ghaemiyeh.com
سرشناسه : صفائی حایری، عباس، 1285 - 1357.
عنوان و نام پديدآور : تاريخ شخصيّت و صفات پيغمبر اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم/تاریخ پیامبر اسلام صلیالله علیه و آله / نگارش عباس صفایی حائری قمی (ره) ؛ تحقیق، تصحیح و ویرایش واحد تحقیقات مسجد مقدس جمکران.
مشخصات نشر : قم : مسجد مقدس جمکران ، 1381.
مشخصات ظاهری : 3ج (در 2 مجلد)
شابک : 60000 ریال : دوره : 964-6705-79-0 ؛ 65000 ریال (دوره، چاپ سوم) ؛ ج. 1، 2 : 964-6705-54-5 ؛ 65000ریال ( ج.1،چاپ دوم ) ؛ 65000ریال ( ج.2، چاپ دوم ) ؛ ج. 3 : 964-6705-78-2 ؛ 175000ریال: ج. 3، چاپ چهارم: 978-964-6705-78-4
يادداشت : ج. 1 و 2 (چاپ دوم: 1384).
يادداشت : ج. 1 و 2 (چاپ سوم: بهار 1385).
يادداشت : ج. 3 (چاپ سوم: 1385).
يادداشت : ج. 3 (چاپ چهارم: بهار 1388)
یادداشت : کتابنامه.
مندرجات : ج. 1 ، 2. تاریخ شخصیت و صفات پیغمبر اکرم صلی و علیه و آله. .-- ج. 3. تاریخ مجاهدات پیغمبر اکرم صلی الله و علیه و آله: مبارزات دشمنان حق و چگونگی غلبه حق بر باطل.
موضوع : محمد (ص)، پیامبر اسلام، 53 قبل از هجرت - 11ق. -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم)
شناسه افزوده : مسجد جمکران (قم). واحد تحقیقات
رده بندی کنگره : BP22/9/ص66ت2 1381
رده بندی دیویی : 297/93
شماره کتابشناسی ملی : م82-7237
اطلاعات رکورد کتابشناسی : ركورد كامل
تاريخ شخصيّت و صفات پيغمبر اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم
مؤلف: آية اللّه شيخ عبّاس صفايى حائرى قمى رحمهالله
تحقيق، تصحيح، ويراستارى: واحد تحقيقات مسجد مقدس جمكران
ناشر: انتشارات مسجد مقدّس جمكران
تاريخ نشر: تابستان 81
نوبت چاپ: اول
چاپ: نگين
حروفچينى و صفحه آرايى: واحد كامپيوتر مسجد مقدّس جمكران
تيراژ: 5000 دوره
قيمت دوره: 6000 تومان
شابك: 5 - 54 - 6705 - 964
شابك دوره: 0 - 79 - 6705 - 964
مركز پخش: انتشارات مسجد مقدّس جمكران
فروشگاه بزرگ كتاب واقع در صحن مسجد مقدّس جمكران
تلفاكس: 7253340 - 0251
همراه: 09112519929
«حق چاپ براى ناشر محفوظ است»
تاريخ شخصيت و صفات پيامبر اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم، جلد اول
پيشگفتار ··· 17
گزيدهاى از زندگى مؤلف ··· 21
پيشگفتار مؤلّف ··· 23
مقدمه - 27
تأثير قرآن كريم و پيامبر اكرم در اسلامِ مسلمين و نگهدارى ايشان ··· 29
تربيت شدگان از تعاليم پيامبر و پيشرفت مسلمين ··· 34
وظيفه مسلمانان امروز ··· 38
باب اول؛ عرب پيش از اسلام - 43
چرا پادشاهان، عرب را مىكشتند و يا ذليل و خوار مىنمودند؟ ··· 47
سرپرست شدن عرب ··· 49
حكمفرمايان كعبه تا زمان قصىّ ··· 54
لطف حقّ و اتمام حجّت به فرستادن راهنما ··· 63
براى هدايت بشر، تنها راهنمايى كافى نيست ··· 64
دشمنان به هيچوجه از دشمنى كوتاهى نمىكردند ··· 66
دشمنان در محسوسات نيز چشم مىپوشيدند ··· 67
پيامبران پاك و پاكيزه هستند ··· 81
راههاى شناخت انبيا و شناختن نبوّت و راستى گفتار آنها ··· 82
مقايسه ميان تاريخ پيغمبران گذشته و پيغمبر اكرم ··· 84
محفوظ ماندن پيغمبر از آسيب دشمنان حتى پس از وفات ··· 86
عدّهاى از مردم مدينه در اثر اِخبار و شهادت علماى يهود و نصارى مسلمان شدند ··· 90
شناخت پيامبران از طريق معجزه ··· 99
معجزهها گوناگونند ··· 100
شناخت پيامبران از راه ملاحظه قوانين آنها ··· 100
شناخت پيامبران از راه بررسى احوال آنها ··· 102
باب دوم؛ اجداد پيغمبر از آلودگىها دور بودند - 103
كلام على علیهالسلام در وصف پيامبران ··· 105
مفاخره حرب با عبد المطّلب ··· 108
مفاخره عبداللّه بن جعفر با يزيد بن معاويه ··· 109
مفاخره ابن الزبير و عبداللّه بن العبّاس ··· 109
عِلمِ نَسَب و كثرت آلودگى در طوايف عرب ··· 111
قريش در ميان عرب ··· 115
برترى عقل قريش بر طوايف عرب ··· 118
سرّ تقدّم اولاد عبد مناف ··· 119
شجاعت فرزندان عبد المطّلب ··· 119
قطرهاى از درياى شجاعت على علیهالسلام ··· 120
قدردانى قريش از قصىّ، جد چهارم پيغمبر ··· 123
ستم قريش و مسلمانان به حضرت فاطمه علیهاالسلام ··· 125
ابن ابى الحديد و پاسخ به يك شبهه ··· 127
تحليل و ردّ سخن ابن ابى الحديد ··· 127
سنّت حسنه قصىّ ··· 130
تفاوت ميان نظر قصىّ و سلاطين حجاز ··· 131
نقض غرض ··· 131
چرا بعضى بر ديگران مقدّم مىشوند؟ ··· 134
پس گرفتن سقايه و رفاده از فرزندان عبد الدّار ··· 138
دو سفر تجارتى براى قريش ··· 139
شريك شدن پادشاهان و رؤساى قبايل در سفرهاى تجارتى قريش ··· 140
هاشم اغنيا را با فقرا در دو سفر تجارتى قريش شريك نمود ··· 141
ازدواج و وفات هاشم ··· 141
جمال و موقعيّت عبد المطّلب ··· 143
عبد المطّلب و صاحب فيل ··· 144
ايمان آوردن اجداد پيامبر اكرم و ابوطالب ··· 145
جعل احاديث در عدم ايمان ابوطالب ··· 146
مناجات عبد المطّلب با خدا ··· 147
رؤياى عبد المطّلب و حفر چاه زمزم ··· 149
دشمنى قريش و سيادت عبد المطّلب ··· 151
فرزندان عبد المطّلب ··· 153
فرزندان اين عصر و فرزندان عصر عبد المطّلب ··· 154
استغاثه حذافه به عبد المطّلب ··· 156
مقايسه عبد المطّلب و ابوسفيان ··· 159
عبداللّه، پدر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ··· 160
ابوطالب و حمايت از پيغمبر ··· 161
محصور شدن بنى هاشم در شعب ابوطالب ··· 162
وفات ابوطالب موجب هجرت پيغمبر گرديد ··· 163
علت علاقه شديد ابوطالب به پيغمبر ··· 166
قضيّه قصيده لاميّه ··· 167
چرا قريش به قتل ابوطالب و پيغمبر اقدام نمىكرد؟ ··· 168
منشأ علاقه ابوطالب به پيغمبراكرم ··· 173
باب سوم؛ تولد پيغمبر اكرم در عام الفيل - 177
دروغ زهرى و يا بسته شده به زهرى ··· 180
چرا عبد المطّلب سرپرستى پيغمبر را به ابوطالب واگذار كرد؟ ··· 183
مرد يهودى با ديدن پيغمبر غش كرد ··· 184
حسادت اهل كتاب ··· 186
نقل وقايع وقت ولادت از ابان بن عثمان ··· 186
چرا شيعه كتاب ابان بن عثمان را محافظت نكرد؟ ··· 188
اولين مسافرت پيغمبر به شام ··· 188
دروغى آشكار براى پايين آوردن مقام ابوطالب ··· 192
اشارهاى مختصر به قصه صاحب زنج ··· 195
ترحم اهل بغداد بر معاويه ··· 196
حلف الفضول ··· 198
جلوگيرى از تعدى اشراف قريش و شركت پيغمبر در حلف الفضول ··· 199
مخالفت بنى اميه با پيمان حلف الفضول ··· 201
ارجاع دعواى نصب حجر الاسود به پيغمبر ··· 203
سرّ ازدواج حضرت خديجه با رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم ··· 207
فضايل خديجه ··· 207
ازدواج پيغمبر؛ خطبه ابوطالب ··· 215
باب چهارم؛ عصمت پيغمبر قبل از بعثت - 219
بعثت پيغمبر و مخفى شدن آن حضرت ··· 228
سنگينى بار رسالت ··· 231
اعتراض بر مفسرين ··· 233
بدگويىهاى كفّار از پيغمبر ··· 235
علم امام و علم پيغمبر ··· 239
تقاضاى اصلاح تفاسير ··· 243
مقايسه ميان موسى و پيغمبر اسلام ··· 245
كلام معاويه به مغيره ··· 246
فرمان لعن معاويه توسط مأموران ··· 247
وِزر، گناه نيست ··· 248
بشارت به فتح و پيروزى ··· 249
اختلاف كلمه و ريشه آن ··· 251
دعوت پيغمبر از فرزندان عبد المطّلب ··· 253
پيامبر و تعيين وصى و جانشين ··· 254
نامه اميرالمؤمنين به محمد بن ابىبكر ··· 256
نامه محمد بن ابىبكر به معاويه ··· 261
پاسخ معاويه به محمد بن ابىبكر ··· 262
دعوت و تأثير آن ··· 264
تأسيس حزب اللّه ··· 270
علّو ايمان مصعب بن عمير ··· 271
توهّم عادل بودن همه صحابه ··· 276
جمع بين آيات مدح و ذمّ صحابه! ··· 277
صحابه فرارى چگونه مىتوانند مشمول اين آيه باشند؟ ··· 279
گفت و گوى اَنس بن نضر با فراريان اُحد ··· 280
كلام ابو سفيان با حمزه ··· 282
جنگ موته و فرار خالد ··· 283
جهات نادرستى اين خبر و دروغ منافقين ··· 285
منافقان و علت جعل اكاذيب ··· 286
قضاوت و تشخيص حق از باطل ··· 287
چرا منافقين مقام جعفر و عبداللّه بن رواحه را پايين آوردند؟ ··· 288
باب پنجم؛ مهاجرت گروهى از مسلمانان به حبشه - 291
چرا مسلمانان به حبشه هجرت كردند؟ ··· 294
چرا جعفر بن ابى طالب و برخى مهاجرين تا سال هفتم در حبشه ماندند؟ ··· 295
تعداد مهاجرين به حبشه و علت بازگشت عدهاى به مكه ··· 296
علل نادرستى نقل واقدى ··· 298
شواهد دروغ بودن قضيه ··· 301
توجيه امرى باطل با باطلى ديگر ··· 307
حقيقت امر چيست؟ ··· 311
چرا دروغها ساخته شد؟ ··· 312
اعتراض به صاحب كتاب «المثل الكامل» ··· 314
اقدام قريش براى برگرداندن مسلمين از حبشه ··· 316
نجاشى عمرو عاص را زد و تهديد كرد ··· 321
چگونگى ورود جعفر و يارانش بر پادشاه حبشه ··· 321
حُسن خدمات جعفر و جزاى منافقين به او ··· 324
جعفر چگونه دفاع نمود؟ ··· 325
مسلمان شدن نجاشى به دست جعفر ··· 326
سرپرستى جعفر بن ابى طالب ··· 326
نامه پيامبر به نجاشى در موقع هجرت به حبشه بود ··· 328
كينه و دشمنى عمرو بن عاص با جعفر ··· 330
موقعيت جعفر و مظلوميت او ··· 331
به راستى محدثين به چه علت اين مطلب خلاف واقع را مىگفتند؟ ··· 333
حديث مسلم ··· 337
اعتراض عمر به اسماء ··· 337
باب ششم؛ اصرار پيغمبر بر دعوت و مقاومت قريش - 341
شدّت آزار قريش و حمايت ابوطالب ··· 345
دعوت پيغمبر از قبايل و افراد عرب در موسم حج و عمره ··· 346
علت توقف پيغمبر در مكّه ··· 347
هجرتهاى پيغمبر به گفته ابن ابى الحديد ··· 348
سرّ مسافرت پيغمبر به طائف ··· 351
مذاكره گمراهان طائف با پيغمبر ··· 353
گفت و گوى پيغمبر با «عداس» ··· 354
اهتمام پيامبر به تبليغ و ضعف تبليغ مسلمين در عصر حاضر ··· 355
دعوت پيغمبر از بنىعامر ··· 357
دعوت پيامبر از سُويد بن صامت ··· 358
فاصله زمانى هجرت پيغمبر به مدينه و وفات ابو طالب ··· 361
فاصله زمانى اسلام آوردن اولين نفرات انصار و بيعت عقبه ··· 366
ترجيح نقل على بن ابراهيم ··· 367
سرعت رواج اسلام در مدينه ··· 368
اولين مسلمان ··· 370
جهالت قريش و مبارزه آنان با پيغمبر ··· 371
اختلاف در تعداد گروه اول و وجه جمع ··· 372
چرا محمد بن اسحاق نام ابوالهيثم را ذكر نكرد؟ ··· 373
كشف جناب سيوطى تعدد طلحة بن عبيد اللّه تيمى قرشى صحابى ··· 375
سرّ اختلاف در سابقين به اسلام ··· 379
زحمات مصعب در راه پيشرفت اسلام ··· 379
دعوت مصعب از اسيد بن حضير و سعد بن معاذ ··· 381
اسلام آوردن طايفه اوس بعد از طايفه خزرج بود ··· 382
تأثير خُلق خوش مبلّغ شهير اسلامى در اسلام آوردن سعد بن معاذ ··· 382
فعاليتهاى پر نشاط مسلمين صدر اسلام ··· 384
خاموشى و سكوت مرگبار مسلمين در عصر حاضر ··· 385
عظمت پيغمبر اسلام و تأثير او در تربيت انسانهاى طغيانگر ··· 386
باب هفتم؛ اتحاد انصار با يكديگر، مواسات آنها با مهاجرين و فرمان هجرت به مدينه - 389
چرا پيغمبر جزء آخرين مهاجرين بود؟ ··· 392
خطابه پيغمبر و تعهد انصار به حمايت از پيغمبر در عقبه ··· 392
يقين پيغمبر به فتح و پيروزى ··· 393
تعيين نقبا و تفسير نقيب ··· 395
عمل سعد بن عباده پس از رحلت پيغمبر، خلاف عهد بود ··· 398
پناه دادن، وسيله نجات بود ··· 403
پناه خواستن پيغمبر هنگام بازگشت از طايف ··· 403
پناه دادن پيغمبر به مشركين براى شنيدن قرآن ··· 405
ملحق شدن على به پيغمبر در قُبا ··· 407
توقف پيغمبر در قبا تا رسيدن على علیهالسلام ··· 408
تجليل پيغمبر از على علیهالسلام ··· 409
اتحاد اوس و خزرج، خواست خدا بود ··· 410
كلام عبداللّه بن اُبىّ به پيغمبر اسلام ··· 412
دو حديث جعلى در فضيلت عمر بن خطاب ··· 414
كيفيت ورود پيغمبر و نزول او بر ابوايوب انصارى ··· 420
مشكلات پيغمبر پس از ورود به مدينه ··· 421
يارى نمودن و ارث بردن مسلمانان از يكديگر ··· 436
مصادره اموال مسلمانان توسط مشركين ··· 437
سهم انصار از پيروزىها ··· 445
حل مشكلات پيغمبر ··· 446
ضعف مسلمين در برابر مشركين قريش ··· 447
تشكيل گروهى در برابر مشركان از سوى پيامبر ··· 452
چرا مشركين در صدد جلوگيرى از پيغمبر بر نيامدند؟ ··· 453
مسجد پيغمبر و كيفيت بناى آن ··· 456
پيشبينى پيغمبر درباره قتل عمار توسط گروهى ظالم ··· 459
تاريخ شخصيت و صفات پيامبر اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم، جلد دوم
باب هشتم؛ تعليمات پيغمبر اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم - 467
تقوا؛ ملاك فضيلت و افتخار ··· 470
حكايت ··· 472
ارزش توانگر و فقير نزد پيامبر ··· 474
ارج نهادن به سخاوتمندى ··· 477
سخاوت جعفر بن ابى طالب و عبد اللّه ··· 478
قناعتِ در دنيا و تشويق به آخرت ··· 480
همت بلند داشتن در هنگام دعا ··· 483
تربيت اصحاب ··· 486
شرط ضمانت بهشت ··· 489
عظمت خداوند در نزد بندگان ··· 489
درخواست حاجت فقط از خداوند ··· 493
برترين اعمال ذكر خداست ··· 495
راه نجات از فقر و پريشانى ··· 498
اول تدبير كار آنگاه توكل بر خدا ··· 499
راهنماى بهشت ··· 502
ناديده گرفتن گناهان ··· 508
فكر و انديشه قبل از هر كارى ··· 509
ارزش فرو نشاندن غضب ··· 511
قويترين مردم كيست؟ ··· 513
ارزش تقدير و تشكر ··· 515
به بدهكار مهلت دهيد ··· 517
بندگان خوب خدا ··· 519
اشرار امت ··· 520
خوش باورى نسبت به خداوند ··· 521
ثواب در پرتو اطاعت خداوند ··· 524
راه و رسم دوست يابى ··· 526
مشورت با عاقل ··· 527
با فضيلتترين مردم ··· 530
وفاى به عهد ··· 531
اخلاق پسنديده ··· 532
مكر و نيرنگ ··· 535
نشانههاى منافق بودن ··· 537
پنهان نماندن چيزى از خدا ··· 539
عيب جويى و خوردهگيرى بر ديگران ··· 541
قهر و آشتى! ··· 542
سخن چين، بدترين مردم! ··· 543
بدعتگزاران را رسوا كنيد ··· 545
پيامبر در ميان فقراء و تهيدستان ··· 547
دل نبستن به دنيا ··· 549
تشويق به احسان و نيكى ··· 551
حسن خلق و پاكيزگى باطن ··· 552
همسايگان را ميازاريد ··· 554
باب نهم؛ حُسن معاشرت پيغمبر با مسلمانان - 557
حكايت روغن فروشى كه به پيغمبر اكرم علاقمند بود ··· 561
يكى ديگر از خصايص پيغمبر اكرم ··· 562
ازدواج جويبر با دختر شيخ طايفه بنى بياضه ··· 563
نكاتى كه از اين حديث شريف فهميده مىشود ··· 565
حكايت سعد و عاقبت كار او ··· 568
ترغيب پيغمبر به سعى در رفع حوايج مسلمين ··· 570
عيادت پيغمبر اكرم از سلمان ··· 572
عيادت پيغمبر از جوان يهودى ··· 575
شركت پيغمبر در تشييع جنازه سعد بن معاذ ··· 577
باب دهم؛ رفتار پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نشانه پيغمبرى است نه پادشاهى - 589
مكالمه پادشاه روم با ابو سفيان ··· 592
سابقه نداشتن پيغمبرى در ميان قوم عرب ··· 594
تكذيب رسالت «خالد بن عيسى» ··· 594
كلام اميرالمؤمنين علیهالسلام درباره زهد پيغمبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم ··· 596
مقايسه ميان پيغمبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم و حضرت سليمان علیهالسلام ··· 598
خانه و اثاث خانه پيغمبر اكرم ··· 599
رفتن پيغمبر به بازار و خريدن لباس ··· 600
فرش و متكاى پيغمبر ··· 606
طعام پيغمبر ··· 607
تخيير ازواج پيغمبر ··· 609
تواضع پيغمبر ··· 610
ورود به مجالس ··· 613
سرّ محبوبيّت پيغمبر در قلوب مسلمانان ··· 618
حكايت يهودى طلبكار ··· 619
صبر پيغمبر ··· 621
اشاره به تفسير نون و القلم ··· 625
آيات در مكه نازل شد ··· 629
مدارا و صبر پيغمبر اكرم بر ناملايمات وارده از طرف مسلمانها ··· 631
سرّ مدارا نمودن پيغمبر با منافقين ··· 635
مشورت پيغمبر با اصحاب ··· 636
مأمور شدن پيغمبر به سختگيرى با منافقين ··· 638
اذيت و آزار يهود به پيغمبر اكرم ··· 645
صبر بر طاعت و اهميت نماز در اسلام ··· 647
موقعيت و جايگاه نماز در دين اسلام ··· 650
اصرار پيغمبر بر نماز ··· 651
مناجات رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در شب تاريك ··· 653
كيفيت نافله خواندن پيغمبر در شبها ··· 655
مناجات نيمه شب پيغمبر و گفت و گو با عايشه ··· 657
استغفار و حمد پيغمبر ··· 659
كيفيت روزه گرفتن پيغمبر و سرّ اختلاف آن ··· 660
جود و سخاوت پيامبر ··· 663
عفو پيغمبر ··· 670
خيرخواهى پيغمبر اكرم براى عموم بشر ··· 677
مقايسه ميان پيغمبر اكرم و ساير پيغمبران ··· 679
پاسخ به چند سؤال ··· 681
شجاع كيست و شجاعت چيست؟ ··· 692
خطراتى كه متوجه پيغمبر شده بود ··· 700
باب يازدهم؛ بخشى از تصورات و اعتراضات دشمنان
درباره پيغمبر اكرم، قرآن و دين اسلام - 708
باب دوازدهم؛ رحلت پيغمبر و علّت آن - 759
بيرون كردن بزرگان مهاجر و انصار از مدينه به سرپرستى اسامه توسط پيغمبر··· 762
چرا ماندند و نرفتند؟ ··· 764
دفاع قاضى القضات و پاسخ سيد مرتضى ··· 766
اعتراض به ابن ابى الحديد ··· 768
نماز خواندن ابوبكر به جاى پيغمبر ··· 770
نظر ما درباره دو نقل طبرى ··· 771
به شك افتادن ابن ابى الحديد از روايت طبرى ··· 775
طلب نمودن على علیهالسلام توسط پيغمبر ··· 775
وصيت پيامبر بنابر روايت شيخ مفيد ··· 776
دوات و لوح خواستن پيغمبر ··· 777
حديث مجعول در فضيلت ابوبكر در مقابل آن حديث صحيح ··· 780
استغفار پيغمبر براى اهل بقيع و خطبه آن حضرت در مسجد ··· 782
استغفار براى اهل بقيع به نقل از طبرى ··· 782
قضاوت بين دو نقل ··· 784
خطبه پيغمبر بنابر نقل طبرى ··· 786
نقل ابن مسعود درباره وصيت نمودن پيغمبر در يك ماه پيش از رحلت ··· 787
تعجب ابن ابى الحديد ··· 788
انواع عداوت دشمنان با اميرالمؤمنين علیهالسلام ··· 793
سَر مبارك پيغمبر در هنگام رحلت در دامن چه كسى بود؟ ··· 798
چه كسى پيغمبر را غسل داد؟ ··· 799
روايت عايشه و دلايل نادرستى آن ··· 801
چه وقت مشغول به تجهيز پيغمبر شدند؟ ··· 803
در مورد كيفيت نماز بر پيغمبر اكرم ··· 806
محل و زمان دفن پيغمبر اكرم ··· 807
اميرالمؤمنين در فراغ پيامبر ··· 811
تسليتى از جانب خداوند ··· 813
رحلت پيامبر؛ آغاز انحراف و تجمع در سقيفه بنى ساعده ··· 815
لزوم تعيين خليفه براى نجات مسلمين از گمراهى - 821
علت مخالفت قريش با على علیهالسلام و همراهى ايشان با ابوبكر ··· 824
قريش چگونه فضايل على علیهالسلام را واژگون نمود؟ ··· 829
سخن باطل ابن ابى الحديد ··· 829
سخن ديگر ابن ابى الحديد و ابطال آن ··· 833
دشمنى قريش با اهل بيت علیهمالسلام ··· 839
حكايت اوّل ··· 837
حكايت دوم ··· 838
دشمنى خلفاى بنى عباس با اهل بيت علیهمالسلام ··· 839
با نگاه ويژه به انسان و جهان، مىتوانيم حقيقت و حركت تاريخ را شناسايى نماييم، زيرا تاريخ، محصول برخورد انسان و جهان است. تاريخ مجموعهاى است قانونمند و هدفدار كه بر اساس سنتهاى لايتغير الهى، زمان را درمىنوردد و ارزشهاى درونى خويش را آشكار مىسازد.
انسان موجودى است انتخاب گر، كه در برخورد با موضوعات مختلف، بر اساس تركيب ويژهاى كه خداوند در نهاد او تعبيه كرده موضعگيرى نموده و شرايط و وضعيت جديدى را براى خود و ديگران ايجاد مىنمايد. جهان نيز پديدهاى است قانونمند و هدفدار كه تمامى عناصر آن به صورت هماهنگ به سوى مبدأ هستى در حركت مىباشند.
انسان در برخورد با اين هستى متقن، كه از قانون، هماهنگى، زيبايى، قدر و اندازه، و اجل برخوردار است نمىتواند بى تفاوت باشد و بايد وضعيت و جايگاه خويش رادر ساختار حركت منظم تاريخ مشخص نمايد.
اينجاست كه نوع موضعگيرى انسان در برخورد با اين مجموعه قانونمند مىتواند چهره دقيق شخصيتى او را نمودار سازد. در اين رابطه اگر انسان هماهنگ با نظام هستى حركت كند مؤمن، و اگر با اين نظام هدفدار درگير شود و در عرض آن حركت كند كافر، و اگر برخوردى دوگانه با اين جريان مستمر داشته باشد مذبذب و منافق است.
بديهى است كه چهرههاى فوق با توجه به نوع برخوردشان با نظام هستى، در مقابل يكديگر قرار مىگيرند و هويت واقعى دو جبهه حق و باطل را نشان مىدهند. كفر و ايمان در اين دو جبهه در مقابل يكديگر قرار مىگيرند. كفر در سه چهره «طاغوت، ملأ، مترف» رخ نشان داده و با تمام امكانات در مقابل مدعيان حق، صف آرايى مىنمايد. و از طريق قتل، غارت، ظلم و بيداد سعى مىكند نور فروزان الهى را خاموش نمايد تا قدرت، ثروت و لذت دنياى خويش را تأمين نمايد. اما قوانين و سنتهاى لايتغير الهى كه حاكم بر نظام جهان و تاريخ است اجازه نمىدهد اين خفّاشان كوردل به پيروزى و بقاى جاودانه برسند كه سنت الهى، باطل را رفتنى مىداند و ظهور جاودانه حق را نويد مىدهد، چرا كه «جاء الحق و زهق الباطل انّ الباطل كان زهوقا».
فشار سيزده ساله ابوسفيانها بر پيامبر گرامى اسلام در مكه، و برپايى جنگهاى متفاوت و پى در پى كفار و يهود با پيامبر در مدينه، و توطئههاى منافقين داخلى در مكه و مدينه، نه تنها نتوانست كفر را حاكم نمايد كه زمينه سقوط آن را فراهم كرد و اسلام چهره ملكوتى خويش را در قامت رعنا و شخصيت مستحكم و با صلابت و مهربان و صميمى پيامبر اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم نشان داد.
تاريخ زندگى و شخصيت پيامبر اسلام مىتواند در بستر تاريخ جاودانه باشد و به همه انسانها خاصه پويندگان طريق عشق و فضيلت و فلاح و رشد، درس زندگى و بقاء و جاودانگى را بياموزد. امت اسلام بيش از هر زمان ديگرى به هويت حقيقى خويش نيازمند است و اين هويت در چهره نورانى و غيور و با صلابت و با عزّت پيامبر خدا به خوبى آشكار است لذا به استناد «ولقد كان لكم فى رسول اللّه اسوة حسنة» شخصيت پيامبر اسلام نور تابانى است كه براى همه نسلها مىتواند هدف و مقصد و راه را روشن كند و كشتى گمشده و به گِل نشسته انسانى را در درياى طوفانى حوادث واقعه، به ساحل امن و نجات برساند.
پس شناخت پيامبر و نوع برخورد آن حضرت با حوادث مىتواند مسلمانان را از ذلت به عزّت، و از وابستگى به استقلال، و از پژمردگى به نشاط، و از سستى و زبونى به
تلاش و مبارزه دائمى جهت رسيدن به قلههاى رفيع ارزشهاى الهى رهنمون سازد و بالاخره گام بزرگى است جهت شناخت دقيق اسلام و پيامبر، و هشدارى است به ما كه زمانه را باز شناسيم و نقاط ضعف را بشناسيم و از هويت واقعى خويش كه در درك خالص تاريخ صدر اسلام نهفته است دفاع كنيم، كه اين بازبينى و دفاع مىتواند مسلمين را سازماندهى نموده تا حركت خود رادر جهت تعجيل در فرج شكل دهندو لحظه به لحظه ارزشهايى بيافرينند.
كتاب حاضر كه اثر ارزشمند دانشمند و مورخ و تحليل گر بزرگ تاريخ اسلام، مرحوم آيهاللّه حاج شيخ عباس صفايى حائرى است و قبلاً در سالهاى 1373 و 1379 هجرى قمرى در دو عنوان به نامهاى 1 - تاريخ شخصيت پيامبر اسلام. 2 - تاريخ مجاهدات پيامبر اسلام منتشر شده توسط واحد تحقيقات مسجد مقدّس جمكران مجددا تحقيق، تصحيح و ويرايش - با حفظ امانت - گرديده و به صورت يك مجموعه كامل در دو جلد تقديم پژوهشگران تاريخ اسلام مىگردد تا تاريخ خالص صدر اسلام را بشناسند و زواياى آن را دقيقا مورد شناسايى قرار دهند.
كتاب فوق با شواهد مستند و ارزشمند، ضمن بررسى زمينه تولد اسلام در جزيرة العرب، وضعيت جامعه قبل از اسلام را بررسى و تحليل نموده و نيز با معرفى شخصيت اصيل پيامبر گرامى اسلام، برخورد اسلام را در مصاف با ديوسيرتان زشت خو، مورد بررسى و دقت نظر قرار مىدهد؛ و نحوه برخورد و نوع مديريت پيامبر را در موضعگيريهاى مختلف در مقابل مشركين،منافقين و كفار به صورت بسيار مستند ترسيم مىنمايد؛ و نيز نوع چگونگى برخورد آن حضرت را با امت، جهت آگاه نمودن مردم به حوادث بعد از خود را به خوبى بررسى مىكند و چهره والاى اميرالمؤمنين علیهالسلام را در كنار پيامبر به عنوان وصى و جانشين برحق آن حضرت به خوبى آشكار مىنمايد.
در مجموع، اين كتاب سعى دارد ضمن نجات و تطهير تاريخ اسلام از تحريف و انحراف، تاريخ خالص صدر اسلام و چگونگى برخورد پيامبر را از هر نظر مورد بررسى قرار دهد. بديهى است نشان دادن اين برهه از تاريخ مىتواند تلاش خالصانه و صميمانه
پيامبر را براى رشد نهال اسلام نمودار سازد كه «لَقَدْ جائَكُمْ رَسُولٌ مِنْ اَنْفُسِكُمْ عَزيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حريصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنينَ رَئُوفٌ رَحيمٌ».(1)
مقايسه اين تلاش در مقابل تلاش مسلمانان امروز مىتواند نقاط ضعف و قوت را نشان دهد و ايشان را در مسير صراط مستقيم الهى كه همان عبوديت حق مىباشد رهنمون سازد.
در اينجا بجاست كه از زحمات خالصانه پژوهشگران عزيز، آقايان مصطفى واسعى، كاظم ملايى و محمد باقر مقدسيان كه در تحقيق و تصحيح و ويرايش اين كتاب و دو اثر ارزشمند ديگر اين مؤلف به نامهاى «تاريخ اميرالمؤمنين علیهالسلام » و «تاريخ سيد الشهدا علیهالسلام » نقش فعالى داشتهاند صميمانه تشكر نماييم، خداوند اين زحمات را ره توشه دنياو آخرت ايشان قرار دهد.
بدان اميد كه الطاف خداوند متعال و عنايات حضرت وليعصر «ارواحنا فداه» شامل حالمان شده و با بازگشت به خويشتن واقعى خويش، و با الهام خالصانه از تاريخ صدر اسلام بتوانيم در بستر انقلاب اسلامى ايران زمينه ساز ظهور دولت حقه و شكوهمند آن جان جانان و يگانه دوران، حضرت صاحب الزمان باشيم.
«اللهم انّا نرغب اليك فى دولة كريمة تعزّ بها الاسلام واهله
وتذلّ بها النّفاق و اهله وتجعلنا فيها من الدّعاة الى طاعتك
والقادة الى سبيلك و ترزقنا بها كرامة الدّنيا و الاخرة».
واحد تحقيقات مسجد مقدّس جمكران
28 صفر 1423
بهار 1381
1) سوره توبه، آيه 128.
مرحوم آية اللّه حاج شيخ عباس صفايى حائرى فرزند آية اللّه شيخ محمّد على صفائى حائرى (ره) در شب جمعه بيستم صفر 1332 هجرى قمرى در شهر سامراء در جوار امامين همامين عسكريين علیهمالسلام ديده به جهان گشود.
وى كه از هوش سرشار و استعدادى قوى برخوردار بود. پس از گذراندن ايام كودكى و همراه با مرحوم والدشان به كربلا، هجرت نمودند و در مزار حضرت ابا عبد اللّه علیهالسلام مشغول فراگيرى قرآن و علوم دينى شد.
ايشان پس از يادگيرى قرآن و خواندن كتاب گلستان سعدى، خط و قسمتى از علوم مقدماتى حوزه را نزد حاج شيخ على اكبر نايينى و آشيخ جعفر دشتى و آشيخ ابوالقاسم خويى كه از علماى بزرگ آن زمان در كربلا بودند، تحصيل كرد. پس از مدتى همراه خانوادهشان به قصد زيارت حضرت ثامن الحجج، به وطن پدرى يعنى ايران هجرت كرده و در شهرستان قم ساكن شدند.
استاد ايشان در فقه و اصول مرحوم والدشان آية اللّه شيخ محمّد على صفايى حائرى بود كه از شاگردان مرحوم ميرزاى بزرگ شيرازى و از علماى زبده آن زمان به حساب آمده و صاحب حاشيهاى بر كفايه مرحوم آخوند خراسانى بوده و مرقد مطهرشان در شهر مقدّس قم واقع در حرم حضرت معصومه علیهاالسلام مىباشد.
از ايشان نوشتههاى متعددى در زمينههاى تاريخى، فقهى و اصولى به يادگار مانده
كه بعضى از آنها به زيور چاپ آراسته شده است.
در قسمت تاريخ: 1 - تاريخ امير المؤمنين علیهالسلام در دو جلد. 2 - تاريخ سيد الشهداء در يك جلد. 3 - تاريخ حضرت رسول اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم (كتاب حاضر) در دو قسمت تاريخ شخصيت پيامبر و تاريخ مجاهدات ايشان، از كتابهايى هستند كه در زمان حيات ايشان چاپ و هم اكنون نيز با طرحى نو و زيبا توسط انتشارات مسجد مقدّس جمكران تجديد چاپ شده است. كتب مذكور از هر جهت نفيس و پرارزش مىباشد زيرا مؤلف محترم در تحليل وقايع و متشابهات تاريخى، آن هم با استناد به روايات، از ويژگىهاى خاص و قدرت و دقت بسيار بالايى برخوردار است.
در علم فقه از ايشان مباحثى درباره طهارت، خمس، زكات، نكاح، ارث و غيره و حواشى استدلالى بر كتاب عروة الوثقى و شرايع الاسلام باقى مانده است و مباحثى در علم اصول و حواشى ايشان بر كتاب مرحوم آخوند خراسانى، به يادگار مانده كه تاكنون به چاپ نرسيده است.
ايشان به خاطر دلسوزى و درد دينى كه داشتند صاحب ردّيهاى بر كتاب و مباحث كسروى تبريزى و اسرار هزار ساله حكمى زاده مىباشند كه در آن زمان از مباحث روز جامعه بوده است.
مرحوم آية اللّه حاج شيخ عباس صفايى حائرى كه شخصيتى نويسنده، اديب، خطيب و معلم اخلاق بود سرانجام پس از عمرى پر بركت كه در راه خدا، اسلام و مسلمين سپرى نمود، در دوازدهم آبان 1357 هجرى شمسى در سن 66 سالگى ديده از جهان فرو بست و دار فانى را وداع گفت. خداوند روح اين عالم بزرگوار و فرزند فاضلش حضرت حجهالاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ على صفائى را با محمّد و آل محمّد صلوات اللّه عليهم اجمعين محشور فرمايد.
ناشر
بعد الحمدللّه جلّ جلاله و الصّلاة على افضل رسله محمّد و عترته الطّاهرين و اللّعن على اعدائهم اجمعين چنين گويد اين بنده فانى «عبّاس صفايى حايرى»: اين كتاب، تاريخ پيغمبر اكرم و بيان صفات و شخصيّت و كيفيّت دعوت آن سرور و پاسخ به قسمتى از اعتراضات دشمنان است. قسمت مبارزات و مجاهدات آن حضرت با دشمنان دين - مشركين و اهل كتاب و منافقين - را قبلاً نوشتهام، و بحمد اللّه به طبع رسيده است.
در اين كتاب اشارهاى به حالات چند تن از اجداد پيغمبر اكرم نمودهام، و متعرض احوال ازواج و اولاد و اصحاب و سخنان و معجزات آن سرور نشدهام.
هدف من در اين كتاب دو چيز بوده است:
اوّل: آنكه تا حدّى از خيانتهاى منافقين پرده بردارم؛ منافقين كه خطرناكترين دشمنان پيغمبر اكرم بوده و سالها مشغول تخريب و زير و رو كردن اُمور داخلى بودند كه:
«حَتّى جاءَ الحَقُّ وَ ظَهَرَ اَمرُ اللّهِ وَ هُم كارِهونَ»(1)
«تا حق آمد و امر خدا آشكار شد، در حالى كه آنان ناخشنود بودند»
پس از وفات پيغمبر اكرم نام و نشان اين گروه هم از بين رفت، تا آنكه خلافت به اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليهماالسلام رسيد، در اين وقت مجددا نام مبارك آن حضرت به ميان آمد، و معلوم شد كه منافقين جماعتى نوپا و تازه بنيان نبودهاند.
آرى جهت ندارد كه با وفات پيغمبر منافقين همگى مؤمن شوند، مگر وجود آن
1) سوره توبه، آيه 48.
سرور موجب نفاق ايشان بود كه پس از وفات او نفاق ايشان مبدّل به ايمان گرديد؟
حال بايد ديد اين جماعت در اين مدّت چه مىكردند؟ و به چه كارى مشغول بودند؟
اين جماعت كه پس از وفات پيغمبر روى كار آمدند، و مصدر اُمور و متّصدى شغلهاى حسّاسى شده بودند، مصلحت ديدند كه اظهار اسلام نموده و بدون آنكه به سلطنت ايشان لطمهاى وارد شود، مقام پيغمبر اكرم را پايين آورند، و اميرالمؤمنين على علیهالسلام را كنار زده و او را از ميدان خلافت و سياست دور نمايند آنها در اين امر كوتاهى ننموده و با تمام توان به اين مصلحت اقدام نمودند، چنانكه اميرالمؤمنين علیهالسلام فرمود:
«اللهم انّي استعديك على قريش و من اعانهم، فانّهم قد قطعوا رحمي، و اكفئوا انائي و اجمعوا على منازعتي حقّا كنت اولى به من غيري».
تا آنجا كه مىفرمايد:
«فنظرت فاذا ليس لي رافد، و لا ذابّ و لا مساعد الاّ اهل بيتي فضننت بهم عن المنيّة . . .»(1)
و نيز مىفرمايد:
«اللهم انّي استعديك على قريش و من اعانهم فانّهم قطعوا رحمي، و صغّروا عظيم منزلتي، و اجمعوا على منازعتي امرا هو لي».(2)
اين گروه تا مىتوانستند به وسيله ايادى خود تاريخ پيغمبر اكرم را آلوده كردند، آنها يا فضايل اميرالمؤمنين علیهالسلام را منكر شدند، يا به ديگران بخشيدند، و براى آن سرور نظاير و اقرانى قرار دادند، و عظمت آن سرور را كه در زمان پيغمبر اكرم مسلّم شده بود، و همه آن را مشاهده مىنمودند محو كردند، و آن بزرگوار را در نزد همه مسلمانان كوچك نموده و عيبهايى براى او تراشيدند.
آثار آن منافقين در كتابها هنوز ثابت است، و هنوز نويسندگان كوركورانه از
منافقين تبعيّت نموده و گمراهى مسلمانان را فراهم مىآورند! من در اين قسمت از تاريخ با تأييدات خداوند متعال قسمتى از پردههاى تاريكِ بافته شده منافقين را بالا زده يا پاره كردهام و خيانتهاى ايشان را روشن نمودهام، و اميدوارم كه در «تاريخ اميرالمؤمنين علیهالسلام » موفق به تتميم اين عمل گردم.
دوّم: آنكه تا حدّى اشاره به كيفيّت دعوت و تبليغ پيغمبر اكرم و زحمات شبانه روزى آن سرور و سرّ محبوبيت و موقعيّت او نمايم، تا مبلغين از اين راه وارد شوند و اقتدا به آن وجود اطهر نمايند، كه: «لَقَد كانَ لَكُم في رَسولِ اللّهِ اُسوَةٌ حَسَنَةٌ . . .(1)قطعا براى شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشقى نيكوست»
من از بيان سرّ ترقّى و عظمت مسلمين در صدر اول اسلام و انحطاط آنها در عصر حاضر كوتاهى نكردم، و اميدوارم كه مسلمانان به خود آمده و اين سستى و ضعف را كنار گذارند، بيدار شوند و در صراط مستقيم حركت كنند تا خداوند راضى شود و به سعادت رسند.
سخن آخر اينكه اين كتاب را مشتمل بر يك مقدّمه، يك خاتمه و دوازده باب نمودم.
1) سوره احزاب، آيه 21.
] تأثير قرآن كريم و پيامبر اكرم در اسلامِ مسلمين و نگهدارى ايشان
] تربيت شدگان از تعاليم پيامبر و پيشرفت مسلمين
] وظيفه مسلمانان امروز
خداوند عز و جل مىفرمايد:
«وَ كَيفَ تَكفُرونَ وَ اَنتُمْ تُتلى عَلَيكُم آياتُ اللّهِ وَ فيكُمْ رَسولُهُ وَ مَنْ يَعتَصِمْ بِاللّهِ فَقَدْ هُدِىَ اِلى صِراطٍ مُستَقيمٍ».(1)
«و چگونه كفر مىورزيد، با اينكه آيات خدا بر شما خوانده مىشود و پيامبر او ميان شماست؟ و هر كس به خدا تمسّك جويد، قطعا به راه راست هدايت شده است»
از اين آيه شريفه روشن مىشود كه وجود پيغمبر اكرم تا چه اندازه موجب حفظ مسلمانان و مصونيّت آنها از ارتداد بوده است، و چنين نبوده كه كسى به محض اينكه مسلمان شد، و حقّانيت دين حنيف بر او ثابت گرديد ديگر برگشت از دين نداشته باشد.
قرآن كريم و پيغمبر اكرم هر دو موجب اسلامِ مسلمين و بقاى ايشان بر دين بودند، به همين خاطر مسلمانان امروز كه پيغمبر را نديدهاند به كفر نزديكتر از مسلمانان عصر
آن سرور هستند.
از طرف ديگر، از قرآن كريم - اگر چه قرائت مىشود - آنگونه كه شايسته است استفاده نمىشود، اين يا از اين جهت است كه مردم آشنا به زبان آن نيستند، و يا آنكه
1) سوره آل عمران، آيه 101.
غالبا با تأمّل و تفكّر خوانده و شنيده نمىشود؛ چه بسا كه از زبان بگذرد و در دل جاى نگيرد.
پس در حقيقت چون تلاوت آيات و پيغمبر و خليفه او، هيچكدام در ميان مسلمانان امروز نيست، اسلام واقعى بسيار كم رنگ گشته است.
قرآن كتاب هدايت بشر است، لذا هنگامى كه شخص آشناىِ به زبان با تدبر و تفكر، آن را بشنود و يا قرائت كند قهرا تحت تأثير واقع مىگردد. در وصف قرآنِ معجزه چه بگويم؟ مشركين قريش در برابر قرآن با تمام قدرت و توانايى كه داشتند - چون سحره فرعون در برابر عصا و يد بيضاى موسى - بيچاره شده بودند، قريش با يكديگر مىگفتند:
«لا تَسمَعوا لِهذَا القُرآنِ وَ الْغَوا فيهِ لَعَلَّكُم تَغلِبونَ»(1)
«نه به اين قرآن گوش فرا دهيد و نه بگذاريد ديگران بشنوند، شايد از اين راه غالب شويد».
ايشان مىدانستند هر كس به قرآن گوش دهد تحت تأثير واقع مىگردد، به همين دليل «عتبة بن ربيعه» به «اسعد بن زراره خزرجى» گفت: در گوش خود پنبه بگذار تا قرآن را نشنوى! حال «تو خود حديث مفصّل بخوان از اين مجمل».
مشركين در برابر پيغمبر بيچاره شده بودند و به يكديگر سفارش مىكردند كه بر دين پدران خود باقى بمانند، و تحت تأثير سخنان محمّد[ صلیاللهعلیهوآلهوسلم ] قرار نگيرند.
شما از اين آيه شريفه:
«وَ اِذا رَاَوْكَ اِنْ يَتَّخِذونَكَ اِلاّ هُزُوا اَهذَا الَّذي بَعَثَ اللّهُ رَسولاً * اِنْ كادَ لَيُضِلُّنا عَنْ آلِهَتِنا لَولا اَنْ صَبَرْنا عَلَيها . . .»(2)
«و چون تو را ببينند، جز به ريشخندت نگيرند [كه:] «آيا اين همان كسى است كه
خدا او را به رسالت فرستاده است؟ چيزى نمانده بود كه ما را از خدايانمان - اگر بر آن ايستادگى نمىكرديم منحرف كند» و هنگامى كه عذاب را مىبينند به زودى خواهند دانست چه كسى گمراهتر است».
به عظمت تبليغ پيغمبر و تأثير بيان و دعوت آن سرور تا حدّى پى مىبريد. آنها هر وقت پيغمبر اكرم را مىديدند به صورت دسته جمعى ايشان را استهزاء مىكردند و مىخواستند بدين وسيله از تأثير كلام او بيرون روند، و خود را بر دين پدرانشان نگاه بدارند، و بدين شكل روحيّه خود را تقويت كرده و آن سرور را تضعيف نمايند.
شما از همين آيه شريفه مىتوانيد بفهميد پيغمبر اكرم چگونه در همان مكّه معظّمه كه مقهور و محصور مشركين قريش بود، بر آنان غالب، و آنها را بيچاره نموده بود، مشركين وجدانا ناراحت شده بودند، و با آنكه از فرعون سختتر بودند در عين حال به اندازهاى تحت تأثير واقع شده و حق بر آنها روشن گشته بود كه مىخواستند به زور بر شرك خود مقاومت و پايدارى نمايند.
«وَ جَحَدوا بِها وَ استَيْقَنَتْها اَنفُسُهُم ظُلْما وَ عُلُوّا»(1)
«و با آنكه دلهايشان بدان يقين داشت، از روى ظلم و تكبر آن را انكار كردند».
پيغمبر اكرم به قدرى در بيان و اقامه برهان قوى بود كه دشمنان مىخواستند به وسيله وحشىگرى و وادار نمودن يكديگر بر كفر، خود را در برابر او قوى نمايند، ليكن هر كسى كه با پيغمبر اكرم معاشرت مىنمود يا مختصر برخوردى داشت شيفته اخلاق آن بزرگوار و معتقد به نبوّت و صدق گفتار آن سرور مىگرديد؛ چه بسا مشركين تا آن حضرت را مىديدند به او ايمان مىآوردند.
شيخ كلينى به سند معتبر از زراره از امام محمد باقر علیهالسلام چنين روايت مىنمايد:
«پيغمبر از خدا خواسته بود كه بر «ثمامه» مسلّط شود، لشكر پيغمبر او را اسير كرده و نزد
1) سوره نمل، آيه 14.
آن سرور آوردند. حضرت به او فرمود: من به تو در انتخاب يكى از سه چيز اختيار مىدهم: اول اينكه تو را بكشم!؟ ثمامه گفت: در اين صورت شخص بزرگى را كشتهاى!
فرمود: و يا از تو جذيه بگيرم و در برابر مال آزادت نمايم!؟
گفت: در اين صورت مرا سنگين قيمت مىيابى!
فرمود: يا بر تو منّت گذارم و آزادت نمايم!؟
گفت: در اين صورت مرا شاكر خواهى يافت!
فرمود: تو را آزاد كردم.
ثمامه گفت: «اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اَنَّكَ مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ»؛ به خدا سوگند! تا تو را ديدم دانستم پيغمبر هستى، ولى چون در بند اسارت بودم گواهى نمىدادم و اعتراف نمىنمودم».(1)
از اين حديث عظمت، جوانمردى، ثروت، شجاعت و عقل ثمامه فهميده مىشود.
آرى! هر كس پيغمبر را مىديد، يا مختصر برخوردى با او مىنمود، او را به پيغمبرى مىشناخت. خداوند مىفرمايد:
«اَفَلَم يَدَّبَّروا الْقَولَ اَمْ جائَهُمْ ما لَمْ يَأتِ آبائَهُمُ الاَْوَّلينَ * اَمْ لَمْ يَعْرِفوا رَسولَهُم فَهُم لَهُ مُنْكِرونَ»(2)
«در حالى كه از [پذيرفتن] آن تكبر مىورزيديد و شب هنگام [در محافل خود] بد گويى مىكرديد، آيا در [عظمت] اين سخن نينديشيدهاند، يا چيزى براى آنان آمده كه براى پدران پيشين آنها نيامده است؟»
ملاحظه كنيد و ببينيد خداوند چگونه نبوّت پيامبر را اثبات مىنمايد و راه احتجاج را بر مشركين مىبندد؟ مگر ممكن است كسى كه بينا است منكر خورشيد شود؟ كسى كه در قرآن تأمّل كند و يا پيامبر را بشناسد چگونه ممكن است نبوّت او را انكار نمايد؟
بنابر اين نبوّت پيغمبر گاهى از سخن و استدلال و قرآن او دانسته مىشود، و گاهى از توجّه به شخصيت آن سرور و تأمل در حالات او درك مىگردد. خداوند او را رحمة للعالمين قرار داده و او را براى هدايت بشر و پاك نمودن آنها برانگيخته است، او در فرستادن چنين پيغمبرى بر مردم منت گذارده است. گرچه خداوند براى راهنمايى مردم پيامبر مىفرستاد، ولى در فرستادن شخص محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم منّت گذارده است، بى جهت نيست كه او خاتم النبيين و افضل المرسلين است؛ و عظمت آن سَرور در موقع مقايسه با ساير پيامبران دانسته مىشود.
پيامبر اكرم از طرفى با بيان و رفتار خود موجب هدايت مردم به اسلام و از طرف ديگر، نگهدار مسلمين بر اسلام بود. او حافظ مسلمين بود و از بروز اختلافات در ميان
مسلمين جلوگيرى مىكرد.
پيامبر كاملاً مراقب مسلمين و اوضاع و احوال آنها بود و مسلمانان را از شرّ منافقين و كفار بر حذر مىداشت. بى جهت نيست كه خداوند مىفرمايد:
«وَ كَيفَ تَكفُرونَ وَ اَنْتُم تُتْلى عَلَيكُمْ آياتُ اللّهِ وَ فيكُم رَسُولُهُ».(1)
«و چگونه كفر مىورزيد، با اينكه آيات خدا بر شما خوانده مىشود و پيامبر او ميان شماست؟»
نقش پيغمبر چنان بود كه منافقين با همه ارتباطى كه با مشركين و اهل كتاب داشتند نتوانستند مادامى كه آن سرور در ميان مسلمانان بود به آنها آسيبى برسانند و در ميان
مسلمين اختلاف بيفكنند.
پيامبر اين مردم را به اسلام هدايت نمود، و از بروز اختلافات كاملاً جلوگيرى فرمود. عجيب اينكه جمعى از منافقين در ميان آنها ريشه دوانيده و دائما در صدد
1) سوره آل عمران، آيه 101.
تخريب و ايجاد اختلاف و فتنه بودند. چنانكه خداوند مىفرمايد:
«لَقَدِ ابْتَغَوا الْفِتنَةَ مِنْ قَبْلُ قَلَّبوا لَكَ الاُْمورَ حَتّى جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ اَمْرُ اللّهِ وَ هُمْ كارِهونَ»(1)
«در حقيقت، پيش از اين [نيز] در صدد فتنه جويى بر آمدند و كارها را بر تو وارونه ساختند، تا حقّ آمد و امر خدا آشكار شد، در حالى كه آنان ناخشنود بودند»
در طول آن مدّت، مسلمين با آن همه وقايع و فتنهها، از حوادث بر كنار ماندند و پيامبر آنان را از اختلاف دور كرد و اتّحاد آنها را حفظ فرمود تا جايى كه دشمنان نتوانستند دودستگى ايجاد نمايند، و در صف مسلمين شكافى پديد آورند.
عجيبتر اينكه پيامبر با نگاه داشتن منافقين وحدت را حفظ مىفرمود. آن حضرت در طول مدت نبوّت با وجود كثرت منافقين و كارشكنىهاى آنان احدى از آنها را نكشت، بلكه با حُسن معاشرت با آنها رفتار مىكرد و راه را هموار مىساخت، و در نتيجه تعاليم آن سرور بود كه يك مشت مردم پراكنده، ذليل و جاهل تبديل به جمعى دانشمند و عزيز شده به اوج عزّت و سيادت و سعادت رسيدند.
كسانى كه تا ديروز محكوم سلاطين و شيوخ بودند، حاكم بر سلاطين گرديدند. پيامبر اخلاق رذيله آنها را تغيير داد، و آنان را آقا و شريف نمود. آرى! آن جمعيّت بى
جهت به اين عظمت نائل نشده و بيهوده به سلطنت نرسيدند.
پيغمبر اكرم در طول مدت نبوّت، آنها را به مواعظ و حِكَم آشنا فرمود. با رذايل اخلاق و صفات و افعال ناپسند آنها مبارزه نمود، تا اينكه آنها را عوض كرد، پاك و پاكيزه
1) سوره توبه، آيه 48.
گردانيد و از آنها مردمانى رشيد و منظّم ساخت.
اين است سرّ ترقّى آنها؛ و شاهد اين مدّعا ممالكى است كه بعدا به تصرّف مسلمين درآمد و قرنها در تصرّف آنها ماند، كه چگونه مردمانشان همرنگ مسلمانان شده و اسلام در ميان آنان رواج يافت.
بنابر اين، حقّانيت دين و عظمت اخلاق پيغمبر و اهميّت تعليم و تربيت آن سَرور بود كه آنها را نگاهدارى مىكرد و قهرا سيادت و آقايى آنها را حفظ مىنمود.
بديهى است كه هر اندازه مسلمانان از آن تعاليم و اخلاق دور مىشدند عظمت خويش را از دست مىدادند و كار به جايى رسيد كه ممالك را يكى پس از ديگرى از دست داده و همرنگ با ديگران شدند، و در زبان و لباس و افعال و اخلاق و عقايد و قوانين تابع ديگران گشتند. و امروز هم هر اندازه كه از اسلام دور شوند و قوانين آن را
كنار بگذارند و به رنگ ديگران درآيند در اسارت و ضلالت بيشترى فرو خواهند رفت.
اميرالمؤمنين علیهالسلام در «خطبه قاصعه» پس از آنكه مسلمانان را به سوابق حالشان از ذلّت و اسارت و بدبختى، و محروميّت در زندگى و رذايل افعال و عقايد آشنا مىنمايد، مىفرمايد:
«فانظروا الى مواقع نعم اللّه عليهم حين بعث اليهم رسولاً، فعقد بملّته طاعتهم، و جمع على دعوته الفتهم، كيف نشرت النّعمة عليهم جناح كرامتها، و أسالت لهم جداول نعيمها، و التفّت الملّة بهم في عوائد بركتها، فاصبحوا في نعمتها غرقين، و في خضرة عيشها فكهين، قد تربّعت الامور بهم في ظلّ سلطان قاهر، و آوتهم الحال الى كنف عزّ غالب، و تعطّفت الامور عليهم في ذرى ملك ثابت، فهم حكّام على العالمين، و ملوك في اطراف الارضين، يملكون الامور على من كان يملكها عليهم و يمضون الاحكام فيمن كان يمضيها فيهم لا تغمز لهم قناة، و لا تقرع لهم صفاة.
الا و انّكم قد نفضتم ايديكم من حبل الطّاعة، و ثلمتم حصن اللّه المضروب عليكم باحكام الجاهليّة، فانّ اللّه سبحانه قد امتنّ على جماعة هذه الامّة فيما عقد بينهم من حبل هذه الالفة التي ينتقلون في ظلّها، و يأوون الى كنفها بنعمة لا يعرف احد من المخلوقين لها قيمةً، لانّها ارجح من كلّ ثمن، و اجلّ من كلّ خطر».(1)
آنگاه امام علیهالسلام مسلمانان را از نتيجه اعمالشان مىترساند و مىفرمايد:
«و اعلموا انّكم صرتم بعد الهجرة اعرابا و بعد الموالاة احزابا، ما تتعلّقون من الاسلام الاّ باسمه، و لا تعرفون من الايمان الاّ رسمه، تقولون النّار و لا العار، كانّكم تريدون ان تكفئوا الاسلام على وجهه، انتهاكا لحريمه، و نقضا لميثاقه الّذي وضعه اللّه لكم حرما في ارضه، و امنا بين خلقه، و انّكم ان لجأتم الى غيره حاربكم اهل الكفر، ثمّ لا جبرائيل و لا ميكائيل و لا مهاجرون و لا انصار ينصرونكم الاّ المقارعة بالسّيف حتّى يحكم اللّه بينكم».(2)
«پس نگاه كنيد به اندازه نعمتهاى خداوند بر آنان در وقتى كه پيغمبر خويش را به سوى ايشان فرستاد، پس به سبب او همگى مطيع شدند، و به وسيله او دشمنىها مبدّل به دوستى گرديد.
ببينيد چگونه نعمت، پر و بال كرامت خود را بر آنها گشود، و در نهرها نعمت جارى گرديده و سرازير شد، و مسلمانان كه متّحد شدند چگونه غرق نعمت شدند، و از خرّمى عيش شادمان گرديدند، و در زير سايه پادشاه قاهر غالب همه امورشان مرتب گرديد.
پس همان جماعت پراكنده بر جهانيان حكومت مىنمايند و پادشاهان روى زمين گرديدهاند، و بر همان جماعتى كه قبلاً اختياردار آنان بودند سلطنت مىنمايند، و
سلاطين از آنها تقيه مىكنند، و به حكم آنان سر فرود مىآورند، و در برابر آنها احدى را توان هيچگونه مقاومت و يا حملهاى نيست.
آگاه باشيد! كه شما مسلمانان پس از اين همه عظمت - در اثر اطاعت و دوستى - خود را از اطاعت كنار كرديد، و بكلّى دست خود را از اطاعت پاك نموديد، و آن قلعه اسلام را كه در پناه آن محفوظ بوديد به وسيله احكام جاهليت سوراخ سوراخ نموديد. خداوند جل جلاله بر اين جمع مسلمانان منّت گذارد به سبب آن قانون كه در ميان ايشان برقرار فرمود، كه در سايه آن محفوظ بودند، و به هر جا كه مىخواستند منتقل مىشدند، نعمتى كه هيچكس اندازه قيمت آن را نمىداند، زيرا از هر چيزى گرانتر و پر بهاتر است.
بدانيد اى مسلمانان! كه پس از هجرت و معرفت به احكام اسلام، چون باديه نشينانِ جاهل شديد، و پس از دوستى و اتّحاد كلمه، متفرّق و متشتّت گرديديد، از اسلام جز اسم آن در شما باقى نمانده، و از قرآن جز خط آن چيزى نمىشناسيد.
مىگوييد: از عار بايد فرار كرد گرچه داخل جهنم شويم. مثل آنكه مىخواهيد اسلام را وارونه كنيد، و حرمت آن را هتك و پيمان آن را نقض نماييد.
مسلمانان! بدانيد اگر اسلام را كنار بگذاريد و به غير او پناهنده شويد كفّار با شما مىجنگند، و در اين صورت نه جبرئيل و نه ميكائيل و نه انصار و نه مهاجرين وجود ندارد كه شما را يارى كند، و از براى شما آن ياوران صدر اسلام نخواهد بود، و به جز شمشير چيزى در ميان نخواهيد داشت تا خداوند ميان شما حكم فرمايد».
اگر مسلمانان در عصر اميرالمؤمنين علیهالسلام اين اندازه عقب رفتند پس امروز در توصيف و تعريف آنها چه مىتوان گفت؟ اگر آن روز از مسلمانى به جز نام نمانده بود، امروز از مسلمانى چه به جا مانده است؟
من با كمال جرأت مىگويم: منافقين عصر آن سَرور از مسلمانان خوب اين عصر
بهتر بودند؛ جايى كه انكار يك ضرورى از ضروريات دين اسلام يا استخفاف آن موجب كفر باشد، پس ببينيد امروز چه اندازه مسلمان كم است؟ «و عَلَى الاِسلامِ اَلسَّلام!»
از مطلب دور نشوم، پيغمبر اكرم در اثر تعليم حكمت و مواعظ حسنه مسلمانان را به تدريج به رشد فكرى رسانده و رشيد نمود و افكار و اخلاق و افعال آنها را پاكيزه فرمود و يك عده از مردمان وحشى را به اوج كمال رسانيد و آنها را عاقل و حكيم نمود، دنيا را در نظر آنها پست و چشمهاى آنها را به سوى آخرت معطوف داشت، صفات رذيله را از آنها دور و صفات حميده را بر آنها نزديك فرمود.
البتّه چنين مردمانى - كه چون متّحد شوند از مرگ نهراسند، و براى خداوند بجنگند، و كشته شدن را سعادت بدانند - غلبه و فتح نصيب ايشان خواهد بود.
اگر نه اين بود كه تربيت شدگان واقعى و مسلمانان حقيقى به تدريج در جنگها شهيد شدند، و منافقين و يا كسانى كه به آن درجه از كمال نرسيده بودند وارث آنها و متّصدى امور گرديدند، هرآينه مىديديد وضعيّت مسلمين به گونهاى بهتر بود، ولى متأسّفانه خوبان امت شهيد شدند و اسلام مجددا به حال غربت بازگشت، و هر قدر از خوبان و يا خوبىها كم شد، ضعف و بدبختى مسلمين افزايش پيدا كرد.
من در اين كتاب به اندازه توانايى خود، شما را با اخلاق و صفات و رفتار و گفتار پيغمبر اكرم و تعليم و تربيت آن سَرور آشنا مىنمايم، و شما اگر در هر قضيّه جزئى دقت كنيد چه بسا به مطالب كلى نيز نايل شويد.
تاريخ پيغمبر اكرم اگرچه زياد نوشته شده، ولى نظر من در اين كتاب اين است كه قسمتى از پردههاى تاريكى كه از آثار منافقين است برطرف نموده و واقع را روشن نمايم.
اميدوارم كه مسلمانان در اثر تأمّل در اين كتاب به خود آمده و پيغمبر را چنانكه شايسته
است بشناسند، و به دين اسلام علاقهمند گردند، آنها بايد ضعف و زبونى را كنار گذاشته و در مقام ترويج دين برآيند، و خود را از صف دشمنانِ دين جدا ساخته و با دوستان آن، صف واحدى تشكيل دهند.
بزرگان دين نيز نبايد مأيوس شوند بلكه بايد صاحب عمل و اقتدار باشند، اعمال و رفتار پيغمبر اكرم را سرمشق قرار دهند، افراد عالِم و ديندار و عاقل را دعوت كرده و گِرد هم آمده و آنها را مبلّغ دين قرار دهند و تا مىتوانند در زيادى جمعيّت اين گروه بكوشند، و براى ترويج اين جمعيّت اقدام نموده و آنها را به جامعه معرّفى كنند، و به وسيله جمعى از خوبان كتابهاى مفيد و سودمند در اختيار و دسترس مسلمين قرار دهند.
بزرگان دين نيز بايد سعى كنند همچون پيغمبر اكرم تبليغ نمايند و با مردم تماس بگيرند، و با اخلاق خوب، مردم را به دين دعوت فرمايند. زيرا بديهى است كه بهترين تبليغ، تبليغ عملى است، چنانكه حضرت فرمود:
«كونوا دعاةَ النّاس باعمالكم و لا تكونوا دعاةً بالسنتكم».(1)
شيخ كلينى رحمهالله روايت فرموده: «روزى اميرالمؤمنين على علیهالسلام با مردى از اهل كتاب - كه در ذمّه اسلام بود - همسفر شد، او از حضرتش پرسيد: اى بنده خدا، كجا مىروى؟ اميرالمؤمنين علیهالسلام فرمود: مىخواهم به كوفه بروم.
پس با يكديگر همراه شده و به راه خود ادامه دادند و چون به سر راهى رسيدند كه آن مرد ذمّى بايد جدا مىشد، اميرالمؤمنين نيز به طرف مسير او حركت كرد.
او گفت: مگر نگفتى كه به كوفه مىروم؟ پس چرا با من مىآيى و به سمت كوفه نمىروى؟
اميرالمؤمنين فرمود: عمدا به طرف مسير تو حركت مىكنم و مىخواهم تو را چند
1) بحارالانوار، ج 5، ص 198، ح 19.
قدمى مشايعت نمايم، چون از حُسن مصاحبت و رفاقت اين است كه شخص، رفيق خويش را قدرى همراهى كند، آنگاه از او جدا شود؛ و من به عنوان بدرقه تو مسافتى را با تو مىآيم، اين دستورى است كه پيغمبر به ما داده است.
مرد ذمّى گفت: راستى اين دستور او است؟
اميرالمؤمنين فرمود: آرى!
آن مرد گفت: پس به اين جهت است كه مردم از آن سَرور پيروى مىكنند، او داراى چنين افعال كريمهاى بوده است، اينك تو شاهد باش كه من بر دين تو هستم.
او به همراه اميرالمؤمنين على علیهالسلام به سمت كوفه آمد، و اميرالمؤمنين را شناخت و اسلام آورد».(1)
در اين حديث شريف دقّت كنيد، اميرالمؤمنين على علیهالسلام خليفه مسلمين است، آن حضرت حتى در موقع خلافت و سلطنت نيز تنها بيرون مىرود، و هيچ نشانه و امتيازى ندارد، و همانند ساير مسلمانان است. رفتار و حُسن معاشرت او با يك نفر از اهل كتاب چنين بوده كه در نتيجه او را به دين اسلام ترغيب و وارد نموده است.
كسانى كه رفتار ايشان خشن باشد و حسن معاشرت با مردم نداشته باشند به كار اصلاح جامعه نمىآيند آنها ببينند كه چگونه يكى از پيغمبران الهى كه قدرى تند و عجول
بود گرفتار حبس تاريك و سيار الهى شد؟ خداوند به پيغمبر خويش مىفرمايد:
«فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَ لا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحوتِ اِذْ نادى وَ هُوَ مَكْظومٌ».(2)
«پس در [امتثال] حكم پروردگارت شكيبايى ورز، و مانند همدم ماهى [يونس]
مباش؛ آنگاه كه اندوه زده ندا در داد»
كسانى كه خود ناپاك هستند به كار اصلاح و تطهير مردم نمىآيند.
كسانى كه حبّ مال و جمع ثروت دارند نمىتوانند مردم را به سوى آخرت دعوت كنند.
كسانى كه حبّ جاه و مقام دارند نمىتوانند حبّ خداوند را در دل مردم قرار دهند.
مبلّغين بايد با سوابق حسنه و رفتار نيكو و حُسن اخلاق و صفاتشان مردم را به سوى خداوند سوق دهند. اگر چنين افرادى رهبر جامعه شوند جامعه هدايت مىشود.
سرّ انحطاط مسلمين نيز همين است كه به تدريج خوبان كنار رفتند و ديگران دست به كار شدند. ما اگر دقّت كنيم مىبينيم پيغمبر اكرم چگونه به تنهايى در برابر عالَم قيام نمود؟ چگونه تبليغ كرد و به تدريج مردمان را با حُسن خلق و مدارا و حُسن افعال و صفات و حُسن نيت و صدقِ عقيده و كمالِ جديت پرورش داد، از آنان كار كشيد، و دنيا را نورانى نمود.
حضرت فقط يك نفر را به نام «مصعب بن عمير»، به سمت مدينه براى تبليغ روانه فرمود، مصعب شهر را نورانى كرد، و مردم را به سمت خداوند سوق داد.
بنابر اين، با دقت در تاريخ پيغمبر اكرم و تأمّل در صفات و احوال و افعال آن سرور، نه فقط بايد قلب نورانى گشته و ايمان انسان زيادتر گردد، بلكه بايد مسلمين به خود آمده و ضعف و زبونى را كنار گذارند، و هر كس به اندازه قدرت و توان خويش در ترويج دين بكوشد، و خداوند را يارى نمايد، بايد از دشمنان و زيادى و توانايى آنها نهراسيد، از خدا كمك خواست و تنها به سوى او نظر داشت كه: «اِنْ تَنْصُروا اللّهَ يَنْصُركُم وَ يُثِبِّتْ اَقْدامَكُم(1)اگر خدا را يارى كنيد ياريتان مىكند و گامهايتان را استوار مىدارد»
1) سوره محمد، آيه 7.
• چرا پادشاهان، عرب را مىكشتند و يا ذليل و خوار مىنمودند؟
• سرپرست شدن عرب
• حكمفرمايان كعبه تا زمان قصىّ
• لطف حقّ و اتمام حجّت به فرستادن راهنما
• براى هدايت بشر، تنها راهنمايى كافى نيست
• دشمنان به هيچوجه از دشمنى كوتاهى نمىكردند
• دشمنان در محسوسات نيز چشم مىپوشيدند
• پيامبران پاك و پاكيزه هستند
• راههاى شناخت انبيا و شناختن نبوّت و راستى گفتار آنها
• مقايسه ميان تاريخ پيغمبران گذشته و پيغمبر اكرم
• محفوظ ماندن پيغمبر از آسيب دشمنان حتى پس از وفات
• عدّهاى از مردم مدينه در اثر اِخبار و شهادت علماى يهود و نصارى مسلمان شدند
• شناخت پيامبران از طريق معجزه
• معجزهها گوناگونند
• شناخت پيامبران از راه ملاحظه قوانين آنها
• شناخت پيامبران از راه بررسى احوال آنها
اميرالمؤمنين على علیهالسلام مىفرمايد:
«انّ اللّه بعث محمّدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نذيرا للعالمين، و امينا على التّنزيل، و انتم معشر العرب! على شرّ دين، و في شرّ دار منيخون بين حجارة خشن، و حيّات صمّ، تشربون الكدر، و تأكلون الجشب، و تسفكون دمائكم، و تقطعون ارحامكم، الاصنام فيكم منصوبة، و الآثام بكم معصوبة».(1)
«خداوند پيغمبر را به رسالت فرستاد در حالى كه شما مردم عرب - مقصود فرزندان اسماعيل است - به بدترين اديان باطله معتقد بوديد، و در سختترين زمينها و خانهها زندگى مىكرديد، از نقاط خوش آب و هوا محروم، و در جاهاى پر از مارهاى گزنده و سنگهاى درشت منزل داشتيد، نه آب گوارا داشتيد، و نه خوراك خوب، چه بسا كه خون و پوست بز را مىخورديد، امنيّت از ميان شما رفته و خونها ريخته و ارحام قطع شده بود، بتها را مىپرستيديد و با گناهها آلوده بوديد».
وضع زندگانى عرب قبل از اسلام از نظر آب، هوا، مكان، خوراك، امنيت، اجتماعات و خويشاوندى چنين بود.
حضرت در خطبه قاصعه نيز چنين مىفرمايد:
«تأمّلوا امرهم في حال تشتّتهم و تفرّقهم، ليالي كانت الاكاسرة و القياصرة اربابا لهم، يحتازونهم عن ريف الآفاق، و بحر العراق، و خضرة الدّنيا الى منابت الشّيح، و مها في الرّيح، و نكد المعاش، فتركوهم عالةً مساكين اخوان
1) نهج البلاغه، خطبه 26.
دبر و وبر، اذلّ الامم دارا، و اجدبهم قرارا، لا يأوون الى جناح دعوة يعتصمون بها، و لا الى ظلّ الفة يعتمدون على عزها فالاحوال مضطربة و الايدي مختلفة و الكثرة متفرقة في بلاء ازل و اطباق جهل من بنات مؤودة و اصنام معبودة و ارحام مقطوعة و غارات مشنونة».(1)
«در حالات فرزندان ابراهيم علیهالسلام در زمانى كه پراكنده و متفرّق بودند تأمل كنيد روزگارى كه پادشاهان ايران و روم بر آنها حكومت مىكردند و آنان را از مكانهاى سبز و خرم دنيا و اطراف دجله و عراق دور كرده و در جاهايى كه محلّ وزش بادهاى خشك و مكانهايى كه زندگى در آنها مشكل و سخت بود جاى دادند. پس همگى بيچاره و فقير و صاحبان شتر مجروح بودند.
آنها پستترين مردم از جهت خانه و نداشتن شهر و ساختمانها و قلعهها گرديدند و بدترين آنها از جهت سختى معاش و نداشتن مزارع و باغات شدند.
آنها نه وحدت كلمه داشتند كه به وسيله آن خود را از دشمنان حفظ كنند، و نه دوستى در ميان آنها بود كه در نتيجه آن عزيز باشند، دستها از هم جدا، و جمعيّت زيادشان متفرّق بود، در بلاهاى گوناگون ذلّت فرو رفته و در پردههاى تاريك جهل غوطهور شده بودند به حدّى كه دختران را مىكشتند، و ارحام را قطع مىكردند، و هميشه آتش جنگ در ميان آنها روشن بود».
از اين خطبه اميرالمؤمنين علیهالسلام فهميده مىشود - نه از تواريخ، زيرا پادشاهان مىخواستند اين حقيقت مخفى بماند، و هميشه سياست اربابان در مستعمرات، مكتوم نمودن امر است - كه پادشاهان روم و ايران مردم عرب را كه از نسل اسماعيل بودند - نه عرب قحطانى؛ چون آنان در قسمت عراق و شام از طرف كسرى و قيصر پادشاه بودند - از سر زمينهاى سبز و خرّم و خوش آب و هوا و سواحل عراق، به سختترين و بدترين زمينها تبعيد نمودند، و آنان را در بدترين وضعيتى قرار دادند، آن جايگاه و خوراك آنها بود، آن اختلاف كلمه كه در ميان آنها حكمفرما بود، و آن جهل و نادانى آنها بود كه
1) نهج البلاغه، خطبه 192.
موجب كشتن دختران و قطع ارحام و سلب امنيت و غارتگرىها گشته، و بت پرستى به جاى خداپرستى رسميّت يافته بود.
پس همانطورى كه بيان شد عرب در ضلالت فرو رفته و به گناهان آلوده و در منجلاب آن غوطهور شده بودند، و به جاى خداوند بتهايى را تراشيده و مىپرستيدند و حال عرب پيش از اسلام اين چنين بود.
مسعودى در كتاب «مروج الذهب» مىگويد:
در زمان كودكى شاپور ذو الاكتاف اعراب بر عراق مسلّط شدند، اكثريت آنها از فرزندان «اياد ابن نزار» بودند، آنها زمستان را در عراق و تابستان را در بلاد جزيره سپرى مىكردند.
شاپور به سن شانزده سالگى رسيد در مقام جبران گذشته برآمد تا آنجا كه گويد: شاپور از بلاد بحرين عبور نمود و مىخواست طايفه بنى تميم را - كه در آنجا ساكن بودند - قتل عام نمايد، بنو تميم پا به فرار مىگذاشتند.
پيرمرد سالمندى - كه سيصد سال داشت - به نام عمرو بن تميم از طايفه خود خواهش نمود كه او را تنها گذاشته و با خود كوچ ندهند، او به قدرى پير شده بود كه در
ميان سبدى مىگذاشتند و به سقف آويزان مىكردند.
پيرمرد گفت: شايد بتوانم شما را از شرّ شاپور نجات دهم و بر فرض كه كشته شوم از عمر من چيزى باقى نمانده است.
پس بنى تميم او را رها كرده و رفتند. بامدادان سپاه شاپور وارد شهر شد و ديدند مردم فرار كردهاند و سبدى به درخت آويزان است. عمرو چون آواز اسبان و همهمه سپاهيان را شنيد با صداى ضعيف خويش فرياد زد، سپاهيان به طرف او آمده و او را نزد شاپور بردند.
شاپور از او پرسيد: اى پيرمرد پوسيده تو كيستى؟
گفت: من عمرو بن تميم بن مر هستم، همان طور كه از ظاهر من آشكار است عمر زيادى دارم، و چون تو در كشتن اسراف و در مجازات سختگيرى مىنمايى، مردم از دست تو فرار كردند، من ماندم تا شايد وسيله نجات مردم را فراهم نمايم، اگر اجازه دهى سؤالى دارم.
شاپور گفت: بپرس، مىشنوم.
عمرو گفت: چرا اين همه از مردمان عرب و رعاياى خود را مىكشى؟
شاپور گفت: به جهت اينكه آنها شهرهاى مرا تصرف كرده بودند.
عمرو گفت: اعراب هنگامى شهرهاى تو را تصرّف كردند كه تو به سلطنت نرسيده بودى، و پس از توانايى و قدرت تو از ترس تو بر همان حال باقى ماندهاند.
مقصود او از اين سخن اين بود كه اگر تو به آنها روى خوش نشان دهى همگى مطيع تو خواهند شد و از ياغىگرى دست برمىدارند.
شاپور گفت: به ما پادشاهان فارس از پيشينيان خبر رسيده كه عرب بر ما غالب و مملكت در تصرّف آنان خواهد شد.
عمرو پرسيد: آيا اين خبر حق است يا گمان؟
شاپور گفت: قطعى است و اين خواهد شد.
عمرو گفت: اگر چنين است پس چرا به عرب احسان نمىكنى؟ به خدا سوگند! اگر به آنها احسان نمايى پاداش تو و قوم تو را به خوبى و نيكويى خواهند داد، اگر اين خبر صحيح باشد بايد به آنها نيكويى نمايى، وگرنه به تو و قوم تو ضرر بيشترى خواهند رسانيد، و اگر اين سخن باطل است پس براى چه خون رعيّت خود را مىريزى؟
شاپور گفت: اين مطلب صحيح است و واقع خواهد شد، البته سخن تو نيز درست و نصيحت تو بجا است. پس فرمان داد كسى از عرب را نكشند، و آنان در امان باشند.(1)
از اين حكايت معلوم مىشود سرّ آنكه چرا پادشاهان، عربِ اسماعيلى را از مملكت شام و عراق دور مىكردند و آنها را در جزيرة العرب محصور مىكردند. همه
1) مروج الذهب، ج 1، ص 279 - 282.
اينها به خاطر پيشبينى آينده بود كه از اين عرب وحشت داشتند. وگرنه عربِ قحطانى - چه در يمن و چه در شام و چه در عراق - پادشاهانى داشتند و اراضى خوش آب و هوا در تصرف آنها بود.
مىتوان گفت كه پادشاهان روم و ايران براى پراكنده نمودن اعراب در همان جزيرة العرب، با هم دست داشتند، و هيچوقت نمىخواستند عرب با يكديگر متحد باشند. همه اين ناامنىها و به جان يكديگر افتادنها و كشتن همديگر و كم كردن جمعيّت عرب بى تحريك اجانب نبوده است.
آنان براى آنكه خود را آسوده خاطر نمايند بين آن اعراب اختلاف مىانداختند بلكه بعيد نمىدانم كه به وسيله همان اجانب دين حنيف ابراهيم علیهالسلام را از دست داده و به جاى خداپرستى، بت پرستى را انتخاب نموده باشند.
مسعودى در كتاب «مروج الذهب» مىگويد:
«عمرو بن لحى» رئيس خزاعه - كه والى مكه بود - دين ابراهيم علیهالسلام را تغيير داد، و عرب را به بت پرستى وادار نمود، او به شام مسافرت نمود و در آنجا مردمانى را ديد كه بت مىپرستيدند. مردم شام به او بتى بخشيدند، او بت را آورد و بالاى كعبه گذاشت و يكى از طايفه «جُرهم» كه بر دين حنيف بود به عمرو خطاب كرد و گفت:
يا عمرو! لا تظلم بمكّة إنّها بلد حرام *** سائل بعاد أين هم و كذلك تخترم الأنام
و بني العماليق الّذين لهم بها كان السوام(1)
و در اثر اصرار عمرو بتهاى زيادى دور كعبه گذاشته شد، و عرب بت پرست شدند و دين حنيف را رسما از دست دادند.
سخينة بن خلف جُرهمى در اين رابطه گويد:
1) اى عمرو! در شهر مكه - كه محل محترمى است - ستم مكن؛ بپرس بر سر قوم عاد چه آمد و به كجا رفتند؟! بپرس از آنچه كه مردم را به نابودى كشيد؛ و قبيله عمالقه كه در مكه چرا گاه داشتند چه شدند؟!
يا عمرو! انك قد أحدثت آلهة *** شتى بمكّة حول البيت أنصابا
و كان للبيت ربّ واحد أبدا *** فقد جعلت له في الناس أربابا
لتعرفن بأنّ اللّه في مهل *** سيصطفى دونكم للبيت حجابا(1)از كلام اميرالمؤمنين علیهالسلام دانستيم كه پادشاهان روم و كسرى فرزندان اسماعيل علیهالسلام را از آن اراضى سبز و خرّم بيرون و در اراضى بى آب و علف محصور و محبوس نموده بودند.
و نيز معلوم شد كه پادشاهان روم و فارس بى سبب در اين امر اقدام و با يكديگر تشريك مساعى نمىكردند، و سبب آن همانا از كلام شاپور ذو الاكتاف دانسته شد. آنان وحشت داشتند و مىخواستند نور خدا را خاموش كنند، مانند فرعون كه پسران بنى اسرائيل را از ترس آنكه موسى به دنيا آيد مىكشت، پادشاهان روم و ايران نيز مىخواستند از ظهور نور محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم و غلبه اسلام بر كفر جلوگيرى نمايند، لذا به قدر امكان در مقام كندن ريشه اين قسمت از عرب برآمدند، كه «وَ اللّهُ مُتِمُّ نورِه وَ لَو كَرِهَ الْكافِرونَ(2)و حال آنكه خدا - گر چه كافران را ناخوش افتد - نور خود را كامل خواهد گردانيد».
بنابر اين، مىتوان گفت: پادشاهان آن روز همانند امروز هر جا را كه مىخواستند خراب كنند سياست تحزيبى را اجرا مىنمودند، پس تفرقه ميان عرب، و قتل و غارت، و كثرت معاصى، وحشيّت و بربريّت، بلكه شرك و كفر همگى به دست اجانب و به تحريك ايشان بوده است.
غلبه خزاعى - كه از عرب قحطان است - بر مكه كه خانه اولاد اسماعيل است، و حكومت آن دسته بر اين دسته، و رفتن او به شام و بت بخشيدن به او، و برگشتن آن
پادشاه، و وادار نمودن او مردم را بر بت پرستى، به نظر من همه و همه از دسيسه ديگران بوده، و نفوذ سلاطين روم و ايران در جزيرة العرب در زمان جاهليّت قابل انكار نيست، و شواهد تاريخى دارد.
وگرنه به چه مناسبت سلطنت از اولاد اسماعيل بيرون رفته و به قحطانى رسيد؟ و براى چه به او بت بخشيدند او كه بت پرست نبود؟ و براى چه او از دين خود دست برداشت؟ و بت پرست شد و مردم را وادار به بت پرستى نمود؟
مردم به اين آسانى دين و عقيده خود را تغيير نمىدهند، و بر فرض اينكه كسى بخواهد دين را تغيير دهد براى چه با زور مردم را وادار كند؟ و آزادى را از ديگران سلب
نمايد، كه اين كارها بدون سبب و علتِ بسيار قوى صورت نمىپذيرد.
چنانكه متأسفانه نظير همين اتفاق در عصر ما براى بعضى از ممالك مسلمين رخ داده كه پس از مسافرت پادشاه به مملكت بيگانه و برگشت او تغييرى در رويّه و طريقه وى رخ داده و مردم را به زور وادار به تبعيّت نمودند.
البتّه در حدّ توان مقتضاى سياست اين است كه آن دست قوى معلوم نشده و ديده نشود، شما در عصر حاضر تفرقه ميان مسلمين را و آنكه هر كدام به اسمى و سببى از يكديگر جدا هستند مشاهده مىنماييد، و از همين تفرقه حال عرب را در عصر قبل از اسلام در نظر بگيريد.
اجانب به قدرى اولاد اسماعيل را پراكنده نمودند كه قابل وصف نيست، نه فقط ميان خويشان و منازل قسمت عرب تفرقه ايجاد كردند، بلكه در پرستش نيز آنها را متفرّق نمودند، چه بسا كه هر طايفهاى خداوندى مخصوص براى خود داشتند، و در اثر اين جهالت و اختلافات عرب، هميشه سلاطين در آسايش و رفاه بودند، و در عين حال پادشاهان ايران و روم از حمل و نقل مال التجاره به بلاد عربى سود مىبردند، و كاروان آنها هميشه سالم و از خطر دور بوده است.
من نمىدانم چگونه اختلاف عرب را شرح دهم، خداوند مىفرمايد:
«هُوَ الَّذي اَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤمِنينَ * وَ اَلَّفَ بَينَ قُلوبِهِمْ لَو اَنفَقتَ ما فِي الاَْرْضِ
جَميعا ما اَلَّفْتَ بَينَ قُلوبِهِمْ وَ لكِنَّ اللّهَ اَلَّفَ بَيْنَهُمْ اِنَّهُ عَزيزٌ حَكيمٌ».(1)
«همو بود كه تو را با يارى خود و مؤمنان نيرومند گردانيد و ميان دلهايشان الفت انداخت كه اگر آنچه در روى زمين است همه را خرج مىكردى نمىتوانستى ميان دلهايشان الفت برقرار كنى، ولى خدا بود كه ميان آنان الفت انداخت، چرا كه او تواناى حكيم است».
