ghaemiyeh.com
سرشناسه : فقیهی اصفهانی، محمدحسین، 1330 -
عنوان و نام پديدآور : وقایعالایام : رویدادهای سال قمری/محمدحسین فقیهی.
مشخصات نشر : اصفهان: حوزه علمیه قم، دفتر تبلیغات اسلامی، شعبه استان اصفهان، 1400.
مشخصات ظاهری : 568ص.
فروست : تاریخ و تمدن؛ 4.
شابک : 978-622-6152-35-8
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
عنوان دیگر : رویدادهای سال قمری.
موضوع : اسلام -- تاریخ -- گاهشماری
Islam -- History -- Chronology
گاهشماری اسلامی
Islamic chronology
شناسه افزوده : حوزه علمیه قم. دفتر تبلیغات اسلامی. شعبه استان اصفهان
رده بندی کنگره : BP14
رده بندی دیویی : 297/912
شماره کتابشناسی ملی : 8496860
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
وقایع الأیام (رویدادهای سال قمری)
مؤلف: محمدحسین فقیهی
اصفهان 1400
وقایعالأیام؛
رویدادهای سال قمری
نشانی: اصفهان، خیابان حافظ،
انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی
حوزۀ علمیۀ قم – شعبۀ اصفهان.
تلفن و دورنگار: 5-32208001-031
مراکز پخش: اصفهان، تلفن: 32220370؛ قم،
تلفن و دورنگار: 37743426؛ تهران، تلفن: 66951534
وبسایت: http://www.Morsalat.ir/Nashr
پست الکترونيک: Nashr.disf@dte.ir
عنوان: 117؛ مسلسل: 154
مؤلف:
محمدحسین فقیهی
تلفن
مؤلف: 09133046985
تهیه: دفتر تبلیغات اسلامی اصفهان
ناشر: انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی
اصفهان
ناشر
همکار: انتشارات
سلام سپاهان
09133039589
عبدالرسول ملک احمدی
شمارگان:
1000
نوبت
چاپ: دوم، زمستان
1400
قیمت:
100000تومان
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
عکس
قال اللّه العظیم:
و لَقَد اَرْسَلنا موسیٰ بِآیاتِنا اَن اَخْرِجْ قَومکَ مِنَ الظُّلُماتِ اِلَی النّورِ وذُکِّرهُم بِایّامِ اللّه(1)
ما موسی را با آیات خود (و معجزات) فرستادیم و به او فرمان دادیم که قوم خودت را از ظلمات به نور هدایت کن و روزهای خدا را به یاد آنها بیاور.
روزهایی
که در بستر تاریخ اتفاقات و رویدادهای بزرگی پدید آمده و به نوعی ارتباط با فرهنگ و عقیده و ایمان انسانها دارد نقش بسزائی در حرکت و تکامل آنها دارد. خداوند متعال از این روزها با عنوان (ایام الله) یاد کرده.
همه
روزها ایام الهی است اما انتخاب این نام، و دستور به یادآوری آنها به خاطر ویژگی و امتیاز و درخشش فوق العادۀ است که بعضی از روزها دارند.
در حدیثی از امام باقر آمده که فرمود: ایّامُ
اللهِ یَومٌ یقومُ القائِم و یَومُ الکرّة و یَوم القیامَة
ایام
الله روز قیام مهدی موعود و روز رجعت و روز قیامت است.(2)
اما این گونه روایات دلیل بر انحصار نیست و بیان قسمتی از نمونههای آن است.
در تاریخ و تمدّن هر ملّتی روزهائی وجود دارد که از درخشش خاصی برخوردار بوده و رویداد بزرگی را به وجود آورده است.
در این کتاب که به وقایعالأیام (رویدادهای سال قمری) نامگذاری گردیده است. قسمتی از این روزهای خاص الهی مورد پژوهش قرار گرفته به امید آنکه ضمن گرامیداشت آنها وسیلهای برای درسآموزی و تکامل قرار گیرد.
در این نوشتار بر آن نبودیم که تمام مناسبتهای موجود در سال را به رشته تحریر درآوریم بلکه مناسبتهایی که از ویژگی و اهمیت خاصی برخوردار بوده و برای اهل علم و خطابه و مؤمنین سودمند است بیان گردیده است.
محتوا و تدوین کتاب
مناسبتهای مهم سال قمری از اول سال (ماه محرم) تا آخر سال (ماه ذیحجه) به صورت ماهانه بررسی و شمارش و توضیح داده شده است.
از یکصد و سی آیه قرآن و یکصد و ده روایت و هفتاد و سه داستان بهره گرفته شده است.
بیان بخشی از آیات همراه با شأن نزول تفسیر کوتاه و مفید و برداشت از نکات آموزنده از آنها صورت گرفته است.
بیان روایات با ترجمه و ذکر سند و اعرابگذاری میباشد.
در هر مناسبتی بعضی از اعمال عبادی آسان که دارای پاداش فراوانی است بیان گردیده است.
در بخشی از مسائل مورد اختلاف از کتابهای اهل تسنن مانند صحاح سته و غیره استفاده شده است.
تنظیم فهرست اجمالی و مشروح و فهرست جداگانه برای روایات و داستانها و موضوعات ذکر شده در کتب اهل تسنن به عمل آمده است.
امید است این نوشتار قدمی هر چند کوچک در راستای درسآموزی و تکامل از روزهای الهی و عمل به دستور قرآن (وَ ذکِّرهم بِاَیّامِ اللّه) باشد و مورد قبول و عنایت اهلبیت عصمت و طهارت خصوصاً امام حاضر و ناظر و صاحب اختیار ما حضرت بقیةالله الاعظم[ قرار گیرد. از جناب حجتالاسلام و المسلمین حاج آقا مجتبی کوچکزاده که در تصحیح و اظهار نظر همکاری نمودند کمال تشکر داشته و از همه صاحبنظران و علماء و خطباء و ائمه جماعات که عهدهدار هدایت و ارشاد مردم هستند تقاضامندم این جانب را از دعای خیر فراموش نکرده و از ارشادات خود بهرهمند نمایند.
محمد حسین فقیهی اصفهانی
اول محرم: شروع سال جدید قمری و یکی از چهار ماه حرام؛
دوم محرم: ورود
حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) به کربلا در سال 61 هجری قمری(1)
سوم محرم: حمله فیلسواران به خانه خدا و هلاکت آنان(2)
پنجم محرم: غرقشدن فرعون و سپاهیانش در دریای قلزم مصر و نجاتیافتن حضرتموسی و اصحابش(3)
ششم محرم: قتل
یحیای پیامبر(4)
بعضی از این مناسبتها در صفحات بعد شرح داده خواهد شد و برای کسب آگاهی درباره بعضی دیگر میتوان به منابع مربوط مراجعه کرد.
از مناسبتهای مهم این ماه، قیام سرور شهیدان، حضرت اباعبداللهالحسین (علیه السلام) ، در راه مبارزه با باطل و دفاع از حق و عدالت است؛ همان طور که در سخنان منسوب به آن حضرت، راه و هدف مقدس خویش را چنین بیان کرده است:
أَلَا
تَرَوْنَ الْحَقَّ لَا يُعْمَلُ بِهِ وَالْبَاطِلَ لَا يُتَنَاهَى عَنْهُ لِيَرْغَبَ الْمُؤْمِنُ فِی لِقَاءِ اللَّهِ وَإِنِّی لَا أَرَى الْمَوْتَ إِلَّا سَعَادَةً وَالْحَيَاةَ مَعَ الظَّالِمِينَ إِلَّا بَرَماً؛ آیا نمیبینید به حق عمل و از باطل جلوگیری نمیشود؟ من (با این شرایط) مرگ و شهادت را سعادت و زندگی با ستمگران را ننگ میدانم.(3)در این ماه، ارادتمندان و عاشقان حسینی با عزاداری خالصانه عشق و ارادت خود را به سرور شهیدان اظهار میکنند.
از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) روایت است که فرمود: «خداوند متعال چنان حرارت و عشقی از امامحسین (علیه السلام) در دلها قرار داده است که هیچ وقت سرد نخواهد شد»؛ إِنَّ لِقَتْلِ الْحُسَيْنِ حَرَارَةً فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لَا تَبْرُدُ أَبَداً.(4)
در روایتی از امام علیبنموسیالرضا (علیه السلام) نیز آمده است که فرمود:
هنگامی که ماه محرم فرا میرسید، کسی پدرم را خندان نمیدید و همواره غمگین و محزون بود
تا روز دهم، یعنی روز عاشورا، که روزِ مصیبت و حزن و اندوه و گریه پدرم بود و میفرمود: «امروز روزی است که حسین (علیه السلام) شهید شده است»(1).
روایت
ابن شبیب میگوید: «روز اول ماه محرم بر امام هشتم (علیه السلام) وارد شدم. امام فرمودند: ای پسر شبیب، پدرم از پدرش و او از جدش نقل کرده که چون جدم حسین (علیه السلام) کشته شد، از آسمان خون و خاک سرخ بارید».
ای پسر شبیب، اگر در عزای حسین (علیه السلام) بهصورتی گریه کنی که اشک بر گونههایت جاری شود، خداوند همه گناهان تو را - کوچک یا بزرگ، کم یا زیاد – میآمرزد. ای پسر شبیب، اگر سکونت در بناهای بهشتی در کنار پیامبر (صلی الله علیه و آله) تو را خوشحال میکند؛ لعنت فرست بر قاتلان حسین (علیه السلام) .
ای پسر شبیب، اگر میخواهی پاداشی همانند پاداش کسانی که همراه حسین (علیه السلام) به شهادت رسیدهاند، به تو عطا شود، هرگاه به یاد آن حضرت افتادی بگو: «يا لَيْتَنِی كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً؛ ای کاش (در جهاد با دشمن و قیام در مقابل آنها) همراه حسین (علیه السلام) و اصحابش بودم و به رستگاری بزرگ (شهادت در کنار آنها) میرسیدم». ای پسر شبیب، اگر رسیدن به درجات بالای بهشت و همنشینی با ما تو را خوشحال میکند، هنگام اندوهناکی ما اندوهناک و هنگام خوشحالی ما خوشحال باش. اگر کسی حتی سنگی را دوست بدارد (و به آن دلبستگی داشته باشد)، خداوند روز قیامت او را با همان محشور میکند؛ فَاحْزَنْ لِحُزْنِنَا وَافْرَحْ لِفَرَحِنَا وَعَلَيْكَ بِوَلَايَتِنَا فَلَوْ أَنَّ رَجُلًا تَوَلَّى حَجَراً لَحَشَرَهُ اللَّهُ مَعَهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ.(2)
توسل از دیدگاه اهلتسنن و در کتب معتبر آنها (غیر از فرقه ضالّه وهّابی)، مشروع و جزء ارزشهای اسلامی است؛ صرفنظر از آنکه در جوامع آنها رایج نیست. لغت «توسل»، از ماده «وسل» بهمعنی تقربجستن به شخص است. «وسیله» چیزی یا کاری است که انسان بهواسطه آن به چیزی یا شخصی نزدیک میشود.(1)
در قرآن آمده است: (يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسيلَةَ)؛ ای مؤمنان تقوا پیشه کنید و (برای نزدیکشدن) به خداوند وسیلهای بجویید.(2)
در کتب اهلتسنن نیز بر اساس قرآن و روایات، توسلجستن به اولیا و پیامبران تأیید شده است. کسانی که در امر توسل شبهه میکنند (مانند وهّابیها(3)) و ارتباط زندگان را با ارواح مردگان رد میکنند، مدعیاند که طبق قرآن، مردگان نمیشنوند: (إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى)؛ همانا نمیتوانی سخنت را به گوش مردگان برسانی.(4)
پاسخ: با توجه به آیات بعدی، مراد از این آیه این است که سخنگفتن با کافران دلمرده هیچ ثمری ندارد؛ همان گونه که سخنگفتن با مردگان بیثمر است: (وَلا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ)؛ نمیتوانی دعوتت را به گوش کران برسانی.(5)
قرآن در داستان حضرت صالح، پس از آنکه ماجرای نابودی قوم آن حضرت را بیان میکند، می فرماید:
(وَقالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبِّی وَنَصَحْتُ لَكُمْ وَلكِنْ لا تُحِبُّونَ
1) . لسان العرب، ج11، ذیل مادۀ وسل.
2) . مائده، 35 .
3) . بن باز، مفتی سابق عربستان سعودی میگوید: «توسل به انبیا و اولیا و درخواست دعا از آنان شبیه کار مشرکان قریش است که به بتهای خود توسل میجستند و خواهان شفاعت از آنان بودند» (التبرک والتوسل و الصلح مع العدو الصهیونی، ص43).
4) . نمل، 80.
5) . نمل، 80.
النَّاصِحينَ)؛ (حضرت صالح خطاب به اجساد قوم خود) گفت: ای قوم من، رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ و خیرخواهی کردم، ولی شما خیرخواهان را دوست نداشتید.(1)
خداوند در این آیه، ارتباط بین انسان، و ارواح مردگان را بیان و تأیید کرده است.
سخنگفتن پیامبر (صلی الله علیه و آله) با اجساد کشتهشدگان جنگ بدر
در سیره ابنهشام آمده است:
آنگاه که مشرکان قریش در جنگ بدر کشته شدند و اجساد آنان به چاهی ریخته شد، پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر سر چاه آمد و با آنان چنین سخن گفت: «همسایگان بدی برای پیامبر خدا بودید؛ او را از خانه و کاشانهاش بیرون کردید، آنگاه دور هم گردآمدید و با او جنگیدید. من وعده خدایم را حق یافتم (شما چطور؟)». در این هنگام، کسی به رسول خدا گفت: «با مردگانی سخن میگویی که اجسادشان از هم پاشیده است؟» پیامبر به او فرمود: «تو از آنها شنواتر نیستی، میان من و نزول فرشته عذاب که مأمور آنهاست، فاصلهای جز رویگرداندن (و جداشدن) من از آنها نیست».(2)
توصیه پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای توسل
در حدیث معروف به «ضریر»، که موردقبول علمای عامه حتی «ابنتیمیّه» (از پایهگذاران فرقه وهابیت) است، چنین آمده است:
عثمانبنحنیف میگوید: «مرد نابینایی نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) آمد و گفت: از خدا بخواه که مرا از نابینایی نجات دهد. پیامبر فرمود: اگر بخواهی از خدا درخواست میکنم، اما اگر صبر کنی بهتر است. عرض کرد: از خدا بخواه که من بینا شوم. پیامبر فرمود: وضو بگیر و در وضوگرفتن دقت کن، دو رکعت نماز بخوان و بعد این دعا را بخوان: اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْئَلُك وأَتَوَجَّهُ إِلَيْكَ بِنَبِيِّكَ مُحَمَّدٍ نَبِیّ الرَّحْمَةِ مُحَمَّدٍ إِنِّی أَتَوَجَّهُ إِلَی رَبِّی فِی حَاجَتِی، لِتُقْضىٰ، اللَّهُمَّ شَفِّعْهُ فِیّ؛ پروردگارا، من بهوسیله پیامبرت، محمد، که پیامبر رحمت است، دست نیاز به درگاهت بر
میدارم و رو به درگاه تو میآورم. ای محمد، من بهواسطه تو بهسوی خدا رو میآورم تا نیاز مرا برطرف سازد. خدایا، او را میان من و خود به میانجیگری بپذیر». ابنحنیف میگوید: «به خدا سوگند، ما هنوز آنجا بودیم که این مرد بهسوی ما آمد و دیگر اثری از نابینایی در او نبود».(1)
در این روایت، مرد نابینا از پیامبر (صلی الله علیه و آله) درخواست دعا کرد؛ ولی پیامبر بهجای آنکه برایش دعا کند، به او یاد داد که از راه توسل، به حاجت خود برسد. «اللَّهُمَّ شَفِّعْهُ فِیّ» درخواست میکنم که پیامبر واسطه من شود تا به برکت مقام آن حضرت به حاجت برسم.
سیره صالحان؛ توسل به انسانهای شریف
وَأَبْيَضَ يُسْتَسْقَى الْغَمَامُ بِوَجْهِه
ثِمَالُ
الْيَتَامَى عِصْمَةٌ لِلْأَرَامِ
سپیدرویی که بهسوی ابر رو کرد و باران طلبید؛ مردی که پناهگاه یتیمان و نگهدارنده بیوهزنان است.(2)
توسل عمربنخطاب
بخاری در «صحیح» مینویسد:
سالی که در مدینه خشکسالی شد، عمربنخطاب، عباسبنعبدالمطلب را در خانه خدا واسطه
قرار داد و طلب باران کرد و گفت: «اللَّهُمَّ إِنَّا کُنّا نَتَوَسَّلُ إِلَيْكَ بِنَبيِّنَا فَتَسْقِينَا وَإنّا نَتَوَسَّلُ إِلَيْكَ بِعَمِّ نَبِيِّنَا فَاسْقِنَا، فَيُسْقُونَ»؛
پروردگارا، ما توسط پیامبرمان به تو متوسل میشدیم و تو ما را سیراب میکردی، اکنون بهواسطه عموی پیامبرمان متوسل شدهایم؛ پس، ما را سیراب کن.(1)
توسل پیامبر (صلی الله علیه و آله) به ارواح درگذشتگان
ممکن است این مسئله پیش آید که موارد یادشده، توسل به زندگان است نه ارواح مردگان. پاسخ این است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) به ارواح مردگان نیز متوسل میشد. زمانی که فاطمهبنتاسد (مادر حضرت علی (علیه السلام) ) از دنیا رفت، پیامبر (صلی الله علیه و آله) در کنار پیکر او حاضر شد و برای او طلب آمرزش کرد و از خدا حاجت خواست و وقتی قبر او آماده شد، در قبر او خوابید و چنین فرمود:
ای خدایی که زنده میکنی و میمیرانی و خود زندهای و نمیمیری، مادرم را ببخش و به او برهان بیاموز، قبر را بر او گشاده ساز. به حق پیامبرت و پیامبرانی که پیش از من بودهاند که تو مهربانترین مهربانانی.(2)
اهمیت عزاداری سیدالشهدا (علیه السلام)
آیتالله ناصری اصفهانی نقل کرده است:
در زمان امامصادق (علیه السلام) ، یکی از اصحاب که همیشه در محضر ایشان حاضر میشد و کسب فیض میکرد، برای عزاداری سیدالشهدا (علیه السلام) جلسهای ترتیب داد، اما به امام خبر نداد و بهعلت حضور در آن جلسه عزاداری، در محضر امام حاضر نشد. دفعه بعد که به محضر امام مشرف شد، امام فرمودند: «کجا بودی که در جلسه ما حاضر نشدی؟ گویا جلسه عزاداری سیدالشهدا (علیه السلام) داشتی؛ ما هم در جلسه تو شرکت کردیم». عرض کرد: «کی تشریف آوردید که من متوجه نشدم؟» فرمودند: «من نزدیک در نشسته بودم». عرض کرد: «چرا نزدیک در؟» فرمودند: «چون مادرم، فاطمهزهرا (سلام الله علیها) ، نیز تشریف داشتند و من به احترام مادرم پایین جلسه نشستم»(3).
پاداش آرزومندان حضور در کربلا
عالم زاهد، احمدبنمحمد (معروف به مقدس اردبیلی) نقل میکند:
عمروبنلیث دستور داد که لشکریانش به چند دسته هزار نفری تقسیم شوند و برای هر دسته سرداری با یک پرچم تعیین شود. سپس، از برابرش رژه بروند و یک گرز طلا جایزه بگیرند. طبق دستور 120 پرچمدار با سپاهیانشان، از مقابل او رژه رفتند و هر کدام یک گرز طلا جایزه گرفتند. ناگهان دیدند عمروبنلیث خود را از اسب به زمین انداخت، سر به سجده گذاشت، روی خود را به خاک مالید و مدتی گریه کرد تا بیهوش شد. پس از آنکه به هوش آمد، کسی جرأت نکرد علت گریه او را بپرسد؛ ولی خدمتکار شخصیاش که از او پروایی نداشت، پیش آمد و گفت: «ای پادشاه، کسی که چنین لشکر مجهزی دارد باید خوشحال باشد، حالا که وقت گریستن نیست. چرا چنین کردی؟» گفت: «وقتی دیدم حدود 120هزار نیروی آماده دارم، با خود گفتم: ای کاش روز عاشورا در کربلا بودم و با دشمنان سیدالشهدا میجنگیدم و آنها را نابود میکردم یا خود نیز با یاران ایشان کشته میشدم. من برای غربت و مظلومیت سیدالشهدا (علیه السلام) گریه کردم». چون عمروبنلیث از دنیا رفت، او را در خواب دیدند که بر سرش تاجی است و مقامی رفیع دارد. به او گفتند: «چگونه به این مقام رسیدی؟» گفت: «وقتی مرا در قبر گذاشتند، دو ملک آمدند و از من سؤال کردند، من نتوانستم از عهده جواب آنها برآیم. خواستند مرا عذاب کنند که ناگهان دیدم سمت راست قبرم شکافته شد و جوانی خوشرو وارد قبرم گردید و فرمود: «او را رها کنید؛ زیرا خدا او را به من بخشیده است». آن دو ملک گفتند: «سَمْعاً
وَطَاعَةً يَا سَيَّدِی وَمَوْلَایَ» و رفتند. من با التماس گفتم: «تو کیستی که در این وقت به فریاد من رسیدی؟» فرمود: «من حسینبنعلی هستم و بهخاطر اینکه برایم اشک ریختی و آرزوی یاری مرا کردی، اینک به فریاد تو رسیدم».(1)
پاداش عزاداری و غذادادن برای سیدالشهدا (علیه السلام)
شهید آیتالله دستغیب (رحمه الله علیه) چنین نقل کرده است:
شخصی به نام حاج محمدرحیم ایزدی، مشهور به «آبگوشتی»، ارادت خاصی به عزاداری
1) . حدیقة الشیعة و کرامات الحسینیة، ص236.
حضرت سیدالشهدا داشت. هر روز، بعد از نماز جماعت، یک یا دو نفر در مسجد گنج کنار خانهاش روضه میخواندند. سپس، او سفرهای پهن میکرد و مقدار زیادی نان و آبگوشت در سفره میگذاشت. هرکس میخواست همانجا میخورد و هرکس میخواست به خانه میبرد (همین کار سبب شهرت او به «آبگوشتی» شده بود). حاج میرزا علی، فرزند حاج محمدرحیم، میگوید:
پدرم سخت مریض شد و چون علاقه زیادی به مسجد داشت، گفت: «رختخواب مرا به مسجد ببرید، میخواهم در خانه خدا بمیرم». هر چه گفتیم برای آبروی شما در میان تجار و آشنایان خوب نیست، قبول نکرد و ناچار او را به مسجد بردیم. او را به خانه نیاوردیم تا شبی که حالش بسیار بد شد و از هوش رفت. آن شب در حال سکرات مرگ بود و ما به مرگش یقین پیدا کرده بودیم. گریان و ناراحت در گوشهای نشسته و در تدارک غسل و کفن و دفن او بودیم. ناگهان هنگام سحر به هوش آمد و من و برادرم را صدا زد. نزدش رفتیم، دیدیم بسیار عرق کرده است. به ما گفت: «آسوده باشید، بروید بخوابید و بدانید که من از دنیا نمیروم». صبح که شد هیچ اثری از بیماری در او نبود. بسترش را جمع کردیم و او را به حمام بردیم. این قضیه در شب اول ماه محرم سال 1330 قمری اتفاق افتاد. آن موقع، حیا مانع از آن شد که علت بهبودش را بپرسیم.
موسم حج که نزدیک شد، پدرم حسابهایش را تصفیه کرد، مقدمات و لوازم سفر حج را فراهم و با نخستین قافله حرکت کرد. تا بیرون شیراز بدرقهاش کردیم. وقت خداحافظی به ما گفت: «از من نپرسیدید که چگونه از آن بیماری نجات یافتم و از دنیا نرفتم؛ ماجرا این بود که آن شب، مرگ من فرا رسیده بود و من در حال سکرات مرگ بودم. در آن حال، خود را در محله یهودیها دیدم. از بوی بد و منظره وحشتناک آنجا بسیار ناراحت شدم و دانستم پس از مرگ در کنار آنها خواهم بود. شروع به ناله و التماس به درگاه خدا کردم. صدایی به گوشم رسید که "اینجا محل ترککنندگان حج است" (در این باره روایت داریم). گفتم: "پس، نتیجه توسلات و عزاداریهای من برای سیدالشهدا چه شد؟" ناگهان آن منظره هولناک به منظرهای شادیبخش تبدیل شد و به من گفتند: "تمام خدمات تو پذیرفته شده است و به شفاعت حضرت سیدالشهدا، ده سال به عمر تو افزوده شد و مرگت به تأخیر افتاد تا حج واجب را انجام دهی". لذا اینک عازم حج شدهام». قبل از ماه محرم سال 1340 قمری، مرض مختصری عارض پدرم شد.
گفت: «شب اول ماه محرم، مرگ من میرسد» و همانطور شد؛ شب اول محرم، هنگام سحر از دنیا رفت (رحمة الله علیه).(1)
اعمال مشترک هر ماه
چند عمل آسان برای هر ماه
اول هر ماه، هفت بار سوره حمد را بخواند که فضیلت بسیار دارد.
خواندن نماز اوّل ماه در روز اول و آن دو رکعت است. در رکعت اول بعد از حمد، سی مرتبه (به عدد روزهای ماه) سوره (قل هو اللّه احد) و در رکعت دوم بعد از حمد، سی مرتبه سوره (إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَيْلَةِ الْقَدْرِ) و بعد از نماز، صدقهای در راه خدا بدهد و اگر مستحقّی حاضر نیست، برای او کنار بگذارد. در بعضی روایات آمده است هرکس چنین کند، سلامت خود را در آن ماه از خداوند متعال گرفته است.(2)
اعمال آسان در ماه محرم
روایت شده است که حضرت علیبنموسیالرضا (علیه السلام) در روز اول ماه محرم دو رکعت نماز میخواند و پس از نماز، دستها را بلند میکرد و سی مرتبه دعایی که درباره شروع سال جدید است، میخواند.(3)
اعمال روز عاشورا:
لعنتفرستادن بر قاتلان امامحسین (علیه السلام) ؛ (اگر بتواند) هزار مرتبه بگوید: «اللَّهُمَ الْعَنْ قَتَلَةَ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِیّ».
از خوردن و آشامیدن زیاد خودداری و هنگام عصر از آب و غذای مختصری استفاده کند.
هنگام غروب آفتاب که لحظات سختی برای اهلبیت پیامبر (علیهم السلام) بود (زمانی که پیکرهای مطهر شهدا روی زمین قرار داشت، زنان و کودکان گریان و پریشان بودند، دستور
غارت و آتشزدن خیمهها صادر شد و اهلبیت در بیابان سرگردان شدند)، خود را با غم اهلبیت شریک بداند و به یاد مصائب آنها باشد.
ماه محرم شروع سال قمری
اولین ماه از سال هجری قمری که روز اول آن شروع سال جدید(2)
جواب: یک نظر این است که قبل از اسلام، شروع سال، اول ماه محرم بوده و اسلام نیز این سنت را تغییر نداده است؛ همانگونه که چهار ماه حرام که از قبل از اسلام وجود داشته نیز موردتأیید دین مقدس اسلام قرار گرفته است. بنا بر نقل دیگر تاریخ، پیشنهاد قرار دادن شروع سال از زمان هجرت پیامبر اکرم از طرف امیرالمؤمنین مطرح شده است، اما مورد بیمهری مخالفان آن حضرت واقع شده و شروع سال، اول ماه محرم قرار گرفته است.
میباشد، ماه محرم است.با شروع این سال لازم است دینداران بعضی از مسائل و احکام شرعی را بررسی کنند؛ مثلاً سن بلوغ فرزندان خود را تعیین کنند یا بانوان سن خود را از نظر یائسهشدن محاسبه کنند (بر اساس فتاوی بعضی از علما) و یا کسانی که سال خمسی خود را در اول سال قمری قرار دادهاند لازم است تعیین وظیفه کنند.
این ماه، اولین ماه از چهار ماه حرام سال است که بر اساس روش تدوین کتاب، بحث را با آیه شریفه 36 سوره توبه شروع میکنیم:
(قال اللّه تبارک وتعالی: إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فی كِتابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَالْأَرْضَ مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ فَلا تَظْلِمُوا فيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ وَقاتِلُوا الْمُشْرِكينَ كَافَّةً كَما يُقاتِلُونَكُمْ كَافَّةً وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقين).
ترجمه: «همانا تعداد ماهها نزد خداوند از روزی که آسمانها و زمین را آفریده، در کتاب (علم) خدا دوازده ماه است که چهار ماه از آنها، ماههای حرام است. این آیینی پابرجاست. پس در این ماهها (با جنگ و خونریزی) به خود ستم نکنید و با مشرکین دستهجمعی بجنگید،
همان طور که آنها با شما دستهجمعی میجنگند و بدانید خداوند با پرهیزکاران است».
تفسیر: در نظام آفرینش، از روز اول خلقت، تعداد ماهها دوازده ماه قرار داده شده است که چهار ماه از این دوازده ماه را ماههای حرام نامیدهاند و دارای احکامی ویژه است. از آن جمله هرگونه جنگ و نبرد در آن حرام است. این ماهها که از قبل از اسلام بهعنوان ماههای حرام تعیین شده بود؛ پس از اسلام (که به نظر بعضی از مفسرین از زمان حضرت ابراهیم خلیل (علیه السلام) بوده است) نیز تأیید و همچنان باقی مانده است. بهنظر بعضی افراد و پارهای از روایات، تحریم جنگ در این ماهها در آیینهای آسمانی دیگر مانند آیین یهود و مسیحیت نیز وجود داشته است.
سپس، میفرماید: «ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ؛ این قانون ثابت است»، این در حالی است که مردم زمان جاهلیت بر اساس هوس و اغراض دنیوی، در هر سال ماههای حرام را تغییر میدادند، که در آیه بعد به آن اشاره شده است: «إِنَّمَا النَّسیءُ زِيادَةٌ فِی الْكُفْر؛ تغییردادن ماههای حرام، کفری است که بر کفر آنها افزوده میشود».
بعضی علت این جابهجایی در ماههای حرام را اینگونه توضیح دادهاند اعراب زمان جاهلیت علاقه زیادی به جنگ و خونریزی داشتند و تحمل سه ماه حرام بهصورت پشتسرهم (ذیالقعده، ذیالحجّه و محرم) برای آنها سخت بود. لذا، با تغییردادن ماههای حرام سعی میکردند مدت ممنوعیت جنگ را کم کرده و خود را آماده جنگ و خونریزی کنند.
بعضی دیگر گفتهاند قرارگرفتن ماه ذیالحجه در تابستان برای اعراب دشوار بود (بهدلیل انجام مراسم حج و تجارت در آن ایام)؛ پس، ماه ذیالحجه را با ماههای دیگر جابهجا میکردند. لازم به یادآوری است که انجام مراسم حج قبل از اسلام نیز با شیوهای خاص وجود داشته است.
نکته:
اسلام برای پیشرفت و موفقیت خود به جنگ و خونریزی تکیه نکرده است، بلکه سعی دارد از آن جلوگیری کند و از راه برهان، عقل، اخلاق و بصیرت موفق شود. لذا، با حرامکردن جنگ در این چهار ماه، مخصوصاً سه ماه پشتسرهم، سعی کرده است جنگ و خونریزی را به فراموشی بسپارد تا پس از آتشبس سهماهه، با تعقل و مذاکره، جنگ و خونریزی خاتمه پیدا کند.
نکته 2: عدد دوازده بارها در قرآن آمده است، مانند دوازده چشمه آب که با معجزه حضرت
موسی جوشید. خداوند در آیه 60 سوره بقره میفرماید:
(وَإِذِ اسْتَسْقىٰ مُوسىٰ لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ)؛ (یاد کنید) آنگاه که موسی برای قومش درخواست آب کرد، گفتیم عصایت را به این سنگ بزن؛ پس، دوازده چشمه از آن جوشید؛ بهطوری که هریک (از دوازده گروه بنیاسرائیل)
چشمه ویژه خود را شناختند.
تعداد گروههای بنیاسرائیل که از طرف خداوند به دوازده گروه تقسیم شدند، در آیه 160 سوره اعراف آمده است: (وَقَطَّعْناهُمُ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ أَسْباطاً أُمَماً)؛ و ما بنیاسرائیل را به دوازده قبیله که هریک امتی بودند، تقسیم کردیم.
در سوره توبه به تعداد ماههای سال (دوازده ماه) اشاره شده است: (إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللَّهِ اثْنا عَشَرَ شَهْراً فی كِتابِ اللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّماواتِ وَالْأَرْض)،
انتخاب دوازده سرپرست از سوی خداوند برای گروههای بنیاسرائیل که در آیه 12 سوره مائده میفرماید: (وَلَقَدْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثاقَ بَنِیإِسْرائِيلَ وَبَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَيْ عَشَرَ نَقِيباً)؛ و از میان بنیاسرائیل دوازده سرپرست برانگیختیم.
برای پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) دوازده جانشین (دوازده امام شیعیان) تعیین شده است. علاوه بر آنچه گفته شد، موارد دیگری نیز وجود دارد که میتوان همه آنها را تأییدی بر مبارکبودن عدد دوازده دانست.
دوم ماه محرم، روز ورود حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) به کربلا در سال 61 هجری قمری که سرآغاز نهضت بزرگ عاشوراست.(1)
سوم ماه، روز حمله اصحاب فیل به خانه خدا و هلاکت آنان است. این واقعه در سال ولادت باسعادت پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله) رخ داد و داستان آن در سوره فیل بیان شده است.(2)
پنجم ماه، روز غرقشدن فرعون و سپاهیانش در دریای قلزم مصر و نجاتیافتن حضرت
موسی (علیه السلام) و بنیاسرائیل از ستمهای او که شرح آن در آیات قرآن آمده است.(1)
ششم ماه، روز قتل یحیای پیامبر(2)که طبق روایت، حضرت یحیی و امام حسین از جهاتی با هم شباهت داشتند. آیات اول سوره مریم و آل عمران آیه 39 به بعد.
هفتم ماه، روزی که عبیداللهبنزیاد به عمرسعد دستور داد آب را بر خیام امامحسین (علیه السلام) ببندد تا قطرهای از آب فرات به امام و یارانش نرسد.(3)
همچنین، روز بعثت حضرت موسی کلیم در طور سیناست. موسی (علیه السلام) پس از ازدواج با دختر شعیب، بهسوی زادگاهش در مصر حرکت کرد. شبی که در بیابان سینا فرود آمد، در طور سینا نوری مشاهده کرد. گمان کرد آتشی است که میتواند از آن بهره بگیرد، بهسوی آن نور رفت که ندای «إنّیأنا الله» را شنید و به پیغمبری مبعوث شد. شرح این واقعه در کتب تفسیری قصص قرآن و احوالات انبیا ذکر شده است.(4)
نهم ماه (تاسوعا)،
روزی که از امامصادق (علیه السلام) درباره آن چنین نقل شده است:
روز
تاسوعا، روزی است که امامحسین (علیه السلام) و یارانش را در کربلا محاصره کردند و دشمنان برای جنگ با آن حضرت جمع شدند. پسر مرجانه و عمرسعد از زیادی لشکر خویش خوشحال شدند و امامحسین و یارانش را در این روز ضعیف شمردند. آنها یقین کردند برای امامحسین (علیه السلام) یاوری نخواهد آمد و مردم عراق او را یاری نخواهند کرد. آنگاه فرمود: «بِأَبِی الْمُسْتَضْعَفُ الْغَرِيب؛ پدرم، فدای آن ضعیف غریب باد».(5)و نیز در این روز ولادت حضرت موسی بن عمران واقع شده است(6). بآیات 7 به بعد سوره قصص و تفسیر آن مراجعه شود.
1) . همان مرجع به نقل از مرحوم بیرجندی. بآیات 52 به بعد سوره شعراء و تفسیر آن مراجعه شود.
2) . همان، ص 132.
3) . مقاتل معتبر مانند بحار الانوار، کافی و غیره.
4) . الوقایع والحوادث، به نقل از جنّات الخلود و انوار نعمانی، ج6، ص145؛ سورۀ نمل، آیۀ 7 به بعد و نیز آیات 9 به بعد سوره طه.
5) . محمدبنيعقوب كلينى، الكافي (ط - الإسلامية)، ج 4، ص147.
6) . الوقایع و الحوادث، ج 2، ص 158.
روز تاسوعا بهنام حضرت اباالفضل (علیه السلام) معروف است. در اینجا بعضی از فضایل آن حضرت و یک داستان از کرامات ایشان را بیان میکنیم.
ویژگیهای حضرت اباالفضل (علیه السلام)
همچنین، فرمود:
خداوند
عمویم عباس (علیه السلام) را رحمت کند که جان خود را ایثار کرد تا آنکه دشمنان، دو دستش را قطع کردند. فَأَبْدَلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَ بِهِمَا جَنَاحَيْنِ يَطِيرُ بِهِمَا مَعَ الْمَلَائِكَةِ فِی الْجَنَّةِ كَمَا جَعَلَ لِجَعْفَرِ بْنِ أَبِیطَالِبٍ؛ در عوض، خداوند دو بال به او مرحمت فرمود که در بهشت با فرشتگان پرواز میکند؛ چنانکه به جعفربنابیطالب (علیه السلام) نیز دو بال عنایت فرمود.(2)
عباس (علیه السلام) مردی زیباچهره، خوشقامت و رشید بود. هنگامی که بر اسبی قوی سوار میشد، پای مبارکش به زمین میرسید. او را قمربنیهاشم میخواندند و پرچم امامحسین (علیه السلام) در روز عاشورا به دست او بود (علمدار بود)... آن بزرگوار، پرچم امامحسین (علیه السلام) را تا آخرین لحظات حیاتش برافراشته نگاه داشت؛ زیرا برافراشتهبودن پرچم، نقش مهمی در پیروزی داشت. حتی وقتی که دستهای مبارکش را از آرنج قطع کردند، پرچم را با کمک دو بازویش به سینه چسباند و در همان حال به دشمن حمله کرد تا وقتی که عمود آهنین بر فرقش زدند و او با پرچمش از پشت اسب به زمین افتاد.
ایثار دارد. لذا، در زیارتنامه ایشان میخوانیم: «أَشْهَدُ... أَنَّكَ مَضَيْتَ عَلَى بَصِيرَةٍ مِنْ أَمْرِكَ(1)شهادت میدهم که تو، راه و زندگانیات را با آگاهی و شناخت به پایان رساندی».
کرامت حضرت اباالفضل (علیه السلام) ؛ زندهکردن مرده
شیخ محمدطه، از علمای بزرگ شیعه، میگوید:
در سفری با جمعی از علما و طلاب، از نجف اشرف به قصد زیارت حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) ، پیاده حرکت کردیم. بین راه به مهمانخانه یکی از بزرگان عشایر وارد شدیم. خانمی آنجا بود که از ما پذیرایی میکرد و هر بار که میخواست به ما احترام بگذارد، میگفت: «خوش آمدید خادم العباس (علیه السلام) ». ما تعجب میکردیم که چرا به جمعی از علما میگوید «خادم العباس؟!» ما که از خدام حرم نبودیم!
شوهر این زن وارد شد و پس از خوشآمدگویی، از پذیرایی سؤال کرد. بسیار اظهار تشکر کردیم و گفتیم: «فقط سؤالی داریم. چرا خانواده شما، ما را خادم العباس (علیه السلام) خطاب میکند؟»
صاحبخانه
گفت: «همسر من با این خطاب، نهایت احترام را به شما گذاشته است؛ زیرا او یک داستان عجیب درباره حضرت اباالفضل (علیه السلام) دارد و هرکس را بخواهد زیاد احترام کند، با این عنوان میخواند. فرزند من به بیماری سختی مبتلا شد که همه دکترها او را جواب دادند. ما دستهجمعی به کربلا مشرف شدیم و تنها پسر خود را که بسیار دوستش داشتیم، به ضریح حضرت اباالفضل (علیه السلام) دخیل کردیم و بسیار دعا و گریه کردیم، ولی نتیجهای نگرفتیم و فرزند ما از دنیا رفت.
در این حال همسرم چنان در حرم شیون و گریه کرد که همه زوّار به حالش گریان شدند، بهصورتی که صدای ضجه از میان حاضرین بلند شد. مادرش فریاد میزد: «تو بابالحوائج بودی، عجب بچه من شفا پیدا کرد، در حرم تو از دنیا رفت».
همین طور که صاحبخانه ماجرا را تعریف میکرد، جوانی بر ما وارد شد و سلام کرد. صاحبخانه گفت: «آقایان، این جوان همان فرزند مریضم است که از دنیا رفت و خداوند او را
1) . جعفربنمحمد ابنقولويه، كامل الزيارات، ص257.
دوباره
زنده کرد. بقیه داستان را خودش بگوید» و به جوان خطاب کرد : «بقیه داستان را بگو».
جوان
گفت: «بلی، من در کنار ضریح حضرت اباالفضل (علیه السلام) ، قبض روح شدم و روح من بهسوی آسمان میرفت. ناگهان به انواری برخورد کردم که به من گفته شد: «اینها انوار محمد و آلمحمد هستند: خاتمالانبیا، علیمرتضی، فاطمهزهرا، حسنمجتبی و سیدالشهدا (علیهم السلام) ». سپس، نور دیگری دیدم که گفتند: «این قمربنیهاشم اباالفضل (علیه السلام) است».
حضرت اباالفضل (علیه السلام) نزد برادرش، امامحسین (علیه السلام) آمد و عرض کرد: «آقا ببینید مادر این طفل در حرم چه میکند! تقاضا میکنم از خدا بخواهید این لقب بابالحوائجی را از من بردارد». امامحسین (علیه السلام) سکوت کردند. سپس، نزد حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) رفت و شکایت کرد. ایشان نیز سکوت کردند و به همین ترتیب نزد تمام اهلبیت رفت و تقاضای خود را بیان کرد. همگی گفتند: «ما در برابر خواست خدا (خواست قطعی او) نمیتوانیم اقدامی بکنیم». حضرت اباالفضل (علیه السلام) دوباره نزد پیامبر آمدند و عرض کردند: «از خدا بخواهید این لقب را از من بردارد». پیامبر نیز همان جواب را داد؛ (زیرا اگر خواست قطعی خداوند به چیزی تعلق بگیرد، حتی ائمه و معصومین نیز در برابر آن تسلیم هستند و اراده، فقط از ذات مقدس پروردگار است). در این حال ناگهان از جانب خداوند متعال به ملکالموت خطاب آمد که: «بهخاطر قرب مقام و منزلت حضرت اباالفضل (علیه السلام) نزد ما، روح این طفل را به او برگردان». در این حال روح من به بدنم بازگشت، بهصورتی که احساس کردم هیچگونه ناراحتی و دردی ندارم.(1)
دهم ماه (عاشورا): روز پرحماسه و فراموشنشدنی تاریخ اسلام و تشیع و روز فداکاری، جانبازی و شهادت سرور شهیدان، حضرت اباعبداللهالحسین (علیه السلام) و یاران باوفایش در سرزمین کربلا در سال 61 هجری قمری.
1) . شیخ علی میرخلفزاده، به نقل از کشکول شمس، کرامات الحسینیة، ص225.
روز یازدهم، وفات آدم ابوالبشر
علامه مجلسی در حیوة القلوب، روز یازدهم محرم را روز وفات حضرت آدم دانسته و میگوید:
وقتی مرگ حضرت آدم نزدیک شد، فرزندان خود را طلبید و شیث (هبةالله) را وصی و جانشین خود قرار داد و همه را به اطاعت از او سفارش کرد. سپس، شیث را به بیرون منزل فرستاد تا بهوسیله فرشتگان برای او میوه بهشتی بیاورد. شیث، بیرون منزل به جبرائیل و جمعی از فرشتگان رسید. جبرائیل به وی سلام کرد. شیث از او سؤال کرد: «شما که هستید؟» گفت: «من جبرائیلم». شیث گفت: «پدرم بیمار است و تقاضای میوه بهشتی دارد». جبرائیل گفت: «درود بر پدرت باد. اینک پدرت از دنیا رفت و ما برای احترام و بزرگداشت او فرود آمده ایم. خداوند تو را در این مصیبت بزرگ اجر دهد و پاداش نیکو عنایت فرماید». سپس، همگی بر سر جنازه حضرت آدم حاضر شدند و فرشتگان به رهبری جبرائیل و جناب شیث، بدن او را غسل دادند و کفن کردند. جبرائیل نحوه آمادهکردن قبر و نماز بر میت را به شیث یاد داد. شیث به جبرائیل فرمود: «با توجه به قدر و منزلت تو نزد خداوند، آیا من بر پدرم نماز بخوانم یا تو؟» جبرائیل گفت: «همان گونه که خداوند پدرت را مسجود ملائکه قرار داد، تو نیز (که جانشین پدرت هستی) دارای ارج و منزلت و سرور ملائکه هستی، تو نماز بخوان». شیث بر جنازه پدرش نماز خواند و او را در کوه ابوقبیس در غارالکنز دفن کرد.
چگونه جسد حضرت آدم در نجف اشرف دفن شده است؟
در زیارت حضرت علی (علیه السلام) میخوانیم: «السَّلَامُ عَلَيْكَ وَعَلَى ضَجِيعَيْكَ آدَمَ وَ نُوح».(1)بدن حضرت آدم در کنار حضرت علی ( بنا بر روایتی، در طبقه پایینتر) دفن شده است. با توجه به آنچه قبلاً گفته شد، مدفن حضرت آدم باید در کوه ابوقبیس، نزدیک مسجدالحرام و در مقابل کوه صفا و مروه باشد؛ پس، چگونه در نجف اشرف دفن شده است؟
1) . مفاتیح الجنان، زیارت حضرت علی در روز یکشنبه.
انتقال جسد حضرت آدم به نجف توسط حضرت نوح
در روایتی از امامصادق (علیه السلام) نقل شده است:
در زمان طوفان، حضرت نوح و یارانش به کشتی سوار شدند و هفت بار خانه کعبه را طواف کردند و حضرت نوح مأمور شد تا جسد حضرت آدم را به کشتی بیاورد (البته بعد از آن که آب تا حدی فرو نشست) و به کوفه منتقل کند (در مسجد کوفه محلی به نام استقرار کشتی نوح بعد از طوفان، نامگذاری شده که نمازخواندن در این محل مستحب است) و از آنجا به نجف اشرف بیاورد و دفن کند.(1)
بنابراین، مراد از روایتی که میگوید بدن حضرت آدم در مکه دفن شده است، مدفن اولیه ایشان بوده و جسد او بعداً توسط حضرت نوح به نجف منتقل شده است.
طول عمر حضرت آدم (علیه السلام)
بنا بر نقل سیدبنطاووس، حضرت آدم پس از ده روز بیماری در روز جمعه، یازدهم محرم، وفات کرد و مدت عمر او 1030 (هزاروسی) سال بود؛ ولی میگوید در سفر تورات دیدهام که عمر ایشان 930سال بوده است.(2)
روز دوازدهم:
روز شهادت امامزینالعابدین (علیه السلام) در سال 94 یا 95 هجری قمری (بنا بر روایتی دیگر، روز بیستوپنجم این ماه) است.(3)
اول ماه صفر، آغاز جنگ صفّین در سال 37 هجری قمری (بنا بر نقل بعضی از مورخین) که به مدت 110 روز، امیرالمؤمنین (علیه السلام) و لشکریانش با سپاه معاویه جنگیدند و در آخر، معاویه جنگ را با نیرنگ عمروعاص (سرنیزهکردن قرآنها) به پایان رساند(1)
هفتم ماه صفر، بنا بر نقل شیخ مفید و کفعمی، روز شهادت امامحسنمجتبی (علیه السلام) و بنا بر روایتی، روز ولادت امامکاظم (علیه السلام) در سال 128 هجری قمری است. لذا، این روز از یک سو، روز حزن و از سوی دیگر، روز سرور است.(2)
در کتاب مرآةالمؤمن (چاپ دوم)، مطالبی در احوالات امامکاظم (علیه السلام) بیان کردهایم؛
بیستم صفر، روز اربعین امامحسین (علیه السلام) ؛
بیستوچهارم صفر، روزی که رسولالله دستور دادند اسامه و جمعی از اصحاب از شهر مدینه خارج شوند، اما بعضی از آنان با دستور پیامبر (صلی الله علیه و آله) مخالفت کردند. همچنین، خواسته ایشان را برای آوردن وسیله نوشتن رد کردند(3)
روز بیستوپنجم صفر، وداع رسولالله (صلی الله علیه و آله) با مردم و تعلیم هزار باب از علوم به
امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) (1)
روز بیستوششم صفر، آخرین نماز جماعت پیامبر و سفارشات آن حضرت به مردم(2)
روز بیستوهشتم صفر، رحلت رسول مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله) در سال یازدهم هجری، در 63سالگی(3). همچنین، روز شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام) بهدستور معاویه در سال 50 هجری(4)(بنا بر روایتی مشهور)؛
روز آخر ماه صفر، بنا بر نقل جمعی مانند شیخ طبرسی و ابناثیر، روز شهادت امامرضا (علیه السلام) به دست مأمون عباسی در سال 203 هجری است.(5)
بنا بر نقل محدّث فیض و قمّی، برای محفوظماندن از بلا و حوادث در هر روز این ماه، ده مرتبه این دعا خوانده شود (مخصوصاً بعد از نمازها):
يَا شَدِيدَ الْقُوَى، وَيَا شَدِيدَ الْمِحَالِ، يَا عَزِيزُ يَا عَزِيزُ يَا عَزِيزُ، ذَلَّت بِعَظَمَتِك جَمِيعُ خَلْقِکَ، فَاكْفِنِی شَرَّ خَلْقِکَ، يَا مُحْسِنُ يَا مُجْمِلُ، يَا مُنْعِمُ يَا مُفْضِلُ، يَا لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ، سُبْحانَكَ إِنِّی كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ، فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَنَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِ وَكَذلِكَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِينَ، وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ.(6)
قال الله العظیم فی کتابه:
(وَوَصَّيْنَا
الْإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ إِحْساناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ كُرْهاً وَحَمْلُهُ
وَفِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً حَتَّى إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعينَ سَنَةً قالَ رَبِّ أَوْزِعْنی أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَعَلى والِدَیَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ وَأَصْلِحْ لی فی ذُرِّيَّتی إِنِّی تُبْتُ إِلَيْكَ وَإِنِّی مِنَ الْمُسْلِمينَ).(1)
ترجمه: ما انسان را به نیکیکردن به پدر و مادرش سفارش کردیم. مادرش او را با تحمل سختی باردار شد و با رنج و زحمت زایید، دوران بارداری تا بازگرفتنش از شیر سی ماه است، زمانی که به قدرت و رشد (کامل) و چهلسالگی برسد، میگوید: پروردگارا، مرا توفیق ده تا شکر نعمتی را که به من و پدر و مادرم دادی به جا آورم و عمل صالحی انجام دهم که از آن خشنود باشی و فرزندان مرا صالح گردان. من بهسوی تو باز میگردم (و توبه میکنم) و از تسلیمشدگان توام.
تفسیر: قوله تعالی: «حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ كُرْهاً». مرحوم علی بن ابراهیم قمّی، در تفسیرش نقل کرده است:
خداوند
متعال ولادت امامحسین (علیه السلام) را قبل از تولدش، به پیامبر خاتم بشارت داد و از اینکه امامت تا روز قیامت در نسل او تداوم دارد، خبر داد. همچنین، پیامبر را از شهادت امامحسین (علیه السلام) و فرزندانش و اینکه بعد از شهادت در زمان خاصی دوباره زنده میشود (روز رجعت) و از دشمنان و قاتلانش (که آنها نیز به دنیا برمیگردند)
انتقام میگیرد و بر زمین تسلط مییابد، آگاه کرد. آیه شریفه: (وَنُريدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثينَ)(2)نیز به این موضوع اشاره دارد. پیامبر اکرم این جریان را به فاطمهزهرا (سلام الله علیها) گفت و حضرت زهرا، دوران بارداری و پس از ولادت امامحسین (علیه السلام) را با ناراحتی و اندوه به سر می برد: (حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَ وَضَعَتْهُ كُرْهاً وَحَمْلُهُ وَفِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً)(3).
زمان حمل (شش ماه) و شیرخوارگی امامحسین (علیه السلام) (24 ماه) جمعاً سی ماه بوده است.
مفسرین بر اساس این آیه میگویند خداوند به نیکویی بر پدر و مادر، سفارش کرده است؛ زیرا
پدر و مادر حق بزرگی بر گردن فرزند دارند و آیات و روایات فراوانی در این باره آمده است. سپس، به حق بزرگ مادر که در دوران حاملگی فرزند را با ناراحتی و زحمت حمل میکند و بر زمین میگذارد، اشاره شده است. این دوران حداقل سی ماه است، یعنی؛ دوران شیردهی 24 ماه کامل است: (وَالْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ لِمَنْ أَرادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضاعَة)(1)مادران، فرزندان خود را دو سال کامل شیر میدهند، برای کسی که بخواهد مدت شیردهی را کامل کند. حداقل مدت بارداری شش ماه است که قرآن، روایات و علم، این موضوع را تأیید کردهاند و ممکن است طفل بعد از شش ماه به دنیا بیاید.
از این آیه چنین برداشت میشود که هر قدر از دوران نهماهگی حمل کاسته شود، باید بر مقدار دوران شیردهی افزوده شود که مجموعاً به سی ماه برسد.
از ابنعباس نقل شده است که:
هرگاه
دوران بارداری زن، نه ماه باشد باید 21 ماه فرزندش را شیر بدهد و اگر دوران حمل، شش ماه باشد باید 24 ماه شیر دهد.
قانون طبیعی نیز این مطلب را تأیید میکند؛ زیرا کمبودهای دوران حمل باید در دوران شیرخوارگی جبران شود.(2)
در بعضی از آیات قرآن به عدد اربعین (چهل) اشاره شده است. 1. آیه زیر، مرز کمال و قدرت جسمی و روحی انسان را در چهلسالگی میداند. حیات و رشد انسان وقتی کامل میشود که به چهلسالگی برسد: (حَتَّى إِذا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعينَ سَنَةً)(3)انسان غالباً در چهلسالگی به مرحله کمال عقل میرسد» و گفتهاند که بیشتر انبیا در چهلسالگی به نبوت مبعوث شدهاند.
در سوره بقره، آیه 51 میفرماید: (وَإِذْ واعَدْنا مُوسى أَرْبَعينَ لَيْلَة)؛ و (یاد کنید) زمانی که (برای نازلکردن تورات) چهل شب با موسی وعده گذاشتیم.
در سوره مائده، آیه 26 میفرماید: (قالَ فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعينَ سَنَةً يَتيهُونَ فِی الْأَرْضِ)؛ از سوی خداوند به موسی (علیه السلام) وحی شد که این سرزمین تا چهل سال (بر بنیاسرائیل) حرام خواهد شد و در بیابان (سینا) سرگردان خواهند شد». حضرت موسی برای هدایت بنیاسرائیل تلاش فراوان کرد، اما تلاشش به جایی نرسید و بنیاسرائیل دستورها و هدایت آن حضرت را نپذیرفتند. موسی (علیه السلام) با ناامیدی در حق آنان نفرین کرد: (فَافْرُقْ بَيْنَنا وَبَيْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقينَ)؛ (پروردگارا) میان ما و قوم فاسقان جدایی انداز. نفرین حضرت موسی (علیه السلام) مستجاب شد و خطاب رسید که تا چهل سال آنها از سرزمین پربرکت و مقدس، محروم و در بیابان (سینا) سرگردان خواهند شد.
روایات:
دستش را به صورت کسانی میکشد که به چهلسالگی برسند و از گناه توبه نکنند و میگوید پدرم فدای چهرهای باد که هرگز رستگار نمیشود».
أتَی عَلَیهِ أربَعُونَ سَنَة فَلَم یَغلِب خَیرَهُ شَرَّهُ فَلیَتَجَهَّز إلَی النّارِ(2)هرکس چهل سال بر او بگذرد و نیکی او بر بدیاش غالب نشود، آماده آتش جهنم گردد».
نقش اربعین امامحسین (علیه السلام) در قیام آن حضرت بسیار مهم است؛ زیرا دشمن میخواست با شهادت امام و اصحابش و با نشاندادن آنها بهعنوان آشوبگر و مخالفان دین، آنان را از صفحه روزگار محو کند، اما در فاصله زمانی عاشورا تا اربعین، امامسجاد (علیه السلام) با ایراد خطبه و سخنرانی
در شام و همچنین سخنرانی آتشین زینب کبری (سلام الله علیها) در کوفه و بیان اثرگذار حضرت سکینه (سلام الله علیها) و وقایعی که در اسارت اهلبیت پدید آمد، چنان انقلابی به وجود آمد که یزید نتوانست حقایق و جنایتهای خود را مخفی کند و ناچار شد در میان مردم، از شهادت حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) و یارانش اظهار پشیمانی کند و جنایات خود را بر گردن عبیدالهبنزیاد و شمر و دیگران بیندازد و بگوید: «خدا پسر مرجانه را لعنت کند، من به کشتن حسین راضی نبودم» و پس از سه روز توقف اهلبیت در شام، آنها را آزاد کرد و گفت هر حاجتی دارید بگویید تا برآورده کنم. امامسجاد (علیه السلام) فرمود: «نخست باید به این داغدیدگان اجازه دهی تا جلسه سوگواری و عزا بر پا کنند و برای عزیزان خود گریه کنند». یزید دستور داد خانه بزرگی در دارالحجارة دمشق تهیه کنند و برای عزاداری در اختیار اهلبیت (علیهم السلام) قرار دهند.
بدین ترتیب با حضور آزادانه مردم در جلسه عزا (که یک هفته ادامه پیدا کرد)، آوای گریه و شیون اهلبیت به دیگران نیز سرایت کرد و آنها را تحتتأثیر قرار داد. از سوی دیگر، شرکتکنندگان پس از بازگشت از جلسه عزا، داستان مظلومیت اهلبیت پیامبر را برای دیگران بازگو میکردند و بر یزید و طرفدارانش لعن و نفرین میفرستادند.
بدین گونه تأثیر مجلس عزاداری، عاملی مهم برای تحریک عواطف و ایجاد انقلاب شد و یزید متوجه شد که پایههای حکومتش به لرزه درآمده است و فرستادن اهلبیت بهسوی مدینه را چاره کار دید.
اربعین؛ اوج آشکارشدن مظلومیت سیدالشهدا (علیه السلام)
روز اربعین، روزی بود که اوج مظلومیت حسین (علیه السلام) و یارانش و اهلبیت پیامبر (علیهم السلام) جلوهگر شد و تا امروز نیز خودنمایی میکند. در روز اربعین نیز عاشورای دیگری فراتر از خود عاشورا به وجود میآید.
یکی از وقایع جاوید این روز، زیارت جابربنعبداله انصاری (زائری خطشکن) در شرایط سخت آن زمان بود.
آشنایی با جابر و عطیه؛ زائران خطشکن
جابربنعبدالله انصاری: پانزده سال قبل از هجرت، در خاندان خزرج در مدینه به دنیا آمد. جابر و پدرش، عبداللهبنحرام (که در جنگ احد به شهادت رسید)، از پیشگامان گرایش به دین اسلام بودند که قبل از ورود پیامبر (صلی الله علیه و آله) به مدینه مسلمان شدند. جابر در نوزده جنگ از جنگهای عصر پیامبر (از جمله جنگ بدر) شرکت کرد. پس از پیامبر نیز همواره در کنار اهلبیت و از طرفداران آنها بود.(1)
جابر، مبلّغ و محدّث راستین اسلام و تشیّع بود و در این راه کوششهای فراوانی کرد. امام باقر فرمود: «جابر هرگز دروغ نمیگوید».(2)او به دست جلاد خونخوار، حجاجبنیوسف سقفی، بارها شکنجه شد تا بالاخره در کهنسالی (حدود 95سالگی) و در سال 77 هجری قمری وفات یافت و در قبرستان بقیع مدینه به خاک سپرده شد.(3)
عطیه عوفی: فرزند سعدبنجنادة، از شاگردان برجسته جابر و از تابعین و محدثین بزرگ بود. هنگامی که به دنیا آمد، پدرش او را نزد امامعلی (علیه السلام) برد و از ایشان خواست نامی بر او بگذارد؛ حضرت فرمود: «هذا عطیّة اللّه». عطیه شاگرد ابنعباس بود و پنج جلد تفسیر قرآن دارد. خطبه فدکیه را نیز او نقل کرده است. او از دانشمندان و دوستان ثابتقدم اهلبیت بود و با جرئت از حریم حضرت علی (علیه السلام) دفاع و حدیث غدیر را همه جا بیان میکرد. عطیه، در بین مردم به روشنگری میپرداخت و بهشدت با سبّ حضرت علی مبارزه میکرد. او لشکری فراهم کرد و با حجاج وارد جنگ شد، اما شکست خورد و ناچار به ایران گریخت. حاکم فارس، بهدستور حجاجبنیوسف ثقفی، او را به جرم شیعهبودن و تبلیغ تشیع دستگیر و بین سبّ علی (علیه السلام) یا
چهارصد ضربه شلاق مخیّر کرد که عطیه مجازات دوم را برگزید. سپس، برای اهانت به او، موی سرش را تراشید.
عطیه از مفسران بزرگ قرآن و ناشران فضایل علی (علیه السلام) بود و در این راه کوششهای فراوانی کرد. او روایات متعددی از جابر و دیگران نقل کرده است.
عطیه بهعنوان زائری خطشکن، همراه جابر به این فیض بزرگ رسید و در ایام زیارت جابر، میزبان او در کوفه بود.(1)سرانجام عطیه از فرماندهی عراق پناهندگی گرفت و به کوفه بازگشت و در سال 111 ق در 71سالگی درگذشت.
عطیه عوفی میگوید:
من و جابربنعبدالله انصاری وارد کربلا شدیم. جابر با آب فرات غسل کرد (در حال حاضر آب کربلا از فرات است)، پارچهای به کمر و پارچهای روی دوش انداخت (مانند شخص مُحْرم)، سپس از آرد گیاه خوشبوی «سُعد» خود را معطر کرد و در حالی که ذکر میگفت، به طرف مرقد مطهر امام حرکت کرد و به من گفت: «دست مرا به قبر مطهر امام برسان»؛ زیرا در آن وقت نابینا بود. دستش که به قبر مطهر امام رسید از شدت اندوه و ناراحتی نالهای زد و بیهوش روی قبر افتاد. من به صورتش آب پاشیدم تا به هوش آمد و سه بار گفت: «یاحسین،
یاحسین، یاحسین». سپس، گفت: «اَحَبِیبٌ لا یُجِیبُ حَبِیبَهُ؟ آیا دوست، جواب دوستش را نمیدهد؟» او برای بیان مصیبت امام و درددل با آن حضرت گفت: «چگونه جواب دهی در حالی که خون از رگهای گلویت فروریخته و میان سر و بدنت جدایی افتاده است؟! سپس، معرفت خود را در حق امام اینگونه نشان داد:
تو فرزند بهترین پیامبران، سرور مؤمنان، مقتدای پرهیزکاران، پنجمین نفر از اهلکسا و فرزند سیده زنان عالم هستی. تو تربیتشده رسول خدا هستی، از دامان پاک برخاستی و از شیر
1) . همان، ص507؛ سفینة البحار، ج2، ص205.
خوردی و در حال اسلام از شیر بازگرفته شدی، پاک زیستی و پاک به شهادت رسیدی، قلب مؤمنان از جدایی تو سوخت و آنها شک ندارند که تو زنده (جاوید) هستی، پس سلام و خشنودی خدا بر تو باد.
جابر و عطیه پایهگذاران زیارت اربعین در آن شرایط اختناق و خطر بودند و تا روز قیامت در ثواب زیارت اربعین شریکاند.
هرکس هر راه و عملی را دوست داشته باشد، با آن شریک خواهد شد
جابر، خطاب به قبر امام (علیه السلام) گفت: «به خدا سوگند که ما با پاداش شما شریک هستیم». عطیه میگوید:
از جابر سؤال کردم ما که در میدان جنگ و جهاد همراه آنها حاضر نبودیم، چگونه در اجر و پاداش با آنها شریک هستیم؟ جابر گفت: «از حبیبم، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) ، شنیدم که فرمود هرکس کار گروهی را دوست بدارد در (پاداش) آن کار شریک است. به خدا قسم که نیت و راه من همان نیت امامحسین (علیه السلام) و اصحاب و یاران اوست».
توضیح: اگرچه جابر بر اثر بیماری و کهولت سن نتوانست در نهضت مقدس امامحسین (علیه السلام) حاضر شود، لکن راه و هدف او همان راه مقدس امامحسین (علیه السلام) بود و هرکس راه و عمل گروهی را دوست داشته باشد، ولی نتواند در آن شرکت کند، مطابق روایات، جزء آن گروه است و در پاداش با آنها شریک میشود. لذا، در زیارت امامحسین (علیه السلام) و یارانش میگویی: «يَا لَيْتَنِی كُنْتُ مَعَكُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً». زائر در این جمله نیت و راه خود را مشخص میکند.
در مقابل، کسانی که نیت و هدفشان با گروه ستمگران و طاغوتیان یکی باشد، با آنها محشور خواهند شد.
جابر به عطیه سفارش کرد:
همیشه دوستان محمد (صلی الله علیه و آله) را دوست بدار و با دشمنان ایشان دشمن باش؛ گرچه این
دشمنان،
عبادت و روزه فراوان داشته باشند. با دوستان این خانواده مهربان باش که اگر یک پای آنها در اثر گناه بلغزد، پای دیگرشان به برکت دوستی با اهلبیت استوار میشود و در نهایت، دوستان اهلبیت، بهشتی و دشمنان آنان، اهلدوزخاند.(1)
محدث قمی از کتاب تهذیب و مصباح چنین نقل کرده است:
امامحسنعسکری (علیه السلام) فرمود: «نشانههای مؤمن پنج چیز است:
1.خواندن پنجاه رکعت نماز در شبانهروز
(هفده رکعت نمازهای واجب و 34 رکعت نافله)؛ 2. خواندن زیارت اربعین؛ 3. داشتن انگشتر در دست راست؛ 4. بهخاکگذاشتن پیشانی در سجده؛ 5. بلندگفتن «بسم الله الرحمن الرحیم» (حتی در نمازهای ظهر و عصر). محدث قمی دو زیارت برای این روز در مفاتیحالجنان ذکر کرده است که دوستداران میتوانند به این کتاب مراجعه کنند.(2)
زیارت حضرت سیدالشهدا با پای پیاده، پاداش فراوانی دارد. در روایتی از امامصادق (علیه السلام) نقل شده است که به علیبنمیمون صائغ فرمود:
يَا عَلِيُّ زُرِ الْحُسَيْنَ وَلَا تَدَعْهُ قَالَ: قُلْتُ: مَا لِمَنْ أَتَاهُ مِنَ الثَّوَابِ؟ قَالَ: مَنْ أَتَاهُ مَاشِياً كَتَبَ اللَّهُ لَهُ بِكُلِّ خُطْوَةٍ حَسَنَةً، وَمَحَى عَنْهُ سَيِّئَةً، وَرَفَعَ لَهُ دَرَجَةً، فَإِذَا أَتَاهُ وَكَّلَ اللَّهُ بِهِ مَلَكَيْنِ يَكْتُبَانِ مَا خَرَجَ مِنْ فِيهِ مِنْ خَيْرٍ وَلَا يَكْتُبَانِ مَا يَخْرُجُ مِنْ فِيهِ مِنْ شَرٍّ وَ لَا غَيْرَ ذَلِكَ، فَإِذَا انْصَرَفَ وَدَّعُوهُ، وَقَالُوا: يَا وَلِیَّ اللَّهِ مَغْفُوراً لَكَ، أَنْتَ مِنْ حِزْبِ اللَّهِ وَحِزْبِ رَسُولِهِ وَحِزْبِ أَهْلِ بَيْتِ رَسُولِهِ، وَاللَّهِ لَا تَرَى النَّارَ بِعَيْنِكَ أَبَداً وَلَا تَرَاكَ وَلَا تَطْعَمُكَ أَبَداً.(3)
ترجمه: ای علی، حسین (علیه السلام) را زیارت کن و این کار را ترک مکن. عرض کردم: «ثواب کسی که آن حضرت را زیارت کند چیست؟» حضرت فرمودند: «هرکس با پای پیاده به زیارت امامحسین (علیه السلام) برود، خداوند برای هر قدمش یک حسنه مینویسد و یک گناه از او محو میفرماید و یک درجه او را بالا میبرد و وقتی به زیارت آمد دو ملک برایش مأمور میکند تا آنچه از خوبیها از دهانش صادر میشود، بنویسند؛ ولی (سخنان) زشت و هر سخنی (لغوی) را نمینویسند و وقتی (از زیارت) برگشت با او خداحافظی میکنند و میگویند:
«ای دوست خدا، گناهانت آمرزیده شد و تو از گروه خدا و پیامبرش و اهلبیت پیامبر هستی. به خدا قسم هرگز آتش (جهنم) را نخواهی دید و آتش نیز تو را نخواهد دید و طعمه خود قرار نخواهد داد».
امروزه پیادهروی اربعین حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) ، علاوه بر زیارت و درک فضیلت، یک همایش بزرگ برای تعظیم شعائر در مقابل مخالفان اسلام و تشیّع است. همچنین، وسیلهای است برای اتحاد و همبستگی میان همه اقوام و مذاهب اسلامی و حتی غیرمسلمانان؛ بهگونهای که همه را زیر پرچم سیدالشهدا جمع کرده و آنها را با شعار «لبیک یاحسین» متحد و یکپارچه ساخته است.
در سالهای اخیر، جمعیت این گردهمایی عظیم بینالمللی، چند برابر اجتماع مراسم حج شده است. زیارت حضرت سیدالشهدا با پای پیاده در ایام اربعین از یک سو، پیروی و عمل به روایات اهلبیت و درک فضیلت و ثواب زیارت را به همراه دارد و از سوی دیگر، نمایش بزرگ مسلمانان و شیعیان در مقابل کفر و نفاق است.
در کتاب کرامات الحسینیه از قول واعظ شهیر، مرحوم شیخ احمد کافی، نقل شده است:
در ایام پیادهروی اربعین (در گذشته طلاب در قالب یک کاروان به سرپرستی یکی از علما و فضلا، پیاده از نجف به کربلا میرفتند؛ اما اکنون این حرکت عمومی شده است تا آنجا که در حال حاضر، جمعیت زائران اربعین را تا بیستمیلیون آمار دادهاند)، ملا احمد مقدس اردبیلی با
جمعی از طلاب، پیاده از نجف بهسوی کربلا حرکت کرد. در بین راه یکی از طلاب که صدای خوبی داشت روضه میخواند. مرحوم مقدس اردبیلی میفرماید:
«وقتی به کربلا رسیدیم، روز اربعین بود و زائران زیادی آمده بودند. ما در گوشهای از صحن ایستادیم و زیارتنامه خواندیم. در این میان دیدم مردی عرب جمعیت را میشکافد و بهطرف من میآید. به من گفت: «میخواهی چه کنی؟» گفتم: «میخواهم زیارت اربعین بخوانم». فرمود: «بلندتر بخوان تا من هم گوش کنم». من زیارت را بلند خواندم. او نیز در یکیدو جای زیارت نکاتی را به من تذکر داد. وقتی زیارت تمام شد، به طلبهها گفتم: «این طلبهای که برای ما روضه میخواند
کجاست؟» گفتند: «نمیدانیم کجا رفته است». آن مرد عرب به من گفت: «مقدس اردبیلی، چه میخواهی؟» گفتم: «یکی از این طلبهها گاهی برای ما روضه میخواند. نمیدانم کجا رفته است. میخواستم اینجا نیز برای ما روضهای بخواند». او گفت: «میخواهی من برایت روضه بخوانم؟» گفتم: «آری، آیا به روضهخوانی واردی؟» گفت: «آری» و صورت خود را بهطرف ضریح اباعبداللهالحسین (علیه السلام) کرد. نگاهکردن او بهگونهای بود که ما را منقلب کرد. سپس، صدا زد: «یااباعبدالله، نه من و نه این مقدس اردبیلی و نه این طلبهها آن ساعتی را که میخواستی از خواهرت، زینب (سلام الله علیها) ، جدا شوی فراموش نمیکنیم». ناگهان دیدم آن مرد عرب نیست؛ فهمیدم او مهدی زهرا (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بوده است.(1)
از امامصادق روایت است که فرمود:
لَوْ أَنَ أَحَدَكُمْ حَجَّ أَلْفَ حِجَّةٍ ثُمَّ لَمْ يَأْتِ قَبْرَ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ لَكَانَ قَدْ تَرَكَ حَقّاً مِنْ حُقُوقِ اللَّهِ تَعَالَى وَسُئِلَ عَنْ ذَلِكَ فَقَالَ حَقُّ الْحُسَيْنِ مَفْرُوضٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ(2)اگر کسی از شما، هزار بار به حج برود، ولی به زیارت قبر حضرت حسینبنعلی (علیه السلام) نرود، قطعاً حقی از حقوق خداوند را ترک کرده است و (روز قیامت) بازخواست میشود.
سپس، فرمود: «حق امامحسین (علیه السلام) بر هر مسلمانی واجب است».
دو روایت دیگر نیز از ایشان در این باره نقل شده است:
وَمَنْ زَارَ الْحُسَيْنَ عَارِفاً بِحَقِّهِ كَتَبَ اللَّهُ لَهُ ثَوَابَ أَلْفِ حِجَّةٍ مَقْبُولَةٍ وَأَلْفِ عُمْرَةٍ مَقْبُولَةٍ، وَغَفَرَ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَمَا تَأَخَّرَ(1)کسی که به زیارت امامحسین (علیه السلام) برود و در حق آن حضرت، معرفت داشته باشد، خداوند متعال برای او ثواب هزار حج و هزار عمره مقبول مینویسد و گناهان گذشته و آیندهاش را میبخشد.
عَنْ أَبِی عَبْدِاللَّهِ قَالَ: إِنَّ الرَّجُلَ إِذَا خَرَجَ مِنْ مَنْزِلِهِ يُرِيدُ زِيَارَةَ الْحُسَيْنِ شَيَّعَتْهُ سَبْعُمِائَةِ مَلَكٍ مِنْ فَوْقِ رَأْسِهِ وَمِنْ تَحْتِهِ وَعَنْ يَمِينِهِ وَعَنْ شِمَالِهِ وَمِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ حَتَّى يُبْلِغُوهُ مَأْمَنَهُ، فَإِذَا زَارَ الْحُسَيْنَ نَادَاهُ مُنَادٍ قَدْ غُفِرَ لَكَ، فَاسْتَأْنِفِ الْعَمَلَ ،ثُمَّ يَرْجِعُونَ مَعَهُ مُشَيِّعِينَ لَهُ إِلَى مَنْزِلِهِ، فَإِذَا صَارُوا إِلَى مَنْزِلِهِ قَالُوا نَسْتَوْدِعُكَ اللَّهَ، فَلَا يَزَالُونَ يَزُورُونَهُ إِلَى يَوْمِ مَمَاتِهِ، ثُمَّ يَزُورُونَ قَبْرَ الْحُسَيْنِ فِی كُلِّ يَوْمٍ وَثَوَابُ ذَلِكَ لِلرَّجُلِ(2)هنگامی که شخصی به قصد زیارت امامحسین (علیه السلام) از منزلش بیرون رود، هفتصد فرشته از بالای سر و زیر پا، سمت راست و سمت چپ، مقابل و پشتسر، او را همراهی میکنند تا او را به مقصدش برسانند و وقتی آن حضرت را زیارت کرد، منادی ندا میدهد: «گناهانت آمرزیده شد، اعمالت را از اول شروع کن». سپس، فرشتگان با او برمیگردند و او را همراهی میکنند تا او را به منزلش برسانند و آنگاه میگویند: «تو را به خدا میسپاریم». پس، مدام او را زیارت میکنند تا روز مرگش فرارسد. پس از مرگ نیز هر روز قبر امامحسین را زیارت میکنند و ثوابش برای آن شخص منظور میشود.
محل نمازهای واجب و مستحب
امامصادق (علیه السلام) در حدیثی طولانی خطاب به مفضّل، پاداش نماز نزد مرقد امامحسین (علیه السلام) را چنین بیان کردند:
ثُمَّ تَمْضِی إِلَى صَلَاتِكَ وَلَكَ بِكُلِّ رَكْعَةٍ رَكَعْتَهَا عِنْدَهُ كَثَوَابِ مَنْ حَجَ أَلْفَ حِجَّةٍ وَاعْتَمَرَ أَلْفَ مَرَّةٍ، وَأَعْتَقَ أَلْفَ رَقَبَةٍ، وَكَأَنَّمَا وَقَفَ فِی سَبِيلِ اللَّهِ أَلْفَ مَرَّةٍ مَعَ نَبِيٍّ
مُرْسَل(1)سپس، به اقامه نماز بپرداز که پاداش هر رکعتی که نزد آن حضرت به جای آوری، مانند پاداش کسی است که هزار حج و هزار عمره انجام داده و هزار بنده (در راه خدا) آزاد کرده است و هزار مرتبه با پیامبر (صلی الله علیه و آله) در راه خدا قیام کرده باشد.
مرحوم شیخ احمد معرفت (برادر مرحوم آیتالله شیخ هادی معرفت، که از علما و اساتید نجف و قم بود)، واعظ و مصیبتخوان حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) ، از قول یکی از مراجع تقلید نقل کرده است:
برجسته از علمای نجف اشرف، هر صبح پنجشنبه که درس تعطیل بود، برای زیارت امامحسین (علیه السلام) از نجف اشرف بهسوی کربلا پیاده حرکت میکرد و از راه کویر که نزدیکتر بود (حدود سیزده فرسخ) خود را برای زیارت به کربلا میرساند و پس از زیارت، به نجف بر میگشت. به ایشان گفتند: «شما دیگر پیر شدهاید، با سرما و گرمای شدید (مخصوصاً در تابستان که هوا بسیار گرم است) پیاده به کربلا میروید و برای شما زحمت است».
ایشان فرمود: «آن موقعی که از این سفر برکاتی ندیده بودم، میرفتم؛ حالا که آثاری دیدهام، نروم؟!» گفتند: «چه چیزی دیدهاید؟» فرمود: «معمولاً در این سفر، نماز صبح را که میخواندم، مقداری غذا و یک کوزه آب بر سر عصا میبستم، عصا را بر شانه میگذاشتم و حرکت میکردم. یک سال تابستان، هوا خیلی گرم بود (مخصوصاً در بیابان کویری نجف). از شهر که بیرون آمدم، تشنه شدم. خواستم مقداری از آب کوزه را بنوشم، ولی با خود گفتم راه دور است و هوا گرم و یک کوزه آب بیشتر ندارم. کمی که بیشتر آمدم، آفتاب بالای سرم رسیده بود. طاقت نیاوردم و خواستم مقداری از آب کوزه را بنوشم. کوزه را که برداشتم، دیدم تمام آبها بخار شده است و حتی یک قطره آب هم وجود ندارد. از شدت تشنگی در میان بیابان حال خود را نفهمیدم. چشمانم سیاهی رفت، به زمین افتادم و از هوش رفتم. در حال بیهوشی، نسیم خنکی به صورتم خورد. چشمانم را که باز کردم، باغ و درختان سبز و رودخانههای جاری و افرادی زیبا دیدم. از یک نفر پرسیدم:
1) . همان، ص772.
«اینجا کجاست؟ تا به حال چنین مکانی را بین نجف و کربلا ندیده بودم». او در جواب گفت: «فعلاً آب بخور که تشنهای. کوزهات را هم پر کن که لازمت میشود. بعد به شما میگویم که کجا هستی». آب خوردم و عجب آب خوشگواری! کوزهام را نیز پر کردم. سرحال شدم، جلو رفتم و گفتم: «اینجا کجاست؟» گفتند: «اینجا برزخ زائرین قبر امامحسین (علیه السلام) است»؛ یعنی کسانی که به زیارت آن حضرت رفته و پذیرفته شدهاند،
بعد از مرگ، تا زمانی که قیامت برپا شود، اینجا هستند. ناگهان باد گرمی به صورتم خورد. چشمهایم را باز کردم، دیدم وسط بیابان نجف هستم و هیچ اثری از آن باغها و گلها و رودخانهها و آدمها نیست، اما کوزهام پر از آب است.
این عالم گفت: «شما میگویید من با دیدن این نعمتها، دست از زیارت آقایم، امامحسین (علیه السلام) ، بردارم؟! ای کسانی که با آن حضرت رابطه برقرار کردهاید و زائر آن حضرت شدهاید، قدر خود را بدانید».(1)
اهلتسنن، مسافرت برای زیارت اولیا و معصومین را جایز دانسته و به آن عمل میکنند؛ البته نه به فراوانی و پرشوری اهل تشیع. تنها گروه متعصب وهّابی، سفر برای زیارت و نماز و دعا در کنار قبور اولیا و امامان معصوم را جایز نمیدانند.
محمدبنعبدالوهاب در رساله دوم از رسائل الهدیة السّنیة چنین مینویسد: «تسنّ زیارة النبی الاّ انّه لا یشدّ الرحل الاّ لزیارة المسجد و الصلاة فیه؛ زیارت پیامبر (صلی الله علیه و آله) مستحب است، اما سفرکردن جایز نیست، مگر برای زیارت مسجدالحرام و نماز در آن».
دلیل مهم آنها بر این حرف، روایتی است که از پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل کردهاند: «لا تَشُدُّ الرِّحَالَ إلاّ إلَی ثَلاثَةِ مَسَاجِدَ مَسجِدِی هَذَا وَمَسجِدُ الحَرامِ وَمَسجِدُ الأقصَی؛ بار سفر بسته نمیشود، مگر برای سه مسجد: مسجد خودم و مسجدالحرام و مسجد اقصی».(2)
این دلیل، چه از نظر سندی و چه از نظر دلالتی، ضعیف است؛ از نظر سند روایت، راوی آن ابوهریره است و از نظر دلالت، استثنا، مستثنیمنه لازم دارد که باید در تقدیر گرفت و در این
روایت، مستثنیمنه را به دو صورت میتوان در تقدیر گرفت:
«لا تشدّ (الی مسجد من المساجد) الاّ الی ثلاثة مساجد» به هیچ مسجدی جز سه مسجد، بار سفر بسته نمیشود.
«لا تشدّ (الی مکان من الامکنة) الاّ الی ثلاثة مساجد» به هیچ مکانی جز سه مسجد، بار سفر بسته نمیشود.
بنا بر تقدیر اول که استثنا متصل باشد، باید بگوییم به هیچ مسجدی بار سفر بسته نمیشود، نه به هیچ مکان؛ حتی اگر زیارت پیامبران و اولیا باشد. در این صورت اگر کسی برای زیارت پیامبران و اولیا بار سفر ببندد شامل حدیث نمیشود. موضوع بحث، سفر برای مساجد است، نه هرگونه مسافرتی.
نکته:
نهی در روایت، نهی تحریمی نیست؛ یعنی روایت نمیگوید سفر به مساجد دیگر حرام است، بلکه میخواهد بگوید مساجدی که از نظر فضیلت ارزش دارند، این سه مسجد هستند و مساجد دیگر در این حد فضیلت ندارند، وگرنه سفر برای مساجد دیگر هم مانعی ندارد. اینکه پیامبر و اصحاب در روزهای شنبه به مسجد قبا میرفتند، گواهی بر این مطلب است:
«إنَّ النَّبِیَّ کانَ یَأتِی مَسجِدَ قُبَاء کُلَّ سَبتٍ مَاشِیاً و رَاکِباً، وَأنَّ ابنَ عُمَرَ کانَ یَفعَلُ ذَلِکَ(1)پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در هر شنبه پیاده یا سواره، به مسجد قبا میآمد و پسر عمر هم چنین میکرد». مگر میشود رفتن به مسجد برای نماز و با قصد قربت، حرام باشد؟! اگر رفتن به مسجد برای نماز مستحب است، مقدمه آن هم که سفرکردن باشد مستحب است، نه حرام.
اما بنا بر تقدیر دوم، باید خلاف ظاهر، استثنا را منقطع بدانیم؛ یعنی بگوییم به هیچ مکانی بار سفر بسته نمیشود، مگر برای سه مسجد. طبق شواهد و قرائن متعدد، این معنی هم صحیح نیست؛ زیرا اولاً، انسان در اعمال حج برای منا و عرفات و مشعر، حرکت و از محل سکونت خود سفر میکند. ثانیاً، قرآن در آیه 122 توبه برای آموزشدادن دیگران، دستور به سفر داده است:
1) . صحیح بخاری، ج2، ص76.
(فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِی الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ)؛ چرا از هر قبیلهای، گروهی کوچ نمیکنند تا دین را بفهمند و پس از بازگشت، قبیله خود را (از عذاب الهی) بترسانند تا شاید آنها نیز بترسند؟ و ثالثاً، مسافرت برای جهاد در راه خدا و هر امر واجب دیگری که نیاز به سفر داشته باشد، برای هر مسلمانی واجب است، نه حرام.
دلیل جواز زیارت قبور بزرگان و اولیا خدا، روایتی است که از پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل شده است: «زُورُوا القُبُورَ فَإنَّهَا تُذَکِّرکُمُ الاخِرَةَ(1)قبرها را زیارت کنید؛ زیرا آنها مایه یادآوری برای آخرت میشوند».
پیامبر اکرم نیز به زیارت میرفت و بر سر قبر گریه میکرد: «زارَ النَّبِیُّ قَبرَ أمِّهِ فَبَکَی وَ أبکَی مَن حَولَهُ(2)پیامبر اکرم به زیارت قبر مادرش رفت و او و همراهانش گریه کردند».
دختر پیامبر اکرم، حضرت فاطمهزهرا (سلام الله علیها) ، (که طبق روایات خشنودی او، خشنودی خدا و رسول و خشم او، خشم خدا و رسول است) هر جمعه به زیارت قبر عمویش، حمزه، میرفت و آنجا نماز میخواند و میگریست: «کانَت فَاطِمَةُ تَزُورُ قَبرَ عَمِّهَا حَمزَةَ کُلَّ جُمُعَةِ فَتُصَلَّی وَ تَبکِی عِندَهُ».(3)
نمازخواندن و دعاکردن در کنار قبور اولیا و بزرگان از کارهایی است که وهّابیان جایز نمیدانند و نمیتوانند برای نظر خود دلیل موجهی ارائه کنند. در رسالة القبور، پایهگذار وهّابیت میگوید:
هیچکس از پیشوایان گذشته نگفته است که نماز نزد قبور و مشاهد اولیا مستحب است... همگی
موافقاند که اقامه نماز در مساجد و خانهها بهتر از برگزاری آن نزد قبور اولیا و صالحان است.(1)
این موضوع به مرور زمان به درجه شرک رسیده است؛ زیرا آنان به هرچه بهنظرشان خوب نمیآید، برچسب شرک میزنند.
یادآوری میشود اگر کسی برای صاحب قبر نماز بگذارد و او را بپرستد یا قبر را قبله خود قرار دهد، شرک ورزیده است، ولی مؤمنان هیچگاه صاحب قبر را عبادت نمیکنند؛ این تهمتی است که به آنها میزنند.
آیا از نظر قرآن و سنت، نماز در چنین مکانهایی شرافت دارد؟
از این مکان ثواب و پاداش بیشتری ببرند و در آنجا عبادت کنند. قرآن در برابر اقدام آنان سکوت کرده و عمل آنها را مردود ندانسته است. اگر این عمل خلاف یا لغو بود، قرآن هرگز در برابرش سکوت نمیکرد.
قرآن به زائران خانه خدا دستور میدهد که در مقام ابراهیم (جایگاهی که با قدوم حضرت ابراهیم (علیه السلام) متبرک شده است)، نماز بخوانند: (وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهيمَ مُصَلًّى(3))؛ و از مقام ابراهیم برای خود جایگاه نماز انتخاب کنید. آیا وقتی قیام ابراهیم (علیه السلام) (در جایی که شاید خدا را عبادت میکرده است)، باعث شرافت و فضیلت مکانی میشود، دفن اجساد اولیا، شهدا و معصومین در یک مکان، باعث شرافت و فضیلت آنجا نمیشود؟
اگر نماز در کنار قبور مشروعیت ندارد، چگونه عایشه (که به او لقب امالمؤمنین دادهاند)، در حجره خود کنار قبر رسولالله (صلی الله علیه و آله) نماز میخواند؟
نکته: در روایتی آمده است که یهود و نصاری، قبور پیامبران خود را مسجد قرار داده بودند که موردلعنت واقع شدند: (لَعَنَ اللّهُ الیَهُودَ وَالنَّصَارَی اتَّخَذُوا قُبُورَ أنبِیَائِهِم
مَسَاجِدَ)(1). وهّابیان به این روایت استناد کردهاند، اما آنها توجه ندارند که یهود و نصاری بر قبور پیامبران سجده میکردند و آنها را میپرستیدند که شرک است و ارتباطی با نمازخواندن برای خداوند متعال در کنار قبور ندارد.
در این باره روایتی از پیامبر نقل شده است: «لَعَنَ رَسُولُ اللَّهِ زَائِرَات القُبُورِ وَالمُتَّخِذِینَ عَلَیهَا المَسجِدَ وَالسُّرُوجَ(2)پیامبر خدا، زنان زائر قبور و کسانی که آن قبور را مسجد قرار میدهند و در آن چراغ روشن میکنند، لعنت کرد».
بسیاری از علما، نهی از زیارت قبور برای زنان را کراهتی میدانند، نه تحریمی. در حواشی ابنماجه آمده است که علما درباره نهی پیامبر (از زیارت قبور برای زنان) بر دو قولاند که آیا نهی از زیارت، تحریمی است یا کراهتی؟ «ذهب الاکثر الی الجواز اذا اُمِنت بالفتنة(3)اکثر علما قائل به جواز هستند؛ اگر از فتنه (گناه) در امان باشد».
به علاوه، روایتی نقل کردیم که حضرت زهرا (سلام الله علیها) هر جمعه به زیارت قبر حضرت حمزه می رفت وآنجا نماز میخواند و میگریست. همچنین، ترمذی نقل کرده است که: «عایشه به زیارت قبر برادرش در مکه رفت و در سوگ او اشعار و سخنانی گفت».(4)صحیح بخاری نیز نقل میکند:
پیامبر
اکرم زنی را دید که بر سر قبر عزیز ازدسترفتهاش میگرید. پیامبر به او فرمود: «تقوا پیشه کن و صبر داشته باش». در ملاقات بعدی، وقتی این زن خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله) رسید، پیامبر دوباره او را به صبر سفارش کرد.(5)
اگر زیارت قبور برای زنان جایز نبود، پیامبر به آن زن سفارش میکرد که دیگر به زیارت قبر نرود.
علما درباره لعنت پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای روشنکردن چراغ در کنار قبور، فرمودهاند:
این در صورتی است که روشنکردن چراغ، موجب تباهشدن مال شود و بیفایده باشد، ولی اگر هدف از روشنکردن چراغ، قرائت قرآن و دعا یا کارهایی است که نیاز به روشنایی دارند، نهتنها حرام و نامشروع نیست، بلکه مصداق آیه شریفه: (تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوى)(1)است.
در حاشیه سنن نسائی آمده است: «والنّهی عنه لانّه تضییع مال بلا نفع؛ نهی از روشنکردن چراغ به این دلیل است که این ضایعکردن مال است و سودی ندارد».(2)
پیش از آنکه مناسبت این روز را توضیح دهیم، به آیهای که میتوان در این باره از آن استفاده کرد، اشاره میکنیم: (وَمَا كانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبيناً)(3)
ترجمه: هیچ مرد و زن باایمانی حق ندارد هنگامی که خدا و پیامبرش کاری را لازم بدانند، برای خود اختیاری (در برابر فرمان خدا و رسولش) قائل باشد و هرکس نافرمانی کند به گمراهی آشکاری گرفتار شده است.
تفسیر: گرچه مفسرین شأن نزول این آیه را برای امری خاص (ازدواج زینببنتجحش با زیدبنحارثه) بیان کردهاند، اما میتوان از قرآن (که کتاب هدایت بشر است) در هر جریانی استفاده کرد.
لغت «مسلمان» از ماده «تسلیم»؛ به معنی «فرمانبری و اطاعت بیقید و شرط» از دستورات خداوند است که بهوسیله پیامبرش ابلاغ میشود. این معنی در آیات مختلف و با عبارات گوناگون بیان شده است.
در سوره نور، آیه 51 میفرماید:
(إِنَّما كانَ قَوْلَ الْمُؤْمِنينَ إِذا دُعُوا إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ أَنْ يَقُولُوا سَمِعْنا وَأَطَعْنا وَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)؛ هنگامی که مؤمنان را بهسوی خدا و رسولش میخوانند تا در میانشان داوری کنند، گفتار آنان این است که: شنیدیم و اطاعت کردیم (تسلیم هستیم) و اینان رستگارند.
در سوره نسا، آیه 65 میفرماید:
(فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْليماً)؛ سوگند به پروردگارت که آنها به حقیقت ایمان نمیرسند (مؤمن واقعی نیستند)، تا زمانی که تو را در اختلافاتشان حَکَم سازند (داوری و حکم تو را قبول داشته باشند) و در دل خود از داوری تو کوچکترین ناراحتی نداشته باشند و کاملاً تسلیم باشند.
چرا باید در مقابل دستورهای خدا و پیامبرش تسلیم باشیم؟
دستورها و برنامههای الهی به مصلحت بشر است و هیچ اشتباه وکجروی در آن نیست.
گر جمله کائنات کافر گردند
بر دامن کبریاش ننشیند گرد
در مقابل تسلیم و رضا، سرکشی و نافرمانی از اوامر الهی قرار دارد که عاقبت آن گمراهی و بدبختی است. لذا خداوند در پایان آیه 36 احزاب میفرماید: (وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبيناً)؛ کسی که از خدا و رسولش نافرمانی کند، دچار گمراهی آشکاری خواهد شد.
خداوند در آیه 57 سوره احزاب، کسانی که خدا و رسولش را اذیت کنند، لعنت کرده و عذاب دردناکی را به آنها وعده داده است:
(إِنَّ الَّذينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهيناً)؛ خداوند کسانی که خدا و پیامبرش را آزار میدهند، در دنیا و آخرت از رحمت خود دور میسازد و برای آنها عذابی خوارکننده آماده کرده است.
اذیت و آزار پیامبر (صلی الله علیه و آله) مفهوم وسیعی دارد که یکی از آنها را میتوان نافرمانی از دستورهای وی دانست. لذا کسانی که پیامبر را آزار میدهند، در دنیا و آخرت موردلعن قرار میگیرند و در آخرت با عذابی خوارکننده کیفر خواهند شد.
روایت
در روایتی از پیامبر اکرم، مسلمانان و بندگان خدا به بیمارانی تشبیه شدهاند که باید در مقابل دستور پزشک تسلیم باشند و به آنچه او دستور میدهد، عمل کنند (بدون چونوچرا) تا به رستگاری و سلامت برسند:
قال رسول الله: يَا عِبَادَ اللَّهِ أَنْتُمْ كَالْمَرْضَى وَاللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ كَالطَّبِيبِ فَصَلَاحُ الْمَرْضَى فِيمَا يَعْلَمُهُ الطَّبِيبُ وَيُدَبِّرُهُ بِهِ لَا فِيمَا يَشْتَهِيهِ الْمَرِيضُ وَيَقْتَرِحُهُ أَلَا فَسَلِّمُوا لِلَّهِ أَمْرَهُ تَكُونُوا مِنَ الْفَائِزِينَ.(1)
پیامبر
خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: ای بندگان خدا، شما مانند بیمار هستید و پروردگار جهان مانند طبیب. مصلحت (و بهبود) بیمار در گرو دانش و توصیههای طبیب است، نه در آنچه بیمار میل دارد و پیشنهاد میکند. در برابر فرمان خدا تسلیم شوید تا از رستگاران باشید.
1) . میزان الحکمة، ص2568.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در نزدیکی رحلت خود مصلحت ندیدند که جمعی از مسلمانان در مدینه باشند و دستور دادند لشکری به فرماندهی «اسامهبنزید» (که در آن وقت 21ساله بود) تشکیل شود و برای جهاد با رومیان (در همان محلی که پدر زید شهید شده بود) بهسوی شام حرکت کنند.
بنا بر نقل مرحوم بیرجندی، در روز پنجشنبه، بیستوچهارم صفر (و بنا بر نقلی در وقایع الشهور، در روز بیستوپنجم صفر)، رسول اکرم متوجه شد که جمعی (از جمله ابوبکر، عمر، عثمان سعدوقاص، ابوعبیده جراح و غیره) با اسامه همراه نشدهاند و به مدینه برگشتهاند. پیامبر اکرم به آنها فرمود: «چرا خود را به اسامه معرفی نکردید و همراه او نرفتید؟» هرکدام در مقابل دستور پیامبر (صلی الله علیه و آله) عذری آوردند. ابوبکر گفت: «من آمدم تا یک بار دیگر چهره ملکوتی شما را زیارت کنم». دیگری گفت: «من طاقت نیاوردم که شما را با حالت بیماری تنها بگذارم و به سفر بروم». پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «من به شما فرمان دادم که همراه اسامه بروید. شما مخالفت کردید و با این عذرها از زیر بار مسؤلیت خارج نمیشوید». سپس، سه بار فرمودند: «جَهِّزُوا جَيْشَ أُسَامَةَ، لَعَنَ اللَّهُ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْ جَيْشِ أُسَامَة(1)خدا لعنت کند کسی را که از لشکر اسامه تخلف ورزد».
مخالفان از اینکه جوانی مانند اسامه فرمانده آنها شده بود، ناراحت بودند؛ زیرا خود را از افراد باسابقه در جنگها و برنامههای مختلف میدانستند، ولی در واقع، این مخالفت با رسولالله (صلی الله علیه و آله) بود. لذا پیامبر اکرم در همان حال بیماری با ناراحتی پارچهای به سر بستند و به مسجد رفتند و خطاب به مردم فرمودند: «مردم میگویند چرا جوانی به پیران مهاجر و انصار، امیر شده است؟ اگر ایرادی بر من دارید قبلاً هم بر پدر اسامه داشتید».
این ایراد در واقع ایراد به رسول خدا بود که قرآن میفرماید: (وَمَا
يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى)(2)پیامبر چیزی را از روی هویوهوس نمیگوید. گفتار او از وحی خداوند است.
پیامبر (صلی الله علیه و آله) در ادامه فرمودند: «به خدا سوگند، اسامه و پدرش به امیری بر شما صالح بودند و
من هرگز خلاف مصالح اسلام انتخابی نداشتهام و ندارم. باز تکرار میکنم که اسامه از همه شما بهتر است».(1)
ابنابیالحدید بهدنبال این واقعه گفته است:
زمانی که کسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله) بیشتر شد، بعضی از زنهای پیامبر (عایشه و حفصه) به لشکریان پیام دادند که به مدینه برگردند؛ تا جایی که اسامه نیز برگشت و زمانی که خدمت پیامبر اکرم مشرف شد، پیامبر به او دستور داد که دوباره به مأموریت خود برود، اما همچنان چند نفر تخلف کردند و به مدینه بازگشتند.
طبق نظر مرحوم بیرجندی، زمانی که عدهای از فرمان پیامبر (صلی الله علیه و آله) سر باز زدند، آن حضرت در بستر بیماری وسیله نوشتن خواستند تا چیزی بنویسند(2)،
عمر که همراه اسامه نرفته بود و در آنجا حضور داشت گفت: «إنَّ النَّبِیَّ قَدْ غَلَبَهُ الْوَجَعُ وَعِندَنَا کِتَابُ اللَّهِ»(3)، و بنا بر نقلی دیگر گفت: «إِنَ الرَّجُلَ لَيَهْجُرُ حَسْبُنَا كِتَابَ اللَّهِ». او که میدانست پیامبر برای چه وسیله نوشتن میخواهد (برای تعیینکردن امام و پیشوای مسلمین بعد از خود)، گفت: «درد و بیماری بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) غالب شده است و برای ما همان کتاب خدا (قرآن) کافی است» و این گونه از اجرای فرمان پیامبر جلوگیری کرد. ابنعباس میگوید: «جمعی به عمر اعتراض کردند که چرا با دستور پیامبر خدا مخالف میکند و جنجال شد. در این هنگام پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «قُومُوا عَنِّی وَلا یَنبَغِی عِندِی التَّنَازُعَ(4)(از پیش من) برخیزید، اختلاف و جنجال نزد من جایز نیست». ابنعباس از حضور پیامبر خارج شد و گریهکنان گفت: «همه مصائب اسلام از این روز آغاز شد».
عمر در حضور جمعی از مسلمین، با دستور پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای انجام کاری بسیار مهم مخالفت کرد و با عبارتی اهانتآمیز (قَدْ غَلَبَهُ الْوَجَعُ؛ بیماری بر او مسلط شده است) سخن گفت. قرآن دستور داده است که: «لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً(1)پیامبر (صلی الله علیه و آله) را مثل مردم عادی خطاب نکنید»، بلکه با احترام و ادب با او سخن بگویید. بعضی گفتهاند که عمر در این گفتار اجتهاد کرده است که این ادعایی جاهلانه است. سخن و دستور پیامبر (صلی الله علیه و آله) مانند قرآن، حجت و معیار تشخیص حق از باطل است. همان طور که اجتهاد در مقابل نص صریح قرآن جاهلانه است، اجتهاد در مقابل نص و تصریح پیامبر نیز کاری خطاست.
این دو (قرآن و اهلبیت) هرگز از هم جدا نمیشوند تا کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.
آیا قرآن به تنهایی جوابگوی بشر است؟
بنا بر مشهور، قرآن مشتمل بر 6666 آیه است(3):
حدود هزار آیه شامل اوامر و دستورهای حتمی پروردگار است.
حدود هزار آیه شامل نواهی و محرمات اسلام است.
حدود هزار آیه شامل وعده به پاداش، ثواب و حسنات است و در همین حدود، آیاتی شامل وعید و ترساندن از مخالفت با دستورهای الهی وجود دارد.
حدود هزار آیه شامل مَثَلها، اندرزها و توجه به آفاق و انفس است.
حدود هزار آیه شامل قصص و حکایات آموزنده و عبرتانگیز است.
حدود پانصد آیه شامل احکام واجب و حرام در موضوعات مختلف است.
با توجه به این آمار اجمالی، بشر چگونه میتواند نیاز خود را بدون مفسر تشخیص دهد و به وظیفه خود عمل کند؟
برای مثال، در دستورهای ایجابی مانند نماز، چگونه میتوان عدد رکعات، واجبات و مستحبات، مبطلات، ارکان و غیره را از قرآن به دست آورد؟ در دستورهای مالی مانند خمس و زکات، چگونه میتوان شرایط وجوب، مقدار پرداخت، وقت وجوب، وقت ادا و مسائل دیگر آن را از قرآن تشخیص داد؟ یا در مبحث معاملات و عقود، مسائل قضایی، کیفری و حقوقی، مسائل ارث و غیره چگونه میتوان جزئیات احکام را (که به چند جلد کتاب نیاز دارد) از قرآن به دست آورد؟ لذا باید گفت قرآن همانند قانون اساسی است و مسائل، بهصورت کلی در آن بیان شده است؛ اما جزئیات آن به مفسر نیاز دارد و این مفسران، همان اهلبیت عصمت و طهارتاند که به قرآن وصل بودند و علوم آنها از وحی سرچشمه گرفته است.
حدیث قلم و دوات که قبلاً توضیح داده شد، در موارد متعددی از کتب عامه نیز ذکر شده است. در کتاب صحیح بخاری (که از معتبرترین کتب نزد اهلتسنن است و در مقدمه آن آمده است که این کتاب بعد از قرآن، اجلّ کتب اسلامی است)، این حدیث در هفت مورد و با کمی اختلاف آمده است:
در کتاب المغازی(1)آمده است؛
در این کتاب بار دیگر روایت ذکر شده است(2)
در کتاب المرض آمده است(3)
در کتاب الاعتصام بالکتاب والسنة(4)ذکر شده است.
برای نمونه، روایت آخر از کتاب الاعتصام را بیان میکنیم. ابنعباس روایت میکند:
پیامبر اکرم در حال احتضار بود و جمعیتی از جمله عمربنخطاب حاضر بودند. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «هَلُمَّ أَكْتُبُ لَكُمْ كِتَاباً لَن تَضِلُّوا بَعْدَهُ. فَقَالَ عُمَرُ: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ [وَآلِهِ] قَدْ غَلَبَ عَلَيهِ الْوَجَعُ وَعِنْدَكُمُ الْقُرْآنُ، فَحَسْبُنَا كِتَابُ اللَّهِ؛ بیایید که برایتان نوشتهای بنویسم تا پس از آن هرگز گمراه نشوید». در این هنگام عمر گفت: «درد بر پیامبر غلبه کرده است، قرآن نزد ما موجود است و کتاب خدا برایمان کافی است». در این هنگام کسانی که در خانه بودند با هم اختلاف و ستیز کردند. بعضی گفتند: «سخن پیامبر را گوش کنید و وسیلهای بیاورید تا پیامبر آنچه را که موجب نجات ما از گمراهی میشود، بنویسد» و عدهای دیگر پیرو حرف عمر بودند. وقتی همهمه شد، پیامبر اکرم فرمود: «قُومُوا عَنِّی؛ از کنار من برخیزید».
