ قَدْ أَقْبَلَتْ إِلَيْهِ فَقَالَ لَهُ احْمِلْ (2)عَلَي هَذِهِ يَا عَلِيُّ فَحَمَلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَلَيْهَا فَقَتَلَ مِنْهَا هِشَامَ بْنَ أُمَيَّةَ (3)الْمَخْزُومِيَّ وَ انْهَزَمَ الْقَوْمُ ثُمَّ أَقْبَلَتْ كَتِيبَةٌ أُخْرَي فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله احْمِلْ عَلَي هَذِهِ فَحَمَلَ عَلَيْهَا فَقَتَلَ مِنْهَا عَمْرَو بْنَ عَبْدِ اللَّهِ الْجُمَحِيَّ (4)وَ انْهَزَمَتْ أَيْضاً ثُمَّ أَقْبَلَتْ كَتِيبَةٌ أُخْرَي فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله احْمِلْ عَلَي هَذِهِ فَحَمَلَ عَلَيْهَا فَقَتَلَ مِنْهَا بِشْرَ بْنَ مَالِكٍ الْعَامِرِيَّ وَ انْهَزَمَتِ الْكَتِيبَةُ وَ لَمْ يَعُدْ (5)بَعْدَهَا أَحَدٌ مِنْهُمْ وَ تَرَاجَعَ الْمُنْهَزِمُونَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ إِلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله وَ انْصَرَفَ الْمُشْرِكُونَ إِلَي مَكَّةَ وَ انْصَرَفَ الْمُسْلِمُونَ مَعَ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله إِلَي الْمَدِينَةِ فَاسْتَقْبَلَتْهُ فَاطِمَةُ عَلَيْهَا السَّلَامُ وَ مَعَهَا إِنَاءٌ فِيهِ مَاءٌ فَغَسَلَ بِهِ وَجْهَهُ وَ لَحِقَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ قَدْ خَضَبَ الدَّمُ يَدَهُ إِلَي كَتِفِهِ وَ مَعَهُ ذُو الْفَقَارِ فَنَاوَلَهُ فَاطِمَةَ عَلَيْهَا السَّلَامُ وَ قَالَ لَهَا خُذِي هَذَا السَّيْفَ فَقَدْ صَدَقَنِي الْيَوْمَ وَ أَنْشَأَ يَقُولُ:
أَ فَاطِمُ هَاكِ السَّيْفَ غَيْرَ ذَمِيمٍ *** فَلَسْتُ بِرِعْدِيدٍ وَ لَا بِمَلِيمٍ
لَعَمْرِي لَقَدْ أَعْذَرْتُ فِي نَصْرِ أَحْمَدَ *** وَ طَاعَةِ رَبٍّ بِالْعِبَادِ عَلِيمٍ
أَمِيطِي دِمَاءَ الْقَوْمِ عَنْهُ فَإِنَّهُ *** سَقَي آلَ عَبْدِ الدَّارِ كَأْسَ حَمِيمٍ
وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله خُذِيهِ يَا فَاطِمَةُ فَقَدْ أَدَّي بَعْلُكِ مَا عَلَيْهِ وَ قَدْ قَتَلَ اللَّهُ بِسَيْفِهِ صَنَادِيدَ قُرَيْشٍ.
و قد ذكر أهل السير قتلي أحد من المشركين و كان (6)جمهورهم قتلي
ای علی مژده باد تو را که خدای منان به وعده خود وفا می فرماید و بعد از این مشرکان هیچ گاه بر ما پیروز نمی شوند. همانوقت عده به جانب وی حمله کردند فرمود: ای علی این عده را دور کن. علی علیه السلام بر آن ها تاخته و هشام بن امیه مخزومی را کشت. لشکر متفرق شدند لشکر دیگری نیز هجوم کردند. پیامبر فرمود: بر آن ها بتاز و علی علیه السلام بر آن ها حمله کرده و عمرو بن عبد اللَّه جمحی را کشت. لشکر فرار کردند لشکر سومی به طرف رسول خدا روی آورده و حضرت فرمود: بر آن ها هجوم آور و باز علی علیه السلام بدان ها تاخته و بشر بن مالک عامری را از کشت. این ها نیز فرار کرده و شکست خوردند از آن به بعد لشکری از مشرکان به عزیمت پیامبر اکرم برنخاست. جنگ احد با این پیشآمد ناگوار پایان یافت و مسلمانانی که منهزم شده بودند بازگشتند و مشرکان به طرف مکه کوچ کردند و پیامبر اکرم به طرف مدینه مراجعت کرد. فاطمه علیها السلام به استقبال پدر بزرگوارش آمد و ظرف آبی به دست گرفته صورت مبارک رسول خدا را شست. بعد از آن علی علیه السلام رسید در حالی که دست او تا شانهاش غرق خون مشرکان بود ذو الفقار را به دست فاطمه علیها السلام داده فرمود: بگیر این شمشیر را که امروز مرا یاری کرد و این اشعار را سرود:
ای فاطمه بگیر این شمشیر هنرمند بیعیب را که مرا روسپید کرده و از آن نگران و ترسو نبوده و خود را هم به هیچ وجه ملامت نمی کنم.
سوگند به جان خودم در راه یاری احمد و فرمانبرداری از خدا که به حال بندگان خود عالم است معذورم.
خون های کشتگان را از آن پاک کن این همان شمشیری است که جام حمیم دوزخ را به مردم عبد الدار چشانیده است.
پیامبر فرمود: آری ای فاطمه بگیر شمشیرش را که شوهر تو به خوبی از انجام وظیفه خود برآمد و خدای متعال بزرگان قریش را به شمشیر او نابود کرد.
مورّخان کشتگان مشرکان را نام برده و چنانچه نوشتهاند بیشتر آن ها همان عدهای بوده که به دست
1) و لن ينالوا لنا خ ل.
2) لو حملت خ ل.
3) في السيرة: هشام بن أبي أميّة بن المغيرة.
4) عد ابن هشام من قتلي المشركين من بني جمح بن عمرو: عمرو بن عبد اللّه بن عمير ابن وهب بن حذافة بن جمح: و قال: هو أبو عزة قتله رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله صبرا. أقول : وتقدم قصة قتل ابى عزة ، فعليه ففى ذلك وهم ، أو يحمل على تعدد عمرو بن عبدالله.
5) فلم يعد خ ل.
6) فكان خ ل.
أمير المؤمنين عليه السلام فروي عبد الملك بن هشام قال حدثنا زياد بن عبد الله عن محمد بن إسحاق قال كان صاحب لواء قريش يوم أحد طلحة بن أبي طلحة بن عبد العزي بن عثمان بن عبد الدار قتله علي بن أبي طالب عليه السلام و قتل ابنه أبا سعد بن طلحة (1)و قتل أخاه كلدة (2)بن أبي طلحة و قتل عبد الله بن حميد بن زهرة (3)بن الحارث بن أسد بن عبد العزي و قتل أبا الحكم بن الأخنس بن شريق الثقفي و قتل الوليد بن أبي حذيفة بن المغيرة (4)و قتل أخاه أمية بن أبي حذيفة بن المغيرة و قتل أرطأة بن شرحبيل و قتل هشام بن (5)أمية و قتل عمرو بن عبد الله الجمحي (6)و (7)بشر بن مالك و قتل صوابا مولي بني عبد الدار .
و كان الفتح له و رجوع الناس من هزيمتهم إلي النبي صلي الله عليه و آله بمقامه يذب عنه دونهم و توجه العتاب من الله تعالي إلي كافتهم لهزيمتهم يومئذ سواه و من ثبت معه من رجال الأنصار و كانوا ثمانية نفر (8)و قيل أربعة أو خمسة و في قتله عليه السلام من قتل يوم أحد و عنائه في الحرب و حسن بلائه يقول الحجاج بن علاط السلمي
لله أي مذبب عن حزبه *** (9)أعني ابن فاطمة المعم المخولا
علی علیه السلام از پای درآمدهاند. محمد بن اسحق گوید: پرچم قریش در روز احد به دست طلحة بن ابی طلحه که از نوادهگان عبد الدار است بوده و او را علی علیه السلام کشت و نیز پسر او ابو سعید و برادرش کلدۀ را هم کشت و عبد اللَّه بن حمید و ابو الحکم بن اخنس و ولید بن ابی حذیفه و برادرش امیه و ارطاة بن شرحبیل و هشام بن امیه و عمرو بن عبد اللَّه الجحمی و بشر بن مالک و صواب و دیگران را او از دم تیغ گذراند.
پیروزی با علی علیه السلام بود و تا وقتی جنگ پایان نیافته و شکست خوردگان به جای خود بازنگشته به تنهایی از پیامبر دفاع می کرد و کسانی که در آن روز فرار کردند بدون استثناء مورد عتاب و خشم خدا قرار گرفتند. و از کسانی که اخیرا با علی علیه السلام در محافظت پیامبر همکاری کردند هشت نفر یا چهار نفر یا پنج نفر از مردم انصار بودند. حجاج بن علاط سلمی در باره علی علیه السلام و کشتگانی که به دست او از پای درآمدهاند و حسن استقبالی که جناب او از بلا می کرده گوید:
خدای متعال برای نابود کردن دشمنان دین خود شخصی را مانند علی بن ابی طالب برمی گزیند که عموها و دائیهای او مردمان کریمی هستند.
1) في الامتاع: اخوه أبو سعد بن أبي طلحة. و سماه أيضا مثل ذلك ابن هشام في السيرة.
2) خالد خ ل. أقول لم نجده في السير، لعله مصحف كلاب بن طلحة، أو جلاس بن طلحة و لكن المذكور في السير انهما قتلهما غيره.
3) في السيرة: زهير.
4) في السيرة: الوليد بن العاص بن هشام بن المغيرة.
5) في السيرة: هشام بن أبي أميّة بن المغيرة.
6) تقدم الكلام فيه: و في نسخة المصنّف هاهنا: عمرو بن عبيد اللّه و الظاهر أنّه مصحف.
7) و قتل خ ل.
8) في المصدر: ثلاث نفر.
9) عن حريمه خ ل. أقول: في السيرة 3: 125 و الامتاع: 125: عن حرمة.
جادت يداك له (1)بعاجل طعنة *** تركت (2)طليحة للجبين مجدلا
و شددت شدة باسل فكشفتهم *** بالسفح (3)
أقول : الجر : اصل الجبل. يهوون اى يسقطون.
إذ يهوون أسفل أسفلا. (4)الخف بالكسر الجماعة القليلة و الأربية بالضم و التشديد أصل الفخذ.
و قال الجوهري المعم المخول الكثير الأعمام و الأخوال الكريمهم و قد يكسران و قال طعنه فجدله أي رماه بالأرض و قال البسالة الشجاعة.
أسفل أسفلا أي كشفتهم عند هويهم من الجبل إلي أسفل الوادي و التكرير للمبالغة و في بعض النسخ أخول أخولا.
قال الجوهري يقال تطاير الشرر أخول أخول أي متفرقا و هو الشرر الذي يتطاير من الحديد الحار إذا ضرب.
و العلل الشرب الثاني من الإبل يقال عله يعله و يعله إذا سقاه السقية الثانية و عل بنفسه يتعدي و لا يتعدي و النهل الشرب الأول و قد نهل كعلم و الحران العطشان فالمعني حتي ينهل فقط من دون علل أو المراد بالنهل هنا الارتواء و الناهل الريان فالتقابل بحسب اللفظ فقط و علي التقديرين هو من أحسن الكلام و ألطف الاستعارات.
شي، تفسير العياشي الْحُسَيْنُ بْنُ الْمُنْذِرِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَنْ قَوْلِهِ أَ فَإِنْ ماتَ
دستان تو که برای همیشه توانا باشند به تو کمک کردند و مانند طلیحه را به شمشیر تیز به زمین افکنده و هلاک ساختند.
و چون دلاور توانائی بر دشمنان خود کار را سخت گرفتی و با شمشیر بران خود در هنگامی که از فراز به نشیب میآمدند آن ها را شکست دادی.
شمشیر عطشان خود را از خون های دشمنان سیراب کردی و تا سیر نگردید در غلاف ننمودی. (7)
«الخِفّ» با کسره به معنای جماعت بسیار است. «الاُربیّۀ» با ضمه و تشدید قسمت بالای ران است.
جوهری گوید: «المعمّ المخول» یعنی کسی که دارای عموها و دائی های بزرگوار بسیاری است. و گاهی با کسره می آیند. و گوید: «طعنه فجدله» یعنی او را بر زمین زد. و گوید: «البسالۀ» یعنی دلیری.
«اسفل أسفلاً» یعنی در زمانی که از فراز به نشیب وادی آمدند آن ها را شکست دادی. و تکرار برای مبالغه است. و در برخی نسخه ها «اخول اخولاً» آمده است.
جوهری گوید: گفته می شود: تطایر الشرر اخول اخولاً» یعنی پراکنده. و آن شراره آتشی است که چون بر آهن ضربه زده شود از آن بیرون می جهد.
«العلل» نوشیدن دوباره شتر است. گفته می شود: علّه یعِلّه و یعُلّه، هرگاه برای بار دوم به او آب بنوشاند. و «علّ بنفسه» به صورت متعدی و لازم می آید. «النهل» نوشیدن بار او اول است. و «قد نهل» بر وزن علم. «الحرّان» یعنی تشنه. پس معنای بیت به این صورت است که: تا سیراب شوند نه اینکه دو بار سیراب گردند. یا مقصود از «النهل» در اینجا سیراب شدن است. و «الناهل» به معنای سیراب باشد. پس تقابل تنها بنا بر ظاهر عبارت است. و بر اساس دو تقدیر این عبارت از جمله کلام نیکو و استعاره های زیبا است.
تفسیر عیاشی: حسین بن منذر میگوید: از امام صادق علیه السلام در باره آیه «أفإن مات
أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلي أَعْقابِكُمْ (1)الْقَتْلُ أَمِ الْمَوْتُ قَالَ يَعْنِي أَصْحَابَهُ الَّذِينَ فَعَلُوا مَا فَعَلُوا (2).
شي، تفسير العياشي مَنْصُورُ بْنُ الْوَلِيدِ الصَّيْقَلُ إِنَّهُ سَمِعَ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِمَا السَّلَامُ قَرَأَ وَ كَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قُتِلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ قَالَ أُلُوفٌ وَ أُلُوفٌ ثُمَّ قَالَ إِي وَ اللَّهِ يُقْتَلُونَ (3).
قال الطبرسي رحمه الله قرأ أهل البصرة و ابن كثير و نافع قُتِلَ بضم القاف بغير ألف و هي قراءة ابن عباس و الباقون قاتَلَ بألف و هي قراءة ابن مسعود (4).
شي، تفسير العياشي الْحُسَيْنُ بْنُ أَبِي الْعَلَاءِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ ذَكَرَ يَوْمَ أُحُدٍ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله كُسِرَتْ رَبَاعِيَتُهُ إِنَّ النَّاسَ وَلَّوْا مُصْعِدِينَ فِي الْوَادِي وَ الرَّسُولُ يَدْعُوهُمْ فِي أُخْرَاهُمْ فَأَثَابَهُمْ غَمّاً بِغَمٍّ ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْهِمُ النُّعَاسَ فَقُلْتُ النُّعَاسُ مَا هُوَ قَالَ الْهَمُّ فَلَمَّا اسْتَيْقَظُوا قَالُوا كَفَرْنَا وَ جَاءَ أَبُو سُفْيَانَ فَعَلَا فَوْقَ الْجَبَلِ بِإِلَهِهِ هُبَلَ فَقَالَ اعْلُ هُبَلُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَوْمَئِذٍ .
اللَّهُ أَعْلَي وَ أَجَلُّ .
فَكُسِرَتْ رَبَاعِيَةُ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ اشْتَكَتْ لِثَتُهُ وَ قَالَ نَنْشُدُكَ يَا رَبِّ مَا وَعَدْتَنِي فَإِنَّكَ إِنْ شِئْتَ لَمْ تُعْبَدْ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَا عَلِيُّ أَيْنَ كُنْتَ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ لَزِقْتُ الْأَرْضَ فَقَالَ ذَاكَ الظَّنُّ بِكَ فَقَالَ يَا عَلِيُّ ائْتِنِي بِمَاءٍ أَغْسِلْ عَنِّي فَأَتَاهُ فِي صَحْفَةٍ (5)فَإِذَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله قَدْ عَافَهُ وَ قَالَ ائْتِنِي فِي يَدِكَ فَأَتَاهُ بِمَاءٍ
أو قتل انقلبتم علی أعقابکم» پرسیدم: کشته شدن یا مرگ؟ فرمود: مقصود آیه، اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میباشند، آن هایی که آن کارها را کردند. (6)
تفسیر عیاشی: منصور بن صیقل گوید که او از امام صادق علیه السلام شنیده است که آیه را چنین میخواند: «وَکَأَیِّن مِّن نَّبِیٍّ قَاتَل مَعهُ رِبِّیُّونَ کَثِیرٌ» گفت: هزاران هزار. سپس گفت: آری به خدا کشته میشوند. (7)
طبرسی گوید: اهل بصره و ابن کثیر و نافع (قتل) را با ضمه قاف بدون الف قرائت کرده اند و ابن عباس نیز به همین صورت قرائت کرده است و دیگران به صورت (قاتل) با الف قرائت کرده اند و این قرائت ابن مسعود است. (8)
تفسیر عیاشی: حسین بن ابی علاء از امام صادق علیه السلام نقل کرده است که ایشان از جنگ اُحد یاد کرد و گفت در آن روز دندانهای پیشین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شکست و مردم در دره به طرف بالا فرار میکردند و پیامبر پشت سرشان بود و آن ها را صدا میزد. غمی بر غم هایشان افزوده شد. سپس خواب را بر آن ها فرو فرستاد. پرسیدم: «نُعاس» چیست؟ فرمود: خواب. وقتی بیدار شدند، گفتند: ما کافر شدیم. آن گاه ابوسفیان آمد و با خدای خود هُبل بالای کوه رفت و فریاد زد: هُبل بلند مرتبه باد! و در آن روز رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«خداوند برتر و بالاتر است».
دندان های پیشین رسول خدا صلی الله علیه و آله شکست و لثّهاش شکاف برداشت و فرمود: پروردگارا! آن چه را به ما وعده دادهای من از تو میخواهم، تو اگر بخواهی پرستیده نمیشود. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «ای علی! کجایی»؟ گفت: ای رسول خدا! بر زمین چسبیدهام (منظور سختی جنگ بود). پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: جز این از تو انتظار نمیرفت. آن گاه رسول خدا فرمود: ای علی! آب بیاور تا سر و صورتم را بشویم. علی علیه السلام در یک ظرف بزرگی برای او آب آورد. اما پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آن را رها کرد و فرمود: «با دستان خودت برایم آب بیاور» سپس علی علیه السلام با دستان خودش برای او آب آورد
فِي كَفِّهِ فَغَسَلَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله عَنْ لِحْيَتِهِ صلي الله عليه و آله (1).
النعاس ما هو أي ما سببه قالوا كفرنا أي بما تكلموا في نعاسهم من كلمة الكفر أو بتقصيرهم في إعانة الرسول صلي الله عليه و آله لزقت الأرض أي لم أفر و لم أتحرك عن مكاني.
شي، تفسير العياشي عَنْ زُرَارَةَ وَ حُمْرَانَ وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَحَدِهِمَا عَلَيْهِمَا السَّلَامُ فِي قَوْلِهِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ بِبَعْضِ ما كَسَبُوا فَهُوَ عُقْبَةُ بْنُ عُثْمَانَ وَ عُثْمَانُ بْنُ سَعْدٍ (2).
شي، تفسير العياشي عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ: لَمَّا انْهَزَمَ النَّاسُ عَنِ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله يَوْمَ أُحُدٍ نَادَي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِنَّ اللَّهَ قَدْ وَعَدَنِي أَنْ يُظْهِرَنِي عَلَي الدِّينِ كُلِّهِ فَقَالَ لَهُ بَعْضُ الْمُنَافِقِينَ وَ سَمَّاهُمَا فَقَدْ هُزِمْنَا وَ يَسْخَرُ بِنَا (3).
شي، تفسير العياشي عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ كَثِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي قَوْلِهِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّيْطانُ بِبَعْضِ ما كَسَبُوا قَالَ هُمْ أَصْحَابُ الْعَقَبَةِ (4).
لعل المراد بأصحاب العقبة أصحاب الشعب الذين أمرهم رسول الله صلي الله عليه و آله بحفظه أو الأنصار الذين بايعوا في العقبة أو المعني أن الذين فروا يوم الأحد (5)وقفوا علي العقبة لينفروا ناقة الرسول صلي الله عليه و آله و الأول أنسب.
شي، تفسير العياشي عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي قَوْلِ اللَّهِ أَ وَ لَمَّا أَصابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَيْها قَالَ كَانَ الْمُسْلِمُونَ قَدْ أَصَابُوا بِبَدْرٍ مِائَةً وَ أَرْبَعِينَ رَجُلًا قَتَلُوا سَبْعِينَ رَجُلًا وَ أَسَرُوا سَبْعِينَ فَلَمَّا كَانَ يَوْمُ أُحُدٍ أُصِيبَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ سَبْعُونَ رَجُلًا قَالَ فَاغْتَمُّوا بِذَلِكَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي أَ وَ لَمَّا أَصابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَيْها (6).
شي، تفسير العياشي عَنْ سَالِمِ بْنِ أَبِي مَرْيَمَ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِنَ
و رسول خدا صلی الله علیه و آله، ریش خود را شست. (7)
«النعاس ما هو؟» یعنی سبب خواب چه بود؟ گفتند: «کفرنا» یعنی به خاطر کلمات کفرآمیزی که در خواب بر زبان آوردند، یا به خاطر کوتاهی کردن آن ها در یاری رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم. «لزقت الارض» یعنی نگریختم و از جایم تکان نخوردم.
تفسیر عیاشی: از زرارة و حمران و محمد بن مسلم، از یکی از دو امام باقر و صادق علیهما السلام نقل کرده است که در باره آیه «إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّیْطَانُ بِبَعضِ مَا کَسَبُواْ» فرمود: در باره عقبة بن عثمان و عثمان بن سعد میباشد. (8)
تفسیر عیاشی: هشام بن سالم میگوید: امام صادق علیه السلام فرمود: وقتی مردم در جنگ احد از گِرد رسول خدا صلی الله علیه و آله پراکنده شدند، رسول خدا صلی الله علیه و آله فریاد زد: خداوند به من وعده داده است که مرا بر تمام دین مسلّط گرداند. بعضی از منافقین به او گفتند: حالا که شکست خوردهایم، ما را مسخره هم میکنی؟ (9)
تفسیر عیاشی: عبدالرحمن بن کثیر به نقل از امام صادق علیه السلام گفته است که آیه «إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّیْطَانُ بِبَعضِ مَا کَسَبُواْ» در باره یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است که در گردنه احد بودند. (10)
شاید مقصود از «اصحاب العقبۀ» یاران شعب باشند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به آن ها امر فرمود که از او محافظت کنند، یا مقصود انصاری هستند که در عقبه با پیامبر پیمان بستند، یا مقصود کسانی است که در روز احد گریختند و در عقبه ایستادند تا شتر رسول خدا را برمند. البته معنای اول مناسب تر است.
تفسیر عیاشی: محمد بن ابی حمزه، از فردی ناشناس، روایت میکند که ابی عبدالله، امام صادق علیه السلام در باره آیه «أَوَلَمَّا أَصَابَتْکُم مُّصِیبَةٌ قَدْ أَصَبْتُم مِّثْلَیْهَا» فرمود: مسلمانان در جنگ بدر با یکصد و چهل نفر مواجه شدند، هفتاد نفر از آن ها را کشتند و هفتاد نفر را هم به اسارت گرفتند. در جنگ احد، هفتاد نفر از مسلمانان، کشته شدند و مسلمانان از این موضوع غمگین شدند و خداوند، این آیه را نازل کرد: «أوَ لَمّا أصَابتکُمْ مُصِیبةٌ قَدْ أصبتم مثلیها» (11)
تفسیر عیاشی: سالم بن ابی مریم روایت کرده است که امام صادق علیه السلام به من فرمود:
1) تفسير العيّاشيّ 1: 201.
2) تفسير العيّاشيّ 1: 201. و الآية ذكرنا موضعها في صدر الباب.
3) تفسير العيّاشيّ 1: 201. و الآية ذكرنا موضعها في صدر الباب.
4) تفسير العيّاشيّ 1: 201. و الآية ذكرنا موضعها في صدر الباب.
5) هكذا في النسخ، و الصحيح: يوم احد.
6) تفسير العيّاشيّ 1: 205. ذكرنا موضع الآية في صدر الباب.
7) . تفسیر عیاشی 1 : 201
8) . تفسیر عیاشی 1 : 201
9) . تفسیر عیاشی 1 : 201
10) . تفسیر عیاشی 1 : 201
11) . تفسیر عیاشی 1 : 205
رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بَعَثَ عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي عَشَرَةٍ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ إِلَي (1)أَجْرٌ عَظِيمٌ إِنَّمَا نَزَلَتْ فِي أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ (2).
قب، المناقب لابن شهرآشوب ابْنُ فَيَّاضٍ فِي شَرْحِ الْأَخْبَارِ مُحَمَّدُ بْنُ الْجُنَيْدِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ سَعِيدِ بْنِ الْمُسَيَّبِ قَالَ: أَصَابَتْ عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلَامُ يَوْمَ أُحُدٍ سِتَّ عَشْرَةَ ضَرْبَةً (3)وَ هُوَ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَذُبُّ عَنْهُ كُلَّ ضَرْبَةٍ (4)يَسْقُطُ إِلَي الْأَرْضِ فَإِذَا سَقَطَ رَفَعَهُ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ. خَصَائِصُ الْعَلَوِيَّةِ، قَيْسُ بْنُ سَعْدٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَصَابَنِي يَوْمَ أُحُدٍ سِتَّ عَشْرَةَ ضَرْبَةً سَقَطْتُ إِلَي الْأَرْضِ فِي أَرْبَعٍ مِنْهُنَّ فَأَتَانِي رَجُلٌ حَسَنُ الْوَجْهِ حَسَنُ اللِّمَّةِ طَيِّبُ الرِّيحِ فَأَخَذَ بِضَبْعِي (5)فَأَقَامَنِي ثُمَّ قَالَ أَقْبِلْ عَلَيْهِمْ فَإِنَّكَ فِي طَاعَةِ اللَّهِ وَ طَاعَةِ رَسُولِ اللَّهِ وَ هُمَا عَنْكَ رَاضِيَانِ قَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَأَتَيْتُ النَّبِيَّ صلي الله عليه و آله فَأَخْبَرْتُهُ فَقَالَ يَا عَلِيُّ أَقَرَّ اللَّهُ عَيْنَكَ ذَاكَ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ (6).
اللمة بالكسر الشعر يجاوز شحمة الأذن.
شي، تفسير العياشي عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ حَمْزَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ يَقُولُ لَمَّا رَأَي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مَا صُنِعَ بِحَمْزَةَ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ قَالَ اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ وَ إِلَيْكَ الْمُشْتَكَي وَ أَنْتَ الْمُسْتَعَانُ عَلَي مَا أَرَي ثُمَّ قَالَ لَئِنْ ظَفِرْتُ لَأُمَثِّلَنَّ وَ لَأُمَثِّلَنَّ قَالَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِينَ قَالَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَصْبِرُ أَصْبِرُ (7).
عم، إعلام الوري ثم كانت غزوة أحد علي رأس سنة من بدر و رئيس المشركين
رسول خدا صلی الله علیه و آله، حضرت علی علیه السلام را به همراه ده نفر فرستاد و آیه «اسْتَجَابُواْ لِلّهِ وَالرَّسُولِ مِن بَعدِ مَآ أَصَابَهُمُ الْقَرْحُ» تا «أَجْرٌ عظِیمٌ» در شأن حضرت علی علیه السلام نازل شده است. (8)
مناقب: ابن فیاض در شرح الاخبار گوید: محمد بن جنید با اسنادش از سعید بن مسیّب روایت کرده که گوید: در روز احد علی علیه السلام شانزده زخم برداشت در حالی در پیشاپیش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود و از آن حضرت دفاع می کرد و با هر ضربه ای که بر او وارد می کردند بر زمین می افتاد و هر بار که می افتاد جبرئیل علیه السلام او را بلند می کرد.
خصائص علویّۀ: امیر المؤمنین فرمود: در روز احد مرا شانزده ضربت رسید که چهار آن از آن قبیل بود که مرا انداخت، دیدم مردی خوبصورتی خوشموئی تازهروئی هر بار میآمد و به زیر بغل من میرفت و مرا راست میداشت بعد از آن میگفت: به سوی مشرکان بتاز که تو در طاعت خدای و رسول اوئی، و ایشان هر دو از تو راضیاند. امیر المؤمنین علیه السلام فرمود: نزد رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم آمدم و آن حضرت را از این حال با خبر کردم فرمود: ای علی حق تعالی روشن کناد چشم تو را که آن شخص جبرئیل علیه السلام بود. (9)
اللمة بالکسر الشعر یجاوز شحمة الأذن.
تفسیر عیاشی: حسین بن حمزه، از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: «وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله مشاهده کرد که چگونه بدن حمزة بن عبد المطّلب را مثله کردهاند، گفت: خدایا! شکر و سپاس مخصوص توست و به تو شکایت میکنم و از تو برای آن چه میبینم یاری میخواهم، سپس فرمود: اگر بر آنها پیروز شوم، حتماً مقابله به مثل میکنم؛ و خداوند فرمود: «وَ إِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُواْ بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُم بِهِ وَلَئِن صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِّلصَّابِرینَ» پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: صبر میکنم، صبر می کنم. (10)
اعلام الوری: جنگ احد یک سال پس از وقعه بدر روی داد و فرمانده مشرکین
1) أي إلي قوله.
2) تفسير العيّاشيّ 1: 206، ذكرنا موضع الآية في صدر الباب.
3) في المصدر: اصاب عليّا عليه السلام يوم أحد ستة عشر ضربة.
4) في المصدر: في كل ضربة.
5) الضبع: العضد.
6) مناقب آل أبي طالب 2: 78 و 79.
7) تفسير العيّاشيّ 2: 274، و الآية في سورة النحل: 125.
8) . تفسیر عیاشی 1 : 206
9) . مناقب آل ابی طالب 2 : 78 - 79
10) . تفسیر عیاشی 2 : 274 و آیه در سوره نحل / 125 می باشد.
يومئذ أبو سفيان بن حرب و كان أصحاب رسول الله صلي الله عليه و آله يومئذ سبعمائة و المشركون ألفين و خرج رسول الله صلي الله عليه و آله بعد أن استشار أصحابه و كان رأيه صلي الله عليه و آله أن يقاتل الرجال علي أفواه السكك و يرمي الضعفاء من فوق البيوت فأبوا إلا الخروج إليهم فلما صار علي الطريق قالوا نرجع فقال ما كان لنبي إذا قصد قوما أن يرجع عنهم و كانوا ألف رجل فلما كانوا في بعض الطريق انخزل عنهم عبد الله بن أبي بثلث الناس و قال (1)و الله ما ندري علي ما نقتل أنفسنا و القوم قومه و همت بنو حارثة و بنو سلمة بالرجوع ثم عصمهم الله جل و عز و هو قوله إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْكُمْ أَنْ تَفْشَلا (2)الآية.
و أصبح رسول الله صلي الله عليه و آله متهيئا للقتال و جعل علي راية المهاجرين عليا عليه السلام و علي راية الأنصار سعد بن عبادة و قعد رسول الله صلي الله عليه و آله في راية الأنصار ثم مر صلي الله عليه و آله علي الرماة و كانوا خمسين رجلا و عليهم عبد الله بن جبير فوعظهم و ذكرهم و قال اتقوا الله و اصبروا و إن رأيتمونا يخطفنا الطير (3)فلا تبرحوا مكانكم حتي أرسل إليكم و أقامهم عند رأس الشعب و كانت الهزيمة علي المشركين و حسهم المسلمون بالسيوف حسا فقال أصحاب عبد الله بن جبير الغنيمة ظهر أصحابكم (4)فما تنتظرون فقال عبد الله أ نسيتم قول رسول الله صلي الله عليه و آله أما أنا فلا أبرح موقفي الذي عهد إلي فيه رسول الله ما عهد فتركوا أمره و عصوه بعد ما رأوا ما يحبون و أقبلوا علي الغنائم فخرج كمين المشركين عليهم خالد بن الوليد فانتهي إلي عبد الله بن جبير فقتله ثم أتي الناس من أدبارهم و وضع في المسلمين السلاح فانهزموا و صاح إبليس لعنه الله قتل محمد و رسول الله يدعوهم في أخراهم أيها الناس إني رسول الله (5)إن الله قد وعدني النصر فإلي أين الفرار فيسمعون الصوت
در این غزوه ابو سفیان بن حرب بود. در این وقعه اصحاب حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله هفتصد نفر و کفار قریش دو هزار تن بودند. پیامبر پس از این که از آمدن مشرکین مطلع شد، در این مورد با یاران خود به مشورت پرداخت. حضرت رسول نظرش این بود که در مدینه بمانند و پس از این که ابو سفیان با لشکریانش وارد شدند در کوچههای مدینه با آنان بجنگند، و تیراندازان از بالای خانه ها به طرف دشمن تیراندازی کنند و لیکن اصحاب با رأی پیامبر مخالفت کردند و تصمیم بر این شد که از مدینه بیرون روند. هنگامی که از شهر بیرون شدند در وسط راه از نظر خود بازگشتند، و به پیامبر عرض کردند: به مدینه برگردیم و پس از ورود مشرکین در آنجا با آن ها جنگ کنیم حضرت فرمود: برای پیامبر روا نیست که هر گاه اراده قومی کردند از آنها برگردند. اصحاب پیامبر در این وقت هزار نفر بودند. عبد اللَّه بن ابیّ از وسط راه برگشت و یک سوم از لشکریان حضرت رسول را با خود برگردانید، این اشخاص میگفتند: ما نمیدانیم برای چه باید خود را بکشتن دهیم و حال اینکه محمد با خویشاوندان خود جنگ میکند. بنو حارثه نیز تصمیم گرفتند برگردند و لیکن خداوند آنان را از مراجعت باز داشت. و این آیه شریفه در این مورد نازل شده است: «إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْکُمْ أَنْ تَفْشَلا» تا آخر آیه.
حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله هنگامی که به احد رسیدند آماده جنگ شدند پرچم مهاجرین را به علی علیه السّلام دادند و پرچم انصار را به سعد بن عباده مرحمت فرمودند و خودش نیز زیر پرچم انصار قرار گرفتند، پیامبر در این هنگام که صفوف خود را منظم میکرد به صف تیراندازان که پنجاه نفر بودند و ریاست آن ها را عبد اللَّه بن جبیر به عهده داشت مرور فرمودند و آن ها را موعظه و نصیحت کردند. پیامبر صلی اللَّه علیه و آله به این جماعت فرمود: از خداوند بترسید و در مقابل شدائد و سختی صابر باشید اگر دیدید پرندگان میخواهند ما را بربایند شما از جای خود تکان نخورید تا آنگاه که اطلاع من به شما برسد و شما را اذن حرکت بدهم. پیامبر این عده را در دهان دره قرار دادند و گفتند شما از این جا محافظت کنید. هنگامی که بین مسلمین و مشرکین جنگ درگرفت کفار فرار کردند و مسلمین آن ها را با شمشیرهای خود از پا درآوردند در این هنگام که مشرکین فرار کردند اصحاب عبد اللَّه بن جبیر گفتند: اینک غنیمت را دریابید، عبد اللَّه گفت: آیا پیامبر به شما سفارش نکرد که از جای خود تکان نخورید من از این محل حرکت نمیکنم تا فرمان حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله برسد. اصحاب عبد اللَّه به سخنان او گوش ندادند و برای غنیمت از اطراف او پراکنده شدند در این وقت خالد بن ولید که از طرف مشرکین در کمین بود اطراف عبد اللَّه را خالی دید و به او حمله آورد و وی را از پا درآورد پس از این جریان فراریان کفار مراجعت کردند و با مسلمین به جنگ و قتال پرداختند و مسلمانان از میدان جنگ فرار نمودند. در این هنگام شیطان فریاد کشید: محمد کشته شد و این صدا در میان مسلمین پیچید. پیامبر صلی اللَّه علیه و آله از عقب آن ها فریاد برآورد: من رسول خدا هستم پروردگار به من وعده نصرت داده شما کجا فرار میکنید؟! مسلمانها صدای پیامبر را میشنیدند
وَ لَا يَلْوُونَ عَلَي شَيْءٍ وَ ذَهَبَتْ صَيْحَةُ إِبْلِيسَ حَتَّي دَخَلَتْ بُيُوتَ الْمَدِينَةِ فَصَاحَتْ فَاطِمَةُ عَلَيْهَا السَّلَامُ وَ لَمْ تَبْقَ هَاشِمِيَّةٌ وَ لَا قُرَشِيَّةٌ إِلَّا وَضَعَتْ يَدَهَا عَلَي رَأْسِهَا وَ خَرَجَتْ فَاطِمَةُ عَلَيْهَا السَّلَامُ تَصْرُخُ.
قَالَ الصَّادِقُ عَلَيْهِ السَّلَامُ انْهَزَمَ النَّاسُ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَغَضِبَ غَضَباً شَدِيداً وَ كَانَ إِذَا غَضِبَ انْحَدَرَ مِنْ وَجْهِهِ وَ جَبْهَتِهِ مِثْلُ اللُّؤْلُؤِ مِنَ الْعَرَقِ فَنَظَرَ فَإِذَا عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِلَي جَنْبِهِ فَقَالَ مَا لَكَ لَمْ تَلْحَقْ بِبَنِي أَبِيكَ فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَكْفُرُ بَعْدَ إِيمَانٍ (1)إِنَّ لِي بِكَ أُسْوَةً فَقَالَ أَمَّا لَا فَاكْفِنِي هَؤُلَاءِ فَحَمَلَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَضَرَبَ أَوَّلَ مَنْ لَقِيَ مِنْهُمْ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِنَّ هَذِهِ لَهِيَ الْمُوَاسَاةُ يَا مُحَمَّدُ قَالَ إِنَّهُ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ قَالَ جَبْرَئِيلُ وَ أَنَا مِنْكُمَا.
وَ ثَابَ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله جَمَاعَةٌ مِنْ أَصْحَابِهِ وَ أُصِيبَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ سَبْعُونَ رَجُلًا مِنْهُمْ أَرْبَعَةٌ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ حَمْزَةُ بْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَحْشٍ وَ مُصْعَبُ بْنُ عُمَيْرٍ وَ شَمَّاسُ بْنُ عُثْمَانَ بْنِ الشَّرِيدِ وَ الْبَاقُونَ مِنَ الْأَنْصَارِ.
قَالَ وَ أَقْبَلَ يَوْمَئِذٍ أُبَيُّ بْنُ خَلَفٍ وَ هُوَ عَلَي فَرَسٍ لَهُ وَ هُوَ يَقُولُ هَذَا ابْنُ أَبِي كَبْشَةَ بُؤْ بِذَنْبِكَ لَا نَجَوْتُ إِنْ نَجَوْتَ وَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بَيْنَ الْحَارِثِ بْنِ الصِّمَّةِ وَ سَهْلِ بْنِ حُنَيْفٍ يَعْتَمِدُ عَلَيْهِمَا فَحَمَلَ عَلَيْهِ فَوَقَاهُ مُصْعَبُ بْنُ عُمَيْرٍ بِنَفْسِهِ فَطَعَنَ مُصْعَباً فَقَتَلَهُ فَأَخَذَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله عَنَزَةً كَانَتْ فِي يَدِ سَهْلِ بْنِ حُنَيْفٍ ثُمَّ طَعَنَ أُبَيّاً فِي جِرِبَّانِ الدِّرْعِ فَاعْتَنَقَ فَرَسُهُ فَانْتَهَي إِلَي عَسْكَرِهِ وَ هُوَ يَخُورُ خُوَارَ الثَّوْرِ فَقَالَ أَبُو سُفْيَانَ وَيْلَكَ مَا أَجْزَعَكَ إِنَّمَا هُوَ خَدْشٌ لَيْسَ بِشَيْءٍ فَقَالَ وَيْلَكَ يَا ابْنَ حَرْبٍ أَ تَدْرِي مَنْ طَعَنَنِي إِنَّمَا طَعَنَنِي مُحَمَّدٌ وَ هُوَ قَالَ لِي بِمَكَّةَ إِنِّي سَأَقْتُلُكَ فَعَلِمْتُ أَنَّهُ قَاتِلِي وَ اللَّهِ لَوْ أَنَّ مَا بِي كَانَ بِجَمِيعِ أَهْلِ الْحِجَازِ لَقَضَتْ عَلَيْهِمْ فَلَمْ يَزَلْ يَخُورُ الْمَلْعُونُ حَتَّي صَارَ إِلَي النَّارِ.
وَ فِي كِتَابِ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ أَنَّهُ لَمَّا انْتَهَتْ فَاطِمَةُ عَلَيْهَا السَّلَامُ وَ صَفِيَّةُ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ نَظَرَتَا إِلَيْهِ قَالَ لِعَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَمَّا عَمَّتِي فَاحْبِسْهَا عَنِّي وَ أَمَّا فَاطِمَةُ
و لیکن بعقب خود نگاه نمیکردند فریاد شیطان در این روز تا مدینه رسید و تمام زنان هاشمی و قریشی و حضرت فاطمه با فریاد شیون از خانهها بیرون شدند.
امام صادق علیه السّلام فرمود: مردم در روز احد از حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله دور شدند و ایشان را در میدان جنگ تنها گذاشتند، پیامبر از این جریان فوق العاده خشمگین شد، و حضرت هنگامی که غضب می کرد عرق از چهرههای مبارکش جاری می شد. در این هنگام که حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله در میدان جنگ تنها مانده بودند، و تمام اصحاب و یاران او فرار کرده بودند؛ ناگهان متوجه شدند که علی بن ابی طالب علیه السّلام در پهلوی وی ایستاده، پیامبر فرمود: ای علی! چرا مانند خویشاوندان پدری خود از میدان فرار نکردی؟! علی علیه السّلام عرض کرد: یا رسول اللَّه! آیا پس از اسلام کفر را اختیار کنم من به شما اقتداء کرده و از شما جدا نخواهم شد. حضرت فرمود: اینک مرا از دشمنان محافظت کن، علی علیه السّلام به طرف مشرکین حمله کرد و یکی از آن ها را از پا در آورد، در این هنگام جبرئیل گفت: یا محمّد مواساة و همکاری این است، حضرت رسول فرمود: او از من است و من از او، جبرئیل گفت: من هم از شما هستم.
پس از مدتی جماعتی از اصحاب پیامبر که از میدان فرار کرده بودند به طرف او برگشتند، در جنگ احد هفتاد نفر از یاران پیامبر به شهادت رسیدند، از این عده چهار نفر از مهاجرین بودند مانند: حمزة بن عبد المطلب، عبد اللَّه بن جحش، مصعب بن عمیر، و شماس بن عثمان بن شرید، و بقیه از انصار به شمار می رفتند.
گوید: در این روز ابیّ بن خلف در حالی که بر اسبی سوار شده بود می گفت: ای پسر ابی کبشه اکنون به گناه خود اعتراف کن و از این گفتار خود برگرد، و الّا نجات پیدا نخواهی کرد، در این وقت پیامبر به حارث بن صمه و سهل بن حنیف تکیه کرده بود، ابیّ بن خلف به حضرت رسول حمله کرد و لیکن مصعب بن عمیر بین او و پیامبر فاصله شد وی تیری به طرف مصعب افکند و او را از پا درآورد. در این هنگام حضرت رسول تیری از سهل بن حنیف گرفت و او را به طرف ابیّ بن خلف افکند، و تیر به گردن وی اصابت کرد، او در حالی که دست خود را به گردن اسبش انداخته بود به لشکرگاه مشرکین برگشت، و صدائی مانند گاو از خود بیرون می داد، ابو سفیان گفت: وای بر تو چرا ناراحتی، از این مختصر خراشی که برایت پیش آمده نباید این اندازه جزع و بی تابی کنی. ابیّ بن خلف گفت: وای بر تو ای پسر حرب می دانی که تیر کدام کس به من اصابت کرده؟ این تیر که اکنون به من رسید از طرف محمد است، و او در مکه می گفت: من در همین نزدیکیها شما را خواهم کشت، و من می دانم که کشنده من جز او کسی دیگر نیست، به خداوند سوگند اگر این دردی که اکنون در من هست به کلیه افراد حجاز تقسیم گردد همه آن ها را خواهد کشت، این مرد ملعون همواره فریاد می کشید تا به جهنم واصل شد.
در کتاب ابان بن عثمان آمده است: هنگامی که فاطمه و صفیه به طرف حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله آمدند و چشمهای آنان به پیامبر افتاد، حضرت به امیر المؤمنین فرمود: از آمدن عمهام به طرف من جلوگیری کن ولی فاطمه
1) في المصدر: بعد الإسلام.
فَدَعْهَا فَلَمَّا دَنَتْ فَاطِمَةُ عَلَيْهَا السَّلَامُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ رَأَتْهُ قَدْ شُجَّ فِي وَجْهِهِ وَ أُدْمِيَ فُوهُ إِدْمَاءً صَاحَتْ وَ جَعَلَتْ تَمْسَحُ الدَّمَ وَ تَقُولُ اشْتَدَّ غَضَبُ اللَّهِ عَلَي مَنْ أَدْمَي وَجْهَ رَسُولِ اللَّهِ وَ كَانَ يَتَنَاوَلُ فِي يَدِهِ (1)رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مَا يَسِيلُ مِنَ الدَّمِ فَيَرْمِيهِ (2)فِي الْهَوَاءِ فَلَا يَتَرَاجَعُ مِنْهُ شَيْءٌ.
قَالَ الصَّادِقُ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ اللَّهِ لَوْ سَقَطَ (3)مِنْهُ شَيْءٌ عَلَي الْأَرْضِ لَنَزَلَ الْعَذَابُ.
قَالَ أَبَانُ بْنُ عُثْمَانَ حَدَّثَنِي بِذَلِكَ عَنْهُ الصَّبَّاحُ بْنُ سَيَابَةَ قَالَ: قُلْتُ كُسِرَتْ رَبَاعِيَتُهُ كَمَا يَقُولُهُ هَؤُلَاءِ قَالَ لَا وَ اللَّهِ مَا قَبَضَهُ اللَّهُ إِلَّا سَلِيماً وَ لَكِنَّهُ شُجَّ فِي وَجْهِهِ قُلْتُ فَالغَارُ فِي أُحُدٍ الَّذِي يَزْعُمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله صَارَ إِلَيْهِ قَالَ وَ اللَّهِ مَا بَرِحَ مَكَانَهُ وَ قِيلَ لَهُ أَ لَا تَدْعُو عَلَيْهِمْ قَالَ اللَّهُمَّ اهْدِ قَوْمِي. (4)
وَ رَمَي رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله ابْنُ قَمِيئَةَ بِقَذَّافَةٍ فَأَصَابَ كَفَّهُ حَتَّي نَدَرَ السَّيْفُ مِنْ يَدِهِ وَ قَالَ خُذْهَا مِنِّي وَ أَنَا ابْنُ قَمِيئَةَ (5)فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَذَلَّكَ اللَّهُ وَ أَقْمَأَكَ (6)وَ ضَرَبَهُ عُتْبَةُ بْنُ أَبِي وَقَّاصٍ بِالسَّيْفِ حَتَّي أَدْمَي فَاهُ وَ رَمَاهُ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ شِهَابٍ بِقُلَاعَةٍ فَأَصَابَ مِرْفَقَهُ وَ لَيْسَ أَحَدٌ مِنْ هَؤُلَاءِ مَاتَ مِيتَةً سَوِيَّةً فَأَمَّا ابْنُ قَمِيئَةَ فَأَتَاهُ تَيْسٌ وَ هُوَ نَائِمٌ بِنَجْدٍ فَوَضَعَ قَرْنَهُ فِي مَرَاقِّهِ ثُمَّ دَعَسَهُ فَجَعَلَ يُنَادِي وَا ذُلَّاهْ حَتَّي أَخْرَجَ قَرْنَيْهِ مِنْ تَرْقُوَتِهِ.
وَ كَانَ وَحْشِيٌّ يَقُولُ قَالَ لِي جُبَيْرُ بْنُ مُطْعِمٍ وَ كُنْتُ عَبْداً لَهُ إِنَّ عَلِيّاً قَتَلَ عَمِّي يَوْمَ بَدْرٍ يَعْنِي طُعَيْمَةَ فَإِنْ قَتَلْتَ مُحَمَّداً فَأَنْتَ حُرٌّ وَ إِنْ قَتَلْتَ عَمَّ مُحَمَّدٍ فَأَنْتَ حُرٌّ وَ إِنْ قَتَلْتَ ابْنَ عَمِّ مُحَمَّدٍ فَأَنْتَ حُرٌّ فَخَرَجْتُ بِحَرْبَةٍ لِي مَعَ قُرَيْشٍ إِلَي أُحُدٍ أُرِيدُ الْعِتْقَ
را بگذار نزد من بیاید، هنگامی که فاطمه نزد آن حضرت رسید و مشاهده کرد که خون از صورت و دهان پدر بزرگوارش جاری شده فریاد برآورد، و خونها را از چهره پیامبر پاک کرد، و گفت: خداوند بر کسانی که صورت رسولش را خون آلوده کردهاند غضب خواهد کرد و آنان را به عقوبت گرفتار خواهد نمود. حضرت رسول خونها را با دست مبارک می گرفت و به آسمان پرتاب می کرد و چیزی از آن خونها به طرف زمین باز نمی گشت.
امام صادق علیه السّلام فرمود: اگر اندکی از آن خونها پائین میآمد عذاب خداوند نازل می گردید.
صباح بن سیابه گوید: از امام صادق سلام اللَّه علیه پرسیدم: آیا دندانهای پیامبر به طوری که می گویند در جنگ احد شکسته شد؟ فرمود: به خداوند سوگند به دندانهای آن حضرت آسیبی نرسید، پروردگار آن حضرت را سالم و کامل قبض روح فرمود، و لیکن چهرهاش در آن روز خونآلود شد. گوید: عرض کردم: مردم می گویند: پیامبر در روز احد به طرف غاری رفتند و در آنجا پناهنده شدند، فرمود: به پروردگار سوگند که حضرت رسول در آن روز از جای خود تکان نخوردند، به ایشان گفته شد: آیا در باره مشرکین نفرین نمی کنید، پیامبر گفت: خدایا قومم را هدایت کن.
در روز احد ابن قمیئة تیری به طرف حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله انداخت و تیر به کف دست آن حضرت اصابت کرد و شمشیر از کف پیامبر افتاد، ابن قمیئة گفت: بگیر این تیر را من ابن قمیئة هستم، پیامبر فرمود: خداوند تو را ذلیل و خوار کند، عتبة بن أبی وقاص نیز ضربتی به آن حضرت وارد آورد و دهان او را خونآلود کرد، و عبد اللَّه بن شهاب هم سنگی از زمین کند و به مرفق پیامبر وارد آورد. هیچ یک از این سه نفر به مرگ طبیعی از دنیا نرفتند، ابن قمیئة در نجد به خواب رفته بود ناگهان یک آهوی کوهی شاخ خود را در شکم او فرو برد، وی هر چه فریاد برآورد کسی به کمک او نرسید، تا جان کثیفش از بدنش بیرون گردید.
وحشی قاتل حضرت حمزه گفت: من غلام جبیر بن مطعم بودم، او در جنگ احد به من گفت: علی بن ابی طالب در جنگ بدر عمویم را کشته است - یعنی طعیمة بن مطعم را - اینک اگر محمد و یا علی و یا حمزه را بکشی تو را آزاد می کنم، من هم اسلحه مخصوص خود را برداشتم و با قریش حرکت کردم. علت حرکت من با قریش فقط برای آزادی بود
لَا أُرِيدُ غَيْرَهُ وَ لَا أَطْمَعُ فِي مُحَمَّدٍ وَ قُلْتُ لَعَلِّي أُصِيبُ مِنْ عَلِيٍّ أَوْ حَمْزَةَ غِرَّةً فَأَزْرُقَهُ وَ كُنْتُ لَا أُخْطِئُ فِي رَمْيِ الْحِرَابِ تَعَلَّمْتُهُ مِنَ الْحَبَشَةِ فِي أَرْضِهَا وَ كَانَ حَمْزَةُ يَحْمِلُ حَمَلَاتِهِ ثُمَّ يَرْجِعُ إِلَي مَوْقِفِهِ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ زَرَقَهُ وَحْشِيٌّ فَوْقَ الثَّدْيِ فَسَقَطَ وَ شَدُّوا عَلَيْهِ فَقَتَلُوهُ فَأَخَذَ وَحْشِيٌّ الْكَبِدَ فَشَدَّ بِهَا إِلَي هِنْدٍ بِنْتِ عُتْبَةَ فَأَخَذَتْهَا فَطَرَحَتْهَا فِي فِيهَا فَصَارَتْ مِثْلَ الدَّاغِصَةِ فَلَفَظَتْهَا.
قَالَ وَ كَانَ الْحُلَيْسُ بْنُ عَلْقَمَةَ (1)نَظَرَ إِلَي أَبِي سُفْيَانَ وَ هُوَ عَلَي فَرَسٍ وَ بِيَدِهِ رُمْحٌ يَجَأُ بِهِ فِي شِدْقِ حَمْزَةَ فَقَالَ يَا مَعْشَرَ بَنِي كِنَانَةَ انْظُرُوا إِلَي مَنْ يَزْعُمُ أَنَّهُ سَيِّدُ قُرَيْشٍ مَا يَصْنَعُ بِابْنِ عَمِّهِ الَّذِي قَدْ صَارَ لَحْماً وَ أَبُو سُفْيَانَ يَقُولُ ذُقْ عُقَقُ فَقَالَ أَبُو سُفْيَانَ صَدَقْتَ إِنَّمَا كَانَتْ مِنِّي زَلَّةٌ اكْتُمْهَا عَلَيَّ.
قَالَ وَ قَالَ أَبُو سُفْيَانَ فَنَادَي بَعْضُ الْمُسْلِمِينَ أَ حَيٌّ ابْنُ أَبِي كَبْشَةَ فَأَمَّا ابْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَقَدْ رَأَيْنَاهُ مَكَانَهُ فَقَالَ عَلِيٌّ إِي وَ الَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ إِنَّهُ لَيَسْمَعُ كَلَامَكَ قَالَ إِنَّهُ قَدْ كَانَتْ فِي قَتْلَاكُمْ مُثْلَةٌ وَ اللَّهِ مَا أَمَرْتَ وَ لَا نَهَيْتَ إِنَّ مِيعَادَنَا بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ مَوْسِمُ بَدْرٍ فِي قَابِلِ هَذَا الشَّهْرِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله قُلْ نَعَمْ فَقَالَ نَعَمْ فَقَالَ أَبُو سُفْيَانَ لِعَلِيٍّ إِنَّ ابْنَ قَمِيئَةَ أَخْبَرَنِي أَنَّهُ قَتَلَ مُحَمَّداً وَ أَنْتَ أَصْدَقُ عِنْدِي مِنْهُ وَ أَبَرُّ ثُمَّ وَلَّي إِلَي أَصْحَابِهِ وَ قَالَ اتَّخِذُوا اللَّيْلَ جَمَلًا وَ انْصَرِفُوا.
ثُمَّ دَعَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله عَلِيّاً فَقَالَ اتَّبِعْهُمْ فَانْظُرْ أَيْنَ يُرِيدُونَ فَإِنْ كَانُوا رَكِبُوا الْخَيْلَ وَ سَاقُوا الْإِبِلَ فَإِنَّهُمْ يُرِيدُونَ الْمَدِينَةَ وَ إِنْ كَانُوا رَكِبُوا الْإِبِلَ وَ سَاقُوا الْخَيْلَ فَهُمْ مُتَوَجِّهُونَ إِلَي مَكَّةَ.
وَ قِيلَ إِنَّهُ بَعَثَ لِذَلِكَ سَعْدَ بْنَ أَبِي وَقَّاصٍ.
فَرَجَعَ فَقَالَ رَأَيْتُ خَيْلَهُمْ تَضْرِبُ بِأَذْنَابِهَا مَجْنُوبَةً مُدْبِرَةً وَ رَأَيْتُ الْقَوْمَ قَدْ تَجَمَّلُوا سَائِرِينَ فَطَابَتْ أَنْفُسُ الْمُسْلِمِينَ بِذَهَابِ الْعَدُوِّ فَانْتَشَرُوا يَتَتَبَّعُونَ قَتْلَاهُمْ فَلَمْ يَجِدُوا قَتِيلًا إِلَّا وَ قَدْ مَثَّلُوا بِهِ إِلَّا حَنْظَلَةَ بْنَ أَبِي عَامِرٍ كَانَ أَبُوهُ مَعَ الْمُشْرِكِينَ فَتُرِكَ لَهُ وَ وَجَدُوا حَمْزَةَ قَدْ شُقَّ بَطْنُهُ وَ جُدِعَ أَنْفُهُ وَ قُطِعَتْ أُذُنَاهُ وَ أُخِذَ كَبِدُهُ
و الّا هدف و مقصود دیگری نداشتم، من در باره محمد دارای نظری نبودم، ولی تصمیم گرفتم علی یا حمزه را هر طور شده از پا درآورم، شاید به این وسیله بتوانم خود را از قید بندگی آزاد کنم. من در زمین حبشه راجع به تیراندازی تعلیمات لازم را گرفته بودم و تیرم هرگز به خطا نمیرفت، و حمزة بن عبد المطلب در روز احد شجاعت های بینظیری از خود نشان می داد و حملات مکرری به دشمن می کرد. امام صادق علیه السّلام فرمود: وحشی تیری به طرف حمزه افکند، و این تیر بر سینه وی اصابت کرد و از بالای مرکب به زمین افتاد، مشرکین پیرامون وی را گرفتند و آن بزرگوار را شهید کردند، وحشی کبد حضرت حمزه را بیرون کرد و برای هند زن ابو سفیان برد، وی برای انتقام کبد حمزه را در دهان گرفت هنگامی که خواست او را بجود کبد مانند استخوان سخت و محکم شد، هند از فرط ناراحتی جگر را از دست خود دور انداخت.
و فرمود: حلیس بن علقمه متوجه شد که ابو سفیان بر اسبی نشسته، و نیزهای در دست گرفته، و نیزه خود را در دهان حمزه فرو می کرد، حلیس گفت: ای جماعت قریش! بنگرید کسی که خود را بزرگ و رئیس قریش می داند با پسر عموی خود که اینک کشته شده چگونه رفتار می کند، ابو سفیان در این هنگام می گفت: ای حمزه تو در جنگ بدر خویشاوندان خود را کشتی اکنون سزای عمل خود را ببین. ابو سفیان به حلیس بن علقمه گفت: تو راست می گوئی ولی اکنون لازم است که از این لغزش من چشم بپوشی و دیگران را از این جریان مطلع نسازی.
و فرمود: در این هنگام ابو سفیان فریاد زد: آیا ابن ابی کبشه زنده است؟ مقصودش حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله بود - اما علی بن ابی طالب که در جای خود ایستاده و تکان نخورده است. امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: آری به خداوندی که وی را به راستی برانگیخته او زنده است و گفتار شما را هم می شنود، ابو سفیان گفت: این جنگی که با شما انجام گرفت و این مصیبتها که بر شما وارد شد برای این بود که شما عبرت بگیرید و از عقوبت اعمال خود بترسید، به خداوند سوگند من در این جنگ آمر و ناهی نبودم، اینک وعده ما و شما در ماه آینده در «بدر» خواهد بود. در این هنگام حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله به امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: بگو: آری ما نیز به این مواعده حاضر هستیم، علی علیه السّلام فرمایش پیامبر را به ابو سفیان رسانید، وی گفت: ابن ابی قمیئه به من اطلاع داد که من محمد را کشتهام، ولی من شما را راستگو می دانم، پس از این گفتگو ابو سفیان رو به طرف اصحاب خود کرد و گفت: اینک از شب استفاده کنید و از این منطقه دور گردید.
بعد از رفتن مشرکین حضرت رسول به علی بن ابی طالب علیهما السّلام فرمودند: دنبال آن ها را بگیر ببین به کدام طرف می روند، اگر سوار اسبان شدهاند و شتران را با خود می کشند معلوم است به مدینه می روند، و اگر سوار بر شتران شدهاند و اسبان را می کشند پیداست عازم مکه هستند.
گفته شده که حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله برای تحقیق این قضیه سعد بن ابی وقاص را فرستادند.
وی برگشت و گفت: من اسب های مشرکین را دیدم که دم خود را به پشت و پهلوی خود می زدند، و مردم هم بر شترها سوار بودند و راه میرفتند، مسلمین از رفتن مشرکین خوشوقت شدند، و در میدان جنگ پراکنده گردیده و دنبال کشتهها می گشتند. کفار قریش تمام مقتولین را مثله کرده بودند، جز حنظلة بن ابی عامر که پدر او از مشرکین بود و از مثله کردن وی خودداری کرده بودند. حمزة بن عبد المطلب را در حالی که شکمش شکافته و گوش ها قطع شده و دماغش بریده یافتند، کبد او را هم قطع کرده و برده بودند.
1) في السيرة: الحليس بن زبان أخو بني الحارث بن عبد مناف. و هو يومئذ سيد الاحابيش.
فَلَمَّا انْتَهَي إِلَيْهِ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله خَنَقَتْهُ الْعَبْرَةُ وَ قَالَ لَأُمَثِّلَنَّ بِسَبْعِينَ مِنْ قُرَيْشٍ فَأَنْزَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ (1)بِهِ الْآيَةَ فَقَالَ بَلْ أَصْبِرُ وَ قَالَ مَنْ ذَلِكَ الرَّجُلُ الَّذِي تُغَسِّلُهُ الْمَلَائِكَةُ فِي سَفْحِ الْجَبَلِ فَسَأَلُوا امْرَأَتَهُ فَقَالَتْ إِنَّهُ خَرَجَ وَ هُوَ جُنُبٌ وَ هُوَ حَنْظَلَةُ بْنُ أَبِي عَامِرٍ الْغَسِيلُ.
قَالَ أَبَانٌ وَ حَدَّثَنِي أَبُو بَصِيرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ: ذُكِرَ لِرَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِهِ يُقَالُ لَهُ قُزْمَانُ بِحُسْنِ مَعُونَتِهِ لِإِخْوَانِهِ وَ ذُكُوِّهِ فَقَالَ صلي الله عليه و آله إِنَّهُ مِنْ أَهْلِ النَّارِ فَأُتِيَ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ قِيلَ إِنَّ قُزْمَانَ اسْتُشْهِدَ فَقَالَ يَفْعَلُ اللَّهُ مَا يَشَاءُ (2)ثُمَّ أُتِيَ فَقِيلَ إِنَّهُ قَتَلَ نَفْسَهُ فَقَالَ أَشْهَدُ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ قَالَ وَ كَانَ قُزْمَانُ قَاتَلَ قِتَالًا شَدِيداً وَ قَتَلَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ سِتَّةً أَوْ سَبْعَةً فَأَثْبَتَتْهُ الْجِرَاحُ فَاحْتَمَلَ إِلَي دُورِ بَنِي ظَفَرٍ فَقَالَ لَهُ الْمُسْلِمُونَ أَبْشِرْ يَا قُزْمَانُ فَقَدْ أَبْلَيْتَ الْيَوْمَ فَقَالَ بِمَ تُبَشِّرُونِ فَوَ اللَّهِ مَا قَاتَلْتُ إِلَّا عَنْ أَحْسَابِ قَوْمِي وَ لَوْ لَا ذَلِكَ مَا قَاتَلْتُ فَلَمَّا اشْتَدَّتْ عَلَيْهِ الْجِرَاحَةُ جَاءَ إِلَي كِنَانَتِهِ فَأَخَذَ مِنْهَا مِشْقَصاً (3)فَقَتَلَ بِهِ نَفْسَهُ.
قَالَ: وَ كَانَتِ امْرَأَةٌ مِنْ بَنِي النَّجَّارِ قُتِلَ أَبُوهَا وَ زَوْجُهَا وَ أَخُوهَا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَدَنَتْ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ الْمُسْلِمُونَ قِيَامٌ عَلَي رَأْسِهِ فَقَالَ (4)لِرَجُلٍ أَ حَيٌّ رَسُولُ اللَّهِ قَالَ نَعَمْ قَالَتْ أَسْتَطِيعُ أَنْ أَنْظُرَ إِلَيْهِ قَالَ نَعَمْ فَأَوْسَعُوا لَهَا فَدَنَتْ مِنْهُ وَ قَالَتْ كُلُّ مُصِيبَةٍ جَلَلٌ بَعْدَكَ ثُمَّ انْصَرَفَتْ.
قَالَ وَ انْصَرَفَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَي الْمَدِينَةِ حِينَ دُفِنَ الْقَتْلَي فَمَرَّ بِدُورِ بَنِي الْأَشْهَلِ وَ بَنِي ظَفَرٍ فَسَمِعَ بُكَاءَ النَّوَائِحِ عَلَي قَتْلَاهُنَّ فَتَرَقْرَقَتْ عَيْنَا رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ بَكَي ثُمَّ قَالَ لَكِنَّ حَمْزَةَ لَا بَوَاكِيَ لَهُ الْيَوْمَ فَلَمَّا سَمِعَهَا سَعْدُ بْنُ مُعَاذٍ
هنگامی که حضرت رسول جسد حضرت حمزه را دیدند، گریه او را گرفت و فرمود: برای انتقام حمزه هفتاد نفر از قریش را مثله خواهم کرد، خداوند در این باره فرمود: «وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ» حضرت فرمود: بلکه صبر خواهم کرد، پیامبر پرسید آن مردی که در دامنه کوه فرشتگان وی را غسل می دهند کیست؟، یاران پیامبر از زن او پرسیدند، وی گفت: حنظلة بن ابی عامر هنگامی که از منزل برای جهاد بیرون شد در حال جنابت بود و لذا فرشتگان وی را غسل می دهند.
ابو بصیر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود: به پیامبر اطلاع دادند یکی از اصحاب به نام «قزمان» در میدان جنگ به برادران خود کمک فراوانی کرده است، حضرت فرمود: او از اهل آتش است! بار دیگر عرض کردند: یا رسول اللَّه! قزمان به شهادت رسیده فرمود: خداوند مشیت خود را جاری خواهد کرد، پس از این خدمت آن حضرت رسیدند و عرض کردند: قزمان خودکشی کرده است. خاتم النبیّین صلی اللَّه علیه و آله فرمود: گواهی می دهم که رسول حقیقی پروردگار هستم. راوی گفت: قزمان جنگ سختی با مشرکین انجام داد و هفت نفر از آن ها را کشت پس از اینکه زخم های زیادی برداشت به طرف بنی ظفر رفت، مسلمانان گفتند: ای قزمان تو امروز احسان کردی و فداکاری نمودی اینک تو را به ثواب و جزا مژده می دهیم. قزمان پاسخ داد: چرا به ثواب و جزا مرا مژده می دهید، به خداوند سوگند من به خاطر طرفداری از خویشاوندان خود در این جنگ شرکت کردم، و این همه فعالیت را از خود اظهار نمودم، و اگر اقوام من در این میان نبودند من هرگز جنگ نمی کردم، هنگامی که زخم هایش شدت پیدا کرد، وی تیری از تیرکش خود کشید و به وسیله آن خودکشی نمود.
فرمود: زنی از بنی نجار که پدر و برادر و شوهرش در جنگ احد کشته شده بودند خدمت پیامبر صلی اللَّه علیه و آله رسید در حالی که مسلمین پیرامون وی اجتماع کرده بودند، گفت: رسول خدا زنده است؟ گفتند: آری، گفت: من می توانم وی را ببینم؟ گفتند: آری. اصحاب راهی برای این زن باز کردند و او خدمت پیامبر رسید و عرض کرد: تمام گرفتاری ها و مصیبت ها بعد از سلامتی شما برای ما گواراست، و تندرستی شما تمام ناراحتیهای ما را جبران می کند، این زن پس از ذکر این مطلب برگشت.
راوی گوید: حضرت رسول پس از اینکه شهدای احد را دفن کردند به طرف مدینه مراجعت کردند، هنگامی که از محله بنی اشهل و بنی ظفر می گذشتند فریاد ناله و شیون زنان این دو قبیله را شنیدند، در این هنگام دیدگان مبارکش پر از اشک شد و گریه کرد، پس از این فرمود، اینک برای حمزه گریهکنندهای نیست. سعد بن معاذ
وَ أُسَيْدُ بْنُ حُضَيْرٍ قَالا (1)لَا تَبْكِيَنَّ امْرَأَةٌ حَمِيمَهَا حَتَّي تَأْتِيَ فَاطِمَةَ عَلَيْهَا السَّلَامُ فَتُسْعِدَهَا فَلَمَّا سَمِعَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله الْوَاعِيَةَ عَلَي حَمْزَةَ وَ هُوَ عِنْدَ فَاطِمَةَ عَلَيْهَا السَّلَامُ عَلَي بَابِ الْمَسْجِدِ قَالَ ارْجِعْنَ رَحِمَكُنَّ اللَّهُ فَقَدْ آسَيْتُنَّ بِأَنْفُسِكُنَّ.
ثم كانت غزوة حمراء الأسد قَالَ أَبَانُ بْنُ عُثْمَانَ لَمَّا كَانَ مِنَ الْغَدِ مِنْ يَوْمِ أُحُدٍ نَادَي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فِي الْمُسْلِمِينَ فَأَجَابُوهُ فَخَرَجُوا عَلَي عِلَّتِهِمْ وَ عَلَي مَا أَصَابَهُمْ مِنَ الْقَرْحِ وَ قَدَّمَ عَلِيّاً بَيْنَ يَدَيْهِ بِرَايَةِ الْمُهَاجِرِينَ حَتَّي انْتَهَي إِلَي حَمْرَاءِ الْأَسَدِ ثُمَّ رَجَعَ إِلَي الْمَدِينَةِ فَهُمُ الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ وَ خَرَجَ أَبُو سُفْيَانَ حَتَّي انْتَهَي إِلَي الرَّوْحَاءِ فَأَقَامَ بِهَا وَ هُوَ يَهُمُّ بِالرَّجْعَةِ عَلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ يَقُولُ قَدْ قَتَلْنَا صَنَادِيدَ الْقَوْمِ فَلَوْ رَجَعْنَا اسْتَأْصَلْنَاهُمْ فَلَقِيَ مَعْبَداً الْخُزَاعِيَّ فَقَالَ مَا وَرَاءَكَ يَا مَعْبَدُ قَالَ قَدْ وَ اللَّهِ تَرَكْتُ مُحَمَّداً وَ أَصْحَابَهُ وَ هُمْ يُحْرِقُونَ عَلَيْكُمْ (2)وَ هَذَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ قَدْ أَقْبَلَ عَلَي مُقَدِّمَتِهِ فِي النَّاسِ وَ قَدِ اجْتَمَعَ مَعَهُ مَنْ كَانَ تَخَلَّفَ عَنْهُ وَ قَدْ دَعَانِي ذَلِكَ إِلَي أَنْ قُلْتُ شِعْراً قَالَ أَبُو سُفْيَانَ وَ مَا ذَا قُلْتَ قَالَ قُلْتُ:
كَانَتْ تَهُدُّ مِنَ الْأَصْوَاتِ رَاحِلَتِي *** إِذْ سَالَتِ الْأَرْضُ بِالْجُرْدِ الْأَبَابِيلِ
تُرْدِي بِأُسْدٍ كِرَامٍ لَا تَنَابِلَةٍ *** عِنْدَ اللِّقَاءِ وَ لَا خُرْقٍ مَعَاذِيلِ
الْأَبْيَاتَ.
فَثَنَّي ذَلِكَ أَبَا سُفْيَانَ وَ مَنْ مَعَهُ ثُمَّ مَرَّ بِهِ رَكْبٌ مِنْ عَبْدِ الْقَيْسِ يُرِيدُونَ الْمِيرَةَ مِنَ الْمَدِينَةِ فَقَالَ لَهُمْ أَبْلِغُوا مُحَمَّداً أَنِّي قَدْ أَرَدْتُ الرَّجْعَةَ إِلَي أَصْحَابِهِ لِأَسْتَأْصِلَهُمْ وَ أُوقِرَ لَكُمْ رِكَابَكُمْ زَبِيباً إِذَا وَافَيْتُمْ عُكَاظَ فَأَبْلَغُوا ذَلِكَ إِلَيْهِ وَ هُوَ بِحَمْرَاءِ الْأَسَدِ فَقَالَ صلي الله عليه و آله وَ الْمُسْلِمُونَ مَعَهُ حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ .
وَ رَجَعَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَي الْمَدِينَةِ يَوْمَ الْجُمُعَةِ.
و اسید بن حضیر چون این سخن از آن حضرت شنیدند گفتند: هیچ زنی ابتداء بر کشتههای خود گریه نکند، مگر اینکه قبلا در منزل فاطمه حاضر شود و در مصیبت حمزه با وی شرکت کند، هنگامی که پیامبر فریاد شیون زنان را در منزل فاطمه شنید فرمود: برگردید خداوند شما را رحمت کند، شما امروز حق مواسات و همدردی را انجام دادید.
سپس غزوه حمراء الاسد اتفاق افتاد. ابان بن عثمان گوید: روز بعد از واقعه احد حضرت رسول مسلمین را جمع کرد و آنان هم وی را اجابت نمودند، و آنان با اینکه هنوز زخم های زیادی داشتند و فشار سختی و محنت بر آن ها سنگینی می کرد، با پیامبر بیرون شدند. امیر المؤمنین علیه السّلام در حالی که پرچم مهاجرین را در دست داشت مقابل حضرت خاتم النبیّین حرکت می کرد پیامبر به اتفاق یاران خود تا «حمراء الاسد» پیش رفتند و از آنجا به طرف مدینه برگشتند، در باره این واقعه آیه شریفه«الَّذِینَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ» نازل شد. ابو سفیان بعد از اینکه از احد برگشت به طرف «روحاء» رفت در آنجا فرود آمد، وی قصد داشت بار دیگر به مدینه برگردد و با حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله جنگ کند. ابو سفیان می گفت: ما بزرگان اصحاب محمد را از بین بردیم و آن ها را از پا در آوردیم اینک به طرف مدینه برگردیم همه آن ها را ریشه کن خواهیم کرد. در این هنگام که قصد داشتند به مدینه حرکت کنند، معبد خزاعی به آنان برخورد کرد، ابو سفیان گفت: در آن طرف ها چه خبر است؟ معبد گفت: به خداوند سوگند محمد و یاران او را دیدم که نسبت به شما در ناراحتی بسر می برند و در صدد انتقام از شما هستند، اینک علی بن ابی طالب در پیشاپیش وی حرکت می کند و مردمان که در جنگ احد از وی تخلف کرده بودند اکنون پیرامون او جمع شدهاند. معبد گفت: این جریان مرا وادار کرد که در این باره شعری بگویم، ابو سفیان گفت: شعر شما در چه موضوعی است؟، معبد گفت:
از فرط سر و صدای فراوان، نزدیک بود مرکبم از بین برود؛ چرا که اسبانی چون ابابیل، در روی زمین به پیش میتازند.
اسبانی که شیرانی شرزه را با خود حمل میکنند که به هنگام نبرد، انسان هایی کوتاه قامت و ناتوان و بیسلاح نیستند.
تا پایان ابیات.
ابو سفیان از این جهت کینه و عداوت پیامبر را در دل گرفت، پس از این جریان به کاروانی از بنی عبد القیس برخوردند که خواروبار به مدینه می بردند، ابو سفیان به افراد این قافله گفت: به محمد برسانید که من قصد مراجعت دارم و قصد کردهام که اصحاب او را از پا درآورم و آن ها را در فشار بگذارم، شما اگر این پیام را به وی برسانید در بازار «عکاظ» کشمشهای فراوانی به شما خواهم داد، افراد این کاروان پس از اینکه به «حمراء الاسد» رسیدند جریان را به پیامبر عرض کردند. پیامبر فرمود: خداوند ما را یاری و نصرت خواهد داد و ما امور خود را به وی واگذار کردهایم.
حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله روز جمعه به مدینه بازگشت.
قَالَ وَ لَمَّا غَزَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله حَمْرَاءَ الْأَسَدِ وَثَبَتْ فَاسِقَةٌ مِنْ بَنِي حَطْمَةَ (1)يُقَالُ لَهَا الْعَصْمَاءُ أُمُّ الْمُنْذِرِ بْنِ الْمُنْذِرِ تَمْشِي فِي مَجَالِسِ الْأَوْسِ وَ الْخَزْرَجِ وَ تَقُولُ شِعْراً تُحَرِّضُ عَلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله وَ لَيْسَ فِي بَنِي حَطْمَةَ (2)يَوْمَئِذٍ مُسْلِمٌ إِلَّا وَاحِدٌ يُقَالُ لَهُ عُمَيْرُ بْنُ عَدِيٍّ فَلَمَّا رَجَعَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله غَدَا عَلَيْهَا عُمَيْرٌ فَقَتَلَهَا ثُمَّ أَتَي رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقَالَ إِنِّي قَتَلْتُ أُمَّ الْمُنْذِرِ لِمَا قَالَتْهُ مِنْ هُجْرٍ فَضَرَبَ رَسُولُ اللَّهِ عَلَي كَتِفِهِ وَ قَالَ هَذَا رَجُلٌ نَصَرَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ بِالْغَيْبِ أَمَا إِنَّهُ لَا يَنْتَطِحُ فِيهَا عَنْزَانِ.
قَالَ عُمَيْرُ بْنُ عَدِيٍّ فَأَصْبَحْتُ فَمَرَرْتُ بِبَنِيهَا وَ هُمْ يَدْفِنُونَهَا فَلَمْ يَعْرِضْ لِي أَحَدٌ مِنْهُمْ وَ لَمْ يُكَلِّمْنِي. (3).
بؤ بذنبك أي اعترف أو ارجع به جربان القميص بالضم و التشديد لبته (4)معرب كريبان و يقال ضربه فقضي عليه أي قتله و التأنيث بتأويل الضربة أو الجراحة و ندر الشيء كنصر سقط و القذافة بالفتح و التشديد الذي يرمي به الشيء فيبعد و أقمأه بالهمز صغره و أذله و القلاعة بالضم الحجر أو المدر يقتلع من الأرض فيرمي به و المراق بتشديد القاف ما دق من أسفل البطن و لان و الدعس الطعن و المزراق رمح قصير و زرقه به رماه به قوله يجأ به هو من قولهم وجأه بالسكين كوضعه أي ضربه.
و قال الجزري فيه إن أبا سفيان مر بحمزة قتيلا فقال له ذق عقق أراد ذق القتل يا عاق قومه كما قتلت يوم بدر من قومك يعني كفار قريش و عقق منقول من عاق للمبالغة كغدر من غادر و فسق من فاسق و قال يقال للرجل إذ أسري ليلته جمعاء أو أحياها بصلاة أو غيرها من العبادات اتخذ الليل جملا كأنه ركبه و لم ينم فيه.
قوله قد تجملوا أي ركبوا الجمل و الإبلاء الإنعام و الإحسان و الجلل
راوی گوید: هنگامی که پیامبر به غزوه حمراء الاسد رفته بودند، زن بدکاری از بنی خطمه که او را «عصماء» می گفتند در مجالس اوس و خزرج شرکت می کرد و با خواندن اشعار تحریک آمیز مردم را بر ضد حضرت رسول به شورش وا می داشت و در بنی خطمه جز یک نفر بنام «عمیر بن عدی» مسلمان دیگری نبود. هنگامی که حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله مراجعت فرمودند عمیر این زن را کشت و پس از این خدمت آن حضرت رسید و عرض کرد: من مادر منذر را برای اینکه شما را هجو کرده بود کشتم، حضرت رسول با دست خود روی کتف او زد و فرمود: این مردی است که خدا و رسول را در نهانی یاری کرده است، و راجع به قتل این زن اتفاقی رخ نخواهد داد و حتی دو بز هم به یک دیگر شاخ نمی زنند. (جنجال راه نمی اندازند.)
عمیر گفت: من صبح از در خانه آن ها می گذشتم و دیدم خویشاوندان او به دفن وی مشغول اند، و کسی هم متعرض من نشد و با من نیز سخن نگفتند. (5)
«بُؤ بذنبک» یعنی به گناهت اعتراف کن یا از گناهت بازگرد. «جرّبان القمیص» با ضمه و تشدید یعنی گریبان که معرّب (گریبان) فارسی است. و گفته می شود: «ضربه فقضی علیه» یعنی او را کشت. و مؤنث آمدن به تاویل کلمه «الضربۀ» یا «الجراحۀ» می باشد. «ندر الشیء» بر وزن نصر یعنی: افتاد. «القذّافۀ» با فتحه و تشدید چیزی است که با آن چیزی را پرتاب کنند و دور شود. «أقمأه» با همزه یعنی: او را کوچک و خوار کرد. «القلاعۀ» با ضمه به معنای سنگ یا خشتی است که از زمین کنده و انداخته شود. «المراقّ» با تشدید قاف قسمت نرم و نازک پایین شکم است. «الدعس» یعنی با نیزه ضربه زدن. «المزراق» نیزه کوتاه است. «زرقه به» یعنی با نیزه کوتاه بر او ضربه زد. «یجأ به» از سخنشان است که گویند: «وجأه بالسکین» بر وزن (وضعه) یعنی با چاقو بر وی ضربه زد.
جزری گوید: در روایت آمده که ابو سفیان بر حمزه در حالی که شهید شده بود گذر کرد و به او گفت: «ذُق عقق» مقصودش این بوده که کشتن را بچش ای کسی که از قومت نافرمانی کردی، همانگونه که در روز بدر افرادی از قومت - یعنی کفار قریش - را به قتل رساندی. «عقق» اسم منقول از «عاقۀ» به جهت مبالغه در معنی است همانند «غدر» که منقول «غادر» و «فسق» منقول «فاسق» است. و گوید: به شخص هرگاه کل شب خود را در حرکت باشد یا با نماز و دیگر عبادات تمام شب را بیدار بماند، گویند: «اتخذ اللیل جملاً» گویی او بر شب سوار شده و در طول شب نخوابیده است.
سخن او: «قد تجملّوا» یعنی سوار بر شتر شدند. «الابلاء» به معنای انعام و احسان است. «الجلل»
بالتحريك الأمر العظيم و الهين و هو من الأضداد و المراد هنا الثاني أي كل مصيبة سهلة هينة بعد سلامتك و بقائك.
قوله صلي الله عليه و آله لا ينتطح فيها عنزان أي يذهب هدرا لا ينازع في دمها رجلان ضعيفان أيضا لأن النطاح من شأن التيوس و الكباش.
كشف، كشف الغمة قَالَ الْوَاقِدِيُّ فِي الْمَغَازِي إِنَّهُ لَمَّا فَرَّ النَّاسُ يَوْمَ أُحُدٍ مَا زَالَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله شِبْراً وَاحِداً يَرْمِي مَرَّةً عَنْ قَوْسِهِ وَ مَرَّةً بِالْحِجَارَةِ وَ صَبَرَ (1)مَعَهُ أَرْبَعَةَ عَشَرَ رَجُلًا سَبْعَةٌ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ سَبْعَةٌ مِنَ الْأَنْصَارِ أَبُو بَكْرٍ وَ عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ عَوْفٍ وَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ سَعْدُ بْنُ أَبِي وَقَّاصٍ وَ طَلْحَةُ بْنُ عُبَيْدِ اللَّهِ وَ أَبُو عُبَيْدَةَ بْنُ الْجَرَّاحِ وَ الزُّبَيْرُ بْنُ الْعَوَّامِ وَ مِنَ الْأَنْصَارِ الْحُبَابُ بْنُ الْمُنْذِرِ وَ أَبُو دُجَانَةَ وَ عَاصِمُ بْنُ ثَابِتٍ وَ الْحَارِثُ بْنُ الصِّمَّةِ وَ سَهْلُ بْنُ حُنَيْفٍ وَ أُسَيْدُ بْنُ حُضَيْرٍ وَ سَعْدُ بْنُ مُعَاذٍ وَ يُقَالُ ثَبَتَ سَعْدُ بْنُ عُبَادَةَ وَ مُحَمَّدُ بْنُ مَسْلَمَةَ فَجَعَلُوهُمَا مَكَانَ أُسَيْدِ بْنِ حُضَيْرٍ وَ سَعْدِ بْنِ مُعَاذٍ (2)وَ بَايَعَهُ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ عَلَي الْمَوْتِ ثَلَاثَةٌ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ خَمْسَةٌ مِنَ الْأَنْصَارِ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ الزُّبَيْرُ وَ طَلْحَةُ وَ أَبُو دُجَانَةَ وَ الْحَارِثُ بْنُ الصِّمَّةِ وَ حُبَابُ بْنُ الْمُنْذِرِ وَ عَاصِمُ بْنُ ثَابِتٍ وَ سَهْلُ بْنُ حُنَيْفٍ فَلَمْ يُقْتَلْ مِنْهُمْ أَحَدٌ .
وَ أُصِيبَتْ يَوْمَئِذٍ عَيْنُ قَتَادَةَ بْنِ النُّعْمَانِ حَتَّي وَقَعَتْ عَلَي وَجْنَتِهِ قَالَ فَجِئْتُ
با حرکت حروف: به معنای کار بزرگ است. «الهیّن» از کلمات اضداد است و مقصود در اینجا معنای دوم آن است، یعنی: هر مصیبتی پس از سلامتی و زنده ماندن شما آسان و ساده است.
فرموده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم: «لا ینتطح فیه عنزان» یعنی خون هدر می رود و حتی دو مرد ضعیف نیز در باره خون او به نزاع و جنجال نمی پردازند، چرا که «الناطح» مخصوص بزهای کوهی و قوچ ها است.
کشف الغمّه: واقدی در کتاب مغازی آورده است: چون مردم در روز احد فرار نمودند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یا از کمان خود تیر میانداخت یا سنگ میزد و چهارده کس با آن حضرت ثبات قدم ورزیدند هفت از مهاجر و هفت از انصار. از مهاجرین ابو بکر، و عبد الرحمن بن عوف، و علی بن ابی طالب، و سعد بن ابی وقاص، و طلحة بن عبید اللَّه، و ابو عبیدة بن جراح، و زبیر بن عوام. و از انصار حباب بن منذر، و ابو دجانه، و عاصم بن ثابت، و حارث بن صمه، و سهل بن حنیف و اسد بن خضیر، و سعد بن معاذ و بعضی به جای اسید بن حضیر و سعد بن معاذ سعد بن عباده و محمد بن مسلمه گفتهاند. و در آن روز هشت کس با پیامبر بر سر جان خود بیعت نمودند: سه کس از مهاجر و پنج کس از انصار از مهاجر علی علیه السلام بود، و زبیر، و طلحه. و از انصار أبو دجانه، و حارث بن صمه، و حباب بن منذر، و عاصم بن ثابت، و سهل بن حنیف، و هیچ کدام را از ایشان کشته نشدند.
و در آن روز ضربتی بر چشم قتاده بن نعمان خورد که از حدقه جدا شده و بر روی گون اش افتاد. گوید: نزد
1) تقدم آنفا انه لم يثبت مع النبيّ صلّي اللّه عليه و آله أحد الا عليّ بن أبي طالب عليه السلام، ثمّ رجع بعد ذلك عدة من أصحابه و سيأتي أيضا الكلام في ذلك.
2) لم يرق المقريزي أن لا يكون بين هؤلاء الرجال عمر، فأضافه إليهم وعدهم خمسة عشر. و كأنّه و الواقدي نسيا أن يعده و أبا بكر فيمن بايعه صلّي اللّه عليه و آله و سلم علي الموت. ولكن ظهور الحال يشهد بأن العصبية العمياء لم تدعهما حتى نحتا فضيلة الثبات لهما ولغيرهما في قبال على علیه السلام حتى لم يكن على علیه السلام منفرد بتلك الفضيلة ، ولكن التاريخ و السير يشهدان بخلاف ذلك ، حيث لم يثبتا لهما اقل شئ يدل على ذلك ، فهل سمعت أو رأيت في كتاب أن أصابهما خدش او جراحة أو اصاب أحد منهما طعن او ضرب او جراحة في تلك الوقعة؟
إِلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله وَ قُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ تَحْتِي امْرَأَةً شَابَّةً جَمِيلَةً أُحِبُّهَا وَ تُحِبُّنِي فَأَنَا أَخْشَي أَنْ تُقَذِّرَ (1)مَكَانَ عَيْنِي فَأَخَذَهَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَرَدَّهَا فَأَبْصَرَتْ وَ عَادَتْ كَمَا كَانَتْ لَمْ تُؤْلِمْهُ سَاعَةً مِنْ لَيْلٍ أَوْ نَهَارٍ فَكَانَ يَقُولُ بَعْدَ أَنْ أَسَنَّ هِيَ أَقْوَي عَيْنِي وَ كَانَتْ أَحْسَنَهُمَا .
وَ بَاشَرَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله الْقِتَالَ بِنَفْسِهِ وَ رَمَي حَتَّي فَنِيَتْ نَبْلُهُ وَ أَصَابَ شَفَتَيْهِ وَ رَبَاعِيَتَهُ عُتْبَةُ بْنُ أَبِي وَقَّاصٍ وَ وَقَعَ صلي الله عليه و آله فِي حُفْرَةٍ وَ ضَرَبَهُ ابْنُ قَمِيئَةَ فَلَمْ يَصْنَعْ سَيْفُهُ شَيْئاً إِلَّا وَهْنَ الضَّرْبَةِ بِثِقْلِ السَّيْفِ وَ انْتَهَضَ وَ طَلْحَةُ تَحْمِلُهُ (2)مِنْ وَرَائِهِ وَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَخَذَ بِيَدَيْهِ حَتَّي اسْتَوَي قَائِماً.
وَ عَنْ أَبِي بَشِيرٍ الْحَارِثِيِّ (3)حَضَرْتُ يَوْمَ أُحُدٍ وَ أَنَا غُلَامٌ فَرَأَيْتُ ابْنَ قَمِيئَةَ عَلَا رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بِالسَّيْفِ فَوَقَعَ عَلَي رُكْبَتَيْهِ فِي حُفْرَةٍ أَمَامَهُ حَتَّي تَوَارَي فَجَعَلْتُ أَصِيحُ وَ أَنَا غُلَامٌ حَتَّي رَأَيْتُ النَّاسَ ثَابُوا إِلَيْهِ.
وَ يُقَالُ الَّذِي شَجَّهُ فِي جَبْهَتِهِ ابْنُ شِهَابٍ وَ الَّذِي أَشْظَي رَبَاعِيَتَهُ وَ أَدْمَي شَفَتَهُ عُتْبَةُ بْنُ أَبِي وَقَّاصٍ وَ الَّذِي أَدْمَي وَجْنَتَيْهِ حَتَّي غَابَ الْحَلْقُ (4)فِي وَجْنَتِهِ ابْنُ قَمِيئَةَ وَ سَالَ الدَّمُ مِنْ جَبْهَتِهِ حَتَّي أَخْضَلَ لِحْيَتَهُ وَ كَانَ سَالِمٌ مَوْلَي أَبِي حُذَيْفَةَ يَغْسِلُ الدَّمَ عَنْ وَجْهِهِ وَ هُوَ يَقُولُ كَيْفَ يُفْلِحُ قَوْمٌ فَعَلُوا هَذَا بِنَبِيِّهِمْ وَ هُوَ يَدْعُوهُمْ إِلَي اللَّهِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ (5)الْآيَةَ.
وَ ذَكَرَ أَحْمَدُ بْنُ حَنْبَلٍ فِي مُسْنَدِهِ عَنْ أَبِي حَازِمٍ عَنْ سَهْلٍ بِأَيِّ شَيْءٍ دُووِيَ جُرْحُ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله قَالَ كَانَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ يَجِيءُ بِالْمَاءِ فِي تُرْسِهِ وَ فَاطِمَةُ عَلَيْهَا السَّلَامُ
پیامبر آمدم و گفتم: یا رسول اللَّه زن جوان زیبا دارم و او را دوست میدارم و او نیز مرا دوست دارد از این می ترسم که با دیدن وضعیت چشمم از من بیزار شود. رسول خدا آن را به دست مبارک خود به جای نهاد و چشم او بینا شد و به حالت اولش برگشت و بیش از یک ساعت از روز یا شب درد نکشید. او می گفت: هر چند پیرتر شدم آن چشم من تیزتر و زیباتر شد.
پیامبر در آن روز خود شخصاً وارد صحنه جنگ شد و تیر انداخت تا اینکه تیرهایش تمام شد. عتبه بن ابی وقاص دندان پیشین پیامبر را شکست و آن حضرت در چاله ای افتاد و ابن قمیئۀ شمشیری بر پیامبر وارد کرد اما ضربه اش اثر نکرد جز اینکه به واسطه آن ضربه و سنگینی شمشیر پیامبر در چاه ماند و طلحه از پشت پیامبر را گرفت و علی علیه اسلام دستش را گرفته تا اینکه پیامبر برپا ایستاد.
ابو بشیر حارثی گوید: من در روز احد شرکت داشتم و نوجوانی بیش نبودم. دیدم ابن قمیئۀ با شمشیر بر پیامبر ضربه ای وارد ساخت و آن حضرت در چاله ای که در مقابلش بود افتاد تا اینکه از دیدگان پنهان شد. من که نوجوانی بودم فریاد کشیدم و دیدم که مردم به سوی پیامبر شتافتند.
گویند: کسی که پیشانی پیامبر را زخمی کرد بان شهاب بود و کسی که دندان پیشین ایشان را کشت و لبان آن حضرت را خون آلود کرد عتبه بن ابی وقّاص بود. و کسی که گونه های پیامبر را خون آلود کرد تبه نحوی که حلقه های کلاه خود از خون پنهان شد، ابن قمیئه بود و خون از پیشانی پیامبر جاری شد تا جایی که محاسن ایشان را تر کرد. و سالم غلام ابی حذیفه خون را از روی مبارکش پاک میکرد و میگفت: چگونه رستگار می شوند قومی که با پیامبر خود این کار را می کنند و حال آنکه آن ها را به سوی خدا دعوت می کند. پس خداوند این آیه را نازل فرمود: «لَیْسَ لَکَ مِنَ الْأَمْرِ شَیْءٌ أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ أَوْ یُعَذِّبَهُمْ فَإِنَّهُمْ ظالِمُونَ»(6){هیچ یک از این کارها در اختیار تو نیست یا [خدا] بر آنان میبخشاید، یا عذابشان میکند، زیرا آنان ستمکارند.}
احمد بن حنبل در مسند آورده از أبی حازم که از سهل پرسیدند که جراحت رسول اللَّه صلی الله علیه و آله و سلم را در آن روز به چه دوا کردند؟ گفت: علی علیه السلام مقداری آب در سپر خود آورد و فاطمه علیها السلام
تَغْسِلُ الدَّمَ عَنْ وَجْهِهِ وَ أَخَذَ حَصِيراً فَأَحْرَقَ وَ حَشَي بِهِ جُرْحَهُ (1).
وَ قَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ لَقَدْ رَأَيْتُنِي وَ انْفَرَدَتْ يَوْمَئِذٍ مِنْهُمْ فِرْقَةٌ خَشْنَاءُ فِيهَا عِكْرِمَةُ بْنُ أَبِي جَهْلٍ فَدَخَلْتُ وَسْطَهُمْ بِالسَّيْفِ فَضَرَبْتُ بِهِ وَ اشْتَمَلُوا عَلَيَّ حَتَّي أَفْضَيْتُ إِلَي آخِرِهِمْ ثُمَّ كَرَّرْتُ فِيهِمُ الثَّانِيَةَ حَتَّي رَجَعْتُ مِنْ حَيْثُ جِئْتُ وَ لَكِنَّ الْأَجَلَ اسْتَأْخَرَ وَ يَقْضِي اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولًا (2)
قَالَ وَ كَانَ عُثْمَانُ مِنَ الَّذِينَ تَوَلَّي يَوْمَ الْتَقَي الْجَمْعانِ.
وَ قَالَ ابْنُ أَبِي نَجِيحٍ (3)نَادَي فِي ذَلِكَ الْيَوْمِ مُنَادٍ لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَي إِلَّا عَلِيٌّ (4).
قال في النهاية التشظي التشعب و التشقق و منه الحديث فانشظت رباعية رسول الله صلي الله عليه و آله أي انكسرت.
فر، تفسير فرات بن إبراهيم أَبُو الْقَاسِمِ بْنُ حَمَّادٍ مُعَنْعَناً عَنْ حُذَيْفَةَ الْيَمَانِيِّ (5)رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ
خون را از چهره پیامبر می شست و پاره از حصیر سوزاند و از خاکستر آن جراحت آن حضرت را بست.
علی علیه السلام فرمود: من دیدم که طایفه درشت غلیظ در آن میان جدا شدند و قصد پیامبر کردند و عکرمة بن ابی جهل در میان آن مشرکان بود من ذو الفقار کشیده در میان ایشان افتادم و سر راه را بر ایشان گرفتم و بر چپ و راست خود
میزدم، و از یک کنار گرفته از جانب دیگر بیرون میرفتم، و باز این چنین کر و فر به جای میآوردم تا ایشان را از رسول دفع کردم و از جایی که آمدم بازگشتم و اما اجل به تاخیر افتاد و خداوند کاری را که باید انجام می داد به انجام برساند.
عثمان از جمله کسانی بود که در هنگام رویارویی پشت کرد.
ابن ابی نجیح گوید: در آن روز منادی غیبی ندا کرد که: لا سیف الا ذو الفقار و لا فتی الا علی. (6)
در نهایۀ گوید: «التشظّی» یعنی پراکنده شدن و از همین کلمه این روایت است: «فانشظّت رباعیّۀ رسول الله» یعنی دندان پیشین رسول خدا شکست.
تفسیر فرات: حذیفه یمانی رضی الله عنه گوید:
1) زاد في المصدر: و رأي صلّي اللّه عليه و آله و سلم سيف علي مختضبا فقال: ان كنت أحسنت القتال فقد أحسن عاصم بن ثابت و الحارث بن الصمة و سهل بن حنيف، و سيف ابي دجانة غير مذموم، و ذكره المقريزي أيضا في الامتاع، و ذكر الجملة السابقة هكذا: فلما رأت فاطمة الدم لا يرقأ و هي تغسله و علي يصب الماء عليها بالمجن اخذت قطعة حصير فاحرقته حتّي صار رمادا ثمّ الصقته بالجرح فاستمسك الدم؛ و يقال: داوته بصوفة محترقة، و كان صلّي اللّه عليه و آله و سلم بعد يداوي الجرح في وجهه بعظم بال حتّي يذهب اثره، و مكث يجد وهن ضربة ابن قميئة علي عاتقه شهرا أو أكثر من شهر.
2) زاد في المصدر: و خرج عبد الرحمن بن أبي بكر علي فرس فقال: من يبارز؟ انا عبد الرحمن بن عتيق، فنهض أبو بكر و شهر سيفه و قال: يا رسول اللّه أبارزه؟ فقال رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله: شم سيفك و ارجع الي مكانك و متعنا بنفسك، و ذكره أيضا المقريزي في الامتاع، قوله: شم سيفك اي اغمده و في قوله صلّي اللّه عليه و آله و سلم ذلك خصوصا (متعنا بنفسك) إشارة لطيفة لا تخفي مغزاها.
3) هو عبد اللّه بن يسار المكي أبو يسار الثقفي.
4) كشف الغمّة: 54.
5) هكذا في النسخ، و الصحيح: حذيفة بن اليمان، و اسم اليمان حسيل مصغرا و يقال: حسل بكسر الحاء وسكون السين.
6) . کشف الغمه / 54
أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَمَرَ بِالْجِهَادِ يَوْمَ أُحُدٍ فَخَرَجَ النَّاسُ سِرَاعاً يَتَمَنَّوْنَ لِقَاءَ عَدُوِّهِمْ وَ بَغَوْا فِي مَنْطِقِهِمْ وَ قَالُوا وَ اللَّهِ لَئِنْ لَقِينَا عَدُوَّنَا (1)لَا نُوَلِّي حَتَّي يُقْتَلَ عَنْ آخِرِنَا رَجُلٌ أَوْ يَفْتَحَ اللَّهُ لَنَا قَالَ فَلَمَّا أَتَوْا إِلَي (2)الْقَوْمِ ابْتَلَاهُمُ اللَّهُ بِالَّذِي كَانَ مِنْهُمْ وَ مِنْ بَغْيِهِمْ فَلَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا يَسِيراً حَتَّي انْهَزَمُوا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَّا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ أَبُو دُجَانَةَ سِمَاكُ بْنُ خَرَشَةَ الْأَنْصَارِيُّ فَلَمَّا رَأَي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مَا قَدْ نَزَلَ بِالنَّاسِ مِنَ الْهَزِيمَةِ وَ الْبَلَاءِ رَفَعَ الْبَيْضَةَ عَنْ رَأْسِهِ وَ جَعَلَ يُنَادِي أَيُّهَا النَّاسُ أَنَا لَمْ أَمُتْ وَ لَمْ أُقْتَلْ وَ جَعَلَ النَّاسُ يَرْكَبُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً لَا يَلْوُونَ عَلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَلَا يَلْتَفِتُونَ (3)إِلَيْهِ فَلَمْ يَزَالُوا كَذَلِكَ حَتَّي دَخَلُوا الْمَدِينَةَ فَلَمْ يَكْتَفُوا بِالْهَزِيمَةِ حَتَّي قَالَ أَفْضَلُهُمْ رَجُلًا فِي أَنْفُسِهِمْ قُتِلَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَلَمَّا آيَسَ الرَّسُولُ مِنَ الْقَوْمِ رَجَعَ إِلَي مَوْضِعِهِ الَّذِي كَانَ فِيهِ فَلَمْ يَرَ إِلَّا عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ أَبَا دُجَانَةَ الْأَنْصَارِيَّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَا أَبَا دُجَانَةَ ذَهَبَ النَّاسُ فَالْحَقْ بِقَوْمِكَ فَقَالَ أَبُو دُجَانَةَ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا عَلَي هَذَا بَايَعْنَاكَ وَ بَايَعْنَا اللَّهَ وَ لَا عَلَي هَذَا خَرَجْنَا يَقُولُ اللَّهُ تَعَالَي إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ (4)فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَا أَبَا دُجَانَةَ أَنْتَ فِي حِلٍّ مِنْ بَيْعَتِكَ فَارْجِعْ فَقَالَ أَبُو دُجَانَةَ يَا رَسُولَ اللَّهِ لَا تُحَدِّثُ نِسَاءُ الْأَنْصَارِ فِي الْخُدُورِ أَنِّي أَسْلَمْتُكَ وَ رَغِبْتُ بِنَفْسِي عَنْ نَفْسِكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ لَا خَيْرَ فِي الْعَيْشِ بَعْدَكَ قَالَ فَلَمَّا سَمِعَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله كَلَامَهُ وَ رَغْبَتَهُ فِي الْجِهَادِ انْتَهَي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَي صَخْرَةٍ فَاسْتَتَرَ بِهَا لِيَتَّقِيَ بِهَا مِنَ السِّهَامِ سِهَامِ الْمُشْرِكِينَ فَلَمْ يَلْبَثْ أَبُو دُجَانَةَ إِلَّا يَسِيراً حَتَّي أُثْخِنَ (5)جِرَاحَةً فَتَحَامَلَ حَتَّي انْتَهَي إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در روز احد به جهاد امر فرمود. مردم شتابان بیرون رفتند در حالی که آرزوی رویارویی با دشمن را در سر می پروراندند و سخنان زیادی بر زبان آوردند و گفتند: به خدا سوگند، اگر با دشمن خود مواجه شویم از جنگیدن پشت نمی کنیم تا اینکه تا آخرین نفر ما کشته شود یا اینکه خداوند فتح و پیروزی را برایمان میسّر گرداند. گوید: چون با قوم کافر رویاروی شدند خداوند با عهد و پیمان و سخنانشان، آن ها را امتحان کرد و اندک زمانی طول نکشید که جز علی بن ابی طالب علیه السلام و ابو دجانه سماک بن خرشه انصاری، بقیه از گرد پیامبر گریختند. چون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دید که چه شکست و بلایی بر سر مردم آمده است کلاه خودش را از سر بر داشت و ندا سر می داد: «ای مردم من نمرده ام و کشته نشده ام.» مردم بر همدیگر سوار می شدند و به رسول خدا اهمیتی نمی دادند و به آن حضرت توجه نمی کردند. مردم بر همین حال بودند تا به مدینه رسیدند و به شکست و گریز بسنده نکردند تا جایی که بهترین آن ها در نزدشان گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم کشته شد. چون رسول خدا از آنان ناامید شد به مکانی که در آنجا بود بازگشت و جز علی بن ابی طالب علیه السلام و ابو دجانه انصاری رضی الله عنه کسی را ندید. رسول خدا فرمود: ای ابو دجانۀ! مردم رفتند تو نیز دنبال قومت برو.
ابو دجانۀ گفت: ای رسول خدا ما اینگونه با شما و با خدا پیمان نبستیم، و بر این اساس برای جنگ بیرون نشدیم. خداوند متعال می فرماید: «إِنَّ الَّذِینَ یُبایِعُونَکَ إِنَّما یُبایِعُونَ اللَّهَ یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِم»(6){در حقیقت، کسانی که با تو بیعت میکنند، جز این نیست که با خدا بیعت میکنند دست خدا بالای دستهای آنان است.} رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای ابو دجانۀ! تو از بیعتت آزادی، بازگرد. ابو دجانۀ گفت: ای رسول خدا زنان انصار در کجاوه ها نمی گویند که من شما را تسلیم کرده و خودم را از شما دور کردم، ای رسول خدا هیچ خیری در زندگی کردن پس از شما نیست. گوید: پیامبر با شنیدن سخنان او و تمایلش برای جهاد، به کنار صخره ای رفت و در آنجا پنهان شد تا خود را از تیرهای مشرکان محافظت کند. چندان طول نکشید که زخم ها ابو دجانه را ضعیف و ناتوان کرد و او را حمل کرده و به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آورده شد و بی حرکت و ضعیف و ناتوان در کنار پیامبر
فَجَلَسَ إِلَي جَنْبِهِ وَ هُوَ مُثْخَنٌ لَا حَرَاكَ بِهِ.
قَالَ وَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ لَا يُبَارِزُ فَارِساً وَ لَا رَاجِلًا إِلَّا قَتَلَهُ اللَّهُ عَلَي يَدَيْهِ حَتَّي انْقَطَعَ سَيْفُهُ فَلَمَّا انْقَطَعَ سَيْفُهُ جَاءَ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله انْقَطَعَ سَيْفِي وَ لَا سَيْفَ لِي فَخَلَعَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله سَيْفَهُ ذَا الْفَقَارِ فَقَلَّدَ عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ مَشَي إِلَي جَمْعِ الْمُشْرِكِينَ فَكَانَ لَا يَبْرُزُ لَهُ أَحَدٌ (1)إِلَّا قَتَلَهُ فَلَمْ يَزَلْ عَلَي ذَلِكَ حَتَّي وَهَنَتْ ذِرَاعُهُ (2)فَعَرَفَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله ذَلِكَ فِيهِ فَنَظَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَي السَّمَاءِ وَ قَالَ اللَّهُمَّ إِنَّ مُحَمَّداً عَبْدُكَ وَ رَسُولُكَ جَعَلْتَ لِكُلِّ نَبِيٍّ وَزِيراً مِنْ أَهْلِهِ لِتَشُدَّ بِهِ عَضُدَهُ وَ تُشْرِكَهُ فِي أَمْرِهِ وَ جَعَلْتَ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ أَخِي فَنِعْمَ الْأَخُ وَ نِعْمَ الْوَزِيرُ اللَّهُمَّ وَعَدْتَنِي أَنْ تُمِدَّنِي بِأَرْبَعَةِ آلَافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُرْدِفِينَ اللَّهُمَّ وَعْدَكَ وَعْدَكَ إِنَّكَ لا تُخْلِفُ الْمِيعادَ وَعَدْتَنِي أَنْ تُظْهِرَ دِينَكَ عَلَي الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ .
قَالَ فَبَيْنَمَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَدْعُو رَبَّهُ وَ يَتَضَرَّعُ إِلَيْهِ إِذْ سَمِعَ دَوِيّاً مِنَ السَّمَاءِ فَرَفَعَ رَأْسَهُ فَإِذَا جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَلَي كُرْسِيٍّ مِنْ ذَهَبٍ وَ مَعَهُ أَرْبَعَةُ آلَافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُرْدِفِينَ وَ هُوَ يَقُولُ لَا فَتَي إِلَّا عَلِيٌّ وَ لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ. (3).
فَهَبَطَ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَلَي الصَّخْرَةِ وَ حَفَّتِ الْمَلَائِكَةُ بِرَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَسَلَّمُوا عَلَيْهِ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ صلي الله عليه و آله يَا رَسُولَ اللَّهِ بِالَّذِي (4)أَكْرَمَكَ بِالْهُدَي لَقَدْ عَجِبَتِ الْمَلَائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ لِمُوَاسَاةِ هَذَا الرَّجُلِ لَكَ بِنَفْسِهِ فَقَالَ يَا جَبْرَئِيلُ وَ مَا يَمْنَعُهُ يُوَاسِينِي بِنَفْسِهِ وَ هُوَ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ أَنَا مِنْكُمَا حَتَّي قَالَهَا ثَلَاثاً ثُمَّ حَمَلَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ حَمَلَ جَبْرَئِيلُ وَ الْمَلَائِكَةُ ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَي هَزَمَ جَمْعَ الْمُشْرِكِينَ وَ تَشَتَّتَ (5)أَمْرُهُمْ فَمَضَي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي
نشست.
گوید: علی علیه السلام با هیچ پیاده و سواری نمی جنگید مگر اینکه خداوند با دستان او دشمن را از پای در می آورد تا اینکه شمشیرش شکسته شد. چون شمشیر شکست به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد و فرمود: ای رسول خدا شمشیرم شکست و شمشیری ندارم. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شمشیرش - ذو الفقار - را بیرون آورد و بر گردن علی علیه السلام آویخت و علی علیه السلام به سوی مشرکان رفت. او با هر یک از مشرکان که رویاروی می شد، او را می کشت و پیوسته مشغول جنگ و کشتن مشرکان بود که بازویش ضعیف و ناتوان شد. پیامبر متوجه این شد و به سوی آسمان نگریست و فرمود: «پروردگارا محمد بنده و فرستاده توست، برای هر پیامبری وزیری از خانواده اش قرار دادی تا او را یاری دهی و در کارش او را شریکش گردانی، و وزیر مرا از خانواده ام قرار دادی، او برادرم علی بن ابی طالب است. چه برادر خوب و چه وزیر خوبی است، پروردگارا به من وعده دادی که با چهار هزار فرشته پیاپی یاریم کنی، پروردگارا وعده تو، وعده راستین توست، تو خلف وعده نمی نمایی، به من وعده دادی که دینت را بر همه ادیان پیروز گردانی هر چند مشرکان ناخوش بدارند.»
گوید: در حالی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به درگاه پروردگارش دعا و نیایش می کرد ناگهان صدایی از آسمان شنید. پس سر مبارک را بلند کرد و دید که جبرئیل بر صندلی از طلا نشسته و همراه او چهار هزار فرشته پیاپی هستند و جبرئیل می گفت: لا فتیً الا علیّ و لا سیف الا ذو الفقار.
جبرئیل علیه السلام بر صخره فرود آمد و فرشتگان اطراف رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را گرفتند و بر آن حضرت سلام دادند. جبرئیل گفت: ای رسول خدا سوگند به خدایی که تو را به هدایت اکرام کرد فرشتگان از همکاری و فداکاری این شخص با جان خویش برای حفظ جان تو در شگفت مانده اند. پیامبر فرمود: ای جبرئیل چگونه می تواند برای من فداکاری نکند حال آنکه او از من است و من از اویم؟ جبرئیل گفت: و من نیز از شما هستم. و این عبارت را سه بار گفت. سپس علی بن ابی طالب شمشیر به دست گرفت و جبرئیل و فرشتگان مسلح شدند و خداوند متعال همه مشرکان را در هم شکست و پراکنده شدند و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به راه افتاد در حالی که علی بن ابی
طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ مَعَهُ اللِّوَاءُ قَدْ خَضَبَهُ بِالدَّمِ وَ أَبُو دُجَانَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ خَلْفَهُ فَلَمَّا أَشْرَفَ عَلَي الْمَدِينَةِ فَإِذَا نِسَاءُ الْأَنْصَارِ يَبْكِينَ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله (1)فَلَمَّا نَظَرُوا إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله اسْتَقْبَلَهُ أَهْلُ الْمَدِينَةِ بِأَجْمَعِهِمْ وَ مَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَي الْمَسْجِدِ وَ نَظَرَ إِلَي النَّاسِ (2)فَتَضَرَّعُوا إِلَي اللَّهِ وَ إِلَي رَسُولِهِ وَ أَقَرُّوا بِالذَّنْبِ وَ طَلَبُوا التَّوْبَةَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ فِيهِمْ قُرْآناً يَعِيبُهُمْ بِالْبَغْيِ الَّذِي كَانَ مِنْهُمْ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ تَعَالَي وَ لَقَدْ كُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَيْتُمُوهُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ يَقُولُ قَدْ عَايَنْتُمُ الْمَوْتَ وَ الْعَدُوَّ فَلِمَ نَقَضْتُمُ الْعَهْدَ وَ جَزِعْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ وَ قَدْ عَاهَدْتُمُ اللَّهَ أَنْ لَا تَنْهَزِمُوا حَتَّي قَالَ بَعْضُكُمْ قُتِلَ مُحَمَّدٌ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَي وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ إِلَي قَوْلِهِ وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ (3)يَعْنِي عَلِيّاً وَ أَبَا دُجَانَةَ.
ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّكُمْ رَغِبْتُمْ بِأَنْفُسِكُمْ عَنِّي وَ وَازَرَنِي عَلِيٌّ وَ وَاسَانِي فَمَنْ أَطَاعَهُ فَقَدْ أَطَاعَنِي وَ مَنْ عَصَاهُ فَقَدْ عَصَانِي وَ فَارَقَنِي فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ .
قَالَ فَقَالَ حُذَيْفَةُ لَيْسَ يَنْبَغِي لِأَحَدٍ يَعْقِلُ أَنْ يَشُكَّ فَمَنْ (4)لَمْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّهُ أَفْضَلُ مِمَّنْ أَشْرَكَ بِهِ وَ مَنْ لَمْ يَنْهَزِمْ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَفْضَلُ مِمَّنِ انْهَزَمَ وَ إِنَّ السَّابِقَ إِلَي الْإِيمَانِ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ أَفْضَلُ وَ هُوَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ (5).
فر، تفسير فرات بن إبراهيم الْحُسَيْنُ بْنُ سَعِيدٍ مُعَنْعَناً عَنْ حُذَيْفَةَ مِثْلَهُ (6).
كا، الكافي عَلِيٌّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله كَفَّنَ حَمْزَةَ بِثِيَابِهِ (7)وَ لَمْ يَغْسِلْهُ وَ لَكِنَّهُ صَلَّي عَلَيْهِ (8).
طالب علیه السلام در مقابل آن حضرت لوا را که آغشته به خون بود حمل می کرد و ابو دجانه رضی الله عنه پشت سر او بود. چون بر مدینه مشرف شدند زنان انصار بر رسول خدا گریه می کردند و هنگامی که به رسول خدا نگریستند، همه اهل مدینه با هم به استقبال پیامبر آمدند. پیامبر به سمت مسجد رفت و به مردن نگاه کرد که به سوی خدا و پیامبرش تضرع و زاری می کنند و به گناهانشان اعتراف می کنند و خواستار توبه هستند. پس خداوند آیه ای از قرآن را نازل کرد که بر آنان به خاطر خطایی که انجام داده بودند، عیب گرفت و فرمود: «وَ لَقَدْ کُنْتُمْ تَمَنَّوْنَ الْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأَیْتُمُوهُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُون»(9){و شما مرگ را پیش از آنکه با آن روبرو شوید، سخت آرزو میکردید پس، آن را دیدید و [هم چنان] نگاه میکردید.} می فرماید: شما مرگ و دشمن را دیدید، پس چرا عهد و پیمان شکستید و از مرگ بی تابی و جزع و فزع نمودید حال آنکه خداوند با شما عهد بست که از جنگ نگریزید تا جایی که یکی از شما گفت: محمد کشته شد. پس خداوند این آیه را نازل فرمود: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ» تا این فرموده: «وَ سَیَجْزِی اللَّهُ الشَّاکِرِین» مقصود از این آیه، علی علیه السلام و ابو دجانۀ است.
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای مردم! شما برای محافظت جان خویش از من دوری گزیدید در حالی که علی مرا پشتیبانی کرد و یاریم داد پس هر کس از او اطاعت کند از من اطاعت کرده است و هر کس از او سرکشی کند از من سرکشی کرده و در دنیا و آخرت از من جدا خواهد بود.
گوید: حذیفه گوید: شایسته نیست که هیچ شخص خردمندی در این باره دچار شکّ و تردید شود، چرا که هر کس به خداوند شرک نورزد از کسی که برای خدا شریک قائل است، برتر می باشد و هر کس از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را وا نگذاشته، برتر از کسی است که پیامبر را رها کرده و گریخته است و کسی از در ایمان به خدا و پیامبرش پیشگام بوده، برتر است و این شخص علی بن ابی طالب است. (10)
تفسیر فرات: حسین بن سعید در حدیثی معنعن مانند این روایت را از حذیفه نقل کرده است. (11)
فروع کافی: ابان بن تغلب از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با همان جامه (خون آلود) حمزه را کفن کرد و او را غسل نداد بلکه بر او نماز گزارد. (12)
1) في المصدر: يبكين علي رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله.
2) في المصدر: فنظر إليه الناس.
3) آل عمران: 143.
4) في المصدر: فيمن.
5) تفسير فرات: 24 - 26.
6) تفسير فرات: 24 - 26.
7) في المصدر: في ثيابه.
8) فروع الكافي 1: 58.
9) . آل عمران / 143
10) . تفسیر فرات / 24 - 26
11) . تفسیر فرات / 24 - 26
12) . فروع کافی 1 : 58
يب، تهذيب الأحكام الْمُفِيدُ عَنِ ابْنِ قُولَوَيْهِ عَنِ الْكُلَيْنِيِّ عَنْ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ جَابِرٍ وَ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ: دَفَنَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله عَمَّهُ حَمْزَةَ فِي ثِيَابِهِ بِدِمَائِهِ الَّتِي أُصِيبَ فِيهَا وَ زَادَهُ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله بُرْداً فَقَصُرَ عَنْ رِجْلَيْهِ فَدَعَا لَهُ بِإِذْخِرٍ فَطَرَحَهُ عَلَيْهِ وَ صَلَّي عَلَيْهِ سَبْعِينَ صَلَاةً وَ كَبَّرَ عَلَيْهِ سَبْعِينَ تَكْبِيرَةً (1).
كا، الكافي حُمَيْدُ بْنُ زِيَادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْكِنْدِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ الْمِيثَمِيِّ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ نُعْمَانَ الرَّازِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ: انْهَزَمَ النَّاسُ يَوْمَ أُحُدٍ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَغَضِبَ غَضَباً شَدِيداً قَالَ وَ كَانَ إِذَا غَضِبَ انْحَدَرَ عَنْ جَبِينَيْهِ مِثْلُ اللُّؤْلُؤِ مِنَ الْعَرَقِ قَالَ فَنَظَرَ فَإِذَا عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِلَي جَنْبِهِ فَقَالَ لَهُ الْحَقْ بِبَنِي أَبِيكَ مَعَ مَنِ انْهَزَمَ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ لِي بِكَ أُسْوَةٌ قَالَ (2)فَاكْفِنِي هَؤُلَاءِ فَحَمَلَ فَضَرَبَ أَوَّلَ مَنْ لَقِيَ مِنْهُمْ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِنَّ هَذِهِ لَهِيَ الْمُوَاسَاةُ يَا مُحَمَّدُ فَقَالَ إِنَّهُ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ فَقَالَ (3)جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ أَنَا مِنْكُمَا يَا مُحَمَّدُ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَنَظَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَي جَبْرَئِيلَ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَلَي كُرْسِيٍّ مِنْ ذَهَبٍ بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ يَقُولُ لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَي إِلَّا عَلِيٌّ (4).
كا، الكافي مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَي عَنِ ابْنِ عِيسَي عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْعَلَاءِ الْخَفَّافِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ: لَمَّا انْهَزَمَ النَّاسُ يَوْمَ أُحُدٍ عَنِ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله انْصَرَفَ إِلَيْهِمْ بِوَجْهِهِ وَ هُوَ يَقُولُ أَنَا مُحَمَّدٌ أَنَا رَسُولُ اللَّهِ لَمْ أُقْتَلْ وَ لَمْ أَمُتْ فَالْتَفَتَ إِلَيْهِ فُلَانٌ وَ فُلَانٌ فَقَالا الْآنَ يَسْخَرُ بِنَا أَيْضاً وَ قَدْ هُزِمْنَا وَ بَقِيَ مَعَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ سِمَاكُ بْنُ خَرَشَةَ أَبُو دُجَانَةَ رَحِمَهُ اللَّهُ فَدَعَاهُ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله فَقَالَ يَا بَا دُجَانَةَ (5)انْصَرِفْ
تهذیب: جابر و زراره از امام باقر علیه السلام روایت کرده اند که فرمود: رسول خدا، عمویش حمزه را با همان جامه و بدن پر خون دفن کرد، و ردای خود را بر قامت او پوشانید. و چون درازی ردا از قامت حمزه کوتاه تر بود، فرمود تا بوته گور گیاه (اذخر) آوردند و پای او را با آن پوشانیدند. رسول خدا هفتاد نوبت بر حمزه سید الشهداء نماز خواند و هفتاد نوبت برای او تکبیر خواند. (6)
روضه کافی: نعمان رازی به نقل از امام صادق علیه السّلام میگوید: در روز جنگ أحد مردم از پیرامون پیامبر گریختند و حضرت صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم سخت خشمگین شد، و هر گاه خشم میگرفت عرقی مانند مروارید از پیشانی او فرو میریخت. امام علیه السّلام میفرماید: حضرت صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم نگاهی کرد و علی علیه السّلام را در کنار خود دید و فرمود: ای علی! تو هم با زادگان دیگر پدرت، به گریختههای از دور پیامبر بپیوند. علی علیه السّلام عرض کرد. یا رسول اللَّه! من از تو پیروی میکنم. پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم فرمود: پس اینان را از من دور کن ای علی. علی علیه السّلام به ایشان حمله برد و نخستین کسی را که از ایشان دید بزد. پس جبرئیل گفت: ای محمّد! این است یاری. پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم فرمود: او از من است و من از او. جبرئیل گفت: و من از شما دو نفر هستم ای محمّد. امام صادق علیه السّلام میفرماید: پس پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم به جبرئیل نگریست که بر صندلی ای از طلا میان آسمان و زمین نشسته بود و میگفت: لا سیف الا ذو الفقار و لا فتیً الا علیّ. (7)
روضه کافی: حسین بن ابی العلاء خفّاف به نقل از امام صادق علیه السّلام میگوید: چون در جنگ أحد مردم از اطراف پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم پراکنده شدند و گریختند حضرت صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم رو به آن ها کرد و فرمود: منم محمّد، منم فرستاده خدا که نه کشته شدهام و نه مردهام. پس فلان و فلان به حضرت رو کردند و گفتند: در این حال هم که شکست خوردهایم باز هم ما را مسخره میکند. علی علیه السّلام و ابو دجانه و سماک بن خرشه رحمهم اللَّه همراه پیامبر ماندند. پیامبر ابو دجانه را خواند و فرمود: ای ابا دجانه! بازگرد
وَ أَنْتَ فِي حِلٍّ مِنْ بَيْعَتِكَ فَأَمَّا عَلِيٌّ فَهُوَ أَنَا وَ أَنَا هُوَ فَتَحَوَّلَ وَ جَلَسَ بَيْنَ يَدَيِ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله وَ بَكَي وَ قَالَ لَا وَ اللَّهِ وَ رَفَعَ رَأْسَهُ إِلَي السَّمَاءِ وَ قَالَ لَا وَ اللَّهِ لَا جَعَلْتُ نَفْسِي فِي حِلٍّ مِنْ بَيْعَتِي إِنِّي بَايَعْتُكَ فَإِلَي مَنْ أَنْصَرِفُ يَا رَسُولَ اللَّهِ إِلَي زَوْجَةٍ تَمُوتُ أَوْ وَلَدٍ يَمُوتُ أَوْ دَارٍ تَخْرَبُ وَ مَالٍ يَفْنَي وَ أَجَلٍ قَدِ اقْتَرَبَ فَرَقَّ لَهُ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله فَلَمْ يَزَلْ يُقَاتِلُ حَتَّي أَثْخَنَتْهُ الْجِرَاحَةُ وَ هُوَ فِي وَجْهٍ وَ عَلِيٌّ فِي وَجْهٍ فَلَمَّا أُسْقِطَ احْتَمَلَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَجَاءَ بِهِ إِلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله فَوَضَعَهُ عِنْدَهُ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ وَفَيْتُ بِبَيْعَتِي قَالَ نَعَمْ وَ قَالَ لَهُ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله خَيْراً وَ كَانَ النَّاسُ يَحْمِلُونَ عَلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله الْمَيْمَنَةَ فَيَكْشِفُهُمْ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَإِذَا كَشَفَهُمْ أَقْبَلَتِ الْمَيْسَرَةُ إِلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله فَلَمْ يَزَلْ كَذَلِكَ حَتَّي تَقَطَّعَ سَيْفُهُ بِثَلَاثِ قِطَعٍ فَجَاءَ إِلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله فَطَرَحَهُ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ قَالَ هَذَا سَيْفِي قَدْ تَقَطَّعَ فَيَوْمَئِذٍ أَعْطَاهُ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله ذَا الْفَقَارِ فَلَمَّا رَأَي النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله اخْتِلَاجَ سَاقَيْهِ مِنْ كَثْرَةِ الْقِتَالِ رَفَعَ رَأْسَهُ إِلَي السَّمَاءِ وَ هُوَ يَبْكِي وَ قَالَ يَا رَبِّ وَعَدْتَنِي أَنْ تُظْهِرَ دِينَكَ وَ إِنْ شِئْتَ لَمْ يُعْيِكَ فَأَقْبَلَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَسْمَعُ دَوِيّاً شَدِيداً وَ أَسْمَعُ أَقْدِمْ حَيْزُومُ وَ مَا أَهُمُّ أَضْرِبُ أَحَداً إِلَّا سَقَطَ مَيِّتاً قَبْلَ أَنْ أَضْرِبَهُ فَقَالَ هَذَا جَبْرَئِيلُ وَ مِيكَائِيلُ وَ إِسْرَافِيلُ وَ الْمَلَائِكَةُ (1)ثُمَّ جَاءَ جَبْرَئِيلُ فَوَقَفَ إِلَي جَنْبِ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ إِنَّ هَذِهِ هِيَ الْمُوَاسَاةُ فَقَالَ إِنَّ عَلِيّاً مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ أَنَا مِنْكُمَا ثُمَّ انْهَزَمَ النَّاسُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لِعَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلَامُ يَا عَلِيُّ امْضِ بِسَيْفِكَ حَتَّي تُعَارِضَهُمْ فَإِنْ رَأَيْتَهُمْ قَدْ رَكِبُوا الْقِلَاصَ وَ جَنَبُوا الْخَيْلَ فَإِنَّهُمْ يُرِيدُونَ مَكَّةَ وَ إِنْ رَأَيْتَهُمْ قَدْ رَكِبُوا الْخَيْلَ وَ هُمْ يَجْنُبُونَ الْقِلَاصَ فَإِنَّهُمْ يُرِيدُونَ الْمَدِينَةَ فَأَتَاهُمْ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَكَانُوا عَلَي الْقِلَاصِ فَقَالَ أَبُو سُفْيَانَ لِعَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلَامُ يَا عَلِيُّ مَا تُرِيدُ هُوَ ذَا نَحْنُ ذَاهِبُونَ إِلَي مَكَّةَ فَانْصَرِفْ إِلَي صَاحِبِكَ فَأَتْبَعَهُمْ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَكُلَّمَا سَمِعُوا
که من بیعت خویش از تو برگرفتم، و اما علی، پس من از اویم و او از من. ابو دجانه پس از شنیدن این سخن در برابر پیامبر بنشست و آب در دیده گرداند و گفت: نه، به خدا. و دوباره سرش را به آسمان بلند کرد و گفت: نه، به خدا. من خود را از بیعتی که با تو بستهام رها نخواهم کرد. ای فرستاده خدا! من با تو بیعت کردهام پس به سوی که روم؟ به سوی همسری که میمیرد؟ یا فرزندی که اجل مرگ میربایدش؟ یا خانهای که ویران شود؟ یا مالی که فناپذیرد و عمری که سپری گردد؟ پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم که سخنان او را شنید دلش به حال او سوخت [و اجازه داد] و ابو دجانه همچنان جنگید تا آنکه زخمهای خورده او را از پای درآورد، و علی علیه السّلام در سوی دیگر میدان نبرد میکرد، و چون ابو دجانه از پای درآمد علی علیه السّلام او را برداشت و نزد پیامبر آورد و در کنار آن حضرت نهاد. ابو دجانه به پیامبر عرض کرد: ای رسول خدا! آیا به بیعت خویش وفا کردم؟ حضرت صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم فرمود: آری، و پیامبر به او سخنان نیکی گفت، و این در حالی بود که دشمنان از راست به پیامبر حمله میکردند و علی علیه السّلام آن ها را به عقب میراند و آن ها دوباره از چپ یورش میآوردند و علی علیه السّلام بازشان میگرداند، و همچنان کارش این بود تا آنکه شمشیرش سه پاره شد، پس آن شمشیر را نزد پیامبر آورد و جلوی آن حضرت انداخت و عرض کرد: این شمشیر من است که پاره پاره شده است. و در آن روز بود که پیامبر ذو الفقار را به او عطا فرمود. هنگامی که نگاه پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم به ساقهای پای علی علیه السّلام افتاد که از فرط نبرد به لرزه افتاده بود سر به آسمان برد و در حالی که میگریست عرض کرد: پروردگارا! به من وعده فرمودی که دین خود را پیروز میگردانی و اگر بخواهی میتوانی. در این هنگام علی علیه السّلام نزد پیامبر آمد و گفت: ای پیامبر! هیاهویی به گوشم میرسد و میشنوم که کسی میگوید: ای حیزوم! پیش رو، و من هر که را خواستم با شمشیر بزنم پیش از آنکه شمشیرم بدو خورد جنازهاش نقش زمین میگردد. حضرت صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم فرمود: اینها جبرئیل و میکائیل و اسرافیل هستند که با فرشتگان [به یاری] آمدهاند. در این هنگام جبرئیل پیش آمد و در کنار رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم ایستاد و گفت: ای محمّد! براستی که این جانفشانی علی، همیاری با توست. پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم فرمود: همانا علی از من است و من از او. جبرئیل گفت: من هم از شما دو تنم. و بدینسان دشمنان پراکنده گشتند و پیامبر به علی فرمود: ای علی! با شمشیر خود آن ها را تعقیب کن تا به آن ها رسی، و اگر دیدی بر شتران سوارند و اسبان را یدک میکشند پس آهنگ مکّه دارند، و اگر دیدی بر اسبان سوارند و شتران را یدک میکشند پس آهنگ مدینه دارند. علی علیه السّلام به تعقیب آنان رفت و دید بر شتران سوارند. ابو سفیان رو به علی کرد و گفت: ای علی! دیگر چه میخواهی این ماییم که آهنگ مکّه داریم، پس به سوی یار خود بازگرد. پس جبرئیل لشکر مشرکین را تعقیب کرد و هر گاه صدای سم اسبش را میشنیدند
1) في المصدر: في الملائكة.
وَقْعَ حَوَافِرِ (1)فَرَسِهِ جَدُّوا فِي السَّيْرِ وَ كَانَ يَتْلُوهُمْ فَإِذَا ارْتَحَلُوا قَالَ (2)هُوَ ذَا عَسْكَرُ مُحَمَّدٍ قَدْ أَقْبَلَ فَدَخَلَ أَبُو سُفْيَانَ مَكَّةَ فَأَخْبَرَهُمُ الْخَبَرَ وَ جَاءَ الرُّعَاةُ وَ الْحَطَّابُونَ فَدَخَلُوا مَكَّةَ فَقَالُوا رَأَيْنَا عَسْكَرَ مُحَمَّدٍ كُلَّمَا رَحَلَ أَبُو سُفْيَانَ نَزَلُوا يَقْدُمُهُمْ فَارِسٌ عَلَي أَشْقَرَ يَطْلُبُ آثَارَهُمْ فَأَقْبَلَ أَهْلُ مَكَّةَ عَلَي أَبِي سُفْيَانَ يُوَبِّخُونَهُ .
وَ رَحَلَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله وَ الرَّايَةُ مَعَ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ هُوَ بَيْنَ يَدَيْهِ فَلَمَّا أَنْ أَشْرَفَ بِالرَّايَةِ مِنَ الْعَقَبَةِ وَ رَآهُ النَّاسُ نَادَي عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَيُّهَا النَّاسُ هَذَا مُحَمَّدٌ لَمْ يَمُتْ وَ لَمْ يُقْتَلْ فَقَالَ صَاحِبُ الْكَلَامِ الَّذِي قَالَ الْآنَ يَسْخَرُ بِنَا وَ قَدْ هُزِمْنَا هَذَا عَلِيٌّ وَ الرَّايَةُ بِيَدِهِ حَتَّي هَجَمَ عَلَيْهِمُ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله وَ نِسَاءُ الْأَنْصَارِ فِي أَفْنِيَتِهِمْ عَلَي أَبْوَابِ دُورِهِمْ وَ خَرَجَ الرِّجَالُ إِلَيْهِ يَلُوذُونَ بِهِ وَ يَثُوبُونَ (3)إِلَيْهِ وَ النِّسَاءُ نِسَاءُ الْأَنْصَارِ قَدْ خَدَشْنَ الْوُجُوهَ وَ نَشَرْنَ الشُّعُورَ وَ جَزَزْنَ النَّوَاصِيَ وَ خَرَقْنَ الْجُيُوبَ وَ حَزَمْنَ (4)الْبُطُونَ عَلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله فَلَمَّا رَأَيْنَهُ قَالَ لَهُنَّ خَيْراً وَ أَمَرَهُنَّ أَنْ يَتَسَتَّرْنَ (5)وَ يَدْخُلْنَ مَنَازِلَهُنَّ وَ قَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَعَدَنِي أَنْ يُظْهِرَ دِينَهُ عَلَي الْأَدْيَانِ كُلِّهَا وَ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَي مُحَمَّدٍ صلي الله عليه و آله وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلي أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلي عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً الْآيَةَ (6).
قوله : فلان وفلان ، أي أبوبكر وعمر ، قوله أثخنته الجراحة أي أوهنته و أثرت فيه.
قوله فلما أسقط هذا لا يدل علي أنه قتل في تلك الوقعة فلا ينافي ما هو المشهور بين أرباب السير و الأخبار أنه بقي بعد النبي صلي الله عليه و آله فقيل إنه قتل
پر شتابتر ره میسپردند و جبرئیل همچنان آن ها را تعقیب میکرد و آن ها هر گاه از جایی میرفتند میگفتند: این لشکر محمّد است که میآید. بدین ترتیب ابو سفیان به مکّه آمد و جریان را به مردم مکّه بازگفت، و در پی او چوپانان و هیزم کشان به مکّه آمدند و گفتند: ما لشکر محمّد را دیدیم، و هر گاه ابو سفیان از جایی میرفت آن ها در جای او منزل میکردند و پیشاپیش ایشان شهسواری بر اسب سرخ مویی مردم مکّه را تعقیب میکرد و مردم مکّه ابو سفیان را به باد نکوهش گرفتند.
پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم در حالی که درفش جنگ در دست علی علیه السّلام بود و پیشاپیش آن حضرت میرفت از أحد به سمت مدینه حرکت کرد. و چون با پرچم خود از گردنه سرازیر شد و مردم او را دیدند علی علیه السّلام فریاد زد: ای مردم! این محمّد است که نه مرده و نه کشته شده. پس همان کسی که پیش از این گفته بود: «در این حال هم که شکست خوردهایم باز هم ما را مسخره میکند» گفت: این علی است که پرچم در دست دارد، تا اینکه پیامبر بر آن ها درآمد و زنان انصار در حیاط خانههایشان پشت درها چشم به راه بودند و مردانشان از خانهها بیرون ریخته گرد آن حضرت میگشتند و از گریختن خویش پوزش میطلبیدند و زنان، یعنی زنان انصار چهره خویش میخراشیدند و موی پریشان میکردند و تارک بریده و گریبان چاک زده و در برابر پیامبر کمرها را بسته، و چون چشم آن ها به پیامبر افتاد پیامبر آن ها را دلداری داد و به زبان خوش با آن ها سخن گفت و به آن ها دستور داد خود را بپوشانند و به خانههای خود بروند و فرمود: همانا خدای عزّ و جلّ به من وعده فرمود که دین خود را بر همه ادیان پیروز گرداند، و خداوند این آیه را بر محمّد صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم نازل فرمود: «وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلی عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئاً»(7){ و محمد، جز فرستادهای که پیش از او [هم] پیامبرانی [آمده و] گذشتند، نیست. آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، از عقیده خود برمیگردید؟ و هر کس از عقیده خود بازگردد، هرگز هیچ زیانی به خدا نمیرساند.}
«فلان و فلان» مقصود ابو بکر و عمر است. «أثخنته الجراحۀ» یعنی زخم و جراحت او را ضعیف کرد و بر او تاثیر گذاشت.
«فلمّا اسقط» بر این دلالت نمی کند که او در این جنگ کشته شد زیرا با آنچه در میان سیره و اخبار نویسان مشهور است که او پس از پیامبر زندگی می کرد منافات ندارد. گفته شده:
باليمامة و قيل شهد مع أمير المؤمنين عليه السلام بعض غزواته كما ذكر في الاستيعاب و الأول أشهر.
قوله عليه السلام لم يعيك أي لا يشكل عليك و لا تعجز عنه.
و قال الجزري في حديث بدر أقدم حيزوم جاء في التفسير أنه اسم فرس جبرئيل أراد أقدم يا حيزوم فحذف حرف النداء.
قوله فإذا ارتحلوا قال القائل إما جبرئيل أو أبو سفيان قوله فقالوا رأينا إنما قالوا ذلك لما رأوا من عسكر الملائكة المتمثلين بصور المسلمين و كان تعيير أهل مكة لأبي سفيان لهربهم عن ذلك العسكر.
قوله هذا علي لعل مراده تصديق كلامه الأول أي أتي علي و لم يأت النبي صلي الله عليه و آله فلو كان حيا لأتي قوله عليه السلام و يثوبون بالثاء المثلثة أي يرجعون و في بعض النسخ بالمثناة أي يتوبون و يعتذرون من الهزيمة قوله و حزمن البطون في أكثر النسخ بالحاء المهملة و الزاء المعجمة أي كن شددن بطونهن لئلا تبدوا عوراتهن لشق الجيوب من قولهم حزمت الشيء أي شددته و في بعضها حرصن بالحاء و الصاد المهملتين أي شققن و خرقن و في بعضها بالحاء المهملة و الضاد المعجمة علي بناء التفعيل يقال أحرضه المرض إذا فسد بدنه و أشفي علي الهلاك.
تَفْسِيرُ النُّعْمَانِيِّ، بِالْإِسْنَادِ الْمَذْكُورِ فِي كِتَابِ الْقُرْآنِ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي قَوْلِهِ سُبْحَانَهُ الَّذِينَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِيماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ (1)نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ فِي نُعَيْمِ بْنِ مَسْعُودٍ الْأَشْجَعِيِّ وَ ذَلِكَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله رَجَعَ (2)مِنْ غَزَاةِ أُحُدٍ وَ قَدْ قُتِلَ عَمُّهُ حَمْزَةُ وَ قُتِلَ مِنَ الْمُسْلِمِينَ مَنْ قُتِلَ وَ جُرِحَ مَنْ جُرِحَ وَ انْهَزَمَ مَنِ انْهَزَمَ وَ لَمْ يَنَلْهُ الْقَتْلُ وَ الْجُرْحُ أَوْحَي اللَّهُ تَعَالَي إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَنِ اخْرُجْ فِي وَقْتِكَ هَذَا لِطَلَبِ قُرَيْشٍ وَ لَا تُخْرِجْ مَعَكَ مِنْ أَصْحَابِكَ
او در یمامه کشته شد و گویند: همراه با امیر المؤمنین در یکی از جنگ ها شهید شد چنانکه در استیعاب ذکر شد و قول اول مشهورتر است.
«لم یعیک» یعنی برای تو مشکل نیست و تو را درمانده نمی کند.
جزری گوید: در حدیث بدر آمده است: «أقدم حیزوم» در تفسیر آن آمده است که «حیزوم» اسم اسب جبرئیل است و مقصود «أقدم یا حیزوم» که حرف ندا حذف شده است.
«فاذا ارتحلوا قال...» گوینده یا جبرئیل است یا ابو سفیان. «فقالوا: رأینا» هنگامی که لشکر فرشگان را دیدند که در صورت مسلمانان در آمده بودند، این عبارت را بر زبان آوردند. و مردم مکه از این جهت بر ابو سفیان عیب می گرفتند که از آن لشکر گریختند.
«هذا علیّ» شاید مقصودش، تأیید سخن اولش باشد یعنی: علی علیه السلام آمد و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیامد پس اگر زنده می بود می آمد. «یثوبون» با ثاء سه نقطه یعنی: باز می گردند و در برخی نسخه ها با تاء دونقطه یعنی از کناره گیری و گریز از جنگ توبه و عذر خواهی می کنند. «حزمن البطون» در بیشتر نسخه ها با حاء و زاء ذکر شده است یعنی: آن ها شکم هایشان را می بستند تا عورتشان به خاطر پاره شدن گریبان پیدا نشود. و از این سخنشان است که گویند: «حزمت الشیء» یعنی آن چیز را بستم. و در برخی «حرصن» با حاء و صاد ذکر شده یعنی شکافتند و پاره کردند. و در برخی نسخه ها با حاء و ضاد بر باب تفعیل ذکر شده است. گویند: «احرضه المرض» هرگاه بدنش فاسد شود و به هلاک و مرگ نزدیک شود.
تفسیر نعمانی: با اسناد مذکور در کتاب القرآن امیر المؤمنین علیه السلام در باره این فرموده خداوند متعال «الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیل»(3)
{همان کسانی که [برخی از] مردم به ایشان گفتند: «مردمان برای [جنگ با] شما گرد آمدهاند پس، از آن بترسید.» و [لی این سخن] بر ایمانشان افزود و گفتند: «خدا ما را بس است و نیکو حمایتگری است.»} گوید: این آیه در باره نعیم بن مسعود اشجعی نازل شد و ماجرا از این قرار بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از غزوه احد برگشت در حالی که عمویش حمزه کشته شد و شماری از مسلمانان کشته و شماری زخمی شدند و عده ای نیز گریختند و کشته یا زخمی نشدند. در این هنگام خداوند متعال به رسول خدا وحی کرد که بی درنگ به دنبال قریش بروند و از یارانت
إِلَّا مَنْ كَانَتْ بِهِ جِرَاحَةٌ فَأَعْلَمَهُمْ بِذَلِكَ فَخَرَجُوا مَعَهُ عَلَي مَا كَانَ بِهِمْ مِنَ الْجِرَاحِ حَتَّي نَزَلُوا مَنْزِلًا يُقَالُ لَهُ حَمْرَاءُ الْأَسَدِ وَ كَانَتْ قُرَيْشٌ قَدْ جَدَّتِ السَّيْرَ فَرَقاً فَلَمَّا بَلَغَهُمْ خُرُوجُ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فِي طَلَبِهِمْ خَافُوا فَاسْتَقْبَلَهُمْ رَجُلٌ مِنْ أَشْجَعَ يُقَالُ لَهُ نُعَيْمُ بْنُ مَسْعُودٍ يُرِيدُ الْمَدِينَةَ فَقَالَ لَهُ أَبُو سُفْيَانَ صَخْرُ بْنُ حَرْبٍ يَا نُعَيْمُ هَلْ لَكَ أَنْ أَضْمَنَ لَكَ عَشْرَ قَلَائِصَ وَ تَجْعَلَ (1)طَرِيقَكَ عَلَي حَمْرَاءِ الْأَسَدِ فَتُخْبِرَ مُحَمَّداً أَنَّهُ قَدْ جَاءَ مَدَدٌ كَثِيرٌ مِنْ حُلَفَائِنَا مِنَ الْعَرَبِ كِنَانَةَ وَ عَشِيرَتِهِمْ وَ الْأَحَابِيشِ وَ تُهَوِّلَ عَلَيْهِمْ مَا اسْتَطَعْتَ فَلَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ عَنَّا فَأَجَابَهُ إِلَي ذَلِكَ وَ قَصَدَ حَمْرَاءَ الْأَسَدِ فَأَخْبَرَ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بِذَلِكَ وَ قَالَ إِنَّ قُرَيْشاً يُصْبِحُونَ (2)بِجَمْعِهِمُ الَّذِي لَا قِوَامَ لَكُمْ بِهِ فَاقْبَلُوا نَصِيحَتِي وَ ارْجِعُوا فَقَالَ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ اعْلَمْ أَنَّا لَا نُبَالِي بِهِمْ فَأَنْزَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ عَلَي رَسُولِهِ الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ إِلَي قَوْلِهِ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ وَ إِنَّمَا كَانَ الْقَائِلُ نُعَيْمُ بْنُ مَسْعُودٍ فَسَمَّاهُ اللَّهُ بِاسْمِ جَمِيعِ النَّاسِ (3)
ع، علل الشرائع أَبِي عَنْ سَعْدٍ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ حُكَيْمٍ عَنِ الْبَزَنْطِيِّ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ: كَانَ مِمَّا مَنَّ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَي رَسُولِهِ صلي الله عليه و آله أَنَّهُ كَانَ يَقْرَأُ وَ لَا يَكْتُبُ فَلَمَّا تَوَجَّهَ أَبُو سُفْيَانَ إِلَي أُحُدٍ كَتَبَ الْعَبَّاسُ إِلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله فَجَاءَهُ الْكِتَابُ وَ هُوَ فِي بَعْضِ حِيطَانِ الْمَدِينَةِ فَقَرَأَهُ وَ لَمْ يُخْبِرْ أَصْحَابَهُ وَ أَمَرَهُمْ أَنْ يَدْخُلُوا الْمَدِينَةَ فَلَمَّا دَخَلُوا الْمَدِينَةَ أَخْبَرَهُمْ (4).
ب، قرب الإسناد السِّنْدِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ وَهْبِ بْنِ وَهْبٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَلَيْهِمَا السَّلَامُ قَالَ: أَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَوْمَ الْفَتْحِ بِقَتْلِ فرتنا (5)وَ أُمِّ سَارَةَ قَالَ:
جز کسانی که مجروح هستند کسی را بیرون نبر. پیامبر این مطلب را با یارانش بازگفت و آنان به همراه حضرت به راه افتادند علی رغم اینکه جراحت و زخم زیادی داشتند تا اینکه به مکانی به نام حمراء الاسد رسیدند. قریش که از راه پیمودن بسیار درمانده و پراکنده شده بودند با شنیدن خبر بیرون شدن رسول خدا به دنبالشان، بر خود ترسیدند و مردی از قبیله اشجع به نام نعیم بن مسعود که به سمت مدینه می رفت با آن ها دیدار کرد. ابو سفیان صخر بن حرب به او گفت: ای نعیم! می خواهی ده شتر ماده جوان را برایت تضمین کنم به این شرط که مسیرت را به طرف حمراء الاسد تغییر دهی و به محمد خبر دهی که گروه های بسیاری از هم پیمانان عرب ما از قبایل کنانۀ و طایفه های آن ها و نیز گروه احابیش برای یاری و مدد ما آمده اند و تا جایی که می توانی آنان را بترسانی، چه بسا با این کار از دنبال کردن و جنگیدن با ما منصرف شوند؟ او خواسته اش را اجابت کرد و به سوی حمراء الاسد رفت و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را از ماجرا آگاه کرد و گفت: قریش صبح هنگام نیروهایی گرد می آورند که شما را توان هیچ رویارویی با آن ها نیست، پس نصیحت مرا گوش دهید و بازگردید. اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گفتند: «حسبنا الله و نعم الوکیل» خداوند آگاه است که ما هیچ اهمیتی برای آن ها قائل نیستیم. پس خداوند سبحان آیه «الذین استجابوا لله و الرسول» تا «و نعم الوکیل» را نازل فرمود. گوینده (سخنگوی) قریش در آن وقت نعیم بن مسعود بود که خداوند از او به اسم همه مردم (قریش) نام برده است. (6)
علل الشرایع: معاویة بن حکیم، از احمد بن محمّد بن ابی نصر، از برخی اصحابش از حضرت ابی عبد اللَّه علیه السّلام نقل کرده که آن حضرت فرمودند: از منّتهایی که حقّ تعالی بر رسول گرامی اسلام گذارده این بود که آن جناب میخواندند ولی نمینوشتند، هنگامی که ابو سفیان به احد متوجّه شد، عباس نامهای محضر مبارک پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله نوشت، نامه وقتی به حضرت رسید که در یکی از باغهای مدینه نزول اجلال داشتند، حضرت نامه را خوانده و به اصحابشان خبر ندادند فقط به آن ها امر فرمودند که به مدینه داخل شوند، هنگامی که اصحاب به مدینه وارد شدند حضرت آن ها را از مضمون نامه خبر دادند.
قرب الاسناد: جعفر بن محمد از پدرش علیهما السلام روایت کرده که: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در روز فتح مکه دستور داد فرتنا و امّ سارۀ را بکشند. فرمود:
1) في المصدر: علي أن تجعل.
2) في المصدر: يصبحونكم.
3) المحكم و المتشابه: 30 - 32، ذكرنا موضع الآية في صدر الباب.
4) علل الشرائع: 53.
5) قرسا خ ل. أقول: ذكر في المصدر مثل ما اخترناه في المتن: و جعل بدل الأول: قرس ايضا ، وذكر المقريزى في الامتاع : 378 النساء اللاتى اهدر رسول الله صلی الله علیه و آله دمهن وعد منهن : سارة مولاة عمرو بن هشام ، وقينتين لابن خطل : فرتنا وقريبة ، وقال : و يقال : فرتنا وأرنبة.
6) . محکم و متشابه : 30 - 32
وَ كَانَتَا قَيْنَتَيْنِ تَزْنِيَانِ وَ تُغَنِّيَانِ بِهِجَاءِ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله وَ تُحَضِّضَانِ يَوْمَ أُحُدٍ عَلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله (1).
مع، معاني الأخبار ابْنُ إِدْرِيسَ عَنِ ابْنِ أَبِي الْخَطَّابِ وَ غَيْرِهِ ذَكَرَهُمْ جَمِيعاً عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنِ الصَّادِقِ عَنْ أَبِيهِ عَلَيْهِمَا السَّلَامُ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِنَّ مُنَادِياً نَادَي فِي السَّمَاءِ يَوْمَ أُحُدٍ لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَي إِلَّا عَلِيٌّ فَعَلِيٌّ أَخِي وَ أَنَا أَخُوهُ (2).
ن، عيون أخبار الرضا عليه السلام هَانِئُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَحْمُودٍ عَنْ أَبِيهِ بِإِسْنَادِهِ رَفَعَهُ إِلَي مُوسَي بْنِ جَعْفَرٍ عَلَيْهِمَا السَّلَامُ وَ سَاقَ حَدِيثَهُ مَعَ الرَّشِيدِ إِلَي أَنْ قَالَ إِنَّ الْعُلَمَاءَ قَدِ اجْتَمَعُوا عَلَي أَنَّ جَبْرَئِيلَ قَالَ يَوْمَ أُحُدٍ يَا مُحَمَّدُ إِنَّ هَذِهِ لَهِيَ الْمُوَاسَاةُ مِنْ عَلِيٍّ قَالَ لِأَنَّهُ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ وَ أَنَا مِنْكُمَا يَا رَسُولَ اللَّهِ ثُمَّ قَالَ لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَي إِلَّا عَلِيٌّ فَكَانَ كَمَا مَدَحَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ خَلِيلَهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِذْ يَقُولُ فَتًي يَذْكُرُهُمْ يُقالُ لَهُ إِبْراهِيمُ الْخَبَرَ (3).
كا، الكافي عَلِيٌّ عَنْ أَبِيهِ وَ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ الْمِنْقَرِيِّ عَنِ النَّضْرِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ الْبَلْخِيِّ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ عَنْ شَهْرِ بْنِ حَوْشَبٍ قَالَ: قَالَ لِيَ الْحَجَّاجُ وَ سَأَلَنِي عَنْ خُرُوجِ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله إِلَي مَشَاهِدِهِ فَقُلْتُ شَهِدَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بَدْراً فِي ثَلَاثِمِائَةٍ وَ ثَلَاثَةَ عَشَرَ وَ شَهِدَ أُحُداً فِي سِتِّمِائَةٍ وَ شَهِدَ الْخَنْدَقَ فِي تِسْعِمِائَةٍ فَقَالَ عَمَّنْ قُلْتُ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِمَا السَّلَامُ فَقَالَ ضَلَّ وَ اللَّهِ مَنْ سَلَكَ غَيْرَ سَبِيلِهِ (4).
ل، الخصال ع، علل الشرائع ن، عيون أخبار الرضا عليه السلام سَأَلَ الشَّامِيُّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَنْ يَوْمِ الْأَرْبِعَاءِ وَ التَّطَيُّرِ مِنْهُ فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ آخِرُ أَرْبِعَاءَ فِي الشَّهْرِ إِلَي أَنْ قَالَ وَ يَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ شُجَّ النَّبِيُّ (5)
این دو زن، دو آوازه خوانی بودند که زنا می کردند و در هجو پیامبر آواز می خواندند و در روز احد مردم را علیه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تحریک می کردند. (6)
معانی الاخبار: امام صادق از پدرش علیهم السلام روایت کرده که فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: شخصی در روز احد در آسمان ندا کرد که: «لا سیف الا ذو الفقار و لا فتیً الا علیّ» پس علیّ برادر من است و من برادر اویم. (7)
عیون الاخبار: هانی بن محمد بن محمود از پدرش با اسناد خود از موسی بن جعفر علیه السلام روایت کرده و سخنان او را با رشید بیان کرده تا اینجا که گوید: همگی علماء اتفاق دارند بر این مطلب که جبرئیل در روز أحد به حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله و سلّم گفت: ای محمّد این کار علیّ نشانه جان فشانی واقعی است و رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله و سلّم فرمود: زیرا او از من است و من از او، و جبرئیل گفت: یا رسول اللَّه! و من نیز از شما دو تن هستم. سپس جبرئیل ادامه داد: «لا سیف الّا ذو الفقار و لا فتی الّا علیّ» و کلمهای که جبرئیل در مورد علیّ علیه السّلام بکار برد همان گونه بود که خداوند در مورد خلیل خود، ابراهیم بکار برد. خداوند میفرماید: «فَتًی یَذْکُرُهُمْ یُقالُ لَهُ إِبْراهِیمُ»(8){جوانی، از آنها [به بدی] یاد میکرد که به او ابراهیم گفته میشود.}
فروع کافی: شهر بن حوشب گوید: حجاج در باره جنگ های پیامبر از من پرسید. من گفتم: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با سیصد و سیزده نفر در جنگ بدر شرکت کرد و همراه با ششصد نفر در جنگ احد حضور داشت و به همراه نهصد نفر در جنگ خندق شرکت کرد. گفت: از چه کسی نقل می کنی؟ گفتم: از جعفر بن محمد علیه السلام. گفت: سوگند به خدا هر کس از او پیروی نکند، گمراه است. (9)
خصال، علل الشرایع، عیون الاخبار: مردی شامی از امیر المؤمنین در باره روز چهارشنبه و فال بد زدن پرسید. فرمود: آخرین چهارشنبه ... ( تا اینجا که فرمود) در روز چهارشنبه پیامبر مجروح شد
1) قرب الإسناد: 61، و سيأتي تمام الحديث في باب فتح مكّة.
2) معاني الأخبار: 40.
3) عيون أخبار الرضا: 47 و 49. و الآية في سورة الأنبياء: 60.
4) فروع الكافي 1: 340.
5) في علل الشرائع: شج وجه النبيّ صلّي اللّه عليه و آله.
6) . قرب الاسناد : 61
7) . معانی الاخبار / 40
8) . انبیاء / 60
9) . فروع کافی 1 : 340
صلي الله عليه و آله وَكُسِرَت رَبَاعِيَتُهُ(1)
ص، قصص الأنبياء عليهم السلام بِالْإِسْنَادِ إِلَي الصَّدُوقِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ حَمْزَةَ الْعَلَوِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ دَاوُدَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْكُوفِيِّ عَنْ أَبِي سَعِيدٍ سَهْلِ بْنِ صَالِحٍ الْعَبَّاسِيِّ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَبْدِ الْأَعْلَي عَنْ مُوسَي بْنِ جَعْفَرٍ عَلَيْهِمَا السَّلَامُ عَنْ آبَائِهِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ وَ سَاقَ الْحَدِيثَ عَنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي أَجْوِبَتِهِ عَنْ مَقَالَةِ الْيَهُودِيِّ إِلَي أَنْ قَالَ إِنَّ أَبَا قَتَادَةَ (2)بْنَ رِبْعِيٍّ الْأَنْصَارِيَّ شَهِدَ وَقْعَةَ أُحُدٍ فَأَصَابَتْهُ طَعْنَةٌ فِي عَيْنِهِ فَبَدَرَتْ حَدَقَتُهُ فَأَخَذَهَا بِيَدِهِ ثُمَّ أَتَي بِهَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقَالَ امْرَأَتِي الْآنَ تُبْغِضُنِي فَأَخَذَهَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مِنْ يَدِهِ ثُمَّ وَضَعَهَا مَكَانَهَا فَلَمْ تَكُ تُعْرَفُ إِلَّا بِفَضْلِ حُسْنِهَا عَلَي الْعَيْنِ الْأُخْرَي وَ لَقَدْ بَادَرَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَتِيكٍ فَأُبِينَ يَدُهُ فَجَاءَ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لَيْلًا وَ مَعَهُ الْيَدُ الْمَقْطُوعَةُ فَمَسَحَ عَلَيْهَا فَاسْتَوَتْ يَدُهُ (3).
فر، تفسير فرات بن إبراهيم جَعْفَرُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ يُوسُفَ رَفَعَهُ إِلَي ابْنِ عَبَّاسٍ (4)فِي قَوْلِهِ إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلي أَحَدٍ وَ الرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ قَالَ فَلَمْ يَبْقَ مَعَهُ مِنَ النَّاسِ يَوْمَ أُحُدٍ غَيْرُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ رَجُلٌ مِنَ الْأَنْصَارِ فَقَالَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله يَا عَلِيُّ قَدْ صَنَعَ النَّاسُ مَا تَرَي فَقَالَ لَا وَ اللَّهِ يَا رَسُولَ اللَّهِ لَا أَسْأَلُ عَنْكَ الْخَبَرَ مِنْ وَرَاءٍ فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله أَمَّا لَا فَاحْمِلْ عَلَي هَذِهِ الْكَتِيبَةِ فَحَمَلَ عَلَيْهَا فَفَضَّهَا فَقَالَ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ هَذِهِ لَهِيَ الْمُوَاسَاةُ فَقَالَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله إِنِّي مِنْهُ وَ هُوَ مِنِّي فَقَالَ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ أَنَا مِنْكُمَا (5).
كا، الكافي مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَي عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ مُوسَي بْنِ بَكْرٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ آخَرُونَ
و دندانش شکست. (6)
قصص الانبیاء: موسی بن جعفر علیه السلام از پدرانش علیهم السلام در حدیثی از علی علیه السلام در پاسخ به سخنان شخص یهودی، روایت کرده که فرمود: ابو قتادۀ بن ربعیّ انصاری در جنگ احد شرکت داشت و نیزه ای به چشمش اصابت کرد و چشم او از حدقه درآمد. او چشم را گرفته سپس به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد و گفت: همسرم اکنون با این حال از من بیزار می شود. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چشم را از دستش گرفت و سر جایش گذاشت و از آن پس چشمش از آن چشم دیگر زیباتر و بیناتر بود. و عبد الله بن عتیک مبارزه کرد و دستش قطع شد. هنگام شب با دست بریده به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد. پیامبر دست او را لمس کرد و دست سر جایش قرار گرفت و خوب شد. (7)
تفسیر فرات: جعفر بن احمد بن یوسف در حدیثی مرفوع از ابن عباس روایت کرده که در باره آیه «إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلی أَحَدٍ وَ الرَّسُولُ یَدْعُوکُمْ فِی أُخْراکُم»(8){ [یاد کنید] هنگامی را که در حال گریز [از کوه] بالا میرفتید و به هیچ کس توجه نمیکردید و پیامبر، شما را از پشت سرتان فرا میخواند.} در روز احد به جز علیه السلام و مردی از انصار کسی با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باقی نماند. پیامبر فرمود: ای علی! دیدی که مردم چه کار کردند. گفت: نه، سوگند به خدا ای رسول خدا من اخبار تو را از پشت (از دور) نمی پرسم. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود: اگر این طور نیست، پس بر این گروه از دشمن حمله کن. علی علیه السلام بر آن ها تاخت و آنان را در هم شکست. جبرئیل علیه السلام گفت: ای رسول خدا! این همکاری و همیاری واقعی است. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: او از من است و من از اویم. جبرئیل گفت: من نیز از شما هستم. (9)
اصول کافی: حضرت باقر علیه السّلام در گفتار خدای عز و جل: «وَ آخَرُونَ
1) الخصال 2 : 28 ، علل الشرائع : 199 ، عيون اخبارالرضا : 137. والحديث طويل
2) هكذا في النسخ و الصحيح: قتادة.
3) قصص الأنبياء: مخطوط.
4) في المصدر: حدّثني جعفر بن محمّد بن يوسف معنعنا عن الحسن قال: سمعت عبد اللّه بن عبّاس رضي اللّه عنه يقول حين انجفل عنه يوم أحد في قوله.
5) تفسير فرات: 22: و للحديث ذيل تركه المصنّف لعدم تعلقه بالباب.
6) . خصال 2 : 28 ، علل الشرایع : 199 ، عیون اخبار الرضا : 137
7) . قصص الانبیاء : مخطوط
8) . آل عمران / 153
9) . تفسیر فرات : 22
مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ (1)قَالَ قَوْمٌ كَانُوا مُشْرِكِينَ فَقَتَلُوا مِثْلَ حَمْزَةَ وَ مِثْلَ (2)جَعْفَرٍ وَ أَشْبَاهَهُمَا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ ثُمَّ إِنَّهُمْ دَخَلُوا فِي الْإِسْلَامِ فَوَحَّدُوا اللَّهَ وَ تَرَكُوا الشِّرْكَ وَ لَمْ يَعْرِفُوا (3)الْإِيمَانَ بِقُلُوبِهِمْ فَيَكُونُوا مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فَتَجِبَ لَهُمُ الْجَنَّةُ وَ لَمْ يَكُونُوا عَلَي جُحُودِهِمْ فَيَكْفُرُوا فَتَجِبَ لَهُمُ النَّارُ فَهُمْ عَلَي تِلْكَ الْحَالِ إِمَّا أَنْ يُعَذِّبَهُمْ وَ إِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ (4).
كا، الكافي العدة عن سهل عن علي بن حسان عن موسي بن بكر عن رجل عن أبي جعفر عليه السلام مثله (5).
ما، الأمالي للشيخ الطوسي الْحُسَيْنُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ الْقَزْوِينِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ وَهْبَانَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَحْمَدَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الزَّعْفَرَانِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَرْقِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ يَقُولُ بَيْنَا حَمْزَةُ بْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ أَصْحَابٌ لَهُ عَلَي شَرَابٍ لَهُمْ يُقَالُ لَهُ السُّكُرْكَةُ (6)قَالَ فَتَذَاكَرُوا السَّدِيفَ (7)قَالَ فَقَالَ لَهُمْ حَمْزَةُ كَيْفَ لَنَا بِهِ قَالَ فَقَالُوا لَهُ هَذِهِ نَاقَةُ ابْنِ أَخِيكَ عَلِيٍّ فَخَرَجَ إِلَيْهَا فَنَحَرَهَا ثُمَّ أَخَذَ مِنْ كَبِدِهَا وَ سَنَامِهَا فَأَدْخَلَهُ عَلَيْهِمْ قَالَ وَ أَقْبَلَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَأَبْصَرَ نَاقَتَهُ فَدَخَلَهُ مِنْ ذَلِكَ فَقَالُوا لَهُ عَمُّكَ حَمْزَةُ صَنَعَ هَذَا قَالَ فَذَهَبَ إِلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله فَشَكَا ذَلِكَ إِلَيْهِ قَالَ فَأَقْبَلَ مَعَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقِيلَ لِحَمْزَةَ هَذَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله قَدْ أَقْبَلَ الْبَابَ قَالَ فَخَرَجَ وَ هُوَ مُغْضَبٌ قَالَ فَلَمَّا رَأَي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله الْغَضَبَ فِي وَجْهِهِ انْصَرَفَ (8)قَالَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ
مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّه» {و عدّهای دیگر [کارشان] موقوف به فرمان خداست} فرمود: این ها مردمی مشرک بودند، که مانند حمزه و جعفر و نظائر ایشان را از مؤمنین کشتند، سپس همان ها مسلمان شدند پس خدا را به یگانگی شناختند و شرک را رها کردند، و به بدلهایشان ایمان را نپذیرفتند تا از مؤمنین باشند و بهشت بر آن ها واجب گردد، و بر انکارشان نیز نماندند تا کافر باشند و آتش دوزخ بر آن ها لازم باشد، پس آن ها بر همین منوال هستند یا خدا عذابشان کند و یا توبهشان را بپذیرد. (9)
اصول کافی: موسی بن بکر از مردی از امام صادق علیه السلام همین حدیث را روایت کرده است. (10)
مجالس و اخبار: هشام بن سالم روایت کرده از امام صادق علیه السلام شنیدم که فرمود: در حالی که حمزة بن عبدالمطلّب که خداوند از او خوشنود باد و یارانش در حال نوشیدن شرابی به نام «سُکُرْکة» بودند، فرمود: از چربی کوهان شتر یاد کردند. حمزه به آن ها گفت: چگونه آن را به دست آوریم؟ گفتند: این شتر برادرزادهات علی علیه السلام است. او به سوی شتر رفت و آن را نحر کرد و جگر و کوهانش را گرفت و آن را نزد یارانش بُرد. فرمود: سپس علی علیه السلام آمد و چون شترش را دید، ناراحت شد. آن ها به او گفتند: عمویت حمزه این کار را کرد. فرمود: علی علیه السلام نزد پیامبر صلی الله علیه و آله رفت و از این موضوع شکایت کرد. فرمود: سپس پیامبر صلی الله علیه و آله به همراه علی علیه السلام به سوی خانه حمزه رفت. به حمزه خبر دادند که پیامبر صلی الله علیه و آله پشت دَر است. حمزه در حالی که خشمگین بود، خارج شد. هنگامی که رسول الله صلی الله علیه و آله خشم و غضب را در چهرهاش دید، قصد بازگشت کرد. فرمود: سپس حمزه به رسول صلی الله علیه و آله گفت: اگر پسر ابوطالب بخواهد تو را با افساری به هر سو بکشاند، میتواند. پس حمزه وارد منزلش شد و پیامبر صلی الله علیه و آله برگشت. فرمود: و این ماجرا، قبل از جنگ أُحُدْ بود. امام فرمود: پس خداوند،
1) التوبة: 106.
2) في المصدر: و جعفر. و في الاسناد الآتي: قال أبو جعفر عليه السلام: المرجون قوم كانوا مشركين فقتلوا مثل حمزة و جعفر و اشباههما من المؤمنين.
3) في الطريق الآتي: و لم يكونوا يؤمنون فيكونوا من المؤمنين، و لم يؤمنوا فتجب لهم الجنة، و لم يكفروا فتجب لهم النار: فهم علي تلك الحال مرجون لامر اللّه.
4) أصول الكافي 2: 407.
5) أصول الكافي 2: 407.
6) الشكركة خ ل.
7) في التفسير: الشريف، لعله من الشارف أو مصحف الشرف. اي الإبل المسن.
8) زاد في التفسير: قال: فقال له حمزة: لو أراد ابن أبي طالب أن يقودك بزمام (ما) فعل فدخل حمزة منزله و انصرف النبيّ صلّي اللّه عليه و آله، قال: و كان قبل أحد.
9) . اصول کافی 2 : 407
10) . اصول کافی 2 : 407
عَزَّ وَ جَلَّ تَحْرِيمَ الْخَمْرِ قَالَ فَأَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بِآنِيَتِهِمْ فَكُفِئَتْ وَ نُودِيَ (1)فِي النَّاسِ بِالْخُرُوجِ إِلَي أُحُدٍ فَخَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ (2)صلي الله عليه و آله وَ خَرَجَ حَمْزَةُ فَوَقَفَ نَاحِيَةً مِنَ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله قَالَ فَلَمَّا تَصَافُّوا حَمَلَ حَمْزَةُ فِي النَّاسِ حَتَّي غَابَ فِيهِمْ ثُمَّ رَجَعَ إِلَي مَوْقِفِهِ فَقَالَ لَهُ النَّاسُ اللَّهَ اللَّهَ يَا عَمَّ رَسُولِ اللَّهِ أَنْ تَذْهَبَ وَ فِي نَفْسِ رَسُولِ اللَّهِ عَلَيْكَ شَيْءٌ قَالَ ثُمَّ حَمَلَ الثَّانِيَةَ حَتَّي غُيِّبَ فِي النَّاسِ ثُمَّ رَجَعَ إِلَي مَوْقِفِهِ فَقَالُوا (3)اللَّهَ اللَّهَ يَا عَمَّ رَسُولِ اللَّهِ أَنْ تَذْهَبَ وَ فِي نَفْسِ رَسُولِ اللَّهِ عَلَيْكَ شَيْءٌ قَالَ فَأَقْبَلَ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَلَمَّا رَآهُ مُقْبِلًا نَحْوَهُ أَقْبَلَ إِلَيْهِ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ عَانَقَهُ وَ قَبَّلَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مَا بَيْنَ عَيْنَيْهِ ثُمَّ حَمَلَ عَلَي النَّاسِ فَاسْتُشْهِدَ حَمْزَةُ فَكَفَّنَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فِي نَمِرَةٍ ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ نَحْوٌ مِنْ سِتْرِ بَابِي هَذَا فَكَانَ إِذَا غَطَّي بِهِ (4)وَجْهَهُ انْكَشَفَتْ رِجْلَاهُ وَ إِذَا غَطَّي رِجْلَيْهِ انْكَشَفَتْ وَجْهُهُ قَالَ فَغَطَّي بِهِ (5)وَجْهَهُ وَ جَعَلَ عَلَي رِجْلَيْهِ إِذْخِراً قَالَ وَ انْهَزَمَ النَّاسُ وَ بَقِيَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مَا صَنَعْتَ يَا عَلِيُّ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ لَزِمْتُ الْأَرْضَ فَقَالَ صلي الله عليه و آله ذَلِكَ الظَّنُّ بِكَ قَالَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَنْشُدُكَ يَا رَبِّ (6)مَا وَعَدْتَنِي فَإِنَّكَ إِنْ شِئْتَ لَمْ تُعْبَدْ (7).
شي، تفسير العياشي عن هشام مثله (8).
قال الجزري السكركة بضم السين و الكاف و سكون الراء نوع من الخمور يتخذ من الذرة قال الجوهري هي خمر الحبش و هي لفظة حبشية
دستور تحریم باده را نازل کرد و رسول الله صلی الله علیه و آله دستور داد تمامی ظرف های شراب سرنگون شود. امام فرمود: سپس برای جنگ اُحُد، به مردم فراخوان جنگ داده شد. پیامبر صلی الله علیه و آله و مردم و حمزه به جنگ رفتند و حمزه در نزدیکی پیامبر ایستاد. فرمود: وقتی دو لشکر به مصاف هم رفتند، حمزه به قلب جمعیت زد و در میان مردم ناپدید شد و سپس به جایگاه خود بازگشت. مردم به او گفتند: از خدا بترس، از خدا بترس، ای عموی رسول الله صلی الله علیه و آله! از این که رسول الله صلی الله علیه و آله از تو چیزی به دل داشته باشد. فرمود: پس برای بار دوم حمله کرد تا این که در میان مردم ناپدید شد و دوباره به جایگاه خود بازگشت و باز به او گفتند: از خدا بترس، از خدا بترس، ای عموی رسول الله صلی الله علیه و آله! از این که رسول الله صلی الله علیه و آله از تو چیزی به دل داشته باشد. پس به سوی نبی صلی الله علیه و آله رو کرد و هنگامی که حضرت رسول صلی الله علیه و آله دید که به سوی او میآید، رو به او کرد و او را در آغوش گرفت و بین دو چشمانش را بوسید. بار دیگر حمزه رحمه الله حمله کرد و به شهادت رسید و رسول الله صلی الله علیه و آله او را در یک نَمِرة کفن کرد. امام جعفر صادق علیه السلام ادامه دادند: (آن رداء) چیزی بود شبیه پرده ای که در خانهام میبینید. اندازه رداء چنان بود که اگر چهرهاش را میپوشاند، دو پایش پیدا میشد و اگر دو پایش را میپوشاند، چهرهاش پیدا میشد. فرمود: پس چهرهاش را پوشاند و بر روی دو پایش إذخر (بوته گور گیاه) قرار داد. فرمود: مردمی که در جنگ اُحُد در رکاب پیامبر صلی الله علیه و آله بودند، شکست خوردند و علی علیه السلام باقی ماند. پس رسول الله صلی الله علیه و آله به او فرمود: چه می کنی؟ علی علیه السلام فرمود: از این جا تکان نمیخورم. پس فرمود: جز این گمان دیگری به تو ندارم. و رسول الله صلی الله علیه و آله فرمود: پروردگارا! تو را به آن چه که به من وعده دادی، میخوانمت، مگر آن که اراده کرده باشی کسی تو را پرستش نکند. (9)
عیاشی: از هشام همین حدیث روایت شده است. (10)
جزری گوید: «السُکُرکۀ» با ضمه سین و کاف و سکون راء نوعی شراب است که از ذرت درست می شود. جوهری گوید: خمر حبشی ها است
و قد عربت فقيل السقرقع و قال الهروي و في حديث الهروي و خمرة السكركة (1)انتهي.
و السديف كأمير شحم السنام قاله الفيروزآبادي و قال النمرة كفرحة الحبرة و شملة فيها خطوط بيض و سود أو بردة من صوف تلبسها الأعراب.
قوله صلي الله عليه و آله فإنك إن شئت لم تعبد لعل المعني إن شئت مغلوبيتنا و استيصالنا لم يعبدك أحد بعد ذلك أو المعني إن شئت أن لا تعبد فالأمر إليك.
أقول في هذا الخبر ما ينافي الأخبار المتواترة الدالة علي رفعة شأن حمزة عليه السلام و سمو مكانه ظاهرا و إن أمكن توجيهه و الله يعلم.
كا، الكافي عَلِيٌّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ هَارُونَ عَنِ ابْنِ صَدَقَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ: إِنَّ أَبَا دُجَانَةَ الْأَنْصَارِيَّ اعْتَمَّ يَوْمَ أُحُدٍ بِعِمَامَةٍ وَ أَرْخَي عَذَبَةَ الْعِمَامَةِ بَيْنَ كَتِفَيْهِ حَتَّي جَعَلَ يَتَبَخْتَرُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِنَّ هَذِهِ لَمِشْيَةٌ يُبْغِضُهَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَّا عِنْدَ الْقِتَالِ فِي سَبِيلِ اللَّهِ (2).
العذب بالتحريك طرف كل شيء.
قب، المناقب لابن شهرآشوب وَ فِي شَوَّالٍ غَزْوَةُ أُحُدٍ وَ هُوَ يَوْمُ الْمِهْرَاسِ - قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ وَ مُجَاهِدٌ وَ قَتَادَةُ وَ الرَّبِيعُ وَ السُّدِّيُّ وَ ابْنُ إِسْحَاقَ نَزَلَ فِيهِ قَوْلُهُ وَ إِذْ غَدَوْتَ مِنْ أَهْلِكَ وَ هُوَ الْمَرْوِيُّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ.
زيد بن وهب إِنَّ الَّذِينَ تَوَلَّوْا مِنْكُمْ فقالوا لم انهزمنا و قد وعدنا بالنصر فنزل وَ لَقَدْ صَدَقَكُمُ اللَّهُ وَعْدَهُ.
ابْنُ مَسْعُودٍ وَ الصَّادِقُ عَلَيْهِ السَّلَامُ لَمَّا قَصَدَ أَبُو سُفْيَانَ فِي ثَلَاثَةِ آلَافٍ مِنْ قُرَيْشٍ إِلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله وَ يُقَالُ فِي أَلْفَيْنِ مِنْهُمْ مِائَتَا فَارِسٍ وَ الْبَاقُونَ رَكْبٌ وَ لَهُمْ سَبْعُمِائَةِ دِرْعٍ وَ هِنْدٌ تَرْتَجِزُ:
و این
کلمه، حبشی است و معرّب شده است و گویند: «السقرقع» و هرویّ گوید: در حدیث هرویّ آمده است: «و خمرۀ الشکرکۀ». پایان سخن.
«السدیف» بر وزن امیر پیِ کوهان است. فیروزآبادی این مطلب را ذکر کرده است. و گوید: «النمرۀ» بر وزن (فرحۀ) چادر و پارچه ای است که دارای خط های سیاه و سفید باشد، یا جامه ای از پشم است که عرب های بیابان نشین بر تن می کنند.
فرموده رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم «فانّک إن شئت لم تعبد» شاید مقصود این باشد که: اگر بخواهی ما مغلوب و ریشه کن شویم، پس از این دیگر کسی تو را نمی پرستد، یا بدین معنا است که: اگر می خواهی عبادت نشوی، امر به دست تو است.
می گویم: در این خبر مطالبی است که با آنچه در اخبار متواتری که بر رفت جایگاه و بلند مرتبگی حمزه علیه السلام دلالت می کند، منافات دارد هرچند می توان آن را توجیه کرد. و خداوند داناتر است.
فروع کافی: ابن صدقه از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: ابو دجانه انصاری، عمامه خود را به سر بست و قسمتی از آن را از پشت و میان دو کتف خویش آویزان کرد، و با حالت تبختر میان دو صف (ارتش اسلام و نیروی دشمن) حرکت میکرد. رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم فرمود: چنین راه رفتن با هیبتی را خداوند مبغوض میدارد، مگر در میدان جنگ. (3)
«العَذَب» با حرکت حروف اطراف هر چیزی است.
مناقب: در ماه شوال غزوه احد اتفاق افتاد و آن، در روز مهراس بود. ابن عباس و مجاهد و قتادۀ و ربیع و سدیّ و ابن اسحاق گویند: در باره این غزوه آیه «و إذ غدوت من اهلک» نازل شد و این قول از امام باقر علیه السلام نیز روایت شده است.
زید بن وهب گوید: «ان الذین تولّوا منکم» گفتند: چرا ما شکستیم خوردیم در حالی که به نصرت و پیروزی وعده داده شدیم. و این آیه نازل شد: «و لقد صدقکم الله وعده».
ابن مسعود و امام صادق علیه السلام گویند: چون ابو سفیان با سه هزار نفر از قریش به سوی پیامبر حرکت کرد، و گویند: دو هزار بودند، که دویست سوارکار و بقیه پیاده بودند و هفتصد زره جنگی داشتند. و هند همسر ابو سفیان اینگونه رجز می خواند:
نَحْنُ بَنَاتُ طَارِقٍ *** نَمْشِي عَلَي النَّمَارِقِ
وَ الْمِسْكُ فِي الْمَفَارِقِ *** وَ الدُّرُّ فِي الْمَخَانِقِ
وَ كَانَ اسْتَأْجَرَ أَبُو سُفْيَانَ يَوْمَ أُحُدٍ أَلْفَيْنِ مِنَ الْأَحَابِيشِ يُقَاتِلُ بِهِمُ النَّبِيَّ صلي الله عليه و آله.
قوله إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ لِيَصُدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ فخرج النبي صلي الله عليه و آله مع أصحابه و كانوا ألف رجل (1)و يقال سبعمائة فانعزل عنهم ابن أبي بثلث الناس فهمت بنو حارثة و بنو سلمة بالرجوع و هو قوله إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْكُمْ .
قال الجبائي هما به و لم يفعلاه و ساق الخبر إلي أن قال و أقبل خالد من الشعب بخيل المشركين و جاء من ظهر النبي صلي الله عليه و آله و قال دونكم هذا الطليق الذي تطلبونه فشأنكم به فحملوا عليه حملة رجل واحد حتي قتل منهم خلق و انهزم الباقون في الشعب و أقبل خالد بخيله (2)كما قال تعالي إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلي أَحَدٍ و رسول الله يدعوهم في أخراهم يا أيها الناس إني رسول الله إن الله قد وعدني النصر فأين الفرار وَ كَانَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله يَرْمِي وَ يَقُولُ اللَّهُمَّ اهْدِ قَوْمِي فَإِنَّهُمْ لَا يَعْلَمُونَ فرماه ابن قميئة بقذافة فأصاب كفه و عبد الله بن شهاب بقلاعة فأصاب مرفقه و ضربه عتبة بن أبي وقاص أخو سعد علي وجهه فشج رأسه فنزل من فرسه و نهبه ابن قميئة و قد ضرب به علي جنبه و صاح إبليس من جبل أحد ألا إن محمدا قد قتل فصاحت فاطمة عليها السلام و وضعت يدها علي رأسها و خرجت تصرخ و سائر هاشمية و قرشية. (3)
ما دختران طارقیم که بر فرش های گرانبها راه می رویم.
و مُشک و عنبر بر فرق سر، و مروارید بر گردن داریم.
ابو سفیان روز احد هزار تن از احابیش را به خدمت گرفت تا به وسیله آن ها پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بجنگد.
«ان الذین کفروا ینفقون اموالهم لیصدوا عن سبیل الله» پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با یارانش که هزار تن بودند - و گویند: هفتصد نفر بودند - برای جهاد بیرون رفتند. ابن اُبیّ یک سوم از آن ها را از سپاه جدا کرد و بنو حارثه و بنو سلمه درصدد برآمدند که بازگردند و این همان سخن خداوند است که می فرماید: «اذ همت طائفتان منکم».
جبائی گوید: این دو قبیله خواستند در صدد بازگشت برآمدند امام این کار را انجام ندادند. و حدیث را ادامه می دهد تا اینجا که گوید: خالد بن ولید سپاه مشرکان را از دره به حرکت در آورد و در پشت رسول خدا قرار گرفت، و گفت: آماده باشید این همان مردی است که در صدد او برآمدهاید مگذارید از دست برود. اصحاب او همه یک دفعه به جانب آن حضرت حمله کردند تا اینکه گروهی از مسلمانان کشته شدند و بقیه در درّه پراکنده شدند و گریختند و خالد با سپاهش روی آورد چنانکه خداوند متعال می فرماید: «إذ تصعدون و لا تلوون علی احد» و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از پشت آنان را فرا می خواند: «ای مردم! من رسول خدا هستم، خداوند مرا به نصرت وعده داده است، پس چرا فرار می کنید؟» پیامبر تیر می انداخت و می فرمود: «پروردگارا قومم را هدایت کن چرا که آنان نادان هستند.» ابن قمیئۀ تیری به سوی پیامبر افکند و دست آن حضرت را مورد اصابت قرار داد. عبد الله بن شهاب کلوخی به طرف پیامبر پرتاب کرد و به آرنج آن حضرت خورد و عتبه بن ابی وقاص برادر سعد ضربه ای بر چهره پیامبر وارد ساخت و سر مبارک او را زخمی کرد و پیامبر از اسب پیاده شد و ابن قمیئه با ضربه زدن بر پهلوی پیامبر، سلاح آن حضرت را گرفت و ابلیس از کوه احد فریاد زد: بدانید که محمد کشته شده است. فاطمه علیها السلام فریاد کشید و دستانش را بر سرش گذاشت و در حالی که به همراه دیگر زنان بنی هاشم و قریش فریاد می کشید، بیرون آمد.
1) في المصدر بعد ذكر الآية: فرأي النبيّ صلّي اللّه عليه و آله ان يقاتل الرجال علي أفواه السكك، و الضعفاء عن فوق البيوت، فابوا الا الخروج، فلما صار علي الطريق قالوا: نرجع ، فقال : ما كان لنبى اذا قصد قوما ان يرجع عنهم ، وكانوا الف رجل
2) في المصدر: بخيل المشركين.
3) في المصدر: و كل هاشمية و قرشية. القصة.
فَلَمَّا حَمَلَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِلَي أُحُدٍ نَادَي الْعَبَّاسُ (1)وَ هُوَ جَهْوَرِيُّ الصَّوْتِ فَقَالَ يَا أَصْحَابَ سُورَةِ الْبَقَرَةِ أَيْنَ تَفِرُّونَ إِلَي النَّارِ تَهْرُبُونَ؟
وَ أَنْشَأَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ:
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّي الْخَالِقِ الصَّمَدِ *** فَلَيْسَ يَشْرَكُهُ فِي حُكْمِهِ أَحَدٌ
هُوَ الَّذِي عَرَّفَ الْكُفَّارَ مَنْزِلَهُمْ *** وَ الْمُؤْمِنُونَ سَيَجْزِيهِمْ بِمَا وُعِدُوا
وَ يَنْصُرُ اللَّهُ مَنْ وَالاهُ إِنَّ لَهُ *** نَصْراً وَ يُمْثِلُ بِالْكُفَّارِ إِذْ عَنَدُوا
قَوْمِي وَقَوُا الرَّسُولَ (2)وَ احْتَسَبُوا *** شُمُّ الْعَرَانِينِ مِنْهُمْ حَمْزَةُ الْأَسَدُ
وَ أَنْشَأَ عَلَيْهِ السَّلَامُ:
رَأَيْتُ الْمُشْرِكِينَ بَغَوْا عَلَيْنَا *** وَ لَجُّوا فِي الْغَوَايَةِ وَ الضَّلَالِ
وَ قَالُوا نَحْنُ أَكْثَرُ إِذْ نَفَرْنَا *** غَدَاةَ الرَّوْعِ بِالْأَسَلِ الطِّوَالِ
فَإِنْ يَبْغُوا وَ يَفْتَخِرُوا عَلَيْنَا *** بِحَمْزَةَ وَ هُوَ فِي الْغُرَفِ الْعَوَالِي
فَقَدْ أَوْدَي بِعُتْبَةَ يَوْمَ بَدْرٍ *** وَ قَدْ أَبْلَي وَ جَاهَدَ غَيْرَ آلٍ
وَ قَدْ غَادَرْتُ كَبْشَهُمُ جِهَاراً *** بِحَمْدِ اللَّهِ طَلْحَةَ فِي الْمَجَالِ
فَخَرَّ لِوَجْهِهِ (3)وَ رَفَعْتُ عَنْهُ *** رَقِيقَ الْحَدِّ حُودِثَ بِالصِّقَالِ (4)
ذكر عباس هنا لعله سهو.
وَ أَقُولُ رُوِيَ فِي الدِّيوَانِ الْمَنْسُوبِ إِلَي أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ.
أَتَانِي أَنَّ هِنْداً حَلَّ صَخْرٍ *** دَعَتْ دَرَكاً وَ بَشَّرَتِ الْهُنُودَا
هنگامی که علی علیه السلام پیامبر را احد بُرد عباس که صدای بلندی داشت ندا کرد و گفت: ای اصحاب سوره بقره! کجا فرار می کنید؟ به سوی آتش فرار می کنید؟
امیر المؤمنین علیه السلام سروده است:
خداست که جایگاه کافران را به آنان نشان می دهد و به مؤمنان وعده هایی که داده است انجام می نماید.
خدا کسی که او را دوست دارد پیروز می گرداند، زیرا پیروزی در دست خداست و به کفار کیفر می دهد و شکست، زیرا دشمن خدا هستند.
قوم من از رسول خدا محافظت کردند و ثواب بردند، آنان دارای سخاوت و شجاعت بودند، از این گروه است: حمزه شیر بیشه شجاعت.
و سروده است:
مشرکان گفتند: هنگامی که ما برای جنگ کوچ کنیم از نظر عدد و اسلحه بیشتر از شما هستیم.
اگر مشرکان به ما ظلم کردند و فخر می کنند که حمزه را شهید کردند و حمزه در غرفه های بهشتی قرار گرفته است.
حمزه در جنگ بدر عتبه را به قتل رسانید و به دشمن حمله کرد و جهادی بی امان نمود.
طلحه سردار مشرکان را به لطف مورد حمله قرار دادم.
وقتی مورد حمله قرار گرفت به روی صورت بر زمین افتاد و من شمشیر تیزی را که صیقلی داده بود از او برداشتم. (5)
ذکر عباس در اینجا شاید از روی سهو و اشتباه بوده است.
می گویم: در دیوان منسوب به امیر المؤمنین علیه السلام روایت شده است:
1) في المصدر: و كان جهوري الصوت. أقول: ذكر العباس لعله وهم من الراوي او ابن شهرآشوب، لان العباس لم يكن حاضرا في احد، و لعله اشتباه بابي طلحة زيد بن سهل الأنصاريّ، قال المقريزي في الامتاع: و كان أبو طلحة راميا و كان صيتا، فقال صلّي اللّه عليه و آله و سلم: صوت ابي طلحة في الجيش خير من أربعين رجلا انتهي. و الصيت: جهير الصوت.
2) في المصدر: لرسول اللّه.
3) في الديوان: فتل بوجهه فرفعت عنه.
4) مناقب آل أبي طالب 1: 165 - 167.
5) . مناقب آل ابی طالب 1 : 165 - 167
فَإِنْ تَفْخَرْ بِحَمْزَةَ حِينَ وَلَّي *** مَعَ الشُّهَدَاءِ مُحْتَسِباً شَهِيداً
فَإِنَّا قَدْ قَتَلْنَا يَوْمَ بَدْرٍ *** أَبَا جَهْلٍ وَ عُتْبَةَ وَ الْوَلِيدَا
وَ قَتَّلْنَا سَرَاةَ النَّاسِ طُرّاً *** وَ غَنَّمْنَا الْوَلَائِدَ وَ الْعَبِيدَا
وَ شَيْبَةَ قَدْ قَتَلْنَا يَوْمَ ذَاكُمْ *** عَلَي أَثْوَابِهِ عَلَقاً حَسِيدَا
فَبُوِّئَ مِنْ جَهَنَّمَ شَرَّ دَارٍ *** عَلَيْهَا لَمْ يَجِدْ عَنْهَا مَحِيدَا
وَ مَا سِيَّانِ مَنْ هُوَ فِي جَحِيمٍ *** يَكُونُ شَرَابُهُ فِيهَا صَدِيداً
وَ مَنْ هُوَ فِي الْجِنَانِ يَدِرُّ فِيهَا *** عَلَيْهِ الرِّزْقُ مُغْتَبِطاً (1)حَمِيداً (2)
وَ فِيهِ أَيْضاً بَعْدَ قَتْلِ طَلْحَةَ:
أَصُولُ بِاللَّهِ الْعَزِيزِ الْأَمْجَدِ *** وَ فَالِقِ الْإِصْبَاحِ رَبِّ الْمَسْجِدِ
أَنَا عَلِيٌّ وَ ابْنُ عَمِّ الْمُهْتَدِي (3)
وَ فِيهِ أَيْضاً:
اللَّهُ حَيٌّ قَدِيمٌ قَادِرٌ صَمَدٌ *** وَ لَيْسَ يَشْرَكُهُ فِي مُلْكِهِ أَحَدٌ
هُوَ الَّذِي عَرَّفَ الْكُفَّارَ مَنْزِلَهُمْ *** وَ الْمُؤْمِنُونَ سَيَجْزِيهِمْ كَمَا وُعِدُوا (4)
فَإِنْ يَكُنْ دَوْلَةٌ كَانَتْ لَنَا (5)عِظَةً *** فَهَلْ عَسَي أَنْ يُرَي فِي غَيِّهَا رَشَدٌ
وَ يَنْصُرُ اللَّهُ مَنْ وَالاهُ إِنَّ لَهُ *** نَصْراً وَ يُمْثِلُ بِالْكُفَّارِ إِذْ عَنَدُوا
فَإِنْ نَطَقْتُمْ بِفَخْرٍ لَا أَباً لَكُمُ *** فِيمَنْ تَضَمَّنَ مِنْ إِخْوَانِنَا اللَّحَدُ
فَإِنَّ طَلْحَةَ غَادَرْنَاهُ مُنْجَدِلَا *** وَ لِلصَّفَائِحِ نَارٌ بَيْنَنَا تَقِدُ
وَ الْمَرْءُ عُثْمَانُ أَرْدَتْهُ أَسِنَّتُنَا *** فَجَيْبُ زَوْجَتِهِ إِذْ خُبِّرَتْ قِدَدٌ
فِي تِسْعَةٍ إِذْ تَوَلَّوْا بَيْنَ أَظْهُرِهِمْ *** لَمْ يَنْكُلُوا مِنْ حِيَاضِ الْمَوْتِ إِذْ وَرَدُوا (6)
(به او بگویید) اگر به کشته شدن حمزه که در ردیف شهدا محسوب می شود و شهید گردید فخر می روزد.
ما در جنگ بدر ابو جهل، عتبه و ولید را کشتیم.
بسیاری از بزرگان را به طور دسته جمعی به قتل رساندیم و دختر و پسرها را به غنیمت گرفتیم.
آن روز که شیبه را کشتیم روی لباس های او خون بسته و خشکیده قرار گرفت.
به جهنم که بدترین جایگاه ها است و نمی تواند از آنجا فرار کند فرود آورده شد.
کسی که در جهنم است و نوشیدنی از صدید (خون و آبی که از سوختن جهنمی ها به وجود می آید) دارد،
با کسی که در بهشت، رزق فراوان به وی می رسد حسرت او را می خورند و مورد احترام بهشتی ها است، مساوی نیستند.
و در دیوان پس از کشته شدن زید بن طلحه آمده است:
من علی و پسر عموی پیامبر هدایت گر هستم.
و همچنین در دیوان آمده است:
خداست که جایگاه کافران را به آنان نشان می دهد و به مؤمنان وعده هایی که داده است، انجام می دهد.
اگر قدرتی باشد برای ما اندرز است، آیا امید نیست که در اشتباه قدرت و دولت، راه صحیح یافت شود.
خداوند کسی را که او را دوست می دارد، پیروز می گرداند زیرا پیروزی در دست خداست و به کفار کیفر و شکست می دهد زیرا دشمن خدا هستند.
خدا پدرتان را بیامرزد اگر از افتخارات خود سخن می گویید و از آنان که در خاک گور قرار گرفته اند سخن می گویید، حرف می زنید. (گوش دهید)
طلحه را که روی زمین افتاده بود نادیده گرفتیم و شمشیرهای پهن آتش را میان ما افروخته بود.
عثمان پسر طلحه را از سر نیزه ها سیراب کردیم. در نتیجه وقتی خبر به همسرش رسید گریبان خود را پاره پاره کرد.
او همراه با نه نفر دیگر به میدان آمده بود وقتی فرار کردند نتوانستند از حوض های مرگی که به دام آن افتاده بودند، نجات یابند.
كَانُوا الذَّوَائِبَ مِنْ فِهْرٍ وَ أَكْرَمَهَا *** شُمُّ الْأُنُوفِ وَ حَيْثُ الْفَرْعِ وَ الْعَدَدُ (1)
وَ أَحْمَدُ الْخَيْرِ قَدْ أَرْدَي عَلَي عَجَلٍ *** تَحْتَ الْعَجَاجِ أُبَيّاً وَ هُوَ مُجْتَهِدٌ
وَ ظَلَّتِ الطَّيْرُ وَ الضَّبْعَانُ تَرْكَبُهُ *** فَحَامِلٌ قِطْعَةً مِنْهُمْ وَ مُقْتَعِدٌ
وَ مَنْ قَتَلْتُمْ عَلَي مَا كَانَ مِنْ عَجَبٍ *** مِنَّا فَقَدْ صَادَفُوا خَيْراً وَ قَدْ سُعِدُوا
لَهُمْ جِنَانٌ مِنَ الْفِرْدَوْسِ طَيِّبَةً *** لَا يَعْتَرِيهِمْ بِهَا حَرٌّ وَ لَا صَرَدٌ
صَلَّي الْإِلَهُ عَلَيْهِمْ كُلَّمَا ذَكَرُوا *** فَرُبَّ مَشْهَدِ صِدْقٍ قَبْلَهُ شَهِدُوا
قَوْمٌ وَفَوْا لِرَسُولِ اللَّهِ وَ احْتَسَبُوا *** شُمُّ الْعَرَانِينَ مِنْهُمْ حَمْزَةُ الْأَسَدُ
وَ مُصْعَبٌ ظَلَّ لَيْثاً دُونَهُ حَرَداً (2)*** حَتَّي تَزَمَّلَ مِنْهُ ثَعْلَبٌ جَسَدٌ
لَيْسُوا كَقَتْلَي مِنَ الْكُفَّارِ أَدْخَلَهُمْ *** نَارَ الْجَحِيمِ عَلَي أَبْوَابِهَا الرَّصَدُ (3)
وَ فِيهِ أَيْضاً:
رَأَيْتُ الْمُشْرِكِينَ بَغَوْا عَلَيْنَا
إِلَي قَوْلِهِ:
وَ قَدْ أَوْدَي وَ جَاهَدَ غَيْرَ آلٍ
وَ قَدْ فَلَّلْتُ خَيْلَهُمُ بِبَدْرٍ *** وَ أَتْبَعْتُ الْهَزِيمَةَ بِالرِّجَالِ
إِلَي قَوْلِهِ بِالصِّقَالِ.
كَأَنَّ الْمِلْحَ خَالَطَهُ إِذَا مَا *** تَلَظَّي كَالْعَتِيقَةِ فِي الظِّلَالِ (4)
این مردان از قبیله فهر بن مالک و شخصیت های بلند بینی (با شهامت و با سخاوت) بودند. فرزند و اسلحه هم در اختیار داشتند. (با این وجود شکست خوردند.)
احمد بهترین خلایق خیلی زود با زحمت فراوان ابیّ پسر خلف را در میان غبار به خاک افکند.
پرندگان و کفتارهای بر روی او نشسته بودند، بعضی تکه تکه می بردند و بعضی دیگر نشسته و می خوردند.
باغ هایی از فرودس پاک مخصوص آن ها است نه گرما آن ها را شکنجه می دهد و نه سرما.
درود خدا هرچه نام آنان به میان آید، بر آنان باد زیرا چه بسیار مراکز خدمتی که قبل از میدان جنگ در آن حضور به هم رسانیدند.
افرادی که نسبت به عهد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وفا کردند و ثواب بردند، آنان دارای سخاوت و شجاعت بودند، از این گروه است حمزه شیر بیشه شجاعت.
مصعب فرزند عمیر شیری بود که در پیشگاه پیامبر تا آنجا می خروشید که خون ها به نیزه اش خشکیده و به ضروت پارچه ای در آمده بود.
اینان همانند کشتگاه کفار نیستند که خدا آنان را به آتش بیفکند و بر در جهنم پاسبان برای آنان بگمارد.
و نیز آمده است:
تا این قسمت:
او حمله کرد و در جهاد بی امان بود.
لشکر مشرکان را در جنگ بدر شکست دادم و مردان آنان را به فرار کشانیدم.
تا اینجا که: «بالصقال»
گویی نمک به زخم او پاشیده شده آنگاه که شمشیر را همانند برقی که در تاریکی می جهد به حرکت درآوردم.
1) في المصدر: شم العرانين حيث الفرع و العدد.
2) فان يكن دولة، اي للكفار غلبة علينا. في غيها، الضمير للفرقة الكفرة او للدولة بتأويل صاحب الدولة، و المثل و التمثيل: التعذيب و التنكيل. غادرناه اي تركناه منجدلا اي مطروحا. قد تولوا، اي عن الدنيا و ماتوا. و ابي هو ابن خلف و ضمير هو راجع إليه، اي كان ساعيا في اهلاكه. علي ما كان من عجب، اي كان قتلكم اياهم بعد غلبتنا عليكم من الغرائب. مصعب هو ابن عمير. والحرد : الغضبان. مند قدس سره.
3) الديوان: 44 و 45.
4) الديوان: 108.
وَ فِي شَرْحِ الدِّيوَانِ أَنَّ عُثْمَانَ بْنَ أَبِي طَلْحَةَ ارْتَجَزَ يَوْمَ أُحُدٍ فَقَالَ:
أَنَا ابْنُ عَبْدِ الدَّارِ ذِي الْفُضُولِ *** وَ إِنَّكَ عِنْدِي يَا عَلِيُّ مَقْبُولٌ (1)
أَوْ هَارِبٌ خَوْفُ الرَّدَي مَفْلُولٌ
فَأَجَابَهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ بِمَا فِي الدِّيوَانِ:
هَذَا مَقَامِي مُعْرَضٌ مَبْذُولٌ *** مَنْ يَلْقَ سَيْفِي فَلَهُ الْعَوِيلُ
وَ لَا أَخَافُ (2)الصَّوْلَ بَلْ أَصُولُ *** إِنِّي عَنِ الْأَعْدَاءِ لَا أَزُولُ
يَوْماً لَدَي الْهَيْجَاءِ وَ لَا أَحُولُ *** وَ الْقَرْنُ عِنْدِي فِي الْوَغَي مَقْتُولٌ
أَوْ هَالِكٌ بِالسَّيْفِ أَوْ مَغْلُولٌ (3)
وَ قَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي جَوَابِ رَجَزِ عُمَرَ بْنِ أَخْنَسِ بْنِ شَرِيقٍ:
اخْسَأْ عَلَيْكَ اللَّعْنُ مِنْ جَاهِدٍ *** يَا ابْنَ لَعِينٍ لَاحَ بِالْأَرْذَلِ
الْيَوْمَ أَعْلُوكَ بِذِي رَوْنَقٍ *** كَالْبَرْقِ فِي الْمُخْلَوْلِقِ الْمُسْبِلِ
يَفْرِي شُئُونَ الرَّأْسِ لَا يَنْثَنِي (4)*** بَعْدَ فِرَاشِ الْحَاجِبِ الْأَجْزَلِ
أَرْجُو بِذَلِكَ الْفَوْزَ فِي جَنَّةٍ *** عَالِيَةٍ فِي أَكْرَمِ الْمَدْخَلِ (5)
وَ فِيهِ أَيْضاً مُخَاطِباً لِأُسَامَةَ بْنِ زَيْدٍ (6)فِي تِلْكَ الْغَزْوَةِ:
لَسْتُ أَرَي مَا بَيْنَنَا حَاكِماً *** إِلَّا الَّذِي بِالْكَفِّ تَبَّارٌ
وَ صَارِماً أَبْيَضَ مِثْلَ الْمَهَا *** يَبْرُقُ فِي الرَّاحَةِ ضَرَّارٌ
مَعِي حُسَامٌ قَاطِعٌ بَاتِرٌ *** تَسْطَعُ مِنْ تِضْرَابِهِ النَّارُ
در شرح دیوان آمده است که عثمان بن ابی طلحه در روز احد رجز خواند و گفت:
علی علیه السلام با این ابیاتی که در دیوان آمده است او را پاسخ گفت:
از حمله باکی ندارم بلکه حمله ور می شوم و در برابر دشمن گامی به عقب نمی گذارم.
در روز جنگ جابه جا نمی شوم و دشمن همتای من کشته می شود.
اگر کشته نشد از تیغ شمشیرم سالم نمی گذرد، یا زنجیر و اسیر می شود.
و آن حضرت در پاسخ به رجز عمر بن اخنس بن شریق سروده است:
شمشیرم رگ های سرت را آن چنان از هم می شکافد که به ابروهایت پیوسته شود.
من از این حمله انتظار پیروزی در بهشت عالی و بهترین اقامت گاها را دارم.
و نیز در خطاب اسامه بن زید در آن غزوه سروده است:
شمشیر آبداری که مثل بلور می درخشد و در دست برق می زند و ضربه فرود می آورد.
شمشیر برنده ای که می شکافد و از ضربه آت آتش می بارد و در دست من است.
إِنَّا أُنَاسٌ دِينُنَا صَادِقٌ *** إِنَّا عَلَي الْحَرْبِ لَصَبَّارٌ
(1)وَ فِيهِ أَيْضاً مُخَوِّفاً لَهُ: سَوْفَ يَرَي الْجَمْعُ ضِرَابَ الْفَاتِكِ الْحَلَابِسِ (2)*** وَ طَعْنَةً قَدْ شَدَّهَا لِكَبْوَةِ الْفَوَارِسِ
الْيَوْمَ أُضْرِمُ نَارَهَا بِجَذْوَةٍ لِقَابِسٍ *** حَتَّي تَرَي فُرْسَانَهَا تَخِرُّ لِلْمَعَاطِسِ (3)
دعت دركا أي لنفسها درك الجحيم أو الناس إليها و الدرك أيضا اللحاق و التبعة و بشرت قوما كالهنود في الكفر أو قومها المنسوبين إليها و التقتيل إكثار القتل و السراة الأشراف قوله غنمنا بالتشديد أي جعلناهم غنائم علي أثوابه كأن تقديره تركنا علي أثوابه علقا بالتحريك أي دما غليظا أو جامدا و الجسيد من قولهم جسد به الدم إذا لصق به قوله تقد أي تلتهب قوله قدد أي قطع و القد قطع الشيء طولا قوله كانوا الذوائب أي الرؤساء و الأشراف و فهر بالكسر أبو قبيلة من قريش و الشم بالضم جمع الأشم و الشمم ارتفاع قصبة الأنف و استواء أعلاها و إشراف الأرنبة قليلا و هو كناية عن الرفعة و العلو و شرف الأنفس يقال شمخ بأنفه إذا تكبر و الفرع الولد و العجاج الغبار.
قوله فحامل قطعة أي بعضها تحمل منه قطعة و بعضها تركبه و تأكل منه و الصرد البرد و العرانين الأنوف و رمله بالدم لطخه و في بعض النسخ بالزاي من تزمل أي تلفف به و الثعلب طرف الرمح الداخل في السنان.
قوله غير آل أي غير مقصر و الأسل الرماح و فللت الجيش هزمته و التشديد للمبالغة و التكثير قوله حودث أي جلي و عقيقة البرق ما انعق منه أي تضرب في السحاب و يقال عرضت الشيء فأعرض أي أظهرته فظهر و خسأ بعد و رونق السيف ماؤه و حسنه و المخلولق البالي الدارس و الأسبال الإرسال
ما مردمی هستیم که دین حقّ است و در جنگ خیلی پشتکار و استقامت داریم.
و نیز در ترساندن اسامه سروده است:
امروز آتش جنگ را با هیزم بزرگ آن برای جنگ طلبان روشن می گردانم تا قهرمان جنگ را با بینی به روی خاک افتاده ببینند.
«دعت درکاً» یعنی برای خود دَرَک جهنم یا مردم را فرا خواند. «الدرک» به معنای رسیدن و پیگیری است نیز می باشد. «الهنود» یعنی قومی همچون سرخ پوستان در کفر، بشارت داده است، یا قومی که منسوب به آن هستند. «التقتیل» یعنی کشتار بسیار. «السراۀ» یعنی بزرگان. «غنّمنا» با تشدید یعنی: آنان را غنیمت گرفتیم. «علی أثوابه» گویی در تقدیر اینگونه بوده: «ترکنا علی اثوابه». «علقاً» با حرکت حروف یعنی خون غلیظ یا جامد. «الجسید» از سخنشان است که گویند: «جسد به الدم» هرگاه خون به او بچسبد. «تقدّ» یعنی ملتهب می شود. «قدد» یعنی قطع شد. و «القدّ» یعنی بریدن چیزی به درازا. «کانوا الذوائب» یعنی رؤساء و بزرگان. «فهِر» با کسره قبیله ای از قریش است. «الشمّ» با ضمه جمع «أشمّ» و «الشمم» بالا بودن استخوان بینی و صاف بودن بالای آن بینی و کمی آویزان بودن پرده بینی است که کنایه از بلندی جایگاه و بزرگواری است. گفته می شود: «شمخ بأنفه» هرگاه تکبر بورزد. و «الفرع» به معنای فرزند است و «العجاج» غبار است.
«فحامل قطعۀ» یعنی برخی از پرندگان قسمتی از آن را برمی دارند و برخی دیگر سوار شده و از آن می خورند. «الصرد» یعنی سرما. «العرانین» یعنی بینی ها. «رمله بالدم» یعنی آغشته به خون کرد. و در برخی نسخه ها با زاء از «تزمّل» یعنی خون را به خود پیچید. «الثعلب» یعنی زبانه نیزه که در سِنان باشد.
«غیر آل» یعنی بی امان. «الاسل» به معنای نیزه است. «فلّلت الجیش» یعنی او را شکست داد. و تشدید برای مبالغه و کثرت است. «حودث» یعنی آشکار شد. «عقیقۀ البرق» قسمتی از آذرخش که به درون ابر می رود. گفته می شود: «عرضت الشیء فأعرض» یعنی آن چیز را آشکار کردم پس آشکار شد. «خسأ» یعنی دور شود. «رونق السیف» یعنی نیکویی و درخشندگی شمشیر. «المخلولق» یعنی کهنه و پوسیده. «الاسبال» یعنی رها کردن.
و الفري القطع و الشئون ملتقي عظام الرأس و فراش الرأس عظام رقاق تلي القحف و الجزل القطع و بتار بتقديم الموحدة علي المثناة أي قطاع و في بعض النسخ بالعكس من التبار و هو الهلاك و المها البلور و الباتر السيف القاطع و التضراب مبالغة في الضرب و الفاتك الجريء و الحلابس بالضم الشجاع و في بعض النسخ الخنابس و هو الكريه المنظر و يقال الأسد حنابس و كبا لوجهه كبوا سقط و ضمير نارها للحرب و الجذوة مثلثة الجمرة و قبست منه نارا طلبته و المعطس كالمجلس الأنف.
أقول قال عبد الحميد بن أبي الحديد في شرح نهج البلاغة لما رجع من حضر بدرا من المشركين إلي مكة وجدوا العير التي قدم بها أبو سفيان موقوفة في دار الندوة فاتفقوا علي أن يحتبسوها أو أرباحها ليجهزوا بها جيشا إلي محمد صلي الله عليه و آله فبعثوا إلي العرب و استنصروهم فخرجوا و هم ثلاثة آلاف بمن ضوي إليهم بعده و سلاح كثير و قادوا مائتي فرس و كان فيهم سبعمائة دارع و ثلاثة آلاف بعير فلما أجمعوا المسير (1)كتب العباس بن عبد المطلب كتابا و ختمه و استأجر رجلا من بني غفار و شرط عليه أن يسير ثلاثا إلي رسول الله صلي الله عليه و آله يخبره أن قريشا قد أجمعت إليك (2)فما كنت صانعا إذ أحلوا بك فاصنعه.