و در جاى ديگر مىفرمايد:
«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَميعا وَ لا تَفَرَّقوا وَ اذْكُروا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيْكُم اِذْ كُنتُمْ اَعْداءً فَاَلَّفَ بَينَ قُلوبِكُمْ فَاَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِه اِخْوانا وَ كُنتُمْ عَلى شَفا حُفرَةٍ مِنَ النّارِ فَاَنقَذَكُمْ مِنْها كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ آياتِه لَعَلَّكُم تَهتَدونَ»(2)
«و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد، و پراكنده نشويد؛ و نعمت خدا را بر خود ياد كنيد: آنگاه كه دشمنان - يكديگر - بوديد، پس ميان دلهاى شما الفت انداخت، تا به لطف او برادرانِ هم شديد؛ و بر كنار پرتگاه آتش بوديد كه شما را از آن رهانيد؛ اينگونه، خداوند نشانههاى خود را براى شما روشن مىكند، باشد كه شما راه يابيد».
از اين آيات اندازه اختلاف ميان عرب به دست مىآيد، و شما متوجّه مىشويد كه سلاطين در طول ساليان دراز تخم سوء اخلاق و اختلاف و نزاع و نفاق و جنگ و جدال را ميان طوايف عرب افكنده بودند، بلكه گروهى از عرب قحطانى را - كه مجاور بودند - حاكم بر حجاز نموده تا آسوده خاطر باشند.
سلاطين به گمان باطل خود از ظهور اسلام و طلوع نور محمّدى جلوگيرى نمودند، غافل از آنكه چون خداوند كارى را بخواهد؛ واقع مىشود، ميان قلوب متفرّقه محبّت و ائتلاف مىافكند، طوايف عرب قحطانى و عدنانى متّحد مىشوند و دستهاى مهاجر و دستهاى ديگر انصار مىگردند.
مسلّم است كه خراب نمودن آسانتر از آباد ساختن است، جايى را كه سالها طول مىكشد تا آباد نمايند در عرض دقايقى چند مىتوان ويران نمود؛ پس اگر سلاطين و زورمندان يك خرابى ايجاد كنند و براى آن اسباب چينى نمايند، و در ايجاد اختلاف و نفاق و هرج و مرج و سلب آزادى و امنيت و رواج بت پرستى و منكرات سلاطين بزرگ با يكديگر تشريك مساعى نمايند چگونه مىتوان به اين آسانى اصلاح نمود؟ حقا اينگونه ائتلاف و اصلاح و اتّحاد از بشر ساخته نيست و البتّه كار خداوند است و بس كه
«وَ لكِنَّ اللّهَ اَلَّفَ بَينَهُمْ(1)ولى خدا بود كه ميان آنان الفت انداخت».
سكونت و مجاورت برخى از يهود و عرب قحطانى در وسط حجاز - مدينه - در سر راه قافلههايى كه به شام مىرفتند در دوره قبل از اسلام؛ نظير سكونت و مجاورت يهود در فلسطين، در وسط اعراب در ساحل دريا در عصر حاضر است. آنچه سبب اين مهاجرت است سبب و علت آن مهاجرت و سكونت نيز بوده است.
تجمّع و اتّحاد عرب با همه اختلافات نژادى و نَسَبى، و با آن همه كينهها و دشمنىها و جهالتها و نادانىها حقّا يكى از آيات الهيّه بوده و دليلى قوى بر حقّانيت دين اسلام است، چنانكه [خداوند متعال] فرمود:
«وَ اذْكُروا نِعمَتَ اللّهِ عَلَيكُمْ اِذْ كُنتُمْ اَعْداءً فَاَلَّفَ بَينَ قُلوبِكُمْ فَاَصبَحتُمْ بِنِعْمَتِه اِخوانا وَ كُنتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النّارِ فَاَنقَذَكُمْ مِنها كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ آياتِه لَعَلَّكُمْ تَهتَدونَ»(2)
«و نعمت خدا را بر خود ياد كنيد، آنگاه كه دشمنان [يكديگر ]بوديد، پس ميان دلهاى شما الفت انداخت، تا به لطف او برادران هم شديد؛ و بر كنار پرتگاه آتش بوديد كه شما را از آن رهانيد. اين گونه، خداوند نشانههاى خود را براى شما روشن مىكند، باشد كه شما راه يابيد».
و در نتيجه طلوع نور محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم و تأييدات الهى دين اسلام در مدّت زمان اندكى در سرتاسر جزيرة العرب بر همه اديان غالب آمد، و بساط بت پرستى
برچيده شد، و لشكر اسلام ممالك قيصر و كسرى را به تصرّف خويش درآورد، و در مجامع و صوامع نداى توحيد و شهادت به رسالت خاتم النبيين بلند شد كه «وَ اللّهُ مُتِمُّ نورِه وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرونَ(1)و خداوند نور خود را كامل خواهد گردانيد، گرچه كافران را ناخوش افتد».
در همين كتاب از تاريخ طبرى خواب ديدن قيصر و پريشانى او، و حاضر نمودن ابوسفيان را، و تحقيق قيصر پادشاه روم از حالات پيغمبر اكرم، و گفتن او به ابوسفيان كه اگر پاسخ سؤالات مرا درست گفته باشى حتما بر من غالب مىشود، و مملكت مرا به تصرّف خود درمىآورد، و البته آرزو داشتم نزد او باشم؛ او را خدمت كنم و پاى او را بشويم نقل مىنمايم، كه ابوسفيان دشمن خبيث پيغمبر گويد: چون بيرون آمدم دست بر دست مىزدم و مىگفتم: كار به جايى رسيده كه پادشاهان روم از او وحشت داشته و مىترسند.(2)
شيخ كلينى به سند معتبر خود از امام باقر علیهالسلام چنين روايت نموده است:
«فرزندان اسماعيل هميشه متولّى خانه خدا بودند، و امور دين و حجّ مردم با ايشان بود، و اين سيادت تا زمان «عدنان» پسر «ادد» از بزرگى به بزرگى به ارث مىرسيد، آنها به مرور زمان قساوت قلب پيدا كردند و فساد نمودند و بدعتهايى در گذاردند و يكديگر را بيرون كردند.
بعضى براى كسب معيشت و بعضى براى آنكه نمىخواستند بجنگند جلاء وطن نمودند. در دست ايشان چيزهايى از دين حنيف ابراهيم مانده بود. تزويج مادران و دختران و آنچه را كه خداوند در باب نكاح حرام نموده حرام مىدانستند و لكن زن پدر و دختر خواهر و جمع بين دو خواهر را حلال شمردند و در دست آنان غسل از جنابت و حج و تلبيه بود مگر آنچه از شرك در حج و تلبيه وارد ساختند؛ و در فاصله ميان زمان اسماعيل و «عدنان بن ادد» موسى بود پس طايفه جرهم بر مكه غالب آمدند و متولى خانه كعبه گرديدند.
بزرگى پس از بزرگى اداره امور مىنمود تا آنكه طايفه جرهم نيز ظلم و تعدى نمودند و احترام مكه را بجاى نياوردند و مال كعبه را خوردند و به آن كس كه وارد مكه مىگشت ظلم مىكردند و بسيار ظلم و تعدى نمودند، و در زمان جاهليت در مكه ظلم نمىشد و هيچ پادشاهى هتك حرمت مكه را نمىنمود مگر آنكه آنجا هلاك و نابود مىگرديد.
و به مكّه بَكَّه مىگفتند چون گردن گردنكشان در او را خورد مىكرد و «بساسه» نيز مىناميدند چون ظالم در او هلاك مىشد و به او «امّ رحم» مىگفتند چون اگر به او مىچسبيدند و در آنجا حاجت مىطلبيدند حاجت آنان برآورده مىشد و مورد ترحم مىشدند.
و چون طايفه جرهم ظلم كردند و هتك حرمت او را نمودند خداوند بر آنان دو نوع بيمارى - مرض رعاف و مرض مورچه(1)- را مسلط نمود. پس طايفه جرهم را هلاك نمود.
پس از آن طايفه خزاعه غالب شدند و آنها بقيه طايفه جرهم را از حرم بيرون كردند و جلاء وطن نمودند. رئيس خزاعه عمرو بن ربيعة بن حارثة بن عمرو، و رئيس طايفه جرهم عمرو بن حارث بن مصاص جرهمى بود و باقى مانده از طايفه جرهم در زمينى از زمينهاى طايفه جهينه رفتند. ناگهان سيل غريب آمد و آنان را برد و خانه خدا در دست طايفه خزاعه ماند تا آنكه قصى بن كلاب آمد و خزاعه را از حرم بيرون نمود و مقولى بيت شد و مكه در تصرف او قرار گرفت».(2)
و قصّه جرهم و تعدّى آنان و غلبه خزاعه را، قريب به همين مضمونى كه گذشت ابوجعفر طبرى در تاريخ خود از كلبىِ نسابه، نقل نموده است.(3)
پوشيده نماند كه تاريخ تا زمان عدنان روشن است، و نسابه پدران پيغمبر را تا عدنان ذكر كردهاند، و خلافى ميان نسابه و مورخين نيست كه از عدنان تا پيغمبر بيست نفر فاصله است. و بين مورخين پس از «ادد» تا اسماعيل اختلاف بسيار است، بعضى فاصله بين ادد و اسماعيل را يك نفر، و بعضى دو، و بعضى سه، و بعضى چهار، و بعضى شش،
و بعضى سى و شش، و بعضى سى و هفت نفر ذكر كردهاند، و حقيقت بر ما پوشيده است.
از روايت شيخ كلينى از امام باقر علیهالسلام - كه نقل شد - فهميده مىشود كه ميان «ادد» و اسماعيل فاصله بسيار بوده، و از همين اختلافات معلوم مىشود كه گفته هيچ يك از نسابه ارزشى ندارد.
و شيخ كلينى به سند معتبر از حضرت صادق علیهالسلام چنين روايت مىنمايد:
«عرب هميشه بر مقدارى از دين حنيف ثابت بودند، صله رحم و مهماندارى و حج بيت مىنمودند و مىگفتند: از مال يتيم بترسيد مال يتيم چون پاى بند است؛ و از عدهاى از محرمات از ترس عقوبت خوددارى مىكردند؛ و در آن زمان اگر هتك محرماتى مىنمودند به جزاى عمل زود مىرسيدند؛ و عرب از پوست درختى كه در حرم بود بر گردن شتران مىبستند و شتران را رها مىكردند آنگاه كسى جرئت نداشت به آن شتر دست درازى كند و آن حيوان هر جا كه مىرفت در امان بود. اما امروز خداوند به مردم مهلت داده و به فوريت جزاى عقوبت نمىرسد. اهل شام آمدند و منجنيق را بر سر كوه ابوقبيس گذاردند، هفتاد نفر از كسانى كه در اطراف منجنيق بودند به صاعقه مبتلى شدند و سوختند».(1)
و نيز شيخ كلينى از امام صادق علیهالسلام روايت نموده:
«مردى نزد پيغمبر اكرم آمد و گفت دختر خود را تربيت نمودم چون به حد بلوغ رسيد او را آرايش كردم و نزد چاهى بردم و او را در چاه افكندم و آخر سخنى كه از او شنيدم اين بود مرا مىخواند و بابا مىگفت پس كفاره اين گناه من چيست؟ پيغمبر فرمود: مادر تو زنده است؟ گفت: نه؛ فرمود: خاله تو زنده است؟ گفت: بلى! فرمود: خاله به منزله مادر است به او احسان و نيكى كن كفاره گناه تو مىباشد».
راوى به امام عرض كرد: چه وقت اين عمل از مردم سر مىزد؟ امّا فرمود: «در جاهليت از ترس آنكه غارت كنندگان دختران را ببرند و در ميان ايشان بزايند دختران را مىكشتند».(2)
خلاصه كلام آنكه سلاطين روم و ايران از ترس استيلاى عربِ اسماعيلى، آنان را از مناطق خوش آب و هوا و زمينهاى سبز و خرّم محروم نمودند، و تا توانستند امنيّت و انسانيّت و صفات فاضله را از ايشان دور كردند، و كار به جايى رسيد كه از ترس ناامنى دختران خويش را مىكشتند.
آنان صفات حسنه را از دست داده، و چون درندگان به جان يكديگر افتاده بودند، به قدرى تخم اختلاف و نفاق در ميان طوايف ريخته شده بود كه به جز خداوند كسى نمىتوانست عرب را متّحد نمايد.
شاپور اگرچه از قتل عام عرب صرف نظر نمود ولى او و سلاطين ديگر احتياط را از دست نمىدادند، و از راه ديگر خود را آسوده نمودند، آنها عرب را در جايگاه بد محصور نموده و خداپرستى و صفات نيك را از آنان گرفتند، و در نتيجه روز به روز بر وحشيّت و درندگى آنها افزوده مىشد.
قريش كه از قديم الايام جنبه روحانيّت داشتند نيز صفات حسنه را از دست دادند، چنانكه روز روشن «نبيه بن الحجاج» دختر زيباى آن تاجر را به زور گرفت و به منزل برد، «عاص بن وايل» مال التجارهاى خريد و پول او را نداد، و چنان شده بود كه كسى به داد مظلوم نمىرسيد.
بديهى است كه ظهور چنين صفاتى امنيّت و آسايش جامعه را سلب مىنمايد، و بايد در چنين وضعيّتى همه زندگانى انفرادى داشته باشند، و به همين جهت است كه هر كدام از عرب در گوشهاى زندگى مىكردند، امنيت از ميان رفته، و حسّ كينه و بدبينى و انتقام به وجود آمده، و قتل و غارت به جاى تجارت و زراعت رواج گرفته بود.
آيا از چنين اجتماع متفرّق، وحشى و نادان، سلاطين قيصر و كسرى وحشت داشتند؟
آيا بيم آن مىرفت كه از اين جماعت مصلحى پيدا شود و بتواند عرب را متّحدنمايد؟
آيا اتّحاد عرب در ظرف مدّت كمى پس از بعثت پيغمبر اكرم و از ميان رفتن كينه
ديرينه و بروز اتّحاد، كشف از آن نمىنمايد كه خدا چنين خواسته كه دين خود را بر خلاف خواسته مشركين ظاهر سازد؟
سال ششم هجرت، پيغمبر اكرم نامههايى به سلاطين جهان نوشت، و هر يك از آنها را به اسلام دعوت فرمود، و اندك زمانى نگذشت همين عربى كه محكوم سلاطين بودند حكمفرماى سلاطين جهان گرديدند.
چنانكه اميرالمؤمنين على علیهالسلام در خطبه قاصعه مىفرمايد:
«فهم حكّام على العالمين، و ملوك في اطراف الارضين، يملكون الامور على من كان يملكها عليهم و يمضون الاحكام فيمن كان يمضيها فيهم».(1)
از اين فراز معلوم مىشود كه سلاطين در عربستان نفوذ داشتند و اعراب در مستعمره كسرى و قيصر بودند، و از تواريخ معلوم مىشود كه هاشم بهرهاى از تجارت را به آنها اختصاص داد، و آنها شريك در تجارت عرب بودند، و نيز اشراف عرب در دربار سلاطين رفت و آمد داشتند، و در مملكت يمن - كه رسما در تصرّف عجم بود - حكومت مىنمودند.
در هر چيز اگر بخواهى ترديد نمايى، مىتوانى ولى در اينكه عرب وحشيّت و درندگى را به حدّ نهايى خود رسانيده بودند - كه اگر ماههاى حرام در ميانشان نبود باب
تجارت و معاشرت به كلّى مسدود مىگرديد - نمىتوان ترديد نمود. چگونه جهالت عرب را توصيف نمايم با آنكه اميرالمؤمنين على علیهالسلام مىفرمايد:
«الاصنام فيكم منصوبة، و الآثام بكم معصوبة»(2)
اين دو جمله به قدرى لطيف است كه قابل بيان نيست. [مىفرمايد:]
«دين عرب بت پرستى شده و بتها را به پا كرده بودند، و آنها را ستايش و پرستش مىنمودند، و تمامى گناهان مثل آنكه به عرب محكم بسته شده بود و از آن جدايى نداشتند».
آن عقيده و اين عمل، بلى بهتر از اين تعبير، بيان خداوند است [كه مىفرمايد]:
«وَ اِنْ كانوا مِنْ قَبلُ لَفي ضَلالٍ مُبينٍ»(1)
[«و آنان قطعا پيش از آن در گمراهى آشكار بودند»].
گمراهى اعمّ از عقيده و عمل است، عرب قبل از بعثت پيغمبر اكرم در ضلالت فرو رفته بودند، و اين ضلالت و گمراهى اختصاص به عرب نداشته، گرچه عرب به نهايت مرتبه از انحطاط و ضلالت رسيده بودند.
اميرالمؤمنين علیهالسلام مىفرمايد:
«و اهل الارض يومئذٍ ملل متفرقة، و اهواء منتشرة، و طرائق متشتّتة بين مشبّه للّه بخلقه، او ملحد فى اسمه، او مشير الى غيره، فهداهم به من الضلالة، و انقذهم بمكانه من الجهالة».(2)
[«در آن روز ]كه او - حضرت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم - قدم به جهان گذارد] مردم زمين داراى مذاهب پراكنده و خواستههاى ضدّ و نقيض، و جمعيّتهاى متشتّت بودند، عدهاى خداى را به مخلوقش تشبيه مىكردند، گروهى ملحد بودند، و جمعى معبودهاى ديگرى غير از خداى يگانه داشتند، اما او آنها را از گمراهى نجات داد و هدايت نمود، و با موقعيّت خود آنان را از جهالت نجات بخشيد»].
و نيز مىفرمايد:
«ارسله على حين فترة من الرسل، و طول هجعة من الامم و اعتزام من الفتن و انتشار من الامور، و تلظ من الحروب، و الدنيا كاسفة النور، ظاهرة الغرور، على حين اصفرار من ورقها، و اياس من ثمرها، و اغورار من مائها قد درست منار الهدى، و ظهرت اعلام الرّدى، فهى متجهمة لاهلها عابسة فى
وجه طالبها، ثمرها الفتنة، و طعامها الجيفة، و شعارها الخوف، و دثارها السيف».(1)
[«هنگامى خداوند رسالت را بر عهده او گذارد كه مدّتها از بعثت پيامبران پيشين گذشته بود، و ملّتها در خواب عميقى فرو رفته بودند. فتنه و فساد جهان را فرا گرفته بود. كارهاى خلاف در ميان مردم منتشر، و آتش جنگ زبانه مىكشيد. دنيا بى نور و پر از مكر و فريب گشته بود. برگهاى درخت زندگى به زردى گراييده، و از ثمره زندگى خبرى نبود. آب حيات انسانى به زمين فرو رفته، منارهاى هدايت به كهنگى گراييده، پرچمهاى هلاكت و بدبختى آشكار شده بود. دنيا با قيافهاى زشت و كريه به اهلش مىنگريست، و با چهره عبوس با طالبانش روبرو بود. ميوه درخت آن فتنه، و طعامش مردار بود، در درون وحشت و اضطراب، و در برون شمشير حكومت مىكرد»].
و فرمود:
«بعثه حين لا علم قائم، و لا منار ساطع، و لا منهج واضح».(2)
[«هنگامى پيامبر را مبعوث ساخت كه نه نشانهاى - از دين - برپا، و نه چراغ هدايتى روشن، و نه طريق حقّى آشكار بود»].
و فرمود:
«ارسله على حين فترة من الرسل، و هفوة عن العمل، و غباوةٍ من الامم».(3)
[«هنگامىاو را به رسالت برگزيد كه با زمان پيامبران پيشين فاصله زيادى افتاده بود، جهانيان از انجام عمل نيك دورى گزيده و منحرف گشته، و ملّتها به جهل و نادانى گراييده بودند»].
دكتر فرانسوى در كتاب «تاريخ تمدّن اسلام و عرب» گويد:
«زمان بعثت اسلام به طور كلّى تمايلاتى به طرف اتّحاد وطنى و مذهبى پيدا شده، حتّى علايم و امارات آن موجود بوده است».
و نيز مىگويد:
«در زمان آن حضرت بسيارى از اعراب كه در بين آنها جماعت زيادى پابند كيش يهود و نصارى بودند خداى واحد را پرستش مىنمودند، و آنها خودشان را حنيف مىناميدند، كه در قرآن پيغمبر اسلام به همين اسلام ناميده شده است».(1)
من در خاتمه كتاب مفصّلاً متعرّض بطلان سخنان او مىشوم، و در اينجا به همين جمله اكتفا مىنمايم كه در زمان بعثت پيغمبر، عرب در ضلالت فرو رفته بودند، بلكه دنيا را تاريكى فرا گرفته، و خداوند به وسيله محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم عالم را روشن نمود، و به طور كلّى در ميان عرب موحّد نبود، و مذهب رسمى همان بت پرستى بود، و از دين حنيف به جز اسم و نام، خبر و اثرى نبود.
و امّا مذهب يهود خود يكى از همان گمراهىها بود كه به وسيله پيغمبر اسلام برطرف شد، جماعت يهود همانهايى بودند كه از موسى علیهالسلام خواستند براى آنها خداوندى قرار دهد كه پرستش كنند: «قالُوا يا مُوسى اِجْعَلْ لَنا اِلها كَما لَهُمْ آلِهَةٌ(2)گفتند: اى موسى! همان گونه كه براى آنان خدايانى است، براى ما نيز خدايى قرار ده».
وچون چشمموسى علیهالسلام را دور ديدند با آنكه هارون خليفه او بود گوساله سامرى را پرستش نمودند آيا پس از گذشت قرنها از زمان موسى علیهالسلام آنها موحّد و خداپرست شدند؟ پدران آنهاكه آن همه معجزات و يد بيضا وعصاى موسى علیهالسلام را ديدند خداوند را چگونه مىپرستيدند كه فرزندان آنها قبل از بعثت پيغمبراكرم موحّد و خداپرست شده باشند؟!
دكتر فرانسوى دست از دشمنى با دين حق برنمىدارد، و نمىتواند ببيند كه به وسيله محمد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم عالَم روشن و مردم از ضلالت نجات يافتند، لذا به دروغ
مىگويد: در ميان عرب جماعت بسيارى موحّد و خداپرست بودند، حتّى نصارى را نيز موحّد و خداشناس مىنامد.
جناب دكتر به جاى آنكه بگويد: در زمان آن حضرت بسيارى از اعراب خداى واحد را پرستش مىكردند، خوب بود چند نفر از خداشناسان و موحّدين را نام مىبرد، و مىگفت: اين عدّه از عرب موحّد و مذهب رسمى آنها خداپرستى بود.
اشكال بزرگ عرب بر پيغمبر همين بود كه [مىگفتند]:
«اَجَعَلَ الآلِهَةَ اِلها واحِدا اِنَّ هذا لَشَيءٌ عُجابٌ»(1)
[«آيا خدايان - متعدّد - را خداى واحدى قرار داده؟ اين واقعا چيز عجيبى است].
حال دكتر هرچه مىخواهد بگويد، عقلا و دانشمندان درباره سخنان او قضاوت خواهند نمود.
دشمن اگر مىتوانست مىگفت: محمد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم از علماى نصارى، مذهب توحيد را آموخت، و دين اسلام از چيزهايى است كه دانشمندان نصارى به او تعليم نمودند، ولى چون مىداند محيط پيغمبر محيط بت پرستان بوده، و علماى نصارى به آن مكان راه نداشتند، و از طرفى پيغمبر به بلاد نصارى مسافرت ننموده، مگر يك سفر كه در اوايل بلوغ با عموى خود به شام بود، و سفرى ديگر براى تجارت با اموال خديجه نمود، و هيچ عاقلى نمىتواند بگويد كه در يكى از اين دو سفر عالم به مذهب شد، و پس از پانزده سال از مراجعت مشغول به دعوت گرديد.
[خداوند مىفرمايد:]
«هُوَ الَّذي اَرسَلَ رَسولَهُ بِالهُدى وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدّينِ كُلِّهِ وَ لَو كَرِهَ المُشرِكونَ».(2)
[«اوست كسى كه فرستاده خود را با هدايت و آيين درست روانه كرد، تا آن را بر هر چه دين است فائق گرداند، هرچند مشركان را ناخوش آيد»].
و از طرف ديگر، امروز پس از گذشت قرنها علماى نصارى چگونه خداوند را مىشناسند و چه دلايلى در دست دارند كه علماى آن روز به پيغمبر راه خداشناسى را نشان داده و دين و قوانينى به او تعليم نموده باشند؟ لذا از اين دروغبافى دست برداشتند.
آرى! دشمنان به جز سكوت و خاموشى چارهاى ندارند، و بايد بسوزند و بسازند.
بنابر اين، از بيان گذشته ما معلوم شد كه نه فقط عرب قبل از اسلام در ضلالت بودند، بلكه دين حقّ در دسترس عموم نبود و مردم گرفتار جهل و نادانى بودند، و اگر كسى مىخواست به راه راست برسد چه بسا به اين آسانى به آن دسترسى نداشت.
حضرت على علیهالسلام فرمود: «بعثه حين لا علم قائم، و لا منار ساطع، و لا منهج واضح».(1)
شما اديان معروف جهان امروز را ببينيد، و نادانىهايى كه در آنها راه يافته ملاحظه نماييد تا صدق مدّعى معلوم گردد.
آفريدگار عالم چون بشر را آفريد، و در او قوّه عقل و شهوت و غضب قرار داد، مىبايد براى حفظ انتظامات و جلوگيرى از تجاوزات و تعدّيات؛ قانون و مجريان قانون روانه كند، و چنين نيست كه بشر بتواند به اندازه كافى از عقل خود حقايق را درك كند، و همگى حق را از باطل، و خير را از شر، و صلاح را از فساد جدا سازد، و از سوى ديگر از تعديات و تجاوزات جلوگيرى كرده، و احتياجى به قانون و مجريان آن نداشته باشد.
امروزه پس از گذشتن قرنهاى متمادى از عمر بشريّت و داشتن تجربيّات بسيار و با پيشرفت در علوم، ملتى نيست كه در اجتماعات به يكديگر تجاوز نكنند، و احتياج به قانون و حافظ حدود نداشته باشند.
جايى كه هيچ رئيس قومى مردم خود را مهمل نگذارد، و در فكر اصلاح آن جمع بوده باشد، و تهيّه قانون و مجريان او نمايد، چگونه ممكن و روا است كه خداوند جهان بشر را از اوّل خلقت به خود رها كند؟
1) نهج البلاغه، خطبه 196.
خداوند بهتر از ديگران مخلوق خود را مىشناسد، و از طغيان و سركشىهاى بندگان آگاهتر است، پس از جهت لطف و حكمت خود بايد آنان را به حق هدايت، و از باطل جلوگيرى نمايد، و آنان را بىسرپرست نگذارد.
اين است كه از ابتداى خلقت، خليفه در ميان بشر گذارد، و او همان ابوالبشر بود، و هيچگاه نسل او را از راهنما و حجّت خالى نگذارد، و قانون حقّ را در دسترس مردم قرار دهد و پاداش نيكو براى مطيع، و عقاب براى عاصى مقرّر فرمود، و حجج الهى و خلفاء اللّه - كه از پاكترين و پاكيزهترين جهانيان هستند و هيچ معصيتى از ايشان سر نمىزند - هر يك به نوبه خود مردم را هدايت مىنمودند.
با اين همه حجج و راهنمايان، و گذشتن قرنها و داشتن تجربيات، حال بشر همين است كه مشاهده مىشود. در جنگهاى جهانى نمونهاى از عقل و خيرخواهى و انسانيّت همين بشر فهميده شد.
و عجب در اين است كه تمام پيشوايان جنگى هميشه خود را مصلح و دلسوز براى بشر معرفى مىنمايند. معروف بود كه براى دستمالى قيصريّه را آتش مىزنند، ولى امروز ديگر سخن از قيصريّه نيست بلكه جمعى براى شهوات نفسانى خود دنيايى را آتش مىزنند؛ آيا چنين بندگانى روا است بىسرپرست و مختار باشند؟
قطعا چنين نيست، و لازم است خداوندگار راه را از چاه جدا ساخته، و سرپرستِ پاك و پاكيزهاى براى حفظ انتظامات و جلوگيرى از تعديات قرار دهد، و او را بر مردم حاكم و مسلّط فرمايد، و هركس كه از جاده منحرف شود او را به زور شمشير به راه آورد.
بشر به اين زودى از تكبّر و عناد دستبردار نيست، و در مقام عناد و لجاج گامهاى بسيار بلندِ خطرناكى برمىدارد.
انسان كه در اثر داشتن عقل، اشرف موجودات است، چه بسا كه پستتر از تمامى آنها گردد، و آن در صورتى است كه منكر حكم عقل شود و مسلّمات عقلى را تكذيب
كند، و هر چه به او گفته شود، بگويد كه خير، چنين نيست، و در اين موقع، ممكن است منكر محسوسات نيز گردد. او در همين حال واقع را مىداند، و به جهت عناد از علم خود دست برمىدارد، با چنين كسى يا كسانى سخن از دليل به ميان آوردن بىفايده خواهد بود. دليل براى كسى مفيد است كه نادان باشد، و بخواهد به واقع برسد؛ ولى كسى كه چشمان خود را روى هم گذارده و هر چيزى را كه بر خلاف ميل او است منكر مىشود براى او دليل و برهان چه فايده دارد؟
چنين كسى چه بسا در اثر جدال و نزاع خود، ديگران را در اشتباه مىاندازد.
پيغمبر اكرم با دستهاى از علماى نصاراى نجران در مدينه روبرو شد، و آنان با آنكه حق برايشان روشن شده بود زير بار حق نمىرفتند، و از محاجّه و جدال دست برنمىداشتند، و موجب گمراهى ديگران مىشدند.
در اين وقت بود كه آن سَرور مأمور به مباهله و نفرين كردن بر دروغگويان شد، دشمنان چون ديدند كار به مرحله نهايى رسيد و پس از نفرين بر دروغگو نوبت به خداوند مىرسد، از عذاب او ترسيدند، پس دست صلح به سوى پيغمبر دراز كردند و به دادن جزيه در حال ذلّت و حقارت راضى شدند.
كفّار نيز چون از عناد خود دست برنداشتند نوبت به شمشير رسيد. پيغمبراكرم با چنين جمعى از كفّار مىجنگيد، و اگر مشركى راستى دنبال حقّ و حقيقت مىگشت پيغمبر او را نمىكشت.
«وَ اِن اَحَدٌ مِنَ المُشْرِكينَ اسْتَجارَكَ فَاَجِرْهُ حَتّى يَسْمَعَ كَلامَ اللّهِ ثُمَّ اَبْلِغهُ مَأمَنَهُ ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قَومٌ لا يَعْلَمونَ»(1)
[«و اگر يكى از مشركان از تو پناه خواست، پناهش ده تا كلام خدا را بشنود؛ سپس او را به مكان امنش برسان، چرا كه آنان قومى نادانند»]
بلكه او را امان مىداد تا بيايد و كلام خدا را بشنود، آنگاه او را به جايگاه امن خويش مىرسانيد.
1) سوره توبه، آيه 6.
پيغمبران كه راهنمايان از جانب خداوند هستند هميشه با دستهاى از افراد بشر روبرو مىشدند كه در مقام تكذيب برمىآمدند، و غالبا اين دسته، از ثروتمندان و صاحبان جاه و سلطنت بودند كه مردم دنيا به آنان راغب بودند.
و بر اين امر اضافه نماييد آنكه پيغمبران غالبا از طبقه فقرا بوده و در دست فراعنه و سلاطين گرفتار بودند، و اين دو امر - يعنى قوّت دشمنان و ضعف پيغمبران - خود به خود موجب اين بود كه اهل دنيا به دشمنان روى آورند، و از صف اولياء اللّه دور گردند.
همين امر موجب امتحان نمودن خداوند است كه اگر پيامبران از سلاطين و ثروتمندان بودند بالطبع مردم به سوى آنان مىرفتند، و ميان خوب و بد تفاوتى نبود و راستگو از دروغگو شناخته نمىشد.
دشمن در مقام لجاجت و دشمنى از تمام اصول و مسلّمات عقلى دست برمىدارد، شما از همين جا سختى كار پيغمبران را مىتوانيد بفهميد، بى جهت نبود كه پس از كوششهاى زيادى چون مأيوس مىشدند از خداوند متعال درخواست عذاب قوم و ريشهكن نمودن دشمنان را مىنمودند.
آن حضرت نوح شيخ المرسلين است كه مىگويد:
«رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الاَرضِ مِنَ الْكافِرينَ دَيّارا».(1)
[«پروردگارا! هيچكس از كافران را بر روى زمين مگذار»].
آن حضرت موساى كليم است كه مىگويد:
«رَبَّنَا اطْمِس عَلى اَموالِهِم وَ اشْدُدْ عَلى قُلوبِهِم فَلا يُؤمِنوا حَتّى يَرَوا الْعَذابَ الاَليمَ».(2)
[«پروردگارا! اموالشان را نابود كن و آنان را دلسخت گردان كه ايمان نياورند تا عذاب دردناك را ببينند»].
چون مىديدند دشمنان عمدا با خداوند لجاج و عناد مىكنند، و در مقام دشمنى با دوستان خدا هستند، و سخن حق در آنان تأثير نمىگذارد، و چه بسا موجب گمراهى بندگان ديگر مىشوند؛ از خداوند متعال قلع و قمع كفّار را مىخواستند.
پيغمبر اكرم نيز گرفتار چنين دشمنانى بود، و با همه كوششهاى وى دشمنان خدا تسليم حق نمىشدند، [خداوند مىفرمايد:]
«وَ جَحَدوا بِها وَ اسْتَيقَنَتْها اَنفُسُهُمْ ظُلْما وَ عُلُوّا».(1)
[«و با آنكه دلهايشان بدان يقين داشت، از روى ظلم و تكبّر آن را انكار كردند»].
دشمنان نه اينكه فقط در مقام دليل و برهان خاضع نبودند بلكه از محسوسات خويش نيز چشم مىپوشيدند، و پس از آنكه حقّانيت پيامبر را كاملاً از روى دانش و برهان مىدانستند آن را انكار كرده و طالب معجزه بودند، و چون آنچه را كه خود طلبيده
بودند به چشم خود مىديدند باز تسليم نمىشدند و مىگفتند: تو ساحر هستى، و آنچه را كه به ما نشان دادى حقيقت نداشته و سحر بوده است، خداوند مىفرمايد:
«اِقتَرَبَتِ السّاعَةُ وَ انْشَقَّ القَمَرَ * وَ اِن يَرَوا آيَةً يُعرِضوا وَ يَقولوا سِحْرٌ مُستَمِرٌّ».(2)
[«قيامت نزديك شد و ماه از هم شكافت و هرگاه نشانهاى ببينند روى بگردانند و گويند: سِحرى دايم است»].و اميرالمؤمنين على علیهالسلام در خطبه قاصعه مىفرمايد:
«و لقد كنت معه لمّا اتاه الملأ من قريش فقالوا له: يا محمد! لقد ادّعيت
عظيما لم يدّعه آباؤك و لا أحد من بيتك، و نحن نسألك امرا ان أنت اجبتنا اليه و اريتناه علمنا انّك نبىّ و رسول، و ان لم تفعل علمنا انك ساحر كذاب فقال: و ما تسألون؟ قالوا: تدعو لنا هذه الشجرة حتى تنقلع بعروقها، و تقف بين يديك. فقال: ان اللّه على كل شىء قدير؟ فان فعل اللّه لكم ذلك أتؤمنون و تشهدون بالحق؟ فقالوا: نعم، قال: انّى سأريكم ما تطلبون، و انّى لاعلم انّكم لا تفيئون الى خير، و انّ فيكم من يطرح في القليب، و من يحزّب الاحزاب، ثم قال: يا ايّتها الشّجرة! ان كنت تؤمنين باللّه و اليوم الآخر و تعلمين انّى رسول اللّه فانقلعي بعروقك حتّى تقفي بين يدي بإذن اللّه . . . فرجع.
فقلت انا: لا اله الاّ اللّه، انّي اوّل مؤمن بك يا رسول اللّه! و اوّل من أمّر بأنّ الشّجرة فعلت ما فعلت بأمر اللّه تصديقا بنبوتك، و اجلالا لكلمتك، فقال القوم كلهم: بل ساحر كذّاب عجيب السحر، خفيف فيه و هل يصدّقك في امرك الاّ مثل هذا يعنونني».(1)
[«و من همراه او بودم هنگامىكه سران قريش نزد وى آمدند، گفتند: اى محمد! تو ادّعاى بزرگى كردهاى، ادعايى كه هيچكدام از پدران و خاندانت چنين ادّعايى نكردهاند، ما از تو يك معجزه مىخواهيم، اگر پاسخ مثبت دهى و آن را به انجام برسانى مىدانيم كه تو نبى و پيامبر هستى، و اگر انجام ندهى بر ما روشن مىشود كه ساحر و دروغگويى.
پيامبر پرسيد: خواسته شما چيست؟
گفتند: اين درخت را صدا بزنى كه از ريشه برآمده جلو آيد و پيش رويت بايستد.
حضرت فرمود: خداوند بر همه چيز توانا است، اگر خداوند اين عمل را انجام دهد آيا ايمان مىآوريد؟ و به حق گواهى مىدهيد؟
گفتند: بلى!
فرمود: به زودى آنچه مىخواهيد به شما ارائه خواهم داد و مىدانم كه شما به سوى
1) نهج البلاغه، خطبه 192.
خير و نيكى باز نخواهيد گشت، و در ميان شما كسى كه قرار دارد كه در درون چاه - بدر - افكنده خواهد شد، و نيز كسى است كه - جنگ - احزاب را به راه خواهد انداخت، سپس صدا زد: اى درخت! اگر به خدا و روز واپسين ايمان دارى و مىدانى كه من پيامبر خدا هستم از ريشه از زمين بيرون آمده و نزد من آى و به فرمان خداوند پيش روى من بايست . . . و درخت چنين كرد.
من گفتم: «لا اله الاّ اللّه» اى پيامبر! من نخستين كسى هستم كه به تو ايمان دارم، و نخستين فردى هستم كه اقرار مىكنم؛ درخت با فرمان خدا براى تصديق نبوّت و اجلال و بزرگداشت برنامه و دعوتت آنچه را خواستى انجام داد، اما آنها همه گفتند: نه؛ او ساحرى است دروغگو كه سحرى شگفت آور دارد، و در سحر خويش سخت با مهارت است، آيا پيامبريت را كسى جز امثال اين - منظورشان من بودم - تصديق مىكند؟»].
و ابن ابى الحديد مىگويد: حديث در موضوع طلبيدن پيغمبر درخت را، بسيار زياد آمده، و محدّثين در كتابهاى خود آن را روايت كردهاند، و متكلّمين از علما نيز در معجزات پيغمبر نوشتهاند.(1)
راستى اين از عجايب جهل و نادانى بشر است به جاى آنكه خداى را بر اين نعمت بزرگ - كه راهنما براى هدايتشان فرستاده - شكر نمايد، از عقل و دانش بلكه از چشمهاى باز و گشاده خويش دست برداشته و منكر همه چيز از معقولات تا محسوسات گرديده است.
البته اين دسته بدتر و گمراهتر از حيوانات مىباشند، حيوانات از اثر، مؤثر را كشف مىكنند، و چون صدايى را بشنوند متوجّه منشأ آن مىشوند، ولى اين بشر است كه از تمامى موجودات با آنكه هر كدام از آنان به نوبه خود كاشف از صانع حكيم مدبّر است، چشم پوشيده؛ و با آنكه تمامى موجودات چون رشته زنجير، متّصل به يكديگرند و همگى كاشف از آفريدگار يكتا است، منكر صانع گشته، و يا به جاى واحد قهّار
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 13، ص 214.
چيزهايى را كه فايده و ضرر ندارند و مانند خود مصنوع و مخلوق هستند خداوندان خود نموده، و براى آن نادانان سجده و خضوع مىنمايند، حاجت مىطلبند، و به خاطر آنان با پيغمبر خداوند به جنگ و ستيز درمىآيند.
شما از همين كلام اميرالمؤمنين علیهالسلام تا حدّى با نادانى مشركين قريش، و كثرت عناد و لجاج و تكبّر آنها آشنا مىشويد.
جمعى از اعيان و اشراف قريش آمدند و به پيغمبر گفتند: تو ادّعاى بزرگى مىكنى كه هيچيك از پدران و فاميل تو اين ادّعا را ننمودند. مگر پيغمبرى منصبى از مناصب اهل دنيا است كه به وراثت در خانوادهاى باشد؟ محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: خداوند مرا به رسالت فرستاده است، و نبودن پيغمبر در ميان پدران و يا فاميل او دليل بر نادرستى اين ادّعا نخواهد شد.
اين گونه استدلال نمودن دليل بر اين است كه قريش اهل منطق و برهان نبودهاند بلكه در مقام عناد و لجاج بودند. متكبّرين از قريش نمىتوانستند ببينند محمّد يتيم،
پيغمبر خدا شده، و ثروتمندان قريش از اين منصب بى بهره ماندهاند.
قريش با آنكه از آن حضرت معجزه خواستند و آن را نشانه صدق پيغمبرى آن سَرور دانستند - از آمدن درخت نزد پيغمبر، و آمدن نصف آن، و ماندن نصف ديگر در جاى خود، و برگشتن آن نيمه به نيمه اصلى خود - و با آنكه پيغمبر به اذن خداوند خواسته قريش و آنچه را كه طلبيده بودند؛ بر آورده ساخت و به آنها نشان داد به جاى آنكه همگى مطابق وعده خود ايمان آورند همگى از روى عناد گفتند: او ساحرى ماهر و بسيار دروغگو است، و به جز اميرالمؤمنين علیهالسلام كسى از آن جماعت او را تصديق نكرد.
و عجب در اين است كه ايمان حضرت على علیهالسلام را نشانه نادرستى فرمايش پيغمبر اكرم، و مايه استهزاى خودشان از آن سَرور دانستند، دشمنان كه معجزه مىطلبيدند نه به خاطر آنكه راستى اگر خواسته ايشان را بر آورده كند ايمان آورند بلكه براى آنكه شايد پيغمبر نتواند و عاجز شود، پس به او اعتراض كنند، و عجز او را نشانه نادرستى گفته او
قرار دهند كه «وَ لا يَزيدُ الظّالِمينَ اِلاّ خَسارا(1)و ستمگران را جز زيان نمىافزايد».
خلاصه اينكه در موقع بعثت پيغمبر اكرم عالم تاريك گشته و راه به سوى خدا بسته شده بود، و به وجود محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم راه نورانى باز گرديد، و اين راه تا قيام قيامت بسته نخواهد شد.
راستى! اگر كسى مىخواست در عصر فترت بين رسل، دين حق را پيدا كند چه بسا به اين زودى به آن دسترسى نداشت، و آن دين نمىتوانست از بشر رفع گرفتارى نمايد.
شما همين عصر حاضر را بسنجيد، از دين اسلام چشم بپوشيد ببينيد كدام يك از اديان جهان شما را به راه راست هدايت مىكند؟ كدام يك از اديان، خداوند عالم را - چنانكه هست - به شما معرفى مىكند؟
كتاب تورات را كه در نزد يهود و نصارى كتاب مقدّسى است، ببينيد خداوند را چگونه معرفى مىنمايد؟ به عنوان نمونه چند جملهاى نقل مىشود:
1 - خداوند خدا آدم را امر فرموده گفت: از همه درختان باغ بى ممانعت بخور * امّا از درخت معرفتِ نيك و بد، زنهار نخوريد. زيرا روزى كه از آن خوردى هر آيينه خواهى مُرد *(2)
2 - مار به زن گفت: هر آيينه نخواهيد مُرد * بلكه خداى داند در روزى كه از آن بخوريد چشمان شما باز شود و مانند خدا عارفِ نيك و بد خواهيد بود * و چون زن ديد كه آن درخت براى خوراك نيكوست و به نظر خوش نما و درختى دلپذير دانش افزا، پس از ميوهاش گرفته بخورد و به شوهر خود نيز داد و او خورد * آنگاه چشمان هر دوى ايشان باز شد.(3)
3 - و آواز خداوند خدا را شنيد كه در هنگام وزيدن نسيم بهار در باغ مىخراميد و آدم و زنش خويشتن را از حضور خداوند خدا در ميان درختان باغ پنهان كردند * و
خداوند خدا آدم را ندا در داد و گفت كجا هستى *(1)
4 - خداوند گفت: همانا انسان مثل يكى از ما شده است كه عارفِ نيك و بد گرديده، اينك مبادا دست خود را دراز كند و از درخت حيات نيز گرفته بخورد و تا به ابد زنده بماند * پس خداوند خدا او را از باغ عدن، بيرون كرد تا كار زمينى را كه از آن گرفته شده بود بكند * پس آدم را بيرون كرد و به طرف شرقى باغ عدن، كروبيان را مسكن داد و شمشير آتشبارى را كه به هر سو گردش مىكرد، تا طريق درخت حيات را محافظت كند.(2)
5 - خنوخ بعد از آوردن متوشالح سيصد سال با خدا راه مىرفت.(3)
6 - پسران خدا دختران آدميان را ديدند كه نيكو منظرند، و از هر كدام كه خواستند زنان براى خويشتن مىگرفتند.(4)
7 - و خداوند پشيمان شد كه انسان را بر زمين ساخته بود و در دل خود محزون گشت * و خداوند گفت: انسان را كه آفريدهام از روى زمين محو سازم - انسان و بهايم و حشرات و پرندگان هوا را - چون كه متأسف شدم از ساختن ايشان *(5)
8 - از عذاب قوم نوح پشيمان شد چون مىگويد: و خداوند در دل خود گفت: بعد از اين ديگر زمين را به سبب انسان لعنت نكنم، زيرا كه خيال دل انسان از طفوليّت بد است، و بار ديگر همه حيوانات را هلاك نكنم چنانكه كردم.(6)
9 - خداوند ميان بشر اختلاف انداخت تا آنكه از شرّ آنها آسوده شود، او براى ديدن برج پايين مىآيد.
چون در باب يازدهم مىگويد: و تمام جهان را يك زبان و يك لغت بود * . . .و
1) كتاب مقدّس، چاپ لندن 1920، سفر پيدايش، باب دوم، ص 4.
2) كتاب مقدّس، چاپ لندن 1920، سفر پيدايش، باب سيم، ص 5.
3) كتاب مقدّس، چاپ لندن 1920، سفر پيدايش، باب پنجم، ص 7.
4) كتاب مقدّس، چاپ لندن 1920، سفر پيدايش، باب ششم، ص 8.
5) كتاب مقدّس، چاپ لندن 1920، سفر پيدايش، باب سيم، ص 8.
6) كتاب مقدّس، چاپ لندن 1920، سفر پيدايش، باب هشتم، ص 11.
گفتند: بياييد شهرى براى خود بنا نهيم و برجى را كه سرش به آسمان برسد، تا نامى براى خويشتن پيدا كنيم مبادا بر روى تمام زمين پراكنده شويم * و خداوند نزول نمود تا شهر و برجى را كه بنى آدم بنا مىكردند ملاحظه نمايد * و خداوند گفت: همانا قوم يكى است و جمع ايشان را يك زبان. و اين كار را شروع كردهاند و الآن هيچ كارى كه قصد آن بكنند از ايشان ممتنع نخواهد شد * اكنون نازل شويم و زبان ايشان را در آنجا مشوش سازيم تا سخن يكديگر را نفهمند * پس خداوند آنها را از آنجا بر روى تمام زمين پراكنده ساخت و از بناى شهر بازماندند.(1)
خداوند بر ابراهيم ظاهر شده گفت: من خداى قادر مطلق هستم پيش روى من بخرام، و كامل شو * و خدا بوى خطاب كرده گفت * تا آنجا كه گويد: و چون خدا از سخن گفتن با وى فارغ شد از نزد ابراهيم صعود فرمود.(2)
خداوند بر ابراهيم ظاهر شد، ابراهيم ديد سه مرد در مقابل او ايستادهاند، و خواهش نمود كه نزد او بمانند، و خداوند در بلوطستان مَمَرى بروى ظاهر شد و او در گرماى روز بدر خيمه نشسته بود * ناگاه چشمان خود را بلند كرده ديد كه اينك سه مرد در مقابل او ايستادهاند . . . اندك آبى بياورند تا پاى خود را شسته در زير درخت بياراميد
گفتند: آنچه گفتى بكن . . .
پس كره و شير و گوساله را كه ساخته بود گرفته پيش روى ايشان گذاشت و خود در مقابل آنها زير درخت ايستاد تا خوردند * تا آنجا كه گويد: پس چون خداوند گفت و گو را با ابراهيم باتمام رسانيد برفت و ابراهيم بمكان خويش مراجعت كرد.(3)
و يعقوب تنها ماند و مردى با وى تا طلوع فجر كشتى مىگرفت، و چون او ديد بر
وى غلبه نمىيابد كف ران يعقوب را لمس كرد و كف ران يعقوب در كشتى گرفتن با او فشرده شد * پس گفت: مرا رها كن زيرا كه فجر مىشكافد. گفت: تا مرا بركت ندهى تو را رها نكنم * . . . و او را در آنجا بركت داد * و يعقوب آن مكان را «فينئيل» ناميده (گفت): زيرا خدا را روبرو ديدم، و جانم رستگار شد *(1)
بخوانيد تا بدانيد! راستى اين كتاب، كتابِ مقدّس آسمانى است، و براى هدايت بشر و پاكيزه نمودن آنها نازل شده است و يا آنكه كتابِ شيطانى است و ابليس براى اغواى بشر و وادار كردن آنها بر خيانتها و تقلّبها آورده و در دسترس مردم قرار داده است.
اين چه خداوندى است كه راه مىرود، و آواز دارد، و بالا مىرود، و پايين مىآيد، و غذا مىخورد، و از بشر مىترسد، و براى حفظ خود از شرّ آنها دروغ مىگويد، و مىگويد: اگر از اين درخت بخوريد مىميريد، براى آنكه مبادا عارف به نيك و بد شوند، و از جهالت بيرون آيند، و براى آنكه مبادا مثل خودش زنده و جاويد بمانند اگر از آن درخت حيات بخورند، آنها را بيرون مىكند و به وسيله كروبيان احتياطا اطراف درخت را مىگيرد، و آنان با شمشير آتشبار آن درخت را احاطه مىكنند؟!
آنچه خداوندى است كه داراى اولاد ذكور است، و از كردار خود پشيمان مىشود، و با مخلوق خود يعقوب تا طلوع فجر كشتى مىگيرد و بر او غالب نمىشود؟!
در حالى كه قرآن مىگويد:
«قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدَ * اَللّهُ الصَّمَدُ * لَمْ يَلِدْ وَ لَم يولَدْ * وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفوا اَحَدٌ»(2)
[«بگو: او خدايى است يكتا؛ خداى صمد؛ نه كسى را زاده و نه زاييده از كَسى است و او را هيچ همتايى نباشد»].
«قُلِ اللّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤتِي الْمُلكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلكَ مِمَّن تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَن تَشاءُ
وَ تُذِلُّ مَن تَشاءُ بِيَدِكَ الخَيْرُ اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيءٍ قَديرٌ».(1)
[«بگو: بار خدايا! تويى كه فرمانفرمايى، هر آن كس را كه خواهى فرمانروايى بخشى، و از هر كه خواهى فرمانروايى را باز ستانى، و هر كه را خواهى عزّت بخشى، و هر كه را خواهى خوار گردانى، همه خوبىها به دست تو است، و تو بر هر چيز توانايى»].
حال همين تورات مقدّس - كه در نزد يهود و نصارى است - ببينيد پيغمبران را چگونه معرفى نموده است؟ و به عنوان شاهد چند جمله از مضامين آن را نقل مىنمايم:
1 - ابراهيم ساره را خواهر خود خواند، چون ترسيد او را به خاطر زنش بكشند، و «ابى ملك» پادشاه او را گرفت، و خدا رحمهاى تمام اهل بيت ابى ملك را به خاطر ساره - زوجه ابراهيم - بست، ابوملك خواب نما شد، و به ابراهيم ايراد كرد كه چرا نگفتى او زن من است؟ و ابراهيم در خصوص زن خود ساره گفت كه او خواهر من است و ابى مَلَك مَلِك جرار را فرستاده ساره را گرفت * و خدا در رؤياى شب براى مَلَك ظاهر شده به وى گفت اينك تو مرده به سبب اين زن كه گرفتى زيرا كه زوجه ديگرى مىباشد* . . . پس ابى مَلَك بابراهيم گفت چه ديدى كه اين كار را كردى * ابراهيم گفت زيرا گمان بردم خدا ترسى در اين مكان نباشد و مرا به جهت زوجهام خواهند كشت * و فى الواقع نيز او خواهر من است دختر پدرم نه دختر مادرم و زوجه من شد.(2)
و در آن است: ساره دختر پدر ابراهيم بود نه دختر مادر او، و او را به زنى گرفته بود، پس خواهر پدرى خود را تزويج نموده بود.
2 - پس اسحاق در جرار اقامت نمود * و مردمان آن مكان درباره زنش از او جوياشدند * گفت: او خواهر من است زيرا ترسيد كه بگويد زوجه من است مبادا كه اهل آنجا او را به خاطر رِفْقَه كه نيكو منظر بود بكشند * و چون در آنجا مدّتى توقّف نمود چنان افتاد كه «ابى ملك» پادشاه فلسطينيان از دريچه نظاره كرد و ديد كه اينك اسحاق با
زوجه خود «رِفْقَه» مزاح مىكند * پس ابى ملك اسحاق را خوانده گفت: همانا اين زوجه تست؟ پس چرا گفتى كه خواهر من است * اسحاق بدو گفت: زيرا گفتم كه مبادا براى وى بميرم * ابى ملك گفت: اين چه كار است كه با ما كردى؟ نزديك بود كه يكى از قوم با زوجهات هم خواب شود، و بر ما جرمى آورده باشى * و ابى ملك تمامى قوم را غدغن فرموده گفت: كسى كه متعرض اين مرد و زوجهاش بشود هرآينه خواهد مُرد *(1)
3 - اسحاق از عيسو تقاضا كرد غذايى حاضر سازد، و به او بركت دهد، يعقوب به دروغ خود را عيسو معرفى نمود، و پوست بزغاله بر گردن و دست خود بست، اسحاق دست ماليد خيال كرد عيسو است به او دعا نمود.(2)
4 - نجات نيافتن مگر لوط و زن و دو دختر او، و نگاه كردن زن لوط به عقب خود و شدن آن ستونى از نمك. نجات يافتن لوط و دو دختر او، و شراب دادن دختران به پدر، و زنا كردن لوط ندانسته با دو دختر پس از خوردن شراب، و آبستن شدن دختران.(3)
5 - چون قوم موسى ديدند كه موسى در فرود آمدن از كوه تأخير نمود نزد هارون جمع شده ويرا گفتند: برخيز و براى ما خدايان بساز كه پيش روى ما بخرامند، زيرا اين مرد موسى كه ما را از زمين مصر بيرون آورد نمىدانيم او را چه شده است * . . .
تا آنجا كه گويد: هارون گوساله را ساخت، و مذبحى بنا كرد، و فردا را عيد قرار دادند، و قربانىها در برابر او كشتند، و براى او سجده كردند، و بنى اسراييل او را خداى
خود دانستند.
تا آنجا كه گويد: و چون موسى قوم را ديد كه بىلگام شدهاند زيرا كه هارون ايشان را براى رسوايى ايشان در ميان دشمنان ايشان بىلگام ساخته بود *(4)
6 - نوح شراب نوشيده مست شد و در خيمه خود عريان گرديد * و حام پدر كنعان برهنگى پدر خود را ديد، و دو برادر خود را بيرون خبر داد * و سام و يافث ردا را گرفته
1) كتاب مقدّس، چاپ لندن، 1920، سفر پيدايش، باب بيست و ششم، ص 37.
2) كتاب مقدّس، چاپ لندن، 1920، سفر پيدايش، باب بيست و هفتم، ص 38 و 39، با تلخيص عبارات.
3) كتاب مقدّس، چاپ لندن، 1920، سفر پيدايش، باب نوزدهم، ص 25 و 26، با تلخيص عبارات.
4) كتاب مقدّس، چاپ لندن، 1920، سفر خروج، باب 32، ص 135، با تلخيص عبارات.
بر كتف خود انداختند پس پس رفته برهنگى پدر خود را پوشانيدند . . . و نوح از مستى خود به هوش آمد دريافت كه پسر كمترش با وى چه كرده بود * پس گفت كنعان ملعون باد برادران خود را بنده بندگان باشد * و كنعان فرزند حام را لعن نمود: و گفت برادران خود را بنده بندگان باشد.(1)
7 - داود تابوت خدا را مىآورد، و داود و تمامى خاندان اسرائيل با انواع آلات - از قبيل چوب سرو و بربط و رباب و دف و دهل و سنجها - در حضور خداوند بازى مىكردند، تا آنجا كه نويسد: و داود با تمامى نيروى خود در حضور خداوند رقص مىكرد، و داود با يفود لباس كتان پوشيده بود، پس داود و تمامى خاندان اسرائيل تابوت خداوند را با آواز شادمانى و آواز كرنا آوردند، و هنگامى كه تابوت خداوند داخل شهر داود مىكردند ميكال دختر شاول از پنجره نگاه مىكرد، ديد داود پادشاه كه در حضور خداوند جست و خيز و رقص مىكند، پس او را در دل خود حقير شمرد.(2)
8 - هنگام عصرى بود كه داود از بسترش برخاسته و بر پشت بام خانه مىگشت، و از پشت بام زنى را ديد كه خود را شست و شو مىكند، و آن زن بسيار نيكو منظر بود، پس داود شخصى را فرستاد تا درباره آن زن پرس و جو كند، و او زن «اوريا» بود.
داود قاصدان را فرستاد تا او را گرفته نزد وى آوردند، داود با او همبستر شد، و او از نجاست خود طاهر شده به خانه خود برگشت، و آن زن حامله شد، و فرستاده داود را خبر نمود و گفت: من حامله هستم.
پس داود شخصى را نزد يوآب فرستاد كه اوريا را نزد من بفرست، چون اوريا نزد وى آمده، داود به اوريا گفت: به خانهات برو و پاىهاى خود را بشو.
پس اوريا از خانه پادشاه بيرون رفت، و نزد درب خانه پادشاه با ساير بندگان آقايش خوابيد و به خانه خودش نرفت به داود خبر دادند كه اوريا به خانه خود نرفته است.
داود به اوريا گفت: آيا تو از سفر نيامدهاى پس چرا به خانه خود نرفتهاى؟
اوريا به داود عرض كرد: تابوت و اسرائيل و يهودا در خيمهها ساكنند و آقايم يوآب و بندگان آقايم در بيابان خيمه نشيناند، آيا من به خانه خود بروم تا بخورم و بياشامم و با زن خود بخوابم به حيات تو و به حيات جان تو قسم؛ اين كار را نخواهم كرد.
تا آنجا كه نويسد: بامدادان داود نامهاى براى يوآب نوشته به دست اوريا فرستاد، و در نامه نوشت: اوريا را در مقدّمه جنگ سخت بگذاريد، و از عقبش برويد تا زده شده بميرد.
و چون يوآب شهر را محاصره مىكرد، اوريا را در مكانى كه مىدانست مردان شجاع در آنجا مىباشند؛ گذاشت، و مردان شهر بيرون آمده و جنگيدند و بعضى از بندگان داود افتادند و اوريا نيز بمرد.
تا آنجا كه نويسد: و چون زن اوريا شنيد كه شوهرش مرده است براى شوهر خود ماتم گرفت، و چون ايّام ماتم گذشت، داود كسى را فرستاد كه او را به خانه خود آورد، و او زن وى شد، و برايش پسرى زاييد، اما كارى كه داود كرده بود در نظر خداوند ناپسند آمد.(1)
اگر احتياج بشر به پيغمبران براى اين است كه هدايت شوند، و اگر خداوند براى هدايت بشر راهنما مىفرستد، پس بايد راهنمايان پاك و پاكيزه و معصوم باشند، و مردم را به سوى خدا دعوت كنند، و از آلودگىها و زشتىها دور نمايند، و اين نمىشود مگر آنكه خودشان پاك و پاكيزه و معصوم باشند.
پيغمبرى كه مردم را گوساله پرست و مشرك كند خدا او را براى چه بفرستد؟
پيغمبرى كه از ترس آنكه اگر بدانند ساره زن او است او را مىكشند و زن او را مىگيرند؛ به دروغ بگويد، او خواهر من است تا او را سالم نگاه بدارند، و با آن زن ارتباط
داشته باشند، چگونه مىتواند بشر را پاك و پاكيزه كرده و از آلودگىها دور كند؟
پيغمبرى كه شراب بخورد و با دختران خود در حال مستى نزديكى كند و دختران را آبستن كند، چگونه مردم را از كارهاى زشت باز مىدارد؟
1) كتاب مقدّس، چاپ لندن، 1920، كتاب دوم سموييل، باب 11، ص 490 - 492، با تلخيص عبارات.
پيغمبرى كه بين موى دست و گردن بشر و موى بزغاله فرق نگذارد، و هنگامى كه به دست يعقوب و گردن او كه پوست بزغاله بسته بود دست بمالد خيال كند او پسر خود عيسو است و براى او دعا كند چگونه بشر را هدايت مىكند؟
و از اين گذشته چگونه يعقوب او را با اين عمل اغفال نمود؟ و چگونه خداوند مقصود اسحاق را ندانست و به يعقوب بركت داد، و عيسو - كه مقصود او بود - بىبهره ماند؟ مگر خداوند نيز اغفال شده بود و نمىدانست مقصود اين پيرمرد، عيسو است كه براى او بركت مىخواهد نه براى برادرش يعقوب؟
كسى كه رقص كند و با ساز و آواز و انواع آلات لهو خوش باشد، و جست و خيز كند به آن اندازه كه در نظر يك زن حقير و پست شود، چگونه از جانب خداوند بر جامعه پيغمبر مىشود؟
پيغمبرى كه سرباز مجاهد او غائب است و با دشمنان مىجنگد چگونه به زن برهنه آن سرباز نگاه مىكند، و او را حاضر مىنمايد، و با او همبستر مىشود، و حامله مىنمايد؟ و چون مىبيند اين عمل زشت است آن سرباز را طلبيده و مىخواهد به هر وسيلهاى كه شده او را نزد زنش بفرستد تا آن بچه به او بسته شود؛ و چون او امتناع نمود و گفت: سرلشكر من در بيابان مشغول جنگ با دشمن است من به خانه نمىروم و نزد زن نمىخوابم، چگونه به سرلشكر دستور مىدهد تا او را به جايى روانه كند كه ديگر برنگردد و كشته شود و پس از گذشتن ايّام عزا، زن او را به خانه مىآورد؟
آيا اين عمل وحشيانه از پيغمبر خدا سر مىزند؟!
آيا خداوند چنين مردمان شهوت پرست، بى غيرت و بى وفا را پيغمبر خود و لازم الاطاعه بر مردم مىنمايد؟
آيا سرلشكران، امروز با سربازان با وفاى خود چنين رفتارى مىنمايند؟
روى دروغگويان سياه! آيا اين كتابها كه چنين فجايعى را در آنها نسبت به پيغمبران مىدهند كتاب مقدس است؟ براى چه اين جنايات را نوشتهاند؟ آيا براى آنكه جامعه را چنين بار بياورند؟
اين است حال تورات و انجيل، و مذهب يهود و نصارى كه از بزرگترين مذاهب جهان هستند چه رسد به مذاهب ديگر، ببينيد همين تورات چگونه بشر را گمراه مىنمايد و باطل را به جاى حق جلوه مىدهد؟!
اين حال تورات است نسبت به خدا و پيغمبران، و امّا نقص مذهب يهود و نصارى در فروع و احتياج آنها به قوانين؛ پر واضح است كه چون اهل كتاب براى حفظ انتظامات بشر در معاملات و نكاح و طلاق و قضا و حدود و امور ديگر قوانينى ندارند، مجبور شدند كه با فكر بشر رفع اين نقص را بنمايند، و به جاى خداوند، بشر قانون گذار شد.
بديهى است كه فكر بشر كوتاه است، و به تمام جهات احاطه ندارد، پس نمىتواند قانونى براى همه، به طور هميشگى وضع كند، لذا پيوسته قانون بشرى تغيير مىيابد، و همين اضطراب و تغيير در قوانين بشرى شاهدى بسيار قوى بر احتياج به راهنماى الهى است.
ولى مسلمانان به هيچ وجه به قانون گذار بشرى احتياج ندارند، تمامى دين تكميل شده، و از براى هر موضوعى حكمى معيّن گرديده است.
من در كتابى جداگانهاى كه در ردّ يكى از بىدينان نوشتهام - كه مىگفت: دين اسلام ناقص است، و به كار اين عصر نمىآيد، پس محتاج به پيغمبر هستيم، و اين مقدّمه را براى اين مىساخت كه خود را پيغمبر اين عصر نمايد - بحمدللّه اين مطلب را اثبات نمودم. منشأ اشكال، يا جهل به قانون اسلام است كه آن را چنانكه هست نشناختهاند، و يا دشمنى و عناد.
خلاصه كلام آنكه؛ دين اسلام براى هر موضوعى حكمى از جانب خداوند دارد. خداوند جهان، صلاح بشر را در نظر گرفته، و براى او تا قيام قيامت به وسيله محمّد بن
عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم قوانينى فرستاده است و قوانين او محفوظ، و به وسيله اوصيا او در دسترس مردم قرار گرفته، پس نه در تشريع نقص بوده، و نه در حفظ آن كوتاهى شده است.
و همين گونه است حال قرآن كريم كه در آن خللى وارد نيامده، و نخواهد آمد، و اين است سرّ ختم رسالت به محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم، زيرا فرستادن به خاطر احتياج بشر به
راهنما است و با توجه به كامل بودن دين اسلام و هميشگى بودن قوانين آن، نيازى به راهنما و پيامبر جديدى نيست.
مثلاً حضرت موسى پيامبر بشر تا زمان عيسى است، و همچنين عيسى پيامبر بشر تا زمان محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم است، و قوانين او محدود به همان زمان و عصر است، ولى قوانين اسلام براى همه و هميشه است، و در دسترس بشر بوده و هست، و راه بسته و تاريك نگرديده است.
همواره در زمانهاى سابق وقتى پيامبر مىآمد كه مدّت دين پيامبر سابق به پايان مىرسيد، و در عصر پيغمبر اكرم علاوه بر اين، دنيا تاريك شده و راهنمايى نبود، و بهترين اديان همان دين يهود و نصارى بود، و حال آنكه خود تورات موجب گمراهىها بود، پس بر خدا لازم بود كه راهنما براى بشر و اصلاح جامعه روانه كند، و خداوند چنان
كرد. دين محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم فقط براى عرب نبود، او براى كافّه مردم بلكه جنّ و انس بود، دين او مصالح بشر را تا قيام قيامت در نظر دارد، و اين قرآن كريم است كه مىفرمايد:
«لا يَأتيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيهِ وَ لا مِنْ خَلفِه»(1)
[«از پيش روى آن و از پشت سرش باطل به سويش نمىآيد»].
و اين روايات و سنّت پيغمبر است كه به وسيله خلفا و اوصياى او در دست اماميّه است، و همين سرّ ختم رسالت به آن سرور است.
پيغمبران و حجج الهى هرچند از افراد همين بشر هستند، ولى از هر گناه و آلودگى دور هستند، آنان مردان حق و با عقل و تقوى، و از كليه رذائل و معايب كنار هستند، اگر كسى حالات هر يك از آنها را با دقّت ببيند هرآينه مجسّمه درستى و پاكى و پاكيزگى را در برابر خود مىبيند، و بهترين شاهد بر حقّانيت و صدق آنان همانا تاريخچه زندگانى آنها است.
1) سوره فصّلت، آيه 42.
هر كدام از آنها، ناصح و امين بودند، و تمامى اقوام و ملتهاى خودِ آنها كه با ايشان تماس و حشر و نشر داشتند آنان را به اين دو صفت مىشناختند، و پيغمبران با صراحت لهجه مىگفتند: «وَ اَنَا لَكُمْ ناصِحٌ اَمينٌ(1)و من براى شما خيرخواهى امين هستم».
مردم پيغمبر اكرم را پس از بعثت و دشمنى مشركين با او، نيز ايشان را به اين لقب مىشناختند، و در حال مخاصمه و دشمنى، اموالِ نفيس خود را در نزد او به امانت مىگذاردند. على علیهالسلام به دستور پيغمبر اكرم پس از فرار آن سَرور به سوى غار و هجرت به مدينه، تا چند روز اعلان نمود كه هر كس نزد پيغمبر امانت گذارده بيايد و از من بگيرد.
كسى كه مدّعى نبوّت است بايد شاهد و برهانى داشته باشد. اين اصل از اصول مسلّمه در نزد عقلا است كه مدّعى هر امرى بايد آن را اثبات نمايد. راستى ادعاى نبوّت انبيا از چند راه فهميده مىشود:
1 - پيغمبر سابق نبوت او را تصديق نمايد. بنابر اين، شكّى در صدق گفتار او نمىماند.
2 - او معجزه داشته باشد، معجزه عبارت است از كارى كه از عهده بشر خارج باشد، و هيچگاه بشرى - اگر چه به كمك ديگران - نتواند نظير آن را بياورد، مانند به سخن آوردن سنگ و درخت و يا جانوران، و يا پديد آوردن حيوان از سنگ، و يا زنده نمودن مردگان، و يا اژدها شدن عصا. اين قبيل كارها از توانايى بشر خارج است هرچند او در علومى پيشرفت نموده و يا نمايد، و اين كارها به جز از خالق متعال ساخته نيست.
پس اگر مدّعى نبوت نظير يكى از اين امور را براى اثبات صدق گفتار خود آورد البتّه كاشف از اين است كه او با خدا ربطى دارد، و آفريدگار او را به رسالت فرستاده، و اين يكى از دلايل پيغمبران بوده است.
1) سوره اعراف، آيه 68.
3 - يكى ديگر از امورى كه دلالت بر درستى ادعاى انبيا دارد، اصل دين و آيين او است، كسانى كه بينا باشند سخن حق از باطل را جدا مىسازند، قانونى كه خداوند براى اصلاح بشر فرستاده با قانونى كه به فكر بشرى تدوين شده تفاوت بسيار دارد همچون تفاوت ميان روز و شب، البتّه كسى كه نابينا است از اين راه نمىتواند تشخيص دهد، ولى مرد دانشمند مىداند كه آن باطل و اين حق است، و در اين موضوع سخن بسيار است كه در جاى خود گفته خواهد شد.
4 - براى اثبات صدق گفتار مدّعى نبوّت همانا تأمّل در احوال و صفات و شخصيّت آنها است، و مىتوان گفت كه: اين راه، راهى است كه عموم مردم مىتوانند از اين راه به مقصد برسند.
و اين راه، از راههاى ديگر بهتر است، چون هميشه تصديق پيغمبر سابق در دسترس عموم نيست، و همچنين همه كس معجزه را نمىبيند و يا يقين نمىنمايد، و همچنين از راه قانون چه بسا نمىتواند تشخيص دهد، پس بهترين راهِ حقّانيت پيغمبران همانا مراجعه به تاريخچه زندگانى آنان است.
كسى كه پيغمبر است نور است، و در سر تا پاى زندگانى او نقطه سياهى نخواهد بود، تمامى كردار و رفتار او منظّم است، خداوند جهان، چنين مرد با انضباطى را سرپرست مردم قرار مىدهد، كسانى كه خود تابع شهوات باشند چگونه مىتوانند از شهوات جلوگيرى كنند؟
ما تمام پيغمبران را معصوم مىشناسيم، و بدون ترديد آنچه در پارهاى از كتابها آمده - و آن را جمعى كتاب مقدّس و يا آسمانى مىنامند - از نسبتهاى ناروا به پيغمبران، دروغ است و مردمانى شهوت پرست براى تأمين مقاصد خويش به چنين دروغهايى چنگ زده، و به نام كتاب مقدّس در دست مردم قرار دادهاند.
خداوند براى اصلاح بشر و پاك و پاكيزه نمودن آنها پيغمبر مىفرستد، اگر پيغمبر نظير همان ناپاكان باشد پس مقصود حق تعالى حاصل نمىگردد، بلكه نقض غرض لازم مىآيد، چه بسا كه جنايت و خيانت در ميان مردم بيشتر رواج بيابد، مثلاً اگر رئيس
دادگسترى مرد ناپاك، سفاك و خيانتكارى باشد چگونه آن دستگاه عدل و داد مىگسترد، و از ظلم و تجاوز جلوگيرى مىنمايد؟ مگر نشنيدهايد كه «النّاس على دين ملوكهم(1)مردم بر دين پادشاهان خود هستند».
و از طرفى چگونه به گفتار اين خيانت كاران اطمينان حاصل مىشود؟
پس چاره نيست از اينكه راهنمايانى كه از ناحيه خداوند آمدهاند با عقل و تقوى بوده و به آنچه مىگويند خود معتقد و عامل باشند، چنين مردمانى مىتوانند مصلح جامعه باشند، و آنها را به سمت درستى و صلاح بكشانند، و از گمراهى و فساد نجات دهند، و بهترين شاهد بر صدق پيغمبران همانا درستى و پاكى آنها است.
كسانى كه عقل و شعور دارند با ديدن مدّعيان پيغمبرى و حشر و نشر با آنها راستگويان را از دروغگويان جدا مىسازند، و اصلاً نيازى به ديدن معجزه ندارند.
نمىگويم پيغمبران معجزه ندارند، ولى مىگويم: چه بسا مردمان با عقل و شعور از مشاهده آنان و چگونگى معاشرت و رفتارشان صدق گفتار و پيغمبرى آن برگزيدگان الهى را مىفهمند، چنانكه آشكار شدن دروغگويى مسيلمه موقوف به آن نيست كه از آوردن معجزه عاجز باشد، همانا تاريخ و طرز رفتار و زندگانى او سر تا پا گواه بر دروغگويى او است، به همين خاطر مردمان بينا و دانا احتياجى به ديدن معجزه ندارند.
تاريخ پيغمبران گذشته قطع نظر از آنچه در قرآن و يا به طريق معتبر از پيغمبر اكرم به ما رسيده بر ما روشن نيست، بلكه قطع نظر از آنچه در قرآن و يا سنّت معتبره به ما رسيده اثبات نبوّت بسيارى از آن بزرگان كار آسانى نيست، و ما از گفته پيغمبر اكرم به پيغمبرى آنها ايمان داريم.
آنچه امروزه در دست يهود و يا نصارى است و آن را كتاب مقدّس مىنامند به طور قطع ما آن را صحيح و معتبر نمىدانيم، و علائم باطل بودن آن بسيار روشن و آشكار
1) بحارالانوار، ج 105، ص 8، از فرمايشات علامه مجلسى.
است، و شايد به تأييد الهى موفق شده و در اين زمينه كتابى بنويسم، و مقايسهاى ميان قرآن كريم و اين دو كتاب بنمايم.
امّا تاريخ پيغمبر اكرم بسيار روشن و آشكار است، و جاى هيچگونه ترديد و ابهام نيست كه شخص و شخصيّت آن سَرور معلوم است؛ و خصوصيّات زندگانى آن بزرگوار در كتابها ثبت است.
پيغمبر اكرم در ميان گروه زيادى از دوست و دشمن زندگانى مىكرد. همگى او را كاملاً مىشناختند. در ميان آن جماعت مجهول و گمنام نبود. تاريخ آن سَرور را معاصرين از دوستان و دشمنان مىدانستند. چنين نبود كه قسمتى از زندگانى او مجهول باشد، و خصوصيّتى از خصوصيّات احوال او در دسترس عامه مردم نباشد.
نَسَب پيغمبر كاملاً روشن بود، پدر و مادر، پدران و مادران او همه معلوم است، زادگاه او، سال تولّد او، مدّت عمر او، محل هجرت او، تعداد سريّه ها(1)و غزوات(2)او، تعداد ازدواجها و فرزندان او، اهل و فاميل او، چگونگى رفتار و معاشرت، گفتار و عقايد، سيره و مكارم اخلاق او، همگى براى مردم - دوست و دشمن - روشن بود، و جاى بحث و اختلاف نبوده و نخواهد بود.
تاريخ آن حضرت از معاصرين به طبقه بعد رسيد، و پس از مدّت كوتاهى درباره پيغمبر اكرم كتابهايى نوشته شد، و آنچه در سينهها ضبط بود، در كتابها ثبت گرديد.
پس به طور قطع تاريخ هيچ پيامبرى مانند تاريخ پيغمبر اكرم از هر جهت روشن نبوده، بلكه هيچ شخصى از شخصيّتهاى بزرگ جهانى نيست كه از هر جهتى تاريخ او روشن باشد اگر چه يك قرن از زمان ما دور نباشد يا در زمان ما باشد، ولى اين محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم است كه پس از گذشت متجاوز از هزار و چهارصد سال از تاريخ تولّد او تمام جهات زندگانى و شخصيّت او بسيار روشن و معلوم است.
اگر شخص داناى منصفى تاريخ آن حضرت را نگاه كند از همان تاريخ و شرح
زندگانى آن بزرگوار يقين به نبوّت - بلكه سيد المرسلين بودن او - خواهد نمود كه چنين كسى بايد خاتم الانبيا باشد، و دين او پاينده و تا قيام قيامت باقى بماند، كسى كه دوست و دشمن مراقب حركات و سكنات او باشند و به جز خوبى نتوانند چيز ديگرى در مورد او ياد كنند آيا به صدق گفتار او نمىتوان معتقد شد؟
دشمنان او با اختلاف طبقات - از مشركين و اهل كتاب و منافقين - با تمام توانايى كه داشتند چه در عصر آن سَرور، و چه پس از وفات او نتوانستند مختصر گناه و لغزشى براى او ثابت كنند، و هرچه را درباره او عيب و نقص تراشيدند يا عيب نبوده مانند بشريّت و كمى ثروت و يتيم بودن، و يا اينكه دروغ بوده مانند ساحرى و ديوانگى و كذّابى.
مىتوان گفت كه هيچ يك از پيغمبران به قدر آن سَرور دشمن نداشتند، و هر كدام در دشمنى از آنچه مىتوانستند كوتاهى نكردند.
و مىتوان گفت: خطرناكترين دشمنان پيغمبر اكرم همان منافقين بودند، آنان مىخواستند نور خدا را خاموش كنند، و با گفتههاى دروغ خود پيغمبر را آلوده كنند، ولى خداوند به خواست خود پيغمبر را از آسيب آنان محفوظ فرمود، و نگاهدار او از شرّ و كيد دشمنان بود.
دشمنان آن حضرت، حتى پس از وفاتش - با آنكه سلطنت به ايشان رسيد - نتوانستند آسيبى به وجود آن بزرگوار برسانند. دروغهاى منافقين و كلّيه دشمنان روشن
است، و علامتهاى دروغ در تمام نقلها پر فروغ است، و جاى هيچگونه ترديدى براى شخص منصف نمىگذارد. اين خود شاهدى بر صدق گفتار آن سَرور بوده، و نشانهاى بر علوّ مقام و رفعت آن اطهر است.
«يُريدونَ اَنْ يُطفِؤا نورَ اللّهِ بِاَفْواهِهِمْ وَ يَأبَى اللّهُ اِلاّ اَنْ يُتِمَّ نورَهُ وَ لَو كَرِهَ الْكافِرونَ».(1)
1) سوره توبه، آيه 32.
[«مىخواهند نور خدا را با سخنان خويش خاموش كنند، ولى خداوند نمىگذارد. تا نور خود را كامل كند هرچند كافران را خوش نيايد».]
و عيوبى كه گروهى از دشمنان مىخواستند بر پيغمبر بگيرند، از قبيل كثرت ازواج، و يا ازدواج با زينب، و يا كشتن دشمنان، و قيام به شمشير چيزى نيست كه پيغمبر مىخواسته آنها را مخفى نمايد، و از آن امور استنكاف داشته، بلكه در قرآن كريم به تمامى آن اُمور اشاره شده است.
و هيچ يك از آن اُمور چون فقر و بشريّت عيب نبوده، و دشمنان از روى عجز و بيچارگى دست به دامن اين اُمور سست مىشدند، و همين استشهادها شاهد بر عجز و ضعف دشمنان بوده و چون آنان نتوانستند نقصى پيدا كنند به اين اُمور چسبيدند. در همين كتاب اعتراضات دشمنان و پاسخ ايشان را بيان خواهم كرد.
بشرى كه در ميان قومى بزرگ شده و پس از چهل سال در همان محل و در ميان همان جماعت ادّعاى نبوّت كند، و پس از گذشت چندين سال كه در دست دشمنان، ضعيف بود - به حدّى كه در شعب محصور شده و يا شبانه از خانه فرار كند - و به تدريج بر دشمنان يكى پس از ديگرى غالب آيد، و سلطنت او بر دوست و دشمن مسلّم گردد، و سالها خلافت نمايد، و بر مال و جان و ناموس مردم حكومت فرمايد، و حال آنكه در طول اين مدّت دشمنان با كمال بىصبرى منتظر گرفتن مختصرترين اشكال و ايراد باشند و به هيچ وجه فرصتى پيدا نكنند، آيا شاهد بر آنكه حساب او از ساير افراد بشر جدا، و حافظ او خدا است نخواهد بود؟ و آيا شاهد بر صدق ادّعاى او كه خداوند او را برگزيده و نگهدار او است نخواهد بود؟
شما در حالات هر كس كه مىخواهيد دقّت كنيد، در اندك تأمل و جستجويى به قدرى ازاو عيب مىيابيد كه بهحساب نمىآيد، ولى اين محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم است كه مىفرمايد:
«فَقَدْ لِبَثتُ فيكُمْ عُمُرا مِنْ قَبلِه اَفَلا تَعقِلونَ»(1)[«قطعا پيش از آن؛ روزگارى در ميان شما به سر بردهام، آيا فكر نمىكنيد؟»].
1) سوره يونس، آيه 16.
آيا اين اندازه توقّف و زندگانى در ميان عدهاى، و نيافتن هيچگونه عيب و نقصى از زمان كودكى تا وقت وفات براى مرد عاقل، شاهد بر صدق گفتار او نمىشود؟
پيغمبر اكرم از همين راه مردم را به حقّ دعوت مىنموده، و تأمّل در احوال خود را موجب معرفت به نبوّت و صدق گفتارش مىدانسته كه:
«قُلْ اِنَّما اَعِظُكُم بِواحِدَةٍ اَن تَقوموا للّهِِ مُثَنّى وَ فُرادى ثُمَّ تَتَفَّكروا ما بِصاحِبِكُم مِن جِنَّةٍ اِنْ هُوَ اِلاّ نَذيرٌ».(1)
[«بگو: من فقط به شما يك اندرز مىدهم كه: دو دو و به تنهايى براى خدا به پا خيزيد، سپس بينديشيد كه رفيق شما هيچگونه ديوانگى ندارد او خبر هشدار دهندهاى - بيش - نيست»].
از بيان گذشته ما فهميده شد كه براى اثبات نبوّت پيغمبران چند راه است:
يكى تصديق پيغمبر گذشته است، و اين نكته درباره پيغمبر اكرم هست، چنانكه در قرآن كريم مىفرمايد:
«اَلَّذى يَجِدونَهُ مَكْتوبا عِندَهُمْ فِي التَّوراةِ وَ الاِنْجيلِ»(2)
[« - پيامبرى - كه نام او را در نزد خود، در تورات و انجيل نوشته مىيابيد»].
و در آيه ديگر مىفرمايد:
«وَ مُبَشِّرا بِرسولٍ يَأتي مِن بَعدي اسْمُهُ اَحمَدُ»(3)
[«و به فرستادهاى كه پس از من مىآيد و نام او «احمد» است بشارتگرم»].
و در «انجيل برنابا» پيغمبر را به نام محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم معرفى نموده، ولى اين كتاب را مخفى كرده، و پاپ خواندن آن را منع نموده است تا آنجا كه قرآن درباره علما و اهل كتاب مىفرمايد:
«يَعرِفونَهُ كَما يَعرِفونَ اَبْنائَهُمْ»(4)
[« - كسانى كه به ايشان كتاب آسمانى دادهايم - همانگونه كه پسران خود را مىشناسند، او - محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم - را مىشناسند»].
و حكايات در اين مورد به قدرى زياد است كه قابل شماره نيست، بالاتر آنكه در شب تولّد آن سَرور، دانشمندى از اهل كتاب به مكّه معظّمه براى تحقيق و جست و جو آمده بود، و چون جماعتى از قريش در پاسخ سؤال او گفتند: ديشب فرزند پسرى در ميان ما به دنيا نيامده، خوشحال شد.
پس از تحقيق به او گفتند: ديشب عبداللّه داراى فرزندى شده است، او با آن جماعت به منزل آمنه آمد، و هنگامىكه پيغمبر را ديد غش كرد كه: «يَعرِفونَهُ كَما يَعرِفونَ اَبنائَهُمْ».(1)
قصّه بحيراى راهب و قضاياى علماى يهود مدينه در تاريخ آمده است، و اگر نبود مگر همان جمله كه: «اَلَّذي يَجِدونَهُ مَكتوبا عِندَهُمْ فِى التَّوراةِ وَ الاِنْجيلِ»(2)براى شخص منصف كافى بود، زيرا اين آيه شريفه بر پيغمبر اكرم نازل گشته و اطراف آن سَرور علماى اهل كتاب بودند، آيه را مسلمانان مىخواندند و اهل كتاب مىشنيدند و مىدانستند، اگر چنين نبود اهل كتاب داد و فرياد مىكردند و محاجّه و منازعه مىنمودند و مىگفتند: اين تورات و آن انجيل، در كجاى اين دو كتاب از شما نام برده و تعريف و توصيف نمودهاند. يهود با پيغمبر پس از قرار متاركه، جنگها كردند. علماى نصاراى نجران مباحثهها نمودند و از ترسِ مباهله، به دادن جزيه با حال ذلّت و كوچكى تن دادند.
اگر توصيف پيغمبر در تورات و انجيل نبود؛ اگر در انجيل بشارت ظهور رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم به نام احمد داده نشده بود، نَه پيغمبر اكرم چنين ادّعايى مىنمود و نَه دشمنان ساكت مىماندند، دشمنانى كه جنگ مىكردند و تلفات مىدادند، و با مشركينقريش و احزاب بر جنگ و كشته شدن متّحد مىشدند، آيا از اظهار اين حقيقت و تكذيب پيغمبر اكرم - اگر راهى مىيافتند - كوتاهى مىنمودند؟
و از اين گذشته با تمام تحريفاتى كه در تورات و انجيل شده، علماى مسلمين با بهرهگيرى از برخى عبارات اين دو كتاب، نبوت پيغمبر اكرم را اثبات مىنمايند، مرحوم حاج ملاّ احمد نراقى در كتاب «سيف الاُمّة» موارد زيادى را از تورات عبرى نقل نموده و مىفرمايد:
«دليل چهارم آنكه در جميع كتب انبيا سابقين - از تورات و زبور و انجيل و غيرها - خبر بهجت اثر بعثت آن سَرور رسيده، و مژده آمدن او را دادهاند، بعضى نام مقدّس او را تصريح كرده، و بعضى اوصاف و علامات او را ذكر كرده به نحوى كه متتبّع و متفحّص را در آن، شبهه و تشكيك باقى نمىماند.