راوی حدیث میگوید ابنعباس گفت: «همه مصیبت مسلمانان به خاطر آن است که اختلاف و همهمه آنها مانع از آن شد که رسولالله برای آنها نوشتهای بنویسد».
نظیر این روایت را ابنجوزی حنفی هم نقل کرده است:
پیامبر
اکرم (صلی الله علیه و آله) کمی قبل از رحلتش فرمود: «ايتُونِی بِدَوَاةٍ وَبَياضٍ لِأَكْتُبَ لَكُمْ كِتَاباً لَا تَختَلِفُوا فِيهِ بَعْدِی، فَقَالَ عُمَرُ دَعَوا الرَّجُلَ فَإنَّهُ لَيَهجُرُ؛ دوات و لوح سفیدی (مانند کاغذ) برایم بیاورید تا برای شما نوشتهای بنویسم که بعد از من با یکدیگر اختلاف نکنید». در این هنگام عمر گفت: «این مرد را رها کنید، همانا او یاوه میگوید».(5)
چند نکته
از این جمله پیامبر (صلی الله علیه و آله) که فرمود: «لَن تَضِلُّوا أبَداً؛ هرگز گمراه نشوید»، چنین استفاده میشود که پیامبر (صلی الله علیه و آله) مسلمانان را در معرض گمراهی میدید و برای نجات آنها طلب قلم و کاغذ کرد و افرادی که مخالفت کردند از گمراهی مصون نماندند.
سخن عمر، بذر اختلاف و کشمکش را بین مسلمانان پاشید؛ بدین ترتیب که حاضران به دو دسته تقسیم شدند؛ بعضی دستور پیامبر (صلی الله علیه و آله) را ترجیح میدادند و بعضی سخن عمر را.
سخن عمر و همهمه پس از آن، چنان پیامبر (صلی الله علیه و آله) را ناراحت کرد که فرمود: «از کنار من برخیزید و بیرون بروید» و آنان را طرد کرد.
ابنعباس که خود شاهد ماجرا بود، چنان از این موضوع ناراحت شد که گریست و چون اهمیت آن نوشته را فهمیده بود، تصریح میکند که همه گرفتاریها و مصائب مسلمانان بهخاطر جلوگیری از نوشتن پیامبر (صلی الله علیه و آله) پدید آمد.
طبق نقل ابنجوزی، عمر، پیامبر اکرم را با لفظ «رجل» (این مرد) یاد میکند و سخنان پیامبر را هذیان و یاوهگویی میداند که اهانت بزرگی به پیامبر (صلی الله علیه و آله) و خلاف دستور خداوند است: (وَمَا
يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى)(1)پیامبر (صلی الله علیه و آله) از روی هویوهوس سخن نمیگوید، هرچه میگوید وحی الهی است. همچنین، سخن عمر خلاف این آیه است: (لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً)(2)پیامبر را در میان خود مانند مردم عادی خطاب نکنید.
علامه مجلسی (رحمه الله علیه) از کتاب ملل و نحل شهرستانی چنین نقل میکند:
اولین مخالفتی که در عالم شد مخالفت شیطان از امر الهی بود که به آدم سجده نکرد و اول خلافی که در اسلام شد مخالفت عمر از آوردن قلم و دوات برای پیامبر اکرم بود... ابنعباس گفت: «پنجشنبه و چه پنجشنبهای!» و آنقدر گریست که اشکهایش، سنگریزهها را خیس کرد. از او پرسیدند: «کدام پنجشنبه؟» گفت: «روزی که درد بر پیامبر شدید شد و فرمود قلم و
دواتی
برایم بیاورید تا چیزی برایتان بنویسم که پس از من هرگز گمراه نشوید». در این هنگام عمر گفت: «إنَّ
الرَّجُلَ لَیَهجُرُ؛ این مرد هذیان میگوید (به روایتی دیگر گفت: درد و بیماری بر او غالب شده است، کتاب خدا برای ما بس است)».(1)
مناظره
حجةالاسلاموالمسلمین علی عطایی اصفهانی نقل میکند:
یکی از وهّابیان سعودی با من مواجه شد و طبق عادت همیشگی آنها، با خشونت به من گفت: «شما در ضلالت و گمراهی هستید و تقصیر با علمای شماست که منشأ اختلاف را به وجود آوردند؛ مخصوصاً شیخ کلینی، صاحب اصول کافی و مجلسی، صاحب بحار الانوار». گفتم: «از رحمت خدا دور باد هرکس که باعث گمراهی و اختلاف شده باشد. تو حاضری کسی را که سبب ضلالت و اختلاف شده است، بشناسی و از او بیزاری بجویی؟» گفت: «البته که حاضرم». گفتم: «کتاب صحیح بخاری را که قبول داری و تمام روایات آن را درست میدانی؟» گفت: «ما بعد از قرآن، کتاب صحیح بخاری را صحیحترین کتاب میدانیم».
گفتم: «به صحیح بخاری رجوع کن، هفت روایت نقل کرده است مبنی بر آنکه رسولخدا (صلی الله علیه و آله) در حال بیماری به عدهای فرمود وسیله نوشتن بیاورید تا چیزی بنویسم که بعد از من گمراه نشوید. یک نفر از حاضرین گفت: "درد بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) غلبه کرده است و قرآن برای ما کافی است". این حرف سبب اختلاف بین حاضرین شد. سرانجام رسولالله فرمود: "از کنار من برخیزید" و نامه نوشته نشد. آیا حاضری طبق این روایات شخصی که این سخن را گفت و موجب اختلاف بین مسلمانان و ناراحتی پیامبر شد، بشناسی و از او بیزاری بجویی؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله) میخواست از گمراهی و اختلاف مسلمانان جلوگیری کند، اما آن شخص مانع شد و مسلمانان دچار اختلاف و چنددستگی شدند». او ساکت ماند و حرفی نزد. گفتم: «برو صحیح بخاری را مطالعه کن تا کسی را که سبب گمراهی شد بشناسی. آیا او شیخ کلینی یا مجلسی بوده است یا آن کسی که شما به او دل بستهاید؟» گفت: «رسولالله میتوانست بعد از رفتن حاضران وسیله
1) . حق الیقین، ص220.
نوشتن
بطلبد و نامه را بنویسد. چرا چنین نکرد؟» گفتم: «آن کسی که گفت درد بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) غلبه کرده است و مانع نوشتن نامه شد، بذر اختلاف و شبهه را پاشید. بر فرض که بعد از رفتن آنها، پیامبر (صلی الله علیه و آله) چیزی مینوشت، آنها میگفتند: اعتبار ندارد و در صحت سخن پیامبر (صلی الله علیه و آله) تردید میکردند». در این هنگام وهّابی سرش را پایین انداخت و حرفی نزد.
روز بیستوپنجم صفر؛ حلالیتخواستن پیامبر (صلی الله علیه و آله) از مردم
مرحوم علامه مجلسی نقل کرده است:
پیامبر (صلی الله علیه و آله) به حضرت علی (علیه السلام) فرمود: «یاعلی، جبرئیل امین هر سال یک بار قرآن را بر من عرضه میکرد، ولی در سال جاری دو بار این کار را انجام داد و این نشانه نزدیکشدن اجل من است. یاعلی، من میان دو کار مخیر شدم؛ اول اینکه دنیا و مظاهر آن را برگزینم و دیگر اینکه بهسوی پروردگار جهان و لقای رضوان الهی بشتابم. من دومی را برگزیدم و بهزودی از دنیا خواهم رفت».(1)
سپس، آن بزرگوار به همه انسانها درس بزرگ زندگی دادند:
همراه علی (علیه السلام) و با کمک فضلبنعباس، به مسجد رفتند و در میان جمعیت مهاجرین و انصار، مطالبی ایراد فرمودند: «ای مسلمانان، من بهعنوان پیامبر الهی و پدر این امت، هرچه وظیفهام بود برای شما بیان کردم. وظایف فردی و اجتماعی، احکام و دستورهای قرآن، مسیر سعادت و خوشبختی و هرآنچه باید بگویم، گفتهام. رهبر و جانشین خود را تعیین و معرفی کردم، بهصورتی که هیچ نگرانی و سرگردانی باقی نگذاشتم. ای مردم، مرگ من نزدیک است و من بهزودی از میان شما میروم. از شما سؤال میکنم که آیا ابلاغ رسالت خود و حجتم را بر شما تمام کردم؟» مردم با دیده اشکبار و پریشان گفتند: «یارسولالله، شما در راه هدایت و سعادت ما از هیچگونه فداکاری و مهرورزی و روشنگری کوتاهی نکردید». سپس، پیامبر (صلی الله علیه و آله) اشاره کردند تا مردم ساکت شوند و فرمودند: «ای مردم، خداوند از ما عمل صالح میخواهد و از حقالناس نمیگذرد. هرکس به کسی بدهکار باشد، باید حقوق صاحب حق را بدهد و او را از
1) . بحار الأنوار، باب وصیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) نزدیک وفاتش، به نقل الوقایع و الحوادث، ج6، ص404.
خود راضی کند. ای مردم، هرکس به گردن من حقی دارد اعلام کند و حق خود را بگیرد. سپس، در پیشگاه خداوند عرض کرد: «اللَّهُمَّ
هَل بَلَّغتُ؛ خدایا، آیا به وظیفه ابلاغ رسالتم عمل کردم؟» و سه بار این مطلب را تکرار فرمود تا مرتبه سوم مردی برخاست و سه درهم از آن حضرت مطالبه کرد و حضرت به پرداختش دستور داد.
سپس، مردی به نام سوادةبنقیس برخاست و عرض کرد: «یارسولالله، پدر و مادرم به فدایت، هنگامی که از سفر طائف برمیگشتی و بر شتر غضبا سوار بودی، من به استقبال شما آمدم. عصای ممشوق شما بر شکمم خورد، نمیدانم بهعمد بود یا بهسهو». رسول خدا فرمود: «پناه میبرم به خدا از اینکه عصایم را عمداً به تو زده باشم، اما حاضر به قصاص هستم. بلال برخیز و به خانه دخترم، فاطمه (سلام الله علیها) ، برو و عصایم را بیاور».
بلال این ماجرا را برای مردم بازگو میکرد و میگفت: «ای مردم، اینک محمد (صلی الله علیه و آله) خود را در معرض قصاص قرار داده است تا جریان به قیامت نیفتد. ای مردم، از این کار پندآموز پیامبر درس بگیرید و پیش از آنکه توانایی از شما سلب شود، حق مردم را به صاحبانش برگردانید».
بلال به خانه حضرت زهرا (سلام الله علیها) مراجعه کرد و ماجرا را گفت. فاطمه زهرا (سلام الله علیها) با اندوه عصا را به بلال سپرد و (بنا بر نقلی) به حسنین (علیهما السلام) فرمود: «عزیزانم به مسجد بروید و به سواده بگویید پدر ما ناتوان است، ما را بهجای او قصاص کن». بلال عصا را به مسجد آورد و تقدیم پیامبر (صلی الله علیه و آله) کرد و آن حضرت به سواده فرمود: «این عصا را بگیر و مرا قصاص کن».
سواده گفت: «یارسولالله، آنگاه که عصا به شکم من خورد، برهنه بودم». حضرت پیراهنش را بالا زد. حاضران در تعجب و ناراحتی بودند که سواده میخواهد چه کند. سواده پیش آمد و عرض کرد: «یارسولالله، اجازه میفرمایید لبهایم را بر بدن شما بگذارم و ببوسم تا لبهایم متبرک و در روز قیامت بر آتش جهنم حرام شوند؟» آن حضرت اجازه داد. سپس، فرمود: «آیا مرا قصاص میکنی یا از من میگذری؟» عرض کرد: «عفو کردم و گذشتم». پیامبر (صلی الله علیه و آله) اظهار داشت: «پروردگارا، تو نیز سواده را مورد عفو و آمرزش قرار بده، چنانکه او مرا عفو کرد (آری،
مردمی که به فکر جبران حق دیگران هستند، خداوند نیز به آنها کمک میکند).(1)
روز بیستوپنجم صفر؛ آموزش هزار باب علم به علی (علیه السلام) توسط پیامبر (صلی الله علیه و آله)
از وقایعی که در این روز از علمای شیعه و سنی نقل شده این است که پیامبر اکرم، حضرت علی (علیه السلام) را نزد خود طلبید و هزار باب علم که از هر بابی، هزار باب دیگر گشوده میشود، به او آموخت.
امسلمه، همسر رسولالله (صلی الله علیه و آله) ، میگوید: پیامبر اکرم در آخرین روزهای عمر خود فرمود: «خلیل (دوست) مرا بخوانید». عایشه، ابوبکر را احضار کرد. پیامبر با دیدن او صورت مبارکش را درهم کشید، ابوبکر برخاست و بیرون رفت. بار دیگر پیامبر فرمود: «خلیل مرا بخوانید». این بار عمر با دعوت حفصه آمد و با بیاعتنایی
پیامبر (صلی الله علیه و آله) روبهرو شد و برگشت. پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای سومین بار فرمود: «دوست مرا بخوانید». فاطمهزهرا (سلام الله علیها) مقصود پدر را دریافت و علی (علیه السلام) را صدا زد. پیامبر اکرم با دیدن او ایستاد و او را با تجلیل نزد خود نشاند و به خود نزدیک کرد. سر به گوش علی (علیه السلام) نهاد و رازهای بسیاری به او گفت، بهصورتی که عرق از سر و روی هر دو جاری شد. از حضرت علی سؤال کردند: «در این گفتار طولانی، پیامبر به شما چه گفت؟» فرمود: «حَدَّثَنِی رَسُولُ اللَّهِ بِأَلْفِ حَدِيثٍ لِكُلِّ حَدِيثٍ أَلْفُ بَابٍ(2)پیامبر (صلی الله علیه و آله) هزار حدیث برای من بیان کرد که از هر حدیث، هزار باب دیگر گشوده میشد».
فخر رازی در تفسیر کبیر خود ذیل آیه: (إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْراهِيمَ وَآلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِين)(3)میگوید:
قال علیّ: «عَلَّمَنِی رَسُولُ اللَّهِ ألفَ بَابٍ مِنَ العِلمِ وَاستَنبَطتُ مِن کُلِّ بَابٍ ألفَ بَابٍ»(4)علی (علیه السلام) فرمود: «پیامبر خدا هزار باب از علم به من آموخت که از هر بابی هزار باب
دیگر برداشت کردم».
این دو روایت، نمونهای از روایات متعددی است که از شیعه و سنی در این باره نقل شده است.
روایات شیعه درباره اینکه حضرت علی (علیه السلام) پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله) ، اعلم و افضل همه مردم بود و کسی از نظر علمی با آن حضرت برابری نمیکرد، از اندازه بیرون است؛ اما در کتب اهلتسنن نیز روایات زیادی وجود دارد که برای نمونه به چند مورد اشاره میکنیم:
ترمذی از حضرت علی (علیه السلام) نقل کرده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «أنَا دَارُ الحِکمَةِ وَعَلِیٌّ بَابُهَا(1)من خانه حکمتم و علی درِ آن خانه است».
ابنسعد از سلیمان احمسی و او از پدرش نقل کرده است که حضرت علی (علیه السلام) فرمود:
وَاللَّهِ مَا نَزَلَتْ آيَةٌ إِلَّا وَقَدْ عَلِمْتُ فِيمَا نَزَلَتْ- وَأَيْنَ نَزَلَتْ وَعَلَى مَنْ نَزَلَتْ- إِنَّ رَبِّی تَعَالَى وَهَبَ لِی قَلْباً عَقُولًا وَلِسَاناً طَلْقاً(2)به خدا سوگند، آیهای نازل نشده مگر آنکه دانستم درباره چه و بر که نازل شده است. همانا پروردگارم به من قلبی عاقل و زبانی گویا بخشیده است.
سَلُونِی عَنْ كِتَابِ اللَّهِ فَإنّه لَيسَ مِنْ آيَةٍ إِلَّا وَقَد عَرَفتُ بِلَيْلٍ نَزَلَتْ أَوْ بِنَهَارٍ، فِی سَهْلٍ أَمْ فِی جَبَل(3)معانی قرآن را از من بپرسید، همانا آیهای نیست مگر اینکه میدانم شب نازل شده یا روز، روی زمین یا در کوه.
از علی (علیه السلام) سؤال کردم: «چرا شما بیش از همه، از پیامبر (صلی الله علیه و آله) حدیث میدانید؟» فرمود: «إنِّی کُنتُ إذَا سَألتُهُ أنبَأنی وَإذَا سَکَتُ إبتَدَأنِی(1)من به گونهای بودم که اگر از پیامبر (چیزی را) سؤال میکردم پاسخ میداد و هرگاه سکوت می کردم، آن حضرت برایم سخن میگفت».
ماست».
پیامبر
اکرم، حضرت علی را به یمن فرستاد. در آنجا گودالی بود که در آن شیر درندهای را نگهداری میکردند. یک نفر داخل گودال افتاد و در حال افتادن، به شخص دیگری که بالای گودال بود چسبید و او را نیز پایین کشید. دومی هم به شخص سوم و سومی نیز به شخص چهارم چسبید و هر چهار نفر داخل گودال افتادند و شیر همه آنها را مجروح کرد و کشت. اقوام آن چهار نفر به روی یکدیگر اسلحه کشیدند و آماده جنگ شدند. حضرت امیر فرمود: «من میان شما قضاوت میکنم که با دیه رضایت دهید و دست از جنگ بردارید و اگر قضاوت مرا قبول نکردید، نزد پیامبر بروید و به هرچه ایشان فرمودند عمل کنید».
فَقَضَی لِلأوَّلِ رُبعَ الدِّیَةِ وَلِلثَّانِی ثُلثَ الدِّیَةِ وَلِلثَّالِثِ نِصفَ الدِّیَةِ وَلِلرَّابِعِ دِیَةً کَامِلَةً(3)پس، برای اولی یکچهارم دیه، برای دومی یکسوم دیه، برای سومی نصف دیه و برای چهارمی دیه کامل حکم کرد. آنها پس از قضاوت حضرت علی، اختلاف پیدا کردند و خدمت پیامبر اکرم آمدند. حضرت رسول قضاوت حضرت علی را صحیح دانست و فرمود: «طبق آن عمل کنید».
فِیهَا أَبُوالحَسَن(1)عمربنخطاب در مشکلی که علی (علیه السلام) در آن حضور نداشت، به خدا پناه میبرد».
آنچه گفته شد بعضی از روایاتی بود که اهلتسنن درباره علم حضرت علی نوشتهاند. با توجه به آیه شریفه: (يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ)(2)خداوند کسانی را که ایمان آوردهاند و دانشمندانتان را درجاتی بالا میبرد»، مقدّمکردن دیگران بر کسی که خدا او را بالا برده، کاری قبیح و ناپسند است.
قال الله العظیم:
(وَمَا
مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرينَ)(3)
ترجمه: محمد جز فرستاده خدا نیست و پیش از او نیز فرستادگانی بودند (که از دنیا رفتند). آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، به عقب برمیگردید (و ایمان و عمل صالح را از دست میدهید؟) هرکس به عقب برگردد هرگز به خدا ضرری نمیزند و بهزودی خداوند شاکران (و ثابتقدمان) را پاداش خواهد داد.
شأن نزول
در جنگ احد، زمانی که جنگ بسیار شعلهور بود، صدایی بلند شد و یک نفر گفت: «محمد را کشتم». این مصادف با زمانی بود که سنگی بهسوی پیامبر (صلی الله علیه و آله) رها شد و پیشانی و دندان آن
حضرت را شکست و لب پایینش را شکافت و خون، صورت ایشان را فراگرفت. دشمن میخواست پیامبر را شهید کند، ولی مصعببنعمیر (که از پرچمداران سپاه اسلام بود)، از آن حضرت دفاع کرد که منجر به شهادتش شد. دشمن از شباهت مصعب با پیامبر (صلی الله علیه و آله) سوءاستفاده کرد و خبر شهادت پیامبر (صلی الله علیه و آله) را به گوش لشکریان رساند. انتشار این خبر در روحیه مشرکان اثری مثبت گذاشت و در مقابل، میان مسلمانان تزلزل و ضعف پیدا شد؛ بهصورتی که بعضی بهسرعت از میدان جنگ خارج شدند و بعضی دیگر، در این فکر بودند که از دین اسلام خارج شوند و به بت پرستان پناه ببرند. اما اقلیّتی فداکار و ثابت قدم، همچون علی (علیه السلام) ، ابودجانه و طلحه، با استقامت ایستاده بودند و دیگران را نیز به استقامت دعوت میکردند. انسبننفر به میان مسلمانان آمد و گفت: «ای مردم، اگر محمد کشته شد، خدای محمد کشته نشده است. بجنگید و در راه هدفی که پیامبر داشت، تا مرز شهادت پیش بروید» و خودش به دشمن حمله کرد. در این هنگام، معلوم شد که پیامبر (صلی الله علیه و آله) شهید نشده و زنده است و خبر شهادت ایشان، توطئه دشمن بوده است. در اینجا آیه فوق در نکوهش گروه اول نازل شد.(1)
تفسیر
اسلام در مسائل اعتقادی و ارزشی، با وابستگی فردی کاملاً مخالف است؛ زیرا پس از تشخیص حقیقت و اعتقاد صحیح، انسان باید تا آخرین نفس در راه عقیده خود بایستد و از هدف مقدس خود دفاع کند. بر فرض، پیامبر (صلی الله علیه و آله) در این جنگ شهید شده بود، وظیفه مسلمانان مبارزه با کفر و شرک بود تا زمانی که به پیروزی یا شهادت برسند.
فردگرایی، از آفات بزرگی است که اعتقاد و ایمان را تهدید میکند؛ زیرا با ازدسترفتن آن فرد، عقیده و راه حق نیز از بین خواهد رفت؛ حتی اگر آن فرد شخصیتی مانند پیامبر اکرم باشد. رهبران راستین با تفکر فردگرایی مبارزه میکردند و خود را خدمتکار معرفی میکردند تا با رفتن آنها، فرد دیگری پرچم را به دست گیرد و در راه هدف مقدس تلاش کند. قرآن نیز با فردگرایی
1) . خلاصه از تفاسیر مجمع البیان و نمونه.
به مبارزه برخاسته است و میفرماید: «محمد تنها فرستاده خداست. پیش از او نیز فرستادگانی وجود داشتند که از دنیا رفتند. آیا اگر او بمیرد یا کشته شود، شما باید به (عقیده باطل) قبل خود برگردید؟ (أَفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ). سپس، میفرماید: «اگر شما به عقیده باطل قبلی خود برگردید، هیچ ضرری متوجه خداوند متعال نمیشود؛ بلکه خودتان دچار هلاکت و بدبختی خواهید شد».
گر جمله کائنات کافر گردند
بر دامن کبریاش ننشیند گرد
در تفاسیر مجمع البیان و نمونه در ذیل آیه بالا، از امامباقر (علیه السلام) چنین نقل شده است:
علی8 در جنگ احد، 61 زخم برداشت و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به امسلیم و امعطیه دستور داد که آن حضرت را معالجه کنند؛ ولی مدتی نگذشت که آنها با نگرانی خدمت پیامبر رسیدند و عرض کردند: «وضعیت بدن حضرت علی (علیه السلام) بهگونهای است که ما هر زخمی را میبندیم، زخمی دیگر گشوده میشود. زخمهای تن او آنقدر زیاد است که ما از حیات او نگرانیم». پیامبر (صلی الله علیه و آله) و جمعی از مسلمانان برای عیادت، به منزل حضرت علی (علیه السلام) وارد شدند. پیامبر با دست خود بدن او را مسح کرد و فرمود: «کسی که در راه خدا اینگونه سختی ببیند، به آخرین درجه وظیفه خود عمل کرده است». زخمهایی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) به آنها دست کشید (بهصورت اعجاز)، زود التیام یافت. حضرت علی (علیه السلام) در این هنگام گفت: «خدا را سپاس که توانستم استقامت کنم و به دشمن پشت نکردم». خداوند متعال در دو آیه، به مجاهدتهای ایشان و مجاهدان نمونه جنگ احد اشاره کرده، میفرماید: (وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرينَ)؛ خداوند بهزودی پاداش شاکران را خواهد داد» و در آیه بعد نیز میفرماید: (وَسَنَجْزِی الشَّاكِرين)؛ ما بهزودی پاداش شاکران را خواهیم داد».(1)
مصیبت بزرگ، یعنی وفات خاتمالانبیا (پدر معنوی مسلمانان عالم) در روز دوشنبه، بیستوهشتم صفر سال یازدهم هجری در 63سالگی و در مدینه منوره اتفاق افتاد.
1) . تفسیر نمونه، ج3، ص118؛ مجمع البیان، ذیل آیه.
در آن روزی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) با حالت ضعف و بیماری، چشمان خود را باز کرد و به دخترش، فاطمهزهرا (سلام الله علیها) ، که گریه و نوحهگری میکرد، فرمود: «دخترم، این آیه را بخوان: (وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ)؛ محمد، جز فرستاده خدا نیست و پیش از او نیز فرستادگانی بودند (که از دنیا رفتند). آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود، به عقب برمیگردید؟»
در این هنگام، فاطمهزهرا (سلام الله علیها) گریهای طولانی کرد. پیامبر (صلی الله علیه و آله) به او اشاره کرد که نزدیکتر بیا. فاطمه (سلام الله علیها) نزد پدر رفت. پیامبر اکرم سخنی آهسته در گوش او فرمود که حضرت زهرا خرسند شد. سپس، جان رسول خدا قبض شد. وقتی از حضرت فاطمه سؤال کردند: «پیامبر به شما چه فرمود که موجب خرسندی شما شد؟» فرمود: «پیامبر به من خبر داد من نخستین کسی هستم که از اهلبیت او به او ملحق میشوم و اندکی بعد از وفات او به او ملحق خواهم شد. این خبر باعث خرسندی من شد».(1)
بنا بر نقل تاریخ در جنگ خیبر، زنی یهودی با کتف گوسفند غذایی تهیه و آن را مسموم کرد و برای پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرستاد. آن حضرت در ابتدای خوردن، متوجه مسمومیت غذا شدند و از آن غذا دست کشیدند ولی، آن غذای مسموم بر بدن مبارکش اثر گذاشت و سرانجام پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر اثر آن مسمومیت، بستری شدند و رحلت کردند.
لحظات آخر عمر پیامبر (صلی الله علیه و آله) ، حضرت علی (علیه السلام) در کنار بستر آن حضرت بود. پیامبر اکرم، حضرت علی را بهطرف خود کشاند و او را زیر روپوشی که داشت برد و مدتی طولانی با ایشان گفتگو کرد تا آنکه روح از بدنش جدا شد. آنگاه حضرت علی (علیه السلام) از زیر روپوش خارج شد و فرمود:
أَعْظَمَ اللَّهُ أُجُورَكُمْ فِی نَبِيِّكُمْ فَقَدْ قَبَضَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ فَارْتَفَعَتِ الْأَصْوَاتُ بِالضَّجَّةِ وَ
1) . ارشاد مفید، به نقل سوگنامه آلمحمد، ص20.
الْبُكَاء(1)خداوند به شما در سوگ پیامبرتان پاداشی بزرگ عنایت کند، خداوند او را نزد خود برد.
هنگامی که حضرت علی (علیه السلام) این سخن را گفت، صدای ضجه و گریه از خانه برخاست. امیرالؤمنین، بدن مطهر پیامبر (صلی الله علیه و آله) را غسل داد و چهره منور او را باز کرد و در حالی که سیل اشکهایش جاری بود، فرمود:
پدر و مادرم فدای تو باد، با مرگ تو رشته نبوت و وحی الهی و اخبار آسمانها قطع شد. اگر ما را به شکیبایی در برابر ناگواریها دعوت نفرموده بودی، آنچنان در فراقت اشک میریختم که سرچشمه اشک را میخشکاندم.
نخستین کسی که بر جسد پیامبر (صلی الله علیه و آله) نماز خواند، امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود و سپس، یاران بر آن حضرت نماز خواندند و این مراسم تا روز سهشنبه ادامه یافت.(2)
امیرمؤمنان (علیه السلام) فرمود:
پیامبر
در حالی که سرش روی شانه من بود، میفرمود: «الصَّلاةُ الصَّلاةُ؛ نماز را، نماز را فراموش نکنید». آن بزرگوار در موارد مختلف، سفارش قرآن و اهلبیت خود را میکرد، چنانچه در حدیث ثقلین نیز تأکید فرموده است.
ابنحجر عسقلانی میگوید:
پیامبر (صلی الله علیه و آله) (در روزهای آخر عمر)، هنگامی که اصحاب و یاران در کنار بستر او بودند، به آنها رو کرد و فرمود: «ای مردم، اجل من فرارسیده است و بهزودی از میان شما میروم.
آگاه باشید که در میان شما کتاب خدا و عترت و اهلبیت خود را باقی میگذارم. سپس، دست علی (علیه السلام) را بالا برد و فرمود: «هَذَا عَلَیٌّ مَعَ القُرآن وَالقُرآنُ مَعَ عَلِیٍّ لا یَفتَرِقَان؛ علی با قرآن و قرآن با علی همراه است. هرگز میان این دو (تا روز رستاخیز) جدایی نیست».(3)
ابنحجر عسقلانی در صفحه 136 کتاب الصواعق المحرقة مینویسد: «پیامبر (صلی الله علیه و آله) توجه
مردم را در موارد مختلف، به همراهی کتاب و عترت جلب کرده است؛ مواردی مانند روز عرفه، روز غدیر، بازگشت از طائف و حتی روزهای آخر عمر و در بستر بیماری».
بنا بر نقل جمعی از علما و مورخان، شهادت امامحسنمجتبی (علیه السلام) در سال 50 هجری و در روز بیستوهشتم صفر اتفاق افتاده است(1)
(در میان شیعیان این قول، نسبت به قول هفتم صفر، شهرت بیشتری دارد).
اماممجتبی بهدستور معاویه و توسط جعده، همسر نالایق خود، شهید شد. معاویه به جعده وعده داد که اگر به حسن (علیه السلام) زهر بدهی تو را به همسری فرزندم، یزید، درمیآورم. سپس، سمی قوی (بهنام سم آبکی) و صدهزار درهم برای او فرستاد. جعده نیز قبول کرد. اماممجتبی (علیه السلام) روزه بود. هنگام افطار آن سم را در ظرف شیر ریخت و ظرف را نزد امام گذاشت. امام آن را نوشید و همان وقت احساس مسمومیت کرد و جعده را نفرین کرد و فرمود: «مرا کشتی، خدا تو را بکشد. به خدا سوگند، به آرزویت نمیرسی و خداوند تو را رسوا خواهد کرد». دعای آن حضرت مستجاب شد. بنا بر نقل مرحوم مفید، جعده پس از شهادت امام نزد معاویه آمد و گفت: «بنا بر وعده، مرا همسر یزید کن»(2).
معاویه گفت: «دور شو، زنی که شایستگی همسری حسنبنعلی را نداشته باشد، برای پسر من نیز شایسته نخواهد بود». امامحسن (علیه السلام) پس از دو روز مسمومیت به شهادت رسید.(3)
جناده بنابیامیه روایت کرده است:
در بیماری امامحسن (علیه السلام) (که در آن بیماری به شهادت رسید) به خدمت او رفتم. دیدم مقابل ایشان تشتی گذاشتهاند و لختههای خون (در اثر مسمومیت) در آن تشت میریزد. عرض
کردم:
«ای مولای من، چرا خود را معالجه نمیکنی؟»
فرمود: «ای بنده خدا، با چه میتوان مرگ را معالجه کرد؟» گفتم: «إنَّا لِلَّهِ وَإنَّا إلَیهِ رَاجِعُونَ». پس، به من توجه کرد و فرمود: «رسول خدا به ما خبر داد که بعد از او، دوازده جانشین و امام خواهد بود که یازده تن از آنان از فرزندان علی و فاطمه هستند و همه آنها یا کشته میشوند یا مسموم».
فرصت را غنیمت شمردم و عرض کردم: «مرا موعظه بفرمایید». حضرت فرمود: «اسْتَعَدَّ لِسَفَرِكَ وَحَصِّلْ زَادَكَ قَبْلَ حُلُولِ أَجَلِكَ؛ خود را برای سفر آخرت آماده کن و قبل از رسیدن مرگ، زاد و توشه خود را تهیه کن. وَاعْلَمْ أَنَّهُ تَطْلُبُ الدُّنْيَا وَالْمَوْتُ يَطْلُبُكَ؛ بدان تو بهسوی دنیا میروی ولی، مرگ (بهتدریج) بهسوی تو میآید. وَلَا تَحْمِلْ هَمَّ يَوْمِكَ الَّذِی لَمْ يَأْتِ عَلَى يَوْمِكَ الَّذِی أَنْتَ فِيهِ؛ غصه روزی را که هنوز نیامده است در روزی که در آنی، مخور. وَاعْلَمْ أَنَّكَ لَا تَكْسِبُ مِنَ الْمَالِ شَيْئاً فَوْقَ قُوتِكَ إِلَّا كُنْتَ فِيهِ خَازِناً لِغَيْرِكَ؛ بدان ثروتی که بیش از روزی و نیاز تو باشد (و برای بهدستآوردن آن تلاش کنی)، بهرهای برایت ندارد و تو انباردار دیگرانی. وَاعْلَمْ أَنَّ فِی حَلَالِهَا حِسَابٌ وَفِی حَرَامِهَا عِقَابٌ وَفِی الشُّبُهَاتِ عِتَابٌ، فَأَنْزِلِ الدُّنْيَا بِمَنْزِلَةِ الْمَيْتَةِ خُذْ مِنْهَا مَا يَكْفِيكَ، فَإِنْ كَانَ ذَلِكَ حَلَالًا كُنْتَ قَدْ زَهِدْتَ فِيهَا، وَإِنْ كَانَ حَرَاماً لَمْ تَكُنْ قَدْ أَخَذْتَ مِنَ الْمَيْتَةِ، وَ إِنْ كَانَ الْعِتَابَ فَإِنَّ الْعِقَابَ يَسِيرٌ؛ بدان که در مال حلال دنیا حساب است و در حرام آن عذاب و در شبهههایش سرزنش. دنیا را همانند مردار فرض کن و بهاندازه کفایت از آن بردار که اگر حلال باشد در آن زهد ورزیدهای و اگر حرام باشد، گناه و مسئولیتی در آن متوجه تو نباشد؛ زیرا به اندازهای که از مردار میگیرند گرفتهای و اگر سرزنشی باشد، کم است. وَاعْمَلْ لِدُنْيَاكَ كَأَنَّكَ تَعِيشُ أَبَداً، وَاعْمَلْ لآخِرَتِكَ كَأَنَّكَ تَمُوتُ غَداً؛ برای دنیای خود چنان کار کن که گویا همیشه زندهای و برای آخرت خود چنان که گویا فردا از دنیا میروی. وَإِذَا أَرَدْتَ عِزّاً بِلَا عَشِيرَةٍ وَهَيْبَةً بِلَا سُلْطَانٍ فَاخْرُجْ مِنْ ذُلِّ مَعْصِيَةِ اللَّهِ إِلَى عِزِّ طَاعَةِ اللَّهِ عَزَّ وَجَل؛ و اگر میخواهی بدون (کمک) اقوام عزیز باشی و بدون جاه و مقام، هیبت و شکوه داشته باشی، از خواری نافرمانی خداوند متعال بیرون شو و به عزت اطاعت از او بپیوند».
آن حضرت همچنان به موعظه ادامه داد تا آنکه نفَس مقدسش قطع و رنگش زرد شد. در
این هنگام امامحسین (علیه السلام) و اسودبنابیالاسود وارد شدند. امامحسین (علیه السلام) برادر بزرگوار خود را در بر گرفت؛ سر مبارک و میان دو دیدهاش را بوسید و با یکدیگر رازهای بسیاری گفتند. اسود گفت: «إنّا لِلَّهِ وَإنَّا إلَیهِ رَاجِعُونَ». گویا او خبر فوت امامحسن (علیه السلام) را فهمید. پس، امامحسن (علیه السلام) برادرش را وصی خود کرد و اسرار امامت و ودایع خلافت را به او سپرد و روح مقدسش به ریاض جنان پرواز کرد.(1)
ابنعباس میگوید:
وقتی امامحسن (علیه السلام) به عالم بقا رحلت کرد، امامحسین (علیه السلام) من و بعضی از اصحاب را طلبید و بدن مطهر حضرت را غسل داد و خواست درب روضه منوره حضرت رسول را بگشاید تا برادر را در روضه دفن کند که مروان و آلابیسفیان و فرزندان عثمان جمع شدند و جلوگیری کردند و گفتند: «عثمان، مظلومانه کشته شد و در بقیع دفن شده است، حسن (علیه السلام) نیز نباید در کنار رسول خدا دفن شود». امامحسین (علیه السلام) فرمود: «به حق خدای کعبه حسن، فرزند علی و فاطمه، به رسول خدا و خانه او سزاوارتر از کسانی است که بدون اجازه، وارد خانه او شدهاند (و دفن شدهاند و سخنانی در دفاع از برادر بیان کرد).
بنا بر روایتی، مروان بر قاطر خود سوار شد و نزد عایشه رفت و گفت: «حسین (علیه السلام) میخواهد
برادر خود را کنار پیامبر دفن کند. بیا و جلوگیری کن». او گفت: «چگونه جلوگیری کنم؟» مروان از قاطر پیاده شد و او را سوار کرد و نزد قبر رسول خدا آورد و با فریاد و تحریک بنیامیه گفت: «مگذارید حسن را کنار پیامبر دفن کنند».
ابنعباس
میگوید:
ناگهان سروصدا بلند شد و دیدم آثار شر و فتنهگری ظاهر شد. وقتی دقت کردیم دیدیم او «عایشه» است. هنگامی که نگاهش بر من افتاد، مرا به جلو خواند و گفت: «یابنعباس، شما جرأت پیدا کردید و هر روز مرا آزار میدهید. میخواهید کسی را داخل خانه من دفن کنید که او
1) . بحار الانوار، ج44، ص138؛ منتهی الامال، فصل چهارم، احوالات امام حسن (علیه السلام) .
را دوست نمیدارم». من گفتم: «ای وای، یک روز بر شتر سوار میشوی (در جنگ جمل) و روزی دیگر بر قاطر و میخواهی نور خدا را خاموش کنی و با دوستان خدا بجنگی و بین پیامبر و دوستانش فاصله بیاندازی».(1)
شرح این ماجرا را علامه مجلسی در بحارالانوار (ج44، ص154) در مناظره فضّالبنحسن با ابوحنیفه بیان کرده است.
در این هنگام آن زن، نزد قبر پیامبر اکرم آمد و خود را از قاطر به زیر انداخت و فریاد زد: «به خدا سوگند، تا یک مو در سر من است، نمیگذارم حسن را در اینجا دفن کنید» و بنا بر نقلی دیگر، جنازه آن حضرت را تیرباران کردند، بهصورتی که هفتاد تیر از جنازه آن حضرت بیرون کشیدند. بنیهاشم خواستند دست به شمشیر ببرند و بجنگند که امامحسین (علیه السلام) فرمود: «شما را به خدا سوگند میدهم که وصیت برادرم را پایمال نکنید و خونی ریخته نشود». امامحسن به برادرش، امامحسین، وصیت کرده بود که: «ای برادر، به حق خویشاوندی، تو را قسم میدهم که اگر آن زن از دفن من در کنار رسولالله جلوگیری کرد (با آنکه خانه پیامبر میراث خانواده ماست)، نگذار قطرهای خون ریخته شود تا پیامبر را ملاقات کنم و از آنچه از مردم کشیدم، نزدش شکایت برم. مرا در بقیع، نزد مادرم فاطمهبنیاسد، دفن کنید». پس، امامحسین (علیه السلام) به بنیامیه خطاب کردند: «اگر وصیت برادرم نبود، میدیدید که چگونه برادرم را نزد پیامبر دفن میکردم و بینیهای شما را به خاک میمالیدم».
سپس، جنازه را برداشتند و بهسوی بقیع بردند و نزد جده او دفن کردند.(2)
1) . و در نقلی آمده که ابنعباس گفت: «یَوماً تَجَمَّلتِ وَیَومُ تَبَغلَّتِ وَ إن عِشتِ تَفیَّلتِ؛ یک روز بر شتر سوار میشوی و یک روز بر قاطر و در آینده ممکن است بر فیل سوار شوی (برای فتنه دیگر)» که ابنحجاج بغدادی همین مضمون را در شعرش گفته است: یا بنت ابیبکر – لاکان و لاکُنتِ – لَک التِّسعُ مِن الثّمنُ – و بِالکُلِّ تَمَلَّکتِ – تَجَمَّلتِ تَبغَّلتِ وَ إن عِشتِ تَفَیَّلتِ؛ یعنی با وجود فرزند حضرت رسول (فاطمهزهرا)، یکهشتم از خانۀ پیامبر (صلی الله علیه و آله) حق ارث زنان پیامبر میشود و این یکهشتم بین نه زن پیامبر تقسیم میشود؛ یعنی سهم عایشه یکنهم از یکهشتم میشود که با توجه به مساحت کم خانه، این مقدار چند وجب بیشتر نمیشود و عایشه و حفصة پدران خود را بدون اجازه در خانۀ پیامبر دفن کردهاند. بعد عایشه میگوید: «چرا میخواهید حسن را در خانۀ من دفن کنید؟»
2) . بحار الانوار، ج44، ص153 و منتهی الامال.
از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) روایت شده است که فرمود:
چون فرزندم حسن را به زهر جفا شهید کنند، ملائکه آسمانهای هفتگانه برای او گریه کنند.
وَ يَبْكِيهِ كُلُ شَیْءٍ حَتَّى الطَّيْرُ فِی جَوِّ السَّمَاءِ وَالْحِيتَانُ فِی جَوْفِ الْمَاءِ؛ و هرچیزی برای او گریه میکند، حتی مرغان در آسمان و ماهیان در آب. فَمَنْ بَكَاهُ لَمْ تَعْمَ عَيْنُهُ يَوْمَ تَعْمَى الْعُيُونُ؛ هرکس بر او بگرید، چشمش نابینا نشود، روزی که چشمها نابینا میشوند. وَ مَنْ حَزِنَ عَلَيْهِ لَمْ يَحْزَنْ قَلْبُهُ يَوْمَ تَحْزَنُ الْقُلُوبُ؛ و هرکس در مصیبت او اندوهناک شود، دلش غمگین نشود، روزی که دلها محزون میشوند. وَ مَنْ زَارَهُ فِی بَقِيعِهِ ثَبَتَتْ قَدَمُهُ عَلَى الصِّرَاطِ يَوْمَ تَزِلُّ فِيهِ الْأَقْدَام؛ و هرکه او را در بقیع زیارت کند، قدمش بر صراط ثابت بماند، روزی که قدمها بر آن لرزان است.(1)
بنا بر مشهور و نقل ابناثیر و طبرسی، امام هشتم حضرت علیبنموسیالرضا (علیه السلام) در 55سالگی و در محله سناباد نوقان مشهد، توسط مأمون عباسی به شهادت رسید. حضرت احمدبنموسی، برادر امامرضا (علیه السلام) ، پس از اطلاع از شهادت برادرش با همراهی سههزار نفر (و به روایتی دیگر، دوازدههزار نفر) برای انتقام از مأمون قیام کرد و عازم مرو شد. اما در شیراز، بین او و سپاهیان حاکم عباسی جنگی درگرفت و سرانجام، در این دیار به شهادت رسید.(2)
مدت امامت ایشان بیست سال (از سال 183 تا 203 قمری) بود که هفده سال آن را در مدینه و سه سال آخر را در خراسان به سر برد. از امامجواد (علیه السلام) روایت شده است که فرمود:
علت ملقبشدن حضرت علیبنموسی (علیه السلام) به «رضا» در میان امامان (با آنکه همه آنها موردپسند و رضایت خدا و رسول بودند)، این است که همان طور که موافقان و دوستان از او
خشنود بودند، مخالفان و دشمنان نیز او را میپسندیدند
و از او راضی بودند.(1)
قبل از ادامه مبحث، به آیاتی که با شرح حال ایشان ارتباط دارد و میتوان از نکات اخلاقی آن استفاده کرد، اشاره میکنیم. قال الله تبارک و تعالی:
(إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِما أَراكَ اللَّهُ وَلا تَكُنْ لِلْخائِنينَ خَصيماً يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَلا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّهِ وَهُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضىٰ مِنَ الْقَوْلِ وَ كانَ اللَّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحيطاً)(2)
ترجمه: یقیناً این کتاب را به حق بر تو نازل کردیم تا با آنچه خدا به تو آموخته است، در میان مردم داوری کنی و حمایتگر خائنان مباش. (خائنان خیانت خود را) از مردم پنهان میکنند،
ولی نمیتوانند از خدا پنهان کنند و خدا با آنان بود، هنگامی که در مجالس شبانه، سخنانی میگفتند که خدا راضی نبود و خدا به آنچه انجام میدهند (آگاهی و) تسلط دارد.
شأن نزول
طایفه معروفی بهنام «بنیابیرق» بودند که سه برادر از این طایفه، «بُشر»، «بَشیر» و «مُبَشِّر» نام داشتند. بشیر به خانه مسلمانی به نام «رُفاعه» دستبرد زد و شمشیر، زره و مقداری مواد غذایی دزدید. پسر برادرش به نام «قتاده» که از مجاهدان بدر بود، ماجرا را خدمت پیامبر اکرم عرض کرد؛ ولی برادرانش یکی از مسلمانان بهنام «لبید» را که در خانه آنها زندگی میکرد، متهم کردند. در تفسیر مجمع البیان جمِلهِ «هنگامی که در مجالس شبانه، سخنانی میگفتند که خدا راضی نبود» را اشارهای دانسته است به سخنان سارق که در جلسه شبانه با برادرانش تصمیم گرفتند لبید یا یک یهودی را به سرقت متهم کنند.
برادران سارق که متوجه شدند پیامبر (صلی الله علیه و آله) از ماجرا مطلع شده است، یکی از سخنوران طایفه خود را با جمعی، برای شهادت دروغ، خدمت پیامبر اکرم بردند تا «قتاده» را متهم سازند. پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر اساس وظیفه عمل به ظاهر، شهادت این گروه را پذیرفت و «قتاده» را سرزنش کرد. «قتاده» از این ماجرا بسیار ناراحت شد. آیات فوق برای تبرئه این مرد بیگناه و سرزنش
خائنان واقعی نازل شد.
نکته 1
پیامبر (صلی الله علیه و آله) اگر اراده میکرد، میتوانست با قدرت ولایت از حقیقت مطلع شود؛ ولی قرار نیست همه کارهای این دنیا بهصورت غیرطبیعی و با علم نبوت انجام شود. لذا پیامبر بر اساس موازین فقهی و ادای شهادت شهود عمل کردند؛ مانند حاکمی که باید بر اساس دلیل ظاهر حکم کند، چه با واقعیت تطبیق کند چه نه. اما این باعث نمیشود که صاحب حق از حق خود در واقع محروم شود و متجاوز باید حق را به صاحبش برگرداند. داوری طبق دلیل ظاهر، حق واقعی را تغییر نمیدهد.
از پیامبر اکرم روایت شده است که فرمود:
إنَّمَا أنَا بَشَرٌ وَإنَّکُم تَختَصِمُونَ إلَیَّ وَلَعَلَّ بَعْضَكُمْ یَکُونُ الحَسَن بِحُجَّتِهِ مِن بَعضٍ فَأقضِی بِنَحوِ مَا أَسْمَعُ، فَمَن قَضَيْتُ لَهُ مِنْ حَقِّ أخِیهِ شَیئاً فَلا یَأخُذهُ فَإنَّمَا أَقْطَعُ لَهُ قِطْعَةً مِنَ النَّار(1)من بشری همانند شما هستم (و مأمور به ظاهرم). شاید بعضی از شما (در مقام داوری) هنگام بیان دلیل، قویتر از بعضی دیگر باشند و من نیز طبق همان دلیل قضاوت میکنم، ولی بدانید داوری من (که طبق ظاهر و دلیل انجام میشود)، حق واقعی (صاحب حق) را تغییر نمیدهد. بنابراین، اگر من به سود کسی (طبق ظاهر) قضاوت کنم و حق دیگری را به او بدهم، نباید آن را بگیرد؛ (زیرا) پارهای از آتش جهنم را در اختیار او قرار دادهام.
نکته 2
همان طور که از آیه 108 برداشت میشود، خداوند متعال از تمام کارها و گفتارهای انسان خبر دارد و بر اعمال او حاضر و ناظر است. (يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَمَا تُخْفِی الصُّدُورُ)(2)(حتی) خیانت چشم و نیت پنهان در سینه را میداند». عالم، محضر خداوند است؛ هیچکس نمیتواند چیزی را از او مخفی نگه دارد و انسان باید به این امر مهم توجه داشته باشد.
اگر این نکته موردغفلت قرار نگیرد، بسیاری از ستمها و خلافها از بین میروند و بهتر
بگوییم، اصلاً به وجود نمیآیند. افرادی که خداوند را نافرمانی و در حق خود و دیگران ستم میکنند، حداقل در آن حالت از یاد خدا غافلاند و توجه ندارند که خداوند کار آنها را میبیند و سخن آنها را میشنود.
در شرح کیفیت شهادت امام هشتم (علیه السلام) توضیح خواهیم داد که مأمون، قاتل امامرضا، با تمام پلیدیاش به این امر توجه کرد و پس از انجام جنایتش در قتل امام، آیه 108 سوره نسا را میخواند: «يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ...» و خود را سرزنش میکرد؛ اما علاقه به مقام و ریاست نمیگذاشت در راه صحیح حرکت کند.
امام هشتم یک بار دیگر هم مورد سوءقصد مأمون قرار گرفته بود، اما خداوند با اعجاز ایشان را حفظ کرد. از هرثمه دیلمی روایت است که:
یکی از غلامان دربار مأمون به نام صبیح دیلمی به من گفت: «ماجرایی شگفتانگیز از قدرت خداوند برایت میگویم، اما مبادا به کسی بگویی که جان من به خطر قرار میافتد». گفتم: «بگو و مطمئن باش». گفت: «شبی مأمون، من و سی نفر از غلامان مخصوص خود را احضار کرد و به ما گفت: "آیا میتوانم به شما اطمینان کنم و کاری بزرگ از شما بخواهم؟" ما اظهار وفاداری و آمادگی کردیم. مأمون راضی نشد و از ما تعهد وفاداری گرفت و ما را سوگند داد که در انجام فرمان و پنهانکردن آن بکوشیم. پس از تعهد ما گفت: "با انجام این کار به هریک از شما ده کیسه طلای مسکوک و ده روستای پردرآمد پاداش میدهم و تا زندهام از حمایت مخصوص من برخوردارید؛ اما هرکدام از شما این راز را آشکار سازد، او را نابود خواهم کرد". سپس، گفت: "این شمشیرهای زهرآلود را بردارید و آماده به خانه علیبنموسی بروید و در هر حالت که بود به او حمله کنید و او را با ضربات شمشیر قطعهقطعه کنید. سپس، شمشیرها را با محل نشستن او پاک کنید و همان جا رها کنید و برگردید و پاداش خود را دریافت کنید».
من با ترس و ناراحتی همراه غلامان به خانه امام رفتیم. وارد اتاق مخصوص ایشان شدیم و
دیدیم آن حضرت به پهلو خوابیده و گویا از سوءقصد ما آگاه است و با چهرهای درخشان، زیر لب دعایی میخواند که ما متوجه نشدیم چه میگوید. من به کناری ایستادم و نگاه کردم،
شمشیر را به پیکر ایشان فرود آوردند. امام لباسی مانند زره که از ایشان محافظت کند، نپوشیده بود. مأموریت ما خاتمه یافت و بدن حضرت پارهپاره و پر از خون شد. شمشیرها را با فراش حضرت پاک کردیم و از خانه خارج شدیم و گزارش کار را به مأمون دادیم و گفتیم: «بدن امام پارهپاره شد. شما میتوانید بروید و از نزدیک ببینید».
بامداد
فردا مأمون برای صحنهسازی و فریب، سر را برهنه کرد و دکمههای لباس خود را مانند عزاداران باز گذاشت و بهسوی منزل امام رهسپار شد و به دروغ گریه میکرد تا خود را بیگناه جلوه دهد. من همراه مأمون بودم. نزدیک حجره مخصوص امام، صدای سخنگفتن به گوشمان رسید. مأمون لرزان و هراسان به من نگاه کرد و گفت: «برو ببین در اتاق چه خبر است». باعجله وارد اتاق شدم و با کمال تعجب دیدم مولایم روی سجاده نشسته و به ذکر خدا مشغول است. بازگشتم و ماجرا را به مأمون خبر دادم. لرزه بر اندام مأمون افتاد و گفت: «خدا شما را لعنت کند که مرا فریب دادید». سپس، بار دیگر به من گفت: «برو ببین خود امام است یا دیگری و برای من خبر بیاور».
مأمون
برگشت و من وارد اتاق امام شدم. حضرت مرا صدا زد. با خوشحالی چهرهام را بر آستانش گذاشتم. عرض کردم: «لبیک مولای من». امام (علیه السلام) در پاسخ من این آیه را تلاوت فرمود: (يُريدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ)(1)کافران میخواهند نور خدا را با دهان خاموش کنند، ولی خداوند نور خودش را تمام میکند، اگرچه کافران نخواهند. برگشتم تا ماجرا را به مأمون بگویم. دیدم بسیار ناراحت وغضبآلود است، گفت: «صبیح تو هستی؟» گفتم: «آری منم». پرسید: «چه کسی را دیدی؟» گفتم: «به خدا قسم، حضرت رضا زنده و سالم نشسته بود و قرآن میخواند». با تعجب دکمههای لباس خود را بست و لباسهای خود را پوشید و گفت: «هرکس از تو سؤال کرد بگو حضرت رضا کسالتی داشت که برطرف شد».
1) . صف، 8.
هرثمه میگوید:
امام (علیه السلام) مرا خواست و سفارش کرد که این ماجرا را برای هرکسی بازگو نکنم و نیز فرمود: «تا وقتی که فرمان خدا و اجل مقرر نرسد، کسی قدرت ندارد کمترین زیانی به من برساند و مأمون کوچکتر از آن است که بدون خواست خدا، بتواند ضربهای به من وارد کند».(1)
امامرضا (علیه السلام) در توجیه نپذیرفتن ولایتعهدی به مأمون فرمود:
پدرم و اجداد گرامیاش نقل کردهاند که: «جدم رسول خدا درباره من فرموده است که من قبل از تو (مأمون) بهوسیله سم به شهادت میرسم و اگر اجازه داشتم میگفتم که قاتل من کیست».(2)
هرثمهبناعین میگوید:
شب از نیمه گذشته بود که از طرف امامعلیبنموسیالرضا (علیه السلام) احضار شدم. شرفیاب شدم و دیدم امام در صحن منزل نشستهاند. مرا نزدیک خود نشاند و فرمود: «توجه کن و گفتههای مرا به خاطر بسپار. اینک وقت آن رسیده که من از جهان فانی به سرای باقی رهسپار شوم، امر خدا را اجابت کنم و به اجداد طاهرینم ملحق شوم. مأمون تصمیم گرفته است مرا مسموم کند و میخواهد مرا با انار و انگور زهر دهد. انگور را بهوسیله رشتهای آغشته به سم که با سوزن در میان انگورها کشیده است به من خواهد خوراند و انار را بهوسیله زهری که در زیر ناخنهای غلامان قرار داده است (ناخنهایی که بلند شدهاند). آنها انار را دانه و به زهر آغشته میکنند و به من میخورانند و به این صورت قضای الهی را اجرا میکنند.
ای هرثمه، آگاه باش وقتی من از دنیا رفتم، مأمون میخواهد بدن مرا غسل دهد (تا جنایت خود را به این وسیله بپوشاند). پیش از آنکه دست به این کار زند او را ببین و بگو: «امام فرمود اگر به بدن من دست بزنی و بخواهی مرا غسل دهی، پیش از عذاب آخرت هلاک خواهی شد و زندگیات پایان خواهد یافت». با این پیام مأمون کنار میرود و تو را تنها میگذارد. ای هرثمه، تو
نیز
اجازه نداری به بدن من دست بگذاری تا آنکه خیمه سفیدی کنار من بر پا خواهد شد. در این هنگام جنازه مرا داخل خیمه ببر و منتظر بمان. مأمون به تو میگوید: «شما شیعیان(1)میگویید جنازه امام را امام بعدی باید غسل دهد. ما اکنون در طوس هستیم و فرزند حضرت رضا، جوادالائمه، در مدینه است. پس چگونه حضرت جواد در طوس حاضر میشود و بدن پدرش را غسل می دهد؟» تو در پاسخ بگو: «ما شیعیان عقیده داریم اگر امام در وطن از دنیا برود، امام بعدی (که حاضر است) آشکارا به غسل و کفن او اقدام میکند، اما اگر امام در غربت و دور از وطن از دنیا برود، امام بعدی بهصورت پنهان و دور از چشم مردم به غسل او اقدام میکند. اکنون که تو پدر را از وطن و فرزندش جدا کردی، امامجواد (علیه السلام) خواهد آمد و دور از چشم مردم و شما به غسل جنازه پدر غریب خود اقدام خواهد کرد».(2)
ای هرثمه، پس از ساعتی خیمه برچیده میشود و جنازه مرا غسلداده و کفنشده در تابوت خواهی دید. جنازه مرا برای دفنکردن حرکت میدهند. مأمون تصمیم میگیرد مرا پشتسر هارون دفن کند و گور هارون را قبله من قرار دهد، اما این کار صورت نخواهد گرفت؛ زیرا هرقدر کارگران بر زمین کلنگ بزنند، حتی بهاندازه ناخنی از زمین کنده نمیشود و خواسته مأمون انجام نمیگیرد. مأمون ناگزیر دستور میدهد قبر مرا پیش روی هارون حفر کنند؛ پس از مقداری خاکبرداشتن، قبر من ساخته و آماده پیدا میشود. آنگاه آبی سفید قبر را فراخواهد گرفت. سپس، ماهی بزرگی پدیدار و غایب میشود و آب بر زمین فرومیرود.(3)
پس از فرورفتن آب
1) . معلوم میشود مأمون شیعه نبوده است؛ چنانکه در کتاب حدیقة الرضویة آمده، مأمون معتزلی و پیرو واصلبنعطا (رئیس معتزله) بوده است.
2) . ماجرای آمدن امامجواد (علیه السلام) از مدینه به طوس در نقل اباصلت آمده که بیان خواهیم کرد.
3) . در روایتی که از اباصلت نقل شده آمده که امام به اباصلت فرموند از طرف بالای قبر نخست رطوبتی پدید میآید. سپس آب فراوان جوشیدن خواهد گرفت. دعایی که به تو یاد میدهم بخوان، آب تمام قبر را میگیرد. ماهیان ریزی پیدا میشوند. قطعه نانی به آنان بخوران. ماهی بزرگی نمودار میشود و آن ماهیان را میبلعد و آب بر زمین فرو میرود. (بعضی جریان ماهی را این طور معنی کردهاند که امام بدین وسیله پیشبینی کردهاند که خلفای بنیالعباس پس از مأمون چون ماهیان ریزی هستند که طعمۀ یکی از سلاطین نیرومند خواهند شد و این پیشبینی به وقوع پیوست؛ یعنی بنیعباس بهوسیلۀ مغول (هلاکوخان) منقرض شدند و حضرت به این موضوع یعنی انقراض بنیعباس اشاره فرموده است. این موضوع در جلد چهارم الوقایع والحوادث ملبوبی شرح داده شده است.
در زمین، جنازه مرا در قبر قرار دهید. بدون ریختن خاک، قبر پر خواهد شد. سپس، امام به من تأکید فرمود که: «مواظب باش گفتار مرا از یاد نبری و در انجام آن کوتاهی نکنی».
هرثمه میگوید:
مأمون
امام را طلبید و بهظاهر از امام استقبال کرد. امام را بوسید و بر تخت خود جای داد. سپس، فرمان داد با انگور و انار از ایشان پذیرایی کنند و بدین وسیله امام را مسموم کرد. نکاتی که امام پیشبینی
کرده بودند (تصمیم مأمون برای غسلدادن امام، پیغامی که از امام به او دادم، برپاشدن خیمه سفید و غسل و کفن امام)، به وقوع پیوست. مأمون گفت: «امام از همه وقایع آگاه بوده و از قدرت ولایت استفاده کرده است». سپس، به من رو کرد و گفت: «پیشبینیهای امام را برای من بازگو کن». من قبول نکردم. او اصرار کرد. ناگزیر، ماجرای انگور و انار مسموم را بیان کردم. چهره مأمون تغییر کرد و زرد و سرخ شد (چون رسوا شد و پرده از جنایت او برداشته شد). هراسان و لرزان گفت: «وای بر من از خدا، وای بر من از رسول خدا، وای بر من...» و یکییکی امامان را نام برد تا امام هفتم. یعنی، وای بر من که با قتل امام هشتم لعن و غضب خدا و پیامبر و امامان را برای خود خریدم. (با این حال، چون حب ریاست و مقام او را کور و کر کرده بود) به من گفت: «مواظب باش که اگر زبان باز کنی و این رازها را بیان کنی، خاندانت را از دست میدهی و تو را خواهم کشت». اما وجدان انسانی مأمون، او را سرزنش میکرد و این آیه را میخواند: (يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَلا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّهِ وَهُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضىٰ مِنَ الْقَوْلِ وَ كانَ اللَّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحيطاً)(1)از مردم (کارهای خلاف خود را) پنهان میکنند، ولی از خداوند (آگاه و قادر) پنهان نمیکنند و خدا با آنان بود (در شبی که پنهانی جلسه گرفتند) و سخنانی گفتند که خدا رضایت نداشت و خدا پیوسته به آنچه انجام میدهید آگاه است.(2)
پیشبینی امام (علیه السلام) درباره شهادت خود، به نقلی دیگر و با کمی تفاوت از اباصلت بیان شده است که برای آگاهی میتوان به منابع تاریخی مراجعه کرد. در اینجا به گوشهای از آن اشاره میکنیم؛ زمانی که امامرضا (علیه السلام) بهوسیله مأمون مسموم شد و به خانه خود برگشت، به اباصلت فرمود: «درهای خانه را ببند». اباصلت طبق دستور امام، درها را بست و امام در اتاق از درد و ناراحتی ناله میکرد.
اباصلت میگوید:
ناگهان
دیدم جوانی شبیه به امامرضا (علیه السلام) با چهرهای ناراحت و اشکبار بهسوی اتاق امام میرود. پیش رفتم و گفتم: «ای جوان کیستی و از کجا وارد شدی؟» فرمود: «من حجت خدا، محمدبنعلی، هستم و از مدینه به طوس آمدهام تا ودایع امامت را دریافت و به غسل و کفن پدر غریبم اقدام کنم». من گفتم: «از مدینه تا طوس راه زیادی است. از طرفی درهای خانه بسته بود، چگونه وارد شدی؟» فرمود: «اباصلت، گویا تو مقام امامت و ولایت را نشناختهای. من به خواست خداوند فرسنگها راه را در یک لحظه پیمودم و خود را به طوس رساندم و با قدرت خداوند، از در بسته وارد شدم». سپس، حضرت جواد وارد اتاق شد. امام هشتم چشم باز کرد، فرزند عزیزش را چون جان شیرین در بر گرفت و پیشانی او را بوسید. مدتی با هم راز گفتند و اسرار امامت را به فرزندش انتقال داد. سپس، امام در حالی که سرش در دامان فرزند بود، از این عالم فانی به جهان باقی شتافت.(1)
امامجواد (علیه السلام) گریان از اتاق بیرون آمد و فرمود: «اکنون پدرم رحلت کرد و من یتیم شدم». گفتم: «خدا به شما اجر دهد و در این مصیبت بزرگ صبر کرامت فرماید». فرمود: «اباصلت برخیز تا به مراسم غسل و کفن جنازه پدرم بپردازیم. برو آب و وسایل غسلدادن فراهم کن». عرض کردم: «اجازه فرمایید از خارج منزل وسایل غسل و تکفین فراهم کنم». فرمود: «احتیاجی به خروج از منزل نیست. در آن اتاق همه لوازم موجود است». با تعجب به آن اتاق
1) . عیون اخبار الرضا و الوقایع والحوادث، ج6، ص168.
رفتم و دیدم همه وسایل لازم، موجود است. آنها را حضور امام آوردم و خواستم در غسل امامرضا (علیه السلام) کمک کنم. فرمود: «اینک به تو نیازی نیست. کسانی هستند که در این کار به من کمک کنند».
در این هنگام چادری برپا شد و حضرت در درون خیمه به امر غسل پرداخت. پس از اتمام غسل، امام مرا خواست و فرمود: «به اتاق برو و کفن و حنوط بیاور». با قدرت ولایت همه را آماده دیدم و آوردم و حضرت بر بدن پدر پوشانید. سپس، به همان ترتیب فرمود: «تابوت در اتاق آماده است، بیاور». آوردم و بدن امام هشتم را در آن قرار داد. ناگهان سقف خانه شکافته شد و تابوت بالا رفت و غایب شد. با تعجب عرض کردم: «یابنرسولالله، اگر اینک مأمون بیاید و جنازه را بخواهد چه جواب دهم؟» فرمود: «تو هنوز با قدرت ولایت آشنا نشدهای و امام را نشناختهای. هر امامی که از دنیا برود باید بهوسیله امام بعدی غسل داده شود. سپس، فرشتگان به زیارت او نائل شوند. اکنون بدن مبارک را به آسمان بردند و بهزودی آن را برمیگردانند.
ناراحت نباش». لحظاتی گذشت. جنازه برگشت و سر جای خود قرار گرفت. آنگاه حضرت فرمود: «درب منزل را به روی مأمون بگشای» و از نظرم غایب شد.(1)
در نوشته ابیالحسنالرضا خواندم: «به شیعیان من خبر دهید که زیارت من نزد خداوند، با هزار مرتبه حج برابر است». راوی میگوید از امام نهم سؤال کردم: «(این حدیث) هزار حج صحیح است؟» امام فرمود: «إِی وَاللَّهِ وَأَلْفَ أَلْفِ حِجَّةٍ لِمَنْ زَارَهُ عَارِفاً بِحَقِّهِ(2)بلی، به خدا قسم، بلکه برابر است با یکمیلیون حج برای کسی که آن حضرت را با معرفت در حقش زیارت کند».
از امامابیجعفر (علیه السلام) سؤال کردم: «جُعِلْتُ فِدَاكَ زِيَارَةُ الرِّضَا أَفْضَلُ أَمْ زِيَارَةُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ (علیه السلام) ؟» قَالَ: «زِيَارَةُ أَبِی أَفْضَلُ، وَذَلِكَ أَنَّ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام)
يَزُورُهُ كُلُّ النَّاسِ وَأَبِی لَا يَزُورُهُ إِلَّا الْخَوَاصُّ مِنَ الشِّيعَةِ»(1)فدایت شوم، زیارت امامرضا (علیه السلام) فضیلت بیشتری دارد یا زیارت اباعبداللهالحسین ابنعلی (علیه السلام) » فرمود: «زیارت پدرم افضل است، برای اینکه همه مردم حضرت اباعبداللهالحسین (علیه السلام) را زیارت میکنند، اما پدرم را تنها شیعیان خاص زیارت میکنند».
آیتالله نوری در دارالسلام نقل میکند:
دو برادر در یزد بودند که یکی عالم و شایسته بود و دیگری ناصالح و به آزار دیگران عادت داشت. برادر شایسته تصمیم گرفت به زیارت علیبن موسیالرضا (علیه السلام) برود. برادرش برای بدرقه او رفت، اما ناگهان او نیز تصمیم گرفت با برادرش همراه شود. بنا بر عادت زشتی که داشت، در کاروان هم به زائران آزار میرساند و هرچه برادرش او را نصیحت میکرد، فایده نداشت. پس از پیمودن چند منزل، بیمار شد و بیماریاش شدت گرفت تا اینکه از دنیا رفت.
برادر
مهربان برای آنکه به برکت امام هشتم بهره و آمرزش نصیب برادرش کند، او را غسل داد و کفن کرد و جنازه او را همراه قافله حرکت داد تا شاید از شفاعت امامرضا (علیه السلام) بهرهای ببرد، اما نگران این بود که کار برادرش با پرونده سیاهی که دارد، به کجا میرسد.
کاروان به مشهد رسید و به حرم مولا، علیبنموسیالرضا (علیه السلام) ، مشرف شدند. جنازه را نیز برای طواف، داخل حرم بردند و پس از طواف به خاک سپردند. پس از یکیدو شب، برادرش را در خواب دید که در باغی باصفا و قصری باشکوه با لباسهای گرانبها ساکن است و قدم میزند. با خوشحالی پیش او رفت و گفت: «برادر، من از کارهای زشت تو نگران بودم و فکر نمیکردم چنین جایگاه و مقامی داشته باشی».
او جواب داد: «درست میگویی. من پس از مرگ بهخاطر کارهای زشتی که داشتم، به عذابی دردناک دچار شدم و در حال سکرات مرگ با رنجی جانکاه روبهرو بودم و با سختی غیرقابلتصوری جان سپردم. تو، برادر مهربان، مرا غسل دادی، کفن کردی، بر استر بستی و
1) . همان.
حرکت
دادی اما، همه برایم عذاب و آتش بود. دو مأمور الهی در حال عذاب و کیفردادن من بودند. آنها با قیافهای ترسناک و وسایلی آتشین مرا میزدند و من هرچه فریاد میزدم که مرا از این حال نجات دهید، کسی به فریادم نمیرسید؛ اما همین که به زمین امن و رحمت مشهد مقدس رسیدم، عذاب از من برداشته شد و مرکب و جایگاه و کفن من بهصورت عادی برگشت و مأموران عذاب از نظرم غایب شدند. جنازه مرا برای طواف وارد حرم کردند. دیدم گویا امام بزرگوار بر فراز ضریح قرار دارند و پیرمردی همانند دربان، کنار درب حرم ایستاده است.
آن
پیرمرد به من گفت: وقتی مقابل حضرت رسیدی، آن حضرت را به کمک بطلب. من چنین کردم، ولی آن حضرت به من اعتنایی نکرد. مرتبه دوم، کمک خواستم، باز هم به من نظری نکردند. بار سوم، پیرمرد دربان به من گفت: بیچاره، اگر به حال زار خود فکری نکنی و جنازهات را از حرم بیرون ببرند، همان عذاب و شکنجه بهسوی تو خواهد آمد. گفتم: چه کنم؟ حضرت نیمنگاهی به من نمیکند و در حق من روسیاه لطفی ندارد. گفت: این بار وقتی خواستی از آن حضرت کمک بخواهی او را به جدهاش، فاطمهزهرا (سلام الله علیها) ، سوگند بده تا لطف و شفاعتی برایت کند. این بار که پیش روی حضرت رسیدم صدا زدم: یابنرسولالله تو را به حق جدت، رسولالله (صلی الله علیه و آله) و به عصمت جدهات، فاطمهزهرا (سلام الله علیها) ، سوگند میدهم نظری به من روسیاه افکن. دیدم امام رئوف مانند کسی که گریه گلویش را گرفته باشد، سر برداشت و با حالتی منقلب فرمود: چه کنم؟ شما با کارهای زشت راه شفاعت را میبندید.
سپس، به آسمان سر بلند کرد. لبهای مبارکش تکان میخورد و زیرلب چیزی میگفت که من متوجه نشدم. بعد از این ماجرا، وقتی جنازه مرا از حرم بیرون آوردند، دیگر از عذاب خبری نبود و شنیدم کسی صدا میزند: هَذَا عَتِیقُالرِّضَا؛ این شخص آزادشده امامرضا (علیه السلام) است. سپس، مرا به این باغ باصفا و جایگاه عالی آوردند؛ زیرا من آزادشده علیبنموسیالرضا (علیه السلام) هستم. من از تو، برادر مهربان و دلسوز، بسیار تشکر میکنم. من میبایست برای کارهای زشت و گناهانم در عذاب الهی میسوختم».(1)
1) . دارالسلام نوری؛ الوقایع والحوارث، ج6، ص211.
شب اول این ماه، «لیلةالمبیت» نام دارد. دشمنان پیامبر (صلی الله علیه و آله) در سیزدهمین سال بعثت، در چنین شبی، تصمیم داشتند آن حضرت را در بستر شهید کنند. پیامبر با دستور الهی و بهقصد هجرت به مدینه، شبانه از شهر خارج و در غار ثور پنهان شد و امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) ، بهجای ایشان در بستر خوابید.(1)سال هجرت آن حضرت، مبدأ تاریخ مسلمانان شد و دگرگونی عظیمی را در جهان اسلام به وجود آورد.
هشتم ماه، بنا بر روایتی معتبر، شهادت امامیازدهم، امام حسن عسکری (علیه السلام) ، در روز هشتم ربیعالاول سال 260 هجری واقع شده و از همان روز، امامت امامدوازدهم (حضرت صاحبالزمان) آغاز شده است.(2)
دهم ماه، ازدواج حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) با خدیجه کبری (سلام الله علیها) در این روز است که (بنا بر نقلی)، حضرت رسول 25ساله و حضرت خدیجه چهلساله بودند.(3)
چهاردهم ماه، روز هلاکت یزیدبنمعاویه (علیه اللعنة) در سال 64 هجری، در 37سالگی. بنا بر نقلی، جنازه او را در منطقه «حوران» دمشق دفن کردند، ولی در حال حاضر اثری از قبر او نیست. برای شرح بیشتر این موضوع، میتوان به کتاب تتمه المنتهی از مرحوم محدث قمی
مراجعه کرد.(1)
شب هفدهم ماه، بنا بر روایات مشهور شیعه، ولادت باسعادت حضرت خاتمالانبیا در مکه و در عامالفیل (مطابق با سال 570 میلادی)، در سحرگاه روز هفدهم (روز جمعه) است.(2)
همچنین، بنا بر نقل سیدبنطاووس، معراج پیامبر (صلی الله علیه و آله) در سال قبل از هجرت، در چنین شبی واقع شده است.(3)
هفدهم ماه، روز ولادت باسعادت امام ششم، حضرت جعفر بن محمد الصادق (علیه السلام) در سال 83 هجری در مدینه طیبه.(4)
قال الله تبارک وتعالی:
(وَمِنَ
النَّاسِ مَنْ يَشْري نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ)(5)و از میان مردم کسی (باایمان و فداکار مانند، علیبنابیطالب (علیه السلام) ) هست که جانش را برای خشنودی خداوند میفروشد و خدا به بندگان مهربان است.
شأن نزول
بنا بر نقل جمع زیادی از مفسران شیعه و سنی، این آیه در شأن حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) نازل شده است.(6)
مفسران نوشتهاند شبی که مشرکان تصمیم گرفته بودند حضرت رسول اکرم را شهید کنند و خانه او را محاصره کردند، پیامبر شبانه از خانه خود خارج شد و به غار ثور رفت و سپس، از مکه
به مدینه هجرت کرد. حضرت علی (علیه السلام) بهجای پیامبر در بسترش خوابید و پارچه سبزی را (برد حضرمی) که مخصوص پیامبر بود، روی خود انداخت.
ثعلبی، مفسر معروف اهلتسنن، نقل میکند:
در این هنگام خداوند متعال به جبرائیل و مکائیل وحی فرستاد که: «من بین شما برادری برقرار کردم و عمر یکی از شما را طولانیتر قرار دادم. کدامیک از شما حاضر است ایثار کند و زندگی دیگری را بر خود مقدم دارد؟» هیچکدام حاضر نشدند. به آنها وحی شد: «اکنون علی (علیه السلام) در بستر پیامبر من خوابیده و آماده است جان خود را فدای او کند (زیرا هر لحظه ممکن بود علی (علیه السلام) بهجای پیامبر (صلی الله علیه و آله) موردحمله قرار گیرد، اما او این کار را با کمال میل پذیرفت). به زمین بروید و حافظ و نگهبان او باشید». وقتی که جبرائیل بالای سر و میکائیل پایین پای حضرت علی نشسته بودند، جبرائیل گفت: «بهبه، آفرین به تو ای علی، خداوند بهواسطه تو به فرشتگان مباهات میکند». در این هنگام بود که آیه فوق نازل شد؛ به همین دلیل، این شب تاریخی «لیلةالمبیت» نامیده شد.(1)
این آیه یکی از بزرگترین دلایل فضیلت حضرت علی (علیه السلام) است که معاویه (دشمن سرسخت آن حضرت) میخواست یک حدیث جعلی بسازد و این آیه را در شأن عبدالرحمنبنملجم (قاتل امام) معرفی کند؛ لذا سمرةبنجندب(2)
را تطمیع کرد تا با گرفتن چهارصدهزار درهم، این حدیث جعلی را بسازد. آن منافق در یک جمعیت عمومی به تحریف قرآن دست زد و گفت: «این آیه در حق ابنملجم نازل شده است، نه حضرت علی».(3)
1) . خلاصه ای از تفاسیر متعدد از آن جمله مجمع البیان، نمونه و...
2) . او در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله) میزیست و سخن پیامبر را در رعایت حق همسایه قبول نکرد. پیامبر درباره او فرمود: «إِنَّكَ رَجُلٌ مُضَارٌّ وَلَا ضَرَرَ وَلَا ضِرَارَ عَلَى مُؤْمِن (فِی الإسلامِ)؛ قطعاً تو مرد زیانزننده (در حق همسایه) هستی و زیانزدن در آیین اسلام نیست.
3) . فروغ ابدیت، ص413.
سران قریش برای مشاوره و رفع مشکلات خود، در محلی بهنام «دارالندوة» جمع میشدند. در سال سیزدهم بعثت که هنوز تعداد مسلمانان مکه بسیار اندک بود، سران قریش در این مکان جمع شدند و تصمیمی خطرناک گرفتند. ابوجهل یا کسی دیگر (و طبق نقلی، شیطان که با ظاهری انسانی در آن جلسه حضور داشت)، پیشنهاد داد از هر قبیله تعدادی شمشیرزن تعیین شوند و شبانه به خانه حضرت رسول حمله کنند و آن حضرت را در بستر قطعهقطعه کنند تا بنیهاشم نتوانند با تمام قبایل بجنگند و در صورت لزوم، دیه قتل پیامبر پرداخت شود. این پیشنهاد از میان پیشنهادهای مختلف پذیرفته شد و شمشیرزنان انتخاب شدند تا مأموریت خود را شبانه انجام دهند.
فرشته وحی بر پیامبر نازل شد و با این آیه، نقشه شوم دشمنان را آشکار ساخت:
(وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللَّهُ وَاللَّهُ خَيْرُ الْماكِرينَ)(1)هنگامی که کافران درباره تو نیرنگ میکردند تا تو را به زندان اندازند یا به قتل برسانند یا (از وطن) بیرونت کنند (و در آینده نیز همیشه درباره تو) نیرنگ میکنند، خداوند نیز (به آنها) نیرنگ میزند و خداوند بهتر نیرنگ آنها را به خودشان برمیگرداند.
پیامبر (صلی الله علیه و آله) مأمور شد بهسوی مدینه (که طرفداران زیادی در آنجا داشت و از قبل در عقبه با آنها بیعت کرده بود) رهسپار شود. برای کورکردن خط تعقیب پیامبر قرار شد شخصی در بستر پیامبر بخوابد تا دشمنان پس از محاصره و جستوجوی خانه آن حضرت، تصور کنند پیامبر در حال استراحت به سر میبرد و از تعقیب او منصرف شوند.
تنها شخصی که حاضر شد بهجای پیامبر (صلی الله علیه و آله) در بستر بخوابد و آن خطر بزرگ را به جان بخرد، علی (علیه السلام) بود. آن حضرت با دستور پیامبر در بستر خوابید و روپوش پیامبر (برد سبزرنگ) را روی خود انداخت. پاسی از شب گذشته بود که چهل شمشیرزن خانه پیامبر را محاصره کردند.
1) . انفال، 30.
پیامبر اکرم شبانه خانه را ترک کرد و( از نظر بعضی مورخین مانند طبرسی) با اعجاز و کرامت بهصورتی که دشمنان او را نبینند، از مقابل آنها بیرون رفت.
بعضی دیگر مانند حلبی معتقدند، پیامبر قبل از غروب و آمدن دشمنان خانه را ترک کرد.(1)
مشرکان با تصمیمی قطعی برای کشتن پیامبر، وارد محل خواب پیامبر شدند که ناگهان حضرت علی (علیه السلام) سر از بالشت برداشت و روپوش سبزرنگ را کنار زد و فرمود: «چه میگویید؟» گفتند: «محمد کجاست؟» فرمود: «مگر او را به من سپرده بودید که از من مطالبه میکنید؟»
به نقل تاریخ، پیامبر سه شب را با ابابکر در غار ثور (که نقطه مقابل مدینه است و دشمن تصور نمیکرد پیامبر در آنجا باشد) سپری کرد.
علت مصاحبت پیامبر (صلی الله علیه و آله) با ابابکر در این تاریخ مبهم است. بعضی میگویند اتفاقی بوده است و پیامبر در راه او را دید و بعضی دیگر میگویند پیامبر در آن شب به خانه ابابکر رفت تا نیمهشب به مخفیگاه خود برود و آنگاه هر دو بهسوی غار ثور رفتند.(2)
افراد خبره و باتجربهای که میتوانستند از روی ردّپا مسیر حرکت را شناسایی کنند، برای یافتن پیامبر استخدام شدند. اعلام شد هرکه مخفیگاه آن حضرت را شناسایی کند، صد شتر جایزه میگیرد.
ابوکرز، قیافهشناس معروف مکه، با شناسایی ردّپای پیامبر تا نزدیکی غار ثور رفت و گفت: «احتمالاً او در غار پنهان شده است». او کسی را مأمور کرد تا به داخل غار برود و خبری بیاورد اما، زمانی که آن شخص به غار رسید (با قدرت خدا)، بر دهانه غار تارهای تنیدهشده عنکبوت و لانه کبوتران و تخمهای آنها را دید؛ لذا گفت ممکن نیست کسی از اینجا عبور کرده و به داخل غار رفته باشد. مشرکان تا سه روز جستوجو کردند، اما پیامبر (صلی الله علیه و آله) را پیدا نکردند و ناامید شدند.
افرادی که در این سه شبانهروز خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله) رسیدند.
حضرت علی (علیه السلام) ، هندبنابیهاله (فرزند حضرت خدیجه از شوهر سابقش) و بنا به نقل شیخ طوسی در امالی، عبداللهبنابیبکر و عامربنفهیره در این سه شبانهروز خدمت پیامبر رسیدند. عبداله و عامر شبها مسیر گوسفندان را از کنار غار رد میکردند تا پیامبر (صلی الله علیه و آله) و همراهش از شیر گوسفندان استفاده کنند و گزارش تصمیمات قریش را به اطلاع پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) برسانند.
پیامبر اکرم فرمودند دو شتر برایشان تهیه کنند و به حضرت علی (علیه السلام) دستور دادند پول آنها را بپردازد و امانتهایی را که نزد پیامبر بود به صاحبانش برگرداند و مقدمات سفر فواطم (فاطمه زهرا، فاطمهبنتاسد و فاطمه دختر زبیر) و هریک از بنیهاشم که قصد مهاجرت به مدینه را دارند، فراهم کند. شب چهارم، پیامبر اکرم با همراهش بهسوی مدینه حرکت کرد. در راه، کراماتی از آن حضرت دیده شد که به یکی از آنها اشاره میشود:
اممعبد، زن دلیر و بافضیلتی بود. در سال قحطی وخشکسالی گوسفندانش ضعیف و بدون شیر شده بودند. یکی از گوسفندان که از بقیه ضعیفتر بود، از گله بازمانده و در کنار خیمه ایستاده بود. رسول خدا به آن زن فرمود: «آیا این گوسفند شیر دارد؟» زن جواب داد: «این گوسفند از بقیه گوسفندان ضعیف تر است و شیری ندارد».
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نام خدا را بر زبان جاری کرد و فرمود: «خدایا این گوسفند را بر این زن مبارک گردان». ناگهان دیدند به برکت دعای پیامبر، پستان گوسفند پر از شیر شد و شیر از آن ریزش کرد. پیامبر ظرفی خواست و گوسفند را دوشید و ظرف پر از شیر را به اممعبد داد تا از آن بیاشامد. سپس، دیگران و پس از همه خودش از آن شیر آشامید و فرمود: «در هر جمعی، نوبت ساقی آخر از همه است». بار دیگر گوسفند را دوشید و ظرف را پر کرد و نزد اممعبد گذاشت. سپس، رهسپار مدینه شد. این معجزه در کتابهای شیعه و سنی بیان شده است.(1)
1) . همان، ص433.
به شکرانه هجرت موفقیتآمیز پیامبر اکرم، زیارت آن حضرت (زیارت آن حضرت از راه دور که در مفاتيح ذکر شده است) و نیز انفاق و صدقه در روز اول این ماه مناسب است.
بنا بر نقل بیشتر مورخان و محدثان، شهادت امام یازدهم شیعیان، امامحسنعسکری (علیه السلام) ، در روز هشتم ماه ربیعالاول سال 260 هجری واقع شده است. معتمد عباسی ایشان را در 28سالگی، در سامرا بهشکلی مرموز و مخفیانه مسموم کرد. این امام مظلوم در اتاقی که جزء خانه ایشان بود، کنار پدر بزرگوارش دفن شد.
طاغوتیان زمان امامحسنعسکری (علیه السلام) (المعتزّ، المهدی و المعتمد)، شنیده بودند که ویرانکننده حکومت ظالمان، از نسل ایشان خواهد بود. لذا او را در تمام عمر در زندان و تحتنظر قرار دادند. لقب عسکری (نظامی) نیز به همین مناسبت به ایشان داده شد. امامحسنعسکری (علیه السلام) زیر شکنجه و ستم فراوان قرار گرفت، مخصوصاً در زمان معتمد که عاقبت به دست او به شهادت رسید.
زندان بان یکی از زندانهایی که امام (علیه السلام) در آن اسیر بودند، مرد خشن و بی رحمی بهنام «نحریر» بود که امام را شکنجه و اذیت میکرد. همسر نحریر، زنی مؤمن و دوستدار اهلبیت بود. به نحریر اعتراض کرد و به او هشدار داد که در اثر ستمهایش ممکن است در دنیا نیز کیفر شود و مواظب کارها و رفتارش باشد، ولی نصیحت و خیرخواهی همسرش در او اثری نکرد.
یک روز خشمگین شد و گفت: «امروز او را میکشم». لذا با برنامه ریزی و مقدمهچینی با مقامات بالادست خود، اجازه گرفت تا امام را شهید کند؛ دستور داد امام را پیش حیوانات وحشی و درنده ببرند و یقین داشت که امام به این وسیله از بین خواهد رفت. پس از ساعتی بازگشت و دید حیوانات وحشی و درنده، اطراف ایشان جمع شدهاند و کرنش میکنند. امام نیز مشغول
نمازخواندن است. لذا، پیش از آنکه خبرش پخش شود، دستور داد فوراً امام را از آن محل خارج کنند.(1)
علامه مجلسی (رحمه الله علیه) در جلد پنجاهم بحارالأنوار نقل میکند:
امام
یازدهم، خدمتکاری بهنام «ابوالادیان» داشت که نامههای امام را به شهرها میبرد.
امام در آن بیماری (که پس از آن از دنیا رفتند)، نامههایی به او دادند و خواستند آنها را به شهر مدائن ببرد و به او فرمودند: «پس از پانزده روز از سفر برمیگردی.
وقتی به سامرا وارد شدی، صدای گریه و شیون از خانه من بلند است و مرا (که از دنیا رفتهام) در حال غسلدادن مییابی». ابوالادیان از این خبر بسیار ناراحت شد و عرض کرد: «پس از شما امام و پیشوای من کیست؟» حضرت فرمود: «آن که جواب نامهها را از تو میخواهد، جانشین و امام بعد از من است». عرض کرد: «نشانه بیشتری بفرمایید». فرمود: «آنکه بر بدن من نماز میخواند، جانشین من است». عرض کرد: «باز هم نشانه بیشتری بدهید». فرمود: «آنکه خبر دهد در همیان (کیسهای مانند کیف) چیست، جانشین من است».
میگوید:
خجالت کشیدم بپرسم چه در همیان است. پس، با ناراحتی به شهر مدائن رفتم و نامهها را رساندم و جواب آنها را گرفتم و پس از پانزده روز به سامرا برگشتم. همانطور که امام فرموده بود، دیدم صدای گریه و شیون از خانه آن حضرت بلند است و جعفر کذاب، برادر آن حضرت، درب خانه است و شیعیان به او تسلیت میگویند. پیش خود گفتم: اگر او امام باشد، منصب امامت تباه خواهد شد؛ زیرا میدانستم او مشروب میخورد و قماربازی و نوازندگی میکند. پیش رفتم و تسلیت گفتم. منتظر بودم از من چیزی بخواهد که نخواست. در این هنگام خدمتکار «عقید» آمد و گفت: «آقای من، برادر شما کفن شدند. برای نماز بر ایشان بیایید». جعفر همراه شیعیان وارد خانه شدند. جنازه امام کفن شده بود. جعفر جلو رفت تا بر بدن امام نماز میت
1) . ارشاد مفید، ص324؛ مرأة المؤمن، ص287.
بخواند.
همین که آماده تکبیرگفتن شد، ناگهان آقازاده گندمگونی که موهای پیچیدهای داشت و مانند پاره ماه بود، ظاهر شد و عبای جعفر را گرفت و فرمود: «عموجان عقب بایست. من برای نمازخواندن بر جنازه پدرم سزاوارترم». جعفر نیز عقب رفت و رنگ صورتش تغییر کرد و آن آقازاده بر جنازه امام نماز خواند و او را کنار قبر پدرش، حضرت علیبنمحمد، دفن کرد. سپس، به من فرمود: «جواب نامهها را بیاور». من آنها را تقدیم کردم و با خود گفتم: تابهحال دو نشانه معلوم شد (نمازخواندن بر امام و خواستن جواب نامهها)، اما نشانه سوم مانده است. یکی از شیعیان بهنام حاجز برای آنکه به جعفر بفهماند که او امام نیست، به او گفت: «این آقازاده کیست؟» جعفر گفت: «به خدا سوگند که تابهحال او را ندیده بودم و نمیشناسم».
در این هنگام گروهی از مردم قم وارد شدند و امامعسکری (علیه السلام) را خواستند. به آنها گفتند امام از دنیا رفته است. گفتند: «جانشین او کیست؟» جعفر را به آنها نشان دادند. مردم قم به او سلام کردند و تسلیت عرض کردند و گفتند: «ما نامه و مقداری پول داریم که برای امام آوردهایم. شما بگویید نامهها از چه کسانی است و پولها چقدر است تا تقدیم کنیم». جعفر لباس خود را تکانی داد و (با ناراحتی) گفت: «اینان از من علم غیب میخواهند». در این هنگام خدمتکاری آمد و خبر داد که نامههای فلانی و فلانی نزد شماست و در همیان هزار دینار است که ده دینار آن روکش طلا دارد. مردم قم با شنیدن این سخنان، نامهها وپولها را تقدیم غلام کردند و گفتند: «آن آقایی که تو را برای گرفتن اینها فرستاده، امام است». جعفر از این ماجرا ناراحت شد و نزد معتمد، خلیفه ستمگر، رفت و ماجرا را تعریف کرد. خلیفه، مأمور فرستاد و کنیز امامحسنعسکری بهنام «صیقل» را دستگیر کرد و از او خواست که آن آقازاده را معرفی کند. کنیز در جواب گفت: «من هم او را نمیشناسم» و برای آنکه به او سخت نگیرند، گفت: «من حاملهام». او را به قاضی تحویل دادند تا هر وقت بچه متولد شد، او را بکشند. در این وقت یکی از وزرای خلیفه از دنیا رفت و در بصره شورش شد. کنیز از فرصت استفاده کرد و خود را از بازداشت نجات داد.(1)
1) . بحارالأنوار، ج50، ص332؛ منتهی الامال، احوالات امام یازدهم، فصل پنجم.
بنا بر روایت، روز ازدواج حضرت رسول با خدیجه کبری در روز دهم ربیعالاول واقع شده که (بنا بر نقلی) در آن زمان حضرت رسول 25 سال و حضرت خدیجه چهل سال داشتند.(1)
خواستگاری خدیجه (سلام الله علیها) از پیامبر (صلی الله علیه و آله)
حضرت خدیجه (سلام الله علیها) ، از نظر مادی و معنوی، شخصیت بسیار مهمی در میان مردم شمرده میشد و با آنکه بزرگانی از او خواستگاری کرده بودند، او نپذیرفته بود و بهخاطر نشانههایی از بزرگی که در حضرت رسول دیده بود، شیفته ایشان و خواستار ازدواج با او بود. در ادامه به بعضی از این نشانهها اشاره میکنیم:
«ورقه»، پسرعموی حضرت خدیجه، از دانایان عرب بود و اطلاعات فراوانی درباره کتابهای عهدین داشت و همواره میگفت: «مردی از میان قریش از سوی خدا برای هدایت مردم برانگیخته میشود و با یکی از ثروتمندترین زنان قریش ازدواج میکند». چون این زن با حضرت خدیجه مطابقت داشت، گاهی به او میگفت: «روزی فرامیرسد که تو با شریفترین مرد روی زمین ازدواج خواهی کرد».(2)
شبی حضرت خدیجه در خواب دید که خورشید بالای مکه چرخید و کمکم پایین آمد و در خانه او فرود آمد. خواب خود را برای ورقه گفت. وی چنین تعبیر کرد: «با مرد بزرگی ازدواج میکنی که شهرت او عالمگیر خواهد شد».(3)
ماجراهایی که در کتب تاریخی ذکر شده بود، وسیلهای شد تا نظر حضرت خدیجه به پیامبر اسلام جلب شود و از او خواستگاری کند. لذا تمایل خود را شخصاً یا بهوسیله «نفیسه»، دختر «علیّه»، چنین بیان کرد: «ای عموزاده، بهخاطر خویشاوندی که با هم داریم و عظمت و عزتی که میان قوم خود داری و همچنین، امانت و حسنخلق و راستگویی که از تو مشهود است، تمایل دارم با تو ازدواج کنم». حضرت رسول در پاسخ فرمود: «باید عموهای خود را از این تصمیم آگاه کنم و با مشورت آنان این کار را
انجام دهم».(1)
پیامبر (صلی الله علیه و آله) به عموهایش گفت و نظر آنها را جلب کرد. ورقه، مژده موافقت پیامبر و عموهایش را به حضرت خدیجه داد و آن حضرت، هدیهای به ارزش پانصد دینار به او عطا کرد.
حضرت خدیجه (سلام الله علیها) دستور داد جلسهای آراسته آماده کنند و از بزرگان قریش و خاندان بزرگ هاشم دعوت به عمل آورند.
داماد عالیقدر بر جای مخصوص قرار گرفت. ابوطالب، عموی پیامبر، برخاست و قبل از عقد ازدواج، درباره شخصیت و بزرگی پیامبر (صلی الله علیه و آله) سخنرانی کرد.
ورقةبننوفل، خود را وکیل خدیجه معرفی کرد و آماده پذیرایی از بنیهاشم و اجرای صیغه ازدواج شد. او مهریه حضرت خدیجه را چهارهزار دینار، صد شتر سرخمو و سیاهچشم، ده قطعه پارچه و 28 غلام و کنیز اعلام کرد.
ابوطالب جواب داد: «ما قبول کردیم». «خویلد»، پدر حضرت خدیجه، نیز گفت: «من هم رضایت دارم که خدیجه با این مهر به ازدواج محمد (صلی الله علیه و آله) درآید».(2)
در این هنگام حضرت خدیجه از پس پرده به ورقه گفت: «ای پسرعم، تو وکیل من هستی و همه بدانند که من خود را به ازدواج محمد (صلی الله علیه و آله) درآوردم و مهر تعیینشده را نیز خود خواهم پرداخت».
حضرت خدیجه گفت: «از ابوطالب میخواهم برای پذیرایی از میهمانان، شتری نحر کند و ولیمهای بدهد. داماد ارجمند میتواند هر زمان که خواست نزد همسر خود تشریف بیاورد».
ابوطالب نیز صیغه عقد را جاری ساخت و حاضران را شاهد گرفت. همه از این ازدواج
شادمان و خرسند بودند و از بزرگان قریش دعوت به عمل آمد و تا سه روز از آنها پذیرایی شد.(1)
خدیجه (سلام الله علیها) همه اموال خود را در اختیار پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) قرار داد
حضرت خدیجه که این ازدواج را معنوی و افتخارآمیز میدانست و بهدنبال مادیات نبود و به جلالت و عظمت پیامبر اکرم پی برده بود، ورقه (پسرعمویش) را خواست و فرمود: «اینک همه اسناد و دارایی مرا نزد محمد ببر و از جانب من به ایشان سلام برسان و بگو تمام اموال من در اختیار شماست».(2)
بر اساس آیه شریفه: (إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّة)(3)خداوند خریدار جان و مال مؤمنین است و (در مقابل) به آنها بهشت میدهد».
بهشت، پاداش آخرت کسانی است که با خداوند معامله میکنند، اما در دنیا نیز به آنها پاداش داده میشود.
حضرت خدیجه مال کثیر داد، خداوند نیز به او کوثر (فاطمه) داد.
مانند ابراهیم (علیه السلام) که بهدستور خداوند تصمیم به ذبح حضرت اسماعیل (علیه السلام) گرفت و حتی بر گلوی او خنجر گذاشت.
خداوند نیز محل قربانیکردن او را قربانگاه میلیاردها مسلمان قرار داد.
ابراهیم (علیه السلام) برای برپاکردن نماز، اسماعیل (علیه السلام) را تشنه کنار کعبه رها کرد.
خداوند نیز آب زمزم را برای همیشه به او داد.
ابراهیم (علیه السلام) بت و خانه بتپرستی را ویران کرد.
خداوند نیز کعبه را به دست او بنا ساخت.
حضرت خدیجه با مال و جان خود در راه خدا فداکاری کرد.
خداوند هم چنان مقامی به او عنایت کرد که امام معصوم حضرت سجاد (علیه السلام) در سخنرانی خطبه شام به او افتخار کرد: «أنَا ابنُ خَدِیجَةَ الکُبرَی».
حضرت خدیجه، اولین بانوی مسلمان و در ایمان به پیامبر خطشکن بود. ایشان قبل از آنکه برای پیامبر (صلی الله علیه و آله) همسر باشد، یار و یاور بود. لذا خداوند مانند پیامبران بهوسیله جبرئیل به او سلام میرساند.
احترام پیامبر (صلی الله علیه و آله) به حضرت خدیجه (سلام الله علیها)
با توجه به ویژگیهای منحصربهفرد حضرت خدیجه، پیامبر اکرم نیز متقابلاً نظر و توجه خاصی به ایشان داشت.
تا زمانی که حضرت خدیجه در قید حیات بود، پیامبر اکرم همسر دیگری انتخاب نکرد (با آنکه زنهای زیادی به ازدواج با آن حضرت تمایل داشتند).
وفات حضرت خدیجه و حضرت ابوطالب، در سال دهم بعثت رخ داد و به همین دلیل، پیامبر اکرم آن سال را «عام الحزن» یعنی سال عزا و حزن اعلام کرد.
پس از وفات حضرت خدیجه، همسران پیامبر توجه او را با نام خدیجه به خود جلب میکردند.
شب هفدهم ربیعالاول، معراج پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)
قال الله تبارک و تعالی:
(سُبْحانَ الَّذی أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذی بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّميعُ الْبَصيرُ)(1)پاک و منزه است آن (خدایی) که بندهاش (محمد) را شبی از مسجدالحرام تا مسجدالاقصی که پیرامونش را برکت دادیم، حرکت داد تا بخشی از نشانههای (عظمت و قدرت) خود را به او نشان دهد. یقیناً او شنوا و داناست.
(وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرىٰ* عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهىٰ* عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوىٰ* إِذْ يَغْشَىٰ
1) . اسراء، 1.
السِّدْرَةَ ما يَغْشىٰ* مَا زاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغىٰ* لَقَدْ رَأى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرىٰ)(1)بیتردید، یک بار دیگر هم او را دیده است نزد سدرةالمنتهی، در آنجا که جنتالمأویٰ است، در آن هنگام که چیزی (نور خیرهکننده و فرشتگان) سدرةالمنتهیٰ را پوشانده بود، دیده (پیامبر آنچه را دید) هرگز خطا ندید و از مرز حقیقت نگذشت، بهراستی که بخشی از نشانههای بزرگ پروردگارش را دید.
در ادامه به نکات تفسیری آیات اشاره خواهیم کرد.
همه فرق اسلامی قبول دارند که پیامبر اکرم شبی در مکه، از مسجدالحرام به مسجدالاقصی، که حدود صد فرسخ فاصله دارد، رفت (با قدرت اعجاز) و از آنجا به آسمانها صعود کرد تا بعضی از آثار و قدرت و عظمت خداوند متعال را با چشم خود ببیند. این موضوع در قرآن، روایات و بعضی از ادعیه و زیارتنامههای معصومین بیان شده و در شماری از روایات، منکر این واقعه کافر معرفی شده است.
در بعضی روایات آمده است که: «آن حضرت نماز مغرب را در مسجدالحرام خواند و بهوسیله سواری "براق" از مسجدالاقصی به آسمانها رفت و وقتی بازگشت، نماز صبح را در مسجدالحرام خواند».(2)
در تاریخ وقوع معراج، میان دانشمندان و مورخان اختلاف است. مرحوم سید بن طاووس در کتاب اقبال(3)، معراج پیامبر (صلی الله علیه و آله) را یک سال قبل از هجرت ایشان از مکه و در شب هفدهم ربیعالاول (که مصادف با شب ولادت ایشان نیز میباشد) دانسته است و بعضی آن را در سال دوازدهم بعثت و در شب هفدهم ماه مبارک رمضان ذکر کردهاند. عدهای دیگر نیز آن را در سال
دهم بعثت و در شب بیستوهفتم رجب دانستهاند، ولی اختلاف در تاریخ وقوع، مانع از اصل وقوع آن نیست.
در دو سوره به مسئله معراج اشاره شده است:
در آیه اول سوره اسرا، که بخش نخست این سفر (یعنی از مکه و مسجدالحرام تا مسجدالاقصی) بیان شده است.
آیات سیزدهم تا هجدهم سوره نجم، که بخش دوم معراج (یعنی صعود به آسمانها و دیدن بعضی از نشانههای عظمت و قدرت الهی) بیان شده است. در ابتدای این فصل، این آیات و ترجمه آنها آمده و اینک به تفسیر آنها میپردازیم:
چند نکته
آیه اول سوره اسرا به مسافرت شبانه پیامبر (صلی الله علیه و آله) اشاره دارد؛ زیرا کلمه «اسراء» بهمعنی سفر شبانه و کلمه «سیر» بهمعنی سفر روزانه است. علاوه بر آن، کلمه «لَيْلاً» به اینکه معراج در شب بوده است، تصریح دارد.
اکرام پیامبر (صلی الله علیه و آله) در عروج به آسمانها و دیدن آیات الهی، با لقب «عبودیت» او بیان میشود، نه با مقام «رسالت» و پیامبری: «أَسْرىٰ بِعَبْدِهِ». این نشان میدهد که بالاترین مقام برای انسان، مقام عبودیت است؛ همان طور که در تشهد نماز قبل از آنکه مقام رسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله) بیان شود، مقام عبودیت او مطرح میشود: «وَأَشْهَدُ أَنَ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُه».
جمله «بارَكْنا حَوْلَهُ؛ پیرامونش را برکت دادیم»، بیانگر این مطلب است که مسجدالاقصیٰ علاوه بر آنکه خود مقدس است، اطراف آن نیز سرزمینی پربرکت قرار دارد. این موضوع یا به برکات مادی و سرسبزی آن اشاره دارد و یا به برکات معنویاش (که به استناد تاریخ، کانون پیامبران بزرگ خدا و محل توحید و خداپرستی بوده است).(1)
1) . برداشت از تفسیر نمونه، ج12، ص8.
خلاصه آیاتی که به مرحله دوم معراج پیامبر (صلی الله علیه و آله) (صعود به آسمانها) اشاره دارند این است که پیامبر در بهشت و کنار سدرةالمنتهیٰ که محل سکونت است (جَنَّةُ الْمَأْوىٰ)، بار دیگر جبرائیل را بهصورت واقعی خود (که بسیار باعظمت است) مشاهده کرد: (وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرىٰ). مفسران، «سِدْرَة» را درخت پربرگی که در اوج آسمانها قرار گرفته است و ملائکه نمیتوانند از آن فراتر بروند، معنی کردهاند و از روایات چنین برداشت میشود که این درخت شبیه آنچه در زمین وجود دارد، نیست؛ بلکه سایبان عظیمی است در جوار رحمت حق که فرشتگان بر برگهای آن تسبیح میکنند و امتهایی از نیکان و پاکان در سایه آن قرار دارند.(1)
پیامبر (صلی الله علیه و آله) در این مشاهده دچار خطا و اشتباه نشد؛ یعنی آنچه دید، عین واقعیت بود: (مَا زاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغىٰ). «جَنَّةُ الْمَأْوىٰ؛ بهشتی که محل سکونت است»؛ بعضی از مفسران مراد از این بهشت را همان بهشت جاودان دانستهاند و بعضی دیگر آن را جایگاهی ویژه از بهشت میدانند که کنار سدرةالمنتهیٰ قرار گرفته است و محل خاصان و مخلصان است. عدهای دیگر نیز مراد از این جنت را بهشتی برزخی دانستهاند که ارواح شهدا و مؤمنان موقتاً در آن به سر میبرند.