فَلَمَّا شَاعَ الْخَبَرُ فِي النَّاسِ ظَهَرَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله الْمِنْبَرَ (3)فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَي عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَأَيْتُ فِي مَنَامِي كَأَنِّي فِي دِرْعٍ حَصِينَةٍ وَ رَأَيْتُ كَأَنَّ سَيْفِي ذَا الْفَقَارِ انْقَصَمَ (4)مِنْ عِنْدِ ظُبَتِهِ (5)وَ رَأَيْتُ بَقَراً تُذْبَحُ وَ رَأَيْتُ كَأَنِّي مُرْدِفٌ كَبْشاً.
«الفری» یعنی بریدن. «الشؤن» جای پیوستن استخوان های سر است. و «فراش الرأس» استخوان های نرم کاسه سر است. «الجزل» یعنی بریدن. «بتّار» یعنی برنده. در برخی نسخه ها «التبّار» به معنای هلاک و نابودی است. «المها» به معنای بلور درخشان است. «الباتر» یعنی شمشیر برنده. «التضراب» مبالغه در ضرب است. و «الفاتک» یعنی جسور. و «الحلابس» با ضمه حاء به معنای شجاع است و در برخی نسخه ها به صورت «الخنابس» به معنای زشت روی است. و گفته می شود: الاسد حنابس. «کبا لوجهه کبواً» از روی بر زمین افتاد. و ضمیر در «نارها» به جنگ برمی گردد و «الجذوۀ» یعنی اخگر آتش. «قبست منه ناراً» یعنی از جنگ آتش طلبیدم. «المعطس» بر وزن مجلس به معنای بینی است.
می گویم: عبد الحمید بن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه گوید: چون مشرکانی که در بدر شرکت کرده بودند به مکه بازگشتند، کاروانی را که ابو سفیان آورده بود در دار الندوه یافتند. پس متفق القول شدند که کاروان یا سود حاصله از فروش آن را بدست آوردند تا برای جنگیدن با سپاه محمد صلی الله علیه و آله و سلم خود را بدان تجهیز کنند. پس کسانی را به نزد اعراب فرستاده و از آنان یاری طلبیدند. مشرکان رهسپار شدند درحالی که شمار آن ها با کسانی که به آنان ملحق شده بودند سه هزار نفر به همراه ساز و برگ و سلاح فراوان بودند. و دویست اسب پیش می راندند و هفتصد تن از آنان زره داشتند و سه هزار شتر همراهشان بود. چون تصمیم به حرکت گرفتند عباس بن عبد المطلب نامه ای نوشت و آن را بست و مردی از بنی غفار را اجیر کرد و با او شرط کرد که سه روزه خود را به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برساند و به آن حضرت بگوید که قریش برای حرکت به سوی و جمع شده اند و هر کاری که برای هنگام آمدن آن ها لازم است انجام بده.
چون این خبر در میان مردم شایع شد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بر منبر شد و پس از حمد ثنای خداوند فرمود: «ای مردم من در خواب دیدم که گویی در زره ای محکم هستم و شمشیرم ذو الفقار از قبضه شکسته و شکاف برداشته است. دیدم گاو نری کشته شد و من قوچی را از پی خود می کشیدم.»
قَالَ النَّاسُ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَمَا أَوَّلْتَهَا قَالَ أَمَّا الدِّرْعُ الْحَصِينَةُ فَالْمَدِينَةُ فَامْكُثُوا فِيهَا وَ أَمَّا انْقِصَامُ سَيْفِي مِنْ عِنْدَ ظُبَتِهِ فَمُصِيبَةٌ فِي نَفْسِي وَ أَمَّا الْبَقَرُ الْمَذْبَحُ فَقَتْلَي فِي أَصْحَابِي وَ أَمَّا أَنِّي مُرْدِفٌ كَبْشاً فَكَبْشُ الْكَتِيبَةِ نَقْتُلُهُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ.
وَ رُوِيَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ أَنَّهُ صلي الله عليه و آله قَالَ: أَمَّا انْقِصَامُ سَيْفِي فَقَتْلَةُ رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي.
وَ رُوِيَ أَنَّهُ قَالَ: وَ رَأَيْتُ فِي سَيْفِي فَلًّا فَكَرِهْتُهُ هو الذي أصاب وجهه.
قَالَ الْوَاقِدِيُّ فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَشِيرُوا عَلَيَّ وَ رَأَي صلي الله عليه و آله أَنْ لَا يَخْرُجَ مِنَ الْمَدِينَةِ لِهَذِهِ الرُّؤُيَا فقام عبد الله بن أبي فقال يا رسول الله كنا نقاتل في الجاهلية في هذه المدينة و نجعل النساء و الذراري في هذه الصياصي و نجعل معهم الحجارة يا رسول الله إن مدينتنا عذراء ما فضت (1)علينا قط و ما خرجنا إلي عدو منها قط إلا أصاب منا و ما دخل علينا قط إلا أصبناهم فكان رأي رسول الله صلي الله عليه و آله مع رأيه و كان ذلك رأي الأكابر من المهاجرين و الأنصار فقام فتيان أحداث لم يشهدوا بدرا و طلبوا من رسول الله صلي الله عليه و آله الخروج إلي عدوهم و رغبوا في الشهادة و قال رجال من أهل التيه (2)و أهل السن منهم حمزة و سعد بن عبادة و النعمان بن مالك في غيرهم (3)من الأوس و الخزرج إنا نخشي يا رسول الله أن يظن عدونا أنا كرهنا الخروج إليهم جبنا عن لقائهم فيكون هذا جرأة منهم علينا (4)فقال حمزة و الذي أنزل عليه الكتاب لا أطعم اليوم طعاما حتي أجالدهم بسيفي خارجا من
مردم گفتند: آن خواب را چگونه تعبیر می فرمایی؟ فرمود: آن زره محکم شهر مدینه است پس در همانجا بمانید. اما شکستن شمشیرم اندوه و مصیبتی است که به من می رسد. گاوی هم که کشته شد، کشته شدن برخی از اصحاب من است و قوچی که از پی خود می کشیدم، دشمن و لشکر است که به خواست خدا آن را خواهیم کشت.
از ابن عباس روایت شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: شکاف برداشتن شمشیرم دلیل بر کشته شدن مردی از خانواده ام است.
و روایت شده که فرمود: در شمشیر خود رخنه ای دیدم که آن را خوش نداشتم و آن زخمی بود که به چهره مبارک آن حضرت رسید.
واقدی گوید: پیامبر فرمود: آرای خود به من بگویید. پیامبر خود تصمیم داشت که به مناسبت همین خواب هم که شده از مدینه بیرون نرود. عبد الله بن ابیّ به پا خواست و گفت: ای رسول خدا در جاهلیت ما در داخل مدینه جنگ می کردیم، زنان و کودکان را در این حصارها قرار می دادیم و همراه آن ها مقدار زیادی سنگ می گذاشتیم. ای رسول خدا شهر ما دست نخورده است هرگز علیه ما از هم پاشیده نشده است، هرگاه در برابر دشمن بیرون رفتیم، شکست خوردیم و هرگاه دشمن بر ما درآمده است، او را شکست داده ایم. رای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و بزرگان مهاجران و انصار نیز همین رأی بود. نوجوانانی که در بدر حضور نداشتند برخاسند و از پیامبر خواستند بودند که آن ها را به جنگ ببرد و به شهادت راغب بودند. و گروهی از کامل مردان و خیرخواهان چون حمزه بن عبد المطلب، سعد بن عباده، نعمان بن مالک و برخی دیگر از اوس و خزج گفتند: ای رسول خدا! می ترسیم دشمن تصور کند که ما از ترس برخورد با آن ها بیرون نرفته ایم و این موضوع سبب گستاخی آن ها نسبت به ما گردد. حمزه گفت: سوگند به کسی که قرآن را بر تو نازل فرمود امروز هیچ خوارکی نخواهم خورد مگر آنکه بیرون از مدینه با شمشیر خود به دشمن بتازم.
1) العذراء: البكر الدرة لم تثقب. فض ختم الكتاب: كسره و فتحه. فض اللؤلؤة: ثقبها.
2) في المصدر: من أهل النبه.
3) في المصدر: و غيرهم.
4) زاد في الامتاع: و قد كنت يوم بدر في ثلاثمائة رجل فظفرك اللّه عليهم و نحن اليوم بشر كثير، قد كنا نتمني هذا اليوم و ندعو اللّه به، فساقه الينا في ساحتنا، و رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله و سلم لما يري من الحاحهم كاره، و قد لبسوا السلاح، و قال حمزة.
المدينة و كان يقال كان حمزة يوم الجمعة صائما و يوم السبت صائما فلاقاهم و هو صائم.
و قام خيثمة أبو سعد بن خيثمة فقال يا رسول الله إن قريشا مكثت حولا تجمع الجموع و تستجلب العرب في بواديها ثم جاءونا و قد قادوا الخيل حتي نزلوا بساحتنا فيحضروننا (1)في بيوتنا و صياصينا ثم يرجعون وافرين لم يكلموا فيجرئهم ذلك علينا حتي يشنوا الغارات علينا و يضع الإرصاد و العيون علينا و عسي الله أن يظفرنا بهم فتلك عادة الله عندنا أو يكون الأخري (2)فهي الشهادة لقد أخطأتني وقعة بدر و قد كنت عليها حريصا لقد بلغ من حرصي أن ساهمت ابني في الخروج فخرج سهمه فرزق الشهادة و قد رأيت ابني البارحة في النوم في أحسن صورة يسرع في ثمار الجنة و أنهارها و هو يقول الحق بنا ترافقنا في الجنة فقد وجدت ما وعدني ربي حقا و قد و الله يا رسول الله أصبحت مشتاقا إلي مرافقته في الجنة و قد كبرت سني و رق عظمي و أحببت لقاء ربي فادع الله أن يرزقني الشهادة فدعا له رسول الله صلي الله عليه و آله بذلك فقتل بأحد شهيدا فقال كل منهم مثل ذلك فقال إني أخاف عليكم الهزيمة فلما أبوا إلا الخروج صلي رسول الله صلي الله عليه و آله الجمعة بالناس ثم وعظهم و أمرهم بالجد و الاجتهاد و أخبرهم أن لهم النصر ما صبروا ثم صلي العصر و لبس السلاح و خرج و كان مقدم قريش يوم الخميس لخمس خلون من شوال و كانت الوقعة يوم السبت لسبع خلون من شوال و باتت وجوه الأوس و الخزرج ليلة الجمعة عليهم السلاح في المسجد بباب النبي صلي الله عليه و آله خوفا من تبييت المشركين و حرست المدينة تلك الليلة حتي أصبحوا.
قال فَلَمَّا سَوَّي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله الصُّفُوفَ بِأُحُدٍ قَامَ فَخَطَبَ النَّاسَ فَقَالَ:
گویند: حمزه روزهای جمعه و شنبه را روزه بود و هنگامی که با دشمن هم برخورد کرد همچنان روزه بود.
خیثمه ابو سعید بن خیثمۀ برخاست و گفت: ای رسول خدا قریش یک سال درنگ کرد، در این مدت جمعیت ها را جمع کرد و اعراب را جلب کرد و آنگاه در حالی که اسب ها را یدک می کشند به سرزمین ما آمده و ما در خانه هایمان و حصارهایمان محاصره کرده اند سپس با تعدا بسیار باز می گردند و آسیبی نمی بینند و اگر اینگونه شود موجب گستاخی آن ها می شود و مرتب برای غارت حمله خواهند کرد و جاسوسان و مراقبان بر ما خواهند گماشت. از این روی امیدواریم که خداوند ما را بر آن ها پیروزی دهد و این عادت و سنت الهی در باره ما است و اگر صورت دیگری هم اتفاق افتاد، وصول به شهادت خواهد بود. در جنگ بدر با آنکه بسیار آرزومند شرکت در آن بودم با پسرم قرعه کشیدم، قرعه من پوچ درآمد و قرعه به نام او زده شد و خداوند شهادت روزی او فرمود. دیشب پسرم را به بهترین صورت در خواب دیدم که میان میوه و جویبارهای بهشت می خرامد، به من گفت: به ما بپیوند و در بهشت با ما رفاقت کن، آنچه را که پروردگارم وعده داده بود به حقّ یافتم. ای رسول خدا به خدا قسم، سخت مشتاق رفاقت با او در بهشت شده ام، من سالخورده ام و استخوانم پوک شده است و دیدار خدایم را دوست می دارم. ای رسول خدا از خدا بخواه که شهادت را روزی من فرماید. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای او چنین دعایی فرمود و او در روز احد به شهادت رسید. همه یاران پیامبر درخواست خیثمه را از پیامبر کردند و پیامبر فرمود: من بر شما از هزیمت و شکست می ترسم. چون مردم فقط خواهان خروج بودند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نماز جمعه را برای مردم خواند و آنان را موعظه و امر به تلاش و کوشش نمود و به آن ها خبر داد که اگر صبر و شکیبایی داشته باشند، پیروزی و نصرت از آنِ آن ها خواهد بود. آنگاه نماز عصر را گزارد و لباس رزم پوشید و بیرون رفت. قریش در روز پنج شنبه پنجم ماه شوال رسیدند و جنگ در روز شنبه هفتم شوال درگرفت. بزرگان اوس و خزج شب جمعه از ترس غافلگیر شدن توسط مشرکان در شب، با پوشیدن سلاح در مسجد در باب پیامبر شب را بیدار ماندند و آن شب تا صبح از مدینه نگهبانی دادند.
گوید: هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم صف های جنگی را در روز احد مرتب کرد، برخاست و اینگونه برای مردم خطبه خواند:
أَيُّهَا النَّاسُ أُوصِيكُمْ بِمَا أَوْصَانِي بِهِ اللَّهُ فِي كِتَابِهِ مِنَ الْعَمَلِ بِطَاعَتِهِ وَ التَّنَاهِي عَنْ مَحَارِمِهِ ثُمَّ إِنَّكُمُ الْيَوْمَ بِمَنْزِلِ أَجْرٍ وَ ذُخْرٍ لِمَنْ ذَكَرَ الَّذِي عَلَيْهِ ثُمَّ وَطَّنَ نَفْسَهُ عَلَي الصَّبْرِ وَ الْيَقِينِ وَ الْجِدِّ وَ النَّشَاطِ فَإِنَّ جِهَادَ الْعَدُوِّ شَدِيدٌ كَرِيهٌ قَلِيلٌ مَنْ يَصْبِرُ عَلَيْهِ إِلَّا مَنْ عَزَمَ لَهُ عَلَي رُشْدِهِ (1)إِنَّ اللَّهَ مَعَ مَنْ أَطَاعَهُ وَ إِنَّ الشَّيْطَانَ مَعَ مَنْ عَصَاهُ فَاسْتَفْتِحُوا (2)أَعْمَالَكُمْ بِالصَّبْرِ عَلَي الْجِهَادِ وَ الْتَمِسُوا بِذَلِكَ مَا وَعَدَكُمُ اللَّهُ وَ عَلَيْكُمْ بِالَّذِي أَمَرَكُمْ بِهِ فَإِنِّي حَرِيصٌ (3)عَلَي رُشْدِكُمْ إِنَّ الِاخْتِلَافَ وَ التَّنَازُعَ وَ التَّثَبُّطَ (4)مِنْ أَمْرِ الْعَجْزِ وَ الضَّعْفِ وَ هُوَ مِمَّا لَا يُحِبُّهُ اللَّهُ وَ لَا يُعْطِي عَلَيْهِ النَّصْرَ وَ الظَّفَرَ .
أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ قَدْ قُذِفَ فِي قَلْبِي أَنَّ مَنْ كَانَ عَلَي حَرَامٍ فَرَغِبَ عَنْهُ ابْتِغَاءَ مَا عِنْدَ اللَّهِ غُفِرَ لَهُ ذَنْبُهُ (5)وَ مَنْ صَلَّي عَلَيَّ صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَ مَلَائِكَتُهُ عَشْراً وَ مَنْ أَحْسَنَ مِنْ مُسْلِمٍ أَوْ كَافِرٍ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَي اللَّهِ فِي عَاجِلِ دُنْيَاهُ وَ فِي (6)آجِلِ آخِرَتِهِ وَ مَنْ كَانَ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَعَلَيْهِ الْجُمُعَةُ (7)يَوْمَ الْجُمُعَةِ إِلَّا صَبِيّاً أَوِ امْرَأَةً أَوْ مَرِيضاً أَوْ عَبْداً مَمْلُوكاً وَ مَنِ اسْتَغْنَي عَنْهَا اسْتَغْنَي اللَّهُ عَنْهُ وَ اللَّهُ غَنِيٌّ حَمِيدٌ مَا أَعْلَمُ مِنْ عَمَلٍ يُقَرِّبُكُمْ إِلَي اللَّهِ إِلَّا وَ قَدْ أَمَرْتُكُمْ بِهِ وَ لَا أَعْلَمُ مِنْ عَمَلٍ يُقَرِّبُكُمْ إِلَي النَّارِ إِلَّا وَ قَدْ نَهَيْتُكُمْ عَنْهُ وَ إِنَّهُ قَدْ نَفَثَ (8)الرُّوحُ الْأَمِينُ فِي رُوعِي أَنَّهُ لَنْ تَمُوتَ نَفْسٌ حَتَّي تَسْتَوْفِيَ أَقْصَي رِزْقِهَا لَا يَنْقُصُ مِنْهُ شَيْءٌ وَ إِنْ أَبْطَأَ عَنْهَا فَاتَّقُوا اللَّهَ رَبَّكُمْ وَ أَجْمِلُوا فِي طَلَبِ الرِّزْقِ وَ لَا يَحْمِلَنَّكُمُ اسْتِبْطَاؤُهُ عَلَي أَنْ تَطْلُبُوهُ بِمَعْصِيَةِ
«ای مردم شما را سفارش می کنم به آنچه خدایم در کتاب خود به من سفارش فرموده است و آن، عمل به طاعت خدا و دوری جستن از محرمات اوست. شما امروز در منزل مزد گرفتن و اندوختن هستید، برای هر کس که وظیفه خود را به یاد آورد و نفس خود را به شکیبایی و یقین و کوشش و تلاش وادارد، که جهاد با دشمن سخت و گرفتاریش شدید است. کم اند افرادی که سعادت رفتن به جهاد را داشته باشند مگر آنان که خداوند آهنگ رهنمونی آنان فرماید. همانا خداوند همراه کسی است که از او فرمان برداری کند و شیطان یار و همراهی کسی است که از امر خدا سرپیجی کند، کردار خود را به صبر در جهاد آغاز کنید، با جهاد آنچه را که خدا به شما وعده داده است، بخواهید، و سخت مواظب آنچه خدا به شما فرمان داده است، باشید. من آرزومند رهنمونی شما هستم، اختلاف و ستیزه گری و پراکندگی مایه ضعف و ناتوانی، و از چیزهایی است که خداوند دوست نمی دارد و در آن صورت نصرت و پیروزی عنایت نمی فرماید.
ای مردم! در سینه من چنین است که هر کس بر حرام باشد خداوند میان او و خود جدایی می افکند و هر کس محض خاطر خدا از گناه دوری گزیند خدا گناهش را می آمرزد. هر کس بر من درود فرستد خدا و فرشتگانش بر او ده درود می فرستند.
هر کس چه مسلمان و چه کافر نیکی کند مزد او بر عهده خداست که در این جهان یا آن جهان پرداخت خواهد شد. هر کس به خدا و روز آخر گرویده است، بر اوست که در نماز جمعه حاضر شود، به جز کودکان، زنان، بیماران و بردگان. هر کس از نماز جمعه خود را بی نیاز بداند خدا از او بی نیاز خواهد بود و خدا بی نیاز ستوده است. هیچ عملی را نمی دانم که شما را به خدا نزدیک کند مگر اینکه شما را به آن فرمان دادم و هیچ عملی را نمی دانم که شما را به دوزخ نزدیک کند مرگ اینکه شما را از آن نهی کردم. همانا جبرئیل به روح من القاء کرده است که هیچ کس نمی میرد مگر اینکه به آنچه روزی اوست برسد، هیچ چیز از آن کم و کاسته نمی شود اگر چه دیر انجام پذیرد. از خدا که پروردگار شماست بترسید و در طلب روزی خود به طریق پسندیده اقدام کنید. اگر روزی شما به تاخیر افتاد شما را وادار نکند که با معصیت
1) في الامتاع: الا من عزم اللّه له رشده، فان اللّه.
2) في المصدر: فافتتحوا.
3) في نسخة المصنّف: (حريث) و لعله مصحف.
4) التثبط: التريث و التعوق. و في المصدر: التثبيط.
5) في الامتاع: ايها الناس حدد في صدري ان من كان علي حرام فرق اللّه بينه و بينه و رغب له عنه غفر اللّه له ذنبه.
6) في المصدر: أو في آجل آخرته: و في الامتاع: أو آجل آخرته.
7) بالجمعة خ ل.
8) أي ألقي في قلبي أو ألهمته.
رَبِّكُمْ فَإِنَّهُ لَنْ يُقْدَرَ (1)عَلَي مَا عِنْدَهُ إِلَّا بِطَاعَتِهِ قَدْ بَيَّنَ لَكُمُ الْحَلَالَ وَ الْحَرَامَ غَيْرَ أَنَّ بَيْنَهُمَا شَبَهاً مِنَ الْأَمْرِ لَمْ يَعْلَمْهَا كَثِيرٌ مِنَ النَّاسِ إِلَّا مَنْ عُصِمَ فَمَنْ تَرَكَهَا حَفِظَ عِرْضَهُ وَ دِينَهُ وَ مَنْ وَقَعَ فِيهَا كَانَ كَالرَّاعِي إِلَي جَنْبِ الْحِمَي أَوْشَكَ أَنْ يَقَعَ فِيهِ وَ مَا (2)مِنْ مَلَكٍ إِلَّا وَ لَهُ حِمًي أَلَا وَ إِنَّ حِمَي اللَّهِ مَحَارِمُهُ وَ الْمُؤْمِنُ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ كَالرَّأْسِ مِنَ الْجَسَدِ إِذَا اشْتَكَي تَدَاعَي عَلَيْهِ (3)سَائِرُ جَسَدِهِ وَ السَّلَامُ عَلَيْكُمْ (4).
قال الواقدي و برز طلحة بن أبي طلحة فصاح من يبارز فقال علي عليه السلام هل لك في مبارزتي قال نعم فبرز (5)بين الصفين و رسول الله جالس تحت الراية عليه درعان و مغفر و بيضة فالتقيا فبدره علي عليه السلام بضربة علي رأسه فمضي السيف حتي فلق هامته إلي أن انتهي إلي لحيته فوقع و انصرف علي عليه السلام فقيل له هلا دففت (6)عليه قال إنه لما صرع استقبلتني عورته (7)فعطفتني عليه الرحم و قد علمت أن الله سيقتله هو كبش الكتيبة فسر رسول الله صلي الله عليه و آله و كبر تكبيرا عاليا و كبر المسلمون.
و ساق القصة إلي أن قال :
ثم حمل اللواء أرطأة بن عبد شرحبيل فقتله علي عليه السلام ثم حمله صواب غلام بني عبد الدار فقيل قتله علي عليه السلام و قيل سعد بن أبي وقاص و قيل قزمان.
قال الواقدي و قالوا ما ظفر الله نبيه في موطن قط ما ظفره و أصحابه يوم أحد حتي عصوا الرسول و تنازعوا في الأمر لقد قتل أصحاب اللواء و انكشف
پروردگار در طلب آن برآیید. به نعمت هایی که نزد خداست نمی توان دست یافت مگر به فرمان برداری از او. خدا برای شما حلال و حرام را بیان فرموده است البته بین حلال و حرام اموری محل شبهه است که گروه زیادی از مردم آن را نمی دانند مگر کسانی که در پرده عصمت قرار گیرند به هر حال کسی که آن گونه امور را ترک می کند آبرو و دین خود را حفظ کرده است و هر کس که در آن ها بیفتد همچون چوپانی است که در کنارقرقگاه است و ممکن است که در آن منطقه ممنوعه بیفتد. برای هر پادشاهی قرقگاهی است و همان قرقگاه خدا کارهایی است که آن ها را حرام فرموده است. هر مژمنی نسبت به مؤمنان دیگر چون سر نسبت به پیکر است که چون به در آید همه بدن به خاطر آن به در می آید. و السلام علیکم.» (8)
واقدی گوید: طلحه بن ابی طلحه بانگ برداشت و گفت: چه کسی با من مبارزه می کند؟ علی علیه السلام فرمود: آیا با من مبارزه می کنی؟ گفت: آری. پس آن دو میان دو لشکر به مبارزه پرداختند و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در حالی که دو زره و مغفر و کلاه خود پوشیده بود زیر پرچم نشسته بود. طلحه و علی علیه السلام به نبرد مشغول شدند. علی علیه السلام پیشی گرفت و ضربتی بر سر طلحه زد که شمشیرش فرق دشمن را شکافت و به ریش او رسید. طلحه به خاک افتاد و علی علیه السلام برگشت. به علی علیه السلام گفتند: چرا سرش را جدا نکردی؟ فرمود: چون به زمین افتاد عورت او برهنه شد و خویشاوندی مرا به شفقت واداشت و دریافتم که خداوند او را خواهد کشت. طلحه پهلوان سپاه بود. چون طلحه کشته شد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خوشحال گردید و با صدای بلند تکبیر گفت و مسلمانان نیز تکبیر گفتند.
و داستان را ادامه می دهد تا اینجا که می گوید:
سپس پرچم را ارطاۀ بن شُرَحْبیل گرفت و او را علی علیه السلام کشت. سپس صؤاب غلام بنی عبد الدار پرچم را گرفت. در مورد قاتل او اختلاف وجود دارد؛ برخی گفته اند: علی علیه السلام او را کشت و برخی گویند: سعد بن ابی وقاص و برخی دیگر قاتل او را قُزمان می دانند.
واقدی گوید: و گویند: خداوند پیامبر خود و یاران او را در هیچ مورد مانند احد پیروزی نداد ولی مسلمانان عصیان و سرکشی کردند و با یکدیگر به ستیزه برخاستند. پرچمداران همه کشته شدند
1) لا يقدر خ ل.
2) و ليس خ ل و هو الموجود في الامتاع.
3) في المصدر و الامتاع: تداعي إليه.
4) الامتاع: 221 و 122، شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد 3: 358 - 365.
5) في المصدر: فبرزا.
6) في المصدر: ذفف. أقول: دفف الجريح و ذفف: اجهز عليه و اتم قتله.
7) في المصدر: استقبلتني بعورته. و فيه: فعطفني.
8) . الامتاع : 121 - 122 و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید 3 : 358 - 365
المشركون و نساؤهم يدعون بالويل بعد ضرب الدفوف فلما ترك أصحاب عبد الله بن جبير مراكزهم و نظر خالد بن الوليد إلي خلاء الجبل و قلة أهله فكر بالخيل و تبعه عكرمة بالخيل و انطلقا إلي موضع الرماة فحملوه عليهم فراماهم القوم حتي أصيبوا و رامي (1)عبد الله بن جبير حتي فنيت نبله ثم طاعن بالرمح حتي انكسر ثم كسر جفن سيفه فقاتل حتي قتل.
فروي رافع بن خديج قال لما قتل خالد الرماة أقبل بالخيل و عكرمة يتلوه فخالطنا و قد انتقضت صفوفنا و نادي إبليس و تصور في صورة جعال بن سراقة أن محمدا قد قتل ثلاث صرخات فابتلي يومئذ جعال ببلية عظيمة حين تصور إبليس في صورته و إن جعالا ليقاتل مع المسلمين أشد القتال و إنه إلي جنب أبي بردة و خوات بن جبير قال رافع فو الله ما رأينا دولة كانت أسرع من دولة المشركين علينا و أقبل المسلمون علي جعال يريدون قتله فشهد له خوات و أبو بردة أنه كان إلي جنبهما حين صاح الصائح و أن الصائح غيره قال رافع أتينا من قبل أنفسنا و معصية نبينا و اختلط المسلمون و صاروا يقتلون و يضرب بعضهم بعضا ما يشعرون (2)بما يصنعون من الدهش و العجل. (3).
و روي أبو عمر محمد بن عبد الواحد اللغوي و رواه أيضا محمد بن حبيب في أماليه أن رسول الله صلي الله عليه و آله لما فر معظم أصحابه عنه يوم أحد كثرت عليه كتائب المشركين و قصدته كتيبة من بني كنانة ثم من بني عبد مناف (4)بن كنانة فيها بنو سفيان بن عويف و هم خالد بن ثعلب (5)و أبو الشعشاء بن سفيان و أبو الحمراء بن سفيان و غراب بن سفيان فقال رسول الله صلي الله عليه و آله يا علي اكفني هذه الكتيبة فحمل عليها
و مشرکان پراکنده شدند و زنان آن ها که در آغاز دف می زدند و شادی می کردند بانگ زاری و شیون برداشند. چون یاران عبد الله بن جبیر پست های خود را ترک کردند، خالد بن ولید به تنگه کوه و شمار اندک تیراندازان توجه کرد و با سواران حمله برد. عکرمه هم با سواران به دنبال او حرکت کرد و به سوی مکان تیراندازان رفتند و بر آن ها حمله کردند و آن قدر تیر انداختند تا همگی کشته شدند. عبد الله بن جبیر چندان تیر انداخت تا تیرهایش تمام شد سپس دست به نیزه برد تا نیزه اش شکست آنگاه با شمشیر چندان پیکار کرد که قبضه آن شکست و به جنگیدن ادامه داد تا کشته شد.
رافع بن خدیج روایت کرده است که: چون خالد تیراندازان را کشت با سوارانش تاختند و عکرمه در پشت سر او حرکت می کرد و با ما در آمیختند و صف های ما از هم گسیخت. ابلیس که به صورت جعال بن سراقه در آمده بود، سه مرتبه فریاد کشید: محمد کشته شد! جعال بن سراقه از این جهت که ابلیس به صورت او در آمده بود گرفتاری بزرگی پیدار کرد و حال آنکه جعال همراه مسلمانان و در کنار ابو بردۀ و خوات بن جبیر به سختی جنگ می کرد. رافع گوید: به خدا حمله ای سریع تر از حمله مشرکان در آن روز به خود ندیده بودیم. مسلمانان متوجه جعال بن سراقه شدند و می خواستند او را بکشند. خوات بن جبیر و ابن بردۀ به نفع او گواهی دادند که در کنار آن ها مشغول جنگ بوده و فریاد زننده کس دیگری بوده است. رافع گوید: ما به واسطه بدنفسی خودمان و سرپیچی از فرمان پیامبرمان گرفتار شدیم و مسلمانان به یکدیگر ریختند و بدون اینکه از ترس و شتاب بفهمند چه می کنند به یکدیگر ضربت می زدند. (6)
ابو عمرو محمد بن عبد الواحد لغوی و نیز محمد بن حبیب در امالی خود روایت کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم چون بیشتر یارانش در روز احد گریختند، گروه های بسیاری از دشمن بر آن حضرت هجوم آوردند و گروهی از بنی کنانه سپس از بنی عبد مناف بن کنانه که بنو سفیان بن عویف از جمله آنان بودند قصد جان پیامبر را کردند، اینان خالد بن ثعلب و ابو شعشاء بن سفیان و ابو حمراء بن سفیان و غراب بن سفیان بودند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای علی! این افراد را از من دفع کن. علی علیه السلام بر آن گروه
و إنها لتقارب خمسين فارسا و هو عليه السلام راجل فما زال يضربها بالسيف حتي تتفرق عنه ثم تجتمع عليه هكذا مرارا حتي قتل بني سفيان بن عويف الأربعة و تمام العشرة منها ممن لا يعرف أسماؤهم فقال جبرئيل عليه السلام لرسول الله صلي الله عليه و آله (1)إن هذه للمواساة (2)لقد عجبت الملائكة من مواساة هذا الفتي فقال رسول الله صلي الله عليه و آله و ما يمنعه و هو مني و أنا منه فقال جبرئيل و أنا منكما قال و سمع ذلك اليوم صوت من قبل السماء لا يري شخص الصارخ به ينادي مرارا :
لا سيف إلا ذو الفقار و لا فتي إلا علي.
فسئل رسول الله عنه فقال هذا جبرئيل.
قلت و قد روي هذا الخبر جماعة من المحدثين و هو من الأخبار المشهورة و وقفت عليه في بعض نسخ مغازي محمد بن إسحاق و سألت شيخي عبد الوهاب بن سكينة عن هذا الخبر فقال خبر صحيح فقلت له فما بال الصحاح لم تشتمل عليه قال و كل (3)ما كان صحيحا تشتمل عليه كتب الصحاح كم قد أهمل (4)جامعوا الصحاح من الأخبار الصحيحة. (5).
قال الواقدي و قال رسول الله صلي الله عليه و آله يومئذ من يأخذ هذا السيف بحقه فقال عمر أنا فأعرض عنه فقام الزبير فأعرض عنه ثم عرضه الثالثة فقال أبو دجانة أنا يا رسول الله آخذه بحقه فدفعه إليه فما رئي أحد قاتل أفضل من قتاله و كان حين أعطاه مشي بين الصفين و اختال في مشيته فقال رسول الله صلي الله عليه و آله إن هذه لمشية يبغضها الله تعالي إلا في مثل هذا الموطن.
که نزدیک پنجاه سوارکار بودند حمله کرد در حالی که خود پیاده بود. او پیوسته با شمشیر بر گروه دشمن ضربه می زد تا اینکه از اطراف پیامبر پراکنده شدند. سپس بر همین منوال چندین بار بر او جمع شدند تا اینکه چهار فرزند سفیان بن عویف و هر ده نفر آنان را که نام هایشان مشخص نیست، کشت. جبرئیل علیه السلام به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: این همکاری و یاری واقعی است، به درستی که فرشتگان از همکاری و یاری این جوانمرد در شگفت مانده اند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: چرا اینگونه نباشد حال آنکه او از من است و من از اویم. جبرئیل گفت: من نیز از شما هستم. گوید: در آن روز از جانب آسمان صدایی شنیده شد که شخصی که فریاد زید دیده نمی شد و چندین مرتبه ندا کرد:
«لا سیف الا ذو الفقار و لا فتی الا علیّ» از رسول خدا در این باره پرسیدند، فرمود: این جبرئیل است.
می گویم: این روایت را گروهی از محدّثان روایت کرده اند و از جمله روایت های مشهور است که من آن را در یکی از نسخه های مغازی محمد بن اسحاق مشاهده کردم از شیخم عبد الوهاب بن سکینۀ در باره این روایت پرسیدم. گفت: روایتی صحیح است. گفتم: پس چرا این روایت در کتاب های صحاح موجود نیست؟ گفت: آیا همه روایت های صحیح در کتاب های صحاح موجود است؟ چه بسیارند روایت های صحیحی که گردآورندگان صحاح آن را فرو گذاشته اند. (6)
واقدی گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در آن روز فرمود: چه کسی این شمشیر را از من می گیرد که حقّ آن را رادا کند؟ عمر گفت: من. ولی پیامبر از او روی برگرداند. بعد زبیر برخاست و باز پیامبر از او روی برگرداند. سپس برای بار سوم شمشیر را عرضه کرد. ابو دجانۀ گفت: من ای رسول خدا، آن را می گیرم که حقش را ادا کنم. پیامبر شمشیر را به او داد. کسی دیده نشد که بهتر از او بجنگد و چون پیامبر شمشیر را به او داد، با کبر و غرور میان دو لشکر راه می رفت. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خداوند این گونه راه رفتن را دشمن می دارد مگر در این گونه موارد.
قال و كان مخيريق اليهودي من أحبار اليهود فقال يوم السبت و رسول الله صلي الله عليه و آله بأحد يا معشر اليهود و الله إنكم لتعلمون أن محمدا نبي و أن نصره عليكم حق فقالوا ويحك اليوم يوم السبت فقال لا سبت ثم أخذ سلاحه و حضر مع النبي صلي الله عليه و آله فأصيب فقال رسول الله صلي الله عليه و آله مخيريق خير يهود.
قال و كان قال حين خرج إلي أحد إن أصبت فأموالي لمحمد يضعها حيث أراه الله فهي عامة صدقات النبي صلي الله عليه و آله قال و كان عمرو بن الجموح رجلا أعرج فلما كان يوم أحد و كان له بنون أربعة يشهدون مع النبي صلي الله عليه و آله المشاهد أمثال الأسد أراد قومه أن يحبسوه و قالوا أنت رجل أعرج و لا حرج عليك و قد ذهب بنوك مع النبي صلي الله عليه و آله قال بخ يذهبون إلي الجنة و أجلس أنا عندكم فقالت هند بنت عمرو بن حرام امرأته كأني أنظر إليه موليا قد أخذ درقته و هو يقول اللهم لا تردني إلي أهلي فخرج و لحقه بعض قومه يكلمونه في القعود فأبي و جاء إلي رسول الله صلي الله عليه و آله فقال يا رسول الله إن قومي يريدون أن يحبسوني هذا الوجه (1)و الخروج معك و الله إني لأرجو أن أطأ بعرجتي هذه في الجنة فقال له أما أنت فقد عذرك (2)الله و لا جهاد عليك فأبي فقال النبي صلي الله عليه و آله لقومه و بنيه لا عليكم أن لا تمنعوه لعل الله يرزقه الشهادة فخلوا عنه فقتل يومئذ شهيدا قال فحملته هند بعد شهادته و ابنها خلاد و أخاها عبد الله علي بعير فلما بلغت منقطع الحرة برك البعير فكان كلما توجهه إلي المدينة برك و إذا وجهته إلي أحد أسرع فرجعت إلي النبي صلي الله عليه و آله فأخبرته بذلك فقال صلي الله عليه و آله إن الجمل لمأمور هل قال عمرو شيئا قالت نعم إنه لما توجه إلي أحد استقبل القبلة ثم قال اللهم لا تردني إلي أهلي و ارزقني الشهادة فقال صلي الله عليه و آله فلذلك الجمل لا يمضي إن منكم يا معشر الأنصار من لو أقسم علي الله لأبره منهم عمرو بن الجموح يا
گوید: مخیریق یهودی از علمای یهود بود. روز شنبه که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای جنگ در احد بود، او به یهودیان گفت: به خدا قسم شما می دانید که محمد پیامبر است و نصرت و یاری او بر شما واجب است. آن ها بهانه آوردند که امروز شنبه است. گفت: دیگر شنبه معنای ندارد. سلاح خود را برداشت و همراه پیامبر به میدان جنگ آمد و کشته شد. پیامبر فرمود: مخیریق بهترینِ یهود بود.
گوید: مخیریق وقتی از مدینه به احد می رفت گفت: اگر کشته شدم اموال من از آنِ محمد است که در راه خدا صرف کند. آن اموال منشأ اصلی صدقات پیامبر شد.
عمرو بن جموح مردی لنگ بود، او چهار پسر داشت که همچون شیر همراه پیامبر در جنگ ها حاضر می شدند. خانواده عمرو او را از شرکت در احد باز می داشتند و می گفتند: تو مردی لنگ هستی و بر تو حرجی نیست، پسرانت هم که همراه پیامبر می روند. عمرو گفت: احسنت! آن ها به سوی بهشت می روند و من پیش شما بنشینم! هند دختر عمرو بن حرام که همسر او بود، گفت: من متوجه شدم که سپر و ابزار جنگ خود را برداشته و می گفت: پروردگارا مرا با خواری به نزد خانواده ام برنگردان. عمرو به راه افتاد که چند تن از قومش خود را به او رساندند تا در باره عدم شرکت در جنگ با او سخن بگویند. او نپذیرفت و به نزد پیامبر آمد و گفت: قومم می خواهند مرا از ملحق شدن به تو و جنگیدن باز دارند حال آنکه به خدا قسم آرزو دارم با همین پای لنگ خود به سوی بهشت گام بردارم. پیامبر فرمود: خداوند تو را معذور داشته و جهاد بر تو واجب نیست. ولی او اصرار کرد و پیامبر به قومش فرمود: شما حقّ ندارید او را منع کنید شاید خداوند شهادت را بهره او گرداند. فرزندانش او را آزاد گذاشتند و او در آن روز به شهادت رسید. گوید: هند پس از شهادت او و پسرش خلّاد و برادرش عبدالله آن را سوار بر شتری کرد و چون به انتهای حرّۀ رسید شتر زانو زد و هر بار که شتر را به سمت مدینه می راند شتر زانو بر زمین می زد و چون به طرف احد می رفت حیوان شتابان به راه می افتاد. به نزد پیامبر بازگشت و آن حضرت را از این موضوع باخبر کرد. پیامبر فرمود: آن شتر مأمور است. آیا عمرو هنگام خروج مطلبی نگفت؟ گفت: آری، در هنگام خروج رو به قبله ایستاد و گفت: «پروردگارا مرا با خواری به خانواده ام بر نگردان و شهادت را روزی من قرار بده.» پیامبر قرمود: «شتر به همین جهت حرکت نمی کند، ای گروه انصار میان شما نیکانی هستند که اگر خدا را سوگند دهند خداوند سوگندشان را می پذیرد و عمرو بن جموح از آن ها است.
هذه (1)ما زالت الملائكة مظلة علي أخيك من لدن قتل إلي الساعة فينظرون (2)أين يدفن ثم مكث رسول الله صلي الله عليه و آله في قبرهم ثم قال يا هند قد ترافقوا في الجنة جميعا بعلك و ابنك و أخوك فقالت هند يا رسول الله فادع لي عسي أن يجعلني معهم.
قال و كان جابر يقول لما استشهد أبي جعلت عمتي تبكي فقال النبي صلي الله عليه و آله ما يبكيها ما زالت الملائكة تظل عليه بأجنحتها حتي دفن.
و قال عبد الله بن عمرو بن حرام رأيت في النوم قبل يوم أحد بأيام مبشر بن عبد المنذر أحد الشهداء ببدر يقول لي أنت قادم علينا في أيام فقلت فأين أنت قال في الجنة نسرح منها حيث نشاء فقلت له أ لم تقتل يوم بدر قال بلي ثم أحييت فذكر ذلك لرسول الله صلي الله عليه و آله قال هذه الشهادة يا با جابر.
قال و قال رسول الله صلي الله عليه و آله يوم أحد ادفنوا عبد الله بن عمرو و عمرو بن الجموح في قبر واحد و يقال إنهما وجدا و قد مثل بهما كل مثلة قطعت آرابهما (3)عضوا عضوا فلا يعرف أبدانهما فقال النبي صلي الله عليه و آله ادفنوهما في قبر واحد و يقال إنما دفنهما في قبر واحد لما كان بينهما من الصفاء فقال ادفنوا هذين المتحابين في الدنيا في قبر واحد فدخل السيل عليهما و كان قبرهما مما يلي السيل (4)فحفر عنهما و عليهما نمرتان و عبد الله قد أصابه جرح في وجهه فيده علي وجهه فأميطت (5)يده عن جرحه فثعب (6)الدم فردت إلي مكانها فسكن الدم.
قال الواقدي و كان جابر يقول رأيته (7)في حفرته كأنه نائم ما تغير
ای هند از هنگامی که برادرت کشته شده فرشتگان بر او سایه افکنده اند و منتظرند ببینند کجا دفن می شود. آن حضرت پس از دفن آن سه جنازه به هند فرمود: شوهرت و پسرت و برادرت در بهشت دوست و همراه یکدیگر هستند. هند گفت: ای رسول خدا دعا فرما و از خدا بخواه شاید مرا هم با آن ها قرار دهد.
جابر بن عبد الله می گفت: چون پدرم شهید شد عمه ام شروع به گریه کرد. پیامبر فرمود: چه چیز او را به گریه انداخته است؟ اکنون فرشتگان با بال های خود بر پیکر عبدالله سایه افکنده اند تا اینکه دفن شود.
عبد الله بن عمرو بن حرام گوید: چند روز پیش از جنگ اخد در خواب دیدم که مبشّر بن عبد المنذر یکی از شهدای بدر به من می گوید: چند روز دیگر پیش ما خواهی آمد. گفتم: تو کجایی. گفت: من در بهشتم و هر کجا می خواهم می خرامم. گفتم: مگر تو در بدر کشته نشدی؟ گفت: چرا، ولی بعد زنده شدم. چون این خواب را برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرد، فرمود: ای ابا جابر تعبیر این خواب شهادت است.
گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سم در روز احد فرمود: عبد الله بن حرام و عمرو بن حموح را در یک گور دفن کنید. گویند: آن دو را در حالی یافتند که به شدن مُثله شده بودند. تمام بدن آن ها را قطعه قطعه کرده بودند به طوری که بدن های آن دو شناخته نمی شد. بدن سبب پیامبر دستور فرمود که آن دو را در یک گور دفن کنند. همچنین گفته اند: پیامبر به واسطه رفاقت و صمیمت آن دو، دستور فرمود هر دو را در یک قبر بگذارند و اضافه فرمود که این دو دوست صمیمی را در یک جا به خاک بسپرند. سیل بر آن ها جاری شد و قبر آن ها در کنار مسیر سیل بود چون گور آن ها آماده شد بر هر یک پارچه ای سیاه و سفید پیچیدند و به خاک سپردند. به چهره عبدالله زخمی زده شده بود که دست او بر روی آن بود. چون دستش را برداشتند خون جاری شد. دستش را همانجا که بود گذاشتند و خون باز ایستاد.
واقدی گوید: جابر می گوید: پدرم را در گورش دیدم گویی که خواب بود و هیچ تغییری نکرده بود.
من حاله قليل و لا كثير فقيل أ فرأيت أكفانه قال إنما كفن في نمرة خمر بها وجهه و علي رجليه الحرمل (1)فوجدنا النمرة كما هي و الحرمل علي رجليه كهيئته و بين ذلك و بين دفنه ست و أربعون سنة فشاورهم (2)جابر في أن يطيبه بمسك فأبي ذلك أصحاب النبي صلي الله عليه و آله و قالوا لا تحدثوا فيهم (3)شيئا.
قال و يقال إن معاوية لما أراد أن يجري العين التي أحدثها بالمدينة و هي كظامة نادي مناديه بالمدينة من كان له قتيل بأحد فليشهد فخرج الناس إلي قتلاهم فوجدوهم رطابا يتثنون فأصابت المسحاة رجل رجل منهم فثعبت (4)دما فقال أبو سعيد الخدري لا ينكر بعد هذا منكر أبدا.
قال و وجد عبد الله بن عمرو بن حرام و عمرو بن الجموح في قبر و خارجة بن زيد و سعيد بن الربيع في قبر فأما قبر عبد الله و عمرو فحول و ذلك أن القناة كانت تمر علي قبرهما و أما قبر خارجة و سعد فترك لأن مكانه كان معتزلا و لقد كانوا يحفرون التراب فكلما حفروا قترة (5)من تراب فاح عليهم المسك.
قال الواقدي و كانت نسيبة بنت كعب قد شهدت أحدا و ابناها عمارة بن غزية و عبد الله بن زيد و زوجها غزية و خرجت و معها شن لها في أول النهار تريد تسقي الجرحي فقاتلت يومئذ و أبلت بلاء حسنا فجرحت اثني عشر جرحا بين طعنة برمح أو ضربة بسيف فكانت أم سعد تحدث فتقول دخلت عليها فقلت لها يا خالة حدثيني خبرك فقالت خرجت أول النهار إلي أحد و أنا أنظر ما يصنع الناس و معي سقاء فيه ماء فانتهيت إلي رسول الله صلي الله عليه و آله و هو في الصحابة و الدولة و الريح للمسلمين فلما انهزم المسلمون انحزت إلي رسول الله صلي الله عليه و آله فجعلت أباشر القتال
به او گفتند: آیا کفن او را هم دیدی؟ گفت: او را با پارچه راه راهی کفن کرده بودند که بیشتر آن را بر سر و چهره اش پیچیده بودند. بر پاهای او نیز بوته های سپند ریخته بودند. آن پارچه راه راه و بوته های سپند همچنان به حالت اول باقی مانده بود و حال آنکه در آن موقع چهل و شش سال از جنگ احد گذشته بود. جابر با اصحاب پیامبر مشورت کرد که مقداری مشک و مواد خوشبو بر جسد پدر بریزد ولی آن ها او را منع کردند و گفتند: هیچ چیز بر پیکر آن ها نریز.
گوید: گویند: چون معاویه خواست کانال (قنات) چشمه ای را که در مدینه قناتی احداث کرده بود، جاری کند به جارچی دستور داد که جار بزنند نا هر کس در جنگ احد شهیدی داشته است حاضر شود. مردم کنار گور شهیدان خود آمدند و ایشان را تر و تازه دیدند. به پیکر یکی از شهدا بیل خورد و خون تازه درآمد. ابو سعید خدری گفت: پس از این کار زشت دیگر هیچ کاری، زشت شمرده نخواهد شد.
گوید: عبد الله بن عمرو و عمرو بن جموح را در یگ گور یافتند و خارج بن زید و سعد بن ربیع را در یک گور دیگر. قبر عبد الله و عمرو چون در مسیر قنات بود به جای دیگر منتقل شد ولی قبر خارجه و سعد چون از مسیر قنات دور بود به حال خود گذاشته شد. آن ها خاک را می کندند و هر بار که یک وجب از خاک را می کندند بوی مشک بر می خواست.
واقدی گوید: نسیبه دختر کعب به همراه دو پسرش عماره بن غزیّۀ و عبد الله بن زید و همسرش غزیّۀ در جنگ احد حضور داشت. او در آن آغاز آن روز مشک آبی برداشت تا مجروحان را آب بدهد سپس ناچار به جنگ پرداخت و بسیار دلاورانه و ماهرانه جنگید و دوازده زخم در اثر ضربه شمشیر یا نیزه برداشت. امّ سعد می گوید: پیش نسیبه رفتم و گفتم: خاله داستان خود را برایم بازگو. گفت: من اول صبح به احد رفتم تا ببینم مردم چه می کنند. همراه خود مشکی پر از آب بردم و خود را به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رساندم که در میان یارانش بود. مسلمانان بر کار سوار بودند و وزش باد هم به نفع آن ها بود. چون مسلمانان به هزیمت گریختند من گرد رسول خدا می گشتم پس وارد جنگ شدم
و أذب عن رسول الله صلي الله عليه و آله بالسيف و أرمي بالقوس حتي خلصت إلي الجراح فرأيت علي عاتقها جرحا أجوف له غور فقلت يا أم عمارة من أصابك بهذا قالت أقبل ابن قميئة و قد ولي الناس عن رسول الله يصيح دلوني علي محمد لا نجوت إن نجا فاعترض له مصعب بن عمير و ناس معه فكنت فيهم فضربني هذه الضربة و لقد ضربته علي ذاك ضربات و لكن عدو الله كان عليه درعان فقلت لها يدك ما أصابها قال أصيبت يوم اليمامة لما جعلت الأعراب تهزم بالناس نادت الأنصار أخلصونا فأخلصت الأنصار فكنت معهم حتي انتهينا إلي حديقة الموت فاقتتلنا عليها ساعة حتي قتل أبو دجانة علي باب الحديقة و دخلتها و أنا أريد عدو الله مسيلمة فتعرض لي رجل فضرب يدي فقطعها فو الله ما كانت لي ناهية و لا عرجت عليها حتي وقفت علي الخبيث مقتولا و ابني عبد الله بن زيد يمسح سيفه بثيابه فقلت أ قتلته قال نعم فسجدت شكرا لله عز و جل و انصرفت.
قال و كان ضمرة بن سعيد يحدث عن آبائه عن جدته و كانت قد شهدت أحدا تسقي الماء قالت سمعت رسول الله صلي الله عليه و آله يقول يومئذ لمقام نسيبة بنت كعب اليوم خير من مقام فلان و فلان و كان يراها يومئذ تقاتل أشد القتال حتي جرحت ثلاثة عشر جرحا.
قال ابن أبي الحديد قلت ليت الراوي لم يكن هذه الكناية و كان يذكر من هما بأسمائهما حتي لا يترامي الظنون إلي أمور مشتبهة و من أمانة الحديث (1)أن يذكر الحديث علي وجهه و لا يكتم منه شيئا فما باله كتم اسم هذين الرجلين. (2).
أقول: إن الراوي لعله كان معذورا في التكنية باسم الرجلين تقية و كيف كان يمكنه التصريح باسم صنمي قريش و شيخي المخالفين الذين كانوا يقدمونهما علي أمير المؤمنين عليه السلام مع أن كنايته أبلغ من الصريح إذ ظاهر أن الناس كانوا
و گاه با شمشیر و گاه با کمان از پیامبر دفاع می کردم تا اینکه به سختی زخمی شدم. روای گوید: بر شانه او جای زخم عمیقی را که گود شده بود، دیدم. گفتم: ای امّ عمّاره چه کسی این زخم را به تو زده است؟ گفت: هنگامی که مردم از اطراف رسول خدا پراکنده شدند ابن قمیئه جلو آمد در حالی که فریاد می کشید: محمد را به من نشان دهید اگر او برهد من رهایی نخواهم یافت. مصعب بن عمیر و گروهی از مردم که من هم همراه آن ها بودم راه را بر او بستیم و او این زخم را بر من زد. من نیز چندین ضربه بر او زدم ولی چون آن دشمن خدا دو زره بر تن داشت کارگر نشد. به او گفتم: دستت چه شده است؟ گفت: در جنگ یمامه صدمه دیده است. در آن روز اعراب، مسلمانان را به هزیمت راندند من به انصار بانگ زدم: «گردآیید». پس همگی گرد آمدیم تا به حدیقۀ الموت رسیدیم. در آنجا ساعتی جنگ گردیم تا اینکه ابو دجانه کنار درِ آن باغ کشته شد. من وارد باغ شدم و مقصودم این بود که خود را به دشمن خدا مسیلمه برسانم و او را بکشم. در آنجا مردی راه را بر من بست و ضربتی زد که دستم را قطع کرد. به خدا قسم نه اعتنایی کردم و نه از کار بازماندم تا وفتی که کنار لاشه مسیلمه ایستادم و دیدم پسرم عبد الله بن زید شمشیرش را با جامه او پاک می کند. گفتم: او را کشتی؟ گفت: آری. و من سجده شکر برای خداوند عزّ و جلّ به جای آوردم و بازگشتم.
گوید: ضمره بن سعید از پدرانش از مادربزگش که برای آب دادن به مجروحان در احد شرکت داشت، نقل می کند که گفته است: شنیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: مقام نسیبه دخر کعب بهتر از مقام فلان و فلان است. پیامبر دیده بود که نسیبه به بهترین صورت جنگ کرد تا آنکه سیزده زخم برداشت.
ابن ابی الحدید گوید: گفتم: کاش راوی، این جمله کنائی را پنهان نمی کرد و نام آن دو نفر را ذکر می کرد تا ظن و گمان مشکوک در باره این موضوع مطرح نشود و از جمله امانت داری در روایت این است که روایت به صورت کامل نقل شود و چیزی از آن پنهان نگردد. پس چرا نام آن دو شخص را ذکر نکرده است؟
می گویم: شاید راوی از روی تقیه در ذکر نکردن اسم آن دو نفر، معذور بوده است. و چگونه می توانست نام دو بت قریش و سردسته مخالفان را ذکر کند کسانی که آنان را بر امیر المؤمنین علیه السلام مقدم می دارند؟ هر چند که کنایه آوردن و ذکر کردن بلیغ تر از تصریح و آشکارا ذکر کردن است زیرا آشکار است که مردم
لا يبالون بذكر أحد من الصحابة بما كان واقعا إلا بذكرهما و ذكر ثالثهما و أما سائر بني أمية و أجداد سائر خلفاء الجور فلم يكونوا حاضرين في هذا المشهد في عسكر المسلمين حتي يكني بذكرهم تقية من أولادهم و أتباعهم و قد تقدم في رواية علي بن إبراهيم ذكر الثالث أيضا معهما و ذكره كان أولي لأن فراره كان أعرض و سيأتي القول في ذلك.
رجعنا إلي كلام ابن أبي الحديد:
قال روي الواقدي بإسناده عن عبد الله بن زيد قال شهدت أحدا مع رسول الله صلي الله عليه و آله فلما تفرق الناس عنه دنوت منه و أمي تذب عنه فقال ابن أم عمارة قلت نعم قال ارم فرميت بين يديه رجلا من المشركين بحجر و هو علي فرس فأصيب عين الفرس فاضطرب الفرس حتي وقع هو و صاحبه و جعلت أعلوه بالحجارة حتي نضدت عليه منها وقرا (1)و النبي صلي الله عليه و آله ينظر إلي و يتبسم فنظر إلي جرح بأمي علي عاتقها فقال أمك أمك اعصب جرحها بارك الله عليكم من أهل بيت لمقام أمك خير من مقام فلان و فلان و مقام ربيبك يعني زوج أمه خير من مقام فلان و فلان و مقامك خير من مقام فلان و فلان رحمكم الله أهل البيت فقالت أمي ادع الله لنا يا رسول الله أن نرافقك في الجنة فقال اللهم اجعلهم رفقائي في الجنة قالت فما أبالي ما أصابني من الدنيا. قال الواقدي و أقبل وهب بن قابوس المزني و معه ابن أخيه الحارث بن عقبة بغنم لهما من جبل جهينة (2)فوجدا المدينة خلوا فسألا أين الناس قالوا بأحد خرج رسول الله صلي الله عليه و آله يقاتل المشركين من قريش فقالا لا نبتغي أثرا بعد عين فخرجا حتي أتيا النبي صلي الله عليه و آله بأحد فوجدا القوم يقتتلون و الدولة لرسول الله صلي الله عليه و آله و أصحابه فأغارا مع المسلمين في النهب و جاءت الخيل من ورائهم خالد و عكرمة فاختلط الناس فقاتلا أشد
از ذکر واقعیت یکی از صحابه اهمیتی نمی دهند مگر اینکه نام آن دو را بیاورند و سومین آن ها را نیز نام ببرند. اما دیگر رهبران بنی امیّۀ و اجداد دیگر خلفای ظلم، در جنگ احد در لشکر مسلمانان شرکت نداشتند تا از ترس فرزندان و پیروان آن ها کنایه وار نام آن ها ذکر شود. و در روایت علی بن ابراهیم نام سومین نفر نیز همراه آن دو ذکر شده است و ذکر نامش شایسته تر است زیرا فرار او آشکارتر است و در این باره سخن خواهیم گفت.
به سخن ابن ابی الحدید برمی گردیم:
گوید: واقدی با اسنادش از عبد الله بن زید روایت کرده که گوید: من همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در جنگ بدر حضور داشتم. هنگامی که مردم از گرد پیامبر پراکنده شدند من به آن حضرت نزدیک شدم، مادرم نیز مشغول دفاع از پیامبر بود. رسول خدا به من فرمود: ای پسر عمّارۀ! گفتم: بله. فرمود: تیر بینداز. من در حضور آن حضرت سنگی به یکی از سواران قریش انداختم که به چشم اسب او خورد. اسب رم کرد و سرانجام خود و سوارش به خاک افتادند. من چندان بر او سنگ زدم که تلی از سنگ بر جسد او جمع شد. پیامبر نگاه می کرد و لبخند می زد که ناگاه متوجه زخمی سخت بر کتف مادرم شد. فرمود: مادرت مادرت را دریاب. زخمش را ببند. خداوند به خانواده شما خیر و برکت بدهد. مقام مادرت بهتر از مقام فلان و فلان است و مقام ناپدریت بهتر از فلان و فلان و مفام خودت هم بهتر از مقام فلان و فلان است. خداوند خانواده شما را رحمت کند. مادرم به پیامبر گفت: از خدا بخواه که ما در بهشت دوستان تو قرار دهد. آن حضرت فرمود: پروردگارا آن ها را در بهشت دوستان من قرار بده. مادرم گفت: از این پس هر چه در دنیا به سرم بیاید مهم نیست. واقدی گوید: وهب بن قاموس مزنی به همراه برادرزاده اش حارث بن عقبه با گوسفندان خود از کوه جهینه به مدینه آمدند ولی مدینه را خلوت دیدند. پرسیدند: مردم کجایند؟ گفتند: به احد رفته اند، رسول خدا برای جنگ با مشرکان قریش بیرون رفته است. گفتند: نباید معطل شد. پس بیرون رفتند و خود را به پیامبر رساندند و دیدند که مردم مشغول جنگ اند و رسول خدا و یاران او برتری دارند. پس آن دو هم همراه دیگران به غارت مشغول شدند که ناگاه سواران قریش به فرماندهی خالد بن ولید و عکرمه بن ابی جهل از پشت سر رسیدند و در هم آمیختند و جنگ سختی در گرفت.
القتال فانفرقت فرقة من المشركين فقال رسول الله صلي الله عليه و آله من لهذه الفرقة فقال وهب أنا فقام فرماهم بالنبل حتي انصرفوا ثم رجع فانفرقت فرقة أخري فقال صلي الله عليه و آله من لهذه الكتيبة فقال المزني أنا يا رسول الله فقام فذبها بالسيف حتي ولت ثم رجع فطلعت كتيبة أخري فقال صلي الله عليه و آله من يقوم لهؤلاء فقال المزني أنا يا رسول الله فقال قم و أبشر بالجنة فقام مسرورا يقول و الله لا أقيل و لا أستقيل فجعل يدخل فيهم و يضرب بالسيف و رسول الله صلي الله عليه و آله ينظر إليه و المسلمون حتي خرج من أقصي الكتيبة و رسول الله يقول اللهم ارحمه ثم يرجع فيهم فما زال كذلك و هم محدقون به حتي اشتملت عليه أسيافهم و رماحهم فقتلوه فوجد به يومئذ عشرون طعنة بالرماح كلها قد دخلت إلي مقتل (1)و مثل به أقبح المثل يومئذ ثم قام ابن أخيه فقاتل كنحو قتاله حتي قتل.
و قال سعد بن أبي وقاص أشهد لرأيت رسول الله صلي الله عليه و آله واقفا علي المزني و هو مقتول و هو يقول رضي الله عنك فإني عنك راض ثم رأيت رسول الله صلي الله عليه و آله قام علي قدميه و قد ناله من ألم الجراح ما ناله علي قبره (2)حتي وضع في لحده و عليه بردة لها أعلام حمر فمد رسول الله صلي الله عليه و آله البردة علي رأسه فخمره و أدرجه فيها طولا فبلغت نصف ساقيه فأمرنا فجمعنا الحرمل فجعلناه علي رجليه و هو في لحده ثم انصرف.
قال الواقدي و أقبل ضرار بن الخطاب فضرب عمر بن الخطاب لما جال المسلمون تلك الجولة بالقناة و قال يا ابن الخطاب إنها نعمة مشكورة ما كنت لأقتلك.
قال و قال علي عليه السلام لما كان يوم أحد و جال الناس تلك الجولة أقبل أمية بن أبي حذيفة بن المغيرة و هو دارع مقنع في الحديد ما يري منه إلا عيناه و هو يقول يوم بيوم بدر فعرض له رجل من المسلمين فقتله أمية فصمدت له
در این هنگام گروهی از کافران روی آوردند. پیامبر فرمود: چه کسی به مقابله با این گروه کافر می رود؟ وهب بن قابوس گفت: من، ای رسول خدا. پس برخاست و آن قدر تیر انداخت تا آن ها برگشتند و سپس خود نیز بازگشت. گروه دیگری جلو آمدند. پیامبر فرمود: چه کسی عهده دار این گروه می شود؟ مزنی دیگر بار گفت: من، ای رسول خدا. پس برخاست و شمشیر در آن ها کشید و آنان را پراکنده ساخت و به حضور رسول خدا باز آمد. آنگاه گروهی دیگر از دشمنان پیش آمدند. پیامبر فرمود: چه کسی برای مقابله با این ها برمی خیزد؟ با مزنی گفت: من، ای رسول خدا. پیامبر فرمود: برخیز که تو را به بهشت مژده باد. مزنی خوشحال برخاست و می گفت: به خدا قسم، به هیچ وجه فرو گذار نخواهم کرد. پس حمله برد و شمشیر در آن ها نهاد. پیامبر و مسلمانان او را نظاره می کردند تا اینکه او از آن سوی گروه بیرون رفت. پیامبر دعا می کرد و می فرمود: خدایا به او رحم کن. مزنی چند مرتبه همچنان حمله کرد و دشمن بر او گرد آمده بودند، بالاخره با ضربات شمشیر و نیزه او را کشتند. بر پیکر او بیست زخم زخم نیزه یافتند که تماما در نقاط حساس بدن او بود و همچنین او را به طرز بسیار زشتی مثله کرده بودند. سپس برادرزاده اش به جنگ رفت و همچون وهب مزنی جنگید تا کشته شد.
سعد بن ابی وقاص گوید: به چشم خود دیدم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در کنار پیکر مزنی که شهید شده بود، ایستاده بود و می فرمود: خدا از تو خشنود باشد که من از تو راضی و خشنودم. سپس با آنکه پاهای آن حضرت مجروح و ایستادن برایش بسیار دشوار بود دیدم که کنار گور او ایستاد تا پیکرش را قبر نهادند. بر تن او برده ای بود که خطهای سرخ داشت. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به دست خود برده ای را بر سر و جهره اش پیچید و بقیه آن را به بدن او بستند و چون تا نیمه ساق او رسید دستور فرمود تا بوته های سپند جمع کردیم و روی پاهایش را پوشاندیم و او در قبر جای گرفت و پیامبر بازگشت.
واقدی گوید: در آن هنگام که مسلمانان جولان می دادند ضرار بن خطاب ضربه ای بر عمر بن خطاب زد و گفت: ای پسر خطاب، این برای تو نعمتی مشکور است و به خدا سوگند من هرگز نمی خواستم تو را بکشم.
گوید: علی علیه السلام فرمود: چون روز احد مردم جولانی دادند امیّه بن حذیفه بن مغیرۀ که زره بر تن داشت و چنان غرق در آهن بود که فقط چشم هایش پیدا بود، جلو آمد و می گفت: امروز به جای روز بد است. مردی از مسلمانان به مقابله او شتافت که امیّه او را کشت. من آهنگ او کردم
فضربته بالسيف علي هامته و عليه بيضة و تحت البيضة مغفر فنبا سيفي (1)و كنت رجلا قصيرا فضربني بسيفه فاتقيت بالدرقة فلحج (2)سيفه فضربته و كان درعه مشمرة (3)فقطعت رجليه فوقع و جعل يعالج سيفه حتي خلصه من الدرقة و جعل يناوشني و هو بارك حتي نظرت إلي فتق إبطه (4)فضربته فمات.
قال الواقدي بينا عمر بن الخطاب يومئذ في رهط من المسلمين قعودا (5)إذ مر بهم أنس بن النضر فقال ما يقعدكم قالوا قتل رسول الله صلي الله عليه و آله قال فما تصنعون بالحياة بعده قوموا فموتوا علي ما مات عليه ثم قام (6)فجالد بسيفه حتي قتل و قالوا إن مالك بن الدخشم مر علي خارجة بن زيد و هو قاعد و في حشوته (7)ثلاثة عشر جرحا كلها قد خلصت إلي مقتل فقال مالك أ علمت أن محمدا قد قتل قال خارجة فإن كان محمد قتل فإن الله حي لا يقتل و لا يموت و أن محمدا قد بلغ فاذهب أنت فقاتل عن دينك قال و مر مالك بن الدخشم أيضا علي سعد بن الربيع و به اثنا عشر جرحا كلها قد خلص إلي مقتل فقال أ ما علمت أن محمدا قد قتل فقال سعد أشهد أن محمدا قد بلغ رسالة ربه فقاتل أنت عن دينك فإن الله حي لا يموت. (8).
و می خواستم که با شمشیر به جلوی سرش بزنم، او هم کلاه خود داشت و هم مغفر. ضربه من به واسطه کوتاهی قد من خطا رفت و او با شمشیرش ضربتی بر من فرود آورد که من آن را با سپر خود گرفتم و شمشیرش در سپرم گیرد کرد. او زره اش را به کمرش زده بود و من توانستم یک پای او را قطع کنم. او به زمین افتاد ولی تلاش کرد و شمشیرش را از سپر بیرون کشد همچنان که روی زانوی خود تکیه داده بود شروع به زد و خورد کرد. من متوجه شدم بخشی از زره در زیر او در زیر بغلش پاره است و شمشیرم را در همانجا فرو بردم و او کشته شد.
واقدی گوید: عمر بن خطاب همراه گروهی از مسلمانان نشسته بود که انس بن نضر بر آن ها گذر کرد و پرسید: چه چیز موجب شده که در اینجا بنشینید؟ گفتند: رسول خدا کشته شده است. گفت: زندگی پس از او به چه کار شما آید؟ برخیزید و به همان طریقی که او کشته شد شما هم کشته شوید. آنگاه خود شمشیر کشید و جنگ کرد تا کشته شد. گویند: مالک بن دخشم بر خارجه بن زید عبور کرد و دید که او در حالی که سیزده زخم خطرناک برداشته بود بر روی زیلوی خود نشسته است. گفت: مگر نمی دانی که محمد کشته شده است؟ خارجه گفت: بر فرض که کشته شده است، خدا که زنده پاینده است. محمد صلی الله علیه و سلم وظیفه خود را تبلیغ فرمود، تو از دین خود پاسداری کن. گوید: مالک بن دخشم بر سعد بن ربیع نیز گذر کرد و او دوازده زخم داشت که همه خطرناک بود. پس به او هم گفت: مگر نمی دانی که محمد کشته شده است؟ سعد گفت: من گواهی می دهم که آن حضرت رسالت پروردگارش را تبلیغ فرمود، تو برای حفظ دین خودت جنگ کن که خدا زنده پاینده است. (9)
1) أي كل و ارتد.
2) لحج السيف: نشب في الغمد فلا يخرج.
3) أي مرفوعة عن ساقيه.
4) في المصدر: الي فتق تحت ابطه.
5) أي في خارج المعركة، و ذلك كان حين هزموا و فروا من العدو، و الا فلا يكون معني للقعود في معركة القتال قبال العدو.
6) أي انس بن النضر.
7) في القاموس: الحشي: ما دون الحجاب ممّا في البطن من كبد و طحال و كرش و ما تبعه، و ما بين ضلع الخلف التي في آخر الجنب، أو ظاهر البطن و الحضن. و الحضن بالكسر ما دون الابط الي الكشح.
8) شرح نهج البلاغة 3: 378 - 381.
9) . شرح نهج البلاغه 3 : 378 - 381
قال ابن أبي الحديد قد روي كثير من المحدثين أن رسول الله صلي الله عليه و آله قال لعلي عليه السلام حين سقط ثم أقيم اكفني هؤلاء لجماعة قصدت نحوه فحمل عليهم فهزمهم و قتل منهم عبد الله بن حميد ثم حملت عليهم (1)طائفة أخري فقال له اكفني هؤلاء فحمل عليهم فانهزموا من بين يديه و قتل منهم أمية بن حذيفة المخزومي (2).
و قال جميع من قتل يوم أحد من المشركين ثمانية و عشرون قتل علي عليه السلام منهم ما اتفق عليه و ما اختلف فيه اثني عشر و هو إلي جملة القتلي كعدة من قتل ببدر إلي جملة القتلي يومئذ و هو قريب من النصف. (3).
ثم قال القول فيمن ثبت من المسلمين مع رسول الله صلي الله عليه و آله يوم أحد قال الواقدي حدثني موسي بن يعقوب عن عمته عن أمها عن المقداد قال لما تصاف القوم للقتال يوم أحد جلس رسول الله صلي الله عليه و آله تحت راية مصعب بن عمير فلما قتل أصحاب اللواء هزم المشركون الهزيمة الأولي و أغار المسلمون علي معسكرهم ينهبونه ثم كر المشركون علي المسلمين فأتوهم عن خلفهم فتفرق الناس و نادي رسول الله صلي الله عليه و آله في أصحاب الألوية فقتل مصعب حامل لوائه و أخذ راية الخزرج سعد بن عبادة فقام رسول الله صلي الله عليه و آله تحتها و أصحابه محدقون به و دفع لواء المهاجرين إلي أبي الردم أحد بني عبد الدار آخر نهار ذلك اليوم و نظرت إلي لواء الأوس مع أسيد بن حضير فناوشوا المشركين ساعة و اقتتلوا علي اختلاط من الصفوف و نادي المشركون بشعارهم يا للعزي يا لهبل فأوجعوا (4)و الله فينا قتلا ذريعا (5)و نالوا من رسول الله صلي الله عليه و آله ما نالوا لا و الذي بعثه بالحق ما زال
ابن ابی الحدید گوید: بسیاری از محدّثان روایت کرده اند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در آن هنگام که بر زمین افتاد و سپس ایشان را بلند کردند، به علی علیه السلام فرمود: اینان را از من دفع من. منظور حضرت گروهی بود که قصد جانش را کرده بودند. علی علیه السلام بر آنان حمله برد و آن ها را فراری داد و عبد الله بن حمید را کشت. سپس گروه دیگر بر مسلمانان حمله بردند و پیامبر فرمود: این ها را از من دور کن. علی علیه السلام بر آنان حمله برد و در مقابل او شکست خورده و امیّۀ بن حذیفه مخزومی که از جمله آن ها بود کشته شد. (6)
گوید: همه مشرکانی که در روز احد کشته شدند بیست و هشت نفر بودند که علی علیه السلام بنا بر قولی که بر آن اتّفاق و اختلاف هست، دوازده نفر بودند. و این تعداد به نسبت کل کشتگان احد به اندازه شمار مشرکان کشته شده به دست او در مقایسه با کل کشته شدگان بدر بود که تقریبا نیمی از کل کشته شدگان مشرکان بود. (7)
سپس گوید: سخن در باره مسلمانانی که در روز احد همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پایداری کردند. واقدی نقل کرده که گوید موسی بن یعقوب از عمه خود و او از مادر خود گفته است از قول مقداد که چون روز احد هر دو لشکر صفآرائی کردند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم زیر پرچم مصعب بن عمیر نشست و چون نبرد آغاز شد و پرچمداران مشرکین کشته شدند مشرکان نخست گریزان شدند و شکست خوردند و مسلمانان به لشکرگاه آنان ریختند و آن را غارت کردند سپس مشرکین دور زدند و مسلمانان را محاصره کردند و آن ها را شکست دادند و همه مردم مسلمان از هم پاشیدند و مواضع خود را ترک کردند و پراکنده شدند و رسول خدا صلی الله لعیه و آله و سلم پرچمداران را به پایداری خواند و مصعب بن عمیر پرچمدار رسول خدا کشته شد و سعد بن عباده پرچم انصار را به دست گرفت و رسول خدا زیر آن ایستاد و اصحابش گرد او را گرفتند و پرچم مهاجرین در پایان آن روز به دست ردم یکی از بنی عبد الدار سپرده شد و پرچم اوس به دست اسید بن حضیر بود و مدتی با مشرکان درآویختند و در هم ریختند و جنگ تن به تن کردند و مشرکان شعار یا للعزی و یا للهبل بلند کردند و به خدا که ما را در فشار دردناکی گزاردند و کشتار بنیانکنی از ما نمودند و به رسول خدا دست یافتند و آن ضربت ها را به او زدند و به حق آن که وی را براستی مبعوث کرده
شبرا واحدا إنه لفي وجه العدو تثوب إليه طائفة من أصحابه مرة و تتفرق عنه مرة فربما رأيته قائما يرمي حتي تحاجزوا (1)و كانت العصابة التي ثبتت مع رسول الله صلي الله عليه و آله أربعة عشر رجلا سبعة من المهاجرين و سبعة من الأنصار فأما المهاجرون فعلي عليه السلام و أبو بكر و عبد الرحمن بن عوف و سعد بن أبي وقاص و طلحة بن عبيد الله و أبو عبيدة بن الجراح و الزبير بن العوام و أما الأنصار فالحباب بن المنذر و أبو دجانة و عاصم بن ثابت و الحارث بن الصمة و سهل بن حنيف و سعد بن معاذ و أسيد بن حضير.
قال الواقدي و قد روي أن سعد بن عبادة و محمد بن مسلمة ثبتا يومئذ و لم يفرا و من روي ذلك جعلهما مكان سعد بن معاذ و أسيد بن حضير.
قال الواقدي و بايعه يومئذ علي الموت ثمانية ثلاثة من المهاجرين علي و طلحة و الزبير و خمسة من الأنصار أبو دجانة و الحارث بن الصمة و الحباب بن المنذر و عاصم بن ثابت و سهل بن حنيف و لم يقتل منهم ذلك اليوم أحد و أما باقي المسلمين ففروا و رسول الله صلي الله عليه و آله يدعوهم في أخراهم حتي انتهي من انتهي (2)منهم إلي قريب من المهراس.
قال الواقدي و حدثني عتبة بن جبيرة عن يعقوب بن عمر بن قتادة (3)قال ثبت يومئذ بين يديه ثلاثون رجلا كلهم يقول وجهي دون وجهك و نفسي دون نفسك و عليك السلام غير مودع.
قلت قد اختلف في عمر بن الخطاب هل ثبت يومئذ أم لا مع اتفاق الرواة كافة علي أن عثمان لم يثبت فالواقدي ذكر أنه لم يثبت و أما محمد بن إسحاق و البلاذري فجعلاه مع من ثبت و لم يفر و اتفقوا كلهم علي أن ضرار بن الخطاب الفهري قرع رأسه بالرمح و قال إنها نعمة مشكورة يا ابن الخطاب إني آليت
یک وجب از جای خود عقب نرفت و ماننده کوه برابر دشمن ایستاده بود و اصحاب او یک بار به او پناه میبردند و یک بار دیگر متفرق میشدند و آن دسته از مردانی که با رسول خدا پای برجا ماندند چهارده کس بودند هفت تن از مهاجران و هفت تن از انصار. مهاجران بدین شرح بودند: 1 - علی 2 - ابو بکر 3 - عبد الرحمن بن عوف 4 - سعد بن ابی وقاص 5 - طلحة بن عبید اللَّه 6 - ابو عبیدة بن جراح 7 - زبیر بن عوام و شماره انصار این است: 1 - حباب بن منذر 2 - ابو دجانه 3 - عاصم بن ثابت 4 - حرث بن صمه 5 - سهل بن حنیف 6 - سعد بن معاذ 7 - اسید بن حضیر.
واقدی گوید: روایت شده که سعد بن عباده و محمد بن مسلمه در آن روز بر جای ماندند و پایداری کردند و نگریختند و در این روایت این دو تن به جای سعد بن معاذ و اسید بن حضیر آمدهاند.
واقدی گوید: در آن روز هشت تن با پیامبر بر پایداری تا مرگ بیعت کردند سه تن از مهاجران و پنج تن از انصار. از مهاجران علی علیه السلام بود و طلحه و زبیر، و از انصار ابو دجانه و حارث بن صمه و حباب بن منذر و عاصم بن ثابت و سهل بن حنیف. و از این هشت نفر در آن روز کسی کشته نشد ولی باقی مسلمانان همه گریختند و رسول خدا در دنبال آنان فریاد می کشید تا جمعی از آنها به نزدیکی محل مهراس رسیدند.
واقدی گوید: در حدیث عتبة بن خبیره از یعقوب بن عمرو بن قتاده است که در آن روز سی تن برابر پیامبر پایداری کردند و هر کدام میگفتند: چهره من سپر چهرهات باد و جانم سپر جانت و درود امیدوار من بر تو باد.
من گویم: در باره عمر بن خطاب اختلاف است که در آن روز پایداری کرده یا نه. با اینکه راویان اتفاق دارند بر اینکه عثمان گریخته است. واقدی گوید: عمر هم گریخت ولی محمد بن اسحق و بلاذری گویند پایداری کرد و نگریخت و بر این انفاق نظر دارند که ضرار بن خطاب فهریّ با نیزه ضربه ای بر سر او زد و گفت: ای پسر خطاب، این برای تو نعمتی مشکور است و به خدا سوگند من هرگز نمی خواستم
أن لا أقتل رجلا من قريش روي ذلك محمد بن إسحاق و غيره و لم يختلفوا في ذلك و إنما اختلفوا هل قرعه بالرمح و هو فار هارب أم مقدم ثابت (1)
أقول : كان ابن ابى الحديد اراد ان يخفى الامر تحت ستار الترديد وتشقيق الكلام ، مع أن الذين رووا انه فر لم يرد الا انه فر عن معركة القتال والحرب قائمة لم تضع اوزارها ، و رسول الله 9 قائم في ميدان الحرب تحمل عليه الكتائب من كل جانب ، ولم يكن احد يدفع عنه ويذب العدو عن حضرته غير على 7 وابى دجانة ونفر آخر على قول.
و لم تختلف (2)الرواة من أهل الحديث أن أبا بكر لم يفر يومئذ و أنه ثبت فيمن ثبت و إن لم يكن نقل عنه قتل أو قتال (3)و الثبوت جهاد و فيه وحده كفاية و أما رواية الشيعة (4)فإنهم يروون أنه لم يثبت إلا علي و طلحة و الزبير و أبو دجانة و سهل بن حنيف و عاصم بن ثابت و فيهم من يروي أنه ثبت معه أربعة عشر رجلا من المهاجرين و الأنصار (5)و لا يعدون أبا بكر و عمر بينهم (6)و روي كثير من أصحاب الحديث أن عثمان جاء بعد ثالثة إلي رسول الله صلي الله عليه و آله فسأله إلي أين انتهيت فقال إلي الأعوص فقال لقد ذهبت (7)فيها عريضة (8)مردی از قریش را بکشم. محمد بن اسحاف و دیگران این روایت را نقل کرده اند و در باره اختلاف نظر ندارند. بلکه اختلاف آن ها در این است که آیا در حالتی با نیزه بر او ضربه زد که می گریخت یا ثابت قدم بوده و پایداری می کرد. و راویان اهل حدیث اتفاق دارند که ابو بکر نگریخت و با آنها که پایداری کردند به جا ماند و اگر چه قتل و قتالی از او بیان نشده و خود پایداری هم حکم جهاد را دارد و خود پایداری کفایت می کند. و اما در روایات شیعه است که همه گریختند جز علی و طلحه و زبیر و ابو دجانه و سهل بن حنیف و عاصم بن ثابت و برخی شیعه نقل کنند که چهارده کس با پیامبر ماندند ولی ابو بکر و عمر را میان آنها نشمردند و بسیاری از اصحاب حدیث نقل کردهاند که عثمان بعد از روز سوم خدمت پیامبر رسید و آن حضرت از او پرسید تا کجا رسیدی؟ در پاسخ گفت: تا اعوص و پیامبر فرمود چه بسیار وسیع فرار نمودی. (9)
1) في المصدر زيادة لم يذكرها المصنّف اختصارا، و هي هذه: و الذين رووا انه قرعه بالرمح و هو هارب لم يقل أحد منهم: انه هرب حين هرب عثمان و لا الي الجهة التي فر إليها عثمان، و انما هرب معتصما بالجبل، و هذا ليس بعيب و لا ذنب، لان المسلمين الذين ثبتوا مع رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله اعتصموا بالجبل كلهم و اصعدوا فيه، و لكن يبقي الفرق بين من اصعد الجبل في آخر الامر و من اصعد فيه و الحرب لم تضع اوزارها، فان كان عمر اصعد فيه آخر الامر فكل المسلمين هكذا صنعوا حتّي رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله، و ان كان ذلك و الحرب قائمة بعد فقد فر انتهي.
2) في المصدر: قال الرواة من أهل الحديث.
3) هذا بعيد جدا كما يشير إليه شيخنا المؤلّف قدس اللّه سره قريبا.
4) هكذا في الكتاب، و الصحيح ما في المصدر: اما رواة الشيعة.
5) و يوجد في بعض الأحاديث كما تقدم انه لم يثبت الا عليّ عليه السلام.
6) في المصدر: منهم.
7) في النهاية: في حديث احد: لقد ذهبتم عريضة اي واسعة.
8) شرح نهج البلاغة 3: 388 و 389.
9) . شرح نهج البلاغه 3 : 388 - 389
قال ابن أبي الحديد و حضرت عند محمد بن معد العلوي علي رأي الإمامية (1)و قارئ يقرأ عنده مغازي الواقدي فقرأ حدثنا الواقدي عن ابن أبي سبرة عن خالد بن رياح عن أبي سفيان مولي ابن أبي أحمد عن محمد بن مسلمة قال سمعت أذناي و أبصرت عيناي رسول الله صلي الله عليه و آله يقول يوم أحد و قد انكشف الناس إلي الجبل و هو يدعوهم و هم لا يلوون عليه سمعته يقول إلي يا فلان إلي يا فلان أنا رسول الله فما عرج عليه واحد منهما و مضيا.
فأشار ابن معد إلي أي اسمع فقلت و ما في هذا قال هذه كناية عنهما فقلت و يجوز أن لا يكون عنهما لعله عن غيرهما قال ليس في الصحابة من يحتشم من ذكره بالفرار (2)و ما شابهه من العيب فيضطر القائل إلي الكناية إلا هما قلت له هذا ممنوع (3)فقال دعنا من جدلك و منعك ثم حلف أنه ما عني الواقدي غيرهما و أنه لو كان غيرهما لذكرهما صريحا.
قال الواقدي و كان ممن ولي عمر و عثمان و الحارث بن حاطب و ثعلبة بن حاطب و سواد بن غزية و سعد بن عثمان و عقبة بن عثمان و خارجة بن عامر (4)و أوس بن قبطي في نفر من بني حارثة. (5)
و احتج أيضا من قال بفرار عمر بما رواه الواقدي في قصة الحديبية قال قال عمر يومئذ يا رسول الله أ لم تكن حدثتنا أنك ستدخل المسجد الحرام و
ابن ابی الحدید گوید: من در نزد محمد بن معد علویّ امامی که کسی که در نزد او مغازی واقدی را خوانده بود حاضر شدم. او خواند: واقدی از محمد بن مسلمه روایت کرده که گوید: با گوش خود شنیدم و با چشم خود دیدم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در روز احد در حالی که مردم به سمت کوه پراکنده می شدند و آن حضرت آنان را فرا می خواند و آنان توجهی نمی کردند، می فرمود: فلانی به سوی من بشتاب، فلانی به سوی من بشتاب، من رسول خدا هستم. اما آن دو نفر توجهی نشان ندادند و رفتند. ابن معد به من اشاره کرد یعنی بشنو. گفتم: مقصودت چیست؟ گفت: این عبارت کنایه از آن دو نفر است. گفتم: ممکن است مقصود آن دو نفر نباشد و کسانی غیر از آن ها باشد. گفت: در میان صحابه به جز آن دو نفر کسی نیست که ذکر فرار آن ها عیب و شرمندگی داشته باشد و گوینده مجبور به کنایه آوردن سخن باشد. گفتم: این درست و جایز نیست. گفت: با ما جدل و ممانعت نکن. سپس سوگند یاد کرد که مقصود واقدی فقط آن دو نفر بوده است. چرا که اگر مقصودش کسان دیگری بود نام آن ها را آشکارا ذکر می کرد.
واقدی گوید: از جمله کسانی که گریختند: عمر و عثمان و حارث بن حاطب و ثعلبه بن حاطب و سواد بن غزیّۀ و سعد بن عثمان و عقبه بن عثمان و خارجه بن عامر و اوس بن قبطی به همراه گروهی از بنی حارثه بودند.
کسانی که بر این باورند که عمر گریخته است به روایتی که واقدی در ماجرای حدیبیه نقل کرده، احتجاج می کنند. او گوید: عمر در آن روز گفت: یا رسول الله آیا برای ما باز نمی گفتی که وارد مسجد الحرام خواهی شد
1) في المصدر: حضرت عند محمّد بن معد العلوي الموسوي الفقيه علي رأي الشيعة الإماميّة رحمه اللّه في داره بدرب الدوابّ ببغداد في سنة ثمان و ستمائة.
2) في المصدر: من يحتشم و يستحيي من ذكره بالفرار.
3) في المصدر: هذا وهم.
4) في المصدر: خارجة بن عمر. و في أسد الغابة: خارجة بن عمرو الأنصاريّ. و زاد في المصدر: بلغ ملل أقول: ملل، منزل علي طريق المدينة الي مكّة علي ثمانية و عشرين ميلا من المدينة.
5) زاد في المصدر بلغوا الشقرة و لقيتهم أم ايمن تحثي في وجوههم التراب و تقول لبعضهم: هاك المغزل فاغزل به وهلم.
تأخذ مفتاح الكعبة و تعرف (1)مع المعرفين و هدينا لم يصل إلي البيت و لا نحر فقال رسول الله صلي الله عليه و آله أ قلت لكم في سفركم هذا قال عمر لا قال أما إنكم ستدخلونه و آخذ مفتاح الكعبة و أحلق رأسي و رءوسكم ببطن مكة و أعرف مع المعرفين ثم أقبل علي عمر و قال أ نسيتم يوم أحد إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلي أَحَدٍ و أنا أدعوكم في أخراكم أ نسيتم يوم الأحزاب إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ أ نسيتم يوم كذا و جعل يذكرهم أمورا أ نسيتم يوم كذا فقال المسلمون صدق الله و رسوله أنت يا رسول الله أعلم بالله منا فلما دخل عام القضية و حلق رأسه قال هذا الذي كنت وعدتكم به فلما كان يوم الفتح و أخذ مفتاح الكعبة قال ادعوا لي عمر بن الخطاب فجاء فقال هذا الذي كنت قلت لكم.
قالوا فلو لم يكن فر يوم أحد لما قال له أ نسيتم يوم أحد إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلي أَحَدٍ.
هذا آخر ما أردنا نقله من كلام ابن أبي الحديد. (2)
أقول و العجب منه أنه ادعي هنا اتفاق الرواة علي أنه ثبت أبو بكر و لم يفر مع أنه قال عند ذكر أجوبة شيخه أبي جعفر الإسكافي عما ذكره الجاحظ في فضل إسلام أبي بكر علي إسلام علي عليه السلام حيث قال الجاحظ و قد ثبت أبو بكر مع النبي صلي الله عليه و آله يوم أحد كما ثبت علي فلا فخر لأحدهما علي صاحبه في ذلك اليوم قال شيخنا أبو جعفر أما ثباته يوم أحد فأكثر المؤرخين و أرباب السيرة ينكرونه و جمهورهم يروي أنه لم يبق مع النبي صلي الله عليه و آله إلا علي عليه السلام و طلحة و الزبير و أبو دجانة و قد روي عن ابن عباس أنه قال و لهم خامس و هو عبد الله بن مسعود و منهم من أثبت سادسا و هو المقداد بن عمرو و روي يحيي بن سلمة بن كهيل قال قلت لأبي كم ثبت مع رسول الله صلي الله عليه و آله يوم أحد كل منهم يدعيه فقال اثنان
و کلید کعبه را خواهی گرفت و به همراه حجاج در عرفه خواهی ایستاد، و اما قربانی و هدایای ما به کعبه و قربانی نرسید؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آیا در این سفر به شما گفتم؟ عمر گفت: نه. فرمود: شما وارد مسجد الحرام می شوید و من کلید کعبه را می گیرم و در داخل مکه سرم را می تراشم و شما سرتان را می تراشید و به همراه حجاج در عرفه می ایستم. سپس روی به سوی عمر آورد و فرمود: آیا روز احد را فراموش کردید هنگامی را که در حال گریز از کوه بالا میرفتید و به هیچ کس توجه نمیکردید و من شما را از پشت سرتان فرا میخواند؟ آیا روز احزاب را فراموش کردید هنگامی که از بالای سر شما و از زیر پای شما آمدند، و آن گاه که چشم ها خیره شد و جان ها به گلوگاه ها رسید؟ آیا فلان روز را فراموش کردید؟ و همین طور امور و وقایعی را یادآوری می کرد که آیا فلان روز را فراموش کردید؟ مسلمانان گفتند: خدا و رسولش راست گفتند، ای رسول خدا تو نسبت به خدا از ما داناتری. چون عام القضیّه فرا رسید و سرش را تراشید فرمود: این همان روزی است که به شما وعده می دادم. و چون روز فتح فرا رسید و کلید کعبه را گرفت فرمود: عمر بن خطاب را برای من بخوانید. او آمد و پیامبر فرمود: این همان روزی است که من به شما گفتم.
گویند: اگر او در روز احد نمی گریخت پیامبر به او نمی فرمود: «آیا روز احد را فراموش کردید هنگامی را که در حال گریز از کوه بالا میرفتید و به هیچ کس توجه نمیکردید.»
این آخرین مطلبی است که از سخن ابن ابی الحدید نقل کردیم.
می گویم: و عجب این است که وی در اینجا نقل کرده است که راویان اتفاق دارند بر اینکه ابو بکر نگریخته و در ضمن جواب استادش أبو جعفر اسکافی خلاف آن را نقل کرده است. گوید: جاحظ در باره فضل اسلام ابی بکر بر علی گفته در روز احد ابو بکر هم با پیامبر به جا ماند چنانچه علی به جا ماند و یکی را بر دیگری افتخاری نیست در این روز. شیخ ما أبو جعفر گفته است: بیشتر مورّخین و سیرهدانان منکرند که أبو بکر روز احد پایداری کرده باشد و جمهورشان نقل کردهاند که به همراه پیامبر نماند مگر علی و طلحه و زبیر و ابو دجانه. و از ابن عباس نقل شده که یک پنجمی هم داشتند که عبد اللَّه بن مسعود بود و ششمی هم بوده که مقداد است. و از یحیی بن سلمة بن کهیل روایت شده که به پدرم گفتم: در روز احد چند کس با رسول خدا پایدار ماندند، هر کس مدعی آن است در پاسخ گفت: دو کس
قلت من هما قال علي و أبو دجانة انتهي. (1)
فقد ظهر أن ثبات أبي بكر أيضا ليس مما أجمعت عليه رواتهم و اتفقت رواياتهم مع اتفاق روايات الشيعة علي عدمه و هي محفوفة بالقرائن الظاهرة إذ من المعلوم أن مع ثباته لا بد أن ينقل منه إما ضرب أو طعن و العجب منه أنه حيث لم يكن من الطاعنين كيف لم يصر من المطعونين و لما لم يكن من الجارحين لم لم يكن من المجروحين و إن لم يتحرك لقتال مع كونه بمرأي من المشركين و مسمع لم لم يذكر في المقتولين إلا أن يقال إن المشركين كانوا يرونه منهم باطنا فلذا لم يتعرضوا له كما لم يقتل ضرار عمر و لعمري يمكن أن يقال لو كان حضر ميت تلك الوقعة لكان يذكر منه بعض ما ينسب إلي الأحياء و لا يدعي مثل ذلك إلا من ليس له حظ من العقل و الحياء.
و لنوضح بعض ما ربما اشتبه فيما نقلنا عنه ضوي إليهم كرمي انضم ما فضت أي كسرت و التيه بالكسر الكبر و الصياصي الحصون لم يكلموا علي بناء المفعول أي لم يجرحوا و الرصد بالتحريك الذين يرقبون العدو و الجمع أرصاد.
و في النهاية فيه كمثل الجسد إذا اشتكي بعضه تداعي سائره بالسهر و الحمي كأنه بعضا دعا بعضا و منه قولهم تداعت الحيطان أي تساقطت أو كادت و منه تداعت إليكم الأمم أي اجتمعوا و دعا بعضكم بعضا انتهي.
و ثعب الماء و الدم كمنع فجره فانثعب ذكره الفيروزآبادي و قال القترة بالفتح الغبرة و القتر بالضم الناحية و الجانب و القتر القدر و يحرك و قال الريح الغلبة و القوة و النصرة انتهي.
انحزت أي عدلت عما كنت فيه متوجها إليه و الأعوص موضع قرب المدينة.
گفتم که بودند؟ گفت علی و ابو دجانه. پایان سخن. (2)
از اینجا عیان شد که ثبات ابی بکر مورد اجماع راویان عامه نیست با اینکه راویان شیعه اتفاق بر عدم آن دارند و این قول قرینههای مؤید و مؤکد دارد زیرا اگر در آن روز به همراه پیامبر بود باید کاری کرده باشد و از او ضربی و یا طعنی نقل شده باشد. و عجب این است که اگر خود نیزهزن نبوده چرا نیزه نخورده و اگر زخمزن نبوده چرا زخم برنداشته؟ و اگر دستی به کشتار کفار باز نکرده چرا خود کشته نشده؟ و باید گفت: مشرکان در باطن او را از خود می دانستند و به همین خاطر متعرض او نشدند چناچه ضرار، عمر بن خطاب را نکشت. اگر مردهای هم در این حادثه حضور داشت یادگاری از خود به جا میگذاشت که به زنده ها نسبت داده شود و جز افرادی که از خرد و شرم بهره ای نبرده اند کسی چنین ادعایی نکرده است.
برخی از عبارات و کلماتی مشتبه و مشکلی که از ابن ابی الحدید نقل کردیم در اینجا توضیح می دهیم: «ضوی الیهم» بر وزن (رمی) به آن ها ملحق شد. «ما فضّت» یعنی شکست. «التیه» با کسره تاء به معنای تکبر و غرور است. «الصیاصی» قلعه و دژ است. «لم یکلموا» بر صیغه مجهول است یعنی زحمی نشدند. مقصود از «الرَصَد» با حرکت حروف، کسانی است که دشمن را می پایند و جمع آن «ارصاد» است.
در نهایۀ آمده است: در حدیث آمده است: «کمثل الجسد اذا اشتکی بعضه تداعی سائره بالسهر و الحمّی» گویی برخی از آن ها برخی دیگر را فرا می خواند. و از همین کلمه است که گویند: «تداعت الحیطان» یعنی دیوارها فرو ریخت یا نزدیک به فرو ریختن شد و نیز گویند: «تداعت الیکم الامور» یعنی گرد آمدند و همدیگر را فرا خواندند. پایان سخن.
«ثعب الماء و الدم» بر وزن منع یعنی: خون و آب را جاری کرد و جاری شد. فیروز آبادی این مطلب را ذکر کرده است. و گوید: «القترۀ» با فتحه قاف: به معنای گرد و خاک است و «القُتر» با ضمه به معنای ناحیه و جهت است و «القتر» یعنی مقدار و اندازه. و به صورت متحرک می آید. و گوید: «الریح» به معنای چیرگی و قدرت و نصرت است. پایان سخن.
«انحزت» یعنی از جایگاهی که بودم عدول کرده و به سوی او رفتم. «الاعوص» مکانی در نزدیکی مدینه است.
ثم قال ابن أبي الحديد في ذكر أسماء من قتل من المسلمين بأحد قال الواقدي ذكر سعيد بن المسيب و أبو سعيد الخدري أنه قتل من الأنصار خاصة أحد و سبعون (1)و بمثله قال مجاهد قال فأربعة من قريش و هم حمزة قتله وحشي و عبد الله بن جحش قتله الأخنس (2)بن شريق و شماس بن عثمان قتله أبي بن خلف و مصعب بن عمير قتله ابن قميئة قال و قد زاد قوم خامسا و هو سعد مولي حاطب من بني أسد و قال قوم أيضا إن أبا سلمة بن عبد الأسد المخزومي جرح يوم أحد و مات من تلك الجراحة بعد أيام.
قال الواقدي و قال قوم قتل ابنا الهيت من بني سعد و هما عبد الله و عبد الرحمن و رجلان من مزينة و هما وهب بن قابوس و ابن أخيه الحارث بن عتبة بن قابوس فيكون جميع من قتل من المسلمين ذلك اليوم أحدا و ثمانين رجلا انتهي. (3)
أقول: الأصوب ما مر في الأخبار المعتبرة من أن المقتولين من المسلمين بأحد سبعون و يحتمل أن يكون السبعون من المهاجرين و الأنصار و الباقون ممن لحقهم من خارج المدينة كما عرفت.
أَقُولُ وَ رَوَي الْكَازِرُونِيُّ فِي الْمُنْتَقَي عَنْ رَبِيعَةَ بْنِ الْحَارِثِ (4)قَالَ: أَعْطَي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مُصْعَبَ بْنَ عُمَيْرٍ اللِّوَاءَ يَوْمَ أُحُدٍ فَقُتِلَ مُصْعَبٌ فَأَخَذَهُ مَلَكٌ فِي صُورَةِ
سپس ابن ابی الحدید گوید: در ذکر نام مسلمانانی که در احد شهید شدند: واقدی گوید: سعید بن مسیب و ابو سعید خدری نقل کرده اند که: از انصار هفتاد و یک نفر شهید شدند. و مجاهد نیز همین قول را روایت کرده است. گوید: چهار نفر از قریش: حمزه که وحشیّ او را شهید کرد و عبد الله بن جحش که اخنس بن شریق او را شهید کرد. و شماس بن عثمان که ابیّ بن خلف او را شهید کرد، و مصعب بن عمیر که ابن قمیئۀ او را شهید کرد. گوید: گروهی نفر پنجمی را اضافه کرده اند که او سعد غلام حاطب از بنی اسد است. و گروهی دیگر نیز گویند: ابو سلمه بن عبد الاسد مخزومی در روز احد مجروح شد و در اثر آن زخم و جراحت پس از چند روز درگذشت.
واقدی گوید: و گروهی گویند: دو پسر الهیت از بنی سعد به نام های عبد الله و عبد الرحمن و دو مرد از مزینه که وهب بن قابوس و برادرزاده اش حارث بن عتبه بن قابوس بودند، شهید شدند. پس شمار همه مسلمانانی که در آن روز شهید شدند هشتاد و یک نفر بودند. پایان سخن. (5)
می گویم: وجه درست تر قولی است که در روایت های معتبر آمده است که شمار شهدای مسلمانان در روز احد هفتاد نفر بودند. و ممکن است این هفتاد نفر از مهاجرین و انصار باشند و بقیه آن ها - همانطور که دانستی - از افرادی باشند که در بیرون از مدینه به آن ها ملحق شدند.
کازرونی در منتقی روایت از ربیعه بن حارث روایت کرده که گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در روز احد پرچم را به مصعب بن عمیر داد. مصعب شهید شد و فرشته ای در ظاهر
1) ذكر ابن إسحاق ان جميع من استشهد من المسلمين من المهاجرين و الأنصار خمسة و ستون رجلا، و أضاف عليهم ابن هشام أربعة يوجد اسماؤهم جميعا في سيرة ابن هشام 3: 75 80. و ذكر ان جميع من قتل من المشركين اثنان و عشرون رجلا. ذكرهم باسمائهم راجع ص 81 - 83.
2) في المصدر: ابو الحكم بن الأخنس.
3) شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد 3: 399 و 400، و اختصر المؤلّف ما تقدم من كلام ابن أبي الحديد و أسقط ما لا يناسب الباب بطوله.
4) في المصدر: روي عبد اللّه بن الفضل بن العباس بن ربيعة بن الحارث بن عبد المطلب.
5) . شرح نهج البلاغه 3 : 399 - 400
مُصْعَبٍ فَجَعَلَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَقُولُ فِي آخِرِ النَّهَارِ تَقَدَّمْ يَا مُصْعَبُ فَالْتَفَتَ إِلَيْهِ الْمَلَكُ وَ قَالَ لَسْتُ بِمُصْعَبٍ فَعَرَفَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَنَّهُ مَلَكٌ أُيِّدَ بِهِ (1).
وَ قَالَ ابْنُ الْأَثِيرِ فِي كَامِلِ التَّوَارِيخِ كَانَ الَّذِي قَتَلَ أَصْحَابَ اللِّوَاءِ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَهُ أَبُو رَافِعٍ قَالَ فَلَمَّا قَتَلَهُمْ أَبْصَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله جَمَاعَةً مِنَ الْمُشْرِكِينَ فَقَالَ لِعَلِيٍّ احْمِلْ عَلَيْهِمْ فَحَمَلَ فَفَرَّقَهُمْ وَ قَتَلَ مِنْهُمْ ثُمَّ أَبْصَرَ جَمَاعَةً أُخْرَي فَقَالَ لَهُ فَاحْمِلْ عَلَيْهِمْ فَحَمَلَ وَ فَرَّقَهُمْ وَ قَتَلَ مِنْهُمْ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ يَا رَسُولَ اللَّهِ هَذِهِ الْمُوَاسَاةُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِنَّهُ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ فَقَالَ جَبْرَئِيلُ وَ أَنَا مِنْكُمَا قَالَ فَسَمِعُوا صَوْتاً لَا سَيْفَ إِلَّا ذُو الْفَقَارِ وَ لَا فَتَي إِلَّا عَلِيٌّ (2).
قَالَ وَ قَاتَلَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بِأُحُدٍ قِتَالًا شَدِيداً فَرَمَي بِالنَّبْلِ حَتَّي فَنِيَ نَبْلُهُ وَ انْكَسَرَتْ سِيَةُ قَوْسِهِ وَ انْقَطَعَ وَتَرُهُ وَ لَمَّا جُرِحَ رَسُولُ اللَّهِ جَعَلَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ يَنْقُلُ لَهُ الْمَاءَ فِي دَرَقَتِهِ مِنَ الْمِهْرَاسِ (3)وَ يَغْسِلُهُ فَلَمْ يَنْقَطِعِ الدَّمُ فَأَتَتْ فَاطِمَةُ عَلَيْهَا السَّلَامُ وَ جَعَلَتْ تُعَانِقُهُ وَ تَبْكِي وَ أَحْرَقَتْ حَصِيراً وَ جَعَلَتْ عَلَي الْجُرْحِ مِنْ رِمَادِهِ فَانْقَطَعَ الدَّمُ وَ قَالَ وَ انْتَهَتِ الْهَزِيمَةُ بِجَمَاعَةٍ فِيهِمْ عُثْمَانُ بْنُ عَفَّانَ وَ غَيْرُهُ إِلَي الْأَعْوَصِ فَأَقَامُوا بِهِ ثَلَاثَةً ثُمَّ أَتَوُا النَّبِيَّ صلي الله عليه و آله فَقَالَ لَهُمْ حِينَ رَآهُمْ لَقَدْ ذَهَبْتُمْ فِيهَا عَرِيضَةً (4).
وَ قَالَ فِي ذِكْرِ غَزْوَةِ حَمْرَاءِ الْأَسَدِ وَ ظَفَرَ فِي طَرِيقِهِ بِمُعَاوِيَةَ بْنِ الْمُغِيرَةِ بْنِ أَبِي الْعَاصِ وَ بِأَبِي غُرَّةَ (5)الْجُمَحِيِّ وَ كَانَ أَبُو غُرَّةَ (6)أُسِرَ يَوْمَ بَدْرٍ فَأَطْلَقَهُ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله لِأَنَّهُ شَكَا إِلَيْهِ فَقْراً وَ كَثْرَةَ الْعِيَالِ فَأَخَذَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله عَلَيْهِ الْعُهُودَ أَنْ لَا يُقَاتِلَهُ وَ لَا يُعِينَ عَلَي قِتَالِهِ فَخَرَجَ مَعَهُمْ يَوْمَ أُحُدٍ وَ حَرَّضَ عَلَي الْمُسْلِمِينَ فَلَمَّا أُتِيَ بِهِ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله قَالَ يَا مُحَمَّدُ امْنُنْ عَلَيَّ قَالَ الْمُؤْمِنُ لَا يُلْدَغُ مِنْ
مصعب پرچم را گرفت. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در پایان روز می فرمود: مصعب جلو بیا. فرشته به آن حضرت رو کرد و گفت: من مصعب نیستم. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم متوجه شد که او فرشته ای است که برای یاری و نصرت آمده است. (7)
ابن اثیر در کامل التواریخ گوید: آنکه پرچمداران را کشته بود، علی علیه السلام بود. ابو رافع چنین گوید. گوید: چون آن ها را کشت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم گروهی از مشرکان را دید و به علی علیه السلام فرمود: بر آنان حمله کن. او حمله کرد و آن ها پراکنده ساخت و کشتار کرد. آنگاه پیامبر گروه دیگری را دید و به او فرمود: بر آنان حمله کن. او حمله کرد و آن ها پراکنده ساخت و کشتار کرد. جبرئیل گفت: ای رسول خدا همکاری و جانبازی این است. پیامبر فرمود: او از من است و من از اویم. جبرئیل گفت: من هم از شما هستم. گوید: در این هنگام صدایی شنیدند که: «لا سیف الا ذو الفقار و لا فتی الا علیّ». (8)
گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در جنگ احد به سختی کوشید و پیکار کرد و آنقدر تیر انداخت که تیرهایش تمام شد و گوشه کمانش شکست و زِه کمانش پاره شد. چون پیامبر زخمی شد علی علیه السلام در سپر خود از مهراس آب آورد و زخم های پیامبر را شست و شو می داد اما خونش بند نیامد. فاطمه علیها السلام از راه رسید و پیامبر را در آغوش گرفت و می گریست. او حصیری را آتش زد و خاکستر آن را بر زخم های پیامبر گذاشت و خونریزی قطع شد. و گوید: شکست مسلمانان، گروهی از آن ها را از جمله عثمان بن عفان و دیگران را به اعوص راند و سه روز در آنجا ماندند و سپس به نزد پیامبر آمدند. چون پیامبر آن ها را دید فرمود: آنجا را پهناور دیدید که بداجا رفتید. (9)
در سر راه بر معاویه بن مغیره بن ابی العاص و ابو غرّۀ جمحی دست یافت. ابو غرّۀ در جنگ بدر اسیر شد و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را آزاد کرد به این دلیل که از فقر و عیال بسیار به نزد پیامبر گله برد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از او پیمان گرفت که به جنگ نیاید و به دشمنان او یاری نرساند. او در جنگ اخد به همراه مشرکان بیرون شد و مردم را بر علیه مسلمانان شوراند. چون او را به نزد پیامبر خدا آوردند گفت: ای محمد بر من منّت بنه و مرا ببخش. فرمود: «مؤمن دو بار از یک
1) المنتقي في مولود المصطفي: 119. الباب الثالث فيما كان سنة ثلاث من الهجرة.
2) الكامل 2: 107.
3) المهراس هنا: ماء بجنب أحد دفن بجنبه حمزة رضي اللّه عنه.
4) الكامل 2: 109 و 110.
5) في المصدر: ابو عزة. و هو الصحيح كما قدمناه.
6) في المصدر: ابو عزة. و هو الصحيح كما قدمناه.
7) . المنتقی فی مولود المصطفی : 119
8) . الکامل 2 : 107
9) . الکامل 2 : 109 - 110
جُحْرٍ مَرَّتَيْنِ وَ أَمَرَ بِهِ فَقَتَلَهُ وَ أَمَّا مُعَاوِيَةُ وَ هُوَ الَّذِي جَدَعَ أَنْفَ حَمْزَةَ وَ مَثَّلَ بِهِ مَعَ مَنْ مَثَّلَ بِهِ وَ كَانَ قَدْ أَخْطَأَ الطَّرِيقَ فَلَمَّا أَصْبَحَ أَتَي دَارَ عُثْمَانَ بْنِ عَفَّانَ فَلَمَّا رَآهُ قَالَ لَهُ عُثْمَانُ أَهْلَكْتَنِي وَ أَهْلَكْتَ نَفْسَكَ فَقَالَ أَنْتَ أَقْرَبُهُمْ مِنِّي رَحِماً وَ قَدْ جِئْتُكَ لِتُجِيرَنِي فَأَدْخَلَهُ عُثْمَانُ دَارَهُ وَ صَيَّرَهُ فِي نَاحِيَةٍ مِنْهَا ثُمَّ خَرَجَ إِلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله لِيَأْخُذَ لَهُ مِنْهُ أَمَاناً فَسَمِعَ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَقُولُ إِنَّ مُعَاوِيَةَ فِي الْمَدِينَةِ وَ قَدْ أَصْبَحَ بِهَا فَاطْلُبُوهُ فَقَالَ بَعْضُهُمْ مَا كَانَ لِيَعْدُوَ مَنْزِلَ عُثْمَانَ فَاطْلُبُوهُ فَدَخَلُوا مَنْزِلَ عُثْمَانَ فَأَشَارَتْ أُمُّ كُلْثُومٍ إِلَي الْمَوْضِعِ الَّذِي صَيَّرَهُ فِيهِ فَاسْتَخْرَجُوا مِنْ تَحْتِ حِمَارَةٍ لَهُمْ فَانْطَلَقُوا بِهِ إِلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله فَقَالَ عُثْمَانُ حِينَ رَآهُ وَ الَّذِي بَعَثَكَ بِالْحَقِّ مَا جِئْتُ إِلَّا لِأَطْلُبَ لَهُ الْأَمَانَ فَهَبْهُ لِي فَوَهَبَهُ لَهُ وَ أَجَّلَهُ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ وَ أَقْسَمَ لَئِنْ وُجِدَ بَعْدَهَا يَمْشِي فِي أَرْضِ الْمَدِينَةِ وَ مَا حَوْلَهَا لَيَقْتُلَنَّهُ فَخَرَجَ عُثْمَانُ فَجَهَّزَهُ وَ اشْتَرَي لَهُ بَعِيراً ثُمَّ قَالَ لَهُ ارْتَحِلْ وَ سَارَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَي حَمْرَاءِ الْأَسَدِ وَ أَقَامَ مُعَاوِيَةُ إِلَي الْيَوْمِ الثَّالِثِ لِيَعْرِفَ أَخْبَارَ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله وَ يَأْتِيَ بِهَا قُرَيْشاً فَلَمَّا كَانَ فِي الْيَوْمِ الرَّابِعِ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِنَّ مُعَاوِيَةَ أَصْبَحَ قَرِيباً لَمْ يَبْعُدْ فَاطْلُبُوهُ فَأَصَابُوهُ وَ قَدْ أَخْطَأَ الطَّرِيقَ فَأَدْرَكُوهُ وَ كَانَ اللَّذَانِ أَسْرَعَا فِي طَلَبِهِ زَيْدَ بْنَ حَارِثَةَ وَ عَمَّارَ بْنَ يَاسِرٍ فَوَجَدَاهُ بِالْحِمَاءِ فَضَرَبَهُ زَيْدٌ بِالسَّيْفِ فَقَالَ عَمَّارٌ إِنَّ لِي فِيهِ حَقّاً فَرَمَاهُ بِسَهْمٍ فَقَتَلَاهُ ثُمَّ انْصَرَفَا إِلَي الْمَدِينَةِ بِخَبَرِهِ .
وَ رَوَي هَذَا الْخَبَرَ ابْنُ أَبِي الْحَدِيدِ أَيْضاً وَ أَكْثَرَ اللَّفْظَ لَهُ ثُمَّ قَالَ وَ يُقَالُ إِنَّهُ أُدْرِكَ عَلَي ثَمَانِيَةِ أَمْيَالٍ مِنَ الْمَدِينَةِ فَلَمْ يَزَلْ زَيْدٌ وَ عَمَّارٌ يَرْمِيَانِهِ بِالنَّبْلِ حَتَّي مَاتَ وَ هَذَا كَانَ جَدُّ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ مَرْوَانَ لِأُمِّهِ انْتَهَي (1).
أقول: هذه القصة كانت سبب قتل عثمان ابنة رسول الله صلي الله عليه و آله كما سيأتي شرحه إن شاء الله في مثالبه و باب أحوال أولاد رسول الله صلي الله عليه و آله و غيرهما.
سوراخ گزیده نمی شود.» و دستور داد او را بکشند. معاویه بن مغیره همان بود که بینی حمزه و دیگران را برید و آن ها را مثله کرد. او در راه گم شد و چون به بامداد درآمد به خانه عثمان بن عفّان رفت. همین که عثمان او را دید گفتم: من و خودت را نابود کردی. معاویه گفت: تو نزدیکترین خویشاوند من هستی من به نزد تو آمده ام که پناهم دهی. عثمان او را به خانه خویش آورد او را در گوشه ای از منزل گذاشت و سپس به سوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رفت تا از آن حضرت برای او امان بگیرد. همان دم شنید که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می فرمود: همان معاویه در مدینه است و بامداد به اینجا آمده است، او را بجویید. برخی گفتند: تا از منزل عثمان نرفته است او را بجویید. آن ها وارد منزل عثمان شدند و ام کلثوم به جایی که معاویه در آن بود اشاره کرد. او را از زیر ماده الاغ بیرون آوردند و به نزد پیامبر بردند. عثمان با دیدن او گفت: سوگند به آنکه تو را به حقّ مبعوث کرد به نزدت نیامده ام جز برای اینکه به وی امان دهی، پس او را به من ببخش. پیامبر او را به عثمان بخشید و سه روز به وی مهلت داد و سوگند خورد اگر پس از این مهلت بماند و در خاک مدینه یا اطراف آن راه برود خونش را بریزد. عثمان بیرون رفت و او را تجهیز کرد و شتری برایش خرید سپس به او گفت: برو. پیامبر خدا به حمراء الاسد رفت و معاویه ماند تا اخبار کارهای پیامبر را بداند و به نزد قریش ببرد. چون روز چهارم فرا رسید پیامبر فرمود: معاویه نزدیک است و دور نشده است او را بجویید. زید بن حارثه و عمار بن یاسر به دنبال او شتافتند و او را در «حماء» یافتند و زید با شمشیر بر او ضربه زد. عمار گفت: من حقّی بر او دارم و تیری به سویش افکند و او را کشت. سپس با خبر کشتن او به مدینه بازگشتند.
ابن ابی الحدید نیز این روایت را نقل کرده و بیشتر کلمات، از روایت او نقل شده است. سپس گوید: گفته می شود: او را در هشت مایلی مدینه گرفتند و زید و عمّار پی در پی به او تیر می انداختند تا اینکه کشته شد. این معاویه جد مادری عبد الملک بن مروان بن حکم بود. (2)
می گویم: این داستان سبب کشته شدند دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم توسط عثمان شد. که ان شاء الله در باب مثالب و باب احوال فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم باب های دیگر خواهد آمد.
و قال ابن الأثير و فيها يعني السنة الثالثة من الهجرة قيل ولد الحسن بن علي عليهما السلام في النصف من شهر رمضان و فيها علقت فاطمة بالحسين عليه السلام و كان بين ولادتها و حملها خمسون يوما (1).
وَ فِي الدِّيوَانِ الْمَنْسُوبِ إِلَي عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَنَّ الْحَارِثَ بْنَ صِمَّةَ بَعَثَهُ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله فِي أُحُدٍ لِحَاجَةٍ فَأَبْطَأَ فَأَنْشَأَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ:
لَاهُمَّ إِنَّ الْحَارِثَ بْنَ صِمَّةَ *** كَانَ وَفِيّاً وَ بِنَا ذَا ذِمَّةٍ
أَقْبَلَ فِي مَهَامِهَ مُهِمَّةٍ *** فِي لَيْلَةٍ لَيْلَاءَ مُدْلَهِمَّةٍ (2)
بَيْنَ رِمَاحٍ وَ سُيُوفٍ جَمَّةٍ *** يَبْغِي رَسُولَ اللَّهِ فِيهَا ثَمَّةَ
لَا بُدَّ مِنْ بَلِيَّةٍ مُلِمَّةٍ (3)
ابن اثیر گوید: گویند: در این سال یعنی سال سوم هجری در نیمه ماه رمضان حسن بن علی علیهما السلام به دنیا آمد و در این سال فاطمه علیها السلام به حسین علیه السلام باردار شد و میان بچه آوردن و بار دار شدن دوباره او پنجاه روز بود. (4)
در دیوان منسوب به علی علیه السلام آمده است: در روز احد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم حارث بن صمّه را برای انجام کاری فرستاد و او در انجام کار درنگ و تاخیر کرد و امیر المؤمنین اینگونه سرود:
غمی نیست، حارث بن صمّه وفادار و نسبت به ما متعهد است.
در شبی تاریک، بیابانی غمناک و شبی بسیار تاریک و حادثه ساز حرکت کرد.
او در آن شب در میان نیزه های و شمشیرهای فراوان برای پیدا کردن رسول خدا حرکت کرد.
و تردیدی نبود که بلائی دردناک در جریان است. (5)
آل عمران: «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً»(الآية)(169)
قال الطبرسي رحمه الله: قيل: نزلت في شهداء بئر معونة و كان سبب ذلك علي ما رواه محمد بن إسحاق بن يسار بإسناده عن أنس و غيره قال قدم أبو براء عامر بن مالك بن جعفر ملاعب الأسنة و كان سيد بني عامر بن صعصعة علي رسول الله صلي الله عليه و آله المدينة و أهدي له هدية فأبي رسول الله صلي الله عليه و آله أن يقبلها و قال يا أبا براء لا أقبل هدية مشرك فأسلم إن أردت أن أقبل هديتك و قرأ عليه القرآن فلم يسلم و لم يبعد و قال يا محمد إن أمرك هذا الذي تدعو إليه حسن جميل فلو بعثت رجالا من أصحابك إلي أهل نجد فدعوهم إلي أمرك رجوت أن يستجيبوا لك فقال رسول الله صلي الله عليه و آله إني أخشي عليهم أهل نجد فقال أبو براء أنا لهم جار فابعثهم فليدعوا الناس إلي أمرك فبعث رسول الله صلي الله عليه و آله المنذر بن عمرو أخا بني ساعدة في سبعين (1)رجلا من خيار المسلمين منهم الحارث بن الصمة و حرام بن ملحان و عروة بن أسماء بن الصلت السلمي و نافع بن بديل بن ورقاء الخزاعي و عامر بن فهيرة مولي أبي بكر و ذلك في صفر سنة أربع من الهجرة علي رأس أربعة أشهر من أحد فساروا حتي نزلوا بئر معونة (2)فلما نزلوا قال بعضهم لبعض أيكم يبلغ رسالة رسول الله صلي الله عليه و آله أهل هذا الماء فقال حرام بن ملحان أنا فخرج بكتاب رسول الله صلي الله عليه و آله إلي عامر بن الطفيل فلما أتاهم لم ينظر عامر في كتاب رسول الله صلي الله عليه و آله فقال
{هرگز کسانی را که در راه خدا کشته شدهاند، مرده مپندار.}
طبرسی رحمه الله گوید: گفته اند: درباره شهداء بئر معونه است و سبب آن این است که محمد بن اسحاق به اسنادش از انس بن مالک و غیره روایت کرده که ابو براء عامر بن مالک ملاعب الاسنۀ که رئیس قبیله بنی عامر بن صعصعه بود در مدینه بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اسلام وارد شد و هدیهای پیشکش حضرتش نمود. پیامبر از پذیرفتن آن امتناع ورزید و فرمود: ای ابن براء من از مشرک هدیه نمیپذیرم مسلمان شو تا اگر خواستی هدیهات را قبول کنم. و آیاتی از قرآن برای وی خواند. عامر مسلمان نشد و از اسلام دوری هم نکرد و عرضه داشت: ای محمد این چیزی که مردم را به آن میخوانی نیکو و جمیل است اگر یارانی چند از خود به نجد فرستی و آن ها را به دین خود بخوانی امیدوارم که تو را پاسخ مثبت گویند. پیامبر فرمود: من بر جان ایشان از نجدیان ترسناکم. عامر گفت: من آن ها را پناه می دهم بفرست تا مردم را به دین تو بخوانند. پیامبر منذر بن عمرو از بنی ساعده را همراه با هفتاد تن از نیکان مسلمین فرستاد که از جمله آن ها بودند: حارث بن صحه، حرام بن ملحان و عروة بن اسماء سلمی و نافع بن بدیل و رقاء خزاعی و عامر بن فهیره غلام ابو بکر. در ماه صفر چهارم هجری و چهارده ماه پس از جنگ احد فرستادگان پیامبر رفتند تا به بئر معونه رسیدند. از هم پرسیدند: کیست که رسالت پیامبر را به مردم این آب برساند؟ حرام بن ملحان گفت: من اینکار را خواهم کرد و با نامه پیامبر به طرف عامر بن طفیل رفت ولی عامر به نامه پیامبر توجهی نشان نداد.
حرام : يا أهل بئر معونة إني رسول رسول الله إليكم و إني أشهد أن لا إله إلا الله و أشهد أن محمدا رسول الله فآمنوا بالله و رسوله فخرج إليه رجل من كسر (1)البيت برمح فضرب به في جنبه حتي خرج من الشق الآخر فقال الله أكبر فزت و رب الكعبة ثم استصرخ عامر بن الطفيل بني عامر علي المسلمين فأبوا أن يجيبوه إلي ما دعاهم إليه و قالوا لن نخفر أبا براء و قد عقد لهم عقدا و جوارا فاستصرخ عليهم قبائل من بني سليم عصية و رعلا و ذكوان (2)فأجابوه إلي ذلك فخرجوا حتي غشوا القوم فأحاطوا بهم في رحالهم فلما رأوهم أخذوا السيوف فقاتلوهم حتي قتلوا عن آخرهم إلا كعب بن زيد فإنهم تركوه و به رمق فارتث من بين القتلي فعاش حتي قتل يوم الخندق و كان في سرح القوم عمرو بن أمية الضمري (3)و رجل من الأنصار أحد بني عمرو بن عوف (4)فلم ينبئهما (5)بمصاب أصحابهما إلا الطير تحوم حول العسكر فقالوا و الله إن لهذا الطير لشأنا فأقبلا لينظرا إليه فإذا القوم في دمائهم و إذا الخيل التي أصابتهم واقفة فقال الأنصاري لعمرو بن أمية ما ذا تري فقال أري أن نلحق برسول الله صلي الله عليه و آله فنخبره الخبر فقال الأنصاري لكني ما كنت لأرغب بنفسي عن موطن قتل فيه المنذر بن عمرو ثم قاتل القوم حتي قتل و أخذوا عمرو بن أمية أسيرا فلما أخبرهم أنه من مضر أطلقه عامر بن الطفيل و جز ناصيته و أعتقه عن رقبة زعم أنها كانت علي أبيه (6)فقدم عمرو بن أمية علي رسول الله صلي الله عليه و آله و أخبره الخبر فقال رسول الله صلي الله عليه و آله:
حرام به مردم گفت: ای اهل بئر معونه من نماینده و فرستاده رسول خدایم برای شما. و گواهی می دهم که هیچ معبودی جز خداوند یکتا نیست و محمد فرستاده خدا است. پس به خدا و پیامبرانش ایمان آرید. مردی پیش آمده و نیزهای بر پهلویش زد که از پهلوی دیگرش برآمد. حرام فریاد زد: اللَّه اکبر به خدای کعبه رستگار شدم. در این وقت عامر بن طفیل، بنی عامر را علیه مسلمانان خواند ولی آنان سخنش را نپذیرفتند و گفتند ما با ابی براء نقض عهد نمی کنیم. زیرا او به مسلمانان پناه داده و با آن ها پیمان بسته است. عامر قبائلی از بنی سلم را علیه مسلمین خواند و آن ها دعوتش را بپذیرفتند و مسلمین را احاطه کردند. مسلمین چون حال را بدین منوال دیدند شمشیر برآوردند و جنگ و دفاع کردند تا همگی جز کعب بن زید کشته شدند. مشرکین او را با رمقی که داشت در میان کشتگان رها کردند و او به همان حال نجات یافت و تا جنگ خندق زنده بود و در آن شهید شد. عمرو بن امیه ضمری و مردی از انصار که از عقب و به دنبال اصحاب پیامبر می آمدند از دور مرغانی را که اطراف لشگر و میدان جنگ پرواز می کردند دیدند و با خود گفتند که این مرغان از مطلبی خبر می دهند. به سرعت نزدیک شدند اصحاب خود را در خون غلطان یافتند و سواران دشمن و قاتلان آن ها را در کنار کشتگان ایستاده دیدند. مرد انصاری به عمرو گفت: چه کنیم؟ عمرو گفت: عقیده من این است که به پیامبر ملحق شده جریان را به وی گزارش دهیم ولی مرد انصاری گفت: دیگر پس از قتل منذر بن عمرو میل به زندگی ندارم و شمشیر برآورد و چندان با مشرکان جنگید تا کشته شد. عمرو بن امیه نیز اسیر شد و عامر چون دانست که او از قبیله ضمّر است، پیشانی او را به عنوان غلام و اسیر داغ نهاد و آزادش کرد. عمرو خدمت پیامبر رسید و واقعه را باز گفت. پیامبر فرمود:
1) الكسر: الجانب من البيت. الشقة السفلي من الخباء أو ما تكسر و تثني علي الأرض منها. الناحية.
2) في إعلام الوري: و هم الذين قنت عليهم النبيّ صلّي اللّه عليه و آله و لعنهم.
3) الضميري خ ل. و المذكور في المتن و السيرة و إعلام الوري مثل المتن.
4) في نسخة المصنّف: حريث و هو وهم. و الصحيح: عوف كما في المصدر و السيرة. وفي الاخير : هو المنذر بن محمد بن عقبة بن احيحة بن الجلاح.
5) فلم ينبههما خ ل.
6) في السيرة و الامتاع: علي أمه.
هذا عمل أبي براء قد كنت لهذا كارها متخوفا فبلغ ذلك أبا براء فشق عليه إخفار عامر إياه و ما أصاب رسول الله صلي الله عليه و آله بسببه (1)فقال حسان بن ثابت يحرض أبا براء علي عامر بن الطفيل:
بني أم البنين أ لم يرعكم *** و أنتم من ذوائب أهل نجد؟
تهكم عامر بأبي براء *** ليخفره و ما خطأ كعمد
ألا أبلغ ربيعة ذا المساعي *** فما أحدثت في الحدثان بعدي
أبوك أبو الحروب أبو براء *** و خالك ماجد حكم بن سعد
و قال كعب بن مالك:
لقد طارت شعاعا كل وجه *** خفارة ما أجار أبو براء
بني أم البنين أ ما سمعتم *** دعاء المستغيث مع النساء
و تنويه الصريخ بلي و لكن *** عرفتم أنه صدق اللقاء
فلما بلغ ربيعة بن أبي براء قول حسان و قول كعب حمل علي عامر بن الطفيل فطعنه فخر عن فرسه فقال هذا عمل أبي براء إن مت فدمي لعمي فلا يبتعن سواي و إن أعش فساري فيه الرأي (2)قال فأنزل الله في شهداء بئر معونة قرآنا بلغوا عنا قومنا بأنا لقينا (3)ربنا فرضي عنا و رضينا عنه ثم نسخت و رفعت بعد ما قرأناها و أنزل الله وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الآية.
و لم يبعد أي لم ينكر كثيرا و في القاموس بئر معونة بضم العين قرب المدينة و قال الكسر و يكسر جانب البيت و قال خفره و به خفرا و خفورا نقض عهده و غدره كأخفره و عصية كسمية بطن من بني سليم يقال ارتث فلان علي بناء المجهول أي حمل من المعركة جريحا و به رمق قوله في سرح القوم أي عند دوابهم حيث ذهبت للرعي و التحريض الحث و راعه أفزعه و
این کار به گردن ابا براء است که من از پیش ترسان بودم. چون قضیه به گوش ابا براء رسید عهد شکنی عامر و ناراحتی رسول اللَّه بر او بسیار سخت آمد. حسان بن ثابت در تحریک ابا براء علیه عامر بن طفیل شعرهایی سرود:
بنی امّ بنین! (ای فرزندان مادر نیک نژاد) آیا شما را نترساند حال آنکه شما از پیشگامان و پاسداران اهل نجد هستید.
که عامر، ابی براء را به تمسخر و استهزاء گرفت تا با او پیمان شکنی کند، و این کار او از روی عمد بود و همچون کار اشتباه نیست. (نمی توان لغزش را همچون کار عمدی دانست.)
هان! به ربیعه صاحب بزرگی ها خبر بده، که پس از من روزگار هیچ حادثه ای به وجود نیاورده است.
پدرت تو، ابو الحروب ابو براء، و و دائی تو ماجد حکم بن سعد است.
کعب بن مالک سروده است:
شکست پیمان ابو براء مانند رشته های پرتو به هر سو پراکنده گشت. (زیرا او آن ها را امان داد و عامر آن ها را کشت.)
بنی امّ بنین آیا دعای شخص یاری طلب همراه زنان را نشنیده ای.
و فرا خواندن شخص یاری طلب را شنیدید، البه و اما دانستید که او شخصی خوش قول و دیدار است.
چون اشعار حسان به گوش قبیله ربیعة بن ابی براء رسید بر عامر بن طفیل حمله آورد و نیزهای بر او زد و از اسبش به زیر انداخت. عامر گفت: این از طرف ابی براء است اگر مُردم ولیّ دم، من عمویم باشد و اگر زنده ماندم خود با او دانم. گوید: خداوند متعال در این مقام در باره شهدای بئر معونه این آیه را فرستاد: «بلغوا قومنا عنا بأنا قد لقینا ربنا فرضی عنا و رضینا عنه» سپس این آیه نسخ شد و پس از آنکه این آیه را قرائت کردیم بالا برده شد و خداوند این آیه را نازل فرمود: «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا» تا پایان آیه.
«و لم یبعد» یعنی خیلی ناشناخته نبود. در قاموس آمده است: «بئر مُعونۀ» با ضمه عین چاهی در نزدیکی مدینه بود. و گوید: «الکسر» و «یکسر» گوشه خانه است. و گوید: خفره و خفر به و خفوراً: عهد و پیمانش را شکست و نیرنگ زد مانند «أخفره». و «عصیّۀ» بر وزن سمیّۀ قبیله ای از بنی سلیم است. گفته می شود: «ارتثّ فلان» با صیغه مجهول یعنی در جنگ زخم خورد در حالی که اندک رمقی داشت. «فی سرح القوم» یعنی در کنار چهارپایان مردم جایی که به چرا می روند. «التحریض» یعنی برانگیختن. «راعه» یعنی او را ترساند.
الذؤابة من كل شيء أعلاه و التهكم الاستهزاء و ما خطأ كعمد أي لم يفعل ذلك خطأ ليعفي عنه بل فعله عمدا و في القاموس المسعاة المكرمة و المعلاة في أنواع المجد.
فما أحدثت استفهام علي التعجب و يحتمل النفي.
و في القاموس ذهبوا شعاعا متفرقين و طار فؤاده شعاعا تفرقت همومه و قال الخفارة بالضم الذمة و قال نوهه و به دعاه و قال الصريخ المغيث و المستغيث و قال الصدق الصلب المستوي من الرماح و الرجال و الكامل من كل شيء و هي صدقة و قوم صدقون و نساء صدقات و رجل صدق اللقاء و النظر انتهي.
و ضمير أنه لعامر.
أقول: روي مثل هذه القصة في إعلام الوري (1)و ابن شهرآشوب في المناقب (2)و في الأول فبعث رسول الله صلي الله عليه و آله المنذر بن عمرو في بضعة و عشرين رجلا و قيل في أربعين رجلا و قيل في سبعين رجلا من خيار المسلمين.
و فيه فشق عليه إخفار عامر إياه و ما أصاب من أصحاب رسول الله صلي الله عليه و آله و نزل به الموت فحمل ربيعة بن أبي براء علي عامر بن طفيل و هو في نادي قومه فأخطأ مقاتله فأصاب فخذه فقال عامر هذا عمل عمي أبي براء إن مت فدمي لعمي لا تطلبوه به.
قب، المناقب لابن شهرآشوب كَانَتْ بَعْدَ غَزْوَةِ حَمْرَاءِ الْأَسَدِ غَزْوَةُ الرَّجِيعِ بَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مَرْثَدَ بْنَ أَبِي مَرْثَدٍ الْغَنَوِيَّ حَلِيفَ حَمْزَةَ وَ خَالِدَ بْنَ الْبُكَيْرِ وَ عَاصِمَ بْنَ ثَابِتِ بْنِ الْأَفْلَجِ وَ خُبَيْبَ بْنَ عَدِيٍّ وَ زَيْدَ بْنَ دَثِنَةَ وَ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ طَارِقٍ وَ أَمِيرُ الْقَوْمِ مَرْثَدٌ لَمَّا قَدِمَ عَلَيْهِ رَهْطٌ مِنْ عَضَلٍ وَ الدِّيشِ وَ قَالُوا ابْعَثْ مَعَنَا نَفَراً مِنْ قَوْمِكَ يُعَلِّمُونَنَا الْقُرْآنَ وَ يُفَقِّهُونَنَا فِي الدِّينِ فَخَرَجُوا مَعَ الْقَوْمِ إِلَي بَطْنِ الرَّجِيعِ وَ هُوَ مَاءٌ لِهُذَيْلٍ فَقَتَلَهُمْ حَيٌ
«الذؤابۀ» بالای هر چیزی است. «التهکّم» یعنی تمسخر و استهزاء. «ما خطأ کعمد» یعنی این کار را از روی اشتباه انجام نداد تا بخشیده شود بلکه از روی عمد مرتکب شد. در قاموس آمده است: «المسعاۀ» یعنی بزرگی و مجد والا.
«فما أحدثت» جمله استفهامیه از روی تعجب است. و ممکن است جمله نافیه باشد.
در قاموس آمده است: «ذهبوا شعاعاً» یعنی پراکنده شدند. و «طار فؤاده شعاعاً» یعنی غم و اندوه هایش پراکنده شد. و گوید: «الخُفارۀ» با ضمه خاء زینهار و امان است. و گوید: «نوّهه و به» یعنی او را فرا خواند. و گوید: «الصریخ» یعنی فریاد طلب و یاری طلب. و گوید: «الصدق» نیزه ها و مردان آبدیده است. و کامل هر چیزی است. و «هی صدقۀ» و «قوم صدقون» و «نساء صدقات» و «رجل صدق اللقاء و النظر» پایان سخن.
مرجع ضمیر در «إنّه» عامر است.
می گویم: طبرسی مشابه این داستان را در اعلام الوری، (3)و نیز ابن شهر آشوب در مناقب (4)روایت کرده است. و در اعلام الوری آمده است: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم منذر بن عمرو را همراه با بیست و چند مرد فرستاد و گویند: همراه چهل مرد بود. و گویند: همراه با هفتاد نفر از بهترین مسلمانان.
و آمده است که: وی از نقض عهد عامر بن طفیل و از مصیبت هایی که به اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید سخت ناراحت و متأثر شد و مشرف به مرگ گردد، در این هنگام ربیعه بن ابی براء بر عامر بن طفیل که در میان جمعیت قومش بود، حمله کرد و تیر خطا رفت و به ران او اصابت کرد. عامر گفت:
این به تحریک عموی من ابو براء است، اگر مُردم خونم برای عمویم خواهد بود و به دنبال خون من نباشید.
مناقب، اعلام الوری: پس از غزوه حمراء الاسد، غزوه رجیع رخ داد. حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله مرثد بن ابی مرثد غنوی حلیف حمزة بن عبد المطلب را با خالد ابن بکیر و عاصم بن ثابت بن افلج و خبیب بن عدی و زید بن دثنه و عبد اللَّه بن طارق را بطرف رجیع فرستادند و امارت این جماعت را مرثد بن ابی مرثد به عهده داشت. در این هنگام جماعتی از «عضل» و «دیش» نزد پیامبر آمدند و گفتند: عدهای را به قبیله ما بفرست تا قرآن به ما بیاموزند و دین را به ما بفهمانند، فرستادگان قبیله به اتفاق اصحاب پیامبر از مدینه بیرون شدند و به بطن رجیع» که آبی متعلق به «هذیل» بود رسیدند.
مِنْ هُذَيْلٍ يُقَالُ لَهُمْ بَنُو لِحْيَانَ وَ أُصِيبُوا جَمِيعاً .
وَ ذَكَرَ ابْنُ إِسْحَاقَ (1)أَنَّ هُذَيْلًا حِينَ قَتَلَتْ عَاصِمَ بْنَ ثَابِتٍ أَرَادُوا رَأْسَهُ لِيَبِيعُوهُ مِنْ سُلَافَةَ بِنْتِ سَعْدٍ وَ قَدْ كَانَتْ نَذَرَتْ حِينَ أُصِيبَ ابْنَاهَا بِأُحُدٍ لَئِنْ قَدَرَتْ عَلَي رَأْسِهِ لَتَشْرَبَنَّ فِي قِحْفِهِ (2)الْخَمْرَ فَمَنَعَتْهُمُ الدَّبَرُ فَلَمَّا حَالَتْ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَهُ قَالُوا دَعُوهُ حَتَّي نُمْسِيَ فَتَذْهَبَ عَنْهُ فَبَعَثَ اللَّهُ الْوَادِيَ فَاحْتَمَلَ عَاصِماً فَذَهَبَ بِهِ وَ قَدْ كَانَ عَاصِمٌ أَعْطَي اللَّهَ عَهْداً أَنْ لَا يَمَسَّ مُشْرِكاً وَ لَا يَمَسَّهُ مُشْرِكٌ أَبَداً فِي حَيَاتِهِ فَمَنَعَهُ اللَّهُ بَعْدَ وَفَاتِهِ مِمَّا امْتَنَعَ مِنْهُ فِي حَيَاتِهِ (3).
الدبر بالفتح جماعة النحل.
أَقُولُ قَالَ الْكَازِرُونِيُّ رَوَي ابْنُ إِسْحَاقَ عَنْ أَشْيَاخِهِ أَنَّ قَوْماً مِنَ الْمُشْرِكِينَ قَدِمُوا عَلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقَالُوا إِنَّ فِينَا إِسْلَاماً فَابْعَثْ مَعَنَا نَفَراً مِنْ أَصْحَابِكَ يُفَقِّهُونَنَا وَ يُقْرِءُونَنَا الْقُرْآنَ وَ يُعَلِّمُونَنَا شَرَائِعَ الْإِسْلَامِ فَبَعَثَ مَعَهُمْ عَشَرَةً مِنْهُمْ عَاصِمُ بْنُ ثَابِتٍ وَ مَرْثَدُ بْنُ أَبِي مَرْثَدٍ وَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ طَارِقٍ وَ خُبَيْبُ بْنُ عَدِيٍّ وَ زَيْدُ بْنُ الدَّثِنَةِ وَ خَالِدُ بْنُ أَبِي الْبُكَيْرِ (4)وَ مُعَقِّبُ بْنُ عُبَيْدٍ وَ أَمَّرَ عَلَيْهِمْ مَرْثَداً وَ قِيلَ عَاصِماً فَخَرَجُوا حَتَّي إِذَا كَانُوا بِالرَّجِيعِ وَ هُوَ مَاءٌ لِهُذَيْلٍ غَدَرُوا بِالْقَوْمِ وَ اسْتَصْرَخُوا عَلَيْهِمْ هُذَيْلًا فَخَرَجَ بَنُو لِحْيَانَ فَلَمْ يَرْعَ الْقَوْمَ إِلَّا رِجَالٌ بِأَيْدِيهِمُ السُّيُوفُ فَأَخَذَ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله سُيُوفَهُمْ فَقَالُوا لَهُمْ إِنَّا وَ اللَّهِ مَا نُرِيدُ قِتَالَكُمْ إِنَّمَا نُرِيدُ أَنْ نُصِيبَ بِكُمْ مِنْ أَهْلِ مَكَّةَ وَ لَكُمُ الْعَهْدُ وَ الْمِيثَاقُ أَنْ لَا نَقْتُلَكُمْ فَأَمَّا عَاصِمٌ وَ مَرْثَدٌ وَ خَالِدٌ وَ مُعَقِّبٌ فَقَالُوا وَ اللَّهِ لَا نَقْبَلُ مِنْ مُشْرِكٍ عَهْداً فَقَاتَلُوهُمْ حَتَّي قُتِلُوا وَ أَمَّا زَيْدٌ وَ خُبَيْبٌ وَ ابْنُ طَارِقٍ فَاسْتَأْسَرُوا وَ أَمَّا عَاصِمُ بْنُ ثَابِتٍ فَإِنَّهُ نَثَرَ كِنَانَتَهُ وَ فِيهَا سَبْعَةُ أَسْهُمٍ فَقَتَلَ بِكُلِ
در این موقع جماعتی از «هذیل» که به آنان «بنو لحیان» می گفتند آمدند و با اصحاب پیامبر به جنگ پرداختند و آن ها را از پا درآوردند.
ابن اسحاق گفت: قبیله هذیل هنگامی که عاصم بن ثابت را کشتند، تصمیم گرفتند سر او را به «سلاقة» دختر «سعد» بفروشند، این زن هنگامی که دو پسرش در جنگ احد از بین رفته بودند نذر کرده بود اگر سر عاصم را به چنگ آورد در کاسه سر او شراب بخورد، افراد قبیله هذیل چون خواستند سر او را بگیرند و برای این زن بفرستند زنبورها پیرامون آن ها جمع شدند و آنان را نیش زدند و لذا نتوانستند این عمل را انجام دهند. در این هنگام که زنبوران بین مشرکین و عاصم حایل شدند، گفتند: اینک برگردیم تا شب بیاید، در شب زنبوران به لانههای خود برمی گردند آنگاه بر می گردیم و تصمیم خود را عملی می کنیم، در آن شب سیلی آمد و بدن عاصم را با خود برد، عاصم با خداوند عهد بسته بود که با مشرکین آمیزش نکند، و هیچ مشرکی نیز با او تماس نگیرد تا آنگاه که حیات دارد، خداوند برای نیت او وی را از دست برد مشرکین نجات داد. (5)
«الدبر» با فتحه باء گروهی از زنبوران است.
می گویم: کازرونی گوید: ابن اسحاق از مشایخ خود روایت کرده که گروهی از مشرکان به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمدند و گفتند: ما اسلام را پذیرفته ایم گروهی از اصحابت را نزد ما بفرست تا به ما علم بیاموزند و قرآن بر ما بخوانند و شریعت های اسلام را به ما تعلیم دهند. پیامبر خدا ده نفر را همراه آنان فرستاد که از جمله آن ها: عاصم بن ثابت، مرثد بن ابی مرثد، عبد الله بن طارق، خبیب بن عدیّ، زید بن دثنۀ و خالد بن ابی بکیر و معقب بن عبید بودند. و مرثد را فرمانده آنان قرار داد. و گویند: فرمانده آن ها عاصم بود. آنان بیرون شدند. وقتی به رجیع رسیدند که نام آبی متعلق به هذیل بود، به آن ها خیانت کرده و برای حمله به آنان از هذیل یاری طلبیدند. بنو لحیان بیرون آمدند و جز افرادی که شمشیر در دست داشتند کسی از آن ها محافظت نمی کرد. اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شمشیرهایشان را بر گرفته و به آن ها گفتند: به خدا سوگند ما نمی خواهیم با شما بجنگیم و در واقع می خواهیم به وسیله شما از اهل مکه برخوردار شویم و شما عهد و پیمان دارید که با شما جنگ نکنیم. اما عاصم و مرثد و خالد و معقب گفتند: سوگند به خدا ما از مشرک عهد و پیمانی نمی پذیریم. پس با آن ها جنگیدند تا اینکه کشته شدند. زید و خبیب و ابن طارق به اسارت رفتند. عاصم بن ثابت، تیردانش را پهن کرد که در آن هفت تیر بود. او با هر کدام از آن
سَهْمٍ رَجُلًا مِنْ عُظَمَاءِ الْمُشْرِكِينَ ثُمَّ قَالَ اللَّهُمَّ إِنِّي حَمَيْتُ دِينَكَ صَدْرَ النَّهَارِ فَارْحَمْ لَحْمِي آخِرَ النَّهَارِ ثُمَّ أَحَاطَ بِهِ الْمُشْرِكُونَ فَقَتَلُوهُ وَ أَرَادُوا رَأْسَ عَاصِمٍ لِيَبِيعُوهُ مِنْ سُلَافَةَ بِنْتِ سَعْدٍ وَ كَانَتْ نَذَرَتْ أَنْ تَشْرَبَ فِي قِحْفِهِ الْخَمْرَ لِأَنَّهُ قَتَلَ ابْنَيْهَا يَوْمَ أُحُدٍ فَحَمَتْهُ الدَّبَرُ فَقَالُوا أَمْهِلُوهُ حَتَّي يُمْسِيَ فَتَذْهَبَ عَنْهُ فَبَعَثَ اللَّهُ الْوَادِيَ فَاحْتَمَلَهُ فَسُمِّيَ حِمَي الدَّبَرِ وَ خَرَجُوا بِالنَّفَرِ الثَّلَاثَةِ حَتَّي إِذَا كَانُوا بِمُرِّ الظَّهْرَانِ انْتَزَعَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ طَارِقٍ يَدَهُ مِنْهُمْ وَ أَخَذَ سَيْفَهُ وَ اسْتَأْخَرَ عَنْهُ الْقَوْمُ فَرَمَوْهُ بِالْحِجَارَةِ حَتَّي قَتَلُوهُ فَقُبِرَ بِمَرِّ الظَّهْرَانِ وَ قَدَّمُوا بِخُبَيْبٍ وَ زَيْدٍ مَكَّةَ فَابْتَاعَ حُجَيْرُ بْنُ أَبِي إِهَابٍ خُبَيْباً لِابْنِ أُخْتِهِ عُقْبَةَ بْنِ الْحَارِثِ لِيَقْتُلَهُ بِأَبِيهِ وَ ابْتَاعَ صَفْوَانُ بْنُ أُمَيَّةَ زَيْداً لِيَقْتُلَهُ بِأَبِيهِ فَحَبَسُوهُمَا حَتَّي خَرَجَتِ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ ثُمَّ أَخْرَجُوهُمَا إِلَي التَّنْعِيمِ فَقَتَلُوهُمَا وَ قَالَ قَائِلٌ لِزَيْدٍ عِنْدَ قَتْلِهِ أَ تُحِبُّ أَنَّكَ الْآنَ فِي أَهْلِكَ وَ أَنَّ مُحَمَّداً مَكَانَكَ فَقَالَ وَ اللَّهِ مَا أُحِبُّ أَنَّ مُحَمَّداً يُشَاكُ بِشَوْكَةٍ وَ إِنِّي جَالِسٌ فِي أَهْلِي فَقَالَ أَبُو سُفْيَانَ وَ اللَّهِ مَا رَأَيْتُ مِنْ قَوْمٍ قَطُّ أَشَدَ حُبّاً لِصَاحِبِهِمْ مِنْ أَصْحَابِ مُحَمَّدٍ.
وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ قَالَ: بَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله عَشَرَةَ عَيْناً وَ أَمَّرَ عَلَيْهِمْ عَاصِمَ بْنَ ثَابِتٍ حَتَّي إِذَا كَانُوا بِالْهَدَةِ بَيْنَ عُسْفَانَ وَ مَكَّةَ ذُكِرُوا لِحَيٍّ مِنْ هُذَيْلٍ يُقَالُ لَهُمْ بَنُو لِحْيَانَ فَنَفَرُوا إِلَيْهِمْ بِقَرِيبٍ مِنْ مِائَةِ رَجُلٍ رَامٍ فَاقْتَصُّوا آثَارَهُمْ فَلَمَّا أَحَسَّ بِهِمْ عَاصِمٌ وَ أَصْحَابُهُ لَجَئُوا إِلَي مَوْضِعٍ فَأَحَاطَ بِهِمُ الْقَوْمُ فَقَالُوا لَهُمُ انْزِلُوا فَأَعْطُوا بِأَيْدِيكُمْ وَ لَكُمُ الْعَهْدُ وَ الْمِيثَاقُ أَنْ لَا نَقْتُلَ مِنْكُمْ أَحَداً فَقَالَ عَاصِمٌ أَيُّهَا الْقَوْمُ أَمَّا أَنَا فَلَا أَنْزِلُ فِي ذِمَّةِ كَافِرٍ اللَّهُمَّ أَخْبِرْ عَنَّا نَبِيَّكَ فَرَمَوْهُمْ بِالنَّبْلِ فَقَتَلُوا عَاصِماً فَنَزَلَ مِنْهُمْ ثَلَاثَةٌ عَلَي الْعَهْدِ مِنْهُمْ خُبَيْبٌ وَ زَيْدُ بْنُ الدَّثِنَةِ وَ رَجُلٌ آخَرُ فَلَمَّا اسْتَمْكَنُوا مِنْهُمْ أَطْلَقُوا أَوْتَارَ قِسِيِّهِمْ فَرَبَطُوهُمْ بِهَا قَالَ الرَّجُلُ الثَّالِثُ هَذَا وَ اللَّهِ أَوَّلُ الْغَدْرِ وَ اللَّهِ لَا أَصْحَبُكُمْ إِنَّ لِي بِهَؤُلَاءِ أُسْوَةً يُرِيدُ الْقَتْلَي فَجَرُّوهُ وَ عَالَجُوهُ فَأَبَي أَنْ يَصْحَبَهُمْ فَقَتَلُوهُ وَ انْطَلَقُوا بِخُبَيْبٍ وَ زَيْدٍ حَتَّي بَاعُوهُمَا بِمَكَّةَ بَعْدَ وَقْعَةِ بَدْرٍ فَلَبِثَ خُبَيْبٌ عِنْدَهُمْ أَسِيراً حَتَّي أَجْمَعُوا عَلَي قَتْلِهِ فَاسْتَعَارَ مِنْ بَعْضِ بَنَاتِ (1)الْحَارِثِ مُوسَي
تیرها یکی از بزرگان مشرکان را از پای در آورد سپس فرمود: «پروردگارا من در آغاز روز از دین تو حمایت کردم پس بر گوشت و جسدم در پایان روز رحم کن». مشرکان او را احاطه کردند و او را به قتل رساندند و خواستند سر عاصم را به سلافه دختر سعد بفروشند. این زن نذر کرده بود که در کاسه سر عاصم شراب بنوشد چون او در روز احد دو پسرش را کشته بود. اما گروهی از زنبوران از جسد عاصم حمایت کردند. مشرکان گفتند: صبر کنید تا شب فرا رسد و زنبوران از اطراف او بروند. خداوند در آن شب بارانی بر وادی فرستاد و آب جنازه او را با خود برد از این جهت او را «حمی الدبر» (حمایت شده زنبوران) نامیدند. آن سه نفر باقی مانده را با خود بردند تا اینکه به مرّ الظهران رسیدند که عبد الله بن طارق دست خود را از آن ها آزاد کرد و شمشیرش را گرفت و مردم از او جا ماندند. مشرکان سنگ به سوی او پرتاب کردند و او را کشتند. او در مرّ الظهران به خاک سپرده شد. خبیب و زید را به مکه آوردند. حجیر بن ابی اهاب، خبیب را برای برادرزاده اش عقبۀ بن حارث خرید تا او را در ازای پدرش بکشد. صفوان بن امیّۀ زید را خرید تا او را به انتقام پدرش به قتل برساند. آن دو را زندانی کردند تا ماه های حرام به پایان رسید. سپس آن دو را به تنعیم بیرون آوردند و هر دو را به شهادت رساندند. شخصی به زید در هنگام کشته شدنش گفت: آیا دوست داشتی اکنون در کنار خانواده ات بودی و محمد جای تو بود؟ آن صحابی بزرگوار در پاسخ گفت: سوگند به خدا که دوست ندارم خاری به محمد برسد و من در میان خانواده ام باشم. ابو سفیان گفت: سوگند به خدا محبت و دوستداری هیچ مردمی را ندیده ام که به اندازه محبت یاران محمد به او باشد.
با اسناد خود از ابو هریره روایت کرده که گوید: رسول خدا ده جاسوس را فرستاد و عاصم بن ثابت را به عنوان فرمانده بر آن ها گماشت. آنان به راه افتادند تا به هدّۀ ما بین عسفان و مکه رسیدند. خبر حرکت آن ها را به قبیله ای از هذیل به نام بنو لحیان خبر دادند. آن ها با همراهی نزدیک به صد نفر تیرانداز به سویشان شتافتند و به دنبال آن ها به راه افتادند. چون عاصم و یارانش به وجود آنان پی بردند در مکانی پناه گرفتند. مشرکان آنان را محاصره کرده و گفتند: پایین بیائید و تسلیم شوید عهد و میثاق با شما می بندیم که کسی از شما را نکشیم. عاصم گفت: ای قوم، من در زینهار کافر در نمی آیم. خداوندا خبر وضعیت ما را به پیامبرت برسان. مشرکان به سوی آنان تیر افکندند و عاصم را شهید کردند. سه نفر از آنان با عهد و میثاق پایین آمدند. اینان خبیب و زید بن دثنۀ و یک نفر دیگر بودند. چون این سه نفر را گرفتند زه کمانشان را باز کردند و آن ها را بدان بستند. مرد سومی آن ها گفت: سوگند به خدا این اولین نیرنگ و فریب است. من با شما نمی آیم، من مانند اینان هستم - مقصودش کشته شدگان بود - پس او را کشیده با خود بردند اما او از همراهی آن ها امتناع کرد پس او را کشتند. خبیب و زید را با خود بردند و پس از جنگ بدر در مکه آن دو را فروختند. خبیب مدتی را در اسارت آن ها ماند تا اینکه در صدد قتل او برآمدند. او از یکی از دختران حارث (ماویۀ)
1) ذكر اسمها في الامتاع قال: ماوية مولاة بني عبد مناف.
يَسْتَحِدُّ بِهَا فَأَعَارَتْهُ فَدَرَجَ بُنَيٌّ (1)لَهَا وَ هِيَ غَافِلَةٌ حَتَّي أَتَاهُ فَوَجَدَتْهُ جَالِساً عَلَي فَخِذِهِ وَ الْمُوسَي بِيَدِهِ قَالَ فَفَزِعَتْ فَزْعَةً عَرَفَهَا خُبَيْبٌ فَقَالَ أَ تَخْشَيْنَ أَنْ أَقْتُلَهُ مَا كُنْتُ لِأَفْعَلَ ذَلِكَ إِنَّ الْغَدْرَ لَيْسَ مِنْ شَأْنِنَا قَالَتْ وَ اللَّهِ مَا رَأَيْتُ أَسِيراً قَطُّ خَيْراً مِنْ خُبَيْبٍ وَ اللَّهِ لَقَدْ وَجَدْتُهُ يَوْماً يَأْكُلُ قِطْفاً مِنْ عِنَبٍ فِي يَدِهِ وَ إِنَّهُ لَمُوثَقٌ بِالْحَدِيدِ وَ مَا بِمَكَّةَ مِنْ ثَمَرَةٍ وَ كَانَتْ تَقُولُ إِنَّهُ لَرِزْقٌ رَزَقَهُ اللَّهُ خُبَيْباً فَلَمَّا أَخْرَجُوهُ مِنَ الْحَرَمِ لِيَقْتُلُوهُ فِي الْحِلِّ قَالَ لَهُمْ خُبَيْبٌ دَعُونِي أصلي (أُصَلِ) رَكْعَتَيْنِ فَتَرَكُوهُ فَرَكَعَ رَكْعَتَيْنِ فَقَالَ وَ اللَّهِ لَوْ لَا أَنْ تَحْسَبُوا أَنَّ مَا بِي جَزَعٌ لَزِدْتُ اللَّهُمَّ أَحْصِهِمْ عَدَداً وَ اقْتُلْهُمْ بَدَداً وَ لَا تُبْقِ (2)مِنْهُمْ أَحَداً وَ قَالَ:
فَلَسْتُ أُبَالِي حِينَ أُقْتَلُ مُسْلِماً *** عَلَي أَيِّ جَنْبٍ (3)كَانَ فِي اللَّهِ مَصْرَعِي
وَ ذَلِكَ فِي ذَاتِ الْإِلَهِ وَ إِنْ يَشَأْ *** يُبَارِكْ عَلَي أَوْصَالِ شِلْوٍ مُمَزَّعٍ(4)
فَصَلَبُوهُ حَيّاً فَقَالَ اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَيْسَ لِي أَحَدٌ حَوَالَيَّ يُبْلِغُ سَلَامِي رَسُولَكَ فَأَبْلِغْهُ سَلَامِي (5)ثُمَّ قَامَ إِلَيْهِ أَبُو عُقْبَةَ بْنُ الْحَارِثِ (6)فَقَتَلَهُ فَكَانَ خُبَيْبٌ هُوَ
تیغی به عاریت گرفت تا سرش را بدان بتراشد و او نیز به خبیب قرض داد. پسر کوچک ماویۀ در حالی که او خبر نداشت وارد شده و به کنار خبیب آمد. ماویۀ دید که پسرش بر ران خبیب نشسته و تیغ در دست اوست. گوید: ماویّۀ به اندازه ای ترسیده بود که خبیب ترس را بر چهره او دید و گفت: آیا می ترسی او را بکشم هرگز قصد چنین کاری را نداشته ام چرا که نیرنگ و فریب در کار ما نیست. ماویۀ گوید: به خدا سوگند هرگز اسیری بهتر از خبیب ندیده بودم. سوگند به خدا، من روزی دیدم که او خوشه ای انگور در دست دارد و در حالی در بند بود از آن می خورد، و در مکه هیچ نوع میوه ای نبود. ماویّۀ می گفت: آن، رزقی بود که خداوند به خبیب روزی داد. چون ماه های حرام به پایان رسید و او را بیرون آوردند تا بکشند خبیب به آن ها گفت: مرا رها کنید تا دو رکعت نماز بگذارم. پس او را رها کردند و او دو رکعت نماز خواند و گفت: سوگند به خدا اگر به خاطر این نبود که شما گمان کنید من از مرگ بی تابی می کنم بیشتر نماز می گزاردم. خداوندا آنان را بر شمار و تار و مارشان کن و احدی از آن ها را بر جای نگذار. و این اشعار را بر زبان آورد:
در صورتی مسلمان باشم اهمیتی نمی دهم که به چه شیوه ای در راه خدا کشته می شوم.
این کشته شدن برای ذات والای خداوند است و که اگر اراده کند بر بند بند جدا شده جسد پاره پاره برکت و رحمت می اندازد و پرتو خود را بر آن بباراند.
او را زنده به صلیب کشیدند در حالی که او می گفت: پروردگارا تو می دانی که که در اطراف من کسی نیست که سلامم را به پیامبرت برساند پس سلام مرا به او برسان. (7)سپس ابو عقبۀ بن حارث (8)
شهادت نائل شد.
برخاست و او را شهید کرد. خبیب کسی بود
1) في الامتاع: و طلب حديدة فاتته بموسي مع ابنه ابي حسين مولي بني الحارث بن عامر بن نوفل بن عبد مناف بن قصي، فقال له ممازحا: و ابيك انك لجريء، اما خشيت امك غدري حين بعثت معك بحديدة و أنتم تريدون قتلي؟ فقالت ماوية: يا خبيب انما امنتك بامان اللّه، فقال: ما كنت لاقتله.
2) في الامتاع: و لا تغادر.
3) شيء خ ل.
4) في المناقب: ممزق
5) في الامتاع: فقال رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله و هو جالس مع أصحابه و قد أخذته غمية: وعليه السلام ورحمة الله ، ثم قال : هذا جبرئيل يقرئنى من خبيب السلام.
6) في المصدر: أبو سروعة عقبة بن الحارث. و في الامتاع: ثم احضروا ابناء من قتل ببدر و هم أربعون غلاما فاعطوا كل غلام رمحا فطعنوه برماحهم فاضطرب علي الخشبة و انفلت فصار وجهه الي الكعبة فقال: الحمد للّه، فطعنه أبو سروعة و اسمه عقبة بن الحارث بن عامر بن نوفل بن عبد مناف بن قصي، حتي اخرجها من ظهره فمكث ساعة يوحد و يشهد ان محمّد رسول اللّه ثمّ مات رضي اللّه عنه
7) . در امتاع آمده است: رسول خدا صلی الله علیه و سلم در حالی که در میان یارانش نشسته بود و مه او را فرا گرفت، فرمود: «و علیه السلام و رحمه الله» سپس فرمود: این جبرئیل بود که سلام خبیب را به من رساند.
8) . در امتاع آمده است: سپس پسران کسانی که در بدر کشته شدند را آوردند. آنان چهل پسر بودند. به هر یک از آن ها نیزه ای داند و آن ها نیزه هایشان را در او فرو کردند. خبیب تکان خورد و چهره اش به سمت کعبه چرخید. پس گفت: «الحمد لله» ابو سروعه عقبه بن حارث بن عامر بن نوفل بن عبد مناف بن قصی نیزه ای در او فرو کرد و آن را از پشت او بیرون آورد. خبیب ساعتی به همین حال ماند و «لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله» بر زبان می آورد و بعد آن صحابی عالی قدر رضی الله عنه به مقام رفیع
سَنَّ الصَّلَاةَ لِكُلِّ مُسْلِمٍ قُتِلَ (1)صَبْراً قَالَ مُعَاوِيَةُ بْنُ أَبِي سُفْيَانَ وَ لَقَدْ رَأَيْتُ أَبَا سُفْيَانَ يُلْقِينِي إِلَي الْأَرْضِ فَرَقاً مِنْ دَعْوَةِ خُبَيْبٍ وَ كَانُوا يَقُولُونَ إِنَّ الرَّجُلَ إِذَا دُعِيَ عَلَيْهِ فَاضْطَجَعَ زَلَّتْ عَنْهُ الدَّعْوَةُ فَلَمَّا بَلَغَ النَّبِيَّ صلي الله عليه و آله هَذَا الْخَبَرُ قَالَ لِأَصْحَابِهِ أَيُّكُمْ يَخْتَزِلُ خُبَيْباً عَنْ خَشَبَتِهِ فَقَالَ الزُّبَيْرُ أَنَا يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ صَاحِبِي الْمِقْدَادُ بْنُ الْأَسْوَدِ فَخَرَجَا يَمْشِيَانِ بِاللَّيْلِ وَ يَكْمُنَانِ بِالنَّهَارِ حَتَّي أَتَيَا التَّنْعِيمَ لَيْلًا وَ إِذَا حَوْلَ الْخَشَبَةِ أَرْبَعُونَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ نِيَامٌ نَشَاوَي (2)فَأَنْزَلَاهُ فَإِذَا هُوَ رَطْبٌ يَتَثَنَّي لَمْ يُنْتِنْ مِنْهُ شَيْءٌ بَعْدَ أَرْبَعِينَ يَوْماً وَ يَدُهُ عَلَي جِرَاحَتِهِ وَ هِيَ تَبِضُّ دَماً اللَّوْنُ لَوْنُ الدَّمِ وَ الرِّيحُ رِيحُ الْمِسْكِ فَحَمَلَهُ الزُّبَيْرُ عَلَي فَرَسِهِ وَ سَارُوا فَانْتَبَهَ الْكُفَّارُ وَ قَدْ فَقَدُوا خُبَيْباً فَأَخْبَرُوا قُرَيْشاً فَرَكِبَ مِنْهُمْ سَبْعُونَ فَلَمَّا لَحِقُوهُمْ قَذَفَ الزُّبَيْرُ خُبَيْباً فَابْتَلَعَتْهُ الْأَرْضُ فَسُمِّيَ بَلِيعَ الْأَرْضِ فَقَالَ الزُّبَيْرُ مَا جَرَّأَكُمْ عَلَيْنَا يَا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ ثُمَّ رَفَعَ الْعِمَامَةَ عَنْ رَأْسِهِ فَقَالَ أَنَا الزُّبَيْرُ بْنُ عَوَّامٍ (3)وَ أُمِّي صَفِيَّةُ بِنْتُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ صَاحِبِي الْمِقْدَادُ بْنُ الْأَسْوَدِ أَسَدَانِ رَابِضَانِ يَدْفَعَانِ عَنْ أَشْبَالِهِمَا فَإِنْ شِئْتُمْ نَاضَلْتُكُمْ وَ إِنْ شِئْتُمْ نَازَلْتُكُمْ وَ إِنْ شِئْتُمُ انْصَرَفْتُمْ فَانْصَرَفُوا إِلَي مَكَّةَ وَ قَدِمَا عَلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله. (4).
مرثد كمسكن و خبيب كزبير و الدثنة ككلمة و الموسي بضم الميم و فتح السين ما يحلق به و الاستحداد الاحتلاق بالحديد و الشلو بالكسر العضو و الجسد من كل شيء و التمزيع التفريق و تمزعوه بينهم اقتسموه
که نمازِ در هنگام کشته شدن با شکنجه را سنّت نهاد. معاویه بن ابی سفیان گوید: دیدم که پدرم مرا بر زمین نهاد تا از دعای خبیب در امان بمانم و می گفتند: هرگاه بر علیه شخصی دعا شود و او بر زمین بخوابد دعای شرّ از او دفع می گردد. چون این خبر به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسید به اصحابش فرمود: کدام یک از شما خبیب را از چوبه دارش پایین می آورد؟ زبیر گفت: من و دوستم مقداد بن اسود یا رسول الله. آن دو شبانه بیرون رفته و به راه افتادند و در روز خود را پنهان می کردند تا اینکه شب هنگام به تنعیم رسیدند و دیدند که اطراف چوبه چهل نفر از مشرکان مست، خوابیده بودند. او را از پایین آورده و متوجه شدند لاشه او تازه است و خمیده می شود و پس از گذشت چهل روز از شهادت او گندیده نشده است. و دستش بر روی زخمش بود که خون از آن جاری می شد، رنگ آن، رنگ خون بود و بویش، بوی مشک و عنبر. زبیر او را بر اسبش سوارد کرد به راه افتادند. کفار بیدار شدند در حالی که خبیب را از دست داده بودند. آنان قریش را از این مساله باخبر کردند و هفتاد نفر از آن ها سوار بر اسب شده و به دنبالشان رفتند. چون به آن ها رسیدند زبیر خبیب را انداخت و زمین او را بلعید و از این روی او را «بلیع الارض» (بلعیده زمین) نامیدند. زبیر گفت: ای مردم قریش چه چیز شما را بر ما جسور کرده است. سپس عمامه از سر نهاد و گفت: من زبیر بن عوام و مادرم صفیّۀ دختر عبد المطلب است و این دوستم مقدار بن اسود است. ما دو شیر درنده هستیم که از بچه شیرهای خود حمایت می کنند. اگر بخواهید در تیراندازی با شما مسابقه می دهیم و اگر بخواهید با شما می جنگیم و اگر می خواهید، بازگرید. آن ها به سوی مکه بازگشتند و زبیر و مقداد به نزد پیامبر آمدند. (5)
«مرثد» بر وزن مسکن و «خبیب» بر وزن زبیر و «الدثنۀ» بر وزن کلْمۀ و «الموسی» با ضمه میم و فتحه سین چیزی است که با آن سر را بتراشند. «الاستحداد» تراشیدن با تیغ آهنی است. «الشِلو» با کسره شین به معنای عضو و جسد هر چیزی است. «التمزیغ» یعنی پاره شدن و «تمزّعوه بینهم» یعنی آن را میان خود تقسیم کردند.
1) في الامتاع: و كان اول من سن الركعتين عند القتل.
2) جمع النشوان: السكران.
3) في المصدر: العوام.
4) المنتقي في مولود المصطفي: 123 و 124. الباب الرابع فيما كان سنة أربع من الهجرة. أقول : وفى الامتاع : وحبس زيد بن الدثنة عند نسطاس مولى صفوان بن امية ، وتولى قتله نسطاس.
5) . المنتقی فی مولود المصطفی : 123 - 124
و المزعة بالضم و الكسر القطعة من اللحم أو الشقة منه و بض الماء يبض بضا سال قليلا قليلا.
وَ قَالَ ابْنُ الْأَثِيرِ فِي الْكَامِلِ لَمَّا قُتِلَ عَاصِمٌ وَ أَصْحَابُهُ بَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ عَمْرَو بْنَ أُمَيَّةَ الضَّمْرِيَّ إِلَي مَكَّةَ مَعَ رَجُلٍ مِنَ الْأَنْصَارِ وَ أَمَرَهُمَا بِقَتْلِ أَبِي سُفْيَانَ قَالَ عَمْرٌو فَخَرَجْتُ أَنَا وَ صَاحِبِي وَ مَعِي بَعِيرٌ لِي وَ بِرِجْلِ صَاحِبِي عِلَّةٌ فَكُنْتُ أَحْمِلُهُ عَلَي بَعِيرِي حَتَّي إِذَا جِئْنَا بِبَطْنِ أَحَجَّ (1)فَعَقَلْنَا بَعِيرَنَا فِي الشِّعْبِ وَ قُلْتُ لِصَاحِبِي انْطَلِقْ بِنَا إِلَي أَبِي سُفْيَانَ لِنَقْتُلَهُ فَإِنْ خَشِيتَ شَيْئاً فَالْحَقْ بِالْبَعِيرِ فَارْكَبْهُ وَ الْحَقْ بِرَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ أَخْبِرْهُ الْخَبَرَ وَ خَلِّ عَنِّي فَدَخَلْنَا مَكَّةَ وَ مَعِي خَنْجَرٌ إِنْ عَانَقَنِي إِنْسَانٌ ضَرَبْتُهُ (2)بِهِ فَقَالَ صَاحِبِي هَلْ لَكَ أَنْ تَبْدَأَ فَتَطُوفَ وَ تُصَلِّيَ رَكْعَتَيْنِ (3)فَقُلْتُ إِنَّ أَهْلَ مَكَّةَ يَجْلِسُونَ بِأَفْنِيَتِهِمْ وَ أَنَا أَعْرَفُ بِهَا فَلَمْ يَزَلْ حَتَّي أَتَيْنَا الْبَيْتَ فَطُفْنَا (4)ثُمَّ خَرَجْنَا فَمَرَرْنَا بِمَجْلِسٍ لَهُمْ فَعَرَفَنِي بَعْضُهُمْ فَصَرَخَ بِأَعْلَي صَوْتِهِ هَذَا عَمْرُو بْنُ أُمَيَّةَ فَثَارَ أَهْلُ مَكَّةَ إِلَيْنَا وَ قَالُوا مَا جَاءَ إِلَّا لِشَرٍّ وَ كَانَ فَاتِكاً مُتَشَيْطِناً فِي الْجَاهِلِيَّةِ فَقُلْتُ لِصَاحِبِي النَّجَاءَ هَذَا الَّذِي كُنْتُ أَحْذَرُ أَمَّا أَبُو سُفْيَانَ فَلَيْسَ إِلَيْهِ سَبِيلٌ فَانْجُ بِنَفْسِكَ فَعُدْنَا حَتَّي صَعِدْنَا الْجَبَلَ فَدَخَلْنَا فِي غَارٍ فَبَيْنَا نَحْنُ فِيهِ لَيْلَتَنَا (5)نَنْتَظِرُ أَنْ يَسْكُنَ الطَّلَبُ قَالَ فَوَ اللَّهِ إِنِّي لَفِيهِ إِذْ أَقْبَلَ عُثْمَانُ بْنُ مَالِكٍ التَّيْمِيُّ بِفَرَسٍ لَهُ (6)فَقَامَ عَلَي بَابِ الْغَارِ فَخَرَجْتُ إِلَيْهِ فَضَرَبْتُهُ بِالْخَنْجَرِ فَصَاحَ صَيْحَةً أَسْمَعَ أَهْلَ مَكَّةَ فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ وَ رَجَعْتُ إِلَي مَكَانِي فَوَجَدُوهُ وَ بِهِ رَمَقٌ فَقَالُوا مَنْ ضَرَبَكَ فَقَالَ عَمْرُو بْنُ
«المزعۀ» با ضمه و کسره میم به معنای تکه یا پاره ای از گوشت است. «بضّ الماء یبضّ بضّاً» یعنی آب اندک اندک ریخت.
ابن اثیر در کامل گوید: چون عاصم و یارانش کشته شدند، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عمرو بن امیّۀ ضمری را با مردی از انصار به مکه فرستاد و به آن ها امر فرمود که ابو سفیان را بکشند. عمرو گوید: من همراه با دوستم با شتری به راه افتادیم. پای دوستم دردمند بود از این جهت من او را سوار شتر خود می کردم تا به بطن احج رسیدیم. شتر خود را در دره بستیم و به دوستم گفتم: بیا برویم ابو سفیان را بکشیم. اگر از چیزی ترسیدی خود را به شتر برسان و سوار آن شو به پیامبر خدا ملحق شو و گزارش کار به او بده و مرا به حال خود واگذار. وارد مکه شدیم و من خنجری داشتم که آن را آماده ساخته بودم تا اگر کسی راه بر من ببندد او را با آن از پای درآورم. دوستم به من گفت: آیا نمی خواهی کار خود را با چرخش بر گرد خانه خدا آغاز کنیم و دو رکعت نماز بخوانیم؟ گفتم: مردم مکه در انجمن های خویش بر گرد خانه خدا می نشینند و من به این شهر آشناتر هستم. پیوسته راه پیمودیم تا به خانه خدا رسیدیم و بر گرد آن طواف نمودیم. سپس بیرون آمدیم و بر یکی از انجمن های آن ها گذشتیم. یکی از آن ها مرا شناخت و با بلندترین آواز فریاد کشید: این عمرو بن امیّۀ است. مردمان مکه به سوی ما شورش کردند و گفتند: او جز برای رساندن گزندی نیامده است. او به روزگار جاهلی قاتلی چابک و شیطان صفت بود. به دوستم گفتم: جان خود را نجات بده این همان چیزی است که از آن می ترسیدم. دیگر به سوی ابو سفیان راهی نیست. خود را نجات بده. بیرون آمدیم و به سختی دویدیم تا بر کوه بالا رفتیم و وارد غاری شدیم و شب را به روز آوردیم و منتظر ماندیم تا جویندگان آرام بگیرند. گوید: سوگند به خدا من در غار بودم که عثمان بن مالک تیمی سوار بر اسب فرا رسید و بر دهانه غار ایستاد. من بیرون آمدم و با خنجر بر او ضربه زدم و او فریادی کشید که همه مردم مکه آن را شنیدند. مردم به سوی او آمدند و من به مکانم بازگشتم. او را نیمه جان یافتند و گفتند: چه کسی تو را زد؟ گفت: عمرو بن
1) في المصدر: يأجج. و هو علي ما قيل مكان علي ثمانية أميال من مكّة و قيل: موضع صلب فيه خبيب بن عدي.
2) في المصدر: و معي خنجر قد اعددته ان عاقني إنسان ضربته به.
3) في المصدر: هل لك ان نبدأ فنطوف و نصلي ركعتين.
4) زاد في المصدر: و صلينا.
5) في المصدر: فخرجنا نشتد حتّي صعدنا الجبل فدخلنا غارا فبتنا فيه ليلتنا.
6) في المصدر: يختل بفرس له.
أُمَيَّةَ ثُمَّ مَاتَ وَ لَمْ يَقْدِرْ أَنْ يُخْبِرَهُمْ بِمَكَانِي وَ شَغَلَهُمْ قَتْلُ صَاحِبِهِمْ عَنْ طَلَبِي فَاحْتَمَلُوهُ وَ مَكَثْنَا فِي الْغَارِ يَوْمَيْنِ حَتَّي سَكَنَ (1)الطَّلَبُ ثُمَّ خَرَجَا إِلَي التَّنْعِيمِ فَإِذَا خَشَبَةُ خُبَيْبٍ وَ حَوْلَهُ حَرَسٌ فَصَعِدْتُ خَشَبَتَهُ فَاحْتَمَلْتُهُ عَلَي ظَهْرِي فَمَا مَشَيْتُ إِلَّا نَحْواً مِنْ أَرْبَعِينَ خُطْوَةً حَتَّي بَدَرُوا بِي فَطَرَحْتُهُ فَاشْتَدُّوا فِي أَثَرِي فَأَعْيَوْا وَ رَجَعُوا وَ انْطَلَقَ صَاحِبِي فَرَكِبَ الْبَعِيرَ وَ أَتَي رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ أَخْبَرَهُ وَ أَمَّا خُبَيْبٌ فَلَمْ يُرَ بَعْدَ ذَلِكَ فَكَأَنَّ الْأَرْضَ ابْتَلَعَتْهُ قَالَ وَ سِرْتُ حَتَّي دَخَلْتُ غَارَ الضَّجْنَانِ (2)وَ مَعِي قَوْسِي وَ أَسْهُمِي فَبَيْنَا أَنَا فِيهِ إِذْ دَخَلَ مِنْ بَنِي أَعْوَرَ طَوِيلٌ (3)يَسُوقُ غَنَماً لَهُ فَقَالَ مَنِ الرَّجُلُ فَقُلْتُ مِنْ بَنِي الدُّئِلِ فَاضْطَجَعَ مَعِي وَ رَفَعَ عَقِيرَتَهُ (4)يَتَغَنَّي وَ يَقُولُ:
وَ لَسْتُ بِمُسْلِمٍ مَا دُمْتُ حَيّاً *** وَ لَسْتُ أَدِينُ دِينَ الْمُسْلِمِينَا
ثُمَّ نَامَ فَقَتَلْتُهُ ثُمَّ سِرْتُ فَإِذَا رَجُلَانِ بَعَثَهُمَا قُرَيْشٌ يَتَجَسَّسَانِ أَمْرَ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَرَمَيْتُ أَحَدَهُمَا بِسَهْمٍ فَقَتَلْتُهُ وَ اسْتَأْسَرْتُ الْآخَرَ فَقَدِمْتُ عَلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ أَخْبَرْتُهُ الْخَبَرَ فَضَحِكَ وَ دَعَا لِي بِخَيْرٍ (5).
امیّۀ. آنگاه مُرد و نتوانست آن ها را جای من باخبر کند. کشته شدن دوستشان آن ها را از من و از جستن من به خود مشغول ساخت. آن ها او را برداشتند و با خود بردند. ما دو روز در غار ماندیم سپس به سوی تنعیم بیرون رفتیم. چوبه دار خبیب را دیدیم که اطرافش را نگهبانان گرفته بودند. بر چوبه بالا رفتم و خبیب را بر پشتم گذاشتم. بیش از حدود چهل گام برنداشته بودم که از آمدن من آگاه شدند و دنبالم کردند. او را انداختم و آنان به سرعت مرا دنبال کردند و خسته شده و بازگشتند. دوستم رفت و سوار بر شتر شد و نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رفت و او را از ماجرا باخبر کرد. اما خبیب هرگز پس از آن دیده نشد. گویا زمین دهان باز کرده و او را بلعیده بود. گوید: من به راه افتادم تا اینکه وارد غار ضجنان شدم و کمان و تیرهای خود را همراه داشتم. همچنان که در آنجا بودم دیدم که مردی دراز از بنی اعور که گوسفند می چرانید به درون آمد. پرسید: کیستی؟ گفتم: از بنی دئل. او در کنار من خوابید و آواز خود را بلند کرد و این شعر را سرود:
تا زنده ام هرگز مسلمان نباشم و به آیین مسلمانان درنمی آیم.
سپس خوابید. من او را کشتم و روانه شدم که ناگاه دو مرد را دیدم که قریش آن ها را برای جاسوسی کار و امور پیامبر فرستاده بودند. یکی از آن دو را با تیر زدم و کشتم و دیگری را به اسیری گرفتم و به نزد رسول خدا بازگشتم و به آن حضرت ماجرا را خبر دادم. پیامبر خندید و برایم دعای خیر نمود. (6)
1) في المصدر: حتي سكن عنا الطلب.
2) في المصدر: بضجنان.
3) في المصدر: اذ دخل علي رجل من بني الدئل اعور طويل.
4) العقيرة: صوت المغني و الباكي.
5) الكامل 2: 116 و 117 و فيه: فضحك حتّي بدت نواجده و دعا لي بخير و في هذه السنة تزوج رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله زينب بنت خزيمة أم المساكين من بني هلال في شهر رمضان، و كانت قبله عند الطفيل بن الحارث فطلقها، و ولي المشركون الحجّ في هذه السنة.
6) . کامل 2 : 116 - 117 و آمده است: پیامبر خندید تا جایی که دندان های پیشین او پیدا شد و برایم دعای خیر نمود. و در این سال در ماه رمضان رسول خدا با زینب دختر خزیمه ام المساکین که از بنی هلال بود ازدواج کرد. او پیش تر همسر طفیل بن حارث بود که او را طلاق داده بود. در این سال امور حج به دست مشرکان افتاد.
الحشر: «هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مِنْ دِيارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ ما ظَنَنْتُمْ أَنْ يَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ فَأَتاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ بِأَيْدِيهِمْ وَ أَيْدِي الْمُؤْمِنِينَ فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ* وَ لَوْ لا أَنْ كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الْجَلاءَ لَعَذَّبَهُمْ فِي الدُّنْيا وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابُ النَّارِ* ذلِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ يُشَاقِّ اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ* ما قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوها قائِمَةً عَلي أُصُولِها فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَ لِيُخْزِيَ الْفاسِقِينَ» (2)
(إلي قوله تعالي): «أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ نافَقُوا يَقُولُونَ لِإِخْوانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَ لا نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَداً أَبَداً وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ* لَئِنْ أُخْرِجُوا لا يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لا يَنْصُرُونَهُمْ وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ الْأَدْبارَ ثُمَّ لا يُنْصَرُونَ* لَأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً فِي صُدُورِهِمْ مِنَ اللَّهِ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ* لا يُقاتِلُونَكُمْ جَمِيعاً إِلَّا فِي قُريً مُحَصَّنَةٍ أَوْ مِنْ وَراءِ جُدُرٍ بَأْسُهُمْ بَيْنَهُمْ شَدِيدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمِيعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّي ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْقِلُونَ* كَمَثَلِ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَرِيباً ذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ* كَمَثَلِ الشَّيْطانِ إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِينَ *فَكانَ عاقِبَتَهُما أَنَّهُما فِي النَّارِ خالِدَيْنِ فِيها وَ ذلِكَ جَزاءُ الظَّالِمِينَ»(11 - 17)
قال الطبرسي رحمه الله: هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ قيل نزلت السورة في إجلاء بني النضير من اليهود فمنهم من خرج إلي خيبر و منهم من خرج إلي الشام
{اوست کسی که، از میان اهل کتاب کسانی را که کفر ورزیدند در نخستین اخراج [از مدینه] بیرون کرد. گمان نمیکردید که بیرون روند و خودشان گمان داشتند که دژهایشان در برابر خدا مانع آنها خواهد بود، و [لی] خدا از آنجایی که تصوّر نمیکردند بر آنان درآمد و در دلهایشان بیم افکند، [به طوری که] خود به دست خود و دست مؤمنان خانههای خود را خراب میکردند. پس ای دیدهوران، عبرت گیرید. و اگر خدا این جلای وطن را بر آنان مقرّر نکرده بود، قطعاً آنها را در دنیا عذاب میکرد و در آخرت [هم] عذاب آتش داشتند. این [عقوبت] برای آن بود که آنها با خدا و پیامبرش در افتادند و هر کس با خدا درافتد [بداند که] خدا سختکیفر است. آنچه درخت خرما بریدید یا آنها را [دست نخورده] بر ریشههایشان بر جای نهادید، به فرمان خدا بود، تا نافرمانان را خوار گرداند}
{مگر کسانی را که به نفاق برخاستند ندیدی که به برادران اهل کتاب خود - که از در کفر درآمده بودند - میگفتند: «اگر اخراج شدید، حتماً با شما بیرون خواهیم آمد، و بر علیه شما هرگز از کسی فرمان نخواهیم برد و اگر با شما جنگیدند، حتماً شما را یاری خواهیم کرد.» و خدا گواهی میدهد که قطعاً آنان دروغگویانند. اگر [یهود] اخراج شوند، آنها با ایشان بیرون نخواهند رفت، و اگر علیه آنان جنگی درگیرد [منافقان،] آنها را یاری نخواهند کرد، و اگر یاریشان کنند حتماً [در جنگ] پشت خواهند کرد و [دیگر] یاری نیابند. شما قطعاً در دلهای آنان بیش از خدا مایه هراسید، چرا که آنان مردمانیاند که نمیفهمند. [آنان، به صورت] دسته جمعی، جز در قریههایی که دارای استحکاماتند، یا از پشت دیوارها، با شما نخواهند جنگید. جنگشان میان خودشان سخت است. آنان را متّحد میپنداری و [لی] دلهایشان پراکنده است، زیرا آنان مردمانیاند که نمیاندیشند. درست مانند همان کسانی که اخیراً [در واقعه بدر] سزای کار [بد] خود را چشیدند و آنان را عذاب دردناکی خواهد بود. چون حکایت شیطان که به انسان گفت: «کافر شو.» و چون [وی] کافر شد، گفت: «من از تو بیزارم، زیرا من از خدا، پروردگار جهانیان، میترسم.» و فرجام هردوشان آن است که هر دو در آتش، جاوید میمانند و سزای ستمگران این است}
طبرسی رحمه الله گوید: «هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ» مجاهد و قتادۀ گویند: سوره حشر درباره بیرون کردن بنی النضیر از یهودیان مدینه نازل شده که بعضی از آن ها به خیبر رفته و برخی هم به شام
عن مجاهد و قتادة و ذلك أن النبي صلي الله عليه و آله لما دخل المدينة صالحه بنو النضير علي أن لا يقاتلوه و لا يقاتلوا معه فقبل ذلك منهم فلما غزا رسول الله صلي الله عليه و آله بدرا و ظهر علي المشركين قالوا و الله إنه للنبي (1)الذي وجدنا نعته في التوراة لا ترد له راية فلما غزا صلي الله عليه و آله غزاة أحد و هزم المسلمون ارتابوا و نقضوا العهد فركب كعب بن الأشرف في أربعين راكبا من اليهود إلي مكة فأتوا قريشا و حالفوهم و عاقدوهم علي أن تكون كلمتهم واحدة علي محمد صلي الله عليه و آله ثم دخل أبو سفيان في أربعين و كعب في أربعين من اليهود المسجد و أخذ بعضهم علي بعض الميثاق بين الأستار و الكعبة ثم رجع كعب بن الأشرف و أصحابه إلي المدينة و نزل جبرئيل و أخبر النبي صلي الله عليه و آله بما تعاقد عليه كعب و أبو سفيان و أمره بقتل كعب بن الأشرف فقتله محمد بن مسلمة الأنصاري و كان أخاه من الرضاعة.
قال محمد بن إسحاق خرج رسول الله صلي الله عليه و آله إلي بني النضير يستعينهم في دية القتيلين من بني عامر اللذين قتلهما عمرو بن أمية الضمري و كان بين بني النضير و بين عامر عقد و حلف فلما أتاهم رسول الله صلي الله عليه و آله يستعينهم في الدية قالوا نعم يا أبا القاسم نعينك علي ما أحببت ثم خلا بعضهم ببعض فقال (2)إنكم لن تجدوا الرجل علي مثل حالته هذه و رسول الله صلي الله عليه و آله إلي جانب جدار من بيوتهم قاعد فقالوا من رجل يعلو علي هذا البيت و يلقي عليه صخرة و رسول الله صلي الله عليه و آله في نفر من أصحابه فأتاه الخبر من السماء بما أراد القوم فقام و قال لأصحابه لا تبرحوا فخرج راجعا إلي المدينة و لما استبطئوا النبي صلي الله عليه و آله قاموا في طلبه فلقوا رجلا مقبلا من المدينة فسألوه عنه فقال رأيته داخلا المدينة فأقبل أصحاب النبي صلي الله عليه و آله حتي انتهوا إليه فأخبرهم الخبر بما أرادت اليهود من الغدر و أمر رسول الله صلي الله عليه و آله محمد بن مسلمة بقتل كعب بن الأشرف فخرج و معه سلكان بن سلامة و ثلاثة من بني الحارث و خرج النبي صلي الله عليه و آله علي أثرهم (3)و جلس في موضع ينتظر رجوعهم فذهب محمد بن
هجرت کردند. و اینگونه بود که وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم داخل مدینه شدند بنی النضیر با آن حضرت مصالحه کردند و پیمان بستند بر اینکه با آن جناب جنگ نکنند و با او هم پیکار با دیگران نکنند (نه له باشند و نه علیه). آن حضرت از ایشان پذیرفت. چون پیامبر خدا صلّی اللَّه علیه و آله و سلم جنگ بدر را انجام داد و بر مشرکین پیروز شد گفتند: به خدا قسم که اوست پیامبری که ما صفات او را در تورات یافتهایم پرچمی بر او وارد نشود و شکست نمی خورد. چون جنگ و غزوه احد انجام شد و مسلمین فرار کردند در شک و تردید افتاده و پیمان را شکسته و نقض عهد کردند. کعب بن اشرف یهودی سوار شد با چهل نفر از یهودیان سواره به مکّه آمده و نزد قریش آمدند و با آن ها پیمان و معاهده بستند که با کلمه واحده و بدون اختلاف بر علیه محمّد باشند، پس ابو سفیان با چهل نفر از قریش و کعب با چهل نفر از یهود وارد مسجد الحرام شده و بین پردهها و پوشش کعبه و کعبه با یکدیگر پیمان محکم بستند. سپس کعب بن اشرف و یارانش به مدینه برگشتند و جبرئیل علیه السلام پیامبر را به آنچه که کعب و ابو سفیان با هم پیمان بسته بودند خبر داد و فرمان داد که کعب بن اشرف را بکشند. محمد بن مسلم انصاری که برادر رضاعی او بود او را کشت.
محمد بن اسحاق گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به سوی بنی النضیر رفت تا در باره دیه دو مقتولی از بنی عامر که عمرو بن امیه ضمری آن دو را کشته بود استعانت جوید. میان بنی النضیر و بنی عامر پیمان و معاهده بر قرار بود. چون پیامبر نزد ایشان آمد که در دیه استعانت جوید گفتند: آری ای ابو القاسم ما تو را اعانت کنیم به آنچه که دوست داری سپس بعضی از آن ها با برخی دیگر خلوت کرده و تبانی کردند و گفتند: شما این مرد را به این سادگی و بی دفاعی پیدا نخواهید کرد، این رسول خدا است که در کنار دیواری از خانههای شما نشسته است. گفتند: کیست آن مردی که بر بام این خانه رود و سنگ را بر سر او انداخته و او را بکشد. رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله با چند نفر از اصحابش بودند پس خبر آسمانی به آن حضرت رسید که مردم یهود چه نقشهای دارند، آن حضرت برخاست و به اصحابش فرمود: حرکت نکنید و از اینجا تکان نخورید. سپس به مدینه برگشت و چون آمدن پیامبر به تأخیر افتاد اصحاب او برخاستند که آن حضرت را بیابند. مردی را دیدند که از مدینه میآید از وی پرسیدند، گفت: من آن حضرت را دیدم وارد مدینه شد. اصحاب پیامبر آمدند تا به آن حضرت رسیدند. پیامبر نقشهای را که یهود طرح کرده بودند به آن ها خبر داد و به محمّد بن مسلمه امر فرمود تا کعب بن اشرف را به قتل برساند. محمد بن مسلمه به اتفاق سلکان بن سلامه و سه نفر دیگر از بنی الحارث بیرون آمدند و پیامبر هم در پی آنان آمد و در محلّی به انتظار آن ها نشست. محمد بن
مسلمة مع القوم إلي قرب قصره و أجلس قومه عند جدار و ناداه يا كعب فانتبه و قال من أنت قال أنا محمد بن مسلمة أخوك جئتك أستقرض منك دراهم فإن محمدا يسألنا الصدقة و ليس معنا الدراهم فقال كعب لا أقرضك إلا بالرهن قال معي رهن انزل فخذه و كانت له امرأة بني بها تلك الليلة عروسا فقالت لا أدعك تنزل لأني أري حمرة الدم في ذلك الصوت فلم يلتفت إليها و خرج فعانقه محمد بن مسلمة و هما يتحادثان حتي تباعدا من القصر إلي الصحراء ثم أخذ رأسه و دعا بقومه و صاح كعب فسمعت امرأته فصاحت و سمع بنو النضير صوتها فخرجوا نحوه فوجدوه قتيلا و رجع القوم سالمين إلي رسول الله صلي الله عليه و آله فلما أسفر الصبح أخبر رسول الله صلي الله عليه و آله أصحابه بقتل كعب ففرحوا و أمر رسول الله صلي الله عليه و آله بحربهم و السير إليهم فسار بالناس حتي نزل بهم فتحصنوا منه في الحصن و أمر رسول الله صلي الله عليه و آله بقطع النخل و التحريق فيها فنادوه يا محمد قد كنت تنهي عن الفحشاء فما بالك تقطع النخل و تحرقها فأنزل الله سبحانه ما قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوها الآية و هي البؤيرة في قول حسان:
و هان علي سراة بني لؤي *** حريق بالبؤيرة مستطير
و البؤيرة تصغير بؤرة و هي إرة النار أي حفرتها .
و قال ابن عباس كان النبي صلي الله عليه و آله حاصرهم حتي بلغ منهم كل مبلغ فأعطوه ما أراد منهم فصالحهم علي أن يحقن لهم دماءهم و أن يخرجهم من أرضهم و أوطانهم و أن يسيرهم إلي أذرعات بالشام و جعل لكل ثلاثة منهم بعيرا و سقاء فخرجوا إلي أذرعات و أريحا (1)إلا أهل بيتين منهم آل أبي الحقيق و آل حيي بن أخطب فإنهم لحقوا بخيبر و لحقت طائفة منهم بالحيرة و كان ابن عباس يسمي هذه السورة سورة بني النضير.
مسلمه با رفقایش تا نزدیک قصر کعب آمده و رفقایش در کنار دیواری نشانیده و فریاد زد: ای کعب. کعب آگاه شد و صدا را شنید و گفت: تو کیستی؟ گفت: من برادرت محمد بن مسلمه هستم آمدم تا از تو چند درهمی قرض بگیرم زیرا که محمد از ما صدقه مطالبه می کند و ما پول نداریم، گفت: من به تو قرض نمی دهم مگر با رهن و گرویی. گفت: من وثیقه و گرویی آوردم پائین بیا و آن را بگیر. کعب زنی گرفته بود و همان شب با او عروسی و آمیزش کرده بود. زن به او گفت: من نمی گذارم پائین بروی برای اینکه من در این صدا اثر خون و سرخی خون می بینم. کعب به حرف او گوش نداد و بیرون آمد. محمد بن مسلمه با او معانقه کرد و دست به گردن او انداخت و با هم صحبتکنان قدم زده تا از قصر دور شده و به صحرا آمدند. محمّد سر کعب را گرفت و رفقایش را صدا زد و کعب فریاد زد و همسرش صدای او را شنید و داد و فریاد کرد تا بنی النضیر صدایش را شنیده و بیرون دویده و به سوی او آمدند و او را کشته دیدند. محمّد و یارانش به سلامت برگشتند نزد پیامبر رسیدند. چون بامداد روشن شد پیامبر اصحابش را از کشته شدن کعب خبر داد. همگی خوشحال شده و آن حضرت به جنگ بنی النضیر و حرکت به سوی آن ها را دستور فرمود. مردم حرکت کرده و آمدند تا بر آن ها فرود آمدند. بنی النضیر در قلعه خود پناه گرفتند. رسول خدا فرمان داد که درختان خرمای آن ها را قطع کنند و آتش بر آن افکندند. آن ها فریاد زدند: ای محمّد شما بودی که از فحشاء نهی می کردی، پس برای چه درختان ما را قطع می کنی و می سوزانی؟ پس خداوند این آیه را نازل فرمود: «ما قَطَعْتُمْ مِنْ لِینَةٍ أَوْ تَرَکْتُمُوها قائِمَةً عَلی أُصُولِها» و این مطلب همان «بؤیره» در گفته و شعر حسان بن ثابت انصاری است که گوید:
و آسان است بر سربازان فرزندان لوّی (بن غالب) سوزانیدن درختان خرمای بلند و دراز با گودال های آتش.
و «بؤیرۀ» تصغیر بؤرۀ و آن گودال آتش است.
ابن عباس گوید: پیامبر آن ها را محاصره کرد تا آنکه رسید به جایی که ناچار شدند هر چه پیامبر می خواهد، انجام دهد. پس با آن ها صلح کرد بر اینکه خونشان ریخته نشود و از زمین و منازلشان بیرون روند و اینکه به سمت اذرعات شام کوچ کنند و برای هر سه نفری از ایشان یک شتر و یک مشک آب قرار داد. آن ها به سوی اذرعات و اریحای شام حرکت کردند جز دو خانواده آل ابی الحقیق و آل حی بن اخطب که آن ها به خیبر پیوستند و طائفهای از ایشان هم به حیره ملحق شدند و ابن عباس این سوره را سوره بنی النضیر می نامید.
1) أذرعات بالفتح ثمّ السكون، و كسر الراء. بلد في اطراف الشام يجاور ارض البلقاء و عمان. و اريحا بالفتح ثمّ الكسر و ياء ساكنة مقصورا: لغة عبرانية و هي مدينة الجبارين في الغور من ارض الاردن بالشام، سميت باريحا بن مالك بن ارفخشد بن سام بن نوح عليه السلام.
و عن محمد بن مسلمة أن رسول الله صلي الله عليه و آله بعثه إلي بني النضير و أمره أن يؤجلهم في الجلاء ثلاث (1)ليال.
و عن محمد بن إسحاق كان إجلاء بني النضير مرجع النبي صلي الله عليه و آله من أحد و كان فتح قريظة مرجعه من الأحزاب و بينهما سنتان و كان الزهري يذهب إلي أن إجلاء بني النضير كان قبل أحد علي رأس ستة أشهر من وقعة بدر.
الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ يعني يهود بني النضير مِنْ دِيارِهِمْ بأن سلط الله المؤمنين عليهم و أمر نبيه صلي الله عليه و آله بإخراجهم من منازلهم و حصونهم و أوطانهم لِأَوَّلِ الْحَشْرِ اختلف في معناه فقيل كان جلاؤهم ذلك أول حشر اليهود إلي الشام ثم يحشر الناس يوم القيامة إلي أرض الشام أيضا و ذلك الحشر الثاني عن ابن عباس و الزهري و الجبائي قال ابن عباس قال لهم النبي صلي الله عليه و آله اخرجوا قالوا إلي أين قال إلي أرض المحشر و قيل معناه لأول الجلاء لأنهم كانوا أول من أجلي من أهل الذمة من جزيرة العرب ثم أجلي إخوانهم من اليهود لئلا يجتمع في بلاد العرب دينان و قيل إنما قال لِأَوَّلِ الْحَشْرِ لأن الله فتح علي نبيه صلي الله عليه و آله في أول ما قاتلهم ما ظَنَنْتُمْ أَنْ يَخْرُجُوا أي لم تظنوا أيها المؤمنون أنهم يخرجون من ديارهم لشدتهم و شوكتهم.
وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ أي و ظن بنو النضير أن حصونهم لوثاقتها تمنعهم من سلطان الله و إنزال العذاب بهم علي يد رسول الله صلي الله عليه و آله حيث حصنوها و هيئوا آلات الحرب فيها فَأَتاهُمُ اللَّهُ أي أتاهم أمر الله و عذابه مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا أي لم يتوهموا أنه يأتيهم لما قدروا في أنفسهم من المنعة وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ بقتل سيدهم كعب بن الأشرف يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُمْ بِأَيْدِيهِمْ وَ أَيْدِي الْمُؤْمِنِينَ أي يهدمون بيوتهم بأيديهم من داخل ليهربوا لأنهم خربوا ما استحسنوا منها حتي لا يكون للمسلمين و يخربها المؤمنون من خارج ليصلوا إليهم و قيل
و از محمد بن مسلمه روایت شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم او را به سوی بنی النضیر فرستاد و به او فرمان داد که در کوچ کردنشان و تبعید سه شب به آن ها مهلت بدهد.
از محمد بن اسحاق روایت شده که تبعید بنی النضیر در موقع برگشتن پیامبر از جنگ احد بود و فتح بنی قریظه در موقع برگشتش از جنگ احزاب و میان این دو واقعه، دو سال فاصله بود. زهری گوید: تبعید بنی النضیر شش ماه بعد از حادثه جنگ بدر و پیش از جنگ احد بود.
«الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ» یعنی یهود بنی النضیر را از خانههایشان به اینکه مسلّط نمود مؤمنین را بر ایشان و پیامبرش فرمان داد تا آن ها را از منازل و قلعه هایشان و سرزمین شان بیرون کند. «لاوّل الحشر» مفسّرین درباره معنای آن اختلاف کردهاند: ابن عباس و زهری و جبائی گویند: تبعیدشان به شام بود و در روز قیامت هم یهود محشور به شام می شوند چنانچه در دنیا اوّل تبعید به آنجا شدند سپس مردم دیگر نیز در روز قیامت محشور به زمین شام می شوند و این حشر دوّم است. ابن عباس گوید: پیامبر به آن ها فرمود: بیرون روید. گفتند: به کجا؟ فرمود: به زمین محشر. گویند: یعنی به اوّل تبعیدگاه برای اینکه آن ها اوّلین کسانی بودند که از اهل ذمّه از جزیرة العرب تبعید و اخراج شدند آن گاه برادرانشان از یهود رانده شدند تا آنکه در بلاد عرب دو دین جمع نشود.برخی گویند: از این جهت فرمود: «لأوّل الحشر» که خداوند در اوّل مرتبهای که پیامبرش با آن ها جنگ کرد فتح و پیروزی را نصیب پیامبر نمود. «ما ظَنَنْتُمْ أَنْ یَخْرُجُوا» یعنی ای مؤمنان شما بخ خاطر شوکت و قدرتی که آن ها داشتند گمان نمی کردید که از منازل خود و دژهایشان بیرون روند.
«وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ» یعنی بنی النضیر گمان کردند که دژها و قلعههای آن ها با استحکاماتش مانع از این می شود که خداوند بر آنچه چیره شده و به وسیله پیامبرش بر آن ها عذاب نازل کند، به نحوی که قلعه هایشان را محکم کرده و در آن پناه گرفتند و سلاح های جنگی در آن مهیّا ساختند. «فَأَتاهُمُ اللَّهُ» یعنی امر خدا و عذاب او بر آن ها نازل شد. «مِنْ حَیْثُ لَمْ یَحْتَسِبُوا» از جایی که خیال آن را نمی کردند که بر ایشان وارد شود چون در پیش خود فکر می کردند که موانع و اسبابی که آن ها آماده کردهاند ایشان را مصون داشته و مانع از نفوذ دیگران است. «وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ» با کشته شدن بزرگشان کعب پسر اشرف. «یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُمْ بِأَیْدِیهِمْ وَ أَیْدِی الْمُؤْمِنِینَ» یعنی ویران می کردند خانههای خودشان را از داخل تا راه فراری پیدا کنند زیرا آن ها منازل خود را خراب می کردند تا مبادا نصیب مسلمین شود و مؤمنان نیز از خارج خراب می کردند تا به آن ها برسند. برخی گویند:
1) بثلاث خ ل.
إن معني تخريبها بأيدي المؤمنين أنهم عرضوها لذلك و قيل إنهم كانوا يخربون بيوتهم بأيديهم بنقض الموادعة و بأيدي المؤمنين بالمقاتلة.
فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ فيما نزل بهم و المراد (1)استدلوا بذلك علي صدق الرسول إذ كان وعدهم ذلك (2)وَ لَوْ لا أَنْ كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الْجَلاءَ أي حكم عليهم أنهم يجلون عن ديارهم و ينقلون عن أوطانهم لَعَذَّبَهُمْ فِي الدُّنْيا بعذاب الاستيصال أو بالقتل و السبي كما فعل ببني قريظة وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ مع الجلاء عَذابُ النَّارِ لأن أحدا منهم لم يؤمن ذلِكَ الذي فعلنا بهم بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ أي خالفوا الله وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ يُشَاقِّ اللَّهَ أي يخالفه فَإِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ يعاقبهم علي مشاقتهم أشد العقاب ما قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَةٍ أي نخلة كريمة و قيل كل نخلة سوي العجوة أَوْ تَرَكْتُمُوها قائِمَةً عَلي أُصُولِها فلم تقطعوها و لم تقلعوها فَبِإِذْنِ اللَّهِ أي بأمره كل ذلك سائغ لكم وَ لِيُخْزِيَ الْفاسِقِينَ من اليهود و يهينهم به. (3).
أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ نافَقُوا فأبطنوا الكفر و أظهروا الإيمان يَقُولُونَ لِإِخْوانِهِمُ في الكفر يعني يهود بني النضير لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ من دياركم و بلادكم لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ مساعدين لكم وَ لا نُطِيعُ فِيكُمْ أي في قتالكم و مخاصمتكم أَحَداً أَبَداً يعنون محمدا و أصحابه وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ و لندفعن عنكم وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ فيما يقولونه من الخروج معهم و الدفاع عنهم.
معنای خراب شدن به دست مؤمنین این است که آن را در معرض خرابی می گذاردند. و بعضی گویند: آن ها با دست خود منازلشان را خراب می کردند به سبب نقض عهد و شکستن پیمان و با دست مؤمنین ویران می کردند به وسیله جنگ و کشتار.
«فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی الْأَبْصارِ» یعنی نگاه کنید در آنچه بر ایشان نازل شد و مقصود این است که از این ماجرا تامل کرده و به سبب این استدلال کنند بر صدق پیامبر، زیرا مؤمنان را به این وعده داد بود. «وَ لَوْ لا أَنْ کَتَبَ اللَّهُ عَلَیْهِمُ الْجَلاءَ» مقصود حکم و فرمان خداوند است بر اینکه آن ها آواره و دور از دیارشان شوند و از وطنشان منتقل شوند. «لَعَذَّبَهُمْ فِی الدُّنْیا» با عذاب نابودی و از ریشه بر کندن. یا با کشتار و اسارت چنانچه بر بنی قریظه وارد کرد. «وَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ» و برای ایشان در آخرت با بیرون رفتن از وطنشان. «عَذابُ النَّارِ» چون یک نفر از ایشان ایمان نیاوردند. «ذلِکَ» یعنی این بلایی که بر سر آن ها آوردیم برای این است که: «بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ» با خداوند مخالفت کردند. «وَ مَنْ یُشَاقِّ اللَّهَ» و کسی که مخالفت با خدا کند. «فَإِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ» به خاطر مخالفتشان آن ها را سخت عذاب می دهد. «ما قَطَعْتُمْ مِنْ لِینَةٍ» یعنی درختان نخل پربار. و گفته شده: هر درخت خرمایی غیر از خرمای فشرده و غیر مرغوب. «أَوْ تَرَکْتُمُوها قائِمَةً عَلی أُصُولِها» آن را قطع نکردید و از ریشه نکندید. «فَبِإِذْنِ اللَّهِ» یعنی به امر خداست تمام این ها برای شما جائز است. «وَ لِیُخْزِیَ الْفاسِقِینَ» یعنی یهود، و آن ها را خوار و ذلیل نماید. (4)
«أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ نافَقُوا» کسانی را که کفر خود را پنهان و اظهار ایمان نمودند. «یَقُولُونَ لِإِخْوانِهِمُ» به برادرانشان در کفر یعنی یهود بنی نضیر. «لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ» اگر شما از منازل و سرزمینتان بیرون رانده شوید. «لَنَخْرُجَنَّ مَعَکُمْ» ما هم با برای یاری شما بیرون خواهیم آمد «وَ لا نُطِیعُ فِیکُمْ» اطاعت نمی کنیم در قتال و دشمنی شما «أَحَداً أَبَداً» مقصودشان پیامبر و یارانش بود. «وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّکُمْ» و اگر شما پیکار کنید ما شما را یاری می کنیم، یعنی هر آینه دفاع از شما می کنیم. «وَ اللَّهُ یَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ» و خداوند شهادت و گواهی می دهد که آن ها در آنچه می گویند که با آن ها بیرون می روند و از آنان دفاع می کنند، دروغ می گویند.
1) فيه اختصار، و الموجود في المصدر: فاتعظوا يا أولي العقول و البصائر و تدبروا و انظروا فيما نزل بهم، و معني الاعتبار النظر في الأمور ليعرف بها شيء آخر من جنسها، و المراد اه.
2) فيه أيضا اختصار: و في المصدر: اذ كان وعد المؤمنين ان اللّه سبحانه سيورثهم ديارهم و اموالهم بغير قتال، فجاء المخبر علي ما اخبر، فكان آية دالة علي نبوّته اه ثمّ استدلّ علي ان الآية لا تدلّ علي صحة القياس. راجعه.
3) مجمع البيان 9: 257 - 259.