حقير جمعى از علما و احبار اهل ذمّه را احضار، و اكثر عبارات كتب انبيا سلف را با ايشان در ميان نهاده، و در اين خصوص با آنها گفت و گو كردهام، و بعضى از آنها - عبارات كتب - را اگرچه تأويلِ بعيد مىنمودند؛ امّا همه بر صراحت بعضى ديگر اتفاق نمودهاند.
برخى از آنها در جواب گفتند: اين عبارات صريحند، و ما را سخنى نيست، و ليكن محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر غير بنى اسراييل مبعوث شده است، بلكه او بر بنى اسماعيل - از عرب و عجم - مبعوث شده است.
همچنانكه مذهب بعضى از طوايف نصارى نيز قريب به همين است، چرا كه اكثريت آنها سه طايفهاند: ملكانى، و نسطورى، و يعقوبى، و بعضى «لرانى» را فرقه چهارم گرفتهاند.
و «اراكه» همان فرقه يعقوبيّه هستند؛ عيسى را پيغمبر مىدانند نه خدا و نه پسر خدا، و قائل به نبوّت محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم هستند، و مىگويند: او بر عرب مبعوث بود نه بر عجم و اسرائيليان.
و اين طايفه گويند: مهدى علیهالسلام ظهور خواهد نمود، و عالم را خواهد گرفت، و عيسويان را خواهد كشت، و پاوريان و ماوريان و كشيشان و خلفا و آنانى را كه روغن بر پيشانى
مىمالند، عذاب خواهد نمود، و از نصارى جز دين حق يا كشتن، نخواهد پذيرفت، و جزيه قبول نخواهد كرد. و همه اين طايفه - بر خلاف ساير طوايف - انجيل را كتاب آسمانى مىدانند. چنانكه بيان خواهد شد.
خلاصه اينكه، بعد از گفت و گويى، بعضى ديگر از علماى اهل ذمّه گفتند: بله چنين است و اين عبارت صريح است، و ليكن چون در مقابل اينها بعضى عبارات ديگر هست كه در آنها به بنى اسرائيل امر شده كه تا آمدن «ماشيح» به سنت تمسك بجوييد و او هنوز نيامده است، به همين دليل ما انتظار آمدن «ماشيح» را مىكشيم تا از حيرت بيرون آييم، و حال آنكه «ماشيح» مىتواند بر حضرت عيسى و پيغمبر ما صادق باشد، چنانكه وجه آن بعد از اين مذكور خواهد شد.
و برخى ديگر در خصوص بعضى از اوصاف آن حضرت گفتند: ما وجود اين وصف را در پيغمبر شما نمىدانستيم، و بعضى به حيرت و سكوت گذرانيدند.
و خلاصه آنكه؛ كسى كه معترف به نبوّت انبياى سلف است بعد از تتبّع و ملاحظه در كتب آنها چارهاى جز اعتراف به رسالت و نبوّت محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم ندارد و اگر باز به دين خود متمسك باشد يا به خاطر عناد و بىدينى است و يا اظهار تسليم را موجب فساد امر دنياى خود مىداند، چنانكه حقير اين مطلب را از مضمون كلام بعضى از احبار يهود استنباط نمودم».(1)
صاحب كتاب «انيس الاعلام» در هدايت دوم مىنويسد:
«در كيفيّت هدايت يافتن و مجمل احوال پر اضلال مؤلف اين كتاب: بدانكه اين حقير ابا عن جدّ، از عظماى قسّيسين نصارى بوده و ولادتم در كليساى اروميه واقع گرديده است، و در نزد عظماى قسيسين و علما و معلّمين نصارى در ايّام جاهليّت تحصيل نمودهام، از آن جمله: رابى يوحناى بكير و قسيس يوحناى جان، و رابى عاژ، و غير ايشان
از معلّمين و معلّمات فرقه پروتستان است.
1) سيف الاُمّة، ص 84 - 85، از كتابخانه فيضيّه، ق 17 ش 922.
و از معلّمين فرقه كاتلك: رابى، تاتلو، و قسيس كوركز، و غير ايشان، و از معلّمين و معلّمات و تاركات الدنيا.
در سن دوازده سالگى خواستم عقايد ملل و مذاهب مختلفه نصارى را تحصيل نمايم، بعد از تجسّس بسيار و زحمات فوق العاده و سفر در شهرها خدمت يكى از قسيسين عظام - بلكه مطران والا مقام - از فرقه كاتلك رسيدم، كه اول شخص صاحب قدر و منزلت و شأن و مرتبه بسيارى بود، و اشتهار تمام در مراتب علم و زهد و تقوى در ميان اهل ملت خود داشت.
و فرقه كاتلك از دور و نزديك، از ملوك و سلاطين و اعيان و اشراف و رعيّت سؤالات دينيّه خود را از قسيس مزبور مىپرسيدند، و به همراه سؤالات هداياى بسيار نفيسى - از نقد و جنس - براى قسيس مذكور ارسال مىداشتند و در تبرّك از او، و قبولى هداياى آنها ميل و رغبت مىنمودند و بدين وسيله به او تقرّب مىنمودند.
پس حقير اصول عقايد ملل و مذاهب مختلفه نصرانيّت و احكام فروع ايشان را از او استفاده مىنمودم، و غير از حقير شاگردان زياد ديگرى نيز داشت كه هر روز به مجلس درس او قريب به چهارصد يا پانصد نفر حضور به هم مىرسانيدند.
و از بنات كليسا كه تاركات الدنيا بودند، و نذر عدم تزويج نموده بودند، و در كليسا معتكف بودند، و از اين قبيل اشخاص نيز جمعيّت زيادى در مجلس درس او ازدحام مىنمودند، و اينها را به اصطلاح «نصارى ربانتا» مىگويند.
و ليكن از ميان همه شاگردان، او با اين حقير اُلفت و محبّت مخصوص داشت، و كليد خانهها و گنجههاى خوراك و آشاميدنى خود را به حقير سپرده بود و جز كليد خانهها يك كليد، كه آن هم كليد خانه كوچكى بود كه به منزله صندوقخانه بود و حقير خيال مىنمودم كه آنجا خزانه اموال قسيس است، و از اين جهت با خود مىگفتم: قسيس نيز از اهل دنيا است، و پيش خود مىگفتم: «ترك الدنيا للدنيا؛ دنيا به جهت دنيا ترك نموده است[و اظهار زهدش به جهت تحصيل زخارف دنيا است.
مدّتى در ملازمت قسيس به نحو مذكور مشغول تحصيل عقايد ملل و مذهب نصارى بودم، تا آنكه سن حقير به هفده و هجده رسيد. در اين بين، روزى قسيس را عارضهاى رو داده و نتوانست در مجلس درس حاضر شود، او به حقير گفت: اى فرزند روحانى! به شاگردانم بگو كه من امروز حال تدريس ندارم.
چون حقير از نزد قسيس بيرون آمده، ديدم شاگردان در مورد مسائل علوم مذاكره مىنمايند، در نتيجه صحبت آنها منتهى به معنى لفظ «فارقليط» در سريانى، و «پرگلوطوس» در يونانى شد، كه «يوحنا» صاحب انجيل چهارم آمدن او را در باب چهارم و پانزدهم و شانزدهم از جناب عيسى نقل نموده است، كه آنجناب فرمودند: بعد از من «فارقليطا» خواهد آمد.
پس گفت و گوى آنها در اين مورد زياد و جدال آنها به طول انجاميد، صداها بلند و به خشونت تبديل شد و هر كس در اين مورد نظر مستقلّى داشت، و جلسه بدون تحصيل فايدهاى از اين مسأله تعطيل و شاگردان متفرّق گشتند.
حقير نزد قسيس مراجعت نمودم، او گفت: اى فرزند روحانى! امروز در غيبت من شاگردان چه مباحثه و گفت و گويى داشتند؟
حقير اختلاف آنها را در مورد معنى لفظ «فارقليط» از براى او تقرير و بيان نموده، و اقوال هر كدام از شاگردان را در اين مورد شرح دادم.
او از من پرسيد: نظر شما در اين مورد چه بود؟
حقير گفتم: من مختار فلان سفير و قاضى را اختيار كردم.
قسيس گفت: او در اين كلام تقصير نكرده، ليكن حقّ واقع خلاف همه اين اقوال است، زيرا كه معنى و تفسير اين اسم شريف را در اين زمان به نحو حقيقت جز راسخون در علم نمىدانند، از آنها نيز افراد كمى مىدانند.
حقير خود را به قدمهاى شيخ استاد انداخته و گفتم: اى پدر روحانى! تو از همه بهتر مىدانى كه اين حقير از ابتداى عمرم تا كنون در تحصيل علم، كمال انقطاع و سعى را دارم، و كمال تعصّب و تديّن را در نصرانيّت دارم، من به جز در اوقات نماز و وعظ از تحصيل و
مطالعه تعطيلى ندارم، پس چه مىشود اگر شما احسانى نماييد و معنى اين اسم شريف را بيان فرماييد.
شيخ استاد به شدّت گريست بعد گفت: اى فرزند روحانى! واللّه؛ تو عزيزترين مردم در نزد من هستى و من هيچ چيزى را از شما مضايقه نمىكنم، اگرچه در تحصيل معنى اين اسم شريف فايده بزرگى است، و ليكن به مجرّد انتشار اين اسم پيروان مسيح هر دوى ما را خواهند كشت، مگر اينكه عهد نمايى كه در حال زنده بودن حتى پس از مرگ من نيز اين معنى را اظهار نكنى، يعنى اسم مرا نبرى، زيرا كه موجب صدمه كلّى براى من در حال زنده بودن من، و پس از مرگ من از براى اقارب و تابعان من است و اگر بدانند كه اين معنى از ناحيه من ظاهر شده است بعيد نيست كه قبر مرا شكافته و جسد مرا آتش بزنند.
پس اين حقير قسم ياد نمودم كه: واللّه العظيم، به خداى قاهر و غالب مهلك مدرك منتقم، و به حق انجيل و عيسى و مريم، و به حق تمامى انبيا و صلحا، و به حق جميع كتابهاى مُنزَل از جانب خدا، و به حقّ قدّيسين و قدّيسات كه من هرگز راز شما را افشا نخواهم كرد، نه در حال زنده بودن و نه پس از مرگ.
او پس از اطمينان به حقير گفت: اى فرزند روحانى! اين اسم از اسماء مباركه پيغمبر مسلمين مىباشد و به معنى محمّد و احمد است.
پس كليد آن اطاق كوچك سابق الذكر را به من داد و گفت: درِ فلان صندوق را باز كن، فلان و فلان كتاب را نزد من بياور.
حقير چنين كردم و كتابها را نزد ايشان آوردم، اين دو كتاب قبل از ظهور حضرت ختمى مرتبت به خطّ يونانى و سريانى با قلم بر پوست نوشته شده بود، و در كتابين مذكورين لفظ «فارقليط» را به معنى احمد و محمّد ترجمه نموده بودند.
بعد گفت: اى فرزند روحانى! بدانكه علما و مفسّرين و مترجمين مسيحيّه قبل از ظهور حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم اختلافى نداشتند كه اين لفظ به معنى احمد و محمّد است، بعد از ظهور آن جناب، قسيسين و خلفا، تمامى تفاسير و كتب لغت و ترجمهها را به خاطر بقاى رياست خود و تحصيل اموال و جلب منفعت دنيويّه و عناد و حسد و ساير اغراض
نفسانيّه، تحريف و خراب نمودند، و معنى ديگرى از براى اين اسم شريف اختراع نمودند كه آن معنى اصلاً مقصود صاحب انجيل نبوده و نيست.
از سبك و ترتيب آياتى كه در اين انجيل الآن موجود هست اين معنى در كمال سهولت و آسانى معلوم و مفهوم مىگردد، كه منظور صاحب انجيل از اين لفظ شريف وكالت و شفاعت و تعزى و تسلى نبوده، و نيز منظور او روح نازل در يوم الدار نبود، زيرا كه جناب عيسى آمدن «فارقليط» را مشروط و مقيّد به رفتن خود مىنمايد و مىفرمايد: تا من نروم «فارقليط» نخواهد آمد، زيرا كه اجتماع دو نبى مستقلّ صاحب شريعت عامه در يك زمان جايز نيست، به خلاف روح نازل در يوم الدار كه مقصود از آن روح القدس است، كه او با بودن جناب عيسى و حواريون از براى آنجناب و حواريون نازل شده بود.
مگر قول صاحب انجيل اول را فراموش كردهاى، او در باب سوم از انجيل خود مىگويد:
هنگامى كه عيسى علیهالسلام بعد از تعميد يافتن كه توسط يحيى تعميد داده مىشد از نهر اردن بيرون آمد روح القدس به صورت كبوتر بر آنجناب نازل شد. (انجيل متّى، باب 3، آيه 16).
و همچنين با بودن خود جناب عيسى روح از براى دوازده شاگرد او نازل شده بود، چنانكه صاحب انجيل اول در باب دهم از انجيل خود تصريح نموده است كه: در هنگامى كه جناب عيسى دوازده شاگرد خود را به بلاد اسرائيليه مىفرستاد آنها را بر بيرون آوردن ارواح پليده و شفا دادن هر مرض و رنجى، قوّت و نيرو داد.
مقصود از اين قوّه، قوّه روحانيّه است، نه قوّه جسمانى، زيرا كه از قوّه جسمانى اين كارها صورت نمىگيرد، و قوّه روحانى عبارت از تأييد روح القدس است.
و در آيه 20 از باب مذكور جناب عيسى به دوازده شاگرد مىفرمايد:
زيرا گوينده شما نيستيد، بلكه روح پدر شما در شما گويا است.
پس مقصود از روح پدر شما، روح القدس است.
و همچنين صاحب انجيل سوم در باب نهم از انجيل خود تصريح مىنمايد:
پس دوازده شاگرد خود را طلبيده و به آنها قدرت و اقتدار بر جميع ديوها و شفا دادن امراض عطا فرموده.
و همچنين صاحب انجيل سوّم در باب 10 گويد: هفتاد شاگردى كه جناب عيسى آنها را جفت جفت فرستاد آنها مؤيّد به روح القدس بودند.
و در آيه 17 مىفرمايد: آن هفتاد نفر با خرمى برگشتند، و گفتند: اى خداوند! ديوها به نام تو از ما اطاعت مىكنند.
بنابر اين؛ نزول روح القدس مشروط به رفتن مسيح نبود، و اگر منظور و مقصود از «فارقليط» روح القدس بوده، اين كلام از جناب مسيح غلط و فضول و لغو خواهد بود، و از
شأن مرد حكيم نيست كه به كلام لغو و فضول تكلم نمايد، تا چه رسد به نبى صاحب الشأن و رفيع المنزله مانند جناب عيسى، پس منظور و مقصود از لفظ «فارقليط» چيزى نيست و نبود مگر احمد و محمّد، و معنى اين لفظ همين است و بس.
پس حقير گفتم: شما در باب دين نصارى چه مىگوييد؟
گفت: اى فرزند روحانى! دين نصارى به سبب ظهور شرع شريف محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم
منسوخ است، و اين لفظ را سه مرتبه تكرار نمود.
پس گفتم: در اين زمان طريقه نجات، و صراط مستقيم مؤدّى الى اللّه كدام است؟
گفت: طريقه نجات و صراط مستقيم مؤدى الى اللّه، منحصر در متابعت محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم است.
گفتم: آيا متابعين آنجناب اهل نجاتند؟
گفت: اى واللّه! اى واللّه! اى واللّه!
پس گفتم: چه چيز شما را از دخول در دين اسلام و متابعت سيّد الانام مانع شده و حال آنكه شما فضيلت دين اسلام را مىدانيد، و متابعت حضرت ختمى مرتبت را طريقة النجات و صراط المستقيم المؤدى الى اللّه مىخوانيد؟
گفت: اى فرزند روحانى! من بر حقيقت دين اسلام و فضيلت آن برخورد نكردم مگر بعد از كبر سن و اواخر عمر، من در باطن مسلمانم، و ليكن به حسب ظاهر نمىتوانم اين
رياست و بزرگى را ترك نمايم، عزّت و اقتدار مرا در ميان نصارى مىبينى! اگر اندك ميلى از من به دين اسلام بفهمند؛ مرا خواهند كشت.
و بر فرض اينكه از دست ايشان فرار كرده و نجات يابم، سلاطين مسيحيّه مرا از سلاطين اسلام به عنوان اينكه خزاين كليسا در دست من است؛ و خيانتى در آن كرده، و يا چيزى از آن برده و خورده و بخشيدهام؛ خواهند خواست، و مشكل مىدانم كه سلاطين اسلام از من نگهدارى كنند.
و بعد از همه اينها فرضا اگر ميان اهل اسلام بروم و بگويم: من مسلمان هستم، خواهند گفت: خوشا به حالت كه جان خود را از آتش جهنم نجات داده، پس بر ما منّت مگذار، زيرا كه خود را از عذاب خدا خلاص نمودى، و به دين حق و مذهب هدى داخل شدى.
اى فرزند روحانى! خوشا به حالت؛ از براى من آب و نان نخواهد بود، پس منِ پيرمرد در ميان مسلمانان كه عالِم به زبان ايشان نيز نيستم در كمال فقر و پريشانى و
مسكنت و فلاكت و بد گذرانى زندگى خواهم نمود، و حق مرا نخواهند شناخت، و حرمت مرا نگاه نخواهند داشت، پس از گرسنگى در ميان آنها خواهم مرد، و در خرابهها و ويرانهها رخت از دنيا خواهم برد.
من افراد زيادى را با چشم خود ديدهام كه رفتند و داخل دين اسلام گرديدند، و اهل اسلام از آنها نگهدارى نكرده و مرتد گشته و از دين اسلام دوباره به دين خود مراجعت كردند، پس «خسر الدنيا و الآخرة» شدند، من هم مىترسم كه طاقت شدايد و مصائب دنيا را نداشته باشم آن وقت نه دنيا دارم نه آخرت، و من به حمداللّه در باطن از متابعان محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم مىباشم.
پس شيخ استاد گريه كرد و حقير هم گريستم، پس از گريه زيادى گفتم: اى پدر روحانى! آيا امر مىكنى كه من داخل در دين اسلام بشوم؟
گفت: اگر آخرت و نجات مىخواهى البتّه بايد دين حق را قبول نمايى، و چون جوانى بعيد نيست كه خدا اسباب دنيويه را از براى تو فراهم آورد، و از گرسنگى نميرى، و من
هميشه تو را دعا مىكنم به شرط آنكه در روز قيامت شاهد من باشى كه من در باطن مسلمان و از تابعين خير الانام هستم.
البته اغلب قسيسين در باطن حالت مرا دارند، مانند من بدبخت نمىتوانند ظاهرا دست از رياست دنيويه بردارند، و الاّ هيچ شك و شبههاى نيست كه امروزه دين در روى زمين دين اسلام است.
چون اين حقير دو كتاب سابق الذكر را ديدم، و اين تقريرات را از شيخ استاد شنيدم نور هدايت و محبّت حضرت خاتم الانبيا به طورى بر من غالب و قاهر گرديد كه دنيا و ما فيها در نظر من مانند جيفه مردار گرديد، محبّت رياست پنج روزه دنيا و اقارب و وطن پاپيچم نشد، از همه قطع نظر نموده و همان ساعت به التماس، شيخ استاد را وداع كردم.
شيخ استاد مبلغى به عنوان هديه به من بخشيد كه مخارج سفر من باشد، مبلغ مزبور را از شيخ قبول كرده عازم سفر آخرت گرديدم، چيزى جز دو سه جلد كتاب همراه خود نياوردم، و هرچه داشتم از كتابخانه و غيره همه را ترك نمودم.
پس از تحمّل زحمات زيادى نيمه شبى وارد شهر «اروميه» شدم، همان شب به منزل آقاى حاج حسن مجتهد مرحوم مغفور رفتم، بعد از اينكه مستحضر شدند كه من مسلمان شدهام از ملاقات حقير مسرور و خوشحال گرديدند، و از حضور ايشان خواهش نمودم كه كلمه طيّبه و ضروريات دين اسلام را به من القا و تعليم نمايند.
ايشان همه را به حقير القا و تعليم نمودند، و به خط سريانى نوشتم كه فراموشم نشود، و نيز از او خواستم كه اسلام مرا به كسى اظهار ننمايند، كه مبادا اقارب و مسيحين بشنوند و مرا اذيت كنند، و يا آنكه ايجاد وسوسه نمايند، و بعد شبانه به حمام رفته غسل توبه نمودم و از لحاظ ظاهرى و باطنى داخل دين حق گرديدم كه: «اَلحَمْدُ للّهِِ الَّذي هَدانا لِهذا وَ ما كُنّا لِنَهتَدِيَ لَوْلا اَنْ هَدانا اللّهُ(1)ستايش خدايى را كه ما را بدين - راه - هدايت نمود، و اگر خدا ما را رهبرى نمىكرد ما خود هدايت نمىيافتيم»]. خدا را به صد هزار زبان تشكر مىنمايم كه در كفر نمردم، و مشرك و مثلث از دنيا نرفتم، و بعد از شفا از مرض ختان
1) سوره اعراف، آيه 43.
مشغول قرآن خواندن و تحصيل علوم اهل اسلام گرديده، و بعد به قصد تكميل علوم و زيارت عازم عتبات عاليات گرديدم، پس از زيارت و تكميل تحصيل در خدمت اساتيد كرام مدّتى عمر خود را در تحصيل زيارت گذرانيدم، و خدا را به عبادت حقّ در آن امكنه شريفه عبادت نمودم».(1)
راه ديگر از براى معرفت پيغمبران همانا معجزه ايشان است، و پيغمبر اكرم از اين جهت بر پيغمبران ديگر مزيّت دارد، زيرا موسى اگر چه معجزه آورد و عصاى او اژدها شد، ولى همچون ناقه صالح و پرندگان عيسى از ميان رفت و مردمانى كه حاضر واقعه نبودند يا در زمانهاى بعد به دنيا آمدند يا مىآيند از مشاهده آن معجزات محروم بوده و هستند، و صرفا مىبايد به استماع قناعت نمايند.
ولى اين خاتم النبيين است با آنكه معجزات او بسيار است، و كتابها در اين موضوع نوشته شده، همانا قرآن كريم معجزه جاودانى او است، و همان گونه كه نبوت او تا روز قيامت باقى است، قرآن معجزه او نيز باقى خواهد بود.
پيغمبر اكرم قرآن را معجزه خود و شاهد بر صدق مدّعاى خود قرار داد، اگر قريش و يا همه عرب و يا جميع بشر، بلكه جنّ و انس به كمك يكديگر مىتوانستند مانند قرآن و يا ده سوره از آن و يا يك سوره از آن را بياورند و يا مىآورند معلوم مىشد كه آن كلام خدا نيست، ولى همگى عاجز بودند و خواهند بود.
در ميان عرب تا به امروز يهود و نصارى و كفّار هستند، همگى اعجاز او را شنيده و ديدهاند، و هيچكس جرأت برآوردن نظير يك سوره مختصر از سور قرآنى را نكرده و نخواهد كرد، و همان گونه كه ساحران در برابر موسى علیهالسلام عاجز شدند، و اعتراف به عجز نمودند قريش و فصحا و بلغاى عرب در برابر قرآن خاضع و خاشع شدند.
قريش خود مجذوب قرآن شده بودند، لذا به يكديگر سفارش و نصيحت مىكردند كه به قرآن گوش ندهند، و در موقع تلاوت قرآن داد و فرياد نمايند، و لغو بگويند تا
1) انيس الاعلام، ص 3 - 6. از كتابخانه فيضيّه، ق 14 ش 148.
بگوششان نرسد «لا تَسمَعوا لِهذَا الْقُرآنِ وَ الْغَوا فيهِ لَعَلَّكُم تَغلِبونَ(1)به اين قرآن گوش مدهيد و سخن لغو در آن اندازيد، شايد شما پيروز شويد»].
نادانان مىخواستند از اين راه غالب شوند، چه كنند كه چارهاى نداشتند، و قسمت زيادى از كسانى كه به دين اسلام در عصر آن سَرور مشرّف شدند در اثر استماع آيات قرآنى بود، در اين موضوع به تدريج گفت و گو خواهم نمود.
پوشيده نماند كه معجزات مختلف هستند، ما بين بينا شدن كور، و پريدن آنچه كه از گِل به صورت پرنده ساخته شده، و همچنين بين اژدها شدن عصا يا ناقه صالح فرق است، چون از شير آن ماده شتر عموم طايفه صالح بهره مىبردند، و از بينايى فقط نابينا نتيجه مىبرد، ولى اژدها شدن چوب اين فوايد را ندارد، اگرچه تمامى اين معجزات بيانگر راستى و درستى آورنده است.
ولى قرآن كريم بر تمامى معجزات شرافت دارد، و پر فايدهتر است، چون آن موجب هدايت و شفاى گمراهان است، و اختصاص به فرد، و دسته و جمعى ندارد، عموم بشر از او بهرهمند مىشوند، و اين قطع نظر از معجزه بودن آن است كه: «اِنَّمَا المُؤمِنونَ الَّذينَ اِذا ذُكِرَ اللّهُ وُجِلَتْ قُلوبُهُمْ وَ اِذا تُلِيَتْ عَلَيهِمْ آياتِه . . .(2)مؤمنان؛ همان كسانىاند كه چون خدا ياد شود دلهايشان بترسد، و چون آيات او بر آنان خوانده شود . . .»].
راه سوّم براى شناختن نبوّتِ مدّعىِ پيغمبرى، ملاحظه قوانينى است كه او آورده است، دين براى نجات و اصلاح بشر است، دين براى ربط بين مخلوق و خالق است، دين براى اداره اجتماع بشر است، دين براى جلوگيرى از تعدّيات و تجاوزات بشر است،
پس قسمت عبادات و معاملات و معاشرت و حدود و امر به معرف و نهى از منكر و اطعمه و اشربه براى اصلاح حال مردم است.
هر دينى كه اين امور را بهتر اداره كند، آن دين بر حق و از جانب خداوند است.
شما اگر طالب حق هستيد اديان معروف دنيا را كه در دست بشر است ملاحظه نماييد، از اين راه به مقصود خواهيد رسيد، ببينيد كدام يك از اين اديان خداوند را بهتر معرفى كرده و عقل را هدايت نموده است؟
ببينيد كداميك از اين اديان در معاملات و معاشرت بهتر وارد شده، و دستور اجتماعى او بهتر است؟
ببينيد كداميك از اين اديان در بخش جلوگيرى از تعدّيات و تجاوزات مؤثرتر است، و اگر به دستور آن عمل شود ريشه ظلم و تعدّى كنده خواهد شد؟
حدود و قصاص و ديات هر يك از اديان را در نظر بگيريد، ببينيد كداميك به عقل خود اصلح و انفع است. اگر شخص دانا، طالب حق و حقيقت باشد از همين راه به منزل خواهد رسيد، و در مقام مقايسه، شخص بينا مىبيند كه هيچيك از اين اديان در اصول و فروع نظير دين اسلام نيست. مقايسه ميان اسلام و آنان نظير مقايسه ميان شب و روز است؟
كداميك از اديان توانسته خداوند جهان را چنانكه هست - به جز دين اسلام - بشناساند؟ كسانى كه خداى را پدر و داراى فرزند، و يا يكى از سه مىدانند، و يا هر سه را يك مىخوانند، و يا خداى را جسم مىدانند كه بالا مىرود و پايين مىآيد، و سخن مىگويد، و غذا بخورد و كشتى بگيرد؛ آيا در خداشناسى با اسلام برابر هستند يا مىتوانند با اسلام روبرو شوند؟
من آرزو دارم كه دانشمندان اديان جمع شوند، و از اين راه ميان اديان مقايسهنمايند، و حقّ را از باطل جدا سازند، و در بخش فروع يعنى معاملات و معاشرت و حقوق و حدود و قصاص و ديات و قضاوت كداميك از اديان مىتوانند در برابر اسلام عرض اندام نمايند.
در آن اديان اين موضوعات چگونه هست؟ بيچارگى متديّنين به آن اديان، سبب شده كه براى هدايت و راهنمايى خود در اين امور، قوانينى با افكار خود تهيّه نمايند، و قوانينى را كه از اين سو و آن سو اقتباس شده مورد اجرا گذارند.
عجب اين كه بعضى از زمامداران مسلمين را به تقليد خويش وادار نمودهاند كه خود را محتاج به جعل قانون و قانونگزار بدانند، و از اين راه دشمنان لطمه بسيار بزرگ و جبران ناپذيرى به دين مقدّس اسلام وارد آوردند.
راه چهارم دقّت در احوال مدّعيان پيغمبرى است، و اين قسمت نيز شخص منصف بينا را بر حقيقت واقف مىنمايد، و تاريخ پيغمبر اكرم در دسترس مردم بوده و هست، و هيچگونه اجمال و ابهامى نداشته و ندارد، دقّت در حالات آن سرور شخص منصف را مسلمان مىنمايد.
و چنانكه خود آن حضرت از هر عيب و آلودگى دور بود، پدران و مادران او نيز از تمام نقصها و پليدىهاى جاهليت دور بودند، خداوند مىخواست پيغمبر خود را از شجره طيّبه به عمل آورد.
• كلام على علیهالسلام در وصف پيامبران
• مفاخره حرب با عبد المطّلب
• مفاخره عبداللّه بن جعفر با يزيد بن معاويه
• مفاخره ابن الزبير و عبداللّه بن العبّاس
• عِلمِ نَسَب و كثرت آلودگى در طوايف عرب
• قريش در ميان عرب
• برترى عقل قريش بر طوايف عرب
• سرّ تقدّم اولاد عبد مناف
• شجاعت فرزندان عبد المطّلب
• قطرهاى از درياى شجاعت على علیهالسلام
• قدردانى قريش از قصىّ، جد چهارم پيغمبر
• ستم قريش و مسلمانان به حضرت فاطمه علیهاالسلام
• ابن ابى الحديد و پاسخ به يك شبهه
• تحليل و ردّ سخن ابن ابى الحديد
• سنّت حسنه قصىّ
• تفاوت ميان نظر قصىّ و سلاطين حجاز
• نقض غرض
• چرا بعضى بر ديگران مقدّم مىشوند؟
• پس گرفتن سقايه و رفاده از فرزندان عبد الدّار
• دو سفر تجارتى براى قريش
• شريك شدن پادشاهان و رؤساى قبايل در سفرهاى تجارتى قريش
• هاشم اغنيا را با فقرا در دو سفر تجارتى قريش شريك نمود
• ازدواج و وفات هاشم
• جمال و موقعيّت عبد المطّلب
• عبد المطّلب و صاحب فيل
• ايمان آوردن اجداد پيامبر اكرم و ابوطالب
• جعل احاديث در عدم ايمان ابوطالب
• مناجات عبد المطّلب با خدا
• رؤياى عبد المطّلب و حفر چاه زمزم
• دشمنى قريش و سيادت عبد المطّلب
• فرزندان عبد المطّلب
• فرزندان اين عصر و فرزندان عصر عبد المطّلب
• استغاثه حذافه به عبد المطّلب
• مقايسه عبد المطّلب و ابوسفيان
• عبداللّه، پدر رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم
• ابوطالب و حمايت از پيغمبر
• محصور شدن بنى هاشم در شعب ابوطالب
• وفات ابوطالب موجب هجرت پيغمبر گرديد
• علت علاقه شديد ابوطالب به پيغمبر
• قضيّه قصيده لاميّه
• چرا قريش به قتل ابوطالب و پيغمبر اقدام نمىكرد؟
• منشأ علاقه ابوطالب به پيغمبراكرم
هر اندازه در تاريخِ روشن سلسله آبا و اُمّهات پيغمبر دقّت كنيد، طهارت آنان را بيشتر مىيابيد: رفتار پدرانش، همگى، حاكى از مردانگى، شجاعت، سخاوت، درستى، عفت و نجابت بود و از آلودگىهاى عصر خويش پاك بودند؛ سخنان آنها كاشف از كمال ايمانشان به خداوند بود؛ آنان به خدا سوگند مىخوردند، در حالى كه سوگند ديگران به بتها بود؛ آنان از حرام اجتناب داشتند، امّا ديگران در حرامها فرو رفته بودند؛ آنان در خيرات پيشقدم بودند، ولى ديگران در فجور و شهوات غوطه مىخوردند.
اميرالمؤمنين علیهالسلام در توصيف انبيا مىفرمايد:
«فاستودعهم في افضل مستودعٍ، و اقرّهم في خير مستقرٍّ، تناسختهم كرائم الاصلاب الى مطهّرات الارحام، كلّما مضى منهم سلف قام منهم بدين اللّه خلف، حتّى افضت كرامة اللّه سبحانه الى محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم، فاخرجه من افضل المعادن منبتا و اعزّ الارومات مغرسا، من الشَّجرة الَّتى صدع منها انبياءه، و انتجب منها امناءه، عترته خير العتر، و اسرته خير الاسر، و شجرته خير الشّجر، نبتت في حرم و بسقت في كرمٍ لها فروع طوال، و ثمر لا تنال».(1)[«نطفه پاك آنها را در بهترين جايگاه به وديعت گذاشت و در بهترين مكان آنها را مستقرّ ساخت و از صلب كريمانه پدران به رحم پاك مادران منتقل نمود. هر زمانى
1) نهج البلاغه، خطبه 94.
كه يكى از آنان از دنيا رفت، ديگرى براى پيشبرد دين خدا به پا مىخاست. تا اينكه اين منصب بزرگ به محمد منتهى شد و خداوند نهاد اصلى وى را از بهترين معادن استخراج كرد و نهال وجود او را در اصيلترين و عزيزترين سرزمينها غرس نمود و شاخه هستى او را از همان درختى كه پيامبران را از آن آفريد به وجود آورد؛ از همان شجرهاى كه امينان درگاه خود را از آن برگزيد. عترت او بهترين عترتها، خاندانش بهترين خاندان و درخت وجودش از بهترين درختان بود. در حرم امن خداوند روييد و در آغوش خانوادهاى كريم بزرگ شد. شاخه بلندى دارد كه دست - فرومايگان - به ميوههاى آن نرسد»].
اين كلام صراحت دارد بر اينكه خداوند انبيا را از اصلاب پاكان و ارحام پاكيزگان به عمل مىآورد و پيغمبر اكرم از بهترين ريشهها جدا گشته است؛ پدران و مادران آن سَرور داراى فضايل و عزت بودند. عترت و ذريّه پيغمبر بهترين عترتها و خويشان او بهترين خويشان و درخت او بهترين درختها و ميوه او بهترين ميوهها است.
از اين كلام دانسته مىشود كه خداوند عالم، پيغمبران خود را از پاكان و اولاد پاكان قرار داده است. چنين نيست كه او فرزند ناپاكى را پيغمبر گرداند. «اَللّهُ اَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ(1)خدا بهتر مىداند رسالتش را كجا قرار دهد».
همچنين اميرالمؤمنين علیهالسلام مىفرمايد:
«مستقرّه خير مستقر، و منبته اشرف منبتٍ، في معادن الكرامة، و مماهد السلامة».(2)[«قرارگاه او بهترين قرارگاه و محلّ پرورشش شريفترين محلها بود. او در معدن بزرگوارى و گاهواره سلامت رشد كرد»].
و در كلامى ديگر مىفرمايد:
«اسرته خير اسرة، و شجرته خير شجرة، اغصانها معتدلة و ثمارها متهدلة،
مولده بمكة، و هجرته بطيبة، علا بها ذكره، و امتدّ منها صوته».(1)
[«خاندانش بهترين خاندان و درخت وجودش بهترين درختان است كه شاخههايش موزون و ميوههايش در دسترس همگان قرار دارد. زادگاهش مكّه و هجرتگاهش مدينه طيّبه بود؛ همان شهرى كه آوازهاش از آن برخاست و صدايش از آنجا پخش شد»].
حضرت در اينجا شجره پيغمبر را به درختى تشبيه مىفرمايد كه شاخههاى معتدل و برابرى دارد و ميوههاى آن در دسترس مردم قرار گرفته است. پدران پيغمبر، همگى در مكارم اخلاق و صفات حسنه از معاصرين خود ممتاز بودند و همواره در دسترس طالبين و محتاجان قرار داشتند و مردم از بركات وجود ايشان استفاده مىنمودند.
آرى! خداوند پيغمبر اكرم را از چنان شجره پاك و پاكيزه و داراى ميوههاى بسيار بوجود آورد.
«و اشهد انّ محمدا عبده و رسوله، و سيد عباده، كلّما نسخ اللّه الخلق فرقتين جعله في خيرهما، لم يسهم فيه عاهر، و لا ضرب فيه فاجر».(2)
[«و گواهى مىدهم كه محمّد، بنده و فرستاده او و سَرور مخلوقات است. هر زمان خدا انسانها را به دو بخش تقسيم كرد، نور وجود آن حضرت را در بهترين آن دو به وديعه نهاد. ناپاكدامنان، فاجران و گناهكاران در او هيچ دخالت و سهمى نداشتند»].
هرگاه دو برادر مىشدند آن كه بهتر از ديگرى بود پدر پيغمبر مىشد. مثلاً ابراهيم دو فرزند داشت، اسماعيل و اسحاق. پدر پيغمبر، اسماعيل، بهتر از اسحاق بود، تا آنجا
كه از عبد المطّلب چندين فرزند به وجود آمد، پدر پيغمبر، عبداللّه، بهتر از تمامى برادران بود.
شما از همين جمله به مكارم اخلاق عبداللّه پى ببريد. لذا از فضيلت عبد اللّه بر
ابوطالب - با آن همه فضايل كه جناب ابوطالب داشت - فضايل او فهميده مىشود، ولى چون عمر عبد اللّه كوتاه بود و در اوّل جوانى از دنيا رفت، فضايل او بر مردم معلوم نگرديد. چرا كه خصوصيات اشخاص در پيشآمدها دانسته مىشد.
على علیهالسلام در بخش ديگر كلام خود مىفرمايد كه پدران پيغمبر اكرم، زناكار و فاجرِ بد كردار نبودند. شما از همين يك جمله خواهيد دانست كه سلسله اجداد پيغمبر، همگى در عمل و عقيده پاك بودند؛ تماما خداشناس، موحّد و خوشرفتار بودند. پس شايسته است كه از چنين مردمان پاكى، سيّد پيغمبران پديد آيد.
«حرب بن اُميّه»، جدّ معاويه، خود را برابر يا حتى بهتر از عبد المطّلب مىدانست. اين داورى را نزد «نفيل» بردند. نفيل از اقدام حرب بر مفاخره با عبد المطّلب تعجّب نمود و به او گفت:
ابوك معاهر و ابوه عف *** و ذاد الفيل عن بلد حرام(1)
او خطاب به حرب مىگويد: پدر تو اُميّه، مردى زناكار بود، ولى پدر عبد المطّلب، هاشم مردى با عفّت و تقوا بود. پس چگونه خود را با او برابر مىدانى؟ از طرفى ديگرعبد المطّلب كسى است كه فيل و اصحاب فيل را از مكّه دور نمود.
اين مطلب اشاره به دعاى عبد المطّلب و درخواست او از خداوند است كه گفت: خدايا! خانه خود را از شرّ دشمنان حفظ فرما! پس در آن موقع كه تمامى قريش فرار كرده و از مكّه معظمه بيرون رفته بودند، تنها عبد المطّلب از حرم خدا جدا نشد و ماند تا اصحاب فيل هلاك شدند.
«اشهد يا رسول اللّه انّك كنت نورا في الاصلاب الشامخة، و الارحام المطهّرة، لم تنجّسك الجاهليّة بانجاسها، و لم تلبسك من مدلهمّات ثيابها».(2)
در آبا و اُمّهات پيغمبر اكرم نقطه ضعفى نبود. لذا در مفاخراتى كه ميان طوايف قريش، چه در جاهليّت و چه در اسلام، رخ مىداد، دشمنان اين خانواده هيچ نقطه ضعفى نمىيافتند، بلكه هميشه به عجز خود اعتراف مىنمودند.
روزى عبداللّه بن جعفر در محضر معاويه با يزيد مفاخره نمود. عبداللّه به يزيد گفت: به كداميك از پدرانت با من مفاخره مىكنى؟ آيا به حرب كه ما او را پناه داديم يا به اُميّه كه ما مالك او بوديم و يا به عبد شمس كه ما او را تكفّل نموديم؟! پس از رفتن عبداللّه، معاويه به يزيد گفت: با بنى هاشم نزاع مكن! زيرا آنان آنچه را كه دانستند، فراموش نمىكنند و دشمن براى نقص ايشان راهى نمىيابد. آنگاه اين قضايا را مفصّلاً نقل نموده است.(1)
من مىگويم: عبداللّه از ذكر ابوسفيان و معاويه كه هر دو آزاد شده بودند، خوددارىنمود. اين دو از طلقاى قريش بودند كه پيغمبر اكرم در موقع فتح مكّه بر ايشان منّت گذاشت و آزادشان نمود.
عبداللّه بن زبير كه از دشمنان بنى هاشم است و چند سالى به سلطنت رسيد با «ام عمرو فزاريه» ازدواج نمود و در شب دامادى در حجله به عروس گفت:
آيا مىدانى چه كسى با تو در حجله است؟
گفت: آرى عبداللّه بن زبير بن عوام بن خويلد بن اسد بن عبد العزى.
گفت: منظورم اين نبود.
پرسيد: پس چه مىخواهى؟
گفت: من در قريش به منزله سر در بدن، بلكه به منزله دو چشم در سر هستم.
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 15، ص 229 و 230.
عروس گفت: اگر از فرزندان عبد مناف كسى در اينجا حاضر بود، سخن تو را رد مىنمود.
عبداللّه خشمگين شد و گفت: خوردنى و آشاميدنى بر من حرام باد تا آنكه بنى هاشم و ساير فرزندان عبد مناف را نزد تو حاضر كنم كه ببينى همگى سخن مرا باور دارند و نمىتوانند انكار نمايند.
زن گفت: از من بشنو و به سراغ ايشان مرو.
عبداللّه به مسجد رفت. ديد جماعتى از قريش نشستهاند و در ميان ايشان عبداللّه بن عبّاس است. ابن زبير گفت: ميل دارم همگى به منزل من بياييد.
تمام حاضرين برخاستند و به منزل او رفتند. پس از صرف غذا آنها را از جريان آگاه نمود و از ابن عبّاس خواست تا آنچه دارد، بيان كند. ابن زبير مفاخر خويش را به عمّه خود، خديجه علیهاالسلام و پدر زبير و عايشه، خاله خود بيان نمود.ابن عبّاس گفت: تمامى اين افتخارات از ما به شما رسيده است. چون تمامى افتخارات تو به وسيله پيغمبر است و ما به او اولى هستيم.
ابن زبير گفت: مىخواهى به زمان قبل از نبوّت افتخار كنم؟
ابن عبّاس رو به حاضرين كرد و آنها را قسم داد كه آيا عبد المطّلب در قريش شريفتر بود يا خويلد؟ حاضرين گفتند: عبد المطّلب.
پرسيد: آيا هاشم اشرف بود يا اسد؟
گفتند: هاشم.
پرسيد: آيا عبد مناف اشرف بود يا عبد العزى؟
گفتند: عبد مناف.
پس ابن عباس گفت:
تنافرني يا ابن الزبير و قد قضى *** عليك رسول اللّه لا قول هازل
و لو غيرنا يابن الزبير فخرته *** و لكنما ساميت شمس الأصائل
پيغمبر فرمود: «هر جا دو قسمت مىرسيد، من در آن قسمتِ بهتر قرار مىگرفتم». ما
پس از «قصى» از تو جدا شديم. آيا ما در قسمتِ بهتر شديم يا تو؟ اگر بگويى ما، پس محكوم شدى و اگر خود را بگويى، پس كافر شدى، زيرا پيغمبر را تكذيب نمودى. همه حاضرين خنديدند.(1)
شايد پس از اسلام در ميان طوايف قريش هيچ دستهاى در دشمنى با بنى هاشم مثل آل زبير و آل اميّه نبودند. وقتى آنان به سلطنت رسيدند از هيچ خصومتى كوتاهى نكردند. زيرا از يك طرف خود را بزرگ و از طرف ديگر بنى هاشم را كوچك مىشمردند.
ببينيد كه چگونه يزيد در محضر معاويه با عبداللّه بن جعفر، و ابن الزبير با عبداللّه بنعبّاس مفاخره مىكند و در عين حال سخنوران بنى هاشم چگونه آن دو را محكوم و بيچاره نمودند؟! شما از اين قضيّه اندازه عقل معاويه را به دست بياوريد كه پسر خود را نصيحت مىكند و مىگويد كه هيچ وقت با بنى هاشم مفاخره نكن زيرا آنان مفاخر و فضايل خويش را فراموش نمىكنند.
من هم اضافه مىكنم و مىگويم كه بنى هاشم معايب دشمنان را فراموش نمىكنند و در موقع مفاخره، مرعوب سلطنت دشمنان خويش نمىشوند و از ذكر فضايل خويش و معايب دشمنان خوددارى نمىكنند.
از مقصد دور نشوم؛ اگر ابن زبير و يزيد در موقع سلطنت و غلبه خود بر بنى هاشم نقطه ضعفى در سلسله اجداد پيغمبر مىدانستند مىگفتند و خود را از محكوميّت بيرون مىآوردند، ولى چارهاى جز خاموشى نداشتند.
در ميان مردم عرب مردمانى بودند كه از انساب اطلاع داشتند و به آنها «علاّمه» مىگفتند. مىتوان گفت كه اين علم در زمان سابق مخصوص عرب بود و طوايف ديگر به اين جهت اهميّت نمىدادند. لذا نمىتوانستند پدران خود را تا چند پشت بشمارند، امّا
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 9، ص 324 - 326.
طوايف عرب، هركدام، پدران خود را تا چند پشت مىشمردند.
البتّه در اينجا بود كه علاّمه عرب، نسبت به هر طايفهاى ايرادى داشت و در نَسَب هر يك اشكالاتى مىنمود. وقتى بزرگان هر طايفه به اين علاّمهها مراجعه مىكردند از
چنگ آنان نجات نمىيافتند. آنان، اينها را در كتابهاى خود ثبت نمودهاند و چه بسا شُعرا نيز همين ايرادها را در اشعار خود به يادگار گذاشتهاند.
ابن ابى الحديد در شرح خطبه اميرالمؤمنين علیهالسلام درباره آباى پيغمبر اكرم - كه حضرت مىفرمايد: لم يسهم فيه عاهر و لا ضرب فيه فاجرٌ(1)- مىگويد: «در اين كلام بهجماعتى از صحابه تعريض شده است كه در أنسابشان طعن هست. چنانكه مىگويند: آل سعد بن وقاص از طايفه زهره قريش نيستند و آل زبير بن العوام نيز از طايفه بنى اسد قريش نمىباشند».
آنگاه سخنى از كتاب «مفاخرات قريش» تأليف ابوعثمان جاحظ نقل مىكند: به عمر بن الخطاب خبر دادند كه جماعت زيادى از راويان اشعار و مطّلعين بر اخبارِ نسبت،
به اسلاف و پدران مردم عيوبى ذكر مىكنند. عمر بر بالاى منبر ايستاد و گفت: مبادا عيوب را بگوييد و ريشه مردم را تفتيش كنيد. من اگر بگويم كه از اينجا برنخيزد و بيرون نرود مگر آنكسى كه در نسبش هيچ عيبى نداشته باشد، پس هيچ يك از شما نمىتواند بيرون برود. يكى از حاضرين از قريش برخاست - و من دوست ندارم نام او را بگويم - گفت: اگر چنين امر نمايى، من و تو - اى اميرالمؤمنين!! - بيرون مىرويم.
مقصود او اين بود كه نَسَب تو و من از هر عيبى دور است.
عمر گفت: دروغ مىگويى. در اين صورت به تو گفته مىشود كه اى بنده پسر بنده، بنشين!
ابن ابى الحديد مىگويد: اين مرد قرشى كه آن سخن را به عمر گفت، مهاجر بن خالد بن الوليد بن المغيره مخزومى است كه عمر او را دشمن مىداشت، چون با پدر او، خالد بن الوليد، دشمنى داشت. از طرف ديگر او - مهاجر - از شيعيان حضرت على علیهالسلام
1) ناپاكدامنان، فاجران و گناهكاران در او هيچ دخالت و سهمى نداشتند. نهج البلاغه، فرازى از خطبه 214.
بود و از طرفداران نزديك آن حضرت بود و چشمش در جنگ جمل در ركاب اميرالمؤمنين علیهالسلام آسيب ديد. درباره او به عمر گفته بودند: او در نَسَب عدّهاى ايراد نموده است.
آنگاه مىگويد: اين حكايت را عبداللّه بن قتيبه در كتاب «معارف» نقل كرده است. همچنين ابوالحسن مداينى در كتاب «اُمّهات الخلفا» ضمن نقل آن حكايت اضافه مىكندكه [اين قضيّه را در محضر امام جعفر صادق علیهالسلام نقل كردند و حضرت ]فرمود: عمر را ملامت نكنيد. چون ترسيد كه در نَسَب او نيز طعن شود و اين به خاطر قصّه نفيل، جدّ او با صهّاك، كنيز زبير بن عبد المطّلب بود.
شما از اين حكايت كه دانشمندان بزرگ در كتابهاى خود نقل نمودهاند تا حدى به عيوب نَسَب بزرگان آشنا مىشويد. همچنين علت دشمنى عمر با مهاجر را از بيان ابن ابى الحديد به دست مىآوريد؛ و نيز به خرابكارى نفيل، جدّ عمر، با صهاك، كنيز زبير - كه در نتيجه اين عملِ مادر خطاب، جد عمر پدر او نيز مىشود - آگاه مىگرديد.(1)
از مقصود دور نشوم؛ عرب با آنكه علاقهمند به حفظ نسب خويش بود و چنين نبود كه تمامى بزرگان آنها از چنگ علاّمهها و نَسّابههاى عرب سالم بمانند، ولى در سلسله آبا و اُمّهات پيغمبر اكرم جاى هيچگونه سخنى نبود و همگى به طهارت و شرافت اين شجره طيّبه معترف بودند. دشمنان اين خانواده، چه در زمان اسلام و چه در زمان جاهليت، به هيچوجه نمىتوانستند بر آنها عيبى بر شمارند؛ حتى شعراى قريش كه پيغمبر اكرم را هجو مىنمودند، نتوانستند در اين موضوع وارد شوند. در عين حال شاعر پيغمبر، حسّان بن ثابت با كمال صراحت، جمعى از مشركين قريش را از جهت حرامزادگى هجو مىنمود.
ابن ابى الحديد در اين باره از كتاب «مفاخرات زبير بن بكار» حكايت مفصّلى را نقل مىكند كه آنچه مربوط به بحث ما مىشود را در اينجا نقل مىكنيم. او مىنويسد:
«عمرو بن العاص و وليد بن عقبه و عتبة بن ابى سفيان و مغيرة بن شعبه از معاويه خواستند كه امام حسن علیهالسلام را حاضر نمايد تا از او خرده گرفته و به او بدگويى نمايند.
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 11، ص 67 - 69.
معاويه ايشان را از اين عمل نهى نمود و گفت: به خدا سوگند! هر وقت حسن بن على علیهالسلام در نزد من مىنشست از مقام او ترس داشتم كه عيب مرا بگويد.
معاويه پس از اصرار آن جماعت تسليم آنها شد و گفت: بدانيد حسن از خانوادهاىاست كه هيچ عيبجويى نمىتواند از ايشان عيب بجويد و به آنان هيچ عارى نمىچسبد. اگر بخواهيد از حسن عيب جويى كنيد و اعتراض نماييد، بگوييد كه پدر تو عثمان را كشت و با خلفا بد بود.
پس از آنكه امام حاضر شد و هر كدام بدگويىها كردند و امام پاسخ آنها را داد و رفت، معاويه به حاضرين گفت: من به شما گفته بودم كه به او بد نگوييد. شما توان سخن گفتن با او را نداريد، امّا به سخن من گوش نداديد، به خدا سوگند! حسن روز را بر من تاريك كرد. برخيزيد و برويد كه خداوند شما را مفتضح نمود.
در همين قصّه است كه امام حسن علیهالسلام به عمرو بن العاص فرمود: مادرت تو را از زنا زاييد و بر سر تو چهار نفر از قريش ادعا و نزاع داشتند و مادرت تو را به پستترين آن جماعت از جهت شغل و نسب ملحق نمود. همچنين به وليد بن عقبه فرمود: تو از قريش نيستى، بلكه از غلامى از اهل صفويّه به عمل آمدى».(1)
خلاصه آن كه دشمنان اين خانواده تا توانستند سبّ و بدگويى كردند و با تمام افترائات و دروغها كه مىگفتند، درباره اين سلسله سخنى صحيح و منطقى نداشتند.
معاويه خيلى دوست داشت كه ابوسفيان يا حرب و يا اُميّه را بزرگ جلوه دهد و آنان را رؤساى بلا مزاحم قريش معرفى كند، ولى نمىتوانست. «او از دعبل، نسّابه عرب پرسيد: عبد المطّلب را چگونه ديدى؟
گفت: مردى است شريف، جميل و نورانى.
پرسيد: اُميّه را چگونه ديدى؟
گفت: مرد پست، خميده و نابينايى است كه غلام او، ذكوان، او را به اين طرف و آن طرف مىكشيد.
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6 ص 285 - 293.
معاويه گفت: ذكوان بنده او نبود، بلكه پسر او بود.
دعبل گفت: قريش او را غلام اُميّه مىشناختند نه پسر. شما چنين مىگوييد».(1)
معاويه به عبداللّه بن جعفر گفت: آيا در حقّ حرب بن اُميّه چنين مىگويى، درحالى كه من خيال نمىكردم كسى تصور كند كه در زمان حرب بن اُميّه كسى شريفتر از او باشد؟
عبداللّه گفت: بلى! شريفتر از او كسى بود كه به او غذا داد و بر تن او لباس پوشاند. (مقصودش عبد المطّلب است)(2)
عرب با وجود كثرت طوايف خود نسبت به قريش خاضع و خاشع بودند و آنان را اشرف از خود مىدانستند. ابوطالب در موقع ازدواج پيغمبر اكرم با خديجه در خطبه معروف خود فرمود:
«الحمد للّه الذي جعلنا من زرع ابراهيم و ذريّة اسماعيل و انزلنا حرما آمنا و جعلنا الحكّام على الناس».(3)
[«خداى را سپاس كه ما را از نسل ابراهيم و فرزندان اسماعيل قرار داد و ما را در حرم امن خويش فرود آورده و ما را فرمانروايان بر مردم قرار داد»].
در جمله اخيره دقت كنيد. از اين جمله معلوم مىشود كه قريش بر عرب حكومت و سلطنت داشتند.
جناب هاشم در روز اول ذى الحجّه براى قريش خطبهاى مىخواند و مىفرمود:
«يا معشر قريش! انتم سادة العرب احسنها وجوها، و اعظمها احلاما، و اوسطها انسابا».(4)
[«اى جماعت قريش! شما آقايان عرب هستيد با صورتهاى نيكو و صبر نيكو و شرافت نسب»].
از اين جملات معلوم مىشود كه قريش از جهت عقل، خوشاندامى، زيبايى و شرافت نَسَب سادات عرب بودند و بر همه عرب ترجيح و فزونى داشتند.
در جنگ بدر، عتبه، شيبه و وليد پيشقدم شدند و مبارز خواستند. چون سه نفر از انصار به سمت آنان رفتند، شيوخ قريش خود را بزرگتر از آن ديدند كه با آنان مبارزه كنند. لذا از پيغمبر خواستند تا همشأن خود را از قريش روانه فرمايد.
موقعى كه انصار در سقيفه بنى ساعده جمع شده و جنازه پيغمبر را رها كرده بودند و براى رسيدن به خلافت و سلطنت گفت و گو مىنمودند، چند نفر از قريش خود را به آنان رساندند و گفتند: عرب زير بار سلطنت شما نمىرود. پس انصار تسليم قريش شدند.
«صعصعة بن صوحان در پاسخ معاويه از فاميل خود تمجيد زياد نمود. معاويه گفت: پس براى قريش از مجد و شرف چه باقى گذاشتى؟
صعصعه پاسخ داد: اى پسر ابوسفيان! آنچه براى قريش است شايسته ديگران نيست. بشر به اختلاف نژادهاى خود تا روز قيامت سرير و منبر و سلطنت را در اختيار ايشان قرار داده است. چگونه چنين نباشند و حال آنكه آنان نور خدا در زمين و همچون ستارگان در آسمان هستند؟
معاويه بسيار خشنود شد و گمان كرد كه اين تعريف براى تمامى قريش است. پس صعصعه را تصديق نمود و گفت: البته چنين است كه تو گفتى.
صعصعه مقصود معاويه را دانست و گفت: اين تعريف شامل بنى اُميّه نمىشود و شما را از اين آب گوارا بهرهاى نيست.
معاويه پرسيد: پس چه طايفهاى از قريش مخصوص به آن مدح و ثنا هستند؟صعصعه گفت: اين مدح و ثنا مخصوص بنى هاشم است، آنگاه معاويه دستور داد تا او را از مجلس بيرون نمايند».(1)
1) مروج الذهب، مسعودى، ج 3، ص 40.
خلاصه كلام اينكه عرب تا حدّى در مقام قريش خاضع بودند و آنان را از جهت نسب، مافوق خويش مىدانستند. از كلام هاشم بن عبد مناف معلوم مىشود كه عقل قريش بيش از ساير طوايف عرب بوده است. البتّه مقصودِ جناب هاشم اين نبود كه هر فرد قريش بر تمام افراد عرب از جهت عقل، جمال و شرافتِ نسب مزيّت داشته باشد، بلكه از اين جهت كه قريش را به هر طايفهاى از طوايف نسبت بدهند عقلاى آنها بيشتر و مزيّت آنها زيادتر است، وگرنه در طوايف قريش كسانى كه غير اصيل بودند و نسب آنها درست نبود و كم عقل يا فاقد جمال و زيبايى بودند.
يقينا سخن جناب هاشم درست بود و به همين جهت سيادت قريش در جاهليّت، قرنها محفوظ بود، امّا عدّه كمى را مىبينيد كه توانستهاند سيادت خويش را طى قرونى حفظ نمايند. امّا به مرور زمان جهات فاضله را از دست دادهاند و ديگران بر آن جمع پيشى گرفتهاند. سرّ انقراض خانوادههايى و بر سر كار آمدن خانوادههايى ديگر نيز همين است. پس سرّ برترى هر جمعى، داشتنِ مردمان با عقل و كفايت و داراى فضايل است كه هرچه برعدد اينگونه از رجال افزوده شود برترى آن جمع مسلّمتر مىشود و هرچه اينگونه رجال را از دست بدهند از حيثيت و شرافت و وزن آن جمع كم مىگردد.
قريش در هر زمانى داراى مردان با كفايت و فضيلت بودند و از اين رو بر طوايف ديگر برترى داشتند. همين امر موجب حكومت و سلطنت آنان بر ديگران بود. زيادى عدد موجب برترى جمعى نخواهد شد، بلكه زيادى مردمان با عقل و تدبير، و انسانهاى با فضيلت موجب برترى است. چه بسا دسته كوچكى كه داراى تعداد زيادى از اينگونهمردمان باشد كه البته در اينصورت بر دستههاى پر جمعيّتى كه فاقد آن مردمان هستند، حكومت خواهد نمود.
«وَ اَنْذِرَ عَشيرَتَكَ الاَْقْرَبينَ»(1)
[«و خويشان نزديك خود را هشدار دِه»].
1) سوره شعرا، آيه 214.
در تفسير اين آيه شريفه مىنويسند كه پيغمبر اسلام چهل نفر از بنى هاشم را جمع نمود كه كوچكترين آنها اميرالمؤمنين علیهالسلام بود.
شما ببينيد، از آن چهل نفر، فقط چند نفر را مىتوانيد نام ببريد امّا چرا از ديگران اسمى نيست؟ پس بىجهت نام كسى در تاريخ ثبت نمىشود. همچنين در مدينه عدّه زيادى از بنى هاشم در خدمت پيغمبر اكرم بودند، شما نام چند نفر از ايشان را در قضاياى پيغمبر در كتب تاريخ مىبينيد؟ چرا از ديگران نام و نشانى نيست؟
شما مىتوانيد از اثر به مؤثّر پى ببريد. در زمانى كه عرب بىسواد بودند قريش اهل كتاب بود، به همين خاطر در جنگ بدر هر يك از اسيران قريش كه توانايى دادن مال و آزاد شدن نداشت، اگر به ده نفر از مسلمين خط مىآموخت، آزاد مىشد.(1)
در زمانى كه عرب گرفتار فقر و فلاكت بود و فقر را به وسيله غارت و چپاول جبران مىنمودند و نا امنى در ميان عرب حكمفرما بود، قريش سالى دو مرتبه مسافرت مىنمودند. آنها مال التجاره خود را از حبشه گرفته تا شام و ايران مىبردند و در مقابل، مال التجاره مىخريدند و با خود به مكّه مىآوردند.
پس مىتوان گفت كه صادرات و واردات عمده عرب مخصوص قريش بود و در ايّامو موسم حج از طوايف عرب خريد مىكردند و آنچه را وارد ساخته بودند به ايشان مىفروختند. پس قريش از موقعيّت حجّ و تجمّع عرب استفادهها مىنمودند و بازار خريد و فروش خود را رونق مىدادند.
قطعا در نتيجه چنين مسافرتهايى، با بزرگانِ هر جمعى ملاقات مىنمودند ودر هر شهر و ديارى دوست و رفيق پيدا مىكردند كه حوايج آنان را برآورده و شفاعت آنها را قبول مىكردند. دراثر همان حجّ وعمره وآمدن اعراب از اطراف، نيز همان نتيجه را مىگرفتند.
1) طبقات ابن سعد، ج 2، ص 22.
قريش به وسيله اطعام به زائرين و حجّاج در قلوب آنها جا مىگرفتند و اين آثار و نظاير آن به جهت وجود مردمانى با عقل و كفايت و خوشنام در قريش بود. لذا بزرگان عرب خود را در برابر افكار و آثار اين جماعت، كوچك مىديدند و از اين جهت نسبت به قريش خاضع بودند.
اگر رجال قريش را كه در هر عصر موجب عزّت، عظمت و سعادت آنان بودند در نظر بگيريد، مىبينيد كه اكثر آنها از سلسله آباى پيغمبر بوده و بقيّه قريش نيز طفيلى آنها بودند. مثلاً شما در تاريخ از طايفه بنى جمح يا بنى سهم، رجال با شخصيّتى نمىبينيد، با آنكه آنها از قريش هستند. اگر گاهى از طوايف ديگر قريش شخصيتهايى قد علم مىكردند، تحت الشعاع اين سلسله بودند.
همين امر سرّ تفوّق و برترى بنى هاشم نسبت به اولاد عبد مناف و سرّ برترى اولاد عبد مناف نسبت به شاخهاى ديگر از قبيله قريش است. در تاريخ از طايفه «تيم»، فقط نامى از عبداللّه بن جذعان و چند نفرى هم از طايفه «بنى مخزوم» به جا مانده است.
همچنين نبايد شجاعان قريش را ناديده گرفت؛ آنان نيز در هر عصرى موجب بقا، عزّت، سعادت و سيادت قريش بودند. در اين قسمت نيز سهم بنى هاشم از هر طايفهاى بيشتر و سيوف هاشميّه، معروف و ضرب المثل بوده است. در نامه اميرالمؤمنين علیهالسلام به معاويه آمده است:
«متى الفيت بنى عبد المطّلب عن الاعداءنا كلين و بالسيف مخوّفين».
[«كى به ياد دارى و چه وقت بوده كه فرزندان عبد المطّلب به دشمن پشت كنند و از شمشير بترسند؟»].
و در آخر همان نامه مىخوانيم:
«و قد صحبتهم ذرية بدرية، و سيوف هاشمية، قد عرفت مواقع نضالها فى اخيك و خالك و جدك و اهلك، و ما هى من الظالمين ببعيد».(1)
[«و به همراه اين لشكر فرزندان بَدر و شمشيرهاى هاشمىهستند كه مىدانى لبه تيز آنها چگونه بر پيكر برادر، دائى، جدّ و خاندانت قرار گرفت و اين از ستمگران دور نيست»].
در نامه ديگر آن حضرت آمده است:
«و كان رسول اللّه اذا احمر البأس، و احجم الناس قدّم اهل بيته فوقى بهم اصحابه حرّ السيوف و الأسنّة فقتل عبيدة بن الحارث يوم بدر، و قتل حمزة يوم احدٍ، و قتل جعفر يوم مؤتة».(2)
[«و هرگاه آتش جنگ شعله مىكشيد و مردم حمله مىكردند، پيامبر اسلام اهل بيت خود را پيشاپيش لشكر قرار مىداد كه اصحابش از آتش شمشير و نيزه مصونبمانند. پس عبيدة بن حارث روز بدر كشته شد و حمزه روز احد شهيد گشت و جعفر در موته شربت شهادت نوشيد»].
از همين نامه برترى شجاعت و ايمان اين جمع و تقدّم آنها بر ساير صحابه معلوم مىشود؛ جايى كه آتش جنگ افروخته مىشد و ديگران عقبنشينى مىنمودند، پيغمبر خويشان خود را جلو مىانداخت و به وسيله اقوام خود اصحاب را از آسيب دشمنان محفوظ نگه مىداشت.
مناسب است در اين بخش قسمتى از خطبه حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام را نقل نمايم:
«و بعد ان منى ببهم الرجال، و ذؤبان العرب، و مردة اهل الكتاب «كلما اوقدوا
نارا للحرب اطفأها اللّه»(1)او نجم قرن للشيطان اوفغرت فاغرة من المشركين قذف اخاه في لهواتها فلا ينكفىء حتّى يطأ صماخها باخمصه و يخمد لهبها بسيفه مكدودا في ذات اللّه، مجتهدا في امر اللّه، قريبا من رسول اللّه، سيّدا في اولياء اللّه، مشمرا ناصحا مجدّا كارحا لا تأخذه في اللّه لومة لائم و انتم في رفاهية من العيش وادعون فاكهون آمنون تتربصون بنا الدوائر و تتوكّفون الأخبار و تنكصون عند النزال و تفرّون من القتال».(2)
«هرگاه آن مردان شجاع و گرگان عرب و سركشان و متجاوزان اهل كتاب، آتش جنگ را روشن مىكردند خداوند آن را خاموش مىكرد، يا هر زمان كه شاخ شيطان ظاهر مىشد و مشركين دهان باز مىكردند، پيامبر، برادرش على را در حلقومشان مىانداخت؛ پس على باز نمىگشت تا اينكه گوش آنها را زير پاى خود له كند و شعله آتش آنان را با شمشير خود خاموش كند. (يعنى هر وقت توطئهاى از سوى دشمنان صورت مىگرفت يا هرگاه آنان دهان باز مىكردند و اغتشاش راه مىانداختند و رجز مىخواند و مبارز مىطلبيدند، پيامبر على را مىفرستاد تا گلوگيرشان كند.)
على علیهالسلام براى خدا، در رنج و زحمت و در امر خدا، سخت كوش و به پيغمبر خدا، نزديك و سرور اولياى خدا بود، براى يارى دين، مهيّا و آماده و خير خواه مردم و در امر دين، كوشا و زحمت كش بود و ملامت ملامتگران او را از راه خدا، باز نمىداشت. در اين حالت، شما در زندگانى خوش گذران و مرفّه بوديد و در آرامش به سر مىبرديد و ايمن بوديد و انتظار مىكشيديد كه براى ما اهل بيت پيامبر، حادثهاى پيش آيد و از دور، منتظر شنيدن اخبار و وقايع بوديد و در وقت جنگ، عقب نشينى و فرار مىكرديد.
از همين جملات اندازه تلاش و خدمات اميرالمؤمنين علیهالسلام در راه اسلام معلوم مىشود البته در زمانى كه ديگران فرار مىكردند و به جنگ پشت مىنمودند و در آسايش و راحت زندگى مىكردند و اخبارى به دروغ مشهور مىنمودند.
قضيّه فرار آنها در جنگ اُحد و دفاع اميرالمؤمنين علیهالسلام و شايعه شهادت پيغمبر در ميان مسلمانان، شاهد بر فرمايشات حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام است.
بنابر اين مىتوان گفت كه پس از بنى هاشم، طايفه بنى عبد الدار شجاعترين طوايف قريش بودند. آنان صاحب پرچم قريش بودند و در جنگ اُحد عدّه زيادى از آنها كشته شدند و بزرگ آنان «طلحة بن ابى طلحه» بود كه روز اُحد در ميان دو صف مبارز طلبيد و فرياد زد: كيست كه بيايد و با من بجنگد؟
على علیهالسلام فرمود: آيا با من ميل جنگ دارى؟ و شمشيرش را بر سر او فرود آورد تا جايى كه شمشير به ريش او رسيد. طلحه افتاد. على برگشت و كار او را تمام نكرد.
مسلمانان گفتند: چرا سر او را جدا نكردى؟
فرمود: او مرا به خويشاوندى قسم داد و من از او گذشتم و مىدانم كه او مىميرد.
بنابر نقلى آمده است كه او عورت خود را ظاهر كرد وعلى ازاو صرفنظر نمود؛ چنانكه عمرو بن عاص و بسر بن ارطاة در جنگ صفّين چنين كردند و على از آن دو روى گردانيد. اين از خصايص آن سَرور است كه در جنگ از ضعيف و مستضعف چشم مىپوشيد و قوى را به زانو در مىآورد.
ابن ابى الحديد از واقدى نقل مىكند: «هنگامى كه طلحه، پرچمدار مشركين قريشكشته شد، پيغمبر خشنود گشت و فرياد «اللّه اكبر» سر داد. مسلمانان نيز تكبير گفتند و بر مشركين حمله كردند و بدون آنكه احدى از مشركين كشته شود، صفوفشان به هم خورده و شكافته شد و نظم و انضباط را از دست دادند».(1)
با توجّه به همان نقل، اهميّت و شجاعت طلحة بن ابى طلحه معلوم مىشود. او پيشاپيش سپاه، اوّل كسى است كه مبارز مىخواهد و فرياد مىزند؛ در حالى كه از سپاه مسلمانان هيچكس جز على علیهالسلام پاسخ او را نمىدهد.
نمىدانم اين شجاعان مسلمين كه مورخين كشتههاى اميرالمؤمنين علیهالسلام را به آنها نسبت مىدهند، چرا در اينگونه مواقع گوششان كر مىشد و پاسخ اين پهلوانان را نمىدادند؟ چرا جناب سعد وقاص، طلحه و زبير يا محمّد بن مسلمه و يا سهل بن حنيف و ابودجانه كه مورخين آن اندازه مقامشان را در شجاعت بالا بردهاند، در برابر اينگونه مبارزين نمىآمدند؟ آنان اندازه شجاعت خود را بهتر از محدّثين منافق مىدانستند، لذا هوس بيرون آمدن و كشته شدن را در سر نمىپروراندند.
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 14، ص 236.
من در مورد اندازه شجاعت طلحه چه بگويم؟ او كسى است كه با كشته شدنش پيغمبر به آواز بلند تكبير گفت و مسلمانان نيز تكبير گفتند و پس از كشته شدن او بر مشركين حمله كردند تا آنجا كه نظم سپاه مشركين بر هم خورد و در صفوفشان شكافهايى پيدا شد بدون آنكه مسلمانان يك نفر از مشركين را بكشند.
از مقصود دور نشوم؛ شجاعان قريش موجب حفظ عزّت، بقا و سيادت قوم خود بودند و شجاعان بنى هاشم بيش از طوايفِ ديگر قريش بودند. البته از طوايف ديگر نيز شجاعانى نامى، مانند عمرو بن عبدود، فارِسِ قريش بود، ولى سهم بنى عبد الدّار بيش از ديگران بوده است.در اين قسمت مناسب است كه مختصرى از حالات چند تن از اجداد پيغمبر را بيان نمايم تا سرّ تفوّق قريش بر ديگران و برترى اين سلسله بر ساير قريش دانسته شود.
قصىّ در ايّام كودكى يتيم شد و مادرش با يكى از اشراف قضاعه ازدواج كرد. او نيز تنها بچه كوچك آن زن را پذيرفت. مادر قصىّ براى آن مرد سه پسر آورد و قصى با برادران خود بزرگ شد. او به همين جهت از وطن خود دور شده بود.
روزى قصىّ با شخصى از افراد طايفه قضاعه نزاع كرد. او به قصى گفت: تو از ما نيستى. برو به فاميل خود ملحق شو.
قصى از مادرش پرسيد: من از كدام طايفه هستم؟
مادرش گفت: تو اشرف از اين طايفه هستى. تو از قريش هستى و فاميلهاى تو در مكّه هستند.
قصى همان ساعت تصميم گرفت كه به سمت مكّه حركت كند، ولى مادرش گفت: فعلاً صلاح نيست. صبر كن و با قافله حُجاج قضاعه حركت كن.
قصى با حُجاج به سوى مكّه آمد و در آنجا توقّف نمود. در آن زمان طايفه خزاعه بر مكّه سلطنت داشتند و قريش متفرّق و آواره بودند و توليت كعبه بر عهده شخصى از
خزاعه بود. قصى با دختر او ازدواج نمود. چون او پسر نداشت، قصى وارث وى گرديد و به اين فكر افتاد تا دست خزاعه را از حكومت بر مكّه كوتاه نمايد. او براى توفيق در اين امر از برادران مادرى خود كمك خواست. آنان در موقع حج با گروهى به مكّه آمدند. ابتدا قصى آواره شدگان از قريش را جمعآورى نمود و در نتيجه بر دشمنان غالب گشت و طايفه خزاعه را بيرون نمود و خانههاى آنان را در ميان قريش تقسيم كرد. بنابر اين قريش
مجددا مجاور بيت اللّه الحرام شد و همگى قصىّ را به سلطنت قبول كردند. شاعر مىگويد:
ابوكم قصي كان يدعى مجمعا *** به جمع اللّه القبائل من فهر
اين قصّه را ابوجعفر طبرى مفصّلاً نقل نموده است.(1)
اگر كسى با دقّت به تاريخ نگاه كند، خواهد دانست كه غالبا انقراض هر جمعى معلول انقراض رجال و شخصيتهاى آن جمع مىباشد و از طرفى مبدأ تشكيل هر سلسله و جمعى را پيدا شدن يك يا چند نفر مىبيند. طوايف فَهر را نگاه كنيد كه چگونه در اثر بىلياقتى و بىكفايتى محكوم طايفه خزاعه شده و در شكم درّهها و سر كوهها مسكن گرفته بودند؟ و چون قصى - آن جوانمرد - پيدا شد، آنان را جمع نمود و با كمك عدّهاى از قضاعه، بيگانگان را بيرون كرد و مجدّدا اولاد اسماعيل دور خانه جمع شدند و خانههاى شهر مكّه به آنها رسيد.
اگر در ميان هر جمعى يك مرد پيدا شود و روح اطاعت و انقياد نسبت به او دميده شود، البته شب تاريك آن جمع سر آمده و روز عزّت آنان فرا خواهد رسيد، ولى اگر آن يك مرد از ميان برود يا آنكه آن جمع در صدد مخالفت با او برآيند، البته روزگار آنها سياه خواهد شد.
شما ببينيد! همين قريش هنگامى كه با پيغمبر اكرم مخالفت نمودند و او را از مكّه معظّمه بيرون كردند، چگونه روزگار آنان سياه شد؟ از تجارت عقب ماندند؛ سرمايههايشان را صرف جنگ كردند؛ بزرگان و شجاعان قريش كشته و حكومت به دست مردمان كوچكترى افتاد؛ قريش ذليل شدند تا آنجا كه سعد بن عباده در روز فتح مكّه مىگفت:
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 254 - 256.
«اليوم تسبى الحرمة *** اليوم يوم الملحمة»(1)
وقتى همين قريش مسلمان شدند و از پيغمبر اكرم متابعت نمودند، مجدّدا به عظمت رسيدند و كار به جايى رسيد كه قرنها بر دنيا حكومت و سلطنت نمودند.نمىدانم چه بگويم؟ قريشِ عصرِ قصى از قريشِ در عصرِ پيغمبر عاقلتر بودند. چون آنان از قصى متابعت كردند و به سعادت رسيدند، ولى قريش در عصر پيامبر مخالفتها كردند و آزارها رسانيدند.
مىتوان گفت از آن جا كه قريش، سالها در شكنجه و آزار بوده و در فشار سخت طايفه خزاعه قرار گرفته بودند و سختىها و آوارگىها را تحمّل مىنمودند، از طلوع قصى كاملاً استقبال و استفادهها نمودند و دور او را گرفتند تا به عزّت و سيادت رسيدند، ولى چون قريش در عصر پيغمبر با عزّت بودند، تسليم آن حضرت نشدند.
هر چه بود قريش تسليم اوامر قصى شدند و امر او را لازم الاطاعة مىدانستند. قريش به قدرى از قصى قدردانى نمودند كه منزل او را مكان مقدّس مىشمردند و در مواقع مهمّه در دار الندوه - كه همان خانه قصى است و درى به سوى مسجد الحرام داشت - جمع مىشدند و مشورت مىكردند.
عجب آنكه قريش در همان دار الندوة جمع شدند و بر كشتن پيغمبر تصميم گرفتند و پيغمبر نيز شبانه به غار فرار نمود.
خلاصه، هر عقدى كه براى قريش اتّفاق مىافتاد، بايد تيمّنا و تبرّكا در همان خانه واقع مىشد؛ و اگر جنگى پيش مىآمد، بايد پرچم جنگ در همين خانه به وسيله يكى از فرزندان قصى بسته مىشد.(2)
در زمانى قريش قدر آن بزرگمرد - قصى - را دانسته و از او قدردانى مىنمودند و تا
آخر به خانواده او، بلكه خانه او، بنظر عظمت نگاه مىكردند؛ امّا قريش نه تنها از پيغمبر قدردانى نكردند، بلكه علاوه بر آزارهايى كه به آن سرور رساندند - با آنكه طبق نصقرآن محبّت و مودّت به خاندان او، مزد رسالتش معين شده بود - پس از وفات آن حضرت فرزند پاك او، حضرت فاطمه زهرا، سيّده نساء عالمين علیهاالسلام را چنان رنجانده و اذيّت نمودند كه وصيّت فرمود تا ظالمان، بر جنازه او حاضر نشوند و او را شبانه دفن كنند و قبر او مخفى بماند.
«قُلْ لا اَسئَلُكُمْ عَلَيهِ اَجرا اِلاَّ المَوَدَّةَ فِي القُرْبى»(1)
«بگو به ازاى آن - رسالت - پاداشى از شما خواستار نيستم، مگر دوستى درباره خويشاوندان».
آرى! آنان به خانه آن حضرت ريختند و على را بيرون كشيدند؛ حتى ملاحظه احترام هيچ كدام از آنها را ننمودند. پس قريش نه خانه را ملاحظه كردند و نه به صاحبخانه احترام نمودند. آن گونه كه وقتى على علیهالسلام، فاطمه علیهاالسلام را دفن مىنمود، خطاب به پيغمبر اكرم عرض كرد:
«و ستنبئك ابنتك بتضافر امتك على هضمها، فاحفها السؤال، و استخبرها الحال؛ هذا و لم يطل العهد، و لم يخل منك الذكر».(2)
«به زودى دختر تو، فاطمه، تو را از اتّفاق اُمت بر ستم او و خورد كردن و به هم كوبيدن او آگاه خواهد كرد. پس خوب از او سؤال كن و تحقيق نما. اين ظلم و تعدّى به او در زمانى صورت گرفت كه هنوز نام تو از ياد نرفته و فاصله زيادى پيدا نشده بود».
اگر در همين جمله اميرالمؤمنين علیهالسلام «بتضافر امّتك على هضمها» دقّت كنيد امورى را كشف مىنماييد. از اين عبارت معلوم مىشود كه ظلم به آن حضرت اختصاص به قريش نداشت، بلكه همه مسلمانان با يكديگر شريك و همدست بودند و ظلم را به حدّ
نهايى رساندند و فاطمه را مهضومه نمودند.
آيا اين هضم همان هضم حقّ و غصب ارث و فدك است يا شامل هضم بدن نيز مىشود كه استخوانهاى حضرت زهرا را خُورْد كرده بودند؟
قريش با گذشت زمان و فاصله زياد و گذشتن يكى دو قرن، احسان قصى را فراموش نكرده بود، ولى اُمّت پيغمبر با فاصله بسيار كم و گذشتن چند ساعت و چند روز چنين ستمهايى را نسبت به فاطمه، دختر پاك پيغمبر، روا داشتند.
ابن ابى الحديد در پاسخ اين سؤال كه اگر پيغمبر خدا، على را براى خلافت معيّن نكرده بود، پس جمله «و لم يطل العهد، و لم يخل منك الذّكر»(1)چه معنى دارد، مىگويد: چون پيغمبر اكرم در حق على و تجليل از او سخنانى مانند: «انّي مخلف فيكم الثقلين»(2)و «أدر الحق معه حيث دار»(3)و امثال اينها را فرموده بود، به همين جهت على دوست داشت كه تا او حاضر نشود و تا هنگامى كه با او مشورت نكنند خليفهاى معيّن نشود. پس چون امر بر خلاف انتظار او واقع شد، ناله و فرياد على بلند شد و هميشه شكايت داشت؛ نه آنكه در اين ميان نصّى بر خلافت او بوده باشد. و چون مدّت زمانى گذشت، على از آنان راضى شد و با ابوبكر بيعت نمود.(4)
راستى! من از اين مرد فاضل، متحيّرم و نمىدانم درباره او چه بگويم!؟ آيا واقعانفهميده و نسنجيده اين سخن را گفته است يا عمدا خود را به نفهمى زده است؟ مگر در اين مقام، اميرالمؤمنين علیهالسلام از اين كه امّت به او ظلم و ستم كردهاند، شكايت نمود تا
ابن ابى الحديد آن سخنان را بگويد؟
اميرالمؤمنين علیهالسلام مىفرمايد: «بتظافر امّتك على هضمها؛ امّت تو در ظلم به فاطمه علیهاالسلام اتفاق كردند».
از ابن ابى الحديد مىپرسم كه آيا به فاطمه چه ظلمى كردند؟ على علیهالسلام منصوص(1)بود و حق او غصب شد؟ يا بر خلاف انتظار او رفتار كردند و بىمشورت او با ديگرى بيعت نمودند؟ اين عبارات چه ربطى به اين جمله دارد؟
على علیهالسلام در اينجا نمىگويد كه امت در ظلم به من اتّفاق كردند تا آن كه سخنان ابن ابى الحديد - حقّ يا باطل - به ميان آيد! سخن على در مظلوميّت فاطمه است. چه ظلم و ستمى به فاطمه شد؟ چگونه تمام امّت در ظلم به او و كوبيدن او اتّفاق كردند؟
آرى! اين همان ظلم و ستم به حق او است؛ غصب فدك و غصب ارث او است. اين همان هجوم آوردن به خانه او و بالاتر، مطلبى است كه على علیهالسلام مىگويد. پس بنابر اين ربطى به تأويل جناب ابن ابى الحديد ندارد.
نمىدانم چه بگويم؟ كسانى كه اين قدر به شيخين علاقهمند هستند، چگونه باور مىكنند كه فاطمه علیهالسلام به دروغ مىگفت كه فدك ملك موهوبى من است؟ با آنكه پيغمبر فرموده بود: «پيغمبران هيچ ارث نمىگذارند.» و «هرچه از ايشان بماند، صدقه است.»؟! فاطمه چگونه مىخواست به اصرار، مال فقرا را تملّك كند و على علیهالسلام كه حقّ از او جدا نمىشد و با او مىچرخيد، چگونه او را تصديق و حمايت مىفرمود؟
از طرفى ديگر على علیهالسلام چگونه به پيغمبر خِطاب مىكند و مىگويد: «و ستنبئك ابنتك بتضافر امّتك على هضمها؛ و به زودى دخترت تو را آگاه خواهد ساخت كه امت تودر ستم كردن به وى اجتماع كردند»؟
اكنون به تأويل ابن ابى الحديد و سخن باطل او پاسخ قانع كنندهاى مىدهم:
1 - ناله و شكايت على علیهالسلام فقط مخصوص زمان قبل از بيعت با ابوبكر نبود، بلكه آن حضرت تا پيش از شهادت خود وپس از رسيدن به خلافت هم از مظلوميّت خويش ناله
1) بر خلافت او از پيامبر، نص وارد شده بود.
وفرياد مىزد وهيچوقت از آنها راضى نشده بود. خود ابن ابىالحديد به اين امر اعتراف نموده است.
2 - اگر نصّى در ميان نبود و آنان حقّ او را غصب نكرده بودند و به او ظلم نشده بود، شكايت و داد و فرياد كردن على علیهالسلام معنايى نداشت. خلافِ اُولى كردن - بنا به گفته ابن ابى الحديد - مصحّح نسبت دادن ظلم به آنان - خلفا - نخواهد شد.
در اين صورت ابن ابى الحديد چارهاى ندارد جز اينكه يا على علیهالسلام را تصديق نمايد و بگويد كه حق با او بود؛ و يا ديگران را تصديق كند و همچون معاويه بگويد كه على به خلفا بدبين بود و به ايشان ظلم مىنمود. پس هرگز جمع بين روز و شب نخواهد شد.
امّا مقصود از كلام ديگر اميرالمؤمنين علیهالسلام كه مىفرمايد:
«هذا و لم يطل العهد، و لم يخل منك الذّكر»
«هنوز فاصله زيادى با زمان حيات تو نيفتاده و يادت فراموش نگرديده است».
اين است كه اى رسول خدا! با آنكه از زمان حيات و زندگانى تو چيزى نگذشته و فاصلهاى نشده وياد تو از خاطرهها محو نگشته است، امت تو با دخترت چنين رفتار نمودند! لذا مقصود حضرت اين نيست كه سخنان تو درباره على از ياد نرفته و فاصلهاى نشده است.
از شخصى همچون ابن ابى الحديد عجيب است كه چنين توهّمى نموده يا عمدا چنين اشتباهى را مرتكب شده باشد!