در هر حال، مفسران، این آیات را دلیلی بر معراج پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله) میدانند.
بر اساس آیات، هدف از معراج پیامبر (صلی الله علیه و آله) دیدن عظمت و قدرت خداوند با چشم ظاهری است که در آیه هجدهم سوره نجم میفرماید: (لَقَدْ رَأىٰ مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرىٰ) و در آیه اول سوره اسرا میفرماید: «لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا؛ تا بخشی از نشانههای (قدرت و عظمت) خود را به او نشان دهیم». بر اساس روایات، پیامبر اکرم در این سفر به مسائل زیاد و مهمی از فرشتگان، بهشتیان، دوزخیان، ارواح انبیا، مؤمنان و صالحان آگاهی یافت که در تعلیم و تربیت بندگان خدا الهامبخش بود.
1) . تفسیر نمونه، ج12، ص497.
پیامبر (صلی الله علیه و آله) در کنار بیتالمعمور امامجماعت شد.
از امامباقر (علیه السلام) روایت است که فرمود:
لَمَّا أُسْرِیَ بِرَسُولِ اللَّهِ إِلَى السَّمَاءِ فَبَلَغَ الْبَيْتَ الْمَعْمُورَ وَحَضَرَتِ الصَّلَاةُ فَأَذَّنَ جَبْرَئِيلُ وَأَقَامَ فَتَقَدَّمَ رَسُولُ اللَّهِ وَصَفَّ الْمَلَائِكَةُ وَالنَّبِيُّونَ خَلْفَ مُحَمَّدٍ(1)شبی که رسول خدا به آسمان برده شد به بیتالمعمور
(خانه خدا، نظیر کعبه روی زمین) رسید و وقت نماز شد. جبرائیل اذان و اقامه گفت. رسول خدا (به امامت) جلو ایستاد و فرشتگان و پیامبران پشت آن حضرت ایستادند.
پیامبر (صلی الله علیه و آله) در شب معراج زنانی را دید که در عذاب بودند
از امامعلی (علیه السلام) روایت است که فرمود:
دَخَلْتُ أَنَا وَفَاطِمَةُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ | فَوَجَدْتُهُ يَبْكِی بُكَاءً شَدِيداً فَقُلْتُ: فِدَاكَ أَبِی وَأُمِّی يَا رَسُولَ اللَّهِ، مَا الَّذِی أَبْكَاكَ؟ فَقَالَ: يَا عَلِیُّ لَيْلَةً أُسْرِیَ بِی إِلَى السَّمَاءِ رَأَيْتُ نِسَاءً مِنْ أُمَّتِی فِی عَذَابٍ شَدِيد(2)من و فاطمه (سلام الله علیها) بر پیامبر خدا وارد شدیم. دیدیم آن حضرت سخت میگرید. عرض کردم: «پدر و مادرم فدایت ای پیامبر خدا، چرا گریه میکنید؟» فرمود: «یا علی، شبی که به آسمان برده شدم، زنانی از امتم را دیدم که در عذابی سخت بودند» (زنان معمولاً در جلوهگری و بهگناهکشاندن جامعه بیش از مردان مؤثرند).
پیامبر (صلی الله علیه و آله) در شب معراج به جایی رسید که جبرائیل نیز اجازه حضور نداشت
از امامصادق (علیه السلام) روایت است که فرمود:
لَمَّا عُرِجَ بِرَسُولِ اللَّهِ اِنْتَهَىٰ بِهِ جَبْرَئِيلُ إِلَى مَكَانٍ فَخَلَّىٰ عَنْهُ، فَقَالَ لَهُ: يَا جَبْرَئِيلُ تُخَلِّينِی عَلَى هَذِهِ الْحَالَةِ، فَقَالَ: اِمْضِهْ فَوَ اللَّهِ لَقَدْ وَطِئْتَ مَكَاناً مَا وَطِئَهُ بَشَرٌ وَمَا
مَشَىٰ فِيهِ بَشَرٌ قَبْلَكَ(1)زمانی که رسول خدا به معراج برده شد، جبرائیل آن حضرت را به جایی رساند و خود با ایشان نرفت. رسول خدا فرمود: «ای جبرائیل، در چنین موقعیتی مرا تنها میگذاری؟» جبرائیل گفت: «برو، به خدا سوگند به جایی قدم گذاشتهای که پای هیچ بشری به آنجا نرسیده و پیش از تو هیچ بشری به آنجا نرفته است و حد من همین قدر بود که لَو
دَنَوْتُ أنمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ؛ اگر بهاندازه بند انگشتی نزدیکتر میشدم میسوختم».
علما و دانشمندان شیعه و سنی معتقدند که معراج پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) جسمانی و در بیداری بوده است، یعنی با کالبد و جسم خود به آسمانها عروج کرد. آیات و روایات نیز بر این مطلب دلالت دارد. قرآن میفرماید: (سُبْحانَ الَّذی أَسْرى بِعَبْدِهِ)؛ «منزه است آن خدایی که بندهاش را حرکت داد»، نمیفرماید روح او را حرکت داد یا در سوره نجم میفرماید: (لَقَدْ رَأىٰ مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرىٰ)؛ «بهراستی که (پیامبر) بخشی از نشانههای پروردگارش را دید». (مَا زاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغىٰ)؛ «هرگز خطا ندید و از حقیقت دور نشد». در این آیه نیز میفرماید: «پیامبر دید». در روایاتی که قبلاً بیان شد، میفرماید: «لَمَّا عُرِجَ بِرَسُولِ اللَّهِ؛ زمانی که رسول خدا به معراج برده شد» یا «لَمَّا أُسْرِیَ بِرَسُولِ اللَّهِ؛ شبی که رسول خدا به آسمانها برده شد». همه این آیات و روایات بر عروج و حرکت جسمانی و بدنی پیامبر (صلی الله علیه و آله) دلالت دارند.
کسانی که معراج را به عروج روحانی تأویل کردهاند، تأویل و تفسیری بیاساس دارند و شاید به این دلیل است که با عقل و درک خود نتوانستهاند این مسئله مهم را بفهمند. اگر روایتی با عنوان عروج روحانی موجود باشد، علاوه بر ضعف سند، گویا برای پایاندادن به جنجالی بوده که از طرف مشرکان به وجود آمده بود. جنجال و مخالفت با عروج پیامبر (صلی الله علیه و آله) و عظمت آن، بهخاطر جسمانیبودن معراج بوده است، وگرنه عروج روح به آسمانها تعجبآور نیست؛ روح بعضی افراد هم در خواب ممکن است به آسمانها برود و چیزهای غیرعادی ببیند.
1) . كلينى، الكافي (ط - الإسلامية)، ج1، ص442، حديث12.
با توجه به پیشرفت علم، چند اشکال درباره معراج مطرح شده است:
برای فرار از نیروی جاذبه زمین، حداقل سرعت چهلهزار کیلومتر در ساعت لازم است.
بیرون از جو زمین، هوا وجود ندارد و انسان نمیتواند به حیات خود ادامه دهد.
بیرون از جو زمین، گرمای سوزان و سرمای کشندهای حاکم است.
در بیرون جو، بیوزنی وجود دارد و اگر انسان بدون مقدمه وارد آن جو شود، مشکلاتی پیش خواهد آمد.
بالاتر از سرعت نور، سرعتی نیست و کسی که بخواهد در آسمانها سیر کند، به سرعتی بیش از سرعت نور نیاز دارد.
جواب: معراج از طریق اعجاز به وقوع پیوسته و هر کاری که محال عقلی نباشد در معجزه قابلقبول است. امروزه که بشر پا به کرات آسمان گذارده با پیشرفت علم، قبول این موضوع مشکل نیست. بخشی از اشکالاتی که بیان شد، از نظر علم امروز حل شده و بخشی دیگر نیز ممکن است در آینده حل شود.
قرآن میفرماید: «تخت و جایگاه ملکه بلقیس بهدستور حضرت سلیمان در کمتر از چشمبرهمزدنی از کشوری به کشور دیگر منتقل و در مقابل حضرت سلیمان حاضر شد». اگر از نظر علمی به این واقعه بنگرید، پذیرفتنی نیست، ولی اعجاز فراتر از علم بشر است. مسئله معراج نیز از این قبیل است.
میلاد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)
قال الله تبارک و تعالی:
(وَإِذْ قالَ عيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يا بَنی إِسْرائيلَ إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَمُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جاءَهُمْ بِالْبَيِّناتِ
قالُوا هذا سِحْرٌ مُبينٌ)(1)(یاد کن) هنگامی که عیسی، پسر مریم، گفت: ای بنیاسرائیل، بهیقین من فرستاده خدا بهسوی شما هستم. تورات را که پیش از من بوده تصدیق میکنم و به پیامبری که بعد از من میآید و نامش احمد است مژده میدهم. ولی هنگامی که (احمد) برای آنها دلایلی روشن آورد، گفتند: این جادویی است آشکارا.
پیامبر گرامی اسلام، حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) ، در عامالفیل (سالی که لشکر ابرهه با فیلسواران برای خرابکردن کعبه، به آن حملهور شدند. این سال مطابق است با سال 570 میلادی) از پدری بهنام «عبدالله» (پسر عبدالمطلب، پسر هاشم، پسر عبدمناف) که از طایفه قریش بود و مادری بهنام «آمنه» (دختر وهب، پسر عبدمناف) چشم به جهان گشود.
قرآن در چهار سوره پیامبر اکرم را «محمد» خوانده است که عبارتاند از: آیه 144 سوره آلعمران: (وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُل)، آیه 2 سوره محمد: (وَالَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَآمَنُوا بِما نُزِّلَ عَلى مُحَمَّد)، آیه 29 سوره فتح: (مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُم) و آیه 40 سوره احزاب: (مَا كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَلكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَخاتَمَ النَّبِيِّين). و در یک سوره نام آن حضرت «احمد» آمده است که در اول فصل ذکر شد.
رسول گرامی اسلام دارای دو نام مشهور بود؛ «محمّد» که عبدالمطلب در روز هفتم ولادت بر ایشان نهاد و برای عرض سپاس در پیشگاه خداوند، گوسفندی قربانی و گروهی را دعوت کرد. او در این جشن عموم قریش را دعوت کرد و نام نوه خود را «محمد» گذاشت و با آنکه این نام در میان اعراب کمسابقه بود گفت: «خواستم در آسمان و زمین ستوده باشد». «حسانبنثابت»، شاعر مداح رسول خدا، در این باره چنین گفته است:
فَشَقَّ لَهُ مِن اسمِهِ لِیَجَلَّهُ فَذُو العَرشِ مَحمُودٌ وَ هَذا مُحَمَّدٌ
1) . صف، 6.
«آفریدگار، نامی از اسم خود برای پیامبرش مشتق کرد؛ ازاینرو که خدا محمود (پسندیده) و پیامبر او محمد (ستوده) است و هر دو اسم از یک ماده مشتقاند».(1)
نام دیگر پیامبر اکرم که در قرآن نیز آمده «احمد» است که مادرش، آمنه، بر او نهاده و مشروح این نامگذاری در سیره حلبی آمده است.(2)
در روایتی از آن حضرت (صلی الله علیه و آله) نقل شده است که فرمود:
مرا محمد نامیدهاند، چون در زمین ستایش شدهام و احمد، زیرا در آسمانها مرا ستایش میکنند. مرا ابوالقاسم (کنیه آن حضرت) گفتند؛ زیرا خداوند متعال در قیامت بهشت و دوزخ را بهخاطر من از هم جدا میکند».(3)
در روایتی از امامباقر (علیه السلام) آمده است که: «نام پیامبر (صلی الله علیه و آله) در صحف ابراهیم (علیه السلام) (ماحی) و در تورات موسی (علیه السلام) (حادّ) و در انجیل عیسی (علیه السلام) (احمد) و در فرقان، (محمّد) است».(4)
تفسیر
در آیۀ سوره صف که ابتدای فصل ذکر شد، آمده است حضرت عیسی (پس از معرفی خود بهعنوان پیامبر خدا بر بنیاسرائیل و قبول تورات حضرت موسی که قبل از رسالت او بوده است)، آمدن پیامبری بعد از خود بهنام «احمد» را تصدیق میکند. پس، پیروان حضرت عیسی باید به حرف او عمل کنند و حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) را بهعنوان پیامبر بعدی بپذیرند. این موضوع در کتاب انجیل فعلی نیز بهطور مکرر آمده و به ظهور پیامبری بزرگ در آینده (که نشانههای آن جز با رسول اکرم تطبیق نمیکند)، بشارت داده است. برای توضیحات بیشتر در این باره میتوان به تفسیر نمونه (جلد 24، از صفحه 72 به بعد) مراجعه کرد. سپس، در آیه یادشده میفرماید: (فَلَمَّا جاءَهُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبينٌ)، زمانی که این پیامبر برحق از سوی خداوند آمد، بهجای آنکه از او استقبال کنند و معجزات روشنش را بپذیرند، او را جادوگر
میخواندند. همچنین، در آیه 157 سوره اعراف آمده که اوصاف پیامبر خاتم در تورات و انجیل، بهعنوان پیامبر بیان شده است: (الَّذينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّیَّ الَّذی يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَالْإِنْجيل)؛ آنهایی که از فرستاده خدا، پیامبری امی، پیروی میکنند؛ همان که صفاتش در تورات و انجیلی که نزد خودشان است، نوشته شده است.(1)
سؤال: در انجیل بشارت به آمدن پیامبری بهنام احمد داده شده است در حالی که نام معروف پیامبر (صلی الله علیه و آله) ، محمد است. چگونه این دو با هم جمع میشوند؟
جواب:
لَقَد أکرَمَ اللَّهُ النَّبِیَّ مُحَمَّداً فَأکرَمُ خَلقِ اللَّهِ فِی النَّاسِ أحمَد(2)
«خداوند پیامبر خود، محمد، را گرامی داشت، لذا گرامیترین خلق خدا در میان مردم احمد است».
خداوند، پیامبر اسلام را در شب معراج «احمد» خطاب کرد. شاید شهرت آن حضرت به «احمد» در آسمانها و به «محمد» در زمین، از اینجا آمده باشد.
بیشتر مورخان شیعه و سنی معتقدند ولادت پیامبر گرامی اسلام در عامالفیل (سال 570 میلادی) و در ماه ربیعالاول اتفاق افتاده است، ولی درباره روز ولادت ایشان اختلاف دارند. بیشتر محدثان و مورخان شیعه معتقدند ولادت ایشان در روز جمعه، هفدهم ربیعالاول و پس از طلوع فجر در خانه عبدالمطلب بوده است، در حالی که اهلتسنن بر این باورند که در روز دوشنبه، دوازدهم همین ماه اتفاق افتاده است (در ایران فاصله زمانی این دو روایت، «هفته وحدت» نام گرفته است).
زندگانی مردان بزرگ درخور توجه است. زندگی نوابغ جهان و رهبران الهی دارای نکات حساس و شگفتآوری است.
قرآن، دوران کودکی حضرت موسی را بسیار اسرارآمیز شرح میدهد. صدها طفل معصوم بهدستور مأموران فرعون سربریده شدند تا موسی متولد نشود؛ ولی چون اراده خداوند بر این بود که موسی (علیه السلام) پا بر عرصه وجود بگذارد، نهتنها دشمنان نتوانستند آسیبی به او برسانند، بلکه بزرگترین دشمن او یعنی فرعون، تربیت و محافظت از او را به عهده گرفت.
قرآن در آيات 38 و 39 سوره طه به این ماجرا پرداخته است که بهطور خلاصه بیان میشود:
(إِذْ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّكَ ما يُوحىٰ* أَنِ اقْذِفيهِ فِی التَّابُوتِ فَاقْذِفيهِ فِی الْيَمِّ فَلْيُلْقِهِ الْيَمُّ بِالسَّاحِلِ يَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لی وَعَدُوٌّ لَهُ وَأَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّی وَلِتُصْنَعَ عَلى عَيْنی)؛ ما به مادر موسی وحی کردیم که فرزند خود را در صندوقی بگذار تا امواج آب او را به ساحل برسانند. دشمن من و دشمن او از وی حمایت میکند و محبتی از سوی خود بر تو افکندیم تا (همه به تو محبت ورزند و اینها برای این بود که) با مراقبت من پرورش یابی و ساخته شود.
در آیه 40 این سوره میخوانیم:
(إِذْ تَمْشی أُخْتُكَ فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى مَنْ يَكْفُلُهُ فَرَجَعْناكَ إِلى أُمِّكَ كَیْ تَقَرَّ
عَيْنُها وَلا تَحْزَن)؛ خواهر تو به دربار فرعون رفت و گفت من زنی را میشناسم که میتواند تربیت فرزند شما را به عهده بگیرد و (به این ترتیب) تو را به دامان پرمهر مادرت برگرداندیم تا چشمش روشن شود و غصه نخورد.
دوران بارداری و تولد حضرت عیسی عجیبتر از حضرت موسی است. خلاصه آن در قرآن چنین آمده است:
ما روح (جبرائیل) خود را بهصورت بشری بهسوی مریم (سلام الله علیها) فرستادیم. مریم در شگفت شد و به او گفت: «من از تو به خدا پناه میبرم. اگر پرهیزکاری از من فاصله بگیر». رسول خدا گفت: «من از سوی خداوند مأمورم تا پسری پاکیزه به تو ببخشم». مریم با تعجب گفت: «چگونه من دارای فرزند خواهم شد در حالی که با هیچ انسانی ارتباط نداشتهام و زن بدکارهای نیستم؟» مأمور الهی گفت: «این کار برای خدا آسان است تا نشانهای از قدرت خداوند برای مردم و رحمتی از سوی او باشد». سرانجام بهفرمان خدا نور مسیح (علیه السلام) در رحم مریم قرار گرفت و به عیسی باردار شد تا آنکه زمان تولد عیسی رسید و ناچار بهسوی درخت خرما رفت و با ناراحتی گفت: «ای کاش پیش از این مرده بودم و فراموش میشدم». پس، نوزاد صدا زد: «(ای مادر) ناراحت مباش، پروردگارت نهر آبی در کنارت پدید آورد تا بیاشامی و شستوشو کنی و درخت خرما را تکان بده تا خرمای تازه برایت بریزد. از آن خرما بخور و از آب نهر بیاشام. چشمت روشن باشد و در این باره با مردم سخن مگو». مریم با نوزادش به نزد مردم آمد. مردم او را سرزنش کردند و به او گفتند: «ای مریم، نه پدرت مرد بدی بود و نه مادرت. این نوزاد را از کجا آوردی؟» مریم اشاره کرد ماجرا را از نوزاد بپرسید. مردم گفتند: «چگونه ما با نوزادی در گهواره سخن بگوییم؟!» ناگهان طفل در گهواره به سخن آمد و گفت: «من بنده خدا هستم که به من کتاب آسمانی داده و مرا پیامبر قرار داده است».
با بیان این دو نمونه، برای کسی جای تردید باقی نمیماند اگر بگوییم دوران حمل و پس از تولد پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله) نیز با رویدادهای شگفتآوری همراه بوده است.
وقایع قبل و بعد از ولادت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)
در جلد ششم بحارالأنوار، رویدادهای شگرف و متعددی درباره ایام حمل مادر حضرت رسول اکرم بیان شده است؛ برای نمونه آمده است:
مردم یمن و یمامه برای اجرای مراسم عید خود زیر درخت بزرگ و پرشاخوبرگی جمع شده بودند و مشغول شادی و پایکوبی بودند. ناگهان از میان درخت صدایی بلند شد: «ای مردم یمن و یمامه، ای بتپرستان، بهزودی حق و حقیقت آشکار و بساط بت و بتپرستی جمع خواهد شد. در آینده، حقپرستی نمایان خواهد شد و باطل را محکوم خواهد کرد. آنان از این ماجرا تعجب کردند.(1)
شخصی بهنام حبیب زاهد که مردی پارسا بوده است، میگوید:
«دیدم بر دیوار عبادتگاهم نقش بسته است که: ای اهل بیع و کناس و صَوامع، ای کافران، به خدا و رسولش، محمّد (صلی الله علیه و آله) ، ایمان بیاورید؛ زیرا ظهور او نزدیک شده است. پس خوشا به حال آنان که به او ایمان بیاورند و بدبخت کسی که به آن حضرت ایمان نیاورد و گفتار او را که از سوی پروردگارش آمده، نپذیرد».(2)
رویدادهای شگرف پس از ولادت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)
زشت خود میرساند، قرار میدهم».(1)
در شب میلاد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ، شیطان خواست به آسمانها برود که فرشتگان جلوگیری کردند. خواست به درون کعبه برود که جبرائیل مانع شد. پرسید: «چرا من از آسمان و کعبه ممنوع شدم؟» جواب شنید: «بهواسطه میلاد پیامبر رحمت تو را در آسمانها و کعبه راهی نیست». گفت: «آیا در او و پیروانش راهی هست؟» پاسخ شنید: «در مقام رسالت قدرت وسوسه نخواهی داشت و نمیتوانی در این وجود نیرومند اثر بگذاری (او از عبّاد مخلصین است) اما، پیروان ضعیف او دستخوش وسوسههای تو خواهند شد». شیطان گفت: «به هر اندازه که بتوانم گروهی از امت رسولالله را فریب دهم، قانع هستم».(2)
روز سوم ولادت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) ، عبدالمطلب او را در بر گرفت و به خانه کعبه آورد. کودک سهروزه به قدرت خدا زبان گشود و گفت: «بِسمِ اللّهِ وَبِاللّهِ». در این هنگام در پاسخ رسولالله صدایی از خانه کعبه بلند شد:
السَّلامُ عَلَیک یَا مُحَمَّد وَ رَحمَةُ اللّهِ وَ بَرَکاتُهُ... (وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً)(3)درود و رحمت خدا و برکت او بر تو باد ای محمد... حق آمد و باطل نابود شد. بیتردید، باطل نابودشدنی است».(4)
امواج خروشان دریاچه «سماوه» پس از سالها یکباره خشک شد.
آب پس از سالها در رودخانه «سماوه» جاری شد.
آتشکده فارس پس از هزار سال شعلهور بودن یکباره خاموش شد تا نشانهای بر مبارزه با آتشپرستان باشد.
چهارده کنگره از ایوان مدائن در کاخ پادشاه ایران (انوشیروان ساسانی) فروریخت.(5)
این بخشی از رویدادهای زمان بارداری آمنه و بعد از ولادت حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) بود که به جهان اعلام شد قرار است با قدوم مبارک آن حضرت تحول شگرفی در این عالم به وجود آید و بساط ستم و بتپرستی جمع شود و عدالت و یکتاپرستی استقرار یابد.
بنا بر روایات مشهور، امامششم شیعیان، امامجعفرصادق (علیه السلام) ، در شب جمعه، هفدهم ربیعالاول سال 83 قمری در شهر مدینه دیده به جهان گشود (بنا بر قولی دیگر، تولد ایشان در اول ماه رجب این سال بوده است).
در روایتی نقل شده است:
امامصادق (علیه السلام) به شخصی که نامش «ضریس» بود فرمود: «چرا پدرت نام تو را ضریس گذاشته؟» عرض کرد: «همان طور که پدر شما نام شما را جعفر گذاشته است». امام فرمود: «نامگذاری پدر تو از روی نادانی بوده است؛ زیرا ضریس نام فرزند شیطان است، اما پدر من میدانست که جعفر نام نهری است در بهشت».(1)
برای لغت «جعفر» معانی دیگری نیز ذکر کردهاند؛ شاعر میگوید:
جعفری (نام شخصی) دیدم که بر جعفر (حیوان سواری) سوار
جعفری (یک نوع سبزی) میخورد و از جعفر (نهر آب) گذشت
از امامزینالعابدین (علیه السلام) روایت شده است که فرمود:
حضرت جعفر را در آسمانها صادق میگویند. راوی سؤال کرد: «شما همه صادقید، چرا این صفت برای این امام گفته شده؟» فرمود: «پدرم از پدرش و او از پیامبر نقل کرده اند که زمانی که فرزند من، جعفربنمحمدبنعلیبنالحسین (علیه السلام) ، متولد میشود او را صادق بنامید؛ زیرا پنجمین فرزند از نسل او (یعنی برادر امامحسنعسکری (علیه السلام) ) نیز جعفر نام خواهد داشت که به دروغ
1) . عوالم العلوم بحرانی، ج2، ص23.
امامت خواهد کرد و او جعفر کذاب بر خدای متعال است».(1)
مادر امامصادق (علیه السلام) ، فاطمه (امفروة) نام دارد. از امامصادق (علیه السلام) منقول است که فرمود: «مادر من از زنان باایمان بود و نیکوکاری میکرد و خدای متعال نیکوکاران را دوست دارد».(2)
مدت امامت امامصادق (علیه السلام) ، 34 سال (از سال 114 تا 148 هجری) و مقارن با زمان حکومت یازده تن از خلفای جور بود.
آیه 260 سوره بقره و معجزه امامصادق (علیه السلام)
قال الله تبارک و تعالی:
(وَإِذْ قالَ إِبْراهيمُ رَبِّ أَرِنی كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتىٰ قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلىٰ وَلكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبی قالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلىٰ كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتينَكَ سَعْياً وَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ)؛
(و یاد کن) هنگامی که ابراهیم گفت: خدایا به من نشان بده چگونه مردگان را زنده میکنی. فرمود آیا (به قدرت من) ایمان نیاوردهای؟ عرض کرد: چرا ولی میخواهم قلبم آرامش پیدا کند. فرمود: چهار پرنده بگیر و آنها
را (برای دقت در آفرینش هریک) به خود نزدیک کن (و پس از ذبحکردن، قطعهقطعه کن و در هم بیامیز). سپس، بر هر کوهی قسمتی از آن را بگذار. بعد، آنها را صدا بزن، بهسرعت بهسوی تو میآیند و بدان که قطعاً خداوند توانای شکستناپذیر و باحکمت است.
مفسران و تاریخنویسان ذیل این آیه نوشتهاند:
روزی ابراهیم (علیه السلام) از کنار دریا میگذشت. مرداری را دید که در کنار دریا افتاده است، در حالی که مقداری از آن در آب و مقداری دیگر در خشکی است و حیوانات دریا و خشکی از دو سو، آن را طعمه خود قرار دادهاند و حتی گاهی بر سر آن نزاع میکنند. حضرت ابراهیم با دیدن این منظره به فکر فرورفت که اگر نظیر این منظره برای جسد انسان رخ دهد و بدن او جزء بدن جانداران دیگر شود، رستاخیز و زندهشدن انسان با همین بدن چگونه رخ میدهد. ابراهیم (علیه السلام) عرض کرد: «خدایا به من نشان بده چگونه مردگان را زنده میکنی». خداوند فرمود: «مگر ایمان نداری؟» پاسخ داد: «ایمان دارم، اما میخواهم آرامش قلبی پیدا کنم (شنیدن کی بود مانند دیدن)». خداوند به او دستور داد: «چهار پرنده بگیر و پس از ذبح، گوشتشان را در هم بیامیز. سپس، آنها را چند قسمت کن و هر قسمتی را بر سر کوهی بگذار. بعد آنها را صدا بزن تا صحنه قیامت را مشاهده کنی». او چنین کرد. ناگهان با تعجب دید که اجزای مرغانی که در هم آمیخته بودند، از هم جدا شدند و بهصورت مرغانی کامل و زنده درآمدند و باسرعت نزد او آمدند و حیات را از سر گرفتند.
نکته 1: طبق بعضی از روایات این چهار مرغ، طاووس، خروس، کبوتر و کلاغ بودهاند و بعضی برداشت کردهاند که آنها مظهر روحیات و صفات مختلف انسانها میباشند. طاووس مظهر خودنمایی و زیبایی و تکبر، خروس مظهر شهوترانی جنسی، کبوتر مظهر لهوولعب و بازیگری و کلاغ مظهر آرزوهای طولانی است.
نکته 2: تعداد کوههایی که اجزای مرغان بر آنها قرار گرفت در قرآن بیان نشده است، ولی طبق روایات اهلبیت، ده کوه بودهاند. در روایات آمده است اگر کسی وصیت کند بخشی از مال او را در موردی مصرف کنند و مقدار آن را معین نکند، دادن یکدهم آن کافی است.(1)
برداشت
این آیه دلیل محکمی است بر آنکه خدایی که قدرت دارد ذرات بدن حیوانات مختلف را که در هم آمیخته شدهاند، از هم جدا کند و بهصورت یک حیوان کامل درآورد و دوباره روح را در
1) . تفسیر نمونه، ج2، ص227، به نقل از تفسیر نورالثقلین، ج1، ص278.
آنها بفرستد، قادر است در روز رستاخیز ذرات بدن این انسان را به هرصورت که درآمده باشد، جمعآوری کند و بهشکل اولیهاش درآورد و روح در آن بدمد و زنده کند. این همان معاد جسمانی است که جزء معتقدات قطعی هر مسلمانی است.
تکرار معجزه حضرت ابراهیم (علیه السلام) بهدست امامصادق (علیه السلام)
یونسبنظبیان میگوید:
با گروهی خدمت امامصادق (علیه السلام) بودم. از امام درباره آیهای که خطاب به حضرت ابراهیم میفرماید: (فَخُذْ
أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ)(1)چهار پرنده بگیر. سؤال کردم: «آیا این پرندگان از یک جنس بودند یا از جنسهای مختلف؟» امام فرمود: «آیا دوست دارید من نیز مانند حضرت ابراهیم آن کار را انجام دهم؟» گفتم: «بلی» امام صدا زد: «ای طاووس». ناگهان طاووسی پرواز کرد و خدمت ایشان آمد. سپس، فرمود: «ای کلاغ». دیدم کلاغی خدمت حضرت آمد. سپس، فرمود: «ای باز». بازی خدمت امام رسید. امام صدا زد: «ای کبوتر». ناگهان کبوتری حاضر شد. امام دستور داد همه آنها را ذبح کنند و بدنشان را قطعهقطعه کنند و پرها و بدنهای آنها را با هم درآمیزند. سپس، سر طاووس را گرفت و او را صدا زد. ناگهان قطعههای گوشت و استخوان و پرهای او از بقیه جدا شد و به سر او چسبید و طاووس زنده شد و مقابل امام ایستاد. به همین ترتیب کلاغ را صدا زدند و بعد، باز و بعد از آن، کبوتر را. سپس، همه آنها در مقابل امام ایستادند.(2)
در روز هفدهم ربیعالاول چند عمل وارد شده است: 1. غسل بهنیت روز هفدهم ربیعالاول؛ 2. دادن صدقه و نیکویی و خوشحالکردن مؤمنان؛ 3. زیارت حضرت رسول از دور و نزدیک؛
هشتم ماه، بنا بر روایات مشهور، ولادت امامحسنعسکری (علیه السلام) در سال 232 هجری است.
دهم ماه، رحلت حضرت فاطمهمعصومه (سلام الله علیها) است (بنا بر روایتی در سال 201 هجری).(1)
بنا بر روایات مشهور، ولادت امامحسنعسکری (علیه السلام) در صبح روز جمعه، هشتم ربیعالثانی و در مدینه طیبه واقع شده است.(2)
در آن زمان، پدر بزرگوار ایشان، امامهادی (علیه السلام) ، شانزدهساله بودند. مشهورترین القاب ایشان «زکی» و «عسکری» است. لقب «عسکری» بهدلیل اقامت طولانی و اجباری آن حضرت در پادگان و منطقه نظامی دولتهای عباسی به ایشان داده شده است. کنیه مشهور ایشان «ابامحمد» است.
آن حضرت در چهارسالگی همراه پدر به سامرا تبعید شد.
مادرش، حُدَیث (سوسن)، زنی صالح و باتقوی بود و بعد از شهادت امامعسکری (علیه السلام) پناهگاه و دادرس شیعیان بود. شیعیان و دوستان امام نمیتوانستند با ایشان ملاقات کنند؛ زیرا آن حضرت تحتنظر بود. لذا، ناچار بودند مسائل خود را در میان راه و در حال عبور از ایشان سؤال کنند.
شخصی میگوید سؤالی فقهی درباره عرق جنب از حرام داشتم (آیا پاک است و میشود در آن نماز خواند یا خیر؟) مأمورها اجازه نمیدادند با امام ملاقات کنم و سؤالم را بپرسم. در آن موقع شنیدم که خلیفه، آن حضرت را احضار کرده است. با خود گفتم در میان راه و در حال عبور از ایشان سؤال میکنم. میانه راه ایستادم، اما امام دیر کردند و بر اثر خستگی خوابم برد. ناگهان متوجه شدم کسی چوبدستی به شانه من نهاده است. چشمم را باز کردم. دیدم حضرت عسکری (علیه السلام) سوار بر قاطر در برابر من است. به من فرمود: «لاتُصَلِّ فِیهِ؛ با عرق جنب از حرام نماز نخوان» و رد شد.(1)
جامعهای که دستش از امام و پیشوای الهی خالی باشد، نمیتواند راه سعادت را بپیماید و تلاشش بینتیجه است و در راه گمراهی قدم بر میدارد. طبق روایت امامباقر (علیه السلام) : «وَ هُوَ ضَالٌّ مُتَحَيِّرٌ وَ اللَّهُ شَانِئٌ لِأَعْمَالِه(2)او انسانی گمراه و سرگردان است و خداوند از کارهای او بیزار است».
معجزه امامحسنعسکری (علیه السلام)
روایت شده است زمانی در سامرا بهدلیل نیامدن باران، قحطی شد. خلیفه وقت دستور داد مردم برای طلب باران، نماز بخوانند و دعا کنند. مردم از شهر خارج شدند و سه روز نماز و دعا خواندند، اما باران نیامد. روز چهارم پیشوای مسیحیان (جاثلیق) و همراهانش برای دعای باران رفتند. راهبی بین آنها بود. دست به دعا بلند کرد و بلافاصله آسمان بارانی شد و باران فراوان بارید. با این اتفاق، مردم شک و تردید پیدا کردند و جمعی مسیحی شدند. خلیفه وقت از این پیشامد ناراحت شد، اما راه نجات را نمیدانست و امام معصوم، حضرت عسکری (علیه السلام) ، را نیز از میان مردم جدا کرده و به زندان انداخته بود. بهناچار دستور داد امام را از زندان بیاورند تا مشکل
را حل کند. امام فرمود: «من فردا این شبهه را برطرف میکنم» و قرار شد بار دیگر مسیحیان و راهبان برای دعای باران حاضر شوند. راهبی که دعایش مستجاب شده بود حاضر شد. امام به یکی از غلامان دستور داد زمانی که آن راهب دست خود را برای دعای باران بلند کرد، چیزی را که بین انگشتان دست راست خود مخفی کرده است بگیرد و بیاورد. غلام چنین کرد و استخوان سیاهی که بین انگشتان راهب بود گرفت و تحویل امام داد. امام به راهب فرمود: «الان دعا کن». او هرچه دعا کرد از باران خبری نشد. خلیفه از امام سؤال کرد: «این استخوان چیست؟» امام فرمود: «این استخوانی است که آن راهب از قبر یکی از پیامبران برداشته بود و هر وقت آن را در دست میگرفت و دعا میکرد، به برکت آن، آسمان بارانی میشد. الان که این استخوان را ندارد، از باران خبری نیست».(1)
بنا بر روایتی، این بانوی بزرگوار در روز دهم ربیعالثانی سال 201 هجری در شهر قم دار فانی را وداع گفت و در زمینی که به موسیبنخزرج تعلق داشت، دفن شد.(2)
شرح حال این بانوی بزرگ (نام و لقب، ولادت، مدت عمر، علت ورود ایشان به قم، محل اقامت ایشان در قم، کرامات، بیماری و وفات، کیفیت دفن ایشان، سلام بر ایشان، اشعاری در مصیبت این بانو، فضایل و مقام و پاداش زیارت مرقد ایشان)، در کتاب مرآة المؤمن (چاپ دوم، از صفحه 75 به بعد) بیان شده است که علاقهمندان میتوانند به این کتاب مراجعه کنند.
مقام شفاعت حضرت معصومه (سلام الله علیها)
در زیارتنامه حضرت فاطمهمعصومه (سلام الله علیها) که مستند است، میخوانیم:
يَا فَاطِمَةُ اشْفَعِی لِی فِی الْجَنَّةِ فَإِنَّ لَكِ عِنْدَ اللَّهِ شَأْناً مِنَ الشَّأْن(3)
ای فاطمه، برای
ورود من به بهشت شفاعت کن؛ زیرا برای تو نزد خداوند مقام والایی است.
از مرحوم محدث قمی (رحمه الله علیه) نقل شده است که فرمود:
مرحوم میرزای قمی (اعلی الله مقامه الشریف) را در عالم رؤیا دیدم. از ایشان سؤال کردم: «آیا حضرت معصومه اهل قم را شفاعت میکند؟»
میرزا وقتی این سخن را شنید، نگاه تندی به من کرد و فرمود: «چه گفتی؟» من سؤالم را تکرار کردم. باز با تندی به من فرمود: «چه گفتی؟» مرتبه سوم سخنم را تکرار کردم. فرمود: «یا شیخ، چرا چنین سخن میگویی؟
شفاعت اهل قم با من است (میتوان مقام علما را از این جمله متوجه شد)، حضرت فاطمهمعصومه (سلام الله علیها) همه شیعیان جهان را شفاعت خواهد کرد».(1)
1) . مردان علم در میدان عمل، ج3، ص36، به نقل از کرامات فاطمه معصومه، ص30.
بنا بر روایتی، ولادت باسعادت زینب کبری در روز پنجم جمادیالاولی سال ششم هجری در مدینه طیبه واقع شده است.
بنا بر نقلی، پیامبر اکرم در سال ششم هجری پیمان «صلح حدیبیه» را امضا کرد و به مدینه برگشت و ولادت حضرت زینب (سلام الله علیها) در پنجم ماه جمادیالاولی اتفاق افتاد.(3)
اسم
کلمه «زینب» از دو بخش ترکیب شده است: «زین» بهمعنی زینت و «اب» بهمعنی پدر. بنابراین، «زینب» یعنی زینت پدر. بنا بر روایتی، این نام را پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر ایشان نهاد.(4)
لقب
حضرت زینب دارای القاب زیادی است که مشهورترین آنها «عقیله بنیهاشم» (بانوی خردمند بنیهاشم) است.
کنیه آن حضرت «امکلثوم» است.
حضرت زینب، سومین فرزند حضرت علی (علیه السلام) و فاطمهزهرا (سلام الله علیها) بود که بعد از امامحسن و امامحسین (علیهما السلام) متولد شد.
حضرت زینب، از نظر بلاغت، زهد، تدبیر و شجاعت همچون پدر و مادرش بود تا جایی که سرپرستی امور خاندان امامحسین (علیه السلام) و همه بازماندگان کربلا به تدبیر و رأی او صورت میگرفت.
جایگاه حضرت زینب (سلام الله علیها) نزد امامحسین (علیه السلام)
نقل است روزی امامحسین مشغول خواندن قرآن بود که خواهرش، زینب، بر او وارد شد. سیدالشهدا (علیه السلام) به احترام او قرآن را بر هم گذاشت و از جا برخاست.
امامحسین (علیه السلام) در آخرین وداعش به او فرمود: «خواهرم، هرگز مرا در نمازهای شبت فراموش نکن».(1)
او در بیاناتش در کوفه و شام با ایراد خطبههای عالمانه و مبتنی بر قرآن، مقام علمی خود را اثبات کرد.
فرازهایی از سخنان حضرت زینب در مجلس یزید
در مجلسی که یزید برای اعلام پیروزی خود گرفت و اهلبیت را با حالت اسارت وارد کرد، حضرت زینب (سلام الله علیها) ایستاد و پس از حمد الهی و درود بر پیامبر و اهلبیتش (علیهم السلام) ، فرمود:
صَدَقَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ كَذَلِكَ يَقُولُ: (ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذينَ أَساؤُا السُّواىٰ أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُنَ)(2)أَ ظَنَنْتَ يَا يَزِيدُ حَيْثُ أَخَذْتَ عَلَيْنَا أَقْطَارَ الْأَرْضِ
وَ آفَاقَ السَّمَاءِ فَأَصْبَحْنَا نُسَاقُ كَمَا تُسَاقُ الْأُسَرَاءُ أَنَّ بِنَا هَوَاناً عَلَيْهِ وَ بِكَ عَلَيْهِ كَرَامَة(1)خداوند سبحان راست گفت که فرمود: «عاقبت کسانی که اعمال بد مرتکب شوند، به جایی رسید که آیات خدا را تکذیب و آن را مسخره کردند». ای یزید، آیا گمان کردی که چون زمین پهناور و آسمان را بر ما تنگ کردی و ما را مانند اسیران به هر شهر و دیاری کشاندی، نزد خداوند خوار و بی مقدار
شدیم و تو بزرگ شدی؟
اگر از انسانی گناهان متعدد سر بزند، طوری دلش را سیاه و او را منقلب میکند که آیات و دستورهای الهی را تکذیب و مسخره میکند و هیچ نصیحتی بر او اثر ندارد و مستحق عذاب دردناک الهی خواهد شد، مگر آنکه به خود بیاید و از آن راه و روش خطرناک توبه کند.
رفتار زشت یزیدبنمعاویه، نمونه روشنی از این مطلب است. او بر اثر جنایاتی که در حق حضرت سیدالشهدا روا داشت، کارش به جایی رسید که با آوردن سرهای بریده سیدالشهدا (علیه السلام) و اصحاب و یارانش در مجلس خود و اسارت خانواده مظلومش، در اشعار کفرآمیز خود میگوید:
لَعِبَتْ هَاشِمُ بِالْمُلْكِ فَلاخَبَرٌجَاءَ وَ لَا وَحْيٌ نَزَل(2)
«بنیهاشم با ریاست و پادشاهی بازی کردند، (از سوی خداوند) نه خبری آمده و نه وحی نازل شده است».
لذا، حضرت زینب، آن شیرزن کربلا، در حال اسارت و در مقابل چشم یزید، در مجلسی که مقامات دولتی حضور داشتند، سخنرانی و با آیهای از قرآن کفر یزید را اثبات کرد.
او در همان مجلس، خطاب به یزید میفرماید:
فَمَهْلًا مَهْلًا أَ نَسِيتَ قَوْلَ اللَّهِ تَعَالَى: (وَلا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ
خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَلَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ)(1)، أَ مِنَ الْعَدْلِ يَا ابْنَ الطُّلَقَاءِ تَخْدِيرُكَ حَرَائِرَكَ وَإِمَاءَكَ وَسَوْقُكَ بَنَاتِ رَسُولِ اللَّهِ سَبَايَا؟(2)آهسته باش، آهسته. مگر گفتار خدا را فراموش کردهای؟ (که فرمود) آنها که کافر شدند (و راه طغیان را پیش گرفتند) تصور نکنند که اگر به آنان مهلت میدهیم به سود آنهاست. ما به آنان مهلت میدهیم که بر گناهان خود بیفزایند و عذاب خوارکنندهای برای آنهاست. ای پسر آزادشدگان(3)،
آیا از عدالت است که زنان و کنیزان خویش را پشت پرده قرار دهی و دختران پیامبر را در حال اسارت در شهرها بگردانی؟
خداوند به ستمگران و بدکاران فرصت میدهد. کسانی که غرق گناه و نافرمانی و ستمگری شدهاند و هیچ امیدی برای بازگشت و تغییر روش در آنها نیست، دست عنایت خداوند از سر آنها برداشته میشود و به حال خود واگذار میشوند تا هرچه میتوانند گردنکشی و طغیان کنند تا دست انتقام الهی از آستین بیرون آید و آنها را به سزای اعمالشان برساند.
بهعبارت دیگر، اگر کسانی که هنوز دست عنایت الهی از سر آنها برداشته نشده است، در زندگی گناه و خلافی انجام دهند، بهصورتی به آنها هشدار داده میشود تا دست از مسیر اشتباه خود بردارند و به پرتگاه نابودی سقوط نکنند. لذا مجازات و مشکلات برای بعضی نعمت است تا آنها را از سقوط و نابودی نجات دهد.
اما کسانی که بر اثر زیادی گناه و نافرمانی، خدا را فراموش کردهاند و خداوند نیز آنها را فراموش کرده است، آزاد و رها میشوند تا به آخرین مرحله سقوط برسند و حداکثر مجازات، دامنشان را بگیرد؛ مانند بیماری که به بهبود و سلامتش امید است و به همین خاطر باید از
1) . آلعمران، 178.
2) . ابنطاووس، اللهوف على قتلى الطفوف، ترجمه فهرى، ص182.
3) . اشاره به فتح مکه است که در آن روز ابوسفیان، جد یزید، اسیر لشکر اسلام شد و رسول خدا میتوانست هر دستوری دربارۀ او بدهد، ولی آنها را عفو کرد و فرمود: «بروید؛ شما را آزاد کردم». بنابراین، یزید پسر اسیر آزادشدۀ جد زینب کبری و امامحسین (علیه السلام) است.
خوردن بعضی غذاها پرهیز کند، اما بیماری که امید به نجات و سلامتش نیست، به پرهیز غذایی نیز احتیاجی ندارد و پزشک میگوید هر چه میل دارد به او بدهید.
در آیه بالا به این نکته اشاره شد. حضرت زینب (سلام الله علیها) نیز در سخنرانی خود به همین مطلب اشاره میفرماید و در ادامه، یزید را با آن همه غرور کوچک میکند و میگوید:
إِنِّی لَأَسْتَصْغِرُ قَدْرَكَ وَأَسْتَعْظِمُ تَقْرِيعَكَ وَأَسْتَكْثِرُ تَوْبِيخَك؛ مقام و منزلت تو نزد من کوچک است، اما سرزنش و ملامت تو نزد من بزرگ (و زیاد) است (و به خاطر کارهای زشت) تو را زیاد توبیخ میکنم (تو نزد من ارزشی نداری؛ من تو را بسیار سرزنش و توبیخ میکنم).
سپس، آن بانوی بزرگ به یزید هشدار میدهد:
بدان با دشمنی و مخالفت با ما نمیتوانی با عزت و بزرگیمان که از سوی خداست، مبارزه کنی که عزت و عظمت ما جاویدان و نابودی و ذلت تو حتمی است... فَكِدْ
كَيْدَكَ وَاسْعَ سَعْيَكَ وَنَاصِبْ جُهْدَكَ فَوَ اللَّهِ لَا تَمْحُو ذِكْرَنَا وَلَا تُمِيتُ وَحْيَنَا؛ ای یزید، تو مکر خود را (در دشمنی با ما) ادامه بده و تلاشت را بکن (ولی بدان)، به خدا قسم نمیتوانی نام ما را (از بزرگی) به فراموشی بسپاری و وحی ما را خاموش کنی.
ایشان در پایان سخنرانی خود در مجلس باشکوه یزید میفرماید:
فَالْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ الَّذِی خَتَمَ لِأَوَّلِنَا بِالسَّعَادَةِ وَالْمَغْفِرَةِ، وَلِآخِرِنَا بِالشَّهَادَةِ وَالرَّحْمَةِ، وَنَسْأَلُ اللَّهَ أَنْ يُكْمِلَ لَهُمُ الثَّوَابَ وَ ُوجِبَ لَهُمُ الْمَزِيدَ، وَيُحْسِنَ عَلَيْنَا الْخِلَافَةَ إِنَّهُ رَحِيمٌ وَدُودٌ وَحَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ(1)سپاس مخصوص خدایی است که ابتدای کار ما را با سعادت و آمرزش قرار داد و پایان آن را به شهادت و رحمت ختم کرد. از خدا میخواهیم که پاداش شهیدان ما را کامل و زیاد کند و ما را جانشینانی نیکو قرار دهد. خداوند بخشنده و مهربان است. او برای ما کافی و وکیلی خوب است.
1) . ابنطاووس، اللهوف على قتلى الطفوف، ترجمه فهرى، ص184-185.
خورشید سر زد از
افقِ خانه علی
آن پاکباز بانوی عزّ و کمال و فخر
روشن نمود خانه زهرا به نور خویش
آن آشنا که بانگ بلندش علیه ظلم
پیغامآور شرف و صبر و عشق دوست
تا نهضت رسول، رهاند ز دست ظلم
«خادم» کجا و مدح زینب کبرای فاطمه
کرده طلوع دختر
دردانه علی
یار حسین و وارث فرزانه علی
دارد نشان ز همت مردانه علی
آید به گوش از درِ کاشانه علی
دشمن ستیز، گوهر یکدانه علی
کرده ظهور سرّ نهانخانه علی
دارد امید باده ز میخانه علی
سیدحشمتالله علوی
روز سیزدهم جمادیالاولی
برای شهادت حضرت فاطمه (سلام الله علیها) دو نقل نزد شیعیان مشهور است. یکی آنکه بعد از پدرش، حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) ، 75 روز زندگی کرد و بنابراین، روز سیزدهم ماه جمادیالاولی، روز شهادت ایشان است. نقل دوم آن است که 95 روز بعد از پدرش زندگی کرد و بنابراین، روز سوم جمادیالثانی روز شهادت است؛ اما سال شهادت ایشان یقیناً سال یازدهم هجری بوده است.
مدت عمر ایشان هجده سال بود و دارای چهار فرزند به نامهای حسن، حسین، زینب و امکلثوم بود. همچنین، فرزندی بهنام محسن داشت که قبل از تولد در حملهای که به خانه ایشان شد، به شهادت رسید.
قال الله تبارک وتعالی:
(بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم* إِنَّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ* فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ* إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ)(1)بهنام خداوند بخشنده مهربان. همانا ما به تو خیر و خوبی فراوان دادیم. پس، برای پروردگارت نماز بخوان و (شتر) قربانی کن. قطعاً دشمن تو (که به تو زخمزبان میزند)
1) . سوره کوثر.
بینسل و بریده از خیرات و برکات است.
تفسیر
مفسران در اینکه مراد از کوثر (خیر و خوبی فراوان) چیست، نظرهای مختلفی دارند، لکن با توجه به آیه آخر میتوان گفت، مراد نسل و فرزندان زیاد پیامبر اکرم است که همه از حضرت فاطمهزهرا (سلام الله علیها) هستند. دشمنان پیامبر، او را «أبتر» معرفی میکردند، اما خداوند در دفاع از پیامبر (صلی الله علیه و آله) ، دشمن او را «أبتر» خواند. بنابراین، اگر مراد از کوثر، نسل پیامبر اکرم نباشد، آیات اول و سوم ارتباط دلپسندی نخواهند داشت.(1)
«خیر کثیر» علاوه بر نسل زیاد، میتواند چیزهای دیگری نیز باشد. در روایتی آمده است که بعد از نزول این سوره، پیامبر اکرم آن را بالای منبر تلاوت کردند. اصحاب عرض کردند: «کوثر چیست که خداوند به تو عطا کرده است؟» فرمود: «نهری است در بهشت که سفیدتر از شیر و روشنتر از قدحی (بلورین) است که در دو سوی آن برآمدگیهایی از درّ و یاقوت است».(2)
بعضی از مفسران گفتهاند منظور از کوثر همان حوض کوثر است که در اختیار پیامبر و اهلبیت (علیهم السلام) است و مؤمنان هنگام ورود به بهشت از آن سیراب میشوند.(3)
معانی دیگری نیز برای کوثر گفتهاند که میتوان همه آنها را مصداق «خیر کثیر» دانست.
خداوند در آیه دوم میفرماید: (فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ)؛ زیرا این نعمت بزرگ که خداوند به حضرت رسول داده است، جای شکرگزاری دارد که نماز و قربانیکردن شتر از مصادیق آن است. در آخرین آیه، دشمنان پیامبر (صلی الله علیه و آله) بینسل و ابتر (دُمبریده) معرفی شدهاند.(4)
امروز دشمنان آن حضرت، اعم از کفار قریش، بنیامیه و بنیعباس از صفحه روزگار محو شدهاند و اگر نسلی از آنها باقی باشد، شناختهشده نیستند.
نکته 1:
فخر رازی، مفسر سنی، مینویسد: چه نسلی بابرکتتر از نسل فاطمه (سلام الله علیها) که امثال باقر و صادق و رضا از آن برخاستهاند و با آنکه شمار زیادی از آنان را طی تاریخ (بهویژه در زمان حکومت بنیامیه و بنیعباس) شهید کردند، اما امروز فرزندان او در بیشتر کشورهای اسلامی گستردهاند.(1)
نکته 2:
در ماجرای فتح مکه که مشرکان دستهدسته به اسلام وارد میشدند، خداوند تنها دستور تسبیح و استغفار میدهد: (وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فی دينِ اللَّهِ أَفْواجاً* فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كانَ تَوَّاباً)(2)هنگامی که دیدی مردم گروهگروه در دین خدا درآیند، پس پروردگارت را تسبیح و ستایش کن و از او آمرزش بخواه که او همواره توبهپذیر است. ولی برای اعطای کوثر به نمازخواندن و قربانیکردن شتر دستور میدهد؛ گویا اهمیت کوثر از اسلامآوردن دستهجمعی مشرکان بیشتر است.(3)
آتشزدن در خانه حضرت زهرا (سلام الله علیها) علت شهادت ایشان بود
پس از وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله) ، جمعی از مسلمانان بدون توجه به انتصاب حضرت علی (علیه السلام) به جانشینی ایشان در روز غدیر، در سقیفه بنیساعده جمع شدند و «ابابکر» را جانشین پیامبر اکرم معرفی کردند. با توجه به پیروی بیشتر مردم از او و طرفداران اندک حضرت علی (علیه السلام) ، مبارزه مستقیم برای حضرت علی امکانپذیر نبود. لذا با مبارزه غیرمستقیم تصمیم گرفت با ابابکر بیعت نکند و او را به رسمیت نشناسد تا با این کار، نارضایتی خود و خانواده پیامبر را نشان دهد.
«عمر» که ابابکر را در امر خلافت یاری میکرد، به او گفت: «بدون بیعت علی (علیه السلام) حکومت و خلافت تو پایدار و ثابت نخواهد شد. باید علی را وادار به بیعت کنی». ابابکر سخن عمر را پسندید و «قنفذ»، غلام عمر، را نزد حضرت علی (علیه السلام) فرستاد و گفت: «به ایشان بگو: خلیفه
رسول خدا از تو خواسته که برای بیعت با او در مسجد حاضر شوی». حضرت علی (علیه السلام) از این کار امتناع کرد. عمر از این رفتار خشمناک شد و همراه خالدبنولید و قنفذ و جمعی دیگر به در خانه حضرت زهرا (سلام الله علیها) آمدند. در را کوبید. حضرت زهرا که در غم ازدستدادن پدر عزادار بود، پشت در آمد و فرمود: «ای عمر، با ما چهکار داری؟ چرا نمیگذاری به کار خودمان (و عزاداری برای رسول خدا) مشغول باشیم؟» عمر فریاد زد: «در را باز کن وگرنه خانه را با اهل آن آتش میزنم».(1)
فاطمه (سلام الله علیها) هرچه خواست عمر را از تصمیمش منصرف کند، نتوانست. عمر که دید در را باز نمیکنند، گفت: «هیزم بیاورید تا در را آتش بزنیم». حضرت زهرا وقتی دید در باز شد پیش آمد و صدا به ضجه و شیون بلند کرد تا شاید آن سنگدلان از حمله و ورود به خانه منصرف شوند، ولی آنها بیرحمانه به خانه هجوم آوردند و با غلاف شمشیر به پهلو و با تازیانه به بازوی ایشان زدند. حضرت زهرا در آن ازدحام، بین در و دیوار قرار گرفت و چنان فشاری بر پهلوی ایشان وارد شد که پهلوی نازنینش آزرده و طفلی که در رحم داشت (محسن) سقط شد.(2)پس از این جنایت، حضرت زهرا بیمار و بستری شد و در سن جوانی به شهادت رسید.
مظلومیت حضرت زهرا (سلام الله علیها) در کتب اهلتسنن
احمدبنیحیی بلاذری مینویسد:
ابوبکر
دنبال علی (علیه السلام) فرستاد تا از او بیعت بگیرد، ولی علی از بیعت با او امتناع ورزید. سپس، عمر با وسیلهای آتشزا بهسوی خانه علی حرکت کرد و مقابل در خانه با فاطمه (سلام الله علیها) روبهرو شد. فاطمه گفت: «ای فرزند خطاب، آیا میخواهی خانه مرا بسوزانی؟» عمر گفت: «بلی، این کار کمک به امری است که پدرت برای آن مبعوث شده بود».(3)
طبرانی نوشته است:
ابوبکر
هنگام مرگ آرزو میکرد: «ای کاش سه کار را انجام نمیدادم... فَأمَّا الثَّلاثُ الَّذِی وَدَدتُ إنِّی لَم أفعَلَهُنَّ فَوَدَدتُ إنِّی لَم أکُن کَشَفتُ بِیتَ فَاطِمَةَ وَ تَرَکتُهُ؛ اما آن سه چیزی که دوست داشتم انجام نمیدادم: دوست داشتم که درب خانه فاطمه (سلام الله علیها) را باز نمیکردم و آن را رها میکردم».(1)
در صحیح بخاری آمده است:
حضرت فاطمهزهرا (سلام الله علیها) کسی را نزد ابوبکر فرستاد و ارث پدرش از فدک و غیره را مطالبه کرد. ابوبکر از پرداخت آن خودداری کرد: «فَقَالَ أبُوبَکر إنَّ رَسُولُ اللَّهِ قَالَ: إِنَّا مَعَاشِرَ الْأَنْبِيَاءِ لَا نُورَثُ مَا تَرَكْنَاهُ صَدَقَةٌ؛ ابوبکر گفت: پیامبر خدا فرمود: ما آنچه را صدقه گذاشتیم به ارث نمیگذاریم». حضرت فاطمه از این رفتار ابوبکر خشمگین و ناراحت شد و تا زنده بود با او قهر بود. «فَلَمَّا تُوُفِّيَت دَفَنَهَا زَوجُهَا عَلِیٌّ لَیلاً وَلَم یُؤذِن بِهَا أبَابَکر وَ صَلَّی عَلَیهَا؛ زمانی که حضرت زهرا وفات کرد، شوهرش، علی (علیه السلام) ، او را شبانه دفن کرد و به ابوبکر خبر نداد و خودش بر او نماز خواند».(2)
نکته:
بر اساس روایات شیعه و سنی، ناراحتی و غضب حضرت فاطمه مانند غضب خدا و رسول است.
در صحیح بخاری از پیامبر اکرم نقل شده است که فرمود: «فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّی فَمَنْ أَغْضَبَهَا فَقَدْ أَغْضَبَنِی(3)فاطمه پاره تن من است، هرکس او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است».
در روایتی دیگر در صحیح مسلم آمده است:
قال رسول الله: فَإنَّمَا ابنَتِی فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّی، يُرْيبنِی مَا رَابَهَا، وَيُؤْذِينِی مَا
آذَاهَا(1)پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: دخترم، فاطمه، پاره تن من است، آنچه او را ناراحت کند و آزار دهد، مرا ناراحت میکند و آزار میدهد.
در قرآن نیز آمده است:
(إِنَّ الَّذينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِی الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهيناً)(2)قطعاً خداوند کسانی را که خدا و رسولش را آزار میدهند، در دنیا و آخرت لعنت میکند و برای آنها عذابی خوار کننده آماده کرده است.
در صحیح بخاری آمده است: «پیامبر اکرم به فاطمهزهرا فرمود: یَا فَاطِمَةُ ألا تَرضِینَ أن تَکُونَ سَیِّدَةَ نِسَاءِ هَذِهِ الأمَّةِ(3)ای فاطمه، آیا خشنود نمیشوی که سیده زنان این امت باشی؟»
نسائی در خصائص نقل کرده است:
پیامبر
فرمود: «فرشتهای از آسمان بر من فرود آمد و به من مژده داد که: فَاطِمَةُ
بِنتِی سَیِّدَةُ نِسَاءِ أُمَّتِی وَأَنَّ حَسَناً وَحُسَیناً سَیِّدا شَبَابِ أهلِ الجَنَّةِ(4)فاطمه، دخترم، سیده زنان امت من و حسن و حسین، دو سید جوانان اهل بهشتاند».
کسی را شبیه تر از فاطمه به رسول خدا ندیدم. كَانَتْ إِذَا دَخَلَتْ عَلَيْهِ قَامَ إِلَيْهَا فَأَخَذَ بِيَدِهَا وَقَبَّلَهَا وَأَجْلَسَهَا فِی مَجْلِسِه(5)هرگاه فاطمه بر پیامبر وارد میشد، رسول خدا بهطرف او میایستاد، دستش را میگرفت، او را میبوسید و به جای خودش مینشاند.
در روزهایی که حضرت زهرا بستری بود، عمر و ابوبکر خواستند از حضرت زهرا عیادت کنند، اما حضرت زهرا اجازه نداد. عمر نزد حضرت علی رفت و واسطهگری کرد تا شاید بهوسیله حضرت علی، اجازه ورود بگیرند و از حضرت زهرا عیادت کنند. حضرت علی نزد فاطمهزهرا آمد و فرمود: «این دو نفر تأکید دارند که نزد شما بیایند و از شما عیادت کنند». حضرت زهرا فرمود: «به خدا قسم حاضر نیستم با اینها دیدار کنم و سخن بگویم تا زمانی که به دیدار پدرم بروم و از رفتار و ستمهای آنان شکایت کنم». حضرت علی فرمود: «انجام این دیدار را من قبول کردهام». حضرت زهرا عرض کرد: «اگر شما ضمانت کردهاید، اختیار خانه با شماست، زنان پیرو مردان هستند و من با شما مخالفت نمیکنم».
با وساطت حضرت علی آن دو نفر بر حضرت زهرا وارد شدند و سلام کردند. آن حضرت صورت خود را از آنها برگرداند. آنها چندبار روبهروی حضرت رفتند و باز حضرت صورت خود را از آنها برمیگرداند تا آنکه آن دو نفر گفتند: «ای دختر پیامبر، ما برای عذرخواهی از شما و اینکه از تقصیرات ما بگذری و ما را ببخشی خدمت رسیدهایم و از شما خواهش میکنیم از ما بگذر و از جرم و جنایت ما صرفنظر کن». ایشان فرمود: «هرگز با شما سخن نمیگویم تا به دیدار پدرم بروم و بهخاطر ستمهایی که به من روا داشتید، از شما شکایت کنم». سپس، به حضرت علی رو کرد و گفت: «من دیگر با اینها سخن نمیگویم تا سؤال مرا درباره فرمایش پیامبر (صلی الله علیه و آله) جواب دهند».
آن دو نفر گفتند: «قول میدهیم که راست بگوییم». فرمود: « شما را به خدا قسم میدهم، آیا آن نیمهشبی را که پیامبر (صلی الله علیه و آله) شما را احضار کرد تا درباره چیزی سخن بگوید که به علی نسبت داده بودند، به یاد دارید؟» گفتند: «آری». فرمود: «شما را به خدا سوگند میدهم، آیا شنیدید که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: فاطمه پاره تن من است و من از او هستم، هرکه او را اذیت کند مرا اذیت کرده و هرکه مرا اذیت کند، خدا را آزرده است و بعد از مرگ من هرکه او را اذیت کند مانند آن است که در حیات من او را اذیت کرده باشد؟» گفتند: «آری، صحیح است». فرمود: «الحمدلله، خدایا تو شاهد باش و ای حاضران، شما نیز شاهد باشید که ابوبکر و عمر مرا در
زندگی و هنگام مرگ اذیت کردند. ای ابوبکر و عمر، به خدا قسم هرگز با شما سخن نمیگویم تا خدایم را ملاقات و از شما شکایت کنم و ستمهای شما را در پیشگاه خداوند بیان کنم».
سخن که به اینجا رسید، ابوبکر فریاد زد: «ای وای، ای کاش مادر مرا نزاییده بود». عمر به ابوبکر رو کرد و گفت: «من از مردمی که اختیار خود را بهدست تو دادند، تعجب میکنم. تو نفهم شدهای. از ناراحتی و خوشحالی یک زن، ناراحت و خوشحال میشوی. مگر چه شده؟ یک زن ناراحت شده است». این را گفت و هر دو از خانه بیرون رفتند.
در صحیح بخاری و بعضی دیگر از کتب اهلتسنن آمده است: «مَاتَت فَاطِمَةُ وَکانَت سَاخِطَةً عَلَیهِمَا؛ فاطمه از دنیا رفت در حالی که بر آن دو (ابوبکر و عمر) غضبناک بود». (1)
هنگامی که حضرت زهرا به شهادت خود یقین پیدا کرد، کسی را فرستاد تا حضرت امیر تشریف بیاورد. آنگاه عرض کرد: «پسر عمو، اجل من فرارسیده است و چند ساعت دیگر به پدرم میپیوندم. مطالبی در دل دارم که میخواهم به تو وصیت کنم».حضرت علی (علیه السلام) فرمود: «ای دختر پیامبر، هر وصیتی که دوست داری بکن» سپس، بر بالین او نشست و کسانی که در اتاق بودند، خارج شدند.
سپس، حضرت فاطمه عرض کرد: «ای پسر عمو، آیا در مدتی که من با تو بودم از من دروغ و خیانت و مخالفتی دیدهای؟» حضرت امیر فرمود: « پناه بر خدا، هیچوقت چنین نبوده است، تو خود داناتر، نیکوکارتر، پرهیزگارتر، گرامیتر و خداترستر از آنی که تو را سرزنش کنم. بهراستی که جدایی و نبودن تو برای من بسیار ناگوار است، ولی چه کنم که چاره ندارم. به خدا قسم، مصیبت پبامبر برای من تازه شد. شهادت و فقدان تو برای من بسیار بزرگ است. ما همه از خداییم و بهسوی او بازمیگردیم. به خدا قسم، مصیبت (ازدستدادن تو)، اندوهناکترین مصیبت است و هیچ تسلیتی آن را جبران نمیکند و هیچچیز جانشین آن نمیشود».
سپس، حضرت علی و حضرت زهرا ساعتی با هم گریستند. آنگاه حضرت علی سر مبارک
1) . ناسخ التواریخ و بحارالانوار، در احوالات حضرت فاطمهزهرا (سلام الله علیها)
فاطمه (سلام الله علیها) را به سینه چسباند (ثُمَّ بَکَیَا جَمِیعاً سَاعَةً وَأَخَذَ عَلَی رَأسِهَا وَضَمَّهَا إِلَی صَدرِهِ) و فرمود: «هر وصیتی داری بگو و هر دستوری داری صادر کن که من نظر تو را بر نظر خود مقدم میدارم».
حضرت فاطمه عرض کرد: «ای پسر عموی پیامبر، خداوند بهترین پاداش را به تو دهد. وصیت اولم این است که بعد از من (اگر خواستی ازدواج کنی) با «امامه»، دختر خواهرم، ازدواج کن؛ زیرا او برای فرزندانم (در محبت و دلسوزی) مانند خودم خواهد بود (فَإِنَّهَا تَكُونُ لِوُلْدِی مِثْلِی)».
وصیت دوم: «أُوصِيكَ يَا ابْنَ عَمِّ أَنْ تَتَّخِذَ لِي نَعْشاً فَقَدْ رَأَيْتُ الْمَلَائِكَةَ صَوَّرُوا صُورَتَهُ؛ ای پسر عمو، (برای برداشتن جنازهام) تابوتی(1)
که ملائکه شکل آن را به من نشان دادهاند، برایم تهیه کن». حضرت امیر فرمود: «شکل آن تابوت را نشانم بده». حضرت زهرا مشخصات و شکل تابوت را نشان داد و حضرت علی آن را تهیه کرد. این اولین تابوتی بود که ساخته شد.
وصیت سوم: «أُوصِيكَ أَنْ لَا يَشْهَدَ أَحَدٌ جِنَازَتِی مِنْ هَؤُلَاءِ الَّذِينَ ظَلَمُونِی وَأَخَذُوا حَقِّی فَإِنَّهُمْ عَدُوِّی وَعَدُوُّ رَسُولِ اللَّهِ؛ وصیت میکنم مردمی که به من ستم روا داشتند و حق مرا غصب کردند، در تشییع جنازهام حاضر نشوند. آنها دشمن من و دشمن رسول خدا هستند. مبادا اجازه دهی یکی از آنها یا پیروانشان بر جنازهام نماز بخوانند. مرا شبانه و زمانی که چشمها به خواب رفته باشند، دفن کن». پس از این سه وصیت، فاطمه اطهر (سلام الله علیها) به شهادت رسید. درود بر او و بر پدر و شوهرش.
زمانی که مردم مدینه از شهادت حضرت زهرا باخبر شدند، صدا به گریه و فریاد بلند کردند و زنان بنیهاشم در خانه حضرت جمع شدند و صدا به گریه بلند کردند تا جایی که نزدیک بود مدینه از صدای گریه از جا کنده شود.
1) . در آن زمان، تابوتها دیواره نداشتند و مانند یک تختۀ صاف بودند. امروزه نیز در بعضی از کشورهای عربی، مثل عربستان، همینطور است. بر اساس روایت، حضرت زهرا (سلام الله علیها) از اینکه اندازۀ جسدشان از زیر روپوش مشخص باشد، ناراحت بودند. با آنکه بدنشان را مخفیانه برداشتند و تشییعکنندگان تنها چند نفر از خواص بودند، تابوت (صندوق) دیواره داشت و بدن میت را میپوشاند. حضرت تأکید داشت اندازه و حجم بدنش بعد از وفات مشخص نباشد.
مردم جمع شدند و منتظر بودند که جنازه حضرت زهرا خارج شود و بر آن نماز بخوانند. در این هنگام ابوذر بیرون آمد و به مردم گفت: «متفرق شوید؛ زیرا خارجکردن جنازه دختر پیامبر به تأخیر افتاد». مردم برخاستند و رفتند. (بنا بر وصیت حضرت زهرا) وقتی پاسی از شب گذشت و مردم به خواب رفتند، حضرت علیبنابیطالب همراه با حسنین، عمار، مقداد، عقیل، زبیر، ابوذر، سلمان، بُرَیده و تعدادی از بنیهاشم، جنازه مطهر حضرت زهرا را خارج کردند و بر بدن ایشان نماز خواندند و او را شبانه به خاک سپردند و قبر او را مخفی قرار دادند.(1)
پس از آنکه حضرت علی، فاطمهزهرا را دفن کرد، ایستاد و بهسوی قبر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) رو کرد و گفت:
السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ عَنِّی وَالسَّلَامُ عَلَيْكَ عَنِ ابْنَتِكَ وَ زَائِرَتِكَ؛ سلام من و سلام دخترت، فاطمه، همان دختری که به زیارتت آمد، بر تو باد.
قَلَّ يَا رَسُولَ اللَّهِ عَنْ صَفِيَّتِكَ صَبْرِي وَعَفَا عَنْ سَيِّدَةِ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ تَجَلُّدِی؛ یارسولالله، از (فراق دختر) برگزیده تو، صبر من اندک شد. قدرت من از (دوری) بزرگترین زنان عالم (فاطمه اطهر) ضعیف شد.
قَدِ اسْتُرْجِعَتِ الْوَدِيعَةُ وَأُخِذَتِ الرَّهِينَةُ وَأُخْلِسَتِ الزَّهْرَاءُ؛ (یارسولالله)، امانتی را که به من دادی، پس گرفته شد و آنچه به من سپردی باز گرفته شد و فاطمهزهرا برده شد.
أَمَّا حُزْنِی فَسَرْمَدٌ وَأَمَّا لَيْلِی فَمُسَهَّدٌ وَ هَمٌّ لَا يَبْرَحُ مِنْ قَلْبِی؛ غم و اندوه من همیشگی شد و شبها (از غم) خواب ندارم و این غصه از دل من خارج نمیشود.
وَسَتُنْبِئُكَ
ابْنَتُكَ بِتَظَافُرِ أُمَّتِكَ عَلَى هَضْمِهَا فَاحْفِهَا السُّؤَالَ وَاسْتَخْبِرْهَا الْحَالَ؛ بهزودی دخترت تو را آگاه میسازد که امت تو دستبهدست هم دادند و حق او را پایمال کردند.
1) . مجلسى، بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج43، ص191-193.
از فاطمه بپرس و شرححال را از او جویا شو که چه غصههایی در دل داشت و نمیتوانست برای کسی بگوید، ولی برای تو خواهد گفت.(1)
تو زهره فلکی
زیر خاک جای تو نیست
برآر سر ز لحد
خشت متّکای تو نیست
چو گنج از چه به
خاک سیه نهان شدهای
گل همیشه بهارم
چرا خزان شدهای
مرا ببر که
مقامات عالیت بینم
چه سان به خانه
روم جای خالیت بینم
فصیحالزمان شیرازی
الا ای چاه،
یارم را گرفتند
میان کوچهها با ضرب سیلی
گلم، عشقم،
بهارم را گرفتند
همه دار و ندارم را گرفتند
1) . همان، ج43، ص193-194.
بنا بر قولی، حضرت زهرا (سلام الله علیها) بعد از پدر بزرگوارشان 95 روز زندگی کرد و سوم جمادیالثانی، روز شهادت آن حضرت است. علما و بزرگان برای این روز اهمیت خاصی قائل شدهاند و در ایران نیز این روز تعطیل عمومی اعلام شده است.
پیش از این درباره شهادت این بانو، علت شهادت و مطالب مربوط به آن (در مناسبت سیزدهم ماه جمادیالاولی)، توضیحاتی داده شد. محدث قمی زیارت مختصری از سیدبنطاووس برای این روز نقل کرده است.(3)
طبق نظر بیشتر علما، مانند علامه مجلسی در حیوة القلوب و شیخ طوسی در مصباح، حضرت زهرا (سلام الله علیها) در روز جمعه، بیستم جمادیالثانی سال دوم یا پنجم بعثت در مکه معظمه متولد شد.
نکته:
غذایی که پدر و مادر در زمان بارداری مادر و قبل از آن میخورند، در سعادت و شقاوت فرزندانشان نقش بهسزایی دارد. لذا در روایات تأکید شده است که مواظب باشید غذای خود را از راه حلال و پاکیزه تهیه کنید؛ زیرا در همه شئون زندگی، از جمله فرزندآوری، اثر خواهد گذاشت و هر اندازه غذا پاکیزهتر باشد، موفقیت و سعادت نیز بیشتر است. در روایات، بهدستآوردن مال و روزی حلال، عبادت شمرده شده است. از پیامبر اکرم روایت شده است: «الْعِبَادَةُ سَبْعُونَ جُزْءاً أَفْضَلُهَا طَلَبُ الْحَلَالِ(1)عبادت هفتاد جزء دارد. بهترینش بهدستآوردن (چیز) حلال است».
در روایت دیگری از آن حضرت نقل شده است: «مَنْ أَكَلَ الْحَلَالَ قَامَ عَلَى رَأْسِهِ مَلَكٌ يَسْتَغْفِرُ لَهُ حَتَّى يَفْرُغَ مِنْ أَكْلِه(2)کسی که غذای حلالی را بخورد، ملکی بالای سرش میایستد و برای او طلب آمرزش میکند تا از غذاخوردن فارغ شود».
بنا بر روایتی، روزی حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) با امیرالمؤمنین (علیه السلام) و جمعی از اصحاب در ابطح نشسته بودند که جبرائیل بهشکل واقعی خود بر آن حضرت نازل شد، بهصورتی که بالهای خود را گشود و از مشرق تا مغرب را پر کرد و گفت: «ای محمد، خداوند علیّ اعلی به تو سلام میرساند و امر میفرماید تا چهل شبانه روز از خدیجه فاصله بگیر و از او جدا زندگی کن». آن
حضرت چنین کرد و روزها را روزه میگرفت و شبها تا صبح عبادت میکرد (شخصیت بزرگی مانند پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز باید برای امری بزرگ ریاضت بکشد و خودسازی کند). از سوی دیگر، پیامبر اکرم، عمار را نزد خدیجه فرستاد و پیغام داد: «من چنین مأموریتی از سوی خداوند دریافت کردهام و نیامدن من به خانه از کممحبتی و ناراحتی از تو نیست؛ زیرا خداوند روزی چند بار با ملائکه به تو افتخار میکند. هر شب، در خانه را ببند و در بستر خود استراحت کن تا وعده الهی سپری شود. من در این مدت در خانه فاطمهبنتاسد به سر میبرم». حضرت خدیجه طبق دستور پیامبر تنها در خانه به سر میبرد و روزی چند بار از فراق ایشان میگریست. پس از گذشت چهل روز، جبرائیل دوباره بر آن حضرت نازل شد و گفت: «ای محمد، خداوند علیّ اعلی به تو سلام میرساند و میفرماید برای تحفه و کرامتی که برایت ارسال خواهد شد، آماده باش». در این هنگام میکائیل آمد و طبقی که پارچهای از سندس بهشتی روی آن کشیده شده بود، نزد آن حضرت گذاشت و گفت: «پروردگارت میفرماید امشب از این غذا افطار کن». حضرت علی (علیه السلام) میفرماید: «پیامبر (صلی الله علیه و آله) هر شب در وقت افطار دستور میداد که در خانه را باز بگذارد تا هرکس میخواهد بر پیامبر وارد شود و با ایشان افطار کند، ولی در آن شب فرمود: بر در خانه بایست و اجازه مده کسی وارد شود که این غذا بر غیر من حرام است». حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) روپوش را از طبق کنار زد. در آن میوههای بهشتی (خوشه خرما و انگور) و ظرفی از آبهای بهشتی بود. آن حضرت از آن میوهها میل کرد تا سیر شد و از آن آب آشامید تا سیراب شد. سپس، جبرائیل آب بهشتی را روی دست پیامبر ریخت و میکائیل شستوشو داد و اسرافیل دست آن حضرت را با حوله بهشتی خشک کرد. باقیمانده غذا و ظرفها بهسوی آسمان برگشت. سپس، جبرائیل به پیامبر (صلی الله علیه و آله) عرض کرد: «قبل از آنکه به نماز و عبادت بپردازی، نزد خدیجه برو و نزد او باش که قرار است امشب نسل پاک تو آفریده شود».
خدیجه گفت: «من شبها درها را میبستم و پرده را میآویختم و در بستر خود استراحت میکردم. آن شب خوابیده بودم که صدای در خانه را شنیدم. پرسیدم: کیست؟ غیر از محمد (صلی الله علیه و آله) کسی اجازه کوبیدن در را ندارد. پیامبر فرمود: در را باز کن، منم محمد. چون صدای آن حضرت را شنیدم با خوشحالی از جا جستم و در را باز کردم. با آنکه آن حضرت عادت داشت
هر شب وضو بگیرد و دو رکعت نماز بخواند و سپس استراحت کند، آن شب پس از ورود در کنار من قرار گرفت و من نور فاطمه (سلام الله علیها) را در خودم احساس کردم».(1)
حضرت خدیجه، بانویی باشخصیت بود و ثروت فراوانی داشت، ولی از مظاهر مادی و دنیوی چشمپوشی کرد، معنویت پیامبر اکرم او را جذب کرد و الهی شد. گوشهای از فضایل و کمالات این بانو پیش از این، به مناسبت ازدواجش با حضرت رسول، بیان شد و به مناسبت وفات این بانو در دهم ماه مبارک رمضان نیز مطالبی بیان خواهیم کرد.
از امامصادق (علیه السلام) روایت شده است که فرمود:
پس از ازدواج حضرت خدیجه با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ، زنان مکه (از اینکه خدیجه با کسی ازدواج کرد که از مظاهر مادی مثل ثروت بیبهره است و پدر و مادر خود را از دست داده است) از وی کنارهگیری کردند و اجازه نمیدادند هیچ زنی با او رفتوآمد کند. این کار موجب اندوه و وحشت حضرت خدیجه شد که مبادا پیامبر خدا به این دلیل آزرده و ناراحت شود.
زمانی که آن بانو به حضرت زهرا حامله شد، فاطمه اطهر از درون شکم او را دلداری میداد و با او سخن میگفت، ولی حضرت خدیجه این موضوع را از پیامبر (صلی الله علیه و آله) پنهان میکرد تا اینکه یک روز پیامبر خدا نزد خدیجه آمد و متوجه شد کسی با او سخن میگوید. پیامبر فرمود: «ای خدیجه، با که سخن میگویی؟» عرض کرد: «الجَنِینُ الَّذِی فِی بَطنِی یُحَدِّثُنِی وَیُؤْنِسُنی؛ بچهای که در شکم دارم با من سخن میگوید و با من انس میگیرد». پیامبر خدا فرمود: «جبرائیل به من خبر داد که این طفل، دختر است و او فرزندی پاک و مبارک است که خداوند متعال (بقای) نسل مرا از او قرار میدهد و امامان و جانشینان من (بعد از بهپایانرسیدن وحی) از نسل این دختر است». حضرت خدیجه هنگام ولادت فرزندش از زنان قریش و بنیهاشم درخواست کرد که او را در کارهای زنانه کمک کنند، اما آنان گفتند: «چون تو با ما
1) . حیوة القلوب و منتهی الامال، فصل ولادت آن حضرت.
مخالفت
کردی و با محمد (صلی الله علیه و آله) که شخص فقیر و یتیمی بود ازدواج کردی، ما نزد تو نخواهیم آمد و به تو کمک نمیکنیم». حضرت خدیجه از این سخنان غمگین بود.
ناگهان
حضرت خدیجه دید چهار بانوی گندمگون و بلندبالا، شبیه زنان بنیهاشم نزد او حاضر شدند. آنها را که دید (وحشت کرد و) فریاد زد (شما کیستید؟) یکی از آن بانوان گفت: «ای خدیجه، ناراحت نباش. ما فرستادگان الهی هستیم، أَنَا
سَارَةُ وَهَذِهِ آسِيَةُ بِنْتُ مُزَاحِمٍ وَ هِیَ رَفِيقَتُكِ فِی الْجَنَّةِ وَهَذِهِ مَرْيَمُ بِنْتُ عِمْرَانَ وَهَذِهِ كُلْثُومُ أُخْتُ مُوسَى بْنِ عِمْرَان؛ من ساره هستم و این بانو آسیه، دختر مزاحم که در بهشت رفیق توست و آن دیگری مریم، دختر عمران و این کُلثم، خواهر موسیبنعمران است. خداوند ما را فرستاده است تا در کارهای زنانه به تو کمک کنیم». سپس، یکی از بانوان به سمت راست حضرت خدیجه، دیگری به سمت چپ او، سومی در مقابلش و چهارمی به پشت او رفتند (تا او را کمک کنند) و حضرت فاطمه پاک به دنیا آمد.
رویدادهای زمان ولادت حضرت زهرا (سلام الله علیها)
وقتی که حضرت زهرا متولد شد، نور آن بانو درخشید، بهصورتی که تمام خانههای مکه روشن شد و هیچ خانهای در شرق و غرب زمین نبود، مگر آنکه این نور در آن تابید و ده حورالعین نزد خدیجه کبری آمدند که هریک تشت و ظرفی بهشتی از آب حوض کوثر داشتند. آن بانویی که مقابل خدیجه بود، ظرفهای آب را گرفت و حضرت زهرا را با آب کوثر شستشو داد و حولهای که از شیر سفیدتر و از مشک و عنبر خوشبوتر بود، بیرون آورد. یکی را به بدن مبارک حضرت زهرا پیچید و دیگری را برای آن حضرت مقنعه قرار داد. سپس، از حضرت زهرا خواست سخن بگوید. حضرت زهرا به شهادتین زبان گشود و فرمود: «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَأَنَّ أَبِی رَسُولُ اللَّهِ سَيِّدُ الْأَنْبِيَاءِ وَأَنَّ بَعْلِی سَيِّدُ الْأَوْصِيَاءِ وَ وُلْدِی سَادَةُ الْأَسْبَاط؛ شهادت میدهم که غیر از خدای یگانه خدایی نیست و پدرم، فرستاده خدا، بزرگ پیامبران است و شوهرم، بزرگ جانشینان و فرزندانم، بزرگ فرزنداناند». آنگاه بر آن بانوان سلام کرد و هرکدام را به اسم نام برد و آن بانوان نیز
خندان بهسوی او رو کردند. پس از ولادت آن حضرت، حورالعین و اهل آسمان به یکدیگر بشارت (و تبریک) گفتند و در آسمان نور درخشندهای ظاهر شد که قبلاً ملائکه آن را ندیده بودند. آن بانوان به حضرت خدیجه گفتند: «این نوزاد پاک و مبارک را بگیر که او و نسل او بابرکت خواهند بود». حضرت خدیجه با خوشحالی حضرت زهرا را گرفت و پستان در دهانش گذاشت و به او شیر داد. حضرت زهرا هر روز بهاندازه یک ماه و هر ماه بهاندازه یک سال رشد میکرد.(1)
عمل آسان با پاداش فراوان در وقت استراحت
از حضرت زهرا (سلام الله علیها) روایت شده است:
زمانی میخواستم استراحت کنم، پیامبر خدا بر من وارد شد و فرمود: «ای فاطمه، قبل از آنکه بخوابی چهار عمل را انجام بده: 1) قرآن را ختم کن، 2) پیغمبران را شفیع خود گردان، 3) مؤمنین را از خود خشنود گردان، 4) حج و عمره انجام ده». عرض کردم: «یارسولالله، به چیزی دستور دادی که نمیتوانم در این وقت انجام دهم». حضرت تبسمی کردند و فرمودند: «هرگاه سه بار قل هو اللّه احد را بخوانی، گویا قرآن را ختم کردهای، اگر بر من و پیامبران قبل از من صلوات بفرستی (اللَّهُمَ صَلّ عَلَی مَحَمَّد وَآلِهِ وَ عَلى جَمِيعِ الْأَنْبِيَاءِ وَالْمُرْسَلِينَ)، ما در روز قیامت شفیعان تو خواهیم شد، اگر برای تمام مؤمنین استغفار کنی (اللَّهُمَ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَات)، آنها از تو خشنود خواهند شد و اگر بگویی سُبْحَانَ اللَّهِ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ وَلَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَاللَّهُ أَكْبَر، گویا حج و عمره انجام دادهای.(2)
ولادت حضرت زهرا
یاران دهید مژده
ز حق کوثر آمده
خیر کثیر و صنع بدیع و جمال حق
در خانه رسول که مهد هدایت است
آن مادری که دامن پرمهر پاک او
ابواب خیر و رحمت حق از ولادتش
بعد از هزار و چند به روز ولادتش
زهرا به «خادم» سر کویت نظر نما
روشن جهان ز
فاطمه اطهر آمده
حق یکجا درون خانه احمد درآمده
پاکیزه دختری ز مَلَک برتر آمده
آزاده چون حسین و حسن پرور آمده
مفتوح گشت و دشمن او ابتر آمده
یک برگ زرنگار از این دفتر آمده(3)
زیرا به صد امید پی مادر آمده
یاران دهید مژده
ز حق کوثر آمده
خیر کثیر و صنع بدیع و جمال حق
در خانه رسول که مهد هدایت است
آن مادری که دامن پرمهر پاک او
ابواب خیر و رحمت حق از ولادتش
بعد از هزار و چند به روز ولادتش
زهرا به «خادم» سر کویت نظر نما
روشن جهان ز
فاطمه اطهر آمده
حق یکجا درون خانه احمد درآمده
پاکیزه دختری ز مَلَک برتر آمده
آزاده چون حسین و حسن پرور آمده
مفتوح گشت و دشمن او ابتر آمده
یک برگ زرنگار از این دفتر آمده(1)
زیرا به صد امید پی مادر آمده
سیدحشمتالله علوی
ای فاطمه تو
گوهر پاک حقیقتی
تطهیر و نور آمده در وصف روی تو
کفو علی مام حسن مادر حسین
دست تو بوسه داد پیمبر به احترام
کوثر که هست هدیه خاتم ز کردگار
من ناتوان از آنکه بگویم تو کیستی
«خادم» ثنای فاطمه گفتن نه کار توست
میراثدارِ علم و کمال و شرافتی
خورشیدِ تابناکِ جهان هدایتی
کانون مهر و بخشش و عفو و عنایتی
یعنی که دخترم تو همای سعادتی
باشی تو ای بتول که دریای رحمتی
ای فاطمه تو اصل و اساسِ ولایتی
بر خاک درگهش به نما عرض حاجتی
اشعار برگزیده از سیدحشمتالله علوی
1) . اشاره به ولادت امام خمینی(ره)، اشعار برگزیده.
اول ماه، (طبق بعضی روایات) روز ولادت اماممحمدباقر (علیه السلام) در سال 57 هجری قمری(1)
دوم ماه، (طبق بعضی روایات) روز ولادت امامعلیالنقی (هادی) (علیه السلام) در سال 212 هجری قمری(2)
سوم ماه، روز شهادت امامعلیالنقی (علیه السلام) در سال 254 هجری قمری(3)
دهم ماه، (طبق بعضی روایات) روز ولادت اماممحمدتقی (علیه السلام) در سال 195 هجری قمری(4)
سیزدهم ماه، روز ولادت امیرمؤمنان، علی (علیه السلام) ، در سال سیام بعد از عامالفیل در کعبه(5)
پانزدهم ماه، (طبق بعضی نقلها) روز وفات حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) در سال 63 هجری قمری(6)
پانزدهم ماه، سالروز تغییر جهت قبله از بیتالمقدس بهسوی کعبه در سال دوم هجری قمری(1)
بیستوپنجم ماه، روز شهادت امامموسیبنجعفر (کاظم) (علیه السلام) در سال 183 هجری قمری(2)
بیستوهفتم ماه، روز بعثت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) به پیامبری چهل سال بعد از عامالفیل که با نوروز مطابق بوده است.(3)
فضیلت ماه رجب
روایت است که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) ، ماه رجب را «رَجَبُ الأصَبّ» نامیده است؛ زیرا رحمت خداوند در این ماه بر امت فرومیریزد.(4)
در روایت نقل شده است که «رجب، نام نهری است در بهشت که از شیر سفیدتر و از عسل شیرینتر است. هرکس یک روز از این ماه را روزه بگیرد، از این نهر میآشامد».(5)
در روایت آمده است که «زیارت امامرضا (علیه السلام) در ماه رجب فضیلتی خاص دارد».(6)همچنین، عمره در این ماه از نظر فضیلت در ردیف حج است.(7)
از حضرت موسیبنجعفر (علیه السلام) در فضیلت ماه رجب نقل شده است که فرمود:
رَجَبٌ شَهْرٌ عَظِيمٌ يُضَاعِفُ اللَّهُ فِيهِ الْحَسَنَاتِ وَ يَمْحُو فِيهِ السَّيِّئَاتِ مَنْ صَامَ يَوْماً مِنْ رَجَبٍ تَبَاعَدَتْ عَنْهُ النَّارُ مَسِيرَةَ مِأةَ سَنَةٍ وَ مَنْ صَامَ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ وَجَبَتْ لَهُ
الْجَنَّةُ(1)ماه رجب ماه بزرگی است که خداوند در این ماه کارهای نیک را چند برابر پاداش میدهد و گناهان را میبخشد.
هرکس یک روز از ماه رجب را روزه بگیرد، آتش جهنم بهفاصله صد سال از او دور میشود و اگر سه روز روزه بگیرد، بهشت بر او واجب میشود.
إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ نَادَىٰ مُنَادٍ مِنْ بُطْنَانِ الْعَرْشِ أَيْنَ الرَّجَبِيُّونَ، فَيَقُومُ أُنَاسٌ يُضِيءُ وُجُوهُهُمْ لِأَهْلِ الْجَمْعِ عَلَى رُءُوسِهِمْ تِيجَانُ الْمُلْكِ مُكَلَّلَةً بِالدُّرِّ وَالْيَاقُوتِ، مَعَ كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ أَلْفُ مَلَكٍ عَنْ يَمِينِهِ وَأَلْفُ مَلَكٍ عَنْ يَسَارِهِ، يَقُولُونَ هَنِيئاً لَكَ كَرَامَةُ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ يَا عَبْدَ اللَّهِ، فَيَأْتِی النِّدَاءُ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ جَلَّ جَلَالُهُ عِبَادِی وَإِمَائِی وَعِزَّتِی وَجَلَالِی لَأُكْرِمَنَّ مَثْوَاكُمْ وَلَأُجْزِلَنَّ عَطَايَاكُمْ، وَ لَأُوتِيَنَّكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ غُرَفاً تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها نِعْمَ أَجْرُ الْعامِلِينَ، إِنَّكُمْ تَطَوَّعْتُمْ بِالصَّوْمِ لِی فِی شَهْرٍ عَظَّمْتُ حُرْمَتَهُ وَأَوْجَبْتُ حَقَّهُ، مَلَائِكَتِی أَدْخِلُوا عِبَادِی وَ إِمَائِی الْجَنَّةَ، ثُمَّ قَالَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ: هَذَا لِمَنْ صَامَ مِنْ رَجَبٍ شَيْئاً وَلَوْ يَوْماً وَاحِداً مِنْ أَوَّلِهِ أَوْ وَسَطِهِ أَوْ آخِرِه(2)روز قیامت صدایی از دل عرش بلند میشود که: «کجایند ماه رجبیها (کسانی که در ماه رجب خدا را عبادت میکردند)؟» در این هنگام گروهی از مردم به پا میخیزند، در حالی که (نور) صورتهایشان جمع حاضر را روشن میکند و بر سر آنها تاجی است که به درّ و یاقوت آراسته است و هزار ملک در سمت راست و هزار ملک در سمت چپ هریک قرار دارد و به او میگویند: «کرامت خدای عزوجل بر تو گوارا باد». سپس، صدایی از سوی خداوند جل جلاله میآید که: «ای بندگان و ای کنیزان من، به عزت و جلالم قسم که یقیناً جایگاه شما را گرامی میدارم و به فرستادههای شما پاداش میدهم و در بهشت ساختمانهایی به شما میدهم که از زیر آنها نهرهای آب جاری است و همیشه در آنها هستید و این برای عملکنندگان پاداش خوبی است. شما در ماهی برای من روزه گرفتید که حرمت آن را بزرگ کردم و حق او را واجب دانستم. ای ملائکه، بندگان و کنیزان مرا به بهشت
داخل کنید». سپس، امام اضافه فرمودند: «این پاداش کسی است که روزی از ماه رجب را روزه گرفته باشد، هرچند يک روز از اول يا وسط يا آخرش باشد».
اولین شب جمعه ماه رجب را «لیلهالرغائب» (شب آرزوها) میگویند که دارای فضیلتی خاص است و باید از این فرصت الهی بیشترین استفاده را کرد. مرحوم علامه مجلسی در بحارالأنوار روایتی در فضیلت این شب نقل کرده است که در بخشی از آن میخوانیم پیامبر اکرم فرمود:
لَا تَغْفُلُوا عَنْ لَيْلَةِ أَوَّلِ خَمِيسٍ مِنْهُ فَإِنَّهَا لَيْلَةٌ تُسَمِّيهَا الْمَلَائِكَةُ لَيْلَةَ الرَّغَائِبِ وَذَلِكَ أَنَّهُ إِذَا مَضَى ثُلُثُ اللَّيْلِ لَمْ يَبْقَ مَلَكٌ فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ إِلَّا وَيَجْتَمِعُونَ فِی الْكَعْبَةِ وَحَوَالَيْهَا وَيَطَّلِعُ اللَّهُ عَلَيْهِمْ اطِّلَاعَةً فَيَقُولُ لَهُمْ يَا مَلَائِكَتِی اِسْأَلُونِی مَا شِئْتُمْ فَيَقُولُونَ رَبَّنَا حَاجَاتُنَا إِلَيْكَ أَنْ تَغْفِر لِصُوَّامِ رَجَبٍ فَيَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ قَدْ فَعَلْتُ ذَلِك(1)از پنجشنبه اول ماه رجب غفلت نکنید؛ زیرا آن شبی است که ملائکه آن را لیلةالرغائب نامیدهاند و این به خاطر آن است که زمانی که یکسوم از این شب میگذرد، ملکی از ملائکه آسمانها و زمین باقی نمیماند، مگر آنکه در کعبه و اطراف آن جمع میشوند. سپس، خداوند متعال به آنها خبر میدهد و میگوید:
«ای ملائکه من، هرچه میخواهید از من سؤال کنید (و حاجت بخواهید)». ملائکه میگویند: «پروردگارا، حاجت ما این است که کسانی را که در ماه رجب زیاد روزه میگیرند، ببخشی». خداوند میفرماید: «چنین کردم (بخشیدم)».
در ادامه حدیث، نمازی برای این شب بیان میشود:
مرحوم محدث قمی در مفاتیح الجنان، در آخر اعمال مشترک ماه رجب نقل کرده است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) میفرماید:
قسم به خدایی که جانم در دست قدرت اوست، کسی این نماز را نمیخواند، مگر آنکه خداوند تمام گناهان او را ببخشد؛ حتی اگر گناهانش مثل کف دریا یا تعداد ریگها یا سنگینی
1) . مجلسى، بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج95، ص395، حديث1.
کوهها یا تعداد برگ درختان باشد و روز قیامت خداوند شفاعت او را در حق هفتصد نفر از خانواده او که اهلآتشاند، قبول میکند و زمانی که شب اول قبرش میشود، خداوند متعال ثواب این نماز را بهشکل شخصی زیبا درمیآورد که با روی گشاده و درخشان و زبانی فصیح و گویا به وی میگوید: «ای حبیب من، بر تو بشارت باد که از هر شدت و سختی نجات یافتی». از آن چهره نورانی میپرسد: «تو کیستی؟ من تاکنون چهرهای زیباتر از تو ندیدهام و بویی خوشتر از بویت به مشامم نرسیده است».
آن چهره نیکو پاسخ میدهد: «ای حبیبم، من پاداش نمازی هستم که در فلان شهر، فلان ماه و فلان سال به جا آوردی. امشب نزد تو آمدم تا حقت را ادا کنم و مونس تنهایی تو باشم و وحشت را از تو مرتفع سازم (و همواره در کنارت بمانم) تا زمانی که همه در روز رستاخیز برخیزند و در عرصه قیامت بر سرت سایه بیفکنم (هیچوقت پاداش این کار نیک از تو قطع نخواهد شد)».(1)
هرکس در ماه رجب صد بار سوره «قُلْ
هُوَ اللَّهُ أَحَد» را بخواند، خداوند متعال دوازده قصر در بهشت برای او میسازد که با درّ و یاقوت آراسته شده است و یکمیلیون کار نیک برای او نوشته میشود. علاوه بر آن، میفرماید: «این بنده مرا ببرید و آنچه برای او مهیا کردهام به او نشان دهید». در این هنگام، دههزار مأمور قصرهای بهشتی میآیند و برایش یکمیلیون قصر از درّ و یکمیلیون قصر از یاقوت سرخ باز میکنند،
این قصرها بهصورتی به درّ و یاقوت زینت شدهاند که نمیتوان آن را توصیف کرد و غیر از خداوند کسی بر آنها آگاه نیست. مؤمن وقتی این قصرها را میبیند با تعجب میگوید: «این قصرها از کدام پیامبران است؟» به او گفته میشود: «اینها از آن توست، بهخاطر
خواندن سوره قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَد».(2)
بنا بر بعضی روایات، روز ولادت اماممحمدباقر (علیه السلام) در سال 57 هجری قمری در مدینه طیبه بوده است.(2)
معنای باقر
«باقر» بهمعنی «شکافنده» است. بنا بر روایتی، این لقب را پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به امامپنجم (علیه السلام) داد و به جابربنعبدالله انصاری فرمود:
امید است که تو در دنیا بمانی تا فرزند مرا ملاقات کنی که از اولاد حسین (علیه السلام) خواهد بود. نام او محمد است. «يَبْقُرُ عِلْمَ الدِّينِ بَقْراً فَإِذَا لَقِيتَهُ فَأَقْرِئْهُ مِنِّی السَّلَامَ(3)میشکافد (روشن میسازد) علم دین را شکافتنی. هرگاه او را ملاقات کردی، سلام مرا به او برسان».
از جابربنعبدالله نقل است که:
روزی امامباقر را (در سن نوجوانی) در کوچههای مدینه دیدم. گفتم: «ای پسر، تو کیستی؟» فرمود: «محمدبنعلیبنالحسینبنعلیبنابیطالب هستم». جابر گفت: «ای جوان، صورت خود را سوی من کن». آن حضرت چنین کرد. جابر گفت: «پشتسر خود را سوی من کن».
حضرت انجام داد. جابر عرض کرد: «سوگند به پروردگار کعبه، این صورت و قیافه همانند رسول خداست». سپس به او گفت: «پیامبر خدا به تو سلام رساند». امامباقر (علیه السلام) فرمود: «سلام بر رسول خدا تا زمانی که آسمان و زمین باقی است و نیز سلام بر تو ای جابر که سلام پیامبر را رساندی». جابر گفت: «يَا بَاقِرُ أَنْتَ الْبَاقِرُ حَقّاً أَنْتَ الَّذِي تَبْقُرُ الْعِلْمَ بَقْراً(1)ای باقر، حقیقتاً تو شکافندهای، تویی که علم را میشکافی شکافتنی (جابر به سخن پیامبر درباره امام اشاره کرد)».
فاطمه، معروف به «امعبدالله»، دختر امامحسنمجتبی است. جد پدری ایشان، امامحسین (علیه السلام) و جد مادریاش، امامحسن (علیه السلام) است. پس، نسب او از طرف پدر و مادر به امام معصوم میرسد و این امتیاز در بین امامان مخصوص ایشان است. لذا، درباره ایشان گفته شده است: «عَلَوِیٌّ بَینَ عَلَوِیَیّن وَهَاشِمیٌّ بَینَ هَاشِمِییَّن» (2)، یعنی این امام از طرف پدر و مادر علوی و هاشمی است.
از امامباقر (علیه السلام) روایت است که فرمود:
روزی
مادرم زیر دیواری نشسته بود. ناگهان صدایی از دیوار برخاست و از جا کنده شد و نزدیک بود بر زمین بریزد. مادرم با دست به دیوار اشاره کرد و فرمود: «نباید فروبریزی. به حق مصطفی (صلی الله علیه و آله) که حق تعالی تو را در افتادن رخصت نمیدهد».
پس، آن دیوار بین زمین و هوا معلق باقی ماند تا مادرم از آنجا رد شد و زمانی که امامزینالعابدین (علیه السلام) ، همسر آن بانو، موضوع را شنید صد اشرفی برای او صدقه داد.(3)
روز دوم ماه رجب بنا بر نقلی،
روز ولادت باسعادت امامدهم شیعیان، حضرت علیالنقی (علیه السلام) ، در سال 212 هجری قمری در محلی بهنام «صریا» (در حوالی مدینه) واقع شده است.(1)دعای هر روز ماه رجب از ناحیه مقدسه، این تاریخ تولد را تأیید میکند:
اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُكَ بِالْمَوْلُودَيْنِ فِی رَجَبٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الثَّانِی وَابْنِهِ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْمُنْتَجَب(2)
پروردگارا، تو را میخوانم به حق دو مولود ماه رجب؛ محمد دوم، فرزند علی (امامجواد) و فرزندش، علی فرزند محمد (امامعلیالنقی (علیه السلام) ).
ایشان
از نظر اصطلاح روایی، کنیه امامهفتم (علیه السلام) ، ابوالحسن اول است، کنیه امامهشتم (علیه السلام) ، ابوالحسن ثانی و کنیه امامدهم (علیه السلام) ، ابوالحسن ثالث است. کنیه حضرت علیبنابیطالب (علیه السلام) ،، ابوالحسن مطلق است.
نام مادر ایشان «سَمانه» است که امامهادی (علیه السلام) درباره ایشان فرمود: «مادر من عارف به حق من (یعنی عارف در حق امام زمانش) و از اهل بهشت است».(3)
همسر امامعلیالنقی (علیه السلام) و مادر امامیازدهم (علیه السلام) ، «حُدَیث» نام دارد.
امامدهم، امامعلیالنقی (علیه السلام) ، از جمله امامانی است که قبل از سن بلوغ (حدود هشتسالگی) به امامت رسید.
روز سوم ماه رجب شهادت امام هادی(بنابر نقلی)
بنا بر نظر بعضی از علما، شهادت امام هادی (علیه السلام) در روز سوم ماه رجب سال 254 هجری قمری اتفاق افتاده است. امامهادی (علیه السلام) حدود بیست سال در سامرا در تبعید به سر برد، گاهی زیر شکنجه و گاهی در زندان.
این امام مظلوم در زمان معتز عباسی و در 42سالگی بهطور مرموز و مخفیانه مسموم و شهید شد.(1)
مدت زیادی از امامت ایشان (حدود پانزده سال) در زمان حکومت شقیترین خلیفه بنیعباس، جعفربنمحمدبنهارون (نوه هارونالرشید)، معروف به «متوکل» سپری شد. مأموران متوکل، وقت و بیوقت (گاهی نیمهشب)، امام را احضار و ایشان را اذیت میکردند.