4) . مجمع البیان 9 : 257 - 259
قوله لَيُوَلُّنَّ الْأَدْبارَ أي ينهزمون أو يسلمونهم ثُمَّ لا يُنْصَرُونَ أي لو كان لهم هذه القوة و فعلوا لم ينتفع أولئك بنصرتهم نزلت الآية قبل إخراج بني النضير و أخرجوا بعد ذلك و قوتلوا فلم يخرج معهم منافق و لم ينصروهم كما أخبر الله تعالي بذلك و قيل أراد بقوله لإخوانهم بني النضير و بني قريظة فأخرج بنو النضير و لم يخرجوا معهم و قوتل بنو قريظة فلم ينصروهم لَأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً أي خوفا فِي صُدُورِهِمْ أي في قلوب هؤلاء المنافقين مِنَ اللَّهِ المعني أن خوفهم منكم أشد من خوفهم من الله ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ الحق و لا يعلمون عظمة الله و شدة عقابه لا يُقاتِلُونَكُمْ جَمِيعاً معاشر المؤمنين إِلَّا فِي قُريً مُحَصَّنَةٍ أي ممتنعة حصينة أي لا يبرزون لحربكم و إنما يقاتلونكم متحصنين بالقري أَوْ مِنْ وَراءِ جُدُرٍ أي يرمونكم من وراء الجدران بالنبل و الحجر بَأْسُهُمْ بَيْنَهُمْ شَدِيدٌ أي عداوة بعضهم لبعض شديدة أي ليسوا بمتفقي القلوب أو قوتهم فيما بينهم شديدة فإذا لاقوكم جبنوا و فزعوا (1)منكم بما قذف الله في قلوبهم من الرعب تَحْسَبُهُمْ جَمِيعاً أي مجتمعين في الظاهر وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّي أي مختلفة متفرقة خذلهم الله باختلاف كلمتهم و قيل إنه عني بذلك قلوب المنافقين و أهل الكتاب ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْقِلُونَ ما فيه الرشد مما فيه الغي (2)كَمَثَلِ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَرِيباً أي مثلهم في اغترارهم بعددهم و قوتهم كمثل الذين من قبلهم يعني المشركين الذين قتلوا ببدر و ذلك قبل غزاة بني النضير بستة أشهر عن الزهري و غيره و قيل يعني بني قينقاع عن ابن عباس و ذلك أنهم نقضوا العهد مرجع رسول الله صلي الله عليه و آله من بدر فأمرهم رسول الله صلي الله عليه و آله أن يخرجوا فقال عبد الله بن أبي لا تخرجوا فإني آتي النبي صلي الله عليه و آله فأكلمه فيكم أو أدخل معكم الحصن فكان هؤلاء أيضا في إرسال عبد الله بن أبي إليهم
«لَیُوَلُّنَّ الْأَدْبارَ» یعنی پشت به جنگ کرده و فرار می کنند و ایشان را تسلیم دشمن می نمایند. «ثُمَّ لا یُنْصَرُونَ» یعنی اگر این قوّه و نیرو هم برای ایشان باشد و یاری کنند، یهودیان از نصرت و یاری ایشان منتفع و بهرهمند نمی شوند. این آیه پیش از بیرون کردن بنی النضیر نازل شده و بعد از آن رانده شدند و قتال کردند و منافقی با ایشان بیرون نیامد و آن ها را یاری نکرد چنانچه خداوند متعال از این خبر داد. و بعضی گویند: مقصود از «لاخوانهم» بنی نضیر و بنی قریظه است. بنی النضیر بیرون شدند و منافقین با آن ها بیرون نرفتند، و بنی قریظه قتال کردند، پس ایشان را یاری نکردند. «لَأَنْتُمْ أَشَدُّ رَهْبَةً» هر آینه شما ترسناکتر هستید «فِی صُدُورِهِمْ» در دل های این گروه منافقین «مِنَ اللَّهِ» یعنی ترس آن ها از شما بیشتر و سختتر است از خوفشان از خدا. «ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَفْقَهُونَ» این برای آن است که ایشان مردمی هستند که بزرگی خدا و سختی عذاب و عقوبت او را نمی دانند. «لا یُقاتِلُونَکُمْ جمیعاً» ای گروه مؤمنین «إِلَّا فِی قُریً مُحَصَّنَةٍ» یعنی محکم و نفوذ ناپذیر. یعنی آشکارا برای جنگ و پیکار با شما بیرون نمی آیند و در حالی که در دژهای محکم پناه گرفته اند با شما کارزار می کنند. «أَوْ مِنْ وَراءِ جُدُرٍ» یعنی از پشت دیوارها بر شما تیر و سنگ می اندازند. «بَأْسُهُمْ بَیْنَهُمْ شَدِیدٌ» یعنی دشمنی بعضی از ایشان با بعضی دیگر سخت است، یعنی دل های آن ها یکی نیست. و بعضی گویند: معنایش این است که آنان قوّت و نیرویشان در میان خودشان سخت است، پس وقتی شما را ببینند و ملاقات کنند می ترسند و از آنچه که خداوند از رعب و ترس در دلشان انداخته، از شما دور می شوند. «تَحْسَبُهُمْ جَمِیعاً» یعنی خیال می کنی که ایشان در ظاهر مجتمع و هماهنگ هستند «وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّی» و دل هایشان پراکنده و مخالف یکدیگر است خداوند با اختلاف رأی و نظراتشان آن ها را شکست داد. برخی گویند: مقصود خداوند، دل های منافقین و اهل کتاب است. «ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَعْقِلُونَ» این برای آن است که ایشان مردمی هستند که اندیشه و خرد ندارند که ببینند و تشخیص دهند چیزی را که در آن صلاح و هدایت است از چیزی که در آن گمراهی و ضلالت است. «کَمَثَلِ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَرِیباً» زهری و غیر او گویند: یعنی مثل آنان در مغرور شدن به عدد و قوّتشان و به گفتههای منافقین مثل کسانی است که قبل از ایشان یعنی مشرکینی که در بدر کشته شدند می باشد، و این شش ماه قبل از جنگ بنی النضیر بود. ابن عباس گوید: مقصود بنی قینقاع است. از این جهت بود که آن ها نقض عهد کردند و پیمان خود را در هنگام برگشت پیامبر خدا از بدر شکستند، پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمان داد که بیرون بروند، و عبد اللَّه بن ابی (رئیس منافقان) گفت: شما بیرون نروید من نزد پیامبر می روم و در باره شما با او صحبت می کنم یا با شما وارد قلعه می شوم و آن گروه هم در فرستادن عبد اللَّه بن ابی به سوی ایشان بودند
ثم تركه (1)نصرتهم كأولئك ذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ أي عقوبة كفرهم وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ في الآخرة كَمَثَلِ الشَّيْطانِ أي مثل المنافقين في غرورهم بني النضير (2)و خذلانهم إياهم كمثل الشيطان إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اكْفُرْ و هو عابد (3)بني إسرائيل فَلَمَّا كَفَرَ قالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكَ فكذلك بنو النضير اغتروا بالمنافقين ثم تبرءوا منهم عند الشدة و أسلموهم و قيل كمثل الشيطان يوم بدر إذ دعا إلي حرب رسول الله صلي الله عليه و آله فلما رأي الملائكة رجع القهقري و قال إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِينَ فَكانَ عاقِبَتَهُما أي الداعي و المدعو. (4)
و هي البؤيرة أي قصة التحريق هي المشار إليها في هذا البيت قال الجوهري البؤرة الحفرة بأرت أبأر بأرا حفرت بؤرة يطبخ فيها و هي الإرة و قال الإرة موضع النار و أصله أري و الهاء عوض من الياء و السراة بالفتح جمع سري و هي الشريف و أذرعات بكسر الراء موضع بالشام.
عم، إعلام الوري ثُمَّ كَانَتْ غَزْوَةُ بَنِي النَّضِيرِ وَ ذَلِكَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مَشَي إِلَي كَعْبِ بْنِ الْأَشْرَفِ يَسْتَقْرِضُهُ فَقَالَ مَرْحَباً بِكَ يَا أَبَا الْقَاسِمِ وَ أَهْلًا فَجَلَسَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ أَصْحَابُهُ فَقَامَ كَأَنَّهُ يَصْنَعُ لَهُمْ طَعَاماً وَ حَدَّثَ نَفْسَهُ أَنْ يَقْتُلَ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَنَزَلَ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَأَخْبَرَهُ بِمَا هَمَّ بِهِ الْقَوْمُ مِنَ الْغَدْرِ فَقَامَ صلي الله عليه و آله كَأَنَّهُ يَقْضِي حَاجَةً وَ عَرَفَ أَنَّهُمْ لَا يَقْتُلُونَ أَصْحَابَهُ وَ هُوَ حَيٌّ فَأَخَذَ صلي الله عليه و آله الطَّرِيقَ نَحْوَ الْمَدِينَةِ فَاسْتَقْبَلَهُ بَعْضُ أَصْحَابِ كَعْبٍ الَّذِينَ كَانَ أَرْسَلَ إِلَيْهِمْ يَسْتَعِينُ بِهِمْ عَلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَأَخْبَرَ كَعْباً بِذَلِكَ فَسَارَ الْمُسْلِمُونَ رَاجِعِينَ فَقَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ صُورِيَا وَ كَانَ أَعْلَمَ الْيَهُودِ إِنَّ رَبَّهُ (5)أَطْلَعَهُ عَلَي مَا أَرَدْتُمُوهُ مِنَ الْغَدْرِ وَ لَا يَأْتِيكُمْ وَ اللَّهِ
سپس از یاری آن ها دست کشیدند. «ذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ» چشیدند عقوبت کفرشان را چشیدند. «وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ» و برای آن هاست عذاب دردناک در روز قیامت. «کَمَثَلِ الشَّیْطانِ» یعنی نیرنگ و فریب منافقان در حقّ بنی النضیر و خوار نمودن آنان مانند فریب و نیرنگ شیطان است. «إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اکْفُرْ» آن انسان عابد بنی اسرائیل بود «فَلَمَّا کَفَرَ قالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکَ» چون کفر ورزید شیطان گفت: من بیزارم از تو، خدا این مثل و قصّه را برای بنی النضیر زد، هنگامی که با سخنان منافقان فریب خوردند. سپس در موقع سختی از ایشان تبرّی جسته و آن ها را تسلیم دشمن نمودند. و بعضی گویند: «کَمَثَلِ الشَّیْطانِ» روز بدر را قصد نموده زمانی که دعوت به جنگ با رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله نمود، چون فرشتگان را دید به عقب برگشته و فرار کرد و گفت من از خدا می ترسم. «فکان عاقبتهما» یعنی سرانجام دعوت گر و دعوت شده. (6)
«و هی البؤیرۀ» یعنی داستان سوزاندن که در این بیت بدان اشاره شده است. جوهری گوید: «البؤرۀ» به معنای گودال است. «بأرت أبئر بأراً» گودالی کندم تا در آن پخت شود. و آن «الارّۀ» است. و گوید: «الأرۀ» آتش دان است. و اصل آن «أری» بوده که هاء به جای یاء آمده است. و «السراۀ» با فتحه سین جمع سریّ به معنای بزرگ و شریف است. و «أذرعات» با کسره راء مکانی در شام است.
اعلام الوری: سپس غزوه بنی نضیر اتفاق افتاد و از این قرار بود که حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله و سلم نزد کعب بن اشرف رفت تا از وی قرضی بگیرد، او ابتداء از پیامبر احترام نمود و از وی تجلیل کرد، پس از اینکه حضرت با اصحاب خود نشستند، کعب به بهانه فراهم کردن طعام و غذا از مجلس بیرون شد، ولی باطنا در نظر گرفت آن حضرت را به قتل برساند. در این وقت جبرئیل علیه السّلام فرود آمد و پیامبر را از نیت کعب بن اشرف مطلع ساخت، حضرت رسول از خانه کعب بن اشرف بیرون شد، و طوری وانمود کرد که برای قضای حاجتی می رود، پیامبر چون می دانست اطرافیان کعب اصحاب او را نخواهند کشت لذا به تنهائی راه مدینه را در پیش گرفت. هنگامی که پیامبر به مدینه مراجعت می کرد یکی از اصحاب کعب که برای کمک و یاری او میآمد در راه حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله را دید، او جریان حضرت را به کعب اطلاع داد، و اصحاب پیامبر نیز از قضیه مراجعت پیامبر مطلع شدند و آنان هم برگشتند. عبد اللَّه بن صوریا که دانشمندترین یهودیان بود گفت: به خداوند سوگند پروردگار محمد او را از نیت سوء و مکر و فریب شما خبر داده،
أَوَّلَ مَا يَأْتِيكُمْ (1)إِلَّا رَسُولُ مُحَمَّدٍ يَأْمُرُكُمْ عَنْهُ بِالْجَلَاءِ فَأَطِيعُونِي فِي خَصْلَتَيْنِ لَا خَيْرَ فِي الثَّالِثَةِ أَنْ تُسْلِمُوا فَتَأْمَنُوا عَلَي دِيَارِكُمْ وَ أَمْوَالِكُمْ وَ إِلَّا فَإِنَّهُ يَأْتِيكُمْ مَنْ يَقُولُ لَكُمْ اخْرُجُوا مِنْ دِيَارِكُمْ فَقَالُوا هَذِهِ أَحَبُّ إِلَيْنَا قَالَ أَمَا إِنَّ الْأُولَي خَيْرٌ لَكُمْ مِنْهَا وَ لَوْ لَا أَنِّي أَفْضَحُكُمْ لَأَسْلَمْتُ ثُمَّ بَعَثَ مُحَمَّدَ بْنَ مَسْلَمَةَ إِلَيْهِمْ يَأْمُرُهُمْ بِالرَّحِيلِ وَ الْجَلَاءِ عَنْ دِيَارِهِمْ وَ أَمْوَالِهِمْ وَ أَمَرَهُ أَنْ يُؤَجِّلَهُمْ فِي الْجَلَاءِ ثَلَاثَ لَيَالٍ (2).
أَقُولُ قَالَ الْكَازِرُونِيُّ وَ غَيْرُهُ فِي شَرْحِ تِلْكَ الْقِصَّةِ كَانَتْ غَزْوَةُ بَنِي النَّضِيرِ فِي رَبِيعٍ الْأَوَّلِ (3)وَ كَانَتْ مَنَازِلُهُمْ بِنَاحِيَةِ الْفَرْعِ وَ مَا وَالاهَا بِقَرْيَةٍ يُقَالُ لَهَا زُهْرَةُ وَ إِنَّهُمْ لَمَّا نَقَضُوا الْعَهْدَ وَ عَاقَدُوا الْمُشْرِكِينَ عَلَي حَرْبِ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله خَرَجَ صلي الله عليه و آله يَوْمَ السَّبْتِ وَ صَلَّي فِي مَسْجِدِ قُبَاءَ وَ مَعَهُ نَفَرٌ مِنْ أَصْحَابِهِ (4)ثُمَّ أَتَي بَنِي النَّضِيرِ فَكَلَّمَهُمْ أَنْ يُعِينُوهُ فِي دِيَةِ رَجُلَيْنِ كَانَ قَدْ آمَنَهُمَا فَقَتَلَهُمَا عَمْرُو بْنُ أُمَيَّةَ وَ هُوَ لَا يَعْلَمُ فَقَالُوا نَفْعَلُ وَ هَمُّوا بِالْغَدْرِ بِهِ فَقَالَ عَمْرُو بْنُ الحجاش (5)أَنَا أَظْهَرُ عَلَي الْبَيْتِ فَأَطْرَحُ عَلَيْهِ صَخْرَةً فَقَالَ سَلَامُ بْنُ مِشْكَمٍ لَا تَفْعَلُوا فَوَ اللَّهِ لَيُخْبَرَنَّ بِمَا هَمَمْتُمْ (6)فَجَاءَ جَبْرَئِيلُ فَأَخْبَرَهُ صلي الله عليه و آله فَخَرَجَ رَاجِعاً إِلَي الْمَدِينَةِ ثُمَّ دَعَا عَلِيّاً وَ قَالَ لَا تَبْرَحْ مِنْ مَكَانِكَ فَمَنْ خَرَجَ عَلَيْكَ مِنْ أَصْحَابِي فَسَأَلَكَ عَنِّي فَقُلْ تَوَجَّهَ إِلَي الْمَدِينَةِ فَفَعَلَ ذَلِكَ ثُمَّ لَحِقُوا بِهِ فَبَعَثَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله مُحَمَّدَ بْنَ مَسْلَمَةَ إِلَيْهِمْ وَ أَمَرَهُمْ بِالْجَلَاءِ
و اینک فرستاده وی خواهد آمد و شما را به ترک این دیار امر خواهد کرد، اکنون به حرف من گوش فرا دهید و به وی ایمان بیاورید، تا مال و جان شما در امان باشد، و اگر از گفتار او درگذرید شما را از این محل بیرون خواهد کرد. یهودیان گفتند: خروج ما از این محل و ترک مال و دیار بر ما گواراتر است تا اینکه به محمد ایمان بیاوریم!، عبد اللَّه گفت: ولی اگر ایمان بیاورید برای شما بهتر است، و اگر برای رسوائی شما نبود من ایمان میآوردم پس از اینکه حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله به مدینه مراجعت کرد، محمد بن مسلمه را نزد یهودیان فرستادند، و برای آن ها سفارش اکید کردند که هر چه زودتر از اموال خود برداشته و از دیار خود بیرون شوند، و حضرت امر فرمود که تا سه روز باید یهودیان منازل خود را تخلیه کنند. (7)
می گویم: کازرونی و دیگران در شرح این داستان آورده اند: غزوه بنی نضیر در ماه ربیع الاول اتفاق افتاد. منازل آن ها در منطقه فرع و اطراف آن در روستایی به نام زهرۀ بود. اینان هنگامی که پیمان شکنی کردند و با مشرکان برای جنگ با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم معاهده بستند، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روز شنبه بیرون رفت و در مسجد قبا به همراه شماری از یارانش نماز گزارد. سپس به نزد یهودیان بنی نضیر آمد و با آنان صحبت فرمود تا در پرداخت دیه دو شخصی که امان داده بود و عمرو بن امیّۀ در حالی که خبر نداشت آن دو را کشت، او را کمک کند. گفتند: این کار را انجام می دهیم اما در صدد نیرنگ برآمدند. عمرو بن حجاش گفت: من به خانه در می آیم و تو سنگی بر وی بینداز. سلام بن مشکم گفت: این کار را نکنید به خدا سوگند او از قصد و نیت شما خبر پیدا می کند. جبرئیل آمد و پیامبر را از تصمیم آن ها مطّلع کرد. آن حضرت به سمت مدینه برگشت سپس علی علیه السلام را فرا خواند و فرمود: از جایت تکان نخور هر کدام از اصحابم به نزد تو آمدند و در باره من از تو پرسیدند بگو: به سوی مدینه رفته است. او این کار را انجام داد. بعد به پیامبر ملحق شدند و آن حضرت محمد بن مسلمه را به سوی بنی نضیر فرستاد و آنان را به تعبید و تخلیه آنجا امر فرمود.
1) في المصدر: و اللّه ما يأتيكم.
2) إعلام الوري: 56 ط 1 و 97 ط 2.
3) في الامتاع: في ربيع الأوّل علي رأس سبعة و عشرين شهرا من مهاجر النبيّ صلّي اللّه عليه و آله، و يقال: كانت في جمادي الأولي سنة أربع، و روي عقيل بن خالد و غيره عن ابن شهاب قال: كانت غزوة بني النضير بعد بدر بستة أشهر.
4) في الامتاع: دون العشرة.
5) في الامتاع: عمرو بن جحاش.
6) في المصدر: بما هممتم به.
7) . اعلام الوری : 56 چاپ اول و 97 چاپ دوم .
وَ قَالَ لَا تُسَاكِنُونِي (1)وَ قَدْ هَمَمْتُمْ بِمَا هَمَمْتُمْ بِهِ وَ قَدْ أَجَّلْتُكُمْ عَشْراً فَأَرْسَلَ (2)إِلَيْهِمُ ابْنُ أُبَيٍّ لَا تَخْرُجُوا فَإِنَّ مَعِي أَلْفَيْنِ مِنْ قَوْمِي وَ غَيْرِهِمْ يَدْخُلُونَ حُصُونَكُمْ فَيَمُوتُونَ مِنْ آخِرِهِمْ وَ يُمِدُّكُمْ قُرَيْظَةُ وَ حُلَفَاؤُهُمْ مِنْ غَطَفَانَ فَطَمِعَ حُيَيٌّ (3)فِيمَا قَالَ ابْنُ أُبَيٍّ فَخَرَجَ إِلَيْهِمُ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله فَصَلَّي الْعَصْرَ بِفِنَاءِ (4)بَنِي النَّضِيرِ وَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ يَحْمِلُ رَايَتَهُ وَ اسْتَخْلَفَ عَلَي الْمَدِينَةِ ابْنَ أُمِّ مَكْتُومٍ فَلَمَّا رَأَوْا رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله قَامُوا عَلَي حُصُونِهِمْ مَعَهُمُ النَّبْلُ وَ الْحِجَارَةُ فَاعْتَزَلَتْهُمْ قُرَيْظَةُ وَ خَفَرَهُمْ ابْنُ أُبَيٍّ (5)فَحَاصَرَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ قَطَعَ نَخْلَهُمْ وَ كَانَتِ النَّخْلَةُ مِنْ نَخِيلِهِمْ ثَمَنَ وَصِيفٍ وَ أَحَبَّ إِلَيْهِمْ مِنْ وَصِيفٍ وَ قِيلَ قَطَعُوا نَخْلَةً وَ أَحْرَقُوا نَخْلَةً وَ قِيلَ كَانَ جَمِيعُ مَا قَطَعُوا وَ أَحْرَقُوا سِتَّ نَخَلَاتٍ فَقَالُوا نَحْنُ نَخْرُجُ مِنْ بِلَادِكَ فَأَجْلَاهُمْ عَنِ الْمَدِينَةِ وَ وَلَّي إِخْرَاجَهُمْ مُحَمَّدَ بْنَ مَسْلَمَةَ وَ حَمَلُوا النِّسَاءَ وَ الصِّبْيَانَ وَ تَحَمَّلُوا عَلَي سِتِّمِائَةِ
و فرمود: در یک مکان با من ساکن نشوید زیرا در صدد انجام این تصمیم و نیرنگ برآمدید و من ده روز به شما مهلت می دهم. عبد الله بن ابیّ برای آن ها پیغام فرستاد: بیرون نروید، همراه من دو هزار نفری از قوم من و دیگران هستند که به دژهای شما وارد می شوند و تا نفر آخرشان می میرند و بنی قریظه و هم پیمانانشان از غطفان شما را یاری می دهند. حیی بن اخطب از سخنان ابن ابیّ به طمع افتاد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به سوی آن ها رهسپار شد و نماز عصر را در میدان بنی نضیر گزارد. علی علیه السلام پرچم آن حضرت را حمل می کرد و پیامبر امّ مکتوم را در مدینه به جای خود گذاشت. چون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را دیدند با تیرها و سنگ هایی که داشتند در دژها پناه گرفتند. بنی قریظه از همکاری با آنان دست کشیدند و آن ها را به حال خود گذاشتند و ابن ابیّ پیمانش را با آنان شکست. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آنان را محاصره کرد و نخلستان های آنان را قطع کرد. هر نخل از نخلستان های آن ها به ارزش یک غلام (خدمتکار) است و حتی از غلام بیشتر دوست می داشتند. و گفته شده: نخلی را قطع کردند و نخلی را سوزاندند. و گفته شده: کل نخل هایی که قطع کردند و سوزاندند شش نخل بود. گفتند: ما از سرزمین تو خارج می شویم. پیامبر آنان را از مدینه بیرون کرد و محمد بن مسلمه را مسوؤل اخراج آن ها کرد. آنان زنان و کودکان را با خود بردند و اموال خود را بر ششصد
1) في المصدر: ففعل ذلك علي حتّي تناثلوا إليه ثمّ تبعوه و لحقوا به، فقالوا: قمت و لم نشعر، فقال: همت اليهود بالغدر فاخبرني اللّه بذلك، فقمت، و بعث اليهم رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله ان اخرجوا من بلدتي و لا تساكنوني.
2) في المصدر زيادة هي: فمن رئي بعد ذلك ضرب عنقه، فمكثوا أيّاما يتجهزون و تكاروا من أناس إبلا، فأرسل اه.
3) أي حيي بن اخطب و في الامتاع: ثم بعث حيي بن اخطب مع اخيه جدي بن اخطب الي النبيّ صلّي اللّه عليه و آله و سلم: انا لا نخرج فليصنع ما بدا لك، فلما بلغ جدي رسالة اخيه حيي كبر رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله و كبر من معه و قال: (حاربت اليهود) و نادي مناديه بالمسير الي بني النضير.
4) في المصدر: و الامتاع: بفضاء.
5) في المصدر: و خفرهم ابن أبي و حلفاؤهم من غطفان. و في الامتاع: و لم يأتهم ابن أبي و اعتزلتهم قريظة فلم تعنهم بسلاح و لا رجال، و جعلوا يرمون يومهم بالنبل و الحجارة حتي أمسوا، فلما صلي رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله العشاء و قد تتام أصحابه رجع الي بيته في عشرة من أصحابه و عليه الدرع و المغفر و هو علي فرس، و استعمل عليا رضي اللّه عنه علي العسكر، و بات المسلمون محاصريهم يكبرون حتّي اصبحوا، و اذن بلال رضي اللّه عنه بالمدينة: فغدا رسول الله 9 في اصحابه الذين كانوا معه فصلى بالناس في فضاء بنى خطمة ، واستعمل على المدينة ابن ام مكتوم.
بَعِيرٍ وَ قَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله اخْرُجُوا وَ لَكُمْ دِمَاؤُكُمْ وَ مَا حَمَلَتِ الْإِبِلُ إِلَّا الْحَلْقَةَ وَ هِيَ السِّلَاحُ فَقَبَضَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله الْأَمْوَالَ وَ الْحَلْقَةَ فَوَجَدَ مِنَ الْحَلْقَةِ خَمْسِينَ دِرْعاً وَ خَمْسِينَ بَيْضَةً وَ ثَلَاثَمِائَةٍ وَ أَرْبَعِينَ سَيْفاً (1)وَ كَانَتْ غَنَائِمُ بَنِي النَّضِيرِ صَفِيّاً لِرَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله خَالِصَةً لَمْ يَخْمُسْهَا وَ لَمْ يُسْهِمْ مِنْهَا لِأَحَدٍ وَ قَدْ أَعْطَي نَاساً مِنْهَا وَ رُوِيَ أَنَّهُ حَاصَرَهُمْ إِحْدَي وَ عِشْرِينَ لَيْلَةً (2).
فس، تفسير القمي يا أَيُّهَا الرَّسُولُ لا يَحْزُنْكَ الَّذِينَ يُسارِعُونَ فِي الْكُفْرِ مِنَ الَّذِينَ قالُوا آمَنَّا بِأَفْواهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ فَإِنَّهُ كَانَ سَبَبُ نُزُولِهَا أَنَّهُ كَانَ بِالْمَدِينَةِ بُطْنَانٌ مِنَ الْيَهُودِ مِنْ بَنِي هَارُونَ وَ هُمُ النَّضِيرُ وَ قُرَيْظَةُ وَ كَانَتْ قُرَيْظَةُ سَبْعَمِائَةٍ وَ النَّضِيرُ أَلْفاً وَ كَانَتِ النَّضِيرُ أَكْثَرَ مَالًا وَ أَحْسَنَ حَالًا مِنْ قُرَيْظَةَ وَ كَانُوا حُلَفَاءَ لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ أُبَيٍّ فَكَانَ إِذَا وَقَعَ بَيْنَ قُرَيْظَةَ وَ النَّضِيرِ قَتِيلٌ وَ كَانَ الْقَتِيلُ مِنْ بَنِي النَّضِيرِ قَالُوا لِبَنِي قُرَيْظَةَ لَا نَرْضَي أَنْ يَكُونَ قَتِيلٌ مِنَّا بِقَتِيلٍ مِنْكُمْ فَجَرَي بَيْنَهُمْ فِي ذَلِكَ مُخَاطَبَاتٌ كَثِيرَةٌ حَتَّي كَادُوا أَنْ يَقْتَتِلُوا (3)حَتَّي رَضِيَتْ قُرَيْظَةُ وَ كَتَبُوا بَيْنَهُمْ كِتَاباً عَلَي أَنَّهُ أَيُّ رَجُلٍ مِنَ الْيَهُودِ مِنَ النَّضِيرِ قَتَلَ رَجُلًا مِنْ بَنِي قُرَيْظَةَ أَنْ يُجَنِّيَهُ (4)وَ
شتر گذاشته و رفتند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به آن ها فرمود: «بروید جان و امولتان که بر شتر نهادید جز سلاح ها برای شماست.» رسول خدا اموال و سلاح ها را گرفت. و در میان سلاح ها و ابزارهای جنگی ها آن ها پنجاه زره و پنجاه کلاه خود و سیصد و چهل شمشیر بدست آورد. غنایم بنی نضیر مخصوص رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود که از آن خمس نداد و به کسی هم سهمی نداد. و به گروهی از مردم مقداری از آن را بخشید. و روایت شده که پیامبر بیست و یک شب آنان را محاصره کرد. (5)
تفسیر قمی: «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ لا یَحْزُنْکَ الَّذِینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ مِنَ الَّذِینَ قالُوا آمَنَّا بِأَفْواهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُم» شان نزول این آیه این بود که در مدینه دو تیره از یهودیان بنی هارون به نامهای بنی نضیر و بنی قریظه بودند و بنی قریظه، هفتصد تن و بنی نضیر، هزار تن بودند و نضیر، ثروتمندتر و خوش احوالتر از قریظه بودند و هم پیمان عبدالله بن ابی بودند و چون بین بنی قریظه و بنی نضیر قتلی رخ میداد و قاتل از بنی نضیر بود، به بنی قریظه میگفتند: تن نمیدهیم به آن که یک کشته ما در برابر یک کشته شما قرار گیرد و در این ماجرا بین ایشان خطابهای بسیار زیادی جریان یافت و نزدیک بود که با هم بجنگند تا آن که قریظه راضی شد و بین خود عهدنامهای نوشتند مبنی بر این که هر گاه مردی از بنی نضیر، مردی از بنی قریظه را کشت، تجبیه و تحمیم گردد.
1) في الامتاع: و قال عمر: الا تخمس ما أصبت؟ فقال صلّي اللّه عليه و آله و سلم: لا اجعل شيئا جعله اللّه لي دون المؤمنين بقوله: «ما أَفاءَ اللَّهُ عَلي رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُري فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبي وَ الْيَتامي وَ الْمَساكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ كَيْ لا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِياءِ مِنْكُمْ» كهيئة ما وقع فيه السهمان للمسلمين، و كانت بنو النضير من صفا يا رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله و سلم جعلها حبسا لنوائبه، و كان ينفق علي أهلها منها، كانت خالصة له، فاعطي من اعطي منها، و حبس ما حبس، و كان يزرع تحت النخل، و كان يدخل منها قوت اهله سنة من الشعير و التمر لازواجه و بني (عبد) المطلب، و ما فضل جعله في الكراع و السلاح و استعمل علي اموال بني النضير ابا رافع مولاه، و كانت صدقاته منها و من اموال مخيريق.
2) المنتقي في مولود المصطفي: 125. الباب الرابع فيما كان سنة أربع من الهجرة.
3) ان يقتلوا خ ل.
4) يحنيه خ ل.
5) . المنتقی فی مولود المصطفی : 125
يُحَمِّمَ (1)وَ التَّجْنِيَةُ (2)أَنْ يُقْعَدَ عَلَي جَمَلٍ وَ يُوَلَّي وَجْهُهُ إِلَي ذَنَبِ الْجَمَلِ وَ يُلَطَّخَ وَجْهُهُ بِالْحَمْأَةِ (3)وَ يَدْفَعَ نِصْفَ الدِّيَةِ وَ أَيُّمَا رَجُلٍ مِنْ بَنِي قُرَيْظَةَ قَتَلَ رَجُلًا مِنَ النَّضِيرِ أَنْ يَدْفَعَ إِلَيْهِ الدِّيَةَ كَامِلَةً وَ يُقْتَلَ بِهِ فَلَمَّا هَاجَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَي الْمَدِينَةِ وَ دَخَلَ الْأَوْسُ وَ الْخَزْرَجُ فِي الْإِسْلَامِ ضَعُفَ أَمْرُ الْيَهُودِ فَقَتَلَ رَجُلٌ مِنْ بَنِي قُرَيْظَةَ رَجُلًا مِنْ بَنِي النَّضِيرِ فَبَعَثُوا إِلَيْهِمْ بَنُو النَّضِيرِ ابْعَثُوا إِلَيْنَا بِدِيَةِ الْمَقْتُولِ وَ بِالْقَاتِلِ حَتَّي نَقْتُلَهُ فَقَالَتْ قُرَيْظَةُ لَيْسَ هَذَا حُكْمَ التَّوْرَاةِ وَ إِنَّمَا هُوَ شَيْءٌ غَلَبْتُمُونَا عَلَيْهِ فَإِمَّا الدِّيَةُ وَ إِمَّا الْقَتْلُ وَ إِلَّا فَهَذَا مُحَمَّدٌ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ فَهَلُمُّوا نَتَحَاكَمْ إِلَيْهِ فَمَشَتْ بَنُو النَّضِيرِ إِلَي عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أُبَيٍّ وَ قَالُوا سَلْ مُحَمَّداً أَنْ لَا يَنْقُضَ شَرْطَنَا فِي هَذَا الْحُكْمِ الَّذِي بَيْنَنَا وَ بَيْنَ قُرَيْظَةَ فِي الْقَتْلِ فَقَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أُبَيٍّ ابْعَثُوا (4)رَجُلًا يَسْمَعْ كَلَامِي وَ كَلَامَهُ فَإِنْ حَكَمَ لَكُمْ بِمَا تُرِيدُونَ وَ إِلَّا فَلَا تَرْضَوْا بِهِ فَبَعَثُوا مَعَهُ رَجُلًا فَجَاءَ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ هَؤُلَاءِ الْقَوْمَ قُرَيْظَةَ وَ النَّضِيرَ قَدْ كَتَبُوا بَيْنَهُمْ كِتَاباً وَ عَهْداً وَثِيقاً تَرَاضَوْا بِهِ وَ الْآنَ فِي قُدُومِكَ يُرِيدُونَ نَقْضَهُ وَ قَدْ رَضُوا بِحُكْمِكَ فِيهِمْ فَلَا تَنْقُضْ عَلَيْهِمْ كِتَابَهُمْ وَ شَرْطَهُمْ فَإِنَّ بَنِي النَّضِيرِ لَهُمُ الْقُوَّةُ وَ السِّلَاحُ وَ الْكُرَاعُ وَ نَحْنُ نَخَافُ الدَّوَائِرَ (5)فَاغْتَمَّ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مِنْ ذَلِكَ وَ لَمْ يُجِبْهُ بِشَيْءٍ فَنَزَلَ عَلَيْهِ جَبْرَئِيلُ بِهَذِهِ الْآيَاتِ يا أَيُّهَا الرَّسُولُ لا يَحْزُنْكَ الَّذِينَ يُسارِعُونَ فِي الْكُفْرِ مِنَ الَّذِينَ قالُوا آمَنَّا بِأَفْواهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ وَ مِنَ الَّذِينَ هادُوا يَعْنِي الْيَهُودَ سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ سَمَّاعُونَ لِقَوْمٍ آخَرِينَ لَمْ يَأْتُوكَ يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ يَعْنِي عَبْدَ اللَّهِ بْنَ أُبَيٍّ وَ بَنِي النَّضِيرِ
تجبیه آن است که روی شتر نشانده شود و صورتش به سمت دم شتر گردانده شود و صورتش تحمیم شود یعنی با گل سیاه گندیده پوشانده شود و در عین حال، نیمی از دیه را بپردازد، و هر مردی از بنی قریظه، مردی از بنی نضیر را کشت، دیه کامل را بدهد و خود نیز کشته شود. وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله از مدینه هجرت کرد و دو قبیله اوس و خزرج نیز به اسلام گراییدند، یهودیان حامیان خود را از دست دادند و مردی از بنی قریظه مردی از بنی نضیر را کشت و بنی نضیر به بنی قریظه نوشتند که دیه را بپردازید و قاتل را نیز بدهید تا بکشیم. بنی قریظه گفتند: این حکم تورات نیست و فقط چیزی است که شما به زور، ما را بدان واداشته بودید، پس یا قتل و یا دیه و گرنه محمد بین ما و شما حکم کند، بیایید تا او را به حکمیت گیریم. بنی نضیر نزد عبدالله بن ابی رفتند و گفتند: از محمد بخواه که شرط ما را در حکم بین ما و بنی قریظه در باره قتل، نقض نکند. عبدالله بن ابی گفت که مردی را همراه من بفرستید که سخنان من و محمد را بشنود، پس اگر وی به آن چه شما خواهید حکم نمود، که هیچ، وگرنه به حکمیت تن ندهید. ایشان مردی را با وی فرستادند و او نزد پیامبر آمد و گفت: ای رسول خدا! این دو قوم قریظه و نضیر، بین خود پیمانی و کتابی و میثاقی نوشته و بر آن توافق کردهاند و اکنون در محضر شما قصد آن دارند تا آن را نقض نمایند و به حکم شما در باره خود رضایت دادهاند، پس این شرط و پیمان ایشان را بر آنان نقض نکن و (نگاه دار) چرا که بنی نضیر صاحب توان و سلاح و نیروی جنگی هستند و ما از پیشامدهای ناگوار و درگیریهای شدید نگران هستیم. رسول الله از شنیدن این سخن، غمگین شد و پاسخی نداد و جبرئیل این آیات را نازل نمود: «یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ لاَ یَحْزُنکَ الَّذِینَ یُسَارِعونَ فِی الْکُفْرِ مِنَ الَّذِینَ قَالُواْ آمَنَّا بِأَفْوَاهِهِمْ وَلَمْ تُؤْمِن قُلُوبُهُمْ وَمِنَ الَّذِینَ هِادُواْ» یعنی یهودیان «سَمَّاعونَ لِلْکَذِبِ سَمَّاعونَ لِقَوْمٍ آخَرِینَ لَمْ یَأْتُوکَ یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ مِن بَعدِ مَوَاضِعهِ» یعنی عبدالله بن ابی و بنی نضیر
1) في المصدر: و يحم. و في نسختي المخطوطة: «و يجم» يقال: جاء في جمة أي في جماعة يسألون الدية.
2) و التحنية خ ل.
3) الحماة: الطين الأسود المنتن. و استظهر المصنّف في الهامش انه مصحف: بالحممة.
4) ابعثوا معي خ ل.
5) في المصدر المطبوع: الغوائل. و في نسختي المخطوطة: الدوائل. (الدوائر خ ل). أقول : كلها بمعنى الشر والفساد. والاصوب ما في المتن.
يَقُولُونَ إِنْ أُوتِيتُمْ هذا فَخُذُوهُ وَ إِنْ لَمْ تُؤْتَوْهُ فَاحْذَرُوا يَعْنِي عَبْدَ اللَّهِ بْنَ أُبَيٍّ حَيْثُ قَالَ لِبَنِي النَّضِيرِ إِنْ لَمْ يَحْكُمْ لَكُمْ بِمَا تُرِيدُونَهُ فَلَا تَقْبَلُوا وَ مَنْ يُرِدِ اللَّهُ فِتْنَتَهُ فَلَنْ تَمْلِكَ لَهُ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً أُولئِكَ الَّذِينَ لَمْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ لَهُمْ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ سَمَّاعُونَ لِلْكَذِبِ أَكَّالُونَ لِلسُّحْتِ فَإِنْ جاؤُكَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ إِنْ تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَنْ يَضُرُّوكَ شَيْئاً وَ إِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ (1)إِلَي قَوْلِهِ وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ (2)قَوْلُهُ نَخْشي أَنْ تُصِيبَنا دائِرَةٌ (3)هُوَ قَوْلُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أُبَيٍّ لِرَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لَا تَنْقُضْ حُكْمَ بَنِي النَّضِيرِ فَإِنَّا نَخَافُ الدَّوَائِرَ (4).
أن يجنيه بالجيم و النون كذا في أكثر النسخ و كأنه من الجناية أي يظهر عليه أثر الجناية و في بعضها بالحاء المهملة و الظاهر أن يحممه من التحميم بدون و يحمم كما سيأتي.
و قال في النهاية فيه مر يهودي محمم مجلود أي مسود الوجه من الحممة الفحمة و جمعها حمم انتهي.
و كذا الظاهر بالحممة و في أكثر النسخ بالحمأة و هي الطين الأسود المنتن.
فس، تفسير القمي هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مِنْ دِيارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ ما ظَنَنْتُمْ أَنْ يَخْرُجُوا (5)قَالَ سَبَبُ ذَلِكَ أَنَّهُ كَانَ بِالْمَدِينَةِ ثَلَاثَةُ أَبْطُنٍ مِنَ الْيَهُودِ بَنِي النَّضِيرِ (6)وَ قُرَيْظَةَ وَ قَيْنُقَاعَ وَ كَانَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله عَهْدٌ وَ مُدَّةٌ
«یَقُولُونَ إِنْ أُوتِیتُمْ هَ - ذَا فَخُذُوهُ وَإِن لَّمْ تُؤْتَوْهُ فَاحْذَرُواْ» منظور، عبدالله بن ابی است، آن گاه که به بنی نضیر گفت: اگر طبق خواست شما حکم نکرد، حکمیت را نپذیرید «وَمَن یُرِدِ اللّهُ فِتْنَتَهُ فَلَن تَمْلِکَ لَهُ مِنَ اللّهِ شَیْئًا أُوْلَ - ئِکَ الَّذِینَ لَمْ یُرِدِ اللّهُ أَن یُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ لَهُمْ فِی الدُّنْیَا خِزْیٌ وَلَهُمْ فِی الآخِرَةِ عذَابٌ عظِیمٌ * سَمَّاعونَ لِلْکَذِبِ أَکَّالُونَ لِلسُّحْتِ فَإِن جَآؤُوکَ فَاحْکُم بَیْنَهُم أَوْ أَعرِضْ عنْهُمْ وَإِن تُعرِضْ عنْهُمْ فَلَن یَضُرُّوکَ شَیْئًا وَإِنْ حَکَمْتَ فَاحْکُم بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ * وَکَیْفَ یُحَکِّمُونَکَ وَعندَهُمُ التَّوْرَاةُ فِیهَا حُکْمُ اللّهِ ثُمَّ یَتَوَلَّوْنَ مِن بَعدِ ذَلِکَ وَمَا أُوْلَ - ئِکَ بِالْمُؤْمِنِینَ * إِنَّا أَنزَلْنَا التَّوْرَاةَ فِیهَا هُدًی وَنُورٌ یَحْکُمُ بِهَا النَّبِیُّونَ الَّذِینَ أَسْلَمُواْ لِلَّذِینَ هَادُواْ وَالرَّبَّانِیُّونَ وَالأَحْبَارُ بِمَا اسْتُحْفِظُواْ مِن کِتَابِ اللّهِ وَکَانُواْ علَیْهِ شُهَدَاء فَلاَ تَخْشَوُاْ النَّاسَ وَاخْشَوْنِ وَلاَ تَشْتَرُواْ بِآیَاتِی ثَمَنًا قَلِیلاً وَمَن لَّمْ یَحْکُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَ - ئِکَ هُمُ الْکَافِرُونَ»(7){و هر که را خدا بخواهد، به فتنه درافکند. هرگز در برابر خدا برای او از دست تو چیزی بر نمیآید. اینانند که خدا نخواسته دل هایشان را پاک گرداند. در دنیا برای آنان رسوایی و در آخرت عذابی بزرگ خواهد بود* پذیرا و شنوای دروغ هستند (و) بسیار مال حرام می خورند. پس اگر نزد تو آمدند (یا) میان آنان داوری کن، یا از ایشان روی برتاب، و اگر داوری می کنی، پس به عدالت در میانشان حکم کن که خداوند، دادگران را دوست می دارد* و چگونه تو را داور قرار می دهند، با آن که تورات نزد آنان است که در آن حکم خدا (آمده) است؟ سپس آنان بعد از این (طلب داوری) پشت می کنند، و (واقعاً) آنان مومن نیستند * ما تورات را که در آن رهنمود و روشنایی بود، نازل کردیم. پیامبرانی که تسلیم (فرمان خدا) بودند، به موجب آن برای یهود داوری میکردند و (همچنین) الهیون و دانشمندان به سبب آن چه از کتاب خدا به آنان سپرده شده و بر آن گواه بودند. پس از مردم نترسید و از من بترسید و آیات مرا به بهای ناچیزی مفروشید و کسانی که به موجب آن چه خدا نازل کرده، داوری نکردهاند، آنان خود کافرانند} تا این فرموده: «نخشی ان تصیبنا دائرۀ» (8)این سخن عبد الله بن ابیّ است که به رسول خدا گفت: حکم بنی نضیر نقض نکن زیرا ما از مصیبت ها و درگیری های سخت می ترسیم. (9)
«أن یجنّیه» با جیم و نون در بیشتر نسخه ها به این صورت ذکر شده است. و از «الجنایۀ» گرفته شده است. یعنی اثر جنایت بر او آشکار می گردد. در برخی نسخه ها با حاء ذکر شده و به ظاهر «أن یحمّمه» از تحمیم بدون» و «یحمم» می باشد که در ادامه توضیح آن خواهد آمد.
در نهایۀ گوید: در روایت آمده است: «فیه مرّ یهودیّ محمّم مجلود» یعنی با چهره سیاه، که از «الحممۀ» به معنای زغال سنگ می باشد که جمع آن «حمم» است. پایان سخن.
در ظاهر نیز «الحممۀ» است و در بیشتر نسخه ها «الحمأۀ» به معنای گِل سیاه بدبو است.
تفسیر قمی: «هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ مِنْ دِیارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ ما ظَنَنْتُمْ أَنْ یَخْرُجُوا» سبب نزول این آیات این است که در مدینه سه گروه از یهود بودند: بنو نضیر، قریظه و قینقاع. میان آنان و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عهدی بود.
فَنَقَضُوا عَهْدَهُمْ وَ كَانَ سَبَبَ ذَلِكَ فِي بَنِي النَّضِيرِ فِي نَقْضِ عَهْدِهِمْ أَنَّهُ أَتَاهُمْ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَسْتَسْلِفُهُمْ دِيَةَ رَجُلَيْنِ قَتَلَهُمَا رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِهِ غِيلَةً يَعْنِي يَسْتَقْرِضُ وَ كَانَ قَصَدَ كَعْبَ بْنَ الْأَشْرَفِ فَلَمَّا دَخَلَ عَلَي كَعْبٍ قَالَ مَرْحَباً يَا أَبَا الْقَاسِمِ وَ أَهْلًا وَ قَامَ كَأَنَّهُ يَصْنَعُ لَهُ الطَّعَامَ وَ حَدَّثَ نَفْسَهُ أَنْ يَقْتُلَ (1)رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ يُتْبِعَ (2)أَصْحَابَهُ فَنَزَلَ جَبْرَئِيلُ فَأَخْبَرَهُ بِذَلِكَ فَرَجَعَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَي الْمَدِينَةِ وَ قَالَ لِمُحَمَّدِ بْنِ مَسْلَمَةَ الْأَنْصَارِيِّ اذْهَبْ إِلَي بَنِي النَّضِيرِ فَأَخْبِرْهُمْ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ أَخْبَرَنِي بِمَا هَمَمْتُمْ بِهِ مِنَ الْغَدْرِ فَإِمَّا أَنْ تَخْرُجُوا مِنْ بَلَدِنَا وَ إِمَّا أَنْ تَأْذَنُوا بِحَرْبٍ (3)فَقَالُوا نَخْرُجُ مِنْ بِلَادِكَ (4)فَبَعَثَ إِلَيْهِمْ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أُبَيٍّ أَلَّا تَخْرُجُوا وَ تُقِيمُوا (5)وَ تُنَابِذُوا مُحَمَّداً (6)الْحَرْبَ فَإِنِّي أَنْصُرُكُمْ أَنَا وَ قَوْمِي وَ حُلَفَائِي فَإِنْ خَرَجْتُمْ خَرَجْتُ مَعَكُمْ وَ إِنْ قَاتَلْتُمْ قَاتَلْتُ مَعَكُمْ فَأَقَامُوا وَ أَصْلَحُوا حُصُونَهُمْ وَ تَهَيَّئُوا لِلْقِتَالِ وَ بَعَثُوا إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَنَّا لَا نَخْرُجُ فَاصْنَعْ مَا أَنْتَ صَانِعٌ فَقَامَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ كَبَّرَ وَ كَبَّرَ أَصْحَابُهُ وَ قَالَ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ تَقَدَّمْ إِلَي بَنِي النَّضِيرِ فَأَخَذَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ الرَّايَةَ وَ تَقَدَّمَ وَ جَاءَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ أَحَاطَ بِحِصْنِهِمْ وَ غَدَرَ بِهِمْ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أُبَيٍّ وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِذَا ظَفِرَ بِمُقَدَّمِ بُيُوتِهِمْ حَصَّنُوا مَا يَلِيهِمْ وَ خَرَّبُوا مَا يَلِيهِ وَ كَانَ الرَّجُلُ مِنْهُمْ مِمَّنْ كَانَ لَهُ بَيْتٌ حَسَنٌ خَرَّبَهُ وَ قَدْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَمَرَ بِقَطْعِ نَخْلِهِمْ فَجَزِعُوا مِنْ ذَلِكَ وَ قَالُوا يَا مُحَمَّدُ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكَ بِالْفَسَادِ إِنْ كَانَ لَكَ هَذَا فَخُذْهُ وَ إِنْ كَانَ لَنَا فَلَا تَقْطَعْهُ فَلَمَّا كَانَ بَعْدَ ذَلِكَ قَالُوا يَا مُحَمَّدُ نَخْرُجُ مِنْ بِلَادِكَ فَأَعْطِنَا (7)
آنان عهدشان را شکستند و سبب شکستن عهدشان، بنو نضیر بودند. روزی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به نزد آنان رفت تا برای دیه دو فردی که یکی از یاران پیامبر، او را غافلگیرانه کشته بود، طلب قرض کند، پس نزد کعب بن اشرف رفت. هنگامی که بر کعب وارد شد، او گفت: درود بر تو اباالقاسم، خوش آمدی. برخاست، گویی میخواهد برای او غذایی بیاورد. در حالی که با خود اندیشه قتل رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و قتل یارانش را داشت. جبرئیل علیه السلام بر او نازل شد و او را مطلع کرد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه بازگشت و به محمد بن سلمه انصاری فرمود: نزد بنو نضیر برو و به آنان بگو که خداوند عز و جل او را از نیرنگی که به آن همت گمارده بودید مطلع ساخت؛ پس یا از سرزمین ما خارج شوید و یا اعلان جنگ کنید. گفتند: از سرزمینتان خارج میشویم. پس عبدالله بن ابی نزد آنان فرستاد که خارج نشوید، بمانید و به محمد اعلان جنگ کنید، من و قوم و هم پیمانانم شما را یاری میکنیم. اگر خارج شوید، من هم با شما میآیم و اگر بجنگید، من هم با آنان میجنگم. آنان ماندند و استحکامات و قلعههای خود را ساختند و آماده جنگ شدند. آن گاه به سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پیغام فرستادند: ما از این جا نمیرویم، پس هر چه میخواهی بکن. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برخاست، تکبیر گفت و یارانش تکبیر گفتند و به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: به سوی بنو نضیر برو. امیرالمؤمنین علیه السلام پرچم را گرفت و به پیش رفت. سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم جلو آمد و قلعه ایشان را محاصره کرد. عبدالله بن ابی به آنان نیرنگ زد و هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به خانههایشان رسید، هر چه نزدشان بود را حفظ میکردند و هر چه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به آن میرسید را خراب میکردند. مردی از آنان خانه خوبی داشت که آن را خراب کرد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمان داد درختان خرمایشان را قطع کنند. اما آنان به جزع و فزع افتادند و گفتند: ای محمد! خداوند تو را به خرابی امر کرده است؟ اگر این درختان از آن توست، آنها را بگیر و اگر از آن ماست، آنها را قطع نکن. پس از آن گفتند: ای محمد! از سرزمین تو خارج میشویم، اما آنچه از آن ماست را به ما ببخش.
مَالَنَا فَقَالَ لَا وَ لَكِنْ تَخْرُجُونَ وَ لَكُمْ مَا حَمَلَتِ الْإِبِلُ فَلَمْ يَقْبَلُوا ذَلِكَ فَبَقُوا أَيَّاماً ثُمَّ قَالُوا نَخْرُجُ وَ لَنَا مَا حَمَلَتِ الْإِبِلُ فَقَالَ لَا وَ لَكِنْ تَخْرُجُونَ وَ لَا يَحْمِلُ أَحَدٌ مِنْكُمْ شَيْئاً فَمَنْ وَجَدْنَا مَعَهُ شَيْئاً مِنْ ذَلِكَ قَتَلْنَاهُ فَخَرَجُوا عَلَي ذَلِكَ وَ وَقَعَ قَوْمٌ مِنْهُمْ إِلَي فَدَكٍ وَ وَادِي الْقُرَي وَ خَرَجَ قَوْمٌ مِنْهُمْ إِلَي الشَّامِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ فِيهِمْ هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مِنْ دِيارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ ما ظَنَنْتُمْ أَنْ يَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللَّهِ فَأَتاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا إِلَي قَوْلِهِ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ (1)وَ أَنْزَلَ عَلَيْهِ فِيمَا عَابُوهُ مِنْ قَطْعِ النَّخْلِ ما قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوها قائِمَةً عَلي أُصُولِها فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَ لِيُخْزِيَ الْفاسِقِينَ إِلَي قَوْلِهِ رَبَّنا إِنَّكَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ (2)وَ أَنْزَلَ عَلَيْهِ فِي عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أُبَيٍّ وَ أَصْحَابِهِ أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ نافَقُوا يَقُولُونَ لِإِخْوانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَ لا نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَداً أَبَداً وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ إِلَي قَوْلِهِ ثُمَّ لا يُنْصَرُونَ (3)ثُمَّ قَالَ كَمَثَلِ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ يَعْنِي بَنِي قَيْنُقَاعَ قَرِيباً ذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ ثُمَّ ضَرَبَ فِي عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أُبَيٍّ وَ بَنِي النَّضِيرِ مَثَلًا فَقَالَ كَمَثَلِ الشَّيْطانِ إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمِينَ قَوْلُهُ (4)فَكانَ عاقِبَتَهُما أَنَّهُما فِي النَّارِ خالِدَيْنِ فِيها وَ ذلِكَ جَزاءُ الظَّالِمِينَ (5). فِيهِ (6)زِيَادَةُ أَحْرُفٍ لَمْ يَكُنْ (7)فِي رِوَايَةِ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ حَدَّثَنَا بِهِ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ ثَابِتٍ (8)عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مِيثَمٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي
فرمود: نه، از این جا بروید و هر آن چه را شترها حمل میکنند با خود ببرید. قبول نکردند و چند روزی ماندند. سپس گفتند: از این جا میرویم و هر آن چه شترها حمل میکنند را با خود میبریم. فرمود: نه، از این جا بروید و هیچ کس چیزی را با خود نمیبرد، و با هر کس چیزی یافتیم، او را میکشیم. سپس به همین شکل از آن سرزمین خارج شدند و برخی از آنان به فدک و وادی قری رفتند. و برخی از آنان به شام رفتند. خداوند راجع به آنان این آیه را نازل کرد: «هُو الذِی أَخْرَجَ الذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْل الکِتَابِ مِن دِیَارِهِمْ لأَول الحَشْرِ مَا ظَنَنتُمْ أَن یَخْرُجُوا وظَنُّوا أَنَّهُم مَّانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِّنَ اللهِ فَأَتَاهُمُ اللهُ مِنْ حَیْثُ لمْ یَحْتَسِبُوا» تا آن جا که فرمود: «ومَن یُشَاقِّ اللهَ فَإِنَّ اللهَ شَدِیدُ العِقَابِ» و در مورد سرزنش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم راجع به قطع درختان خرما این آیه را نازل کرد: «مَا قَطَعْتُم مِّن لینَةٍ أَو تَرَکْتُمُوهَا قَائِمَةً عَلی أُصُولهَا فَبِإِذْنِ اللهِ ولیُخْزِیَ الفَاسِقِینَ» تا آن جا که فرمود: «رَبَّنَا إِنَّکَ رَؤُوفٌ رَّحِیمٌ» و خداوند راجع به عبدالله بن ابی و یارانش این آیه را نازل کرد: «أَلمْ تَر إِلی الذِینَ نَافَقُوا یَقُولونَ لإِخْوانِهِمُ الذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْل الکِتَابِ لئِنْ أُخْرِجْتُمْ لنَخْرُجَنَّ مَعَکُمْ ولا نُطِیعُ فِیکُمْ أَحَدًا أَبَدًا وإِن قُوتِلتُمْ لنَنصُرَنَّکُمْ واللهُ یَشْهَدُ إِنَّهُمْ لکَاذِبُونَ» سپس فرمود: «کَمَثَل الذِینَ مِن قَبْلهِمْ» [درست مانند همان کسانی که اخیرا] مقصود بنو قینقاع است. «قَرِیبًا ذَاقُوا وبَال أَمْرِهِمْ ولهُمْ عَذَابٌ أَلیمٌ» سپس مثلی را در مورد عبدالله ابن ابی و بنو نضیر بیان کرد و فرمود: «کَمَثَل الشَّیْطَانِ إِذْ قَال للإِنسَانِ اکْفُرْ فَلمَّا کَفَرَ قَال إِنِّی بَرِیءٌ مِّنکَ إِنِّی أَخَافُ اللهَ رَبَّ العَالمِینَ* فَکَانَ عَاقِبَتَهُمَا أَنَّهُمَا فِی النَّارِ خَالدَیْنِ فِیهَا وذَلکَ جَزَاء الظَّالمِینَ» سپس گفت: در این روایت، کلماتی بود که در روایت علی بن ابراهیم وجود نداشت. محمد بن احمد بن ثابت، از احمد بن میثم، از حسن بن علی بن ابی
حَمْزَةَ - عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ - عَنْ أَبِي بَصِيرٍ فِي غَزْوَةِ بَنِي النَّضِيرِ وَ زَادَ فِيهِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ لِلْأَنْصَارِ إِنْ شِئْتُمْ دَفَعْتُ إِلَيْكُمُ (1)الْمُهَاجِرِينَ وَ قَسَمْتُهَا فِيهِمْ وَ إِنْ شِئْتُمْ قَسَمْتُهَا بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ وَ تَرَكْتُهُمْ مَعَكُمْ قَالُوا قَدْ شِئْنَا أَنْ تَقْسِمَهَا فِيهِمْ فَقَسَمَهَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بَيْنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ دَفَعَهُمْ عَنِ الْأَنْصَارِ وَ لَمْ يُعْطِهِ مِنَ الْأَنْصَارِ إِلَّا رَجُلَيْنِ وَ هُمَا سَهْلُ بْنُ حُنَيْفٍ وَ أَبُو دُجَانَةَ فَإِنَّهُمَا ذَكَرَا حَاجَةً (2).
ظاهر الخبر أن النبي صلي الله عليه و آله لما جعل المهاجرين مع الأنصار و ضمنهم نفقاتهم خير الأنصار في هذا الوقت بين أن يقسم غنائم بني النضير بين الجمع و يكون المهاجرون مع الأنصار كما كانوا و بين أن يخص بها المهاجرين و لا يكونوا بعد ذلك مع الأنصار فاختاروا الأخير (3).
وَ رَوَي الطَّبْرِسِيُّ رَحِمَهُ اللَّهُ فِي مَجْمَعِ الْبَيَانِ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: قَالَ رَسُولُ
حمزه، از ابان بن عثمان، از ابو بصیر - در غزوه بنو نضیر - روایت کرد که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به انصار فرمود: اگر بخواهید، اموال را به مهاجرین میدهم و اگر بخواهید، میان شما و آنان تقسیم میکنم و آنان را در کنار شما باقی میگذارم. گفتند: میخواهیم، اموال را میان آنان تقسیم کنی. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آنها را میان مهاجرین تقسیم کرد و به انصار چیزی نبخشید، فقط به دو نفر از آنان، سهل بن حنین و ابو دجانة عطا کرد، چون آن دو اظهار نیاز کردند. (4)
ظاهر روایت این است که پیامبر هنگامی که مهاجران را با انصار قرار داد و سهمشان را به آن ها سپرد، در این وقت به انصار اختیار داده شد که یکی از دو این کار را انجام دهند: یا غنیمت های بنی نضیر میان همه تقسیم شود و مهاجرین با انصار باشند چنانکه پیش تر بودند، و یا غنیمت ها به مهاجرین اختصاص داده شود و انصار دیگر سهمی نداشته باشند، انصار حالت دوم را انتخاب کردند.
طبرسی رحمه الله در مجمع البیان از ابن عباس روایت کرده که گوید: و از ابن عباس روایت شده که گفت: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم
1) استظهر المصنّف في الهامش ان الصحيح: (دفعت عنكم) و في المصدر: دفعت اليكم في المهاجرين منها.
2) تفسير القمّيّ: 671 - 673.
3) قال المقريزي في الامتاع: 182: فلما غنم رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله و سلم بني النضير بعث ثابت بن قيس بن شماس فدعا الأنصار كلها الاوس و الخزرج، فحمد اللّه و أثني عليه و ذكر الأنصار و ما صنعوا بالمهاجرين، و انزالهم اياهم في منازلهم و اثرتهم علي انفسهم، ثمّ قال: ان احببتم قسمت بينكم و بين المهاجرين ما افاء علي من بني النضير، و كان المهاجرون علي ما هم عليه من السكني في مساكنكم و اموالكم و ان احببتم أعطيتهم و خرجوا من دوركم، فقال سعد بن عبادة و سعد بن معاذ: يا رسول اللّه بل تقسمه للمهاجرين و يكونون في دورنا كما كانوا، و نادت الأنصار: رضينا و سلّمنا يا رسول اللّه، فقال رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله و سلم: «اللّهمّ ارحم الأنصار و أبناء الأنصار» و قسم ما أفاء اللّه عليه علي المهاجرين دون الأنصار إلا رجلين كانا محتاجين: سهل بن حنيف الأنصاريّ: و أبو دجانة سماك بن خرشة الأنصاريّ، و أعطي سعد بن معاذ سيف ابن أبي الحقيق و كان سيفا له ذكر: و وسع صلّي اللّه عليه و آله و سلم في الناس في اموال بني النضير: و أنزل اللّه تعالي في بني النضير سورة الحشر، و في جمادي الأولي مات عبد اللّه بن عثمان من رقية، و في شوال من هذه السنة تزوج رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله و سلم بام سلمة رضي اللّه عنها انتهي. أقول: و قال ابن هشام في السيرة بعد ما ذكر ان تلك الغزوة كانت في ربيع الأوّل، فحاصرهم فيها ست ليال: و نزل تحريم الخمر.
4) . تفسیر قمی : 671 - 673
اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَوْمَ بَنِي النَّضِيرِ لِلْأَنْصَارِ إِنْ شِئْتُمْ قَسَمْتُمْ لِلْمُهَاجِرِينَ مِنْ دِيَارِكُمْ وَ أَمْوَالِكُمْ وَ تُشَارِكُونَهُمْ فِي هَذِهِ الْغَنِيمَةِ وَ إِنْ شِئْتُمْ كَانَتْ لَكُمْ دِيَارُكُمْ وَ أَمْوَالُكُمْ وَ لَمْ يُقْسَمْ لَكُمْ شَيْءٌ مِنَ الْغَنِيمَةِ فَقَالَ الْأَنْصَارُ بَلْ نَقْسِمُ لَهُمْ مِنْ أَمْوَالِنَا (1)وَ نُؤْثِرُهُمْ بِالْغَنِيمَةِ وَ لَا نُشَارِكُهُمْ فِيهَا فَنَزَلَ وَ يُؤْثِرُونَ عَلي أَنْفُسِهِمْ (2)الْآيَةَ.
قب، المناقب لابن شهرآشوب شا، الإرشاد وَ لَمَّا تَوَجَّهَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَي بَنِي النَّضِيرِ عَمَدَ (3)عَلَي حِصَارِهِمْ فَضَرَبَ قُبَّةً (4)فِي أَقْصَي بَنِي حَطْمَةَ مِنَ الْبَطْحَاءِ فَلَمَّا أَقْبَلَ (5)اللَّيْلُ رَمَاهُ رَجُلٌ مِنْ بَنِي النَّضِيرِ بِسَهْمٍ فَأَصَابَ الْقُبَّةَ (6)فَأَمَرَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله أَنْ تُحَوَّلَ قُبَّتُهُ (7)إِلَي السَّفْحِ وَ أَحَاطَ بِهَا الْمُهَاجِرُونَ وَ الْأَنْصَارُ فَلَمَّا اخْتَلَطَ الظَّلَامُ فَقَدُوا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَقَالَ النَّاسُ يَا رَسُولَ اللَّهِ لَا نَرَي (8)عَلِيّاً فَقَالَ عَلَيْهِ وَ آلِهِ السَّلَامُ أَرَاهُ فِي بَعْضِ مَا يُصْلِحُ شَأْنَكُمْ فَلَمْ يَلْبَثْ أَنْ جَاءَ بِرَأْسِ الْيَهُودِيِّ الَّذِي رَمَي النَّبِيَّ صلي الله عليه و آله وَ كَانَ يُقَالُ لَهُ عَزُورَا (9)فَطَرَحَهُ بَيْنَ يَدَيِ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله كَيْفَ صَنَعْتَ فَقَالَ إِنِّي رَأَيْتُ هَذَا الْخَبِيثَ جَرِيّاً شُجَاعاً فَكَمَنْتُ لَهُ وَ قُلْتُ مَا أَجْرَأَهُ أَنْ يَخْرُجَ إِذَا اخْتَلَطَ اللَّيْلُ (10)يَطْلُبُ مِنَّا غِرَّةً فَأَقْبَلَ مُصْلِتاً بِسَيْفِهِ فِي تِسْعَةِ نَفَرٍ مِنَ الْيَهُودِ فَشَدَدْتُ عَلَيْهِ وَ قَتَلْتُهُ فَأَفْلَتَ أَصْحَابُهُ وَ لَمْ يَبْرَحُوا قَرِيباً فَابْعَثْ مَعِي نَفَراً فَإِنِّي أَرْجُو أَنْ أَظْفَرَ بِهِمْ
در روز بنی النضیر به انصار فرمود: اگر خواستید که از اموالتان و منازلتان مقداری را به مهاجرین بدهید و با آن ها در این غنیمت شریک باشند و اگر نخواستید که مال خودتان باشد و چیزی از این غنیمت را تقسیم نکنید. انصار گفتند: بلکه ما اموالمان را با آن ها تقسیم کرده و تمام غنایم را به آنها میدهیم و چیزی برای خودمان بر نمیداریم. پس این آیه نازل شد: «وَ یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ» تا پایان آیه. (11)
مناقب، ارشاد: هنگامی که رسول خدا ص برای سرکوبی مردم بنی النضیر عزیمت کرد به حصار آنان توجه کرده و خرگاه آن حضرت را در آخرین نقطه بنی حطمه بطحا بر پا کردند. چون شب فرارسید از بنی النضیر تیری به خیمه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم افکندند. حضرت دستور داد خرگاه او را در دامنه کوه قرار دادند و مهاجر و انصار اطراف خرگاه را احاطه نمودند. چون شب همه جا را تاریک کرد مسلمانان علی علیه السلام را ندیدند برسول خدا عرضه داشتند علی کجاست؟ ما او را نمیبینیم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خیال می کنم برای انجام کاری به نفع شما اقدام کرده، چندان طول نکشید که علی علیه السلام آمد و سر یهودی که تیر به خرگاه رسول اکرم زده بوده و نامش عزورا بود در برابر آن حضرت گذارد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پرسید: چه کردی؟ عرض کرد: دانستم که این بدکردار آدمی دلاور و بی باک است در کمین او نشستم و گفتم ممکن است شب هنگام به قصد شبیخون بر ما از حصار خود بیرون آید فاصله نشد دیدم با شمشیر کشیده به اتفاق نه نفر از یهودیان به طرف ما میآید. من هم فرصت را غنیمت شمرده به او درآویخته و کارش را تمام کردم. لیکن اصحابش فرار کرده و بی درنگ نزدیک حصار خود رفتند اکنون عدهای را با من همراه کن آرزومندم بدیشان پیروز آیم.
1) في المصدر: من اموالنا و ديارنا.
2) مجمع البيان 9: 260. و الآية في سورة الحشر: 9. و ذكر الطبرسيّ أيضا عن ابي هريرة ان الآية نزلت في عليّ عليه السلام و فاطمة عليها السلام في ضيافة كانت لهما. راجعه.
3) يحمل خ ل.
4) في المصدرين: قبته.
5) فلما جن خ ل. أقول يوجد ذلك في الإرشاد.
6) قبته خ ل.
7) فحولت قبته خ ل. أقول: في الإرشاد: ان يحول قبته الي السفح و احاط اه. و في المناقب: فلما اقبل الليل اصاب القبة سهم فحولت القبة الي السفح و حوتها الصحابة.
8) ما نري خ ل.
9) في المصدر: غرورا. و في الامتاع: عزوك.
10) الظلام خ ل.
11) . مجمع البیان 9 : 206
فَبَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مَعَهُ عَشَرَةً فِيهِمْ أَبُو دُجَانَةَ سِمَاكُ بْنُ خَرَشَةَ وَ سَهْلُ بْنُ حُنَيْفٍ فَأَدْرَكُوهُمْ قَبْلَ أَنْ يَلِجُوا (1)الْحِصْنَ فَقَتَلُوهُمْ وَ جَاءُوا بِرُءُوسِهِمْ إِلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله فَأَمَرَ أَنْ تُطْرَحَ فِي بَعْضِ آبَارِ بَنِي حَطْمَةَ (2)وَ كَانَ ذَلِكَ سَبَبُ فَتْحِ حُصُونِ بَنِي النَّضِيرِ .
وَ فِي تِلْكَ اللَّيْلَةِ قُتِلَ كَعْبُ بْنُ الْأَشْرَفِ وَ اصْطَفَي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَمْوَالَ بَنِي النَّضِيرِ وَ كَانَتْ أَوَّلُ صَافِيَةٍ قَسَمَهَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بَيْنَ الْمُهَاجِرِينَ الْأَوَّلِينَ وَ أَمَرَ عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلَامُ فَحَازَ مَا لِرَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مِنْهَا فَجَعَلَهُ صَدَقَةً وَ كَانَ فِي يَدِهِ مُدَّةَ (3)حَيَاتِهِ ثُمَّ فِي يَدِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ بَعْدَهُ وَ هُوَ فِي وُلْدِ فَاطِمَةَ عَلَيْهَا السَّلَامُ حَتَّي الْيَوْمَ وَ فِيمَا كَانَ مِنْ أَمْرِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي هَذِهِ الْغَزَاةِ وَ قَتْلِهِ الْيَهُودِيَّ وَ مَجِيئِهِ إِلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله بِرُءُوسِ التِّسْعَةِ (4)النَّفَرِ يَقُولُ حَسَّانُ بْنُ ثَابِتٍ:
لِلَّهِ أَيُّ كَرِيهَةٍ أَبْلَيْتُهَا *** بِبَنِي قُرَيْظَةَ (5)وَ النُّفُوسُ تُطْلِعُ
أَرْدَي رَئِيسَهُمْ وَ آبَ بِتِسْعَةٍ* طَوْراً يُشِلُّهُمْ وَ طَوْراً يَدْفَعُ (6)
قوله طورا أي تارة و قال الجوهري مر فلان يشلهم بالسيف يكسؤهم (7)و يطردهم (8)
عرفت ومن يعتدل : يعرف *** وأيقنت حقا ولم أصدف
عن الكلم المحكم اللاء من *** لدي الله ذي الرأفة الارأف
رسائل تدرس في المؤمنين *** بهن اصطفي احمد المصطفي
فاصبح احمد فينا عزيزا *** عزيز المقامة والموقف
فيا ايها الموعدوه سفاها *** ولم يأت جورا ولم يعنف
ألستم تخافون ادني العذاب *** وما آمن الله كالاخوف
وإن تصرعوا تحت أسيافه *** كمصرع كعب أبي الاشراف
غداة رأي الله طغيانه *** واعرض كالجمل الاجنف
فأنزل جبريل في قتله *** بوحي إلي عبده ملطف
فدس الرسول رسولا له *** بأبيض ذي هبة مرهف
فباتت عيون له معولات *** متي ينع كعب لها تذرف
وقلن لاحمد : ذرنا قليلا *** فانا من النوح لم نشتف
فخلاهم ثم قال : اظعنوا *** دحورا علي رغم الانف
وأجلي النضير إلي غربة *** وكانوا بدار ذوي زخرف
إلي أذرعات ردا في وهم *** علي كل ذي دبر أعجف
أنتهي كلام ابن هشام : وذكر الابيات في ديوان علي 7 : 84. وفيه :
عن الكلم الصدق يأتي بها *** من الله ذي الرافة الارأف
وفيه ايضا : تحت اسيافنا. وفيه ايضا : بأرهف ذي ظبة مرهف.
وفيه فقالوا لاحمد. وفيه : علي رغمة الانف.
.رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ده نفر از اصحاب را از قبیل ابو دجانه سماک بن خرشه و سهل بن حنیف را با او همراه کرد و آنان به جانب آن عده کوچ کرده و پیش از آنکه یهودیان به حصار خود وارد شوند بدان ها دست یافته همه را کشتند و سرهاشان را حضور رسول خدا ص آوردند. پیامبر اکرم دستور داد آن ها را در یکی از چاه های بنی حطمه ریختند. و همین عمل علی علیه السلام ایجاب کرد مسلمانان بتوانند حصار بنی النضیر را فتح کنند و پیروز آیند.
و در آن شب کعب بن اشرف یهودی کشته شد. رسول خدا حصارها و ثروت های بنی النضیر را پس از آنکه بر ایشان تسلط یافته تصاحب کرد و آن ها را در میان مهاجر و انصار بخش نمود و در واقع این اولین غنیمتی است که رسول خدا میان یاران خود تقسیم نمود و به علی علیه السلام دستور داد بخش مربوط به حضرتش را نگهداری کرده و آن ها را بعنوان صدقه در میان بینوایان تقسیم نماید و این بخش که متعلق به رسول خدا بود تا وقتی که حضرت رسول در قید حیات بود در تصرف خود او بود و پس از رحلتش در دست اختیار علی علیه السلام درآمد و بالاخره تا امروز در دست فرزندان فاطمه علیها السلام است. حسان بن ثابت در باره پیشآمد بنی النضیر و نه نفری که بدست علی علیه السلام کشتهاند می سراید:
بیچارگی عجیبی دامنگیر مردم بنی نضیر شد و در برابر چشم دیگران به بدبختی افتادند.
بزرگ آن ها کشته شد و نه نفر از یاران او کشته و جمعی فراری گردیدند. (9)
سخن حسّان «طوراً» یعنی یک بار. و جوهری گوید: «مرّ فلان یشلّهم بالسیف» یعنی بر آنان ضربه زد و آن ها را دفع کرد و فراری داد. (10)
1) أن يدركوا خ ل.
2) ذكر نحو ذلك المقريزي في الامتاع: 180.
3) أيام خ ل.
4) في المصدر: النفر التسعة.
5) و استظهر المصنّف في الهامش ان الصحيح: ببني نضير.
6) مناقب آل أبي طالب 1: 169 و 170 الإرشاد: 47 و 48. و ألفاظ الحديث من الثاني.
7) أي يضربهم.
8) استدراك: قال ابن هشام في السيرة 3: 194. لم يسلم من بني النضير إلا رجلان: يامين بن عمير بن كعب بن عمرو بن جحاش، و أبو سعد بن وهب، أسلما علي اموالهما فاحرزاها. قال ابن إسحاق: و قد حدّثني بعض آل يامين ان رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله و سلم قال ليامين: «أ لم تر مالقيت من ابن عمك وما هم به من شأني »؟ فجعل يامين بن عمير لرجل جعلا علي ان يقتل له عمرو بن جحاش فقتله فيما يزعمون. وقال في ص 200 : قال ابن اسحاق : وقال علي بن ابي طالب رضوان الله عليه يذكر جلاء بني النضير وقتل كعب بن الاشرف:
9) . مناقب آل ابی طالب 1 : 169 - 170 و ارشاد : 47 - 48
10) . ابن هشام در سیره 3 : 194
النساء: «وَ إِذا كُنْتَ فِيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاةَ (إلي قوله): كِتاباً مَوْقُوتاً»(102 - 103)
قال الطبرسي رحمه الله بعد تفسير الآيات في صلاة الخوف: و في الآية
{و هر گاه در میان ایشان بودی و برایشان نماز برپا داشتی، پس باید گروهی از آنان با تو [به نماز] ایستند و باید جنگافزارهای خود را برگیرند و چون به سجده رفتند [و نماز را تمام کردند]، باید پشت سرِ شما قرار گیرند، و گروه دیگری که نماز نکردهاند باید بیایند و با تو نماز گزارند و البته جانب احتیاط را فرو نگذارند و جنگافزارهای خود را برگیرند. [زیرا] کافران آرزو میکنند که شما از جنگافزارها و ساز و برگِ خود غافل شوید تا ناگهان بر شما یورش بَرند. و اگر از باران در زحمتید، یا بیمارید، گناهی بر شما نیست که جنگ افزارهای خود را بر زمین نهید، ولی مواظب خود باشید. بی گمان، خدا برای کافران عذاب خفّتآوری آماده کرده است. و چون نماز را به جای آوردید، خدا را [در همه حال] ایستاده و نشسته و بر پهلو آرمیده، یاد کنید. پس چون آسودهخاطر شدید، نماز را [به طور کامل] به پا دارید، زیرا نماز بر مؤمنان، در اوقات معیّن مقرّر شده است.}
طبرسی رحمه الله پس از تفسیر آیات در باره نماز خوف گوید: این آیه
1) . نساء / 102 - 103
دلالة علي صدق النبي صلي الله عليه و آله و صحة نبوته و ذلك أنها نزلت و النبي صلي الله عليه و آله بعسفان و المشركون بضجنان فتوافقوا فصلي النبي صلي الله عليه و آله بأصحابه صلاة الظهر بتمام الركوع و السجود فهم المشركون أن يغيروا عليهم فقال بعضهم إن لهم صلاة أخري أحب إليهم من هذه يعنون صلاة العصر فأنزل الله عليه هذه الآية فصلي بهم العصر صلاة الخوف و كان ذلك سبب إسلام خالد بن الوليد. و ذكر أبو حمزة الثمالي في تفسيره أن النبي صلي الله عليه و آله غزا محاربا و بني أنمار (1)فهزمهم الله و أحرزوا الذراري و الأموال فنزل رسول الله صلي الله عليه و آله و المسلمون و لا يرون من العدو أحدا فوضعوا أسلحتهم و خرج رسول الله صلي الله عليه و آله لبعض حاجته (2)و قد وضع سلاحه فجعل بينه و بين أصحابه الوادي فأتي قبل أن يفرغ من حاجته السيل في الوادي (3)و السماء ترش فحال الوادي بين رسول الله صلي الله عليه و آله و بين أصحابه و جلس في ظل سمرة (4)فبصر به غورث بن الحارث المحاربي فقال له أصحابه يا غورث هذا محمد قد انقطع من أصحابه فقال قتلني الله إن لم أقتله و انحدر من الجبل و معه السيف و لم يشعر به رسول الله صلي الله عليه و آله إلا و هو قائم علي رأسه و معه السيف قد سله من غمده و قال يا محمد من يعصمك مني الآن فقال رسول الله صلي الله عليه و آله الله فانكب عدو الله لوجهه فقام رسول الله صلي الله عليه و آله فأخذ سيفه و قال يا غورث من يمنعك مني الآن قال لا أحد قال أ تشهد أن لا إله إلا الله و أني عبد الله و رسوله قال لا و لكني أعهد أن لا أقاتلك أبدا و لا أعين عليك عدوا فأعطاه رسول الله صلي الله عليه و آله سيفه فقال له غورث و الله لأنت خير مني قال صلي الله عليه و آله إني أحق بذلك و خرج غورث إلي أصحابه فقالوا يا غورث لقد رأيناك قائما علي رأسه
دلالت دارد بر راستگویی پیامبر و صحت نبوتش، زیرا هنگامی نازل شده که پیامبر در عسفان و مشرکین در ضجنان بودند و در برابر یکدیگر قرار گرفتند. پیامبر نماز ظهر را با اصحاب خود با تمام رکوع و سجود، به جای آورد. مشرکین خواستند بر آن ها حملهور شوند، لکن گروهی از آن ها گفتند: این ها نماز دیگری دارند که نزد آن ها محبوب تر است و مقصودشان نماز عصر بود. خداوند این آیه را فرستاد و پیامبر نماز عصر را به صورت نماز خوف، انجام داد و همین امر، سبب اسلام خالد بن ولید گردید. ابو حمزه ثمالی در تفسیر خود آورده است: پیامبر با بنی انمار جنگید، آن ها شکست خوردند و مال و فرزندان ایشان به دست مسلمانان افتاد. پیامبر و مسلمانان فرود آمدند، در حالی که از دشمن احدی را نمیدیدند، از این رو سلاح را بر زمین گذاشتند و پیامبر برای قضای حاجت، بیرون رفت و در حالی که سلاح را بر زمین گذاشته بود، میان خود و اصحابش یک وادی قرار داد و پس از قضای حاجت در زیر سایه درختی نشست. در این وقت غورث بن حارث محاربی او را دید. کسانش به او گفتند: این محمد صلی الله علیه و آله و سلم است که از اصحاب خود جدا شده است. گفت: خدایم بکشد اگر او را نکشم و با شمشیر خود از کوه به زیر آمد هنگامی پیامبر متوجه او شد که بالای سرش ایستاده و شمشیر را برای حمله، از نیام بیرون کشیده بود. گفت: ای محمد، اکنون چه کسی تو را از من نگه میدارد؟ گفت: خدا، در این وقت این دشمن خدا به روی افتاد و پیامبر برخاست و شمشیرش را برداشت و فرمود: چه کسی تو را اکنون از من منع میکند؟ گفت هیچ کس. فرمود آیا شهادت میدهی که خدا یکی است و من بنده و فرستاده اویم؟ گفت: نه، لکن عهد میکنم که هرگز با تو نجنگم و دشمن تو را یاری نکنم. پیامبر شمشیر را به او داد.
غورث گفت: به خدا تو بهتر از منی. فرمود: من سزاوارترم به آن. هنگامی که غورث نزد کسان خود رفت، گفتند: ما تو را دیدیم که با
بالسيف فما منعك منه قال الله أهويت له بالسيف لأضربه فما أدري من زلخني بين كتفي فخررت لوجهي و خر سيفي و سبقني إليه محمد فأخذه و لم يلبث الوادي أن سكن فقطع رسول الله صلي الله عليه و آله إلي أصحابه فأخبرهم الخبر و قرأ عليهم إِنْ كانَ بِكُمْ أَذيً مِنْ مَطَرٍ الآية. (1).
في القاموس الزلخ المزلة تزل منها الأقدام لندوته أو ملاسته و زلخه بالرمح زجه و زلخه تزليخا ملسه.
عم، إعلام الوري ثُمَّ كَانَتْ بَعْدَ غَزْوَةٍ بَنِي النَّضِيرِ غَزْوَةُ بَنِي لِحْيَانَ (2)وَ هِيَ الْغَزْوَةُ الَّتِي صَلَّي فِيهَا صَلَاةَ الْخَوْفِ بِعُسْفَانَ حِينَ أَتَاهُ الْخَبَرُ مِنَ السَّمَاءِ بِمَا هَمَّ بِهِ الْمُشْرِكُونَ وَ قِيلَ إِنَّ هَذِهِ الْغَزْوَةَ كَانَتْ بَعْدَ غَزْوَةِ بَنِي قُرَيْظَةَ .
ثُمَّ كَانَتْ غَزْوَةُ ذَاتِ الرِّقَاعِ بَعْدَ غَزْوَةِ بَنِي النَّضِيرِ بِشَهْرَيْنِ .
قَالَ الْبُخَارِيُّ إِنَّهَا (3)كَانَتْ بَعْدَ خَيْبَرَ لَقِيَ بِهَا جَمْعاً مِنْ غَطَفَانَ وَ لَمْ يَكُنْ بَيْنَهُمَا حَرْبٌ وَ قَدْ خَافَ النَّاسُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً حَتَّي صَلَّي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله صَلَاةَ الْخَوْفِ ثُمَّ انْصَرَفَ بِالنَّاسِ (4).
وَ قِيلَ إِنَّمَا سُمِّيَتْ ذَاتَ الرِّقَاعِ لِأَنَّهُ جَبَلٌ فِيهِ بُقَعُ حُمْرَةٍ وَ سَوَادٍ وَ بَيَاضٍ فَسُمِّيَ ذَاتَ الرِّقَاعِ وَ قِيلَ إِنَّمَا سُمِّيَتْ بِذَلِكَ لِأَنَّ أَقْدَامَهُمْ نَقِبَتْ فِيهَا فَكَانُوا
شمشیر بر سر او ایستاده بودی، چرا او را نکشتی؟ گفت: به خدا شمشیر را فرود آوردم که او را بزنم. ولی نمیدانم چه کسی که میان شانه من زد که من با پیشانی بر زمین افتادم و شمشیرم افتاد و محمد برخاست و شمشیر را گرفت و دیگر در آن وادی نماند. پیامبر بعد از این واقعه نزد اصحاب رفت و جریان را برای ایشان تعریف کرد و این آیه را خواند: «إِنْ کانَ بِکُمْ أَذیً مِنْ مَطَرٍ ...»
در قاموس: «الزلخ» جای لغزنده است که قدم ها به خاطر خیسی یا نرمی آن می لغزد. «زلخه بالرمح» یعنی او را با نیزه انداخت. «زلخّه تزلیخاً» یعنی آن را نرم کرد.
اعلام الوری: پس از غزوه بنی نضیر، غزوه بنی لحیان انجام پذیرفت. در این غزوه پیامبر صلی اللَّه علیه و آله نماز خوف خواند، و هنگامی که در «عسفان» توقف داشت خداوند آن حضرت را از مقاصد مشرکین مطلع فرمود، بعضی گفتهاند: غزوه بنی لحیان پس از غزوه بنی قریظه واقع شده است.
غزوه ذات الرقاع دو ماه بعد از غزوه بنی نضیر اتفاق افتاد.
بخاری گوید: این غزوه بعد از خیبر بوده، حضرت رسول در این جنگ با جماعتی از «غطفان» بر خورد کردند ولی بین آن ها جنگی واقع نشد، در این غزوه مردم یکدیگر را می ترسانیدند تا آنجائی که پیامبر نماز خوف خواندند، و پس از آن مراجعت کردند.
گفته شده: علت اینکه این غزوه را «ذات الرقاع» گویند، برای این است که این محل در کوهی واقع شده که در آن بقعه هائی به رنگ قرمز و سیاه و سفید وجود داشت و از این جهت او را ذات الرقاع گفتهاند، بعضی گفتهاند: وجه تسمیه این غزوه به ذات الرقاع از این جهت است که: پاهای مردم در این زمین از سوزش و حرارت زمین زخم شد
1) مجمع البيان 3: 103.
2) قد اختلف أهل السيرفي وقت غزوة بني لحيان، فقال ابن هشام في السيرة: كانت في السنة الخامسة في جمادي الأولي علي رأس ستة أشهر من فتح بني قريظة، و قال المقريزي في الامتاع: كانت لهلال ربيع الأوّل سنة ست، و ذكر ما تقدم عن ابن هشام و قال: صححه جماعة. وقال : وصحح ابن حزم انها في الخامسة ، وقال بعض من ارخ : انها كانت اكثر من مرة ، فواحدة كانت قبل الخندق ، واخرى بعدها.
3) أي غزوة ذات الرقاع. راجع البخاري 5: 144.
4) و قيل: سميت بذلك لانهم رفعوا راياتهم، و قيل: لانه كانت هناك شجرة يقال لها: ذات الرقاع. و قيل: لان هذه الشجرة كانت العرب تعبدها، و كل من كان له حاجة منهم يربط فيها خرقة و قيل: لوقوع صلاة الخوف فيها فسميت بذلك لترقيع الصلاة فيها.
يَلُفُّونَ عَلَي أَرْجُلِهِمُ الْخِرَقَ (1).
أَقُولُ قَالَ ابْنُ الْأَثِيرِ فِي الْكَامِلِ أَقَامَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بِالْمَدِينَةِ بَعْدَ بَنِي النَّضِيرِ شَهْرَيْ رَبِيعٍ ثُمَّ غَزَا نَجْداً يُرِيدُ بَنِي مُحَارِبٍ وَ بَنِي ثَعْلَبَةَ مِنْ غَطَفَانَ وَ هِيَ غَزْوَةُ ذَاتِ الرِّقَاعِ فَلَقِيَ الْمُشْرِكِينَ وَ لَمْ يَكُنْ قِتَالٌ وَ خَافَ النَّاسُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً فَنَزَلَتْ صَلَاةُ الْخَوْفِ وَ أَصَابَ الْمُسْلِمُونَ امْرَأَةً مِنْهُمْ وَ كَانَ زَوْجُهَا غَائِباً فَلَمَّا أَتَي أَهْلَهُ أُخْبِرَ الْخَبَرَ فَحَلَفَ لَا يَنْتَهِي حَتَّي يُهَرِيقَ فِي أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَخَرَجَ يَتْبَعُ أَثَرَ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَنَزَلَ رَسُولُ اللَّهِ فَقَالَ مَنْ يَحْرُسُنَا اللَّيْلَةَ فَانْتَدَبَ رَجُلٌ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ رَجُلٌ مِنَ الْأَنْصَارِ (2)فَأَقَامَا بِفَمِ شِعْبٍ نَزَلَهُ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله فَاضْطَجَعَ الْمُهَاجِرِيُّ وَ حَرَسَ الْأَنْصَارِيُّ أَوَّلَ اللَّيْلِ وَ قَامَ يُصَلِّي وَ جَاءَ زَوْجُ الْمَرْأَةِ فَرَأَي شَخْصَهُ (3)فَرَمَاهُ بِسَهْمٍ فَوَضَعَهُ فِيهِ فَانْتَزَعَهُ وَ ثَبَتَ قَائِماً يُصَلِّي ثُمَّ رَمَاهُ بِسَهْمٍ آخَرَ فَأَصَابَهُ فَنَزَعَهُ وَ ثَبَتَ يُصَلِّي ثُمَّ رَمَاهُ الثَّالِثَ (4)فَوَضَعَهُ فِيهِ فَانْتَزَعَهُ ثُمَّ رَكَعَ وَ سَجَدَ ثُمَّ أَيْقَظَ صَاحِبَهُ وَ أَعْلَمَهُ فَوَثَبَ فَلَمَّا رَآهُمَا الرَّجُلُ عَرَفَ أَنَّهُمَا عَلِمَا بِهِ فَلَمَّا رَأَي الْمُهَاجِرِيُّ مَا بِالْأَنْصَارِيِّ قَالَ سُبْحَانَ اللَّهِ أَ لَا أَيْقَظْتَنِي أَوَّلَ مَا رَمَاكَ قَالَ كُنْتُ فِي سُورَةٍ أَقْرَؤُهَا (5)فَلَمْ أُحِبَّ أَنْ أَقْطَعَهَا فَلَمَّا تَتَابَعَ عَلَيَّ الرَّمْيُ وَ رَكَعْتُ أَعْلَمْتُكَ وَ ايْمُ اللَّهِ لَوْ لَا خَوْفُ أَنْ أُضَيِّعَ ثَغْراً أَمَرَنِي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بِحِفْظِهِ لَقَطَعَ نَفَسِي قَبْلَ أَنْ أَقْطَعَهَا وَ قِيلَ إِنَّ هَذِهِ الْغَزْوَةَ كَانَتْ فِي الْمُحَرَّمِ سَنَةَ خَمْسٍ (6).
قب، المناقب لابن شهرآشوب غَزْوَةُ بَنِي لِحْيَانَ فِي جُمَادَي الْأُولَي وَ كَانَ بَيْنَهُمَا الرَّمْيُ بِالْحِجَارَةِ
و اصحاب پاهای خود را با کهنه می بستند. (7)
می گویم: ابن اثیر در کامل گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پس از جنگ بنی نضیر دو ماه بهار را در مدینه گذراند. سپس روانه نجد گردید و آهنگ جنگ بنی محارب و بنی ثعلبه از غطفان گردید. این غزوه، غزوه ذات الرقاع بود. آن حضرت با مشرکان برخورد کرد اما جنگی صورت نگرفت. مردم از یکدیگر ترسیدند و از این جهت فرمان خواندن نماز خوف فرود آمد. مسلمانان زنی از آنان را گرفتند که شوهرش حضور نداشت. چون به نزد زنش آمد به او خبر داد و او سوگند خورد که دست برندارد تا خون یاران پیامبر را بریزد. آن مرد بیرون شد و به دنبال پیامبر خدا رفت. پیامبر خدا فرود آمد و فرمود: امشب چه کسی ما را پاسداری می کند؟ مردی از مهاجرین و مردی از انصار داوطلب شدند و بر دهانه درّه ای که پیامبر در آن فرود آمده بود به پاسداری ایستادند. فرد مهاجری در آغاز شب به خواب رفت و مرد انصاری به پاسداری پرداخت و به نماز برخاست. شوهر آن زن آمد و او را دید. تیری انداخت و بر پیکر شخص انصاری نشست. او آن را بیرون کشید و همچنان به نماز پرداخت. باز تیر انداخت که به او اصابت کرد و او باز هم استوار ماند. تیر سوم بر وی انداخت که بیرون کشید و رکوع و سجود به جای آورد و نماز را به پایان برد. آنگاه دوست خود را بیدار کرد و به او خبر داد و او از خواب پرید. آن مرد چون آن دو را دید متوجه شد که آن دو از حضور او آگاه شده اند. و هنگامی که شخص مهاجری دید که مرد انصاری چه بلایی بر سرش آمده گفت: سبحان الله! چرا نخستین بار که تیر بر تو انداخت مرا بیدار نکردی؟ انصاری گفت: سوره ای قرآن می خواندم که دوست نداشتم آن را قطع کنم و چون پیاپی بر من تیر افکند و به رکوع رفتم تو را با خبر کردم. سوگند به خدا اگر بیم آن نبود که مرزی را تباه سازم که پیامبر مرا به نگهبانی آن گماشته بود، پیش از آنکه نمازم را قطع کنم، جانم بریده می شد. و گفته شده: این غزوه در ماه محرم سال پنجم هجری روی داد. (8)
مناقب: غزوه بنی لحیان در جمادی الاول روی داد و در این غزوه به سوی هم سنگ پرتاب می کردند.
1) إعلام الوري: 56 و 57 ط 1، و 98 ط 2.
2) قال المقريزي في الامتاع انهما عمّار بن ياسر و عباد بن بشير الأنصاريّ. و يقال: بل هو عمارة بن حزم و أثبتهما عباد بن بشير.
3) زاد في المصدر: فعرف انه ربيئة القوم. أقول: الربيئة. الطليعة.
4) في المصدر: بالثالث.
5) في الامتاع: و هي سورة الكهف.
6) الكامل 2: 119 و 120. فيه اختصار.
7) . اعلام الوری 56 - 57
8) . کامل 2 : 119 - 120
وَ صَلَّي فِيهَا صَلَاةَ الْخَوْفِ بِعُسْفَانَ وَ يُقَالُ فِي ذَاتِ الرِّقَاعِ مَعَ غَطَفَانَ وَ كَانَ ذَلِكَ بَعْدَ النَّضِيرِ بِشَهْرَيْنِ وَ قَالَ الْبُخَارِيُّ بَعْدَ خَيْبَرَ وَ لَمْ يَكُنْ حَرْبٌ (1).
أَقُولُ قَالَ الْكَازِرُونِيُّ فِي حَوَادِثِ السَّنَةِ الْخَامِسَةِ وَ فِيهَا كَانَتْ غَزَاةُ ذَاتِ الرِّقَاعِ وَ كَانَ سَبَبُهَا أَنَّ قَادِماً قَدِمَ الْمَدِينَةَ بِجَلَبٍ (2)لَهُ فَأُخْبِرَ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَنَّ أَنْمَاراً وَ ثَعْلَبَةَ قَدْ جَمَعُوا لَهُمُ الْجُمُوعَ فَبَلَغَ ذَلِكَ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَخَرَجَ لَيْلَةَ السَّبْتِ لِعَشْرٍ خَلَوْنَ مِنَ الْمُحَرَّمِ (3)فِي أَرْبَعِمِائَةٍ وَ قِيلَ فِي سَبْعِمِائَةٍ (4)فَمَضَي حَتَّي أَتَي مَحَالَّهُمْ بِذَاتِ الرِّقَاعِ وَ هِيَ جَبَلٌ فَلَمْ يَجِدْ إِلَّا نِسْوَةً فَأَخَذَهُنَّ وَ فِيهِنَّ جَارِيَةٌ وَضِيئَةٌ وَ هَرَبَتِ الْأَعْرَابُ إِلَي رُءُوسِ الْجِبَالِ وَ خَافَ الْمُسْلِمُونَ أَنْ يُغِيرُوا عَلَيْهِمْ فَصَلَّي بِهِمُ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله صَلَاةَ الْخَوْفِ وَ كَانَ أَوَّلَ مَا صَلَّاهَا وَ انْصَرَفَ رَاجِعاً إِلَي الْمَدِينَةِ فَابْتَاعَ مِنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ جَمَلًا بِأُوقِيَّةٍ وَ شَرَطَ لَهُ ظَهْرَهُ إِلَي الْمَدِينَةِ وَ سَأَلَهُ عَنْ دِينِ أَبِيهِ فَأَخْبَرَهُ فَقَالَ إِذَا قَرُبْتَ الْمَدِينَةَ وَ أَرَدْتَ أَنْ تَجُدَّ (5)نَخْلَكَ فَآذِنِّي وَ اسْتَغْفَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله (6)فِي تِلْكَ اللَّيْلَةِ خَمْساً وَ عِشْرِينَ مَرَّةً .
وَ فِي التِّرْمِذِيِّ سَبْعِينَ مَرَّةً.
وَ فِي مُسْلِمٍ (7)مِنْ حَدِيثِ أَبِي نَضْرَةَ عَنْ جَابِرٍ قَالَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَ تَبِيعُنِيهِ بِكَذَا وَ كَذَا وَ اللَّهُ يَغْفِرُ لَكَ فَمَا زَالَ يَزِيدُنِي وَ اللَّهُ يَغْفِرُ لَكَ قَالَ أَبُو نَضْرَةَ وَ كَانَتْ كَلِمَةٌ تَقُولُهَا الْمُسْلِمُونَ افْعَلْ كَذَا وَ اللَّهُ يَغْفِرُ لَكَ وَ كَانَتْ غَيْبَتُهُ خَمْسَ عَشْرَةَ لَيْلَةً (8).
و در عسفان نماز خوف خوانده شد. و گویند: نماز خوف در ذات الرقاع با غطفان بود. و این ماجرا دو ماه پس از غزوه بنی نضیر بود. بخاری گوید: پس از خیبر اتفاق افتاد و جنگی در نگرفت.
می گویم: کازرونی در بیان حوادث سال پنجم هجری می گوید: در این سال غزوه ذات الرقاع روی داد که علت آن این بود که شخصی با وسایل خود به مدینه آمد. به اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خبر رسید که انمار و ثعلبه برای جنگ با مسلمانان گرد آمده اند. این خبر به پیامبر رسید و در شب شنبه دهم محرم همراه با چهارصد نفر بیرون رفت. و گفته اند: با هفتصد نفر بود. آن حضرت به راه افتاد تا به منازل آن ها در ذات الرقاع که کوهی بود رسید. در آنجا جز شماری از زنان کسی را نیافت. این زنان را گرفتند و در میان آن ها کنیزی سفید روی بود. اعراب به بالای کوه ها گریختند و مسلمانان ترسیدند که مبادا بر آنان حمله کننند. پس پیامبر نماز خوف را بر آنان خواند و این نماز، اولین نماز خوفی بود که پیامبر خوانده بود. سپس به سوی مدینه بازگشت و از جابر بن عبد الله شتری با چند اوقیه خریداری کرد و شرط کرد که تا مدینه بر پشت شتر سوار شود و از دین پدرش از او پرسید و جابر آن حضرت را باخبر ساخت. فرمود: چون به مدینه نزدیک شدی و خواستی درخت نخلت را قطع کنی از من اجازه بگیر. و رسول خدا در آن شب بیست و پنج بار استغفار کرد.
در ترمذی هفتاد بار ذکر شده است.
در مسلم از روایت ابی نضرۀ از جابر نقل شده که گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «آیا شتر را با فلان قیمت می فروشی خدا تو را بیامرزد؟» و همچنان به من می گفت: خداوند تو را بیامرزد. ابو نضرۀ گوید: این عبارتی بود که مسلمانان می گفتند: این کار را انجام بده و خداوند تو را بیامرزد. پیامبر پانزده شب از مدینه دور بود. (9)
1) مناقب آل أبي طالب 1: 170.
2) الجلب: ما تجلبه الإنسان من بلد إلي بلد من خيل و إبل و غنم و متاع و سبي ليباع.
3) في الامتاع: علي رأس سبعة و عشرين شهرا.
4) زاد في الامتاع: و قيل: في ثمانمائة.
5) جد الشيء: قطعه.
6) في المصدر: لجابر.
7) في المصدر: و روي مسلم.
8) المنتقي في مولود المصطفي: 128: الباب الخامس فيما كان سنة خمس.
9) . المنتقی فی مولود المصطفی : 128
وَ قَالَ ابْنُ الْأَثِيرِ فِي جُمَادَي الْأُولَي مِنَ السَّنَةِ السَّادِسَةِ خَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَي بَنِي لِحْيَانَ يَطْلُبُ بِأَصْحَابِ الرَّجِيعِ خُبَيْبِ بْنِ عَدِيٍّ وَ أَصْحَابِهِ وَ أَظْهَرَ أَنَّهُ يُرِيدُ الشَّامَ لِيُصِيبَ مِنَ الْقُوَّةِ غِرَّةً وَ أَسْرَعَ السَّيْرَ حَتَّي نَزَلَ عَلَي مَنَازِلِ بَنِي لِحْيَانَ (1)بَيْنَ أَثَحٍ (2)وَ عُسْفَانَ فَوَجَدَهُمْ قَدْ حَذِرُوا وَ تَمَنَّعُوا فِي رُءُوسِ الْجِبَالِ فَلَمَّا أَخْطَأَهُ مَا أَرَادَ مِنْهُمْ خَرَجَ فِي مِائَتَيْ رَاكِبٍ حَتَّي نَزَلَ عُسْفَانَ تَخْوِيفاً لِأَهْلِ مَكَّةَ وَ أَرْسَلَ فَارِسَيْنِ مِنَ الصَّحَابَةِ حَتَّي بَلَغَا كُرَاعَ الْغَمِيمِ ثُمَّ عَادَ (3).
كا، الكافي حُمَيْدُ بْنُ زِيَادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدٍ (4)عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَيُّوبَ وَ عَلِيٌّ عَنْ أَبِيهِ جَمِيعاً عَنِ الْبَزَنْطِيِّ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ: نَزَلَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فِي غَزْوَةِ ذَاتِ الرِّقَاعِ تَحْتَ شَجَرَةٍ عَلَي شَفِيرِ وَادٍ فَأَقْبَلَ سَيْلٌ فَحَالَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ أَصْحَابِهِ فَرَآهُ رَجُلٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ الْمُسْلِمُونَ قِيَامٌ عَلَي شَفِيرِ الْوَادِي يَنْتَظِرُونَ مَتَي يَنْقَطِعُ السَّيْلُ فَقَالَ رَجُلٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ لِقَوْمِهِ أَنَا أَقْتُلُ مُحَمَّداً فَجَاءَ وَ شَدَّ عَلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بِالسَّيْفِ ثُمَّ قَالَ مَنْ يُنْجِيكَ مِنِّي يَا مُحَمَّدُ فَقَالَ رَبِّي وَ رَبُّكَ فَنَسَفَهُ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَنْ فَرَسِهِ فَسَقَطَ عَلَي ظَهْرِهِ فَقَامَ رَسُولُ اللَّهِ فَأَخَذَ (5)السَّيْفَ وَ جَلَسَ عَلَي صَدْرِهِ وَ قَالَ مَنْ يُنْجِيكَ مِنِّي يَا غَوْرَثُ فَقَالَ جُودُكَ وَ كَرَمُكَ يَا مُحَمَّدُ فَتَرَكَهُ وَ قَامَ (6)وَ هُوَ يَقُولُ وَ اللَّهِ لَأَنْتَ خَيْرٌ مِنِّي وَ أَكْرَمُ (7).
عم، إعلام الوري مرسلا مثله (8)
النسف القلع (9)
قال : فأنخته واناخ رسول الله صلي الله عليه وآله ، ثم قال : « اعطني هذه العصا من يدك او اقطع لي عصا من شجرة » قال : ففعلت : قال : فاخذها رسول الله صلي الله عليه وآله فنخسه بها نخسات ، ثم قال : « اركب » فركبت ، فخرج والذي بعثه بالحق يواهق ناقته مواهقة قال : وتحدثت مع رسول الله صلي الله عليه وآله فقال لي : « أتبيعني جملك هذا يا جابر» قال : قلت : يا رسول الله : بل أهبه لك ، قال : « لا ولكن بعنيه » قال : قلت : فسمنيه يا رسول الله ، قال : « قد اخذته بدرهم » قال : قلت : لا اذن تغبنني يا رسول الله ، قال : « فبدرهمين » قال : قلت : لا ، قال : فلم يزل يرفع لي رسول الله في ثمنه حتي بلغ الاوقية ، قال : فقلت : افقد رضيت يا رسول الله؟ قال : نعم ، قلت : فهو لك ، قال : « قد اخذته » قال : ثم قال : « يا جابر هل تزوجت بعد »؟ قال : قلت : نعم يا رسول الله ، قال : « أثيبا أم بكرا »؟ قال : قلت بل ثيبا ، قال : « أفلا جارية تلاعبها وتلاعبك »؟ قلت : يا رسول الله ان ابي اصيب يوم احد وترك بنات له سبعا ، فنكحت امرأة جامعة تجمع رؤسهن وتقوم عليهن ، قال : « أصبت ان شاء الله اما انا لو قد جئنا صرارا امرنا بجزور فنحزت واقمنا عليها يومنا ذاك وسمعت بنا فنفضت نمارقها » : قال : قلت : والله يا رسول الله ما لنا من نمارق ، قال : « انها ستكون فاذا انت قدمت فاعمل عملا كيسا » قال : فلما جئنا صرارا امر رسول الله صلي الله عليه وآله بجزور فنحرت وأقمنا عليها ذلك اليوم ، فلما امسي رسول الله صلي الله عليه وآله دخل ودخلنا قال : فحدثت المرأة الحديث وما قال لي رسول الله صلي الله عليه وآله قالت : فدونك ، سمع وطاعة ، قال : فلما اصبحت اخذت برأس الجمل فاقبلت به حتي أنخته علي باب ( مسجد ) رسول الله صلي الله عليه وآله ، قال : ثم جلست في المسجد قريبا منه ، قال : وخرج رسول الله صلي الله عليه وآله فرأي الجمل فقال : « ما هذا »؟ قالوا يا رسول الله هذا جمل جاء به جابر ، قال : « فاين جابر »؟ قال : فدعيت له قال : فقال : « يا بن اخي خذ برأس جملك فهو لك » ودعا بلالا فقال له : اذهب بجابر فاعطه اوقية : قال : فذهبت معه فاعطاني اوقية وزادني شيئا يسيرا ، فوالله ما زال ينمي عندي ويري مكانه من بيتنا حتي اصيب امس فيما اصيب لنا ، يعني يوم الحرة انتهي.
أقول : صرار : موضع علي ثلاثة اميال من المدينة علي طريق العراق وقيل غير ذلك.
2 - وذكر المقريزي في الامتاع في سياق ما وقع في تلك الغزوة : وجاء رجل بفرخ طائر فأقبل ابواه او احدهما حتي طرح نفسه في يدي الذي اخذ فرضه ، فعجب الناس من ذلك. فقال رسول الله صلي الله عليه وآله : « أتعجبون من هذا الطائر؟ اخذتم فرخه فطرح نفسه رحمة بفرخه ، والله لربكم ارحم بكم من هذا الطائر بفرخه ».
3 - ورأي رسول الله صلي الله عليه وآله رجلا وعليه ثوب منخرق ، فقال : اما له غير هذا؟ قالوا : بلي يا رسول الله ، ان له ثوبين جديدين في العيبة ، فقال له : « خذ ثوبيك » فأخذ ثوبيه فلبسهما ثم أدبر ، فقال صلي الله عليه وآله : « أليس هذا احسن؟ ماله ضرب الله عنقه »؟ فسمع ذلك الرجل ، فقال : في سبيل الله يا رسول الله ، فقال صلي الله عليه وآله : « في سبيل » فضربت عنقه بعد ذلك في سبيل الله.
4 - وجاءه علبة بن زيد الحارثي بثلاث بيضات وجدها في مفحص نعام ، فأمر جابر بن عبدالله بعملها ، فوثب فعملها واتي بها في قصعة ، فأكل صلي الله عليه وآله وأصحابه منه بغير خبز والبيض في القصعة كما هو وقد أكل منه عامتهم.
5 - قال البلاذري: و في سنة اربع من الهجرة حرمت الخمر.
.ابن اثیر گوید: در جمادی الاول سال ششم هجری رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به جنگ بنی لحیان بیرون شد و دنبال یاران رجیع بن عدی و دوستانش رفت. و آن حضرت چنین وانمود کرد که قصد رفتن به شام را دارد تا به صورت ناگهانی بر آنان درآید. پیامبر به سرعت پیش رفت تا به منازل بنی لحیان که در میان اثح و عسفان بود رسید. آنان را دید که هراسان شده و و به قله کوه ها پناه گرفته اند. چون به آنچه می خواست دست نیافت با دویست سوارکار به راه افتاد و برای ترساندن اهل مکه در عسفان فرود آمد و دو تن از سوارکاران از یارانش را فرستاد تا خود را به کراع الغمیم رساندند آنگاه سپاهیان را به مدینه برگرداند. (10)
روضه کافی: ابو بصیر از امام صادق علیه السّلام روایت کند که فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در غزوه ذات الرقاع در لب رودخانه زیر درختی فرود آمد و ناگهان سیلی برخاست و میان آن حضرت و اصحاب و یارانش جدائی، انداخت، مردی از مشرکین آن حضرت را دید مسلمانان نیز لب رودخانه ایستاده بودند و منتظر بودند تا سیل قطع شود (و به نزد رسول خدا بروند) مرد مزبور به قوم خویش رو کرده گفت: من اکنون محمد را می کشم، به همین منظور نزدیک آمد و با شمشیر به رسول خدا حمله کرد سپس گفت: کیست ای محمد که تو را از من نجات بخشد؟ فرمود: پروردگار من و پروردگار تو، در این هنگام جبرئیل علیه السّلام او را از اسبش بزیر افکند و به پشت بر زمین افتاد، رسول خدا برخاست و شمشیرش را گرفت و روی سینهاش نشست و فرمود: اکنون کیست که تو را از دست من نجات دهد ای غورث؟ گفت: جود و بزرگواریت ای محمد! رسول خدا او را واگذارد، پس آن مرد برخاست و می گفت: به خدا سوگند تو بهتر و بزرگوارتر از من هستی. (11)
اعلام الوری: در حدیثی مرسل آن را روایت کرده است. (12)
«النسف» یعنی برکندن.
1) في المصدر: واغد السير حتّي نزل غران منازل بني لحيان.
2) في المصدر أمج: بفتح الهمزة و الميم و آخره جيم.
3) الكامل 1: 128.
4) أي الحسن بن محمّد بن سماعة.
5) في المصدر: و أخذ السيف.
6) في المصدر: فقام.
7) روضة الكافي: 127.
8) إعلام الوري: 57 ط 1 و 99 ط 2 فيه اختلافات لفظية منها: فرآه رجل من المشركين يقال له غورث.
9) استدراك: 1 - ذكر ابن هشام في السيرة 3: 217 تفصيل حديث جابر لا يخلو ذكره عن فائدة قال : حدثني وهب بن كيسان : عن جابر بن عبدالله رضي الله عنهما قال : خرجت مع رسول الله صلي الله عليه وآله إلي غزوة ذات الرقاع من نخل علي جمل لي ضعيف ، فلما قفل رسول الله صلي الله عليه وآله قال : جعلت الرفاق تمضي وجعلت اتخلف حتي ادركني رسول الله صلي الله عليه وآله ، فقال : « مالك يا جابر » قال : قلت : يا رسول الله أبطأ بي هذا ، قال : « انخه ».
10) . کامل 1 : 128
11) . روضه کافی : 127
12) . اعلام الوری : 57
النساء: «فَقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لا تُكَلَّفُ إِلَّا نَفْسَكَ وَ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَسَي اللَّهُ أَنْ يَكُفَّ بَأْسَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ اللَّهُ أَشَدُّ بَأْساً وَ أَشَدُّ تَنْكِيلًا»(84)
(و قال تعالي): «وَ لا تَهِنُوا فِي ابْتِغاءِ الْقَوْمِ إِنْ تَكُونُوا تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ يَأْلَمُونَ كَما تَأْلَمُونَ وَ تَرْجُونَ مِنَ اللَّهِ ما لا يَرْجُونَ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً»(104).
{پس در راه خدا پیکار کن جز عهدهدارِ شخص خود نیستی. و [لی] مؤمنان را [به مبارزه] برانگیز. باشد که خداوند آسیب کسانی را که کفر ورزیدهاند [از آنان] باز دارد، و خداست که قدرتش بیشتر و کیفرش سختتر است.}
قال الطبرسي رحمه الله في قوله تعالي: فَقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ قال الكلبي إن أبا سفيان لما رجع إلي مكة يوم أحد و أعد رسول الله صلي الله عليه و آله موسم بدر الصغري و هي سوق يقوم في ذي القعدة فلما بلغ الميعاد (1)قال للناس اخرجوا إلي الميعاد فتثاقلوا و كرهوا ذلك كراهة شديدة أو بعضهم فأنزل الله عز و جل
{و در تعقیبِ گروه [دشمنان] سستی نورزید. اگر شما درد میکشید، آنان [نیز] همان گونه که شما درد میکشید، درد میکشند، و حال آنکه شما چیزهایی از خدا امید دارید که آنها امید ندارند، و خدا همواره دانای سنجیدهکار است.}
طبرسی رحمه الله گوید: «فَقاتِلْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ» کلبی گوید: چون در روز احد، ابو سفیان به مکه بازگشت، با پیامبر وعده گذاشت که در موسم بدر صغری که در بازاری در ماه ذی القعده بود، همدیگر را ملاقات کنند: چون روز موعود نزدیک شد، پیامبر دستور داد که مسلمانان به میعاد بروند و آن ها سستی ورزیدند و به سختی کراهت نشان دادند، از این رو خداوند،
1) في المصدر: فلما بلغ النبيّ صلّي اللّه عليه و آله الميعاد.
هذه الآية فحرض النبي صلي الله عليه و آله المؤمنين فتثاقلوا عنه و لم يخرجوا فخرج رسول الله صلي الله عليه و آله في سبعين (1)راكبا حتي أتي موسم بدر فكفاهم الله بأس العدو و لم يوافهم أبو سفيان و لم يكن قتال يومئذ و انصرف رسول الله صلي الله عليه و آله بمن معه سالمين لا تُكَلَّفُ إِلَّا نَفْسَكَ أي إلا فعل نفسك وَ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ علي القتال أي و حثهم عليه عَسَي اللَّهُ أَنْ يَكُفَّ بَأْسَ الَّذِينَ كَفَرُوا أي يمنع شدة الكفار و عسي من الله موجب (2)وَ اللَّهُ أَشَدُّ بَأْساً أي أشد نكاية في الأعداء وَ أَشَدُّ تَنْكِيلًا أي عقوبة و قيل التنكيل الشهرة بالأمور الفاضحة. (3)
و في قوله تعالي وَ لا تَهِنُوا قيل نزلت في الذهاب إلي بدر الصغري لموعد أبي سفيان يوم أحد (4).
عم، إعلام الوري ثُمَّ كَانَتْ بَعْدَ غَزْوَةِ ذَاتِ الرِّقَاعِ غَزْوَةُ بَدْرٍ الْأَخِيرَةُ فِي شَعْبَانَ خَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَي بَدْرٍ لِمِيعَادِ أَبِي سُفْيَانَ فَأَقَامَ عَلَيْهَا ثَمَانَ لَيَالٍ وَ خَرَجَ أَبُو سُفْيَانَ فِي أَهْلِ تِهَامَةَ فَلَمَّا نَزَلَ الظَّهْرَانَ بَدَا لَهُ فِي الرُّجُوعِ وَ وَافَقَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ أَصْحَابُهُ السُّوقَ فَاشْتَرَوْا وَ بَاعُوا وَ أَصَابُوا بِهَا رِبْحاً حَسَناً (5).
أقول قال في المنتقي في سياق حوادث السنة الرابعة و فيها ولد الحسين عليه السلام لثلاث ليال خلون من شعبان و فيها كانت غزوة بدر الصغري لهلال ذي القعدة و ذلك أن أبا سفيان لما أراد أن ينصرف يوم أحد نادي الموعد بيننا و بينكم بدر الصغري رأس الحول نلتقي بها و نقتتل فقال رسول الله صلي الله عليه و آله قولوا نعم إن شاء الله فافترق الناس علي ذلك و تهيأت قريش للخروج فلما دنا الموعد كره
این آیه را فرستاد. پیامبر مردم مؤمن را برای جنگ بسیج کرد ولی کسی جز هفتاد سوارکار با پیامبر حرکت نکرد. این عده به «بدر» آمدند و خداوند ایشان را از شر دشمن نجات داد و ابو سفیان ایشان را درنیافت و جنگی روی نداد و پیامبر اسلام و همراهان سالم بازگشتند. «لا تُکَلَّفُ إِلَّا نَفْسَکَ» تو مسئول کار خود هستی. «وَ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِینَ» مؤمنان را به جهاد تشویق کن. «عَسَی اللَّهُ أَنْ یَکُفَّ بَأْسَ الَّذِینَ کَفَرُوا» شاید خداوند از سختگیری کافران منع کند. و وقتی خداوند در کلام خود «عسی» (شاید) بگوید، منظورش وجوب و لزوم است. «وَ اللَّهُ أَشَدُّ بَأْساً» عذاب سخت بر دشمنان «وَ أَشَدُّ تَنْکِیلًا» یعنی کیفر و عقوبت. و برخی گویند: تنکیل به معنای رسوایی با انجام کارهای زشت و ناپسند است. (6)
در باره این فرموده خداوند: «و لا تهنوا» گفته شده: در باره رفتن به بدر صغری در موعدی که ابو سفیان در جنگ احد تعیین کرده بود، نازل شد.(7)
اعلام الوری: پس از غزوه ذات الرقاع، در ماه شعبان آخرین غزوه بدر اتفاق افتاد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای میعادی که با ابو سفیان داشت به طرف بدر حرکت کرد و هشت شب را در آنجا ماند. ابو سفیان با جماعتی از اهل تهامه بیرون شد و چون به ظهران رسیدند تصمیمش به بازگشت مبدل شد. پیامبر پس از اینکه از بازگشت ابو سفیان مطلع شد به همراه یارانش در بازار حاضر گردیدند و مقداری خرید و فروش انجام دادند و سود فراوانی بردند. (8)
می گویم: در المنتقی در باره رویدادهای سال چهارم هجری گوید: در منتقی در بیان رویدادهای سال چهارم هجری گوید: در این سال حسین علیه السلام در سوم ماه شعبان متولد شد و در این سال در ماه ذی القعده غزوه بدر صغری اتفاق اقتاد و بدین قرار بود که ابو سفیان چون در روز احد خواست برگردد ندا کرد که: موعد میان ما و شما، بدر صغری سر سال در آنجا با هم رویاروی می شویم و خواهیم جنگید. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: بگویید: بله ان شاء الله. با این سخنان مردم متفرق شدند. قریش برای رهسپار شدن برای جنگ خود را آماده کرد و چون موعد نزدیک شد
1) في الامتاع: في ألف و خمسمائة فيهم عشرة افراس.
2) في المصدر: واجب.
3) مجمع البيان 3: 83.
4) مجمع البيان 3: 104. زاد فيه: و قيل: نزلت يوم أحد في الذهاب خلف أبي سفيان و عسكره إلي حمراء الأسد عن عكرمة.
5) إعلام الوري: 57 ط 1 و 99 ط 2.
6) . مجمع البیان 3 : 83
7) . مجمع البیان 3 : 104 و این عبارت اضافه شده که عکرمه گوید: این آیه در روز احد در باره رفتن به دنبال ابو سفیان و لشکرش به حمراء الاسد روایت شده است.
8) . اعلام الوری : 57 چاپ اول و 99 چاپ دوم.
أبو سفيان الخروج و قدم نعيم بن مسعود الأشجعي مكة فقال له أبو سفيان إني قد واعدت محمدا و أصحابه أن نلتقي ببدر و قد جاء ذلك الوقت و هذا عام جدب و إنما يصلحنا عام خصب و أكره أن يخرج محمد و لا أخرج فيجترئ علينا فنجعل لك فريضة (1)يضمنها لك سهيل بن عمرو علي أن تقدم المدينة و تعوقهم عن الخروج فقدم المدينة و أخبرهم بجمع أبي سفيان و ما معه من العدة و السلاح فقال رسول الله صلي الله عليه و آله و الذي نفسي بيده لأخرجن و إن لم يخرج معي أحد و استخلف علي المدينة عبد الله بن رواحة و حمل لواءه علي عليه السلام و سار معه ألف و خمسمائة و الخيل عشرة أفراس و خرجوا ببضائع لهم و تجارات و كانت بدر الصغري مجتمعا تجتمع فيه العرب و سوقا يقوم لهلال ذي القعدة إلي ثمان تخلو منه ثم تتفرق الناس إلي بلادهم فانتهوا إلي بدر ليلة هلال ذي القعدة و قامت السوق صبيحة الهلال فأقاموا بها ثمانية أيام و باعوا تجارتهم فربحوا للدرهم درهما و انصرفوا و قد سمع الناس بمسيرهم و خرج أبو سفيان من مكة في قريش و هم ألفان و معه خمسون فرسا حتي انتهوا إلي مر الظهران ثم قال ارجعوا فإنه لا يصلحنا إلا عام خصب يرعي فيه الشجر و يشرب فيه اللبن و هذا عام جدب فسمي أهل مكة ذلك الجيش جيش السويق يقولون خرجوا يشربون السويق.
فقال صفوان بن أمية لأبي سفيان قد نهيتك أن تعد القوم قد اجترءوا علينا و رأونا قد أخلفناهم ثم أخذوا في الكيد و التهيؤ لغزوة الخندق و فيها رجم رسول الله صلي الله عليه و آله اليهودي و اليهودية في ذي القعدة و نزل قوله تعالي وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ و فيها حرمت الخمر و جملة القول في تحريم الخمر أن الله تعالي أنزل في الخمر أربع آيات نزلت بمكة وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخِيلِ وَ الْأَعْنابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَراً وَ رِزْقاً حَسَناً (2)فكان المسلمون يشربونها و هي لهم حلال يومئذ ثم نزلت في مسألة عمر و معاذ بن جبل يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَ
ابو سفیان نخواست بیرون شود. نعیم بن مسعود اشجعی به مکه آمد و ابو سفیان به او گفت: من به محمد و اصحابش وعده داده ام که در بدر با هم رویاروی شویم، و موعد جنگ فرا رسیده است اما امسال، سال قحطی و خشکسالی است و جنگیدن در سال پرباران به به سود ماست و از طرف دیگر دوست ندارم که محمد برای جنگ بیرون آید و من رهسپار نشوم که با این کار بر ما جسور می شود. پس ما ماموریتی را بر عهده تو می گذاریم که سهیل بن عمرو آن را بر من ضمانت می کند که به مدینه بروی و آنان را از بیرون رفتن برای جنگ بازداری. او به مدینه آمد و مسلمانان را از لشکر ابو سفیان و شمار نیروها و سلاح های او باخبر کرد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: سوگند به خدایی که جانم در دست اوست برای نبرد بیرون می روم حتی اگر یک نفر با من بیرون نیاید. آن حضرت، عبدالله بن رواحه را به جای خود در مدینه گماشت و لوای پیامبر را علی علیه السلام حمل می کرد. و همراه آن حضرت هزار و پانصد نفر به راه افتادند که ده اسب در لشکر بود و برخی کالاها و تجارات با خود بیرون آوردند. بدر الصغری محل گردهمایی ای بود که عرب در آن جمع می شدند و بازاری بود که از آغاز ذی القعده تا هشتم این ماه برپا می شد و بعد مردم متفرق شده و به سرزمین خود باز می گشتند. در شب آغاز ذی القعده به بدر رسیدند و صبح آن روز بازار برپا شد. مسلمانان هشت روز در آنجا بودند و تجارات و کالاهای خود را فروختند و در ازای هر درهم، یک درهم سود کردند. مردم از حرکت آن ها خبردار شدند و ابو سفیان از مکه همراه با هزار نفر که پنجاه سوارکار داشتند از قریش رهسپار شد تا به ظهران رسیدند. سپس گفت: بازگردید که فقط سال پر باران که درخت سبز شود و شیر نوشیده شود، برای ما مفید و کارگر است اما امسال، سال خشکی و قطعی است و از این رو اهل مکه آن لشکر را لشکر سویق نامیدند. می گویند: در حالی که سویق می نوشیدند، بیرون شدند. صفوان بن امیّۀ به ابو سفیان گفت: من تو را از اینکه با آن قوم دشمنی کنی نهی کردم، آنان بر ما جرأت پیدا کردند و دریافتند که با آن ها خلف وعده کردیم سپس در پی فریب و نیرنگ و آماده شدن برای غزوه خندق برآمدند. و در این سال رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در ماه ذی القعده آن مرد و زن یهودی را سنگسار کرد و این فرموده خداوند نازل شد: «وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْفاسِقون» و در این سال شراب تحریم شد. و خلاصه سخن در باره تحریم شراب این است که خداوند متعال چهار آیه را در مکه در باره شراب نازل فرمود: «وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخِیلِ وَ الْأَعْنابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَکَراً وَ رِزْقاً حَسَنا»(3)
{و از میوه درختان خرما و انگور، باده مستیبخش و خوراکی نیکو برای خود می گیرید.} مسلمانان می نوشیدند و در آن هنگام برای آن ها حلال بود. سپس در جریان عمر و معاذ بن جبل این آیه نازل شد: «یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ و
الْمَيْسِرِ (1)الآية فتركها قوم لقوله إِثْمٌ كَبِيرٌ و شربها قوم لقوله وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ إلي أن صنع عبد الرحمن بن عوف طعاما فدعا ناسا من أصحاب رسول الله صلي الله عليه و آله و أتاهم بخمر فشربوا و سكروا فحضرت صلاة المغرب فقدموا بعضهم ليصلي بهم فقرأ قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ (2)أعبد ما تعبدون هكذا إلي آخر السورة بحذف لا فأنزل الله تعالي يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكاري (3)الآية فحرم السكر في أوقات الصلوات فلما نزلت في هذه الآية تركها قوم و قالوا لا خير في شيء يحول بيننا و بين الصلاة و تركها قوم في أوقات الصلاة و شربوها في غير حين الصلاة حتي كان الرجل يشرب بعد صلاة العشاء فيصبح و قد زال عنه السكر و يشرب بعد الصبح فيصحو إذا جاء وقت الظهر و دعا عتبان بن مالك رجالا من المسلمين فيهم سعد بن أبي وقاص و كان قد شوي لهم رأس بعير فأكلوا منه و شربوا الخمر حتي سكروا منها ثم إنهم افتخروا عند ذلك و انتسبوا و تناشدوا الأشعار فأنشد سعد قصيدة فيها هجاء الأنصار و فخر لقومه فأخذ رجل من الأنصار لحي (4)البعير فضرب به رأس سعد فشجه موضحة (5)فانطلق سعد إلي رسول الله صلي الله عليه و آله و شكا إليه الأنصاري فقال عمر اللهم بين لنا رأيك في الخمر بيانا شافيا فأنزل الله تعالي إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ (6)الآية و فيها سرق ابن أبيرق. (7)
أقول: سيأتي شرح القصة في باب أحوال أصحابه صلي الله عليه و آله
المیسِر»(8){در باره شراب و قمار، از تو میپرسند،} مسلمانان بنا بر این قسمت از آیه «إثمٌ کبیر» نوشیدن آن را ترک کردند و گروهی با در نظر گرفتن این بخش از آیه «و منافعٌ للناس» نوشیدند تا اینکه عبد الرحمن بن عوف غذایی مهیّا کرد و گروهی از اصحاب رسول خدا را دعوت کرد و شراب به آن ها داد، آنان خوردند و مست کردند. نماز مغرب فرا رسید یکی از اینان برای اقامه نماز مغرب پیش نماز شد و در سوره «قل یا ایها الکافرون» عبارت «أعبد ما تعبدون» و بر همین منوال تا پایان سوره حرف نافیه «لا» را حذف کرد. پس خداوند نازل فرمود: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُکاری»(9)
{ای کسانی که ایمان آوردهاید، در حال مستی به نماز نزدیک نشوید.} با این آیه مست کردن در هنگام نماز تحریم شد و چون این آیه نازل گردید گروهی نوشیدن آن را ترک کردند و گفتند: در چیزی که مانع نماز خواندن ما می گردد هیچ خیری نیست و گروهی نیز در اوقات نماز آن را ترک کردند و در غیر اوقات نماز نوشیدند به صورتی که شخصی پس از نماز عشاء شراب می نوشید و چون با بامداد در می آمد مستی از او برطرف می شد و پس از نماز صبح می نوشید و در هنگام ظهر مستی او رفع می شد. عتبان بن مالک گروهی از مسلمانان را که سعد بن ابی وقّاص از جمله آنان بود دعوت کرد و سر شتری را برای آن ها کباب کرد. آنان خوردند شراب نوشیدند تا از آن مست گردیدند و در حالت مستی فخر می فروختند و نسب خود را بر می شمردند و اشعاری را می سراییدند. سعد قصیده ای سرود و در آن انصار را را هجو کرد و به قوم خود فخرورزی کرد. یکی از انصار استخوان فکّ شتر را برداشت و بر سر سعد کوبید و سرش را زخمی کرد و سرش را شکافت به گونه ای استخوان سرش پیدا شد. سعد به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رفت و از مرد انصاری به نزد آن حضرت شکایت برد. عمر گفت: پروردگارا حکم خود را در باره شراب به گونه واضح و شفاف برایمان تبیین بنما. و خداوند نازل فرمود: «إنّما الخمر و المیسر» تا پایان آیه.
و در این سال ابن ابیرق ربوده شد.
می گویم: شرح داستان در باب احوال صحابه پیامبر می آید.
ثم قال و فيها تزوج رسول الله صلي الله عليه و آله أم سلمة في شوالها و اسمها هند بنت أمية بن المغيرة بن عبد الله بن عمر بن مخزوم و كانت قبله صلي الله عليه و آله عند أبي سلمة عبد الله بن عبد الأسد فولدت له سلمة و عمر و زينب ثم توفي فخلف عليها رسول الله صلي الله عليه و آله. (1)
رُوِيَ أَنَّ أَبَا سَلَمَةَ جَاءَ إِلَي أُمِّ سَلَمَةَ فَقَالَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله حَدِيثاً أَحَبَّ إِلَيَّ مِنْ كَذَا وَ كَذَا سَمِعْتُهُ يَقُولُ لَا يُصَابُ أَحَدٌ بِمُصِيبَةٍ فَيَسْتَرْجِعُ عِنْدَ ذَلِكَ وَ يَقُولُ اللَّهُمَّ عِنْدَكَ أَحْتَسِبُ مُصِيبَتِي هَذِهِ اللَّهُمَّ اخْلُفْنِي فِيهَا خَيْراً مِنْهَا إِلَّا أَعْطَاهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَتْ أُمُّ سَلَمَةَ فَلَمَّا أُصِبْتُ بِأَبِي سَلَمَةَ قُلْتُ اللَّهُمَّ عِنْدَكَ أَحْتَسِبُ مُصِيبَتِي وَ لَمْ تَطِبْ نَفْسِي أَنْ أَقُولَ اللَّهُمَّ اخْلُفْنِي فِيهَا خَيْراً مِنْهَا ثُمَّ قُلْتُ مَنْ خَيْرٌ مِنْ أَبِي سَلَمَةَ أَ لَيْسَ أَ لَيْسَ ثُمَّ قُلْتُ ذَلِكَ فَلَمَّا انْقَضَتْ عِدَّتُهَا أَرْسَلَ إِلَيْهَا أَبُو بَكْرٍ يَخْطُبُهَا فَأَبَتْ ثُمَّ أَرْسَلَ إِلَيْهَا عُمَرُ يَخْطُبُهَا فَأَبَتْ ثُمَّ أَرْسَلَ إِلَيْهَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقَالَتْ مَرْحَباً بِرَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله.
و قال الهيثم بن عدي أول من هلك من أزواج النبي صلي الله عليه و آله زينب (2)هلكت في خلافة عمر و آخر من هلك منهن أم سلمة هلكت زمن يزيد بن معاوية سنه ثنتين و ستين.
و فيها توفت (توفيت) زينب بنت خزيمة أم المؤمنين و توفي عبد الله بن عثمان من رقية بنت رسول الله صلي الله عليه و آله ولد في الإسلام فاكتني به عثمان فبلغ ست سنين فنقره ديك في عينه فمرض فمات في جمادي الأولي و صلي عليه رسول الله صلي الله عليه و آله و فيها توفي أبو سلمة عبد الله بن عبد الأسد بن هلال و فيها توفت (توفيت) فاطمة بنت أسد بن هاشم بن عبد مناف أم علي عليه السلام و كانت صالحة (3)و كان رسول الله صلي الله عليه و آله يزورها و يقيل في بيتها و لما توفيت نزع رسول الله صلي الله عليه و آله قميصه فألبسها إياه (4)
أقول : كان رسول الله صلي الله عليه و آله وادعه علي بني ضمرة في غزوة ودان.
ثم قال : وانطلق معبد بن ابي معبد الخزاعي سريعا بعد انقضاء الموسم إلي مكة ، واخبر بكثرة المسلمين وانهم اهل ذلك الموسم وانهم الفان ، واخبرهم بما قال رسول الله صلي الله عليه وآله للضمري ، فاخذوا في الكيد والنفقة لقتال رسول الله صلي الله عليه و آله واستجلبوا من حولهم من العرب ، وجمعوا الاموال ، وضربوا البعث علي أهل مكة فلم يترك أحد منهم إلا أن يأتي بمال ، ولم يقبل من أحد اقل من اوقية لغزو الخندق.
وعاد رسول الله صلي الله عليه و آله إلي المدينة فكانت غيبته عنها ست عشرة ليلة. ثم ذكر سرية عبدالله ابن عتيك إلي أبي رافع سلام بن أبي الحقيق.
.سپس گوید: و در این سال رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با امّ سلمۀ در ماه شوّال ازدواج نمود و اسم ام سلمۀ، هند بنت امیۀ بن المغیرۀ بن عبد الله بن عمر بن مخزوم بود. او پیش از ازدواج با پیامبر همسر ابو سلمه عبد الله بن عبد الاسد بود و برای او سه فرزند به نام های سلمۀ و عمرو و زینب به دنیا آورد سپس شوهرش فوت و رسول خدا با او ازدواج نمود.
روایت شده که ابو سلمۀ به نزد امّ سلمۀ آمد و گفت: از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سخنی شنیده ام که از فلان و فلان چیز برایم خوشایندتر و محبوب تر است، شنیدم که می فرمود: «اگر شخصی به مصیبتی گرفتار آید و در هنگام مصیبت استرجاع (انا لله و انا الیه راجعون) بر زبان آورد و بگوید: پروردگارا من این مصیبت را از جانب تو می دانم، خدایا از این مصیبت مایه خیر و برکتی و چیزی بهتر برایم قرار بده، خداوند عزّ و جلّ به او عطا می کند.» ام سلمۀ گوید: چون ابو سلمۀ فوت شد گفتم: «پروردگارا مصیبتم را از جانب تو می دانم» اما خوشایند نداشتم که بگویم: «خدایا از این مصیبت مایه خیر و برکتی و چیزی بهتر برایم قرار بده» سپس گفتم: چه کسی بهتر از ابو سلمۀ است؟ آیا این طور نیست؟ آیا این طور نیست؟ سپس گفتم: آن بهتر است. چون عدّه او تمام شد ابو بکر کسی را فرستاد تا او را برایش خواستگاری کند اما او پیشنهادش را نپذیرفت. سپس عمر کسی را برای خواستگای از او فرستاد و او قبول نکرد. سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شخصی را برای خواستگاری از او فرستاد و او گفت: مرحبا به رسول خدا. هیثم بن عدیّ گوید: از میان همسران پیامبر نخست زینب در زمان خلافت عمر فوت شد و امّ سلمه آخرین همسر پیامبر بود که در زمان یزید بن معاویه در سال شصت و دو هجری وفات یافت.
در این سال زینب دختر خزیمۀ امّ الموّمنین فوت شد و عبد الله بن عثمان فرزند رقیّۀ دختر پیامبر درگذشت او در زمان اسلام به دنیا آمد و کنیه عثمان را بر وی نهادند و به شش سالگی که رسید خروسی بر چشم او نوک زد و در اثر آن مریض شد و در جمادی الاول درگذشت. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر او نماز خواند. در این سال ابو سلمۀ عبد الله بن عبد الاسد بن هلال فوت شد. و در این سال فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبد مناف مادر علی علیه السلام درگذشت او زنی پاک دامن و نیکوکار بود و رسول خدا به دیدارش می رفت و در خانه او استراحت نیمروزی می کرد. هنگامی که فوت شد رسول خدا جامه خود را درآورد و بر او پوشانید. (5)
1) في المصدر: من رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله.
2) في المصدر: زينب بنت جحش.
3) في المصدر: أسلمت و كانت صالحة.
4) المنتقي في مولود المصطفي: 126 - 128: الباب الرابع فيما كان في سنة أربع من الهجرة وذكر في حوادث تلك السنة ان رسول الله صلي الله عليه و آله امر زيد بن ثابت ان يتعلم كتاب اليهود وقال اني لا امنهم ان يبدلوا كتابي ، فتعلمه في خمس عشر ليلة. وذكر المقريزي في الامتاع : 185 في سياق غزوة بدر : وقام مجدي بن عمرو من بني ضمرة ( ويقال مخشي بن عمرو ) والناس مجتمعون في سوقهم ، والمسلون اكثر ذلك الموسم ، فقال : يا محمد لقد اخبرنا انه لم يبق منكم احد ، فما اعلمكم الا اهل الموسم ، فقال رسول الله صلي الله عليه و آله : « ما اخرجنا الا موعد ابي سفيان وقتال عدونا ، وان شئت مع ذلك نبذنا اليك وإلي قومك العهد ، ثم جالدناكم قبل ان نبرح منزلنا هذا » فقال الضمري : بل نكف ايدينا عنكم ونتمسك بحلفك.
5) . المنتقی فی مولود المصطفی : 126 - 128
البقرة: «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرَّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتَّي يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتي نَصْرُ اللَّهِ أَلا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ»(214)
آل عمران: «قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلي كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ* تُولِجُ اللَّيْلَ
{آیا پنداشتید که داخل بهشت میشوید و حال آنکه هنوز مانند آنچه بر [سرِ] پیشینیان شما آمد، بر [سرِ] شما نیامده است؟ آنان دچار سختی و زیان شدند و به [هول و] تکان درآمدند، تا جایی که پیامبر [خدا] و کسانی که با وی ایمان آورده بودند گفتند: «یاری خدا کی خواهد بود؟» هش دار، که پیروزی خدا نزدیک است.}
1) . بقره / 214
فِي النَّهارِ وَ تُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ وَ تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ» (27)
الأنفال: «الَّذِينَ عاهَدْتَ مِنْهُمْ ثُمَّ يَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ فِي كُلِّ مَرَّةٍ وَ هُمْ لا يَتَّقُونَ* فَإِمَّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِي الْحَرْبِ فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ* وَ إِمَّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيانَةً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلي سَواءٍ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْخائِنِينَ» (56 - 58)
الأحزاب: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيراً* إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا* هُنالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالًا شَدِيداً* وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً* وَ إِذْ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ يا أَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَ يَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِنْهُمُ النَّبِيَّ يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ وَ ما هِيَ بِعَوْرَةٍ إِنْ يُرِيدُونَ إِلَّا فِراراً* وَ لَوْ دُخِلَتْ عَلَيْهِمْ مِنْ أَقْطارِها ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لَآتَوْها وَ ما تَلَبَّثُوا بِها إِلَّا يَسِيراً* وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ لا يُوَلُّونَ الْأَدْبارَ وَ كانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُلًا* قُلْ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ وَ إِذاً لا تُمَتَّعُونَ إِلَّا قَلِيلًا* قُلْ مَنْ ذَا الَّذِي يَعْصِمُكُمْ مِنَ اللَّهِ إِنْ أَرادَ بِكُمْ سُوءاً أَوْ أَرادَ بِكُمْ رَحْمَةً وَ لا يَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً* قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ وَ الْقائِلِينَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنا وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِيلًا* أَشِحَّةً عَلَيْكُمْ فَإِذا جاءَ الْخَوْفُ رَأَيْتَهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ تَدُورُ أَعْيُنُهُمْ كَالَّذِي يُغْشي عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَإِذا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوكُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدادٍ أَشِحَّةً عَلَي الْخَيْرِ أُولئِكَ لَمْ يُؤْمِنُوا فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ وَ كانَ ذلِكَ عَلَي اللَّهِ يَسِيراً* يَحْسَبُونَ الْأَحْزابَ لَمْ يَذْهَبُوا وَ إِنْ يَأْتِ الْأَحْزابُ يَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بادُونَ فِي الْأَعْرابِ يَسْئَلُونَ عَنْ أَنْبائِكُمْ وَ لَوْ كانُوا فِيكُمْ ما قاتَلُوا إِلَّا قَلِيلًا* لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً* وَ لَمَّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزابَ قالُوا هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ ما زادَهُمْ إِلَّا إِيماناً وَ تَسْلِيماً* مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضي
فِی الْنَّهَارِ وَتُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ وَتُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَتُخْرِجُ الَمَیَّتَ مِنَ الْحَیِّ وَتَرْزُقُ مَن تَشَاء بِغَیْرِ حِسَابٍ. (1)
{ بگو: «بار خدایا، تویی که فرمانفرمایی هر آن کس را که خواهی، فرمانروایی بخشی و از هر که خواهی، فرمانروایی را باز ستانی و هر که را خواهی، عزت بخشی و هر که را خواهی، خوار گردانی همه خوبیها به دست توست، و تو بر هر چیز توانایی.» شب را به روز در میآوری، و روز را به شب در میآوری و زنده را از مرده بیرون می آوری، و مرده را از زنده خارج میسازی و هر که را خواهی، بیحساب روزی میدهی.}
{ همانان که از ایشان پیمان گرفتی ولی هر بار پیمان خود را میشکنند و [از خدا] پروا نمیدارند. پس اگر در جنگ بر آنان دست یافتی با [عقوبتِ] آنان، کسانی را که در پی ایشانند تار و مار کن، باشد که عبرت گیرند. و اگر از گروهی بیمِ خیانت داری [پیمانشان را] به سویشان بینداز [تا طرفین] به طور یکسان [بدانند که پیمان گسسته است]، زیرا خدا خائنان را دوست نمیدارد.}
نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا* لِيَجْزِيَ اللَّهُ الصَّادِقِينَ بِصِدْقِهِمْ وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقِينَ إِنْ شاءَ أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً رَحِيماًوَ رَدَّ اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنالُوا خَيْراً وَ كَفَي اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتالَ وَ كانَ اللَّهُ قَوِيًّا عَزِيزاً وَ أَنْزَلَ الَّذِينَ ظاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مِنْ صَياصِيهِمْ وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِيقاً* تَقْتُلُونَ وَ تَأْسِرُونَ فَرِيقاً وَ أَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَ دِيارَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ وَ أَرْضاً لَمْ تَطَؤُها وَ كانَ اللَّهُ عَلي كُلِّ شَيْءٍ قَدِيراً»(9 - 27)
قال الطبرسي رحمه الله في قوله تعالي: أَمْ حَسِبْتُمْ قيل نزلت يوم الخندق لما اشتدت المخافة و حوصر المسلمون في المدينة فدعاهم الله إلي الصبر و وعدهم بالنصر و قيل نزلت في حرب أحد لما قال عبد الله بن أبي لأصحاب رسول الله صلي الله عليه و آله إلي متي تقتلون أنفسكم لو كان محمد صلي الله عليه و آله نبيا لما سلط الله عليه الأسر و القتل و قيل نزلت في المهاجرين من أصحاب النبي صلي الله عليه و آله إلي المدينة إذ تركوا ديارهم و أموالهم و مستهم الضراء وَ لَمَّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ أي و لما تمتحنوا و تبتلوا بمثل ما امتحنوا به فتصبروا كما صبروا مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرَّاءُ البأساء نقيض النعماء و الضراء نقيض السراء (1)وَ زُلْزِلُوا أي حركوا بأنواع البلايا (2)حَتَّي يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتي نَصْرُ اللَّهِ قيل استعجال للموعود و إنما قاله الرسول استبطاء للنصر علي جهة التمني و قيل إن معناه الدعاء لله بالنصر أَلا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ قيل إن هذا من كلامهم فإنهم قالوا عند الإياس متي نصر الله ثم تفكروا فعلموا أن الله منجز وعده فقالوا ذلك و قيل إن الأول كلام المؤمنين و الثاني كلام الرسول. (3).
و قال في قوله تعالي قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ قيل لما فتح رسول الله
نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا * لِیَجْزِیَ اللَّهُ الصَّادِقِینَ بِصِدْقِهِمْ وَیُعَذِّبَ الْمُنَافِقِینَ إِن شَاء أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ إِنَّ اللَّهَ کَانَ غَفُورًا رَّحِیمًا * وَرَدَّ اللَّهُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِغَیْظِهِمْ لَمْ یَنَالُوا خَیْرًا وَکَفَی اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتَالَ وَکَانَ اللَّهُ قَوِیًّا عَزِیزًا * وَأَنزَلَ الَّذِینَ ظَاهَرُوهُم مِّنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِن صَیَاصِیهِمْ وَقَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِیقًا تَقْتُلُونَ وَتَأْسِرُونَ فَرِیقًا * وَأَوْرَثَکُمْ أَرْضَهُمْ وَدِیَارَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ وَأَرْضًا لَّمْ تَطَؤُوهَا وَکَانَ اللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرًا. (4)
{ای کسانی که ایمان آوردهاید، نعمت خدا را بر خود به یاد آرید، آن گاه که لشکرهایی به سوی شما [در] آمدند، پس بر سر آنان تندبادی و لشکرهایی که آنها را نمیدیدید فرستادیم، و خدا به آنچه میکنید همواره بیناست. هنگامی که از بالای [سر] شما و از زیر [پای] شما آمدند، و آن گاه که چشمها خیره شد و جانها به گلوگاهها رسید و به خدا گمانهایی [نابجا] میبردید. آنجا [بود که] مؤمنان در آزمایش قرار گرفتند و سخت تکان خوردند. و هنگامی که منافقان و کسانی که در دلهایشان بیماری است میگفتند: «خدا و فرستادهاش جز فریب به ما وعدهای ندادند.» و چون گروهی از آنان گفتند: «ای مردم مدینه، دیگر شما را جای درنگ نیست، برگردید.» و گروهی از آنان از پیامبر اجازه میخواستند و میگفتند: «خانههای ما بیحفاظ است» و [لی خانههایشان] بیحفاظ نبود، [آنان] جز گریز [از جهاد] چیزی نمیخواستند. و اگر از اطرافِ [مدینه] مورد هجوم واقع میشدند و آن گاه آنان را به ارتداد میخواندند، قطعاً آن را میپذیرفتند و جز اندکی در این [کار] درنگ نمیکردند با آنکه قبلًا با خدا سخت پیمان بسته بودند که پشت [به دشمن] نکنند، و پیمان خدا همواره بازخواست دارد. بگو: «اگر از مرگ یا کشته شدن بگریزید، هرگز این گریز برای شما سود نمیبخشد، و در آن صورت جز اندکی برخوردار نخواهید شد.» بگو: «چه کسی میتواند در برابر خدا از شما حمایت کند اگر او بخواهد برای شما بد بیاورد یا بخواهد شما را رحمت کند؟ و غیر از خدا برای خود یار و یاوری نخواهند یافت.» خداوند کارشکنان [و مانع شوندگان] شما و آن کسانی را که به برادرانشان می گفتند: «نزد ما بیایید» و جز اندکی روی به جنگ نمیآورند [خوب] میشناسد. بر شما بخیلانند، و چون خطر فرا رسد آنان را میبینی که مانند کسی که مرگ او را فرو گرفته، چشمانشان در حدقه میچرخد [و] به سوی تو مینگرند و چون ترس برطرف شود شما را با زبانهایی تند نیش میزنند بر مال حریصند. آنان ایمان نیاوردهاند و خدا اعمالشان را تباه گردانیده، و این [کار] همواره بر خدا آسان است. اینان [چنین] میپندارند که دستههای دشمن نرفتهاند، و اگر دستههای دشمن بازآیند آرزو میکنند: کاش میان اعراب بادیهنشین بودند و از اخبار [مربوط به] شما جویا میشدند، و اگر در میان شما بودند، جز اندکی جنگ نمیکردند. قطعاً برای شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشقی نیکوست: برای آن کس که به خدا و روز بازپسین امید دارد و خدا را فراوان یاد میکند. و چون مؤمنان دستههای دشمن را دیدند، گفتند: «این همان است که خدا و فرستادهاش به ما وعده دادند و خدا و فرستادهاش راست گفتند»، و جز بر ایمان و فرمانبرداری آنان نیفزود. از میان مؤمنان مردانیاند که به آنچه با خدا عهد بستند صادقانه وفا کردند. برخی از آنان به شهادت رسیدند و برخی از آنها در [همین] انتظارند و [هرگز عقیده خود را] تبدیل نکردند. تا خدا راستگویان را به [پاداش] راستیشان پاداش دهد، و منافقان را اگر بخواهد، عذاب کند یا بر ایشان ببخشاید که خدا همواره آمرزنده مهربان است. و خداوند آنان را که کفر ورزیدهاند، بیآنکه به مالی رسیده باشند، به غیظ [و حسرت] برگرداند، و خدا [زحمت] جنگ را از مؤمنان برداشت، و خدا همواره نیرومند شکستناپذیر است. و کسانی از اهل کتاب را که با [مشرکان] همپُشتی کرده بودند، از دژهایشان به زیر آورد و در دلهایشان هراس افکند: گروهی را میکشتید و گروهی را اسیر میکردید. و زمینشان و خانهها و اموالشان و سرزمینی را که در آن پا ننهاده بودید به شما میراث داد، و خدا بر هر چیزی تواناست.}
طبرسی رحمه الله در تفسیر این آیه «أَمْ حَسِبْتُم» می گوید: گفته شده: در جنگ خندق که مسلمانان مدینه به حال وحشت و در محاصره کفار قریش بسر می بردند این آیه نازل شد و مسلمانان را امر به صبر کرد و وعده نصرت داد، و گفته شده: در جنگ احد وقتی که عبد اللَّه بن ابیّ (رئیس منافقان) به اصحاب پیامبر اکرم می گفت: چرا خود را به کشتن می دهید اگر محمّد صلّی اللَّه علیه و آله حق باشد هرگز کشته و اسیر نمی شود این آیه نازل شد. و گفته شده: این آیه درباره اصحاب پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله که از مال و خانه و زندگی خویش در مکه دست برداشته و به خاطر ایمانشان همراه آن حضرت به مدینه مهاجرت کرده و در سختی به سر می بردند نازل شده است. «وَ لَمَّا یَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ» یعنی شما می خواهید بدون آنکه مانند گذشتگان گرفتار رنج و مشقّت شوید به بهشت داخل گردید و امتحان و گرفتاری نبینید. این آیه دستور به صبر و وعده کمک خداوند را به آنان می دهد. «مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرَّاءُ» بأساء عکس نعماء و ضرّاء عکس سراء است. «زلزلوا» یعنی به انواع بلا و مضیبت ها گرفتار شدند. «حَتَّی یَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتی نَصْرُ اللَّهِ» در این جمله درخواست تعجیل وعده خداوند به کمک شده است و پیامبر نیز بخاطر دیر آمدن کمک آرزوی زود رسیدن آن را نمود. و گفته شده: مقصود دعای مسلمانان به درگاه خدا برای پیروزی است. «أَلا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِیبٌ» بعضی گفتهاند که این جمله، سخن خود آن مردم بود که وقتی مأیوس شدند گفتند «مَتی نَصْرُ اللَّهِ» (کمک خدا چه وقت است) ولی بعداً فکر کردند و دانستند که خداوند به وعدههای خود عمل می کند و گفتند «أَلا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِیبٌ». و گفته شده: عبارت اول سخن مؤمنان و عبارت دوم سخن پیامبر است. (5)
در باره این آیه «قُلِ اللَّهُمَّ مالِکَ الْمُلْک» گوید: چون رسول اکرم صلی اللَّه علیه و آله مکه را فتح کرد
صلي الله عليه و آله مكة و وعد أمته ملك فارس و الروم قالت المنافقون و اليهود هيهات من أين لمحمد ملك فارس و الروم أ لم تكفه المدينة و مكة حتي طمع في الروم و فارس فنزلت هذه الآية عن ابن عباس و أنس و قيل إن النبي صلي الله عليه و آله خط الخندق عام الأحزاب و قطع لكل عشرة أربعين ذراعا فاحتج المهاجرون و الأنصار في سلمان و كان رجلا قويا فقال المهاجرون سلمان منا و قالت الأنصار سلمان منا فَقَالَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ. قال عمرو بن عوف كنت أنا و سلمان و حذيفة و النعمان بن مقرن المزني و ستة من الأنصار في أربعين ذراعا فحفرنا حتي إذا كنا بجب ذي باب (1)أخرج الله من باطن (2)الخندق صخرة مروة (3)كسرت حديدنا و شقت علينا فقلنا يا سلمان ارق إلي رسول الله صلي الله عليه و آله و أخبره خبر هذه الصخرة فإما أن نعدل عنها فإن المعدل قريب و إما أن يأمرنا فيه بأمره فإنا لا نحب أن نتجاوز خطه قال فرقي سلمان إلي رسول الله صلي الله عليه و آله و هو ضارب عليه قبة تركية فقال يا رسول الله خرجت صخرة بيضاء مروة من بطن الخندق فكسرت حديدنا و شقت علينا حتي ما يحيك (4)فيها قليل و لا كثير فمرنا فيها بأمرك فإنا لا نحب أن نتجاوز خطك قال فهبط رسول الله صلي الله عليه و آله مع سلمان الخندق و التسعة علي شفة الخندق فأخذ رسول الله صلي الله عليه و آله المعول من يد سلمان فضربها به ضربة صدعها و برق منها برق أضاء ما بين لابتيها حتي لكأن مصباحا في جوف بيت مظلم فكبر رسول الله صلي الله عليه و آله تكبيرة فتح و كبر المسلمون ثم ضربها رسول الله صلي الله عليه و آله ثانية فبرق منها برق أضاء ما بين لابتيها حتي لكأن مصباحا في جوف بيت مظلم فكبر رسول الله صلي الله عليه و آله تكبيرة فتح و كبر المسلمون
و به امت خود وعده سلطنت فارس و روم را داد منافقان و یهود گفتند هیهات، محمد کجا و ملک فارس و روم کجا، آیا مکه و مدینه برای او کافی نیست که طمع در روم و فارس بسته است؟! در این موقع این آیه فرود آمد (این قول ابن عباس و انس بن مالک است). بعضی گفتهاند: پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه و آله در سال احزاب برای حفر خندق حدی معین فرمود و آن را خط کشی کرد و به هر ده نفر چهل زراع از آن واگذار کرد که حفر کنند. مهاجران و انصار درباره سلمان فارسی که مردی نیرومند بود اختلاف کردند و هر کدام او را برای کمک خود می خواستند. پیامبر صلی اللَّه علیه و آله فرمود: سلمان از ما اهل بیت است. عمرو بن عوف گوید که چهل زراع به من و سلمان و حذیفه و نعمان بن مقرن مزنی با شش نفر از انصار واگذار شده بود و ما مرتب زمین را می کندیم تا آنکه از دل خندق سنگی سخت بیرون آمد که کلنگ پولادین ما را شکست و کار بر ما سخت شد. به سلمان گفتیم: اینک نزد رسول گرامی برو و جریان این صخره را بازگو یا فرمان می دهد که از آن صرفنظر کنیم که بهتر، و یا اینکه فرمانی دیگر میدهد و ما مایل نیستیم از حد و مرز رسول اکرم تجاوز کنیم. مسلمانان جریان را به سمع رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و آله رسانیدند که صخره و سنگی بزرگ و سخت و سپید در دل خندق پیدا شده که آلات ما را شکسته و هیچ از آن کنده نمی شود. به هر چه می دانی فرمان ده که از حد و مرزی که شما مقرر فرمودهاید تجاوز روا نمی داریم. نبی اکرم با سلمان به سوی خندق رفتند و کلنگ از دست وی گرفت و ضربتی بر آن سنگ زد که شکافته شد و برقی از آن جهید که همه جا را روشن کرد گویی چراغی درخشان در شب تیره افروخته شد. رسول اکرم تکبیر گفت و همه مسلمانان با وی تکبیر گفتند و ضربتی دیگر بر آن نواخت که سنگ را در هم شکست و برقی دیگر از آن جهید که همه جا را روشن ساخت که گویی چراغی نور افشان در شبی ظلمانی بود. باز نبی اکرم تکبیر فتح گفت و مسلمین همه تکبیر گفتند.
ثم ضرب بها رسول الله صلي الله عليه و آله ثالثة فكسرها و برق منها برق أضاء ما بين لابتيها حتي لكأن مصباحا في جوف بيت مظلم فكبر رسول الله صلي الله عليه و آله تكبيرة فتح و كبر المسلمون و أخذ بيد سلمان و رقي فقال سلمان بأبي أنت و أمي يا رسول الله لقد رأيت منك شيئا ما رأيته منك قط فالتفت رسول الله صلي الله عليه و آله إلي القوم وَ قَالَ رَأَيْتُمْ مَا يَقُولُ سَلْمَانُ فَقَالُوا نَعَمْ قَالَ ضَرَبْتُ ضَرْبَتِيَ الْأُولَي فَبَرَقَ الَّذِي رَأَيْتُمْ أَضَاءَتْ لِي مِنْهَا قُصُورُ الْحِيرَةِ وَ مَدَائِنُ كِسْرَي كَأَنَّهَا أَنْيَابُ الْكِلَابِ فَأَخْبَرَنِي جَبْرَئِيلُ أَنَّ أُمَّتِي ظَاهِرَةٌ عَلَيْهَا ثُمَّ ضَرَبْتُ ضَرْبَتِيَ الثَّانِيَةَ فَبَرَقَ الَّذِي رَأَيْتُمْ أَضَاءَتْ لِي مِنْهَا قُصُورُ الحمر (1)مِنْ أَرْضِ الرُّومِ فَكَأَنَّهَا أَنْيَابُ الْكِلَابِ فَأَخْبَرَنِي جَبْرَئِيلُ أَنَّ أُمَّتِي ظَاهِرَةٌ عَلَيْهَا ثُمَّ ضَرَبْتُ ضَرْبَتِيَ الثَّالِثَةَ فَبَرَقَ لِي مَا رَأَيْتُمْ أَضَاءَتْ لِي مِنْهَا قُصُورُ صَنْعَاءَ كَأَنَّهَا أَنْيَابُ الْكِلَابِ وَ أَخْبَرَنِي جَبْرَئِيلُ أَنَّ أُمَّتِي ظَاهِرَةٌ عَلَيْهَا فَأَبْشِرُوا فاستبشر المسلمون و قالوا الحمد لله موعد صدق وعدنا النصر بعد الحصر فقال المنافقون أ لا تعجبون يمنيكم و يعدكم الباطل و يعلمكم أنه يبصر من يثرب قصور الحيرة و مدائن كسري و أنها تفتح لكم و أنتم إنما تحفرون الخندق من الفرق (2)و لا تستطيعون أن تبرزوا فنزل القرآن إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً .
و أنزل الله تعالي في هذه القصة قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ الآية - رواه الثعلبي بإسناده عن عمرو بن عوف.
قوله مالِكَ الْمُلْكِ أي مالك كل مِلك و مُلك و قيل مالك العباد و ما ملكوا و قيل مالك أمر الدنيا و الآخرة و قيل مالك النبوة تُؤْتِي الْمُلْكَ أي تؤتي المُلك و أسباب الدنيا محمدا و أصحابه و أمته و تنزعه من صناديد قريش و من الروم و فارس فلا تقوم الساعة حتي يفتحها أهل الإسلام و قيل تؤتي النبوة و الإمامة من تشاء من عبادك و توليه التصرف في خلقك و بلادك و تنزع المُلك علي
پس ضربت سوم را بر آن سنگ فرود آورد و آن را شکست و برقی دیگر از آن بدرخشید که همه جا را روشن کرد باز هم حضرت تکبیر فتح گفت و همگان با وی تکبیر گفتند. سپس رسول خدا از خندق بالا رفت سلمان پرسید: یا رسول اللَّه پدر و مادرم فدایت، امروز چیزی از شما دیدم که قبلا ندیده بودم. پیامبر اکرم رو به جمعیت کرد و فرمود: آیا گفته سلمان را شنیدید؟ گفتند: آری، یا رسول اللَّه. فرمود:
ضربت اول که بر سنگ نواختم برقی را که همه مشاهده کردید از آن بیرون شد که در آن کاخ های حیره و مدائن چون دندان سگان بر من روشن و نمودار شد پس جبرئیل به من خبر داد که امت من بر آن ها غلبه خواهند کرد. سپس ضربت دوم را نواختم و برقی از آن جهید که مشاهده کردید و در آن قصرهای سرخ فام روم بر من روشن و عیان جلوه کرد که چون نیش های سگان بود. جبرئیل خبر داد که امت من بر آن ها دست خواهند یافت. سر انجام ضربت سوم را نواختم برقی که دیدید از آن بر جهید و در میان آن صنعاء نیز چون دندان کلاب در برابر دیدهام روشن و آشکار شد. جبرئیل به من خبر داد که امتم بر آن ها پیروزی خواهند یافت. پس ای مسلمانان شما را مژده باد. مسلمانان از این گفتار خدا را سپاس گفتند که وعدهای راست به ما داده شد و خداوند ما را وعده داد که پس از تنگی و سختی، یاری و پیروزی به ما عنایت فرماید. ولی منافقان گفتند: آیا از این آرزوهای پوچ و وعدههای باطل که به شما می دهد تعجب نمی کنید که به شما می گوید که از مدینه و یثرب کاخ های حیره و مدائن کسری را میبیند و فتح آن ها را به شما وعده می دهد در حالی که شما از ضعف و عجر، خندق می کَنید و قدرت مبارزه و مواجهه با دشمن را ندارید پس (در این موقع) قرآن نازل شد که: «وَإِذْ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُورًا».
و خداوند متعال در باره این ماجرا آیه «قُلِ اللَّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ» تا پایان آِه را نازل فرمود. ثعلبی با اسناد خود از عمرو بن عوف این روایت را نقل کرده است.
«مالِکَ الْمُلْکِ» یعنی ای آنکه مالک هر ملک (یعنی دارایی) و هر ملک (یعنی سلطنت) هستی. و برخی گویند: یعنی مالک همه بندگان و آنچه دارا هستند. و نیز گفتهاند یعنی: مالک امر دنیا و آخرت. و برخی گویند: یعنی مالک نبوت. «تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ» یعنی سلطنت و ابزار پیروزی و فتح جهان را به محمد (صلی اللَّه علیه و آله) و اصحاب و امت او عنایت می کنی و «تنزعه» از بزرگان قریش و امپراطوران روم و شاهنشاهان ایران باز میستانی و قیامت نخواهد آمد مگر اینکه مسلمانان کشور و مملکت آن ها را فتح خواهند کرد. و نیز گفتهاند: نبوت و امامت را به هر که خواهی می دهی و ولایت و تصرف در خلق و بلاد خود را به او میسپری و
هذا الوجه من الجبارين وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ بالإيمان و الطاعة وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بالكفر و المعاصي و قيل تعز المؤمن بتعظيمه و الثناء عليه و تذل الكافر بالجزية و السبي و قيل تعز محمدا و أصحابه و تذل أبا جهل و أضرابه من المقتولين يوم بدر في القليب و قيل تعز من تشاء من أوليائك بأنواع العزة في الدنيا و الدين و تذل من تشاء من أعدائك في الدنيا و الآخرة لأنه سبحانه لا يذل أولياءه و إن أفقرهم و ابتلاهم فإن ذلك ليس علي سبيل الإذلال بل ليكرمهم بذلك في الآخرة بِيَدِكَ الْخَيْرُ أي الخير كله في الدنيا و الآخرة. (1).
و قال في قوله تعالي الَّذِينَ عاهَدْتَ مِنْهُمْ أي من جملتهم أو عاهدتهم قال مجاهد أراد به يهود بني قريظة فإنهم كانوا قد عاهدوا النبي صلي الله عليه و آله علي أن لا يضروا به و لا يمالوا عليه عدوا ثم مالوا (2)عليه الأحزاب يوم الخندق و أعانوهم عليه بالسلاح و عاهدوا مرة بعد أخري فنقضوا فانتقم الله منهم ثُمَّ يَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ فِي كُلِّ مَرَّةٍ أي كلما عاهدتهم نقضوا العهد و لم يفوا به وَ هُمْ لا يَتَّقُونَ نقض العهد أو عذاب الله فَإِمَّا تَثْقَفَنَّهُمْ أي تصادفنهم فِي الْحَرْبِ أي ظفرت بهم فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ أي فنكل بهم تنكيلا يشرد بهم من بعدهم و يمنعهم من نقض العهد و التشريد التفريق لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ أي لكي يتذكروا و ينزجروا وَ إِمَّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيانَةً أي إن خفت يا محمد من قوم بينك و بينهم عهد خيانة فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلي سَواءٍ أي فألق ما بينك و بينهم من العهد و أعلمهم بأنك نقضت ما شرطت لهم لتكون أنت و هم في العلم بالنقض علي استواء و قيل معني عَلي سَواءٍ علي عدل قال الواقدي هذه الآية نزلت في بني قينقاع و بهذه الآية سار النبي صلي الله عليه و آله إليهم. (3).
و قال رحمه الله في قوله تعالي إِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ و هم الذين تحزبوا علي
(به این معنی و سیاق) ملک و سلطنت را از جباران باز میستانی. «وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ» به ایمان و اطاعت. «وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ» با کفر و معصیت. و گفته اند: عزیز می گردانی مؤمن را به بزرگداشت و ثنا گفتن وی و ذلیل می سازی کافر را با جزیه گرفتن و لعن کردن. و گفته اند: محمد و اصحابش را عزیز میسازی و ابو جهل و امثالش از کشته شدگان جنگ بدر در چاه را ذلیل مینمایی. و گفته اند: هر که از اولیاء خود را بخواهی به انواع عزت در دین و دنیا عزیز می داری و هر که از دشمنانت را اراده کنی در دنیا و آخرت ذلیل می گردانی زیرا خدای متعال اولیاء و دوستان خود را ذلیل نمی نماید و اما اگر ایشان را فقیر کند و یا مبتلی گرداند از راه ذلت دادن نیست بلکه برای این است که با این گرفتاری ها و نداری ها در آخرت (که زندگی جاوید و ابدی و حقیقی است) گرامیشان بدارد و آخرین درجه جلال و عزت را به آنها عطا فرماید. «بِیَدِکَ الْخَیْرُ» تنها بدست تو است همه خیرات و خوبی های دنیا و آخرت. (4)
و در باره این فرموده خداوند متعال «الَّذِینَ عاهَدْتَ مِنْهُمْ» می گوید: یعنی همگی آن ها، یا کسانی که با آن ها پیمان بستی. مجاهد گوید: مقصود یهود بنی قریظه است که با پیامبر خدا پیمان بستند که به او زیان نرسانند و با دشمن او همکاری نکنند. لکن در جنگ خندق به وسیله فرستادن اسلحه، دشمنان پیامبر را یاری کردند. یک بار دیگر نیز پس از این پیمان شکنی، با پیامبر پیمان بستند و باز هم پیمان شکنی کردند و خداوند از آن ها انتقام گرفت. «ثُمَّ یَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ فِی کُلِّ مَرَّةٍ» هر بار که با این ها پیمان ببندی، پیمان شکنی میکنند «وَ هُمْ لا یَتَّقُونَ» و از نقض عهد یا عذاب خدا باک ندارند. «فَإِمَّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِی الْحَرْبِ» «فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ» هر گاه در میدان جنگ، بر آن ها دست یابی، «فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ» طوری آن ها را گوشمال بده که کسانی که بعد از آن ها میآیند، از آن ها تنفر پیدا کنند و از سرگذشت آن ها عبرت گیرند و عهد شکنی نکنند و از ترس اینکه دچار سرنوشت شوم آنها شوند، در بلاد پراکنده گردند. «تشرید» به معنای پراکنده ساختن است. «لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ» باشد که متذکر شوند و پند بیاموزند و از این کارها دست بکشند. «وَ إِمَّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَةً فَانْبِذْ إِلَیْهِمْ عَلی سَواءٍ» اگر بیم داشته باشی که قومی که با تو پیمان بسته است، در صدد خیانت برآید، پیمان خود را به سوی ایشان بیفکن و به آن ها اعلام کن که تو هم پیمان آن ها را شکستهای تا هم تو و هم آن ها، از لحاظ علم به نقض پیمان، یکسان باشید. برخی گویند: معنای «علی سواء»، «علی عدل» می باشد.. واقدی گوید: این آیه در باره یهود بنی قینقاع نازل شد. با نازل شدن این آیه، پیامبر اسلام به سوی آن ها به حرکت درآمد. (5)
طبرسی رحمه الله در تفسیر آیه «إِذْ جاءَتْکُمْ جُنُودٌ» گوید: اینان کسانی بودند که در ایام جنگ خندق بر علیه
رسول الله صلي الله عليه و آله أيام الخندق فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً و هي الصبا أرسلت عليهم حتي أكفأت قدورهم فنزعت فساطيطهم وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها الملائكة و قيل إن الملائكة لم يقاتلوا يومئذ و لكن كانوا يشجعون المؤمنين و يجبنون الكافرين وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيراً .
إِذْ جاؤُكُمْ أي اذكروا حين جاءكم جنود المشركين مِنْ فَوْقِكُمْ أي من فوق الوادي قبل المشرق قريظة و النضير و غطفان وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ أي من المغرب من ناحية مكة أبو سفيان في قريش و من تبعه وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ أي مالت عن كل شيء فلم تنظر إلا عدوها مقبلا من كل جانب أو عدلت الأبصار عن مقرها من الدهش و الحيرة كما يكون الجبان فلا يعلم ما يبصر وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ الحنجرة جوف الحلقوم أي شخصت القلوب من مكانها فلو لا أنه ضاق الحلقوم عنها أن تخرج لخرجت عن قتادة و قال أبو سعيد الخدري قلنا يوم الخندق يا رسول الله هل من شيء نقوله فقد بلغت القلوب الحناجر فقال قولوا اللهم استر عوراتنا و آمن روعاتنا قال فقلناها فضرب وجوه أعداء الله بالريح فهزموا. قال الفراء المعني أنهم جبنوا و جزع أكثرهم و سبيل الجبان إذا اشتد خوفه أن ينتفخ سحره و السحر الرية فإذا انتفخت الرية رفعت القلوب إلي الحنجرة وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا أي اختلفت الظنون فظن بعضهم النصر و بعضهم أيس و قنط (1)و قيل ظن المنافقون أنه يستأصل محمد صلي الله عليه و آله و ظن المؤمنون أنه ينصر و قيل ظن بعضهم أن الكفار تغلبهم و ظن بعضهم أنهم يستولون علي المدينة و ظن بعضهم أن الجاهلية تعود كما كانت و ظن بعضهم أن ما وعد الله و رسوله من نصرة الدين و أهله غرور فأقسام الظنون كثيرة خصوصا ظن الجبناء. (2).
هُنالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ أي اختبروا و امتحنوا وَ زُلْزِلُوا زِلْزالًا شَدِيداً
رسول خدا تحزّب (گروه گرایی) کردند. «فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ رِیحاً» و آن باد تندی بود که بر ایشان وزید تا دیگ های غذای برگشته و خیمههای آن ها کنده شد. «وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها» آن ها فرشتگان بودند. و بعضی گفتهاند: که فرشتگان در آن روز جنگ نکردند و کسی را نکشتند بلکه مؤمنان را تشجیع کرده و کفار را می ترسانیدند. «وَ کانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیراً».
«إِذْ جاءُوکُمْ» یعنی یاد آورید هنگامی که لشکر مشرکین به سوی شما آمدند. «مِنْ فَوْقِکُمْ» یعنی از بالای وادی از طرف مشرق، بنی قریظه و بنی نضیر و غطفان. «وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْکُمْ» یعنی از طرف مغرب از سمت مکّه ابو سفیان در مردم قریش و کسانی که پیرو او بودند. «وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ» یعنی دیدگان شما از هر جهت مات و حیران شده و نمینگریست مگر دشمن را که از هر طرف روی آورده است. و بعضی گفتهاند: یعنی چشم ها از وحشت و ترس از جای خود برگشته چنانچه شخص ترسو به آن دچار می شود و در حال ترس نمی داند چه میبیند. «وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ» حنجره داخل گلو می باشد. قتاده گوید: یعنی دل ها از جای خود کنده شد و اگر نبود که گلو و حلقوم تنگی از آن می کرد که بیرون رود، هر آینه بیرون می رفت. ابو سعید خدری گوید: روز خندق گفتیم: ای رسول خدا بفرما ما چه بگوئیم، به حقیقت جان ما به گلو رسید. فرمود بگوئید: اللّهم استر عوراتنا، و آمن روعاتنا» یعنی: بار خدایا مستور و مصون دار ناموس ما را و ایمن فرما وحشت ما. گوید: آن را خواندیم، پس چهرههای دشمنان خدا به سبب باد تندی زده شد، و آنان فرار کردند. فراء گوید: یعنی آن ها ترسیدند و بیشترشان به جزع افتادند، و شخص ترسو و جبان هرگاه ترسش سخت شد کبدش باد می کند و وقتی کبد متورّم شد جان به گلو می رسد. «وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا» یعنی گمان های شما دگرگون و مختلف خواهد بود، پس بعضی از شما گمان نصر و یاری خدا را می برد و برخی هم از خدا مأیوس و ناامید می شود. وگفته اند: منافقین خیال می کنند که محمد صلی الله علیه و آله و سلم نابود می شود و مؤمنین گمان می کنند که آن حضرت یاری می شود. و بعضی گفتند: که اختلاف گمان آن ها این بود که بعضی گمان می کردند که کفّار غالب می شوند، و بعضی گمان می کردند که ایشان بر شهر مدینه مستولی می شوند، و بعضی گمان می کردند که جاهلیّت باز حاکم می شود چنانچه قبل از اسلام بود، و بعضی گمان می کردند که آنچه خدا و پیامبر وعده دادند از یاری دین و اهلش، غرور و فریب است، پس اقسام ظنون بسیار است خصوصا گمان ترسوها از همه بیشتر است. (3)
«هُنالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ» یعنی مؤمنان در آنجا آزمایش و آزمون شدند. «وَ زُلْزِلُوا زِلْزالًا شَدِیداً»
أي حركوا بالخوف تحريكا شديدا وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أي شك ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً قال ابن عباس إن المنافقين قالوا يعدنا محمد أن يفتح مدائن كسري و قيصر و نحن لا نأمن أن نذهب إلي الخلاء هذا و الله الغرور وَ إِذْ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ يعني عبد الله بن أبي و أصحابه و قيل هم بنو سالم من المنافقين و قيل القائل أوس بن قبطي و من وافقه علي رأيه يا أَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا أي لا إقامة لكم هاهنا أو لا مكان لكم تقومون فيه للقتال إذا فتح الميم فارجعوا إلي منازلكم بالمدينة و أرادوا الهرب من عسكر رسول الله صلي الله عليه و آله وَ يَسْتَأْذِنُ فَرِيقٌ مِنْهُمُ النَّبِيَّ في الرجوع إلي المدينة و هم بنو حارثة و بنو سلمة يَقُولُونَ إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ ليست بحريزة مكشوفة ليست بحصينة أو خالية من الرجال نخشي عليها السراق و قيل قالوا بيوتنا مما يلي العدو لا نأمن علي أهلينا وَ ما هِيَ بِعَوْرَةٍ بل هي رفيعة السمك حصينة عن الصادق عليه السلام إِنْ يُرِيدُونَ أي ما يريدون إِلَّا فِراراً و هربا من القتال و نصرة المؤمنين وَ لَوْ دُخِلَتْ البيوت أو المدينة عَلَيْهِمْ أي لو دخل هؤلاء الذين يريدون القتال و هم الأحزاب علي الذين يقولون إن بيوتنا عورة و هم المنافقون مِنْ أَقْطارِها من نواحي المدينة أو البيوت ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لَآتَوْها أي ثم دعوا هؤلاء إلي الشرك لأشركوا وَ ما تَلَبَّثُوا بِها إِلَّا يَسِيراً أي و ما احتبسوا عن الإجابة إلي الكفر إلا قليلا أو لما أقاموا بعد إعطائهم الكفر إلا قليلا حتي يعاجلهم الله بالعذاب وَ لَقَدْ كانُوا عاهَدُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ أي من قبل الخندق لا يُوَلُّونَ الْأَدْبارَ أي بايعوا النبي صلي الله عليه و آله و حلفوا له أنهم ينصرونه و يدفعون عنه كما يدفعون عن نفوسهم و لا يرجعون عن مقاتلة العدو و لا ينهزمون قال مقاتل يريد ليلة العقبة وَ كانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُلًا يسألون عنه في الآخرة قُلْ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ إن كان حضر آجالكم (1)فإنه لا بد من واحد منهما و إن هربتم فالهرب لا يزيد في آجالكم وَ إِذاً لا تُمَتَّعُونَ إِلَّا قَلِيلًا أي و إن لم يحضر آجالكم (2)و سلمتم من الموت أو
یعنی تکان خوردند به سبب ترسف تکان خوردنی سخت و لرزیدنی بزرگ. «وَ إِذْ یَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» یعنی در دل شک و تردید داشتند، «ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً» ابن عباس گوید: منافقین گفتند: محمد به ما وعده می دهد که ما مدائن کسری و قیصر را فتح می کنیم در حالی که ما امنیت توالت رفتن را نداریم این به خدا قسم فریب است. «وَ إِذْ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ» مقصود عبد اللَّه بن ابی و یارانش. و گفته اند: ایشان از منافقین بنی سالم بودند. و گفته اند: گوینده آن سخن اوس بن قبطی و هم عقیدههای او بودند. «یا أَهْلَ یَثْرِبَ لا مُقامَ لَکُمْ فَارْجِعُوا» یعنی ای اهل مدینه در اینجا برای شما اقامتگاهی نیست یا مکانی که در آن برای جنگ قیام کنید نیست، وقتی که میم مقام را فتحه دهیم، پس به منازلتان در شهر برگردید و مقصودشان فرار از لشگر رسول خدا بود. «وَ یَسْتَأْذِنُ فَرِیقٌ مِنْهُمُ النَّبِیَّ» و گروهی از ایشان از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله برای برگشتن به مدینه اجازه می گیرند و آن ها بنو حارثه و بنو سلمه بودند. «یَقُولُونَ إِنَّ بُیُوتَنا عَوْرَةٌ» می گویند که منازل ما حفاظی ندارد. یعنی منازل ما محفوظ نیست چون دیوار ندارد یا اینکه خانههای ما خالی از مردان است ما از دزدها می ترسیم. و برخی گویند: آنان گفتند منازل ما در طرف دشمن قرار دارد و ما ایمن بر خانواده خود نیستیم. «وَ ما هِیَ بِعَوْرَةٍ» امام صادق علیه السلام فرمود: بلکه آن ها بلند پایه و بنا و محصور و محکم است. «إِنْ یُرِیدُونَ إِلَّا فِراراً» مقصود آن ها از این سخنان چیزی جز فرار از جنگ و فرار از یاری نمودن مسلمانان نبوده است. «وَ لَوْ دُخِلَتْ» یعنی و اگر چه به منازلتان یا به شهر مدینه وارد شوند. «عَلَیْهِمْ» یعنی و اگر این گروهی که قصد جنگ و پیکار را دارند و ایشان احزاب میباشند داخل شوند بر این مردم بهانهجوی منافق که می گویند: خانههای ما بی حفاظ است.«مِنْ أَقْطارِها» یعنی از اطراف مدینه یا خانهها. «ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لَآتَوْها» یعنی در صورتی که آنان را دعوت به شرک نمایند مشرک شوند. «وَ ما تَلَبَّثُوا بِها إِلَّا یَسِیراً» یعنی از پذیرفتن کفر سرپیچی نکنند مگر اندکی. یا بدین معنی که بعد از اعطاء کفر به منافقین در مدینه اقامت نکنند مگر کمی تا خداوند در عذاب آن ها تعجیل فرماید. «وَ لَقَدْ کانُوا عاهَدُوا اللَّهَ مِنْ قَبْلُ» مقصود قبل از خندق است. «لا یُوَلُّونَ الْأَدْبارَ» یعنی با پیامبر بیعت نمودند و برای او سوگند خوردند که او را یاری کنند و از او دفاع نمایند چنانچه از خود دفاع می کنند و ا جنگ با دشمن بازنگردند و فرار نکنند. مقاتل گوید: مقصود بیعت شب عقبه است. «وَ کانَ عَهْدُ اللَّهِ مَسْؤُلًا» یعنی در آخرت از آن سؤال خواهد شد. «قل لَنْ یَنْفَعَکُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ» اگر اجلهای شما سر رسیده باشد چارهای از یکی از آن دو (مرگ یا کشته شدن) نیست و اگر چه بگریزند و گریختن در اجلهای شما نمی افزاید. «وَ إِذاً لا تُمَتَّعُونَ إِلَّا قَلِیلًا» یعنی و اگر اجل های شما نرسیده باشد و از مرگ یا کشته شدن سالم ماندید
القتل في هذه الوقعة (1)لم تمتعوا في الدنيا إلا أياما قلائل قُلْ مَنْ ذَا الَّذِي يَعْصِمُكُمْ مِنَ اللَّهِ أي يدفع عنكم قضاء الله إِنْ أَرادَ بِكُمْ سُوءاً أي عذابا و عقوبة أَوْ أَرادَ بِكُمْ رَحْمَةً أي نصرا و عزا فإن أحدا لا يقدر علي ذلك وَ لا يَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيًّا يلي أمورهم وَ لا نَصِيراً ينصرهم و يدفع عنهم قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ و هم الذين يعوقون غيرهم عن الجهاد مع رسول الله صلي الله عليه و آله و يثبطونهم و يشغلونهم لينصرفوا عنه و ذلك بأنهم قالوا لهم ما محمد و أصحابه إلا أكلة رأس و لو كانوا لحما لالتهمهم (2)أبو سفيان و هؤلاء الأحزاب وَ الْقائِلِينَ لِإِخْوانِهِمْ يعني اليهود قالوا لإخوانهم المنافقين هَلُمَّ إِلَيْنا أي تعالوا و أقبلوا إلينا و دعوا محمدا و قيل القائلون هم المنافقون قالوا لإخوانهم من ضعفة المسلمين لا تحاربوا و خلوا محمدا فإنا نخاف عليكم الهلاك وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ أي و لا يحضرون القتال في سبيل الله إِلَّا قَلِيلًا يخرجون رياء و سمعة قدر ما يوهمون أنهم معكم و قيل لا يحضرون القتال إلا كارهين يكون (3)قلوبهم مع المشركين أَشِحَّةً عَلَيْكُمْ أي يأتون البأس بخلا بالقتال معكم و قيل بخلا بالنفقة في سبيل الله و النصرة كَالَّذِي يُغْشي عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ و هو الذي قرب من حال الموت و غشيته أسبابه فيذهل و يذهب عقله و يشخص بصره فلا يطرف فكذلك هؤلاء تشخص أبصارهم و تحار أعينهم من شدة خوفهم فَإِذا ذَهَبَ الْخَوْفُ و جاء الأمن و الغنيمة سَلَقُوكُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدادٍ أي آذوكم بالكلام و خاصموكم سليطة ذربة و قيل معناه بسطوا ألسنتهم فيكم وقت قسمة الغنيمة يقولون أعطونا فلستم بأحق بها منا عن قتادة قال فأما عند البأس فأجبن قوم و أخذله للحق (4)و أما عند الغنيمة فأشح قوم و هو قوله أَشِحَّةً عَلَي الْخَيْرِ أي بخلا بالغنيمة يشاحّون
در این واقعه جنگ خندق در دنیا بهرهمند نخواهید بود مگر روزگاری اندک «قُلْ مَنْ ذَا الَّذِی یَعْصِمُکُمْ مِنَ اللَّهِ» کیست آنکه شما را از قضا و تقدیر خدا حفظ کند. «إِنْ أَرادَ بِکُمْ سُوءاً» اگر او به شما قصد و اراده عذاب و عقوبت نماید «أَوْ أَرادَ بِکُمْ رَحْمَةً» یا اراده رحمت یعنی نصرت و عزّت شما را نماید پس مسلّما هیچ کس قدرت و توان گرفتن جلوی خواسته خدا را ندارد. «وَ لا یَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِیًّا» که متولّی امورشان شود. «وَ لا نَصِیراً» و نه ناصر و یاوری که آن ها را یاری نموده و از ایشان دفاع نماید. «قَدْ یَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِینَ مِنْکُمْ» کسانی که مردم را از جهاد منصرف می کنند و ایشان کسانی هستند که دیگران را از جهاد با رسول خدا باز می دارند و مشغول می کنند تا از جنگ منصرف گردند و این کار را برای این می کردند که می گفتند: محمد و یارانش یک لقمه بیش نیستند و اگر آن ها گوشت بودند ابو سفیان و این گروهها آن ها را می خوردند. «وَ الْقائِلِینَ لِإِخْوانِهِمْ» یعنی یهود که به برادران منافقین خود گفتند. «هَلُمَّ إِلَیْنا» یعنی بیائید به طرف ما و واگذارید محمد را و بعضی گفتهاند: که گویندگان منافقین بودند که به برادران ضعیف الایمان خود گفتند: جنگ نکنید محمد را رها کنید، زیرا ما می ترسیم که شما نابود و کشته شوید. «وَ لا یَأْتُونَ الْبَأْسَ» یعنی در جهاد فی سبیل اللَّه حاضر نشدند و شرکت ننمودند. «إِلَّا قَلِیلًا» مگر کمی که از روی ریاء و خودنمایی بیرون می روند، به اندازهای که گمان شود آن ها با شما هستند. و گفته اند: یعنی حاضر به جنگ نمی شوند مگر از روی کراهت که دل هایشان با مشرکان است. «أَشِحَّةً عَلَیْکُمْ» یعنی از روی بخل به جنگیدن با شما به جنگ می آیند. و برخی گویند: از روی بخل به کمک رسانی و یاری در راه خدا به جنگ می آیند. «کَالَّذِی یُغْشی عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ» او کسی است که حال سکرات مرگش نزدیک شده است، و غشوه و بیهوشی او اسباب و مقدمات مرگ است، پس غافل می شود و عقلش می رود و چشمش خیره می شود و دیگر چشمک نمیزند، همین طور این گروه چشم هایشان خیره می شود و از شدت ترس مات می گردد، «فإذا ذهب الخوف» پس هر گاه ترس و ناراحتی رفت و امنیت و غنیمت پیش آمد. «سَلَقُوکُمْ بِأَلْسِنَةٍ حِدادٍ» یعنی شما را به سخنان زننده اذیّت می کنند و با زبان های تیز و جان گداز با شما مخاصمه و دشمنی می نمایند. و برخی گویند: یعنی زبان هایشان را در موقع تقسیم غنائم جنگی سر شما دراز می کنند و می گویند: به ما بدهید، که شما از ما سزاوارتر نیستید به این غنائم. گوید: و امّا موقع جنگ و نبرد ترسوترین مردم اند، و امّا در موقع تقسیم غنائم بخیلترین قوم اند و آن قول خدای سبحان است: «أَشِحَّةً عَلَی الْخَیْرِ» یعنی به غنیمت بخیل اند نسبت به
المؤمنين عند القسمة و قيل بخلا بأن يتكلموا بكلام فيه خير أُولئِكَ لَمْ يُؤْمِنُوا و إلا لما فعلوا ذلك فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ لأنها لم تقع علي الوجوه التي يستحق عليها الثواب وَ كانَ ذلِكَ أي الإحباط أو نفاقهم عَلَي اللَّهِ يَسِيراً أي هينا يَحْسَبُونَ الْأَحْزابَ لَمْ يَذْهَبُوا أي يظنون أن الجماعات من قريش و غطفان و أسد و اليهود الذين تحزبوا علي رسول الله صلي الله عليه و آله لم ينصرفوا و قد انصرفوا و إنما ظنوا ذلك لجبنهم و فرط حبهم قهر المسلمين وَ إِنْ يَأْتِ الْأَحْزابُ أي و إن يرجع الأحزاب إليهم ثانية للقتال يَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بادُونَ فِي الْأَعْرابِ يَسْئَلُونَ عَنْ أَنْبائِكُمْ أي يود هؤلاء المنافقون أن يكونوا في البادية مع الأعراب يسألون الناس عن أخباركم و لا يكونوا معكم حذرا من القتل و تربصا للدوائر وَ لَوْ كانُوا فِيكُمْ ما قاتَلُوا إِلَّا قَلِيلًا أي و لو كانوا معكم لم يقاتلوا إلا يسيرا ليوهموا أنهم في جملتكم لَقَدْ كانَ لَكُمْ معاشر المكلفين فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ أي قدوة صالحة أي كان لكم برسول الله اقتداء لو اقتديتم به في نصرته و الصبر معه في مواطن القتال لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللَّهَ بدل من قوله لكم يعني أن الأسوة برسول الله إنما يكون لمن يرجو ما عند الله من الثواب و النعيم وَ الْيَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً أي ذكرا كثيرا وَ لَمَّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزابَ مع كثرتهم قالُوا هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ قيل إن النبي صلي الله عليه و آله كان أخبرهم أنه يتظاهر عليهم الأحزاب و وعدهم الظفر بهم فلما رأوهم تبين لهم مصداق قوله و كان ذلك معجزا له و قيل إن الله وعدهم في سورة البقرة بقوله أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا إلي قوله إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ (1)ما سيكون من الشدة التي تلحقهم من عدوهم فلما رأوا الأحزاب يوم الخندق قالوا هذه المقالة علما منهم أنه لا يصيبهم إلا ما أصاب الأنبياء و المؤمنين قبلهم وَ ما زادَهُمْ مشاهدة عدوهم إِلَّا إِيماناً أي تصديقا بالله و رسوله وَ تَسْلِيماً لأمره مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ أي بايعوا أن لا يفروا فصدقوا في لقائهم العدو فَمِنْهُمْ مَنْ قَضي
مؤمنین در موقع تقسیم غنائم بخل می ورزند. و گویند: یعنی بخیلانند که سخنی بگویند که در آن خیر باشد. «أُولئِکَ لَمْ یُؤْمِنُوا» و گرنه این کارهای زشت را انجام نمیدادند. «فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ» پس خداوند اعمال ایشان را باطل کرد، برای آنکه بر وجوهی که مستحق ثواب شوند واقع نشد. «وَ کانَ ذلِکَ» و این احباط و بطلان اعمال ایشان و یا نفاقشان. «عَلَی اللَّهِ یَسِیراً» یعنی بر خدا سهل و آسان است. «یَحْسَبُونَ الْأَحْزابَ لَمْ یَذْهَبُوا» یعنی گروههایی از قریش و غطفان و اسد و یهودانی که بر علیه رسول خدا تشکیل حزب دادند می پندارند منصرف نشدهاند و حال آنکه آن ها منصرف شده و فرار را بر قرار اختیار کردند و البته ایشان این گمان را برای ترسشان و کثرت محبّتشان به شکست مسلمین بردند. «وَ إِنْ یَأْتِ الْأَحْزابُ» یعنی اگر احزاب و مشرکین دوباره برای نبرد با مسلمین برگردند. «یَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بادُونَ فِی الْأَعْرابِ یَسْئَلُونَ عَنْ أَنْبائِکُمْ» یعنی این گروه منافقون دوست دارند که در بیابان با اعراب صحرا نشین باشند و از اخبار شما پرسش کنند و با شما نباشند که کشته شوند و منتظر حوادث ناخوشایند باشند. «وَ لَوْ کانُوا فِیکُمْ ما قاتَلُوا إِلَّا قَلِیلًا» یعنی و اگر این گروه منافقین با شما و میان شما بودند جنگ نمیکردند با دشمنان شما مگر اندکی که توهّم و خیال شود که ایشان در جمله و جمعیّت شمایند. «لَقَدْ کانَ لَکُمْ» ای گروه مکلّفین. «فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ» یعنی الگوی شایسته. معنایش این است: برای شما به رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله اقتداء است، اگر به آن حضرت در یاریش، و صبر با او در موارد جنگ، اقتدا می کردید. «لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللَّهَ» بدل از (لکم) است یعنی اقتداء و تأسّی به رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فقط منحصر مؤمنان است. «وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَکَرَ اللَّهَ کَثِیراً» یعنی خدا را بسیار یاد کنند. «وَ لَمَّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزابَ» یعنی با زیادی افرادشان. «قالُوا هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ» پیامبر از پیش به آن ها خبر داده بود که احزاب عرب بر علیه آنان قیام نموده ولی وعده داد که غلبه و پیروزی با مسلمین خواهد بود. چون ایشان احزاب را دیدند مصداق اخبار او برایشان روشن شد و این پیش گویی معجزهای برای او بود. و گویند: خداوند تعالی ایشان را در سوره بقره وعده داد: «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا یَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا» تا «إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِیبٌ»(2)
{آیا پنداشتید که داخل بهشت میشوید و حال آنکه هنوز مانند آنچه بر [سرِ] پیشینیان شما آمد، بر [سرِ] شما نیامده است؟ آنان دچار سختی و زیان شدند و به [هول و] تکان درآمدند، تا جایی که پیامبر [خدا] و کسانی که با وی ایمان آورده بودند گفتند: «یاری خدا کی خواهد بود؟» هش دار، که پیروزی خدا نزدیک است.} آنچه را که به زودی از شدت و سختی که از دشمنشان به آن ها میرسد، پس چون گروههای عرب را دیدند در روز خندق آن جمله را گفتند به جهت علم و اعتقادی که داشتند به اینکه به آن ها نمیرسد مگر آنچه را که پیش تر به پیامبران و مؤمنان رسید «وَ ما زادَهُم إِلَّا إِیمانا» و انبوه مشرکان جز تصدیق و یقین و پایداری در جنگ را بر آن ها نیفزود. «و تسلیما» امر او. «مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ» یعنی بیعت کردند که فرار نکنند، پس راست گفتند در برخورد با دشمنانشان. «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی
نَحْبَهُ أي مات أو قتل في سبيل الله فأدرك ما تمني فذلك قضاء النحب و قيل قضي نحبه معناه فرغ من عمله و رجع إلي ربه يعني من استشهد يوم أحد وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وعد الله من نصرة أو شهادة علي ما مضي عليه أصحابه وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا أي ما غيروا العهد الذي عاهدوا ربهم كما غير المنافقون لِيَجْزِيَ اللَّهُ الصَّادِقِينَ بِصِدْقِهِمْ في عهودهم وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقِينَ بنقض العهد إِنْ شاءَ أَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إن تابوا وَ رَدَّ اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا يعني الأحزاب أبا سفيان و جنوده و غطفان و من معهم من قبائل العرب بِغَيْظِهِمْ أي بغمهم الذي جاءوا به و حنقهم لم يشفوا بنيل ما أرادوا لَمْ يَنالُوا خَيْراً أملوه و أرادوه من الظفر بالنبي و المؤمنين و إنما سماه خيرا لأن ذلك كان خيرا عندهم و قيل أراد بالخير المال وَ كَفَي اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتالَ أي مباشرة القتال بما أنزل علي المشركين من الريح الشديدة الباردة التي أزعجتم عن أماكنهم و بما أرسل من الملائكة و بما قذف في قلوبهم من الرعب و قيل بعلي بن أبي طالب عليه السلام و قتله عمرو بن عبد ود و كان ذلك سبب هزيمة القوم عن عبد الله بن مسعود و هو المروي عن أبي عبد الله عليه السلام وَ كانَ اللَّهُ قَوِيًّا أي قادرا علي ما يشاء عَزِيزاً لا يمتنع عليه شيء من الأشياء. (1).
ثم ذكر سبحانه ما فعل باليهود من بني قريظة فقال وَ أَنْزَلَ الَّذِينَ ظاهَرُوهُمْ أي عاونوا المشركين من الأحزاب و نقضوا العهد بينهم و بين رسول الله صلي الله عليه و آله أن لا ينصروا عليه عدوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ يعني من اليهود و اتفق المفسرون علي أنهم بنو قريظة إلا الحسن فإنه قال هم بنو النضير و الأول أصح (2)مِنْ صَياصِيهِمْ أي من حصونهم وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ أي الخوف من النبي صلي الله عليه و آله و أصحابه فَرِيقاً تَقْتُلُونَ يعني الرجال وَ تَأْسِرُونَ فَرِيقاً يعني الذراري و النساء وَ أَوْرَثَكُمْ أي أعطاكم أَرْضَهُمْ وَ دِيارَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ وَ أَرْضاً لَمْ تَطَؤُها أي و أورثكم أرضا لم
نَحْبَهُ» بمیرد یا در راه خدا کشته شود و به آرزویش رسید، پس این «قضاء النحب» است. و ست وفاء بنذر و عهد خدا. و گویند: قضی نحبه: یعنی از عملش فارغ و خلاص شد و به پروردگارش رجوع نمود، یعنی در روز احد شهید گردید. «وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ» آنچه را که خدا وعده داده از یاری و نصرت مسلمین یا شهادت بر آنچه که یارانش شهید شدند و گذشتند. «وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلًا» یعنی عهدی را که با خدای خود بسته بودند تغییر ندادند چنانچه منافقین تغییر دادند. «لِیَجْزِیَ اللَّهُ الصَّادِقِینَ بِصِدْقِهِمْ» یعنی مؤمنین در عهد و پیمانشان صداقت و راستی نمودند تا خدا پاداش راستگویی آن ها را بدهد. «وَ یُعَذِّبَ الْمُنافِقِینَ» با شکستن پیمان. «إِنْ شاءَ أَوْ یَتُوبَ عَلَیْهِمْ» اگر توبه کنند. «وَ رَدَّ اللَّهُ الَّذِینَ کَفَرُوا» مقصود از احزاب، ابو سفیان و لشگرش و غطفان و قبایل عرب که با آن ها بودند. «بِغَیْظِهِمْ» یعنی به غضبشان که آن ها را آورد و کینه و عقده آن ها که شفا نیافت چون به هدف خود نرسیدند. «و لَمْ یَنالُوا خَیْراً» و به خیری که آرزوی آن را داشتند از پیروزی بر پیامبر و مؤمنین و خدا آن را خیر نامید زیرا این پیروزی و غلبه نزد ایشان خیر بود. و بعضی گفتهاند: مقصود از خیر مال است. «وَ کَفَی اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتالَ» و خداوند درگیر شدن درجنگ را از مؤمنان دفع کرد به سبب آنچه که نازل فرمود بر مشرکین از باد سخت سردی که آن ها را از منازلشان در به در و آواره کرد و نیز با فرستادن فرشتگان، و ترس و رعبی که در دل هایشان انداخت. و عبد الله بن مسعود گوید: کفی اللَّه المؤمنین القتال با علی بن ابی طالب علیه السلام که عمرو بن عبدود را کشت و همین مساله سبب فرار آن ها شد. و از حضرت ابی عبد اللَّه امام صادق علیه السلام هم همین گونه روایت شده است. «وَ کانَ اللَّهُ قَوِیًّا» یعنی خدا به هر چه خواهد توانا است. «عَزِیزاً» هیچ چیزی در عالم بر او ممتنع نیست. (3)
سپس خداوند سبحان آنچه بر سر یهود بنی قریظه آمد را بیان کرده و می فرماید: «وَ أَنْزَلَ الَّذِینَ ظاهَرُوهُمْ» یعنی احزاب مشرکان را یاری دادند و پیمان میان خود و رسول خدا را شکستند، پیمانی که بر اساس آن نباید دشمن پیامبر را یاری می دادند. «من أهل الکتاب» یعنی یهودیان. و کلّیه مفسّرین اجماع کردهاند که آنان بنو قریظه بودند مگر حسن که گوید آن ها بنو النضیر بودند، و قول اوّل صحیحتر است. «مِنْ صَیاصِیهِمْ» یعنی از قلعهها و حصارهایشان. «وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ» یعنی ترس از پیامبر و اصحابش را در دل آن ها انداخت. «فَرِیقاً تَقْتُلُونَ»
یک دسته از مردانشان را کشتید. «وَ تَأْسِرُونَ فَرِیقاً» و یک دسته از زنان و کودکان ایشان را به اسارت گرفتید. «وَ أَوْرَثَکُمْ أَرْضَهُمْ وَ دِیارَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ وَ أَرْضاً لَمْ تَطَؤُها» یعنی و اعطا فرمود به شما زمین هایی را
تطئوها بأقدامكم بعد و سيفتحها الله عليكم و هي خيبر (1)و قيل هي الروم و فارس و قيل هي كل أرض يفتح (2)إلي يوم القيامة و قيل هي ما أَفاءَ اللَّهُ عَلي رَسُولِهِ مما لم يوجف عليه بخيل و لا ركاب. (3)
أقول: قال الطبرسي رحمه الله في سياق غزوة الخندق: ذكر محمد بن كعب القرظي و غيره من أصحاب السير قالوا كان من حديث الخندق أن نفرا من اليهود منهم سلام بن أبي الحقيق و حيي بن أخطب في جماعة من بني النضير الذين أجلاهم رسول الله صلي الله عليه و آله خرجوا حتي قدموا علي قريش بمكة فدعوهم إلي حرب رسول الله صلي الله عليه و آله و قالوا إنا سنكون معكم عليهم حتي نستأصلهم فقال لهم قريش يا معشر اليهود إنكم أهل الكتاب الأول فديننا خير أم دين محمد قالوا بل دينكم خير من دينه فأنتم أولي بالحق منهم فهم الذين أنزل الله فيهم أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ وَ يَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هؤُلاءِ أَهْدي مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلًا إلي قوله وَ كَفي بِجَهَنَّمَ سَعِيراً فسر قريشا ما قالوا و نشطوا لما دعوهم إليه فأجمعوا لذلك و اتعدوا له ثم خرج أولئك النفر من اليهود حتي جاءوا غطفان فدعوهم إلي حرب رسول الله صلي الله عليه و آله و أخبروهم أنهم سيكونون معهم عليه صلي الله عليه و آله و أن قريشا قد بايعوهم علي ذلك فأجابوهم فخرجت قريش و قائدهم أبو سفيان بن حرب و خرجت غطفان و قائدها عيينة بن حصين في فزارة و الحارث بن عوف في بني مرة و مسعر بن جبلة الأشجعي فيمن تابعه من أشجع و كتبوا إلي حلفائهم من بني أسد فأقبل طليحة فيمن اتبعه من بني أسد و هما حليفان أسد و غطفان و كتب قريش إلي رجال من بني سليم فأقبل أبو الأعور السلمي فيمن اتبعه من بني سليم مددا لقريش فلما علم بذلك رسول الله صلي الله عليه و آله ضرب الخندق علي المدينة و كان الذي أشار عليه بذلك سلمان الفارسي و كان
که قدم هایتان بر آنجا نرسیده و به زودی خدا برای شما فتح خواهد نمود. و آن زمین خیبر بود. و گویند: آن زمین روم و فارس بود. عکرمه گوید: آن هر زمین است که فتح شود تا روز قیامت. ابی مسلم گوید: آن هر چیز است که خدا بدون لشکرکشی و تاختن اسب یا شتر در اختیار پیامبر گذارد. (4)
می گویم: طبرسی رحمه الله در سیاق غزوه خندق گوید: محمد بن کعب قرظی و دیگر سیره نویسان گویند: ماجرای غزوه خندق اینگونه بود که عدهای از یهود که از آن ها سلام بن ابی الحقیق و حیّ بن اخطب با جماعتی از بنی النضیر که پیامبر خدا آن ها را تبعید و اخراج نموده بود بیرون رفتند تا در مکّه بر قریش وارد شده و آ ن ها را به جنگ با پیامبر خوانده و گفتند: ما با شما بر ضدّ مسلمان ها هستیم تا آن ها را نابود کنیم. قریش گفتند: ای جماعت یهود شما اهل کتاب اوّل هستید، آیا دین ما بهتر است یا دین محمد؟ گفتند: بلکه دین شما بهتر از دین اوست و شما سزاوارتر به حق از او هستید، یهود کسانی بودند که خداوند در باره آنان نازل فرمود: «أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتابِ یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوت وَ یَقُولُونَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا هؤُلاءِ أَهْدی مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا سَبِیلا»(5)
{آیا کسانی را که از کتابِ [آسمانی] نصیبی یافتهاند ندیدهای؟ که به «جِبت» و «طاغوت» ایمان دارند، و در باره کسانی که کفر ورزیدهاند میگویند: «اینان از کسانی که ایمان آوردهاند راهیافتهترند.»} تا این فرموده: «و کفی بجهنم سعیراً» قریش از گفته آن ها مسرور و تحریک شده، پس برای جنگ با رسول خدا اجتماع نموده و آماده پیکار شدند، سپس یهودیان مذکور از مکّه به سوی قبیله غطفان رفته و آن ها را دعوت به جنگ با رسول خدا کرده و با آن ها هم گفتند که ما با شما خواهیم بود و قریش هم برای این کار با ما پیمان بستهاند، پس قبیله غطفان هم موافقت و آمادگی خود را اعلام نمودند. قریش به رهبری و فرماندهی ابو سفیان بن حرب حرکت کرده و غطفان هم به سرکردگی عیینة بن حصین بن حذیفة بن بدر با قبیله فزاره و حرث بن عوف با قبیله بنی مره و مسعود بن جبلة الاشجعی با مردمی که از اشجع تبعیت کردند بیرون آمده و به هم پیمان های خود هم از بنی اسد نوشتند که با آن ها همراه شوند. طلیحه با عدّه از بنی اسد که هم پیمان با اسد و غطفان بودند به آن ها پیوستند. و قریش به جماعتی از مردان بنی سلیم مثل ابو الاعور سلمی و پیروانش از قبیله مذکور نامه نوشتند که قریش را کمک کنند، و چون این اخبار به پیامبر اسلام رسید خندقی بر دور شهر مدینه با مشورت سلمان فارسی حفر کرد و این اوّلین
أول مشهد شهده سلمان مع رسول الله صلي الله عليه و آله و هو يومئذ حر قال يا رسول الله إنا كنا بفارس إذا حوصرنا خندقنا علينا فعمل فيه رسول الله صلي الله عليه و آله و المسلمون حتي أحكموه.
فمما ظهر من دلائل النبوة في حفر الخندق ما رَوَاهُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (1)الْحَافِظُ بِإِسْنَادِهِ عَنْ كَثِيرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَمْرِو بْنِ عَوْفٍ الْمُزَنِيِّ قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ أَبِيهِ قَالَ: خَطَّ رَسُولُ اللَّهُ صلي الله عليه و آله الْخَنْدَقَ عَامَ الْأَحْزَابِ أَرْبَعِينَ ذِرَاعاً بَيْنَ عَشَرَةٍ فَاخْتَلَفَ الْمُهَاجِرُونَ وَ الْأَنْصَارُ فِي سَلْمَانَ وَ كَانَ رَجُلًا قَوِيّاً فَقَالَتِ الْأَنْصَارُ سَلْمَانُ مِنَّا وَ قَالَتِ الْمُهَاجِرُونَ سَلْمَانُ مِنَّا فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ.
أقول: و ساق الحديث في كسر الصخرة و ظهور البرق مثل ما مر برواية الثعلبي.
ثم قال و مما ظهر أيضا من آيات النبوة ما رواه أبو عبد الله الحافظ بالإسناد عن عبد الواحد بن أيمن المخزومي قال حدثني أيمن المخزومي قال سمعت جابر بن عبد الله قال كنا يوم الخندق نحفر الخندق فعرضت فيه كدية (2)و هي الجبل فقلنا يا رسول الله إن كدية (3)عرضت فيه فقال رسول الله صلي الله عليه و آله رشوا عليها ماء ثم قام فأتاها و بطنه معصوب بحجر من الجوع فأخذ المعول أو المسحاة فسمي ثلاثا ثم ضرب فعادت كثيبا أهيل (4)فقلت له ائذن لي يا رسول الله إلي المنزل ففعل فقلت للمرأة هل عندك من شيء فقالت عندي صاع من شعير و عناق فطحنت الشعير و عجنته و ذبحت (5)العناق و سلختها و خليت بين المرأة و بين ذلك ثم أتيت إلي رسول الله صلي الله عليه و آله فجلست عنده ساعة ثم قلت ائذن لي يا
جنگی بود که سلمان شرکت کرده و او در آن موقع آزاد بود. گفت: یا رسول اللَّه ما در فارس وقتی در محاصره دشمن قرار می گیریم بر دور خود خندق قرار مید هیم، پس پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله رأی سلمان را پذیرفته و به اتفاق مسلمان ها خندق را کنده و آن را محکم ساختند.
و از دلایل و معجزات پیامبری آن حضرت که در حفر خندق ظاهر شد روایت ابو عبد اللَّه حافظ است که به اسنادش از کثیر بن عبد اللَّه بن عمرو عوف مزنی آورده که گفت: پدرم برای من از پدرش نقل کرد که پیامبر در سال احزاب نقشه خندق را چنین پیاده نمود که کندن چهل زراع را در عهده ده نفر از مسلمین گذارد. در میان مهاجرین و انصار در باره سلمان اختلاف شد و سلمان مرد نیرومند و پرتوانی بود. انصار گفتند که سلمان از ماست و مهاجرین گفتند سلمان از ماست، تا اینکه پیامبر خدا فرمود: سلمان از ما اهل بیت است.
می گویم: او حدیث را ادامه می دهد و ماجرای شکستن سنگ و بیرون جهیدن برق از آن را بر منوال روایت ثعلبی نقل کرده است.
سپس گوید: و نیز از آیات و معجزات پیامبری آن حضرت حکایتی است که ابو عبد اللَّه حافظ با اسنادش از عبد الواحد بن ایمن مخزومی روایت نموده گوید: شنیدم جابر بن عبد اللَّه انصاری گفت: ما در آن روز خندق میکندیم پس صخره ای سخت و سفت در آن ظاهر شد. ما گفتیم: یا رسول اللَّه صخره ای در آن بیرون آمده است. پیامبر فرمود: بر آن آب بپاشید، آن گاه برخاست، و به طرف آن صخره آمد در حالی که از گرسنگی دامن خود را به شکم مبارکش بسته بود. کلنگ یا بیل را گرفت و سه مرتبه بسم اللَّه گفت آن گاه بر آن سنگ زد. آن سنگ مانند رمل و شن نرم رونده گردید. گفتم: به من اجازه دهید به منزلم بروم، اجازه فرمود و من به منزل رفتم و به همسرم گفتم: آیا از خوراکی چیزی داری؟ گفت: یک صاع (سه کیلو) جو و یک بزغاله هست. او جو را آرد نموده و خمیر کرد و من بزغاله را ذبح کردم و پوست کندم و در اختیار عیالم گذاشتم و خدمت پیامبر آمدم و ساعتی نشسته، سپس باز رخصت گرفته
1) هو أبو عبد اللّه محمّد بن عبد اللّه النيسابوريّ المعروف بالحاكم المتوفّي سنة 405، رواه في المستدرك 3: 598. راجعه.