قريب به همين مضمونِ كلام على علیهالسلام، از جملات فاطمه زهرا علیهاالسلام خطاب به انصار، دانسته مىشود آنجا كه مىفرمايد:«ما هذه الفترة عن نصرتي، و الونية عن معونتي، و الغمزة في حقي، و السنة عن ظلامتي، أما كان رسول اللّه يقول: المرء يحفظ في ولده، سرعان ما احدثتم، و عجلان ما اتيتم، الان مات رسول اللّه اِمتّم دينه؟»(1)
«اين چه سستى و كوتاهى است كه در ياريم روا مىداريد؟ اين بى اعتنايى و ضعف نسبت به حق چيست؟ مگر پيامبر خدا نمىفرمود: مرد بايد در فرزندانش حفظ و رعايت شود. چقدر زود حادثه آفريديد و بدعت ايجاد كرديد! آيا چون پيامبر مرد، دينش را بايد ميراند؟!»
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 16، ص 212.
ببينيد كه فاطمه چگونه خود را مظلوم معرفى مىنمايد و انصار را ملامت مىكند؟ آنانكه در ضعف و سُستى بودند، بلكه آنها را خواب ربوده بود و در مقام كمك و يارى و گرفتن حق او نبودند؛ با آنكه پيغمبر اكرم فرموده بود «به احترام شخص متوفّى بايد اولاد او را رعايت و حفظ كنند»، امّا ظالمان چقدر زود دست به كار شدند و حقّ فاطمه را بردند و از دين پيغمبر دست شستند و او را كنار گذاردند!
نمىدانم مسلمانانى كه اين كلمات را مىشنيدند در جواب فاطمه علیهاالسلام چه مىگفتند؟
آيا به او گفتند كه تو حق ندارى و مىخواهى مال مسلمانان را ببرى و غصب كنى؟! يا مىگفتند كه ما توانايى دفاع از تو را نداريم! و يا مىگفتند كه از مظلوميّت تو متأثّر نيستيم و به تو علاقهاى نداريم!
بديهى است كه ظلم اُمّت، تنها مخصوص به فاطمه نبود، بلكه شامل حال اميرالمؤمنين، امام حسن و امام حسين علیهمالسلام هم بود و حقّا مىگويم: اگر پيغمبر اكرم امر نموده بود كه تا مىتوانند به عترت او ظلم كنند، بيش از آن ستمى كه روا داشتند نمىكردند و اگر مىفرمود كه تا مىتوانيد با بنى اُميّه دوستى كنيد كه آن مزد رسالت من است، بيش از آنچه كردند نمىتوانستند بكنند.
از مقصود دور نشوم؛ يكى از كارهاى مهم و برجسته قصىّ اين بود كه به قريشگفت: حجّاج، زوّار خانه خدا و مهمان او هستند و شما همسايگان و سكّان خانه او هستيد. پس شما به پذيرايى از حُجّاج سزاوار هستيد. به همين جهت دستور داد تا هر سال، قريش مبلغى را براى تهيّه غذا و آب به او بدهند تا در ايام توقّف حُجّاج در منى
ميان آنها توزيع كنند.
قريش كه تحت فرمان او بودند، همه ساله اموالى مىدادند و او به اين مصرف مىرسانيد، بلكه اين سنّت حسنه پس از مرگ قصىّ نيز در ميان قريش ماند و اين مال را به فرزند او مىدادند و آن را تا زمان اسلام «رفاده» مىناميدند.
طبرى در تاريخ خود مىگويد: و اين رسم تا كنون جارى است و آن طعامى كه همه
ساله سلطان در منى به حُجّاج مىدهد از همين باب است.(1)
قصىّ به قريش گفت: حُجاج، مهمانان خدا و شما همسايگان خانه خدا هستيد و بايد به آنان طعام و آب دهيد. البتّه با در نظر گرفتن كمى آب در منى، در آن زمان و با كثرت حُجّاج، معلوم مىشود كه آن بزرگمرد قريش چه خدمت بزرگى به زوّار بيت اللّه نموده بود و بىسبب در قلوب جاى نگرفته بود.
ولى سلاطين حجاز پس از گذشت قرنها از عمر اسلام، وجه زيادى از حُجّاج و زوّار بيت اللّه الحرام مطالبه مىنمايند. اگر آنان به جاى اين عمل - كه موجب تنفّر حجاج است - به زوّار خدمت مىنمودند و دوا و طبيب در دسترس آنان مىگذاردند و در مقام محبّت و جلب دوستى و ديد و بازديد با زوّار مىآمدند، البتّه بر عظمت آنان افزوده مىشد و در قلوب جاى مىگرفتند؛ و چه بسا حُجّاج ثروتمند در كارها و امور خيريه شركت كرده و با ميل و رغبت، سلاطين كمك و هدايايى مىدادند و هرگز نيازى نبود به از عموم حجاج چيزى بگيرند.هنگامى كه سفر نامه ابن جبير اندلسى را مطالعه مىكردم، ديدم كه او از چنين رسم و گرفتن ماليات از حجاج ناله بسيارى دارد. ابن جبير كه حدودا در سال پانصد و هفتاد و هشت هجرى (578 ه .ق) به مكّه معظمّه مسافرت نموده است، مىگويد: سلطان صلاح الدين قرار گذارده است كه اموالى به پادشاه مكه بدهد تا از حجاج دست بردارد. پادشاه هر كدام از حجّاج را در جدّه، ضامن يكديگر مىنمود كه اگر سلطان صلاح الدين آن وجوه را پرداخت نكرد، خود زوّار به او بپردازند.
از جمله بدبختىهاى مسلمانان اين است كه از موقعيّت حج و تجمّع در يك محل هيچ نتيجهاى نمىگيرند. مسلمانان كه بايد يكديگر را برادر بدانند و نواقص زندگانى
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 259 - 260.
خود را بيان كنند و در مقام معالجه و اصلاح يكديگر برآيند و از اوضاع و احوال همديگر باخبر شوند، اصلاً به اين جهت نظر ندارند.
به عقيده من دستهاى خارجى در كار است تا از اين تجمّعات نتيجه معكوسى گرفته شود و به جاى آنكه در اثر اين اجتماع به يكديگر نزديك شده و روابطى برقرار گردد، نسبت به يكديگر دشمنى كرده و بين آنان حس بدبينى زياد شود.
در دومين سفرى كه به مكّه معظمه مشرّف شدم، قصّه قتل ابوطالب اردكانى با آن وضع فجيع پيش آمد. يكى از دوستان من كه از بنّاهاى نامى قم بود در همان سال نزديك بود كه دستش نيز همچون گردن ابوطالب جدا شود. او قصّه خود را چنين بيان نمود:
نزديك پرده كعبه - ظاهرا كنار حجر اسماعيل - مشغول دعا بودم. ناگهان بعضى از مصرىها مرا گرفتند. من داد و فرياد كردم. وقتى پاسبان آمد، معلوم شد كه قطعهاى از
پرده كعبه بريده شده بود. من كه در همانجا ايستاده بودم، مرد مصرى نسبت قطع و سرقت را به من مىداد و آنها مىخواستند دست مرا ببرند. خوشبختانه زنى عرب آنجابود و از منِ مظلوم متّهم مردانه دفاع نمود تا از من دست برداشتند.
چنين اعمال و رفتارى نتيجه عدم روحيه تعاون و بردبارى در بين مسلمين است، اگر سوء ظن در ميان نبود، اينگونه پيشآمدها نمىشد. اگر از شهود تحقيق كافى به عمل مىآمد و به حُسن ظن شهود اكتفا مىشد، اين فجايع به وجود نمىآمد. يقينا حسن ظن به دشمنان و سوء نظر به دوستان زمينه اين خلاف كارىها را فراهم مىسازد.
قطعا دست خارجى در كار است كه مسلمين را از يكديگر جدا سازد تا دوستى نداشته باشند و از اختلاف موجود به نفع خود نتيجه بگيرد و هميشه درصدد است كه نگذارد آنها به يكديگر نزديك شوند. و اگر زمانى هم بر حَسب اجبار و وظيفه دينى به هم نزديك و در يك محلّ جمع شوند، آتشى روشن مىكند و دود آن را به چشم همه مسلمين وارد و همه را بدبخت مىنمايد.
چه بسا ايادى و عمّال خود را مخفيانه در آن جمع وارد مىسازد و فتنهاى مىسازند و نتيجه را خودش مىبرد و خواسته خود را به زور مىگيرد و بر آنها تحميل مىنمايد.
اگر زمامدارانِ مسلمان، عاقل باشند اميدى به آينده پيدا مىشود، وگرنه به ميل دشمنان عمل مىكنند؛ به امر آنان با يكديگر نزديك و به اشاره آنان از يكديگر جدا مىشوند، گويا از خود اراده و اختيارى ندارند و فقط موظفند تا خواسته و دستورات ديگران را اجرا كنند.
نام قصى، زيد بود و به واسطه دورى و آوارگىاش از وطن، او را قصى ناميدند. او داراى چهار پسر به نامهاى عبد الدار، عبد مناف، عبد العزّى و عبد قصىّ بود. پسر بزرگتر او، عبد الدار، در فكر و تدبّر و رأى ضعيف بود. به همين جهت عبد مناف - جدّ سوم پيغمبر اكرم - در زمان پدر خود به بزرگى رسيد و شريف قوم گشت.(1)
اسم عبد مناف «مغيره» است، ولى بعدا به او عبد مناف گفتند؛ مانند عبد المطّلب كهنام او «شيبه» است و چون عموى وى، مطّلب او را با خود از مدينه آورد - شايد گفته بود كه او بنده من است - به همين جهت او را عبد المطّلب مىگفتند كه همين نام بر اسم اصلى او غالب گرديد.
مناف و عزّى اگرچه نام دو بت است، ولى شايد در اول اسم مردمان محترمى بود كه بعدا بر دو بت گذارده شد. همچنين «عبد» در اينجا به معنى مخلوق نيست. چنانكه اسم يكى از فرزندان قصىّ، عبد قصىّ يا عبد الدار است؛ با آنكه قصىّ يا خانه كعبه، مالك آن دو مولود نبودند.
اگر گفته شود كه عبد به معنى مخلوق يا مملوك است و مراد از عزّى و مناف همان دو بت است و اين اسمها كاشف از آن است كه قصىّ، جدّ پيغمبر، بت پرست بود و نام فرزندان خود را به اين جهت چنين گذارده است، مىگويم: اسم اصلى عبد مناف، مغيره است و اين در تواريخ ثبت است، بعدا اين نام - به سببى كه بر ما مخفى است - بر وى گذارده شد و تغيير نيافت؛ اگر چه پدران پيغمبر همگى موحّد بودند، ولى تظاهر به توحيد و مخالفت با فاميل خويش و ساير مشركين نمىنمودند و به اين اندازه تقيّه مىنمودند.
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 259.
عبد مناف نيز داراى چهار پسر بود: هاشم (جدّ دوم پيغمبر اكرم كه نام اصلى او عمرو بود)، عبد شمس (جدّ بنى اُميّه)، مطّلب و نوفل. اين چهار برادر مردمان فعّال و زرنگى بودند و رياست موروثى و خانوادگى خود را حفظ كردند. شاعر مىگويد:
يا ايّها الرجل المحول رحله *** الا نزلت بآل عبد مناف
البتّه اين چهار برادر از نظر مجد و شرافت در يك مرتبه نبودند؛ هاشم و عبد شمس توأم بودند و با يكديگر به دنيا آمدند و از دو برادر ديگر بزرگتر بودند. عظمت هاشم
بيشتر از عبد شمس بود، بلكه او كفيل معاش عبد شمس هم بود. او را به آن جهت هاشم مىگفتند كه در سال قحطى از فلسطين آرد خريد و به مكه آورد و نان تهيّه نمود و شترانخود را كشت و مردم را با آن طعام سير نمود:
عمرو الذي هشم الثريد لقومه *** و رجال مكّة مسنتون عجاف
سفرين سنهما له و لقومه *** سفر الشتاء و رحلة الأصياف
شخصيت آدمى در موقع امتحان معلوم مىگردد. كسانى كه در سالهاى قحطى، جنس موجود انبار شده خود را نمىفروشند و منتظر هستند تا گرانتر شود و مردم پريشانتر گردند كه به قيمت زيادترى بفروشند و بهترين دارايى مردم بيچاره را به بهاى كمى به چنگ آورند، از پستترين ثروتمندان هستند و همه مردم با چنين افرادى دشمن مىباشند. چرا كه در موقع گرفتارى آنها دلشاد هستند، بلكه اگر بتوانند به آنها آسيب وارد مىآورند.
در مقابل اين ثروتمندان پست كسانى پيدا مىشوند كه در چنان موقعيّتى همه اجناس خود را به صورت رايگان ميان بيچارگان تقسيم مىكنند، بلكه با زحمتى زياد جنس مورد نياز مردم را وارد مىكنند. اين افراد از خيرخواهان هستند و البته از بزرگان و رؤساى مردم خواهند شد.
هاشم بن عبد مناف كسى است كه در سال قحطى كه بزرگان مكّه معظّمه بيچاره و
ضعيف شده بودند براى تهيه آرد به فلسطين سفر نمود و سختى چنان سفر دور و درازى را با وسايل آن عصر بر خود هموار نمود. همچنين شتران خويش را قربانى كرد و گرسنگان مكه را از چنگ مرگ نجات بخشيد.
بديهى است چنين كسى كه آن اندازه مهربان و دلسوز جامعه و خيرخواه مردم باشد، رئيس قوم مىگردد و كسى نمىتواند در برابر او عرض اندام كند.
اگر مردم براى خود رئيس مىخواهند براى آن است كه گره از كارشان بگشايد و برزخمشان مرهم گذارد، وگرنه او با ديگران چه فرقى دارد؟ اگر ثروت دارد، مال خود او است، نه ديگران. پس براى چه به دنبال او بروند و فرمان او را اطاعت نمايند؟ رئيس بايد خدمتگزار مردم باشد و مردم بايد از فكر و عقل او، از ثروت و مال او، يا از قدم و قلم او بهره ببرند و نتيجهاى بگيرند، امّا كسى كه نه مالى دارد تا در مواقع سختى به كار آيد، نه فكرى كه در وقت پريشانى راه را از چاه جدا سازد و نه همّتى كه در اثر مساعدت او گشايشى پيدا شود، براى چه آقا باشد و ديگران خدمتگزار او باشند؟ اگر پدرى راهنما يا كارگشا بود رياست حقّ او است. پس چه لزومى دارد كه فرزند نالايقش وارث او گردد؟
اگر قريش دور هاشم را گرفتند و او را سيّد و بزرگ خود دانستند، از آن جهت نبود كه جدّ يا پدرش مرد فعّال و خدمتگزارى بود، بلكه براى آن بود كه خود او جوانمرد بود و وجودش براى مردم فايده داشت. او بود كه خود را به مشقّت انداخت و به آن سفر دور و دراز اقدام نمود و از طرف ديگر از مال خود گذشت و آن را بدون چشم داشتى در دسترس گرسنگان گذاشت تا مردم در آسايش باشند و از مرگ نجات يابند. آيا قريش كسان ديگرى را كه فاقد اين صفات باشند با او برابر مىكند و بر او مقدّم مىدارد؟ هرگز!
طبرى در تاريخ مىنويسد: اُميّة بن عبد شمس بر عموى خود، هاشم، حسادت برد. اُميّه داراى مال و ثروت بود و مىخواست مانند هاشم اطعام نمايد و خود را بر اين امر
وادار نمود، ولى نتوانست و از عهده آن برنيامد، و مورد شماتت جمعى از قريش قرار گرفت. اُميّه كه عصبانى شده بود به هاشم جسارت كرد و خود را بالاتر و برتر از او دانست و او را براى اين كار به محاكمه كشانيد.
هاشم به جهت سن و شرافتى كه داشت از اين مرافعه و محاكمه خوشش نيامد. قريش او را بزرگتر از آن مىدانستند كه براى محاكمه در مفاخره با اُميّه نزد حاكمى حاضر شود. لذا گفت: من به شرطى در اين محاكمه حاضر مىشوم كه هر كس محكوم شد، پنجاه شترِ سياه چشم بدهد تا آنها را در مكّه بكشند. همچنين شرط كرد كه محكوم،ده سال از مكه دور شود.
اُميّه قبول كرد و كاهن خزاعى را داور قرار دادند. او به نفع هاشم قضاوت نمود و او را بر اُميّه ترجيح داد. هاشم شتران را گرفت و كشت و به حاضرين خورانيد و از آنان پذيرايى نمود. اميّه نيز ده سال از مكه بيرون رفت و در شام توقّف نمود. اين اولين دشمنى و اختلافى بود كه ميان هاشم و اُميّه اتّفاق افتاد.(1)
شخصى نقصى دارد؛ به جاى آنكه نقص را از خود دور نمايد بر شخص كامل حسد مىورزد و با او دشمنى مىكند. اميّه كوچكتر از آن بود كه با عموى خود، هاشم، برابرى كند. او نبايد به اين خيال مىافتاد و بايد درك مىكرد كه در موقع محاكمه محكوم خواهد شد، ولى نادانى و حبّ نفس و غرور، انسان را در مهالك واقع مىنمايد.
پسر همين اميّه، حرب، نيز با جناب عبد المطّلب بن هاشم در مقام مفاخره و محاكمه برآمد كه همچون پدرش محكوم شد.
پسر همين حرب، صخر - ابوسفيان - نيز سالها با پيغمبر اكرم دشمنى نمود و خواست تا نور خدا را خاموش كند كه بالاخره در فتح مكّه از ترس جانش اسلام آورد و يك نفر بر عدد منافقين و مؤلفة القلوب افزود.
پسر ابوسفيان، معاويه، كه خود و پدرش آزاد شده پيغمبر بودند با على بن ابيطالب عليهماالسلام دشمنىها نمود و منفور قلوب مؤمنين گرديد.
پسر او، يزيد، نيز با حسين بن على علیهالسلام دشمنى و جنگ نمود كه در نتيجه موجب انقراض سلطنت آل ابوسفيان گرديد. يزيد شجره خبيثه را چنانكه بود معرفى نمود.
اميرالمؤمنين على علیهالسلام در نامه خود به معاويه نوشت:
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 13.
«و اما قولك انّا بنو عبد مناف فكذلك نحن، و لكن ليس اميّة كهاشم، و لا حرب كعبد المطّلب، و لا ابوسفيان كابي طالب، و لا المهاجر كالطليق، و لاالصريح كاللصيق، و لا المحق كالمبطل، و لا المؤمن كالمدغل . . . و في ايدينا بعد فصل النبوة التي اذللنا بها العزيز، و نعثنا بها الذليل . . . و السلام».(1)
امّا اين سخنت كه گويى، ما فرزندان عبد مناف هستيم، آرى ما نيز چنين هستيم، ولى اميه كجا و هاشم كجا؟ حرب كجا و عبد المطّلب كجا؟ ابوسفيان كجا و ابوطالب كجا؟ مهاجر در راه خدا را با آزاد كرده چه نسبت؟ و آنكه نسبى صريح و آشكار دارد، با آنكه خود را به خاندانى بسته است، هرگز برابر نباشد. آنكه بر حق است همتاى آنكه بر باطل است نبُود و مؤمن كجا و دغلكار كجا؟ . . . افزون بر اينها ما را فضيلت نبوت است كه به نيروى آن عزيزان را ذليل كرديم و ذليلان را نيرو و توان بخشيديم.
معاويه مىخواهد همه را برابر و برادر بخواند و مىگويد: همگى از فرزندان عبد مناف هستيم، امّا اميرالمؤمنين على علیهالسلام در پاسخ او مىفرمايد:
«ما اولاد عبد مناف داراى فضايل هستيم، ولى اُميه چون هاشم، و حرب چون عبدالمطّلب، و ابوسفيان چون ابوطالب نيستند؛ و مهاجر چون آزاده شده در موقع فتح مكّه، و صحيح النَسَب چون چسبيده، و صاحب حق چون صاحب باطل، و با ايمان چون منافق نيست».
اميرالمؤمنين علیهالسلام در اين چهار جهت به صفات فاضله خويش از هجرت، ايمان، پاكى نَسَب و حق داشتن اشاره مىفرمايد. امام علیهالسلام در دين، نسب و لياقت، معاويه را طعن مىزند و آنگاه مىفرمايد:
«ارث نبوت در دست ما و نزد ما است و به وسيله آن عزيزانى از مشركين كشته، اسير و يا فروخته شدند».
اگر كسى در اين نامه دقّت كند، در خواهد يافت كه اميرالمؤمنين علیهالسلام نه فقط در نَسَب معاويه طعن زده و او را ملحق و چسبيده شده دانسته است، بلكه در پدران او نيز خدشه فرموده است. چون قبول نكرد كه آنها از عبد مناف باشند، ولى بعضى از مورّخين
1) نهج البلاغه، نامه 17.
كلمهاى را در اين نامه اضافه كرده و نوشتهاند كه اميرالمؤمنين علیهالسلام فرموده:
«و امّا قولك انّا بنو عبد مناف، فكذلك نحن و انتم».
قصىّ امورى را به پسر بزرگ خود، عبد الدار، واگذار فرمود كه در خانه او ماندگار شد. آن امور عبارت است از:
1 - توليت كعبه كه از آن به «حجابه» تعبير مىشود.
2 - پرچم جنگ، كه آن را «لوا» گويند.
3 - «رفاده و سقايه» كه همان اطعام و آب دادن به زوّار بيت اللّه است.
4 - «دار الندوه» كه محل مشورت قريش شده بود.
فرزندان عبد مناف به رياست هاشم به اين فكر افتادند كه امور مورد بحث را از فرزندان عبد الدار گرفته و به تصرّف خود درآورند. آنها مىگفتند كه ما بر اين امور از فرزندان عبد الدار، اولى و احق هستيم و در نزد قريش از آنها بالاتر مىباشيم.
اولاد عبد الدار زير بار سخنان عمو زادگان خويش نمىرفتند و تسليم آنها نمىشدند. كار نزاع بالا گرفت و طرفين براى خود دوست و همپيمان تهيه كردند.
اولاد عبد مناف با طايفه اسد، زهره، تيم و حارث بن فهر پيمان بسته و متحد شدند. اولاد عبد الدار نيز با بنى مخزوم، سهم، جمح و عدى متّفق شدند. دسته اوّل را «طيبين» و دسته دوم را «احلاف» ناميدند.
چيزى نمانده بود آتش جنگ روشن شود كه نام صلح در ميان آمد و منصب سقايه و رفاده به هاشم و برادران او داده شد و منصب حجابه، لوا و دار الندوه در ميان اولاد عبد الدار باقى ماند. بدين وسيله بين متخاصمين مصالحه شد.
دار الندوه كه تا زمان معاويه در دست عبد الدار بود، توسط او خريدارى و دارالاماره شد. رفاده و سقايه نيز به هاشم واگذار گرديد. هاشم مردى ثروتمند بود و در موقع حج به قريش مىفرمود: زوّار بيت اللّه در حالى كه خسته و ناتوان و خاك آلوده ومصيبت زدهاند وارد مكّه مىشوند. پس بر شما همسايگان خانه خدا است كه آنها را
اكرام كنيد و با آب و غذا از ايشان پذيرايى نماييد.
بنابر اين هر فردى از قريش به اندازه توانايى خود به اين امر خير كمك مىكرد. هاشم نيز هر ساله مال زيادى از خود مىگذاشت و به مصرف حجاج مىرساند و ثروتمندان قريش نيز هر كدام صد مثقال هرقلى به هاشم مىدادند.
هاشم دستور مىداد تا از چاههاى مكه آب آورده و در كنار زمزم مىگذاشتند و حاجيان را سيراب مىنمودند. يك روز پيش از ترويه در مكّه، ايام منى، مشعر و عرفه از زائران پذيرايى مىشد و نان، روغن، گوشت، سويق، خرما و آب در دسترس آنها قرار مىدادند. روزى كه حجاج از منى به سوى شهرهاى خود حركت مىكردند، مهمانى تمام مىشد.(1)
آنچه هاشم به وسيله همدستان خود از چنگ اولاد عبد الدار بيرون آورد، همان منصب سقايه و رفاده بود كه به آن وسيله، دادنِ آب و غذا به حجاج به دست هاشم افتاد.
البته منظور او خدمت به زائرين بود و در اثر تصدّى اين مقام بهتر مىتوانست به حاجيان خدمت نمايد. قريش نيز در اين صورت بيشتر كمك مىكردند. خود او هم چون فرد ثروتمند و با سخاوتى بود، قسمت مهمى از مال خود را به امر حجاج اختصاص مىداد. در اثر اين كمكها، حُجّاج را از تشنگى، گرسنگى و زحمتِ تهيّه غذا و آب نجات مىدادند. پس هاشم با اين كار فايدهاى به حاجيان مىبخشيد نه آنكه از آنان فايدهاى بخواهد.
اينكه هاشم اين دو منصب مهم را از فرزندان عبد الدار گرفت، با آنكه قصى آن را به آنها اختصاص داده بود، معلوم مىشود كه حفظ مقام، كار بس مشكلى است، بلكه حفظ آن مشكلتر از به دست آوردن آن است. فرزندان عبد الدار در اثر بىلياقتى و بىكفايتى خود نتوانستند حق مسلّم خويش را حفظ كنند. لذا هاشم در اثر حُسن خدمت به قريش توانست چند طايفه را با خود همراه نموده و آن دو منصب را به زور از آنها بگيرد.
يكى ديگر از كارهاى مهم و برجسته هاشم تأسيس «رحله شتا و صيف» - دو سفر
1) طبقات ابن سعد، ج 1، ص 78.
تجارتى - بود(1)كه به سبب آن هر كدام از پسران عبد مناف نزد پادشاهى رفتند و اجازه ورود به خاك او را براى تجارت به دست آوردند؛ هاشم از پادشاه شام، عبد شمس از پادشاه حبشه، نوفل از پادشاه ايران و مطّلب از پادشاه يمن اجازه ورود به خاك كشورهايشان را گرفتند.
بنابر اين به وسيله اين چهار برادر بازار تجارت قريش به بين النهرين، فارس و ساير بلاد ايران، شام، يمن و حبشه باز شد و قريش داراى دو سفر تابستانى و زمستانى به شام و ايران و به يمن و حبشه گرديد.
مكّه معظّمه سرزمينى بىآب بود و قريش مجبور بود كه معاش خود را از راه تجارت تأمين نمايد، وگرنه هميشه گرفتار فقر و فلاكت مىشدند. چنانچه مىخواستند به وسيله حجاج ارتزاق نمايند به زائرين محتاج مىشدند و عزّت و سيادتى براى آنها باقى نمىماند. پس بهترين وسيله براى حفظ سيادت و سعادت قريش، همان فكر نوينى بود كه پسران عبد مناف به رياست هاشم ابداع كرده بودند.
راه يافتن هر كدام از اين برادران به دربار سلطنتى و رسيدن نزد پادشاه و برگشت موفقيتآميز ايشان، نشان دهنده عظمت و شخصيّت آنها است. پادشاهان آن روز مثل پادشاهان امروز در دسترس همه كس نبودند. البتّه پس از اين موفقيت عزّت آنان نزد قريش و ساير عرب افزوده شد. قريش و سايرين نيز خود را محتاج آنها مىدانستند تابتوانند مال التجاره خود را وارد و صادر نمايند.
هاشم، رؤساى قبايل عرب و پادشاهان را در تجارت شريك نمود، به شرط آنكه راه تجارت را باز گذارند و آنها را از شرّ دشمنان و دزدان محفوظ بدارند. اين امر به نفع عموم بود، لذا آن بزرگان در مال التجاره شريك شدند و سود تجارت ميان هر دو دسته تقسيم مىشد.
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 252.
شيخ سعيد معروف به محمّد بن مسعود كازرونى كه از اعيان سده هشتم هجرى است در كتاب «سيره نبويّه» خود مىنويسد:
هاشم اوّل كسى است كه دو سفر تابستانى و زمستانى براى قريش تأسيس نمود؛ سفرى به سرزمين حبشه و سفرى به سرزمين شام. هاشم در زمين شام در شهر «غزه» فوت نمود.
« . . . و قال عطاء: عن ابن عبّاس: انّهم كانوا في ضرّ و مجاعة، فجمعهم هاشم على الرحلتين، و كانوا يقسمون ربحهم بين الفقير و الغني حتّى كان فقيرهم كغنيّهم».(1)
اين عبارت داراى دو مطلب است: يكى آنكه هاشم قريش را كه گرفتار فقر و قحطى بودند به اين دو سفر تجارتى وادار نمود و از اين گرفتارى نجات داد.
دوم اينكه سود حاصل از تجارت را ميان فقير و غنى به صورت مساوى قسمت مىكرد و فقير مِثل غنى مىشد.
شايد مقصود از مطلب دوم اين باشد كه قرار شده بود نصف درآمد و بهره از تجارت به فقراى قريش داده شود تا آنان با اغنيا و سرمايه داران شريك باشند و ممكناست همين امر نيز به دستور آن جوانمرد قريش، جناب هاشم، بوده باشد.
قريش در نتيجه اين تجارت از فقر و فلاكت بيرون آمدند و قهرا مردم، با تجربه، عاقل، زرنگ و فعال گرديدند و به جهت حشر و نشر با بزرگانِ اطراف و اكناف، سرشناس مىشدند و فقراى قريش هم مانند سرمايهداران در رفاه قرار گرفتند.
هاشم، جدّ دوم پيغمبر اكرم، در يكى از سفرهاى خود به شام از مدينه عبور كرد. او
1) زاد المسير لابن الجوزى، ج 8، ص 215؛ تفسير مجمع البيان، ج 10، ص 453.
در مدينه توقّف نموده و با عمرو بن زيد بن لبيد خزرجى ملاقات نمود. هاشم دختر او «سلمى» را پسنديد و از او خواستگارى نمود.
عمرو، دخترش را به هاشم تزويج نمود و شرط كرد كه او را وقت زايمان به مدينه آورد. هاشم قبول نمود.
او پس از مراجعت از شام راهى مكّه شد و عروس را با خود به مكّه برد. وقتى سلمى آبستن و سنگين شد، او را در مدينه نزد خويشانش گذاشت و خود به شام سفر نمود و در همان سفر در «غزّه» وفات نمود.
«شيبه» - عبد المطّلب - فرزند هاشم كه جدّ پيغمبر اكرم است به دنيا آمد. او حدود هفت يا هشت سال در مدينه نزد خويشان مادرى خود ماند تا آنكه روزى يكى از قريش از مدينه مىگذشت و ديد كه چند كودك بازى تيز اندارى مىكنند و شيبه مىگويد: من پسر هاشم هستم. من پسر سيّد بطحاى قرشى هستم. از او پرسيد: تو كيستى؟
گفت: شيبه پسر هاشم بن عبد مناف قرشى.
وقتى آن شخص وارد مكّه شد عموى او، مطّلب را كه نزد حجر اسماعيل نشسته بود خبردار نمود، مطّلب گفت: سوگند به خدا! پيش از آنكه به خانه بروم از همينجا به
سراغ برادر زاده خود مىروم و او را با خود مىآورم!مطّلب بر مركب سوار شد و خود را به مدينه رساند. او هنگام عشا وارد محلّه بنى عدى بن نجار شد و ديد پسرانى بازى مىكنند. او پسر برادر خود را شناخت و گفت كه اين پسر هاشم است. پسرها نيز مطّلب را شناختند و به او گفتند: اين پسر برادر تو است.
اگر مىخواهى او را ببرى همين ساعت بِبر، وگرنه مادرش از بردنش جلوگيرى خواهد كرد. مطّلب به شيبه گفت: من عموى تو هستم. آمدهام تا تو را نزد خويشانت برگردانم. برادر زاده فورا پشت شتر سوار شد. مطّلب او را آورد و برايش لباس نو خريد و او را در مجلس فرزندان عبد مناف معرفى فرمود. مطّلب گويد:
عرفت شيبة و النجار قد جعلت *** أبناؤها حوله بالنبل تنتضل
عدّهاى از مطّلب مىپرسيدند: اينكه پشت سر تو است، كيست؟ مىگفت: غلام من
است. پس به همين جهت شيبه به «عبد المطّلب» معروف گرديد.(1)
اگرچه هاشم داراى پنج پسر بود، ولى فرزندان پسرى او فقط از اولاد عبد المطّلب بودند، نه از ديگران.
از اينكه مطّلب فرزند برادر خود، شيبه، را شناخت و فرزندان بنى النجار هم شناختند كه او عموى شيبه است، معلوم مىشود كه مطّلب و هاشم خيلى به هم شبيه بودند. عبدالمطّلب نيز خيلى به پدر و عموى خود شباهت داشت. همچنين استقبال عبد المطّلب از نيّت عمويش حاكى از عقل و درك بالاى او است. عبد المطّلب تشخيص داده بود كه عظمت و موقعيّت او در نزد قريش محقق خواهد شد و مىتوانست عظمت قريش را نيز درك نمايد. عبد المطّلب و فرزندانش از مطّلب و اولاد او جدا نمىشدند و
هميشه فرزندان مطّلب با فرزندان عبد المطّلب در حزن و سرور و در تمام پيشامدها متّحد بودند. آنان با بنى هاشم در شعب ابوطالب محصور بودند، ولى اولاد نوفل بنعبد مناف و عبد شمس از آنها جدا بودند، بلكه با آنان قطع روابط كرده بودند.
در حديث «ابوداود» آمده است كه پيغمبر فرمود: «من و فرزندان مطّلب در جاهليت و اسلام از يكديگر جدا نبوديم و نيستيم. ما و آنان يكى هستيم».(2)
ابن سعد از كلبى و جمع ديگرى نقل مىكند:
«و كان عبد المطّلب احسن قريش وجها، و امده جسما و احلمه حلما، و اجوده كفّا، و ابعد الناس من كلّ موبقة تفسد الرجال، و لم يره ملك قطّ الاّ اكرمه و شفّعه، و كان سيّد قريش حتّى هلك».(3)
از اين عبارت معلوم مىشود كه عبد المطّلب در زيبايى خُلق و خَلق بر تمام قريش مزيّت داشت و در سخاوت و عِلم نيز كسى از قريش با او برابر نبود. او از تمامى صفات ناپسند دور بود و تا زنده بود، سيّد و آقاى قريش بود.
البتّه شايسته است كه چنين شخصيتى، بزرگ قريش باشد. او در نزد هر پادشاهى محترم و معظم بود؛ چون او را مىديدند، احترامش مىنمودند و هرچه مىخواست و درباره هر كس شفاعت مىنمود، برآورده مىگرديد.
همچنين ابن سعد از واقدى نقل مىكند: مطّلب براى تجارت به سوى يمن مسافرت نموده بود كه در همانجا وفات نمود و پس از او منصب رفاده و سقايه به عبد المطّلب رسيد. اين دو منصب در دست عموى او، مطّلب، بود و چون چاه زمزم به دست او حفر شد از زمزم تا عرفات براى حجاج آب مىبرد.(1)
هنگامى كه صاحب فيل - پادشاه يمن - از طرف پادشاه حبشه براى ويران كردن كعبه معظمه مىآمد، احدى از اعراب توانايى دفاع نداشت. قريش از شهر فرار كردند. بنابر نقل زبير بن بكّار، عبد المطّلب گفت: سوگند به خدا! از حرم خداوند خارج نمىشوم! پس در خانه خود نشست و گفت:
لا همّ أنّ المرء يم- *** -نع رحله فامنع حلالك
لا يغلبنّ صليبهم و *** محالهم غدوا محالك
پس عبد المطّلب ماند تا خداوند، فيل و اصحاب او را هلاك نمود. قريش برگشتند و قدر عبد المطّلب را دانستند.(2)
در كافى به سند صحيح از امام جعفر صادق علیهالسلام نقل است: «اصحاب فيل شتران عبدالمطّلب را بردند. چون او مطلع شد، آمد و اجازه ملاقات خواست و نزد پادشاه رفت و
حاجت خود را بيان نمود. پادشاه از مترجم پرسيد كه او چه مىخواهد؟ گفت: شتران خود را مطالبه مىكند.
پادشاه گفت: اين رئيس و زعيم قومى است كه براى خراب كردن معبد آنان، كعبه، آمدهام. حال، او آمده است و شتران خود را مىخواهد. اگر مىخواست از خراب كردن كعبه
منصرف شوم البته قبول مىكردم. شتران او را رد كنيد.
عبد المطّلب پرسيد: پادشاه چه مىگويد؟
چون سخن پادشاه را ترجمه كردند، فرمود: من خداوند شترها هستم و براى خانه هم خداوندى است كه از پادشاه منع خواهد نمود».(1)از اينكه عبد المطّلب نزد آن پادشاه جبّار براى پس گرفتن شتران غارت شده خود مىرود و پادشاه او را پذيرفته و با او مكالمه مىكند، قوت قلب، عظمت و موقعيّت عبد المطّلب معلوم مىشود؛ حتى پادشاه مىگويد كه اگر از من مىخواست برگردم و منصرف شوم، البته چنان مىكردم.
من نمىدانم كه اين چه عظمتى است كه خداوند به آن سَروَر داده است! بىجهت نيست كه كلبى مىگويد: هر پادشاهى كه او را مىديد، حاجت او را برمىآورد و شفاعت او پذيرفته مىشد.
عبد المطّلب با پاسخ خود ابرهه را سخت تكان داد و او را ترسانيد. زيرا او خداوند بزرگ را به ياد ابرهه آورد و آن كلام، كاشف از علوّ ايمان عبد المطّلب به خداوندِ منتقمِ قهّار است. او كه فردى خدا شناس بود با كمال اطمينان در مكّه ماند و به وسيله خداوند و در نهايتِ توانايى، پادشاه را ترساند. آرى، او «و ذاد الفيل عن بلد حرام» است!
ابوطالب، عموى پيغمبر، مانند آباى كرام خويش بود. اگر چه او در حضور مردم نماز نخواند، ولى هيچكس نمىتواند بگويد كه ابوطالب مانند ساير مشايخ قريش، بتها را
1) كافى، ج 1، ص 447، حديث 25.
عبادت مىنمود. او براى آنكه از پيغمبر اكرم بهتر حمايت نمايد آشكارا در عمل خود را به پيغمبر ملحق ننمود، لكن در اشعار خود، رسما پيغمبر را تصديق مىكرد. اشعار او را دوست و دشمن نقل نمودهاند. اشعار ابوطالب درستترين شاهد بر تصديق ايمان اوست.
وقتى حكومت به معاويه رسيد، او براى دشمنى با اميرالمؤمنين علیهالسلام اصرار داشت كه ثابت نمايد ابوطالب بر شرك مُرد و اسلام نياورد. دين فروشان نيز در اين معامله وارد شدند و به خاطر كسب ثروت و اموال، احاديثى ساختند، امّا ابوطالب هيچ وقت مشرك نبود، بلكه او و پدرانش، همگى در طول عمر خويش خداپرست بودند.
معاويه در عين حال كه ابوطالب را مورد طعن قرار مىداد، از طرفى هم عظمت اُميّه و حرب را در زمان جاهليّت و سيادت ايشان را بر قريش گوشزد مىنمود. او مىخواست بگويد كه عبد شمس پس از عبد مناف، بزرگِ قريش بود و پس از او اُميّه و پس از اميّه،
حرب و پس از او، ابوسفيان، از بزرگان قريش بودند.
معاويه نمىتوانست بشنود كه ابوسفيان در عصر ابوطالب شخصيت قابل توجهى نداشت، ولى اميرالمؤمنين علیهالسلام در همان نامه به او نوشت:
«و لكن ليس اميّة كهاشم و لا حرب كعبد المطّلب و لا ابوسفيان كابي طالب».(1)
«ولى اميه كجا و هاشم كجا؟ حرب كجا و عبد المطلب كجا؟ ابوسفيان كجا و ابوطالب كجا؟»
اميرالمؤمنين علیهالسلام در نامه ديگرى به معاويه مىنويسد:
«لم يمنعنا قديم عزّنا عادىُّ طولنا على قومك ان خلطناكم بانفسنا فنكحنا و
1) نهج البلاغه، نامه 17.
انكحنا فعل الاكفاء، و لستم هناك و انّى يكون ذلك كذلك».(1)
«اگر با خاندان شما در آميختيم و چون همتايان با شما رفتار كرديم، در عزت و شرف ديرين ما نقصانى پديد نيامد. از شما زن گرفتيم و به شما زن داديم، در حالى كه همتايان ما نبودييد. به راستى شما را با ما چه نسبت؟»معاويه مىخواست به وسيله پائين آوردن مقام ابوطالب با يك تير دو نشان بزند هم مىخواست از عظمت اميرالمؤمنين علیهالسلام بكاهد و هم در اثر خارج نمودن ابوطالب از قلوب مسلمين براى ابوسفيان در قلبها جا باز كند.
اميرالمؤمنين علیهالسلام صريحا مىفرمايد: «هيچ وقت بنى اميه با بنى هاشم برابر نبودند، ولى آقايى، عزّت و عظمت بنى هاشم مانع آن نشد كه با بنى اُميّه معامله و داد و ستد ننمايند؛ نه آنكه بنى اُميّه شايسته اين كار بوده باشند».
عبد المطّلب با ساير قريش تفاوت دارد؛ آنان خانه را رها مىكنند و از مكّه معظمه مىگريزند، ولى عبد المطّلب به تنهايى مىماند و با خداوند مناجات مىكند و مىگويد:
خداوندا! هر كس از خانه خود دفاع مىكند و آن را حفظ مىكند. مبادا صليب و مكر كفّار بر تو غالب آيد!
مناسب است در موقع دعا جملات پر معنى و پر مغز و مهيّج گفته شود. البته عبد المطّلب اين سخنان را با قلبى پر از خون مىگويد و خداوند را تحريك مىنمايد. او با اطمينان به صاحب فيل گفت كه براى خانه، خداوندى است كه از آن حمايت مىكند. چون عبد المطّلب به خداوند اطمينان داشت، شفاعت نكرد و از ابرهه نخواست تا برگردد. عبد المطّلب نمىخواست ابرهه و سپاه او سالم برگردند و آنچه مىخواست، همان نزول عذاب بود.
در همان حديث صحيح از امام صادق علیهالسلام آمده است:
1) نهج البلاغه، نامه 28.
«وقتى عبد المطّلب از نزد شاه باز مىگشت از كنار فيلى عبور نمود و رو به او كرد و گفت: تو را براى خراب كردن خانه خدا آوردند، آيا خراب مىكنى؟ فيل با سر خود اشاره كرد كه نه.عبد المطّلب به منزل برگشت. چون صبح شد، سپاه آمدند و هر چه كردند تا فيل حركت كند، اطاعت نكرد. در اين موقع عبد المطّلب به يكى از مواليان خود گفت: بالاى كوه برو، نگاه كن چه مىبينى؟
گفت: از طرف دريا، سياهى مىبينم.
پرسيد: آيا خوب مىبينى؟
گفت: نه، ولى اگر نزديك شود بهتر مىبينم.
چون نزديك شد، گفت: پرندگان بسيارى را مىبينم كه تاكنون مثل آنها را نديدهام، هر كدام در منقار خود سنگ ريزهاى دارند.
عبد المطّلب گفت: به خداوندِ عبد المطّلب كه آنها جز همين لشكر هدف و مقصدى ندارند.
پرندگان بالاى سر سپاه آمدند و بر سر آنها سنگهايى مىزدند كه از مقعدشان بيرون مىآمد. از آن جمع جز يك نفر نجات نيافت. او نيز برگشت و خبر لشكر را به پادشاه داد. پس از آنكه خبر را بيان نمود، سنگ ريزه بر سرش افتاد و او را كشت».(1)
از اين حكايت معلوم مىشود كه عبد المطّلب آرام و قرار نداشت و منتظر رسيدن عذاب بود. لذا غلام خود را براى كشف خبر، بالاى كوه روانه مىكند و پس از اطلاع بر احوال پرندگان، سوگند ياد مىنمايد كه آنها براى نابودى آن جمع آمدهاند.
عبد المطّلب در نابود كردن اصحاب فيل سهم وافرى دارد و پس از اين واقعه جلالت شأن او نزد قريش و ساير عرب آشكارتر مىگردد.
ابن ابى الحديد از ابوعثمان نقل مىنمايد كه اميّه از خود شخصيّتى نداشت. پدرش او را بزرگ مىداشت، وگرنه خود او ضعيف بود. اميّه مرد زناكارى بود و شاهد ما بر اين
1) كافى، ج 1، ص 447، ح 25.
مطلب گفته نفيل بن عدى، جدّ عمر بن الخطّاب، است. وقتى كه حرب بن اُميّه وعبد المطّلب بر سر شرافت، نزد او محاكمه بردند و او به نفع عبد المطّلب حكم كرد و از اقدام حرب بر مفاخره با عبد المطّلب تعجب نمود، به حرب گفت:
ابوك معاهر و ابوه عف *** و ذاد الفيل عن بلد حرام(1)
يعنى: پدر تو اميّه، مردى زناكار، امّا هاشم پدر عبد المطّلب، مردى عفيف و پرهيزكار بود و عبدالمطّلب كسى است كه وقتى مردم از مكه فرار كردند تا خود را نجات دهند، در مكّه ماند و فيل را از بلدِ حرام دور نمود. او كسى است كه اصحاب فيل را از حرم محترم دور نمود.
شيخ كلينى به سند صحيح از زراره از امام جعفر صادق علیهالسلام روايت نمود: «در روز قيامت عبد المطّلب در حالى كه تنها است - امة واحدة - محشور مىشود. او به صورت پيغمبران و با عظمت پادشاهان است».(2)
در وجود عبد المطّلب روحانيت، سيادت و رياست جمع شده بود. پادشاهان به نظر عظمت به او نگاه مىكردند و روحانيّت او از حكايت گذشته و آنچه خواهد آمد معلوم مىشود. بىجهت نيست كه او به صورت پيغمبران وارد محشر مىگردد.
چون طايفه خزاعه، طايفه جرهم را مغلوب نمود، يكى از بزرگان جرهم چند شمشير قيمتى گرانبها و دو مجسّمه آهو از طلا را در زمزم گذاشت و چاه را پر كرد. خزاعه نتوانستند به چاه دسترسى پيدا كنند. پس از انقراض خزاعه به دست قصى، اين چاه همچنان مخفى بود تا آنكه نوبت رياست به عبد المطّلب رسيد. او چند شب متوالى در خواب مىديد كه به او مىگويند: «فلان محل را حفر كن كه آنجا چاه زمزم است!»عبد المطّلب قريش را از رؤياى خود آگاه نمود و از آنها كمك طلبيد. قريش به او
كمك نكردند. عبد المطّلب با حارث كه در آن زمان يگانه فرزند او بود، مشغول حفر چاه شد و دنبال كار را گرفت تا رسيد به جايى كه اسماعيل با آجر چيده بود. هنگامى كه عبد المطّلب موفق به كشف زمزم گرديد، تكبير گفت. قريش نيز تكبير گفتند. پس از آنكه چاه زمزم آشكار شد، قريش به عبد المطّلب گفتند: ما هم با تو در زمزم شريك هستيم.
عبد المطّلب گفت: شما در حفر چاه به من كمك نكرديد و سقات زمزم از افتخارات من و فرزندان من است.
قريش بر او حسد بردند و گفتند: اين چاه جد ما، اسماعيل است.
عبد المطّلب قبول نكرد و بالاخره طرفين به حكميّت كاهنى - كه در نزديكى شام بود - راضى شدند و به سوى او حركت كردند. در ميان راه دچار تشنگى شديد شدند و مشرف به مرگ گرديدند. ناگهان از جاى پاى شتر عبد المطّلب آبى جوشيد و همه از آن آب آشاميدند و با خود نيز آب برداشتند.
قريش گفتند: كسى كه شما را در اين بيابان سيراب نمود، همانا زمزم را براى تو بيرون آورد. پس برگشتند و چاه را به او واگذار نمودند و هرگز نزد آن كاهن نرفتند.
ابن ابى الحديد ضمن نقل تفصيلى اين قصه از محمّد بن اسحاق، مىگويد:
عبد المطّلب به همراه چند نفر از فرزندان عبد مناف براى محاكمه نزد آن كاهن، حركت كرد. از هر قبيله قريش نيز قومى حركت نمودند. در بين راه، وسط بيابان، آب فرزندان عبد مناف تمام شد. چون تشنگى شديدى بر آنها غالب گشت از قبايل قريش آب طلب كردند امّا آنها امتناع كردند و گفتند: مىترسيم آنچه بر سر شما آمد بر ما نيز عارض شود.
عبد المطّلب به ملازمان خود دستور داد تا هر كس براى خود گورى مهيا سازد كه وقتى مُرد، رفقايش او را در همانجا دفن كنند تا پس از مرگ در بيابان نمانند و اگر كسى ماند، همان آخرى باشد. آنان هم طبق دستور رئيس خود، هر كدام قبرى كندند و منتظرمرگ نشستند.
عبد المطّلب گفت: به خدا سوگند! به انتظار مرگ بودن و دنبال آب نرفتن عجز است! برخيزيد تا در جست و جوى آب باشيم، شايد خداوند به ما روزى نمايد! ملازمان
اطاعت كردند. طوايف قريش نيز دنبال آنان راه افتادند تا ببينند چه بر سر آنها خواهد آمد. وقتى عبد المطّلب سوار بر مركب شد از زير پاى شتر او چشمهاى جوشيد و آب گوارايى پيدا شد. عبد المطّلب تكبير گفت. اصحاب نيز تكبير گفتند. همه آب آشاميدند و مشكها را پر از آب كردند. آنگاه عبد المطّلب به قريش گفت: بياييد از اين آب كه خدا به ما ارزانى داشته است، بياشاميد و با خود برداريد. آنان چنين كردند و گفتند: ما ديگر در مورد چاه زمزم با تو نزاع نمىكنيم. چون آنكسى كه در اين بيابان به تو آب داد، چاه زمزم را نيز داده است. پس برگشتند و نزد آن كاهن نرفتند».(1)
با ملاحظه اين حكايت از يك طرف نسبت به علوّ مقام، روحانيت و ارتباط محكم عبد المطّلب با خداوند متعال و كثرت عنايات حضرت احديّت جل جلاله نسبت به آن بزرگوار آگاه مىشويد. چون به وسيله رؤياى صادقهاش چاه زمزم كه از افتخارات او است، كشف شد. همچنين در بيابانى كه اولاد عبد مناف از شدت عطش مشرف بر هلاك بودند، فقط از زير پاى شتر جناب عبد المطّلب، نه ديگران، آب گوارا نمايان شد. از طرفى ديگر بر شدّت عناد و حسادت قريش نسبت به آن سَرور آگاه مىشويد؛ با آنكه خود مىدانستند چاه زمزم به وسيله او نمايان شد و عمدا در اول امر به او كمك نكردند ولى بعد ادعاى شراكت نمودند. عجيبتر آنكه در آن بيابان از دادن آب مضايقه مىكنند و مىگويند كه مىترسيم آنچه بر سر شما آمده است بر سر ما نيز بيايد!يقينا طوايف قريش كه همراه ايشان بودند دروغ مىگفتند. زيرا اگر هر طايفه از قريش يك نفر از اولاد عبد مناف را به آب مهمان مىكرد هيچ خطرى متوجّه آنها نمىشد.
حقيقت امر اين است كه طوايف قريش مىخواستند اولاد عبد مناف هلاك گردند تا از دست آنها راحت شوند، بلكه مىخواستند با چشمان خود هلاكت آنها را ببينند، لذا دنبال آنها راه افتادند و آنها را تعقيب نمودند تا پايان كار آنها را با چشمان خود نظاره كنند.
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 15، ص 228 - 229.
جناب عبد المطّلب با آن فرمان كه «هر كس گورى بكَند و مهيّاى مرگ بنشيند» به آن جماعت فهماند كه ما، همگى مشرف بر هلاك هستيم. شايد مىخواست به وسيله چنان فرمانى در آن جماعت سخت دل تأثير گذارد، ولى هيچ اثرى نداشت؛ مثل آنكه آنها منتظر رسيدن آخرين دقايق عمر اولاد عبد مناف بودند.
در اينجا نكته دقيقى است؛ گويا جناب عبد المطّلب پيشبينى مىنمود كه طوايف قريش پس از مرگ فرزندان عبد مناف حاضر به دفن اجساد آنها نيستند، لذا دستور داد تا هر كس براى خود گورى بكند و به انتظار مرگ بنشيند.
شايد باور نكنيد كه قريش به اين اندازه نسبت به عبد المطّلب و خويشان او دشمنى داشتند. مگر همين طوايف قريش براى نابودى فرزندان عبد المطّلب و اولاد مطّلب اتفاق ننمودند و ايشان را در شعب ابوطالب محصور نكردند؟! آنان سالها در آن مكان محصور بودند و جرمشان فقط حمايت از پيغمبر اكرم بود. مگر همين طوايف قريش صداى ناله اطفال بنى هاشم را كه از شدّت گرسنگى بلند بود، نمىشنيدند؟!
اميرالمؤمنين على علیهالسلام به معاويه مىنويسد:
«فاراد قومنا قتل نبينا، و اجتياح اصلنا، و همّوا بنا الهموم، و فعلوا بنا الافاعيل، و منعونا العذب، و احلسونا الخوف، و اضطرّونا الى جبل و عر، و اوقدوا لنا نار الحرب».(1)«قريش بر كشتن پيغمبر و كندن ريشه ما اتفاق كردند و صدمات طاقت فرسايى بر ما وارد ساختند. ما را از آب گوارا محروم نمودند و لباس خوف و وحشت بر ما پوشانيدند و ما را مضطرّ كردند تا به كوه صعب العبورى پناهنده شويم. پس آتش جنگ را روشن كردند».
قدرى در همين كلمات دقّت كنيد تا بر شدّت شقاوت قريش و صبر بنى هاشم و بنى مطّلب آگاه شويد! عجب آنكه برخى محدّثين تا توانستند به دلخواه منافقين قضاياى شعب و محاصره قريش را مخفى نمودند. پس شدّت امر، سختى كار، طول مدّت گرفتارى
1) نهج البلاغه، نامه 9.
بنى هاشم و چگونگى ارتزاق ايشان را به اين زودىها در كتابهاى تاريخ نمىبينيد.
آرى! شالوده آن تواريخ با نظر منافقين ريخته شده است. آنها با كمال مهارت در مخفى كردن حقايق كوششها نمودند؛ هم خواستهاند صدمات و اذيتهاى قريش نسبت به پيغمبر اكرم را كم جلوه دهند و هم صبر و تحمّل بنى هاشم و سختىهاى موجود را در راه پيشرفت اسلام اندك نشان دهند، ولى از همين نامه اميرالمؤمنين علیهالسلام
حقايقى كشف مىشود و من در كتاب مجاهدات تا حدّى پرده از كار آنها برداشتم.
مناسب است در خاتمه اين حكايت شما را متوجه بزرگوارى و آقايى عبد المطّلب و عفو عظيم پيغمبر اكرم بنمايم. جناب عبد المطّلب از همان آب گوارايى كه در آن موقعيت سخت براى او در بيابان پيدا شد به دشمنان خويش داد و آنها را سيراب نمود و پيغمبر نيز همان قريش را كه به او و فاميل او آن همه آزار رساندند، مشمول الطاف و مراحم خويش قرار داد، هم آزادشان كرد و هم عطاياى زيادى به آنها مرحمت نمود؛ اين عطايا به حدّى بود كه انصار، رسما اعتراض كردند.
از جمله امورى كه معنويت و روحانيّت جناب عبد المطّلب را ثابت مىنمايد، هماناروايتى است كه شيخ كلينى به سند صحيح از بزنطى از رفاعه از امام صادق علیهالسلام روايت نموده است كه حضرتش فرمود:
«براى نشستن عبد المطّلب فرشى را كنار كعبه مىگسترانيدند. اين مخصوص او بود و براى هيچيك از قريش فرشى نمىانداختند. عبد المطّلب داراى فرزندانى بود كه بالاى سر او مىايستادند و نمىگذاردند كسى به او نزديك شود. پيغمبر اكرم تازه قادر به راه رفتن شده بود و بر دامن عبد المطّلب مىنشست. بعضى از عموها مىخواستند پيغمبر را كنار كنند، امّا او مىفرمود: پسر مرا كه سلطنت به سراغ او آمده است، آزاد بگذاريد».(1)
اين پيشبينى عبد المطّلب از امورى است كه آشكار كننده عظمت و روحانيّت آن
1) كافى، ج 1، ص 448، ح 26.
سَرور مىباشد. بىجهت نيست كه امام فرمود: «او به صورت و سيماى پيغمبران وارد محشر مىگردد».(1)
عبد المطّلب داراى فرزندان زيادى - ده پسر يا بيشتر - بود. در زمان سابق، فرزندان كمك پدران بوده و راستى كه آنها مانند درخت ميوهدار بودند. شخص، هر اندازه كه از اينگونه درختها بيشتر داشته باشد، ميوه و فايده او نيز بيشتر است.
كسانى كه فرزندان زيادى داشتند، عظمت و عزّت آنان بيشتر، و اعوان و انصارشان زيادتر بود. در موقع گرفتارى، ناخوشى، پيشآمدها، جنگ و نزاع و يا اداره معاش، كمك او بودند.
ابن ابى الحديد از زبير بن بكّار نقل مىنمايد: «عبد المطّلب در موقع پيرى نابينا شد و گفت: چارهاى جز گرفتن عصا ندارم. اگر آن عصا بلند باشد بر من سخت است و اگر كوتاه باشد، كمر مرا خم مىنمايد. فرزندان او گفتند: راهى غير اين هم هست و آن اينكه هر كدام از ما به نوبت روزى يك نفر در اختيار تو هستيم. پس بر ما تكيه كن و به كارهاىخود رسيدگى نما. عبد المطّلب قبول نمود».(2)
يكى از نعمتهاى بزرگ الهى در آن زمان فرزند پسر بود، ولى امروز هر كس فرزند داشته باشد مىداند كه نگهدارى از او چه اندازه مشكل است و شايد بىمبالغه، نود درصد از فرزندان، نااهل مىگردند و به جاى فايده و ثمر براى پدر و مادر، زحمت و ضرر هستند. اين در حالى است كه هر اندازه از شهرها و از اين تمدّن جديد(!!) دور مىشويم و مردم دهات و كوهستانها را نظاره مىكنيم، مىبينيم كه فرزند براى پدر و خانواده بهتر يا آنكه ضررش كمتر از فرزندان شهرها است. امروزه نوع مردم متحيّرند كه با فرزندان خود چگونه رفتار كنند.
سابقا در خانهها گيس سفيد و ريش سفيد، بزرگ خانه و ناظر بر امور تربيت كودكان
و اطفال بودند كه آنها را به دين و اخلاق وادار مىكردند و براى آنها قصّههايى مىگفتند كه براى آيندهشان فايده داشته باشد.
احترام به پدر و مادر و بزرگترها در رأس امور بود. پس از آنكه چند سال از عمر پسر مىگذشت او را در مكتب و مدرسه نزد معلّم پاكدامنِ سالمندى كه پر تجربه و عفيف و متديّن بود مىگذاردند تا او را تعليم اخلاق دهد و به او قرآن بياموزد. همچنين معلم، كتب نافعه از «گلستان سعدى» تا «معراج السعاده» يا كتابهاى ديگر اخلاقى را به آنان مىآموخت و هنگام نماز در همان محل به جماعت نماز مىخواندند.
يكى از هنرها، خط زيبا بود كه ياد مىگرفتند. آرى! فرزندان تحصيلات خود را اينگونه تكميل مىنمودند. جامعه نيز متظاهر به صلاح، درستى و پاكدامنى بود. فرزند
در چنين جامعهاى بزرگ مىشد. به او فهمانده بودند كه نبايد به مال و ناموس ديگران خيانت كرد. همچنين همان اوّل تكليف به او زن مىدادند و او نيز دنبال تحصيل يا رشتهاى از كسب و تجارت را مىگرفت و مشغول مىشد.فرزندان نسبت به پدر و مادر و هر بزرگى به نظر احترام نگاه مىكردند و حرف آنها را مىپذيرفتند و اين را وظيفه خود مىدانستند. آنها با دين و وظايف مقدّسه خود آشنا و غالبا با اهل علم و كمال و متدينين محشور بودند. كتبى كه در دسترس آنان قرار مىگرفت، ايشان را به درستى، پاكدامنى، ديانت و عفت دعوت مىنمودند. نتيجه اين امور همين بود كه نود درصد مردم، پدرها و مادرها و معاشرين آنان راحت و راضى بودند.
ولى شما وضع امروز را بهتر مىدانيد. اگر آن امور را با امورى كه امروزه اطفال ما به آن مبتلا هستند مقايسه كنيد، نتيجهاى جز همين كه موجود است، نمىبينيد: بىاعتنايى
به پدر و مادر و بزرگترها، نبودن ديانت، درستى، تقوى و كسب حلال، عدم كمك به پدر و مادر و . . . «تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل».
البتّه هرچه از مردان قديمى و پاكدامن كم شود و هر اندازه كتب دينى و اخلاقى كه از سابق در دست مردم مانده است از ميان برود و جاى خود را به رقيبى سرسخت
بدهد، بدبختى مردم بيشتر و ناله پدران از فرزندان زيادتر خواهد شد.
همچنين از مقايسه ميان پسران اين دوره با پسران دورههاى سابق، مىتوان ميان دختران اين عصر و دختران عصر سابق هم مقايسه كرد.
در خاتمه احوال جناب عبد المطّلب اين حكايت را نقل مىنمايم:
جمعى از طايفه «جذام» از حج مراجعت مىنمودند. چون قدرى از مكه دور شدند، يكى از همراهان خود را گم كردند. آنها به «حُذافه عُذْرى» برخوردند و او را گرفته، بستند و با خود مىبردند. عبد المطّلب نابينا شده بود و از سفر طايف مراجعت مىكرد.
فرزندش ابولهب نيز در خدمت او بود.
چون حذافة بن غانم، عبد المطّلب را ديد به او استغاثه كرد. عبد المطّلب از ابولهبپرسيد: اين كيست؟
گفت: حذافه است كه جمعى او را اسير نمودهاند.
عبد المطّلب فرمود: خود را به سواران برسان و از قصه حذافه سؤال كن!
ابولهب برگشت و گفت: يكى از اين جماعت گم شده است و حذافه را جاى او به اسيرى مىبرند.
عبد المطّلب پرسيد: از اموال چه با خود دارى؟
ابو لهب گفت: چيزى ندارم.
فرمود: خود را گرو بگذار و حذافه را آزاد نما!
ابولهب خود را به جماعت رساند و گفت: شما ثروت و تجارت مرا مىدانيد. من سوگند ياد مىكنم كه بيست اوقيه طلا، ده شتر و يك اسب به شما بدهم كه حذافه را آزاد كنيد و لباس من نزد شما گرو باشد.
سواران قبول كردند و حذافه را آزاد نمودند. چون حذافه با ابولهب نزد عبد المطّلب رسيد، جناب عبد المطّلب آواز ابولهب را شنيد وفرياد زد: به جان پدرم، تو مرا معصيت كردى!
ابولهب فرياد زد: پدر جان اين حذافه است كه با خود آوردهام.
عبد المطّلب فرمود: حذافه! صداى خود را به گوش من برسان!
حذافه گفت: اى ساقى حجيج! پدر و مادرم به قربانت! اينك من حاضر هستم. مرا پشت سر خود سوار كن. عبد المطّلب او را رديف خويش سوار نمود و به مكه آورد.
حذافه اين اشعار را در مدح عبد المطّلب، پدران و فرزندان او سرود و به فرزند خود، خارجة سفارش نمود كه از اين خانواده دست برندارد:
كهولهم خير الكهول و نسلهم *** كنسل الملوك لا يبور و لا يجرى
ملوك و أبناء الملوك و سادة *** تفلّق عنهم بيضة الطائر الصَّقر
متى تلق منهم طامحا في عنانه *** تجده على إجراء والده يجرى
هم ملكوا البطحاء مجدا و سؤدا *** و هم نكّلوا عنها غواة بنيبكر
و هم يغفرون الذَّنب ينقم مثله *** و هم تركوا رأي السَّفاهة و الهجر
أخارج(1)اما اهلكنَّ فلا تزل *** لهم شاكرا حتّى تغيَّب في القبر
بنى شيبة الحمد الكريم فعاله *** يضيىء ظلام الليل كالقمر البدر
لساقي الحجيج ثمّ للشيخ هاشم *** و عبد مناف ذلك السّيد الغمر
أبو عتبة(2)الملقى إليّ جواره *** أغرّ هجان اللّون من نفر غرّ
أبوكم قُصيّ كان يدعى مجمّعا *** به جمع اللّه القبائل من فهر(3)
از اين حكايت كه دشمن نقل نمود، فتوّت و جوانمردى فوق العاده جناب عبد المطّلب معلوم مىشود. او به مجرد آنكه ناله و استغاثه بيچارهاى را مىشنود از حال او تحقيق مىكند، آنگاه در مقام نجات برمىآيد.
عبد المطّلب «به من چه» يا «من چه كار دارم؟» نمىگويد و يا نمىگويد كه فعلاً تمكّن ندارم. از طرفى ديگر فقط شفاعت نمىكند و آزادى او را به صورت مجانى از
سواران نمىخواهد؛ با آنكه قطعا اگر از ايشان مىخواست، او را به عبد المطّلب مىبخشيدند. وقتى ابولهب مىگويد كه هيچ چيزى به همراه ندارم، مىگويد: دست خود را در دست آن جماعت بگذار و پاى حذافه را از بند خلاص نما. چون آواز ابولهب را مىشنود، گمان مىكند كه از فرمان او سرپيچى كرده و حاضر نشده است به جاى حذافه اسير شود و او را آزاد نمايد، لذا به پسرش تندى مىكند و مىگويد: برگرد! امّا وقتى مىشنود كه حذافه آزاد شده است، مىگويد: آواز خود را به گوش من برسان.
اين است آقايى، سخاوت و جوانمردى! آيا جا ندارد حذافه از عبد المطّلب و پدرانو پسرانش با چنان اشعارى مدح نمايد؟ آيا جا ندارد كه از پسرش بخواهد تا زنده است از دامن اين خانواده دست برندارد؟
حذافه در آن شعر مىگويد: گناهى را كه ديگران بر آن عقوبت مىكنند، اين خانواده مىبخشند. شما در اين عبارت قدرى تأمل كنيد ! راستى كه درست گفته است! گويا لذت اين جماعت در عفو است؛ به عكس ديگران كه لذت ايشان در عقوبت و انتقام است.
بنى اميّه حتى از كشته هم دست برنمىدارند! ببينيد كه مادر معاويه و پدر او، ابوسفيان، با نعش جناب حمزه سيد الشهداء علیهالسلام چه كردند؟! معاويه نيز پس از شهادت اميرالمؤمنين علیهالسلام از سبّ آن سرور دست برنمىداشت و يزيد با امام حسين علیهالسلام و نعش او و خانواده او چه رفتارى نمود؟! وليكن به خاطر بياوريد كه پيغمبر اكرم پس از فتح مكه هند، ابوسفيان و معاويه را عفو نمود. همچنين اميرالمؤمنين علیهالسلام عايشه و بنىاُميّه را پس از فتح بصره بخشيد. وقتى كه اهل مدينه بر يزيد شورش كردند و او را خلع نمودند و بنىاميّه در خطر افتاد، مروان بن حكم خواست كه خانواده خود را به عبداللّه بن عمر بسپارد، امّا او قبول نكرد. مروان نزد امام زين العابدين علیهالسلام آمد و به آن سرور متوسل شد. امام قبول فرمود و خانواده او را در پناه خويش محفوظ داشت. لازم به ياد آورى است كه اين واقعه، درست، پس از واقعه كربلا بود!
آرى، اين است تفاوت ميان شجره طيّبه و شجره خبيثه!
هرچند كه چنين جملهاى پسنديده نيست و مقايسه اين دو، مقايسه بين نور و ظلمت است؛ ولى حكايت حذافه - كه اسيرى بيگانه است و وقتى استغاثه مىكند، عبد المطّلب به قدرى ناراحت مىشود كه به پسر خود فرمان مىدهد تا به جاى او خود را اسير نمايد تا او آزاد شود - مرا به ياد معامله ابوسفيان با پسرش انداخت:«عمرو، پسر ابوسفيان در جنگ بدر به دست اميرالمؤمنين علیهالسلام اسير گرديد. مادر او دختر عقبة بن ابى معيط بود. عمرو در مدينه اسير ماند. در آن موقع كه همه براى آزادى
خويشان خود مىآمدند، كسى براى نجات او و دادن فديه از مكه نيامد. به ابوسفيان گفتند: چرا پسرت را آزاد نمىكنى؟ گفت: خون حنظله، پسر ديگر مرا ريختهاند. پس براى نجات عمرو به آنان پول نمىدهم و تا هر وقت كه مىخواهند او را اسير نگه دارند».(1)
«در همين جنگ ابوعزيز بن عمير به دست مسلمانان اسير شد. مادر او پرسيد: گرانترين فديه چه اندازه است؟
گفتند: چهار هزار درهم.
پس چهار هزار درهم از مكّه فرستاد تا پسرش را آزاد كنند. آن روز حداكثر فديه چهار هزار درهم و حد اقل آن هزار درهم بود».(2)جوانمردى اين زن را ببينيد كه پسر خود را به حداكثر قيمت آزاد نمود و خواست عزت او را به مسلمانان ثابت نمايد، ولى آن ابوسفيان است كه با وجود داشتن تمكن مالى فراوان، حاضر نشد پسر خود را آزاد نمايد! اهميّت پول نزد ابوسفيان بيش از فرزند است. او مىگويد: پول نمىدهم تا هر اندازه كه مىخواهند او را نگه دارند. اين است حال شجره خبيثه!
به نظر مىرسد در زمان سلطنت بنىاميه خواستند اين عمل ابوسفيان را توجيه نمايند و از انعكاس بد آن جلوگيرى كنند. به همين خاطر واقدى نقل مىكند:
ابو سفيان گفت: من براى نجات پسرم پول نمىفرستم، اگرچه يك سال طول بكشد؛ نه آنكه من كمتر از شما ثروت داشته باشم، بلكه براى آنكه شما را به زحمت نيفكنده باشم.
اين سخنى بسيار دروغ است. زيرا پس از آنكه همه قريش در آزادى اسيران خود كوشيدند و همه نجات يافته بودند، چرا ابوسفيان از پول نگذشت و به فكر نجات پسر نيامد و او را آزاد نكرد؟ عمرو، پسر او، مدتها اسير بود تا آنكه يكى از مسلمانان مدينه براى اداى عمره به مكه رفته بود. قرار بر اين بود كسى از مشركين متعرض حاجيان و معتمران نشود، امّا ابوسفيان، سعيد بن نعمان انصارى را اسير كرد و نگاه داشت تا آنكه پيغمبر اكرم پسر او را آزاد كرد. آنگاه ابوسفيان نيز سعيد را آزاد نمود.
آرى! ابوسفيان پيمان شكنى نمود و سعيد را كه زائر بيت اللّه بود، ظالمانه اسير كرد تا بتواند فرزند خود را بدون عوض آزاد كند. آن رفتار عبد المطّلب با حُذافه و اين رفتار ابوسفيان با فرزندش مىباشد؛ آن شجرهاى است طيّبه و اين شجرهاى خبيثه است.
شيخ طبرسى در «اعلام الورى» از «ريّان بن صَلت» روايت مىكند كه امام رضا علیهالسلام اين اشعار را به عبد المطّلب نسبت داده است:
يعيب الناس كلّهم زمانا *** و ما لزماننا عيب سوانا
نعيب زماننا و العيب فينا *** و لو نطق الزمان بنا هجانا
و ليس الذئب يأكل لحم ذئب *** و يأكل بعضنا بعضا عيانا(1)
عظمت و بزرگوارى گوينده از همين ابيات دانسته مىشود.
عبداللّه بن عبد المطّلب، پدر پيغمبر، كه در سنين جوانى وفات كرد با ابوطالب از يك مادر بودند. او براى تجارت به شام مسافرت نمود و هنگام مراجعت، در مدينه مريض شد و نزد خويشان خود ماند. وقتى قافله به مكه رسيد و عبد المطّلب پسر خود را نديد از
1) اعلام الورى، در احوالات امام هشتم علیهالسلام، ص 331.
كسالت او مطلع شد. پسر بزرگ خود، حارث، را به مدينه فرستاد، ولى عبداللّه پيش ازرسيدن برادر وفات نموده بود. هنگام وفات عبد اللّه، پيغمبر در شكم مادر خود «آمنه بنت وهب مخزوميه» بود.
اگرچه از حالات عبداللّه، جز علاقهمندى فوق العاده عبد المطّلب به او چيزى در دست نيست، ولى از كلام اميرالمؤمنين علیهالسلام در توصيف پيغمبر اكرم معلوم مىشود كه بهترين فرزند عبد المطّلب همين عبداللّه، پدر پيامبر، بوده است:
«كلّما نسخ اللّه الخلق فرقتين جعله فى خيرهما»
«هر زمان خدا انسانها را به دو بخش تقسيم كرد، نور وجود حضرت را در بهترين آنها به وديعه نهاد».(1)
از همين جمله دانسته مىشود كه عبداللّه در فضايل و مكارم اخلاق از جناب ابوطالب بهتر بود، ولى چون در اوان جوانى وفات نمود، زمينه براى آشكار شدن فضايل آن سرور فراهم نگرديد.
پيغمبر اكرم در كفالت جد خود بود تا اينكه عبد المطلب در سن هشت سالگى آن حضرت وفات كرد و او را به ابوطالب سپرد و درباره او سفارش نمود. گويا عبد المطّلب آينده را پيشبينى مىنمود!
پس از عبد المطّلب همان عظمت و سيادت به فرزندش، ابوطالب، رسيد. او هنگام وفات پدر، بزرگترين فرزند عبدالمطّلب بود و در صفات حميده، سرآمد اقران و معاصرين خويش به شمار مىآمد.
احتمالاً ابوطالب، پر عيال و كم مال بود. لذا در سال سختى و قحطى، عباس و حمزه و پيغمبر اكرم به عنوان كمك به او يكى از فرزندانش را براى سرپرستى نزد خود بردند كهعلى علیهالسلام سهم پيغمبر گرديد. هر چند در ميان قريش ثروتمندان زيادى همچون وليد بن
1) نهج البلاغه، ص 195، خطبه 214.
مغيره مخزومى بودند، امّا رياست قريش پس از عبد المطّلب به ابوطالب رسيد و همگى در برابر مقام وى خاضع شدند. اگر كسى از اجتماعات آگاه باشد، مىداند كه ميل مردم به مال و ثروت است و غالبا از انسان تهيدست روىگردان هستند، ولى ابوطالب با آنكه ثروت و دارايى خاصى نداشت و از طرفى رقيبهاى ثروتمند بى شمارى داشت، امّا در اثر غلبه صفات و اخلاق فاضله و شخصيت فوق العادهاش بر تمام آنها مقدم گرديد و همه مردم او را به رياست قبول نمودند. بهترين شاهد ما در اين امر نگهدارى او از پيغمبراكرم است؛ به طورى كه قريش به ملاحظه همين موقعيت و مقام ابوطالب نتوانستند به پيغمبر دست يابند و به آن حضرت آسيبى برسانند.
قريش چون ديدند كه پيغمبر با تمام اذيتها و تمسخرها از دعوت خود دست برنمىدارد و ابوطالب از حمايت پيغمبر منصرف نمىگردد، مصمم شدند تا كار را به آخر رسانند. پس تمامى قريش با بنىهاشم قطع رابطه نمودند. در اين وقت ابوطالب، بنى هاشم و بنى مطّلب را در شعب خود جمع نمود و از آنان خواست تا از پيغمبر نگهدارى و حمايت كنند و نگذارند احدى بر او دست يابد. بنى هاشم و بنىمطّلب اطاعت كردند و از روى اختيار سالها خود را محبوس و بيچاره نمودند؛ همگى با زن و بچه در شعب محصور شدند، ولى از حمايت پيغمبر دست برنداشتند. شايد در سال پنجم بود كه چون كار به آخرين مرحله از طاقت رسيد، خداوند موريانه را بر نوشته قريش كه به ديوار كعبه آويزان بود، مسلط فرمود و جز نام خدا، تمام آنچه را موجب قطع رَحِم بود از بين برد.
اين خبر به وسيله وحى بر پيغمبر اكرم نازل شد. پيغمبر نيز ابوطالب را مطلع فرمود.ابوطالب از شعب بيرون آمد و وارد مسجد الحرام شد. قريش چون او را ديدند، تجليل نمودند و گفتند: از پشتيبانى محمد خسته شده و آمدهاى تا او را به ما واگذارى؟
فرمود: نه. او به من از جانب خداوند چنين خبرى داده است و يقينا دروغ نمىگويد.
شما تحقيق كنيد! اگر راست گفت به او ايمان آوريد. چون در اين صورت پيغمبرى او محرز گشته است، وگرنه من او را به شما مىسپارم.
قريش گفتند: انصاف دادى. وقتى صحيفه را باز كردند و مُهرهاى خود را برداشتند، ديدند كه موريانه همه جور و ستم را پاك كرده است. البته قريش ايمان نياوردند، ولى از آن اتفاق و اتّحادى كه داشتند، دست برداشتند و عدهاى از ايشان رفتند و بنى هاشم را از شعب ابوطالب بيرون آوردند.
به هر صورت، اين حكايت را در مجاهدات شرح دادهام و خيانتهاى منافقين را بيان كردهام. لذا از تكرار آنها پرهيز مىنمايم.
بنابر روايتى ابوطالب به فاصله دو ماه بعد از خروج از شعب وفات كرد و پس از او خديجه نيز از دنيا رفت. فوت اين دو عزيز بر پيغمبر بسيار ناگوار آمد.
در اثر فوت ابوطالب، دشمنان بر پيغمبر چيره گشتند و به كارهايى كه در حيات او بدان دسترسى نداشتند، توانا شدند. از همين مطلب موقعيت جناب ابوطالب دانسته مىشود و معلوم مىگردد كه حمايت بنىهاشم و بنى مطّلب از پيغمبر به ملاحظه شخص ابوطالب بوده است، و گرنه چه شد كه پس از وفات او قريش بر پيغمبر مسلط شدند و آن حضرت در صدد تغيير مكان و خروج از مكه بر آمد؟!
سفر پيغمبر به طايف پس از وفات ابوطالب صورت گرفت كه حضرت پس ازآن مدينه را در نظر مىگيرد. چه شد كه در آن موقع كه قريش آمدند و خانه پيغمبر را محاصره نمودند از تمامى بنى هاشم و بنى مطّلب خبرى نبود و رسول خدا بايد شبانه بهغار فرار نمايد ؟ ! چنانچه آن عده كه قطعا بيش از چهل مرد توانا بودند، دور خانه پيغمبر را مىگرفتند و از ايشان حمايت مىنمودند، قريش نمىتوانست چنان تصميمى بگيرد.
آرى! رفتن همان يك نفر موجب شد كه بنى هاشم و بنى مطّلب سست شوند و در برابر اتفاقات عكس العملى نشان ندهند. عجبتر اينكه بعضى از بنى هاشم كه در حيات ابوطالب از حاميان پيغمبر بودند، پس از وفات ايشان از دشمنان سرسخت و هجوكنندگان
پيامبر شدند! مثلاً «ابوسفيان بن حارث بن عبد المطّلب» در شعب ابوطالب به حمايت از آن سرور محصور بود كه بعدها زبان به هجو ايشان گشود و بسيار اذيّت نمود.
طبرسى روايت نمود كه عباس بن عبدالمطّلب به همراه خود، ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطّلب و عبداللّه بن ابى اميّه را آورده بود تا به خدمت پيغمبر برساند. در نزديكى مكه - موقع فتح - عباس به پيامبر مىگويد: پدر و مادرم فدايت! پسر عمو و پسر عمه شما آمدهاند كه توبه كنند. فرمود: من به آن دو حاجتى ندارم. پسر عمويم مرا هجو كرد و پسر عمهام همان است كه مىگفت: «لن نؤمن لك حتى تفجر لنا من الارض ينبوعا؛ هرگز به تو ايمان نمىآوردم مگر اينكه براى ما از زمين چشمهاى بجوشانى».
عباس بيرون رفت. پس ام سلمه شفاعت نمود. ابوسفيان فرياد كرد: با ما همان رفتار كن كه يوسف با برادران خود نمود و گفت: «لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَومَ(1)امروز بر شما سرزنشى نيست». پس پيغمبر او را طلبيد و توبهاش را قبول نمود.(2)
علامه مجلسى از ابن عبد برّ نقل فرموده است كه ابوسفيان بن حارث از كسانى بود كه خوب شعر مىسرود و پيغمبر را هجو مىكرد. حسان بن ثابت او را پاسخ داد: «الا ابلغ ابا سفيان عنى» الخ . . .، ولى بعد اسلام آورد و مسلمان خوبى شد و به پيغمبر به خاطر حيا نگاه نمىكرد. على علیهالسلام به او فرمود كه به پيغمبر بگو: «تَاللّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللّهُ عَلَيْنَا وَ اِنْ كُنّالَخاطِئِينَ(3)به خدا سوگند، كه تو واقعا خدا تو را بر ما برترى داده است و ما خطا كار بوديم» چون پيغمبر حاضر نيست كه كسى بهتر از او عملى را انجام دهد. پس پيغمبر به او فرمود:
«لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللّهُ لَكُمْ وَ هُوَ اَرْحَمُ الرَّاحِمينَ»(4)(5)
«امروز بر شما سرزنشى نيست. خدا شما را مىآمرزد و او مهربانترين مهربانان است».
همچنين از ابن شهرآشوب نقل مىكند كه پيغمبر اكرم به حسان بن ثابت فرمود تا پاسخ ابوسفيان را بگويد. حسان گفت:
الا ابلغ ابا سفيان عنى *** مغلغلة و قد برح الخفاء
بان سيوفنا تركتك عبدا *** و عبد الدار سادتها الاماء
اتجهوه و لست له بندٍّ *** فشركما لخيركما الفداء
هجوت محمدا برا حنيفا *** امين اللّه شيمته الوفاء
امن يهجوا رسول اللّه منكم *** و يمدحه و ينصره سواء(1)البته گناه ابوسفيان بسيار بزرگ بود و به همين خاطر پيغمبرِ رحمة للعالمين بر او بيشتر سختگيرى نمود و عاقبت به واسطه تعليم اميرالمؤمنين علیهالسلام آن كلمه را گفت و مورد عفو رسول خدا واقع شد. حذافه چه خوب گفت:
و هم يغفرون الذنب ينقم مثله *** و هم تركوا رأى السفاهة و الهجر
(صلى اللّه عليك يا رسول اللّه!)
حال برگرديم به اصل مطلب! شما عظمت و شخصيت ابوطالب و اندازه حمايت و حفظ او از پيغمبر را مىتوانيد از فرار شبانه آن سرور به غار و تسلط قريش بر او - رسما وبطور آشكار علنا - پس از وفات ابوطالب به دست آوريد.
بلى! ابولهب پس از وفات ابوطالب و چيره شدن قريش نزد پيامبر آمد و گفت: يا محمّد! هر كارى كه در زمان ابوطالب مىكردى، بكن! قسم به «لات» تا من زنده باشم به تو دسترسى نخواهند داشت!
ابن غيطله كه به حضرت جسارت مىنمود، ابولهب او را ادب كرد. قريش آمدند و از او پرسيدند: آيا به دين محمّد وارد شده اى؟ گفت: نه، ولى از او حمايت مىكنم و نمىگذارم به او ستم و ظلم شود. گفتند: كار شايستهاى كردى. پس از چند روز عقبة بن ابى معيط و ابوجهل، ابولهب را درباره حمايت از پيغمبر منصرف نمودند.
1) مناقب آل ابى طالب، ابن شهر آشوب، ج 1، ص 165، طبع مصطفى، قم.
اين حكايت را نيز در كتاب مجاهدات از طبقات ابن سعد نقل نموده ام. شما همين قدر از حكايت بدانيد كه پس از وفات ابوطالب، مثل آنكه ديگر نام و نشانى از بنى هاشم و فرزندان مطّلب نيست. ابولهب كه مىخواست مقام برادر را به دست آورد و چنان وعدهاى هم داد، با ترفند قريش كه كاملاً او را مىشناختند و چند روزى با او مدارا كرده بودند، منصرف شد و مثل سابق، دشمن سرسخت پيغمبر گرديد.
اندازه علاقه ابوطالب به پيغمبر اكرم قابل توصيف نيست. غالبا كسانى كه داراى وجاهت و مقام باشند براى حفظ موقعيت و مقام خود از عزيزترين شخص نزد خود چشم مىپوشند و چه بسا قاتل او را عفو كنند. بودند پادشاهانى كه به توهّم آنكه فرزندانشان در مقام گرفتن جاه و مقام ايشان برآمدهاند، آنان را مىكشتند. اين اصل نزد
صاحبان جاه و جلال از اصول مسلّمه است كه قدرت را عزيزتر از همه اشخاص و اشيا مىدانند، ولى مىبينيم كه ابوطالب تمام حيثيّت و مقام خود را فداى پيغمبر مىكند و
بخاطر حفاظت از او با تمام قريش دشمنى مىكند. آرى! هرچه بزرگان قريش آمدند ورفتند و نصيحت كردند و راه اصلاح در ميان آوردند تا شايد ابوطالب را از حمايت پيغمبر منصرف سازند، ابدا اعتنا نكرد، بلكه پيغمبر را تحريك مىكرد كه از دعوت خود دست برندارد و مىگفت: من از تو جدا نخواهم شد. ابوطالب، سيد قريش، در مقام حفظ موقعيت خود برنيامد، بلكه دشمنى قريش را به جان خريد.
كسانى كه اولاد داشته باشند، مىدانند كه فرزندان انسان خصوصاً براى آنهايى كه پير شدهاند، عزيزترين اشخاصند، تا جايى كه حاضرند همه چيز را فداى آنها نمايند، ولى اين ابوطالب است كه اولاد خود را فداى پيغمبر مىكند و براى محافظت از او از همه اولاد، خويشان و زنان خود مىگذرد؛ چنانكه فرمود:
كذبتم و بيت اللّه يبزى *** و لما نطاعن دونه و نناضل
و ننصره حتى نصرع دونه *** و نذهل عن ابنائنا و الحلائل
بى شك اين اندازه علاقه ابوطالب به پيغمبر فقط براى رضاى خداوند است. او مىدانست كه محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم پيغمبر است. لذا در راهِ او از هيچ چيز كوتاهى نمىكرد كه در اشعار خود نيز به اين امر تصريح مىفرمايد.