شبی متوکل دستور داد جمعی از دژخیمان بهطور ناگهانی به خانه امام حمله کنند. آنها به خانه ایشان هجوم بردند و پس از جستوجو، چیزی به دست نیاوردند و امام را در حال خواندن قرآن روی خاک و ریگ دیدند. در همان حال، به حضرت حمله کردند و ایشان را با سر و پای برهنه نزد متوکل بردند. متوکل شرابی را که میخورد به امام تعارف کرد. امام فرمود: «قسم به خداوند که هرگز گوشت و خون من با شراب آمیخته نشده و نخواهد شد». متوکل گفت: «پس برای من آواز و شعر بخوانید و بزم ما را شاد کنید». امام ابتدا عذر خواست، ولی با اصرار متوکل، اشعار تأثیرگذاری درباره بیارزشی و بیوفایی دنیا و مقام و ثروت آن خواند که متوکل با آن سنگدلی متغیر و اشکش جاری شد.(2)
روز دهم ماه رجب ولادت امام جواد (علیه السلام)
بنا بر نقل مصباح المتهجد، در روز دهم ماه رجب سال 195 هجری قمری، ولادت باسعادت اماممحمدبنعلیالجواد (علیه السلام) واقع شده است که دعای رسیده از ناحیه مقدسه در روزهای ماه رجب این قول را تأیید میکند: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُكَ بِالْمَوْلُودَيْنِ فِی رَجَبٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ
الثَّانِی وَابْنِهِ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْمُنْتَجَب»(1)، ولی علما و مشایخ مشهور، نوزدهم یا نیمه ماه مبارک رمضان را ولادت ایشان دانستهاند.(2)
کنیه آن حضرت، «ابنالرضا» است. در حکومت عباسیان بهخاطر احترام ویژهای که برای امامرضا (علیه السلام) قائل بودند، امامجواد و امامهادی و امامعسکری (علیهم السلام) را ابنالرضا میخواندند.
مادر ایشان «سَبیکه» از افضل زنان زمان خود بود. بنا بر روایت، امامموسیبنجعفر (علیه السلام) به یزیدبنسلیط فرمود: «تو سبیکه را خواهی دید؛ سلام مرا به او برسان».(3)
اسامی دیگری برای مادر امامجواد ذکر کردهاند از جمله: «ریحانه»، «خیزران» و «سکینه». شاید این تعدد نام، بهخاطر آن بوده است که شناخته نشود و دشمن به او آسیبی نرساند. بهغیر از سه امام، یعنی امامعلی (علیه السلام) که مادرش، فاطمهبنتاسد است و امامحسن و امامحسین (علیهما السلام) که مادرشان، فاطمه، دختر رسول خداست (و درباره آنها اتفاقنظر تاریخی وجود دارد)، مادر همه امامان کنیز و امولد بودهاند که برای این موضوع دلایلی ذکر شده است.
چرا مادر بیشتر امامان امولد بودهاند؟
بر اساس روایات منقول از شیعه و سنی، پیامبر اکرم نام همه امامان را بیان و مشخص کردهاند.(4)این امر موردتوجه دشمنان و مخالفان آن بزرگواران بوده است. پس، اگر امکان دسترسی وجود داشت، به آنها آسیب میرساندند. لذا، مادران ائمه از کنیزان و از مکانهای مختلفی بودند تا شناخته نشوند. بعضی از آنها حتی در زمان حمل و تا هنگام وضع حمل آثاری از بارداری نداشتند؛ مانند مادر حضرت صاحبالزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) . بنا بر روایت، خبر ولادت
1) . محمدبنالحسن طوسى، مصباح المتهجّد و سلاح المتعبّد، ج2، ص805.
2) . منتهی الامال، فصل اول، احوالات امام و مرآة المؤمن، چاپ دوم، ص243؛ مفاتیح نوین، ص723.
3) . منتهی الامال، پیشین.
4) . از منابع شیعه، در کافی، ج1، ص286، هفت حدیث در این باره نقل شده است و از منابع اهلسنت، در ینابیع المودة لذوی القربی از سلیمان بن ابراهیم قندوزی حنفی، دوازده امام با نام و خصوصیات ذکر شده است و اینجانب در کتاب صراط الجنة (راه بهشت) در صفحۀ 451 بهصورت مشروح چند روایت ذکر کردهام که نام تکتک ائمه در آن ذکر شده است.
حضرت صاحبالزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به حکیمه، دختر امامجواد (علیه السلام) ، داده شد تا برای کمک، شب را در منزل امامحسنعسکری (علیه السلام) سپری کند.
در آن زمان، صاحبان زَروزور در حق کنیزان، بیمهری و حتی اهانت میکردند که بدین وسیله، کرامت و شخصیت انسانی آنها حفظ شد و ائمه (علیهم السلام) به جامعه نشان دادند که دامن آنها نیز میتواند مرکز پرورش بزرگترین انسانهای عالم قرار گیرد و مادر امام و پیشوای جامعه باشند. این مسئله موجب شد تا بهتدریج زمینه آزادی بردگان فراهم شود. لذا، روش بزرگان و اصحاب و یاران ائمه این بود که با کنیزان ازدواج کنند تا مردم را از جهل و خرافات آن زمان نجات دهند.
کیفیت ولادت امامجواد (علیه السلام)
از علامه مجلسی در جلاء العیون نقل شده است:
حکیمه خاتون، دختر حضرت موسیبنجعفر (علیه السلام) (سه بانویی که حکیمه نام داشتند و از شاگردان امامجواد (علیه السلام) بودند عبارتند از: دختر حضرت موسیبنجعفر، دختر امامرضا و دختر امامجواد)، فرمود: برادرم، امامرضا (علیه السلام) ، مرا طلبید و فرمود: «امشب نزد ما بمان؛ قرار است خداوند فرزندی مبارک به خیزران (این نامی است که امامرضا برای این خانم انتخاب کردند) عنایت فرماید». شبهنگام درد زایمان بر آن خانم چیره شد. من و زنان قابله در اتاق بودیم که ناگهان چراغ خاموش شد، ولی طولی نکشید که اتاق با نور آن نوزاد روشن گشت؛ بهطوری که دیگر احتیاجی به چراغ نبود. در این هنگام امامرضا تشریف آوردند و ما آن نور ولایت را در جامهای مطهر پیچیدیم و بهدست آن حضرت دادیم. امام آن مهد شرف را به من سپرد و فرمود: «از گهواره او جدا مشو». پس از سه روز دیدم این نوزاد چشم خود را به طرف آسمان گشود و به جانب راست و چپ نگاه کرد و با زبانی فصیح فرمود: «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَشْهَدُ أنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّهِ». بعد از این ماجرا، خدمت امامرضا رفتم و موضوع را بیان کردم. امام
فرمود:
«بعد از این، از عجایب احوال او زیاد خواهی دید».(1)
امامت ایشان
این امام یکی از امامانی بود که قبل از سن بلوغ به امامت رسید. ایشان حدوداً از هفتسالگی (از سال 203 تا 220 هجری) به مدت هفده سال امام بود.
سن کم ائمه موجب منع کمالات و فضایل آنها نیست. همانگونه که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ، حضرتامیرالمؤمنین (علیه السلام) را در دهسالگی به اسلام دعوت کرد و او نیز پذیرفت؛ این در حالی است که پیامبر هیچکس را در چنین سنوسالی به اسلام دعوت نکرد. پیامبر (صلی الله علیه و آله) در جلسه دعوت از بستگان که قرآن به آن اشاره فرموده است: «وَأَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الْأَقْرَبينَ»(2)، حضرت علی (علیه السلام) را در سیزدهسالگی بهعنوان جانشین خود معرفی کرد. همچنین، حسن و حسین (علیهما السلام) در حالی که حدود ششهفت سال داشتند، با رسول خدا بیعت کردند و رسول خدا نیز از هیچ کودکی جز آنان بیعت نگرفت؛ زیرا این خانواده ممتاز بودند. شرح بیشتر این مطلب به مناسبت امامت و میلاد حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در نیمه شعبان بیان خواهد شد.
این امام همام در زمان خلافت مأمون زیست و دوسالونیم آخر حیات خود را در عصر خلافت معتصم عباسی، برادر مأمون، سپری کرد.(3)مدت عمر شریف ایشان، 25 سال بود که در بین امامان کوتاهترین عمر را داشته است.
تولد امامجواد (علیه السلام) پس از سالها انتظار
بعضی معتقدند امام رضا (علیه السلام) فقط یک فرزند داشت و او امامجواد (علیه السلام) است. شیخ مفید فرموده است: «امامرضا (علیه السلام) از دنیا رحلت کرد و بهجز فرزند و امام بعدش، محمدبنعلی (علیه السلام) ، فرزند دیگری نداشت که ما مطلع شویم».
ابنشهرآشوب تصریح کرده است که «فرزند آن حضرت تنها پسری بهنام محمد است و
بس»؛ اما علامه مجلسی در بحار روایتی نقل کرده است که: «بزنطی گفته امام دو پسر داشتند» و در جایی دیگر از این کتاب از دختر امامرضا (علیه السلام) روایتی نقل میکند که ظاهرش این است که امام دختری بهنام فاطمه داشته است:
عَنْ فَاطِمَةَ بِنْتِ الرِّضَا عَنْ أَبِيهَا عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ وَعَمِّهِ زَيْدٍ عَنْ أَبِيهِمَا عَلِیِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَبِيهِ وَعَمِّهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ عَنِ النَّبِيِّ قَالَ: مَنْ كَفَّ غَضَبَهُ كَفَّ اللَّهُ عَنْهُ عَذَابَهُ وَمَنْ حَسُنَ خُلُقَهُ بَلَّغَهُ اللَّهُ دَرَجَةَ الصَّائِمِ الْقَائِمِ(1)
فاطمه، دختر امام رضا (علیه السلام) ، از پدران خود از حضرت رسول (عجل الله تعالی فرجه الشریف) روایت کرده است که فرمودند: هرکه خشم خود را مهار کند، خداوند تعالی عذاب خود را از او باز میدارد و کسی که اخلاق خود را نیکو کند، خداوند درجه روزهدار و قائم به عبادت به او میدهد».
علامه مجلسی میگوید:
امامرضا (علیه السلام) تا 47سالگی پسری نداشت و این امر موجب نگرانی و تشکیک بسیاری از شیعیان در امر جانشین آن حضرت بود و آنان گاهی این نگرانی را با امام مطرح میکردند و امام مژده پسری را میداد: «خداوند پسری به من میدهد که وارث من و امام پس از من خواهد بود».(2)
حرز امامجواد (علیه السلام)
محدث قمی از سیدبنطاووس، حرزی بهنام آن حضرت نقل کرده است تا برای محفوظماندن از بلایا بخوانیم و پیش خود نگه داریم: «يَا نُورُ يَا بُرْهَانُ، يَا مُنِيرُ يَا مُبِينُ، يَا رَبِّ اكْفِنِی شَرَّ الشُّرُورِ وَآفَاتِ الدُّهُورِ، وَأَسْأَلُكَ النَّجَاةَ يَوْمَ يُنْفَخُ فِی الصُّور».(3)
روز سیزدهم رجب ولادت حضرت علی (علیه السلام)
روز میلاد باسعادت حضرت امیرالمؤمنین، علیبنابیطالب (علیه السلام) ، است که بنا بر روایات مشهور، در روز جمعه، سی سال بعد از عامالفیل، در کعبه متولد شد.
نسب آن حضرت
پدر آن حضرت، ابوطالب، فرزند عبدالمطلب بوده که با عبدالله، پدر پیامبر (صلی الله علیه و آله) برادرند؛ یعنی، ابوطالب و عبدالله هر دو فرزندان عبدالمطلب هستند و حضرت علی با پیامبر خدا پسرعمو میشوند و هاشم، جد اعلای پیامبر (صلی الله علیه و آله) و حضرت علی (علیه السلام) است.
مادر ایشان
مادر ایشان فاطمهبنتاسدبنهاشم است. به این ترتیب، حضرت علی (علیه السلام) از طرف پدر و مادر به هاشم (جد اعلای پیامبر) میرسد.
کیفیت ولادت امامعلی (علیه السلام)
بنا بر روایات متعدد و معتبر، روزی گروهی در مقابل خانه خدا نشسته بودند. ناگهان فاطمهبنتاسد، مادر امیرالمؤمنین، در حالی که نه ماه از بارداریش میگذشت و درد زایمان او را فراگرفته بود، مقابل کعبه آمد و بهسوی خانه خدا رو کرد و گفت:
خدایا من به تو و آنچه از سوی تو نازل شده و پیامبرانت ایمان دارم و سخن جدم، ابراهیم، کسی که این خانه را بنا کرد را قبول دارم. پس، تو را قسم میدهم به حق بنیانگذار این خانه و فرزندی که در شکم دارم (فرزندی که با من سخن میگوید و مونس من شده و یقین دارم او یکی از نشانههای جلال و عظمت توست)، که درد زایمان را بر من آسان گردانی.
در این هنگام کافران دیدند که دیوار خانه خدا در نزدیکی مستجار (مقابل درب کعبه از پشت خانه، دیوار کنار رکن یمانی) شکافته و فاطمهبنتاسد وارد خانه خدا شد و دیوار دوباره به هم پیوست. آنها هرچه خواستند قفل درب خانه را باز کنند، ممکن نشد و فهمیدند این کار از جانب خداست. فاطمهبنتاسد تا سه روز داخل خانه بود و همه مردم این ماجرا را بازگو میکردند. روز چهارم همان جای قبلی دیوار دوباره شکافته شد و فاطمهبنتاسد در حالی که کودک خود را روی دست داشت، از خانه بیرون آمد و میگفت:
ای مردم، خداوند از میان زنان پیش از من، مرا برگزید؛ زیرا آسیه، دختر مزاحم، خدا را در خفا و جایی که فقط در ناچاری میشود عبادت کرد، عبادت میکرد که آنجا (خانه فرعون) سزاوار
عبادت
نیست. خداوند مریم، دختر عمران را برگزید و در ولادت حضرت عیسی به او کمک کرد تا درخت خشک را به حرکت درآورد و از آن رطب تازه بریزد، اما من بر همه آنان و زنان عالم برتری دارم؛ زیرا مرا در میان خانه خود جای داد و تا سه روز با غذاها و میوههای بهشتی از من پذیرایی کرد و وقتی خواستم از آن خانه بیرون آیم صدایی شنیدم که میگفت: «ای فاطمه، نام این فرزند بزرگوار را علی بگذار. منم خداوند علی اعلا که او را از قدرت و عزت و جلال خود آفریدم و از عدالت خود به او بهره کامل دادم و نام او را از نام مقدس خود پدید آوردم و او را با آداب خجسته خود تربیت کردم. کارهایم را به او واگذار کردم، او را بر علوم پنهان خود آگاه ساختم، او در خانه محترم من متولد شده است، او اولین کسی است که بر بام خانه من اذان خواهد گفت، بتها را از بالای کعبه به زیر خواهد آورد و آنها را خواهد شکست و مرا به بزرگی و یگانگی یاد خواهد کرد. او امام و جانشین حبیب و برگزیده من، محمد (صلی الله علیه و آله) خواهد بود، خوشا به حال کسانی که او را دوست بدارند و یاری کنند و وای به حال کسانی که او را نافرمانی کنند و یاری نکنند و حق او را انکار نمایند».(1)
ولادت حضرت علی (علیه السلام) در کتب اهلتسنن
روایات فراوانی درباره ولادت حضرت علی در کعبه معظمه بهوسیله اهلتسنن وارد شده است، تا جایی که بعضی از علمای آنان گفتهاند که این موضوع در حد تواتر است. در اینجا به بخشی از آنها اشاره میکنیم:
1- حاکم در المستدرک (ج3، ص483) گفته است: «اخبار متواتر است بر اینکه فاطمهبنتاسد، علیبنابیطالب (علیه السلام) را داخل کعبه به دنیا آورده است».
2- حافظ گنجی شافعی در الکفایة از حاکم نیشابوری نقل کرده است که:
حضرت علی (علیه السلام) در شب جمعه، سیزدهم ماه رجب، سی سال بعد از عامالفیل در مکه و در بیتالحرام به دنیا آمد و تابهحال کسی در بیتالحرام متولد نشده است. این خصوصیت برای اکرام و تجلیل و تعظیم آن حضرت بوده است.
1) . جلاء العیون، ص301؛ منتهی الامال، احوالات حضرت امیرالمؤمنین، فصل اول.
احمدبنعبدالرحیم دهلوی مشهور به شاه ولیالله در ازالة الخفاء گفته است: «اخبار متواتر است که فاطمهبنتاسد، علی (علیه السلام) را داخل کعبه به دنیا آورد و جز او کسی در کعبه متولد نشده است، نه قبل از او و نه بعد از او».
شهابالدین آلوسی صاحب تفسیر کبیر در کتاب شرح القصیده العینیه (ص15) گفته است:
تولد
امیرمؤمنان (علیه السلام) در خانه خدا در دنیا مشهور است و در کتابهای سنی و شیعه نوشته شده است و در تولد غیر از آن حضرت در کعبه سخنی مطرح نشده است و چقدر سزاوار است که امامالائمه در جایی که قبله مؤمنان است به دنیا بیاید و منزه است خدایی که چیزها را در جاهای مناسب خود قرار میدهد و او احکم الحاکمین است. سپس، تا بیست نفر از علمای اهلتسنن را نام برده است که این موضوع را در کتابهای خود تأیید کردهاند.(1)
علامه مجلسی در جلاء العیون نقل میکند:
پس از ولادت حضرت علی (علیه السلام) ، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) که بسیار او را دوست داشت دستور داد گهواره او را در کنار بسترش قرار دهند و بیشتر اوقات تربیت و حضانت او را به عهده میگرفت و حتی او را شستوشو و گهوارهاش را حرکت میداد، او را به سینه خود میگرفت و میفرمود:
«او برادر، ولی، یاریکننده، برگزیده، جانشین، ملجأ، چشم، همسر دخترم و امین و وصی من است».(2)
پس از ولادت حضرت علی (علیه السلام) ، ابوطالب، پدر آن حضرت که از شخصیت و امکانات بسیاری برخوردار بود، با دعوت عمومی و قربانیکردن سیصد شتر و هزار گوسفند، ضیافتی بزرگ برای ولیمه ترتیب داد. مقدار قربانیهای این مراسم بهاندازهای بود که پس از آن، مردم، آن روز را بهعنوان «روز نحر» بزرگ میداشتند و آن را عید میگرفتند و قربانی میکردند.(3)
اشعار در مدح و ولادت حضرت علی (علیه السلام)
علی است صاحب عز
و جلال و رفعت و شأن
دلیل رفعت شأن علی اگر خواهی
چه خواست مادرش از بهر زادنش جایی
ز بهر مدخل آن پیشوای خیل زنان
پس آن مطهره با احترام داخل شد
برون چه خواست آید پس از چهارم روز
فدای نام چنین زادهای بود جانم
علی است بحر
معارف، علی است کوه وقار
بدین کلام دمی گوش خویشتن میدار
درون خانه خاصش بداد جا جبار
شکافت حضرت ستار کعبه را دیوار
در آن مکان مقدس بزاد مریموار
ندا شنید که رو نام او علی بگذار
چنین امام گزینید یا اولیالابصار
گوشهای از فضایل و مناقب حضرت علی (علیه السلام)
کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست که تر کنم سرانگشت و صفحه بشمارم
حضرت علی (علیه السلام) کیست؟ کسی را یارای شمارش فضایل و کمالات او نیست، اما اگر بخواهیم به فهرست فضایل او اشاره کنیم، میگوییم:
در فضیلت همانند پیامبر اکرم است
حضرت علی (علیه السلام) کسی است که بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله) ، تمام فضایل و کمالات او را بهجز مقام نبوت داشت.
حضرت علی (علیه السلام) کسی است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در شأن او فرمود: «أَنَا مَدِینَةُ العِلمِ وَعَلِیٌّ بَابُهَا(1)من شهر دانش هستم و علی درب آن شهر است»؛ کسی که به راههای آسمان آگاهتر است تا به راههای زمین.
از پیامبر اکرم روایت شده است که فرمود:
فَلَمَّا صِرْتُ بَيْنَ يَدَيْ رَبِّی كَلَّمَنِی وَنَاجَانِی فَمَا عُلِّمْتُ شَيْئاً إِلَّا عَلَّمْتُهُ عَلِيّاً فَهُوَ
1) . ترجمه المراجعات نامه 48 و مستدرک حاکم
بَابُ مَدِينَةِ عِلْمِی(1)(شبی که به معراج رفتم و) در پیشگاه پروردگارم قرار گرفتم، او با من سخن گفت (و علومی را به من یاد داد). پس، آنچه یاد گرفتم به علی نیز آموختم؛ پس، او درب شهر علم من است.
امیرمؤمنان (علیه السلام) صفاتی متضاد داشت؛ او بسیار بردبار بود، ولی بنا بر شرایط موجود، شجاعت فراوانی از خود نشان میداد. در عین زهد، سیاستمداری ماهر بود. در میدان مبارزه از همه پیشی میگرفت و از کسی نمیترسید، اما در مقابل کودکان یتیم و فقیر، خاضع بود. با آنکه حکیم و دانشمندی بینظیر بود، در کشاورزی و باغداری نیز بسیار کوشا بود.
علاوه بر دوستان حضرت علی، دشمنان ایشان نیز ستایشگر او بودند و در مقابل او تعظیم میکردند. پس از شهادت حضرت علی (علیه السلام) ، معاویه در مجلسی گفت: «هیهات که دیگر روزگار انسانی مانند علی بیاورد».(2)
از پیامبر اکرم روایت شده که فرمود:
إِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ يَأْمُرُ اللَّهُ عَلِيّاً أَنْ يَقْسِمَ بَيْنَ الْجَنَّةِ وَالنَّارِ فَيَقُولُ لِلنَّارِ خُذِي ذَا عَدُوِّی وَ ذَرِی ذَا وَلِيِّی(3)وقتی روز قیامت شود، خداوند به حضرت علی دستور میدهد که بهشت و دوزخ را تقسیم کند. پس به آتش میگوید:
«این را بگیر که دشمن من است و این را رها کن که دوست من است».
از اشعار معروف منسوب به امام شافعی است که:
عَلِیٌّ حُبُّهُ
جُنَّة
وَصِیُّ المُصطَفی حَقّاً
قَسیمُ النّارِ
وَالجَنَّةِ
إِمَامُ الْاِنسِ وَ الجِنَّةِ(1)
«دوستی با علی (علیه السلام) سپر آتش جهنم است. او تقسیمکننده آتش جهنم و بهشت (در میان انس و جن است) و بهحق، جانشین محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله) و پیشوای انس و جن است» (جُنَّة: سپر، جَنَّة: بهشت، جِنَّة: جن).
بر اساس نظر همه علمای شیعه و جمع زیادی از علمای اهلتسنن، نخستین کسی که به پیامبر (صلی الله علیه و آله) ایمان آورد و پیامبری او را پذیرفت، حضرت علی (علیه السلام) بوده است. «سبقت» در اسلام طبق آیه 100 سوره توبه از امتیازات یک مسلمان است:
«وَالسَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَالْأَنْصارِ وَالَّذينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْري تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها أَبَداً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ؛
پیشگامان نخستین از مهاجران و انصار و کسانی که به نیکی از آنها پیروی کردند، خدا از ایشان خشنود است و آنان نیز از خدا خشنودند.
روزی پیامبر (صلی الله علیه و آله) در حالی که بر شانه علی (علیه السلام) دست زد، فرمود:
أنتَ یَا عَلِیّ أوَّلُ النّاسِ إسلاماً وَأوّلُ النَّاسِ إیمَاناً وَأنتَ مِنِّی بِمَنزَلَةِ هَارُونَ مِن مُوسَی(2)یا علی، تو اولین کسی بودی که از میان مردم اسلام و ایمان آوردی و تو برای من همانند هارون برای موسی (که جانشین او بود) هستی.
انسبنمالک گوید: «بَعَثَ النَّبِیُّ یَومَ الإثنَینِ وَأسلَمَ عَلِیُّ یَومَ الثُّلاثا(3)پیامبر (صلی الله علیه و آله) در روز دوشنبه به رسالت مبعوث شد و حضرت علی (علیه السلام) در روز سهشنبه اسلام آورد».
پس از ورود پیامبر اکرم به مدینه، آن حضرت طی مراسمی میان اصحاب خود از مهاجران و انصار پیمان برادری برقرار کرد و حضرت علی (علیه السلام) را با خود برادر کرد و به ایشان فرمود:
أنتَ أخِی وَأنَا أخُوکَ؛ تو برادر من و من برادر تو هستم. سوگند به خدایی که مرا بهحق به نبوت برگزید، تو را (نگه داشتم) تا (برادر) خودم باشی. تو برای من بهمنزله هارون برای موسی هستی؛ جز آنکه پس از من پیامبری نیست. أنتَ أخِی وَ رَفِیقِی؛ تو برادر و رفیق منی. تو با من و دخترم، فاطمه، در قصری در بهشت خواهی بود.
سپس این آیه را (که درباره بهشتیان است) سه بار تلاوت کرد: «إِخْواناً عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلين(1)(بهشتیان) برادروار بر تختها روبهروی یکدیگرند».
تنها مردی که لیاقت همسری حضرت زهرا (سلام الله علیها) را داشت، حضرت علی بود. در روایتی از امامصادق (علیه السلام) منقول است که فرمود:
لَوْ لَا أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى خَلَقَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ لِفَاطِمَةَ مَا كَانَ لَهَا كُفْوٌ عَلَىٰ ظَهْرِ الْأَرْضِ مِنْ آدَمَ وَ مَنْ دُونَهُ(2)چنانچه خداوند تبارک و تعالی علی را نمیآفرید، همشأنی برای فاطمه در روی زمین پیدا نمیشد؛ از زمان حضرت آدم به بعد.
حضرت علی (علیه السلام) جنگجو و مجاهد شجاعی بود که همیشه در میدانهای نبرد پیشقدم و پیروز میشد. در سال دوم هجری که جنگ بدر به وقوع پیوست، حضرت علی در پیروزی مسلمانان سهم بزرگی داشت. در این جنگ شجاعان بزرگی از مشرکان مانند ولیدبنعتبه، عاصبنسعید و نوفلبنخویلد (که هریک بهتنهایی در برابر انبوهی از جنگجویان مقاومت میکردند)، بهدست حضرت علی به هلاکت رسیدند؛ برای مثال، نوفل کسی است که وقتی رسول
خدا (صلی الله علیه و آله) شنید وی در جنگ حاضر شده است، دست به دعا برداشت و عرض کرد: «اللَّهُمَّ اكْفِنِی نَوْفَلاً؛ خدایا مرا از شرّ نوفل آسوده ساز». وقتی در پایان جنگ شنید که نوفل بهدست حضرت علی (علیه السلام) کشته شده است، تکبیر گفت و شکر خدا را به جا آورد: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَجَابَ دَعْوَتی فِيهِ(1)سپاس خداوندی را که دعای مرا در (دفع شرّ) نوفل مستجاب کرد».
یهودیان که از قدیم دشمنان سرسخت مسلمانان بودند، در زمان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در خیبر (دویستکیلومتری مدینه) علیه مسلمانان توطئه و دشمنی میکردند و آنجا را برای خود پایگاه قرار داده بودند . بدین سبب، پیامبر خدا در سال هفتم هجرت تصمیم گرفت خیبر را فتح کند. این پایگاه که متشکل از هفت قلعه تودرتو بود، بهدستور آن حضرت با لشکری مرکب از 1600 تن از مسلمانان محاصره شد. ایشان در ابتدا لشکر را به فرماندهی ابوبکر برای فتح خیبر فرستاد، ولی او در این نبرد به پیروزی دست نیافت و بازگشت. دفعه دوم لشکر به عمر سپرده شد که او نیز کاری از پیش نبرد و با دستانی خالی برگشت. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود:
لَأُعْطِيَنَ الرَّايَةَ غَداً رَجُلًا يُحِبُّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ كَرَّاراً غَيْرَ فَرَّار(2)فردا پرچم را به مردی میسپارم که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول نیز او را دوست دارند. حملهکنندهای که فرار نمیکند.
آنگاه فرمود: «علی (علیه السلام) کجاست؟» گفتند: «دچار درد چشم است». پیامبر (صلی الله علیه و آله) در حق ایشان دعا کرد و بنا بر نقل محدث قمی فرمود: «او را حاضر کنید». وقتی خدمت پیامبر رسید، حضرت رسول سر او را بر زانو نهاد و آب دهان مبارک را بر چشمهایش مالید که بهصورت اعجاز شفا یافت.
حضرت علی (علیه السلام) پرچم را به دست گرفت و خود را کنار قلعه رساند. «مرحب خیبری» بنا بر عادت روزهای قبل، به جنگ حضرت آمد و رجز خواند.
قَدْ عَلِمْتَ خَيْبَرُ أَنِّی مَرْحَب
شَاكِی
السِّلَاحِ بَطَلٌ مُجَرَّب
امیرالمؤمنین مانند شیری غضبناک بر او حمله کرد و فرمود:
أَنَا الَّذِی سَمَّتْنِی أُمِّی حَيْدَرَة
ضِرْغَامُ
آجَامٍ وَ لَيْثٌ قَسْوَرَة
وقتی مرحب این شعار را شنید به یاد سخن جادوگری افتاد که به او گفته بود: «تو بر هرکسی پیروز میشوی بهجز کسی که نامش حیدر است؛ اگر با او بجنگی کشته میشوی»، لذا فرار کرد. در این هنگام شیطان در مقابل او مجسم شد و گفت: « حیدر نام زیاد است، برای چه فرار میکنی؟» مرحب دوباره بازگشت و این بار امیرالمؤمنین او را مهلت نداد و ذوالفقار را بر سرش فرود آورد و او را کشت. جنگ ادامه یافت تا آنکه یهودیان فرار کردند و به داخل قلعه رفتند و درب بسیار محکم قلعه را بستند. امیرالمؤمنین کنار درب قلعه آمد و چنان حرکتی کرد که قلعه به لرزش درآمد، سپس با قدرتی خدایی درب را از جا کند و بالای سر گرفت و فرمود: «وَاللَّهِ مَا قَلَعْتُ بَابَ خَيْبَرَ بِقُوَّةٍ جِسْمَانِيَّةٍ بَلْ بِقُوَّةٍ رَبَّانِيَّة(1)به خدا سوگند، درب خیبر را با نیروی بدنی از جا بیرون نیاوردم؛ بلکه این کار را با نیروی الهی کردم» و درب را روی خندقی (تونل) که به وجود آورده بودند، مانند پلی قرار داد تا لشکر اسلام از روی آن عبور کنند. سپس، درب را چهل زراع به عقب انداخت. یهودیان با دیدن این منظره به مخفیگاهها رفتند و جنگ با پیروزی لشکر اسلام به پایان رسید.(2)
یکی از فضایل حضرت علی (علیه السلام) ، مسئله نصب آن حضرت به امامت است. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در روز هجدهم ذیالحجه به امر خداوند ایشان را به امامت و جانشینی خود منصوب کرد. از امامصادق (علیه السلام) روایت شده است که فرمود:
يَوْمَ
النَّيْرُوزِ هُوَ الْيَوْمُ الَّذِی أَخَذَ فِيهِ النَّبِیُّ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ الْعَهْدَ بِغَدِيرِ خُمٍّ
فَأَقَرُّوا فِيهِ بِالْوَلَايَةِ فَطُوبَىٰ لِمَنْ ثَبَتَ عَلَيْهَا وَالْوَيْلُ لِمَنْ نَكَثَهَا(1)نوروز همان روزی است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در غدیر خم برای امیرالمؤمنین، علی (علیه السلام) ، (از مردم) بیعت گرفت و مردم به ولایت علی (علیه السلام) اقرار کردند. پس خوشا به حال کسی که به عهد خود باقی ماند و وای بر کسی که پیمان خود را شکست.
در روایتی دیگر از امامصادق (علیه السلام) نقل شده که:
شخصی به آن حضرت عرض کرد: «فدایت شوم، آیا غیر از دو عید فطر و قربان برای مسلمانان عید دیگری نیز هست؟» حضرت فرمود: «نَعَمْ أَعْظَمُهُمَا وَأَشْرَفُهُمَا، قَالَ: قُلْتُ لَهُ: وَ أَيُّ يَوْمٍ هُوَ؟ قَالَ: يَوْمٌ نُصِبَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلَماً عَلَى النَّاسِ، قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ وَأَیُّ يَوْمٍ هُوَ؟ قَالَ: إِنَّ الْأَيَّامَ تَدُورُ، وَهُوَ يَوْمُ ثَمَانِيَةَ عَشَرَ مِنْ ذِی الْحِجَّة(2)بلی (عیدی هست)، که بزرگتر و شریفتر (از آن دو عید) است. عرض کردم: «آن چه روزی است؟» فرمود: «آن روزی است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) پیشوای مردم تعیین شد». عرض کردم: «آن چه روزی است؟» فرمود: «روزها در گردش است، آن روز هجدهم ذیالحجة است».
از نظر عدهای، «زهد» یعنی کناره گیری از جامعه و فعالیتها و دخالتنکردن در کارها که این یقیناً زهد نیست؛ زاهد آن است که در عین دسترسی به امکانات و ارزشهای مادی، هیچگونه دلبستگی به آنها نداشته باشد.
حضرت علی (علیه السلام) در حالی که میتوانست بهترین بهرهها را از دنیا و زینتهای آن ببرد، در حالت فقر زندگی میکرد و خطاب به دنیا میفرمود: «غُرِّی غَیرِی؛ دیگری (غیر از علی) را فریب ده». او با آنکه باغها و قنوات و چاههای بسیاری را احداث میکرد، ولی آنها را وقف و یا در راه خدا انفاق میکرد. ابنابیالحدید میگوید:
أَعْتَقَ عَلِیٌّ فِی حَياةِ رَسُولِ اللّهِ أَلْفَ مَمْلُوکٍ مِمَّا مَجِلَتْ يَدَاهُ وَ عَرِقَ جَبِينُهُ(3)
حضرت علی در زمان حیات پیامبر خدا هزار بنده را با (کار و) تاولزدن دستان و عرق پیشانی در راه خدا آزاد کرد.
این روش زاهدانه در زمان حکومت ایشان و دسترسی او به ثروت و امکانات مادی نیز ادامه یافت. ابنابیالحدید میگوید: «وَلَقَدْ وُلّیَ الْخِلَافَةَ وَأَتَتْهُ الْأَمْوَالُ، فَمَا كَانَ حَلْوَاهُ إِلَّا التَّمْرَ، وَلَا ثِيَابُهُ إِلَّا الْكَرَابِيس؛ چون خلافت و مقام به او رسید و اموال نزد او جمع شد، شیرینی او خرما و لباسش فقط کرباس بود». حضرت علی (علیه السلام) در نامهای به استاندار بصره، عثمانبنحنیف، مینویسد:
أَلَا وَإِنَ لِكُلِ مَأْمُومٍ إِمَاماً يَقْتَدِی بِهِ وَيَسْتَضِیءُ بِنُورِ عِلْمِهِ، أَلَا وَإِنَّ إِمَامَكُمْ قَدِ اكْتَفَىٰ مِنْ دُنْيَاهُ بِطِمْرَيْهِ وَمِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَيْهِ، أَلَا وَإِنَّكُمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِكَ وَلَكِنْ أَعِينُونِی بِوَرَعٍ وَاجْتِهَادٍ وَعِفَّةٍ وَسَدَادٍ، فَوَاللَّهِ مَا كَنَزْتُ مِنْ دُنْيَاكُمْ تِبْراً وَ لَا ادَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْراً وَلَا أَعْدَدْتُ لِبَالِی ثَوْبِی طِمْراً(1)آگاه باش، هر پیرویکننده را پیشوایی است که از او پیروی میکند و به نور دانش او روشنی میجوید (راستی در گفتار و کردار را از او میآموزد)، بدان که پیشوای شما از دنیای خود به دو جامه کهنه و از خوراکش به دو قرص نان اکتفا کرده است. شما بر چنین رفتاری توانا نیستید، (اگر میخواهید به من اقتدا کنید) مرا به پرهیزکاری و کوشش و پاکدامنی و درستکاری یاری دهید. به خدا سوگند، از دنیای شما زر و زیوری نیندوختهام و از سودهای آن مالی انباشته نکردهام و غیر از جامه کهنهای که در بر دارم، جامه کهنه دیگری تهیه نکردهام.
حضرت علی (علیه السلام) در مدت حکومت پنجساله خود همانند فقیرترین و ضعیفترین مردم جامعه زندگی میکرد و هیچگونه مال و ثروتی برای خود ذخیره نکرد:
وَلَقَدْ وُلِّيَ النَّاسَ خَمْسَ سِنِينَ فَمَا وَضَعَ آجُرَّةً عَلَى آجُرَّةٍ وَلَا لَبِنَةً عَلَى لَبِنَةٍ(2)پنج سال بر مردم حکومت کرد و در این مدت آجری روی آجر و خشتی روی خشت قرار نداد (زمین و
مال و ثروتی از خود به جای نگذاشت).
آثار قدرت و قوت بدنی ایشان از زمان کودکی آشکار بود؛ بهصورتی که از مادر ایشان، فاطمهبنتاسد، روایت شده است:
من پس از ولادت ایشان، او را در پارچهای
(قنداق) قرار دادم و محکم بستم، اما آن حضرت حرکتی کرد و آن را پاره کرد. مرتبه دوم پارچه و بند را دولایه کردم، اما باز آن را پاره کرد تا آنکه پارچه را ششلایه کردم و بند را از چرم قرار دادم و محکم بستم، ولی باز هم آن را پاره کرد تا آنکه به زبان آمد و گفت: «ای مادر، دستهای مرا نبند، میخواهم با انگشتانم برای خداوند تضرع و مناجات کنم.(1)
میله آهنی به گردن خالد
در احوالات خالدبنولید آمده است که:
با لشکریانش برای اظهار قدرت در مقابل حضرت علی (علیه السلام) نمایان شد و خواست عرض اندام و جسارتی بکند. حضرت علی جلو آمد. او را از اسب پیاده کرد و بهطرف آسیابی که در آن نزدیکی بود (آسیای حارثبنکلدة) کشاند و میله آهنی محکمی که سنگ آسیا را حرکت میداد، برداشت و مانند حلقهای به گردن خالد پیچید. خالد و لشکریانش از این کار وحشت کردند و خالد آن حضرت را قسم داد که او را رها کند. حضرت در حالی که آن میله آهنی همچنان به گردن او آویزان بود، دست از او برداشت. خالد برای نجات خود نزد ابوبکر رفت. او دستور داد تا آهنگران این آهن را از گردن او جدا کنند، ولی آنها گفتند: «این کار ممکن نیست، مگر اینکه با آتش نرم شود که در این صورت خالد هلاک خواهد شد». این آهن در گردن او بود و هرکس او را با آن قیافه میدید، میخندید تا آنکه حضرت علی از سفر برگشت و جمعی نزد آن حضرت وساطت کردند تا آهن را از گردن خالد جدا کند. حضرت علی قبول کرد و با نیروی خدایی آهن را
1) . منتهی الامال، بخش فضایل آن حضرت، فصل دوم.
مانند
خمیری قطعهقطعه کرد و روی زمین ریخت.(1)
امامعلی (علیه السلام) با دو انگشت خالد را فشار داد
از سلیمبنقیس هلالی نقل شده است که:
خالدبنولید
مأمور شد تا در نماز ابوبکر، حضرت علی (علیه السلام) را به قتل برساند. شمشیر را برداشت و به مسجد آمد و کنار آن حضرت مشغول نماز شد تا پس از اتمام نماز مأموریت خود را انجام دهد. ابوبکر که نماز صبح میخواند،
از این مأموریت پشیمان شد و در فکر بود که چگونه خالد را از این مأموریت منصرف کند. او در حال تشهد نماز فکر میکرد و تشهد را تکرار میکرد تا کمکم طلوع آفتاب نزدیک شد. بهناچار در حال نماز و قبل از آن که سلام دهد، با صدای بلند گفت: «یا خالِدُ لاتَفْعَلْ؛ آنچه را بدان مأموری، انجام مده» و سلام گفت. حضرت علی، بعد از نماز به خالد فرمود: «چه مأموریتی داشتی؟» گفت: «مأمور بودم گردن شما را بزنم». فرمود: «انجام میدادی؟» گفت: «به خدا قسم، اگر ابوبکر نهی نمیکرد،
انجام میدادم». حضرت او را گرفت و بر زمین زد و (طبق روایتی) او را با دو انگشت چنان فشار داد که لباس خود را آلوده کرد و نزدیک بود هلاک شود. پس، با وساطت عباس (عموی ایشان) دست از او کشید.(2)
حضرت علی (علیه السلام) از نظر عبادت و مناجات در پیشگاه خداوند متعال، نمونه بود تا جایی که امامچهارم (علیه السلام) با آن همه عبادت که او را «ذُو الثَّفَنَات؛ دارای پینه در جاهای سجده» میگفتند و زینالعابدین (زینت عبادت کنندگان) لقب داشت، میفرمود: «وَ مَنْ يَقْوَىٰ عَلَىٰ عِبَادَةِ عَلِیِّ بْنِ أَبِیطَالِبٍ(3)چه کسی میتواند مانند حضرت علی عبادت کند؟»
در احوالات ایشان نوشتهاند که گاهی شبها چنان غرق مناجات و ناله در پیشگاه خداوند میشد که از خوف خدا غش میکرد. روایت شده است که آن بزرگوار به نمازهای واجب و نوافل
اهمیت زیادی میداد و در یک شب هزار رکعت نماز مستحبی میخواند.(1)وقت نماز که میرسید رنگ از رخسار مبارکش میرفت و بدنش میلرزید. وقتی از ایشان میپرسیدند: «شما را چه شده است؟» میفرمود: «وقت ادای امانتی رسیده است که خداوند آن را به آسمان و زمین و کوهها عرضه داشت و آنها از حملش امتناع ورزیدند».(2)
ابنعباس میگوید:
در جنگ صفین دیدم آن حضرت در حالی که شمشیر میزند،
مراقب خورشید است. وقتی علت این کار را از آن حضرت سؤال کردم، فرمود: «میخواهم بدانم چه وقت ظهر میشود». گفتم: «در این گیرودار جنگ و شرایط حساس، وقت نماز است؟» فرمود: «إِنَّمَا نُقَاتِلُهُمْ عَلَى الصَّلَاة(3)جنگ ما با آنها بهخاطر نماز است».
ابنعباس در جایی دیگر میگوید: «هیچگاه نماز شب آن حضرت ترک نشد، حتی شب جنگ».(4)
این گوشه کوچکی از فضایل مولای متقیان، امیرمؤمنان (علیه السلام) بود. برای آگاهی بیشتر باید به کتابهای مفصلی مانند بحارالانوار علامه مجلسی(ره) و کتب دیگری که در این باره نوشته شده است، مراجعه شود.
فضایل حضرت علی (علیه السلام) در کتب اهلتسنن
احمدبنحنبل میگوید: «درباره هیچکدام از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) بهاندازه علیبنابیطالب (علیه السلام) از جانب رسول خدا، فضایل نقل نشده است».(5)
ابنعساکر و عدهای از اصحاب سنن از ابنعباس نقل کردهاند که او گفته است: «درباره هیچکس بهاندازه علی (علیه السلام) آیات قرآن نازل نشده است». همچنین او گفته است: «سیصد آیه
قرآن درباره علی (علیه السلام) نازل شده است».(1)
طبرانیابنابیحاتم و ابنحجر و عدهای دیگر از نویسندگان سنن آوردهاند که ابنعباس گفته است: «هر جا خداوند يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا را نازل کرده، علی (علیه السلام) ، امیر و شریف آن است».(2)
از ابنعساکر نقل شده که ابنعباس گفته است: «خداوند در آیات فراوانی اصحاب محمد (صلی الله علیه و آله) را سرزنش کرده، اما علی (علیه السلام) را جز به نیکی یاد نفرموده است».(3)
عبداللهبنعباس گفته است: «درباره دانش و علم علی (علیه السلام) هرچه میخواهی بهطور قاطع بگو. او در اسلام سابقه روشنی دارد. داماد رسول خداست و در فهم سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله) ، پیروزی در جنگها و بخشش اموال و دارایی همتا ندارد».(4)
در کنزالعمال آمده است:
روزی
عمر، ابابکر و ابوعبیده جراح پیش پیامبر بودند و پیامبر (صلی الله علیه و آله) به حضرت علی (علیه السلام) تکیه کرده بود. دست بر دوش او گذاشت و فرمود: «یا علی، تو نخستین کسی هستی که ایمان آوردی و اسلام را پذیرفتی. تو برای من، همچون هارون برای موسی هستی»(5)(اشاره به حدیث منزلت).
أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِیٌ بَابُهَا، فَمَنْ أَرَادَ الْمَدِينَةَ فَلْيَأْتِ الْبَاب(6)من شهر علم هستم و علی درب آن شهر است. پس، هرکس میخواهد (وارد) شهر شود باید از درب آن وارد شود.
میلاد امیرالمؤمنین، علیبنابیطالب (علیه السلام)
پاکیزه زنی نادره در عصمت و عفت
کای کعبه منم، حامل سر حلقه عزت
گردید پناهنده آن مرکز وحدت
از من به جهان خالق تو داد شرافت
یارب بگشا در، تو بر این بانوی
عصمت
تا خانه شود روشن از این شمس هدایت
تا فاطمه بنتاسد گفت چنین راز
در کعبه شد آن بانوی والای سرافراز
دیوار به جای در آن خانه بشد باز
تا مولد حیدر بشود مرکز پرواز
میلاد ولایت ز چنین خانه شد آغاز
ز آن خانه خدا داد به ما وعده رحمت
در روز سوم والد مولود برآمد
از کعبه برون اصل و اساس و ثمر آمد
دیوار دگر باره به دستور درآمد
خورشید دو عالم به کنار قمر آمد
از جانب معبود جمالی دگر آمد
تا جلوه کند شاهد زیبای شفاعت
یعنی که حقیقت تو ز سیمای علی بین
اسرار نبوت ز تولای علی بین
آیات و حجج را ز تجلای علی بین
پنهان خدا را تو ز پیدای علی بین
هر فضل و کمالی به تماشای علی بین
این نعمت عظماست که حق کرد عنایت
سیدحشمتالله علوی
نامگذاری حضرت علی (علیه السلام)
ابوطالب بیامد در بیابان
به من دادی تو این پاکیزه فرزند
خطاب آمد ز نامم گشته مشتق
علی حق است و حق هم با علی یار
بگفتا با خدا ای رب غفار
خدایا نام او را نیز بگذار
علی بگذار نام این نکوکار
علی بر خلق باشد فخر و سردار
سیدحشمتالله علوی
پانزدهم رجب
وفات حضرت زینب (سلام الله علیها)
بنا بر روایتی، حضرت زینب (سلام الله علیها) در روز پانزدهم رجب سال 63 هجری و در 56سالگی وفات یافت.(1)قبلاً به مناسبت ولادت باسعادتشان، بخشی از فضایل و مقام ایشان بیان شد.
حضرت زینب در سخنانش در شهر کوفه با استناد به آیه 92 سوره نحل فرمود:
قرآن میفرماید: «وَلا تَكُونُوا كَالَّتی نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثاً تَتَّخِذُونَ أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ أَنْ تَكُونَ أُمَّةٌ هِیَ أَرْبىٰ مِنْ أُمَّةٍ؛ همانند آن زن (سبکمغز) نباشید که پشمهای تابیده خود را پس از بافتن، رشتهرشته میکرد، (بدینگونه که) سوگندهای خود را وسیله خیانت و فساد قرار دهید، بهخاطر آنکه جمعیت گروهی از گروه دیگر بیشتر است».
تفسیر: این آیه به صفت زشت پیمانشکنی با بهانههای مختلف اشاره دارد؛ زیرا پیمانشکنی گناهی بزرگ است و درباره آن، آیات و روایات متعددی داریم و جای بحث مفصل دارد.
در این آیه و آیه قبلی آن، خداوند با تأکید سفارش کرده است که مسلمانان همیشه به عهد و پیمان خود عمل کنند و آن را نشکنند و به داستان زن سبک مغزی از قریش بهنام «رایطه» اشاره فرموده است که در زمان جاهلیت از صبح تا وسط روز همراه با کنیزانش پشمها و موهایی را که در اختیار داشتند، میتابیدند و سپس همه آنها را رشتهرشته میکردند و برای همین در میان مردم به حماقت معروف بود.(2)
مفسران نوشتهاند که در صدر اسلام، گروهی از مسلمانان از اینکه جمعیتشان در مقابل دشمنان اندک بود، احساس تنهایی میکردند و پیمانی را که با پیامبر اسلام در پیروی از آیین او داشتند، ضعیف میشمردند و احتمال داشت پیمانشکنی کنند، لذا قرآن به آنها هشدار داد که مبادا پیمانشکن شوید و بر سوگند خود در پیروی از پیامبر اکرم متزلزل شوید (تَتَّخِذُونَ أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ أَنْ تَكُونَ أُمَّةٌ هِیَ أَرْبىٰ مِنْ أُمَّةٍ) و چون فکر میکنید دشمنانتان
زیادتر و قویتر از شما هستند، قسمهای خود را وسیله خیانت و فساد قرار دهید و پیمانشکنی کنید.
حضرت زینب (سلام الله علیها) در ابتدای خطبه و سخنانش در کوفه (که بخشی از آن را بعداً بیان خواهیم کرد)، پس از آن که مردم کوفه را مردمی دغلپیشه و فریبکار خطاب میکند، میفرماید: «إنَّمَا مَثَلَکُم کَمَثَلِ الَّتِی نَقَضَت غَزلَهَا؛ حکایت شما، حکایت زنی است که رشتههای خود را پس از آنکه محکم بافته بود، از هم باز میکرد»؛ یعنی با آن همه عهد و پیمانی که با برادرم، حسین، بستید و نامههای فراوانی که به او نوشتید و از او دعوت کردید و وعده یاری و پذیرایی دادید، مقابل او صفآرایی و دشمنی کردید و او و یارانش را با لبانی تشنه شهید و خانوادهاش را اسیر کردید و در شهرها و کوچهها گرداندید.
به روایتی، حضرت زهرا (سلام الله علیها) نیز در مسجد مدینه در خطبهای که علیه حاکمان وقت ایراد کرد، این آیه را خواند و فرمود: «حکایت شما بهخاطر پیمان شکنی در بیعتی که در غدیر خم با علیبنابیطالب (علیه السلام) داشتید، حکایت همان زنی است که میبافت، سپس بافته خود را باز میکرد».(1)
کمال و نبوغ حضرت زینب (سلام الله علیها)
بنا بر نقل تاریخ، حضرت زینب در کودکی (پنج یا ششسالگی) مادر خود را از دست داد، ولی از چنان نبوغ و کمالاتی برخوردار بود که از مادرشان روایت نقل میکرد، تا جایی که (به نقل علل الشرایع) بخشی از خطبه «فدکیه» را حضرت زینب (سلام الله علیها) از مادرشان نقل کرد: «عَنْ زَيْنَبَ بِنْتِ عَلِیٍ قَالَتْ قَالَتْ فَاطِمَةُ فِی خُطْبَتِهَا»(2)، سپس قسمتی از خطبه فدکیه را (که علل احکام در آن بیان شده است) با آن ویژگیهای خاصی که از نظر فصاحت و بلاغت دارد، بیان میکند. این امر بر نبوغ و کمال علمی و درک فوقالعاده او دلالت دارد و باید گفت از موهبتهای الهی است.
روایت است که:
روزی امیرالمؤمنین (علیه السلام) حضرت زینب (سلام الله علیها) را که کودکی بیش نبود، روی زانوی خود نشاند و به او فرمود: «بگو احد (یعنی یک)»، زینب گفت: «احد». امام فرمود: «بگو اثنین (یعنی دو)»، زینب ساکت شد. علی (علیه السلام) به او گفت: «سخن بگو». زینب (سلام الله علیها) گفت: «زبانی که با گفتن احد (یکی) گویا گردید، چگونه اثنین (دوتا) را جاری کند؟» علی (علیه السلام) دختر را به سینه چسباند و او را بوسید.(1)
حضرت علیبنالحسین (علیه السلام) بر این موضوع صحه گذاشته است که حضرت زینب (سلام الله علیها) ، دانشمندی است که بدون استاد دانشمند شده است. زمانی که حضرت زینب در کوفه آن خطبه حماسی را ایراد کرد، همه مبهوت شدند و صداها خاموش شد و انقلابی مردمی به وجود آمد. سپس، امامچهارم (علیه السلام) فرمود: «عمه خاموش باش، أَنْتِ بِحَمْدِ اللَّهِ عَالِمَةٌ غَيْرُ مُعَلَّمَةٍ فَهِمَةٌ غَيْرُ مُفَهَّمَة(2)به حمدالله تو دانشمندی هستی که معلمی نداشتی (علم تو الهی است) و بدون یادگیری میدانستی».
عبادت و شبزندهداری حضرت زینب (سلام الله علیها)
روایت است که عبادت و شبزندهداری حضرت زینب (سلام الله علیها) در تمام عمر ترک نشد، حتی در شب یازدهم ماه محرم (شام عاشورا). از امامسجاد (علیه السلام) نقل شده است که فرمود: «شب یازدهم ماه محرم عمهام، زینب، را دیدم که در سجاده نشسته بود و نماز میخواند و عبادت میکرد».(3)
از امامحسین (علیه السلام) روایت است که هنگام خداحافظی با خواهر، فرمود: «یَا أختَاهُ لاتَنْسِینِی فِی نَافِلَةِ اللَّیلِ؛ خواهرم، مرا در نماز شب فراموش نکن».(4)
در حقیقت، به خواهر التماس دعا گفته است.
از امامسجاد (علیه السلام) نقل شده است که فرمود: «عمهام، زینب، طی مسیر کوفه به شام، همه نمازهای واجب و مستحب را ایستاده میخواند، لکن در بعضی منازل بهخاطر شدت گرسنگی و
ضعف، نشسته نماز میخواند».
همسر ایشان
شوهر حضرت زینب - عبدالله، فرزند جعفر طیار، فرزند ابوطالب و برادرزاده حضرت علی (علیه السلام) - از مردان نامی صدر اسلام و دارای ویژگیهایی خاص بود؛ بهطوری که از میان خواستگاران متعدد حضرت زینب (سلام الله علیها) ، حضرت علی (علیه السلام) تنها خواستگاری او را پذیرفت و او را به دامادی خود قبول کرد. جود و سخاوت از جمله صفات برجسته حضرت عبدالله بود، تا جایی که صاحب قاموسالرجال در کتابش گفته است که در اسلام کسی از او کریمتر نبود.
رساندن پیام کربلا به گوش دوست و دشمن
حضرت زینب (سلام الله علیها) در هر زمان با سخنرانیها و ایراد خطبههای کوبنده در کوفه و شام، پیام کربلا را که ایستادگی در مقابل ستم و دفاع از حق و عدالت بود، به گوش جهانیان رساند. اگر روشنگری و بصیرت ایشان نبود، چه بسا با تبلیغات دروغین بنیامیه، خون پاک عزیزانشان پایمال میشد و آنها را اغتشاشگر و ضد اسلام معرفی میکردند. بهقول شاعر: «سرّ نی در کربلا میماند اگر زینب نبود کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود».
فصاحت و بلاغت حضرت زینب (سلام الله علیها)
فصاحت و بلاغت، ویژگی ممتاز زینب کبری بود. گفتار ایشان، دوست و دشمن را به تعجب وامیداشت، بانویی که نه استاد دیده بود و نه آموزش. نمونه بارز آن، سخنرانی و خطبه ایشان در شهر کوفه است که هزاران نفر در حال شادی و هیجان با امر و اشاره ایشان ساکت و آماده شنیدن شدند. سخنرانی ایشان در مجلس یزید شاهدی دیگری بر این ادعاست؛ کسی که در برابر ابنزیاد جلّاد، قاطعانه میفرماید: «ثَکَلَتْکَ اُمُّکَ یَابْنَمَرْجانَة» (مرگ بر تو) و این جمله چنان ابنزیاد را دگرگون کرد که فرمان قتل او را داد. سخنرانی در مجلسی با تشریفات و تجملات شاهانه و حضور شخصیتهای لشکری و کشوری و خارجی، آن هم از بانویی که آن همه داغ دیده و سفر و اسارت و گرسنگی و تشنگی تحمل کرده است، تا جایی که ابنزیاد ملعون با آن همه دشمنی که با اهلبیت (علیهم السلام) داشت، نتوانست شیوایی و رسایی سخن ایشان را کتمان کند، اما
فصاحت و بلاغت آن بانو را سجع و شاعری بیان کرد و بهصورتی تحقیرآمیز گفت: «هَذِهِ سَجَّاعَةٌ وَلَعَمْرِی لَقَدْ كَانَ أَبُوهَا سَجَّاعاً شَاعِراً؛ بهراستی که این زن در سجعگویی زبردست است، پدرش نیز سجعگو و شاعر بود» (سجع در لغت بهمعنی سخن باقافیه است و سجّاع کسی است که سخنان او زیاد باقافیه است). آن بانو این سخن را نیز بیجواب نگذاشت و فرمود:
مَا لِلْمَرْأَةِ وَالسَّجَاعَةَ إِنَّ لِی عَنِ السَّجَاعَةِ لَشُغُلًا وَلَكِنَّ صَدْرِی نَفَثَ بِمَا قُلْتُ(1)زن را به سجعگویی چه کار؟! من با آن کاری ندارم و آنچه گفتم، سوز سینهام بود که بر زبان جاری شد.
بخشی از خطبه انقلابی حضرت زینب (سلام الله علیها) در کوفه
الْحَمْدُ لِلَّهِ وَالصَّلَاةُ عَلَى أَبِی رَسُولِ اللَّهِ أَمَّا بَعْدُ يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ يَا أَهْلَ الْخَتْلِ وَالْخَذْلِ فَلَا رَقَأَتِ الْعَبْرَةُ وَلَا هَدَأَتِ الرَّنَّةُ فَإِنَّمَا مَثَلُكُمْ كَالَّتِی نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثاً تَتَّخِذُونَ أَيْمانَكُمْ دَخَلًا بَيْنَكُم(2)سپاس و ستایش
خاص خداست و درود بر پدرم، محمد و بر خاندان پاک و برگزیدهاش باد و اما ای مردم کوفه، ای مردمان دغلپیشه و فریبکار و بیحمیّت و حیلهگر (پس از این همه جنایت)، آیا میگریید
اشکتان خشک نشود و نالههایتان پایان نپذیرد؟ حکایت شما، حکایت آن زنی است که رشته خود را پس از اینکه محکم میبافت، از هم باز میکرد (پنبه میکرد). شما سوگندهای خود را وسیله خیانت و تقلب و فساد قرار دادید (اشاره به آیه 92 سوره نحل که تفسیر و شرح آن قبلاً بیان شد).
درباره فصاحت و بلاغت و سخنان حضرت زینب (سلام الله علیها) در مجلس یزید، قبلاً مطالبی بیان شد.
مرقد مطهر آن حضرت
بنا بر قولی معتبر، مرقد مطهر ایشان در شام و در حومه دمشق است که در حال حاضر به «زینبیه» مشهور است. بنا بر قولی دیگر، مرقد ایشان در مدینه (قبرستان بقیع) یا در مصر
(قاهره) است.(1)
ابنطولون دمشقی معتقد است آن بانو در ماجرای «فاجعة» (حرّه در مدینه)، در سال 62 هجری به شام سفر کرد، اما علامه سید محسن امین از کتاب «تحیة اهل القبور» نقل میکند:
زینب
کبری در زمان عبدالملک مروان در سال قحطی همراه همسرش، عبدالله، به شام رفت تا شوهرش در مزارعی که داشت، کار کند و زینب در همان زمان و در شام از دنیا رفت و به خاک سپرده شد.(2)
پانزدهم رجب
سالروز تغییر قبله از بیتالمقدس به کعبه
بنا بر نقل تاریخنویسان، در روز پانزدهم رجب سال دوم هجری پس از آنکه پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) و مسلمانان بیش از سیزده سال در مکه و مدینه بهسوی بیتالمقدس نماز میخواندند، از طرف خداوند دستور آمد که بهسمت مسجدالحرام و کعبه نماز بخوانند. بعضی از مورخان، تاریخ تغییر قبله را روز پانزدهم شعبان سال دوم هجری دانستهاند.(3)
قال الله تبارک وتعالی:
(قَدْ
نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِی السَّماءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَحَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَه)(4)ما گرداندن رویت را بهسوی آسمان (مانند کسی که منتظر مطلبی باشد) میبینیم، یقیناً تو را بهسوی قبلهای که بپسندی برمیگردانیم. پس رویت را بهسوی مسجدالحرام بگردان و (شما ای مسلمانان) هرجا که باشید، رویتان را بهسوی آن برگردانید.
بنا بر نقل مفسران، پیامبر خدا در سال دوم هجری در حال خواندن نماز جماعت ظهر در میان قبیله بنیسلیم بود که پیک وحی از طرف خداوند آمد و بازوان ایشان را گرفت و از سمت
بیتالمقدس بهسوی کعبه برگرداند (یادآوری میشود که بیتالمقدس تقریباً در سمت شمال است در حالی که کعبه در سمت جنوب قرار دارد). مسلمانان نیز صفوف خود را تغییر دادند، بهصورتی که (بنا بر روایتی) زنانی که پشتسر مردان بودند، جای خود را به مردان و مردان جای خود را به زنان دادند و یک گردش دستهجمعی انجام گرفت. این حکم در حالتی حساس و چشمگیر و در وسط نماز آمد تا اثر بهسزای خود را بگذارد.
نکته
در عبارت «شطر المسجد الحرام»، «شطر» بهمعنی «سمت و جانب» است. ایستادن در مقابل کعبه برای کسانی که میخواهند از راه دور رو به قبله نماز بخوانند، بسیار سخت و حتی غیرممکن است. همچنین کسانی که در صفهایی طولانی (که طول صف از کعبه بیشتر باشد) هستند، نمیتوانند مقابل کعبه بایستند؛ لذا بهجای کعبه از تعبیر «روی خود را بهسمت مسجدالحرام قرار ده» استفاده شده است.
فلسفه تغییر قبله
دشمنان اسلام شایعات فراوانی درباره تغییر قبله ایجاد کردند تا جایی که قرآن مستقیماً به این امر اشاره میکند: (سَيَقُولُ السُّفَهاءُ مِنَ النَّاسِ ما وَلاَّهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتی كانُوا عَلَيْها)(1)بهزودی مردمی سبکمغز میگویند چهچیز آنها (مسلمانان) را از قبلهای که بر آن بودند برگرداند؟ فلسفه این تغییر چه بوده است؟ شاید بتوان گفت کعبه، قبل از پیروزی اسلام، کانون بتهای مشرکان بود و از بالا تا پایین آن را بتها فراگرفته بودند. بعد از پیروزی اسلام، این بتها به دست پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) و با مباشرت حضرت علی (علیه السلام) به زیر کشیده شدند. لذا عبادت و ایستادن بهسمت آنها قبل از پیروزی اسلام با روح توحید و خداپرستی سازگار نبود. پس، موقتاً دستور داده شد مسلمانان برای عبادت بهسوی بیتالمقدس بایستند؛ ولی پس از پاکشدن کعبه از لوث بتها و تشکیل حکومت اسلامی، دیگر چنین وضعیتی ضرورت نداشت و کعبه که از قدیمیترین مراکز توحید و کانون انبیا بود، بهترین مکان برای تعیین قبله شد.
1) . بقره، 142.
علاوه بر این، تغییر قبله برای پیروان پیامبر یک آزمایش بود تا مشخص شود چهکسی برای اجرای دستورهای خدا در هر شرایطی پیرو و مطیع پیامبر (صلی الله علیه و آله) است و چهکسی بر اساس هواهای نفسانی و تعصبات جاهلی رفتار میکند؛ همان طور که قرآن به آن اشاره میکند:
(وَمَا جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتی كُنْتَ عَلَيْها إِلاَّ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيْهِ)(1)و ما قبلهای را که بر آن بودی تنها برای این قرار دادیم تا کسانی که از پیامبر (صلی الله علیه و آله) پیروی میکنند، از آنهایی که (زیر بار اوامر خدا و پیامبر نمیروند و) به جاهلیت بازمیگردند، مشخص شوند.
اصولاً قبله، رمزی است برای وحدت صفوف و احیای خاطرههای توحیدی و تغییر آن، چیزی را دگرگون نمیکند. آنچه مهم است، تسلیمبودن در برابر فرمان الهی و شکستن بتهای تعصب و خودخواهی است.(2)
ویژگیهای کعبه
اگرچه ساختمان کعبه بسیار ساده و بی آلایش است و از مقداری سنگ عادی و کمقیمت ساخته شده، ولی از چنان جاذبه خاصی برخوردار است که اگر کسی دهها بار آن را زیارت کند، دوباره هیجانزده میشود و اشک در چشمانش حلقه میزند و بهقول حضرت علی، «وَيَأْلَهُونَ إِلَيْهِ وُلُوهَ الْحَمَامِ(3)مانند پرنده تشنهای که به آب زلال میرسد، سراسیمه بهسوی او میشتابد». زائران، مشتاق ورود به خانه خدا هستند؛ همانند اشتیاق کبوتران تشنه در کنار آب.
سبحان آن خانه را علامت (و پرچم) اسلام و پناهگاه پناهندگان قرار داد».
مکه و خانه خدا همانند مادری که فرزندان خود را تغذیه و سرپرستی میکند، به امت اسلام سود میرساند و برای آنها مایه برکت است. لذا نام آن را «امالقری» (مادر و مرکز محلها) نهادهاند: (لِتُنْذِرَ أُمَ الْقُرى وَ مَنْ حَوْلَها)(1)تا (مردم) مکه و کسانی را که اطراف آن هستند، بیم دهی.
خانه خدا، مرکزی است که انبیا (از زمان آدم تاکنون)، امامان، صالحان، مؤمنان و در زمان ما امامزمان، حجةبنالحسن (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ، برای طواف آن حاضر شدهاند.
بیستوپنجم رجب
شهادت امامموسیبنجعفر (علیه السلام)
بنا بر روایات مشهور و نظر جمعی از علما، امام هفتم شیعیان، حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) ، در بیست و پنجم رجب سال 183 هجری، در 55 سالگی به دستور هارونالرشید عباسی و توسط سندی بن شاهک در زندان بغداد به شهادت رسید.
امام در شرایطی بسیار سخت و با تقیه میزیست، بهصورتی که حتی دوستان و ارادتمندان ایشان نمیتوانستند نام امام را آزادانه ببرند. در بخشی از روایات و سخنان ایشان، نام آن حضرت را با رمز «عبد صالح» میبردند.
این امام و حجت خدا آنقدر غریب و مظلوم بود که هارون الرشید (علیهاللعنه) آشکارا دستور داد آن حضرت را در حالی که در مسجد پیامبر مشغول نماز بود، دستگیر کنند و به زنجیر بندند و زندانی کنند. سپس، ایشان را از مدینه به بصره و از آنجا به بغداد تبعید و زندانی کردند و سالها (چهار یا هفت سال) در شرایطی سخت در زندان نگه داشتند.(2)
در صلوات بر آن حضرت، به مظلومیت و شکنجههای وارد بر ایشان اشاره شده است:
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَأَهْلِ بَيْتِهِ وَصَلِّ عَلَى مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ، الْمُعَذَّبِ فِی قَعْرِ
السُّجُونِ وَظُلَمِ الْمَطَامِيرِ، ذِی السَّاقِ الْمَرْضُوضِ بِحَلَقِ الْقُيُودِ، وَالْجَنَازَةِ الْمُنَادَى عَلَيْهَا بِذُلِّ الِاسْتِخْفَاف(1)
پروردگارا، بر محمد و خاندانش درود فرست و بر موسیبنجعفر که درون زندانها و تاریکی چاهها زیر شکنجه قرار گرفت و ساق پاهایش بر اثر حلقههای زنجیر کوبیده شد و دنبال جنازهاش او را با ذلت و کوچکی معرفی میکردند.
کیفیت شهادت آن حضرت
بنا بر روایتی، هارون مقداری خرما را زهرآلود کرد و به خادمش گفت که امام باید اینها را بخورد و خادم طبق دستور او خرماها را به زندان برد و به امام خوراند. بنا بر نقلی دیگر، سندیبنشاهک از طرف هارون مأمور به این کار شد و با خرمای زهرآلود امام را مسموم کرد و در اثر این زهر امام سه روز بستری شد تا به شهادت رسید. پس از شهادت، جنازه امام مظلوم را روی تابوت نهادند و از زندان حرکت دادند، در حالی که جلو جنازه فریاد میزدند: «هٰذا اِمامُ الرَّفَضَةِ فَاعْرِفُوهُ(2)این امام رافضیان (شیعه) است، او را بشناسید».
سخنچینی و فتنه سبب قتل امامهفتم (علیه السلام) شد
روزی هارون از اطرافیان خود سؤال کرد که: «آیا کسی را میشناسید که بر اسرار و احوال موسیبنجعفر مطلع باشد؟ میخواهم راجع به احوال موسی بن جعفر تحقیق کنم». آنها برادرزاده آن حضرت، علی بن اسماعیل بن جعفر را (که امام در حق او بسیار احسان میکرد و بر اسرار و احوالات امام مطلع بود) معرفی کردند. هارون دستور داد پسر اسماعیل را از مدینه دعوت کنند. وقتی امامهفتم از این امر مطلع شدند، او را احضار کرد و فرمود: «میخواهی کجا بروی؟» عرض کرد: «به بغداد میروم». امام فرمود: «برای چه میروی؟» او گفت: «قرض زیادی پیدا کردهام و زندگی برایم مشکل شده است». حضرت فرمود: «من قرض تو را ادا میکنم و خرج تو را قبول میکنم»، ولی او نپذیرفت و گفت: «به من سفارشی بفرمایید». فرمود: «وصیت میکنم که در ریختن خون من شریک نشوی و فرزندان مرا یتیم نکنی». بار دیگر
گفت: «به من سفارشی بفرمایید». حضرت همین سفارش را فرمود تا سه بار شد. سپس سیصد دینار طلا و چهارهزار درهم به او داد. وقتی از خدمت امام برگشت، حضرت به حاضران فرمودند: «به خدا قسم که او در ریختن خون من تلاش میکند». آنها گفتند: «ای پسر پیغمبر، پس چرا به او احسان میکنید و مال فراوان میدهید؟» ایشان فرمود:
حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ آبَائِهِ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ أَنَ الرَّحِمَ إِذَا قَطَعَتْ فَوُصِلَتْ قَطَعَهَا اللَّه(1)
پدر من از پدرانش و از پیامبر خدا روایت کردند که اگر خویشاوند انسان با انسان قطع رحم کند (رفتار بد داشته باشد)، ولی در مقابل، او صله رحم کند (خوبی و احسان کند)، خداوند (رحمت و لطف خود را) از او بر میدارد.
پسر اسماعیل وارد بغداد شد. او را پیش هارون بردند و هنگامی که بر او وارد شد، از امام بدگویی کرد. گفت: «هرگز ندیدهام که دو خلیفه در یک زمان حکومت کنند، تو در این شهر خلیفه هستی و موسیبنجعفر در مدینه. مردم برای او پول میآورند و دارای خزینه اموال است و زمینی را هزار درهم خریده است». هارون که از این گزارشها سوءاستفاده کرده بود، دستور داد دویستهزار درهم به او بدهند، اما وقتی به خانهاش رسید، دردی در گلویش پیدا شد و او را هلاک کرد و بنا بر نقلی دیگر، به دردی مبتلا شد که اعضای داخل بدنش پایین ریخت و در همان حال بود که پولها را از طرف هارون برایش آوردند. در این هنگام تنها نگاه حسرتآمیز نصیبش شد و در حال جاندادن پولها را برگرداندند. اما فتنهانگیزی او سبب شد تا هارون همان سال به بهانه زیارت خانه خدا به حجاز برود و در مدینه دستور بدهد امام را که در حال عبادت در مسجد پیامبر بود، دستگیر و زندانی کنند که در ابتدای فصل به آن اشاره شد.(2)
خبردادن امام از شهادت خود
سندیبنشاهک بهدستور هارون حضرت موسیبنجعفر (علیه السلام) را با رطب زهرآلود مسموم کرد. او ده رطب مسموم را به امام خوراند و تأکید کرد که امام تعداد بیشتری از آن رطبها بخورد که حضرت فرمود: «به همین اندازه که خوردم هدف تو حاصل شد و به بیشتر از این نیازی نیست».
هارون برای آنکه به مردم نشان دهد شهادت امام ارتباطی با دستگاه حکومت ندارد، تعدادی از قضات و افراد معتمد را دعوت کرد و امام را نزد آنها آورد و گفت: «شایع شده که موسیبنجعفر در فشار و سختی به سر میبرد. شما شاهد باشید که هیچ فشار و اذیتی به او نشده است و در کمال راحتی به سر میبرد».
امام که مصلحت نمیدیدند جنایت آنها مخفی بماند، فرمود: «ای گروه، شاهد باشید که اینان به من زهر خوراندند و مرا مسموم کردند، اگرچه ظاهراً سالم هستم. آخر امروز بدنم بهشدت قرمز خواهد شد و فردا زرد و روز سوم به سفیدی مایل خواهد شد و به رحمت خدا میرسم و به این ترتیب، روز سوم روح مقدسش در ملاء اعلا به انبیا و صدیقان و شهدا ملحق شد. قرآن میفرماید: (وَأَمَّا الَّذِينَ ابْيَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفِی رَحْمَتِ اللَّهِ هُمْ فِيها خالِدُونَ)(1).
بنا بر نقلی، وقتی حضرت این سخنان را فرمود، بدن سندیبنشاهک مانند شاخههای درخت خرما به لرزه درآمد. مطابق بعضی روایات، امام به سندیبنشاهک فرمود: «غلام مرا حاضر کن تا امورات بعد از فوت مرا به عهده بگیرد». آن ملعون گفت: «اجازه دهید که از مال خودم شما را کفن کنم». حضرت قبول نکردند و فرمودند: «ما اهلبیت، مهر زنان خود و هزینه سفر حج و کفن مردگانمان را از اموال پاک خود قرار میدهیم و کفن من آماده است».(2)
روز بیستوهفتم رجب
بعثت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله)
پیامبر گرامی اسلام، حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) ، در روز 27 رجب سال چهلم بعد از عامالفیل، در چهلسالگی، در غار حرا (در دو فرسنگی شمال مکه) به مقام نبوت رسید و مأمور به رسالت دین الهی شد. در این وقت فرشته وحی بر ایشان فرود آمد و آیات نخست سوره علق را بر ایشان قرائت کرد و بازوی آن حضرت را گرفت و گفت: «ای محمد، بخوان». فرمود: «چه بخوانم؟»
جبرائیل گفت:
(اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ * خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ * اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ * الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَم)(1)بخوان بهنام پروردگارت که (همه آفریدهها را) او آفرید. (همان که) انسان را از علق به وجود آورد. بخوان در حالی که پروردگارت کریمترین (کریمان) است. همان که بهوسیله قلم آموزش داد. او به انسان آنچه را نمیدانست،
آموزش داد.
در این زمان درهای آسمان گشوده شد و ملائکه دستهدسته به زمین آمدند و حضرت آنها را مشاهده کرد. سپس، آن حضرت از کوه حرا (نور) پایین آمد، در حالی که انوار جلال او را فراگرفته بود و کسی را یارای نگاهکردن به آن حضرت نبود و بر هر درخت و سنگی که میگذشت، به زبان فصیح میگفتند: «السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا نَبِیَّ اللَّه السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللّهِ». هنگامی که بر خدیجه (سلام الله علیها) وارد شد، خانه از نور جمالش روشن گشت. خدیجه گفت: «ای محمد، این چه نوری است که در شما مشاهده میکنم؟» فرمود: «این نور پیامبری است. بگو لا اله الاّ اللّه، محمدٌ رسولاللّه». خدیجه گفت: «سالهاست که من پیامبری تو را میدانم» و شهادت را به زبان جاری کرد و به آن حضرت ایمان آورد. حضرت فرمود: «ای خدیجه، من احساس سرما میکنم، مرا بپوشان» و استراحت کرد. در این هنگام از جانب خداوند صدایی بلند شد: (يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ * قُمْ فَأَنْذِرْ * وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ)(2)ای جامه بر خود پوشیده، برخیز و بیمده و پروردگارت را بزرگ دار. پس، حضرت برخاست و دست بر گوش خود گذاشت و گفت: «اللّه اکبر اللّه اکبر». صدای او به همه موجودات رسید و همه با او همراه شدند.(3)
دعوت پیامبر (صلی الله علیه و آله) از خویشاوندان
پس از بعثت، پیامبر (صلی الله علیه و آله) تا سه سال دعوت خود را پنهانی انجام میداد. مفسران در تفسیر آیه (وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ)(4)خویشاوندان خود را از عذاب الهی بترسان»، نوشتهاند
که پس از دستور الهی به دعوت پیامبر اکرم از خویشاوندان خویش، ایشان حضرت علی (علیه السلام) را (که در آن زمان حدود سیزده یا پانزده سال داشت) مأمور کرد تا غذایی آماده کند. سپس چهل نفر از سران بنیهاشم را دعوت کرد و پس از صرف غذا به سران فامیل رو کرد و سخن خود را با ستایش خداوند و اعتراف به یگانگی او آغاز کرد و فرمود:
راهنمای واقعی یک جمعیت هیچگاه به خویشاوندان خود دروغ نمیگوید. قسم به خدایی که جز او خدایی نیست، من فرستاده خدا بهسوی شما و همه جهانیان هستم. خدایم به من فرمان داده است که شما را بهسوی او دعوت کنم. کدامیک از شما پشتیبان من خواهد بود تا برادر و وصی و جانشین من در میان شما باشد؟(1)
وقتی سخن به اینجا رسید، همه ساکت شدند و در فکر فرورفتند. تنها یک جوان پانزدهساله، یعنی علی (علیه السلام) ، سکوت را شکست و با لحنی آماده گفت: «ای پیامبر خدا، من آماده پشتیبانی از شما هستم». پیامبر اکرم فرمود: «بنشین» و گفتار خود را سه بار تکرار کرد و هر سه بار، غیر از حضرت علی (علیه السلام) کسی جواب او را نداد. در این هنگام پیامبر (صلی الله علیه و آله) به حاضران رو کرد و فرمود:
هَذَا أخّی وَ وَصِيّيی وَخَلِيفَتِی فِيكُمْ مِنْ بَعْدِی فَاسْمَعُوا لَهُ وَأَطِيعُوهُ(2)این (جوان) برادر و وصی و جانشین من در میان شماست، به سخنانش گوش کنید و از او پیروی کنید.
در این هنگام مجلس پایان پذیرفت و بعضی با خنده و تبسم به ابوطالب گفتند: «محمد دستور داد که از پسرت پیروی کنی و فرمان او را ببری و او را بزرگ تو قرار داد».(3)
محمدبنجریر طبری در تفسیرش ماجرای دعوت خویشاوندان را بهطور کامل شرح داده است. او در تفسیر آیه «وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ»، تاریخ و ماجرای دعوت خویشاوندان را کامل بیان کرده است، اما وقتی به جمله «این جوان برادر و وصی و جانشین من است» میرسد، جمله را تغییر داده و نوشته است: «او برادر و کذا و کذا (چنین و چنان) است».(4)
دعوت علنی پیامبر (صلی الله علیه و آله) پس از سه سال
بعد از آنکه پیامبر (صلی الله علیه و آله) در مدت سه سال گروهی از آشنایان را پنهانی به اسلام دعوت کرد، جبرائیل این آیه را آورد:
(فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ * إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ)(1)پس آنچه را به آن مأموری (تبلیغ رسالت) اظهار کن و از مشرکان روی گردان، ما (شر) مسخرهکنندگان را از تو بازداشتهایم.
پیامبر (صلی الله علیه و آله) دعوت آشکار خود را با رفتن به کوه صفا شروع کرد و برای مردم با آیات قرآن سخن میگفت و به خداپرستی دعوت میکرد. کفار، پیامبر و پیروانش را آزار و شکنجه میدادند؛ بهصورتی که پیروان حضرت به تنگ آمدند و از آن حضرت چارهجویی کردند. پیامبر اکرم به آنها اجازه داد تا به حبشه هجرت کنند؛ زیرا اهلکتاب در آنجا زندگی میکردند و پادشاه آنها (نجاشی) در حق مسلمانان ستم نمیکرد. بدین ترتیب، حدود هشتاد نفر از مسلمانان در ماه رجب از مکه بیرون رفتند و در سرزمین حبشه به عبادت خدا پرداختند.
اهداف بعثت در قرآن
1و 2و 3. تلاوت قرآن، تزکیه، تعلیم
قال الله العظیم:
(هُوَ
الَّذي بَعَثَ فِی الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفی ضَلالٍ مُبينٍ)(2)اوست که در میان مردمی بیسواد، پیامبری از خودشان برانگیخت تا آیات (قرآن) را بر آنان بخواند و آنها را (از آلودگیهای روحی) پاک کند و کتاب و حکمت بیاموزد، هرچند پیش از آن (در زمان جاهلیت) در گمراهی آشکاری بودند.
«اُمییّن» بهمعنی «درسنخواندهها»، جمع «امّی»، منسوب به «ام»، یعنی کسی که جز دامان مادر، دانشگاهی ندیده است.
نکته
در قرآن چهار مورد تزکیه و تعلیم با هم آمده که در سه مورد آن، تزکیه مقدم بر تعلیم ذکر شده است.
کتاب و حکمت ممکن است به کتاب قرآن و حکمت نبوی (سنت آن حضرت) اشاره داشته باشد.(1)
در روایات و مستندات مکتبی ما درباره این سه موضوع بسیار تأکید شده است که علاقهمندان می توانند به منابع آن مراجعه کنند.
4 و 5 و 6 و 7 و 8. در آیهای دیگر درباره پیامبر (صلی الله علیه و آله) چنین آمده است:
(يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلالَ الَّتی كانَتْ عَلَيْهِمْ)(2)پیامبری که آنان را به کارهای پسندیده فرمان میدهد و از اعمال زشت بازمیدارد و پاکیزهها را بر آنان حلال و پلیدیها را بر آنها حرام میکند و بار تکالیف سنگین و زنجیرها (خرافات و جهل) را از آنان برمیدارد.
در زمان جاهلیت به ناحق چیزهایی را حرام و بعضی را حلال میکردند که پیامبر اکرم با آنها مبارزه کرد. زنان از ارث محروم بودند، از طرفی زنا که امری پلید است، در بین آنها حلال بود. بچهای که در شکم چهارپایان به وجود میآمد مخصوص پسران و مردان میدانستند و بر همسران خود حرام میکردند. قرآن میفرماید: (وَقالُوا ما فی بُطُونِ هذِهِ الْأَنْعامِ خالِصَةٌ لِذُكُورِنا وَمُحَرَّمٌ عَلى أَزْواجِنا)(3)میگفتند آنچه در شکم این چهارپایان است، ویژه مردان ماست و بر همسرانمان حرام است. در ایام حج تجارت و برداشتن زادوتوشه حرام بود، ولی قرآن آنها را مباح کرد: (لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ)(4)بر شما گناهی نیست که (در ایام حج) از پروردگارتان (بهوسیله تجارت) روزی و منفعت بطلبید.(5)
«اِصْر» بهمعنی «بستن و بهبندکشیدن» است. پیامبر (صلی الله علیه و آله) آمد تا قیدوبندهای فکری و خرافی را که مانع رشد و کمال انسان است، از بین ببرد؛ چه خرافات اعتقادی مانند اعتقاد به بت و بتپرستی، چه عادات ناپسند اجتماعی مانند زندهبهگورکردن دختران و محرومکردن زنان از حقوق خدادادی و چه قتل و غارت و جنگ و خونریزی که در میان مردم زمان جاهلیت رایج بود.
گناه، بزرگترین اِصْر
بالاترین اصر و بند که مانع رشد و تکامل انسان میشود، گناه و نافرمانی خداوند است. گناه، منزلت انسان را بهاندازهای پایین میآورد که در ردیف چهارپایان و پایینتر قرار میگیرد: (أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُ)(1).
9 و 10. رشد بشر و برقراری قسط و عدل: (لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْميزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ)(2).
این گوشهای از مأموریت و زحمات طاقتفرسای پیامبر اکرم بود، اما باید گفت پیامبر (صلی الله علیه و آله) آمد تا به بشر حیاتی دیگر بدهد و او را زنده سازد. قرآن میفرماید:
(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اسْتَجيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُمْ)(3)ای اهل ایمان، هنگامی که خدا و رسولش شما را دعوت میکنند به چیزی که به شما حیات (و زندگی معنوی) میبخشد، اجابت کنید.
اعمال آسان در روز مبعث با پاداش فراوان
یکی از اعمالی که در روز مبعث دارای پاداشی فراوان است، فرستادن صلوات بر پیامبر اکرم و اهلبیت اوست. پاداش روزهگرفتن در روز مبعث برابر است با هفتاد سال روزهداری. این روز جزء چهار روزی است که روزهگرفتن در آن امتیاز دارد.(4)
سوم ماه، ولادت باسعادت حضرت سیدالشهدا، حسینبنعلی (علیه السلام) ، در سال سوم هجری قمری (بنا بر روایتی)(1)
چهارم ماه، ولادت حضرت اباالفضلالعباس (علیه السلام) در سال 26 هجری قمری (بنا بر قولی)(2)
پنجم ماه، ولادت امامزینالعابدین، علیبنالحسین (علیه السلام) ، در سال 38 هجری (بنا بر روایتی)(3)
یازدهم ماه، ولادت باسعادت حضرت علیاکبر (علیه السلام) در سال 33 یا 43 هجری در مدینه طیبه(4)
پانزدهم ماه، میلاد مسعود منجی عالم بشریت، حضرت حجة بن الحسن (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ، در سال 255 هجری در سامرا(5)
فضیلت ماه شعبان
ماه پربرکت شعبان یکی از بافضیلتترین ماههای سال است که موالید اولیای خدا بر فضیلت آن افزوده است. ماه شعبان، ماه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نامیده شده است. هنگامی که آن حضرت هلال ماه را مشاهده میکرد، دستور میداد تا در سراسر مدینه ندا دهند که: «ای مردم این ماه،
ماه من است. خدا رحمت کند کسی که مرا بر ماه من یاری دهد، یعنی آن را روزه بدارد».(1)
از حضرت علی (علیه السلام) روایت شده است که:
این ماه را شعبان نامیدهاند؛ زیرا این ماه مرکز شعبهها وشاخههای
خیرات و خوبیهاست. شعبههای نماز، روزه، زکات، امربهمعروف، نهیازمنکر، نیکی به پدر و مادر و همسایگان، صدقهدادن، اصلاح میان مردم و مانند آن است.(2)
نزدیکشدن شاخههای درخت طوبی به مردم در این ماه
بر اساس بعضی روایات، درخت «طوبی» در بهشت میروید و ریشههایش در خانه پیامبر اکرم و شاخههایش در خانههای مؤمنان است و بهشتیان هرچه را که میل داشته باشند، میتوانند از آن شاخهها به دست آورند.(3)در
مقابل، درخت «زقّوم» که در آیه 62 به بعد سوره صافات آمده، درختی است که ریشههای آن در جهنم است و برای ستمگران و گناهکاران آفریده شده است.
در روایت آمده است:
درخت
طوبی در روز اول ماه شعبان به امر پروردگار شاخههایش را به مردم دنیا نزدیک میکند و از طرف خداوند اعلام میشود: «ای مردم دنیا، این شاخههای درخت طوبی است که در دسترس شماست. (با اعمال پسندیده) به شاخههای آن بیاویزید که شما را به بهشت میبرد و از شاخههای درخت زقوم (با دوری از کارهای ناپسند) بپرهیزید و به آنها چنگ نزنید که شما را به زقوم میبرد».(4)
در این ماه به انجام چند عمل تأکید شده است که پاداش فراوان دارند:
استغفار؛
صلوات بر پیامبر و اهلبیت او (علیهم السلام) ؛
صدقهدادن در راه خدا.
استغفار
از امامصادق (علیه السلام) روایت شده است:
روزی هفتاد بار بگویید: «أَسْتَغْفِرُاللَّهَ وَأَسْئَلُهُ التَّوْبَة» و همچنین، روزی هفتاد مرتبه بگویید: «أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ الْحَیُّ الْقَيُّومُ وَأَتُوبُ إِلَيْه». اگر کسی هر روز این ذکر را هفتاد بار بگوید، مثل آن است که در ماههای دیگر هفتادهزار بار گفته باشد.
از امامصادق (علیه السلام) روایت شده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «شعبان ماه من است. در این ماه بر من و اهلبیت من زیاد صلوات بفرستید». صلوات مخصوصی نیز برای هر روز و مخصوصاً روز و شب نیمه شعبان وارد شده است: «اللَّهُمَ صَلِ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ شَجَرَةِ النُّبُوَّةِ وَمَوْضِعِ الرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفِ الْمَلَائِكَة...» که در مفاتیح آمده است. همچنین، در تمام این ماه هزار مرتبه بگوید: «لا إله الّا اللّه و لا نعبد الّا إیّاه مخلصین له الدین و لو کره المشرکون».
از امامصادق (علیه السلام) روایت شده است:
دو عمل در این ماه از بهترین اعمال است؛ یکی، استغفار و دیگری، صدقهدادن. خداوند، صدقه را در این ماه پرورش میدهد و بزرگ میکند - مانند بچه شتری که پرورش میدهند و در
ثوابش به صاحبش میرسد، در حالی که بهاندازه کوه احد بزرگ شده است.(1)
بنا بر روایات مشهور، ولادت باسعادت حضرت سیدالشهدا، حسینبنعلی (علیه السلام) ، در روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجری قمری و در مدینه واقع شده است.(2)ایشان فرزند دوم حضرت علی (علیه السلام) و فاطمهزهرا (سلام الله علیها) است.
پس از آنکه حضرت متولد شد، پیامبر اکرم به خانه حضرت علی آمد و فرمود تا کودک را بیاورند. کودک را در پارچه سفیدی پیچیدند و به دست آن حضرت دادند. آن بزرگوار به گوش راست او اذان و به گوش چپش اقامه گفت. در این هنگام امین وحی الهی، جبرائیل، نازل شد و گفت: «سلام خداوند بر تو باد ای رسول خدا، این نوزاد را به نام پسر کوچک هارون («شبیر» که به عربی «حسین» است) نام بگذار؛ زیرا علی برای تو مانند هارون برای موسیبنعمران است، بهجز آنکه تو خاتم پیامبران هستی».(3)
شیخ صدوق و دیگران از امامصادق (علیه السلام) روایت کردهاند:
وقتی امامحسین (علیه السلام) متولد شد، خداوند متعال به جبرائیل فرمان داد تا با هزار ملک برای تبریک از طرف خداوند خدمت پیامبر اکرم بروند. در بین راه، گذر جبرائیل به جزیرهای افتاد که فطرس ملک (از حاملان عرش الهی) در آن جزیره معذب بود. فطرس در اجرای دستور الهی سستی کرده و بالهایش شکسته بود و هفتصد سال بود در آن جزیره رها شده و مشغول عبادت بود. وقتی متوجه شد که جبرائیل همراه ملائکه به زمین میآیند، سؤال کرد: « کجا میروید؟» جبرائیل گفت: «مأموریم تا خدمت پیامبر اکرم برویم و مولود ایشان را تبریک بگوییم». فطرس گفت: «ای جبرائیل، مرا نیز با خود ببرید، شاید آن حضرت دعا کند و خداوند از تقصیر من
بگذرد».
جبرائیل قبول کرد و او را همراه خود خدمت پیامبر اکرم آورد و پس از عرض تبریک، ماجرای فطرس ملک را خدمت آن حضرت عرض کرد. حضرت رسول فرمود: «به او بگو خود را به این مولود برساند» و فطرس چنین کرد. ناگهان بالهای شکسته او رویید و به پرواز درآمد و خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله) عرض کرد: «من در مقابل این عنایت، پس از شهادت فرزندتان هرکسی که ایشان را زیارت کند یا به او سلام بدهد، آن را به حضرت میرسانم و (طبق روایتی) در حال پرواز به آسمانها افتخار میکرد که آزادکرده حسینبنعلی و فاطمه و محمد (علیهم السلام) است.(1)
روایت شده است که:
هنگام
ولادت امامحسین، مادرشان حضرت فاطمه (سلام الله علیها) ، بیمار شد و در سینه شیر نداشت. پیامبر (صلی الله علیه و آله) به دنبال خانمی شیرده (دایه) برای فرزندشان بودند، اما پیدا نشد؛ لذا خود حضرت نزد فاطمه میآمد و انگشت مبارک را در دهان حسین (علیه السلام) میگذاشت و بنا بر نقلی دیگر، زبان در دهان فرزندشان میگذاشت و او میمکید و تغذیه میشد. این ماجرا تا چهل روز ادامه داشت تا مادرشان بهبود یافتند و فرزند خود را شیر دادند. لذا گوشت بدن حسین از گوشت بدن پیامبر اکرم روییده شد و هر بار که حسین، انگشت پیامبر را میمکید و تغذیه میشد تا سه روز او را کفایت میکرد.
در این باره سید بحرالعلوم اینگونه سروده است:
لِلّٰهِ مُرْتَضِعٌ لَمْ یَرْتَضِع اَبَداً مِن ثَدْیِ اُنْثیٰ و مِنْ طٰهٰ مَراضِعُه
«فدای آن شیرخوارهای که هیچگاه از سینه زنی (غیر از مادر خود) شیر نخورد، بلکه پیامبر (صلی الله علیه و آله) شیرده او بود».(2)
شیخ طوسی با سندی صحیح روایت کرده است که:
چون امامحسین (علیه السلام) دیر به سخن آمد، روزی پیامبر خدا او را همراه خود به مسجد برد و در کنار خود نگاه داشت و به نماز ایستاد. زمانی که برای نماز تکبیر گفت، حسین نیز خواست از جدش پیروی کند و تکبیر بگوید، اما نتوانست کامل بگوید. پیامبر (صلی الله علیه و آله) بهخاطر او دوباره تکبیر گفت، باز هم نتوانست تکبیر را بگوید. پیامبر باز تکبیر را تکرار کرد تا هفت بار و در مرتبه هفتم، حسین تکبیر را صحیح گفت. به همین سبب گفتن هفت تکبیر در افتتاح نماز، سنت پیامبر شد.(1)
مدت حمل تا شیرخوارگی حضرت سید الشهداء
(وَحَمْلُهُ وَفِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً)(2)دوران حمل (تا از) شیر باز گرفتنش سی ماه است.
بنا بر نقل تاریخ، از جمله ویژگیهای سیدالشهدا این است که مدت حمل و بارداری حضرت زهرا به ایشان، شش ماه بود که با مدت شیرخوارگی سی ماه شد یعنی شش ماه مدت حمل و بیستوچهار ماه زمان شیرخوارگی بوده است.(3)قبلاً به مناسبت روز اربعین روایتی از تفسیر علیبنابراهیم قمی درباره ولادت امامحسین (علیه السلام) و خبر از شهادت ایشان قبل از تولد و تفسیر آیه 15 سوره احقاف بیان شد که علاقهمندان میتوانند به آن فصل مراجعه کنند.
مرحوم محدث قمی در مفاتیح دعایی برای این روز ذکر کرده است: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُكَ بِحَقِ الْمَوْلُودِ فِی هَذَا الْيَوْمِ...».
بنا بر نقلی، میلاد باسعادت حضرت عباس، قمربنیهاشم (علیه السلام) ، در سال 26 هجری قمری واقع شده است.(1)
روایت است که:
پس از ولادت حضرت عباس، مادرش (امالبنین)،او را به دست حضرت علی (علیه السلام) داد و آن حضرت در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه گفت (سنتی که در اسلام آمده است تا کودک از ابتدای ولادت با اسامی خدا و رسول و احکام دین آشنا شود). سپس، به امالبنین فرمود: «چه نامی برای این کودک انتخاب کردهای؟» عرض کرد: «من در هیچ کاری از شما سبقت نگرفتهام. هر نامی که میل دارید، تعیین کنید». فرمود: «من او را همنام عمویم، عباس، نامیدم». سپس دستهای کوچک کودک را بوسید و اشک بر صورت نازنینش جاری شد و فرمود: «گویا این دستها در کنار شریعه فرات، در راه یاری از دین خدا قطع میشوند». سپس به امالبنین فرمود: «فرزندت، عباس، نزد خدای تبارک و تعالی منزلتی عظیم دارد و در بهشت بهجای دو دست، دو بال به او مرحمت میشود که با ملائکه پرواز میکند، مانند جعفربنابیطالب». امالبنین با شنیدن این بشارت مسرور شد.(2)
قمربنیهاشم (علیه السلام) از چنان بصیرت و شناختی برخوردار بود که در راه دفاع از دین اسلام و امام و حجت زمانش، حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) ، هیچ کوتاهی نکرد و در میان اصحاب و یاوران امامش پیشگام بود.
در زیارتنامه ایشان میخوانیم:
أَشْهَدُ أَنَّكَ لَمْ تَهِنْ وَ لَمْ تَنْكُلْ وَ أَنَّكَ مَضَيْتَ عَلَى بَصِيرَةٍ مِنْ أَمْرِكَ(3)گواهی میدهم که تو (در راه دفاع از دین و امام خود) سستی و تنبلی نکردی و با بصیرت و شناخت از
کارت،عمر خود را به آخر رساندی.
در روایتی از امامصادق (علیه السلام) آمده است که فرمود:
کانَ عَمُّنَا العَبَّاسُ نَافِذَ البَصِیرةِ صُلْبَ الإیمَان جَاهَدَ مَعَ أبِی عِبدِاللَّهِ وَأبْلیٰ بَلاءً حَسَناً وَ مَضَیٰ شَهِیداً(1)عموی ما، عباس، بصیرتی تیز و عمیق و ایمانی قوی و استوار داشت. همراه ابیعبدالله (علیه السلام) جهاد کرد و امتحانی نیکو داد و شهید از دنیا رفت.
حضرت عباس بصیرت و ایمان خود را در عمل و گفتار نشان داد، تا جایی که برادر خود را با عنوان امام و پیشوا میخواند و برادر خطاب نمیکرد. از امامسجاد (علیه السلام) روایت شده است که فرمود:
رَحِمَ اللَّهُ الْعَبَّاسَ فَلَقَدْ آثَرَ وَ أَبْلَىٰ وَفَدَىٰ أَخَاهُ بِنَفْسِهِ حَتَّى قُطِعَتْ يَدَاهُ فَأَبْدَلَهُ اللَّهُ بِهِمَا جَنَاحَيْنِ يَطِيرُ بِهِمَا مَعَ الْمَلَائِكَةِ فِی الْجَنَّةِ كَمَا جَعَلَ لِجَعْفَرِ بْنِ أَبِی طَالِبٍ وَإِنَّ لِلْعَبَّاسِ عِنْدَ اللَّهِ تَبَارَكَ وَتَعَالَى لَمَنْزِلَةً يَغْبِطُهُ بِهَا جَمِيعُ الشُّهَدَاءِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ(2)
خداوند
عباس را رحمت کند. او از خود گذشت و بلا را تحمل کرد و خود را قربانی برادرش کرد تا جایی که دستانش قطع شدند و خدا در عوض، دو بال به او عنایت میکند تا در بهشت با ملائکه پرواز کند، مانند جعفر (طیار)، فرزند ابیطالب. قطعاً حضرت عباس نزد خداوند عزوجل مقامی دارد که همه شهدا در روز قیامت حسرت آن را میخورند.
از متون و عباراتی که درباره حضرت اباالفضل وارد شدهاند، این ویژگیها را میخوانیم: 1. ایمان راسخ، 2. بصیرت و شناخت، 3. مجاهدت در راه خدا، 4. صبر در مقابل معصیت، فَنِعْمَ الصّابِر 5. ایثارگری، 6. وفاداری، 7. فداکاری و جانبازی، 8. عبودیت و صلاح و درستکاری، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ اَیُّهَا العَبْدُ الصّٰالِح 10. فرمانبرداری از خدا و رسول و ائمه، اَلْمُطیعُ لِلّٰهِ و رسُولِهِ 11.خیرخواهی امت و 12. دفاع از حریم ولایت فَنِعْمَ ... الْمُحٰامی. این ویژگیها و فضایل اخلاقی بود که او را سرافراز و دارای مقام و منزلت کرد، نه قدرت بازو و
شجاعت و جنگجویی. چه بسا کسانی که قدرت جسمانی بیشتری نسبت به حضرت قمربنیهاشم داشتند، اما در منجلاب فساد افتادند و مانند حیوانات، آلوده و تباه شدند.
علامه شیخ عبدالرحیم شوشتری، از شاگردان شیخ انصاری (اعلی الله مقامه) میگوید:
پس از زیارت اباعبداللهالحسین (علیه السلام) به زیارت حضرت اباالفضل مشرف شدم. زائری عرب را دیدم که پسر بیمار خود را که مرض سل داشت به شبکه ضریح مقدس بسته بود و با توسل و زاری، شفای او را از حضرت میخواست. در این هنگام دیدم که پسر از جای خود بلند شد و فریاد زد: «شافانی العباس؛ عباس مرا شفا داد». مردم که این منظره را دیدند، بهسوی او رفتند و در حالی که او شفا پیدا کرده بود، لباسش را برای تبرک قطعهقطعه کردند و بردند. من مدتی بود دو حاجت داشتم و از حضرت عباس درخواست شفاعت میکردم، ولی به هدفم نرسیده بودم. ناراحت شدم. به حضرت رو کردم و گفتم: «یک عرب بیسواد میآید و حاجت خود را میگیرد و بچهاش شفا پیدا میکند، اما من که سالهاست تحصیل علم و معرفت میکنم و در این راه تحمل زحمت کردهام، حاجتم برآورده نمیشود و مرا ناامید برمیگردانی. اگر حاجت مرا ندهی، دیگر به زیارتت نمیآیم». ولی کمی بعد که آرام شدم و از حال عصبانیت درآمدم، از بیادبی و کیفیت سخنگفتن خود پشیمان شدم و استغفار کردم و از آن حضرت معرفت بیشتری خواستم و به نجف اشرف برگشتم. ناگهان دیدم استادم، شیخ انصاری، به دیدن من آمد و دو کیسه پول برای من آورد و فرمود: «با اینها منزلی برای خود خریداری کن و به زیارت خانه خدا مشرف شو». دو حاجت و توسل من به حضرت اباالفضل (علیه السلام) نیز برای همین بود.(1)
در این داستان میتوان به مقام معنوی عالم بزرگوار، شیخ انصاری، نیز پی برد که با اهلبیت ارتباط داشت و با دست ایشان حاجت متوسلین به حضرت اباالفضل (علیه السلام) ادا میشد.
1) . کرامات الحسینیه، ص243، به نقل از کتاب زندگانی حضرت اباالفضل.
روز ولادت قمر و
ماه کربلاست
میلاد پاسدار
امامت به نینواست
آن اسوه وفا و
گذشت و شجاعتی
کاوازه کمال وی
از ارض تا سماست
جانباز کربلا که
دو دست بلند او
مشکلگشای خلق و
به خلاق خود فداست
عباس، آن حماسه
ایثار و شور و عشق
آن عبد صالحی که
به تقوی چو مرتضاست
روشن نمود خانه
حیدر جمال او
از نور خویش کز
شجر طیب خداست
آن تکیهگاه
خیمه اولاد فاطمه
و آن خوش خصال
کز قدمش شاد اولیاست
عبد حسین و قوّت
زانوی شاه دین
کز صولتش ستمگر
دون پست و بیبهاست
ساقیّ کربلا که
نخورد آب از فرات
شد جاننثارِ
دینِ خدا، فخر انبیاست
شه در کنار پیکر
او گفت یا اخا
از من کمر شکست
و تو دست از تنت جداست
میلاد او مبارک
و جانها فداش باد
«خادم» به آستان درش، کمترین گداست
سیدحشمتالله علوی
بنا بر نقل علامه مجلسی، ولادت باسعادت امامچهارم، حضرت زینالعابدین (علیه السلام) ، در روز پنجم شعبان سال 38 هجری قمری واقع شده است(1)
اما جمعی از علما مانند شیخ مفید و سیدبنطاووس، ولادت ایشان را در پانزدهم جمادیالاولی سال 36 هجری دانستهاند. همچنین اقوال دیگری نیز ذکر شده است.
یکی از القاب مشهور آن حضرت، «زینالعابدین» است. روایت است:
شبی آن حضرت در محراب عبادت ایستاده بود. شیطان به صورت مار عظیمی در مقابل ایشان ظاهر شد تا آن حضرت را از توجه در عبادت بازدارد. امام به او توجه نکرد. انگشت پای ایشان را گزید. امام نماز را تمام کرد و فرمود: «ای ملعون، دور شو» و باز متوجه عبادت شد. در این هنگام هاتفی صدا زد: «أنتَ
زَینُالعَابِدِین»؛ پس، حضرت با این لقب در میان مردم مشهور شد.(2)
«أنت زینالعابدین»
در شأن تو گردید نازل
این لقب خاص تو
باشد چون تو زینالعابدینی
محدث قمی از علامه مجلسی (با سندی معتبر از امامرضا (علیه السلام) ) نقل کرده است که:
هنگامی که خراسان بهدست لشکر اسلام فتح شد، دو دختر از پادشاه ایران (یزدگرد سوم) اسیر و به مدینه منتقل شدند. عمر تصمیم گرفت آنها را به کنیزی بفروشد، ولی حضرت علی (علیه السلام) فرمود: «فروختن دختر پادشاه جایز نیست» و دستور داد تا به رسم شفقت و مهربانی شهربانو (به انتخاب خودش) به ازدواج یکی از مسلمانان درآید و مهر او را از بیتالمال بدهند.
فرمایش حضرت علی را قبول کرد و به شهربانو گفت: «یکی از حاضرین مجلس را انتخاب کن». آن بانوی سعادتمند پیش آمد و بر دوش مبارک امامحسین (علیه السلام) دست گذاشت.