2) كذانة خ ل كداية خ ل. أقول: الكدية: الأرض الصلبة الغليظة. الصفاة العظيمة الشديدة.
3) كذانة خ ل كداية خ ل. أقول: الكدية: الأرض الصلبة الغليظة. الصفاة العظيمة الشديدة.
4) مهيلا خ ل.
5) فذبحت خ ل.
رسول الله ففعل فأتيت المرأة فإذا العجين و اللحم قد أمكنا فرجعت إلي رسول الله صلي الله عليه و آله فقلت إن عندنا طعيما لنا فقم يا رسول الله أنت و رجلان من أصحابك فقال و كم هو قلت صاع من شعير و عناق فقال للمسلمين جميعا قوموا إلي جابر فقاموا فلقيت من الحياء ما لا يعلمه إلا الله فقلت جاء بالخلق علي صاع شعير و عناق فدخلت علي المرأة و قلت قد افتضحت جاءك رسول الله صلي الله عليه و آله بالخلق (1)فقالت هل كان سألك كم طعامك قلت نعم فقالت الله و رسوله أعلم قد أخبرناه ما عندنا فكشفت عني غما شديدا فدخل رسول الله صلي الله عليه و آله فقال خذي و دعيني من اللحم فجعل رسول الله صلي الله عليه و آله يثرد و يفرق اللحم ثم يحم هذا و يحم هذا (2)فما زال يقرب إلي الناس حتي شبعوا أجمعين و يعود التنور و القدر أملأ ما كانا ثم قال رسول الله صلي الله عليه و آله كلي و اهدي فلم نزل نأكل و نهدي قومنا أجمع - أورده البخاري في الصحيح (3).
وَ عَنِ الْبَرَاءِ بْنِ عَازِبٍ قَالَ: كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَنْقُلُ مَعَنَا التُّرَابَ يَوْمَ الْأَحْزَابِ وَ قَدْ وَارَي التُّرَابُ بَيَاضَ بَطْنِهِ وَ هُوَ يَقُولُ:
لَاهُمَّ (4)لَوْلَا أَنْتَ لَمَا اهْتَدَيْنَا *** وَ لَا تَصَدَّقْنَا وَ لَا صَلَّيْنَا
فَأَنْزِلَنْ سَكِينَةً عَلَيْنَا *** وَ ثَبِّتِ الْأَقْدَامَ إِنْ لَاقَيْنَا
إِنَّ الْأُولَي (5)قَدْ بَغَوْا عَلَيْنَا *** إِذَا (6)أَرَادُوا فِتْنَةً أَبَيْنَا
و به منزل آمده و دیدم همسرم آن خمیر را نان ساخته و گوشت را هم پخته است، پس حضور پیامبر برگشته و گفتم: نزد ما غذایی آماده است، یا رسول اللَّه شما و دو نفر از اصحابتان تشریف بیاورید. فرمود: جابر غذا چه مقدار است، گفتم: یک صاع نان جو و یک بزغاله است، پس پیامبر به مسلمانانی که در خندق کار میکردند فرمود: برخیزید برای صرف غذا به منزل جابر بیائید. همه آن ها برخاسته و به طرف منزل من آمدند و من از خجالت حالتی پیدا کردم که جز خدا کسی نمی دانست و با خود می گفتم: همه مردم آمدند بر یک من نان جو و یک بزغاله. نزد زنم آمده و گفتم: ما رسوا شدیم، پیامبر با تمام مردم مدینه آمدند. عیالم گفت: آیا پیامبر از تو از مقدار غذا پرسید؟ گفتم بلی. گفت: خدا و پیامبر داناترند ما او را از موجودی خود خبر دادیم. این سخن زن من غم و غصّه مرا برطرف کرد. رسول خدا وارد شده و فرمود: گوشت و نان را با من گذارید. آن حضرت نان را ریز ریز می کرد و در آبگوشت می ریخت و گوشت بزغاله پخته را از هم جدا می کرد و در ظرف غذا می گذارد، و مرتبا جلوی مردم می گذارد تا همه خورده و سیر شدند و تنور نان و دیگ آبگوشت مانند اول، پر از نان و آبگوشت و گوشت بود. سپس پیامبر به عیال جابر فرمود: خودت بخور و به همسایهها اهداء کن. ما غذا را خورده و به تمام خویشان خود نیز هدیه فرستادیم. بخاری این معجزه را در صحیح خویش آورده است. (7)
براء بن عازب گوید: در روز احزاب رسول خدا با ما خاک حمل می کرد و خاک، سفیدی شکم آن بزرگوار را پوشانیده بود و با صدای بلند میفرمود:
بار خدایا اگر تو نبودی ما هدایت نشده و نه زکات داده بودیم و نه نماز می خواندیم.
پس خدایا بر ما سکینه و اطمینان را نازل فرما و قدم های ما را در هنگام ملاقات دشمن استوار دار.
حزب اوّل (که یهود مدینهاند) بر ما ستم کردند و هر وقت آن ها می خواستند آشوبی برپا کنند
يَرْفَعُ بِهَا صَوْتَهُ رواه البخاري أيضا في الصحيح عن أبي الوليد (1)
نحن الذين بايعوا محمدا *** علي الاسلام ما بقينا ابدا
قال : يقول النبي صلي الله عليه و آله وهو يجيبهم : « اللهم لا خير الا خير الاخرة فبارك في الانصار والمهاجرة » وذكر في حديث آخر المصرع الاخير هكذا : علي الجهاد ما بقينا ابدا.
عن شعبة عن أبي إسحاق عن البراء.قالوا و لما فرغ رسول الله صلي الله عليه و آله من الخندق أقبلت قريش حتي نزلت بين الجرف و الغابة (2)
ولنا بئر رواء جمة *** من يردها باناء يغترف
كل حاجاتي بها قضيتها *** غير حاجاتي علي بطن الجرف
والغابة : الوطأة من الارض التي دونها شرفة وهو الوهدة. وهو موضع قرب المدينة من ناحية الشام فيه اموال لاهل المدينة.
في عشرة آلاف من أحابيشهم و من تابعهم من بني كنانة و أهل تهامة و أقبلت غطفان و من تابعهم من أهل نجد حتي نزلوا إلي جانب أحد و خرج رسول الله صلي الله عليه و آله و المسلمون حتي جعلوا ظهورهم إلي سلع (3)في ثلاثة آلاف من المسلمين فضرب هناك عسكره و الخندق بينه و بين القوم و أمر بالذراري و النساء فرفعوا في الآطام و خرج عدو الله حيي بن أخطب النضيري حتي أتي كعب بن أسد القرظي صاحب بني قريظة و كان قد وادع رسول الله صلي الله عليه و آله علي قومه و عاهده علي ذلك فلما سمع كعب صوت ابن أخطب أغلق دونه حصنه فاستأذن عليه فأبي أن يفتح له فناداه يا كعب افتح لي فقال ويحك يا حيي إنك رجل مشئوم إني قد عاهدت محمدا و لست بناقض ما بينه و بيني و لم أر منه إلا وفاء و صدقا قال ويحكما ممانعت می کردیم.
و این رجز را نیز بخاری در صحیح خود از ابو ولید و شعبۀ و ابو اسحاق و براء نقل نموده است.
گویند: چون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از حفر خندق خلاص شد قریش با ده هزار نفر از مردم مختلف و پیروان قریش از بنی کنانه و اهل تهامه رسیده و بین جرف و غابه (4)
فرود آمدند و غطفان و پیروانش از اهل نجد آمده و در دامنه کوه احد منزل نمودند. پیامبر با سه هزار نفر از مسلمین از مدینه بیرون آمد، و «سلع» را در پشت خود قرار داده و در آنجا اردوگاه ساختند و خندق در میان آن ها و جبهه دشمن بود، و امر فرمود: که زنان و کودکان را در مکان بلند منزل دهند. دشمن خدا حیّ بن اخطب نضیری رهسپار شد تا به نزد کعب بن اسد قرظی رئیس بنی قریظه که با پیامبر پیمان بسته و مواعده گذارده بود که بر علیه اسلام و مسلمین اقدامی ننماید. و چون کعب صدای ابن اخطب را شنید درب قلعه را به روی او بست. او اجازه ملاقات خواست اما کعب خودداری نمود، پس فریاد زد: ای کعب در را باز کن کعب. گفت: وای بر تو ای حیی تو مردی بد قدم و نحس هستی و من با محمد پیمان بستهام که بر علیه او کاری نکنم و نقض پیمان نمی کنم، و از او هم جز وفاء و صداقت چیزی ندیدهام. ابن اخطب گفت: وای بر تو
1) الموجود في صحيح البخاريّ: حدّثنا مسلم بن إبراهيم، حدّثنا شعبة. راجع الصحيح 5: 139 و 140. و زاد في آخره: و رفع بها صوته: أبينا أبينا. و فيه بإسناده عن انس قال جعل المهاجرون و الأنصار يحفرون الخندق حول المدينة، و ينقلون التراب علي متونهم و هم يقولون:
2) الجرف: ما تجرفته السيول فاكلته من الأرض، و يقال لمواضع منها: موضع علي ثلاثة أميال من المدينة نحو الشام، قال كعب بن الأشرف اليهودي:
3) السلع: جبل بالمدينة.
4) . جرف جایی است که سیلها آنجا را برده باشد و غابه چاه عمیق را گویند و سلع کوهی است در مدینه.
افتح لي أكلمك قال ما أنا بفاعل قال إن أغلقت دوني إلا علي جشيشة (1)تكره أن نأكل منها معك فأحفظ الرجل ففتح له فقال ويحك يا كعب جئتك بعز الدهر و ببحر طام جئتك بقريش علي سادتها و قادتها و بغطفان علي سادتها و قادتها قد عاهدوني أن لا يبرحوا حتي يستأصلوا محمدا و من معه فقال كعب جئتني و الله بذل الدهر بجهام قد أهراق ماؤه برعد و ببرق (2)و ليس فيه شيء فدعني و محمدا و ما أنا عليه فلم أر من محمد إلا صدقا و وفاء فلم يزل حيي بكعب يفتل منه في الذروة و الغارب (3)حتي سمح له علي أن أعطاه عهدا و ميثاقا لئن رجعت قريش و غطفان و لم يصيبوا محمدا أن أدخل معك في حصنك حتي يصيبني ما أصابك فنقض كعب عهده و بر مما كان عليه فيما بينه و بين رسول الله صلي الله عليه و آله فلما انتهي الخبر إلي رسول الله صلي الله عليه و آله بعث سعد بن معاذ بن النعمان بن إمرئ القيس أحد بني عبد الأشهل و هو يومئذ سيد الأوس و سعد بن عبادة أحد بني ساعدة بن كعب بن الخزرج و هو يومئذ سيد الخزرج و معهما عبد الله بن رواحة و خوات بن جبير فقال انطلقوا حتي تنظروا أ حق ما بلغنا عن هؤلاء القوم أم لا فإن كان حقا فالحنوا لنا لحنا نعرفه و لا تفتوا أعضاد الناس و إن كانوا علي الوفاء فاجهروا به للناس فخرجوا حتي أتوهم فوجدوهم علي أخبث مما بلغهم عنهم قالوا لا عقد بيننا و بين محمد و لا عهد فشاتمهم سعد بن عبادة (4)و شاتموه فقال سعد بن معاذ دع عنك مشاتمتهم فإن ما بيننا و بينهم أعظم من المشاتمة ثم أقبلوا إلي رسول الله صلي الله عليه و آله و قالوا عضل و القارة لغدر (5)عضل و القارة بأصحاب رسول الله صلي الله عليه و آله خبيب بن عدي و أصحابه أصحاب الرجيع فقال رسول الله صلي الله عليه و آله الله أكبر أبشروا يا معشر المسلمين.
در را باز کن تا با تو سخنی بگویم. گفت: من این کار را نمی کنم. گفت: آری تو در را بستهای که مبادا من از آذوقه و علوفه تو چیزی بخورم. او در را گشود و حیی بن اخطب وارد شد و گفت: وای بر تو ای کعب من عزّت دنیا را برایت آوردهام، من برایت قریش را با تمام رؤسا و بزرگان آن و غطفان را با همه سرانش آوردهام و با من پیمان بستهاند که از پای ننشینند تا اینکه محمد و پیروانش را نابود و ریشه کن کنند. کعب گفت: به خدا تو ذلّت و بدبختی دنیا را برای من آوردهای، ابری آوردهای که رعد و برق دارد ولی یک قطره باران با آن نیست، مرا واگذار با محمد زیرا من جز صداقت و وفاء چیزی از او ندیدم. ابن اخطب، کعب را مکرّر اغوا و بوعده شیطانی فریفت تا او را حاضر کرد بر این پیمان و قرار که اگر قریش و غطفان شکست خورده و نتوانستند به محمد صدمهای بزنند و به مکّه برگشتند من بر قلعه تو وارد شوم، تا هر بلائی بر سر تو آمد به من هم برسد. کعب پیمان خود را شکست و از قراری که میان او و آن حضرت بود برائت جست. چون این خبر به پیامبر رسید سعد بن معاذ بن نعمان ابن امرء القیس که یکی از بنی عبد الاشهل و در آن موقع رئیس قبیله اوس بود به اتفاق سعد بن عباده یکی از بنی ساعدة بن کعب بن خزرج که در آن وقت ریاست قبیله خزرج را داشت با عبد اللَّه بن رواحه و خوات بن جبیر فرستاد و فرمود: بروید و ببینید آیا خبر نقض پیمان کعب صحّت دارد یا نه؟ اگر درست است برای ما روشن کنید که بدانیم و به مردم نگوئید و اگر که بر وفاء و عهد خود باقی هستند به مردم ابراز کنید. آن گروه نزد کعب آمدند و دیدند که آن ها بر پلیدترین حالت هستند و علناً می گویند: میان ما و محمد عهد و قراری نیست. سعد بن عباده آن ها را بد گفته و ملامت کرد و آن ها هم به سعد بدگویی کردند. سعد بن معاذ گفت: بدگویی را واگذار، آنچه بین ما و آن هاست از بدگویی و شماتت بزرگ تر است، سپس نزد پیامبر آمدند و گفتند: آن ها مانند قبیله عضل و قاره که با اصحاب رسول خدا حبیب بن عدی و یارانش اصحاب رجیع مکر کردند، هستند. پیامبر فرمود: اللَّه اکبر ای مسلمانان بشارت باد شما را.
و عظم عند ذلك البلاء و اشتد الخوف و أتاهم عدوهم من فوقهم و من أسفل منهم حتي ظن المؤمنون كل ظن و ظهر النفاق (1)من بعض المنافقين فأقام رسول الله صلي الله عليه و آله و أقام المشركون عليه بضعا و عشرين ليلة لم يكن بينهم قتال إلا الرمي بالنبل إلا أن فوارس من قريش منهم عمرو بن عبد ود (2)أخو بني عامر بن لؤي و عكرمة بن أبي جهل و ضرار بن الخطاب (3)و هبيرة بن أبي وهب و نوفل بن عبد الله قد تلبسوا للقتال و خرجوا علي خيولهم حتي مروا بمنازل بني كنانة فقالوا تهيئوا للحرب يا بني كنانة فستعلمون اليوم من الفرسان ثم أقبلوا تعنق (4)بهم خيولهم حتي وقفوا علي الخندق فقالوا و الله إن هذه لمكيدة ما كانت العرب تكيدها ثم تيمموا مكانا ضيقا من الخندق فضربوا خيولهم فاقتحموا فجالت بهم في السبخة بين الخندق و سلع و خرج علي بن أبي طالب في نفر من المسلمين حتي أخذ منهم الثغرة (5)التي منها اقتحموا و أقبلت الفرسان نحوهم و كان عمرو بن عبد ود فارس قريش و كان قد قاتل يوم بدر حتي ارتث (6)و أثبته الجراح فلم يشهد أحدا فلما كان يوم الخندق خرج معلما ليري مشهده و كان يعد بألف فارس و كان يسمي فارس يليل لأنه أقبل في ركب من قريش حتي إذا هو بيليل (7)و هو واد قريب من بدر عرضت لهم بنو بكر في عدد فقال لأصحابه امضوا فمضوا فقام في وجوه بني بكر حتي منعهم من أن يصلوا إليه فعرف بذلك و كان اسم
در این موقع بلاء بزرگ و سخت شد و ترس زیاد عارض گردید، و دشمن از بالای مدینه و پائین آن هجوم آورد تا مؤمنان هر گمانی از خاطرشان گذشت و نفاق بعضی از منافقین ظاهر گشت. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با مشرکین حدود بیست و هفت روز در مقابل هم ایستاده ولی نبردی در میان آنان صورت نگرفت مگر تیر اندازی. چند نفر از قهرمانان و شجاعان قریش مثل عمرو بن عبد ود برادر بنی عامر بن لوی و عکرمة ابی جهل و ضرار بن خطاب و هبیرة بن ابی وهب و نوفل بن عبد اللَّه لباس رزم پوشیده و بر مرکبهای خود سوار و از خیام بنی کنانه عبور کردند و گفتند: ای بنی کنانه آماده جنگ شوید که به زودی خواهید دانست در این روز مرد میدان کیست، سپس هی بر اسب های خود زد، و آمدند تا در لب خندق رسیدند و گفتند: به خدا سوگند که این یک نقشهای است که عرب آن را نمیدانست، سپس گشتند تا جای تنگی از خندق را یافتند و بر اسب ها نهیب دادند تا از خندق پریده و در آن طرف که زمین سخت و محکمی بود جولانی کرده و مبارز طلبیدند.
علی بن ابی طالب علیه السلام با چند نفر از مسلمین به مبارزه آنان شتافته و آن مرزی را که عبور از آن کرده بودند گرفتند. سوارکاران قریش به طرف آنان آمدند و عمرو بن عبدود پهلوان قریش بود که در روز جنگ بدر هم حاضر و مجروح شده و نتوانسته بود در جنک احد شرکت کند و او در این روز برای اینکه دلاوری و شجاعت خود را اعلام کند، به میدان آمده بود و قریش او را با هزار سوار برابر و به او فارس یلیل می گفتند برای اینکه او با چند سوار از قریش آمدند تا به یلیل که بیابانی نزدیک بدر است رسیدند. بنو بکر با جماعتی جلوی آن ها را گرفتند، عمرو به یارانش گفت شما بروید و آن ها رفتند و او به تنهایی با بنو بکر به مقاتله برخاست و آن ها را کشت و یا فراری نمود تا به فارس یلیل معروف گردید. و نام زمینی که
1) في السيرة: و نجم النفاق من بعض المنافقين.
2) في السيرة: عمرو بن عبد ود بن أبي قيس أخو بني عامر بن لؤي.
3) في السيرة: ضرار بن الخطّاب الشاعر ابن مرداس أخو بني محارب بن فهر.
4) أي تسرع.
5) في المصدر و السيرة: حتي اخذ عليهم الثغرة. أقول: الثغرة بالضم: الثلمة التي كانت في الخندق.
6) ارتث: حمل من المعركة.
7) في المصدر: حتي إذا كانوا بيليل.
الموضع الذي حفر فيه الخندق المداد و كان أول من طفره عمرو و أصحابه فقيل في ذلك:
عمرو بن عبد كان أول فارس *** جزع المداد و كان فارس يليل
و ذكر ابن إسحاق أن عمرو بن عبد ود كان ينادي من يبارز فقام علي عليه السلام و هو مقنع في الحديد فقال أنا له يا نبي الله فقال إنه عمرو اجلس و نادي عمرو أ لا رجل و يؤنبهم و يسبهم و يقول أين جنتكم التي تزعمون أن من قتل منكم دخلها فقام علي عليه السلام فقال أنا له يا رسول الله ثم نادي الثالثة فقال:
و لقد بححت من النداء *** بجمعكم هل من مبارز
و وقفت إذ جبن المشجع *** موقف البطل المناجز
إن السماحة و الشجاعة *** في الفتي خير الغرائز
فقام علي عليه السلام فقال يا رسول الله أنا فقال إنه عمرو فقال و إن كان عمرا فاستأذن رسول الله صلي الله عليه و آله فأذن له.
و فيما رواه لنا السيد أبو محمد الحسيني القائني عن الحاكم أبي القاسم الحسكاني بالإسناد عن عمرو بن ثابت عن أبيه عن جده عن حذيفة قال فألبسه رسول الله صلي الله عليه و آله درعه ذات الفضول و أعطاه سيفه ذا الفقار و عممه عمامة (1)السحاب علي رأسه تسعة أكوار (2)ثم قال له تقدم فقال لما ولي اللهم احفظه من بين يديه و من خلفه و عن يمينه و عن شماله و من فوق رأسه و من تحت قدميه.
قال ابن إسحاق فمشي إليه و هو يقول:
لا تعجلن فقد أتاك *** مجيب صوتك غير عاجز
ذو نية و بصيرة *** و الصدق (3)منجي كل فائز
در آن خندق کندند (مداد) بود و نخستین کسانی که از آن پریدند عمرو و یارانش بودند، و در این باره گفته شده است:
عمرو بن عبد ود، اوّل قهرمان و اسب سواری بود که از خندق پرید. و او فارس یلیل و شجاع بی قرین بود.
ابن اسحاق گوید: عمرو بن عبد ود فریاد می زد: (هل من مبارز) آیا کسی هست که به نبرد و مبارزه با من آید. علی علیه السلام در حالی که در لباس رزم بود و کلاه خودی از آهن به سر داشت برخاست و گفت: یا رسول اللَّه من به جنگ او خواهم رفت. پیامبر فرمود: بنشین یا علی او عمرو است و عمرو پیاپی می گفت: آیا مردی نیست، به میدان من آید و آنان را سرزنش کرده و دشنام می داد. و می گفت: بهشتی که شما گمان می کنید هر کس از شما کشته شود و یا بکشد داخل آن می شود کجاست؟ علی علیه السلام برخاست و گفت: یا رسول اللَّه من آماده نبرد با عمرو هستم، و عمرو برای بار سوم فریاد زد و گفت:
من از بس بر شما مسلمانان فریاد زدم آیا کسی هست که به نبرد من آید، صدایم گرفته شد.
و من ایستادم زمانی که دلاوران ترسیدند در مکان شجاع دلیر و بی پروایی.
به درستی که کرم و شجاعت در جوان مرد بهترین غریزه و صفات است.
علی علیه السلام برخاست و عرض کرد: یا رسول اللَّه من مرد میدان اویم و آن حضرت فرمود: علی او عمرو است، گفت: گرچه عمرو باشد و از پیامبر اجازه نبرد با او را گرفت و پیامبر به او اجازه داد.
و در روایاتی که ابو محمد حسینی قائینی برای ما نقل نموده از حاکم ابو القاسم حسکانی به اسنادش از عمرو بن ثابت از پدرش از جدش از حذیفه گوید: پیامبر زره خود را به نام (ذات الفضول) بر تن او نمود و شمشیرش ذو الفقار را به او داده و عمامه خود سحاب را بر سر او گذارد و نه دور پیچانید آن گاه فرمود: اکنون پیش برو و چون شروع به رفتن کرد فرمود: بار خدایا او را از جلو و پشت سر و راست و چپ و بالا و پائین محافظت بفرما.
ابن اسحاق گوید: پس علی علیه السلام به طرف عمرو رفت در حالی که می گفت:
دارای نیت و بینش و راستی نجات بخش هر پیروزی است
کسی که صاحب اراده و قصد و بینایی و بینش و صداقت و نجات دهنده رستگاری است.
إني لأرجو أن أقيم (1)*** عليك نائحة الجنائز
من ضربة (2)نجلاء يبقي *** ذكرها عند (3)الهزاهز
قال له عمرو من أنت قال أنا علي قال ابن عبد مناف فقال أنا علي بن أبي طالب بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف فقال غيرك (4)يا ابن أخي من أعمامك من هو أسن منك فإني أكره أن أهريق دمك فقال (5)لكني و الله ما أكره أن أهريق دمك فغضب و نزل و سل سيفه كأنه شعلة نار ثم أقبل نحو علي مغضبا فاستقبله علي بدرقته فضربه عمرو في الدرقة فقدها (6)و أثبت فيها السيف و أصاب رأسه فشجه و ضربه علي علي حبل العاتق فسقط.
و في رواية حذيفة و تسيف علي رجليه بالسيف من أسفل فوقع علي قفاه .
و ثارت بينهما عجاجة فسمع علي يكبر فقال رسول الله صلي الله عليه و آله قتله و الذي نفسي بيده فكان أول من ابتدر العجاج عمر بن الخطاب فإذا علي عليه السلام يمسح سيفه بدرع عمرو فكر عمر بن الخطاب و قال يا رسول الله قتله فجز علي رأسه و أقبل نحو رسول الله صلي الله عليه و آله و وجهه يتهلل فقال (7)عمر بن الخطاب هلا استلبته درعه فإنه ليس للعرب درع خيرا منها (8)فقال ضربته فاتقاني (9)بسوأته فاستحييت من ابن عمي أن أستلبه. (10)
من به حقیقت امیدوارم که بر تو اقامه کنم نوحه و عزای جنازهها را.
از ضربت سختی که خاطره آن باقی بماند نزد طعنه زنها و مسخره کنندگان.
عمرو به آن حضرت گفت: تو کیستی؟ فرمود: من علی هستم. گفت، ابن عبد مناف؟ فرمود: من علی بن ابی طالب بن عبد المطلب ابن هاشم ابن عبد منافم. عمرو گفت: ای پسر برادر از عموهای تو افرادی هستند که از تو بزرگترند من کراهت دارم که خون تو را بریزم، علی علیه السلام فرمود: لکن من به خدا قسم کراهتی ندارم که خون تو را بریزم. عمرو خشمگین شده و از اسب پیاده و شمشیرش را که گویی شعلهای از آتش بود به طرف علی علیه السلام کشید و با خشم آمد. پس علی علیه السلام با کلاه خودی که بر سر داشت به جلوی او آمد و عمرو چنان ضربتی زد که آن را دو نیم کرد و شمشیر در آن مانده و به جلوی سر مبارک آن حضرت رسید، و آن را شکافت و آن حضرت هم ضربتی بر رگ گردن عمرو زد که بر زمین افتاد.
و در روایت حذیفه آمده است: آن حضرت شمشیری بر هر دو ساق پای عمرو زد که از پشت بر زمین افتاد و میان آن ها گرد و غباری برخاست، پس صدای اللَّه اکبر علی علیه السلام به گوش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رسید فرمود: به آن خدایی که جان من در دست اوست علی عمرو را کشت، و نخستین کسی که به سوی آن گرد و غبار مبادرت کرد عمر بن خطاب بود که دید علی علیه السلام شمشیر خود را به زره عمرو میمالد. عمر فورا برگشت و گفت یا رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله علی عمرو را کشت، و علی سر خود را بست و به سوی پیامبر آمد و صورتش مانند ماه میدرخشید. عمر بن خطاب گفت: چرا زره ارزنده او را که در عرب بهتر از آن نیست از تن او در نیاوردی؟ فرمود: چون او را زدم عورتش را وسیله مصونیت خود قرار داد و من از پسر عمویم خجالت کشیدم که او را لخت کنم.
قال حذيفة فقال النبي صلي الله عليه و آله أبشر يا علي فلو وزن اليوم عملك بعمل أمة محمد لرجح عملك بعملهم (1)و ذلك أنه لم يبق بيت من بيوت المشركين إلا و قد دخله وهن بقتل عمرو و لم يبق بيت من بيوت المسلمين إلا و قد دخله عز بقتل عمرو.
و عن الحاكم أبي القاسم أيضا بالإسناد عن سفيان الثوري عن زبيد الشامي (2)عن مرة عن عبد الله بن مسعود قال كان يقرأ و كفي الله المؤمنين القتال بعلي.
و خرج أصحابه منهزمين حتي طفرت خيولهم الخندق و تبادر المسلمون فوجدوا نوفل بن عبد العزي جوف الخندق فجعلوا يرمونه بالحجارة فقال لهم قتلة أجمل من هذه ينزل بعضكم أقاتله فقتله الزبير بن العوام.
وَ ذَكَرَ ابْنُ إِسْحَاقَ أَنَّ عَلِيّاً طَعَنَهُ فِي تَرْقُوَتِهِ حَتَّي أَخْرَجَهَا مِنْ مَرَاقِّهِ فَمَاتَ فِي الْخَنْدَقِ وَ بَعَثَ الْمُشْرِكُونَ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَشْتَرُونَ جِيفَتَهُ بِعَشَرَةِ آلَافٍ فَقَالَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله هُوَ لَكُمْ لَا نَأْكُلُ ثَمَنَ الْمَوْتَي.
وَ ذَكَرَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَبْيَاتاً مِنْهَا:
نَصَرَ الْحِجَارَةَ مِنْ سَفَاهَةِ رَأْيِهِ *** وَ نَصَرْتُ رَبَّ مُحَمَّدٍ بِصَوَابٍ
حذیفه گفت: پس پیامبر فرمود: ای علی بشارت باد تو را که اگر عمل امروز با عمل امت محمد میزان کنند عمل تو (ضربت زدن تو) برتر از عمل آنان آید، و این برای این بود که خانهای باقی نماند از خانههای مشرکین مگر آنکه به کشته شدن عمرو محزون گردیده و ناتوان شد، و نماند منزلی از منازل مسلمین مگر اینکه عزت و توانی در آن داخل گردید.
و نیز ابو القاسم حسکانی باسنادش از سفیان ثوری از زبید ثابی از مره از عبد اللَّه بن مسعود روایت نموده که آیه: «کَفَی اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتالَ» را به علی می خواند.
پس یاران عمرو فرار را بر قرار اختیار کرده و لیکن اسب هایشان در خندق افتاده و مسلمانان آن ها را تعقیب و محاصره نموده و دیدند که نوفل بن عبد العزی در درون خندق است، پس او را از اطراف سنگ باران کردند. نوفل به ایشان گفت: یک بار کشتن از این بهتر است، یکی پائین آید تا با او مبارزه کنم، پس زبیر بن عوام وارد خندق شده و او را کشت.
ابن اسحاق گوید: علی علیه السلام نیزهای به زیر گلوی او زد و او هلاک شد در خندق و مشرکین خدمت پیامبر ده هزار دینار فرستاده که مرده او را بخرند. پیامبر فرمود: آن مال برای شما، قیمت و بهاء مرده را نمیخوریم.
و امیر المؤمنین علی علیه السلام ابیاتی در آنجا انشاد کرد که این چند بیت از آن هاست:
1) و روي الحاكم في المستدرك 3: 32 بإسناده عن لؤلؤ بن عبد اللّه المقتدري عن ابي الطيب أحمد بن إبراهيم بن عبد الوهاب المصري، عن أحمد بن عيسي الخشاب، عن عمرو بن أبي سلمة، عن سفيان الثوري، عن بهز بن حكيم، عن أبيه عن جده قال: قال رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله: لمبارزة على بن ابى طالب لعمرو بن عبد ود يوم الخندق افضل من اعمال امتى إلى يوم القيامة.
2) الثاني خ ل. أقول: في المصدر: الثابي بالباء، و كلها مصحفة، و الصحيح اليامي قال ابن حجر في التقريب: 162: زبيد - مصغرا - ابن الحارث بن عبد الكريم بن عمرو بن كعب اليامي بالتحتانية أبو عبد الرحمن الكوفيّ ثقة ثبت عابد من السادسة، مات سنة اثنتين و عشرين او بعدها. أقول: اي بعد المائة. و قال السيوطي في اللباب 3: 304: اليامي بفتح الياء و بعد الالف ميم، هذه النسبة الي يام بن اصبي بن رافع بن مالك بن جشم بن حاشد بن جشم بن خيران بن نوف بن همدان، بطن من همدان: ينسب إليه كثير، منهم أبو عبد الرحمن زبيد بن الحارث بن عبد الكريم اليامي الكوفيّ. رواه عنه الثوري.
فَضَرَبْتُهُ وَ تَرَكْتُهُ (1)مُتَجَدِّلًا *** كَالْجِذْعِ بَيْنَ دَكَادِكَ وَ رَوَابِيَ (2)
وَ عَفَفْتُ (3)عَنْ أَثْوَابِهِ وَ لَوْ أَنَّنِي *** كُنْتُ الْمُقَطَّرَ بَزَّنِي أَثْوَابِي. (4)
لا تحسبن الله خاذل دينه *** ونبيه يا معشر الاحزاب
وزاد الحاكم في المستدرك في اول الابيات:
أعلي يقتحم الفوارس هكذا *** عني وعنهم اخروا اصحابي
اليوم يمنعني الفرار حفيظتي *** ومصمم في الرأس ليس بنابي
الا ابن عبد حين شد اليه *** وحلفت فاستمعوا من الكتاب
اني لا صدق من يهلل بالتقي *** رجلان يضربان كل ضراب
وذكر البيت الاول في المتن في آخر الابيات هكذا :
عبد الحجارة من سفاهة عقله *** وعبدت رب محمد بصواب
وسيأتي قريبا ما يتعلق بالابيات.
و روي عمرو بن عبيد عن الحسن البصري قال إن عليا عليه السلام لما قتل عمرو بن عبد ود حمل رأسه فألقاه بين يدي رسول الله صلي الله عليه و آله فقام أبو بكر و عمر فقبلا رأس علي عليه السلام.
وَ رُوِيَ عَنْ أَبِي بَكْرِ بْنِ عَيَّاشٍ أَنَّهُ قَالَ: ضَرَبَ عَلِيٌّ ضَرْبَةً مَا كَانَ فِي الْإِسْلَامِ أَعَزُّ مِنْهَا يَعْنِي ضَرْبَةَ عَمْرِو بْنِ عَبْدِ وُدٍّ وَ ضُرِبَ عَلِيٌّ ضَرْبَةً مَا كَانَ فِي الْإِسْلَامِ أَشْأَمُ مِنْهَا يَعْنِي ضَرْبَةَ ابْنِ مُلْجَمٍ عَلَيْهِ لَعَائِنُ اللَّهِ.
قال ابن إسحاق و رمي حيان بن قيس بن العرقة (5)سعد بن معاذ بسهم
پس من او را زدم و انداختم روی زمین مانند تنه درختی که میان رمل و تپّههای شنی افتاده باشد.
و من از گرفتن لباس های رزمی او که ارزنده و بینظیر بود خودداری کردم در حالی که اگر او به جای من بود لباسهایم را در آورده بود
عمرو بن عبید از حسن بصری روایت کرده که گفت: وقتی علی علیه السلام عمرو بن عبدود را به قتل رسانید سر نحس او را برداشت و در پیش روی رسول خدا انداخت. پس ابو بکر و عمر برخاسته و سر مبارک علی را بوسیدند.
و از ابی بکر بن عیاش روایت شده که گفت: علی علیه السلام ضربتی زد که در اسلام ارزشمندتر از او نبوده است، یعنی ضربتی که از آن حضرت بر عمرو بن عبدود زد و بر علی علیه السلام ضربتی زده شد که در اسلام از او بدتر نبوده، یعنی ضربه ابن ملجم لعنت خدا بر او باد.
ابن اسحاق گوید: حیان بن قیس بن عرقه تیری بر سعد بن معاذ انداخت و گفت: بگیر این تیر را من ابن عرقه هستم، رگ اکحل (رگ میانی دست) او را قطع کرد. سعد گفت:
1) في السيرة و مستدرك الحاكم: فصدرت حين تركته متجدلا.
2) متجدلا اي لاصقا واقعا علي الجدالة اي الأرض و الجذع: جذع النخلة. و الدكادك جمع دكداك: الرمل اللين و الروابي جمع الرابية: ما ارتفع و علا و أشرف من الأرض.
3) و غفلت خ ل.
4) المقطر اسم مفعول من قولهم: قطرت الفارس: إذا القيته علي أحد قطريه اي جنبيه. بزني اي سلبني وغلبني عليها ، اي قتلته ولم افكر في سلبه ، ولو كان هو الذي قتلني لا خذ اثوابي وزاد ابن هشام في السيرة :
5) العرفة خ ل أقول: في السيرة و الامتاع: حبان - بالباء - بن قيس بن العرقة - بالقاف - احد بني عامر بن لؤي.
و قال خذها و أنا ابن العرقة (1)فقطع أكحله فقال سعد عرق (2)الله وجهك في النار اللهم إن كنت أبقيت من حرب قريش شيئا فأبقني لها فإنه لا قوم أحب إلي أن أجاهد من قوم آذوا رسولك و كذبوه و أخرجوه و إن كنت وضعت الحرب بيننا و بينهم فاجعله لي شهادة و لا تمتني حتي تقر عيني من بني قريظة.
قال و جاء نعيم بن مسعود الأشجعي إلي رسول الله صلي الله عليه و آله فقال يا رسول الله إني قد أسلمت و لم يعلم بي أحد من قومي فمرني بأمرك فقال له رسول الله صلي الله عليه و آله إنما أنت فينا رجل واحد فخذل عنا ما استطعت فإنما الحرب خدعة فانطلق نعيم بن مسعود حتي أتي بني قريظة فقال لهم إني لكم صديق و الله ما أنتم و قريش و غطفان من محمد بمنزلة واحدة إن البلد بلدكم و به أموالكم و أبناؤكم و نساؤكم و إنما قريش و غطفان بلادهم غيرها و إنما جاءوا حتي نزلوا معكم فإن رأوا فرصة انتهزوها و إن رأوا غير ذلك رجعوا إلي بلادهم و خلوا بينكم و بين الرجل و لا طاقة لكم به فلا تقاتلوا حتي تأخذوا رهنا من أشرافهم تستوثقون به أن لا يبرحوا حتي يناجزوا محمدا فقالوا له قد أشرت برأي ثم ذهب فأتي أبا سفيان و أشراف قريش فقال يا معشر قريش إنكم قد عرفتم ودي إياكم و فراقي محمدا و دينه و إني قد جئتكم بنصيحة فاكتموا علي فقالوا نفعل ما أنت عندنا بمتهم فقال تعلمون أن بني قريظة قد ندموا علي ما صنعوا فيما بينهم و بين محمد فبعثوا إليه أنه لا يرضيك عنا إلا أن نأخذ من القوم رهنا من أشرافهم و ندفعهم إليك فتضرب أعناقهم ثم نكون معك عليهم حتي نخرجهم من بلادك فقال بلي فإن بعثوا إليكم يسألونكم نفرا من رجالكم فلا تعطوهم رجلا واحدا و احذروا ثم جاء غطفان فقال يا معشر غطفان إني رجل منكم ثم
خدا تو را در آتش اندازد، بار خدایا اگر من مدتی بعد از جنگ قریش باقی ماندم، پس مرا زنده بدار تا انتقام خود را از ابن عرقه بگیرم. زیرا قومی در نزد من برای جهاد با آن ها محبوبتر از قومی نیست که پیامبر تو را اذیّت کردند و او را تکذیب کردند و او را بیرون کردند. و اگر جنگ بین ما و آن ها پایان یافته خدایا این زخم تیر را وسیله شهادت من قرار بده و مرا نمیران تا چشم مرا از انتقام از بنی قریظه روشن نمایی.
گوید: نعیم بن مسعود اشجعی خدمت پیامبر گفت: ای رسول خدا من مسلمان شدهام و هیچکس از خویشان من خبر ندارد، پس حکم و فرمان خود را به من بفرمائید. پیامبر به او فرمود: تو در میان ما یک نفر بیشتر نیستی پس هر چه می توانی برای ما انجام بده که جنگ مکر و خدعه است. نعیم بن مسعود رفت تا به قلعه بنی قریظه رسید و گفت من دوست صمیمی شمایم و گفت شما و قریش و غطفان در نزد محمد یکی نیستید، شهر شهر شماست و در آنجا اموال و فرزندان و زنان شماست. قریش و غطفان بلادشان دور است و آن ها آمدند تا بر شما وارد شوند پس اگر فرصتی به دست آوردند که شکستی به اسلام بزنند خواهند زد و گرنه به وطن خود برگشته و شما را با این مرد (محمد) واگذار خواهند نمود و شما را توان مقابله با او نیست. پس شما مبارزه و جنگ نکنید مگر آنکه چند تن از اشراف قریش را به گروگان بگیرید تا وثیقه شما باشد که قریش حرکت نکنند تا با محمد جنگ کنند. بنی قریظه به او گفتند: تو مطلبی را به آن اشاره کردی که ما از آن غافل بودیم. سپس نزد ابو سفیان آمد و اشراف قریش و گفت: ای گروه قریش شما دوستی من را نسبت به خودتان دانستهاید و می دانید که من از محمد و دین او بیزارم، من آمدهام نصیحتی به شما کنم خواهش دارم آن را کتمان نمائید. گفتند: تو پیش ما مورد اطمینان هستی هر چه بخواهی انجام می دهیم. گفت: آیا می دانید که بنی قریظه از پیمان شکنی خود پشیمان شده و نزد محمد فرستادهاند که تو از ما راضی نیستی مگر اینکه عدهای از رؤساء قریش را به گروگان بگیریم و تحویل شما دهیم تا آن ها را بکشی، آن گاه به اتفاق شما با آن ها بجنگیم تا ایشان را از زمین های خودمان بیرون کنیم. محمد صلی الله علیه و آله و سلم پذیرفت. اگر فرستادند که از شما گروگان بگیرند مواظب باشید که یک نفر را هم به آن ها ندهید. جدا از این کار حذر و پرهیز کنید. سپس نزد قبیله غطفان آمد و گفت: ای گروه غطفان من مردی از شما هستم
قال لهم ما قال لقريش فلما أصبح أبو سفيان و ذلك يوم السبت في شوال سنة خمس من الهجرة بعث إليهم أبو سفيان عكرمة بن أبي جهل في نفر من قريش إن أبا سفيان يقول لكم يا معشر اليهود إن الكراع و الخف قد هلكتا و إنا لسنا بدار مقام فاخرجوا إلي محمد حتي نناجزه (1)فبعثوا إليه أن اليوم السبت و هو يوم لا نعمل فيه شيئا و لسنا مع ذلك بالذي (2)نقاتل معكم حتي تعطونا رهنا من رجالكم نستوثق بهم لا تذهبوا و تدعونا حتي نناجز محمدا فقال أبو سفيان قد حذرنا و الله هذا نعيم فبعث إليهم أبو سفيان أنا لا نعطيكم رجلا واحدا فإن شئتم أن تخرجوا و تقاتلوا و إن شئتم فاقعدوا فقالت اليهود هذا و الله الذي قال لنا نعيم فبعثوا إليهم أنا و الله لا نقاتل حتي تعطونا رهنا و (3)خذل الله بينهم و بعث (4)سبحانه عليهم الريح في ليال شاتية باردة شديدة البرد حتي انصرفوا راجعين.
قال محمد بن كعب قال حذيفة اليماني (5)و الله لقد رأينا يوم الخندق و بنا من الجهد و الجوع و الخوف ما لا يعلمه إلا الله و قام رسول الله صلي الله عليه و آله فصلي (6)ما شاء الله من الليل ثم قال أ لا رجل يأتينا بخبر القوم يجعله الله رفيقي في الجنة قال حذيفة فو الله ما قام منا أحد مما بنا من الخوف و الجهد و الجوع فلما لم يقم أحد دعاني فلم أجد بدا من إجابته قلت لبيك قال اذهب فجئني بخبر القوم و لا تحدثن شيئا حتي ترجع قال و أتيت القوم فإذا ريح الله و جنوده يفعل بهم ما يفعل ما يستمسك لهم بناء و لا يثبت لهم نار و لا يطمئن لهم قدر فإني لكذلك إذ خرج أبو سفيان من رحله ثم قال يا معشر (7)قريش لينظر أحدكم
و آنچه به قریش گفته بود به ایشان گفت. چون صبح شد و آن روز شنبه ماه شوّال سال پنجم از هجرت بود، ابو سفیان عکرمه پسر ابو جهل را با عدّهای از قریش نزد بنی قریظه فرستاد و گفت به آن ها بگو که ابو سفیان می گوید: ای بنی قریظه علوفه و اسب های ما از بین رفتند و ما ساکن اینجا نیستیم، پس بیرون بیائید تا با محمد مبارزه و پیکار کنیم. آن ها در پاسخ گفتند: امروز روز شنبه است و ما هیچ کار نمیکنیم، و علاوه بر این ما به اتفاق شما با محمد کارزار نمی کنیم مگر اینکه شما چند نفر از بزرگان قریش را به عنوان گروگان به ما بدهید تا مورد وثوق و اطمینان ما شود که شما نروید و ما را تنها نگذارید که با محمد بجنگیم. ابو سفیان گفت: به خدا سوگند این همان مطلبی بود که نعیم گفت و ما را از آن بیم داد، پس پیغام فرستاد که ما یک نفر را هم به شما نخواهیم داد و اگر مایل هستید بیرون بیائید. جنگ کنید و اگر هم خواستید کنار بنشینید و جنگ نکنید. یهود بنی قریظه گفتند: به خدا قسم این همان چیزی بود که نعیم به ما گفت. پس پیام فرستادند که به خدا جنگ نخواهیم کرد مگر آنکه چند نفری از شما را به گروگان بگیریم و خداوند بین آن ها تفرقه انداخت و بادی، بسیار سرد در شب های زمستان بر آن ها فرستاد تا از جنگ منصرف شده و برگشتند.
محمد بن کعب گوید: حذیفة یمانی می گفت: قسم به خدا که ما در روز خندق به انداز ای سختی و گرسنگی و ترس دیدیم که جز خدا کسی نداند، و پیامبر برخاست و آن قدری که خدا می خواست در آن شب نماز خواند. سپس فرمود: کسی هست برود و خبر قریش را بیاورد تا در بهشت رفیق من باشد. حذیفه گوید: به خدا قسم هیچکس از ما در اثر خستگی و ترس و گرسنگی برنخاست. پیامبر مرا طلبید و من چارهای جز اجابت نداشتم پس گفتم لبّیک، فرمود: برو و خبر قوم را بیاور و کاری نکن تا برگردی. گفت: من نزد قریش آمدم در حالی که باد که لشکر خدا بود بساط و اردوی آن ها را بر هم زده نه بنائی برایشان مانده بود و نه آتشی و نه دیگ غذایی. و من در همین حال بودم که ابو سفیان از خیمهاش بیرون آمد و گفت: ای مردم قریش هر کس ببیند که
من جليسه قال حذيفة فبدأت بالذي عن يميني فقلت من أنت قال أنا فلان قال ثم (1)عاد أبو سفيان براحلته فقال يا معشر (2)قريش و الله ما أنتم بدار مقام هلك الخف و الحافر و أخلفتنا بنو قريظة و هذه الريح لا يستمسك لنا معها شيء ثم عجل فركب راحلته و إنها لمعقولة ما حل عقالها إلا بعد ما ركبها قال قلت في نفسي لو رميت عدو الله فقتلته كنت قد صنعت شيئا فوترت قوسي ثم وضعت السهم في كبد القوس و أنا أريد أن أرميه فأقتله فذكرت قول رسول الله صلي الله عليه و آله لا تحدثن شيئا حتي ترجع قال فحططت (3)القوس ثم رجعت إلي رسول الله صلي الله عليه و آله و هو يصلي فلما سمع حسي فرج بين رجليه فدخلت تحته و أرسل علي طائفة من مرطه (4)فركع و سجد ثم قال ما الخبر فأخبرته.
وَ رَوَي الْحَافِظُ بِالْإِسْنَادِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي أَوْفَي قَالَ: دَعَا رَسُولُ اللَّهُ صلي الله عليه و آله عَلَي الْأَحْزَابِ فَقَالَ اللَّهُمَّ أَنْتَ مُنْزِلُ الْكِتَابِ سَرِيعُ الْحِسَابِ اهْزِمِ الْأَحْزَابَ اللَّهُمَّ اهْزِمْهُمْ وَ زَلْزِلْهُمْ.
وَ عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله كَانَ يَقُولُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ (5)أَعَزَّ جُنْدَهُ وَ نَصَرَ عَبْدَهُ وَ غَلَبَ (6)الْأَحْزَابَ وَحْدَهُ فَلَا شَيْءَ بَعْدَهُ.
و عن سلمان بن صرد قال قال رسول الله صلي الله عليه و آله حين أجلي عنه الأحزاب الآن نغزوهم و لا يغزونا (7)فكان كما قال صلي الله عليه و آله فلم يغزهم قريش بعد ذلك و كان هو يغزوهم حتي فتح الله عليهم مكة. (8).
در کنار او کیست، حذیفه گوید: من زرنگی کرده و پیش دستی کردم بر ران دست راستی خود زدم و گفتم: تو کیستی؟ گفت: من فلانی هستم. آن گاه ابو سفیان مرکب خود را خواسته و سوار شد و گفت: ای گروه قریش به خدا قسم که شما در اینجا نمی توانید بمانید زیرا سواره و پیاده هلاک شدند، و بنی قریظه هم با ما خلاف کرد و این هم باد سرد سخت که هیچ چیز برای ما باقی نگذارد. پس سوار بر شتر خود شد در حالی که پای او را باز نکرده بود و پس از سوار شدن پای شتر را باز کرد. حذیفه گوید: در دل خود گفتم اگر این دشمن خدا را تیری زده و می کشتم کار بزرگی کردهام. پس تیری در کمان گذارده و می خواستم بر او بزنم و او را بکشم که یاد سفارش پیامبر افتادم که فرمود کاری نکن تا برگردی. تیر را از کمان درآورده و خدمت رسول خدا رسیدم در حالی که مشغول نماز بود، و چون متوجه بازگشت من شد میان پاهایش را باز کرد و من در زیر آن حضرت جای گرفتم و گوشه ای کسایش را بر من کشید. و رکوع و سجده برد و نماز را به پایان برد و فرمود: چه خبر داری؟ من نیز تمام جریان را بازگو کردم.
و حافظ باسنادش از عبد اللَّه بن اوفی روایت نموده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر احزاب نفرین کرد و گفت: اللّهم انت منزل الکتاب سریع الحساب اهزم الاحزاب الهمّ اهزمهم و زلزلهم» بار خدایا تو نازل کننده کتاب و زود حسابی این احزاب را فرار بده، بار خدایا ایشان را هزیمت بده و زیر و رو نموده و پراکنده کن.
و از ابی هریره روایت نموده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در روز جنگ احزاب میفرمود: «لا اله الّا اللَّه وحده وحده وحده اعزّ جنده و نصر عبده و غلب الاحزاب وحده فلا شیء بعده» نیست خدایی مگر خدای عالم که یکتا و بی همتاست ارتش خود را عزیز و پیروز داشت و بنده خاصّ خود را یاری نموده و احزاب را به یکتایی خود مغلوب داشت، و بعد از او چیزی نیست.
و از سلیمان بن صرد، روایت نموده که گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم زمانی که احزاب فرار کرده و از آن حضرت دور شدند فرمود: اکنون ما با آن ها پیکار میکنیم و آن ها دیگر به جنگ ما نخواهند آمد و همانطور شد که فرمود. بعد از جنگ احزاب دیگر قریش به جنگ پیامبر نیامدند ولی آن حضرت با آن ها جنگید تا خدا مکّه را برای ایشان گشود. (9)
ثم قال في غزوة بني قريظة روي الزهري عن عبد الرحمن بن عبد الله بن كعب بن مالك عن أبيه قال لما انصرف النبي صلي الله عليه و آله مع المسلمين عن الخندق و وضع عنه اللأمة و اغتسل و استحم تبدي (1)له جبرئيل فقال عذيرك من محارب (2)ألا أراك قد وضعت عنك اللأمة و ما ضعناها بعد فوثب رسول الله صلي الله عليه و آله فزعا فعزم علي الناس أن لا يصلوا صلاة العصر حتي يأتوا قريظة فلبس الناس السلاح فلم يأتوا بني قريظة حتي غربت الشمس و اختصم الناس فقال بعضهم إن رسول الله صلي الله عليه و آله عزم علينا أن لا نصلي حتي نأتي قريظة و إنما نحن في عزمة رسول الله صلي الله عليه و آله فليس علينا إثم و صلي طائفة من الناس احتسابا و تركت طائفة منهم الصلاة حتي غربت الشمس فصلوها حين جاءوا من بني قريظة احتسابا فلم يعنف رسول الله صلي الله عليه و آله واحدا من الفريقين.
و ذكر عروة أنه بعث علي بن أبي طالب عليه السلام علي المقدم و دفع إليه اللواء و أمره أن ينطلق حتي يقف بهم علي حصن بني قريظة ففعل و خرج رسول الله صلي الله عليه و آله علي آثارهم فمر علي مجلس من أنصار في بني غنم ينتظرون رسول الله صلي الله عليه و آله فزعموا أنه قال مر بكم الفارس آنفا فقالوا مر بنا دحية الكلبي علي بغلة شهباء تحته قطيفة ديباج فقال رسول الله صلي الله عليه و آله ليس ذلك بدحية و لكنه جبرئيل عليه السلام أرسل إلي بني قريظة ليزلزلهم و يقذف في قلوبهم الرعب قالوا و سار علي عليه السلام حتي إذا دنا من الحصن سمع منهم مقالة قبيحة لرسول الله صلي الله عليه و آله فرجع حتي لقي رسول الله صلي الله عليه و آله بالطريق فقال يا رسول الله لا عليك أن تدنو من هؤلاء الأخابث قال أظنك سمعت لي منهم أذي فقال نعم يا رسول الله فقال لو قد رأوني لم يقولوا من ذلك شيئا فلما دنا رسول الله صلي الله عليه و آله من حصنهم قال يا إخوة القردة و الخنازير هل أخزاكم الله و أنزل بكم نقمته قالوا يا أبا القاسم ما كنت جهولا و حاصرهم رسول الله صلي الله عليه و آله خمسا و عشرين ليلة حتي
سپس در باره غزوه بنی قریظه گوید: زهری از عبد الرحمن بن عبد اللَّه بن کعب بن مالک از پدرش روایت نموده که گفت: هنگامی که پیامبر با مسلمان ها از خندق برگشته و رفع خستگی نموده و شستشو کردند جبرئیل علیه السلام برای او ظاهر شده و گفت: شما از دشمن معذور هستی، آیا نشان نداد تو را که نکوهش را از تو برداشت و آن را بعدا بر نخواهیم داشت. پیامبر از جا پرید در حالی که ترسان بود، و تصمیم گرفت نماز عصر را با مردم نخواند مگر اینکه به دژ بنی قریظه برسند. مردم لباس رزم پوشیده و در هنگام غروب آفتاببر بنی قریظه وارد شدند. مردم با هم مخاصمه و مجادله کردند. بعضی گفتند: پیامبر تصمیم گرفته که تا بنی قریضه را محاصره نکنیم نماز عصر را نخوانیم و ما مطابق تصمیم و برنامه پیامبر هستیم پس بر ما گناهی نیست. و گروهی هم روی گمان خود نماز خوانده و گروهی نماز را ترک کردند تا آفتاب غروب کرد و از روی گمان خود وقتی به حصار بنی قریظه رسیدند. پیامبر هیچ کدام از این دو گروه را مواخذه و سرزنش نکرد.
عروه گوید: پیامبر علی بن ابی طالب علیه السلام را در مقدم جبهه فرستاد و پرچم را به دست او داد و او را فرمان داد که تا درب قلعه و حصار بنی قریظه توقف نکند. علی علیه السلام از فرمان پیامبر اطاعت نمود و آن حضرت به دنبال او بیرون رفت. او بر گروهی از انصار در قبیله بنی غنم که انتظار پیامبر را داشتند، عبور کرد. پنداشتند که پیامبر فرمود: آیا در این نزدیکی سواری بر شما گذشت؟ گفتند: آری، دحیه کلبی سوار بر قاطر ابلقی که قطیفه دیباج بر روی بود بر ما گذشت. پیامبر خدا فرمود: آن دحیه نبود بلکه جبرئیل بود و خدا او را به بنی قریظه فرستاد تا آن ها را لرزانیده و ترسی در دل هایشان بیاندازد. گویند: علی علیه السلام رفت تا نزدیک قلعه آن ها شد و از آن ها شنید که سخن زشت و ناروایی به پیامبر خدا می دهند. پس برگشت و پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله را در راه ملاقات کرد و گفت یا رسول اللَّه برای شما شایسته نیست که نزدیک این گروه خبیث و پلید شوید. فرمود: گمان می کنم که شما از ایشان سخن زشتی شنیدی. گفت: آری یا رسول اللَّه، فرمود: اگر آن ها مرا می دیدند چیزی از این مقوله نمیگفتند. چون پیامبر خدا نزدیک حصار قلعه آنان شد، فرمود: ای برادران بوزینگان و خوک ها آیا خدا شما را رسوا نکرد و بر شما غضب و بلا نفرستاد. گفتند: ای ابو القاسم شما جاهل نبودی. پیامبر بیست و پنج شبانه روز
أجهدهم الحصار و قذف الله في قلوبهم الرعب و كان حيي بن أخطب دخل مع بني قريظة في حصنهم حين رجعت قريش و غطفان فلما أيقنوا أن رسول الله صلي الله عليه و آله غير منصرف عنهم حتي يناجز (1)قال كعب بن أسد يا معشر اليهود قد نزل بكم من الأمر ما ترون و إني عارض عليكم خلالا ثلاثا فخيروا (2)أيها شئتم قالوا ما هن قال نبايع هذا الرجل و نصدقه فو الله لقد تبين لكم أنه نبي مرسل و أنه الذي تجدونه في كتابكم فتأمنوا علي دمائكم و أموالكم و نسائكم فقالوا لا نفارق حكم التوراة أبدا و لا نستبدل به غيره قال فإذا أبيتم علي هذا فهلموا فلنقتل أبناءنا و نساءنا ثم نخرج إلي محمد رجالا مصلتين بالسيوف لم نترك وراءنا ثقلا يهمنا حتي يحكم الله بيننا و بين محمد فإن نهلك لم نترك وراءنا نسلا يهمنا (3)و إن نظهر لنجدن النساء و الأبناء فقالوا نقتل هؤلاء المساكين فلا خير في العيش بعدهم قال فإذا أبيتم علي هذه فإن الليلة ليلة السبت و عسي أن يكون محمد و أصحابه قد أمنوا فيها (4)فانزلوا فلعلنا نصيب منهم غرة فقالوا نفسد سبتنا و نحدث فيها ما أحدث من كان قبلنا فأصابهم ما قد علمت من المسخ فقال ما بات رجل منكم منذ ولدته أمه ليلة واحدة من الدهر حازما.
قال الزهري و قال رسول الله صلي الله عليه و آله حين سألوه أن يحكم فيهم رجلا اختاروا من شئتم من أصحابي فاختاروا سعد بن معاذ فرضي بذلك رسول الله صلي الله عليه و آله و نزلوا علي حكم سعد بن معاذ فأمر رسول الله صلي الله عليه و آله بسلاحهم فجعل في قبة (5)و أمر بهم فكتفوا و أوثقوا و جعلوا في دار أسامة و بعث رسول الله صلي الله عليه و آله إلي سعد
آن ها را در محاصره قرار داد تا اینکه محاصره آن ها را به تنگ آورد، و خدا در دل هایشان رعب و ترسی ایجاد کرد و حی بن اخطب با بنی قریظه بعد از فرار قریش و غطفان وارد قلعه آن ها شده بود و چون یقین کردند که پیامبر خدا از آن ها منصرف نخواهد شد تا اینکه با آن ها جنگ و نبرد کند، کعب اسد گفت: ای جماعت چیزی بر شما نازل شده که خودتان مشاهده می کنید و من بر شما سه چیز را پیشنهاد میکنم هر کدام را خواستید اختیار کنید. گفتند: آن کدام است؟ گفت: اوّل با این مرد (یعنی پیامبر) بیعت نموده و او را تصدیق نمائیم زیرا به خدا سوگند قطعا بر شما ثابت و روشن شده که آن پیامبر مرسل خداست و او کسی است که در کتابتان (تورات) یاد شده. پس جانتان و اموالتان و زنان خود را به سبب ایمان به او تأمین نمائید. گفتند: ما هرگز حکم تورات را رها نکنیم و هیچگاه کتاب دیگری را بر او اختیار ننمائیم. گفت: اگر این را نمیپذیرید، پس بیائید کودکان و زنان خود را بکشیم سپس بیرون رویم و با محمد و یارانش مردانه با شمشیرهای کشیده پیکار و جنگ کنیم، و چیز مهمّی پشت سر ما نباشد که ما را مشغول نماید تا خدا بین ما و محمد حکم فرماید، پس اگر کشته شدیم دیگر زن و بچه نداریم که غصه اسیری آن ها را بخوریم و اگر ما زنده مانده و پیروز شدیم زن و فرزند پیدا خواهیم کرد. گفتند: این بیچارهها را بکشیم، خیری دیگر در زندگی بعد از ایشان نیست. گفت: پس هرگاه این را هم قبول نکردید امشب شب شنبه است شاید محمد و یارانش از ما ایمن باشند در این شب، پس از قلعه بیرون رویم، و شبیخون بزنیم شاید به طور ناگهانی بهره ای از ایشان نصیب ما شود. گفتند: پس سنت خود را فاسد کنیم و کاری که گذشتگان ما در تغییر و ابطال سنّت کردند و مسخ شدند ما انجام دهیم تا به سرنوشت آن ها مبتلا شویم. گفت: مردی از شما از اوّل ولادتش شبی را استوار و دور اندیش نبوده است.
زهری گوید: پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم هنگامی که از آن حضرت خواستند که مردی در باره آن ها قضاوت و داوری کند فرمود: هر کس از اصحاب من خواستید اختیار کنید. آن ها سعد بن معاذ را اختیار کردند، و پیامبر خدا هم رضایت داد. پس بر حکم و داوری سعد بن معاذ تن در دادند و تسلیم شدند. پیامبر امر فرمود آن ها را خلع سلاح کنند و آن ها را در قبهای قرار دادند و دستور داد شانه آن ها را بسته و در خانه اسامه حبس نمودند، و عقب سعد
ابن معاذ فجيء به فحكم فيهم بأن يقتل مقاتليهم و يسبي ذراريهم و نساءهم و يغنم أموالهم و أن عقارهم للمهاجرين دون الأنصار و قال للأنصار إنكم ذوو عقار و ليس للمهاجرين عقار فكبر رسول الله صلي الله عليه و آله و قال لسعد لقد حكمت فيهم بحكم الله عز و جل.
و في بعض الروايات لقد حكمت فيهم بحكم الله من فوق سبعة أرقعة.
و أرقعة جمع رقيع اسم سماء الدنيا.
فقتل رسول الله صلي الله عليه و آله مقاتليهم و كانوا فيما زعموا ستمائة مقاتل و قيل قتل منهم أربعمائة و خمسين رجلا و سبي سبعمائة و خمسين.
و روي أنهم قالوا لكعب بن أسد و هم يذهب بهم إلي رسول الله صلي الله عليه و آله أرسالا يا كعب ما تري يصنع بنا فقال كعب أ في كل موطن تقولون (1)أ لا ترون أن الداعي لا ينزع و من يذهب منكم لا يرجع هو و الله القتل.
و أتي بيحيي بن أخطب عدو الله عليه حلة فاختية (2)قد سفقها عليه (3)من كل ناحية كموضع الأنملة لئلا يسلبها مجموعة يداه إلي عنقه بحبل فلما بصر برسول الله صلي الله عليه و آله فقال أما و الله ما لمت نفسي علي عداوتك و لكنه من يخذل الله يخذل ثم قال أيها الناس إنه لا بأس بأمر الله كتاب الله و قدره و ملحمة كتبت علي بني إسرائيل (4)ثم جلس فضرب عنقه ثم قسم رسول الله صلي الله عليه و آله نساءهم و أبناءهم علي المسلمين و بعث سبايا منهم إلي نجد مع سعد بن زيد الأنصاري فابتاع بهم خيلا و سلاحا.
قال فلما انقضي شأن بني قريظة انفجر جرح سعد بن معاذ فرجعه رسول الله صلي الله عليه و آله إلي خيمته التي ضربت عليه في المسجد.
بن معاذ را فرستاد و او را آوردند و او حکم نمود که مردان رزمنده آن ها را بکشند و زنان و کودکان آن ها را اسیر نمایند و اموالشان را تقسیم و اراضی و منازلشان به مهاجرین تعلق بگیرد. فرمود: شما صاحب منزل و زمین هستید ولی مهاجرین مسکنی ندارند. پیامبر تکبیر گفت و به سعد فرمود: حقیقتا در باره آن ها به حکم خدای عز و جل حکم کردی.
و در بعضی از روایات است که فرمود: به حقیقت در باره آن ها از بالای هفت آسمان به حکم خدا حکم کردی.
و ارقعه جمع رقیع نام آسمان دنیاست.
پیامبر مردان رزمنده آن ها را که گمان کردهاند ششصد نفر بودند کشت. عده ای گفتند: چهار صد و پنجاه نفر مرد بودند، و هفتصد و پنجاه نفر هم اسیر گرفتند.
و روایت شده که ایشان به کعب بن اسد که فرستاده آن ها بود نزد پیامبر گفتند: ای کعب به نظرت پیامبر با ما چه خواهد کرد؟ کعب گفت: آیا در هر موقع و مکان خواهید گفت مگر نمیبینید که پیامبر دست بردار نیست و هر کس از شما رفت برنمی گردد؟ به خدا قسم کشتن است.
حی بن اخطب دشمن خدا را آوردند که بر تنش جامه ای سوراخ شده بود که آن را از هر طرف مانند جای بند انگشت ها پاره کرده بود تا از تنش بیرون نیاورند. دو دست او را با ریسمانی به گردنش بسته بودند. چون رسول خدا او را دید فرمود: به خدا قسم من خود را به دشمنی تو ملامت نمی کنم و لکن کسی که خدا را ترک کند خوار و بیچاره خواهد شد. آن گاه فرمود: ای مردم اعتراضی به امر خدا نیست کتاب خدا و تقدیر او متصلا بر بنی اسرائیل نوشته شده است سپس نشست و امر کرد گردن او را زدند، آن گاه رسول خدا زنان و کودکان و اموالشان را میان مسلمین تقسیم نمود و اسیرانشان را با سعد بن زیاد انصاری به طرف نجد فرستاد تا در آنجا فروخته و با پول آن اسب و سلاح خریداری کند.
گویند: چون اعدام بنی قریظه تمام شد جراحت پای سعد بن معاذ باز شد و خون از آن جاری شد و پیامبر او را به خیمهای که برایش در کنار مسجد زده بودند برگردانید.
و روي عن جابر قال جاء جبرئيل إلي رسول الله صلي الله عليه و آله فقال من هذا العبد الصالح الذي مات فتحت له أبواب السماء و تحرك (1)له العرش فخرج رسول الله صلي الله عليه و آله فإذا سعد بن معاذ قد قبض. (2).
الكدية بالضم قطعة غليظة صلبة لا تعمل فيها الفأس (3)ذكره الجزري و في بعض النسخ كذانة بفتح الكاف و الذال المعجمة و النون قال الجزري الكذان حجارة رخوة إلي البياض و قال في حديث المغيرة فإذا أنا معصوب الصدر كان من عادتهم إذا جاع أحدهم أن يشد جوفه بعصابة و ربما جعل تحته حجرا و قال فعادت كثيبا أهيل أي رملا سائلا.
و في القاموس ثرد الخبز فته و قال حم له ذلك قدر و حم حمه قصد قصده و ارتحال البعير عجله و الله له كذا قضاه له كأحمه و احتم دنا و حضر و الأمر فلانا أهمه كحمه.
و في المصباح حم الشيء كضرب قرب و دنا و أحمه غيره انتهي.
و أقول الأظهر عندي أنه كان يخمر في الموضعين فصحف أي كان يستر القدر و التنور بثوب لئلا يطلع الناس علي ما فيهما و كيف يبارك الله عليهما و كان هذا دأبه صلي الله عليه و آله في سائر ما ظهرت فيه هذه المعجزة و يؤيده أن في روايات العامة (4)فجعل يكسر الخبز و يجعل عليه اللحم و يخمر البرمة (5)و التنور إذا أخذ منه و يقرب إلي أصحابه.
و الآطام جمع أطم بالضم و هو البناء المرتفع الأعلي جشيشة في أكثر النسخ
از جابر بن عبد اللَّه انصاری روایت شده که جبرئیل علیه السلام نزد پیامبر خدا آمد و گفت: این بنده شایسته خدا کیست که مُرده، و درهای آسمان برای او باز، و عرش خدا برای او لرزید. پیامبر بیرون آمد. مسلمانان آمدند و دیدند که سعد بن معاذ از دنیا رفته است. (6)
«الکدیۀ» با ضمه کاف صخره ای کلفت و سخت است که تبر آن را نمی شکند. جزری این مطلب را ذکر کرده است. و در برخی نسخه ها«کذانۀ» با فتحه کاف و ذال معجمه و نون آمده است. جزری گوید: «الکذان» سنگ نرم که مایل به سفید است. و گوید: در حدیث مغیرۀ آمده است: «فإذا انا معصوب الصدر» عرب عادت داشتند که چون یکی از آن ها گرسنه شد شکم خود را با باندی می بست و چه بسا در زیر باند سنگی می گذاشت. و گوید: «فعادت کثیباً أهیل» یعنی شن روان.
در قاموس آمده است: «ثرد الخبز» یعنی نان را ریز ریز کرد. و گوید: «حمّ له ذلک» یعنی برای او مقدّر کرد و «حمّ حمّه» یعنی او را قصد کرد. «ارتحال البعیر» یعنی بر شتر جهاز بست و سوار آن شد. «و الله له کذا» یعنی برای او مقدر کرد. «کأحمّه» و احتمّ یعنی نزدیک شد و پیش آمد. «الامر فلاناً» یعنی برای او مهم شد «کحمّه».
در مصباح آمده است: «حمّ الشیء» بر وزن ضرب یعنی نزدیک شد. و «احمّه غیره» پایان سخن.
می گویم: وجه درست تر در نظر من این است که در هر دو عبارت «یخمّر» بوده که تصحیف شده است، یعنی: او دیگ و تنور را با جامه ای پوشانید تا مردم ندانند چه چیز در آن است و خداوند چگونه در آن ها برکت انداخته است. این عمل از عادت های پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در دیگر مواردی بود که این معجزه از جانب آن حضرت صورت می گرفت. مطلب دیگری که این نظر را تایید می کند این است که در روایت های اهل سنّت آمده است: آن حضرت نان را ریز ریز می کرد و گوشت بر آن می گذاشت و چون از دیگ و تنور چیزی برمی داشت آن را می پوشانید و غذا را جلوی صحابه می گذاشت.
«الآطام» جمع اطم با ضمه به معنای بنای مرتفع و بلند است. «حشیشۀ» در بیشتر نسخه ها
بالجيم المفتوحة و الشين المكسورة و هي أن تطحن الحنطة طحنا جليلا ثم تجعل في القدور و يلقي عليها لحم أو تمر و تطبخ ذكره الجزري.
و في بعضها بالخاء المعجمة و هو كزبير الغزال الصغير و أحفظه حمله علي الحفيظة و هي الحمية و الغضب و طمي الماء ارتفع و الجهام بالفتح السحاب لا ماء فيه.
قوله يفتل منه قال الجزري (1)جعل فتل وبر ذروة البعير و غاربه مثلا لإزالته عن رأيه كما يفعل بالجمل النفور إذا أريد تأنيسه و إزالة نفاره و الغارب مقدم السنام و الذروة أعلاه.
و في القاموس لحن له قال قولا يفهمه عنه و يخفي علي غيره و قال الفت الدق و الكسر بالأصابع و فت في ساعده أضعفه و قال الرجيع ماء لهذيل علي سبعة أميال من الهدة (2)و به غدر بمرثد بن أبي مرثد و سريته لما بعثها صلي الله عليه و آله مع رهط عضل و القارة فغدروا بهم انتهي.
و يليل بفتح الياءين و سكون اللام وادي بينبع و الطفرة الوثبة في ارتفاع.
و في القاموس جزع الأرض و الوادي كمنع قطعه و قال مراق البطن ما رق منه و لان.
و في النهاية فيه الحرب خدعة يروي بفتح الخاء و ضمها و سكون الدال و بضمها مع فتح الدال فالأول معناه أن الحرب ينقضي أمرها بخدعة واحدة من الخداع أي إن المقاتل إذ خدع مرة واحدة لم يكن لها إقالة و هو أفصح الروايات و أصحها و معني الثاني هو الاسم من الخداع و معني الثالث أن الحرب تخدع
با جیم مفتوحه و شین مکسوره بدین معنا است که گندم به شدت کوبیده شود و در دیگ گذاشته شود و گوشت یا خرما در آن بریزند و پخته شود. این مطلب را جزری ذکر کرده است.
در برخی از نسخه ها با خاء معجمه بر وزن (زبیر) به معنای آهوی کوچک آمده است. «أحفظه» یعنی خشم او را برانگیخت. و «الحفیظۀ» به معنای تعصب و خشم است. «طمی المائ» یعنی آب بالا آمد. و «الجهام» با فتحه ابری بی باران است.
«یفتل منه» جزری گوید: «جعل فتل و بر دروۀ البعیر و غاربه» ضرب المثلی است که برای دست کشیدن از رای و نظرش به کار می رود، چنانکه هرگاه بخواهند شتر رمیده را رام کنند. «الغارب» قسمت جلوی کوهان است. و «الذروۀ» بالای کوهان است.
در قاموس آمده است: «لحن له» یعنی سخنی گفت که او بفهمد و بر دیگران پوشیده بماند. و گوید: «الفتّ» خورد کردن و شکستن با انگشت است. «فتّ فی ساعده» یعنی او را ناتوان ساخت. و گوید: «الرجیع» آبی متعلق به هذیل بود که در هفت مایلی هدّۀ قرار داشت و در این مکان مرثد بن ابی مرثد و سریّه او آنسان که پیامبر آنان را همراه با گروه عضل و قارۀ فرستاد، نیرنگ خوردند و مشرکان آنان را فریب دادند. پایان سخن.
«یلیل» با فتحه دو یاء و سکون لام، وادی ینبع است. و «الطفرۀ» پرش به ارتفاع است.
در قاموس آمده است: «جزع الارض و الوادی» بر وزن منع یعنی زمین یا وادی را پیمود. و گوید: «مراق البطن» قسمت نرم و نازک شکم است.
در نهایه آمده است: «الحرب خدعۀ» با فتحه و ضمه خاء و سکون و ضمه دال و فتحه دال روایت شده. که با حالت اول به این معنا است که امر جنگ با یک خدعه و نیرنگ به پایان می رسد. یعنی چون جنگجو یک بار خدعه به کار بست دیگر از جنگ دست کشیده نمی شود. و این معنا، فصیح ترین و صحیح ترین روایت است. و معنای دوم این است که اسم از «الخداع» باشد و معنای سوم این است که جنگ مبارزان را می فریبد
الرجال و تمنيهم و لا تفي لهم كما يقال فلان رجل لعبة و ضحكة للذي يكثر اللعب و الضحك انتهي .
و الكراع كغراب اسم لجمع الخيل.
كَنْزُ الْكَرَاجُكِيِّ عَنْ أَسَدِ بْنِ إِبْرَاهِيمَ السُّلَمِيِّ عَنْ عُمَرَ بْنِ عَلِيٍّ الْعَتَكِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ صَفْوَةَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْعَلَوِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْعَلَاءِ عَنْ صَبَّاحِ بْنِ يَحْيَي عَنْ خَالِدِ بْنِ يَزِيدَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ الْبَاقِرِ عَنْ آبَائِهِ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَوْمَ الْأَحْزَابِ اللَّهُمَّ إِنَّكَ أَخَذْتَ مِنِّي عُبَيْدَةَ بْنَ الْحَارِثِ يَوْمَ بَدْرٍ وَ حَمْزَةَ بْنَ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ يَوْمَ أُحُدٍ وَ هَذَا أَخِي عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ رَبِّ لا تَذَرْنِي فَرْداً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْوارِثِينَ (1).
أَقُولُ وَ رَوَي الْكَرَاجُكِيُّ رَحِمَهُ اللَّهُ قِصَّةَ قَتْلِ عَمْرٍو نَحْواً مِمَّا مَرَّ وَ ذَكَرَ أَنَّهُ قَالَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله ثَلَاثَ مَرَّاتٍ أَيُّكُمْ يَبْرُزُ إِلَي عَمْرٍو وَ أَضْمَنُ لَهُ عَلَي اللَّهِ الْجَنَّةَ وَ فِي كُلِّ مَرَّةٍ كَانَ يَقُومُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ الْقَوْمُ نَاكِسُو رُءُوسِهِمْ فَاسْتَدْنَاهُ وَ عَمَّمَهُ بِيَدِهِ فَلَمَّا بَرَزَ قَالَ صلي الله عليه و آله بَرَزَ الْإِيمَانُ كُلُّهُ إِلَي الشِّرْكِ كُلِّهِ وَ كَانَ عَمْرٌو يَقُولُ:
وَ لَقَدْ بَحَحْتُ مِنَ النِّدَاءِ *** بِجَمْعِهِمْ (2)هَلْ مِنْ مُبَارِزٍ(3)
ووقفت اذ جبن الشجاع (المشجع خ ل) *** موقف الخصم المناجز
اني كذلك لم أزل *** متسرعا نحو الهزاهز
إِلَي قَوْلِهِ:
إِنَّ الشَّجَاعَةَ فِي الْفَتَي وَ الْجُودَ *** مِنْ كَرَمِ الْغَرَائِزِ
إِلَي قَوْلِهِ فَمَا كَانَ أَسْرَعَ أَنْ صَرَعَهُ (4)أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ جَلَسَ عَلَي صَدْرِهِ فَلَمَّا هَمَّ أَنْ يَذْبَحَهُ وَ هُوَ يُكَبِّرُ اللَّهَ وَ يُمَجِّدُهُ قَالَ لَهُ عَمْرٌو يَا عَلِيُّ قَدْ جَلَسْتَ
و آنان را دل خوش کرده و به آنان وفا نمی کند. چنانکه گفته می شود: «فلان رجل لعبۀ و ضحکۀ» به کسی که بسیار شوخی و خنده می کند.
پایان سخن.
«الکراع» بر وزن غراب اسم جمع برای گروه اسبان است.
کنز الکرجکی: خالد بن یزید از امام باقر علیه السلام از پدرانش روایت کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در روز احزاب فرمود: بار خدایا تو در روز بدر عبیدة بن حارث را از من گرفتی و در روز احد حمزة بن عبد المطلب را و این برادرم علی بن ابی طالب است، پروردگارا مرا تنها نگذار و تو بهترین ارث برندگانی. (5)
می گویم: کراجکی داستان کشته شدن عمرو به همان صورتی که گذشت نقل کرده و گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سه مرتبه فرمود: کدام یک از شما با عمرو مبارزه می کند تا من بهشت را در نزد خداوند برای او ضمانت کنم؟ هر سه بار علی علیه السلام برمی خاست و مردم سر به زیر افکنده بودند. پیامبر او را نزدیک خود خواند و با دستش عمامه بر سرش نهاد. چون علی علیه السلام به میدان مبارزه رفت پیامبر فرمود: «همه ایمان با همه شرک به مبارزه برخاست.» عمرو این رجز را می خواند:
آن قدر در میان شما جمله «هل من مبارز؟» (آیا مبارزی در میان هست؟) را فریاد زدم که صدایم گرفته است.
تا اینجا که گفت:
شجاعت، درون جوانمرد است و بخشش و کرم یکی از بهترین غرایز است.
امیر المؤمنین سریعاً او را بر زمین زد و بر سینه اش نشست و چون خواست با ذکر تکبیر و تمجید سر عمرو را ببرد، عمرو به او گفت: ای علی بر جایگاه
مِنِّي مَجْلِساً عَظِيماً فَإِذَا قَتَلْتَنِي فَلَا تَسْلُبْنِي حُلَّتِي فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ هِيَ أَهْوَنُ عَلَيَّ مِنْ ذَلِكَ وَ ذَبَحَهُ وَ أَتَي بِرَأْسِهِ وَ هُوَ يَخْطِرُ (1)فِي مِشْيَتِهِ فَقَالَ عُمَرُ أَ لَا تَرَي يَا رَسُولَ اللَّهِ إِلَي عَلِيٍّ كَيْفَ يَمْشِي (2)فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِنَّهَا لَمِشْيَةٌ لَا يَمْقُتُهَا اللَّهُ فِي هَذَا الْمَقَامِ فَتَلَقَّاهُ وَ مَسَحَ الْغُبَارَ عَنْ عَيْنَيْهِ وَ قَالَ لَوْ وُزِنَ الْيَوْمَ عَمَلُكَ بِعَمَلِ جَمِيعِ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ لَرَجَحَ عَمَلُكَ عَلَي عَمَلِهِمْ وَ ذَاكَ أَنَّهُ لَمْ يَبْقَ بَيْتٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ إِلَّا وَ قَدْ دَخَلَهُ ذُلٌّ بِقَتْلِ عَمْرٍو وَ لَمْ يَبْقَ بَيْتٌ مِنَ الْمُسْلِمِينَ إِلَّا وَ قَدْ دَخَلَهُ عِزٌّ بِقَتْلِ عَمْرٍو (3)
نصر (عبد خ ل) الحجارة من سفاهة رأيه *** ونصرت رب محمد بصواب
وضربته وتركته متجدلا *** كالنسر فوق دكادك وروابي
وعففت عن أثوابه ولو أنني *** كنت المقطر بزني اثوابي
لا تحسبن الله خاذل دينه *** ونبيه يا معشر الاحزاب
وَ لَمَّا قَتَلَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَمْراً سَمِعَ مُنَادِياً يُنَادِي وَ لَا يُرَي شَخْصُهُ:قَتَلَ عَلِيٌّ عَمْراً *** قَصَمَ عَلِيٌّ ظَهْراً
أَبْرَمَ عَلِيٌّ أَمْراً
وَ وَقَعَتِ الْجَفْلَةُ (4)بِالْمُشْرِكِينَ فَانْهَزَمُوا أَجْمَعِينَ وَ تَفَرَّقَتِ الْأَحْزَابُ خَائِفِينَ مَرْعُوبِينَ (5).
فس، تفسير القمي يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيراً إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ الآية.
فإنها نزلت في قصة الأحزاب من قريش و العرب الذين تحزبوا علي رسول الله صلي الله عليه و آله قال و ذلك أن قريشا قد تجمعت في سنة خمس من الهجرة و
بزرگی نشسته ای وقتی مرا کشتی لباس و سلاحم را از من نگیر. علی علیه السلام گفت: لباس و سلاح تو در نزد بی ارزش تر از آن است که از تو بگیرم و سرش را برید و با تبختر نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد. عمر گفت: ای رسول خدا آیا نمی بینی که علی در راه رفتن چه بزرگی می کند؟ پیامبر فرمود: این گونه راه رفتن را خداوند در این گونه موارد ناپسند نمی دارد. پیامبر به پیشواز او رفت و گرد و خاک را از چشمانش پاک کرد و فرمود: اگر کار امروز تو در ترازو با اعمال همه امت محمد سنجیده شود، این کار تو سنگین تر خواهد بود زیرا هیچ خانه از مشرکان نماند جز که از کشته شدن عمرو دچار خواری گردد و هیچ خانه مسلمانی نباشد جز آنکه با کشته شدن عمرو، عزت و آبرو یابد. (6)
این مرد از بیخردی که داشت بتان سنگی را یاری کرد، ولی من از روی روشنبینی و صواب پروردگار محمد را یاری کردم.
پس با شمشیر بر او زدم و مانند تنه درخت خرما او را میان ریگهای نرم و تپهها بر زمین افکندم.
و از جامههای او (و زرهی که بر تنش بود) درگذشتم، در صورتی که اگر من بجای او بر زمین میافتادم جامههای مرا از تنم بیرون میآورد (و برهنهام می کرد).
ای گروه احزاب گمان مبرید که خدا دین خود و پیامبرش را فرو گذارد (و یاری آنها نکند).
چون علی علیه السلام عمرو را کشت ندای شنیدند که صاحب صدا دیده نشد که می گفت:علی عمرو را کشت، علی پشت را شکست و علی کار را تمام کرد.
مشرکان شکت خورده و همگی پا به فرار گذاشتند و احزاب با ترس و هراش متفرق شدند. (7)
تفسیر قمی: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جَاءتْکُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ رِیحًا وَجُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا وَکَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرًا * إِذْ جَاؤُوکُم مِّن فَوْقِکُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنکُمْ» تا پایان آیه.
این آیه پیرامون احزابی که از قریش و قبیلههای دیگر عرب بر ضد رسول خدا صلی الله علیه و آله تشکیل شد، نازل شده است. علی بن ابراهیم میگوید: ماجرا از این قرار است که قریش در سال پنجم هجری
ساروا في العرب و جلبوا و استنفروهم (1)لحرب رسول الله صلي الله عليه و آله فوافوا في عشرة آلاف و معهم كنانة و سليم و فزارة و كان رسول الله صلي الله عليه و آله حين أجلا بني النضير و هم بطن من اليهود من المدينة و كان رئيسهم حيي بن أخطب و هم يهود من بني هارون عليه السلام فلما أجلاهم من المدينة صاروا إلي خيبر و خرج حيي بن أخطب (2)إلي قريش بمكة (3)و قال لهم إن محمدا قد وتركم و وترنا و أجلانا من المدينة من ديارنا و أموالنا و أجلي بني عمنا بني قينقاع فسيروا في الأرض و اجمعوا حلفاءكم و غيرهم حتي نسير إليهم فإنه قد بقي من قومي بيثرب سبعمائة مقاتل و هم بنو قريظة و بينهم و بين محمد عهد و ميثاق و أنا أحملهم علي نقض العهد بينهم و بين محمد و يكونون معنا عليهم فتأتونه أنتم من فوق و هم من أسفل و كان موضع بني قريظة من المدينة علي قدر ميلين و هو الموضع الذي يسمي ببئر بني المطلب فلم يزل يسير معهم حيي بن أخطب في قبائل العرب حتي اجتمعوا قدر عشرة آلاف من قريش و كنانة و الأقرع بن حابس في قومه و عباس بن مرداس في بني سليم (4)فبلغ ذلك رسول الله صلي الله عليه و آله
کنار یکدیگر گرد آمدند و به میان قبیلههای دیگر عرب رفته و از آنان کمک خواستند و آنان را برای جنگ با رسول خدا صلی الله علیه و آله برانگیختند. پس ده هزار جنگجو تدارک دیده شد و قبیله کنانه، سلیم و فزاره با آنان بودند. چون رسول خدا صلی الله علیه و آله قبیله بنی نضیر (که تیرهای از یهود میباشند) و از نسل هارون علیه السلام هستند را از مدینه بیرون راند و آنان به سوی خیبر رفتند، رئیس آنان که حیّی بن اخطب نام داشت به سوی مکه بیرون رفته و نزد قریش آمده و به آنان گفت: محمد، به ما و شما ستم روا داشته است و ما را از مدینه، از دیارمان و اموالمان بیرون رانده است و پسرعموهایمان، بنی قَینُقاع را نیز بیرون کرده است. پس در تمام زمین بگردید و هم پیمانانتان و دیگران را گرد آورید تا به سوی محمد، حرکت کنیم؛ چرا که از قوم من در یثرب، هفتصد مرد جنگجو که از بنی قریظه میباشند، باقیمانده است. میان آنان و محمد، عهد و پیمانی وجود دارد و من، آنان را وادار میکنم که پیمان میان خود و محمد را بشکنند و در کنار ما بر ضد محمد صفآرایی کنند؛ به این شکل، شما از رودررو و آنان از پشت به محمد هجوم میبرند. بنی قریظه در دو مایلی مدینه بودند و محل زندگی آنان بئر مطّلب نام داشت. حیی بن اخطب به همراه قریش، آن قدر میان قبائل عرب دور زد تا توانست از قریش، کنانه، اقرع بن حابس در میان قومش و عباس بن مرداس در میان بنی سلیم، در حدود ده هزار جنگجو را گرد آورند. این خبر، به رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید
1) و استنفزوهم خ ل.
2) وهم خ ل. أقول: يوجد ذلك في المصدر.
3) ذكر في السيرة و غيره انه خرج مع سلام بن أبي الحقيق النضري و كنانة بن أبي الحقيق و هوذة بن قيس الوائلي و ابي عمّار الوائلي في نفر من بني النضير و نفر من بني وائل.
4) في الامتاع: في الامتاع. و خرجت يهود الي غطفان، و جعلت لهم ثمر خيبر سنة ان هم نصروهم، و تجهزت قريش: و أتت يهود بني سليم فوعدوهم السير معهم، و لم يكن أحد اسرع الي ذلك من عيينة بن حصن الفزاري، و خرجت قريش و من تبعها من احابيشها في أربعة آلاف، و عقدوا اللواء في دار الندوة، حمله عثمان بن طلحة بن أبي طلحة: و قادوا معهم ثلاثمائة فرس و كان معهم الف بعير و خمسمائة بعير، و لاقتهم سليم بمر الظهر ان في سبعمائة يقودهم سفيان بن عبد شمس ابو الأعور السلمي الذي كان مع معاوية بن أبي سفيان بصفين، و كان أبو سفيان بن حرب قائد قريش، و خرجت بنو أسد و قائدها طليحة بن خويلد الأسدي، و خرجت بنو فزارة في الف يقودهم عيينة بن حصن، و خرجت أشجع في أربعمائة يقودهم مسعود بن رخيلة: و خرجت بنو مرة في أربعمائة يقودهم الحارث بن عوف بن أبي حارثة، و قيل: لم يحضر بنو مرة، و كانوا جميعا عشرة آلاف، (و اقبلت قريش في احابيشها ومن تبعها من بني كنانة) حتي نزلت وادي العقيق ، ونزلت غطفان بجانب احد ومعها ثلاثمائة فرس ، فسرحت قريش ركابها في عضاه وادي العقيق ، ولم تجد لخيلها هناك شيئا الا ما حملت من علفها ، وهو الذرة ، وسرحت غطفان ابلها إلي الغابة في اثلها وطرفائها وكان الناس قد حصدوا زرعهم قبل ذلك بشهر ، وادخلوا حصادهم واتبانهم ، وكادت خيل غطفان وابلها تهلك من الهزال ، وكانت المدينة اذ ذاك جديبة.
و استشار أصحابه و كانوا سبعمائة رجل (1)فقال سلمان يا رسول الله إن القليل لا يقاوم الكثير في المطاولة قال فما نصنع قال نحفر خندقا يكون بيننا (2)و بينهم حجابا فيمكنك منعهم (3)في المطاولة و لا يمكنهم أن يأتونا من كل وجه فإنا كنا معاشر العجم في بلاد فارس إذا دهمنا دهم (4)من عدونا نحفر الخنادق فيكون الحرب من مواضع معروفة فنزل جبرئيل علي رسول الله صلي الله عليه و آله فقال أشار بصواب فأمر رسول الله صلي الله عليه و آله بمسحه (5)من ناحية أحد إلي راتج و جعل علي كل عشرين خطوة و ثلاثين خطوة قوم (6)من المهاجرين و الأنصار يحفرونه فأمر فحملت المساحي و المعاول و بدأ رسول الله صلي الله عليه و آله و أخذ معولا فحفر في موضع المهاجرين بنفسه و أمير المؤمنين عليه السلام ينقل التراب من الحفرة حتي عرق رسول الله صلي الله عليه و آله و عي (7)و قال لا عيش إلا عيش الآخرة اللهم اغفر للأنصار و المهاجرين فلما نظر الناس إلي رسول الله صلي الله عليه و آله يحفر اجتهدوا في الحفر و نقلوا التراب فلما كان في اليوم الثاني بكروا إلي الحفر و قعد رسول الله صلي الله عليه و آله في مسجد الفتح فبينا المهاجرون
و با اصحاب که خود هفتصد مرد بودند در این رابطه مشورت نمود. سلمان فارسی عرض کرد: یا رسول الله! افراد اندک با طولانی شدن جنگ تاب مقاومت در برابر افراد بسیار را ندارند. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: پس چه کار کنیم؟ سلمان پاسخ داد: باید خندقی را حفر کنیم تا مانعی میان ما و آن ها باشد و به این وسیله شما میتوانید با طولانی شدن جنگ نیز مانع آن ها شوید و آن ها نمیتوانند که از هر سو بر ما هجوم آورند. ما مردم عجم در سرزمین فارس، هنگامی که تعداد زیادی از دشمنانمان ناگهان به سوی ما هجوم میآوردند، خندقهایی را حفر میکردیم. بنابراین جنگ تنها در مکانهای مشخص صورت میگرفت. در این هنگام جبرئیل علیه السلام بر رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل شد و گفت: سلمان، رهنمود درستی ارائه داده است. این گونه بود که رسول الله صلی الله علیه و آله امر فرمود که از ناحیه احد تا راتج، پیموده و اندازه گرفته شده و در هر بیست یا سی قدم گروهی از مهاجرین و انصار قرار داده شود تا مشغول حفر خندق شوند بنابراین رسول خدا صلی الله علیه و آله امر فرمود تا بیل و کلنگها را بیاورند و رسول خدا صلی الله علیه و آله کلنگی را برداشت و خود مشغول کندن خندق در مکانی که برای مهاجرین در نظر گرفته شده بود، شد و امیر المؤمنین علیه السلام خاک را از درون حفره به بیرون انتقال میداد تا این که رسول خدا صلی الله علیه و آله عرق کرد و بیحال و ناتوان شد و فرمود: زندگانی جز زندگانی آخرت نیست، خدایا! مهاجرین و انصار را ببخش و بیامرز. چون مردم رسول خدا صلی الله علیه و آله را مشغول حفر خندق دیدند، بر تلاش خود در کندن، افزودند و خاکها را به سرعت به بیرون از خندق انتقال دادند و در روز دوم، از صبح زود مشغول حفر شدند و رسول خدا صلی الله علیه و آله در مسجد فتح نشسته بود، در حالی که مهاجرین
1) في الامتاع: و كان المسلمون يومئذ ثلاثة آلاف، و زعم بن إسحاق انه انما كان في سبعمائة، و هذا غلط، و قال ابن حزم: و خرج رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله يعني في الخندق في ثلاثة آلاف، و قد قيل: في تسعمائة فقط، و هو الصحيح الذي لا شك فيه، و الأول وهم.
2) بينك خ ل.
3) في المصدر: معهم.
4) دهماء خ ل.
5) بحفرة خ ل.
6) قوما خ ل.
7) عيي خ ل.
و الأنصار يحفرون إذ عرض لهم جبل لم تعمل المعاول فيه فبعثوا جابر بن عبد الله الأنصاري إلي رسول الله صلي الله عليه و آله يعلمه ذلك قال جابر فجئت إلي المسجد و رسول الله صلي الله عليه و آله مستلقي علي قفاه و رداؤه تحت رأسه و قد شد علي بطنه حجرا فقلت يا رسول الله إنه قد عرض لنا جبل لا تعمل (1)المعاول فيه فقام مسرعا حتي جاءه ثم دعا بماء في إناء و غسل وجهه و ذراعيه و مسح علي رأسه و رجليه ثم شرب و مج ذلك الماء في فيه ثم صبه علي ذلك الحجر ثم أخذ معولا فضرب ضربة فبرقت برقة فنظرنا فيها إلي قصور الشام ثم ضرب أخري فبرقت برقة فنظرنا فيها إلي قصور المدائن ثم ضرب أخري فبرقت برقة (2)فنظرنا فيها إلي قصور اليمن فقال رسول الله صلي الله عليه و آله أما إنه سيفتح الله عليكم هذه المواطن التي برقت فيها البرق (3)ثم انهال علينا الجبل كما ينهال الرمل.
فَقَالَ جَابِرٌ فَعَلِمْتُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مقوي (مُقْوٍ) أَيْ جَائِعٌ لَمَّا رَأَيْتُ عَلَي بَطْنِهِ الْحَجَرَ فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ هَلْ لَكَ فِي الْغَدَاءِ (4)قَالَ مَا عِنْدَكَ يَا جَابِرُ فَقُلْتُ عَنَاقٌ وَ صَاعٌ مِنْ شَعِيرٍ فَقَالَ تَقَدَّمْ وَ أَصْلِحْ مَا عِنْدَكَ قَالَ جَابِرٌ فَجِئْتُ إِلَي أَهْلِي فَأَمَرْتُهَا فَطَحَنَتِ الشَّعِيرَ وَ ذَبَحْتُ الْعَنْزَ وَ سَلَخْتُهَا وَ أَمَرْتُهَا أَنْ تَخْبِزَ و تَطْبِخَ وَ تَشْوِيَ فَلَمَّا فَرَغْتُ مِنْ ذَلِكَ جِئْتُ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقُلْتُ بِأَبِي وَ أُمِّي أَنْتَ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَدْ فَرَغْنَا فَاحْضُرْ مَعَ مَنْ أَحْبَبْتَ فَقَامَ (5)صلي الله عليه و آله إِلَي شَفِيرِ الْخَنْدَقِ ثُمَّ قَالَ يَا مَعْشَرَ (6)الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ أَجِيبُوا جَابِراً وَ كَانَ فِي الْخَنْدَقِ سَبْعُمِائَةِ رَجُلٍ فَخَرَجُوا كُلُّهُمْ ثُمَّ لَمْ يَمُرَّ بِأَحَدٍ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ إِلَّا قَالَ أَجِيبُوا جَابِراً
و انصار مشغول حفر خندق بودند، به صخرهای برخوردند که کلنگها در آن کارگر نبود. پس جابر بن عبد الله انصاری را به دنبال رسول خدا صلی الله علیه و آله فرستادند تا ایشان را از این مسئله باخبر سازد. جابر میگوید: به سوی مسجد رفتم و دیدم که رسول خدا صلی الله علیه و آله در مسجد به پشت دراز کشیده و ردای خود را زیر سرخود قرار داده و سنگی را به شکمشان بسته بودند. به حضرت عرض کردم: ای رسول خدا! به صخرهای برخوردهایم که کلنگها در آن کارگر نیست. حضرت پس از شنیدن این جمله برخاست و به سرعت نزد آن صخره آمد. سپس یک ظرف آب خواست و با آن صورت و دو ساعد خود را شست و روی سر و پاهای خود مسح کشید. سپس از آن آب نوشید و مقداری از آن آب موجود در دهان خود را بیرون انداخت. پس آب را بر روی آن صخره ریخت و کلنگی را برداشته و با آن ضربهای به آن صخره وارد نمود. سپس برقی زد و ما در نور آن برق، کاخهای شام را مشاهده نمودیم. سپس حضرت، ضربه دیگری وارد نمود و برق دیگری زد و ما در نور آن برق، کاخهای مدائن را دیدیم. سپس حضرت، ضربه دیگری به آن صخره وارد نمود و برق دیگری زد و در آن کاخهای یمن بر ما جلوهگر شد. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: خداوند، این سرزمینها که در آن برق زده بود را بر شما خواهد گشود و شما آن ها را فتح خواهید کرد. سپس آن صخره، از هم پاشیده شد چنان که دانههای شن از یکدیگر پاشیده میشود.
جابر میگوید: چون مشاهده نمودم که پیامبر صلی الله علیه و آله سنگی را بر روی شکم خود قرار داده بود، دانستم که حضرت، گرسنه است. پس به حضرت عرض کردم: ای رسول خدا! آیا میل به غذا دارید؟ حضرت پاسخ داد: ای جابر، چه غذایی نزد تو است؟ جابر میگوید: پاسخ دادم: یک بز ماده و یک صاع (پیمانه) گندم دارم. حضرت فرمود: پس برو و آن غذایی که داری را درست کن. جابر میگوید: نزد همسرم رفته و به او امر کردم که گندم را آرد کند و خود، آن بز را ذبح کرده و پوست کندم و به همسر خود امر کردم که با آن آرد، نان بپزد و آن بز را پخته و بریان کند. چون از این امور فارغ گشتم، نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم و عرض کردم: ای رسول خدا! پدر و مادرم فدای شما باد! غذا آماده است. پس با هر که دوست دارید به خانه ما بیایید. پیامبر صلی الله علیه و آله برخاست و به کنار خندق رفته و سپس فرمود: ای جماعت مهاجرین و انصار! دعوت جابر را پاسخ گویید و بیایید به منزل او برویم. جابر میگوید: هفتصد مرد درون خندق بودند و همگی از خندق بیرون آمدند، سپس پیامبر از کنار هر یک از مهاجرین و انصار که میگذشت به آنان میفرمود: دعوت جابر را پاسخ گویید.
قَالَ جَابِرٌ فَتَقَدَّمْتُ وَ قُلْتُ لِأَهْلِي قَدْ وَ اللَّهِ أَتَاكَ (1)رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بِمَا لَا قِبَلَ لَكَ بِهِ فَقَالَتْ أَعْلَمْتَهُ أَنْتَ مَا عِنْدَنَا (2)قَالَ نَعَمْ قَالَتْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَا أَتَي قَالَ جَابِرٌ فَدَخَلَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَنَظَرَ فِي الْقِدْرِ ثُمَّ قَالَ اغْرِفِي وَ أَبْقِي ثُمَّ نَظَرَ فِي التَّنُّورِ ثُمَّ قَالَ أَخْرِجِي وَ أَبْقِي ثُمَّ دَعَا بِصَحْفَةٍ فَثَرَدَ فِيهَا وَ غَرَفَ فَقَالَ يَا جَابِرُ أَدْخِلْ عَلَيَّ عَشَرَةً فَأَدْخَلْتُ عَشَرَةً فَأَكَلُوا حَتَّي نَهِلُوا وَ مَا يُرَي فِي الْقَصْعَةِ إِلَّا آثَارُ أَصَابِعِهِمْ ثُمَّ قَالَ يَا جَابِرُ عَلَيَّ بِالذِّرَاعِ فَأَتَيْتُهُ بِالذِّرَاعِ فَأَكَلُوهُ ثُمَّ قَالَ أَدْخِلْ عَلَيَّ عَشَرَةً فَدَخَلُوا فَأَكَلُوا حَتَّي نَهِلُوا (3)وَ مَا يُرَي فِي الْقَصْعَةِ إِلَّا آثَارَ أَصَابِعِهِمْ ثُمَّ قَالَ يَا جَابِرُ عَلَيَّ بِالذِّرَاعِ فَأَتَيْتُهُ فَأَكَلُوا وَ خَرَجُوا ثُمَّ قَالَ أَدْخِلْ عَلَيَّ عَشَرَةً فَأَدْخَلْتُهُمْ فَأَكَلُوا حَتَّي نَهِلُوا وَ مَا يُرَي (4)فِي الْقَصْعَةِ إِلَّا آثَارُ أَصَابِعِهِمْ ثُمَّ قَالَ يَا جَابِرُ عَلَيَّ بِالذِّرَاعِ فَأَتَيْتُهُ بِالذِّرَاعِ فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ كَمْ لِلشَّاةِ مِنْ ذِرَاعٍ (5)قَالَ ذِرَاعَانِ فَقُلْتُ وَ الَّذِي بَعَثَكَ بِالْحَقِّ نَبِيّاً لَقَدْ أَتَيْتُكَ بِثَلَاثَةٍ فَقَالَ أَمَا لَوْ سَكَتَّ يَا جَابِرُ لَأَكَلُوا (6)كُلُّهُمْ مِنَ الذِّرَاعِ قَالَ جَابِرٌ فَأَقْبَلْتُ أُدْخِلُ (7)عَشَرَةً عَشَرَةً فَيَأْكُلُونَ حَتَّي أَكَلُوا كُلُّهُمْ وَ بَقِيَ وَ اللَّهِ لَنَا مِنْ ذَلِكَ الطَّعَامِ مَا عِشْنَا بِهِ أَيَّاماً.
قال و حفر رسول الله صلي الله عليه و آله الخندق و جعل له ثمانية أبواب و جعل علي كل باب رجلا من المهاجرين و رجلا من الأنصار مع جماعة يحفظونه و قدمت قريش و كنانة و سليم و هلال فنزلوا الزغابة ففرغ رسول الله صلي الله عليه و آله من حفر
جابر میگوید: به خانه رفتم و به همسرم گفتم: به خدا قسم، محمد رسول الله صلی الله علیه و آله، شمار زیادی را دعوت کرده است و غذایی که نزد تو موجود است، جوابگوی این همه میهمان نیست. همسرم گفت: آیا پیامبر صلی الله علیه و آله را از مقدار غذایی که نزد ما است، آگاه نساختی؟ جابر میگوید: پاسخ دادم: آری. همسرم گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله داناتر است نسبت به تعداد مهمانانهایی که دعوت کرده است. جابر میگوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد خانه شد و نگاهی به دیگ انداخت و سپس فرمود: غذا را بکش و باقی بگذار. سپس به تنور نگاهی کرد و سپس فرمود: نان بیرون بده و باقی بگذار. سپس ظرفی خواست و نان را در آن ترید کرد و از آن آبگوشت کشید و فرمود: ای جابر! ده تن از میهمانان را نزد من بیاور. جابر میگوید: ده تن را نزد حضرت بردم و آن ها از آن آبگوشت خوردند تا این که سیر سیر شدند و در کاسه آنان جز آثار انگشتشان چیز دیگری مشاهده نمیشد. سپس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای جابر! یک دست بز را برایم بیاور. جابر میگوید: آن را نزد حضرت آوردم و آن ده تن از آن خوردند. سپس حضرت فرمود: ده تن از میهمانان را نزد من بیاور. جابر میگوید: ده تن را نزد حضرت بردم و آن ها از آن آبگوشت خوردند تا این که سیر سیر شدند و در کاسه آنان جز آثار انگشتشان چیز دیگری مشاهده نمیشد. سپس پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: یک دست بز را برایم بیاور. و آن ده تن از آن خوردند و رفتند. سپس حضرت فرمود: ده تن دیگر را نزد من بیاور. جابر میگوید: ده تن را نزد حضرت بردم و از آن آبگوشت خوردند تا سیر سیر شدند و در کاسه آنان جز آثار انگشتشان چیز دیگری مشاهده نمیشد. سپس حضرت فرمود: ای جابر! یک دست بز را برایم بیاور. جابر میگوید: آن را آوردم و به حضرت عرض کردم: ای رسول خدا!، یک بز چند دست دارد؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله پاسخ داد: دو دست. جابر میگوید: عرض کردم: سوگند به کسی که تو را به حق، به پیامبری مبعوث کرد، سه دست برایتان آوردم. پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: ای جابر! اگر خاموش میماندی، تمام این میهمانان میتوانستند از دست آن بز بخورند. سپس فرمود: ای جابر! ده تن را نزد من بیاور. جابر میگوید: آن میهمانها را ده تا ده تا نزد حضرت میآوردم و آن ها میخوردند تا آن که همه از آن آبگوشت خوردند و به خداوند سوگند! برای خود ما نیز از آن غذا به مقداری ماند که غذای چند روز ما را تأمین نمود.
جابر میگوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله آن خندق را حفر نمود و برای آن هشت درب قرار داد و بر روی هر درب، یک مرد از مهاجران و یک مرد از انصار به همراه گروهی که از آن خندق محافظت کنند، قرار داد و قریش به همراه قبائل کنانه، سلیم، هلال روی آورده و در زَغابه اردو زدند. این در حالی بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله
الخندق قبل قدوم قريش بثلاثة أيام و أقبلت قريش و معهم حيي بن أخطب فلما نزلوا العقيق جاء حيي بن أخطب إلي بني قريظة في جوف الليل و كانوا في حصنهم قد تمسكوا بعهد رسول الله صلي الله عليه و آله فدق باب الحصن فسمع كعب بن أسيد (1)قرع الباب فقال لأهله هذا أخوك قد شأم قومه و جاء الآن يشأمنا و يهلكنا و يأمرنا بنقض العهد بيننا و بين محمد (2)و قد وفي لنا محمد (3)و أحسن جوارنا فنزل إليه من غرفته فقال له من أنت قال حيي بن أخطب قد جئتك بعز الدهر فقال كعب بل جئتني بذل الدهر فقال يا كعب هذه قريش في قادتها و سادتها قد نزلت بالعقيق مع حلفائهم من كنانة (4)و هذه فزارة مع قادتها و سادتها قد نزلت الزغابة و هذه سليم و غيرهم قد نزلوا حصن بني ذبيان و لا يفلت (5)محمد و أصحابه من هذا الجمع أبدا فافتح الباب و انقض العهد بينك و بين محمد فقال كعب لست بفاتح لك الباب ارجع من حيث جئت فقال حيي ما يمنعك من فتح الباب إلا جشيشتك (6)التي في التنور تخاف أن أشركك (7)فيها فافتح فإنك آمن من ذلك فقال له كعب لعنك الله لقد دخلت علي من باب دقيق ثم قال افتحوا له الباب ففتحوا (8)له فقال ويلك يا كعب انقض العهد بينك و بين محمد و لا ترد رأيي فإن محمدا لا يفلت من هذا الجمع أبدا فإن فاتك هذا الوقت لا تدرك (9)مثله أبدا قال و اجتمع كل من كان في الحصن من رؤساء اليهود مثل
سه روز پیش از ورود قریش، کار حفر خندق را به پایان رسانده بودند و قریش به همراه حیی بن اخطب روی آورد و چون در عقیق اردو زدند، حیی بن اخطب، در دل شب، نزد بنی قریظه که در داخل دژ خود و وفادار به عهد رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند، آمده و درب دژ را کوبید. کعب بن اسد صدای کوبیدن درب را شنید و به همسر خود گفت: این برادر تو است که برای قوم خود نحسی آورده و حال آمده تا برای ما نیز نحسی آورد و ما را هلاک سازد و به ما امر کند تا عهد میان خود و محمد صلی الله علیه و آله را بشکنیم، در حالی که محمد صلی الله علیه و آله به ما وفا نموده و حسن هم جواری خود را به ما نشان داده است. کعب بن اسد از اتاق خود بیرون آمده و به سوی حیی بن اخطب رفت و گفت: تو کیستی؟ او پاسخ داد: من، حُیی بن اخطب هستم که عزت روزگار را برایت آوردهام. کعب پاسخ داد: بلکه ذلت و خواری روزگار را برایم آوردهای. حُیی بن اخطب بن او گفت: ای کعب! این قریش است که به همراه فرماندهان و بزرگان خود و با هم پیمانان خود از قبیله کنانه، در عقیق اردو زده است و این فزاره است که به همراه فرماندهان و بزرگان خود در زغابه اردو زدهاند و سلیم و دیگر قبائل در دژ بنی ذبیان اردو زدهاند و محمد و اصحابش هرگز قادر نیستند از دست این تعداد بسیار جان سالم به در برند. پس درب را بگشا و عهد میان خود و محمد صلی الله علیه و آله را بشکن. کعب پاسخ داد: در را به روی تو نمیگشایم، از همان جایی که آمدی بازگرد. حیی گفت: تنها دلیل این که تو درب را به روی من نمیگشایی، قاووت گندمی است که در تنور میباشد و بیم آن داری که در خوردن آن با تو سهیم شوم. پس درب را بگشا که من قصد خوردن آن را ندارم و تو از آن در امانی. کعب به او گفت: خداوند تو را لعنت کند! از دری ظریف بر من وارد شدی. سپس کعب گفت: درب را به روی او بگشایید. آنان درب را به روی او گشودند. حیی بن اخطب گفت: ای کعب، وای بر تو! عهد میان خود و محمد را بشکن و با نظر من مخالفت نکن؛ زیرا محمد، هرگز از این تعداد بسیار جان سالم به در نمیبرد و اگر این فرصت را از دست دهی، دیگر فرصتی مانند این را به دست نخواهی آورد. جابر میگوید: تمام رؤسای یهود که در داخل دژ بودند مانند:
غزال بن شمول (1)و ياسر بن قيس (2)و رفاعة بن زيد (3)و الزبير بن باطا (4)فقال لهم كعب ما ترون قالوا أنت سيدنا و المطاع فينا و صاحب عهدنا و عقدنا فإن نقضت نقضنا معك و إن أقمت أقمنا معك و إن خرجت خرجنا معك قال الزبير بن باطا (5)و كان شيخا كبيرا مجربا قد ذهب بصره قد قرأت التوراة التي أنزلها الله في سفرنا بأنه يبعث نبيا (6)في آخر الزمان يكون مخرجه بمكة و مهاجره (7)في هذه البحيرة يركب الحمار العري و يلبس الشملة و يجتزئ بالكسيرات (8)و التميرات و هو الضحوك القتال في عينيه الحمرة (9)و بين كتفيه خاتم النبوة يضع سيفه علي عاتقه لا يبالي من لاقي يبلغ سلطانه منقطع الخف و الحافر فإن كان هذا هو فلا يهولنه هؤلاء و جمعهم و لو نأوي (10)علي هذه الجبال الرواسي لغلبها فقال حيي ليس هذا ذاك ذلك النبي من بني إسرائيل و هذا من العرب من ولد إسماعيل و لا يكونوا بني إسرائيل (11)أتباعا لولد إسماعيل أبدا لأن الله قد فضلهم علي الناس جميعا و جعل منهم (12)النبوة و الملك و قد عهد إلينا موسي أَلَّا نُؤْمِنَ لِرَسُولٍ حَتَّي يَأْتِيَنا بِقُرْبانٍ تَأْكُلُهُ النَّارُ
غزال بن شمول، یاسر بن قیس، رفاعة بن زید، زبیر بن باطا گرد یکدیگر آمدند و کعب به آنان گفت: چه نظری دارید؟ آنان پاسخ دادند: تو مولا و فرمانروای ما هستی و فرمان تو، مورد اطاعت و پذیرش ما است و کسی هستی که حرف آخر را در عهد و پیمان ما میزنی. پس اگر عهد میان خود و محمد را بشکنی ما نیز آن را میشکنیم و اگر بر آن عهد بمانی ما نیز بر آن میایستیم و اگر بیرون روی ما نیز با تو بیرون میآییم. زبیر بن باطا که پیرمردی سالخورده، کارآزموده و نابینا بود، گفت: در تورات که خداوند آن را در سفر (کتاب) ما نازل کرده است، خواندم که پیامبری در آخر الزمان مبعوث میشود و مکان قیام و دعوت او در مکه است و به سوی مدینه که در این بُحَیره است مهاجرت میکند و بر الاغ برهنه سوار میشود و عبایی بر تن میکند و به خردههای نان و دانههای ریز خرما اکتفا میکند. او همیشه لبخند بر لب دارد و بسیار خونریز است. سرخی در چشمان او است و مهر نبوت، میان دو کتف او زده شده است. شمشیر خود را بر روی شانه خود قرار میدهد و به این که با چه کسی روبرو و پیکار میکند، اهمیتی نمیدهد. نفوذ و سلطه او به مناطقی که حتی اسبان و شتران را یارای پیمودن آن نیست، میرسد. پس اگر این پیامبر، محمد صلی الله علیه و آله باشد، اینان (احزاب) و همراهانشان هیچ ترسی در دل او نخواهند انداخت و اگر این کوههای سر به فلک کشیده با او درگیر میشدند، او بر آن ها غلبه پیدا میکرد. حیی گفت: این مرد (محمد)، آن پیامبر نامبرده شده در تورات نیست؛ زیرا آن پیامبر از بنی اسرائیل بود؛ ولی این مرد، از عرب و از نوادگان اسماعیل است و هرگز بنی اسرائیل پیرو نوادگان اسماعیل نمیباشند؛ زیرا خداوند، همگی آن ها را بر دیگر مردم برتری داد و نبوت و فرمانروایی را در میان آنان قرار داد و ما با موسی پیمان بسته بودیم که به هیچ پیامبری ایمان نیاوریم، مگر آن که یک قربانی برای ما بیاورد که شعلههای آتش، آن را ببلعند
1) في السيرة و الامتاع: عزال بن سموال.
2) و بناشر بن قيس خ ل. أقول: في الامتاع: نباش بن قيس.
3) في الامتاع: و عقبة بن زيد.
4) الزهير بن ناطا خ ل. أقول: ذكره الامتاع مثل المتن.
5) الزهير بن ناطا خ ل. أقول: ذكره الامتاع مثل المتن.
6) نبي خ ل.
7) الي المدينة خ ل. أقول: في المصدر: و مهاجرته في هذه البحيرة.
8) بالكسر خ ل.
9) حمرة خ ل.
10) و لو ناوته هذه خ ل.
11) و لا يكونون بنو إسرائيل خ ل. أقول: لعل الصحيح: (و لا يكون بنو إسرائيل) فوقع الوهم من النسّاخ.
12) في المصدر: و جعل فيهم.
و ليس مع محمد آية و إنما جمعهم جمعا و سحرهم و يريد أن يغلبهم بذلك فلم يزل يقلبهم عن رأيهم حتي أجابوه فقال لهم أخرجوا الكتاب الذي بينكم و بين محمد فأخرجوه فأخذه حيي بن أخطب و مزقه و قال قد وقع الأمر فتجهزوا و تهيئوا للقتال و بلغ رسول الله صلي الله عليه و آله ذلك فغمه غما شديدا و فزع أصحابه فقال رسول الله صلي الله عليه و آله لسعد بن معاذ و أسيد بن حصين (1)و كانا من الأوس و كانت بنو قريظة حلفاء الأوس ائتيا بني قريظة فانظرا ما صنعوا فإن كانوا نقضوا العهد فلا تعلما أحدا إذا رجعتما إلي و قولا عضل و القارة فجاء سعد بن معاذ و أسيد بن حصين (2)إلي باب الحصن فأشرف عليهما كعب من الحصن فشتم سعدا و شتم رسول الله صلي الله عليه و آله فقال له سعد إنما أنت ثعلب في حجر لتولين قريش و ليحاصرنك رسول الله صلي الله عليه و آله و لينزلنك (3)علي الصغر و القمأ (4)و ليضربن عنقك ثم رجعا إلي رسول الله صلي الله عليه و آله فقالا له عضل و القارة فقال رسول الله صلي الله عليه و آله لُعِنَا نحن أمرناهم بذلك و ذلك أنه كان علي عهد رسول الله صلي الله عليه و آله عيون لقريش يتجسسون خبره و كانت عضل و القارة قبيلتان من العرب دخلا في الإسلام ثم غدرا و كان إذا غدر أحد ضرب بهما المثل فيقال عضل و القارة.
و رجع حيي بن أخطب إلي أبي سفيان و قريش فأخبرهم بنقض بني قريظة العهد بينهم و بين رسول الله صلي الله عليه و آله ففرحت قريش بذلك فلما كان في جوف الليل جاء نعيم بن مسعود الأشجعي إلي رسول الله صلي الله عليه و آله و قد كان أسلم قبل قدوم قريش بثلاثة أيام فقال يا رسول الله قد آمنت بالله و صدقتك و كتمت إيماني عن الكفرة فإن أمرتني أن آتيك بنفسي و أنصرك بنفسي فعلت و إن أمرت أن أخذل بين
و محمد، نشانهای با خود ندارد و طرفداران خود را با جادو گرد یکدیگر آورده است. حیی بن اخطب میخواست به وسیله این سخنان بر آنان غلبه یابد. پس همچنان آنان را از نظرشان منصرف می کرد تا آن که او را اجابت نمودند و نظر او را پذیرفتند. پس حیی بن اخطب به بنی قریظه گفت: آن پیمانی که میان شما و محمد نوشته شده را بیاورید. آنان، آن عهدنامه را آوردند و حیی بن اخطب آن را گرفته و پاره پاره کرد و گفت: دیگر همه چیز تمام شده است، خود را مجهز کنید و آماده نبرد شوید. این خبر به گوش رسول خدا صلی الله علیه و آله رسید و او را بسیار اندوهگین ساخت و هراس در دل اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله انداخت. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله به سعد بن مُعاذ و اُسید بن حُضیر که از قبیله اوس بودند و بنی قریظه از هم پیمانان اوس به شمار میآمدند، فرمود: نزد بنی قریظه بروید و ببینید که چه کار کردهاند. پس اگر آن عهد میان ما و خود را شکسته بودند، به هنگام بازگشت نزد من، هیچ کس را باخبر نسازید و تنها مبهموار به من بگویید: «عَضل و القارة». سعد بن معاذ و اسید بن حضیر به پشت درب دژ رسیدند و کعب از بالای دژ به آن دو نگریست و به سعد و رسول خدا صلی الله علیه و آله دشنام داد. سعد به او گفت: به خداوند سوگند! قریش میگریزند و رسول خدا صلی الله علیه و آله دژ تو را به محاصره درخواهد آورد و تو را به ذلت و خواری خواهد کشاند و گردنت را خواهد زد. سپس سعد و اسید، نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بازگشتند و گفتند: «عَضَل و القارة» رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: آن دو قبیله مورد لعنت قرار گرفتند؛ زیرا ما آنان را به نشکستن پیمان امر فرموده بودیم. دلیل این که پیامبر صلی الله علیه و آله به سعد و اُسید دستور داد تا در موقع بازگشت مبهموار، نام عَضل و القارة را به زبان بیاورند، این بود که در عهد رسول خدا صلی الله علیه و آله قریش، جاسوسانی را گمارده بود تا از رسول خدا صلی الله علیه و آله برای آنان خبر برند و عضل و القارة دو قبیله عرب بودند که اسلام آورند و پس از آن سر باز زدند و هرگاه قبیلهای از اسلام سر باز میزد آن دو قبیله مثل زده میشدند و گفته میشد: «عضل و القارة».
حیی بن اخطب نزد ابو سفیان و قریش بازگشت و آنان را از این که بنی قریظه پیمان میان خود و رسول خدا صلی الله علیه و آله را شکسته اند، با خبر ساخت و قریش از این خبر شادمان گشتند. نُعَیم بن مسعود اشجَعی که سه روز پیش از رسیدن قریش به نزدیکی خندق اسلام آورده بود، در دل شب، نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد: ای رسول خدا! من به خدا ایمان آورده و شما را تصدیق نمودم و ایمان خود را از کُفّار پنهان داشتم؛ پس اگر دستور فرمایید که به یاران شما بپیوندم و شما را در این جنگ یاری کنم، این کار را خواهم کرد و اگر دستور فرمایید که میان
1) حضير خ ل. أقول: في المصدر: (حصين) و الظاهر أنّه مصحف، و قد صرّح المقريزي في الامتاع بانه اسيد بن حضير، علي أنّه لم نعرف في الصحابة من يكون اسمه اسيد بن حصين.
2) حضير خ ل. أقول: في المصدر: (حصين) و الظاهر أنّه مصحف، و قد صرّح المقريزي في الامتاع بانه اسيد بن حضير، علي أنّه لم نعرف في الصحابة من يكون اسمه اسيد بن حصين.
3) ثم لينزلنك خ ل.
4) القمأ: الذل.
اليهود و بين قريش فعلت حتي لا يخرجوا من حصنهم فقال رسول الله صلي الله عليه و آله خذل (1)بين اليهود و بين قريش فإنه أوقع عندي قال فتأذن لي أن أقول فيك ما أريد قال قل ما بدا لك فجاء إلي أبي سفيان فقال له تعرف مودتي لكم و نصحي و محبتي أن ينصركم الله علي عدوكم و قد بلغني أن محمدا قد وافق اليهود أن يدخلوا بين عسكركم و يميلوا عليكم و وعدهم إذا فعلوا ذلك أن يرد عليهم جناحهم الذي قطعه بني النضير و قينقاع فلا أري أن تدعوهم يدخلوا عسكركم (2)حتي تأخذوا منهم رهنا تبعثوا بهم إلي مكة فتأمنوا مكرهم و غدرهم فقال له أبو سفيان وفقك الله و أحسن جزاءك مثلك أهدي (3)النصائح و لم يعلم أبو سفيان بإسلام نعيم و لا أحد من اليهود ثم جاء من فوره ذلك إلي بني قريظة فقال له يا كعب تعلم مودتي لكم و قد بلغني أن أبا سفيان قال نخرج هؤلاء اليهود فنضعهم في نحر محمد فإن ظفروا كان الذكر لنا (4)و إن كانت علينا كانوا هؤلاء مقاديم الحرب فلا أري لكم أن تدعوهم يدخلوا عسكركم حتي تأخذوا منهم عشرة من أشرافهم يكونون في حصنكم أنهم إن لم يظفروا بمحمد لم يبرحوا حتي يردوا عليكم عهدكم و عقدكم بين محمد و بينكم لأنه إن ولت قريش و لم يظفروا بمحمد غزاكم محمد فيقتلكم (5)فقالوا أحسنت و أبلغت في النصيحة لا نخرج من حصننا حتي نأخذ منهم رهنا يكونون في حصننا.
و أقبلت قريش فلما نظروا إلي الخندق قالوا هذه مكيدة ما كانت العرب تعرفها قبل ذلك فقيل لهم هذا من تدبير الفارسي الذي معه (6)فوافي عمرو بن
یهود و قریش جدایی بیندازم و یهود را وادارم که از یاری قریش دست بردارند و از دژ خود بیرون نیایند، این کار را نیز با جان و دل میپذیریم. رسول خدا صلی الله علیه و آله پاسخ داد: میان یهود و قریش جدایی بینداز؛ زیرا به نظر من این کار تو از این که خود، به یاری ما بپیوندی و با قریش بجنگی، تأثیرگذارتر است. نعیم به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کرد: آیا به من این اذن را میدهید که درباره شما هر خبر دروغی را که خواستم بگویم؟ حضرت پاسخ داد: هرچه که به ذهنت میرسد، بگو. پس نعیم نزد ابو سفیان آمد و به او گفت: تو از محبت من نسبت به خودتان آگاه هستی و نصیحت و محبت من این است که خداوند، شما را بر دشمنتان پیروز سازد. به من خبر رسیده که محمد با یهود به توافق رسیده که آنان وارد لشکر شما شوند و سپس به مخالفت با شما برخیزند و محمد به آنان وعده داده که اگر این کار را بکنند، دو یار آنها، بنی نضیر و بنی قَینُقاع که محمد آنان را از مدینه بیرون رانده بود را به سوی آنان و به مدینه بازگرداند. پس مصلحت نمیبینم که از آنان بخواهید تا وارد لشکر شما شوند مگر آن که گروگانهایی از آنان گرفته و به مکه بفرستید تا از مکر و روگردانی آنان در امان بمانید. ابو سفیان به او گفت: خداوند، تو را موفق بدارد و جزای نیک به تو عطا کند! افرادی مانند تو بهترین و هدایتکنندهترین پندها را به انسان میدهند. این درحالی بود که نه ابو سفیان و نه هیچ یک از یهود، از اسلام آوردن نعیم آگاه نبودند. نعیم پس از ملاقات با ابو سفیان بلافاصله نزد بنی قریظه آمد و گفت: ای کعب! تو از محبت من نسبت به خودتان آگاهی. به من خبر رسیده که ابو سفیان گفته است: ما این یهودیان را از دژ خود بیرون میآوریم و آنان را در صف اول و در تیررس محمد قرار میدهیم. پس اگر یهود پیروز شوند، آوازه این پیروزی برای ما باقی میماند نه برای آن ها و اگر معلوم شود که بنی قریظه بر ضد ما بودند، بدین وسیله آنان در خطّ مقدّم جنگ قرار میگیرند و نمیتوانند از پشت سر آسیبی به ما برسانند. پس مصلحت نمیبینم که از قریش بخواهید تا وارد لشکر شما شوند، مگر آن که ده تن از اشراف و بزرگان قریش را در دژ خود به عنوان گروگان نگهدارید تا بدین وسیله اگر بر محمد صلی الله علیه و آله پیروز نشوند آن عهد و پیمانی که میان خود و محمد بسته بودید را به شما بازگردانند؛ زیرا اگر قریش بگریزد و بر محمد پیروز نشود، محمد با شما وارد جنگ خواهد شد و شما را خواهد کشت. بنی قریظه با شنیدن این کلام گفتند: آفرین بر تو! ما را نصیحتی بس شیوا نمودی. تنها در صورتی از دژمان بیرون میرویم که افرادی از قریش را به عنوان گروگان در دژ خود نگهداریم. قریش به سمت خندق آمدند و چون نگاه آنان به خندق افتاد، گفتند: این نیرنگی است که نزد عرب، سابقه نداشته است. برخی به قریش گفتند: این تدبیر مردی از سرزمین فارس است که یار محمد صلی الله علیه و آله میباشد. در این هنگام عَمرو بن
1) في المصدر: اخذل.
2) في عسكركم خ ل.
3) من أهدي خ ل.
4) لنا دونهم خ ل.
5) فقتلكم خ ل.
6) في الامتاع: و كان المشركون يتناوبون بينهم فيغدوا أبو سفيان بن حرب في أصحابه يوما، و خالد بن الوليد يوما. و يغدو عمرو بن العاص يوما، و هبيرة بن أبي وهب يوما، و عكرمة بن ابي جهل يوما ، وضرار بن الخطاب الفهري يوما ، فلا يزالون يجيلون خيلهم ويتفرقون مرة ويجتمعون مرة اخري. ويناوشون المسلمين ، ويقدمون رماتهم فيرمون ، وإذا أبوسفيان في خيل يطيفون بمضيق من الخندق فرماهم المسلمون حتي رجعوا وكان عباد بن بشر الزم الناس لقبة رسول الله صلي الله عليه و آله يحرسها ، وكان اسيد بن حضير يحرس في جماعة ، فاذا عمرو ابن العاص في نحو المائة يريدون العبور من الخندق ، فرماهم حتي ولوا ، وكان المسلمون ينتاوبون الحراسة وكانوا في قر شديد وجوع ، وكان عمرو بن العاص وخالد بن الوليد كثيرا ما يطلبان غرة ومضيقا من الخندق يقتحمانه ، فكانت للمسلمين معهما وقائع في تلك الليالي.
عبد ود و هبيرة بن وهب (1)و ضرار بن الخطاب إلي الخندق و كان رسول الله صلي الله عليه و آله قد صف أصحابه بين يديه فصاحوا بخيلهم حتي طفروا الخندق إلي جانب رسول الله صلي الله عليه و آله فصاروا أصحاب رسول الله صلي الله عليه و آله كلهم خلف رسول الله صلي الله عليه و آله و قدموا رسول الله صلي الله عليه و آله بين أيديهم و قال رجل من المهاجرين و هو فلان لرجل بجنبه من إخوانه أ ما تري هذا الشيطان عمرا لا و الله (2)ما يفلت من يديه أحد فهلموا ندفع إليه محمدا ليقتله و نلحق نحن بقومنا فأنزل الله علي نبيه في ذلك الوقت قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ وَ الْقائِلِينَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنا وَ لا يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِيلًا إلي قوله أَشِحَّةً عَلَي الْخَيْرِ أُولئِكَ لَمْ يُؤْمِنُوا فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمالَهُمْ وَ كانَ ذلِكَ عَلَي اللَّهِ يَسِيراً (3)و ركز عمرو بن عبد ود رمحه في الأرض و أقبل يجول جولة و يرتجز و يقول:
و لقد بَحِحْتُ من النداء *** بجمعكم هل من مبارز
و وقفت إذ جبن الشجاع *** مواقف القرن المناجز
إني كذلك لم أزل *** متسرعا نحو الهزاهز
إن الشجاعة في الفتي *** و الجود من خير الغرائز
عَبد وَدّ، هُبَیرَة بن وَهب و ضِرار بن خطّاب، به خندق رسیدند، در حالی که رسول خدا صلی الله علیه و آله اصحاب خود را جلوی خویش آرایش میداد. آن سه تن فریادی بر سر اسبان خود کشیده و از روی خندق جَسته و به آن سوی خندق که رسول خدا صلی الله علیه و آله در آن جا بود، رفتند و تمام یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله پشت سر رسول خدا صلی الله علیه و آله قرار گرفتند و رسول خدا صلی الله علیه و آله را پیش انداختند و مردی از مهاجرین که فلانی بود به مرد کنار دست خود که از برادرانش بود، گفت: آیا این شیطان (عمرو) را نمیبینی؟ به خداوند سوگند! هیچ کس قادر نیست از دست او جان سالم به در برد. بیایید محمد صلی الله علیه و آله را پیش اندازیم تا با عمرو پیکار کند و ما به قوم خود بپیوندیم. در این هنگام خداوند آیه «قَدْ یَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقِینَ مِنکُمْ وَالْقَائِلِینَ لِإِخْوَانِهِمْ هَلُمَّ إِلَیْنَا وَلَا یَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلَّا قَلِیلًا * أَشِحَّةً عَلَیْکُمْ فَإِذَا جَاء الْخَوْفُ رَأَیْتَهُمْ یَنظُرُونَ إِلَیْکَ تَدُورُ أَعْیُنُهُمْ کَالَّذِی یُغْشَی عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَإِذَا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوکُم بِأَلْسِنَةٍ حِدَادٍ أَشِحَّةً عَلَی الْخَیْرِ أُوْلَئِکَ لَمْ یُؤْمِنُوا فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمَالَهُمْ وَکَانَ ذَلِکَ عَلَی اللَّهِ یَسِیرًا. را بر رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل کرد. عَمرو بن [عبد] وَدّ نیزه خود را در زمین فرو برد و اطراف آن جولان داده و رجزی میخواند و میگفت:
آن قدر در میان شما جمله «هل من مبارز؟» (آیا مبارزی در میان هست؟) را فریاد زدم که صدایم گرفته است.
و در جایگاه بسیار خطرناک و لرزهآوری ایستادم که همه شجاعان از ایستادن در چنین جایگاهی میهراسند.
من، این گونه هستم و همچنان به سوی فتنهها شتابان هستم.
شجاعت، درون جوانمرد است و بخشش و کرم یکی از بهترین غرایز است.
فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مَنْ لِهَذَا الْكَلْبِ فَلَمْ يُجِبْهُ أَحَدٌ فَوَثَبَ (1)إِلَيْهِ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَقَالَ أَنَا لَهُ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَقَالَ يَا عَلِيُّ هَذَا عَمْرُو بْنُ عَبْدِ وُدٍّ فَارِسَ يَلْيَلَ قَالَ أَنَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله ادْنُ مِنِّي فَدَنَا مِنْهُ فَعَمَّمَهُ بِيَدِهِ وَ دَفَعَ إِلَيْهِ سَيْفَهُ ذَا الْفَقَارِ وَ قَالَ لَهُ اذْهَبْ وَ قَاتِلَ بِهَذَا (2)اللَّهُمَّ احْفَظْهُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ يَمِينِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ وَ مِنْ فَوْقِهِ وَ مِنْ تَحْتِهِ فَمَرَّ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ يُهَرْوِلُ فِي مِشْيَتِهِ وَ هُوَ يَقُولُ:
لَا تَعْجَلَنَّ فَقَدْ أَتَاكَ *** مُجِيبُ صَوْتِكَ غَيْرَ عَاجِزٍ
ذُو نِيَّةٍ وَ بَصِيرَةٍ *** وَ الصِّدْقُ مُنْجِي كُلِّ فَائِزٍ
إِنِّي لَأَرْجُو أَنْ أُقِيمَ *** عَلَيْكَ نَائِحَةَ الْجَنَائِزِ
مِنْ ضَرْبَةٍ نَجْلَاءَ يَبْقَي *** صَوْتُهَا (3)بَعْدَ الْهَزَاهِزِ(4)
فَقَالَ لَهُ عَمْرٌو مَنْ أَنْتَ قَالَ أَنَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ابْنُ عَمِّ رَسُولِ اللَّهِ وَ خَتَنُهُ فَقَالَ وَ اللَّهِ إِنَّ أَبَاكَ كَانَ لِي صَدِيقاً وَ نَدِيماً (5)وَ إِنِّي أَكْرَهُ أَنْ أَقْتُلَكَ مَا أَمِنَ ابْنُ عَمِّكَ حِينَ بَعَثَكَ إِلَيَّ أَنْ أَخْتَطِفَكَ بِرُمْحِي هَذَا فَأَتْرُكَكَ شَائِلًا بَيْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ لَا حَيٌّ وَ لَا مَيِّتٌ فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَدْ عَلِمَ ابْنُ عَمِّي أَنَّكَ إِنْ قَتَلْتَنِي دَخَلْتُ الْجَنَّةَ وَ أَنْتَ فِي النَّارِ وَ إِنْ قَتَلْتُكَ فَأَنْتَ فِي النَّارِ وَ أَنَا فِي الْجَنَّةِ فَقَالَ عَمْرٌو كِلْتَاهُمَا لَكَ يَا عَلِيُّ تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزي (6)فَقَالَ عَلِيٌّ دَعْ هَذَا
در این هنگام رسول خدا صلی الله علیه و آله برخاست و فرمود: چه کسی حاضر است با این سگ، پیکار کند؟ هیچ کس خواستِ پیامبر صلی الله علیه و آله را اجابت نکرد و امیر المؤمنین علیهالسلام برخاست و به پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کرد: ای رسول خدا! من با او پیکار میکنم. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: ای علی! این مرد، عمرو بن عبد وَدّ، دلاور یَلْیل است. علی علیهالسلام عرض کرد: من نیز علی بن ابی طالب هستم. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: نزدیک من آی. علی علیهالسلام به نزدیکی رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت و رسول خدا صلی الله علیه و آله با دستان خود عمامه را بر سر حضرت علی علیهالسلام بست و شمشیر او ذو الفقار را به او داد و فرمود: برو با این مرد بجنگ. رسول خدا صلی الله علیه و آله همچنین فرمود: خدایا! او را از مقابل، پشت سر، راست، چپ، بالا و پایین، در امان نگهدار. امیر المؤمنین در حالی که با شتاب راه میرفت، میفرمود:
شتاب مکن چرا که اجابت کننده ندای تو که مرد توانایی است، به سوی تو آمده است.
او صاحب اراده و بصیرت است و صداقت، نجاتبخش تمام کامیابان است.
من امیدوارم که زن نوحهگر (بساط عزا) را بر سر جنازه تو بگمارم.
و این کار را با ضربهای جانکاه که صدایش پس از فتنهها باقی خواهد ماند، انجام خواهم داد.
عمرو به علی علیه السلام گفت: تو کیستی؟ علی علیه السلام پاسخ داد: من علی بن ابی طالب، پسر عموی رسول خدا صلی الله علیه و آله و داماد او هستم. عمرو گفت: به خداوند سوگند! پدرت، دوست و ندیم من بود و من میلی به کشتن تو ندارم. پسر عموی تو با فرستادن تو به سوی من در امان نخواهد ماند؛ زیرا من این نیزهام را در تو فرو خواهم برد و تو را با آن از روی زمین بلند میکنم و نیمه جان، میان آسمان و زمین نگاه میدارم. امیر المؤمنین علیه السلام به او فرمود: پسرعموی من از این مطالب آگاه بود که اگر تو مرا بکشی، من وارد بهشت و تو وارد جهنم خواهی شد و اگر من تو را بکشم تو وارد جهنم خواهی شد، در حالی که من در بهشت هستم. عمرو پاسخ داد: ای علی! هر دوی آن ها (بهشت و جهنم) ارزانی تو باد که در این صورت تقسیم ناعادلانهای است. علی علیه السلام فرمود: ای عمرو! این بحث و جدل را رها کن،
1) فقام خ ل.
2) و قال خ ل.
3) ذكرها خ ل صيتها خ ل.
4) تقدمت الاشعار قبلا و أشرنا ما يتعلق بها.
5) قال البغداديّ في المحبر: 174: و كان أبو طالب بن عبد المطلب نديما لمسافر بن أبي عمرو بن أميّة فمات مسافر، فنادم أبو طالب بعده عمرو بن عبد ود بن نضر بن مالك بن حسل بن عامر بن لؤي، و قتل عليّ بن أبي طالب رضي اللّه عنه عمرا يوم الخندق و هو يومئذ ابن مائة و أربعين سنة.
6) أي ناقصة جائرة.
يَا عَمْرُو إِنِّي سَمِعْتُ مِنْكَ وَ أَنْتَ مُتَعَلِّقٌ بِأَسْتَارِ الْكَعْبَةِ تَقُولُ لَا يَعْرِضُ عَلَيَّ أَحَدٌ فِي الْحَرْبِ ثَلَاثَ خِصَالٍ إِلَّا أَجَبْتُهُ إِلَي وَاحِدَةٍ مِنْهَا وَ أَنَا أَعْرِضَ عَلَيْكَ ثَلَاثَ خِصَالٍ فَأَجِبْنِي إِلَي وَاحِدَةٍ قَالَ هَاتِ يَا عَلِيُّ قَالَ تَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ قَالَ نَحِّ عَنِّي هَذَا قَالَ فَالثَّانِيَةُ (1)أَنْ تَرْجِعَ وَ تَرُدَّ هَذَا الْجَيْشَ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ فَإِنْ يَكُ صَادِقاً فَأَنْتُمْ أَعْلَي بِهِ عَيْناً وَ إِنْ يَكُ كَاذِباً كَفَتْكُمْ ذُؤْبَانُ (2)الْعَرَبِ أَمْرَهُ فَقَالَ إِذاً تَتَحَدَّثَ (3)نِسَاءُ قُرَيْشٍ بِذَلِكَ وَ يُنْشِدُ (4)الشُّعَرَاءُ فِي أَشْعَارِهَا أَنِّي جَبَنْتُ وَ رَجَعْتُ عَلَي عَقِبِي مِنَ الْحَرْبِ وَ خَذَلْتُ قَوْماً رَأَسُونِي عَلَيْهِمْ فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَالثَّالِثَةَ أَنْ تَنْزِلَ إِلَيَّ فَإِنَّكَ رَاكِبٌ وَ أَنَا رَاجِلٌ حَتَّي أُنَابِذَكَ فَوَثَبَ عَنْ فَرَسِهِ وَ عَرْقَبَهُ (5)وَ قَالَ هَذِهِ خَصْلَةٌ مَا ظَنَنْتُ أَنَّ أَحَداً مِنَ الْعَرَبِ يَسُومُنِي عَلَيْهَا ثُمَّ بَدَأَ فَضَرَبَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ بِالسَّيْفِ عَلَي رَأْسِهِ فَاتَّقَاهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ بِالدُّرْقَةِ فَقَطَعَهَا وَ ثَبَتَ السَّيْفُ عَلَي رَأْسِهِ فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ يَا عَمْرُو أَ مَا كَفَاكَ أَنِّي بَارَزْتُكَ وَ أَنْتَ فَارِسُ الْعَرَبِ حَتَّي اسْتَعَنْتَ عَلَيَّ بِظَهِيرٍ فَالْتَفَتَ عَمْرٌو إِلَي خَلْفِهِ فَضَرَبَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ مُسْرِعاً عَلَي سَاقَيْهِ فَأَطَنَّهُمَا (6)جَمِيعاً وَ ارْتَفَعَتْ بَيْنَهُمَا عَجَاجَةٌ فَقَالَ الْمُنَافِقُونَ قُتِلَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ثُمَّ انْكَشَفَتِ الْعَجَاجَةُ وَ نَظَرُوا فَإِذَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَلَي صَدْرِهِ قَدْ أَخَذَ بِلِحْيَتِهِ يُرِيدُ أَنْ يَذْبَحَهُ ثُمَّ أَخَذَ
من درباره تو شنیدهام که تو به پرده کعبه، دخیل بسته بودی و میگفتی: هر کس که در جنگ، سه خصلت را بر من عرضه دارد و از من بخواهد، یکی از آن ها را اجابت کنم. من سه خصلت را بر تو عرضه میدارم و یکی از آن ها را اجابت کن. عمرو گفت: ای علی! آن ها را بر من عرضه دار. علی علیه السلام فرمود: یکی از آن ها این است که به یگانگی خداوند و نبوت محمد صلی الله علیه و آله شهادت دهی یعنی بگویی: لا إله إلّا الله و محمد رسول الله. عمرو پاسخ داد: این کار را از من مخواه و خصلت دوم را بگو. علی علیه السلام فرمود: این که بازگردی و این سپاه را از جنگ با رسول خدا صلی الله علیه و آله منصرف کنی؛ چرا که اگر او (رسول خدا صلی الله علیه و آله) در ادّعای خود صادق باشد، شما که از قبیله او هستید و از چشم او به او نزدیکترید، احترام بیشتری کسب میکنید و اگر او، کاذب باشد، دزدان و اوباش عرب نیز برای از پای در آوردن او کافیاند. عمرو پاسخ داد: آیا با این کار، زنان قریش از من سخن نخواهند گفت و شعراء در اشعارشان نخواهند آورد که من ترسیدم و به جنگ پشت نمودم و قومی را که مرا نماینده خود قرار دادند، تنها گذاردم؟! علی علیه السلام فرمود: خصلت سوم این است که از اسب خود پایین آیی، چرا که تو سواره و من پیاده هستم، تا با هم پیکار کنیم. عمرو از اسب خود پایین جهید و آن را پی کرد و گفت: این خصلتی است که گمان نمیکنم کسی از عرب مرا به خاطر آن ملامت کند. سپس عمرو پیکار را آغاز نمود و با شمشیر خود ضربهای را بر سر علی علیه السلام زد. علی علیه السلام سپر خود را در برابر آن ضربه قرار داد و آن قدر ضربه شدید بود که آن سپر را برید و شمشیر به سر علی علیه السلام اصابت نمود و ثابت ماند. علی علیه السلام به عمرو گفت: ای عمرو! آیا برای تو که دلاور عرب هستی کافی نیست که من خود به پیکار تو آمدم، ولی تو، کسی را به پشتیبانی از خود فراخواندی؟ عمرو در این هنگام، نگاهی به پشت سر خود انداخت و بلافاصله علی علیه السلام ضربهای را بر دو ساق عمرو فرو آورد و هر دو را قطع نمود. با درگیری آن دو گرد و غباری برخاست و منافقان گفتند: علی بن ابی طالب، کشته شده است. سپس آن گرد و غبار فرو نشست و همه نگاه کردند و ناگهان دیدند که علی علیه السلام بر سینه عمرو بن عبد ودّ نشسته و ریش او را به دست گرفته و میخواهد سر از تن او جدا کند.
1) فقال خ ل.
2) ذؤبان العرب: صعاليكهم و لصوصهم.
3) لا تتحدث خ ل.
4) و لا ينشد خ ل.
5) عرقبه: قطع عرقوبه. و العرقوب: عصب غليظ فوق العقب. أقول: في السيرة قال علي: انك قد كنت عاهدت الله الا يدعوك رجل من قريش إلى احد خلتين الا اخذتها منه ، قال له أجل ، قال له على : فانى ادعوك إلى الله وإلى رسوله وإلى الاسلام ، قال : لا حاجة لى بذلك ، قال فانى أدعوك إلى النزال ، فقال له : لم يا ابن اخى؟ فوالله لا احب ان أقتلك ، قال له على : ولكنى والله احب ان اقتلك : فحمى عمرو عند ذلك ، فاقتحم عن فرسه فعقره وضرب وجهه.
6) فقطعها خ ل.
رَأْسَهُ وَ أَقْبَلَ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ الدِّمَاءُ تَسِيلُ عَلَي رَأْسِهِ مِنْ ضَرْبَةِ عَمْرٍو وَ سَيْفُهُ يَقْطُرُ مِنْهُ الدَّمُ وَ هُوَ يَقُولُ وَ الرَّأْسُ بِيَدِهِ:
أَنَا عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ *** (1)الْمَوْتُ خَيْرٌ لِلْفَتَي مِنَ الْهَرَبِ
فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ يَا عَلِيُّ مَاكَرْتَهُ قَالَ نَعَمْ يَا رَسُولَ اللَّهِ الْحَرْبُ خَدِيعَةٌ و بعث رسول الله صلي الله عليه و آله الزبير إلي هبيرة فضربه علي رأسه ضربة فلق هامته و أمر رسول الله صلي الله عليه و آله عمر بن الخطاب أن يبارز ضرار بن الخطاب فلما برز إليه ضرار انتزع له عمر سهما فقال ضرار ويلك يا ابن صُهاك أ رمي (2)في مبارزة و الله لئن رميتني لا تركت عدويا بمكة إلا قتلته فانهزم عنه (3)عمر و مر نحوه ضرار و ضرب بالقناة علي رأسه ثم قال احفظها يا عمر فإني آليت أن لا أقتل قرشيا ما قدرت عليه فكان عمر يحفظ له ذلك بعد ما ولي و ولاه.
فبقي رسول الله يحاربهم في الخندق خمسة عشر يوما (4)فقال أبو سفيان لحيي بن أخطب ويلك يا يهودي أين قومك فصار حيي بن أخطب إليهم فقال ويلكم اخرجوا فقد (5)نابذتم محمدا الحرب فلا أنتم مع محمد و لا أنتم مع قريش فقال كعب لسنا خارجين حتي يعطينا قريش عشرة من أشرافهم رهنا يكونون في حصننا أنهم إن لم يظفروا بمحمد لم يبرحوا حتي يرد علينا محمد عهدنا و عقدنا فإنا لا نأمن أن تمر (6)قريش و نبقي نحن في عقر دارنا و يغزونا محمد فيقتل رجالنا و يسبي نساءنا و ذرارينا و إن لم نخرج لعله يرد علينا عهدنا فقال له حيي بن أخطب تطمع في غير مطمع فقد نابذت محمدا الحرب فلا أنتم مع محمد و لا أنتم مع قريش فقال
علی علیه السلام سر از تن عمرو جدا کرد سپس سر او را گرفت و در حالی که به خاطر ضربه عمرو، خون از سرش میچکید و شمشیر او نیز خونآلود بود، به سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت و در حالی که سر عمرو در دست او بود، میفرمود:
من علی فرزند عبد المطّلب هستم. مرگ برای جوانمرد بهتر از فرار است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: ای علی! آیا با خدعه او را به قتل رساندی؟ علی علیه السلام پاسخ داد: آری، ای رسول خدا! جنگ، سراسر خدعه و نیرنگ است. سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله زبیر را برای جنگ با هُبَیرَة بن وَهب فرستاد و زبیر ضربهای را بر سر هُبَیرَه فرود آورد و سر او را شکافت. همچنین رسول خدا صلی الله علیه و آله به عمر بن خطّاب امر فرمود تا با ضِرار بن خطّاب بجنگد. چون ضِرار به جنگ عمر آمد، عمر خواست تیری را به سوی او پرتاب کند. ضرار به عمر گفت: وای بر تو ای پسر صَهّاک، آیا در مبارزه تن به تن، از تیر استفاده میکنی؟ به خدا سوگند! اگر به سوی من تیر بیندازی، تمام پیش قراولان مکه را میکشم. در این هنگام عمر، شکست خورد و ضرار به سوی او رفت و با سر خود به نیزه اشاره کرد و سپس گفت: ای عمر! آن را نگهدار؛ زیرا من قسم یاد کردهام که هر گاه که توانایی قتل یک قریشی را پیدا کردم، او را به قتل نرسانم. عمر این لطف او را فراموش نکرد و پس از آن که به خلافت رسید، او را حاکم گردانید.
رسول خدا صلی الله علیه و آله به مدت پانزده روز در خندق با آن ها جنگید. ابو سفیان به حییّ بن اخطب گفت: وای برتو ای یهودی! پس قوم تو کجاست؟ حییّ بن اخطب نزد یهود (بنی قریظه) رفت و گفت: وای بر شما! از دژ بیرون بیایید، چرا که با شروع جنگ پیمان میان شما و محمد شکسته شده و الان شما نه همپیمان با قریش و نه همپیمان با محمد هستید. کعب گفت: ما تنها در صورتی از دژ بیرون میآییم که قریش ده تن از بزرگان خود را به ما بدهد تا به عنوان گروگان در دژ ما باشند تا بدین وسیله اگر قریش بر محمد پیروز نشد، عهد میان محمد و ما را بازگردانند. پس اگر ما برای جنگ بیرون آییم و قریش پس از شکست بگریزد و ما در خانههایمان بمانیم، محمد، به ما حمله میکند و مردان ما را میکشد و زنان و فرزندان ما را به اسارت میبرد؛ ولی اگر بیرون نیاییم شاید محمد دوباره عهد میان ما و خود را حفظ کند. حییّ بن اخطب به کعب گفت: امید بیجایی داری؛ چرا که با شروع جنگ عرب با محمد، پیمان میان شما و محمد، شکسته شد و الان شما نه همپیمان با محمد و نه همپیمان با قریش هستید. کعب گفت:
كعب هذا من شؤمك إنما أنت طائر تطير مع قريش غدا و تتركنا في عقر دارنا و يغزونا محمد فقال له لك (1)الله علي و عهد موسي أنه إن لم تظفر قريش بمحمد أني أرجع معك إلي حصنك يصيبني ما يصيبك فقال كعب هو الذي قد قلته لك إن أعطتنا قريش رهنا يكونون عندنا و إلا لم نخرج فرجع حيي بن أخطب إلي قريش فأخبرهم فلما قال يسألون الرهن فقال أبو سفيان هذا و الله أول الغدر قد صدق نعيم بن مسعود لا حاجة لنا في إخوان القردة (2)و الخنازير فلما طال علي أصحاب رسول الله صلي الله عليه و آله الأمر و اشتد عليهم الحصار و كانوا في وقت برد شديد و أصابتهم مجاعة و خافوا من اليهود خوفا شديدا و تكلم المنافقون بما حكي الله عنهم و لم يبق أحد من أصحاب رسول الله صلي الله عليه و آله إلا نافق إلا القليل و قد كان رسول الله صلي الله عليه و آله أخبر أصحابه أن العرب تتحزب علي و يجيئونا من فوق تغدر اليهود و نخافهم من أسفل و أنه يصيبهم جهد شديد و لكن تكون العاقبة لي عليهم فلما جاءت قريش و غدرت اليهود قال المنافقون ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً و كان قوم (3)لهم دور في أطراف المدينة (4)
وقال الكلبى : وابومليل بن الازعر بن زيد بن العطاف بن ضبيعة شهد بدرا ، وهو الذى قال : ( بيوتنا عورة ) يوم الخندق. وقال ابن عبدالبر : ابومليل سليك بن الاعز.
فقالوا يا رسول الله تأذن لنا أن نرجع إلي دورنا فإنها في أطراف المدينة و هي عورة و نخاف اليهود أن يغيروااین از نحسی و بداقبالی تو میباشد؛ چرا که تو پرندهای هستی که فردا به همراه قریش پرواز میکنی و ما را در خانههایمان تنها میگذاری و محمد به ما حمله میکند. حییّ بن کعب گفت: به خداوند موسی سوگند میخورم که اگر قریش بر محمد پیروز نشد، من به همراه تو به دژ برمیگردم تا در آن چه بر سر شما میآید، سهیم شوم. کعب گفت: جواب همان است که گفتم. اگر قریش افرادی را به عنوان گروگان به ما دهد، از دژ بیرون میآییم وگرنه این کار را نمیکنیم. حییّ بن اخطب به سوی قریش بازگشت و آنان را از این ماجرا آگاه ساخت. چون حییّ بن اخطب گفت که بنی قریظه افرادی را به عنوان گروگان میخواهد، ابو سفیان گفت: به خداوند سوگند! این اولین نیرنگ آنان است. نعیم بن مسعود، راست گفته بود. ما نیازی به برادران بوزینه و خوک نداریم. چون جنگ بر اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله به طول انجامید، محاصره آنان تنگتر شد. همچنین در آن موقع هوا، بسیار سرد بود و آنان از گرسنگی نیز رنج میبردند و از یهود، بسیار میترسیدند. در آن هنگام بود که منافقین سخنانی را به زبان آوردند که خداوند در قرآن ذکر نموده است و تمام اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله جز تعداد اندکی، منافق شدند. رسول خدا صلی الله علیه و آله پیش از این به اصحاب خود گفته بود که احزاب عرب با یکدیگر متحد میشوند و از رو به رو به ما حمله میکنند و یهود نیرنگ میورزند و ما باید از پشت سر، از آن ها
بترسیم و آنان تلاش زیادی میکنند، ولی سرانجام و عاقبت امر، به نفع من و به ضرر آن ها است. چون قریش برای جنگ آمدند و یهود، نیرنگ ورزیدند، منافقان گفتند: وعده خدا و رسولش، فریبی بیش نبوده است. گروهی از منافقان خانههایی در اطراف مدینه داشتند. پس به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کردند: ای رسول خدا! آیا به ما اجازه میدهید به خانههایمان که در اطراف مدینه است بازگردیم؛ چرا که آن خانهها حصارهای پستی دارد و بیم آن داریم که یهود به آن ها شبیخون بزنند.
1) لك عهد اللّه خ ل.
2) القرود خ ل.
3) منهم خ ل.
4) في الامتاع: و بعثت بنو حارثة بأوس بن قيظي بن عمرو بن زيد بن جشم بن حارثة الأنصاريّ إلي رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله يقولون: ان بيوتنا عورة، و ليس دار من دور الأنصار مثل دارنا، ليس بيننا و بين غطفان أحد يردهم عنا، فأذن لنا فلنرجع إلي دورنا فنمنع ذرارينا و نساءنا، فأذن لهم صلّي اللّه عليه و آله، فبلغ سعد بن معاذ ذلك فقال: يا رسول اللّه لا تأذن لهم انا و اللّه ما أصابنا و اياهم شدة قط الا صنعوا هكذا، فردهم.
عليها و قال قوم هلموا فنهرب و نصير في البادية و نستجير بالأعراب فإن الذي كان يعدنا محمد كان باطلا كله و كان رسول الله صلي الله عليه و آله أمر أصحابه أن يحرسوا المدينة بالليل و كان أمير المؤمنين عليه السلام علي العسكر كله بالليل يحرسهم فإن تحرك أحد من قريش نابذهم و كان أمير المؤمنين عليه السلام يجوز الخندق و يصير إلي قرب قريش حيث يراهم فلا يزال الليل كله قائم وحده يصلي فإذا أصبح رجع إلي مركزه و مسجد أمير المؤمنين عليه السلام هناك معروف يأتيه من يعرفه فيصلي فيه و هو من مسجد الفتح إلي العقيق أكثر من غلوة نشاب فلما رأي رسول الله صلي الله عليه و آله من أصحابه الجزع لطول الحصار صعد إلي مسجد الفتح و هو الجبل الذي عليه مسجد الفتح اليوم فدعا الله و ناجاه فيما وعده و قال (1)يا صريخ المكروبين و يا مجيب المضطرين (2)و يا كاشف الكرب العظيم أنت مولاي و وليي و ولي آبائي الأولين اكشف عنا غمنا و همنا و كربنا و اكشف عنا كرب (3)هؤلاء القوم بقوتك و حولك و قدرتك فنزل (4)جبرئيل عليه السلام فقال يا محمد إن الله قد سمع مقالتك و أجاب دعوتك و أمر الدبور (5)مع الملائكة أن تهزم قريشا و الأحزاب و بعث الله علي قريش الدبور فانهزموا و قلعت أخبيتهم و نزل جبرئيل فأخبره بذلك فنادي رسول الله صلي الله عليه و آله حذيفة بن اليمان و كان قريبا منه فلم يجبه ثم ناداه ثانيا فلم يجبه ثم ناداه ثالثا (6)فقال لبيك يا رسول الله فقال أدعوك فلا تجيبني قال يا رسول الله بأبي أنت و أمي من الخوف و البرد و الجوع فقال:
گروه دیگری نیز گفتند: بیایید بگریزیم و سر به بیابان بگذاریم و به اعراب بادیه نشین پناهنده شویم؛ چرا که تمام وعدههای محمد پوچ و بیهوده بوده است. رسول خدا صلی الله علیه و آله به اصحابش امر فرموده بود که شب هنگام از مدینه محافظت کنند وامیر المؤمنین علیه السلام هنگام شب از کل لشکر محافظت میکرد. پس اگر کسی از قریش حرکتی انجام میداد، امیر المؤمنین با او پیکار مینمود. همچنین امیر المؤمنین علیه السلام از خندق عبور میکرد و به نزدیکی قریش میرفت تا آن را زیر نظر بگیرد و تمام شب را به تنهایی بیدار میماند و نماز میگزارد و به هنگام صبح به پُست خود باز میگشت و مسجد امیر المؤمنین در آن جا معروف است و هر کسی که میداند، به آن جا میرود و در آن مسجد نماز میخواند و مسافت آن از مسجد فتح تا عقیق بیشتر از فاصله پرتاب کردن یک تیر از کمان است. چون رسول خدا صلی الله علیه و آله ترس یاران خود را به خاطر طولانی شدن محاصره مشاهده نمود، به سوی مسجد فتح که کوهی است که الان مسجد فتح بر روی آن است، رفت و دعا فرمود و با خداوند، پیرامون وعدهاش راز و نیاز نمود. رسول خدا صلی الله علیه و آله در پارهای از آن دعا، عرض کرد: ای فریاد رس دردمندان و ای اجابت کننده دعای درماندگان و ای برطرف کننده اندوه بزرگ! تو مولا و ولیّ من و ولیّ اجداد پیش از من هستی. اندوه، غم و غصّه مرا برطرف کن و شرّ این قوم را با نیرو، توان و قدرت خود رفع ساز. در این هنگام، جبرئیل علیه السلام بر رسول خدا صلی الله علیه و آله نازل شد و گفت: ای محمد! خداوند عزّ و جلّ سخن و دعای تو را شنیده و مورد اجابت قرار داده است و به دبور (باد) امر فرموده تا به همراه فرشتگان، قریش و احزاب را شکست دهد.
خداوند آن باد را به سوی قریش فرستاد و آْنان شکستخوردند و خیمههایشان کنده شد. در این هنگام جبرئیل علیه السلام نازل شد و پیامبر صلی الله علیه و آله را از این موضوع آگاه ساخت. رسول خدا صلی الله علیه و آله حذیفة بن نعمان را که در نزدیکی او بود صدا زد و جوابی نشنید. سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله بار دیگر حذیفه را صدا زد و دوباره جوابی نشنید. سپس برای بار سوم او را صدا زد و حذیفه عرض کرد: بله، ای رسول خدا! رسول خدا فرمود: تو را صدا میزنم و به من جواب نمیدهی؟! حذیفه پاسخ داد: دلیل آن، ترس، سرما و گرسنگی است. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
ادخل في القوم و آتني بأخبارهم و لا تحدثن حدثا حتي ترجع إلي فإن الله قد أخبرني أنه قد أرسل الرياح علي قريش و هزمهم قال حذيفة فمضيت و أنا أنتفض من البرد فو الله ما كان إلا بقدر ما جزت الخندق حتي كأني في حمام فقصدت خباء عظيما فإذا نار تخبو و توقد و إذا خيمة فيها أبو سفيان قد دلا خصيتيه علي النار و هو ينتفض (1)من شدة البرد و يقول يا معشر قريش إن كنا نقاتل أهل السماء بزعم محمد فلا طاقة لنا بأهل السماء و إن كنا نقاتل أهل الأرض فنقدر عليهم ثم قال لينظر كل رجل منكم إلي جليسه لا يكون لمحمد عين فيما بيننا قال حذيفة فبادرت أنا فقلت للذي عن يميني من أنت قال أنا عمرو بن العاص ثم قلت للذي عن يساري من أنت قال أنا معاوية و إنما بادرت إلي ذلك لئلا يسألني أحد من أنت ثم ركب أبو سفيان راحلته و هي معقولة و لو لا أن رسول الله صلي الله عليه و آله قال لا تحدث حدثا حتي ترجع إلي لقدرت أن أقتله ثم قال أبو سفيان لخالد بن الوليد يا أبا سليمان لا بد من أن أقيم أنا و أنت علي ضعفاء الناس ثم قال ارتحلوا إنا مرتحلون ففروا منهزمين (2)فلما أصبح رسول الله صلي الله عليه و آله قال لأصحابه لا تبرحوا فلما طلعت الشمس دخلوا المدينة و بقي رسول الله صلي الله عليه و آله في نفر يسير و كان ابن عرقة الكناني رمي سعد بن معاذ رحمه الله بسهم في الخندق فقطع أكحله فنزفه الدم فقبض سعد علي أكحله بيده ثم قال اللهم إن كنت أبقيت من حرب (3)قريش شيئا فأبقني (4)لها فلا أحد أحب إلي محاربتهم من قوم
به درون این قوم (قریش و احزاب) برو و از آنان برایم خبر بیاور و هیچ کاری انجام نده تا آن که نزد من باز گردی؛ زیرا خداوند مرا آگاه ساخته که بادها را به سوی قریش فرستاده و آنان را شکست داده است. حذیفه گفت: در حالی که از سرما میلرزیدم به راه افتادم. به خداوند سوگند! به محض این که از خندق گذشتم چنان شدم که گویی در حمّام هستم. پس به سوی خیمه بزرگی رفتم و در آن جا آتشی خاموش و روشن میشد و متوجه شدم که ابو سفیان، در آن خیمه است. ابو سفیان خُصْیههای خود را بر روی آتش آویزان کرده بود و از شدت سرما میلرزید و میگفت: ای جماعت قریش! اگر بخواهیم با آسمانیان - به گمان محمد - پیکار کنیم، توان پیکار با آنان را نداریم و اگر بخواهیم با زمینیان پیکار کنیم، قادریم بر آن ها غلبه کنیم. سپس گفت: هر یک از شما باید به همنشین و کنار دست خود نگاه کند تا جاسوسی از سوی محمد نزد ما نباشد. حذیفه میگوید: من شروع کردم و به کسی که در طرف راست من بود گفتم: تو کیستی؟ او پاسخ داد: من عمرو بن عاص هستم. سپس به کسی که در طرف چپ من بود، گفتم: تو کیستی؟ او پاسخ داد: من، معاویه هستم و من خود پیشگام شدم تا کسی از آن ها از من نپرسد که تو کیستی. سپس ابوسفیان بر شتر خود که بسته شده بود، سوار شد و اگر رسول خدا صلی الله علیه و آله به من نمیفرمود که هیچ کاری انجام نده تا آن که نزد من بازگردی، میتوانستم او را بکشم. سپس ابو سفیان به خالد بن ولید گفت: ای ابا سلیمان! چارهای نیست جز آن که من و تو به مردمان ضعیف و ناتوان رسیدگی کنیم. سپس ابو سفیان به اصحاب خود گفت: رهسپار شوید که ما عازم هستیم.آن ها شکست خوردند و بازگشتند. به هنگام صبح، رسول خدا صلی الله علیه و آله به اصحاب خود فرمود: این جا را ترک نکنید. چون خورشید طلوع کرد، رسول خدا صلی الله علیه و آله با یاران اندک خود که برایش باقی مانده بود، وارد مدینه شدند. ابو فرقد کنانی، تیری را در خندق به سمت سعد بن معاذ - که رحمت خدا بر او باد - پرتاب کرده بود و آن تیر، رگ دست سعد را بریده بود و از آن خون میرفت. سعد پارگی رگ خود را با دست خود گرفته بود. سپس گفت: خدایا! اگر از جنگ میان قریش و رسول خدا صلی الله علیه و آله مقداری باقی مانده، مرا برای آن زنده بدار؛ زیرا هیچ کس بیش از من مشتاق جنگ با قومی
1) أي يتحرك.
2) و في الامتاع: و اقام عمرو بن العاص و خالد بن الوليد في مائتي فارس جريدة، ثمّ ذهب حذيفة الي غطفان فوجدهم قد ارتحلوا، فاخبر النبيّ صلّي اللّه عليه و آله بذلك، فلما كان السحر لحق عمرو و خالد بقريش، و لحقت كل قبيلة بمحلتها، و أصبح رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله بعد رحيل الأحزاب فاذن للمسلمين في الانصراف فلحقوا بمنازلهم.
3) من حزب قريش خ ل.
4) فابقي خ ل.
حاربوا (1)الله و رسوله و إن كانت الحرب قد وضعت أوزارها بين رسول الله صلي الله عليه و آله و بين قريش فاجعلها لي شهادة و لا تمتني حتي تقر عيني من بني قريظة فأمسك الدم و تورمت يده فضرب له رسول الله صلي الله عليه و آله في المسجد خيمة و كان يتعاهده بنفسه فأنزل الله يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيراً إلي قوله (2)إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ بني قريظة حين غدروا و خافوهم أصحاب رسول الله صلي الله عليه و آله وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ إلي قوله إِنْ يُرِيدُونَ إِلَّا فِراراً و هم الذين قالوا لرسول الله صلي الله عليه و آله تأذن لنا نرجع إلي منازلنا فإنها في أطراف المدينة و نخاف اليهود عليها فأنزل الله فيهم إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ وَ ما هِيَ بِعَوْرَةٍ إِنْ يُرِيدُونَ إِلَّا فِراراً إلي قوله وَ كانَ ذلِكَ عَلَي اللَّهِ يَسِيراً و نزلت هذه الآية في الثاني لما قال لعبد الرحمن بن عوف هلم ندفع محمدا إلي قريش و نلحق نحن بقومنا يَحْسَبُونَ الْأَحْزابَ لَمْ يَذْهَبُوا إلي قوله وَ ذَكَرَ اللَّهَ كَثِيراً ثم وصف الله المؤمنين المصدقين بما أخبرهم رسول الله ما يصيبهم في الخندق من الجهد فقال وَ لَمَّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزابَ إلي قوله وَ ما زادَهُمْ إِلَّا إِيماناً يعني ذلك البلاء و الجهد و الخوف إلا إيمانا وَ تَسْلِيماً.
وَ فِي رِوَايَةِ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي قَوْلِهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ أَلَّا يَفِرُّوا أَبَداً فَمِنْهُمْ مَنْ قَضي نَحْبَهُ أَيْ أَجَلَهُ وَ هُوَ حَمْزَةُ وَ جَعْفَرُ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ أَجَلَهُ (3)يَعْنِي عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلَامُ يَقُولُ اللَّهُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا لِيَجْزِيَ اللَّهُ الصَّادِقِينَ بِصِدْقِهِمْ وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقِينَ إِنْ شاءَ الْآيَةَ.
که با خداوند و رسولش صلی الله علیه و آله مخالفت نمودند، نیست و اگر جنگ میان قریش و رسول خدا صلی الله علیه و آله پایان یافته به زندگیام پایان بده و آن را شهادت من قرار بده و تا زمانی که از مکر بنی قریظه مطمئن نشدم مرا نمیران. پس جلوی خونریزی را گرفت و دست او ورم کرد و رسول خدا صلی الله علیه و آله برای او خیمهای در مسجد بر پا کرد و او با رسول خدا صلی الله علیه و آله تجدید عهد میکرد. پس خداوند این آیه را نازل کرد: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جَاءتْکُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمْ رِیحًا وَجُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا وَکَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرًا* إِذْ جَاؤُوکُم مِّن فَوْقِکُمْ وَمِنْ أَسْفَلَ مِنکُمْ» منظور، بنی قریظه است به هنگامی که نیرنگ ورزیدند و اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله از آنان ترسیدند «وَإِذْ زَاغَتْ الْأَبْصَارُ وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَنَاجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا* هُنَالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلْزَالًا شَدِیدًا* وَإِذْ یَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ مَّا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ إِلَّا غُرُورًا» و منظور از آنان، کسانی هستند که به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرض کردند: آیا به ما اجازه میدهید تا به خانههایمان که در اطراف مدینه است برگردیم؛ زیرا بیم داریم که یهود به آن ها حمله کنند. خداوند در شأن آنان این آیه را نازل کرد: «إِنَّ بُیُوتَنَا عَوْرَةٌ وَمَا هِیَ بِعَوْرَةٍ إِن یُرِیدُونَ إِلَّا فِرَارًا این آیه، در شأن دومی هنگامی که به عبد الرحمن بن عوف گفت که: بیا محمد را پیش بیاندازیم و به جنگ قریش بفرستیم و ما به قوم خود بپیوندیم، نازل شد «یَحْسَبُونَ الْأَحْزَابَ لَمْ یَذْهَبُوا وَإِن یَأْتِ الْأَحْزَابُ یَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُم بَادُونَ فِی الْأَعْرَابِ یَسْأَلُونَ عَنْ أَنبَائِکُمْ وَلَوْ کَانُوا فِیکُم مَّا قَاتَلُوا إِلَّا قَلِیلًا* لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن کَانَ یَرْجُو اللَّهَ وَالْیَوْمَ الْآخِرَ وَذَکَرَ اللَّهَ کَثِیرًا» سپس خداوند، به توصیف مؤمنانی پرداخت که پیشگویی رسول خدا صلی الله علیه و آله را نسبت به مصیبتی که در خندق به آن دچار خواهند شد باور کردند، و فرمود: «وَلَمَّا رَأَی الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزَابَ قَالُوا هَذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَصَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَمَا زَادَهُمْ إِلَّا إِیمَانًا وَتَسْلِیمًا.
در روایت ابو جارود از امام باقر علیه السلام روایت شده که فرمود: «مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ» یعنی هرگز تغییر نمیدهند «فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ» یعنی اَجَل او، و منظور، حمزه و جعفر بن ابی طالب است «وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ» یعنی اَجَل او، و منظور، علی علیه السلام است «وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا* لِیَجْزِیَ اللَّهُ الصَّادِقِینَ بِصِدْقِهِمْ وَیُعَذِّبَ الْمُنَافِقِینَ إِن شَاء»
وَ قَالَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ فِي قَوْلِهِ وَ رَدَّ اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنالُوا خَيْراً وَ كَفَي اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتالَ بِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ كانَ اللَّهُ قَوِيًّا عَزِيزاً وَ نَزَلَ فِي بَنِي قُرَيْظَةَ وَ أَنْزَلَ (1)الَّذِينَ ظاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ إِلَي قَوْلِهِ وَ كانَ اللَّهُ عَلي كُلِّ شَيْءٍ قَدِيراً
فلما دخل رسول الله صلي الله عليه و آله المدينة و اللواء معقود أراد أن يغتسل من الغبار فناداه جبرائيل عذيرك من محارب و الله ما وضعت الملائكة لأمتها كيف (2)تضع لأمتك إن الله يأمرك أن لا تصلي العصر إلا ببني قريظة فإني متقدمك و مزلزل بهم حصنهم إنا كنا في آثار القوم نزجرهم زجرا حتي بلغوا حمراء الأسد فخرج رسول الله صلي الله عليه و آله فاستقبله حارثة بن نعمان فقال له ما الخبر يا حارثة (3)فقال بأبي و أمي (4)يا رسول الله هذا دحية الكلبي ينادي في الناس ألا لا يصلين العصر أحد إلا في بني قريظة فقال ذاك جبرئيل ادعوا عليا فجاء علي عليه السلام فقال له ناد في الناس أن لا يصلين أحد العصر إلا في بني قريظة (5)فجاء أمير المؤمنين عليه السلام فنادي فيهم فخرج الناس فبادروا إلي بني قريظة و خرج رسول الله صلي الله عليه و آله و علي عليه السلام بين يديه مع الراية العظمي (6)و كان حيي بن أخطب لما انهزمت قريش جاء فدخل حصن بني قريظة فجاء أمير المؤمنين عليه السلام فأحاط بحصنهم فأشرف عليهم كعب بن أسيد (7)من الحصن يشتمهم و يشتم رسول الله صلي الله عليه و آله فأقبل رسول الله صلي الله عليه و آله
علی بن ابراهیم در تفسیر این آیه «وَرَدَّ اللَّهُ الَّذِینَ کَفَرُوا بِغَیْظِهِمْ لَمْ یَنَالُوا خَیْرًا وَکَفَی اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتَالَ» گوید یعنی به نیروی علی بن ابی طالب علیه السلام«وَکَانَ اللَّهُ قَوِیًّا عَزِیزًا»
آیه «وَأَنزَلَ الَّذِینَ ظَاهَرُوهُم مِّنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِن صَیَاصِیهِمْ وَقَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِیقًا تَقْتُلُونَ وَتَأْسِرُونَ فَرِیقًا* وَأَوْرَثَکُمْ أَرْضَهُمْ وَدِیَارَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ وَأَرْضًا لَّمْ تَطَؤُوهَا وَکَانَ اللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرًا» در شأن بنی قریظه نازل شده است.
چون رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد مدینه شد و پرچم جنگ پیچیده شده بود و جنگ به پایان رسیده بود، رسول خدا صلی الله علیه و آله خواست تا غبار را از تن خویش بشوید که جبرئیل ندا داد: سرزنشگر تو خواهان جنگ با تو است. به خداوند سوگند! به خاطر سرزنش و ملامتی که آنان کردند، فرشتگان هنوز دست از جنگ نشستهاند؛ پس تو چگونه آنان را تحمّل کردی و دست از جنگ شستی. خداوند به تو امر فرموده که نماز عصر را در بنی قریظه بخوانی و من جلودار تو هستم و دژ آن ها را به لرزه درخواهم آورد. ما در پی آن قوم میرویم و آنان را میرانیم تا به حمراء الاسد برسند. رسول خدا صلی الله علیه و آله بیرون رفت و حارثة بن نعمان به استقبال او آمد. رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: ای حارثه! چه خبر؟ حارثه پاسخ داد: ای رسول خدا! پدر و مادرم فدای شما باد! دِحیَه کَلبی، در میان مردم ندا میدهد و میگوید: همه باید نماز عصر را در بنی قریظه بخوانند. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: آن منادی، جبرئیل است، علی را صدا بزنید. علی علیه السلام آمد و رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: در میان مردم ندا داده و بگو: همه باید نماز عصر را در بنی قریظه بخوانند. امیر المؤمنین علیه السلام آمد و در میان آنان ندا داده و آن جمله را فریاد زد. مردم بیرون رفته و به سوی بنی قریظه رفتند. علی علیه السلام در حالی که پیشگام رسول خدا صلی الله علیه و آله قدم برمیداشت و پرچم بزرگ را در دست داشت، بیرون رفت. چون قریش شکست خورد، حییّ بن اخطب آمد و وارد دژ بنی قریظه شد. امیر المؤمنین علیه السلام آمد و دژ آنان را به محاصره درآورد. کعب بن اسد از بالای دژ به آنان نگریست و به آنان و رسول خدا صلی الله علیه و آله دشنام میداد. در این هنگام رسول خدا صلی الله علیه و آله سوار بر
1) و أنزل اللّه خ. أقول: الزيادة في هذه النسخة من التفسير.
2) في المصدر: فكيف.
3) ما يخبرنا حارثة خ ل. أقول: الموجود في المصدر المطبوع و نسخة مخطوطة من نسختي مثل ما في المتن، و في نسختي اخري مثل ذلك.
4) في المصدر: بأبي أنت و امي.
5) في سيرة ابن هشام و تاريخ الطبريّ: فامر رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله مؤذنا فأذن في الناس: من كان سامعا مطيعا فلا يصلين العصر الا ببني قريظة. و ذكر في الامتاع ان المؤذن كان بلال.
6) اتفق أصحاب السير كلهم ان الراية كانت مع عليّ عليه السلام.
7) في المصدر المطبوع: أسد. و هو الصحيح.
علي حمار فاستقبله أمير المؤمنين عليه السلام فقال بأبي و أمي (1)يا رسول الله لا تدنو من الحصن (2)فقال رسول الله صلي الله عليه و آله يا علي لعلهم شتموني (3)إنهم لو رأوني (4)لأذلهم الله ثم دنا رسول الله صلي الله عليه و آله من حصنهم فقال يا إخوة القردة و الخنازير و عبدة الطاغوت أ تشتموني إنا إذا نزلنا بساحة قوم فساء صباحهم فأشرف عليهم كعب بن أسيد (5)من الحصن فقال و الله يا أبا القاسم ما كنت جهولا فاستحيا رسول الله صلي الله عليه و آله حتي سقط الرداء من ظهره حياء مما قاله و كان حول الحصن نخل كثير فأشار إليه رسول الله صلي الله عليه و آله بيده فتباعد عنه و تفرق في المفازة و أنزل رسول الله صلي الله عليه و آله العسكر حول حصنهم فحاصرهم (6)ثلاثة أيام فلم يطلع أحد منهم رأسه فلما كان بعد ثلاثة أيام نزل إليه غزال بن شمول (7)فقال يا محمد (8)تعطينا ما أعطيت إخواننا من بني النضير احقن دماءنا و نخلي لك البلاد و ما فيها و لا نكتمك شيئا فقال لا أو تنزلون علي حكمي فرجع و بقوا أياما فبكي النساء و الصبيان إليهم و جزعوا جزعا شديدا فلما اشتد عليهم الحصار نزلوا علي حكم رسول الله صلي الله عليه و آله فأمر رسول الله صلي الله عليه و آله بالرجال فكتفوا و كانوا سبعمائة و أمر بالنساء فعزلوا (9)و قامت الأوس إلي رسول الله صلي الله عليه و آله فقالوا يا رسول الله حلفاؤنا و موالينا
الاغ خود آمد و امیر المؤمنین علیه السلام به استقبال او رفت و عرض کرد: یا رسول الله! پدر و مادرم فدای شما باد! نزدیک دژ نیایید. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: ای علی! از من میخواهی نزدیک دژ نشوم؛ چرا که آن ها شاید مرا دشنام دهند؟! اگر آن ها مرا ببینند، خداوند، آن ها را خوار و ذلیل میکند. سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله به نزدیکی دژ بنی قریظه رفت و فرمود: ای برادران میمون و خوک و ای بندگان طاغوت! آیا به من دشنام میدهید؟! اگر ما به سمت قومی حمله بریم، صبحشان بد میشود (روزگارشان سیاه میشود.) در این هنگام کعب بن اسد از بالای دژ به آن ها نگریست و گفت: به خداوند سوگند، ای ابو القاسم! تو جاهل نبودی. رسول خدا صلی الله علیه و آله شرمنده شد تا حدی که از شرم آن چه به زبان آورده بود، عبا از دوشش افتاد. در اطراف آن دژ، درختان خرمای زیادی وجود داشت. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله با دست خود به آن درختان اشاره کرد و خود از آن جا فاصله گرفته و راه بیابان در پیش گرفت. رسول خدا صلی الله علیه و آله لشکر خود را به دور دژ بنی قریظه مستقر کرد و آنان سه روز آن جا را محاصره کردند، در حالی که هیچ کسی از بنی قریظه جرأت سرک کشیدن نداشت. پس از گذشت آن سه روز، غزال بن شمول نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد: ای محمد! همان فرصتی را که به برادرانمان از بنی نَضیر دادی، به ما نیز بده. از خون ما بگذر و در عوض، ما از سرزمین و اموالمان دست میکشیم و چیزی را از تو کتمان نمیکنیم. رسول خدا صلی الله علیه و آله پاسخ داد: خیر، باید تحت حکم من در آیید. غزال بازگشت و آنان چند روزی آن جا ماندند. پس از آن، زنان و کودکان، لشکر پیامبر را سرزنش نمودند و فغان و ناله شدیدی سردادند. چون محاصره بر بنی قریظه تنگتر شد، تحت حکم رسول خدا صلی الله علیه و آله درآمدند و رسول خدا صلی الله علیه و آله دستور داد تا مردان آنان را که هفتصد تن بودند، به اسارت درآورند و زنان را از شوهرانشان جدا سازند و آنان، امر پیامبر صلی الله علیه و آله را اطاعت نمودند. مردانی از اوس نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله رفتند و عرض کردند: ای رسول خدا! شأن هم پیمانان ما و دوستان ما
1) في المصدر: بابي أنت و امي.
2) في السيرة و تاريخ الطبريّ: لا عليك ان لا تدنو من هؤلاء الاخابث. قال: لم؟ اظنك سمعت منهم لي اذي؟ قال: نعم يا رسول اللّه: قال: لو رأوني لم يقولوا من ذلك شيئا.
3) يشتموني خ ل.
4) رادوني. آذوني خ ل.
5) في المصدر: أسد و هو الصحيح كما قدمنا.
6) فحاصروهم خ ل.
7) في الامتاع: فنزل نباش بن قيس. أقول: و لعلّ غزال بن شمون مصحف عزال بن سموأل يوجد اسمه في الأساري.
8) يا رسول اللّه خ ل.
9) فعزلن خ ل.
من دون الناس نصرونا علي الخزرج في المواطن كلها و قد وهبت لعبد الله بن أبي سبعمائة دراع و ثلاثمائة حاسر في صبيحة واحدة و ليس نحن بأقل من عبد الله بن أبي فلما أكثروا علي رسول الله صلي الله عليه و آله قال لهم أ ما ترضون أن يكون الحكم فيهم إلي رجل منكم فقالوا بلي فمن هو قال سعد بن معاذ قالوا قد رضينا بحكمه فأتوا به في محفة (1)و اجتمعت الأوس حوله يقولون له يا أبا عمرو (2)اتق الله و أحسن في حلفائك و مواليك فقد نصرونا ببغاث (3)و الحدائق و المواطن كلها فلما أكثروا عليه قال قد آن (4)لسعد أن لا تأخذه في الله لومة لائم فقالت (5)الأوس وا قوماه ذهب و الله بنو قريظة (6)و بكي (7)النساء و الصبيان إلي سعد فلما سكتوا (8)قال لهم سعد يا معشر اليهود أ رضيتم بحكمي فيكم قالوا بلي قد رضينا بحكمك و الله قد رجونا نصفك و معروفك و حسن نظرك فأعاد (9)عليهم القوم فقالوا بلي يا أبا عمرو (10)فالتفت إلي رسول الله صلي الله عليه و آله إجلالا له فقال ما تري بأبي أنت
از مردم دیگر پایینتر نیست؛ چرا که آنان در همه جا ما را در مقابل خَزرَج یاری کردند. شما به عبد الله بن اُبَیّ، در یک صبح هفتصد زرهپوش و هفتصد بیزره بخشیدید، در حالی که شأن ما از عبد الله بن اُبیّ پایینتر نیست. چون زیاد به رسول خدا صلی الله علیه و آله اصرار نمودند، رسول خدا صلی الله علیه و آله به آنان فرمود: آیا راضی نمیشوید از این که داوریِ میان آنان را به مردی از قبیله شما واگذار کنم؟ آن ها پاسخ داد: آری، راضی میشویم، آن مرد کیست؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله پاسخ داد: سعد بن معاذ. مردان اوس گفتند: ما به داوری او راضی میشویم. پس او را در مِحَفّه نشانده و آوردند و مردان اوس به دور او گرد آمده و به او میگفتند: ای ابو عمرو! از خدا بپرهیز و در حق هم پیمانان و دوستان خود نیکی بورز؛ چرا که آنان ما را در بُعاث، حدائق و در همه جا یاری کردهاند. چون مردان اوس زیاد اصرار ورزیدند، سعد به آنان گفت: هنگام آن رسیده که سعد تحت تأثیر هیچ کس قرار نگیرد و در راه خدا از سرزنش هیچ سرزنش کننده ای نترسد. مردان اوس گفتند: دردا و دریغا بر قوم! به خداوند سوگند! بنی قریظه به آخر الزمان پیوستهاند. (کار ایشان تمام است) در این هنگام زنان و کودکان، نزد سعد شروع به گریه کردند و چون ساکت شدند، سعد به آنان گفت: ای جماعت یهود! آیا به داوری من در میان شما راضی میشوید؟ آن ها پاسخ دادند: آری، به داوری تو راضی هستیم و از تو انصاف و داوری پسندیده و رأی نیک را امید داریم. جماعت یهود دوباره سخن خود را تکرار نمودند و گفتند: آری، ای ابو عمرو. سعد از روی احترام رو به رسول خدا صلی الله علیه و آله کرد و عرض کرد: ای رسول خدا! پدر
1) المحفة: سرير يحمل عليه المريض او المسافر. و في السيرة: فحملوه علي حمار قد وطئوا له بوسادة من أدم.
2) يا أبا عمرو خ ل.
3) هكذا في نسخة المصنّف و سائر النسخ، و في المصدر: «ببغات» و كلاهما مصحفان، و الصحيح: «ببعاث» ذكره القلقشندي في نهاية الارب، و قال: كان بين الاوس و الخزرج، و له ذكر في صحيح البخاريّ. و قال الجزريّ في النهاية في «بعث»: يوم بعاث بضم الباء يوم مشهور كان فيه حرب بين الاوس و الخزرج: و بعاث: اسم حصن للاوس، و بعضهم يقوله بالغين المعجمة و هو تصحيف.
4) لقد آن خ ل. أقول: هو الموجود في المصدر المطبوع.
5) فقال خ ل. أقول: هو الموجود في المصدر المخطوط.
6) آخر الدهر خ ل.
7) و بكت خ ل.
8) فلما سكنوا خ ل.
9) فعاد خ ل أقول: هو الموجود في المصدر.
10) يا أبا عمرو خ ل.
و أمي (1)فقال احكم فيهم يا سعد فقد رضيت بحكمك فيهم فقال قد حكمت يا رسول الله أن تقتل رجالهم و تسبي نساءهم و ذراريهم و تقسم غنائمهم و أموالهم بين المهاجرين و الأنصار فقام رسول الله صلي الله عليه و آله فقال حكمت (2)بحكم الله من فوق سبعة أرقعة (3)ثم انفجر جرح سعد بن معاذ فما زال ينزفه الدم حتي مضي (4)رحمه الله و ساقوا الأساري إلي المدينة و أمر رسول الله صلي الله عليه و آله بأخدود فحفرت بالبقيع فلما أمسي أمر بإخراج رجل رجل و كان يضرب عنقه فقال حيي بن أخطب لكعب بن أسيد (5)ما تري يصنع (6)بهم فقال له ما يسوؤك أ ما تري الداعي لا يقلع و الذي يذهب لا يرجع فعليكم بالصبر و الثبات علي دينكم فأخرج كعب بن أسيد (7)مجموعة يديه إلي عنقه و كان جميلا وسيما فلما نظر إليه رسول الله صلي الله عليه و آله قال (8)له يا كعب أ ما نفعك وصية ابن الحواس (9)الحبر الذكي (10)
و مادرم فدای شما باد! نظر شما چیست؟ حضرت پاسخ داد: ای سعد! در میان آن حکم کن؛ زیرا که من به داوری تو راضی هستم. سعد گفت: ای رسول خدا! حکم من این است که مردانشان باید کشته شوند و زنان و کودکانشان اسیر گردند و غنائمشان میان مهاجرین و انصار تقسیم گردد. رسول خدا صلی الله علیه و آله برخاست و فرمود: حکم کردی به همان چه که خداوند از فراز هفت آسمان به آن حکم کرده است. سپس زخم سعد بن معاذ ترکید و سرباز کرد و همچنان از آن خون میرفت؛ تا آن که جان سپرد. اسرا به سوی مدینه برده شدند و رسول خدا صلی الله علیه و آله امر فرمود تا گودالی حفر کنند. پس آن گودال در بقیع حفر شد و به هنگام شب، رسول خدا صلی الله علیه و آله دستور فرمود که آن مردان را یکی یکی بیاورند. و به این ترتیب آن مردان یکی یکی آورده و گردن زده میشدند. حییّ بن اخطب به کعب بن اسد گفت: به نظرت با آن ها چه میکنند؟ کعب پاسخ داد: تو چه نحس هستی! آیا نمیبینی که آن کسی که این مردان را با خود میبرد، باز نمیایستد و کسی که برده میشود، باز نمیگردد؟ پس صبر پیشه کنید و بر دین خود بمانید. سپس کعب خوشسیما و زیباروی که دستانش به گردنش بسته شده بود را بیرون آوردند. چون نگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله به او افتاد، فرمود: ای کعب! آیا سفارش ابن حَواس، همان دانشمند یهودی باهوشی که
1) يا رسول اللّه خ ل. اقول: يوجد ذلك في المصدر المطبوع.
2) قد حكمت خ ل. أقول: يوجد ذلك في نسختي المخطوطتين.
3) في المصدر: سبع ارقعة. و زاد ابن هشام في السيرة فقال: حدّثني بعض من اثق به من أهل العلم أن عليّ بن أبي طالب صاح و هم محاصر و بني قريظة: يا كتيبة الايمان، و تقدم هو و الزبير بن العوام و قال: و اللّه لاذوقن ما ذاق حمزة أولا فتحن حصنهم، فقالوا: يا محمّد ننزل علي حكم سعد بن معاذ.
4) قضي خ ل. أقول: يوجد ذلك في نسخة مخطوطة من المصدر عندي، و في المطبوع:حتى قضى نحبه.
5) في المصدر: أسد و هو الصحيح.
6) ما يصنع محمّد خ ل. أقول: في نسختي المخطوطة: ما تري، يصنع بهم و في السيرة: ما تراه يصنع بنا؟ قال : أفى كل موطن لا تعقلون؟ الا ترون الداعى لا ينزع وانه من ذهب به منكم لا يرجع؟
7) في المصدر: أسد. و هو الصحيح.
8) فقال خ ل.
9) هكذا في النسخة و في المصدر المطبوع، و في المخطوط: ابن الحواث: و تقدم في باب البشائر بمولده: «15: 206» عن اكمال الدين: «ابن حواش» و يأتي بعد ذلك أيضا.
10) الزكي خ ل.
الذي قدم عليكم من الشام فقال تركت الخمر و الحمير (1)و جئت إلي البؤس و التمور (2)لنبي يبعث مخرجه بمكة (3)و مهاجره في هذه البحيرة يجتزئ بالكسر (4)و التميرات و يركب الحمار العري في عينيه حمرة و بين كتفيه خاتم النبوة يضع سيفه علي عاتقه لا يبالي من لاقي (5)يبلغ سلطانه منقطع الخف و الحافر فقال قد كان ذلك يا محمد و لو لا أن اليهود يعيروني أني جزعت عند القتل لآمنت بك و صدقتك و لكني علي دين اليهود عليه أحيا و عليه أموت فقال رسول الله صلي الله عليه و آله قدموه و اضربوا (6)عنقه فضربت ثم قدم حيي بن أخطب فقال رسول الله صلي الله عليه و آله يا فاسق كيف رأيت الله صنع بك فقال و الله يا محمد ما ألوم نفسي في عداوتك و لقد قلقلت كل مقلقل و جهدت كل الجهد و لكن من يخذل الله يخذل (7)ثم قال حين قدم للقتل. (8)
لجاهد حتى ابلغ النفس عذرها *** وقلقل يبغى العز كل مقلقل.
لعمري ما لام ابن أخطب نفسه *** و لكنه من يخذل الله يخذل
فقدم و ضرب عنقه فقتلهم رسول الله صلي الله عليه و آله في البردين بالغداة و العشي في
از شام نزدتان آمده بود، سودی برایت نداشت؟! کعب پاسخ داد: نوشیدن خمر و خوردن گوشت خوک را کنار گذاشتم و زندگی فقیرانهای پیش گرفتم و به خرما اکتفا نمودم؛ در انتظار پیامبری هستم که مبعوث خواهد شد و دعوت او در مکه است و به این بحیره (مدینه) مهاجرت میکند؛ او به تکههای نان و خرما اکتفا نموده و سوار الاغ برهنه میشود. سرخی، در چشمان او است و مهر نبوت، در میان دو کتف او زده شده است، شمشیر خود را بر روی شانهاش میاندازد و به این که با چه کسی روبرو شود، اهمیت نمیدهد. سلطه او به مناطقی که اسبان و شتران را یارای پیمودن آن نیست، میرسد. سپس کعب گفت: ای محمد! همین گونه بوده است و اگر یهود مرا به این که در هنگام کشته شدن به عجز و لابه بیفتم سرزنش نمیکردند، تو را تصدیق نموده و به تو ایمان میآوردم؛ اما من بر دین یهود باقی میمانم. یهودی زندگی کردم و یهودی میمیرم. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: او را پیش آورید و گردنش را بزنید. پس گردن او نیز زده شد. سپس حییّ بن اخطب را آوردند. رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمود: ای فاسق! آیا دیدی که خدا چه بر سرت آورد؟ حییّ بن اخطب پاسخ داد: ای محمد! به خداوند سوگند! خود را در دشمنی ورزیدن با تو ملامت نمیکنم. تا آن جا که توانستم، تحریک(9)
کردم و تمام تلاش خود را به کار گرفتم، اما کسی که خدا را تنها گذارد، تنها رها میشود. سپس حییّ بن اخطب به هنگامی که او را میبُردند تا گردش را بزنند، گفت:
سوگند به جانم حیی بن اخطب خود را سرزنش نمیکند، اما هر کسی که خدا را تنها گذارد (یاری نرساند)، تنها رها میشود.
پس او را بردند و گردنش را زدند. رسول الله صلی الله علیه و آله آنان را در طول
1) الخمير خ ل. أقول: تقدم كذلك قبلا. و في المصدر المطبوع الخنزير.
2) و الثبور خ ل. و في الاكمال: و التمور، لنبي يبعث، هذا أو ان خروجه، يكون مخرجه بمكّة، و هذه دار هجرته، و هو الضحوك القتال، يجتزئ بالكسرة و التميرات، و يركب الحمار العاري.
3) مكّة خ ل.
4) بالكسيرات خ ل.
5) من لاقي منكم خ ل.
6) فاضربوا خ ل.
7) في الامتاع: قال رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله: «أ لم يمكن اللّه منك يا عدو اللّه؟» فقال: بلي و اللّه ما لمت نفسي في عداوتك، و لقد التمست العز في مظانه، و أبي اللّه الا ان يمكنك مني و لقد قلقلت كل مقلقل، و لكنه من يخذل اللّه يخذل، ثمّ أقبل علي الناس فقال: ايها الناس لا بأس بامر اللّه، قدر و كتاب، ملحمة كتبت علي بني إسرائيل.
8) في السيرة و تاريخ الطبريّ: فقال جبل بن جوال الثعلبي: لعمرك اه، و فيهما بيت آخر:
9) - قلقل الشیء: آن را جنباند، پس جنبید و مضطرب شد. «لسان العرب، ریشه قلل».
ثلاثة أيام و كان يقول اسقوهم العذب و أطعموهم الطيب و أحسنوا إسارهم (1)حتي قتلهم كلهم و أنزل الله علي رسوله فيهم وَ أَنْزَلَ الَّذِينَ ظاهَرُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مِنْ صَياصِيهِمْ أي من حصونهم وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ إلي قوله وَ كانَ اللَّهُ عَلي كُلِّ شَيْءٍ قَدِيراً (2).
الموتور الذي قتل له قتيل فلم يدرك بدمه تقول منه وتره يتره وترا و ترة.
قوله صلي الله عليه و آله لا عيش أقول في بعض روايات المخالفين:
اللَّهُمَّ إِنَّ الْعَيْشَ عَيْشُ الْآخِرَةَ *** فَاغْفِرْ لِلْأَنْصَارِ وَ الْمُهَاجِرَةِ(3)
و في بعضها كانت الأنصار تقول:
نحن الذين بايعوا محمدا *** علي الجهاد ما بقينا أبدا
فَأَجَابَهُمُ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله:
اللَّهُمَّ لَا عَيْشَ إِلَّا عَيْشُ الْآخِرَةِ *** فَأَكْرِمِ الْأَنْصَارَ وَ الْمُهَاجِرَةَ(4)
و في بعضها:
اللَّهُمَّ لَا خَيْرَ إِلَّا خَيْرُ الْآخِرَةِ *** فَبَارِكْ فِي الْأَنْصَارِ وَ الْمُهَاجِرَةِ
و يقال مج الشراب من فيه إذا رمي به و لعل المراد هنا المضمضة و يقال هال عليه التراب فانهال أي صبه فانصب و أقوي الرجل أي فني زاده و منه قوله تعالي وَ مَتاعاً لِلْمُقْوِينَ (5)و قوي كرضي جاع شديدا و العناق كسحاب
سه روز به هنگام صبح و شام به قتل رساند و میفرمود: به آنان آب گوارا بنوشانید و غذای خوب دهید و به اسرای آنان نیکی ورزید. تا آن که همگی آنان را به قتل رساند، و خداوند بر رسول خود در شأن آنان این آیه را نازل کرد: «وَأَنزَلَ الَّذِینَ ظَاهَرُوهُم مِّنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِن صَیَاصِیهِمْ» یعنی از دژهایشان «وَقَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ فَرِیقًا تَقْتُلُونَ وَتَأْسِرُونَ فَرِیقًا* وَأَوْرَثَکُمْ أَرْضَهُمْ وَدِیَارَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ وَأَرْضًا لَّمْ تَطَؤُوهَا وَکَانَ اللَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرًا».
«الموتور» آنکه کسی از او کشته شود اما انتقام یا خون بهای او گرفته نشده است. از همین کلمه می گویی: وتره یتره وتراً وترۀً.
فرموده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم «لا عیش» در برخی روایت های مخالفان اینگونه ذکر شده است:
اللهم ان العیش عیش الاخرۀ فاغفر للأنصار و المهاجرۀ
و در برخی نسخه ها انصار می گفتند:
نحن الذین بایعوا محمداً علی الجهاد ما بقینا ابداً
و پیامبر اینگونه آنان را پاسخ گفت:
اللهم لا عیش الا عیش الآخرۀ فاکرم الانصار و المهاجرۀ
و در برخی نسخه ها به این صورت ذکر شده است:
اللهم لا خیر الا خیر الآخرۀ فبارک فی الانصار و المهاجرۀ
و گفته می شود: «مجّ الشراب من فیه» هرگاه آب را از دهانش بیرون بریزد. و شاید مقصود در اینجا مضمضه باشد. و گفته می شود: «هال علیه التراب فانهال» یعنی خاک بر او ریخت. «أقوی الرجل» یعنی توشه آن شخص تمام شد. و از همین کلمه فرموده خداوند متعال است: «و متاعاً للمقوین»(6){برای بیابانگردان قرار دادهایم.} و «قوی» بر وزن رضی یعنی به شدت گرسنه شد. و «العناق» بر وزن سحاب
1) في الامتاع: قال: احسنوا إسارهم و قيلوهم و اسقوهم: لا تجمعوا عليهم حر الشمس و حر السلاح.
2) تفسير القمّيّ: 516 - 529.
3) رواه البخاري في صحيحه 5: 137 عن انس و قال: فقالوا مجيبين له: نحن الذين اه. ورواه مسلم في صحيحه 5 : 178. وفيهما روايات اخر بالفاظ تختلف.
4) رواه البخاري في صحيحه 5: 138 و فيه: علي الإسلام ما بقينا ابدا. و فيه: اللّهمّ انه لا خير اه.
5) الواقعة: 37.
6) . واقعه / 37
الأنثي من أولاد المعز و يقال ما لي به قبل بكسر القاف و فتح الباء أي طاقة و النهل محركة أول الشرب و من الطعام ما أكل و الناهل الريان و المراد هنا الشبع و الزغابة بالضم موضع بقرب المدينة و يقال شأمهم و عليهم كمنع أي صار شؤما عليهم. (1)
و قال الجزري البحيرة مدينة الرسول صلي الله عليه و آله و هي تصغير البحرة و قد جاء في رواية مكبرا و العرب تسمي المدن و القري البحار انتهي.
و المناوءة بالهمز المعاداة و قد يترك الهمز و القمأ الذل و الصغار. قوله صلي الله عليه و آله لعنا علي بناء المجهول أي لعن العضل و القارة و المراد كل من غدر ثم قال صلي الله عليه و آله علي سبيل التورية نحن أمرناهم بذلك أي نحن أمرنا بني قريظة أن يظهروا الغدر للمصلحة و هم موافقون لنا في الباطن و إنما قال ذلك لئلا يكون هناك عين من عيون قريش فيعلموا بالغدر فيصير سببا لجرأتهم و يقال خذل عنه أصحابه تخذيلا أي حملهم علي خذلانه.
قوله و قال رجل من المهاجرين أي عمر و الرجل الذي بجنبه عبد الرحمن بن عوف كما سيأتي آنفا و يقال بححت بالكسر إذا أخذته بحة و خشونة و غلظ في صوته و المناجزة في الحرب المبارزة و المقاتلة و الهزاهز تحريك البلايا و الحروب بين الناس و الغريزة الطبيعة.
وَ فِي الدِّيوَانِ الْمَنْسُوبِ إِلَي أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ:
يَا عَمْرُو وَيْحَكَ قَدْ أَتَاكَ *** مُجِيبٌ صَوْتَكَ غَيْرَ عَاجِزٍ
إِلَي قَوْلِهِ:
وَ لَقَدْ دَعَوْتَ إِلَي الْبِرَازِ فَتًي يُجِيبُ إِلَي الْمُبَارِزِ *** يَعْلِيكَ أَبْيَضَ صَارِماً كَالْمِلْحِ حَتْفاً لِلْمُنَاجِزِ (2)
بزغاله ماده است. و گفته می شود: «ما لی به قِبَل» با کسره قاف و کسره باء به معنای انرژی و توان است و «النَهَل» با حرکت حروف آن، نخستین نوبت نوشیدن است. و از غذا آنچه که خورده شود. و «الناهل» یعنی تشنه و سیراب. و مقصود در اینجا سیری است. و «الزغابۀ» با ضمه زاء مکانی در نزدیکی مدینه است. و گفته می شود: «شأمهم و شأم علیهم» بر وزن منع یعنی برای آنان شوم شد.
جزری گوید: «البحیرۀ» شهر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است و این کلمه اسم مصغّر البحرۀ است. و در ورایتی «البحرۀ» ذکر شده و عرب شهرها و روستاها را بحار می گفتند. پایان سخن.
«المُناواۀ» با همزه میم به معنای دشمنی است. و گاهی بدون همزه می آید. و «القمأ» به معنای ذلّت و خواری است.
سخن پیامبر «لُعنا» با صیغه مجهول یعنی عضل و قارۀ نفرین شوند. و مقصود نفرین هر کسی است که نیرنگ ببندد. سپس به شیوه توریه فرمود: «نحن امرنا بذلک» یعنی ما بنی قریظه را امر کردیم که از روی مصلحت اظهار به غدر و نیرنگ کنند، و آنان در باطن با ما موافق بودند. و از این جهت این عبارت را بر زبان آورد تا یکی از جاسوس های قریش از غدر و نیرنگ با خبر نشوند و به سبب آن بر ما جرأت پیدا نکنند. و گفته می شود: «خذّل عنه اصحابه تخذیلاً» یعنی یارانش او را از یاری و اعانت به وی بازداشتند.
«قال رجل من المهاجرین» مقصود عمر است و شخصی که در کنار او بود، عبد الرحمن بن عوف بود که در ادامه بیان خواهد شد. گفته می شود: «بححت» با کسره هر گاه گرفتگی و کلفتی در صدایش ایجاد شود. و «المناجزۀ» در جنگ یعنی پیکار و نبرد. «الهزاهز» فتنه و جنگ برپا کردن در بین مردم. «الغریزۀ» یعنی سرشت.
در دیوان منسوب به امیر المؤمنین علیه السلام آمده است:
تا اینجا که فرموده است:
جوانمردی را به مبارزه دعوت کرده ای که پاسخگوی جنگ طلبان است.
شمشیر درخشان و قاطع وی بر روی تو بلند شد. شمشیرش همانند نمک می درخشد و مرگ بر سر کسی که به جنگ او آمده می باراند. (3)
و يقال طعنة نجلاء أي واسعة قوله شائلا أي مرتفعا قوله كلتاهما لك قاله لعنه الله علي سبيل الاستهزاء قوله قسمة ضيزي أي جائرة قوله أعلي به عينا أي أبصر به و أعلم بحاله و ذؤبان العرب لصوصها و قد يترك الهمز و يقال سام فلانا الأمر كلفه إياه أو أولاه إياه كسومه و أكثر ما يستعمل في العذاب و الشر و سوم فلانا خلاه و سومه لما يريده في ماله حكمه و قال الجوهري الطنين صوت الذباب و ضربه فأطن ساقه أي قطعه يراد بذلك صوت القطع و العجاج كسحاب الغبار.
قوله انتزع له أي السهم و المنابذة المكاشفة و المقاتلة و الغلوة بالفتح مقدار رمية و النشاب بالضم و التشديد السهام الواحد نشابة و الأكحل عرق في اليد أو هو عرق الحياة و نزفه الدم أي سال كثيرا حتي أضعفه و قال الجزري يقال عذيرك من فلان بالنصب أي هات من يعذرك فيه فعيل بمعني فاعل انتهي و اللأمة الدرع و كتف فلانا كضرب شد يديه إلي خلف بالكتاف و هو حبل يشد به و الحاسر الذي لا مغفر عليه و لا درع.
و قال الجزري في قوله سبعة أرقعة (1)يعني سبع سماوات و كل سماء يقال لها رقيع و الجمع أرقعة و قيل الرقيع اسم سماء الدنيا فأعطي كل سماء اسمها انتهي.
و الأخدود الحفرة المستطيلة قوله ما يسوؤك أي لا تحزن من ذلك أو ما استفهامية أي أي شيء يعتريك من السوء فصرت بحيث لا تعقل مثل هذا الأمر الواضح أو موصولة (2)أي الذي يسوؤك و هو القتل.
قوله لا يقلع أي لا يكف عن دعوتهم و إذهابهم يذهب بواحد بعد واحد
و گفته می شود: «طعنه نجلاء» یعنی واسع. «شائلاً» یعنی بلند. «کلتاهما لک» عبدود لعنه الله از روی تمسخر و استهزاء این جمله را گفته است. «قسمۀ ضیزی» یعنی ظالمانه. «اعلی به عیناً» یعنی او را دید و از وضعیتش آگاه شد. «ذؤبان العرب» راهزنان و دزدان عرب است. و گاهی بدون همزه می آید. «سام فلانا الامر» یعنی بر عهده او نهاد. یا آن کار را به وی تکلیف کرد به معنای «سوّمه». این عبارت بیشتر برای عذاب و شرّ کاربرد دارد. و «سوّم فلاناً» یعنی او را رها کرد. و «سوّمه لما یریده فی ماله» یعنی او را در امولش حاکم کرد و اختیارش را به او داد. جوهری گوید: «الطنین» صدای مگس است. «ضربه فأطنّ ساقه» یعنی ساق پایش را برید. و مقصود از آن، صدای بریدن ساق پایش است و «العجاج» بر وزن سحاب به معنای غبار است.
«انتزع له» یعنی تیر. «المنابذۀ» یعنی رویارویی و پیکار. «الغَلوۀ» با فتحه مقدار پرتاب تیر است. «النشّاب» با ضمه و تشدید به معنای تیرها است و مفرد آن «نشّابۀ» است. و «الاکحل» رگ دست یا رگ حیات است. «نزفه الدم» یعنی خون زیادی از او رفت تا جایی که او را ضعیف کرد. جزری گوید: گفته می شود: «غذیرک من فلان» با اعراب نصب یعنی کسی را بیاور تا تو را معذور بدارد. و وزن فعیل به معنای فاعل است. پایان سخن. «اللأمۀ» یعنی زره. «کتف فلانا» بر وزن ضرب یعنی: دستانش را با کتاف (طنابی که با آن کسی را ببندند) به پشتش بست. «الحاسر» کسی که کلاه خود و زره بر بر تن ندارد.
جزری گوید: «سبعۀ ارقعۀ» یعنی هفت آسمان. و هر آسمان را «رقیع» گویند. و جمع آن «ارقعۀ» است. و گفته شده: «الرقیع» اسم برای آسمان دنیا است و هر آسمانی اسمی بر آن گذاشته شده است. پایان سخن.
«الاخدود» گودال مستطیل شکل است. «ما یسوءک» یعنی از این مساله نگران نباش. یا اینکه (ما) استفهامیه است، یعنی امری ناگواری که به تو برسد و به گونه ای بشوی که حتی این چنین مساله آشکاری را درک نکنی. یا اینکه (ما) موصوله است، یعنی چیزی که تو را ناراحت کند و آن کشتار است.
«لا یقلع» یعنی از دعوت آنان دست نمی کشد. «اذهابهم» یعنی آنان را یکی پس از دیگری برد.
و الوسيم الحسن الوجه و يقال قلقله فتقلقل إذ حركه فتحرك و الأبردان و البردان الغداة و العشي.