اگر از دو موضوع فوق صرف نظر نماييم، مىبينيم كه حبّ نفس بر هر چيز مقدم است و معمولاً آدمى هر چيزى را براى خود مىخواهد و همه را فداى خود مىنمايد، ولى اين ابوطالب است كه جانش را هم فداى پيغمبر مىكند؛ همان طور كه آن سرور در قصيده «لاميه» خويش مىفرمايد:
لعمرى لقد كلفت وجدا باحمد *** و احببته حب الحبيب المواصل
وجدت بنفسى دونه فحميته *** و دافعت عنه بالذر و الكواهل
ابوطالب در مقام يارى پيغمبر از جاه و مقام، از جان و فرزند، زن و فاميل مىگذرد وتمام آنان را فداى پيغمبر مىنمايد. اين مضمون اشعار اوست كه در دست است. او قريش را به جنگ و ريختن خونها تهديد مىنمايد. اگر از اشعار او چيزى باقى نمانده بود همان قصيده لاميهاش در اثبات مدعاى ما كفايت مىكرد.
ابن ابى الحديد مىگويد: نسبت اين قصيده به ابوطالب مانند قصيده قفا نبك . . . از «امرء القيس» جزء متواترات است و جاى هيچگونه شك و ترديدى نيست.(1)
من هفده بيت از آن قصيده را كه شاهد مدعاى ماست از شرح ابن ابى الحديد در آخر همين بحث نقل مىنمايم.
بى ترديد تهديدهاى ابوطالب بود كه از كشته شدن پيغمبر توسط قريش جلوگيرى مىنمود. آنها ابوطالب را كاملاً مىشناختند و صدق گفتار او را مىدانستند. همچنين دانسته بودند كه كشتن پيغمبر ملازم با كشته شدن مشايخ قريش است. او در همان قصيده لاميه پس از «و نذهل عن ابنائنا و الحلائل» مىگويد:
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 14، ص 78 - 79.
وحتى نرى ذا الردع يركب ردعه *** من الطعن فعل الانكب المتعامل
وينهض قوم فى الحديد اليكم *** نهوض الروايا تحت ذات الصّلاصل
وانا وبيت اللّه من جدّ جدّنا *** لتلتبسن اسيافنا بالاماثل(1)
ببينيد! چگونه مىگويد كه شمشير ما با خون اشراف و اعيان رنگين خواهد شد؟! قريش مىدانستند كشتن پيغمبر - اگر چه به طور ناگهانى - موجب اين مىشود كه بزرگان قريش هم به طور ناگهانى كشته شوند.
از آنجا كه قريش، غيرت، شجاعت، شهامت، صدق گفتار و اطاعت پذيرىبنى هاشم و بنى مطّلب از ابوطالب و علاقه او نسبت به پيغمبر را كاملاً درك كرده بودند از اقدام به قتل پيغمبر خوددارى مىكردند.
از طرفى قريش نمىتوانستند ابوطالب را بكشند. چون نسبت به او سخنى نداشتند. او از فرزند برادر خود دفاع مىنمود و از طرفى ديگر موقعيت او فوق العاده بود؛ نه تنها در ميان بنى هاشم و بنى مطّلب، بلكه در ميان قريش و تمامى عرب. همچنين باز شدن راه قتل ابوطالب كار آسانى نبود و در صورت امكان، عواقب وخيمى داشت كه آنها را نسبت به آينده خويش به وحشت مىانداخت. وانگهى از كجا معلوم كه مىتوانستند ابوطالب را به طور ناگهانى بكشند؟ شايد هميشه همراه او فدايى و مدافعى بود كه او را حفظ مىنمود!
پس قريش در برابر ابوطالب بيچاره شده بودند: نه مىتوانستند او را از حمايت پيغمبر منصرف نمايند و نه اين كه پيامبر را بكشند. زيرا كشته شدن پيغمبر ملازم با كشته شدن رجال و اشراف قريش بود؛ ضمن اينكه ابوطالب دائما قريش را تهديد مىنمود.
ابوطالب در اين باره مىگويد:
يرجُّون منّا خطّة دون نيلها *** ضراب و طعن بالوشيج المقوَّم
يرجُّون ان نسخى بقتل محمد *** و لم تختضب سمر العوالى من الدَّم
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 14، ص 79.
كذبتم و بيت اللّه حتى تفلِّقوا *** جماجم تلقى بالحطيم و زمزم
و تقطع ارحام و تنسى حليلة *** حليلا و يغشى محرم بعد محرم
على ما مضى من مقتكم و عقوقكم *** و غشيانكم فى امركم كلّ مأثم
و ظلم نبىٍّ جاء يدعو الى الهدى *** و امر اتى من عند ذى العرش قيِّم
فلا تحسبونا مسلميه فمثله *** اذا كان فى قوم فليس بمسلم(1)
همچنين در موضوع صحيفه قاطعه مىفرمايد:
الم تعلموا انّا وجدنا محمدا *** رسولا كموسى خطِّ فى اوّل
الكتبو انّ عليه فى العباد محبَّة *** و لا حيف فيمن خصَّه اللّه بالحبِّ
و انِّ الذى رقَّشتم فى كتابكم *** يكون لكم يوما كراغية السَّقب
افيقوا افيقوا قبل ان تحفر الزُّبى *** و يصبح من لم يجن ذنبا كذى ذنب
و لا تتبعوا امر الغواة و تقطعوا *** او اصرنا بعد المودَّة و القرب
و تستجلبوا حربا عوانا و ربَّما *** امرّ على من ذاقه حلب الحرب
فلسنا و بيت اللّه نسلم احمداً *** لِعزّاء من عضَّ الزَّمان و لا كرب
و لمّا تبن منّا و منكم سوالف *** و ايد أترّت بالمهندة الشُّهب
بمعترك ضيقٍ ترى قصد القنا *** به و الضباع العرج تعكف كالشّرب
كانّ مجال الخيل فى حجراته *** و غمغمة الابطال معركة لحرب
اليس ابونا هاشم شدّ ازره *** و اوصى بنيه بالطِّعان و بالضرب
و لسنا نملّ الحرب حتى تملَّنا *** و لا نشتكى ممّا ينوب من النُّكب
و لكنَّنا اهل الحفايظ و النُّهى *** اذا طار ارواح الكماة من الرُّعب(2)و نيز فرمود:
فلا تسفهوا احلامكم فى محمد *** و لا تتبعوا امر الغواة الاشائم
تمنيّتم ان تقتلوه و انّما *** امانيّكم هذي كاحلام نائم
و انَّكم واللّه لا تقتلونه *** و لمّا تروا قطف اللحى و الجماجم
زعمتم بانّا مسلّمون محمّدا *** و لما نقارف دونه و نزاحم(1)از اين اشعار و نظاير آن دانسته مىشود كه قريش در مقام قتل پيغمبر اكرم برآمده بودند. ابوطالب سوگند ياد مىكند كه كشتن او به اين آسانى نيست؛ جنگها به پا مىشود
و از اشراف قريش خونها ريخته خواهد شد. او آشكارا فرياد مىكند كه «به هوش آييد، بههوش آييد، پيش از آنكه براى گرفتن شير، تله كنده شود و با بىگناه معامله گناهكار گردد!»
مقصود جناب ابوطالب اين است كه اگر محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم كشته شود، بزرگان قريش كشته مىشوند، هر چند در خون او شركت نكرده باشند. اين مطلب مهم قريش را از كشتن ناگهانى پيغمبر منصرف مىنمود. كشتن علنى به نوعى اعلان جنگ به بنى هاشم و بنى مطّلب بود و البته اين كار، كار آسانى نبود. زيرا ابوطالب آرام نمىنشست. او با متحدين و هم پيمانان خويش از قريش و ساير عرب صفآرايى مىنمود.
تاريخ به ما نشان داده است كه قريش هميشه از اختلافات داخلى ميان خود جلوگيرى مىكردند و نمىگذاشتند كار نزاع به جنگ منتهى شود. لذا هر وقت چنين پيشآمدى مىنمود، عقلا در مقام اصلاح بر مى آمدند. ابوطالب از طرفى قريش را به معروف و نهى از ظلم و پرهيز از قطع رحِم دعوت مىنمود و از طرفى ديگر مىگفت كه اين همان پيغمبرى است كه بشارت او در كتاب آسمانى داده شده است و در جايى ديگر هم مهيا بودن براى جنگ با قريش را به جهت حفظ پيغمبر اعلان مىفرمود؛ جنگى كه در آن ريختن خون اماثل و برگزيدگان و جدا كردن سرها و هتك حرمتها باشد ! پس قريش از اعلان جنگ با ابوطالب نيز منصرف شده بودند. راهى باقى نماند جز يك چيز و آن هم سختگيرى بر بنى هاشم بود تا از حمايت پيغمبر خسته شوند و او را تسليم قريش نمايند. ابوطالب اين موضوع را در اشعار خويش بيان نموده و قريش را تخطئه مىفرمايد و مىگويد:
مثل محمّد اگر در ميان قومى باشد، او را تسليم نمىنمايند. گمان نكنيد سختىهاى زمانه و گرفتارىها موجب آن مىشود كه او را تسليم نماييم.
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 3، ص 467.
ابوطالب هرچه مىگفت، درست بود. به راستى قريش در اشتباه بودند. قريش بر قطع روابط با بنى هاشم اتفاق كردند. پس داد و ستد و مكالمه با بنى هاشم ممنوع گرديد.
آنها مىخواستند كه ايشان مجبور شوند پيغمبر را تسليم نمايند، ولى ابوطالب جماعت خود را برداشت و به شعب پناهنده شد و همه را در يكجا جمع نمود تا بتواند در موقعخطر از پيغمبر حمايت كند و از طرف ديگر نيروى خودشان را تقويت نمايد. زيرا اگر آن جماعت در ميان قريش متفرق بودند و قريش با ايشان سخن نمىگفتند و داد و ستد نمىكردند، قهرا ضعيف مىشدند و تاب مقاومت نداشتند.
لذا ممكن بود كه در اثر تبليغات قريش، به تدريج گروهى از جماعت بنى هاشم، ولو زنان و اطفال، به ايشان متمايل و متصل شوند. پس براى تقويت خود و نجات از تبليغات سوء دشمنان، همه هاشميان را در يكجا جمع و محصور نمود. قهرا هرچه سختگيرى قريش فزونى مىگرفت، روز به روز بر شدّت دشمنى ايشان نيز افزوده مىگشت. قريش سالها بر بنى هاشم سخت گرفتند و راه خريد و فروش را بستند و آنان را از آب گوارا ممنوع داشتند و وحشت و خوف را بر ايشان مسلط نمودند؛ تنها به اين اميد كه آنان را بيچاره كنند تا محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را تسليم نمايند، ولى سخن درست همان بود كه ابوطالب گفته بود. سختىهاى زمانه ايشان را از پا در نمىآورد و طاقت ايشان فوق العاده بود. عجيب اين است كه ابوطالب وقتى وارد مسجد الحرام شد تا خبر موريانه و صحيفه قاطعه را بدهد، آنها خيال كردند كه او به ستوه آمده و بىطاقت شده و براى تحويل محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم حاضر گشته است. لذا پس از تجليل و تكريم ابوطالب، پيشدستى كردند و گفتند كه آيا براى تحويل او آمدهاى؟
خوب بود اين نادانان صبر مىكردند تا ابوطالب آغاز به سخن نمايد و دليل آمدنش را شرح دهد. ابوطالب فرمود: خير! من براى اين امر نيامدهام، بلكه محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم به من چنين خبرى داده است و او دروغ نمىگويد. پس اگر گفته او درست بود به او ايمان آوريد، وگرنه او را تحويل مىدهم.
قريش گفتند: انصاف دادى. امّا وقتى صحيفه را آوردند و تحقيق كردند، معلوم شد كه پيغمبر درست فرموده و از امر غيبى به وسيله خداوند متعال خبر داده است. ابوطالب برخاست و قريش را ملامت نمود و قريش سر به زير افكندند. در اين وقت جمعى ازقريش از او حمايت نمودند و بنى هاشم را از شعب بيرون آوردند. بدين ترتيب كار از كار گذشت و در ميان قريش اختلاف پديد آمد و قضيه به نفع بنى هاشم تمام شد. پس قريش از اين راه نيز نتوانستند كارى كنند و موفق به خاموش كردن نور خدا نشدند.
من از عظمت و اقتدار جناب ابوطالب در حيرتم! او چگونه توانست سالها بنى هاشم و بنىالمطّلب و عائله ايشان را در آن جاى سخت و درّه ناهموار با سختى معاش و گرسنگى و بىآبى و حال خوف و هراس نگاهدارى نمايد به گونهاى كه احدى از آن جماعت اظهار ضعف و خستگى نكند و در مقام برنيايد كه از آن جماعت جدا و به قريش متصل شود؟! سه يا چهار سالِ تمام با آن وضع در آن محل بودن، كاشف از نفوذ فوق العاده ابوطالب در آن جماعت است. امروزه هيچ متنفّذى را در نظر ندارم كه چنين نفوذ و قدرتى داشته باشد.
خلاصه كلام، قريش بخاطر ابوطالب از كشتن پيغمبر يا جنگ با بنى هاشم صرفنظر كردند و از موقعيت، سيادت و شخصيت او وحشت داشتند. آنها سياست خود را بر مبناى خسته كردن بنى هاشم و ابوطالب بنا نهادند تا آنكه خودشان پيغمبر را تحويل دهند و به جز آن نمىتوانستند كار ديگرى انجام دهند. لذا اين كار را به مرحله نهايى رساندند. پس به حدى امر بر محصورين سخت شد كه از ناله گرسنگان و اطفال بنى هاشم، كسانى از قريش چه بسا ناراحت مىشدند. با تمام اين سختىها و گرفتارىها و طول حبس، بنى هاشم سرد نشدند و از حمايت پيغمبر دست برنداشتند.
آرى! «اين همه آوازها از شه بود». تمام اين حمايتها به لحاظ ابوطالب بود و بس. وحشت قريش از او بود و بس. ابوطالب در يكى از اشعار خويش به پيغمبر خطاب مىكند و مىگويد: به خدا سوگند! تمام قريش مادام كه من زنده هستم به تو دسترسى ندارند، مگر آنكه در زير خاك پنهان شوم.
حمايت بنى هاشم از پيغمبر به خاطر ابوطالب بود، به همين جهت چون او رفتبنى هاشم از حمايت دست برداشتند؛ به طورى كه عمو زاده او - ابوسفيان - با اشعار خويش از هجوكنندگان پيغمبرگرديد. قريش بر پيغمبر چيره شدند و او از مكه بيرون رفته به طايف سفر نمود، و بنابر روايتى براى دعوت در ميان قبايل عرب حركت كرد، ولى چون يار و ياورى فراهم نشد به مكه مراجعت نمود. سرانجام مدينه در نظر گرفته شد و پيامبر بدانجا هجرت كرد.
محمد بن اسحاق مىگويد: «ابوطالب تا زنده بود از حمايت و يارى پيغمبر دست برنداشت. او در اول سال يازدهم از بعثت وفات نمود. پس قريش در پيغمبر طمع كردند و دست درازى نمودند. پيغمبر از مكه با ترس بيرون رفت و دين خود را بر طوايف عرب عرضه نمود. سرانجام در پناه مطعم بن عدى به مكه مراجعت نمود. آنگاه در ليله عقبه با خزرج قرار بست».(1)
راستى! من در اندازه عظمت، قدرت، شخصيت و اطاعت كردن از ابوطالب و همچنين در كثرت علاقه او به پيغمبر اكرم در حيرتم. بعضى گمان كرده اند كه چون عبداللّه با ابوطالب از يك مادر بودند از اين جهت به پيغمبر علاقهمند بوده است. البته اين سخنِ بسيار غلطى است. زيرا هيچ وقت علاقه به برادر كوچكتر به اين اندازه نمىشود كه شخص از خود و فاميل و فرزندان و مقام و جلال خود چشم بپوشد و همه را فداى برادر نمايد؛ اين نشدنى است. هر كس برادر را براى خود مىخواهد و فرزندان خود را بر برادر مقدم مىدارد، خصوصا اگر فرزند از هر جهتى با لياقت و با كفايت باشد؛ مانند جعفر و على. اين حالِ شخص است با برادر؛ چه رسد به يتيم برادر. گمان نمىكنم كسى پيدا شود و بگويد كه ابوطالب عظمت و سلطنت پيغمبر را پيشبينى نموده بود به همين خاطر از او حمايت مىكرد تا از سلطنت او استفاده كند. زيرا عمر ابوطالب به اندازهاى
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 14، ص 61.
بود كه معلوم نبود پس از پيغمبر زنده بماند. از اين گذشته چه موقعيتى از موقعيت ابوطالب بالاتر؟ او مقام شامخ خود، يعنى سيادت بر قريش و عرب را فداى پيغمبر اكرم نمود!
به نظر من منشأ علاقه و خدمات و زحمات ابوطالب در راه پيشرفت پيغمبر، خدا و دين بود كه خود در اشعارش با صراحت بيان مىفرمود. او مىدانست كه محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم پيغمبر خدا است. پس براى رضاى خداوند به آنچه برايش ممكن و مقدور بود از حمايت آن سرور فرو گذار نكرد. ابوطالب خود را به خدا فروخته بود و از پيغمبر او حمايت مىنمود. فرزند او، اميرالمؤمنين علیهالسلام هم نظير او است. حمايتها و فداكارىهاى او نيز براى خدا بود و بس، نه براى آنكه عمو زاده و پدر زن او است يا اينكه از ناحيه او به مقام سلطنت برسد و وارث مقام او گردد. هرچه درباره فرزند گفته مىشود، همان گفته درباره پدر بزرگوارش هم صحيح است. به همين جهت ابوطالب در اشعار خود به نبوت پيغمبر تصريح مىنمايد و از همينجا شباهت ميان پدر و فرزند پيدا مىشود.
دشمنان خدا - بنى اميه - فرزند او را تكفير نمودند و سبّ او را رواج دادند و به وسيله همان منافقين رواياتى ساخته و بافته شد كه ابوطالب به خدا ايمان نياورده و تا آخر عمر مشرك بود! دشمنان خدا حمايتها و خدمات او و اشعار و تصريحات او را كه آشكارا محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را پيغمبر خدا مىداند در نظر نگرفتند و با وجود اين دو شاهد قوى در گفتار و كردار، به او نسبت كفر دادند.
به هر حال، خداوند خواست پيغمبر خود را يارى كند و دين او را غالب سازد. لذا در آغاز به وسيله ابوطالب و پس از او به وسيله فرزندش، على علیهالسلام خواسته خود را عملى نمود. حال، دشمنان هرچه مىخواهند بگويند.ابوطالب، حمزه را بر حمايت از پيغمبر تشويق مىنمايد و مىگويد:
فصبرا أبا يعلَى على دين أحمدٍ *** و كن مظهرا للدّين وفِّقت صابرَا
و حُطْ من أتى بالحق من عند ربه *** بصدقٍ و عزم لا تكن حَمْزٌ كافرَا
فقد سرّنى أذ قلت أنك مؤمنٌ *** فكن لرسول اللّه فى اللّه ناصرَا
و بادِ قريشا بالَّذى قد أتيته *** جهارا و قل ما كان أحمد ساحرَا(1)در جمله «فكن لرسول اللّه فى اللّه ناصرا» دقيق شويد تا بدانيد كه انديشه ابوطالب و آن همه حمايت او از پيغمبر اكرم براى چه بود و براى چه حمزه را به يارى از پيغمبر دعوت مىفرمود! او نيز در مقام تشويق فرزندان خود - مخصوصا جعفر و على - به يارى و حمايت نمودن از پيغمبر اكرم مىگويد:
إن عليا و جعفرا ثقتى *** عند ملمّ الزَّمانِ و النَّوَبِ
لاتخذلا و انصرا ابنَ عمّكما *** اخى لاُمّى من بينهم و أبى
واللّه لا أخذل النبىّ و لا *** يخذله من بنىّ ذو حَسَب(2)او سوگند ياد مىكند كه از يارى پيغمبر دست برنمىدارد و مىگويد: هر يك از فرزندان من كه شرف داشته باشند از يارى او دست برنخواهند داشت.
ابوطالب، ديگران را نيز تشويق به يارى پيغمبر مىنمود، حتى مىخواست از ابولهب هم براى اين كار استفاده نمايد. او در اشعار خود مردم را به يارى پيغمبر تشويق
مىنمود و قريش را ملامت مىكرد. اگر كسى اشعار ابوطالب را ببيند و نداند كه از او است، گمان مىكند كه يكى از شعرا در موقع فتح و غلبه پيغمبر، او را چنين مدح نموده است و باور نمىكند كه ابوطالب، شيخ قريش و عموى بزرگتر از پدر كه از كودكى متكفّل پيغمبر بود، پيغمبر را در آن موقع كه ضعيف و تحت الحمايه او بود، چنين مدحنموده باشد. اين نيست مگر از علوّ مقام ايمان ابوطالب. او پيغمبر را چنانكه بود، شناخت و به آن اندازه كه مستحق بود، توصيف فرمود.
كلام را در اين مقام با نقل قسمتى از قصيده لاميّه آن سرور ختم مىنمايم و اميدوارم كه در تاريخ فرزندش اميرالمؤمنين علیهالسلام بتوانم بيش از اين، شرح خدمات و مجاهدات آنجناب را بيان نمايم.
أعُوذ بربّ البيت من كلِّ طاعنٍ *** علينا بسوء أو يلوح بباطلِ
و من فاجر يغتابُنا بمغيبةٍ *** و من ملحق فى الدّين ما لم نحاولِ
كَذَبْتُمْ و بيتِ اللّه يُبْزَى *** و لمّا نطاعنْ دونه و نناضل
و ننصره حتى نصرّعَ دُونه *** و نَذْهَل عن أبنائنا و الحلائلِ
و حتّى نرى ذا الرَّدْع يركب رَدْعَهُ *** من الطّعن فعل الأنكب المتحامل
و ينهض قومُ فى الحديد إليكُم *** نهوض الرَّوايا تحت ذات الصَّلاصل
و إنّا و بيت اللّه مَنْ جَدِّ جدِّنا *** لتلتبسنْ أسيافُنا بالأماثل
بكلِّ فتىً مثلِ الشِّهاب سَمَيْدَعٍ *** أخِى ثقة عندَ الحفيظة باسلِ
وما تَرْك قومٍ لا أبالك سَيّداً *** يحُوط الذِّمار غير نِكسٍ مواكلِ
و أبيض يُستسقى الغمام بوجهِه *** ثِمالُ اليتامى عِصْمَةٌ للأرامل
يَلُوذُ به الهُلاّكُ من آل هاشمٍ *** فهم عنده فى نعمة و فواضِلِ
و ميزان صِدْقٍ لا يخيس شَعيرةً *** و وزّان صدق وزنه غير عائل
ألم تعلموا أن ابننا لا مكذَّب *** لدينا، و لا يعبأ بقول الأباطلِ!
لعمرِى لقد كلِّفت و جدا بِأحمد *** و أحببته حبّ الحبيب المواصِل
وجُدتُ بنفسِى دونه فحميتُه *** و دافعتُ عنه بالذُّرَى و الكواهل
فلا زال للدّنيا جمالا لأهلها *** و شَيْنا لمنْ عادَى و زينَ المحافِل
و أيِّده ربُّ العباد بنصره *** و أظهر دينا حقّه غير باطل(1)
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 14، ص 79.
• دروغ زهرى و يا بسته شده به زهرى
• چرا عبد المطّلب سرپرستى پيغمبر را به ابوطالب واگذار كرد؟
• مرد يهودى با ديدن پيغمبر غش كرد
• حسادت اهل كتاب
• نقل وقايع وقت ولادت از ابان بن عثمان
• چرا شيعه كتاب ابان بن عثمان را محافظت نكرد؟
• اولين مسافرت پيغمبر به شام
• دروغى آشكار براى پايين آوردن مقام ابوطالب
• اشارهاى مختصر به قصه صاحب زنج
• ترحم اهل بغداد بر معاويه
• حلف الفضول
• جلوگيرى از تعدى اشراف قريش و شركت پيغمبر در حلف الفضول
• مخالفت بنى اميه با پيمان حلف الفضول
• ارجاع دعواى نصب حجر الاسود به پيغمبر
• سرّ ازدواج حضرت خديجه با رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم
• فضايل خديجه
• ازدواج پيغمبر؛ خطبه ابوطالب
حضرت محمد بن عبداللّه بن عبد المطّلب صلیاللهعلیهوآلهوسلم در شب هفدهم ربيع الاول در مكه معظمه متولد شد. بنابر قول مشهور شيعه اماميه در همين سال بود كه ابرهه با قشونى بسيار براى تخريب كعبه معظمه آمد. اعراب و قريشيان كه قدرت و توانايى مقاومت نداشتند از مكه فرار كردند و بهجز جناب عبد المطّلب كسى در شهر نماند. به هر ترتيب خداوند در قرآن كريم قصه اصحاب فيل را چنين بيان فرمود:
«أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفِيلِ * أَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ * وَأَرَسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْرا أَبابِيلَ * تَرْمِيهِمْ بِحِجارةٍ مِنْ سِجّيلٍ * فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ»(1)
«مگر نديدى پروردگارت با پيلداران چه كرد؟ آيا نيرنگشان را بر باد نداد؟ و بر سر آنها دسته دسته پرندگانى، ابابيل، فرستاد. [كه] بر آنان سنگهايى از گل [سخت ]مىافكندند و [سرانجام خدا] آنان را مانند كاه جويده شده گردانيد».
اين سوره در مكه بر پيغمبر اكرم نازل گرديد و بر دوست و دشمن خوانده شد. قريش و مشركين عرب و يهود و نصارى و منافقين اين سوره را شنيدند و دانستند، ولى هيچكس پيغمبر اكرم را تكذيب ننمود. اگر در صحت اين واقعه ترديدى بود، هرآينه صداى اعتراض و تكذيب از اطراف بلند مىشد. اين واقعه در ميان عرب، ماده تاريخ شد، چنانكه مىنويسند: تولد پيغمبر اكرم در عام الفيل بوده است. بنابر اين اصل قصه از مسلّمات و از بزرگترين شواهد بر ابطال طبيعى مسلكها و منكران صانعِ قادر است. آنانكه مىخواهند تمام حوادث را به اسباب ظاهريّه مستند نمايند و غرق شدن فرعونيان و نجات موسى و بنىاسرائيل را از دريا، به امور عاديه مستند كنند، نمىتوانند درباره اين
1) سوره فيل، آيه 1 - 5.
واقعه سخنى قابل قبول بگويند، و گرنه معاند، هيچ وقت لال نمىشود و به هر وسيله در ابطال حق مىكوشد؛ چنانكه مشركان از پيغمبر معجزه مىطلبيدند و چون همان را مىآورد و مىديدند، مىگفتند كه اين كار، سِحر است و او را ساحر مىناميدند.
خداوند به پيغمبر مىگويد: آيا ندانستى خدا با اصحاب فيل چگونه رفتار نمود؟! آيا نقشه آنان را باطل ننمود؟! دستههايى از پرندگان را به سوى آنان روانه كرد. اصحاب فيل هدف سنگهاى آن پرندگان گشتند و تمامى ايشان مِثل برگِ سوراخ شده گرديدند.
هنگامى كه گروهى از ياغيان و سركشان براى خراب نمودن كعبه راه درازى را پيموده و با فيل آمده بودند، خداوند بزرگ دستههايى از پرندگان كوچك را مأمور نمود تا با سنگهاى بسيار ريز و كوچكى كه با خود آورده بودند آن جماعت را هدف قرار دهند و به وسيله سنگها آنها را متلاشى كنند و نظير برگ سوراخ شده شوند تا ديگران عبرت بگيرند و خداوند را بشناسند و هرگز چشمهاى كوچك خود را به اسباب ظاهريّه و عاديّه ندوزند.
منكرين صانع براى اين قصه چه فكر مىكنند؟ براى چه آن پرندگان با آن سنگ ريزهها اين جماعت را پيدا كردند و هدف قرار دادند؟ آن سنگ ريزهها چه بود كه اينگونه بدن اين جماعت را سوراخ سوراخ مىنمود؟
مناسب است در اينجا به نكتهاى اشاره شود:
ابن ابى الحديد از كتاب «انساب زبير بن بكّار» نقل نموده است كه زبير مىگويد:
مرا عبداللّه بن معاذ از معمر، از ابن شهاب، حديث كرد كه اولين مرتبه كه نام عبد المطّلب به ميان آمد به سبب اين بود كه قريش از ترس اصحاب فيل از مكه فرار كردند. عبد المطّلب كه در آن موقع پسر جوانى بود، گفت: به خدا سوگند! از حرم خداوند به جاى ديگرى نمىروم كه در آنجا عزت بيابم! پس او به تنهايى در خانه نشست و قريش از مكه بيرون رفتند و همچنين عبد المطّلب گفت:
لا هم ان المرء يم *** نع رحله فامنع حلالك
لا يغلبنّ صليبهم *** و محالهم ابداً محالك
عبد المطّلب در حرم بود كه خداوند اصحاب فيل را هلاك نمود. پس قريش برگشتند و عبد المطّلب را به عظمت شناختند.(1)
البته نادرستى اين سخن به چند دليل براى متتبّع آگاه پوشيده نيست:
1 - تولد پيغمبر در عام الفيل است و عبد المطّلب پس از آنكه پيغمبر هشت ساله شد از دنيا رحلت نمود. بنابر نقل ابن ابى الحديد از زبير بن بكار، عمر عبد المطّلب صد و بيست سال بوده است. بعضى از دانشمندان نيز عمر آنجناب را نود و پنج سال دانستهاند. پس بنابر گفته زبير، عمر عبد المطّلب در هنگام واقعه فيل، صد و دوازده سال؛
و بنابر گفته ديگرى او هشتاد و هشت سال داشت. آيا چنين پيرمردى، پسرى جوان است؛ (غلامٌ شابٌّ)؟!
2 - قبل از اين واقعه عبد المطّلب سيد قريش بود و چون بر ابرهه وارد شد در چشم پادشاه بسيار بزرگ آمد. وقتى عبد المطّلب شتران خود را مطالبه كرد، پادشاه تعجب نمود و گفت: اين رئيس و زعيمِ قومى است كه براى خراب كردنِ معبد آنان - كعبه - آمدهام. اگر از من مىخواست تا از خراب كردن كعبه منصرف شوم، البته قبول مىكردم . . .
پس چگونه مىتوان گفت كه عبدالمطّلب قبل از اين واقعه كه در اواخر عمر او رخ داده است گمنام بود؟ چگونه مىتوان گفت كه اين اولين مرتبه بود كه نام او به ميان آمده است؟ ضمن اينكه مترجم ابرهه او را سيد قريش معرفى نموده است. قريش و ساير اعراب مفاخره عبد المطّلب را قبل از اين واقعه مىدانستند. او ساقى الحجيج و صاحب رفاده بود. چاه زمزم به وسيله او كشف شده بود. علاوه بر اينها كسى كه داراى ده پسر بزرگ باشد كه يكى از ايشان ابوطالب است، گمنام نمىباشد.
3 - مفهوم از اين سخن كه عبد المطّلب نخواست به جاى ديگرى برود و آنجا عزّت
1) شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 15، ص 215.
بيابد، اين است كه خواست در مكه بماند و عزت بيابد. پس ماندن او را در مكه براى كسب وجاهت و عزت دانستهاند، در حالى كه عبد المطّلب نخواست از خانه خدا جدا شود. او چون ساير قريش نبود كه در موقع خطر، خانه و صاحب خانه را فراموش كند. او خواست بماند و وفاى خويش را به صاحب خانه ثابت كند. او خواست بماند و دعا كند تا دشمنان خدا را هلاك شوند. او خدا را شناخته بود و انتظار نزول غضب او را بر دشمنان داشت. او به ابرهه گفت: خانه را خداوندى است كه آن را نگهدارى مىكند و از شر تو حفظ مىنمايد. پس ماندن عبد المطّلب از روى ايمان به خدا بود و لذا نفيل گفت: «و ذادَ الفيلَ عن بلدٍ حرامٍ(1)فيلها را از كعبه كنار زد».
من در دروغ بودن اين سخن ترديدى ندارم. ترديد من در اين است كه آيا زهرى، صاحب اين سخن كه در عصر سلاطين بنى اميه بود، بر حسب دلخواه ايشان و براى پايين آوردن مقام عظمت و علو ايمان جناب عبد المطّلب اين دروغ را بافته است يا خير؟
پوشيده نماند كه خود زهرى نيز از دشمنان اميرالمؤمنين علیهالسلام بود. ابن ابى الحديد همين زهرى را به عنوان يكى از اشخاصى كه از على علیهالسلام منحرف بودند معرفى مىنمايد و مىگويد:
جرير بن عبد الحميد از محمد بن شيبه نقل نمود كه در مسجد مدينه بودم و ديدم زهرى و عروة بن زبير با يكديگر مشغول بدگويى به على هستند. اين خبر به على بن الحسين عليهماالسلام رسيد پس به نزد عروه و زهرى آمد و فرمود:
اما تو اى عروه! پدر من نزد خداوند از پدر تو شكايت نمود و خداوند به نفع پدر من و به ضرر پدر تو حكم كرد. تو اى زهرى! اگر در مكه بودم، خانه پدرت را به تو نشان مىدادم.(2)
بنابر اين زهرى از دشمنان نامى اميرالمؤمنين علیهالسلام بود كه در عصر سلاطين اموى
سعى داشت به نفع ايشان مقام جناب عبد المطّلب را پايين آورد.
زبير بن بكار كه از آل زبير و از دشمنان اميرالمؤمنين و بنى هاشم است اين دروغ را به زهرى نسبت داده است. از همان روايت ابن ابى الحديد دانسته مىشود كه ارتباط زهرى با عروة بن زبير بخاطر همان دشمنى با اميرالمؤمنين علیهالسلام است. آرى! آل زبير چون آل اميّه، همگى، منافق و از دشمنان اميرالمؤمنين بودند.
چنانكه قبلاً نوشتم عبد المطّلب، جد پيامبر متكفل آن سرور شد. عبداللّه در مدينه وفات نمود، در حالى كه پيغمبر در شكم آمنه بنت وهب بود. علاقه عبد المطّلب به عبداللّه، فرزند جوان خود كه داراى فضايل و اخلاقى حسنه بود و در غربت وفات نموده بود به فرزند او محمّد بن عبداللّه، منتقل گرديد. او درباره پيغمبر امورى را دريافته بود و عظمت سلطنت و نبوت او را پيشبينى مىنمود، لذا عبد المطّلب درباره اين فرزند به ابو طالب سفارش كرد.
از يك طرف چون ابوطالب با عبداللّه از يك مادر بود به سرپرستى پيغمبر از برادران ديگر خود سزاوارتر بود، به خصوص كه او سيّد بنى هاشم و در آن زمان بزرگترين فرزند عبد المطّلب بود و از طرفى ديگر، ابوطالب بر دين حق و نظير عبد المطّلب بود.
شيخ كلينى به سند خود از امام جعفر صادق علیهالسلام روايت نموده است:
«فاطمه بنت اسد، همسر ابوطالب، موقع زاييدن آمنه بنت وهب نزد او بود. يكى از آن دو به ديگرى گفت: آيا مىبينى آنچه من مىبينم؟ گفت: چه مىبينى؟ گفت: نورى ميان مشرق و مغرب ساطع شد. در اين وقت كه با هم سخن مىگفتند، ابوطالب رسيد و پرسيد كه از چه تعجب مىكنيد؟ فاطمه از نورى كه ديده بود خبر داد. ابوطالب به او بشارت داد كه تو مادر وَصىّ اين مولود هستى».(1)
1) كافى، ج 8، ص 302، ح 460.
همچنين به نقل شيخ صدوق در «معانى الاخبار» از حضرت صادق علیهالسلام روايت شده است:
«چون فاطمه، ابوطالب را به ولادت پيغمبر بشارت داد، ابوطالب به او گفت: سى سال صبر كن تا فرزندى را كه مانند او باشد، مگر در جهت نبوت، بزايى. و ميانه ولادت پيغمبر و اميرالمؤمنين سى سال فاصله بود».(1)
ابو طالب بر دين حق بود؛ به پيغمبر ايمان داشت و به اين جهت از وى حمايت مىنمود. حمايتهاى ابوطالب و مجاهدات فرزندش موجب حفظ پيغمبر و رواج دين اسلام گرديد. بدين جهت منافقين در زمان سلطنت خود نسبت به اين پدر و فرزند از هيچگونه دشمنى و بهتانى فروگذار نكردند؛ به طورى كه آثار دشمنىهاى منافقين تا امروز در كتابهاى مسلمين موجود است. از دشمن چه انتظارى بايد داشت؟!
شيخ كلينى به سند معتبر از ابو بصير از امام باقر علیهالسلام روايت نموده است:
«چون پيغمبر اكرم متولد شد، مردى از اهل كتاب نزد جمعى از قريش آمد كه در آن جمع هشام بن مغيره، وليد بن مغيره، عاص بن هشام، ابو وجرة بن ابى عمرو بن اميّه و عتبة بن ربيعه حاضر بودند. آنگاه پرسيد: آيا شب گذشته در ميان شما فرزندى متولد شد؟
گفتند: نه.
گفت: در فلسطين فرزندى به نام احمد به دنيا آمد كه علامت و نشانهاى در بدن او است. اهل كتاب و يهود به دست او هلاك مىشوند. به خدا سوگند، اى جماعت قريش، نصيب شما نشد! پس آن جماعت متفرق شدند و درصدد تحقيق برآمدند و دانستند كه از عبداللّه بن عبد المطّلب فرزندى به دنيا آمده است. پس فرستادند و آن مرد را آوردند و به او گفتند كه آنفرزند در ميان ما متولد شده است.
پرسيد: پيش از آنكه به شما آن خبر را دادم يا پس از آن؟
1) معانى الاخبار، ص 403، ح 68، نوادر المعانى.
گفتند: پيش از آنكه با ما گفت و گو كنى.
گفت: پس بياييد آن فرزند را به من نشان دهيد.
پس به نزد آمنه آمدند و گفتند: فرزند خود را بياور تا ببينيم.
آمنه گفت: به خدا سوگند! اين فرزند چون ديگر فرزندان به دنيا نيامد؛ دو دست خود را بر زمين گذارد و سر خود را بلند نمود و به آسمان نگاه كرد و چنان نورى از او آشكار شد كه من قصرهاى شهر بصرى را از خاك شام ديدم و آوازى شنيدم كه مىگفت: سيّد مردان را زائيدى؛ نام او را محمّد بگذار و بگو از شرّ حسود او را به خداوند يكتا مىسپارم!
مرد يهودى به پيغمبر و آن خال كه در ميان دو شانهاش بود نگاه كرد. سپس با صورت بر زمين افتاد و غش كرد. قريش، مولود را گرفتند و به مادر او آمنه سپردند و به وى تبريك گفتند.
چون آن مرد به هوش آمد، به او گفتند: واى بر تو! تو را چه شد؟
گفت: مقام پيامبرى تا روز قيامت از ميان بنى اسرائيل بيرون رفت. و اين همان كسى است كه هلاك بنىاسرائيل به دست او است.
قريش خشنود شدند. او گفت: خوشنود شديد؟ او چنان ضربتى بر شما وارد آوَرَد كه در شرق و غرب از آن گفت و گو شود».(1)
اين حديث از حضرت صادق علیهالسلام نيز نقل شده است و مؤيد همان چيزى است كه مورخين و محدثين نوشتهاند. همچنين در هنگام ولادت آن سرور، امور خارق العاده زمينى و آسمانى اتفاق افتاد. در حقيقت آن مرد يهودى از روى آثار و علائم، تولد پيغمبر خاتم را فهميده بود.
يهودى دوست داشت كه پيامبر، از فرزندان اسماعيل نباشد، بلكه از فرزندان يعقوب باشد. لذا وقتى از جماعت قريش شنيد كه در ميان ما فرزندى متولد نشده است، خشنود شد و گفت: نصيب شما نشد و چون آن جمال مبارك را زيارت كرد، بىهوش گشت:
1) كافى، ج 8، ص 300، 301.
«اَلَّذيِنَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْنائَهُمْ»(1)
«كسانى كه به ايشان كتاب [آسمانى] دادهايم، همان گونه كه پسران خود را مىشناسند، او [محمّد] را مىشناسند».
اهل كتاب پيغمبر را مىشناختند؛ چنانكه اولاد خود را مىشناختند، ولى نمىتوانستند ببينند كه سلطنت و نبوت از خانواده بنى اسراييل بيرون رفته است:
«أَمْ يَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكا عَظِيماً»(2)
«بلكه به مردم براى آنچه خدا از فضل خويش به آنان عطا كرده است، رشك مىورزند؛ در حقيقت ما به خاندان ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به آنان مُلكى بزرگ بخشيديم».
ابان بن عثمان امورى را كه در زمان ولادت آن سرور در جهان اتفاق افتاد در كتاب خود آورده و شيخ صدوق نيز به سند معتبر خويش از او نقل كرده است. او مىگويد:
شياطين به وسيله شهاب ثاقب از آسمان رانده شدند. ستارهها از بس كه در آن شب در حركت بودند قريش ترسيدند از آنكه قيامت بپا شده باشد. لذا نزد وليد بن مغيره كه مردى بزرگ و با تجربه بود، رفتند. وليد گفت: اگر آن ستارههايى كه در بيابان و دريا موجب هدايت مردم است از مواضع خود كنده شوند، قيامت نزديك شده، وگرنه امر تازهاى در عالم رخ داده است.
شياطين نزد ابليس جمع شدند و گفتند كه به وسيله شهابها از آسمان رانده شديم.
گفت: تحقيق كنيد و ببينيد امر تازهاى رخ داده است يا نه؟
شياطين برگشتند و گفتند: نتوانستيم كشف كنيم.
ابليس از جا حركت كرد و خود را به مكه رسانيد و ديد كه ملائكه در آنجا جمع شدهاند. چون خواست وارد شود، جبرئيل او را راند و به او بَد گفت. از جبرئيل پرسيد:
چه خبر است؟
گفت: بهترين پيغمبران به دنيا آمد.
ابليس گفت: آيا براى من در او بهرهاى هست؟
جبرئيل گفت: نه.
پرسيد: آيا مرا در امّت وى نصيبى هست؟
گفت: بلى.
ابليس گفت: راضى شدم.(1)
به راستى دشمنى ابليس با بشر و اصرار او در گمراه نمودن ايشان و طمع او در پيغمبران و به خصوص سيد المرسلين عجيب است! و عجيبتر آنكه بشر با اينكه او را شناخته و دشمنى او را دانسته است به دنبال او مىرود و به سخنان او گوش مىدهد و معصيت خداوند متعال را مىكند:
«أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِياءَ وَ هُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظّالِمِينَ بَدَلاً»(2)
«آيا او و نسلش را به جاى من دوستان خود مىگيريد، و حال آنكه آنها دشمن شمايند؟ و چه بد جانشينانى براى ستمگرانند!»
كسى كه از دوست مهربان و داناى خود روى گردان شود و طرف دشمن را بگيرد و از او متابعت نمايد، ببينيد كه چه اندازه به خود ظلم نموده است؟!
ابان بن عثمان از بزرگان اصحاب حضرت صادق علیهالسلام است. او تاريخ پيغمبر را از آغاز و همچنين غزوات و قضاياى اهل ردّه را پس از وفات آن حضرت نوشته است و من بسيار متأسفم از آنكه شيعه، عين كتاب را حفظ نكرد و به طبقه بعد دست به دست نرساند و تنها به آنچه محدثين در كتابها نقل نمودهاند اكتفا كرد.
ابان، معاصر همان محمد بن اسحاقِ صاحب مغازى است كه اهل سنّت به كتاب سيره او اهتمام زيادى نشان دادند و آن كتاب، ريشه تمام سيرههاى نبويّه آنان است. كتاب ابان بسيار معتبر است و تماماً از اصحاب امام باقر و امام صادق عليهماالسلامروايت مىكند، ولى متأسفانه امروزه آن كتاب در دست نيست؛ تنها شيخ كلينى و شيخ صدوق از آن كتاب روايتى را نقل نمودهاند و صاحب اعلام الورى - شيخ طبرسى - نيز زياد از آن كتاب نقل كرده است و با آنكه ائمه علیهمالسلام به نوشتن احاديث و حفظ آن كتب دستور فرمودند، شيعيان بسيار كوتاهى نمودند.
من به صرف اينكه در آن زمان، دولت وقت با شيعه مخالف و با ديگران موافق بود و يا شيعه دولتى نداشت، قانع نمىشوم و نمىتوانم آنان را تبرئه كنم. امروز نيز اهتمامى به امر تأليف نيست و كتابهاى تفسير، تاريخ و احاديث احتياج بسيار شديدى به اصلاح دارند و بايد جمعى از علما و فقها و متدينين بنشينند و در كتابها تجديد نظر نمايند و آنها را تنقيح و تهذيب نموده، در دسترس مسلمين قرار دهند. بههرحال اين موضوع داراى بحث مفصلى است... از خداوند متعال توفيق اصلاح را خواستارم!
ابوطالب، يتيم برادر و سپرده پدر را عزيزتر از اولاد خود مىدانست. او در يكى از سفرهاى تجارى خود به شام، پيغمبر را نيز همراه برد. اتفاقاً قضاياى علماى يهود و نصارى كه در اين سفر پيش آمد در كتب تاريخ ثبت است و من آنچه را كه شيخ صدوق به سند معتبر خود از ابان بن عثمان احمر، صاحب كتاب تاريخ پيغمبر، نقل نموده است،
مىآورم. او مىگويد:
«ابوطالب با كاروان قريش براى تجارت عازم سفر شام بود. هنگام حركت، پيغمبر كه به حد بلوغ رسيده بود، آمد و زمام شتر را گرفت و گفت: اى عمّ! مرا نزد چه كسى مىگذارى؛ نه پدر دارم و نه مادر؟ ابوطالب متأثر شد و او را با خود برد.
كاروان مىرفت در حالى كه در موقع حركت، ابر بر سر آن سرور سايه مىانداخت تا اينكه به صومعه بحيراى راهب رسيدند. راهب كه ملتفت آن قطعه از ابر شده بود براى قريش غذايى تهيه نمود و آنان را به منزل خود دعوت كرد. قريش رفتند و پيغمبر را با خود نبردند. بُحيرا چون ديد آن قطعه ابر در همان محل ايستاده و حركت نمىكند پرسيد:
آيا از شما كسى مانده كه نزد من نيامده است؟ گفتند: همگى آمدند، مگر جوان كم سالى كه نزد اموال مسافرين مانده است. بحيرا خواهش نمود تا او را هم بياورند و هيچكس آنجا نماند. وقتى پيغمبر آمد، ابر نيز حركت كرد. بحيرا پرسيد: اين جوان كيست؟ گفتند:
پسر ابوطالب است. بحيرا از ابوطالب پرسيد: فرزند تو است؟ گفت: پسر برادر من است. پرسيد: پدر او چه شد؟ گفت: او در شكم مادر بود كه پدرش فوت نمود. بحيرا گفت: او را به مكه برگردان. زيرا اگر يهود بدانند آنچه را كه من مىدانم، درصدد قتل او برمىآيند.
چون براى او مقام بلندى است. او پيغمبر همين امّت و پيغمبر شمشير است».(1)
اگر كسى در روايات مربوط به شهادت علماى اهل كتاب، درباره پيامبر تأمل نمايد، مىفهمد كه او را همان پيغمبرى مىدانستند كه نام و نشانش در كتابهايشان نوشته شده بود.
«اَلَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الاْءنْجِيلِ»(2)
«كه نام او را نزد خود در تورات و انجيل نوشته مىيابند».
آرى! به راستى او را مىشناختند، ولى با حق مىجنگيدند و اگر مىتوانستند در همان زمان كودكى او را نابود مىنمودند.
قصه بحيراى راهب با پيغمبر اكرم در اين سفر در كتابهاى تاريخى مسلمانان با
اندكى اختلاف نقل شده است. شيخ طبرسى در اعلام الورى نيز از همان تاريخ محمد بن اسحاق با تفصيل بيشترى اين داستان را نقل نموده است.(1)
بحيرا، اعلم علماى نصارى، قبل از اين، با كاروان قريش كه از آنجا عبور مىكرد، سخن نمىگفت، ولى اين بار چون ديد ابرى با اين قافله حركت مىكند كه هنگام توقف قافله مىايستد، طعامى تهيه كرد . . . تا آنجا كه مىگويد: وقتى پيغمبر آمد، بحيرا در او بسيار نگريست و پس از آنكه جماعت غذا خوردند و متفرق شدند، بحيرا خواست از پيغمبر پرسشهايى نمايد. چون سوگند قريش به دو بت لات و عزّى بود، بحيرا نيز پيغمبر را به لات و عزى قسم داد. پيغمبر فرمود: به خدا سوگند، اين دو را بيش از همه چيز دشمن مىدارم! پس بحيرا پيغمبر را به خداوند قسم داد كه جواب پرسشهاى مرا بده. پيغمبر فرمود: از آنچه مىخواهى بپرس! بحيرا از حالات پيغمبر و از خواب و بيداريش پرسيد و جواب را مطابق آنچه در كتب خود ديده بود، شنيد و مُهر نبوت را كه بر پشت پيغمبر بود، نگاه كرد. آنگاه به ابوطالب گفت: پسر برادر را به شهر خود برگردان.
زيرا يهوديان دشمن او هستند و اگر او را ببينند و بشناسند در مقام عداوت از هيچ امرى كوتاهى نخواهند كرد.
ابو طالب پس از فارغ شدن از تجارت به مكه مراجعت نمود. حتّى جمعى از اهل كتاب پيغمبر را شناختند و در مقام اذيت برآمدند، ولى بحيرا آنان را برگرداند و گفت: در مقابل امر الهى كارى نمىتوانيد انجام دهيد. همچنين بنابر نقل محمد بن اسحاق، ابوطالب اين اشعار را در اين موضوع سروده است:
ان ابن آمنة النّبىّ محمدا *** عندى بمثل منازل الاولاد
لمّا تعلّق بالزمام رحمته *** و العيس قد قلّصن بالازواد
فارفضّ من عينى دمع ذارف *** مثل الجمان مفرّق الافراد
راعيت فيه قرابة موصولة *** و حفظت فيه وصية الاجداد
و امرته بالسّير بين عمومة *** بيض الوجوه مصالت الانجاد
1) اعلام الورى، ص 18 - 17، حديث بحيراء راهب.
ساروا لابعد طيّة معلومة *** و لقد تباعد طيّة المرتاد
حتّى اذا ما القوم بصرى عاينوا *** لاقوا على شرف من المرصاد
حبرا فاخبرهم حديثا صادقا *** عنه و ردّ معاشر الحسّاد
قوما يهودا قد رأوا ما قد رأى *** ظلّ الغمام و عزّ ذي الاكباد
ساروا لقتل محمد فنهاهم *** عنه و اجهد احسن الاجهاد(1)ابوطالب در اين اشعار به قصه سايه افكندن ابر و دشمنى يهود و مهيا شدن آنان براى قتل پيغمبر و دفاع همان راهب اشاره نموده و نبوت پيغمبر را تصديق كرده و او را به منزله اولاد خود دانسته است و مىگويد كه ملاحظه خويشاوندى نزديك و سفارش اجداد را نمودم.
از اين شعر فهميده مىشود كه نه فقط عبد المطّلب، بلكه اجداد پيغمبر نيز هر كدام به نوبه خود بشارت به آمدن پيغمبر مىدادند و سفارش او را مىنمودند. عجيب است كه با اين همه اعترافات و فداكارىهاى ابوطالب، دشمنان او و دشمنان فرزند او، اميرالمؤمنين علیهالسلام، مىگويند كه ابوطالب تا آخر عمر مشرك بوده و با شرك وفات نموده است.
از روايت شيخ حميرى در «قرب الاسناد»(2)دانسته مىشود كه در آن سفر كه پيغمبر با اموال خديجه تجارت مىنمود، بحيرا همين عمل را تكرار كرد؛ از مهمان نمودن كاروانيان و اطعام به آنها، آمدن پيغمبر در آخر قوم، حركت ابر با او، خبر دادن بحيرا به قريش درباره مقام پيغمبر و آنكه به زودى مبعوث به رسالت مىشود. قريش هم پس از اين واقعه از پيغمبر مىترسيدند و از او تجليل و احترام مىنمودند. هنگامى كه قريش به مكه برگشتند، مردم را خبر كردند و به همين سبب خديجه، سيده زنان قريش، كه حاضر نبود به تزويج احدى از بزرگان قريش در آيد با آنكه او را بسيار خواستگارى كرده بودند، خود، داوطلب پيغمبر شد و به سبب خبرِ بحيرا، خود را همسر آن سرور نمود.
بعيد نيست كه بحيرا در هر دو نوبت چنين عملى نموده باشد و خبرهايى داده باشد.
طبرى در تاريخ خود از هشام كلبى نقل نموده است كه وقتى ابوطالب پيامبر را با خود به شام مىبُرد، ايشان نُه سال داشت. آنگاه به سند ديگرى از ابو موسى كيفيّت مسافرت ابوطالب را به شام و داستان تهيه غذا توسط آن راهب را، تا به چراگاه بردن شتران توسط پيغمبر و سؤال راهب و پاسخ قريش به او و اصرار راهب به برگرداندن پيغمبر به مكه، همگى را نقل مىكند و اضافه مىنمايد كه بالاخره ابوطالب پيامبر را برگردانيد و ابوبكر، بلال را با پيغمبر فرستاد و راهب نيز به عنوان زاد و توشه سفر، نان كعك و روغن زيت همراه ايشان نمود.(1)
اين حكايت مجعول را طبرى نقل نموده است كه علائم وضع و جعل در آن آشكار است. زيرا:
1 - چگونه مىتوان باور كرد - با اينكه ابوطالب، پيامبر را بيش از فرزندان خود دوست داشت و با آن همه توصيه راهب كه دشمنى دشمنان را گوشزد كرد - او پيامبر را از خود جدا ساخته و هيچيك از اعمام و عمو زادگان را با او روانه نكرده باشد؟! و حال آنكه سن و سال پيامبر كم بود به نقل كلبى، نُه سال داشت و به نقل ديگرى اوائل بلوغ آن حضرت بود.
2 - به موجب نقل محمد بن اسحاق، صاحب مغازى، جناب ابوطالب پيغمبر را از خود جدا ننمود و همراه خود به شام برد و پس از فراغ از تجارت به سرعت به سوى مكّه مراجعت نمود.
3 - سن ابوبكر حدود دو سال كمتر از سن پيغمبر اكرم بود. پس اگر پيغمبر، صغير بود و با ولىّ خود، ابو طالب، همراه بود، جناب ابوبكر در اين موقع كجا و چه كاره بود و چه ارزشى داشت كه بلال، غلام خود را با پيغمبر همراه نمايد؟!
4 - در طبقات ابن سعد آمده است كه مشركان بلال را بخاطر اسلام آوردنش عذاب
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 279 - 278.
مىكردند كه ابوبكر او را به هفت اوقيه خريد و آزاد نمود.(1)همچنين نقل نموده است كه به پنج اوقيه او را خريد.(2)به هر حال، اصلاً در موقع مسافرت پيغمبر به شام، ابوبكر مالك بلال نبود، چه رسد به اين كه بخواهد او را با پيغمبر همراه نمايد!(3)
5 - جناب ابو موسى در موقع مسافرت پيغمبر به شام، حتى مسافرت مرتبه دوم، به دنيا نيامده بود. چون صاحب اسد الغابه مىگويد: ابو موسى در كوفه يا به قولى در مكه
در سال چهل و دو و بنابر قول ديگرى در سال چهل و چهار از هجرت، در حالى كه شصت و سه سال داشت مُرد. آنگاه اقوال ديگرى را نقل مىكند كه فوت او را در سال چهل و نه، پنجاه، پنجاه و دو، يا پنجاه و سه از هجرت مىدانند.(4)
من فرض مىكنم كه جناب ابو موسى در همان سال چهل و دو فوت كرده باشد و شصت و سه سال هم عمرش باشد. پس بنابر اين در موقع بعثت پيغمبر اكرم در حدود هشت، نه يا ده ساله بوده است. حال، او چگونه كودكى پيغمبر را درك نموده است؟! كسى كه اهل يمن بود، چگونه اين خبر را مىدهد و بر فرض هم كه از كسى شنيده باشد، چرا آن واسطه را معرفى نمىنمايد و يا نمىگويد كه از كسى شنيدهام و چرا او مثل كسى كه خود، شاهد و ناظر واقعه بوده، خبر داده است؟!
6 - ابن اثير در اسد الغابه از محمد بن سعد، صاحب طبقات، نقل نموده است كه بلال در سال بيست هجرى در دمشق وفات نمود و شصت و چند سال داشت.(5)بنابر اين سن او در حدود ده سال كمتر از پيغمبر بود و چون سفر پيغمبر به شام، قبل از بلوغ، يادر اوايل بلوغ، يا در سنّ نُه سالگى - بنابر نقلهاى مختلف - بوده است، پس اگر بلال در هنگام سفر پيغمبر به دنيا آمده بود، بيش از چهار يا پنج سال نداشت، پس نمىتوانستند او را با پيغمبر همراه سازند.
چون دروغ بودن اين حكايت از جهات متعدد آشكار گرديد، بايد دانسته شود كه براى چه اين دروغها را جعل كرده و بىآنكه متعرض دروغ بودن حكايتها شوند آنها را نقل كردهاند؟!
بديهى است كه اين خبر و نظاير آن در زمان سلطنت منافقين و به ميل و خواهش آنان به وسيله راويان بىدينِ طالب جاه و مقام و مال، مثل همين ابو موسى اشعرى به دو جهت ساخته شد:
جهت اول: دشمنى با بنى هاشم و ابوطالب. زيرا بنابر اين نقل، ابوطالب به پيغمبر اكرم بىاعتنا بود و به وظيفه سرپرستى خود درست عمل نمىكرد، و گرنه براى چه مثل آن طفل صغير را بىسرپرست و تنها در آن بيابان رها مىكند يا بر مىگرداند تا ابوبكر مجبور شود غلام خويش را با او روانه كند و براى آنكه تلف نشود آن راهب نيز زاد و توشهاى را همراه او كند؟!
پوشيده نماند كه ابو موسى از دشمنان اميرالمؤمنين علیهالسلام است. او كسى است كه على علیهالسلام را خلع نمود و آرزو مىكرد كه عبداللّه بن عمر بن خطاب خليفه مسلمين گردد. پسر همين ابوموسى به نام ابوبرده دست قاتل عمار بن ياسر را بوسيد و به او برادر خطاب نمود! با آنكه مسلّم است پيغمبر درباره عمار فرمود: گروهى ظالم تو را مىكشند.
جهت دوم: دوستى با جناب ابو بكر. منافقان و دشمنان اهل بيت هميشه مناقبى براى خود و گروه خود جعل مىكردند. هواخواهان معاويه نيز با توجه به دروغ بودن اينگونه احاديث آنها را ثبت مىكردند؛ من ابو جعفر طبرى را از طرفداران منافقين مىشناسم و كتاب او نيز بهترين شاهد و گواه اين مدعا است.
عجب در اين است كه محبّت منافقان از قلوب متظاهرين به اسلام بيرون نمىرفت هرچند سلطنت به بنىعباس رسيده بود. لذا در زمان سلطنت بنىعباس باز هم آثار منافقين در كتابها ثبت مىشد و از معاويه حمايتها مىشد. راستى كه «وَ اُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ؛ و بر اثر كفرشان [مهر] گوساله در دلشان سرشته شده»؛ از ترحم به معاويه و از اظهار علاقه به او دست برنمىداشتند!
عجيبتر آنكه اهالى عراق هم - كه با اميرالمؤمنين علیهالسلام بودند و در صفين با معاويه جنگها كرده و كشتهها داده بودند و با توجه به فاصله دور و دراز و محروميتها و محنتهايى كه در زمان سلطنت بنى اميه داشتند - مبتلا به اين عشق و علاقه بودند!
مناسب است براى تأييد گفتار خود به قصهاى تاريخى اشاره نمايم تا فهميده شود كه چگونه تبليغات معاويه در ميان اهل عراق مؤثر گشت؛ به طورى كه تا سالهاى دور و دراز محبت معاويه از دلهايشان بيرون نمىرفت.
در سال دويست و پنجاه و پنج هجرى، مردى به نام «على بن محمّد» معروف به «صاحب زنج» در بصره طغيان نمود. او كه هويتش نامشخص بود غلامهاى سياه را به طرف خود كشاند و بندگانى كه از آقايان خود خسته و نالان بودند، لشكريان او را تشكيل مىدادند. صاحب زنج به وسيله اين غلامان بر بصره و خوزستان دست يافت و مردم را مورد شكنجه و آزار شديد قرار داد. اربابان، آواره يا كشته شدند؛ شهرها خراب شد و نفوذ صاحب زنج فوق العاده گرديد؛ غلامان از آقايان فرار مىكردند و به او ملحق مىشدند و او از كشتن كوچك و بزرگ مضايقه نداشت كه در مجموع فجايع بسيارى از او در تاريخ ثبت است.
مسعودى در «مروج الذهب» مىگويد: صاحب زنج در مدت چهارده سال و چهار ماه، زن و مرد و كوچك و بزرگ را مىكشت و مىسوزانيد و شهرها را خراب مىكرد. حتى يك بار در بصره سيصد هزار نفر را كشت تا آنجا كه نجات يافتگان، در چاهها و خانهها مخفى شدند. اين گروه شبها بيرون مىآمدند و سگ، موش يا گربه را صيد مىكردند تا آنكه اين جانوران تمام و ناياب شد. پس منتظر مردن يكديگر بودند و هر كدام كه مىمرد، او را مىخوردند. همچنين نقل مىكند كه در لشكر او، زنان را مىفروختند و فرياد مىكردند كه اين زن از اولاد حسن يا حسين يا عباس يا از اولاد ديگر بنى هاشم و يا قريش يا ساير طوايف عرب است و نَسَب زنان را نيز بيان مىكردند. آنگاه
آنها را به دو يا سه درهم مىفروختند. بدين ترتيب هر يك از غلامان سياهى كه در سپاه او بودند، ده، بيست يا سى زن از اينگونه زنان داشتند كه آنها را به عنوان كنيزى نگاه مىداشتند تا خدمت خود و زنان سياهشان را بنمايند.(1)
روزى يكى از آن زنان كه از دختران امام حسن علیهالسلام بود به صاحب زنج استغاثه نمود كه من را از اين سياه نجات بده و آزاد نما! گفت: او آقاى تو و اختياردار تو است.
اين مختصرى از احوالات صاحب زنج و ظلمهاى او و سپاه سياه او بود. سرانجام «معتضد باللّهِ» عباسى با پدر خود، «ابو محمد، موفق باللّه» در زمان سلطنت عموى خود «المعتمد باللّه» شخصا به جنگ صاحب زنج رفت و از سال دويست و شصت و هفت تا سال دويست و هفتاد با او در جنگ بودكه بالاخره در سال دويست و هفتاد بر او غالب آمد.
وقتى معتضد سر بريده صاحب زنج را با خود وارد بغداد نمود، سپاهى بسيار با او بود. هنگامى كه از بازار مىگذشت چون به «باب الطاق» رسيد، جمعى از ميان يكى از خانهها فرياد كردند كه خداوند معاويه را رحمت كند و به تدريج فرياد عموم مردم به اين دعا بلند شد و رنگ صورت معتضد تغيير يافت.
صاعد بن مخلد گويد كه معتضد به من گفت: نمىشنوى چه مىگويند؟ به چه مناسبت اين مردم در اين موقع به ياد معاويه افتادهاند؟! به خدا سوگند! پدرم در اين
جنگ مشرف به مرگ بود و من در خطر بودم و چه سختىها و گرفتارىها كه در ايام طولانى جنگ متحمل شديم تا آنكه بر دشمن غالب گشتيم و اين سگها را از چنگ آنان نجات داديم و زنان و اولادشان را حفظ كرديم. حال به جاى آنكه بر عباس و عبداللّه و اولاد او رحمت فرستند و به جاى آنكه بر على بن ابىطالب، حمزه، جعفر، حسن و حسين ترحم نمايند بر معاويه ترحم مىكنند؟ به خدا سوگند! اين جماعت را چنان ادب
1) مروج الذهب، مسعودى، ج 4، ص 120 - 119.
و تنبيه نمايم كه ديگر به سراغ اينگونه كارها نروند. آنگاه امر كرد تا دستهاى بيايند و با نفت آن منطقه را آتش بزنند.
صاعد بن مخلد گويد: گفتم كه أيّها الامير! خداوند عمر تو را طولانى كند! امروز از شريفترين ايام اسلامى است. پس به نادانى اين جماعت نگاه مكن و با ايشان مدارا كن. پس به هر صورت كه بود او را از اين عمل منصرف نمودم و معتضد به حركت و سير خود ادامه داد.
با آنكه ابو جعفر طبرى حكايت صاحب زنج را مفصلاً نقل نموده است(1)امّا اين قصه را كه در بغداد واقع شد بيان نكرده است و ابن ابى الحديد نيز مىگويد كه اين حكايت را افرادى غير از ابوجعفر نقل نمودهاند. ابوسعيد آبى نيز در «نثر الدرر» آن را از صاعد بن مخلد روايت كرده است.(2)
من مىپرسم كه چرا ابو جعفر طبرى اين حكايت را نقل نكرد، ولى حكايت ابوموسى اشعرى و برگشت پيغمبر در سن كودكى و همراهى بلال را نقل نموده است؟ آيا اين فقيه عامّه و مورخ شهير اسلامى نيز از كسانى است كه محبت منافقين در قلب او جاى گرفته و آنچه به نفع ايشان باشد، هرچند دروغ، مىنويسد و آنچه به ضرر منافقين باشد، هرچند بدانند كه صحيح است تا بتوانند نقل نمىنمايد؟! يا آنكه سبب ديگرى داشت كه بر من مخفى مانده است؟!
پوشيده نماند كه معتضد باللّه - خليفه عباسى - بالاخره در سال دويست و هشتاد و چهار، لعن معاويه و بنى اميه و ذكر مثالب ايشان را مفصلاً نوشت. اطرافيانش خواستند او را از اجراى اين كار منصرف نمايند و او را از مخالفت و شورش عامه بترسانند، ولى معتضد گفت كه آنان را با شمشير مىكشم. سرانجام او را با اين دليل كه اولاد على علیهالسلام از اين لعننامه استفاده خواهند كرد و سلطنت بنىعباس به خطر خواهد افتاد، منصرف نمودند.
زمانى كه اعراب در ضلالت و گمراهى فرو رفته بودند افراد شريف و صاحب صفات كاملهاى در قريش يافت مىشد كه بخشى از احترام قريش به جهت روحانيت همين گروه بود. براى مثال، وقتى پدر زيد بن حارثه براى پس گرفتن فرزندش نزد پيغمبر اكرم آمد گفت: شما همسايگان خدا اسير را آزاد و گرسنه را سير مىكنيد.
ولى قريش به تدريج اين صفات را از دست دادند و درست مانند سباع و درندگان شدند، در نتيجه آنانكه بايد بيش از طوايف ديگر عرب به خانه كعبه احترام مىگذاردند
و به مأمن و پناهگاه بودنِ مكّه معظّمه اهميت مىدادند، خود موجب سلب آزادى حجاج و معتمرين(1)مىگرديدند.
يكى از افراد طايفه زبيد، مال التجارهاى وارد مكه نمود. «عاص بن وائل سهمى»، پدر عمرو بن عاص، اموال را خريد، ولى پول آنها را به زبيدى نداد. او هرچه شكايت ظالم را به طوايف قريش از جمله عبد الدار، مخزوم، جمح، سهم و عدى نمود، نه تنها كمكى به او ندادند، بلكه با او به تندى رفتار كردند. زبيدى موقع طلوع خورشيد در حالى
كه قريش نزد كعبه نشسته بودند، بالاى كوه ابوقبيس رفت. آنگاه به آواز بلند اين اشعار را خواند:
يا آل فهر لمظلوم بضاعته *** ببطن مكة نائى الدار و القفر
و محرم اشعث لم يقض عمرته *** يا للرجال و بين الحجر و الحجر
ان الحرام لمن تمت مكارمه *** و لا حرام لثوب الفاجر الغدر(2)او مىگويد: اى آل فهر كه نشستهايد! به كمك مظلومى كه از راه دور و دراز براى اداى عمره آمده است، بشتابيد! احترام، مخصوص كسى است كه مكارم اخلاق داشته باشد. لباس فاجر جنايتكار احترام ندارد.
وقتى زبير بن عبد المطّلب اشعار زبيدى را شنيد، داغ شد و سوگند ياد نمود كه با
طوايفى از قريش براى جلوگيرى از ظلم ظالم و حمايت از افراد غريب، همعهد شود و اين اشعار را گفت:
حلفت لنعقدن حلفا عليهم *** و ان كنا جميعا اهل دار
نسميه الفضول اذا عقدنا *** يعزّ به الغريب لدى الجوار
و يعلم من يحول البيت انا *** اباة الضيم نهجر كل عار
اين پيمان به وسيله زبير ميان بنى هاشم، بنىمطّلب، بنى اسد بن عبد العزى، بنى زهره و بنى تيم بن مرّه بسته شد كه در نتيجه آن از ظلم عاص بن وائل جلوگيرى گرديد. اين پيمان به همت زبير و بنى هاشم در ميان جمعى از قريش كه در خانه عبداللّه بن جدعان تيمى بودند بسته شد و پيغمبر از شركت كنندگان در اين پيمان بود.
مسعودى در كتاب «التّنبيه و الاشراف» پس از بيان اين حكايت مىگويد:
«پيغمبر پس از هجرت به مدينه فرمود: در منزل عبداللّه بن جدعان در آن پيمان شركت داشتم. اگر امروز مرا به مثل آن بخوانند، اجابت مىكنم و اسلام آن پيمان را محكمتر نمود».(1)
اين حكايت را ابن ابى الحديد مفصلاً از ابو عثمان نقل نموده است.
به هر صورت، افتخار اين پيمان از آنِ زبير و بنى هاشم است كه در اين امر پيش قدم شدند و به همّت اين جوانمرد، رجالِ ديگرى از قريش در اين پيمان شركت نمودند و چنانكه خود او گفت، زير بار ظلم نرفتند و هر ننگ و عارى را كنار گذاردند.
اين گروه از مردمان، شاخه و ريشه پيغمبر بودهاند، نه افرادى از قبيل عاص بن وائل - بدخواه و دشمنِ پيغمبر - كه اموال آن مرد را گرفته و بهايش را نمىداد. او و بنىاميه و قسمتى از افراد قريش، اگرچه از قريش بودند، امّا ننگ بشر بودند.(2)
فايده: شرح بيت آخر از شعر زبيدى، از حديث معتبرى كه شيخ كلينى روايت نموده است، فهميده مىشود: «ابوبكر حضرمى از امام صادق علیهالسلام نقل نموده است كه عرب در زمان جاهليت دو دسته بودند: «حل» و «حمس». قريش حمس بود و ساير عرب، حل بودند. هر كس از جماعت حل كه با يكى از قريش دوستى و آشنايى داشت، لباس او را مىگرفت و در موقع طواف آن را مىپوشيد. ولى اگر دوستى نداشت نمىگذاشتند با لباسهاى خود طواف كند، بلكه بايد در وقت طواف برهنه مىشد. چون اين لباسها را لباس گناه مىدانستند».(1)
از همين رسم و قانونِ عرب فهميده مىشود كه قريش در ابتدا، چه اندازه مردمان مهذّب و پاكدامنى بودهاند و عموم عرب تا چه اندازه به ديده احترام به ايشان نگاه مىكردند. آنها چون مردمانى گناهكار بودند، لباس خود را ناپاك مىدانستند و لباس قريش را چون افرادى مهذّب و داراى اخلاق پسنديده بودند، پاك مىدانستند. از اين جهت در هنگام طواف آن را به عاريه مىگرفتند.
آرى! از چنان مردمان پاك و پاكيزهاى چنين اشرار و ناپاكانى بوجود آمدند كه موجب سلب آسايش و آزادى مردم گرديده و به اموال، ناموس و جان مردم خيانت مىنمودند تا اينكه به وسيله زبير، همسوگندانى جمع شدند و از تعدّى و ظلم اين اشرار جلوگيرى نمودند. راست گفت آن مظلوم زبيدى كه لباس اين جنايتكاران چه ارزش و احترامى دارد كه با آن طواف نمايند؟!
به تدريج طواف نمودن با بدنى برهنه در ميان عرب امر مرسومى شد تا آنكه پيغمبر به وسيله اميرالمؤمنين علیهالسلام در موقع حج اعلام فرمود: پس از امسال هيچ فرد مشركى حج نكند و كسى عريان طواف ننمايد.
همچنين نقل شده است: «مرد ديگرى از طايفه «خثعم» براى اداى حج يا عمره به مكه آمد، در حالى كه دختر زيباى خود را به همراه داشت. نبيه بن حجاج، يكى از اشراف قريش، آن دختر را به زور گرفت و به منزل خود برد. كسى به آن مرد گفت: از
1) كافى، ج 5، ص 142، ح 3.
مردمانى كه در حلف الفضول شركت نمودهاند، كمك بخواه! او به نزد كعبه ايستاد و فرياد كرد: يا حلف الفضول! مردمانى شتابان با شمشيرهاى كشيده از اطراف به سوى او آمدند. وقتى آن مرد حكايت خود را بيان نمود، همراه او به طرف خانه نبيه بن حجاج رفتند و از او خواستند كه دختر را به پدرش ردّ نمايد. نبيه گفت: يك امشب را به من مهلت بدهيد! قبول نكردند و دختر را گرفتند و به پدر تسليم نمودند».(1)
ابن ابى الحديد اشعارى از نبيه بن حجاج راجع به اين موضوع نقل مىكند كه از جمله اين ابيات، دو بيت زير است:
لولا الفضول و انه *** لا أَمْنَ و عروائها
لدنوت من ابياتها *** و لطفت حول خبائها
بنابر اين به واسطه اين پيمان از ظلمهاى زيادى كه اشراف قريش مىنمودند، جلوگيرى به عمل آمد.(2)
من از نادانى قريش در تعجب هستم! آنانكه اينگونه آزادى و امنيت مردم را سلب مىنمودند، چه انتظارى از آنها داشتند و چگونه مىخواستند كه مردم احترام خانه خدا را به جا آورند؟! بنى اميّه در اين پيمان شركت نكردند و با بنىهاشم كه مؤسس و پيشقدم بودند از در موافقت وارد نشدند. شما از همين امر، ناپاكى شجره خبيثه بنى اميه
را بدانيد.
عتبة بن ربيعه بزرگ بنى اميه و پدر هند كه در جنگ بدر كشته شد مىگفت: «اگر كسى با قوم خود مخالفت مىنمود، هرآينه من از ميان طايفه عبد شمس بيرون مىرفتم و در حلف الفضول شركت مىنمودم. چون اين پيمان مقامى بسيار بلند و شأنى عالى دارد».(3)
همين جمله نه تنها دلالت بر نادانى عتبه مىكند، بلكه اشكالى هم به او هست كه با وجود آگاهى به حُسن اين پيمان و قُبح اعمال بنىاميه و طوايف ديگر قريش از آنان جدا نشد و همچنان با ايشان همكارى كرد. از اين باب گناه عتبه به مراتب بيشتر از كسانى است كه به اين اندازه توجّه و التفات نداشتهاند زيرا دليل ندارد مرد عاقل به خاطر فاميل خود از قانون عقل و عقلا جدا شود و خود را با نادانان شريك كند.
اين عتبه همان كسى است كه روز بدر مردم را از جنگ با پيغمبر بازداشت و بر برگرداندن قريش اصرار زياد نمود و گفت: اگر محمد دروغگو است، گرگهاى عرب او را كفايت مىكنند؛ و اگر پادشاه است، نتيجه سلطنت او به شما خواهد رسيد. پس اگر او واقعاً پيغمبر است، سعادت شما بيش از ساير مردم خواهد بود. نصيحت مرا بشنويد و جنگ نكنيد! امّا وقتى ابو جهل به او گفت كه تو ترسيدهاى، چنان داغ شد كه خودش آتش جنگ را برافروخت؛ اين هم نادانى ديگر او است.
مسعودى مىگويد: «تولد پيغمبر پنجاه روز پس از واقعه اصحاب فيل اتفاق افتاد. او روز تولد پيامبر را هشتم ربيع الاوّل مىداند و مىگويد: عبداللّه، پدر پيغمبر، غايب بود. او فوت نموده بود هنگامى كه پيغمبر در شكم مادر خويش بود. همچنين مىگويد: بعضى مىگويند كه عبداللّه يك ماه پس از ولادت پيغمبر و بعضى ديگر نيز مىگويند كه او در سال دوّم ولادت از دنيا رفت. مسعودى مىافزايد: مادر آن سرور، آمنه بنت وهب از طايفه زهره است و مرضعه پيغمبر نيز حليمه بنت عبداللّه مىباشد. حليمه او را در سال
چهارم به آمنه برگردانيد. در سال هفتم، آمنه پيغمبر را نزد خويشان خود به مدينه برد و هنگام مراجعت در «ابوا» وفات نمود. در سال هشتم، عبد المطّلب وفات كرد و ابوطالب، پيامبر را نگاهدارى نمود. چون آن حضرت سيزده ساله شد با ابوطالب به شام سفر كرد. در سن بيست و پنج سالگى هم با ميسره - غلام خديجه - براى تجارت با اموال خديجه به شام مسافرت نمود. او «حرب فجار» و «حلف الفضول» را در سن بيست سالگى پيغمبر دانسته و قضيه بنيان كعبه و نصب حجر الاسود را ده سال پس از حرب فجار مىداند».(1)
1) مروج الذهب، ج 2، ص 275 - 286.
بنابر اين پيغمبر سى سال داشت، ولى در دو صفحه بعد مىگويد كه بعثت پيغمبر در سن چهل سالگى، پس از پنج سال از بنيان كعبه، اتفاق افتاد كه ممكن است نسخه مورد نظر غلط بوده باشد.
يكى از وقايع مهمى كه در عصر پيغمبر اتفاق افتاد، اختلاف قريش در نصب حجر الاسود و ارجاع دعوا به پيغمبر اكرم بود. ماجرا اين بود: آنگاه كه چند نفر قريشى آهوى طلا را از كعبه دزديدند و از طرف ديگر در مسجد الحرام سيل جارى شده بود، قريش خواستند ديوار كعبه را بالا ببرند تا هم دزد نتواند داخل كعبه شود و هم با ساختن پايههاى محكمتر خانه در برابر سيل مقاومت بيشترى داشته باشد. در نتيجه كعبه را خراب كردند تا تبديل به احسن نمايند.
شيخ كلينى به سند خود از سعيد اعرج از امام صادق علیهالسلام چنين روايت نموده است:
«قريش در زمان جاهليت، كعبه را خراب كردند و چون خواستند از نو بنا نمايند از ايشان جلوگيرى شد. پس به اين فكر افتادند كه براى چه ممنوع شدند؟ يكى از آنها گفت: با بهترين مال خود كعبه را بنا كنيد و آنچه را كه از حرام يا قطع رحِم تهيه شده باشد در آن داخل نكنيد. پس به اين گفته عمل كردند و مشغول بنا شدند. هنگام نصب حجر الاسود، بين قريش اختلاف شد كه كدام يك از آنها آن را نصب نمايند. اختلاف بالا گرفت و نزديك بود شرّى به پا شود.
سرانجام توافق كردند كه هركس زودتر وارد مسجد الحرام شود به گفته او عمل كنند. در اين هنگام پيغمبر جلوتر از همه وارد شد، قضيه را به ايشان گفتند. فرمود تا پارچهاى حاضر كنند. همچنين فرمود تا سنگ را داخل پارچه قرار دهند و اطراف آن را اشراف قريش بگيرند و بلند كنند. آنگاه پيغمبر سنگ را با دست خود در جايش قرار داد».(1)اين پيشامدها اغلب در سالهاى دراز اتفاق مىافتد. از اقبال بلند پيغمبر بود كه در آن ساعت وارد مسجد الحرام شد و از حُسن عقل و تدبير آن سرور بود كه همه را راضى
1) فروع كافى، ج 4، ص 217، ح 3.
نمود. اشراف قريش هر كدام از طايفهاى بودند و مىخواستند افتخار نصب حجر الاسود نصيب آنان شود، حتى چيزى نمانده بود كه بر سر اين امر، فتنه و فسادى بر پا گردد، ولى همگى راضى شدند به آنكه گوشهاى از آن پارچه را بگيرند. بدين ترتيب اصل عمل كه همه داد و فريادها براى آن بود، مخصوص به آن سرور گرديد؛ بىآنكه در اين فضيلت شريكى داشته باشد. اين از نهايت عقل و سياست است كه شخص، رقباى سرسخت خود را در عين موفقيّت خود راضى نمايد و به محروميت ايشان تظاهر نكند و احساساتشان را تحريك ننمايد كه شما كنار رفتيد و فضيلت مخصوص به من گرديد.
قصه اختلاف قريش بر سر نصب حجر الاسود را طبرى از محمد بن اسحاق به طرز مفصلترى نقل نموده است. او مىگويد: «چون ساختمان به ركن رسيد هر قبيله خواستند تا افتخار نصب حجر الاسود مخصوص به ايشان باشد. طايفه بنى عبد الدار ظرفى پر از خون كردند و با طايفه عدى بن كعب همعهد شدند؛ بدين ترتيب كه دستها را در ظرف بردند و به خون رنگين نمودند.
اين امر چهار يا پنج روز به تأخير افتاد تا آنكه قريش در مسجد الحرام جمع شدند و مشورت كردند و انصاف خواستند. بعضى مىگويند «ابوامية بن مغيره» كه پيرترين قريش بود گفت: اى جماعت! هر كس زودتر از همه از اين در مسجد وارد شد، او را حكَم قرار دهيد و به گفته او عمل نماييد. پيغمبر، اول كسى بود كه وارد شد. چون او را ديدند، گفتند: ما به اين امين، همگى راضى هستيم. وقتى پيغمبر را خبر نمودند، فرمود: پارچهاى بياوريد. پس به دست خود حجر الاسود را در آن گذاشت و فرمود تا از هر قبيلهاى بيايند و گوشه پارچه را بگيرند و آن را بلند كنند. چون حجر الاسود را تا نزديكى جايگاه آوردند، سنگ را برداشت و به دست خود در جايش قرار داد».(1)
مسعودى گويد: «كار گذاردن حجر الاسود ميان قريش باعث نزاع شد تا آنكه به حُكم هركس كه پيش از ديگران از در بنى شيبه وارد شود، راضى گرديدند. پيغمبر پيش از همه ديده شد كه او را امين مىشناختند. پيغمبر رداى خود را از دوش برداشت و
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 290 - 289.
سنگ را در وسط آن قرار داد. آنگاه به چهار نفر از بزرگان قريش به نامهاى عتبة بن ربيعة بن عبد شمس بن عبد مناف، اسود بن عبد المطّلب بن اسد بن عبد العزى بن قصى، ابوحذيفة بن مغيرة بن عمرو بن مخزوم و قيس بن عدى سهمى فرمود: هر كدام گوشهاى از اين ردا را برداريد. پس برداشتند و آن را بالا آوردند تا نزديك جايگاه رسيد. آنگاه پيغمبر سنگ را برداشت و در جاى خود گذاشت. تمامى قريش حاضر و ناظر بودند و اين اولين حُكم و سياستى بود كه قريش از پيغمبر مشاهده نمودند. پس يك نفر از حاضرين گفت: عجب است از بزرگان و رؤساى قريش. زيرا كسى را كه سنّ و مال او كمتر از همه است بر خود حاكم نمودند! قسم به لات و عزّى - دو بت قريش - او بر تمامى قريش جلو بيفتد و فرمانفرماى همگى شود و براى او در آينده، مقامى شامخ و خبرى بزرگ باشد».(1)
من مىگويم ده سال پيش از اين واقعه - به گفته مسعودى - تزويج آن سرور با خديجه اتفاق افتاد و ابوطالب در خطبه مشهور خويش فرمود: «وله واللّه خطب عظيم ونبأ شايع(2)
پس آن بزرگوار چندين سال قبل از اين واقعه عظمت آن سرور و بلند شدن نام او را پيشبينى نموده بود. گمان مىكنم آن شخص كه در آن هنگام به لات و عزى سوگند ياد نمود و آن سخنان را گفت، مىخواست قريش را بر ضد پيغمبر اكرم تحريك كند تا حكم او را رد كرده و فرمان او را اطاعت ننمايند. البته به نظر من او شيطانى بود كه مىخواست از اين اتفاق سوء استفاده نمايد.
مسعودى مىگويد: «در اينكه گوينده اين سخن چه كسى بود، اختلاف است. بعضى مىگويند او ابليس بود كه به صورت يكى از قريش ظاهر شد. به هر صورت، سالها پيش از اين واقعه، جناب عبد المطّلب آينده پيغمبر اكرم را پيشبينى نموده بود».(3)
ابن شهرآشوب در مناقب از عكرمه چنين نقل مىكند: «در سايه كعبه براى عبد المطّلب فرشى پهن مىنمودند و به احترام او هيچكس روى آن فرش نمىنشست، ولى پيغمبر مىآمد و روى آن فرش مىنشست. وقتى عموها او را مىگرفتند تا كنار ببرند، عبد المطّلب مىگفت: پسر مرا آزاد بگذاريد! سوگند به خدا! براى او مقام بزرگى است و مىبينم كه به زودى آقاى همگى شما باشد! پس او را برمىداشت و روى فرش نزد خود مىنشاند؛ او را مىبوسيد و سفارش وى را به ابوطالب مىنمود».(1)
محمد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم، سيد مرسلين و خاتم النبيين بود. پيغمبران گذشته نشانى او را داده بودند و اهل كتاب او را چون فرزندان خويشتن مىشناختند.
آيا به گمان شما اهل كتاب او را مىشناختند، ولى پدران پيغمبر از او خبر نداشتند؟ اين باور نكردنى است! قطعا فرزندان اسماعيل خبر او را مىدانستند؛ چنانكه در سابق نقل نمودم كه ابوطالب، فاطمه بنت اسد را به زاييدن وصى اين مولود بشارت داد و در شعر ايشان نيز بود كه اجدادم سفارش او را به من نمودند و من مراعات وصيت ايشان را مىكنم.
واضحتر بگويم: تفاوت ميان روز و شب را هر بينايى تشخيص مىدهد. نابينا است كه از تشخيص عاجز، و محتاج به سؤال است. هر كس كه عقل و شعور داشت و در رفتار پيغمبر اكرم تأمل مىنمود، چه در موقع كودكى و چه در اوايل بلوغ، چه در سن جوانى و چه در موقع كهولت، تفاوت پيغمبر را با ديگران مىفهميد و مىدانست كه خداوند او را براى روزى ذخيره نموده است؛ اين امر محتاج شهادت اهل كتاب و سؤال از آنان نبود. هر كس او را مىديد و با او آشنايى مختصرى داشت، حساب او را از ديگران جدا مىدانست؛ لذا همان مشركانى كه در انواع خيانت و جنايت فرو رفته بودند، او را امين مىخواندند و اشياى گران و قيمتى خود را به او مىسپردند. همان وقت، حالات پيغمبر و صفات آن سرور موجب شد كه نبوت او را تصديق كنند و بدانند كه او پيغمبر خواهد شد.