در روایت دیگری آمده است:
قبل از فتح خراسان بهدست لشکر اسلام، شهربانو حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) را در خواب دید که همراه امامحسین (علیه السلام) به خانه او آمدند و او را برای امامحسین خواستگاری و با آن حضرت ازدواج کرد. شهربانو میگوید: «وقتی صبح شد، محبت و عشق امامحسین در دل من جا گرفت و همیشه به یاد آن حضرت بودم و در شبی دیگر حضرت فاطمه (سلام الله علیها) را در خواب دیدم که پیش من آمد و اسلام را به من پیشنهاد داد و من قبول کردم و مسلمان شدم. سپس، فرمود: «بهزودی لشکر اسلام بر پدرت پیروز خواهند شد و تو اسیر خواهی شد و به فرزندم، حسین، خواهی رسید». شهربانو میگوید: «هنگامی که امامحسین (علیه السلام) را در مجلس دیدم، او را شناختم که ایشان همان آقایی بود که در خواب همراه حضرت رسول (سلام الله علیها) به خواستگاری من آمد و پیامبر مرا به عقد او درآورد، لذا او را انتخاب کردم». پس از انتخاب شهربانو، حضرت علی (علیه السلام) به امامحسین (علیه السلام) فرمود: «به این بانوی سعادتمند خوبی و محبت کن و محافظ او باش که از تو فرزندی پیدا خواهد کرد که آن فرزند بهترین اهل زمین باشد. بعد از تو، این بانو مادر جانشینان طیبه من است». پس، حضرت زینالعابدین (علیه السلام) از او به دنیا آمد و بدین ترتیب، مادر نه تن از ائمه شد و به «امالائمه» شهرت یافت.(1)
نکته
بنابراین، امامحسین (علیه السلام) ، داماد ایرانیان شد و این افتخار شامل حال آنها گشت.
مادر امامزینالعابدین (علیه السلام) ، پس از ولادت آن حضرت از دنیا رفت و یکی از کنیزان امامحسین (علیه السلام) تربیت ایشان را به عهده گرفت و حضرت، او را مادر صدا میزد.
پس از قیام مختار و انتقام از قاتلان امامحسین (علیه السلام) ، سر عبیدالهبنزیاد را برای امامچهارم فرستادند. امام وقتی سر وی را دید به سجده رفت و گفت: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَدْرَكَ لِی ثَارِی
1) . خلاصهای از جلاء العیون و منتهی الامال، بخش ولادت امام زینالعابدین (علیه السلام) .
مِنْ أَعْدَائِی وَ جَزَى الْمُخْتَارَ خَيْراً(1)خدا را سپاس که انتقام خود را از دشمنانم گرفتم. خداوند مختار را پاداشی نیک دهد». از بعضی کلمات چنین برداشت میشود که قیام مختار موردتأیید امامزینالعابدین بوده و محمدبنحنفیه، نماینده تامالاختیار آن حضرت در پیگیری مسائل مربوط به قیام بوده است.(2)
عبدالملکبنمروان، حجّاجبنیوسف ثقفی را بهعنوان فرماندار تعیین کرد و امام در زمان او شاهد فجایع زیادی بود. پنجاههزار تن از شیعیان در زندان حجاجبنیوسف گرفتار بودند. دمیری در حیاة الحیوان مینویسد:
این زندانیها دو قرص نان بود که بیشتر آن از خاکستر تشکیل شده بود. حجّاج بیش از صدهزار تن را به جرم دوستی با اهلبیت پیامبر (علیهم السلام) کشت. به هرکدام از پیروان خاص امام که دسترسی پیدا میکرد، او را شکنجه میداد و شهید میکرد.
سعیدبنجبیر، یکی از پیروان و تربیتشدگان مکتب اهلبیت و امام چهارم (علیه السلام) بود؛ کسی که در عبادت، جهاد، زهد، فقه و تفسیر قرآن مشهور بود و علم تفسیر را از ابنعباس آموخته بود و به «بصیر العلما» شهرت داشت. علم و معرفت او بهاندازهای بود که دانشمندان میگفتند: «کسی از مردم روی زمین نیست، مگر آنکه به دانش سعیدبنجبیر نیازمند باشد». او بعضی
اوقات تمام قرآن را در دو رکعت نماز قرائت میکرد.
از امامصادق (علیه السلام) نقل شده است که درباره سعیدبنجبیر فرمود: «سعیدبنجبیر به علیبنالحسین اقتدا میکرد و علی نیز او را ستایش میکرد و به همین دلیل، حجاج او را در سال 95 هجری و در 49 سالگی شهید کرد».(1)
همچنین، روایت است که:
حجاج بعد از شهیدکردن سعیدبنجبیر،
پانزده شب بیشتر زنده نماند و نتوانست بعد از سعید کسی را شهید کند؛ زیرا سعید دعا کرد و گفت: «اَللّهُم لاتُسَلِّطْهُ عَلی اَحَدٍ یَقْتُلُه بَعدِی؛ پروردگارا، پس از من او را بر کسی مسلط نکن تا او را بکشد».
مرقد سعید در آستان واسط عراق مشهور است.(2)
خالدبنعبدالله، سعید را در مکه دستگیر کرد و نزد حجاج فرستاد. زمانی که سعید بر حجاج وارد شد، حجاج به او گفت: «نام تو شقیّبنکسیر است، نه سعید». سعید گفت: «مادرم بهتر مرا میشناخت که اسم مرا سعیدبنجبیر گذاشته است». حجاج برای آنکه بهانهای پیدا کند، گفت: «نظر تو درباره ابیبکر و عمر چیست؟ آنها در بهشت هستند یا در جهنم؟» سعید گفت: «هرگاه در بهشت یا جهنم رفتم به اهل آن نگاه میکنم. آن وقت میدانم چه کسی در آنجاست». حجاج گفت: «درباره خلفا چه میگویی»؟ گفت: «من وکیل آنها نیستم (تا از آنها دفاع کنم)». حجاج گفت: «کدامیک را بهتر دوست داری؟» گفت: «کسی که خالق من بیشتر از او خشنود است». گفت: «خدا بیشتر از کدام راضی است؟» گفت: «آن کسی که هر پنهان و گفتوگوی سری را میداند، عالم است». گفت: «نمیخواهی حرف مرا تصدیق کنی؟» گفت: «نمیخواهم تو را تکذیب کنم». گفت: «چگونه تو را بکشم؟» سعید گفت: «به هر کیفیتی که میخواهی از طرف خداوند قصاص شوی، قصاص در پیش روی تو است».
حجاج دستور داد او را شهید کنند. زمانی که او را رو به قبله کردند، این آیه را قرائت کرد:
(اِنّیٖ
وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذیٖ فَطَرَ السَّمٰاواتِ وَالْاَرْضِ حَنیٖفاً مُسْلِماً وَ مٰا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکیٖن)(1)صورت خود (و تمام وجودم) را بهسوی کسی که آسمانها و زمین را آفرید، متوجه کردم و من از مشرکان نیستم.
حجاج با ناراحتی گفت: «صورتش را از طرف قبله برگردانید». سعید این آیه را قرائت کرد: (فَاَیْنَمٰا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ)(2)پس به هرطرف رو کنید آنجا (نیز) بهسوی خداست». حجاج گفت: «او را به صورت روی زمین بخوابانید». سعید این آیه را قرائت کرد: (مِنْهٰا خَلَقْنٰاکُم وَ فِیٖهَا نُعیدُکُم وَ مِنْهٰا نُخْرِجُکُم تارَةً اُخْری)(3)شما را از زمین آفریدیم و به آن باز میگردانیم و بار دیگر از آن بیرونتان میکنیم» که در این حالت (ظاهراً از قفا) او را شهید کردند. سلام خدا تا قیامت بر او و لعنت و عذاب بر قاتلانش باد.(4)
بعضی از مردم برای شفای بیماران خود به امامچهارم (علیه السلام) متوسل میشوند تا جایی که ایشان را «امامزینالعابدین بیمار» میخوانند که این بهخاطر معرفت و بصیرت اندک آنها درباره این امام است. امامزینالعابدین (علیه السلام) مانند دیگر امامان از تمام کمالات و فضایل مانند شجاعت، علم، سیاست، جهاد و غیره برخوردار بود. آن حضرت از نظر سیاست، تدبیر و مصلحتاندیشی با توجه به شرایط بسیار سختی که در زمان ایشان حاکم بود، توانستند اساس مذهب شیعه و امامت را حفظ کنند و آن را از دشمنی و توطئههای حاکمانی مانند یزید، عبدالملک مروان و حجاج نجات دهند و در عین حال، برای شیعیانی که در معرض خطر بودند، پناهگاهی باشند.
پس از ماجرای کربلا که مردم مدینه علیه حکومت یزید شورش کرده بودند، یزید دستور داد به
شهر مدینه حمله کنند و مال و جان و ناموس آنها را تا سه روز مباح کرد. در آن حمله، جنایات و فجایع زیادی اتفاق افتاد که به نام واقعه «حَرِّة» معروف شد. در این هنگام، امامزینالعابدین با تدبیر و سیاستمداری مأمن شیعیان و پناهندگان شد و هرکس را که امام در پناه خود قرار میداد، به او تعرض نمیکردند.
یازدهم شعبان میلاد حضرت علی اکبر (علیه السلام) (بنابر نقلی)
بنا بر نقلی، میلاد باسعادت حضرت علیاکبر (علیه السلام) در روز یازدهم شعبان سال 33 هجری(1)و بنا بر نقلی دیگر، در سال 43 هجری(2)
در مدینه واقع شده است. بر اساس قول اول، عمر مبارک آن حضرت 28 سال و بنا بر قول دوم، هجده سال است. ابنشهرآشوب در مناقب میگوید: «حضرت علیاکبر از حضرت سجاد (علیه السلام) بزرگتر بود، چنانچه نام ایشان اکبر و نام امامسجاد، علی اوسط گفته شده است».
مادر
مادر ایشان، لیلا، دختر ابیمرةبنعروة، از خاندان بلندپایه طایف بوده است.
امامحسین (علیه السلام) سه ویژگی مهم برای فرزندش، علیاکبر، بیان میکند. زمانی که حضرت علیاکبر (علیه السلام) از پدرش، اجازه جهاد با دشمن را گرفت، امام در پیشگاه خداوند عرض کرد:
اللَّهُمَّ اشْهَدْ عَلَى هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ فَقَدْ بَرَزَ إِلَيْهِمْ غُلَامٌ أَشْبَهُ النَّاسِ خَلْقاً وَ خُلُقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِكَ، كُنَّا إِذَا اشْتَقْنَا إِلَى نَبِيِّكَ نَظَرْنَا إِلَى وَجْهِه(3)
خدایا تو بر این مردم شاهد باش که جوانی بهطرف آنها رفت که از نظر خلقت و شکل و قیافه و اخلاق (و راه و رسم و کیفیت) گفتار، شبیهترین مردم به پیامبر تو است. هرگاه مشتاق (دیدار) پیامبر تو بودیم، به صورت این جوان نگاه میکردیم.
سه ویژگی مهم در این روایت برای حضرت علیاکبر بیان شده است: 1. شباهت زیاد به پیامبر اکرم از نظر شکل و قدوقامت و راهرفتن، بهگونهای که پیامبر (صلی الله علیه و آله) را در نظر مجسم میساخت؛ 2. شباهت زیاد به پیامبر از نظر اخلاق و رفتار که قرآن از اخلاق پیامبر به «خلق عظیم» یاد میکند: (اِنَّکَ لَعَلیٰ خُلُقٍ عَظیٖم)(1)یقیناً تو دارای اخلاق بزرگی هستی»؛ 3. شباهت زیاد حضرت علی اکبر به پیامبر از نظر فصاحت و بلاغت که یادآور کیفیت گفتار و فصاحت و بلاغت پیامبر بود.
روزی معاویه در جمع دوستان و اطرافیانش در مجلسی خصوصی گفت: «به نظر شما امروز چهکسی لایق حکومت و خلافت است؟» آنها برای خوشآمد معاویه گفتند: «کسی از تو بهتر نیست»، اما معاویه گفت: «اینطور نیست، به نظر من امروز علیبنالحسین(علیاکبر (علیه السلام) ) لایق حکومت و خلافت است؛ زیرا جدش پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) بود و دارای شجاعت بنیهاشم و سخاوت بنیامیه و زیبایی و جمال و کمال است».(2)
کاروان حضرت اباعبداللهالحسین (علیه السلام) از مکه بهسوی عراق حرکت کرد. در بین راه حضرت علیاکبر (علیه السلام) شنید که امامحسین، جمله «استرجاع» را به زبان جاری میکند: (اِنّا لِلّٰهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُون وَالحَمدُلِلّٰهِ رَبِّ الْعالَمین)(3). حضرت علیاکبر متوجه پدر شد و عرض کرد: «پدرجان، چه شده است که جمله استرجاع و حمد خدا را به زبان جاری میکنید؟» فرمود: «پسرم، شنیدم هاتفی صدا میزد که شما بهسرعت در حرکتید، اما مرگ (و شهادت) شما را سریعتر به بهشت میبرد (با اینکه حضرت علیاکبر با این خبر، مرگ و شهادت خود را قطعی میبیند، اما به سخن او توجه کنید) عرض کرد: «ای پدر، آیا (راه و رسم) ما برحق است؟» امام
فرمود: «آری فرزندم، قسم به خدایی که بازگشت همه بهسوی اوست که ما برحقیم». حضرت علیاکبر عرض کرد: «اگر چنین است (و ما برحقیم)، ما از مرگ باکی نداریم».(1)
در اینکه اولین رزمندهای که در روز عاشورا از بنیهاشم به میدان رفت کیست، بین علما و مورخان اختلاف وجود دارد، اما جمعی از مورخان مانند طبرسی، ابناثیر و ابوالفرج معتقدند اولین کسی که از اهلبیت (علیهم السلام) با اجازه امامحسین به میدان نبرد رفت و به شهادت رسید، حضرت علیاکبر بوده است. زیارت ناحیه مقدسه نیز این موضوع را تأیید میکند: «السَّلامُ عَلیٰ اَوَّلِ قَتِیلٍ مِنْ نَسْلِ خَیْرِ سَلِیلٍ مِنْ نَسْلِ إِبراهِیمَ الْخَلِیلِ؛ سلام بر اولین شهید از نسل بهترین فرزند از نسل حضرت ابراهیم خلیل».(2)
بنا بر روایات مشهور، ولادت باسعادت حضرت ولیعصر، صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ، در شب نیمه شعبان مصادف با شب جمعه، نزدیک اذان صبح در سال 255 هجری قمری واقع شده است.
نکته: عدد 255 از نظر حروف ابجد، با کلمه «نور» مساوی است.
نام: ایشان همنام پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله) (محمد) است که در زمان غیبت جایز نیست، ایشان به این اسم خوانده شوند و حکمت آن معلوم نیست.
کنیه: ابوالقاسم
پدر: امامحسنعسکری (علیه السلام)
مادر: نرجس خاتون، دختر یشوعای و نوه قیصر (پادشاه روم) و از فرزندان شمعون (وصی حضرت عیسی (علیه السلام) ) بوده است. ماجرای ازدواج او با امامحسنعسکری (علیه السلام) و افتخار مادری حضرت صاحبالامر را محدث قمی و مرحوم میرزای نوری در نجم الثاقب و علامه مجلسی در بحار الانوار در فصل احوالات امامعصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مفصل بیان کردهاند.
در این باره روایتی از حکیمه خاتون، دختر امامجواد، نقل شده که شرح آن را در کتاب مرآةالمؤمن (چاپ دوم، ص300) بیان کردهایم. علاقهمندان میتوانند به این کتاب مراجعه کنند.
از مجموعه روایات چنین استفاده میشود که آن امام همام در کنار کعبه و میان رکن و مقام، خود را معرفی خواهد کرد و ظاهر خواهد شد (رزقنا الله ظهوره). پس از ظهور ، یاران ویژه ایشان 313 نفرند که در مکه با او بیعت خواهند کرد. سپس، امام به مدینه خواهد رفت و با تشکیل سپاه بهسوی عراق و شهر کوفه رهسپار خواهد شد و کوفه را مرکز حکومت خود قرار خواهد داد و از آنجا اسلام را در سراسر جهان گسترش داده، دین را تجدید و غبار را از چهره اسلام راستین برطرف خواهد کرد.(1)
چند نفر از امامان شیعه در کودکی به مقام امامت رسیدند: (بنا بر نقل تاریخ) امام نهم، حضرت جوادالائمه (علیه السلام) در هفتسالگی و امام دهم، حضرت علیالنقی (علیه السلام) ، در هشتسالگی و امام دوازدهم، حضرت صاحبالامر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ، در پنجسالگی.
سؤال
با توجه به عظمت مقام امام معصوم و ولایت تشریعی مطلق و نیز ولایت تکوینی او (بهصورتی که در زمان امامت، کسی از او بالاتر و باعظمتتر وجود ندارد) و اینکه او واسطه فیض بین موجودات و خالق است و در یک جمله، حجت خداوند بر تمام مخلوقات است، آیا ممکن است یک کودک پنجساله به این مقام و مرتبه برسد؟
پاسخ
اگر امام را در ردیف اشخاص عادی بدانیم، چنین مقام و مرتبهای برای کودکی پنجساله پذیرفتنی نیست، اما با دقت در اخبار اهلبیت متوجه میشویم که مقام امامت، مقامی ارجمند
1) . مرآة المؤمن، ص310؛ بحارالانوار، فصل احوالات امام.
است. امام معصوم با حق تعالی ارتباط دارد و از افاضات و علوم عوالم غیبی برخوردار است. او از هرگونه خطا و نسیان و عصیان در حقایق عالم هستی و افاضات غیبی و احکام الهی معصوم است. از حیث ترکیبات جسمانی و عقلانی، در کمال اعتدال و از حیث آفرینش، ممتاز است. لذا خداوند میتواند این امتیازات را نهتنها به کودکی پنجساله، بلکه به کودکی در گهواره نیز عطا کند. چنانکه حضرت عیسی (علیه السلام) در گهواره به سخن آمد و گفت:
(إِنّی
عَبْدُاللَّهِ آتٰانِیَ الکِتٰابَ وَ جَعَلْنیٖ نَبِیَّاً وَ جَعَلَنیٖ مُبٰارَکَاً اَیْنَ مٰا کُنْت)(1)بیتردید من بنده خدایم، او به من کتاب عطا کرد و مرا پیامبر قرار داد و هرجا که باشم، بسیار پربهره و سودمندم.
قرآن درباره حضرت یحیی میفرماید:
(وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا)(2)و به او (یحیی) در حالی که کودک بود حکمت دادیم.
از آیه اول چنین برداشت میشود که حضرت عیسی از همان کودکی، پیامبر و صاحب کتاب بوده است.
در بین کودکان عادی نیز کسانی دیده میشوند که از نظر حافظه و استعداد در عصر خود نابغهاند و استعداد و درک آنها از اشخاص چهلساله نیز بیشتر است. ابوعلیسینا، فیلسوف نامی، از این جمله بوده است. او درباره استعداد خود گفته است:
هرچه استاد بر شاگردان قرائت میکرد، من همه را حفظ میکردم. وقتی به دوازدهسالگی رسیدم، طبق مذهب ابیحنیفه فتوا میدادم و کتاب قانون را (در رشته علم طب) در شانزدهسالگی تصنیف کردم. در 24سالگی خود را در تمام علوم متخصص میدانستم.(3)
درباره فاضل هندی گفته شده است که قبل از سیزدهسالگی، فراگیری تمام علوم معقول و
منقول را تکمیل کرده بود و قبل از دوازدهسالگی به تصنیف کتاب پرداخت.(1)
این دو مورد از موارد متعددی است که طی تاریخ وجود داشته است. هوش و استعداد اینگونه نوابغ اگرچه با علوم و کمالات امامان معصوم قابلقیاس نیست، ولی برای نزدیکشدن ذهن به اینکه ممکن است کودکانی باشند که از نظر نبوغ با کودکان عادی تفاوت بسیار داشته باشند، مفید است و این امر محال و غیرممکن نیست.
ازدواج نرجسخاتون با امامحسنعسکری (علیه السلام)
بشربنسلیمان، بردهفروشی که از شیعیان خاص امامعلیالنقی و امام حسن عسکری (علیهما السلام) و همسایه ایشان در سامرا بود، میگوید:
روزی
کافور، خدمتگزار امامعلیالنقی، نزد من آمد و از طرف امامدهم مرا دعوت کرد. وقتی نزد ایشان رسیدم فرمود: «تو از فرزندان انصاری که از زمان پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) ولایت و محبت ما اهلبیت در میان شما بوده است و مورداعتماد ما بودهاید. من تو را از میان شیعیان انتخاب کردم تا بر ولایت ما پیشی بگیری و اسراری را به تو میآموزم و مأموریت میدهم که کنیزی را برای من بخری». سپس، نامهای با لغت فرنگی نوشت و مهر کرد و کیسهای که در آن 220 اشرفی بود به من داد و فرمود:
در فلان روز، اول صبح کنار پل رودخانه بغداد حاضر شو. یک کشتی اسیران را به ساحل میرساند. جمعی از کنیزان در آن کشتی هستند که مردم برای خرید آنها آمدهاند. در میان بردهفروشان، بردهفروشی بهنام عمروبنزید، کنیزی دارد که لباسی حریر پوشیده است و اجازه نمیدهد، کسی به او دست بگذارد یا نگاهش کند. او با زبان رومی و عربی سخن میگوید. شخصی برای خرید او به سیصد اشرفی داوطلب میشود، ولی او با زبان عربی میگوید: «اگر پادشاهی سلیمانبنداود را داشته باشی، من علاقهای به تو ندارم. بیهوده پول خود را تلف نکن». بردهفروش به کنیز میگوید: «من با تو چه کنم که به هیچ مشتری رضایت نمیدهی؟ من ناچارم تو را بفروشم». کنیز میگوید: «عجله نکن، کسی که به او اعتماد دارم و متدین و
1) . همان.
باوفاست،
میرسد». در این هنگام تو نزد صاحب کنیز برو و بگو: «من از یکی از اشراف و بزرگان، نامهای به خط فرنگی دارم، نامه را به آن کنیز بده، اگر او راضی بود که به صاحب این نامه فروخته شود، من وکیلم تا او را برای آن بزرگ خریداری کنم».
من به آنچه امام فرموده بود، عمل کردم. وقتی کنیز آن نامه را خواند، بسیار گریه کرد و به صاحبش گفت: «تو را قسم میدهم که مرا به نویسنده این نامه بفروش، وگرنه خودکشی میکنم». من درباره قیمت با بردهفروش سخن گفتم تا در پایان به همان قیمتی که امام به من داده بود، راضی شد. پول را دادم و کنیز را گرفتم، در حالی که بسیار شاد و خندان بود و تا موقعی که به حجرهای در بغداد رسیدیم، نامه را بیرون میآورد و میبوسید و بر چشم و صورت خود میگذاشت. من تعجب کردم. به او گفتم: «نامهای را میبوسی که هنوز صاحبش را نمیشناسی؟» کنیز به من گفت: «ای کممعرفت در حق فرزندان و جانشینان پیامبر، به من گوش کن تا شرححال خود را برایت تعریف کنم. من ملیکه، دختر یشوعای، نوه قیصر (پادشاه روم) هستم و مادرم از فرزندان شمعونبنحمونبنالصّفا (وصی حضرت عیسی (علیه السلام) ) است. میخواهم ماجرای عجیبی را به تو بگویم. پدربزرگ من، قیصر، تصمیم گرفت مرا به عقد فرزند برادر خود درآورد و من سیزدهساله بودم. او مجلس باشکوهی از حواریون عیسی، دانشمندان و عابدان نصرانی، صاحبمنصبان لشکری و کشوری و بزرگان قبایل پنجهزار نفر تشکیل داد و دستور داد تا پسر برادر خود بالای تختی شاهانه برود که با طلا و جواهرات زینت یافته بود و بتها بر بلندای آن قرار گرفته بودند و چهل پایه برایش ساخته بودند. کشیشان انجیلها را به دست گرفتند تا بخوانند. ناگهان پایههای تخت خراب شد و تخت بر زمین افتاد. بتها سرنگون شد و پسر برادر پادشاه روی زمین افتاد و بیهوش شد. کشیشها با رنگی پریده و در حالی که بدنشان به لرزه افتاده بود به پادشاه گفتند: «نحوست پیش آمده است، ما را از این مسؤلیت معاف دار». پادشاه بار دیگر تخت را بازسازی کرد. طلا و جواهرات و بتها را سر جای خودشان قرار داد و این بار برادر دامادش را انتخاب کرد تا با ازدواج با او نحوست را دفع کند، ولی این بار نیز هنگامی که کشیشان شروع به خواندن انجیل کردند، تخت واژگون شد، مردم متفرق شدند و پادشاه به حرمسرا رفت. وقتی شب شد و به خواب رفتم، دیدم حضرت مسیح و شمعون (وصی
او) و جمعی از حواریون وارد قصر پدربزرگم شدند و منبری از نور نصب کردند که نورش به آسمان میرفت. در این هنگام حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) با وصی و دامادش، حضرت علی (علیه السلام) و جمعی از امامان و فرزندانشان قصر را نورانی کردند و حضرت مسیح (علیه السلام) با ادب به استقبال آنها رفت. پیامبر خاتم فرمود: «یا روحالله، آمدهایم تا ملیکه، فرزند وصی تو، شمعون را برای فرزند باسعادت خود خواستگاری کنیم» و به امامحسنعسکری (علیه السلام) اشاره فرمود. سپس، به حضرت شمعون فرمود: «شرف دو جهان به تو روی آورده است، رحم خود را به رحم آلمحمد پیوند کن» و حضرت شمعون نیز قبول کرد. سپس، همگی روی آن منبر قرار گرفتند و حضرت رسول، خطبهای انشا فرمود و با حضرت مسیح مرا به عقد حسنعسکری درآوردند. چون از خواب بیدار شدم، از ترس جانم آن خواب را برای پدربزرگم بیان نکردم، ولی آتش عشق و محبت آن امام روزبهروز در سینهام شعله میکشید و صبر خود را از دست داده بودم، تا جایی که از خوردن و آشامیدن افتادم و هر روز بدنم کاهیده میشد و در عشق آن سرور میسوختم. تمام اطبا برای معالجه من حاضر شدند، ولی هیچ سودی نداشت. پس از چهارده شب، خواب دیدم که بهترین زنان عالم، حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) ، به دیدن من آمد و حضرت مریم (سلام الله علیها) با هزار کنیز از حوریان بهشت در خدمت آن حضرت بودند. حضرت مریم به من فرمود: «این بانو بهترین زنان عالم و مادر شوهر تو، امامحسنعسکری، است». خود را به دامان او انداختم و گریه و شکایت کردم که: «امامحسن در حق من جفا میکند و حاضر به دیدار با من نیست». آن حضرت فرمود: «چگونه فرزند من به دیدن تو بیاید، در حالی که تو برای خدا شریک (اب و ابن و روحالقدس) میآوری؟ خواهرم، مریم، نیز از دین تو بیزاری میجوید. اگر میخواهی خداوند و مریم از تو خشنود شوند و امامحسن به دیدن تو بیاید بگو: «أشهَدُ أن لا إلهَ إلاّ اللَّه وُ أنّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّه». وقتی این دو جمله را گفتم حضرت زهرا مرا به سینه خود چسباند و دلداری داد و فرمود: «اکنون منتظر فرزندم باش که من او را بهسوی تو میفرستم». وقتی بیدار شدم در حال بیداری نیز آن دو جمله را مکرر بر زبان جاری میکردم و منتظر ملاقات سرورم بودم. هنگامی که شب شد و به خواب رفتم، خورشید جمال آن حضرت را دیدم. به او گلایه کردم و گفتم: «ای محبوب من، بعد از آنکه دلم را اسیر محبت خود کردی، چرا جمال خود را از من پوشاندی؟» فرمود:
«دیرآمدن من بهخاطر آن بود که تو مشرک بودی، اکنون که مسلمان شدی، هر شب به دیدن تو میآیم تا آنکه حقتعالی من و تو را به یکدیگر برساند و این هجران به وصال مبدل شود». از آن شب تا به حال شبی نبوده مگر آنکه سرورم مرا به وصال خود رسانده است.
حرکت حضرت نرجس بهسوی امامحسنعسکری (علیه السلام)
بشربنسلیمان سؤال کرد: «چگونه بین اسیران قرار گرفتی؟» گفت:
«شبی از شبها، امامحسنعسکری به من خبر داد که در فلان روز پدربزرگت لشکری بهدنبال مسلمانان میفرستد، تو نیز بهطور ناشناس میان آنها حرکت کن و بین کنیزان و خدمتکاران باش و از فلان راه برو». من نیز چنان کردم. لشکر اسلام با ما مواجه شد و ما را اسیر کردند و به اینجا آوردند و تا الان کسی نمیداند که من دختر پادشاهم.
بشارت امامعلینقی (علیه السلام) به تولد فرزندش، امامعصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
بشر میگوید:
من او را نزد امامعلیالنقی (علیه السلام) بردم. حضرت او را گرامی داشت و به او فرمود: «میخواهی به تو دههزار اشرفی بدهم یا تو را به شرافتی همیشگی بشارت دهم؟» عرض کرد: «بشارت شرافتی همیشگی را میخواهم». حضرت فرمود: «بشارت باد تو را به فرزندی که امام مشرق و مغرب عالم میشود و زمین را بعد از آنکه پر از ظلموجور شده باشد، پر از عدلوداد میکند ». پرسید: «این فرزند از چه کسی خواهد بود؟ (گویا در این فکر بود که همسر چهکسی میشود)». فرمود: «از آن کسی که پیامبر خاتم تو را برای او خواستگاری کرد». سپس سؤال فرمود: «حضرت مسیح و وصی او تو را به عقد چهکسی درآوردند؟ (اشاره به خوابی که قبل از اسارتش دیده بود که در آن خواب به عقد امامحسنعسکری درآمد)» عرض کرد: «به عقد فرزند شما، امامحسنعسکری (علیه السلام) ». حضرت فرمود: «آیا او را میشناسی؟» گفت: «از آن شبی که بهدست بهترین زنان عالم مسلمان شدهام، شبی نبوده است که او به دیدن من نیامده باشد». سپس امامعلینقی (علیه السلام) خواهر خود، حکیمهخاتون، را طلبیدند. وقتی حکیمه وارد شد، امام فرمود: «این همان کنیز است که برای تو تعریف کردم». حکیمهخاتون او را در بر گرفت و بسیار نوازش
کرد و شاد شد. سپس، امام فرمود: «ای دختر رسول خدا، او را به خانه خود ببر و با احکام اسلام آشنا کن که او همسر حسنعسکری و مادر صاحبالامر است».
جناب کلینی، ابنبابویه، شیخ طوسی، سیدمرتضی و دیگران علمای بزرگ به سند معتبر از حکیمه خاتون نقل کردهاند که:
روزی
امامحسنعسکری (علیه السلام) به خانه من تشریف آورد و نگاه تندی به نرجسخاتون کرد. عرض کردم: «اگر شما از او چیزی میخواهید بگویید تا او را نزد شما بفرستم». فرمود: «ای عمه، این نگاه تند از روی تعجب بود؛ زیرا بهزودی خداوند فرزندی بزرگوار از او به وجود میآورد که عالم را پس از آنکه پر از ظلموجور شده باشد، پر از عدلوداد کند (این دومین امامی است که خبر از ولادت حضرت صاحبالامر از نرجس میدهد). گفتم: «او را نزد شما بفرستم؟» فرمود: «اجازه او با پدر بزرگوارم است». به خانه برادرم، امامعلینقی (علیه السلام) رفتم، سلام کردم و نشستم. قبل از آنکه من سخنی بگویم، امام فرمود: «ای حکیمه، نرجس را برای فرزندم بفرست». گفتم: «ای سید من، برای اجازه همین کار نزد شما آمدم». فرمود: «ثواب و خیر بزرگی نصیب تو خواهد شد که واسطه چنین امری شدی». حکیمه میگوید: «به خانه خود برگشتم و مقدمات زفاف را در خانه خودم فراهم کردم و پس از چند روز آن مَطْلَع امامت را با آن بانوی بزرگوار به خانه پدر بزرگوارشان بردم».
از این ماجرا چنین برداشت میشود که ازدواج این بانو با امامحسنعسکری و مادریاش بر حضرت صاحبالعصر، تقدیری الهی بوده که خود بانو نیز در ابتدا خبر نداشت که قرار است چنین فضیلتی به او بدهند.
تولد حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) از نظر اهلتسنن
ولادت حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و تاریخ آن را بسیاری از علمای اهلتسنن در کتابهای خود ذکر کردهاند که علاقهمندان میتوانند به کتاب کفایة الموحدین علامه طبرسی و کشف الاستار حسینبنمحمدتقی نوری مراجعه کنند.
یوسفبنقزاوغلی بعد از بیان احوال امامحسنعسکری (علیه السلام) نوشته است: «نام فرزندش، محمد و کنیهاش، ابوعبدالله و ابوالقاسم است. او حجت، صاحبالزمان، قائم و منتظَر است و
امامت به وی ختم شده است» و پس از آن، احادیثی راجعبه حضرت مهدی روایت کرده است.(1)
ابنحجر در کتابش بعد از بیان احوال امامحسنعسکری (علیه السلام) نوشته است: «فرزندی جز ابوالقاسم که محمد و حجت نامیده میشود، باقی نگذاشت. آن کودک هنگام وفات پدر، پنجساله بوده است».(2)
شعرانی نوشته است: «مهدی، فرزند حسنعسکری است که در نیمه شعبان سال 255 متولد شد. او زنده و باقی خواهد ماند تا با عیسی ظهور کند و اکنون که سال 958 است، 703 سال از عمر شریفش میگذرد».(3)
این چند نمونه از اظهارات علمای اهلتسنن درباره ولادت حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و تاریخ آن بود.
چرا امامزمان ظاهر نمیشود؟
سؤال: این سؤال را بعضی از اهلتسنن مطرح میکنند و شاید بعضی از اهلتشیع نیز بپرسند که چرا امامزمان سالهاست از نظر غایب است، در حالی که وظیفه امام، هدایت و رهبری جامعه است؟
پاسخ: جواب این سؤال بهطور مفصل در کتابهای مربوط به احوالات امامزمان ذکر شده است، اما در اینجا بهطور خلاصه بیان میشود؛ ظاهرنشدن امام، ریشه در رفتار و گفتار مسلمانان دارد. اگر گفتار و رفتار آنها امامزمانی بود، ظهور آن حضرت به تأخیر نمیافتاد. باید بین امام و مأموم مناسبتی باشد تا امام ظاهر شود. این موضوع در بخشی از نامهای که از طرف آن حضرت به شیخ مفید ارسال شده (بحارالانوار، ج53، ص177 و مرآة المؤمن(4))،
آمده است.
مرحوم خواجه نصیرالدین طوسی در این باب فرموده است:
وُجُودُهُ لُطْفٌ وَ تَصَرُّفُه لُطْفٌ آخَر وَ عَدَمُهُ مِنّا؛ وجود امامزمان برای مردم لطف خداوند
است (لطف یعنی چیزی که خداوند برای سودرساندن به مخلوقات میآفریند و در حق بندگان محبت میکند) و تصرف امامزمان (در عالم وجود و عنایت او به مردم) لطفی دیگر است و غیبت و ظاهرنبودن آن بزرگوار از ناحیه ما مسلمانان است. مسلمانان باید زمینه ظهور و قابلیت درک محضر آن حضرت را فراهم کنند تا آن حضرت ظاهر شوند.
داستان مرد قفلساز
برای تأیید و روشنشدن این موضوع به داستان زیر توجه فرمایید:
شخصی
صالح و متدین عاشق دیدار امامزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بود و در این راستا زحمت و رنج بسیاری تحمل کرد. او برای رسیدن به این هدف، چهل شبِ چهارشنبه به مسجد سهله رفت و اعمال آنجا را انجام داد.
ریاضتها کشید، استغاثهها کرد و نالهها سر داد، اما موفق به دیدار آن بزرگوار نشد، تا آنکه شبی به او الهام شد: «اگر خواهان تشرف خدمت امامزمان هستی، باید به فلان شهر سفر کنی». لذا بار سفر بست و به آن شهر رفت و همچنان در آن شهر به ریاضت و استغاثه به امامزمان پرداخت تا آنکه در عالم خواب به او گفتند: «اگر میخواهی خدمت امامزمانت برسی، فردا به بازار دستفروشان برو. آنجا مغازه پیرمردی قفلساز است. امام نزد آن مرد قفلساز حضور دارد».
آن مرد روز بعد خود را به مغازه مرد قفلساز
رساند و دید شخص بزرگواری آنجا نشسته است و با قفلساز سخن میگوید. مطمئن شد که به آرزویش رسیده و به دیدار امامزمان نائل شده است.
با کمال ادب جلو رفت و سلام کرد. حضرت جوابش را داد و اشاره فرمود: «ساکت باش و مقداری صبر کن».
در این حال دید پیرزنی عصازنان و با دستی لرزان قفلی را به مرد قفلساز نشان داد و گفت: «آیا ممکن است این قفل را به مبلغ سه درهم از من بخری؟ من به سه درهم نیاز دارم».
پیرمرد قفل را گرفت و دید قفل سالم است و عیبی ندارد. گفت: «ای خواهر، این قفل سالم است و هفت درهم ارزش دارد. من دو درهم میگیرم و برای آن کلید میسازم، آنگاه میتوانی تا
ده درهم قفل را بفروشی».
پیرزن
گفت: «من پول ندارم و نیاز به سه درهم دارم. شما همان سه درهم بخرید و گرفتاری مرا برطرف سازید. من به شما دعا میکنم.
هرکجا رفتهام کسی حاضر به خرید آن نشده است».
پیرمرد
با کمال مهربانی و عطوفت گفت: «خواهرم، تو مسلمانی و من نیز مسلمانم. چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حق او را ضایع کنم؟! این قفل هفت درهم ارزش دارد. من اگر بخواهم سود کنم به هفت درهم از تو میخرم و برای آن کلیدی میسازم و به ده درهم میفروشم؛ چون بیش از یک درهم سودبردن در این معامله، بیانصافی است».
پیرزن که فکر نمیکرد مرد قفلساز راست بگوید (و شاید هم تصور کرده بود او را مسخره میکند)، با ناراحتی گفت: «ای مرد، من راضی شدم که قفل را به سه درهم بفروشم؛ چون به سه درهم احتیاج دارم. هر کجا رفتم کسی حاضر به خرید آن نشد، تو چنین میگویی؟!»
پیرمرد
هفت درهم به آن پیرزن داد و قفل را خرید. پیرزن نیز هفت درهم را گرفت و در حق او دعا کرد و رفت. امام (علیه السلام) رو به آن شخص کرد و فرمود:
رفتار
این مرد را دیدی؟ اینگونه باشید و چنین رفتار کنید تا من به سراغ شما بیایم. به ریاضتکشیدن و سفررفتن و چلهنشینی نیازی نیست. عمل نشان دهید و مسلمان (واقعی) باشید تا من نیز با شما و در کنار شما باشم. من از همه مردم این شهر، تنها این پیرمرد را انتخاب کردهام؛ زیرا او دیندار و باانصاف است و خدا را حاضر و ناظر میداند.
این عمل نیز برای امتحان او بود. از ابتدای بازار هرچه این پیرزن التماس کرد، چون او را محتاج دیدند به او اعتنا نکردند و میخواستند قفل را از او ارزان بخرند و حتی کسی حاضر نشد قفل را سه درهم بخرد و این پیرمرد به قیمت واقعیاش خرید. هفتهای بر او نمیگذرد، مگر آنکه من پیش او میآیم و از او احوالپرسی میکنم.(1)
1) . محمدابراهیم آیتی، سرمایۀ سخن، ج1، ص611؛ روزهای مدینه، ص430.
شب نیمه شعبان
اعمال آسان با پاداش فراوان
بنا بر روایت، شب نیمه شعبان، شبی است که بعد از شب قدر بافضیلتترین شبهاست و بنا بر روایت منقول از پیامبر اکرم، شبی است که مقدراتی مانند اجلها تعیین میشوند، زائران خانه خدا مشخص و انسانهای فراوانی آمرزیده و روزیها تقسیم میشوند.(1)
در این شب تأکید شده است بر:
شبزندهداری برای عبادت (اگرچه قسمتی از شب باشد)؛
زیارت قبر امامحسین (علیه السلام) یا حداقل اینکه به فضایی باز برود، بهسمت راست و چپ آسمان و بالای سر خود نظر کند و با انگشت بهسمت راست قبله اشاره کند و بگوید: «السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِاللَّهِ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّه السَّلَامُ عَلَيْكَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُه»؛
خواندن صلوات ظهرهای ماه شعبان؛
گفتن هرکدام از اذکار «سُبْحَانَ اللَّهِ، وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ، وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، وَ اللَّهُ أَكْبَر» را صد مرتبه، تا خداوند گناهان گذشته او را بیامرزد و حاجتهای دنیوی و اخرویاش را برآورده سازد؛
خواندن دعای کمیل که مختص این شب بوده است(2)
خواندن چند دعای کوچک با مضامینی عالی که در اعمال شب نیمه شعبان در مفاتیح الجنان ذکر شده است.
دهم ماه: بنا بر روایات مشهور، روز وفات حضرت خدیجه کبری (سلام الله علیها) ، یکی از بزرگترین زنان جهان اسلام، در سال دهم بعثت (سه سال قبل از هجرت پیامبر به مدینه)(1)
پانزدهم ماه: روز ولادت سبط اکبر رسول خدا، امامحسنمجتبی (علیه السلام) در سال سوم هجری(2)
هفدهم ماه: سالروز پیروزی مسلمانان در جنگ بدر در سال دوم هجری(3)
و بنا بر قولی، شب معراج جسمانی حضرت خاتم الانبیا (صلی الله علیه و آله) ؛
در تمام سال، ماهی به عظمت و برکت ماه رمضان نیست؛ زیرا:
نزول هدیه بزرگ الهی، یعنی قرآن، در این ماه بوده است.
شب قدر که مقدرات یک سال انسانها در آن تعیین میشود، در این ماه واقع شده است.
بهار عبادت و مراحل نزدیکشدن به خداوند متعال و طیکردن مسیر سلوک بهسوی خدا در این ماه است.
یامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در آخرین جمعه ماه شعبان و در آستانه ورود به ماه مبارک رمضان فرمود:
ای مردم، ماه خدا با برکت و رحمت و مغفرت به شما روی آورده است. ماهی که نزد خدا بهترین ماههاست. روزهایش برترین روزها و شبهایش برترین شبها و ساعاتش برترین ساعات است. ماهی که به میهمانی خدا دعوت شدهاید. نفسکشیدن شما در این ماه ثواب تسبیح دارد و خوابتان عبادت، عملتان مقبول و دعایتان مستجاب است.
در بخش دیگری از این سخنرانی میفرماید:
درهای بهشت در این ماه برای شما گشوده شده است، از خداوند بخواهید تا آنها را به روی شما نبندد و درهای دوزخ بسته است، از او بخواهید تا آنها را بهسوی شما باز نکند. شیاطین در این ماه در زنجیرند، از خداوند بخواهید تا آنها را بر شما مسلط نکند.
امیرمؤمنان علی (علیه السلام) عرض کرد: «یارسولالله، بهترین اعمال در این ماه چیست؟» فرمود: «پرهیز از گناهان».(1)
این ماه، ماه عبادت، تلاوت قرآن، دعا و مناجات و انجام واجبات و نوافل است، لکن از آنجایی که ممکن است بعضی فرصت کافی یا حوصله نداشته باشند تمام اعمال را انجام بدهند، بخشی از اعمال آسان با پاداش فراوان را بیان میکنیم؛ این اعمال بر چهار قسماند:
1) . برگزیده از مفاتیح نوین و بحارالانوار، ج3، ص356.
اعمال مخصوص شبهای ماه مبارک؛
اعمال مشترک در تمام شبهای ماه رمضان؛
اعمال مخصوص سحرگاهان پرفیض این ماه.
هرچه ممکن است، قرآن تلاوت کند که تلاوت یک آیه در این ماه، مانند ختم قرآن در ماههای دیگر است.
از دعاهای کوچکی که بعد از هر نماز در مفاتیح الجنان ذکر شده مانند «یَا عَلِیُّ يَا عَظِیمُ، اللَّهُمَّ ارزُقنِی حَجَّ بَیتِکَ الحَرامِ، اللَّهُمَّ أَدخِل عَلَی أَهلِ القُبُورِ السُّرُورَ» و دعاهای کوچک هر روز غفلت نشود که پاداش فراوان دارد.
در مواقع فراغت، از ذکرهایی مانند صلوات و استغفار و جمله طیبه «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» غفلت نشود. از شیخ مفید نقل شده است که: «هر روز ماه مبارک، صد بار بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) صلوات بفرستید».
روزه داران با غذا و نوشیدنی پاک و حلال و غیرمشتبه، مانند خرمای حلال و آب ولرم همراه با شیرینی مثل نبات و عسل افطار کنند. از پیامبر اکرم نقل شده است که: «افطارکردن با خرمای حلال، ثواب روزه را افزون میکند و (بنا برنقلی) ثواب آن چهارصد برابر میشود».(1)
هنگام افطار دعاهای کوتاهی مانند «اللَّهُمَّ لَکَ صُمْتُ وَ عَلیٰ رِزْقِکَ اَفْطَرْتُ وَ عَلَیْکَ تَوَکَّلْتُ» و سوره «إِنَّا أنزلناه» را بخواند که پاداش فراوانی دارد و ثواب روزهداران این روز را به او میدهند.(2)
هنگام افطار در لقمه اول بگوید: «بِسمِ اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحِیمِ یَا واسِعَ المَغْفِرَةِ اِغْفِرْلی». از
اماممجتبی (علیه السلام) نقل شده است: « خداوند، کسی که این ذکر را بگوید، بیامرزد».(1)
خواندن دعاهای مشترک هر شب:
دعا و رازونیاز و گفتوگو با خداوند متعال، نوعی عبادت است. مایه افتخار انسان است که میتواند مستقیماً و بیواسطه با عالیترین مقام عالم وجود سخن بگوید. ممکن است درخواست انسان در دعا به مصلحت و نفع او نباشد و خدای مهربان دعایش را مستجاب نکند، اما خواندن دعا فواید متعدد دیگری برای او دارد؛ مانند دورشدن بلا و بیماری و پیشامدهای ناگوار. این اشارهای بود به آثار و فواید دعاکردن که جای بحث فراوانی دارد. بر اساس روش این کتاب در بیان اعمال آسان با پاداش فراوان، به چند دعای مختصر شبهای ماه مبارک میپردازیم:
دعای مختصر «اللَّهُمَّ رَبِّ شَهرِ رَمَضَان»(2)از سیدبنطاووس؛ در اقبال نقل شده است: «کسی که هر شب این دعا را بخواند، گناهان چهلسالهاش آمرزیده میشود».
دعای «اللَّهُمَّ بِرَحمَتِکَ فِی الصَّالِحِینَ فَأدخِلنَا»(3)که دارای مضامینی سودمند برای دنیا و آخرت است.
دعای «اللَّهُمَّ إنّی أسئَلُک أن تَجعَلَ فِیمَا تَقضِی وَ تُقَدِّر»(4)
دعای «أعُوذُ بِجَلالِ وَجهِکَ الکَرِیمِ أن یَنقَضِیَ»(5)
کسانی که آمادگی دارند، میتوانند از دعای نسبتاً طولانی «افتتاح» که دارای مضامینی عالی است، بهره ببرند.
خوردن سحری؛ از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) روایت شده است که: «خوردن سحری را ترک نکنید، هرچند یک خرما باشد. خداوند و ملائکه بر کسانی که سحری میخورند و سحرها استغفار میکنند، صلوات میفرستند»(1)
خواندن سوره «إنّا أنزلناه» هنگام خوردن سحری؛ در روایتی از امامصادق (علیه السلام) آمده است: «هر مؤمنی که در وقت افطار و خوردن سحری این سوره را بخواند، در میان این دو وقت ثواب شهیدان را دارد»(2)
خواندن دعای هفتم سحرها «یَا مَفزَعِی عِندَ کُربَتِی» که در کتاب اقبال نقل شده است(3)
خواندن تسبیحاتی که در کتاب اقبال نقل شده است: «سُبحَانَ مَن یَعلَمُ جَوارِحَ القُلُوبِ»(4).
سزاوار است که در این ماه انسان خود را از دعاهای طولانی و پرفیضی مانند دعای ابوحمزه ثمالی و دعای سحر معروف (اللَّهُمَّ إنّی أسئَلُکَ مِن بَهَائِک...) محروم نسازد.
بنا بر روایتی، وفات حضرت خدیجه (سلام الله علیها) در دهم رمضان سال دهم بعثت، در 65سالگی واقع شده است.(5)البته بعضی ماه وفات ایشان را در ماهی غیر از ماه رمضان (مثل ماه رجب) ذکر کردهاند، ولی اکثر مورخان، سال دهم بعثت را تأیید کردهاند. در روایت آمده است که: «هنگام دفن حضرت خدیجه، پیامبر اکرم شخصاً وارد قبر او شد».(6)
ابنهشام در سیره تاریخی میگوید: «سه روز قبل از وفات حضرت خدیجه، حضرت ابوطالب وفات یافت، لذا پیامبر گرامی اسلام آن سال را سال عزا (عام الحزن) نام گذاشتند.
خدیجه بنت خویلدبناسد و نام مادرش، فاطمه، دختر زائدهبنالاصم است. حضرت خدیجه از طرف پدر و مادر به جد اعلای پیامبر (صلی الله علیه و آله) (قصیبنکلاب) میرسد، بنابراین از هر دو طرف با پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) همنسب است.(1)
فضایل حضرت خدیجه
او یکی از بزرگترین زنان جهان اسلام بوده است. علامه طباطبایی در تفسیر المیزان، ذیل آیه (وَ اِذْ قالَتِ المَلائِکَةُ یا مَرْیَم اِنَّ اللّهَ اصْطَفیٰکِ و طَهَّرَکِ وَاصْطَف-ٰاکِ عَلیٰ نِساءِ الْعٰالَمیٖن)(2)و به یاد آورید هنگامی را که ملائکه گفتند: ای مریم، خداوند تو را برگزید و پاک گردانید و بر تمام زنان جهان برتری داد»، به چند روایت از رسول خدا اشاره کرده است که فرمود: «شریفترین زنان جهان، مریم، دختر عمران و خدیجه، دختر خویلد و فاطمه، دختر محمد و آسیه، زن فرعون هستند».
خداوند توجه و علاقه حضرت خدیجه را به پیامبر (صلی الله علیه و آله) جلب کرد تا ثروت سرشار و فراوان خود را بدون منت و باافتخار در اختیار آن حضرت قرار دهد و از این طریق، اسلام را یاری کند.
مفسران شیعه و سنی، این معنا را در تفسیرهای خود بیان کردهاند.
حضرت خدیجه، قبل از ازدواج با پیامبر، یکی از ثروتمندترین اشخاص در جزیرةالعرب بود. تعداد شترانی که برای تجارت از آنها استفاده میکرد، حدود هشتادهزار رأس بوده است و کاروانهای تجاریاش بهوسیله بردههای فراوان، شبانهروز در طایف، یمن، شام، مصر و دیگر بلاد در حرکت بودند. با این حال، پس از اجرای مراسم عقد، وقتی پیامبر (صلی الله علیه و آله) خواست خداحافظی کند، حضرت خدیجه به ایشان گفت: «فَبَیتی بَیْتُکَ و اَنا جارَیتُک؛ خانه من، خانه شماست و من نیز کنیز شما هستم».(1)
ایشان ثروتی کثیر در راه خدا داد. خداوند هم به او کوثر (فاطمه) داد. کسانی که با خدا معامله میکنند، از پاداش فراوانی بهرهمند میشوند؛ حضرت ابراهیم (علیه السلام) ، اسماعیل (علیه السلام) را به قربانگاه برد تا در منا قربانی کند و خداوند، در مقابل، دستور میدهد مسلمانان در مراسم حج میلیونها قربانی در منا انجام دهند.
حضرت ابراهیم، اسماعیل شیرخواره را در بیابان و کنار خانه خدا تشنه رها کرد: (رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتي بِوادٍ غَيْرِ ذي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقيمُوا الصَّلاةَ)(2)پروردگارا، من خانواده خود را در بیابانی بدون کشت (خشک)، نزد خانه محترمت جای دادم تا نماز را به پا دارند»، خداوند نیز آب زمزم را برای همیشه در کنار آنها جاری ساخت. حضرت ابراهیم، بتها و بتخانهها را در هم شکست، خداوند نیز او را سازنده خانه خود قرار داد. او در خلوتترین زمانها و مکانها خانه خدا را بنا کرد، خداوند نیز آن را پرجمعیتترین و محبوبترین مکان قرار داد.
با آنکه خداوند به پیامبران سلام میرساند. در روایتی از امامباقر (علیه السلام) نقل شده است که رسول خدا فرمود:
هنگام
مراجعت از آسمانها در شب معراج، به جبرائیل گفتم: «آیا چیزی (حاجتی) از من میخواهی؟» جبرائیل گفت: «میخواهم سلام خدا و مرا به خدیجه برسانی». زمانی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) به زمین رسید، سلام خدا و جبرائیل را به خدیجه ابلاغ کرد. خدیجه در جواب گفت: «إِنَ اللَّهَ هُوَ السَّلَامُ وَ مِنْهُ السَّلَامُ وَ إِلَيْهِ السَّلَامُ وَ عَلَى جَبْرَئِيلَ السَّلَام(1)
هرآینه، خداوند متعال سلام است و از اوست سلام و بهسوی اوست سلام و بر جبرائیل سلام باد».
یازده تن از امامان از نسل حضرت فاطمهزهرا (سلام الله علیها) هستند و او نیز دختر خدیجه کبری است؛ بنابراین، نسل پیامبر از خدیجه به وجود آمده است.
عایشه میگوید: «حتی بعد از وفات خدیجه، هروقت میخواستیم برای چیزی نظر پیامبر را به خود جلب کنیم، با یاد خدیجه این کار را میکردیم».
حضرت خدیجه نهتنها همسر که برای پیامبر اکرم فداکار و یاور بود. آن حضرت، مشکلات و سختیهایی که در مقابله با مشرکان داشت و سخنان توهینآمیزی که از آنان میشنید، با مؤانست با خدیجه جبران میکرد. حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) نیز در دوران 25ساله زندگی با ایشان و حتی بعد از مرگ او همواره به یادش بود و گاهی از فراق او اشک میریخت. همچنین، تا زمانی که خدیجه حیات داشت، پیامبر (صلی الله علیه و آله) به احترام او، همسر دیگری انتخاب نکرد.
امامان معصوم که حجت خداوند روی زمین و اشرف مخلوقات بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله) هستند، خود را در مقابل مخالفان، با نام خدیجه (سلام الله علیها) معرفی میکردند. امامسجادزینالعابدین (علیه السلام) زمانی که در شام ایراد سخن کرد و میخواست خود را معرفی کند، فرمود: «اَنَا ابْنُ خَدیجَةَالکُبریٰ؛
1) . مجلسى، بحارالأنوار (ط - بيروت)، ج16، ص7.
من فرزند خدیجه کبری هستم». امامحسین (علیه السلام) نیز در روز عاشورا خود را بهوسیله حضرت خدیجه معرفی کرد و فرمود: «شما را به خدا قسم میدهم، آیا میدانید خدیجه، جده (مادربزرگ) من، نخستین زنی است که اسلام را پذیرفت؟» گفتند: «آری».(1)
حضرت ابوطالب (علیه السلام) بزرگ و رئیس مکه و طایفه قریش بود. او دارای هیبت و وقار شاهانه و حکمت بود. در سیره ابنهشام آمده است که: «حضرت ابوطالب سه روز قبل از وفات حضرت خدیجه از دنیا رفت»، ولی تاریخ دقیق آن را ذکر نکرده است. بنا بر آنکه حضرت خدیجه دهم رمضان وفات یافته، حضرت ابوطالب در هفتم ماه رمضان وفات کرده است. وقتی حضرت علی (علیه السلام) خبر مرگ ابوطالب را به پیامبر (صلی الله علیه و آله) داد، وی سخت گریست و به حضرت علی دستور داد تا برای غسل و کفن و دفن او اقدام کند و از خداوند برای او طلب مغفرت کرد(2)و او را در قبرستان «حجون» مکه دفن کرد.
با توجه به خدمات ارزنده و فداکاریهای حضرت خدیجه برای پیامبر اکرم و پیروزی اسلام و همچنین، وفات حضرت ابوطالب و خدیجه در یک سال (سال دهم بعثت)، پیامبر اکرم آن سال را سال عزا (عامالحزن) اعلام کرد. در ادامه، به بخشی از احوالات و فضایل حضرت ابوطالب اشاره میشود:
نسب حضرت ابوطالب
نام: عمران؛
پدر: عبدالمطلب؛
مادر: فاطمهبنتعمروبنعائذ؛
ابوطالب با پدر پیامبر، عبدالله، برادر ابوینی بودند؛ یعنی ابوطالب، عموی پیامبر (صلی الله علیه و آله) و
حضرت علی (علیه السلام) ، پسرعموی ایشان بودند.(1)
عبدالمطلب، جد پیامبر اکرم، در آخرین ساعات عمرش، سرپرستی و محفاظت از حضرت رسول را به عهده ابوطالب گذاشت و به او فرمود: «ای عبدمناف (نام دیگر ابوطالب)، نگهداری و محفاظت شخصی را که مانند پدرش یکتاپرست است، به تو وامیگذارم». وی در پاسخ عبدالمطلب گفت: «پدرجان، محمد هیج احتیاجی به سفارش ندارد؛ زیرا او فرزند من است و فرزند برادرم».(2)
هنگامی که سران قریش برای جلوگیری از نفوذ اسلام و پیشرفت آن تصمیم گرفتند پیامبر اکرم و مسلمانان را تحریم اقتصادی کنند، در شب اول سال هفتم بعثت، عهدنامهای تنظیم و داخل کعبه آویزان کردند و سوگند خوردند تا لحظه مرگ به آن عمل کنند. مواد عهدنامه عبارت بود از:
خریدوفروش با هواداران محمد تحریم میشود؛
ارتباط و معاشرت با آنان ممنوع است؛
کسی حق ازدواج با مسلمانان را ندارد؛
در تمام پیشامدها باید از مخالفان محمد طرفداری کرد.
در این شرایط یگانه حامی پیامبر (صلی الله علیه و آله) ، ابوطالب، از عموم خویشاوندان (فرزندان هاشم و مطّلب) دعوت کرد و از آنها خواست تا پیامبر اکرم را یاری کنند و برای محافظت از پیامبر دستور داد همه خاندان از مکه که در نزدیکی کفار بود به درهای در میان کوههای مکه که به «شعب ابیطالب» معروف بود و خانههای محقری داشت، منتقل و در آنجا ساکن شوند تا از خطر احتمالی و حمله ناگهانی قریش محفوظ بمانند. همچنین، بعضی را در نقاطی مرتفع برای نگهبانی گمارد تا از هرگونه پیشامدی جلوگیری کنند.
این محاصره بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و فرزندان بنیهاشم، سه سال طول کشید. فشار و سختی آن به
حدی بود که صدای ناله جگرسوز بچهها بلند بود و جوانان و مردان فقط با خوردن یک خرما در شبانهروز زندگی میکردند؛ ولی نظاره این سختیها بر کفار قریش اثری نمیگذاشت.
در این میان، تنها حامی و محافظ پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) که از هیچ کوششی دریغ نمیکرد، حضرت ابوطالب بود؛ تا جایی که شبها جای استراحت حضرت رسول را تغییر میداد و فرزندانش، حضرت علی (علیه السلام) و جعفر را بهجای او میخواباند تا مبادا قریش پیامبر را در حال خواب قطعهقطعه کنند (شرح کامل ماجرای تحریم و محاصره پیامبر و طرفدارانش در شعب ابیطالب در کتب تاریخی ثبت شده است).(1)
سران قریش با حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله) در خانه ابوطالب انجمنی تشکیل دادند تا شاید از راه مذاکره با پیامبر پیروز شوند. پس از ردوبدل سخنانی، سران قریش بدون آنکه نتیجهای بگیرند، از جا بلند شدند؛ در حالی که «عقبةبنابیمعیط» با صدایی بلند میگفت: «او را به حال خود بگذارید، نصیحت سودی ندارد، باید او را کشت و به زندگیاش خاتمه داد (ما خَیرٌ مِن أنْ نُقتالَ مُحَمَّداً)».
ابوطالب با شنیدن این سخنان بسیار ناراحت شد، ولی نمیتوانست کاری انجام دهد. اتفاقاً آن روز پیامبر (صلی الله علیه و آله) از خانه بیرون رفت و تا شب برنگشت. ابوطالب نگران شد و یاد سخن «عقبه» افتاد و با خود گفت: «حتماً برادرزادهام را به قتل رساندهاند». او برای انتقام از کفار، تمام فرزندان هاشم و عبدالمطلب را به خانه خود دعوت کرد و دستور داد هرکدام سلاح برندهای زیر لباس خود مخفی کنند و وارد مسجدالحرام شوند و هریک از آنها در کنار یکی از سران قریش بنشیند تا هرموقع صدای ابوطالب بلند شد و گفت: «یا مَعشَرَ قُرَیش أبغی مُحَمَّدًا؛ ای گروه قریش، محمد را از شما میخواهم»، از جای خود برخیزند و اگر از پیامبر خبری به دست نیامد، هرکس شخصی را که کنارش نشسته است، بکشد و همه سران قریش را به قتل برسانند.
هنوز ابوطالب و همراهانش حرکت نکرده بودند که «زیدبنحارثه» وارد شد و خبر داد که هیچ
1) . همان مدرک.
آسیبی به پیامبر (صلی الله علیه و آله) نرسیده است و او در خانه یکی از مسلمانان مشغول تبلیغ است. سپس، خود را به پیامبر اکرم رساند و حضرت را از تصمیم خطرناک ابوطالب آگاه ساخت و پیامبر نیز بهسرعت به خانه آمد. هنگامی که چشم ابوطالب به چهره برادرزادهاش افتاد، اشک شوق ریخت و گفت: «اَیْنَ کُنْتَ یَابْنَ أَخِی أَکُنتَ فِی خَیرٍ؛ برادرزادهام کجا بودی؟ آیا خوب (و سالم) هستی؟» پیامبر جواب داد: «آزردگی و ناراحتی ندارم».
ابوطالب باز هم آرام نگرفت و با خود فکر کرد که ممکن است برادرزادهاش در آینده مورد سوءقصد قرار گیرد. لذا روز بعد با جوانان هاشم و عبدالمطلب به مسجدالحرام رفتند و سران قریش را از تصمیم دیروز خود مطلع کردند تا بدین وسیله به آنها هشدار دهد که مواظب اعمال خود باشند، مبادا آسیبی به محمد (صلی الله علیه و آله) برسانند. به این ترتیب، جوانان رشیدی که همراه او بودند، بر کفار قریش وارد شدند و آنها را از تصمیم خود مطلع کردند. سپس، عبدالمطلب به جوانان دستور داد تا سلاحهای پنهان خود را بیرون آورند و گفتار خود را با این جمله پایان داد: «به خدا قسم اگر او را میکشتید، کسی از شما را زنده نمیگذاشتم و تا آخرین نیرو با شما میجنگیدم».(1)
عاملی که باعث شد ابوطالب 42 سال پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) را یاری کند، همانا ایمان او به پیامبر و اخلاص در دینداری بود.
از امامسجاد (علیه السلام) روایت است که فرمود: «ایمان ابوطالب بر ایمان بسیاری از مردم ارجح است» و امیرمؤمنان دستور میداد بهنیابت از وی حج به جا آورند(2).
ابنابیالحدید در شرح نهجالبلاغه اشعاری در شأن ابوطالب سروده است:
ولولا ابوطالب وابنه
فذاک بمکه آوی و حامی
لما مثل الدین شخصاً و قاما
و هذا بیثرب حبس الحماما
«اگر ابوطالب و فرزندش (امیرمؤمنان) نبودند، دین هرگز قد راست نمیکرد. ابوطالب (پیامبر را) در مکه پناه داد و حمایت کرد و فرزندش (علی) در یثرب در گردابهای مرگ فرورفت».
در روایتی آمده است که: «اگر ایمان ابوطالب در کفه ترازویی قرار گیرد و ایمان این خلق در کفه دیگر، ایمان ابوطالب بر ایمان آنها برتری دارد».(1)
همچنین، در روایات فراوانی آمده است که: «ابوطالب مانند اصحاب کهف، ایمان خود را از مخالفان پنهان میکرد تا بتواند پیامبر را یاری و شر کفار قریش را از آن حضرت دفع کند».(2)
در احوالات این بزرگوار نوشتهاند که او مردی حکیم و دوراندیش بود. به یکی از حکمای عرب بهنام «اکثمبنصیفی» گفتند: «حکمت و بردباری و بزرگواری را از چه کسی آموختی؟» گفت: «از دارنده بردباری و ادب، بزرگ عرب و عجم، حضرت ابوطالببنعبدالمطلب».
در فضیلت حضرت ابوطالب همین بس که از پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل شده است: «تا زمانی که ابوطالب زنده بود، قریش جرأت آزار مرا نداشتند»(3)یعنی زمانی که او از دنیا رفت، جرأت پیدا کردند و مرا در فشار و اذیت قرار دادند.
شأن نزول سوره جن
در تفاسیر آمده است:
بعد از وفات حضرت ابوطالب، کار بر رسول خدا سخت شد و کفار قریش آن حضرت را زیر فشار و اذیت قرار دادند. پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) برای پیداکردن یاور بهطرف طایف رفتند، اما اشراف و بزرگان طایف نیز ایشان را تکذیب و آن حضرت را سنگباران کردند؛ بهصورتی که از پاهای مبارکش خون جاری شد. او خسته و آزرده به کنار باغی آمد تا استراحت کند. آن باغ غلامی داشت بهنام «عداس» که به آن حضرت علاقهمند شد و به ایشان ایمان آورد. سپس،
پیامبر (صلی الله علیه و آله) بهطرف مکه بازگشتند. شبهنگام، در بین راه، به درخت خرمایی رسیدند و آنجا به عبادت مشغول شدند و هنگام خواندن نماز صبح، قرآن تلاوت کردند. گروهی از اَجنّه که از «یمن» یا «نصیبین» بودند، از آن محل عبور میکردند. آنها صدای تلاوت قرآن حضرت را شنیدند و شیفته آن حضرت شدند و ایمان آوردند. یکی از شأن نزولهای سوره جن که در آیات اول آن آمده، این موضوع است: «قُلْ أُوحِیَ إِلَیَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِّنَالْجِنِّ فَقَالُوٓا إِنَّا سَمِعْنَا قُرْءَاناً عَجَباً؛ (ای پیامبر) بگو به من وحی شد که گروهی از جن (به قرآن) گوش دادند و گفتند: همانا قرآن شگفتآوری شنیدیم».(1)
بنا بر روایت، ولادت باسعادت امامحسنمجتبی (علیه السلام) ، فرزند بزرگ حضرت علیبنابیطالب (علیه السلام) و فاطمه زهرا (سلام الله علیها) ، در شب نیمه ماه مبارک رمضان در سال سوم هجری قمری و در مدینه واقع شده است.
ابنبابویه به سندهای معتبر نقل کرده است که:
وقتی امامحسن (علیه السلام) متولد شد، حضرت فاطمه (سلام الله علیها) به حضرت علی (علیه السلام) گفت: «نامی برای او انتخاب کن». حضرت فرمود: «من در انتخاب نام بر حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) پیشی نمیگیرم». پس او را در جامهای پیچیدند و خدمت پیامبر اکرم بردند. آن حضرت پرسید: « نام او را چه گذاشتهاید؟» عرض کردند: «ما در نامگذاری بر شما سبقت نمیگیریم». حضرت رسول فرمود: «من نیز بر پروردگار خود سبقت نمیگیرم». در این هنگام حق تعالی به جبرائیل امر فرمود که: «بهسوی زمین برو، برای محمد پسری متولد شده است، سلام مرا به او برسان و تبریک بگو و به آن حضرت بگو علی برای تو بهمنزله هارون است برای موسی (علیه السلام) . نام فرزندت را بهنام پسر هارون بگذار». حضرت فرمود: «اسم او چه بوده است؟» جبرائیل گفت: «اسم او "شُبَّر" (لغتی عبری) بوده است». آن حضرت فرمود: «زبان من عربی است». جبرائیل گفت: «نام او را حسن
1) . تفاسیر مجمع البیان و نمونه، در تفسیر سورۀ جن؛ سیرۀ ابنهشام، ج2، ص62-63.
بگذار» و پیامبر (صلی الله علیه و آله) نام او را حسن گذاشت.(1)
ماه رمضان که
جانفزا میباشد
خوانند مبارکش که در نیمه آن
مقرون به اجابت
دعا میباشد
میلاد اماممجتبی میباشد
روز مناسب برای دیدن مولود
مرحوم کلینی به سند معتبر از امام رضا (علیه السلام) نقل کرده است:
حسینبنخالد از ایشان سؤال کرد: «چه وقت باید برای دیدن و تبریک مولود رفت؟» حضرت فرمود: «زمانی که امامحسن (علیه السلام) متولد شد، جبرائیل در روز هفتم ولادت، برای تبریکگفتن نازل شد و نام و کنیه برای او آورد و گفت: "سر مولود را بتراشید و برای او عقیقه بکشید"».(2)
اگرچه امامحسنمجتبی همچون جد بزرگوار و پدر ارجمندش دارای همه فضایل و مکارم اخلاقی بود، اما بیشتر به حلم و بردباری مشهور است: «وَالحِلمُ الحَسَنِیَّة».
صفت حلم و بردباری از صفاتی است که در قرآن و روایات بسیار بر آن تأکید شده و برای سلامت و بهداشت روحی انسان بسیار مفید است. افرادی که دارای حلم و سعه صدر هستند، از سلامت روح و روان برخوردارند. متأسفانه یکی از بیماریهای رایج در جامعه، بیماری اعصاب و روان است که نداشتن بردباری و عصبیبودن، سهم عمدهای در تشدید این بیماری دارد. لذا در دستورهای اسلام و روایات اهلبیت، بر حلم و بردباری تأکید شده است. حضرت علی (علیه السلام) در جملهای میفرماید: «اگر حلیم و بردبار نیستی، خود را بردبار نشان بده». ایشان در حکمت 207 نهجالبلاغه میفرماید:
إِنْ لَمْ تَكُنْ حَلِيماً فَتَحَلَّمْ فَإِنَّهُ قَلَّ مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ إِلَّا أَوْشَكَ أَنْ يَكُونَ مِنْهُم؛ اگر بردبار نیستی، خود را به بردباری وادار؛ زیرا کم اتفاق میافتد که کسی خود را به گروهی شبیه
سازد و همانند آنان نشود.
یعنی اگر بردباری در سرشت انسان هم نباشد، میتواند خود را به این صفت پسندیده پایبند کند تا بهتدریج، این حالت در او نهادینه شود.
در روایتی از امامدهم، حضرت علیبنمحمد (علیه السلام) ، نقل شده است که فرمود:
إِنَ الظَّالِمَ الْحَالِمَ يَكَادُ أَنْ يُعْفَىٰ عَلَىٰ ظُلْمِهِ بِحِلْمِهِ وَإِنَّ الْمُحِقَّ السَّفِيهَ يَكَادُ أَنْ يُطْفِئَ نُورَ حَقِّهِ بِسَفَهِهِ(1)بهراستی که ستمکارِ بردبار ممکن است بهسبب بردباری خود، اثر ستم را از بین ببرد؛ اما صاحبحقِ نادان (کمظرفیت) بهواسطه نادانیاش، نور حق خود را خاموش میکند. گاهی ستمگران با تحمل و بردباری در مواجهه با رویدادها به اهداف پلید خود میرسند، ولی انسانهایی که صاحبحق هستند، با کمظرفیتی و عجله، حق خود را پایمال میکنند.
درخت خرمایی که با دعای امام رطب تازه داد
از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است:
اماممجتبی بههمراه یکی از فرزندان زبیر در یکی از سفرهای عمره، برای استراحت در نزدیک درختان خرمایی که خشک شده بودند، منزل کردند. مردی برای امام فرشی پهن کرد. پسر زبیر که در خدمت امام بود، عرض کرد: «اگر این درختان خشک نشده بودند و رطب داشتند، از میوه آنها استفاده میکردیم». امام فرمودند: «میل به رطب داری؟» عرض کرد: «آری». در این هنگام امام بهسوی آسمان دست بلند کردند و دعایی خواندند. آن مرد میگوید: «من چیزی از کلام امام متوجه نشدم، ولی ناگهان دیدم آن درخت سبز شد و برگ و رطب تازه پیدا کرد». یکی از همراهان که اعتقادی به قدرت امام نداشت، گفت: «به خدا سوگند که آن حضرت جادو کرد». امام فرمود: «وای بر تو، این پدیده جادو نیست. خداوند دعای فرزند پیامبر خود را مستجاب کرد». سپس، از درختی که زیر آن نشسته بودند، رطب چیدند و همه کاروانیان از آن خوردند.(2)
ابنشهرآشوب روایت کرده است:
ابوسفیان
پس از پیروزی اسلام، به مدینه آمد تا از رسول اکرم امان بگیرد. او خدمت حضرت امیرالمؤمنین، علی (علیه السلام) ، رفت و از ایشان خواست تا برای این کار نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) برود و واسطه او بشود، ولی آن حضرت قبول نکرد. امامحسنمجتبی شیرخواره (چهاردهماهه) بود و نزد مادرش، حضرت فاطمه، پشت پرده بود. ابوسفیان به حضرت زهرا (سلام الله علیها) عرض کرد: «ای دختر محمد، این کودک را برای من واسطه کن». ناگهان دیدند امامحسن (علیه السلام) پیش آمد و با یک دست بینی ابوسفیان و با دست دیگر، ریش او را گرفت و به سخن آمد و گفت: «بگو لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ تا من نزد جدم واسطه تو شوم». پس امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: «ستایش میکنم خدایی را که در آلمحمد نیز کسی را نظیر حضرت یحییبنزکریا آفرید».
خداوند میفرماید: (وَ آتَیْنٰاهُ الْحُکْمَ صَبِیّاً)(1)در کودکی به او (یحیی) حکمت دادیم.(2)
اولین سبط و دوم
حجت و سیّم سالار
چهارمین عصمت حق
و یکی از پنج تن است
نام نامیش حسن،
خلق گرامیش حسن
پای تا فرق حسن،
بلکه حسن در حسن است
روی حسن، موی
حسن، بوی حسن، خوی حسن
یک جهان جوهر
حسن است که در یک بدن است
ذاکر از مدح همه
خلق فروبسته زبان
لیک در مدح حسن
طوطی شکرشکن است
شب هفدهم ماه مبارک رمضان در سال دوم هجرت، سالروز پیروزی مسلمانان در جنگ بدر است(1)
و بنا بر نقلی، شب معراج جسمانی خاتم الانبیا (صلی الله علیه و آله) نیز بوده است؛ البته در این باره اقوال دیگری مانند شب هفدهم ماه ربیعالاول نیز آمده است. سیدبنطاووس در کتاب اقبال، معراج را یک سال قبل از هجرت و در شب هفدهم ماه ربیع الاول دانسته است که قبلاً در مناسبت این شب توضیح داده شد.
قال الله العظیم فی کتابه:
(وَ لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّهُ بَبَدْرِ وَ أَنتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ * اِذْ تَقُولُ لِلْمُؤمَنِینَ أَلَن یَکْفِیَکُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلينَ * بَلىٰ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا وَ يَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هذا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمين)(2)بیتردید خدا در (جنگ) بدر شما را یاری داد، در حالی که (از نظر تجهیزات جنگی و نفرات) ناتوان بودید. پس از خدا بپرهیزید تا شکر نعمت او را به جا آورده باشید. در آن هنگام که تو به مؤمنان میگفتی: آیا شما را کافی نیست که پروردگارتان با سههزار فرشته که (از آسمان) فرود آیند، یاریتان کند؟ آری اگر صبر و تقوا پیشه کنید در حالی که بر سر شما هجوم آورند، این بار پروردگارتان شما را با پنجهزار ملک مهیا یاری میکند.
تفسیر: جنگ بدر یکی از جنگهای سرنوشتسازی بود که پیامبر (صلی الله علیه و آله) و مسلمانان توانستند بهصورت اعجاز و با کمک غیبی خداوند بر دشمن پیروز شوند و شرح آن ذیل آیات ششم به بعد سوره انفال بیان خواهد شد.
توجه: سه آیه بالا برای تقویت روحیه مسلمانان برای حرکت بهسوی دشمن پس از جنگ احد بود که پس از این حرکت، دشمن با فرار خود، کار را خاتمه داد.
شأن نزول
در جنگ احد، مسلمانان در ابتدا پیروز شدند، ولی در اثر نافرمانی جمعی از مسلمانان و رهاکردن سنگری که پیامبر (صلی الله علیه و آله) مشخص کرده بود، مشرکان فرصت پیدا کردند و مسلمانان را شکست دادند. لشکر پیروز مشرکان بهسوی مکه بازگشتند، ولی در بین راه به این فکر افتادند که پیروزی خود را کامل کنند و با غارت مدینه، مسلمانان را در هم بکوبند و اگر محمد (صلی الله علیه و آله) زنده بود، او را به قتل برسانند تا خیالشان برای همیشه از اسلام و مسلمانان راحت شود؛ لذا فرمان بازگشت دادند. این شرایط برای مسلمانان بسیار خطرناک بود؛ زیرا آنان بسیار کشته و زخمی داده بودند و آمادگی لازم را برای جنگی دیگر نداشتند. همچنین، بعضی از شجاعان مانند حضرت حمزه شهید شده بودند. حضرت علی (علیه السلام) نیز بیش از شصت زخم بر بدن داشت.
در چنین وضعیتی، فرمان عمومی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) که از وحی سرچشمه گرفته بود، برای حرکت بهسوی مشرکان و مبارزه با آنان صادر شد. در اینجا بود که این آیات برای تقویت روحیه مسلمانان نازل شد و با عنایت الهی خبر حرکت لشکر اسلام از مدینه برای مقابله با قریش به گوش دشمن رسید. آنان از روحیه شجاعانه مسلمانان به وحشت افتادند؛ زیرا فکر کردند که جمعیتی تازهنفس از مدینه به مسلمانان پیوستهاند و وحشت آنها را فراگرفت، لذا برای حفظ پیروزی خود به مکه بازگشتند.
در این آیات، برای تقویت روحیه شکستخورده مسلمانان، اشاره شده است که شما در جنگ بدر(1)
نسبت به دشمن ضعیفتر بودید و از نظر تجهیزات جنگی و شمار لشکریان با آنها قابل مقایسه نبودید (تعداد مسلمانان 313 نفر بود در برابر هزار نفر و تجهیزات مسلمانان هفتاد شتر، دو اسب، شش زره و هشت شمشیر بود، اما مشرکان صد اسب، هفتصد شتر و اسلحه کافی داشتند)(2)،
اما خداوند شما را یاری کرد: (لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّهُ بَبَدْرِ وَ أَنتُمْ أَذِلَّةٌ). حال که چنین است از خدا بپرهیزید (مبادا دوباره با فرمان رهبر خود (پیامبر اکرم) مخالفت کنید). پس،
پرهیزکاری پیشه کنید و شکر نعمتهای خداوند را به جا آورید: (فَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ).
در آیه بعد، خاطره یاریرساندن فرشتگان به مسلمانان در جنگ بدر یادآوری میشود: (اِذْ تَقُولُ لِلْمُؤمَنِینَ أَلَن یَکْفِیَکُمْ أَن يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِّنَ الْمَلآٰئِکَةِ).
نکته
چنین برداشت کرد که هرجا مسلمانان از فرمان خداوند متعال و پیامبرش اطاعت کردند و تقوی را پیشه خود قرار دادند، علاوه بر پاداشهای اخروی، در دنیا نیز به موفقیت رسیدند (هرچند از نظر امکانات و تعداد، ضعیف و کم بودند: (کَمْ
مِنْ فِئَةِ قَلیٖلَةٍ غَلَبَتْ فَئَةً کَثیرَةً بِإذْنِ اللّه)(1)چه بسا گروه اندکی که به اذن خداوند بر گروه زیادی پیروز شدند)؛ ولی هرگاه دستورهای خداوند و پیامبرش را فراموش کردند و زینتهای دنیوی نظر آنان را جلب کرد، شکست خوردند (اگرچه در حال پیروزی بودند: (إِنَّ
اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّیٰ یُغَیِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ)(2)یقیناً خدا سرنوشت هیج ملتی را تغییر نمیدهد تا آنکه آنان آنچه را در خودشان هست، تغییر دهند). لذا آیه به تقوا و پرهیزکاری که همان اطاعت از فرمان خداوند و پیامبرش باشد، تأکید فرموده است.
لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللّهُ بَبَدْرِ وَ أَنتُمْ أَذِلَّةُ) و سپس، میفرماید: (فَاتَّقُواْ اللّهَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ). وظیفه بنده است که در مقابل نعمتهای الهی شکرگزاری کند، آن هم شکرگزاری عملی.
آلافٍ مِّنَ الْمَلٰئِکَةِ مَنزَلینَ).
با هجرت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و مسلمانان از مکه به مدینه، بسیاری از اموال آنها بهدست مکّیان و کفار قریش افتاد؛ بهصورتی که جمعی از مهاجرین حتی سرپناهی برای زندگی نداشتند و در کنار مسجد پیامبر زندگی میکردند. از طرفی، طی سیزده سال اقامت پیامبر (صلی الله علیه و آله) در مکه، کفار از هیچ ضربه و صدمهای به مسلمانان دریغ نکرده و آماده کشتن پیامبر شده بودند و آن حضرت بهناچار شبانه و مخفیانه از مکه بیرون رفت و به مدینه هجرت کرد. در سال دوم هجرت، ابوسفیان (بزرگ مکه) در رأس یک کاروان مهم تجاری با اموالی نسبتاً زیاد از شام برمیگشت. پیامبر اکرم به یاران خود دستور داد برای گرفتن اموال آنها آماده حرکت بهسوی این کاروان شوند تا علاوه بر جبران غارت اموال مسلمانان در مکه، ضربهای بر قدرت اقتصادی و نظامی دشمنان و کفار باشد. این موضوع در آیه هفت سوره انفال نیز تأیید شده است: «وَ یُرِیدُ اللّهُ أَن یُحِقَّ الْحَقَّ بِکَلِمَٰتِهِ وَ یَقْطَعَ دَابِرَ الْکَٰفِرِینَ؛ خداوند اراده کرده است که (در حمله به دشمنان) حق را با کلمات خود تقویت و ریشه کافران را قطع کند».
ابوسفیان توسط جاسوسان و منافقان از تصمیم پیامبر (صلی الله علیه و آله) مطلع شد؛ لذا شخصی را مأمور کرد تا بهسرعت خود را به مکه برساند و ماجرا را به اهل مکه اطلاع دهد. آن مأمور در حالی وارد مکه شد که بینی شتر خود را دریده و گوش آن را بریده بود و خون از شتر میریخت و پیراهن خود را از دو طرف پاره کرده بود و وارونه بر شتر نشسته بود تا توجه مردم را به خود جلب کند و فریاد میزد: «ای مردمِ پیروز، کاروان تجاری خود را دریابید، کاروان را دریابید، عجله کنید که باور نمیکنم بهموقع برسید؛ زیرا محمد و کسانی که از دین شما خارج شدهاند، برای تعرض به کاروان از مدینه بیرون آمدهاند».
از آنجا که بیشتر مردم مکه در این کاروان سهمی داشتند، بهسرعت بسیج شدند و نزدیک به هزار مرد جنگی (که جمعی از آنها از بزرگان و سرشناسان مکه بودند) با هفتصد شتر و صد اسب و تجهیزات جنگی به حرکت درآمدند و فرماندهی لشکر را به «ابوجهل» سپردند. از سوی دیگر، ابوسفیان برای آنکه از تعرض مسلمانان در امان باشد، راه خود را تغییر داد و از کنار دریای
سرخ خود را به مکه رساند.
پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) با 313 تن (که تقریباً تمام مسلمانان مبارز آن روز بودند)، به نزدیکی سرزمین بدر (بین مکه و مدینه، 140 کیلومتری مدینه) رسید. در این هنگام خبر حرکت لشکر قریش به پیامبر رسید. پیامبر اکرم با یاران خود به مشورت پرداخت که آیا به تعقیب کاروان ابوسفیان بپردازد یا برای مقابله با سپاه آماده شود. جمعی مقابله با سپاه را ترجیح دادند؛ ولی گروهی از این کار اکراه داشتند و ترجیح میدادند که کاروان را تعقیب کنند و میگفتند: «ما وقتی از مدینه خارج شدیم، بهقصد جنگ نیامدیم و آمادگی رزمی برای مقابله با دشمن را نداریم، در حالی که دشمن با قصد و آمادگی کامل آمده است. همچنین نیروهای دشمن حدوداً سه برابر افراد ماست و تجهیزاتشان نیز چندبرابر است»، ولی پیامبر (صلی الله علیه و آله) نظر گروه اول را پسندید و دستور حمله داد. قرآن نیز پیامبر خدا را تأیید کرد و فرمود:
(یٰأَیُّهَا
الَّذِینَ ءَامَنُوٓاْ أَطِیعُواْ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لاَ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ)(1)ای اهل ایمان، از خدا و پیامبرش اطاعت کنید و در حالی که (سخنان برحق او را) میشنوید، از او روی نگردانید.
هنگامی که دو سپاه با هم روبهرو شدند، شرایط مسلمانان بسیار سخت بود. آنها با نیروهای کمی که داشتند به میدان آمدند تا جایی که دشمنان نتوانستند باور کنند که مسلمانان با این نفرات و تجهیزات کم به میدان جنگ آمدهاند و پنداشتند قسمت عمدهای از سپاه اسلام مخفی شدهاند تا بهموقع آنها را غافلگیر کنند. لذا شخصی را فرستادند تا در این باره تحقیق کند و فهمیدند جمعیت مسلمانان همان اندازه است که دیدهاند.
1) . انفال، 20.
قرآن درباره آن گروه که با جنگ مخالف بودند، میفرماید:
(یُجٰدِلُونکَ فِی الْحَقِّ بَعْدَ مَا تَبَیَّنَ کَأَنَّمَا یُسَاقُونَ إِلَی الْمَوْتِ وَ هُمْ یَنْظُرونَ)(1)با تو گفتوگویی بیمنطق میکنند، بعد از آنکه (برای آنها) حق آشکار شده است (که باید به جنگ بدر بروند و چنان از رفتن به جنگ میترسند که) گویا بهسوی مرگ میروند و آن را با چشم خود میبینند.
اما پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به آنها دلگرمی و امید میداد و میفرمود:
مطمئن
باشید خداوند به من وعده داده است که بر یکی از دو گروه، پیروز خواهیم شد؛ یا بر کاروان تجارتی قریش یا بر لشکر نظامی آنها. وعده خداوند تخلفناپذیر است. به خدا سوگند محل کشتهشدن ابوجهل و عدهای از سران قریش را با چشم خود میبینم.
سپس، به مسلمانان دستور داد تا کنار چاه بدر فرود آیند. قرآن میفرماید: (وَ إِذْ یَعِدُکُمُ اللّهُ إِحْدَی الطَّائِفَتَیْنِ أنَّها لَکُمْ)(2)و (به یاد بیاورید) زمانی را که خداوند به شما پیروزی بر یکی از دو گروه (سپاه دشمن یا کاروان تجاری قریش) را وعده داد.
از سوی دیگر، پیامبر اکرم متوجه شد که یارانش ممکن است بهخاطر رعب و وحشتی که دارند، شب را استراحت نکنند و فردا توان جنگیدن نداشته باشند. لذا به آنها فرمود: «اگر تعداد شما کم است، ناراحت نباشید؛ زیرا جمع زیادی از فرشتگان به یاری شما خواهند آمد» و طوری آنها را دلگرم ساخت که قسمتی از شب را بهآرامی استراحت کردند.
مشکل دیگر مسلمانان این بود که میدان نبرد از شنهایی نرم که پاها در آن فرو میرفت، پوشیده شده بود. در آن شب با یاری خداوند بارانی بارید که هم مسلمانان توانستند خود را شستوشو دهند و هم زمین زیر پای آنها محکم شد. این در حالی بود که باران در سمت دشمن شدید و بهصورت رگبار بود و خداوند چنان رعب و وحشتی در دل کفار انداخت که بسیار وحشتزده شدند. صبح فردا لشکر کوچک اسلام با روحیهای قوی و مصمم در مقابل لشکر کفار صف کشید. قرآن میفرماید:
(إِذْ یُغَشِّیکُمُ النُّعَاسَ أَمَنَةً مِّنْهُ وَ یُنَزِّلُ عَلَیْکُم مِّنَ السَّمَآءِ مَآءً لِّیُطَهِّرَکُم بِهِ وَ یُذْهِبَ عَنْکُمْ رِجْزَ الشَّیْطٰنِ وَ لِیَرْبِطَ عَلیٰ قُلُوبِکُمْ وَ یُثَبِّتَ بِهِ الْأَقْدَامَ * إِذْ یُوحِی رَبُّکَ إِلَی الْمَلٰٓئَکَةِ أَنِّی مَعَکُمْ فَثَبِّتُوا الَّذِینَ ءَامَنُواْ سَأُلْقِی فِی قُلُوبِ الَّذِینَ کَفَرُوا الرُّعْبَ)(1)(یاد کنید) هنگامی را که بهسبب امنیت و آرامشی که از سوی خدا یافتید، خوابی سبک را بر شما مسلط کرد و برایتان آبی از آسمان نازل کرد تا بهوسیله آن شما را پاک کند و پلیدی شیطانی (وسوسه او) را از شما برطرف سازد و دلهایتان را استوار کند. (یاد کن) هنگامی را که پروردگارت به ملائکه وحی کرد: من با شمایم، مؤمنان را ثابتقدم نگاه دارید، بهزودی در دل کافران وحشت میاندازم.
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) ابتدا به کفار پیشنهاد صلح داد و نمایندهای را فرستاد تا این پیغام را به آنان بدهد که: «من دوست ندارم با خویشاوند خود بجنگم و نمیخواهم شما اولین گروهی باشید که مورد حمله ما قرار میگیرید». در میان آنها «عُتبه» از این پیشنهاد استقبال کرد و به مردم قریش خطاب کرد که: «سخنان محمد (صلی الله علیه و آله) را بپذیرید تا رستگار شوید». لکن «ابوجهل» با او مخالفت کرد و با یکدیگر به جنگ برخاستند و با هم گلاویز شدند، ولی بزرگان قریش آنان را جدا کردند.
بر اساس سنت آن روز، جنگ تنبهتن شروع شد. پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به حضرت علی (علیه السلام) و حمزه و عبیدهبنحارث اجازه داد که بجنگند. حضرت حمزه مانند شیر به میدان شتافت و گفت: «منم حمزه، شیر خدا و پیامبرش». عتبه (برای آنکه به او نگویند میترسد و با جنگ مخالفت میکند) پیش آمد و «شیبة» و «ولید» نیز با او همراه شدند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) با ولید روبهرو شد و با شمشیر چنان ضربهای به دوشش زد که شمشیر از زیر بغلش بیرون آمد (ولید، بازویی بزرگ داشت؛ بهصورتی که اگر آن را بلند میکرد، صورتش را میپوشاند). وی دست جداشده خود را بر سر امیرالمؤمنین (صلی الله علیه و آله) زد و بهطرف پدرش (عُتبه) فرار کرد. حضرت امیر او را دنبال کرد و شمشیری دیگر بر رانش زد تا کشته شد.
1) . انفال، 11-12.
حمزه نیز با «شیبة» روبهرو شد و آنقدر با هم جنگیدند که شمشیرها و سپرهایشان شکست. سپس سلاح شکسته خود را رها کردند و به یکدیگر گلاویز شدند. حضرت امیر (علیه السلام) به یاری حمزه شتافت و (چون حمزه قدی بلندتر از شیبة داشت) به او فرمود: «سر خود را پایین بیاور» و چنان با شمشیر بر سر شیبة زد که نصف سر او جدا شد.
همچنین، «عبیدة» از لشکر اسلام با «عتبة» از لشکر قریش روبهرو شد که هر دو شجاع و از مردان جنگی بودند. عبیده چنان شمشیری بر سر عتبه فرود آورد که تا نیمه سرش فرورفت، عتبه نیز در همان حال شمشیری بر پای عبیده زد و پایش را از ساق قطع کرد. در اینجا امیرالمؤمنین (علیه السلام) باز به یاری عبیده آمد و عتبه را که هنوز جان کمی داشت، به درک فرستاد. بدین ترتیب، حضرت امیر در کشتن هر سه نفر شرکت کرد، لذا در خطابش به معاویه فرمود: «شمشیری که با آن برادر و دایی و جدّت را در روز بدر زدم، نزد من است».
جمعی از مفسران مانند صاحب تفسیر مجمعالبیان، صاحب تفسیر نمونه و صاحب تفسیر کبیر، شأن نزول آیه نوزدهم سوره حج را درباره این دو گروه نوشتهاند:
(هَٰذَانِ
خَصْمَانِ اخْتَصَمُواْ فِی رَبِّهِمْ فَالَّذِینَ کَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِیَابٌ مِّن نَّارٍ یُصَبُّ مِن فَوْقِ رُءوسِهِمُ الْحَمِیمُ)(1)این دو گروه (حق و باطل) دشمن یکدیگرند که (گروه باطل) درباره پروردگارشان به ستیز برخاستهاند. پس (گروهی که) کافر شدهاند، لباسهایی از آتش دارند و از بالای سرشان مایع جوشان بر سر آنها ریخته میشود.
پس از کشتهشدن این سه نفر، رعب و وحشت شدیدی در دل دشمنان افتاد، ولی شیطان در مقابل آنها ظاهر شد و آنها را به جنگ تشویق کرد و پرچم را به دست گرفت و پیشاپیش لشکر حرکت کرد. پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز از خداوند کمک خواست و ملائکه به کمک مسلمانان آمدند و جنگ شدیدی به پا شد. هنگامی که شیطان چشمش به جبرائیل و ملائکه افتاد، پرچم را انداخت و فرار کرد. وقتی به او گفتند: «کجا فرار میکنی؟ چرا لشکر را شکست میدهی؟» گفت: «من چیزی را میبینم که شما نمیبینید». قرآن میفرماید:
(وَ إِذْ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطٰانُ اَعْمٰالَهُمْ وَ قَالَ لاٰغَالِبَ لَکُمُ الْیَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَ إِنِّی
1) . حج، 19.
جَارٌ لَّکُمْ فَلَمَّا تَرَآءَتِ الْفِئَتَانِ نَکَصَ عَلَیٰ عَقِبَیْهِ وَ قَالَ إِنِّی بَرِیٓءٌ مِّنْکُمْ إِنِّیٓ أَرَیٰ مَالاٰتَرَوْنَ) (1)(به یاد آور) هنگامی را که شیطان اعمال آنها (جنگیدن قریش) را در نظرشان جلوه داد و گفت: «کسی به شما پیروز نمیشود. من همسایه (و پشتیبان) شمایم». اما هنگامی که دو گروه (جنگجو و ملائکه) را دید به عقب برگشت و گفت: «من از شما بیزارم. من چیزی (یاری ملائکه) را میبینم که شما نمیبینید».
در این شرایط، حضرت علی (علیه السلام) همچون شیری به هر طرف حمله میکرد و دشمن را به خاک میانداخت تا آنکه 36 تن از شجاعان دشمن را بر زمین انداخت و هفتاد تن از جنگجویان قریش (مانند عتبه، شیبه، ولید و ابوجهل) کشته شدند. سپس، سر ابوجهل را برای پیامبر (صلی الله علیه و آله) آوردند و آن حضرت سجده شکر به جا آورد.
سپاه کفر که دیگر طاقت جنگیدن نداشت، پا به فرار گذاشت. مسلمانان آنها را تعقیب کردند و هفتاد نفر از آنان را به اسارت گرفتند. مسلمانان تعداد کمی کشته دادند و به این تریب، اولین جنگ مسلحانه مسلمانان با پیروزی غیرمنتظرهای به پایان رسید.(2)
شهدای بدر را که چهارده تن بودند، در همان جا به خاک سپردند و کشتگان کفار قریش را درون چاههای بدر ریختند. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) درباره اسیران جنگی دستور داد هر اسیر باسواد با تعلیم خواندن و نوشتن به ده مسلمان بیسواد آزاد شود. همچنین اسرای ثروتمند با پرداختن فدیه و اسرای فقیر، بدون دادن فدیه آزاد شوند.
این شب، اولین شب قدر و شب ضربتخوردن حضرت امیرالمؤمنین، علی بن ابیطالب (علیه السلام) در سال چهلم هجری بهدست یکی از خوارج بهنام «ابنملجم مرادی» است. او در مسجد کوفه با شمشیر زهرآگین بر سر حضرت علی که در حال نماز بود، ضربه زد. حضرت، پس از تحمل
سه روز درد و ناراحتی، به شهادت رسید.
میسر نگردد به کس این سعادت
به کعبه ولادت، به مسجد شهادت
کسی توان بیان فضایل و مناقب آن حضرت را ندارد. قبلاً بهمناسبت ولادت آن بزرگوار به گوشهای از فضایل و مناقب ایشان اشاره شد. در این بخش به وقایع تاریخی زمان آن حضرت اشاره میشود.
ناکثین، قاسطین و مارقین (خوارج)
«ناکثین» از ماده «نکث»، بهمعنی «عهدشکنان» که جنگ جمل را به راه انداختند.
«قاسطین» از ماده «قَسَط»، بهمعنی «ستمگران» که در جنگ صفین شرکت داشتند.
«مارقین» از ماده «مَرَق»، بهمعنی «خارجشدگان از دین» که در جنگ نهروان مبارزه میکردند و به این گروه «خوارج» (بهمعنی کسانی که مقابل امامزمان خود ایستادند) نیز میگویند.
از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) روایت شده است که فرمود:
خداوند به من وحی کرد که از میان امتم (کسی را) وارث و جانشین و وصی قرار دهم. عرض کردم: «پروردگارا او کیست؟» خداوند وحی کرد: «او امام امت تو و حجت من بعد از تو بر آنان است». عرض کردم: «پروردگارا او کیست؟» خداوند وحی کرد: «ای محمد، او کسی است که هم من او را دوست میدارم و هم او مرا. او مجاهد در راه من و نبردکننده با شکنندگان پیمان من (ناکثین) و ستمگران در حکم من (قاسطین) و خارجشدگان از دین من (مارقین) است. او ولی حقیقی من، شوهر دختر تو و پدر فرزندان تو، علیبنابیطالب است.(1)
پس از آنکه خلافت در سال 36 هجری به امیرالمؤمنین (علیه السلام) داده شد، آن حضرت، کارگزاران زمان عثمان را برکنار کرد که طلحه و زبیر، حاکمان کوفه و بصره و معاویه، حاکم شام
1) . امالی شیخ صدوق، ص947؛ روزنگارانهها، ص328.
از آن جمله بودند. این تصمیم برای آنها قابلتحمل نبود. طلحه و زبیر که در گذشته با امیرالمؤمنین بیعت کرده بودند و جزء یاوران ایشان محسوب میشدند، پیمان خود را شکستند و امیدشان از امام قطع شد. آنها به مکه رفتند و با همراهی عایشه و تعدادی دیگر از «ناکثین»، به بهانه خونخواهی از عثمان جنگ جمل را راه انداختند و مقابل امامزمان خود (حضرت علی (علیه السلام) ) ایستادند، اما در این جنگ شکست خوردند.
معاویه که از زمان عمر در شام فرمانروایی میکرد و به حکومت آنجا چشم طمع دوخته بود و خود را حاکم همیشگی شام میدانست، از ورود حاکم منتخب حضرت علی (علیه السلام) (سهلبنحنیف) به شام جلوگیری کرد.(1)حضرت علی که حاضر نبود بخشی از حکومت اسلام را در اختیار معاویه قرار دهد، ناچار شد در مقابل او بایستد و با او مبارزه کند.
بنابراین، جنگ صفین شکل گرفت و معاویه حدود یک سال و نیم برای حکومت اسلام مشکل ایجاد کرد تا آنکه سپاه شام رو به شکست نهاد. عمروبنعاص که از هیچگونه حقهبازی دریغ نمیکرد، دست به حیلهای تازه زد. او برای نشاندادن خود بهعنوان پیرو قرآن، دستور داد در میدان جنگ قرآنها را بر سر نیزه کنند و بدین وسیله با قرآن ناطق و مفسر وحی، حضرت علی (علیه السلام) ، مبارزه کنند. در این میان، لشکریان آن حضرت دو گروه بودند؛ گروهی بابصیرت و پیرو واقعی امام و خلیفه برحق که با روشنگری امام این نیرنگ در آنها کارساز نشد و گروهی ظاهربین و سبکمغز که از امام پیروی نکردند و در مقابل او و دستورش ایستادند و حتی آن حضرت را به قتل تهدید کردند و خواستار توقف جنگ شدند و گفتند: «ما با قرآن سر جنگ نداریم». هرچه امام آنها را نصیحت کرد، زیر بار دستور امام و خلیفه وقت نرفتند و جنگ با شامیان را متوقف کردند و گفتند: «اگر آن حضرت دستور توقف جنگ را ندهد، با او میجنگیم». آن حضرت که وضع را چنین دید، ناگزیر شد دستور توقف جنگ را صادر کند.
1) . محمد دشتی، خلاصهای از نهجالبلاغه، ص67.
ابنابیالحدید در شرح نهجالبلاغه میگوید:
در جنگ با سپاه شام، مالک اشتر چنان جانانه جنگید که به مرکز سپاه شام رسید و فرمانده شامیان کشته شد. هنگامی که کار بر معاویه سخت شد، از عمروعاص چارهجویی کرد. عمروعاص گفت: «ای معاویه، نیروهای تو قدرت جنگیدن با نیروهای علی را ندارند، تو نیز مانند علی نیستی؛ زیرا او برای رضای خدا میجنگد و تو برای دنیا و مقام. علاوه بر این اهل عراق (لشکر علی) از پیروزی تو هراس دارند، در حالی که اهل شام از پیروزی علی هراسی ندارند، ولی من برای تو نقشهای در نظر دارم. به مردم عراق بگو که حاکم بین ما و علی، قرآن است تا از این راه علی را شکست دهی». معاویه این راه را پسندید و طبق دستور معاویه پانصد قرآن بر سر نیزه بالا رفت و شامیان به اهل عراق گفتند: «حاکم بین ما و شما این قرآن است و به هرچه دستور دهد، عمل میکنیم».
آنگاه
حضرت علی (علیه السلام) در پاسخ آنها به اصحاب خود فرمود: «من سزاوارترم که به کتاب خدا عمل کنم، معاویه و عمروعاص اهل دین و قرآن نیستند. من بزرگ و کوچک آنها را میشناسم و آنها را آزمودهام، آنان بدترین مردم هستند. حرف حق میزنند، ولی هدفشان باطل است (وَيْحَكُمْ أنَّها كَلِمَةُ حَقٍ يُرَادُ بِهَا بَاطِل)(1)، آنها نمیخواهند به قرآن عمل کنند و این یک مکر و نیرنگ است. اگر تا یک ساعت دیگر با آنان بجنگید، حق بر باطل پیروز خواهد شد و ظلم و ستم از بین خواهد رفت».
در این هنگام عدهای از اصحاب علی (علیه السلام) (نزدیک به بیستهزار نفر) در حالی که پیشانیهایشان از سجده سیاه شده بود و از قاریان قرآن بودند، با شمشیر نزد حضرت علی آمدند و حضرت را امیرالمؤمنین خطاب نکردند و به ایشان گفتند: «یاعلی، مردم تو را برای عمل به کتاب خدا دعوت میکنند، باید آنها را اجابت کنی وگرنه تو را میکشیم، چنانکه عثمان را کشتیم» و بر این حرفشان قسم خوردند.
1) . مجلسى، بحارالأنوار (ط - بيروت)، ج32، ص532.
حضرت علی (علیه السلام) در جواب به آنها فرمود: «من اولین کسی هستم که دعوت خدا را پذیرفتم و مردم را به کتاب خدا دعوت کردم. من برای عمل به حکم قرآن میجنگم، آنان از فرمان خدا سرپیچی کردهاند و عهد او را شکستهاند و کتاب خدا را کنار انداختهاند».
اصحاب به حضرت گفتند: «باید کسی را بفرستی تا مالک اشتر جنگ را رها کند و برگردد». در این هنگام حضرت علی (علیه السلام) ناگزیر شد شخصی را بفرستد تا به مالک بگوید دست از جنگ بردارد. وقتی این پیام به مالک رسید، گفت: «من به پیروزی نزدیک و امیدوار شدهام، مرا از جنگ بازندارید». هنگامی که گزارش مالک به حضرت علی رسید، مخالفان و نافرمایان از فرمان علی (خوارج) دوباره گفتند: «یاعلی، مالک حتماً باید برگردد وگرنه تو را خواهیم کشت یا تحویل دشمن خواهیم داد».
حضرت
برای بار دوم یزیدبنهانی را نزد مالک فرستاد و فرمود: «به او بگو نزد من بیاید؛ زیرا فتنهای پیش آمده است». وقتی پیام دوم به مالک رسید، گفت: «مگر نمیبینید که پیروزی نزدیک است، در این حال جنگ را رها کنم و برگردم؟!» ابنهانی به مالک گفت: «تو میخواهی پیروزی را به دست آوری در حالی که (جاهلان) میخواهند علی (علیه السلام) را بکشند یا تحویل دشمن بدهند». مالک با تعجب گفت: «سبحانالله، به خدا سوگند من به چنین چیزی راضی نیستم» و جنگ را رها کرد.