ل، الخصال لي، الأمالي للصدوق مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ الْمُعَاذِيُّ وَ مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَحْمَدَ اللَّيْثِيُّ (1)عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْفَرَجِ الشُّرُوطِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَزِيدَ بْنِ الْمُهَلَّبِ عَنْ أَبِي أُسَامَةَ عَنْ عَوْفٍ عَنْ مَيْمُونٍ عَنِ الْبَرَاءِ بْنِ عَازِبٍ قَالَ: لَمَّا أَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بِحَفْرِ الْخَنْدَقِ عَرَضَتْ لَهُ صَخْرَةٌ عَظِيمَةٌ شَدِيدَةٌ فِي عَرْضِ الْخَنْدَقِ لَا تَأْخُذُ مِنْهَا الْمَعَاوِلُ فَجَاءَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَلَمَّا رَآهَا وَضَعَ ثَوْبَهُ وَ أَخَذَ الْمِعْوَلَ وَ قَالَ بِسْمِ اللَّهِ وَ ضَرَبَ ضَرْبَةً فَكَسَرَ (2)ثُلُثَهَا وَ قَالَ اللَّهُ أَكْبَرُ أُعْطِيتُ مَفَاتِيحَ الشَّامِ وَ اللَّهِ إِنِّي لَأُبْصِرُ قُصُورَهَا الْحَمْرَاءَ السَّاعَةَ ثُمَّ ضَرَبَ الثَّانِيَةَ فَقَالَ بِسْمِ اللَّهِ فَفَلَقَ ثُلُثاً آخَرَ فَقَالَ اللَّهُ أَكْبَرُ أُعْطِيتُ مَفَاتِيحَ فَارِسَ وَ اللَّهِ إِنِّي لَأُبْصِرُ قَصْرَ الْمَدَائِنِ الْأَبْيَضَ ثُمَّ ضَرَبَ الثَّالِثَةَ فَفَلَقَ بَقِيَّةَ الْحَجَرِ وَ قَالَ اللَّهُ أَكْبَرُ أُعْطِيتُ مَفَاتِيحَ الْيَمَنِ وَ اللَّهِ إِنِّي لِأُبْصِرُ أَبْوَابَ الصَّنْعَاءِ مَكَانِي هَذَا (3).
فس، تفسير القمي أَبِي رَفَعَهُ قَالَ قَالَ الصَّادِقُ عَلَيْهِ السَّلَامُ كَانَ النِّكَاحُ وَ الْأَكْلُ مُحَرَّمَيْنِ فِي شَهْرِ رَمَضَانَ بِاللَّيْلِ بَعْدَ النَّوْمِ يَعْنِي كُلُّ مَنْ صَلَّي الْعِشَاءَ وَ نَامَ وَ لَمْ يُفْطِرْ ثُمَّ انْتَبَهَ حُرِّمَ (4)عَلَيْهِ الْإِفْطَارُ وَ كَانَ النِّكَاحُ حَرَاماً بِاللَّيْلِ (5)وَ النَّهَارِ فِي شَهْرِ رَمَضَانَ وَ كَانَ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله يُقَالُ لَهُ خَوَّاتُ بْنُ جُبَيْرٍ أَخُو عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جُبَيْرٍ الَّذِي كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَكَّلَهُ بِفَمِ الشِّعْبِ فِي يَوْمِ أُحُدٍ فِي خَمْسِينَ مِنَ الرُّمَاةِ فَفَارَقَهُ أَصْحَابُهُ وَ بَقِيَ فِي اثْنَيْ عَشَرَ رَجُلًا فَقُتِلَ عَلَي بَابِ الشِّعْبِ وَ كَانَ أَخُوهُ هَذَا خَوَّاتُ
«الوسیم» یعنی زیبا روی. و گفته می شود: «قلقله فتقلقل» هرگاه او را تکان دهد و او تکان بخورد. و «الابردان» و «البردان» بامداد و شامگاه است.
خصال، امالی: براء بن عازب میگوید: چون پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم به کندن خندق (در جنگ احزاب) فرمان داد، صخره بزرگی در عرض خندق آشکار شد که کلنگها در آن اثر نداشت، پیامبر آمد و چون آن را دید، لباسش را کند و کلنگ را گرفت و گفت: بسم اللَّه، و ضربهای زد که یک سوّم آن صخره شکسته شد و گفت: اللَّه اکبر، کلیدهای سرزمین شام به من داده شد و به خدا سوگند که هم اکنون کاخهای سرخ آن را میبینم، سپس ضربه دوم را زد و گفت: بسم اللَّه و یک سوم دیگر را هم شکست و گفت: اللَّه اکبر، کلیدهای سرزمین فارس به من داده شد و به خدا سوگند که من کاخ سفید مدائن را میبینم، سپس ضربه سوم را زد و باقیمانده سنگ شکسته شد و گفت: اللَّه اکبر، کلیدهای سرزمین یمن به من داده شد و به خدا سوگند که از همین جا درهای صنعا را میبینم. (6)
تفسیر قمی: پدرم در حدیث مرفوعی، از امام صادق علیه السلام روایت میکند که فرمود: آمیزش و افطار کردن در شب ماه رمضان پس از خوابیدن، حرام بود؛ یعنی هر کس که نماز عشا را میخواند و افطار نکرده میخوابید و سپس از خواب بیدار میشد، افطار کردن بر او حرام بود و همچنین آمیزش (با همسر) در شب و روز ماه رمضان، حرام بود. مردی از اصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله خَوّات بن جُبیر انصاری نام داشت که برادر عبد الله بن جبیر بود. رسول الله صلی الله علیه و آله عبد الله بن جبیر را در روز جنگ احد به همراه پنجاه تیرانداز بر دهانه درّه گمارد و یاران او، او را رها کردند و تنها دوازده نفر به همراه او باقی ماندند و او در ورودی درّه، کشته شد و این برادر او یعنی خوات
بْنُ جُبَيْرٍ شَيْخاً ضَعِيفاً (1)وَ كَانَ صَائِماً فَأَبْطَأَتْ (2)عَلَيْهِ أَهْلُهُ بِالطَّعَامِ فَنَامَ قَبْلَ أَنْ يُفْطِرَ فَلَمَّا انْتَبَهَ قَالَ لِأَهْلِهِ قَدْ حُرِّمَ (3)عَلَيَّ الْأَكْلُ فِي هَذِهِ اللَّيْلَةِ فَلَمَّا أَصْبَحَ حَضَرَ حَفْرَ الْخَنْدَقِ فَأُغْمِيَ عَلَيْهِ فَرَآهُ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَرَقَّ لَهُ وَ كَانَ قَوْمٌ مِنَ الشَّبَابِ يَنْكِحُونَ بِاللَّيْلِ سِرّاً فِي شَهْرِ رَمَضَانَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيامِ الرَّفَثُ إِلي نِسائِكُمْ هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ عَلِمَ اللَّهُ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَخْتانُونَ أَنْفُسَكُمْ فَتابَ عَلَيْكُمْ وَ عَفا عَنْكُمْ فَالْآنَ بَاشِرُوهُنَّ وَ ابْتَغُوا ما كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا حَتَّي يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيامَ إِلَي اللَّيْلِ فَأَحَلَّ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي النِّكَاحَ بِاللَّيْلِ فِي شَهْرِ رَمَضَانَ وَ الْأَكْلَ بَعْدَ النَّوْمِ إِلَي طُلُوعِ الْفَجْرِ لِقَوْلِهِ حَتَّي يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ قَالَ هُوَ بَيَاضُ النَّهَارِ مِنْ سَوَادِ اللَّيْلِ (4).
فس، تفسير القمي فِي رِوَايَةِ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي قَوْلِهِ يَقُولُ أَهْلَكْتُ مالًا لُبَداً قَالَ هُوَ عَمْرُو بْنُ عَبْدِ وُدٍّ حِينَ عَرَضَ عَلَيْهِ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ الْإِسْلَامَ يَوْمَ الْخَنْدَقِ وَ قَالَ فَأَيْنَ مَا أَنْفَقْتُ فِيكُمْ مَالًا لُبَداً وَ كَانَ أَنْفَقَ مَالًا فِي الصَّدِّ عَنْ (5)سَبِيلِ اللَّهِ فَقَتَلَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ (6).
مالا لبدا أي كثيرا من تلبد الشيء إذ اجتمع.
بن جبیر پیرمردی مسن و ناتوان بود و رسول الله صلی الله علیه و آله را در جنگ خندق، همراهی میکرد. هنگامی که روز را به شب رسانید به سوی خانوادهاش آمد و گفت: آیا غذایی دارید؟ آن ها پاسخ دادند: خیر، نخواب تا غذایی برایت فراهم کنیم. خانواده او در آماده کردن غذا، کندی ورزیدند و او پیش از آن که افطار کند، خوابش برد و چون بیدار شد به خانوادهاش گفت: غذا خوردن، در امشب بر من حرام شده است و چون شب را به صبح رسانید، به حفر خندق پرداخت و بیهوش شد. رسول الله صلی الله علیه و آله، او را (با این حال) مشاهده نمود و دلش برای او سوخت. همچنین جمعی از جوانان، مخفیانه در شبهای ماه رمضان(با همسران خود) آمیزش میکردند. بنابراین خداوند، آیه: «أُحِلَّ لَکُمْ لَیلَةَ الصِّیامِ الرَّفَثُ إِلَی نِسَآئِکُمْ» را نازل کرد و آمیزش در شبهای ماه رمضان و خوردن غذا پس از خواب را حلال نمود و زمان آن، تا طلوع فجر است؛ چرا که خداوند میفرماید: «وَکُلُواْ وَاشْرَبُواْ حَتَّی یتَبَینَ لَکُمُ الْخَیطُ الأَبْیضُ مِنَ الْخَیطِ الأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ» یعنی سفیدی روز از سیاهی شب. (7)
تفسیر قمی: و در روایت ابو جارود، از حضرت امام محمّد باقرعلیه السلام آمده است که ایشان درباره کلام خداوند متعال: «أَهْلَکْتُ مَالًا لُّبَدًا» فرمود: این سخن عمرو بن عبدوُدّ است؛ درآن هنگام که علی بن ابی طالب علیه السلام در روز خندق، اسلام را بر او عرضه داشت، او گفت: پس آن مال فراوانی که در برابرتان خرج کردم چه می شود؟ او مالی را برای ایستادگی در برابر راه خدا خرج کرده بود، پس علی علیه السلام او را به هلاکت رساند. (8)
«مالا لبداً» یعتی اموال بسیار. از «تلبّد الشیء» هرگاه چیزی گرد آید.
1) كبيرا خ ل.
2) في نسختي المخطوطة من المصدر: «شيخا كبيرا ضعيفا، و كان صائما مع رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله في الخندق، فجاء الي أهله حين أمسي، فقال: عندكم طعام؟ فقالوا: لا تنم حتّي نصنع لك طعاما، فأبطأت» و ذكر ذلك في المصدر المطبوع عن نسخة، الا انه قال: شيخا ضعيفا.
3) حرم اللّه خ ل.
4) تفسير القمّيّ: 56 - 57 و الآية في سورة البقرة: 187.
5) في هامش نسخة المصنّف بعد قوله: «في الصد عن» هكذا: ثم عرض عليه السلام فصد عن، خ ل.
6) تفسير القمّيّ: 725 و الآية في سورة البلد: 6.
7) . تفسیر قمی : 56 - 57 و آیه سوره بقره / 187
8) . تفسیر قمی : 725 و آیه سوره بلد . 6
فس، تفسير القمي يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا نَزَلَتْ فِي عثكن (1)يَوْمَ الْخَنْدَقِ وَ ذَلِكَ أَنَّهُ مَرَّ بِعَمَّارِ بْنِ يَاسِرٍ وَ هُوَ يَحْفِرُ الْخَنْدَقَ وَ قَدِ ارْتَفَعَ الْغُبَارُ مِنَ الْحَفْرِ فَوَضَعَ عثكن كُمَّهُ عَلَي أَنْفِهِ وَ مَرَّ فَقَالَ عَمَّارٌ:
لَا يَسْتَوِي مَنْ يَبْتَنِي (2)الْمَسَاجِدَا *** يَظَلُّ (3)فِيهَا رَاكِعاً وَ سَاجِداً
كَمَنْ يَمُرُّ بِالْغُبَارِ حَائِداً *** يُعْرِضُ عَنْهُ جَاحِداً مُعَانِداً
فَالْتَفَتَ إِلَيْهِ عثكن فَقَالَ يَا ابْنَ السَّوْدَاءِ إِيَّايَ تَعْنِي ثُمَّ أَتَي رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقَالَ لَهُ لَمْ نَدْخُلْ مَعَكَ (4)لِتُسَبَّ أَعْرَاضُنَا فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله قَدْ أَقَلْتُكَ إِسْلَامَكَ فَاذْهَبْ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلامَكُمْ بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلْإِيمانِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ أَيْ لَيْسَ هُمْ صَادِقِينَ (5)إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ (6).
قوله في عثكن المراد به عثمان كما هو المصرح في بعض النسخ و سائر الأخبار.
أقول نسب في الديوان الأبيات إلي أمير المؤمنين عليه السلام هكذا:
لَا يَسْتَوِي مَنْ يَعْمُرُ الْمَسَاجِدَا *** وَ مَنْ يَبِيتُ رَاكِعاً وَ سَاجِداً
يَدْأَبُ فِيهَا قَائِماً وَ قَاعِداً *** وَ مَنْ يَكُرُّ هَكَذَا مُعَانِداً
وَ مَنْ يَرَي عَنِ الْغُبَارِ حَائِداً
ل، الخصال فِي خَبَرِ الْيَهُودِيِّ الَّذِي سَأَلَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَنْ خِصَالِ الْأَوْصِيَاءِ فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِيمَا قَالَ وَ أَمَّا الْخَامِسَةُ يَا أَخَا الْيَهُودِ فَإِنَّ قُرَيْشاً وَ الْعَرَبَ تَجَمَّعَتْ وَ
تفسیر قمی: آیه «یَمُنُّونَ عَلیْکَ أَنْ أَسْلمُوا» در باره عثکن نازل شده است که در زمان حفر خندق از کنار عمار بن یاسر که در حال کار کردن بود گذشت. عمار در اثر کار کردن گرد و غبار به پا کرده بود. عثمان با آستینش جلوی بینیاش را گرفت و رفت. عمار به او گفت:
کسی که مساجد را آباد میکند و در آن جا به عبادت میپردازد،
با فردی که خود را از گرد و غبار دور میسازد و با شتاب و عناد از کنار آن میگذرد، برابر نیست.
عثکن برگشت و به او نگاهی انداخت و گفت: ای پسر کنیز سیاه! منظورت من بودم؟ سپس عثمان نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رفت و خدمت ایشان عرض کرد: ما مسلمان نشدهایم تا به شرافت ما دشنام دهی و آبروی ما را بریزی. رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در پاسخ فرمود: بار اسلام را از دوش تو برداشتم (از این پس دیگر مسلمان نباش) پس برو. در این هنگام خداوند آیه زیر را نازل کرد: «یَمُنُّونَ عَلیْکَ أَنْ أَسْلمُوا قُل لا تَمُنُّوا عَلیَّ إِسْلامَکُم بَل اللهُ یَمُنُّ عَلیْکُمْ أَنْ هَدَاکُمْ للإِیمَانِ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ» یعنی شما راستگو نیستید. «إِنَّ اللهَ یَعْلمُ غَیْبَ السَّمَاواتِ والأَرْضِ واللهُ بَصِیرٌ بِمَا تَعْمَلونَ». (7)
«فی عثکن» مقصود عثمان است که در برخی نسخه ها و دیگر ورایت ها بدان تصریح شده است.
می گویم: این ابیات در دیوان به این صورت به امیر المؤمنین منسوب شده است:
کسی که مساجد را آباد می کند و کسی که شب را با رکوع و سجده به سر می برد.
و در مساجد ایستاده و نشسته رنج می کشد با آن کسی این طور دشمنانه رفت و آمد می کند و از گرد و غبار جنگ کنار می کشد، مساوی نیستند.
خصال: در خبر شخص یهودی که از امیر المؤمنین علیه السلام در باره ویژگی های اوصیاء پرسید، آن حضرت فرمود: ای برادر یهودی! پنجمین مورد آن این است که قریش و احزابِ عرب گرد هم آمدند
1) عثمان خ ل. في المواضع أقول: ذكر ذلك أيضا في هامش نسختي من المصدر.
2) من يعمر خ ل. أقول هو الموجود في المصدر المخطوط.
3) يصلي خ ل.
4) معك في الإسلام خ ل.
5) في المصدر المطبوع: اي لستم صادقين.
6) تفسير القمّيّ: 642 و الآيتان في سورة الحجرات: 17 و 18.
7) . تفسیر قمی : 642 و دو آیه در سوره حجرات / 17 - 18
عَقَدَتْ بَيْنَهَا عَقْداً وَ مِيثَاقاً لَا تَرْجِعُ مِنْ وَجْهِهَا حَتَّي تَقْتُلَ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ تَقْتُلَنَا مَعَهُ مَعَاشِرَ بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ ثُمَّ أَقْبَلَتْ بِحَدِّهَا وَ حَدِيدِهَا (1)حَتَّي أَنَاخَتْ عَلَيْنَا بِالْمَدِينَةِ وَاثِقَةً بِأَنْفُسِهَا فِيمَا تَوَجَّهَتْ لَهُ فَهَبَطَ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله فَأَنْبَأَهُ بِذَلِكَ فَخَنْدَقَ عَلَي نَفْسِهِ وَ مَنْ مَعَهُ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ فَقَدِمَتْ قُرَيْشٌ فَأَقَامَتْ عَلَي الْخَنْدَقِ مُحَاصِرَةً لَنَا تَرَي فِي أَنْفُسِهَا الْقُوَّةَ وَ فِينَا الضَّعْفَ تُرْعِدُ وَ تُبْرِقُ وَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَدْعُوهَا إِلَي اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ يُنَاشِدُهَا بِالْقَرَابَةِ وَ الرَّحِمِ فَتَأْبَي وَ لَا يَزِيدُهَا ذَلِكَ إِلَّا عُتُوّاً وَ فَارِسُهَا وَ فَارِسُ الْعَرَبِ يَوْمَئِذٍ عَمْرُو بْنُ عَبْدِ وُدٍّ يَهْدِرُ كَالْبَعِيرِ الْمُغْتَلِمِ يَدْعُو إِلَي الْبِرَازِ وَ يَرْتَجِزُ وَ يَخْطِرُ بِرُمْحِهِ مَرَّةً وَ بِسَيْفِهِ مَرَّةً (2)لَا يُقْدِمُ عَلَيْهِ مُقْدِمٌ وَ لَا يَطْمَعُ فِيهِ طَامِعٌ لَا حَمِيَّةٌ (3)تُهَيِّجُهُ وَ لَا بَصِيرَةٌ تُشَجِّعُهُ فَأَنْهَضَنِي إِلَيْهِ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ عَمَّمَنِي بِيَدِهِ وَ أَعْطَانِي سَيْفَهُ هَذَا وَ ضَرَبَ بِيَدِهِ إِلَي ذِي الْفَقَارِ فَخَرَجْتُ إِلَيْهِ وَ نِسَاءُ أَهْلِ الْمَدِينَةِ بَوَاكِي إِشْفَاقاً عَلَيَّ مِنِ ابْنِ عَبْدِ وُدٍّ فَقَتَلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِيَدِي وَ الْعَرَبُ لَا تَعُدُّ لَهَا فَارِساً غَيْرَهُ وَ ضَرَبَنِي هَذِهِ الضَّرْبَةَ وَ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلَي هَامَتِهِ فَهَزَمَ اللَّهُ قُرَيْشاً وَ الْعَرَبَ بِذَلِكَ وَ بِمَا كَانَ مِنِّي فِيهِمْ مِنَ النِّكَايَةِ ثُمَّ الْتَفَتَ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِلَي أَصْحَابِهِ فَقَالَ أَ لَيْسَ كَذَلِكَ قَالُوا بَلَي يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ (4).
رعد و برق و أرعد و أبرق إذا توعد و تهدد ذكره الجزري و هدر البعير يهدر هدرا و هديرا صوت في غير شقشقة و اغتلام البعير هيجانه من شهوة الضراب و يقال نكيت في العدو أنكي نكاية إذا أكثرت فيهم الجراح و القتل.
ما، الأمالي للشيخ الطوسي أَبُو عَمْرٍو عَنِ ابْنِ عُقْدَةَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَي عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ (5)عَنْ
و میان یکدیگر عهد و پیمان بستند که از یکدیگر جدا نشوند تا آن که رسول خدا صلی الله علیه و آله را به قتل برسانند و به همراه پیامبر صلی الله علیه و آله، ما، یعنی فرزندان عبد المطّلب را نیز بکشند. سپس با ساز و برگ خود روی آوردند تا آن که در کنار مدینه اردو زدند و به پیروزی خود اطمینان داشتند. در این هنگام جبرئیل علیه السلام بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد و حضرت را از قصد قریش با خبر ساخت و سپس پیامبر صلی الله علیه و آله برای خود و یاران خود از مهاجرین و انصار خندقی کند. قریش آمد و در پشت خندق، ما را به محاصره در آورد و خود را مقتدر و ما را ناتوان فرض میکرد و بسان رعد و برق میغرّید و رسول خدا صلی الله علیه و آله نسبت به امر قریش، نزد خداوند دعا فرمود و قریش را به حق خویشاوندی و قرابت سوگند داد؛ اما قریش ابا کردند و تنها بر سرکشی آنان افزوده شد و دلاور آن ها در آن روز، دلاور عرب، عمرو بن عبد ودّ بود و به مانند شتر خشمگین نعره میکشید و مبارز میطلبید و رجز میخواند و گاهی نیزه و گاهی شمشیر خود را میچرخاند و هیچ کس برای پیکار با او مبادرت نمیورزید و هیج کس میل پیکار با او را نداشت و هیچ تعصبی، او را بر نمی آشفت (کسی را علیه او نمیآشفت) و هیچ بصیرتی در او شوق ایجاد نمیکرد. رسول خدا صلی الله علیه و آله مرا بلند کرد و با دستان خود، به سر من عمامه بست و این شمشیر خود را به من داد (علی علیه السلام با دست خود به ذو الفقار اشاره میکرد). پس من به سوی عمرو رفتم، درحالی که زنان مدینه با چشمانی گریان، به خاطر من در برابر عمرو بن عبد ودّ دلواپس و نگران بودند. پس خداوند عزّ و جلّ او را به دست من، به قتل رساند. این درحالی بود که عرب، تنها او را دلاور خود میدانست و او این ضربه را به من زد (علی علیه السلام با دست خود به فرق سر خود اشاره میکرد) سپس خداوند، قریش و عرب را با کشته شدن عمرو و زخم و آسیبی که من به آن ها رسانده بودم، شکست داد. سپس علی علیه السلام رو به اصحاب خود کرده و فرمود: آیا این گونه نیست؟ آن ها پاسخ دادند: آری، ای امیر المؤمنین. (6)
«رعد و برق» و «أرعد و أبرق» هرگاه تهدید و هشدار دهد. جزری این مطلب را ذکر کرده است. «هدر البعیر هدرا و هدیراً» یعنی شتر صدایش را در گلو گردانید و با صدای نامشخص صدا بیرون داد. «اغتلام البعیر» هیجان شتر برای جفت گیری است. و گفته می شود: «نکیت فی العدوّ أنکی نکایۀ» هرگاه دشمن را با مجروح کردن و کشتن از پای در آوری.
امالی:
أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْحَاقَ (1)عَنْ يَحْيَي بْنِ عَبَّادٍ عَنْ أَبِي الزُّبَيْرِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ صَفِيَّةَ بِنْتِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ أَنَّهَا قَالَتْ كُنَّا مَعَ حَسَّانَ بْنِ ثَابِتٍ فِي حِصْنٍ فَارِعٍ وَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله بِالْخَنْدَقِ فَإِذَا يَهُودِيٌّ يَطُوفُ بِالْحِصْنِ فَخِفْنَا أَنْ يَدُلَّ عَلَي عَوْرَتِنَا (2)فَقُلْتُ لِحَسَّانَ لَوْ نَزَلْتَ إِلَي هَذَا الْيَهُودِيِّ فَإِنِّي أَخَافُ أَنْ يَدُلَّ عَلَي عَوْرَتِنَا قَالَ يَا بِنْتَ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنَا بِصَاحِبِ هَذَا قَالَتْ فَتَحَزَّمْتُ (3)ثُمَّ نَزَلْتُ وَ أَخَذْتُ عَمُوداً وَ قَتَلْتُهُ (4)بِهِ ثُمَّ قُلْتُ لِحَسَّانَ اخْرُجْ فَاسْلُبْهُ قَالَ لَا حَاجَةَ لِي فِي سَلْبِهِ (5).
في القاموس فارع حصن بالمدينة.
ن، عيون أخبار الرضا عليه السلام بِالْأَسَانِيدِ الثَّلَاثَةِ عَنِ الرِّضَا عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ قَالَ: كُنَّا مَعَ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله فِي حَفْرِ الْخَنْدَقِ إِذْ جَاءَتْهُ فَاطِمَةُ وَ مَعَهَا كَسِيرَةٌ (6)مِنْ خُبْزٍ فَدَفَعَتْهَا إِلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله فَقَالَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله مَا هَذِهِ الْكَسِيرَةُ قَالَتْ قُرْصاً (7)خَبَزْتُهُ لِلْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ جِئْتُكَ مِنْهُ بِهَذِهِ الْكَسِيرَةِ (8)فَقَالَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله أَمَا إِنَّهُ أَوَّلُ طَعَامٍ دَخَلَ فَمَ أَبِيكَ مُنْذُ ثَلَاثٍ (9).
صفیه بنت عبد المطلب گوید: ما به همراه حسان بن ثابت در دژ فارع بودیم و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در خندق بود که مردی یهودی در دژ می چرخید و ما ترسیدیم که او کمینگاه ما را بیابد. پس به حسان گفتم: کاش بر این یهودی حمله می کردی، من می ترسم که از کمینگاه ما باخبر شود. گفت: ای دختر عبد المطلب، می دانی که من این کاره نیستم. گوید: پس خودم کمربند بستم و فرود آمدم و صخره ای برداشتم و آن شخص یهودی را کشتم. سپس به حسّان گفتم: برو و لباس و سلاحش را بردار. گفت: من نیازی به لباس و سلاح او ندارم. (10)
در قاموس آمده است که «فارع» قلعه ای در مدینه بود.
عیون الاخبار: امام رضا علیه السلام از پدرانش از علی علیه السلام روایت می کند که فرمود: در کندن خندق با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بودم که فاطمه آمد و پاره نانی با خود داشت و آن را به پیامبر داد. پیامبر فرمود: «این چیست؟» گفت: «نانی است که برای حسن و حسین میپختم و پارهای از آن را برای شما آوردم». پیامبر فرمود: «این نخستین خوراکی است که از سه روز به این طرف وارد دهان پدرت میشود». (11)
1) هو محمّد بن إسحاق بن يسار المدنيّ صاحب السيرة، روي عنه ابن هشام ذلك الحديث مفصلا في سيرته، و فيه: يحيي بن عباد بن عبد اللّه بن الزبير، عن أبيه عباد قال: كانت صفية بنت عبد المطلب في فارع حصن حسان بن ثابت.
2) العورة: الخلل في ثغر البلاد و غيره يخاف منه. كل مكمن للستر.
3) أي شددت وسطي بالحزام. اي بحبل او شبهه و في السيرة احتجزت اي شددت وسطي، و تروي هذه الكلمة: «اعتجرت» و معناه شددت معجري.
4) في المصدر: فقتلته به.
5) أمالي ابن الشيخ: 164.
6) كسرة خ ل. أقول: يوجد ذلك في العيون. و الكسرة بالكسر: القطعة من الشيء المكسور.
7) قرص خ ل.
8) في العيون: بهذه الكسرة.
9) عيون أخبار الرضا: 205 و 206.
10) . امالی طوسی / 164
11) . عیون الاخبار : 205 - 206
صح: عنه عليه السلام مثله(1).
ب، قرب الإسناد أَبُو الْبَخْتَرِيِّ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ أَنَّهُ قَالَ: الْحَرْبُ خُدْعَةٌ إِذَا حَدَّثْتُكُمْ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله حَدِيثاً فَوَ اللَّهِ لَأَنْ أَخِرَّ مِنَ السَّمَاءِ أَوْ يَخْطَفَنِي الطَّيْرُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ أَنْ أَكْذِبَ عَلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ إِذَا حَدَّثْتُكُمْ عَنِّي فَإِنَّمَا الْحَرْبُ خُدْعَةٌ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بَلَغَهُ أَنَّ بَنِي قُرَيْظَةَ بَعَثُوا إِلَي أَبِي سُفْيَانَ أَنَّكُمْ إِذَا الْتَقَيْتُمْ أَنْتُمْ وَ مُحَمَّدٌ (2)أَمْدَدْنَاكُمْ وَ أَعَنَّاكُمْ فَقَامَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله فَخَطَبَنَا فَقَالَ إِنَّ بَنِي قُرَيْظَةَ بَعَثُوا إِلَيْنَا أَنَّا إِذَا الْتَقَيْنَا نَحْنُ وَ أَبُو سُفْيَانَ أَمْدَدُونَا وَ أَعَانُونَا فَبَلَغَ ذَلِكَ أَبَا سُفْيَانَ فَقَالَ غَدَرَتْ يَهُودُ فَارْتَحَلَ عَنْهُمْ (3).
ب، قرب الإسناد أَبُو الْبَخْتَرِيِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بَعَثَ عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلَامُ يَوْمَ بَنِي قُرَيْظَةَ بِالرَّايَةِ وَ كَانَتْ سَوْدَاءَ تُدْعَي الْعُقَابَ وَ كَانَ لِوَاؤُهُ أَبْيَضَ (4).
الراية العلم الكبير و اللواء أصغر منها قال في المصباح لواء الجيش علمه و هو دون الراية.
ب، قرب الإسناد عَنْهُ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ أَنَّهُ قَالَ: عَرَضَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَوْمَئِذٍ يَعْنِي بَنِي قُرَيْظَةَ عَلَي الْعَانَاتِ فَمَنْ وَجَدَهُ أَنْبَتَ قَتَلَهُ وَ مَنْ لَمْ يَجِدْهُ أَنْبَتَ أَلْحَقَهُ بِالذَّرَارِيِّ (5).
ما، الأمالي للشيخ الطوسي ابْنُ مَخْلَدٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ نُصَيْرٍ (6)عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ كُمَيْتٍ عَنِ الْمُعَلَّي بْنِ مَهْدِيٍّ عَنْ أَبِي شِهَابٍ عَنِ الْحَجَّاجِ بْنِ أَرْطَأَةَ عَنْ عَبْدِ الْمَلِكِ بْنِ عُمَرَ (7)
قرب الاسناد: علی علیه السلام فرمود: «الحرب خدعۀ» (جنگ در گرو نیرنگ است) هرگاه من از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم حدیثی برای شما نقل کردم سوگند به خدا از آسمان فرو بیفتم یا پرندگان مرا بربایند برایم خوشایندتر از این است که بر پیامبر خدا دروغ ببندم، و اما اگر از خودم نقل کنم، می گویم: «الحرب خدعۀ». به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خبر رسید که بنو قریظه برای ابو سفیان فرستادند که اگر شما با محمد پیکار کنید شما را یاری و کمک می کنیم. پس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برخاست و برای ما خطبه خواند و فرمود: بنو قریظه برای ما فرستاده اند که اگر ما با ابو سفیان وارد نبرد شویم، ما را یاری و کمک می دهند. ابن خبر به ابو سفیان رسید و گفت: یهود نیرنگ زدند. پس از آن ها جدا شد. (8)
قرب الاسناد: ابو بختری از جعفر بن محمد از پدرش علیهما السلام روایت کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در روز بنی قریظه پرچم را به دست علی علیه السلام داد و آن پرچم، مشکی بود و عقاب نام داشت و لوای آن حضرت سفید بود. (9)
«الرایۀ» پرچم بزرگ است و «اللواء» کوچک تر از رایۀ است. در المصباح گوید: «لواء الجیش» یعنی پرچم لشکر که از رایۀ کوچک تر است.
قرب الاسناد: از جعفر از پدرش علیهما السلام روایت شد که فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در روز بنی قریظه مشرکان را بر طبق موی زهار آن ها محاکمه کرد، و هر کس که موی زهارش روئیده بود، کُشت و هر کس که نروئیده بود را در شمار کودکان قرار داد و نکشت. (10)
امالی: عبد الملک بن عمر
1) صحيفة الرضا : 15 وفيه منذ ثلاثة ايام.
2) و محمّدا خ أقول: هو الموجود في المصدر.
3) قرب الإسناد: 62 و 63.
4) قرب الإسناد: 62.
5) قرب الإسناد: 63.
6) في المصدر: جعفر بن محمّد بن نصير بن قاسم المعروف بالخلدي.
7) في المصدر و مستدرك الحاكم: عبد الملك بن عمير و هو الصحيح، و هو عبد الملك بن عمير بن سويد اللخمي راجع تهذيب التهذيب 6: 411.
8) . قرب الاسناد : 62 - 63
9) . قرب الاسناد : 62
10) . قرب الاسناد : 63
عَنْ عَطِيَّةَ رَجُلٍ مِنْ بَنِي قُرَيْظَةَ قَالَ: عُرِضْنَا عَلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَمَنْ كَانَتْ لَهُ عَانَةٌ قَتَلَهُ وَ مَنْ لَمْ تَكُنْ لَهُ عَانَةٌ تَرَكَهُ فَلَمْ تَكُنْ لِي عَانَةٌ فَتَرَكَنِي (1).
ك، إكمال الدين أَبِي عَنْ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ وَ الْبَزَنْطِيِّ مَعاً عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ عَنْ عِكْرِمَةَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: لَمَّا دَعَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بِكَعْبِ بْنِ أَسَدٍ لِيَضْرِبَ عُنُقَهُ فَأُخْرِجَ (2)وَ ذَلِكَ فِي غَزْوَةِ بَنِي قُرَيْظَةَ نَظَرَ إِلَيْهِ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقَالَ لَهُ يَا كَعْبُ أَ مَا نَفَعَكَ وَصِيَّةُ ابْنِ حَوَّاشٍ الْحَبْرِ الْمُقْبِلِ مِنَ الشَّامِ (3)فَقَالَ تَرَكْتُ الْخَمْرَ وَ الْحَمِيرَ وَ جِئْتُ إِلَي الْبُؤْسِ وَ التَّمَوُّرِ لِنَبِيٍّ يُبْعَثُ هَذَا أَوَانُ خُرُوجِهِ يَكُونُ مَخْرَجُهُ بِمَكَّةَ وَ هَذِهِ دَارُ هِجْرَتِهِ وَ هُوَ الضَّحُوكُ الْقَتَّالُ يَجْتَزِئُ بِالْكِسْرَةِ وَ التُّمَيْرَاتِ وَ يَرْكَبُ الْحِمَارَ الْعَارِي فِي عَيْنَيْهِ حُمْرَةٌ وَ بَيْنَ كَتِفَيْهِ خَاتَمُ النُّبُوَّةِ يَضَعُ سَيْفَهُ عَلَي عَاتِقِهِ لَا يُبَالِي بِمَنْ لَاقَي يَبْلُغُ سُلْطَانُهُ مُنْقَطَعَ الْخُفِّ وَ الْحَافِرِ قَالَ كَعْبٌ قَدْ كَانَ ذَلِكَ يَا مُحَمَّدُ وَ لَوْ لَا أَنَّ الْيَهُودَ تُعَيِّرُنِي أَنِّي جَبُنْتُ (4)عِنْدَ الْقَتْلِ لَآمَنْتُ بِكَ وَ صَدَّقْتُكَ وَ لَكِنِّي عَلَي دِينِ الْيَهُودِيَّةِ عَلَيْهِ أَحْيَا وَ عَلَيْهِ أَمُوتُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله قَدِّمُوهُ فَاضْرِبُوا عُنُقَهُ فَقُدِّمَ وَ ضُرِبَتْ عُنُقُهُ (5).
يج، الخرائج و الجرائح رُوِيَ أَنَّ عَامَ الْخَنْدَقِ أَصَابَ أَصْحَابَ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله مَجَاعَةٌ لِمَا حَاصَرَهُمُ الْمُشْرِكُونَ فَدَعَا بِكَفٍّ مِنْ تَمْرٍ وَ أَمَرَ بِثَوْبٍ فَبُسِطَ وَ أَلْقَي ذَلِكَ التَّمْرَ عَلَيْهِ وَ أَمَرَ مُنَادِياً يُنَادِي فِي النَّاسِ هَلُمُّوا إِلَي الْغَدَاءِ فَاجْتَمَعَ أَهْلُ الْمَدِينَةِ فَأَكَلُوا وَ صَدَرُوا وَ التَّمْرُ تَبِضُّ مِنْ أَطْرَافِ الثَّوْبِ.
از عطیّه یکی از افراد بنی قریظه روایت کرده که گوید: ما را به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نشان دادند و هر کدام از ما که موی زهار داشت کشت و هر کس که موی زهار نداشت، رها کرد و من در آن هنگام موی زهار نداشتم از این جهت مرا رها کرد. (6)
کمال الدین: عکرمه از ابن عبّاس روایت کرده که گوید: چون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در غزوه بنی قریظه کعب بن اسد را فراخواند تا گردنش را بزند و او را آوردند، رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم در وی نگریست و گفت: ای کعب! آیا سفارش ابن حوّاش دانشمندی که از شام میآمد برایت مفید نبود که گفت: شراب و نان را در شام فروگذاشتم و با سختی و مشتی خرما به خاطر پیامبری که مبعوث میشود آمدم او همین اوان برانگیخته میشود و در مکّه طلوع میکند و این شهر هجرتگاه او است و او خندان و کشنده دشمنان است به چند تکّه نان و چند دانه خرما اکتفاء میکند و بر حمار برهنه سوار میشود در چشمانش سرخی و بین دو کتفش خاتم نبوّت است، شمشیرش را بر دوشش مینهد و از هیچ کس پروا ندارد سلطنتش بدان جا رسد که کفش و پای کسی بدان جا نرسیده باشد. کعب گفت: ای محمّد! چنین است و اگر نبود که میترسم یهود مرا سرزنش کند که هنگام مرگ ترسید به تو ایمان میآوردم و تصدیقت میکردم و لیکن من بر دین یهودم بر آن زندگی میکنم و بر آن نیز خواهم مرد. رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم فرمود: او را بیاورید و گردنش را بزنید. آوردند و گردنش را زدند. (7)
خرائج: روایت شده که در سال خندق هنگامی که مشرکان مسلمانان را محاصره کردند، گرسنگی و قحطی دامنگیر اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شد. پیامبر مشتی خرما خواست و دستور فرمود که پارچه ای را پهن کنند و این کار انجام شد. سپس آن خرما را در آن ریخت و بعد به یک نفر دستور داد که مردم را برای غذا فراخواند. اهل مدینه جمع شدند و از آن خرما خوردند و سیر شدند. همان طور خرما از اطراف پارچه میریخت.
1) أمالي ابن الشيخ: 249، و رواه الحاكم في المستدرك 3: 35 بطريق آخر عن عبد الملك بن عمير، و فيه: فمن كان منا محتلما أو نبتت عانته قتل، فنظروا الي فلم تكن نبتت عانتي فتركت.
2) في المصدر: و اخرج.
3) في المصدر: الحبر الذي اقبل من الشام.
4) في المصدر: خشيت.
5) كمال الدين: 114 و 115، و أورده أيضا في باب البشائر بمولده راجع 15: 206.
6) . امالی : 249 و مستدرک حاکم 3 : 35
7) . کمال الدین : 114 - 115
بض الماء سال قليلا قليلا.
يج، الخرائج و الجرائح رُوِيَ أَنَّ الْحِصَارَ لَمَّا اشْتَدَّ عَلَي الْمُسْلِمِينَ فِي حَرْبِ الْخَنْدَقِ وَ رَأَي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مِنْهُمُ الضَّجَرَ لِمَا كَانَ فِيهِ مِنَ الضُّرِّ (1)صَعِدَ عَلَي مَسْجِدِ الْفَتْحِ فَصَلَّي رَكْعَتَيْنِ ثُمَّ قَالَ اللَّهُمَّ إِنْ تُهْلِكْ هَذِهِ الْعِصَابَةَ لَمْ تُعْبَدْ (2)بَعْدَهَا فِي الْأَرْضِ فَبَعَثَ اللَّهُ رِيحاً قَلَعَتْ خِيَمَ الْمُشْرِكِينَ وَ بَدَّدَتْ رَوَاحِلَهُمْ وَ أَجْهَدَتْهُمْ بِالْبَرْدِ وَ سَفَتِ الرِّمَالَ وَ التُّرَابَ عَلَيْهِمْ وَ جَاءَتْهُ الْمَلَائِكَةُ فَقَالَتْ يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ قَدْ أَمَرَنَا بِالطَّاعَةِ لَكَ فَمُرْنَا بِمَا شِئْتَ قَالَ (3)زَعْزِعِي الْمُشْرِكِينَ وَ أَرْعِبِيهِمْ وَ كُونُوا مِنْ وَرَائِهِمْ (4)فَفَعَلَتْ بِهِمْ ذَلِكَ وَ أَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَي يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ يَعْنِي أَحْزَابَ الْمُشْرِكِينَ فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيراً إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ أَيْ أَحْزَابُ الْعَرَبِ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ (5)يَعْنِي بَنِي قُرَيْظَةَ حِينَ نَقَضُوا عَهْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ صَارُوا مَعَ الْأَحْزَابِ عَلَي الْمُسْلِمِينَ ثُمَّ رَجَعَ مِنْ مَسْجِدِ الْفَتْحِ إِلَي مُعَسْكَرِهِ فَصَاحَ بِحُذَيْفَةَ بْنِ الْيَمَانِ وَ كَانَ قَدْ نَادَاهُ (6)ثَلَاثاً فَقَالَ فِي الثَّالِثَةِ لَبَّيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ تَسْمَعُ صَوْتِي وَ لَا تُجِيبُنِي فَقَالَ مَنَعَنِي شِدَّةُ الْبَرْدِ فَقَالَ اعْبُرِ الْخَنْدَقَ فَاعْرِفْ خَبَرَ قُرَيْشٍ وَ الْأَحْزَابِ وَ ارْجِعْ وَ لَا تُحْدِثْ حَدَثاً حَتَّي تَرْجِعَ إِلَيَّ قَالَ فَقُمْتُ وَ أَنَا أَنْتَفِضُ مِنَ الْبَرْدِ فَعَبَرْتُ الْخَنْدَقَ وَ كَأَنِّي فِي الْحَمَّامِ فَصِرْتُ إِلَي مُعَسْكَرِهِمْ فَلَمْ أَجِدْ هُنَاكَ إِلَّا خَيْمَةَ أَبِي سُفْيَانَ وَ عِنْدَهُ جَمَاعَةٌ مِنْ وُجُوهِ قُرَيْشٍ وَ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ نَارٌ تَشْتَعِلُ مَرَّةً وَ تَخْبُو أُخْرَي فَانْسَلَلْتُ فَجَلَسْتُ (7)بَيْنَهُمْ فَقَالَ أَبُو سُفْيَانَ إِنْ كُنَّا نُقَاتِلُ أَهْلَ الْأَرْضِ فَنَحْنُ بِالْقُدْرَةِ عَلَيْهِ وَ إِنْ كُنَّا
بضّ الماء یعنی آب اندک اندک ریخت.
خرائج: در جنگ خندق وقتی که محاصره مدینه شدت یافت و رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله دید که مردم از بدحالی و تنگنا مینالند، به مکان مسجد فتح رفت و دو رکعت نماز خواند و فرمود: «خداوندا! اگر این گروه هلاک شوند، در روی زمین کسی نیست تو را بپرستد». خداوند طوفانی فرستاد که چادرهای آن ها را کند و بارهایشان را زیر و رو نمود. و سرمای شدیدی بر آن ها وارد ساخت. و خاک و شن را روی آن ها ریخت. ملائکه پیش پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله آمدند و گفتند: یا رسول اللَّه! خداوند ما را امر نموده است به اطاعت تو، پس هر چه خواهی امر بفرما. حضرت فرمود: «مشرکین را حرکت دهید و آن ها را بترسانید و پشت سر آن ها باشید». پس ملائکه نیز انجام دادند آنچه را که حضرت به آنان امر فرموده بود. و آنگاه این آیات نازل شد: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جاءَتْکُمْ جُنُودٌ» مقصود احزاب مشرکان است. «فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ رِیحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ کانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیراً *إِذْ جاؤُکُمْ مِنْ فَوْقِکُمْ» یعنی احزاب عرب. «وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْکُمْ» یعنی بنی قریظه، وقتی که پیمانشان را با رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله شکستند به دشمنان اسلام پیوستند. پس از آن، پیامبر از مسجد فتح پایین آمد و حذیفة بن یمان را طلبید و سه بار او را صدا کرد و حذیفه بار سوم جواب داد و گفت: لبیک یا رسول اللَّه! حضرت فرمود: «صدایم را میشنوی ولی جواب نمیدهی!». حذیفه گفت: شدت سرما مانع میشد. حضرت فرمود: «از خندق بگذر و از قریش برای ما خبری بیاور و تا برگشتن هیچ کاری انجام نده». حذیفه میگوید: برخاستم در حالی که از سرما به خود میپیچیدم از خندق گذشتم. بدنم گرم شد مثل اینکه در حمام هستم. به طرف اردوگاه قریش رفتم، چادری جز چادر ابو سفیان ندیدم. پیش او بزرگان قریش نشسته بودند. در برابرشان هیزمی را آتش زده بودند. گاه شعلهور میشد و گاه باد خاموش میکرد. رفتم و در بین آن ها نشستم. ابو سفیان گفت: ما قدرت داریم با نیروی زمین بجنگیم
نُقَاتِلُ أَهْلَ السَّمَاءِ كَمَا يَقُولُ مُحَمَّدٌ فَلَا طَاقَةَ لَنَا بِأَهْلِ السَّمَاءِ انْظُرُوا بَيْنَكُمْ لَا يَكُونُ لِمُحَمَّدٍ عَيْنٌ بَيْنَنَا فَلْيَسْأَلْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً قَالَ حُذَيْفَةُ فَبَادَرْتُ إِلَي الَّذِي عَنْ يَمِينِي فَقُلْتُ مَنْ أَنْتَ قَالَ خَالِدُ بْنُ الْوَلِيدِ وَ قُلْتُ لِلَّذِي عَنْ يَسَارِي مَنْ أَنْتَ قَالَ فُلَانٌ فَلَمْ يَسْأَلْنِي أَحَدٌ مِنْهُمْ ثُمَّ قَالَ أَبُو سُفْيَانَ لِخَالِدٍ إِمَّا أَنْ تَتَقَدَّمَ أَنْتَ فَتَجْمَعَ (1)النَّاسَ لِيَلْحَقَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً فَأَكُونَ عَلَي السَّاقَةِ وَ إِمَّا أَنْ أَتَقَدَّمَ أَنَا وَ تَكُونَ عَلَي السَّاقَةِ قَالَ بَلْ أَتَقَدَّمُ أَنَا وَ تَتَأَخَّرُ أَنْتَ فَقَامُوا جَمِيعاً فَتَقَدَّمُوا وَ تَأَخَّرَ أَبُو سُفْيَانَ فَخَرَجَ مِنَ الْخَيْمَةِ وَ اخْتَفَيْتُ فِي ظِلِّهَا فَرَكِبَ رَاحِلَتَهُ وَ هِيَ مَعْقُولَةٌ مِنَ الدَّهَشِ الَّذِي كَانَ بِهِ فَنَزَلَ يَحِلُّ الْعِقَالَ فَأَمْكَنَنِي قَتْلَهُ فَلَمَّا هَمَمْتُ بِذَلِكَ تَذَكَّرْتُ قَوْلَ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لَا تُحْدِثَنَّ حَدَثاً حَتَّي تَرْجِعَ إِلَيَّ فَكَفَفْتُ وَ رَجَعْتُ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ قَدْ طَلَعَ الْفَجْرُ فَحَمِدَ اللَّهَ ثُمَّ صَلَّي بِالنَّاسِ الْفَجْرَ وَ نَادَي مُنَادِيهِ لَا يَبْرَحَنَّ أَحَدٌ مَكَانَهُ إِلَي أَنْ تَطْلُعَ الشَّمْسُ فَمَا أَصْبَحَ إِلَّا وَ قَدْ تَفَرَّقَ عَنْهُ الْجَمَاعَةُ إِلَّا نَفَراً يَسِيراً فَلَمَّا طَلَعَتِ الشَّمْسُ انْصَرَفَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ مَنْ كَانَ مَعَهُ فَلَمَّا دَخَلَ مَنْزِلَهُ أَمَرَ فَنُودِيَ أَلَا لَا يُصَلِّي أَحَدٌ إِلَّا فِي بَنِي قُرَيْظَةَ فَسَارَ الْمُسْلِمُونَ إِلَيْهِمْ فَوَجَدُوا النَّخْلَ مُحْدِقاً بِقَصْرِهِمْ وَ لَمْ يَكُنْ لِلْمُسْلِمِينَ مُعَسْكَرٌ يَنْزِلُونَ فِيهِ وَ وَافَي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقَالَ مَا لَكُمْ لَا تَنْزِلُونَ فَقَالُوا مَا لَنَا مَكَانٌ فَنَزَلَ مِنِ اشْتِبَاكِ النَّخْلِ فَدَخَلَ فِي طَرِيقٍ بَيْنَ النَّخْلِ فَأَشَارَ بِيَدِهِ يَمْنَةً فَانْضَمَّ النَّخْلُ بَعْضُهُ إِلَي بَعْضٍ وَ أَشَارَ بِيَدِهِ يَسْرَةً فَانْضَمَّ النَّخْلُ كَذَلِكَ وَ اتَّسَعَ لَهُمُ الْمَوْضِعُ فَنَزَلُوا.
يج، الخرائج و الجرائح رُوِيَ عَنِ الصَّادِقِ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَنَّهُ قَالَ: لَمَّا قَتَلَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَمْرَو بْنَ عَبْدِ وُدٍّ أَعْطَي سَيْفَهُ الْحَسَنَ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ قَالَ قُلْ لِأُمِّكَ تَغْسِلُ هَذَا الصَّيْقَلَ فَرَدَّهُ وَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ عِنْدَ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله وَ فِي وَسَطِهِ نُقْطَةٌ لَمْ تُنَقَّ قَالَ أَ لَيْسَ قَدْ غَسَلَتْهُ الزَّهْرَاءُ قَالَ نَعَمْ قَالَ فَمَا هَذِهِ النُّقْطَةُ قَالَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله يَا عَلِيُّ سَلْ ذَا الْفَقَارِ يُخْبِرْكَ فَهَزَّهُ وَ قَالَ أَ لَيْسَ قَدْ غَسَلَتْكَ الطَّاهِرَةُ مِنْ دَمِ الرِّجْسِ النِّجْسِ فَأَنْطَقَ اللَّهُ السَّيْفَ فَقَالَ بَلَي
ولی طاقت مقابله با نیروی آسمان را نداریم. هر کس از کسی که در کنارش نشسته بپرسد تا بفهمیم جاسوسی از طرف محمّد اینجا نیست. حذیفه میگوید: بیدرنگ از کسی که در سمت راستم نشسته بود، پرسیدم: تو کیستی؟ گفت: خالد بن ولید. و از کسی که سمت چپم بود، پرسیدم، گفت: فلان. ولی کسی از من نپرسید که تو کیستی؟ سپس ابو سفیان به خالد گفت: برو مردم را برای حرکت جمع کن تا به همدیگر ملحق شوند و من در ساقه (دنباله لشکر) و تو در جلو لشکر قرار بگیر یا اینکه تو در ساقه و عقب سپاه باش. خالد گفت: بلکه من پیش از سپاه و تو در دنبال آن باش. همه رفتند ابو سفیان عقب ماند. و از چادر خارج شد، من هم در سایه او میرفتم. سوار شترش - که پای آن بسته بود - شد و با عجله، پیوسته به شتر تازیانه میزد تا اینکه فهمید پای او بسته است. پیاده شد و پای شتر را باز کرد. به آسانی میتوانستم او را بکشم، قصد کشتن او را نمودم ولی سفارش پیامبر به یادم آمد که فرمود: «هیچ کاری انجام نده تا به سوی من برگردی» لذا به او آزاری نرساندم و برگشتم. صبح شده بود و پیامبر خدا را شکر کرد سپس نماز صبح را با مردم خواند. و شخصی گفت: کسی از جای خود حرکت نکند تا اینکه خورشید طلوع نماید. وقتی هوا روشن شد، جز چند نفر، کسی از جای خود برنخاسته بود. وقتی که خورشید طلوع کرد پیامبر و همراهانش برگشتند. و دستور داد بانگ زدند که همه نماز ظهر را در بنی قریظه بخوانند. مسلمانان به طرف آن ها رفتند و به جایی رسیدند که از نخل پوشیده بود و جایی برای فرود آمدن نبود. وقتی که رسول خدا رسید، فرمود: چرا فرود نمیآیید؟ گفتند: از زیادی درختان خرما، جایی برای فرود آمدن نیست. حضرت در راهی بین درختان ایستاد و به راست و چپ اشاره کرد که درختان کنار رفتند و به هم چسبیدند و جا باز شد و همه فرود آمدند.
خرایج: از امام صادق علیه السلام روایت شد که فرمود: چون علی علیه السلام عمرو بن عبدود را کشت، شمشیرش را به فرزندش حسن علیه السلام داد و فرمود: به مادر بگو این شمشیر تیز را بشوید. حسن علیه السلام شمشیر را بازگرداند در حالی که علی علیه السلام در خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نشسته بود و لکه ای در وسط شمشیر بود که پاک نشده بود. فرمود: آیا فاطمه زهراء این را نشسته است؟ فرمود: آری. فرمود: پس این لکه چیست؟ پیامبر صلی الله علیه و سلم فرمود: ای علیّ از ذو الفقار بپرس به تو خبر می دهد. علی علیه السلام شمشیر را تکان داد و فرمود: آیا فاطمه طاهره تو را از خون آن مرد نجس و ناپاک نشسته است؟ پس خداوند شمشیر را به سخن آورد و گفت: آری،
1) إلي. خ ل.
وَ لَكِنَّكَ مَا قَتَلْتَ بِي أَبْغَضَ إِلَي الْمَلَائِكَةِ مِنْ عَمْرِو بْنِ عَبْدِ وُدٍّ فَأَمَرَنِي رَبِّي فَشَرِبْتُ هَذِهِ النُّقْطَةَ مِنْ دَمِهِ وَ هُوَ حَظِّي مِنْهُ فَلَا تَنْتَضِينِي يَوْماً إِلَّا وَ رَأَتْهُ الْمَلَائِكَةُ وَ صَلَّتْ عَلَيْكَ (1).
نضا السيف و انتضاه سله.
شا، الإرشاد كانت غزاة الأحزاب بعد بني النضير و ذلك أن جماعة من اليهود منهم سلام بن أبي الحقيق النضيري و حيي بن أخطب و كنانة بن الربيع و هوذة بن قيس الوالبي و أبو عمارة (2)الوالبي في نفر من بني والبة خرجوا حتي قدموا مكة فصاروا إلي أبي سفيان صخر بن حرب لعلمهم بعداوته لرسول الله صلي الله عليه و آله و تسرعه إلي قتاله فذكروا له ما نالهم منه و سألوه المعونة لهم علي قتاله فقال لهم أبو سفيان أنا لكم حيث تحبون فاخرجوا إلي قريش فادعوهم إلي حربه و اضمنوا النصرة لهم و الثبوت معهم حتي تستأصلوه فطافوا علي وجوه قريش و دعوهم إلي حرب النبي صلي الله عليه و آله و قالوا لهم أيدينا مع أيديكم و نحن معكم حتي نستأصله فقالت لهم قريش يا معشر اليهود أنتم أهل الكتاب الأول و العلم السابق و قد عرفتم الدين الذي جاء به محمد و ما نحن عليه من الدين فديننا خير من دينه أم هو أولي بالحق منا فقالوا لهم بل دينكم خير من دينه (3)فنشطت قريش لما دعوهم إليه من حرب رسول الله صلي الله عليه و آله و جاءهم أبو سفيان فقال لهم قد مكنكم الله من عدوكم و هذه اليهود تقاتله معكم و لن تنفك (4)عنكم حتي يؤتي علي جميعها أو نستأصله (5)
و اما آنچه که تو به وسیله من کشتی، در نزد فرشتگان از عمرو بن عبدود مبغوض تر است، از این روی خداوند مرا امر فرود و من از این لکّه خون او نوشیدم و این بهره من از اوست. پس هر گاه مرا از نیام بیرون بکشی فرشتگان این لکه را می بینند و بر تو درود می فرستند.
«نضی السیف و انتضاه» یعنی شمشیر را از نیام کشید.
ارشاد: پس از کارزار بنی نضیر واقعه جنگ احزاب اتفاق افتاد و سبب این جنگ این بود که عده ای از یهودیان از قبیل سلام بن ابی الحقیق نضیری و حیی بن اخطب و کنانة بن ربیع و هوذة بن قیس والبی و ابو عماره والبی با عده از مردم والبه به مکه رفته و با ابو سفیان که می دانستند با رسول خدا سابقه دشمنی دارد ملاقات کردند و او را به جنگ با آن حضرت تحریک نمودند و از ناراحتی هائی که به خیال خود از آن حضرت دیده بودند به وی شکایت کردند و از او خواستند تا آنان را برای مبارزه با پیامبر یاری نماید. ابو سفیان گفت: ما به هر طریقی که بخواهید در اختیار شما هستیم. اینک پیش قریش رفته آن ها را به جنگ وی بخوانید و متعهد شوید که دست از یاری آن ها برندارید و تا آخرین لحظه با آنان همکاری نمائید تا پیروز شده و پیامبر را بیچاره سازید. یهودی ها به ملاقات سران قریش رفته و آنان را به جنگ با پیامبر دعوت کردند و اضافه کردند ما همه جا با شما همکاری کرده و به پشتیبانی از شما می کوشیم تا او را مستأصل و بیچاره سازیم. قریش گفتند: ای گروه یهودی شما مردمی هستید که اولین کتاب به شما ارزانی شده و سابقه علمتان معلوم است و از دینی که محمد ادعا می کند و دینی که ما به دستورات آن رفتار می کنیم باخبرید، اکنون بگوئید آیا دین ما بهتر است یا آئینی که او آورده به حقیقت نزدیکتر است. یهودیان برای آنکه به منظور خود رسیده باشند گفتند: دین شما از دین او بهتر است و به حقیقت نزدیک تر. قریش از شنیدن این سخن خوشحال شده و خود را برای جنگ با رسول خدا آماده کردند. چون آمادگی آنان مسلم شد ابو سفیان با قریش ملاقات کرده گفت: خدای متعال شما را در باره دشمنتان یاری کرد و اینک یهود هم به همراهی شما با وی می جنگند یا همهشان نابود شوند و یا او و پیروانش را بیچاره سازند.
1) لم نجد الأحاديث الثلاثة في الخرائج المطبوع و ذكرنا قبلا ان المطبوع مختصر، و كانت نسخة المصنّف تامّة تزيد علي المطبوع.
2) في سيرة ابن هشام: و أبو عمّار الوائلي في نفر من بني النضير و نفر من بني وائل.
3) زاد في السيرة: و أنتم أولي بالحق منه، فهم الذين أنزل اللّه فيهم: «أَ لَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ» فذكر الآيات إلي قوله: «وَ كَفي بِجَهَنَّمَ سَعِيراً».
4) و لن تنفتل خ ل.
5) علي جميعهم أو تستأصله خ ل.
و من اتبعه فقويت عزائمهم إذ ذاك في حرب النبي صلي الله عليه و آله (1)ثم خرج اليهود حتي جاءوا غطفان و قيس غيلان (2)فدعوهم إلي حرب رسول الله صلي الله عليه و آله و ضمنوا لهم النصرة و المعونة و أخبروهم باتباع قريش لهم علي ذلك فاجتمعوا (3)معهم و خرجت قريش و قائدها إذ ذاك أبو سفيان صخر بن حرب و خرجت غطفان و قائدها عيينة بن حصن في بني فزارة و الحارث بن عوف في بني مرة و وبرة بن طريف في قومه من أشجع (4)و اجتمعت قريش معهم فلما سمع رسول الله صلي الله عليه و آله اجتماع الأحزاب (5)عليه و قوة عزيمتهم في حربه استشار أصحابه فأجمع (6)رأيهم علي المقام بالمدينة و حرب القوم إن جاءوا إليهم علي أنقابها (7)فأشار (8)سلمان الفارسي رحمه الله علي رسول الله صلي الله عليه و آله بالخندق فأمر بحفره و عمل فيه بنفسه و عمل فيه المسلمون و أقبلت الأحزاب إلي رسول الله صلي الله عليه و آله (9)فهال المسلمين أمرهم و ارتاعوا من كثرتهم و جمعهم فنزلوا ناحية من الخندق و أقاموا بمكانهم بضعا و عشرين
آن ها هم به تمام معنی و با عزمی راسخ برای جنگ با پیامبر اکرم آماده گردیدند. یهود که قریش را با خود همآهنگ کردند به قبیله غطفان و قیس عیلان رفته آنان را هم به جنگ با پیامبر دعوت کردند و متعهد شدند به آنان کمک و مساعدت نمایند و از همکاری قریش و اتفاقی که با یهودان نموده بودند به این قبائل اطلاع دادند. پس از انعقاد قرارداد یهود با قریش و سایر قبائل و آمادگی برای جنگ با رسول خدا قریش به سرپرستی ابو سفیان و غطفان به ریاست عیینة بن حصن در میان بنی فزاره و حارث بن عوف در بنی مرّه و وبرة بن طریف در اشجع حرکت کردند و قریش همچنانکه گفتیم به کمک این قبائل قیام نمود. رسول خدا وقتی که از اجتماع احزاب و قبائل باخبر شد و دانست با عزیمتی شکست ناپذیر به جنگ با او آماده شدهاند با یاران خود در این خصوص مشورت کرد. یاران رسول خدا هم متفقا رأی دادند که در مدینه بمانند و اگر دشمنان بر آن ها تاختند از راه های کوهستانی که آماده بوده استفاده کرده با آنان بجنگند. سلمان این رأی را نپسندیده و خاطر نشان ساخت بهتر آن است خندقی حفر کنند. رسول خدا خواسته سلمان را پذیرفته فرمان داد تا مسلمانان به حفر خندق بپردازند و خود آن حضرت هم با یاران خود همکاری می کرد. در همان وقت احزاب رسیدند مسلمانان که آن ها را دیدند از جمعیت و آمادگی آن ها بیمناک شده در گوشه از خندق مدت بیست و چند
1) رسول اللّه خ ل.
2) في المصدر: عيلان بالعين المهملة. و في السيرة: «غطفان من قيس عيلان» و لعله الصحيح لان غطفان: بطن من قيس عيلان.
3) و اجتمعوا خ ل.
4) في السيرة: و مسعر بن رخيلة بن نويرة بن طريف (و ساق نسبه الي غطفان) فيمن تابعه من قومه من اشجع.
5) في المصدر: باجتماع الأحزاب.
6) فاجتمع خ ل.
7) الانقاب جمع النقب: الثقب. الطريق في الجبل.
8) و أشار خ ل.
9) الي النبيّ خ ل. أقول: و في السيرة: اقبلت قريش حتّي نزلت بمجتمع الاسيال من دومة بين الجرف و زغابة عشرة آلاف من أحابيشهم و من تبعهم من بني كنانة و أهل تهامة، و اقبلت غطفان و من تبعهم من أهل نجد حتّي نزلوا بذنب نقمي الي جانب احد، و خرج رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله و المسلمون حتّي جعلوا ظهورهم الي سلع في ثلاثة آلاف من المسلمين، فضرب هنالك عسكره و الخندق بينه و بين القوم قال ابن هشام: و استعمل علي مدينة ابن أم مكتوم. قال ابن إسحاق: وامر بالذرارى والنساء فجعلوا في الاطام.
ليلة لم يكن بينهم حرب إلا الرمي بالنبل و الحصي فلما رأي رسول الله صلي الله عليه و آله ضعف قلوب أكثر المسلمين (1)من حصارهم لهم و وهنهم في حربهم بعث إلي عيينة بن حصن و الحارث بن عوف و هما قائدا غطفان يدعوهما إلي صلحه و الكف عنه و الرجوع بقومهما عن حربه علي أن يعطيهما ثلث ثمار المدينة و استشار سعد بن عبادة (2)فيما بعث به إلي عيينة و الحارث فقال (3)يا رسول الله إن كان هذا الأمر لا بد لنا من العمل به لأن الله أمرك فيه بما صنعت و الوحي جاءك به فافعل ما بدا لك و إن كنت تختار (4)أن تصنعه لنا كان لنا فيه رأي فقال صلي الله عليه و آله لم يأتني وحي به و لكني رأيت (5)العرب قد رمتكم عن قوس واحدة و جاءوكم (6)من كل جانب فأردت أن أكسر عنكم من شوكتهم إلي أمر ما فقال سعد بن معاذ قد كنا نحن و هؤلاء القوم علي الشرك بالله و عبادة الأوثان لا نعرف الله و لا نعبده و نحن لا نطعمهم من ثمرنا إلا قري أو بيعا و الآن حين (7)أكرمنا الله بالإسلام و هدانا به (8)و أعزنا بك نعطيهم أموالنا ما بنا (9)إلي هذا من حاجة و الله لا نعطيهم إلا السيف حتي يحكم الله بيننا و بينهم فقال رسول الله صلي الله عليه و آله الآن قد عرفت ما عندكم فكونوا علي ما أنتم عليه فإن الله تعالي لن يخذل نبيه و لن يسلمه حتي ينجز له ما وعده.
ثم قام رسول الله صلي الله عليه و آله في المسلمين (10)يدعوهم إلي جهاد العدو و يشجعهم و
شب اقامت کردند و در این مدت به غیر از تیر و نیزه و سنگ جنگ دیگری اتفاق نیفتاد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وقتی متوجه شد بیشتر مسلمانان با ضعف و سستی روبرو شده و آمادگی برای کارزار ندارند فرستاده ای به جانب عیینه و حارث که دو نفر سپهدار غطفان بوده فرستاد و از آن ها درخواست کرد تا کارزار را به صلح خاتمه دهند و بازگردند در برابر یک سوم از میوه مدینه بدان ها تسلیم شود و ضمنا با سعد بن معاذ و سعد بن عباده در این خصوص مشورت فرمود. عرض کردند هر گاه صلح ما با این جمعیت به حکم وحی و دستور الهی است چاره از پذیرش فرمان نیست و ما خواه ناخواه با آنان به مصالحه میپردازیم و اگر می خواهی برای آسایش ما دست به کار صلح بزنید ما در این باره رأی بخصوصی داریم. رسول خدا فرمود: وحیی نرسیده و فرمانی نیامده لیکن میبینیم اعراب شما را با یک کمان بیچاره کرده و از همه طرف به جانب شما روی آوردهاند خواستم تا بدین وسیله اندکی از شوکت آنان بکاهم. سعد بن معاذ عرض کرد: ما با ایشان پیش از این در شرک به خدا و بتپرستی شریک بودیم و خدائی نمی شناختیم و او را نمیپرستیدیم و همان وقت هر گاه می خواستیم از دسترنج خود بدان ها بدهیم یا به عنوان مهمانی بوده و یا به فروش، و اکنون که خدای متعال نعمت اسلام را به ما ارزانی داشته و ما را به آئین آن رهبری فرموده و به وجود اقدس تو بر دیگران برتری داده چگونه ممکن است بدون اندک نیازی دسترنج خود را در تحت اختیار آن ها قرار دهیم، سوگند به خدا جز دم شمشیر تیز چیز دیگری به آن ها نخواهیم داد تا خدا میان ما و ایشان حکومت فرماید. رسول خدا فرمود: اکنون از عقیده قلبی شما کاملا با خبر شدم به همان عزیمتی که دارید پایدار باشید زیرا خدای متعال هیچ گاه پیامبرش را خوار نمی کند و تا به وعده خود وفا نکند او را آسوده نمی سازد.
سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از جای برخاست و مسلمانان را به جهاد با دشمن دعوت کرد و آنان را تشجیع
1) المؤمنين خ ل.
2) و سعد بن معاذ خ. أقول: في المصدر و السيرة: سعد بن معاذ و سعد بن عبادة.
3) فقالا خ ل أقول: هو الموجود في المصدر و السيرة.
4) تحب خ ل.
5) في السيرة: قال: بل شيء اصنعه لكم، و اللّه ما اصنع ذلك الا لانني رأيت.
6) في المصدر: و كالبوكم.
7) في السيرة: و هم لا يطمعون ان يأكلوا منها تمرة إلا قري أو بيعا، أ فحين.
8) و هدانا له خ ل.
9) ما لنا خ ل.
10) في الناس خ ل.
يعدهم النصر من الله فانتدبت فوارس من قريش للبراز منهم عمرو بن عبد ود بن أبي قيس بن عامر بن لؤي بن غالب و عكرمة بن أبي جهل و هبيرة بن أبي وهب المخزوميان و ضرار بن الخطاب و مرداس الفهري (1)فلبسوا للقتال ثم خرجوا علي خيلهم حتي مروا بمنازل بني كنانة فقالوا تهيئوا يا بني كنانة للحرب ثم أقبلوا تعنق بهم خيلهم حتي وقفوا علي الخندق فلما تأملوه قالوا و الله إن هذه مكيدة ما كانت العرب تكيدها ثم تيمموا مكانا من الخندق فيه ضيق فضربوا خيلهم فاقتحمته و جاءت بهم في السبخة بين الخندق و سلع و خرج أمير المؤمنين علي عليه السلام (2)في نفر معه من المسلمين حتي أخذوا عليهم الثغرة التي اقتحموها فتقدم عمرو بن عبد ود الجماعة الذين خرجوا معه و قد أعلم ليري مكانه فلما رأي المسلمين وقف هو و الخيل التي معه و قال هل من مبارز (3)فبرز له (4)أمير المؤمنين عليه السلام فقال له عمرو ارجع يا ابن الأخ فما أحب أن أقتلك فقال له أمير المؤمنين عليه السلام قد كنت يا عمرو عاهدت الله أن لا يدعوك رجل من قريش إلي إحدي خصلتين إلا اخترتها منه قال (5)أجل فما ذاك قال إني أدعوك إلي الله و رسوله و الإسلام قال لا حاجة لي إلي ذلك (6)قال فإني أدعوك إلي النزال فقال ارجع فقد كان بيني و بين أبيك خلة و ما أحب أن أقتلك فقال له أمير المؤمنين عليه السلام لكنني و الله أحب أن أقتلك ما دمت آبيا للحق فحمي (7)عمرو عند ذلك (8)
و تحریک می کرد و وعده یاری خدا می داد. همان وقت عده ای از سوارگان قریش از قبیل عمرو بن عبد ودّ و عکرمة بن ابو جهل و هبیرة بن وهب و ضرار بن خطاب و مرداس فهری آماده کارزار شده و لباس جنگ را استوار کرده بر اسبان خود جهیده به آسایشگاه های بنی کنانه رفته آنان را برای حرب آماده کرده سپس اسب رانده کنار خندق آمدند خوب دقت کرده گفتند: سوگند به خدا این حیلهای است که تا کنون میان عرب سابقه نداشته است. آنگاه محل تنگی از خندق را در نظر گرفته اسب ها را رانده تصادفا در میان شورهزاری که در خندق و سلع واقع شده بود درآمدند. امیر المؤمنین علیه السلام با عده از مسلمانان سر راه بر آن ها گرفتند. عمرو بن عبد ودّ برای اینکه اهمیت خود را حفظ کرده و ضمنا دلاوری خود را هم نشان داده باشد برابر اصحابش ایستاده مبارز طلبید علی علیه السلام قدم پیش گذارده عمرو به او گفت: ای پسر عمو بازگرد که من دوست نمی دارم تو را بکشم. علی علیه السلام فرمود: ای عمرو شنیدهام با خدا عهد کردی هر گاه یکی از قریشی ها یکی از دو کار را از تو بخواهند تو بپذیری و انجام دهی؟ گفت: آری چنین است اینک دو خواسته تو کدام است؟ فرمود یکی آنکه به خدا و رسول ایمان بیاوری و دین اسلام را برگزینی. گفت: من نیازی به اسلام و خدا و رسول ندارم. فرمود: خواسته دوم این است که از مرکب به زیر آئی تا پیاده جنگ کنیم. عمرو گفت: ای علی برگرد که میان من و پدر تو سابقه رفاقت بوده و دوست نمی دارم تو به دست من کشته شوی. علی علیه السلام فرمود سوگند به خدا من دوست می دارم تو را بکشم مگر آنکه به طرف حق روی آوری و دست از بتپرستی برداری. حمیت دلاوری عمرو را ناراحت کرده با کمال تعجب
1) في السيرة: و ضرار بن الخطّاب (الشاعر) بن مرداس أخو بني محارب بن فهر.
2) ابن أبي طالب خ.
3) في السيرة: الثغرة التي اقحموا منها خيلهم، و اقبلت الفرسان تعنق نحوهم، و كان عمرو بن عبد ود قد قاتل يوم بدر حتّي اثبتته الجراحة، فلم يشهد يوم احد، فلما كان يوم الخندق خرج معلما ليري مكانه، فلما وقف هو و خيله قال: من يبارز؟.
4) فبرز إليه خ ل. أقول: هو الموجود في المصدر.
5) فقال خ ل.
6) في ذلك خ ل.
7) حمي: غضب و اشتد غضبه.
8) من ذلك خ ل.
و قال أ تقتلني و نزل عن فرسه فعقره و ضرب وجهه حتي نفر و أقبل علي علي عليه السلام (1)مصلتا بسيفه (2)و بدره بالسيف فنشب سيفه في ترس علي عليه السلام فضربه (3)أمير المؤمنين ضربة فقتله فلما رأي عكرمة بن أبي جهل و هبيرة بن أبي وهب و ضرار بن الخطاب عمرا صريعا ولوا بخيلهم منهزمين حتي اقتحموا الخندق لا يلوون إلي شيء و انصرف أمير المؤمنين عليه السلام إلي مقامه الأول و قد كادت نفوس القوم الذين خرجوا معه إلي الخندق تطير جزعا وَ هُوَ يَقُولُ:
نَصَرَ الْحِجَارَةَ مِنْ سَفَاهَةِ رَأْيِهِ *** وَ نَصَرْتُ رَبَّ مُحَمَّدٍ (4)بِصَوَابٍ
فَضَرَبْتُهُ وَ تَرَكْتُهُ مُتَجَدِّلًا(5)*** كَالْجِذْعِ بَيْنَ دَكَادِكَ وَ رَوَابِيَ
وَ عَفَفْتُ عَنْ أَثْوَابِهِ وَ لَوْ أَنَّنِي *** كُنْتُ الْمُقَطَّرَ بَزَّنِي أَثْوَابِي
لَا تَحْسَبُنَّ اللَّهَ خَاذِلَ دِينِهِ *** وَ نَبِيِّهِ يَا مَعْشَرَ الْأَحْزَابِ
و قد روي محمد بن عمر الواقدي قال حدثني عبد الله بن جعفر عن أبي عون عن الزهري قال :
جاء عمرو بن عبد ود و عكرمة بن أبي جهل و هبيرة بن أبي وهب و نوفل بن عبد الله بن المغيرة و ضرار بن الخطاب في يوم الأحزاب إلي الخندق فجعلوا يطوفون به يطلبون مضيقا منه فيعبرون حتي انتهوا إلي مكان أكرهوا خيولهم فيه فعبرت و جعلوا يجيلون خيلهم (6)فيما بين الخندق و سلع و المسلمون وقوف لا يقدم منهم أحد عليهم و جعل عمرو بن عبد ود يدعو إلي البراز و يعرض للمسلمين (7)و يقول:
گفت: تو مرا می کشی؟! همان جا از اسب پیاده شده دست و پای آن را پی کرده و با مشت به صورت آن حیوان کوبید شمشیر کشیده به جانب آن حضرت حمله آورد و چون پلنگ تیر خورده شمشیری به سپر علی علیه السلام نواخت. علی علیه السلام هم با ضربتی او را از پای درآورد و کشت. همراهیان که سردار نامی خود را به سادگی کشته یافتند بدون آنکه اثری از خود نشان دهند از خندق خارج شده به طرف مردان خود فرار کردند و علی علیه السلام هم به جای اول خود بازگشت و نزدیک بود آنان که با وی آمده بودند از ترس بمیرند. امیر المؤمنین علیه السلام در باره قتل او سرود:
او را از دم تیغ گذراندم و جسد بی جان او را مانند شاخه درخت خرمائی که میان سنگها و پشته ها میافتد به حال خود گذاشتم.
من از آنجا که پاکدامن و از ما سوای خدا بینیازم لباس های او را بیرون نیاوردم و اگر او به جای من بود مرا عریان می ساخت.
شما ای مردم احزاب خیال نکنید که خدا دین خود و رسولش را خوار و تنها گذارده و یار و یاوری ندارد.
زهری گوید: در روز جنگ احزاب عمرو عبد ودّ و عکرمه و هبیره و نوفل بن عبد اللَّه و ضرار در کنار خندق می گشتند و محل باریکی می جستند که از آن بتوانند عبور کنند و خود را به مسلمانان برسانند تا به محلی رسیدند که اسب هاشان حاضر برای رفتن و عبور کردن از آنجا نبودند تا بالاخره اسب های خود را میان شورزار و شکافی به جولان درآوردند و مسلمانان هم ایستاده لیکن کسی جرأت نداشت که خود را در برابر این مبارزان درآورد. عمرو بن عبد ودّ پیوسته مبارز می طلبید و به کنایه می گفت:
و لقد بححت من النداء *** بجمعهم هل من مبارز
و في كل ذلك يقوم عليُّ بن أبي طالب عليه السلام (1)ليبارزه فيأمره رسول الله صلي الله عليه و آله بالجلوس انتظاراً منه ليتحرك غيره و المسلمون كأن علي رءوسهم الطير لمكان عمرو بن عبد ودّ و الخوف منه و ممن معه و وراءه (2)فلما طال نداء عمرو بالبراز و تتابع قيام أمير المؤمنين عليه السلام قَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله ادْنُ مِنِّي يَا عَلِيُّ فَدَنَا مِنْهُ فَنَزَعَ عِمَامَتَهُ مِنْ رَأْسِهِ وَ عَمَّمَهُ بِهَا وَ أَعْطَاهُ سَيْفَهُ وَ قَالَ لَهُ امْضِ لِشَأْنِكَ ثُمَّ قَالَ اللَّهُمَّ أَعِنْهُ فسعي نحو عمرو و معه جابر بن عبد الله الأنصاري رحمه الله لينظر ما يكون منه و من عمرو فلما انتهي أمير المؤمنين عليه السلام إليه قال له يا عمرو إنك كنت في الجاهلية تقول لا يدعوني أحد إلي ثلاث و اللات و العزي إلا قبلتها أو واحدة منها قال أجل قال فإني أدعوك إلي شهادة أن لا إله إلا الله و أن محمدا رسول الله و أن تسلم لرب العالمين قال يا ابن أخ (3)أخر هذه عني فقال له أمير المؤمنين عليه السلام أما إنها خير لك لو أخذتها ثم قال فهاهنا أخري قال و ما هي قال ترجع من حيث جئت قال لا تحدث نساء قريش بهذا أبدا قال فهاهنا أخري قال و ما هي قال تنزل فتقاتلني فضحك عمرو و قال إن هذه الخصلة ما كنت أظن أن أحدا من العرب يرومني عليها إني لأكره أن أقتل الرجل الكريم مثلك و قد كان أبوك لي نديما قال علي عليه السلام لكني أحب أن أقتلك فانزل إن شئت فأسف عمرو و نزل و ضرب وجه فرسه حتي رجع فقال جابر رحمه الله فثارت بينهما قترة فما رأيتهما فسمعت (4)التكبير تحتها فعلمت أن عليا قد قتله فانكشف أصحابه حتي طفرت خيولهم الخندق و تبادروا (5)
بس که هل من مبارز گفتم و جنگجو طلبیدم صدایم گرفت و خسته شدم.
در تمام این مدت امیر المؤمنین علیه السلام عزیمت میدان او می کرد لیکن رسول خدا اجازه نمی داد و منتظر بود شاید دیگری پیشنهاد مبارزه با او را بدهد. اتفاقا مسلمانان که از او و همراهیان و پشتیبانانشان کاملا به وحشت افتاده بودند جرأت مبارزه با او را نداشتند و مانند آدمی که کرکس مرگ بر سر او نشسته در جای خود خشک شده بودند. چون مبارز طلبیدن عمرو طولانی شد و از آن طرف علی علیه السلام هم سعی می کرد هر چه زودتر به میدان او برود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به او فرمود: نزدیک من بیا. او نزدیک رفته رسول خدا عمامه خود را بر سر او گذارده و شمشیرش را به او داده فرمود: برو و دین خدا را یاری کن و ضمنا دعا کرده که خدایا او را یاری کن. علی علیه السّلام به طرف عمرو رفته و جابر انصاری هم برای آنکه ناظر اعمال این دو نفر دلاور باشد به میدان آمد. علی علیه السلام که با وی روبرو شد، فرمود: ای عمرو در زمان جاهلیت می گفتی سوگند به لات و عزی هر گاه کسی سه حاجت یا یکی از آن ها را از من درخواست کند من نیاز او را بر میآورم. گفت: آری چنین است. فرمود: اینک حاجت من این است گواهی دهی به یکتائی خدا و نبوت رسول او و تسلیم امر خدا شوی. عمرو گفت: ای پسر عم دست از این حرف بردار که مرا بدان نیازی نیست. فرمود: نه چنین است بلکه اگر بدان چه گفتم اقرار کنی به نفع تو تمام خواهد شد. سپس فرمود: حاجت دیگر من این است از همان راهی که آمده بازگردی. گفت: این هم نشدنی است زیرا زن های قریش این کار مرا نقل محافل خود قرار می دهند. فرمود: حاجت دیگر من این است که پیاده شوی و با من به مبارزه بپردازی، عمرو از این سخن خندید و گفت: این حاجتی بود که تا کنون هیچ یک از عرب از من درخواست نکرده بودند در عین حال من حاضر نیستم مانند تو بزرگواری را به قتل برسانم زیرا پدرت دوست صمیمی من بود. علی علیه السلام فرمود: لیکن من دوست دارم تو را بکشم اینک اگر مایلی از اسب فرود آی. عمرو متأثر شده از مرکب به زیر آمده با مشت به صورت اسبش زده و آن حیوان را به عقب راند. جابر گوید: این دو سوار یلیل به یکدیگر درآویختند و گرد و غباری بلند شد چنانچه آن ها را ندیدم فاصله نشد که از میان غبار صدای علی علیه السلام به تکبیر بلند شد. دانستم علی علیه السلام عمرو را کشت.
أصحاب النبي صلي الله عليه و آله حين سمعوا التكبير ينظرون ما صنع القوم فوجدوا نوفل بن عبد الله في جوف الخندق لم ينهض به فرسه فجعلوا يرمونه بالحجارة فقال لهم قتلة أجمل من هذه ينزل إلي بعضكم أقاتله فنزل إليه أمير المؤمنين عليه السلام فضربه حتي قتله و لحق هبيرة فأعجزه و ضرب (1)قربوس سرجه و سقطت درع كانت عليه (2)و فر عكرمة و هرب ضرار بن الخطاب فقال جابر فما شبهت قتل علي عمرا إلا بما قص الله من قصة داود و جالوت حيث يقول جل شأنه فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ (3).
و قد روي قيس بن الربيع قال حدثنا أبو هارون العبدي عن ربيعة السعدي قال أتيت حذيفة بن اليمان فقلت له يا أبا عبد الله إنا لنتحدث عن علي و مناقبه فيقول لنا أهل البصرة إنكم تفرطون في علي فهل أنت محدثي بحديث فيه فقال حذيفة يا ربيعة و ما تسألني عن علي فو الذي نفسي بيده لو وضع جميع أعمال أصحاب محمد في كفة الميزان منذ بعث الله محمدا إلي يوم القيامة (4)و وضع عمل علي عليه السلام في الكفة الأخري لرجح عمل علي عليه السلام علي جميع أعمالهم فقال ربيعة هذا الذي لا يقام له و لا يقعد و لا يحمل فقال حذيفة يا لكع و كيف لا يحمل؟
اصحاب او که از کشتنش اطلاع یافتند خود را در میان خندق انداختند و از آن طرف مسلمانان که صدای تکبیر علی را شنیده به طرف آن حضرت توجه کردند تا ببینند چه پیشآمده است. نوفل بن عبد اللَّه را دیدند در میان خندق مانده و اسب او قادر به حرکت نیست او را هدف سنگ قرار دادند نوفل گفت: این طریق کشتن سزاوار نیست یکی یکی بیائید با هم مبارزه کنیم. امیر المؤمنین علیه السلام بر او وارد شده وی را به ضرب شمشیر کشت. و پس از او هبیره را به چنگال درآورده و او را عاجز کرده و ضربتی به قربوس زین او زده چنانچه روپوش آن را دریده و کار وی را ساخت. عکرمه و ضرار هم فرار کردند. جابر گوید: در وقتی که عمرو به دست علی علیه السلام کشته شد من پیشآمد او را تشبیه کردم به قصه داود و جالوت که خدا در قرآن خبر می دهد «فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ»(5){پس آنان را به اذن خدا شکست دادند، و داوود، جالوت را کشت.}
ربیعه سعدی گوید: به ملاقات حذیفه یمان رفتم گفتم: ای بنده خدا ما از علی و مناقب او در محافل و مجالس یاد می کنیم مردم بصره می گویند شما در باره او افراط می کنید و تجاوز مینمائید، آیا شما حدیثی در حق او به خاطر دارید؟ گفت: ای ربیعه چه پرسشی در باره علی علیه السلام از من مینمائی سوگند به خدائی که جان من در دست اوست هر گاه همه اعمال یاران محمد را از روزی که مبعوث به نبوت شده تا به امروز در کفه ترازوئی بگذارند و کار علی علیه السلام را در کفه دیگر آن، عمل او بر تمام اعمال آنان برتری پیدا می کند. ربیعه گفت این منقبت قابل قبول نیست و دلیلی بر صحت آن نمی باشد. حذیفه گفت: ای پست فطرت چگونه این منقبت شایان تحمل نمی باشد
1) فضرب خ ل.
2) كانت له خ ل.
3) البقرة: 251. و روي الحاكم في المستدرك 3: 34 نحو قول جابر بإسناده عن يحيي بن آدم: و روي مبارزة عليّ عليه السلام و قتله عمروا مستقصاه بإسناده عن ابي العباس محمّد بن يعقوب، عن أحمد بن عبد الجبار، عن يونس بن بكير، عن ابن إسحاق.
4) الي يوم الناس هذا خ ل أقول: و هو الموجود في المصدر، قال الحاكم في المستدرك 3: 32 حدّثنا لؤلؤ بن عبد اللّه المقتدري في قصر الخليفة ببغداد، حدّثنا أبو الطيب أحمد بن إبراهيم بن عبد الوهاب المصري بدمشق، حدّثنا أحمد بن عيسي الخشاب بتنيس حدّثنا عمرو بن أبي سلمة حدّثنا سفيان الثوري، عن بهز بن حكيم، عن أبيه، عن جده قال: قال رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله: « لمبارزة علي بن ابي طالب لعمرو بن عبد ود يوم الخندق افضل من اعمال امتي إلي يوم القيامة » وقد روي اعلام اهل السنة هذا الحديث في كتبهم ، راجع مناقب الخوارزمي وينابيع المودة.
5) . بقره / 251
و أين كان أبو بكر و عمر و حذيفة و جميع أصحاب محمد صلي الله عليه و آله يوم عمرو بن عبد ود و قد دعا إلي المبارزة فأحجم الناس كلهم ما خلا عليا عليه السلام فإنه برز إليه و قتله الله علي يده (1)و الذي نفس حذيفة بيده لعمله ذلك اليوم أعظم أجرا من عمل (2)أصحاب محمد صلي الله عليه و آله إلي يوم القيامة.
وَ قَدْ رَوَي (3)هِشَامُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مَعْرُوفِ بْنِ خَرَّبُوذٍ قَالَ قَالَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ فِي يَوْمِ الْخَنْدَقِ:
أَ عَلَيَّ تَقْتَحِمُ الْفَوَارِسُ هَكَذَا *** عَنِّي وَ عَنْهَا خَبَّرُوا (4)أَصْحَابِي
الْيَوْمَ يَمْنَعُنِي (5)الْفِرَارُ حَفِيظَتِي *** وَ مُصَمِّمٌ فِي الرَّأْسِ لَيْسَ بِنَابِي(6)
أَرْدَيْتُ عَمْراً إِذْ طَغَي بِمُهَنَّدٍ *** صَافِي الْحَدِيدِ مُجَرَّبٍ قَضَّابٍ(7)
فَصَدَدْتُ (8)حِينَ تَرَكْتُهُ مُتَجَدِّلًا *** كَالْجِذْعِ بَيْنَ دَكَادِكَ وَ رَوَابِيَ
وَ عَفَفْتُ عَنْ أَثْوَابِهِ وَ لَوْ أَنَّنِي *** كُنْتُ الْمُقَطَّرَ بَزَّنِي أَثْوَابِي
(9). وَ رَوَي يُونُسُ بْنُ بُكَيْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْحَاقَ قَالَ: لَمَّا قَتَلَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَمْراً أَقْبَلَ نَحْوَ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ وَجْهُهُ يَتَهَلَّلُ فَقَالَ لَهُ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ هَلَّا سَلَبْتَ يَا عَلِيُّ دِرْعَهُ فَإِنَّهَا لَيْسَ (10)فِي الْعَرَبِ دِرْعٌ مِثْلُهَا فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ:
کجا بودند عمر و ابو بکر و ما بقی اصحاب محمد در روز احد که عمرو بن عبد ودّ مبارز می طلبید و همه به جز علی علیه السلام چون مرده بی جانی روح از کالبدشان خارج شده بود او یک تنه به مبارزه وی رفت و به یاری خدا او را کشت. به حق خدا که جان حذیفه در دست اوست کاری که آن روز علی نمود تا فردای قیامت پاداش او از عمل همه یاران محمد بالاتر است.
معروف بن خرّبوذ گوید: علی علیه السلام در روز خندق سرود:
امروز غیرت مردی و شمشیر بران استخوان شکن من مرا از فرار کردن باز می دارد.
من همان کسی هستم که چون با عمرو عبد ودّ روبرو شدم او را هلاک کردم با آنکه او با شمشیر هندی صاف آزموده برنده به جنگ من آمده بود.
من او را کشتم و چون شاخه خرمائی در میان سنگ و خاک افکندم
و از پاکدامنی جامههای او را بیرون ننمودم در حالی که اگر او به جای من بود لباسهای مرا در میآورد
محمد بن اسحق گوید: هنگامی که علی علیه السلا عمرو را کشت با صورت درخشان و برافروخته به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رفت. عمر خطاب به او گفت: چرا پس از آنکه وی را کشتی جامههای او را بیرون نکردی با آنکه در میان عرب زرهی همتای زره او نمی باشد؟
1) علي يديه خ ل.
2) من اعمال خ ل.
3) رواه الحاكم في المستدرك باسناد ذكرناه آنفا.
4) اخبروا خ ل. أقول: في المستدرك: «عني و عنهم اخروا اصحابي» و مثله في الديوان كما يأتي.
5) في المصدر: تمنعني.
6) هكذا في النسخ و في المصدر، و الصحيح: بناب.
7) زاد في المستدرك هاهنا بيتين نحو ما يأتي عن الديوان.
8) في المستدرك: فصدرت.
9) زاد في المستدرك في الآخر بيتا مثل ما يأتي بعد عن الديوان.
10) تكون للعرب خ ل.
إِنِّي اسْتَحْيَيْتُ (1)أَنْ أَكْشِفَ سَوْءَةَ ابْنِ عَمِّي. (2).
و روي عمر بن (3)الأزهر عن عمرو بن عبيد عن الحسن أن عليا عليه السلام لما قتل عمرو بن عبد ود اجتز رأسه و حمله فألقاه بين يدي النبي صلي الله عليه و آله فقام أبو بكر و عمر فقبلا رأس علي عليه السلام.
و روي علي بن الحكيم الأودي قال سمعت أبا بكر بن عياش يقول لقد ضرب علي ضربة ما كان في الإسلام (4)أعز منها يعني ضربة عمرو بن عبد ود و لقد ضرب عليه السلام ضربة ما ضرب (5)في الإسلام أشأم منها يعني ضربة ابن ملجم لعنه الله.
و في الأحزاب أنزل الله تعالي إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا هُنالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالًا شَدِيداً وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً .
إلي قوله وَ كَفَي اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتالَ وَ كانَ اللَّهُ قَوِيًّا عَزِيزاً .
فتوجه العتب إليهم و التوبيخ و التقريع (6)و لم ينج من ذلك أحد بالاتفاق إلا أمير المؤمنين عليه السلام إذ كان الفتح له و علي يديه و كان قتله عمرا و نوفل بن عبد الله سبب هزيمة المشركين و قال رسول الله صلي الله عليه و آله بعد قتله هؤلاء النفر الآن نغزوهم و لا يغزونا و قد روي يوسف بن كليب عن سفيان بن زيد عن قرة و
فرمود: من حیا کردم بدن پسر عمویم را عریان بگذارم.
حسن بصری گوید: هنگامی که علی علیه السلان عمرو را کشت سرش را برید و حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر زمین انداخت. ابو بکر و عمر بیاختیار از جای برخاسته سر مبارک علی را بوسیدند.
علی بن الحکم اودی گوید: ابو بکر عیاش می گفت: علی علیه السلام ضربتی زد که در اسلام سابقه نداشته و ارجمندتر از آن نبوده و منظورش ضربت عمرو بن عبد ودّ بود و نیز ضربتی به او وارد آوردند که بدتر و شوم تر از آن نبود و منظورش ضربت ابن ملجم بود.
خدای متعال در سوره احزاب در خصوص این کارزار می فرماید: إِذْ جاؤُکُمْ مِنْ فَوْقِکُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْکُمْ وَ إِذْ زاغَتِ الْأَبْصارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا هُنالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالًا شَدِیداً وَ إِذْ یَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً الی قوله وَ کَفَی اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتالَ وَ کانَ اللَّهُ قَوِیًّا عَزِیزاً»
در این آیه خدای متعال مسلمانان را مورد عتاب و سرزنش قرار داده و کسی که به اتفاق دوست و دشمن، سرزنش و ملامت ندیده امیر المؤمنین علی علیه السلام است زیرا پیروزی با او بود و جنگ احزاب به کف باکفایت او فتح شد و کشتن عمرو و نوفل ایجاب کرد که مشرکان هزیمت نمایند و رسول خدا هم پس از قتل این عده فرمود: اکنون هنگامی است که ما می توانیم با آن ها کارزار نمائیم و آنان نمی توانند با ما بجنگند. قرۀ
1) استحيت خ ل.
2) رواه الحاكم في المستدرك باسناد ذكرته قبلا عن يونس بن بكير عن ابن إسحاق و فيه: هلا اسلبته درعه فليس للعرب درعا خيرا منها؟ فقال : ضربته فاتقانى بسوءته واستحييت ابن عمى ان استلبه.
3) عمر بن أبي الازهر خ ل. أقول: في المصدر: عمر بن أبي الازهري و لعلهما مصحفان عن عمرو بن الازهر. و هو العتكي قاضي جرجان. فتأمل.
4) ضربة خ ل.
5) و لقد ضرب عليّ عليه السلام ضربة ما كان خ ل.
6) و التقريع و العتاب خ ل أقول: في المصدر: «و الخطاب» و لعله مصحف.
غيره عن عبد الله بن مسعود أنه كان يقرأ و كفي الله المؤمنين القتال بعلي و كان الله قويا عزيزا. (1)
و في قتل عمرو بن عبد ود يقول حسان بن ثابت:
أمسي الفتي عمرو بن عبد يبتغي *** بجنوب (2)يثرب غارة لم تنظر (3)
و لقد (4)وجدت سيوفنا مشهورة *** و لقد وجدت جيادنا لم تقصر
و لقد رأيت غداة بدر عصبة *** ضربوك ضربا غير ضرب المحسر(5)
أصبحت لا تدعي ليوم عظيمة *** يا عمرو أو لجسيم أمر منكر
و يقال إنه لما بلغ شعر حسان بن ثابت بني عامر أجابه فتي منهم فقال يرد عليه في افتخاره بالأنصار (6):
كذبتم و بيت الله لا تقتلوننا(7)*** و لكن بسيف الهاشميين فافخروا.
بسيف ابن عبد الله أحمد في الوغي *** بكف علي نلتم ذاك فاقصروا
و لم تقتلوا (8)عمرو بن عبد ببأسكم *** و لكنه الكفو الهزبر الغضنفر
علي الذي في الفخر طال بناؤه(9)*** و لا تكثروا الدعوي علينا فتحقروا
ببدر خرجتم للبراز فردكم *** شيوخ قريش جهرة و تأخروا
فلما أتاهم حمزة و عبيدة *** و جاء علي بالمهند يخطر
از عبد اللَّه مسعود روایت کردهاند که نامبرده آیه «وَ کَفَی اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ» را چنین قرائت می کرد وَ کَفَی اللَّهُ الْمُؤْمِنِینَ الْقِتالَ بعلیّ وَ کانَ اللَّهُ قَوِیًّا عَزِیزاً.
حسان بن ثابت در باره کشته شدن عمرو چنین می سراید:
آن روز شمشیرهای کشیده ما و اسبان جنگی که در هیچ قدمی کوتاهی نکردند را دیدی.
و همچنین در بامداد بدر جوانان دلاور و باتعصبی را مشاهده کردی که ضربههای کاری به تو وارد آوردند.
بالاخره کارت به جائی رسید که نمی دانی بدین روز به این بزرگی توجه کنی یا برای این پیشآمد ناگوار و مکروه اندیشه نمائی.
گویند هنگامی که مردم بنی عامر این اشعار را شنیدند جوانی، حسان را که به قبیله انصار می بالیده مخاطب قرار داده و در رد او میسراید:
یعنی به شمشیر بران محمد بن عبد اللَّه که در کارزار از نیام کشیده میشود و از برکت بازوی بی زوال علی است که بدین مقام نائل شدهاید دیگر کوتاه بیائید.
شما عمرو و پسرش را نکشتهاید لیکن همتای او شیر بیشه شجاعت علی کشته است.
علی که همواره بنای فخر او آباد باد بنا بر این بیش از این ادعای بسیار و مباهات فراوان ننمائید.
شما همان هائی هستید که در روز جنگ بدر چون برای مبارزه آماده شدید دلاوران قریش علنا از جنگ با شما خودداری نمودند و شما را رد کردند.
لیکن چون حمزه و عبیده و علی با شمشیر بران خود وارد معرکه شدند
1) روي ذلك الشيخ سليمان الحنفيّ البلخيّ في كتاب ينابيع المودة، و ذكر بعض من رواه في كتبه من أعلام أهل السنة. و يأتي التفصيل في كتاب فضائله عليه السلام.
2) بجيوب خ ل. أقول: المذكور في السيرة مثل ما في المتن.
3) لم ينظر خ ل. أقول: في السيرة: «ثأره لم ينظر».
4) في السيرة: فلقد.
5) المخسر خ ل. أقول: في المصدر و السيرة: الحسر.
6) للانصار خ ل.
7) لم تقتلوننا خ ل.
8) فلم تقتلوا خ ل.
9) ثناؤه خ ل.
فقالوا نعم أكفاء صدق فأقبلوا *** إليهم سراعا إذ بغوا و تجبروا
فجال علي جولة هاشمية *** فدمرهم لما عتوا و تكبروا
فليس لكم فخر علينا بغيرنا *** و ليس لكم فخر يعد و يذكر
و قد روي أحمد بن عبد العزيز قال حدثنا سليمان بن أيوب عن أبي الحسن المدائني قال لما قتل علي بن أبي طالب عليه السلام عمرو بن عبد ود نعي إلي أخته فقالت من ذا الذي اجترأ عليه فقالوا ابن أبي طالب عليه السلام فقالت لم يعد موته (1)علي يد كفو كريم لا رقأت دمعتي إن هرقتها عليه قتل الأبطال و بارز الأقران و كانت منيته (2)علي يد كفو كريم من قومه ما سمعت بأفخر من هذا يا بني عامر.
ثم أنشأت تقول:
لو كان قاتل عمرو غير قاتله *** لكنت أبكي عليه آخر الأبد
لكن قاتل عمرو (3)لا يعاب به *** من كان يدعي قديما بيضة البلد(4)
لو كان قاتل عمرو غير قاتله *** بكيته ما أقام الروح في جسدى
لكن قاتله من لا يعاب به *** وكان يدعى قديما بيضة البلد
وقال ابن شهر آشوب في المناقب : وروى عن اختيه كبشة وعمرة وعن ابنته ام كلثوم ، اسدان اه. وفيه : وسط المذاد.
و قالت أيضا في قتل أخيها و ذكر علي بن أبي طالب صلوات الله و سلامه عليه:
أسدان في ضيق المكر (5)تصاولا *** و كلاهما كفو كريم باسل
گفتند: شما براستی همتای ما هستید، و به سوی آن ها رفتند در حالی که قبلا از نبرد استنکاف داشتند
علی هم جولان هاشمی نموده و متکبران را به خاک هلاک افکند.
بنا بر این شما نمی توانید با پشتیبانی از دیگران بر ما فخر کنید و اصولا فخریه قابل اهمیت و حسابی ندارید.
ابو الحسن مدائنی گوید هنگامی که علی علیه السلام عمرو را کشت و خبر قتل او را به خواهرش دادند پرسید: کدام دلاور بی باک توانست او را از پای درآورد؟ گفتند: علی بن ابی طالب. گفت: مرگ او به دست همتای کریمی مقدر بود اشک چشمم خشک باد اگر بر قتل او بگریم زیرا برادرم دلاورانی را کشته و با یلانی روبرو شده و اکنون در این میدان باید به شمشیر همتای کریمی از مردم خود کشته شود، ای مردم عامر هیچ فخریه بالاتر از این تاکنون نشنیدهام سپس این اشعار را سرود:
اگر کشنده عمرو غیر کشنده فعلی او بود باید تا آخر روزگار بر او بگریم.
لیکن کشنده او دلاوری است که معیوب نیست و او را از قدیم بزرگ شهر می گفتند.
و نیز در قتل برادر و به یاد آوردن علی بن ابی طالب علیه السلام سروده است:
علی و عمرو دو شیر زبردستی بودند که در معرکه به یکدیگر حمله میآوردند و هر دو هم طبقه گرامی و دلاور بودند.
1) يومه خ ل. أقول: في المصدر: لم يعد موته الأعلي يد كفو كريم.
2) ميتته خ ل.
3) قاتله من لا يعاب خ ل.
4) روي الحاكم في المستدرك 3: 33: عن أبي بكر بن أبي دارم الحافظ، عن منذر بن محمّد اللخمي، عن أبيه: عن يحيي بن محمّد بن عباد بن هاني، عن محمّد بن إسحاق بن يسار قال: حدّثني عاصم بن عمر بن قتادة قال: لما قتل عليّ بن أبي طالب رضي اللّه عنه عمرو بن عبد ود أنشأت أخته عمرة بنت عبد ود ترثيه، فقالت:
5) المكر: موضع الكر في القتال.
فتخالسا مهج النفوس كلاهما *** وسط المدار مخايل و مقاتل.
و كلاهما حضر القراع حفيظة *** لم يثنه (1)عن ذاك شغل شاغل.
فاذهب علي فما ظفرت بمثله *** قول سديد ليس فيه تحامل. (2)و الثأر (3)
عندي يا علي فليتني *** أدركته و العقل مني كامل
ذلت قريش بعد مقتل (4)فارس *** فالذل مهلكها و خزي شامل
ثم قالت و الله لا ثأرت قريش بأخي ما حنت النيب.
و لما انهزم الأحزاب و ولوا عن المسلمين الدبر عمل رسول الله علي قصد بني قريظة و أنفذ أمير المؤمنين (5)عليه السلام إليهم في ثلاثين من الخزرج و قال له انظر بني قريظة هل نزلوا حصونهم فلما شارف سورهم سمع منهم الهجر فرجع إلي النبي صلي الله عليه و آله فأخبره فقال دعهم فإن الله سيمكن منهم إن الذي أمكنك من عمرو بن عبد ود لا يخذلك فقف حتي يجتمع الناس إليك و أبشر بنصر من عند الله فإن الله تعالي قد نصرني بالرعب من بين يدي مسيرة شهر قال علي عليه السلام فاجتمع الناس إلي و سرت حتي دنوت من سورهم فأشرفوا علي فلما رأوني (6)صاح صائح منهم قد جاءكم قاتل عمرو و قال آخر (7)قد أقبل إليكم قاتل عمرو و جعل بعضهم يصيح ببعض و يقولون ذلك و ألقي الله في قلوبهم الرعب و سمعت راجزا يرتجز:
قتل علي عمرا *** صاد علي صقرا
هر دو سوارگان و دلاوران بسیاری را نابود ساختند و هر دو در میدان جنگ در پی خدعه و قتل یک دیگر بودند.
و هر دو بر اثر غیرت دلاوری که داشتند از تیغ و شمشیر نهراسیدند و هیچ امری آنان را مانع و جلوگیر از جنگ نبود.
پس برو ای علی که دیگر به مثل چنین دلاوری دست پیدا نمی کنی و این سخن که گفتم بسیار محکم و مبالغه در آن نیست.
من باید از او خونخواهی کنم ای کاش در وقتی که عقلم به جا بود حضور می داشتم.
پس از مرگ چنین سواره قریش خوار شد و ذلت مایه هلاکت و خواری اوست.
سپس گفت: سوگند به خدا پس از قتل برادرم قریش هیچ گاه روی خوشی نخواهد دید.
چون احزاب، منهزم شدند و از مسلمانان شکست یافتند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به جانب بنی قریظه آهنگ نمود و علی علیه السلام را به اتفاق سی تن از مردم خزرج به طرف آن ها فرستاد فرمود: ببین نام بردگان به حصارهای خود وارد شدند یا خیر. علی علیه السلام چون نزدیک به دیوارهای حصارشان رسید شنید که به سخنان بیهوده پرداختهاند. برگشت و آنچه شنیده بود به عرض رسانید. پیامبر فرمود: آن ها را به حال خود گذار که خدا به زودی تو را بر آن ها چیره خواهد ساخت زیرا خدائی که تو را بر عمرو عبد ودّ پیروزی داد همان خدا هم تو را ذلیل نخواهد کرد. اکنون باش تا مردم آماده شده گرد تو آیند و مژده باد که خدا تو را یاری خواهد کرد زیرا به من وعده کرده آنان را به مسافت یک مایل راه به هراس افکند. علی علیه السلام فرمود: لشکر گرد من اجتماع کردند و من به سرپرستی آنان به طرف بنی قریظه توجه کرده تا به نزدیک دیوارهای آن ها رسیدم و قلعهنشینان از بالای دیوار مرا دیده یکی از آن ها صدا می زد: کشنده عمرو آمد، دیگری می گفت قاتل او به طرف شما روی آورد و بالاخره همه آن ها همین جمله را گوشزد می کردند و خداوند بدین وسیله رعب و ترسی در دل هاشان انداخت و شنیدم کسی این رجز را می خواند:
علی عمرو را کشت و باز شکاری را صید کرد
قصم علي ظهرا *** أبرم علي أمرا
هتك علي سترا
فقلت الحمد لله الذي أظهر الإسلام و قمع الشرك و كان النبي صلي الله عليه و آله قال لي حين توجهت إلي بني قريظة سر علي بركة الله تعالي فإن الله قد وعدكم أرضهم و ديارهم فسرت متيقنا لنصر الله (1)عز و جل حتي ركزت الراية في أصل الحصن فاستقبلوني (2)في صياصيهم يسبون رسول الله صلي الله عليه و آله فلما سمعت سبهم له كرهت أن يسمع رسول الله صلي الله عليه و آله ذلك فعملت علي الرجوع إليه فإذا به صلي الله عليه و آله قد طلع و سمع سبهم له فناداهم يا إخوة القردة و الخنازير إنا إذا حللنا (3)بساحة قوم فساء صباح المنذرين فقالوا له يا أبا القاسم ما كنت جهولا و لا سبابا فاستحيا رسول الله صلي الله عليه و آله و رجع القهقري قليلا ثم أمر فضربت (4)خيمته بإزاء حصونهم فأقام (5)النبي صلي الله عليه و آله حاصرا (6)لبني قريظة خمسا و عشرين ليلة حتي سألوه النزول علي حكم سعد بن معاذ فحكم فيهم سعد بقتل الرجال و سبي الذراري و النساء و قسمة الأموال فقال النبي صلي الله عليه و آله يا سعد لقد حكمت فيهم بحكم الله (7)من فوق سبعة أرقعة و أمر النبي صلي الله عليه و آله بإنزال الرجال منهم و كانوا تسعمائة (8)رجل فجيء بهم إلي المدينة و قسم الأموال و استرق الذراري و النسوان و لما جيء بالأساري إلي المدينة حبسوا في دار من دور بني النجار (9)و خرج رسول
و پشت دلاوران را شکست و امر پیامبر را استوار ساخت
و پرده قریش را درید.
از استماع این سخنان خدا را ستایش نمودم که دین اسلام را پیروز کرد و شرک را نابود ساخت. و آن ساعت که به طرف بنی قریظه حرکت کردم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: به یاری خدا و برکت او حرکت کن که خدا وعده داده به زودی سرزمین آن ها و مسکن هاشان به دست شما بیفتد. من خوشحال شده و کاملا می دانستم خدای عز و جل ما را یاری خواهد کرد و بالاخره نزدیک رفته و پرچم پیروزی «نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِیبٌ» را بر فراز قلعهشان به اهتزاز درآوردم و آنان از قلعهها و کوش کها به استقبال من آمده و رسول خدا را، دشنام می کردند. چون سخنان ناهنجار را از ایشان شنیدم برای آنکه حرف های زشت آنان به گوش آن حضرت نرسد بازگشتم فاصله نشد شمس درخشان آسمان نبوت طالع گردید و حرف های ناپسند آن ها را شنید. آن ها را به جمله: ای برادران بوزینگان و خوکان ندا کرد و فرمود: ما اگر در سرزمین مردم بدکار درآئیم روزگارشان را تاریک و تباه می سازیم. آن ها گفتند: ای ابو القاسم تو که آدمی نادان و بدگو نبودی. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خجالت کشیده اندکی به پشت برگشت سپس دستور داد خیمه را در برابر حصارهایشان بر پا کردند و رسول خدا مدت بیست و پنج شب حصار آنان را محاصره کرده بود و چون به ستوه آمدند از وی خواستند تا به حکومت سعد بن معاذ با آنان رفتار نماید او هم قضاوت کرد مردانشان را بکشند و فرزندان و زنان را اسیر کنند و ثروتشان را تقسیم نمایند. رسول خدا فرمود: ای سعد حکمی دادی که خدا در بالای آسمان های هفتگانه بدان قضاوت نمود. رسول خدا دستور داد مردان آنان را که هفتصد تن بودند از میان کوش کها خارج کنند و آن ها را به مدینه آوردند و ثروتشان را تقسیم کرد و زن و فرزندشان را به اسارت بردند. چون اسیران وارد مدینه شدند آن ها را در یکی از خانه های بنی نجار زندانی نمودند و رسول خدا وارد
الله صلي الله عليه و آله إلي موضع السوق اليوم فخندق فيه خنادق (1)و حضر أمير المؤمنين عليه السلام و معه المسلمون و أمر بهم أن يخرجوا و تقدم إلي أمير المؤمنين عليه السلام أن يضرب أعناقهم في الخندق فأخرجوا أرسالا و فيهم حيي بن أخطب و كعب بن أسد و هما إذ ذاك رئيسا القوم فقالوا لكعب بن أسد و هم يذهب بهم إلي رسول الله صلي الله عليه و آله يا كعب ما تراه يصنع بنا فقال في كل موطن لا تعقلون أ لا ترون الداعي لا ينزع و من ذهب منكم لا يرجع هو و الله القتل و جيء بحيي بن أخطب مجموعة يداه إلي عنقه فلما نظر إلي رسول الله صلي الله عليه و آله قال أما و الله ما لمت نفسي علي عداوتك و لكن من يخذل الله يخذل ثم أقبل علي الناس فقال أيها الناس إنه لا بد من أمر الله كتاب و قدر و ملحمة كتبت علي بني إسرائيل ثم أقيم بين يدي أمير المؤمنين عليه السلام و هو يقول قتلة شريفة بيد شريف فقال له أمير المؤمنين عليه السلام إن خيار الناس يقتلون شرارهم و شرارهم (2)يقتلون خيارهم فالويل لمن قتله الأخيار الأشراف و السعادة لمن قتله الأرذال الكفار فقال صدقت لا تسلبني حلتي فقال هي أهون علي من ذاك فقال سترتني سترك الله و مد عنقه فضربها علي عليه السلام و لم يسلبه من بينهم ثم قال أمير المؤمنين عليه السلام لمن جاء به ما كان يقول حيي و هو يقاد إلي الموت قال (3)كان يقول (4)
لعمرك ما لام ابن أخطب نفسه *** و لكنه من يخذل الله يخذل
فجاهد حتي بلغ النفس جهدها *** و حاول يبقي العز كل مقلقل(5)
لجاهد حتي ابلغ النفس عذرها *** وقلقل يبغي العز كل مقلقل
أقول : قلقل : تحرك وفي المصدر : كل مغلغل بالغين المعجمة.
فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ:
محلی از بازار شد و چند گودال حفر کرد و امیر المؤمنین به اتفاق مسلمانان حضور یافتند و دستور داد اسرا را آورده و به علی علیه السلام فرمود: گردن های آنان را زده در میان گودال بریزد. اسیران به اتفاق رئیسشان حیی بن اخطب و کعب بن اسد از زندان خارج شدند همراهیان از کعب پرسیدند: سرانجام ما به کجا خواهد کشید گفت: مگر نمی دانید و خبر ندارید آن کسی که ما را می خواند دست برنمی دارد و کسانی که رفتند بازنگشتند، به خدا سوگند سرانجام ما کشتن است. حیی بن اخطب که دست هایش را به گردنش بسته بودند به حضور رسول خدا آوردند چون نظرش به پیامبر اکرم افتاد گفت: خود را در دشمنی تو ملامت نمی کنم و لیکن می دانم کسی که خدا او را خوار کرده باشد ذلیل میشود. آنگاه به مردم توجه کرده گفت: فرمان خدا مدت و اندازه دارد و کارزاری بود که بر بنی اسرائیل نوشته و تقدیر شده سپس خود را در اختیار علی علیه السلام قرار داده و می گفت: کشتار پسندیده در دست مرد بزرگواری واقع میشود. علی علیه السلام فرمود: بهترین مردم بدترین مردم را می کشد و بدترین آن ها خوبترین مردم را می کشد وای بر کسی که بهترین بزرگواران او را بکشد. کعب تصدیق کرده و گفت: چون مرا کشتی بدن مرا عریان مکن. فرمود: مقام من بالاتر از این است که چون تو را کشتم لباس هایت را بیرون آورم. وی دعا کرده گفت: همچنان که مرا پوشانیدی خدا تو را بپوشاند. آنگاه گردن کشیده علی علیه السلام سرش را جدا کرد و همچنان که وعده داده از میان همه یهودیان فقط وی را برهنه نکردند. پس از قتل وی از کسی که او را میآورد پرسید: هنگامی که نامبرده را به کشتارگاه میآوردی چه می گفت عرض کرد این اشعار را می خواند:
به جان تو سوگند پسر اخطب خود را سرزنش نمینماید لیکن می داند کسی را که خدا خوار کرده باشد ذلیل خواهد شد.
او تا جایی که توانست کوشش کرد و در راه وصول به عزت کوشید و پایداری نمود.
علی علیه السلام در پاسخ فرمود:
لَقَدْ كَانَ ذَا جِدٍّ وَ جَدَّ (1)بِكُفْرِهِ *** فَقِيدَ إِلَيْنَا فِي الْمَجَامِعِ (2)يُعْتَلُ. (3)
فَقَلَّدْتُهُ بِالسَّيْفِ ضَرْبَةَ مُحْفِظٍ (4)*** فَصَارَ إِلَي قَعْرِ (5)الْجَحِيمِ يُكَبَّلُ(6)
فَذَاكَ مَآبُ الْكَافِرِينَ وَ مَنْ يُطِعْ *** لِأَمْرِ إِلَهِ الْخَلْقِ فِي الْخُلْدِ يَنْزِلُ(7)
و اصطفي رسول الله صلي الله عليه و آله من نسائهم بنت عمرة خناقة (8)و قتل من نسائهم امرأة واحدة كانت أرسلت عليه حجرا و قد جاء (9)باليهود يناظرهم قبل مباينتهم له فسلمه الله تعالي من ذلك الحجر (10)و كان الظفر ببني قريظة و فتح الله علي النبي صلي الله عليه و آله بأمير المؤمنين عليه السلام و ما كان من قتله من قتل منهم و ما ألقاه الله عز و جل في قلوبهم من الرعب فيه (11)و ماثلت هذه الفضيلة ما تقدمها من فضائله و شابهت هذه المنقبة ما سلف ذكره من مناقبه عليه السلام. (12).
قوله إلا قري أي ضيافة قوله تعنق بهم من باب الإفعال أي تسرع و العنق بالتحريك ضرب من سير الدابة و سلع جبيل بالمدينة قوله عليه السلام نصر الحجارة أقول
في الديوان المنسوب إليه عليه السلام زيادة و تغيير:
أَ عَلَيَّ تَقْتَحِمُ الْفَوَارِسُ هَكَذَا *** عَنِّي وَ عَنْهُمْ أَخِّرُوا أَصْحَابِي
آری او مردی جدی بود لیکن در راه کفر جدیت می کرد و بالاخره با خواری و زنجیر شده به جانب ما گسیل داده شد.
او را چون آدم خشمگینی به ضرب شمشیر از پای درآوردم و به قعر دوزخ به زنجیر آویخته شد.
این است سرانجام کافران و کسی که از خدا فرمانبرداری کند در بهشت برقرار شود.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از زنان یهودی، دختر عمره خناقه را به همسری انتخاب کرد و از زن های یهود فقط یک زن کشته شد آن هم زنی که هنگام گفتگوی آن حضرت با یهود از بالای قلعه به طرف وی سنگ انداخت و خدا او را نگهداری کرد. پیروزی نخست با بنی قریظه بود لیکن خدای متعال به وجود علی علیه السلام فتح و پیروزی را نصیب اسلام کرد و آن هائی که او خواست به دست علی علیه السلام نابود شدند و چنانچه می دانیم این فضیلت هم مشابه فضائل گذشته او و مانند مناقب سابق الذکر است. (13)
«الا قری» یعنی مهمانی. «تعنق بهم» از باب افعال یعنی شتاب می کند. و «العنق» با حرکت حروف آن نوعی راه رفتن چهارپا است. «سلع» کوه کوچکی در مدینه است. «نصر الحجارۀ» در دیوان امیر المؤمنین علیه السلام با اندکی تغییر و زیادت اینگونه آمده است:
آیا به این صورت سوارکاران شما به من حمله می کنند، آی دوستانم از میان و آن ها مانع ها را برطرف کنید.
1) و حدّ خ ل. أقول: في الديوان: و جدّ لكفره.
2) في المحافل خ ل.
3) أي يجذب.
4) أي مغضب.
5) علي قعر خ ل.
6) أي يقيد و يحبس
7) في الديوان: فذاك مآب الكافرين ومن يكن *** مطيعا لامر الله في الخلد ينزل
8) في السيرة : قد اصطفي لنفسه من نسائهم ريحانة بنت عمرو بن جنافة احدي نساء بني عمرو بن قريظة. أقول سيأتي أيضا عن الكازروني انها ريحانة.
9) و قد جاء النبيّ صلّي اللّه عليه و آله خ ل أقول: يوجد ذلك في المصدر.
10) في السيرة: و هي التي طرحت الرحا علي خلّاد بن سويد فقتلته.
11) منه خ ل.
12) إرشاد المفيد: 48 - 57.
13) . ارشاد مفید : 48 - 57
الْيَوْمَ تَمْنَعُنِي الْفِرَارُ حَفِيظَتِي *** وَ مُصَمِّمٌ فِي الْهَامِ لَيْسَ بِنَابِي (1)
آلَي ابْنُ عَبْدٍ حِينَ شَدَّ إِلَيَّةً *** وَ حَلَفْتُ فَاسْتَمِعُوا مَنِ الْكَذَّابُ
أَنْ لَا يَصُدَّ (2)وَ لَا يُهَلِّلَ فَالْتَقَي *** رَجُلَانِ يَضْطَرِبَانِ كُلَّ ضِرَابٍ فَصَدَدْتُ حِينَ رَأَيْتُهُ مُتَقَطِّراً *** كَالْجِذْعِ بَيْنَ دَكَادِكَ وَ رَوَابِيَ
وَ عَفَفْتُ عَنْ أَثْوَابِهِ وَ لَوْ أَنَّنِي *** كُنْتُ الْمُقَطَّرَ بَزَّنِي أَثْوَابِي
عَبَدَ الْحِجَارَةَ مِنْ سَفَاهَةِ (3)رَأْيِهِ *** وَ عَبَدْتُ رَبَّ مُحَمَّدٍ بِصَوَابٍ
عَرَفَ ابْنُ عَبْدٍ حِينَ أَبْصَرَ صَارِماً *** يَهْتَزُّ أَنَّ الْأَمْرَ غَيْرُ لِعَابٍ
أَرْدَيْتُ عَمْراً إِذْ طَغَي بِمُهَنَّدٍ *** صَافِي الْحَدِيدِ مُهَذَّبٍ قَضَّابٍ
لَا تَحْسَبُوا الرَّحْمَنَ خَاذِلَ دِينِهِ *** وَ نَبِيِّهِ يَا مَعْشَرَ الْأَحْزَابِ(4).
قوله عليه السلام أخروا أصحابي أي أخروا أنفسكم يا أصحابي و يحتمل أن يكون أصحابي مفعولا و الحفيظة الغضب و الحمية و صمم السيف أي مضي في العظم و قطعه و يقال نبا السيف إذا لم يعمل في الضريبة قوله آلي أي حلف و الإلية بكسر اللام و تشديد الياء اليمين و شد عليه أي حمل عليه قوله أن لا يصد أي لا يعرض عن الحرب و لا يرجع و لا يهلل أي لا يسلم و الاضطراب التضارب و قطره تقطيرا أي ألقاه علي أحد جنبيه فتقطر و الدكادك جمع الدكداك و هو ما التبد من الرمل بالأرض و لم يرتفع و الرابية ما ارتفع من الأرض و يقال طعنه فجدله أي رماه بالأرض فانجدل أي سقط و بزه ثوبه أي سلبه (5)و الصارم السيف القاطع و الاهتزاز التحرك قوله غير لعاب أي ملاعبة و المهند السيف المطبوع من حديد الهند و القضب القطع قوله:
غیرت من امروز از مرا از فرار باز می دارد و شمشیرم استخوان های سر را می شکافد، زخم نمی کند.
عمرو بن عبدود وقتی به تنگ آمد سوگند یاد کرد من هم سوگند یاد کردم، شما بشنوید دروغ گو کیست؟
او سوگند یاد کرد که برنگردد، مسلمان هم نشود در نتیجه هر دو مرد به جان هم افتادند.
وقتی برگشتم دیدم به پهلو مثل شاخه خرما که روی ریگ ها و بلندی می افتد، افتاده است.
من از لباس های او چشم پوشیدم و اگر من روی خاک افتاده بودم، او لباس های مرا بیرون می آورد.
او از بی عقلی سنگ را پرستش می کرد و من خدای محمد صلی الله علیه و آله و سلم را به شیوه صحیح عبادت می کردم.
فرزند عبدود وقتی صادقانه به شمشیری که به اهتزاز درآمده نگریست فهمید که موضوع جنگ شوخی نیست.
وقتی عمرو طغیان کرد با شمشیرهندی آبدیده تیز و آماده کارزار او را به خاک می افکندم.
ای جنگجویان احزاب گمان نکنید خدا دین خود و پیامبرش را تسلیم دشمن می سازد.
«أخّروا اصحابی» یعنی ای یارانم جان خودتان را به تاخیر بیندازید، و ممکن است اصحابی مفعول باشد. «الحفیظۀ» یعنی حمیت و خشم. «صمّم السیف» یعنی شمشیر را تا استخوان فرو برد و آن را برید. گفته می شود: «نبا السیف» هرگاه شمشیر در زدن و بریدن کارگر نیفتد. «آلی» یعنی سوگند یاد کرد. «الإلیّۀ» با کسره لام و تشدید باء به معنای سوگند است. «شدّ علیه» یعنی بر او بست. «ان لا یصدّ» یعنی از جنگ روی بر نمی گرداند و مراجعت نمی کند. «لا یهلّل» یعنی تسلیم نمی گردد. «الاضطراب» یعنی با هم به زد و خورد پرداختن. «قطّره قطیراً» یعنی او را بر یکی از پهلوهایش بر زمین زد و شکافته شد. «الدکادک» جمع دکداک شنی است که به زمین بچسبد و بلند نشود. «الرابیۀ» قسمت بالا آمده زمین است. و گفته می شود: «طعنه فجدله» یعنی او را بر زمین زد. «انجدل» یعنی افتاد. «بزّه ثوبه» یعنی لباس های او را بیرون آورد. «السارم» شمشیر برنده است. «الاهتزاز» به حرکت درآمدن است. «غیر لعاب» یعنی شوخی و بازیچه نیست. «المهنّد» شمشیر ساخته شده از آهن هندی است. «القضب» یعنی بریدن.
كأن علي رءوسهم الطير أي لا يتحركون للخوف فإن الطير إنما يجلس علي شيء ساكن أو لأن من كان علي رأسه طير يريد أن يصيده لا يتحرك و أسف عليه كعلم غضب و القترة بالتحريك الغبار و أحجم عن الأمر كف و تأخر و خطر الرجل بسيفه رفعه مرة و وضعه أخري قولها لم يعد موته أي لم يتجاوز موته عن أن كان علي يد كفو كريم و قولها لا رقأت دمعتي دعاء علي نفسها علي وجه الحلف أي لا سكنت دمعتي أبدا إن صببتها عليه بعد سماع هذا الخبر و بيضة البلد واحده الذي يجتمع إليه و يقبل قوله و التصاول التواثب و الباسل الشجاع قولها وسط المدار أي عليهما يدور أمر الحرب أو كل أمر و المخاتلة المخادعة و قال الجوهري الناب المسنة من النوق و الجمع النيب و في المثل لا أفعل ذلك ما حنت النيب (1)و قال عتلت الرجل أعتِله و أعتُله إذا جذبته جذبا عنيفا.
فر، تفسير فرات بن إبراهيم جَعْفَرُ بْنُ أَحْمَدَ مُعَنْعَناً عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ كَعْبٍ (2)قَالَ: لَمَّا رَجَعَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مِنَ الْأَحْزَابِ قَالَ لَهُ جَبْرَئِيلُ عَفَا اللَّهُ عَنْكَ وَضَعْتَ السِّلَاحَ مَا زِلْتُ بِمَنْ مَعِي مِنَ الْمَلَائِكَةِ نَسُوقُ الْمُشْرِكِينَ حَتَّي نَزَلْنَا بِهِمْ حَمْرَاءَ الْأَسَدِ اخْرُجْ وَ قَدْ أُمِرْتَ بِقِتَالِهِمْ وَ إِنِّي غَادٍ بِمَنْ مَعِي فَنُزَلْزِلُ بِهِمْ حُصُونَهُمْ حَتَّي تَلْحَقُونَا فَأَعْطَي أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ الرَّايَةَ وَ خَرَجَ فِي أَثَرِ (3)جَبْرَئِيلَ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ تَخَلَّفَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله ثُمَّ لَحِقَهُمْ فَجَعَلَ كُلَّمَا مَرَّ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بِأَحَدٍ فَقَالَ مَرَّ بِكُمُ الْفَارِسُ فَقَالُوا مَرَّ بِنَا دِحْيَةُ بْنُ خَلِيفَةَ وَ كَانَ جَبْرَئِيلُ يُشْبِهُ بِهِ قَالَ فَخَرَجَ يَوْمَئِذٍ عَلَي فَرَسٍ وُكِفَ (4)بِقَطِيفَةِ أُرْجُوَانٍ أَحْمَرَ (5)فَلَمَّا نَزَلَتْ بِهِمْ جُنُودُ اللَّهِ نَادَي مُنَادِيهِمْ:
مقصود از «کأنّ علی رؤوسهم الطیر» این است که از ترس زیاد تکان نمی خوردند. زیرا پرنده بر روی چیز ساکن و بی تحرک می نشیند، یا اینکه چون کسی که پرنده بر بالای سرش بنشیند و بخواهد آن پرنده را شکار کند از جای خود حرکت نمی کند تا پرنده را شکار کند. «اسف علیه» بر وزن علیم یعنی خشمگین است. «القترۀ» با حرکت حروف آن یعنی غبار. «احجم عن الامر» یعنی دست برداشن یا تاخیر کردن از انجام کاری. «خطر الرجل بسیفه» یعنی شمشیرش را بالا و پایین می کرد. «لم یعد موته» یعنی مرگ او از این که به دست همتایی شایسته باشد، تجاوز نکرد. «لارقأت دمعتی» دعا برای خود به شیوه سوگند یاد کردن است، یعنی: هرگز اشک چشمانم خشک مباد اگر پس از شنیدن این خبر اشک بریزم. «بیضۀ البلد» کسی که مردم گرد او جمع می شوند و سخن او را می پذیرند. «التصاول» هجوم آوردن بر یکدیگر. «الباسل» به معنای دلاور است. «وسط المدار» یعنی کار جنگ یا هر کاری گرد او می چرخد. «المخاتلۀ» یعنی نیرنگ و فریب. جوهری گوید: «الناب» شتران پیر است و جمع آن «النیب» است. در ضرب المثل آمده است: «ما افعل ذلک ما حنّت النیب» یعنی هرگز این کار را انجام نمی دهم. «عتلت الرجل اعتُلُه و اعتلَه» هرگاه او را سخت بِکِشانم.
تفسیر فرات: جعفر بن احمد در حدیث معنعن از محمد بن کعب روایت کرده که گوید: هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از احزاب برگشت جبرئیل به آن حضرت فرمود: خداوند تو را بیامرزد سلاح بر زمین نهادی؟ من همچنان به همراه فرشتگان مشرکان را می راندیم تا در حمراء الاسد فرود آمدیم. رهسپار شو که به جنگ با آن ها امر شده ای و من با فرشتگانی که همراهم هستند صبح هنگام به راه می افتیم و دژها و قلعه های آنان را به لرزه و اضطراب در می آوریم تا به ما برسی. پیامبر پرچم را به علی علیه السلام داد و به دنبال جبرئیل حرکت کرد و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم جا ماند و سپس به آن ها ملحق شد. هر بار که رسول خدا بر شخصی گذر می کرد می فرمود: آیا سوارکای بر شما عبور کرد؟ می گفتند: دحیه بن خلیفه بر ما گذر کرد و جبرئیل خود را به شکل او درآورده بود. گوید: آن حضرت در آن روز بر اسبی بیرون رفت و قطیفه ای ارغوانی قرمز بر اسب انداخت و چون لشکر خداوند بر آن ها فرود آمدند شخصی در میان آنان فریاد برآورد:
1) أي أبدا.
2) في المصدر المطبوع: محمّد بن كعب القرطي. أقول: هو مصحف القرظي. و الرجل محمّد بن كعب بن سليم بن أسد أبو حمزة القرظي المدنيّ. ولد في سنة 40 و مات سنة 120، أو قبل ذلك.
3) خرج في أثره و إثره اي بعده.
4) وكف الحمار: وضع عليه الوكاف، و الوكاف: كساء يلقي علي ظهر الدابّة. و في المصدر: مكفر بقطيفة ، أقول : أى مستور بذلك.
5) الارجوان: شجر له ورد صبغ احمر. ثياب حمر.
يَا أَبَا لُبَابَةَ بْنَ عَبْدِ الْمُنْذِرِ (1)مَا لَكَ قَالَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله هَذَا يَدْعُونَ فَأْتِهِمْ وَ قُلْ مَعْرُوفاً فَلَمَّا اطَّلَعَ عَلَيْهِمْ انْتَحَبُوا فِي وَجْهِهِ يَبْكُونَ وَ قَالُوا يَا أَبَا لُبَابَةَ لَا طَاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِقِتَالِ مَنْ وَرَاءَكَ (2).
مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ وَ أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ جَمِيعاً عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَي عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَحَدِهِمَا عَلَيْهِمَا السَّلَامُ فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيامِ الرَّفَثُ إِلي نِسائِكُمْ (3)الْآيَةَ فَقَالَ نَزَلَتْ فِي خَوَّاتِ بْنِ جُبَيْرٍ الْأَنْصَارِيِّ وَ كَانَ مَعَ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله فِي الْخَنْدَقِ وَ هُوَ صَائِمٌ فَأَمْسَي وَ هُوَ عَلَي تِلْكَ الْحَالِ وَ كَانُوا قَبْلَ أَنْ تَنْزِلَ هَذِهِ الْآيَةُ إِذَا نَامَ أَحَدُهُمْ حُرِّمَ عَلَيْهِ الطَّعَامُ وَ الشَّرَابُ فَجَاءَ خَوَّاتٌ إِلَي أَهْلِهِ حِينَ أَمْسَي فَقَالَ هَلْ عِنْدَكُمْ طَعَامٌ فَقَالُوا لَا تَنَمْ (4)حَتَّي نُصْلِحَ لَكَ طَعَاماً فَاتَّكَأَ فَنَامَ فَقَالُوا لَهُ قَدْ فَعَلْتَ قَالَ نَعَمْ فَبَاتَ عَلَي تِلْكَ الْحَالِ فَأَصْبَحَ ثُمَّ غَدَا إِلَي الْخَنْدَقِ فَجَعَلَ يُغْشَي عَلَيْهِ فَمَرَّ بِهِ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَلَمَّا رَأَي الَّذِي بِهِ أَخْبَرَهُ كَيْفَ كَانَ أَمْرُهُ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِيهِ الْآيَةَ وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا حَتَّي يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ (5).
كا، الكافي مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَي عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ هِلَالٍ عَنْ عُقْبَةَ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ: تَأْتِي مَسْجِدَ الْأَحْزَابِ فَتُصَلِّي فِيهِ وَ تَدْعُو اللَّهَ فِيهِ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله دَعَا فِيهِ يَوْمَ الْأَحْزَابِ وَ قَالَ يَا صَرِيخَ الْمَكْرُوبِينَ وَ يَا مُجِيبَ (6)الْمُضْطَرِّينَ وَ يَا مُغِيثَ الْمَهْمُومِينَ اكْشِفْ هَمِّي وَ كَرْبِي (7)فَقَدْ تَرَي
ای ابا لبانۀ بن عبد المنذر تو را چه شده است؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اینان می خوانند پس به سویشان برو و سخن نیک بگو. هنگامی که بر آنان فرود آمد شیون و ناله سر دادند و گفتند: ای ابا لبابۀ ما امروز توان و یارای مقابله و جنگ با کسانی که در پشت سر تو هستند را نداریم. (8)
فروع کافی: ابو بصیر از یکی از آن دو امام علیهما السّلام در تفسیر قول خدای عزّ و جلّ «أُحِلَّ لَکُمْ لَیْلَةَ الصِّیامِ الرَّفَثُ إِلی نِسائِکُم ......» روایت کرده است که فرمود: این آیه در شأن خوّات بن جبیر انصاری نازل شد، و این در آن هنگام بود که خوّات با پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله در خندق فعّالیّت داشت، روزه داشت، و تا شامگاه بر همین حال میزیست، و مسلمانان پیش از نزول این آیه چنان بودند که اگر یکی از ایشان در شامگاه میخوابید طعام بر او حرام می شد. پس خوّات شامگاهان برای افطار به خانه خود رفت، و گفت: آیا طعامی نزد شما هست؟ گفتند: لختی بپای و به خواب مرو، تا طعامی برایت بسازیم، پس خوّات تکیه زد و خواب او را در ربود، خانوادهاش گفتند: آیا خوابیده بودی؟ گفت: آری، پس شب را در آن حال گذراند، و بامدادان به سوی خندق روان شد، و در آن میان حالت غشوه به او دست داد، پس رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله بر او بگذشت، و چون از حال و کار او پرسید، خوات ماجرا را با آن حضرت بازگفت. پس خدای عزّ و جلّ این آیه را نازل فرمود: «و کلوا و اشربوا حتی یتبیّن لکم الخیط الابیض من الخیط الاسود من الفجر». (9)
فروع کافی: عقبه بن خالد از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: سپس به مسجد احزاب رهسپار شو و در آن مسجد نماز بخوان و نیایش کن، چرا که رسول خدا در آن مسجد نیایش کرد و دعا فرمود: «ای فریادرس بیچارگان.
ای دادرس درماندگان. ای غمخوار غمزدگان. غم و اندوه مرا برطرف کن که تو از
حَالِي وَ حَالَ أَصْحَابِي (1).
كا، الكافي عَلِيٌّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ الْبَزَنْطِيِّ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَمَّنْ حَدَّثَهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ: قَامَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله عَلَي التَّلِّ الَّذِي عَلَيْهِ مَسْجِدُ الْفَتْحِ فِي غَزْوَةِ الْأَحْزَابِ فِي لَيْلَةٍ ظَلْمَاءَ قَرَّةٍ فَقَالَ مَنْ يَذْهَبُ فَيَأْتِيَنَا بِخَبَرِهِمْ وَ لَهُ الْجَنَّةُ فَلَمْ يَقُمْ أَحَدٌ ثُمَّ أَعَادَهَا فَلَمْ يَقُمْ أَحَدٌ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ بِيَدِهِ وَ مَا أَرَادَ الْقَوْمُ أَرَادُوا أَفْضَلَ مِنَ الْجَنَّةِ ثُمَّ قَالَ مَنْ هَذَا فَقَالَ حُذَيْفَةُ فَقَالَ أَ مَا تَسْمَعُ كَلَامِي مُنْذُ اللَّيْلَةِ وَ لَا تَكَلَّمُ اقْتَرِبْ (2)فَقَامَ حُذَيْفَةُ وَ هُوَ يَقُولُ الْقُرُّ وَ الضُّرُّ جَعَلَنِيَ اللَّهُ فِدَاكَ مَنَعَنِي أَنْ أُجِيبَكَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله انْطَلِقْ حَتَّي تَسْمَعَ كَلَامَهُمْ وَ تَأْتِيَنِي بِخَبَرِهِمْ فَلَمَّا ذَهَبَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله اللَّهُمَّ احْفَظْهُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ يَمِينِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ حَتَّي تَرُدَّهُ وَ قَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَا حُذَيْفَةُ لَا تُحْدِثْ شَيْئاً حَتَّي تَأْتِيَنِي فَأَخَذَ سَيْفَهُ وَ قَوْسَهُ وَ حَجَفَتَهُ (3)قَالَ حُذَيْفَةُ فَخَرَجْتُ وَ مَا لِي (4)مِنْ ضُرٍّ وَ لَا قُرٍّ فَمَرَرْتُ عَلَي بَابِ الْخَنْدَقِ وَ قَدِ اعْتَرَاهُ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْكُفَّارُ فَلَمَّا تَوَجَّهَ حُذَيْفَةُ قَامَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ نَادَي يَا صَرِيخَ الْمَكْرُوبِينَ وَ يَا مُجِيبَ الْمُضْطَرِّينَ اكْشِفْ هَمِّي وَ غَمِّي وَ كَرْبِي فَقَدْ تَرَي حَالِي وَ حَالَ أَصْحَابِي فَنَزَلَ عَلَيْهِ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِنَّ اللَّهَ عَزَّ ذِكْرُهُ قَدْ سَمِعَ مَقَالَتَكَ وَ دُعَاءَكَ وَ قَدْ أَجَابَكَ وَ كَفَاكَ هَوْلَ عَدُوِّكَ فَجَثَا (5)رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله عَلَي رُكْبَتَيْهِ وَ بَسَطَ يَدَيْهِ وَ أَرْسَلَ عَيْنَيْهِ ثُمَّ قَالَ شُكْراً شُكْراً كَمَا رَحِمْتَنِي وَ رَحِمْتَ أَصْحَابِي ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله قَدْ بَعَثَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهِمْ رِيحاً مِنْ سَمَاءِ الدُّنْيَا فِيهَا حَصًي وَ رِيحاً مِنَ السَّمَاءِ الرَّابِعَةِ فِيهَا جَنْدَلٌ قَالَ حُذَيْفَةُ فَخَرَجْتُ فَإِذَا أَنَا بِنِيرَانِ الْقَوْمِ وَ أَقْبَلَ جُنْدُ اللَّهِ الْأَوَّلُ
حال من و حال یاران من باخبری». (6)
روضه کافی: ابان بن عثمان از کسی که برای او نقل کرده از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود: پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم در جنگ احزاب در شبی تاریک و سرد روی تلّی که اینک مسجد فتح روی آن بنا شده ایستاد و فرمود: چه کسی به سوی مشرکان میرود و از ایشان برای ما خبر میآورد و در برابر، بهشت پاداش میگیرد؟ هیچ کس از جا برنخاست. حضرت برای بار دوم این سخن را باز گفت و کسی برنخاست. در این هنگام امام صادق علیه السّلام دست خود را تکان داد و فرمود: این جماعت چه میخواستند آیا در جستجوی بهتر از بهشت بودند؟ سپس رسول خدا [به کسی که در آن نزدیکی بود] فرمود: کیستی؟ گفت: حذیفهام. فرمود: سخن مرا میشنوی و پاسخ نمیدهی نزدیک بیا؟ حذیفه از میان برخاست و گفت: خدا مرا قربانت گرداند سرما و سختی مرا از پاسخ دادن به شما بازداشت. پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم فرمود: هم اینک به سوی آن ها میروی و سخنشان را میشنوی و خبر آن ها را برای من میآوری. پس چون او رفت پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم فرمود: بار خدایا! او را از پیش رو و از پشت سر و از سمت راست و چپ حفظش کن تا آن گاه که به سوی ما بازش گردانی. پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم به او سفارش کرد و فرمود: ای حذیفه! مبادا تا وقتی که نزد من بر میگردی کار تازهای بکنی. حذیفه شمشیر و کمان و سپر خود را برداشت و به راه افتاد. حذیفه میگوید: من به راه افتادم و دیگر هیچ گونه احساس سختی و سرما نداشتم. از راه خندق گذشتم و هر دو دسته مؤمنان و کفار را دیدم که در آنجا پاس میدادند. چون حذیفه به سوی مأموریت خود روان شد پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم با آواز بلند این دعا را به درگاه الهی خواند: ای دادرس گرفتاران و ای پاسخگویان بیچارگان! همّ و غمّ مرا برطرف گردان که وضع من و اصحاب مرا میبینی. جبرئیل فرود آمد و عرض کرد:
یا رسول اللَّه! همانا خداوند والا نام سخن تو و دعایت را شنید و اجابت کرد و از هراس دشمنت رهاند. پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم بر دو زانو نشست و دو دستش را گشود و دیده به آسمان دوخت و سپس گفت: سپاس و سپاس از برای رحمت تو بر من و بر اصحاب من. سپس پیامبر فرمود: همانا خداوند عزّ و جلّ از آسمان دنیا بادی برای آن ها برانگیخت که سنگریزه داشت و بادی نیز از آسمان چهارم که در آن تکههای سنگ بود. حذیفه میگوید: من به سوی آن قوم بیرون رفتم و آتشی را که افروخته بودند دیدم و لشکر اول خداوند
رِيحٌ فِيهَا حَصًي فَمَا تَرَكْتُ لَهُمْ نَاراً إِلَّا أَذْرَتْهَا وَ لَا خِبَاءً إِلَّا طَرَحَتْهُ وَ لَا رُمْحاً إِلَّا أَلْقَتْهُ حَتَّي جَعَلُوا يَتَتَرَّسُونَ مِنَ الْحَصَي فَجَعَلْنَا نَسْمَعُ وَقْعَ الْحَصَي فِي الْأَتْرِسَةِ فَجَلَسَ حُذَيْفَةُ بَيْنَ رَجُلَيْنِ مِنَ الْمُشْرِكِينَ فَقَامَ إِبْلِيسُ فِي صُورَةِ رَجُلٍ مُطَاعٍ (1)فِي الْمُشْرِكِينَ فَقَالَ أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّكُمْ قَدْ نَزَلْتُمْ بِسَاحَةِ هَذَا السَّاحِرِ الْكَذَّابِ أَلَا وَ إِنَّهُ لَنْ يَفُوتَكُمْ مِنْ أَمْرِهِ شَيْءٌ فَإِنَّهُ لَيْسَ سَنَةَ مُقَامٍ قَدْ هَلَكَ الْخُفُّ وَ الْحَافِرُ فَارْجِعُوا فَلْيَنْظُرْ (2)كُلُّ رَجُلٍ مِنْكُمْ مَنْ جَلِيسُهُ قَالَ حُذَيْفَةُ فَنَظَرْتُ عَنْ يَمِينِي فَضَرَبْتُ بِيَدِي فَقُلْتُ مَنْ أَنْتَ فَقَالَ مُعَاوِيَةُ فَقُلْتُ لِلَّذِي عَنْ يَسَارِي مَنْ أَنْتَ فَقَالَ سُهَيْلُ بْنُ عَمْرٍو قَالَ حُذَيْفَةُ وَ أَقْبَلَ جُنْدُ اللَّهِ الْأَعْظَمُ فَقَامَ أَبُو سُفْيَانَ إِلَي رَاحِلَتِهِ ثُمَّ صَاحَ فِي قُرَيْشٍ النَّجَاءَ النَّجَاءَ وَ قَالَ طَلْحَةُ الْأَزْدِيُّ لَقَدْ رَادَّكُمْ (3)مُحَمَّدٌ بِشَرٍّ ثُمَّ قَامَ إِلَي رَاحِلَتِهِ وَ صَاحَ فِي بَنِي أَشْجَعَ النَّجَاءَ النَّجَاءَ وَ فَعَلَ عُيَيْنَةُ بْنُ حِصْنٍ مِثْلَهَا ثُمَّ فَعَلَ الْحَارِثُ بْنُ عَوْفٍ الْمُزَنِيُّ مِثْلَهَا ثُمَّ فَعَلَ الْأَقْرَعُ بْنُ حَابِسٍ مِثْلَهَا وَ ذَهَبَ الْأَحْزَابُ وَ رَجَعَ حُذَيْفَةُ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَأَخْبَرَهُ الْخَبَرَ وَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِنَّهُ كَانَ لَيُشْبِهُ (4)بِيَوْمِ الْقِيَامَةِ (5)
استدراك وكانت مدة حصار الخندق خمسة عشر يوما ، وقيل : عشرين يوما ، وقيل : قريبا من شهر.
وكتب أبوسفيان إلي رسول الله صلي الله عليه و آله كتابا فيه :
« باسمك اللهم ، فاني احلف باللات والعزي لقد سرت اليك في جمعنا وانا نريد ألا نعود ابدا حتي نستأصلكم ، فرأيت قد كرهت لقاءنا ، وجعلت مضايق وخنادق فليت شعري من علمك هذا؟ فان نرجع عنكم فلكم منا يوم كيوم احد » وبعث به مع ابي اسامة الجشمي فقرأه أبي ابن كعب علي رسول الله صلي الله عليه و آله في قبته ، وكتب إليه : « من محمد رسول الله إلي أبي سفيان بن حرب ، اما بعد فقديما غرك بالله بالغرور ، اما ما ذكرت انك سرت الينا في جمعكم و انك لا تريد أن تعود حتي تستأصلنا فذلك امر يحول الله بينك وبينه ، ويجعل لنا العاقبة حتي لا تذكر اللات والعزي ، واما قولك : من علمك الذي صنعنا من الخندق؟ فان الله الهمني ذلك لما اراد من غيظك وغيظ اصحابك ، وليأتين عليك يوم تدافعني بالراح ، وليأتين عليك يوم اكسر فيه اللات والعزي واساف ونائلة وهبل حتي اذكرك ذلك ».
ويقال : كان في كتاب أبي سفيان : « ولقد علمت اني لقيت اصحابك ناجيا وانا في عير لقريش فما خص اصحابك منا شعرة ، ورضوا منا بمدافعتنا بالراح ، ثم اقبلت في عير قريش حتي لقيت قومي - فلم تلقنا - فاوقعت بقومي ولم اشهدها من وقفة ، ثم غزوتكم في عقر داركم فقتلت وحرقت (يعني غزوة السويق) ثم غزوتك في جمعنا يوم احد ، فكانت وقعتنا فيكم مثل وقعتكم بنا ببدر ثم سرنا اليكم في جمعنا ومن تألب إلينا يوم الخندق ، فلزمتم الصياصي وخندقتم الخنادق » قاله المقريزي في الامتاع : 240.
وقتل يومئذ من المسلمين ستة نفر ، ثلاثة من بني عبدالاشهل : سعد بن معاذ ، وأنس بن أوس ابن عتيك بن عمرو ، وعبدالله بن سهل ، ورجلان من بني جشم بن الخزرج ثم من بني سلمة ، هما الطفيل بن نعمان ، وثلعبة بن غنمة ، ورجل من بني النجار ثم من بني دينار هو كعب بن زيد اصابه سهم غرب فقتله.
سهم غرب باضافة وغير اضافة : هو الذي لا يعرف من اين جاء ولا من رمي به.
وقتل من المشركين ثلاثة ، منبه بن عثمان بن عبيد بن السباق بن عبدالدار ، من بني عبد الدار ، اصابه سهم فمات منه بمكة.
ونوفل بن عبدالله بن المغيرة ، من بني مخزوم بن يقظة ، كان اقتحم الخندق فتورط فيه فقتل ، وسألوا رسول الله صلي الله عليه و آله أن يبيعهم جسده ، فقال صلي الله عليه و آله : « لا حاجة لنا في جسده ولا بثمنه ». وعمرو بن عبد ود من بني عامر بن لؤي ، ثم من بني مالك بن حسل ، قتله علي بن أبي طالب عليهما السلام ، وقال ابن هشام : حدثني الثقة انه حدث ، عن ابن شهاب الزهري انه قال : قتل علي بن أبي طالب يومئذ عمرو بن عبد ود وابنه حسل بن عمرو.
ولم تعز كفار قريش المسلمين بعد الخندق.
وذكر المقريزي في الامتاع : 235 من دلائل النبوة ومعجزات النبي صلي الله عليه و آله في هذه الغزوة أن المسلمين قد اصابهم مجاعة شديدة ، وكان أهلوهم يبعثون اليهم بما قدروا عليه ، فارسلت عمرة ابنة رواحة ابنتها بجفنة تمر عجوة في ثوبها إلي زوجها بشير بن سعد بن ثعلبة الانصاري ، والي اخيها عبدالله بن رواحة ، فوجدت رسول الله صلي الله عليه و آله جالسا في اصحابه ، فقال : تعالي يا بنية ، ما هذا معك؟ فأخبرته ، فاخذه في كفيه ونثره علي ثوب بسط له ، وقال لجعال بن سراقة : اصرخ يا أهل الخندق ان هلم إلي الغداء ، فاجتمعوا عليه يأكلون منه حتي صدر اهل الخندق وانه ليفيض من اطراف الثوب.
وارسلت ام معتب الاشهلية بقعبة فيها حيس إلي رسول الله صلي الله عليه و آله وهو في قبته مع ام سلمة ، فاكلت حاجتها ثم خرج بالقعبة فنادي مناديه : هلم إلي عشائه ، فأكل أهل الخندق حتي نهلوا وهي كما هي.
.که بادی بود با سنگریزه بر آن ها یورش آورد، و هیچ آتشی از آن ها را واننهاد جز اینکه آن را از هم پاشاند و هیچ چادری را وانگذاشت مگر اینکه از جا کند و به دور افکند و همه نیزههای آن ها را پرتاب کرد تا جایی که در برابر سنگ ریزهها که باد به سر و روی آن ها میزد سپر بر سرکشیدند و ما آواز کوفته شدن سنگ ریزهها را که بر سپرها میخورد میشنیدیم. حذیفه در میان دو تن از مشرکان و در حلقه آنان نشست و ابلیس به صورت یکی از سران مشرکان درآمد و گفت: ای مردم! شما در آستان این مرد جادوگر دروغگو درآمدهاید. آگاه باشید که کار از دست شما بیرون نرود و فرصت همچنان باقی است و امسال سال توقف در این جا نیست که حیوانات سمدار و بیسم همگی هلاک شدهاند، پس به مکه بازگردید و هر یک از شما همنشین خویش را بیابد [تا بیگانهای برای جاسوسی میان شما راه نیابد]. حذیفه میگوید: من به سمت راست خود نگاه کردم و با دستم به او زدم و گفتم: تو کیستی؟ گفت: معاویه، و به آن که سمت چپم بود گفتم: تو کیستی؟ گفت: سهیل بن عمرو. حذیفه گفت: در این هنگام بود که لشکر بزرگ خدا رسید و ابو سفیان برخاست و بر مرکب سوار شد و در میان قریش فریاد کرد: الفرار، الفرار، و طلحه ازدی گفت: محمّد برای شما شرّی افزود، پس سوار بر مرکب خویش شد و در میان قبیله بنی اشجع فریاد کرد: الفرار، الفرار. عیینة بن حصن نیز چنین کرد و حارث بن عوف مزنی نیز همین کار را انجام داد و اقرع بن حابس نیز چنین کرد و بدین ترتیب همه احزاب رفتند و حذیفه نزد پیامبر اکرم بازگشت و او را از اوضاع آگاه گردانید. امام صادق علیه السّلام فرمود: به حقیقت که آن شب به روز رستاخیز میماند. (6)
1) هو أبو سفيان كما تقدم.
2) في المصدر: و لينظر.
3) في المصدر: لقد زادكم.
4) شبيها خ ل.
5) روضة الكافي: 277 - 279. فيه يوم القيامة أقول: تقدم في حديث ان حذيفة قال: فقلت للذي عن يميني: من انت؟ قال: انا عمرو بن العاص، ثمّ قلت للذي عن يساري: من أنت؟ قال : أنا معاوية ، قوله طلحة الازدي لعل الصحيح علي في الامتاع : طليحة الاسدي وهو طليحة بن خويلد قائد بني أسد ، وأما قائد بني أشجع فهو مسعر بن رخيلة ، والحارث بن عوف المزني في السيرة والامتاع : « المري » وهو قائد بني مرة : والتصحيف من الروات.
6) . روضه کافی : 277 - 279
القر بالضم البرد و الضر بالضم سوء الحال و الجندل الحجارة و هي أكبر من الحصي قوله النجاء قال الجزري هو مصدر منصوب بفعل مضمر أي أنجو النجاء و تكراره للتأكيد و النجاء السرعة و نجا من الأرض خلص و أنجاه غيره و الرود الطلب.
كا، الكافي الْعِدَّةُ عَنْ سَهْلٍ عَنِ الْبَزَنْطِيِّ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ بَعْضِ رِجَالِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ: لَمَّا حَفَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله الْخَنْدَقَ مَرُّوا بِكُدْيَةٍ فَتَنَاوَلَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله الْمِعْوَلَ مِنْ يَدِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَوْ مِنْ يَدِ سَلْمَانَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ فَضَرَبَ بِهَا ضَرْبَةً فَتَفَرَّقَ بِثَلَاثِ فِرْقٍ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لَقَدْ فُتِحَ عَلَيَّ فِي ضَرْبَتِي هَذِهِ
«القُرّ» با ضمه به معنای سرما است. «الضُرّ» با ضمه بدحالی است. «الجندل» یعنی سنگی که از سنگریزه بزرگ تر باشد. «النجآء» جزری گوید: مصدر منصوب به فعل محذوف است یعنی «انجو النجاء» و تکرار آن برای تاکید بوده است و «النجآء» به معنای سرعت است و «نجا من الارض» یعنی خلاص شد و «انجاه غیره». «الورد» یعنی سلب کردن.
روضه کافی: امام صادق علیه السّلام میفرماید: هنگامی که در جنگ خندق پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم خندق را حفر میکرد مسلمانان به سنگ سختی رسیدند. پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم کلنگ را از دست امیر المؤمنین علیه السّلام یا از دست سلمان رضی اللَّه عنه گرفت و ضربتی بدان سنگ زد که سه پاره شد. رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم فرمود: در این ضربتی که بدین سنگ زدم
كُنُوزُ كِسْرَي وَ قَيْصَرَ فَقَالَ أَحَدُهُمَا لِصَاحِبِهِ يَعِدُنَا كُنُوزَ كِسْرَي وَ قَيْصَرَ وَ مَا يَقْدِرُ أَحَدُنَا يَخْرُجُ يَتَخَلَّي.
الكدية بالضم الأرض الصلبة و الضمير في أحدهما راجع إلي أبي بكر و عمر.
أقول قد مضي كثير من أخبار تلك الواقعة في أبواب المعجزات.
و ذكر الطبرسي في إعلام الوري و ابن شهرآشوب في المناقب نحوا مما مر و قالا كان غزوة الخندق في شوال سنة خمس (1)
ومناقب آل أبي طالب 1 : 170 : و 171 ، وذكر فيه بعد ما رأي عمرو الخندق ، فقال :
يا لك من مكيدة ما انكرت *** لا بد للملهوب من ان يعبرك
.گنجینههای پادشاه ایران و روم بر من گشوده گشت. یکی از آن دو به دیگری گفت: گنجینههای قیصر و کسری را به ما وعده میدهد و حال آنکه هیچ یک از ما جرأت ندارد برای قضای حاجت برون رود.
«الکدیۀ» با ضمه یعنی زمین سخت. و مرجع ضمیر در «احدهما» ابو بکر و عمر است.
می گویم: بسیاری از روایت های مربوط به این جنگ در باب معجزات بیان شد.
طبرسی در اعلام الوری و ابن شهر آشوب در مناقب این حدیث را به همین صورت روایت کرده اند و گویند: غزوه خندق در ماه شوال سال پنجم هجری اتفاق افتاد. (2)
وَ قَالَ ابْنُ شَهْرَآشُوبَ كَانَ الْمُشْرِكُونَ ثَمَانِيَةَ عَشَرَ أَلْفَ رَجُلٍ وَ الْمُسْلِمُونَ ثَلَاثَةَ آلَافٍ وَ كَانَ الْمُشْرِكُونَ عَلَي الْخَمْرِ وَ الْغِنَاءِ وَ الْمَدَدِ وَ الشَّوْكَةِ وَ الْمُسْلِمُونَ كَأَنَّ عَلَي رُءُوسِهِمُ الطَّيْرَ لِمَكَانِ عَمْرٍو وَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله جَاثٍ عَلَي رُكْبَتَيْهِ بَاسِطٌ يَدَيْهِ بَاكٍ عينيه (عَيْنَاهُ) يُنَادِي بِأَشْجَي صَوْتٍ يَا صَرِيخَ الْمَكْرُوبِينَ يَا مُجِيبَ دَعْوَةِ الْمُضْطَرِّينَ اكْشِفْ هَمِّي وَ كَرْبِي فَقَدْ تَرَي حَالِي وَ دَعَا عَلَيْهِمْ فَقَالَ اللَّهُمَّ مُنْزِلَ الْكِتَابِ سَرِيعَ الْحِسَابِ اهْزِمِ الْأَحْزَابَ وَ كَانَتْ غَزْوَةُ بَنِي قُرَيْظَةَ فِي ذِي الْقَعْدَةِ (1).
وَ قَالَ الطَّبْرِسِيُّ لَمَّا رَجَعَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مِنْ غَزْوَةِ الْأَحْزَابِ وَ دَخَلَ الْمَدِينَةَ ضَرَبَتْ لَهُ ابْنَتُهُ فَاطِمَةُ غَسُولًا فَهِيَ تَغْسِلُ رَأْسَهُ إِذْ أَتَاهُ جَبْرَئِيلُ عَلَي بَغْلَةٍ مُعْتَجِراً بِعِمَامَةٍ بَيْضَاءَ عَلَيْهِ قَطِيفَةٌ مِنْ إِسْتَبْرَقٍ مُعَلَّقٌ عَلَيْهَا الدُّرُّ وَ الْيَاقُوتُ عَلَيْهِ الْغُبَارُ فَقَامَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَمَسَحَ الْغُبَارَ عَنْ وَجْهِهِ فَقَالَ لَهُ جَبْرَئِيلُ رَحِمَكَ رَبُّكَ وَضَعْتَ السِّلَاحَ وَ لَمْ يَضَعْهُ أَهْلُ السَّمَاءِ مَا زِلْتُ أَتَّبِعُهُمْ حَتَّي بَلَغْتُ الرَّوْحَاءَ ثُمَّ قَالَ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ انْهَضْ إِلَي إِخْوَانِهِمْ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ فَوَ اللَّهِ لَأُدِقَّنَّهُمْ دَقَّ الْبَيْضَةِ عَلَي الصَّخْرَةِ فَدَعَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله عَلِيّاً فَقَالَ قَدِّمْ رَايَةَ الْمُهَاجِرِينَ إِلَي بَنِي قُرَيْظَةَ وَ قَالَ عَزَمْتُ عَلَيْكُمْ أَنْ لَا تُصَلُّوا الْعَصْرَ إِلَّا فِي بَنِي قُرَيْظَةَ فَأَقْبَلَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ مَعَهُ الْمُهَاجِرُونَ وَ بَنُو عَبْدِ الْأَشْهَلِ وَ بَنُو النَّجَّارِ كُلُّهَا لَمْ يَتَخَلَّفْ عَنْهُ مِنْهُمْ أَحَدٌ وَ جَعَلَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله يُسَرِّبُ (2)إِلَيْهِ الرِّجَالَ فَمَا صَلَّي بَعْضُهُمُ الْعَصْرَ إِلَّا بَعْدَ الْعِشَاءِ فَأَشْرَفُوا عَلَيْهِ وَ سَبُّوهُ وَ قَالُوا فَعَلَ اللَّهُ بِكَ وَ بِابْنِ عَمِّكَ وَ هُوَ وَاقِفٌ لَا يُجِيبُهُمْ فَلَمَّا أَقْبَلَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ الْمُسْلِمُونَ حَوْلَهُ تَلَقَّاهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ قَالَ لَا تَأْتِهِمْ يَا رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله جَعَلَنِيَ اللَّهُ فِدَاكَ فَإِنَّ اللَّهَ سَيَجْزِيهِمْ (3)فَعَرَفَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله
ابن شهر آشوب گوید: مشرکان هجده هزار نفر و مسلمانان سه هزار نفر بودند. مشرکان سرگرم شراب و طرب و خوردن غذا بودند و مسلمانان به خاطر حضور عمرو بی سر و صدا گویی پرنده بر بالای سرشان نشسته و پیامبر بر زانو نشسته و دستانش را گشاده بود و با چشم گریان و صدای غمناک دعا می کرد: «ای فریادرس بیچارگان. ای دادرس فریاد درماندگان، غم و اندوه مرا برطرف کن که تو از حال من باخبری» و مشرکان را نفرین کرد و فرمود: «ای نازل کننده کتاب ای کسی که زود به حساب بندگان می رسی، احزاب را در هم شکن.» و غزوه بنی قریظه در ماه ذی القعده اتفاق افتاد. (4)
طبرسی گوید: هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از غزوه احزاب برگشت و وارد مدینه شد دختر او فاطمه علیها السّلام برای پدرش مقداری آب تهیه دیده بود و پیامبر به شستن سرش مشغول بود، در این وقت جبرئیل در حالی که بر استری سوار بود و عمامه سفیدی بر سر داشت و قطیفهای که با درّ و یاقوت مزین شده بر خود افکنده بود خدمت پیامبر رسید و جبرئیل در این وقت غبارآلود بنظر می رسید. حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله برخاست و غبار را از چهره جبرئیل پاک کرد، جبرئیل گفت: خداوند به شما ترحم کرد، شما اینک اسلحه را زمین گذاشتهاید، و لیکن اهل آسمانها اسلحه خود را زمین نگذاشتهاند، من مشرکین را تا «روحاء» تعقیب کردم. پس از این گفت: اینک به طرف اهل کتاب که با آن ها همکاری می کردند بروید و من آن ها را در هم خواهم کوبید، در این هنگام حضرت رسول علی بن ابی طالب را طلبید، و فرمود: اکنون پرچم مهاجرین را بردار و به طرف بنی قریظه حرکت کن، و من در نظر گرفتهام شما قبل از اینکه نماز عصر را اداء کنید در بنی قریظه حاضر شوید. علی بن ابی طالب علیه السّلام با مهاجرین و بنو عبد الأشهل و بنو نجار بطرف بنی قریظه حرکت کردند و پیامبر هم افرادی را پس از وی فرستادند، هنگامی که امیر المؤمنین علیه السّلام در بنی قریظه حاضر شدند، یهودیان نسبت به وی بدگوئی کردند و گفتند: خداوند به تو و پسر عمت این همه بلا نازل کرد و شما را به مصیبت و گرفتاری دچار نمود، باز هم عبرت نمی گیرید، علی بن ابی طالب علیه السّلام سکوت کرد و جوابی به آنان نداد. هنگامی که پیامبر در بنی قریظه حاضر شدند و مسلمین هم پیرامون او را گرفته بودند، امیر المؤمنین خدمت آن بزرگوار رسید، و عرض کرد: یا رسول اللَّه! خداوند مرا فدای شما کند، پروردگار در همین نزدیکی سزای این ها را خواهد داد پیامبر
أَنَّهُمْ قَدْ شَتَمُوهُ فَقَالَ أَمَا إِنَّهُمْ لَوْ رَأَوْنِي مَا قَالُوا شَيْئاً مِمَّا سَمِعْتَ وَ أَقْبَلَ ثُمَّ قَالَ يَا إِخْوَةَ الْقِرَدَةِ إِنَّا إِذَا نَزَلْنَا بِسَاحَةِ قَوْمٍ فَسَاءَ صَبَاحُ الْمُنْذَرِينَ يَا عِبَادَ الطَّوَاغِيتِ اخْسَئُوا أَخْسَأَكُمُ اللَّهُ فَصَاحُوا يَمِيناً وَ شِمَالًا يَا أَبَا الْقَاسِمِ مَا كُنْتَ فَحَّاشاً فَمَا بَدَا لَكَ ?
قَالَ الصَّادِقُ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَسَقَطَتِ الْعَنَزَةُ مِنْ يَدِهِ وَ سَقَطَ رِدَاؤُهُ مِنْ خَلْفِهِ وَ رَجَعَ يَمْشِي إِلَي وَرَائِهِ حَيَاءً مِمَّا قَالَ لَهُمْ (1).
أَقُولُ قَالَ عَبْدُ الْحَمِيدِ بْنُ أَبِي الْحَدِيدِ فِي شَرْحِ نَهْجِ الْبَلَاغَةِ، فَأَمَّا الْجِرَاحَةُ الَّتِي جَرَحَهَا يَوْمَ الْخَنْدَقِ إِلَي عَمْرِو بْنِ عَبْدٍ (2)فَإِنَّهَا أَجَلُّ مِنْ أَنْ يُقَالَ جَلِيلَةٌ وَ أَعْظَمُ مِنْ أَنْ يُقَالَ عَظِيمَةٌ وَ مَا هِيَ إِلَّا كَمَا قَالَ شَيْخُنَا أَبُو الْهُذَيْلِ وَ قَدْ سَأَلَهُ سَائِلٌ أَيُّمَا أَعْظَمُ مَنْزِلَةً عِنْدَ اللَّهِ عَلِيٌّ أَمْ أَبُو بَكْرٍ فَقَالَ يَا ابْنَ أَخِي وَ اللَّهِ لَمُبَارَزَةُ عَلِيٍّ عَمْراً يَوْمَ الْخَنْدَقِ تَعْدِلُ أَعْمَالَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ وَ طَاعَاتِهِمْ كُلَّهَا فَضْلًا عَنْ أَبِي بَكْرٍ وَحْدَهُ. وَ قَدْ رُوِيَ عَنْ حُذَيْفَةَ بْنِ الْيَمَانِ مَا يُنَاسِبُ هَذَا بَلْ مَا هُوَ أَبْلَغُ مِنْهُ ثُمَّ ذَكَرَ خَبَرَ حُذَيْفَةَ كَمَا مَرَّ فِي رِوَايَةِ الْمُفِيدِ رَحِمَهُ اللَّهُ وَ ذَكَرَ أَكْثَرَ الرِّوَايَاتِ الَّتِي رَوَاهَا الْمُفِيدُ فِي هَذَا الْبَابِ.
وَ قَالَ وَ جَاءَ فِي الْحَدِيثِ الْمَرْفُوعِ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله قَالَ ذَلِكَ الْيَوْمُ حِينَ بَرَزَ إِلَيْهِ بَرَزَ الْإِيمَانُ كُلُّهُ إِلَي الشِّرْكِ كُلِّهِ. وَ فِي الْحَدِيثِ الْمَرْفُوعِ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله قَالَ عِنْدَ قَتْلِ عَمْرٍو ذَهَبَ رِيحُهُمْ وَ لَا يَغْزُونَنَا بَعْدَ الْيَوْمِ وَ نَحْنُ نَغْزُوهُمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ (3)
ثُمَّ سَاقَ الْقِصَّةَ إِلَي أَنْ قَالَ فَقَالَ عَمْرٌو مَنْ أَنْتَ وَ كَانَ شَيْخاً كَبِيراً قَدْ جَاوَزَ
از جریان امیر المؤمنین با بنی قریظه اطلاع داشت. پس از این حضرت رسول فرمود: اگر آنان مرا دیده بودند چیزی نمی گفتند بعد فرمود: ای برادران بوزینهها، ما هر گاه در سرزمین قومی فرود آییم، آنان صبح بدی خواهد داشت، ای پرستندگان «طاغوت» دور شوید، خداوند شما را دور کند، یهودیان از هر طرف فریاد زدند یا ابا القاسم! تو که فحاش نبودی مطلب از چه قرار است که اینک ما را فحش می دهی؟!.
امام صادق علیه السّلام فرمود: هنگامی که یهودیان این سخن را به پیامبر گفتند، حضرت از شرم و حیا ردایش، از دوشش افتاد و عصائی که در دست داشت رها شد، و به عقب حرکت نمود. (4)
می گویم: ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه گوید: زخمی که علی علیه السلام در روز خندق به عمرو بن عبد وارد کرد والاتر از آن بود که والا نامیده شود و بزرگ تر از آن بود که بزرگ نامید شود و این ضربت چنان بود که شیخ ما ابو الهذیل در پاسخ به پرسش شخصی توصیف کرد که از او پرسید: جایگاه علی یا ابو بکر در نزد خداوند بالاتر است؟ گفت: ای برادرزاده ام، به حقیقت پیکار علی با عمرو در روز خندق برابر با همه اعمال و عبادات مهاجرین و انصار، چه برسد به خود ابو بکر. و از خذیفه بن یمان روایتی که با این روایت مناسب تر است و حتی بلیغ تر و کامل تر از آن است نقل شده است. سپس خبر حذیفۀ را مطابق با روایت مفید نقل کرده و بیشتر روایت هایی که مفید در این باره نقل کرده، آورده است. و گوید: در حدیث مرفوع روایت شده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در آن روز هنگامی که علی علیه السلام به مبارزه عمرو رفت فرمود: «همه ایمان به مبارزه همه شرک رفت.» و در حدیث مرفوع آمده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در هنگام کشته شدن عمرو فرمود: «قدرت و شوکت آنان از بین رفت و از امروز به بعد دیگر با ما نمی جنگند و ان شاء الله ما با آن ها خواهیم جنگید.» (5)
سپس داستان را نقل کرده تا اینجا که گوید: عمرو گفت: تو کیستی؟ عمرو پیرمردی بزرگسال بود که بالغ
1) إعلام الوري: 59 (ط 1) و 102 (ط 2).
2) يقال لعمرو بن عبد ود أيضا عمرو بن عبد.
3) ذكر البخاري ذلك أيضا في صحيحه 5: 141، و لكن ما راقه أن يذكر الموطن الذي قال فيه رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله ذلك، فقال في رواية: «قال النبيّ صلّي اللّه عليه و آله يوم الأحزاب: «نغزوهم و لا يغزوننا» و في أخري: يقول حين اجلي الأحزاب عنه: الآن نغزوهم و لا يغزوننا نحن نسير اليهم.
4) . اعلام الوری : 59 چاپ اول و 102 چاپ دوم.
5) . بخاری این حدیث را در صحیح خود ج 5 : 141 روایت کرده است.
الثَّمَانِينَ وَ كَانَ نَدِيمَ أَبِي طَالِبٍ فِي الْجَاهِلِيَّةِ فَانْتَسَبَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ لَهُ وَ قَالَ أَنَا ابْنُ أَبِي طَالِبٍ فَقَالَ أَجَلْ لَقَدْ كَانَ أَبُوكَ نَدِيماً لِي وَ صَدِيقاً فَارْجِعْ فَإِنِّي لَا أُحِبُّ أَنْ أَقْتُلَكَ .
وَ كَانَ شَيْخُنَا أَبُو الْخَيْرِ مُصَدِّقُ بْنُ شَبِيبٍ النَّحْوِيُّ يَقُولُ إِذَا مَرَرْنَا فِي الْقِرَاءَةِ عَلَيْهِ بِهَذَا الْمَوْضِعِ وَ اللَّهِ مَا أَمَرَهُ بِالرُّجُوعِ إِبْقَاءً عَلَيْهِ بَلْ خَوْفاً مِنْهُ فَقَدْ عَرَفَ قَتْلَاهُ بِبَدْرٍ وَ أُحُدٍ وَ عَلِمَ أَنَّهُ إِنْ نَاهَضَهُ قَتَلَهُ فَاسْتَحْيَا أَنْ يُظْهِرَ الْفَشَلَ فَأَظْهَرَ الْإِبْقَاءَ وَ إِنَّهُ لَكَاذِبٌ فِيهَا .
ثُمَّ سَاقَ الْقِصَّةَ إِلَي أَنْ قَالَ لَمَّا قُتِلَ عَمْرٌو فَرَّ أَصْحَابُهُ لِيَعْبُرُوا الْخَنْدَقَ فَطَفَرَتْ بِهِمْ خَيْلُهُمْ إِلَّا نَوْفَلُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ فَإِنَّهُ قَصَرَ فَرَسُهُ فَوَقَعَ فِي الْخَنْدَقِ فَنَزَلَ إِلَيْهِ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَقَتَلَهُ وَ نَاوَشَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ ضِرَارَ بْنَ عَمْرٍو فَحَمَلَ عَلَيْهِ ضِرَارٌ حَتَّي إِذَا وَجَدَ عُمَرُ مَسَّ الرُّمْحِ رَفَعَهُ عَنْهُ وَ قَالَ إِنَّهَا لَنِعْمَةٌ مَشْكُورَةٌ فَاحْفَظْهَا يَا ابْنَ الْخَطَّابِ إِنِّي كُنْتُ آلَيْتُ أَنْ لَا يُمْكِنَنِي يَدَايَ مِنْ قَتْلِ قُرَشِيٍّ فَأَقْتُلَهُ وَ انْصَرَفَ ضِرَارٌ رَاجِعاً إِلَي أَصْحَابِهِ وَ قَدْ كَانَ جَرَي لَهُ مَعَهُ مِثْلُ هَذِهِ فِي يَوْمِ أُحُدٍ - ذَكَرَهُمَا الْوَاقِدِيُّ فِي كِتَابِ الْمَغَازِي (1).
أقول و قال الكازروني إن بني قريظة لما حوصروا بعثوا إلي رسول الله صلي الله عليه و آله أن ابعث إلينا أبا لبابة عبد المنذر أخا بني عمرو بن عوف و كانوا حلفاء الأوس نستشيره في أمورنا فأرسله صلي الله عليه و آله إليهم فلما رأوه قام إليه الرجال و جهش (2)إليه الصبيان
بر هشتاد سال عمر کرده بود و در زمان جاهلیت دوست و همنشین ابو طالب بود. علی علیه السلام نسب خود را آشکار کرد و فرمود: من پسر ابو طالب هستم. عمرو گفت: آری، پدر تو همنشین و دوست من بود، پس بازگرد که من دوست ندارم تو را بکشم.
چون به این قسمت از روایت می رسیدیم شیخ ما ابو الخیر مصدق بن شبیب نحویّ می گفت: به خدا سوگند عمرو به خاطر زنده ماندن علی علیه السلام او را بازگشت امر نکرد بلکه از روی ترس از آن حضرت بود، چرا که از کشتار او در جنگ بدر و احد خبر داشت و می دانست اگر با او رویاروی شود، به دستش کشته خواهد شد و شرم داشت که شکست را اظهار کند و وانمود کرد که هدفش زنده ماندن اوست و او این سخنان را به دروغ گفت.
سپس داستان را ادامه می دهد تا اینجا که گوید: چون عمرو کشته شد یارانش پا به فرار گذاشتند تا از خندق عبور کنند. اسبان آن ها همه از خندق پریدند جز نوفل بن عبد الله که پرش اسبش کوتاه بود و در خندق افتاد. علی علیه السلام بر او فرود آمد و او را کشت. عمر بن خطاب با ضرار بن عمرو درگیر شد، ضرار بر او هجوم آورد و چون عمر برخورد نیزه را حس کرد، نیزه را از او برداشت و گفت: این نعمتی مشکور است پس آن را حفظ کن ای ابن خطاب، زیرا من سوگند خورده ام که با دستانم هیچ مرد قریشی را نکشم. ضرار منصرف شده و به سوی یارانش بازگشت و این حادثه در روز احد نیز برای او پیش آمده بود. واقدی در کتاب مغازی این دو روایت را نقل کرده است. (3)
می گویم: کازرونی گوید: زمانی که بنی قریظه محاصره شدند به سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرستادند که ابو لبابۀ عبد المنذر برادر بنی عمرو بن عوف - که هم پیمان های اوس بودند - را به سوی ما بفرست تا با در امور خود با او مشورت کنیم. پیامبر او را به نزد آن ها فرستاد. چون او را دیدند مردها بلند شدند و کودکان
1) لم نظفر بتمام الحديث في المصدر، و نسختي ناقصة، و لكن وجدنا قطعات ذلك في مواضع منه، راجع ج 3: 270 و 278 - 281، و مع ذلك يحتاج الي مراجعة ثانوية، و في ص 278: قال حذيفة بن اليمان: «لو قسمت فضيلة عليّ عليه السلام بقتل عمرو يوم الخندق بين المسلمين باجمعهم لوسعتهم» و قال ابن عبّاس في قوله: «وَ كَفَي اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتالَ» قال: بعلى بن أبى طالب وفيه : « قال 9 لعلى 7 : برز الايمان كله إلى الشرك كله » وروى ذلك أيضا في 270 وذكر انه كان بعد خروجه إلى عمرو.
2) جهش الرجل بالبكاء: إذا تهيأ له و بدأ فيه. و في المصدر: بهش. و هو بمعناه و المذكور في سيرة ابن هشام ايضا : جهش.
3) . شرح ابن ابی الحدید 3 : 279 ، و 278 - 281
و النساء يبكون في وجهه فَرَقَّ لهم فقالوا يا با لبابة أ تري أن ننزل علي حكم محمد قال نعم و أشار بيده إلي حلقه أنه الذبح قال أبو لبابة فو الله ما زالت قدماي حتي عرفت أني قد خنت الله و رسوله ثم انطلق أبو لبابة علي وجهه و لم يأت رسول الله صلي الله عليه و آله حتي ارتبط في المسجد إلي عمود من عمده قال لا أبرح مكاني حتي يتوب الله علي مما صنعت و عاهد الله لا يطأ بني قريظة أبدا و لا يراني (1)الله في بلد خنت الله و رسوله فيه أبدا (2)فلما بلغ رسول الله صلي الله عليه و آله خبره و أبطأ عليه (3)قال أما إنه لو جاءني لاستغفرت له فأما إذا فعل (4)ما فعل ما أنا بالذي أطلقه عن مكانه حتي يتوب الله عليه ثم إن الله أنزل توبة أبي لبابة علي رسول الله صلي الله عليه و آله (5)و هو في بيت أم سلمة قالت أم سلمة فسمعت رسول الله صلي الله عليه و آله يضحك فقلت مم تضحك يا رسول الله أضحك الله سنك قال تيب علي أبي لبابة فقلت أ لا أبشره بذلك يا رسول الله قال بلي إن شئت قال فقامت علي باب حجرتها و ذلك قبل أن يضرب عليهن الحجاب فقالت يا با لبابة أبشر فقد تاب الله عليك قال فثار الناس عليه ليطلقوه قال لا و الله حتي يكون رسول الله صلي الله عليه و آله هو الذي يطلقني بيده فلما مر عليه رسول الله صلي الله عليه و آله خارجا إلي الصبح أطلقه. (6).
زیر گریه زدند و زنان در مقابل او گریستند. گفتند: ای ابو لبابه به نظر تو به حکم محمد تن دهیم؟ گفت: آری. و با دستش به گلویش اشاره کرد که سرانجام این کار کشته شدن است. ابو لبابۀ گفت: به خدا قسم گام هایم را برنداشتم که متوجه شدن به خدا و پیامبرش خیانت کردم. سپس ابو لبابه به راه افتاد و به نزد رسول خدا بازنگشت تا اینکه خود را به یکی از ستون های مسجد بست و گفت: از این مکان حرکت نمیکنم تا خداوند از این کاری که انجام دادم و از این تقصیرم بگذرد و مرا بیامرزد. و با خداوند عهد بست که هرگز به نزد بنی قریظه نرود و اینکه خداوند مرا هرگز در شهری که به خدا و پیامبرش خیانت کردم نبیند. چون این خبر به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رسید و ابو لبابۀ تاخیر کرده بود، فرمود: «اگر او به نزد من بیاید من او را می بخشم و اما اگر می خواهد آن کار را انجام دهد من او را از مکانش رها نمی کنم تا خداوند توبه او را بپذیرد.» سپس خداوند توبه ابو لبابۀ را بر رسول خدا در حالی که در خانه امّ سلمۀ بود فرو فرستاد. امّ سلمۀ گفت: صدای رسول خدا را شنیدم که می خندید. عرض کردم: ای رسول خدا به خاطر چه چیزی می خندی؟ همیشه خندان و خوشرو باشید. فرمود: توبه ابو لبابۀ پذیرفته شد. گفتم: ای رسول خدا آیا این مژده را به او بدهم؟ فرمود: البته اگر می خواهی. راوی گوید: امّ سلمۀ بر در حجره اش ایستاد و این در زمانی بود که هنوز حجاب واجب نشده بود، و گفت: ای ابو لبابۀ مژده بده که خداوند توبه تو را قبول کرد. گوید: مردم به سوی او شتافتند تا آزادش کنند. گفت: نه، سوگند به خدا، اجازه نمی دهم مگر اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با دستان مبارکش مرا آزاد کند. هنگامی که پیامبر برای نماز صبح به مسجد رفت او را آزاد کرد.
1) في السيرة: و اعاهد اللّه ان لا أطأ بني قريظة ابدا، و لا اري خ ل.
2) زاد ابن هشام في السيرة من غير طريق ابن إسحاق: فأنزل اللّه تعالي في ابي لبابة فيما قال سفيان بن عيينة، عن إسماعيل بن أبي خالد عن عبد اللّه بن أبي قتادة: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَماناتِكُمْ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ».
3) في السيرة: و كان قد استبطأه.
4) في السيرة: فاما اذ قد فعل ما فعل.
5) زاد في السيرة: من السحر.
6) زاد في السيرة من غير طريق ابن إسحاق: اقام أبو لبابة مرتبطا بالجذع ست ليال تأتيه امراته في كل وقت صلاة فتحله للصلاة، ثمّ يعود فيرتبط بالجذع، فيما حدّثني بعض أهل العلم، و الآية التي نزلت في توبته: قول اللّه عزّ و جلّ: «وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً عَسَي اللَّهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ». و في الامتاع: 245: فكان كذلك (اي مرتبطا) خمس عشرة ليلة، و كان رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله قد استعمله علي القتال فاستعمل بدله اسيد بي حضير.
قال ثم إن ثعلبة بن سعية و أسيد بن سعية (1)و أسيد بن عبيد (2)و هم نفر من بني هذيل (3)ليسوا من بني قريظة و لا النضير نسبهم فوق ذلك هم بنو عم القوم أسلموا تلك الليلة التي نزلت فيها بنو قريظة علي حكم رسول الله صلي الله عليه و آله.
و خرج في تلك الليلة عمرو بن سعدي القرظي فمر بحرس رسول الله صلي الله عليه و آله و عليها محمد بن مسلمة الأنصاري تلك الليلة فلما رآه قال من هذا قال عمرو بن سعدي و كان عمرو قد أبي أن يدخل مع بني قريظة في غدرهم برسول الله صلي الله عليه و آله و قال لا أغدر بمحمد أبدا فقال محمد بن مسلمة حين عرفه اللهم لا تحرمني عثرات الكرام (4)ثم خلي سبيله فخرج علي وجهه حتي بات في مسجد رسول الله صلي الله عليه و آله بالمدينة تلك الليلة ثم ذهب فلا يدري أين ذهب من أرض الله (5)فذكر لرسول الله صلي الله عليه و آله شأنه فقال ذاك رجل قد نجاه الله بوفائه و بعض الناس يزعم أنه كان قد أوثق برمته (6)فيمن أوثق من بني قريظة حين نزلوا (7)فأصبحت رمته ملقاة لا يدري أين ذهب فقال رسول الله صلي الله عليه و آله تلك المقالة.
و روي محمد بن إسحاق عن الزهري أن الزبير بن باطا كان قد مر علي ثابت
گوید: ثعلبه بن سعیۀ و اسید بن سعیۀ و اسید بن عبید که گروهی از بنو هذیل بودند، از جمله قبیله بنی قریظه و بنی نضیر نبودند بلکه نسب آن ها بالاتر از آن ها بود. اینان از پسر عموهای آنان بودند که در آن شبی که بنو قریظه به حکم و قضاوت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تن در دادند، اسلام آوردند.
در آن شب عمرو بن سُعدی قرظی بیرون رفت و بر نگهبانان رسول خدا که فرمانده شان محمد بن مسلمۀ انصاری بود، گذر کرد. چون محمد بن مسلمه او را دید گفت: کیستی؟ گفت: عمرو بن سُعدی. عمرو قبول نکرده بود که همراه بنی قریظه به رسول خدا نیرنگ بزند، و گفته بود: من هرگز به محمد نیرنگ نمی زنم و به او خیانت نمی کنم. وقتی محمد بن مسلمۀ او را شناخت گفت: پروردگارا مرا از لغزش های انسان های کریم و بزرگوار محروم نکن. سپس او را به حال خود گذاشت و رهایش کرد. عمرو به راه افتاد و آن شب را در مدینه در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به صبح رساند. سپس از آنجا رفت و کسی ندانست به کجای زمین خدا رفت. در نزد رسول خدا در باره او سخن به میان آمد، آن حضرت فرمود: «او مردی بود که خداوند به خاطر وفاداری اش او را نجات داد.» عده ای از مردم گمان می کردند که او در میان افرادی از بنی قریظه که با ریسمان بسته شده بودند، با ریسمان پوسیده ای بسته شد آن هنگام که به حکم و قضاوت رسول خدا تن دادند، بعد ریسمانش پاره شد و افتاد و کسی ندانست او کجا رفت. و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم این عبارت را در باره او فرمود.
محمد بن اسحاق از زهری روایت کرده که زبیر بن باطا در زمان جاهلیت بر ثابت
1) في أسد الغابة: يقال فيه: أسد، و يقال: أسيد بفتح الهمزة و كسر السين و هو الصحيح و عن ابن إسحاق انه بضم الهمزة.
2) في السيرة و أسد الغابة أسد بن عبيد.
3) في السيرة و أسد الغابة من بني هدل و لم يذكر هم القلقشندي في نهاية الارب و لا صاحب قبائل العرب، نعم ذكره ابن الأثير في اللباب 3: 285 فقال: الهدلي بفتح الهاء و سكون الدال و في آخره لاه نسبة الي الهدل و هم اخوة قريظة و دعوتهم في بني قريظة، منهم علي ابن اسد بن عبيد بن شعبة الهدلي و ذكرهم صاحب القاموس فقال: و بنو هدل من يهود الشام سكنوا المدينة.
4) في السيرة: لا تحرمني (اقالة) عثرات الكرام.
5) في السيرة: ثم ذهب فلم يدر اين توجه من الأرض الي يومه هذا.
6) في المصدر و السيرة: برمة. أقول: الرمة: الحبل البالي.
7) في المصدر و السيرة: حين نزلوا علي حكم رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله.
بن قيس بن شماس في الجاهلية يوم بغاث (1)فأخذه فجز ناصيته ثم خلي سبيله فجاء يوم قريظة و هو شيخ كبير فقال يا با عبد الرحمن هل تعرفني قال و هل يجهل مثلي مثلك قال إني أريد أن أجزيك بيدك عندي قال إن الكريم يجزي بجزاء (2)الكريم قال ثم أتي ثابت رسول الله صلي الله عليه و آله فقال يا رسول الله قد كان للزبير عندي يد و له علي منة و قد أحببت أن أجزيه بها فهب لي دمه فقال رسول الله صلي الله عليه و آله هو لك فأتاه فقال له إن رسول الله قد وهب لي دمك (3)فقال شيخ كبير لا أهل له و لا ولد فما يصنع بالحياة فأتي ثابت رسول الله صلي الله عليه و آله فقال يا رسول الله أهله و ولده قال هم لك فأتاه فقال إن رسول الله صلي الله عليه و آله أعطاني امرأتك و ولدك (4)قال أهل بيت بالحجاز لا مال لهم فما بقاؤهم علي ذلك فأتي ثابت رسول الله صلي الله عليه و آله فقال ماله يا رسول الله صلي الله عليه و آله قال هو لك فأتاه فقال إن رسول الله صلي الله عليه و آله قد أعطاني مالك فهو لك وفاء فقال أي ثابت ما فعل الذي كان وجهه مرآة (5)حسنة تتراءي فيه عذاري الحي كعب بن أسد قال قتل قال فما فعل سيد الحاضر و البادي حيي بن أخطب قال قتل قال فما فعل مقدمتنا إذا شددنا و حسامنا (6)إذا كررنا غزال بن شمول قال قتل (7)قال فإني أسألك بيدي عندك يا ثابت إلا ما ألحقتني بالقوم فو الله ما في العيش بعد هؤلاء من خير فما أنا بصابر حتي ألقي الأحبة (8)فقدمه ثابت فضرب عنقه.
بن قیس بن شماس در جنگ بعاث گذر کرد و او را گرفت و پیشانی اش را برید و رهایش کرد. روز قریظه در رسید و او پیر مردی کهنسال بود. گفت: ای عبد الرحمن مرا می شناسی؟ گفت: آیا شخصی مثل من کسی چون تو را از یاد می برد و نشناسد؟ گفت: من می خواهم به خاطر منّتی که بر من داری تو را پاداش دهم و جبران کنم. گفت: انسان کریم و بزرگوار با پاداش انسان کریم و بزرگوار پاداش داده می شود. گوید: سپس ثابت به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رفت و گفت: ای رسول خدا، زبیر بر من نعمت و منّتی دارد و می خواهم پاداش کار او را بدهم پس خونش را به من ببخشای. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: او از آنِ توست. ثابت به نزد زبیر بازگشت و گفت: رسول خدا خونت را به من بخشید. گفت: پیرمردی سالخورده که نه همسر و نه فرزندی دارد زنده ماندن چه فایده ای برایش دارد؟ ثابت باز به نزد رسول خدا بازگشت و گفت: ای رسول خدا! همسر و فرزندانش را به من ببخشای. فرمود: آنان را نیز به تو بخشیدم. به نزد زبیر آمد و گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم همسر و فرزندانت را به من بخشید. گفت: خانواده ای در حجاز که هیچ مال و ثروتی ندارند، زنده ماندنشان با این وضعیت چه فایده ای دارد؟ ثابت برای بار سوم نزد رسول خدا آمد و گفت: اموالش را به او بازگردان ای رسول خدا. فرمود: اموالش از آنِ توست. ثابت به نزد زبیر بازگشت و گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اموالت را به من بخشید و برای اثابت ووفاداری، آن اموال متعلق به توست. گفت: ای ثابت! آن مردی که چهره اش چون آینه زیبا بود به نحوی که دوشیزگان قبیله در آن دیده می شد، یعنی کعب بن اسد چه کار کرد؟ گفت: کشته شد. گفت: چه بر سر سرور مردمان شهری و بیابان نشین، حیی بن اخطب آمد؟ گفت: کشته شد. گفت: چه بر سر پیشاهنگ و شمشیر بران ما هنگامی که می خواستیم بتازیم و یورش ببریم، یعنی غزال بن شمول آمد؟ گفت: کشته شد. گفت: ای ثابت من با نعمت و منّتی که بر تو دارم، از تو می خواهم که مرا به قومم ملحق کنی، چرا که به خدا سوگند پس از مرگ این اشخاص هیچ خیری در زنده ماندن نیست، و من نمی توانم صبر کنم تا اینکه یاران و دوستانم را ملاقات کنم. ثابت او را جلو آورده و گردنش را زد.
1) في المصدر و السيرة: يوم بعاث بالعين المهملة و هو الصحيح.
2) المصدر و السيرة خاليان عن كلمة «بجزاء».
3) زاد في السيرة: فهو لك.
4) زاد في السيرة: فهم لك.
5) في السيرة: مرآة صينية.
6) في المصدر: و حامينا إذا كرّرنا عزال بن شمول. و في السيرة: و حاميتنا إذا فررنا عزال بن سموأل.
7) زاد في السيرة: قال: فما فعل المجلسان؟ يعني بني كعب بن قريظة و بني عمرو بن قريظة، قال: ذهبوا قتلوا.
8) في السيرة: فما انا بصابر للّه فتلة دلو ناضح حتّي ألقي الاحبة. قال ابن هشام: قبلة دلو ناضح.
ثم قسم النبي صلي الله عليه و آله أموال بني قريظة و نساءهم (1)علي المسلمين ثم بعث رسول الله صلي الله عليه و آله سعد بن زيد الأنصاري بسبايا بني قريظة إلي نجد فابتاع له بهم خيلا و سلاحا.
و كان رسول الله صلي الله عليه و آله قد اصطفي لنفسه من نسائهم ريحانة بنت عمرو بن خناقة (2)إحدي نساء بني عمرو بن قريظة فكانت عند رسول الله صلي الله عليه و آله حتي توفي عنها و هي في ملكه و قد كان رسول الله صلي الله عليه و آله يحرص (3)عليها أن يتزوجها و يضرب عليها الحجاب فقالت يا رسول الله بل تتركني في ملكك فهو أخف علي و عليك فتركها و قد كانت حين سباها كرهت الإسلام (4)و أبت إلا اليهودية فعزلها رسول الله صلي الله عليه و آله و وجد في نفسه بذلك (5)من أمرها فبينا هو مع أصحابه إذ سمع وقع نعلين خلفه فقال إن هذا لثعلبة بن سعية يبشرني بإسلام ريحانة فجاءه فقال يا رسول الله قد أسلمت ريحانة فبشر بذلك رسول الله صلي الله عليه و آله. (6).
أقول: سيأتي بعض أخبار غزوة الخندق في باب أحوال أولاد النبي صلي الله عليه و آله.
وَ فِي الدِّيوَانِ، فِي وَصْفِ الظَّفَرِ فِي الْخَنْدَقِ:
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اموال و زنان بنی قریظه را در میان مسلمانان تقسیم نمود. بعد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اسیران بنی قریظه را همراه سعد بن زید انصاری به نجد فرستاد و او با فروش آن ها اسب و سلاح خرید.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از میان زنان آن ها، ریحانه دختر عمرو بن خناقۀ یکی از زنان بنی عمرو بن قریظه را انتخاب کرد. او در نزد رسول خدا ماند تا اینکه آن حضرت وفات یافت و او در مالکیت پیامبر بود. رسول خدا بسیار مایل بود با او ازدواج کند و حجاب بر او بیندازد. اما او گفت: ای رسول خدا، اگر در مالکیت تو بمانم برای من و برای شما بهتر است. پس پیامبر او را رها کرد. و این زن زمانی که پیامبر او را اسیر کرد از اسلام بیزار بود و جز دین یهودی هیچ دینی را نمی پذیرفت. پیامبر او را رها کرد و از این مساله ناراحت بود. بعدها در حالی آن حضرت با یارانش نشسته بود صدای کفشی از پست سر شنید فرمود: «این ثعلبه بن سعیۀ است که مرا به اسلام آوردن ریحانۀ مژده می دهد.» ثعلبه نزد پیامبر آمد و گفت: ای رسول خدا، ریحانه اسلام آورد. و پیامبر از این خبر مسرور و شادمان گشت. (7)
می گویم: بعضی از روایت های غزوه خندق در باب احوال فرزندان پیامبر می آید.
در دیوان در توصیف پیروزی در جنگ خندق آمده است:
1) زاد في المصدر و السيرة: (و ابناءهم. في السيرة) علي المسلمين. و اعلم في ذلك اليوم سهمان الخيل و سهمان الرجال، و اخرج منها الخمس، فكان للفارس ثلاثة اسهم: للفرس سهمان، و لفارسه سهم، و للراجل - من ليس له فرس - سهم، و كانت الخيل يوم بني قريظة ستة و ثلاثين فرسا، و كان اول فيء وقع فيه السهمان و زاد بعد ذلك في السيرة: و اخرج منها الخمس، فعلي سنتها و ما مضي من رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله فيها وقعت المقاسم و مضت السنة في المغازي. أقول: في تاريخ اليعقوبي: و كانت الخيل ثمانية و ثلاثين فرسا.
2) في السيرة: جنافة.
3) في السيرة: عرض عليها.
4) في السيرة: قد تعصت بالإسلام.
5) في السيرة: لذلك.
6) المنتقي في مولود المصطفي: الباب الخامس فيما كان سنة خمس من الهجرة. سيرة ابن هشام 3: 255 - 265 فيه: «فسره ذلك من امرها» مكان: فبشر.
7) . المنتقی فی مولود المصطفی : باب پنجم در بیان حوادث سال پنجم هجری.
وَ كَانُوا عَلَي الْإِسْلَامِ أَلْباً ثَلَاثَةً *** فَقَدْ خَرَّ مِنْ تِلْكَ الثَّلَاثَةِ وَاحِدٌ
وَ فَرَّ أَبُو عَمْرٍو هُبَيْرَةُ لَمْ يَعُدْ *** وَ لَكِنْ أَخُو الْحَرْبِ الْمُجَرَّبِ عَائِدٌ
نَهَتْهُمْ سُيُوفُ الْهِنْدِ أَنْ يَقِفُوا لَنَا (1)*** غَدَاةَ الْتَقَيْنَا وَ الرِّمَاحُ مَصَائِدُ (2)
الضمير في كانوا (3)راجع إلي بني قريظة و غطفان و قريش و ألبت الجيش جمعته و هم ألب بالفتح و الكسر إذا كانوا مجتمعين و الذي خر قريش إذ قتل منهم ابن عبد ود و نوفل بن عبد الله و غداة مضاف إلي الجملة.
وَ مِنْهُ فِي مِثْلِهِ قَالَهُ يَوْمَ الْخَنْدَقِ رَوَاهُ مُحَمَّدُ بْنُ إِسْحَاقَ:
الْحَمْدُ لِلَّهِ الْجَمِيلِ الْمُفْضِلِ *** الْمُسْبِغِ الْمُولِي الْعَطَاءِ الْمُجْزِلِ
شُكْراً عَلَي تَمْكِينِهِ لِرَسُولِهِ *** بِالنَّصْرِ مِنْهُ عَلَي الْغُوَاةِ الْجُهَّلِ
كَمْ نِعْمَةٍ لَا أَسْتَطِيعُ بُلُوغَهَا *** جَهْداً وَ لَوْ أَعْمَلْتُ طَاقَةَ مِقْوَلٍ
لِلَّهِ أَصْبَحَ فَضْلُهُ مُتَظَاهِراً *** مِنْهُ عَلَيَّ سَأَلْتُ أَمْ لَمْ أَسْأَلِ
قَدْ عَايَنَ الْأَحْزَابُ مِنْ تَأْيِيدِهِ *** جُنْدَ النَّبِيِّ وَ ذِي الْبَيَانِ الْمُرْسَلِ
مَا فِيهِ مَوْعِظَةٌ لِكُلِّ مُفَكِّرٍ *** إِنْ كَانَ ذَا عَقْلٍ وَ إِنْ لَمْ يَعْقِلِ(4)
المقول بالكسر اللسان و اللام في لله للقسم و الجند مفعول التأييد و ما فيه مفعول عاين.
وَ مِنْهُ مُخَاطِباً لِعَمْرِو بْنِ عَبْدِ وُدٍّ:
يَا عَمْرُو قَدْ لَاقَيْتَ فَارِسَ بُهْمَةٍ *** عِنْدَ اللِّقَاءِ مُعَاوِدَ الْأَقْدَامِ
مِنْ آلِ هَاشِمٍ مِنْ سَنَاءٍ بَاهِرٍ *** وَ مُهَذَّبِينَ مُتَوَّجِينَ كِرَامٍ
يَدْعُو إِلَي دِينِ الْإِلَهِ وَ نَصْرِهِ *** وَ إِلَي الْهُدَي وَ شَرَائِعِ الْإِسْلَامِ
دشمنان اسلام سه گروه بودند، (یهود بنی قریطه، غطفان و قریش) یکی از این سه گروه سقوط کرد. (قریش)
ابو عمرو هبیرۀ فرار کردند و بازنگشتند ولی برادر حرب کارکشته جنگ بازگشت.
شمشیرهای هندی، آنان را به مبارزه با ما تحریک کرد و ما زود در برابر هم قرار گرفتیم و نیزه ها دام های صید آنان بود.
مرجع ضمیر در «کانوا» بنی قریظه و عطفان و قریش است. و «البتُ الجیش» یعنی لشکر را گرد آوردم. و «هم الب» با فتحه و کسره هرگاه جمع شوند و گرد آیند. مقصود از «و الذی خرّ» قریش است که ابن عبدود و نوفل بن عبد الله از میان قریش کشته شدند. «غذاۀ» به جمله اضافه شده است.
و نیز در دیوان در باره روز خندق آمده است که این اشعار را ابن اسحاق روایت کرده است:
ستایش مخصوص خدای نیکویی است که به بندگانش لطف نمود، محبت را به حدّ اعلی رسانید و بخشش را به حدّ کمال.
سپاس برای خداوندی که به پیامبرش قدرت داد تا در جنگ بر یاغیان و نادانان پیروز گردد.
چه نعمت های فراوانی که خدا در اختیار ما گذاشته است و هر چه کوشش کنیم زبان ما قدرت ندارد شکرش را انجام دهد.
سوگند به خدایی که لطف او به طور مرتب شامل حال من می گردد چه از درگاهش درخواست کنم و چه درخواست نکنم.
احزاب با چشم خود یاری و کمک خدا را به لشکر پیامبر مرسل صاحب قدرت بیان، مشاهده کردند.
چیزی که جنگجویان خندق دیدند پند بزرگی است برای هر فردی که فکر داشته باشد، چه عقل را برای درک به کار گیرد چه نگیرد.
«المقول» با کسره میم به معنای زبان است. و «اللام» در «لله» برای قسم است. و «الجند» مفعول فعل «التایید» است و «ما فیه» مفعول برای «عاین» است.
و همچنین در خطاب به عمرو بن عبدود فرمود:
ای عمرو با آن قهرمان بی باکی برخورد کردی که به هنگام حمله همچون کوه استوار است.
این قهرمان از بنی هاشم، از نوری خیره کننده، از پاکیزگان و برگزیدگان خانواده هاست.
وی به سوی دین خدا و یاری او به هدایت و مقررات اسلام دعوت می کند.
بِمُهَنَّدٍ عَضْبٍ (1)رَقِيقٍ حَدُّهُ *** ذِي رَوْنَقٍ يقري (يَفْرِي) الْفِقَارَ حُسَامٍ
وَ مُحَمَّدٌ فِينَا كَأَنَّ جَبِينَهُ *** شَمْسٌ تَجَلَّتْ مِنْ خِلَالِ (2)غَمَامٍ
وَ اللَّهُ نَاصِرُ دِينِهِ وَ نَبِيِّهِ *** وَ مُعِينُ كُلِّ مُوَحِّدٍ مِقْدَامٍ
شَهِدَتْ قُرَيْشٌ وَ الْقَبَائِلُ كُلُّهَا *** أَنْ لَيْسَ فِيهَا مَنْ يَقُومُ مَقَامِي (3)
قال الجوهري البهمة بالضم الفارس الذي لا يدري من أين يؤتي من شدة بأسه و يقال أيضا للجيش بهمة و منه قولهم فلان فارس بهمة و ليث غابة و معاود الأقدام أي معاود فيه و يقال الشجاع معاود.
شمشیری هندی تیز، چابک و کارآمد در دست دارد که استخوان های کمر را درهم می درد.
محمد صلی الله علیه و آله و سلم در میان ماست، گویا پیشانی او همانند خورشید از میان ابرها می درخشد.
خدا یاور دین خود و پیامبرش می باشد، خدا پشتیبان همه موحّدان شجاع و نترس است.
قریش و تمام قبایل عرب گواهی می دهند که در میان دنیای عرب فردی وجود ندارد که در ردیف من باشد و جای مرا بگیرد. (4)
جوهری گوید: «البهمۀ» با ضمه یعنی سوارکاری است که از دلیری و شجاعت بسیار نمی داند از کجا بر او وارد می شوند. و نیز به لشکر «بهمۀ» گویند. و از سخن عرب است که گویند: «فلان فارس بهمۀ و لیث غابۀ». «معاود الاقدام» یعنی مرتب حمله ور می شود. و گفته می شود: «الشجاع معاود».
1) العضب: السيف القاطع. الحد من السيف: مقطعه. الرونق: الطلاوة. الحسن. الاشراق. يفرى اى يشق.
2) في خلال خ ل.
3) الديوان: 126 و 127. أقول: قد ذكر ابن هشام في السيرة 3: 275 - 313 ما قيل من الشعر في امر الخندق و بني قريظة. و ذكر ابن هشام في السيرة بعد ذلك غزوة بني لحيان و قال: و خرج في جمادي الأولي علي رأس ستة أشهر من فتح بني قريظة الي بني لحيان ثمّ ذكر غزوة بني قرد ثمّ بني المصطلق و ذكر المقريزي بعد غزوة بني قريظة سرية عبد اللّه بن أنيس الي سفيان بن خالد الهذلي، ثمّ غزوة القرطاء، ثمّ بني لحيان، ثمّ غزوة ذي قرد و يقال لها: غزوة الغابة ايضا. و لم يذكر غزوة بني المصطلق نعم ذكر اليعقوبي. و ذكر المسعوديّ في مروج الذهب غير ذلك راجعه.
4) . دیوان : 126 - 127
(1)و سائر الغزوات و الحوادث إلي غزوة الحديبية
سورة المنافقين (2)إلي آخرها.
قال الطبرسي رحمه الله في قوله تعالي: وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ نزلت الآيات في عبد الله بن أبي المنافق و أصحابه و ذلك أن رسول الله صلي الله عليه و آله بلغه أن بني المصطلق يجمعون لحربه و قائدهم الحارث بن أبي ضرار أبو جويرية زوج النبي صلي الله عليه و آله فلما سمع بهم رسول الله صلي الله عليه و آله خرج إليهم (3)حتي لقيهم علي ماء من مياههم يقال له المريسيع من ناحية قديد إلي الساحل فتزاحف الناس و اقتتلوا فهزم الله بني المصطلق و قتل منهم من قتل و نفل رسول الله صلي الله عليه و آله أبناءهم و نساءهم و أموالهم (4)فبينا الناس علي ذلك الماء إذ وردت واردة الناس و مع عمر بن الخطاب أجير له من بني غفار يقال له جهجاه بن سعيد (5)يقود له فرسه فازدحم جهجاه و سنان الجهني من بني عوف
(6)و سائر الغزوات و الحوادث إلی غزوة الحدیبیة
سوره منافقون تا پایان سوره.
طبرسی رحمه الله در تفسیر آیه «و اذا قیل لهم» گوید: این آیات درباره عبد اللَّه بن ابی و یاران او نازل شده و این در وقتی بود که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم مطّلع شد که بنی المصطلق برای جنگ با او گرد آمده و رئیس آن ها حارث بن ضرار پدر جویریه همسر پیامبر است، و چون پیامبر شنید به سوی ایشان بیرون رفت تا در کنار آبی از آب های ایشان که مریسیع از ناحیه قدید تا ساحل و کنار دریای سرخ، با آنها تلاقی نمود، پس مردم با هم جنگیدند و درگیری و کشتار شکل گرفت و خدا بنی المصطلق را فراری نمود، و شماری از آن ها کشته شدند. پیامبر خدا زن ها و اولاد و اموالشان را به غنیمت گرفت، پس مردم بر کنار آن آب مشغول جمع غنائم و انفال بودند که دسته ای از مردم وارد شدند و همراه عمر بن خطاب اجیر و مزدوری از بنی غفار به نام جهجاه بن سعید بود که اسب عمر را می کشید، جهجاه و سنان جهنی از بنی عوف
1) بضم الميم و فتح الراء و سكون الياء و كسر السين.
2) السورة: 63.
3) قال ابن هشام: في شعبان سنة ست. و استعمل علي المدينة أبا ذر الغفاري و يقال: نميلة بن عبد اللّه الليثي.
4) زاد ابن هشام في السيرة: فافاءهم عليه، و قد أصيب رجل من المسلمين من بني كلب بن عوف بن عامر بن ليث بن بكر يقال له: هشام بن صبابة، اصابه رجل من الأنصار من رهط عبادة بن الصامت و هو يري انه من العدو فقتله خطأ.
5) هكذا في المصدر و تاريخ الطبريّ و أسد الغابة، و في السيرة: جهجاه بن مسعود، و ذكر ابن الأثير في أسد الغابة عن قول: جهجاه بن قيس.
6) بضم المیم و فتح الراء و سکون الیاء و کسر السین.