1) مناقب آل ابى طالب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 35.
اگر كسى به انتخاب خديجه در مورد همسرى پيغمبر اكرم دقيق شود، متوجه خواهد شد كه خديجه، پيامبرى حضرت را زودتر حدس زده و به همين جهت براى ازدواج با ايشان اقدام نموده است.
خديجه از بزرگترين زنان قريش بود و در عقل و ثروت بر زنان ديگر امتياز داشت. بسيارى از بزرگان قريش خواستار همسرى خديجه بودند، ولى او به ازدواج با آنها رضايت نداشت تا اينكه پيغمبر در سن بيست و پنج سالگى، عامل خديجه شد و با اموال او به شام سفرنمود. در مراجعت از همين سفر بود كه خديجه خواستار تزويج با پيغمبر گرديد. به راستى خديجه به چه جهت يتيم ابوطالب را كه بهرهاى از مال نداشت، انتخاب كرد؟ يقينا براى آنكه خديجه آن طور كه بايد و شايد پيغمبر را شناخته بود و مىدانست كه او همان پيغمبر آخر الزمان است. لذا به اين امر اقدام نمود و اين افتخار بزرگ را نصيب خود كرد.
حضرت خديجه داراى فضايل بىنظيرى است. او اول زنى است كه به پيغمبر اكرم ايمان آورد. على علیهالسلام در خطبه خويش در اين باره مىفرمايد:
«و لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الاسلام غير رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خديجة و انا ثالثهما».(1)
«خانهاى كه اسلام در آن راه يافته باشد، وجود نداشت.
تنها خانه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود كه او و خديجه و من، نفر سوّم آنها، اسلام را پذيرفته بوديم».
اولين خانه اسلامى، خانه پيغمبر و خديجه است كه سومين نفر آن جمع، على علیهالسلام مىباشد. روايت عفيف كندى - كه پيغمبر را به همراه يك زن و يك جوان در حال نماز خواندن در مسجد الحرام يا منى و يا هر دو مشاهده نموده بود، همچنين مكالمه او با
1) نهج البلاغه صبحى الصالح، خ 192.
عباس بن عبد المطّلب و پاسخ عباس به او كه بر روى تمام زمين غير از اين سه نفركس ديگرى را نمىشناسم كه بر اين دين باشد» و تأسف عفيف بر آنكه آن روز ايمان نياورد تا نفر سوم از مسلمانان باشد - در كتابهاى تاريخى آمده است.
جاى هيچگونه شكى نيست كه خديجه اولين زنى بود كه به دين اسلام مشرّف گرديد. خديجه نبوّت پيغمبر را پانزده سال پيش از بعثت پيشبينى مىنمود و درست به همين جهت همسر پيغمبر گرديد. چنين زنى قطعا پيش از زنان ديگر از بعثت پيغمبر مطلع مىگردد و به او ايمان مىآورد.
ديگر آنكه خديجه تمام اموال خود را در اختيار پيغمبر گذارد. اين همان اموالى بود كه آن حضرت در مواقع سختى از آنها استفاده مىنمود. مگر پيغمبر در آغاز بعثت به جز همين اموال، چيز ديگرى داشت؟ تشريع زكات و خمس در مدينه، پس از اينكه مسلمانان به فتح و پيروزى رسيدند روى داد.
ضعيفانى كه به تدريج در مكه اسلام مىآوردند محتاج به كمك بودند نه آنكه بتوانند كمكى كنند. در شعب ابوطالب هم كه سالها پيغمبر اكرم با جماعت بنى هاشم و بنى مطّلب محصور بودند و راه كسب و تجارت به روى آن جماعت بسته بود، اگر اموال خديجه نبود از چه راهى امرار معاش مىنمودند؟
خديجه به خاطر مال دنيا پيغمبر را اختيار نكرد، بلكه او خود را در اختيار پيغمبر گذاشت و پذيرفت كه مَهريه اش را خود به عهده گيرد و دِيْن پيغمبر را ادا نمايد. آيا چنين كسى در ساعات سختى از بذل مال به رسول خدا مضايقه مىنمايد؟! اين سعادتى بود كه نصيب خديجه گرديد و خديجه از آن استقبال نمود. خداوند، ابتدا در مكه معظمه به وسيله ابوطالب و حمايتهاى او و بعد به وسيله خديجه و ثروت او پيغمبر را نگاهدارى نمود.
به نقل از صاحب طبقات، زيد بن حارثه را، حكيم بن حزام بن خويلد براى عمهاش خديجه خريد، ولى خديجه پس از ازدواج، زيد را به پيغمبر بخشيد. اين مورد را براى مثال و نشان دادن نمونه آورديم وگرنه تمام اموال خديجه پس از ازدواج مال پيغمبر بود.
در اينجا مناسب است حديثى را كه شيخ در امالى به سند خود از مشايخ بنى هاشم نقل مىكند، بياوريم. البته اين حديث مفصل است و در آن، كيفيت هجرت پيغمبر اكرم به مدينه و فرمان او به على علیهالسلام - مبنى بر اينكه براى فواطم(1)و هر كس از بنى هاشم كه خواهان هجرت به مدينه است، شتران راهرو بخرد و ايشان را به سمت مدينه حركت دهد آمده است. به هر حال ابو عبيده، راوى حديث، مىگويد كه به عبيداللّه بن ابى رافع گفتم: آيا پيغمبر ثروت فراوانى داشت كه مىتوانست چنين خرج كند؟
عبيداللّه گفت: از پدرم، ابو رافع، كه اين حكايت را براى من نقل نمود، همين سؤال را نمودم و او جواب داد كه پيغمبر خدا فرمود: هيچ مالى مانند اموال خديجه براى من فايده نداشت. پيغمبر اكرم از ثروت خديجه، اسيران را آزاد و دِيْن بدهكاران را ادامىنمود و در پيشامدها از آن استفاده مىكرد؛ به مردم مىبخشيد و به فقراى مسلمان
كه ساكن مكه بودند كمك مىكرد و به هركس كه مىخواست هجرت نمايد، وسيله مسافرت عطا مىنمود. قسمت مهمى از مال التجاره قريش در دو سفر تابستانى و زمستانى از آنِ خديجه بود. او از ثروتمندترين مردم قريش بود و پيغمبر هر چه مىخواست در حيات خديجه از آن اموال انفاق مىنمود و بعد از رحلت ايشان نيز پيغمبر و اولاد خديجه وارث او بودند.(2)
شما از اين حكايت به اندازه ثروت خديجه و اختيارات پيغمبر اكرم در آن اموال پى مىبريد. همچنين از اين حديث فهميده مىشود كه پيامبر در هنگام هجرت نيز از آن اموال استفاده مىكرد؛ شتران راهروى كه براى فواطم تهيه شد، حتى شترى كه پيغمبر با آن به مدينه هجرت نمود نيز از اموال خديجه خريدارى شد، اين مطلب را به تفصيل در كتاب مجاهدات بيان نمودهام.
اين حقيقت امر است، ولى محدثين و مورخين تا توانستهاند از افشاى اين حقيقت جلوگيرى كرده و به جاى آن، احاديثى را درباره ثروت ابوبكر و كمك او به پيغمبر در
موقع هجرت و دادن شتر به ايشان جعل نمودهاند؛ مثل اينكه خواستهاند عايشه را به جاى خديجه و ثروت ابوبكر را به جاى ثروت خديجه بگذارند. البته ما حقيقت امر را در همين كتاب نيز روشن مىنماييم ان شاء اللّه تعالى.
ديگر آنكه خديجه در مواقع سختىِ كار بر پيغمبر، و كثرت اذيتهاى مشركان، چه هنگام محصوريّت در شعب و چه موقع آزادى در مكه، انيس و مونس آن سرور بود و اين افتخار از آنِ ايشان است، امّا زنان ديگر پيامبر در موقع عظمت و سلطنت آن حضرت او را اذيت كردند، تا آنجا كه آن پيغمبر رحمة للعالمين - كه در برابر تمام اذيتهاى منافقين مدارا و صبر مىنمود - از همه ايشان جدا شد و قريب يك ماه به تنهايى زندگى كرد تا بالاخره آيه تخيير نازل شد و پيغمبر همه آنان را ميان دنيا و آخرت مخيّر نمود تا هر كدام را كه مىخواهند، اختيار كنند.
شما از همين قصه، ميزان اذيتهاى زنان پيامبر را به دست آوريد. از آيه تخيير نيز فهميده مىشود كه ايشان بر پيغمبر سختگيرى مىنمودند و از او زينت و متاع دنيا مىخواستند، امّا از سوى ديگر خديجه را مىبينيم كه سالها پيش از بعثت، پيغمبر را انتخاب مىنمايد و اموال خود را در اختيار او مىگذارد و به خاطر خدا از اموال خود چشم مىپوشد؛ «ببين تفاوت ره از كجا است تا به كجا؟»
خديجه نظير زن نوح يا زن لوط گمراه نبود. شما ببينيد كه اين مَثَل را خداوند در سوره تحريم براى كداميك از زنان پيغمبر آورده و چه كسانى را تهديد نموده است؟
يكى ديگر از خصايص و فضايل خديجه اين است كه ذريّه پيغمبر از بطن آن بانو به وجود آمدند و ازواج ديگر پيامبر از آن سرور داراى فرزندى نشدند؛ به جز ماريه كه ابراهيم از او بود كه خيلى زود از دنيا رفت.
پس، نسل پيغمبر از خديجه است. او مادر سيده زنان عالميان است، او مادر ائمه طاهرين است، و ابو الائمه، اميرالمؤمنين علیهالسلام داماد اوست.
اگر كسى در حالات ازواج پيغمبر تأمل كند، خواهد دانست كه بعضى از آن زنان از شوهرانى غير پيغمبر داراى فرزند بودند و چنين نبود كه همه آنها عقيم و يائسه باشند. از
طرفى مىفهمد كه خداوند خواست تا نسل پيغمبر از خديجه باشد؛ گويى جزاى قسمتى از خدمات خديجه به پيغمبر از طرف خداوند همين بوده است.
يكى ديگر از خصايص و فضايل حضرت خديجه آن است كه او مورد علاقه و احترام فراوان پيغمبر اكرم بود. بهترين شاهد بر صدق گفتار ما اين است كه تا خديجه زنده بود، پيغمبر همسر ديگرى اختيار ننمود و پس از وفات خديجه بود كه اختيار ازواج نمود. كسانى كه براى عايشه مقام شامخى قائل هستند، بدانند كه پيغمبر پس از تزويج عايشه زنان ديگرى گرفت و با آنكه خديجه زن بيوهاى بود كه داراى فرزند و نيز مسن تر از پيغمبر هم بود، امّا تا او زنده بود پيغمبر زن ديگرى اختيار نكرد. از همين مطلب تا حدّى علاقه پيغمبر اكرم به خديجه و بىمهرى او نسبت به ديگر زنان مطلع مىشويد؛ برعكس، با آنكه عايشه دختر كم سن و سالى بود، پيغمبر پس از او زنان متعددى (بيوه و مسنتر از او) انتخاب كرد و براى اين امر نكتهاى قابل تأمل است كه در باب دفع اعتراضات دشمنان بر پيغمبر بيان خواهم نمود.
مناسب است چند شاهد ديگر جهت نشان دادن علاقه فوق العاده پيغمبر به خديجه بيان نمايم:
الف) عايشه مىگويد كه بر هيچيك از زنان پيغمبر به اندازه خديجه حسادت نبردم با آنكه در زمان او نبودم. اين نبود مگر به خاطر آنكه پيغمبر زياد از او ياد مىنمود؛ چه بسا پيامبر گوسفندى را ذبح مىكرد و براى زنانى كه دوست خديجه بودند هديه مىفرستاد.(1)
از اين نقل فهميده مىشود كه علاقه پيغمبر به خديجه، حتى پس از وفات او بيشتر از علاقه او به ساير همسرانش بوده است. از اين جهت است كه عايشه بر خديجه غيرت داشته و به ايشان حسادت مىورزيده است. در ضمن شما از همين حديث تا حدّى با صفات فاضله(!!) عايشه نيز آشنا مىشويد.
ب) همچنين عايشه مىگويد: «هيچ وقت پيغمبر از خانه بيرون نمىرفت، مگر آنكه
1) اسد الغابة، ج 7، ص 84.
يادى از خديجه مىنمود و او را مدح مىفرمود. روزى از روزها از خديجه ياد نمود كه من بر او حسادت بردم و گفتم: مگر خديجه بيش از يك پيرزن بود؟ خداوند بهتر از او را به تو مرحمت نمود! پس پيغمبر به غضب آمد و فرمود: نه. به خدا سوگند كه به جاى او بهتر از او به من مرحمت ننمود! خديجه ايمان آورد درحالى كه مردم كافر بودند و مرا تصديق نمود در روزگارى كه مردم مرا دروغگو مىخواندند. همچنين مال خود را در اختيار من گذاشت در وقتى كه مردم به من چيزى نمىدادند. خداوند از او فرزندانى به من عطا نمود، نه از ساير زنان. عايشه مىگويد كه با خود عهد كردم ديگر از خديجه بدگويى نكنم».(1)
عايشه مىخواست بگويد كه من از او بهتر هستم و خداوند مرا به جاى او به تو عنايت نمود، ولى پيغمبر با قسم ياد كردن به او ثابت نمود كه زنى بهتر از خديجه نصيب
او نشده است. اگر عايشه مىخواست رضايت پيغمبر را فراهم كند، بايد از كسى كه مورد علاقه پيامبر است تمجيد نمايد، نه آنكه از او بدگويى كند و پيغمبر را به غضب آورد.
عايشه خيال مىكرد كه خوبى زن تنها به جوانى و زيبايى است. غافل از آنكه در نظر پيغمبر ايمان و سبقت به اسلام و مواساتِ در مال و اولاد دار شدن بالاترين فضايل است.
شما از همين حديث نيز تا حدّى از كثرت علاقه پيغمبر اكرم نسبت به خديجه مطلع مىشويد. عايشه مىگويد كه پيغمبر هيچ وقت از خانه بيرون نمىرفت مگر آنكه از خديجه ياد مىكرد و او را مدح مىنمود. شايد پيغمبر در مقام تأديب زنان خود بود و از آن سيده زنان مدح مىكرد تا ازواج آن حضرت در مقام اصلاح خود برآيند.
ج) محمد بن اسحاق مىگويد: «خديجه، خاله ابو العاص بن ربيع بن عبد العزى بن عبد شمس بود. او - خديجه - از پيغمبر اجازه خواست كه زينب را به ابو العاص تزويج نمايد. پيغمبر هيچ وقت با خديجه مخالفت نمىنمود. پس زينب را به ابو العاص تزويج كرد. اين واقعه پيش از بعثت پيغمبر روى داد.
هنگامى كه پيامبر به رسالت مبعوث گرديد، خديجه و دختران پيغمبر، همگى ايمان
1) اسد الغابة، ج 7، ص 84 - 85.
آوردند، ولى ابو العاص بر شرك خويش باقى ماند و به جنگ بَدر آمد و اتفاقاً در آن جنگ اسير شد. از آنجا كه اهالى مكه براى آزاد شدن اسيران خود مال مىفرستادند، زينب نيز براى آزادى شوهرش مالى روانه نمود. از جمله آن اموال گردنبندى بود كه خديجه در شب زفاف به دختر خويش داده بود. وقتى چشم پيغمبر به گردنبند خديجه افتاد، رقّت شديدى به او دست داد و به مسلمانان فرمود: اگر خواستيد ابو العاص را آزاد كنيد و اموال زينب را به او برگردانيد! مسلمانان گفتند: البته كه مىخواهيم؛ جان و اموال ما قربان تو يا رسول اللّه! پس ابو العاص و اموال زينب را به مكه برگرداندند».(1)
شما از اين حكايت از دو راه به علاقه شديد پيغمبر اكرم به خديجه واقف مىشويد: يكى آنكه «پيغمبر اكرم هيچ وقت با خديجه مخالفت نمىنمود» اين جمله كوتاه بسيار پر مغز و بامعنى است. زيرا از همين جمله شدت عقل و تقواى خديجه روشن مىشود و همچنين از اجازه خواستن او از پيغمبر براى تزويج زينب، نهايت ادب او معلوم مىگردد.
خديجه به ثروت و دارايى خويش مغرور نبود و از اول با ديده احترام به پيغمبر نگاه مىكرد. حال بين او و زنان ديگر پيغمبر در موقع عظمت و سلطنت ظاهريّه ايشان مقايسه نماييد و ببينيد كه چگونه با وجود پايين بودن مقام و رتبهشان نسبت به حضرت خديجه از جميع جهات، معصيت پيامبر را مىنمودند! خداوند خطاب به عايشه و حفصه مىفرمايد:
«إِنْ تَتُوبا إِلَى اللّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللّهَ هُوَ مَوْليهُ وَ جِبْرِيلٌ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهِيرٌ * عَسى رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَكُنَّ أَنْ يُبْدِلَهُ أَزْواجا خَيْرا مِنْكُنَّ . . .»(2)
«اگر [شما دو زن] به درگاه خدا توبه كنيد [بهتر است]. واقعاً دلهايتان انحراف پيدا كرده است و اگر عليه او با يكديگر كمك كنيد، در حقيقت، خدا خود سرپرست اوست و جبرئيل و صالح مؤمنان [نيز ياور اويند] و گذشته از اين، فرشتگان [هم] پشتيبان [او] خواهند بود».
از ديگر نشانههاى علاقه شديد پيامبر به خديجه آن رقت شديدى بود - كه به محض اينكه چشم او به گردنبند خديجه افتاد - بر پيغمبر عارض گرديد؛ با آنكه مدتى بود كه خديجه فوت نموده و پيامبر زنان ديگرى داشت كه يكى از ايشان عايشه بود. مقصود از رقت شديد همان گريه كردن پيغمبر است كه راوى تأثر شديد آن حضرت را چنين تعبير نموده است.
آرى! پيغمبر اكرم به ياد خديجه و خوبىهاى او و خدمات او در راه پيشرفت اسلام و محبتهاى او نسبت به خودش مىافتد، بىطاقت شده و گريه مىكند و به خاطر خديجه، داماد او را آزاد مىكند و گردنبند را به دختر او برمىگرداند.
بر عكس، پيغمبر اكرم در موقع فتح و پيروزى و سلطنت به قدرى گرفتار زنان خود گرديد كه خداوند اين آيات را بر آن حضرت نازل فرمود:
«يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْواجِكَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيوةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها فَتَعالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَ أُسَرِّحْكُنَّ سَراحا جَمِيلاً»(1)
«اى پيامبر! به همسرانت بگو كه اگر خواهان زندگى دنيا و زينت آنيد، بياييد تا مِهرتان را بدهم و [خوش و] خرّم شما را رها كنم».
در تفسير مجمع البيان، سعيد بن جُبير از ابن عباس روايت مىكند كه «پيغمبر با حفصه نزاع داشت. پس عمر را حَكَم قرار دادند. پيامبر عمر را طلبيد و به حفصه فرمود:
سخن بگو! او گفت شما بگوييد و جز حق چيزى نگوييد! عمر به او سيلى زد و گفت: اى دشمن خدا! پيغمبر به جز حق چيزى نمىگويد و اگر نه اين بود كه پيغمبر اينجا نشسته است، هرآينه تو را مىكشتم. پس پيغمبر تا يك ماه از تمامى ازواج خود كنارهگيرى نمود و به تنهايى ناهار و شام ميل مىنمود تا اين آيات نازل گرديد.(2)
حال، مقايسه كنيد ميان ايمان حفصه و خديجه! از طرف ديگر، عمر كه مىدانست پيغمبر به جز حق چيزى نمىگويد، براى چه در آخر عمر پيغمبر نگذاشت براى پيغمبر
قلم و دوات حاضر كنند و گفت: «ان هذا الرجل ليهجر»؟!
همچنين آن زن ديگر پيامبر را با خديجه مقايسه كنيد كه گفت: محمد گمان مىكند اگر ما را طلاق بدهد ما از فاميل خود شوهر پيدا نمىكنيم؟!
كوتاه سخن اينكه خديجهاى كه بزرگان قريش خواستار او شدند و همه را رد نمود و خود خواستار پيغمبر شد، و در آن موقع كه پيغمبر مال و عظمتى نداشت، خود و اموال عظيمش را در اختيار پيغمبر گذاشت!
شيخ كلينى به سند خويش از امام جعفر صادق علیهالسلام چنين روايت نموده است:
«چون پيغمبر خواست خديجه را خواستگارى نمايد، ابوطالب با بنى هاشم و جمعى از قريش بر عموى خديجه - ورقة بن نوفل - وارد شدند. آنگاه ابوطالب فرمود:
«الحمد لرب هذا البيت الذى جعلنا من زرع ابراهيم و ذرية اسماعيل و انزلنا حرما آمنا و جعلنا الحكام على الناس و بارك لنا فى بلدنا الذى نحن فيه ثم ان ابن اخى هذا - يعنى رسول اللّه - ممن لا يوزن برجل من قريش الا رجح به و لا يقاس به رجل الا عظم عنه و لا عدل له فى الخلق و ان كان مقلا فى المال فان المال رفد جار و ظل زايل و له فى خديجة رغبة و لها فيه رغبة و لقد جئناك لنخطبها اليك برضا و امرها و المهر على فى مالى الذى سألتموه عاجله و آجله و له و رب هذا البيت حظ عظيم و دين شايع و رأى كامل».(1)
وقتى ابوطالب ساكت شد، عموى خديجه كه يكى از كشيشها بود، شروع به سخن نمود، ولى زبان او بند آمد و نفسش قطع شد. پس خديجه گفت: اى عمو! اگر تو در حضور مردم از من اولى هستى، ولى در واقعِ امر، من به خود اولى هستم. اى محمّد! خود را همسر و جفت تو نمودم و آن مَهر كه مشخص شده است بر ذمه من است و من آن را از مال خود به تو مىدهم؛ عموى تو وليمهاى بدهد و تو در منزل عروس قدم بگذار.
1) كافى، ج 5، ص 374، ح 9.
پس ابوطالب به شهود فرمود: شاهد باشيد كه خديجه قبول تزويج نمود و ضامن مَهر خود نيز گرديد. بعضى از قريش تعجب كردند و گفتند: مَهر را زنان به مردان مىدهند؟! پس ابوطالب سخت غضب نمود و از جا بلند شد (چون ابوطالب غضب مىنمود، مردمان از او وحشت مىكردند و سخت مىترسيدند) و فرمود: اگر داماد كسى مثل برادر زاده من باشد، جا دارد گرانترين و زيادترين مهريه را زنان بدهند و اگر كسى مانند شما باشد، بايد گرانترين مهرها را بدهيد، و تا مال زياد در ميان نياوريد به شما زن ندهند! سپس ابوطالب وليمه داد و پيغمبر عروسى نمود و ابو عبداللّه بن غنم اين اشعار را در مقام تهنيتِ به خديجه سرود:
هنيئا مريئا يا خديجة قد جرت *** لك الطير فيما كان منك باسعد
تزوجته خير البرية كلها *** و من ذا الذى فى الناس مثل محمد
و بشر به البران عيسى بن مريم *** و موسى بن عمران فيا قرب موعد
اقرت به الكتاب قدما بانه *** رسول من البطحاء هاد و مهتد(1)ابو طالب، سخنور و سيّد و مطاع قريش است. پس عجيب نيست كه ورقة بن نوفل از پاسخ آن سرور عاجز بماند. شما از عجز او و ترس قريش در موقع غضب ابو طالب به عظمت مقام و شجاعت و هيبت ايشان آگاه مىشويد. ابوطالب در توصيف پيغمبر اكرم در برابر دوست و دشمن مىگويد: هيچكس از قريش در فضايل با پيغمبر برابرى نمىكند و هر كس در كنار او گذارده شود پيغمبر بر او برترى دارد، بلكه در ميان بشر كسى با او برابرى نمىكند. اين سخن ابوطالب گزافه نيست. شما ببينيد او چگونه سالها قبل از بعثت، پيغمبر اكرم را معرفى مىنمايد و ببينيد كه چگونه دشمنان، ناجوانمردانه به او و فرزندش نسبت كفر و شرك و عدم ايمان مىدهند!
ابو طالب در اين ماجرا آن نقطه ضعفى را كه به نظر مردم در پيغمبر بود جواب مىدهد و مىگويد: اگرچه مال او اندك است، ولى مال چون سايه است و پاينده نيست. ابو طالب در آخر كلام خويش، مجددا اقبال بلند و دين و عقل كامل پيغمبر را يادآورى مىنمايد و تصريح مىكند كه خديجه رغبت به پيغمبر دارد و اتفاقاً آن كلام خديجه در
1) كافى، ج 5، ص 374، ح 9.
تضمين مَهر نيز فرمايش ابوطالب را تأييد مىكند. همچنين از اشعار ابن غنم نيز گفتار سابق ما تأييد مىشود.
آرى! شخص بينا پيغمبر را پيش از بعثت نيز مىشناخت! او مىگويد: كيست مِثل محمّد و او همان كسى است كه دو پيغمبر بزرگ آمدن او را بشارت دادهاند. شما تعجب نكنيد از اين شاعر كه چگونه منتظر رسيدن زمان بعثت بود؟ محمّد بن عبد اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم كسى است كه در شب تولد او آن آثار در زمين و آسمان پديد آمد. چنين كسى چگونه شناخته نشود؟ آن مرد يهودى به گمان اينكه پيغمبر در ميان قريش به دنيا نيامده است، خشنود شد، ولى چون فردا پيغمبر را ديد، غش كرد. او پيامبر را شناخت و دانست كه نبوت از بنى اسراييل به فرزندان اسماعيل منتقل گرديده است.
پوشيده نماند كه خطبه ابوطالب از مشهورات «بين الفريقين» است و شيخ صدوق آن را با مختصر تفاوتى روايت كرده است. ابن ابى الحديد نيز اين خطبه مشهور را نقل مىكند. همچنين خرگوشى در «شرف المصطفى»، زمخشرى در «ربيع الابرار و كشاف» و ابن بطّه در «ابانه»، جوينى، واقدى، ابو صالح و عتبى نيز آن را نقل كردهاند.
از همين خطبه ايمان ابوطالب به خداوند و كمال معرفت او به پيامبر اكرم دانسته مىشود؛ بر خلاف قريش كه مشرك بودند و از لات و عزى نام مىبردند.
• بعثت پيغمبر و مخفى شدن آن حضرت
• سنگينى بار رسالت
• اعتراض بر مفسرين
• بدگوييهاى كفّار از پيغمبر
• علم امام و علم پيغمبر
• تقاضاى اصلاح تفاسير
• مقايسه ميان موسى و پيغمبر اسلام
• كلام معاويه به مغيره
• فرمان لعن معاويه توسط مأموران
• وِزر، گناه نيست
• بشارت به فتح و پيروزى
• اختلاف كلمه و ريشه آن
• دعوت پيغمبر از فرزندان عبد المطّلب
• پيامبر و تعيين وصى و جانشين
• نامه اميرالمؤمنين به محمد بن ابىبكر
• نامه محمد بن ابىبكر به معاويه
• پاسخ معاويه به محمد بن ابىبكر
• دعوت و تأثير آن
• تأسيس حزب اللّه
• علّو ايمان مصعب بن عمير
• توهّم عادل بودن همه صحابه
• جمع بين آيات مدح و ذمّ صحابه!
• صحابه فرارى چگونه مىتوانند مشمول اين آيه باشند؟
• گفت و گوى اَنس بن نضر با فراريان اُحد
• كلام ابو سفيان با حمزه
• جنگ موته و فرار خالد
• جهات نادرستى اين خبر و دروغ منافقين
• منافقان و علت جعل اكاذيب
• قضاوت و تشخيص حق از باطل
• چرا منافقين مقام جعفر و عبداللّه بن رواحه را پايين آوردند؟
اميرالمؤمنين علیهالسلام مىفرمايد:
«و لقد قرن اللّه سبحانه به من لدن أَنْ كان فطيما اعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره و لقد كنت اتبعه اتباع الفصيل اثر أُمّه يرفع لى فى كل يوم من أخلاقه عَلَماً و يأمرني بالاقتداء به صلى اللّه عليه و آله و لقد كان يجاور فى كل سنة بِحِرا فاراه و لا يراه غيري و لم يجمع بيت واحد يومئذ فى الاسلام غير رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم و خديجة علیهاالسلام و انا ثالثهما ارى نور الوحي والرسالة و اشم ريح النبوة و لقد سمعت رنّة الشيطان حين نزل الوحي عليه صلّى اللّه عليه و آله فقلت يا رسول اللّه ما هذه الرنّة فقال: هذا الشيطان قد أيس من عبادته انك تسمع ما اسمع وترى ما ارى الا انّك لست بنبيٍّ و لكنّك وزير و إنك لعلى خير».(1)
«از همان زمان كه رسول خدا را از شير باز گرفتند، خداوند بزرگترين فرشته از فرشتگان خويش را مأمور ساخت تا شب و روز او را به راههاى بزرگوارى، درستى و اخلاق نيك سوق دهد.
او هر روز نكتهاى تازه از اخلاق نيك را براى من آشكار مىساخت و مرا فرمان مىداد كه به او اقتدا كنم. وى مدّتى از سال، مجاور كوه حرا مىشد. تنها من او را مشاهده مىكردم و كسى جز من او را نمىديد. در آن روز غير از خانه رسول خدا خانهاى كه اسلام در آن راه يافته باشد وجود نداشت؛ تنها خانه آن حضرت بود كه او و خديجه و من - نفر سوّم آنها - اسلام را پذيرفته بوديم. من نور وحى و رسالت
1) نهج البلاغه صبحى الصالح، خ 197.
را مىديدم و نسيم نبوّت را استشمام مىكردم. من به هنگام نزول وحى بر محمّد صداى ناله شيطان را مىشنيدم. پس گفتم: اى رسول خدا! اين ناله چيست؟ فرمود: اين شيطان است كه از پرستش خويش مأيوس گرديده است. تو آنچه را كه من مىشنوم، مىشنوى و آنچه را مىبينم، مىبينى؛ تنها فرق ميان من و تو اين است كه تو پيامبر نيستى، بلكه وزير من هستى و بر طريق وجاده خير قرار دارى».
پيغمبر اسلام از اول امر، معصوم بود و خداوند متكفّل تربيت و ادب او بود، و هيچ وقت از ايشان در هيچيك از احوال، از كودكى و جوانى تا كهولت، امر خلافى سر نزد. او حتى اراده انجام كار مكروه هم نمىنمود. اين اميرالمؤمنين است كه مىفرمايد:
«از آن موقعى كه پيامبر را از شير گرفتند، خداوند بزرگترين مَلَك خود را مأمور همراهى او نمود. او راهنماى پيغمبر به مكارم اخلاق و محاسن افعال بود و شب و روز از
پيغمبر جدا نمىشد».
همچنين مىگويد:
«من نيز از او جدا نمىشدم و دنبال او را گرفته بودم و او همه روزه از علم و اخلاق خويش چيز تازهاى به من مىآموخت. من نور وحى را به چشم خود مىديدم و ناله شيطان را موقع نزول وحى بر پيغمبر به گوش خود مىشنيدم. پيغمبر هم به من فرمود كه تو آنچه را من مىشنوم، مىشنوى و آنچه را مىبينم، مىبينى. تو اگر چه پيغمبر نيستى، ولى بر راه خير هستى و وزير من مىباشى».
آرى! هيچ وقت از پيغمبر عمل ناشايستهاى سر نزد. كسى كه سيد رُسُل باشد و خداوند بزرگترين ملك را مصاحب و راهنماى او قرار داده باشد، چگونه مىتواند خلافى از او صادر شود؟! اين خداوند است كه مىفرمايد:
«أَفَلَمْ يَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ أَمْ جاءَهُمْ ما لَمْ يَأْتِ آباءَهُمُ الْأَوَّلِينَ * أَمْ لَمْ يَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ فَهُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ»(1)
«آيا در [عظمت] اين سخن نينديشيدهاند يا چيزى براى آنان آمده كه براى پدران
1) سوره مؤمنون، آيه 68 و 69.
پيشين آنها نيامده است و يا پيامبر خود را [درست] نشناخته و [لذا] به انكار او پرداختهاند».
و از قول پيغمبر است كه مىگويد:
«فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُرا مِنْ قَبْلِهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ»(1)
«قطعاً پيش از [آوردن] آن، روزگارى در ميان شما به سر بردهام. آيا فكر نمىكنيد؟»
من سالهاى دراز در ميان شما زندگى كردهام. مگر عقل نداريد و از همان پاكى و پاكيزگى من در زمانى كه همه مردم دنيا از هر جهت در گمراهى فرو رفته بودند نبوّت و راستگويى مرا به دست نمىآوريد؟
اگر پيغمبر در آن مدت كه در ميان قريش زندگى مىكرد نقطه ضعفى داشت و عمل ناشايستهاى از او سر زده بود، خداوند و پيغمبرش چنين سخنى را نمىفرمودند و از طرف ديگر، دشمنان هم آن عيب را ذكر مىكردند.
بزرگان به خاطر آنچه در كودكى از ايشان سر زده است سرزنش مىشوند و عيب ايشان از خاطرهها محو نمىگردد. پس اگر از پيغمبر اكرم خلافى سر زده بود، دشمنان و
به خصوص منافقين آن را نقل مىكردند و در سينهها محفوظ مىداشتند، ولى خداوند، پيغمبر خود را پاك و پاكيزه و از تمام زشتىها بر كنار نموده بود.
با وجود اين، طبرى در تاريخ خود از محمد بن اسحاق از محمد بن عبداللّه بن قيس بن مخرمه از حسن بن محمد بن على از پدرش ابن حنفيه از اميرالمؤمنين علیهالسلام نقل كرده است كه پيغمبر فرمود:
«هيچ وقت هوس كارهاى اهل جاهليت را نكردم، مگر دو مرتبه و خداوند هر دو بار از من جلوگيرى نمود. پس از آن هيچ وقت هوس كار زشت نكردم تا زمان رسالت فرا رسيد؛ روزى به يكى از فرزندان قريش يا غلامى از قريش كه با من در بالاى مكه گوسفند مىچرانيد، گفتم: تو مواظب گوسفندان من باش تا من به مكه بروم و مانند جوانان قريش شبنشينى داشته
1) يونس، آيه 16.
باشم. او قبول كرد. پس چون به اول ساختمانهاى مكه رسيدم، صداى ساز و آوازى شنيدم. گفتم: چه خبر است؟ گفتند: شب دامادى فلان است. پس مشغول تماشاى ايشان شدم، ولى خداوند خواب را بر من مسلط كرد. پس خوابيدم تا آنكه حرارت آفتاب مرا بيدار كرد و برگشتم. رفيق من پرسيد: چه كردى؟ گفتم: هيچ. و قصه خود را نقل نمودم. شبى ديگر نيز به همين خيال آمدم و چون رسيدم، همان اتفاق برايم افتاد و اين نوبت هم مرا خواب ربود و صبح روز بعد حرارت خورشيد بيدارم كرد. برگشتم و رفيقم را از جريان با خبر نمودم و پس از اين دو مرتبه، ديگر هيچ خيال بدى نكردم تا آن زمان كه خداوند مرا به رسالت خويش مفتخر فرمود».(1)
نمىدانم خيال كار بد كه در اين حديث هست، همان قصد تماشاى ساز و آواز آن دسته از مطربان بود يا آنكه در آن مجلس شب نشينى، از جوانان كارهاى زشتى سر مىزد؟ هرچه باشد، ترديد ندارم كه اين حديث را منافقين درست كردهاند و نوشتهاند و به اميرالمؤمنين نسبت دادهاند. سخن اميرالمؤمنين همان است كه از نهج البلاغه نقل نمودم. پيغمبر از آن زمان كه از شير گرفته شد، روح كه بزرگترين مَلَك است با او مصاحب بود و شب و روز از پيغمبر جدا نمىشد و او را بر مكارم اخلاق و محاسن عالَم تربيت مىكرد. آيا آن دو شب كه پيغمبر به اين فكر افتاده بود، جناب روح از ايشان جدا شده بود يا آنكه بزرگترين مَلَك را خواب در ربوده بود و يا آنكه راهنمايى او بىتأثير شده و پيغمبر در آن لحظه از متابعت او سرپيچى نموده است؟! پيغمبرى كه طرز فكر او مغاير با افكار جوانان قريش بود، چگونه هوس شركت در شب نشينى با ايشان مىنمايد؟! پيغمبر چگونه آمد و مطربان را تماشا مىكرد، مگر اعمال و افعال ايشان به گونهاى بود كه خاطر پيغمبر را جلب مىنمود؟! هر كس پيغمبر را شناخته، مىداند كه فكر و روح او با اين افكار و اعمال و اين لهو و لعبها مغاير است و از اين جهت مىداند كه اين حديث ساخته منافقين است، لذا براى آنكه بهتر اثر كند آن را به امام متقين نسبت
دادهاند. اين سخن، نور ندارد چرا كه «و لكل حق حقيقة و لكل صواب نور». پس مخالف
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 279.
با كلام خدا است كه فرمود:
«أَمْ لَمْ يَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ فَهُمْ لَهُ مُنْكِروُنَ»(1)
«يا پيامبر خود را [درست] نشناخته و [لذا] به انكار او پرداختهاند؟».
همچنين مخالف با قول پيغمبر است:
«فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُرا مِنْ قَبْلِهِ أَفَلا تَعْقِلوَنَ»(2)
«قطعاً پيش از [آوردن] آن، روزگارى در ميان شما به سر بردهام؛ آيا فكر نمىكنيد؟»
و مخالفت آن با كلام اميرالمؤمنين در نهج البلاغه، نيز بديهى و روشن است.
روى دروغگويان سياه باد! اگر منافقين احتمال مىدادند كه دروغشان بيش از اينها در قلوب مسلمين اثر مىكند، مىگفتند كه در آن دو شب، پيغمبر تا صبح با مطربان مشغول بازى بود، ولى چون مىدانستند اثر ندارد به همان «مقدارى تماشا نمودم» اكتفا كردند.
روشن و بديهى است كه بحث مسلمانان درباره اينكه پيغمبر اكرم قبل از بعثت به چه طريقهاى متعبّد بود؟ و اينكه آيا به شريعت موسى يا عيسى يا ابراهيم يا نوح علیهمالسلام عمل مىنمود؟ غلط است. زيرا حساب پيغمبر اسلام از ساير مكلّفين جدا است. از بيان اميرالمؤمنين فهميده مىشود كه رابطه پيغمبر با خداوند از همان زمان كه از شير گرفته شد به طور مستقيم بود و به ديگران احتياج نداشته است.
عجب است سخن گفتن در امورى كه از حد وظايف ما خارج است و قياس نمودن خاتم الانبيا با ساير مردمان!
همچنين كسى در اندازه اين نيست كه بحث كند كه پيغمبر از كجا تشخيص مىداد كه وحى رحمانى است نه شيطانى، يا اين شخص جبرئيل است نه ابليس! زيرا پس از يقين به نبوت و لزوم تصديق و پيروى از او بحث در اين امور، غلط است. ما آنچه را پيامبر به خداوند نسبت دهد، تصديق مىنماييم. پس اينكه آن معارف را از چه راهى به دست
آورده و آيا به وسيله خواب، الهام يا وحى در گوش يا به وسيله ملكى از ملائكه يا به وسيلهاى ديگر بوده است، به ما مربوط نيست. وظيفه مسلِم، تسليم است در برابر آنچه كه او مىگويد. البته او به آنچه مىگويد، ايمان دارد و ترديد هم ندارد.
آنچه در بعضى روايات يا تواريخ آمده و در پارهاى از كتابهاى عامه و خاصه نيز درج شده است كه پيغمبر در اول امر ترسيد كه آنچه ديد از ناحيه شيطان باشد، و ترسيد كه در عقل او خللى راه يافته باشد، و در نتيجه به خديجه گفت و خديجه هم او را تسلى داد و به عموى خود ورقة بن نوفل يا راهب ديگرى مراجعه نمود، و بالاخره او نيز از نشانههايى تشخيص داد كه وحى از جبرئيل است و از شيطان نيست، بلا شك دروغ است.
محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم را اهل كتاب مىشناختند و در كتابهاى آسمانى خود نشانهها و صفات او را خوانده بودند؛ از شب تولد او با خبر بودند و چون او را در همان كودكى ديدند، مىشناختند. آباى پيغمبر نيز سفارش او را نموده بودند. به همين جهت خديجه سالها قبل از بعثت با آن سرور ازدواج نمود و اموال خود را در اختيار او گذارد.
وقتى كه از شير گرفته شده بود، خداوند جهان بزرگترين ملك را مصاحب او نموده بود. او از اول، معصوم و با بتها دشمن بود و به آنها سوگند ياد نمىنمود. شيطان از او دور و از همان شب ولادت از او مأيوس بود. حال، پس از ديدن آن همه كرامات و علامت و رسيدن چهل سال و زمان بعثت، چگونه مىترسد از آنكه جبرئيل ابليس بوده باشد و يا آنكه ديوانه گشته باشد؟! اين سخنان از بىدينان است و ديگران هم ندانسته در كتابها ثبت كردهاند؛ اينها سخنانى است كه با اصول اعتقادات مخالف مىباشد.
اين احتمالات را دشمنان خدا درباره پيغمبر اكرم مىدادند، نه آنكه خود آن سرور چنين گمانى كرده باشد.
«فَلا أُقْسِمُ بِما تُبْصِرُونَ * وَ ما لاَتُبْصِرُونَ * إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ * وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَليلاً مَّا تُؤْمِنُونَ * وَلابِقَوْلِ كاهِنٍ قَلِيلاً مَّا تَذكَّروُنَ * تَنْزِيلٌ مِّنْ رَّبِّ الْعالَمِينَ»(1)
1) سوره حاقه، آيات 38 - 43.
«پس نه [چنان است كه مىپنداريد!] سوگند ياد مىكنم به آنچه مىبينيد و آنچه نمىبينيد كه [قرآن] قطعاً گفتار فرستادهاى بزرگوار است و آن گفتار شاعرى نيست [كه] كمتر [به آن] ايمان داريد و نه گفتار كاهنى [كه] كمتر [از آن] پند مىگيريد؛
[پيام] فرود آمدهاى است از جانب پروردگار جهانيان!»
«وَ الْلَيْلِ إِذا عَسْعَسَ * وَ الصُّبْحِ إِذا تَنَفَّسَ * إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ * ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ * مُطاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ * وَ ما صاحِبُكُمْ بِمَجْنُونٍ * وَ لَقَدْ رَءاهُ بِالْأُفُقِ الْمُبِينِ * وَ ما هُوَ عَلَى الْغَيْبِ بِضَنِينٍ * وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شَيْطانٍ رَجِيمٍ * فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ * إِنْ هُوَ إِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ * لِمَنْ شاءَ مِنْكُمْ أَنْ يَسْتَقِيمَ»(1)
«سوگند به شب چون پشت گرداند، سوگند به صبح چون دميدن گيرد، كه [قرآن]
سخن فرشته بزرگوارى است. نيرومند [كه] پيش خداوند عرش، بلند پايگاه است. در آنجا [هم] مُطاع [و هم] امين است. و رفيق شما مجنون نيست؛ و قطعا آن [فرشته وحى] را در افق رخشان ديده. و او در امر غيب بخيل نيست. و [قرآن] نيست سخن ديوِ رجيم. پس به كجا مىرويد؟ اين [سخن] به جز پندى براى عالميان نيست؛ براى هر يك از شما كه خواهيد به راه راست رَوَد».
دشمنان خدا خيالات خود را (از جنون پيغمبر يا شيطان بودن جبرئيل) به پيغمبر اكرم نسبت دادند و گفتند: او ترسيده بود از آنكه ديوانه شده يا آنكه آن شخص شيطان
بوده باشد. روى دشمنان سياه باد! اينگونه روايات در زمان منافقين و در عصر سلطنت آنان ساخته شده است «و تبعهم من ليس منهم غفلة عن حقيقة الحال».(2)
وقتى در سند اينگونه روايات دقيق شويد، غالبا عروة بن زبير يا عبداللّه بن زبير يا يكىاز مواليان آل زبير را مىبينيد. در نقل موالى آل زبير آمده است كه پيغمبر به خديجه فرمود:
«ان الابعد يعنى نفسه لشاعر او مجنون»(1)
مىگويد كه پيغمبر به خود بد گفت و خود را از رحمت حق دور نمود و صريحا نسبت جنون يا شاعرى به خود داد، ولى خديجه او را تسليت داد و گفت: اميدوارم تو پيغمبر اين امت باشى[!!]
به نظر من مقصود اين بىدينان دو چيز بود: يكى پايين آوردن مقام پيغمبر، چون آلزبير دشمنان بنى هاشم و پيغمبر بودند. مقصود ديگر نيز تمجيد زياد از خديجه. چون او عمه زبير است و سهم زيادى از فضيلت را براى ورقة بن نوفل، عموى خديجه، قايل شدند.
البته اگر جناب ورقة از روى أمارات و علائم، نبوّت پيغمبر اكرم را تشخيص داده و خديجه را از اضطراب بيرون آورده بود، پس چرا ديگر از او در اسلام خبرى نيست؟ چرا اسلام نياورد و در تاريخ اسلام آثارى از خود به يادگار نگذاشت؟ چرا چنين راهب دانشمندى در پيشاپيش مسلمانان قرار نگرفت و آن موقع كه على و خديجه سالها با پيغمبر نماز مىخواندند براى يك مرتبه هم در جمع ايشان شركت ننمود؟ از طرفى ديگر چنين شخصى لااقل براى يك مرتبه از پيغمبر حمايت نكرد و در مقابل آزار مشركين از ايشان دفاع ننمود!
نتيجه اين كه حكايت بالا نيز از مجعولات آلزبير است كه براى پايين آوردن موقعيت و مقام و سبقت اميرالمؤمنين علیهالسلام به اسلام ساخته شده است و نتوانستند بيش از اين حكايتى بسازند و به ورقة نسبت دهند و از او تجليل نمايند.
بنابر رواياتى، حضرت محمد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم در بيست و هفتم ماه رجب به رسالت مبعوث گرديد، ولى تا سه سال آشكارا دعوت نمىنمود و از قريش خائف بود. در اول
1) تاريخ مدينة دمشق، ج 63، ص 13؛ تاريخ الطبرى، ج 2، ص 49.
امر، فقط على علیهالسلام و خديجه به او ايمان آورده بودند و با او نماز مىخواندند و چه بسا در مجمع عمومى مسجد الحرام به پيغمبر اكرم اقتدا مىنمودند. قريش از داعيه پيغمبر باخبر شدند و او را مورد استهزا قرار مىدادند؛ اين اولين قدمى بود كه قريش در مقام دشمنى با حق برداشتند. اصولاً استهزاى يك نفر توسط عموم، تأثير بسيارى در تضعيف روحيه او دارد و بايد آن شخص از جانب خداوند تقويت و نگهدارى شود.
قريش در ابتدا به ملاحظه ابوطالب به همان استهزا اكتفا مىكردند. زيرا ابوطالب از حمايت پيغمبر دست برنمىداشت. آنها هرچه آمد و رفت نمودند تا شايد ابوطالب را از حمايت پيامبر منصرف يا ارادهاش را سست نمايند، نتيجهاى نگرفتند. ابوطالب رسما اعلام نموده بود كه از حمايت پيغمبر دست برنمىدارم و او كشته نخواهد شد تا آنكه ما بنى هاشم كشته شويم. ما او را تسليم نمىكنيم و كشته شدن او مساوى با كشته شدن رجال قريش است.
چنين نيست كه گمان كنيد اگر او به طور ناگهانى كشته شود، كار از كار گذشته باشد.
قريش به وعده و وعيد ابوطالب اهميّت مىدادند و از او بسيار وحشت داشتند. لذا از اعلان جنگ به ابوطالب يا اقدامى سرّى براى قتل پيغمبر خوددارى مىكردند، ولى از استهزا و اذيّت كوتاهى نمىنمودند.
پيغمبر نيز اگرچه آشكارا به اسلام دعوت نمىكرد، ولى به تدريج بر عدد مسلمين افزوده مىشد. مىتوان گفت كه ايمان آوردن دختران پيغمبر و جعفر بن ابىطالب و زيد بن حارثه در همين مدّت بوده است.
پيغمبر خود را از دشمنان مخفى مىداشت. در روايت صحيح حلبى از امام صادق علیهالسلام آمده است:
«پس از آنكه از جانب خداوند بر پيامبر وحى نازل شد، سيزده سال در مكه توقف نمود. سه سال از آن مدت را مخفى و خائف بود و آشكارا دعوت نمىكرد تا آنكه به آشكار كردندعوت مأمور گرديد».(1)
1) بحارالانوار، ج 18، ص 177، ح 4.
همچنين از امام صادق علیهالسلام آمده است:
«على علیهالسلام در زمان غيبت با پيغمبر بود و كس ديگرى [از مكان ايشان] مطلع نبود».(1)
مجاورت رسول خدا در غار حرا نيز معروف است. در خطبه اميرالمؤمنين علیهالسلام خوانديم كه پيامبر هر سال در حرا مجاور مىشد و به جز او كسى پيغمبر را نمىديد. البته معلوم باشد كه اين مخفى شدن و غيبت، منافاتى با روايات عفيف كندى ندارد؛ چون عفيف در ايام حج پيغمبر را ديده بود كه ايستاده نماز مىخواند و خديجه و على به او اقتدا كرده بودند (در مسجد الحرام يا منى و يا هر دو) سپس از عباس پرسيد: اين چه چيز است كه مشاهده مىكنم؟ مىگويد: او محمّد، پسر برادر من است كه ادعاى نبوت نموده و آن خديجه و ديگرى على است كه به او ايمان آوردهاند و هيچكس بر اين دين غير از اين سه نفر نيست؛ زيرا اين قصه در ايام حج اتفاق افتاده و در آن موقع امنيت عمومى حكمفرما بوده و هيچكس از دشمن خود خوف و وحشتى نداشته است. امّا چون آيه شريفه: «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ و أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ * إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ»(2)
«پس آنچه را بدان مأمورى آشكار كن و از مشركان روى برتاب كه ما [شرّ ]ريشخندگران را از تو برطرف خواهيم كرد!»
نازل شد، پيغمبر رسالت خود را آشكار نمود و رسما مشغول دعوت گرديد. اين يكى از إخبارات به غيب است كه در قرآن مجيد آمده است. زيرا تمامى دشمنان دين در تمام مدت مبارزه خود نتوانستند پيغمبر را نابود و خود را از او آسوده نمايند. چون نور خدا خاموش نشدنى است.مشركان در مرحله دوم بر قطع روابط با بنى هاشم و بنىالمطّلب اتفاق نمودند تاآنكه آنها از حمايت پيغمبر دست بردارند و او را تسليم قريش نمايند. اين مرحله چهار سال تمام طول كشيد و در سال پنجم هم قصه موريانه پيش آمد و نتيجه آن شد كه در ميان قريش اختلاف پديد آمد و بنى هاشم را از شعب ابوطالب بيرون آوردند. البته بعضى از مورخين اين مدت را كمتر جلوه دادهاند!
پس از رهايى از شعب و تمام شدن محاصره، جناب ابوطالب و خديجه در مدت كوتاهى وفات كردند. در اين زمان چون ابوطالب نبود و بنى هاشم هم سست شده بودند، دشمنى قريش به مرحله نهايى خود رسيد و بر كشتن پيغمبر اتفاق نمودند. لذا فرار پيغمبر به غار در همان شب اتفاق افتاد و آن حضرت از همانجا به مدينه هجرت نمود.
آرى! اين است مراتب و مراحل دشمنىهاى قريش با پيغمبر كه خداوند در مكه به وسيله ابوطالب او را حفظ نمود و پس از او نيز به طرق ديگرى پيغمبر خويش را نگاه داشت.
قرآن كه كتاب آسمانى و معجزه جاودانى پيغمبر اكرم و موجب هدايت بشر است، به تدريج نازل مىگشت و پيغمبر را در مقابل مشركان، كفّار و شدايد، محكم و استوار مىنمود. خداوند با نزول آيات بيّنات از ضعف پيغمبر جلوگيرى مىنمود:
«كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ»(1)
«تا قلبت را به وسيله آن استوار گردانيم».
اگر كسى در آيات شريفهاى كه در مقام تسلى دادن به پيغمبر و محكم و راسخ نمودن او نازل شده است، دقيق شود، مىبيند كه بيشتر آنها در مكه نازل شده است. اگركسى بشر بودن پيغمبر را در نظر بياورد، خواهد فهميد كه او چه اندازه با مشكلات بىشمارى روبرو شده بود و لذا حتماً مىبايست خداوند او را نگاه بدارد. در اين آيات از سوره مزمل تأمل كنيد:
«يا أَيُّهَا الْمُزَّمّلُ * قُمِ الْلَّيْلَ إِلاّ قَلِيلاً * نِصْفَهُ أَوِ انْقُصْ مِنْهُ قَلِيلاً * أَوْ زِدْ عَلَيْهِ وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلاً * إِنّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقِيلاً . . .(2)وَ اصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَ
اهْجُرْهُمْ هَجْرا جَمِيلاً * وَ ذَرْنِي وَالْمُكَذِّبِينَ أُولِي النَّعْمَةِ وَمَهِّلْهُمْ قَلِيلاً»(1)
«اى جامه به خويشتن فرو پيچيده! به پاخيز شب را مگر اندكى! نيمى از شب يا اندكى از آن را بكاه! يا بر آن [نصف] بيفزاى و قرآن را شمرده شمرده بخوان! در حقيقت ما به زودى بر تو گفتارى گرانبار القا مىكنيم».
تا آنجا كه مىفرمايد:
«و بر آنچه مىگويند شكيبا باش و از آنان با دورى گزيدنى خوش، فاصله بگير و مرا با تكذيب كنندگان توانگر واگذار و اندكى مهلتشان ده!»
همچنين در اين آيات شريفه از سوره مدثر تأمل كنيد:
«يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ * قُمْ فَأَنْذِرْ * وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ * وَ ثِيابَكَ فَطَهِّرْ * وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ * وَ لا تَمْنُنْ تَسْتَكْثِرُ * وَ لِرَبِّكَ فَاصْبِرْ * فَإِذا نُقِرَ فِي النّاقُورِ * فَذلِكَ يَوْمَئِذٍ يَوْمٌ عَسِيرٌ * عَلَى الْكافِرِينَ غَيْرُ يَسِيرٍ* ذَرْنِي وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِيدا»(2)
«اى كشيده رداى شب بر سر! برخيز و بترسان! و پروردگار خود را بزرگ دار! و لباس خويشتن را پاك كن! و از پليدى دور شو! و منّت مگذار و فزونى مطلب! و براى پروردگارت شكيبايى كن! پس چون در صور دميده شود! آن روز [كه ]روز ناگوارى است، بر كافران آسان نيست. مرا با آنكه [او را] تنها آفريدم واگذار!»من از اين آيات چنين مىفهمم كه مشركان و به خصوص وليد بن مغيره مخزومى، همان كسى كه صاحب مال ممدود و بنين شهوده است، خيلى پيغمبر اسلام را خسته كرده بودند و او مثل كسى كه بسيار مهموم، مغموم و خسته است براى استراحت به گوشهاى خزيده و خود را به لباس پيچيده است. خداوند در اين آيات مىخواهد پيامبر را قوى سازد و او را وادار به حركت نمايد، لذا مىفرمايد:
«بلند شو اى كسى كه خود را پيچيدهاى! بلند شو! وقت كار است نه استراحت! آماده خدمت باش!»، «إِنّا سَنُلِقي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقِيلاً؛ در حقيقت ما به زودى بر تو گفتارى گرانبار القا
مىكنيم»، ما تو را براى رسالت اختيار نموده و با نزول وحى و قرآن بار تو را بسيار سنگين كردهايم؛ از جاى خود برخيز! نصفى از شب را به عبادت مشغول باش و قرآن را با تأنى و آهستگى بخوان. تو بايد بر ناملايمات و بدگويىهاى مشركان صبر كنى و حساب آنها را به خداوند واگذارى.
هان! از جا برخيز و لباس راحت، كنار بگذار! برخيز و به وظيفه خود قيام كن. مردم را بترسان و به سوى ما بكشان. خداوند را به عظمت معرفى نما. دامن خود را از آلودگىها پاك و پاكيزه فرما و كثافات و ناپاكىها و ناپاكان را از خود دور كن. به آنان نزديك مشو و براى خدا صبر كن و تحمل شدايد و سختىها را بر خود هموار نما؛ زياده مَطَلب و بر ما منّت مگذار كه چون روز قيامت در رسد، كفّار به حساب خود خواهند رسيد!
از اين تفسير دانسته مىشود كه جمعى از مفسرين كه گمان كردهاند پيغمبر در زمان نزول آيه به خواب رفته بوده و «يا أَيُّها الْمُزَّمِّلُ» به معنى «يا ايها النائم» است، اشتباه است و كلام آن گروه كه عقيده داشتند كه پيغمبر در اول امر از جبرئيل مىترسيد و لباس را بهخود مىپيچيد و مىترسيد كه او شيطان باشد نه جبرئيل، با عقل سازگار نيست. اگر پيغمبر نداند كه اين وحى رحمانى است يا شيطانى، چگونه ديگران را هدايت مىكند؟ چگونه مىتوان باور نمود كه او خود را به وسيله پيچيدن در جامه از گزند شيطان حفظ مىكرده است.
از سياق آيات معلوم مىشود كه نزول اين دو سوره در ابتداى نزول وحى نبود، بلكه پس از آنكه مشركانِ فراوان، پيغمبر را اذيت كرده و مهموم و خسته و بىطاقت ساخته بودند، خداوند بانزول اين آيات او را قوى ساخته و وادار بر عمل در برابر آن شدايد نموده است. زيرا او را تحريك مىكند كه برخيزد و به كار خود مشغول شود. همچنين مىفرمايد كه به خاطر خدا صبر كن. اين جمله، جمله عجيبى است و گمان نكنم پيغمبر
حلاوت و شيرينى اين جمله را هرگز از ياد ببرد: «تو براى خداوند خودت صبر كن و مشركان را به ما واگذار و در عذابشان عجله مكن!»
پيغمبر با شنيدن اين جملات، قوى و بانشاط مىشد. سپس مىفرمايد: «رُجز» را كنار بگذار و از آن دورى كن. رجز، چيز پليد و ناپاك را مىگويند و شامل تمام ناپاكان و ناپاكىها مىشود. لذا دليل ندارد كه آن را به فرد خاصّى اختصاص دهيم، اگرچه بعضى مفسرين چنين گمان كردهاند، بلكه رجز شامل مشركان نيز مىشود. چون آنان نجس و پليد هستند؛ لذا در سوره مزمل مىفرمايد: «وَ اهْجُرْهُمْ هَجْرا جَمِيلاً».
امّا جمله «وَ ثِيابَكَ فَطَهِّرْ» نيز معناى عامى دارد و چه بسا زنان، خويشان، كسان و دوستان را نيز شامل شود. پس پيغمبر بايد در پاك كردن ايشان نيز سعى و اهتمام مىنمود. حتى مىتوان از اين معنى چنين استفاده نمود كه پيغمبر بايد دامن خود را از تمام آلودگىها پاك كند و مجال طعن به دشمنان ندهد و نقطه ضعفى در او نباشد و حتّى از مواضع تهمت نيز خود را دور سازد.
حديثى را به اين مضمون در نظر دارم كه پيغمبر اكرم با زنى در كوچه سخن مىگفت.كسى از آنجا عبور مىنمود كه پيامبر به او فرمود: اين زن، فلانى است و از محارم من مىباشد.
پس، آن سرور مىخواست كه دامن او، ولو به تهمت، آلوده نگردد و از اين بابت هرگز مجالى به دشمنان نمىداد. حتى به نقل صحيحِ يكى از معصومين علیهمالسلام، پيغمبر فرمود: «خوش ندارم بگويند كه محمد از جمعى كمك خواست و چون بر آنان مسلط گرديد، دوستان و ياران خود را كشت» وگرنه جمعى از اين مردمان را مىكشتم. (در كتاب منافقين در اين باره مفصلاً بحث نمودهام.) پس پيغمبر نمىخواست مانند سلاطين و سياستمداران رفتار كند. لذا به خاطر آنكه شبههاى در اذهان پيش نيايد از قتل برخى منافقين صرف نظر نمود. در نتيجه مىفهميم كه پيامبر چگونه دامن خود را از هرگونه تهمتى پاك نمود و بر سختىها صبر مىكرد.
«وَ اصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ»(1)
«و در آنچه مىگويند، صبر كن!»
از اين آيه شريفه فهميده مىشود كه دشمنان، سخنانى مىگفتند كه پيغمبر را ناراحت مىنمود كه قسمتى از سخنانشان را در كتاب مجاهدات نقل نمودهام. در قرآن هم به بعضى از افترائات و تهمتهاى كفار نسبت به آن حضرت اشاره شده است كه از آن جمله است: شاعرى، ساحرى، ديوانگى، كاهنى؛ و همچنين نسبت دادن سِحر، كلام بشر و اساطير الاولين به قرآن كريم.
از سوره ضحى مىفهميم كه دشمنان به پيغمبر اسلام سخن ديگرى هم گفته بودند كه بر ايشان بسيار ناگوار آمده بود و به همين جهت خداوند براى تسليت خاطر پيامبر اينسوره را نازل فرمود:
«وَالضُّحى * وَ الْلَيْلِ إِذا سَجى * ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ ما قَلى * وَ لَلْأَخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الْأُولى * وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى * أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَاوى * وَ وَجَدَكَ ضآلاًّ فَهَدى * وَ وَجَدَكَ عآئِلاً فَأَغْنى * فَأَمَّا الْيَتِيمَ فَلا تَقْهَرْ * وَ أَمَّا السّآئِلَ فَلا تَنْهَرْ * وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ»(2)
«سوگند به روشنايى روز! سوگند به شب چون آرام گيرد! [كه] پروردگارت تو را وانگذاشته و دشمن نداشته است! و قطعاً آخرت براى تو از دنيا نيكوتر خواهد بود! و به زودى پروردگارت تو را عطا خواهد داد تا خرسند گردى. مگر نه تو را يتيم يافت، پس پناه داد؛ و تو را سرگشته يافت، پس هدايت كرد؛ و تو را تنگدست يافت، و بى نياز گردانيد؟ و امّا [تو نيز به پاس نعمت ما] يتيم را ميازار! و گدا را مران! و از نعمت پروردگار خويش [با مردم] سخن گوى!»
خداوند به روز روشن و شب تاريك سوگند ياد مىكند كه لحظهاى از تو جدا نشدم
و تو را رها نكردم و دشمن تو نگشتم و البته آخرت براى تو بهتر از دنيا است و زود باشد كه به تو عطايى بدهد تا راضى شوى. آنگاه براى آنكه ثابت كند با پيغمبر خود دوست است و از او نبريده، شواهدى را ذكر مىنمايد: آيا تو را نگاهدارى نكرد در حالى كه يتيم بودى؟ آيا تو را هدايت نكرد؟ آيا تو را بىنياز نكرد؟!
مشركان كه حبّ مال آنان را كور و كر كرده بود، گمان مىكردند كه ملاك عظمت و محبوبيت در نزد خداوند نيز ثروت و مال است. لذا چون يتيم ابوطالب مالى ندارد، پس در نزد خداوند موقعيتى نداشته و خداوند او را دشمن پنداشته كه از مال دنيا محروم نموده است. اين مطلب را مىتوان از اين آيه شريفه نيز به دست آورد:
«وَ قالُوا لَوْلا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ»(1)«قريش گفتند: چرا اين قرآن بر بزرگ شهر مكه يا شهر طايف نازل نگشته است؟»
زيرا بزرگ مكه و بزرگ طايف، هر دو از ثروتمندان بودند و اين اعتراض نظير اعتراض فرعون به موسى است:
«وَنادى فِرْعَوْنُ فِي قَوْمِهِ قالَ يا قَوْمِ أَلَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَهذِهِ الْأَنْهارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي أَفَلا تُبْصِروُنَ * أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِنْ هذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ وَ لا يَكادُ يُبِينُ * فَلَوْلا أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ جآءَ مَعَهُ الْمَلائِكَةُ مُقْتَرِنِينَ»(2)
«و فرعون در [ميان] قوم خود نداد در داد [و] گفت: اى مردم [كشور] من، آيا پادشاهى مصر و اين نهرها كه از زير [كاخهاى] من روان است از آنِ من نيست؟ پس مگر نمىبينيد؟ آيا [نه] من از اين كس كه خود بى مقدار است و نمىتواند درست بيان كند بهترم؟ پس چرا بر او دستبندهايى زرّين آويخته نشده؟ يا با او فرشتگانى همراه نيامدهاند؟»
فرعون در ميان قوم خود فرياد مىكند كه من پادشاه مصر هستم و اين نهرها در ملك من جارى است. حال من بهتر هستم يا اين موسى كه خوار و بىمايه است؟ پس چرا با او
دستبندهاى طلا نيست؟ پس فرعون مىخواست از اين كه موسى مال، ثروت و طلا ندارد استفاده كند كه چنين شخصى در نزد خداوند مقام و منزلتى ندارد.
همچنين از آنجا كه پيغمبر اسلام فقير و يتيم بود، مشركان نقطه ضعفى به دست آورده و به آن حضرت حمله مىكردند و مىخواستند تا به اين وسيله اثبات كنند كه خداوند به پيغمبر نظر ندارد و او رسول نخواهد بود. از خطبه جناب ابوطالب در زمان تزويج خديجه نيز دانسته مىشود كه نداشتن مال و ثروت در نظر قريش نقطه ضعف بود و ابو طالب هم به همين توّهم يا اعتراض پاسخ داده است؛ آن جا كه در حضور قريشمىفرمايد:
«ثم ان ابن اخى هذا ممن لا يوزن برجل من قريش الاّ رجح به و لا يقاس به رجل الاّ عظم عنه و لا عدل له فى الخلق و ان كان مقِّلا فى المال فانّ المال رفد جار و ظلّ زايل»(1)
و به نقل صدوق در فقيه «فان المال رزق حايل و ظل زايل»، ابوطالب مىگويد: پيغمبر نه تنها در قريش، بلكه در ميان خلق نظير ندارد و بر جميع افراد بشر افضل است.
اگرچه مال او كم است، ولى مال روزى جارى و مثل سايه بىدوام است و تأثيرى در ملكات، صفات و شخصيت اشخاص ندارد.
پس معلوم مىشود كه قريش از فقر و كمى مال نتيجه مىگرفتند كه پيغمبر در نزد حق صلاحيت و لياقت پيغمبرى را ندارد. خداوند در جايى ديگر مىفرمايد: «وَاصْبِرْ عَلى
ما يَقُولُونَ» و در آيات ديگر به يكايك اعتراضات كفار جواب مىدهد. مثلاً در سوره ضحى سوگند ياد مىكند كه پيغمبر را رها نكرده و دشمن او نيست، بلكه همراه و دوست او است و به جاى دنيا در آخرت به او نعمت و ثروت زيادى عطا كند و مىگويد كه آخرت بهتر از اين دنيا است و البته زود باشد كه به او بدهد تا راضى شود.
پس خداوند در برابر دنيا، آخرت را آورده است. لذا مىتوان از آيه دوم دانست كه خداوند وعده داده كه در همين دنيا نيز به پيامبر زياد بدهد و اين اخبارى است به غيب كه
1) كافى، ج 5، ص 374، ح 9.
در قرآنِ معجز آسا آمده است و اتفاقاً چنان شد كه خبر داده شده بود. زيرا وقتى ابوسفيان، رئيس بتپرستان، در نزديكى مكه با سپاه مسلمانان رو به رو شد و عظمت پيغمبر را مشاهده نمود به عباس گفت: مُلك و سلطنت پسر برادر تو عظيم گشته است، و اضافه كرد كه او عظيمتر از كسرى و قيصر است. پس به همين خاطر جا ندارد كه آيه شريفه: «وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى» را مخصوص به آخرت نماييم؛ با آنكه قبلاًفرموده: «وَلَلآخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الاُْولى» بنابر اين از اين آيات دانسته مىشود كه گفتههاى مشركان و اعتراضشان به نبوت پيغمبر، آن حضرت را خسته نموده بود و چون اين اعتراضها در نزد مردم وارد بود و همگى حب به مال داشتند، خداوند او را تسليت مىدهد و به روشنايى و تاريكى سوگند ياد مىكند كه گفتههاى دشمنان درست نيست و مىگويد چنان نيست كه من تو را رها كرده و يا دشمن داشته باشم. بعد اضافه مىكند كه آخرت بهتر از اين دنيا است و به زودى چيزى به تو بدهم تا راضى شوى. آنگاه شواهد رضايت خود را اين گونه نقل مىنمايد كه ما تو را نگهدار شديم و بىنياز نموديم و هدايتت كرديم. پس دانسته مىشود كه مورد مهر و علاقه ما هستى.
اگرچه پيغمبر يتيم شد، ولى در دامن سيد قريش - عبد المطّلب - و پس از او در دامن سيد بطحا - ابو طالب - نگاهدارى مىشد و عموى او آماده بود تا فرزندان خويش را قربانى اين يتيم نمايد. او گرچه كم مال بود، ولى خداوند در اثر كثرت صفات فاضله پيامبرش، او را غنى نمود؛ همان خديجه كه از ثروتمندترين افراد قريش بود، داوطلب شد تا خود و دارايى خود را در اختيار پيغمبر بگذارد. در واقع صداقت، امانت، عقل و ديانت پيغمبر موجب شد كه بزرگترين ثروتها در اختيار او قرار گيرد. همچنين مىتوان گفت كه بهترين انواع بى نيازى، همان غناى طبع است كه در پيغمبر موجود بود.
پس اگرچه پيغمبر ثروت موروثى نداشت، ولى در اثر همان صفات از ثروتمندترين مردم جهان بود و به زودى خداوند او را از بزرگترينِ سلاطين جهان قرار داد. پس سببى را كه قريش موجب دور بودن خدا از پيغمبر مىدانستند، بزرگترين شاهد بر عظمت آن سرور و محبوبيت او در نزد خداوند است.
درباره آيه شريفه «وَ وَجَدَكَ ضالاًّ فَهَدى(1)و تو را سرگشته يافت، پس هدايت كرد؟» سخن بسيار است و وجوه زيادى گفته شده است؛ يكى از احتمالات اين است كه ظاهرآيه شريفه هيچ اشكالى ندارد؛ بدين صورت كه خداوند در مقام اثبات موقعيت و محبوبيت پيغمبر در نزد خود مىفرمايد: «تو را متحير و بىعلم ديد؛ پس هدايت كرد» اين آيه نظير آيه: «وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحا مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْرِى مَا الْكِتابُ وَلاَ الاْءِيمانُ وَلكِنْ جَعَلْناهُ نُورا نَهْدِى بِهِ مَنْ نَشآءُ مِنْ عِبادنا وَإِنَّكَ لَتَهْدِى إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ(2)و همين گونه، روحى از امر خودمان به سوى تو وحى كرديم. تو نمىدانستى كتاب چيست و نه ايمان
[كدام است] ولى آن را نورى گردانيديم كه هركه از بندگان خود را بخواهيم به وسيله آن راه مىنماييم، و به راستى كه تو به خوبى به راه راست هدايت مىكنى». يا نظير آيه «وَإِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغافِلِينَ(3)و تو قطعاً پيش از آن از بى خبران بودى». مىباشد كه خداوند در اين آيات به پيامبرش خطاب مىكند و مىگويد كه او پيش از اين جزء بى خبران و متحيّران بود.
شيخ كلينى در كتاب كافى به سند خود روايت مىفرمايد: «ابو حمزه ثمالى از امام جعفر صادق علیهالسلام سؤال كرد: آيا علم امام از نوع علم مردم است و امام آن را ياد مىگيرد يا آنكه كتابى است در نزد شما كه آن را مىخوانيد و ياد مىگيريد؟
فرمود: مطلب مهمتر و بزرگتر از اين است. پس فرمود: آيا اين آيه را نشنيدهاى كه خداوند مىفرمايد: «وَكَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ روُحا مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْرِى مَا الْكِتابُ وَلاَ الاْءِيمانُ(4)و همين گونه، روحى از امر خودمان به سوى تو وحى كرديم. تو نمىدانستى كتاب چيست و نه ايمان [كدام است؟]».
آنگاه امام از ابو حمزه مىپرسد: اصحاب شما در تفسير اين آيه چه مىگويند؟ آيااعتراف دارند كه پيغمبر زمانى كتاب را نمىدانست و آن را نمىشناخت؟ ابو حمزه مىگويد: قربانت گردم! نمىدانم اصحاب ما چه مىگويند. فرمود: بلى. زمانى بوده است كه پيغمبر كتاب و ايمان را نمىدانست، تا آنكه خداوند روح را - كه در قرآن از آن ياد شده است - فرستاد. پس آن روح علم را به او آموخت».(1)
همچنين در روايت ديگرى آمده است كه «آن روح كه بزرگتر از جبرئيل و ميكاييل است با پيغمبر بود و او را خبر مىداد و نگاهدارى مىكرد و پس از پيغمبر با ائمه علیهمالسلام است».(2)
در حديث ديگر آمده است: «آن روح پس از پيغمبر در ميان ما است و به آسمان برنگشته است»(3)
و اميرالمؤمنين فرمود:
«وَلَقَدْ قَرَنَ اللّهُ سُبْحانه بِهِ مِنْ لَدُنْ أَنْ كانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَكٍ مِنْ مَلائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طَرِيقَ الْمَكارِمِ وَمَحاسِنَ أَخْلاقِ الْعالَمِ لَيْلَهُ وَنَهارَهُ»(4)
«از همان زمان كه رسول خدا را از شير باز گرفتند، خداوند بزرگترين فرشته از فرشتگان خويش را مأمور ساخت تا شب و روز وى را به راههاى بزرگوارى، درستى و اخلاق نيك سوق دهد».
شايد اين همان روح است كه در روايات به آن اشاره كردهاند. از روايت ابو حمزه فهميده مىشود كه در ميان اصحاب ابو حمزه، «روح» امرى غلو و مبالغهآميز بود. لذا امام مىپرسد: آيا اعتراف دارند؟
براى «ضلال» نيز معانى بسيار نوشتهاند، ولى مىتوان برگشتِ بسيارى از آنها را به«جهالت» و «بىعلمى» دانست؛ اعم از اينكه بود و فراموش شد يا نبود، و اعم از اينكه
موجب انحراف از حق شده باشد يا نه، و اعم از اينكه موجب كفر شده باشد يا نه. بدين ترتيب، ضلالِ به معنى بىعلمى و جهالتِ صرف، در صورتى كه موجب محذور ديگرى مثل كفر يا شرك نباشد، چه مانعى دارد كه براى پيغمبر اكرم نيز استفاده شود؟
لذا خداوند، روح، مَلَك بزرگتر و عظيمتر از جبرئيل را بر وى نازل كرد و همنشين او نمود تا علوم را به وى بياموزد و پس به پيغمبر خطاب شد: «وَقُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً(1)پروردگارا! بر دانشم بيفزاى».
مگر اينكه كسى توهّم كند كه علم پيغمبر مانند علم خداوند در تمام امور و مسائل، ذاتى او است و مسبوق به عدم نيست كه اين توهّم قطعا باطل است.
«وَأَنْزَلَ اللّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَكان فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً»(2)
«و خدا كتاب و حكمت را بر تو نازل كرد و آنچه را نمىدانستى به تو آموخت و تفضّل خدا بر تو همواره بزرگ بود».
بعضى از مفسرين «ضلال» را در راه كسب و معيشت و بعضى در كوههاى مكه دانسته و گفتهاند كه پيغمبر در كوهها گم شده بود و راه را نمىشناخت. به هر ترتيب،
جهت جامع همه تفسيرها اين است كه ندانستن، امرى است كه موجب كفر نيست و لذا منافات با عصمت پيغمبر ندارد.
آنچه در وجه نزول سوره «ضحى» نوشتم، همانا ظاهر آن آيات است. امّا جمعى از مفسرين در اشتباه بزرگى واقع شدهاند. شيخ طبرسى فرمود: ابن عباس گفت كه پانزده روز بر پيغمبر وحى نازل نشد. مشركين گفتند: خداوند محمّد را رها كرده و دشمن اوگشته است. پس اين سوره - ضحى - نازل شد. ابن جريح گفته است كه دوازده روز وحى نازل نشد، امّا مقاتل معتقد است كه چهل روز وحى نازل نگرديد. بعضى گفتهاند كه مسلمين گفتند: يا رسول اللّه! چرا بر شما وحى نازل نمىشود؟ فرمود: چگونه نازل شود،
در حالىكه شما به خداوند اطمينان نداريد و ناخن نمىگيريد؟
بعضى گفتهاند كه يهود درباره ذوالقرنين، اصحاب كهف و روح از پيغمبر سؤال كردند آن حضرت فرمود: فردا به شما خبر مىدهم و نفرمود: «ان شاء اللّه»؛ پس وحى حبس شد و پيغمبر مهموم گشت و خداوند اين سوره را براى تسليت خاطر پيغمبر نازل فرمود.
بعضى ديگر گفتهاند كه به انگشت پيغمبر سنگ زدند و خون جارى شد، آن حضرت فرمود:
هل انت الا اصبع دميت *** و فى سبيل اللّه ما لقيت
تو بيش از يك انگشت، پيغمبر نيستى كه در راه خداوند آسيب ديدى. پس دو يا سه روز وحى نازل نگشت. زن ابو لهب گفت: شيطان تو از تو دست برداشته؛ آنگاه اين سوره نازل گشت.
از بيان سابق ما در سبب نزول اين سوره و از آياتش معلوم مىشود كه كفار از فقر و بىمالى پيغمبر نتيجه مىگرفتند كه آن حضرت در نزد خداوند مقامى ندارد و خداوند او را دوست نمىدارد. پس اين سوره پاسخ به آنان و اثبات لطف و مهربانى خداوند نسبت به پيغمبر از همان زمان كودكى است كه در آن بشارت به آينده و عطاياى بىپايان حق در آخرت و دنيا داده شده است و اين خود معجزهاى است كه در قرآن آمده است و وجهى ندارد كه هركس به خيال خود سببى بتراشد و آن را سبب نزول آيات بداند.
مشركان اصلاً قبول نداشتند كه خداوند با پيغمبر خود مهربان است تا گفته شود كه بعد از قطع شدن وحى، مشركان اين حبس وحى را علامت وداع و دشمنى دانستند. باتوجه به سخنان گوناگونى كه گذشت هم مدت قطع وحى از دو يا سه روز تا چهل روز، هم علل مختلف براى قطع وحى بىاساس است. مشركان از همان يتيم بودن و فقر پيغمبر دشمنى خدا را با آن سرور اثبات مىنمودند.
گذشته از اين امر، آن سه دليل كه براى قطع وحى ذكر كردهاند، هيچ كدام صلاحيت دلالت را ندارند، زيرا اطمينان نداشتن مسلمانان به خداوند يا ناخن نگرفتن آنان، چگونه
سبب قطع وحى از پيغمبر مىگردد؟ از طرفى ديگر ناخن نگرفتن چگونه در رديف بىاعتمادى به خداوند گرفته شده است.
اما «ان شاء اللّه» نگفتن پيغمبر موجب اين نيست كه تا مدتى وحى بر او نيايد و از اين رو به شماتت دشمنان مبتلا گردد؛ زيرا «ان شاء اللّه» نگفتن پيغمبر به معناى اعتماد به نفس و صرف نظر از خداوند متعال نبود تا مستحق مجازات باشد.
اما آن سبب ديگر كه ذكر كردهاند، هيچ مناسبتى با سوره ندارد. زيرا بر فرض هم كه چنين اتفاقى افتاده و پيغمبر چنين كلامى گفته باشد، وجهى ندارد كه در اثر اين كلام وحى حبس شود. مگر پيغمبر از اينكه يك انگشت او خونين گشت بر خداوند منّت گذارده بود؟!
گذشته از آنچه كه گفتم، راهى براى اثبات اين امور نيست و شاهد اين مدعا نيز تعدد همين وجوه است.
چه بسيار مناسب و لازم است كه در اين زمان، بزرگمردى يا بزرگانى از علماى أعلام اين زحمت را بر خود هموار كنند و تفسير كلام خداوند را از گفته ابن جريح، مقاتل، عكرمه و سدىها پاك نمايند؛ از ظواهر آيات بينات استفاده كنند و تفسير مروىِ به طريق معتبر از ائمه هدى علیهمالسلام را راهنماى خود قرار دهند و به همان روش كه فقهاىعظام در مقام فتوا به هر حديث و روايتى عمل نمىكنند و روايت بايد واجد شرايط حجيّت باشد تا مدرك براى فتوا قرار بگيرد، پس بايد در تفسير آيات بينات نيز به روايات واردهاى كه حجت است اعتماد نمايند، نه به هر حديث منقول. و چقدر به جا است كه اينگونه احاديث را از احاديث غير معتبر جدا سازند تا ديگران هم به آسانى بتوانند حجت را از غير حجت تشخيص دهند.
خداوند نعمتهاى خود را بر پيغمبر ذكر مىنمايد؛ نه از جهت منّت گذاشتن، بلكه از باب آنكه لطف و مراحمش نسبت به محمد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم دانسته شود تا دشمنان
نتوانند بگويند كه خداوند از او بريده و يا با او دشمن بوده است: «ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَما قَلى»
همچنين او را مأمور مىكند كه نعمتهاى خداوند را به رخ دشمنان بكشد و براى مردم بيان كند تا دروغ مشركان آشكار گردد: «وَأَمّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ» و مجددا پس از دو سه جمله معترضه، به مناسبت مطرح شدن نام فقير و يتيم، نعمتهاى خود را بر پيغمبر بيان مىكند و مىفرمايد:
«أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ * وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ* اَلَّذِى أَنْقَضَ ظَهْرَكَ * وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ»(1)
«آيا براى تو سينهات را نگشاديم و بار گران را از [دوش] تو برنداشتيم؟ [بارى] كه [گويى] پشت تو را شكست. و نامت را براى تو بلند گردانيديم».
خداوند تعالى سوره انشراح را با يك سؤال شروع مىكند: «آيا ما سينه تو را گشاده نكرديم؟» كسانى كه در ميدان مبارزه وارد گشتهاند، مىدانند كه مبارزه چه اندازه مشكل است. جنگيدن با ده نفر مشكلتر است تا درگير شدن با يك نفر و مبارزه با صد نفر به همان نسبت مشكلتر است تا با ده نفر و هكذا. پس هر اندازه كه بر عدد مبارزان افزوده گردد بر مشكلى كار هم اضافه مىشود.مشكل نبوت و رسالت و همچنين مبارزه با عقايد و مقدّسات در نزد هر قومى مشكلتر از مبارزه بر سر امور ديگرى مانند مال، وطن و رياست و . . . است. از طرف ديگر هر اندازه كه مبارز از جهت ثروت و لشكر قوى باشد از مشكلى كارش كم مىگردد و هر اندازه كه دشمنان از حيث ثروت، عقيده و جمعيت قوى باشند، بر مشكلى كار مبارزه افزوده مىگردد. مبارزهاى كه پيغمبر مأمور به انجام آن شد از مشكلترين مبارزات و فوق حد تصور بود. چون پيغمبر اكرم در نظر مردم دنياپرست بسيار ضعيف و دشمنانش بسيار قوى بودند و از طرفى مورد مبارزه نيز عقايد مذهبى، دينى و طريقه پدرانشان بود. از اين رو مىتوان گفت كه پيغمبر با اخلاق، افكار، عقايد و اعمال همگى مردم مبارزه مىكرد؛ نه مبارزه با يك قوم و بر سر چند چيز!
1) سوره انشراح، آيه 1 - 4.
اين امر بسيار مشكل بود؛ به طورى كه سينه پيغمبر را با آن گشادى، تنگ و كمر او را با آن محكمى و توانايى، خم مىنمود. اين كلام خداوند است كه فرمود: «أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ * وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ* اَلَّذِى أَنْقَضَ ظَهْرَكَ».
موسى كه از پيغمبران اولوالعزم است، هنگامى كه مأمور شد نزد فرعون برود و او را دعوت نمايد، با آنكه بنى اسرائيل پيرو موسى بودند و انتظارِ مَقدم او را داشتند، قبل از آنكه بر فرعون وارد شود و قدمى در راه مبارزه بردارد گشايش سينه، آسانى كار و معاونت و يارى هارون را از خداوند خواست، ولى اين پيغمبر اسلام است كه با وجود مخالفت و دشمنى تمامى قريش و فراعنه عصر با او و استهزاى آنان، مأمور مىگردد تا دعوت خود را آشكار نمايد و تمامى بشر را به امورى كه جدا با آنها مخالف هستند و بر سر آنها مبارزه خواهند كرد، دعوت نمايد. پيغمبر محكم و استوار از جاى خود بر مىخيزد و خداوند را به بزرگى معرفى مىكند و مردم را از عقاب الهى مىترساند ومشغول مبارزه و جهاد مقدس خويش مىگردد.
خداوند دلتنگى پيغمبر را مشاهده مىكند، بىآنكه او تقاضاى كمك و شرح صدر نمايد به او يارى مىدهد و سينهاش را گشاده مىسازد تا بتواند در مقابل همه فشارها،
دشنامها، بدگويىها و استهزاء دشمنانِ خدا ايستادگى كند و بار سنگين رسالت را كه بر دوش او گذاشته شده و پشت او را خم كرده است به انجام رساند: «وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ * اَلَّذى أَنْقَضَ ظَهْرَكَ».
خداوند متعال، خود، حاضر و شاهدِ سنگينىِ بارِ پيغمبر است و احتياجى به آن نيست كه پيغمبر زير آن بار سنگين به خداوند ناله و استغاثه كند. خداوند با نزول اين
آيات بينات به پيغمبر كمك نمود و قلب او را محكم و سينه او را گشاده نمود.
در طول مدت توقف پيغمبر در مكه، رفته رفته و به تدريج مسلمانانى دور آن حضرت را گرفتند و جان نثارانى از دور و نزديك پيدا شدند تا اينكه پيامبر مدينه را
انتخاب و بدانجا هجرت نمود. فرمان جهاد كه رسيد، كار بر وفق مراد شد؛ خونهاى فاسد ريخته و دين مقدس اسلام مستحكم شد. خداوند از زحمات پيغمبرش تقدير نمود و فرمود: «وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ».
اين چنين است كه مىبينيم همه روزه در اوقات نماز، فرياد شهادت مؤذنين در مجامع و مساجد به رسالت محمد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم بلند است.