راوی میگوید: حضرت علی (علیه السلام) دید مخالفان به غیر از حَکَمیت چیز دیگری را قبول ندارند (یعنی باید نمایندهای از طرف علی و نمایندهای از طرف معاویه تعیین شود تا پس از گفتوگو با هم، هرکس را که صلاح دانستند، بهعنوان حاکم و خلیفه تعیین کنند و مردم نیز پیروی کنند). پس، سپاه شام عمروبنعاص را انتخاب کردند. مخالفان و نافرمایان از فرمان علی و قاریان قرآن (که بعداً جزء خوارج شدند) نیز ابوموسی اشعری را معرفی کردند. حضرت علی فرمودند: «من ابوموسی را نمیپذیرم و او را شایسته این کار نمیدانم».
مخالفان گفتند: «ما کسی غیر از ابوموسی را نمیپذیریم». حضرت علی فرمود: «ابوموسی از من جدا شد و فرار کرد و در جنگ جمل مردم را از اطاعت من منصرف میکرد. من ابنعباس را معین میکنم». خوارج گفتند: «ما ابنعباس را قبول نداریم؛ چون او از خانواده شماست».
علی (علیه السلام) فرمود: «پس مالک اشتر را قرار میدهم». خوارج گفتند: «ما مالک اشتر را نیز قبول نداریم؛ چون او برای تو میجنگد». امیرالمؤمنین فرمود: «آیا کسی غیر از ابوموسی را میپذیرید؟» خوارج گفتند: «نه». حضرت فرمود: «پس هرچه میخواهید، بکنید».
بدین
ترتیب حضرت علی مجبور به پیمان با معاویه شد. پیماننامه بدین شرح بود: «این پیمانی است بین علیبنابیطالب و معاویهبنابیسفیان؛ 1. علیبنابیطالب با شیعیان و مسلمانان اهل عراق و هرکه با اوست، همراه باشد. معاویهبنابیسفیان با شیعیان و مسلمانان اهل شام و هرکه با او است، همراه باشد. 2. ما تسلیم حکم خدا و کتاب او هستیم و اگر حَکَمان، خلیفه و پیشوا را در کتاب خدا یافتند، از آن پیروی میکنیم. حَکَمان عبداللهبنقیس (معروف به ابوموسی اشعری) و عمروبنعاص هستند و بر آنها واجب است که بهحق حکم کنند و به خواهشهای نفس خود عمل نکنند و از حکم کتاب خدا خارج نشوند و (عمداً) در حکم ستم نکنند و وارد شبهه نشوند و اگر به غیر از این انجام دهند، امت از حکم آنها بیزار است و برای آنها نزد امت ارزش و اعتباری نخواهد بود و فرصت آنها برای حکمیت یک سال است، مگر آنکه بخواهند زودتر از یک سال حکم خود را اعلان کنند».
نصربنمزاحم میگوید:
در وقت نوشتن صلحنامه، از علی (علیه السلام) سؤال کردند: «آیا شما معاویه و پیروان او را مؤمن میدانید؟» حضرت فرمود: «من هرگز معاویه و یارانش را مؤمن و مسلمان نمیدانم،
لکن معاویه برای خود و اصحابش هرچه میخواهد،
بنویسد».(1)
پس از گفتوگوی دو حَکَم، عمروبنعاص توانست موسی اشعری را فریب دهد به اینکه اعلان کند علی و معاویه صلاحیت خلافت ندارند و هر دو را عزل کند. لذا اشعری روی منبر رفت و گفت: «من علی و معاویه را از خلافت عزل کردم»، اما وقتی نوبت به عمروبنعاص
1) . ینابیع الودة، ص159.
رسید،
روی منبر رفت و گفت: «من معاویه را برای خلافت تعیین میکنم».
حضرت علی (علیه السلام) و حتی خوارج از این داوری ناراحت شدند و فهمیدند که داوران خیانت کردهاند و از کار خود پشیمان شدند و توبه کردند و به حضرت علی گفتند: «تو نیز باید توبه کنی و قرارداد داوری را بشکنی، وگرنه از تو بیزاری میجوییم».(1)
پس امیرالمؤمنین (علیه السلام) خطبهای خواند و فرمود: «این دو نفری (عمروبنعاص و ابوموسی اشعری) که شما انتخاب کردید، به حکم قرآن رفتار نکردند و از هواهای نفسانی پیروی کردند و بدون استناد به کتاب خدا و دستور پیامبر (صلی الله علیه و آله) حکم کردند و خودشان با هم اختلاف داشتند. پس ای مردم، آماده جنگ و جهاد با دشمن باشید».(2)
حضرت علی (علیه السلام) آماده جنگ مجدد با شامیان شد، ولی قبل از آن مصلحت دید تا مشکل عمده مسلمانان، یعنی خوارج (مارقین) را حل کند.
«خوارج»، گروهی چهاردههزار نفری بودند که بعد از جنگ صفین از سپاه امام جدا شدند و برای خود حزبی درست کردند و با این شعار به امام گفتند: «از گناه خود در مسئله حکمیت توبه کن». امام هرچه فرمود: «این راهی است که شما با مخالفت با من، جلو پایم گذاشتید و مرا به قتل تهدید کردید»، قبول نکردند و شخصی به نام «ذوالثدیة» را رهبر خود قرار دادند. تعصب، جهل و خشونت از ویژگیهای این گروه بود؛ برای مثال وقتی عبدالله خبّاب (از اصحاب بزرگ پیامبر (صلی الله علیه و آله) ) درباره حضرتعلی (علیه السلام) گفت: «او از شما داناتر و پرهیزگارتر است»، گفتند: «تو گمراهی» و کشتن او را واجب دانستند و او و همسرش را که حامله بود، کشتند تا نسلی از او باقی نماند. آنان کسی را که راهنمایی و نصیحتشان میکرد، میکشتند.(3)
خوارج گاهی امام را میآزردند و به او اهانت میکردند. روزی یکی از خوارج در حالی که امام نماز جماعت میخواندند، آیهای را با طنز و کنایه در مقابل امام خواند:
(وَ لَقَدْ أُوحِیَ إِلَیْکَ وَ إِلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مَنَ الْخَاسَرِینَ)(1)(در این آیه خطاب به پیامبر اسلام آمده است) به تو و پیامبران پیش تو وحی شده است که اگر مشرک شوی، اعمال و کارهایت نابود میشوند.
آن مرد جاهل میخواست به امام کنایه بزند که: «تو سوابق درخشان خود را با رفتارت نابود کردهای و مشرک شدهای (اتهام مشرکشدن چیزی است که امروز نیز به شیعیان حضرت علی میزنند)». امام ابتدا در برابر او سکوت کرد. سپس، به نماز خود ادامه داد، ولی او آیه را تکرار میکرد. لذا امام در نماز این آیه را بلند خواند:
(فَاصْبِرْ
إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌ وَ لاَ یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لاَ یُوقِنُونَ)(2)شکیبا باش، وعده خدا حق است. مردم بییقین (و متزلزل) تو را به (بیصبری و) سبکسری نکشانند.(3)
«نهروان»، نام محلی بین «بغداد» و «حلوان» است که جنگ معروف نهروان بنابر نقلی در سال 37 هجری در آنجا واقع شده است. امام چارهای ندید جز آنکه با خوارج بجنگد؛ زیرا آنان به هیچ طریقی حاضر به پذیرش حق نبودند و با شعار دین و قرآن و تظاهر به آنها، با امامزمان خود مبارزه میکردند.(4)
پس از استقرار دو سپاه حق و باطل در مقابل یکدیگر، امامعلی (علیه السلام) ،
1) . زمر، 65.
2) . روم، 60.
3) . ابنابیالحدید، شرح نهج البلاغه، ص310؛ سید حمد خرازی، زندگینامۀ چهارده معصوم، ص164.
4) . در احوالات کمیلبنزیاد نخعی نوشتهاند: شبی همراه امامعلی (علیه السلام) در مسجد کوفه به عبادت پرداخت. پس از پایان اعمال با حضرت رهسپار منزل شدند. در راه، کمیل از منزلی صدای حزین کسی را شنید که این آیه را تلاوت میکرد: «امَّن هو قانت آناء اللیل». این صدا کمیل را جذب کرد و بدون آنکه چیزی به زبان بیاورد، از او تعریف کرد. حضرت علی (علیه السلام) متوجه حالت درونی او شد و فرمود: «از زمزمۀ این مرد تعجب نکن. او اهل آتش است. خبرش در آینده به تو میرسد». کمیل از این حرف امام تعجب کرد، اما چیزی به زبان نیاورد تا اینکه جریان نهروان پیش آمد. کمیل در محضر امام بود. در پایان جنگ که جمع زیادی از خوارج کشته شدند، امام در حالی که شمشیری به دست داشت، از میان سرهای بریدۀ خوارج میگذشت تا به سر بریدهای رسید. ایشان به کمیل رو کرد و در حالی که شمشیر را روی سر بریده گذاشت، فرمود: «امّن هو قانت آناء اللیل». کمیل فهمید این شخص همان شخصی است که آن شب با سوزوگداز خاصی قرآن میخواند. خودش را روی پاهای امام انداخت و استغفار کرد (سفینة البحار).
شخصی را به نمایندگی نزد آنها فرستاد و آنان را به صلح و خوشرفتاری دعوت کرد، اما آنها او را کشتند. سپس، امام و ابنعباس با آنان به گفتوگو نشستند، اما نتیجهای حاصل نشد و آنان همچنان سر جنگ داشتند.
امام طبق معمول به سپاه خود فرمان داد که آغازگر جنگ نباشند تا آنکه خوارج مردی را از سپاه امام کشتند. در این هنگام امام به ابوایوب انصاری (صحابی بزرگ) دستور داد تا پرچمی را برافراشته سازد و فرمود: «هرکه زیر این پرچم آید یا به کوفه و مداین برگردد، در امان است». از چهارهزار نفر که آماده جنگ شده بودند، 1200 نفر بازگشتند و 2800 نفر بازماندند.(1)در این هنگام جنگ شروع شد و پس از چند ساعت بسیاری از خوارج کشته شدند و فتنه تمام شد.
سه نفر از خوارج که از جنگ نهروان باقی مانده بودند، در مکه دور هم جمع شدند و به گفتوگو پرداختند و به این نتیجه رسیدند که همه مشکلات عالم اسلام از سه نفر ناشی میشود: علی (علیه السلام) ، معاویه و عمروبنعاص.
این سه خارجی، یعنی عبدالرّحمنبنملجم مرادی، برکبنعبداله و عمروبنبکر در کنار کعبه با هم پیمان بستند که آن سه تن را در یک شب (شب نوزدهم ماه مبارک رمضان) بکشند. ابنملجم کشتن علی را به عهده گرفت. برک مأمور کشتن معاویه و عمروبنبکر مأمور کشتن عمروبنعاص شد و بهسوی اهداف خود حرکت کردند.
برک تنها توانست ضربهای بر سرین معاویه بزند که با معالجه پزشکان درمان شد. عمروبنعاص نیز در آن شب دچار تبی شدید شد و قاضی مصر (خارجةبنحذافه) بهجای او برای اقامه نماز در مسجد مصر حاضر شد و چون ابنبکر، عمروعاص را نمیشناخت، قاضی بدبخت را بهجای او کشت.
ابنملجم هنگام ورود به کوفه تردید داشت که به چنین جنایت بزرگی دست بزند. در همین هنگام با دختر یکی از خوارج مقتول در جنگ نهروان بهنام «قطّامه» مواجه شد و چون او زن
1) . فضائل الامام علی (علیه السلام) ، ص153.
زیبایی بود، عاشقش شد و از او خواستگاری کرد. قطّامه نیز پذیرفت، لکن مهر خود را ریختن خون علیبنابیطالب قرار داد. ابنملجم که به این قصد وارد کوفه شده بود، مصمم شد و نیت پلید خود را فاش کرد و گفت: «من به قصد قتل علیبنابیطالب وارد کوفه شدهام».
امام در شب نوزدهم ماه مبارک میهمان دخترش، امکلثوم، بود. امکلثوم هنگام افطار برای پذیرایی از حضرت، قرصی نان و ظرفی شیر و مقداری نمک حاضر کرد، ولی امام فرمود: «شیر را از سفره بردار» و مقداری نان و نمک میل کرد و برای عبادت خدا آماده شد. حضرت چون میدانست در این شب ضربت خواهد خورد و مقدمه شهادتش فراهم خواهد شد، آرام نبود و شب را به عبادت و یاد خدا سپری کرد تا اینکه موقع نماز صبح برای رفتن به مسجد آماده شد.
پس از آنکه وارد مسجد کوفه شد، چند رکعت نماز خواند. سپس، بانگ اذان داد و با گفتن «الصلوة الصلوة» خفتگان را بیدار کرد. ابنملجم نیز در میان خفتگان بود و شمشیر زهرآلودش را زیر لباس خود مخفی کرده بود. امام به نماز ایستاد که در رکعت اول پس از آنکه سر مبارک را از سجده برداشتند، ابنملجم ملعون با شعار «لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ الْحُكْمُ لِلَّهِ يَا عَلِيُّ لَا لَك»، ضربتی بر فرق مبارک آن حضرت وارد کرد و امام را مجروح و مسموم کرد. آن ضربت تا جای سجده حضرت را شکافت. در این هنگام امام فرمود: «بِسْمِ اللّهِ و بِاللّهِ وَ عَلیٰ مِلَّةِ رَسولِ اللّهِ فُزْتُ وَ رَبِّ الْکَعْبَهْ؛ به خدای کعبه، رستگار شدم» و مقداری از خاک را بر سر مبارک خود ریختند و فرمودند: «مِنْهٰا خَلَقْنٰاکُم وَ فیٖهٰا نُعیٖدُکُمْ وِ مِنْهٰا نُخْرِجُکُمْ تَارَةً اُخْریٰ؛ شما را از خاک آفریدیم و به این خاک برمیگردانیم و از این خاک (در قیامت) بار دیگر شما را بیرون میآوریم». در این هنگام مردم دیدند زمین به لرزه درآمد و آسمان درهم شد، درهای مسجد به هم خورد، باد شدیدی وزید و جبرائیل در میان آسمان و زمین فریاد زد به صورتی که مردم نیز شنیدند: «تَهَدَّمَتْ
واللّٰهِ اَرْکانُ الهُدیٰ. قُتِلَ ابْنُ عَمِّ المُصْطَفیٰ. قُتِلَ عَلِیٌّ الْمُرْتَضیٰ قَتَلَهُ اَشْقَی الْاَشْقیاء؛ به خدا قسم که ارکان هدایت در هم شکست، پسرعموی محمد مصطفی کشته شد، علی مرتضی کشته شد، بدبختترین بدبختان او را کشت». حسنین بهسوی مسجد رفتند، وارد مسجد شدند و صدا به «وا اَبَتاهُ، وا عَلیّاهُ» بلند
کردند. امامحسن (علیه السلام) سر پدر را به دامن گرفت، در حالی که قطرات اشکش به صورت پدر میریخت. آن حضرت چشمانش را باز کرد و فرمود: «فرزندم، چرا گریه میکنی؟ بعد از من تو را زهر خواهند داد و شهید خواهی شد و برادرت، حسین، نیز شهید خواهد شد».
شیخ مفید نقل کرده است:
امکلثوم
خطاب به ابنملجم فرمود: «ای دشمن خدا، امیرالمؤمنین را کشتی». او در جواب گفت: «امیرالمؤمنین را نکشتم، پدر تو را کشتم». امکلثوم فرمود: «انشاءالله پدرم شفا پیدا خواهد کرد، اما عذاب خداوند در دنیا و آخرت برای توست». آن ملعون گفت: «بدان که شمشیرم را با هزار درهم خریدم و با هزار درهم دیگر، آن را زهرآلود کردم؛ بهصورتی که اگر این ضربه به اهل زمین زده شود، همه را هلاک خواهد کرد».(1)
شهادت مولیالموحدین، حضرت امیرالمؤمنین، علیبنابیطالب (علیه السلام) ، در شب جمعه، بیستویکم ماه رمضان سال چهلم هجری واقع شده است.(2)
بنا بر روایت، حضرت در این شب به خانواده خود دستور داد تا برای خداحافظی جمع شوند و فرمود: «خداوند جانشین من برای شماست و او خوب وکیلی است (یعنی من شما را به خدا میسپارم)». در آن شب اثر زهر در بدن مبارکش ظاهر شده بود و حضرت از خوردن و آشامیدن افتاده بود. لبهای مبارکش به ذکر خدا مشغول بود و عرق از پیشانیاش میریخت. ایشان فرمود: «از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم که وقتی وفات مؤمن نزدیک میشود، قطرات عرق همچون دانههای مروارید از پیشانی او فرومیریزند و ناله او ساکت میشود». سپس فرمودند:
پیامبر خدا را در خواب دیدم و از آزار واذیت این امت به او شکایت کردم. ایشان به من فرمود: «در حق آنها نفرین کن». من نیز گفتم: «خدایا، بدان را بهجای من بر ایشان مسلط کن و بهتر از ایشان را بهجای آنها روزی من گردان». پیامبر فرمود: «خداوند دعای تو را مستجاب کرد.
بعد از سه شب تو را نزد من میآورند» و اکنون سه شب گذشته است. امشب از میان شما میروم و به حبیب خود محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله) ملحق میشوم.
خانواده حضرت در کنار بستر ایشان بودند که ناگهان دیدند حضرت از حال رفت و بیهوش شد و وقتی به هوش آمد، فرمود: «اینک رسول خدا و عمویم، حمزه و برادرم، جعفر نزد من آمدند و گفتند: "بشتاب که ما مشتاق و منتظر تو هستیم"». سپس نگاهی به خانواده خود انداخت و فرمود: «همه شما را به خدا میسپارم. خدا شما را به راه حق و راست استوار و از شر دشمنان حفظ کند. خدا جانشین من برای شماست و او برای یاریرساندن کافی است». سپس، فرمود: «سلام ای فرشتگان خدا» و این آیات را تلاوت کرد: (لِمِثْلِ هَٰذَا فَلْیَعْمَلِ الْعٰامِلُونَ)(1)عملکنندگان برای چنین مقام و منزلتی باید عمل کنند، (إِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَواْ وَّ الَّذِینَ هُم مُّحْسِنُونَ)(2)یقیناً خداوند همراه پرهیزکاران و نیکوکاران است. پس، عرق بر پیشانی مبارکش نشست و چشمهای مبارک خود را بر هم گذاشت و دست و پایش را بهسوی قبله کشید و گفت: «اَشهَد اَنْ لاٰ اِلٰهَ اِلاّ اللّه وَحْدَهُ لاٰ شَریکَ لَه وَ اَشهَدُ اَنّ مُحَمّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُه» و پس از گفتن این جمله، روحش بهطرف بهشت پرواز کرد (صلوات اللّه علیه و لعنت اللّه علی قاتله).(3)
امیرالمؤمنین (علیه السلام) به امامحسن (علیه السلام) فرمود:
هنگامی که از دنیا رفتم، مرا غسل ده و کفن کن و از باقیمانده حنوطی که جبرائیل برای جدت، رسول خدا از بهشت آورده است، حنوط کن. وقتی بدن مرا برداشتید، جلوی تابوت را نگیرید. جبرائیل و میکائیل آن را حرکت میدهند. شما عقب تابوت را نگه دارید و به هرکجا رفت، بروید و هرکجا ایستاد، بدانید که قبر من آنجاست. جنازهام را روی زمین بگذارید و بر بدن من نماز بخوانید. سپس جنازه را از جای خود بردارید و همانجا را گود کنید. قبر و لحدی با تخته
چوبی میبینید که بهوسیله پدرم، نوح، برای من ساخته شده است. پس بدن مرا روی آن تخت بگذارید. هفت خشتِ آماده میبینید که بر روی جنازهام سوار کنید.
سپس قبر مرا از خاک پر کنید و از مردم مخفی بدارید.
بنا بر روایات و مدارک معتبر، قبر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بهخاطر محفوظماندن از دشمنان (خوارج و بنیامیه) تا زمان امامصادق (علیه السلام) مخفی بود و در زمان آن حضرت که شرایط بهتر شد، توسط ایشان آشکار گردید.(1)
در امالی شیخ طوسی نقل شده است: «هنگامی که جنازه آن حضرت را بهسوی نجف حرکت دادند، به بنایی در شرق این شهر رسیدند که ناگهان این بنا برای تعظیم در مقابل پیکر مطهر امام خم شد». در حال حاضر در جای آن بنا، مسجدی بهنام مسجد «حنّانه» برپا شده که محل عبادت و زیارت است.
بنا بر روایت، وقتی که طبق وصیت حضرت امیرالمؤمنین، محل دفن و مرقد مطهر ایشان را کندند، قبر و لحدی و تختهای به صورت لوح پدیدار شد که روی آن به خط سریانی نوشته شده بود:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ هَذَا قَبْرٌ قَبَرَهُ نُوحٌ النَّبِيُّ لِعَلِیٍّ وَصِیِّ مُحَمَّدٍ قَبْلَ الطُّوفَانِ بِسَبْعِمِائَةِ عَامٍ(2)به نام خداوند بخشنده بخشایشگر. این قبری است که نوح پیامبر آن را هفتصد سال قبل از طوفان برای علی (علیه السلام) ، جانشین محمد (صلی الله علیه و آله) ، کنده است.
غسلکردن که بهتر است هنگام غروب آفتاب انجام شود.(3)
دو رکعت نماز که در هر رکعت بعد از سوره حمد، هفت مرتبه سوره توحید را بخواند و بعد از
پایان نماز، هفتاد مرتبه بگوید: «أستَغفِرُاللَّهَ وَ أتُوبُ إلَیهِ». در روایتی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) آمده است: «کسی که این عمل را به جا آورد، از جای خویش بلند نشود، مگر آنکه خداوند متعال او و پدر و مادرش را بیامرزد و خداوند فرشتگان را مأمور میکند تا سال آینده برای او حسنات بنویسند».(1)
خواندن دعای قرآن و احیای شب به عبادت و گذاشتن قرآن بر سر.
زیارت امامحسین (علیه السلام) که مستحب مؤکد است و در روایتی آمده است که: «سبب آمرزش گناهان میشود و اگر به زیارت از نزدیک دسترسی نداشته باشد، از دور زیارت کند».
خواندن دعای کوچک «اللَّهُمَّ إنّی أمسَیتُ لَکَ» که در اعمال مشترک شبهای قدر در مفاتیح ذکر شده است و بنا بر روایت، امامچهارم (علیه السلام) مکرراً این دعا را در شبهای قدر میخواند.
از علامه مجلسی(ره) نقل است: «بهترین اعمال در این شبها درخواست آمرزش گناهان (ذکر استغفار) برای خود و پدر و مادر و دیگران و دعا برای امور دنیوی و اخروی و صلوات بر محمد و آل اوست». همچنین، سفارش شده است که در این شبها از خداوند عافیت و سلامت بخواهید.
در بعضی روایات آمده است که: «دعای جوشن کبیر را در این سه شب بخوانند».(2)
صد مرتبه بگوید: «أستَغفِرُاللّهَ رَبّی وَ أتُوبُ إلَیهِ».
صد مرتبه بگوید: «اللَّهُمَّ الْعَنْ قَتَلَةَ أمِیرِالمُؤمِنِینَ».
خواندن دعای ششم روزهای ماه رمضان (یَا ذَالَّذِی کانَ قَبلَ کُلُّ شَیءٍ) و همچنین، خواندن دعای «اللَّهُمَّ اجعَل فِیمَا تَقضِی وَ تُقَدّرُ».(3)
دهه آخر ماه مبارک که دارای فضیلت و شرافت ممتازی است، از این شب شروع میشود و بنا بر روایت، پیامبر اکرم در این دهه هر شب غسل میکرد و معتکف میشد که اعتکاف در این دهه برابر با دو حج و دو عمره شمرده شده است.(1)
خواندن دعاهای هر شب این دهه و شب بیستویکم که در مفاتیح الجنان آمده است.
از شیخ مفید نقل است که در این شب بسیار صلوات بفرستید و بر ظالمان و غاصبان حقوق آلمحمد و قاتل حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) لعنت بفرستید: «اللَّهُمَّ العَن أوّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلَ مُحَمَّد» و «اللَّهُمَّ العَن قَتَلَةَ أمِیرِالمُؤمِنِینَ (علیه السلام) ». همچنین، برای خود، پدر و مادر و دیگر مؤمنان دعا کند.
دعاکردن برای سلامت و تعجیل در فرج امامزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) .(2)
این شب از دو شب قبل، برتر و دارای فضیلت بیشتری است. از روایات متعدد چنین برداشت میشود که این شب، شب قدر است. مرحوم علامه مجلسی در زادالمعاد میگوید: «اکثر احادیث معتبر بر این دلالت دارد که شب بیستوسوم، شب قدر است».(3)
خواندن دعای «اللَّهُمَّ کُن لِوَلِیِّکَ الحُجِّةِ بنِ الحَسَن»(1)در این شب و در تمام اوقات؛
خواندن چند دعای کوچک برای این شب که در مفاتیح الجنان آمده است. همچنین، قرائت قرآن در این شب بسیار سفارش شده است؛ زیرا شب قدر، شب نزول قرآن است.
6 با توجه به اهمیت این شب، غسلکردن و احیای شب با دعا و عبادت و زیارت امامحسین (علیه السلام) فراموش نشود.
شب قدر کدام شب است؟
اگرچه شب قدر در یکی از شبهای نوزدهم، بیستویکم و بیستوسوم ماه رمضان واقع شده است، ولی جمعی از علما مانند علامه مجلسی، شب بیستوسوم را ترجیح دادهاند. ایشان در زادالمعاد میفرماید: «اکثر روایات معتبر بر این دلالت دارد که شب بیستوسوم، شب قدر است».
در روایتی از امامصادق (علیه السلام) نقل شده است که فرمود:
التَّقْدِيرُ فِی لَيْلَةِ تِسْعَ عَشْرَةَ وَالْإِبْرَامُ فِی لَيْلَةِ إِحْدَىٰ وَ عِشْرِينَ وَالْإِمْضَاءُ فِی لَيْلَةِ ثَلَاثٍ وَ عِشْرِينَ(2)تقدیر مقدرات در شب نوزدهم (ماه رمضان) و قطعیشدن آن در شب بیستویکم و امضاشدنش در شب بیستوسوم است.
در روایتی از امامباقر (علیه السلام) آمده است:
مردی بهنام «جَهْنی»(3)
خدمت پیامبر اکرم رسید و عرض کرد: «من بیرون مدینه ساکنم و شتر و گوسفند دارم و نمیتوانم تمام شبهای ماه رمضان به مدینه بیایم. شبی را به من معرفی کنید تا آن شب به مدینه بیایم و در نماز و عبادت شرکت کنم». حضرت او را نزد خود خواند و آهسته در گوش او شب بیستوسوم را معرفی کرد. پس از آن، در شبهای بیستوسوم ماه رمضان، او و خانوادهاش به مدینه میآمدند و شب را سپری میکردند و صبح به منزل خود
بازمیگشتند.(1)
در روایت دیگری آمده است: «پیامبر اکرم در شب بیستوسوم ماه رمضان به سر و روی خانوادهاش آب میپاشید تا به خواب نروند (و از فضیلت این شب بهره بگیرند)».(2)
قال الله تبارک و تعالی:
(بِسمِ ٱللهِ ٱلرَّحْمٰنِ ٱلرَّحیٖم * إِنَّآ أَنْزَلْنَٰهُ فِی لَیْلَةِ ٱلْقَدْرِ * وَ مَآ أَدْرَاکَ مَا لَیْلَةُ ٱلْقَدْرِ * لَیْلَةُ ٱلْقَدْرِ خَیْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ * تَنَزَّلُ ٱلْمَلَٰئِکَةُ وَٱلرُّوحُ فِیهَا بِأِذْنِ رَبِّهِم مِّنْ کُلِّ أَمْرِ * سَلَٰمٌ هِیَ حَتَّیٰ مَطْلَعِ الْفَجْرِ).
ترجمه: بهنام خداوند بخشنده مهربان. ما آن (قرآن) را در شب قدر نازل کردیم و تو چه میدانی که شب قدر چیست. شب قدر بهتر از هزار ماه است. فرشتگان و روح در آن شب به اذن پروردگارشان برای (تقدیر و تنظیم) هرکاری نازل میشوند. این شب تا طلوع صبح (سراسر) سلامت (و برکت و رحمت) است.
تفسیر: طبق آیه اول سوره قدر و آیه سوم سوره دخان که میفرماید: (إِنَّآ أَنْزَلْنَٰهُ فِی لَیْلَةِ مُبَارکة)؛ ما آن (قرآن) را در شبی پربرکت نازل کردیم»، قرآن در شب قدر نازل شده است.
سؤال
محتوای قرآن با حوادث و وقایع تاریخی پدید آمده است (طی 23 سال نازل شده است)؛ برای مثال در واقعه غدیر، آیه (يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّك)؛ ای پیامبر، آنچه را که از طرف خدایت به تو نازل شده است، (به مردم) برسان» نازل شد. حال با توجه به تاریخ و محتوای قرآن، چگونه میگوییم قرآن در شب قدر نازل شده است؟
پاسخ
برای پاسخ به این سؤال میتوان از مجموع آیات و روایات در این باره استفاه کرد؛ قرآن دارای دو نوع نزول بوده است: اول، نزول دفعی که قرآن یکجا بر قلب پاک پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل شده است
و دوم، نزول تدریجی که بر حسب شرایط زمان و مکان و دستورهای الهی طی 23 سال بر آن حضرت نازل گردیده است. بعضی از مفسران گفتهاند: «نزول دفعی قرآن در شب قدر، به بیتالمعمور بوده است» که این گفته با آگاهی پیامبر (صلی الله علیه و آله) از آن منافاتی ندارد؛ زیرا آن حضرت از عوالم دیگر نیز آگاهی داشته است.
در روایتی از حضرت علی (علیه السلام) آمده است:
وَ هُوَ بَيْتٌ فِی السَّمَاءِ الرَّابِعَةِ بِحِيَالِ الْكَعْبَةِ تَعْمُرُهُ الْمَلَائِكَةُ بِمَا يَكُونُ مِنْهَا فِيهِ مِنَ الْعِبَادَةِ، وَيَدْخُلُهُ كُلَّ يَوْمٍ سَبْعُونَ أَلْفَ مَلَكٍ ثُمَ لَا يَعُودُونَ إِلَيْهِ أَبَداً(1)و آن خانهای است در آسمان چهارم و در مقابل و محاذی کعبه که فرشتگان با عبادت خود آن را معمور و آباد کردهاند. هر روز هفتادهزار ملک به این خانه وارد میشوند که هیچگاه به آن برنمیگردند
(هر ملک تنها یک بار وارد این خانه میشود).
بنا بر بعضی روایات، محل بیتالمعمور در آسمان پایین (دنیا) و بنا بر بعضی دیگر، در آسمان هفتم ذکر شده است.
در آیه سوم سوره دخان، شب قدر (شب نزول قرآن) به «شب مبارک» تعبیر شده است.(2)
«مبارک» از ماده «برکت»، بهمعنی «سودمند» و «بادوام» است. بعضی چیزها با اینکه ارزشمند و قیمتی هستند، اما سودی به انسان نمیرسانند و سریع نابود میشوند؛ بهطوری که انسان تعجب میکند که مثلاً این همه پول کجا رفت؟! اما بعضی چیزها گرچه از نظر کمیت زیاد نیستد، اما برای انسان سود فراوانی دارند و ماندگارند، لذا گفته میشود: «این چیز بابرکت است». عمر انسان نیز گاهی بابرکت است، یعنی برای خود و دیگران سودمند است و گاهی بیبرکت. شب قدر از شبهایی است که انسان میتواند از سود سرشار آن برای دنیا و آخرت خود برداشت کند.
در سوره قدر، شب قدر از هزار ماه بالاتر و ارزشمندتر شمرده شده است: (لَیْلَةُ ٱلْقَدْرِ خَیْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ). هزار ماه بیش از هشتاد سال، یعنی بهاندازه یک عمر معمولی است و گاهی درک یک شب با یک عمر تلاش و کوشش برابری میکند. در روایتی از پیامبر اکرم نقل شده است:
آن حضرت از چهار نفر از بنیاسرائیل که هشتاد سال عبادت کرده بودند و گناهی مرتکب نشده بودند، سخن به میان آورد. اصحاب آرزو کردند که ای کاش آنها نیز چنین بودند. در این هنگام آیه فوق در این زمینه نازل شد.(1)
در شب قدر ملائکه و روح با اجازه پروردگارشان به زمین وارد میشوند. با توجه به صیغه «تَنَزُّل» که در اصل «تَتَنَزُّل» بوده است و فعل مضارع بر استمرار دلالت دارد، این کار از زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله) به بعد استمرار داشته است. مفسران، معانی مختلفی برای «روح» بیان کردهاند؛ بعضی گفتهاند: «منظور از روح، جبرائیل امین است که "روحالامین" نیز نامیده میشود». لکن در حدیثی از امامصادق (علیه السلام) روایت شده است که از آن حضرت سؤال کردند: «آیا روح همان جبرائیل است؟» امام در پاسخ فرموند: «إِنَّ جَبْرَئِيلَ مِنَ الْمَلَائِكَةِ، وَإِنَّ الرُّوحَ هُوَ خَلْقٌ أَعْظَمُ مِنَ الْمَلَائِكَةِ (عَلَيْهِمُ السَّلَامُ)، أَ لَيْسَ يَقُولُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَتَعَالَى: تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ؟(2)همانا جبرائیل (یکی) از ملائکه است، ولی روح از ملائکه بزرگتر است؛ مگر خداوند متعال نمیفرماید: ملائکه و روح نازل میشوند».(3)
در شب قدر فرشتگان برای تقدیر و تعیین هرگونه سرنوشت خوب و بدی با اجازه پروردگار (و دستور او) به زمین وارد میشوند: «مِنْ کُلِّ أَمْر»؛ همان کاری که در آیه چهارم سوره دخان
آمده است: (فِیهَا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ)؛ هر امری در آن (شب قدر) مطابق با حکمت و مصلحت الهی تبیین (و مقدر) میشود».
خداوند در آخرین آیه سوره قدر میفرماید: (سَلَٰمٌ هِیَ حَتَّیٰ مَطْلَعِ الْفَجْرِ)؛ این شب تا طلوع صبح (سراسر و آکنده) از سلامت (و برکت و رحمت) است»؛
شبی که قرآن در آن نازل شد؛
عبادت و زندهداری این شب با عبادت و زندهداری هزار ماه برابر است؛
در این شب خیرات و برکات الهی بر بندگان نازل میشود؛
فرشتگان در این شب از آسمان به زمین فرود میآیند و (بنا بر نقلی) به مؤمنان سلام میکنند و به حضور امام معصوم میرسند تا سلام کنند. لذا این شب عین سلامت است.
دلیل مشخصنبودن شب قدر
بسیاری از دانشمندان معتقدند شب قدر در میان شبها پنهان شده است تا مردم به همه شبهایی که احتمال دارد شب قدر باشند، اهمیت دهند؛ همانطور که در روایت آمده است:
خداوند
رضایت خود را در میان عبادات پنهان کرده تا مردم به همه عبادات اهمیت دهند، غضبش را در میان گناهان پنهان داشته تا از همه آنها بپرهیزند، دوستانش را در میان مردم پنهان داشته تا به همه احترام بگذارند، اجابت دعا را در میان دعاها مخفی کرده تا به همه دعاها رو آورند، اسم اعظم خود را در میان اسمهایش پنهان کرده تا همه را بزرگ دارند و وقت مرگ را مخفی ساخته تا در هر زمان آماده باشند.
همانگونه که در شب قدر، مقدرات هرکس بر اساس لیاقتها و شایستگیهایش تعیین و ابلاغ میشود، قرآن نیز که در این شب نازل شده است، کتابی سرنوشتساز است که انسانها را به خوشبختی هدایت و از سقوط و بدبختی دور میکند و چه زیباست رابطه این دو.(1)
1) . برداشت از تفسیر نمونه، ج27، ص192.
کلمه قدر به سه معنی آمده است:
تقدیر: مقدرات یکساله همه موجودات در این شب رقم میخورد: (فَقَدَّرَهُ تَقْديرا)(1)
ارزش و والایی: (وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ)(2)آنها حق الهی را درک نکردند؛
تنگی: آنقدر فرشتگان در آن شب روی زمین تردد دارند که زمین بر آنها تنگ میشود؛ مثل آیه (وَ أَمَّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهانَن)(3). ولی چون او را (انسان را) پروردگارش بیازماید و (در آزمایش) رزق را بر او تنگ گیرد گوید پروردگارم مرا کوچک و خوار کرد.
آیا شب قدر در مناطق مختلف یکی است؟
ماههای قمری در تمام شهرها و کشورها یکی نیستند. ممکن است امروز در ایران اول ماه باشد، ولی در عربستان یا شهری دیگر، دوم ماه باشد. حال این سؤال پیش میآید که آیا شب قدر که شبی معین است، برای هر منطقه متفاوت است و در نتیجه شبهای قدر متعددی وجود دارد؟
پاسخ: شب یعنی سایه نیمکره زمین که بر نیمکره دیگر میافتد. این سایه با گردش زمین در حرکت است و یک دوره کامل آن در 24 ساعت اتفاق میافتد. بنابراین، اگر شب قدر را یک دور کامل سایه زمین به دور خود بدانیم، یعنی 24 ساعت تاریکی که تمام نقاط زمین را در بر میگیرد. پس شب قدر از یک نقطه شروع میشود و در نقطهای دیگر پایان مییابد؛ بهعبارت دیگر، شب قدر یک تاریکی 24ساعته است که همه شهرها را فرامیگیرد.(4)
جمعه آخر ماه رمضان، روز جهانی قدس
روزی که در حمایت از مردم ستمدیده فلسطین و برای آزادی مسجدالاقصی و بیتالمقدس از سلطه رژیم صهیونیستی، راهپیمایی و مراسمی باشکوه در نقاط مختلف جهان برگزار میشود.
امام خمینی (رحمه الله علیه) همواره خطر اسرائیل و صهیونیسم کودککش را به جهان اسلام و مردم ایران هشدار میداد: «اینجانب برحسب وظیفه شرعی به ملت ایران و مسلمین جهان اعلام خطر میکنم. قرآن کریم و اسلام در معرض خطر هستند، استقلال مملکت و اقتصاد آن در معرض قبضه صهیونیستهاست».(1)
ایشان در تاریخ 16 مرداد 1358 شمسی، مصادف با سیزدهم رمضان 1399 قمری که دور تازهای از جنایات بیرحمانه رژیم اشغالگر صهیونیستی در لبنان و در حق مردم فلسطین شکل گرفته بود، در پیامی روز جهانی قدس را پایهگذاری و اعلام کردند.
بسم الله الرحمن الرحیم. من طی سالیان طولانی خطر اسرائیل غاصب را به مسلمین گوشزد کردهام که این روزها به حملات وحشیانه خود به برادران و خواهران فلسطینی شدت داده است و در جنوب لبنان بهقصد نابودی مبارزان فلسطینی، خانه و کاشانه ایشان را پیاپی بمباران میکند.
اسلامی میخواهم که برای کوتاهکردن دست این غاصب و پشتیبانان آن، به هم بپیوندند. (در آخرین جمعه ماه مبارک رمضان) جمیع مسلمانان جهان را دعوت میکنم که در این ایام قدر که میتواند تعیینکننده سرنوشت مردم فلسطین نیز باشد (بهنام روز قدس)، طی مراسمی همبستگی بینالمللی خود را در حمایت از حقوق قانونی مردم مسلمان اعلام کنند. از خداوند متعال پیروزی مسلمانان را بر اهل کفر خواستارم.(2)
این تصمیم و حرکت امام خمینی (رحمه الله علیه) ، با حمایت علما و رجال سیاسی ایران و جهان روبهرو شد که نتایج چشمگیر آن را بیان خواهیم کرد.
ملتها تصمیمگیرنده هستند
بهترین راه برای مبارزه با ستم و ستمگران، بصیرتبخشی و روشنگری ملتهاست. مردمی که آگاهی داشته باشند، اسیر ستم و ستمگران نمیشوند و به تجاوز تن نمیدهند. امروز بیشتر حاکمان در پی ریاست و حکومت هستند و برای رسیدن به خواسته نامشروع خود به تجاوز غاصبان و ذلت و خواری تن میدهند.
امام خمینی که اعتقاد داشت تصمیم نهایی را ملتها میگیرند، برای مبارزه با قدرتهای طاغوتی و ستمگر، به مردم آگاهی میبخشید تا در مقابل آنها بایستند. تعیین و اعلام روز قدس، در راستای همین روش و سیاست است؛ زیرا تجربه نشان داده است که اکثر حکومتها اگر با تجاوزگران همراهی نداشته باشند با آنها مبارزه نخواهند کرد، اما اگر ملتها بیدار شوند، حاکمان نیز ناچارند با آنها همکاری کنند و در مقابل متجاوزان بایستند.
روز قدس که فرامیرسد، ملتها و مخصوصاً مسلمانان در بسیاری از کشورها به میدان میآیند و با راهپیمایی و اظهار انزجار و تنفر از رژیم صهیونیستی، با تجاوز و غارت و قتل نخبگان توسط این رژیم، مبارزه و مخالفت میکنند.
سرزمین قدس و فلسطین از چنان ویژگیهای ممتازی برخوردار است که موردطمع رژیم صهیونیستی و پشتیبانان آن قرار گرفته است. به چند مورد از این ویژگیها اشاره میشود:
بیتالمقدس از چنان شرافتی برخوردار است که بیش از سیزده سال قبله نخست مسلمانان بود. پیامبر اکرم در مکه و مدینه بهطرف بیتالمقدس نماز میخواند تا اینکه در سال دوم هجری دستور تغییر قبله بهطرف مسجدالحرام و کعبه از سوی خداوند متعال رسید. شرح این موضوع و آیاتی که به آن اشاره دارند، قبلاً توضیح داده شده است.
بنا بر نقل قرآن، روایات متعدد و مدارک معتبر دیگر، پیامبر اکرم از مسجدالاقصی بهسوی
آسمانها پرواز کرد. ایشان با قدرت اعجاز، خود را از مسجدالحرام به مسجدالاقصی رساند (حدود صد فرسخ) و از آنجا به آسمانها صعود کرد. در حال حاضر نیز مکانی بهنام «قبّةالصّخرة» وجود دارد که گفته میشود پیامبر گرامی از این مکان به آسمانها عروج کرد.
قرآن در این باره میفرماید:
(سُبْحٰنَ ٱلَّذِیٓ أَسْرَیٰ بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِّنَ ٱلْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَی ٱلْمَسْجِدِ ٱلْأَقْصَا ٱلَّذِی بٰرَکْنَا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُو مِنْ ءآیَ-تِنَآ إِنَّهو هُوَ ٱلسَّمِیعُ ٱلْبَصِیرُ)(1)پاک و منزه است آن (خدایی) که شبی بندهاش (محمد (صلی الله علیه و آله) ) را از مسجدالحرام تا مسجدالاقصیٰ که پیرامونش را برکت دادیم، حرکت داد تا بخشی از نشانههای (عظمت و قدرت) خود را به او نشان دهیم. یقیناً او شنوا و داناست.
ماجرای معراج پیامبر (صلی الله علیه و آله) و شرح و دلایل آن در بخش ماه ربیعالاول بیان شد.
ویژگی دیگری که سرزمین بیتالمقدس و فلسطین دارد، شرایط اقلیمی این منطقه است که دارای سرزمینی سبز و پرطراوت و شاداب است.
بعضی از مفسران، جمله «بارَکْنَا حَوْلَهُ؛ پیرامونش را برکت دادیم» را بیانگر این مطلب دانستهاند که مسجدالاقصی علاوه بر آنکه خود مقدس است، اطرافش نیز سرزمینی پربرکت است و این ممکن است بهخاطر برکات ظاهری و سرسبزی و خرمی آن باشد یا بهخاطر برکات معنوی آن که طی تاریخ، کانون پیامبران بزرگ خدا و محل خیزش توحید و خداپرستی بوده است.(2)
رژیم صهیونیستی همچون غده سرطانی منطقه
هدف غرب (در مرحله نخست انگلیس و سپس، آمریکا) از ایجاد رژیم اسرائیل، تشکیل اتحادیه صلیبی صهیونیستی در قلب جهان اسلام برای جلوگیری از اقتدار و همبستگی کشورهای اسلامی و ایجاد تفرقه و دشمنی بین آنها و دخالت مستقیم و غیرمستقیم در امور بیشتر کشورها بوده است.
غصب و تجاوز به سرزمینهای اسلامی با شعار «مالکیت از نیل تا فرات» که با بیرحمی و جنگ و خونریزی همراه است، تجاوز به جنوب لبنان، بلندیهای جولان در سوریه، کرانه باختری رود اردن و اشغال صحرای سینا، از اقدامات دیگر این رژیم بوده است.
آواره کردن صاحبان اصلی فلسطین (امروزه بیش از سه میلیون فلسطینی در کشورهای مختلف آواره هستند) و ایجاد ماهیت جعلی اسرائیلیها بهجای صاحبان اصلی آن، تأسیس شهرکهای صهیونیستنشین با تخریب و غصب منازل مسلمانان، جایگزینکردن صهیونیستها و سکونت آنان در این شهرکها و همچنین، تهدید مکرر ایران به حمله نظامی علیه تأسیسات هستهای و حساس، از جمله اقدامات دیگر این رژیم است که اگر از قدرت نظامی و موشکی ایران وحشت نداشتند، تهدیدات خود را عملی کرده بودند.
این گوشهای از تجاوزگری و بیرحمی رژیم صهیونیستی بود که شرح جنگها، کشتارهای جمعی، ترورهای فردی و اشغالگری این رژیم هر آزادهای را به تعجب و تأسف وامیدارد.
با آمدن مسلمانان به صحنه و ارشاد آنها با مراسم روز قدس و مبارزاتشان طی سالیان متمادی، شرایط تغییر کرده است؛ برای مثال در ابتدا اسرائیل طی شش روز توانست چند کشور نسبتاً بزرگ مانند مصر، سوریه، اردن و لبنان را شکست دهد و بخشی از این کشورها را اشغال کند که قسمتی از آنها هنوز در اشغال رژیم صهیونیستی است، اما امروزه اسرائیل در مقابل گروهی ازجانگذشته و باایمان بهنام «حزبالله» که نه کشوری مستقل دارند و نه نیرو و تجهیزاتی پیشرفته، شکست میخورد و درخواست آتشبس میکند.
در سالهای اخیر، اسرائیل نهتنها قدرت جنگیدن نداشته، بلکه بخشی از اراضی اشغالی خود را از دست داده است. مثلا پس از 35 سال مجبور به ترک غزه شد یا ناگزیر شد از جنوب لبنان بیرون برود. همچنین، در چندین حمله قبل از رسیدن به هرگونه نتیجهای، اعلام آتشبس کرد.
روز جهانی قدس موجب وحدت ملتهای اسلامی شده است و اختلافات میان عرب و عجم یا شیعه و سنی را از میان برداشته است و با توجه به محوریت موضوع فلسطین، نقشههای
تفرقهافکن دشمن در جهان اسلام را خنثی کرده است.
روز جهانی قدس نهتنها ملتهای اسلامی، بلکه ملتهای آزادیخواه غیرمسلمان را تحتتأثیر قرار داده است. امروزه رژیم صهیونیستی و پشتیبانان آن در نظر این ملتها منفور و متجاوز قلمداد میشوند.
روزی آنها شعار «از نیل تا فرات» سر میدادند، اما امروز برای محافظت از خود و سرزمین محدودشان، دیواری بتنی دور خود ایجاد میکنند.
خلاصه، هرچه زمان به جلو میرود، این کلام امام (رحمه الله علیه) که فرمود: «اسرائیل باید از بین برود»، به واقعیت نزدیکتر میشود.
شب اول ماه: شب عید فطر از شبهای بسیار مبارک و بافضیلت است.
روز اول ماه: روز عید فطر و از اعیاد بزرگ اسلامی است.
هشتم ماه: این روز مصادف است با روز ویرانکردن قبور ائمه بقیع، توسط گروه متعصب و گمراه وهّابی در سال 1344 هجری قمری.
بیستوپنجم ماه: شهادت امامصادق (علیه السلام) ، پیشوای بزرگ شیعه در سال 148 هجری قمری در این روز واقع شده است.(1)
در کتاب اقبال الأعمال روایتی از پیامبر اکرم نقل شده است که:
از آن حضرت سؤال کردند: «رمضان یعنی چه؟» حضرت فرمود: «أَرْمَضَ(2)
اللَّهُ تَعَالَى فِيهِ ذُنُوبَ الْمُؤْمِنِينَ وَغَفَرَهَا لَهُمْ؛ خداوند در این ماه گناهان مؤمنان را میسوزاند و آنها را میآمرزد». سپس سؤال کردند: «شوّال یعنی چه؟» حضرت فرمود: «شَالَتْ(3)فِيهِ ذُنُوبُهُمْ فَلَمْ يَبْقَ فِيهِ ذَنْبٌ إِلَّا غَفَرَهُ(4)گناهان آنها برطرف میشود و از بین میرود، هیچ گناهی
باقی نمیماند، مگر آنکه خداوند آن را میآمرزد».(1)
این ماه، نخستین ماه از ماههای حج است؛ زیرا عمره حج تمتع را تنها میتوان در سه ماه شوال، ذیالقعده و ذیالحجه انجام داد و قبل از آن جایز نیست (هرچند عمره مفرده را میتوان در تمام سال انجام داد) و این دلیلی بر اهمیت و فضیلت این ماه است. این سه ماه را «أشهر الحج» مینامند. برخلاف ماههای ذیالقعده و ذیالحجه، این ماه جزء ماههای حرام نیست.
اعمال آسان و پرفضیلت روز عید فطر
اول: خواندن تکبیراتی که در اعمال شب عید فطر خواهیم گفت.
دوم: دادن زکات فطره قبل از نماز عید. اگر به مستحقی دسترسی ندارد، آن را از مالش جدا کند که زکات فطره واجب مؤکد است.
سوم: غسلکردن. شیخ طوسی فرموده است: «وقت آن از اذان صبح تا قبل از خواندن نماز عید است».
چهارم: لباس نیکو بپوشد و خود را معطر سازد و با وقار و سکینه بهطرف مصلای عید حرکت کند.
پنجم: قبل از نماز عید با مقداری خرما و تربت حضرت سیدالشهدا که شفای هر دردی است، افطار کند.(2)
ششم: (اگر ممکن باشد) پس از طلوع آفتاب برای نماز عید حرکت کند.
هفتم: خواندن دعای کوتاه «اللَّهُمَّ مَن تَهَیَّأ» که برای نمازهای عید فطر و عید قربان و جمعه وارد شده است. این دعا از امامباقر نقل شده و در اعمال روز عید در مفاتیح آمده است.
هشتم: خواندن نماز عید که اهمیتی ویژه دارد و باعث اتحاد و قدرت مسلمانان میشود و
شرح آن در رسالههای عملیه و مفاتیح گفته شده است.
این شب از شبهای بسیار بافضیلت است. در بعضی روایات آمده است که اهمیت آن کمتر از شب قدر نیست(1)،
لذا دستور داده شده که این شب را همانند شبهای قدر به احیا و دعا و استغفار و عبادت سپری کنند.
با رؤیت هلال شب اول ماه شوال، ماه مبارک رمضان به پایان میرسد و ماه شوال شروع میشود. مؤمنانی که در ماه رمضان به عبادت و نماز و روزه پرداختهاند، در شب عید پاداش و مزد خود را دریافت میکنند؛ لذا مناسب است که انسان در آن شب بر سر سفره رحمت الهی حاضر باشد و از پاداش و رحمت فراوان الهی استفاده کند. در روایت آمده است که امامچهارم، حضرت زینالعابدین، شب عید فطر را در مسجد سپری میکرد و تا صبح به عبادت مشغول بود و سفارش این شب را به فرزندش، امامباقر (علیه السلام) میکرد.
در وقت غروب آفتاب شب عید، زکات فطره بر انسان واجب میشود و علما فرمودهاند که اگر کسی نماز عید میخواند، قبل از نماز عید، زکات فطرهاش را پرداخت کند.(2)با توجه به اهمیت این موضوع و کمبود وقت، لازم است هرکس مقدار زکات خود و افراد نانخورش را از شب عید محاسبه کند و محل مصرف آن را نیز مشخص کند تا بهراحتی بتواند قبل از نماز عید، آن را پرداخت کند یا حداقل از اموالش جدا کند و تا ظهر روز عید بپردازد.
در روایتی از امامصادق (علیه السلام) نقل شده است:
آن حضرت دستور میداد از طرف تمام افراد تحت تکفلش زکات فطره پرداخت شود و تأکید میفرمود: «حتی غلامان از قلم نیفتند؛ زیرا من خوف دارم که اگر کسی از آنها از قلم بیفتد، بمیرد (فَإِنَّكَ إِنْ تَرَكْتَ مِنْهُمْ إِنْسَاناً تَخَوَّفْتُ عَلَيْهِ الْفَوْتَ، قُلْتُ: وَمَا الْفَوْتُ؟ قَالَ:
الْمَوْتُ)».(1)
در روایت دیگری از آن حضرت نقل شده است که:
إِنَّ مِنْ تَمَامِ الصَّوْمِ إِعْطَاءُ الزَّكَاةِ يَعْنِی الْفِطْرَةَ كَمَا أَنَّ الصَّلَاةَ عَلَى النَّبِیِّ مِنْ تَمَامِ الصَّلَاةِ، لِأَنَّهُ مَنْ صَامَ وَلَمْ يُؤَدِّ الزَّكَاةَ فَلَا صَوْمَ لَهُ إِذَا تَرَكَهَا مُتَعَمِّداً وَ لَا صَلَاةَ لَهُ إِذَا تَرَكَ الصَّلَاةَ عَلَى النَّبِیِّ، إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ قَدْ بَدَأَ بِهَا قَبْلَ الصَّلَاةِ، قَالَ: قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَكَّى وَ ذَكَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلَّى(2)کاملشدن روزه ماه رمضان همراه با دادن زکات فطره است، همانگونه که نماز با صلوات بر پیامبر و اهلبیتش کامل میشود؛ زیرا کسی که روزه بگیرد، ولی عمداً زکات ندهد، روزه (کامل) نداشته است و اگر صلوات بر پیامبر را ترک کند، نماز ندارد؛ زیرا خداوند عزوجل زکات را قبل از روزه بیان کرده است. خداوند فرموده است: «بیتردید رستگار شد کسی که خود را (از زشتیها) پاک کرد و (دستورهای الهی را که پرداخت زکات از آنهاست، انجام دهد) و نام پروردگارش را یاد کند، سپس، نماز بخواند.(3)
غسلکردن هنگام غروب آفتاب؛
احیاگرفتن و بیداربودن در مسجد و عبادتکردن؛
بعد از نماز مغرب و عشا، نماز صبح و نماز عید بگوید: «اَللّهُ اکبَر اَللّه اَکبر لاٰ اِلٰه اِلاّ اللّٰه واللّٰهُ اَکبر اَللّٰه اَکبر ولِلّٰهِ الْحَمْدُ ا الْحَمْدُ لِلّٰهِ عَلیٰ مٰا هَدٰنا و لَهُ الشُکرُ علی مٰا اَوْلٰنا».
بنا بر روایتی از امامصادق (علیه السلام) ، پس از خواندن نماز مغرب و نافله آن دستها را بهسوی آسمان بلند کند و بگوید: «یا ذَالمَنِّ وَ الطَّولِ یا ذَالجُودِ یا مُصْطَفیٰ محمّد ونٰاصِرَه و صَلِّ عَلیٰ مُحَمَّد وآلِ مُحَمَّدٍ وَاغْفِرلیٖ کُلَّ ذَنْبٍ اَحْصَیْتَهُ وهُوَ عِنْدَکَ فِی کِتابٍ مُبِین»، آنگاه به سجده رود و صد مرتبه بگوید: «اَتوبُ اِلَی اللّه». سپس هر حاجتی از خداوند دارد، بخواهد که انشاءالله برآورده خواهد شد.
زیارت امامحسین (علیه السلام) در این شب فضیلت بسیاری دارد و زیارت مخصوص آن حضرت (یا هرگونه زیارت برای آن حضرت) را در این شب بخواند.
ده بار این ذکر را که در شب جمعه نیز وارد شده است، بگوید: «یا دائِمَ الْفَضْلِ عَلَی البَریَّةِ یَا بَاسِطَ الْیَدَیْنِ بِالْعَطِیَّةِ یَا صٰاحِبَ الْمَوٰاهِبِ السَّنِیَّةِ صَلِّ عَلیٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ خَیْرِالْوَریٰ سَجِیَّة وَاغْفِرْلَنٰا یا ذَالْعُلیٰ فیٖ هٰذِهِ الْعَشِیَّةِ».
چهارده رکعت نماز بخواند و در هر رکعت حمد و آیةالکرسی و سه مرتبه «قُل هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» بخواند تا در هر رکعت ثواب عبادت چهل سال و عبادت هرکه در آن ماه روزه گرفته و نماز خوانده است، برای او باشد.(1)
روز اول ماه شوال، روز عید فطر و از اعیاد بزرگ اسلامی است. لغت «عید» از ماده «عود» بهمعنی بازگشت است. روزهایی را که مشکلات برطرف میشوند یا گشایش و موفقیت و بازگشت به شرایط پسندیدهای پدید میآید، «عید» مینامند. عید فطر را نیز بهخاطر یک ماه بندگی در ماه رمضان که موجب بازگشت پاکی فطری انسان به او میشود، عید مینامند. «فطر» و «فطور» بهمعنی «خوردن و آشامیدن» است و به همین دلیل، روزهدار افطار میکند، یعنی با خوردن و آشامیدن روزه خود را باز میکند.
قال الله تبارک و تعالی:
(قَالَ عِیسَی ٱبْنُ مَرْیَمَ اللَّ-ٰهُمَ رَبَّنَآ أَنزِلْ عَلَیْنَا مَآئِدَةً مِّنَ السَّمَآءِ تَکُونُ لَنَا عِیداً لِّاَوَّلِنَا وَ ءَاخِرِنَا وَ ءَایَةً مِّنکَ وَٱرْزُقْنَا وَ أَنتَ خَیْرُٱلرَّٰزِقیِنَ)(2)عیسیبنمریم عرض کرد: خدایا، ای پروردگار ما، برای ما از آسمان سفرهای غذا بفرست تا (روز) عیدی باشد برای (نسل) اول ما و آخر ما و نشانهای باشد از سوی تو و ما را روزی بخش که تو بهترین روزیدهندگانی.
حواریون و اصحاب حضرت عیسی از ایشان خواستند تا از خداوند بخواهد که برای آنان از آسمان مائدهای بفرستد تا آن روز را عید بگیرند.
«مائده» در لغت بهمعنی «سفره» و «طبق غذا» است. از روایات چنین برداشت میشود که طبق غذایی که برای عیسی و اصحابش آمد حاوی نان و چند ماهی بود و این مائده در روز یکشنبه نازل شد.(1)
شاید علت احترام مسیحیان به روز یکشنبه از اینجا باشد.
نکته
این تنها آیهای است که در آن از لفظ «عید» استفاده شده است. از آنجا که روز نزول مائده، روز بازگشت به پاکی و ایمان محکم به خداوند است، حضرت عیسی، آن روز را عید نامگذاری کرده است.
در سخنی از حضرت علی (علیه السلام) آمده است: «وَ کُلُّ یَومٍ لایُعصَی اللَّهُ فِیهِ فَهُوَ یَومُ عِید(2)هر روزی که در آن از خداوند نافرمانی نشود، روز عید است». این سخن اشاره است به اینکه روز ترک گناه، روز پیروزی و موفقیت و بازگشت به فطرت نخستین انسان است.
از امامصادق (علیه السلام) روایت شده است که حضرت علی (علیه السلام) روز عید فطر سخنرانی کرد و فرمود:
أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ يَوْمَكُمْ هَذَا يَوْمٌ يُثَابُ بِهِ الْمُحْسِنُونَ وَ يَخْسَرُ فِيهِ الْمُسِيئُونَ وَ هُوَ أَشْبَهُ يَوْمٍ بِيَوْمِ قِيَامَتِكُمْ فَاذْكُرُوا بِخُرُوجِكُمْ مِنْ مَنَازِلِكُمْ إِلَى مُصَلَّاكُمْ خُرُوجَكُمْ مِنَ الْأَجْدَاثِ إِلَى رَبِّكُمْ وَ اذْكُرُوا بِوُقُوفِكُمْ فِی مُصَلَّاكُمْ وُقُوفَكُمْ بَيْنَ يَدَيْ رَبِّكُمْ وَاذْكُرُوا بِرُجُوعِكُمْ إِلَى مَنَازِلِكُمْ رُجُوعَكُمْ إِلَى مَنَازِلِكُمْ فِي الْجَنَّةِ أَوِ النَّارِ وَاعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّ أَدْنَى مَا لِلصَّائِمِينَ وَالصَّائِمَاتِ أَنْ يُنَادِيَهُمْ مَلَكٌ فِی آخِرِ يَوْمٍ مِنْ شَهْرِ رَمَضَانَ أَبْشِرُوا عِبَادَ اللَّهِ فَقَدْ غُفِرَ لَكُمْ مَا سَلَفَ مِنْ ذُنُوبِكُمْ فَانْظُرُوا كَيْفَ تَكُونُونَ فِيمَا تَسْتَأْنِفُونَ(3)ای مردم، همانا این روز، روزی است که در آن نیکوکاران پاداش مییابند و
زیان میبینند و شباهت بسیاری به روز رستاخیز شما دارد. پس هنگام بیرونآمدن از خانههایتان بهسوی مصلایتان به یاد آن روزی افتید که از گورهایتان بهسوی پروردگارتان بیرون میآیید و هنگام ایستادن در مصلایتان به یاد آن روزی افتید که در پیشگاه پروردگارتان میایستید و هنگام بازگشتن بهسوی خانههایتان آن روزی را یاد کنید که به خانههای خود در بهشت يا دوزخ بازمیگردید. ای بندگان خدا، بدانيد کمترین چیز برای مردان و زنان روزهگیر این است که در روز آخر ماه رمضان، فرشتهای آنان را ندا میدهد که: «ای بندگان خدا، بشارت باد بر شما که خداوند گناهان گذشته شما را بخشود. پس مواظب باشید که از این پس چه میکنید».(1)
در روایتی از پیامبر اکرم نقل شده است که روز عید فطر، روزی است که مؤمنان جایزه و پاداش عبادتهای خود در ماه مبارک رمضان را دریافت میکنند:
إِذَا كَانَ أَوَّلُ يَوْمٍ مِنْ شَوَّالٍ نَادَىٰ مُنَادٍ أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ اُغْدُوا إِلَى جَوَائِزِكُمْ، ثُمَّ قَالَ: يَا جَابِرُ جَوَائِزُ اللَّهِ لَيْسَتْ بِجَوَائِزِ هَؤُلَاءِ الْمُلُوكِ، ثُمَّ قَالَ: هُوَ يَوْمُ الْجَوَائِزِ(2)هنگامی که روز اول ماه شوال شود، صدایی بلند گردد که: «ای مؤمنان، بهسوی (گرفتن) جایزههای خود بروید». سپس، به جابر فرمود: «ای جابر، جایزههای خداوند مانند جایزههای این پادشاهان نیست». سپس، فرمود: «این روز (اول شوال)، روز جایزههاست».
این روز مصادف است با روز ویرانشدن قبور و حرم ائمه بقیع توسط گروه متعصب و گمراه وهّابی در سال 1344 هجری قمری.
«بقیع الغرقد»: ابناثیر میگوید: «بقیع در لغت به مکانی وسیع که دارای درخت یا ریشه آن باشد، گفته میشود. "غرقد" درختی وحشی و خاردار است که میوه مخصوصی دارد».(1)
چون بقیع قبلاً دارای درخت «غرقد» و ریشههای آن بود، پس از قطع درختان با همین اسم معروف شد و اخیراً به آن «جنّة البقیع» نیز میگویند.
اولین شخص از مهاجرین که در سال دوم هجری در زمین بقیع دفن شد، «عثمانبنمظعون» از اصحاب بافضیلت پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله) بود. بنا بر روایت، پیامبر اکرم فرمود: «عثمانبنمظعون را در بقیع دفن کنید تا یادگاری از گذشتگان ما باشد، یادگار ما – عثمان - یادگاری نیکوست».(2)
در سال دهم هجرت ابراهیم، فرزند پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) از دنیا رفت. سمهودی در اسدالغابة نقل کرده است:
پس از فوت ابراهیم به پیامبر عرض کردند: «أَینَ نُدَفِّنُهُ؛ ابراهیم را کجا دفن کنیم؟» حضرت فرمود: «اِلْحَقوهُ بِسَلَفِنا الصّٰالِح عُثْمانِ بْنِ مَظْعُون؛ او را به سلف صالح ما، عثمانبنمظعون، ملحق کنید». مردم مدینه با دفن جناب ابراهیم و عثمانبنمظعون در بقیع به دستور پیامبر اکرم، توجه بیشتری به بقیع پیدا کردند و بهتدریج قبرستان مردم مدینه بهنام «بنیسلمه» و «بنیحرام» متروک شد.(3)
بقیع جایگاه حرم مطهر چهار امام معصوم (امامحسنمجتبی (علیه السلام) ، امام علی بن الحسین زینالعابدین (علیه السلام) ، امام محمد بن علی باقر (علیه السلام) و امام جعفر بن محمد صادق (علیه السلام) ) و مدفن همسران، فرزندان، اقوام و عشیره پیامبر اسلام و جمع زیادی از اصحاب آن حضرت است. به گفته سمهودی، حدود دههزار نفر از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) در مدینه از دنیا رفتهاند که همه یا
بیشتر آنان در بقیع به خاک سپرده شدهاند.
از پیامبر اکرم روایت شده است که: «یُحْشَرُ مِنَ البَقِیعِ سَبْعونَ اَلْفاً عَلیٰ صُورَةِ القَمَرِ لَیلَةَ البَدرِ(1)(در روز قیامت) هفتادهزار نفر از بقیع محشور میشوند؛ بهطوری که صورت آنان مانند ماه شب چهاردهم است.
در حدیثی دیگر از آن حضرت روایت شده است که:
یُحْشَرُ مِن هٰذِه المَقْبَرةِ سَبعُونَ أَلْفاً یَدْخُلونَ الجَنّةِ بِغَیرِ حِساب وَ کَأَنّ وُجوهُهُمُ الْقَمَرْ لَیْلَةَ الْبَدْرِ(2)از این قبرستان (در روز قیامت) هفتادهزار نفر بیحساب وارد بهشت میشوند و صورتشان مانند ماه شب چهاردهم میدرخشد.
حرم ائمه بقیع در ابتدا بهشکل امروزی (بدون سقف و دیوار و ساختمان) نبوده است. تربت پاک ائمه در زمان دفن اجساد مطهرشان داخل خانههایی قرار داشته که متعلق به عقیل بوده است. با گذشت زمان این مکان به حرم و بارگاهی تبدیل شد که همه امکانات لازم را داشت و تصویر گنبد و بارگاه آنها موجود است. اما این بارگاه در هشتم شوال 1344 هجری قمری بهوسیله گروه جاهل و متعصب وهابی تخریب شد و بهصورت فعلی درآمد.
در سال 661 قمری شخصی بهنام «ابنتیمیّه» در حران (از توابع شام) به دنیا آمد. او پس از حمله مغول به دمشق رفت و در آنجا به تحریف دستورهای دین پرداخت؛ برای مثال، خدا را دارای جسم معرفی کرد و برای او در شهر «حماة» (150 کیلومتری دمشق) جایگاهی بر فراز آسمان معین کرد که بر تخت سلطنتش تکیه زده است.(3)
بالاخره او را بهخاطر انحرافاتش در دین به مصر تبعید کردند. در آنجا قضات و مفتیان مذاهب اربعه (حنفی، مالکی، شافعی و
حنبلی) او را بهخاطر فتاوی خلاف مذاهب اسلامی به زندان محکوم ساختند.
او پس از آزادی از زندان به دمشق رفت و چون به راه انحرافی خود ادامه میداد، قاضی شهر دمشق اعلام کرد: «مَنِ اعْتَقَدَ عَقیدَةَ ابنِ تیمیَّة حَلَّ دَمُهُ وَ مَالُه خُصوصاً اَلحَنابِلَة؛ هرکس عقیده ابنتیمیّه را داشته باشد، خون و مالش حلال است، مخصوصاً حنبلیها». حنبلیها که در معرض اتهام بودند، خود را پیرو امام شافعی معرفی کردند(1)
و ابنتیمیّة نیز در زندان انفرادی دمشق در سال 728 از دنیا رفت.
با مرگ ابنتیمیّه، افکار و راه و رسمش نیز به فراموشی سپرده شد تا آنکه در سال 1157 شخصی بهنام «محمدبنعبدالوهاب» در سرزمین نجد ظاهر شد. عبدالوهاب (مروّج اصلی افکار وهابیت) توسل به انبیا و اولیای الهی، تبرک به اشیای مقدس و تأسیس بنا بر قبور صحابه را حرام اعلام کرد و افکار باطل ابنتیمیه را زنده ساخت. او توانست جمعی از مسلمانان را منحرف و پیرو خود کند و بسیاری از مسلمانان را کافر و خونشان را حلال دانست. بر اثر همین فتوا بود که هزاران مسلمان بهدست یکدیگر کشته شدند.
یکی از فتاوی باطل او، حرمت بنا و ساختمان برای صحابه و اولیای الهی بود و در پی این فتوا، دستور تخریب این بناها را صادر کرد که با واکنش شدید مردم و علما مواجه و از شهر اخراج شد. او به بصره رفت، ولی مردم آنجا نیز علیه او قیام کردند و او را از شهر خود بیرون کردند.(2)محمدبنعبدالوهاب به شهرهای دیگری مانند بغداد، کردستان (در عراق)، همدان، اصفهان و قم سفر کرد که همهجا با مخالفت مردم و علما روبهرو شد؛ بهصورتی که نزدیک بود او را بکشند. او بالاخره به شهر «درعیه» رفت و با محمدبنسعود، پیمانی ننگین و خطرناک بست و بذر انحراف و فساد را کاشت.
مضمون آن پیمان این بود که حکومت و قدرت بهدست محمدبنسعود و فرهنگ و دین و تبلیغات بهدست محمدبنعبدالوهاب باشد. بدین ترتیب، محمدبنسعود، عبدالوهاب را از نظر شرعی، دینی و مذهبی تقویت و پشتیبانی کرد و محمدبنعبدالوهاب،
محمدبنسعود را از نظر قدرت و حکومت حمایت کرد و توانستند مذهب وهابیت را با زور و کشتار گسترش دهند.
در سال 1216 قمری امیر سعود با لشکری از حجاز بهقصد عراق حرکت کرد. آنها گنبد و بارگاه امامحسین (علیه السلام) را خراب کردند، آنچه داخل ضریح بود به غارت بردند، اموال قیمتی را تصرف کردند، مردم را کشتند و در حالی از کربلا خارج شدند که دوهزار نفر را کشته بودند.(1)
بعضی از مورخان نوشتهاند: «وهابیان در یک روز بیستهزار نفر را کشتند».(2)وهابیها با همان لشکر بهطرف نجف رفتند. مردم نجف که از جنایات آنها در کربلا آگاهی داشتند، خود را آماده دفاع کردند و نگذاشتند کاری از پیش ببرند، ولی آنها به مدت ده سال چندین بار به کربلا و نجف حمله کردند.(3)
قتلعام مناطق سنینشین
وهابیان نهتنها مردم مناطق شیعهنشین را قتلعام و غارت کردند، بلکه به مناطق سنینشین هم حمله و مردم آنجا را نیز قتلعام کردند. «جمیل صدقی زهاوی» مینویسد:
از زشتترین کارهای وهابیان در سال 1217 قتلعام مردم طایف بود که به صغیر و کبیر رحم نکردند و طفل شیرخوار را بر روی سینه مادرش سربریدند و جمعی را که مشغول فراگیری قرآن بودند، کشتند و گروهی را که در مسجد مشغول نماز بودند، به قتل رساندند و قرآن و کتابهایی (مانند صحیح مسلم و بخاری) را که بین آنها بود، در کوچهها ریختند و پایمال کردند. آنگاه طی نامهای علمای مکه را به آیین خود دعوت کردند، اما علما و مفتیان مذاهب اربعه که برای انجام مناسک حج به مکه آمده بودند، به کفر وهابیان حکم دادند و بر امیر مکه واجب کردند که با آنها
مقابله کند و به وجوب شرکت همه مسلمانان به جنگ با آنها فتوا دادند و گفتند: «در صورت کشتهشدن در جنگ با آنها، شهید هستند».(1)
«مستر همفر»، جاسوس و مزدور عالیرتبه وزارت مستعمرات انگلیس در سال 1710م، مأموریت جاسوسی در کشورهای اسلامی را داشت تا با ویرانکردن پایههای اعتقادی مسلمانان، ضربهای اساسی بر جامعه اسلامی وارد سازد و میان آنها اختلاف و دشمنی ایجاد کند.
مجله آلمانی «اشپیگل» یادداشتهای همفر را در خلال جنگ جهانی دوم بهصورت مجموعهای دنبالهدار منتشر کرد که با نام «اعترافات همفر» به چاپ رسید و از چهره امپریالیسم(2)
انگلیس پرده برداشت. خلاصهای از این اعترافات و ارتباط همفر با محمدبنعبدالوهاب را بیان میکنیم تا چهره واقعی فرقه وهابیت بهتر معلوم شود. همفر برای اجرای اهداف شوم خود به کشورهای اسلامی مانند ترکیه و عربستان و عراق سفر کرد.
این جاسوس انگلیسی میگوید:
در بصره در مغازه نجاری با جوانی آشنا شدم که سه زبان فارسی، ترکی و عربی را میدانست و لباس طلاب علوم دینی به تن داشت. نام او محمدبنعبدالوهاب بود. او جوانی بسیار بلندپرواز و تندخو بود. وی برای مذاهب چهارگانه اهلسنت جایگاهی قائل نبود. وی گفت: «خداوند دستوری در این باره نداده است». این جوان بلندپرواز برای فهم قرآن و سنت از اجتهاد خود استفاده میکرد و نظر علما و ائمه مذاهب و حتی خلفا (ابوبکر و عمر) را به نقد میکشید.
همفر میگوید:
من
ارتباط خود را با عبدالوهاب بیشتر کردم و مرتب به او تلقین میکردم که موهبتی بزرگتر از علی و عمر هستی و اگر پیامبر (صلی الله علیه و آله) زنده بود، تو را به جانشینی خود انتخاب میکرد.
پس از مدتی دوستی و تعریف از او یک روز به دروغ خوابی برای او تعریف کردم و او را در صف پیامبر قرار دادم و از قول او گفتم: «تو همنام من، وارث دانش من و جانشین من در دنیا و آخرتی. اگر در زمان من بودی، تو را جانشین خود میکردم». عبدالوهاب مرا قسم داد و گفت: «آیا راست میگویی؟ پیامبر چنین گفت؟» من نیز قسم یاد کردم.(1)تا اینکه عبدالوهاب به نجد مسافرت کرد و من نیز به آنجا رفتم و خود را غلام او معرفی کردم.
من دو سال با او بودم و به او تأکید میکردم تا آشکارا مردم را به آیین خود دعوت کند. او در سال 1143 قمری تصمیم گرفت یارانی جمع کند و آشکارا مردم را بهسوی خود دعوت کند. من نیز با پولی که از طرف وزارت انگلستان در اختیار داشتم، گروهی نیرومند را اطراف او جمع کردم. هرچه دعوتش به آیین و دستورهایش بیشتر شد، دشمنان او بیشتر شدند و چندین بار خواست از تصمیم خود منصرف شود، ولی من مانع شدم و او را به ادامه کار سفارش کردم. وزارت انگلستان پس از چند سال تلاش و زحمت با «محمدبنسعود» مرتبط شد و شخصی را پیش من فرستاد و دستور داد که «محمدبنعبدالوهاب» و «محمدبنسعود» باید با هم همکاری داشته باشند.
مذهب و فرهنگ از محمدبنعبدالوهاب و قدرت از محمدبنسعود
به این ترتیب، قدرتی بزرگ در نجد به وجود آمد و آنجا را پایتخت خود قرار دادند و وزارت انگلستان هر دو را با پول کافی تأمین کرد. وزارت مستعمرات انگلستان با جاسوسی همفر، بذر
1) . علیرضا جوادی، وهابیت، ص32.
انحراف و اختلافی را در جهان اسلام پاشید که هنوز ادامه دارد و قدرتهایی مانند آمریکا از آن پشتیبانی میکنند.(1)اگرچه امروز از این گروه با نام داعش پشتیبانی میشود، ولی آیین و مرام و روش یکی است.
اگر در تاریخ وهابیت دقت شود، همسویی نظرات علمای وهابی با سیاستهای ابرقدرتها و خواستههای آنان کاملاً واضح و روشن است.
بخشی از فتاوی و نظریات وهابیها
· تکفیر مسلمانان غیروهابی و ایجاد تفرقه و دشمنی بین آنها؛
· فتوا به قتل و جنایت و کشتار مسلمین شیعه و سنی که نمونههای
متعددی از آنها را اجرایی کردهاند.
· فتوا به تکفیر و جهاد علیه شیعیان؛
از شیخ عبدالرحمن براک (از مفتیان وهابی سعودی) پرسیدند: «آیا ممکن است بین دو گروه از مسلمانان سنی و شیعه جهاد باشد؟» جواب داد:
إن کانَ لِأهلِ السُنَّةِ دَولَةٌ وَ قُوَّةٌ وَأظهَرَ الشِّیعَةُ بِدَعَهُم وَ شِرکَهُم وَ اعتِقَادَاتَهُم فَإنَّ عَلَی أهلِ السُّنَّةِ أن یُجَاهِدُوهُم بِالقِتَالِ(2)اگر اهلسنت، دولت و قدرت داشته باشند و شیعه، بدعتها و شرک و اعتقادات خودشان را آشکار کنند، بر اهلسنت واجب است که با آنها بجنگند و کشتار کنند.
الجَمَاعَةُ
الّذِینَ مِنَ الجَعفَرِیَّةِ یَدَّعُونَ عَلِیّاً وَ الحَسَنَ وَ الحُسَینَ سَادَتَهُم فَهُم مَشرِکُونَ مُرتَدُّونَ عَنِ الإسلامِ(3)گروه جعفری (شیعه) که علی و حسن و حسین را
بهعنوان
بزرگان خود صدا میزنند، مشرک و مرتد از دین اسلام هستند.
ابنتیمیه و بهدنبال او محمدبنعبدالوهاب چنین فتوا دادهاند:
مَن أتَیٰ إلَی قَبرِ نَبِیٍّ أو صَالِحٍ وَ یَسألَهُ حَاجَتَهُ وَ یَستَنجِدَهُ فَهَذَا شِرکٌ صَرِیحٌ یَجِبُ أن یُستَتَابُ صَاحِبُهُ فِإن تَابَ وَإلاّ قُتِلَ(1)هرکس سر قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) یا یکی از مردان صالح بیاید و از او حاجت بخواهد و طلب نجات کند، پس این شرکی صریح و واضح است که باید او را توبه داد و اگر توبه نکرد، باید او را کشت.
البته علمای شیعه، جواب این اظهارنظرهای جاهلانه را بهشایستگی با استفاده از آیات قرآن دادهاند.
فتوای مفتی وهابی به حرمت دعا برای حزبالله لبنان
شیخ عبداللهبنجبرین برای اثبات همسویی خود با آمریکا و صهیونیسم فتوا داده است که: «هرگونه پشتیبانی و دفاع از حزبالله جایز نیست و دعا برای پیروزی آنان حرام است».(2)
علمای شیعه در رد شبهات و مطالب جاهلانه وهابیون- مانند حرمت توسل به اولیای خدا و پیامبران، تبرک به چیزهای مقدس، سجدهکردن بر خاک (مهر) و مسائل دیگر - مطالبی مستدل و متقن بیان کردهاند که از ظرفیت این نوشتار خارج است، اما به مناسبت هشتم شوال و تخریب حرم ائمه بقیع، نکاتی را در رد این تفکر غلط و جاهلانه بیان میکنیم.
وهابیون معتقدند که بنا و گنبد بهمنزله بت است که در زمان جاهلیت با اسم «وثن» و «صنم» وجود داشت و اکنون اسم آن را تغییر دادهاند و تغییر نام، بت را از بتبودن و بتپرست را
از بتپرستی خارج نمیکند. پس، همانگونه که مردم جاهلیت بتها را عبادت میکردند، بناها و مشاهد نیز عبادت میشوند و شرک اینها بزرگتر از شرک بتپرستان است و باید تمام ساختمانها، گنبدها و گلدستهها را تخریب و نابود کرد.(1)این استدلال که از کمفهمی و نادانی آنان سرچشمه گرفته است، دو جواب دارد:
اگر قرار است بنای روی قبر بهمنزله بت و صنم باشد و عبادت شود، فرقی بین قبور ائمه بقیع و قبر پیامبر اکرم و خلفا نیست و هرکس به زیارت قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) مشرّف میشود، بتپرستی میکند و مشرک است. معلوم است که این سخن وهابیها باطل است.
ما قرآن را میبوسیم و احترام میکنیم و بالای سر میگذاریم. بر اساس این گفتار، قرآن را نیز میپرستیم و عبادت میکنیم. وهابیون حتی پای بزرگان خود را میبوسند و کاخهای مجللی بر پا میکنند. پس این ساختمانها نیز بهمنزله بت است و آنها بتپرستی میکنند و باید آنها
1) . کشف الارتیاب صغانی، ص286؛ زادالمعاد ابنقیم، ص661، به نقل از روزهای مدینه، ص272.
را تخریب کرد. در کتاب صحیح بخاری که مورداعتماد و مقدم بر همه کتب آنهاست، نقل شده است که: «رَسُولُ اللَّهِ جَالَسَ عَلَی القَبرِ قَالَ فَرَأیتُ عَینَیهِ تَدمَعَانِ(1)زمانی که دختری از پیامبر (صلی الله علیه و آله) از دنیا رفت، آن حضرت روی قبر او نشست و اشک از چشمانش جاری بود».
از این روایت چنین برداشت میشود که رفتن به کنار قبر و نشستن و گریهکردن شرک نیست. در همین کتاب ذکر شده است که: «هنگامی که حسنبنالحسنبنعلی از دنیا رفت، همسر او خیمه و قبهای روی قبرش زد و آن قبه تا یک سال بر پا بود». اگر این کار اشکال شرعی داشت و شرک و بتپرستی بود، اصحاب پیامبر از آن جلوگیری میکردند، در حالی که این کار از طرف نزدیکان رسولالله (صلی الله علیه و آله) صورت گرفت و آنها معنای شرک و بتپرستی را بهتر میدانستند.(2)
در داستان اصحاب کهف، مردم پس از آنکه فهمیدند آنها جماعتی هستند که در حدود سیصد سال قبل میزیستهاند و در این مدت در خواب بودهاند، به دو گروه تقسیم شدند. بعضی معتقد به معاد و روز رستاخیر بودند و این واقعه را دلیلی بر اثبات معاد دانستند. قرآن میفرماید:
وَ کَذَٰلِکَ أَعْثَرْنَا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوٓاْ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ أَنَّ السَّاعَةَ لَارَیْبَ فِیهَآ إِذْ یَتَنٰزَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقَالُواْ ٱبْنُواْ عَلَیْهِم بُنْیَ-ناً؛ و اینگونه مردم (شهر را) از حال آنان آگاه کردیم تا بدانند وعده خدا (در برانگیختن مردگان در روز قیامت) حق است و در برپایی قیامت هیچ شکی نیست.
هنگامی که بین مردم اختلاف به وجود آمد، گروهی گفتند ساختمانی بر روی جایگاه آنان بر پا کنید) گروهی که به قیامت اعتقاد نداشتند و میخواستند ماجرا را به فراموشی بسپارند گفتند موضوع را دنبال نکنید و بر روی غار ساختمانی بسازید. «رَبُّهُم أعلَمُ بِهِم؛ خداوندشان از حال آنها آگاهتر است». امّا گروهی که به معاد اعتقاد داشتند و این ماجرا را دلیلی بر پیروزی خود میدانستند، گفتند ما قطعاً در این محل مسجدی بر پا میکنیم تا یاد آنها از بین نرود. قرآن
میفرماید: (وَ قَالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلَی أَمرِهِم لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیهِم مَسجِداً)(1)و گروهی که بر هدفشان (در اثبات معاد) پیروز شدند، گفتند: ما قطعاً مسجدی بر روی جایگاه آنان بر پا میکنیم».
قرآن تصمیم این دو گروه را که بناکردن ساختمانی بر روی غار بود، و آنانکه میخواستند مسجدی بسازند مذمتی نکرده و کار آنها را ناپسند ندانسته است.
تعظیم و بزرگداشت شعائر الهی(2)از جمله اعمالی است که قرآن به آن سفارش کرده است. در آیه 32 سوره حج میخوانیم: (وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعَآئِرَ اللَّهِ فَإنَّها مِن تَقْوَی ٱلْقُلُوبِ)؛ هرکس شعائر الهی را بزرگ دارد، این کار (نشانهای) از تقوای دلهاست.
مثلاً قرآن صفا و مروه را از شعائر الهی دانسته است: (إنَّ الصَّفَا وَالمَروَةَ مِن شَعَائِرِ اللَّهِ)(3)قطعاً صفا و مروه از شعائر الهی هستند، و سفارش میفرماید که حاجی و کسی که برای عمره میرود، میان آن دو را بپیماید و در جایی دیگر قربانیکردن شتر را از شعائر الهی میداند و آن را مایه خیر و برکت میشمارد: (وَٱلْبُدْنَ جَعَلْنَ-ٰهَا لَکُم مِّن شَعَ-آئِرِ اللَّهِ لَکُمْ فِیهَا خَیْرٌ)(4)قربانیکردن شتر را برای شما از شعائر الهی قرار دادیم و در آن برای شما خیر و خوبی است».
همانطور که ملاحظه شد، صفا و مروه که بنایی بیشتر نیست یا شتری که برای قربانیکردن در حج به حرکت در میآورند، از شعائر الهی شمرده میشوند و قرآن تعظیم و بزرگداشت شعائر الهی را برگرفته از تقوای قلب دانسته و به آن سفارش کرده است: (وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعَ-ٰائِرَ اللَّهِ فَإنَّها مِن تَقْوَی ٱلْقُلُوبِ)؛ زیرا نشانهای از توحید، عبادت الهی و دستورهای دینی دارد.
واضح است که اولیای الهی، انبیا و امامان، بزرگترین سرچشمه اصیل عبادت خداوند، نشانه توحید و دوری از شرک و بتپرستی هستند و قبورشان نیز مرکز تجلی و ترویج این مهم
است و از مصادیق بزرگ و روشن شعائر الهیاند. لذا تعظیم و بزرگداشت آنها و تأسیس مسجد و حرم و مرکز عبادت در کنار قبورشان نهتنها با توحید و خداپرستی مخالفتی ندارد، بلکه موجب ترویج و پیشرفت آن میشود؛ به همین دلیل، بزرگان و اولیای الهی از صدر اسلام تابهحال برای عبادت به این مکانها سفر میکردند، اما اگر دست گروه جاهل و متعصب وهابی به این اماکن میرسید (مانند قبور ائمه بقیع)، این مراکز تجلی توحید و عبادت خداوند را با خاک یکسان میکردند.
بیستوپنجم شوال، شهادت امامصادق (علیه السلام)
امامجعفرصادق (علیه السلام) از سال 114 تا 148 هجری قمری بهمدت 34 سال امام و پیشوای مسلمانان بود. ایشان در 65سالگی، در روز دوشنبه، بیستوپنجم شوال سال 148 قمری در شهر مدینه مسموم و شهید شد. پیکر مطهر ایشان را در قبرستان بقیع به خاک سپردند.(1)
حکومت امویان در سال 132 هجری با خلافت «مروان بن محمد» (معروف به حمار) به پایان رسید و حکومت بهدست عباسیان افتاد. اولین خلیفه عباسی «ابوالعباس، عبدالله بن محمد بن علی بن عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب» بود که حدود پنج سال خلافت کرد. سپس «منصور دوانیقی» خلافت را به عهده گرفت.
آغاز امامت امامصادق (علیه السلام) در زمان حکومت امویان بود. در همین دوران، بهعلت جنایات هولناک و ایجاد جو وحشت و اختناق توسط امویان، قیامی مردمی بر پا شد که موجب نابودی و سقوط حکومت آنان شد.
عباسیان نیز در ظلم و جنایت دستکمی از امویان نداشتند و چه بسا بیشتر از آنها بر مردم و دوستداران اهلبیت و امامان ستم میکردند، اما امامصادق (علیه السلام) از اوضاع آشفته و نابسامان دستگاه خلافت در زمان انتقال حکومت از امویان به عباسیان، استفاده و نهضت فرهنگی و دینی خود را آغاز کرد.
1) . بحارالانوار و تتمة المنتهی و مرآة المؤمن، بخش احوالات امامصادق (علیه السلام) .
در بین شاگردان آن حضرت، بعضی از یشوایان مذاهب چهارگانه اهل سنت مانند «ابوحنیفه» و «مالکبنانس» حضور داشتند و از مقام علمی امام بهرهمند میشدند، بدون آنکه خود را از نظر روحی و معنوی پرورش دهند.
هریک از شاگردان امامصادق (علیه السلام) ، علاوه بر کسب دانش عمومی، در رشتهای خاص از علوم تخصص داشتند؛ مثلاً «جابربنحیان» در علوم طبیعی، «حمدانبناعین» در قرائت قرآن، «ابانبنتغلب» در ادبیات عرب، «زراره» و «محمدبنمسلم» در فقه و «مؤمن طاق» در کلام و تفسیر قرآن تخصص داشتند.
یکی از توطئههای دشمنان و مخالفان اهلبیت، جدایی میان قرآن و اهلبیت بود که پیامبر اکرم در حدیث ثقلین بر باهمبودن آنها تأکید کرده است. بیشتر انحرافات و کجرویهای دینی نیز از این جدایی سرچشمه گرفتهاند؛ زیرا قرآن بدون اهلبیت همانند کتاب علمی دشواری است که استادی ندارد و پیروان آن به گمراهی کشیده میشوند. امامصادق (علیه السلام) در مبارزه با این توطئه همت گماشت؛ بهگونهای که تعداد زیادی از روایات آن حضرت درباره تفسیر قرآن است.
پس از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) - بهغیر از دوران پنجساله حکومت حضرت علی (علیه السلام) - خلفای حاکم، نقل و ترویج احادیث و روایات را ممنوع کردند و کتب احادیث را آتش زدند و این حرکت تا زمان امامباقر و امامصادق (علیه السلام) ادامه داشت. این دو امام با توجه به شرایط مساعدی که به وجود آمد، گام چشمگیری در نقل و ترویج حدیث برداشتند. لذا امروز در کتب احادیث و روایات با کمتر مسئله دینی، اخلاقی و اجتماعی مواجه میشویم که حدیثی از امامصادق (علیه السلام) درباره آن نقل نشده باشد.
در زمان امامصادق (علیه السلام) دو مرکز فقهی در مقابل مرکز فقهی اهلبیت وجود داشت؛ اول، مرکز فقهی «اصحاب حدیث» که کسانی مانند «مالک و شافعی» و «احمدحنبل» بر آن تکیه داشتند و فتاوی خود را بر مبنای احادیث معتبر و غیرمعتبر صادر میکردند. دوم، کسانی که فتوای خود را بر مبنای قیاس و استحسان قرار داده بودند، مانند «ابوحنیفه» و «ابویوسفقاضی». خطمشی این دو مرکز با مکتب فقهی اهلبیت عصمت و طهارت مخالف بود.
امامصادق (علیه السلام) مرکز فقهی دیگری را در مقابل این دو مکتب پایهگذاری کرد که از وحی و رسالت پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله) سرچشمه میگرفت. امام، شاگردان خود را با این مکتب آشنا ساخت. اکنون بیش از 150 قاعده فقهی مانند قاعده «لاضرر و لاضرار فی الاسلام» از امامصادق به یادگار مانده که از سرچشمه وحی و رسالت گرفته شده و مورداستفاده فقهای شیعه است و میتوان هزاران مسئله و فرع فقهی را از آنها استخراج کرد.
بعد از رحلت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ، اهلتسنن در مسائل دینی به اصحاب پیامبر مراجعه میکردند و فروع دین خود را از آنها میپرسیدند. اصحاب پیامبر نیز در اواخر قرن یکم از دنیا رفتند. لذا مسلمانان غیرشیعه در مسائل دینی خود به «تابعین» (کسانی که پیامبر را درک نکرده، ولی اصحاب پیامبر را درک کرده بودند) مراجعه میکردند. بعد از تابعین مذاهب متعددی پیدا شد که هرکدام از پیشوایان آنها پیروانی داشتند؛ مانند ابوحنیفه، مالکبنانس، شافعی و احمدبنحنبل که هرکدام برای خود مذهبی مستقل داشتند. امامصادق که در عصر خود بزرگترین مرجع دینی بود، شاگردان بسیاری داشت که ابوحنیفه و مالکبنانس نیز از آن جمله بودند.
شاگردان فراوان و عظمت علمی امامصادق (علیه السلام) منصور دوانیقی را به وحشت انداخت که نکند خلافت به امامصادق (علیه السلام) منتقل شود. لذا چاره کار را در این دید که از ابوحنیفه و مالک (که از شاگردان آن حضرت بودند) علیه امام استفاده کند. او آنها را احضار کرد و به آنها
گفت: «از جعفربنمحمد فاصله بگیرید و در مقابل او مذهبی مستقل تشکیل دهید و پیروانی برای خود جذب کنید و به قیاس و استحسان و اجتهاد خودتان عمل کنید و برای مردم فتوا دهید». طولی نکشید که این دو نفر دارای مذهبی مستقل و پیروانی شدند و بهعنوان «مذهب حنفی» و «مذهب مالکی» شناخته شدند.
شیعیان که پیرو امامجعفرصادق (علیه السلام) بودند، میگفتند: «امام ما جعفربنمحمد و مذهب ما جعفری است» و امامصادق به رئیس مذهب شیعه معروف شد. در روایتی از امامصادق (علیه السلام) نقل است که فرمود:
فَإِنَ الرَّجُلَ مِنْكُمْ إِذَا وَرِعَ فِی دِينِهِ وَ صَدَقَ الْحَدِيثَ وَأَدَّى الْأَمَانَةَ وَ حَسُنَ خُلُقُهُ مَعَ النَّاسِ قِيلَ هَذَا جَعْفَرِیٌّ فَيَسُرُّنِی ذَلِكَ وَيَدْخُلُ عَلَیَّ مِنْهُ السُّرُورُ وَقِيلَ هَذَا أَدَبُ جَعْفَر(1)هرگاه یکی از شما شیعیان پرهیزکار، راستگو و امین باشد و با مردم با اخلاقی نیکو رفتار کند، گفته میشود: «این شخص جعفری است». این امر مرا خوشحال میکند و از ناحیه او مسرور میشوم.
پس از مدتی محمدبنادریسشافعی و احمدبنحنبل نیز مذاهبی مستقل به وجود آوردند و پیروانی پیدا کردند. بدین ترتیب، مذاهب و فتوادهندگان زیاد شدند که با توجه به فتاوی و آرای مختلف و متضاد آنها، اختلافی شدید پیدا شد و هر گروه، گروهی دیگر را باطل میدانست که این امر آشفتگی عجیبی بین مسلمانان به وجود آورد.
در سال 645 قمری وزیر معتصم عباسی استادان مدرسه مستنصریه را دعوت کرد و از آنها خواست تا آرای خود را مطرح نکنند و مردم را به چهار مذهب پیشین حنفی، مالکی، شافعی و حنبلی دعوت کنند تا آشفتگی بیشتر نشود. سرانجام فقهای آنان به وجوب پیروی از یکی از مذاهب چهارگانه فتوا دادند و اگر کسی نام مذهب دیگری را میبرد، به شرک متهم میشد.
با سختگیریها و فشارهای خلفای عباسی از سال 645 قمری، مذاهب رسمی اهلتسنن
1) . كلينى، الكافي (ط - الإسلامية)، ج2، ص636، حديث5.
به چهار مذهب منحصر شد و مذاهب دیگر به فراموشی سپرده شدند. اما شیعیان و پیروان اهلبیت با تمام سختگیریها و شکنجههای روحی و جسمی استقامت کردند و همچنان به مذهب و رئیس مذهب خود وفادار ماندند و مذهب برحق جعفری درخشان و جاوید باقی ماند.(1)
امام حنفیها: «ابوحنیفه» بهنام «نعمانبنثابت»، اهل کابل طخارستان، متولد سال 80 قمری، متوفای سال 151 قمری، مدفون در بغداد؛
امام مالکیها: «مالکبنانسمدنی»، متولد سال 95 قمری، متوفای سال 179 قمری، مدفون در قبرستان بقیع مدینه؛
امام شافعیها: «شافعی» بهنام «محمدبنادریسقرشی»، متولد سال 151 قمری، متوفای سال 214 قمری، مدفون در مصر؛
امام حنبلیها: «احمدبنحنبلمروزی»، متولد سال 164 قمری، متوفای سال 241 قمری، مدفون در بغداد.
از این چهار نفر، دو نفر عرب و دو نفر عجم بودند(2).
صاحبان صحاح ششگانه اهلتسنن
شش کتاب بهنام «صحاح ششگانه» که معتبرترین کتب اهلتسنن است توسط ایرانیان سنی تألیف شده است (برخلاف اتهامی که به شیعیان ایرانی میزنند، مبنی بر آنکه برای فرار از سلطه خلفا شیعه شدند). آن کتب عبارتاند از:
صحیح بخاری، تألیف محمدبناسماعیل، اهل سمرقند بخارا، متولد سال 164 و متوفای سال 256 قمری، مدفون در سمرقند؛
صحیح مسلم، تألیف مسلمبنحجاجقشیری، اهل نیشابور، متولد سال 204 و متوفای سال 261 قمری، مدفون در نیشابور؛
سنن ابوداود، تألیف سلیمانبناشعثابوداود، اهل سجستان (سِبستا یا سیستان)، متولد سال 202 و متوفای سال 275 قمری؛
سنن ترمذی، تألیف محمدبنعیسیترمذی، اهل ماوراءالنهر، متولد سال 209 و متوفای سال 279 قمری؛
سنن نسائی، تألیف احمدبنشعیبنسائی، اهل خراسان، متولد سال 215 و متوفای سال 303 قمری؛
سنن ابنماجه، تألیف محمدبنیزیدابنماجه، اهل قزوین، متولد سال 309 و متوفای سال 373 قمری؛
کتابهای درجه دوم اهلتسنن را نیز ایرانیهای سنی نوشتهاند، مانند مستدرک حاکم نیشابوری، حلیةالاولیاء ابونعیم اصفهانی، سنن بیهقی و غیره. بزرگترین تفاسیر اهلتسنن مانند تفسیر فخر رازی، تفسیر طبری مازندرانی آملی، کشاف زمخشری، انوارالتأویل قاضی بیضاوی و غیره را نیز ایرانیان سنی نوشتهاند. همچنین، مفصلترین کتابهای تاریخی مانند تاریخ طبری مازندرانی بهدست سنیهای ایرانی نوشته شده است.
عبداللهبنشرمة، قاضی کوفه، میگوید:
من و ابوحنیفه بر جعفربنمحمد وارد شدیم. بر او سلام کردم و گفتم: «ابوحنیفه مردی از عراق است و علم فقه میداند». جعفر گفت: «گویا همان است که در دین برای خود قیاس میکند». سپس، گفت: «او نعمان پسر ثابت است». من تا آن روز اسم او را نمیدانستم. ابوحنیفه گفت: «آری». جعفر به او گفت: «از خدا بترس و در دین قیاس مکن. اولین کسی که قیاس کرد، شیطان بود. خداوند به او فرمود: به آدم سجده کن. شیطان گفت: من از او بهترم؛ زیرا مرا از آتش و او را از خاک آفریدی(1)». سپس امام فرمود: «قتل نفس مهمتر است یا زنا؟» او پاسخ داد: «قتل نفس». جعفر گفت: «پس چرا قتل نفس با دو گواه ثابت میشود، اما زنا با چهار
1) . اعراف، 12.
گواه؟
پس، چگونه قیاس میکنی؟» باز از ابوحنیفه پرسید: «روزه نزد خداوند بزرگتر است یا نماز؟» پاسخ داد: «نماز». جعفربنمحمد پرسید: «پس چرا زنی که عادت میشود، باید روزه را قضا کند، ولی نماز را نه؟»(1)
(علامه مجلسی در بحارالانوار اضافه کرده است). امام فرمود: «بول کثیفتر و خبیثتر است یا منی؟» گفت: «بول». فرمود: «پس چرا خداوند بعد از خروج بول به وضو دستور میدهد، ولی بعد از خروج منی باید غسل کرد؟ آیا این دو را میتوان با هم قیاس کرد؟» گفت: «نه». فرمود: «آیا زن ضعیفتر است یا مرد؟» گفت: «زن». فرمود: «پس چرا خداوند در ارث برای مرد دو سهم قرار داده است و برای زن یک سهم؟ آیا حکم با قیاس صحیح است؟» گفت: «نه». فرمود: «چرا خداوند دستور داده است دست کسی که ده درهم دزدی کرده است قطع شود، ولی اگر کسی دست دیگری را قطع کند دیه آن پانصد درهم است؟ آیا این حکم با قیاس سازگار است؟» گفت: «خیر». فرمود: «شنیدهام در تفسیر آیه (ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعیٖم)(2)روز قیامت درباره نعمتها از شما سؤال میشود"، گفتهای منظور از نعمتها، غذاهای لذیذ و آبهای خنکی است که در تابستان میخورند». گفت: «آری، من اینطور تفسیر کردهام». فرمود: «اگر کسی تو را دعوت کند و غذاهایی لذیذ و گوارا در اختیارت بگذارد و پس از آن بر تو منت بگذارد، درباره چنین کسی چگونه قضاوت میکنی؟» گفت: «میگویم آدم بخیلی است». فرمود: «آیا خداوند بخیل است؟ (که روز قیامت از غذاها و آبهایی که به ما داده است، از ما بازجویی کند)» گفت: «پس مقصود از نعمتها چیست؟» فرمود: «نعمت دوستی و محبت ما خاندان پیامبر است».(3)
در زمان امام صادق (علیه السلام) فرقهها و گروههای گوناگونی وجود داشتند که همگی با مذهب شیعه و امامت در تضاد بودند. این مکتبهای انحرافی بر دو قسم بودند:
الف) مذاهب و گروههای دینی مانند «مُعتَزِلِة» که به واگذارشدن تمام کارها به انسان بدون
هیچگونه دخالتی از طرف خداوند متعال قائل بودند، در مقابل آنان، «أشَاعِرَة» به جبر اعتقاد داشتند و میگفتند انسانها در تمام کارها مجبورند به آنچه برایشان تعیین شده است، عمل کنند و خودشان هیچ گونه اختیار و ارادهای ندارند. «مُرْجِئَة»، کسانی که ایمان را فقط اعتقاد قلبی میدانند. «کِیسَانِیَّة»، پیروان محمد بن حنفیه. «زِیدِیَّة» که به امامت زید فرزند امامسجاد قائل بوده و امام برحق یعنی حضرت محمدباقر را رها کرده بودند. «غُلات»، کسانی که مقام ائمه را در حد خدا میدانستند و «صُوفِیَّة» که معتقدند نعمتهای دنیوی را باید کنار گذاشت و از جامعه کنارهگیری کرد. امام صادق (علیه السلام) در مناسبتهای مختلف، مردم را هدایت و با این مسلکها مبارزه و بطلان آنها را اثبات میکرد.
ب) مکتبهای مادی و غیرالهی که امام صادق با شیوههای مختلف، از قبیل بیانات و رهنمودهای خود در مسائل اعتقادی یا مناظره با سران مادیگرا همچون ابنمقفّع، ابنابیالعوجاء زندیق مصری (عبدالملک)، بطلان ادعاهای آنان را اثبات میکرد. اصحاب امام نیز که در مکتب آن حضرت تربیت شده بودند با رهنمودهای امام با آنها مناظره وآنها را مغلوب میکردند. این اصحاب، تألیفات فراوانی در موضوعات فقه و تفسیر وکلام از خود بر جای گذاشتند. تنها در فقه، چهارصد کتاب و رساله که به «اصول چهارصدگانه» مشهور است، از آنان به جای مانده است.
منصور دوانیقی، دومین خلیفه عباسی، با آنکه علوم و کمالات امامصادق (علیه السلام) را میدانست و بر اساس روایتی، پس از شنیدن خبر شهادت امام گریه کرد و افسوس خورد، بهخاطر علاقه به مقام و ریاست، امام را تحتنظر مأموران سرّی و در محاصره قرار داده بود تا از کوچکترین ارتباطات مردمی و حتی شاگردان آن حضرت آگاه باشد و خطری برای ریاست او پدید نیاید. اما سرانجام نتوانست وجود مبارک آن حضرت را تحمل کند و تصمیم گرفت آن بزرگوار را با انگور زهرآلود مسموم و شهید کند.(1)
1) . منتخب التواریخ، ص465؛ مرآة المؤمن، ص187.