بن الخزرج علي الماء فاقتتلا فصرخ الجهني يا معشر الأنصار و صرخ الغفاري يا معشر المهاجرين فأعان الغفاري رجل من المهاجرين يقال له جعال و كان فقيرا فقال عبد الله بن أبي لجعال و إنك لهناك (1)فقال و ما يمنعني أن أفعل ذلك و اشتد لسان جعال علي عبد الله فقال عبد الله و الذي يحلف به لأذرنك (2)و يهمك (3)غير هذا و غضب ابن أبي و عنده رهط من قومه فيهم زيد بن أرقم حديث السن فقال ابن أبي قد نافرونا و كاثرونا في بلادنا و الله (4)ما مثلنا و مثلهم إلا كما قال القائل سمن كلبك يأكلك أما و الله لَئِنْ رَجَعْنا إِلَي الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ يعني بالأعز نفسه و بالأذل رسول الله صلي الله عليه و آله ثم أقبل علي من حضره من قومه فقال هذا ما فعلتم بأنفسكم أحللتموهم بلادكم و قاسمتموهم أموالكم أما و الله لو أمسكتم عن جعال و ذويه فضل الطعام لم يركبوا رقابكم و لأوشكوا أن يتحولوا من بلادكم و يلحقوا بعشائرهم و مواليهم فقال زيد بن أرقم أنت و الله الذليل القليل المبغض في قومك و محمد في عز من الرحمن و مودة من المسلمين و الله لا أحبك بعد كلامك هذا فقال عبد الله اسكت فإنما كنت ألعب فمشي زيد بن أرقم إلي رسول الله صلي الله عليه و آله و ذلك بعد فراغه من الغزو فأخبره الخبر فأمر رسول الله صلي الله عليه و آله بالرحيل و أرسل إلي عبد الله فأتاه فقال ما هذا الذي بلغني عنك فقال عبد الله و الذي أنزل عليك الكتاب ما قلت شيئا من ذلك قط و إن زيدا
بن خزرج بر سر آب نزاع کردند، جهنی فریاد زد: ای گروه انصار، و غفاری فریاد زد: ای گروه مهاجرین. یک نفر از مهاجرین به یاری غفاری که به او جعال می گفتند و مرد فقیر و بینوایی بود برخاست، عبد اللَّه بن ابی به وی گفت: تو مرد هتّاکی هستی، در جواب گفت: چه چیز مرا باز می دارد از اینکه به غفاری کمک کنم. سخن جعال بر عبد اللَّه سخت و گران آمد، پس گفت: به آنکه به او سوگند می خورند تو را بر خاک می مالم و غیر از این برایت مهم می شود. ابن اُبیّ خشمگین شد و جمعی از قوم نزد او بودند که در میان ایشان زید بن ارقم جوان نوپایی بود، پس ما شما را در بلاد خودمان راه دادهایم و ایثار کردیم، به خدا قسم مثال و ما و شما بسان آن است که گوینده گوید: سگت را فربه کن که تو را بخورد (مار در آستین پروردن )، به خدا قسم اگر ما به مدینه برگشتیم هر آینه عزیزتر، ذلیل تر را بیرون کند و غرضش از اعزّ خودش و اذلّ پیامبر خدا بود. سپس قومش که حاضر بودند رو کرد و گفت: این چیزی است که شما با خود کردید، ایشان را در بلاد خود راه دادید و اموالتان را با آن ها تقسیم کردید، امّا به خدا قسم اگر مازاد طعام خود را از جعال و امثال او مضایقه کرده بودید به گردن شما سوار نمی شدند، هر آینه ممکن و امید است که آن ها از بلاد شما کوچ کنند و به قبیله و موالی خودشان ملحق شوند، پس زید بن ارقم گفت: به خدا قسم که تو ذلیل و پست و مبغوض در قوم خود هستی و محمد در عزّتی از رحمن و مودّتی از مسلمین است به خدا قسم که بعد از این سخنت تو را دوست ندارم. عبد اللَّه به وی گفت: ساکت شو که تو کودکی. زید بن ارقم نزد رسول خدا آمد - و این بعد از فراغت آن حضرت از جنگ بود - و ماجرا خبر داد. پیامبر امر به حرکت نموده و کسی را به سوی عبد اللَّه فرستاد و او را طلبید و فرمود: این چه سخنی است که در باره من گفته ای؟ عبد اللَّه گفت: قسم به خدایی که قرآن را بر تو نازل کرده من هرگز چیزی از این سخنان نگفته ام و زید
1) في المصدر: انك لهتاك.
2) هكذا في نسخة المصنّف، و في المصدر: لازرنك و لعله من (زر) أي لاطردنك.
3) و سهمك خ ل.
4) في السيرة: و اللّه ما اعدنا و جلابيب قريش الا كما قال الأول: سمن كلبك يأكلك. أقول : جلابيب قريش : لقب كان المشركون يلقبون به اصحاب رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم من اهل مكة. وقوله : ( سمن كلبك ) مثل من امثال العرب وفي ضده تقول العرب : جوع كلبك يتبعك.
لكاذب (1)و قال من حضر من الأنصار يا رسول الله شيخنا و كبيرنا لا تصدق عليه كلام غلام من غلمان الأنصار عسي أن يكون هذا الغلام وهم في حديثه فعذره صلي الله عليه و آله و فشت الملامة من الأنصار لزيد و لما استقل رسول الله فسار لقيه أسيد بن حضير فحياه بتحية النبوة ثم قال يا رسول الله لقد رحت في ساعة منكرة ما كنت تروح فيها فقال له رسول الله صلي الله عليه و آله أ و ما بلغك ما قال صاحبكم زعم أنه إن رجع إلي المدينة أخرج الأعز منها الأذل فقال أسيد فأنت و الله يا رسول الله تخرجه إن شئت هو و الله الذليل و أنت العزيز ثم قال يا رسول الله ارفق به فو الله لقد جاء الله بك (2)و إن قومه لينظمون له الخرز ليتوجوه و إنه ليري أنك قد استلبته ملكا و بلغ عبد الله بن عبد الله بن أبي ما كان من أمر أبيه فأتي رسول الله صلي الله عليه و آله فقال يا رسول الله إنه قد بلغني أنك تريد قتل أبي فإن كنت لا بد فاعلا فمرني به فأنا أحمل إليك رأسه فو الله لقد علمت الخزرج ما كان بها رجل أبر بوالديه مني و إني أخشي أن تأمر به غيري فيقتله فلا تدعني نفسي أن أنظر إلي قاتل عبد الله بن أبي (3)أن يمشي في الناس فأقتله فأقتل مؤمنا بكافر فأدخل النار فقال صلي الله عليه و آله بل ترفق به و تحسن صحبته ما بقي معنا. (4).
قالوا : و سار رسول الله صلي الله عليه و آله بالناس يومهم ذلك حتي أمسي و ليلتهم حتي أصبح و صدر يومهم ذلك حتي آذتهم الشمس ثم نزل بالناس فلم يكن إلا أن
دروغ گو است و کسانی که از انصار حاضر بودند او را تأیید کرده و گفتند: ای رسول خدا، آقا و بزرگ ما را به سخن جوانی از جوانان انصار تکذیب نفرما شاید این جوان در نقل و حدیثش اشتباه کرده و چنین خیال نموده باشد. رسول خدا او را معذور داشت و انصار زید بن ارقم را ملامت کردند. و چون رسول خدا تنها شد و حرکت نمود اسید بن خضیر با او برخورد کرد و آن حضرت را درود و تحیت به نبوّت گفت، آن گاه عرض کرد: ای رسول خدا در ساعت بدی حرکت کردید که در مثل این ساعت شما نمی رفتید. پیامبر فرمود: آیا آنچه رفیق شما عبد اللَّه بن ابی گفت به تو نرسیده است؟ خیال کرده که وقتی به مدینه برگردد اعزّ مدینه اذل آن را بیرون کند، پس اسید گفت: قسم به خدا ای رسول خدا شما اگر خواستید او را بیرون خواهید کرد به خدا قسم ذلیل اوست و عزیز شمائید آن گاه عرض کرد: یا رسول اللَّه با او مدارا کنید به خدا قسم که خداوند شما را فرستاد در حالی که فامیل عبد اللَّه برای او تاجی ترتیب داده بودند که بر سر او گذارند و او این طور فکر می کند شما پاشاهی را از او سلب کردهاید، این خبر به گوش عبد اللَّه پسر عبد اللَّه بن ابی مذکور رسید. خدمت پیامبر رسید و عرض کرد به من رسیده که شما قصد کشتن پدرم عبد اللَّه را دارید، پس اگر چنین است و حتما این کار را خواهید نمود، به من دستور بدهید که من سر او را برای شما بیاورم، قسم به خدا که قبیله خزرج می داند در میان آن ها مردی نیکو کارتر به پدر و مادرش از من نیست و من می ترسم اینکه شما دستور کشتن او را به غیر من صادر فرمائید و آن شخص او را بکشد نفس من مرا آرام نگذارد که قاتل پدرم عبد اللَّه بن ابی را ببینم که در میان مردم راه می رود، پس او را بکشم و با این کار مرد مؤمنی را در ازای مرد کافری کشته باشم و داخل جهنّم شوم، پیامبر فرمود: با او مدارا کن و مادامی که با ماست با او خوب رفتار کن.
گفتند: رسول خدا آن روز را تا شب مردم را به حرکت داد و آن شب را تا صبح با آنان حرکت کرد. و روز بالا آمد تا خورشید آنان را اذیت کرد، سپس با مردم فرود آمدند، و هنوز به
1) في السيرة: فاخبره الخبر و عنده عمر بن الخطّاب فقال: مر به عباد بن بشر فليقتله، فقال له رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله: «فكيف يا عمر إذا تحدث الناس ان محمّدا يقتل أصحابه، لا، و لكن اذن بالرحيل» و ذلك في ساعة لم يكن رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله يرتحل فيها، فارتحل الناس، و قد مشي عبد اللّه بن أبي بن سلول الي رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله حين بلغه ان زيد بن أرقم قد بلغه ما سمع منه، فحلف باللّه ما قلت ما قال. ثم ذكر نحو ما في الكتاب.
2) في السيرة: لقد جاءنا اللّه بك.
3) الي قاتل ابي خ ل.
4) في السيرة: بل نترفق به و نحسن صحبته ما بقي معنا.
وجدوا مس الأرض وقعوا نياما و إنما فعل ذلك ليشتغل الناس عن الحديث الذي خرج من ابن أبي ثم راح بالناس حتي نزل علي ماء بالحجاز فويق البقيع يقال له بقعاء فهاجت ريح شديدة آذتهم و تخوفوها و ضلت ناقة رسول الله و ذلك ليلا فقال صلي الله عليه و آله مات اليوم منافق عظيم النفاق بالمدينة قيل من هو قال رفاعة فقال رجل من المنافقين كيف يزعم أنه يعلم الغيب و لا يعلم مكان ناقته أ لا يخبره الذي يأتيه بالوحي فأتاه جبرئيل فأخبره بقول المنافق و بمكان الناقة و أخبر رسول الله بذلك أصحابه و قال ما أزعم أني أعلم الغيب و ما أعلمه و لكن الله تعالي أخبرني بقول المنافق و بمكان ناقتي هي في الشعب فإذا هي كما قال فجاءوا بها و آمن ذلك المنافق فلما قدموا المدينة وجدوا رفاعة بن زيد في التابوت (1)أحد بني قينقاع و كان من عظماء اليهود قد مات ذلك (2)اليوم.
قال زيد بن أرقم فلما وافي رسول الله صلي الله عليه و آله المدينة جلست في البيت لما بي من الهم و الحياء فنزلت سورة المنافقين في تصديق زيد و تكذيب عبد الله ثم أخذ رسول الله صلي الله عليه و آله بأذن زيد فرفعه عن الرحل ثم قال يا غلام صدق فوك و وعت أذناك و وعي قلبك (3)و قد أنزل الله فيما قلت قرآنا.
و كان عبد الله بن أبي بقرب المدينة فلما أراد أن يدخلها جاء ابنه عبد الله بن عبد الله حتي أناخ علي مجامع طرق المدينة فقال ما لك ويلك قال و الله (4)لا تدخلها إلا بإذن رسول الله صلي الله عليه و آله و لتعلمن اليوم من الأعز و من الأذل فشكا عبد الله ابنه إلي رسول الله صلي الله عليه و آله فأرسل إليه أن خل عنه يدخل فقال أما إذا جاء أمر رسول الله فنعم فدخل فلم يلبث إلا أياما قلائل حتي اشتكي و مات فلما نزلت هذه الآيات و بان كذب عبد الله قيل له إنه نزل فيك آي شداد فاذهب إلي
زمین نرسیده که به خواب فرو رفتند، و پیامبر این کار را کرد که مردم از یاد عبد اللَّه و سخن او مشغول شوند. آن گاه با مردم حرکت کرد تا بر آبی از حجاز بالای بقیع که به آن بقعاء می گفتند فرود آمدند. باد شدیدی که آن ها را ناراحت کرد و ترسیدند وزیدن گرفت. و شتر رسول خدا در آن شب گم شد. پیامبر فرمود: در این روز منافقی که نفاقش بزرگ بود در مدینه مُرد. گفتند: او کیست؟ فرمود: رفاعه. مردی از منافقین گفت: چگونه او خیال می کند که غیب می داند و حال آنکه جای شتر خود را نمی داند مگر اینکه جبرئیل به وسیله وحی او را خبر دهد. جبرئیل آمده و او را از سخن منافق و مکان شتر خبر داد و پیامبر اصحاب خود را خبر داد و فرمود: من گمان ندارم که غیب می دانم و و غیب نمیدانم ولی خداوند تعالی مرا به سخن منافق و مکان شترم که در درّه است، خبر داد. آنان رفتند دیدند همانطور است که پیامبر خبر داده بود می باشد و آن را آوردند، و این منافق هم ایمان آورد، و چون مدینه رسیدند دیدند که رفاعة بن زید در تابوت یکی از فرزندان قیاع است و او یکی از بزرگان یهود بود و در آن روز مرده بود.
زید بن ارقم گوید: چون پیامبر خدا به مدینه وارد شد من از غم و غصّه و شرمندگی در خانه نشستم، پس سوره منافقین در تصدیق زید و تکذیب عبد اللَّه بن ابی نازل شد، سپس رسول خدا زید بن ارقم را اجازه شرفیابی داده و او را از خانه نشینی بلند نموده و فرمود: ای جوان زبانت راست گفت و گوشت خوب ضبط کرد و قلبت خوب حفظ کرد و در آنچه گفتی، قرآن نازل فرمود.
عبد اللَّه بن ابی در نزدیکی مدینه بود، و چون خواست وارد شهر شود پسرش عبد اللَّه بن عبد اللَّه آمد و شتر پدر را در راه مدینه خوابانید و گفت: پسر وای بر تو، گفت: قسم به خدا نمی گذارم داخل شهر شوی مگر اینکه پیامبر اذن دهد و تو بدانی در این روز اعزّ کیست و اذلّ کدام است، پس عبد اللَّه بن ابی از پسرش به پیامبر شکایت کرد. پیامبر کسی را نزد پسر عبد اللَّه فرستاد که او را رها کند تا وارد شهر شود. گفت: بلی وقتی امر و فرمان رسول خدا باشد، مطیعم، پس پدر را رها کرد تا به شهر آمده و چند روزی بیش نماند که مریض شد و مرد. و چون آن آیات نازل شد و دروغ عبد اللَّه ظاهر شد به او گفتند: درباره تو آیات سختی نازل شده، برو خدمت
رسول الله صلي الله عليه و آله يستغفر لك فلوي رأسه ثم قال أمرتموني أن أومن فقد آمنت و أمرتموني أن أعطي زكاة مالي فقد أعطيت فما بقي إلا أن أسجد لمحمد فنزل وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا أي هلموا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ أي أكثروا تحريكها استهزاء و قيل أمالوها إعراضا عن الحق وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ عن سبيل الحق وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ مظهرون (1)أنه لا حاجة لهم إلي استغفاره سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ أي يتساوي الاستغفار لهم و عدمه لَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ لأنهم يبطنون الكفر إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ أي لا يهدي القوم الخارجين عن الدين و الإيمان إلي طريق الجنة قال الحسن أخبره سبحانه أنهم يموتون علي الكفر فلم يستغفر لهم هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لا تُنْفِقُوا عَلي مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ من المؤمنين المحتاجين حَتَّي يَنْفَضُّوا أي يتفرقوا عنه وَ لِلَّهِ خَزائِنُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ و ما بينهما من الأرزاق و الأموال و الأعلاق فلو شاء لأغناهم و لكنه تعالي يفعل ما هو الأصلح لهم و يمتحنهم بالفقر و يتعبدهم بالصبر ليصبروا فيؤجروا و ينالوا الثواب و كريم المآب وَ لكِنَّ الْمُنافِقِينَ لا يَفْقَهُونَ ذلك لجهلهم بوجوه الحكمة يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَي الْمَدِينَةِ من غزوة بني المصطلق لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ يعنون نفوسهم مِنْهَا الْأَذَلَّ يعنون رسول الله صلي الله عليه و آله و المؤمنين وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ بإعلاء الله كلمته و إظهار دينه علي الأديان وَ لِلْمُؤْمِنِينَ بنصرته إياهم في الدنيا و إدخالهم الجنة في العقبي وَ لكِنَّ الْمُنافِقِينَ لا يَعْلَمُونَ فيظنون أن العزة لهم (2).
فس، تفسير القمي إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ قَالَ نَزَلَتْ فِي غَزْوَةِ (3)الْمُرَيْسِيعِ وَ هِيَ غَزْوَةُ (4)بَنِي الْمُصْطَلِقِ فِي سَنَةِ خَمْسٍ مِنَ الْهِجْرَةِ وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله خَرَجَ إِلَيْهَا
رسول خدا برای تو آمرزش و مغفرت بخواهد. او سر خود را جنبانیده و گفت: به من امر کردید به او ایمان آورم و گفتید که زکاة مالم را بدهم، پس برای من چیزی باقی نمانده مگر اینکه او را سجده کنم. پس در مورد آن ها این آیات نازل شد: «إِذا قِیلَ لَهُمْ تَعالَوْا» یعنی بیائید. «یستغفر لکم رسول الله لوّوا رؤسهم» یعنی سر خود را از روی تمسخر به شدت جنبانیدند. و برخی گویند: برگرداندن سرشان از روی اعراض از حق بوده است. «و رأیتهم یصدّون» از راه حق ممانعت می کنند. «و هم یستکبرون» یعنی تکبر می ورزند و وانمود می کنند که نیازی به استغفار پیامبر ندارند. «سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ» یعنی: استغفار برای ایشان و عدم استغفار یکسان است. «لَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ» خداوند آن ها را نمی بخشد، برای اینکه کفر خود را در دل پنهان داشته و اظهار ایمان می کنند. «إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقِینَ» یعنی: خداوند هدایت نمی کند به سوی بهشت مردمی را که از دین و ایمان خارج شدهاند. حسن گوید: خداوند سبحان پیامبر را خبر داد که آنان بر کفر خود می میرند پس برای آن ها استغفار نکند. «هُمُ الَّذِینَ یَقُولُونَ لا تُنْفِقُوا عَلی مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ» ایشان کسانی هستند که می گویند انفاق نکنید به مردم با ایمان و نیازمند و مستمندی که در نزد رسول خدا هستند. «حَتَّی یَنْفَضُّوا» تا اینکه از اطراف او متفرّق و پراکنده شوند. «وَ لِلَّهِ خَزائِنُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» و خزینههای آسمان ها و زمین و آنچه در میان آن دو است از روزی ها و اموال و چیزهای پسندیده، از آنِ خداست. و اگر بخواهد هر آینه آن ها را بی نیاز می گرداند، و لکن خدای تعالی آنچه اصلح باشد برای ایشان انجام می دهد و ایشان را به تهیدستی آزمایش نموده و متعبد به صبر و بردباری می نماید تا اینکه صبر کنند و پاداش داده شوند و به ثواب و عاقبت خوب برسند. «وَ لکِنَّ الْمُنافِقِینَ لا یَفْقَهُونَ» و لکن منافقان به جهت جهلشان به وجوه حکمت نمی فهمند. بعضی گفتهاند: «یَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَی الْمَدِینَةِ» می گویند که وقتی از غزوه بنی مصطلق به مدینه برگردیم. «لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ» خودشان را قصد می کنند «مِنْهَا الْأَذَلَّ» رسول خدا و مؤمنین را اراده می کنند، پس خداوند سبحان آن ها را رد نمود به اینکه فرمود: «وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ» به بلند نمودن خدا کتاب خود قرآن و غلبه دادن دینش را بر ادیان. «وَ لِلْمُؤْمِنِینَ» به یاری کردن ایشان در دنیا و داخل نمودنشان در قیامت به بهشت. «وَ لکِنَّ الْمُنافِقِینَ لا یَعْلَمُونَ» و لکن منافقان نمی دانند و گمان می کنند که عزّت و سربلندی برای آن ها است.(5)
تفسیر قمی: «إِذَا جَاءکَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللهِ وَاللَّهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَاللَّهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِینَ لَکَاذِبُونَ» {چون منافقان نزد تو آیند گویند: «گواهی میدهیم که تو واقعاً پیامبر خدایی.» و خدا [هم] میداند که تو واقعاً پیامبر او هستی، و خدا گواهی میدهد که مردم دوچهره سخت دروغگویند.} گوید: این آیه در سال پنجم هجری درباره غزوه «مُرَیسِیع» نازل شده است که همان غزوه بنی مُصطَلِق است و آن زمانی بود که رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم برای آن غزوه رفته بود. هنگامی که رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم از آن جا باز میگشت،
فَلَمَّا رَجَعَ مِنْهَا نَزَلَ عَلَي بِئْرٍ وَ كَانَ الْمَاءُ قَلِيلًا فِيهَا وَ كَانَ أَنَسُ بْنُ سَيَّارٍ (1)حَلِيفَ الْأَنْصَارِ وَ كَانَ جَهْجَاهُ بْنُ سَعِيدٍ الْغِفَارِيُّ أَجِيراً لِعُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فَاجْتَمَعُوا عَلَي الْبِئْرِ فَتَعَلَّقَ دَلْوُ سَيَّارٍ (2)بِدَلْوِ جَهْجَاهٍ فَقَالَ سَيَّارٌ دَلْوِي وَ قَالَ جَهْجَاهٌ دَلْوِي فَضَرَبَ جَهْجَاهٌ يَدَهُ عَلَي وَجْهِ سَيَّارٍ (3)فَسَالَ مِنْهُ الدَّمُ فَنَادَي سَيَّارٌ (4)بِالْخَزْرَجِ وَ نَادَي جَهْجَاهٌ بِالْقُرَيْشِ وَ أَخَذَ النَّاسُ السِّلَاحَ وَ كَادَ أَنْ تَقَعَ الْفِتْنَةُ فَسَمِعَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أُبَيٍّ النِّدَاءَ فَقَالَ مَا هَذَا فَأَخْبَرُوهُ الْخَبَرَ (5)فَغَضِبَ غَضَباً شَدِيداً ثُمَّ قَالَ قَدْ كُنْتُ كَارِهاً لِهَذَا الْمَسِيرِ إِنِّي لَأُذِلُّ الْعَرَبَ مَا ظَنَنْتُ أَنِّي (6)أَبْقَي إِلَي أَنْ أَسْمَعَ مِثْلَ هَذَا فَلَا يَكُونُ (7)عِنْدِي تَغْيِيرٌ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَي أَصْحَابِهِ فَقَالَ هَذَا عَمَلُكُمْ أَنْزَلْتُمُوهُمْ مَنَازِلَكُمْ وَ وَاسَيْتُمُوهُمْ بِأَمْوَالِكُمْ وَ وَقَيْتُمُوهُمْ بِأَنْفُسِكُمْ وَ أَبْرَزْتُمْ نُحُورَكُمْ لِلْقَتْلِ فَأَرْمَلَ نِسَاءَكُمْ وَ أَيْتَمَ صِبْيَانَكُمْ وَ لَوْ أَخْرَجْتُمُوهُمْ لَكَانُوا عِيَالًا عَلَي غَيْرِكُمْ (8)ثُمَّ قَالَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَي الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ وَ كَانَ فِي الْقَوْمِ زَيْدُ بْنُ أَرْقَمَ وَ كَانَ غُلَامٌ قَدْ رَاهَقَ وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فِي ظِلِّ شَجَرَةٍ فِي وَقْتِ الْهَاجِرَةِ (9)وَ عِنْدَهُ قَوْمٌ مِنْ أَصْحَابِهِ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ فَجَاءَ زَيْدٌ فَأَخْبَرَهُ بِمَا قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أُبَيٍّ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لَعَلَّكَ وَهَمْتَ يَا غُلَامُ قَالَ لَا وَ اللَّهِ مَا وَهَمْتُ فَقَالَ فَلَعَلَّكَ غَضِبْتَ عَلَيْهِ قَالَ لَا وَ اللَّهِ مَا غَضِبْتُ عَلَيْهِ قَالَ فَلَعَلَّهُ سَفِهَ عَلَيْكَ قَالَ (10)لَا وَ اللَّهِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله
در راه به چاه آبی رسید که آب در آن کم بود. اَنَس بن سیّار هم پیمان انصار بود و جهجاه بن سعید غِفاری اجیر عمر بن خطّاب بود. آنان بر سر چاه گرد هم آمدند و سطل ابن سیّار با سطل جهجاه در هم پیچید. ابن سیّار گفت: این سطل من است و جهجاه گفت: این سطل من است. جهجاه با سیلی بر صورت ابن سیّار زد و خون از آن جاری شد. ابن سیّار خزرجیها را صدا زد و جهجاه قریش را فراخواند و مردم سلاحهای خود را آماده کردند و نزدیک بود جنگ در میان افتد. عبد الله بن اُبَیّ صدا را شنید و گفت: این چیست؟ ماجرا را برایش تعریف کردند. پس بسیار خشمگین شد و سپس گفت: من از این مسیر متنفر بودم. همانا من خوارترین فرد عرب هستم؛ گمان نمیکردم زنده بمانم و چنین خبری به گوش من برسد و من نتوانم تغییری ایجاد کنم. سپس به یارانش روی آورد و گفت: این کار شماست، آنها را وارد منازل خود کردید و با اموال خود به آنها کمک کردید و با جان خود از آنها حمایت کردید؛ گردن خود را به زیر تیغ بردید (خود را در معرض کشته شدن قرار دادید) و زنانتان بیوه شدند و فرزندان شما یتیم گشتند، در حالی که اگر آنها را بیرون می کردید، سنگینی آنان بر دوش دیگران بود. سپس گفت: هنگامی که به مدینه بازگشتیم، حتماً عزیزتر، ذلیلتر را خارج خواهد ساخت. زید بن ارقم در میان آن مردم بود. او جوانی بود که تازه به سن بلوغ رسیده بود. رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم در آن موقع که هنگام ظهر بود و آفتاب سوزانی می تابید، زیر سایه درختی نشسته بود و جمعی از یارانش از مهاجرین و انصار نزد ایشان بودند. ناگهان زید آمد و ایشان را از آن چه که عبد الله بن اُبَی گفته بود، مطّلع کرد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلّم فرمود: ای جوان! شاید تو گمان میکنی؟ عرض کرد: به خدا سوگند! نه، گمان نمیکنم. فرمود: شاید تو بر وی خشم گرفتهای؟ عرض کرد: به خدا سوگند! نه، بر وی خشم نگرفتهام. فرمود: شاید وی نسبت به تو بدخُلقی کرده است؟ عرض کرد: نه، به خدا سوگند این طور نیست. پس رسول خدا - که درود و سلام خدا بر او باد -
1) هكذا في الكتاب و مصدره، و لم نجد له ذكرا في الصحابة، و الموجود في تاريخ الطبريّ و مجمع البيان كما تقدم: سنان الجهنيّ. و في السيرة و أسد الغابة: سنان بن وبر الجهنيّ.
2) هكذا في النسخ، و الصحيح كما في المصدر: ابن سيار.
3) هكذا في النسخ، و الصحيح كما في المصدر: ابن سيار.
4) هكذا في النسخ، و الصحيح كما في المصدر: ابن سيار.
5) بالخبر خ ل.
6) أن ابقي خ ل.
7) فلا يكن خ ل.
8) لغيركم خ ل.
9) الهاجرة مؤنث الهاجر: نصف النهار في القيظ، أو من عند زوال الشمس الي العصر، لان الناس يستكنون في بيوتهم كانهم هاجروا.
10) فقال خ ل.
لِشُقْرَانَ مَوْلَاهُ احْدِجْ فَحَدَجَ رَاحِلَتَهُ وَ رَكِبَ وَ تَسَامَعَ النَّاسُ بِذَلِكَ فَقَالُوا مَا كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لِيَرْحَلَ فِي مِثْلِ هَذَا الْوَقْتِ فَرَحَلَ النَّاسُ وَ لَحِقَهُ سَعْدُ بْنُ عُبَادَةَ فَقَالَ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ فَقَالَ وَ عَلَيْكُمُ السَّلَامُ فَقَالَ مَا كُنْتَ لِتَرْحَلَ فِي مِثْلِ هَذَا الْوَقْتِ فَقَالَ أَ وَ مَا سَمِعْتَ قَوْلًا قَالَ صَاحِبُكُمْ قَالَ وَ أَيُّ صَاحِبٍ لَنَا غَيْرُكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أُبَيٍّ زَعَمَ أَنَّهُ إِنْ رَجَعَ إِلَي الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَأَنْتَ وَ أَصْحَابُكَ الْأَعَزُّ وَ هُوَ وَ أَصْحَابُهُ الْأَذَلُّ فَسَارَ رَسُولُ اللَّهِ يَوْمَهُ كُلَّهُ لَا يُكَلِّمُهُ أَحَدٌ فَأَقْبَلَتِ الْخَزْرَجُ عَلَي عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أُبَيٍّ يَعْذِلُونَهُ فَحَلَفَ عَبْدُ اللَّهِ أَنَّهُ لَمْ يَقُلْ شَيْئاً مِنْ ذَلِكَ فَقَالُوا فَقُمْ بِنَا إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله حَتَّي تَعْتَذِرَ إِلَيْهِ فَلَوَّي عُنُقَهُ فَلَمَّا جَنَّ اللَّيْلُ سَارَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لَيْلَهُ كُلَّهُ وَ النَّهَارَ (1)فَلَمْ يَنْزِلُوا إِلَّا لِلصَّلَاةِ فَلَمَّا كَانَ مِنَ الْغَدِ نَزَلَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ نَزَلَ أَصْحَابُهُ وَ قَدْ أَمْهَدَهُمُ الْأَرْضُ مِنَ السَّهَرِ الَّذِي أَصَابَهُمْ فَجَاءَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أُبَيٍّ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَحَلَفَ لَهُ (2)أَنَّهُ لَمْ يَقُلْ ذَلِكَ وَ إِنَّهُ لَيَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ إِنَّ زَيْداً قَدْ كَذَبَ عَلَيَّ فَقَبِلَ رَسُولُ اللَّهِ مِنْهُ وَ أَقْبَلَتِ الْخَزْرَجُ عَلَي زَيْدِ بْنِ أَرْقَمَ يَشْتِمُونَهُ وَ يَقُولُونَ لَهُ كَذَبْتَ عَلَي عَبْدِ اللَّهِ سَيِّدِنَا فَلَمَّا رَحَلَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله كَانَ زَيْدٌ مَعَهُ يَقُولُ اللَّهُمَّ إِنَّكَ لَتَعْلَمُ أَنِّي لَمْ أَكْذِبْ عَلَي عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أُبَيٍّ فَمَا سَارَ إِلَّا قَلِيلًا حَتَّي أَخَذَ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مَا كَانَ يَأْخُذُهُ مِنَ الْبُرَحَاءِ عِنْدَ نُزُولِ الْوَحْيِ عَلَيْهِ فَثَقُلَ حَتَّي كَادَتْ نَاقَتُهُ تَبَرَّكَ مِنْ ثِقَلِ الْوَحْيِ فَسُرِّيَ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ هُوَ يَسْلِتُ (3)الْعَرَقَ عَنْ جَبْهَتِهِ (4)ثُمَّ أَخَذَ بِأُذُنِ زَيْدٍ فَرَفَعَهُ مِنَ الرَّحْلِ ثُمَّ قَالَ يَا غُلَامُ صَدَقَ قَوْلُكَ وَ وَعَي قَلْبُكَ وَ أَنْزَلَ اللَّهُ فِيمَا قُلْتَ قُرْآناً فَلَمَّا نَزَلَ جَمَعَ أَصْحَابَهُ وَ قَرَأَ عَلَيْهِمْ سُورَةَ الْمُنَافِقِينَ:
به برده خویش شُقران گفت: مَرکب را زین کن. او مرکب را زین کرد و آن حضرت سوار شد و مردم از این امر باخبر شدند و گفتند: (حتماً امر مهمی است که) رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم در چنین موقعی از روز می خواهد از این جا برود. پس مردم به راه افتادند و سعد بن عُباده دنبال وی رفت و به پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم رسید و عرض کرد: سلام و درود خدا و رحمت و برکاتش بر تو باد، ای رسول خدا! فرمود: و سلام و درود خدا نیز بر تو باد! عرض کرد: چرا در چنین موقعی بار سفر بستی؟ فرمود: مگر سخن یارتان را نشنیده اید که چه گفته است؟ عرض کرد: مگر ما یاری به جز شما داریم؟ فرمود: عبد الله بن اُبَیّ گمان کرده است که اگر به مدینه بازگردد عزیزتر، ذلیلتر را بیرون خواهد کرد. عرض کرد: ای رسول خدا! شما و یارانت عزیزترین و او و یارانش، ذلیلترین هستند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تمام روز را بدون آن که کسی با وی هم صحبت شود، راه رفت. قوم خزرج نزد عبد الله بن ابی رفتند و او را سرزنش کردند و عبد الله بن ابی سوگند یاد کرد که حتی یک کلمه از این سخنان را او بر زبان نیاورده است. آنان گفتند: پس بیا نزد رسول خدا - که درود و سلام خدا بر او باد - برویم تا از ایشان معذرت خواهی کنیم. اما او صورت خود را برگرداند. هنگامی که شب شد رسول خدا صلی الله علیه و آله تمام شب و روز را راه رفت و فقط برای نماز از مرکب خویش پایین آمد. روز بعد، رسول خدا صلی الله علیه و آله و یارانش از مرکبهای خویش پایین آمدند و به دلیل بیداری شبانه ای که داشتند بر زمین دراز کشیدند. در همین میان، عبد الله بن ابی نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد و سوگند یاد کرد که چنین چیزی را بر زبان نیاورده است و شهادت میدهد که هیچ معبودی جز الله نیست و تو یقیناً رسول خدا هستی و زید حرفهای دروغ را به من نسبت داده است. رسول خدا صلی الله علیه و آله عذر او را پذیرفت و خزرج روی به سمت زید بن ارقم آوردند و به او دشنام می دادند و میگفتند: تو بر سرور ما عبد الله نسبت دروغ بستی. هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت، زید همراه ایشان بود که میگفت: به خدا سوگند! شما میدانید که من حرفهای دروغ را به عبد الله بن ابی نسبت ندادم. هنوز اندکی از راه را بیشتر نرفته بود که آن سختی و مشقتی که هنگام نزول وحی بر رسول خدا - که درود و سلام خدا بر او باد وارد میگردید، بر وی پدیدار گشت. ایشان آن قدر سنگین شده بود که نزدیک بود شتر از سنگینی وحی در گِل فرود رود. در همان حال که رسول خدا صلی الله علیه و آله عرق میریخت، ناگهان عرقهای او پاک شد. سپس گوش زید بن ارقم را گرفت و او را از روی مرکب بلند کرد، سپس فرمود: «ای غلام! سخن تو درست بود و قلب تو هوشیار بود. خداوند در خصوص آن چه گفتی، آیاتی را نازل کرد.» هنگامی که پایین آمد یاران خویش را گرد آورد و سوره منافقین را بر آنها خواند:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ اتَّخَذُوا أَيْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّهُمْ ساءَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ إِلَي قَوْلِهِ وَ لكِنَّ الْمُنافِقِينَ لا يَعْلَمُونَ .
فَفَضَحَ اللَّهُ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ أُبَيٍّ.
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ ثَابِتٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مِيثَمٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ قَالَ: سَارَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَوْماً وَ لَيْلَةً وَ مِنَ الْغَدِ حَتَّي ارْتَفَعَ الضُّحَي فَنَزَلَ وَ نَزَلَ النَّاسُ فَرَمَوْا بِأَنْفُسِهِمْ نِيَاماً وَ إِنَّمَا أَرَادَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَنْ يَكُفَّ النَّاسَ عَنِ الْكَلَامِ وَ إِنَّ وَلَدَ عَبْدِ اللَّهِ (1)بْنِ أُبَيٍّ أَتَي رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنْ كُنْتَ عَزَمْتَ عَلَي قَتْلِهِ فَمُرْنِي أَنْ أَكُونَ أَنَا الَّذِي أَحْمِلُ إِلَيْكَ رَأْسَهُ فَوَ اللَّهِ لَقَدْ عَلِمَتِ الْأَوْسُ وَ الْخَزْرَجُ أَنِّي أَبَرُّهُمْ وَلَداً بِوَالِدٍ فَإِنِّي أَخَافُ (2)أَنْ تَأْمُرَ غَيْرِي فَيَقْتُلَهُ فَلَا تَطِيبَ نَفْسِي أَنْ أَنْظُرَ إِلَي قَاتِلِ عَبْدِ اللَّهِ (3)فَأَقْتُلَ مُؤْمِناً بِكَافِرٍ فَأَدْخُلَ النَّارَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بَلْ نَحْنُ لَكَ صَاحِبُهُ (4)مَا دَامَ مَعَنَا.
وَ فِي رِوَايَةِ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي قَوْلِهِ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ يَقُولُ لَا يَسْمَعُونَ وَ لَا يَعْقِلُونَ .
قَوْلُهُ يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ يَعْنِي كُلَّ صَوْتٍ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّي يُؤْفَكُونَ فَلَمَّا نَعَتَهُمُ اللَّهُ لِرَسُولِهِ وَ عَرَفَهُ مَشَي إِلَيْهِمْ عَشَائِرُهُمْ (5)فَقَالُوا لَهُمْ قَدِ افْتَضَحْتُمْ وَيْلَكُمْ فَأْتُوا نَبِيَّ اللَّهِ يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ فَلَوَّوْا رُءُوسَهُمْ وَ زَهِدُوا فِي الِاسْتِغْفَارِ
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ * إِذَا جَاءَکَ الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللهِ وَاللَّهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَاللَّهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِینَ لَکَاذِبُونَ * اتَّخَذُوا أَیْمَانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَن سَبِیلِ اللَّهِ إِنَّهُمْ سَاءَ مَا کَانُوا یَعْمَلُونَ» تا سخن خداوند که میفرماید: «وَ لَکِنَّ الْمنافقین لَا یَعْلَمُونَ»(6){چون منافقان نزد تو آیند گویند: «گواهی میدهیم که تو واقعاً پیامبر خدایی.» و خدا [هم] میداند که تو واقعاً پیامبر او هستی، و خدا گواهی میدهد که مردم دوچهره سخت دروغگویند. سوگندهای خود را [چون] سپری بر خود گرفته و [مردم را] از راه خدا بازداشتهاند. راستی که آنان چه بد میکنند. این بدان سبب است که آنان ایمان آورده، سپس به انکار پرداختهاند و در نتیجه بر دلهایشان مهر زده شده و [دیگر] نمیفهمند. و چون آنان را ببینی، هیکلهایشان تو را به تعجّب وامیدارد، و چون سخن گویند به گفتارشان گوش فرا میدهی گویی آنان شمعکهایی پشت بر دیوارند [که پوک شده و درخور اعتماد نیستند]: هر فریادی را به زیان خویش میپندارند. خودشان دشمنند از آنان بپرهیز خدا بکشدشان تا کجا [از حقیقت] انحراف یافتهاند. و چون بدیشان گفته شود: «بیایید تا پیامبر خدا برای شما آمرزش بخواهد»، سرهای خود را بر میگردانند، و آنان را میبینی که تکبّرکنان روی برمیتابند. برای آنان یکسان است: چه بر ایشان آمرزش بخواهی یا بر ایشان آمرزش نخواهی، خدا هرگز بر ایشان نخواهد بخشود. خدا فاسقان را راهنمایی نمیکند. آنان کسانیاند که میگویند: «به کسانی که نزد پیامبر خدایند انفاق مکنید تا پراکنده شوند، و حال آنکه گنجینههای آسمانها و زمین از آنِ خداست ولی منافقان درنمییابند. میگویند: «اگر به مدینه برگردیم، قطعاً آنکه عزّتمندتر است آن زبونتر را از آنجا بیرون خواهد کرد.» و [لی] عزّت از آنِ خدا و از آنِ پیامبر او و از آنِ مؤمنان است لیکن این دورویان نمیدانند.}
بنابراین خداوند عبد الله بن اُبَیّ را رسوا کرد.
محمد بن احمد بن ثابت برای ما روایت کرد: احمد بن میثم، از حسن بن علی بن ابی حمزه، از ابان بن عثمان نقل میکند که: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم یک روز و یک شب و از سحرگاه تا هنگام چاشت سوار بر مرکب خویش راه رفت و سپس فرود آمد و مردم فرود آمدند و خود را که خواب بودند بر روی زمین انداختند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نمیخواست که مردم سخن بگویند. گفت: فرزند عبد الله بن ابی نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمد و گفت: ای رسول خدا! اگر تصمیم قتل او را دارید، دستور بدهید که من سر او را برای شما بیاورم؛ به خدا سوگند! اوس و خزرج میدانند که من نیکوترین پسر برای پدرم هستم و من از این بیم دارم که دیگری را مأمور کنید که او را به قتل رساند و من طاقت دیدن قاتل پدرم را نداشته باشم و او را به قتل برسانم و یک مؤمن را به خاطر کافری به قتل برسانم و وارد جهنم شوم. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: بلکه تا زمانی که با ماست، با او خوب رفتار خواهیم کرد.
در روایت ابو جارود، از امام محمد باقر علیه السلام در خصوص سخن خداوند تعالی که میفرماید: «کَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُّسَنَّدَةٌ» نقل میکند که: نه سخنی را میشنوند و نه تعقّل میورزند.
و در این سخن خداوند تعالی: «یَحْسَبُونَ کُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ» منظور از صیحه، مطلق صدا است «هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّی یُؤْفَکُونَ» و آن گاه که خداوند، آنان را برای رسولش توصیف کرد و بدیها و شرارت های آنان را برای رسول خدا و عشیرههای ایشان شناساند، عشیرههایشان به آنان گفتند: رسوا شدید، وای بر شما! نزد پیامبر خدا بروید تا برای شما استغفار کند، ولی آنان صورت خود را برگرداندند و از طلب استغفار امتناع کردند
1) عبيد اللّه (عبد اللّه خ ل) بن عبد اللّه خ ل. أقول: في المصدر: و ان ولد عبد اللّه مثل المتن. و الصحيح من اسمه عبد اللّه، كان يسمي حباب، فسماه النبيّ صلّي اللّه عليه و آله عبد اللّه يوم موت ابيه.
2) فاخاف خ ل.
3) في المصدر المطبوع: الي قاتل ابي.
4) بل تحسن صحابته خ ل. أقول: هو الموجود في نسختي المخطوطة من المصدر.
5) في المصدر: و عرفه مساءتهم اليهم و الي عشائرهم.
6) . منافقین / 1 - 8
يَقُولُ اللَّهُ (1)وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ (2).
قال الفيروزآبادي المريسيع مصغر مرسوع بئر أو ماء لخزاعة علي يوم من الفرع و إليه تضاف غزوة بني المصطلق و قال الجزري الحدج شد الأحمال و توثيقها و شد الحداجة و هي القتب بأداته و العذل الملامة كالتعذيل قوله و قد أمهدهم الأرض أي صارت لهم مهادا فلما وقعوا عليها ناموا و برحاء الحمي و غيرها شدة الأذي و سري عنه الهم علي بناء المجهول مشددا و انسري انكشف و يقال سلت الدم أماطه (3).
شا، الإرشاد ثُمَّ كَانَ مِنْ بَلَائِهِ صلي الله عليه و آله بِبَنِي الْمُصْطَلِقِ مَا اشْتَهَرَ عِنْدَ الْعُلَمَاءِ وَ كَانَ الْفَتْحُ لَهُ فِي هَذِهِ الْغَزَاةِ بَعْدَ أَنْ أُصِيبَ يَوْمَئِذٍ نَاسٌ مِنْ بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ فَقَتَلَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ رَجُلَيْنِ مِنَ الْقَوْمِ وَ هُمَا مَالِكٌ وَ ابْنُهُ وَ أَصَابَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مِنْهُمْ سَبْياً كَثِيراً وَ قَسَمَهُ (4)فِي الْمُسْلِمِينَ وَ كَانَ مِمَّنْ أُصِيبَ يَوْمَئِذٍ مِنَ السَّبَايَا جُوَيْرِيَةُ بِنْتُ الْحَارِثِ أَبِي ضِرَارٍ وَ كَانَ شِعَارُ الْمُسْلِمِينَ يَوْمَ بَنِي الْمُصْطَلِقِ يَا مَنْصُورُ أَمِتْ وَ كَانَ الَّذِي سَبَي جُوَيْرِيَةَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَجَاءَ بِهَا إِلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله فَاصْطَفَاهَا النَّبِيُّ (5)صلي الله عليه و آله فَجَاءَ أَبُوهَا إِلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله بَعْدَ إِسْلَامِ بَقِيَّةِ الْقَوْمِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ ابْنَتِي لَا تُسْبَي لِأَنَّهَا امْرَأَةٌ كَرِيمَةٌ فَقَالَ لَهُ اذْهَبْ فَخَيِّرْهَا قَالَ أَحْسَنْتَ (6)
و خداوند میفرماید: «وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ تَعَالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللهِ لَوَّوْا رُؤُوسَهُمْ». (7)
فیروزآبادی گوید: «المریسیع» اسم مصغّر مرسوع است که چاه یا آبی متعلق به خزاعه بود که در فاصله یک روزی الفرع بود. و غزوه بنی مصطلق به آن نسبت داده شده است. جزری گوید: «الحدج» محکم و سفت بستن بارها است. و «شدّ الحداجۀ» هودج با وسایل آن است. «العذل» به معنای سرزنش هم معنی «التعذیل» است. «و قد امهدهم الارض» یعنی زمین برای آنان مهد و گهواره شد و چون بر آن قرار گرفتند و خوابیدند. «برحاء الحمّی و غیرها» شدّت آزار و اذیت است. «سرّی عنه الهمّ» با صیغه مجهول و با تشدید و «انسری» یعنی برطرف شد. و گفته می شود: «سلت الدم» یعنی خون را پاک کرد.
ارشاد: و از جمله پیشآمدهائی که برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اتفاق افتاد غزوه بنی مصطلق بود که از غزوات مشهور است و مورّخان آن را ثبت کرده و پیروزی در این جنگ نیز با پیامبر بوده و در این جنگ عده از مردم بنی عبد المطلب آسیب دیده و دو نفر از مردم بنی مصطلق به نام مالک و فرزندش صفوان به دست علی علیه السلام کشته شدند. در این جنگ اسیران بسیاری به دست مسلمانان افتادند و آن ها را پیامبر در میان مسلمان ها قسمت کرد و از کسانی که به بند اسارت افتاد جویریه دختر حارث بن ابی ضرار بود. شعار مسلمانان در این جنگ (یا منصور امت) بود. علی علیه السلام جویریه را اسیر کرد و او را حضور رسول خدا آورد و پیامبر او را انتخاب نمود پدرش پس از اسلام دیگران حضور پیامبر آمده عرض کرد: دختر من که زن بزرگواری است شایان اسیری و کنیزی نمی باشد در باره او دستوری صادر فرمائید فرمود: برو او را مخیر کن تا چه خواهد و کدام کس را انتخاب نماید.
1) فقال اللّه خ ل.
2) تفسير القمّيّ: 680 - 682. أقول: في تفسير فرات: 185 حدّثنا أبو القاسم العلوي معنعنا عن زيد بن أرقم قال: كنا مع رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله في سفر قال: فسمعت عبد اللّه ابن أبي بن السلول يقول: و اللّه لئن رجعنا الي المدينة ليخرجن الاعز منها الاذل، قال: فجئت إلي رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله و اخبرته فانزل اللّه سورة المنافقين إلي آخرها و انزل عذري و تصديقي.
3) وسلت الخضاب: مسحه و القاه.
4) فقسمه خ ل.
5) المصدر خلي عن قوله: فاصطفاها النبيّ صلّي اللّه عليه و آله.
6) قد احسنت خ ل.
7) . تفسیر قمی : 680 - 682
وَ أَجْمَلْتَ وَ جَاءَ إِلَيْهَا أَبُوهَا فَقَالَ لَهَا يَا بُنَيَّةِ لَا تَفْضَحِي قَوْمَكِ فَقَالَتْ (1)قَدِ اخْتَرْتُ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَالَ لَهَا أَبُوهَا فَعَلَ اللَّهُ بِكِ وَ فَعَلَ فَأَعْتَقَهَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ جَعَلَهَا فِي جُمْلَةِ (2)أَزْوَاجِهِ (3).
عم، إعلام الوري كانت بعد غزوة بني قريظة غزوة بني المصطلق من خزاعة و رأسهم الحارث بن أبي ضرار و قد تهيأ للمسير إلي رسول الله صلي الله عليه و آله و هي غزوة المريسيع و هو ماء وقعت في شعبان سنة خمس و قيل في شعبان سنة ست و الله أعلم قالت جويرية بنت الحارث زوجة الرسول أتانا رسول الله صلي الله عليه و آله و نحن علي المريسيع فأسمع أبي و هو يقول أتانا ما لا قبل لنا به قالت و كنت أري من الناس و الخيل و السلاح ما لا أصف من الكثرة فلما أن أسلمت و تزوجني رسول الله صلي الله عليه و آله و رجعنا جعلت أنظر إلي المسلمين فليسوا كما كنت أراه فعرفت أنه رعب من الله عز و جل يلقيه في قلوب المشركين قالت و رأيت قبل قدوم النبي صلي الله عليه و آله بثلاث ليال كأن القمر يسير من يثرب حتي وقع في حجري فكرهت أن أخبر بها أحدا من الناس فلما سبينا رجوت الرؤيا فأعتقني رسول الله صلي الله عليه و آله و تزوجني و أمر رسول الله صلي الله عليه و آله أصحابه أن يحملوا عليهم حملة رجل واحد فما أفلت منهم إنسان و قتل عشرة منهم و أسر سائرهم و كان شعار المسلمين يومئذ يا منصور أمت (4)و سبي رسول الله صلي الله عليه و آله الرجال و النساء و الذراري و النعم و الشاء فلما بلغ الناس أن رسول الله صلي الله عليه و آله تزوج جويرية بنت الحارث قالوا أصهار رسول الله صلي الله عليه و آله فأرسلوا (5)ما كان في أيديهم من بني المصطلق فما علم (6)امرأة أعظم بركة علي قومها منها.
حارث خوشحال شده پیش دخترش آمد و گفت: ای دختر بیا و خاندان خود را رسوا مکن. گفت: خدا و رسول را اختیار کردم. پدرش گفت: آری خدا و رسول آنچه مناسب با تو بوده در باره تو انجام دادند. چون رسول خدا از خواسته او باخبر شد وی را آزاد کرده و از جمله همسران خود قرار داد. (7)
اعلام الوری: پس از غزوه بنی قریظۀ، غزوه بنی مصطلق واقع شد، علت این جنگ از این جهت بود که بنی مصطلق از قبیله خزاعه به ریاست حارث بن ابی ضرار آماده شدند به طرف حضرت رسول بیایند، و این جنگ را «مریسیع» هم گفتهاند. که در ماه شعبان سال پنجم رخ داد و برخی گفته اند: در شعبان سال ششم اتفاق افتاد و الله اعلم. جویریه بنت حارث زوجه حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله گوید: ما در مریسیع بودیم که پیامبر خدا به آنجا آمدند، از پدرم شنیدم می گفت: جماعتی به طرف ما میآیند که ما قادر نیستیم در مقابل آن ها مقاومت کنیم، جویریه گوید: من جماعت زیادی که اسلحه و اسبان فراوانی داشتند دیدم. هنگامی که مسلمان شدم و خاتم النبیین مرا تزویج کرد، مشاهده کردم عدد مسلمان ها کمتر از سابق بود، من فهمیدم این کثرت عدد برای ارعاب مشرکین بوده و خداوند می خواسته رعب مسلمان ها را در دل کفار بیندازد، وی گفت: من سه روز قبل از آمدن پیامبر در خواب دیدم که ماه از طرف یثرب آمد و در دامنم نشست، و من کراهت داشتم این خواب خود را برای کسی بازگو کنم، هنگامی که مرا اسیر کردند از خواب خود امیدوار شدم، پس از این رسول خدا مرا به همسری برگزید. پیامبر در این جنگ به اصحاب خود فرمان داد به طور دسته جمعی به دشمن حمله کنند، و لذا یک نفر از مشرکین هم نتوانست فرار کند، ده نفر کشته شدند و بقیه اسیر گردیدند، و شعار مسلمین در این جنگ «یا منصور أمت» بود، رسول خدا دستور فرمود، تمام زنان و کودکان، و چهار پایان و گوسفندان را ضبط کردند. در این هنگام به مردم خبر رسید که پیامبر جویریه دختر حارث را تزویج کردهاند، گفتند: بنابراین بنی مصطلق از خویشاوندان حضرت رسول شدند و آنان آنچه در دست داشتند برای او فرستادند. زنی مانند جویریه که موجب برکت و شرافت قومش شد زن دیگری شناخته نشده بود.
و في هذه الغزوة قال عبد الله بن أبي لَئِنْ رَجَعْنا إِلَي الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ و أنزلت الآيات.
و فيها كانت قصة إفك عائشة.
و بعث رسول الله صلي الله عليه و آله في سنة ست في شهر ربيع الأول عكاشة بن محصن في أربعين رجلا إلي الغمرة (1)و بكر القوم فهربوا و أصاب مائتي بعير لهم فساقها إلي المدينة.
و فيها بعث أبا عبيدة بن الجراح إلي القصة (2)في أربعين رجلا فأغار عليهم و أعجزهم هربا في الجبال و أصابوا رجلا واحدا فأسلم. (3)
و در این غزوه بود که: عبد اللَّه بن ابی گفت: لَئِنْ رَجَعْنا إِلَی الْمَدِینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَ و هم چنین بقیه آیاتی که در این باره فرود آمده است.
و قضیه «افک» عایشه هم در این جنگ پیش آمد.
حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله در ماه ربیع الأول سال ششم از هجرت عکاشة بن محصن را با چهل نفر به «غمرة» فرستادند، و این جماعت با گروهی از مشرکین برخوردند لیکن آنان مقاومت نکرده فرار کردند و اصحاب پیامبر با دویست عدد شتر به مدینه بازگشتند.
پیامبر ابو عبیده جراح را به همراهی چهل نفر از اصحاب به طرف «قصه» فرستادند، مسلمین در این محل به گروهی از مشرکین رسیدند و آن ها را مورد حمله قرار دادند، ولی آنان از مقابله عاجز شدند و در کوه ها پراکنده گردیدند، یکی از کفار اسیر شد و اسلام اختیار کرد.
1) و هو ماء لبني اسد علي ليلتين من فيد. ذكر المقريزي تلك السرية في الامتاع: 264.
2) في الامتاع: «الي ذي القصة: موضع بينه و بين المدينة أربعة و عشرون ميلا» و ذكر أيضا سرية محمّد بن مسلمة الي ذي القصة قبل ذلك، فقال: «يريد بني ثعلبة و بني عوال من ثعلبة، و هم مائة رجل، في ربيع الأوّل، فساروا في عشرة حتّي وردوا ليلا و ناموا، فاحاط بهم المائة رجل من بني ثعلبة ففزغوا و راموهم ساعة بالنبل، ثمّ حملت الاعراب بالرماح عليهم فقتلوهم، و سقط محمّد بن مسلمة جريحا فحمل بعد ذلك الي المدينة» و ذكر سرية ابي عبيدة في شهر ربيع الآخر سنة ست، و قال: خرج في ليلة السبت و معه أربعون رجلا، فغاب ليلتين: و كانت بلاد بني ثعلبة و انمار قد اجدبت، فتتبع بنو محارب و ثعلبة و انمار سحابة وقعت بالمراض إلي تغلمين (و المراض علي ستة و ثلاثين ميلا من المدينة) و اجمعوا ان يغيروا علي سرح المدينة ببطن هيفاء: (موضع علي سبعة أميال من المدينة) فبعث رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله ابا عبيدة رضي اللّه عنه بمن معه، بعد ما صلوا صلاة المغرب، فمشوا ليلهم حتّي وافوا ذا القصة مع عماية الصبح فأغاروا علي القوم فاعجزهم هربا، و اخذوا رجلا، و استاقوا نعما، و وجدوا رثة من متاع و عادوا، فخمس رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله الغنيمة، و قسم باقيها، و اسلم الرجل و ترك لحاله» أقول: و ذكر اليعقوبي تلك السرية نحو ما تقدم في تاريخه 2: 57.
3) ذكرها اليعقوبي في تاريخه 2: 55 قال: «و وجه زيد بن حارثة علي سرية الي الجحوم أو الجموم، فاصاب امرأة من مزينة يقال لها: حليمة، فدلتهم علي محلة من محال بني سليم فاصابوا في تلك المحلة نعما و اساري، و كان في اولئك الأساري زوج حليمة، فلما قفل بها وهب رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله للمزينية زوجها و نفسها» أقول: ذكر الجموم في معجم البلدان 2: 163 بالفتح و قال: قيل: ارض لبني سليم و بها كانت احدي غزوات النبيّ صلّي اللّه عليه و آله ارسل إليها زيد بن حارثة غازيا.
و فيها كانت سرية زيد بن حارثة إلي الجموم من أرض بني سليم فأصابوا نعما و شاء و أسري.
و فيها كانت سرية زيد بن حارثة إلي العيص (1)في جمادي الأولي.
و فيها سرية زيد بن حارثة إلي الطرف (2)إلي بني ثعلبة في خمسة عشر رجلا فهربوا و أصاب منهم عشرين بعيرا.
در سال ششم از هجرت حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله زید بن حارثه را به ناحیه «جموم» در اراضی بنی سلیم فرستادند، و آن ها مقداری گوسفند و چند نفر را اسیر کرده با خود بردند.
و در این سال سریة زید بن حارثه به منطقه «عیص» در ماه جمادی الاول رخ داد.
در همین سال پیامبر صلی اللَّه علیه و آله زید بن حارثه را به ناحیه «طرف» ارسال فرمودند زید با پانزده نفر بطرف بنی ثعلبه که در این منطقه ساکن بودند رفتند، ولی مشرکین فرار کردند، مسلمین با بیست عدد شتر به مدینه بازگشت نمودند.
1) قال ياقوت في معجم البلدان 4: 173: «العيص بالكسر ثمّ السكون: موضع في بلاد بني سليم به ماء يقال له: ذنبان العيص» و قال المقريزي في الامتاع: 265: العيص علي اربع ليال من المدينة، خرج زيد و معه سبعون و مائة راكب ليأخذوا عير القريش قد اخذت طريق العراق، و دليلها فرات بن حيان العجليّ فظفر بها زيدا، و أسر ابا العاص بن ربيع و المغيرة ابن معاوية بن أبي العاص و وجد فضة كثيرة لصفوان بن أميّة و قدم المدينة، فاجازت زينب بنت رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله زوجها ابا العاص، فقال رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله: (المؤمنون يد علي من سواهم، يجير عليهم ادناهم، و قد اجرنا من اجارت) ورد عليه كل ما اخذ له من المال اه. ثم ذكر رجوعه الي مكّة و إسلامه بعد ذلك نحو ما تقدم في غزوة بدر الكبري، و يأتي بعد ذلك: ثم قال: و افلت المغيرة بن معاوية الي مكّة، فاخذه خوات بن جبير اسيرا و كان في سبعة نفر مع سعد بن أبي وقاص - فدخلوا به المدينة بعد العصر، فقال رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله لعائشة: «احتفظي عليك بهذا الاسير» و خرج فلهت عائشة مع امرأة بالحديث فخرج و ما شعرت به، فدخل النبيّ صلّي اللّه عليه و آله فلم يره و سألها فقالت: غفلت عنه و كان هاهنا آنفا فقال: «قطع اللّه يدك» و خرج فصاح بالناس فخرجوا في طلبه حتّي اخذوه و أتوا به اه ثمّ ذكر دعاء رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله لعائشة في عدم قطع يدها.
2) قال المقريزي: الطرف: ماء علي ستة و ثلاثين ميلا من المدينة، بناحية نخل من طريق العراق، و ذكرانها كانت في جمادي الآخرة. و ذكر أيضا في جمادي الآخرة سريته إلي حشمي وراء وادي القري، و قال: «سببها ان دحية الكلبي اقبل من عند قيصر ملك الروم بجائزة و كسوة، فلقيه بحشمي الهنيد بن عارض و ابنه عارض في جمع من جذام فأخذوا ما معه، و دخل المدينة بسمل ثوب (و يقال: بل نفر إليه النعمان بن أبي جعال في نفر من بني الضبيب فخلص له متاعه بعد حرب) فبعث رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله زيدا علي خمسمائة رجل و معه دحية، فكان يسير ليلا و يكمن نهارا حتّي هجم مع الصبح علي الهنيد و ابنه فقتلهما، و استاق الف بعير و خمسة آلاف شاة و مائة ما بين امرأة و صبي: فادركه بنو الضبيب و قد كانوا اسلموا و قرءوا من القرآن ، وحدثوه ان يرد عليهم ما اخذ ، ثم قدم زيد بن رفاعة الجذامي في نفر من قومه علي رسول الله صلي الله عليه و آله المدينة ، فذكر له ما صنع زيد بن حارثة ، ورضوا باخذ ما اصاب لهم من الاهل والمال ، واغضوا عمن قتل ، فبعث معهم علي بن ابي طالب رضي الله عنه ومعه سيفه امارة ليرد عليهم زيد ما اخذلهم ، فرد جميع ذلك بعد ما فرقه فيمن معه ، وقد وطئوا النساء » وذكر اليعقوبي تلك السرية في تاريخه 2 : 55.
و فيها كانت غزوة (1)علي بن أبي طالب عليه السلام إلي بني عبد الله بن سعد من أهل فدك و ذلك أنه بلغ رسول الله صلي الله عليه و آله أن لهم جمعا يريدون أن يمدوا يهود خيبر.
و فيها سرية عبد الرحمن بن عوف إلي دومة الجندل في شعبان (2)و قال له رسول الله صلي الله عليه و آله إن أطاعوا فتزوج ابنة ملكهم فأسلم القوم و تزوج عبد الرحمن
در این سال به حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله اطلاع دادند که جماعتی از اهل فدک تصمیم دارند از یهودیان خیبر حمایت کنند، پیامبر امیر المؤمنین علیه السّلام را به طرف عبد اللَّه بن سعد که در «فدک» اقامت داشت فرستادند.
در این سال حضرت خاتم النبیین صلی اللَّه علیه و آله عبد الرحمن بن عوف را به طرف «دومة الجندل» فرستاد و به او فرمود: اگر مردمان آن ناحیه از شما اطاعت کردند، و مسلمان شدند با دختر رئیس آن ها ازدواج کن، هنگامی که اصحاب پیامبر به این محل رسیدند اهالی آنجا اسلام را قبول کردند، پس از این عبد الرحمن با
1) في الامتاع: 268: ثم كانت سرية عليّ بن أبي طالب رضي اللّه عنه الي بني سعد بن بكر (في الهامش: في الأصل بني عبد اللّه سعد بن بكر، و الذي اثبتناه هو نص ابن سعد: ج 2 ص 65) و كانوا بفدك في شعبان منها، و معه مائة رجل، و قد أجمعوا (يعني بني سعد بن بكر) علي ان يمدوا يهود خيبر، فسار ليلا و كمن نهارا حتّي إذا انتهي الي ماء بين خيبر و فدك يقال له: الهمج، وجد عينا لبني سعد قد بعثوه الي خيبر لتجعل لهم يهود من ثمرها كما جعلوا لغيرهم حتّي يقدموا عليهم، فدلهم علي القوم بعد ما لعنوه، فسار علي حتّي اغار علي نعيمهم و ضمها، و فرت رعاتها، فانذرت القوم و قد كانوا تجمعوا مائتي رجل، و عليهم وبر بن عليم فتفرقوا، و انتهي علي بمن معه فلم ير منهم احدا، و ساق النعم و هي خمسمائة بعير و ألفا شاة، فعزل الخمس و صفي رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله لقوحا تدعي الحفدة (الحفذة. في ابن سعد) ثمّ قسم الباقي و قدم المدينة.
2) في الامتاع: الي كلب بدومة الجندل في شعبان منها، ليدعو كلبا الي الإسلام، و معه سبعمائة رجل، فاقعده بين يديه، و نقض عمامته بيده الكريمة، ثمّ عممه بعمامة سوداء، و أرخي بين كتفيه منها، ثمّ قال: «هكذا فاعتم يا بن عوف» ثم قال صلّي اللّه عليه و آله: «اغد باسم اللّه و في سبيل اللّه فقاتل من كفر باللّه، لا تغل و لا تغدر و لا تقتل وليدا» ثم بسط يده فقال: «يا ايها الناس اتقوا خمسا قبل أن تحل بكم: ما نقص مكيال قوم الا اخذهم اللّه بالسنين، و نقص من الثمرات لعلهم يرجعون، و ما نكث قوم عهدهم الا سلط اللّه عليهم عدوهم، و ما منع قوم الزكاة الا امسك الله عنهم قطر السماء ولولا البهائم لم يسقوا ، وما ظهرت الفاحشة في قوم الا سلط الله عليهم الطاعون وما حكم قوم بغير اي القران الا البسهم شيعا واذاق بعضهم بأس » فسار عبدالرحمن حتي قدم دومة الجندل ، ودعا اهلها ثلاثة ايام إلي الاسلام وهم يأبون الا محاربته ، ثم اسلم الاصبغ بن عمرو بن ثعلبة بن حصن ابن ضمضم الكلبي وكان نصرانيا وهو رأس القوم فكتب عبدالرحمن بذلك إلي رسول الله صلي الله عليه و آله مع رافع بن مكيث ، وانه اراد ان يتزوج فيهم ، فكتب اليه : « ان تزوج تماضر ابنة الاصبغ » فتزوجها ، فهي اول كلبية تزوجها قرشي فولدت له ابا سلمة.
تماضر بنت الأصبغ و كان أبوها رأسهم و ملكهم.
و فيها بعث رسول الله صلي الله عليه و آله في قول الواقدي إلي العرينين الذين قتلوا راعي رسول الله صلي الله عليه و آله و استاقوا الإبل عشرين فارسا فأتي بهم فأمر بقطع أيديهم و أرجلهم و سمل أعينهم (1)و تركوا بالحرة حتي ماتوا.
و عن جابر بن عبد الله أن رسول الله صلي الله عليه و آله دعا عليهم فقال اللهم أعم عليهم الطريق قال فعمي عليهم الطريق.
و فيها أخذت أموال أبي العاص بن الربيع و قد خرج تاجرا إلي الشام و معه بضائع قريش (2)فلقيته سرية لرسول الله و استاقوا عيره و أفلت و قدموا علي رسول الله صلي الله عليه و آله فقسمه بينهم و أتي أبو العاص فاستجار بزينب بنت رسول الله صلي الله عليه و آله و سألها أن تطلب من رسول الله صلي الله عليه و آله رد ماله عليه و ما كان معه من أموال الناس فدعا رسول الله صلي الله عليه و آله السرية و قال إن هذا الرجل منا بحيث قد علمتم فإن رأيتم تردوا عليه فافعلوا فردوا عليه ما أصابوا ثم خرج و قدم مكة و رد علي الناس بضائعهم ثم قال أما و الله ما منعني أن أسلم قبل أن أقدم عليكم إلا توقيا
«تماضر» دختر «اصبغ» که رئیس این ناحیه بود ازدواج نمودند.
واقدی گفته: در سال ششم جماعتی از اهالی «عرنیین» چوپان حضرت رسول را کشتند، و پیامبر از این موضوع ناراحت شد، و لذا گروهی از مسلمین را به این ناحیه فرستادند، اصحاب رسول خدا بیست نفر از سواران مشرکین را با شتران این قبیله به مدینه آوردند، و حضرت رسول امر کردند دست و پای این جماعت را بریدند و چشمهای آن ها را کور کردند، و آنان را در «حره» بازداشت کردند تا همگان مردند.
جابر بن عبد اللَّه گفته: پیامبر در باره این جماعت نفرین کردند، و گفتند: پروردگارا چشم این جمعیت را کور کن تا راه را نبینند. جابر گفت: دعای پیامبر در باره آن ها مستجاب شد.
در این سال ابو العاص بن ربیع برای تجارت به طرف شام حرکت کرد، و مقداری از اموال قریش را با خود همراه داشت، یکی از سرایای حضرت رسول به این کاروان برخورد کردند و اموال آن ها را گرفتند، ولی ابو العاص فرار کرد و مسلمین به او دست پیدا نکردند، اصحاب پیامبر اموال را به مدینه خدمت آن حضرت آوردند، و او هم در میان آنان تقسیم کرد. ابو العاص به مدینه آمد و به زینب دختر پیامبر پناهنده شد، و از وی خواست تا از پدرش درخواست کند اموال او را برگرداند، و هم چنین امانت های اشخاصی را که در اختیار او بود بوی پس دهد، پس از اینکه زینب جریان را خدمت پدرش عرض کرد، حضرت رسول اشخاصی را که در سریه بودند احضار کرد و به آنان فرمود: همان طور که اطلاع دارید ابو العاص از خانواده ما هست، اکنون اگر میل دارید اموالش را برگردانید. اصحاب حضرت رسول پس از شنیدن سخنان پیامبر اموال وی را برگردانیدند پس از این ابو العاص به مکه برگشت و امانتهای مردم را برگردانیده و گفت: من قبل از اینکه نزد شما حاضر شوم میل داشتم مسلمان گردم،
أن تظنوا أني أسلمت لأذهب بأموالكم و إني أشهد أن لا إله إلا الله و أن محمدا عبده و رسوله (1)
أقول: قال الكازروني في حوادث السنة الخامسة في هذه السنة كانت غزاة المريسيع و ذلك أن بني المصطلق كانوا ينزلون علي بئر يقال لها المريسيع و كان سيدهم الحارث بن أبي ضرار فسار في قومه و من قدر عليه فدعاهم إلي حرب رسول الله صلي الله عليه و آله فأجابوه و تهيئوا للمسير معه فبلغ ذلك رسول الله صلي الله عليه و آله فأرسل بريدة بن الحصيب ليعلم علم ذلك فأتاهم و لقي الحارث بن أبي ضرار و كلمه و رجع إلي رسول الله صلي الله عليه و آله فأخبره فندب رسول الله صلي الله عليه و آله الناس إليهم فأسرعوا الخروج و معهم ثلاثون فرسا و خرج معهم جماعة من المنافقين و استخلف رسول الله صلي الله عليه و آله علي المدينة زيد بن حارثة و خرج يوم الإثنين لليلتين خلتا من شعبان و بلغ الحارث بن أبي ضرار و من معه مسير رسول الله صلي الله عليه و آله و أنه قتل عينه الذي كان يأتيه بخبر رسول الله صلي الله عليه و آله فسيء بذلك و خاف و تفرق من معه من العرب و انتهي رسول الله صلي الله عليه و آله إلي المريسيع و ضرب عليه قبته و معه عائشة و أم سلمة فتهيئوا للقتال و صف رسول الله صلي الله عليه و آله و أصحابه فتراموا بالنبل ساعة ثم أمر رسول الله صلي الله عليه و آله أصحابه فحملوا حملة رجل واحد فقتل عشرة من العدو و أسر الباقون و سبي رسول الله صلي الله عليه و آله الرجال و النساء و الذرية و النعم و الشاء و كانت الإبل ألفي بعير و الشاء خمسة آلاف و السبي مائتي أهل بيت سوي رجل واحد و لما رجع
ولی خیال کردم شما خواهید گفت: ابو العاص برای این مسلمان شد که اموال مردم را از بین ببرد، اینک گواهی می دهم که خداوند یکی است و محمد صلی اللَّه علیه و آله هم رسول او می باشد.
می گویم: کازرونی در بیان اتفاقات سال پنجم هجری گوید: در این سال غزوه مریسیع اتفاق افتاد و ماجرا از این قرار بود که بنی مصطلق در چاهی به نام مریسیع فرود می آمدند و رئیس آن ها حارث بن ابی ضرار بود. او در میان قومش و کسانی که در استطاعت او بودند رفت و آنان را به جنگ با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرا خواند و آن ها اجابت کردند و برای حرکت با او آماده شدند. این خبر به رسول خدا رسید. پس بریده بن حصیب را فرستاد تا از این خبر اطلاع پیدا کند. او به نزد آن ها آمد و با حارث بن ابی ضرار ملاقات کرده و با او صحبت کرد سپس به نزد رسول خدا بازگشت و آن حضرت را با خبر ساخت. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مردم را برای حرکت به سوی آن ها مامور کرد و آن ها همراه با سی اسب شتابان بیرون رفتند و گروهی از منافقان نیز با آنان بیرون رفتند. رسول خدا زید بن حارثه را در مدینه به جای خود گماشت و روز دوشنبه دوم شعبان رهسپار شد. خبر حرکت رسول خدا و کشته شدن جاسوسی که خبر رسول خدا را برای حارث بن ابی ضرار می آورد به او و همراهانش رسید. وضعیت حارث از این ماجرا ناگوار شد و ترس به دل راه داد و همراهان عرب او پراکنده شدند و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به مریسیع رسید و در آنجا چادر زد و همراه آن حضرت عائشه و امّ سلمه بود. مسلمانان برای نبرد آماده شدند و رسول خدا و یارانش صف کشیدند و ساعتی را به سوی هم تیر انداختند سپس رسول خدا به یارانش فرمان داد و آنان یکپارچه و به طور دسته جمعی یورش بردند و ده نفر از دشمن را از پای درآوردند و بقیه آن ها به اسارت درآمدند. رسول خدا مردان و زنان و کودکان و شتران و گوسفندان را به اسیری گرفت. تعداد شتران دو هزار و گوسفندان پنج هزار و اسیران دویست زن به جز یک مرد بودند. چون مسلمانان
1) إعلام الوري: 59 و 60 (ط 1) و 103 - 105 (ط 2) أقول: ذكر المقريزي في الامتاع: 269 و اليعقوبي في تاريخه 2: 55 سرية زيد بن حارثة الي أم قرفة فاطمة بنت ربيعة بن بدر الفزارية بناحية وادي القري، قال المقريزي: كانت في رمضان سنة ست. و فصلها.راجعهما. وذكرا سرية عبدالله بن رواحة إلي اسير بن زارم (او اليسير بن رزام. رازم كما في اليعقوبي والسيرة) بخيبر وكان من يهود وذلك في شوال. وذكر المقريزي سرية كرز بن جابر الفهري في شوال ايضا ، وذكر سراياه صلياللهعليهوآله ابن هشام في السيرة 4 : 281. واليعقوبي في تاريخه 2 : 52 : 60.
المسلمون بالسبي قدم أهاليهم فافتدوهم و خلصت جويرة (1)بنت الحارث في سهم ثابت بن قيس و ابن عم له فكاتباها فسألت رسول الله صلي الله عليه و آله في كتابتها فأدي عنها و تزوجها و سماها برة و قيل إنه جعل صداقها عتق أربعين من قومها و بعث رسول الله صلي الله عليه و آله أبا نضلة الطائي بشيرا إلي المدينة بفتح المريسيع.
و روي عن عائشة أنها قالت أصاب رسول الله صلي الله عليه و آله نساء بني المصطلق فأخرج الخمس منه ثم قسمه بين الناس فأعطي الفارس سهمين فوقعت جويرية بنت الحارث في سهم ثابت بن قيس و كانت تحت ابن عم لها يقال له صفوان بن مالك فقتل عنها و كاتبها ثابت بن قيس علي تسع أواق و كانت امرأة حلوة لا يكاد يراها أحد إلا أخذت بنفسه فبينا النبي صلي الله عليه و آله عندي إذ دخلت عليه جويرية تسأله في كتابتها فو الله ما هو إلا أن رأيتها فكرهت دخولها علي النبي صلي الله عليه و آله و عرفت أنه سيري منها مثل الذي رأيت فقالت يا رسول الله أنا جويرية بنت الحارث سيد قومه و قد أصابني من الأمر ما قد علمت فوقعت في سهم ثابت بن قيس و كاتبني علي تسع أواق فأعني في فكاكي فقال أ و خير من ذلك (2)فقالت و ما هو فقال أؤدي عنك (3)كتابتك و أتزوجك فقالت نعم يا رسول الله فقال قد فعلت و خرج الخبر إلي الناس فقالوا أصهار رسول الله صلي الله عليه و آله يسترقون فأعتقوا ما كان في أيديهم من نساء بني المصطلق فبلغ عتقهم مائة أهل بيت بتزويجه إياها و لا أعلم امرأة أعظم بركة علي قومها منها. (4)
أقول : قال محشي الكتاب : سقطت هذه القطعة كلها من اكثر اصول الكتاب .
قال ابن اسحاق : وحدثني يزيد بن رومان ان رسول الله صلي الله عليه و آله بعث إليهم بعد اسلامهم الوليد بن عقبة بن ابي معيط ، فلما سمعوا به ركبوا اليه فلما سمع بهم هابهم ، فرجع إلي رسول الله صلي الله عليه و آله فاخبره ان القوم قد هموا بقتله ، ومنعوه ما قبلهم من صدقتهم ، فاكثر المسلمون في ذكر غزوهم حتي هم رسول الله صلي الله عليه و آله بان يغزوهم ، فبينا هم علي ذلك قدم وفدهم علي رسول الله صلي الله عليه و آله فقالوا : يا رسول الله سمعنا برسولك حين بعثته الينا فخرجنا اليه لنكرمه ونؤدي اليه ما قبلنا من الصدقه فانشمر راجعا ، فبلغنا انه زعم لرسول الله صلي الله عليه و آله انا خرجنا اليه لنقتله ، ووالله ما جئنا لذلك ، فانزل الله تعالي فيه وفيهم : « يا ايها الذين آمنوا ان جاءكم فاسق بنبأ فتبينوا » إلي قوله : ( الراشدون ).
أقول : ذكر نحوه الطبرسي في مجمع البيان 9 : 132 ، واليعقوبي في تاريخه 2 : 40 : وروي فرات في تفسيره انه نزل في بني وليعة.
.با اسیران بازگشتند، خانواده اسراء آمدند و فدیه آن ها را پرداخت کردند. جویره دختر حارث سهم ثابت بن قیس و پسر عموی او شد، آن دو جویرۀ را باز خرید کردند و جویرۀ در باره باز خریدش از رسول خدا درخواست کرد. پیامبر او را خرید و به ازدواج خود در آورد و او را برّۀ نام نهاد. و گویند: پیامبر مهریه جویرۀ را آزاد کردن چهل نفر از قومش قرار داد. رسول خدا ابا نضلۀ طائی را به مدینه فرستاد تا مژده فتح مریسیع را به مردم بدهد.
از عائشه روایت شده که گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم زنان بنی مصطلق را به اسارت گرفت و یک پنجم آن ها را بیرون آورد و در میان مردم تقسیم کرد و به سوارکاران دو سهم می داد. جویریۀ دختر حارث سهم ثابت بن قیس شد و جویریۀ در اختیار پسر عموی او به نام صفوان بن مالک قرار گرفت. شوهر او مُرد و ثابت قیس در مقابل نه اوقیه او را باز خرید کرد. جویریۀ زن زیبایی بود که هر کس او را می دید مجذوبش می گشت. در هنگامی که پیامبر در نزد من بود، جویریه به نزد پیامبر آمد و خواست که او را باز خرید کند. سوگند به خدا به محض اینکه او را دیدم دوست نداشتم که بر پیامبر وارد شود و دانستم که او در وی همان چیزی را می بیند که من دیدم. جویریۀ گفت: ای رسول خدا من جویریۀ دختر حارث که سرور قومش است، می باشم و همانطور که می دانی به این وضع گرفتار آمده ام و در سهم ثابت بن قیس قرار گرفتم و او در ازای نه اوقیه مرا باز خرید کرده است، پس برای آزاد شدنم به من کمک کن. فرمود: پیشنهاد بهتری برایت دارم. گفت: آن چیست؟ فرمود: من فدیه تو را پرداخت می کنم و به ازدواج خودم در می آورم. گفت: بله ای رسول خدا. فرمود: من این کار را انجام می دهم. این خبر در میان مردم پخش شد و گفتند: خویشاوندان رسول خدا در بردگی باشند؟ پس زنان بنی مصطلق را که در اختیار داشتند آزاد کردند و با ازدواج پیامبر با جویریۀ صد زن را آزاد کردند و من هیچ زنی را نمی شناسم که به اندازه جویریۀ موجب برکت و شرافت قومش شود.
1) هكذا في النسخ، و في المصدر: جويرية و هو الصحيح.
2) في السيرة: فهل لك في خير من ذلك؟.
3) في السيرة: اقضي عنك.
4) في السيرة: قال ابن هشام: «و يقال: لما انصرف رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله من غزوة بني المصطلق و معه جويرة بنت الحارث و كان بذات الجيش، دفع جويرية الي رجل من الأنصار وديعة، و امره بالاحتفاظ بها، و قدم رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله المدينة، فاقبل ابوها الحارث بن أبي ضرار بفداء ابنته، فلما كان بعقيق نظر الي الإبل التي جاء بها للفداء فرغب في بعيرين منها ، فغيبها في شعب من شعاب العقيق ، ثم أتي النبي صلي الله عليه و آله و قال : يا محمد اصبتم ابنتي وهذا فداؤها ، فقال رسول الله صلي الله عليه و آله ، « فاين البعيران اللذان غيبتهما بالعقيق في شعب كذا وكذا؟ » فقال الحارث : اشهد ان لا إله الا الله ، وانك محمد رسول الله ، فوالله ما اطلع علي ذلك الا الله ، فاسلم الحارث واسلم معه ابنان له وناس من قومه ، وارسل إلي البعيرين فجاء بهما فدفع الابل إلي النبي صلي الله عليه و آله ودفعت اليه ابنته جويرية فاسلمت وحسن اسلامها ، فخطبها النبي صلي الله عليه و آله إلي ابيها ، فزوجه اياها واصدقها اربعمائة درهم ».
و في هذه الغزاة نزلت آية التيمم.
و فيها كان حديث الإفك.
و فيها تزوج رسول الله صلي الله عليه و آله زينب بنت جحش بن رباب و أمها أميمة بنت عبد المطلب و كانت ممن هاجر مع رسول الله صلي الله عليه و آله فخطبها رسول الله صلي الله عليه و آله لزيد فقالت لا أرضاه لنفسي قال فإني قد رضيته لك فتزوجها زيد بن حارثة ثم تزوجها رسول الله صلي الله عليه و آله لهلال ذي القعدة سنة خمس (1)من الهجرة و هي يومئذ بنت خمس و ثلاثين سنة.
در این غزوه آیه تیمم نازل شد.
در این سال ماجرای افک اتفاق افتاد.
و در این سال رسول خدا با زینب دختر جحش بن رباب که مادرش امیمۀ دختر عبد المطلب بود، ازدواج نمود. او از جمله کسانی بود که با رسول خدا هجرت کرد و رسول خدا او را برای زید خواستگاری کرد. او گفت: من راضی نیستم با او ازدواج کنم. فرمود: اما من به ازدواج او با تو رضایت داده ام. زید بن حارثه با زینب ازدواج کرد. سپس رسول خدا در ماه ذی القعده سال پنجم هجری او را به ازدواج خود در آورد. زینب در آن هنگام سی و پنج سال داشت.
1) ذكر ابن الأثير في أسد الغابة في زمان تزويجه ثلاثة أقوال: احدها في سنة ثلاث ذكره عن ابي عبيدة، و الثانية سنة خمس، و الثالثة بعد أمّ سلمة، ذكره عن ابن إسحاق.
أقول: ستأتي قصتها في أبواب أحوال أزواجه صلي الله عليه و آله.
ثم قال و في هذه السنة في ذي الحجة ركب رسول الله صلي الله عليه و آله فرسا إلي الغابة فسقط عنه فجحش فخذه الأيمن فأقام في البيت خمسا يصلي قاعدا.
و في هذه السنة نزلت فريضة الحج و أخره رسول الله صلي الله عليه و آله من غير مانع فإنه خرج إلي مكة سنة سبع لقضاء العمرة و لم يحج و فتح مكة سنة ثمان و بعث أبا بكر علي الحاج سنة تسع و حج رسول الله سنة عشر. (1).
و قال عند ذكر حوادث السنة السادسة فيها زار رسول الله صلي الله عليه و آله أمه (2)مرجعه من غزاة بني لحيان و كانوا بناحية عسفان و كانت في ربيع الأول سنة ست فسمعت بنو لحيان فهربوا في رءوس الجبال فلم يقدروا علي أحد منهم فجاز علي قبر أمه.
و فيها كانت غزاة رسول الله صلي الله عليه و آله الغابة و هي علي بريد من المدينة بطريق الشام في ربيع الأول روي عن سلمة بن الأكوع قال خرجت قبل أن يؤذن بالأولي و كانت لقاح رسول الله صلي الله عليه و آله ترعي بذي قرد قال فلقيني غلام لعبد الرحمن بن عوف فقال أخذت لقاح رسول الله صلي الله عليه و آله فقلت من أخذها قال غطفان قال فصرخت ثلاث صرخات يا صباحاه فأسمعت ما بين لابتي المدينة ثم اندفعت علي وجهي حتي أدركتهم و قد أخذوا يستقون من الماء فجعلت أرميهم بنبل و كنت راميا و أقول:
أنا ابن (3)الأكوع *** و اليوم يوم الرضع
و أرتجز حتي استنقذت اللقاح منهم و استلبت منهم ثلاثين بردة قال و جاء النبي صلي الله عليه و آله و الناس فقلت يا رسول الله قد حميت الماء (4)و هم عطاش فابعث إليهم
می گویم: داستان ازدواج زینب را در باب احوال همسران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می آوریم.
سپس گوید: در این سال در ماه ذی الحجه رسول خدا سوار بر اسبی به جنگل رفت و از اسب افتاد و ران راستش خراش برداشت و پنج روز را در منزل ماند و نشسته نماز می خواند.
در این سال فریضه حجّ نازل شد و رسول خدا بدون هیچ مانعی آن را به تاخیر انداخت و در سال هفتم هجری برای انجام عمره به مکه رفت و حجّ به جای نگذارد و در سال هشتم هجری مکه را فتح نمود و در سال نهم هجری ابوبکر را مامور رسیدگی به امور حاجیان قرار داد. و آن حضرت در سال دهم هجری حج گزارد.
و در بیان رویداهای سال ششم هجری گوید: در این سال رسول خدا در بازگشت از غزوه بنی لحیان قبر مادرش را زیارت کرد. آنان در منطقه عسفان بودند و این ماجرا در ماه ربیع الاول سال ششم هجری رخ داد. بنو لحیان خبر آمدن پیامبر را شنیدند و به قله کوه ها گریختند و مسلمانان نتوانستند بر هیچ یک از آن ها دست یابند. و آن حضرت در مسیر بازگشت بر قبر مادرش گذر کرد.
در این سال رسول خدا غزوه غابۀ را انجام داد و این منطقه در فاصله یک بریدی مدینه در مسیر شام واقع شده بود که این غزوه در ماه ربیع الاول اتفاق افتاد. از سلمه بن اکوع روایت شده که گوید: پیش از اذان صبح بیرون رفتم و شتران ماده پیامبر در ذی قرد می چریدند. گوید: غلام عبد الرحمن بن عوف به من رسید و گفت: شتران رسول خدا را دزدیدند. گفتم: چه کسی آن را دزدیده است؟ گفت: غطفان. گوید: سه بار فریاد زدم: «یا صباحاه» (به فریادم برسید) ما بین دو لأبۀ (دامنه) مدینه این فریاد را شنیدند سپس خودم شتابان به راه افتادم تا اینکه به آن ها رسیدم در حالی که آن ها آب می نوشیدند و من شروع به تیر افکندن به سوی آن ها کردن و در حالی که تیر می انداختم این شعر را می خواندم:
من ابن اکوع هستم و و امروز روز (کشته شدن) فرومایگان است.
من همین طور رجز می خواندم تا اینکه شتران را از دست آن ها نجات دادم و از آن ها سی جامه به سرقت بردم. گوید: پیامبر و مردم آمدند و گفم: ای رسول خدا! من مانع از آب خوردن آن ها شدم علی رغم اینکه تشنه بودند، پس فورا کسی را به دنبال آن ها بفرست.
الساعة فقال يا ابن الأكوع إذا ملكت فأسجح قال ثم رجعنا و يردفني رسول الله صلي الله عليه و آله علي ناقته حتي دخلنا المدينة. (1).
و في هذه السنة صلي رسول الله صلي الله عليه و آله صلاة الاستسقاء بالإسناد عن الزهري عن أنس قال قحل الناس علي عهد رسول الله صلي الله عليه و آله فأتاه المسلمون فقالوا يا رسول الله قحط المطر و يبس الشجر و هلكت المواشي و أسنت الناس فاستسق لنا ربك عز و جل فقال إذا كان يوم كذا و كذا فاخرجوا و أخرجوا معكم بصدقات قال فلما كان ذلك اليوم خرج رسول الله صلي الله عليه و آله و الناس معه يمشي و يمشون عليهم السكينة و الوقار حتي أتوا المصلي فتقدم النبي صلي الله عليه و آله فصلي بهم ركعتين يجهر فيهما بالقراءة و كان صلي الله عليه و آله يقرأ في العيدين و الاستسقاء في الأولي بفاتحة الكتاب و الأعلي و في الثانية بفاتحة الكتاب و الغاشية فلما قضي صلاته استقبل القوم بوجهه و قلب رداءه لكي ينقلب القحط إلي الخصب ثم جثا علي ركبتيه و رفع يديه و كبر تكبيرة قبل أن يستسقي ثم قال اللهم اسقنا و أغثنا غيثا مغيثا (2)و حيا ربيعا و جدا طبقا غدقا مغدقا عاما هنيئا مريئا مريعا (3)وابلا شاملا (4)مسبلا مجلجلا (5)دائما دررا نافعا غير ضار عاجلا غير رائث غيثا اللهم تحيي به البلاد و تغيث به العباد و تجعله بلاغا للحاضر منا و الباد اللهم أنزل في أرضنا (6)زينتها و أنزل عليها سكنها اللهم أنزل علينا من السماء ماء طهورا تحيي به بلدة ميتا و اسقه مما خلقت أَنْعاماً وَ أَناسِيَّ كَثِيراً قال فما برحنا حتي أقبل قزع من السحاب فالتأم بعضه إلي بعض ثم مطرت عليهم سبعة أيام و لياليهن لا تقلع عن المدينة فأتاه
فرمود: ای ابن اکوع هنگامی که استطاعت یافتی و قدرتمند شدی، آسان بگیر و گذشت کن. گوید: سپس در حالی رسول خدا بر ترک من بر شترش سوار بود بازگشتیم تا به مدینه رسیدیم.
در این سال رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نماز استسقاء را خواند. زهری از انس روایت کرده که گوید: در زمان حیات رسول خدا مردم دچار خشکسالی شدند و مسلمانان به نزد پیامبر آمدند و گفتند: ای رسول خدا باران قطع شده و درختان خشک گردیده و چهارپایان هلاک شده و مردم به خشکسالی گرفتار آمده اند، پس از پروردگارت که عزّ و جلّ است برای ما طلب باران بنما. فرمود: «چون فلان روز رسید بیرون بیائید و صدقه های خود را همراهتان بیاورید.» گوید: چون آن روز مقرر فرا رسید رسول خدا همراه مردم به آرامی و با متانت بیرون رفتند تا اینکه به مصلّی رسیدند. پیامبر پیش نماز شد و دو رکعت نماز برای آن ها خواند که در هر دو رکعت سوره ها را به صورت جهری قرائت فرمود و آن حضرت در نماز عید فطر و قربان و نماز طلبیدن باران در رکعت اول سوره فاتحه و سوره اعلی و در رکعت دوم فاتحه و سوره غاشیه را قرائت می فرمود. چون نمازش را به پایان برد رو به سوی مردم کرد و ردایش را برگردانید تا نشانه ای برای تبدیل خشکسالی به حاصلخیزی گردد. سپس بر زانو نشست و دستانش را بلند کرد و پیش از اینکه طلب باران کند یک تکبیر گفت. سپس فرمود: «بار پروردگارا ما را از بارانی تند، پربار، بهاری، رشد دهنده، پربار، پر پشت و فراوان و فراگیر و بیکاست، سیرابکننده به اندازه، سود بخش بیزیان، زود و بی درنگ سیراب فرما، پروردگارا سرزمین ها را بدان زنده بگردان و بندگان را بدان سیراب، و آن را کفایت کننده برای شهرنشین و روستانشین ما قرار بده، خداوندا زینت آن را بر سرزمین ما فرود آر و قوت آن را در سرزمین ما نازل کن، خداوندا از آسمان آبی پاک بر ما بفرست و زمین مرده ای را بدان زنده بگردان و آن را به آنچه برای ما از دام ها و انسان های بسیار خلق کردی، بنوشان. هنوز از جای خود تکان نخورده بودیم که پاره های ابر در آسمان ظاهر شده و به یکدیگر پیوستند سپس هفت شبانه روز باران بر آن ها بارید و از مدینه کنار نمی رفت.
1) ذكرت تلك الغزوة بطولها في سيرة ابن هشام 3: 322، و منعتنا عجلة الطابع و زيادة التعاليق عن تفصيلها.
2) في هامش نسخة المصنّف: «اللّهمّ اسقنا غيثا مغيثا» الفائق.
3) في هامش نسخة المصنّف: «مريعا مريعا مرتعا» الفائق.
4) في هامش نسخة المصنّف: «سائلا». الفائق.
5) في المصدر و النسخ غير نسخة المصنّف: مجللا، و يأتي في البيان أيضا ذلك.
6) في هامش نسخة المصنّف: «اللّهمّ انزل علينا بارضنا». الفائق.
المسلمون فقالوا يا رسول الله قد غرقت الأرض و تهدمت البيوت و انقطعت السبل فادع الله تعالي أن يصرفها عنها فضحك رسول الله صلي الله عليه و آله و هو علي المنبر حتي بدت نواجذه تعجبا لسرعة ملالة ابن آدم ثم رفع يديه ثم قال حوالينا و لا علينا اللهم علي رءوس الظراب و منابت الشجر و بطون الأودية و ظهور الآكام فتصدعت عن المدينة حتي كانت في مثل الترس عليها كالفسطاط تمطر مراعيها و لا تمطر فيها قطرة.
و في بعض الروايات أنه لما صارت المدينة كالفسطاط ضحك رسول الله صلي الله عليه و آله حتي بدت نواجذه ثم قال لله أبي طالب لو كان حيا قرت عيناه من الذي ينشدنا قوله فقام علي بن أبي طالب عليه السلام فقال يا رسول الله كأنك أردت:
و أبيض يستسقي الغمام بوجهه *** ثمال اليتامي عصمة للأرامل
يلوذ به الهلاك من آل هاشم *** فهم عنده في نعمة (1)و فواضل
كذبتم و بيت الله يبزي محمد *** و لما نقاتل دونه و نناضل. (2)
أقول : أى نغلب عليه ونسلبه. ونناضل اى نرامى بالسهام.
و نسلمه حتي نصرع حوله *** رو نذهل عن أبنائنا و الحلائل
فقال رسول الله صلي الله عليه و آله أجل فقام رجل من كنانة فقال:
لك الحمد و الشكر ممن شكر *** سقينا بوجه النبي المطر
دعا الله خالقه دعوة *** إليه و أشخص منه البصر
فلم يك إلا كإلقا (3)الردا *** و أسرع حتي رأينا المطر
دفاق العزائل جم البعاق *** أغاث به الله عليا مضر
و كان كما قاله عمه *** أبو طالب أبيض ذو غرر
مسلمانان نزد پیامبرآمدند و گفتند: ای رسول خدا زمین غرق شد و خانه ها ویران گردید و درمانده شدیم. پس از خدای متعال بخواه که باران را از ما برگرداند. رسول خدا در حالی بر منبر بود به خاطر تعجب از زود خسته شدن بنی آدم خندید تا جایی که دندان های پیشین او نمایان شد. سپس دستش را بلند کرده و فرمود: «خداوندا بر اطراف ما باران بباران نه بر ما، پروردگارا بر قله کوه ها و محل رویش درختان و وسط وادی ها و پشت تپه ها باران بباران.» پس ابر درهم پیچید و از فراز آسمان مدینه برطرف گشت تا جایی که گویی آسمان سپری بر مدینه شد مانند چادر، و بر چراگاه ها باران می بارید اما بر مدینه حتی قطره ای نمی بارید.
در برخی روایت ها اینگونه آمده است: چون مدینه شبیه چادری شده بود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خندید تا جایی که دندان های پیشین او نمایان شد سپس فرمود: آفرین خدا بر ابو طالب که اگر زنده بود چشمانش روشن میشد و شاد و مسرور میگشت. کیست که اشعار او را بخواند؟ علیّ بن ابی طالب علیه السلام برخاست و عرض کرد: ای رسول خدا گویا مقصود شما این اشعار است:
و آن سپید چهرهای که به آبروی او از ابر طلب باران میشود، همو که مایه دلخوشی و پناه ایتام و بیوه زنان است.
آن کسان از آل هاشم که مشرف به مرگ و هلاکتاند به او پناهنده می شوند. و همگی آن ها در نزد او در نعمت و بخششهای فراوان به سر میبرند.
به خانه خدا سوگند شما (مشرکین و کفّار) دروغ پنداشتید، ما هرگز محمد را تنها نگذاریم و دست از یاری وی برنداریم، و همیشه برای حفظ او کارزار و پیکار میکنیم.
و او را تسلیم شما نمیکنیم تا اینکه همگی در میدان نبرد در اطراف او به خاک بیفتیم، و از فرزندان و زنان خود غافل و سرگرم بمانیم.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آری، (منظورم همین اشعار بود). در اینجا مردی از بنی کنانه برخاست و گفت:
تو را سپاس، و سپاس از سوی همه کسانی که سپاس گویند و شکر کنند که ما به آبروی پیامبر از باران سیراب گشتیم.
او به پیشگاه آفریننده خود خداوند دعا نمود، و چشمان خود را به سوی خداوند خیره ساخت (و چشم از آسمان برنداشت).
پس دیری نپائید مگر به اندازه پشت و رو کردن یک عبا، و با شتاب و سرعت تمام باران بسوی ما بارید.
بارانی پر آب بسان آبی که از سر مشک فرو ریزد، و آن قدر تند که زمین را میشکافت، و خداوند بدان سبب به فریاد علیا مضر (نام قبیلهای است) رسید.
پس همان گونه که عمویش ابو طالب گفته بود مردی بخشنده و کریم النفس بود.
به الله يسقي صوب الغمام *** و هذا العيان لذاك الخبر
فمن يشكر الله يلقي المزيد *** و من يكفر الله يلقي الغير
فقال رسول الله صلي الله عليه و آله إن يك شاعر أحسن فقد أحسنت. (1).
الجحش سحج الجلد أي تقشره قوله يوم الرضع بضم الراء و تشديد الضاد جمع راضع و هو اللئيم أي خذ الرمية و اليوم يوم هلاك اللئام قوله فأسجح أي فسهل و أحسن العفو قوله قحل الناس قال الجزري أي يبسوا من شدة القحط و قد قحل يقحل قحلا إذا التزق جلده بعظمه من الهزال.
و أسنت الناس أي دخلوا في السنة و هي القحط و الحيا مقصورا المطر و قيل الخصب و ما يحيا به الناس و الجدا بالقصر أيضا المطر العام و الطبق الذي يطبق الأرض أي يعم وجهها و الغدق الكبير القطر.
قوله صلي الله عليه و آله مريعا أي عاما يغني عن الارتياد و النجعة فالناس يربعون حيث شاءوا أي يقيمون و لا يحتاجون إلي الانتقال في طلب الكلإ أو من أربع الغيث إذا أنبت الربيع و يروي مرتعا بالتاء المثناة من فوق من رتعت الإبل إذا رعت و أرتعها الله أي أنبت لها ما ترتع فيه و الوابل المطر الشديد الكبير القطر و المسبل من السبل و هو المطر أيضا و المجلل (2)الذي يستر الأرض بمائه أو بالنبات الذي ينبت بمائه كأنه يكسوها ذلك قوله صلي الله عليه و آله دائما و في بعض النسخ ديما و هي جمع ديمة و هي مطر يدوم في سكون و الدرر جمع الدرة و درة السحاب صبه و الرائث البطيء.
قوله بلاغا أي ما يكفي أهل حضرنا و بدونا و زينة الأرض حياتها بنباتها و السكن القوت الذي يسكن به في الدار كالنزل و هو الطعام الذي ينزل عليه و يكتفي به.
خداوند به برکت وجود او از ابرهای سنگین باران های تند میفرستد و البتّه این عیان است (و خودمان دیدیم) و سخن ابی طالب خبر است.
هر کس خدا را شکر کند نعمت های بیشتری به او خواهد رسید و هر کس کفران نعمت کند، اوضاعش دگرگون خواهد شد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اگر شاعری خوب شعر بسراید، آن شاعر تو هستی که خوب شعر سرود. (3)
«الجحش» سحج پوست یعنی کنده شدن پوست است. «یوم الُرضّع» با ضمه راء و تشدید ضاد جمع راضع به معنای فرومایه و پست است. یعنی این تیر را بگیر که امروز روز نابودی فرومایگان است. «فاسحج» یعنی آسان بگیر و خوب گذشت کن. «قحل الناس» جزری گوید: یعنی از شدت قحطی خشک گردیدند و «قد قحل یقحل قحلا» هرگاه از گرسنگی و لاغری پوستش به استخوان بچسبد.
«اسنت الناس» یعنی وارد خشکسالی شدند. «الحیا» با الف مقصور به معنای باران است. و گفته شده: به معنای حاصلخیزی و آنچه که مردم بدان زنده و پویا می گردند. «الجدا» نیز با الف مقصور به معنای باران فراگیر است. و «الطبق» بارانی است که سطح زمین را فرا می گیرد. «الغدق» باران دانه درشت است.
فرموده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم «مریعاً» یعنی باران فراگیری که نیازمند به دنبال آب و گیاه گشتن نداشته باشد و مردم هر جا بخواهند اقامت کنند. یعنی: در مکانی اقامت کنند و نیازی به انتقال به دنبال آب و گیاه نداشته باشند. یا از «اربع الغیث» هرگاه بهار برویاند. و «مرتعاً» با تاء نیز روایت شده است .که از «رتعت الابل» است یعنی شتر چرید. و «ارتعها الله» یعنی خداوند برای شتران چیزی که در آن بچرند رویانید. «الوبل» باران شدید دانه درشت است. «المسبل» از السبل به معنای باران است. «المجلّل» بارانی است که با آبش یا با گیاهانی که با آب آن می روید، زمین را بپوشاند گویی زمین را می پوشاند. «دائماً» در برخی نسخه ها «دیماً» آمده که جمع کلمه دیمۀ به معنای بارانی است که به آرامی ادامه پیدا می کند. «الدرر» جمع الدرۀ است و درّۀ السحاب یعنی ریزش باران. و «الرائث» یعنی آرام.
«بلاغاً» یعنی بارانی که برای شهرنشین و روستا نشین ما کفایت کند. «زینۀ الارض» یعنی زنده شدن زمین با روئیدن گیاه. «السکن» یعنی قوت و غذایی که بدان در خانه ساکن می شوند. مانند «النزل» که غذایی است که بر آن نزول کنند و بدان بسنده نمایند.
قوله حوالينا في موضع نصب أي أمطر حوالينا و لا تمطر علينا و الظراب جمع ظرب ككتف و هي الجبال الصغار و القزع بالتحريك قطع من السحاب رقيقة الواحدة قزعة و هو ما يفرق بين جمعه و واحده بالتاء كما يقال سحاب و سحابة و قوله عليها أي علي المدينة و كلمة في كأنها زائدة أي حتي كانت المدينة أو السماء مثل الترس وسط السحاب و السحاب عليها كالفسطاط و هي الخيمة و الثمال بالكسر الملجأ و الغياث أو المطعم في الشدة و عصمة للأرامل أي يمنعهن من الضياع و الحاجة و يبزي أي يقهر و يغلب.
قوله ممن شكر أي الذي يحمد الله إنما يشكره بما أولاه من نعمه أو الحمد بتوفيق الله الذي شكر من عباده العمل اليسير في جنب النعمة الكثيرة قوله إليه أي إلي إنزال الغيث قوله كإلقا الرداء هذا من الممدود الذي قصر لأجل الشعر كما يمد المقصور للشعر و الدفاق المطر الواسع الكثير المندفق و العزائل مقلوب من العزالي جمع العزلاء و هي فم المزادة شبه ما يمطر من السحاب بما يتدفق من فم المزادة و البعاق بالضم السحاب الذي يتبعق بالماء أي يتصبب و قيل البعاق المطر العظيم و الجم الكثير قوله به الله يسقي فيه انكسار اللفظ و الوزن و يرويه بعضهم به الله أنزل و الصوب نزول المطر و الغير التغير و من يكفر الله في نعمه تغير حاله.
قال و في هذه السنة كانت سرية عبد الله بن عتيك لقتل أبي رافع عبد الله بن أبي الحقيق و قيل سلام بن أبي الحقيق بإسنادي في سماع البخاري إليه بإسناده عن البراء قال بعث رسول الله صلي الله عليه و آله إلي أبي رافع اليهودي جماعة من الأنصار و أمر عليهم عبد الله و كان أبو رافع يؤذي رسول الله صلي الله عليه و آله و يعين عليه و كان في حصن له بأرض الحجاز فلما دنوا منه و قد غربت الشمس و راح الناس بسرحهم قال عبد الله لأصحابه اجلسوا مكانكم فإني منطلق و متلطف للبواب لعلي أدخل فأقبل حتي دنا من الباب ثم تقنع بثوبه كأنه يقضي حاجته و قد دخل الناس فهتف به البواب
«حوالینا» در موضع نصب است یعنی: «امطر حوالینا و لا تمطر علینا». «الظراب» جمع الظرب بر وزن کتف به معنای کوه کوچک است. «القزع» با حرکت حروف پاره های نازک ابر است. مفرد آن «قزعۀ» و از جمله کلماتی است با که تاء موحّده میان جمع و مفرد آن تفاوت گذاشته می شود مانند سحاب و سحابۀ. «علیها» یعنی علی المدینۀ. و ظاهرا کلمه «فی» زائده است یعنی تا جایی که مدینه یا آسمان هچوم سپری در وسط ابرها شد و ابرها بر روز آن شبیه فسطاط یعنی چادر بودند. «الثِمال» با کسره ثاء به معنای پناهگاه و غذا دادن به بیچارگان است. یا کسی که در سختی طعام می بخشد. «عصمۀ للأرامل» یعنی بیوه ها را از مرگ و نیازمندی نجات محافظت می کند. «یبزی» یعنی مقهود و مغلوب می شود.
«ممن شکر» یعنی کسی که خداوند را سپاس گوید، در واقع به خاطر نعمت هایی که به او بخشیده، خداوند را شکر و سپاس می گوید یا حمد وسپاس با توفیق خداوندی است که در ازای عمل اندک، نعمت های بیشمار به آنان می بخشد. «الیه» یعنی به فرستادن باران. «کالقاء الرداء» این کلمه اسم ممدودی است که به خاطر وزن شعر مقصور شده چنانچه به خاطر وزن شعری اسم مقصور، ممدود می شود. «الدفاق» باران وسیع و ریزان است. «العزایل» مقلوب از «العزالی» جمع العزلاء به معنای دهانه مشک است. بارانی را که از ابرها می ریزد به آبی که از دهانه مشک می ریزد تشبیه کرده است. «البعاق» با ضمه ابری است که آب می ریزد. و گفته شده: البعاق باران بسیار و فراوان است. «به الله یسقی» در این عبارت لفظ و وزن شکسته شده است. و برخی به صورت «به الله انزل» روایت کرده اند. «الصوب» ریزش باران است. و «الغیر» یعنی دگرگونی یعنی هر کس کفران نعمت کند اوضاعش دگرگون می شود.
گوید: در این سال سریه عبد الله بن عتیک برای قتل ابو رافع عبد الله بن ابی حقیق فرستاده شد. و گفته شده نام او سلّام بن ابی الحقیق بود. با اسناد من در سماع بخاری از او با اسناد از براء گوید: رسول خدا گروهی از انصار را به سوی ابو رافع یهودی فرستاد و عبد الله را فرمانده آن ها کرد. ابو رافع رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را آزار می داد و دشمن را بر علیه او یاری می داد و در قلعه ای درسرزمین حجاز بود. چون به او نزدیک شدند در حالی که غروب خورشید کرده بود و مردم با ستوران خود برمی گشتند عبد الله به یارانش گفت: سر جای خود بنشینید من می روم و از دربان خواهش می کنم شاید داخل شوم. او پیش آمد تا به نزدیکی در رسید سپس با جامه اش خود را پوشانید بسان کسی که نیازی می طلبد. مردم وارد شده بودند و دربان صدا کرد:
يا عبد الله إن كنت تريد أن تدخل فادخل فإني أريد أن أغلق الباب فدخلت فكمنت فلما دخل الناس أغلق الباب ثم علق الأغاليق علي ود (1)قال فقمت علي الأقاليد (2)فأخذتها ففتحت الباب و كان أبو رافع يسمر عنده و كان في علالي (3)فلما ذهب عنه أهل سمره صعدت إليه فجعلت كلما فتحت بابا أغلق (4)علي من داخل فقلت إن القوم نذروا بي لم يخلصوا إلي حتي أقتله فانتهيت إليه فإذا هو في بيت مظلم وسط عياله لا أدري أين هو من البيت قلت أبا رافع (5)قال من هذا فأهويت نحو الصوت فأضربه ضربة بالسيف و أنا دهش فما أغنيت شيئا و صاح فخرجت من البيت فأمكث غير بعيد ثم دخلت إليه فقلت ما هذا الصوت يا با رافع فقال لأمك الويل إن معي رجلا في البيت ضربني قبل بالسيف قال فأضربه ضربة أثخنته و لم أقتله ثم وضعت ظبة (6)السيف في بطنه حتي أخذ في ظهره فعرفت أني قتلته فجعلت أفتح الأبواب بابا بابا حتي انتهيت إلي درجة له فوضعت رجلي و أنا أري أني قد انتهيت إلي الأرض فوقعت في ليلة مقمرة فانكسرت ساقي فعصبتها بعمامتي ثم انطلقت حتي جلست علي الباب فقلت لا أخرج الليلة حتي أعلم أ قتلته فلما صاح الديك قام الناعي علي السور فقال أنعي أبا رافع تاجر أهل الحجاز فانطلقت إلي أصحابي فقلت النجاء فقد قتل الله أبا رافع فانتهيت إلي النبي صلي الله عليه و آله فحدثته فقال ابسط رجلك فبسطت رجلي فمسحها
ای عبد الله اگر می خواهی داخل شوی، داخل شو، می خواهم در را ببندم. من داخل شدم و کمین کردم و چون مردم وارد شدند در را بست. سپس کلون های در را بر چوب قفل کرد. گوید: من کلیدها را گرفته و در را گشودم. در نزد ابو رافع مجلس شب نشینی برپا بود و در بالا خانه نشسته بود. چون شب هنگام قصه گویان شبانه او از نزدش رفتند به نزدش رفتم و هر بار که دری را باز می کردم از داخل بر خودم قفل می کردم. گفتم: قوم من دانسته اند که به من مخلص نخواهند شد مگر اینکه او را بکشم. به نزد او رسیدم و او در خانه ای تاریک در میان عیالش نشسته بود و نمی دانستم در کجای خانه نشسته بود. گفتم: ابو رافع! گفت: کیستی؟ خودم را به طرف صدا انداختم و با شمشیر ضربه ای به زدم و من حیران و سرگردان بودم و کاری به پیش نبردم. او فریاد برآورد و من از منزل بیرون رفتم. اندکی درنگ کرده سپس بر او وارد شدم و گفتم: این صدای کیست ابو رافع؟ گفت: مادرت بمیرد، مردی در منزل همراهم است که پیش تر مرا با شمشیر زد. گوید: ضربه ای بر او وارد ساختم و او را ضعیف و ناتوان کردم اما وی را نکشتم. سپس لبه شمشیر را در شکمش فرو کردم تا اینکه از پشت او بیرون آمد. پس دریافتم که او را کشته ام. سپس درها را یک یک می گشودم تا اینکه به پلکانی رسیدم. پایم را گذاشتم و می دیدم که به زمین رسیده ام. در شبی مهتابی بر زمین افتادم و ساقم شکسته شد و با دستارم آن را بستم. سپس به راه افتادم تا بر در نشستم و گفتم: امشب تا ندانم او را کشته ام بیرون نمی روم. چون خروس بانگ برداشت خبر دهنده مرگ در شیپور دمید و گفت: خبر مرگ ابو رافع تاجر اهل حجاز را می دهم. به نزد یارانم رفتم و گفتم: رها شدیم. خداوند ابو رافع را کشت. پس به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رسدیم و ماجرا را برای آن حضرت بازگو کردم. فرمود: دستانت را باز کن. من دستم را باز کردم و آن حضرت دستم را مسح کرد
1) في البخاري: علي وتد (ود خ).
2) في المصدر و البخاري: فقمت الي الاقاليد.
3) في البخاري: (علي علالي له).
4) في المصدر و صحيح البخاريّ: اغلقت.
5) في البخاري: يا ابا رافع.
6) ظبة السيف: حده. و في المصدر: ضيب السيف. و هو مصحف، و الصحيح اما ظبة كما في الصلب، أو ضبيب، بالضاد المعجمة، أو صبيب بالصاد المهملة. كما في هامش البخاري و هما بمعني طرف السيف و حدّه.
السرح (3)الإبل و المواشي تسرح للرعي بالغداة و الأغاليق المفاتيح و الأقاليد جمع إقليد و هو المفتاح في لغة اليمن و الود بفتح الواو الوتد و هي لغة تميم و العلالي جمع علية و هي الغرفة قوله نذروا بكسر الذال أي علموا.
و في هذه السنة كان قصة العرنيين (4)في شوالها قالوا قدم نفر من عرنية ثمانية علي رسول الله صلي الله عليه و آله فأسلموا و اجتووا (5)
اقول : استوبؤا المدينة أي وجدوها وبئة. واستوخموها أى استثقلوها ولم يوافق هواؤها ابدانهم.
المدينة فأمر بهم رسول الله صلي الله عليه و آله إلي لقاحه و قال لو خرجتم إلي ذود لنا فشربتم من ألبانها فقتلوا الراعي و قطعوا يده و رجله و غرسوا الشوك في لسانه و عينيه حتي مات و بلغ رسول الله صلي الله عليه و آله الخبر فبعث في أثرهم عشرين فارسا و استعمل عليهم كرز بن جابر الفهري فأدركهم فأحاطوا بهم (6)و أسروهم و ربطوهم حتي قدموا بهم المدينة و كان رسول الله صلي الله عليه و آله بالغابة فخرجوا بهم نحوه فأمرهم فقطعت أيديهم و أرجلهم و سمل أعينهم (7)و صلبوا هناك و كانت اللقاح خمس عشرة لقحة فردوها إلا واحدة نحروها (8).و گویی هرگز دردی نداشتم. (9)
«السرح» شتر و چهارپایان است که صبح هنگام برای چرا بیرون برده می شوند. «الاغالیق» یعنی کلیدها. و «الاقالید» جمع اقلید که در لهجه یمن به معنای کلید است. «الودّ» درلهجه تمیم با فتحه واو به معنای آنچه از چوب و مانند آن در زمین فرو کنند. «العلالی» جمع علیّۀ به معنای اتاق و بالا خانه است. «نذروا» با کسره ذال یعنی دریافتند.
در این سال در ماه شوال داستان عرنین اتفاق افتاد. گفتند: گروهی هشت نفره از عرنیه به نزد رسول خدا آمدند و اسلام آوردند و در مدینه اقامت گزیدند. رسول خدا دستور داد که از شتران ماده خود استفاده کنند و فرمود: «کاش به نزد شتران ما می رفتید و از شیر آن می نوشیدید.» آن ها چوپان را کشتند و دست و پایش را بریدند و خار در زبان و چشم او فرو کردند تا اینکه مُرد. این خبر به رسول خدا رسید و بیست سوارکار به دنبال آن ها فرستاد و کرز بن جابر فهری را به عنوان فرمانده بر آنان گماشت. اینان به آن ها رسیدند و آن ها را احاطه کرده و به اسارت گرفته و آنان را بستند و به مدینه آوردند. رسول خدا در جنگل بود. پس اسیران را به نزد آن حضرت بردند و پیامبر دستور فرمود و دستان و پاهای آن ها قطع گردید و چشمانشان از کاسه درآمد و همانجا به صلیب کشیده شدند. شتران ماده نیز پانزده شتر بودند که به جز یکی از آن ها که آن را ذبح کرده بودند، بقیه را برگرداندند. (10)
1) في المصدر و في هامش البخاري: (فكانما) و في صلب البخاري: فكانها.
2) المنتقي في مولد المصطفي: الباب السادس فيما كان في سنة ست من الهجرة. و رواه البخاري في صحيحه 5: 117 و 118.
3) في النسختين المطبوعتين من المصدر ذكر هنا (بيان) و نسخة المصنّف خالية عنه، و لا يحتاج إليه، لان التفاسير من صاحب المنتقي لا من المصنّف.
4) هكذا في نسخة المصنّف، و فيها بعد ذلك: (عرنية) و في المصدر: (العرينيين) و بعده: (عرنية) و الصحيح فيهما: عرينة بتقديم الياء علي النون. و في السيرة: قدم نفر من قيس كبة من بجيلة، فاستوبئوا و طحلوا.
5) في المصدر: (و استوبئوا) و في هامشه: (و استوخموها كما في رواية اخري).
6) في المصدر: فأدركوهم.
7) تقدم تفسيرها.
8) المنتقي في مولود المصطفي: الباب السادس فيما كان سنة ست من الهجرة.
9) . المنتقی فی مولود المصطفی : باب ششم در بیان رویدادهای سال ششم هجری. بخاری در صحیح خود 5 : 117 - 118 این حدیث را روایت کرده است.
10) . المنتقی فی مولود المصطفی : باب ششم در بیان حوادث سال ششم هجری.
أَقُولُ وَ قَالَ ابْنُ الْأَثِيرِ فِي الْكَامِلِ فِي حَوَادِثِ السَّنَةِ السَّادِسَةِ كَانَتْ غَزْوَةُ بَنِي لِحْيَانَ فِي جُمَادَي الْأُولَي مِنْهَا خَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَي بَنِي لِحْيَانَ يَطْلُبُ بِأَصْحَابِ الرَّجِيعِ خُبَيْبِ بْنِ عَدِيٍّ وَ أَصْحَابِهِ وَ أَظْهَرَ أَنَّهُ يُرِيدُ الشَّامَ لِيُصِيبَ مِنَ الْقَوْمِ غِرَّةً وَ أَغَذَّ السَّيْرَ (1)حَتَّي نَزَلَ عَلَي عِرَارٍ (2)مَنَازِلِ بَنِي لِحْيَانَ فَوَجَدَهُمْ قَدْ حَذِرُوا وَ تَمَنَّعُوا فِي رُءُوسِ الْجِبَالِ فَلَمَّا أَخْطَأَهُ مَا أَرَادَ مِنْهُمْ خَرَجَ فِي مِائَتَيْ رَاكِبٍ حَتَّي نَزَلَ عُسْفَانَ تَخْوِيفاً لِأَهْلِ مَكَّةَ وَ أَرْسَلَ فَارِسَيْنِ مِنَ الصَّحَابَةِ (3)حَتَّي بَلَغَا كُرَاعَ الْغَمِيمِ ثُمَّ عَادُوا (4).
ثُمَّ ذَكَرَ بَعْدَ ذَلِكَ غَزْوَةَ ذِي قَرَدٍ كَمَا ذَكَرْنَاهَا سَابِقاً وَ قَالَ وَ الرِّوَايَةُ الصَّحِيحَةُ عَنْ سَلَمَةَ أَنَّهَا كَانَتْ بَعْدَ مَقْدَمِهِ الْمَدِينَةَ مُنْصَرِفاً مِنَ الْحُدَيْبِيَةِ.
فس وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ كَما كَفَرُوا فَتَكُونُونَ سَواءً إِلَي قَوْلِهِ وَ لا تَتَّخِذُوا مِنْهُمْ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً فَإِنَّهَا نَزَلَتْ فِي أَشْجَعَ وَ بَنِي ضَمْرَةَ وَ كَانَ خَبَرُهُ (5)أَنَّهُ لَمَّا خَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَي بَدْرٍ (6)لِمَوْعِدٍ مَرَّ قَرِيباً مِنْ بِلَادِهِمْ وَ قَدْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله صَادَرَ (7)بَنِي ضَمْرَةَ وَ وَادَعَهُمْ (8)قَبْلَ ذَلِكَ فَقَالَ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَا رَسُولَ اللَّهِ هَذِهِ بَنُو ضَمْرَةَ قَرِيباً مِنَّا وَ نَخَافُ أَنْ يُخَالِفُونَا إِلَي الْمَدِينَةِ أَوْ يُعِينُوا عَلَيْنَا قُرَيْشاً فَلَوْ بَدَأْنَا بِهِمْ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله كَلَّا إِنَّهُمْ أَبَرُّ الْعَرَبِ بِالْوَالِدَيْنِ
ابن اثیر در کامل در بیان حوادث سال ششم هجری گوید: غزوه بنی لحیان در ماه جمادی الاولی اتفاق افتاد بدین قرار که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به سوی بنی لحیان رفت و به دنبال یاران رجیع یعنی خبیب بن عدی و دوستانش پرداخت. و وانمود کرد که قصد شام دارد تا به طور ناگهانی بر آنان هجوم آورد. راه را با شتاب می پیمود تا به عرار که منازل بنی لحیان بود رسید. آنان را دید که هراسان گشته و به قله های کوه ها رسید. چون بر آنچه می خواست دست نیافت، با دویست سواره روان گشت و برای ترساندن اهل مکه در عسفان فرود آمد. دو تن از سواران سپاه خود را روانه کرد تا خود را کراع الغمیم رساندند سپس بازگشتند. (9)
سپس غزوه ذی قرد را همانطور که پیش تر ذکر کردیم، بیان کرده و گوید: روایت صحیح از سلمه نقل شده که پس از بازگشت از حدیبیه به مدینه این غزوه اتفاق افتاد.
تفسیر قمی: «وَدُّواْ لَوْ تَکْفُرُونَ کَمَا کَفَرُواْ فَتَکُونُونَ سَوَاء فَلاَ تَتَّخِذُواْ مِنْهُمْ أَوْلِیَاء حَتَّیَ یُهَاجِرُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَخُذُوهُمْ وَ اقْتُلُوهُمْ حَیْثُ وَجَدتَّمُوهُمْ وَ لاَ تَتَّخِذُواْ مِنْهُمْ وَلِیًّا وَ لاَ نَصِیرًا»(10)
{همان گونه که خودشان کافر شدهاند، آرزو دارند [که شما نیز] کافر شوید، تا با هم برابر باشید. پس زنهار، از میان ایشان برای خود، دوستانی اختیار مکنید تا آنکه در راه خدا هجرت کنند. پس اگر روی برتافتند، هر کجا آنان را یافتید به اسارت بگیرید و بکشیدشان و از ایشان یار و یاوری برای خود مگیرید.} این آیه برای دو قبیله اشجع و بنی ضمره نازل شده است و ماجرای آن از این قرار است که آن هنگام که رسول الله صلی الله علیه و آله برای غزوه حدیبیه خارج شد، از نزدیکی سرزمین این دو قبیله عبور کرد. قبلاً رسول الله صلی الله علیه و آله با قبیله بنی ضمره، آشتی و مصالحه کرده بود. اصحاب به آن حضرت گفتند: ای رسول الله! قبیله بنی ضمره به ما نزدیک است و میترسیم که در رفتن به مدینه با ما مخالفت کنند و به قریش، علیه ما کمک کنند؛ پس بهتر است ابتدا با آنان بجنگیم. رسول الله صلی الله علیه و آله فرمود: هرگز، چرا که آنان بیشتر از همه عرب ها به پدر و مادر خویش نیکی میکنند
1) أي اسرع.
2) في المصدر و السيرة: حتي نزل علي غران منازل بني لحيان، و هي بين أحج و عسفان. وغران بضم الغين المعجمة وفتح الراء.
3) في المصدر و السيرة: من أصحابه.
4) في المصدر: ثم عاد قافلا. و في السيرة: ثم كرا، و راح رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله قافلا. راجع الكامل 2: 128، سيرة ابن هشام 3: 321.
5) من خبرهم خ ل. في المصدر: و كان خبرهم.
6) الي غزاة بدر خ ل.
7) هادن خ ل.
8) و واعدهم خ ل.
9) . الکامل 2 : 128
10) . نساء / 89
وَ أَوْصَلُهُمْ لِلرَّحِمِ وَ أَوْفَاهُمْ بِالْعَهْدِ وَ كَانَ أَشْجَعُ بِلَادُهُمْ قَرِيباً مِنْ بِلَادِ بَنِي ضَمْرَةَ وَ هُمْ بَطْنٌ مِنْ كِنَانَةَ وَ كَانَتْ أَشْجَعُ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ بَنِي ضَمْرَةَ حِلْفٌ بِالْمُرَاعَاةِ (1)وَ الْأَمَانِ فَأَجْدَبَتْ بِلَادُ أَشْجَعَ وَ أَخْصَبَتْ بِلَادُ بَنِي ضَمْرَةَ فَصَارَتْ أَشْجَعُ إِلَي بِلَادِ بَنِي ضَمْرَةَ فَلَمَّا بَلَغَ رَسُولَ اللَّهِ مَسِيرُهُمْ إِلَي بَنِي ضَمْرَةَ تَهَيَّأَ لِلْمَسِيرِ (2)إِلَي أَشْجَعَ فَيَغْزُوهُمْ (3)لِلْمُوَادَعَةِ (4)الَّتِي كَانَتْ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ بَنِي ضَمْرَةَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ كَما كَفَرُوا الْآيَةَ ثُمَّ اسْتَثْنَي بِأَشْجَعَ فَقَالَ إِلَّا الَّذِينَ يَصِلُونَ إِلي قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ أَوْ جاؤُكُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ أَنْ يُقاتِلُوكُمْ أَوْ يُقاتِلُوا قَوْمَهُمْ إِلَي قَوْلِهِ فَما جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ عَلَيْهِمْ سَبِيلًا .
وَ كَانَتْ أَشْجَعُ مَحَالُّهَا الْبَيْضَاءُ وَ الْحِلُّ (5)وَ الْمُسْتَبَاحُ وَ قَدْ كَانُوا قَرُبُوا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَهَابُوا لِقُرْبِهِمْ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَنْ يَبْعَثَ إِلَيْهِمْ مَنْ يَغْزُوهُمْ وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله قَدْ خَافَهُمْ أَنْ يُصِيبُوا مِنْ أَطْرَافِهِ (6)شَيْئاً فَهَمَّ بِالْمَسِيرِ إِلَيْهِمْ فَبَيْنَا هُوَ عَلَي ذَلِكَ إِذْ جَاءَتْ أَشْجَعُ وَ رَئِيسُهَا مَسْعُودُ بْنُ رُجَيْلَةَ (7)وَ هُمْ سَبْعُمِائَةٍ فَنَزَلُوا (8)شِعْبَ سَلْعٍ وَ ذَلِكَ فِي شَهْرِ رَبِيعٍ الْآخِرِ سَنَةَ سِتٍّ فَدَعَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أُسَيْدَ بْنَ حُصَيْنٍ (9)فَقَالَ لَهُ اذْهَبْ فِي نَفَرٍ مِنْ أَصْحَابِكَ حَتَّي تَنْظُرَ مَا أَقْدَمَ أَشْجَعَ فَخَرَجَ أُسَيْدٌ وَ مَعَهُ ثَلَاثَةُ نَفَرٍ مِنْ أَصْحَابِهِ فَوَقَفَ عَلَيْهِمْ فَقَالَ مَا أَقْدَمَكُمْ فَقَامَ إِلَيْهِ مَسْعُودُ بْنُ رُجَيْلَةَ (10)وَ هُوَ رَئِيسُ أَشْجَعَ فَسَلَّمَ عَلَي أُسَيْدٍ وَ عَلَي أَصْحَابِهِ وَ قَالُوا:
و زیاد صله رحم به جا می آورند و وفادارترین عربها نسبت به عهد و پیمان نیز میباشند. سرزمین قبیله اشجع به قبیله بنی ضمره (که شاخهای از کنانه هستند)، نزدیک بود و بین اشجع و بنی ضمره، پیمان مراعات هم جواری و صلح بسته شده بود. سرزمین اشجع خشک بود و سرزمین بنی ضمره سرسبز و آباد؛ پس بنی اشجع به سوی سرزمین بنی ضمره حرکت کردند. هنگامی که خبر حرکت آن ها به سوی بنی ضمره به رسول الله صلی الله علیه و آله رسید، به خاطر پیمان صلح و آشتی که بین ایشان و قبیله بنی ضمره بود، حضرت رسول صلی الله علیه و آله آماده حرکت به سوی قبیله اشجع شدند تا با آنان بجنگند. پس خداوند آیه «وَدُّواْ لَوْ تَکْفُرُونَ کَمَا کَفَرُواْ فَتَکُونُونَ سَوَاء فَلاَ تَتَّخِذُواْ مِنْهُمْ أَوْلِیَاء حَتَّیَ یُهَاجِرُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَخُذُوهُمْ وَاقْتُلُوهُمْ حَیْثُ وَجَدتَّمُوهُمْ وَلاَ تَتَّخِذُواْ مِنْهُمْ وَلِیًّا وَلاَ نَصِیرًا» را نازل کرد و قبیله اشجع را استثناء فرمود: «إِلاَّ الَّذِینَ یَصِلُونَ إِلَیَ قَوْمٍ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُم مِّیثَاقٌ أَوْ جَآؤُوکُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ أَن یُقَاتِلُونَکُمْ أَوْ یُقَاتِلُواْ قَوْمَهُمْ وَلَوْ شَاء اللّهُ لَسَلَّطَهُمْ علَیْکُمْ فَلَقَاتَلُوکُمْ فَإِنِ اعتَزَلُوکُمْ فَلَمْ یُقَاتِلُوکُمْ وَأَلْقَوْاْ إِلَیْکُمُ السَّلَمَ فَمَا جَعلَ اللّهُ لَکُمْ علَیْهِمْ سَبِیلاً»(11){مگر کسانی که با گروهی که میان شما و میان آنان پیمانی است، پیوند داشته باشند، یا نزد شما بیایند در حالی که سینه آنان از جنگیدن با شما یا جنگیدن با قوم خود، به تنگ آمده باشد. و اگر خدا میخواست، قطعاً آنان را بر شما چیره میکرد و حتماً با شما میجنگیدند. پس اگر از شما کنارهگیری کردند و با شما نجنگیدند و با شما طرح صلح افکندند، [دیگر] خدا برای شما راهی [برای تجاوز] بر آنان قرار نداده است.}
محل استقرار قبیله اشجع، مناطقی به نام بیضاء، جیل و مستباح بود. آنان به رسول الله صلی الله علیه و آله نزدیک شده بودند و از این نزدیکی میترسیدند که مبادا رسول الله صلی الله علیه و آله سپاهی را برای جنگ با آنان بفرستد و از جهتی، رسول الله صلی الله علیه و آله نیز بیم داشت که مبادا از جانب آنها با مشکلی مواجه شوند. حضرت تصمیم گرفت به سوی آنان برود. در همان زمان که این تصمیم را گرفت و آماده حرکت شد، رئیس قبیله اشجع یعنی مسعود بن رُجیله به همراه افراد قبیله که هفتصد نفر بودند در دره سلع مستقر شدند و این واقعه در ماه ربیع الاول سال ششم هجری اتفاق افتاد. رسول الله صلی الله علیه و آله اسید بن حصین را فراخواند و به او فرمود: با چند تن از یارانت به سوی آنان برو و ببین چه چیزی آنان را به این کار وا داشته است. اسید به همراه سه نفر از یارانش خارج شد و مقابل آنان ایستاد و گفت: چه چیزی شما را به این کار وا داشته است؟ مسعود بن رجیله که رئیس آنان بود، مقابل او ایستاد و به اسید و یارانش سلام کرد و گفت:
1) في المراعاة خ ل.
2) للمصير خ ل. أقول: هو الموجود في المصدر المطبوع.
3) ليغزوهم خ ل.
4) للمواعدة خ ل.
5) في المصدر المطبوع و نسخة مخطوطة: و الجبل.
6) في المصدر المطبوع: من افراطه.
7) ذكرنا سابقا انه مسعود بن رخيلة، بالخاء، و عن ابن إسحاق انه مسعر بن رخيلة.
8) و نزلوا خ ل.
9) حضير خ ل. أقول: لعله الصحيح، اذ لم نجدا سيد بن حصين في الصحابة.
10) ذكرنا سابقا انه مسعود بن رخيلة، بالخاء، و عن ابن إسحاق انه مسعر بن رخيلة.
11) . نساء / 89
جِئْنَا لِنُوَادِعَ (1)مُحَمَّداً فَرَجَعَ أُسَيْدٌ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَأَخْبَرَهُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله خَافَ الْقَوْمُ أَنْ أَغْزُوَهُمْ فَأَرَادُوا الصُّلْحَ بَيْنِي وَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ بَعَثَ إِلَيْهِمْ بِعَشَرَةِ أَحْمَالِ تَمْرٍ (2)فَقَدَّمَهَا أَمَامَهُ ثُمَّ قَالَ نِعْمَ الشَّيْءُ الْهَدِيَّةُ أَمَامَ الْحَاجَةِ ثُمَّ أَتَاهُمْ فَقَالَ يَا مَعْشَرَ أَشْجَعَ مَا أَقْدَمَكُمْ قَالُوا قَرُبَتْ دَارُنَا مِنْكَ وَ لَيْسَ فِي قَوْمِنَا أَقَلُّ عَدَداً مِنَّا فَضِقْنَا بِحَرْبِكَ لِقُرْبِ دَارِنَا مِنْكَ وَ ضِقْنَا لِحَرْبِ قَوْمِنَا (3)لِقِلَّتِنَا فِيهِمْ فَجِئْنَا لِنُوَادِعَكَ فَقَبِلَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله ذَلِكَ مِنْهُمْ وَ وَادَعَهُمْ فَأَقَامُوا يَوْمَهُمْ ثُمَّ رَجَعُوا إِلَي بِلَادِهِمْ وَ فِيهِمْ نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ إِلَّا الَّذِينَ يَصِلُونَ إِلي قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ الْآيَةَ (4).
قب، المناقب لابن شهرآشوب ثُمَّ بَعْدَ غَزَاةِ بَنِي قُرَيْظَةَ (5)بَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله عَبْدَ اللَّهِ بْنَ عَتِيكٍ إِلَي خَيْبَرَ فَقَتَلَ أَبَا رَافِعِ بْنَ أَبِي الْحُقَيْقِ .
بَنُو الْمُصْطَلِقِ مِنْ خُزَاعَةَ وَ هُوَ الْمُرَيْسِيعُ غَزَاهُمْ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي شَعْبَانَ وَ رَأْسُهُمُ الْحَارِثُ بْنُ أَبِي ضِرَارٍ وَ أُصِيبَ يَوْمَئِذٍ نَاسٌ مِنْ بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ فَقَتَلَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ مَالِكاً وَ ابْنَهُ فَأَصَابَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله سَبْياً كَثِيراً وَ كَانَ سَبَي عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ جُوَيْرِيَةَ بِنْتَ الْحَارِثِ بْنِ أَبِي ضِرَارٍ فَاصْطَفَاهَا النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله فَجَاءَ أَبُوهَا إِلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله بِفِدَاءِ ابْنَتِهِ فَسَأَلَهُ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله عَنْ جَمَلَيْنِ خَبَأَهُمَا فِي شِعْبِ كَذَا فَقَالَ الرَّجُلُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّكَ رَسُولُ اللَّهِ (6)وَ اللَّهِ مَا عَرَفَهُمَا أَحَدٌ سِوَايَ ثُمَّ قَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ ابْنَتِي لَا تُسْبَي إِنَّهَا امْرَأَةٌ كَرِيمَةٌ قَالَ فَاذْهَبْ فَخَيِّرْهَا قَالَ قَدْ أَحْسَنْتَ وَ أَجْمَلْتَ وَ جَاءَ إِلَيْهَا أَبُوهَا فَقَالَ لَهَا يَا بُنَيَّةِ لَا تَفْضَحِي قَوْمَكِ فَقَالَتْ:
آمدیم تا با محمد صلی الله علیه و آله، پیمان صلح و آشتی ببندیم. اسید به سوی رسول الله صلی الله علیه و آله برگشت تا ایشان را با خبر کند. رسول الله صلی الله علیه و آله فرمود: آن قوم ترسیدند که با آنان بجنگیم و تقاضای صلح و آشتی کردند. پیامبر ده بار خرما به سوی آنان فرستاد که به سرپرست ایشان تحویل داده شد. و فرمود: «بهترین چیز، هدیه، هنگامی است که کاری داریم.» و به سوی آنان آمد و فرمود: ای جماعت اشجع! چه چیزی شما را به این کار واداشته است؟ گفتند: محل استقرارمان نزدیک شماست و از جماعت ما، کم شمارتر در قوم ما نیست. به خاطر نزدیکی محل استقرارمان، از جنگ با شما هراس داریم و از جنگ با قوممان بهخاطر کم بودن تعدادمان ناتوانیم؛ لذا آمدهایم تا با شما صلح و آشتی کنیم.
پیامبر صلی الله علیه و آله درخواست آنان را قبول کرد و با آنان صلح کرد و آن روز را پیش پیامبر به سر بردند و سپس به سرزمینشان بازگشتند. و این آیه «إِلاَّ الَّذِینَ یَصِلُونَ إِلَیَ قَوْمٍ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُم مِّیثَاقٌ» تا پایان آیه در باره آن ها نازل شد. (7)
مناقب: بعد از غزوه بنی قریظه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عبد الله بن عتیک را به خیبر فرستاد و او ابو رافع بن ابی الحقیق را به قتل رساند.
بنو مصطلق از خزاعه بود و آن مریسیع بود که علی علیه السلام در ماه شعبان به جنگ با آن ها رفت. سردسته آنان حارث بن ابی ضرار بود. در آن روز گروهی از فرزندان عبد المطلب کشته شدند و علی علیه السلام مالک و پسرش را کشت و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شمار بسیاری را به اسارت گرفت و اسیر علی علیه السلام جویریۀ دختر حارث بن ابی ضرار بود که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را برای خود برگزید. پدرش به نزد پیامبر آمد تا فدیه دخترش را بدهد. پیامبر از او در باره دو شتری که در فلان درّه پنهان کرده بود پرسید، و آن مرد گفت: گواهی می دهم که هیچ معبودی غیر از خداوند یکتا نیست و تو فرستاده خدایی، سوگند به خدا جز من هیچ کس از آن شتران خبر نداشت. سپس گفت: ای رسول خدا دخترم به اسارت نمی رود او زنی با شرافت است. فرمود: برو و او را در این باره مخیّر بگردان. گفت: کار نیک و پسندیده ای انجام دادی. پدرش به نزد او رفت و گفت: ای دخترم قومت را رسوا نکن. گفت:
1) في المصدر المطبوع: لنواعد.
2) في المصدر: بعشرة أجمال تمر.
3) في المصدر المطبوع: «لقرب دارنا، و ضقنا بحرب قومنا» و في نسختي المخطوطة: وليس في قومنا اقل عددا منا قمينا لحربك ، لقرب دارنا ، وضقنا لحرب قومك.
4) تفسير القمّيّ: 133 - 135 و الآية في سورة النساء: 89 و 90.
5) في المصدر: «ثم بعث» فقوله: (بعد غزاة بني قريظة) من المصنّف أورده تبينا.
6) في المصدر: و انك لرسول اللّه.
7) . تفسیر قمی : 133 - 135
قَدِ اخْتَرْتُ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَدَعَا عَلَيْهَا أَبُوهَا فَأَعْتَقَهَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ جَعَلَهَا فِي جُمْلَةِ أَزْوَاجِهِ.
وَ فِي هَذِهِ الْغَزَاةِ نَزَلَتْ إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ (1).
وَ فِيهَا قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أُبَيٍّ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَي الْمَدِينَةِ (2).
قب، المناقب لابن شهرآشوب سَنَةَ سِتٍّ فِي شَهْرِ رَبِيعٍ الْأَوَّلِ بَعَثَ عُكَّاشَةَ بْنَ مِحْصَنٍ فِي أَرْبَعِينَ رَجُلًا إِلَي الْغَمْرَةِ فَهَرَبُوا وَ أَصَابَ مِائَتَيْ بَعِيرٍ .
وَ فِيهَا بَعَثَ أَبَا عُبَيْدَةَ بْنَ الْجَرَّاحِ إِلَي الْقَصَّةِ فِي أَرْبَعِينَ رَجُلًا فَأَغَارَ عَلَيْهِمْ .
وَ فِيهَا سَرِيَّةُ زَيْدِ بْنِ حَارِثَةَ إِلَي الْجَمُومِ مِنْ أَرْضِ بَنِي سُلَيْمٍ فَأَصَابُوا وَ وَصَلُوا إِلَي بَنِي ثَعْلَبَةَ فِي خَمْسَةَ عَشَرَ رَجُلًا فَهَرَبُوا وَ أَصَابَ مِنْهُمْ عِشْرِينَ بَعِيراً .
وَ غَزْوَةُ زَيْدٍ إِلَي الْعِيصِ فِي جُمَادَي الْأُولَي .
وَ غَزْوَةُ بَنِي قَرَدٍ وَ ذَلِكَ أَنَّ أُنَاساً مِنَ الْأَعْرَابِ قَدِمُوا وَ سَاقُوا الْإِبِلَ فَخَرَجَ إِلَيْهِمْ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ قَدَّمَ أَبَا قَتَادَةَ الْأَنْصَارِيَّ مَعَ جَمَاعَةٍ فَاسْتَرَدَّ مِنْهُمْ (3).
وَ بَعَثَ مُحَمَّدَ بْنَ مَسْلَمَةَ إِلَي قَوْمٍ مِنْ هَوَازِنَ فَكَمَنَ الْقَوْمُ لَهُمْ وَ أَفْلَتَ مُحَمَّدٌ وَ قُتِلَ أَصْحَابُهُ .
ذَاتَ السَّلَاسِلِ (4)وَ هُوَ حِصْنٌ وَ ذَلِكَ أَنَّ أَعْرَابِيّاً جَاءَ إِلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله فَقَالَ إِنَّ لِي نَصِيحَةً قَالَ وَ مَا نَصِيحَتُكَ قَالَ اجْتَمَعَ بَنُو سُلَيْمٍ بِوَادِي الرَّمْلِ عِنْدَ الْحَرَّةِ عَلَي أَنْ يُبِيتُوكَ بِهَا الْقَصَّةَ .
وَ فِيهَا غَزْوَةُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِلَي بَنِي عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سَعْدٍ مِنْ أَهْلِ فَدَكَ وَ ذَلِكَ أَنَّهُ بَلَغَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لَهُمْ جَمْعاً يُرِيدُونَ أَنْ يُمِدُّوا يَهُودَ خَيْبَرَ.
من خدا و پیامبرش را انتخاب کردم. رسول خدا او را آزاد کرد و او را از جمله همسران خود قرار داد.
در این غزوه آیه «انّ الذین جاؤا بالافک» نازل شد.
در این سال عبد الله بن ابیّ گفت: «لئن رجعنا الی المدینة». (5)
مناقب: سال ششم هجری در ماه ربیع الاول عکاشه بن محصن همراه با چهل مرد به غمرۀ فرستاده شد و مردم آنان گریختند و او دویست شتر به دست آورد.
در این سال ابو عبیده بن جراح همراه با چهل مرد به سوی قصّۀ فرستاده شد و بر آنان هجوم آورد.
در این سال سریّه زید بن حارث به جموم از سرزمین بنی سلیم فرستاده شد و پیروز شده و چیزهایی به دست آوردند و همراه با پانزده مرد به بنی ثعلبه رسیدند و مردم آنجا گریختند و بیست شتر از آنان گرفت.
غزوه زید به عیص در ماه جمادی الاول بود.
غزوه بنی قرد در این سال اتفاق افتاد و از این قرار بود که گروهی از اعراب آمدند و شتران را دزدیدند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به سوی آنان رهسپار شد و ابو قتاده انصاری را همراه با گروهی پیش فرستاد و او شتران را از آن ها پس گرفت.
محمد بن مسلمه به سوی گروهی از هوازن فرستاده شد. آن قوم برای آنان کمین کردند و محمد گریخت و یارانش کشته شدند.
غزوه ذات السلاسل که نام قلعه ای بود در این سال اتفاق افتاد و ماجرا اینگونه بود که عرب بیابان نشینی به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد و گفت: من نصیحتی دارم. فرمود: چه نصیحتی؟ گفت: بنو سلیم در وادی الرمل در حرّۀ گرد آمده اند و تصمیم دارند شبانه به تو حمله کنند. تا پایان داستان.
در این سال غزوه علی بن ابی طالب علیه السلام به بنی عبد الله بن سعد از اهل فدک رخ داد و بدین خاطر بود که به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خبر رسید که گروهی از آنان قصد دارند یهودیان خیبر را یاری کنند.
وَ فِيهَا سَرِيَّةُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ عَوْفٍ إِلَي دُومَةِ الْجَنْدَلِ فِي شَعْبَانَ وَ سَرِيَّةُ الْعُرَنِيِّينَ (1)الَّذِينَ قَتَلُوا رَاعِيَ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله وَ اسْتَاقُوا الْإِبِلَ وَ كَانُوا عِشْرِينَ فَارِساً .
وَ فِيهَا أُخِذَتْ أَمْوَالُ أَبِي الْعَاصِ بْنِ الرَّبِيعِ .
وَ فِيهَا غَزْوَةُ الْغَابَةِ (2)
النور: «إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ لا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَكُمْ بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ وَ الَّذِي تَوَلَّي كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ عَظِيمٌ* لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْراً وَ قالُوا هذا إِفْكٌ مُبِينٌ* لَوْ لا جاؤُ عَلَيْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَإِذْ لَمْ يَأْتُوا بِالشُّهَداءِ فَأُولئِكَ عِنْدَ اللَّهِ هُمُ الْكاذِبُونَ* وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ لَمَسَّكُمْ فِيما أَفَضْتُمْ فِيهِ عَذابٌ عَظِيمٌ* إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْواهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِيمٌ وَ لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُمْ ما يَكُونُ لَنا أَنْ نَتَكَلَّمَ بِهذا سُبْحانَكَ هذا بُهْتانٌ عَظِيمٌ يَعِظُكُمُ اللَّهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ وَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآياتِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ وَ أَنَّ اللَّهَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ* يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ وَ مَنْ يَتَّبِعْ خُطُواتِ الشَّيْطانِ فَإِنَّهُ يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَكي مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً وَ لكِنَّ
در این سال سریّۀ عبد الرحمن بن عوف به دومۀ الجندل در ماه شعبان اتفاق افتاد و سریّه عرنیین نیز اتفاق افتاد کسانی که چوپان پیامبر را کشتند و شتران را دزدیدند و آنان بیست سوارکار بودند.
در این سال اموال ابو العاص بن ربیع ضبط گردید.
در این سال غزوه غابه نیز اتفاق افتاد. (3)
اللَّهَ يُزَكِّي مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ *وَ لا يَأْتَلِ أُولُوا الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَ السَّعَةِ أَنْ يُؤْتُوا أُولِي الْقُرْبي وَ الْمَساكِينَ وَ الْمُهاجِرِينَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لْيَعْفُوا وَ لْيَصْفَحُوا أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَناتِ الْغافِلاتِ الْمُؤْمِناتِ لُعِنُوا فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ الْخَبِيثاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَ الْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثاتِ وَ الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبِينَ وَ الطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ أُولئِكَ مُبَرَّؤُنَ مِمَّا يَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ»(11 - 26)
قال الطبرسي رحمه الله في قوله تعالي: إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ روي الزهري عن عروة بن الزبير و سعيد بن المسيب و غيرهما عن عائشة أنها قالت كان رسول الله صلي الله عليه و آله إذا أراد سفرا أقرع بين نسائه فأيتهن خرج سهمها خرج بها فأقرع بيننا في غزوة غزاها فخرج فيها سهمي و ذلك بعد ما أنزل الحجاب فخرجت مع رسول الله صلي الله عليه و آله حتي فرغ من غزوه و قفل.
و روي أنها كانت غزوة بني المصطلق من خزاعة.
قالت و دنونا من المدينة فقمت حين آذنوا بالرحيل فمشيت حتي جاوزت الجيش فلما قضيت شأني أقبلت إلي الرحل فلمست صدري فإذا بعقد (1)من جزع ظفار قد انقطع فرجعت فالتمست عقدي فحبسني ابتغاؤه.
و أقبل الرهط الذين كانوا يرحلوني فحملوا هودجي علي بعيري الذي كنت أركب و هم يحسبون أني فيه و كانت النساء إذ ذاك خفافا و لم يهبلهن (2)اللحم و إنما يأكلن العلفة من الطعام فبعثوا الجمل و ساروا و وجدت عقدي و جئت منازلهم و ليس بها داع و لا مجيب فدنوت من منزلي (3)الذي كنت فيه و ظننت
اللَّهَ یُزَکِّی مَن یَشَاء وَاللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ * وَلَا یَأْتَلِ أُوْلُوا الْفَضْلِ مِنکُمْ وَالسَّعَةِ أَن یُؤْتُوا أُوْلِی الْقُرْبَی وَالْمَسَاکِینَ وَالْمُهَاجِرِینَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا أَلَا تُحِبُّونَ أَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَکُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ * إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلَاتِ الْمُؤْمِنَاتِ لُعِنُوا فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ * یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُم بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ * یَوْمَئِذٍ یُوَفِّیهِمُ اللَّهُ دِینَهُمُ الْحَقَّ وَیَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِینُ * الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ أُوْلَئِکَ مُبَرَّؤُونَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ. (4)
{در حقیقت، کسانی که آن بهتان [داستان افک] را [در میان] آوردند، دستهای از شما بودند. آن [تهمت] را شرّی برای خود تصوّر مکنید بلکه برای شما در آن مصلحتی [بوده] است. برای هر مردی از آنان [که در این کار دست داشته] همان گناهی است که مرتکب شده است، و آن کس از ایشان که قسمت عمده آن را به گردن گرفته است عذابی سخت خواهد داشت. چرا هنگامی که آن [بهتان] را شنیدید، مردان و زنان مؤمن گمان نیک به خود نبردند و نگفتند: «این بهتانی آشکار است»؟ چرا چهار گواه بر [صحت] آن [بهتان] نیاوردند؟ پس چون گواهان [لازم] را نیاوردهاند، اینانند که نزد خدا دروغگویانند. و اگر فضل خدا و رحمتش در دنیا و آخرت بر شما نبود، قطعاً به [سزای] آنچه در آن به دخالت پرداختید، به شما عذابی بزرگ میرسید. آن گاه که آن [بهتان] را از زبان یکدیگر میگرفتید و با زبانهای خود چیزی را که بدان علم نداشتید، میگفتید و میپنداشتید که کاری سهل و ساده است با اینکه آن [امر] نزد خدا بس بزرگ بود. و [گر نه] چرا وقتی آن را شنیدید نگفتید: «برای ما سزاوار نیست که در این [موضوع] سخن گوییم. [خداوندا،] تو منزّهی، این بهتانی بزرگ است.» خدا اندرزتان میدهد که هیچ گاه دیگر مثل آن را - اگر مؤمنید - تکرار نکنید. و خدا برای شما آیات [خود] را بیان میکند، و خدا دانایِ سنجیدهکار است. کسانی که دوست دارند که زشتکاری در میان آنان که ایمان آوردهاند، شیوع پیدا کند، برای آنان در دنیا و آخرت عذابی پر درد خواهد بود، و خدا [ست که] میداند و شما نمیدانید. و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود و اینکه خدا رئوف و مهربان است [مجازات سختی در انتظارتان بود]. ای کسانی که ایمان آوردهاید، پای از پی گامهای شیطان منهید، و هر کس پای بر جای گامهای شیطان نهد [بداند که] او به زشتکاری و ناپسند وامیدارد، و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود، هرگز هیچ کس از شما پاک نمیشد، ولی [این] خداست که هر کس را بخواهد پاک میگرداند و خدا [ست که] شنوایِ داناست. و سرمایهداران و فراخدولتان شما نباید از دادنِ [مال] به خویشاوندان و تهیدستان و مهاجران راه خدا دریغ ورزند، و باید عفو کنند و گذشت نمایند. مگر دوست ندارید که خدا بر شما ببخشاید؟ و خدا آمرزنده مهربان است. بیگمان، کسانی که به زنان پاکدامنِ بیخبر [از همه جا] و با ایمان نسبت زنا میدهند، در دنیا و آخرت لعنت شدهاند، و برای آن ها عذابی سخت خواهد بود، در روزی که زبان و دستها و پاهایشان، بر ضد آنان برای آنچه انجام میدادند، شهادت میدهند. آن روز خدا جزای شایسته آنان را به طور کامل میدهد و خواهند دانست که خدا همان حقیقت آشکار است. زنان پلید برای مردان پلیدند، و مردان پلید برای زنان پلید. و زنان پاک برای مردان پاکند، و مردان پاک برای زنان پاک. اینان از آنچه در باره ایشان میگویند برکنارند، برای آنان آمرزش و روزیِ نیکو خواهد بود.}
طبرسی رحمه الله در تفسیر آیه «إِنَّ الَّذِینَ جَاؤُوا بِالْإِفْکِ» گوید: زهری از عروۀ بن زبیر و سعید بن مسیّب و دیگران از عائشۀ روایت کرده اند که گوید: هر گاه پیامبر گرامی قصد سفر میکرد، میان زنان قرعه میانداخت و به نام هر که قرعه می افتاد او را با خود میبرد. در یکی از سفرهای جنگی قرعه به نام من افتاد و این بعد از نزول آیه حجاب بود. من همراه رسول خدا بیرون شدم تا اینکه پیامبر از امر جنگ فارغ شد و بازگشت.
برخی گفتهاند: جنگ بنی المصطلق از خزاعه بود.
گوید: در وقت مراجعت، در نزدیکی مدینه و در موقع کوچ کردن لشکر برخاستم و از سپاه دور شدم. پس از قضاء حاجت و حرکت به سوی لشکر متوجه شدم که گلو بندم پاره شده و دانههایش ریخته شده بود. برگشتم که دانههای گلو بندم را بیابم و یافتن آن مرا مشغول نمود.
سپاهیان هودج خالی مرا بر شتر گذاشته و رفته بودند. بگمان اینکه من در هودج هستم. زیرا در آن وقت زنها لاغر و کم گوشت و سبک بودند. زیرا غذای ناچیزی می خوردند. من گردن بندم را یافتم و به محل اول بازگشتم اما هیچ کس در آنجا نیافتم. فکر کردم
أن القوم سيفقدونني فيرجعون إلي فبينا أنا جالسة إذ غلبتني عيناي فنمت و كان صفوان بن المعطل السلمي قد عرس (1)من وراء الجيش فأصبح عند منزلي فرأي سواد إنسان نائم فعرفني حين رآني فخمرت وجهي بجلبابي و و الله ما كلمني بكلمة حتي أناخ راحلته فركبتها فانطلق يقود الراحلة حتي أتينا الجيش بعد ما نزلوا موغرين في حر الظهيرة فهلك من هلك في و كان الَّذِي تَوَلَّي كِبْرَهُ مِنْهُمْ عبد الله بن أبي سلول فقدمنا المدينة فاشتكيت حين قدمتها شهرا و الناس يفيضون في قول أهل الإفك و لا أشعر بشيء من ذلك و هو يربيني (2)في وجعي غير أني لا أعرف من رسول الله صلي الله عليه و آله اللطف الذي كنت أري منه حين اشتكي إنما يدخل و يسلم و يقول كيف تيكم فذلك يحزنني و لا أشعر بالشر حتي خرجت بعد ما نقهت و خرجت معي أم مسطح قبل المصانع (3)و هو متبرزنا و لا نخرج إلا ليلا إلي ليل و ذلك قبل أن يتخذ الكنف و أمرنا أمر العرب الأول في التنزه و كنا نتأذي بالكنف أن نتخذها عند بيوتنا فانطلقت أنا و أم مسطح و أمها بنت صخر بن عام (4)خالة أبي فعثرت أم مسطح في مرطها فقالت تعس (5)مسطح فقلت لها بئس ما قلت أ تسبين رجلا قد شهد بدرا قالت أي هنتاه أ لم تسمعي ما قال قلت و ما ذا قال فأخبرتني بقول أهل الإفك فازددت مرضا إلي مرضي فلما رجعت إلي منزلي دخل علي رسول الله صلي الله عليه و آله ثم قال كيف تيكم قلت (6)تأذن لي أن آتي أبوي قالت و أنا أريد أتيقن الخبر من قبله فأذن لي رسول الله فجئت أبوي و قلت لأمي يا أمه ما ذا يتحدث الناس فقالت أي بنية هوني عليك
سپاهیان متوجه نبودن من در هودج میشوند و به سراغ من میآیند. نشستم و خواب بر من غالب شد. صفوان بن معطل از سپاه جا مانده بود. وقتی به منزل من رسید، شبح انسانی توجهش را جلب کرد و مرا شناخت. من هم وقتی متوجه او شدم، صورتم را پوشیدم. به خدا او با من حتی یک کلمه سخن نگفت تا اینکه شترش را خوابانید و من سوار شدم او شتر را راند تا موقع ظهر به سپاه رسیدیم و در باره من، به هلاکت رسید آنکه به هلاکت رسید. و عبد اللَّه بن ابی سلول بار سنگین این گناه را بدوش کشید. ما به مدینه رسیدیم و من به مدت یک ماه بیمار شدم. در این مدت مردم سرگرم گفتگو در باره تهمتی بودند که به من بسته شده بود. و من اطلاع نداشتم. تنها می دیدم پیامبر خدا نسبت به من کم لطفتر از اوقاتی است که بیمار می شدم. او فقط داخل میشد و سلام میکرد و می فرمود: «چگونه ای؟» من از این رفتار او ناراحت میشدم و از ماجرای شرّ خبر نداشتم تا اینکه پس از بهبودی به همراه ام مسطح به منظور قضای حاجت، از خانه خارج شدم. در آن وقت هنوز در خانهها محلی برای قضای حاجت نداشتیم و مثل عربه ای دیگر از داشتن محل قضای حاجت در خانه، متنفر بودیم. ناچار بودیم فقط شبها بیرون برویم. من و ام مسطح - مادر ام مسطح دختر صخر بن عام خاله پدرم بود - . در حین حرکت پای او مسطح لغزید و فرزند خود مسطح را نفرین کرد. گفتم: حرف بدی گفتی! مردی را بدگویی می کنی که در جنگ بدر شرکت جسته است؟ گفت: دخترم، مگر سخن او را نشنیدهای؟ گفتم: چه گفته است؟ او سخن دروغ پردازان را برای من تعریف کرد. در نتیجه بیماری من شدید شد. وقتی به خانه بازگشتم، پیامبر تشریف آورد و جویای حال من شد. از او اجازه خواستم که به خانه پدرم روم. گوید: می خواستم از ماجرا یقین پیدا کنم. آن حضرت مرا اجازه داد. به خانه پدر آمدم و از مادرم پرسیدم: مردم چه میگویند؟ گفت: ناراحت نباش. بخدا
فو الله لعل (1)ما كانت امرأة قط و صبية (2)عند رجل يحبها و لها ضرائر إلا أكثرن عليها قلت سبحان الله أ و قد تحدث الناس (3)بهذا قالت نعم فمكثت تلك الليلة حتي أصبحت لا يرقأ لي (4)دمع و لا أكتحل بنوم حتي أصبحت أبكي و دعا رسول الله صلي الله عليه و آله أسامة بن زيد و علي بن أبي طالب عليه السلام حين استلبث (5)الوحي يستشيرهما في فراق أهله فأما أسامة فأشار علي رسول الله صلي الله عليه و آله بالذي علم من براءة أهله بالذي يعلم في نفسه من الود (6)فقال يا رسول الله هم أهلك و لا نعلم إلا خيرا و أما علي بن أبي طالب عليه السلام فقال لم يضيق الله عليك و النساء سواها كثير (7)و إن تسأل الجارية تصدقك فدعا رسول الله صلي الله عليه و آله بريرة فقال يا بريرة هل رأيت شيئا يريبك من عائشة قالت بريرة و الذي بعثك بالحق إن رأيت عليها أمرا قط أغمصه عليها أكثر من أنها جارية حديثة السن تنام عن عجين أهلها (8)قالت و أنا و الله أعلم أني بريئة و ما كنت أظن أن ينزل في شأني وحي يتلي و لكني كنت أرجو أن يري رسول الله صلي الله عليه و آله رؤيا يبرئني الله بها فأنزل الله علي نبيه و أخذه ما كان يأخذه من برحاء الوحي حتي أنه لينحدر عنه مثل الجمان من العرق و هو في اليوم الشاتي من القول الذي أنزل عليه فلما سري عن رسول الله صلي الله عليه و آله قال أبشري يا عائشة أما و الله فقد برأك الله فقالت أمي قومي إليه فقلت و الله لا أقوم إليه و لا أحمد إلا الله و هو الذي برأني فأنزل الله تعالي إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ (9).
هر زن زیبایی که دارای عدهای هوو باشد، اینگونه ماجراها برایش پیش میآید. گفتم:
سبحان اللَّه! مردم این حرفها را میزنند؟ گفت: آری. آن شب تا صبح گریه کردم و خواب بر چشمم راه نیافت، پیش از آنکه وحی نازل شود، پیامبر از اسامة بن زید و علی بن ابی طالب علیه السلام در باره جدا شدن از من مشورت کرد. اسامه که مرا بیگناه می دانست، عرض کرد: یا رسول اللَّه، آن ها خانواده تواند و ما در باره آن ها جز نیکی نمی دانیم. اما علی علیه السلام گفت: خداوند بر تو سخت نگرفته است. جز او زنان دیگری هم هستند. اگر از کنیز سؤال کنی، تو را تصدیق خواهد کرد. پیامبر از بریره پرسید: آیا در باره عایشه سوء ظنی داری؟ بریره گفت: عایشه دختر خردسالی است که بر خمیر خانواده خوابش میبرد. از او چشم پوشی کن. به خدا من او را پاک می دانم. هیچ گمان نمی کردم در باره من وحی نازل شود ولی امیدوار بودم که پیامبر در باره بی گناهی من خوابی ببیند. سرانجام خداوند وحی نازل کرد و حال پیامبر تغییر کرد و مثل سایر اوقاتی که بر او وحی نازل میشد، عرق همچون دانه های مروارید بر او می ریخت. آن گاه که وحی را دریافت کرد، به من فرمود: عایشه، تو را مژده میدهم که خداوند تو را تبرئه کرد. مادرم گفت: برخیز و به خانه پیامبر خدا برو. گفتم: به خدا نمیروم. تنها خدا را ستایش میکنم که آیه در برائت من نازل فرمود. و خداوند این آیه را نازل فرمود: «إِنَّ الَّذِینَ جَاؤُوا بِالْإِفْکِ» (10)
الجزع بالفتح الحرز اليماني و ظفار بلد باليمن.
و قال الجزري في حديث الإفك و النساء يومئذ لم يهبلوه اللحم (1)أي لم يكثر عليهن يقال هبله اللحم إذا كثر عليه و ركب بعضه بعضا.
و العلقة بالضم البلغة من الطعام.
و قال موغرين في نحر الظهيرة أي في وقت الهاجرة وقت توسط الشمس السماء يقال وغرت الهاجرة وغرا و أوغر الرجل دخل في ذلك الوقت و قال نحر الظهيرة هو حين تبلغ الشمس منتهاها من الارتفاع كأنها وصلت إلي النحر و هو أعلي الصدر.
و قال الجوهري تا اسم يشار به إلي المؤنث مثل ذا للمذكر فإن خاطبت جئت بالكاف فقلت تيك و تلك و تاك.
و قال الجزري في حديث الإفك و كان متبرز النساء بالمدينة قبل أن تبني الكنف في الدور المناصع هي المواضع التي يتخلي فيها لقضاء الحاجة واحدها منصع لأنه يبرز إليها و يظهر قال الأزهري أراها مواضع مخصوصة خارج المدينة و قال تنزه تنزها بعد و قال يا هنتاه أي يا هذه و تفتح النون و تسكن و تضم الهاء الأخيرة و تسكن و قال الداجن هو الشاة التي يعلفها الناس في منازلهم و قد يقع علي غير الشاة من كل ما يألف البيوت من الطير و غيرها و في حديث الإفك يدخل الداجن فيأكل عجينها.
و الغمص العيب و الطعن علي الناس و الجمان كغراب اللؤلؤ أو هنوات أشكال اللؤلؤ من فضة.
و قال البيضاوي في قوله تعالي بالإفك أي بأبلغ ما يكون من الكذب عصبة منكم جماعة منكم و هي من العشرة إلي الأربعين يريد عبد الله بن أبي و زيد بن رفاعة و حسان بن ثابت و مسطح بن أثاثة و حمنة بنت جحش و من ساعدهم و هي خبر إن و قوله لا تحسبوه شرا لكم مستأنف و الخطاب للرسول صلي الله عليه و آله و أبي
«الجزع» با فتحه گردبند یمانی است. و «ظفار» شهری در یمن است.
جزری گوید: در حدیث افک آمده است: «و النساء یومئذ لم یهبلّوه اللحم» یعنی پر گوشت نبودند. گفته می شود: «هبله اللحم» هرگاه فربه و گوشت آلود باشد.
«العلقۀ» با ضمه عین مقدار اندکی از غذا است.
و گوید: «موغرین فی نحر الظهیرۀ» یعنی در وقت نیمروز هنگامی که خورشید در وسط آسمان باشد. گفته می شود: وغرت الهاجرۀ وغراً و أوغر الرجل یعنی در هنگام نیمروز وارد شد. و گوید: نحر الظهیرۀ زمانی است که خورشید به نهایت ارتفاع خود برسد گویی به (نحر) بالای سینه رسیده است.
جوهری گوید: (تا) اسم اشاره برای مؤنث است مانند (ذا) برای مذکر. اگر زنی را خطاب قرار دهی کاف را می آوری و می گویی: تیک و تلک و تاک.
جزری گوید: در حدیث افک آمده است: «کان متبرّز النساء بالمدینۀ قبل أن تبنی الکنف فی الدور المصانع» مکانی است که در آنجا قضای حاجت می روند. مفرد آن «مصنع» است زیرا آشکار و ظاهر می شوند. ازهری گوید: آنجا را مکان های ویژه ای در بیرون از مدینه می دانم و گوید: «تنزّه تنزّهاً» یعنی دور شد. و گوید: «یا هنتاه» یعنی ای فلانی. نون مفتوح و ساکن، و هاء دوم مضموم و ساکن خوانده می شود. و گوید: «الداجن» گوسفندی است که مردم در منزل خود به آن علف می دهند و گاهی برای غیر گوسفند برای هر پرنده و غیر پرنده که در خانه ها اهلی می شوند به کار می رود. در حدیث افک آمده است: «یدخل الداجن فیأکل عجینها».
«الغمص» به معنای عیب خرده گرفتن بر مردم است. «الجمان» بر وزن غراب به معنای مروارید یا اشکال دانه مروارید از نقره است.
بیضاوی گوید: «بالافک» یعنی با دروغ ترین سخنان. «عصبۀ منکم» گروهی از شما. و آن از ده تا چهل نفر است که مقصود عبد الله بن اُبیّ و زید بن رفاعۀ و حسان بن ثابت و مسطح بن اثاثۀ و حمنۀ بنت جحش و کسانی است که آنان را یاری دادند و این عبارت، خبر «إنّ» است. «لا تحسبوه شرّا لکم» جمله استینافی است و مخاطب آن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ابو
1) في النهاية: «لم يهبلهن» و في النسختين المطبوعتين من المصدر: لم يهبلن.
بكر و عائشة و صفوان و الهاء للإفك بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ لاكتسابكم به الثواب لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ لكل جزاء ما اكتسب بقدر ما خاض فيه مختصا به وَ الَّذِي تَوَلَّي كِبْرَهُ معظمه مِنْهُمْ من الخائضين و هو ابن أبي فإنه بدأ به و أذاعه عداوة لرسول الله صلي الله عليه و آله أو هو و حسان و مسطح فإنهما شايعاه في التصريح به و الذي بمعني الذين لَهُ عَذابٌ عَظِيمٌ في الآخرة أو في الدنيا بأن جلدوا و صار ابن أبي مطرودا مشهورا بالنفاق و حسان أعمي أشل اليدين و مسطح مكفوف البصر لَوْ لا هلا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْراً بالذين منهم من المؤمنين و المؤمنات وَ قالُوا هذا إِفْكٌ مُبِينٌ كما يقول المستيقن المطلع علي الحال لَوْ لا جاؤُ إلي قوله الْكاذِبُونَ من جملة المقول تقريرا لكونه كذبا فإن ما لا حجة عليه فكذب عند الله أي في حكمه و لذلك رتب عليه الحد وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ في الدنيا بأنواع النعمة التي من جملتها الإمهال للتوبة وَ رَحْمَتُهُ في الآخرة بالعفو و المغفرة المقدران لكم لَمَسَّكُمْ عاجلا فِيما أَفَضْتُمْ خضتم فِيهِ عَذابٌ عَظِيمٌ يستحقر دونه اللوم و الجلد.
إِذْ ظرف لمسكم أو أفضتم تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ يأخذ (1)بعضكم من بعض بالسؤال عنه وَ تَقُولُونَ بِأَفْواهِكُمْ بلا مساعدة من القلوب ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ لأنه ليس تعبيرا عن علم به في قلوبكم وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّناً سهلا لا تبعة له وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِيمٌ في الوزر وَ لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُمْ ما يَكُونُ لَنا ما ينبغي و ما يصح لنا أَنْ نَتَكَلَّمَ بِهذا إشارة إلي القول المخصوص أو إلي نوعه سُبْحانَكَ هذا بُهْتانٌ عَظِيمٌ تعجب من ذلك (2)و أصله أن يذكر عند كل متعجب تنزيها لله تعالي من أن يصعب عليه مثله ثم كثر فاستعمل لكل متعجب أو تنزيه لله تعالي من أن يكون حرم نبيه فاجرة فإن فجورها تنفير عنه بخلاف كفرها يَعِظُكُمُ اللَّهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ كراهة أن تعودوا أو في أن تعودوا أَبَداً ما دمتم أحياء مكلفين إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ
بکر و عائشۀ و صفوان است. و ضمیر هاء به (افک) برمی گردد. «بل هو خیر لکم» زیرا به واسطه آن ثواب و پاداش به دست می آورید. «لکل امریء منها ما اکتسب من الاثم» برای هر کس مجازاتی است به اندازه ای که در این افتراء به بحث و مناقشه پرداختند و این مجازات مختصّ به اوست. «و الذی تولّی کبره» بیشتر این مجازات و عقوبت. «منهم» از جمله این افرادی که در این باره سخن راندند، که این شخص عبد الله بن ابیّ بود زیرا این افترا را آغاز کرد و از روی دشمنی با پیامبر این افترا را در میان مردم پخش کرد. با مقصود او و حسّان و مسطح است که این دو نفر در آشکار کردن این افترا از عبد الله بن ابیّ پیروی کردند. و «الذی» به معنای الذین است. «له عذاب عظیم» در آخرت عذابی بزرگ دارد، یا اینکه در دنیا با ضربه شلاق شکنجه می شود. ابن ابیّ طرد شد و به نفاق و دورویی شهرت یافت و حسان کور شد و دو دستش فلج شد و مسطح نابینا شد. «لو لا» چرا . «اذ سمعتموه ظنّ المؤمنون و المؤمنات بانفسهم خیراً» چرا گمان نیک به زنان و مردان مؤمن که از خود آن ها بودند نبردند. «و قالوا هذا افک مبین» چنانکه کسی که بر ماجرا مطلع است و نسبت به آن یقین دارد. «لو لا جاؤا» تا «الکاذبون» این عبارت از جمله مقول القول است تا دروغ بودن این سخنان را تاکید کند. چرا که هر آنچه دلیل و برهانی بر آن نباشد در نزد خداوند دروغ است. یعنی در حکم دروغ است و از این جهت حدّ بر آن مترتب می گردد. «لو لا فضل الله علیکم» اگر فضل خدا در دینا با انواع نعمت هایی که از جمله آن مهلت دادن به توبه شماست، نبود. «و رحمته فی الآخرۀ» با گذشت و آمرزش در آخرت که برای شما مقدر شده است. «لمسّکم» به زودی به شما می رسید. «فیما أفضتم» در آنچه به دخالت پرداختید و مناقشه کردید. «فیه عذاب عظیم» عذابی سخت به شما می رسید که سرزنش و شلاق زدن در مقابل آن ناچیز است.
«اذ» ظرف برای (لمسّکم) یا (أفضتم) است. «تلقّونه بالسنتکم» یعنی بعضی از شما از بعضی دیگر با پرسش این افترا را می گرفت. «و تقولون بافواهکم» بدون کمک گرفتن از قلب. «ما لیس لکم به علم» زیرا این افترا بیانگر علم قلبی شما بدان نبود. «و تحسبونه هیّناً» آن را آسان می پنداشتید و گمان می کردید تبعات و پیامدی ندارد. «هو عند الله عظیم» بار گناه آن نزد خدا بس بزرگ است. «و لو لا اذ سمعتموه قلتم ما یکون لنا» برای ما شایسته و درست نیست. «أن نتکلّم بهذا» اشاره به سخن ویژه (در باره دورغ و افترا) یا اشاره به خود سخن گفتن است. «سبحانک هذا بهتان عظیم» تعجب از این گفته دروغ پردازان است و اصل این عبارت این است که در هر امر شگفتی برای پیراسته کردن از ذات متعال خداوند به اینکه آن امر شگفت بر او سخت و ناممکن باشد، ذکر شود سپس استعمال آن بیشتر شده و برای هر امر شگفتی به کار رفته است، یا اینکه پیراسته بودن و تنزیه برای خداوند باشد از اینکه همسر پیامبرش فاجر و زناکار باشد زیرا زناکاری همسر پیامبر بر خلاف کفر او موجب تنفر و بیزاری از پیامبر خواهد شد. «یعظکم الله أن تعودوا لمثله» در تقدیر (کراهۀ أن تعودوا) یا (فی أن تعودوا) است. «أبداً» تا زمانی که زنده و مکلّف هستید. «إن کنتم مؤمنین»
فإن الإيمان يمنع منه وَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآياتِ الدالة علي الشرائع و محاسن الآداب كي تتعظوا و تتأدبوا وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بالأحوال كلها حَكِيمٌ في تدابيره إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ يريدون أَنْ تَشِيعَ أن تنتشر الْفاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ الحد و السعير (1)إلي غير ذلك وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما في الضمائر وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ فعاقبوا في الدنيا علي ما دل عليه الظاهر و الله سبحانه يعاقب علي ما في القلوب من حب الإشاعة وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ تكرير للمنة بترك المعاجلة بالعقاب للدلالة علي عظم الجريمة و لذا عطف (2)وَ أَنَّ اللَّهَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ علي حصول فضله و رحمته عليهم و حذف الجواب و هو مستغني (مستغن) عنه لذكره مرة يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ بإشاعة الفاحشة وَ مَنْ يَتَّبِعْ إلي قوله بِالْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ الفحشاء ما أفرط قبحه و المنكر ما أنكره الشرع وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ بتوفيق التوبة الماحية للذنوب و شرع الحدود المكفرة لها ما زَكي ما طهر من دنسها مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً آخر الدهر وَ لكِنَّ اللَّهَ يُزَكِّي مَنْ يَشاءُ بحمله علي التوبة و قبولها وَ اللَّهُ سَمِيعٌ لمقالهم عَلِيمٌ بنياتهم.
وَ لا يَأْتَلِ و لا يحلف أو و لا يقصر روي أنه نزل في أبي بكر و قد حلف أن لا ينفق علي مسطح بعد و كان ابن خالته و كان من فقراء المهاجرين أُولُوا الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَ السَّعَةِ في المال أَنْ يُؤْتُوا علي أن لا يؤتوا أو في أن يؤتوا أُولِي الْقُرْبي وَ الْمَساكِينَ وَ الْمُهاجِرِينَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ صفات لموصوف واحد أي ناسا جامعين لها لأن الكلام فيمن كان كذلك أو لموصوفات أقيمت مقامها فيكون أبلغ في تعليل المقصود وَ لْيَعْفُوا ما فرط منهم وَ لْيَصْفَحُوا بالإغماض عنهم أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ علي عفوكم و صفحكم و إحسانكم إلي من أساء إليكم وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ مع كمال قدرته فتخلقوا بأخلاقه إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ
زیرا ایمان مانع از این افترا بستن می شود. «و یبیّن الله لکم الآیات» آیاتی را که بر شریعت ها و آداب و اخلاق پسندیده دلالت می کند برای شما تبیین می کند تا پند بگیرید و ادب شوید. «و الله علیم» به همه احوال بندگان آگاه است. «حکیم» در تدبیر اندیشی حکیم است. «إن الذین یحبّون» کسانی که می خواهند «أن تشیع» شایع کنند «الفاحشۀ فی الذین آمنوا لهم عذاب ألیم فی الدنیا و الآخرۀ» در دینا با اجرای حدّ و در آخرت با آتش دوزخ و دیگر انواع عذاب. «و الله یعلم» آنچه در درون دارید را می داند. «و أنتم لا تعلمون» و شما نمی دانید از این جهت در دنیا بنا بر ظاهر معاقبه و مجازات می شوید و خداوند پاک و منزه بر اساس دل هایتان که حبّ شایعه پراکنی در دل داشتید شما را مجازات می کند. «و لو لا فضل الله علیکم و رحمته» تکرار فضل و منّت با شتاب نکردن در مجازات است تا بر بزرگی گناه و جرم آن ها دلالت کند و از این جهت عطف شده است. «و إن الله رؤوف رحیم» با حصول فضل و رحمت خود بر آنان. جواب حذف شده است و از این جهت که یک بار ذکر شده است از آوردن جواب بی نیاز شده است. «یا أیّها الذین آمنوا لا تتّبعوا خطوات الشیطان» با اشاعه فحشاء و افتراء. «و من یتبّع» تا «بالفحشاء و المنکر» فحشاء آنچه که قبح و زشتی آن زیاد باشد و منکر آنچه که شریعت آن را انکار و ردّ کند. «و لو لا فضل الله علیکم و رحمته» با توفیق دادن شما به توبه ای که گناهان را محو نماید و اقامه حدودی که این گناهان را بزداید و بخشوده شود. «ما زکی» از آلودگی آن پاک نمی شد. «منکم من أحد ابداً» تا پایان عمر پاک نمی شدید. «و لکن الله یزکّی من یشاء» با واداشتن آنان به توبه و قبول توبه آن ها. «و الله سمیع» سخنان آنان را می شوند «علیم» و به نیّت های آنان آگاه است.
«و لا یأتل» یعنی سوگند یاد نمی کند و کوتاهی نمی کند. روایت شده که این آیه در باره ابو بکر نازل شد که قسم خورده بود که دیگر به مسطح که پسر خاله اش و از جمله مهاجرین بینوا بود انفاق نکند. «أولوا الفضل منکم و السعۀ» از لحاظ مالی وضعیت بهتری دارند. «أن یؤتوا» در تقدیر (علی أن یؤتوا) یا (فی أن یؤتوا) است. «اولی القربی و المساکین و المهاجرین فی سبیل الله» این چند عبارت صفاتی برای یک موصوف اند یعنی مردمی که همه این صفات را دارند زیرا کلام در باره کسانی است که این صفات را داشتند. یا اینکه صفاتی برای چند موصوف باشند که به جای آن قرار گرفته است که در تبیین مقصود و هدف بلیغ تر و رساتر خواهد بود. «و لیعفوا» کوتاهی آن ها را ببخشند. «و لیصفحوا» و از آن ها چشم پوشی کنند. «ألا تحبّون أن یغفر الله لکم» تا خداوند به خاطر بخشش و گذشت و نیکی کردن شما به کسانی که به شما بدی کرده اند، شما را بیامرزد. «و الله غفورٌ رحیمٌ» با وجود قدرت مطلق و کامل خود، بخشنده و مهربان است پس شما نیز خلق و خوی خداوند را بگیرید و از آن تبعیت کنید. «إن الذین یرمون
الْمُحْصَناتِ العفائف الْغافِلاتِ مما قذفن به الْمُؤْمِناتِ بالله و رسوله استباحة لعرضهن و طعنا في الرسول كابن أبي لُعِنُوا فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ لما طعنوا (1)فيهن وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ لعظم ذنوبهم.
قوله دِينَهُمُ الْحَقَّ أي جزاؤهم المستحق قوله الْخَبِيثاتُ لِلْخَبِيثِينَ أي الخبيثات يتزوجن الخبائث و بالعكس و كذا أهل الطيب فيكون كالدليل علي قوله أُولئِكَ أي أهل بيت النبي صلي الله عليه و آله أو الرسول أو عائشة و صفوان مُبَرَّؤُنَ مِمَّا يَقُولُونَ إذ لو صدق لم تكن زوجته و لم تقرر عليه لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ يعني الجنة (2).
فس، تفسير القمي قَوْلُهُ إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ إِنَّ الْعَامَّةَ رَوَتْ أَنَّهَا نَزَلَتْ فِي عَائِشَةَ وَ مَا رُمِيَتْ بِهِ فِي غَزْوَةِ بَنِي الْمُصْطَلِقِ مِنْ خُزَاعَةَ وَ أَمَّا الْخَاصَّةُ فَإِنَّهُمْ رَوَوْا أَنَّهَا نَزَلَتْ فِي مَارِيَةَ الْقِبْطِيَّةِ وَ مَا رَمَتْهَا بِهِ عَائِشَةُ (3)
أقول: سيأتي ذكر القصة في باب أحوال إبراهيم و مارية.
وَ فِي تَفْسِيرِ النُّعْمَانِيِّ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ مِنْهُ الْحَدِيثُ فِي أَمْرِ عَائِشَةَ وَ مَا رَمَاهَا بِهِ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أَبِي سَلُولٍ (4)وَ حَسَّانُ بْنُ ثَابِتٍ وَ مِسْطَحُ بْنُ أُثَاثَةَ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَي إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ الْآيَةَ فَكُلَّمَا كَانَ مِنْ هَذَا وَ شِبْهِهِ فِي كِتَابِ اللَّهِ فَهُوَ مِمَّا تَأْوِيلُهُ قَبْلَ تَنْزِيلِهِ (5).
المحصنات» کسانی که زنان عفیف و پاک را متهم می کنند. «الغافلات» زنانی که از تهمتی که بر آن ها بسته اند بی خبرند. «المؤمنات» زنانی که به خدا و پیامبرش ایمان دارند، و مقصود این افراد ریختن آبروی زنان پاک و رسوا کردن پیامبر است، اشخاصی مانند عبد الله بن أبیّ. «لعنوا فی الدنیا و الآخرۀ» به خاطر طعنه و افترا زدن به زنان مؤمن و عفیف در دینا و آخرت لعنت شده اند. «و لهم عذاب عظیم» به خاطر بزرگی گناهشان عذابی سخت و دردناک خواهند داشت.
«دینهم الحقّ» یعنی مجازات سزاوار آن ها. «الخبیثات للخبیثین» یعنی زنان ناپاک را مردان ناپاک به ازدواج خود درمی آورند و بر عکس مردان پاک با زنان پاک ازدواج می کنند. و این عبارت دلیلی بر این عبارت آیه است: «اُولئک» یعنی اهل بیت و خانواده پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، یا خود پیامبر یا عائشه همسر پیامبر و صفوان. «مبرّؤن مما یقولون» از سخنان و افتراگویی آنان مبرّا و پاک هستند زیرا اگر سخنانشان درست بود، همسر پیامبر نمی شد و بر او قرار نمی یافت. «لهم مغفرۀ و رزق کریم» و جایگاه آن ها بهشت است. (6)
تفسیر قمی: «إن الذین جاؤا بالافک» عامّه (اهل سنّت) روایت کردهاند که این آیه در باره عایشه و تهمتی که در غزوه بنی مُصطَلِق از سوی خزاعه به او زده شد، نازل شده و امّا خاصّه (شیعه) روایت کردهاند که این آیه در باره ماریه قبطیه نازل شده که عایشه او را متّهم به زنا کرده بود. (7)
می گویم: ماجرای آن را در باب احوال ابراهیم و ماریۀ می آوریم.
در تفسیر نعمانی از امیر المؤمنین علی علیه السلام ماجرا عائشه و تهمتی که عبد الله بن ابی سلول و حسان بن ثابت و مسطح بن اثاثۀ به او بستند آمده است و اینکه خداوند متعال آیه «إن الذین جاؤا بالافک» تا پایان آیه را در این رابطه نازل فرمود. و این دسته از آیات در کتاب خداوند از جمله آیاتی است که تاویل آن پیش از نازل شدنش تثبیت گردیده است. (8)
البقرة: «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَساجِدَ اللَّهِ أَنْ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ وَ سَعي فِي خَرابِها أُولئِكَ ما كانَ لَهُمْ أَنْ يَدْخُلُوها إِلَّا خائِفِينَ»(114)
(و قال سبحانه): «وَ قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقاتِلُونَكُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ* وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ حَتَّي يُقاتِلُوكُمْ فِيهِ فَإِنْ قاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ كَذلِكَ جَزاءُ الْكافِرِينَ* فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ* وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّي لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ لِلَّهِ فَإِنِ انْتَهَوْا فَلا عُدْوانَ إِلَّا عَلَي الظَّالِمِينَ* الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ فَمَنِ اعْتَدي عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدي عَلَيْكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ.
(إلي قوله تعالي):
وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَكُمْ حَتَّي يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ»(190 - 196)
المائدة: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللَّهُ بِشَيْءٍ مِنَ الصَّيْدِ تَنالُهُ أَيْدِيكُمْ وَ رِماحُكُمْ لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَخافُهُ بِالْغَيْبِ فَمَنِ اعْتَدي بَعْدَ ذلِكَ فَلَهُ عَذابٌ أَلِيمٌ»(94)
الأنفال: «وَ ما لَهُمْ أَلَّا يُعَذِّبَهُمُ اللَّهُ وَ هُمْ يَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ ما كانُوا أَوْلِياءَهُ إِنْ أَوْلِياؤُهُ إِلَّا الْمُتَّقُونَ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ»(34)
الحج: «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذِي جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ»(25)
{و کیست بیدادگرتر از آن کس که نگذارد در مساجد خدا، نام وی برده شود، و در ویرانی آن ها بکوشد؟ آنان حق ندارند جز ترسان و لرزان در آن [مسجد] ها درآیند.}
{ و در راه خدا، با کسانی که با شما میجنگند، بجنگید، و [لی] از اندازه درنگذرید، زیرا خداوند تجاوزکاران را دوست نمیدارد. و هر کجا بر ایشان دست یافتید آنان را بکشید، و همان گونه که شما را بیرون راندند، آنان را بیرون برانید، [چرا که] فتنه [شرک] از قتل بدتر است، [با این همه] در کنار مسجد الحرام با آنان جنگ مکنید، مگر آنکه با شما در آن جا به جنگ درآیند، پس اگر با شما جنگیدند، آنان را بکشید، که کیفر کافران چنین است. و اگر بازایستادند، البته خدا آمرزنده مهربان است. با آنان بجنگید تا دیگر فتنهای نباشد، و دین، مخصوص خدا شود. پس اگر دست برداشتند، تجاوز جز بر ستمکاران روا نیست. این ماه حرام در برابر آن ماه حرام است، و [هتک] حرمت ها قصاص دارد. پس هر کس بر شما تعدّی کرد، همان گونه که بر شما تعدّی کرده، بر او تعدّی کنید و از خدا پروا بدارید و بدانید که خدا با تقواپیشگان است. و در راه خدا انفاق کنید، و خود را با دست خود به هلاکت میفکنید، و نیکی کنید که خدا نیکوکاران را دوست میدارد. و برای خدا حجّ و عمره را به پایان رسانید، و اگر [به علت موانعی] بازداشته شدید، آنچه از قربانی میسّر است [قربانی کنید] و تا قربانی به قربانگاه نرسیده سر خود را مَتراشید.}
{ای کسانی که ایمان آوردهاید، خدا شما را به چیزی از شکار که در دسترس شما و نیزههای شما باشد خواهد آزمود، تا معلوم دارد چه کسی در نهان از او میترسد. پس هر کس بعد از آن تجاوز کند، برای او عذابی دردناک خواهد بود.}
{ چرا خدا [در آخرت] عذابشان نکند، با اینکه آنان [مردم را] از [زیارت] مسجد الحرام باز میدارند در حالی که ایشان سرپرست آن نباشند. چرا که سرپرست آن جز پرهیزگاران نیستند، ولی بیشترشان نمیدانند.}
الفتح: «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلي نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفي بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً* سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا فَاسْتَغْفِرْ لَنا يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ لَكُمْ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً إِنْ أَرادَ بِكُمْ ضَرًّا أَوْ أَرادَ بِكُمْ نَفْعاً بَلْ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً* بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ يَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ إِلي أَهْلِيهِمْ أَبَداً وَ زُيِّنَ ذلِكَ فِي قُلُوبِكُمْ وَ ظَنَنْتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ وَ كُنْتُمْ قَوْماً بُوراً* وَ مَنْ لَمْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ فَإِنَّا أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ سَعِيراً* وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً* سَيَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلي مَغانِمَ لِتَأْخُذُوها ذَرُونا نَتَّبِعْكُمْ يُرِيدُونَ أَنْ يُبَدِّلُوا كَلامَ اللَّهِ قُلْ لَنْ تَتَّبِعُونا كَذلِكُمْ قالَ اللَّهُ مِنْ قَبْلُ فَسَيَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنا بَلْ كانُوا لا يَفْقَهُونَ إِلَّا قَلِيلًا* قُلْ لِلْمُخَلَّفِينَ مِنَ الْأَعْرابِ سَتُدْعَوْنَ إِلي قَوْمٍ أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ تُقاتِلُونَهُمْ أَوْ يُسْلِمُونَ فَإِنْ تُطِيعُوا يُؤْتِكُمُ اللَّهُ أَجْراً حَسَناً وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا كَما تَوَلَّيْتُمْ مِنْ قَبْلُ يُعَذِّبْكُمْ عَذاباً أَلِيماً* لَيْسَ عَلَي الْأَعْمي حَرَجٌ وَ لا عَلَي الْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَ لا عَلَي الْمَرِيضِ حَرَجٌ وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ وَ مَنْ يَتَوَلَّ يُعَذِّبْهُ عَذاباً أَلِيماً* لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً* وَ مَغانِمَ كَثِيرَةً يَأْخُذُونَها وَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً *وَعَدَكُمُ اللَّهُ مَغانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَها فَعَجَّلَ لَكُمْ هذِهِ وَ كَفَّ أَيْدِيَ النَّاسِ عَنْكُمْ وَ لِتَكُونَ آيَةً لِلْمُؤْمِنِينَ وَ يَهْدِيَكُمْ صِراطاً مُسْتَقِيماً.
(إلي قوله تعالي):
وَ لَوْ قاتَلَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوَلَّوُا الْأَدْبارَ ثُمَّ لا يَجِدُونَ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً* سُنَّةَ اللَّهِ الَّتِي قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا* وَ هُوَ الَّذِي كَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ عَنْهُمْ بِبَطْنِ مَكَّةَ مِنْ بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَكُمْ عَلَيْهِمْ وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيراً* هُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ الْهَدْيَ مَعْكُوفاً أَنْ يَبْلُغَ مَحِلَّهُ وَ لَوْ لا رِجالٌ مُؤْمِنُونَ وَ نِساءٌ مُؤْمِناتٌ لَمْ تَعْلَمُوهُمْ أَنْ تَطَؤُهُمْ فَتُصِيبَكُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّةٌ بِغَيْرِ عِلْمٍ لِيُدْخِلَ
{بیگمان، کسانی که کافر شدند و از راه خدا و مسجد الحرام - که آن را برای مردم، اعم از مقیم در آنجا و بادیهنشین، یکسان قرار دادهایم - جلوگیری میکنند، و [نیز] هر که بخواهد در آنجا به ستم [از حق] منحرف شود، او را از عذابی دردناک میچشانیم.}
اللَّهُ فِي رَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذاباً أَلِيماً* إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلي رَسُولِهِ وَ عَلَي الْمُؤْمِنِينَ وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوي وَ كانُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهْلَها وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً* لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ لا تَخافُونَ فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِكَ فَتْحاً قَرِيباً»(10 - 27)
الممتحنة: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا جاءَكُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِيمانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ فَلا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَي الْكُفَّارِ لا هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لا هُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ وَ آتُوهُمْ ما أَنْفَقُوا وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ أَنْ تَنْكِحُوهُنَّ إِذا آتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ وَ لا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِرِ وَ سْئَلُوا ما أَنْفَقْتُمْ وَ لْيَسْئَلُوا ما أَنْفَقُوا ذلِكُمْ حُكْمُ اللَّهِ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ *وَ إِنْ فاتَكُمْ شَيْءٌ مِنْ أَزْواجِكُمْ إِلَي الْكُفَّارِ فَعاقَبْتُمْ فَآتُوا الَّذِينَ ذَهَبَتْ أَزْواجُهُمْ مِثْلَ ما أَنْفَقُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ»(10 - 11)
قال الطبرسي رضي الله عنه في قوله تعالي: وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَساجِدَ اللَّهِ اختلفوا في المعني بهذه الآية فقال ابن عباس و مجاهد إنهم الروم غزوا بيت المقدس و سعوا في خرابه حتي كان أيام عمر فأظهر الله المسلمين عليهم و صاروا لا يدخلونها إلا خائفين .
و قال الحسن و قتادة هو بختنصر خرب بيت المقدس و أعانه عليه النصاري وَ رُوِيَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ أَنَّهُمْ قُرَيْشٌ حِينَ مَنَعُوا رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله دُخُولَ مَكَّةَ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامَ وَ بِهِ قَالَ الْبَلْخِيُّ وَ الرُّمَّانِيُّ وَ الْجُبَّائِيُّ (1)
و قال في قوله تعالي وَ قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ عن ابن عباس نزلت هذه الآية في صلح الحديبية و ذلك أن رسول الله صلي الله عليه و آله لما خرج هو و أصحابه في العام الذي
اللَّهُ فِی رَحْمَتِهِ مَن یَشَاء لَوْ تَزَیَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابًا أَلِیمًا * إِذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ الْجَاهِلِیَّةِ فَأَنزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَی رَسُولِهِ وَعَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَأَلْزَمَهُمْ کَلِمَةَ التَّقْوَی وَکَانُوا أَحَقَّ بِهَا وَأَهْلَهَا وَکَانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمًا * لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیَا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِن شَاء اللَّهُ آمِنِینَ مُحَلِّقِینَ رُؤُوسَکُمْ وَمُقَصِّرِینَ لَا تَخَافُونَ فَعَلِمَ مَا لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِن دُونِ ذَلِکَ فَتْحًا قَرِیبًا. (2)
{در حقیقت، کسانی که با تو بیعت میکنند، جز این نیست که با خدا بیعت میکنند دست خدا بالای دست های آنان است. پس هر که پیمانشکنی کند، تنها به زیان خود پیمان میشکند، و هر که بر آنچه با خدا عهد بسته وفادار بماند، به زودی خدا پاداشی بزرگ به او میبخشد. برجایماندگانِ بادیهنشین به زودی به تو خواهند گفت: «اموال ما و کسانمان ما را گرفتار کردند، برای ما آمرزش بخواه.» چیزی را که در دل هایشان نیست بر زبان خویش میرانند. بگو: «اگر خدا بخواهد به شما زیانی یا سودی برساند چه کسی در برابر او برای شما اختیار چیزی را دارد؟ بلکه [این] خداست که به آنچه میکنید همواره آگاه است. [نه چنان بود،] بلکه پنداشتید که پیامبر و مؤمنان هرگز به خانمان خود بر نخواهند گشت، و این [پندار] در دل هایتان نمودی خوش یافت، و گمان بد کردید، و شما مردمی در خور هلاکت بودید.» و هر کس به خدا و پیامبر او ایمان نیاورده است [بداند که] ما برای کافران آتشی سوزان آماده کردهایم. و فرمانروایی آسمان ها و زمین از آنِ خداست: هر که را بخواهد میبخشاید و هر که را بخواهد عذاب میکند، و خدا همواره آمرزنده مهربان است. چون به [قصدِ] گرفتن غنایم روانه شدید، به زودی برجایماندگان خواهند گفت:
«بگذارید ما [هم] به دنبال شما بیاییم.» [این گونه] میخواهند دستورِ خدا را دگرگون کنند. بگو: «هرگز از پی ما نخواهید آمد. آری، خدا از پیش درباره شما چنین فرموده.» پس به زودی خواهند گفت: «[نه،] بلکه بر ما رشگ میبرید.» [نه چنین است] بلکه جز اندکی درنمییابند. به برجایماندگان بادیهنشین بگو: «به زودی به سوی قومی سخت زورمند دعوت خواهید شد که با آنان بجنگید یا اسلام آورند. پس اگر فرمان برید خدا شما را پاداش نیک میبخشد، و اگر - هم چنان که پیشتر پشت کردید - [باز هم] روی بگردانید، شما را به عذابی پردرد معذّب میدارد.» بر نابینا گناهی نیست و بر لنگ گناهی نیست و بر بیمار گناهی نیست [که در جهاد شرکت نکنند] و هر کس خدا و پیامبر او را فرمان بَرَد، وی را در باغ هایی که از زیر [درختان] آن نهرهایی روان است درمیآورد، و هر کس روی برتابد، به عذابی دردناک معذّبش میدارد. به راستی خدا هنگامی که مؤمنان، زیر آن درخت با تو بیعت میکردند از آنان خشنود شد، و آنچه در دل هایشان بود بازشناخت و بر آنان آرامش فرو فرستاد و پیروزی نزدیکی به آن ها پاداش داد. و [نیز] غنیمت های فراوانی خواهند گرفت، و خدا همواره نیرومند سنجیدهکار است. و خدا به شما غنیمت های فراوان [دیگری] وعده داده که به زودی آن ها را خواهید گرفت، و این [پیروزی] را برای شما پیش انداخت، و دست های مردم را از شما کوتاه ساخت، و تا برای مؤمنان نشانهای باشد و شما را به راه راست هدایت کند. و [غنیمت های] دیگر [ی نیز هست] که شما بر آن ها دست نیافتهاید [و] خدا بر آن ها نیک احاطه دارد، و همواره خداوند بر هر چیزی تواناست. و اگر کسانی که کافر شدند، به جنگ با شما برخیزند، قطعاً پشت خواهند کرد، و دیگر یار و یاوری نخواهند یافت. سنّت الهی از پیش همین بوده، و در سنّت الهی هرگز تغییری نخواهی یافت. و اوست همان کسی که در دل مکّه - پس از پیروزکردن شما بر آنان - دست های آن ها را از شما و دست هایِ شما را از ایشان کوتاه گردانید، و خدا به آنچه میکنید همواره بیناست. آن ها بودند که کفر ورزیدند و شما را از مسجد الحرام بازداشتند و نگذاشتند قربانی [شما] که بازداشته شده بود به محلّش برسد، و اگر [در مکّه] مردان و زنان با ایمانی نبودند که [ممکن بود] بیآنکه آنان را بشناسید، ندانسته پایمالشان کنید و تاوانشان بر شما بماند [فرمان حمله به مکّه میدادیم] تا خدا هر که را بخواهد در جوار رحمت خویش درآورد. اگر [کافر و مؤمن] از هم متمایز میشدند، قطعاً کافران را به عذاب دردناکی معذّب میداشتیم. آن گاه که کافران در دل های خود، تعصّب [آن هم] تعصّب جاهلیّت ورزیدند، پس خدا آرامش خود را بر فرستاده خویش و بر مؤمنان فرو فرستاد، و آرمان تقوا را ملازم آنان ساخت، و [در واقع] آنان به [رعایت] آن [آرمان] سزاوارتر و شایسته [اتّصاف به] آن بودند، و خدا همواره بر هر چیزی داناست. حقّاً خدا رؤیای پیامبر خود را تحقّق بخشید [که دیده بود:] شما بدون شک، به خواست خدا در حالی که سر تراشیده و موی [و ناخن] کوتاه کردهاید، با خاطری آسوده در مسجد الحرام درخواهید آمد. خدا آنچه را که نمیدانستید دانست، و غیر از این، پیروزی نزدیکی [برای شما] قرار داد.}
{ای کسانی که ایمان آوردهاید، چون زنان با ایمان مهاجر، نزد شما آیند آنان را بیازمایید. خدا به ایمان آنان داناتر است. پس اگر آنان را باایمان تشخیص دادید، دیگر ایشان را به سوی کافران بازنگردانید: نه آن زنان بر ایشان حلالند و نه آن [مردان] بر این زنان حلال. و هر چه خرج [این زنان] کردهاند به [شوهران] آن ها بدهید، و بر شما گناهی نیست که - در صورتی که مهرشان را به آنان بدهید - با ایشان ازدواج کنید، و به پیوندهای قبلی کافران متمسّک نشوید [و پایبند نباشید] و آنچه را شما [برای زنان مرتد و فراریِ خود که به کفّار پناهنده شدهاند] خرج کردهاید، [از کافران] مطالبه کنید، و آن ها هم باید آنچه را خرج کردهاند [از شما] مطالبه کنند. این حکمِ خداست [که] میان شما داوری میکند، و خدا دانای حکیم است. و در صورتی که [زنی] از همسران شما به سوی کفّار رفت [و کفّار مِهر مورد مطالبه شما را ندادند] و شما غنیمت یافتید پس به کسانی که همسرانشان رفتهاند، معادل آنچه خرج کردهاند بدهید، و از آن خدایی که به او ایمان دارید بترسید.}
طبرسی رضی الله عنه در باره این فرموده خداوند «وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن مَّنَعَ مَسَاجِدَ اللّهِ» می گوید: مفسرین در منظور از این آیه عقائد مختلفی دارند. ابن عباس و مجاهد می گویند: مقصود اهل روم است که به بیت المقدس حمله کردند و در خرابی آن کوشش کردند تا زمان عمر فرا رسید در این هنگام خداوند مسلمین را غالب و پیروز گردانید و اهل روم وارد بیت المقدس نمی شدند مگر با بیم و هراس.
حسن و قتاده می گویند: منظور بخت النّصر است که با کمک مسیحیان بیت المقدس را خراب کرد. از امام صادق علیه السلام روایت شده منظور قریش است هنگامی که از ورود پیامبر به مکّه و مسجد الحرام جلوگیری نمودند و همین معنا را بلخی و رمانی و جبائی اختیار نمودند.
در باره این فرموده خداوند «و قاتلوا فی سبیل الله» گوید: ابن عباس می گوید: این آیه در مورد صلح حدیبیه نازل شد و خلاصه جریان این بود که رسول اکرم
أرادوا فيه العمرة و كانوا ألفا و أربعمائة فساروا حتي نزلوا الحديبية فصدهم المشركون عن البيت الحرام فنحروا الهدي بالحديبية ثم صالحهم المشركون علي أن يرجع في عامه (1)و يعود العام القابل و يخلوا له مكة ثلاثة أيام فيطوف بالبيت و يفعل ما يشاء فيرجع إلي المدينة من فوره فلما كان العام المقبل تجهز النبي صلي الله عليه و آله و أصحابه لعمرة القضاء و خافوا أن لا تفي لهم قريش بذلك و أن يصدوهم عن البيت الحرام و يقاتلوهم فكره رسول الله صلي الله عليه و آله قتالهم في الشهر الحرام في الحرم فأنزل الله هذه الآية و عن الربيع بن أنس و عبد الرحمن بن زيد بن أسلم هذه أولي آية (2)نزلت في القتال فلما نزلت كان رسول الله صلي الله عليه و آله يقاتل من قاتله و يكف عمن كف عنه حتي نزلت فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ فنسخت هذه الآية وَ لا تَعْتَدُوا أي لا تجاوزوا (3)من قتال من هو أهل القتال إلي قتال من لم تؤمروا بقتاله و قيل معناه لا تعتدوا بقتال من لم يبدأكم بقتال إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ و اختلف في الآية فقال بعضهم منسوخة كما ذكرنا و روي عن ابن عباس و مجاهد أنها غير منسوخة بل هي خاصة في النساء و الذراري و قيل أمر بقتال أهل مكة و روي عن أئمتنا عليهم السلام أن هذه الآية ناسخة لقوله تعالي كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ (4)و كذلك قوله وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ ناسخ لقوله وَ لا تُطِعِ الْكافِرِينَ وَ الْمُنافِقِينَ وَ دَعْ أَذاهُمْ (5).
وَ اقْتُلُوهُمْ أي الكفار حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ أي وجدتموهم وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ يعني أخرجوهم من مكة كما أخرجوكم منها وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ أي شركهم بالله و برسوله أعظم من القتل في الشهر الحرام و ذلك أن رجلا (6)
به قصد انجام عمره با یارانش که یک هزار و چهار صد نفر بودند از مدینه به طرف مکه حرکت نمود و هنگامی که در «حدیبیه» فرود آمدند مشرکین از رفتن آن ها به مکه جلوگیری کردند. رسول اکرم در همان جا قربانی ها را ذبح کرد و پیمان صلحی به این نحو میان آن حضرت و مشرکین برقرار گشت. قسمتی از مواد صلح حدیبیه از این قرار است «در آن سال پیامبر اکرم به مکه نرفته به مدینه بازگردد متقابلًا در سال بعد، مشرکین مانع نشوند و پیامبر و یارانش با کمال امنیت به مکه بروند و در مدت سه روز طواف خانه کعبه کرده و سایر اعمال را انجام دهند ولی بلافاصله پس از سه روز به مدینه برگردند». روی این قرارداد، آن سال مسلمین به مدینه برگشتند و سال بعد در همان موقع رسول اکرم و یارانش برای انجام «عمره قضا» آماده حرکت به مکه شدند و با آنکه طبق پیمان حدیبیه مشرکین قرار بود با مسلمانان کاری نداشته باشند ولی باز مسلمانان میترسیدند که مبادا قریش به پیمان خود وفا نکنند و باز هم از رفتن به مکه جلوگیری نمایند و کار به جنگ بکشد و چون در ماه حرام بود آن حضرت از وقوع جنگ نگران بود سپس خداوند این آیه را نازل فرمود که اگر مشرکین پیشی به جنگ کردند شما نیز جنگ کنید اگر چه در ماه حرام باشد. ربیع بن انس و عبد الرحمن بن اسلم گفتهاند: این اولین آیه ای ست که در مورد جنگ نازل شده است و از وقتی این آیه نازل شد هر کس با پیامبر میجنگید آن حضرت هم با او نبرد می کرد و هر کس سر جنگ نداشت آن حضرت را با او کاری نبود تا اینکه این آیه نازل شد: «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ» و بنابراین، حکم قتلی که تنها در حال جنگ باید مشرکان را کشت با این آیه منسوخ شد. «وَ لا تَعْتَدُوا» یعنی فقط با کسانی که مأمور به جنگ با آن ها شدهاید نبرد کنید و به جنگ دیگران نروید. و گفته شده: یعنی به کسانی تجاوز و تعدّی نکنید که جنگیدن با شما را آغاز نکرده اند. «إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ» در باره اینکه آیا این حکم نسخ شده اختلاف نظر است. بعضی گفتهاند: این آیه نسخ شده با آیه کریمه «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ» ولی از ابن عباس و مجاهد نقل شده است که این آیه منسوخ نیست زیرا از اول منظور، عدم تعرّض نسبت به زنان و کودکان است. و گفته اند: دستوری به جنگ با مردم مکه است. و از ائمه علیهم السلام نقل شده است که این آیه، آیه دیگری را که می فرماید، «کُفُّوا أَیْدِیَکُمْ وَ أَقِیمُوا الصَّلاةَ»(7){[فعلًا] دست [از جنگ] بدارید، و نماز را برپا کنید.} را نسخ کرد و همچنین آیه کریمه: «وَ اقْتُلُوهُمْ حَیْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ» آیه دیگری را که فرمود: «وَ لا تُطِعِ الْکافِرِینَ وَ الْمُنافِقِینَ وَ دَعْ أَذاهُمْ»(8){و کافران و منافقان را فرمان مبَر، و از آزارشان بگذر.} را نسخ کرد.