مسعودى مىگويد: «زبير بن بكار در كتاب موفقيات - كه آن را براى «موفق» تصنيف نموده است - گويد: از مداينى شنيدم كه مطرف بن مغيرة بن شعبه مىگفت كه هرگاه مغيره به نزد معاويه مىرفت و برمىگشت از عقل معاويه نقل مىكرد و هر چه از او مىديد يا مىشنيد متعجب مىشد. تا آنكه شبى آمد و شام نخورد و مهموم و مغموم درگوشهاى نشست. ساعتى با او سخن نگفتم و گمان كردم كه معاويه او را از حكومت عزل نموده است. پس از مدتى پرسيدم: تو را چه رسيده است كه اين اندازه مغموم شدهاى؟ گفت: اى پسر! از نزد بدترين خلق آمدهام. گفتم: مگر چه شده است؟ گفت: امشب كه با او تنها بودم، گفتم يا اميرالمؤمنين تو به آرزوى خود رسيدى. پس حال وقت آن شد كه كار خير كنى و عدل را در ميان مردم رواج دهى و برادرانت از بنى هاشم را در نظر بگيرى و با آنان نيكويى و صله رحِم نمايى. امروز ديگر تو از آنان وحشتى ندارى. معاويه گفت: هيهات! هيهات! ابوبكر به سلطنت رسيد و به عدالت رفتار نمود و كرد آنچه كرد، ولى چون مُرد نام او از ميان رفت، مگر آنكه كسى از او ياد كند و به ابوبكر تعبير نمايد.
همچنين عمر سلطنت كرد؛ ده سال زحمت كشيد، ولى وقتى مُرد، نامش از ميان رفت و اگر كسى از او يادى كند به او عمر مىگويد. پس از او هم فاميل ما عثمان به سلطنت رسيد كه در نَسَب نظير نداشت. پس كرد آنچه كرد و چون رفت، نام او از ميان رفت. ولى آن مرد بنى هاشمى همه روزه پنج مرتبه برايش فرياد مىكنند كه «اشهد ان محمدا رسول اللّه».
پس در مقابل اين چه كارى مىتوان كرد؟! چارهاى جز دفن كردن نامش باقى نمىماند؟!
بعدها، وقتى مأمون اين خبر را شنيد، تحريك شد و منادى او فرياد كرد كه «هر كس معاويه را به خير ياد كند يا او را بر يكى از صحابه مقدم بدارد در امان نيست». نوشتههايى هم به اطراف ممالك فرستاد تا معاويه را بر بالاى منابر لعن نمايند. اين كار بر عامه مردم گران آمد و آشوبى به پا شد و در نتيجه مأمون از تصميم خويش منصرف گرديد».(1)
نفوذ معاويه در مردم به قدرى زياد بود كه با روى كار آمدن بنى هاشم و سلطنت بنى عباس هم تمام نشد. ترحم مردم بر او معمول و مرسوم بود، ولى بايد دانست چنيننبود كه مأمون نمىتوانست خواسته خود را بر مردم تحميل كند. اين كار به آسانى شدنى بود، ولى محذور ديگرى داشت و آن نفوذ اولاد على علیهالسلام و استفاده آنان از اين عمل بود. در عصر مأمون علويان زياد خروج كردند و زمينه براى آنان تا حدى مساعد بود، لذا اگر مأمون مىخواست معاويه را چنانكه بود به مردم معرفى كند، بايد مطاعن او و مناقب على علیهالسلام را رسما به مردم گوشزد نمايد و على علیهالسلام را هم آن طور كه بود معرفى نمايد كه اين به نفع علويانى كه در مقام خروج بر مأمون بودند، تمام مىشد. اتفاقاً معتضد عباسى نيز همين تصميم را گرفت و به همان جهت منصرف شد.(2)
من نمىدانم معاويه چه انتظارى داشت؟ آيا مىخواست نام آن سه نفر در رديف نام پيغمبر اكرم بيايد؟ آنان در نتيجه زحمات پيغمبر به اين مقام رسيدند! از طرفى چگونه مىتوان ميان آنان با پيغمبر اكرم از نظر صفات مقايسه نمود و از طرف ديگر چگونه معاويه از نسب عثمان تمجيد مىنمايد، در حالى كه هيچ فضيلت و منقبتى براى پدران او نيست؟ معاويه به مغيره گفت: «فاى عمل يبقى مع هذا لا اُمّ لك و اللّه الا دفنا دفنا»
مقصود او از دفن، دفن فضايل و مناقب اميرالمؤمنين، بلكه مناقب خود پيغمبر است. اگر معاويه مىتوانست از فضايل پيغمبر كم مىكرد و آن كرامتها را بر ديگران مىافزود و تا
مىتوانست اميرالمؤمنين را بدنام مىكرد و فضايل ايشان را مدفون مىساخت. اين از آثار سلطنت منافقين است كه در كتاب مجاهدات به اين مطلب اشاره نمودهام.
برگرديم به تفسير آيه شريفهاى كه خداوند به پيغمبر خود خبر مىدهد كه پس از روبرو شدن با زحمات و مشقّات، نوبت خوشى، گشايش و آسانى كارها است.
«فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً * إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً»(1)
«پس [بدان كه] با هر دشوارى، آسانى است. آرى! با هر دشوارى آسانى است».خداوند به وسيله اين دو آيه به پيامبر اشاره مىكند كه با سختى كار تو، دو گشايش همراه است. از طرفى خود اين سوره - كه در مكه معظمه هنگام سختى كار بر پيغمبر نازل گشته و بشارت به آينده و آسانى كار داده است - يكى از انواع اخبار به غيب است كه در قرآن آمده است. خداوند با اين قبيل آيات به پيغمبر شرح صدر عطا مىفرمود و او را وادار به كار و مبارزه با كفار مىساخت: «قُمْ فَأَنْذِرْ * وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ(2)برخيز و بترسان. و پروردگار خود را بزرگ دار».
از بيان ما دانسته شد كه مراد از وِزر، گناه نيست. زيرا به گناه بخاطر سنگينى بار عذاب و تبعات آن وزر مىگويند. وِزر در لغت به معنى سنگينى است و بس. از اين رو وزير به كسى مىگويند كه مقدارى از سنگينى بار سلطنت بر دوش او باشد. آن امر سنگينى كه پشت پيغمبر را شكست به طورى كه آواز آن شنيده مىشد (اين مبالغه در مقام عظمت و سنگينى و شدت تحمل او است) همان امر نبوت و مبارزه با متكبران و فراعنه بود. پيغمبر اكرم به تنهايى اين بار سنگين را به دوش كشيد و چون موسى كمك نطلبيد. خداوند نيز به لطف خود سينه او را گشاده كرد و به نزول آيات بينات، در مقام تسليت، شرح صدر عطا فرمود. آن كمك ابوطالب و حمايت او و آن افزوده شدن
تدريجى به عدد مسلمين، راه گشايش و آسانى را باز نمود تا آنكه نوبت به هجرت و جهاد رسيد.
«فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً * إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً»
«پس [بدان كه] با هر دشوارى، آسانى است. آرى! با هر دشوارى آسانى است».
پس با تحمل آن فشارها و سختىها دو گشايش براى پيغمبر در پيش بود: يكى دردنيا كه همان فتح و غلبه و پيروزى او بود و ديگرى در آخرت كه خداوند مىفرمايد: «وَ لَلاْخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الْأُولى(1)و قطعا آخرت براى تو از دنيا نيكوتر خواهد بود» نزول همين سوره نيز بر پيغمبر موجب گشايش و شرح صدرى گرديد.
اين بشارت، نظير همان بشارتى است كه خداوند به مؤمنين داد:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى تِجارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ * تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَتُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ بِأَمْوالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ * يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَيُدْخِلْكُمْ جَنّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ وَمَساكِنَ طَيِّبَةً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ * وَأُخْرى تُحِبُّونَها نَصْرٌ مِنَ اللّهِ وَفَتْحٌ قَرِيِبٌ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنيِنَ»(2)
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! آيا شما را بر تجارتى راه نمايم كه شما را از عذابى دردناك مىرهاند؟ به خدا و فرستاده او بگرويد و در راه خدا با مال و جانتان جهاد كنيد! اين [گذشت و فداكارى] اگر بدانيد، براى شما بهتر است تا گناهانتان را بر شما ببخشايد و شما را در باغهايى كه از زير [درختان] آن جويبارها روان، و [در] سراهايى خوش در بهشتهاى هميشگى در آورد. اين [خود] كاميابى بزرگى است و [رحمتى] ديگر كه آن را دوست داريد، يارى و پيروزى نزديكى از جانب خداست و مؤمنان را [بدان] بشارت ده!»
در اينجا پيغمبر مأمور است تا مؤمنين را بشارت دهد كه بر اثر ايمان و مجاهده در راه خداوند در آخرت به بهشت و در دنيا به فتح و پيروزى مىرسند.
در مكه معظمه هم در آن زمان كه پيامبر تحت فشار و سنگينى بار رسالت بودخداوند بشارت مىدهد به آنكه پس از سختى يا با سختى، دو آسانى در كار است؛ يكى در دنيا و ديگرى در آخرت.
همچنين در آيهاى كه خداوند مىفرمايد: «وَرَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ»(1)و نامت را براى تو بلند گردانيدم» هم مىتوان گفت كه اين عبارت، جامع بين دو امر است. زيرا بلند شدن نام و آوازه در دنيا، موقوف به فتح، غلبه و پيروزى است. البته چنان شد كه خدا فرموده بود و همان يتيم بىمال از بزرگترين سلاطين جهان شد و كار به آنجا رسيد كه به همان دشمنان خود از قريش، عطايايى مرحمت فرمود؛ هر نفر صد يا دويست شتر. و همان جماعت چون تأليف قلب شدند به صف دوستان درآمدند و در روزهاى بعد جزء سران لشكر سپاه مسلمانان گرديدند؛ اگرچه از منافقين بودند.
پيغمبر اسلام از همان اول دعوت، وعده مىداد كه اگر ايمان بياوريد، پادشاه جهان مىشويد و تمام مردم مطيع شما خواهند شد. همان زمان كه در جنگ احزاب مشغول كندن خندق بودند و آن قطعه از كوه پيدا شد و پيغمبر آن را به تنهايى به چند ضرب خُرد كرد و برقهايى ساطع گشت، فرمود كه قصور شام و مداين و يمن پيدا شد و به فتح اين مكانها با دست مسلمين بشارت داد. منافقين گفتند: از وعدههاى اين مرد تعجب نمىكنيد؟! از ترس احزابِ عرب محصور گشته است، بشارت فتح شام و مملكت كسرى را مىدهد؟!
«وَإِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللّهُ وَرَسُوُلُهُ إِلاّ غُرُوراً»(2)
«و هنگامى كه منافقان و كسانى كه در دلهايشان بيمارى است، مىگفتند: خدا و
فرستادهاش جز فريب، به ما وعدهاى ندادند».
طبق نص قرآن پيغمبر به مسلمين وعده و بشارت ظفر و غلبه دين را مىداد و به كورى چشم كفار و منافقين، درست و صحيح در مىآمد كه همين امر يكى از معجزات آن سرور است.
مسعودى مىگويد: در اينكه چه كسى اولين مسلمان بود، اختلاف است؛ اهل بيت و شيعيان مىگويند كه اولين على علیهالسلام بود و اين معنى را ابن عباس و جابر بن عبداللّه و زيد بن ارقم و جمعى ديگر روايت نمودهاند. همچنين در مقدار سن او در آن موقع اختلاف شده است. جمعى گفتهاند كه پانزده سال و جمعى ديگر سيزده سال را درست مىدانند. اقوال ديگرى هم هست كه يازده، نه، هشت، هفت، شش و پنج سال را ذكر كردهاند. البته اين اقوالى كه سنّ حضرت را كم گفتهاند از كسانى است كه خواستهاند فضايل على علیهالسلام را منكر شوند و مناقب او را از ميان بردارند و بگويند كه او طفل غير مميزى بود و حق را از باطل جدا نمىساخته است.(1)
دشمنان على يا دوستان ابوبكر در مقام انكار اين فضيلت - كه از بزرگترين فضايل آن سرور است - برآمدند. لذا بعضى افراد چون ابراهيم نخعى گفتهاند كه ابوبكر اول مسلمانان است. طبرى مىگويد: «ديگران گفتهاند كه پيش از ابوبكر جماعتى اسلام آورده بودند. از سعد روايت نموده كه بيش از پنجاه نفر قبل از ابوبكر اسلام آورده بودند، ولى ابوبكر از همه آنها افضل بود. همچنين از زهرى نقل نمود كه زيد بن حارثه اول مسلمين بود».(2)
محمد بن اسحاق، صاحب سيره، مىگويد: «اول كسى از ذكور كه ايمان آورد، على بود و پس از او زيد بن حارثه و پس از زيد، ابوبكر اسلام آورد».(3)
من در اين كتاب در مقام اثبات سبقت اميرالمؤمنين به اسلام نيستم و در تاريخ خود آن سرور(1)- به عون الهى - اين مطلب را بيان خواهم كرد و آنجا به اشعار و كلمات صحابه يا تابعين استشهاد خواهم نمود. به هر صورت شما از همينجا مىتوانيد بدانيد كه منافقين چگونه در مقام خاموش كردن نور خدا و كتمان حق بودند و فضايل اميرالمؤمنين را دفن مىكردند؛ در جايى ابوبكر را كه به گفته سعد وقاص پس از پنجاه نفر اسلام آورده است، اول مىشمارند و از طرفى براى خلط مبحث زيد بن حارثه را ذكر مىنمايند و تا مىتوانند سن اميرالمؤمنين را كم مىكنند كه بگويند او طفل غير مميز بوده است. دشمنان هرچه مىخواهند، بگويند و تا مىتوانند حقّ را مخفى و دفن كنند، ولى خداوند نور خود را ظاهر مىسازد؛ همان طورى كه از كلام اميرالمؤمنين در سبقت ايمان او و خديجه، سابقا، از خطبه قاصعه نقل شد.
كسانى كه انصاف و شعور داشته باشند، مىدانند كه پيغمبرى كه سه سال خائف بود و دعوت خود را آشكار نمىكرد، اول كسانى كه بايد دعوت خود را با آنها در ميان بگذارد، خديجه و على عليهماالسلام هستند. زيرا يكى زن او و ديگرى همانند فرزند او در خانه او بزرگ شده و عمو زاده او است. پس بايد اين دو پيش از ديگران مسبوق به بعثت و رسالت پيامبر شده باشند و كمال عقل و علاقه آن دو موجب شده است كه بر ديگران پيشقدم باشند. پس اين نقل مطابق اعتبار است و نقلهاى مخالف آن مسلماً از روى هوى و هوس و تنها براى كتمان حق ساخته شدهاند.
پيغمبر اكرم خداوند را در آن سه سال به صورت مخفيانه عبادت مىنمود و از قريش خوف داشت و مأمور به آشكار نمودن دعوت نبود. قريش از مسلك و مرام او آگاه بودند و عبادت او و خديجه و على علیهالسلام را در ايام حج مىديدند. گو اين كه در اين مدتخداوند، پيغمبر خود را تربيت مىكرد و او را براى رسالتى عظيم مجهز مىنمود؛ درست مانند سفيرى كه او را مدتى به وضعيت و مأموريتش آشنا مىنمايند و بعد روانه مىكنند، گويى پيغمبر نيز در آن مدت درس خود را روان مىكرد تا اينكه خداوند پس از سه سال
1) تاريخ اميرالمؤمنين علیهالسلام، 2 جلد، چاپ انتشارات مسجد مقدّس جمكران.
او را براى نجات بشر به سوى مردم فرستاد.
اين نكته هم مخفى نماند: در مدتى كه پيغمبر مخفيانه دعوت مىنمود و عدهاى را گرد خود فرامىخواند، با همان نماز خواندنش در مسجد الحرام - هنگام ازدحام و آمدن اعراب از نقاط دور و نزديك براى حج - آنها را متوجه خود مىساخت و از مقصد و مدعاى خود با خبر مىنمود. چه بسا هر كدام از آن افراد كه به قبيله و شهر خود باز مىگشتند اين خبر تازه را براى جماعت خود بيان مىكردند و مىگفتند كه محمد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم مدعى مقام نبوت گرديده است.
پس پيغمبر اگرچه دعوت خود را آشكار نمىكرد، ولى با عمل خويش مردم را با خبر مىساخت و آنان را به سمت خداوند متوجه مىنمود؛ اين كارها زمينه را براى آمادگى اذهان عمومى، جهت پذيرش دعوتِ آشكار، فراهم مىساخت.
پيغمبر اكرم پس از مأمور شدن به دعوتِ آشكار، با پشتكار عجيبى مشغول عمل گرديد و مردم را علنا دعوت مىنمود و به مشركان هيچ اعتنايى نداشت. «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَاَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ(1)پس آنچه را بدان مأمورى آشكار كن و از مشركان روى برتاب».
پس پيغمبر دو دعوت داشت: يكى در خصوص خويشان و ديگرى درباره عموم بشر، خداوند در خصوص دعوت خويشان خطاب به پيغمبر مىفرمايد: «وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ(2)و خويشان نزديك خود را هشدار ده!»
«پيغمبر اكرم فرزندان عبد المطّلب را كه حدود چهل نفر بودند، دعوت مىنمايد و با غذاى مختصرى همگى را سير مىكند. آنگاه آنان را به اسلام دعوت مىنمايد و مىگويد: كدام يك از شما با من بيعت مىكند تا برادر، وصى، جانشين و وزير من باشد؟ هيچيك از حاضرين پاسخى نمىدهند؛ تنها على علیهالسلام كه سنّ و سالش از همه حاضرين
كمتر است، اجابت مىنمايد».(1)
در روايت ابو رافع است كه «پيغمبر سه مرتبه سؤال خود را تكرار كرد، امّا هيچكس قبول نكرد. آنگاه على علیهالسلام برخواست و قبول نمود. پيغمبر او را نزد خود طلبيد و دهانش را از آب دهان خود پر نمود. ابو لهب گفت: جزاى پسر عمويت را خوب دادى! فرمود: او را پر از علم و حكمت نمودم».(2)
در حديث ديگرى آمده است كه به ابوطالب گفتند: بايد پسر خود را اطاعت نمايى.(3)چون محمّد او را بر ما امير كرد. اين قصه يكى از مسلمات تاريخ و احاديث است كه در كتب فريقين مسطور مىباشد.
طبرى از محمد بن اسحاق اين حديث را با تفصيل بيشترى نقل نموده است كه در آن نقل به اين موارد اشاره شده است: «دعوت كردن پيامبر از خويشان، و سير شدن آن جمع از غذايى كم با آنكه هر يك از ايشان به تنهايى تمام آن غذا را مىخورد، و كلام ابولهب كه «ما را سحر نمود».(4)
پيغمبر آن روز سخن نگفت و روز بعد مجددا آنها را دعوت نمود و بعد از اطعام، فرمود: اى فرزندان عبد المطّلب! من جوانمردى در عرب سراغ ندارم كه بهتر از آنچه براى شما آوردهام، چيزى آورده باشد. من خير دنيا و آخرت را آوردهام و از جانب خداوند مأمور هستم تا شما را دعوت كنم. حال، كداميك از شما بر اين امر، كمك من مىباشد تا در مقابل اين عمل برادر، وصى و خليفه من در ميان شما باشد؟ پس تمام قوم ساكت شدند و تنها على قبول كرد. آنگاه پيغمبر فرمود: اين برادر، وصى و خليفه من در ميان شما است؛ پس از او اطاعت كنيد و سخنانش را بشنويد. پس حاضرين برخاستند و
زبان به تمسخر گشودند و به ابوطالب گفتند: تو را امر نمود كه از پسر خود اطاعت كنى.(1)
ابن سعد نيز اين حديث را در معجزات پيغمبر نقل نموده و آورده است كه پيغمبر فرمود: «كداميك از شما به من كمك مىكند و دعوت مرا اجابت مىنمايد و در مقابل، برادر من مىگردد تا بهشت براى او باشد؟»(2)
پس در اين حديث فقط جهت وزارت و كمك را در نظر گرفته و قسمت انذار اقربين را نقل ننموده است. پيغمبر اكرم در دعوت از عشيره نزديك خود، دو نظر را دنبال مىكرد: يكى دعوت به اسلام و ديگرى انتخاب معاون و وزير از آن جمع.
عجب در اين است كه هيچكس از آن جمع چنين دعوتى را قبول نكرد؛ به جز اميرالمؤمنين على علیهالسلام كه قبول كرد و به راستى نيز چنان كرد؛ در ابتداى امر رسالت، هنگامى كه اطفال به تحريك اولياى خود پيغمبر را اذيت مىكردند به ضرب دندان اميرالمؤمنين علیهالسلام مبتلا مىشدند. او در ليلة المبيت به جاى پيغمبر خوابيد و آماده شد تا جان خود را فداى پيامبر نمايد. در وسط كار نيز در ميدانهاى جنگ، دلاورانِ مشركان وكفّار را بىسر و دست و پا مىنمود و پس از وفات پيغمبر نيز به جاى آن سرور هدف فعاليتهاى منافقين قرار گرفت.
چون اميرالمؤمنين علیهالسلام لشكريان معاويه را ديد، سوگند ياد نمود كه آنها اسلام نياوردند، لكن خود را در پناه اسلام حفظ نمودند و باطنا بر كفر خود باقى بودند و چون ياور پيدا كردند به سوى دشمنى با ما برگشتند، ولى نماز را ترك نكردند.(3)
مقصود اميرالمؤمنين، معاويه و قريش است كه بر او حمله نمودند و حق را از او گرفتند و پس از رسيدن به آن با او جنگيدند و پس از شهادت آن حضرت، سالها او را لعن نمودند و فضايل او را كتمان كردند و به ديگران نسبت مىدادند.
شما از اين حكايت مىتوانيد بر حقيقت امر آگاه شويد. ابن ابى الحديد از كتاب «غارات» ابراهيم ثقفى نقل مىنمايد: «اميرالمؤمنين علیهالسلام به محمد بن ابىبكر و اهل مصر نامه مفصلى نوشت كه محمد بن ابىبكر در زمان حكومت خود آن نامه را نگاه داشته و به آن عمل مىنمود. چون عمرو بن عاص، محمد بن ابى بكر را كشت نامههاى او را جمع كرد و براى معاويه فرستاد.
معاويه در نامه اميرالمؤمنين نگاه مىكرد و متعجب و متحير مىشد. وليد بن عقبه چون ديد كه معاويه خيلى نگاه متحيرانهاى مىكند، گفت: دستور بده اين نوشتجات سوخته شود. معاويه گفت: ساكت شو! تو عقل ندارى. وليد گفت: آيا اين از عقل است كه مردم با خبر شوند كه تو احاديث ابو تراب را نگاه مىدارى و از آنها استفاده مىنمايى؟!
معاويه گفت: واى بر تو! آيا مىگويى اين كلمات را بسوزانم؟ به خدا سوگند، سخنانى جامعتر و محكمتر از اين نشنيدهام! وليد گفت: اگر تو اين اندازه به علم و سخنان على علاقمند هستى، پس براى چه با او جنگ مىنمايى؟ معاويه گفت: اگر على قاتل عثماننبود، هرآينه به هرچه مىگفت، عمل مىنموديم و از او ياد مىگرفتيم. معاويه قدرى تأمل نمود، آنگاه رو به حاضرين در مجلس نمود و گفت: ما نمىگوييم كه اين نوشتجات از على بن ابى طالب است، بلكه مىگوييم از نوشتجات ابوبكر صديق است كه در نزد فرزندش محمد بود و ما در اين نوشتجات نگاه و به آنها عمل مىكنيم.
آن نوشته در خزائن بنىاميّه بود تا آنكه نوبت خلافت به عمر بن عبد العزيز رسيد و او اظهار نمود كه آن نامه از على بن ابى طالب است».(1)
وليد، فردى فاسق و دشمنى نادان بود. سر پدر او به دست اميرالمؤمنين علیهالسلام و به فرمان پيغمبر اسلام از بدن جدا شد. او هرگز از دشمنى كوتاهى نمىكرد، ولى حقّ همان است كه معاويه به او گفت. وليد قدر كلمات حكيمانه اميرالمؤمنين را نمىداند. آرى! آن معاويه است كه از كلمات مولا استفاده مىنمايد و به جهت دشمنى و حفظ حيثيت خود
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 72.
آن را به ابوبكر نسبت مىدهد. منشأ فضايل ابوبكر و ديگران از همينجا دانسته مىشود.
اين از همان چيزهايى است كه معاويه مىگفت بايد دفن شود.
موضوع دعوت پيغمبر از فرزندان عبد المطّلب و وزيرى، برادرى و وصايت و خليفه شدن على علیهالسلام هم از آن حقايقى است كه دشمن را بيچاره كرده است. دشمنان نتوانستند اين فضيلت را براى ديگرى ثابت كنند و نتوانستند آن را هم به ابوبكر نسبت دهند، ولى تا توانستند از آن حكايت، كلمات خليفه، وزير يا وصى را كم كردند كه من در اينباره در تاريخ اميرالمؤمنين - ان شاء اللّه - مفصلاً سخن خواهم گفت.
هركس پيشواى مرام يا مسلكى شود عادتا از همان ابتداى كار براى خود معاونى مىطلبد. در نتيجه هركه پيشقدم شود تا با او معاونت و همكارى نمايد او را جانشين خود قرار مىدهد. اين امرى عادى است و بنابر همين بوده و هست. مثلاً عمر براى خلافت ابوبكر خيلى زحمت كشيد و سهم او در اين خدمت بيش از ديگران بود. مىبينيمكه او خليفه ابوبكر شد. عثمان هم براى خلافت عمر بيش از ديگران همراهى نمود، چون ابوبكر در هنگام مرگ خواست جانشين خدا را تعيين نمايد، عثمان را به تنهايى طلبيد و گفت بنويس:
بسم اللّه الرحمن الرحيم. اين عهدى است كه ابوبكر بن ابى قحافه با مسلمين نموده است. اما بعد . . . آنگاه ابوبكر بىهوش شد، پس عثمان نوشت: امّا بعد، من عمر بن خطاب را جانشين خود نمودم. در خيرخواهى از براى شما كوتاهى نكردم . . . چون ابوبكر به هوش آمد، گفت: بخوان! پس آنچه را كه نوشته بود خواند. ابوبكر بعد از تكبير گفت: گمان مىكنم از اختلاف ميان مردم ترسيدى كه من در آن حال بميرم و كسى را معين نكرده باشم. عثمان گفت: آرى! ابوبكر گفت: خداوند تو را از طرف اسلام و مسلمانان جزاى خير دهد. آنگاه ابوبكر آن نوشته را امضا نمود.(1)
عمر براى پاسخ به چنان خدمتى براى امر خلافت نقشهاى كشيد كه در نهايت، خلافت به عثمان مىرسيد. اگرچه عمر او را به خصوص معين ننمود، ولى مطلب از اول
1) تاريخ طبرى، ج 3، ص 429.
معلوم بود. شايد معناى آن دعاى ابوبكر كه «از طرف اسلام و مسلمانان جزاى خير ببينى» اين بود كه از ناحيه عمر به خلافت برسى؛ و اين دعا مستجاب شد.
اولاً: به نظر شما وقتى پيغمبر خواست وصيت نمايد تا هيچ خلاف و اختلافى باقى نماند، چرا جناب عمر از حاضر نمودن دوات و قلم امتناع نمود و گفت كه اين مرد هذيان مىگويد، ولى وقتى جناب ابوبكر بىهوش شد و به هوش آمد و آن نوشته را امضا نمود، هيچكس نگفت كه او هذيان گفته و آن نوشته داراى ارزش و اعتبار نيست؟!
ثانيا: چگونه عثمان از ظهور اختلاف ترسيد، ولى پيغمبر اكرم نترسيد و بنابه گفته حضرات جانشين معين ننمود؟! آيا او و ابوبكر دلسوزتر از پيغمبر بودند؟!
ثالثا: عثمان چگونه چيزى را كه ابوبكر نگفته بود به او نسبت داد؟ پس اگر او بههوش نمىآمد و از دنيا مىرفت، چگونه او اين تعيين جانشين را به ابوبكر نسبت مىداد؛ آيا بزرگان صحابه چنين نسبتهايى به هم مىدادند و هيچ پروايى هم نداشتند؟
قدرى از موضوع دور شدم. كلام در اين بود كه هركس مؤسس مرام و مسلكى باشد براى خود وزير، معاون و جانشين معين مىنمايد و قهرا شخصى را كه پيشقدمتر و خدمت او به آن مرام بيشتر از ديگران باشد، انتخاب مىنمايد؛ چنانكه ابوبكر عمر را و عمر نيز عثمان را معين نمود. پيغمبر اكرم هم كه زير چنان بار سنگين رفته است، از اين قانون دور نيست. او از فاميل نزديك خود ياورى مىطلبد و شخصى را كه پيشقدم باشد، معاون، وزير، وصى و خليفه خود قرار مىدهد.
«عامر بن طفيل بن مالك» و عمو زاده او «اربد بن ربيعة بن مالك» نزد پيغمبر آمدند. عامر گفت: اى محمّد! اگر اسلام آورم براى من چه خواهد بود؟ فرمود: تو مانند ساير مسلمين بوده و در نفع و ضرر شريك آنان هستى. گفت: آيا خلافت را براى من قرار مىدهى؟ فرمود: تو و قوم تو از آن بهرهاى نداريد. گفت: شهرستانها در اختيار تو باشد آيا اختيار بياباننشينها را به من واگذار مىنمايى؟ فرمود: نه، ولكن چون تو سوارى شجاع هستى براى تو لشكرى قرار مىدهم. عامر گفت: مگر اكنون براى من سوارانى نيست؟ البته مدينه را براى جنگ با تو از سواره و پياده پر مىكنم. آنگاه هر دو رفتند و
پيغمبر از خداوند خواست كه شرّ آن دو را كفايت كند».(1)قطعا اين ملاقات در موقع امن عمومى و ماههاى حرام روى داده است.
ببينيد! عامر كه رئيس طايفه صعصعه و نيز فارِس عرب است، چگونه براى عمل خود مُزد معين مىكند؟ پيغمبر نيز خلافت را از او و خانواده او دور مىنمايد.
آرى! خلافت، حق كسى است كه خدمت نموده باشد و عامر و فاميلش از اول امر خدمتى نكرده بودند. از اين جهت مسلمانان قريش بر ديگران مقدم هستند؛ لذا درروايات هم آمده است كه پيغمبر فرمود: «الائمة من قريش».(2)يا آنكه فرمود: «اثنى عشر خليفة كلهم من قريش».(3)
اين جمله چون با سلطنت منافقين منافاتى نداشت و آنها تلاش مىكردند بگويند كه ما همانها هستيم كه پيامبر فرمود، نقل شده است، ولى اين عدد مخصوص دوازده نفر، فقط با مذهب شيعه اماميه موافقت دارد و خودِ همين جمله قوىترين دليل بر حقانيت مذهب ما است. اميرالمؤمنين علیهالسلام مىفرمايد:
«إِنَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ قُرَيْشٍ غُرِسُوا فِي هذَا الْبَطْنِ مِنْ هاشِمٍ لا تَصْلُحُ عَلى سِواهُمْ وَلا تَصْلُحُ الْوُلاةُ مِنْ غَيْرِهِمْ».(4)
«امامان و پيشوايان از قريش هستند و درخت وجودشان در سرزمين وجود اين تيره از بنى هاشم غرس شده است؛ اين مقام در خور ديگران نيست و رهبران ديگر شايستگى اين مقام را ندارند».
ابن ابى الحديد از خودش سؤال مىكند: تو كه اين كتاب را بر قواعد معتزله شرح نمودى، در اين كلام چه مىگويى؟ اين كلام نص است در اينكه امامت در غير بنى هاشم نيست و اين بر خلاف مذهب شما معتزله است. آنگاه مىگويد: اين مطلب مشكل است و جاى تأمل دارد، ولى اگر صحيح باشد و معلوم شود كه على علیهالسلام اين سخن را گفته
است، من نيز همين را مىگويم. چون ثابت شده است كه پيغمبر فرمود:
«على با حق است و از هر سمت كه على بگردد حق با على مىگردد».(1)
قطعى است كه امامت بايد از ميان قريش مخصوص بنى هاشم و از ميان بنى هاشم هم بايد مخصوص به على علیهالسلام باشد. سوابق خدمات بنى هاشم و از ميان آنان على علیهالسلام موجب اين اختصاص گشته است؛ اين به موجب قانون عدل، عقل و عادت است و تخلّفپذير نيست. عرب مىدانستند بهرهاى از خلافت ندارند، لذا انصار زود تسليم قريش شدند. همچنين قريش هم مىدانستند كه خلافت مخصوص به على علیهالسلام است. اتفاقاً در زمان پيغمبر در اين قسمت ترديد نداشتند و همگى خلافت را حق او مىدانستند. سخنان ابوسفيان پس از وفات پيغمبر و درخواست او براى بيعت با على علیهالسلام و همچنين سخنان عباس مشهور است، ولى چون امر خلافت از على علیهالسلام برگشت و در خلافِ مجراى خود قرار گرفت، ديگر منافقين زير بار اميرالمؤمنين نمىرفتند و فضايل او را منكر مىشدند و با او برابرى و حتى اظهار تقدّم مىنمودند؛ تمام اين امور بعد از غصب خلافت از آن حضرت روى داد، وگرنه قريش كجا خيال چنين معنايى را در زمان حيات پيغمبر مىنمودند؟
ابن ابى الحديد در شرح خود از اميرالمؤمنين علیهالسلام حمايت نموده و به اشكال معاويه پاسخ داده است. او مىگويد:
«فامَّا قوله: «لو وليتها حينئذ لفَسد الأمر و اضطَرب الإسلام» فهذا علمُ غَيْب لا يعلمه إلا اللّه، و لعلّه لو وَليهَا حينئذ لاستقام الأمرُ و صَلُح الإسلام و تمهّد، فإنَّه ما وقع الاضطراب عند ولايته بعدَ عثمان إلاّ لأنَّ أمْرَهُ هانَ عندَهم بتأخّره عن الخلافة، و تقدّم غيره عليه، فصغُر شأنه فى النفوس، و قرّر من تقدّمه فى قلوب النّاس أنّه لايَصلُح لها كلّ الصلاحية، و النّاسُ على ما يحصُل فى نفوسهم، و لو كان وَليهَا ابتداءً و هو على تلك الحالة الّتى كان عليها ايّام حياة رسولِ اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم و تلك المنزلة الرفيعة و الاختصاص الّذى كان له، لكان الأمرُ غيرَ الَّذى رأيناه عند ولايته بعد عثمان».(2)
پس در اينجا مناسب است براى اثبات مدعاى خود و روشن شدن موقعيت اميرالمؤمنين علیهالسلام در حيات پيغمبر به نامه محمد بن ابىبكر به معاويه و پاسخ معاويه به او اشاره شود.
مسعودى عين دو نامه را نقل نموده است و ما مضمون محل حاجت را نقل مىنماييم.محمد بن ابىبكر براى معاويه نوشت: اول كسى كه به پيغمبر ايمان آورد و دعوت او را قبول نمود، برادر و عمو زاده او، على بن ابى طالب بود. او گفته پيغمبر را تصديق نمود و او را بر همه مقدّم داشت و جان خود را در هنگامههاى خطر، فداى پيغمبر نمود. هميشه در سختىها ترس و گرسنگى جان خود را در كف قرار داده بود و از اين رو، هيچكس به مقام و منزلت او نخواهد رسيد.
حال، مىبينم كه تو، اى معاويه! خود را در رديف او قرار مىدهى و حال آنكه تو، تويى و او راستگوترين مردم و فرزندان او بهترين اولاد و همسر او بهترين زنان است. برادر او جعفر و عموى او حمزه سيدالشهدا و پدر او ابوطالب، حامى پيغمبر اكرم است. تو اى معاويه! ملعون پسر ملعون! هميشه تو و پدرت در مقام جنگ با پيغمبر و خاموش نمودن نور خدا بوديد و مردم را عليه پيغمبر تحريك مىكرديد و براى مبارزه با او دشمن تهيه مىنموديد و در اين راه از صرف مال دريغ نمىكرديد. پدر تو بر اين حال مُرد و تو جانشين او هستى. شاهد بر درستى مدعاى من، همنشينان و رفقاى تو هستند كه باقىمانده احزاب و رؤساى اهل نفاق هستند.
از طرفى انصار على علیهالسلام و ياوران او همان جماعت مهاجرين و انصار هستند كه خداوند از آنان مدح نموده است. واى بر تو اى معاويه! چگونه با على علیهالسلام برابرى مىنمايى و حال آنكه او وارث پيغمبر، وصى او، پدر فرزندان او، اوّلين مسلمانان و آخرين كسى است كه از او جدا شد؟!
معاويه در پاسخ او نوشت: ما و پدر تو، ابو بكر در زمان پيغمبر فضل على را مىشناختيم و حق او را بر خود لازم مىدانستيم، ولى چون پيغمبر وفات نمود، پدر تو و فاروق، اولين كسانى بودند كه لباس على را از تن او درآوردند و با يكديگر بر مخالفت با او متفق شدند. آنگاه او را به بيعت دعوت نمودند و چون على امتناع كرد، درباره او خيالاتى نمودند و در مقام انجام امور بزرگى برآمدند. پس او با هر دو بيعت نمود. آن دو هم در مدت خلافت خود، او را در جريان كارها قرار نمىدادند و از اسرار مطلع نمىساختند.
تا آنجا كه مىگويد:
اگر مخالفت پدر تو با على نبود ما هيچ وقت با پسر ابوطالب مخالفت نمىكرديم و هميشه تسليم او بوديم، ولى چون پدر تو با او چنين رفتارى نمود ما نيز چنين كرديم. پس هرچه خواهى در حق پدرت بگو.(1)
اين پاسخ معاويه به محمد بن ابىبكر است و انصافا هم جواب صحيحى است. اگر مخالفت ابوبكر و اعوان او نبود، هيچ وقت ابو سفيان و معاويه و بنىاُميّه درصدد مخالفت
با على برنمىآمدند. پيغمبر اكرم زمينه بيرون نمودن آنان و همه منافقين را با فرستادن سپاه اسامه - و مأموريت اين بزرگان در زير پرچم اسامه بيست ساله - فراهم ساخت، ولى اين جماعت مطلب را فهميدند و تخلّف كردند و مشمول لعن پيغمبر اكرم شدند.
آنها صلاح امّت را در مخالفت با پيغمبر و ماندن در مدينه و تأسيس خلافت براى خود ديدند و از آوردن قلم و دوات براى پيغمبر جلوگيرى كردند تا مبادا چيزى بنويسد كه امّت گمراه نشوند؛ در نتيجه، خلافت به عثمان رسيد و او سلطنت معاويه را فراهم ساخت. معاويه على علیهالسلام را ضعيف ديد. اين على غير از آن على است كه در عصر پيغمبر بود. فضايل او از خاطرهها محو شده بود و قضيّه غدير خم و نظاير آن از يادها رفته بود؛خوبان مرده و اشرار مسلط شده بودند؛ اين است كه زمينه خلافت براى على علیهالسلام فراهم
1) مروج الذهب، ج 3، ص 11 - 13.
نگشت. معاويه اين امر را به پدر محمد مستند مىداند و خود را تابع او مىخواند. از مقصود دور نشوم، على علیهالسلام در زمان حيات رسول اكرم در ميان مسلمين برترين شخص بود و همه نسبت به او متواضع بودند و او را پس از پيغمبر ولى امر خود مىدانستند. زبير بن بكار بر حسب نقل ابن ابى الحديد در موفقيات آورده است كه ابوسفيان، پدر همين معاويه، بر در منزل على آمد و اين اشعار را خواند:
بنى هاشم لا تطمعوا الناس فيكم *** و لا سيما تيم بن مرة او عدى
فما الامر الا فيكم و اليكم *** و ليس لها الا ابو حسن على
ابا حسن فاشدد بها كف حازم *** فانك بالامر الذى يرتجى ملى
و اى امرء يرمى قصيا و رايها *** منيع الحمى و الناس من غالب قصى
على به ابوسفيان فرمود: تو طالب امرى هستى كه ما اهل آن نيستيم. پيغمبر به من سفارشى نموده و من آن را عملى مىنمايم.
ابوسفيان به سراغ عباس بن عبد المطّلب رفت و گفت: تو اولى به ارث برادر زاده خود هستى. دست خويش را دراز كن تا با تو بيعت نمايم و پس از بيعت من كسى با تو مخالفت نخواهد نمود. عباس خنديد و گفت: على قبول نمىكند من قبول نمايم؟(1)
همچنين از محمد بن اسحاق نقل نموده است كه عموم مهاجران و جمعى بسيار از انصار شك نداشتند در اينكه على خليفه پيغمبر است.(2)شواهد اين امر بسيار است و در اينجا بيش از اين مناسب نيست.
خلاصه كلام، اينكه على علیهالسلام از ميان اولاد عبد المطّلب با پيامبر بيعت نمود بر آنكه در شدايد ياور او باشد و خليفه، وصى و برادر او گردد و اين را مسلمانان در عصر پيغمبرمىدانستند و فضايل او را مىشناختند. على علیهالسلام در هيچ غزوهاى مأمور و مرئوس نبود، ولى ديگران در غزوات، مأمور مىشدند و بالاخره در آخر عمرِ پيغمبر، همگى مأمور اسامة بن زيد گشتند. على علیهالسلام به نص آيه مباهله به منزله نفس پيغمبر بود و فضايل او قابل
شمارش نيست، ولى وقتى پيغمبر وفات نمود و ورق برگشت به تدريج اشرار بر نيكان مسلّط شدند. از طرفى نيكان از دنيا رفتند و دشمنان هم فضايل على علیهالسلام را دفن نمودند و بالاخره كار به جايى رسيد كه دشنام دادنِ به على علیهالسلام را رواج دادند. شما كمتر فضيلتى را از فضايل على علیهالسلام مىيابيد كه آن را به غير نسبت نداده باشند يا لا اقل از ايجاد خلاف و احتمال، عكسِ آن را نتيجه نگرفته باشند؛ از سبقت به اسلام گرفته تا آنكه او آخرين كسى بود كه از پيغمبر جدا گشته و از قبر بيرون آمده بود. لذا در هر يك از اين امور براى على شريكى پيدا نمودند. اينها همه از آثار سلطنت منافقين است.
عجيب است كه با وجود اين همه اهتمام منافقين و سلاطين آنان و كشتن شيعيان و سلطه دروغگويان و بىدينان، باز هم اين قدر از فضايل على علیهالسلام در دست مانده است، بطورى كه شخص منصف مىتواند حق را از باطل تشخيص دهد؛ اين نيست مگر از باب اراده الهى در آنجا كه مىفرمايد:
«يُريِدوُنَ لِيُطْفِئوُا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ»(1)
«مىخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند».
و در آيهاى ديگر چنين مىفرمايد:
«وَيَأْبَى اللّهُ إِلاّ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ»(2)
«ولى خداوند نمىگذارد، مگر اينكه نور خود را كامل كند».
«قُلْ يا أَيُّهَا الناسُ إِنّي رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعا الَّذِىِ لَهُ مُلْكُ السَّمواتِ وَالأٔرْضِ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ يُحْيِي وَيُمِيتُ فَآمِنُوا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ الَّذِي يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَكَلِماتِهِ وَاتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدوُنَ»(3)
«بگو اى مردم! من پيامبر خدا به سوى شما هستم؛ همان [خدايى] كه فرمانروايى آسمانها و زمين از آن اوست. هيچ معبودى جز او نيست كه زنده مىكند و مىميراند. پس به خدا و فرستاده او - كه پيامبر درس نخواندهاى است و به خدا و كلمات او ايمان دارد - بگرويد و او را پيروى كنيد. اميد كه هدايت شويد!»
پيغمبر اكرم مأمور گشت تا بشر را به اسلام دعوت نمايد. دين او مخصوص به قوم، مملكت يا عصرى خاص نيست:
«وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاْءِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الاْخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ»(1)
«هر كس به جز دين اسلام، دين ديگرى را قبول كند، در هر عصر و دورهاى كه باشد، ابدا از او قبول نخواهد شد و در آخرت از زيانكاران خواهد بود».
اسلام اصول و فروعى دارد؛ اصول آن اعتراف به وحدانيّت صانع (اشهد ان لا اله الاّ اللّه) و صفات حُسنى و رسالت پيغمبران و حضرت محمد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم و اعتقاد به معاد و زنده شدن مردگان براى حساب، ثواب و عِقاب است. اين، اصول دين اسلام است و در قرآن بر اين امور پافشارى زياد شده است. اگر روايات نازله در مكه معظمه از اول بعثت تا هنگام وفات را ملاحظه كنيد، مىبينيد كه پيغمبر بر تمامى اين امور، از اول امر - دعوت به توحيد و كنار گذاشتن هر معبودى جز خداى متعال - اصرار مىنمود و همچنين به رسالت انبياء الهى و نبوت خويش و معاد جسمانى اعتراف داشت.
اين امور، برنامه او بود، نه اينكه به تدريج به سوى آنها دعوت نمايد يا آنكه در آنهاكم و زيادى شده باشد. اين امور، قابل نسخ نيست و از اول بعثت تا هنگام وفات پايه دين بوده و تغييرناپذير است. البته همين امور موجب نارضايتى مشركان قريش و استهزاى آنان نسبت به پيغمبر بود:
«وَعَجِبُوا أَنْ جآئَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَقالَ الْكافِروُنَ هذا ساحِرٌ كَذّابٌ * أَجَعَلَ الاْلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَيْءٌ عُجابٌ * وَانْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَاصْبِروُا عَلى الِهَتِكُمْ إِنَّ هذا لَشَيْءٌ يُرادُ»(2)
«و از اينكه هشدار دهندهاى از خودشان برايشان آمده است در شگفتند و كافران مىگويند: اين ساحرى شياد است. آيا خدايان [متعدد] را خداى واحدى قرار داده است؟ اين واقعاً چيز عجيبى است! و بزرگانشان روان شدند [و گفتند:] برويد و بر خدايان خود ايستادگى نماييد كه اين امر قطعاً هدف [ما]ست».
«وَإِذا رَأَوْكَ إِنْ يَتَّخِذُونَكَ إِلاّ هُزُواً أَهذَا الَّذِي بَعَثَ اللّهُ رَسُولاً * إِنْ كادَ لَيُضِلُّنا عَنْ آلِهَتِنا لَوْلا أَنْ صَبَرْنا عَلَيْها»(1)
«و چون تو را ببينند، جز به ريشخندت نگيرند، [كه] آيا اين همان كسى است كه خدا او را به رسالت فرستاده است. چيزى نمانده بود كه ما را از خدايانمان - اگر بر آن ايستادگى نمىكرديم - منحرف كند».
«بَلْ عَجِبُوا أَنْ جآئَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ فَقالَ الْكافِروُنَ هذا شَيْءٌ عَجِيبٌ * إِذا مِتْنا وَكُنّا تُراباً ذلِكَ رَجْعٌ بَعِيدٌ * قَدْ عَلِمْنا ما تَنْقُصُ الْأَرْضُ مِنْهُمْ وَ عِنْدَنا كِتابٌ حَفِيظٌ»(2)
«[كه آنان نگرويدند] بلكه از اينكه هشدار دهندهاى از خودشان برايشان آمد در شگفت شدند و كافران گفتند: اين [محمّد و حكايت معاد] چيزى عجيب است. آيا وقتى مُرديم و خاك شديم [زنده مىشويم؟] اين بازگشتنى بعيد است! قطعاًدانستهايم كه زمين [چه مقدار] از اجسادشان فرو مىكاهد. و پيش ما كتاب ضبط كنندهاى است».
«إِنّا أَرْسَلْنا إِلَيْكُمْ رَسُولاً شاهِدا عَلَيْكُمْ كَما أَرْسَلْنا إِلى فِرْعَوْنَ رَسُولاً * فَعَصى فِرْعَوْنُ الرَّسُولَ فَأَخَذْناهُ أَخْذاً وَبِيلاً * فَكَيْفَ تَتَّقُونَ إِنْ كَفَرْتُمْ يَوْماً يَجْعَلِ الْوِلْدانَ شِيباً»(3)
«بىگمان، ما به سوى شما فرستادهاى كه گواه بر شماست روانه كرديم؛ همانگونه كه فرستادهاى به سوى فرعون فرستاديم، ولى فرعون به آن فرستاده عصيان
ورزيد. پس ما او را به سختى فرو گرفتيم. پس اگر كفر بورزيد، چگونه از روزى كه كودكان را پير مىگرداند، پرهيز توانيد كرد؟»
اگر در اين سورهها كه در مكه نازل شده است دقيق شويد، مىبينيد كه خداوند در قرآن، درباره اين اصول در برابر كفّار اصرار دارد. پيغمبر قرآن را كلام خداوند براى
هدايت بشر و معجزه خود مىدانست و از طرف ديگر مشركان زير بار نمىرفتند، بلكه آن را كلام بشر، شعر، سحر و كهانت مىناميدند.
در قرآن بر اين موضوع اصرار عجيبى شده است؛ خصوصاً در سورههايى كه در اوايل امر نازل شده است و پيغمبر اكرم در آن زمان با مشركين قريش روبرو و طرف مبارزه و مجاهده بوده است. به همين دليل اكثر آيات توحيد، خلع انداد، اعتراض به معبوديت ما سوى اللّه، نبوت پيغمبر اكرم، اثبات معاد و كلام اللّه بودن قرآن، مكّى هستند و آيات راجع به انبيا، قصص آنان و اعتراض به اهل كتاب مدنى مىباشند.
امّا فروع دين به تدريج نازل مىشد؛ مثلاً روزه، زكات، خمس، حج. اين اصولِ فروع به تدريج نازل شد و قبلاً در اين موضوعات سخنى دال بر نفى و اثبات وجود نداشت.نمىتوان گفت كه وجوب اين امور، نَسخ حكم ثابت قبلى را نموده است. زيرا قبلاً نسبت به اين امور حُكمى نبود، نه اينكه بوده و بعد نسخ شده است.
نَسخ، نسبت به بعضى از احكام، همچون صدقه دادن در هنگام نجوا با پيغمبر، يا مباشرت با زنان در شب صيام در شريعت واقع شده است.
پس در اول بعثت، دعوت به اين فروع نبود و آنچه لازم بود شهادتين و اقرار به معاد و تصديق «بما جاء و يأتى به النبى» بود كه از آثار همان شهادت به رسالت است.
هر كس اسلام مىآورد، به حقانيت گفتههاى پيغمبر و احكامى كه مىآوَرَد معترف بود؛ مثل جهاد كه در اول امر نبود و پس از هجرت به مدينه واجب گرديد: «الامور مرهونة باوقاتها».
قرآن، مجموع آياتى است كه بر حسب مقتضيات و وقايع بر پيغمبر نازل گشت.
آنچه كه امروز «بين الدفتين» است همان قرآن است، ولى به ترتيبى كه نازل شده جمع نگشته است لذا سوره مدنيه را جلو و مكيّه را در عقب مىبينيد؛ امّا اگر همانطور كه نازل شده بود جمع مىشد، ناسخ از منسوخ به آسانى تشخيص داده مىشد. اميرالمؤمنين علیهالسلام قرآن آن طور كه نازل شده بود، جمع نمود. البته آنچه امروز در دست مردم وجود دارد قرآن است بى كم و زياد.
به هر ترتيب، اگر شما دقيق شويد، مىبينيد كه در مكه اصرار به امورى مانند مبدأ، معاد، رسالت، ثواب، عقاب و مختصرى در قصص انبيا مىشد. در مدينه هم چون مسلمين با اهل كتاب محشور بودند، آياتِ راجع به انبياى الهى، قصص موسى، عيسى و اعتراض به اهل كتاب و همچنين آياتى راجع به جهاد نازل گشت، امّا آياتِ مربوط به منافقين شايد پس از اين آيات باشد و همچنين است احكامى از قبيل صوم، زكات، خمس، حج، امر به معروف و نهى از منكر، دستور معاشرت با يكديگر و معاشرت با پيغمبر و حجاب و . . .
اين آيات پس از هجرت به مدينه و ترقى مسلمين، بر حسب مقتضيات زمان بهتدريج نازل شدهاند.
«اُدْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ»(1)
«با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت كن و با آنان به [شيوهاى] كه نيكوتر است مجادله نماى».
خداوند موسى و هارون را نزد فرعون مىفرستد و دستور مىدهد كه با او به نرمى سخن بگويند. همچنين به پيغمبر اكرم مىفرمايد: مردم را با موعظهاى حسنه به سوى خداوند بخوان و به آن نحو كه بهتر است مجادله و مباحثه بنما. اگر انسان سخن حق خود را با درشتى بگويد، طرف مقابل رنجيده خاطر گشته و از او دور مىشود كه اين برخلاف مصلحت و نقض غرض است. پس بايد بگونهاى سخن بگويد كه دشمنان را به سوى خداوند متوجه نمايد. اين برخورد فوق العاده، وظيفه كسانى است كه در رشته تبليغ كار مىكنند و براى نيل به اين درجه نيز بايد رياضت بكشند و نفس خود را بكُشند و خود را
1) سوره نحل، آيه 125.
صبور و بردبار نمايند و بر تندىها و كجرفتارىهاى طرف مقابلشان صبر كنند تا بتوانند مخالف را دوست نموده و از بيراهه به راه آورند. پيغمبر اكرم با آن نرم خويى و خُلق عظيمى كه دارد در قرآن چنين مورد خطاب قرار مىگيرد:
«وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»(1)
خدا مىفرمايد: اگر درشتى مىنمودى، همين مسلمانان از اطراف تو دور مىشدند. لذا آن حضرت مأمور مىگردد كه مردم را با نرمى و موعظه حسنه و به گونهاى احسن دعوت كند و مباحثه نمايد.
پيغمبرى، منصب عظيمى است كه خداوند به محمد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم عطا فرموده است. هر اندازه صبر و تحمل يك پيغمبر بيشتر باشد بهتر مىتواند انجام وظيفه نمايد و قهرا مقام و منزلتش بيشتر است؛ يونس چون بردبارى از كف داد و بر قوم خويشغضب نمود و از ميان آنان بيرون رفت، گرفتار حبس تاريك سيّار الهى گرديد، ولى اين پيغمبر اكرم است كه خداوند از او اينگونه اظهار رضايت مىنمايد: «وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ(2)«و راستى كه تو را خويى والاست!» در اثبات عظمت خُلق پيغمبر همين بس كه بر همه اذيتهاى مشركين صبر نمود و آنان را نفرين نكرد و بعد از مسلط شدن بر ايشان همه را بخشيد و به دين اسلام تأليف قلوبشان نمود و بر تمام درشتىها و تندىهاى دوستان و دشمنان خود صبر و بردبارى پيشه كرد.
«ابن سعد نقل مىكند كه طايفه سعد بن بكر در ماه رجب سال پنجم هجرت «ضمام بن ثعلبه» را نزد پيغمبر فرستادند. او آنگاه كه پيامبر را ديد با لحنى تند از آن حضرت درباره كسى كه او را فرستاده و اينكه براى چه فرستاده و درباره قوانين اسلام سؤال نمود؛ پيغمبر هم به او جواب داد. او برگشت در حالى كه مسلمان شده و بتها را كنار گذارده بود. آنگاه طايفه خود را خبر نمود و قوانين اسلام را شرح داد. در همان روز همه طايفه از مرد و زن مسلمان شدند، اذان گفتند، نماز به پا داشتند و مسجدى بنا نمودند».(3)
شما ببينيد آيا مىتوان با بزرگان به تندى و درشتى رفتار نمود؟ اين پيغمبر اكرم است كه اين اندازه مهربان است و در صدد است تا بندگان را به سوى خداوند سوق دهد. آرى! در اثر همين تحمل فوق العاده و مجادله به احسن بود كه پيامبر توانست حزباللّه را تأسيس نمايد.
اگر در موقعيت پيغمبر اكرم و ضعف ايشان نسبت به قريش و علاقمندى قريش به دين و آيين خويش كه پدرانشان بر آن بودند دقت كنيد و در اين موضوع كه آن حضرت طى مدت چند سال با پشتكارى عجيب و با روشى نيكو مجادله مىنمود و روشندلان رادعوت مىفرمود تأمل كنيد، خواهيد فهميد كه آنها به قدرى مجذوب پيغمبر مىشدند كه از راه و روش مألوف خود صرفنظر مىكردند و بر تمام آزار و اذيتهاى مشركان، حتّى بر آواره شدنها و هجرت به حبشه يا مدينه و مصادره شدن اموال خود صبر مىنمودند.
از برخى آيات هم دانسته مىشود كه خود مشركان و دشمنان مجذوب پيامبر مىشدند و بالطبع مىخواستند اسلام بياورند، ولى به واسطه تعصّب، خود را به تمكين باطل وادار مىنمودند.
«وَإذا رَأَوْكَ إنْ يَتَّخِذُوَنَكَ إِلاّ هُزُوا أَهذَا الَّذِي بَعَثَ اللّهُ رَسُولاً * إِنْ كادَ لَيُضِلُّنا عَنْ آلِهَتِنا لَوْلا أَنْ صَبَرْنا عَلَيْها»(1)
«و چون تو را ببينند، جز به ريشخندت نگيرند، [كه:] آيا اين همان كسى است كه خدا او را به رسالت فرستاده است؟ چيزى نمانده بود كه ما را از خدايانمان - اگر بر آن ايستادگى نمىكرديم - منحرف كند».
قرآن تصريح مىكند كه مشركان به يكديگر مىگفتند: اين شخص نزديك بود ما را گمراه نمايد. اگر صبر نمىكرديم از خداوندان خود دست برمىداشتيم.
پس به وسيله صبر و وادار نمودن يكديگر بر صبر كردن و استهزاى پيغمبر بر دين باطل خود پايدارى مىكردند. آيه «إِنْ كادَ لَيُضِلُّنا عَنْ آلِهَتِنا لَوْلا أَنْ صَبَرْنا عَلَيْها» بيانگر
1) سوره فرقان، آيه 41 - 42.
اندازه فعاليت پيغمبر و حُسن دعوت او و اندازه تأثير مجادله به احسن آن سرور مىباشد.
ميان مسلمين صدر اسلام كه در اثر تبليغات پيغمبر و از روى صدق و صفا ايمان آورده بودند با مسلمين دوره بعد - كه اسلام رونق پيدا كرده بود - تفاوت بسيار است. براى نمونه ببينيد كه مشركان آل عمار را چه اندازه اذيت كردند! مادر عمار ياسر به آن وضع كشته شد، امّا از دين و ايمان خود بازنگشت. زيرا «إِلاّ مَنْ اُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالاْءِيمانِ(1)مگر آنكس كه مجبور شده و[لى] قلبش به ايمان اطمينان دارد».براستى كه قلب عمار محكم بود و ايمانى واقعى داشت. نمونه ديگر مصعب بن عمير است كه از فرزندان عبد الدار بن قصى بود. قلب اين شخص به قدرى مملو از ايمان بود كه نمىتوان آن را توصيف نمود. خدمات او به اسلام ثبت شده و فراموش نشدنى است. اين جوانمرد، مبلّغ پيغمبر و فرستاده او به مدينه بود. مسلمان شدن «سعد بن معاذ» و گروه زيادى از اهل مدينه به واسطه حُسن خدمات او بود. مصعب در جنگ احد شهيد شد. در جنگ بدر دو حكايت از او نقل شده است كه نشان دهنده حُسن ايمان و علوّ شأن او است.
واقدى گويد: «مقداد بن اسود، نضر بن حارث را در جنگ بدر اسير كرد. وقتى كه در بين راه اسيران را بر پيغمبر عرضه نمودند، حضرت نگاه تندى به نضر نمود. نضر به كسى كه در كنارش بود گفت: محمّد مرا مىكشد! آن شخص گفت: تو را ترس فراگرفته است.
نضر به مصعب بن عمير گفت: تو از همه كس به من نزديكترى، به رفيق خود بگو كه مرا چون ساير كفار قرار دهد. به خدا سوگند! اگر مرا شفاعت ننمايى، كشته مىشوم. مصعب گفت: تو با كتاب خدا و پيغمبر او دشمنىها كردى و سخنها مىگفتى. نضر گفت: اى مصعب! بگو مرا مثل ديگران قرار دهد اگر همه را كشت، مرا هم بكشد و اگر عفو نمود، مرا نيز عفو نمايد! مصعب گفت: تو مسلمانان را اذيّت و آزار مىكردى. نضر
1) سوره نحل، آيه 106.
گفت: اى مصعب! اگر قريش غالب شده بود و تو اسير شده بودى تا من زنده بودم، نمىگذاشتم تو را بكشند. مصعب گفت: تو را راستگو نمىبينم و بر فرض هم كه چنين باشد، من مثل تو نيستم. اسلام تمام دوستىها و پيمانها را بريده است».(1)دقت كنيد: مصعب مىگويد من ديگر با تو دوست نيستم. تو دشمن خدايى و من دشمن تو هستم.
همچنين از واقدى نقل شده است: «برادر تنىِ مصعب بن عمير، «ابوعزيز بن عمير» را «محرز بن ابى نضله» اسير نموده بود. مصعب به محرز گفت: او را محكم نگاهدار. مادر او در مكه ثروتمند است. ابو عزيز به مصعب گفت: اى برادر! اين است سفارش تو در حق برادرت؟ مصعب [به محرز اشاره كرد و] گفت: او برادر من است، نه تو. وقتى خبر به مكّه رسيد، مادر ابو عزيز پرسيد: گرانترين وجه براى آزادى اسيران چه مقدار است؟ گفتند: چهار هزار درهم. پس اين مقدار پول را براى آزادى فرزندش به مدينه روانه نمود».(2)شما علوّ ايمان مصعب را از همين جمله بدانيد.
«لا تَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الاْخِرِ يُوآدُّونَ مَنْ حآدَّ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كانُوا آبآئَهُمْ أَوْ أَبْنآئَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الاْءِيمانَ وَأَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَيُدْخِلُهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها رَضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ أُولئِكَ حِزْبُ اللّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»(3)
«قومى را نيابى كه به خدا و روز واپسين ايمان داشته باشند [و] كسانى را كه با خدا و رسولش مخالفت كردهاند، هرچند پدرانشان يا پسرانشان يا برادرنشان يا عشيره آنان باشند، دوست بدارند. در دل اينهاست كه [خدا] ايمان را نوشته و آنها را با روحى از جانب خود تأييد كرده است و آنان را به بهشتهايى كه از زير [درختان] آن جويهايى روان است در مىآورد؛ اينانند حزب خدا. آرى حزب خداست كه رستگارانند».
آرى! اين جماعت خيلى محدود و اندك بودند و «حزب اللّه» همين گروه هستند كه ايمانشان ثابت است «و مؤيّد من عند اللّه» هستند. اين جماعت در صدر اسلام از ميانمهاجرين و جمعى هم از انصار بودند. نمىگويم كه تمامى مهاجرين چنين بودند، بلكه مىگويم در ميان مهاجرين اين حزب بوده است. اين گروه در اثر تبليغات پيغمبر اكرم به وجود آمدند و به راستى حزب خدا و دوست او بوده و از ما سوى اللّه بريده بودند.
شما اين خوبان را در ميان كشتگان غزوات و جنگها مىيابيد. آرى! به تدريج آنها از دست رفتند و به جاى آنان منافقين روى كار آمدند. مثلاً در جنگ موته، جعفر بن ابى طالب و زيد بن حارثه و عبداللّه بن رواحه شهيد مىشوند و كسى مثل خالد بن وليد زمامدار سپاه مىگردد. جعفر و زيد از مهاجريناند و عبداللّه از انصار است و حقّا هر سه نفر ايشان از حزب اللّه بودند. همين مصعب بن عمير از شهداى جنگ اُحد مىباشد. ياوران خوب از پيغمبر كشته شدند و خون خود را در راه اسلام و حفظ پيغمبر ريختند؛ «فهنيئا لهم الشهادة و الجنّة».
مىتوان گفت كه سابقين در اسلام از مهاجرين در جنگها كشته شدند. پس اينكه سعد وقاص مىگويد كه پيش از ابوبكر پنجاه نفر اسلام آورده بودند، لاجرم همين شهدا هستند. البته كسى براى ايشان و به نفعشان تبليغ نمىكرد، بلكه تبليغ فقط براى ديگران مىشد كه زمامدار شدند.
«معروف بن خربوذ» از امام صادق علیهالسلام اين چنين روايت نموده است: «اميرالمؤمنين علیهالسلام در عراق نماز صبح را به جماعت خواند و پس از نماز مردم را موعظه كرد؛ گريه كرد و مردم نيز گريه كردند. آنگاه فرمود: به خدا سوگند! جماعتى را در زمان دوست خود، رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم مىديدم كه صبح را در حالى شام مىنمودند كه خاك آلوده و گرسنه بودند و پيشانى آنان پينه بسته بود و شب را در حالى به صبح مىآوردند كه گاهى سر به سجده مىگذاشتند و گاهى به روى پاى خود ايستاده و مشغول دعا و استغاثه بودند و از خداوند مىخواستند كه از جهنم آزادشان سازد، امّا با اين حال از خداوند ترس داشتند».(1)
1) بحار الانوار، ج 22، ص 306، ح 5.
در نقل ديگرى از ابو حمزه ثمالى از امام سجاد علیهالسلام آمده است:
«اميرالمؤمنين نماز فجر را خواند و در همانجا نشسته بود تا آنكه خورشيد به مقدار يك نيزه بالا آمد. آنگاه حضرت برگشت و رو به مردم نمود و فرمود: جماعتى را درك كردم كه شب را به روز مىآوردند در حالىكه گاهى ايستاده و گاهى در حال سجده بودند؛ مثل آنكه آواز آتش در گوششان بود و چون به ياد خدا مىافتادند مىلرزيدند، چنانكه درخت به لرزه مىآيد. سپس فرمود: مثل آنكه اين جماعت غافل هستند و به خواب راحت فرو رفتهاند. پس امام از جاى خود برخاست و مردم او را ديگر خندان نديدند تا از دنيا رفت».(1)
و شيخ كلينى در كافى به سند معتبر از حضرت رضا علیهالسلام نقل مىكند:
«عدهاى خدمت پيغمبر رسيدند و گفتند: ما ايمان داريم. فرمود: ايمان شما به چه اندازه رسيده است؟ گفتند: در موقع بلا و در برابر قضا و پيشامدها، صابر و در موقع نعمت، شاكر هستيم. فرمود: علماى عقلا هستيد و نزديك است به مقام پيغمبران برسيد. اگر راست مىگوييد بيش از اندازه حاجت، نسازيد و بيش از آنچه مىخوريد، جمع نكنيد و نسبت به خداوندى كه برگشت همه شما به سوى او است، پرهيز كار باشيد!».(2)
همو به سند خود از امام صادق علیهالسلام نقل مىكند:
«پيغمبر پس از نماز صبح در مسجد متوجه جوانى شد كه چشمان او فرو رفته و بدنش لاغر گشته و رنگ او پريده بود. پس فرمود: فلانى! شب را چگونه صبح كردى؟ گفت: يا رسول اللّه! با يقين صبح كردم. فرمود: علامت يقين تو چيست؟ گفت: يقين من مرا محزون كرده و خواب را در شبهاى تاريك از چشمانم دور كرده است. در ميان روز، وقت شدّت گرما، راحتى را از من سلب نموده است. از دنيا و آنچه در آن است اعراض كردهام. روز قيامت و حشر خلايق و نصب حساب را در برابر چشم خود مىبينم، گو اينكه اهل بهشت را دربهشت، منعّم و دوزخيان را در جهنم، معذّب مىبينم و مثل اينكه آواز آتش را به گوش خود مىشنوم!
پيغمبر به اصحاب فرمود: اين بندهاى است كه خداوند قلب او را نورانى كرده است. آنگاه به او فرمود: اين حال را از دست مده!
جوان از پيغمبر خواست تا دعا كند كه شهادت نصيب او گردد. پيغمبر نيز دعا نمود. پس از مختصر زمانى، در يكى از جنگهاى پيغمبر، بعد از شهادت نه نفر به درجه شهادت نايل شد».(1)
چنين مردمان با ايمانى در اثر تبليغات پيغمبر اكرم تربيت شده بودند. اين جمع، حزب خداوند بودند و هر كس هم كه حقيقتا مؤمن و موقن باشد، بايد چنين باشد. در حقيقت منشأ همه غفلتهايى كه امروزه مشاهده مىشود، ضعف عقيده و ايمان مردم است.
كسانى كه محاكمه سختى در پيش داشته باشند، هميشه از رسيدن وقت محاكمه وحشت دارند و همواره به فكر آماده كردن جوابى مناسب هستند. اين بىخوابىهاى شبانه، ناراحتىهاى روزانه، عبادت و پريشانى حال و اعراض از دنيا و رغبت به آخرت و ذكر خدا، همگى، معلول ايمان و عقيدهاى قوى است. چنين مردمانى در عصر پيغمبر اكرم زندگى مىكردند و اميرالمؤمنين آنان را ديده بود. هرگونه مدح و ستايشى كه در قرآن و سنّت از صحابه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شده است، منظور، اين جمع است. خداوند در توصيف اين گروه مىفرمايد:
«مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدّآءُ عَلَى الْكُفّارِ رُحَمآءُ بَيْنَهُمْ تَراهُمْ رُكَّعا سُجَّدا يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَرِضْوانا سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الاْءِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِيُعْجِبُ الزُّرّاعَ لِيَغيِظَ بِهِمُ الْكُفّارَ وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَأَجْرا عَظِيما»(2)
«محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم پيامبر خداست و كسانى كه با اويند بر كافران، سختگير [و] با
همديگر مهربانند. آنان را در ركوع و سجود مىبينى. فضل و خشنودى خدا را خواستارند. علامت [مشخصه] آنان بر اثر سجود در چهرههايشان است. اين صفت ايشان در تورات است و مَثَلِ آنها در انجيل همانند كِشتهاى است كه جوانه خود برآورد و آن را مايه دهد تا ستبر شود و بر ساقههاى خود بايستد و دهقانان را به شگفت آورد تا از [انبوهى] آنان [خدا] كافران را به خشم در اندازد. خدا به آنان كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند، آمرزش و پاداش بزرگى وعده داده است»
آنان كه با پيغمبر هستند، در عقيده و عمل نيز پيرو حقيقى او مىباشند. منافقين در مدينه، اجتماعات، جنگها و سفرها همراه آن حضرت بودند. امّا در مقابل كفّار، سرسخت نبوده و كمال دشمنى را با آنها نداشتند. بلكه از شمشير كفّار مىترسيدند و فرار مىكردند. كسانى در جنگها بر كفّار سخت و ناگوار هستند كه موجب فرار يا نابودى كفّار شوند. پس كسانى كه در جنگها از برابر كفار فرار كنند، موجب خشنودى آنان هستند، نه موجب خشم و غضب آنها.
خداوند اين جمع از صحابه و ياوران پيامبر را به شاخههايى فرعى كه از ساقه جدا مىشوند و به تدريج محكم مىگردند و در برابر حوادث پابرجا مىمانند، تشبيه مىكند.
پيغمبر و شاخههايى كه از ايشان روييده شد، محكم و پابرجا صف واحدى را تشكيل داده و در برابر كفّار سختى نشان مىدادند و آنان را به غضب مىآوردند، ولى در عين حال با يكديگر رحيم و مهربان بودند و در كمال مهربانى بايكديگر معاشرت مىنمودند.
جمعى از مسلمانان چون اين آيه(1)يا نظاير آن را در مدح صحابه مهاجر و انصار ديدند در حق آنها غلّو نمودند و گمان كردند كه هركس درك مصاحبت با پيامبر را نمود يا حديثى نقل كرده و يا با آن سرور برخوريدى داشته است از اخيار و ثقات و عدول است.
البته اين فكر، غلط و نادرست است و با آيات و رواياتى كه در مذمت عدهاى از
1) سوره فتح، آيه 29.
صحابه آمده است مخالف مىباشد؛ يقينا منشأ اين حُسن ظن تبليغات منافقين است. آنان از اين اشتباه كارى و خطاى در تطبيق، سوء استفادههاى فراوانى مىكردند. لذا براى تشديد آن افكار در اذهان عامه مسلمانان، تلاش بسيارى مىكردند.
اگر كسى بگويد كه همه صحابه عادل، خوب، پاك و پاكيزه بودند، پس با آن همه آيات كه در مذمت منافقين وارد شده و اين همه روايات كه در مذمّت صحابه آمده و در كتب صحاح عامه هم ثبت است چه مىكند؟ چگونه مىشود از اين همه آيات و روايات چشم پوشيد؟ مىدانيم كه صحابه هم مثل ساير مسلمين، خوب و بد و صالح و طالح داشتند و همگى آنان پاك نبودند. در غير اين صورت اجراى حدود براى چه كسانى بود و از چه كسانى نهى از منكر مىشده است؟ مگر شيطان را خواب ربوده بود؟ مگر كسانى كه با على علیهالسلام جنگ كردند و آن قدر دشمنى نمودند، از صحابه نبودند؟ مگر طلحه و زبير نبودند كه جنگ جمل را به پا كردند؟ آيا سعد وقاص از بيعت و يارى على علیهالسلام خوددارى نكرد؟ در حالى كه اين سه نفر از شش نفر اصحاب شورايى بودند كه عُمَر آنها را براى خلافت پسنديده بود! پس در جايى كه اين سه نفر چنان كنند، از ديگران چه توقعى مىتوان داشت؟ مگر همگى اينان از سابقين به اسلام و از مهاجرين فى سبيل اللّه و از قريش نبودند و بيش از ساير مسلمين درك صحبت پيامبر را نكرده بودند؟ جايى كه اين اشخاص چنين كنند و چنان فتنهاى بپا سازند و خون مسلمين را بريزند و عايشهاُمّ المؤمنين[!!] را وادار بر شركت در اين اعمال نمايند، ديگر از معاويه، عمرو عاص، مروان حكم و وليد بن عقبه چه انتظارى مىتوان داشت؟!
در جمع ميان دو آيه شريفه زير دقّت كنيد:
«فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللّهُ - الى قوله - رِجالٌ لاتُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَلاَبَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ وَإِقامِ الصَّلوةِ وَإِيتآءِ الزَّكوةِ»(1)
1) سوره نور، آيه 35 - 37.
«در خانههايى كه خدا رخصت داده. مردانى كه تجارت و داد و ستد، آنان را از ياد خدا و برپا داشتن نماز و دادن زكوة به خود مشغول نمىدارد».
«وَإِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْها وَتَرَكُوكَ قائِماً قُلْ ما عِنْدَ اللّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَمِنَ التِّجارَةِ وَاللّهُ خَيْرُ الّرازِقِينَ»(1)
«و چون داد و ستد يا سرگرم كنندهاى ببينند، به سوى آن روى آور مىشوند و تو را در حالى كه ايستادهاى ترك مىكنند. بگو! آنچه نزد خداست از سرگرمى و داد و ستد بهتر است و خدا بهترينِ روزىدهندگان است».
از اين آيات دانسته مىشود كه فقط جعمى از صحابه در اثر قابليت خود و تعليم و تربيت پيغمبر، به مقام شامخى رسيده بودند وگرنه حب دنيا در قلب اكثر ايشان رسوخ كرده بود. پس به جهت دنيا از پيغمبر چشم مىپوشيدند و او را در موقع خطبه خواندن تنها مىگذاشتند، همچنين در موقع شدت جنگ از او دست برداشته و جدا مىگشتند.
«أَفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئاً وَسَيَجْزِي اللّهُ الشّاكِرِينَ»(2)«آيا اگر او بميرد يا كشته شود از عقيده خود بر مىگرديد؟ و هركس از عقيده خود باز گردد، هرگز هيچ زيانى به خدا نمىرساند و خداوند به زودى سپاسگزاران را پاداش خواهد داد».
پس نمىتوان گفت كه هر كس مصاحب و همراه پيامبر بود، آدم خوبى است و مانند ستاره مىدرخشد. بلى! آن عده معدودى كه از پيغمبر دست برنمىداشتند و به جهت مال دنيا يا ترس از كشته شدن، او را تنها نمىگذاشتند، داراى اين مقامات هستند كه هر اندازه رو به اول بعثت برويم اين عدّه نيز زيادتر و هر چه رو به جنگ و فتح برويم كمتر مىشوند. زيرا خوبان به تدريج در جنگها كشته مىشدند.
در جنگ احد هفتاد نفر از ايشان در پيرامون پيغمبر اكرم كشته شدند؛ با آنكه عدد
سپاه مسلمين حدود هفتصد نفر بود. در جنگ حنين هم نُه نفر از بنى هاشم و ايمن، پسر ام ايمن در كنار پيامبر باقى ماندند و بقيه فرار كردند؛ با آنكه عدد سپاه مسلمين برابر با دوازده هزار نفر بود. شما از همين نكته بدانيد كه چه تعداد از فدائيان پيغمبر و علاقمندان به دين در فاصله ميان جنگ اُحد و حنين، كه تقريباً پنج سال فاصله زمانى دارد، كم گشته و كشته شدهاند.
بىجهت نبود كه هرچه به آخر عمر پيغمبر نزديك مىشويم، تعداد منافقين هم زيادتر مىگردد، تا در نهايت كار به جايى مىرسد كه پيغمبر صلاح امت را در آن مىبيند
كه هنگام وفاتش صحابه در مدينه نباشند. لذا براى خوار كردن آنان و كاستن موقعيتشان، همگى را به فرماندهى اسامة بن زيد - جوان بيست ساله - مأمور سرحدّات نمود.
آنچه درستى نظر آن سرور را اثبات نمود، امتناع امير و مأمور از مسافرت به شام است كه همگى آنان در اطراف مدينه ماندند و در موقع وفات پيامبر حاضر بودند و آن بيعت ناگهانى را درست كردند. ناگفته نماند كه اسامه، امير لشكر، همان كسى است كه پس ازكشته شدن عثمان از بيعت نمودن با اميرالمؤمنين علیهالسلام و يارى نمودن او خوددارى نمود.
مسعودى مىگويد: «سعد و اسامة بن زيد و عبداللّه بن عمر و محمد بن مسلمه از كسانى هستند كه با على بيعت نكردند»(1)بىجهت نيست كه منافقين، محمد بن مسلمه را قاتل بعضى از مشركان مىدانند و كسانى را كه به دست اميرالمؤمنين علیهالسلام كشته شده بودند قتيل او مىشناسند و فضيلت آن سرور را به او نسبت مىدهند.
برخى از مسلمين كه خيال مىكنند آيه «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَالَّذيِنَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَى الكُفّارِ(2)محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم پيامبر خداست؛ و كسانى كه با اويند، بر كافران، سختگيرند» شامل حال همه صحابه مىشود. من از آنها تعجب مىكنم! آيا ابوهريرهها، عمرو عاصها،
معاويهها، منافقين و همه كسانى كه در جنگها فرار مىكردند و با كمال شتاب خود را از ميدان جنگ بيرون مىبردند و پيغمبر را تنها مىگذاشتند و مىگذشتند هم مشمول اين آيه شريفه هستند؟ حال آنكه اين آيه مىگويد «اين شاخهها محكم شدند و در برابر كفار پابرجا ايستادند و كفّار را به خشم و غضب در آورند»!!
مثلاً در جنگ اُحد برخى صحابه از پيغمبر جدا نگشتند و ملازم ايشان بودند و با از خود گذشتگى عجيبى تا جان داشتند از آن سرور حمايت نمودند و بر كفّارسخت گرفتند. پس تنها اين جماعت مشمول آيه شريفه مىشوند. بر عكس، در برابر اين جمع، گروهى بودند كه چون ديدند ورق برگشت، كفار برگشتند و حمله از طرف مشركان شروع شد و كار بر مجاهدان سخت گرديد، اقدام به فرار كردند؛ بعضى مانند عثمان مكانى دورتر از مدينه را در نظر گرفتند و به آنجا شتافتند و بعضى ديگر هم بالاى كوهرفتند و يا در گوشه و كنار بيابان خود را پنهان كردند! آيا مىتوان گفت كه اين جمع همانند شاخههاى محكمى شده كه بر كفار سخت و ناگوار بودند و كفار را به غضب مىآوردند؟
طبرى از محمد بن اسحاق چنين نقل مىكند: «انس بن نضر انصارى در روز اُحد به جايى رسيد كه جماعتى از مهاجرين و انصار نشسته بودند كه طلحه و عمر هم از آن جماعت بودند، در حالى كه اسلحهها را بر زمين گذاشته بودند. انس گفت: چرا نشستهايد؟ گفتند: رسول خدا كشته شد. انس گفت: پس از او زندگى چه فايدهاى دارد. برخيزيد و آنچه محمّد براى آن كشته شد، كشته شويد! انس رفت و جنگ كرد تا كشته شد».(1)
حال، ميان انس بن نضر انصارى و آن جماعت از بزرگان مهاجرين كه به رسول خدا پشت كردند و در جاى خلوتى نشستند و اسلحه را زمين گذاردند و اين دروغ را عذر خود قرار دادند - كه محمّد كشته شده است - مقايسه كنيد. من به اين نكته كار ندارم كه در روز
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 517.
اُحد، پيغمبر از جاى خود كنار نرفت، فرار نكرد و محكم و پابرجا بود و حتى فراريان را به سمت خود مىطلبيد، ولى آنان به نص آيه شريفه توجهى نداشتند و در فكر فرار بودند.
آرى! آنان پيغمبر را گذارده بودند و فرار مىكردند و اين سخن را به دروغ، عذر خود قرار مىدادند. همچنين به اين هم كار ندارم كه «أَفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ»(1)
بر فرض هم كه پيغمبر بميرد يا كشته شود، دين او و خداوند باطل نمىشود، بلكه مقصود من اين است كه ميان اين جوانمرد انصارى و آن جمع كه فرار كرده و آسوده نشسته بودندمقايسه شود. آيا اَنس، آن شاخه فرعى است كه از پيغمبر روييده شده و محكم و پابرجا گشته است و كفار را به غضب مىآورد يا آن فراريان؟! آيا مىتوان گفت كه همگى اينها مشمول آيه شريفه هستند؟ و آنان نيز چون اَنس بر كفار سخت بودند و مثل پيغمبر در جنگ پابرجا بودند و از ثبات و مقاومت و حمله خود كفار را به خشم مىآوردند؟!
پيغمبر اكرم از مهاجر و انصار گروهى را تشكيل داد كه شهادت را فوز و سعادت مىدانستند. طبرى نقل نموده است كه نعمان بن مالك انصارى به پيغمبر گفت: به خدا سوگند! من داخل بهشت مىشوم. پيغمبر فرمود: به چه سبب؟ گفت: به وحدانيّت حق و رسالت تو شهادت مىدهم و از جنگ هم فرار نمىكنم. پيغمبر فرمود: راست مىگويى؛ اين مرد در جنگ اُحد كشته شد.(2)
آرى! بهشت، تنها به شهادتين بر كسى واجب نمىشود. زيرا منافقين نيز شهادت مىدهند. پس بايد عمل، جدا كننده خبيث از طيّب باشد:
«فَلَيَعْلَمَنَّ اللّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ»(3)
«تا خدا آنان را كه راست گفتهاند معلوم كند و دروغگويان را [نيز] معلوم دارد».
آرى! مساوى قرار دادن مجاهدان با قاعدان و خائفان و . . . از تبليغات منافقين بود.
اين صحابه كه شاخههاى فرعى پيغمبر بودند و به تدريج محكم و قوى و به خشم آورنده كفار گشتند، همان جماعتى هستند كه در غزوات در ركاب پيغمبر جنگ مىكردند و كشته مىشدند. كلام اميرالمؤمنين علیهالسلام نيز به همين معنى اشاره دارد؛ آن مردمانى كه داراى آن صفات بودند در عصر پيغمبر اكرم كشته شدند و رياست و حكومت در اثر فداكارى همينها به دست ديگران رسيد.
«ابو سفيان در زمان خلافت عثمان بر سر قبر حمزه رفت و به قبر ايشان لگد زد و گفت: آنچه به جهت آن با ما جنگ كردى و كشته شدى، امروز به دست ما افتاده است».(1)
از اين جملات هم دشمنى ابو سفيان با حمزه فهميده مىشود و هم دانسته مىشود كه ابوسفيان معتقد بود كه حمزه بر سر سلطنت و رياست كشته شده است. ابو سفيان اصل اين شجره خبيثه است؛ چه انتظارى مىتوان از آنان داشت؟
مىتوان گفت همواره رسم روزگار اين بوده است كه بزرگان هر حزب و مرامى در اثر فداكارى كشته مىشوند و نتيجه زحماتشان به دست ديگران مىافتد. خوبان صحابه، آنانكه چون ستارگان مىدرخشيدند كسانى بودند كه در جنگها شركت مىكردند و از كفار نمىترسيدند؛ جنگ مىكردند، مىكشتند و كشته مىشدند. ديگرانى كه فرار كرده و جان خود را حفظ مىنمودند، حافظ پيغمبر و دين نبودند؛ هرچند پس از كشته شدن خوبان، رياست به آنان رسيد و در آن موقعيت فضايلى براى خود تراشيدند و فضايل شهدا را به خود نسبت دادند. به هر صورت مناسب است براى اثبات اين مدعا اشارهاى به يك قصه تاريخى بنمايم:
1) نزاع و تخاصم، مقريزى، ص 57.