او به فرماندار مدینه دستور داد خانه جعفربنمحمّد را آتش بزند. او هم به این دستور عمل کرد و خانه حضرت را به آتش کشید. آتش تا راهرو خانه سرایت کرد. امام از داخل خانه بیرون آمد و با قدرت ولایت در میان آتشها قدم میزد و میفرمود: «أَنَا ابْنُ أَعْرَاقِ الثَّرَى أَنَا ابْنُ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلِ اللَّهِ(1)منم فرزند (اسماعیل که فرزندانش) مانند رگ و ریشه همه جا وجود دارند. منم فرزند ابراهیم دوست خدا (که آتش بر او سرد و سلامت شد).
مرحوم کلینی از ابوایوب نقل میکند:
نیمهشبی منصور مرا احضار کرد. چون بر او وارد شدم در حالی که روی تختش نشسته و شمعی مقابل او روشن بود، نامهای را میخواند وگریه میکرد. به او سلام کردم. نامه را بهسوی من انداخت و گفت: از طرف محمدبنسلیمان است که از مرگ جعفربنمحمد خبر داده است و سه مرتبه گفت «إنّالِلَّهِ وَ إنّا إلَیهِ راجِعُونَ». سپس، گفت: «کجا مانند جعفربنمحمد پیدا میشود؟» [قبلاً اشاره شد با آنکه منصور فضائل وکمالات امام را میدانست، بهخاطر حبّ ریاست، امام را شهید کرد]. گفت: «برای محمد بنویس: بررسی کن، اگر شخص معیّنی را وصیّ و جانشین خود قرار داده است، گردن او را بزن». چون نامه رسید معلوم شد امام پنج نفر را وصی خود قرار داده است: اول، خود منصور؛ دوم، محمدبنسلیمان فرماندار مدینه؛ سوم، عبدالله فرزند امام (اهل معرفت متوجه بودند این سه نفر صلاحیت جانشینی آن حضرت را ندارند)؛ چهارم، موسیکاظم؛ و پنجم حمیده، همسر ایشان (با توجه به آنکه امام نمیتواند از خانمها هم باشد، تنها لایق جانشینی و وصایت، حضرت موسیکاظم است). موضوع که به منصور گزارش شد، گفت: «اینان را که نمیتوان
کشت»(2).
کلینی روایت کرده است:
امام موسی بن جعفر (علیه السلام) فرمود من پدرم را در دو جامه کفن کردم که آن جامهها احرام آن حضرت بودند و نیز در جامهای از جامههایش و عمامهای که از حضرت علی بن الحسین (علیه السلام) امام
چهارم بود کفن شد(1).
منصور دوانیقی، امام را بسیار اذیت میکرد و گاهی شبانه و در زمانهای نامناسب و بهصورت اهانتآمیز، آن حضرت را احضار میکرد. یک مورد احضار شبانه امام با هدف قتل ایشان و نجات آن حضرت بهصورت اعجازآمیز در منتهیالامال مرحوم محدث قمی و بحارالانوار علامه مجلسی (در بخش احوالات آن حضرت) و مرآة المؤمن (ص 182) بیان شده است.
راوی، ابن فضّال، میگوید:
پس از شهادت امام، برای عرض تسلیت، خدمت امحمیده (همسر امامصادق) رسیدم، در حالی که آن بانو عزادار بود و میگریست. من همصدا شدم و گریه کردم. سپس، آن بانو به من فرمود: «اگر هنگام شهادت امام حاضر بودی، چیز عجیبی را میدیدی»؛ در آن هنگام امام دستور داد: خویشاوندان مرا حاضر کنید. همه را حاضر کردیم. امام به آنها نگاهی کرد و فرمود: «اِنَّ شَفٰاعَتَنٰا لاٰتَنٰالُ مُسْتَخِفّاً بِالصَّلٰوةِ؛ شفاعت ما خانواده به کسی که نماز را سبک بشمارد، نمیرسد».(2)
راوی میگوید: بر امام صادق (علیه السلام) وارد شدم، در حالی که حضرت موسیبنجعفر نزد ایشان نشسته بود و آن حضرت به فرزند خود وصیت میکرد. آنچه از وصایای آن حضرت یاد دارم این است:
فرزندم، وصیت وگفتار مرا به خاطر بسپار که اگر به خاطر سپردی، با خوشبختی زندگی میکنی و سعادتمند از دنیا خواهی رفت. فرزندم، هرکس به آنچه خداوند به او داده است، قناعت کند، بینیاز باشد و هرکس به مال و ثروت دیگران چشم بدوزد، فقیر از دنیا میرود. هرکس به آنچه خداوند به او داده، خرسند نباشد، خدا را در قضا و حکم او متهم کرده است. هرکس گناه خود را کوچک شمرد، گناه دیگران را بزرگ میداند؛ ولی اگر گناه دیگران را کوچک
بداند،گناه خود را بزرگ میشمارد. هرکس از عیب دیگران پرده بردارد، عیبهای مخفی خانهاش آشکار شود.
هرکس شمشیر ستم بکشد، با آن کشته میشود.
هرکس برای برادر خود چاهی بکند، خودش در آن میافتد. هرکس با افراد نادان رفتوآمد کند، (در نظر مردم) کوچک شود و اگر با دانشمندان نشیند، وقار (و بزرگی) پیدا میکند. هرکس در مکانهای بد ظاهر شود، مورداتهام واقع میشود.
فرزندم حق را بگو اگرچه کوچک باشد، به نفعت باشد یا به ضررت. از سخنچینی بپرهیز که کینه را در دلها میکارد. اگر طلب بخشش میکنی، به معدن آن روی آور.(1)
1) . حلیة الاولیاء، ج3، ص195؛ روزنگارانهها، ص387.
اول ماه: بنا بر نقلی روز ولادت باسعادت حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها) در سال 173 هجری قمری در مدینه طیبه(1)
یازدهم ماه: روز میلاد امامعلیبنموسیالرضا (علیه السلام) در سال 148 هجری قمری در مدینه طیبه(2)
بیستوسوم ماه: بنا بر نقلی، روز شهادت حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) در سال 203 هجری قمری (اگرچه شهادت آن حضرت در روز آخر ماه صفر معروفتر است)(3)
بیستوپنجم ماه: روز «دحوالارض» (یعنی پیدایش خشکی از زیر آبی که تمام زمین را فراگرفته بود)(4)
آخر ماه: روز شهادت امامنهم، اماممحمدتقی (علیه السلام) ، در 25سالگی در سال 220 هجری قمری در بغداد(5)
ماه ذیالقعده یکی از چهار ماه حرام سال است که دارای احترامی ویژه و احکامی مخصوص است. از قبل اسلام جنگ و خونریزی در ماههای حرام ممنوع بوده و اسلام نیز آن را تأیید کرده است. سه ماه دیگر حرام، ماههای ذیالحجه، محرم و رجب هستند.
سیدبنطاووس در اقبال میگوید: «در این ماه برای رفع گرفتاری، سختی و ظلموستم دعا کنید که مؤثر است».
مرحوم علیبنابراهیم قمی (رحمه الله علیه) فرموده است:
در ماههای حرام پاداش خوبیها، چندبرابر و کیفر گناهان نیز مضاعف نوشته میشود، پس باید سعی کرد در این ماهها از گناهان پرهیز کرد و تا جایی که ممکن است کارهای پسندیده انجام داد(1).
سیدبنطاووس در اقبال فرموده است: «خداوند در شب نیمه ماه ذیالقعده بر بندگان نظر رحمت میکند. لذا سزاوار است که بندگان مخصوصاً پس از نیمهشب به نماز و عبادت مشغول باشند که در این شب حاجت کسی بیپاسخ نخواهد ماند».
خداوند در میان اشیاء چهار چیز را انتخاب کرده است
علامه مجلسی (رحمه الله علیه) روایتی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نقل کرده که ایشان در بخشی از این روایت فرموده است:
إنَّ اللّهَ _ تَبارَکَ وتَعالَی _ اختارَ مِنَ الکَلامِ أربَعَهً ، ومِنَ المَلائِکَهِ أربَعَهً ، ومِنَ الأَنبِیاءِ أربَعَهً ، ومِنَ الصّادِقینَ أربَعَهً ، ومِنَ الشُّهَداءِ أربَعَهً ، ومِنَ النِّساءِ أربَعَهً ، (ومِنَ الشُّهورِ أربَعَهً) ، ومِنَ الأَیّامِ أربَعَهً ، ومِنَ البِقاعِ أربَعا. خداوند تبارک و تعالی از کلامها چهار کلام را، از ملائکه چهار ملک را، از پیامبران چهار پیامبر را، از زنان چهار زن را، از ماهها چهار ماه را، از روزها چهار روز را و از مکانها چهار مکان را انتخاب کرده است.
فَأَمَّا
خِيَرَتُهُ مِنَ الْكَلَامِ فَسُبْحَانَ اللَّهِ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ وَلَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَاللَّهُ أَكْبَرُ فَمَنْ قَالَهَا عَقِيبَ كُلِّ صَلَاةٍ كَتَبَ اللَّهُ لَهُ عَشْرَ حَسَنَاتٍ وَ مَحَا عَنْهُ عَشْرَ سَيِّئَاتٍ وَ رَفَعَ لَهُ
1) . مفاتیح الجنان، اعمال ماه ذیالقعده.
عَشْرَ دَرَجَاتٍ؛ انتخاب خداوند از کلام «سبحان
اللّه و الحمدللّه و لا اله الاّ اللّه و اللّه اکبر» است که هرکس آن را بعد از هر نماز بگوید، خداوند برای او ده حسنه مینویسد و ده گناه او را میبخشد و ده درجه به او میدهد.
وَأَمَّا خِيَرَتُهُ مِنَ الْمَلَائِكَةِ فَجَبْرَئِيلُ وَمِيكَائِيلُ وَإِسْرَافِيلُ وَعِزْرَائِيلُ؛ انتخاب او از ملائکه جبرئیل، میکائیل، اسرافیل و عزرائیل است.
وَأَمَّا خِيَرَتُهُ مِنَ الْأَنْبِيَاءِ فَاخْتَارَ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلًا وَمُوسَى كَلِيماً وَ عِيسَى رُوحاً وَمُحَمَّداً حَبِيباً؛ انتخاب او از پیامبران چنین است که ابراهیم را دوست خود، موسی را همکلام خود، عیسی را (بهمنزله) روح خود و محمد را دوست خود قرار داده است.
وَ أَمَّا خِيَرَتُهُ مِنَ النِّسَاءِ فَمَرْيَمُ بِنْتُ عِمْرَانَ وَآسِيَةُ بِنْتُ مُزَاحِمٍ امْرَأَةُ فِرْعَوْنَ وَفَاطِمَةُ الزَّهْرَاءُ وَخَدِيجَةُ بِنْتُ خُوَيْلِدٍ؛ انتخاب خداوند از زنان، مریم (دختر عمران)، آسیه (دختر مزاحم و همسر فرعون)، فاطمةزهرا و خدیجه (دختر خویلد) است.
وَأَمَّا خِيَرَتُهُ مِنَ الشُّهُورِ فَرَجَبٌ وَ ذُو الْقَعْدَةِ وَ ذُو الْحِجَّةِ وَالْمُحَرَّمُ وَهِیَ الْأَرْبَعُ الْحُرُمُ؛ انتخاب او از ماهها، ماه رجب، ذیالقعده، ذیالحجه و محرم است که ماههای حرام هستند.
وَأَمَّا خِيَرَتُهُ مِنَ الْأَيَّامِ فَيَوْمُ الْفِطْرِ وَيَوْمُ عَرَفَةَ وَيَوْمُ الْأَضْحَىٰ وَيَوْمُ الْجُمُعَةِ؛ انتخاب او از روزها، روز عید فطر، روز عرفه، روز عید قربان و روز جمعه است.(1)
در روزهای یکشنبه این ماه، نمازی پرفضیلت از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) روایت شده است که هرکس این نماز را به جا آورد، توبه او قبول و گناهانش آمرزیده میشود، برای خود و خانوادهاش سبب برکت میشود، طلبکارانش در روز قیامت از او راضی میشوند، با ایمان از دنیا میرود، قبرش وسیع و نورانی میشود، پدر و مادرش از او راضی میشوند، خداوند آنها و فرزندانش را میآمرزد، روزی او زیاد میشود و فرشته مرگ جان او را بهآسانی میگیرد.
1) . بحارالانوار، ج97، باب55، ص47، حدیث34.
بنا بر روایت، کیفیت نماز چنین است که در روز یکشنبه بهنیت قربت غسل کند. سپس وضو بگیرد و چهار رکعت نماز بخواند (هر دو رکعت، یک سلام). در هر رکعت یک مرتبه سوره حمد، سه مرتبه سوره «قُل هُوَ اللَّهُ» و یک مرتبه سورههای فلق و ناس را بخواند. بعد از نماز هفتاد مرتبه استغفار کند. سپس، بگوید: «لاٰحَوْلَ وَ لاٰ قُوَّةَ اِلاّٰ بِاللّٰهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیم». آنگاه بگوید: «یا عَزیزُ یا غَفّارُ اِغْفِرْلی ذُنوبی وَ ذُنوبَ جَمیعِ الْمُؤمِنینَ وَ المُؤمِناتِ فَاِنَّهُ لاٰ یَغْفِرُ الذُّنوبَ الاّٰ اَنْتَ».(1)
روایت شده است که: «اگر در ماههای حرام، کسی روزهای پنجشنبه، جمعه و شنبه آن را پیدرپی روزه بگیرد، ثواب نهصد سال عبادت را برده است».(2)
روز اول ماه
بنا بر روایتی، سالروز ولادت باسعادت حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها) (دختر امامموسیکاظم (علیه السلام) و نجمه خاتون)، خواهر امامرضا (علیه السلام) است که در سال 73 هجری قمری در مدینه چشم به جهان گشود. همچنین، این روز آغاز «دهه کرامت» است که به ولادت باسعادت امام علیبنموسیالرضا (علیه السلام) ختم میشود.
در جمهوری اسلامی روز اول ماه ذیالقعده بهنام «روز دختر» نامگذاری شده است. سزاوار است که دختران جامعه ما حضرت معصومه (سلام الله علیها) را در حیا، پاکی و بصیرت الگوی خود قرار دهند.
«حیا»، در لغت، بهمعنی «داشتن شرم و آزرم از کارهای ناپسند عقلی و شرعی» است. حیا و شرم از صفاتی است که در آموزههای دینی به آن تأکید فراوانی شده است. هراندازه این صفت در انسان کم شود، او بیشتر دچار سقوط و انحطاط اخلاقی میشود.
در مقابل صفت حیا، «وقاحت» (بهمعنی بیشرمی) قرار دارد. وقاحت یعنی انسان در امور ناپسندی که خداوند و عقلا آنها را زشت میدانند، از خدا و مردم پروا نداشته باشد.
از حضرت علی (علیه السلام) روایت شده است که: «رَأسُ کُلِّ شَرٍّ اَلْقِحَة؛ ریشه همه بدیها، بیحیایی و وقاحت است». ایشان در جایی دیگر فرمودهاند: «اَبْعَدُ النّاسِ مِن الصَّلاحِ الکَذُوبُ وَ ذُوالوَجْهِ الوَقّاح(1)دورترین انسان از رستگاری، انسان دروغگو و دارای چهره بیحیاست».
از امامباقر (علیه السلام) روایت است که فرمود:
اَلْحَیاءُ وَ الإِیمَانُ مَقْرُونَانِ فِی قَرَنٍ فَاِذا ذَهَبَ اَحَدُهُما تَبِعَهُ صاحِبُه(2)شرم و ایمان با هم پیوستهاند؛ هرگاه یکی از آنها برود، دیگری نیز از او پیروی میکند.
حیا و شرم برای همه، مخصوصاً زنان، سفارش شده است. در روایتی منقول از پیامبر اکرم آمده است: «الحَیاءُ حَسَنٌ وَ لکِن فِی النِّسَاءِ أَحسَنٌ(3)حیا (برای همه) نیکوست، ولی برای زنان نیکوتر است».(4)
یکی از وظایف مهم پدران و مادران این است که فرزند خود را باحیا تربیت کنند و از کارهایی که آنها را به بیحیایی و بیشرمی میکشاند، محافظت کنند؛ بهصورتی که کارهای زشت در نظر آنها عادی جلوه نکند.
«روز دختر»، فرصتی است تا والدین در تربیت فرزندان خود به حضرت معصومه اقتدا کنند و در امر حیا و عفت و پاکی و بصیرت آنها اقدامی مؤثر انجام دهند و از کاری که آنها را به بیحیایی و بیپروایی نزدیک میکند، جلوگیری کنند.
امامهفتم، حضرت موسیبنجعفر (علیه السلام) در بیشتر دوران امامتش تحتنظر بود یا در زندان به سر میبرد. خانه آن حضرت در نظارت مأموران سرّی بود؛ به همین دلیل، حضرت معصومه نیز در شرایط سختی قرار داشت و شیعیان و دوستان امام نمیتوانستند بهراحتی به منزل ایشان رفتوآمد کنند. اگر کسی به منزل ایشان وارد میشد، مورد بازخواست قرار میگرفت. با توجه به چنین شرایطی، موقعیت مناسبی برای ازدواج حضرت معصومه هم فراهم نشد و تا پایان عمر ازدواج نکرد.
شفاعت یکی از عقاید برحق شیعیان است که پیامبران، ائمه، علما، شهدا و حتی برادر مؤمن در قیامت با اجازه خدا حق شفاعت و درخواست نجات و آمرزش برای دیگران را دارند. این موضوع در کتابهای اعتقادی با دلایلی قطعی بیان شده و قرآن مجید نیز این مطلب را تأیید کرده است. دو تن از بانوان خاندان رسالت از حق شفاعت گستردهای برخوردارند:
صدیقه کبری، حضرت فاطمهزهرا (سلام الله علیها) که به شفیعه روز جزا مشهور است.
فاطمه معصومه (سلام الله علیها) که دارای شأن و منزلتی خاص و شفیعه روز جزاست.
از امامصادق (علیه السلام) روایت شده است که فرمود:
تُقْبَضُ فِیهَا إِمْرَأَةُ هِی مِنْ وُلْدِی وَ اسْمُهَا فَاطِمَةُ بِنْتُ مُوسیٰ تَدْخُلُ بِشَفاعَتِها شِیعَتُنَا الجَنَّةَ بِأَجْمَعِهِم(1)بانویی از نسل من که نامش فاطمه دختر موسی است، (در شهر قم) از دنیا میرود که با شفاعت او همه شیعیان ما وارد بهشت میشوند.
از عبارت «بِاَجْمَعِهِم» چنین برداشت میشود که همه شیعیان اهلبیت از شفاعت حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها) بهرهمند خواهند شد. در زیارتنامه آن بانو میخوانیم:
یَا فَاطِمَةُ اِشْفَعِی لِی فِی الجَنَّةِ فَاِنَّ لَکِ عندَاللّهِ شَأناً مِنَ الشَّأنِ(2)ای فاطمه، برای
من بهشت را شفاعت کن، قطعاً برای تو نزد خداوند متعال مقامی خاص (و رفیع) است.
لقب حضرت معصومه (سلام الله علیها) (1)
مقام عصمت، مقامی بسیار رفیع است که برای انبیا و امامان بیان شده است. برای این بانو نیز لقب «معصومه» به کار رفته است. از امامهشتم، حضرت علیبنموسیالرضا (علیه السلام) ، روایت شده است که فرمود: «مَنْ زٰارَ الْمَعْصُومَةَ بِقُم کَمَن زَارَنی(2)هرکس معصومه را در قم زیارت کند، مثل آن است که مرا زیارت کرده باشد».
با توجه به روایات مشخص میشود که بیشتر امامزادگان زیارت خاصی از طرف معصومین ندارند و از قول سیدبنطاووس زیارتنامهای برای عموم امامزادگان نقل شده است.(3)
تنها برای چند امامزاده مانند حضرت اباالفضل و حضرت علیاکبر زیارتنامه مخصوص وجود دارد؛ اما علامه مجلسی(ره) در بحارالأنوار برای حضرت معصومه زیارتی بهنقل از امامرضا (علیه السلام) آورده(4)
که در مفاتیحالجنان نیز ذکر شده است و این اهمیت شأن حضرت معصومه را نشان میدهد.
از امامصادق (علیه السلام) روایت است که فرمود:
إِنَّ لِلّٰهِ حَرَماً وَ هُوَ مَکَّةُ وَ لِرَسولِهِ حَرَماً وَ هُوَ المَدِینَة وَ لِاَمیرِالمؤمنین حَرَماً وَ هُوَ الکُوفَةُ و لَنَا حَرَماً وَ هُوَ قُم وَ سَتُدْفَنُ فِیهَا اِمْرَأَةٌ مِنْ وُلْدِی تُسَمّیٰ فَاطِمَةُ، مَنْ زٰارَهٰا وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّة(5)همانا برای خداوند حرمی است و آن مکه است، برای پیامبرش حرمی است
1) . «معصومة» از مادۀ «عصمت» بهمعنی «منع» است. معصوم به کسی میگویند که دارای ملکهای است که او را از گناه و خلاف منع میکند (معصوم از گناه، یعنی ممنوع از گناه).
2) . ناسخ التواریخ، ج3، ص68.
3) . بحارالانوار، ج102، ص272، السلام علیک ایها السید الزّکیّ.
4) . بحارالانوار، ج102، ص266.
5) . همان، ج60، ص288.
و آن مدینه است، برای حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) حرمی است و آن کوفه (و نجف) است، برای ما خانواده نیز حرمی است و آن قم است و بهزودی بانویی از فرزندان من که نامش فاطمه است، در آنجا دفن میشود. هرکس او را زیارت کند، بهشت بر او واجب میشود.
شیخ صدوق با سندی معتبر از امامجواد (علیه السلام) روایت کرده است که فرمود: «مَنْ زٰارَ عَمَّتِی بِقُم فَلَهُ الْجَنَّة(1)هرکس عمه مرا در قم زیارت کند، پاداش او بهشت است». قبلاً در بخش عصمت حضرت فاطمه معصومه بیان شد که «ابنقولویه» با سندی معتبر از امامجواد (علیه السلام) روایت کرده است که امامرضا (علیه السلام) فرمود: «مَن زارَ المَعصُومَة بِقُم کَمَن زارَنی(2)هرکس حضرت معصومه را در قم زیارت کند، مانند آن است که مرا زیارت کرده باشد».
برای حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها) کراماتی قابلتوجه و مهم نقل شده است که در کتب مربوط به شرح احوال آن حضرت، مانند کتاب کرامات حضرت فاطمه معصومه بیان شده است. همچنین، در صفحه 77 به بعد کتاب مرآةالمؤمن (چاپ دوم) مواردی بیان شده است که علاقهمندان میتوانند به آن مراجعه کنند.
یازدهم ذیالقعده میلاد حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) بنا بر مشهور
بنا به روایات مشهور، امامهشتم، حضرت علیبنموسیالرضا (علیه السلام) ، در سحرگاه جمعه، یازدهم ذیالقعده سال 148 قمری در مدینه منوره چشم به جهان گشود. اگرچه شماری از مورخین، ولادت ایشان را در یازدهم ذیالحجه و بعضی دیگر در یازدهم ربیعالاول این سال دانستهاند.(3)
نام ایشان، «علی» و لقب مشهورشان، «رضا» است؛ اگرچه القاب دیگری نیز برای آن حضرت ذکر شده است. کنیه آن بزرگوار «ابوالحسن ثانی» است.
از اماممحمدباقر (علیه السلام) روایت شده است که فرمود:
همه ائمه موردپسند و رضایت خدا و رسول بودهاند، اما علت ملقبشدن حضرت علی بنموسیالرضا به «رضا» (پسندیده) این است که مخالفان و دشمنانش نیز او را پسندیده بودند و از او راضی بودند؛ همانطور که موافقان و دوستانش از او خشنود بودند و اتفاقنظر دوست و دشمن بر خشنودی از آن حضرت، مخصوص آن بزرگوار است.(1)
پدر ارجمندشان امامموسیکاظم (علیه السلام) ، امامهفتم شیعیان بود که فرزندان متعددی داشت (بعضی تا هجده فرزند برای ایشان ذکر کردهاند)؛ اما حضرت علیبنموسیالرضا (علیه السلام) بر سایر فرزندان فضلیت و برتری داشت.
نام مشهور مادر آن بزرگوار، «نجمه» است. برای ایشان نامهای دیگری مانند «تُکْتَم» و «سَمانه» نیز گفتهاند. او بانویی زیرک و اهل عبادت و بندگی خداوند بود و اخلاقی نیکو داشت. روایت شده است که:
امامموسیکاظم به جمعی از اصحاب خود فرمود: «به خدا قسم، تکتم را (که قبلاً جاریه بود) خریداری نکردم، مگر بهدستور و وحی خدا. من جدم و پدرم را در عالم خواب دیدم، در حالی که تکهای پارچه ابریشمی نزد ایشان بود و آن پارچه، پیراهنی با تصویر این بانو بود. آنها به من فرمودند: ای موسی، بعد از تو، از این بانو بهترین کس از اهل زمین (به وجود) خواهد آمد. هروقت آن مولود مسعود به دنیا آمد، نام او را علی بگذار و بهزودی خداوند عالم، عدل و
1) . مرآة المؤمن، چاپ دوم، ص221.
رأفت و رحمت را (بهوسیله او) ظاهر میکند. خوشا به حال کسی که او را تصدیق کند و وای بر احوال کسی که او را نپذیرد و دشمن بداند».(1)
در روایتی آمده است:
امامرضا (علیه السلام) در کودکی بسیار شیر میآشامید. روزی نجمهخاتون درخواست کرد که دایهای برای آن حضرت بگیرند. به وی گفتند: «مگر شیر تو برای او کافی نیست؟» جواب داد: «بلی، بهاندازه کافی شیر دارم، لکن بهسبب شیردادن نمازهای مستحبی و اذکار و اورادی که قبلاً انجام میدادم، کم شده است و برای همین درخواست کمک میکنم.(2)
شیخ صدوق با سندی معتبر از نجمه، مادر امامرضا (علیه السلام) ، نقل کرده است:
زمانی که حامله شدم، هیچگونه سنگینی احساس نمیکردم و وقتی میخوابیدم، صدای تسبیح و تهلیل و تمجید خداوند متعال را از درون خود میشنیدم و چون آن فرزند سعادتمند متولد شد، دستهای خود را بر زمین گذاشت و سر مطهر خود را بهسوی آسمان بلند کرد و لبهای مبارکش را حرکت داد و سخنی گفت که من متوجه نشدم. در این هنگام امامموسی (علیه السلام) بر من وارد شد و فرمود: «ای نجمه، این کرامت پروردگار بر تو گوارا باد». پس آن کودک سعادتمند را در جامهای سفید پیچیدم و به آن حضرت دادم. آن حضرت در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و آب فرات خواست و کامش را با آن آب برداشت و او را بهدست من داد و فرمود: «او را بگیر، این "بقیةالله" روی زمین و حجت خدا بعد از من است».(3)
امامرضا (علیه السلام) در مدینه با دختری بافضیلت و عفیفه بهنام «سَبیکه» ازدواج کرد. این بانوی فاضل، مادر امامجواد (علیه السلام) است.
درباره تعداد فرزندان امامرضا (علیه السلام) اختلاف است؛ بعضی مانند شیخ مفید و طبرسی یک فرزند پسر (یعنی امامجواد) را برای آن حضرت معرفی کردهاند(1)،
اما بعضی دیگر از مورخین تا شش فرزند با نامهای فاطمه، حسن، جعفر، ابراهیم، حسین و محمد قانع را برای آن حضرت برشمردهاند.(2)
وجود امام و رهبری شایسته برای سعادت جامعه بسیار سرنوشتساز است؛ زیرا نقش امام در هدایت و سعادتمندی جامعه همانند نقش خلبانی است که اگر از شایستگی لازم برخوردار باشد، تمام همراهان خود را با آرامش و راحتی به مقصد میرساند؛ اما اگر پیشوا و امام نالایق باشد، دنیا و آخرت جامعه را به تباهی و نابودی میکشاند. امامهشتم، نقش امام را برای سعادت جامعه چنین بیان میفرماید:
إِنَ الْإِمَامَةَ زِمَامُ الدِّينِ وَنِظَامُ الْمُسْلِمِينَ وَصَلَاحُ الدُّنْيَا وَعِزُّ الْمُؤْمِنِينَ، إِنَّ الْإِمَامَةَ أُسُّ الْإِسْلَامِ النَّامِی وَ فَرْعُهُ السَّامِی، بِالْإِمَامِ تَمَامُ الصَّلَاةِ وَالزَّكَاةِ وَالصِّيَامِ وَالْحَجِّ وَالْجِهَادِ وَتَوْفِيرُ الْفَیْءِ وَالصَّدَقَاتِ، وَإِمْضَاءُ الْحُدُودِ وَالْأَحْكَامِ، وَمَنْعُ الثُّغُورِ وَالْأَطْرَافِ(3)همانا امامت مهارکننده دین و نظمدهنده بین مسلمانان و موجب صلاح دنیا و عزت مؤمنان است. بهدرستی که امامت پایه اسلام بالنده و شاخه سربلند آن است. نماز، زکات، روزه، حج و جهاد بهواسطه امام کامل میشوند و غنایم (درآمدها) و انفاق (به مستمندان) بهواسطه امام فراوان میشوند، حدود الهی و احکام او اجرا میشوند و مرزها و سرحدات قوی و ایمن میشوند.
امامرضا (علیه السلام) حدوداً در 35سالگی امامت را بعد از پدر بزرگوارشان، حضرت موسیبنجعفر، به عهده گرفت. ایشان در زمان غیاب پدر بزرگوارشان که مدتی طولانی در تبعید یا زندان بود، نقش رهبری و سعادت جامعه را به عهده داشت و مایه امید و آرامش دوستان و شیعیان بود. در تاریخ آمده است که: «امام رضا در حالی که بیستوچندساله بود در مسجد پیامبر خدا مینشست و فتوا میداد».(1)
پس از آنکه امام هفتم به شهادت رسید، امامرضا (علیه السلام) در سال 183 قمری بهطور رسمی امامت خویش را آشکار کرد که با توجه به جو خفقانآور آن زمان، موجب تعجب همگان و بهویژه شیعیان شد؛ تا جایی که عدهای از یاران آن حضرت به ایشان عرض کردند: «امر مهم و خطرناکی را اعلام کردید. از این ملعون (هارونالرشید، قاتل امامهفتم) هراس ندارید؟!» آن حضرت فرمود: «دست او از من کوتاه است و نمیتواند هیچ آسیبی به من برساند. راه (آسیبرساندن او) بر من بسته است».(2)
بنا بر نقل کتب تاریخی، به بخشی از سیره و رفتار و اخلاق امامرضا (علیه السلام) اشاره میشود. باشد تا پیروان و دوستداران آن حضرت با مطالعه آن از ایشان سرمشق بگیرند.
ایشان به نیازمندان دور از چشم مردم کمک میکرد، با خدمتکاران کنار یک سفره مینشست، از بهترین غذاها برای نیازمندان جدا میکرد، از اسراف بهشدت پرهیز داشت، برای تواضع بر حصیر مینشست، با گفتارش دل کسی را نمیرنجاند، سخن کسی را قطع نمیکرد، در حضور دیگران پای خود را دراز نمیکرد و به دیوار تکیه نمیزد، مهمان را گرامی میداشت، خنده ایشان تبسم بود و قهقهه نمیزد، همیشه بوی خوش از آن حضرت استشمام میشد، در پنهان بر خود سخت میگرفت، اما در برابر مردم برای حفظ آبرو با لباسی آراسته ظاهر میشد.(3)
از قطب راوندی روایت شده است که شخصی بهنام ابراهیم میگوید:
روزی خدمت امامهشتم مشرف شدم و نیاز و احتیاج خود را با تأکید بیان کردم. کمکم وقت نماز شد. امام در کنار ساختمانی که سنگ بزرگی نزدیک آن بود، فرود آمدند. من و امام آنجا تنها بودیم. ایشان به من فرمود: «اذان بگو (تا نماز بخوانیم)». عرض کردم: «اگر کمی صبر کنید همراهان ما نیز از راه میرسند». فرمود: «خدا تو را بیامرزد، لا تُؤَخِرَنَّ الصَّلوةَ عَنْ اَوَلِّ وَقْتِها مِنْ غَیْرِ عِلَّةٍ عَلَیْکَ اِبْدَأْ بِاَوَّلِ الْوَقْت؛ نماز اول وقت را بیدلیل به تأخیر نیانداز، در اول وقت (همیشه نماز بخوان)». من اذان گفتم و با امام نماز خواندم و دوباره نیاز و احتیاج خود را به عرض امام رساندم و گفتم: «مشاغل شما زیاد است و ممکن است در وقتی دیگر نتوانم خدمت شما برسم». در این هنگام دیدم امام با تازیانهای که داشتند، زمین را خراشیدند و از آن محل شمش طلایی بیرون آوردند و فرمودند: «این را بگیر، خداوند به تو برکت دهد در آن. آنچه را دیدی پنهان بدار». راوی میگوید:
«دعای امام در حق من مستجاب شد و خداوند به من برکت داد و توانستم در خراسان چیزی که قیمتش هفتادهزار اشرفی بود، خریداری کنم و از ثروتمندان آن محل شدم».(1)
محمدبنحفص که از آزادشدگان حضرت موسیبنجعفر (علیه السلام) است، میگوید:
روزی من و جمعی دیگر در بیابان خدمت امامرضا (علیه السلام) بودیم. آب نایاب بود. ما و حیواناتمان بسیار تشنه شدیم و نزدیک بود از تشنگی هلاک شویم. در این هنگام امامرضا جایی را مشخص کرد و فرمود: «آنجا آب هست». همگی به جایی که امام فرموده بود رفتیم. چشمه آب خوشگواری پیدا کردیم. از آن آب نوشیدیم و به حیوانات خود دادیم و سیراب شدیم. بعد از حرکت از آن محل، امام خواستند تا دوباره بهطرف چشمه آب برویم، اما این بار هرچه جستوجو کردیم، چیزی پیدا نکردیم بهجز فضولات شتران که پراکنده بود.
1) . منتهی الامال، معجزۀ چهاردهم با اصلاح عبارتی.
محدث قمی، پس از ذکر این معجزه، میگوید: «این ماجرا مانند معجزهای است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) انجام داده بود و شیعه و سنی آن را نقل کردهاند و شعرا به شعر درآوردهاند». آن معجزه از این قرار است که:
حضرت امیرالمؤمنین در سفری که بهطرف صفین میرفت، به زمین کربلا رسید. ایشان به اصحاب فرمود: «میدانید اینجا کجاست؟ به خدا سوگند که اینجا محل شهادت حسین و اصحاب اوست». کمی راه رفتند و به صومعه راهبی در میان بیابان رسیدند، در حالی که همگی بهشدت تشنه بودند و آب برای نوشیدن یافت نمیشد. حضرت فرمود: «صاحب این صومعه را صدا بزنید». سپس، اصحاب از مکان آب از راهب سؤال کردند. او گفت: «تا محل آب دو فرسخ راه است. برای من مقداری آب میآورند که برای یک ماه ذخیره میکنم و با سختی با آن زندگی میکنم». امام فرمود: «آیا سخن راهب را شنیدید؟» عرض کردند: «بلی، آیا امر میفرمایید تا جایی که توان داریم بهطرف محل آب برویم و آب تهیه کنیم؟» فرمود: «نیازی به این کار نیست» و بهسوی قبله رو کرد و به مکانی نزدیک صومعه اشاره کرد و فرمود: «زمین آنجا را گود کنید». پس از برداشتن خاک آنجا، سنگی بزرگ آشکار شد که بیل به آن کارگر نبود. امام فرمود: «این سنگ روی آب است، اگر این سنگ برداشته شود، به آب دسترسی پیدا خواهید کرد». اما یاران امام هرچه تلاش کردند، نتوانستند این سنگ بزرگ را از جای خود حرکت دهند. پس امام آستین خود را بالا زد، انگشتانش را زیر سنگ برد، آن را از جا بلند کرد و به عقب انداخت. آب خوشگواری از زیر سنگ پیدا شد که همگی از آن آب نوشیدند و برداشتند. سپس حضرت امیرالمؤمنین سنگ را برداشت و به جای اول خود گذاشت و دستور داد که روی آن خاک بریزند تا نشانهای از آن باقی نماند. امام پس از آنکه مقداری از آنجا دور شد، به یاران خود فرمود: «برگردید، آیا میتوانید محل آن چشمه را پیدا کنید؟» یاران برگشتند و هرچه جستوجو کردند، چشمه آب را پیدا نکردند. راهب که این ماجرا را دید، فریاد زد: «مرا از این دِیر پایین بیاورید». یاران امام او را با زحمت پایین آوردند. راهب خود را مقابل امیرالمؤمنین (علیه السلام) رساند و گفت: «ای مرد، تو پیامبر مرسلی؟» فرمود: «نه». گفت: «ملک مقربی؟» فرمود: «نه». گفت: «پس تو کیستی؟» فرمود: «من وصی (و جانشین) رسولالله، محمدبنعبدالله،
خاتمالنبیین (صلی الله علیه و آله) هستم». راهب شهادتین را بیان کرد و اسلام آورد و گفت «این دِیر در اینجا بنا شده است تا کسی که بتواند این سنگ را بیرون آورد و آب را پیدا کند، شناخته شود. قبل از من چند دانشمند و راهب برای یافتن آن شخص در این دیر آمده بودند که موفق به دیدن او نشدند و خداوند این توفیق را نصیب من کرد؛ زیرا ما در کتابهای دینی خود خواندهایم که در این گوشه زمین چشمه آبی است که کسی آن را نمیشناسند، مگر پیامبر یا وصی او». لذا راهب حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را بهعنوان وصی پیامبر (صلی الله علیه و آله) پذیرفت و به میان لشکر آن حضرت آمد و در رکاب آن حضرت شهید شد. حضرت نیز متولی دفن او شد و برای او بسیار استغفار کرد.
شاعر معروف، سید حمیری، این ماجرا را در قصیدهای بهنام «مُذْهَبة» بهنظم درآورده است.
روز بیستوپنجم ذیالقعده روز «دحوالارض» نام دارد. خداوند میفرماید: (ءَاَنتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ ٱلسَّمآءُ بَنٰها)، (وَ ٱلْأَرْضَ بَعْدَ ذَٰلِکَ دَحٰهَآ)(1)آیا آفرینش شما (بعد از مرگ) مشکلتر است یا آسمانی که خداوند بنا کرد و زمین را پس از آن (آفرینش) گسترد و پهن کرد.
«دَحْو»، بر وزن «محو»، بهمعنی «گستردن» است. «دحوالارض» یعنی روزی که زمین از محل کعبه از زیر آب، ظاهر و گسترده و پهن شد. در ابتدا تمام سطح زمین را آب ناشی از بارانهای سیلابی فراگرفته بود و چیزی از خشکی باقی نمانده بود. این آبها بهتدریج در گودالهای زمین جا گرفت و خشکیها از روز بیستوپنجم ذیالقعده از زیر آب سر برآوردند و گسترده شدند تا زمین بهصورت فعلی درآمد (این موضوع بعد از خلقت آسمان و زمین بوده است). از این رو دحوالارض، روزی است که زمین زیستگاه و محل آرامش انسانها و دیگر موجودات شد.
در روایتی دیگر از آن حضرت آمده است: «خداوند در پنج شب باقیمانده از ذیالقعده، رحمت خود را نازل میکند».(1)
از حضرت علی (علیه السلام) روایت شده است که فرمود: «اولین رحمتی که از آسمان به زمین نازل شد، در بیستوپنجم ذیالقعده بوده است».(2)
سیدبنطاووس در کتاب اقبال الأعمال از کتاب ثواب الاعمال شیخ صدوق نقل کرده است که: «حضرت قائم (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در روز دحوالارض قیام خواهد کرد».(3)
اعمال این روز
مرحوم محدث قمی در اعمال این روز در مفاتیح الجنان دو رکعت نماز و دعای «اللَّهُمَّ دَاحِیَ الکَعبَةِ» را ذکر کرده است که فضیلت بسیاری دارد.
مرحوم سیدبنطاووس از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) حدیثی نقل کرده است که: «هرکس این روز را روزه بگیرد، همه موجودات میان آسمان و زمین برای او طلب مغفرت میکنند». ایشان در حدیثی دیگر فرمودهاند: «روزه این روز (در فضیلت) همانند روزه هفتاد سال است».(4)
دحوالارض در قرآن
خداوند در آیه 27 سوره نازعات میفرماید: (ءَاَنتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ ٱلسَّمآءُ بَنٰها)؛ آیا آفرینش شما (بعد از مرگ و پیدایش معاد) مشکلتر است یا آسمانی که خداوند بنا کرد؟» سپس در آیه سیام میفرماید: (وَ ٱلْأَرْضَ بَعْدَ ذَٰلِکَ دَحٰهَآ)؛ و زمین را پس از آن (آفرینش زمین و آسمان(5))
گسترش داد و پهن کرد.
قرآن در این آیات و همچنین در آیات قبل و بعد از آن، منکران معاد را که زندهشدن انسان پس از
1) . همان.
2) . حاج میرزا جواد ملکی تبریزی، المراقبات، ص374؛ روزنگارانهها، ص425.
3) . اقبال الاعمال، ج2، ص17 و همان.
4) . همان.
5) . بعضی از مفسرین تعبیر «بعد ذلک» را بهمعنی «افزون بر این» تفسیر کردهاند. پس، علاوه بر آنچه در آیات گذشته بیان شد، معنی آیه چنین میشود: «زمین را گسترش داد» (تفسیر نمونه، ذیل آیه).
مرگ را بعید میدانند، موردتوبیخ قرار میدهد که آیا زندهشدن انسان در روز قیامت کاری مشکلتر از خلقت آسمان و زمین با تمام موجودات و کواکب و عجایب خلقت است؟ سپس، خداوند در آیه سی به مسئله دحوالارض اشاره کرده است و میفرماید: « خداوند زمین را پس از آفرینش آسمان و زمین گسترش داد و پهن کرد (وَ ٱلْأَرْضَ بَعْدَ ذَٰلِکَ دَحٰهَآ). آیه بعد به قدرتنمایی خداوند در آفرینش زمین اشاره کرده است و میفرماید: «خداوند آب را از داخل زمین خارج کرد و چراگاه (و گیاهان) را از آن خارج ساخت (أَخْرَجَ مِنْهَا مَآءَهَا وَمَرْعٰهَا). آیه 33 نیز میفرماید: «(همه این قدرتنماییها) برای بهرهگیری شما و چهارپایان شماست (مَتٰعاً لَّکُمْ وَلِأَنْعَمِکُمْ).
بنا بر روایات مشهور، امامنهم، اماممحمدتقی (علیه السلام) در روز آخر ماه ذیالقعده سال 220 هجری قمری و در 25سالگی در شهر بغداد به شهادت رسید.
نام مبارک آن حضرت «محمد»، لقب مشهور ایشان «جواد» و کنیه ایشان «ابنالرضا» است.
نکته: در حکومت عباسیان احترام ویژهای برای امامهشتم، حضرت علیبنموسیالرضا، قائل بودند. لذا سه تن از امامان بعد از ایشان، یعنی امامجواد، امامهادی و امامعسکری (علیهم السلام) به «ابنالرضا» مشهور بودند.
مادر آن بزرگوار بهنام «سَبیکه» از زنان افضل زمان خود بوده است. بنا بر روایت، امامهفتم، حضرت موسیبنجعفر (علیه السلام) به یزید بن سلیط فرمود: «تو مادر امامنهم (سبیکه) را خواهی دید. سلام مرا به او برسان».(1)
بنا بر روایات مشهور، تاریخ ولادت ایشان، دهم ماه رجب سال 195 هجری قمری در مدینه بوده است و دعای ناحیه مقدسه که در روزهای ماه رجب خوانده میشود، مؤید این قول است (اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُكَ بِالْمَوْلُودَيْنِ فِی رَجَبٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الثَّانِی وَابْنِهِ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ
1) . مرآة المؤمن، چاپ دوم، ص243، به نقل از منتهی الامال.
الْمُنْتَجَب(1))؛ ولی علما و مشایخ مشهور، تاریخ ولادت ایشان را نوزدهم یا نیمه رمضان سال مذکور گفتهاند.(2)
پس از ولادت امامجواد (علیه السلام) ، حکیمهخاتون آن نور ولایت را در جامهای پاکیزه پیچید و به دست پدر بزرگوارشان داد. حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) پس از دیدن فرزندشان به حکیمهخاتون سفارش فرمود: «از گهواره او جدا مشو».
نکته: سه بانو که هر سه از شاگردان امامجواد بودند، «حکیمه» نام داشتند که آنها عبارتاند از: 1. دختر امامموسیکاظم که هنگام ولادت امامجواد حاضر بودند؛ 2. دختر امامرضا (بنا بر نقلی)؛ 3. دختر امامجواد.
همسر امامجواد (علیه السلام) و مادر امامعلینقی (علیه السلام) ، «سَمانه» بود.(3)
امامت ایشان حدوداً از هفتسالگی در سال 203 هجری قمری شروع شد و بهمدت هفده سال (تا سال 220) به طول انجامید.
طول عمر شریف ایشان 25 سال (از سال 195 تا سال 220 هجری قمری) بود و دشمنان، ایشان را در جوانی به شهادت رساندند. ایشان کوتاهترین طول عمر را در میان امامان داشتند.
امامان معصوم از جمله امامنهم، اماممحمدتقی (علیه السلام) با آنکه مکتب و استادی ندیده بود، از کودکی از جمله آگاهترین و دانشمندترین افراد زمان خود بود. دانش بیانتهای این بزرگواران از وحی الهی سرچشمه گرفته بود و علم آنها اکتسابی نبود.
در روایتی از امامرضا (علیه السلام) آمده است:
وقتی
خداوند بندهای را برای پیشوایی و مدیریت جامعه انتخاب میکند، به او دانش و حکمت الهام میفرماید و این دانش از راه تحصیل و مدرسه و استاد نیست.
إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا اخْتَارَهُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ لِأُمُورِ عِبَادِهِ شَرَحَ صَدْرَهُ لِذَلِكَ، وَ أَوْدَعَ قَلْبَهُ
يَنَابِيعَ الْحِكْمَةِ، وَ أَلْهَمَهُ الْعِلْمَ إِلْهَاماً فَلَمْ يَعْيَ بَعْدَهُ بِجَوَابٍ، وَ لَا يُحَيَّرُ فِيهِ عَنِ الصَّوَابِ(1)
هرگاه خداوند عزوجل بندهای را برای (بهدستگرفتن) کارهای بندگانش انتخاب کند، برای این کار به او شرح صدر عطا میفرماید و چشمههای حکمت را در دلش جاری میسازد و به او علم و دانش الهام میکند تا از هیچ پاسخی درنماند و در پیداکردن راه صحیح سرگشته نباشد.
در روایت دیگر از امام صادق (علیه السلام) نقل شده که فرمود:
وَاللَّهِ إِنِّی لَأَعْلَمُ كِتَابَ اللَّهِ مِنْ أَوَّلِهِ إِلَى آخِرِهِ كَأَنَّهُ فِی كَفِّی، فِيهِ خَبَرُ السَّمَاءِ وَخَبَرُ الْأَرْضِ، وَخَبَرُ مَا كَانَ وَخَبَرُ مَا هُوَ كَائِنٌ، قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ: (فِيهِ تِبْيَانُ كُلِّ شَیْءٍ)(2)(3)به خدا سوگند من کتاب خدا را از آغاز تا پایانش چنان میدانم که گویی در کف دست من است (با آنکه) در قرآن خبر آسمان و زمین و گذشته و آینده موجود است. خداوند عزوجل فرموده است: «بیان هرچیز در قرآن است».
از این روایت چنین برداشت میشود که امام از علوم آسمانها و زمین و گذشته و آینده باخبر است و این دانشی نیست که بتوان با تحصیل و مدرسه به دست آورد.
راوی میگوید: روزی ابنابیداود قاضی را دیدم که بسیار ناراحت بود. از او سبب ناراحتیاش را سؤال کردم. گفت:
امروز پیشامدی برایم اتفاق افتاد که آرزو کردم ای کاش بیست سال قبل از دنیا رفته بودم و این پیشامد برای من نبود؛ امروز در مجلس خلیفه معتصم بودم. دزدی را آوردند که به دزدی اقرار داشت. خلیفه علما را برای اجرای حد بر او حاضر کرد. محمدبنعلی نیز دعوت شده بود. خلیفه از ما سؤال کرد: «دست دزد را از کجا باید قطع کرد؟» من گفتم: «از مچ دست». پرسید: «به چه دلیل؟» گفتم: «زیرا خداوند در آیه تیمم فرموده: (فَامْسَحُوابِوُجُوهِكُمْ
وَأَيْديكُمْ)(1)و دست را به کف آن اطلاق کرده است». بعضی از علما نیز با من موافق بودند و بعضی دیگر گفتند: «بهدلیل آیه وضو، دست را باید از آرنج قطع کرد؛ خداوند فرموده است: (فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ)(2)صورت و دستها را تا آرنج بشویید. در این هنگام معتصم به محمدبنعلی (علیه السلام) گفت: «شما چه میگویید؟» ایشان فرمود: «حاضران گفتند و تو شنیدی». گفت: «من به گفته آنها کاری ندارم. میخواهم نظر شما را بدانم». امام باز حاضر به جوابگویی نشد. خلیفه ایشان را قسم داد که بگوید. ایشان فرمود: «چون مرا قسم دادی، میگویم. همه در جواب اشتباه کردند. در حدّ دزد باید چهار انگشت او را قطع کرد و کف دست را باقی گذاشت». گفت: «به چه دلیل؟» فرمود: «پیامبر خدا فرموده است: "در وقت سجده باید هفت موضع روی زمین قرار گیرد" و قرآن میفرماید: (وَأَنَّ
الْمَساجِدَ لِلَّهِ)(3)جای سجده مخصوص خداست. اگر دست دزد را از آرنج یا مچ قطع کنند، مواضع سجده که حق خداست، از بین میرود و کسی نمیتواند حق خدا را از بین ببرد». معتصم رأی آن حضرت را پسندید و دستور داد دست دزد را از همانجایی که حضرت فرمود، قطع کنند.
ابنابیداود میگوید:
در این هنگام من چنان حالتی پیدا کردم که آرزو کردم ای کاش مرده بودم و چنین روزی را نمیدیدم. پس از سه روز ابنابیداود نزد خلیفه معتصم رفت و بهقصد خیرخواهی و مصلحتاندیشی به او گفت: «موضوعی که چند روز پیش اتفاق افتاد به مصلحت مقام خلافت نبود؛ زیرا نیمی از مردم محمدبنعلی را خلیفه میدانند.
شما در حضور علما، اکابر، لشکریان و بزرگان رأی او را بر تمام علما و فقها ترجیح دادید و او را مقدم شمردید و به گفته او دستور دادید. این خبر در میان مردم منتشر شده و برای شیعیان و پیروان او دلیلی شده است که شما خلافت را غصب کردهاید». معتصم وقتی این سخنان را شنید، رنگ چهرهاش تغییر کرد و گفت: «خدا به تو جزای خیر دهد که مرا آگاه کردی و از غفلت بیرون آوردی».
این سخنچینی و آتشافروزی
باعث شد معتصم یکی از درباریان خود را احضار کند و به او مأموریت دهد که امام را به مهمانی دعوت کند و (بنا بر روایتی) دستور داد در غذای آن حضرت زهر بریزند و حضرت را مسموم کنند. وقتی امام از غذا میل کرد، اثر زهر را در گلوی خود احساس کرد و بهسوی منزل خود حرکت کرد. میزبان خواست از رفتن امام جلوگیری کند، ولی حضرت فرمود: «کاری با من کردی که اگر در خانه تو نباشم، برایت بهتر است». وقتی به خانه رسید، تمام شبانهروز در حالت مسمومیت به سر برد و رنجور و نالان بود تا روح مقدسش به جنت پرواز کرد و به درجه شهادت رسید (صلوات الله و رحمته علیه).(1)
بعد از شهادت امامرضا (علیه السلام) در خراسان، مأمون از نظر سیاسی و بهخاطر جوّی که با شهیدکردن آن حضرت، علیه او به وجود آمده بود، صلاح دید پایتخت حکومت خود را به بغداد منتقل کند. پس از ورود به بغداد، نامهای به امامجواد (علیه السلام) نوشت و امام را از مدینه احضار کرد و برای فریب مردم، دخترش (امالفضل) را به ازدواج امامجواد درآورد. آن حضرت که از معاشرت با مأمون در بغداد ناراحت بود، برای زیارت خانه خدا و اعمال حج عازم مکه شد و سپس، با امالفضل به مدینه برگشت و حدود پانزده سال در مدینه زندگی کرد تا اینکه مأمون در هفده رجب سال 218 هجری قمری از دنیا رفت و برادرش، معتصم بهجای او نشست. معتصم وقتی دید امام در مدینه مقام و پیروانی دارد، آن حضرت را به بغداد احضار کرد. امام در 28 محرم سال 220 هجری قمری با همسرش به بغداد آمد و در آخر ذیالقعده همان سال به شهادت رسید.(2)
در کیفیت شهادت آن امام مظلوم و ناکام که در 25سالگی به شهادت رسید، چند نقل آمده است که قبلاً یکی از آنها از زبان ابنابیداود بیان شد.
نقلی دیگر میگوید: پس از آنکه معتصم، امام را از مدینه احضار کرد، امام با خانواده و فرزندش، امامعلیالنقی (علیه السلام) وداع کرد و خود را آماده شهادت ساخت؛ لذا در حضور بزرگان اصحاب خود، فرزندش، امامعلیالنقی را جانشین و امام بعد از خود معرفی کرد و اشیای خاصی مانند اسلحه و آثار باقیمانده از حضرت رسول و علوم الهی را که به ارث برده بود، به ایشان تحویل داد. پس از ورود امام به بغداد، معتصم با همدستی جعفر (پسر مأمون) و تحریک امالفضل (همسر نالایق امامجواد)، توطئه قتل آن حضرت را ریخت. معتصم با همکاری جعفر، سمی کشنده را در انگور تزریق کرد و آن را برای امالفضل فرستاد و از او خواست که به شوهر جوانش بخوراند. او انگور مسموم را نزد امام آورد و از آن بسیار تعریف کرد. امام مقداری از انگور را میل کردند. طولی نکشید که آثار زهر بر آن حضرت عارض و منجر به شهادت ایشان شد. در این حال امالفضل از کار خود پشیمان شد و گریه کرد. امام به او فرمودند: «اکنون که مرا کشتی، گریه تو سودی ندارد». پس از شهادت امام، فرزندشان، امامعلیالنقی (علیه السلام) ، با طیالارض خود را از مدینه به بغداد رساند و ایشان را غسل داد و کفن کرد و به بدن ایشان نماز خواند؛ اگرچه ظاهراً دیگران بر آن حضرت نماز خواندند.(1)
در روایتی آمده است مردی که همیشه همراه و ملازم امام جواد و امام علی النقی (علیهما السلام) بود، میگوید: زمانی که امامجواد در بغداد بود، ما در مدینه خدمت امامعلیالنقی بودیم. آن حضرت کودک بود و لوحی را میخواند. ناگهان حالت آن حضرت تغییر کرد. برخاست و داخل خانه رفت. در این هنگام صدای شیون از خانه بلند شد. بعد از ساعتی حضرت از خانه بیرون آمد. علت را سؤال کردیم. ایشان فرمود: «در این ساعت پدر بزرگوارم از دنیا رفت». عرض کردم: «از کجا معلوم شد؟» فرمود: «پرتوی از عظمت و جلال خداوند در من عارض شد که قبل از آن چنین حالتی نداشتم و از این حالت فهمیدم که پدرم از دنیا رفته و امامت به من منتقل شده است». پس از مدتی خبر رسید که امامجواد همان ساعت از دنیا رفته است.(2)
همچنین، (بنا بر نقل شیخ طوسی) روز ازدواج امیرالمؤمنین، علی (علیه السلام) و حضرت صدیقه کبری، فاطمهزهرا (سلام الله علیها) ، در سال دوم هجری قمری(2)
روز هفتم: روز شهادت اماممحمدباقر (علیه السلام) در سال 114 هجری قمری(3)
روز ششم: «روز ترویة» («ترویة» بهمعنی سیرابکردن و ذخیرهکردن آب است)؛ در زمانهای گذشته چون در عرفات آب نبود، در این روز برای روز نهم ماه که حجاج باید در عرفات وقوف کنند، آب ذخیره میکردند. لذا این روز را «روز ترویة» نامگذاری کردهاند.
روز نهم: روز عرفه که روزی پرفضیلت و ارزشمند است و حاجیان باید از ظهر تا غروب در سرزمین عرفات توقف کنند. همچنین، روز شهادت حضرت مسلمبنعقیل در کوفه در سال 60 هجری قمری(4)
روز دهم: روز عید بزرگ قربان و از اعیاد بزرگ و پرفضیلت اسلامی؛
روز پانزدهم: روز میلاد مسعود امامعلیالنقی (علیه السلام) ، امامدهم شیعیان، در سال 212
هجری قمری(1)
روز هجدهم: روز عید سعید غدیر، عید ولایت و امامت و از اعیاد پرفضیلت اسلامی. بر اساس روایات فراوان شیعه و سنی، در این روز پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) ، حضرت علی (علیه السلام) را در سرزمین خم (در نزدیکی میقات جحفه) و در کنار غدیر (محل تجمع آب) به امامت و جانشینی خود منصوب کرد.
همچنین، در این روز حضرت امیرالمؤمنین، علی (علیه السلام) ، انگشتر خود را در حال رکوع به سائلی بخشید و آیه (إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ)(4)، نازل شد.(5)
روز بیست و چهارم: بنابر نقل محدّث قمی در مفاتیح الجنان در روز بیست و چهارم ذیالحجه آیه تطهیر در شأن اهلبیت پیامبر نازل گردید.
قال الله تبارک وتعالی: (وَ الْفَجْرِ * وَ لَيالٍ عَشْرٍ)(1)سوگند به سپیدهدم و سوگند به شبهای دهگانه.
تفسیر: «فجر» بهمعنی «شکافتن وسیع» است، همانگونه که در صبحدم تاریکی شب شکافته میشود و روشنایی صبح همهجا را فرامیگیرد. مفسران، «فجر» را بهمعانی مختلفی تفسیر کردهاند؛ مانند فجر روز عید قربان، فجر آغاز محرم، فجر ماه مبارک رمضان یا فجر درخشش قیام حضرت مهدی در تاریکی عالمگیر ظلموستم که در بعضی روایات نیز به آن اشاره شده است.(2)همه این موارد، مصادیقی برای معنی «فجر» هستند.
بعضی معنی گستردهتری را برای فجر ذکر کردهاند و معتقدند «فجر» یعنی هر روشنایی وسیعی که در دل تاریکی طلوع میکند. درخشش اسلام بهوسیله حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) در زمان جاهلیت یا انقلاب و قیامی که به نابودی ظلموستم منجر شود، دربرگیرنده چنین مفهومیاند. قیام عاشورای حسینی در عصر بنیامیه یا هر انقلاب راستینی که علیه ظلموستم و بیعدالتی باشد و سفره آن را برچیند، مصادیقی بر این معنی هستند. به همین دلیل، قیام مردم ایران علیه ظلموستم شاهنشاهی را «فجر» و ده روزی را که منجر به پیروزی آن شد، «دهه فجر» نامیدهاند.
سوگند دوم به «شبهای دهگانه» است: «وَ لَيالٍ عَشْرٍ». بیشتر مفسران، «شبهای دهگانه» را همان دهه اول ماه ذیالحجه معنی کردهاند که بر اساس روایات، این ده روز از ویژگی و فضیلت زیادی برخوردار است.
در حدیثی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نقل شده است که: «عبادت و کار نیک در هیچ ایامی بهاندازه ده روز اول ماه ذیالحجه فضیلت ندارد».(3)
مراسم پرشکوه و باعظمت حج از ویژگی دیگر این ده روز است و از پیامبر اکرم روایتی(1)
در این باره نقل شده است که بر شکوه آن میافزاید. همچنین، عید بزرگ قربان، روز عرفه و اعمال و دعاهای فراوانی (از جمله دعای عرفه امامحسین (علیه السلام) ) که برای این ایام ذکر شده است، عظمت خاصی به آن میبخشد.
در آیه 28 سوره حج برای یاد خداوند متعال، به «روزهای معلوم» اشاره شده است: (وَ یَذْکُرُواْ ٱسْمَ ٱللَّهِ فِیٓ أَیَّامٍ مَّعْلُومَ-ٰتٍ)؛ و نام خدا را در روزهای معلومشده یاد کنند. یکی از تفاسیر معروف برای «أَیَّامٍ
مَّعْلُومَ-ٰتٍ»، ده روز اول ماه ذیالحجه است. البته تفسیرهای دیگری نیز برای «وَ لَيالٍ عَشْرٍ» شده است. مانند ده شب آخر ماه مبارک رمضان یا ده شب اول محرم.
خلاصه، ماه شریف ذیالحجه از ماههای حرام و بسیار بافضیلت است؛ مخصوصاً دهه اول آن که برای این دهه اعمال و دعاهایی در کتب ادعیه نقل شده و سزاوار است مؤمنان از آن بهره لازم را ببرند.
ازدواج حضرت علی (علیه السلام) با فاطمهزهرا (سلام الله علیها)
در تاریخ ازدواج این دو بزرگوار چند قول وجود دارد: 1. اول ماه ذیالحجه سال دوم هجری قمری(2)
قال الله تبارک وتعالی:
(وَ هُوَ ٱلَّذِی خَلَقَ مِنَ ٱلْمَآءِ بَشَرًا فَجَعَلَهُ نَسَبًا وَ صِهْرًا وَ کَانَ رَبُّکَ قَدِیرًا)(4)او کسی است که از آب انسانی را آفرید، سپس او را (وسیله) نسب و سبب قرار داد (و نسل او را از طریق این دو گسترش داد) و پروردگار تو همیشه قادر و تواناست.
تفسیر: بعضی مفسران، مراد از آب را نطفه انسان بیان کردهاند که سبب آفرینش اوست و بعضی دیگر معتقدند مراد، انسان نخستین است که از «طین» (معجونی از آب و خاک) آفریده شد. به هر حال، دو چیز سبب خلقت و کثرت انسان است: یکی، پیوند نسبی (مانند پیوند پدر و فرزند) و دیگری، پیوند سببی که همان پیوند انسانها از طریق ازدواج است.
در اینجا روایتی در کتب شیعه و سنی نقل شده است که مراد آیه را پیامبر (صلی الله علیه و آله) و حضرت علی (علیه السلام) میداند؛ زیرا پیامبر، دخترش فاطمهزهرا (سلام الله علیها) را به همسری حضرت علی (علیه السلام) درآورد و به این ترتیب، حضرت علی هم پسرعموی پیامبر (پیوند نسبی) و هم داماد ایشان (پیوند سببی) بود. در آیه آمده است: «نَسَبًا وَ صِهْرًا»(1). «صهر»، در لغت، بهمعنی «داماد» است. البته برای قرآن تفاسیر مختلفی از نظر معنا وجود دارد که بعضی از آنها از طریق روایات بیان شده است.
در کتب تاریخ و حدیث آمده است:
حضرت زهرا (سلام الله علیها) خواستگارهای متعددی از ثروتمندان و صاحبمنصبان داشت، ولی هرکه به پیامبر (صلی الله علیه و آله) مراجعه میکرد، پیامبر روی خوش نشان نمیداد و ازدواج حضرت زهرا را به دستور و اجازه خداوند متعال موکول میکرد تا زمانی که حضرت علی (علیه السلام) برای خواستگاری آمد. در آن هنگام پیامبر در خانه امسلمه تشریف داشت. حضرت علی، پس از ورود، در مقابل پیامبر اکرم نشست و از روی خجالت و حیا سر به زیر انداخت و به زمین نگاه کرد. پیامبر اکرم به ایشان فرمود: «یا اباالحسن، گویا برای حاجتی به اینجا آمدهای، ولی خجالت میکشی خواسته خود را بیان کنی». عرض کرد: «پدر و مادرم به فدایت، من از کودکی در محضر شما بودهام.
اکنون به همسری نیاز دارم و برای این امر خدمت شما رسیدهام که فاطمةزهرا، دختر خود را به ازدواج من درآوری».
در این هنگام چهره پیامبر (صلی الله علیه و آله) شاد و خندان شد و فرمود: «آیا اندوختهای برای این کار داری؟» عرض کرد: «پدر و مادرم به فدایت، شما از وضع من باخبرید. امکانات من از مال دنیا
1) . خلاصهای از تفسیر نمونه، ذیل آیه.
شمشیر و زره و شتری آبکش است». پیامبر فرمود: «شمشیر را برای جهاد لازم داری. از شتر نیز برای آبیاری باغات استفاده میکنی، اما پول زره برای این کار کافی است و من رضایت میدهم. تو نیز خرسند باش». سپس، فرمود: «بر تو بشارت باد که خداوند متعال زهرا را در آسمان به ازدواج تو درآورده است، قبل از آنکه من روی زمین چنین کنم. پیش از آنکه تو نزد من بیایی، ملکی از آسمان آمد، در حالی که چهره و بالهای گوناگونی داشت و مثل او را قبلاً ندیده بودم. به من گفت: "السَّلامُ عَلَیکَ وَ رَحمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ؛ بشارت باد بر تو که پراکندگی کارت جمع خواهد شد و نسل پاکی نصیبت خواهد شد". به ملک گفتم: "مرادت از این کلام چیست؟"در جواب گفت: "ای محمد، من شبطائیل، ملک مأمور یکی از پایههای عرش هستم که از خداوند متعال اجازه گرفتم تا به شما بشارت دهم. اکنون جبرئیل خدمت شما میرسد و از کرامت خداوند در حق شما خبر میدهد". هنوز کلام ملک تمام نشده بود که جبرئیل بر من نازل شد و گفت: "السَّلامُ عَلَیکَ وَ رَحمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ". سپس، لوح ابریشمی سفیدی که از بهشت آورده بود، در دست من قرار داد که دو سطر نورانی بر آن نوشته شده بود. به او گفتم: "ای جبرئیل، این لوح ابریشمی چیست؟" گفت: "ای محمد، خداوند بر همه عالم نگریست و تو را از بین مخلوقات خود انتخاب کرد و به پیامبری برگزید و در مرتبه دیگر به عالم نگریست و برای تو برادر، دوست، وزیر و دامادی انتخاب کرد و دخترت فاطمه را به ازدواج او درآورد". گفتم: "ای دوست من، آن مرد کیست؟" گفت: "ای محمد، او برادرت در دنیا و پسرعمت در نسب، علیبنابیطالب است"».(1)
جبرئیل به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) خبر داد:
به حکم خداوند متعال درخت طوبی در بهشت آرایش شد، بهشت زینت یافت، حورالعین آرایش شدند و خداوند فرمان داد تا فرشتگان در آسمان چهارم و درب بیتالمعمور جمع شوند و از بالا به پایین و از پایین به بالا پرواز کنند. همچنین، دستور آمد که ملک رضوان، منبری از نور
1) . ناسخ التواریخ، فصل احوالات حضرت زهرا، تزویج آن حضرت، با تلخیص.
بر درب بیتالمعمور نصب کند و آن منبری است که روزی که اسماء الهی به فرشتگان نشان داده شد، حضرت آدم بر آن رفت و حمد و ستایش خداوند را کرد. سپس، فرشتهای بهنام راجیل که بسیار عالی سخن میگفت، بالای آن منبر رفت و در حالی که اهل آسمانها از خوشحالی به وجد آمده بودند، به حمد و ثنای خدا پرداخت و خطبهای خواند. جبرئیل گفت:
از طرف خداوند متعال به من وحی شد که عقد ازدواج را بخوانم و خداوند فرمود: من کنیز خود، فاطمه، دختر حبیبم محمد را به بندهام، علیبنابیطالب، تزویج کردم. پس من عقد نکاح را بستم و همه ملائکه را بر این کار شاهد گرفتم و گزارش کار خود را در این لوح ابریشمی نوشتم. پس از پایان کار، خداوند متعال به من دستور داد تا این نوشته ابریشمی را خدمت شما برسانم و با مُشک مهر بزنم و سپس نزد ملک رضوان ببرم و به امانت بگذارم. پس از حضور فرشتگان در این مراسم، خداوند دستور داد درخت طوبی زیورهای خود را بین فرشتگان پخش کند. فرشتگان و حورالعین زیورها را گرفتند و تا قیامت به یکدیگر هدیه میدهند و به آن افتخار میکنند.(1)
بعد از آنکه عقد حضرت علی (علیه السلام) و فاطمهزهرا (سلام الله علیها) در آسمانها بسته شد و جبرئیل خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله) توضیح داد، پیامبر اکرم، حضرت علی را خواست و شرح ماجرایی را که جبرئیل به عرض رسانده بود، به ایشان خبر داد و فرمود: «اکنون به مسجد برو و من نیز بهدنبال تو خواهم آمد و موضوع را برای بزرگان قبایل بیان کن» (شاید این کار بهخاطر آن بود که بزرگان شهر از حضرت فاطمه خواستگاری کرده بودند و پیامبر قبول نکرده بود و میخواست مردم علت آن را بفهمند).
پیامبر اکرم به فاطمهزهرا فرمود: «ای فاطمه جان، علی تو را از من خواستگاری کرده است (نظر تو چیست؟)». حضرت فاطمه در پاسخ سکوت کرد که پیامبر این سکوت را نشانه رضایت حضرت فاطمه دانست و فرمود: «اللّه اکبر». سپس به مسجد رفت و مردم را از اینکه ازدواج
1) . همان مدرک.
حضرت علی و حضرت فاطمه از طرف خداوند متعال تعیین شده بود، آگاه کرد.(1)
روایت شده است:
در این هنگام جبرئیل بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل شد و گفت: «يَا مُحَمَّدُ إِنَّ اللَّهَ جَلَّ جَلَالُهُ يَقُولُ لَوْ لَمْ أَخْلُقْ عَلِيّاً لَمَا كَانَ لِفَاطِمَةَ ابْنَتِكَ كُفْوٌ عَلَى وَجْهِ الْأَرْضِ آدَمُ فَمَنْ دُونَه(2)ای محمد، خداوند متعال میگوید اگر علی را نیافریده بودم، از زمان آدم تا آخر برای فاطمه همتایی (و همسر مناسبی) روی زمین نبود».
سپس، پیامبر اکرم خطبهای خواند تا به این جمله رسید:
ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَمَرَنِی أَنْ أُزَوِّجَ فَاطِمَةَ مِنْ عَلِیٍّ وَ قَدْ زَوَّجْتُهَا إِيَّاهُ عَلَى أَرْبَعِمِائَةِ مِثْقَالٍ مِنْ فِضَّةٍ، أَرَضِيتَ يَا عَلِیّ؟ فَقَالَ عَلِیٌّ رَضِيتُ عَنِ اللَّهِ وَ عَنْ رَسُولِهِ، فَقَالَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَآلِهِ: جَمَعَ اللَّهُ شَمْلَكُمَا وَ أَسْعَدَ جَدَّكُمَا وَبَارَکَ عَلَيکُمَا، وَ أَخْرَجَ مِنْكُمَا كَثِيراً طَيِّباً؛ خداوند متعال به من دستور داده است که فاطمه را به علی تزویج کنم و من او را به چهارصد مثقال نقره تزویج کردم. ای علی، آیا رضایت داری؟ حضرت علی عرض کرد: «از خدا و رسولش راضی شدم». پس، (پیامبر در حق آنها دعا کرد و) گفت: «خداوند کارهای شما را به سامان برساند و همراهتان باشد و بر شما مبارک کند و به شما نسلی پاک و فراوان بدهد».
از ابنعباس روایت شده است که: «پیامبر اکرم به قول خداوند متعال استناد کرد (وَ هُوَ
1) . مؤلف ناسخ التواریخ نوشته است که: پیامبر اکرم به مردم فرمود: «أيَّهَا النَّاسُ أَتَانِيی مَلَكٌ فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ إِنَّ اللَّهَ يَقْرَأُ عَلَيْكَ السَّلَامَ وَ يَقُولُ لَكَ قَدْ زَوَّجْتُ فَاطِمَةَ مِنْ عَلِیٍّ فَزَوِّجْهَا مِنْهُ، وَ قَدْ أَمَرْتُ شَجَرَةَ طُوبَى أَنْ تَحْمِلَ الدُّرَّ وَالْيَاقُوتَ وَالْمَرْجَانَ، وَإِنَّ أَهْلَ السَّمَاءِ قَدْ فَرِحُوا لِذَلِكَ وَسَيُولَدُ مِنْهَا وَلَدَانِ سَيِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ بِهِمَا يُزَيَّنُ أَهْلُ الْجَنَّةِ، فَأَبْشِرْ يَا مُحَمَّدُ فَإِنَّكَ خَيْرُ الْأَوَّلِينَ وَالآخِرِينَ؛ ای مردم، ملکی (از طرف خداوند) پیش من آمد و گفت: ای محمد، خداوند به تو سلام میرساند و میگوید من فاطمه را به ازدواج علی درآوردم و تو نیز چنین کن. من به درخت طوبی دستور دادم که با خود درّ و یاقوت و مرجان بیاورد و اهل آسمان برای این کار خوشحالی کردند. بهزودی از آنها دو پسر متولد میشوند که بزرگ جوانان اهل بهشتاند. پس، بشارت باد بر تو ای محمد، بهراستی که تو بهترین اولین و آخرین هستی».
2) . همان.
ٱلَّذِی خَلَقَ مِنَ ٱلْمَآءِ بَشَرًا فَجَعَلَهُ نَسَبًا وَ صِهْرًا وَ کَانَ رَبُّکَ قَدِیرًا)(1)که ترجمه، تفسیر و روایت مربوط به این آیه را قبلاً بیان کردیم.
در روایتی آمده است:
خداوند متعال به پیامبر اکرم وحی کرد: «إنّی جَعَلْتُ نِحْلَتَهَا مِنْ عَلِيٍ خُمُسَ الدُّنْيَا، وَ ثُلُثَيِ الْجَنَّةِ، وَ جَعَلْتُ نِحْلَتَهَا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَنهارٍ: الْفُرَاتَ، وَ النِّيلَ، وَ نَهْرَ دِجْلَةَ، وَ نَهْرَ بَلْخٍ؛ فَزَوِّجْهَا أَنْتَ يَا مُحَمَّدُ بِخَمْسِمِائَةِ دِرْهَمٍ، تَكُونُ سُنَّةً لِأُمَّتِك(2)من مهریه فاطمهزهرا برای (ازدواج با) علی را یکپنجم دنیا، دوسوم بهشت و چهار نهر قرار دادم: نهر فرات، نهر نیل، نهر نهروان (نهری که در نزدیکی بغداد بوده است) و نهر بلخ. تو، ای محمد، فاطمه را به پانصد درهم (معادل قیمت دو مثقال و نه نخود طلای ناب) تزویج کن تا روشی باشد برای امت تو.
طبق روایت، پیامبر (صلی الله علیه و آله) به حضرت علی (علیه السلام) فرمود: «زره را به بازار ببر و بفروش و پول آن را نزد من بیاور». حضرت علی چنین کرد و (بنا بر نقلی) آن را به 480 درهم فروخت و پول آن را نزد پیامبر آورد. آن حضرت، مشتی از پول را برداشت و فرمود: «عطر تهیه کنید و با بقیه پول برای فاطمهزهرا جهاز تهیه کنید». ایشان چند لباس مختصر، چند ظرف گلی و چوبی، دو فراش خواب، چهار بالش از پوست، حصیر پشمی، وسیله آسیا، مشک آب و وسایلی دیگر که ریز آن در کتب تاریخ و حدیث ذکر شده است، خرید و خدمت پیامبر آورد. آن حضرت آنها را زیرورو کرد و فرمود: «بارک اللّه لاهل البیت؛ خداوند برای اهل خانه مبارک کند».
جهیزیه و وسایل حضرت زهرا (سلام الله علیها) آماده شد و حضرت علی (علیه السلام) علاقه داشت مراسم عروسی انجام گیرد، ولی حیای ایشان از پیامبر (صلی الله علیه و آله) مانع شد تا خواسته خود را بیان کند. لذا بعضی از زنان پیامبر این موضوع را خدمت ایشان مطرح کردند و پیامبر دستور داد تا یکی از اتاقهای خود را برای حضرت علی و حضرت فاطمه آماده کنند و به حضرت علی فرمود: «خرما و روغن و کشک فراهم کن». خود پیامبر نیز نان و گوشت زیادی فراهم کرد و در طبخ و آمادهکردن غذا شرکت کرد و به حضرت علی فرمود: «هرکه را میخواهی برای صرف غذا دعوت کن». حضرت علی به مسجد رفت و از مردم، مهاجرین و انصار دعوت کرد و فرمود: «ای گروه مهاجر و انصار، برای صرف غذای جشن ازدواج حضرت زهرا حاضر شوید».
نقل شده است که:
خداوند صدای حضرت علی (علیه السلام) را بر تمام مردم مدینه رساند و بیش از چهارهزار نفر اجتماع کردند؛ بهطوری که حضرت علی از کمبود غذا نگران شدند، ولی پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «نگران مباش، إِنِّی سَأَدْعُو اللَّهَ بِالْبَرَكَة؛ من از خداوند میخواهم که برکت دهد». پس، همه مردم از غذا خوردند و سیر شدند. سپس، پیامبر برای زنان خود ظرفی غذا فرستاد و برای حضرت علی و فاطمهزهرا نیز ظرفی غذا تهیه کرد و فرمود: «این غذای فاطمه و شوهر اوست». پس از صرف غذا، پیامبر به امسلمه فرمود: «فاطمه را حاضر کن». امسلمه، فاطمهزهرا را حاضر کرد، در حالی که عرق حیا بر چهره مبارکش روان بود و هنگام راهرفتن، از شدت حیا گاهی دچار لغزش میشد. پیامبر فرمود: «أَقَالَكِ اللَّهُ الْعَثْرَةَ فِی الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ؛ خداوند در دنیا و آخرت تو را از لغزیدن حفظ کند». وقتی حضرت فاطمه در مقابل پیامبر ایستاد، آن حضرت پوشش صورت حضرت زهرا را کنار زد تا حضرت علی چهره او را ببیند. آنگاه دست فاطمه را گرفت و در دست علی گذاشت و فرمود: «بَارَكَ اللَّهُ لَكَ فِي ابْنَةِ رَسُولِ اللَّهِ، يَا عَلِیُّ، نِعْمَ الزَّوْجَةُ فَاطِمَةُ، وَ يَا فَاطِمَةُ، نِعْمَ الْبَعْلُ عَلِیٌّ ؛ یا علی، خداوند دختر پیامبر را برای تو مبارک کند. ای علی، فاطمه خوب همسری است و ای فاطمه، علی خوب شوهری است».(1)
1) . طوسى، امالي ، ص42.
بنا بر روایات مشهور، در این روز شهادت امامپنجم شیعیان، حضرت محمد بن علی باقر (علیه السلام) ، در سال 116 هجری قمری در مدینه طیبه واقع شده است. آن حضرت را در قبرستان بقیع دفن کردند.
نام مبارک ایشان «محمد» و لقبشان «باقر» است. بنا بر روایت، پیامبر اکرم این لقب را به امام داد؛ پیامبر (صلی الله علیه و آله) به جابربنعبدالله فرمود: «امید است که تو در دنیا بمانی تا فرزندی از من را که از اولاد حسین است، ملاقات کنی. نام او محمد است. يَبْقُرُ عِلْمَ الدِّينِ بَقْراً فَإِذَا لَقِيتَهُ فَأَقْرِئْهُ مِنِّی السَّلَامَ(1)میشکافد (روشن میسازد) علم دین را شکافتنی. هرگاه او را ملاقات کردی، سلام مرا به او برسان».
مادر ایشان، فاطمه (معروف به امعبدالله) دختر امامحسنمجتبی (علیه السلام) است. بنابراین، جدّ پدری ایشان، امامحسین (علیه السلام) و جدّ مادریشان، امامحسن (علیه السلام) است و نسب ایشان از طرف پدر و مادر به امام معصوم میرسد که این از امتیازات امامباقر است. درباره ایشان گفته شده است: «عَلَوِیٌّ بَینَ عَلَوِیَیّن وَهَاشِمیٌّ بَینَ هَاشِمِییَّن»؛ یعنی این امام علوی و هاشمی است، از طرف پدر و مادر که آنها نیز علوی و هاشمی هستند.
عمر شریف ایشان 57 سال (از سال 57 تا 114 هجری قمری) بود و امامتشان از 38سالگی شروع شد و بهمدت نوزده سال (از سال 95 تا 114 هجری قمری) امامت کرد.(2)
این امتیاز، اکتسابی نیست و از راه تجربه و آموزش به دست نمیآید. چند امام در کودکی به مقام امامت رسیدند و از این امتیاز مهم بهرهمند بودند، و آنها عبارتند از امام نهم (امامجواد)، امام دهم (امامعلیالنقی) و امام دوازدهم، حضرت حجة بن الحسن العسکری (علیهم السلام) . این امتیاز
از طریق الهام و اعطای الهی است که خداوند آن را به ولی خود میدهد تا بهخوبی از عهده امامت و سرپرستی امت برآید.
از امامحسنبنعلیعسکری (علیه السلام) روایت است که فرمود:
اسم اعظم خداوند 73 حرف دارد که آصفبنبرخیا یک حرف آن را میدانست (آصف، وزیر سلیمان و پسرخواهر او بوده است).(1)
او آن حرف را به زبان آورد و توانست در کمتر از چشمبرهمزدنی با شکافتن زمین تخت ملکه بلقیس را از سرزمین سبا (در یمن) نزد سلیمان آورد. وَ عِنْدَنَا مِنْهُ اثْنَانِ وَ سَبْعُونَ حَرْفاً وَ حَرْفٌ عِنْدَ اللَّهِ مُسْتَأْثِرٌ بِهِ فِي عِلْمِ الْغَيْبِ(2)(در حالی که) نزد ما (خانواده) 72 حرف آن موجود است و یک حرف آن مخصوص خداوند است که کسی از آن اطلاع ندارد.
از این روایت چنین استفاده میشود که علم امامان، موهبتی از طرف خداوند متعال است که به هرکس بخواهد، عطا خواهد کرد. از امامصادق (علیه السلام) روایت است که فرمود:
حضرت عیسیبنمریم دو حرف از اسم اعظم را میدانست که بهواسطه این دو حرف معجزه میکرد و حضرت موسی (علیه السلام) چهار حرف، حضرت ابراهیم (علیه السلام) هشت حرف، حضرت نوح (علیه السلام) پانزده حرف و حضرت آدم (علیه السلام) 25 حرف را میدانستند. وَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى جَمَعَ ذَلِكَ كُلَّهُ لِمُحَمَّدٍ وَإِنَّ اسْمَ اللَّهِ الْأَعْظَمَ ثَلَاثَةٌ وَ سَبْعُونَ حَرْفاً أُعْطِيَ مُحَمَّدٌ ص اثْنَيْنِ وَ سَبْعِينَ حَرْفاً وَ حُجِبَ عَنْهُ حَرْفٌ وَاحِدٌ(3)خداوند تبارک و تعالی تمام این حروف را به حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) عطا کرد. اسم اعظم خداوند 73 حرف دارد که 72 حرف آن به حضرت محمد عطا شده و یک حرف آن (که مخصوص خداوند است) داده نشده است.
امام معصوم نهتنها در امور دینی و الهی اعلم و اکمل مردم است، بلکه در همه امور حتی در مسابقات و امور عرفی نیز کاملترین و بالاترین رتبه را دارد.
محدث قمی از علامه مجلسی نقل میکند:
هشامبنعبدالملک،
امامپنجم (اماممحمدباقر (علیه السلام) ) را به دمشق احضار کرد. زمانی که امام به دربار وارد شد، او بر تخت خود نشسته بود و مقامات لشکری و کشوری نزد او بودند. او در مجلسش مسابقه تیراندازی برگزار کرده بود. چشمش که به امام افتاد، از ایشان خواست که در مسابقه شرکت کند. امام بهعلت کهولت سن و عدمتمایل به این کار فرمود: «اگر مرا از این کار معاف بداری بهتر است». اما هشام قسم یاد کرد که امام این کار را انجام دهد و به یکی از حاضران اشاره کرد که تیر و کمان را در اختیار حضرت قرار دهد. امام تیر و کمان را گرفت و تیری به کمان گذاشت و به وسط نشانه زد. سپس، تیری دیگر برداشت و بر بالای تیر اول زد؛ بهطوری که آن را دو نیم کرد و در وسط تیر اول قرار گرفت. سپس، تیر سوم را برداشت و بر بالای تیر دوم زد که آن را نیز دو نیم کرد و در وسط نشانه قرار گرفت.
ایشان به همین ترتیب، نه تیر رها کرد که هر تیر بالای تیر قبلی قرار گرفت و آن را دو نیم کرد. هر تیری که امام رها میکرد،
گویا بر قلب هشام مینشست و رنگ چهرهاش تغییر میکرد. هشام پس از تیر نهم به زبان آمد و گفت: «ای ابوجعفر، تو میگفتی نمیتوانم تیراندازی کنم، در حالی که تو ماهرترین تیرانداز در میان عرب و عجم هستی» و از اینکه امام را مجبور به تیراندازی کرده بود، پشیمان شد. او از همینجا کینه امام را به دل گرفت و بر قتل آن حضرت مصمم شد و به امام عرض کرد: «از چه زمانی تیراندازی را آموزش دیدهای؟
استاد تو چه کسی بوده است و در چه مدت آن را آموختهای؟» امام فرمود: «من در جوانی چند روز تیراندازی کردم و از آن زمان تا به حال این کار را ترک کردم. امروز چون تو قسم دادی، کمان به دست گرفتم». هشام گفت: « تاکنون چنین تیراندازی را ندیده بودم». امام فرمود: «ما اهلبیت رسالت، علم و کمال دین را که حق تعالی در آیه (اَلْیَوْمَ اَکْمَلْتُ لَکُمْ دیٖنَکُم وَ اَتْمَمْتُ عَلَیْکُم نِعْمَتیٖ وَ رَضیٖتُ لَکُمُ الْاِسْلاٰمَ دیناً)(1)فرموده است، از او گرفتهایم. ما اهلبیت، کمالات را از یکدیگر به ارث میبریم و زمین هرگز از یکی از ما که کاملترین افراد هستیم، خالی نمیشود».
1) . مائده،3.
که دید کمالات، علوم و فضایل امامباقر سبب علاقه و ارادت مردم به آن حضرت شده است، با توطئه و نقشههای گوناگون سعی کرد امام را در چشم آنها کوچک کند. وقتی نقشههای او به ثمر نرسید، بر قتل آن حضرت تصمیم گرفت و دستور داد تا آن حضرت را مسموم و شهید کنند. بنا بر روایتی، زین اسب را با سمی کشنده زهرآلود کردند و امام را با اصرار بر آن سوار کردند. زهر بر بدن مقدس امام اثر گذاشت، رانهای مبارکش متورم شد و سه روز در بستر بیماری بود تا به شهادت رسید.(1)
بنا بر نقل کتاب معالی السبطین:
امامباقر (علیه السلام) در چهارسالگی همراه مادرش جزء اسیران قیام کربلا بود و رنج اسارت را در دوران کودکی تحمل کرد.(2)هشام بارها امام را آزار داد و به ایشان اهانت کرد و دستور داد ایشان را از مدینه به شام حرکت دهند. وقتی امام به شام رسید، آن حضرت را در منزل و اردوگاه غلامان جای داد و تا سه روز ایشان را معطل نگه داشت. او به مأموران خود سفارش کرد که: «وقتی محمدبنعلی (علیه السلام) وارد مجلس شد، ابتدا من او را سرزنش میکنم. وقتی ساکت شدم، شما او را سرزنش کنید». وقتی امام را وارد مجلس کردند، آن حضرت با اشاره به حاضران فرمود: «السّلامُ عَلَیکُم» و نشست. هشام از اینکه امام سلام خاصی به او نداد و بدون اجازه نشست، بیشتر ناراحت شد و امام را سرزنش کرد. بنا بر توطئه وقتی که او ساکت شد، اهل مجلس شروع به سرزنش کردند. امام، ضمن خطابهای، از خود و خانوادهاش یاد کرد و فرمود: «خداوند میفرماید: (وَالعَاقِبَةُ
لِلمُتَّقِینَ)(3)عاقبت و موفقیت برای پرهیزکاران است». پس از این سخن، هشام دستور داد تا امام را به زندان ببرند.(4)
ای فروزان گهر
پاک بقیع
پنجمین حجت و هفتم معصوم
از عدو ظلم و شرارت دیده
کربلا دیدهای و کوفه و شام
خود تو مظلومی و قبر تو خراب
گل پرپرشده در
خاک بقیع
بابی انت که گشتی مسموم
چون پدر رنج اسارت دیده
ای شهید از اثر ظلم هشام
دیده دهر از این غصه پرآب
نهم ذیالحجه؛ روز عرفه
روز نهم ماه ذیالحجه را «روز عرفه» مینامند و علامه مجلسی این روز را روز عید دانسته است. قال الله العظیم:
(بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیٖم* وَٱلسَّمَآءِ ذَاتِ ٱلْبُرُوجِ* وَ ٱلیَوْمِ ٱلْمَوْعُودِ* وَ شَاهِدٍ وَ مَشْهُودٍ)(1)قسم به آسمان که برجهای (بسیاری) دارد و قسم به روز موعود (قیامت) و قسم به شاهد و مشهود. (بروج) جمع (برج) به معنای چیز ظاهر و آشکار و مراد در اینجا ستارگان آسمان است که همچون برج بلند ساختمانی از دور آشکار است.
تفاسیر متعددی برای «شاهد» و «مشهود» بیان شده است. در تفسیری، مراد از «شاهد» شخص پیامبر خدا، حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) است؛ چنانکه در آیه 45 سوره احزاب میخوانیم: (إِنَّآ أَرْسَلْنٰکَ ش-اهِدًا وَ مُبَشِّرًا وَ نَذِیرًا) ای پیامبر، ما تو را شاهد، بشارتدهنده و بیمدهنده فرستادیم» و مراد از «مشهود» روز قیامت است؛ چنانکه در آیه 103 سوره هود میخوانیم: (ذَٰلِکَ یَوْمٌ مَّجْمُوعٌ لَّهُ النَّاسُ وَ ذَٰلِکَ یَوْمٌ مَّشْهُودٌ)؛ روز قیامت روزی است که همه مردم در آن جمع میشوند و روزی آشکار است».
در تفسیری دیگر، «شاهد» بهمعنی روز جمعه است که این روز شاهد اجتماع بزرگ مسلمین در مراسم پرشکوه نماز جمعه است. همچنین، مراد از کلمه «مشهود»، روز عرفه است که زائران بیتاللهالحرام شاهد و ناظر آن روز هستند و این معنی در روایتی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ، امامباقر و
1) . بروج، 1-3.
امامصادق (علیهما السلام) نقل شده است.(1)در حدیثی آمده است:
مردی وارد مسجد پیامبر اکرم شد و دید کسی نشسته است و از حضرت رسول حدیث نقل میکند. به وی گفت: «تفسیر آیه (وَ شَاهِدٍ وَ مَشهُودٍ) چیست؟» گفت: «شاهد، روز جمعه و مشهود، روز عرفه است». از او گذشت و به شخص دیگری رسید که او نیز از پیامبر سخن میگفت. از او تفسیر همان آیه را خواست. او گفت: «شاهد، روز جمعه و مشهود، روز عید قربان است». از او نیز گذشت و به جوانی خوشسیما رسید که او نیز از پیامبر خدا حدیث نقل میکرد. از او تفسیر آیه را پرسید. او گفت: «شاهد، محمد (صلی الله علیه و آله) و مشهود، روز قیامت است. آیا نشنیدهای که خداوند میفرماید: (یَ-ٰأَیُّهَا
ٱلنَّبِیُّ إِنَّآ أَرْسَلْنٰکَ شٰهِدًا وَ مُبَشِّرًا وَ نَذِیرًا) و (ذلِکَ یَومٌ مَجمُوعٌ لَهُ النّاسُ وَ ذلِکَ یَومٌ مَشْهُودٌ)؟ آن مرد پرسید: «نفر اول که از او سؤال کردم، کیست؟» گفتند: «ابنعباس است». از دومی سؤال کرد، گفتند: «عبداللهبنعمر است» و از سومین نفر که پرسید، گفتند: «حسنبنعلی (علیه السلام) است».(2)
وای بر تو، آیا در چنین روزی بهسوی غیر خدا میروی؟
امروز روزی است که امید میرود نهتنها افراد حاضر در دنیا، بلکه کسانی که هنوز متولد نشدهاند (و در شکم مادر هستند) از لطف خداوند بهرهمند شوند.(3)
نکته: در روز عرفه به خواندن ادعیه و دعاکردن در حق دیگران (چه زنده و چه مرده) تأکید فراوانی شده است؛ تا جایی که فرمودهاند: «اگر کسی بهخاطر روزهگرفتن دچار ضعف میشود و
نمیتواند دعا بخواند، روزه نگیرد».
از ابراهیمبنهاشم که از بزرگان شیعه است، چنین نقل شده است:
عبدالله جندب را در سرزمین عرفات دیدم که در روز عرفه غرق در دعا و رازونیاز بود. دستهای خود را بهسوی آسمان بلند کرده بود و اشک از چشمانش سرازیر بود. نزد او رفتم و گفتم: «وقوف و عبادت هیچکس را مثل تو ندیدم». گفت: «به خدا قسم در دعاهایم فقط به برادران مؤمن خود دعا میکردم؛ زیرا از امامموسیکاظم (علیه السلام) شنیدم که فرمود: "هرکس برای برادران مؤمن خود دعا کند، از عرش ندا میرسد که صدهزار برابر آن برای تو خواهد بود". من نخواستم از صدهزار برابر دعای فرشتگان که یقیناً مستجاب میشود، دست بردارم و فقط برای خود دعا کنم که نمیدانم مستجاب خواهد شد یا نه»(1).
به امید آنکه مؤمنان در این روز، خود را از دعاهایی که در کتب ادعیه آمده است، محروم نکنند.
از امامصادق (علیه السلام) روایت شده است:
هرکس در روز عرفه قبل از آنکه شروع به خواندن دعاهای آن روز کند، دو رکعت نماز در زیر آسمان به جا آورد و بعد از نماز به خطاهای خود اعتراف و اقرار کند، پاداشهای اهل عرفات نیز شامل حال او خواهد شد و گناهان گذشته و آینده او بخشیده میشود.
شیخ مفید فرموده است: «این نماز را بعد از نماز عصر بخوانند. این نماز مخصوص کسانی است که در بیابان عرفات حاضر نیستند».(2)اگر کسی در روز عرفه زیر گنبد امامحسین (علیه السلام) باشد و آن حضرت را زیارت کند، ثوابش از کسانی که در روز عرفه در عرفات هستند و عبادت میکنند، بیشتر است. از امامصادق (علیه السلام) روایت است:
هرکس در روز عرفه به زیارت امامحسین (علیه السلام) برود و حق او را بشناسد و او را امام واجبالطاعة بداند، حق تعالی برای او ثواب دوهزار حج، دوهزار عمره و دوهزار جهاد که با
پیامبر (صلی الله علیه و آله) انجام داده باشد، مینویسد. راوی گفت: «ثواب وقوف عرفات کجا (و زیارت کجا)». امام با خشم به او نگاه کردند و فرمودند: «اگر مؤمنی در روز عرفه نزد قبر آن حضرت حاضر شود و با آب فرات غسل کند و متوجه زیارت شود، هر قدمی که بردارد، ثواب یک حج و یک عمره برای او مینویسند».
ایشان در روایتی دیگر میفرماید:
«حق تعالی در روز عرفه، اول به زائران امامحسین (علیه السلام) نظر رحمت میکند،
گناهان ایشان را میآمرزد و حاجات ایشان را برآورده میسازد و بعد از آن، متوجه اهل عرفات میشود».(1)
حضرت مسلم، فرزند عقیل (برادر حضرت علی (علیه السلام) )، پسرعموی امام حسین (علیه السلام) و شوهرخواهر ایشان بود، یعنی حضرت مسلم داماد حضرت علی بود. بنا بر روایت، استاندار کوفه (عبیداللهبنزیاد) در نهم ماه ذیالحجه سال 60 هجری قمری، مسلم را به شهادت رساند. این در حالی بود که او در پنجم شوال همان سال بهنمایندگی از امامحسین (علیه السلام) وارد کوفه شد و در خانه مختاربنابیعبیده ثقفی (معروف به خانه سالمبنمسیّب) و بنا بر روایت طبری، در خانه مسلمبنعوسجة منزل کرد.(2)
إِنِّی بَاعِثٌ إِلَيْكُمْ أَخِی وَ ابْنَ عَمِّی وَ ثِقَتِی مِنْ أَهْلِ بَيْتِی "مُسْلِمَ بْنِ عَقِيل"(3)من برادر و پسرعمویم و شخص معتمد خانوادهام، مسلمبنعقیل را نزد شما فرستادم.
تدبیر، شجاعت، سواد و تقوای بسیاری بهرهمند بود». محدّث قمی درباره شجاعت ایشان چنین نقل کرده است:
هنگامی که ابنزیاد، لشکری برای دستگیری حضرت مسلم فرستاد، آن حضرت جمع زیادی را کشت و اگر مردی را با یک دست میگرفت، او را به پشتبام پرتاب میکرد. ابناشعث که فرمانده لشکر بود، برای ابنزیاد پیام داد که: «نیروی کمکی برای من بفرست». ابنزیاد به او پاسخ داد: «مادرت به عزایت بنشیند، آیا یک نفر اینگونه عدهای از شما را میکشد؟! پس اگر شما را به جنگ شخصی نیرومندتر از او (یعنی حسینبنعلی (علیه السلام) ) بفرستم، چه خواهید کرد؟» ابناشعث در جواب گفت: «تو خیال کردهای مرا به جنگ بقالی از بقالهای کوفه یا زارعی از زارعان حیره فرستادهای؟ تو مرا به جنگ شیری شجاع و دلاور مردی قوی و شمشیری از شمشیرهای پیامبر فرستادهای». پس، ابنزیاد پانصد سوار دیگر برای او فرستاد و گفت: «امانش دهید تا از جنگ دست بردارد، وگرنه شما را نابود خواهد کرد».(1)
حضرت مسلم نهتنها از معارف مکتب ولایت و ارادت به حضرت علی (علیه السلام) برخوردار بود، بلکه از شاگردان برتر و بابصیرت آن حضرت بود و سالها در مکتب عموی خود تربیت شده و از ایشان بهره وافی گرفته بود.
حضرت مسلم شخصیتی است که حضرت علی (علیه السلام) او را لایق دامادی خود دانست و دختر خود، رقیهخاتون را که تربیتشده مکتب ولایت و امامت بود، بههمسری او درآورد.
حضرت مسلم یکی از فرماندهان لایق در جنگ صفین بود که از طرف حضرت علی (علیه السلام) تعیین شد(2)
و این نشاندهنده لیاقت و شجاعت آن حضرت است.
کوفه اعتماد میکنی، در صورتی که پسرعمویت، مسلم و شیعیانش را کشتند؟!» در این هنگام اشک از دیدگان امام فروریخت و فرمود:
رَحِمَ اللَّهُ مُسْلِماً فَلَقَدْ صَارَ إِلَى رَوْحِ اللَّهِ وَ رَيْحَانِهِ وَ جَنَّتِهِ وَ رِضْوَانِهِ أَمَا إِنَّهُ قَدْ قَضَى مَا عَلَيْهِ وَ بَقِیَ مَا عَلَيْنَا(1)خداوند مسلم را رحمت کند. او بهسوی روح و ریحان و بهشت و خشنودی خدا رهسپار شد. او مسئولیتی که بر عهده داشت، انجام داد. اکنون نوبت ماست که به آنچه وظیفه داریم، عمل کنیم.
پس از مرگ معاویه و غصب خلافت توسط یزید، شیعیان کوفه نامههای زیادی برای امامحسین (علیه السلام) فرستادند (بنا بر روایتی، دوازدههزار نفر به امام نامه نوشتند). آنها در یکی از نامهها نوشتند:
یابنرسولالله، ما امام و پیشوایی نداریم. شما به شهر ما تشریففرما شوید تا از برکت حضور شما هدایت و حق را دریابیم. در حال حاضر نعمانبنبشیر (استاندار کوفه) از طرف یزید در قصر دارالاماره نشسته است و خود را حاکم میداند. اما مردم او را قبول ندارند و به نماز جمعه او
حاضر نمیشوند و در نماز عید او شرکت نمیکنند.
اگر شما تشریف بیاورید، ما او را از کوفه بیرون میکنیم تا به شام برود. والسلام.
در نامهای دیگر نوشتند:
سبز شده و میوهها رسیده است. اگر اراده فرمایی و بهسوی ما بیایی، لشکر زیادی برای یاری تو آمادهاند و روز و شب به انتظار مقدم شما هستند. والسلام.(1)
امامحسین (علیه السلام) نماینده خود، مسلم را به کوفه فرستاد
امامحسین (علیه السلام) پس از دریافت نامههای فراوان از طرف مردم کوفه، حضرت مسلم را با نامهای در پاسخ نامههای آنان به کوفه فرستاد. حضرت مسلم با استقبال زیاد مردم وارد کوفه شد و نامه امام را برای آنها قرائت کرد. آنها با شنیدن فرازهایی از نامه گریه کردند. آن نامه چنین بود:
بسم الله الرحمن الرحیم. این نامهای است از سوی حسینبنعلی به مؤمنان و مسلمانان. همانا هانی و سعید نامههای شما را به من رساندند و این دو نفر آخرین فرستادگان شما بودند و من نیز از گفتار و مطالب شما آگاه شدم. سخن بیشتر شما این بود که ما امام و پیشوا نداریم و بهسوی ما بیا. شاید خداوند بهوسیله تو ما را هدایت کند. اکنون برادر و پسرعمویم و کسی که در میان خاندانم به او اطمینان دارم، یعنی مسلمبنعقیل، را بهسوی شما فرستادم. اگر مسلم برای من بنویسد که رأی و اندیشه شما و خردمندانتان همانند فرستادگان و نامههای شماست، انشاءالله بهزودی بهسوی شما خواهم آمد.
سپس، امام در بیانی خط امامت را برای آنها تشریح کرد:
فَلَعَمْرِی مَا الْإِمَامُ إِلَّا الْحَاكِمُ بِالْكِتَابِ الْقَائِمُ بِالْقِسْطِ الدَّائِنُ بِدِينِ الْحَقِّ الْحَابِسُ نَفْسَهُ عَلَى ذَاتِ اللَّهِ(2)به جانم سوگند، کسی امام و پیشوا نیست مگر آنکه در میان مردم به کتاب خدا حکم کند و بر اساس عدالت برخیزد و به دین حق دینداری کند و خود را در آنچه مربوط به خداست، با اخلاص نگهداری کند.
مردم پس از استقرار حضرت مسلم در کوفه با او بیعت کردند تا حکومت کوفه را در اختیار او بگذارند. طرفداران یزید ماجرا را برای یزید گزارش کردند که: «کوفه از اختیار تو خارج شده است و در اختیار مسلمبنعقیل، نماینده حسین، قرار گرفته است».
یزید، پس از مشورت، به این نتیجه رسید که باید حاکمی خشن و متعصب را بهجای نعمان قرار دهد. لذا نامهای برای عبیداللهبنزیاد که حاکم بصره بود، نوشت و اوضاع کوفه را گوشزد کرد و به او اختیار تام داد تا با حفظ سمت به کوفه برود و آنجا را برای یزید حفظ کند.
عبیدالله پس از خواندن نامه یزید، برادرش (عثمانبنزیاد) را بهجای خود گماشت و عازم کوفه شد. او برای آنکه از حمله و تعرض مردم جلوگیری کند، در نزدیکی کوفه خود را بهشکل بنیهاشم درآورد؛ یعنی عمامه سیاهی بر سر گذاشت و صورت و دهان خود را با پارچهای بست.
مردم که شنیده بودند امامحسین (علیه السلام) بهزودی وارد کوفه میشود، با دیدن عبیدالله پنداشتند که او امامحسین است و استقبال گرمی از او کردند و فریاد زدند: «ای پسر رسول خدا، خوش آمدی».
وقتی جمعیت زیاد شد، یکی از همراهان عبیدالله بهنام «مسلمبنعروه» که صبرش تمام شد، فریاد زد: «ای مردم، پراکنده شوید. این شخص حسینبنعلی نیست، او عبیداللهبنزیاد است». جمعی قبول نکردند و جمعی در شک فرورفتند تا اینکه هوا تاریک شد و عبیدالله و همراهانش بهسوی قصر دارالاماره رفتند. نعمان نیز فکر کرد او امامحسین (علیه السلام) است که بهطرف دارالاماره میآید تا آن را تصرف کند. لذا از بالای قصر سر کشید و گفت: «ای پسر پیامبر، تو را به خدا قسم میدهم از اینجا دور شو؛ زیرا امانتی را که در دست من است، به تو نمیدهم». عبیدالله خود را معرفی کرد و گفت: «درب را باز کن». نعمان او را شناخت و درب را باز کرد. در این هنگام مردم نیز او را شناختند و متفرق شدند. صبح روز بعد، عبیدالله در اجتماع مردم سخنرانی کرد و با لحنی شدید مردم را از قدرت یزید ترساند و گفت:
هرکس با ما مخالفت کند، خون و مالش برای ما حلال است. به بزرگان و رؤسای طوایف
هشدار میدهم که هرکس دشمنان یزید را بشناسد و به ما معرفی نکند، بر درب خانهاش به دار آویخته خواهد شد و حقوق ماهیانهاش قطع خواهد شد.(1)
عبیدالله، اهداف پلید خود را با تهدید و اعمال خشونت دنبال کرد و مردم کوفه که بصیرت و مقاومتی نداشتند، بهتدریج از بیعت با امامحسین (علیه السلام) منصرف شدند و این منجر به غربت و شهادت حضرت مسلم شد.