«و اقتلوهم» یعنی کافران را بکشید. «حیث ثقفتموهم» هر کجا آن ها را یافتید. «و اخرجوهم من حیث اخرجوکم» یعنی آن ها را از مکه بیرون کنید همانطور که شما را از آنجا بیرون کردند. «و الفتنۀ أشدّ من القتل» یعنی شرک آن ها به خدا و پیامبرش بزرگ تر از کشتار در ماه حرام است. و ماجرا از این قرار بود
من الصحابة قتل رجلا من الكفار في الشهر الحرام فعابوا المؤمنين بذلك فبين الله سبحانه أن الفتنة في الدين و هو الشرك أعظم من قتل المشركين في الشهر الحرام و إن كان غير جائز وَ لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ حَتَّي يُقاتِلُوكُمْ فِيهِ نهي عن ابتدائهم بقتال أو قتل في الحرم حتي يبتدئ المشركون بذلك فَإِنْ قاتَلُوكُمْ أي بدءوكم بذلك فَاقْتُلُوهُمْ كَذلِكَ جَزاءُ الْكافِرِينَ أن يقتلوا حيث ما وجدوا فَإِنِ انْتَهَوْا أي امتنعوا من كفرهم بالتوبة فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ لهم رَحِيمٌ بهم وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّي لا تَكُونَ فِتْنَةٌ أي شرك عن ابن عباس و هو المروي عن أبي جعفر عليه السلام (1)وَ يَكُونَ الدِّينُ لِلَّهِ أي و حتي تكون الطاعة لله و الانقياد لأمره أو حتي يكون الإسلام لله فَإِنِ انْتَهَوْا عن الكفر فَلا عُدْوانَ إِلَّا عَلَي الظَّالِمِينَ أي فلا عقوبة عليهم و إنما العقوبة بالقتل علي الكافرين المقيمين علي الكفر فسمي القتل عدوانا من حيث كان عقوبة علي العدوان و هو الظلم الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ المراد به هاهنا ذو القعدة و هو شهر الصد عام الحديبية و الأشهر الحرم أربعة ذو القعدة و ذو الحجة و المحرم و رجب كانوا يحرمون فيها القتال و إنما قيل ذو القعدة لقعودهم فيه عن القتال و قيل في تقديره وجهان أحدهما قتال الشهر الحرام بقتال الشهر الحرام (2)فحذف المضاف (3)و قيل إنه الشهر الحرام علي جهة العوض لما فات في السنة الأولي و معناه الشهر الحرام ذو القعدة الذي دخلتم فيه مكة و اعتمرتم و قضيتم منها وطركم في سنة سبع بالشهر الحرام ذي القعدة الذي صددتم فيه عن البيت و منعتم من مرادكم سنة ست (4)و الحرمات قصاص فيه قولان أحدهما أن الحرمات قصاص بالمراغمة بدخول البيت في الشهر الحرام قال مجاهد لأن قريشا فخرت بردها رسول الله عام الحديبية
که یکی از اصحاب پیامبر اکرم مردی از کفار را در یکی از ماههای حرام کشت. مسلمانان او را بر این عمل سرزنش کردند و در این موقع آیه کریمه نازل شد که شرک مشرکان بالاتر از کشتن در ماه حرام است اگر چه خود این کشتن نیز حرام است. «وَ لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ حَتَّی یُقاتِلُوکُمْ فِیهِ» منظور، ممنوعیت شروع به نبرد در مسجد الحرام و کشتن مشرکان است مگر اینکه آنان آغاز کند که مسلمین حق دفاع دارند لذا می فرماید «فإن قاتولکم» یعنی اگر جنگ را آغاز کردند. «فاقتلوهم کذلک جزاء الکافرین» سزای کافران این است که هر کجا آن ها را بیابند کشته شوند. اگر آنان دست به جنگ زدند شما نیز به مقابله برخیزید و با آن ها جنگ کنید که سزای کافران همین است این آیه دلالت دارد که واجب است کفار را از مکه بیرون کرد تا فتنه و فسادی پیش نیاید و در حدیث نیز وارد شده است که مضمونش اینست «در جزیرة العرب دو آئین نباید باشد. «فَإِنِ انْتَهَوْا» اگر با توبه کردن از کفر خود بازگردند. «فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ» خداوند آنان را می آمرزد و نبست به آن ها مهربان و رحیم است. «وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ» از ابن عباس نقل شده که مقصود از فتنه، شرک است. و این قول از امام باقر علیه السلام نیز روایت شده است. «وَ یَکُونَ الدِّینُ لِلَّهِ» یعنی تا اطاعت و فرمانبرداری برای خداوند و فرامین او باشد، یا بدین معنا که: تا اسلام برای خداوند باشد. «فَإِنِ انْتَهَوْا» اگر از کفر دست برداشتند. «فَلا عُدْوانَ إِلاَّ عَلَی الظَّالِمِینَ» یعنی عقوبتی بر آنان نیست زیرا مجازات با کشتن برای کافرانی است که بر کفر خود باقی می مانند بنابراین، عقوبت و کیفر کفاره بر تجاوز و ستمگری آنان بنام «عدوان» و ظلم نامیده شده است از این جهت که عقوبت و مجازاتش به خاطر دشمنی است و آن ظلم است. «الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ» و منظور از این ماه حرام همان ذو القعده است و همان ماهی بود که پیامبر قصد مکه داشت در آن ماه و مشرکان جلوگیری کردند و بالآخره پیمان «حدیبیه» منعقد شد. ماههای حرام چهار ماه است: ذو القعده، ذو الحجه محرم و رجب. که در این ماه اعراب جنگ را حرام می دانستند. در تقدیر این آیه دو وجه بیان شده است: 1 - در آیه کلمه «قتال» (جنگ) حذف شده است و معنایش این است که جنگ در ماه حرام در برابر جنگ در همین ماه است. 2 - این ماه حرام به جهت جبران چیزی بود که در سال اول از دست رفته بود و معنایش این است که این ماه حرام «ذو القعده» در سال هفتم بعثت که مسلمین موفق به زیارت خانه کعبه و عمره شدند و به مقصود خود رسیدید در مقابل آن ماه حرام ذو القعده سال ششم بعثت که مشرکان شما را از زیارت منع کردند و مانع رسیدن به مقصودتان شدند. «وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ» این آیه را به دو صورت تفسیر کردهاند: 1 - حرمت ها قصاص دارد به خاطر ممانع از ورود به خانه کعبه در ماه حرام. مجاهد می گوید: چون قریش در سال ششم از رفتن رسول اکرم
محرما في ذي القعدة عن البلد الحرام فأدخله الله تعالي مكة في العام المقبل في ذي القعدة و قضي عمرته و روي ذلك عن أبي جعفر عليه السلام و الثاني أن الحرمات قصاص بالقتل (1)في الشهر الحرام أي لا يجوز للمسلمين إلا قصاصا قال الحسن إن مشركي العرب قالوا لرسول الله صلي الله عليه و آله أ نهيت عن قتالنا في الشهر الحرام قال نعم و إنما أراد المشركون أن يغيروه (2)في الشهر الحرام فيقاتلوه فأنزل الله سبحانه هذا أي إن استحلوا منكم في الشهر الحرام شيئا فاستحلوا منهم مثل ما استحلوا منكم و إنما جمع الحرمات لأنه أراد حرمة الشهر و حرمة البلد و حرمة الإحرام و قيل أراد كل حرمة تستحل فلا تجوز إلا علي وجه المجازاة (3)فَمَنِ اعْتَدي عَلَيْكُمْ أي ظلمكم فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدي عَلَيْكُمْ أي فجازوه باعتدائه و قابلوه بمثله وَ اتَّقُوا اللَّهَ فيما أمركم به و نهاكم عنه وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ بالنصرة لهم وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ أي أتموهما بمناسكهما و حدودهما و اقصدوا بهما التقرب إلي الله (4)فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ أي إن منعكم خوف أو عدو أو مرض فامتنعتم لذلك و هو المروي عن أئمتنا عليهم السلام فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ أي فعليكم ما سهل من الهدي أو فاهدوا ما تيسر من الهدي إذا أردتم الإحلال وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَكُمْ حَتَّي يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ أي لا تتحللوا من إحرامكم حتي يبلغ الهدي محله و ينحر أو يذبح و اختلف في محل الهدي فقيل إنه الحرم و قيل إنه الموضع الذي يصد فيه لأن النبي صلي الله عليه و آله نحر هديه بالحديبية و أمر أصحابه ففعلوا ذلك و ليست الحديبية من الحرم و أما علي مذهبنا فالأول حكم المحصر بالمرض و الثاني حكم المحصور بالعدو
و یارانش به مکه با آنکه حرام بسته بودند جلوگیری کردند و آنان را مجبور به بازگشت به مدینه نمودند به خود میبالیدند بر این قدرت و پیروزی خداوند به مسلمانان در سال هفتم توفیق و امکان داخل شدن به مکه و انجام عمره داد تا جبران و قصاصی باشد از آنچه در سال گذشتهاش واقع شده بود و این وجه از امام باقر علیه السلام نقل شده است.2 - حرمات قصاص است یعنی جنگ برای مسلمانان در ماههای حرام جائز نیست و حرام است جز اینکه به صورت قصاص و مقابله به مثل با مشرکان باشد. حسن می گوید: مشرکین عرب به رسول اکرم عرض کردند آیا در ماههای حرام از جنگ با ما بازداشته ای؟ حضرت فرمود: بلی، منظور مشرکان این بود که وقتی مطمئن شوند مسلمانان در ماههای حرام با آن ها نمیجنگند در این ماه به مسلمانان حمله کنند و فکر می کردند که مسلمانان پاسخ نخواهند داد در این موقع این آیه نازل شد که اگر مشرکان جنگ کنند و حرمت این ماهها را نگاه ندارند بر شما نیز منعی و اشکالی نیست که به آن ها حمله کنید و قصاص نمائید مانند آنچه آن ها کردند. علت اینکه «حرمات» به صورت جمع بیان شده این است که منظور حرمت ماه و حرمت شهر مکّه و حرمت احرام می باشد. و بعضی گفتهاند: علت جمع آوردن «حرمات» این است که شامل هر حرمتی که حلال شمرده شده گردد که مقابله با آن جائز است. «فَمَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ» به شما ستم کرد. «فَاعْتَدُوا بمثل ما اعتدی علیکم» ... - هر کس به شما تجاوز ظلم کرد شما نیز متقابلًا به او ستم کنید. «وَ اتَّقُوا اللَّهَ» در اوامر و نواهی خداوند تقوا داشته باشید. «وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ» با یاری دادن آن ها. «وَأَتِمُّواْ الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ لِلّهِ» یعنی حجّ و عمره را با انجام مناسک و حدود آن به پایان رسانید و هدفتان از حجّ و عمره تقرب جستن به خداوند باشد. «فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ» اگر ترس یا دشمن یا بیماری شما را منع کرد و همین معنا از ائمّه ما نقل شده است. «فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنَ الْهَدْیِ» بر شما است آن قربانی که آسان تر است یا بدین معنا که: هدیه کنید آن قربانی را که برای شما امکان دارد اگر خواستید قربانی کنید. «وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَکُمْ حَتَّی یَبْلُغَ الْهَدْیُ مَحِلَّهُ» یعنی تا قربانی به محلّش نرسیده و ذبح نشده شما از احرام خارج نشوید. در اینکه محل این قربانی (هدی) کجا است دو قول نقل شده است: 1 - حرم 2 - محلی که رسول خدا در آن محل از رفتن به مکه منع شد زیرا پیامبردر حدیبیه قربانی کرد و به یارانش دستور داد و آنان نیز قربانی کردند و حدیبیه جزء حرم نیست. ولی بنا به مذهب امامیه در مورد اول تنها برای مریض و در مورد دوم محصور به دشمن است
1) في المصدر: بالقتال.
2) ان يغروه خ ل. أقول: هو الموجود في المصدر.
3) في المصدر: و قيل: لان كل حرمة تستحل فلا يجوز الأعلي وجه المجازاة.
4) في المصدر: اي اتموهما بمناسكهما و حدودهما و تأدية كل ما فيهما، عن ابن عبّاس و مجاهد و قيل: معناه اقيموها إلي آخر ما فيهما و هو المروي عن أمير المؤمنين و عليّ بن الحسين عليهما السلام و عن سعيد بن جبير و مسروق و السدي و قوله: «للّه» أي اقصدوا بهما التقريب إلي اللّه اه.
و إن كان الإحرام بالحج فمحله مني يوم النحر و إن كان الإحرام بالعمرة فمحله مكة. (1).
قوله تعالي لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللَّهُ بِشَيْءٍ مِنَ الصَّيْدِ .
قال البيضاوي نزلت عام الحديبية ابتلاهم الله بالصيد و كانت الوحوش تغشاهم في رحابهم (2)بحيث يتمكنون من صيدها أخذا بأيديهم و طعنا برماحهم و هم محرمون و التقليل و التحقير في بشيء للتنبيه علي أنه ليس من العظائم التي تدحض الإقدام كالابتلاء ببذل الأنفس و الأموال فمن لم يثبت عنده كيف يثبت عند ما هو أشد منه لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَخافُهُ بِالْغَيْبِ ليتميز الخائف من عقابه و هو غائب منتظر لقوة إيمانه ممن لا يخافه لضعف قلبه و قلة إيمانه فذكر العلم و أراد وقوع المعلوم و ظهوره أو تعلق العلم فَمَنِ اعْتَدي بَعْدَ ذلِكَ بعد ذلك الابتلاء بالصيد. (3).
قوله تعالي وَ ما لَهُمْ أَلَّا يُعَذِّبَهُمُ اللَّهُ قال البيضاوي أي و ما لهم مما يمنع تعذيبهم متي ذلك (4)و كيف لا يعذبون وَ هُمْ يَصُدُّونَ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ و حالهم ذلك و من صدهم عنه إلجاء الرسول صلي الله عليه و آله و المؤمنين إلي الهجرة و إحصارهم عام الحديبية وَ ما كانُوا أَوْلِياءَهُ مستحقين ولاية أمره مع شركهم و هو رد لما كانوا يقولون نحن ولاة البيت و الحرم فنصد من نشاء و ندخل من نشاء إِنْ أَوْلِياؤُهُ إِلَّا الْمُتَّقُونَ من الشرك الذين لا يعبدون فيه غيره و قيل الضميران لله وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ أن لا ولاية لهم عليه. (5).
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ لا يريد به حالا و لا استقبالا و إنما يريد استمرار الصد منهم و لذلك حسن عطفه علي الماضي وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ
و اگر احرام در حجّ باشد محل آن، منی در روز قربانی است و در احرام عمره محل قربانی مکه است. (6)
«لَیَبْلُوَنَّکُمُ اللَّهُ بِشَیْءٍ مِنَ الصَّیْد»
بیضاوی گوید: این آیه در سال حدیبیه نازل شد که خداوند مسلمانان را با شکار امتحان کرد و حیوانات وحشی در دسترس آنان قرار گرفت به گونه ای که می توانستند آن را با ضربات نیزه و با دستان خود شکار کنند در حالی که در احرام بودند. تقلیل و کوچک شمردن در «بشیء» برای آگاه کردن بر این مسأله بوده که این آزمایش از جمله امتحان های مهم و بزرگی نبود که پاها را بلغزاند مانند فدا کردن جان و مال. پس کسی که در این امتحان ثابت قدم نباشد چگونه می تواند در امتحان های سخت تر ثابت قدم گردد. «لیعلم الله من یخافه بالغیب» تا بدین وسیله کسانی را که از مجازت الهی می ترسند و به خاطر قوّت ایمانشان در انتظار می مانند، از کسانی که به خاطر ضعف دل و کمبود ایمان از خداوند نمی ترسند، متمایز کند. در واقع خداوند علم (دانستن) را ذکر کرده و وقوع و ظهور معلوم (دانسته شده) یا متعلق علم را اراده کرده است. «من اعتدی بعد ذلک» هر کس پس از این آزمودن با شکار تعدی و نافرمانی کند. (7)
بیضاوی در تفسیر این فرموده خداوند «و ما لهم أن لا یعذّبهم الله» گوید: یعنی چون اینگونه شود چه چیز مانع از عذاب و شکنجه خداوند بر آنان می شود؟ و چگونه عذاب الهی دامنگریشان نگردد؟ «و هم یصدّون عن المسجد الحرام» در حالی که از ورود به مسجد الجرام جلوگیری می کنند. و هر کس آنان را از مسجد الحرام منع کرد، و پیامبر و مؤمنان را مجبور به هجرت کردند و در سال حدیبیه آنان را محاصره کردند. «و ما کانوا اولیاءه» آنان با وجود شرکشان شایستگی زمامداری و مراقبت از مسجد الحرام را ندارند و این آیه پاسخی است به آنچه می گفتند: ما زمامدار کعبه و حرم هستیم و هر کس را بخواهیم از ورود به حرم منع می کنیم و هر کس را بخواهیم راه می دهیم. «أنّ أولیاءه الا المتقون» زمامداران آن فقط کسانی هستند که از شرک پرهیز می کنند و در آن جز خدای یکتا را عبادت نمی کنند. و بعضی گفته اند: مرجع هر دو ضمیر خداوند است. «و لکنّ أکثرهم لا یعلمون» بیشتر مشرکان نمی دانند که زمامداری حرم حقّ آنان نیست. (8)
«إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللَّه وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ» مقصود از ممانعت فقط در زمان حال یا آینده نیست بلکه مقصود استمرار و پیوستگی ممانعت آن ها می باشد و از این جهت عطف این جمله بر فعل ماضی نیکو است. مسجد حرام
عطف علي اسم الله الَّذِي جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ أي المقيم و الطارئ وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ مما ترك مفعوله ليتناول كل متناول بِإِلْحادٍ عدول عن القصد بِظُلْمٍ بغير حق و هما حالان مترادفان أو الثاني بدل من الأول بإعادة الجار أو صلة له أي ملحدا بسبب الظلم كالإشراك و اقتراف الآثام نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ جواب لمن. (1).
و قال الطبرسي رحمه الله قيل إن الآية نزلت في الذين صدوا رسول الله صلي الله عليه و آله عام الحديبية. (2).
و قال رحمه الله في قوله تعالي إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ المراد بالبيعة هنا بيعة الحديبية و هي بيعة الرضوان بايعوا رسول الله صلي الله عليه و آله علي الموت إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ يعني أن المبايعة معك تكون مبايعة مع الله لأن طاعتك طاعة الله و إنما سميت بيعة لأنها عقدت علي بيع أنفسهم بالجنة للزومهم في الحرب النصرة يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ أي عقد الله في هذه البيعة فوق عقدهم لأنهم بايعوا الله ببيعة نبيه فكأنهم بايعوه من غير واسطة و قيل معناه قوة الله في نصرة نبيه فوق نصرتهم إياه أي ثق بنصرة الله لك لا بنصرتهم و إن بايعوك و قيل نعمة الله عليهم بنبيه فوق أيديهم بالطاعة و المبايعة و قيل يد الله بالثواب و ما وعدهم علي بيعتهم من الجزاء فوق أيديهم بالصدق و الوفاء فَمَنْ نَكَثَ أي نقض ما عقد من البيعة فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلي نَفْسِهِ أي يرجع ضرر ذلك النقض عليه و ليس له الجنة و لا كرامة وَ مَنْ أَوْفي أي ثبت علي الوفاء بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ من البيعة فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً أي ثوابا جزيلا سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ أي الذين تخلفوا عن صحبتك في وجهتك و عمرتك و ذلك أنه صلي الله عليه و آله لما أراد المسير إلي مكة عام الحديبية معتمرا و كان في ذي القعدة من سنة ست من الهجرة استنفر من حول المدينة من الأعراب إلي الخروج معه و هم غفار و أسلم و مزينة و جهينة و
عطف بر اسم (الله) است. «الَّذِی جَعَلْناهُ لِلنَّاس سَواءً الْعاکِفُ فِیهِ وَ الْباد» مقصود انسان مقیم و رهگذر است. «و من یرد فیه» مفعول این جمله ذکر نشده تا هر چیزی را شامل شود. «بالحاد» عدول کردن از اعتدال و میانه روی. «بظلم» به ناحقّ. این دو عبارت، دو حال مفرد هستند، یا اینکه دومی بدل از اولی است که با تکرار حرف جرّ یا صله آن ذکر شده است، یعنی (ملحداً بسبب الظلم) مانند شرک ورزیدن و ارتکاب گناهان. «نذقه من عذاب الیم» جوابی برای حرف شرط (من) در ابتدای آیه است. (3)
طبرسی گوید: گفته شده: این آیه در باره کسانی نازل شد که در سال حدیبیه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را از ورود به مکه منع کردند.(4)
و طبرسی در تفسیر این آیه «إِنَّ الَّذِینَ یُبایِعُونَکَ» گوید: منظور از بیعت در این آیه بیعت حدیبیه است که همان بیعت رضوان میباشد که مسلمانان در این روز با پیامبر بیعت مرگ نمودند. «إِنَّما یُبایِعُونَ اللَّهَ» یعنی: بیعت با تو بیعت با خدا است، زیرا اطاعت از تو اطاعت از خدا است، و علّت اینکه بیعت را بیعت نامند، برای اینکه بیعت بر این اساس بسته میشود که بیعت کنندگان جان های خویش را در مقابل بهشت معامله میکنند، تا در جنگ پیروزیشان حتمی باشد. «یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ» یعنی: در این بیعت قرار داد خداوند مهمتر از قرار داد آنان است، زیرا اینان به وسیله بیعت با پیامبر خدا با خدا بیعت نمودهاند، پس مانند آن کسی است که مستقیم با خدا بیعت کردهاند. و گفته شده: یعنی ای پیامبر بدان که نیروی الهی در یاریت از نیروی اینان که با تو بیعت میکنند برتر است، و باید به یاری خدا تکیه کنی نه به یاری اینان هر چند که با تو بیعت نمودهاند. و گفته شده: یعنی نعمت خدا بر آنان به وسیله پیامبرش برتر است از نعمت آنان که طاعت و بیعت باشد. و گفته شده: یعنی نعمت خداوند که ثواب و پاداش او در برابر بیعتشان است برتر است از نعمت آنان که صداقت و وفاداری در بیعت باشد. «فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّما یَنْکُثُ عَلی نَفْسِهِ» یعنی: هر کس بیعت شکنی کند زیان عملش به خودش باز خواهد گشت، و دیگر از نعمت بهشت و کرامت الهی بهرهای نخواهد داشت. «وَ مَنْ أَوْفی» یعنی: کسی که بر وفاء ثابت قدم ماند. «بِما عاهَدَ عَلَیْهُ اللَّهَ» نسبت به پیمان و بیعتی که انجام داده است. «فَسَیُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً» یعنی به زودی پاداشی با ارزش به او خواهیم داد. «سَیَقُولُ لَکَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ» یعنی آنان که از همراهی تو تخلّف ورزیدند و حاضر نشدند همراه تو به سفر مکه و عمره بیایند، و جریان بدین قرار بود هنگامی که پیامبر اکرم در سال حدیبیه اراده فرمودند به منظور انجام مراسم عمره به مکه بروند - و این در سال ششم هجرت و در ماه ذیقعده بود - و اعراب اطراف مدینه که قبیلههای غفّار، أسلم، مزینة، جهینة،
أشجع و الدئل حذرا من قريش أن يعرضوا له بحرب أو بصد و أحرم بالعمرة و ساق معه الهدي ليعلم الناس أنه لا يريد حربا فتثاقل عنه كثير من الأعراب فقالوا نذهب معه إلي قوم قد جاءوه و قتلوا أصحابه فتخلفوا عنه و اعتلوا بالشغل فقال سبحانه إنهم يقولون لك إذا انصرفت إليهم فعاتبتهم علي التخلف عنك شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا عن الخروج معك فَاسْتَغْفِرْ لَنا في قعودنا عنك فكذبهم الله تعالي فقال يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ أي لا يبالون استغفر لهم النبي أم لا قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ لَكُمْ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً إِنْ أَرادَ بِكُمْ ضَرًّا أَوْ أَرادَ بِكُمْ نَفْعاً أي غنيمة (1)و ذلك أنهم ظنوا أن تخلفهم عن النبي صلي الله عليه و آله يدفع عنهم الضر أو يعجل لهم النفع بالسلامة في أنفسهم و أموالهم فأخبرهم سبحانه أنه إن أراد بهم شيئا من ذلك لم يقدر أحد علي دفعه عنهم بَلْ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً أي عالما بما كنتم تعملون في تخلفكم بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ يَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ إِلي أَهْلِيهِمْ أَبَداً أي ظننتم أنهم لا يرجعون إلي من خلفوا بالمدينة من الأهل و الأولاد لأن العدو يستأصلهم و يصطلمهم وَ زُيِّنَ ذلِكَ فِي قُلُوبِكُمْ أي زين الشيطان ذلك الظن في قلوبكم وَ ظَنَنْتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ في هلاك النبي صلي الله عليه و آله و المؤمنين و كل هذا من الغيب الذي لا يطلع عليه أحد إلا الله فصار معجزا لنبينا صلي الله عليه و آله وَ كُنْتُمْ قَوْماً بُوراً أي هلكي لا تصلحون لخير و قيل قوما فاسدين.
سَيَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ يعني هؤلاء إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلي مَغانِمَ لِتَأْخُذُوها يعني غنائم خيبر ذَرُونا نَتَّبِعْكُمْ أي اتركونا نجيء معكم و ذلك أنهم لما انصرفوا من الحديبية بالصلح وعدهم الله سبحانه فتح خيبر و خص بغنائمها من شهد الحديبية فلما انطلقوا إليها قال هؤلاء المخلفون ذَرُونا نَتَّبِعْكُمْ فقال سبحانه يُرِيدُونَ أَنْ يُبَدِّلُوا كَلامَ اللَّهِ أي مواعيد الله لأهل الحديبية بغنيمة خيبر خاصة أرادوا تغيير ذلك بأن يشاركوهم فيها و قيل يريد أمر الله لنبيه أن لا يسير معه منهم أحد قُلْ
اشجع، دئل بودند، برای آنکه مبادا از طرف قریش متعرّض حضرت شوند و با او جنگ کنند یا مانع سفر او گردند همراه حضرت به راه افتادند، و حضرت در میقات به عنوان عمره احرام بستند و قربانی خود را نیز همراه خود راه انداخت تا مردم بدانند که سر جنگ ندارد، عدّهای از اعراب که دیدند حضرت با احرام حرکت میکند از ادامه سفر سر بازدند و گفتند: ما به طرف مردمی میرویم که آمدهاند و یاران پیامبر را کشتهاند، و لذا پشت به حضرت کردند و هر کدام به بهانه کاری جا ماندند، و خداوند میفرماید: اگر آنان را به خاطر سرپیچی سرزنش کنی در جوابت خواهند گفت: «شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا» اموال و خانوادههای ما مانع شد که با تو همراه شویم. «فَاسْتَغْفِرْ لَنا» به خاطر این گناه و تخلّف از خدا برای ما آمرزش بخواه. «یَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَیْسَ فِی قُلُوبِهِمْ» ولی خداوند آنان را تکذیب کرده میفرماید اینان در این عذرخواهی هم دروغ میگویند و از دل هاشان خبر می دهد که اینان باک ندارند که پیامبر برای آنان طلب آمرزش بکند یا نکند. «قُلْ فَمَنْ یَمْلِکُ لَکُمْ مِنَ اللَّهِ شَیْئاً إِنْ أَرادَ بِکُمْ ضَرًّا أَوْ أَرادَ بِکُمْ نَفْعاً» (نفعا) در اینجا به معنی غنیمت جنگی است. و علّت بیان این قسمت آن است که متخلّفین گمان میکردند تخلّف از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و سلم میتواند زیانی را از آنان دفع کند، یا آنکه برای آنان متضمّن سودی باشد که از نظر جان و مالشان در سلامت باشند، بدین جهت خداوند به آنان خبر داد که اگر خداوند بخواهد ضرری به مال یا جانشان وارد کند کسی نمیتواند این ضرر را از آنان دور نماید. «بَلْ کانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیراً» یعنی: خداوند نسبت به تخلّف شما آگاه است. «بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ یَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ إِلی أَهْلِیهِمْ أَبَداً» یعنی: شما گمان میکنید که پیامبر و همراهانش به سوی خانوادههای خود که در مدینه بر جای گذاشتهاند باز نخواهند گشت، زیرا دشمن آنان را خواهد کشت و اسیر خواهد گرفت. «وَ زُیِّنَ ذلِکَ فِی قُلُوبِکُمْ» یعنی: شیطان این خیال باطل را در دل هایتان زینت داده آن را تقویت میکند. «وَ ظَنَنْتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ» و در مورد هلاکت پیامبر و مؤمنان گمان بد بردید، و تمام این قسمت اخبار از غیب بوده است که غیر از خدا کسی از آن آگاه نبوده است و لذا این آیه برای پیامبر معجزهای بوده است. «وَ کُنْتُمْ قَوْماً بُوراً» یعنی: شما قومی هستید که شایسته نیکی نبوده سزاوار هلاکت میباشید. و گفته شده: یعنی شما مردمی فاسد هستید.
«سَیَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ» یعنی: به زودی این تخلّف کنندگان خواهند گفت: «إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلی مَغانِمَ لِتَأْخُذُوها» یعنی: ای مؤمنین هر گاه برای تصرّف غنائم جنگی خیبر رفتید. «ذَرُونا نَتَّبِعْکُمْ» بگذارید ما نیز همراه شما بیائیم. و علّت این گفتار آن است که پس از آنکه پیامبر و مسلمانان در سال حدیبیه با صلح بازگشتند خداوند به آنان وعده فرمود که خیبر را فتح خواهند نمود، و غنائم جنگی خیبر را هم اختصاص داد به کسانی که در جریان صلح حدیبیه شرکت داشتهاند، پس از آنکه مسلمانان عازم خیبر شدند تخلّف کنندگان از حدیبیه گفتند: بگذارید ما هم دنبال شما بیائیم، لذا خداوند فرمود: «یُرِیدُونَ أَنْ یُبَدِّلُوا کَلامَ اللَّهِ» یعنی تخلّفکنندگان می خواهند وعده الهی را در مورد اختصاص غنائم خیبر به شرکت کنندگان در صلح حدیبیه تغییر دهند، و خود را در این غنائم جنگی شریک آنان سازند. و گفته شده: یعنی میخواهد فرمان خدا را که فرموده است احدی از تخلّف کنندگان حق ندارند همراه مؤمنین به طرف خیبر روند تغییر دهند. «قُلْ
1) فيه اختصار، و الموجود في المصدر: اي فمن يمنعكم من عذاب اللّه ان أراد بكم سوءا او نفعا، اي غنيمة، عن ابن عبّاس.
لَنْ تَتَّبِعُونا كَذلِكُمْ قالَ اللَّهُ مِنْ قَبْلُ أي قال الله بالحديبية قبل خيبر و قبل مرجعنا إليكم أن غنيمة خيبر لمن شهد الحديبية لا يشركهم فيها غيرهم فَسَيَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنا أن نشارككم في الغنيمة بَلْ كانُوا لا يَفْقَهُونَ الحق إِلَّا قَلِيلًا أي إلا فقها قليلا أو شيئا قليلا. (1).
قوله تعالي إِلي قَوْمٍ أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ قد مر تفسيره في باب نوادر الغزوات .
لَيْسَ عَلَي الْأَعْمي حَرَجٌ أي ضيق في ترك الحضور (2)مع المؤمنين في الجهاد قال مقاتل عذر الله أهل الزمانة و الآفات الذين تخلفوا عن المسير إلي الحديبية بهذه الآية.
قوله تعالي إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ يعني بيعة الحديبية تحت الشجرة المعروفة و هي شجرة السمرة و تسمي بيعة الرضوان لهذه الآية و رضي الله سبحانه عنهم هو إرادته تعظيمهم و إثابتهم فَعَلِمَ ما فِي قُلُوبِهِمْ من صدق النية في القتال و الكراهة له لأنه بايعهم علي القتال و قيل ما في قلوبهم من الصبر و اليقين و الوفاء فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ و هي اللطف المقوي لقلوبهم و الطمأنينة وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً يعني فتح خيبر و قيل فتح مكة وَ مَغانِمَ كَثِيرَةً يَأْخُذُونَها يعني غنائم خيبر فإنها كانت مشهورة بكثرة المال و العقار و قيل يعني غنائم هوازن بعد فتح مكة. (3)
أقول: قد مضي تفسير بقية الآيات في باب نوادر الغزوات.
قوله تعالي وَ هُوَ الَّذِي كَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ أي بالرعب قيل سبب نزوله أن المشركين بعثوا أربعين رجلا عام الحديبية ليصيبوا من المسلمين فأتي بهم إلي النبي صلي الله عليه و آله أساري فخلي سبيلهم عن ابن عباس و قيل إنهم كانوا ثمانين رجلا من أهل مكة هبطوا من جبل التنعيم عند صلاة الفجر عام الحديبية ليقتلوهم
لَنْ تَتَّبِعُونا کَذلِکُمْ قالَ اللَّهُ مِنْ قَبْلُ» یعنی: خداوند قبل از خیبر در جریان حرکت به سوی حدیبیه و پیش از بازگشت ما از حدیبیه فرموده است که شما حق ندارید دنبال ما راه بیفتید، زیرا غنیمت جنگی خیبر مخصوص آن کسانی است که در جریان حدیبیه حضور داشتهاند و دیگران حق ندارند با آنان شریک شوند «فَسَیَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنا» یعنی: به زودی تخلّف کنندگان از حدیبیه به شما خواهند گفت که خداوند به شما چنین فرمانی نداده است بلکه شما نسبت به ما حسادت میورزید که با شما در غنائم جنگی شریک شویم. «بَلْ کانُوا لا یَفْقَهُونَ» یعنی بلکه حقیقت را درک نمیکنند، و نمیفهمند که آنان را به چه چیزی دعوت میکنید. «إِلَّا قَلِیلًا» یعنی جز اندکی نمیفهمند یا کم درک میکنند. (4)
تفسیر این آیه «الی قوم اُولی بأس شدید» در باب نوادر غزوه های ذکر شد.
«لَیْسَ عَلَی الْأَعْمی حَرَجٌ» یعنی: برای نابینایان اگر به جهاد نروند سخت گیری در کار نیست. مقاتل گوید: خداوند در این آیه افراد زمینگیر و بیماران را که از حرکت به سوی حدیبیه تخلّف نمودهاند معذور شناخته است.
«لإِذْ یُبایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ» یعنی بیعت حدیبیه در زیر درخت معروف که درخت سمرۀ بود. این بیعت را بیعت رضوان هم نامیدهاند، و علّت نامگذاری آن به (بیعت رضوان) همین آیه است که در آن از رضایت الهی به خاطر این بیعت یاد شده است، و رضایت خداوند از مؤمنین عبارت است از اراده تعظیم و احترام آنان و دادن پاداش به آنان. «فَعَلِمَ ما فِی قُلُوبِهِمْ» یعنی: خداوند از صدق نیت آنان در جنگ و بیمیلی ایشان نسبت به جهاد خبر دارد، زیرا پیامبر خدا با آنان بیعت به جهاد کرده است. و بعضی گفتهاند یعنی: خداوند از یقین و صبر و وفایی که در دل دارند با خبر است. «فَأَنْزَلَ السَّکِینَةَ عَلَیْهِمْ» و این سکینه عبارت است از یک لطف قوی نسبت به قلوب آنان و آرامشی که به آنان بخشیده است. «وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً» مقصود فتح خیبر است، و بعضی گفه اند: منظور از آن فتح مکه است. «وَ مَغانِمَ کَثِیرَةً یَأْخُذُونَها» یعنی: غنائم خیبر، زیرا غنائم خیبر مشهور بود و شامل اموال و باغ و بستانهای فراوانی بود. و گفته شده: منظور از این غنائم، غنائم جنگ هوازن پس از فتح مکه است.
می گویم: تفسیر بقیه آیات در باب نوادر معجزات ذکر شد.
«وَ هُوَ الَّذِی کَفَّ أَیْدِیَهُمْ عَنْکُمْ» یعنی با رعب و وحشت. ابن عباس گوید: سبب نزول این آیه آن است که مشرکین در سال صلح حدیبیه چهل نفر را فرستادند تا به مسلمانان آسیب برسانند، مسلمانان آنان را دستگیر کرده به حالت اسارت خدمت پیامبر صلی اللَّه علیه و آله آوردند، حضرت آنان را آزاد فرمود. و از انس روایت شده است که آنان هشتاد نفر از اهل مکه بودند که از کوه تنعیم به هنگام نماز صبح در سال حدیبیه سرازیر شدند تا مسلمانان را بکشند
فأخذهم رسول الله صلي الله عليه و آله و أعتقهم عن أنس و قيل كان رسول الله صلي الله عليه و آله جالسا في ظل شجرة و بين يديه علي عليه السلام يكتب كتاب الصلح فخرج ثلاثون شابا عليهم السلاح فدعا عليهم النبي صلي الله عليه و آله فأخذ الله تعالي بأبصارهم فقمنا فأخذناهم فخلي صلي الله عليه و آله سبيلهم فنزلت هذه الآية عن عبد الله بن المغفل وَ أَيْدِيَكُمْ عَنْهُمْ بالنهي مِنْ بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَكُمْ عَلَيْهِمْ ذكر الله تعالي منته علي المؤمنين بحجزه بين الفريقين حتي لم يقتتلا و حتي اتفق بينهم الصلح الذي كان أعظم من الفتح وَ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ أن تطوفوا و تحلوا من عمرتكم يعني قريشا وَ الْهَدْيَ مَعْكُوفاً أَنْ يَبْلُغَ مَحِلَّهُ أي و صدوا الهدي و هي البدن التي ساقها رسول الله صلي الله عليه و آله معه و كانت سبعين بدنة حتي بلغ ذا الحليفة فقلد البدن التي ساقها و أشعرها و أحرم بالعمرة حتي نزل بالحديبية و منعه المشركون و كان الصلح فلما تم الصلح نحروا البدن و ذلك قوله مَعْكُوفاً أي محبوسا من أَنْ يَبْلُغَ مَحِلَّهُ (1)أي منحره يعني مكة وَ لَوْ لا رِجالٌ مُؤْمِنُونَ وَ نِساءٌ مُؤْمِناتٌ يعني المستضعفين الذين كانوا بمكة بين الكفار من أهل الإيمان لَمْ تَعْلَمُوهُمْ بأعيانهم لاختلاطهم بغيرهم أَنْ تَطَؤُهُمْ بالقتل و توقعوا بهم فَتُصِيبَكُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّةٌ أي إثم و جناية أو عيب يعيبكم المشركون بأنهم قتلوا أهل دينهم و قيل هي غرم الدية و الكفارة في قتل الخطإ عن ابن عباس و ذلك أنهم لو كبسوا (2)مكة و فيها قوم مؤمنون لم يتميزوا من الكفار و لم يأمنوا أن يقتلوا المؤمنين فتلزمهم الكفارة و تلحقهم السيئة بقتل من علي دينهم فهذه المعرة التي صان الله المؤمنين عنها و جواب لو لا محذوف و تقديره لو لا المؤمنون الذين لم تعلموهم لوطئتم رقاب المشركين بنصرنا إياكم و قوله بِغَيْرِ عِلْمٍ موضعه التقديم لأن التقدير لو لا أن تطئوهم بغير علم و قوله لِيُدْخِلَ اللَّهُ فِي رَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ اللام متعلق بمحذوف دل عليه معني الكلام تقديره فحال بينكم و بينهم ليدخل الله في رحمته من يشاء يعني من أسلم من الكفار بعد الصلح و قيل ليدخل الله في رحمته أولئك
که رسول خدا آنان را دستگیر و سپس آزادشان فرمود. و از عبد اللَّه بن مغفل روایت شده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم زیر درختی نشسته بود در حالی که علی علیه السلام مشغول نوشتن صلحنامه بود که سی نفر جوان مسلح به طرف مسلمانان یورش آوردند.
پیامبر آنان را نفرین فرمود و خداوند بینایی را از آنان گرفت، ما برخاستیم و آنان را اسیر کردیم و پیامبر آزادشان فرمود که این آیه به دنبالش نازل شد. «وَ أَیْدِیَکُمْ عَنْهُمْ» و شما را از جنگ کردن با آنان نهی فرمود. «مِنْ بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَکُمْ عَلَیْهِمْ» خداوند منّتی را که بر مؤمنانی نهاد و مانع از درگیری و جنگ بین دو گروه شده تا آنکه بین آنان صلح برقرار گردیده است که این صلح بیش از فتح ارزش داشت. «وَ صَدُّوکُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ» یعنی قریش مانع شدند که شما به طواف خانه خدا رفته از احرام عمره خود محلّ شوید. «وَ الْهَدْیَ مَعْکُوفاً أَنْ یَبْلُغَ مَحِلَّهُ» یعنی: مانع از قربانی پیامبر که هفتاد شتر قربانی بود، شدند تا آنکه به محلی به نام ذی الحلیفه رسیدند، حضرت کوهان شتران خود را به علامت قربانی زخم کرده احرام عمره بست تا اینکه وارد حدیبیه شدند، و آنجا بود که مشرکین مانع رفتن آنان به طرف مکه شده، قرارداد صلح را بستند، پس از پایان قرارداد صلح شتران قربانی را همانجا ذبح کردند، و این است معنی معکوفا یعنی: قربانیان شما را حبس کرده نگذاشتند به محل قربانگاه خود که مکه بود برسند. «وَ لَوْ لا رِجالٌ مُؤْمِنُونَ وَ نِساءٌ مُؤْمِناتٌ» یعنی: مستضعفانی با ایمان که در مکه میان مشرکان بودند. «لَمْ تَعْلَمُوهُمْ» که بخاطر مخلوط بودن با دیگران آنان را عینا نمی شناختید. «أَنْ تَطَؤُهُمْ» آنان را با کشتن و زد و خورد پایمال کنید. «فَتُصِیبَکُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّةٌ» یعنی گناه و جنایت. و بعضی گفتهاند یعنی: با کشتن مؤمنین به شما عیب وارد شود و مشرکین شما را سرزنش نمایند که اینان اهل دین خود را کشتند. و از ابن عباس آمده است که منظور از آن دیه و کفاره قتل غیر عمدی است. زیرا اگر آنان وارد مکه می شدند با اینکه در میان آنان مؤمنان هستند، مؤمنان از کفار شناخته نمی شدند، و از کشتن مؤمنان در امان نبودند و کفاره به گردنشان میآمد، و به خاطر کشتن کسانی که بر دینشان بوده به گناه میافتادند، و این همان گناهی است که خداوند مؤمنان را از آن حفظ کرده است، و جواب لو لا محذوف است، و تقدیر آن چنین است (لو لا المؤمنون الذین لم تعلوهم لوطأتم رقاب المشرکین بنصرنا ایاکم) و «بِغَیْرِ عِلْمٍ» در موضع تقدیم است، زیرا تقدیر چنین است: (لو لا ان تطؤهم بغیر علم) و در «لِیُدْخِلَ اللَّهُ فِی رَحْمَتِهِ مَنْ یَشاءُ» لام متعلق است به محذوف است که معنی کلام بر آن دلالت می کند، تقدیرش چنین است: (فحال بینکم و بینهم لیدخل اللَّه فی رحمته من یشاء) یعنی: آنان که از کفار بعد از صلح اسلام آوردهاند، و بعضی هم گفتهاند یعنی: تا خدا آنان را
بسلامتهم من القتل و يدخل هؤلاء في رحمته بسلامتهم من الطعن و العيب لَوْ تَزَيَّلُوا أي لو تميز المؤمنون من الكافرين لَعَذَّبْنَا الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ أي من أهل مكة عَذاباً أَلِيماً بالسيف و القتل بأيديكم و لكن الله يدفع بالمؤمنين عن الكفار إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ إذ يتعلق بقوله لَعَذَّبْنَا أي لعذبنا الذين كفروا و أذنا لك في قتالهم حين جعلوا في قلوبهم الأنفة التي تحمي الإنسان أي حميت قلوبهم بالغضب ثم فسر تلك الحمية فقال حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ أي عادة آبائهم في الجاهلية أن لا يذعنوا لأحد و لا ينقادوا له و ذلك أن كفار مكة قالوا قد قتل محمد و أصحابه آباءنا و إخواننا و يدخلون علينا في منازلنا فتتحدث العرب أنهم دخلوا علينا علي رغم أنفنا و اللات و العزي لا يدخلونها علينا فهذه حمية الجاهلية التي دخلت قلوبهم و قيل هي أنفتهم من الإقرار لمحمد صلي الله عليه و آله بالرسالة و الاستفتاح ببسم الله الرحمن الرحيم حيث أراد أن يكتب كتاب العهد بينهم عن الزهري فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ إلي قوله كَلِمَةَ التَّقْوي و هي قول لا إله إلا الله وَ كانُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهْلَها قيل إن فيه تقديما و تأخيرا و التقدير كانوا أهلها و أحق بها أي كان المؤمنون أهل تلك الكلمة و أحق بها من المشركين و قيل كانوا أحق بنزول السكينة عليهم و أهلا لها و قيل كانوا أحق بمكة أن يدخلوها و أهلها وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً لما ذم الكفار بالحمية و مدح المؤمنين بلزوم الكلمة و السكينة بين علمه ببواطن سرائرهم و ما ينطوي عليه عقد ضمائرهم لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ قالوا إن الله تعالي أري نبيه في المنام بالمدينة قبل أن يخرج إلي الحديبية أن المسلمين دخلوا المسجد الحرام فأخبر بذلك أصحابه ففرحوا و حسبوا أنهم دخلوا مكة عامهم ذلك فلما انصرفوا و لم يدخلوا مكة قال المنافقون ما حلقنا و لا قصرنا و لا دخلنا المسجد الحرام فأنزل الله هذه الآية و أخبر أنه أري رسوله الصدق في منامه لا الباطل و أنهم يدخلونه و أقسم علي ذلك فقال لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ يعني العام المقبل إِنْ شاءَ اللَّهُ قال أبو العباس (1)استثني الله فيما يعلم
با سالم شدن از قتل در رحمت خود داخل کند و آنان را با سالم شدن از گناه و طعنه دیگران در رحمت خود وارد سازد. «لَوْ تَزَیَّلُوا» یعنی: اگر مؤمنان از کفار تمیز داده شوند «لَعَذَّبْنَا الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ» یعنی: کافران اهل مکه را عذاب میکردیم. «عَذاباً أَلِیماً» با شمشیر و کشته شدن آنان به دست شما، و لکن خداوند به واسطه حرمت اختلاط مؤمنان به کافران آنان را عذاب نمی فرماید. «إِذْ جَعَلَ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ» اذ متعلق است به (لعذبنا) است یعنی: حتما ما کافران را عذاب می کردیم و به شما در کشتن آنان اجازه دادیم چون در دل هایشان یک نوع تعصب و سرسختیها و خشم و نفرت وجود دارد، آن گاه این حمیت را معرفی کرده می فرماید: «حَمِیَّةَ الْجاهِلِیَّةِ» یعنی: همان عادت پدرانشان در دوران جاهلیت را دارند که هیچگاه حاضر نیستند احدی را قبول کنند و تسلیم او شوند، زیرا کفار مکه گفته بودند: محمد و یارانش پدران و برادران ما را کشتهاند و اینک وارد منزل های ما می شوند، و اعراب با خود گفتند که یاران محمد بر خلاف میل ما می خواهند بر ما وارد شوند و لات و عزی بت های ما نیز نمیخواهند اینان بر ما وارد شوند، و این یک نوع تعصب جاهلانه بود که وارد دل های آنان شده بود. زهری گفته است: منظور از حمیت جاهلیت سرسختی کفار بود از اقرار به رسالت حضرت محمد صلی اللَّه علیه و آله و نیز شروع نمودن صلحنامه حدیبیه که بین مسلمانان و آنان نوشته می شد به کلمه (بسم اللَّه الرحمن الرحیم). «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلی رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَ أَلْزَمَهُمْ کَلِمَةَ التَّقْوی» و کلمه تقوی عبارت است از کلمه (لا اله الا اللَّه). «وَ کانُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهْلَها» گفته شده است در این قسمت تقدیم و تأخیر است و تقدیر آن چنین است: (کانوا اهلها و احق بها) یعنی: مؤمنین اهل این کلمه بود، و از مشرکین نسبت به آن شایستهتر هستند، و بعضی هم گفتهاند: مؤمنان از نازل شدن سکینه بر آنان و از اهل مکه شایستهتر هستند. و بعضی گفتهاند: یعنی مؤمنان نسبت به مکه و وارد شدن به آن سزاوارتر از اهل آن هستند. «وَ کانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً» پس از آنکه کفار را به حمیت جاهلی مذمت کرده و مؤمنین را به پیروی از کلمه تقوی و داشتن آرامش مدح نمود، از آگاهی خود نسبت به ضمائر و نیات باطنی آنان اشاره فرمود. «لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیا بِالْحَقِّ» گفتند: خداوند متعال در مدینه پیش از حرکت به سوی حدیبیه در خواب به پیامبرش نشان داد که مسلمانان وارد مسجد الحرام شدهاند، حضرت جریان خواب خود را به یارانش فرمود، مسلمانان خوشحال شدند و فکر می کردند آنان امسال وارد مکه خواهند شد، پس از آنکه از حدیبیه بازگشتند و وارد مکه نشدند منافقان گفتند: نه ما سر تراشیدیم نه تقصیر کردیم و نه وارد مسجد الحرام شدیم، خداوند این آیه را نازل فرمود و خبر داد که خداوند در خواب به پیامبرش راست نشان داده است نه دروغ، و عاقبت مسلمانان وارد مسجد الحرام خواهند شد و بر این معنی هم سوگند خورده می فرماید: «لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ» یعنی سال آینده حتما وارد مسجد الحرام خواهید شد. «إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِینَ» ابو العباس ثعلب گوید: اینکه خداوند در مورد آنچه که می داند آن را مقید به خواست خود کرده است
1) في المصدر: قال أبو العباس ثعلب.
ليستثني الناس فيما لا يعلمون و قيل إن الاستثناء من الدخول و كان بين نزول الآية و الدخول سنة و قد مات منهم ناس في السنة فيكون تقديره ليدخلن كلكم إن شاء الله إذ علم أن منهم من يموت قبل السنة أو يمرض فلا يدخلها فأدخل الاستثناء لئلا يقع في الخبر خلف و قيل إن الاستثناء داخل علي الخوف و الأمن فأما الدخول فلا شك فيه و تقديره لتدخلن (1)آمنين من العدو إن شاء الله و قيل إن إن هاهنا بمعني إذ أي إذ شاء الله حين أري رسوله ذلك عن أبي عبيدة مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ أي محرمين يحلق بعضكم رأسه و يقصر بعض و هو أن يأخذ بعض الشعر لا تَخافُونَ مشركا فَعَلِمَ من الصلاح في صلح الحديبية ما لَمْ تَعْلَمُوا و قيل علم في تأخير دخول المسجد الحرام من الخير و الصلاح ما لم تعلموا أنتم (2)و هو خروج المؤمنين من بينهم و غير ذلك فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِكَ أي قبل الدخول فَتْحاً قَرِيباً يعني فتح خيبر أو صلح الحديبية. (3).
ثم قال رحمه الله قصة فتح الحديبية قال ابن عباس إن رسول الله صلي الله عليه و آله خرج يريد مكة فلما بلغ الحديبية وقفت ناقته و زجرها فلم تنزجر و بركت الناقة فقال أصحابه خلأت الناقة (4)فقال صلي الله عليه و آله ما هذا لها عادة و لكن حبسها حابس الفيل و دعا عمر بن الخطاب ليرسله إلي أهل مكة ليأذنوا له بأن يدخل مكة و يحل من عمرته و ينحر هديه فقال يا رسول الله ما لي بها حميم و إني أخاف قريشا لشدة (5)عداوتي إياها و لكن أدلك علي رجل هو أعز بها مني عثمان بن عفان فقال صدقت فدعا رسول الله صلي الله عليه و آله عثمان فأرسله إلي أبي سفيان و أشراف قريش يخبرهم أنه لم يأت لحرب و إنما جاء زائرا لهذا البيت معظما لحرمته (6)فاحتبسته
برای آن است که مردم در مورد چیزهایی که آگاه نیستند همیشه اراده خداوند را با گفتن کلمه انشاء اللَّه استثناء کنند. و بعضی گفته اند: کلمه ان شاء اللَّه در مورد وارد شدن به مکه بوده است، و بین نزول آیه و دخول مکه یک سال طول کشیده است، و در این بین کسانی از مردم مرده بودند، بنا بر این تقدیر آیه این است که اگر خداوند بخواهد همه شما وارد مسجد الحرام خواهید شد، زیرا خداوند می داند کسانی از این مردم پیش از رسیدن سال خواهند مرد یا بیمار خواهند شد و دیگر نمی توانند وارد مسجد الحرام شوند و لذا کلمه ان شاء اللَّه را اضافه نموده است تا در خبر تخلف نشده باشد. و بعضی گفتهاند: استثناء داخل است در خوف و امن، در مورد اصل وارد شدن به مسجد الحرام جای تردید نیست، و تقدیرش این است: شما حتما وارد مسجد الحرام می شوید، و اگر خدا بخواهد با امنیت وارد خواهید شد. ابو عبیده گفته است که (إن) در این آیه بمعنی (إذ) است یعنی اذ شاء اللَّه هنگامی که خداوند در خواب به پیامبرش نشان داد وارد مسجد الحرام خواهید شد. «مُحَلِّقِینَ رُؤُسَکُمْ وَ مُقَصِّرِینَ» یعنی در حالی که محرم هستید و بعضی از شماها سر خود را می تراشد، و بعضی تقصیر می کند، و تقصیر آن است که قسمتی از موی خود را بگیرند. «لا تَخافُونَ» از هیچ مشرکی نترسید.
«فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَمُوا» یعنی خداوند در تأخیر دخول مسجد الحرام چیزی را از خیر و صلاح می دانست که شما نمی دانستید، و آن عبارت بود از بیرون آمدن مؤمنین از میان آنان و مواردی از این قبیل. «فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِکَ» یعنی قبل از دخول مکه برای شما مقرر فرمود. «فَتْحاً قَرِیباً» مقصود فتح خیبر یا فتح حدیبیه است.
سپس طبرسی رحمه الله داستان فتح حدیبیه را ذکر کرده و گوید: ابن عبّاس گفته است: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از مدینه خارج شد در حالی که عازم مکه بود، همین که به حدیبیه رسید شتر سواری حضرت ایستاد، هر چه حضرت به ناقه نهیب زد که به راهش ادامه دهد حرکت نکرد و همانجا خوابید، یاران حضرت گفتند: شتر از پا در آمد، حضرت فرمودند: شتر من چنین عادتی نداشته است، گویا او را رفتن باز داشته است، پیامبر عمر بن الخطّاب را احضار کرد تا او را به سوی اهل مکه بفرستد تا به حضرت اجازه دهند وارد مکه شود و اعمال عمره خود را انجام دهد و شتر خود را قربانی نماید، عمر گفت: یا رسول اللَّه من در مکه دوست و رفیقی ندارم و از قریش میترسم، زیرا من سخت با آنان دشمن هستم، ولی شخصی را به شما معرّفی میکنم که او از نظر قریش از من عزیزتر است، و این شخص عثمان بن عفّان است، حضرت فرمودند: درست می گویی. رسول خدا، عثمان را فراخوانده او را به سوی ابو سفیان و اشراف قریش فرستاد تا به آنان خبر بدهد که برای جنگ نیامده است، و تنها برای زیارت خانه خدا آمده است تا حرمت بیت را تعظیم دارد.
1) في المصدر: لتدخلن المسجد الحرام آمنين.
2) في المصدر: ما لم تعلموه أنتم.
3) مجمع البيان 9: 126.
4) أي بركت و لم تبرح من مكانها.
5) شدة خ ل.
6) في سيرة ابن هشام 3: 363: فخرج عثمان الي مكّة فلقيه أبان بن سعيد بن العاص حين دخل مكّة او قبل ان يدخلها فحمله بين يديه ثمّ اجاره حتّي بلغ رسالة رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله اه.
قريش عندها فبلغ رسول الله صلي الله عليه و آله و المسلمين أن عثمان قد قتل فقال صلي الله عليه و آله لا نبرح حتي نناجز القوم فدعا الناس إلي البيعة فقام (1)رسول الله صلي الله عليه و آله إلي الشجرة فاستند إليها و بايع الناس (2)علي أن يقاتلوا المشركين و لا يفروا قال عبد الله بن مغفل كنت قائما علي رأس رسول الله صلي الله عليه و آله ذلك اليوم و بيدي غصن من السمرة أذب عنه و هو يبايع الناس فلم يبايعهم علي الموت و إنما بايعهم علي أن لا يفروا.
و روي الزهري و عروة بن الزبير و المسور بن مخرمة قالوا خرج رسول الله صلي الله عليه و آله من المدينة في بضع عشرة مائة من أصحابه حتي إذا كانوا بذي الحليفة قلد رسول الله صلي الله عليه و آله الهدي و أشعره و أحرم بالعمرة و بعث بين يديه عينا له من خزاعة يخبره عن قريش و سار رسول الله صلي الله عليه و آله حتي إذا كان بغدير الأشطاط قريبا من عسفان أتاه عينه الخزاعي فقال إني تركت كعب بن لؤي و عامر بن لؤي قد جمعوا لك الأحابيش و جمعوا لك جموعا و هم قاتلوك أو مقاتلوك و صادوك عن البيت فقال صلي الله عليه و آله روحوا فراحوا حتي إذا كانوا ببعض الطريق قال النبي صلي الله عليه و آله إن خالد بن الوليد بالغميم في خيل القريش (3)طليعة فخذوا ذات اليمين و سار صلي الله عليه و آله حتي إذا كان بالثنية بركت راحلته فقال صلي الله عليه و آله ما خلأت القصوي (4)و لكن حبسها حابس الفيل ثم قال و الله لا يسألوني (5)خطة يعظمون فيها حرمات الله
قریش عثمان را پیش خود نگه داشتند، خبر به پیامبر و مسلمانان دادند که عثمان کشته شد، حضرت فرمود: ما آرام نخواهیم گرفت تا با این قوم نبرد کنیم، و مردم را به بیعت فرا خواند، حضرت به پا خاست و بر درختی تکیه داد و با مردم بیعت فرمود که با مشرکین جنگ کنند و فرار نکنند. عبد اللَّه بن معقل گوید: من آن روز بالای سر رسول خدا ایستاده بودم و در دستم شاخهای از درخت بود و مردم را از اطراف حضرت دور می ساختم و حضرت با مردم بیعت میکردند، ولی پیامبر با مردم تا مرگ بیعت نمیکرد، بلکه با آنان بیعت میکرد که فرار نکنند.
زهری و عروة بن زبیر و مسوّر بن مخزمه گویند: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم همراه چند صد نفر از یارانش از حدیبیه بیرون آمد تا به ذی الحلیفه رسیدند، حضرت در اینجا قربانی خود را نشانه کرد و احرام عمره بست و یک نفر جاسوس از خزاعه پیشاپیش فرستاد تا برود و از طرف قریش برایش خبر بیاورد، حضرت حرکت کرد تا اینکه به عذر اشطاط نزدیکی عسفان رسید، در اینجا جاسوس خزاعی آمده گفت: من کعب بن لؤی و عامر بن لؤی را پشت سرگذاشتم در حالتی که دستهها و گروههای مختلفی را به منظور جنگ با تو جمع آوری نمودهاند و می خواهند با تو بجنگند و مانع شوند که به زیارت خانه کعبه بروی. حضرت به یاران خود فرمود: راه بیفتید، یاران حضرت حرکت کردند تا قسمتی راه رفتند، پیامبر فرمود: خالد بن ولید در غمیم به سرکردگی لشکری از قریش به عنوان پیشاهنگ لشکر آمده است، از طرف راست حرکت کنید. حضرت به راه خود ادامه داد تا به ثنیه رسید در اینجا شتر حضرت خوابید، حضرت فرمود: شترم (قصواء) خسته نشده است بلکه او را از ادامه حرکت باز داشته است، آن گاه رسول خدا فرمود: به خدا سوگند از من هیچ سرزمینی را نخواهید خواست که در آن شعائر الهی بزرگداشت میشود مگر آنان که آن سرزمین را به شما تحویل خواهم داد، سپس شتر خود را راند و شتر به راه افتاد.
1) فمال خ ل.
2) و بايعه الناس خ ل.
3) في خيل قريش خ ل.
4) في المصدر: القصواء بالمد، و في النهاية: و القصواء: الناقة التي قطع طرف اذنها، و لم تكن ناقة النبيّ صلّي اللّه عليه و آله قصواء و انما كان هذا لقبا لها، و قيل: كانت مقطوعة الاذن.
5) لا يسألونني خ ل. أقول: في السيرة: «ما خلات و ما هولها بخلق و لكن حبسها حابس الفيل عن مكة ، لا تدعونى قريش اليوم إلى خطة يسألوننى فيها صلة الرحم الا اعطيتهم اياها ».
إلا أعطيتهم إياها ثم زجرها فوثبت به قال فعدل حتي نزل بأقصي الحديبية علي ثمد قليل الماء إنما يتبرضه الناس تبرضا فشكوا إليه العطش فانتزع سهما من كنانته ثم أمرهم أن يجعلوه في الماء فو الله ما زال يجيش لهم بالري حتي صدروا عنه فبينما هم كذلك إذ جاءهم بديل بن ورقاء الخزاعي في نفر من خزاعة و كانوا (1)عيبة نصح رسول الله صلي الله عليه و آله من أهل تهامة فقال إني تركت كعب بن لؤي و عامر بن لؤي و معهم العوذ المطافيل و هم مقاتلوك و صادوك عن البيت فقال رسول الله صلي الله عليه و آله إنا لم نجئ لقتال أحد و لكنا جئنا معتمرين و إن قريشا قد نهكتهم الحرب و أضرت بهم فإن شاءوا ماددتهم مدة و يخلوا بيني و بين الناس و (2)إن شاءوا أن يدخلوا فيما دخل فيه الناس فعلوا و إلا فقد جموا و إن أبوا فو الذي نفسي بيده لأقاتلنهم علي أمري هذا حتي تنفرد سالفتي أو لينفذن الله تعالي أمره فقال بديل سأبلغهم ما تقول فانطلق حتي أتي قريشا فقال إنا قد جئناكم من عند هذا الرجل و إنه يقول كذا و كذا فقام عروة بن مسعود الثقفي فقال إنه قد عرض عليكم خطة رشد فاقبلوها و دعوني آته فقالوا ائته فأتاه فجعل يكلم النبي صلي الله عليه و آله و قال له رسول الله صلي الله عليه و آله نحوا من قوله لبديل فقال عروة عند ذلك أي محمد أ رأيت إن استأصلت قومك هل سمعت بأحد من العرب اجتاح (3)أصله قبلك و إن تكن الأخري فو الله إني لأري وجوها و أري أوباشا (4)من الناس خلقا (5)أن يفروا و يدعوك فقال له أبو بكر امصص بظر اللات (6)أ نحن نفر عنه و ندعه فقال من ذا قالوا أبو بكر قال أما و الذي نفسي بيده لو لا يد كانت لك عندي لم أجزك
راوی گوید: پیامبر به راه ادامه داد تا به انتهای حدیبیه رسید و سر چاهی فرود آمد که مختصری آب داشت که مردم آب خود را اندک اندک تهیه مینمودند، از تشنگی نزد پیامبر شکوه نمودند حضرت تیری از ترکش خود بیرون کشید و به آنان دستور داد آن را در میان آن آب کم بگذارند، به خدا سوگند هم چنان آب برای مردم میجوشید تا آنجا که همگی سیراب گشتند. در همین حال بدیل بن ورقاء خزاعی همراه با جماعتی از خزاعه به سوی آنان آمد و مردم خزاعة از اهل تهامة خیرخواه پیامبر خدا بودند، بدیل گفت: من کعب بن لؤی و عامر بن لؤی را در حالی که لشکری مجهّز کرده بودند پشت سر گذاشتم و آنان با تو خواهند جنگید و مانع ورودت به مکه خواهند شد. پیامبر فرمود: ما برای جنگ با کسی نیامدهایم، بلکه برای انجام اعمال عمره آمدهایم، قریش هم از جنگ خسته شدهاند و زیان فراوان دیدهاند، اگر خواستند برای آنان مهلتی تعیین میکنیم و در این مدّت بین ما و مردم فاصله نشوند، و اگر هم خواستند با مردم در عمره شرکت کنند، و گرنه همانگونه که جمع شدهاند باشند، و چنانچه پیشنهاد مرا نپذیرفتند به آن خدایی که جانم در کف قدرت او است به خاطر دین تا توان دارم با آنان خواهم جنگید تا آن گاه که فرمان خداوند اجراء شود. بدیل گفت: گفته شما را به آنان میرسانم، بدیل حرکت کرد تا آنکه وارد بر قریش شد و به آنان گفت: من از نزد محمّد میآیم و او چنین و چنان گفته است، عروة بن مسعود ثقفی به پاخاسته گفت: محمّد برنامه خوبی را به شما پیشنهاد کرده است از او بپذیرید و بگذارید تا من به نزد او بروم، گفتند: نزد او برو، عروه خدمت آن حضرت آمد و پیامبر با او به مذاکره پرداخت و همان سخنانی را که به بدیل گفته بود برای عروه نیز بیان کرد، عروه گفت: ای محمّد آیا می خواهی قومت را ریشهکن سازی؟ آیا هیچ شنیدهای مردی از عرب پیش از تو ریشه خود را قطع نماید؟ به خدا من جمعیّتی همراه شما میبینم و مردمی از قبائل مختلف که فرار خواهند کرد و تو را تنها خواهند گذاشت، ابو بکر گفت: چوچوله بت لات را بِمَک آیا ما از اطراف محمّد فرار میکنیم، و او را تنها می گذاریم؟! گفت: این چه کسی بود؟ گفت: ابو بکر است، عروه گفت: سوگند به آن خدایی که جانم در دست او است اگر یک نیکی پاداش نداده
بها لأجبتك قال و جعل يكلم النبي صلي الله عليه و آله و كلما كلمه أخذ بلحيته و المغيرة بن شعبة قائم علي رأس النبي صلي الله عليه و آله و معه السيف و عليه المغفر فكلما أهوي عروة بيده إلي لحية رسول الله صلي الله عليه و آله ضرب يده بنعل السيف و قال أخر يدك عن لحية رسول الله صلي الله عليه و آله قبل أن لا ترجع إليك فقال من هذا قالوا المغيرة بن شعبة قال (1)أي غدر أ و لست أسعي في غدرتك (2)قال و كان المغيرة صحب قوما في الجاهلية فقتلهم و أخذ أموالهم ثم جاء فأسلم فقال النبي صلي الله عليه و آله أما الإسلام فقد قبلنا و أما المال فإنه مال غدر لا حاجة لنا فيه.
ثم إن عروة جعل يرمق صحابة النبي صلي الله عليه و آله (3)إذا أمرهم رسول الله صلي الله عليه و آله ابتدروا أمره و إذا توضأ ثاروا (4)يقتتلون علي وضوئه و إذا تكلموا خفضوا أصواتهم عنده و ما يحدون إليه النظر تعظيما له قال فرجع عروة إلي أصحابه و قال أي قوم و الله لقد وفدت علي الملوك و وفدت علي قيصر و كسري و النجاشي و الله إن رأيت ملكا قط يعظمه أصحابه ما يعظم أصحاب محمد محمدا إذا أمرهم ابتدروا أمره و إذا توضأ كادوا يقتتلون علي وضوئه و إذا تكلموا خفضوا أصواتهم عنده و ما يحدون إليه النظر تعظيما له و إنه قد عرض عليكم خطة رشد فاقبلوها فقال رجل من بني كنانة دعوني آته فقال (5)ائته فلما أشرف عليهم قال رسول الله صلي الله عليه و آله هذا فلان و هو من قوم يعظمون البدن فابعثوها فبعثت له و استقبله القوم يلبون فلما رأي ذلك قال (6)سبحان الله ما ينبغي لهؤلاء أن يصدوا عن البيت فقام رجل
پیش من نداشتی جوابت را میدادم. راوی گوید: او به گفتگو با پیامبر ادامه داد و هر گاه با آن حضرت سخن می گفت ریش حضرت را در دست میگرفت، مغیرة بن شعبه که بالای سر حضرت ایستاده بود شمشیری در دست داشت و کلاهخودی بر سر، هر گاه عروه دست به طرف ریش پیامبر دراز میکرد مغیره با نوک غلاف شمشیر خود روی دست او می زد و میگفت: دستت را از ریش رسول خدا کنار بکش پیش از آنکه قطع شود، عروه پرسید: این چه کسی بود؟ گفتند: او مغیرة بن شعبه است، گفت: عجب خیانتکاری است، نمیخواهم از خیانتت به پیامبر سخن چینی کنم. راوی گوید: مغیره در دوران جاهلیّت با مردمی رفیق شد آنان را کشت و اموالشان را تصاحب کرد، سپس آمد اسلام آورد، حضرت رسول فرمودند: اسلام آوردن او را ما پذیرفتیم، امّا ثروتش را چون ثروتی است که با خیانت به دست آمده است بدان نیازی نداریم.
عروة زیر چشمی به یاران پیامبر نگاه میکرد میدید هر گاه پیامبر به آنان فرمانی میدهد فورا اجرا میکنند، و هر گاه میخواهد وضوء بگیرد بر سر قطرات آب وضویش همدیگر را میکشند، و هر گاه در پیشگاه او حرف میزنند با آهستگی سخن میگویند، و به خاطر تعظیم حضرتش سر به زیر افکنده به حضرت تند نگاه نمیکنند. راوی گوید: عروه به سوی یاران خود بازگشت و به آنان گفت: یاران محمّد عجب مردمی هستند! به خدا سوگند من بر پادشاهان وارد شدم و بر قیصر روم و کسرای فارس و نجاشی حبشه وارد شدم به خدا هیچ پادشاهی را ندیدم که یارانش به اندازه یاران محمّد او را تعظیم نمایند، هر گاه به آنان فرمانی می دهد فورا به اجرای آن میشتابند، و هر گاه وضوء میگیرد میخواهند بر سر قطرات آب وضویش همدیگر را بکشند، و هر گاه در پیشگاهش سخن میگویند آهسته حرف میزنند، و به احترام او تند به صورتش نگاه نمیکنند، و پیشنهاد خوبی به شما کرده است گفتهاش را بپذیرید. مردی از بنی کنانة گفت: بگذارید من به دیدار او بروم، گفتند: برو، همین که وارد بر پیامبر شد حضرت به یارانش فرمود: این شخص فلانی است و از قومی است که نسبت به قربانی احترام فوق العادهای دارند، قربانی خود را جلو او ببرید، قربانی را جلو او بردند و یاران پیامبر لبّیکگویان به استقبال او رفتند. همین که این برنامه را دید گفت: سبحان اللَّه این مردم سزاوار نیست که از زیارت خانه خدا منع شوند، مردی از میان آنان به پاخاست
1) فقال خ ل.
2) في السيرة أي غدر، و هل غسلت سوأتك الا بالامس. أراد عروة بقوله هذا ان المغيرة قبل إسلامه قتل ثلاثة عشرة رجلا من بني مالك من ثقيف فتهايج الحيان من ثقيف: بنو مالك رهط المقتولين و الاحلاف رهط المغيرة، فودي عروة المقتولين ثلاث عشرة دية و اصلح ذلك الامر.
3) في المصدر: اصحاب النبيّ صلّي اللّه عليه و آله.
4) صاروا خ ل.
5) في المصدر: فقالوا.
6) قال لاصحابه خ ل.
منهم يقال له مكرز بن حفص فقال دعوني آته فقالوا ائته فلما أشرف عليهم قال النبي صلي الله عليه و آله هذا مكرز و هو رجل فاجر فجعل يكلم النبي صلي الله عليه و آله فبينا هو يكلمه إذ جاء سهيل بن عمرو فقال صلي الله عليه و آله قد سهل الله عليكم أمركم فقال اكتب بيننا و بينك كتابا (1)فدعا رسول الله صلي الله عليه و آله علي بن أبي طالب عليه السلام فقال له اكتب بسم الله الرحمن الرحيم فقال سهيل أما الرحمن فو الله ما أدري ما هو و لكن اكتب باسمك اللهم فقال المسلمون و الله لا نكتبها إلا بسم الله الرحمن الرحيم فقال النبي صلي الله عليه و آله اكتب باسمك اللهم هذا ما قاضي (2)عليه محمد رسول الله صلي الله عليه و آله فقال سهيل لو كنا نعلم أنك رسول الله ما صددناك عن البيت و لا قاتلناك و لكن اكتب محمد بن عبد الله فقال النبي صلي الله عليه و آله إني لرسول الله و إن كذبتموني ثم قال لعلي عليه السلام امح رسول الله فقال يا رسول الله إن يدي لا تنطلق بمحو اسمك من النبوة فأخذه رسول الله صلي الله عليه و آله فمحاه ثم قال اكتب هذا ما قاضي عليه (3)محمد بن عبد الله
که نامش مکرز بن حفص بود، گفت: بگذارید من به نزد محمد روم، گفتند: برو، همین که بر یاران پیامبر وارد شد حضرت فرمود: این شخص مکرز است و مردی است بی دین. او با پیامبر به گفتگو پرداخت در این بین سهیل بن عمرو وارد شد، حضرت فرمود: کارتان آسان شد سهیل گفت: بین ما و خودتان چیزی بنویس، حضرت رسول علی علیه السلام را فرا خواند و به او فرمود: بنویس: (بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم) سهیل گفت: امّا رحمن به خدا که من نمیدانم چه کسی است، و لکن بنویس (باسمک اللهم) مسلمانان گفتند: به خدا غیر از بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم چیز دیگری نخواهیم نوشت، پیامبر فرمود: بنویس: (باسمک اللَّه هذا ما قاضی علیه محمّد رسول اللَّه) سهیل گفت: اگر ما تو را رسول خدا میشناختیم سدّ راه تو برای زیارت خانه خدا نمیشدیم، و با تو هم نمیجنگیدیم، ولی بنویس محمّد بن عبد اللَّه. حضرت رسول فرمود: هر چند شما نپذیرید من رسول خدا هستم و مرا تکذیب کردید. و سپس به علی علیه السلام فرمود: (رسول الله) را پاک کن. او گفت: ای رسول خدا دستانم نمی تواند نام تو را از پیامبری پاک کند. پیامبر آن را گرفت و پاک کرد. سپس فرمود: بنویس: «به نام خدا این نوشته قراردادی است که محمّد بن عبد اللَّه
1) في السيرة: فلما انتهي سهيل بن عمر و الي رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله تكلم فأطال الكلام و تراجعا ثمّ جري بينهما الصلح، فلما التأم الامر و لم يبق الا الكتاب وثب عمر بن الخطّاب فأتي أبا بكر فقال يا أبا بكر أ ليس برسول اللّه؟ قال: بلي قال أ و لسنا بالمسلمين؟ قال: بلي، قال أو ليسوا بالمشركين؟ قال: بلي قال: فعلام نعطي الدنية في ديننا؟ قال أبو بكر: يا عمر الزم غرزه، فاني اشهد انه رسول اللّه، قال عمر: و انا اشهد انه رسول اللّه، ثمّ أتي رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله فقال: يا رسول اللّه أ لست برسول اللّه؟ قال: بلي، قال: أو لسنا بالمسلمين؟ قال : بلي ، قال : أوليسوا بالمشركين؟ قال : بلي قال : فعلام نعطي الدنية في ديننا؟ قال « أنا عبدالله ورسوله لن اخالف امره ولن يضيعني » قال : فكان عمر يقول : ما زلت اتصدق و اصوم واصلي واعتق من الذي صنعت يومئذ مخافة كلامي الذي تكلمت به حين رجوت أن يكون خيرا. انتهي : أقول : ليتني كنت اعرف ما بال عمر يشك فورا حين يري ما يخالف رأيه منه صلي الله عليه و آله؟ ولم كان يتشجع حينما كان يري ان الصلح القي جرانه؟ ولم لم يقل : « فعلام نعطي الدنية في ديننا؟ » حين ما كان يفر من المشركين في غزوة أحد وغيرها ورسول الله صلي الله عليه وآله أحاطه المشركون من كل جانب؟!
2) قضي خ ل.
3) في السيرة: هذا ما صالح عليه محمّد بن عبد اللّه.
سهيل بن عمرو و اصطلحا علي وضع الحرب عن الناس عشر سنين يأمن فيهن الناس و يكف بعضهم عن بعض و علي أنه من قدم مكة من أصحاب محمد حاجا أو معتمرا أو يبتغي من فضل الله فهو آمن علي دمه و ماله و من قدم المدينة من قريش مجتازا إلي مصر أو الشام فهو آمن علي دمه و ماله فإن بيننا عيبة مكفوفة (1)و أنه لا إسلال و لا إغلال و أنه من أحب أن يدخل في عقد محمد و عهده دخل فيه و من أحب أن يدخل في عقد قريش و عهدهم دخل فيه.
فتواثبت خزاعة فقالوا نحن في عقد محمد و عهده و تواثبت بنو بكر فقالوا نحن في عقد قريش و عهدهم فقال رسول الله صلي الله عليه و آله علي أن يخلو (2)بيننا و بين البيت فنطوف فقال سهيل و الله ما تتحدث العرب أنا أخذنا ضغطة و لكن ذلك من العام المقبل فكتب فقال سهيل علي أنه لا يأتيك منا رجل و إن كان علي دينك إلا رددته إلينا و من جاءنا ممن معك لم نرده عليك فقال المسلمون سبحان الله كيف يرد إلي المشركين و قد جاء مسلما فقال رسول الله صلي الله عليه و آله من جاءهم منا فأبعده الله و من جاءنا منهم رددناه إليهم فلو علم الله الإسلام من قلبه جعل له مخرجا فقال سهيل و علي أنك ترجع عنا عامك هذا فلا تدخل علينا مكة فإذا كان عام قابل خرجنا عنها لك فدخلتها بأصحابك فأقمت بها ثلاثا و لا تدخلها بالسلاح إلا السيوف في القراب و سلاح الراكب و علي أن هذا الهدي حيث ما حبسناه محله لا تقدمه علينا فقال صلي الله عليه و آله نحن نسوق و أنتم تردون فبينا هم كذلك إذ جاء أبو جندل بن سهيل بن عمرو يرسف في قيوده قد خرج من أسفل مكة حتي رمي بنفسه بين أظهر المسلمين فقال سهيل هذا يا محمد أول ما أقاضيك عليه أن ترده فقال النبي صلي الله عليه و آله إنا لم (3)نرض بالكتاب بعد قال و الله إذا لا أصالحك علي
و سهیل بن عمرو بر آن توافق نمودهاند، و هر دو قرار گذاشتند که تا ده سال میان مردم جنگ برداشته شود و مردم در این مدّت در امان باشند، و به یکدیگر کاری نداشته باشند، و اینکه هر کس از یاران محمّد به منظور حج یا عمره یا تجارت وارد مکه شود از لحاظ جان و مال در امان باشد، و هر کس از قریش در راه مصر و شام عبورش به مدینه افتد از نظر جان و مال در امان است، و دو طرف نسبت به یکدیگر هیچ نوع کینهای در دل نداشته هیچکس دیگری خیانت و سرقت ننماید، و هر کس مایل بود وارد پیمان محمّد شود. و هر کس که می خواهد وارد عقد و پیمان قریش شود وارد شود.»
به دنبال این توافقنامه طایفه خزاعه شتاب کرده گفتند: ما وارد پیمان محمد شدیم، در مقابل آنان طایفه رقیبشان بنو بکر پیش آمده گفتند: ما هم در پیمان قریش وارد می شویم. پیامبر فرمودند و نیز اضافه کنید که میان ما و خانه کعبه مانع نشده تا برویم طواف کنیم؟ سهیل گفت: به خدا سوگند امکان ندارد، زیرا عرب خواهد گفت که ما را غافل گیر کرده در تنگنا گذاشتهاید، ولی از سال آینده مانعی نیست، این هم نوشته شد. آن گاه سهیل اضافه کرد که هیچکس از ما به سوی تو نیاید مگر او را به ما باز پس گردانی هر چند هم که بر دین تو باشد، و اما هر کس که از طرف تو به سوی ما آمد او را به تو بازنمی گردانیم. مسلمانان گفتند: سبحان اللَّه کسی که آمده و مسلمان شده است چگونه جایز است او را به مشرکین باز پس داد؟! حضرت رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله فرمودند: هر کس از ما نزد آنان رفت خدا او را بیشتر از ما دور سازد، و هر کس از آنان پیش ما آمد ما او را به آنان باز پس خواهیم داد، اگر خداوند بداند که قلباً اسلام آورده است پیش پای او راه نجاتی خواهد گذاشت. سهیل گفت: بنابراین مقرر شد که امسال از همین جا بازگردی و وارد مکه نشوی، سال آینده ما از مکه بیرون می رویم، و تو و یارانت وارد می شوی و سه روز در آن میمانی، و آن وقت هم با اسلحه وارد نمی شوی و سواره و پیاده افرادت باید سلاحشان در غلاف باشد، و نیز این قربانیها که امسال همراه آوردهاید هر جا که ما آن را متوقف ساختیم همانجا باید بماند، و حق ندارید آن ها را جلو ما بیندازید. حضرت فرمود: ما قربانی های خود را به طرف قربانگاه می بریم و شما نگذارید؟ در حالی که این مذاکرات رد و بدل می شد ناگهان دیدند ابو جندل بن سهیل بن عمرو در حالی که بر دست و پایش زنجیر بود به طرف پیامبر میآمد، ابو جندل از جنوب مکه از حبس مشرکین فرار کرده و خود را به مسلمانان رسانده بود. سهیل گفت: ای محمد این اولین مورد است که از تو می خواهم مطابق قرارداد حکم کنی و ابو جندل را که از دست ما گریخته است به ما تحویل دهی. حضرت فرمودند: هنوز ما قرارداد را تمام نکردهایم. سهیل گفت: به خدا سوگند دیگر در هیچ موردی با تو صلح نخواهم نمود. حضرت فرمود: پس بگذار این یک نفر در پناه من باشد. سهیل گفت: من حاضر نیستم او را به تو تحویل دهم.
شيء أبدا فقال النبي صلي الله عليه و آله فأجره (1)لي قال ما أنا بمجيره لك قال بلي فافعل قال ما أنا بفاعل قال مكرز بلي قد أجرناه قال أبو جندل بن سهيل معاشر المسلمين أرد إلي المشركين و قد جئت مسلما أ لا ترون ما قد لقيت (2)و كان قد عذب عذابا شديدا فقال عمر بن الخطاب و الله ما شككت منذ أسلمت إلا يومئذ فأتيت النبي صلي الله عليه و آله فقلت أ لست نبي الله قال بلي قلت أ لسنا علي الحق و عدونا علي الباطل قال بلي قلت فلم نعطي الدنية في ديننا إذا قال إني رسول الله و لست أعصيه و هو ناصري قلت أ و لست تحدثنا أنا سنأتي البيت و نطوف حقا قال بلي أ فأخبرتك أنا نأتيه (3)العام قلت لا قال فإنك تأتيه و تطوف به فنحر رسول الله صلي الله عليه و آله بدنة و دعا بحالقه فحلق شعره ثم جاءه نسوة مؤمنات فأنزل الله تعالي يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا جاءَكُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ الآية.
قال محمد بن إسحاق بن بشار (4)و حدثني بريدة بن سفيان عن محمد بن كعب أن كاتب رسول الله صلي الله عليه و آله في هذا الصلح كان علي بن أبي طالب عليه السلام فقال له رسول الله صلي الله عليه و آله اكتب هذا ما صالح عليه محمد بن عبد الله سهيل بن عمرو فجعل علي عليه السلام يتلكأ و يأبي أن يكتب إلا محمد رسول الله صلي الله عليه و آله فقال رسول الله صلي الله عليه و آله فإن لك مثلها تعطيها و أنت مضطهد (5)فكتب ما قالوا ثم رجع رسول الله صلي الله عليه و آله إلي المدينة فجاءه أبو بصير رجل من قريش و هو مسلم فأرسلوا في طلبه رجلين فقالوا:
حضرت فرمود: بلی انجام می دهی. سهیل گفت: من این کار را نخواهم کرد. مکرز گفت: بلی ما پناهندگی او را پذیرفتیم. ابو جندل گفت: ای مسلمانان آیا سزاوار است من دوباره تحویل مشرکین داده شوم، با اینکه مسلمان هستم، نمیبینید چه شکنجههایی را بر من وارد کردهاند و آثار شکنجههایی بر بدن او دیده می شد. عمر بن خطاب میگوید: به خدا سوگند هیچگاه در رسالت محمد شک نکرده بودم مگر در این روز، خدمت پیامبر صلی اللَّه علیه و آله رفتم و به او گفتم: مگر تو پیامبر خدا نیستی؟ گفت: چرا گفتم مگر ما بر حق نیستیم؟ و دشمن ما بر باطل نیست؟ فرمود: بلی. گفتم: پس چرا در دینمان تن به پستی می دهیم؟ فرمود: من رسول خدا هستم و نافرمانی او را نمی کنم و می دانم که خدا یاور من است. گفتم: مگر برای ما نمی گفتی که بزودی روانه خانه خدا شده به طواف می پردازیم؟ فرمود: بلی، گفتهام ولی آیا به تو گفتم: امسال ما موفق به طواف کعبه خواهیم شد؟ گفتم: نه، فرمود: پس خاطرت جمع باشد که به زودی خواهی آمد و به طواف کعبه خواهی پرداخت. رسول خدا یک شتر قربانی کرد و تیغ سلمانی خود را خواسته سر خود را تراشید سپس زنانی مؤمنه خدمت حضرتش آمدند، خداوند بزرگ این آیه را نازل فرمود: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا جاءَکُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ» تا پایان آیه.
محمد بن اسحاق بن یسار گوید: بریده بن سفیان از محمد بن کعب برایم نقل کرد که نویسنده رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در این صلح علی بن ابی طالب علیه السلام بود، رسول خدا به او فرمود: بنویس این است که آنچه که محمد بن عبد اللَّه و سهیل بن عمرو بر آن مصالحه نمودهاند، علی علیه السلام در نوشتن این متن درنگ می کرد و باز می ایستاد و نمی خواست با تعبیری غیر از پیامبر خدا از آن حضرت یاد کند، رسول خدا فرمود: تو نیز نظیر این برنامه را خواهی داشت، و در حالتی که مظلوم شدهای چنین متنی را امضاء خواهی نمود، علی علیه السلام هم آنچه گفته بودند نوشت، و سپس رسول خدا از این سفر به سوی مدینه بازگشت فرمود: در مدینه مردی از قریش که اسلام آورده بود به نام ابو بصیر خدمت پیامبر آمد، مردم قریش طبق قرارداد صلح دو نفر به سراغ او فرستادند، و یادآور شدند
1) ذكره بعد ذلك في التوضيح بالزاء.
2) في السيرة: فقال رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله: يا ابا جندل اصبر و احتسب فان اللّه جاعل لك و لمن معك من المستضعفين فرجا و مخرجا، انا قد عقدنا بيننا و بين القوم صلحا و اعطيناهم علي ذلك و أعطونا عهد اللّه و انا لا نغدر بهم.
3) أن تأتيه خ ل أقول: يوجد ذلك المصدر.
4) يسار خ ل. أقول: هذا هو الصحيح و في المصدر أيضا كذلك.
5) ايعاز الي ما ياتي في قصة الحكمين. و اضطهده: قهره و جار عليه.
العهد الذي جعلت لنا فدفعه إلي الرجلين فخرجا به حتي بلغا ذا الحليفة فنزلوا يأكلون (1)من تمر لهم فقال أبو بصير لأحد الرجلين إني لأري سيفك هذا جيدا (2)فاستله (3)و قال أجل إنه لجيد و جربت به ثم جربت فقال أبو بصير أرني أنظر إليه فأمكنه منه فضربه به حتي برد و فر الآخر حتي بلغ المدينة فدخل المسجد يعدو فقال رسول الله صلي الله عليه و آله حين رآه لقد رأي هذا ذعرا فلما انتهي إلي النبي صلي الله عليه و آله قال قتل و الله صاحبي و إني لمقتول قال فجاء أبو بصير فقال يا نبي (4)الله قد أوفي الله ذمتك و رددتني إليهم ثم أنجاني الله منهم فقال النبي صلي الله عليه و آله ويل أمه مسعر حرب لو كان له أحد (5)فلما سمع ذلك عرف أنه سيرده إليهم فخرج حتي أتي سيف البحر و انفلت منهم أبو جندل بن سهيل فلحق بأبي بصير فلا يخرج من قريش رجل قد أسلم إلا لحق بأبي بصير حتي اجتمعت (6)عليه عصابة قال فو الله لا يسمعون بعير لقريش قد خرجت إلي الشام إلا اعترضوا لها فقتلوهم و أخذوا أموالهم فأرسلت قريش إلي النبي صلي الله عليه و آله تناشده الله و الرحم لما أرسل إليهم فمن أتاه منهم فهو آمن فأرسل صلي الله عليه و آله إليهم فأتوه. (7).
ثم قال رحمه الله في ذكر عمرة القضاء و كذلك جري الأمر في عمرة القضاء في السنة التالية للحديبية و هي سنة سبع من الهجرة في ذي القعدة و هو الشهر الذي صده فيه المشركون عن المسجد الحرام فخرج النبي صلي الله عليه و آله و دخل مكة مع أصحابه معتمرين و أقاموا بمكة ثلاثة أيام ثم رجعوا إلي المدينة.
و عن الزهري قال بعث رسول الله صلي الله عليه و آله جعفر بن أبي طالب بين يديه إلي
که با ما عهدی بستهاید. ابو بصیر طبق قرارداد تحویل آن دو نفر داده شد، او را از مدینه بیرون بردند تا به محلی به نام ذو الحلیفه رسیدند پیاده شدند، تا از خرمایی که همراه داشتند بخورند، ابو بصیر به یکی از آن دو نفر گفت: راستی که میبینم شمشیرت بسیار عالی است، آن مرد شمشیر خود را از غلاف بیرون کشیده گفت: آری این شمشیر، شمشیر خوبی است و بارها هم آن را آزمایش کردهام: ابو بصیر گفت: آن را بده ببینم، مرد قریش شمشیر خود را به ابو بصیر داد، ابو بصیر قریشی را مهلت نداده با شمشیر خودش چنان ضربتی به او زد که جان داد. رفیق دیگرش از دیدن این صحنه گریخت و آمد تا به مدینه رسید، و دوان دوان، وارد مسجد حضرت رسول شد. حضرت که او را دید فرمود: این مرد صحنه هولانگیزی را مشاهده کرده است، همین که خدمت حضرت رسول رسید گفت: به خدا سوگند او دوستم را کشت، من هم کشته خواهم شد. راوی گوید: پس از مدتی ابو بصیر آمد و گفت: یا رسول اللَّه شما عهد خودت را وفا کردی و مرا به سوی آنان بازگرداندی ولی خداوند مرا از چنگال آنان نجات بخشید، حضرت فرمودند: ای وای اگر این مقتول کس و کاری داشته باشد، ابو بصیر باعث شعلهور شدن جنگی شدهای. ابو بصیر با شنیدن این سخنان از حضرت متوجه شد که دو باره او را نزد قریش بازخواهند گرداند، از مدینه بیرون آمد
تا اینکه خود را به محلی به نام سیف البحر رسانید، ابو جندل بن سهیل نیز از قریش گریخت و خود را به او رسانید، و از آن پس دیگر هیچ کس که مسلمان شده بود از میان قریش بیرون نمیآمد مگر آنکه به دسته ابو بصیر ملحق می شد، تا اینکه یک گروه زبده اطراف ابو بصیر جمع شدند، راوی می گوید: به خدا سوگند گروه جابر خبر بیرون آمدن هیچ قافلهای را از قریش که قصد شام داشت نمیشنید مگر آنکه بر آن شبیخون زده آنان را کشته اموالشان را بیغما می بردند. قریش به ناچار خدمت پیامبر فرستاده او را به خویشاوندی سوگند داد که قاصد نزد گروه جابر بفرستد و آنان را از این عمل باز دارد، و از این پس هر کس از میان قریش مسلمان شود و خدمت پیامبر رود در امان باشد، حضرت هم سراغ آنان فرستاد و آن ها نزد پیامبر حاضر شدند. (8)
سپس طبرسی رحمه الله در باره عمرة قضاء می گوید: همچنین سال بعد در عمرة القضاء، سال بعد از صلح حدیبیه که سال هفتم هجری در ماه ذیقعده بود در این ماه نیز مشرکین راه مسجد الحرام را بر پیامبر بستند اما پیامبر بیرون آمد و در حالی که احرام عمره بسته بودند با یاران خود وارد مکه شدند و سه روز در مکه مانده سپس به مدینه بازگشتند.
زهری گوید: رسول خدا جعفر بن ابی طالب را از پیش به نزد
1) فنزلا يأكلان خ ل. أقول: يوجد ذلك في المصدر.
2) سيفا جيدا خ ل: أقول: في المصدر: اني لاري سيفك هذا جيدا جدا.
3) فاستله الآخر خ ل.
4) يا رسول خ ل.
5) في السيرة: «ويل أمه محش حرب لو كان معه رجال» محش حرب اي انه يوقد الحرب و يهيجها و يشعل نارها، تقول: حش فلان النار يحشها: إذا اوقدها و جمع لها الحطب.
6) حتي اجتمع خ ل.
7) مجمع البيان 9: 116 و 119.
8) . مجمع البیان 9 : 116 - 119
ميمونة بنت الحارث العامرية فخطبها صلي الله عليه و آله فجعلت أمرها إلي العباس بن عبد المطلب و كانت تحته أختها أم الفضل بنت الحارث فزوجها العباس من رسول الله صلي الله عليه و آله فلما قدم رسول الله صلي الله عليه و آله أمر أصحابه فقال اكشفوا عن المناكب و اسعوا في الطواف ليري المشركون جلدهم و قوتهم فاستكف أهل مكة الرجال و النساء و الصبيان ينظرون إلي رسول الله صلي الله عليه و آله و أصحابه و هم يطوفون بالبيت و عبد الله بن رواحة يرتجز بين يدي رسول الله متوشحا بالسيف يقول:
خلوا بني الكفار عن سبيله *** قد أنزل الرحمن في تنزيله
في صحف تتلي علي رسوله *** اليوم نضربكم علي تأويله
كما ضربناكم علي تنزيله *** ضربا يزيل الهام عن مقيله
و يذهل الخليل عن خليله *** يا رب إني مؤمن بقيله
إني رأيت الحق في قبوله
و يشير بيده إلي رسول الله صلي الله عليه و آله و أنزل الله في تلك العمرة الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ و هو أن رسول الله صلي الله عليه و آله اعتمر في الشهر الحرام الذي صد فيه (1).
و قال في قوله تعالي إِذا جاءَكُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ قال ابن عباس صالح رسول الله صلي الله عليه و آله بالحديبية مشركي مكة علي أن من أتاه من أهل مكة رده عليهم و من أتي أهل مكة من أصحاب رسول الله صلي الله عليه و آله فهو لهم و لم يردوه عليه و كتبوا بذلك كتابا و ختموا عليه فجاءت سبيعة بنت الحارث الأسلمية مسلمة بعد الفراغ من الكتاب و النبي صلي الله عليه و آله بالحديبية فأقبل زوجها مسافر من بني مخزوم و قال مقاتل هو صيفي بن الراهب في طلبها و كان كافرا فقال يا محمد اردد علي امرأتي فإنك قد شرطت لنا أن ترد علينا من أتاك منا و هذه طينة الكتاب لم تجف بعد فنزلت الآية يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا جاءَكُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ من دار الكفر إلي دار الإسلام فَامْتَحِنُوهُنَّ قال ابن عباس امتحانهن أن يستحلفن ما خرجن
میمونة دختر حرث عامریه فرستاد و او را خواستگاری کرد. میمونة کار خودش را به عباس بن عبد المطلب رجوع کرد که خواهرش ام الفضل دختر حرث زنش بود، عباس نیز میمونة را به عقد رسول خدا در آورد، همین که رسول خدا وارد مکه شد به یاران خود دستور فرمود با سرها و شانههای برهنه به سرعت در طواف کعبه بچرخند تا مشرکین چالاکی و قدرت شما را ببینند، مردان و زنان و بچههای مکه بیرون آمده اطراف رسول خدا جمع شده از هر طرف به او و یارانش نگاه می کردند در حالی که حضرت و یاران اطراف خانه خدا طواف می کردند، و عبد اللَّه بن رواحه پیشاپیش رسول خدا با شمشیر برهنه رجز خوانده می گفت:
ای بچه کافرها از سر راه پیامبر کنار روید، که خداوند در قرآن او وحی نازل فرموده است.
در اوراقی که بر رسولش خوانده می شد، امروز طبق تأویل قرآن شما را خواهیم زد.
همانگونه که شما را طبق تنزیل قرآن زدیم، زدنی که سر از گردن میپرید.
به نحوی که دوست، دوست خود را فراموش می کند، خداوندا من به گفتارش ایمان دارم.
من حق را در پذیرش او دیدم.
و در حال رجز خواندن مرتب با دست خود اشاره به پیامبر می کرد، و خداوند در این عمره این آیه را نازل فرمود: «الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ»، و این بدان جهت بود که رسول خدا در ماه حرام احرام بست و مشرکین مانع آن حضرت شدند. (2)
در تفسیر این آیه «إِذا جاءَکُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِرات» گوید: ابن عباس گفته است: پیامبر خدا صلّی اللَّه علیه و آله در حدیبیه با مشرکان مکه مصالحه کرد بر اینکه اگر از اهل مکّه کسی به مدینه آمد او را به مکّه برگردانند و اگر کسی از اهل مکّه از اصحاب رسول خدا آمد او برای مردم مکّه باشد و او را برنمی گردانند. بر این مطلب قطع نامهای نوشتند و آن را مهر کردند. پس سبیعه دختر حارث اسلمیّه که مسلمان شده بود بعد از پایان قطع نامه آمد و پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله در حدیبیه بود پس شوهرش - بنا به گفته مقاتل شوهر او صیفی بن راهب بود - که از از سفر بنی مخزوم برمی گشت به دنبال او آمد. مسافر از بنی مخزوم. او کافر بود. پس گفت: ای محمّد زن مرا به من برگردان زیرا که شما شرط کردید که هر کس از ما نزد تو آید به ما برگردانی و این گل مهر قطع نامه است که هنوز خشک نشده است. آیه نازل شد «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا جاءَکُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ» ای کسانی که ایمان آوردهاید هر گاه زنانی که اظهار ایمان نموده نزد شما آمدند به عنوان مهاجرت از دار کفر به دار اسلام. «فامتحنوهن» آن ها را آزمایش کنید. ابن عباس گوید: امتحان و آزمایش این زنان چنین بود که آن ها را سوگند می دادند
من بغض زوج (1)و لا رغبة عن أرض إلي أرض و لا التماس دنيا و لا خرجت (2)إلا حبا لله و لرسوله فاستحلفها رسول الله صلي الله عليه و آله ما خرجت بغضا لزوجها و لا عشقا لرجل منا و ما خرجت إلا رغبة في الإسلام فحلفت بالله الذي لا إله إلا هو علي ذلك فأعطي رسول الله صلي الله عليه و آله زوجها مهرها و ما أنفق عليها و لم يردها عليه فتزوجها عمر بن الخطاب فكان رسول الله يرد من جاءه من الرجال و يحبس من جاءه من النساء إذا امتحن و يعطي أزواجهن مهورهن. قال الزهري و لما نزلت هذه الآية و فيها قوله وَ لا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِرِ طلق عمر بن الخطاب امرأتين كانتا له بمكة مشركتين قريبة بنت أمية بن المغيرة (3)فتزوجها بعده معاوية بن أبي سفيان و هما علي شركهما بمكة و الأخري أم كلثوم بنت عمرو بن جرول الخزاعية (4)أم عبد الله بن عمر فتزوجها أبو جهم بن حذافر بن (5)غانم رجل من قومه و هما علي شركهما و كانت عند طلحة بن عبيد الله أروي بنت ربيعة بن الحارث بن عبد المطلب ففرق بينهما الإسلام حين نهي القرآن عن التمسك بعصم الكوافر و كان طلحة قد هاجر و هي بمكة عند قومها كافرة ثم تزوجها في الإسلام بعد طلحة خالد بن سعيد بن العاص بن أمية و كانت ممن فر إلي رسول الله صلي الله عليه و آله من نساء الكفار فحبسها و زوجها خالدا و أميمة بنت بشر كانت عند ثابت بن الدحداحة (6)ففرت منه و هو يومئذ كافر إلي رسول الله صلي الله عليه و آله فزوجها رسول الله صلي الله عليه و آله سهل بن حنيف فولدت عبد الله بن سهل.
که از کینه و دشمنی شوهرشان و یا میل از شهری به شهری بیرون نیامدند و مهاجرت نکردند و یا برای طلب مال دنیا ترک شوهر و وطن نکرده باشند، و مهاجرت ننمودهاند مگر برای محبّت خدا و پیامبر او. رسول خدا سبیعه را سوگند داد که از دشمنی شوهرش و یا عشق به یکی از مردان مسلمان بیرون نیامده و جز برای میل به اسلام عازم نشده است. او سوگند یاد کرد به خدایی که جز او خدایی نیست جز برای خدا و شوق به اسلام نیامده است. پیامبر مهر او را با آنچه که خرج او کرده بود داد و او را به مکّه برنگردانید. عمر بن خطاب او را به ازدواج خود درآورد. رسول خدا هر کس از مردان که نزد او می آمد بازمی گردانید ولی هر زنی که می آمد امتحانش می کرد اگر برای خدا آمده بود نگاهش می داشت و مهر او را به شوهرانشان میپرداخت. زهری گوید: و چون این آیه نازل شد و در آن این جمله بود «وَ لا تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوافِرِ» عمر بن خطاب دو زنی را که در مکّه داشت و مشرک بودند یکی قرینه دختر امیّة بن مغیره و دیگری ام کلثوم دختر عمرو بن جرول خزاعیهای مادر عبد اللَّه بن عمر، را طلاق داد. قرینه را معاویه بن ابی سفیان به زنی گرفت و ام کلثوم را ابو جهم حذافة بن غانم که مردی از خویشان او بود تزویج کرد و آن ها هم بر شرک خود در مکّه باقی بودند، و زن طلحة بن عبید اللَّه اروی دختر ربیعة بن حرث بن عبد المطلب بود که اسلام میان آن ها جدایی انداخت وقتی که قرآن از تمسّک به عقد زنان کافر نهی کرد. طلحه به مکّه مهاجرت کرده و اروی در مکّه نزد خویشانش بود سپس، در اسلام بعد از طلحه خالد بن سعید بن عاص بن امیّه با او ازدواج کرد، و او از جمله زنان کافری بود که به سوی رسول خدا فرار کرد. پیامبر او را نگه داشت و به خالد نامبرده تزویج کرد، و دیگر امیمه دختر بشر زن ثابت بن دحداحه بود، او از نزد شوهرش که در آن روز کافر بود فرار کرد و پناه به پیامبر خدا آورد. رسول خدا او را به ازدواج سهل بن حنیف درآورد و عبد اللَّه ابن سهل از او به دنیا آمد.
1) الزوج خ ل.
2) و ما خرجت خ ل: أقول: في المصدر: و ما خرجن.
3) في المصدر: قرنية بنت ابي أميّة بن المغيرة. و في المحبر: قريبة و هي فاطمة بنت ابي امية بن المغيرة بن شداد الفهري.
4) في المحبر: ام كلثوم بنت جرزل بن مالك بن المسيب الخزاعيّ: و يأتي مثله بعد ذلك.
5) حذافة خ ل. أقول: في المصدر أيضا حذافة، و لكن استظهر المصنّف ان الصحيح حذيفة فتأمل.
6) في أسد الغابة: كانت قبل سهل تحت حسان بن الدحداحة راجعه ففيه اشكال في ذلك.
قال الشعبي و كانت زينب بنت رسول الله صلي الله عليه و آله امرأة أبي العاص بن الربيع فأسلمت و لحقت بالنبي صلي الله عليه و آله في المدينة و أقام أبو العاص مشركا بمكة ثم أتي المدينة فأمنته زينب ثم أسلم فردها عليه رسول الله صلي الله عليه و آله.
و قال الجبائي لم يدخل في شرط صلح الحديبية إلا رد الرجال دون النساء و لم يجر للنساء ذكر و إن أم كلثوم بنت عقبة بن أبي معيط جاءت مسلمة مهاجرة من مكة فجاء أخواها إلي المدينة فسألا رسول الله صلي الله عليه و آله ردها عليهما فقال رسول الله صلي الله عليه و آله إن الشرط بيننا في الرجال لا في النساء فلم يردها عليهما قال الجبائي و إنما لم يجر هذا الشرط في النساء لأن المرأة إذا أسلمت لم تحل لزوجها الكافر فكيف ترد عليه و قد وقعت الفرقة بينهما فَامْتَحِنُوهُنَّ بالإيمان أي استوصفوهن الإيمان و سماهن مؤمنات قبل أن يؤمن لأنهن اعتقدن الإيمان اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِيمانِهِنَّ أي كنتم تعلمون بالامتحان ظاهر إيمانهن و الله يعلم حقيقة إيمانهن في الباطن ثم اختلفوا في الامتحان علي وجوه :
أحدها أن الامتحان أن يشهدن أن لا إله إلا الله و أن محمدا رسول الله عن ابن عباس.
و ثانيها ما روي عن ابن عباس أيضا في رواية أخري أن امتحانهن أن يحلفن ما خرجن إلا للدين و الرغبة في الإسلام و لحب الله و رسوله و لم يخرجن لبغض زوج و لا لالتماس دنيا و روي ذلك عن قتادة.
و ثالثها أن امتحانهن بما في الآية التي بعد و هو أَنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللَّهِ شَيْئاً وَ لا يَسْرِقْنَ وَ لا يَزْنِينَ الآية عن عائشة ثم قال سبحانه فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ يعني في الظاهر فَلا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَي الْكُفَّارِ أي لا تردوهن إليهم لا هُنَّ حِلٌّ لَهُمْ وَ لا هُمْ يَحِلُّونَ لَهُنَّ و هذا يدل علي وقوع الفرقة بينهما لخروجها مسلمة و إن لم يطلق المشرك وَ آتُوهُمْ ما أَنْفَقُوا أي و آتوا أزواجهن الكفار ما أنفقوا عليهن من المهر عن ابن عباس و مجاهد و قتادة قال الزهري لو لا الهدنة لم يرد إلي المشركين الصداق كما كان يفعل قبل وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ أَنْ تَنْكِحُوهُنَّ إِذا آتَيْتُمُوهُنَ
شعبی گوید: زینب دختر حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله همسر ابی العاص بن ربیع بود، او اسلام آورد و در مدینه به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ملحق شد و ابو العاص در حال شرک در مکّه ماند سپس به مدینه آمد. زینب او را امان داد و او مسلمان شد آن گاه پیامبر زینب را به او برگردانید.
جبائی گوید: در شرط صلح حدیبیه آمده بود که مردان بازگردانیده شوند نه زنان، و اسمی از زنان نیامده بود. امّ کلثوم دختر عقبة بن ابی معیط آمد در حالی که مسلمان بود و به عنوان مهاجر از مکه به مدینه آمد. برادرانش به مدینه آمده و از پیامبر خدا خواستند تا او را با آن ها برگرداند. پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: شرط وقطع نامه میان ما درباره مردان بود نه زنان. و او را برنگردانیدند. جبائی گوید: البتّه این شرط را درباره زنان نکردند چون که زن وقتی مسلمان شد بر شوهر کافرش حلال نیست، و چطور ممکن است به نزد شوهرش برگردد و حال آنکه اسلام بین آن ها جدایی و تفرقه انداخته است. «فَامْتَحِنُوهُنَّ» با ایمان آن ها را آزمایش کنید و آن ها را مؤمنان نامید پیش از آنکه ایمان آورند برای آنکه معتقد به ایمان بودند. «اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِیمانِهِنَّ» شما با امتحان، ظاهر ایمان آن ها را می دانید و خداوند حقیقت ایمان آنان را در باطن می داند. درباره امتحان بر چند وجه اختلاف نظر دارند:
ابن عباس گوید: مقصود از امتحان این است که شهادت دهند «ان لا اله الّا اللَّه و انّ محمدا رسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله»
و روایت شده از قتاده که گوید و از ابن عباس نیز در حدیث دیگر آمده که امتحان آن ها چنین بود که قسم یاد کنند که آن ها از مکّه هجرت نکردهاند مگر برای دین و رغبت در اسلام و برای محبّت خدا و پیامبر او، و برای دشمنی با شوهرشان و یا برای طلب کردن دنیا و زینت آن بیرون نرفته اند.
و روایت شده از قتاده که گوید و از ابن عباس نیز در حدیث دیگر آمده که امتحان آن ها چنین بود که قسم یاد کنند که آن ها از مکّه هجرت نکردهاند مگر برای دین و رغبت در اسلام و برای محبّت خدا و پیامبر او، و برای دشمنی با شوهرشان و یا برای طلب کردن دنیا و زینت آن بیرون نرفته اند.
أُجُورَهُنَّ أی و لا جناح علیکم معاشر المسلمین أن تنکحوا المهاجرات إذا أعطیتموهن مهورهن التی یستحل بها فروجهن لأنهم بالإسلام قد بن (1)من أزواجهن وَ لا تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوافِرِ أی لا تتمسکوا (2)بنکاح الکافرات و أصل العصمة المنع و سمی النکاح عصمة لأن المنکوحة تکون فی حبالة الزوج و عصمته وَ سْئَلُوا ما أَنْفَقْتُمْ أی إن لحقت امرأة منکم بأهل العهد من الکفار مرتدة فاسألوهم ما أنفقتم من المهر إذا منعوها و لم یدفعوها إلیکم کما یسألونکم مهور نسائهم إذا هاجرن إلیکم و هو قوله وَ لْیَسْئَلُوا ما أَنْفَقُوا ذلِکُمْ یعنی ما ذکر الله فی هذه الآیة حُکْمُ اللَّهِ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بجمیع الأشیاء حَکِیمٌ فیما یفعل و یأمر به قال الحسن کان فی صدر الإسلام تکون المسلمة تحت الکافر و الکافرة تحت المسلم فنسخته هذه الآیة قال الزهری و لما نزلت هذه الآیة آمن المؤمنون بحکم الله و أدوا ما أمروا به من نفقات (3)المشرکین علی نسائهم و أبی المشرکون أن یقروا بحکم الله فیما أمرهم به من أداء نفقات المسلمین فنزل وَ إِنْ فاتَکُمْ شَیْءٌ مِنْ أَزْواجِکُمْ أی أحد من أزواجکم إِلَی الْکُفَّارِ فلحقن بهم مرتدات فَعاقَبْتُمْ معناه فغزوتم و أصبتم من الکفار عقبی و هی الغنیمة و ظفرتم و کانت العاقبة لکم و قیل معناه فخلفتم من بعدهم و صار الأمر إلیکم و قیل إن عقب و عاقب مثل صغر و صاغر بمعنی و قیل عاقبتم بمصیر أزواج الکفار إلیکم إما من جهة سبی أو مجیئهن مؤمنات فَآتُوا الَّذِینَ ذَهَبَتْ أَزْواجُهُمْ أی نساؤهم من المؤمنین مِثْلَ ما أَنْفَقُوا من المهور علیهن من رأس الغنیمة و کذلک من ذهبت زوجته إلی من بینکم و بینه عهد فنکث فی إعطاء المهر فالذی ذهب زوجته (4)یعطی المهر من الغنیمة و لا ینقص شیء من حقه بل یعطی کملا عن ابن عباس و الجبائی و قیل معناه إن فاتکم أحد من
ترجمه نشده است
أزواجکم إلی الکفار الذین بینکم و بینهم عهد فغنمتم فأعطوا زوجها صداقها الذی کان ساق إلیها من الغنیمة ثم نسخ هذا الحکم فی براءة فنبذ إلی کل ذی عهد عهده عن قتادة و قال علی بن عیسی معناه فأعطوا الذین ذهبت أزواجهم مثل ما أنفقوا من المهور کما علیهم أن یردوا علیکم مثل ما أنفقتم لمن ذهب من أزواجکم وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ أی اجتنبوا معاصی الله الذی أنتم تصدقون به و لا تجاوزوا أمره (1)و قال الزهری فکان جمیع من لحق بالمشرکین من نساء المؤمنین المهاجرین راجعات عن الإسلام ست نسوة (2)أم الحکم بنت أبی سفیان کانت تحت عیاض بن شداد الفهری و فاطمة (3)بنت أبی أمیة بن المغیرة أخت أم سلمة کانت تحت عمر بن الخطاب فلما أراد عمر أن یهاجر أبت و ارتدت و یروع (4)بنت عقبة کانت تحت شماس بن عثمان و عبدة (5)بنت عبد العزی بن فضلة (6)و زوجها عمرو بن عبد ود و هند بنت أبی جهل بن هشام کانت تحت هشام بن العاص بن وائل و کلثوم (7)بنت جرول کانت تحت عمر فأعطاهم رسول الله صلی الله علیه و آله مهور نسائهم من الغنیمة انتهی. (8).
و لنوضح بعض ما ربما یشتبه علی بعض من اللغات قال الجزری الحدیبیة قریة قریبة من مکة سمیت ببئر هناک و هی مخففة و کثیر من المحدثین یشددونها.
ترجمه نشده است
1) اوامره خ ل.
2) ذکرهن البغدادیّ فی کتاب المحبر: 432.
3) فی المحبر: قریبة و هی فاطمة.
4) بزوع خ ل. أقول: فی المصدر و المحبر: بروع.
5) فی المحبر: هند و یقال: عمرة بنت عبد العزی بن نضلة، زوجها عمرو بن عبد عمرو ذی الشمالین من خزاعة.
6) نضلة خ ل.
7) فی المحبر و فیما تقدم: و أم کلثوم.
8) مجمع البیان 9: 273 - 275.
و قال الجوهری خلأت الناقة أی حرنت و برکت من غیر علة.
و قال الجزری الخطة بالضم الحال و الأمر و الخطب و قال الثمد بالتحریک الماء القلیل و قال یتبرضه الناس تبرضا أی یأخذونه قلیلا قلیلا و البرض الشیء القلیل و قال یجیش أی یفور ماؤه و یرتفع.
قوله عیبة نصح رسول الله صلی الله علیه و آله قال فی جامع الأصول یقال عیبة نصح فلان إذا کان موضع سره و ثقته فی ذلک.
قوله معهم العوذ المطافیل قال الجزری یرید النساء و الصبیان و العوذ فی الأصل جمع عائذ و هی الناقة إذا وضعت و بعد ما تضع أیاما حتی یقوی ولدها و المطافیل الإبل مع أولادها و المطفل الناقة القریب العهد بالنتاج معها طفلها یقال أطفلت فهی مطفل و مطفلة و الجمع مطافل و مطافیل بالإشباع یرید أنهم جاءوا بأجمعهم کبارهم و صغارهم.
قوله قد نهکتهم الحرب أی أضرت بهم و أثرت فیهم قوله ماددتهم أی جعلت بینی و بینهم أمدا طویلا أصالحهم فیه و هو فاعل من المد قوله فقد جموا أی استراحوا و الجمام الراحة بعد التعب أو کثروا من الجم الغفیر قوله صلی الله علیه و آله حتی تنفرد سالفتی السالفة صفحة العنق و هما سالفتان من جانبیه کنی بانفرادها عن الموت لأنها لا تنفرد عما یلیها إلا بالموت و قیل أراد حتی یفرق بین رأسی و جسدی ذکره الجزری و قیل السالفة حبل العنق و هو العرق الذی بینه و بین الکتف قوله أوباشا أی أخلاطا و سفلة فی بعض النسخ أشوابا بمعناه و فی بعضها أشابا و فی بعضها أوشابا و المعنی واحد.
قوله امصص ببظر اللات قال الجزری البظر بفتح الباء الهنة التی تقطعها الخافضة من فرج المرأة عند الختان و منه الحدیث یا ابن المقطعة البظور و دعاه بذلک لأن أمه کانت تختن النساء و العرب تطلق هذا اللفظ فی معرض الذم و إن لم تکن أم من یقال له خاتنة انتهی.
ترجمه نشده است
و قیل البظر هنة بین ناحیتی الفرج و هی ما تبقیه الخافضة عند القطع و اللات المراد بها الصنم.
و قال الفیروزآبادی هو یمصه و یبظره أی قاله له امصص بظر فلانة.
و قال الجزری فیه قال عروة بن مسعود للمغیرة یا غدر و هل غسلت غدرتک (1)إلا بالأمس غدر معدول عن غادر للمبالغة یقال للذکر غدر و للأنثی غدار کقطام و هما مختصان بالنداء فی الغالب انتهی.
و فی جامع الأصول ثم إن عروة جعل یرمق أصحاب النبی صلی الله علیه و آله بعینه قال فو الله ما تنخم رسول الله صلی الله علیه و آله نخامة إلا وقعت فی کف رجل منهم فدلک بها وجهه و جلده و إذا أمرهم ابتدروا أمره إلی آخر القصة.
قوله هذا ما قضی و فی بعض النسخ قاضی قال الجزری فی صلح الحدیبیة هذا ما قاضی علیه محمد هو فاعل من القضاء الفصل و الحکم لأنه کان بینه و بین أهل مکة.
قوله عیبة مکفوفة قال الجزری أی بینهم صدر نقی من الغل و الخداع مطوی علی الوفاء بالصلح و المکفوفة المشرجة المشدودة و قیل أراد أن بینهم موادعة و مکافة عن الحرب تجریان مجری المودة التی تکون بین المتصافین الذین یثق بعضهم إلی بعض و قال فی مکفوفة أی مشرجة علی ما فیها مقفلة ضربها مثلا للصدور و إنها نقیة من الغل و الغش فیما اتفقوا علیه من الصلح و الهدنة و قیل معناه أن یکون الشر بینهم مکفوفا کما تکف العیبة علی ما فیها من المتاع یرید أن الذحول التی کانت بینهم اصطلحوا علی أن لا ینشروها فکأنهم قد جعلوها فی وعاء و أشرجوا علیه و قال الإسلال السرقة الخفیة یقال سل البعیر أو غیره فی جوف اللیل إذا انتزعه من بین الإبل و هی السلة و أسل أی صار ذا سلة و یقال الإسلال الغارة الظاهرة و الإغلال الخیانة أو السرقة الخفیة یقال غل یغل فأما أغل و أسل فمعناه صار ذا غلول و ذا سلة و یکون أیضا أن یعین غیره علیهما
ترجمه نشده است
1) عذرتک خ ل أقول: فی المصدر: غدرتک.
و قیل الإغلال لبس الدروع و الإسلال سل السیوف.
قوله ضغطة قال الجزری أی قهرا یقال أخذت فلانا ضغطة بالضم إذا ضیقت علیه لتکرهه علی الشیء.
قوله صلی الله علیه و آله نحن نسوق الظاهر أنه علی الاستفهام الإنکاری قوله یرسف بضم السین و کسرها الرسف مشی المقید إذا جاء یتحامل برجله مع القید قوله أجزه (1)لی فی جامع الأصول بالزاء المعجمة من الإجازة أی اجعله جائزا غیر ممنوع أو أطلقه أو بالراء المهملة من الإجارة بمعنی الحمایة و الحفظ و الأمان و کان سهیلا لم یجز أمان مکرز أو کان أراد مکرز إجارته من التعذیب و فی بعض روایاتهم بعد ذلک ثم جعل سهیل یجره لیرده إلی قریش.
و قال الجزری الدنیة الخصلة المذمومة و الأصل فیه الهمز و قد یخفف و قال تلکأت أی توقفت و تباطأت و قال سعرت النار و الحرب أوقدتهما و سعرتهما بالتشدید للمبالغة و المسعر و المسعار ما تحرک به النار من آلة الحدید یصفه بالمبالغة فی الحرب و النجدة.
أقول:
رَوَی فِی جَامِعِ الْأُصُولِ عِنْدَ سِیَاقِ قِصَّةِ الْحُدَیْبِیَةِ عَنْ عَلِیٍّ عَلَیْهِ السَّلَامُ قَالَ: لَمَّا کَانَ یَوْمُ الْحُدَیْبِیَةِ خَرَجَ إِلَیْنَا نَاسٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ مِنْهُمْ سُهَیْلُ بْنُ عَمْرٍو وَ أُنَاسٌ مِنْ رُؤَسَاءِ الْمُشْرِکِینَ فَقَالُوا یَا رَسُولَ اللَّهِ قَدْ خَرَجَ إِلَیْکَ نَاسٌ مِنْ أَبْنَائِنَا وَ إِخْوَانِنَا وَ أَرِقَّائِنَا وَ لَیْسَ بِهِمْ فِقْهٌ فِی الدِّینِ وَ إِنَّمَا خَرَجُوا فِرَاراً مِنْ أَمْوَالِنَا وَ ضِیَاعِنَا فَارْدُدْهُمْ إِلَیْنَا فَإِنْ لَمْ یَکُنْ فِقْهٌ فِی الدِّینِ سَنُفَقِّهُهُمْ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله یَا مَعْشَرَ قُرَیْشٍ لَتَنْتَهِیَنَّ (2)أَوْ لَیَبْعَثَنَّ اللَّهُ عَلَیْکُمْ مَنْ یَضْرِبُ رِقَابَکُمْ بِالسَّیْفِ عَلَی الدِّینِ قَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ (3)عَلَی الْإِیمَانِ قَالَ أَبُو بَکْرٍ وَ عُمَرُ مَنْ هُوَ یَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ هُوَ خَاصِفُ النَّعْلِ (4)وَ کَانَ
ترجمه نشده است
قَدْ أَعْطَی عَلِیّاً نَعْلَهُ یَخْصِفُهَا ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَیْنَا عَلِیٌّ عَلَیْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ مَنْ کَذَبَ عَلَیَّ مُتَعَمِّداً فَلْیَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ .
قوله فاستکف أهل مکة یقال استکفوا حوله أی أحاطوا به ینظرون إلیه.
أقول: قال الطبرسی رحمه الله فی قوله تعالی: إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً قیل المراد بالفتح هنا صلح الحدیبیة و کان فتحا بغیر قتال و قال الزهری لم یکن فتح أعظم من صلح الحدیبیة و ذلک أن المشرکین اختلطوا بالمسلمین فسمعوا کلامهم فتمکن الإسلام فی قلوبهم و أسلم فی ثلاث سنین خلق کثیر و کثر بهم سواد الإسلام (1)و قال الشعبی بویع بالحدیبیة بیعة الرضوان و أطعم نخیل خیبر و ظهرت الروم علی فارس و فرح المسلمون بظهور أهل الکتاب و هم الروم علی المجوس إذ کان فیه مصداق قوله تعالی أنهم سیغلبون (2)و بلغ الهدی محله و الحدیبیة بئر و روی أنه نفد ماؤها فظهر فیها من أعلام النبوة ما اشتهرت به الروایات قال البراء بن عازب تعدون أنتم الفتح فتح مکة و قد کان فتح مکة فتحا و نحن نعد الفتح بیعة الرضوان یوم الحدیبیة کنا مع النبی صلی الله علیه و آله أربع عشر مائة و الحدیبیة بئر فنزحناها فما ترک منها قطرة فبلغ ذلک النبی صلی الله علیه و آله فأتاها فجلس علی شفیرها ثم دعا بإناء من ماء فتوضأ ثم تمضمض و دعا ثم صبه فیها و ترکها ثم إنها أصدرتنا نحن و رکابنا.
و فی حدیث سلمة بن الأکوع إما دعا أو بصق (3)فیها فجاشت فسقینا و استقینا (4).
و عن محمد بن إسحاق عن الزهری عن عروة بن الزبیر عن مسور بن مخرمة
ترجمه نشده است
أن رسول الله صلی الله علیه و آله خرج لزیارة البیت لا یرید حربا فذکر الحدیث إلی أن قال قال رسول الله صلی الله علیه و آله انزلوا فقالوا یا رسول الله ما بالوادی ماء فأخرج رسول الله صلی الله علیه و آله من کنانته سهما فأعطاه رجلا من أصحابه فقال له انزل فی بعض هذه القلب فاغرزه فی جوفه ففعل فجاش بالماء الرواء حتی ضرب الناس بعطن.
و عن عروة و ذکر خروج رسول الله صلی الله علیه و آله قال و خرجت قریش من مکة فسبقوه إلی بلد حینئذ و إلی الماء فنزلوا علیه فلما رأی رسول الله صلی الله علیه و آله أنه قد سبق نزل علی الحدیبیة و ذلک فی حر شدید و لیس فیها إلا بئر واحدة فأشفق القوم من الظمأ و القوم کثیر فنزل فیها رجال یمیحونها (1)و دعا رسول الله صلی الله علیه و آله بدلو من ماء فتوضأ من الدلو و مضمض فاه ثم مج فیه و أمر أن یصب فی البئر و نزع سهما من کنانته و ألقاه فی البئر و دعا الله تعالی ففارت بالماء حتی جعلوا یغترفون بأیدیهم منها و هم جلوس علی شفیرها. (2).
و روی سالم بن أبی الجعد قال قلت لجابر کم کنتم یوم الشجرة قال کنا ألفا و خمسمائة و ذکر عطشا أصابهم قال فأتی رسول الله صلی الله علیه و آله بماء فی تور (3)فوضع یده فیه فجعل الماء یخرج من بین أصابعه کأنه العیون قال فشربنا و وسعنا (4)و کفانا قال قلت کم کنتم قال لو کنا مائة ألف لکفانا کنا ألفا و خمسمائة (5).
کا، الکافی عَلِیٌّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ حَمَّادٍ وَ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ مُعَاوِیَةَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ فِی قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَیَبْلُوَنَّکُمُ اللَّهُ بِشَیْءٍ مِنَ الصَّیْدِ تَنالُهُ أَیْدِیکُمْ
از اول صفحه تا اینجا ترجمه نشده است
کافی: معاویه بن عمار از امام صادق علیه السلام در باره این فرموده خداوند «لَیَبْلُوَنَّکُمُ اللّهُ بِشَیْءٍ مِّنَ الصَّیْدِ تَنَالُهُ أَیْدِیکُمْ
وَ رِماحُكُمْ قَالَ حُشِرَتْ لِرَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فِي عُمْرَةِ الْحُدَيْبِيَةِ الْوُحُوشُ حَتَّي نَالَتْهَا أَيْدِيهِمْ وَ رِمَاحُهُمْ (1).
شي، تفسير العياشي عَنْ مُعَاوِيَةَ مِثْلَهُ وَ فِي آخِرِهِ لِيَبْلُوَهُمُ اللَّهُ بِهِ (2)
كا، الكافي عَلِيٌّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِيِّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللَّهُ بِشَيْءٍ مِنَ الصَّيْدِ تَنالُهُ أَيْدِيكُمْ وَ رِماحُكُمْ قَالَ حُشِرَ عَلَيْهِمُ الصَّيْدُ فِي كُلِّ مَكَانٍ حَتَّي دَنَا مِنْهُمْ لِيَبْلُوَهُمُ اللَّهُ بِهِ (3).
شي، تفسير العياشي عن الحلبي مثله (4).
شي، تفسير العياشي عَنْ سَمَاعَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي قَوْلِ اللَّهِ لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللَّهُ بِشَيْءٍ مِنَ الصَّيْدِ قَالَ ابْتَلَاهُمُ اللَّهُ بِالْوَحْشِ فَرَكِبَتْهُمْ مِنْ كُلِّ مَكَانٍ (5).
فس، تفسير القمي إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً - قَالَ فَإِنَّهُ حَدَّثَنِي أَبِي عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ (6)عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ: كَانَ سَبَبُ نُزُولِ هَذِهِ السُّورَةِ وَ هَذَا الْفَتْحِ الْعَظِيمِ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَمَرَ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله (7)فِي النَّوْمِ أَنْ يَدْخُلَ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ وَ يَطُوفَ وَ يَحْلِقَ مَعَ الْمُحَلِّقِينَ فَأَخْبَرَ أَصْحَابَهُ وَ أَمَرَهُمْ بِالْخُرُوجِ فَخَرَجُوا فَلَمَّا نَزَلَ ذَا الْحُلَيْفَةِ أَحْرَمُوا (8)بِالْعُمْرَةِ وَ سَاقُوا الْبُدْنَ وَ سَاقَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله سِتّاً
وَرِمَاحُکُمْ» روایت کرده که فرمود: در روز عمْره حدیبیّه، حیوانات وحشی در نزدیکی رسول الله صلی الله علیه و آله جمع شدند، به طوری که در دسترس دستها و تیرهای آنان قرار گرفتند. (9)
تفسیر عیاشی: از معاویه همین حدیث روایت شده و در پاین حدیث «لیبلوهم الله به» (تا خداوند از این طریق آن ها را بیازماید) اضافه شده است. (10)
کافی: حماد از حلبی نقل کرده که گوید: از امام صادق در باره این فرموده خداوند عزّ و جلّ «لَیَبْلُوَنَّکُمُ اللّهُ بِشَیْءٍ مِّنَ الصَّیْدِ تَنَالُهُ أَیْدِیکُمْ وَرِمَاحُکُمْ» پرسیدم، فرمود: صید در هر مکانی یافت می شد و نزد آن ها جمع شدند، تا این که به آ نها نزدیک شوند و خداوند بدان وسیله آن ها را بیازماید.(11)
تفسیر عیاشی: از حلبی همین حدیث روایت شده است. (12)
تفسیر عیاشی: سماعه از امام صادق علیه السلام روایت کرده که در باره این آیه «لَیَبْلُوَنَّکُمُ اللّهُ بِشَیْءٍ مِّنَ الصَّیْدِ» فرمود: خداوند آن ها را با حیوانات وحشی آزمایش کرد، که از هر طرف به سوی ایشان سرازیر شدند. (13)
تفسیر قمی: «انّا فتحنا لک فتحاً مبیناً» گوید: ابن سنان از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: شأن نزول این سوره و این فتح بزرگ آن بود که خداوند به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در خواب دستور داد که وارد مسجد الحرام شود و در آن جا به طواف کعبه بپردازد و همراه با حج گزاران در پایان مراسم حج، موی سر خویش را بتراشد. آن حضرت، خوابش را برای یارانش تعریف کرد و به آنها دستور حرکت داد. زمانی که به ذوالحلیفه رسیدند، به قصد ادای عمره احرام بستند و حیواناتی را جهت قربانی به همراه خود بردند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نیز شصت
1) فروع الكافي 1: 274.
2) تفسير العيّاشيّ 1: 343 فيه: قال: حشر لرسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله الوحوش حتّي نالتها ايديهم و رماحهم في عمرة الحديبية ليبلوهم اللّه به.
3) فروع الكافي 1: 274.
4) تفسير العيّاشيّ 1: 343 فيه و في رواية الحلبيّ عنه عليه السلام (اي عن أبي عبد اللّه عليه السلام) حشر عليهم الصيد من كل مكان حتّي دنا منهم فنالته ايديهم و رماحهم ليبلونهم اللّه به.
5) تفسير العيّاشيّ 1: 342.
6) في المصدر المطبوع و نسخة مخطوطة: «عن ابن يسار» و في نسخة مخطوطة اخري منه، عن ابن سيار.
7) رسوله خ ل.
8) أمر ان احرموا خ ل.
9) . فروع کافی 1 : 274
10) . تفسیر عیاشی 1 : 343
11) . فروع کافی 1 : 274
12) . تفسیر عیاشی 1 : 343
13) . تفسیر عیاشی 1 : 342
وَ سِتِّينَ بَدَنَةً وَ أَشْعَرَهَا عِنْدَ إِحْرَامِهِ وَ أَحْرَمُوا مِنْ ذِي الْحُلَيْفَةِ مُلَبِّينَ (1)بِالْعُمْرَةِ وَ قَدْ سَاقَ مَنْ سَاقَ مِنْهُمُ الْهَدْيَ مُعَرَّاتٍ (2)مُجَلَّلَاتٍ فَلَمَّا بَلَغَ قريش (قُرَيْشاً) ذَلِكَ بَعَثُوا خَالِدَ بْنَ الْوَلِيدِ فِي مِائَتَيْ فَارِسٍ كَمِيناً لِيَسْتَقْبِلَ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَكَانَ (3)يُعَارِضُهُ عَلَي الْجِبَالِ فَلَمَّا كَانَ فِي بَعْضِ الطَّرِيقِ حَضَرَتْ صَلَاةُ الظُّهْرِ فَأَذَّنَ بِلَالٌ وَ صَلَّي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بِالنَّاسِ فَقَالَ خَالِدُ بْنُ الْوَلِيدِ لَوْ كُنَّا حَمَلْنَا عَلَيْهِمْ فِي الصَّلَاةِ لَأَصَبْنَاهُمْ (4)فَإِنَّهُمْ لَا يَقْطَعُونَ صَلَاتَهُمْ وَ لَكِنْ يَجِيءُ (5)لَهُمُ الْآنَ صَلَاةٌ أُخْرَي أَحَبُّ إِلَيْهِمْ مِنْ ضِيَاءِ أَبْصَارِهِمْ فَإِذَا دَخَلُوا فِي الصَّلَاةِ أَغَرْنَا عَلَيْهِمْ فَنَزَلَ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بِصَلَاةِ الْخَوْفِ فِي قَوْلِهِ وَ إِذا كُنْتَ فِيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاةَ (6)الْآيَةَ .
فَلَمَّا كَانَ فِي الْيَوْمِ الثَّانِي نَزَلَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله الْحُدَيْبِيَةَ وَ هِيَ عَلَي طَرَفِ الْحَرَمِ (7)وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَسْتَنْفِرُ الْأَعْرَابَ فِي طَرِيقِهِ مَعَهُ فَلَمْ يَتَّبِعْهُ مِنْهُمْ أَحَدٌ وَ يَقُولُونَ أَ يَطْمَعُ مُحَمَّدٌ (8)وَ أَصْحَابُهُ أَنْ يَدْخُلُوا الْحَرَمَ وَ قَدْ غَزَتْهُمْ قُرَيْشٌ فِي عُقْرِ دِيَارِهِمْ فَقَتَلُوهُمْ إِنَّهُ لَا يَرْجِعُ مُحَمَّدٌ (9)وَ أَصْحَابُهُ إِلَي الْمَدِينَةِ أَبَداً فَلَمَّا نَزَلَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله الْحُدَيْبِيَةَ خَرَجَتْ قُرَيْشٌ يَحْلِفُونَ بِاللَّاتِ وَ الْعُزَّي لَا يَدَعُونَ مُحَمَّداً (10)يَدْخُلُ مَكَّةَ وَ فِيهِمْ عَيْنٌ تَطْرِفُ فَبَعَثَ إِلَيْهِمْ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَنِّي لَمْ آتِ لِحَرْبٍ وَ إِنَّمَا (11)
و شش رأس حیوان برای قربانی تعیین کرد و هنگام محرم شدن، بر شتران علامت گذاشت. آنها با هدف انجام عمره در ذو الحلیفه احرام بستند. هر یک از آنها حیوانات قربانی خود را علامت زده و روی شتران را پوشانده بودند. زمانی که این امر به اطلاع قریش رسید، خالد بن ولید را به همراه دویست سوار کار برای کمین فرستادند تا با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مقابله کند. او میخواست در کوهها با آن حضرت روبرو شود. در میان راه، وقت اذان ظهر فرا رسید. بلال اذان گفت و مردم نمازشان را به امامت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اقامه کردند. خالد بن ولید گفت: اگر در حالی که آنها در نماز بودند به آنها حمله میکردیم، کاملاً نابودشان میکردیم. اما اکنون زمان برگزاری نماز دیگری خواهد رسید که از نور دیدگانشان برایشان عزیزتر است. هر گاه شروع به ادای آن نماز کردند به آنها حمله میکنیم. در این هنگام جبرئیل علیه السلام نماز خوف را بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل و آیه زیر را از سوی پروردگار به پیامبر ابلاغ نمود: «وإِذَا کُنتَ فِیهِمْ فَأَقَمْتَ لهُمُ الصَّلاَةَ»(12)
{و هر گاه در میان ایشان بودی و برایشان نماز برپا داشتی.} در بیان تفسیر این آیه در سوره نساء، چگونگی نازل شدن نماز خوف را توضیح دادیم.
در روز دوم، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در حدیبیه فرود آمد که در نزدیکی محدوده حرم است. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در طول مسیرش از اعراب خواست به او بپیوندند اما هیچ کس از ایشان پیروی نکرد و میگفتند: آیا محمد و یارانش گمان میکنند میتوانند وارد حرم شوند، در حالی که قریش در داخل شهرشان با آنها جنگید و آنها را شکست داد؟ محمد و یارانش هرگز به مدینه باز نخواهند گشت. زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در حدیبیه فرود آمد قریشیان به لات و عزی قسم میخوردند که هرگز نمیگذارند آن حضرت و یارانش زنده به مکه برسند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرستادهای به سوی آنان فرستاد و فرمود: من برای جنگ نیامدهام.
جِئْتُ لِأَقْضِيَ نُسُكِي وَ أَنْحَرَ بُدْنِي وَ أُخَلِّيَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ لَحَمَاتِهَا (1)فَبَعَثُوا عُرْوَةَ بْنَ مَسْعُودٍ الثَّقَفِيَّ وَ كَانَ عَاقِلًا لَبِيباً وَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ اللَّهُ فِيهِ وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ (2)هذَا الْقُرْآنُ عَلي رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ فَلَمَّا أَقْبَلَ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله عَظَّمَ ذَلِكَ (3)وَ قَالَ يَا مُحَمَّدُ تَرَكْتَ قَوْمَكَ وَ قَدْ ضَرَبُوا الْأَبْنِيَةَ وَ أَخْرَجُوا الْعُوذَ الْمَطَافِيلَ يَحْلِفُونَ بِاللَّاتِ وَ الْعُزَّي لَا يَدَعُوكَ تَدْخُلُ حَرَمَهُمْ (4)وَ فِيهِمْ عَيْنٌ تَطْرِفُ أَ فَتُرِيدُ أَنْ تُبِيرَ (5)أَهْلَكَ وَ قَوْمَكَ يَا مُحَمَّدُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مَا جِئْتُ لِحَرْبٍ وَ إِنَّمَا جِئْتُ لِأَقْضِيَ نُسُكِي (6)فَأَنْحَرَ بُدْنِي وَ أُخَلِّيَ بَيْنَكُمْ (7)وَ بَيْنَ لَحَمَاتِهَا فَقَالَ عُرْوَةُ بِاللَّهِ مَا رَأَيْتُ كَالْيَوْمِ أَحَداً صُدَّ عَمَّا صُدِدْتَ (8)فَرَجَعَ إِلَي قُرَيْشٍ وَ أَخْبَرَهُمْ فَقَالَتْ قُرَيْشٌ وَ اللَّهِ لَئِنْ دَخَلَ مُحَمَّدٌ مَكَّةَ وَ تَسَامَعَتْ بِهِ الْعَرَبُ لَنَذِلَّنَّ وَ لَتَجْتَرِئَنَّ عَلَيْنَا الْعَرَبُ فَبَعَثُوا حَفْصَ بْنَ الْأَحْنَفِ وَ سُهَيْلَ بْنَ عَمْرٍو فَلَمَّا نَظَرَ إِلَيْهِمَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله قَالَ وَيْحَ قُرَيْشٍ قَدْ نَهَكَتْهُمُ الْحَرْبُ أَلَا خَلُّوا بَيْنِي وَ بَيْنَ الْعَرَبِ فَإِنْ أَكُ صَادِقاً فَإِنَّمَا أَجُرُّ الْمُلْكَ (9)إِلَيْهِمْ مَعَ النُّبُوَّةِ وَ إِنْ أَكُ كَاذِباً كَفَتْهُمْ (10)ذُؤْبَانُ الْعَرَبِ لَا يَسْأَلُ الْيَوْمَ امْرُؤٌ مِنْ قُرَيْشٍ خُطَّةً لَيْسَ لِلَّهِ فِيهَا سَخَطٌ إِلَّا أَجَبْتُهُمْ إِلَيْهِ قَالَ فَوَافَوْا رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقَالُوا يَا مُحَمَّدُ إِلَي أَنْ نَنْظُرَ إِلَي مَا ذَا يَصِيرُ أَمْرُكَ وَ أَمْرُ الْعَرَبِ عَلَي أَنْ تَرْجِعَ مِنْ عَامِكَ
من فقط میخواهم حج را به جای بیاورم و حیوانات قربانی را که همراه خود آوردهام سر ببرم و گوشت آن را برای شما بر جای بگذارم. آنها عروة بن مسعود ثقفی را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرستادند. او انسان عاقل و خردمندی بود که آیه زیر در باره او نازل شده بود: «لولا نُزِّل هَذَا القُرْآنُ عَلی رَجُل مِّنَ القَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ»(11){چرا این قرآن بر مردی بزرگ از (آن) دو شهر فرود نیامده است} زمانی که به سوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد، این تصمیم آن حضرت را خطرناک دانست و گفت: ای محمد! من در حالی از مکه خارج شدم که قریش شمشیرها بر کشیده و ساز و برگ جنگی تهیه میکردند و به لات و عزی قسم میخوردند که نمیگذارند زنده وارد مکه شوی. زیرا مکه حرم آنهاست و چشم طرفه و بدیع آنان به شمار میآید. آیا تو میخواهی خانواده و قومت را به کشتن بدهی؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من برای جنگ نیامدهام. بلکه فقط میخواهم مناسک حج را به جای آورم و قربانی کنم و گوشت آن را برایتان بر جای میگذارم. عروة گفت: به خدا قسم! هرگز ندیدهام که گروهی مانند امروز تصمیم به مقابله با گروه دیگری بگیرند. او به سوی قریش بازگشت. سران قریش گفتند: به خدا قسم! اگر محمد وارد مکه شود و اعراب آن را بشنوند، خوار خواهیم شد و اعراب بر ما گستاخ خواهند شد. آن ها حفص بن احنف و سهیل بن عمرو را به سوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرستادند. زمانی که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آن ها را دید فرمود: وای بر قریش! جنگ آن ها را فرسوده کرده است. چرا راه مرا باز نمیکنید تا با اعراب روبرو شوم؟ اگر راستگو بودم، پادشاهی را با نبوت خویش برایشان به ارمغان میآورم و اگر دروغگو بودم، آن ها را از گرگهای عرب حفظ خواهم کرد. امروز هر کدام از قریش که از من در خواستی بکند که انجام آن موجب خشم پروردگار نباشد، قطعاً آن را عملی خواهم کرد. آن دو دلسوزانه از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم درخواست کردند و گفتند: ای محمد! چرا امسال به مدینه باز نمیگردی تا ببینیم که کار تو و اعراب به کجا خواهد کشید؟
1) لحومها خ ل. أقول: يوجد ذلك في نسخة مخطوطة عندي.
2) هكذا في الكتاب و مصدره، و الصحيح: «لَوْ لا نُزِّلَ» راجع سورة الزخرف: 31.
3) المصدر المطبوع و نسخة من المخطوط خاليان عن قوله: «عظم ذلك و» نعم يوجد في نسخة.
4) تدخل مكّة فان مكّة حرمهم خ ل. أقول: يوجد في المصدر ذلك.
5) ان تبيد خ ل. أقول: يوجد في المصدر ذلك.
6) لاقضي مناسكي و انحر خ ل. أقول: يوجد في المصدر ذلك.
7) بينهم خ ل.
8) في المصدر المطبوع و نسخة مخطوطة منه و ما طبع من الكتاب: «كما صددت».
9) آخذ الملك لهم خ ل. أقول: يوجد ذلك في المصدر المطبوع و نسخة مخطوطة من المصدر و في أخري: فانما آخر الملك اليهم.
10) فكفتهم خ ل.
11) . زخرف / 31
هَذَا (1)فَإِنَّ الْعَرَبَ قَدْ تَسَامَعَتْ بِمَسِيرِكَ فَإِنْ دَخَلْتَ بِلَادَنَا وَ حَرَمَنَا اسْتَذَلَّتْنَا الْعَرَبُ وَ اجْتَرَأَتْ عَلَيْنَا وَ نُخْلِي لَكَ الْبَيْتَ فِي (2)الْقَابِلِ فِي هَذَا الشَّهْرِ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ حَتَّي تَقْضِيَ نُسُكَكَ وَ تَنْصَرِفَ عَنَّا فَأَجَابَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَي ذَلِكَ وَ قَالُوا لَهُ وَ تَرُدُّ (3)إِلَيْنَا كُلَّ مَنْ جَاءَكَ مِنْ رِجَالِنَا وَ نَرُدُّ إِلَيْكَ كُلَّ مَنْ جَاءَنَا مِنْ رِجَالِكَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مَنْ جَاءَكُمْ مِنْ رِجَالِنَا فَلَا حَاجَةَ لَنَا فِيهِ وَ لَكِنْ عَلَي أَنَّ الْمُسْلِمِينَ بِمَكَّةَ لَا يُؤْذَوْنَ فِي إِظْهَارِهِمُ الْإِسْلَامَ وَ لَا يُكْرَهُونَ وَ لَا يُنْكَرُ عَلَيْهِمْ شَيْءٌ يَفْعَلُونَهُ مِنْ شَرَائِعِ الْإِسْلَامِ فَقَبِلُوا ذَلِكَ فَلَمَّا أَجَابَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَي الصُّلْحِ أَنْكَرَ عَلَيْهِ عَامَّةُ أَصْحَابِهِ وَ أَشَدُّ مَا كَانَ إِنْكَاراً عُمَرُ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ لَسْنَا عَلَي الْحَقِّ وَ عَدُوُّنَا عَلَي الْبَاطِلِ فَقَالَ نَعَمْ قَالَ فَنُعْطِي الدَّنِيَّةَ فِي دِينِنَا (4)فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ قَدْ وَعَدَنِي وَ لَنْ يُخْلِفَنِي قَالَ لَوْ أَنَّ (5)مَعِي أَرْبَعِينَ رَجُلًا لَخَالَفْتُهُ وَ رَجَعَ سُهَيْلُ بْنُ عَمْرٍو وَ حَفْصُ بْنُ الْأَحْنَفِ إِلَي قُرَيْشٍ فَأَخْبَرَاهُمْ بِالصُّلْحِ فَقَالَ عُمَرُ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ لَمْ تَقُلْ لَنَا أَنْ نَدْخُلَ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ (6)وَ نَحْلِقَ مَعَ الْمُحَلِّقِينَ فَقَالَ أَ مِنْ عَامِنَا هَذَا وَعَدْتُكَ؟
اعراب خبر حرکت شما به سوی مکه را شنیدهاند، چنان چه وارد شهر ما شوید آن ها ما را خوار و ذلیل به شمار میآورند و نسبت به ما گستاخ خواهند شد. ما در سال آینده در همین ماه به مدت سه روز به شما اجازه میدهیم وارد مکه شوید و عبادت خود را انجام دهید. سپس از شهر خارج شوید. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به این درخواست آن ها پاسخ مثبت داد. آن ها همچنین گفتند: تو باید هر فردی راکه از میان ما به سوی تو پناه میآورد به ما باز گردانی و ما نیز در مقابل، افراد فراریتان را که به ما پناهنده میشوند به شما تحویل خواهیم داد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ما به افرادی که از میان ما به شما پناه میآورند نیازی نداریم. اما افرادی را که در مکه مسلمان میشوند شکنجه نکنید و آن ها را به خاطر انجام احکام اسلام اذیت نکنید. آن ها این پیشنهاد را پذیرفتند. زمانی که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به این در خواست آن ها پاسخ مثبت داد و با آن ها صلح نمود، اکثریت یارانش با این امر مخالفت کردند. مخالفت عمر بن خطاب از همه آن ها شدیدتر بود. او از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پرسید: یا رسول الله! مگر ما بر حق نیستیم و دشمنانمان بر باطل نیستند؟! آن حضرت فرمود: بلی! عمر پرسید: آیا باید ذلت و خواری در دینمان را بپذیریم؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خداوند به من وعده پیروزی داده است. وعده خداوند همیشه تحقق خواهد یافت. عمر گفت: اگر چهل نفر از من حمایت میکردند، با رسول خدا مخالفت میکردم. سهیل بن عمرو و حفص بن احنف به سوی قریش رفتند و جریان صلح را به اطلاع آن ها را رساندند. عمر گفت: ای رسول خدا! آیا شما نفرمودید: ما وارد مسجد الحرام خواهیم شد و پس از اتمام مناسک حج موی سرمان را خواهیم تراشید؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از او پرسید: آیا من به تو وعده دادم که امسال این کار را خواهیم کرد؟
1) في المصدر المطبوع: «فقالوا يا محمد: أ لا ترجع عنا عامك هذا الي ان ننظر الي ما ذا يصير امرك و امر العرب» و في المخطوط: فقالوا: يا محمّد الا ذللتنا؟ كفيكم لما تهادنا (تهادننا ظ) الي ان ننظر في امرك، الي ما ذا يصير امرك و امر العرب، علي ان ترجع من عامك هذا. فان العرب اه.
2) بالعام القابل خ ل. أقول: في المصدر المطبوع و نسخة مخطوطة: في العام القابل.
3) خلي المصدر عن حرف العاطف.
4) في المصدر المطبوع: «فنعطي الذلة في ديننا» و في المخطوط «فتعطي المدينة في ديننا» و في هامشه تفسير هو: «اي تقول في المدينة: نحرم للمناسك ينصرنا اللّه علي قريش و اليوم تصالح معهم؟» أقول: الظاهر ان ما في الصلب هو الصحيح، و في الباقي تصحيف، و قد قدمنا كلام ابن هشام و فيه: فعلام نعطي الدنية في ديننا؟.
5) فقال: و لو ان خ ل. أقول: في المصدر: فقال: لو أن.
6) في نسخة مخطوطة من المصدر: فقال عمر: يا رسول اللّه أ لم تقل لنا انكم لتهجموا المسجد الحرام.
قُلْتُ (1)لَكَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ وَعَدَنِي (2)أَنْ أَفْتَحَ مَكَّةَ وَ أَطُوفَ وَ أَسْعَي وَ أَحْلِقَ مَعَ الْمُحَلِّقِينَ فَلَمَّا أَكْثَرُوا عَلَيْهِ قَالَ لَهُمْ إِنْ لَمْ تَقْبَلُوا (3)الصُّلْحَ فَحَارِبُوهُمْ فَمَرُّوا نَحْوَ قُرَيْشٍ وَ هُمْ مُسْتَعِدُّونَ لِلْحَرْبِ وَ حَمَلُوا عَلَيْهِمْ فَانْهَزَمَ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله هَزِيمَةً قَبِيحَةً وَ مَرُّوا بِرَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَتَبَسَّمَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله ثُمَّ قَالَ يَا عَلِيُّ خُذِ السَّيْفَ وَ اسْتَقْبِلْ قُرَيْشاً فَأَخَذَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ سَيْفَهُ وَ حَمَلَ عَلَي قُرَيْشٍ فَلَمَّا نَظَرُوا إِلَي أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ تَرَاجَعُوا وَ قَالُوا (4)يَا عَلِيُّ بَدَا لِمُحَمَّدٍ فِيمَا أَعْطَانَا قَالَ لَا فَرَجَعَ (5)أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مُسْتَحْيِينَ وَ أَقْبَلُوا يَعْتَذِرُونَ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَ لَسْتُمْ أَصْحَابِي يَوْمَ بَدْرٍ إِذْ أَنْزَلَ اللَّهُ فِيكُمْ إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُرْدِفِينَ (6)أَ لَسْتُمْ أَصْحَابِي يَوْمَ أُحُدٍ إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلي أَحَدٍ وَ الرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْراكُمْ (7)أَ لَسْتُمْ أَصْحَابِي يَوْمَ كَذَا أَ لَسْتُمْ أَصْحَابِي يَوْمَ كَذَا (8)فَاعْتَذَرُوا إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ نَدِمُوا عَلَي مَا كَانَ مِنْهُمْ وَ قَالُوا (9)اللَّهُ أَعْلَمُ وَ رَسُولُهُ فَاصْنَعْ مَا بَدَا لَكَ .
وَ رَجَعَ حَفْصُ بْنُ الْأَحْنَفِ وَ سُهَيْلُ بْنُ عَمْرٍو إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقَالا يَا مُحَمَّدُ قَدْ أَجَابَتْ قُرَيْشٌ إِلَي مَا اشْتَرَطْتَ مِنْ إِظْهَارِ الْإِسْلَامِ وَ أَنْ لَا يُكْرَهَ أَحَدٌ عَلَي دِينِهِ فَدَعَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بِالْمُكْتِبِ وَ دَعَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَقَالَ (10)لَهُ اكْتُبْ فَكَتَبَ
من به شما گفتم که خداوند به من وعده داده است که وارد مکه خواهم شد و مناسک حج را به جا خواهم آورد. زمانی که به ادامه سئوالاتشان پرداختند، آن حضرت فرمود: اگر صلح را قبول ندارید، پس با آن ها بجنگید. آن ها به سوی سپاهیان قریش رفتند و به طور مفتضحانهای شکست خوردند و به سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بازگشتند. آن حضرت لبخندی زد و فرمود: ای علی! شمشیر را بردار و با قریش رویارویی کن. زمانی که آن ها امیرالمؤمنین علیه السلام را دیدند پا به فرار گذاشتند و گفتند: ای علی! آیا محمد در وعدهای که به ما داده بود، دچار بدا شده و نظرش تغییر کرده است؟ امام علی علیه السلام فرمود: خیر! یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خجالت زده نزد آن حضرت بازگشتند و از ایشان معذرت خواهی میکردند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به ایشان فرمود: مگر شما همان یاران من در جنگ بدر نیستید که خداوند در باره شما فرموده است: «إِذْ تَسْتَغِیثُونَ رَبَّکُمْ فَاسْتَجَابَ لکُمْ أَنِّی مُمِدُّکُم بِأَلفٍ مِّنَ المَلآئِکَةِ مُرْدِفِینَ»(11)
{(به یاد آورید) زمانی را که پروردگار خود را به فریاد میطلبیدید. پس دعای شما را اجابت کرد که من شما را با هزار فرشته پیاپی یاری خواهم کرد} مگر شما همان یاران من در جنگ احد نیستید که آیه زیر در باره شما نازل شد: «إِذْ تُصْعِدُونَ ولاَ تَلوونَ عَلی أحَدٍ والرَّسُول یَدْعُوکُمْ فِی أُخْرَاکُمْ»(12){(یاد کنید) هنگامی را که در حال گریز (از کوه) بالا میرفتید و به هیچ کس توجه نمیکردید و پیامبر شما را از پشتسرتان فرا میخواند} مگر شما همان یاران من در فلان روز و فلان روز نیستید؟ آن ها نزد آن حضرت به معذرت خواهی پرداختند و از تصورات قبلیشان پشیمان شدند و گفتند: خداوند و پیامبرش میدانند! ای رسول خدا! هر کاری را که میخواهید انجام بدهید.
حفص بن احنف و سهیل بن عمرو بار دیگر نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمدند و گفتند: ای محمد! قریش به درخواست شما مبنی بر آزادی اظهار اسلام و عدم اکراه افراد بر آیینشان پاسخ مثبت دادند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از یارانش خواست دوات و قلم بیاورند و امیرالمؤمنین علیه السلام را فرا خواند و به او فرمود: بنویس.
1) و قلت خ ل أقول: في نسخة مخطوطة من المصدر: أو قلت.
2) خلي المصدر من لفظة: «قد».
3) فان لم تقبلوا خ ل. أقول: يوجد ذلك في المصدر.
4) ثم قالوا خ ل. أقول: يوجد ذلك في المصدر.
5) في المصدر المطبوع: «فتراجع» و في المخطوط: و تراجع.
6) الأنفال: 9.
7) آل عمران: 153.
8) ذكر نحوه المقريزي في الامتاع: 295 و أضاف: أنسيتم يوم الأحزاب: «إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ» الآية.
9) في المصدر: فقالوا.
10) و قال خ ل.
11) . انفال / 9
12) . آل عمران / 153
أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ قَالَ (1)سُهَيْلُ بْنُ عَمْرٍو لَا نَعْرِفُ الرَّحْمَنَ اكْتُبْ كَمَا كَانَ (2)يَكْتُبُ آبَاؤُكَ بِاسْمِكَ اللَّهُمَّ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله اكْتُبْ بِاسْمِكَ اللَّهُمَّ فَإِنَّهُ اسْمٌ مِنْ أَسْمَاءِ اللَّهِ ثُمَّ كَتَبَ هَذَا مَا تَقَاضَي (3)عَلَيْهِ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ الْمَلَأُ مِنْ قُرَيْشٍ فَقَالَ سُهَيْلُ بْنُ عَمْرٍو وَ لَوْ عَلِمْنَا أَنَّكَ رَسُولُ اللَّهِ مَا حَارَبْنَاكَ اكْتُبْ هَذَا مَا تَقَاضَي (4)عَلَيْهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ أَ تَأْنَفُ مِنْ نَسَبِكَ يَا مُحَمَّدُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَنَا رَسُولُ اللَّهِ وَ إِنْ لَمْ تُقِرُّوا ثُمَّ قَالَ امْحُ يَا عَلِيُّ وَ اكْتُبْ مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ مَا أَمْحُو اسْمَكَ مِنَ النُّبُوَّةِ أَبَداً فَمَحَاهُ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بِيَدِهِ ثُمَّ كَتَبَ هَذَا مَا تَقَاضَي (5)عَلَيْهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ وَ الْمَلَأُ مِنْ قُرَيْشٍ وَ سُهَيْلُ بْنُ عَمْرٍو اصْطَلَحُوا عَلَي وَضْعِ الْحَرْبِ بَيْنَهُمْ عَشْرَ سِنِينَ عَلَي أَنْ يَكُفَّ بَعْضُنَا عَنْ بَعْضٍ وَ عَلَي أَنَّهُ لَا إِسْلَالَ وَ لَا إِغْلَالَ وَ أَنَّ بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُمْ عَيْبَةً مَكْفُوفَةً وَ أَنَّهُ مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَدْخُلَ فِي عَهْدِ مُحَمَّدٍ وَ عَقْدِهِ فَعَلَ وَ أَنَّهُ (6)مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَدْخُلَ فِي عقد (عَهْدِ) قُرَيْشٍ وَ عَقْدِهَا فَعَلَ وَ أَنَّهُ مَنْ أَتَي مُحَمَّداً (7)بِغَيْرِ إِذْنِ وَلِيِّهِ يَرُدُّهُ (8)إِلَيْهِ وَ أَنَّهُ مَنْ أَتَي قُرَيْشاً مِنْ أَصْحَابِ مُحَمَّدٍ لَمْ يَرُدُّوهُ إِلَيْهِ (9)وَ أَنْ يَكُونَ الْإِسْلَامُ ظَاهِراً بِمَكَّةَ لَا يُكْرَهُ أَحَدٌ عَلَي دِينِهِ وَ لَا يُؤْذَي وَ لَا يُعَيَّرُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً يَرْجِعُ عَنْهُمْ عَامَهُ هَذَا وَ أَصْحَابَهُ ثُمَّ يَدْخُلُ عَلَيْنَا فِي الْعَامِ الْقَابِلِ مَكَّةَ فَيُقِيمُ فِيهَا ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ وَ لَا يَدْخُلُ عَلَيْنَا (10)بِسِلَاحٍ إِلَّا سِلَاحِ الْمُسَافِرِ السُّيُوفُ فِي الْقُرُبِ وَ كَتَبَ
امیرالمؤمنین علیه السلام نیز نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم. سهیل بن عمرو گفت: ما رحمان را نمیشناسیم. همانند پدرانت بنویس: «باسمک اللهم». رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای علی! بنویس باسمک اللهم زیرا یکی از نامهای خداوند است. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سپس فرمود: این پیمان صلحی است میان محمد پیامبر خدا و قریش. سهیل بن عمرو گفت: اگر به پیامبری تو ایمان داشتیم با تو نمیجنگیدیم. بنویس: این معاهده صلحی است میان محمد بن عبدالله و قریش. ای محمد! آیا از اصل و نسب خویش بیزاری؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: اگر اقرار هم نکنید باز هم من رسول خدا هستم. سپس فرمود: ای علی! آن چه را نوشتی پاک کن و به جای آن بنویس: محمد بن عبدالله. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: من لقب شما مبنی بر پیامبریتان را هرگز پاک نخواهم کرد. به همین دلیل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با دست مبارکش آن را پاک کرد. سپس امیرالمؤمنین چنین نوشت: این پیمان صلحی است میان محمد بن عبدالله و سهیل بن عمرو نماینده قریش. مبنی بر این که به مدت ده سال از جنگ با یکدیگر خودداری کنند و به یکدیگر حمله نکنند، علیه یکدیگر شمشیر نکشند و افراد یکدیگر را به اسارت نگیرند. هر کس بخواهد با محمد یا قریش پیمان اتحاد ببندد، آزاد است. بر اساس این معاهده، هر کدام از افراد قریش که بدون اذن ولی از میان قریش به مدینه بگریزد، محمد باید او را به قریش بازگرداند. اما هر کدام از افراد محمد که به قریش پناهنده شود، به محمد بازگردانده نخواهد شد. افراد مسلمان در مکه میتوانند دین خود را اظهار کنند و در آن شهر افراد مجبور به پیروی از دین خاصی نیستند و به خاطر پذیرش دین خاصی مورد آزار و اذیت یا انتقاد قرار نخواهند گرفت. امسال، محمد و یارانش به مدینه باز خواهند گشت و در سال آینده بدون داشتن سلاح جنگی جز سلاح افراد مسافر، به مکه باز خواهند گشت و سه روز در آن جا خواهند ماند.
1) في المصدر: فقال.
2) ما كان خ ل.
3) ما قاضي خ ل. أقول: في نسخة مخطوطة من المصدر: هذا ما تقاضيا.
4) ما قاضي خ ل. أقول: في نسخة مخطوطة من المصدر: هذا ما تقاضيا.
5) ما اصطلح خ ل أقول: يوجد ذلك في المصدر المطبوع، و في النسخة المخطوطة: هذا ما تقاضيا.
6) و ان خ ل.
7) في المصدر: و انه من اتي من قريش الي أصحاب محمد.
8) رده إليه خ ل.
9) لم نرده إليه خ ل.
10) عليها خ ل. أقول: يوجد ذلك في احدي نسختي من المصدر المخطوط، و في أخري: ولا يدخل فيها.
عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ شَهِدَ عَلَي الْكِتَابِ الْمُهَاجِرُونَ وَ الْأَنْصَارُ (1)ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَا عَلِيُّ إِنَّكَ أَبَيْتَ أَنْ تَمْحُوَ اسْمِي مِنَ النُّبُوَّةِ فَوَ الَّذِي (2)بَعَثَنِي بِالْحَقِّ نَبِيّاً لَتُجِيبَنَّ أَبْنَاءَهُمْ إِلَي مِثْلِهَا وَ أَنْتَ مَضِيضٌ مُضْطَهَدٌ فَلَمَّا كَانَ يَوْمُ صِفِّينَ وَ رَضُوا بِالْحَكَمَيْنِ كَتَبَ هَذَا مَا اصْطَلَحَ عَلَيْهِ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ مُعَاوِيَةُ بْنُ أَبِي سُفْيَانَ فَقَالَ عَمْرُو بْنُ الْعَاصِ لَوْ عَلِمْنَا أَنَّكَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ مَا حَارَبْنَاكَ وَ لَكِنِ اكْتُبْ هَذَا مَا اصْطَلَحَ عَلَيْهِ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ مُعَاوِيَةُ بْنُ أَبِي سُفْيَانَ فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ صَدَقَ اللَّهُ وَ صَدَقَ رَسُولُهُ صلي الله عليه و آله أَخْبَرَنِي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بِذَلِكَ ثُمَّ كَتَبَ الْكِتَابَ .
قَالَ فَلَمَّا كَتَبُوا الْكِتَابَ قَامَتْ خُزَاعَةُ فَقَالَتْ نَحْنُ فِي عَهْدِ مُحَمَّدٍ وَ عَقْدِهِ وَ قَامَتْ بَنُو بَكْرٍ فَقَالَتْ نَحْنُ فِي عَهْدِ قُرَيْشٍ وَ عَقْدِهَا وَ كَتَبُوا نُسْخَتَيْنِ نُسْخَةً عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ نُسْخَةً عِنْدَ سُهَيْلِ بْنِ عَمْرٍو وَ رَجَعَ سُهَيْلُ بْنُ عَمْرٍو وَ حَفْصُ بْنُ الْأَحْنَفِ إِلَي قُرَيْشٍ فَأَخْبَرَاهُمْ (3)وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لِأَصْحَابِهِ انْحَرُوا بُدْنَكُمْ وَ احْلِقُوا رُءُوسَكُمْ فَامْتَنَعُوا وَ قَالُوا كَيْفَ نَنْحَرُ وَ نَحْلِقُ وَ لَمْ نَطُفْ بِالْبَيْتِ وَ لَمْ نَسْعَ بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ فَاغْتَمَّ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مِنْ ذَلِكَ وَ شَكَا ذَلِكَ إِلَي أُمِّ سَلَمَةَ فَقَالَتْ يَا رَسُولَ اللَّهِ انْحَرْ أَنْتَ وَ احْلِقْ فَنَحَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ حَلَقَ فَنَحَرَ الْقَوْمُ عَلَي خُبْثِ (4)يَقِينٍ وَ شَكٍّ وَ ارْتِيَابٍ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله تَعْظِيماً لِلْبُدْنِ رَحِمَ اللَّهُ الْمُحَلِّقِينَ وَ قَالَ قَوْمٌ لَمْ يَسُوقُوا الْبُدْنَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ الْمُقَصِّرِينَ لِأَنَّ مَنْ لَمْ يَسُقْ هَدْياً لَمْ يَجِبْ عَلَيْهِ الْحَلْقُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ثَانِياً رَحِمَ اللَّهُ الْمُحَلِّقِينَ الَّذِينَ
کاتب این معاهده: علی بن ابی طالب، شهود نگارش معاهده: مهاجرین و انصار. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای علی! تو از پاک کردن نام (رسول الله) خودداری کردی. قسم به کسی که مرا به پیامبری برگزیده است، تو در آینده در حالی که مورد ظلم و ستم قرار خواهی گرفت، به فرزندان آن ها مشابه چنین پاسخی را خواهی داد. زمانی که جنگ صفین اتفاق افتاد و طرفین، حکمیت را پذیرفتند، امیرالمؤمنین نوشت: این پیمان صلحی است میان امیرالمؤمنین علیه السلام و معاویه پسر ابو سفیان. عمرو بن عاص گفت: ای علی! اگر به این که تو امیرالمؤمنین هستی اعتقاد داشتیم که با تو نمیجنگیدیم. بنویس: این پیمان صلحی است میان علی بن ابی طالب و معاویه پسر ابو سفیان. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: خداوند و پیامبرش راست گفتهاند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم این امر را به من اطلاع داده بود. سپس آن را نوشت.
راوی میگوید: زمانی که پیمان صلح حدیبیه نوشته شد، قبیله خزاعه با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و بنی بکر با قریش هم پیمان شدند. صلح حدیبیه را در دو نسخه نوشتند و یکی از نسخهها را به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و دیگری را به سهیل بن عمرو دادند. سهیل بن عمرو و حفص بن احنف به میان قریش بازگشتند و جریان را برایشان تعریف کردند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به یارانش فرمود: حیواناتی را که برای قربانی آوردهاید سر ببرید و موی سرتان را بتراشید. اصحاب آن حضرت از این کار خودداری کردند و گفتند: چگونه این کار را بکنیم در حالی که هنوز طواف و سعی را انجام ندادهایم؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از این پاسخ آن ها اندوهگین شد و از این امر به همسرش ام سلمه شکایت کرد. ام سلمه فرمود: یا رسول الله! شما قربانیتان را سر ببرید و موهایتان را بتراشید. آن حضرت نیز چنین کرد. همراهان آن حضرت که چنین دیدند، با تردید اقدام به این کار کردند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با هدف بزرگداشت قربانی کردن فرمود: خداوند کسانی را که موهایشان را تراشیدهاند رحمت کناد! گروهی که هنوز قربانیشان را انجام نداده بودند گفتند: آیا برای کسانی که موهایشان را کوتاه کردهاند دعا نمیکنید؟ زیرا کسی که قربانی را انجام نداده باشد، تراشیدن مو بر او واجب نیست. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خداوند کسانی را که موهایشان را تراشیدهاند و قربانی را انجام ندادهاند، رحمت کناد!
1) قد ذكر عهده ذلك كثير من المؤرخين و المحدثين و أصحاب السير في كتبهم، و فيها اختلافات لفظية لا يتيسر لنا الايعاز إليها مع تعجيل الطابع و المتصدين لاخراج الكتاب.
2) و الذي خ ل.
3) فاخبروهم خ ل. أقول: يوجد ذلك في نسختي المخطوطتين من المصدر، و لفظ الجمع يرجع اليهما و من كان معهما من قريش.
4) في المصدر المطبوع و نسخة مخطوطة منه و النسختين المطبوعتين من الكتاب: «علي حيث» و في نسختي الأخري المخطوطة: (علي حين) و استظهر في هامشه انه مصحف: (علي غير).
لَمْ يَسُوقُوا الْهَدْيَ فَقَالُوا (1)يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ الْمُقَصِّرِينَ فَقَالَ رَحِمَ اللَّهُ الْمُقَصِّرِينَ .
ثُمَّ رَحَلَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله نَحْوَ الْمَدِينَةِ فَرَجَعَ إِلَي التَّنْعِيمِ وَ نَزَلَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَجَاءَ أَصْحَابُهُ الَّذِينَ أَنْكَرُوا عَلَيْهِ الصُّلْحَ وَ اعْتَذَرُوا وَ أَظْهَرُوا النَّدَامَةَ عَلَي مَا كَانَ مِنْهُمْ وَ سَأَلُوا رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَنْ يَسْتَغْفِرَ لَهُمْ فَنَزَلَ آيَةُ الرِّضْوَانِ .
وَ قَالَ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ فِي قَوْلِهِ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ الْآيَةَ (2)فَهُمُ الَّذِينَ لَمْ يُخَالِفُوا رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ لَمْ يُنْكِرُوا عَلَيْهِ الصُّلْحَ ثُمَّ قَالَ لِيُدْخِلَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ إِلَي قَوْلِهِ الظَّانِّينَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ (3)هُمُ الَّذِينَ أَنْكَرُوا الصُّلْحَ وَ اتَّهَمُوا رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله (4).
وَ نَزَلَتْ فِي بِيعَةِ الرِّضْوَانِ لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ اشْتَرَطَ عَلَيْهِمْ أَنْ لَا يُنْكِرُوا بَعْدَ ذَلِكَ عَلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله شَيْئاً يَفْعَلُهُ وَ لَا يُخَالِفُوهُ فِي شَيْءٍ يَأْمُرُهُمْ بِهِ فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بَعْدَ نُزُولِ آيَةِ الرِّضْوَانِ إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلي نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفي بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً وَ إِنَّمَا رَضِيَ عَنْهُمْ بِهَذَا الشَّرْطِ أَنْ يَفُوا بَعْدَ ذَلِكَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ مِيثَاقِهِ وَ لَا يَنْقُضُوا عَهْدَهُ وَ عَقْدَهُ فَبِهَذَا الْعَقْدِ رَضِيَ عَنْهُمْ (5)فَقَدْ قَدَّمُوا (6)فِي التَّأْلِيفِ آيَةَ الشَّرْطِ عَلَي بَيْعَةِ الرِّضْوَانِ وَ إِنَّمَا نَزَلَتْ أَوَّلًا بَيْعَةُ الرِّضْوَانِ ثُمَّ آيَةُ الشَّرْطِ عَلَيْهِمْ فِيهَا.
آن ها گفتند: پس برای آنان که موهایشان را کوتاه کردهاند دعا نمیکنید؟ پیامبر فرمود: خداوند کسانی را که موهایشان را کوتاه کردهاند رحمت کناد! رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به سوی مدینه حرکت کرد و به تنعیم بازگشت و زیر درختی فرودآمد. یارانش که با پیمان صلح آن حضرت مخالفت کرده بودند نزد ایشان آمدند و معذرت خواهی و اظهار پشیمانی کردند و از آن حضرت خواستند تا برایشان طلب آمرزش کند. به همین دلیل آیه رضوان نازل شد.
علی بن ابراهیم قمی گفت: خداوند میفرماید: «هُو الذِی أَنزَل السَّکِینَةَ» آن ها همان کسانی بودند که با رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مخالفت نکردند و پذیرش پیمان صلح از سوی ایشان را تأیید کردند. «لیُدْخِل المُؤْمِنِینَ والمُؤْمِنَاتِ» تا «الظَّانِّینَ بِاللهِ ظَنَّ السَّوءِ عَلیْهِمْ دَائِرَةُ السَّوءِ» منظور از این عبارت، کسانی هستند که با پیمان صلح از سوی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مخالفت و آن حضرت را متهم کردند.
این آیه در بیعت رضوان نازل شد که خداوند فرموده است: «لقَدْ رَضِیَ اللهُ عَنِ المُؤْمِنِینَ إِذْ یُبَایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ» خداوند شرط این رضایت خودش از آن ها را عدم انتقاد آن ها از هیچ کدام از اعمال پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و عدم مخالفت با اوامر آن حضرت دانسته است. خداوند پس از فرود آوردن آیه بیعت رضوان، در آیه دیگری چنین فرموده است: «إِنَّ الذِینَ یُبَایِعُونَکَ إِنَّمَا یُبَایِعُونَ اللهَ یَدُ اللهِ فَوقَ أَیْدِیهِمْ فَمَن نَّکَثَ فَإِنَّمَا یَنکُثُ عَلی نَفْسِهِ ومَنْ أَوفَی بِمَا عَاهَدَ عَلیْهُ اللهَ فَسَیُؤْتِیهِ أَجْرًا عَظِیماً» رضایت خداوند از آن ها مشروط بر این بود که پس از آن به عهد و پیمان الهی وفادار باشند و پیمان شکنی نکنند. چنان چه به این عهد خود وفا کنند، پروردگار از آن ها راضی خواهد بود. هنگام جمع آوری قرآن، آیه شرط را بر آیه بیعت رضوان مقدم کردند؛ حال آن که در ابتدا آیه بیعت رضوان و سپس آیه شرط نازل شده است.
1) قالوا خ ل.
2) ذكر الآية في المصدر. الي قولي: و الأرض.
3) ذكرها في المصدر بتمامها.
4) في المصدر هنا زيادة لعلّ نسخة المصنّف كانت خالية عنه، او لم يذكرها اختصارا و هي: « وغضب الله عليهم ولعنهم واعد لهم جهنم وساءت مصيرا * ولله جنود السماوات والارض وكان الله عزيزا حكيما * انا ارسلناك شاهدا ومبشرا ونذيرا » ثم عطف بالمخاطبة علي اصحابه فقال : « لتؤمنوا بالله ورسوله وتعزروه وتوقروه » ثم عطف علي نفسه عزوجل فقال : « وتسبحوه بكرة و أصيلا » معطوف علي قوله : لتؤمنوا بالله ورسوله.
5) في نسخة مخطوطة من المصدر: رضي اللّه عنهم.
6) في المصدر: فقدموا في التأليف.
ثُمَّ ذَكَرَ الْأَعْرَابَ الَّذِينَ تَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقَالَ سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ إِلَي قَوْلِهِ وَ كُنْتُمْ قَوْماً بُوراً (1)أَيْ قَوْمَ سَوْءٍ وَ هُمُ الَّذِينَ اسْتَنْفَرَهُمْ فِي الْحُدَيْبِيَةِ وَ لَمَّا رَجَعَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَي الْمَدِينَةِ مِنَ الْحُدَيْبِيَةِ غَزَا خَيْبَراً فَاسْتَأْذَنَهُ الْمُخَلَّفُونَ (2)أَنْ يَخْرُجُوا مَعَهُ فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ (3)ثُمَّ قَالَ وَعَدَكُمُ اللَّهُ مَغانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَها فَعَجَّلَ لَكُمْ هذِهِ يَعْنِي فَتْحَ خَيْبَرَ (4)ثُمَّ قَالَ وَ هُوَ الَّذِي كَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ عَنْهُمْ بِبَطْنِ مَكَّةَ مِنْ بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَكُمْ عَلَيْهِمْ أَيْ مِنْ بَعْدِ أَنْ أَمَمْتُمْ مِنَ الْمَدِينَةِ إِلَي الْحَرَمِ وَ طَلَبُوا مِنْكُمُ الصُّلْحَ بَعْدَ أَنْ كَانُوا يَغْزُونَكُمْ بِالْمَدِينَةِ صَارُوا يَطْلُبُونَ الصُّلْحَ بَعْدَ إِذْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ تَطْلُبُونَ الصُّلْحَ مِنْهُمْ ثُمَّ أَخْبَرَ (5)بِعِلَّةِ الصُّلْحِ وَ مَا أَجَازَ اللَّهُ (6)لِنَبِيِّهِ صلي الله عليه و آله فَقَالَ هُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوكُمْ إِلَي قَوْلِهِ (7)وَ لَوْ لا رِجالٌ مُؤْمِنُونَ وَ نِساءٌ مُؤْمِناتٌ يَعْنِي بِمَكَّةَ لَمْ تَعْلَمُوهُمْ أَنْ تَطَؤُهُمْ فَأَخْبَرَ اللَّهُ أَنَّ عِلَّةَ الصُّلْحِ (8)إِنَّمَا كَانَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ الَّذِينَ كَانُوا بِمَكَّةَ وَ لَوْ لَمْ يَكُنْ صُلْحٌ وَ كَانَتِ الْحَرْبُ لَقُتِلُوا فَلَمَّا كَانَ الصُّلْحُ آمَنُوا وَ أَظْهَرُوا الْإِسْلَامَ وَ يُقَالُ إِنَّ ذَلِكَ الصُّلْحَ كَانَ أَعْظَمَ فَتْحاً عَلَي الْمُسْلِمِينَ مِنْ غَلَبِهِمْ ثُمَّ قَالَ:
سپس خداوند در باره اعراب بیابانگردی که از همراهی با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در این سفر باز مانده بودند میفرماید: «سَیَقُول لکَ المُخَلفُونَ مِنَ الأَعْرَابِ» تا «وکُنتُمْ قَومًا بُورًا» یعنی بدترین قوم بودند که در صلح حدیبیه آن ها را از خود رنجانید. زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از حدیبیه به مدینه بازگشت به خیبر حمله کرد. کسانی که از همراهی با ایشان باز مانده بودند، به محضر ایشان آمدند و از ایشان خواستند به آن ها اجازه همراهی با آن حضرت جهت حرکت به سوی خیبر را بدهد. در این هنگام خداوند آیه زیر را نازل فرمود: «سَیَقُول المُخَلفُونَ» پروردگار سپس میفرماید: «وعَدَکُمُ اللهُ مَغَانِمَ کَثِیرَةً تَأْخُذُونَهَا فَعَجَّل لکُمْ هَذِهِ» سپس میفرماید: «وهُو الذِی کَفَّ أَیْدِیَهُمْ عَنکُمْ وأَیْدِیَکُمْ عَنْهُم بِبَطْنِ مَکَّةَ مِن بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَکُمْ عَلیْهِمْ» یعنی پس از آن که از مدینه با قصد عبادت به سوی حرم مکه حرکت کردید و آن ها از شما درخواست صلح کردند. حال آن که زمانی آن ها در مدینه با شما میجنگیدند و شما درخواست صلح میکردید، اما امروز، در مکه از شما میخواهند با آن ها صلح نمایید. سپس خداوند، علت صلح را برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بیان کرده و میفرماید: «هُمُ الذِینَ کَفَرُوا وصَدُّوکُمْ عَنِ المَسْجِدِ الحَرَامِ والهَدْیَ مَعْکُوفًا أَن یَبْلغَ مَحِلهُ ولولا رِجَال مُّؤْمِنُونَ ونِسَاء مُّؤْمِنَاتٌ» که منظور از این آیه وجود مؤمنانی در مکه است. «لمْ تَعْلمُوهُمْ أَن تَطَؤُوهُمْ» خداوند به پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم اطلاع میدهد که علت عقد این پیمان صلح، وجود مؤمنانی در مکه است. اگر پیمان صلح امضا نمیشد و میان مسلمانان و مشرکان جنگ و درگیری به وجود میآمد، آن ها کشته میشدند. اما با بسته شدن پیمان صلح آن ها در امان ماندند و اسلام خویش را اظهار کردند. گفته میشود: این صلح برای مسلمانان بیش از پیروزی آن ها در جنگ بر مشرکان برکت داشت. سپس می فرماید:
1) ذكر القمّيّ الآية في التفسير بتمامها. و اختصرها المصنّف.
2) في المصدر: غزا خيبر فاستأذنوه المخلفون.
3) في المصدر: سَيَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ إِذَا انْطَلَقْتُمْ (و ذكر الآية بتمامها الي قوله:) إِلَّا قَلِيلًا» ثمّ قال: «قُلْ لِلْمُخَلَّفِينَ مِنَ الْأَعْرابِ (ثم ذكر الآية بتمامها إلي قوله: عَذاباً أَلِيماً» ثم رخص عزّ و جلّ في الجهاد فقال: «لَيْسَ عَلَي الْأَعْمي حَرَجٌ (ثم ذكر الآية بتمامها الي قوله:) عَذاباً أَلِيماً» ثمّ قال: «وَعَدَكُمُ اللَّهُ» اه.
4) زاد في المصدر بعد ذلك: «وَ لِتَكُونَ آيَةً لِلْمُؤْمِنِينَ» ثم قال: «وَ أُخْري لَمْ تَقْدِرُوا عَلَيْها قَدْ أَحاطَ اللَّهُ بِها وَ كانَ اللَّهُ عَلي كُلِّ شَيْءٍ قَدِيراً» ثم قال اه.
5) ثم أخبر اللّه عزّ و جلّ خ ل. أقول: يوجد ذلك في المصدر.
6) في نسخة مخطوطة من المصدر: و ما اجازه اللّه نبيه.
7) جملة «الي قوله» من كلام المصنّف، و الآية مذكورة في المصدر بتمامها.
8) زاد في المصدر: «فَتُصِيبَكُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّةٌ بِغَيْرِ عِلْمٍ» فاخبر اللّه نبيه صلّي اللّه عليه و آله ان علة الصلح.
لَوْ تَزَيَّلُوا (1)يَعْنِي هَؤُلَاءِ الَّذِينَ كَانُوا بِمَكَّةَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ يَعْنِي لَوْ زَالُوا عَنْهُمْ وَ خَرَجُوا مِنْ بَيْنِهِمْ (2)ثُمَّ قَالَ إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجاهِلِيَّةِ يَعْنِي قُرَيْشاً وَ سُهَيْلَ بْنَ عَمْرٍو حِينَ قَالُوا (3)لَا نَعْرِفُ الرَّحْمَنَ الرَّحِيمَ وَ قَوْلَهُمْ (4)وَ لَوْ عَلِمْنَا أَنَّكَ رَسُولُ اللَّهِ مَا حَارَبْنَاكَ فَاكْتُبْ مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ (5)وَ نَزَلَ فِي تَطْهِيرِ (6)الرُّؤْيَا الَّتِي رَآهَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لَقَدْ صَدَقَ اللَّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ إِلَي قَوْلِهِ (7)فَتْحاً قَرِيباً يَعْنِي فَتْحَ خَيْبَرَ لِأَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لَمَّا رَجَعَ مِنَ الْحُدَيْبِيَةِ غَزَا خَيْبَراً (8).
قوله معرات أي كانت بعضها عرات و بعضها مجللات و المكتب (9)علي بناء الإفعال الذي يعلم الكتابة و قراب السيف بالكسر جفنته و هو وعاء يكون فيه السيف بغمده و حمالته و مضه الشيء مضا و مضيضا بلغ من قلبه الحزن به و مضض كفرح ألم و اضطهده قهره.
يج، الخرائج و الجرائح رُوِيَ عَنْ عِيسَي بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْهَاشِمِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ قَالَ: لَمَّا كَانَ يَوْمَ الْقَضِيَّةِ (10)حِينَ رَدَّ الْمُشْرِكُونَ النَّبِيَّ صلي الله عليه و آله وَ مَنْ مَعَهُ وَ
«لو تزیّلوا» یعنی مردان و زنان مؤمنی که در مکه بودند. یعنی اگر متمایز شوند و از میان کافران بیرون آیند. سپس فرمود: «إِذْ جَعَل الذِینَ کَفَرُوا فِی قُلوبِهِمُ الحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ الجَاهِلیَّةِ» منظور از کفار در این آیه قریش و نمایندهشان سهیل بن عمرو است که خطاب به رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم گفتند: ما رحمن و رحیم را نمیشناسیم و همچنین گفتند: اگر اعتقاد داشتیم که تو رسول خدا هستی با تو نمیجنگیدیم. بنابراین بنویس: محمد بن عبدالله. خداوند در باره صحیح دانستن رویایی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دیده بود، این آیه را نازل کرد: «لقَدْ صَدَقَ اللهُ رَسُولهُ الرُّؤْیَا بِالحَقِّ لتَدْخُلنَّ المَسْجِدَ الحَرَامَ إِن شَاء اللهُ آمِنِینَ مُحَلقِینَ رُؤُوسَکُمْ ومُقَصِّرِینَ لا تَخَافُونَ فَعَلمَ مَا لمْ تَعْلمُوا فَجَعَل مِن دُونِ ذَلکَ فَتْحًا قَرِیبًا» که منظور از فتح قریب، فتح خیبر بود. زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به مجرد این که از حدیبیه به مدینه بازگشت، خیبر را فتح کرد. (11)
«معرات» یعنی بخشی از آن عریان و برخی مجلل بود. «المکتب» بر وزن باب افعال کسی است که کتابت می داند. «قراب السیف» با کسره قاف غلاف شمشیر است و آن پوششی است که شمشیر با غلاف و حمایل در آن گذاشته می شود. «مضّه الشیء مضّاً و مضیضاً» یعنی بر دل او غم و اندوه راه یافت. «مضض» بر وزن فرح یعنی درد و رنج. «اضطهده» یعمی او را مغلوب ساخت.
خرائج: علی علیه السّلام میفرماید: در حدیبیه وقتی مشرکین پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله و مسلمانان را برگرداندند
1) في المصدر: «لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذاباً أَلِيماً» و لم يذكر في المطبوع و نسخة من المخطوط كلمة: «يعني».
2) زاد في المصدر: لَعَذَّبْنَا الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذاباً أَلِيماً. ثم ذكر رواية في علة ترك علي عليه السلام محاربة القوم. راجعه.
3) في المصدر: حين قالوا لرسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله.
4) خلي المصدر عن العاطف.
5) زاد في المصدر آية: «فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ» الي قوله: «عَلِيماً».
6) تظهير خ ل. أقول: يوجد ذلك في نسخة مخطوطة من المصدر، و لعله مصحف، أو بمعني جعلها وراء ظهره، أي أخرها إلي بعد ذلك.
7) كلمة (الي قوله) من المصنّف، و الآية مذكورة في المصدر بتمامها.
8) تفسير القمّيّ: 631 - 638 فيه: غزا خيبر.
9) أو من التفعيل: معلم الكتابة. و فسره في هامش نسختي المخطوطة من المصدر بالدواة و القلم. و لعله اخذها من مفعل اسم الآلة.
10) أي قضية الصلح. و في المصدر: القبيصة. الحديبية خ ل. و الظاهر ان القبيصة مصحف القضية.
11) . تفسیر قمی 631 - 638
دَافَعُوهُ عَنِ الْمَسْجِدِ أَنْ يَدْخُلُوهُ هَادَنَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَكَتَبُوا بَيْنَهُمْ كِتَاباً قَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَكُنْتُ أَنَا الَّذِي كَتَبَ فَكَتَبْتُ بِاسْمِكَ اللَّهُمَّ هَذَا كِتَابٌ بَيْنَ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ بَيْنَ قُرَيْشٍ فَقَالَ سُهَيْلُ بْنُ عَمْرٍو لَوْ أَقْرَرْنَا أَنَّكَ رَسُولُ اللَّهِ لَمْ يُنَازِعْكَ أَحَدٌ فَقُلْتُ بَلْ هُوَ رَسُولُ اللَّهِ وَ إِنَّكَ رَاغِمٌ (1)فَقَالَ لِي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله اكْتُبْ لَهُ مَا أَرَادَ سَتُعْطَي يَا عَلِيُّ بَعْدِي مِثْلَهَا قَالَ فَلَمَّا كَتَبْتُ الصُّلْحَ بَيْنِي وَ بَيْنَ أَهْلِ الشَّامِ كَتَبْتُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ هَذَا كِتَابٌ بَيْنَ عَلِيٍّ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ بَيْنَ مُعَاوِيَةَ بْنِ أَبِي سُفْيَانَ فَقَالَ مُعَاوِيَةُ وَ عَمْرُو بْنُ الْعَاصِ لَوْ عَلِمْنَا أَنَّكَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ لَمْ نُنَازِعْكَ فَقَالَ (2)اكْتُبُوا مَا رَأَيْتُمْ فَعَلِمْتُ أَنَّ قَوْلَ رَسُولِ اللَّهِ حَقٌّ (3)قَدْ جَاءَ (4).
يج، الخرائج و الجرائح رُوِيَ أَنَّهُ لَمَّا صَدَّهُ الْمُشْرِكُونَ بِالْحُدَيْبِيَةِ شَكَا إِلَيْهِ النَّاسُ قِلَّةَ الْمَاءِ فَدَعَا بِدَلْوٍ مِنْ مَاءِ الْبِئْرِ فَتَوَضَّأَ مِنْهُ ثُمَّ تَمَضْمَضَ وَ مَجَّ فِي الدَّلْوِ وَ أَخْرَجَ مِنْ كِنَانَتِهِ سَهْماً ثُمَّ أَمَرَ بِأَنْ يُصَبَّ فِي الْبِئْرِ تِلْكَ الدَّلْوُ وَ أَنْ يُغْرَزَ ذَلِكَ السَّهْمُ فِي أَسْفَلِ الْبِئْرِ فَعَمِلُوا فَفَارَتِ الْبِئْرُ بِالْمَاءِ إِلَي شَفِيرِهَا وَ اغْتَرَفَ النَّاسُ فَعِنْدَ ذَلِكَ قَالَ أَوْسُ بْنُ خَوَلِيٍّ لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي سَلُولٍ (5)أَ بَعْدَ هَذَا شَيْءٌ أَ مَا آنَ لَكَ أَنْ تُبْصِرَ.
يج، الخرائج و الجرائح رُوِيَ أَنَّهُ لَمَّا أَصَابَ النَّاسَ بِالْحُدَيْبِيَةِ جُوعٌ شَدِيدٌ وَ قَلَّتْ أَزْوَادُهُمْ لِأَنَّهُمْ أَقَامُوا بِهَا بَضْعَةَ عَشَرَ يَوْماً فَشَكَوْا إِلَيْهِ ذَلِكَ فَأَمَرَ بِالنَّطْعِ أَنْ يُبْسَطَ وَ أَمَرَهُمْ أَنْ يَأْتُوا بِبَقِيَّةِ أَزْوَادِهِمْ فَيَطْرَحُوا فَأَتَوْا بِدَقِيقٍ (6)قَلِيلٍ وَ تُمَيْرَاتٍ فَقَامَ وَ دَعَا بِالْبَرَكَةِ فِيهَا وَ أَمَرَهُمْ بِأَنْ يَأْتُوا بِأَوْعِيَتِهِمْ فَمَلَئُوهَا حَتَّي لَمْ يَجِدُوا لَهَا مَحَلًّا (7).
و اجازه ندادند وارد مسجد الحرام شوند، رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله با آن ها صلح کرد و قراردادی نوشته شد. علی علیه السّلام فرمود: نویسنده آن، من بودم و این عبارت ها را نوشتم: «باسمک اللّهم، این قراردادی است بین محمّد رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله و قریش». سهیل بن عمرو که نماینده قریش بود گفت: این گونه ننویس، چون اگر ما او را به پیامبری قبول داشتیم با او جنگ نمیکردیم! گفتم: «علی رغم میل تو، او رسول خداست». پیامبر به من فرمود: «هر طور میخواهد، بنویس. چنین قضیهای بر سر تو نیز خواهد آمد». علی علیه السّلام میفرماید: وقتی بین من و اهل شام، صلحنامهای نوشته میشد، نوشتم: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، این قرار دادی است بین علی امیر المؤمنین و معاویة بن ابی سفیان». معاویه و عمرو عاص گفتند: اگر ما قبول داشتیم که تو امیر مؤمنان هستی، با تو جنگ نمیکردیم. گفتم هر طور که میخواهید، بنویسید. فهمیدم که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله راست گفته است. (8)
خرائج: روایت شده هنگامی که در حدیبیه، مشرکین جلو پیامبر را گرفتند و مانع ورود حضرت به مکّه شدند، مردم از کمبود آب شکایت کردند. حضرت یک سطل آب خواست. بعد در آن وضو گرفت و مضمضه کرد و در سطل ریخت و از ترکش خود تیری درآورد و دستور داد آب را در چاه ریختند و تیر را به چاه پرتاب کرد. در این موقع آب فوران کرد و به لبه چاه رسید و مردم از آن برداشتند و مصرف نمودند. در این هنگام اوس بن خولی به عبد اللَّه بن ابی سلول گفت: آیا وقتش نرسیده که چشم هایت را باز کنی و ببینی؟.
خرائج: روایت شده که مسلمانان در حدیبیه بیشتر از ده روز ماندند. و ره توشه آن ها تمام شد. دچار گرسنگی گردیدند. از این جهت به پیامبر شکایت کردند. رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله سفرهای را پهن کرد و فرمود: «اگر از غذا چیزی مانده بیاورید». همه را جمع کردند، یک مشت آرد و مقداری خرما شد. حضرت برخاست و دعا کرد تا خدا به آن برکت دهد. بعد از آن، دستور داد تمام ظروف خود را آوردند و پر کردند تا اینکه چیزی خالی نماند.
يج، الخرائج و الجرائح مِنْ مُعْجِزَاتِهِ صلي الله عليه و آله أَنَّهُ لَمَّا خَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لِلْعُمْرَةِ سَنَةَ الْحُدَيْبِيَةِ مَنَعَتْ قُرَيْشٌ مِنْ دُخُولِهِ مَكَّةَ وَ تَحَالَفُوا أَنَّهُ لَا يَدْخُلُهَا وَ مِنْهُمْ عَيْنٌ تَطْرِفُ وَ قَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مَا جِئْتُ مُحَارِباً لَكُمْ إِنَّمَا جِئْتُ مُعْتَمِراً قَالُوا لَا نَدَعُكَ تَدْخُلُ مَكَّةَ عَلَي هَذِهِ الْحَالِ فَتَسْتَذِلَّنَا الْعَرَبُ وَ تُعَيِّرَنَا وَ لَكِنِ اجْعَلْ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكَ هُدْنَةً لَا تَكُونُ لِغَيْرِنَا فَاتَّفَقُوا عَلَيْهِ وَ قَدْ نَفِدَ مَاءُ الْمُسْلِمِينَ وَ كَظَّهُمْ وَ بَهَائِمَهُمُ الْعَطَشُ فَجِيءَ بِرَكْوَةٍ فِيهَا قَلِيلٌ مِنَ الْمَاءِ فَأَدْخَلَ يَدَهُ فِيهَا فَفَاضَتِ الرَّكْوَةُ وَ نُودِيَ فِي الْعَسْكَرِ مَنْ أَرَادَ الْمَاءَ فَلْيَأْتِهِ فَسَقَوْا وَ اسْتَقَوْا (1)وَ مَلَئُوا الْقِرَبَ (2).
يقال كظني هذا الأمر أي جهدني من الكرب
الإرشاد ثم تلا بني المصطلق الحديبية و كان اللواء يومئذ إلي أمير المؤمنين عليه السلام كما كان إليه في المشاهد قبلها و كان من بلائه في ذلك اليوم عند صف القوم في الحرب و القتال ما ظهر خبره و استفاض ذكره و ذلك بعد البيعة التي أخذها النبي صلي الله عليه و آله علي أصحابه و العهود عليهم في الصبر و كان أمير المؤمنين عليه السلام المبايع للنساء عن النبي صلي الله عليه و آله فكانت (3)بيعته لهن يومئذ أن طرح ثوبا بينهن و بينه ثم مسحه بيده فكانت مبايعتهن للنبي صلي الله عليه و آله بمسح الثوب و رسول الله صلي الله عليه و آله يمسح ثوب علي عليه السلام مما يليه و لما رأي سهيل بن عمرو توجه الأمر عليهم ضرع إلي النبي صلي الله عليه و آله في الصلح (4)و نزل عليه الوحي بالإجابة إلي ذلك و أن يجعل أمير المؤمنين عليه السلام كاتبه يومئذ و المتولي لعقد الصلح بخطه فقال له النبي صلي الله عليه و آله اكتب يا علي بسم الله الرحمن الرحيم فقال سهيل بن عمرو هذا كتاب (5)بيننا و بينك يا محمد فافتتحه بما نعرفه
خرائج: و از جمله معجزات آن حضرت این بود که در سال حدیبیه، هنگامی که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله برای عمره به سوی مکّه حرکت کرد جلو راه حضرت را گرفتند و قسم خوردند که نگذارند وارد مکّه شود. پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله به آن ها فرمود: «من برای عمره آمدم نه برای جنگ». در جواب گفتند: «امسال اگر اجازه دهیم شما وارد شوید، عرب بر ما ایراد میگیرند ولی میتوانیم قرارداد صلحی ببندیم». در این هنگام، آب مسلمانان تمام شده و دچار تشنگی شده بودند مشکی را آوردند که در آن آب کمی بود، پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله دستش را در آن نمود که آب فوران کرد. بین سپاه ندا سر دادند: هر کس آب میخواهد بیاید. مردم آمدند، خوردند و سیراب شدند و چهارپایان خود را نیز سیراب کردند. و مشک های خود را نیز پر نمودند. (6)
«کظّنی هذا الامر» یعنی این مساله مرا اندوهگین کرد.
ارشاد: سپس به دنبال کارزار بنی مصطلق، جنگ حدیبیه اتفاق افتاد و در این جنگ هم مانند جنگ های پیش، پرچمدار علی علیه السلام بود و از جمله پیشآمدهائی که در این جنگ شده صلحنامه ای است که در برابر صف لشکر هنگام کارزار به دست علی علیه السلام نوشته شده و این قضیه مشهور است و وقوع آن پس از بیعتی بوده که پیامبر از اصحاب خود گرفته و آنان را به صبر و شکیبائی دعوت کرده بود. و آن روز علی علیه السلام از زن ها بیعت می گرفت که جامه میان خود و آن ها میانداخت زن ها یک طرف جامه و علی علیه السلام طرف دیگر آن را مسح می کرد و رسول خدا هم جامه علی علیه السلام را مسح می فرمود. هنگامی که سهیل بن عمرو متوجه شد به زودی کار بر آن ها سخت خواهد شد با کمال ناتوانی متقاضی صلح و سازش گردیده و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم هم از جانب خدا مأمور شد تقاضای او را بپذیرد و علی علیه السلام را نویسنده صلح نامه و متولی عقد صلح قرار دهد. پیامبر به او فرمود: بنویس «بسم اللَّه الرحمن الرحیم» سهیل عرض کرد: ای محمد این نامهای است میان ما و تو در آغاز آن جمله بنویس که ما آن را بشناسیم
و اكتب باسمك اللهم فقال النبي صلي الله عليه و آله لأمير المؤمنين عليه السلام امح ما كتبت و اكتب باسمك اللهم فقال أمير المؤمنين عليه السلام لو لا طاعتك يا رسول الله ما محوت بسم الله الرحمن الرحيم ثم محاها و كتب باسمك اللهم فقال (1)النبي صلي الله عليه و آله اكتب هذا ما قاضي عليه محمد رسول الله سهيل بن عمرو فقال سهيل لو أجبتك في الكتاب الذي بيننا إلي هذا لأقررت لك بالنبوة فسواء شهدت (2)علي نفسي بالرضا بذلك أو أطلقته من لساني امح هذا الاسم و اكتب هذا ما قاضي عليه محمد بن عبد الله فقال له أمير المؤمنين عليه السلام إنه و الله لرسول الله (3)علي رغم أنفك فقال سهيل اكتب اسمه يمضي الشرط فقال له أمير المؤمنين ويلك يا سهيل كف عن عنادك فقال له النبي صلي الله عليه و آله امحها يا علي فقال يا رسول الله إن يدي لا تنطلق بمحو اسمك من النبوة قال له فضع يدي عليها (4)فمحاها رسول الله صلي الله عليه و آله بيده و قال لأمير المؤمنين عليه السلام ستدعي إلي مثلها فتجيب و أنت علي مضض ثم تمم أمير المؤمنين عليه السلام الكتاب و لما تم الصلح نحر رسول الله صلي الله عليه و آله هديه في مكانه فكان نظام تدبير هذه الغزاة معلقا (5)بأمير المؤمنين و كان ما جري فيها من البيعة و صف الناس للحرب ثم الهدنة و الكتاب كله لأمير المؤمنين عليه السلام و كان فيما (6)هيأه الله له من ذلك حقن الدماء و صلاح أمر الإسلام و قد روي الناس له في هذه الغزاة بعد الذي ذكرناه فضيلتين اختص بهما و انضافتا إلي فضائله العظام و مناقبه الجسام.
فروي إبراهيم بن عمر عن رجاله عن قائد مولي عبد الله بن سالم قال : لما
و عبارت «بسمک اللهم» را در آغاز آن مکتوب فرما. پیامبر فرمود: بسمله را پاک کن و بسمک اللهم را به جای آن بنویس. علی علیه السلام عرض کرد: اگر نه این بود اطاعت از فرمان تو واجب است هرگز بسمله را پاک نمی کردم. سپس آن را پاک کرده و جمله مزبور را نوشت. سپس پیامبر فرمود: بنویس «این قراردادی است که محمد رسول اللَّه با سهیل بن عمرو امضا کرده» سهیل گفت: اگر عنوان رسالت در این نامه ثابت باشد لا جرم به رسالت تو اعتراف کرده و گواهی به مقام نبوت تو دادهام این عنوان را پاک کن و بنویس «هذا ما قاضی علیه محمد بن عبد اللَّه» علی علیه السلام فرمود: سوگند به خدا که این شخص رسول خداست و شکی در آن نیست. سهیل گفت: ای علی عنوان مزبور را پاک کن تا شرط برقرار شود. علی علیه السلام فرمود: وای بر تو ای سهیل دست از دشمنی بردار. رسول خدا فرمود: ای علی عنوان مزبور را پاک کن. عرض کرد: یا رسول اللَّه دست من قدرت ندارد عنوان نامه را پاک کند. رسول خدا فرمود: دست مرا بر بالای آن بگذار. علی علیه السلام چنان کرد و خود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عنوان نوشته شده آن را پاک کرد. سپس فرمود: به زودی تو را در عین حالی که به شدت مصیبت گرفتاری به مثل چنین کاری دعوت می کنند و تو ناگزیر اجابت خواهی کرد. در نهایت علی علیه السلام صلحنامه را به پایان رسانید. چون صلح به انجام آمد رسول خدا در همان جا که بود شتر قربانی خود را نحر کرد و چنانچه معلوم است نظام تدبیر این جنگ، وابسته به علی علیه السلام بود و تمام جریانات از بیعت با مردم و آراستن صفوف جنگ و صلح و صلحنامه همه به کف با کفایت او انجام شده و مسلم است که امر به صلح محض حفظ خون مسلمانان و صلاح امر اسلام بوده است. دیگران علاوه بر آنچه ما نقل کردیم دو فضیلت دیگر ویژه این جنگ برای علی علیه السلام نقل مینمایند و به مناقب و فضائل او اضافه کرده اند که:
از قائد غلام عبد اللَّه بن سالم نقل می کنند
خرج رسول لله صلي الله عليه و آله في غزوة الحديبية (1)نزل الجحفة فلم يجد فيها (2)ماء فبعث سعد بن مالك بالروايا حتي إذا كان غير بعيد رجع سعد بالروايا و قال يا رسول الله ما أستطيع أن أمضي لقد وقفت قدماي رعبا من القوم فقال له النبي صلي الله عليه و آله اجلس ثم بعث رجلا آخر فخرج بالروايا حتي إذا كان بالمكان الذي انتهي إليه الأول رجع فقال له رسول الله صلي الله عليه و آله لم رجعت فقال يا رسول الله و الذي بعثك بالحق نبيا ما استطعت أن أمضي رعبا فدعا رسول الله صلي الله عليه و آله أمير المؤمنين عليه السلام فأرسله بالروايا و خرج السقاة و هم لا يشكون في رجوعه لما رأوا من جزع (3)من تقدمه فخرج علي عليه السلام بالروايا حتي ورد الحرار و استسقي (4)ثم أقبل بها إلي النبي صلي الله عليه و آله و لها زجل (5)فلما دخل كبر النبي صلي الله عليه و آله و دعا له بخير.
وَ فِي هَذِهِ الْغَزَاةِ أَقْبَلَ سُهَيْلُ بْنُ عَمْرٍو إِلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله فَقَالَ لَهُ يَا مُحَمَّدُ إِنَّ أَرِقَّاءَنَا لَحِقُوا بِكَ فَارْدُدْهُمْ عَلَيْنَا فَغَضِبَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله حَتَّي تَبَيَّنَ الْغَضَبُ فِي وَجْهِهِ ثُمَّ قَالَ لَتَنْتَهُنَّ يَا مَعَاشِرَ (6)قُرَيْشٍ أَوْ لَيَبْعَثَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ رَجُلًا (7)امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ بِالْإِيمَانِ يَضْرِبُ رِقَابَكُمْ عَلَي الدِّينِ فَقَالَ بَعْضُ مَنْ حَضَرَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَبُو بَكْرٍ ذَلِكَ الرَّجُلُ قَالَ لَا قَالَ فَعُمَرُ قَالَ لَا وَ لَكِنَّهُ خَاصِفُ النَّعْلِ فِي الْحُجْرَةِ فَتَبَادَرَ النَّاسُ إِلَي الْحُجْرَةِ يَنْظُرُونَ مَنِ الرَّجُلُ فَإِذَا هُوَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عليهما السلام.
و قد روي هذا الحديث جماعة (8)عن أمير المؤمنين عليه السلام و قالوا فيه إن عليا
هنگامی که رسول خدا به کارزار حدیبیه عزیمت فرمود در جحفه فرود آمد در آنجا آب نیافت. سعد بن مالک را با شتران آب کش در پی آب فرستاد. وی مسافت زیادی نرفته که بازگشت و گفت قدم هایم از ترس دشمنان تاب حرکت نداشتند. پیامبر فرمود: بنشین دیگری را بدین کار نامزد فرمود. او هم به محلی که رفیقش رفته رسیده و برگشت و سوگند یاد کرد که قدم هایم یارای رفتن نداشتند. رسول خدا ص علی علیه السلام را طلبیده و او را برای به دست آوردن آب مأموریت داد. وی حسب الامر قدم در راه گذارد لیکن مردم مسلّم می داشتند که او هم مانند دیگران بیمناک شده دست خالی برمی گردد. علی علیه السلام به بیابان سوزانی رسیده آب آورده صدای بانک شتران آب کش که به گوش پیامبر رسید تکبیر گفت و علی علیه السلام را دعای خیر فرمود.
در این جنگ سهیل بن عمرو حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمده عرض کرد: ای محمد بردگان ما پیش تو آمدهاند آنان را به ما برگردان رسول خدا چنان خشمگین شد که آثار غضب در صورتش هویدا گردید فرمود: ای گروه قریش به انجام کار خود مشغول می شوید یا مردی را بر شما بگمارم که خدا دل او را در بوته ایمان آزمایش کرده تا گردن های شما را در راه دین خدا بزند. برخی که حضور داشتند گفتند: این مرد ابو بکر است؟ فرمود: نه، عرض کردند: عمر است؟
فرمود: نه، بلکه او همان کسی است که اکنون در حجره نشسته و پارهدوزی می کند مردم به طرف حجره رفته تا ببینند او کیست، که علی علیه السلام را در آنجا دیدار کردند.
عده ای همین خبر را از امیر المؤمنین علیه السلام نقل کرده و گفتهاند: علی علیه السلام همین قصه را برای ما روایت کرد
قص هذه القصة ثُمَّ قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَقُولُ مَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ. و كان الذي أصلحه أمير المؤمنين عليه السلام من نعل النبي صلي الله عليه و آله شسعها فإنه كان انقطع فخصف موضعه و أصلحه (1).
عم، إعلام الوري فِي سَنَةِ خَمْسٍ كَانَتْ غَزْوَةُ الْحُدَيْبِيَةِ فِي ذِي الْقَعْدَةِ وَ خَرَجَ فِي نَاسٍ كَثِيرٍ مِنْ أَصْحَابِهِ يُرِيدُ الْعُمْرَةَ وَ سَاقَ مَعَهُ سَبْعِينَ بَدَنَةً وَ بَلَغَ ذَلِكَ الْمُشْرِكِينَ مِنْ قُرَيْشٍ فَبَعَثُوا خَيْلًا لِيَصُدُّوهُ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ كَانَ صلي الله عليه و آله يَرَي أَنَّهُمْ لَا يُقَاتِلُونَهُمْ (2)لِأَنَّهُ خَرَجَ فِي الشَّهْرِ الْحَرَامِ وَ كَانَ مِنْ أَمْرِ سُهَيْلِ بْنِ عَمْرٍو وَ أَبِي جَنْدَلٍ ابْنِهِ وَ مَا فَعَلَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مَا شَكَّ بِهِ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ مَا شَكَّ إِلَّا يَوْمَئِذٍ فِي الدِّينِ (3)وَ أَتَي بُدَيْلُ بْنُ وَرْقَاءَ إِلَي قُرَيْشٍ فَقَالَ لَهُمْ يَا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ خَفِّضُوا عَلَيْكُمْ وَ إِنَّهُ لَمْ يَأْتِ يُرِيدُ قِتَالَكُمْ وَ إِنَّمَا يُرِيدُ زِيَارَةَ هَذَا الْبَيْتِ فَقَالُوا وَ اللَّهِ لَا نَسْمَعُ مِنْكَ وَ لَا تُحَدِّثُ الْعَرَبُ أَنَّهُ دَخَلَهَا عَنْوَةً وَ لَا نَقْبَلُ مِنْهُ إِلَّا أَنْ يَرْجِعَ عَنَّا ثُمَّ بَعَثُوا إِلَيْهِ بِكُرْزِ بْنِ حَفْصٍ (4)وَ خَالِدِ بْنِ الْوَلِيدِ وَ صَدُّوا الْهَدْيَ وَ بَعَثَ صلي الله عليه و آله عُثْمَانَ بْنَ عَفَّانَ إِلَي أَهْلِ مَكَّةَ يَسْتَأْذِنُهُمْ فِي أَنْ يَدْخُلَ (5)مَكَّةَ مُعْتَمِراً فَأَبَوْا أَنْ يَتْرُكُوهُ وَ احْتُبِسَ عُثْمَانُ فَظَنَّ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَنَّهُمْ قَتَلُوهُ فَقَالَ لِأَصْحَابِهِ أَ تُبَايِعُونِّي عَلَي الْمَوْتِ فَبَايَعُوهُ تَحْتَ الشَّجَرَةِ عَلَي أَنْ لَا يَفِرُّوا عَنْهُ أَبَداً ثُمَّ إِنَّهُمْ بَعَثُوا سُهَيْلَ بْنَ عَمْرٍو فَقَالَ يَا أَبَا الْقَاسِمِ إِنَّ مَكَّةَ حَرَمُنَا وَ عِزُّنَا وَ قَدْ تَسَامَعَتِ الْعَرَبُ بِكَ أَنَّكَ قَدْ غَزَوْتَنَا وَ مَتَي مَا تَدْخُلُ عَلَيْنَا مَكَّةَ عَنْوَةً تَطْمَعُ فِينَا فَنُتَخَطَّفُ وَ إِنَّا نَذْكُرُكَ الرَّحِمَ فَإِنَّ مَكَّةَ بَيْضَتُكَ الَّتِي تَفَلَّقَتْ عَنْ رَأْسِكَ (6)قَالَ فَمَا تُرِيدُ قَالَ أُرِيدُ أَنْ أَكْتُبَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ هُدْنَةً عَلَي أَنْ أُخَلِّيَهَا
و فرمود: از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم کسی که عمدا سخنی را به دروغ به من نسبت دهد جایگاه او از آتش جهنم پر میشود و ثابت کرد که من دروغ نمی گویم. علی علیه السلام در آن وقت بند کفش پیامبر را که جدا شده بود اصلاح می کرد. (7)
اعلام الوری: در ذی القعده سال ششم حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله با گروه زیادی از اصحاب خود برای عمره به طرف مکه حرکت کردند، و هفتاد عدد شتر نیز برای قربانی با خود می بردند، خبر عزیمت پیامبر به مشرکین مکه رسید و آن ها هم تصمیم گرفتند با آن حضرت مقابله کنند، و لذا سواران خود را فرستادند تا راه آن حضرت را بگیرند. پیامبر تصمیم داشت در این سفر با مشرکین جنگ نکند و برای همین جهت در ماه حرام به طرف مکه بیرون شد، سهیل بن عمرو با پسرش ابو جندل در این هنگام راجع به رسالت پیامبر در تردید افتادند، و در مذهب خود که مشرک و بت پرست بودند به شک درآمدند. برید بن ورقاء نزد گروهی از قریش رفت و گفت: ای جماعت آرام بگیرید و ساکت باشید، محمد برای جنگیدن به مکه نمیآید، وی در نظر گرفته خانه خدا را زیارت کند، مشرکین گفتند: ما این حرف را از شما قبول نمی کنیم!، فردا اعراب خواهند گفت: محمد به زور و قدرت داخل مکه شده است، و ما اکنون میل داریم محمد برگردد و به مکه داخل نشود. پس از این مشرکین بکر بن حفص و خالد بن ولید را فرستادند و آن ها راه شترانی را که برای «هدی» در پیشاپیش حرکت می کردند بستند، عثمان بن عفان از اهل مکه اذن گرفت تا برای انجام عمره به مکه وارد شود، وی پس از اینکه به مکه داخل شد، مشرکین او را حبس کردند و از بازگشت وی جلوگیری نمودند، پیامبر گمان کرد که مشرکین وی را کشتهاند. در این هنگام به اصحاب خود فرمود: آیا حاضرید به مرگ با من بیعت کنید؟ اصحاب اطاعت کردند و در زیر درختی اجتماع کردند و با آن حضرت بیعت کردند که از میدان جنگ فرار نکنند، پس از این جریان مشرکین سهیل بن عمرو را خدمت حضرت رسول فرستادند و گفتند: یا ابا القاسم! مکه موجب عزت و شرافت و محل امن و آسایش بوده است، اینک ملت عرب اطلاع دارد که شما با ما در حال جنگ هستی. اکنون اگر شما وارد مکه شوید گمان خواهند کرد که ما عاجزشدهایم، ناگهان بر سر ما خواهند ریخت و ما را از بین خواهند برد، و ما به خاطر خویشاوندی که با شما داریم آرزومندیم شما از تصمیم خود منصرف شوید، زیرا که مکه محل نشو و نمای شما بوده؛ و مانند این است که از بدن شما جدا شده باشد، حضرت به سهیل ابن عمرو فرمود: اینک مقصود شما از آمدن چیست؟ و مطلب از چه قرار است؟. سهیل عرض کرد: من تصمیم دارم بین خود و شما قرار دادی بنویسم،
1) إرشاد المفيد: 60 - 62 فيه: فانه كان قد انقطع فخصف موضعه و أصلحه. ثم ذكر رواية اخري في ذلك راجعه.
2) لا يقاتلونه خ ل. أقول: يوجد ذلك في المصدر.
3) تقدم تفصيله و يأتي.
4) في المصدر: بكر، و الظاهر أنّه و ما في الصلب مصحفان عن مكرز كما تقدم.