پس از آنکه مردم کوفه و رؤسای سرشناس آن از خود ضعف نشان دادند و حضرت مسلم را تنها گذاشتند، حضرت مسلم مخفیانه به خانه هانی بن عروه رفت و تعداد محدودی از شیعیان در آنجا به حضور ایشان میرسیدند. عبیدالله با فرستادن جاسوسی بهنام «معقَل» به خانه هانی، از مکان حضرت مسلم و رفتوآمدهایی که صورت میگرفت، باخبر شد.
هانی که از بزرگان و رؤسای قبایل بود و طرفداران فراوانی داشت، با دروغ و فریب و وعدههای توخالی به دارالاماره و نزد عبیدالله آورده شد. وقتی چشم عبیدالله به او افتاد، به او گفت: «با پای خود بهسوی مرگ آمدهای» و با تندی به او گفت: «این چه فتنهای است که در خانهات راه انداختهای؟ مسلمبنعقیل را در خانهات راه دادهای، برای او اسلحه جمع میکنی و با یزید مخالفت میکنی؟» هانی انکار کرد. عبیدالله در این هنگام جاسوسش، معقَل را که هر روز در خانه هانی بود، احضار کرد و هانی متوجه شد که همه مسائل فاش شده است. هانی گفت: «مسلم بهعنوان مهمان به منزل من آمد و من خجالت کشیدم که او را راه ندهم. الان میروم و او را از خانهام بیرون میکنم». عبیدالله گفت: «از تو دست برنمیدارم مگر آنکه مسلم را به من تحویل دهی». هانی گفت:
به خدا سوگند من هرگز مهمان خود را به تو تحویل نخواهم داد تا او را بکشی. من این ننگ را تحمل نخواهم کرد که نماینده فرزند پیامبر (صلی الله علیه و آله) را بهدست دشمن دهم و خود سالم باشم،
1) . ترجمۀ ارشاد مفید، ج2، ص42؛ سوگنامه، ص170.
مگر آنکه کشته شوم.
بین هانی و عبیدالله سخنانی رد و بدل شد تا اینکه عبیدالله به خشم آمد و چوبدستی خود را برداشت و به سروصورت هانی زد و صورت او را مجروح و بینیاش را شکست. هانی خواست شمشیر یکی از حاضرین را بردارد و به او حمله کند، اما عبیدالله از مأموران کمک خواست. آنها هانی را دستگیر کردند و روی زمین کشاندند و در اتاقی زندانی کردند. این خبر به گوش طایفه هانی رسید و پنداشتند که هانی کشته شده است. پس طایفه او به فرمان عمرو بن حجاج قصر دارالاماره را محاصره کردند. ابنزیاد به وحشت افتاد و نیرنگ دیگری به کار برد. او به شریح قاضی دستور داد تا نزد هانی برود و با او ملاقات کند. سپس، به مردم بگوید که هانی زنده است و خبر قتل او دروغ بوده است. شریح بهدستور ابنزیاد عمل کرد و مردم را از سلامت هانی مطمئن ساخت. طایفه هانی خدا را شکر کردند و متفرق شدند.
محدث قمی نقل کرده است که: «هانی از اعیان و اشراف کوفه و از شیعیان و اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود که در 89سالگی شهید شد». او از مروجالذّهب مسعودی نقل کرده است که:
هانی چهارهزار مرد زرهپوش سواره و هشتهزار پیاده را در فرمان داشت و شمار این افراد با کسانی که از قبیله «کنده» و دیگر قبایل با او قرارداد همبستگی بسته بودند، به سیهزار زرهپوش میرسید. لکن ابنزیاد پس از شهادت حضرت مسلم، هانی را که زندانی بود، احضار کرد و دستور داد تا او را شهید کنند و هرقدر برای او وساطت کردند، قبول نکرد. بهدستور عبیدالله، هانی را به بازار خریدوفروش گوسفندان حرکت دادند، در حالی که بازوهای او را بسته بودند و هرچه از یاوران خود کمک میخواست، کسی به یاری او نیامد. ناگزیر دستهای خود را از بند بیرون کشید و به جستوجوی وسیلهای برای خود بود که مأموران بار دیگر او را دستگیر کردند و بستند. وقتی خواستند او را شهید کنند، گفت: «إلَی اللّهِ المَعاد أللّهُمَّ إلی رَحمَتِکَ وَ رِضوانِکَ؛
بازگشت همه بهسوی خداست. خداوندا مرا بهسوی رحمت و خشنودی خود ببر». در این هنگام سر از تن مبارکش جدا کردند.(1)
1) . منتهی الامال، فصل چهارم، احوالات حضرت مسلم و هانی، با تلخیص و تغییر در عبارت.
چو شد خاموش شمع
بزم ایمان
گرفتندش سر از پیکر بهزودی
بیاوردند هانی
را ز زندان
به جرم آن که مهماندار بودی
مردم بیبصیرت کوفه که از حضرت مسلم استقبالی دههاهزار نفری کرده بودند، کار را به جایی رساندند که تنها سی نفر در نماز مغرب ایشان شرکت کردند. هنگامی که آن حضرت خواستند از درب مسجدی بهنام «باب الکندة» خارج شوند، ده نفر ایشان را همراهی کردند و وقتی که از مسجد خارج شد، حتی یک نفر همراه ایشان نبود.
آن غریب مظلوم، تنها و بیکس در کوچههای کوفه حرکت میکرد تا به خانهای رسید که بانویی در آستانه منزلش منتظر پسر خود ایستاده بود. آن بانو «طَوْعِة»، زنی سالخورده و از شیعیان و دوستداران اهلبیت نبوت بود.
حضرت مسلم به او فرمود: «ای کنیز خدا، مقداری آب به من بده تا بیاشامم». آن زن به خانه رفت و ظرف آبی آورد و به حضرت داد. او از آن آب آشامید. سپس، همان جا نشست. طوعه گفت: «ای بنده خدا، با این اوضاع توقف تو در اینجا مناسب نیست. به خانه خود برو». حضرت فرمود: «من در این شهر خانهای ندارم. آیا ممکن است امشب مرا مهمان خود کنی؟ شاید در آینده جبران کنم». طوعه که حضرت مسلم را نمیشناخت گفت: «تو کیستی؟» فرمود: «من مسلمبنعقیل هستم. این مردم پس از استقبال از من جدا شدند و مرا تکذیب کردند». طوعه که دوستدار اهلبیت عصمت بود، گفت: «بهراستی تو مسلم هستی؟» مسلم گفت: «آری». طوعه اجازه داد تا آن حضرت وارد خانه شود و از او پذیرایی کرد تا آنکه پسر طوعه بهنام «بلال» به خانه آمد و از موضوع مطلع شد.
طوعه برای حفظ جان حضرت نمیخواست پسرش از ماجرا مطلع شود. به همین خاطر با اصرار و سوگند از او خواست که این موضوع را به کسی نگوید. صبح فردا بلال ماجرا را به محمدبناشعث که از دژخیمان ابنزیاد بود اطلاع داد تا جایزه دریافت کند. ابنزیاد که در پی
حضرت مسلم بود، به اشعث گفت: «اکنون برو و مسلم را به اینجا بیاور». او با سیصد جنگجو بهطرف خانه طوعه حرکت کرد.
حضرت مسلم که شب را به عبادت پرداخته و اندکی استراحت کرده بود، به طوعه فرمود: «دیشب عمویم، علی (علیه السلام) را در خواب دیدم. او به من فرمود: "الْوَحَا الْوَحَا الْعَجَلَ الْعَجَل؛ زود بشتاب، نزد ما بیا". به گمانم روزهای آخر عمر من است». حضرت مسلم هنوز مشغول دعا و تعقیب نماز صبح بود که صدای حرکت لشکر دشمن را شنید. اسلحهاش را برداشت و آماده دفاع از خود شد و به طوعه فرمود: «تو به وظیفه خود عمل کردی و به خوبی از من پذیرایی کردی و از شفاعت رسول خدا بهرهمند شدی». آن حضرت با شمشیر به دژخیمان ابنزیاد حمله کرد و 180 اسبسوار را کشت.
محمدبناشعث که توان مقابله با مسلم را نداشت، نیرنگی کرد و فریاد کشید: «ای مسلم، ما به تو امان دادیم». حضرت مسلم که بر اثر ضربه سنگ و تیراندازی دشمن زخمی شده بود و خون زیادی از بدنش جاری بود، لحظهای به دیوار تکیه زد. اشعث دوباره فریاد زد: «ای مسلم، تو در امانی». حضرت فرمود: «من در امان هستم؟» همه گفتند: «آری». در این هنگام حضرت را بر استری سوار کردند، ولی همان لحظه عهد خود را شکستند و شمشیر او را از دستش گرفتند. حضرت فرمود: «هَذَا أَوَّلُ الْغَدْر؛ این نخستین نیرنگ شماست (که امان را شکستید)».(1)
آن حضرت، هنگام ورود به ابنزیاد سلام نکرد. مأموری گفت: «به امیر سلام کن». مسلم فرمود: «ساکت باش. وای بر تو. او امیر من نیست». ابنزیاد گفت: «اشکالی ندارد. سلام کنی یا نکنی، کشته خواهی شد». مسلم فرمود: «اگر تو مرا بکشی، تازگی ندارد. بدتر از تو بهتر از من را کشتهاند». ابنزیاد گفت: «ای مخالف سرکش، مقابل پیشوایت ایستادهای در حالی که اتحاد
1) . اعلام الوری، ص225؛ اعیان الشیعه، ج1، ص592؛ سوگنامۀ آلمحمد، ص176.
مسلمین را درهمشکستی و فتنه و آشوب به راه انداختی». مسلم فرمود: «ای پسر زیاد، معاویه و پسرش، یزید، وحدت و یکپارچگی مسلمانان را درهمشکستند و تو و پدرت فتنه و آشوب را بر پا کردید. امیدوارم خداوند مقام شهادت را بهدست بدترین خلق نصیب من کند». در این هنگام ابنزیاد از شدت خشم به مسلم و حضرت علی و امامحسن و امامحسین (علیهم السلام) ناسزا گفت. مسلم به او گفت: «أَنتَ وَ أبُوکَ أَحَقُّ بِالشَّتِیمَةِ فَاقْضِ مَا اَنتَ قَاضٍ یَا عَدُوّا للَّه؛ تو و پدرت به این ناسزاها سزاوارترید. ای دشمن خدا، هرچه میخواهی بکن». ابنزیاد از شدت خشم دستور داد تا آن حضرت را شهید کنند.
حضرت مسلم فرمود: «اکنون که کشته میشوم، اجازه بده وصیتهای خود را بیان کنم». ابنزیاد اجازه داد. حضرت مسلم عمرسعد را در آنجا دید و به او فرمود: «ای پسر سعد، بین من و خاندان تو خویشاوندی هست. وصیتهای مرا انجام بده». عمرسعد بهخاطر ابنزیاد نپذیرفت. ابنزیاد به او گفت: «وصیت پسرعمویت را بپذیر». مسلم و عمرسعد به گوشهای رفتند و آن حضرت به عمرسعد فرمود:
من در شهر کوفه هفتصد درهم قرض کردهام. زره و شمشیرم را بفروش و قرضم را ادا کن.
وقتی کشته شدم، بدنم را تحویل بگیر و دفن کن.
کسی را نزد امامحسین (علیه السلام) بفرست تا از سفر به کوفه منصرف شود؛ زیرا من برای او نوشته بودم که مردم کوفه با او هستند. گمان میکنم او در راه است و بهطرف کوفه میآید.
عمرسعد برای جلبنظر ابنزیاد پیش او رفت و وصیتهای مسلم را به او گفت. ابنزیاد با پلیدی که داشت به عمرسعد گفت:
شخص امین خیانت نمیکند (زیرا او وصیتهای حضرت مسلم را آشکار کرد). ادای قرضهایش با تو است. دفن او نیز مانعی ندارد. پس از کشتن او را دفن کن، اما درباره حسین باید بگویم که اگر او با ما کاری نداشته باشد، ما نیز با او کاری نداریم (و در این مورد به وصیت عمل نکردند).
ابنزیاد دستور داد تا آن حضرت را بالای قصر ببرند و شهید کنند. مأموران حضرت مسلم را در حالی که ذکر خدا میکرد و بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) صلوات میفرستاد و میگفت: «خدایا، خودت بین ما و این گروه حکم کن»، بر بالای بام بردند و سر مقدسش را از تنش جدا کردند و به زمین انداختند و بدین ترتیب آن حضرت را شهید کردند.(1)
بنا بر روایتی، حضرت مسلم بسیار مجروح و تشنه بود. زمانی که خواستند او را وارد قصر دارالاماره کنند فرمود: «شربتی از آب به من بدهید». ظرف آبی آوردند و به آن حضرت دادند، اما همین که خواست از آن آب بنوشد، آب خونآلود شد و آب را ریخت. ظرف دیگری آوردند، خواست از آن آب بنوشد که دهان و لبهای خونآلودش، آب را خونین کرد و نیاشامید. بار سوم ظرف آب آوردند، خواست بیاشامد که دندانهای پیشینش در ظرف افتاد. پس فرمود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ لَوْ كَانَ لِی مِنَ الرِّزْقِ الْمَقْسُومِ شَرِبْتُهُ؛ حمد و سپاس خدای را، اگر این آب روزی من بود، آن را نوشیده بودم (کنایه از اینکه گویا قسمت این است که من با لب تشنه شهید شوم)».(2)
عجب غمی است به عالم شهادت مسلم
مباد حالت کس همچو حالت مسلم
خدا به داد دل آن غریب بیکس رس
که کس نکرد در آن شهر نصرت مسلم
چه گویم آه که کردش به بام قصر
شهید
تپان به خاک، تن چاک رایت مسلم
چه گویم آه نبودش حنوط و غسل و
کفن
نکرد ناله کسی در مصیبت مسلم
این عید از اعیاد بزرگ اسلامی است که فضیلت فراوانی دارد. در روایتی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نقل شده است که فرمود:
خداوند متعال چهار روز را انتخاب کرده است (که معلوم میشود امتیاز خاصی دارند). وَأَمَّا خِيَرَتُهُ مِنَ الْأَيَّامِ فَيَوْمُ الْفِطْرِ وَيَوْمُ عَرَفَةَ وَيَوْمُ الْأَضْحَى وَيَوْمُ الْجُمُعَة(1)انتخاب خداوند متعال از روزها (عبارت است از:) روز عید فطر، روز عرفه، روز عید قربان و روز جمعه.
روز عید قربان یادآور روح تسلیم و اخلاص حضرت ابراهیم در برابر اوامر خداوند متعال است. ایشان هر دستوری (حتی سختترین اوامر) را که از طرف مولا به او میرسید، بدون چونوچرا بر چشم میگذاشت. حضرت ابراهیم فرزندی نداشت و با دعای بسیار در پیری صاحب فرزند (حضرت اسماعیل) شد. در این هنگام از جانب خدا مأمور شد که فرزند عزیزش را بههمراه مادرش در کنار کعبه، در بیابانی خشک و بیآبوعلف تنها رها کند و برود: (رَبَّنا إِنِّی أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِی بِوادٍ غَيْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ)(2). زمانی که فرزندش به جوانی رسید، از طرف خداوند دستور آمد که او را ذبح کند: (إِنِّی أَرى فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُكَ)(3)(ای اسماعیل) من در خواب مأمور شدهام که سر تو را ببرم. حضرت ابراهیم هیچ شک و تأملی در اجرای فرمان نداشت و فرزند خود را برای سربریدن در سرزمین منا آماده کرد، اما وقتی که خنجر را (برای بریدن) به گلوی اسماعیل گذاشت، در امتحان سربلند شد و گوسفندی بهشتی آمد تا بهجای اسماعیل ذبح شود.
روز عید قربان حضرت ابراهیم بر سر دوراهی عمل به اجرای دستور خداوند و پیروی از غریزه حب فرزند قرار گرفت، ولی وقتی عمل به وظیفه را بر غریزه نفسانی مقدم شمرد، در این میدان پیروز شد و به همین مناسبت، این روز، عید است. همانگونه که در روایت آمده است: «کُلُّ
یَومٍ لایُعصَی اللَّهُ فِیهِ فَهُوَ یَومُ عِیدٍ(1)هر روزی که در آن نافرمانی خداوند صورت نگیرد، آن روز، عید است»؛ مانند روز عید فطر که پس از یک ماه مقدمداشتن وظیفه الهی بر غریزه نفسانی، عید گرفته میشود.
عید قربان، پیروزی وظیفه بر غریزه
مخلوقات خداوند سه دستهاند: 1.گروهی که فقط پیرو غریزهاند، یعنی حیوانات؛ 2. گروهی که فقط پیرو وظیفهاند، یعنی ملائکه؛ 3. گروهی که گاهی پیرو غریزه و گاهی پیرو وظیفهاند، یعنی انسانها.(2)
قرآن سوگند یاد کرده است که انسان زمانی ایمان واقعی دارد که در برابر فرمان رسول خدا و قضاوتهای برحق آن بزرگوار از جان و دل راضی باشد.(3)
(فَلَا وَ رَبِّکَ لَا یُؤْمِنُونَ حَتَّیٰ یُحَکِّمُوکَ فِیمَا شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لَا یَجِدُواْ فِی أَنفُسِهِمْ حَرَجاً مِّمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُواْ تَسْلِیمًا)(4)به پروردگارت سوگند که آنها مؤمن نخواهند بود، مگر اینکه تو را در اختلافات خود به داوری بطلبند و سپس، در دل خود از قضاوت تو احساس نگرانی نکنند و کاملاً تسلیم باشند.
هرکس بعد از هر نماز بگوید: «سُبْحَانَ
اللَّهِ وَالْحَمْدُ لِلَّهِ وَلَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَاللَّهُ أَكْبَرُ»، خداوند متعال ده حسنه برای او مینویسد، ده گناه از او پاک میکند و ده درجه او را بالا میبرد.(5)
هرکس بخواهد در روز قیامت پرونده اعمال بد او را نشان ندهند (تا خجالت بکشد) و پرونده
گناهان او را نگشایند (و آمرزیده شود)، بعد از هر نماز بگوید: «اَللَّهُمَّ إِنَّ مَغْفِرَتَکَ أَرْجیٰ مِن عَمَلِی وَ إِنَّ رَحْمَتَکَ أَوْسَعُ مِن ذَنْبِی، اللّهُمَّ اِنْ کانَ ذَنْبِی عِنْدَکَ عَظِیماً فَعَفْوُکَ أَعْظَمُ مِنْ ذَنْبِی، اللّهُمَّ اِنْ لَمْ أَکُنْ أَهْلاً اَنْ أَبْلُغَ رَحْمَتَکَ فَرَحْمَتُکَ أَهْلٌ أَنْ تَبْلُغَنِی وَ تَسَعَنِی لِأنَّها وَسِعَتْ کُلَّ شَیْء،ٍ بِرَحْمَتِکَ یٰا اَرْحَمَ الرَّاحِمین(1)خدایا بهراستی که آمرزش تو از عمل من امیدوارکنندهتر است و لطف و رحمتت از گناه من گستردهتر است. خدایا اگرچه گناهم نزد تو بزرگ است، ولی عفو تو از گناه من بزرگتر است. خدایا اگرچه من شایسته ترحم تو نیستم، ولی رحمت تو شایسته آن است که به من برسد و مرا در برگیرد؛ زیرا رحمت تو همه چیز را فراگرفته است. به حق رحمتت، ای مهربانترین مهربانان».
قال الله العظیم:
(ٱلْیَوْمَ یَئِسَ ٱلَّذِینَ کَفَرُواْ مِن دِینِکُمْ فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَٱخْشَوْنِ اَلْیَوْمَ اَکْمَلْتُ لَکُمْ دیٖنَکُم وَ اَتْمَمْتُ عَلَیْکُم نِعْمَتیٖ وَ رَضیٖتُ لَکُمُ الْاِسْلاٰمَ دیناً)(2)امروز کافران از دین شما مأیوس شدند، پس از آنان نترسید و از من بترسید. امروز دینتان را برای شما کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام ساختم و دین اسلام را برایتان پسندیدم.
در تفسیر این آیه با تکرار کلمه «الیوم» بهمعنی «امروز»، چهار مطلب مهم بیان شده است: 1. ناامیدی دشمنان و کافران از ضربهزدن به دین اسلام. کافران سالها سعی کردند با نقشههای متعدد اقتصادی، نظامی، سیاسی، ترور و غیره به دین اسلام و مسلمانان ضربه وارد کنند. خداوند در این آیه میفرماید: «امروز دشمن قطع امید کرد و فهمید که نمیتواند به اسلام و مسلمین ضربه وارد کند»؛ 2. دین اسلام و دستورهایش که طی سالیانی با زحمات فراوان به مسلمانان ابلاغ شد، امروز به حد کمال خود رسید؛ 3. نعمتهای فراوانی که از طرف خداوند متعال به
بندگان داده شده است، امروز به حد تمام و کمال خود رسید؛ 4. امروز اسلام بهمنزله دینی کامل که تمام شئونات اجتماعی و فردی مسلمانان را تأمین کرده، مورد رضایت و پسند خداوند قرار گرفته است. بین مفسران اختلاف است که مناسبت این روز، با وجود این همه اوصاف و اهمیت چیست؛ آیا روز بعثت یا روز هجرت یا روز ولادت فاطمه (سلام الله علیها) یا روز پیروزی در جنگها و یا حجة الوداع است؟ ولی هیچیک از این موارد مناسبت اصلی این روز نیست؛ زیرا بعضی از این وقایع مربوط به سالها قبل یا بعد از نزول این آیه بوده است. اما آنچه مسلم است این روز، روزی بسیار مهم است که حادثه بسیار بزرگی در آن اتفاق افتاده است. لذا در بعضی روایات آمده است که گروهی از یهود و نصاری پس از شنیدن این آیه گفتند: «اگر چنین آیهای در کتب آسمانی ما نقل شده بود، ما آن روز را روز عید قرار میدادیم».(1)با دقت در تفاسیر مختلف و با توجه به روایاتی که از اهلبیت عصمت و طهارت برای آیه آمده است و طبق نظر مفسران شیعه و گروهی از مفسران سنی، مناسبت اصلی این روز، واقعه بسیار مهم غدیر خم است. روزی که پیامبر اسلام، حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را رسماً به جانشینی و رهبری بعد از خود تعیین کرد. کفار گمان میکردند دین مقدس اسلام قائم به شخص پیامبر (صلی الله علیه و آله) است و زمانی که ایشان از دنیا برود، اساس اسلام نیز از بین میرود. وقتی آنان دیدند مردی که از نظر علم، تقوا، شجاعت، عدالت و ویژگیهایی که برای یک رهبر لازم است، از طرف پیامبر (صلی الله علیه و آله) به جانشینی تعیین شد، از دشمنی خود ناامید شدند و پی بردند که دین اسلام دینی پایدار و همیشگی خواهد بود.
در این روز، دین مقدس اسلام به تکامل نهایی خود رسید؛ زیرا بدون تعیین جانشین برای پیامبر اکرم و تعیین مسیر آینده اسلام، این آیین به تکامل نمیرسید. در این روز نعمت بزرگ خداوند با تعیین رهبری لایق، همانند حضرت علی (علیه السلام) که آینه تمامنمای پیامبر اکرم بود، به کمال رسید. اسلام در این روز با تکمیل امر رهبری و هدایت مسلمانان بعد از پیامبر، بهمنزله آیینی جاوید و ارزشمند از سوی خداوند پسندیده شد.(2)
در روایات متعددی از شیعه و سنی آمده است که آیه شریفه بالا در روز عید غدیر خم و بهدنبال ابلاغ ولایت و امامت حضرت علی (علیه السلام) نازل شده است:
دانشمند معروف سنی، ابنجریر طبری، در کتاب ولایت از زیدبنارقم (صحابی معروف) نقل میکند که: «این آیه در روز عید غدیر خم و درباره علی (علیه السلام) نازل شده است».
حافظ ابونعیم اصفهانی در کتاب مانزل من القرآن فی علی (علیه السلام) از ابوسعید خدری (صحابی معروف) نقل کرده است که:
پیامبر (صلی الله علیه و آله) در غدیر خم، علی (علیه السلام) را به ولایت بر مردم معرفی کرد و مردم متفرق نشده بودند که آیه (اَلْیَوْمَ اَکْمَلْتُ لَکُمْ دیٖنَکُم) نازل شد. در این موقع پیامبر فرمود: «اللَّهُ أَكْبَرُ عَلَى إِكْمَالِ الدِّينِ وَإِتْمَامِ النِّعْمَةِ وَ رِضَی الرَّبِّ بِرِسَالَتِی وَ وَلَايَةِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ مِنْ بَعْدِی. مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلَاهُ، اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ، وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ، وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ(1)اللّه اکبر بر کاملشدن دین و تمامشدن نعمت پروردگار و خشنودی خداوند از رسالت من و ولایت علی (علیه السلام) بعد از من. هرکس من مولای او هستم، علی نیز مولای اوست. خدایا، دوست بدار هرکس علی را دوست دارد و دشمن بدار هرکس با علی دشمن است و یاری کن هرکس علی را یاری کند و خوار گردان هرکس علی را خوار کند».
بعد از ماجرای غدیر خم و پیمان ولایت علی (علیه السلام) گفت: «بَخٍ
بَخٍ يَا ابْنَ أَبِی طَالِبٍ أَصْبَحْتَ مَوْلَایَ وَ مَوْلَىٰ كُلِّ مُسْلِم؛ چه افتخار بزرگی، چه افتخار بزرگی، ای فرزند ابوطالب، تو مولای من و مولای مسلمانان هستی». در این هنگام آیه (اَلْیَوْمَ
اَکْمَلْتُ لَکُمْ دیٖنَکُم) نازل شد.
این سه روایت همراه با سیزده روایت دیگر در کتاب الغدیر علامه امینی نقل شده است.(2)
در تفسیر برهان و تفسیر نورالثقلین نیز ده روایت از طرق مختلف نقل شده است که نزول این
آیه را درباره علی (علیه السلام) و روز غدیر خم دانستهاند.(1)علاوه بر مواردی که اشاره شد، روایات متعدد دیگری نیز در این باره آمده است.
پیام آیه
پیامی که میتوان از این آیه دریافت کرد این است که یک دین وقتی کامل میشود که رهبری لایق و شایسته داشته باشد؛ بهطوری که اگر آن دین قوانین و دستورهای ارزشمندی نیز داشته باشد، بدون رهبری شایسته به کمال خود نمیرسد: (اَلْیَوْمَ اَکْمَلْتُ لَکُمْ دیٖنَکُم).
بدون وجود رهبری لایق، نعمت بر انسان کامل و تمام نمیشود: «وَ اَتْمَمْتُ عَلَیکُم نِعْمَتِی».
خداوند از دین و مکتبی راضی است که رهبری الهی و کامل داشته باشد: «و رَضِیتُ لَکُمُ الْاِسْلاٰمَ دیناً».(2)
زیارت حضرت امیرالمؤمنین، علی (علیه السلام) ، از راه دور و نزدیک از اعمال پرفضیلت در روز عید غدیر است.
خواندن زیارت امینالله؛ این زیارت در مفاتیح الجنان، در بخش زیارات مطلق امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمده است.
هرکس این زیارت را که با دعا همراه است، برای یکی از معصومین بخواند، دعا و زیارت او در نوشتهای از نور ثبت میشود و پیامبر اکرم آن را مهر میزند و خدمت امام زمان تقدیم میشود و پاداش آن با بشارت و درود و کرامت به خواننده این زیارت میرسد.(3)
برای این روز نماز و دعاهای متعددی ذکر شده است. همچنین، ثواب روزهگرفتن در این روز برابر با ثواب یک عمر عبادت در دنیاست. سزاوار است که مؤمنان به کتب ادعیه مراجعه کنند و از آنها بهرهمند شوند.
سیدبنطاووس در اقبال از امامرضا (علیه السلام) نقل کرده است:
در قیامت چهار روز در پیشگاه خداوند آرایش میشوند. سؤال کردند که: «این روزها کداماند؟» ایشان فرمود: «روز عید قربان، روز عید فطر، روز جمعه و روز عید غدیر؛ ولی روز عید غدیر در میان آن روزها مانند ماه در بین ستارگان است».
روز غدیر، روزی است که جبرائیل مأمور میشود تا کرسی کرامت خداوند را در کنار بیتالمعمور در آسمان نصب کند و بر آن بالا میرود و همه ملائکه از آسمانها جمع میشوند و به مدح و ثنای پیامبر اکرم میپردازند و برای شیعیان امیرالمؤمنین و ائمه (علیهم السلام) و دوستداران آنها طلب آمرزش میکنند.
روز رفع قلم: در این روز، خداوند متعال دستور میدهد که ملائکه مأمور ضبط اعمال تا سه روز از دوستداران اهلبیت و شیعیان آنها رفع قلم کنند؛ یعنی اگر خطایی از آنها سر زد، ثبت نمیشود و این بهخاطر احترام به حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) و ائمه (علیهم السلام) است.
روز بهدستآوردن ثروت: در این روز، خداوند متعال ثروت کسی را که عبادت کند و بر خود و خانواده و برادرانش گشایش دهد، زیاد میکند و او را از آتش جهنم نجات میدهد.
عید غدیر، روز رفع ناراحتی، بخشایش خطا، هدیهدادن، نشر دانش، بشارتدادن، استجابت دعا، پوشیدن لباس نو، شادکردن دیگران و از بینبردن غصهها، گذشتکردن از شیعیان امیرالمؤمنین (علیه السلام) ، صلوات بر محمد (صلی الله علیه و آله) و آل او، عید بزرگ اهلبیت محمد (علیهم السلام) ، قبولی اعمال، فراوانی و راحتی مؤمنان، مهربانیکردن، پاکی، ترک گناه و عبادت است.
ثواب افطاریدادن در روز عید غدیر؛ در ادامه روایت آمده است:
روز غدیر، روز افطاریدادن به روزهداران است: «فَمَنْ فَطَّرَ فِيهِ صَائِماً مُؤْمِناً كَانَ كَمَنْ أَطْعَمَ فِئَاماً وَ فِئَاماً إِلَى أَنْ عَدَّ عَشْراً ثُمَّ قَالَ أَ وَ تَدْرِي مَا الْفِئَامُ قَالَ لَا قَالَ مِائَةُ
أَلْف(1)هرکس در این روز به روزهدار
مؤمنی افطاری دهد، مثل آن است که به فئامی افطاری داده است و ده بار ف-ئام را تکرار کردند؛ یعنی به ده فئام افطاری داده است». سپس، فرمود: «میدانی فئام چقدر است؟» عرض کردم: «نه». فرمود: «یک فئام برابر با صدهزار نفر است (ده فئام یعنی یکمیلیون نفر)».
امیرالمؤمنین و ائمه بعد از ایشان قرار داد».
روز لبخندزدن: این روز، روز تبسم در مقابل مردم و اهل ایمان است. پس، هرکس در این روز به صورت برادرش لبخند بزند، خداوند در روز قیامت با رحمت به او نگاه میکند و هزار حاجت او را برآورده میکند و برای او در بهشت قصری از درّ سفید میسازد و صورتش را نورانی میکند.
روز خودآرایی: هرکس در روز عید غدیر خود را بیاراید، خداوند متعال همه گناهان او را (کوچک یا بزرگ) میبخشد و ملائکه را مأمور میکند تا برای او پاداش و حسنه بنویسند و درجه او را تا سال آینده مثل این روز بالا ببرند و اگر در این سال بمیرد، ثواب شهید به او داده میشود و اگر زنده باشد، زندگی سعادتمندانهای دارد.
روز اطعام و دیدار: هرکس در این روز مؤمنی را غذا دهد، مانند آن است که همه پیامبران و صدیقین را غذا داده است و اگر به دیدار مؤمنی برود، خداوند متعال هفتاد نور به قبرش وارد میکند و قبر او را وسیع میکند و هر روز هفتادهزار ملک قبر او را زیارت میکنند و به او بشارت بهشت میدهند.
خداوند متعال، قبول ولایت را بر اهالی آسمانهای هفتگانه در روز عید غدیر عرضه کرد. پس، اهل آسمان هفتم زودتر پذیرفتند؛ لذا خداوند آن آسمان را با عرش زینت داد. بعد، اهل آسمان چهارم پذیرفتند؛ لذا خداوند آن آسمان را با بیتالمعمور زینت داد. سپس، اهل آسمان دنیا
1) . ابنطاووس، إقبال الأعمال (ط - الحديثة)، ج2، ص261.
پذیرفتند؛ لذا خداوند آن را با ستارگان زینت بخشید. پس از آن، خداوند، ولایت را بر زمینها عرضه کرد. پس، زمین مکه زودتر پذیرفت؛ لذا بهوسیله کعبه زینت داده شد. بعد، زمین مدینه پذیرفت؛ پس خداوند آن را با حضرت محمدمصطفی زینت بخشید. سپس، زمین مسجد کوفه پذیرفت؛ پس بهوسیله امیرالمؤمنین، علی (علیه السلام) زینت داده شد. در این روز، ولایت بر کوهها عرضه شد. ابتدا کوههای عقیق، فیروزه و یاقوت پذیرفتند؛ لذا این کوهها ارزشمند و بافضیلت شدند. بعد کوههای دیگر پذیرفتند که معدن طلا و نقره شدند و هر کوهی که ولایت را نپذیرفت، هیچ گیاهی در آن به وجود نیامد. در روز عید غدیر، ولایت بر آبها عرضه شد؛ هر آبی که ولایت را قبول کرد، شیرین شد و هر آبی که نپذیرفت، شور و نمکزار شد. در این روز، ولایت بر گیاهان عرضه شد؛ هر گیاه و روییدنی که پذیرفت، مزهاش شیرین و گوارا شد و هرکدام نپذیرفتند تلخ شدند. سپس، ولایت بر پرندگان عرضه شد؛ هر پرندهای که قبول کرد، دارای صدایی زیبا و فصیح شد و هرکدام نپذیرفتند بدون صدا و لال شدند. هرکس در این روز ولایت را پذیرفت، مانند ملائکه شد که به آدم سجده کردند و هرکس نپذیرفت، مانند شیطان شد که سجده نکرد.
ما در راه مکه همراه پیامبر (صلی الله علیه و آله) بودیم. هنگامی که به غدیر خم رسید، پیامبر توقف کرد و دستور داد تا آنان که جلو رفته بودند، بازگردند و آنان که عقب مانده بودند، برسند. آنگاه که مردم اطراف آن حضرت جمع شدند، فرمود: «أَیُّهَا النَّاسُ مَن وَلِیُّکُم؟ قَالُوا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ ثلاثاً، ثُمَّ أَخَذَ بِیَدِ عَلِیٍّ فَأقَامَهُ ثُمَّ قَالَ مَن کانَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَلِیُّهُ فَهَذَا وَلِیُّهُ(2)ای مردم، ولی
(و سرپرست) شما کیست؟ گفتند: خدا و رسول. آن حضرت سه مرتبه این سؤال را تکرار کرد و مردم جواب دادند. پس از آن، پیامبر، دست علی را گرفت و بلند کرد. سپس، فرمود: هرکس خدا و رسولش ولی اوست، این علی نیز ولی اوست».
رسول خدا دست علی را گرفت و پس از حمد و ثنای الهی فرمود: «أَلمَ
تَعلَمُوا أَنِّی أَولَی بِکُم مِن أَنفُسِکُم؟ قَالُوا: نَعَم صَدَّقتَ یَا رَسُولَ اللَّهِ، ثُمَّ أَخَذَ بِیَدِ عَلِیٍّ فَرَفَعَهَا فَقَالَ مَن کُنتُ وَلِیُّهُ فَهَذَا وَلِیُّهُ(1)آیا نمیدانید که من به شما از خودتان اولی هستم؟ گفتند: بلی، میدانیم، راست میگویی ای رسول خدا. پس آن حضرت دست علی را گرفت و بالا برد و فرمود: هرکس من ولی او هستم، این (علی) نیز ولی اوست».
شما را به خدا سوگند میدهم هریک از شما شنیدید که رسول خدا در روز غدیر خم در حالی که ایستاده بود، فرمود: «أَلَستُم تَعلَمُونَ أَنِّی أَولَی بِالمُؤمِنِینَ مِن أَنفُسُهِم وَ هُوَ قَائِمٌ ثُمَّ أَخَذَ بِیَدیَ فَقَالَ مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلِیٌّ مَولاهُ(2)آیا نمیدانید من از مؤمنان به خودشان اولی (صاحباختیار) هستم؟ سپس، دست مرا گرفت و فرمود: هرکس من مولای او هستم، علی نیز مولای اوست».
این بخشی از روایات پرشماری است که نسائی با ذکر سند در کتابش آورده است و تعدادی از آنها احتجاجات حضرت علی (علیه السلام) با مردم کوفه است.
ما همراه پیامبر (صلی الله علیه و آله) در وادی خم فرود آمدیم. رسول خدا دستور داد نماز را بر پا داریم.
سپس،
برای ما خطبهای خواند و فرمود: «آیا شما نمیدانید و شهادت نمیدهید که من بر هر مؤمنی از خود او اولی هستم؟» پاسخ دادند: «بلی». پیامبر فرمود: «پس هرکس من مولای او هستم، علی نیز مولای اوست». سپس، گفت: «خدایا دوست بدار هرکس که علی را دوست دارد و دشمن بدار هرکس که علی را دشمن دارد».(1)
روایتی دیگر آمده است که براء بن عازب میگوید:
ما در سفر حجةالوداع با پیامبر (صلی الله علیه و آله) بودیم. در غدیر خم فرود آمدیم. مؤذن اذان گفت و نماز ظهر را با حضرت خواندیم. پیامبر، بعد از نماز، دست علی را گرفت و فرمود: «آیا میدانید من به مؤمنان از خودشان اولی هستم؟» گفتند: «بلی». ایشان دوباره فرمود: «آیا میدانید من به هر مؤمنی از خود او اولی هستم؟» گفتند: «بلی». پس دست علی را گرفت و فرمود: «مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلِیٌّ مَولاهُ اللَّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عَادِ مَن عَاداهُ؛ هرکس من مولای او هستم، علی نیز مولای اوست. پروردگارا دوست بدار هرکس علی را دوست دارد و دشمن بدار هرکس او را دشمن دارد».
راوی حدیث میگوید:
فَلَقِیهِ عُمَرُ بَعدَ ذَلِکَ فَقَالَ هَنِیئاً یَابنَ أَبِی طَالِبٍ أَصْبَحْتَ وَ أَمْسَیْتَ مَولیٰ کُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَةٍ؛ پس از سخنان پیامبر، عمر به دیدار حضرت علی آمد و گفت: ای پسر ابوطالب، (این منصب) گوارایت باد، صبح و شب را میگذرانی،
در حالی که مولای هر مرد و زن مؤمنی هستی.(2)
ابنجوزی حنفی نقل کرده است:
لَمَا قَالَ النَّبِیُّ فِی غَدِیرِ خُمّ: مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلِیٌّ مَولاهُ، نَزَلَ قَولُهُ تَعَالَی: (ٱلْیَوْمَ یَئِسَ ٱلَّذِینَ کَفَرُواْ مِن دِینِکُمْ فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَٱخْشَوْنِ اَلْیَوْمَ اَکْمَلْتُ لَکُمْ
دیٖنَکُم وَ اَتْمَمْتُ عَلَیْکُم نِعْمَتیٖ وَ رَضیٖتُ لَکُمُ الْاِسْلاٰمَ دیناً)(1)وقتی پیامبر (صلی الله علیه و آله) در غدیر خم فرمود: هرکس من مولای او هستم، علی نیز مولای اوست، آیه «اَلْیَوْمَ
اَکْمَلْتُ لَکُمْ دیٖنَکُم» نازل شد.
سپس، ابنجوزی میگوید:
اینکه
بعضی میگویند این آیه در عرفات نازل شده است، با این روایت منافات دارد و ممکن است این آیه دو بار نازل شده باشد؛ یک بار در عرفات و بار دیگر در غدیر خم؛ همانطور که (بسم اللّه الرحمن الرحیم) دو بار نازل شده است؛ یک بار در مکه و بار دیگر در مدینه.
ابنجوزی میافزاید:
علما اتفاق دارند که داستان غدیر بعد از بازگشت پیامبر (صلی الله علیه و آله) از حجةالوداع در هجدهم ذیالحجه اتفاق افتاده است و پیامبر، اصحاب را جمع کرد. «وَ کانُوا مِأةً وَ عِشرِینَ ألفاً وَ قَالَ مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلِیٌّ مَولاهُ... نَصَّ عَلَی ذَلِکَ بِصَرِیحِ العِبَارَةِ دُونَ التَّلوِیحِ وَ الإِشَارَةِ؛ اصحاب 120هزار نفر بودند و پیامبر (صلی الله علیه و آله) (در جمع آنها) فرمود: هرکس من مولای او هستم، علی نیز مولای اوست. پیامبر اکرم این مطلب را با صراحت بیان کرد، نه با اشاره و کنایه».
قبلاً سه روایت از اهلتسنن نقل شد. علامه امینی نیز سیزده روایت دیگر در کتاب الغدیر بیان کرده است.
درخواست نعمان برای نزول عذاب
ابنجوزی از تفسیر ابواسحاق ثعلبی نقل کرده است:
پس از آنکه پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) دست حضرت علی (علیه السلام) را در غدیر خم گرفت، فرمود: «مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلِیٌّ مَولاهُ». این خبر در میان مردم منتشر شد. «نعمان فهری» خدمت پیامبر اکرم آمد و عرض کرد: «شما دستور دادی تا خدای یگانه را بپرستیم و به نماز، روزه، حج، جهاد و زکات عمل کنیم. ما نیز اطاعت کردیم، اما به اینها راضی نشدهای و اکنون این جوان را (اشاره به حضرت علی) به جانشینی خود منصوب کردهای و گفتهای: "من کنت مولاه فعلی
1) . مائده، 3.
مولاه". آیا این سخن از جانب خودت میباشد یا از جانب پروردگار؟»(1)
پیامبر
خدا در حالی که چشمانش قرمز شده بود (قَد أَحمَرَّت عَینَاهُ)، فرمود: «قسم به خدایی که معبودی جز او نیست، این امر از جانب خداست نه از جانب من (پیامبر این سخن را سه بار تکرار کرد)». در این هنگام نعمان گفت: «اللَّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذابٍ أَلِيمٍ؛ پروردگارا، اگر این سخن پیامبر (صلی الله علیه و آله) از جانب تو و برحق است، سنگی از آسمان بر ما بباران یا عذابی دردناک برای ما بفرست».
خداوند
دعای نعمان را مستجاب کرد. او هنوز به درب مسجد نرسیده بود که خداوند سنگی از آسمان بهسوی او پرتاب کرد. آن سنگ بر مغزش اصابت کرد و از نشیمنگاه او خارج شد و او را هلاک کرد و این آیه نازل شد: (سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ * لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ * مِنَ اللَّهِ ذِی الْمَعارِجِ)(2)درخواستکنندهای
درخواست عذاب کرد که واقع شد، این عذاب مخصوص کافران است که بازدارندهای ندارد. (این عذاب) از سوی خدای صاحب درجات است.
از آنجا که بعضی در معنی «مولا» تشکیک کردهاند، این عالم سنی میگوید: «مراد پیامبر (صلی الله علیه و آله) از کلمه "مولا" اطاعت کامل و بیچونوچرا از امام علیبنابیطالب (علیه السلام) است و این سخن پیامبر، نص صریح در امامت و قبول اطاعت از اوست». همچنین، پیامبر اکرم فرموده است: «وَ أَدِرِ الحَقَّ مَعَهُ حَیثُ دارَ وَ کَیفَ مَا دارَ فِیهِ؛ خدایا، حق را با علی قرار ده، هر جا که او دور زند (و حرکت کند) و به هر کیفیت که او دور زند» و این سخن دلیلی بر آن است که هرکجا اختلافی میان علی و هریک از اصحاب اتفاق افتاده باشد، حق با علی بوده و این مطلب به اجماع امت ثابت شده است.
سپس، ابنجوزی در کتابش اشعاری را از چند شاعر درباره غدیر خم آورده است؛ از جمله اشعار «کمیت» که دارای داستانی عجیب است و دو بیت آن از این قرار است:
وَ يَوْمَ الدَّوْحِ دَوْحِ غَدِيرِ خُمٍّ
وَ لَكِنَّ الرِّجَالَ تَبَايَعُوهَا
أَبَانَ لَنَا الْوَلَايَةَ لَوْ أُطِيعَا
فَلَمْ أَرَ مِثْلَهَا أَمْراً مَنِيعَا
«و روز درختِ کهنسال و بلند غدیر خم (اشاره به درخت کهنسالی که روز غدیر خم پیامبر (صلی الله علیه و آله) در کنار آن ولایت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را اعلان فرمود) برای او (حضرت علی) ولایت را آشکار کرد، اگر اطاعت میشد (و او را میپذیرفتند)، ولی مردان (آن روز) آن را معامله کردند و فروختند، اما من چیزی با ارزشتر و بالاتر از آن ندیدم».
ابنجوزی پس از نقل اشعار میگوید: «اتفاق عجیبی درباره این اشعار رخ داده است که آن را استاد ما، عمروبنصافی موصلی، نقل کرده و آن چنین است»:
یک نفر اشعار «کمیت» را خواند و در حالی که درباره آنها فکر میکرد، خوابش برد. حضرت علی را در خواب دید. آن حضرت به او فرمود: «اشعار کمیت را بخوان». وی اشعار را خواند تا به این مصراع رسید: «فَلَم أَرَ مِثلَهَا خَطَراً مَنِیعاً». حضرت در عالم رؤیا این بیت را بر آن اشعار افزود:
فَلَم أَرَ مِثلَ ذَالِکَ الیَومِ یَوماً وَ لمَ أَرَ مِثلَهُ حَقّاً أُضِیعاً
«من روزی را مانند آن روز و حقی را مانند آن حق، ضایعشده ندیدم». این شخص در حالی که وحشتزده بود، بیدار شد(1).
1) . علامه سبطبنالجوزی الحنفی، تذکرة الخواص، ص28، با ترجمه و تلخیص؛ روزهای مدینه، ص912.
بعد پیغمبر به عالم سید و آقا علی
هرکه را مولاش احمد، باشدش مولا
علی
اولین انسان کامل در قبول دین حق
در تعبد، در تهجّد، در صفا، یکتا
علی
در شجاعت بینظیر و
در عدالت بیبدلیل
یکهتاز
عرصه شیدایی و تقوا علی
زهد و صبر و بردباری، علم و ایمان
و عمل
هم کمال و معرفت هم مرشد والا علی
آسمان عشق و عرفان، آفتاب عقل و
دین
وارث علم نبی و همسر زهرا علی
غازی بدر و حنین و جانشین مصطفی
هست بابای حسین و زینب کبری علی
انّما و هل اتی، نور و نبأ دیگر
سور
باشدش مصداق روشن، آیت عظمی علی
فخر احمد، نور رحمت، منبع جود و
کرم
در تضرع، در دعا، در سجده، بیهمتا
علی
آنچه از اعجاز آیت باشد از
پیغمبران
جمله از یُمنِ وجود سید بطحا علی
قاطع خرطوم کفر و حاصد ظلموستم
آنکه بر دوش پیمبر بشکند بتها
علی
خانهزاد کعبه و مقتول در محراب
عشق
این دو منصب را ندارد کس بهجز
مولا علی
نظم تو «خادم»
کجا و مدح مولیالمتقین
قطره بیقدری و بیمنتها دریا علی
سیدحشمتالله علوی
قال الله العظیم:
(فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبين)(1)هرگاه بعد از علم و دانشی که (درباره مسیح) به تو رسیده (باز) کسانی با تو به ستیز برخیزند، به آنها بگو: بیایید ما پسرانمان را دعوت کنیم و شما نیز پسرانتان را، ما زنانمان را و شما نیز زنانتان را، ما نفوس خود را (کسی که بهمنزله نفس و جان خود انسان است) و شما نیز نفوس خودتان را. آنگاه مباهله کنیم (با گریه و زاری به یکدیگر نفرین کنیم) و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.
بعد از آنکه گروهی از مسیحیان نجران (محلی نزدیک به یمن و عربستان) برای بحث درباره اعتقاداتشان راجعبه حضرت مسیح (علیه السلام) و اینکه قائل به تثلیث و خدایان سهگانه (اب، ابن و روح القدس) هستند، خدمت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) رسیدند، برای اثبات ادعای خود گفتند: «حضرت عیسی پدر نداشت و ممکن نیست بشری بدون پدر متولد شود». در این هنگام برای جواب آنها این آیه نازل شد: (إِنَ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُون)(2)مثل عیسی (در خلقت) نزد خداوند مانند آدم است که خداوند حضرت آدم را از خاک آفرید و به او گفت: موجود باش و او به وجود آمد». لذا همانطور که حضرت آدم به قدرت خداوند بدون پدر و حتی مادر آفریده شد، حضرت عیسی نیز بدون پدر آفریده شد. مسیحیان با آنکه جوابی نداشتند، ولی حاضر به قبول دین اسلام نشدند. لذا پیامبر (صلی الله علیه و آله) بهدستور خداوند آنها را به مباهله دعوت کرد؛ یعنی هر گروه با حالت ابتهال و زاری در پیشگاه خداوند به دیگری
نفرین کند و هرکس نفرین و درخواستش اجابت شد، برحق است. مسیحیان مهلت خواستند تا با بزرگانشان مشورت کنند. پس از مشورت به آنها گفته شد: «مباهله را قبول کنید، ولی اگر دیدید روز موعود پیامبر (صلی الله علیه و آله) با فرزندان و خانوادهاش آمد، از حرف خود برگردید و اگر با یاران و طرفداران و نیروهای خود آمد، شما نیز برای مباهله اقدام کنید». روز موعود، آنها دیدند پیامبر (صلی الله علیه و آله) همراه دامادش، علی و دخترش، فاطمه و فرزندانش، حسن و حسین (علیهم السلام) حاضر شد. اسقف و بزرگ مسیحیان به طرفدارانش گفت: «من مردی را میبینم که با کمال جرئت عزیزان خود را برای مباهله حاضر کرده است و من پیشبینی میکنم که اگر وارد مباهله شویم، همگی نابود خواهیم شد». لذا از مباهله انصراف دادند و به حکومت اسلامی پیشنهاد صلح و پرداخت مالیات دادند و به این ترتیب، صلحنامهای نوشته شد. در روایتی آمده است که بزرگ مسیحیان گفت: «من آثار عذاب را با حضور این چهرهها مشاهده میکنم. اگر مباهله کنیم، یک مسیحی باقی نخواهد ماند».(1)
در روایتی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نقل شده است که فرمود:
اگر
مباهله میکردم، هر آینه همه این جماعت میمون و خوک میشد و این بیابان برای آنها آتش میشد و آتش به نجران نیز سرایت میکرد و همه مسیحیان نجران میسوختند و قبل از تمامشدن سال همه نصاری هلاک میشدند.(2)
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) برای امری بسیار مهم که هم موجودیت اسلام در گرو آن است و هم خطر جانی و نابودی برای شرکتکنندگان در این مسابقه دارد، اقدام کرد. ایشان با کمال اطمینان پیشنهاد مباهله داد، در حالی که میدانست شکست او، شکست آیین مقدس اسلام را در پی خواهد داشت و همچنین، عزیزترین کسان خود، یعنی خانوادهاش را به خطر خواهد انداخت. همه این موارد دلیلی بر حقانیت و راستی پیامبر و اهلبیت اوست. روایات فراوانی از شیعه و سنی
در این باره آمده است. در کتاب احقاقالحق (جلد سوم، پاورقی صفحه 46) نام حدود شصت نفر از بزرگان اهل سنت آمده است که میگویند: «مراد از کسانی که در آیه مباهله ذکر شدهاند (أَبْناءَنا، نِساءَنا وَ أَنْفُسَنا)، بهترتیب امامحسن، امامحسین، فاطمهزهرا و حضرت علی (علیهم السلام) است». صاحب تفسیر نمونه شانزده نفر از بزرگان اهلسنت را با نام و اسم کتاب ذکر کرده است که تأیید کردهاند: «مراد از آیه، اهلبیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و پنج نور مقدس هستند».(1)
در اینجا فقط به روایتی که مسلم در صحیح خود نقل کرده است، اشاره میشود. مسلم در باب فضایل حضرت علیبنابیطالب (علیه السلام) نقل کرده است که:
روزی
معاویه به سعدبنابیوقاص گفت: «چرا ابوتراب (علی (علیه السلام) ) را سبّ (بدگویی) و دشنام نمیدهی؟» سعد در جواب گفت: «از زمانی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) سه چیز درباره وی گفته است، از سبّ و دشنام او صرفنظر کردهام. یکی از آنها این بود که وقتی آیه مباهله نازل شد، پیامبر (صلی الله علیه و آله) فقط علی، فاطمه، حسن و حسین (علیهم السلام) را دعوت کرد و سپس، فرمود: "اللَّهُمَّ هَؤُلاءِ أَهلِی؛ خدایا اینها خاصّان نزدیک من هستند"».(2)
همانگونه که دیدیم، بنا بر روایات فراوانی که از شیعه و سنی نقل شده است، آیه مباهله بهترین دلیل بر فضیلت اهلبیت، مخصوصاً حضرت علی (علیه السلام) است که از ایشان به نفس و جان پیامبر (صلی الله علیه و آله) تعبیر شده و هرگز نباید ایشان را با صحابه مقایسه کرد. یادآوری میشود که در حال حاضر در مدینه مسجدی وجود دارد که نزد شیعیان به «مسجد مباهله» معروف است و گفته میشود مکان مباهله در جای همین مسجد بوده است. این مسجد نزد اهل مدینه به «مسجدالاجابة» معروف است.
از امامعلیبنموسیالرضا (علیه السلام) نقل شده است که در مجلس مباحثه مأمون فرمود:
خداوند بندگان پاک خود را در آیه مباهله مشخص ساخته و به پیامبرش چنین دستور داده است: (فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ
وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبين). بهدنبال نزول این آیه، پیامبر (صلی الله علیه و آله) ، علی، فاطمه، حسن و حسین (علیهم السلام) را با خود به مباهله برد. این امتیازی است که هیچکس در آن بر اهلبیت پیشی نگرفته و فضیلتی است که هیچ انسانی به آن نرسیده و شرفی است که قبل از آن هیچکس از آن برخوردار نبوده است.(1)
همانطور که بیان شد، پیامبر (صلی الله علیه و آله) به حقانیت و پیروزی خود اعتماد و یقین داشت و به همین دلیل، عزیزترین کسان خود را به میدان مبارزه آورد؛
اگر مسیحیان حقانیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اسلام را قبول نداشتند، حاضر به مباهله میشدند تا خود را از ذلت و خواری، پرداخت مالیات و سلطه اسلام رها کنند؛
محبوبترین و بافضیلتترین اشخاص نزد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ، چهار نفر از اهل عبا و در میان پنج نور مقدس بودند؛
امامحسن و امامحسین (علیهما السلام) با آنکه نوه دختری پیامبر بودند، بهعنوان پسر و فرزند پیامبر (صلی الله علیه و آله) نام برده شدند: «ابناءنا» و مقام آنها از دیگر صحابه برتر بوده است.
مقام حضرت زهرا (سلام الله علیها) از زنان پیامبر و خویشان دیگر ایشان بالاتر و بافضیلتتر بوده است؛ زیرا پیامبر اکرم از بین همه زنان او را انتخاب کرد؛
شیعه و سنی متفقاند که حضرت علی (علیه السلام) یکی از کسانی است که در مباهله حضور داشت، اما تعبیر «ابناء» و «نساء» شامل ایشان نمیشود. پس مراد از «انفسنا» حضرت علی است و چون چند نفس و جان در اینجا مطرح نبوده، باید گفت مراد از «انفسنا» کسی است که در کمالات و صفات و فضایل (بهغیر از نبوت) همانند پیامبر (صلی الله علیه و آله) است و از جمیع صحابه و پیامبران افضل است؛ چراکه بهمنزله جان رسولالله است.
1) . تفسیر نمونه، ج2، ص585، به نقل از تفسیر نورالثقلین.
شیخ طوسی و سیدبنطاووس بر اساس سندی معتبر، عملی با پاداش و فضیلت فراوان برای روز مباهله نقل کردهاند؛ با این بیان که امامصادق (علیه السلام) از پدرشان، امامباقر (علیه السلام) ، دعایی را نقل کرده و فرموده:
اگر
بگویم اسم اعظم در این دعا وجود دارد، راست گفتهام و من هر وقت حاجتی داشته باشم، این دعا را میخوانم و بعد از آن، حاجتم را میخواهم که مستجاب میشود. این دعایی است که وقتی آیه مباهله نازل شد، جبرئیل بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرود آمد و این دعا را آورد و دستور مباهله و کیفیت آن را از طرف خداوند برای پیامبر اکرم بیان کرد.
امامجعفرصادق (علیه السلام) فرمود: «هر وقت خواستید این دعا را بخوانید، با حالت تضرع بخوانید و این دعا را واسطه قرار دهید تا دعایتان مستجاب شود».(1)
این دعا شبیه دعای سحرهای ماه رمضان است که مرحوم محدث قمی در مفاتیح الجنان برای روز مباهله ذکر کرده است: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسئَلُکَ مِن بَهَائِکَ بِأَبهَاهُ وَ کُلُّ بَهَائِکَ بَهِیَ...».
بنابر نقل محدّث قمی در مفاتیح الجنان در روز بیست و چهارم ذیالحجه آیه تطهیر (انّما یُریدُ اللّهُ لِیُذهِبَ عَنکُمُ الرِّجسَ اَهْلَ البَیتِ و یُطَهِّرَکُم تَطهیرا) (2)قبل از مباهله بر پیامبر نازل گردید که بنابر روایات احتمال میرود این آیه در چند مورد نازل گردیده باشد مانند جریان حدیث کساء و روایت ام سلمة، خوانندگان محترم میتوانند شرح و تفسیر این آیه و مراد از تطهیر و رجس و اهلبیت پیامبر و غیره را در تفسیر نمونه ج 17 ص 292 مطالعه نمایند.
قال الله تبارک و تعالی:
(إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ ٱللَّهُ وَ رَسُولُهُو وَ ٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ ٱلَّذِینَ یُقِیمُونَ ٱلصَّلَوٰةَ وَ یُؤْتُونَ ٱلزَّکَوٰةَ وَ هُمْ رَٰکِعُونَ)(1)فقط خداوند و پیامبرش، ولی و سرپرست شما هستند و کسانی که ایمان آوردهاند و نماز را بر پا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند.
در کتب تفسیری مختلف از «ابوذر غفاری» نقل شده است:
که سائلی وارد مسجد شد و از مردم تقاضای کمک کرد، ولی کسی چیزی به او نداد. او دست خود را به آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا شاهد باش که من در مسجد رسول تو از مردم کمک خواستم، ولی کسی چیزی به من نداد». در این هنگام علی (علیه السلام) که در حال رکوع بود، با انگشت کوچک دست راست خود اشارهای کرد. سائل نزدیک رفت و انگشتر را از دست ایشان بیرون آورد. پیامبر (صلی الله علیه و آله) که در مسجد بود از این موضوع مطلع شد و دست به دعا برداشت و عرض کرد: «خداوندا برادرم، موسی از تو درخواست کرد که سینهاش را گشاده کنی (رَبِّ اشرَح لِی صَدرِی) و کارهای او را آسان کنی و گره از زبان او بگشایی (گفتارش را روان کنی) تا مردم سخن او را درک کنند و برادرش، هارون را وزیر و یاورش قرار دهی تا بهوسیله او نیرویش زیاد شود و در کارش او را شریک (و همکار) گردانی. خداوندا، من، محمد، پیامبر و برگزیده توام. سینه مرا (نیز) گشاده و کارها را بر من آسان کن و علی را وزیر من گردان تا بهوسیله او قوی و محکم شوم».
آیتالله جوادی آملی، در تفسیر موضوعی، تفاوت حضرت موسی (علیه السلام) و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) را بیان کرده که موسی از خداوند خواست: (رَبِّ اشرَح لِی صَدرِی) و خدا به او شرح صدر عطا کرد؛ در حالی که درباره پیامبر اکرم فرمود: (أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ)(2)آیا ما به تو شرح صدر ندادیم.
ابوذر میگوید:
هنوز دعای پیامبر (صلی الله علیه و آله) تمام نشده بود که جبرائیل بر پیامبر نازل شد و به ایشان گفت: «بخوان». پیامبر فرمود: «چه بخوانم؟» گفت بخوان: (إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ ٱللَّهُ وَ رَسُولُهُو وَ ٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ ٱلَّذِینَ یُقِیمُونَ ٱلصَّلَوٰةَ وَ یُؤْتُونَ ٱلزَّکَوٰةَ وَ هُمْ رَٰکِعُونَ).
در بسیاری از کتب شیعه و سنی تأیید شده که این آیه در شأن حضرت علی (علیه السلام) نازل شده است؛ بهطوری که در بیش از شصت کتاب از منابع اهلتسنن این موضوع آمده و علاوه بر آن روایات متعددی نیز در این باره از شیعه نقل شده است.(1)
علامه امینی در الغدیر (جلد دوم، صفحه 52) روایت مذکور را از تفسیر ابواسحاق ثعلبی نقل کرده است و در جایی دیگر (جلد سوم، صفحه 155) با استناد به 65 سند از کتب اهلتسنن، نزول این آیه را در شأن حضرت علی (علیه السلام) بیان کرده است؛ مانند تفسیر طبری، تفسیر فخر رازی و کتب احادیث دیگر.
با توجه به این آیه که ولایت خداوند و پیامبر (صلی الله علیه و آله) در ابتدای آن بیان شده است، معلوم میشود که این ولایت بهمعنی سرپرستی و ولایت در تصرف است، نه بهمعنی دوستی. همچنین، جمله «وَالَّذِینَ آمَنُوا...» نیز به جمله قبل عطف شده است، پس همان معنی ولایت که برای خدا و رسولش بیان میشود، برای این جمله نیز باید در نظر گرفته شود. لذا این آیه یکی از آیاتی است که بر امامت، سرپرستی و رهبری حضرت علی دلالت دارد. علاوه بر آن، ولایت بهمعنی دوستی مربوط به همه مسلمانان است؛ یعنی همه مسلمانان باید با هم دوستی و یاری داشته باشند، نه فقط کسانی که در حال رکوع در راه خدا انفاق میکنند.
1) . تفسیر نمونه، ج4، ص425.
سؤال: حضرت علی (علیه السلام) چگونه در حال نماز که غرق در توجه به خدا بود، متوجه سائل شد و به او احسان کرد؟
پاسخ: توجه به خدا به این معنی نیست که انسان از خود بیخود شود و کارهایی از سر احساس و بدون اختیار از او سر بزند، بلکه باید با اراده و توجه، از آنچه که برای خدا و در راه خدا نیست، فاصله بگیرد. حضرت علی در حال نماز با کارهایی که با روح عبادت سازگار نبود، بیگانه بود، نه با کارهایی که مربوط به خدا بود؛ به عبارت دیگر، توجه به آنچه در مسیر خدا و رضایت و بندگی اوست، با روح عبادت منافاتی ندارد. البته کسانی که تعصب بیجا دارند و از نورانیت دل محروماند، اشکالات دیگری نیز به این آیه و شأن نزول آن وارد کردهاند که در کتب تفسیری و اعتقادی به آنها جوابهای کافی و وافی داده شده است.
بیستوپنجم ذیالحجّه روز نزول سوره «هَل أَتَی ...»
روز بیستوپنجم ذیالحجه روزی است که بنا بر نقل جمع زیادی از علما، سوره «هل اتیٰ...» در شأن اهلبیت پیامبر اکرم (علیهم السلام) نازل شد.(1)
از ابنعباس نقل شده است:
امامحسن و امامحسین (علیهما السلام) در کودکی بیمار شدند. پیامبر (صلی الله علیه و آله) با جمعی از یاران به عیادت ایشان آمدند و به حضرت علی (علیه السلام) گفتند: «ای اباالحسن خوب است که برای شفای فرزندان خود نذری کنی».
حضرت علی، حضرت فاطمه و فضه نذر کردند که اگر آنها شفا یابند، سه روز روزه بگیرند. (بنا بر بعضی روایات) حسنین (علیهما السلام) گفتند: «ما نیز نذر میکنیم و روزه میگیریم».
طولی نکشید که هر دو شفا یافتند. لذا همه تصمیم گرفتند روزه بگیرند. بهخاطر اینکه مواد غذایی در خانه نبود، حضرت علی حدود سه کیلو جو قرض کرد و حضرت فاطمه یکسوم آن را
1) . مصباح المتهجد، اقبال الاعمال و زاد المعاد، بخش اعمال روز بیستوپنجم ذیالحجه.
آرد کرد و نان پخت. در هنگام افطار سائلی بر در خانه آمد و گفت: «السَّلَامُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ بَيْتِ مُحَمَّدٍ؛ سلام بر شما ای خاندان محمد (صلی الله علیه و آله) . من مستمند هستم، غذایی به من بدهید، خداوند متعال از غذاهای بهشتی به شما بدهد». آنها سهم غذای خود (نان جو) را به مسکین دادند و آن شب با آب افطار کردند و روز بعد دوباره روزه گرفتند. ایشان برای افطار نان جویی آماده کردند، ولی موقع افطار یتیمی بر در خانه آمد و درخواست غذا کرد. آنها دوباره ایثار کردند و غذای خود را به آن یتیم دادند و بار دیگر با آب افطار کردند. در روز سوم نیز همین اتقاق رخ داد و اسیری در وقت افطار بر در خانه آمد و درخواست غذا کرد که آنها باز سهم غذای خود را به او دادند و با آب افطار کردند. صبح روز بعد، حضرت علی (علیه السلام) همراه با حسن و حسین (علیهما السلام) خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله) آمدند، در حالی که حسن و حسین از شدت گرسنگی بر خود میلرزیدند.
پیامبر وقتی آنها را دید فرمود: «این حالی که من از شما میبینم، برایم بسیار سخت است». پیامبر با آنها حرکت کرد و به خانه حضرت فاطمهزهرا (سلام الله علیها) رفت و دید ایشان در محراب عبادت ایستاده و مشغول عبادت است، در حالی که شکم ایشان از گرسنگی به پشت چسبیده و چشمهایش به گودی فرورفته است. در این هنگام جبرائیل نازل شد و گفت: «ای محمد، این سوره را بگیر که خداوند چنین خاندانی را به تو تبریک میگوید» و سوره «هل اتی» را بر ایشان خواند. بعضی از مفسران گفتهاند از آیه «إِنَّ ٱلْاَبْرَارَ...» تا آیه «کَانَ سَعْیُکُم مَّشْکُوراً...» که هجده آیه است، در این موقع نازل شد.(1)
مرحوم علامه مجلسی در زادالمعاد نوشته است:
وقتی حضرت زهرا (سلام الله علیها) از نماز فارغ شد، خداوند برای او غذایی بهشتی فرستاد که از آن غذا بویی بهتر از مشک بلند بود. حضرت فاطمه آن غذا را نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) آورد. حضرت فرمود: «فرزندم این غذا را از کجا آوردی؟» عرض کرد: «از جانب خداوند متعال، خدا هرکه را بخواهد بیحساب روزی میدهد». حضرت فرمود: «الحمدلله که در میان خانوادهام کسی را دیدم که مانند حضرت مریم، مادر عیسی (غذای بهشتی برای او نازل میشود)». سپس، از آن غذا تناول
1) . تفسیر نمونه، به نقل از الغدیر، ج3، ص107؛ احقاق الحق، ج3، ص157. روایت فوق از 36 نفر از دانشمندان و علمای اهلسنت با ذکر سند نقل شده است.
کردند و تا هفت روز از آن غذا خوردند، بدون آنکه کم شود.
از امام صادق (علیه السلام) منقول است که فرمود: «آن ظرف غذا نزد خانواده ماست و حضرت صاحبالامر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) آن را نشان خواهد داد و از آن غذای بهشتی تناول خواهد کرد». اهلسنت نیز این روایت را با بیان نزول غذای بهشتی با سندهای متعددی نقل کردهاند.(1)
نزول سوره «هل أتیٰ» در شأن اهلبیت پیامبر (علیهم السلام) در کتب اهلتسنن
علامه امینی در کتاب شریف الغدیر از 34 نفر از علمای معروف اهلسنت نام برده است که واقعه نزول سوره «هل اتیٰ» را در شأن اهلبیت در کتابهای خود آوردهاند. ابنادریس شافعی، از امامان چهارگانه اهلتسنن (امام شافعیها)، شعر معروفی دارد:
إلى مَ، إلى مَ، وحتّىٰ متىٰ؟
وهلْ زُوِّجَتْ فاطمٌ غَيرَهُ؟
أُعَاتَبُ فِی حُبِّ هَذَا الفَتَیٰ؟
وفي غَيرِهِ هَلْ أَتىٰ، هَلْ اَتىٰ؟
تا کی و چه زمان مرا در دوستی این جوانمرد (علی (علیه السلام) ) سرزنش میکنید؟ آیا فاطمه (سلام الله علیها) بهغیر او تزویج شد و آیا (سوره) «هل اتی» درباره غیر او نازل شد؟
مفسران اهلتسنن، در ذیل آیه (إِنَّ ٱلْأَبْرَارَ یَشْرَبُونَ مِن کَأْسٍ کَانَ مِزَاجُهَا کَافُوراً» تا آیه «إِنَّمَا نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ ٱللَّهِ لَا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزَآءً وَ لَا شُکُورًا) آوردهاند که: «این آیات یا تمام سوره «هل أتی» در شأن اهلبیت نازل شده است» و ماجرای نذر آنها را برای شفای امامحسن و امامحسین (سلام الله علیها) ذکر کردهاند.(2)
نکته: در این داستان باید توجه داشت که پیامبر اکرم در این نذر شرکت نکرد و این سوره فقط در شأن اهلبیت نازل شد تا مقام و منزلت آنها بیش از گذشته برای جهانیان روشن شود.(3)
از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) روایت شده است که: «مَنْ قَرَأَ سُورَةَ هَلْ أَتَى كَانَ جَزَاؤُهُ عَلَى اللَّهِ جَنَّةً وَ حَرِيراً(1)هرکس سوره "هل اتی" را بخواند، پاداش او نزد خداوند، بهشت و لباسهای ابریشمی (بهشتی) است». در حدیثی دیگر از امامباقر (علیه السلام) نقل شده است که: «یکی از پاداشهای کسی که سوره "هل اتی" را هر صبح پنجشنبه بخواند، این است که در قیامت با پیامبر اکرم خواهد بود».(2)
روز آخر سال هجری قمری است؛ به عبارت دیگر، فردای این روز، اول ماه محرم و آغاز سال نو قمری است. مرحوم سیدبنطاووس در کتاب اقبال دو رکعت نماز با دعایی مختصر برای این روز نقل کرده که در پاداش آن آمده است: «هرکس این نماز را بخواند، شیطان میگوید: "وای بر من، تمام زحمتم (برای وسوسه و گمراهی انسان) در این سال با این عمل از بین رفت و این شخص سال خود را بهخوبی پایان داد». مشتاقان میتوانند کیفیت این نماز را در مفاتیح الجنان یا مفاتیح نوین در اعمال روز آخر ماه ذیالحجه ببینند.
والحمدللّه رب العالمین
توسل از نظر اهلتسنن................ 36
توسل از دیدگاه قرآن................... 36
سخنگفتن پیامبر (صلی الله علیه و آله) با اجساد کشتهشدگان جنگ بدر .............. 37
توصیه پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای توسل........ 37
سیره صالحان؛ توسل به انسانهای شریف.............................. 38
توسل عمربنخطاب.................... 38
توسل پیامبر (صلی الله علیه و آله) به ارواح گذشتگان 39
زیارت نزد اهلتسنن................... 67
نکته 68
دلیل جواز زیارت........................ 69
نماز و دعا در کنار قبور................. 69
زیارت قبور برای بانوان و روشنکردن چراغ کنار قبور................... 71
روشن کردن چراغ در کنار قبور....... 72
حدیث قلم و دوات در کتب اهلتسنن..................................... 78
مناظره.................................... 81
علم حضرت علی (علیه السلام) در کتب اهل تسنن................................ 85
وصیتهای پیامبر...................... 91
نزول آیه لیلةالمبیت در شأن حضرت علی (علیه السلام) ......................... 110
مظلومیت حضرت زهرا (سلام الله علیها) در کتب اهلتسنن......................... 151
آتشزدن خانه حضرت فاطمه (سلام الله علیها) بهدست عمر........................ 151
پشیمانی ابوبکر در هنگام مرگ از حمله به خانه حضرت زهرا (سلام الله علیها) ... 152
غصب فدک و دفن شبانه حضرت زهرا (سلام الله علیها) ............................. 152
نکته.................................... 152
فضایل حضرت زهرا (سلام الله علیها) در کتب اهلتسنن............................. 153
پیامبر اکرم نام همه امامان را بیان کردهاند............................. 176
دانش حضرت علی (علیه السلام) .............. 183
تقسیم کننده بهشت و جهنّم........ 184
فضایل حضرت علی (علیه السلام) در کتب اهلتسنن........................... 193
تولد حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) از نظر اهلتسنن............................... 237
ایمان و اخلاص ابوطالب........... 254
مدفونین و فضیلت بقیع............. 302
روایت از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ............ 302
انگیزه تخریب حرم ائمه بقیع....... 303
محکومیت ابنتیمیّه توسط علما و مردم................................ 304
ظهور عبدالوهاب در سرزمین نجد. 304
جنایت وهابیان در کربلا............. 305
قتل عام مناطق سنّی نشین........ 305
بخشی از فتاوی وهابیها........... 308
فتوای وهابیت بر کفر شیعه و سنی 309
دلیل وهابیون برای تخریب بناهای کنار قبور.......................... 309
بنابر روایت، پیامبر (صلی الله علیه و آله) روی قبر نشست و گریست................... 311
مناظره امامصادق (علیه السلام) با ابوحنیفه. 318
چند روایت در شأن نزول آیه «اَلیَومَ أکمَلتُ لَکُم دینَکُم» در روز عید غدیر............................... 379
غدیر خم در کتب اهلتسنن........ 383
نقل نسائی در کتاب خصائص...... 384
غدیر خم در کتاب مسند حنبل..... 384
غدیر خم در تذکرةالخواص ابنجوزی حنفی........................... 385
درخواست نعمان برای نزول عذاب 386
سخن ابن جوزی در معنی مولا..... 387
حضرت علی (علیه السلام) یک بیت به اشعار کمیت اضافه کرد................ 388
مباهله؛ دلیلی قاطع بر فضیلت اهلبیت (علیهم السلام) ......................... 391
روایت صحیح مسلم درباره مباهله. 392
آیه ولایت در کتب اهلتسنن........ 396
داستان و شأن نزول آیات........... 397
نزول سوره «هل أتی...» در شأن اهلبیت پیامبر (علیهم السلام) در کتب اهلتسنن.............................. 399
ماه محرم........ 33
شهادت در راه حق سعادت، و زندگی با ستمگران ننگ است..... 34
حرارت عشق به امامحسین (علیه السلام) سردشدنی نیست.................. 34
روایت پسر شبیب از امامرضا (علیه السلام) . 35
توصیه پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای توسل (حدیث ضریر)....................... 37
توسل عمربنخطاب............... 38
توسل پیامبر (صلی الله علیه و آله) به ارواح گذشتگان.................................. 39
مقام حضرت اباالفضل (علیه السلام) ........ 47
انتقال جسد حضرت آدم به نجف توسط حضرت نوح............... 51
ماه صفر.......... 53
ارتباط شیطان با کسی که تا چهلسالگی توبه نکند................. 57
کسی که تا چهلسالگی اصلاح نشود آماده جهنم باشد........... 57
جابر از پیامبر نقل میکند که هرکس کار گروهی را دوست بدارد. 61
نشانههای مؤمن پنج چیز است.. 62
پاداش زیارت امام حسین (علیه السلام) با پای پیاده............................ 62
کسی که به زیارت امامحسین (علیه السلام) نرود حق خدا را ادا نکرده است..................................... 64
زیارت امامحسین (علیه السلام) برابر است با هزار حج مقبول ................ 64
ملائکه زائر امامحسین (علیه السلام) را مشایعت میکنند ..................... 65
پاداش نماز نزد مرقد امامحسین (علیه السلام) .................................. 65
پاداش زیارت امامحسین (علیه السلام) با پای پیاده............................ 66
پیامبر به مسجد قبا سفر میکرد. 68
پیامبر به زیارت قبور میرفت و گریه میکرد.......................... 69
بندگان خدا مانند بیماران و خداوند مانند طبیب است.............. 54
حضرت علی (علیه السلام) فرمود: پیامبر (صلی الله علیه و آله) هزار باب علم به من آموخت.................................... 84
علم حضرت علی (علیه السلام) در کتب اهل تسنن............................ 85
علی (علیه السلام) و قرآن با هم هستند.... 91
آخرین سخنان اماممجتبی (علیه السلام) به جنادة............................. 92
فضیلت عزاداری و زیارت امامحسن (علیه السلام) ............................. 96
داوری بر طبق دلیل ظاهر، حق واقعی را تغییر نمیدهد........... 98
فضیلت و پاداش زیارت امام هشتم (علیه السلام) ............................ 105
زیارت امامرضا (علیه السلام) از زیارت امامحسین (علیه السلام) افضل است........ 105
ماه ربیعالاول... 109
نماز جماعت پیامبر (صلی الله علیه و آله) در بیتالمعمور شب معراج............... 125
پیامبر (صلی الله علیه و آله) در شب معراج زنانی را دید که در عذاب بودند......... 125
پیامبر (صلی الله علیه و آله) در شب معراج به جایی رسید که جبرائیل نیز اجازه حضور نداشت....................... 125
مراسم نامگذاری پیامبر اسلام.. 128
نام پیامبر (صلی الله علیه و آله) در کتب آسمانی دیگر................................. 130
نام جعفر برای امام صادق (علیه السلام) . 135
فضایل حضرت زهرا (سلام الله علیها) در کتب اهل تسنن........................ 153
روزی حلال....................... 160
اذکار وقت استراحت............. 164
ماه رجب........ 166
پنج روایت در فضیلت ماه رجب. 168
فضیلت لیلةالرغائب.............. 170
نماز لیلة الرغائب.................. 170
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) بهوسیله جابر برای امامباقر (علیه السلام) پیام فرستاد.... 172
روایتی از دختر امامرضا (علیه السلام) بهنام فاطمه........................... 177
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) آنچه میدانست به حضرت علی (علیه السلام) هم آموخت ................................... 183
علی (علیه السلام) تقسیمکننده بهشت و جهنم است........................ 184
نخستین کسی که اسلام آورد علی (علیه السلام) بود........................ 185
پیامبر (صلی الله علیه و آله) حضرت علی (علیه السلام) را برادر خود قرار داد................. 186
اگر حضرت علی (علیه السلام) نبود همتایی برای حضرت فاطمه (سلام الله علیها) پیدا نمیشد............................ 186
حضرت علی (علیه السلام) قاتل شجاعان مشرکین بود...................... 186
روز غدیر خم مصادف با نوروز بوده است............................ 189
بزرگترین و شریفترین عیدها، عید غدیر است................... 189
نامه حضرت علی (علیه السلام) به عثمانبنحنیف........................... 190
پیامبر فرمود انا مدینة العلم و علیٌ بابها............................. 194
امامحسین (علیه السلام) به حضرت زینب (سلام الله علیها) التماس دعا گفت........... 198
ویژگیهای کعبه در نهج البلاغه..................................... 204
سخن حضرت علی (علیه السلام) درباره کعبه................................. 204
قطع رحم، لطف خدا را برمیدارد.................................... 206
ماه شعبان...... 213
دلیل نامگذاری این ماه.......... 214
نزدیکشدن شاخههای درخت طوبی به مردم در این ماه........ 214
اعمال ماه شعبان................. 215
شیرخوردن امامحسین (علیه السلام) از انگشت پیامبر (صلی الله علیه و آله) ................. 217
سنّت هفت تکبیر در اول نماز.. 218
بصیرت و ایمان حضرت اباالفضل (علیه السلام) .............................. 219
در قیامت، شهدا حسرت مقام حضرت اباالفضل (علیه السلام) را میخورند..................................... 220
ماه مبارک رمضان.................................... 243
خطبه پیامبر (صلی الله علیه و آله) در جمعه آخر ماه شعبان......................... 244
خداوند به حضرت خدیجه (سلام الله علیها) سلام رساند......................... 250
ایمان و فضیلت ابوطالب........ 254
روز مناسب برای دیدن مولود... 257
حکمت 207 نهج البلاغه درباره بردباری........................... 257
روایت امامجواد (علیه السلام) درباره بردباری.................................. 258
جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله) قاتل ناکثین و قاسطین و مارقین است..... 269
تعظیم بنای حنّانه در مقابل جنازه امامعلی (علیه السلام) ................... 280
روایتی در تعیین شب قدر........ 283
دو روایت در اهمیت شب بیستوسوم رمضان..................... 283
بیتالمعمور چیست و کجاست؟..................................... 285
چند چیز در چند چیز پنهان است.................................... 288
ماه شوال....... 295
نامگذاری ماههای رمضان و شوال.................................. 295
اهمیت زکات فطره برای سلامتی................................... 297
کاملشدن روزه با پرداخت زکات فطره.............................. 298
کدام روز عید است؟.............. 300
سخنان امیرالمؤمنین (علیه السلام) در روز عید فطر......................... 300
روز عید فطر، روز جایزه و پاداش..................................... 301
مدفونین بقیع چگونه محشور میشوند؟............................ 302
حدیث دیگر در این باره.......... 303
پیامبر (صلی الله علیه و آله) روی قبر دخترش نشست و گریست................... 311
سخن امام صادق (علیه السلام) در تعریف شیعة.............................. 316
وصیتنامه امامصادق (علیه السلام) و سفارش آن حضرت درباره نماز.... 322
ماه ذیالقعده.. 325
خداوند در میان اشیاء چهار چیز را انتخاب کرده است........... 326
چهار روایت درفضیلت حیا و زشتی بیحیایی....................... 329
همه شیعیان با شفاعت حضرت معصومه (سلام الله علیها) وارد بهشت میشوند................................... 330
زیارت حضرت معصومه (سلام الله علیها) مانند زیارت امامرضا (علیه السلام) است...... 331
دو روایت درباره پاداش زیارت حضرت معصومه (سلام الله علیها) ............... 331
چرا به امامهشتم لقب «رضا» داده شده است؟.................... 333
امامهفتم (علیه السلام) مادر امامرضا (علیه السلام) را به امر الهی انتخاب کرد..... 333
نقش امام برای جامعه........... 335
سه روایت در فضیلت شب و روز دحوالارض........................ 339
دو روایت درباره اینکه علم امام معصوم اکتسابی نیست.......... 343
ماه ذیالحجه.. 347
روایتی در فضیلت ده روزِ اول ماه ذیالحجه....................... 350
تعیین مهریه حضرت زهرا (سلام الله علیها) از جانب خداوند متعال............. 355
پیامبر (صلی الله علیه و آله) لقب «باقر» را به امامپنجم دادند....................... 357
اسم اعظم خداوند 73 حرف و یا 72 حرف دارد (دو روایت)...... 358
دو روایت در فضیلت روز عرفه.. 362
دو روایت در فضیلت زیارت امامحسین (علیه السلام) در روز عرفه.......... 363
شخصیت حضرت مسلم........ 364
خداوند متعال چهار روز را انتخاب کرده است...................... 375
پاداش کسی که بعد از نماز، تسبیحات اربعه را بگوید............. 376
ذکری که باعث آمرزش است... 377
سه روایت در شأن نزول آیه (اَلْیَوْمَ اَکْمَلْتُ لَکُمْ دیٖنَکُم) در روز عید غدیر..................... 379
پاداش خواندن زیارت امینالله. 380
روایت مهم در فضیلت روز عید غدیر................................. 381
حق با علی است.................. 387
اگر مباهله انجام میگرفت، همه مسیحیان مسخ و نابود میشدند.................................. 391
روایتی درباره آیه مباهله و فضیلت اهلبیت (علیهم السلام) ................. 392
دو روایت در پاداش خواندن سوره «هل أتی...».................... 400
فضیلت نماز روز آخر سال قمری..................................... 400
فهرست داستان ها
ماه محرم........ 33
سخنگفتن پیامبر (صلی الله علیه و آله) با اجساد کشتهشدگان جنگ بدر.......... 37
توسل عبدالمطلب به پیامبر (صلی الله علیه و آله) 38
اهمیت عزاداری سیدالشهدا (علیه السلام) 39
پاداش آرزومندان حضور در کربلا 40
پاداش عزاداری و غذادادن برای سیدالشهدا (علیه السلام) ................... 40
کرامت حضرت اباالفضل (علیه السلام) ؛ (زندهکردن مرده).................... 47
جبرئیل و جمعی از ملائکه برای تجهیز بدن آدم (علیه السلام) فرود آمدند. 50
ماه صفر.......... 53
زیارت اربعین با پای پیاده......... 63
نتیجه زیارت امامحسین (علیه السلام) با پای پیاده در عالم برزخ............ 66
مناظرة............................... 81
داستان مطالبهگری سواده از پیامبر (صلی الله علیه و آله) ............................. 83
قضاوت حضرت علی (علیه السلام) ......... 85
شفای حضرت علی (علیه السلام) به دست پیامبر (صلی الله علیه و آله) ......................... 89
تجهیز مدفن امام حسن (علیه السلام) ...... 94
سوءقصد نافرجام مأمون و نجات اعجازآمیز امامرضا (علیه السلام) .......... 99
امام رضا (علیه السلام) از بعد از شهادتش خبر میدهد...................... 101
داستان کرامت و عنایت امامهشتم (علیه السلام) ............................. 106
ماه ربیعالاول... 109
ماجرای لیلةالمبیت.............. 112
معجزه پیامبر در عبور از خیمه ام معبد.............................. 114
معجزه امامحسنعسکری (علیه السلام) . 115
خبردادن امام (علیه السلام) از شهادت و جانشین خود...................... 116
خواستگاری حضرت خدیجه (سلام الله علیها) از پیامبر (صلی الله علیه و آله) ...................... 118
شرح ولادت حضرت موسی (علیه السلام) ..................................... 131
شرح ولادت حضرت عیسی (علیه السلام) ..................................... 132
وقایع قبل و بعد از ولادت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ......................... 133
زندهشدن پرندگانی که بهدست ابراهیم (علیه السلام) در هم کوبیده شدند 136
تکرار معجزه حضرت ابراهیم (علیه السلام) بهدست امامصادق (علیه السلام) ....... 138
ماه ربیعالثانی.. 139
مردی که امامحسنعسکری (علیه السلام) در بین راه به سؤال او جواب داد................................... 139
معجزه امامحسنعسکری (علیه السلام) . 140
مقام شفاعت حضرت معصومه (سلام الله علیها) ................................... 141
ماه جمادیالاول 143
آتشزدن درب خانه حضرت زهرا (سلام الله علیها) ................................. 151
آمدن عمر و ابوبکر برای عیادت از حضرت زهرا (سلام الله علیها) .............. 154
ماه جمادیالثانی..................................... 159
پیدایش نور حضرت زهرا (سلام الله علیها) .... 160
امداد غیبی برای ولادت حضرت زهرا (سلام الله علیها) ........................... 163
رویدادهای زمان ولادت حضرت زهرا (سلام الله علیها) ........................... 163
ماه رجب........ 167
احضار امام هادی (علیه السلام) به دستور متوکل............................ 175
کیفیت ولادت امام جواد (علیه السلام) ... 177
کیفیت ولادت امامعلی (علیه السلام) ..... 180
جنگ خیبر........................ 187
میله آهنی به گردن خالد........ 191
امامعلی (علیه السلام) با دو انگشت خالد را فشار داد........................ 192
امامعلی (علیه السلام) در حال جنگیدن هم نماز را فراموش نکرد......... 193
سخنچینی و فتنه سبب قتل امامهفتم (علیه السلام) شد.................. 205
خبردادن امامهفتم (علیه السلام) از شهادت خود............................. 206
دعوت پیامبر (صلی الله علیه و آله) از خویشاوندان................................... 208
ماه شعبان...... 214
آزادی فطرس مَلَک به برکت امامحسین (علیه السلام) ...................... 216
کرامت حضرت اباالفضل (علیه السلام) ... 221
چرا به امامچهارم (علیه السلام) ، «زینالعابدین» میگویند؟................. 223
کیفیت ازدواج شهربانو با امامحسین (علیه السلام) ........................... 223
گفتوگوی حجّاج با سعیدبنجبیر................................... 225
فضائل حضرت علی اکبر....... 228
ازدواج نرجسخاتون با امامحسنعسکری (علیه السلام) ..................... 233
داستان مرد قفلساز............. 239
ماه رمضان..... 244
وفات حضرت خدیجه و ابوطالب..................................... 247
عهدنامه تحریم پیامبر توسط مشرکین.............................. 252
دفاع ابوطالب از پیامبر (صلی الله علیه و آله) در خانه خودش....................... 253
ایمانآوردن گروهی از اجنّه به پیامبر (صلی الله علیه و آله) .......................... 255
معجزات امامحسنمجتبی (علیه السلام) 258
معجزه امام حسن (علیه السلام) در شیرخوارگی............................... 259
داستان جنگ بدر................ 260
ناکثین و جنگ جمل............ 269
قاسطین و جنگ صفین......... 270
خوارج لشگریانی سرکش و کمفهم.................................. 271
مارقین و جنگ نهروان.......... 274
خوارج قاتلان امامعلی (علیه السلام) شدند.................................... 276
ضربت خوردن امام علی (علیه السلام) در صبح نوزدهم ماه رمضان....... 277
شهادت امام علی (علیه السلام) در شب بیست و یکم ماه رمضان......... 278
ماه شوال....... 295
جنایت وهّابیان در کربلا........ 305
قتلعام مناطق سنّینشین...... 305
آشنایی همفر با عبدالوهاب..... 306
مناظره امامصادق (علیه السلام) با ابوحنیفه................................... 318
منصور دوانیقی دستور داد خانه و اهل خانه امامصادق (علیه السلام) را آتش بزنند........................... 321
ماه ذیالقعده.. 326
کیفیت ولادت امامرضا (علیه السلام) ..... 334
معجزات امامرضا (علیه السلام) ............ 337
نمونهای از آثار علمی امامجواد (علیه السلام) .................................. 343
احضار امامجواد (علیه السلام) از مدینه به بغداد و شهادت آن حضرت.... 346
امامدهم (علیه السلام) در مدینه از شهادت پدرش در بغداد خبر داد....... 346
ماه ذیالحجه.. 347
خواستگاری حضرت علی (علیه السلام) از حضرت زهرا (سلام الله علیها) ................. 351
جشن عقد و خطبهخوانی در آسمانها.............................. 352
مقدمات عقد حضرت علی (علیه السلام) و حضرت فاطمه (سلام الله علیها) .............. 353
خطبه عقد و تعیین مهریه توسط پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ................ 354
جهیزیه حضرت زهرا (سلام الله علیها) ......... 355
مراسم عروسی حضرت زهرا (سلام الله علیها) 356
مسابقه تیراندازی امامباقر (علیه السلام) .. 359
شجاعت حضرت مسلم.......... 365
دعوت مردم کوفه از امامحسین (علیه السلام) ................................. 366
امامحسین (علیه السلام) نماینده خود، مسلم را به کوفه فرستاد............ 367
عزل استاندار کوفه توسط یزید. 368
شخصیت و شهادت هانیبنعروه................................... 369
بیوفایی مردم در حق حضرت مسلم و غربت ایشان............. 371
گفتوگوی حضرت مسلم با ابنزیاد................................. 372
وصیتهای حضرت مسلم...... 373
شهادت حضرت مسلم........... 374
درخواست نعمان برای نزول عذاب.................................. 386
مباهله رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با مسیحیان نجران........................ 390
خاتمبخشی حضرت علی (علیه السلام) .. 395
داستان و شأن نزول سوره «هَل أَتَی...»............................ 397
قرآن کریم.
تفسیر نمونه،آیه الله مکارم شیرازی، انتشارات دارالکتاب الاسلامیه، قم،1380ش.
تفسیر مجمع البیان، ابوعلی فضل بن حسن طبرسی، تهران، مکتبه العلمیه، 1338 ش.
تفسیر المنار، محمد رشید رضا، انتشارات دارالکتاب الاسلامیه، قم، 1378ش.
تفسیر نورالثقلین،عبدعلی ابن جمعه حویزی،مطبعه العلمیه،1383ق.
تفسیر نور، قرائتی، انتشارات مرکز فرهنگی درسهایی از قرآن، 1374ش.
تفسیر المیزان، سید محمد حسین طباطبایی، اسماعیلیان، دارالکتاب اسلامیه، 1375ش.
مفاتیح نوین آیة الله مکارم شیرازی و مفاتیح الجنان،شیخ عباس قمی.
بحارالانوار، مجلسی، محمد باقربن محمد تقی، بیروت، دارالحیاء الترات العربی، چاپ دوم،1403ق.
الوقایع والحوادث، شیخ باقر ملبوبی، دارالعلم، 1398ق.
حیات القلوب، مجلسی، سرور، 1384ش.
مصباح المجتهد، شیخ طوسی، قم، 410ق.
تحف العقول، ابن شعبه حرانی، قم1297ق.
مرآة المؤمن، محمد حسین فقیهی اصفهانی، انتشارات گلبهاراصفهان، چاپ دوم، 1396 ش.
کامل الزیاره، ابن قولویه، نشرالفقاهیه، 1977م.
امالی صدوق، شیخ صدوق، موسسه العلمی للمطبوعات، قرن چهارم هجری.
اقبال الاعمال، سیدرضی الدین، بوستان کتاب، قم،1373ش.
لسان العرب، علامه ابی الفضل جمال الدین محمد بن مکرم ابن منظورالافریقی المصری، دارصادر، بیروت،1290.
سیره ابن هشام،عبدالملک ابن هشام، انتشارات دارالمعرفه، لبنان، بیروت، 41ق.
توسل، ایه الله سبحانی، کانون اندیشه جوان، چاپ سوم، 1388ش.
مجموع الرسائل و المسائل، ابوعباس تقی الدین بن عبدالحلیم بن تیمیه، جنه التراث العربی، 2018.
سنن ترمزی، ابوعیسی ترمزی، انتشارات دارالحدیث، قاهره.
سنن ابن ماجه، ابن ماجه، انتشارات دارالنوادر.
مستدرک حاکم، حاکم نیشابوری، انتشارات دارالمعرفه، بیروت، لبنان.
وفاء الوفاء، علی بن عبدالله بن احمد الحسنی الشافعی، انتشارات دارالکتاب العلمیه، بیروت، لبنان1419ق.
فتح الباری، عبدالمجید الشیخ عبدالباری، انتشارات وقف الاسلام الخیری، 1426ه.ق.
دلائل النبوة، بیهقی احمد بن حسین، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، ایران،1361ش.
سیره حلبی، حلبی علی بن ابراهیم، دارالکتب العلمیة، بیروت، لبنان، 1427ق.
صحیح بخاری، محمد بخاری، انتشارات دارابی کثیر.
حلیة الاولیاء، ابو نعیم اصفهانی، انتشارات دارالفکر،2012م.
الدرر السنیة، عبدالرحمن بن قاسم العاصمی النجدی، انتشارات مجموعة العلماء.
حدیقة الشعیة، مقدس اردبیلی، انتشارات انصاریان.
کرامات الحسینیه، علی میرخلف زاده، انتشارات محمد و آل محمد، قم، 1383ش.
داستانهای شگفت، عبدالحسین دستغیب،1363ش.
صراط الجنة، محمدحسین فقیهی اصفهانی، انتشارات فردای شرق، 1399ش.
جنات الخلود، محمدرضا بن محمد مومن مدرس، انتشارات صفحی،1394ش.
انوار النعمانیة، سید نعمت الله بن عبدالله جزایری، انتشارات دارالقاری، 1429ق.
اصول کافی، محمدبن یعقوب کلینی، انتشارات دارالحدیث، قم.
سفینة البحار،شیخ عباس قمی،انتشارات آستان قدس رضوی، مشهد، 1374ش.
سوگنامه آل محمد،محمد محمدی اشتهاردی، انتشارات ناصر، قم، 1370ش.
منتهی الامال، شیخ عباس قمی، انتشارات یادمان اندیشه.
بهجت الآمال، حسین بن رضا بروجردی، بنیاد فرهنگی اسلامی حاج محمدحسین کوشان پور، ایران، تهران، 1412ق.
نفس المهموم، شیخ عباس قمی، انتشارات مکتب الحدریه.
صحیح مسلم، مسلم بن حجاج نیشابوری، انتشارات دارالطباعه العامره، 1329ق.
سنن بیهقی، احمد بن حسین بیهقی، انتشارات دارالکتب العلمیه، لبنان، بیروت، 1424ق.
زیارت القبور، سید عبدالرحیم موسوی، انتشارات مجمع العالمی لاهل البیت، بیروت، 1427ق.
صحیح ترمزی، ابوعیسی ترمزی.
سنن نسائی، احمدبن شعیب نسائی، دارالسلام للنشر والتوریغ، ریاض، عربستان.
تنبیه الخواطر، ورام بن ابی فراس حلی، مکتبه الفقهیه، قم، ایران.
میزان الحکمة، محمد محمدی ری شهری، دارالحدیث،1384ش.
کمال الدین، شیخ صدوق، جامه مدرسین.
تذکرة الخواص، سبط ابن جوزی، مجمع جهانی اهل بیت،1426ق.
حق الیقین، محمدباقر بن محمدتقی مجلسی، انتشارات اسلامیه تهران.
طبقات، محمد عبدالقادر عطا، دارالکتب العلمیه، بیروت، لبنان، 1410ق.
مسند ابو داوود، سلیمان بن داوود طیالسی، انتشارات حجر، جیزه، مصر، 1419ق.
مسند احمد، احمد بن حنبل، موسسة الرسالة.
ارشاد مفید، شیخ مفید، انتشارات دار المفید،1414ق.
فروغ ابدیت، جعفرسبحانی، بوستان کتاب، قم، ایران.
الصواعق المحرقة، ابن حجر هیتمی، مکتبه القاهره.
کشف الغمة، علی بن عیسی اربلی، انتشارات دارالاضواء، 1403ق.
روزنگارانه ها، مجتبی مهدوی سعیدی، اسرار علم،1392ش.
عیون اخبار الرضا،شیخ صدوق، موسسه الاعلمی للمطبوعات، 1404ق.
دارالسلام، حسین بن محمد تقی نوری، انتشارات هفت،1380ش.
تتمة المنتهی، شیخ عباس قمی، انتشارات دلیل ما.
الغدیر، عبدالحسین امینی، مرکز الغدیر للدراسات الاسلامیه1416ق.
جلاء العیون، علامه مجلسی، انتشارات سرور، 1382ش.
تاریخ ابن عساکر، علی بن حسن ابن عساکر، انتشارات دارالفکر، بیروت، لبنان، 1415ق.
الفقه علی مذاهب الاربعة، عبدالرحمن الجزایری، دارالکتب العلمیه.
عوالم العلوم، عبدالله بن نورالله بحرانی، بنیاد فرهنگی و هنری امام رضا (علیه السلام) ، 1392ش.
مردان علم در میدان عمل، سید نعمت الله حسینی، دفتر انتشارات اسلامی 1385 ش.
کرامات فاطمه معصومه، سید علی حسینی قمی، انتشارات نبوغ، 1381 ش.
زندگانی زینب کبری، سید محمد کاظم قزوینی، انتشارات مهر یاس شمیم، 1394 ش.
زینب قهرمان دختر علی، احمد صادقی اردستانی، انتشارات مطهر، 1373 ش.
ریاحین الشریعة، ذبیح الله محلاتی، انتشارات دارالکتب الاسلامیه، 1396 ش.
لهوف، سید ابن طاووس، انتشارات اسوه.
العقد الفرید، ابن ابد ربه، انتشارات دارالکتب العلمیه.
تاریخ طبری، محمد بن جریر طبری، کیهان اندیشه، 1368 ش.
زندگانی 14معصوم، علامه مجلسی، انتشارات پیام آزادی، 1378 ش.
انصاب الاشراف، احمد بن یحیی بن جابر بن داوود البلاذری، انتشارات دار الفکر، بیروت، لبنان، 1417 ق.
طبرانی المعجم الکبیر، سلیمان بن احمد طبرانی، مکتبه ابن تیمیه، بیروت، لبنان، 1414 ق.
خصائص، سید رضی، انتشارات استان قدس رضوی،1406 ق.
ناسخ التواریخ، محمد تقی لسان الملک سپهر، انتشارات سهروردی.
زینب الکبری، علام شیخ جعفر النقدی، منشورات مکتبه المفید.
ثواب الاعمال، شیخ صدوق، انتشارات رضی، 1368ش.
ینابیع المودة، سلیمان بن ابراهیم قندوزی، دارالفکر، 1302ق.
سیری درسیره ائمه، شهید مرتضی مطهری، انتشارات صدرا.
کنزل العمّال، علاء الدین علی المتقی بن حسام الدین الهندی، انتشارات دارالکتب العلمیه.
شرح الحدید، ابن ابی الحدید، انتشارات دارالکتب العلمیه، بیروت، لبنان،1971 م.
نهج البلاغه، امیرالمؤمنین.
المراجعات، سید عبدالحسین شرف الدین موسوی اردبیلی، انتشارات گوناگون.
علل الشرایع، شیخ صدوق، مکتبه الداوری.
کبریت احمر، محمد باقر بیرجندی، انتشارات پیام علمدار، 1396 ش.
شام سرزمین خاطره ها، عقیقی بخشایشی، انتشارات محمد.
شیعه در اسلام، علامه طباطبایی، بوستان کتاب قم، 1392 ش.
اعیان الشیعه، سید محسن امین عاملی، انتشارات دارالتعارف، 1421 ق.
آثار اسلامی مکه و مدینه،رسول جعفریان،انتشارات مشعر، تهران، 1379 ش.
فروغ ابدیت، جعفرسبحانی، بوستان کتاب، 1385ش.
مصباح المجتهد، شیخ طوسی، موسسه فقه الشیعه بیروت، لبنان، 1411 ق.
زندگانی حضرت ابوالفضل، رضا دشتی، انتشارات پارینه، 1382 ش
وقعة الصّف، ابی مخنف.
چهره درخشان قمربنی هاشم، علی ربانی خلخالی، انتشارات مکتب الحسین، 1386 ش.
عوالم العلوم، علی اکبر نباتی، انتشارات حبل المتین، 1394 ش.
خورشید جوانان، سید محمد رضا حسینی، موسسه فرهنگی سما، 1383 ش.
دادگستر جهان، ابراهیم امینی، انتشارات شفق، قم، ایران، 1388 ش.
سرمایه سخن، محمد ابراهیم آیتی، انتشارات دارالفکر، 1386 ش.
منتخب التواریخ، توفیق هاشم پور سبحانی، انتشارات انجمن اثار و مفاخر فرهنگی، 1381 ش.
مناقب ابن شهرآشوب، ابن شهرآشوب، انتشارات علامه، قم، ایران، 1379 ش.
صحیفه نور، امام خمینی، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی.
تاریخ حرم ائمه بقیع، محمد صادق نجمی، انتشارات حوزه علمیه، 1372 ش.
تاریخ العربیه السعودیه، فاسیلییف، انتشارات دارالفارابی.
تاریخچه نقد وبررسی وهابی ها، محسن امینی، موسسه انتشارات امیرکبیر، 1391 ش.
زیارت القبور، ملا عبدالکریم گزی، کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی، 1371 ش.
کشف الالتیاب، سید محسن امین عاملی، مکتبه الحرمین.
نهج الفصاحه، ابولقاسم پاینده، سازمان انتشارات جاویدان، 1324 ش.
آستان قدس، انتشارات استان قدس رضوی، مشهد ایران.
سیمای پیشوایان، مهدی پیشوایی، انتشارات دارالعلم، 1385 ش.
المراقبات، میرزا جواد ملکی تبریزی، انتشارات دارالفکر، 1381 ق.
بصائر الدرجات، ابن فروخ صفار قمی، کتابخانه ایت الله مرعشی نجفی، 1404 ق.
معالی السبطین، محمد مهدی حائری مازندرانی، 1385 ق.
حج، محسن قرائتی، انتشارات مشعر، 1389 ش.
اعلام الوراء، فضل بن حسن طبرسی، دارالکتب الاسلامیه.
زاد المعاد، علامه مجلسی، انتشارات جلوه کمال، 1389 ش.
احقاق الحق، قاضی نور الله شوشتری، کتابخانه آیت الله مرعشی، قم، 1326 ق.
................................
................................
................................
................................
................................
................................
................................
................................
................................
................................
................................
................................
................................
................................
................................
................................
................................
................................
................................
................................
................................
................................
................................
................................
................................