5) في المصدر: يستأذنهم ان يدخل.
6) في المصدر: تفلقت من رأسك.
7) . ارشاد مفید : 60 - 62
لَكَ فِي قَابِلٍ فَتَدْخُلَهَا وَ لَا تَدْخُلَهَا بِخَوْفٍ وَ لَا فَزَعٍ وَ لَا سِلَاحٍ إِلَّا سِلَاحِ الرَّاكِبِ السَّيْفُ فِي الْقِرَابِ وَ الْقَوْسُ فَدَعَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَأَخَذَ أَدِيماً أَحْمَرَ فَوَضَعَهُ عَلَي فَخِذِهِ ثُمَّ كَتَبَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ فَقَالَ سُهَيْلُ بْنُ عَمْرٍو هَذَا كِتَابٌ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكَ يَا مُحَمَّدُ فَافْتَتِحْهُ بِمَا نَعْرِفُهُ اكْتُبْ بِاسْمِكَ اللَّهُمَّ فَقَالَ اكْتُبْ بِاسْمِكَ اللَّهُمَّ وَ امْحُ مَا كَتَبْتَ فَقَالَ لَوْ لَا طَاعَتُكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ لَمَا مَحَوْتُ فَقَالَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله اكْتُبْ هَذَا مَا قَاضَي عَلَيْهِ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ سُهَيْلَ بْنَ عَمْرٍو فَقَالَ سُهَيْلٌ لَوْ أَجَبْتُكَ فِي الْكِتَابِ إِلَي هَذَا لَأَقْرَرْتُ لَكَ بِالنُّبُوَّةِ فَامْحُ هَذَا الِاسْمَ وَ اكْتُبْ مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِنَّهُ وَ اللَّهِ لَرَسُولُ اللَّهِ عَلَي رَغْمِ أَنْفِكَ فَقَالَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله امْحُهَا يَا عَلِيُّ فَقَالَ لَهُ يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ يَدِي لَا تَنْطَلِقُ لِمَحْوِ اسْمِكَ مِنَ النُّبُوَّةِ قَالَ فَضَعْ يَدِي عَلَيْهَا فَمَحَاهَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بِيَدِهِ وَ قَالَ لِعَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلَامُ سَتُدْعَي إِلَي مِثْلِهَا فَتُجِيِبُ وَ أَنْتَ عَلَي مَضَضٍ ثُمَّ كَتَبَ بِاسْمِكَ اللَّهُمَّ هَذَا مَا قَاضَي عَلَيْهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ وَ مَنْ مَعَهُ مِنَ الْمُسْلِمِينَ سُهَيْلَ بْنَ عَمْرٍو وَ مَنْ مَعَهُ مِنْ أَهْلِ مَكَّةَ عَلَي أَنَّ الْحَرْبَ مَكْفُوفَةٌ فَلَا إِغْلَالَ وَ لَا إِسْلَالَ وَ لَا قِتَالَ وَ عَلَي أَنْ لَا يُسْتَكْرَهَ أَحَدٌ عَلَي دِينِهِ وَ عَلَي أَنْ يُعْبَدَ اللَّهُ بِمَكَّةَ عَلَانِيَةً وَ عَلَي أَنَّ مُحَمَّداً يَنْحَرُ الْهَدْيَ مَكَانَهُ وَ عَلَي أَنْ يُخَلِّيَهَا (1)لَهُ فِي قَابِلٍ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ فَيَدْخُلَهَا بِسِلَاحِ الرَّاكِبِ وَ يَخْرُجَ (2)قُرَيْشٌ كُلُّهَا مِنْ مَكَّةَ إِلَّا رَجُلٌ وَاحِدٌ مِنْ قُرَيْشٍ يُخَلِّفُونَهُ مَعَ مُحَمَّدٍ وَ أَصْحَابِهِ وَ مَنْ لَحِقَ مُحَمَّداً وَ أَصْحَابَهُ مِنْ قُرَيْشٍ فَإِنَّ مُحَمَّداً يَرُدُّهُ إِلَيْهِمْ وَ مَنْ رَجَعَ مِنْ أَصْحَابِ مُحَمَّدٍ إِلَي قُرَيْشٍ بِمَكَّةَ فَإِنَّ قُرَيْشاً لَا تَرُدُّهُ إِلَي مُحَمَّدٍ وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِذَا سَمِعَ كَلَامِي ثُمَّ جَاءَكُمْ فَلَا حَاجَةَ لِي فِيهِ وَ إِنَّ قُرَيْشاً لَا يُعِينُ (3)عَلَي مُحَمَّدٍ وَ أَصْحَابِهِ أَحَداً بِنَفْسٍ وَ لَا سِلَاحٍ إِلَي آخِرِهِ .
فَجَاءَ أَبُو جَنْدَلٍ إِلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله حَتَّي جَلَسَ إِلَي جَنْبِهِ فَقَالَ أَبُوهُ سُهَيْلٌ : رُدَّهُ
تا شما در سال آینده بدون خوف و هراس و لشکرکشی به مکه بیائید، و اکنون از دخول در مکه منصرف شوید، پیامبر علی بن ابی طالب را پیش خود خواست و پوستی که برای نوشتن نامه تهیه دیده بودند به او مرحمت کردند، و فرمودند: بنویسید «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ». سهیل گفت: ما این کلمه را نمیفهمیم جملهای را بنویسید که در نزد ما معروف باشد، امر کنید بنویسند: «باسمک اللهمّ» پیامبر به امیر المؤمنین فرمودند: همان طوری که وی می گوید بنویس، علی علیه السّلام عرض کرد: اگر نه این بود که اطاعت شما را بنمایم من آنچه را که نوشتهام پاک نمی کردم. پیامبر فرمود: بنویسید این معاهدهای است که محمد رسول خدا با سهیل بن عمرو انجام می دهد، سهیل گفت: اگر من این موضوع را که رسالت شما است قبول داشتم دیگر احتیاجی بنوشتن این نامه و قرارداد نبود، امر کنید بنویسند «محمد بن عبد اللَّه» امیر المؤمنین گفت: به خداوند قسم وی رسول پروردگار است اگر چه دماغ شما به خاک مالیده گردد. در این هنگام حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله به امیر المؤمنین فرمودند: موضوع رسالت را از نامه پاک کنید وی عرض کرد: دست من یاری نمی کند این عمل را انجام دهم و کلمه نبوت را پاک کنم، پیامبر فرمود: دست مرا روی آن جمله بگذارید، در این وقت حضرت با دست خود محل نزاع را پاک نمود. پس از این جریان فرمود: یا علی در آینده نزدیکی شما هم مانند من گرفتار این گونه مطالب خواهی شد، و از روی ناراحتی و ناچاری بپیشنهاد آنان تن می دهی، بعد از این عهد نامه را نوشتند و متن آن به قرار ذیل بود: محمد بن عبد اللَّه بن عبد المطلب از طرف مسلمین، و سهیل بن عمرو از طرف اهل مکه معاهده بستند که با یک دیگر به موارد ذیل عمل کنند: از جنگیدن با همدیگر خود داری کنند، و یک دیگر را فریب ندهند، در موضوع عقیده به دین و مذهب آزاد باشد، و هر کس به هر مذهبی که میل دارد عمل کند. مسلمانان مکه در اظهار مذهب خود آزاد باشند، و فرائض مذهبی خود را آزادانه انجام دهند. محمد مجاز است که در سال آینده مدت سه روز به مکه بیاید و همه قریش از آنجا خارج شوند جز یک نفر که با محمد و اصحاب او در مکه خواهند ماند. هر کس از قریش به محمد و اصحاب او ملحق شد باید او را به قریش برگردانند. و هر کس از اصحاب محمد به طرف قریش رفت آنان حق دارند وی را بر نگردانند حضرت رسول فرمود: کسی که پس از شنیدن کلمات من به طرف شما بیاید من به او احتیاجی ندارم. و نیز قریش حق ندارند به دشمنان محمد کمک کنند و به آنان اسلحه و نفرات بدهند.
پس از این جریان ابو جندل پسر سهیل بن عمرو آمد و در خدمت حضرت رسول نشست پدرش گفت: او را به من برگردانید.
عَلَيَّ فَقَالَ الْمُسْلِمُونَ لَا نَرُدُّهُ فَقَامَ صلي الله عليه و آله وَ أَخَذَ بِيَدِهِ فَقَالَ اللَّهُمَّ إِنْ كُنْتَ تَعْلَمُ إِنَّ أَبَا جَنْدَلٍ لَصَادِقٌ فَاجْعَلْ لَهُ فَرَجاً وَ مَخْرَجاً ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَي النَّاسِ وَ قَالَ إِنَّهُ لَيْسَ عَلَيْهِ بَأْسٌ إِنَّمَا يَرْجِعُ إِلَي أَبِيهِ وَ أُمِّهِ وَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُتِمَّ لِقُرَيْشٍ شَرْطَهَا وَ رَجَعَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَي الْمَدِينَةِ وَ أَنْزَلَ اللَّهُ فِي الطَّرِيقِ سُورَةَ الْفَتْحِ إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً .
قَالَ الصَّادِقُ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَمَا انْقَضَتْ تِلْكَ الْمُدَّةُ حَتَّي كَادَ الْإِسْلَامُ يَسْتَوْلِي عَلَي أَهْلِ مَكَّةَ وَ لَمَّا رَجَعَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَي الْمَدِينَةِ انْفَلَتَ أَبُو بَصِيرِ بْنُ أُسَيْدِ بْنِ حَارِثَةَ الثَّقَفِيُّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ بَعَثَ الْأَخْنَسُ بْنُ شُرَيْقٍ فِي أَثَرِهِ رَجُلَيْنِ فَقَتَلَ أَحَدَهُمَا وَ أَتَي رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مُسْلِماً مُهَاجِراً فَقَالَ مُسْعِرُ (1)حَرْبٍ لَوْ كَانَ مَعَهُ وَاحِدٌ ثُمَّ قَالَ شَأْنَكَ بِسَلْبِ (2)صَاحِبِكَ وَ اذْهَبْ حَيْثُ شِئْتَ فَخَرَجَ أَبُو بَصِيرٍ وَ مَعَهُ خَمْسَةُ نَفَرٍ كَانُوا قَدِمُوا مَعَهُ مُسْلِمِينَ حَتَّي كَانُوا بَيْنَ الْعِيصِ وَ ذِي الْمَرْوَةِ مِنْ أَرْضِ جُهَيْنَةَ عَلَي طَرِيقِ عِيرَاتِ قُرَيْشٍ مِمَّا يَلِي سِيفَ الْبَحْرِ وَ انْفَلَتَ أَبُو جَنْدَلِ بْنُ عَمْرٍو فِي سَبْعِينَ رَاكِباً (3)أَسْلَمُوا فَلَحِقَ بِأَبِي بَصِيرٍ وَ اجْتَمَعَ إِلَيْهِمْ نَاسٌ مِنْ غِفَارٍ وَ أَسْلَمَ وَ جُهَيْنَةَ حَتَّي بَلَغُوا ثَلَاثَمِائَةِ مُقَاتِلٍ وَ هُمْ مُسْلِمُونَ لَا يَمُرُّ بِهِمْ عِيرٌ لِقُرَيْشٍ إِلَّا أَخَذُوهَا وَ قَتَلُوا أَصْحَابَهَا فَأَرْسَلَتْ قُرَيْشٌ أَبَا سُفْيَانَ بْنَ حَرْبٍ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله يَسْأَلُونَهُ وَ يَتَضَرَّعُونَ إِلَيْهِ أَنْ يَبْعَثَ إِلَي أَبِي بَصِيرٍ وَ أَبِي جَنْدَلٍ وَ مَنْ مَعَهُمْ فَيَقْدَمُوا عَلَيْهِ وَ قَالُوا مَنْ خَرَجَ مِنَّا إِلَيْكَ فَأَمْسِكْهُ غَيْرَ حَرَجٍ أَنْتَ فِيهِ فَعَلِمَ الَّذِينَ كَانُوا أَشَارُوا عَلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَنْ يَمْنَعَ أَبَا جَنْدَلٍ مِنْ أَبِيهِ بَعْدَ الْقِصَّةِ أَنَّ طَاعَةَ - (4)رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله خَيْرٌ لَهُمْ فِيمَا أَحَبُّوا وَ فِيمَا
مسلمین گفتند: ما او را بر نمی گردانیم، پیامبر دست او را گرفت و فرمود: خداوندا اگر ابو جندل در گفتار خود صادق است وی را نجات بده، بعد روی خود را به طرف مسلمانها کرد و گفت: بر ابو جندل باکی نیست وی نزد پدر و مادرش می رود، من تصمیم دارم به این قرارداد عمل کنم. پس از عهد و پیمان به طرف مدینه مراجعت کردند، و در بین راه سوره إِنَّا فَتَحْنا فرود آمد.
حضرت صادق علیه السّلام فرمود: مدت قرارداد منقضی نشده بود که اسلام بر مکه مستولی شد هنگامی که پیامبر به مدینه مراجعت کردند ابو بصیر بن اسید بن جاریه ثقفی که از مشرکین بود از مکه به طرف مدینه فرار کرد اخنس بن شریق دو نفر را در تعقیب او فرستاد ابو بصیر یکی از این دو نفر را کشت و خودش هم خدمت رسول خدا رسید و مسلمان شد. پیامبر فرمود: اگر کسی با این شخص باشد می توان آتش جنگ را بر علیه مشرکین روشن کرد پس از این به ابو بصیر گفت: اشیائی که از مقتول در دست شما هست برای خودت باشد و اینک هر جا میل دارید بروید در این هنگام ابو بصیر به اتفاق پنج نفر که با وی همراهی کرده و مسلمان شده بودند از خدمت پیامبر بیرون گردیدند و به طرف منطقه «عیص» و «ذی المروة» که در اراضی «جهینه» واقع شده بود رفتند تا جلو کاروانهای قریش را که از «سیف البحر» عبور می کردند بگیرند. ابو جندل بن سهیل بن عمرو نیز با هفتاد نفر سواره که همگان اسلام اختیار کرده بودند از مکه بیرون شدند، و به ابو بصیر و یاران او ملحق گردیدند، در این هنگام گروه زیادی از «غفار» و «جهینة» و «اسلم» نیز باین جماعت پیوستند و عدد این جنگجویان به سیصد نفر رسید. پس از این جریان این عده به کاروانهای قریش حمله می کردند و بعد از اخذ اموال مشرکین را می کشتند، در این وقت مشرکین ابو سفیان را خدمت حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله فرستادند و از آن حضرت درخواست کردند تا ابو بصیر و ابو جندل را به مدینه فرا خواند. ابو سفیان و یارانش عرض کردند: پس از این هر کس از مکه آمد و به شما ملحق شد لازم نیست شما او را به طرف ما بفرستید، در قرارداد حدیبیه مقرر شده بود هر کس از طرف مشرکین به پیامبر ملحق شد باید او را برگرداند ولی پس از جریان ابو بصیر و ابو جندل این موضوع لغو شد. در این هنگام جماعتی از اصحاب پیامبر که در هنگام عقد قرارداد با این ماده مخالفت کرده بودند و ابو جندل بن سهیل بن عمرو را از بازگشت منع مینمودند از این جریان خوشوقت شدند و فهمیدند که اطاعت پیامبر موجب خیر و خوشبختی آن ها می باشد.
1) أسعر النار: أشعلها، أي مشعل نار الحرب و موقدها. و في السيرة و الامتاع: «ويل أمه محش حرب لو كان معه رجال». أقول: محش حرب أي موقدها و مهيجها.
2) السلب: ما يسلب من القتيل. أقول قدم أبو بصير سلبه ليخمسه رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله فلم يقبله و قال: اني إذا خمسته رأوا اني لم اوف لهم بالذي عاهدتهم عليه، و لكن شأنك بسلب صاحبك.
3) في المصدر: في سبعين رجلا راكبا.
4) في المصدر: ان اطاعة.
كَرِهُوا وَ كَانَ أَبُو بَصِيرٍ وَ أَبُو جَنْدَلٍ وَ أَصْحَابُهُمَا هُمُ الَّذِينَ مَرَّ بِهِمْ أَبُو الْعَاصِ بْنُ الرَّبِيعِ مِنَ الشَّامِ فِي نَفَرٍ مِنْ قُرَيْشٍ فَأَسَرُوهُمْ فَأَخَذُوا مَا مَعَهُمْ (1)وَ لَمْ يَقْتُلُوا مِنْهُمْ أَحَداً لِصِهْرِ أَبِي الْعَاصِ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ خَلَّوْا سَبِيلَ أَبِي الْعَاصِ فَقَدِمَ الْمَدِينَةَ عَلَي امْرَأَتِهِ وَ كَانَ أَذِنَ لَهَا حِينَ خَرَجَ إِلَي الشَّامِ أَنْ تَقْدَمَ الْمَدِينَةَ فَتَكُونَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ أَبُو الْعَاصِ هُوَ ابْنُ أُخْتِ خَدِيجَةَ بِنْتِ خُوَيْلِدٍ (2).
قال في النهاية في حديث الإفك و رسول الله يخفضهم أي يسكنهم و يهون عليهم الأمر من الخفض الدعة و السكون و منه حديث أبي بكر قال لعائشة في شأن الإفك خفضي عليك أي هوني الأمر عليك و لا تحزني له و قال عنوة أي قهرا و غلبة و قال الخطف استلاب الشيء و أخذه بسرعة.
عم، إعلام الوري رِبْعِيُّ بْنُ خِرَاشٍ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ: أَقْبَلَ سُهَيْلُ بْنُ عَمْرٍو وَ رَجُلَانِ أَوْ ثَلَاثَةٌ مَعَهُ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فِي الْحُدَيْبِيَةِ فَقَالُوا لَهُ إِنَّهُ يَأْتِيكَ قَوْمٌ مِنْ سَفَلَتِنَا وَ عُبْدَانِنَا فَارْدُدْهُمْ عَلَيْنَا فَغَضِبَ حَتَّي احْمَارَّ وَجْهُهُ وَ كَانَ إِذَا غَضِبَ صلي الله عليه و آله يَحْمَارُّ وَجْهُهُ ثُمَّ قَالَ لَتَنْتَهُنَّ يَا مَعْشَرَ قُرَيْشٍ أَوْ لَيَبْعَثَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ رَجُلًا امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ يَضْرِبُ رِقَابَكُمْ وَ أَنْتُمْ مُجْفِلُونَ عَنِ الدِّينِ (3)فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ أَنَا هُوَ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ لَا قَالَ عُمَرُ أَنَا هُوَ يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ لَا وَ لَكِنَّهُ ذَلِكُمْ خَاصِفُ النَّعْلِ فِي الْحُجْرَةِ وَ أَنَا أَخْصِفُ نَعْلَ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله ثُمَّ قَالَ أَمَا إِنَّهُ قَدْ قَالَ صلي الله عليه و آله (4)مَنْ كَذَبَ عَلَيَّ مُتَعَمِّداً فَلْيَتَبَوَّأْ مَقْعَدَهُ مِنَ النَّارِ (5).
في القاموس العبد الإنسان حرا كان أو رقيقا و المملوك و الجمع عبدون و عبيد و أعبد و عباد و عبدان و عبدان عبدان بكسرتين مشددة الدال و قال
ابو بصیر و ابو جندل با یاران خود به کاروان ابو العاص بن ربیع برخوردند و چند نفر از قریش را که با وی همراهی می کردند اسیر نموده و اموال آن ها را گرفتند و لیکن به خاطر ابو العاص که داماد حضرت رسول بود کسی را نکشتند و ابو العاص را هم آزاد گذاشتند و او به طرف مدینه حرکت کرد و به منزل زینب دختر پیامبر که همسر او بود فرود آمد. وی وقتی که از مکه عازم شام بود به زینب اجازه داده بود تا در مدینه خدمت پدرش برسد این ابو العاص خواهرزاده خدیجه زوجه حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله بود.
در نهایۀ ذکر شده: در حدیث افک آمده است: «و رسول الله یخفّضهم» یعنی آنان را تسکین می داد و کار را بر آنان آسان نمود. و این عبارت از «الخفض» به معنای آسایش و آرامش است. و از همین کلمه سخن ابو بکر به عائشه است که در ماجرای افتراء گفت: «خفّضی علیک» یعنی کار را آسان بگیر و نگران نباش. و گوید: «عنوۀ» یعنی با اجبار و سیطره. و گوید: «الخطف» سلب کردن چیزی و گرفتن آن با سرعت است.
اعلام الوری: خراش از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت می کند که فرمود: سهیل بن عمرو با دو نفر یا سه نفر در حدیبیه خدمت حضرت رسول صلّی اللَّه علیه و آله رسیدند و عرض کردند: اکنون گروهی از افراد پست از طرف ما حضور شما خواهند رسید و شما آنان را به سوی ما بر گردانید، پیامبر برآشفت و خشمگین شد و چهرهاش از فرط غضب قرمز گردید حضرت خاتم النبیین صلّی اللَّه علیه و آله هر گاه غضب می کرد چهره مبارکش برافروخته می شد در این هنگام که از این کلمه ناراحت به نظر می رسید به سهیل بن عمرو فرمود: ای گروه قریش از این گونه سخنان دست بردارید و الا مردی را که در راه خدا امتحانش را داده است به طرف شما می فرستم تا گردن های شما را بزند. ابو بکر عرض کرد: یا رسول اللَّه این شخص موصوف من هستم؟ فرمود: خیر شما نیستی، عمر گفت: من هستم؟ فرمود: شما هم نیستی، این مرد همان است که اکنون در میان حجره کفش را اصلاح می کند، علی علیه السّلام می فرمود: من در آن هنگام کفش پیامبر را درست می کردم، پس از این فرمایش از جای خود برخاستند و فرمودند: هر کس از روی تعمد بر من دروغ بندد جایگاهش پر از آتش است.
در قاموس آمده است: «العبد» هر انسانی است چه آزاده و چه برده. و نیز به معنای غلام است. و جمع آن «عبدون و عبید و أعبد و عباد و عبدان و عبدّان «با کسره و تشدید دال» و گوید:
جفل الظليم جفولا أسرع و ذهب في الأرض كأجفل.
كا، الكافي الْعِدَّةُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ حُكَيْمٍ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الصَّيْرَفِيِّ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فِي عُمْرَةِ الْقَضَاءِ شَرَطَ عَلَيْهِمْ أَنْ يَرْفَعُوا الْأَصْنَامَ مِنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ فَتَشَاغَلَ رَجُلٌ حَتَّي تَرَكَ السَّعْيَ حَتَّي انْقَضَتِ الْأَيَّامُ وَ أُعِيدَتِ الْأَصْنَامُ فَجَاءُوا إِلَيْهِ فَقَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ فُلَاناً لَمْ يَسْعَ بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ وَ قَدْ أُعِيدَتِ الْأَصْنَامُ فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما (1)أَيْ وَ عَلَيْهِمَا الْأَصْنَامُ (2).
كا، الكافي عَلِيٌّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ وَ غَيْرِهِ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ: لَمَّا خَرَجَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله فِي غَزْوَةِ (3)الْحُدَيْبِيَةِ خَرَجَ فِي ذِي الْقَعْدَةِ فَلَمَّا انْتَهَي إِلَي الْمَكَانِ الَّذِي أَحْرَمَ فِيهِ أَحْرَمُوا وَ لَبِسُوا السِّلَاحَ فَلَمَّا بَلَغَهُ أَنَّ الْمُشْرِكِينَ قَدْ أَرْسَلُوا إِلَيْهِ خَالِدَ بْنَ الْوَلِيدِ لِيَرُدَّهُ قَالَ ابْغُونِي (4)رَجُلًا يَأْخُذُنِي عَلَي غَيْرِ هَذَا الطَّرِيقِ فَأُتِيَ بِرَجُلٍ مِنْ مُزَيْنَةَ أَوْ جُهَيْنَةَ فَسَأَلَهُ فَلَمْ يُوَافِقْهُ قَالَ ابْغُونِي (5)رَجُلًا غَيْرَهُ فَأُتِيَ بِرَجُلٍ آخَرَ إِمَّا مِنْ مُزَيْنَةَ وَ إِمَّا مِنْ جُهَيْنَةَ قَالَ فَذَكَرَ لَهُ فَأَخَذَهُ مَعَهُ حَتَّي انْتَهَي إِلَي الْعَقَبَةِ فَقَالَ مَنْ يَصْعَدْهَا حَطَّ اللَّهُ عَنْهُ كَمَا حَطَّ اللَّهُ عَنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ فَقَالَ لَهُمْ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً نَغْفِرْ لَكُمْ خَطِيئاتِكُمْ قَالَ فَابْتَدَرَهَا خَيْلُ الْأَنْصَارِ الْأَوْسُ وَ الْخَزْرَجُ قَالَ وَ كَانُوا أَلْفاً وَ ثَمَانَمِائَةٍ قَالَ فَلَمَّا هَبَطُوا إِلَي الْحُدَيْبِيَةِ إِذَا امْرَأَةٌ مَعَهَا ابْنُهَا عَلَي الْقَلِيبِ فَسَعَي ابْنُهَا هَارِباً فَلَمَّا أَثْبَتَتْ أَنَّهُ رَسُولُ اللَّهِ صَرَخَتْ بِهِ هَؤُلَاءِ الصَّابِئُونَ لَيْسَ عَلَيْكَ مِنْهُمْ بَأْسٌ فَأَتَاهَا
جفل الظلیم جفولاً» یعنی شترمرغ شتاب کرد و گریخت مانند «أجفل».
کافی: صیرفی از برخی از اصحاب ما از امام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود: رسول الله با مشرکان شرط کرده بود که آن بتها را بردارند و مردی از صحابه او به کاری مشغول شد و از سعی بین صفا و مروه باز ماند تا این که بتها بازگردانده شد. پس برخی به نزد رسول الله صلی الله علیه و آله آمدند و از او پرسیدند: فلانی سعی صفا و مروه نکرده است، در حالی که بتها بازگردانده شده است؟ امام صادق علیه السلام فرمود: از این رو بود که خداوند آیه: «إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِن شَعَآئِرِ اللّه فَمَنْ حَجَّ الْبَیتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلاَ جُنَاحَ عَلَیه أَن یطَّوَّفَ بِهمَا» را نازل کرد که یعنی در حالی که بتها در آن دو هستند. (6)
کافی: معاویه بن عمار روایت کرده است که امام صادق علیه السلام فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در ماه ذی القعده به همراه یارانش از مدینه به سوی مکه خارج شد. این خروج آن ها به منعقد شدن صلح حدیبیه منجر شد. زمانی که به میقات رسیدند، رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم احرام بست. یارانش نیز به پیروی از ایشان احرام بستند و سلاحهای خود را حمل کردند. زمانی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اطلاع یافت که مشرکان خالد بن ولید را برای بازگرداندن آن حضرت فرستادهاند، فرمود: برایم راهنمایی بیاورید که ما را از راهی غیر از مسیر حرکت خالد به مکه برساند. یارانش مردی از مزینه یا جهینه را آوردند. او آن ها را به عقبه رساند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: هر کس از آن (کوه عقبه) بالا برود، خداوند گناهانش را خواهد آمرزید، همچنان که گناهان بنی اسرائیل را مورد بخشش قرار داد و به آن ها فرمود: «ادْخُلُواْ الْبَابَ سُجَّدًا نَّغْفِرْ لَکُمْ خَطِیئَاتِکُمْ» [سجده کنان از دروازه (شهر) در آیید تا گناهان شما را بر شما ببخشاییم] به همین دلیل گروههایی از اوس و خزرج به بالای آن صعود کردند. گفته شده است: تعداد آن ها هزار و هشتصد نفر بود. زمانی که در حدیبیه فرود آمدند، ناگهان در آن جا زنی را به همراه پسرش دیدند. آن پسر با دیدن سپاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شروع به فرار کرد. زمانی که آن زن فهمید، این سپاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است، فرزندش را صدا زد و گفت: این ها پیروان دین دیگری شدهاند. به تو کاری ندارند.
1) صدر الحديث: بعض أصحابنا قال: سئل أبو عبد اللّه عليه السلام عن السعي بين الصفا و المروة فريضة أم سنة؟ فقال: فريضة، قلت: أو ليس قال اللّه عزّ و جلّ: «فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما» قال: كان ذلك في عمرة القضاء، ان رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله. اه.
2) فروع الكافي 1: 285.
3) في وقعة خ ل.
4) ابغوا لي خ ل.
5) ابغوا لي خ ل.
6) . فروع کافی 1 : 285
رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَأَمَرَهَا فَاسْتَقَتْ دَلْواً مِنْ مَاءٍ فَأَخَذَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَشَرِبَ وَ غَسَلَ وَجْهَهُ فَأَخَذَتْ فَضْلَتَهُ فَأَعَادَتْهُ فِي الْبِئْرِ فَلَمْ تَبْرَحْ حَتَّي السَّاعَةِ وَ خَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَأَرْسَلَ إِلَيْهِ الْمُشْرِكُونَ أَبَانَ بْنَ سَعِيدٍ (1)فِي الْخَيْلِ فَكَانَ بِإِزَائِهِ ثُمَّ أَرْسَلُوا الْجَيْشَ (2)فَرَأَي الْبُدْنَ وَ هِيَ تَأْكُلُ بَعْضُهَا أَوْبَارَ بَعْضٍ فَرَجَعَ وَ لَمْ يَأْتِ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ قَالَ لِأَبِي سُفْيَانَ يَا بَا سُفْيَانَ أَمَا وَ اللَّهِ مَا عَلَي هَذَا حَالَفْنَاكُمْ عَلَي أَنْ تَرُدُّوا الْهَدْيَ عَنْ مَحِلِّهِ فَقَالَ اسْكُتْ فَإِنَّمَا أَنْتَ أَعْرَابِيٌّ فَقَالَ أَ مَا وَ اللَّهِ لَتُخَلِّيَنَّ عَنْ مُحَمَّدٍ وَ مَا أَرَادَ أَوْ لَأَنْفَرِدَنَّ فِي الْأَحَابِيشِ (3)فَقَالَ اسْكُتْ حَتَّي نَأْخُذَ مِنْ مُحَمَّدٍ وَلْثاً .
فَأَرْسَلُوا إِلَيْهِ عُرْوَةَ بْنَ مَسْعُودٍ وَ قَدْ كَانَ جَاءَ إِلَي قُرَيْشٍ فِي الْقَوْمِ الَّذِينَ أَصَابَهُمُ الْمُغِيرَةُ بْنُ شُعْبَةَ كَانَ خَرَجَ مَعَهُمْ مِنَ الطَّائِفِ وَ كَانُوا تُجَّاراً فَقَتَلَهُمْ وَ جَاءَ بِأَمْوَالِهِمْ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَأَبَي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَنْ يَقْبَلَهَا وَ قَالَ هَذَا غَدْرٌ وَ لَا حَاجَةَ لَنَا فِيهِ فَأَرْسَلُوا إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَقَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ هَذَا عُرْوَةُ بْنُ مَسْعُودٍ قَدْ أَتَاكُمْ وَ هُوَ يُعَظِّمُ الْبُدْنَ قَالَ فَأَقِيمُوهَا فَأَقَامُوهَا فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ مَجِيءَ مَنْ جِئْتَ قَالَ جِئْتُ أَطُوفُ بِالْبَيْتِ وَ أَسْعَي بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ وَ أَنْحَرُ هَذِهِ الْإِبِلَ وَ أُخَلِّي عَنْكُمْ وَ عَنْ لُحْمَانِهَا قَالَ لَا وَ اللَّاتِ وَ الْعُزَّي فَمَا رَأَيْتُ مِثْلَكَ رُدَّ عَمَّا جِئْتَ لَهُ إِنَّ قَوْمَكَ يُذَكِّرُونَكَ اللَّهَ وَ الرَّحِمَ أَنْ تَدْخُلَ عَلَيْهِمْ بِلَادَهُمْ بِغَيْرِ إِذْنِهِمْ وَ أَنْ تَقْطَعَ أَرْحَامَهُمْ وَ أَنْ تُجَرِّئَ عَلَيْهِمْ عَدُوَّهُمْ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله مَا أَنَا بِفَاعِلٍ حَتَّي أَدْخُلَهَا قَالَ وَ كَانَ عُرْوَةُ بْنُ مَسْعُودٍ حِينَ كَلَّمَ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله تَنَاوَلَ لِحْيَتَهُ وَ الْمُغِيرَةُ قَائِمٌ عَلَي رَأْسِهِ فَضَرَبَ بِيَدِهِ فَقَالَ مَنْ هَذَا يَا مُحَمَّدُ فَقَالَ هَذَا ابْنُ أَخِيكَ الْمُغِيرَةُ فَقَالَ يَا غُدَرُ وَ اللَّهِ مَا جِئْتُ إِلَّا فِي غَسْلِ سَلْحَتِكَ (4)قَالَ فَرَجَعَ إِلَيْهِمْ فَقَالَ لِأَبِي سُفْيَانَ وَ أَصْحَابِهِ لَا وَ اللَّهِ مَا رَأَيْتُ مِثْلَ مُحَمَّدٍ رُدَّ عَمَّا جَاءَ لَهُ.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به سوی آن زن رفت و به او دستور داد تا از چاهی که در آن جا بود، آب بالا بکشد. آن زن یک سطل آب برای رسول خدا آورد. آن حضرت از آن آب نوشید و صورت مبارکش را شست. آن زن بقیه آب را به داخل چاه ریخت. از آن زمان تاکنون آن چاه خشک نشده است. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از آن مکان حرکت کرد. مشرکان ابان بن سعید را به همراه گروهی سوار کار به سوی حضرت فرستادند. ابان بن سعید در موازات او بود. قریشیان سپس حلیس را فرستادند. او حیوانات قربانی را دید که بعضی از آن ها از گرسنگی پشمهای همدیگر را میخورند. به همین دلیل به مکه بازگشت و دیگر به سوی پیامبر و یارانش نیامد. او به ابوسفیان گفت: ای ابو سفیان! ما با همدیگر پیمان نبستهایم که حیوانات اختصاص داده شده برای قربانی را باز گردانید. ابوسفیان در پاسخ گفت: ساکت شو! تو یک عرب بیابانگرد بیش نیستی. حلیس گفت: به خدا قسم! تو راه را بر محمد باز خواهی کرد و به آن چه او خواسته است گردن خواهی نهاد، و گرنه من از تو جدا خواهم شد و به میان حبشیها خواهم رفت. ابوسفیان پاسخ داد: ساکت شو تا با محمد پیمان سستی ببندیم. آن ها عروة بن مسعود را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرستادند. او به همراه قومی که مغیره بن شعبه به آن ها حمله کرده بود در مکه ساکن شده بود. آن گروه، تاجر و در طائف ساکن بودند که مغیره تعدادی از آنها را به قتل رساند. به همین دلیل آنها اموالشان را برای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آوردند. آن حضرت از قبول آن امتناع کرد و فرمود: این خدعه و نیرنگ است و عادلانه نیست و ما بدان نیازی نداریم.
قریش عروة بن مسعود را نزد رسول خدا فرستادند. یارانش عرض کردند: این عروه بن مسعود است که به خدمتتان آمده است و معتقد است ورود ما به مکه کار خطرناکی است. رسول خدا فرمود: او را نزد من بیاورید. عروه نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رفت و عرض کرد: ای محمد! چرا به مکه آمدهای؟ پیامبر فرمود: آمدهام تا کعبه را طواف کنم و سعی بین صفا و مروه را به جای آورم. قربانی کنم و گوشت آن را برایتان بر جای گذارم و بروم. عروه گفت: به لات و عزی قسم! نباید این کار را انجام بدهی. من کسی همچون تو را تاکنون ندیدهام. از همان راهی که آمدهاید برگردید. قومت تو را به خدا و خویشاوندانت قسم میدهند که بیاجازه آنان، وارد شهرشان نشوی و پیوند خویشاوندی را پاره نکنی و باعث گستاخ شدن سایر اعراب نسبت به آن ها نشوی. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: تا زمانی که مناسک را به جای نیاوریم از این جا نمیرویم. عروه در هنگام صحبت کردن با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به ریش آن حضرت دست زد. مغیره که پشت سرش ایستاده بود با دستش او را زد. عروه گفت: ای محمد! این کیست؟ پیامبر فرمود: این برادرزادهات مغیره است. عروه گفت: ای حقهباز! به خدا سوگند، تو فقط به این خاطر به این جا آمده ای که نجاست (کار زشت) خود را پاک کنی. عروه به میان قریش بازگشت و به ابوسفیان و یارانش گفت: به خدا قسم! گمان نمیکنم محمد از تصمیمش منصرف شود.
1) ذكر أصحاب السير مكانه: «بديل بن ورقاء» و لعله ارسل مرة اخري.
2) هكذا في نسخة المصنّف و غيرها، و فيه وهم و الصحيح كما في المصدر و كتب السيرة: الحليس. وهو الحليس بن علقمة الحارثى ، او ابن زبان ، سيد الاحابيش.
3) في سيرة ابن هشام: او لأنفرن بالاحابيش نفرة رجل واحد.
4) في السيرة: أي غدر! و هل غسلت سوأتك إلّا بالامس؟.
فَأَرْسَلُوا إِلَيْهِ سُهَيْلَ بْنَ عَمْرٍو وَ حُوَيْطِبَ بْنَ عَبْدِ الْعُزَّي فَأَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فَأُثِيرَتْ فِي وُجُوهِهِمُ الْبُدْنُ فَقَالا مَجِيءَ مَنْ جِئْتَ قَالَ جِئْتُ لِأَطُوفَ بِالْبَيْتِ وَ أَسْعَي بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ وَ أَنْحَرَ الْبُدْنَ وَ أُخَلِّيَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ لُحْمَانِهَا فَقَالا إِنَّ قَوْمَكَ يُنَاشِدُونَكَ اللَّهَ وَ الرَّحِمَ أَنْ تَدْخُلَ عَلَيْهِمْ بِلَادَهُمْ بِغَيْرِ إِذْنِهِمْ وَ تُقَطِّعَ أَرْحَامَهُمْ وَ تُجَرِّئَ عَلَيْهِمْ عَدُوَّهُمْ قَالَ فَأَبَي عَلَيْهِمَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَّا أَنْ يَدْخُلَهَا وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَرَادَ أَنْ يَبْعَثَ عُمَرَ (1)فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّ عَشِيرَتِي قَلِيلٌ وَ إِنِّي فِيهِمْ عَلَي مَا تَعْلَمُ وَ لَكِنِّي أَدُلُّكَ عَلَي عُثْمَانَ بْنِ عَفَّانَ فَأَرْسَلَ إِلَيْهِ رَسُولُ اللَّهِ فَقَالَ انْطَلِقْ إِلَي قَوْمِكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فَبَشِّرْهُمْ بِمَا وَعَدَنِي رَبِّي مِنْ فَتْحِ مَكَّةَ (2)فَلَمَّا انْطَلَقَ عُثْمَانُ إِلَي أَبَانِ بْنِ سَعِيدٍ فَتَأَخَّرَ عَنِ السَّرْجِ (3)فَحَمَلَ (4)عُثْمَانَ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ دَخَلَ عُثْمَانُ فَأَعْلَمَهُمْ وَ كَانَتِ الْمُنَاوَشَةُ فَجَلَسَ سُهَيْلُ بْنُ عَمْرٍو عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ جَلَسَ عُثْمَانُ فِي عَسْكَرِ الْمُشْرِكِينَ وَ بَايَعَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله الْمُسْلِمِينَ وَ ضَرَبَ بِإِحْدَي يَدَيْهِ عَلَي الْأُخْرَي لِعُثْمَانَ وَ قَالَ الْمُسْلِمُونَ طُوبَي لِعُثْمَانَ قَدْ طَافَ بِالْبَيْتِ وَ سَعَي بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ وَ أَحَلَّ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ مَا كَانَ لِيَفْعَلَ فَلَمَّا جَاءَ عُثْمَانُ قَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله أَ طُفْتَ بِالْبَيْتِ فَقَالَ مَا كُنْتُ لِأَطُوفَ بِالْبَيْتِ وَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لَمْ يَطُفْ بِهِ ثُمَّ ذَكَرَ الْقَضِيَّةَ (5)وَ مَا كَانَ فِيهَا.
به همین دلیل سهیل بن عمرو و حویطب بن عبدالعزی را به سوی آن حضرت فرستادند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دستور داد تا حیواناتی را که برای قربانی کردن با خودشان آورده بودند. به آن ها نشان دهند. آن دو از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سئوال کردند: هدفتان از آمدن به مکه چیست؟ آن حضرت پاسخ داد: برای طواف خانه خدا، سعی بین صفا و مروه و قربانی کردن آمدهایم تا پس از آن، گوشت حیوانات قربانی شده را برای شما از خود بر جای بگذاریم و برویم. آن ها گفتند: قومت تو را به خداوند و رابطه خویشاوندی قسم میدهند که بدون اجازه آنان وارد شهرشان نشوی و پیوند خویشاوندی را پاره نکنی تا مبادا دشمنانشان بر آنها گستاخ شوند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم همچنان بر ورود به شهر اصرار کرد. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خواست عمر بن خطاب را به مکه بفرستد. عمر گفت: طایفه من بسیار کوچک است و چنان که میدانید من حامیان چندانی در آن جا ندارم. اما پیشنهاد میکنم عثمان را به آن جا بفرستید. آن حضرت نیز عثمان بن عفان را به مکه فرستاد و فرمود: به میان مؤمنان قومت برو و مژدهای را که خداوند مبنی بر فتح مکه به من داده است به اطلاع آن ها برسان. زمانی که عثمان به مکه رفت، با ابان بن سعید دیدار کرد. به همین دلیل، با تأخیر بازگشت. عثمان به همراه او به میان مسلمانان مکه رفت و جریان را به آن ها اطلاع داد و درگیری و جرّ و بحث اتفاق افتاد. در این مدت سهیل بن عمرو نیز همچنان نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم باقی مانده بود و عثمان به اردوگاه مشرکان رفته بود. مسلمانان با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیعت کردند. آن حضرت دست چپش را به جای دست عثمان در دست راست خودش گذاشت و آن را به عنوان بیعت او به شمار آورد. مسلمانان به یکدیگر میگفتند: خوشا به حال عثمان! بیشک تاکنون خانه خدا را طواف کرده و سعی میان صفا و مروه را به جای آورده و از احرام خارج شده است. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: قرار نبوده که او این کار را انجام دهد. زمانی که عثمان به میان مسلمانان بازگشت، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از او پرسید: آیا طواف خانه خدا را به جای آوردی؟ عثمان پاسخ داد: خیر. چگونه ممکن است در حالی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم طواف کعبه را انجام نداده است من اقدام به این کار کنم؟ سپس جریان تأخیرش در مکه را برای ایشان تعریف کرد.
1) ذكر ذلك أيضا أصحاب السير في كتبهم. فتراه في حاله هذا لا يجرأ علي أن يأتي قريش، و يبلغهم رسالة النبيّ صلّي اللّه عليه و آله و يقول صريحا كما في سيرة ابن هشام: «إني أخاف قريشا علي نفسي» و لكن حين يري انه التأم أمر الصلح يثب و يرفع عقيرته و يقول للنبي الأعظم صلّي اللّه عليه و آله: أ لست برسول اللّه؟ ألسنا بالمسلمين؟ أ و ليسوا بالمشركين؟ فعلام نعطي الدنية في ديننا؟! هذا دأب الخليفة الثاني، يجبن في مواطن تحتاج الي التجرؤ و الشجاعة، و يتشجع في موطن تصلح فيه المداراة و الاناة.
2) في السيرة: بعثه الي أبي سفيان و اشراف قريش يخبرهم انه لم يأت لحرب، و انه انما جاء زائرا لهذا البيت و معظما له.
3) في المصدر: عن السرح. اقول أي عن الماشية.
4) و حمل خ ل.
5) القصة خ ل. أقول: يوجد ذلك في المصدر.
فَقَالَ لِعَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلَامُ اكْتُبْ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ .
فَقَالَ سُهَيْلٌ مَا أَدْرِي مَا الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ إِلَّا أَنِّي أَظُنُّ هَذَا الَّذِي بِالْيَمَامَةِ وَ لَكِنِ اكْتُبْ كَمَا يُكْتَبُ (1)بِاسْمِكَ اللَّهُمَّ .
قَالَ وَ اكْتُبْ هَذَا مَا قَاضَي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله سُهَيْلَ بْنَ عَمْرٍو .
فَقَالَ سُهَيْلٌ فَعَلَي مَا نُقَاتِلُكَ يَا مُحَمَّدُ ؟
فَقَالَ أَنَا رَسُولُ اللَّهِ وَ أَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ .
فَقَالَ النَّاسُ أَنْتَ رَسُولُ اللَّهِ قَالَ اكْتُبْ فَكَتَبَ هَذَا مَا قَاضَي عَلَيْهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ فَقَالَ النَّاسُ أَنْتَ رَسُولُ اللَّهِ وَ كَانَ فِي الْقَضِيَّةِ إِنْ كَانَ (2)مِنَّا أَتَي إِلَيْكُمْ رَدَدْتُمُوهُ إِلَيْنَا وَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله غَيْرُ مُسْتَكْرَهٍ عَنْ دِينِهِ وَ مَنْ جَاءَ إِلَيْنَا مِنْكُمْ لَمْ نَرُدَّهُ إِلَيْكُمْ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لَا حَاجَةَ لَنَا فِيهِمْ وَ عَلَي أَنْ يُعْبَدَ اللَّهُ (3)فِيكُمْ عَلَانِيَةً غَيْرَ سِرٍّ وَ إِنْ كَانُوا لَيَتَهَادَوْنَ السُّيُورَ (4)فِي الْمَدِينَةِ إِلَي مَكَّةَ وَ مَا كَانَتْ قَضِيَّةٌ أَعْظَمَ بَرَكَةً مِنْهَا لَقَدْ كَادَ أَنْ يَسْتَوْلِيَ عَلَي أَهْلِ مَكَّةَ الْإِسْلَامُ :
فَضَرَبَ (5)سُهَيْلُ بْنُ عَمْرٍو عَلَي أَبِي جَنْدَلٍ ابْنِهِ فَقَالَ أَوَّلُ مَا قَاضَيْنَا عَلَيْهِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ هَلْ قَاضَيْتُ عَلَي شَيْءٍ فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ مَا كُنْتَ بِغَدَّارٍ قَالَ فَذَهَبَ بِأَبِي جَنْدَلٍ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ تَدْفَعُنِي إِلَيْهِ قَالَ وَ لَمْ أَشْتَرِطْ لَكَ قَالَ وَ قَالَ اللَّهُمَّ اجْعَلْ لِأَبِي جَنْدَلٍ مَخْرَجاً (6).
قال الجزري يقال ابغني كذا بهمزة الوصل أي اطلب لي و أبغني بهمزة القطع أي أعني علي الطلب قوله أو من جهينة الترديد من الراوي في الموضعين و يقال أثبته أي عرفه حق المعرفة و يقال صبأ فلان إذا خرج من
رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به امیرالمؤمنین علیه السلام دستور داد: بنویس: بسم الله الرحمن الرحیم.
سهیل گفت: من رحمن و رحیم را نمیشناسم. الا این که من فکر میکنم چیزی است در یمامه، مانند آن چه در گذشته مینوشتیم بنویس: باسمک اللهم.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: این پیمانی است میان رسول خدا و سهیل بن عمرو.
سهیل گفت: ای محمد! (اگر ما پیامبری تو را پذیرفته بودیم) پس ما بر سر چه با تو میجنگیم؟
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من محمد بن عبدالله پیامبر خدا هستم.
مردم نیز گفتند: شهادت میدهیم که تو پیامبر خدا هستی. سهیل گفت: این پیمانی است میان محمد بن عبدالله و سهیل بن عمرو. مردم فریاد زدند: شهادت میدهیم که محمد پیامبر خداست. از جمله مفاد آن پیمان این بود که هر گاه فردی از قریش به مدینه پناهنده میشد، پیامبر باید او را به مکه باز میگردند. اما چنان چه فردی از مسلمانان به قریش پناهنده میشد، آنها مجبور به بازگرداندن او نبودند.
همچنین به مسلمانان مکه حق بازگشت به دینشان داده شد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ما به کسی که از دین ما برگردد، نیازی نداریم. شرط ما این است که خداوند در میان شما، آشکارا عبادت شود و پنهانی نباشد و مسلمانان در مدینه بتوانند با مسلمانان مکه، ارتباط داشته باشند. این معاهده دارای برکات فراوانی بود و اسلام کمکم بر مکه حکمفرما شد.
سهیل بن عمرو پسرش ابو جندل را که اسلام آورده بود، مورد ضرب و شتم قرار داد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: این اولین پیمان شکنی شما قریش است. حضرت فرمود: آیا من پیمانشکنی کردهام؟ سهیل گفت: ای محمد! من حقه باز نیستم. ابو جندل به میان مسلمانان فرار کرد. رسول خدا او را فرا خواند و خواست که او را به مکه بازگرداند. ابو جندل گفت: آیا مرا به آنها تحویل میدهی؟ پیامبر فرمود: این امر جزو مفاد پیمان صلح بوده است. آن گاه فرمود: خدایا برای ابو جندل! فرج و گشایشی به وجود بیاور! (7)
جزری گوید: گفته می شود «ابغنی بکذا» با همزه وصل یعنی برای من بخواه. و «أبغنی» با همزه قطع یعنی مرا در خواسته ام یاری بنما. «أو من جهینۀ» تردیدی از جانب راوی است در باره این دو مکان. و گفته می شود: «أثبته» یعنی به خوبی او را شناختم. و گفته می شود: «صبأ فلان» هرگاه از دینی
دين إلي غيره (1)قوله عليه السلام فلم تبرح أي لم يزل الماء من تلك البئر قوله عليه السلام فكان بإزائه أي أتي حتي قام بحذاء النبي صلي الله عليه و آله أو المراد أنه كان قائد عسكر المشركين كما أنه صلي الله عليه و آله كان قائد عسكر المسلمين قوله و هي تأكل كناية عن كثرتها و ازدحامها و اجتماعها قوله حالفناكم لأنهم كان وقع بينهم الحلف علي معاداة النبي صلي الله عليه و آله أو علي تعاونهم مطلقا.
قوله أو لأنفردن في الأحابيش أي أعتزل معهم عنكم و أمنعهم عن معاونتكم.
قال الجزري في حديث الحديبية أن قريشا جمعوا لك الأحابيش هي أحياء من القارة انضموا إلي بني ليث في محاربتهم قريشا و التحبش التجمع و قيل حالفوا قريشا تحت جبل يسمي حبشيا فسموا بذلك.
و قال الفيروزآبادي حبشي بالضم جبل بأسفل مكة و منه أحابيش قريش لأنهم تحالفوا بالله إنهم ليد علي غيرهم ما سجا ليل و وضح نهار و ما رسا حبشي انتهي.
و الولث العهد بين القوم يقع من غير قصد أو يكون غير مؤكد.
قوله : و قد كان جاء كانت هذه القصة علي ما ذكره الواقدي أنه ذهب المغيرة مع ثلاثة عشر رجلا من بني مالك إلي مقوقس سلطان الإسكندرية و فضل مقوقس بني مالك علي المغيرة في العطاء فلما رجعوا و كانوا في الطريق شرب بنو مالك ذات ليلة خمرا و سكروا فقتلهم المغيرة حسدا و أخذ أموالهم و أتي النبي صلي الله عليه و آله و أسلم فقبل صلي الله عليه و آله إسلامه و لم يقبل من ماله شيئا و لم يأخذ منه الخمس لغدره فلما بلغ ذلك أبا سفيان أخبر عروة بذلك فأتي عروة رئيس بني مالك و هو مسعود بن عمرة فكلمه في أن يرضي بالدية فلم يرض بنو مالك بذلك و طلبوا القصاص من عشائر المغيرة و اشتعلت بينهم نائرة الحرب فأطفأها عروة بلطائف حيله و ضمن دية
به دین دیگری درآید. «فلم تبرح» یعنی آب از آن چاه نلغزید. «فکان بإزائه» یعنی تا اینکه روبه روی پیامبر قرار گرفت و مقصود این است که او فرمانده لشگر مشرکان بود همانطور که فرمانده لشکر مسلمانان نیز بود. «و هی تأکل» کنایه از کثرت و شلوغی و گردهمایی آن است. «حالفناکم» زیرا آنان برای دشمنی با پیامبر با هم پیمان بسته بودند، یا بر همکاری آنان به صورت مطلق پیمان بسته بودند.
«أو لأنفردنّ فی الأحابیش» یعنی با آنان از شما کناره گیری می کنم و آنان را از یاری شما منع می کنم.
جزری گوید: در حدیث حدیبیه آمده است: «إنّ قریضاً جمع لک الأحابیش» اینان قبیله های از قارۀ بودند که به بنی لیث در جنگ با قریش ملحق شده بودند. «التحبّش» یعنی تجمع و گردهمایی. و گفته شده: اینان در کنار کوهی به نام حبیش با قریش پیمان بستند از این روی به این اسم معروف شدند.
فیرزآبادی گوید: «حُبشیّ» با ضمه کوهی در پایین مکه بود. و از همین کلمه احابیش قریش است زیرا آنان بر خدا پیمان بستند که تا زمانی که شب پایدار است و روز می درخشد و کوه حبشیّ پابرجا است، بر علیه دشمنان آن ها بایستند.
«الولث» عهد و پیمانی است که در میان قوم بدون برنامه ریزی و به صورت غیر عمدی بسته می شود، یا عهد و پیمان سست و غیر موکّد است.
اینکه گفته است: «و قد کان جاء» این داستان بر اساس آنچه واقدی ذکر کرده اینگونه است که: مغیرۀ همراه با سیزده مرد از بنی مالک به نزد مقوقس پادشاه اسکندریه رفت و و مقوقس بنی مالک را بر مغیره در عطا برتری داد و هنگام برگشت در میان راه بودند که بنی مالک یک شب میخوردند و مست شدند و مغیره از روی حسد همه را کشت و اموال آنها را یک جا برداشت و نزد پیامبر آمد و مسلمان شد، پیامبر اسلام او را پذیرفت و از آن مال چیزی را قبول نکرد و خمس آن را هم نگرفت چون مغیره با همسفرانش دغلی کرده بود و چون گزارش کار او به ابو سفیان رسید یادداشتی در این باره به عروة تسلیم کرد و عروة نزد رئیس بنی مالک آمد که او را مسعود بن عمره می گفتند و با او وارد گفتگو شد که به دیه راضی شوند و بنی مالک به دیه راضی نشدند و درخواست قصاص از عشایر مغیره کردند و میان آنها جنگ درگرفت و عروة به تدبیر خود آن را خاموش کرد
1) و كانت العرب تسمي النبيّ صلّي اللّه عليه و آله الصابئ لانه خرج من دين قريش الي دين الإسلام، و يسمون المسلمين الصباة.
الجماعة من ماله فضمير الفاعل في قوله جاء راجع إلي عروة و قوله في القوم أي لأن يتكلم و يشفع في الأمر المقتولين و الضمير في خرج راجع إلي المغيرة قوله فأرسلوا أي قريش عروة إلي رسول الله صلي الله عليه و آله لذلك فقالوا أي الصحابة أو ضمير أرسلوا أيضا راجع إلي الصحابة أي الذين كانوا بإزاء العدو قوله ما رأيت مثلك هذا تعجب منه أي كيف يكون مثلك في الشرافة و عظم الشأن مردودا عن مثل هذا المقصد الذي لا ينبغي أن يرد عنه أحد.
قوله إلا في غسل سلحتك قال في المغرب السلح التغوط أقول الظاهر أن جئت بصيغة المتكلم أي جئت الآن أو قبل ذلك عند إطفاء نائرة الفتنة لإصلاح قبائح أعمالك و يمكن أن يقرأ بصيغة الخطاب أي لم يكن مجيئك إلي النبي صلي الله عليه و آله للإسلام بل للهرب مما صنعت من الخيانة و أتيت من الجناية. (1).
قوله و كانت المناوشة المناوشة المناولة في القتال أي كان المشركون في تهيئة القتال قوله و ضرب بإحدي يديه لعله صلي الله عليه و آله إنما فعل ذلك لتتأكد عليه الحجة و العهد و الميثاق فيستوجب بنكثه أشد العذاب كما قال تعالي فيه و في أخويه و أضرابهم فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلي نَفْسِهِ (2)
قوله ثم ذكر لعله كلام الراوي أي ثم ذكر الصادق القضية و كتابة الكتاب و ما جري فيها و ترك الراوي ذكرها اختصارا و يحتمل أن يكون كلامه أي ثم ذكر عثمان ما جري بينه و بين قريش من حبسه و منعه عن الرجوع أو من طلبهم الصلح أو إصرارهم في عدم دخوله صلي الله عليه و آله في تلك السنة.
قوله هذا الذي باليمامة إنهم كانوا يقولون لمسيلمة رحمان اليمامة.
قوله صلي الله عليه و آله و إن كانوا ليتهادون الستور في بعض النسخ بالتاء المثناة الفوقانية و في بعضها بالمثناة التحتانية فعلي الأول هو جمع الستر المعلق علي الأبواب و غيرها و علي الثاني إما المراد السير المعروف المتخذ من الجلود أو نوع من الثياب قال
و از مال خود دیه آن کشتهها را عهدهدار شد. پس ضمیر فاعل در «جاء» به عروۀ برمی گردد و «فی القوم» یعنی تا در باره مساله کشته ها صحبت کند و در این باره میانجیگری کند. مرجع ضمیر در «خرج» مغیرۀ است. «فارسلوا» یعنی قریش عروۀ را به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرستادند. «فقالوا» یعنی صحابه گفتند. یا اینکه ضمیر «ارسلوا» نیز به صحابه برگردد یعنی آن دسته از یاران پیامبر که در مقابل دشمن بودند. «ما رایت مثلک» این عبارت اظهار تعجب و شگفتی است یعنی چگونه ممکن است کسی همچون تو که از این جایگاه شرافت و بزرگی برخوردار است از این هدف باز بماند هدف و مقصودی که شایسته نیست هیچ کس از انجام آن دست بکشد؟!
«الا فی غسل سلحتک» در المغرب گوید: «السلح» به معنای مدفوع است. می گویم: به ظاهر «جئت» با صیغه متکلم است یعنی اکنون یا پیش از این در هنگام خاموش کردن آتش فتنه آمده ام تا کارهای زشت تو را اصلاح کنم. و نیز می توان با صیغه مخاطب خواند، یعنی: آمدن تو به نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای پذیرش اسلام نبوده است بلکه به خاطر فرار از خیانتی است که انجام داده ای و جنایتی که مرتکب شده ای. «و کانت المناوشة» مناوشۀ یعنی درگیری در جنگ، یعنی مشرکان آماده نبرد بودند. «و ضرب باحدی یدیه» این برای آن بوده است که حجت و عهد و پیمان بر او تمام شود و به خاطر شکستن پیمان مستوجب اشدّ عذاب گردد چنانکه خداوند متعال در باره او و دوستانش و امثال او فرموده است: «فَمَن نَّکَثَ فَإِنَّمَا یَنکُثُ عَلَی نَفْسِهِ»
«ثم ذکر» چه بسا سخن راوی باشد یعنی سپس امام صادق علیه السلام مقضیه و نوشتن معاهده نامه و ماجراهای آن را بیان کرد. و راوی به جهت خلاصه گویی آن را نیاورده است. و نیز ممکن است سخن او باشد یعنی سپس عثمان ماجرای خود را با قریش از حبس و منع از رجوع و یا طلب صلح و اصرار بر منع از دخول به مکه در این سال را برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بیان کرد.
«هذا الذی بالیمامۀ» آنان به مسیلمه کذاب می گفتند: «رحمن الیمامۀ».
این فرموده پیامبر «و إن کانوا لیتهادون الستور» در برخی نسخه ها با تاء «الستور» و در برخی نسخه ها با یاء «السیور» آمده است بر اساس وجه اول جمع الستر که بر درها و چیزهای دیگر آویزان می کنند، و بر اساس وجه دوم یا مقصود «السیر» چرم معروفی است که از پوست می گیرند، یا نوعی پیراهن است.
الفيروزآبادي السير بالفتح الذي يقد من الجلود و الجمع سيور و قال الجوهري السير من الثياب الذي فيه خطوط كالسيور و علي التقادير هذا كلام الصادق عليه السلام لبيان ثمرة تلك المصالحة و كثرة فوائدها بأنها صارت موجبة لأمن المسلمين بحيث كانوا يبعثون الهدايا من المدينة إلي مكة من غير منع و رعب و رغب أهل مكة في الإسلام و أسلم جم غفير منهم من غير حرب قوله صلي الله عليه و آله و هل قاضيت علي شيء أي لم يتم الصلح و لم يكتب الكتاب بعد فليس هذا داخلا فيما نقاضي عليه قوله صلي الله عليه و آله و لم أشترط لك أي ليس هذا شرطا يخصك بل هذا ما قاضينا عليه لمصلحة عامة المسلمين و لا بد من ذلك أو لم تكن داخلا فيه لمجيئك قبل تمام الكتاب لكن هؤلاء يجبروننا عليه أو ما كنت اشترطت لك عليهم أن تكون مستثني من ذلك و لا يمكننا الغدر معهم و لعله أظهر و يحتمل علي بعد أن يكون استفهاما إنكاريا أي أ لم أشترط لك و أعدك بالنجاة منهم قريبا.
أقول: إنما أوردت آيات عمرة القضاء و أخبارها في هذا الباب لاشتراك بعض الآيات و الأخبار و شدة الارتباط بينهما و سيأتي لها ذكر في موضعه إن شاء الله تعالي (1).
وَ رُوِيَ فِي جَامِعِ الْأُصُولِ مِنْ صِحَاحِهِمْ عَنِ الْبَرَاءِ بْنِ عَازِبٍ قَالَ: اعْتَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله فِي ذِي الْقَعْدَةِ فَأَبَي أَهْلُ مَكَّةَ أَنْ يَدَعُوهُ يَدْخُلُ مَكَّةَ حَتَّي قَاضَاهُمْ عَلَي أَنْ يَدْخُلَ يَعْنِي مِنَ الْعَامِ الْمُقْبِلِ يُقِيمُ فِيهَا ثَلَاثَةً فَلَمَّا كَتَبُوا الْكِتَابَ كَتَبُوا هَذَا مَا قَاضَي عَلَيْهِ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله قَالُوا مَا نُقِرُّ بِهَا فَلَوْ نَعْلَمُ أَنَّكَ رَسُولُ اللَّهِ مَا مَنَعْنَاكَ وَ لَكِنْ أَنْتَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ فَقَالَ أَنَا رَسُولُ اللَّهِ وَ أَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ ثُمَّ قَالَ لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ امْحُ رَسُولَ اللَّهِ فَقَالَ لَا وَ اللَّهِ لَا أَمْحُوكَ أَبَداً فَأَخَذَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله وَ لَيْسَ يُحْسِنُ يَكْتُبُ
فیروزآبادی گوید: «السَیر» با فتحه چیزی است که از پوست می کَنند و جمع آن «السیور» است. جوهری گوید: «السیر» لباس هایی راه راه شبیه سیور است. بر اساس تقدیرهای مذکور، این عبارت سخن امام صادق علیه السلام است برای بیان ثمره و دستاورد این صلح و فوائد بسیار آن که موجب امنیت مسلمانان شد به نحوی که بدون هیچ ترس و ممانعتی قربانی ها را از مدینه به مکه می فرستادند و مردم مکه به اسلام تمایل پیدا کردند و بدون اینکه جنگی صورت بگیرد گروهای بیشماری از آنان مسلمان شدند. «و هل قاضیت علی شیء» یعنی هنوز قرارداد امضا نشده و کار صلح به پایان نرسیده است و این موضوع داخل در قرارداد نشده است «و لم اشترط لک» یعنی این شرط و قرار مخصوص تو نیست و شامل همه است و به منظور مصلحت عمومی مسلمانان ما آن را پذیرفتیم و تو هم ناچاری آن را بپذیری، یا به این معنا که تو داخل در این صلحنامه نمی شوی به این خاطر که پیش از اتمام آن آمده ای، اما اینان ما را بر این مجبور کردند، یا اینکه من با آن شرط نبسته ام که تو را از این صلحنامه مستثنی کنم و این اجازه را نداریم که به آنان نیرنگ بزنیم. و شاید این معنای اخیر آشکارتر باشد و با احتمال بعیدی ممکن است استفهام انکاری باشد، یعنی آیا من با تو شرط نبستم و عهد نکردم که به زودی تو را از دستشان نجات می دهم.
می گویم: آیات و روایت های مربوط به عمره قضا را در این باب آوردم به این خاطر که برخی از آیات و روایت ها با هم مشترک اند و ارتباط تنگاتنگی با هم دارند و در ادامه ان شاء الله در باب مربوط بدان مطالبی را ذکر خواهیم کرد.
در جامع الاصول از براء بن عازب روایت شده که گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در ماه ذی قعده به عمره رفت اما مردم مکه نپذیرفتند که به آن حضرت اجازه ورود به مکه را بدهند مگر اینکه برای ورود به مکه با آن ها معاهده ببندد، مقصودشان برای ورود از سال آینده بود تا سه روز در مکه بماند. چون معاهده را نوشتند، اینگونه درج کردند: «این معاهده ای است که محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم انجام می دهد» گفتند: ما به این اعتراف نمی کنیم و آن را نمی پذیریم، چرا که اگر می دانسیم تو فرستاده خدایی مانع ورود تو به مکه نمی شدیم اما تو محمد پسر عبد الله هستی. فرمود: «من فرستاده خدا و من پسر عبد الله هستم.» سپس به علی بن ابی طالب علیه السلام فرمود: کلمه «رسول الله» را از آن پاک کن. گفت: نه به خدا سوگند، هرگز آن را پاک نمی کنم. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دوات را گرفته و با وجود اینکه کتابت را به خوبی نمی دانست،
1) و قد فصل المقريزي في الامتاع قضية الحديبية: و فيه فوائد جمة، لا يمكننا الايعاز إليها لعجلة الطابع، راجعه. و فيه: شدة نكير عمر بن الخطّاب علي رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله كرارا و قضية شكه و خشيته من ان يفتضح عند الناس بنزول آية في حقه.
فَكَتَبَ (1)هَذَا مَا قَاضَي عَلَيْهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ لَا يُدْخِلُ مَكَّةَ السِّلَاحَ إِلَّا السَّيْفَ فِي الْقِرَابِ وَ أَنْ لَا يَخْرُجَ مِنْ أَهْلِهَا بِأَحَدٍ إِنْ أَرَادَ أَنْ يَتْبَعَهُ (2)وَ أَنْ لَا يَمْنَعَ مِنْ أَصْحَابِهِ أَحَداً إِنْ أَرَادَ أَنْ يُقِيمَ بِهَا فَلَمَّا دَخَلَهَا وَ مَضَي الْأَجَلُ أَتَوْا عَلِيّاً (3)فَقَالُوا قُلْ لِصَاحِبِكَ اخْرُجْ عَنَّا فَقَدْ مَضَي الْأَجَلُ فَخَرَجَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله فَتَبِعَتْهُ (4)ابْنَةُ حَمْزَةَ تُنَادِي يَا عَمِّ يَا عَمِّ فَتَنَاوَلَهَا عَلِيٌّ وَ قَالَ لِفَاطِمَةَ دُونَكَ بِنْتُ عَمِّكَ فَحَمَلَتْهَا فَاخْتَصَمَ فِيهَا (5)عَلِيٌّ وَ زَيْدٌ وَ جَعْفَرٌ قَالَ عَلِيٌّ أَنَا أَخَذْتُهَا
نوشت: «این معاهده ای است که محمد پسر عبدالله انجام می دهد که با سلاح وارد مکه نشود مگر اینکه در غلاف باشد و کسی از مردم مکه را اگر بخواهد از او پیروی کند، با خود بیرون نبرد و مانع از اقامت هیچ یک از یاران خود - اگر بخواهند - در مکه نشود.» هنگامی که پیامبر وارد مکه شد و مهلت سه روزه به پایان رسید به نزد علی علیه السلام آمدند و گفتند: به دوستت بگو از شهر ما بیرون برود زیرا مهلت او تمام شده است. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بیرون رفت و دختر حمزه به دنبال آن حضرت آمد و فریاد می زد: ای عمو ای عمو. علی علیه السلام او را گرفت و به فاطمه علیها السلام گفت: دختر عمویت را بگیر. فاطمه علیها السلام او را گرفت و علی علیه السلام و زید و جعفر در باره کفالت و تربیت او به مخاصمه پرداختند. علی علیه السلام فرمود: من او را گرفتم.
1) هذا يخالف ما تقدم من الروايات و أقوال أهل السير من ان الكاتب كان عليّ بن أبي طالب عليه السلام، و الصحيح: فاخذ رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله فمحاه فكتب أي عليّ بن أبي طالب.
2) هذا الحديث منفرد بذلك الشرط و ما بعده، و لم نعرف في غيره.
3) قال ابن إسحاق: فاقام رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله بمكّة ثلاثا فاتاه حويطب بن عبد العري بن أبي قيس بن عبد ود بن نصر بن مالك بن حسل في نفر من قريش في اليوم الثالث، و كانت قريش قد وكلته بإخراج رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله من مكّة، فقالوا له: انه قد انقضي اجلك فاخرج عنا، فقال النبيّ صلّي اللّه عليه و آله: «و ما عليكم لو تركتموني فاعرست بين اظهركم و صنعنا لكم طعاما فحضرتموه» قالوا: لا حاجة لنا في طعامك فاخرج عنا. راجع سيرة ابن هشام 3: 426، و سنشير الي تزويجه صلّي اللّه عليه و آله ميمونة.
4) في الامتاع: و كلم عليّ بن أبي طالب رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله في عمارة بنت حمزة و كانت مع امها سلمي بنت عميس بمكّة، فقال: علام نترك بنت عمنا يتيمة بين ظهراني المشركين؟ فخرج بها حتّي إذا دنوا من المدينة، اراد زيد بن حارثة - و كان وصي حمزة و أخاه اخوة المهاجرين أن يأخذها من علي، و قال: أنا احق بها، ابنة اخي، فقال جعفر بن أبي طالب: الخالة والدة، و انا احق بها لمكان خالتها عندي، اسماء بنت عميس، فقال علي رضوان اللّه عليهم: الا أراكم في ابنة عمي، و انا أخرجتها من بين اظهر المشركين، و ليس لكم إليها نسب دوني، و انا احق بها منكم، فقال رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله: «أحكم بينكم، اما انت يا زيد فمولي اللّه و رسوله، و اما انت يا علي فاخي و صاحبي، و اما انت يا جعفر فتشبه خلقي و خلقي: و انت يا جعفر أولي بها، تحتك خالتها، و لا تنكح المرأة علي خالتها و لا عمتها» فقضي بها لجعفر، فقام جعفر فحجل حول النبيّ صلّي اللّه عليه و آله فقال: «ما هذا يا جعفر؟» قال: يا رسول اللّه كان النجاشيّ إذا ارضي أحدا قام فحجل حوله، فقال علي رضي اللّه عنه: تزوجها يا رسول اللّه قال: «هي ابنة اخي من الرضاعة».
5) في كفالتها و تربيتها.
قَالَ الْحُمَيْدِيُّ أَنَا أَحَقُّ (1)بِهَا وَ هِيَ بِنْتُ عَمِّي وَ قَالَ جَعْفَرٌ بِنْتُ عَمِّي وَ خَالَتُهَا تَحْتِي وَ قَالَ زَيْدٌ بِنْتُ أَخِي فَقَضَي بِهَا النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله لِخَالَتِهَا وَ قَالَ الْخَالَةُ بِمَنْزِلَةِ الْأُمِّ وَ قَالَ لِعَلِيٍّ أَنْتَ مِنِّي وَ أَنَا مِنْكَ وَ قَالَ لِجَعْفَرٍ أَشْبَهْتَ خَلْقِي وَ خُلُقِي وَ قَالَ لِزَيْدٍ أَنْتَ أَخُونَا وَ مَوْلَانَا (2).
أقول ذكر ابن الأثير في الكامل في حوادث السنة السادسة فيها نزلت سورة الفتح و هاجر إلي رسول الله صلي الله عليه و آله نسوة مؤمنات فيهن أم كلثوم ابنة عقبة بن أبي معيط فجاء أخواها عمارة و الوليد يطلبانها فأنزل الله فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ فَلا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَي الْكُفَّارِ (3)فلم يرسل امرأة مؤمنة إلي مكة و أنزل الله وَ لا تُمْسِكُوا بِعِصَمِ الْكَوافِرِ (4)فطلق عمر بن الخطاب امرأتين له.
و فيها كانت سرية عكاشة بن محصن في أربعين رجلا إلي الغمر فنذر القوم (5)بهم فهربوا فسعت الطلائع فوجدوا مائتي بعير فأخذوها إلي المدينة و كانت في ربيع الآخر.
و فيها كانت سرية محمد بن مسلمة أرسله رسول الله صلي الله عليه و آله في عشرة فوارس في ربيع الأول إلي بني ثعلبة بن سعد فكمن القوم له حتي نام هو و أصحابه فظهروا عليهم فقتل أصحابه و نجا هو وحده جريحا.
حمیدی گوید: من نسبت به او سزاوارترم زیرا او دختر عمویم است. جعفر گفت: او دختر عمویم است و خاله او همسر من است. زید گفت: او برادرزاده ام است. پیامبر به نفع خاله او حکم داد و فرمود: «خاله به منزله مادر است.» و به علی علیه السلام فرمود: «تو از منی و من از توام.» و به جعفر فرمود: «خلقت و اخلاق تو شبیه من است.» و به زید فرمود: «تو برادر و خدمتکار ما هستی.»
ابن اثیر در کامل در باره حوادث سال ششم هجری گوید: در این سال سوره فتح نازل شد و زنان مؤمنی که از جمله آنان امّ کلثوم دختر عقبه بن ابی معیط بود به سوی پیامبر هجرت کردند. برادرانش ولید و عمّارۀ آمدند تا او را بازگردانند. پس خداوند این آیه را نازل فرمود: «فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِنَاتٍ فَلَا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَی الْکُفَّارِ» و با این آیه هیچ یک از زنان ایمان دار را به مکه بازنگرداندند. و این آیه نازل شد: «وَلَا تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوَافِرِ» با این آیه عمر بن خطاب دو تن از همسرانش را طلاق داد.
در این سال سریّه عکاشه انجام شد که با چهل مرد جنگی به «غمر» رفت. مردم پیش تر آگاه شدند و گریختند. پیشاهنگان تاختند و دویست شتر یافتند که آن ها را گرفتند و به مدینه آوردند. این سریّه در ماه ربیع الآخر رخ داد.
در این سال سریّۀ محمد بن مسلم اتفاق افتاد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم او را در ماه ربیع الاول با ده سوارکار به سوی بنی ثعلبه فرستاد. اینان برای او کمین کردند تا اینکه او و یارانش خوابیدند و آنگاه بر آن ها تاختند و یارانش را کشتند و او به تنهایی در حالی که زخمی شده بود، نجات یافت.
1) أي قال عليّ عليه السلام.
2) لم يكن عندي جامع الأصول حتّي نرجع إليه. أقول: و كانت من حوادث تلك السنة تزويجه صلّي اللّه عليه و آله ميمونة، بنت الحارث زوجها صلّي اللّه عليه و آله حين الاحرام، أو بعده علي قولين، و كان الذي زوجه اياها العباس بن عبد المطلب، و كانت جعلت امرها الي اختها أم الفضل، و كانت أم الفضل تحت العباس، فجعلت أم الفضل امرها الي العباس، فزوجها رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله بمكّة، و اصدقها عن رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله اربعمائة درهم، فخرج رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله (حين ابي المشركون ان يقيم و يعرس) و خلف ابا رافع مولاه علي ميمونة حتّي اتاه بها بسرف، فبني بها رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله هنالك. قاله ابن هشام في السيرة 3: 426.
3) الممتحنة: 10.
4) الممتحنة: 10.
5) نذر كعلم لفظا و معني. منه قدّس سرّه.
و فيها كانت سرية أبي عبيدة بن الجراح إلي ذي القصة في ربيع الآخر في أربعين رجلا فهرب أهله منهم و أصابوا نعما و رجلا فأسلم فتركه رسول الله صلي الله عليه و آله.
و فيها كانت سرية زيد بن حارثة بالجموم فأصاب امرأة من مزينة اسمها حليمة فدلتهم علي محلة من محال بني سليم فأصابوا نعما و شاء و أسراء فيهم زوجها فأطلقها رسول الله صلي الله عليه و آله و زوجها معها.
و فيها سرية زيد أيضا إلي العيص في جمادي الأولي.
و فيها أخذت الأموال التي كانت مع أبي العاص بن الربيع و استجار بزينب بنت رسول الله صلي الله عليه و آله فأجارته كما تقدم.
و فيها سرية زيد أيضا إلي الطرف في جمادي الآخرة في بني تغلبة (1)في خمسة عشر رجلا فهربوا منه و أصاب من تميم (2)عشرين بعيرا.
و فيها سرية زيد بن حارثة إلي خمس (3)في جمادي الآخرة و سببها أن رفاعة بن زيد الجدلي (4)ثم الضبي قدم علي رسول الله صلي الله عليه و آله في هدنة الحديبية و أهدي لرسول الله صلي الله عليه و آله غلاما و أسلم فحسن إسلامه و كتب له رسول الله صلي الله عليه و آله كتابا إلي قومه يدعوهم إلي الإسلام فأسلموا ثم ساروا إلي الحرة (5)ثم إن دحية بن خليفة أقبل من الشام من عند قيصر (6)حتي إذا كان بأرض حذام أغار إليه الهنيد و ابنه العوص الصليعيان (7)و هو بطن من حذام فأخذا كل شيء معه فبلغ ذلك
و در این سال سریّۀ ابی عبیده بن جراح به ذی قصّۀ در ماه ربیع الاآخر با چهل مرد جنگی انجام شد. مردم آنجا گریختند و مسلمانان شماری چهارپایان را گرفتند و یک مرد را اسیر کردند که اسلام آورد و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم او را رها ساخت.
در این سال سریّۀ زید بن حارثه به «جموم» فرستاده شد. او زنی به نام حلیمه را دستگیر کرد که مسلمانان را به یکی از مکان های بنی سلیم راهنمای کرد و آنان شماری شتران و گوسفندان و گروهی اسیران به دست آوردند که شوهر این زن در میانشان بود. پیامبر این زن و شوهرش را آزاد کرد.
در این سال همچنین سریّۀ زید به «عیص» در ماه جمادی الاول فرستاده شد.
در این سال دارائی های ابو العاص گرفته شد و او به زینب دختر رسول خدا پناه آورد و همانطور که پیش تر ذکر شد او به ابو العاص پناه داد.
در این سال همچنین سریّۀ زید به «طرف» در جمادی الآخر به بنی ثعلبۀ همراه با پانزده مرد جنگی انجام شد که مردم آنجا گریختند و او بیست شتر از تمیم بدست آورد.
در این سال سریّۀ زید بن حارثه بود که در جمادی الآخر به «خمس» فرستاده شد. دلیل آن چنین بود که رفاعۀ بن زید جدلی ضبی در هنگام صلح و آتش بس حدیبیه به حضور پیامبر آمد و برده ای به پیامبر هدیه داد که اسلام آورد و اسلامش به نیکویی گرایید. پیامبر همراه او نامه ای برای مردم وی نوشت و آن ها را به اسلام خواند که اسلام آوردند و سپس به سوی حرّۀ بیرون رفتند. آنگاه دحیه بن خلیفۀ از شام از نزد قیصر آمد و چون به سرزمین حذام رسید هنید و پسرش عوص صلیعی - طایفه ای از حذام - بر او حمله کردند و همه آنچه را او همراه داشت از وی گرفتند. این خبر به گروهی
1) في المصدر: بني ثعلبة و هو الصحيح.
2) هكذا في النسخ و الصحيح كما في المصدر: فأصاب من نعمهم عشرين بعيرا.
3) هكذا في النسخ، و الصحيح: حسمي بالكسر ثمّ السكون، و هي ارض ببادية الشام بينها و بين وادي القري ليلتان، و أهل تبوك يرون جبل حسمي في غربيهم و في شرقيهم شروري، و بين وادي القري و المدينة ست ليال قاله ياقوت في معجم البلدان.
4) في المصدر: الجذامي.
5) في المصدر: الي حرة الرجلاء.
6) زاد في المصدر: و قد اجازه بمال و كساه.
7) في المصدر: الهنيد بن عوض و ابنه عوض بن الهنيد الضليعيان. و في سيرة ابن هشام 4: 285 : الهنيد بن عوص وابنه عوص بن الهنيد الضلعيان وفي الامتاع واليعقوبي : الهنيد بن عارض وابنه عارض ابن الهنيد.
نفرا من بني الضب (1)قوم رفاعة ممن كان أسلم فنفروا إلي الهنيد و ابنه فلقوهم فاقتتلوا فظفر بنو الضب (2)و استنقذوا كل شيء كان أخذ من دحية و ردوه عليه فخرج دحية حتي لقي رسول الله صلي الله عليه و آله و طلب منه دم الهنيد و ابنه العوص فبعث رسول الله صلي الله عليه و آله إليهم (3)زيد بن حارثة في جيش فأغاروا (4)و جمعوا ما وجدوا من مال و قتلوا الهنيد و ابنه فلما سمع ذلك بنو الضب (5)رهط رفاعة سار بعضهم إلي زيد بن حارثة فقالوا إنا قوم مسلمون فقال زيد نادوا (6)في الجيش أن الله حرم علينا ما أخذ من طريق القوم الذين جاءوا منها (7)و أراد أن يسلم إليهم سباياهم فأخبره بعض أصحابه عنهم بما أوجب أن يحتاط فتوقف في تسليم السبايا و قال هم في حكم الله تعالي و نهي الجيش أن يهبطوا واديهم و عاد أولئك الركب إلي رفاعة بن زيد لم يشعر (8)بشيء من أمرهم فقال له بعضهم إنك لجالس تحلب المعزي و نساء حذام (9)أساري فسار رفاعة و القوم معه إلي المدينة و عرض كتاب رسول الله صلي الله عليه و آله عليه فقال كيف أصنع بالقتيل فقالوا لنا من كان حيا و من قتل فهو تحت أقدامنا (10)فأجابهم إلي ذلك و أرسل معهم علي بن أبي طالب إلي زيد بن حارثة فرد علي القوم ما لهم حتي كانوا ينتزعون لبد المرأة من تحت الرجل. (11)
از بنی ضبّ از مردم رفاعۀ که اسلام آورده بودند رسید و آنان به سوی هنید و پسرش تاختند و به هم به پیکار پرداختند. بنو ضبّ پیروز شدند و همه آنچه را از دحیۀ گرفته بودند، باز پس گرفتند و به او برگرداندند. دحیۀ بیرون رفت و روانه شد تا به نزد پیامبر رسید و خواهان خون هنید و پسرش عوص شد. پیامبر زید بن حارثه را به سوی آن ها گسیل کرد و شماری مردان جنگی همراهش فرستاد. اینان در فضفاض بر آن دو تاختند و همه دارائی هایی که که یافتند گردآوردند و هنید و پسرش را کشتند. چون بنی ضبّ این خبر را شنیدند برخی از آن ها به نزد زید بن حارثه آمدند و گفتند: ما مردمی مسلمان هستیم. زید گفت: در میان سپاه آواز در دهید که خداوند آنچه را از راه رفت و آمد این مردم که از آن آمده اند بر گرفته شده است، بر ما حرام کرده است. او خواست اسیران آن ها را به آنان بازگرداند. یکی از یارانش به وی هشدار داد که در این کار احتیاط بیشتری باید به کار بست. زید از دادن اسیران خودداری کرد و گفت: اینان در فرمان خداوند هستند. و سپاهیان را از فرود آمدن به سرزمین آن ها باز داشت. آن فرستادگان به نزد رفاعۀ بن زید رفتند که از وضعیت آن ها مطلع نبود. یکی از آنان گفت: تو در اینجا در زیر گوسفندان خوابیده ای و آن ها را می دوشی در حالی که زنان حذام به اسارت رفته اند. رفاعه با قومش به سوی مدینه حرکت کرد و نامه را به پیامبر نشان داد. پیامبر فرمود: با کشتگان چه کنم؟ گفتند: کسانی که زنده اند از آنِ ما باشند و هر کس کشته شده، در زیر پای ما است و خون آن ها را نمی خواهیم. پیامبر خواسته آن ها را پذیرفت و علی بن ابی طالب علیه السلام را همراه آن ها به نزد زید بن حارثه گسیل کرد و او هر چه را از این مردم گرفته شده بود، به آن ها برگرداند تا جایی که فرش پشمین زن را از زیر پالان ستوران بیرون کشیدند. (12)
1) في المصدر و السيرة و الامتاع: بني الضبيب.
2) في المصدر و السيرة و الامتاع: بني الضبيب.
3) في المصدر: فخرج دحية حتّي قدم علي النبيّ صلّي اللّه عليه و آله فاخبره خبره فارسل رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله اليهم.
4) في المصدر: فاغاروا بالفضافض.
5) تقدم ان الصحيح: بنو الضبيب.
6) في المصدر: فقال زيد: فاقرءوا أم الكتاب فقرأها حسان بن ملة فقال زيد: نادوا.
7) في السيرة: ان اللّه قد حرم علينا ثغرة القوم التي جاءوا منها الامن ختر.
8) في المصدر: و عاد اولئك الركب الجذاميون الي رفاعة بن زيد و هو بكراع ربة.
9) في المصدر: و نساء جذام اساري قد غرهن كتابك الذي جئت به. فسار.
10) زاد في المصدر: يعنون تركوا الطلب به.
11) الكامل 2: 141 و 142 و في آخره: و أطلق الأساري. أقول: ذكر ابن هشام تلك السرية مفصلا في السيرة 3: 285 - 290. و المقريزي في الامتاع: 266 و 267. راجعهما ففيهما مزيد فائدة.
12) . کامل 2 : 141 - 142
و فيها سرية زيد أيضا إلي وادي القري في رجب. (1)
و فيها سرية عبد الرحمن بن عوف إلي دومة الجندل في شعبان فأسلموا فتزوج عبد الرحمن تمامة بنت الإصبع (2)رئيسهم و هي أم أبي سلمة.
و فيها سرية علي بن أبي طالب عليه السلام إلي فدك في شعبان في مائة رجل و ذلك أن رسول الله صلي الله عليه و آله بلغه أن حيا من بني سعد قد تجمعوا له يريدون أن يمدوا أهل خيبر فسار إليهم علي عليه السلام فأصاب عينا لهم فأخبره أنهم ساروا إلي أهل خيبر يعرضون عليهم نصرهم علي أن يجعلوا لهم تمر خيبر (3).
أَقُولُ ذَكَرَ فِي رَوْضَةِ الْأَحْبَابِ أَنَّهُ عَلَيْهِ السَّلَامُ سَارَ بِاللَّيْلِ وَ كَمَنَ بِالنَّهَارِ حَتَّي أَتَي الْهَمَجَ فَأَصَابَ عَيْناً لَهُمْ فَذَهَبَ بِعَسْكَرِ الْمُسْلِمِينَ إِلَيْهِمْ فَأَغَارُوا عَلَيْهِمْ (4)فَانْهَزَمَ بَنُو سَعْدٍ وَ غَنِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْهُمْ مِائَةَ بَعِيرٍ وَ أَلْفَيْ شَاةٍ فَاصْطَفَي عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ لِلنَّبِيِّ صلي الله عليه و آله عِدَّةً مِنَ الْإِبِلِ وَ قَسَمَ سَائِرَ الْمَالِ عَلَي أَهْلِ السَّرِيَّةِ وَ رَجَعَ .
قَالَ وَ فِيهَا أَجْدَبَ النَّاسُ جَدْباً شَدِيداً فَاسْتَسْقَي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بِالنَّاسِ فِي شَهْرِ رَمَضَانَ (5)
وَ فِيهَا سَرِيَّةُ زَيْدِ بْنِ حَارِثَةَ إِلَي وَادِي الْقُرَي وَ ذَلِكَ أَنَّ زَيْداً كَانَ يَذْهَبُ إِلَي الشَّامِ فِي تِجَارَةٍ وَ مَعَهُ بَضَائِعُ مِنْ أَصْحَابِ النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله فَلَمَّا قَرُبُوا مِنْ وَادِي الْقُرَي
در این سال همچنین سریّۀ زید به «وادی القری» در ماه رجب انجام شد.
در این سال سریّۀ عبد الرحمن بن عوف به دومۀ الجندل در ماه شعبان فرستاده شد که مردم آنجا اسلام آوردند. عبد الرحمن با تمامۀ دختر اصبع رهبر آنان ازدواج کرد که این زن مادر ابو سلمه شد.
در این سال سریّۀ علی بن ابی طالب علیه السلام در ماه شعبان همراه با صد مرد جنگی به فدک انجام گرفت. ماجرا از این قرار بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنید که طایفه ای از بنی سعد بر علیه او گرد آمده اند و در صدد آن هستند که به مردم خیبر یاری برسانند. علی علیه السلام روانه گشت و یکی از جاسوسان آن ها را گرفت و به او گزارش داد که آنان به سوی مردم خیبر حرکت کرده اند تا یاری خود را بر مردم خیبر عرضه کنند در برابر، خرمای خیبر را به آنان بدهند. (6)
در روضۀ الاحباب روایت شده که علی علیه السلام شبانه حرکت کرد و در روز کمین می کرد تا اینکه به منطقه «همج» رسید و یکی از جاسوسان آن ها را به اسارت گرفت. بعد لشکر مسلمانان را به سوی آنان پیش راند و بر آن ها تاختند و بنو سعد شکست خوردند و گریختند. مسلمانان صد شتر و دو هزار گوسفند از آنان به چنگ آوردند. علی علیه السلام شماری از شتران را برای پیامبر انتخاب کرد و کنار گذاشت و دیگر اموال را در میان جنگجویان این سریۀ تقسیم کرد و برگشت.
گوید: در این سال مردم دچار قحطی و خشکسالی شدیدی شدند و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در ماه رمضان برای مردم طلب باران نمود.
در این سال سریّۀ زید بن حارثه به «وادی القری» انجام پذیرفت و اینگونه بود که زید برای تجارتی به شام می رفت و همراه او شماری از اصحاب پیامبر بودند. چون به نزدیکی وادی القری رسیدند
1) نص ابن هشام و المقريزي بما وقع في تلك السرية تفصيلا في السيرة 3: 290 و الامتاع: 269 : راجعهما
2) في المصدر و الامتاع: تماضر بنت الأصبغ: أقول: اي الأصبغ بن عمرو بن ثعلبة بن حصن بن ضمضم الكلبي، و كان نصرانيا.
3) الكامل 2: 140 - 142.
4) في الامتاع: فسار علي حتّي اغار علي نعمهم و ضمها، و فرت رعاتها فأنذرت القوم، و قد كانوا تجمعوا مائتي رجل و عليهم وبر بن عليم، فتفرقوا، و انتهي علي بمن معه فلم ير منهم احدا، و ساق النعم و هي خمسمائة بعير، و ألفا شاة، فعزل الخمس، و صفي رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله لقوحا تدعي الحفدة، ثمّ قسم ما بقي، و قدم المدينة.
5) ذكره أيضا ابن الأثير في الكامل.
6) . کامل 2 : 140 - 142
أَغَارَ عَلَيْهِمْ قَوْمٌ مِنْ فَزَارَةَ فَقَتَلُوا الْمُسْلِمِينَ وَ هَرَبَ زَيْدٌ إِلَي الْمَدِينَةِ وَ فِي رِوَايَةٍ ارْتُثَّ (1)زَيْدٌ مِنْ بَيْنِ الْقَتْلَي فَنَذَرَ أَنْ لَا يَمَسَّ طِيباً وَ لَا مَاءً مِنْ جَنَابَةٍ حَتَّي يَغْزُوَ فَزَارَةَ فَبَعَثَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَي بَنِي فَزَارَةَ فَلَقِيَهُمْ بِوَادِي الْقُرَي فَأَصَابَ مِنْهُمْ وَ قَتَلَ وَ أَسَرَ أُمَّ فَرْوَةَ وَ هِيَ فَاطِمَةُ بِنْتُ رَبِيعَةَ فَقَتَلَهَا (2).
يج، الخرائج و الجرائح رُوِيَ أَنَّ كِسْرَي كَتَبَ إِلَي فَيْرُوزَ الدَّيْلَمِيِّ (3)وَ هُوَ مِنْ بَقِيَّةِ أَصْحَابِ سَيْفِ بْنِ ذِي يَزَنَ أَنِ احْمِلْ إِلَيَّ هَذَا الْعَبْدَ الَّذِي يَبْدَأُ بِاسْمِهِ قَبْلَ اسْمِي فَاجْتَرَأَ عَلَيَّ وَ دَعَانِي إِلَي غَيْرِ دِينِي فَأَتَاهُ فَيْرُوزُ وَ قَالَ لَهُ إِنَّ رَبِّي أَمَرَنِي أَنْ آتِيَهُ بِكَ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِنَّ رَبِّي خَبَّرَنِي أَنَّ رَبَّكَ قُتِلَ الْبَارِحَةَ فَجَاءَ الْخَبَرُ أَنَّ ابْنَهُ شِيرَوَيْهِ وَثَبَ عَلَيْهِ فَقَتَلَهُ فِي تِلْكَ اللَّيْلَةِ فَأَسْلَمَ فَيْرُوزُ وَ مَنْ مَعَهُ فَلَمَّا خَرَجَ الْكَذَّابُ الْعَبْسِيُّ أَنْفَذَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لِيَقْتُلَهُ فَتَسَلَّقَ سَطْحاً فَلَوَّي عُنُقَهُ فَقَتَلَهُ (4).
فتسلق أي صعد.
گروهی از فزارۀ بر آن ها تاختند و مسلمانان را کشتند و زید به مدینه بازگشت. در روایتی آمده است: زید را در حالی که نیمه جان بود از میان کشتگان برداشتند و او نذر کرد که هیچ عطری به خود نزد و از جنابت غسل نکند تا اینکه بر فزارۀ حمله کند. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم او را به سوی بنی فزارۀ فرستاد و او در وادی القری با آن ها رویاروی شد و شماری را به اسارت گرفت و شماری را کشت. امّ فروۀ نیز که فاطمه بنت ربیعه بود اسیر شد و زید او را کشت. (5)
خرائج: روایت شده که کسری برای فیروز دیلمی که او از بازماندگان یاران سیف بن ذی یزن بود نامه نوشت: کسی را که در حجاز ادعای پیامبری میکند و به من نامه نوشته و اسم خود را جلوتر از اسم من نوشته و مرا به دینی غیر از دین زرتشت میخواند، بگیر و پیش من بفرست. فیروز نیز از یمن به مدینه آمد و خدمت پیامبر رسید و گفت: بزرگ ما کسری امر کرده که تو را پیش او ببرم. پیامبر اکرم صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: خدای من نیز خبر داده که پادشاه شما دیشب به دست پسرش کشته شد. بعد خبر رسید که شیرویه بر پدرش شوریده و او را در همان شبی که پیامبر خبر داده بود کشته است. برای همین، فیروز و تمام افرادش ایمان آوردند. وقتی عبسیّ ادعای پیامبری کرد. رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فیروز را فرستاد تا او را بکشد. او از بالای دیوار رفت و سر مدعی نبوت را برید. (6)
«فتسلّق» یعنی بالا رفت.
1) ارتث بالبناء للمجهول: رفع من بين القتلي و به رمق.
2) روضة الاحباب: مخطوط، و ليست نسخته عندي و هو موجود في المكتبة الرضوية، و في مكتبة مدرسة البروجردي في النجف و غيرهما. و ذكر تلك السرية ابن الأثير في الكامل و ابن هشام في السيرة و المقريزي في الامتاع. راجعها.
3) هكذا في المصدر: و في غير واحد من السير و التواريخ انه كتب إلي باذان و ان باذان بعث الي رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله فيروز أو غيره.
4) الخرائج و الجرائح: 184. و فيه: فتسلقا سطحا.
5) . روضه الاحباب : مخطوط
6) . خرائج : 184
يج، الخرائج و الجرائح رُوِيَ أَنَّ هِرَقْلَ بَعَثَ رَجُلًا مِنْ غَسَّانَ وَ أَمَرَهُ أَنْ يَأْتِيَهُ بِخَبَرِ مُحَمَّدٍ وَ قَالَ لَهُ احْفَظْ لِي مِنْ أَمْرِهِ ثَلَاثاً انْظُرْ عَلَي أَيِّ شَيْءٍ تَجِدُهُ جَالِساً وَ مَنْ عَلَي يَمِينِهِ وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تَنْظُرَ إِلَي خَاتَمِ النُّبُوَّةِ فَافْعَلْ فَخَرَجَ الْغَسَّانِيُّ حَتَّي أَتَي النَّبِيَّ صلي الله عليه و آله فَوَجَدَهُ جَالِساً عَلَي الْأَرْضِ وَ وَجَدَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَنْ يَمِينِهِ وَ جَعَلَ رِجْلَيْهِ فِي مَاءٍ يَفُورُ فَقَالَ مَنْ هَذَا عَلَي يَمِينِهِ قِيلَ ابْنُ عَمِّهِ فَكَتَبَ ذَلِكَ وَ نَسِيَ الْغَسَّانِيُّ الثَّالِثَةَ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله تَعَالَ فَانْظُرْ إِلَي مَا أَمَرَكَ بِهِ صَاحِبُكَ فَنَظَرَ إِلَي خَاتَمِ النُّبُوَّةِ فَانْصَرَفَ الرَّجُلُ (1)إِلَي هِرَقْلَ قَالَ (2)مَا صَنَعْتَ قَالَ وَجَدْتُهُ جَالِساً عَلَي الْأَرْضِ وَ الْمَاءُ يَفُورُ تَحْتَ قَدَمَيْهِ وَ وَجَدْتُ عَلِيّاً ابْنَ عَمِّهِ عَنْ يَمِينِهِ وَ أُنْسِيتُ مَا قُلْتَ لِي فِي الْخَاتَمِ فَدَعَانِي فَقَالَ هَلُمَّ إِلَي مَا أَمَرَكَ بِهِ صَاحِبُكَ فَنَظَرْتُ إِلَي خَاتَمِ النُّبُوَّةِ فَقَالَ هِرَقْلُ هَذَا الَّذِي بَشَّرَ بِهِ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ أَنَّهُ يَرْكَبُ الْبَعِيرَ فَاتَّبِعُوهُ وَ صَدِّقُوهُ ثُمَّ قَالَ لِلرَّسُولِ اخْرُجْ إِلَي أَخِي فَأَعْرِضْ عَلَيْهِ فَإِنَّهُ شَرِيكِي فِي الْمُلْكِ فَقُلْتُ لَهُ فَمَا طَابَ نَفْسُهُ عَنْ ذَهَابِ مُلْكِهِ.
قوله فقلت له لعله من كلام الراوي قال للإمام (3)عليه السلام إنما قال هرقل شريكي لأنه لم يطب نفسه أن يذهب ملكه و يحتمل أن يكون في الأصل فقال أي النبي صلي الله عليه و آله و الأظهر أن المراد أن هرقل قال لرسوله اخرج إلي أخي فأعرض عليه الإسلام فإن أسلم أسلمت و كان أخوه شريكه في السلطنة و قوله فقلت كلام الرسول علي الالتفات و ضمير له للأخ و كذا ضمير نفسه.
يج، الخرائج و الجرائح رُوِيَ أَنَّ دِحْيَةَ الْكَلْبِيَّ قَالَ: بَعَثَنِي رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بِكِتَابٍ إِلَي قَيْصَرَ فَأَرْسَلَ إِلَي الْأُسْقُفِّ فَأَخْبَرَهُ بِمُحَمَّدٍ وَ كِتَابِهِ فَقَالَ هَذَا النَّبِيُّ الَّذِي كُنَّا نَنْتَظِرُهُ
خرائج: هرقل پادشاه روم، مردی از غسّان را به مدینه فرستاد تا اخبار پیامبر را به او برساند. و به آن مرد گفت: در سه کار او دقت کن و به من خبر بده: 1 - روی چه چیز مینشیند؟ 2 - در طرف راست او چه کسی قرار دارد؟ 3 - اگر توانستی به مهر نبوّت که در بین شانههایش قرار دارد، نگاه کن. وقتی مرد غسّانی در مدینه به حضور پیامبر رسید، پیامبر را دید که روی زمین نشسته و علی بن ابی طالب علیه السّلام در طرف راست قرار داشت و رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله پاهایش را در آب چشمهای فرو برده بود. از مردم پرسید: «شخصی که در طرف راست او نشسته، کیست؟»، گفتند: پسر عمویش است. این نشانهها را نوشت ولی سفارش سوّم را فراموش کرد. پیامبر به او فرمود: «بیا و چیزی را که سرورت دستور داده، ببین». پس به مهر نبوّت نگاه کرد و سپس به سوی هرقل روانه شد. هرقل پرسید: چه کار کردی؟ گفت: او را دیدم که روی زمین نشسته و پاهای خود را داخل آب چشمهای فرو برده و علی پسر عمویش در جانب راست او نشسته بود. ولی نگاه کردن به مهر نبوّت را از یاد برده بودم. خودش به یادم انداخت و گفت: بیا، آنچه را که تو را به دیدن آن امر کردهاند، ببین! هرقل گفت: این همان کسی است که حضرت عیسی علیه السّلام آمدنش را خبر داده بود و گفته بود که او سوار شتر میشود و از او پیروی کنید و تصدیقش نمایید. سپس به قاصد گفت: برو و برادرم را نیز از این حقیقت آگاه کن؛ چون او در حکومت، شریک من است. به او گفتم و او از اینکه پادشاهی اش را از دست می دهد خوش وقت نبود.
«فقلت له» شاید از سخن راوی باشد. به امام علیه السلام گفت: هرقل گفت: شریک من، چون از اینکه پادشاهی و ملکش را از دست می دهد ناراضی است. و ممکن است در اصل گوینده سخن، پیامبر باشد و آشکارتر این است که هرقل به فرستاده اش گفته است: به نزد براردم برو و اسلام را بر او عرضه کن اگر او اسلام بیاورد من نیز اسلام می آورم، و برادرش شریک او در سلطنتش بود. «فقلت» سخن پیامبر به شیوه التفات است و ضمیر «له» و ضمیر در «نفسه» به (أخ) برمی گردد.
خرائج: دحیه کلبی میگوید: پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله مرا با نامهای به سوی قیصر فرستاد و قیصر نیز مرا به نزد اسقف روانه کرد. و قضیه را به او خبر داد و گفت: این همان پیامبری است که منتظر او هستیم
بَشَّرَنَا بِهِ عِيسَي ابْنُ مَرْيَمَ وَ قَالَ الْأُسْقُفُّ أَمَّا أَنَا فَمُصَدِّقُهُ وَ مُتَّبِعُهُ فَقَالَ قَيْصَرُ أَمَّا أَنَا إِنْ فَعَلْتُ ذَلِكَ ذَهَبَ مُلْكِي ثُمَّ قَالَ قَيْصَرُ الْتَمِسُوا لِي مِنْ قَوْمِهِ هَاهُنَا أَحَداً أَسْأَلُهُ عَنْهُ وَ كَانَ أَبُو سُفْيَانَ وَ جَمَاعَةٌ مِنْ قُرَيْشٍ دَخَلُوا الشَّامَ تُجَّاراً فَأَحْضَرَهُمْ وَ قَالَ لِيَدْنُ مِنِّي أَقْرَبُكُمْ نَسَباً بِهِ فَأَتَاهُ أَبُو سُفْيَانَ فَقَالَ أَنَا سَائِلٌ عَنْ هَذَا الرَّجُلِ الَّذِي يَقُولُ إِنَّهُ نَبِيٌّ ثُمَّ قَالَ لِأَصْحَابِهِ إِنْ كَذَبَ فَكَذِّبُوهُ قَالَ أَبُو سُفْيَانَ لَوْ لَا حَيَائِي (1)أَنْ يَأْثِرَ أَصْحَابِي عَنِّي الْكَذِبَ لَأَخْبَرْتُهُ بِخِلَافِ مَا هُوَ عَلَيْهِ فَقَالَ كَيْفَ نَسَبُهُ فِيكُمْ قُلْتُ ذُو نَسَبٍ قَالَ هَلْ قَالَ هَذَا الْقَوْلَ مِنْكُمْ (2)أَحَدٌ قُلْتُ لَا قَالَ فَهَلْ كُنْتُمْ تَتَّهِمُونَهُ بِالْكَذِبِ قَبْلُ قُلْتُ لَا قَالَ فَأَشْرَافُ النَّاسِ اتَّبَعُوهُ أَوْ ضُعَفَاؤُهُمْ قُلْتُ ضُعَفَاؤُهُمْ قَالَ فَهَلْ يَزِيدُونَ أَوْ يَنْقُصُونَ قُلْتُ يَزِيدُونَ قَالَ يَرْتَدُّ أَحَدٌ مِنْهُمْ سَخَطاً لِدِينِهِ قُلْتُ لَا قَالَ فَهَلْ يَغْدِرُ قُلْتُ لَا قَالَ فَهَلْ قَاتَلْتُمُوهُ قُلْتُ نَعَمْ قَالَ فَكَيْفَ حَرْبُكُمْ وَ حَرْبُهُ قُلْتُ ذُو سِجَالٍ مَرَّةً لَهُ وَ مَرَّةً عَلَيْهِ قَالَ هَذَا (3)آيَةُ النُّبُوَّةِ قَالَ فَمَا يَأْمُرُكُمْ قُلْتُ يَأْمُرُنَا أَنْ نَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ وَ لَا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ يَنْهَانَا عَمَّا كَانَ يَعْبُدُ آبَاؤُنَا وَ يَأْمُرُنَا بِالصَّلَاةِ وَ الصَّوْمِ وَ الْعَفَافِ وَ الصِّدْقِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ وَ الْوَفَاءِ بِالْعَهْدِ قَالَ هَذِهِ صِفَةُ نَبِيٍّ وَ قَدْ كُنْتُ أَعْلَمُ أَنَّهُ يَخْرُجُ وَ لَمْ أَظُنَّ أَنَّهُ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ يُوشِكُ أَنْ يَمْلِكَ مَا تَحْتَ قَدَمَيَّ هَاتَيْنِ وَ لَوْ أَرْجُو أَنْ أُخْلِصَ إِلَيْهِ لَتَجَشَّمْتُ لُقْيَاهُ (4)وَ لَوْ كُنْتُ عِنْدَهُ لَغَسَلْتُ قَدَمَيْهِ (5)وَ إِنَّ النَّصَارَي اجْتَمَعُوا عَلَي الْأُسْقُفِّ لِيَقْتُلُوهُ فَقَالَ اذْهَبْ إِلَي صَاحِبِكَ فَاقْرَأْ عَلَيْهِ السَّلَامَ (6)وَ أَخْبِرْهُ أَنِّي أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ وَ أَنَّ النَّصَارَي أَنْكَرُوا ذَلِكَ
و عیسی علیه السّلام از آمدنش خبر داده بود. اسقف گفت: من او را تصدیق میکنم و از وی پیروی مینمایم! قیصر گفت: ولی اگر من این کار را انجام بدهم، حکومت از دستم میرود. بعد از آن دستور داد جستجو کنند و ببینند آیا کسی از قبیله پیامبر در آنجا هست تا سؤالاتی از او بکند. ابو سفیان و عدهای از قریش به تجارت آمده بودند. آن ها را پیش قیصر حاضر ساختند. قیصر گفت: نزدیکترین شخص به او پیش من آید. ابو سفیان آمد! قیصر گفت: در باره کسی از شما میپرسم که ادّعا میکند پیامبر است. سپس به همراهان ابو سفیان گفت: اگر دروغ گفت، او را تکذیب کنید. ابو سفیان میگوید: اگر از همراهان خود حیا نمیکردم همه چیز را خلاف واقع میگفتم. قیصر پرسید: نسب او چگونه است؟ ابو سفیان گفت: صاحب نسب خوبی است. پرسید: آیا کسی قبل از او این ادّعا را کرده است؟ جواب داد: نه. پرسید: بزرگان قوم از او پیروی میکنند یا ضعفای قوم؟ گفت: ضعفای قوم. پرسید: آیا پیروان او رفته رفته افزایش مییابند یا رو به کاهش است؟ گفت: هر روز بر تعدادشان افزوده میشود. پرسید: آیا شخصی از دین او برگشته است؟ جواب داد: نه. پرسید: آیا مکر و حیله میکند؟ گفت: نه. پرسید: آیا با شما جنگ کرده است؟ گفت: بلی. پرسید: جنگ شما چگونه بوده است؟ گفت: گاهی ما پیروز میشویم و گاهی او پیروز میشود. قیصر گفت: این نشانه پیامبری است! آنگاه پرسید: شما را به چه چیزی دستور میدهد. گفت: ما را دستور میدهد خدا را بپرستیم و به او شرک نورزیم و ما را از چیزهایی که پدرانمان میپرستیدند بر حذر میدارد و به نماز، روزه، عفت، راستی، امانتداری و وفای به عهد فرا میخواند. قیصر گفت: این نیز از صفات پیامبری است. و من میدانستم که او ظهور میکند ولی خیال نمیکردم از شما باشد. زود است که او زیر پاهای مرا تصاحب کند. آرزو میکنم به ملاقات او موفق شوم و پاهای او را بشویم. مسیحی ها جمع شدند تا اسقف را به قتل برسانند. اسقف به من (دحیه کلبی) گفت: وقتی رفتی، بگو: فلانی به تو سلام رساند و مسلمان شد.
عَلَيَّ ثُمَّ خَرَجَ إِلَيْهِمْ فَقَتَلُوهُ (1).
قال الجوهري تقول أثرت الحديث آثره إذا ذكرته عن غيرك و قال الجزري السجل الدلو الملأي ماء و يجمع علي سجال و منه حديث أبي سفيان و هرقل و الحرب بيننا سجال أي مرة لنا و مرة علينا و أصله أن المستقين بالسجل يكون لكل واحد منهم سجل و قال تجشمت الأمر تكلفته.
يج، الخرائج و الجرائح رُوِيَ أَنَّهُ لَمَّا بُعِثَ مُحَمَّدٌ صلي الله عليه و آله بِالنُّبُوَّةِ بَعَثَ كِسْرَي رَسُولًا إِلَي بَاذَانَ عَامِلِهِ فِي أَرْضِ الْمَغْرِبِ بَلَغَنِي أَنَّهُ خَرَجَ رَجُلٌ قِبَلَكَ يَزْعُمُ أَنَّهُ نَبِيٌّ فَلْتَقُلْ لَهُ فَلْيَكْفُفْ عَنْ ذَلِكَ أَوْ لَأَبْعَثَنَّ إِلَيْهِ مَنْ يَقْتُلُهُ وَ يَقْتُلُ قَوْمَهُ فَبَعَثَ بَاذَانُ إِلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله بِذَلِكَ فَقَالَ لَوْ كَانَ شَيْءٌ قُلْتُهُ مِنْ قِبَلِي لَكَفَفْتُ عَنْهُ وَ لَكِنَّ اللَّهَ بَعَثَنِي وَ تَرَكَ رُسُلَ بَاذَانَ وَ هُمْ خَمْسَةَ عَشَرَ نَفَراً لَا يُكَلِّمُهُمْ خَمْسَةَ عَشَرَ يَوْماً ثُمَّ دَعَاهُمْ فَقَالَ اذْهَبُوا إِلَي صَاحِبِكُمْ فَقُولُوا لَهُ إِنَّ رَبِّي قَتَلَ رَبَّهُ اللَّيْلَةَ إِنَّ رَبِّي قَتَلَ كِسْرَي اللَّيْلَةَ وَ لَا كِسْرَي بَعْدَ الْيَوْمِ وَ قَتَلَ قَيْصَرَ وَ لَا قَيْصَرَ بَعْدَ الْيَوْمِ فَكَتَبُوا قَوْلَهُ فَإِذَا هُمَا قَدْ مَاتَا فِي الْوَقْتِ الَّذِي حَدَّثَهُ (2)مُحَمَّدٌ صلي الله عليه و آله.
يج، الخرائج و الجرائح رُوِيَ عَنْ جَرِيرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْبَجَلِيِّ قَالَ: بَعَثَنِي النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله بِكِتَابِهِ إِلَي ذِي الْكَلَاعِ وَ قَوْمِهِ فَدَخَلْتُ عَلَيْهِ فَعَظَّمَ كِتَابَهُ وَ تَجَهَّزَ وَ خَرَجَ فِي جَيْشٍ عَظِيمٍ وَ خَرَجْتُ مَعَهُ نَسِيرُ إِذْ رُفِعَ لَنَا دَيْرُ رَاهِبٍ فَقَالَ أُرِيدُ هَذَا الرَّاهِبَ فَلَمَّا دَخَلْنَا عَلَيْهِ سَأَلَهُ أَيْنَ تُرِيدُ قَالَ هَذَا النَّبِيَّ الَّذِي خَرَجَ فِي قُرَيْشٍ وَ هَذَا رَسُولُهُ قَالَ الرَّاهِبُ لَقَدْ مَاتَ هَذَا الرَّسُولُ فَقُلْتُ مِنْ أَيْنَ عَلِمْتَ بِوَفَاتِهِ قَالَ إِنَّكُمْ قَبْلَ أَنْ تَصِلُوا إِلَيَّ كُنْتُ أَنْظُرُ فِي كِتَابِ دَانِيَالَ مَرَرْتُ بِصِفَةِ مُحَمَّدٍ وَ نَعْتِهِ وَ أَيَّامِهِ وَ أَجَلِهِ فَوَجَدْتُ أَنَّهُ تُوُفِّيَ (3)فِي هَذِهِ السَّاعَةِ فَقَالَ ذُو الْكَلَاعِ أَنَا أَنْصَرِفُ قَالَ جَرِيرٌ فَرَجَعْتُ فَإِذَا رَسُولُ
سپس بیرون رفت و کشته شد.
جوهری گوید: می گویی: «أثرت الحدیث آثره» هرگاه سخنی را از کس دیگری نقل کنی. جزری گوید: «السجل» دلو پر از آب است و جمع این کلمه «سجال» است و از همین کلمه سخن ابو سفیان و هرقل است که: «و الحرب بیننا سجال» یعنی گاهی پیروز می شویم و گاهی شکست می خوریم. و اصل این کلمه به این برمی گردد که کسانی که با دلو آب می گیرند هر کدام یک دلو دارند. و گوید: «تجشّمت الامر» یعنی آن را بر عهده گرفت.
خرائج: روایت شده که وقتی که حضرت محمّد صلّی اللَّه علیه و آله مبعوث شد، کسری پادشاه ایران، قاصدی را به سوی باذان که دست نشانده او در زمین مغرب بود فرستاد و پیام داد: به من خبر رسیده که آنجا شخصی ادّعای پیامبری میکند. به او بگو یا از سخنش دست بردارد و یا کسی را بفرست او و قبیلهاش را از بین ببرد! باذان، فرستادگانی به سوی حضرت اعزام کرد. رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله به آن ها فرمود: «اگر من چیزی از پیش خود گفته باشم از آن دست بر میدارم ولی خدا مرا مبعوث کرده است». فرستادگان باذان، پانزده نفر بودند از آن پس حضرت پانزده روز با آن ها سخن نگفت. سپس آن ها را فراخواند و فرمود: «به سوی فرمانده خود برگردید و بگویید: همانا خدای من خدای او را امشب کشت و خدای من در این شب کسری را کشت. و بعد از این کسری نخواهد بود. و قیصر نیز کشته شد و قیصر هم نخواهد بود». مردم سخن آن حضرت را نوشتند و همان وقتی که حضرت فرموده بود، آن دو مرده بودند.
خرائج: جریر بن عبد اللَّه بجلی میگوید: رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله مرا با نامهای به سوی ذو الکلاع و قبیله او فرستاد. (رفتم و) بر او وارد شدم. نامه پیامبر را گرامی داشت و با سپاهی بزرگ مجهز شد و بیرون آمد و من هم با او بیرون آمدم. همین طور میرفتیم تا اینکه صومعه راهبی بر ما نمایان شد. ذو الکلاع گفت: من میخواهم پیش این راهب بروم وقتی که بر او داخل شدیم، او پرسید: کجا میروید؟ ذو الکلاع گفت: به سوی پیامبری که از قریش مبعوث شده میرویم و این هم فرستاده اوست. راهب گفت: این پیامبر، در گذشت. پرسیدم از کجا میدانی؟ گفت: قبل از اینکه شما به اینجا برسید، من کتاب دانیال پیامبر را نگاه میکردم تا اینکه به اوصاف محمّد صلّی اللَّه علیه و آله و مدت عمر و اجلش رسیدم و چنین یافتم که او در این ساعت فوت کرده است. ذو الکلاع گفت: پس ما برمیگردیم. جریر میگوید: من هم (به مدینه) برگشتم و دیدم رسول خدا
قب، المناقب لابن شهرآشوب الزُّهْرِيُّ عَنْ أَبِي سَلَمَةَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ عَوْفٍ قَالَ: بَعَثَ اللَّهُ إِلَي كِسْرَي مَلَكاً وَقْتَ الْهَاجِرَةِ وَ قَالَ يَا كِسْرَي تُسْلِمُ أَوْ أَكْسِرُ هَذِهِ الْعَصَا فَقَالَ بهل بهل فَانْصَرَفَ عَنْهُ فَدَعَا حُرَّاسَهُ وَ قَالَ مَنْ أَدْخَلَ هَذَا الرَّجُلَ عَلَيَّ فَقَالُوا مَا رَأَيْنَاهُ ثُمَّ أَتَاهُ فِي الْعَامِ الْمُقْبِلِ وَ وَقْتِهِ فَكَانَ كَمَا كَانَ أَوَّلًا ثُمَّ أَتَاهُ فِي الْعَامِ الثَّالِثِ فَقَالَ تُسْلِمُ أَوْ أَكْسِرُ هَذِهِ الْعَصَا فَقَالَ بهل بهل فَكَسَرَ الْعَصَا ثُمَّ خَرَجَ فَلَمْ يَلْبَثْ أَنْ وَثَبَ عَلَيْهِ ابْنُهُ فَقَتَلَهُ (3).
قب، المناقب لابن شهرآشوب ابْنُ مَهْدِيٍّ الْمَامَطِيرِيُّ (4)فِي مَجَالِسِهِ أَنَّ النَّبِيَّ كَتَبَ إِلَي كِسْرَي مِنْ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ إِلَي كِسْرَي بْنِ هُرْمُزْدَ أَمَّا بَعْدُ فَأَسْلِمْ تَسْلَمْ وَ إِلَّا فَأْذَنْ بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ السَّلامُ عَلي مَنِ اتَّبَعَ الْهُدي (5)
فَلَمَّا وَصَلَ إِلَيْهِ الْكِتَابُ مَزَّقَهُ وَ اسْتَخَفَّ بِهِ وَ قَالَ مَنْ هَذَا الَّذِي يَدْعُونِي إِلَي دِينِهِ وَ يَبْدَأُ بِاسْمِهِ قَبْلَ اسْمِي وَ بَعَثَ إِلَيْهِ بِتُرَابٍ فَقَالَ صلي الله عليه و آله مَزَّقَ اللَّهُ مُلْكَهُ كَمَا مَزَّقَ كِتَابِي أَمَا إِنَّهُ (6)سَتُمَزِّقُونَ مُلْكَهُ وَ بَعَثَ إِلَيَّ بِتُرَابٍ أَمَا إِنَّكُمْ سَتَمْلِكُونَ أَرْضَهُ فَكَانَ كَمَا قَالَ.
در همان روز، وفات کرده است.
مناقب: زهری از ابو سلمه بن عبد الرحمن بن عوف روایت کرده که گوید: خداوند در هنگام نیمروز فرشته ای را به نزد کسری فرستاد و گفت: ای کسری یا اسلام بیاور یا این عصا را می شکنم. گفت: مرا مهلت بده، مرا مهلت بده. فرشته از نزد او رفت و او دربانان خود را فرا خواند و گفت: چه کسی اجازه ورود به این مرد داد؟ گفتند: ما او را ندیده ایم. سپس در سال آینده و در همان وقت نزد او آمد و به همان صورت سال گذشته با وی سخن گفت. سپس در سال سوم نزدش آمد و گفت: یا اسلام بیاور یا این عصا را می شکنم. گفت: مهلت بده مهلت بده. عصا شکسته شد سپس فرشته بیرون آمد و چندان طول نکشید که پسر کسری بر او حمله کرد و او را به قتل رسانید. (7)
مناقب: ابن مهدی مامطیری در مجالس خود می گوید: پیامبر به خسرو این نامه را نوشت: «از طرف محمد رسول خدا به سوی خسرو پسر هرمز اما بعد اسلامآور تا سالم بمانی و گر نه آماده نبرد با خدا و رسولش باش وَ السَّلامُ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الْهُدی» چون نامه به خسرو رسید آن را درید و خوار شمرد و گفت: این کیست که گستاخانه مرا به کیش خود میخواند و نام خود را پیش از نام من می نویسد و مقداری خاک در پاسخ پیامبر فرستاد. پیامبر فرمود: «خدا ملک او را بدرد چنانچه نامهام را درید. به زودی ملک او را از هم خواهید درید و برای من خاک فرستاده حال شماها سرزمین او را مالک خواهید شد» و چنان شد که فرمود.
1) في ذلك اليوم خ ل.
2) لم نجده في الخرائج المطبوع.
3) مناقب آل أبي طالب 1: 25.
4) المامطيري: منسوب الي مامطير و هي بليدة بناحية آمل طبرستان.
5) قد اختلف المؤرخون و أصحاب السيرة في الفاظ كتابه صلّي اللّه عليه و آله و الذي عليه الاكثر هو ذلك - و اللفظ من تاريخ اليعقوبي: - «بسم اللّه الرحمن الرحيم من محمّد رسول اللّه الي كسري عظيم فارس، سلام علي من اتبع الهدي و آمن باللّه و رسوله، و شهد ان لا إله إلّا اللّه وحده لا شريك له، و ان محمّدا عبده و رسوله الي الناس كافة، لينذر من كان حيا و يحق القول علي الكافرين، فأسلم تسلم، فان ابيت فان عليك آثام المجوس» و في الكامل مثله الا ان بعد قوله: و رسوله: «و اني ادعوك بدعاء اللّه، و اني رسول اللّه الي الناس كافة لانذر» و فيه «فان توليت فان اثم المجوس عليك».
6) اما انكم خ ل.
7) . مناقب آل ابی طالب 1 : 25
الْمَاوَرْدِيُّ فِي أَعْلَامِ النُّبُوَّةِ إِنَّ كِسْرَي كَتَبَ فِي الْوَقْتِ إِلَي عَامِلِهِ بِالْيَمَنِ بَاذَانَ وَ يُكَنَّي أَبَا مِهْرَانَ أَنِ احْمِلْ إِلَيَّ هَذَا الَّذِي يَذْكُرُ أَنَّهُ نَبِيٌّ وَ بَدَأَ بِاسْمِهِ قَبْلَ اسْمِي وَ دَعَانِي إِلَي غَيْرِ دِينِي فَبَعَثَ إِلَيْهِ فَيْرُوزَ الدَّيْلَمِيَّ فِي جَمَاعَةٍ مَعَ كِتَابٍ يَذْكُرُ فِيهِ مَا كَتَبَ بِهِ كِسْرَي فَأَتَاهُ فَيْرُوزُ بِمَنْ مَعَهُ فَقَالَ لَهُ إِنَّ كِسْرَي أَمَرَنِي أَحْمِلُكَ إِلَيْهِ (1)فَاسْتَنْظَرَهُ لَيْلَةً فَلَمَّا كَانَ مِنَ الْغَدِ حَضَرَ فَيْرُوزُ مُسْتَحِثّاً فَقَالَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله أَخْبَرَنِي رَبِّي أَنَّهُ قَتَلَ رَبَّكَ الْبَارِحَةَ سَلَّطَ اللَّهُ عَلَيْهِ ابْنَهُ شِيرَوَيْهِ عَلَي سَبْعِ سَاعَاتٍ مِنَ اللَّيْلِ فَأَمْسِكْ حَتَّي يَأْتِيَكَ الْخَبَرُ فَرَاعَ ذَلِكَ فَيْرُوزَ وَ هَالَهُ وَ عَادَ إِلَي بَاذَانَ فَأَخْبَرَهُ فَقَالَ لَهُ بَاذَانُ كَيْفَ وَجَدْتَ نَفْسَكَ حِينَ دَخَلْتَ عَلَيْهِ فَقَالَ وَ اللَّهِ مَا هِبْتُ أَحَداً كَهَيْبَةِ هَذَا الرَّجُلِ فَوَصَلَ الْخَبَرُ بِقَتْلِهِ فِي تِلْكَ اللَّيْلَةِ مِنْ تِلْكَ السَّاعَةِ فَأَسْلَمَا جَمِيعاً وَ ظَهَرَ الْعَبْسِيُّ (2)وَ مَا افْتَرَاهُ مِنَ الْكَذِبِ فَأَرْسَلَ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِلَي فَيْرُوزَ اقْتُلْهُ قَتَلَهُ اللَّهُ فَقَتَلَهُ (3).
أقول قال الكازروني في المنتقي، في حوادث السنة السادسة فيها اتخذ رسول الله صلي الله عليه و آله الخاتم و ذلك أنه قيل إن الملوك لا يقرءون كتابا إلا مختوما.
و فيها بعث رسول الله صلي الله عليه و آله ستة نفر فخرجوا مصطحبين في ذي الحجة حاطب بن أبي بلتعة إلي المقوقس (4)و دحية بن خليفة الكلبي إلي قيصر (5)و عبد الله بن حذافة إلي كسري (6)و عمرو بن أمية الضميري (7)إلي النجاشي و شجاع
ماوردی در اعلام النبوة گفته است: به محض اینکه نامه پیامبر به خسرو رسید به کارگزار خود در یمن به نام باذان که ابا مهران کنیه داشت نوشت این مردی را که گویند پیامبر است یا گوید من پیامبرم و نام خود را پیش از نام من نوشته و مرا به دینی جز دین خودم دعوت کرده است نزد من بفرست و باذان فیروز دیلمی را با جمعی به همراه نامه به مضمون نامه خسرو نزد پیامبر فرستاد. فیروز با همراهان خود خدمت پیامبر رسید و گفت: خسرو به من فرمان داده است تا تو را نزد او فرستم و پیامبر یک شب از او مهلت خواست و فردا فیروز با کمال عجله نزد آن حضرت رفت پیامبر به او فرمود که پروردگار من به من خبر داده که دیشب پروردگار تو را کشته است پسرش شیرویه را در ساعت هفتم شب بر او مسلط کرده است تو صبر کن تا خبر او به تو رسد این خبر فیروز را به هراس انداخت و به یمن برگشت و آن را به باذان گزارش داد و باذان به او گفت: در اولین برخورد او را در دل خود چگونه یافتی؟ گفت: به خدا من از کسی هراس نکردم به اندازهای که از این مرد هراس کردم و در من هیبت او اثر کرد و به باذان خبر رسید که در همان شب و همان ساعت خسرو کشته شده و هر دو فورا ایمان آوردند و عبسی ظاهر شد و به دروغ دعوی نبوت کرد و رسول خدا فیروز را مامور ساخت تا او را بکشت به او فرمود: او را بکش خدا او را بکشد. و فیروز او را کشت. (8)
می گویم: کازرونی در ذکر رویدادهای سال ششم هجری گوید: در این سال رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم انگشتری گرفت زیرا می گفتند: پادشاهان جز نامه های مهر شده به انگشتر نامه ای دیگر را نمی خوانند.
در این سال رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در ماه ذی حجّۀ شش نفر را به همراه هم فرستاد: حاطب بن ابی بلتعه را به سوی مقوقس، دحیه بن خلیفۀ کلبی را به سوی قیصر روم، عبد الله بن حذاقه را به سوی کسری (خسرو ایران) و عمرو بن امیّۀ ضمیری را به سوی نجاشی، شجاع
1) في المصدر: امرني ان احملك إليه.
2) هكذا في النسخ، و الصواب كما في المصدر: (العنسي) و هو الأسود العنسي، و اسمه عيهلة بن كعب بن عوف، و كان يلقب ذا الخمار، ادعي النبوّة باليمن، ذكر اخباره ابن الأثير في الكامل 2: 227.
3) مناقب آل أبي طالب 1: 70 و 71.
4) هو ملك الاسكندرية.
5) ملك الروم.
6) ملك فارس.
7) في المصدر: «الضمري» و هو الصواب، و كان النجاشيّ ملك الحبشة.
8) . مناقب آل ابی طالب 1 : 70 - 71
بن وهب إلي الحارث بن أبي شمر الغساني (1)و سليط بن عمرو العامري إلي هوذة بن علي النخعي (2)أما المقوقس فإنه لما وصل إليه حاطب أكرمه و أخذ كتاب رسول الله صلي الله عليه و آله (3)و كتب في جوابه قد علمت أن نبيا قد بقي و قد أكرمت رسولك (4)و أهدي إلي رسول الله صلي الله عليه و آله أربع جوار منهن مارية أم إبراهيم و أختها سيرين و حمارا يقال له عفير و قيل يعفور و بغلة يقال لها الدلدل و لم يسلم فقبل رسول الله صلي الله عليه و آله هديته و قال ضن الخبيث بملكه و لا بقاء لملكه و اصطفي مارية لنفسه و أما سيرين فوهبها لحسان بن وهب و أما الحمار
بن وهب را به سوی حارث بن ابی شمر غسانی و سلیط بن عمرو عامری را به سوی هوذۀ بن علی نخعی فرستاد. هنگامی که حاطب به نزد مقوقس رسید، فرستاده پیامبر را گرامی داشت و نامه پیامبر را گرفت و در جوابش نوشت: می دانستم که پیامبری هنوز مانده است و من فرستاده تو را گرامی داشتم. او برای رسول خدا چهار کنیز که از جمله آن ها ماریّۀ مادر ابراهیم و خواهرش سیرین بود، و نیز الاغی به نام عفیر - و برخی گفته اند: یعفور - و قاطری به نام دلدل به عنوان هدیه فرستاد. و خود مسلمان نشد. رسول خدا هدایای او را پذیرفت و فرمود: «انسان پلید در ملک و دارائی اش بخل ورزید و ملک و پادشاهی اش ماندگار نیست.» آن حضرت ماریّۀ را برای خود انتخاب کرد و سیرین را به حسان بن وهب هدیه کرد. الاغ
1) ملك تخوم الشام و في تاريخ الطبريّ: المنذر بن الحارث بن أبي شمر الغساني صاحب دمشق.
2) هكذا في النسخ، و الصواب كما في المصدر: (الحنفيّ) و في الامتاع و السيرة: بعثه الي ثمال بن اثال و هوذة بن علي الحنفيين ملكي اليمامة انتهي و قال اليعقوبي و ابن هشام و المقريزي: ووجه العلاء بن الحضرمي إلي المنذز بن ساوي ملك البحرين ، وقال اليعقوبي وابن هشام : و وجه مهاجر بن ابي امية المخزومي إلي الحارث بن عبد كلال الحميري ملك اليمن ، وعمرو بن العاص السهمي إلي جيفر وعياذ ابني الجلندي الازديين ملكي عمان ، وزاد الاول فقال : ووجه جرير بن عبدالله البجلي إلي ذي الكلاع الحميري ، وعمار بن ياسر إلي الايهم بن النعمان الغساني ( أقول) : في السيرة : جبلة بن الايهم الغساني ) وخالد بن الوليد إلي ( بني ظ ) الديان وبني قنان ، وقال : و كتب اليهم جميعا بمثل ما كتب به إلي كسري وقيصر ، وسليم بن عمرو الانصاري إلي حضرموت انتهي. أقول : لعل المراد ان ما كتب اليهم كان مضمونه مثل ذلك ، والا فما نقل عن كتابه صلي الله عليه وآله إليهم يخالف لفظا ومعنا ، ولم يثبت أنه صلي الله عليه و آله كتب اليهم جميعا في تلك السنة ، بل كتب إلي بعضهم في غيرها. راجع مظان ذلك.
3) و كتابه صلّي اللّه عليه و آله علي ما ذكره الحلبيّ في سيرته هكذا: «بسم اللّه الرحمن الرحيم.من محمد بن عبدالله إلي المقوقس عظيم القبط ، سلام علي من اتبع الهدي ، اما بعد فاني ادعوك بدعاية الاسلام أسلم تسلم ، واسلم يؤتك الله اجرك مرتين ، فان توليت فانما عليك اثم القبط ، و يا اهل الكتاب تعالوا إلي كلمة سواء بيننا وبينكم ان لا نعبد إلا الله ولا نشرك به شيئا ، ولا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله ، فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون ».
4) كتابه إليه صلّي اللّه عليه و آله علي لفظ الحلبيّ هكذا: بسم اللّه الرحمن الرحيم لمحمّد بن عبد اللّه من المقوقس عظيم القبط، سلام عليك، اما بعد فقد قرأت كتابك و فهمت ما ذكرت فيه و ما تدعوا إليه، و قد علمت ان نبيّا قد بقي، و قد كنت اظن انه يخرج بالشام، و قد اكرمت رسولك، و بعثت إليك بجاريتين، لهما مكان في القبط عظيم، و بثياب، و اهديت إليك بغلة لتركبها. و السلام عليك.
فنفق (1)منصرفه من حجة الوداع و أما البغلة فبقيت إلي زمان معاوية.
و أما قيصر و هو هرقل ملك الروم فإنه أصبح يوما مهموما فقالت له بطارقته (2)في ذلك فقال أجل أريت في هذه الليلة أن ملك الختان صار ظاهرا قالوا ما نعلم أمة تختتن إلا يهود و هم في سلطانك و سألوه أن يقتلهم جميعا فيستريح فبينا هم في ذلك من رأيهم إذ أتاهم (3)رسول صاحب بصري برجل من العرب يقوده فقال أيها الملك إن هذا من العرب يحدث عن أمر حدث ببلاده عجب فقال هرقل لترجمانه سله ما هذا الحدث الذي كان ببلاده فسأله فقال خرج من بين أظهرنا رجل يزعم أنه نبي فاتبعه ناس و خالفه الآخرون و كانت بينهم ملاحم فتركتهم علي ذلك قال جردوه فجردوه فإذا هو مختون فقال هرقل هذا و الله الذي رأيت أعطوه ثوبه انطلق (4)ثم دعا صاحب شرطته فقال قلب لي الشام ظهرا و بطنا حتي تأتيني برجل من قوم هذا الرجل يعني النبي صلي الله عليه و آله قال أبو سفيان و كنت قد خرجت في تجارة في زمن الهدنة فهجم علينا صاحب شرطته فقال أنتم من قوم هذا الرجل فقلنا نعم فدعانا.
و بإسنادي في سماع البخاري إليه بإسناده عن عبد الله بن عباس أن أبا سفيان بن حرب أخبره أن هرقل أرسل إليه في ركب من قريش و كانوا تجارا بالشام في المدة التي كان رسول الله صلي الله عليه و آله ماد فيها أبا سفيان و كفار قريش فأتوهم بإيليا (5)فدعاهم في مجلسه و حوله عظماء الروم ثم دعاهم و دعا ترجمانه فقال أيكم أقرب نسبا بهذا الرجل الذي يزعم أنه نبي فقال أبو سفيان فقلت أنا أقربهم نسبا فقال أدنوه مني و قربوا أصحابه فاجعلوه (6)عند ظهره ثم قال لترجمانه : قل
نیز در زمان بازگشت از حجۀ الوداع هلاک شد و اما قاطر تا زمان معاویه زنده ماند.
اما قیصر که نام او هرقل پادشاه روم بود روزی را با اندوه و ناراحتی از خواب بیدار شد. فرماندهانش در این رابطه از او پرسیدند. گفت: بله، امشب در خواب دیدم که پادشاه ختنه کنندگان بر من پیروز شده است. گفتند: ما هیج امتی غیر از یهود را نمی شناسیم که ختنه کنند، و آنان نیز تحت سیطره تو هستند. فرماندهان از او خواستند تا همه یهودیان را بکشند تا بدین وسیله هرقل آرام بگیرد. در این اثناء که سرگرم رای زنی در این مساله بودند که فرستاده بصری همراه با مرد عربی که او را راهنمایی می کرد نزد آنان آمد. گفت: پادشاها! این شخص از اعراب است و از اتفاق عجیبی و تازه ای در سرزمین خود سخن می گوید. هرقل به مترجم خود گفت: از او بپرس این اتفاق و رویداد شگفت در سرزمین او چیست؟ مترجم از او پرسید و او گفت: در میان ما مردی بیرون آمده که گمان می کند پیامبر است. گروهی از مردم از او پیروی کردند و گروهی با وی مخالفت کردند و میان آنان جنگ هایی درگرفت و من آن ها را در این وضعیت رها ساختم. هرقل گفت: او را برهنه کنید. برهنه اش کردند و دیدند که ختنه شده است. هرقل گفت: سوگند به خدا این تعبیر همان چیزی است که در خواب دیدم. لباس هایش را به او بدهید تا از اینجا برود. سپس صاحب شرطه را احضار کرد و گفت: منطقه شام را برایم زیر و رو کن تا مردی از پیروان این مرد - مقصودش پیامبر بود - را برایم بیاوری. ابو سفیان می گوید: من برای تجارتی در زمان آتش بس و صلح بیرون رفته بودم که صاحب شرطه هرقل بر ما هجوم آورد و گفت: شما از قوم آن مرد هستید؟ گفتیم: آری. و او ما را فرا خواند و احضار کرد.
بخاری با اسناد به عبد الله بن عباس روایت کرده که گوید: به ابو سفیان بن حرب که به همراه کاروانی از قریش برای تجارت به شام آمده بودند در زمانی که رسول خدا با ابو سفیان و کفار قریش مصالحه کرده بود، خبر رسید که هرقل به دنبال او فرستاده است. در شهر ایلیا به نزد آنان آمد و آن ها را مجلس خود دعوت کرد در اطرافش بزرگان روم حضور داشتند. سپس آنان را احضار کرد و مترجم خود را فرا خواند. گفت: نسب کدام یک از شما از همه به این مردی که ادعای پیامبر کرده، نزدیک تر است؟ ابو سفیان گوید: گفتم: من از لحاظ نسب و خویشاوندی به او نزدیک ترم. گفت: او را نزدیک من بیاورید و یارانش را نزدیک کنید. سربازان آن ها را در مقابل هرقل نشاندند. سپس هرقل به مترجم خود گفت: به آن ها بگو من
لهم إني سائل هذا عن هذا الرجل فإن كذبني فكذبوه قال أبو سفيان فو الله لو لا الحياء من أن يأثروا علي كذبا لكذبت عنه ثم كان أول ما سألني عنه أن قال كيف نسبه فيكم قلت هو فينا ذو نسب قال فهل قال هذا القول منكم أحد قبله قط قلت لا قال فهل كان في آبائه من ملك قلت لا قال فأشراف الناس اتبعوه أم ضعفاؤهم قلت بل ضعفاؤهم قال أ يزيدون أم ينقصون قلت بل يزيدون قال فهل يرتد منهم أحد سخطه لدينه بعد أن يدخل فيه قلت لا قال فهل كنتم تتهمونه بالكذب قبل أن يقول ما قال قلت لا قال فهل يغدر قلت لا و نحن في مدة لا ندري ما هو فاعل فيها قال و لم يمكني كلمة أدخل فيها شيئا غير هذه الكلمة قال فهل قاتلتموه قلت نعم قال فكيف كان قتالكم إياه قلت الحرب بيننا و بينه سجال ينال منا و ننال منه قال فما ذا يأمركم قلت يقول اعبدوا الله وحده و لا تشركوا به شيئا و اتركوا ما يقول آباؤكم و يأمرنا بالصلاة و الصدقة و العفاف و الصلة فقال للترجمان قل له سألتك عن نسبه فذكرت أنه ذو نسب و كذلك الرسل تبعث في نسب قومها و سألتك هل قال أحد منكم هذا القول فذكرت أنه لا (1)فقلت لو قال أحد هذا القول قبله لقلت رجل يأتيني بقول قيل قبله (2)و سألتك هل كان من آبائه من ملك فذكرت أن لا قلت فلو كان من آبائه من ملك لقلت رجل يطلب ملك أبيه و سألتك هل كنتم تتهمونه بالكذب قبل أن يقول ما قال فذكرت أن لا فقد علمت أنه لم يكن ليذر الكذب علي الناس و يكذب علي الله و سألتك أشراف الناس اتبعوه أم ضعفاؤهم فذكرت أن ضعفاءهم اتبعوه و هم أتباع الرسل و سألتك أ يزيدون أم ينقصون فذكرت أنهم يزيدون و كذلك أمر الإيمان حتي يتم و سألتك أ يرتد أحد سخطه
سوالاتی از آن ها در باره این مرد می پرسم، اگر مرا تکذیب کند او را تکذیب کنید. ابو سفیان گفت: اگر از همراهان خود حیا نمیکردم که نسبت دروغ به من بدهند همه چیز را خلاف واقع میگفتم. سپس نخستین چیزی که در باره پیامبر از من پرسید این بود که نسب او در میان شما چگونه است؟ گفتم: صاحب نسب خوبی است. گفت: پرسید: آیا کسی قبل از او این ادّعا را کرده است؟ جواب دادم: نه. پرسید: در میان اجداد او پادشاهی بوده است؟ جواب دادم: نه. پرسید: بزرگان قوم از او پیروی میکنند یا ضعفای قوم؟ گفتم: ضعفای قوم. پرسید: آیا پیروان او رفته رفته افزایش مییابند یا رو به کاهش است؟ گفتم: هر روز بر تعدادشان افزوده میشود. پرسید: آیا شخصی از دین او برگشته است به خاطر کراهیت و نارضایتی از دینش، پس از آنکه داخل در دین او گشته است؟ جواب دادم: نه. پرسید: آیا پیش از ادعای پیامبری او را به دروغ متهم می کردید؟ گفتم: نه. پرسید: آیا مکر و حیله میکند؟ گفتم: نه، ما در زمان صلح هستیم و نمی دانیم که او چه کارهایی می کند. ابو سفیان گوید: جز این عبارت نتوانستم در جواب دادن به او غیر از آری یا نه سخن دیگری بگویم. پرسید: آیا با او جنگ کرده اید؟ گفتم: بلی. پرسید: جنگ شما چگونه بوده است؟ گفتم: گاهی ما پیروز میشویم و گاهی او پیروز میشود. آنگاه پرسید: شما را به چه چیزی دستور میدهد؟ گفتم: ما را دستور میدهد خدا را بپرستیم و به او شرک نورزیم و ما را از چیزهایی که پدرانمان میپرستیدند بر حذر میدارد و به نماز، روزه، عفت، راستی، امانتداری و وفای به عهد فرا میخواند. قیصر به مترجمش گفت: به او بگو در باره نسبش از شما پرسیدم، گفتی: او صاحب نسب خوبی است. و پیامبران نیز همینگونه بوده اند و از میان افراد با اصل و نسب قوم خود برانگیخته می شوند. و از تو پرسیدم که تا کنون کس دیگری از شما ادعای چنین چیزی را داشته است گفتی: نه. گفتم: اگر کسی پیش از او این ادعا را داشته بود این احتمال وجود داشت که او از سخنان و گفته های کسان پیش از خود پیروی کرده است. و پرسیدم که آیا اجداد او پادشاه بوده اند؟ گفتی: نه. گفتم: اگر در میان اجدادش پادشاهانی می بودند می گفتم: مردی است که در پی به دست آوردن پادشاهی پدرش برآمده است. و پرسیدم آیا پیش از اینکه ادعای پیامبری کند او را به دروغ متهم می کردید؟ گفتی: نه. فهمیدم که او در پی اشاعه دروغ در میان مردم نیست و بر خداوند دروغ و افترا نمی بندند. پرسیدم که آیا بزرگان و ثروتمندان از او پیروی می کنند یا ضعفاء؟ گفتی: افراد ضعیف و تهیدست از او تبعیت می کنند، و همین اشخاص اند که پیروان پیامبران بوده اند. و در این باره از تو سوال کرده که آیا پیروان او روز به روز افزایش پیدا می کنند یا کم می شوند؟ گفتی: آنان رو به افزایش اند. و وضعیت ایمان نیز بر همین منوال است تا کامل گردد. و در این باره پرسیدم که آیا کسی پس از ورود به دینش به خاطر کراهیت و نارضایتی از دین او، مرتد شده است؟
لدينه بعد أن يدخل فيه فذكرت أن لا و كذلك الإيمان حين يخالط بشاشة القلوب و سألتك هل يغدر فذكرت أن لا و كذلك الرسل لا تغدر و سألتك بما يأمركم فذكرت أنه يأمركم أن تعبدوا الله و لا تشركوا به شيئا و ينهاكم عن عبادة الأوثان و يأمركم بالصلاة و الصدقة و العفاف فإن كان ما تقول حقا فسيملك موضع قدمي هاتين و قد كنت أعلم أنه خارج لم أكن أظن أنه منكم فلو أني أعلم أني أخلص إليه لتجشمت لقاه و لو كنت عنده لغسلت قدمه ثُمَّ دَعَا بِكِتَابِ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله الَّذِي بَعَثَ بِهِ دِحْيَةَ إِلَي عَظِيمِ بُصْرَي (1)فَدَفَعَهُ إِلَي هِرَقْلَ فَقَرَأَهُ فَإِذَا فِيهِ :
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ مِنْ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ عَبْدِهِ وَ رَسُولِهِ إِلَي هِرَقْلَ عَظِيمِ الرُّومِ وَ سَلَامٌ عَلي مَنِ اتَّبَعَ الْهُدي أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي أَدْعُوكَ بِدِعَايَةِ الْإِسْلَامِ أَسْلِمْ تَسْلَمْ أَسْلِمْ (2)يُؤْتِكَ اللَّهُ أَجْرَكَ مَرَّتَيْنِ فَإِنْ تَوَلَّيْتَ فَإِنَّ عَلَيْكَ إِثْمَ الْيَرِيسِينَ (3)وَ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلي كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ
قال أبو سفيان فلما قال ما قال و فرغ من قراءة الكتاب كثر عنده الصخب و ارتفعت الأصوات فأخرجنا فقلت لأصحابي حين أخرجنا لقد أمر أمر ابن أبي كبشة أنه يخافه ملك بني الأصفر فما زلت موقنا أنه سيظهر حتي أدخل الله علي الإسلام. (4)
گفتی: نه. و همچنین است وضعیت ایمان هنگامی که در سویدای دل ها جای گیرد. و پرسیدم: آیا مکر و نیرنگ به کار بسته است؟ گفتی: نه. و پیامبران نیز بر همین منوال نیرنگ نمی بندند. و پرسیدم که شما را به چه چیزی امر کرده است؟ گفتی: به شما فرمان می دهد که خداوند را عبادت کنید و به او شرک نورزید و شما را از پرستش بت ها نهی کرده و شما را به نماز و صدقه و پاکدامنی دستور می دهد. اگر همه این ها راست و حقیقت باشد به زودی جای این دو پای مرا تصاحب می کند و من پیش تر می دانستم که او ظهور کرده اما گمان نمی کردم که از میان شما باشد. کاش می دانستم که به او می رسم و به ملاقات او نائل می آیم و پاهای او را می شویم. سپس نامه پیامبر را که دحیۀ برای فرماندار بصری فرستاده بود، خواست و او آن را به هرقل داد و او نامه را خواند و در نامه آمده بود:
«بسم الله الرحمن الرحیم، از محمد رسول خدا بنده و فرستاده او به هرقل امپراتور روم و درود و سلام خدا بر کسی که از هدایت پیروی کند. اما بعد من تو را به سوی اسلام دعوت می کنم اسلام بیاور تا سلامت و در امان باشی، اسلام بیاور تا خداوند دو بار به تو پاداش بدهد، و اگر اعراض کردی گناه یریسی ها بر گردن توست، و ای اهل کتاب بیایید بر سر سخنی که میان ما و شما یکسان است بایستیم که: جز خدا را نپرستیم و چیزی را شریک او نگردانیم، و بعضی از ما بعضی دیگر را به جای خدا به خدایی نگیرد.» پس اگر [از این پیشنهاد] اعراض کردند، بگویید: «شاهد باشید که ما مسلمانیم [نه شما].
ابو سفیان گوید: پس از بیان سخنانش و پس از خواندن نامه پیامبر، فریادهای زیادی در نزد او بلند شد و صداها بالا گرفت و ما بیرون آمدیم. هنگام بیرون رفتن به یارانم گفتم: به حقیقت که کار ابن ابی کبشه بالا گرفت چرا که پادشاه فرزندان اصفر (رومیان) از او می ترسد و من همچنان مطمئن بودم که او پیروز خواهد شد تا اینکه خداوند پذیرش اسلام را بر من عنایت فرمود.
1) بصري بالضم و القصر: موضع بالشام من اعمال دمشق، و هي قصبة كورة حران.
2) خلي المصدر عن كلمة (اسلم) الثانية.
3) في الطبعة الحروفية: الاريسيين، و يأتي ذلك أيضا في بيان المصنّف.
4) قال اليعقوبي في تاريخه 2: 62: فكتب هرقل: «إلي احمد رسول اللّه الذي بشر به عيسي من قيصر ملك الروم، انه جاءني كتابك مع رسولك، و اني اشهد انك رسول اللّه، نجدك عندنا في الإنجيل بشرنا بك عيسي بن مريم، و اني دعوت الروم الي ان يؤمنوا بك فابوا و لو أطاعوني لكان خيرا لهم، و لوددت اني عندك فاخدمك و اغسل قدميك» فقال رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله: يبقي ملكهم ما بقي كتابي عندهم.
هرقل عظيم الروم (1)ملك إحدي و ثلاثين سنة و في ملكه توفي النبي صلي الله عليه و آله.
ماد فيها أي ضرب لهم مدة في الهدنة إلي انقضاء المدة و إيليا بيت المقدس و معناه بيت الله و حكي فيه القصر و بلغة ثالثة إلياء بحذف الياء الأولي و سكون اللام و المد و الترجمان بفتح التاء و ضم الجيم و روي بضمهما و هو المفسر لغة بلغة قوله أن يأثروا علي أي عني و السخطة الكراهية للشيء و عدم الرضاء به قوله سجال أي مرة علي هؤلاء و مرة علي هؤلاء من مساجلة المستقين علي البئر بالدلاء و بشاشة القلوب أنسها و لطفها قوله لتجشمت أي تكلفت ما فيه من مشقة و بصري مدينة فيصارية من الشام و الدعاية الدعوة و هي من دعوت كالشكاية من شكيت قوله يؤتك الله أجرك مرتين مرة لاتباع عيسي أو غيره و مرة لاتباعه صلي الله عليه و آله قوله إثم الأريسيين (2)هكذا أورده جل الرواة و روي اليريسين و روي الأريسين قيل هم الأكارون و قيل الخدم و الأعوان معناه إن عليك إثم رعاياك ممن صددته عن الإسلام فاتبعوك علي كفرك أي إن عليك مثل إثمهم (3)
أقول : هذا جامع ما رأيت في تفسير هذه اللفظة ، ويؤيد قول ابن الاعرابي انها بمعني الاكارون ان الطيري وابن الاثير نصافي التاريخ وفي الكامل علي ان كتابه صلي الله عليه و آله كان هكذا «وان توليت فان اثم الاكارين عليك » وايضا يوجد في كتاب اخر له صلي الله عليه و آله كتبه إليه من تبوك : « والا فلا تحل بين الفلاحين وبين الاسلام ان يدخلوا فيه أو يعطوا الجزيه » وأما ما في كلام البعض « من ان في رهط عرقل فرقة تعرف بالاروسية » ففيه تصحيف ، والصحيح الاريوسية ، وهم تبعة آريوس (Arius) أكبر تلاميذ ماربطرس بطريرك الاسكندرية ، ولد سنة 280 وتوفي سنة 336 م ، وكان من خريجي المدرسة اللاهوتية واسع الاطلاع في العلوم الدينية ، ملما بفلسفة أفلاطون وارسطو ، خالف استاذه في امور كثيرة منها ان اقنوم الابن غير مساو لاقنوم الاب في ازليته ، وكان الله موجودا قبل خلق الابن والروح القدس ، ثم تعلقت ارادته بايجادهما فاوجدهما من العدم ، فولد الابن من مريم البتول ، وكان من معتقداته حشر الابدان ، والحياة ابد الابدين ، وشاع مذهبه زمنا حتي كان هو المذهب السائد في قصر كونستانس ملك الرومان ، فحرمه المجمع النيقاوي وحكم بنفي اريوس. راجع الملل والنحل للشهرستاني وتعليقه ، و دائرة المعارف الوجدي والتنبيه والاشراف للمسعودي وتاريخ ابن خلدون وقال المسعودي في مروج الذهب : « ذهب قوم إلي ان اليونانيين ينتمون إلي اوراس ( آراش خ ) بن ياوان ( ناوان ) ابن يافث بن نوح » فيحتمل بعيدا أن « الاريسين » كانت مصحفة عن الاوراسين.
هرقل امپراتور روم سی و یک سال پادشاهی کرد و در زمان پادشاهی او پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم وفات یافت.
«مادّ فیها» یعنی مدتی را برای آن ها به عنوان آتش بس و مصالحه اعلام کرد تا آن مدت سپری شود. «ایلیا» همان بیت المقدس است و این کلمه به معنای «خانه خدا» است. و به صورت مقصور نیز نقل شده است. و در قرائت سوی «الیاء» با حذف یاء اول و سکون لام و به صورت ممدود ذکر شده است. «الترجمان» با فتحه تاء و ضمه جیم است و نیز با ضمه تاء و جیم روایت شده است و به معنای کسی است که از زبانی به زبانی دیگر تفسیر و ترجمه می کند. «أن یاثروا علی» یعنی از من. «السخطه» کراهیت از چیزی و ابراز ناخوشایندی است. «سجال» یعنی یک بار آن ها شکست می خورند و یک بار ما شکست می خوریم. که از مساجلۀ (به نوبت آب گرفتن) کسانی که در با دلو از چاه آب برمی دارند، گرفته شده است. «بشاشۀ القلوب» یعنی انس و لطافت دل ها. «لتجشّمت» یعنی همه سختی های آن را بر عهده گرفت. «بصری» شهر فیصاریه در شام است. «الدعایۀ» یعنی دعوت. که از فعل «دعوت» می باشد مانند شکایۀ که از «شکوت» است. «یؤتک الله اجرک مرّتین» یک بار با پیروی کردن از حضرت عیسی و دیگر پیامبران و یک بار با پیروی کردن از پیامبر اسلام. «اثم الاریسیّن» همه روایان به این صورت روایت کرده اند و نیز به صورت «الیریسین» و «الاریسین» روایت شده است. گفته شده: آنان اکّاریون بودند و بعضی گفته اند: خدمتکاران و یاوران بودند. و به این معناست که گناه رعایایی که از پذیرش اسلام آن ها ممانعت کرده ای بر گردن توست که در نتیجه در کفر از تو پیروی می کنند، یعنی به اندازه گناه آنان بر دوش تو خواهد بود.
1) من هنا الي قوله: اما كسري. من بيان المصنّف.
2) تقدم في متن الحديث: «اليريسين» و هو الموجود في المصدر ايضا.
3) قال الجزريّ في النهاية 1: 31: في كتاب النبيّ صلّي اللّه عليه و آله الي هرقل: «فان ابيت فعليك اثم الاريسيين» قد اختلف في هذه اللفظة صيغة و معني، فروي الاريسين بوزن الكريمين، و روي الاريسين بوزن الشريبين، و روي الاريسيين بوزن العظيميين، و روي بابدال الهمزة ياء مفتوحة في البخاري، و اما معناها فقال أبو عبيدة: هم الخدم و الخول، يعني لصده اياهم عن الدين كما قال: «ربنا أَطَعْنا سادَتَنا» اي عليك مثل اثمهم، و قال ابن الاعرابي: أرس يأرس أرسا فهو أريس ، وارس يؤرس تأريسا فهو اريس ، وجمعها أريسون واريسون وارارسة وهم الاكارون ، وانما قال ذلك لان الاكارين كان عندهم من الفرس ، وهم عبدة النار ، فجعل عليه اثمهم ، وقال ابوعبيد في كتاب الاموال : اصحاب الحديث : الاريسيين منسوبا مجموعا ، والصحيح الاريسين بغير نسب ، ورده الطحاوي عليه ، وقال بعضهم ، ان في رهط هرقل فرقة تعرف بالاروسية فجاء علي النسب اليهم ، وقيل : انهم اتباع عبدالله بن أريس : رجل كان في الزمن الاول ، قتلوا نبيا بعثه الله اليهم ، وقيل : الاريسون : الملوك ، واحدهم اريس ، وقيل : هم العشارون. و منه حديث معاوية : بلغه ان صاحب الروم يريد قصد بلاد الشام ايام صفين فكتب إليه : بالله لئن تممت علي ما بلغني لاصالحن صاحبي ولاكونن مقدمته اليك ، ولاجعلن القسطنطينية البخراء حممة سوداء ، ولانزعنك من الملك نزع الاصطفلينة ، ولاردنك اريسا من الارارسة تري الدوابل. انتهي.
قوله : أمر أمر ابن أبي كبشة أي عظم و أبو كبشة اسم الحارث بن عبد العزي رجل من خزاعة خالف قريشا في عبادة الأصنام و عبد الشعري و قد مر ذكره في آباء النبي صلي الله عليه و آله و قيل هو زوج حليمة مرضعة النبي صلي الله عليه و آله و بنو الأصفر الروم و جدهم الأصفر بن روم بن إسحاق و قيل بل لأن جيشا من الحبش غلب عليهم في الزمان الأول فوطئ نساؤهم فولدوا أولادا صفرا نسبوا إليهم. (1)
«امر امر ابن ابی کبشۀ» یعنی کار او بالا گرفت. ابو کبشۀ نام حارث بن عبد العزّی یکی از مردان خزاعه بود که در عبادت بت ها و با قریش مخالفت ورزید و ستاره الشعری را عبادت می کرد، که ماجرای او را در مبحث اجداد پیامبر بیان کردیم. بعضی گفته اند: او شوهر حلیمه دایه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود و «بنو الاصفر» رومیان بودند که جدۀ آن ها اصفر بن روم بن اسحاق بود. و گفته شده: وجه تسمیه آن ها از این جهت است که در زمان های نخستین لشکری از حبشه بر رومیان پیروز شدند و با زنان آن ها آمیزش کردند و فرزندانی زرد به دنیا آوردند که رومیان به آن ها نسبت داده شده اند.
1) قال الجزريّ: لان اباهم الأول كان اصفر اللون و هو روم بن عيصو بن إسحاق بن إبراهيم.
و أما كسري فلما بلغه كتاب رسول الله صلي الله عليه و آله قرأه فمزقه فدعا عليهم رسول الله صلي الله عليه و آله أن يمزقوا كل ممزق.
وَ رُوِيَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْحَاقَ قَالَ قَالَ: بَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله عَبْدَ اللَّهِ بْنَ حُذَافَةَ بْنِ قَيْسٍ إِلَي كِسْرَي بْنِ هُرْمُزَ مَلِكِ فَارِسَ وَ كَتَبَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ مِنْ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ إِلَي كِسْرَي عَظِيمِ فَارِسَ سَلَامٌ عَلي مَنِ اتَّبَعَ الْهُدي وَ آمَنَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ شَهِدَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَدْعُوكَ بِدَاعِيَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَإِنِّي أَنَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله إِلَي النَّاسِ كَافَّةً لِأُنْذِرَ مَنْ كانَ حَيًّا وَ يَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَي الْكافِرِينَ فَأَسْلِمْ تَسْلَمْ فَإِنْ أَبَيْتَ فَإِنَّ إِثْمَ الْمَجُوسِ (1)عَلَيْكَ.
فَلَمَّا قَرَأَ كِتَابَ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله شَقَّقَهُ (2)وَ قَالَ يَكْتُبُ إِلَيَّ بِهَذَا الْكِتَابِ وَ هُوَ عَبْدِي فَبَلَغَنِي أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله قَالَ مَزَّقَ اللَّهُ مُلْكَهُ حِينَ بَلَغَهُ أَنَّهُ شَقَّقَ كِتَابَهُ ثُمَّ كَتَبَ كِسْرَي إِلَي بَاذَانَ وَ هُوَ عَلَي الْيَمَنِ أَنِ ابْعَثْ إِلَي هَذَا الرَّجُلِ الَّذِي بِالْحِجَازِ مِنْ عِنْدِكَ رَجُلَيْنِ جَلَدَيْنِ فَلْيَأْتِيَانِي بِهِ.
و في رواية كتب إلي باذان أن بلغني أن في أرضك رجلا يتنبأ فاربطه و ابعث
اما هنگامی که نامه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به کسری پادشاه ایران رسید، آن را خوانده و پاره کرد و پیامبر آنان را نفرین کرد و دعا فرمود که به کلی نابود و پاره شوند.
از محمد بن اسحاق روایت شده که گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عبد الله بن حذاقه بن قیس را به سوی خسرو بن هرمز پادشاه ایران فرستاد و اینگونه برایش نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم، از محمد پیامبر خدا به خسرو پادشاه ایران، سلام بر آن کس که از هدایت پیروی کرد و به خدا و پیامبرش ایمان آورد و گواهی داد که هیج معبودی جز خدای یکتا نیست و شریکی ندارد و محمد بنده و فرستاده اوست. من تو را به سوی خداوند عزیز و بلند مرتبه دعوت می کنم، چرا که من فرستاده خدا به سوی همه مردم هستم، تا هر که را [دلی] زنده است بیم دهد، و گفتار [خدا] در باره کافران محقّق گردد، اگر ابا کنی و نپذیری گناه مجوسیان (زردشتیان) بر گردن توست.»
او پس از خواندن نامه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آن را پاره کرد و گفت: اینگونه برای من نامه می نویسد حال آنکه او بنده و مطیع من است؟ به من خبر رسید که رسول خدا زمانی که خبر پاره کردن نامه توسط خسرو به او رسید، فرمود: «خداوند پادشاهی او را قطع و پاره کند.» سپس خسرو برای باذان که فرماندار یمن بود نامه نوشت که دو مرد تنومند را از جانب خویش به سوی این مردی که در حجاز است بفرست تا او را به نزد من بیاورند.
در روایتی آمده است که: برای باذان نامه نوشت که به من خبر رسیده مردی در سرزمین تو ادعای پیامبر کرده است. او را دستگیر کن و به نزد من بیاور.
1) قد اخرجنا قبل ذلك لفظ كتابه صلّي اللّه عليه و آله عن تاريخ اليعقوبي و غيره.
2) يظهر من تاريخ اليعقوبي انه لم يشقق كتابه، بل كتب إليه صلّي اللّه عليه و آله كتابا جعله بين سرقتي حرير و جعل فيهما مسكا، فلما دفعه الرسول الي النبيّ صلّي اللّه عليه و آله فتحه فأخذ قبضة من المسك فشمه و ناوله أصحابه، و قال: «لا حاجة لنا في هذا الحرير ليس من لباسنا» و قال: «لتدخلن في امري او لآتينك بنفسي و من معي، و امر اللّه اسرع من ذلك، فاما كتابك فانا اعلم به منك، فيه كذا و كذا» و لم يفتحه، و لم يقرأه و رجع الرسول الي كسري فأخبره.ولم نظفر بذلك في غيره من التواريخ ، نعم يوجد في مسند احمد باسناده عن علي بن ابي طالب عليهما السلام انه قال : « اهدي كسري لرسول الله صلي الله عليه و آله فقبل منه ، واهدي قيصر لرسول الله صلي الله عليه و آله فقبل منه ، واهدت الملوك فقبل منهم » راجع الحديث : 747 و 1234 من مسند أحمد.
به إلي فبعث باذان قهرمانه و هو بانوبه (1)و كان كاتبا حاسبا و بعث معه برجل من الفرس يقال له خرخسك (2)فكتب معهما إلي رسول الله صلي الله عليه و آله يأمره أن ينصرف معهما إلي كسري و قال لبانوبه (3)ويلك انظر ما الرجل و كلمه و أتني بخبره فخرجا حتي قدما المدينة علي رسول الله صلي الله عليه و آله و كلمه بانوبه (4)و قال إن شاهنشاه (5)ملك الملوك كسري كتب إلي الملك باذان يأمره أن يبعث إليك من يأتيه بك و قد بعثني إليك لتنطلق معي فإن فعلت كتبت فيك إلي ملك الملوك بكتاب ينفعك و يكف عنك به و إن أبيت فهو من قد علمت فهو مهلكك و مهلك قومك و مخرب بلادك و كانا قد دخلا علي رسول الله صلي الله عليه و آله و قد حلقا لحاهما و أعفيا شواربهما فكره النظر إليهما و قال ويلكما من أمركما بهذا قالا أمرنا بهذا ربنا يعنيان كسري فقال رسول الله صلي الله عليه و آله لكن ربي أمرني بإعفاء لحيتي و قص شاربي ثم قال لهما ارجعا حتي تأتياني غدا و أتي رسول الله صلي الله عليه و آله الخبر من السماء أن الله عز و جل قد سلط علي كسري ابنه شيرويه فقتله في شهر كذا و كذا لكذا و كذا من الليل فلما أتيا رسول الله صلي الله عليه و آله قال لهما إن ربي قد قتل ربكما ليلة كذا و كذا من شهر كذا و كذا بعد ما مضي من الليل كذا و كذا (6)سلط عليه شيرويه فقتله فقالا هل تدري ما تقول إنا قد نقمنا منك ما هو أيسر من هذا فنكتب بها عنك و نخبر الملك قال نعم أخبراه ذلك عني و قولا له إن ديني و سلطاني سيبلغ ما بلغ ملك كسري و ينتهي إلي منتهي الخف و الحافر
باذان وکیل مخارج خود یعنی بانوبه که کاتبی توانمند و محاسبه گر بود فرستاد و یکی از مردان ایرانی به نام خرخسک را همراه او روانه ساخت. و همراه آن دو نامه ای فرستاد که در آن به پیامبر امر کرده بود که همراه آن دو نفر به نزد خسرو بیاید، و به بانوبه گفت: وای بر تو ببین چگونه مردی است و با او سخن بگوی و خبرش را برایم بیاور. آن دو به راه افتادند تا به مدینه رسیدند و به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رسیدند. بانوبه با او با پیامبر صحبت کرد و گفت: شاهنشاه پادشاه پادشاهان خسرو به شاه باذان نامه فرستاده و به او دستور داده کسی را نزد تو بفرستد تا تو را نزد او ببرد. اکنون مرا نزد تو فرستاده تا همراه من بیایی. اگر دستور را اجرا کنی با انجام این کار شاهنشاه فرمانی صادر می کند که به تو سود می رساند و به واسطه که آن در امان خواهی ماند، و اگر از آمدن ابا کنی، او کسی است که خود می دانی چگونه پادشاهی است، او تو و قومت را نابود کرده و سرزمینت را ویران می سازد. آن دو در حالی بر پیامبر وارد شدند که ریش خود را تراشیده و سبیل هایشان را رها و بلند کرده بود که پیامبر را از دیدن آن ها ناخوشایند افتاد و فرمود: «وای بر شما چه کسی شما را به این فرمان داده است؟» گفتند: پروردگار ما این دستور را داده است. مقصودشان خسرو بود. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «اما پرودگار به من دستور فرموده که ریشم را رها و بلند کنم و سبیلم را کوتاه نمایم.» سپس به آن دو گفت: «بازگردید و فردا پیش من بیائید.» از آسمان به پیامبر خبر رسید که خداوند عزّ و جلّ پسر خسرو یعنی شیرویه را بر او مسلط گردانیده و در فلان ماه و فلان شب او را کشته است. هنگامی که آن دو به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمدند، پیامبر به آن دو فرمود: پروردگار من پروردگار شما را در فلان شب از فلان ماه پس از گذشت فلان ساعت از شب کشته است، و شیرویه را بر او مسلط گردانیده و او را به قتل رسانیده است. آن دو گفتند:
آیا می دانی چه می گویی؟! ما برای چیز ساده تری بر تو خشم گرفته ایم، در این باره نامه بنویسیم و پادشاه را با خبر سازیم؟ فرمود: بله، از طرف من این خبر را به او بدهید و به او بگویید: دین و سلطنت من به جایی که پادشاهی خسرو رسیده، خواهد رسید و به تا جایی می رسد که سم شتران و اسبان بدان رسیده است.
1) هكذا في الكتاب و مصدره، و في تاريخ الطبريّ و الكامل و الإصابة و غيرها:
2) هكذا في الكتاب (في الموضعين)، و في المصدر و تاريخ الطبريّ و الكافي: «خرخسرة» و في الإصابة: «حرخرة».
3) هكذا في الكتاب و مصدره، و في تاريخ الطبريّ و الكامل و الإصابة و غيرها:
4) هكذا في الكتاب و مصدره، و في تاريخ الطبريّ و الكامل و الإصابة و غيرها:
5) أي ملك الملوك.
6) في المصدر: في شهر كذا و كذا، في ليلة كذا و كذا، لكذا و كذا من الليل.
و قولا له إنك إن أسلمت أعطيتك ما تحت يديك و ملكتك علي قومك. (1).
ثم أعطي خرخسك منطقة فيها ذهب و فضة كان أهداها له بعض الملوك فخرجا من عنده حتي قدما علي باذان و أخبراه الخبر فقال و الله ما هذا بكلام ملك و إني لأري الرجل نبيا كما يقول و لننظر (2)ما قد قال فلئن كان ما قد قال حقا ما فيه كلام أنه نبي مرسل و إن لم يكن فستري (3)فيه رأينا فلم يلبث باذان أن قدم عليه كتاب شيرويه :
أما بعد فإني قد قتلت كسري و لم أقتله إلا غضبا لفارس لما كان استحل من قتل أشرافهم فإذا جاءك كتابي هذا فخذ لي الطاعة ممن قبلك و انظر الرجل الذي كان كسري كتب إليك فيه فلا تهجه حتي يأتيك أمري فيه.
فلما انتهي كتاب شيرويه باذان (4)قال إن هذا الرجل لرسول فأسلم و أسلمت الأبناء من فارس من كان منهم باليمن.
وَ أَمَّا النَّجَاشِيُّ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه و آله بَعَثَ عَمْرَو بْنَ أُمَيَّةَ إِلَيْهِ فِي شَأْنِ جَعْفَرِ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ أَصْحَابِهِ وَ كَتَبَ (5)
و به او بگویید: اگر اسلام بیاوری حکومت و قدرتت را به تو می بخشیم و تو را پادشاه قومت قرار می دهیم.
سپس به خرخسک پیش بندی از طلا و نقره که یکی از پادشاهان برای آن حضرت هدیه آورده بود، بخشید. این دو از نزد پیامبر بیرون شدند تا به نزد باذان رسیدند و ماجرا را به او خبر دادند. او گفت: سوگند به خدا این سخن پادشاه نیست و من یقین دارم که این مرد همانطور که ادعا می کند پیامبر است، و ما در باره سخن او تحقیق می کنیم اگر سخن او درست و حقّ باشد هیچ جای شک و تردیدی نخواهد ماند که پیامبر مرسلی است و اگر اینگونه نباشد در باره او تصمیمی خواهیم گرفت. چندان طول نکشید که نامه شیرویه به باذان رسید و در این نامه آمده بود:
اما بعد، من خسرو را کشتم و تنها انگیزه ام برای قتل او خشم و غضبم بر فارس بود، چرا که خون بزرگانشان را حلال شمرد. وقتی این نامه ام به تو رسید از کسانی که تحت سیطره تو هستند برای من اطاعت و فرمانبرداری بگیر و در رابطه با مردی که خسرو در باره او برایت نامه نوشت تحقیق انجام بده و او را تحریک نکن تا فرمان و دستورم به تو برسد.»
هنگامی که نامه شیرویه به باذان رسید گفت: قطعا این مرد پیامبر است. پس او و گروه هایی از ایرانیانی که در یمن همراهش بودند اسلام آوردند.
اما در رابطه با نجاشی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم عمرو بن امیّۀ را به دنبال جعفر بن ابی طالب و یارانش فرستاد و بدین گونه نامه نوشت:
1) في المصدر و تاريخ الطبريّ: علي قومك من الابناء.
2) في المصدر و تاريخ الطبريّ: و لننظرن.
3) في المصدر و تاريخ الطبريّ: فسنري.
4) في المصدر و تاريخ الطبريّ: الي باذان.
5) ذكر الطبريّ كتابه صلّي اللّه عليه و آله في تاريخه 2: 294، و اللفظ هكذا: « بسم الله الرحمن الرحيم من محمد رسول الله إلي النجاشي الاصحم ملك الحبشة ، سلم أنت ، فاني احمد اليك الله الملك القدوس السلام المؤمن المهيمن ، وأشهد أن عيسي بن مريم روح الله وكلمته القاها إلي مريم البتول الطيبة الحصينة فحملت بعيسي ، فخلقه الله من روحه ، ونفخه كما خلق آدم بيده ونفخه ، واني ادعوك إلي الله وحده لا شريك له ، والموالاة علي طاعته ، وان تتبعني وتؤمن بالذي جاءني ، فاني رسول الله ، وقد بعثت اليك ابن عمي جعفر او نفرا معه من المسلمين ، فاذا جاءك فأقرهم ودع التجبر فاني ادعوك وجنودك إلي الله ، فقد بلغت ونصحت ، فاقبلوا نصحي والسلام علي من اتبع الهدي » ثم قال : « فكتب النجاشي إلي رسول الله صلي الله عليه وآله وسلم : بسم الله الرحمن الرحيم ، إلي محمد رسول الله من النجاشي الاصحم بن ابجر » ثم ذكر مثل ما في الصلب الا ان فيه : « من الله الذي » وفيه : « وقد قرينا ابن عمك واصحابه ، فأشهد انك رسول الله صادقا مصدقا » وفيه : « وقد بعثت اليك بابني ارها بن الاصحم بن أبجر ، فاني لا املك الا نفسي ، وان شئت » وفي آخره : « والسلام عليك يا رسول الله ». أقول : في القاموس والامتاع واسد الغابة ان اسم النجاشي الاصحمة بالتاء قوله : ( سلم انت ) لعله مصحف سلام عليك.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ مِنْ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ إِلَي النَّجَاشِيِّ مَلِكِ الْحَبَشَةِ إِنِّي أَحْمَدُ إِلَيْكَ اللَّهَ الْمَلِكَ الْقُدُّوسَ السَّلَامَ الْمُهَيْمِنَ (1)وَ أَشْهَدُ أَنَّ عِيسَي ابْنَ مَرْيَمَ رُوحُ اللَّهِ وَ كَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلي مَرْيَمَ الْبَتُولِ الطَّيِّبَةِ فَحَمَلَتْ بِعِيسَي وَ إِنِّي أَدْعُوكَ إِلَي اللَّهِ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ فَإِنْ تَبِعْتَنِي وَ تُؤْمِنْ بِالَّذِي جَاءَنِي فَإِنِّي رَسُولُ اللَّهِ وَ قَدْ بَعَثْتُ إِلَيْكَ ابْنَ عَمِّي جَعْفَراً وَ مَعَهُ نَفَرٌ مِنَ الْمُسْلِمِينَ وَ السَّلامُ عَلي مَنِ اتَّبَعَ الْهُدي .
فَكَتَبَ النَّجَاشِيُّ إِلَي رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه و آله :
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ إِلَي مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ مِنَ النَّجَاشِيِّ سَلَامٌ عَلَيْكَ يَا نَبِيَّ اللَّهِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الَّذِي هَدَانِي إِلَي الْإِسْلَامِ أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَلَغَنِي كِتَابُكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ فِيمَا ذَكَرْتَ مِنْ أَمْرِ عِيسَي فَوَ رَبِّ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّ عِيسَي مَا يَزِيدُ عَلَي مَا ذَكَرْتَ ثُفْرُوقاً إِنَّهُ كَمَا قُلْتَ وَ قَدْ عَرَفْنَا مَا بَعَثْتَ بِهِ إِلَيْنَا وَ قَدِمَ ابْنُ عَمِّكَ وَ أَصْحَابُكَ (2)وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ رَسُولُ اللَّهِ وَ قَدْ بَايَعْتُكَ وَ بَايَعْتُ ابْنَ عَمِّكَ وَ أَسْلَمْتُ عَلَي يَدَيْهِ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ قَدْ بَعَثْتُ إِلَيْكَ يَا نَبِيَّ (3)اللَّهِ فَإِنْ شِئْتَ أَنْ آتِيَكَ فَعَلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَإِنِّي أَشْهَدُ أَنَّ مَا تَقُولُ حَقٌّ وَ السَّلَامُ عَلَيْكَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ.
قال ابن إسحاق فذكر لي أنه بعث ابنه في ستين من الحبشة في سفينة حتي إذا توسطوا البحر غرقت بهم السفينة فهلكوا.
«بسم الله الرحمن الرحیم: از محمد فرستاده خدا به نجاشی پادشاه حبشه، من اینک خدای را برای شما وصف می کنم: خداوند مالک و مقتدر که از هر عیب و نقصی پاک و مبراست خداوندی که همگان را در پرتو عنایت خود از هر آسیبی نگاه می دارد، و به همه موجودات غالب و فرمان روا و همه چیز را در تحت قدرت خود
دارد. گواهی می دهم که عیسی بن مریم روح خداوند و کلمه اوست که به مریم بتول القاء فرموده، و مریم از هر گونه زشتی و ناروائی پاک و دامنش از هر آلودگی منزه است، مریم در اثر اراده پروردگار به عیسی حامله شد، و خداوند وی را از روحی که مورد عنایتش بود آفرید همان طور که آدم را آفرید و از آن روح در وی دمید. اینک من شما را به خداوند یگانه دعوت می کنم، و از شما می خواهم که از خداوند اطاعت کنید، و همچنین از من که فرستاده او هستم پیروی کنی و به من و آنچه بر من نازل می گردد تصدیق نمائی، من رسول پروردگار هستم و اینک پسر عموی خود، جعفر را نزد شما فرستادهام و عدهای از مسلمین هم با وی همراه هستند، سلام بر کسانی که راه درست و صحیح می روند.»
نجاشی برای پیامبر اینگونه نوشت:
«به نام خداوند بخشاینده مهربان این نامهای است برای محمد رسول خدا از نجاشی، سلام بر شما ای پیامبر خدا رحمت خداوند بر شما باد پروردگاری که جز وی خدائی نیست و مرا به اسلام هدایت کرد، یا رسول اللَّه نامه شما که در باره عیسی بن مریم مطالبی ذکر کرده بودی به من رسید به پروردگار آسمان ها و زمین سوگند به که عیسی مسیح با آن چیزی که شما توصیف کرده بودید اندکی تفاوت ندارد، او همانگونه بود که شما فرمودید و از گفتههای شما اطلاع حاصل کردیم و پسر عمویت و یارانش به نزد ما آمدند. اکنون گواهی می دهم که شما پیامبر خدا هستید و اکنون با تو بیعت می کنم و با پسر عمویت و یارانش بیعت می کنم و با دستان او تسلیم و فرمانبردار پروردگار جهانیان می گردم. اکنون پسرم را خدمت شما می فرستم، و اگر میل داشته باشی خودم نیز خدمت می رسم یا رسول اللَّه و من من گواهی می دهم که گفتههای شما حق است و درود و سلام رحمت و برکات خداوند بر شما باد.»
ابن اسحاق گوید: برای من ذکر کرده اند که نجاشی پسرش را همراه با شصت نفر از حبشی ها در کشتی فرستاد و چون به وسط دریا رسیدند کشتی آن ها غرق شدند و همگی کشته شدند.
قال الواقدي عن أشياخه كتب رسول الله إلي النجاشي كتابين يدعوه في أحدهما إلي الإسلام و يتلو عليه القرآن فأخذ كتاب رسول الله صلي الله عليه و آله فوضعه علي عينه و نزل من سريره ثم جلس علي الأرض تواضعا ثم أسلم و شهد شهادته الحق و قال لو كنت أستطيع أن آتيه لآتينه (1)و كتب إلي رسول الله صلي الله عليه و آله بإجابته و تصديقه و إسلامه علي يد جعفر بن أبي طالب.
و في الكتاب الآخر يأمره أن يزوجه أم حبيبة بنت أبي سفيان و كانت قد هاجرت إلي الحبشة مع زوجها عبد الله بن جحش الأسدي فتنصر هناك و مات و أمره في الكتاب أن يبعث إليه بمن قبله من أصحابه ففعل ذلك و هذه الأخبار دالة علي أن النجاشي هو الذي كانت الهجرة إلي أرضه و روي أنه غير ذلك.
و أما الحارث بن أبي الشمر (2)الغساني فقال شجاع بن وهب انتهيت بكتاب رسول الله و هو بغوطة دمشق و هو مشغول بتهية الأنزال و الألطاف لقيصر و هو جاء من حمص إلي إيليا فأقمت علي بابه يومين أو ثلاثة فقلت لحاجبه إني رسول رسول الله صلي الله عليه و آله فقال لا تصل إليه حتي يخرج يوم كذا و كذا و جعل حاجبه و كان روميا يسألني عن رسول الله صلي الله عليه و آله فكنت أحدثه عن صفة رسول الله صلي الله عليه و آله و ما يدعو إليه فيرق حتي يغلبه البكاء و يقول إني قرأت الإنجيل و أجد صفة هذا النبي بعينه و أنا أومن به و أصدقه و أخاف من الحارث أن يقتلني و كان يكرمني و يحسن ضيافتي فخرج الحارث يوما فجلس و وضع التاج علي رأسه و أذن لي عليه فدفعت إليه كتاب رسول الله صلي الله عليه و آله (3)فقرأه ثم رمي به و قال من
واقدی از مشایخ خود روایت کرده که: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم برای نجاشی دو نامه نوشت که در یکی از آن ها او را به اسلام دعوت نمود و قرآن را بر وی تلاوت کرد. نجاشی پس از گرفتن نامه پیامبر آن را بر چشمانش نهاد و از تخت پایین آمد سپس به نشانه تواضع بر زمین نشست سپس اسلام آورد و گواهی راستین خویش را بر زبان آورد و گفت: اگر می توانستم به نزد او بروم یقینا خودم را به او می رساندم. با دستان جعفر بن ابی طالب، جواب و تصدیق و اسلام آوردن خویش را نوشته برای پیامبر فرستاد.
در نامه دیگر پیامبر به او امر فرمود که امّ حبیبۀ دختر ابو سفیان را به ازدواج او در آورد، امّ حبیبه همراه شوهرش عبد الله بن جحش اسدی به حبشه هجرت کرده و در آنجا مسیحی شد و مرد. و در نامه به او امر فرمود که یارانش را که نزد او بودند به سویش بفرستد، و نجاشی این کار را انجام داد. این روایت ها بیانگر این است که نجاشی همان کسی است که مسلمانان به سرزمین او هجرت کردند. زیرا در برخی روایت ها شخصی دیگری ذکر شده است.
اما در باره حارث بن ابی شمر غسّانی شجاع بن وهب گوید: نامه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را همراه خود بردم در حالی که او در «غوطه» دمشق بود و سرگرم آماده ساختن هدایا و پیشکشی ها برای قیصر روم بود. قیصر از حمص به ایلیا آمده بود. من دو یا سه روز بر دروازه کاخ او ماندم و به دربانش گفتم: من فرستاده رسول خدا هستم. گفت: به او دست نخواهی یافت مگر در فلان روز که بیرون می آید. دربان او که مردی رومی بود در باره رسول خدا شروع به سؤال پرسیدن از من کرد. من نیز اوصاف پیامبر و آنچه را که آن حضرت بدان دعوت می کرد، برای او بازگو می کردم. دل او نرم شد تا جایی که به گریه افتاد و می گفت: من انجیل را می خواندم و صفات این پیامبر را همین گونه می یافتم، من به او ایمان می آورم و او را تصدیق می کنم و می ترسم که حارث مرا به قتل برساند و او کسی است که همواره مرا گرامی می دارد و به خوبی از من پذیرایی و مهمان نوازی می کند. روزی حارث بیرون آمد و نشست و تاج بر سر نهاد و به من اذن ورود داد. من نیز نامه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را به او دادم. او نامه را خواند و آن را دور انداخت و گفت:
1) استظهر المصنّف في الهامش انه مصحف (لاتيته) أقول: و كذلك في المصدر.
2) في المصدر و غيره: (شمر) بلا حرف تعريف و في تاريخ الطبريّ: المنذر بن الحارث بن أبي شمر الغساني صاحب دمشق.
3) و كان كتابه صلّي اللّه عليه و آله علي ما نص الطبريّ هكذا: «سلام علي من اتبع الهدي و آمن به، اني ادعوك الي ان تؤمن باللّه وحده لا شريك له يبقي لك ملكك» و مثله في السيرة الحلبية، الا انه زاد في اوله: «بسم اللّه الرحمن الرحيم، من محمّد رسول اللّه الي الحارث بن أبي شمر» و فيه: «و آمن به و صدق».
ينتزع مني ملكي أنا سائر إليه و لو كان باليمن جئته علي بالناس فلم يزل يعرض حتي قام و أمر بالخيول تنعل (1)ثم قال أخبر صاحبك بما تري و كتب إلي قيصر يخبره خبري و ما عظم عليه فكتب إليه قيصر أن لا تسر إليه و اله عنه و وافني بإيليا فلما جاءه جواب كتابه دعاني فقال متي تريد أن تخرج إلي صاحبك فقلت غدا فأمر لي بمائة مثقال ذهب و وصلني حاجبه بنفقة و كسوة فقال (2)اقرأ علي رسول الله صلي الله عليه و آله مني السلام فقدمت علي النبي صلي الله عليه و آله فأخبرته فقال باد ملكه و مات الحارث بن أبي الشمر (3)عام الفتح.
و أما هوذة بن علي فإنه كان من الملوك العقلاء إلا أن التوفيق عزيز.
قال الواقدي عن أشياخه بعث رسول الله صلي الله عليه و آله سليط بن عمرو العامري إلي هوذة بن علي الحنفي يدعوه إلي الإسلام و كتب معه كتابا فقدم عليه فأنزله و حياه و قرأ كتاب رسول الله صلي الله عليه و آله (4)و كتب إليه و أجمله (5)و أنا شاعر قومي و خطيبهم و العرب تهاب مكاني فاجعل لي بعض الأمر (6)أتبعك.
و أجاز سليط بن عمرو بجائزة و كساه أثوابا من نسج هجر فقدم بذلك كله علي رسول الله صلي الله عليه و آله و أخبره عنه بما قال فقرأ كتابه و قال لو سألني سبابة من
ملک و پادشاهیم را از من می گیرد؟ من به سوی او رهسپار می شوم حتی اگر در یمن باشد به سوی او می آیم، باید مردم را گرد آورم، او همچنان گوشه و کنایه می زد تا اینکه برخاست و دستور داد که بر اسبان نعل بپوشانند. سپس گفت: آنچه را می بینی به دوستت خبر بده. بعد برای قیصر نامه نوشت و خبری را که برایش آورده بودم و آنچه بر او گران آمده بود را به قیصر داد. قیصر برای او نوشت که به سوی او حرکت نکن و از او صرف نظر کن و در ایلیا به من ملحق شو. هنگامی که جواب نامه اش رسید مرا احضار کرد و گفت: چه وقت می خواهی به نزد دوستت رهسپار شوی؟ گفتم: فردا. او دستور داد صد مثقال طلا به من بدهند. دربان او نیز مخارج و لباس هایی را به من رسانید و گفت: سلام مرا به رسول خدا برسان. خدمت پیامبر رسیدم و آن حضرت را از ماجرا با خبر ساختم، فرمود: «پادشاهی او نابود باد.» حارث بن ابی شمر در سال فتح مُرد.
هوذۀ بن علی از شاهان خردمند بود لکن توفیق کمیاب است و عزیز الوجود.
واقدی از مشایخ خود روایت کرده که: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سلیط بن عمرو عامریّ را به سوی هوذۀ بن علی حنفیّ فرستاد تا او را به اسلام دعوت کند و همراه او نامه ای فرستاد. سلیط به نزد او رسید. هوذۀ او را به خانه خود آورد و به او درود و سلام گفت و نامه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را خواند. در جواب اینگونه نوشت: «چه نیکو و زیباست آنچه بدان دعوت می کنی، من در میان قوم خود شاعر و خطیب هستم و عرب جایگاه مرا بزرگ می دارند، اگر ولایت امر را پس از خود به من بدهی از تو پیروی می کنم.»
او به سلیط بن عمر جایزه ای داد و لباس هایی از بافت هجر به او پوشانید. سلیط همه آن هدایا را نزد رسول خدا آورد و پیامبر را از گفته های او باخبر ساخت. پیامبر نامه او را خواند و فرمود: «حتی اگر به اندازه یک انگشت
1) تنعل الدابّة: البسها النعل.
2) أي حاجبه، و كان اسمه مري.
3) تقدم انه (شمر) بلا حرف تعريف.
4) و كان الكتاب علي ما في نهاية الارب للقلقشندي: 225: بسم اللّه الرحمن الرحيم: من محمد رسول الله إلي هوذة بن علي ، سلام علي من اتبع الهدي ، واعلم ان ديني سيظهر إلي منتهي الخف والحافر ، فأسلم تسلم ، واجعل لك ما تحت يديك.
5) هكذا في الكتاب، و الصحيح كما في المصدر: ما أحسن ما تدعو إليه و اجمله.
6) أراد ولاية الامر بعده، قال ابن الأثير في الكامل: و اما هوذة بن علي فكان ملك اليمامة، فلما اتاه سليط بن عمرو يدعوه الي الإسلام و كان نصرانيا ارسل الي النبيّ صلّي اللّه عليه و آله و فدا فيهم مجاعة بن مرارة و الرجال بن عنفوة يقول له: ان جعل الامر له من بعده اسلم و سار إليه و نصره، و إلا قصد حربه، فقال رسول اللّه صلّي اللّه عليه و آله: «لا و لا كرامة اللّهمّ اكفنيه» فمات بعد قليل.
الأرض ما فعلت باد و باد ما في يده (1)فلما انصرف رسول الله صلي الله عليه و آله من الفتح جاءه جبرئيل فأخبره أنه قد مات.
قال الجزري البش فرح الصديق بالصديق و اللطف في المسألة و الإقبال عليه و منه حديث قيصر و كذلك الإيمان إذا خالط بشاشة القلوب بشاشة اللقاء الفرح بالمرئي و الانبساط إليه و الأنس به.
و قال في كتابه إلي هرقل أدعوك بدعاية الإسلام أي بدعوته و هي كلمة الشهادة يدعي إليها أهل الملل الكافرة و في رواية بداعية الإسلام و هي مصدر بمعني الدعوة كالعافية و العاقبة و قال أمر أي كثر و ارتفع شأنه و قال كان المشركون ينسبون النبي صلي الله عليه و آله إلي أبي كبشة و هو رجل من خزاعة خالف قريشا في عبادة الأوثان و عبد الشعري العبور فلما خالفهم النبي صلي الله عليه و آله في عبادة الأوثان شبهوه به و قيل إنه كان جد النبي صلي الله عليه و آله من قبل أمه فأرادوا أنه نزع في الشبه إليه.
و قال في كتاب النبي صلي الله عليه و آله إلي هرقل فإن أبيت فعليك إثم الأريسين قد اختلف في هذه اللفظة صفة (2)و معني فروي الأريسين بوزن الكريمين و روي الأريسيين بوزن الشريبيين (3)فقال أبو عبيد هم الخدم و الخول يعني بصدهم إياهم عن الدين كما قال ربنا إنا أطعنا سادتنا و كبراءنا (4)أي عليك مثل إثمهم و قال ابن الأعرابي أرس يأرس أرسا فهو أريس و أرس يؤرس تأريسا فهو أريس و جمعها أريسون و إريسون و آرارسة هم الأكارون و إنما قال ذلك لأن الأكارين كانوا عندهم من الفرس و هم عبدة النار فجعل عليه إثمهم و قال أبو عبيدة أصحاب الحديث يقولون الأريسيين منسوبا مجموعا و الصحيح الأريسين
زمین از من می خواست به او نمی دادم، او نابود باد و مملکت و حکومتش نابود باد.» هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از فتح باز می گشت جبرئیل آمد و به او خبر داد که هوذۀ مرده است.
جزری گوید: «البشّ» خوشحالی دوست از دیدن دوست، و مهربانی و لطف در درخواست و روی آوردن بدان است. و از همین کلمه سخن قیصر است که گفت: «و کذلک الایمان اذا خالط بشاشۀ القلوب» بشاشۀ اللقاء: شادمانی از دیدن چیزی و خوشحالی و انس گرفتن بدان است.
و گوید: در نامه پیامبر به هرقل آمده است: «أدعوک بدعایۀ الاسلام» یعنی به دعوت اسلام. و آن کلمه شهادت است که ملت های کافر را بدان دعوت می کنند. و در روایتی به صورت «داعیۀ الاسلام» ذکر شده که این کلمه، مصدری است به معنای دعوت مانند «عافیۀ» و «عاقبۀ» و گوید: «امر» یعنی زیاد شد و مقامش بالا رفت.
يعني بغير نسب و رده الطحاوي عليه و قال بعضهم إن في رهط هرقل فرقة تعرف بالأروسية فجاء علي النسب إليهم و قيل إنهم أتباع عبد الله بن أريس رجل كان في الزمن الأول قتلوا نبيا بعث الله إليهم و قيل الأريسون الملوك واحدهم أريس و قيل هم العشارون انتهي. (1).
قوله ثفروقا أي شيئا قال الفيروزآبادي الثفروق بالضم قمع التمرة أو ما يلتزق به قمعها و ما له ثفروق أي شيء.
أقول ثم قال الكازروني و في هذه السنة جاءت خولة بنت ثعلبة و كان زوجها أوس بن الصامت فأخبرت رسول الله صلي الله عليه و آله بأنه ظاهر منها.
أقول سيأتي شرح القصة في باب ما جري بينه صلي الله عليه و آله و بين أصحابه.
ثم قال و فيها ماتت أم رومان أم عائشة و فيها أسلم أبو هريرة (2).
وَ قَالَ ابْنُ الْأَثِيرِ وَ أَرْسَلَ الْعَلَاءُ بْنُ الْحَضْرَمِيِّ إِلَي الْمُنْذِرِ بْنِ شَادِيٍّ (3)أَخِي عَبْدِ الْقَيْسِ وَ قِيلَ إِنَّ إِرْسَالَهُ كَانَ سَنَةَ ثَمَانٍ فَلَمَّا أَتَاهُ الْعَلَاءُ (4)
أقول : في كتابه صلي الله عليه و آله ذلك ما يخالف سائر كتبه ، لانه صلي الله عليه و آله ما كان يسلم سلام الاسلام غير المسلمين ، كما ان كتاب المنذر لا يبعد ان لا يكون جوابا لهذا الكتاب ، ولعل كان بينهما مكاتبات وكان كتابه صلي الله عليه و آله ذلك بعد ما استشعر منه الاسلام ، وجواب المنذر ذلك كان بعد ما أسلم ، وورده كتاب منه صلي الله عليه و آله في عرض الاسلام علي رعيته ، فكتب بذلك في الجواب.
يَدْعُوهُو گوید: مشرکان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را به ابی کبشه نسبت می دادند. او شخصی از خزاعه بود که در پرستش بت ها با قریش مخالفت ورزید و ستاره الشعری العبور را عبادت می کرد. هنگامی که پیامبر با قریش در عبادت بت ها به مخالفت برخاست او را به آن شخص شبیه کردند. و گفته شده: او جدّ مادری پیامبر بود و مقصودشان این بود که او از لحاظ شباهت به او متمایل است.
و گوید: در نامه پیامبر به هرقل آمده است: «فأن أبیت فعلیک إثم الاریسین» در باره صیغه و معنای این لفظ اختلاف نظر وجود دارد، که به صورت «الاریسین» بر وزن «الکریمین» و نیز به صورت «الارّیسیین» بر وزن «الشرّیبیین» روایت شده است. ابو عبید گوید: اینان خدمتکاران و بردگان بودند. یعنی با ممانعت آنان از دین گناهشان بر گردن توست. همانطور که خداوند متعال می فرماید: «ربّنا انّا اطعنا سادتنا و کبراءنا»(5)
{پروردگارا، ما رؤسا و بزرگتران خویش را اطاعت کردیم.} یعنی به اندازه گناه آن ها بر دوش تو نیز می افتد. ابن اعرابی گوید: «أرس یأرس أرساً» فهو أریس و «أرّس یؤرّس تأریساً» فهو أرّیس و جمع آن أریسون و إرّیسون و آرارسۀ است که اینان اکاریون بودند. از این جهت این کلمه را گفته است که اکاری ها که از ایرانیان و آتش پرست بودند در قلمرو آن ها بودند و از این جهت گناهشان را بر گردن او انداخته است. و ابو عبیده گوید: محدّثان گویند:
«الأریسیین» اسم منسوب جمع است و وجه درست آن «الاریسین»
به معنای افراد بدون نسب است. طحاوی این دیدگاه را ردّ کرده است و بعضی از آن ها گویند: در میان قوم هرقل گروهی معروف به «أروسیۀ» بودند و این کلمه بیانگر نسب آن ها است. و گفته شده: اینان پیروان عبد الله بن اریس بودند که در زمان های پیشین زندگی می کرد و یکی از پیامبرانی را که خداوند در میانشان برانگیخته بود به قتل رساندند. و گفته اند: «الأریسیون» به معنای پادشاهان است و مفرد این کلمه «أریس» است، و بعضی گفته اند: اینان مالیات گیرنده ها بودند. پایان سخن.
«ثفروقاً» یعنی چیزی. فیروزآبادی گوید: «الثفروق» با ضمع ثاء به معنای پیاله و پولک خرما، یا آن چیزی است که پولک یا پیاله خرما بدان می چسبد. و «ماله ثفروق» یعنی ثروت او اندک است.
می گویم: سپس کازرونی گوید: در این سال خولۀ دختر ثعلبۀ همسر اوس بن صامت نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمد و به آن حضرت عرض کرد که شوهرش با او ظهار کرده است.
می گویم: شرح این ماجرا در باب اتفاقات میان پیامبر و یارانش می آید.
سپس گوید: در این سال امّ رومان مادر عائشۀ وفات یافت و ابو هریرۀ اسلام آورد. (6)
ابن اثیر گوید: علاء بن حضرمی به سوی منذر بن شادی برادر عبد القیس فرستاده شد. و گفته شده: پیامبر او را در سال هشتم هجری فرستاد. هنگامی که به نزد علاء آمد،
1) اوردنا قبلا كلام النهاية و ما يناسب تلك اللفظة.
2) المنتقي في مولد المصطفي: الباب السادس فيما كان سنة ست من الهجرة.
3) هكذا في النسخ، و في المصدر: ساوي. و هو الصحيح.
4) نقل عن كتاب اعلام السائلين عن كتب سيّد المرسلين شمس الدين بن طولون الدمشقي كتابه صلّي اللّه عليه و آله الي المنذر، و هو هكذا: «بسم اللّه الرحمن الرحيم، من محمّد رسول اللّه الي المنذر بن ساوي سلام عليك، فاني احمد إليك اللّه الذي لا إله إلّا هو، و اشهد ان لا إله إلّا هو، اما بعد فاني ادعوك الي الإسلام فأسلم تسلم، و أسلم يجعل لك اللّه ما تحت يديك، و اعلم ان ديني سيظهر الي منتهي الخف و الحافر. محمد رسول اللّه» و قال الحلبيّ في سيرته: فلما وصل الكتاب إلي المنذر فقرأه قال العلاء بن الحضرمي رسول رسول الله صلي الله عليه و آله : يا منذر انك عظيم العقل في الدنيا فلا تقصرن عن الاخرة ، ان هذه المجوسية شر دين ينكح فيها ما يستحيي من نكاحه ، ويأكلون ما يتكره من اكله ، وتعبدون في الدنيا نارا تأكلكم يوم القيامة ، ولست بعديم العقل ولا رأي ، فانظر هل ينبغي لمن لا يكذب في الدنيا أن لا نصدقه ، و لمن لا يخون ان لا نأتمنه ، ولمن لا يخلف ان لا نثق به ، فان كان هذا هكذا فهذا هو النبي الامي الذي والله لا يستطيع ذو عقل ان يقول : ليت ما امر به نهي عنه ، او ما نهي عنه امر به ، فقال المنذر : قد نظرت في هذا الذي في يدي فوجدته للدنيا دون الاخرة ، ونظرت في دينكم فرأيته للاخرة والدنيا ، فما يمنعني من قبول دين فيه امنية الحياة وراحة الموت ، ولقد عجبت امس ممن يقبله ، وعجبت اليوم ممن يرده ، وان من اعظام من جاء به ان يعظم رسوله ، فأسلم وكتب إلي النبي صلي الله عليه و آله : اما بعد يا رسول الله فاني قرأت كتابك علي اهل البحرين فمنهم من احب الاسلام واعجبه ، ودخل فيه ومنهم من كرهه فلم يدخل فيه ، وبارضي يهود و مجوس ، فاحدث إلي امرك في ذلك انتهي.
5) . احزاب / 67
6) . المنتقی فی مولود المصطفی : باب ششم در بیان رویدادهای سال ششم هجری.
وَ مَنْ مَعَهُ بِالْبَحْرَيْنِ إِلَي الْإِسْلَامِ أَوِ الْجِزْيَةِ وَ كَانَتْ وِلَايَةُ الْبَحْرَيْنِ لِلْفُرْسِ فَأَسْلَمَ الْمُنْذِرُ وَ أَسْلَمَ جَمْعٌ مِنَ الْعَرَبِ (1)فَأَمَّا أَهْلُ الْبِلَادِ مِنَ الْيَهُودِ وَ النَّصَارَي وَ الْمَجُوسِ فَإِنَّهُمْ صَالَحُوا الْعَلَاءَ وَ الْمُنْذِرَ عَلَي الْجِزْيَةِ (2)وَ لَمْ يَكُنْ بِالْبَحْرَيْنِ قِتَالٌ إِنَّمَا بَعْضُهُمْ أَسْلَمَ وَ بَعْضُهُمْ صَالَحَ (3).
نُقِلَ مِنْ خَطِّ الشَّهِيدِ رَحِمَهُ اللَّهُ قِيلَ كَتَبَ النَّجَاشِيُّ رَحِمَهُ اللَّهُ كِتَاباً إِلَي النَّبِيِّ صلي الله عليه و آله فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه و آله لِعَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلَامُ اكْتُبْ جَوَاباً وَ أَوْجِزْ فَكَتَبَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ أَمَّا بَعْدُ فَكَأَنَّكَ مِنَ الرِّقَّةِ عَلَيْنَا مِنَّا وَ كَأَنَّا مِنَ الثِّقَةِ بِكَ مِنْكَ لِأَنَّا لَا نَرْجُو شَيْئاً مِنْكَ إِلَّا نِلْنَاهُ وَ لَا نَخَافُ مِنْكَ أَمْراً إِلَّا أَمِنَّاهُ وَ بِاللَّهِ التَّوْفِيقُ فَقَالَ النَّبِيُّ صلي الله عليه و آله الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَ مِنْ أَهْلِي مِثْلَكَ وَ شَدَّ أَزْرِي بِكَ (4).
او و مردم بحرین را به پذیرش اسلام یا به پرداخت جزیه فرا خواند. استان بحرین در آن زمان یکی از مناطق تحت سیطره ایران بود. گروهی از اعراب اسلام آوردند اما دیگر مردم سرزمین بحرین یعنی یهودیان و مسیحیان و زردشتیان با علاء بن حضرمی و منذر بر پایه پرداخت جزیه پیمان صلح بستند و در بحرین جنگی در نگرفت بلکه برخی از آنان اسلام آوردند و برخی مصالحه کردند. (5)
از خطّ شهید رحمه الله نقل شده که گفته است: نجاشی رحمه الله نامه ای برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نامه ای نوشت و پیامبر به علی علیه السلام فرمود: «جواب او را مختصر بنویس.» او نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم اما بعد گویا تو به ما لطف و مهربانی داری و ما به تو اطمینان، زیرا به هر چیزی که از تو امید داشتیم رسیدیم و از هر موردی که می ترسیدیم مطمئن و آسوده خاطر شدیم و توفیق و رستگاری تنها با خداست.» پیامبر فرمود: سپاس خداوندی را که کسی چون تو را در میان خانوده ام قرار داد و به واسطه تو مرا نیرومند و توانمند ساخت.
ناشر دیجیتالی : مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان
بسم اللّه الرحمن الرحيم و الحمد للّه ربّ العالمين و الصلاة علي سيّدنا محمّد و آله الطاهرين
اما بعد: فقد وفّقنا اللّه تعالي - و له الشكر و المنّة - لتصحيح الكتاب و تنميقه و تحقيق نصوصه و أسانيده و مراجعة مصادره و مآخذه، مزداناً بتعاليق مختصرة لا غني عنها و كان مرجعنا في المقابلة و التصحيح مضافاً إلي أصول الكتاب و النسخة المطبوعة المشهورة بطبعة أمين الضرب، الطبعة الحروفيّة عدّة نسخ مخطوطة جيّدة في غاية الدقّة و الإتقان:
منها النسخة الثمينة الأصليّة التي هي بخطّ المؤلّف رضوان اللّه عليه تفضّل بها العالم العامل حجّة الإسلام الحاجّ السيّد مهديّ الصدر العامليّ الأصبهانيّ صاحب الوعظ و إمام الجماعة في عاصمة طهران و هي ممّا ورثه من أبيه الفقيد السعيد الخطيب المشهور الحاجّ السيّد صدر الدين العامليّ رحمة اللّه عليه.
و منها نسخة مخطوطة بخطّ نعمة اللّه بن محمّد مهديّ الإصطهباناتيّ استكتبها عام 1278 ه و قد رمزنا إليها ب «ألف».
و منها نسخة مخطوطة أخري مصحّحة بتصحيح محمّد محسن ابن أبي تراب مؤرّخة بعام 1226 و قد رمزنا إليها ب «ب»
تفضّل بهما الفاضل البارع الأستاذ المعظّم السيّد جلال الدين الأرمويّ الشهير بالمحدّث و يأتي مزيد توضيح بالنسبة إلي هاتين النسختين في الجزء الثاني و العشرون الذي يتمّ به تاريخ نبيّنا الأكرم صّلي الّله عليه و آله إنشاء اللّه تعالي.
و كان مرجعنا في تخريج أحاديثه و تعاليقه كتباً أوعزنا إليها في المجلّدات السابقة.
قم المشرفة - عبد الرحيم الربانيّ الشيرازيّ
الصورة
صورة فتوغرافيّة من نسخة «ألف» و هي الصحيفة التي يختتم بها هذا الجزء و يبتدء بها الجزء 21
لخزانة كتب الأستاذ السيد جلال الأرموي الشهير بالمحدّث
الصورة
صورة فتوغرافيّة من نسخة المؤلّف قدسّ سرّه و هي الصحيفة التي يبتدء بها هذا الجزء.
بسمه تعالي و له الحمد
إلي هنا انتهي الجزء المتمم للعشرون من كتاب بحار الأنوار من هذه الطبعة النفيسة و هو الجزء السادس من المجلد السادس في تاريخ نبيّنا الأكرم صّلي الّله عليه و آله حسب تجزئة المصنّف أعلي اللّه مقامه.
و قد قابلناه و صحّحناه عند طبعها طبقاً للنسخة التي صحّحها الفاضل المكرّم الشيخ عبد الرحيم الربّانيّ الشيرازيّ المحترم بما فيها من التعليق و التنميق و اللّه وليّ التوفيق.
محمد باقر البهبوديّ من لجنة التحقيق و التصحيح لدار الكتب الإسلاميّة
الموضوع/ الصفحه
الباب 11 ذكر جمل غزواته و أحواله صّلي الّله عليه و آله بعد غزوة بدر الكبري إلي غزوة أحد ... 13 - 1
الباب 12 غزوة أحد و غزوة حمراء الأسد ... 146 - 14
الباب 13 غزوة الرجيع و غزوة معونة ... 156 - 147
الباب 14 غزوة بني النضير ... 173 - 157
الباب 15 غزوة ذات الرقاع و غزوة عسفان ... 179 - 174
الباب 16 غزوة بدر الصغري و سائر ما جري في تلك السنة إليغزوة الخندق ... 185 - 180
الباب 17 غزوة الأحزاب وبني قريظة ... 280 - 186
الباب 18 غزوة بني المصطلق في المريسيع و سائر الغزوات و الحوادث إلي غزوة الحديبية ... 309 - 281
الباب 19 باب آخر في قصة الإفك ... 316 - 309
الباب 20 غزوة الحديبية وبيعة الرضوان و عمرة القضاء و سائر الوقائع ... 377 - 317
الباب 21 مراسلاته صّلي الّله عليه و آله إلي ملوك العجم و الروم و غيرهم و ما جري بينه و بينهم و بعض ما جري إلي غزوة خيبر ... 397 - 377
ب: لقرب الإسناد.
بشا: لبشارة المصطفي.
تم: لفلاح السائل.
ثو: لثواب الأعمال.
ج: للإحتجاج.
جا: لمجالس المفيد.
جش: لفهرست النجاشيّ.
جع: لجامع الأخبار.
جم: لجمال الأسبوع.
جُنة: للجُنة.
حة: لفرحة الغريّ.
ختص: لكتاب الإختصاص.
خص: لمنتخب البصائر.
د: للعَدَد.
سر: للسرائر.
سن: للمحاسن.
شا: للإرشاد.
شف: لكشف اليقين.
شي: لتفسير العياشيّ
ص: لقصص الأنبياء.
صا: للإستبصار.
صبا: لمصباح الزائر.
صح: لصحيفة الرضا (عليه السلام).
ضا: لفقه الرضا (عليه السلام).
ضوء: لضوء الشهاب.
ضه: لروضة الواعظين.
ط: للصراط المستقيم.
طا: لأمان الأخطار.
طب: لطبّ الأئمة.
ع: لعلل الشرائع.
عا: لدعائم الإسلام.
عد: للعقائد.
عدة: للعُدة.
عم: لإعلام الوري.
عين: للعيون و المحاسن.
غر: للغرر و الدرر.
غط: لغيبة الشيخ.
غو: لغوالي اللئالي.
ف: لتحف العقول.
فتح: لفتح الأبواب.
فر: لتفسير فرات بن إبراهيم.
فس: لتفسير عليّ بن إبراهيم.
فض: لكتاب الروضة.
ق: للكتاب العتيق الغرويّ
قب: لمناقب ابن شهر آشوب.
قبس: لقبس المصباح.
قضا: لقضاء الحقوق.
قل: لإقبال الأعمال.
قية: للدُروع.
ك: لإكمال الدين.
كا: للكافي.
كش: لرجال الكشيّ.
كشف: لكشف الغمّة.
كف: لمصباح الكفعميّ.
كنز: لكنز جامع الفوائد و تأويل الآيات الظاهرة معا.
ل: للخصال.
لد: للبلد الأمين.
لي: لأمالي الصدوق.
م: لتفسير الإمام العسكريّ (عليه السلام).
ما: لأمالي الطوسيّ.
محص: للتمحيص.
مد: للعُمدة.
مص: لمصباح الشريعة.
مصبا: للمصباحين.
مع: لمعاني الأخبار.
مكا: لمكارم الأخلاق.
مل: لكامل الزيارة.
منها: للمنهاج.
مهج: لمهج الدعوات.
ن: لعيون أخبار الرضا (عليه السلام).
نبه: لتنبيه الخاطر.
نجم: لكتاب النجوم.
نص: للكفاية.
نهج: لنهج البلاغة.
ني: لغيبة النعمانيّ.
هد: للهداية.
يب: للتهذيب.
يج: للخرائج.
يد: للتوحيد.
ير: لبصائر الدرجات.
يف: للطرائف.
يل: للفضائل.
ين: لكتابي الحسين بن سعيد او لكتابه و النوادر.
يه: لمن لا يحضره الفقيه.