در سال هشتم هجرت واقعه جنگ موته پيش آمد. جعفر بن ابى طالب، زيد بن حارثه و عبداللّه بن رواحه، امراى لشكر اسلام كشته شدند. در تاريخ طبرى آمده است: «عدد مسلمين سه هزار نفر بود و دشمنان، صد هزار نفر رومى و صد هزار نفر هم از طوايف عربِ متفقينروم بودند. مسلمين از كثرت نفرات دشمن مطلع شدند و باهم به مشورت پرداختند. عبداللّه بن رواحه گفت: به جنگ بشتابيد! ما براى شهادت بيرون آمدهايم. پس يا شهادت نصيب ما خواهد شد و يا پيروزى. مردم او را تصديق كردند و به سمت كفار تاختند».(1)
همچنين كسى كه ناظر و حاضر جنگ در بود چنين نقل مىكند: « جعفر بن ابى طالب را ديدم كه دست و پاى اسب خود را قطع كرد و با كفار جنگيد تا كشته شد آنگاه عبداللّه بن رواحه پرچم را گرفت و خود را براى جنگيدن و شهادت مهيا نمود و گفت:
اقسمت يا نفس لتنزلنه *** طائعة او فلتكرهنه
ان اجلب الناس و شدوا الرنة *** مالى اراك تكرهين الجنة
او نيز پياده شد و جنگ كرد تا كشته شد. بعد از آن يك نفر از مسلمين فرياد كرد: كسى را انتخاب كنيد تا لشكر را اداره نمايد. گفتند: تو را قبول داريم. گفت: نه. پس خالد بن وليد را انتخاب كردند. خالد، پس از مختصر زد و خوردى پشت به جنگ كرد و مردم را وارد مدينه نمود».(2)
همچنين طبرى از محمد بن اسحاق چنين نقل مىكند: چون لشكر به مدينه رسيد، مردم خاك بر آنان مىريختند و مىگفتند: چرا فرار كرديد؟ همچنين نقل شده است كه «اُمّ سلمه به زن «سلمة بن هشام بن مغيره» گفت: چرا شوهر تو به نماز پيغمبر حاضر نمىشود؟ گفت: به خدا سوگند، نمىتواند از خانه بيرون بيايد! چون مردم با تمسخر فرياد مىكنند كه آيا از جنگ فرار كرديد؟ پس به همين دليل خانهنشين شده است».(3)
آرى! پس از كشته شدن بزرگان لشكر - جعفر، زيد و عبداللّه - نوبت به خالد بن وليد رسيد. هنر خالد اين بود كه فرار كرد، لذا لشكر را از راه دور برگردانيد. مسلمين از اين عمل غضبناك شدند، و بر آنان خاك ريختند. سلمة بن هشام، عمو زاده همين سرلشكر- خالد بن وليد - از شماتت مردم نمىتوانست از خانه بيرون بيايد. اين حال جناب خالد بن وليد در آن تاريخ است؛ ولى همين خالد پس از پيغمبر، «سيف اللّه» خوانده شد و او را پهلوان مسلمين و فاتح اسلام معرفى كردند. فتوحات خالد در عصر پيغمبر چه بود؟ اگر خالد سيف اللّه بود، چرا در غلاف رفت و از كفار فرار كرد؟ مگر نمىدانست فرار از جنگ جزء كباير است؟! در اينجا مناسب است به حديثى كه در عصر منافقين به نفع خالد بن وليد جعل شده است، اشاره نمايم و دروغ بودن آن را آشكار سازم:
طبرى نقل مىنمايد: «پيغمبر بالاى منبر رفت و در ساعتى كه امراى لشكر مشغول جنگ بودند، مردم را حاضر نمود. پيغمبر از وضعيت سپاه مسلمين و روبرو شدن آنها با دشمن و كشته شدن امراى لشكر خبر مىداد. آنگاه فرمود: پرچم را خالد بن وليد گرفت. بعد فرمود: خداوندا! او شمشيرى از شمشيرهاى تو است و تو او را يارى مىكنى. خالد از آن روز به بعد «سيف اللّه» ناميده شد.
آنگاه پيغمبر فرمود: به كمك برادران خود بشتابيد و هيچكس تخلف نكند؛ پس جمعيت سواره و پياده در هواى بسيار گرم بيرون شتافتند».(1)
دروغ بودن اين نقل از چند جهت معلوم است كه به آن اشاره مىنمايم:
اول اين كه او مىگويد پيغمبر خالد را سيف اللّه خواند و از خداوند خواست او را يارى كند و فرمود قشون فورا براى كمك بيرون بشتابند، در حالى كه خالد بن وليد همان روز كه رياست لشكر را به عهده گرفت از معركه جنگ فرار كرد. پس اگر واقعاً سيف خدا بود و پيغمبر از خداوند خواسته بود تا او را يارى كند، فرار نمىكرد و در همانجا با كفار مىجنگيد تا غالب شود!
دوم اين كه به موجب همين نقل، پيغمبر از دور واقعه را مشاهده مىنمود و كشته
1) تاريخ طبرى، ج 3، ص 41.
شدن امراى لشكر را يكى پس از ديگرى مىديد و خبر مىداد. پس چگونه ايشان فرارخالد را نديد؟ در اين صورت پيغمبر چرا فرمان داد كه مسلمين به كمك آنان بشتابند؟ فراريان كه خود با شتاب مىآمدند! پس چه احتياجى به بيرون آمدن مسلمين از مدينه در آن هواى گرم بود؛ آن هم به اين نحو كه همگى با شتاب بيرون روند و كسى باقى نماند؟!
منافقين براى آنكه عذر موجهى براى فرار خالد درست كنند، عدد كفار را صد هزار رومى و صد هزار عرب متحد با روم عنوان كردند.(1)همچنين به نقل ديگرى كه در سيره حلبيه آمده است، آنها دويست هزار رومى و پنجاه هزار عرب بودند.(2)
آيا آنها فكر نكردند كه چرا امپراطور روم بايد دويست هزار سپاهى در سرحد شام حاضر كند و اساساً تهيه وسايل زندگانى چنين لشكرى در آن سرزمين به چه شكل بوده است؟! آيا واقعاً طوايف «لخم» و «جذام» از عرب، داراى لشكرى با صد هزار مرد جنگى بودند؟! حال آيا اين لشكر عظيم پس از روبرو شدن با لشكر سه هزار نفرى مسلمانان تنها به كشتن سه نفر از امراى ايشان اكتفا نمودند و اجازه دادند تابقيّه سپاه فرار نمايند و جان به سلامت برند؟! به راستى چگونه ممكن است كه سپاهى امراى خود را از دست داده باشد و از دست چنين لشكر عظيمى نجات يابد؟!
سؤال ديگر آنكه پس از اين واقعه و فرار سپاه مسلمانان، چرا سپاه انبوه دشمن به سمت مدينه حركت نكرد و در صدد قلع و قمع مسلمانان برنيامد؟ چگونه ممكن است كه يك سال بعد وقتى پيغمبر اكرم به سمت تبوك رفت، از اين سپاه بسيار اثر و خبرى نبود و آن حضرت بىآنكه با دشمن روبرو شود به مدينه برگشت؛ در صورتى كه پيامبر تا حدود شام رفت و حدود بيست روز در آنجا توقف نمود و از والى «ابلت» و اهل «جربا»،«ازرح» و پادشاه «رومه» با آنكه تحت الحمايه پادشاه روم بودند، جزيه گرفت و آنها نيز
جزيه دادند و با پيغمبر مصالحه نمودند؟!
گذشته از همه اينها اگر به راستى امپراطور روم با آن سپاه بزرگ قصد جنگ با پيغمبر را داشت، آيا معقول بود كه پيغمبر فقط سه هزار نفر به سمت آنان بفرستد؟! و حال آنكه وقتى پيغمبر اكرم مىخواست مكه را فتح نمايد، حدود ده هزار نفر با خود برد و از خدا خواست كه قريش غافل باشند تا به طور ناگهانى وارد مكه شود؛ در حالى كه مدتها با قريش جنگيده و رؤسا و پهلوانانشان را به تدريج كشته و نابود نموده بود. پس چگونه براى جنگ با سپاه امپراطور روم كه دويست هزار نفر يا بيشتر بودند، فقط به فرستادن سه هزار نفر اكتفا كند و از تمامى امور چشم مىپوشد؟!
رسول خدا، اسامه، پسر زيد بن حارثه را براى جبران گذشته، به موته روانه كرد. مگر چه تعداد سپاه براى او آماده نمود؟ گذشته از جهات فوق، وقتى مسلمانان پس از وفات پيغمبر به سمت شام شتافتند با چند نفر از لشكر روم روبرو شدند؟
نتيجه اين كه سخنان مبالغهآميز بالا افسانههايى است كه با حساب عقل سازگارى ندارد و فقط براى گول زدن عوام ساخته شدهاند.
اگر به راستى عدد دشمن آن اندازه بود، چرا مسلمانان و صحابه پيغمبر در مدينه به روى پهلوانان فرارى از جنگ خاك مىپاشيدند و آنان را ملامت مىكردند؟ در سيره حلبيه آمده است كه «وقتى سپاهيان برگشتند، مورد مؤاخذه اهل مدينه قرار گرفتند؛ به طورى كه اهل خانهها در را بر روى مردان خود باز نمىكردند و مىگفتند: چرا نجنگيديد تا كشته شويد؟! جمعى از صحابه خانه نشين شدند و چون بيرون مىآمدند، مردم بر سر آنان فرياد مىزدند».(1)عجيبتر اينكه با وجود همه اين نقلها در همين كتاب آمده است: خالد، كفار را شكست داد و آنان به طور بسيار زشتى فرار كردند و به گفته صاحب سيره نبويّه «اين از
1) سيره حلبيه، ج 3، ص 81.
بزرگترين معجزات باهره پيغمبر است كه صحابه او با آنكه بسيار كم بودند، آن اندازه از كفار را بكشند، ولى بيش از دوازده نفر از مسلمين كشته نشوند».(1)
صاحب سيره نبويه اشتباه كرده است زيرا بايد مىگفت كه اين از بزرگترين معجزات خالد بن وليد است. زيرا در جنگ اُحد كه خود پيغمبر فرمانده سپاه بود با آنكه دشمن بيشتر از سه چهار برابر مسلمانان نبود، هفتاد نفر از اصحاب كشته شدند و مابقى فرار نمودند؛ ولى در اين جنگ كه دشمن صد برابر مسلمانان بود، جناب خالد هيچ كشته نداد و اين همه از كفار را كشت و آنها را شكست داد. حتما اين از معجزات او است و به پيغمبر اكرم هيچ ارتباطى ندارد[!!]
پيغمبر هيچگاه در جنگ با دشمنان از اين معجزات نداشت. اگر شما قدرى در اين اخبار متناقض كه در كتب سِيَر و تاريخ موجود است و از باب خلط حقّ و باطل و كتمان حق درست شده است دقيق شويد، مىبينيد كه اين باطلها از آثار منافقين است؛ خوشبختانه با وجود واقعيت مسأله در ميان اخبار، حقيقت مطلب كشف مىشود، لذا «حق» هميشه بر فرد خبير روشن و آشكار است.
آنچه به نظر من درست مىآيد اين است كه در جنگ موته نفرات دشمن بيشتر از مسلمين نبود، بلكه عدد مسلمين زيادتر بوده، ولى مسلمانان نه تنها از حزب اللّه نبوده، بلكه از مؤلّفه و منافقين بودند؛ بدين جهت مسلمين مهياى جنگ نبوده و از كشته شدنوحشت داشتند، لذا وقتى ديدند كه دشمن تسليم نمىشود و از خود دفاع مىكند و امراى لشكر مصمم بر جنگ هستند، فرماندهان خود را تنها گذاشتند. بزرگمردان وقتى ديدند كه لشكر از آنها اطاعت نمىكند و در صدد فرار هستند، خود، مردانه مقاومت كردند و يكى پس از ديگرى جنگيدند تا كشته شدند.
اگر واقعاً مسلمانان مهياى جنگ بودند، چرا تنها سرلشكر آنها جلو رفت و كشته
1) سيره حلبيه، ج 3، ص 78.
شد؟ چرا او را تنها گذاشتند و حمايتش نكردند؟ چرا شهداى آن روز فقط سه نفر امراى لشكر بودند و از مسلمانان اصلاً كشتهاى در ميدان نبود؛ هرچند دروغ سازان گفتند كه نُه نفر ديگر هم كشته شدند، ولى از كشته شدگانِ ديگر نام و نشانى نيست؟ چرا جنگ به فاصله يك ساعت تمام شد و خالد پس از كشته شدن امرا، برگشت؟
از اينكه دشمن سپاه مسلمين را تعقيب نكرد، معلوم مىشود كه آنان نيز ترس داشتهاند. زيرا دشمن مدافع بود نه مهاجم. پس در خود توانايى حمله نمىديد. لذا چون مسلمانان برگشتند، آنان نيز خشنود شدند و به كشتن چند نفر از فرماندهان قناعت نمودند.
جناب جعفر كه دست و پاى اسب خود را بريد، خواست به لشكر ثابت كند كه قصد برگشت ندارد و بدين ترتيب آنان را مهياى جنگ نمايد، افسوس كه مسلمانان از رؤساى خود حمايت نكرده و از خدا نترسيدند! پس بىجهت نبوده كه مورد شماتت صحابه سيّد المرسلين واقع گشته و از كثرت ملامت خانه نشين شدند.
حال ببينيد كه منافقين چگونه مقام خالد را بالا برده و شكست او را فتح ناميدهاند. آنها او را سيف اللّه خواندند و گفتند كه هشت شمشير، در دست او شكست؛ حتى بعضى گفتند كه هفت روز جنگ كرد و دشمنان را شكست داد و در طول اين مدت از مسلمانان دوازده نفر بيشتر كشته نشدند، ولى آنچه مسلّم است فقط سه نفر از امراى لشكر كشته شدند و از آن نه نفر ديگر، نام و نشانى در كتب تاريخى نيست؛ اين است حق مطلب و آن است آثار منافقين.آيا رؤساى لشكر از شاخههاى فرعى پيغمبر بوده و بيشتر به آن حضرت نزديك بودند يا خالد بن وليد و ديگر صحابه كه در اين جنگ شركت نموده بودند؟ به نظر شما كداميك كفار را به خشم مىآوردند؛ جنگجويان يا فراريان؟
منافقين به بالا بردن مقام خالد اكتفا نكردند، بلكه از مقام جعفر بن ابى طالب و عبداللّه بن رواحه نيز كاستند. از يك طرف جعفر، رئيس لشكر را مرئوس زيد بن حارثه قرار
داده و گفتند: امير لشكر، زيد و پس از او جعفر بود. و از طرفى ديگر گفتند كه جعفر به پيغمبر اعتراض نمود و گفت: اگر زيد را بر من رئيس نمايى، من در جنگ شركت نمىكنم و بيرون نمىروم پيغمبر فرمود: برو. چون تو نمىدانى كه كدام بهتر است.(1)درباره عبداللّه نيز گفتند كه او قدرى از كشته شدن وحشت داشت، ولى بالاخره بر نفس خويش غالب آمد.(2)
من در همين كتاب ثابت مىنمايم كه جعفر، رييس لشكر بود، نه زيد و مقام جعفر بالاتر از آن است كه به پيغمبر اعتراض نمايد. همچنين عبداللّه كه مردم را وادار به جنگ مىنمود،(3)معنى ندارد خودش مردّد باشد.
شكّى نيست كه اين دروغها براى پايين آوردن مقام جعفر ساخته شده است. او برادر اميرالمؤمنين علیهالسلام است و اين از همان فضايلى است كه معاويه مىخواست آنها را دفن نمايد و به مغيره مىگفت كه چارهاى جز دفن كردن نيست. از طرف ديگر منافقان مىخواهند بگويند كه اگر بزرگان مهاجر و انصار در زير لواى اسامه پسر همين زيد بن حارثه درآمدند، اين نقصى براى بزرگان نيست. چون جعفر بن ابى طالب نيز در زير پرچم پدر او، زيد بود. پس اگر آنان به پيغمبر اعتراض كردند كه چرا اسامه را بر ما امير نمودى،جناب جعفر نيز بر امارت زيد، پدر او، اعتراض داشت؛ البلية اذا عمّت طابت.
منافقان مىخواهند توجيه كنند كه اگر بزرگان فرار كردند، عبداللّه بن رواحه نيز مردد بود و اگر فلان مهاجر به پيغمبر اعتراض نمود كه چرا بر جنازه عبداللّه بن ابى نماز
مىخوانى و يا چرا در حديبيّه با مشركين صلح مىنمايى، جعفر بن ابى طالب نيز به پيغمبر اعتراض داشت.
در جلالت جعفر ميان مسلمين شكى نيست. پس اين اعتراضات ساخته شده، نشان دهنده ضعف يا خللى در او نمىباشد. آرى! اين احاديث كذب، با حسابى دقيق ساخته شده و به وسيله پولهاى منافقين در سينهها و كتابها جا گرفتهاند. پس با اين وجود، آيا
صحيح است كه تمامى صحابه را عدول، نجوم و راهنما بناميم؟! همين عبداللّه بن رواحه انصارى، سومين امير لشكر در موته و از بزرگان مسلمين، كسى است كه با دست و زبان خود خدماتى به دين اسلام نموده است. او از شعراى رسول اللّه، و از مسلمانان شجاع و از مؤمنين به خدا و روز قيامت است. طبرى از محمد بن اسحاق چنين نقل مىنمايد: «چون مسلمانان در هنگام حركت به سمت موته با امراى لشكر وداع مىنمودند، عبداللّه بن رواحه گريه مىكرد. گفتند: براى چه گريه مىكنى؟ گفت: به خدا سوگند، من علاقه به دنيا و ميل به شما ندارم؛ ولى شنيدم كه پيغمبر اين آيه را مىخواند: «وَإِنْ مِنْكُمْ إِلاّ وارِدُها كانَ عَلى رَبِّكَ حَتْما مَقْضِيّا(1)و هيچ كسى از شما نيست مگر [اينكه] در آن وارد مىگردد. اين [امر] همواره بر پروردگارت حكمى قطعى است». حال نمىدانم پس از ورود به جهنم چگونه بيرون مىآيم؟
در موقع وداع، مسلمانان دعا كردند كه سلامت به مدينه برگردند، ولى عبداللّه بن رواحه اين اشعار را قرائت نمود:
لكننى اسئل الرحمن مغفرة *** و ضربة ذات فرغ تقرف الزبدا
او طعنة بيدى حران مجهزة *** بحربة تنفذ الاحشاء و الكبدا
حتى يقولوا اذا مروا على جدثى *** ارشدك اللّه من غاز و قد رشدا»(2)در همين نقل، آن گريه و خوف عبداللّه از خداوند و طلب مغفرت و شهادتش قابل تأمل است. در واقع اين گروه از صحابه، نجوم و راهنماى مسلمانان هستند، نه آنانكه در جنگها فرار مىكنند و علاقمند به دنيا هستند.
پيغمبر اكرم چنين مسلمانانى را تربيت نمود. افسوس كه اين حزب اللّه، شهداى فى سبيل اللّه گشتند. زيرا اگر اينها پس از وفات پيغمبر زنده بودند، هيچگاه اين پيشامدها واقع نمىشد و منافقين در دين تبديل و انحراف ايجاد نمىكردند و حق در جاى خود مستقر مىگشت.
• چرا مسلمانان به حبشه هجرت كردند؟
• چرا جعفر بن ابى طالب و برخى مهاجرين تا سال هفتم در حبشه ماندند؟
• تعداد مهاجرين به حبشه و علت بازگشت عدهاى به مكه
• علل نادرستى نقل واقدى
• شواهد دروغ بودن قضيه
• توجيه امرى باطل با باطلى ديگر
• حقيقت امر چيست؟
• چرا دروغها ساخته شد؟
• اعتراض به صاحب كتاب «المثل الكامل»
• اقدام قريش براى برگرداندن مسلمين از حبشه
• نجاشى عمرو عاص را زد و تهديد كرد
• چگونگى ورود جعفر و يارانش بر پادشاه حبشه
• حُسن خدمات جعفر و جزاى منافقين به او
• جعفر چگونه دفاع نمود؟
• مسلمان شدن نجاشى به دست جعفر
• سرپرستى جعفر بن ابى طالب
• نامه پيامبر به نجاشى در موقع هجرت به حبشه بود
• كينه و دشمنى عمرو بن عاص با جعفر
• موقعيت جعفر و مظلوميت او
• حديث مسلم
در اثر جدّيّت پيغمبر اكرم در دعوت، مجادله او به احسن، حقانيت دين اسلام، شنيدن قرآن، ديدن معجزات و فضايل و مكارم اخلاق آن سرور و شهادت اهل كتاب موجب شد كه مسلمانانى از قريش و غير قريش به تدريج در مكه معظمه جمع شوند.
قريش در مبارزه با پيغمبر و جلوگيرى از ايمان آوردن مردم و برگرداندن مسلمانان از دين جديد از هيچ عملى كوتاهى نمىكردند. چون كار بر مسلمين، خصوصا ضعفا سخت شد، پيغمبر امر نمود كه به حبشه هجرت نمايند. اين واقعه در ماه رجب سال پنجم بعثت اتفاق افتاد.
البته انتخاب رجب از آن جهت بود كه ماه حرام بود و كسى در آن ماه متعرض دشمن خود نمىشد. صاحب طبقات و طبرى نيز به نقل از صاحب طبقات مىنويسند: «در ماه رجب سال پنجم بعثت، پانزده مسلمان كه چهار نفر از آنان زن بودند، مخفيانه مكّه را ترك كردند و سواره و پياده خود را به «شعيبه» رساندند. خداوند نيز دو كشتى تجارتى را در همان حال رسانيد كه آن جمع را به نصف دينار سوار كردند. از آن سو جمعى از قريش دنبال ايشان را گرفتند، ولى چون به دريا رسيدند آن جمع رفته بودند و كسى باقى نمانده بود».(1)
سختى امر مسلمين را مىتوان از همين نقل فهميد؛ جمعى كه به جهت دشمنى قريش از خانه و زندگى آواره شدهاند، حتى در ماه حرام نيز از تعقيب آنان در امان نيستند.
1) طبقات، ج 1، ص 159؛ طبرى، ج 2، ص 329.
پيغمبر اكرم در پنج سال نخستِ بعثت، قبايل عرب را به اسلام و حمايت از خود دعوت نمود، ولى آنان دعوت او را اجابت نكردند؛ پيغمبر با ديدن عناد و لجاج قريش تصميم گرفت تا مأمنى تهيه كرده و به آنجا هجرت نمايد. چون قبايل يمن و نجد و بلاد ديگر، مسلمانان را قبول نكرده بودند و از طرفى مسلمانان، مخصوصاً ضعفا و غرباى مسلمان در مكه دچار ناراحتى بودند و بىنهايت مورد آزار و شكنجه قرار مىگرفتند، پيغمبر براى حفظ آنان از شرّ دشمنان امر فرمود تا به حبشه مهاجرت كنند و از جزيرة العرب خارج شوند.
پس وقتى پيامبر در جزيرة العرب مأمنى به دست نياورد خاك حبشه را در نظر گرفت. زيرا پادشاه آنجا مرد عادلى بود كه به پناهندگانش ظلم نمىكرد، امّا قريش به حبشه آشنا بودند و براى تجارت به آن سرزمين سفر مىنمودند.(1)
ابن سعد از زهرى نقل مىكند: «چون قريش تصميم بر آزار مسلمانان و برگرداندن آنان به كفر گرفتند، پيغمبر فرمود: در زمين متفرق شويد! گفتند: يا رسول اللّه ! كجا برويم؟ پيامبر حبشه را معيّن نمود و آنجا را بيشتر از هر جاى ديگر پسنديد. پس جماعت زيادى از مسلمانان، بعضى با خانواده و بعضى به تنهايى به آنجا هجرت نمودند».(2)
آرى! هنگامى كه پيغمبر در جزيرة العرب مأمنى به دست نياورد، حبشه را بهتر از هر جايى پسنديد، ولى پس از آنكه طايفه اوس و خزرج اسلام آوردند، مدينه را مركز قرار داد و به مسلمانان امر كرد كه به مدينه مهاجرت كنند و خود نيز به آنان ملحق گشت.
بعضى از مهاجرين حبشه، به مدينه برگشتند و بعضى ديگر با جعفر بن ابى طالب در آنجا باقى ماندند تا آنكه پيغمبر با قريش در حديبيه صلح نمود؛ در آن وقت پيامبر جعفر و بقيه مسلمانان را از حبشه فراخواند و آنان در هنگام فتح خيبر به مدينه رسيدند.
البته من بسيار در فكر بودم كه چرا پيغمبر پس از رفتن به مدينه جعفر را نطلبيد، يا چرا جعفر، خود اقدام به بازگشت ننمود؟ به نظر مىرسد از آنجا كه پيغمبر اكرم با قريش در جنگ بود، نمىخواست آن مأمن را از دست بدهد. لذا جعفر را با مسلمانان نگاه داشت تا تكليف روشن گردد، امّا وقتى با قريش صلح نمود، غلبه او محرز گشت؛ پس نوشت تا جعفر با مسلمانان باز آيند.
على بن ابراهيم در تفسيرش مىنويسد: «جعفر در حبشه بود تا پيغمبر با قريش صلح نمود و خيبر فتح شد. آنگاه جعفر با همراهان باز آمدند».(1)همچنين از تفسير طبرى نيز نظير اين عبارت نقل شده است؛ به اضافه آنكه پيغمبر فرمود: نمىدانم من از فتح خيبر خوشحالتر هستم يا از رسيدن جعفر!(2)
ابن سعد مىنويسد: «چون نجاشى مسلمانان را حسب الامر پيغمبر با دو كشتى به مدينه فرستاد، آنها ديدند كه پيغمبر به خيبر رفته و آنرا فتح نموده است. آن حضرت از مسلمانان خواست تا مهاجرين حبشه را با خود شريك نمايند و مسلمانان نيز اطاعت كردند».(3)همچنين در طبقات آمده است: «پيغمبر در محرم سال هفتم هجرت به پادشاهان نامه نوشت و براى نجاشى هم دو نامه نوشت و آنرا به وسيله «عمرو بن اميه ضمرى» فرستاد. در يكى از آن دو نامه آمده بود كه ام حبيبه را براى من تزويج نما و مسلمانان را به سمت مدينه روانه كن، نجاشى اطاعت نمود و ام حبيبه را به عقد پيغمبر درآورد و مِهر او را داد و لوازم سفر مسلمين را تهيه نمود و آنان را با دو كشتى به سوى مدينه فرستاد و در پاسخ پيغمبر نوشت: من به وسيله عمو زاده تو، جعفر، اسلام آوردهام».(4)
پوشيده نماند كه در جزء اول نوشته است كه در ماه ربيع الاول سال هفتم، «عمرو بن
اميه» را نزد نجاشى فرستاد. به هر جهت، جعفر بن ابى طالب به اختيار خود به حبشه سفر نكرد و به اختيار خود نيز در آنجا توقف ننمود؛ او مأمور به رفتن و ماندن بود. لذا وقتى دستور بازگشت رسيد، فورا مراجعت نمود.
طبق نقل صاحب طبقات از كلام زهرى دانسته شد كه پيغمبر جهت حفظ مسلمانان، امر فرمود تا به حبشه هجرت نمايند. بعضى از مهاجرين مسلمان مجرد بودند و برخى ديگر همراه با خانواده رهسپار حبشه شدند.
طبق نقل صاحب طبقات(1)از واقدى نيز دانسته مىشود كه تعداد مهاجرين عبارت از يازده مرد و چهار زن بود و از اينكه اسامى رجال را دوازده نفر ذكر كرده است، نتيجه گرفته مىشود كه شايد مقصود او اين بود كه مردان قريشى يازده تن بودند. چون عبداللّه بن مسعود از قريش نبود.
ابن سعد از واقدى نقل نموده است: «مهاجرين در ماه رجب سال پنجم - سال پنجم از بعثت آشكار - حركت نمودند و شعبان و رمضان را در حبشه توقف داشتند و در ماه شوال به مكه برگشتند. و بعد سبب مراجعتشان را از واقدى چنين نقل مىكند كه چون متابعت قريش از پيغمبر مشهور گشت، اصحاب پيغمبر كه در خاك حبشه بودند از اسلام اهل مكه و سجده قريش مطلع شدند، پس با خود گفتند: براى چه در حبشه بمانيم و حال آنكه عشيره ما - قريش - ايمان آوردهاند. پس به سمت مكه حركت كردند، ولى چون به نزديكى مكه رسيدند، معلوم شد كه پيغمبر مجددا از خدايان قريش بدگويى نموده و قريش دوباره به دشمنى با پيغمبر قيام نمودهاند. لذا مسلمانان پس از مشورت با يكديگر گفتند: چون به مكه رسيديم، داخل شهر مىشويم، تجديد عهد مىنماييم، به خانواده خود رسيدگى مىكنيم و دوباره برمىگرديم. همگى وارد مكه شدند و از بزرگان قريش
1) طبقات، ج 1، ص 160.
پناه گرفتند، مگر ابن مسعود كه بىپناه وارد شد و كمى ماند و به حبشه برگشت».(1)
همچنين از واقدى نقل نموده است «چون قريش مجددا آوارگان را تحت شكنجه قرار دادند، پيغمبر دوباره فرمود تا به حبشه برگردند. عثمان گفت: يا رسول اللّه! اين مرتبه دوم است كه ما نزد نجاشى مىرويم و تو با ما نيستى! فرمود: هجرت شما به سوى خدا و من است و براى شما دو هجرت است. عثمان گفت: ما را كفايت نمود. اين دفعه مىگويد كه مهاجرين حبشه، هشتاد و سه نفر مرد و يازده زن قرشيّه بودند. چون اين گروه شنيدند كه پيغمبر به مدينه هجرت نموده، سى و سه نفر مرد و هشت زن برگشتند كه دو نفر از آنان در مكه فوت كردند، هفت نفر از آنان را قريش حبس نمودند، ولى بيست و چهار نفرشان در جنگ بدر شركت كردند».(2)
از اين نقلهاى واقدى امورى دانسته مىشود:
1 - مهاجرين حبشه، دفعه اول، همان يازده نفر مرد از قريش بودند كه نام همگى مضبوط است.
2 - سبب برگشت آنان خبر مسلمان شدن قريش بود.
3 - همگى مجددا به حبشه برگشتند.
4 - مهاجرين حبشه، بار دوم، هشتاد و سه نفر بودند.
5 - همه مهاجرين تا قبل از رسيدن خبر هجرت پيغمبر به مدينه در حبشه بودند كه پس از آن سى و سه مرد به اتفاق هشت زن بازگشتند.
اسامى آن يازده مهاجرى كه واقدى مىگويد عبارت است از:
1 - عثمان بن عفان
2 - ابو حذيفة بن عتبه اموى
3 - زبير بن عوام
4 - مصعب بن عمير
5 - عبد الرحمن بن عوف
6 - ابو سلمه مخزومى
7 - عثمان بن مظعون جحمى
8 - عامر بن ربيعه عنزى
9 - ابو سيره عامرى
10 - حاطب بن عمرو بن عبد شمس
11 - سهيل بن بيضا
12 - عبداللّه بن مسعود
به نظر نگارنده، تمامى آنچه واقدى نقل كرده است، نادرست است. زيرا:
اولاً: هجرت، مخصوص همان جمع كه نام برده شد، نبود. اگر هجرت به دستور پيغمبر اكرم و براى حفظ مسلمين صورت گرفته باشد، پس چرا فقط آن جمع بخصوص (يازده مرد و عبداللّه بن مسعود) هجرت كردند و ديگران ماه رجب، شعبان، رمضان و شوال را در مكه ماندند؟ چرا در طول اين چند ماه، مسلمانانى كه تحت آزار و اذيت قريش بودند در مكه معظمه ماندند و براى چه پس از حركت اين جمع در دفعه دوم، ديگران نيز حركت نمودند؟ آيا قريش نمىدانستند كه اين جماعت مسلمانند يا آنكه ايشان را اذيت نمىنمودند؟ اصلاً چرا عثمان و ابو حذيفه، پسر عتبه، پيشاهنگ مهاجرين شدند؛ در حالى كه بزرگان بنى اميه توانايى پناه دادن و نگاه داشتن آن دو را داشتند؟ !
در ضمن، چرا نام عمار در اين جمع ديده نمىشود و از ضعفا فقط نام عبداللّه بن مسعود را در اين ليست مىبينيم؟ نكته جالب اين كه نام او هم اشتباها[!!] ذكر شده است؛ واقدى مىگويد كه مهاجرين يازده مرد و چهار زن بودند و پس از آنكه نام يازده مرد از قريش را مىبرد عبداللّه بن مسعود را هم ذكر مىنمايد؛ گو اينكه او طفيلى آن جمع از اشراف قريش بود. لذا در موقع بازگشت نيز همه آن گروه در پناه بزرگان وارد مكه
مىشوند، جز ابن مسعود كه آواره و بى پناه است.
طبرى مىگويد: «در عدد كسانى كه به حبشه هجرت نمودند، اختلاف شده است، بعضى تعداد آنها را يازده مرد و چهار زن مىدانند. در ادامه پس از نقل كلام واقدى مىگويد كه ديگران مىگويند كسانى كه به خاك حبشه هجرت نمودند، به جز اطفالى كه با خود برده و يا در آنجا به دنيا آمده بودند هشتاد و دو نفر مرد بودند كه عمار بن ياسر هم يكى از آنان بود».(1)
امّا طبرى شك دارد!
پس، از اين كلام فهميده مىشود كه او به اينكه دو هجرت وجود داشته و دفعه اول، فقط همان يازده نفر هجرت كردهاند، قائل شده است، امّا ديگر مورخين در اين زمينه با او مخالف هستند و تعداد آنان را هشتاد و دو نفر مىدانند؛ با شركت عمار. هرچند كه جناب ابوجعفر طبرى در شركت داشتن عمار نيز تأمل دارد و من در كتاب مجاهدات به مطالبى كه مناسب اين مقام است، اشاره نمودهام.
ثانيا: طبرى از محمد بن اسحاق - صاحب سيره - از يزيد بن زياد مدنى از محمد بن كعب قرظى نقل مىنمايد: «چون خبر سجده قريش به مهاجرين حبشه رسيد و گفته شد كه قريش اسلام آوردهاند، مردمانى از آنان به سوى مكه حركت كردند و ديگران در حبشه توقف نمودند».(2)
با اين عبارت، نادرستى گفتههاى واقدى كاملاً دانسته مىشود.
ثالثا: آنچه را كه واقدى سبب برگشتن آن جمع به مكه ذكر نموده است، قطعا دروغ است و مناسب است كه سبب را از اصل طبقات ابن سعد نقل نماييم:
«ابن سعد از محمد بن عمر واقدى روايت نمود كه چون پيغمبر اكرم مشاهده نمود كه قريش متعرض او نمىشوند، به تنهايى نشست و آرزو نمود كه چيزى كه موجب دور شدن كفار مىگردد بر او نازل نشود. پيغمبر به كفار نزديك شد و قريش نيز به او نزديك
گشتند. پس روزى در مجلسى كه با قريش نزد كعبه نشسته بود، سوره نجم را قرائت فرمود تا به آيه شريفه «أَفَرَأَيْتُمُ اللاّتَ والْعُزّى وَمَناةَ الثالِثَةَ الأُخْرى(1)به من خبر دهيد آيا بتهاى «لات» و «عزى» و «منات» كه سومين آنهاست [دختران خدا هستند؟]» رسيد، شيطان بر زبان پيغمبر آورد كه «تلك الغرانيق العلى و ان شفاعتهن لترتجى». پيغمبر اين دو جمله را خواند و سوره را تمام كرد و به سجده رفت. قريش نيز متابعت نمودند و همگى سجده كردند. وليد بن مغيره، پيرمرد قريش كه نمىتوانست سجده كند، مشتى از خاك را برداشت و پيشانى خود را بر آن گذاشت. بعضى مىگويند كه سعيد بن عاص كه پيرمرد بود، چنين كرد و بعضى ديگر مىگويند كه وليد و سعيد هر دو مشتى از خاك را برداشتند و بر آن سجده كردند. پس قريش از پيغمبر راضى شدند و گفتند: ما مىدانيم خداوند زنده مىكند، مىميراند و روزى مىبخشد، لكن مىگوييم كه اين خدايان در نزد او شفاعت ما را مىنمايند؛ حال كه تو براى آنان بهرهاى گذاردى و حقّ شفاعت براى آنان قائل شدى، ما با تو هستيم.
پس اين گفته قريش بر پيغمبر گران آمد و خانه نشين شد. شب، جبرئيل آمد و پيغمبر آن سوره را بر او خواند. جبرئيل گفت: من آن دو جمله را براى تو آوردهام؟ پيغمبر گفت: من چيزى را به خداوند نسبت دادم كه نگفته بود. پس اين آيه نازل شد:
«وَإِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الَّذي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ لِتَفْتَرِي عَلَيْنا غَيْرَهُ وَإِذا لاَتَّخَذُوكَ خَلِيلاً - الى قوله - ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ عَلَيْنا نَصِيرا»(2)(3)
«و چيزى نمانده بود كه تو را از آنچه به سوى تو وحى كردهايم گمراه كنند تا غير از آن را بر ما ببندى و در آن صورت تو را به دوستى خود بگيرند . . .آنگاه در برابر ما براى خود ياورى نمىيافتى».
اين حديث دروغ است و ساختگى بودن آن كاملاً آشكار است كه ما به جهاتى از آن اشاره مىكنيم:
1 - قريش در آزار و دشمنى و بدگويى و استهزاى پيغمبر اكرم، كوتاهى نمىكرد و آن حضرت از همان ابتدا گرفتار استهزا و آزار قريش بود، حتى پيش از آنكه دعوت خود را آشكار كند، آزار دشمنان شروع شده بود.
آيه شريفه «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ(1)پس آنچه را بدان مأمورى آشكار كن و از مشركان روى برتاب». نيز مؤيد اين مطلب است. پس او چگونه مىگويد كه پيغمبر ديد كه قريش متعرض او نمىشوند؟!
2 - اين سخن كه پيغمبر آرزو كرد چيزى بر او نازل نشود كه قريش را از او دور نمايد، دروغى آشكار است. آيا پيغمبر نمىدانست كه از جانب خداوند براى دعوت به توحيد، معاد و ايمانِ به كتب و رسل و كلمات او فرستاده شده است؟ آيا او نمىدانست كه مشركان قريش كافر هستند؟ مگر آنچه تا آن وقت نازل شده بود، براى جدايى و دشمنى مشركان با پيغمبر كافى نبود؟ آيا پيغمبر از اين منصب الهى پشيمان شده و آرزو كرده بود كه خداوند از دين، پيغمبران، معاد و خدايى خود دست بردارد و با مشركان صلح نمايد؟!
3 - گفته او كه پيغمبر به قريش و قريش به او نزديك شدند هم دروغ است؛ زيرا نه پيغمبر از گفتههاى خود دست برداشته بود و نه قريش از عقايد و بتپرستى خود صرفنظر كرده بودند. پس چگونه به يكديگر نزديك شده بودند؟ حقّ و باطل، روز و شب و به طور كلّى دو نقيض چگونه با يكديگر جمع مىشوند؟ جدايى پيغمبر و مشركان از يكديگر در اثر نبوّت آن سرور بود، و گرنه مشركان با پيغمبر نه سابقه سوئى داشتند و نه حقّى از ايشان مطالبه مىكردند، حتّى قريش حاضر شدند تا پيغمبر را ثروتمندترين قريش بلكه پادشاه خود نمايند به شرطى كه از ادعاى خود صرفنظر كند؛ و مىگفتند: «أَجَعَلَ الآلِهَةَ إِلها واحِدا؛ آيا خدايان [متعدد] را خداى واحدى قرار داده است؟»
1) سوره حجر، آيه 94.
پس، چه طور به يكديگر نزديك شدند و در مجالس، كنار هم مىنشستند؟! پيغمبر سست شده بود يا مشركين در عقايد خود سست شده بودند؟ يا آنكه متوجه شدند دعوت او بىتأثير است و كسى به او ايمان نمىآورد و يا مسلمانان مرتد مىشوند؟ و يا شايد ديدند نسبتهايى كه به پيغمبر مىدهند، مثل ساحرى و شاعرى و دروغگويى و ديوانگى، مؤثر شده و عقلا او را به آن اوصاف شناختهاند؟!
چگونه آن دورى و جدايى كه در اثر ادعاى نبوّت ميان پيغمبر و مشركين پيدا شده بود برطرف شد و دوستى جاى آن دشمنى را گرفت؟!
4 - چگونه مىشود پيغمبر در اثر القاى شيطان، آن دو جمله را اضافه كرده و به خدا نسبت بدهد؟! عجيبتر از همه اينكه همان شب همان سوره را براى جبرئيل مىخواند و آن دو جمله را نيز اضافه مىكند و وقتى جبرئيل مىگويد: من اين دو جمله را آوردم، پيغمبر مىگويد كه من به خدا دروغ بستم و آنچه را نگفته بود، گفتم؟!
اين حديث صراحتاً مىگويد كه پيغمبر دو جمله اضافه كرد و چيزى را كه خدا نگفته بود، عمداً به او نسبت داد. آيا مسلمان مىتواند اين حديث را تصديق كند؟ ايمان به اين حديث با ايمان به رسالت و بلكه با ايمان به خدا از جهات متعددى جمع نمىشود. در همين سوره نجم مىخوانيم:
«ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَما غَوى»(1)
«دوست شما [محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم ] هرگز گمراه و منحرف نشده است».
چه گمراهى و ضلالتى از اين بالاتر كه بتان را در نزد خدا شفيع قرار دهد و آنان را تجليل و تعظيم نمايد؛ در حالى كه در همين سوره آمده است:
«وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»(2)
«و [محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم ] هرگز از روى هوى و هوس سخن نمىگويد».
و چه هوى و هوسى از اين بالاتر كه به خاطر راضى نمودن مشركان اين دو جمله را بر قرآن اضافه كند؟!
بنابر نقل طبرى، چون هوس كرده بود به قوم خود نزديك شود، شيطان بر زبان او جمله «تلك الغرانيق العلى وانّ شفاعتهن لترتجى» را آورد و چون قريش اين سخنان را شنيدند - كه پيامبر، خدايانشان را به خوبى نام برده - خشنود و خوشحال شدند».(1)
همچنين در همين سوره آمده است:
«إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحى»(2)
«آنچه مىگويد، چيزى جز وحيى كه بر او نازل شده نيست».
عجيبتر از همه اينكه در همين سوره در دنباله آيه «أَفَرَأَيْتُمُ اللاّتَ وَالْعُزّى وَمَناةَ الثّالِثَةَ الْأُخْرى»(3)اين جمله آمده است:
«أَلَكُمُ الذَّكَرُ وَلَهُ الْأُنْثى * تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى * إِنْ هِيَ إِلاّ أَسْمآءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَآبآؤُكُمْ ما أَنْزَلَ اللّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَما تَهْوىَ الْأَنْفُسُ وَلَقَدْ جآئَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدى»(4)
«آيا [به خيالتان] براى شما پسر است و براى او دختر؟ در اين صورت، اين تقسيم نادرستى است. [اين بتان] جز نامهايى بيش نيستند كه شما و پدرانتان نامگذارى كردهايد [و] خدا بر [حقّانيّت] آنها هيچ دليلى نفرستاده است. [آنان] جز گمان و آنچه را كه دلخواهشان است پيروى نمىكنند، با آنكه قطعاً از جانب پروردگارشان هدايت برايشان آمده است».
خداوند در اين دو آيه پندار قريش را كه ملائكه را دختران خدا مىدانند و براى بت ها در نزد خدا مقامى قائلند صريحاً تكذيب مىكند. پس چگونه اين دو آيه و آن دو كلمه شيطانى باهم جمع مىشوند؟ آيا قريش نمىدانستند كه اين دو سخن متناقض است يا پيغمبر تناقض اين دو را باهم نمىدانست؟! به علاوه جمله «أَفَرَأَيْتُمُ اللاّتَ وَالْعُزّى»، مثل «أَلَكُمُ الذَّكَرُ»، استفهام توبيخى است و در مقام ملامت و سرزنش قريش است، پس
چگونه با عظمت و علو مقام بتان جمع مىشود؟ چگونه مشركان اين را نفهميدند و همگى - حتى آن دو پيرمرد - براى خداوند سجده كردند؟
گذشته از همه اين امور خداوند فرموده است:
«وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاوِيلِ * لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيَميِنِ * ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِينَ * فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزينَ»(1)
«اگر [محمّد] به دروغ بر ما سخنانى مىبست ما او را به قهر و انتقام مىگرفتيم؛ رگ [وتين] او را قطع مىنموديم. پس هيچ يك از شما قادر به دفاع از او نبوديد».
پس اگر پيغمبر از خود يا به وسيله شيطان اين دو جمله را به خداوند بسته بود، چرا خدا او را نگرفت و رگ او را قطع نكرد؟ بنابر اين حديث مجعول، خود پيامبر اعتراف نمود به اينكه بر خدا دروغ بسته و چيزى را كه او نگفته بود، گفته است، پس چرا گرفتار چنگال قهر و انتقام الهى نشد؟!
گذشته از آياتى كه دليل بر بطلان اين نسبت است، عقل نيز حكم مىكند كه پيغمبر بايد راستگو و معصوم از گناه باشد. اگر پيغمبر در جهت رسالت الهى خود دروغ بگويد، هر آينه نقض غرض از بعثت او لازم مىآيد. پس به جاى آنكه موجب هدايت بندگان گردد، سبب گمراهى آنان مىشود.
خداوند، پيغمبرى را كه بر او دروغ ببندد، لازم ندارد و اگر شيطان بر پيغمبر مسلط شده باشد و زبان پيغمبر به اختيار شيطان باشد، پس به هيچ يك از گفتهها و نسبتهاى او به خداوند، نمىتوان اعتماد نمود. زيرا اين احتمال به وجود مىآيد كه آنها نيز از ناحيه شيطان باشد.
5 - اين گفته كه مشركين گفتند: كه ما مىدانيم خدا روزى مىدهد و مىميراند و زنده مىكند، ولى مىگوييم خدايان از ما شفاعت مىكنند؛ نيز دروغى آشكار است. زيرا هركس در آيات وارده در مذمّت مشركين و محاجّه با آنان تأمل نمايد، خواهد فهميد كه آنها اصنام را خدايان و شريك و دست اندركار خدا مىدانستند.
1) سوره حاقه، آيات 44 - 47.
خدا در قرآن مىفرمايد:
«هذا خَلْقُ اللّهِ فَأَرُونِي ماذا خَلَقَ الَّذِينَ مِنْ دوُنِهِ بَلِ الظّالِمُونَ فِي ضَلالٍ مُبينٍ»
«اين، خلق خداست. [اينك] به من نشان دهيد كسانى كه غير از اويند، چه آفريدهاند؟ [هيچ] بلكه ستمگران در گمراهى آشكارند».
همچنين در آيهاى ديگر تصريح مىكند:
«قُلْ أَرَأَيْتُمْ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ أَرُونِي ماذا خَلَقُوا مِن الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْكٌ فِي السَّمواتِ ائْتوُني بِكِتابٍ مِنْ قَبْلِ هذا أَوْ أَثارةٍ مِنْ عَلْمٍ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ»(1)
«بگو به من خبر دهيد، آنچه را به جاى خدا فرا مىخوانيد! به من نشان دهيد كه چه چيزى از زمين [را] آفريده يا [مگر] آنان را در [كار] آسمانها مشاركتى است! اگر راست مىگوييد، كتابى پيش از اين [قرآن] يا بازماندهاى از دانش نزد من آوريد!»
و يا در جايى ديگر مىفرمايد:
«أَمْ جَعَلوُا لِلّهِ شُرَكاءَ خَلَقُوا كَخَلْقِهِ فَتَشابَهَ الْخَلْقُ عَلَيْهِمْ قُل اللّهُ خالِقُ كُلّ شَيءٍ وَهُوَ الْواحِدُ الْقَهّارُ»(2)
«يا براى خدا شريكانى پنداشتهاند كه مانند آفرينش او آفريدهاند و در نتيجه، (اين دو) آفرينش بر آنان مشتبه شده است؟ بگو: خدا آفريننده هر چيزى است و اوست يگانه قهّار!»
و اگر بپذيريم كه مشركين فقط قائل به شفاعت بودند، منافاتى با اين ندارد كه در عين حال، آنها بتها را شُركاى خدا قلمداد كرده و خدا را شريك قوىتر بدانند. اگر واقعاً مشركان بتها را منشأ اثر در خلق و تقدير نمىدانستند، آنها را پرستش نمىكردند و در مقابلشان تواضع و سجده نمىنمودند.
به هر صورت، در هرچه بتوان ترديد نمود، در اين نمىتوان ترديد داشت كه قريش،
مشرك بودند وبراى خدا در خدايى شريك قرار مىدادند. پس دروغ بودن اين نقل از اين راه نيز اثبات مىشود.
دروغ ساز مىخواست كه از طرفى جهالت، نادانى و پستى مشركين قريش را اندك نشان دهد و از طرف ديگر سعى داشت تا زحمات، صدمات و عظمت هدايت پيغمبر اسلام، كوچك جلوه نمايد.
6 - آيه شريفه زير در ابطال اين نسبت صريح است.
«وَإِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الَّذي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ لِتَفْتَرِيَ عَلَيْنا غَيْرَهُ وإِذاً لاَتَّخَذُوكَ خَلِيلاً وَلَوْلا أنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلاً إِذاً لاَذَقْناكَ ضِعْفَ الْحَيوةِ وَضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لاتَجِدُ لَكَ عَلْينا نَصِيراً»(1)
«و چيزى نمانده بود كه تو را از آنچه به سوى تو وحى كردهايم گمراه كنند تا غير از آن را بر ما ببندى و در آن صورت تو را به دوستى خود بگيرند. و اگر تو را استوار نمىداشتيم، قطعاً نزديك بود كمى به سوى آنان متمايل شوى. در آن صورت، حتماً تو را دو برابر [در] زندگى و دو برابر [پس از] مرگ [عذاب ]مىچشانيديم؛
آنگاه در برابر ما براى خود ياورى نمىيافتى».
خداوند مىگويد: اگر ما نگاهدار تو نبوديم و تو را محكم نمىكرديم حتماً به آنان نزديك مىشدى و كارى مىكردند كه بر ما دروغ ببندى و غير گفته ما را به ما نسبت دهى كه البته در اين صورت، گرفتار مجازات و عذاب سخت ما در دنيا و آخرت مىشدى و هيچ كس نبود كه تو را يارى كند.
پس معلوم مىشود كه خداوند پيغمبر خود را حفظ كرده است وگرنه پيامبر بايد گرفتار عذابى سخت مىشد. از همين جا معلوم مىشود كه آن دو كلمه را پيامبر نگفته و به خداوند نسبت نداده است، بلكه اين حديث، دروغ و مخالف نص صريح قرآن است.
1) سوره اسراء، آيه 73 - 75.
طبرى در تاريخ خود از محمد بن كعب قرطى چنين نقل مىنمايد: «جبرئيل به پيغمبر گفت كه چه كردى؟ آيا از خود اضافه كردى؟ پيغمبر سخت محزون شد و بسيار از خدا ترسيد. چون خداوند نسبت به محمّد مهربان بود، آيهاى بر او نازل كرد و خبر داد كه هيچ پيغمبرى پيش از تو نبود كه مثل تو آرزويى نكند و شيطان در قرائت او اضافه ننمايد، كما اين كه بر زبان تو آورد، ولى خداوند آنچه شيطان آورده بود را نسخ مىكرد و آيات خود را محكم مىنمود پس تو نيز همانند پيغمبران ديگر هستى:
«وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَلانَبِيٍّ إِلاّ إِذا تَمَنّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فِي أُمْنِيَّته فَيَنْسَخُ اللّهُ ما يُلْقِي الشَّيْطانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللّهُ آياتِهِ وَاللّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ»(1)
«و پيش از تو (نيز) هيچ رسول و پيامبرى را نفرستاديم، جز اين كه هرگاه چيزى تلاوت مىنمود، شيطان در تلاوتش القاى (شبهه) مىكرد. پس خدا آنچه را شيطان القا مىكرد، محو مىگردانيد. سپس خدا آيات خود را استوار مىساخت و خدا داناى حكيم است».
پس خداوند، حزن پيغمبر را از ميان بُرد و او را آسوده ساخت و آنچه را كه شيطان بر لسان پيغمبر آورده بود به نزول آيه زير نسخ نمود:
«أَلَكُمُ الذِّكَرُ وَلَهُ الأُنْثى تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى إِنْ هِيَ إِلاّ أَسْمآءٌ سَمّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَآباؤُكُمْ - الى قوله - لِمَنْ يَشآءُ وَيَرْضى»(2)(3)
يعنى: چگونه از شفاعت بتان در نزد خداوند فايده بريد؟ راوى آن حديث مجعول، چون متوجه مىشود كه اشكال تناقض شد كه ما در وجه سوم و ششم ذكر نموديم، اينها را نيز به جاى آيه «وَإِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ»(4)درست نمود و گفت كه آيه «وَما أَرْسَلْنا مِنْ
قَبْلِكَ»(1)نازل شد و نَسخ القاى شيطان را به آيات «أَلَكُمُ الذَّكَرُ - الى قوله - لِمَنْ يَشآءُ وَيَرْضى» نسبت داد و گفت كه اين آيات نازل شد.
آرى! او سعى مىكند تا از تناقض نجات يابد، ولى دروغ بودن اين روايت نيز آشكار است. زيرا:
اول اينكه: در حديث واقدى به نقل صاحب طبقات، پيغمبر سوره را تمام كرد و به آخر رسانيد و سجده نمود، اما اين دروغپرداز مىگويد كه پس از اين واقعه اين آيات نازل شد.
دوم اينكه: آيه شريفه «وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ» به هيچ وجه مربوط به مقام نيست. زيرا معناى آن آيه اين است كه شيطان در اَثناى قرائت پيغمبران، كلامى القا مىكند و خداوند كلام شيطان را از ميان بر مىدارد؛ نه آنكه پيغمبر كلام شيطانى مىگويد. پس بايد آن دو جمله كلام شيطان باشد، نه كلام پيغمبر. همچنين به مقتضاى همان نقل دروغ، پيغمبر به اختيار آن دو جمله را گفت. پس اين آيه، شاهد بر آن روايت مجعوله نخواهد شد؛ بلى اگر مىگفتند كه شيطان آن دو جمله را در همان موقع كه پيغمبر قرآن مىخواند، گفت، استشهاد به اين آيه ممكن مىشد.
فخر رازى در تفسير خود(2)روايت مطابق نقل طبرى را ذكر كرده و مىگويد: «اين روايتِ عامه مفسرين و اهل ظاهر است، امّا اهل تحقيق بر آنند كه اين روايت، باطل و مجعول است. آن گاه مفصلاً در ابطال اين نسبت به پيغمبر اكرم به وسيله ادله عقليه و نقليه استدلال نموده و عدم جواز استدلال به آيه «وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ» را بيان كرده است. البته كلام او در حقيقت شرحى از تحقيقات سيد مرتضى علم الهدى رحمهالله در كتاب «تنزيه الانبياء» است.
باز مىگرديم به جهات نادرستى نقل واقدى راجع به مهاجرين حبشه:
رابعاً: اين مطلب كه همگى مجدداً به حبشه برگشتند نيز دروغ است. طبرى در
تاريخ خود از عروة بن زبير نقل مىكند: «جمعى از آنان كه به حبشه هجرت كرده بودند، برگشتند و در مكه ماندند تا سرانجام در پى مسلمان شدن جماعتى از اوس و خزرج و معاهده آنان با پيغمبر، وسيله هجرت به مدينه فراهم آمد. در اين موقع مشركان قريش بر مسلمين سختگيرى زيادى مىنمودند. پس پيغمبر اصحاب خود را به مدينه روانه نمود».(1)
از اين عبارت فهميده مىشود كه تنها بعضى از مهاجرين حبشه به مكه برگشتند؛ نه تمامى آنان. همچنين دانسته مىشود كه ايشان تا زمان هجرت به مدينه، در مكه ماندند؛ نه آنكه مجدداً به حبشه برگشته باشند. طبرى همچنين تصريح مىنمايد: «ابو سلمه مخزومى از خاك حبشه برگشت و پيش از بيعت انصار در عقبه به مدينه هجرت نمود و پس از ابو سلمه، عامر بن ربيعه (همپيمان بنىعدى) را نام مىبرد كه با زن خود، ليلى بنت ابى حثمه پيش از مهاجرين به مدينه هجرت كرد»،(2)ولى ما نام ابو سلمه و عامر بن ربيعه را در ميان همان يازده مردى مىبينيم كه واقدى مىگويد از حبشه آمدند و مجدداً به حبشه برگشتند.(3)
همچنين طبرى از محمد بن اسحاق نقل مىنمايد: «آن جماعت كه به گمان مسلمان شدن قريش از حبشه برگشتند در نزديكى مكه فهميدند كه خبر اسلام قريش دروغ بوده است. پس همگى در پناه كسى يا پنهانى وارد مكّه شدند. عثمان و ابو حذيفه بن عتبه از فرزندان عبد شمس در مكه ماندند و از آنجا به مدينه هجرت نمودند و در جنگ بدر نيز حاضر شدند. جماعت ديگرى كه با آنها بودند سى و سه نفر مرد بودند».(4)
همان طور كه مىبينيم، طبرى تصريح مىنمايد كه عثمان و ابو حذيفه، بلكه همسفران اين دو نفر كه از حبشه آمدند، در مكه ماندند و از آنجا به مدينه هجرت نمودند. پس واقدى چگونه مىگويد كه آنها مجدداً به حبشه برگشتند و عثمان گفت كه
اين دفعه دوم است كه ما بى تو نزد نجاشى مىرويم و پيغمبر فرمود: دو هجرت براى شما است و عثمان گفت: ما را كفايت مىكند؟[؟!]
از طرف ديگر، عثمان در جنگ بدر حاضر نبود و براى خود عذرى داشت. همچنين عثمان بن مظعون نيز فقط از مكه به مدينه هجرت نمود.(1)چنانكه در طبقات آمده است او از كسانى است كه با پيغمبر به مدينه هجرت نمود، ولى در نقل واقدى، عثمان بن مظعون جزء همان يازده نفرى است كه دو بار به خاك حبشه هجرت كردند.
امّا مصعب بن عمير؛ در هر چه بتوان ترديد نمود، در اين شكّى نيست كه پيغمبر مصعب بن عمير را براى هدايت انصار و تبليغ دين روانه مدينه نمود. طبرى از محمد بن اسحاق نقل نموده است كه پيغمبر مصعب بن عمير را با انصار روانه مدينه نمود و اهل مدينه او را «مقرِى»ناميدند،(2)و لى در نقل واقدى، مصعب يكى از يازده نفرى است كه دو بار به حبشه هجرت نمودند و در آنجا ماندند تا وقتى كه خبر هجرت پيغمبر به آنان رسيد.[؟!]
خامساً: نادرستى اين گفته واقدى كه تعداد مهاجرين حبشه در مرتبه دوم را هشتاد و سه نفر مَرد مىداند نيز آشكار شد. زيرا دانستيم كه هجرت به حبشه فقط يك بار بود؛ ولى بعيد نيست كه مجموع مهاجرين همين تعداد باشد؛ اين مطلب از عبارت زهرى كه ابن سعد آن را در طبقات نقل نموده و ما هم آن را نقل كردهايم، دانسته مىشود. همچنين عبارت طبرى كه گويد: در عدد كسانى كه در هجرت اول به حبشه رفتند اختلاف است، مؤيد آن است. آنگاه طبرى كلام واقدى را نقل مىكند و مىگويد كه ديگران گفتند كسانى كه به سمت حبشه رفتند، هشتاد و دو مرد بودند.
طبرى در جايى ديگر از محمد بن اسحاق نقل مىكند: «چون كار بر اصحاب سخت شد، پيغمبر فرمان هجرت به حبشه را داد. اول كسانى كه از مسلمانان رفتند، عثمان و نه نفر ديگر بودند كه آنها را نام مىبرد. اين ده نفر، جلوتر از ديگران به سوى حبشه
شتافتند. سپس جعفر بن ابى طالب حركت نمود و همين طور پشت سر يكديگر رفتند تا در حبشه جمع شدند؛ بعضى با خانواده و بعضى هم به تنهايى».(1)آنگاه نام تمام هشتاد و دو نفر را بر مىشمارد.
سادساً: اين گفته واقدى - كه همگى در حبشه بودند تا وقتى خبر هجرت پيغمبر به آنان رسيد و سى و سه مرد به اتفاق هشت زن به سوى مدينه حركت كردند - نيز نادرست است. زيرا اگر چنين بود، چرا دو نفر از آنان در مكه فوت كرده و هفت نفرشان را قريش حبس كرده بوند؟! چرا اين جمع، مانند جعفر بن ابى طالب به سوى مدينه نيامدند و چرا به مكه رفتند كه گرفتار قريش شوند؟ مگر آنان از ترس قريش مكه را ترك نكرده بودند، مگر نه اين كه آنها وقتى شنيدند پيغمبر به مدينه رفته از حبشه بيرون آمدند، پس چرا راه مكه را در پيش گرفتند؟! روى دروغگويان سياه باد!
آنچه مىتوان باور كرد اين است كه جمعى از اشراف قريش كه بخاطر تجارت، به خاك حبشه رفت و آمد داشتند، در همان تاريخ به منظور تجارت به حبشه سفر كردند و پس از دو سه ماه به مكّه بازگشتند و دوستان ايشان چنين مسافرتى را به حساب دين گذاشته و هجرت در راه خدا ناميدند و به دروغ شايع كردند كه اين گروه براى حفظ دين و نجات از دست مشركين هجرت نمودند، غافل از اين كه آزار كفار فقط مخصوص ضعفا بود و قريش، به ويژه بنى اميّه در راحتى و آسايش بودند. از طرفى ديگر اگر به راستى مسافرت آنها براى فرار از كفار بود، پس چرا مثل ساير مهاجرين در حبشه نماندند و پس از دو ماه بازگشتند؟
دروغسازان براى رفع اين اشكال گفتند كه چون خبر اسلام آوردن قريش را شنيده بودند، باز آمدند و مجدداً همگى برگشتند؛ در صورتى كه اصل قضيه اسلام آوردن قريش، كذب است و بنابراين برگشت مجدد آنان نيز دروغ مىباشد.
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 329 - 331.
عجيبتر از همه اين كه به موجب همان نقل دروغ، شب همان روز، آيهاى نازل شد و پيغمبر تغيير رويه داد و مجدداً دشمنى قريش با پيغمبر شروع شد. حال با توجه به اين، چگونه است كه خبر سجده كردن و اصلاح قريش به حبشه مىرسد، ولى خبر ناسخ، تا زمانى كه به نزديكى مكه رسيدند به آنان نرسيد؟ !
از آن جا كه هجرت به حبشه با دستور پيغمبر اكرم و به رياست جعفر بن ابى طالب صورت گرفت و منافقين - دشمنان پيغمبر و بنى هاشم - نيز مىخواستند تا اين لباس را بر تن ديگران بكنند، چنين دروغهايى را ساختند. پس جهت جامع همه اين دروغها، تجليل از بنى اميّه و مخفى كردن فضيلت بنى هاشم و دفن فضايل ايشان و پايين آوردن مقام پيغمبر است؛ بگونهاى كه به سلطنت منافقين آسيبى وارد نشود.
تمامى اين امور را با مهارت عجيبى در نظر گرفته و آن دروغها را با استنادهاى سست ساختند. لذا اولاً: مىبينيم كه شروع هجرت را به نام عثمان و ابو حذيفه، دايى معاويه ثبت كردهاند و در امر هجرت از ميان دشمنان على علیهالسلام از عبدالرحمن بن عوف و زبير نيز نام بردهاند.
ريشه جعل اين حوادث تاريخى در عصر امويان و اولاد زبير است كه جامع بين اين دو دسته «بغض با على و دشمنى با بنى هاشم» است، ولى از آنجا كه برگشت اين اشخاص به مكّه مسلّم بود، دروغسازان دو دسته شدند: بعضى گفتند كه همگى برگشتند و بعضى ديگر - مثل عروة بن زبير به نقل از طبرى - گفتند كه در مكه ماندند و از آنجا به مدينه رفتند.
قطعاً اصل قضيه اسلام آوردن قريش دروغ است و براى موجّه جلوه دادن اين جماعت و پايين آوردن مقام پيغمبر اكرم ساخته شده است. بنى اميّه و بنى زبير با بنى هاشم دشمن بودند. اين سخن معاويه كه به مغيره گفت: «چارهاى نيست به جز دفن فضايل بنىهاشم» هيچگاه از ذهن تاريخ پاك نخواهد شد. عبداللّه بن زبير مدّتها در
خطبه خود بر پيغمبر صلوات نفرستاد. لازم به ذكر است كه شرح دشمنى پسر زبير را با اين خانواده در تاريخ سيّدالشهدا علیهالسلام (1)نوشتهام.
اين دو دسته از تضعيف مقام پيغمبر مضايقه نداشتند؛ البته تا جايى كه ضررى به سلطنتشان نرسد. يكى ديگر از احاديثى كه به تحريك همين منافقين ساخته شد همان بود كه پيغمبر دو كلمه در قرآن اضافه نمود و چيزى را كه خداوند نگفته بود به او نسبت داد. ابو هريره، كه يكى ديگر از حديث سازان است جهت راضى ساختن بنى اميه اين حديث را ساخت: «اگر پيغمبر مؤمنى را لعن نمايد يا اذيّت كند و يا تازيانه زند، موجب تعالى درجات و قرب آن مؤمن خواهد شد».(2)
پر واضح است كه اين حديث براى اصلاح لعنى كه پيغمبر به معاويه و بنى اميه نموده بود، ساخته شد. ابو هريره، پيغمبر را ظالم معرفى نمود تا معاويه و بنى اميه را تطهير كند.
آرى! براى رسيدن به همين هدف بود كه پيغمبر اكرم را دروغگو و طالب صلح با مشركين معرفى نمودند و سفر تجارتى اشراف بنى اميه و زبير و عبدالرحمن بن عوف را به خاك حبشه، هجرت فى سبيل اللّه و به جهت حفظ دين و نجات از دست مشركين اعلام كردند. چون بعضى از دروغ سازان متوجه تناقض اين قضيه با بقيه سوره شدند گفتند: بقيه سوره بعد نازل شد و آيه «وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ» در مقام تسلّى خاطر پيغمبر آمده است.[؟!]
ثانياً: براى آن كه نام جعفر بن ابى طالب - سرپرست مهاجرين حبشه - را از ميان ببرند، عثمان و ابو حذيفه را اولين مهاجرين نقل كردند. همه دشمنان بنى هاشم و دوستان بنى اميّه به پيشقدمى در هجرت اوّل اكتفا نكردند، بلكه مجدداً اين جماعت را به عنوان رؤساى قافله در هجرت ساختگى دوم بر شمرده و دو هجرت براى مهاجرين حبشه قائل شدند و عجيبتر آنكه بعضى دروغگويان مكالمات جعفر با عمرو بن عاص
را در محضر نجاشى به عثمان نسبت دادند[!!] كه توضيح اين امر به زودى بيان خواهد شد. انشاءاللّه تعالى شأنه.
خلاصه كلام اين كه منافقين اين لباس را از تن جعفر بن ابى طالب بيرون نمودند و بر تن عثمان پوشانيدند؛ سفر تجارتى به حبشه را هجرت فى سبيل اللّه ناميدند و سرپرستى قافله را به نام عثمان تمام كردند و تا توانستند نام جعفر را از كلام ساقط ساختند. لذا شما در تواريخ نام جعفر را نمىبينيد و بايد وقايع مربوط به او را از اين گوشه و آن گوشه پيدا كنيد! پس دو نتيجه گرفتند: دفن كردن فضيلت جعفر و پوشانيدن لباس او بر تن عثمان و ابو حذيفه بن عتبه، و پايين آوردن مقام پيغمبر اكرم، به گونهاى كه به سلطنت آنان آسيبى نرسد كه اين كار را با مهارت عجيبى انجام دادند. اين است آثار سلطنت منافقين و محدثين آنان. همه اينها به كنار، تعجّب از نويسندگان شيعه است كه متوجه اين قضايا نگشته و از دروغگويان پيروى نمودهاند!
بدين ترتيب، هجرت به حبشه كه براى نجات ضعفاى مسلمين صورت گرفت به نام اشراف تمام شد. عجيبتر اين كه طبرى در هجرت نمودن جناب عمّار تأمل دارد(1)با آن كه مىداند بر اثر استضعاف، مشركان پدر و مادر او را مظلومانه كشتند.
از طرف ديگر واقدى نيز ابن مسعود را طفيلى قرار داده و به حبشه برده و سپس آورده و بى پناه داخل مكه نموده و مجدداً زودتر از بقيه او را به حبشه برگردانده است؛
ولى در سيره حلبيه آمده است كه بين بزرگان اختلاف است در اين كه عبداللّه بن مسعود در هجرت اول بود يا در هجرت دوم. همچنين از محمّد بن اسحاق نقل مىكند كه ابن مسعود فقط در هجرت دوّم بود، نه هجرت اول.
در كتاب «محمد المثل الكامل» آمده است: «در سال پنجم بعثت، پيغمبر اكرم به جمعى از اصحاب - كه عشيره و فاميلى نداشتند تا از آنان حمايت كنند - امر فرمود تا به
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 330.
حبشه هجرت كنند. اين هجرت اول بود؛ تعداد مهاجرين در اين سفر، ده مرد و پنج زن بودند كه پس از سه ماه برگشتند. در سال هفتم نيز دوباره پيامبر به هجرت امر فرمود كه اين دومين هجرت بود و تعداد مهاجرين مسلمان هشتاد و سه مرد و هيجده زن بود».
نادرستى اين تحقيقات نيز از بيان سابق ما معلوم مىشود. آنان كه به گفته حضرات در هجرت اول رفتند، همگى داراى فاميل بودند. آيا عثمان، ابو حذيفه، زبير و عبدالرحمن بن عوف و ديگران، بى عشيره و فاميل بودند؟ آيا ضعفاى اصحاب، همين جماعت اشراف بودند؟ اگر آنان بى فاميل بوده و براى نجات خود هجرت كرده بودند، چرا پس از سه ماه - به گفته ايشان - برگشتند و چرا در مكه ماندند و ديگر به حبشه برنگشتند؟
بنابراين مسلمانان بيش از يك مرتبه هجرت نكردند. جمعى از مستضعفين به سرپرستى جعفر بن ابيطالب هجرت نمودند و تا موقع هجرت پيغمبر به مدينه يا تا موقعى كه جعفر مأمور به مراجعت گرديد - سال فتح خيبر - در حبشه ماندند. پس سفر جمعى از ثروتمندان قريش به حبشه و مراجعت ايشان پس از سه ماه و توقف چند ساله ايشان در مكه را نمىتوان به حساب هجرت به حبشه براى فرار از دشمنان و حفظ دين گذاشت.
خوب بود كه نويسنده كتاب، نام آن ده نفر را مىنوشت تا دانسته شود كه از اشراف بودند يا از مستضعفين بى عشيره. عجيبتر آنكه واقدى كه اصل اين نقل از اوست، تعداد مهاجرين را يازده مرد نوشته و عبداللّه بن مسعود را طفيلى قرار داده است! حال، سؤال اين جا است كه اگر تعداد مهاجرين يازده مرد بودند، پس او كداميك از آن يازده نفر مرد را زن قلمداد كرده است؟!
به علاوه، معين كردن سال هفتم براى هجرت دوم، هيچ مدركى ندارد. همان كسى كه اين دو سفر را درست كرد، سفر دومى را به فاصلهاى مختصر و دنباله همان سفر اول قرار داد. لذا اين دو سفر در يك سال روى داده است. ضمناً در سال هفتم هجرت، مهاجرين حبشه مأمور به مراجعت به مدينه شدند، نه مهاجرت به حبشه؟!
كوتاه سخن اينكه هجرت به حبشه فقط براى حفظ ضعفا و به سرپرستى جعفر بن ابيطالب روى داده و بيش از يك نوبت نيز نبوده است. دشمنان اهل بيت چون نتوانستند اين مقام را براى جعفر ببينند، اين بار هم مثل جنگ موته رياست او را منكر شدند و اين پيشاهنگى را به دو نفر از اشراف بنىاميه نسبت دادند. آنها هر چه توانستند نام جعفر را در اين سفر مخفى كردند و در عوض براى عثمان علاوه بر يك هجرت، هجرت دومى هم قائل شدند و براى تصحيح اين دروغ، پيغمبر را از مقام پيغمبرى ساقط نمودند و نسبت دروغگويى به او دادند و نوشتند كه پيامبر به خدا نسبت دروغ داد و با شيطان زد و بند نمود؛ او از خداوند بريد و به قريش نزديك شد.
پس مىبينيد كه منافقين با يك تير چند نشان زدهاند. متأسفانه اين دروغها هنوز در كتابها ثبت است و جمعى از نويسندگان شيعه، از روى غفلت و ناآگاهى از حقيقت، اين احاديث و تواريخ را در كتابهاى خود ثبت مىنمايند و چه بسا مبلغين نيز در مجالس نقل مىكنند.
در تاريخ طبرى آمده است: «چون مسلمانان با آسايش خاطر در حبشه توقف نمودند، قريش، عمرو بن عاص و عبداللّه بن ابى ربيعه مخزومى را با هداياى زيادى براى نجاشى و بزرگان امراى او روانه حبشه نمودند. خواسته قريش از پادشاه اين بود كه مسلمانان را به مكه برگردانند. عمرو و عبداللّه نزد نجاشى رفتند، ولى نجاشى حاجت آن دو را روا نكرد و به آن دو بد گفت و آنها برگشتند».(1)
طبرى بيش از اين در موضوع وارد نشده است. در واقع فقيه عامه، جناب طبرى صلاح نديده است كه ذكر سبب و دليل نمايد. چون در اين صورت فضيلت جناب جعفر روشن مىشد. شايد ايشان صلاح مسلمين را در اين ديدند كه اين حكايت مخفى بماند.
ابن ابى الحديد در كتاب مفاخرات زبير بن بكار، قصه مفصلى را بدين مضمون نقل
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 335.
مىنمايد: «عمرو بن عاص و جمعى به معاويه اصرار كردند كه امام حسن علیهالسلام را بخواهد تا اين جماعت در آن مجلس به امام بدگويى نمايند. بالاخره معاويه تسليم جماعت شد، امام را طلبيد و گفت: اين جماعت مرا وادار كردند كه تو را بخواهم تا با تو سخن بگويند و بر تو ثابت نمايند كه پدرت قاتل عثمان بود. پس گوش بده و دفاع كن. مبادا تنهايى تو و جمعيت آنان، مانع از پاسخ دادن تو گردد! هرچه مىتوانى بگو !
به هر صورت، در ضمن پاسخهاى امام به عمرو بن عاص به اين جملات بر مىخوريم:
واى بر تو اى پسر عاص! آيا تو همان كسى نيستى كه در حق بنىهاشم، وقتى كه مىخواستى نزد نجاشى بروى اين اشعار را گفتى؟
تقول ابنتي اين هذا الرحيل *** وما السير مني بمستنكر
فقلت ذريني فإنّي امرؤٌ *** اريد النجاشي في جعفر
لأ كويه عنده كية *** أقيم بها نخوة الأصعر
وشانىء احمد من بينهم *** واقولهم فيه بالمنكر
واجري الى عتبة جاهداً *** ولو كان كالذهب الأحمر
ولا أنثني عن بنىهاشم *** وما اسطعت في الغيب والمحضر
فإن قبل العتب منى له *** والاّ لويت له مشفري»(1)ابن ابى الحديد در جاى ديگرى مىگويد: در كتب سيره و كتب اكثر مورخين آمده است: در آن موقع كه عمرو بن عاص براى گرفتار نمودن جعفر و اصحاب او به سوى حبشه حركت كرد، اين اشعار را گفت. آنگاه بعد از سه بيت اول، اين سه بيت را نقل مىنمايد:
1) دخترم گفت: اين سفر كردنت براى چيست و به كجا مىروى؟ در حالى كه من از اين رفتن ناخشنود نبودم، گفتم: مرا به حال خود بگذار كه مىخواهم پيش نجاشى رفته و نزد او درباره جعفر سخن چينى كنم؛ و دشمنى احمد را درباره آنها و گفتار نارواى آنان را درباره دين نجاشى به او بگويم، تا از او روى برگردانده او را سر افكنده كند. با كوششى سخت ناخوشى را براى او روانه كنم اگر چه او همچون طلاى سرخ باشد. و هرگز در آشكار و نهان خاندان هاشم را نستايم. پس اگر نمامى مرا درباره او پذيرفت كه چه بهتر والاّ به عنوان تمسخر به او دهان كجى مىكنم.شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 292.
ولن انثني عن بني هاشم *** بما اسطعت في الغيب والمحضر
وعن عائب اللاّت في قوله *** ولولا رضى اللاّت لم تمطر
وإنّي لأشنى قريش له *** وإن كان كالذهب الأحمر(1)از اين اشعار دانسته مىشود كه سرپرستى مهاجرين با جعفر بن ابى طالب بود و عمرو بن عاص، طرف خود را در موقع مبارزه نزد نجاشى، جعفر مىدانست و تنها شخصيتى كه از او حساب مىبرد، جعفر بود؛ عظمت جناب جعفر نيز نزد وى از اشعار او معلوم مىشود. زيرا مىگويد: مىروم تا جعفر را نزد نجاشى داغ كنم، بلكه از اين نخوت و تكبر بيفتد و معتدل شود.
همچنين ابن ابى الحديد نقل مىكند: «ابوطالب اشعارى براى نجاشى گفت كه او را بر اكرام جعفر و اصحابش و ترتيب اثر ندادن به گفته عمرو بن عاص وادار مىنمود؛ اين دو بيت از جمله آن اشعار است:
الا ليت شعرى كيف في الناس جعفر*** وعمرو وأعداء النبي الأقارب
وهل نال إحسان النجاشي جعفراً *** واصحابه أم عاق عن ذاك شاغب»(2)از همين شعر معلوم مىشود كه سرپرستى مهاجرين با جعفر بوده است. در اينجا مناسب است قصه روانه نمودن عمرو بن عاص و عبداللّه بن ربيعه توسط قريش براى برگرداندن جعفر و اصحاب او را از محمد بن اسحاق نقل نماييم.
ابن ابى الحديد از كتاب مغازىِ محمد بن اسحاق نقل نموده كه او به سند خود از ام سلمه - ام المؤمنين - چنين نقل كرده است: چون به خاك حبشه رسيديم، با آسايش خاطر، خداوند را عبادت مىنموديم و از اذيّت و بدگويى قريش آسوده بوديم. وقتى
1) «و هرگز در پنهان و آشكار خاندان هاشم را نستايم و از عيب گيرنده بر بت لات كه به تمسخر گفت: اگر خوشنودى لات نبود باران نمىباريد قريش را به خاطر او سرزنش كنم اگر چه او همچون طلاى سرخ باشد».شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 14، ص 75.
2) «اى كاش مىدانستم كه جعفر و عمرو، و دشمنان نزديك پيغمبر در نزد نجاشى چگونه بودند؛ آيا لطف و احسان نجاشى به جعفر و ياران او رسيد يا اينكه فتنه جويان آنها را از احسان نجاشى محروم كردند؟»همان.
قريش از وضع ما آگاه شدند، پس از مشورت باهم تصميم گرفتند تا دو نفر از افراد چابك خود را با هداياى زياد به نزد پادشاه حبشه روانه كنند. لذا براى پادشاه و بزرگان حبشه، به وسيله عمرو بن عاص و عبداللّه بن ابى ربيعة بن مغيره مخزومى هدايايى فرستادند و به آن دو سفارش كردند كه اول هدايا را به بزرگان بدهيد و بعد وارد مذاكره با پادشاه شويد.
آن دو نيز چنين كردند و به بزرگان گفتند: عدهاى از جوانان و نادانان ما، دين تازهاى اختيار كرده و به دين شما نيز وارد نشدهاند. آنها از مكه فرار كرده و به اين خاك آمدهاند. بزرگان ما، ما را براى برگرداندن اين جماعت به اينجا فرستادند. خواهش ما از شما اين است كه با ما موافقت كنيد و از پادشاه بخواهيد تا ايشان را تسليم نمايد و با آنان مذاكره نكند. پس بزرگان وعده مساعدت دادند.
آنگاه عبداللّه و عمرو هداياى قريش را نزد پادشاه بردند. او هداياى ايشان را قبول نمود. آنها با پادشاه سخن گفتند و خواستار روانه كردن مسلمين به مكه شدند. بزرگان حبشه نيز سخن آنان را تأييد نمودند و خواستند كه پادشاه بدون اينكه با مسلمانان سخنى بگويد، ايشان را تحويل اين دو نفر بدهد.
پادشاه به غضب درآمد و گفت: چنين چيزى نخواهد شد! كسانى كه مرا اختيار كردند و در خاك من پياده شدند و به جاى ديگرى نرفتند تسليم دشمنان نخواهم كرد، مگر اينكه آنان را حاضر كنم تا از ايشان سؤالاتى نمايم. اگر حقّ با اين دو بود، آنان را تسليم مىنمايم، وگرنه آنها را تحويل نخواهم داد و از ايشان حمايت خواهم كرد و به آنان احسان خواهم نمود.
پس نجاشى مسلمانان را طلبيد و در مجلسى گرد آورد در حالى كه علماى نصارا نيز حاضر بودند. آنگاه پرسيد: اين دين تازه چيست كه انتخاب نمودهايد؟
سخنگوى جماعت كه جعفر بود گفت: اى پادشاه! ما مردمى بوديم كه در دوران جاهليت، بتها را مىپرستيديم؛ گوشت مردار را مىخورديم؛ مرتكب فواحش مىشديم؛ صله رحم نمىنموديم؛ به همسايه تعدّى مىكرديم و قوى ما، حق ضعيف ما را مىخورد، تا آنكه خداوند پيغمبرى را از ميان ما برانگيخت كه نَسب او و راستگويى،
عفّت و امانتدارىاش را به خوبى مىشناختيم؛ او ما را به توحيد خداوند و كنار گذاردن بتان دعوت نمود و به راستگويى و اداى امانت و صله رحم و خوشرفتارى با همسايگان و دورى از محرمات و پرهيز از خونريزى امر فرمود و ما را از ارتكاب كارهاى زشت و خوردن مال مردم و تهمت زدن به زنان، نهى نمود.
سپس جعفر قوانين اسلامى را بيان كرد و گفت: ما به آن پيغمبر ايمان آورديم؛ موحّد و خداشناس شديم و محرّمات را كنار گذارديم، ولى قريش به ما ظلم نمودند؛ ما را در عذاب قرار دادند و خواستند كه از دين حق دست برداريم و به بت پرستى بازگرديم. چون آنها به ما ظلم كردند و بر ما سختگيرى نمودند و آزادى دين را از ما سلب كردند، ما به تو پناهنده شديم و تو را بر پادشاهان ديگر اختيار كرديم. حال، اميدواريم كه در خاك تو به ما ظلم نشود.
نجاشى گفت: چيزى از قرآن به خاطر دارى؟ جعفر گفت: آرى و مقدارى از اول سوره مريم را خواند.
پادشاه گفت: به خدا سوگند ! اين سخنان با آنچه موسى آورده، از يكجا آمده است. به خدا سوگند ! شما را تحويل نخواهم داد. پس مسلمانان بيرون آمدند.
عمرو بن عاص گفت: فردا سخنى خواهم گفت كه مسلمانان بيچاره شوند. روز بعد عمرو بن عاص به نجاشى گفت: پادشاها ! اين جماعت در حق عيسى بن مريم سخن بزرگى دارند. از آنان بپرس !
وقتى مسلمانان حاضر شدند، پادشاه پرسيد: درباره عيسى چه مىگوييد؟ جعفر گفت: مىگوييم كه او بنده و پيغمبر خداست و به امر خدا پديد آمد و مريم او را بى شوهر زاييد.
نجاشى گفت: سخن حقّ همين است.
آنگاه به مسلمين گفت: برويد ! شما در خاك من آزاد و در امان هستيد و سه مرتبه گفت: هر كس به شما بد بگويد، مجازات خواهد شد. سپس هداياى قريش را به ايشان رد نمود.
اُمّ سلمه مىگويد: در آنجا بوديم تا وقتى كه به مكّه برگشتيم.(1)
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 312 - 307.
صاحب مجمع البيان نيز اين قصه را با مختصر تفاوتى اينگونه نقل نموده است:
«پس از قرائت قرآن، عمرو بن عاص گفت: جعفر با ما مخالف است. او را به ما رد نما ! نجاشى با دست به صورت عمرو زد وگفت: ساكت باش ! وبا تهديد ازاو خواست كه به جعفر جسارت نكند. پادشاه هدايا را برگردانيد و به جعفر و اصحاب او گفت: بمانيد كه در امان هستيد. سپس امر نمود تا مخارجشان نيز دادهشود. درنتيجه عمرو به مكه برگشت ومسلمانان در همانجا در آسايش ماندند تا اينكه خيبر فتح گرديد. آنگاه جعفر و اصحاب او نزد پيغمبر آمدند. پيغمبر فرمود: نمىدانم به فتح خيبر خوشحالتر باشم يا به رسيدن جعفر».(1)
همچنين در تفسير على بن ابراهيم قمى آمده است: «پس از تصديق مسلمانان، پادشاه چنان به صورت عمرو سيلى زد كه خون بر صورت او جارى شد و گفت: ساكت شو ! اگر بار ديگر از او به بدى سخن بگويى، تو را مىكشم. عمرو با صورت خونين برخاست و گفت: اگر چنين است، ما به او كارى نداريم».(2)
شايد مقصود طبرى از اينكه «نجاشى، عمرو را به وجه قبيحى برگردانيد» همين بوده است، ولى نخواسته با صراحت بيان كند.
صاحب سيره حلبيه، مناظره جعفر و عمرو بن عاص را در محضر پادشاه حبشه به طور مفصل نقل نموده و آورده است: «فرستادگان قريش هدايايى براى بزرگان دربار نجاشى بردند و گفتند كه گروهى از خويشان ما به مملكت شما آمدهاند كه دين تازهاى دارند و بر مذهب شما هم نيستند. حال، اشراف قريش ما را به حضور شما فرستادهاند كه آنان را برگردانيم.
پادشاه گفت: آنان را حاضر كنيد. بزرگان گفتند كه آنان را بدون تحقيق تحويل دهيد؛
ولى پادشاه قبول نكرد.
عمرو بن عاص گفت: براى پادشاه سجده نمىكنند و مثل ديگران به شما تعظيم نمىنمايند.
از طرفى ديگر جعفر به مسلمانان گفت: من سخنگوى شما هستم.
پادشاه فرمان داد علماى نصارا حاضر شوند و كتابهاى خود را با خود داشته باشند. وقتى جعفر با همراهانش به مجلس رسيد، فرياد كرد: جعفر اذن مىطلبد و حزب خدا با او است.
نجاشى گفت: داخل شو به امان و ذمّه خداوند !
جعفر پيشاپيش مسلمين وارد شد و سلام كرد. پادشاه گفت: چرا سجده نكردى؟
جعفر جواب داد: چون پيغمبر ما فرموده است كه جز براى خدا سجده نكنيم و تحيّت اهل بهشت، سلام است. ما نيز با آنچه به يكديگر تحيت و درود مىگوييم به شما درود فرستاديم. آنگاه جعفر بعضى از قوانين اسلام را نقل نمود.
عمرو بن عاص گفت: مسلمانان با شما در مورد عيسى مخالف هستند و او را پسر خدا نمىدانند. نجاشى از عقيده مسلمين درباره مريم و عيسى سؤال كرد؟
گفتند: او كلمه و روح خدا است كه بر مريم القا شد و بدون دخالت پدر به دنيا آمد.
نجاشى گفت: درست است و من نيز شهادت مىدهم كه محمّد[ صلیاللهعلیهوآلهوسلم ] پيغمبر خدا است و آن كسى است كه عيسى بشارت او را داده است. آنگاه گفت: اگر نه اين بود كه به جهت پادشاهى نمىتوانم به خدمت او برسم، هرآينه نزد او مىشتافتم و كفش او را بر مىداشتم و او را خدمت مىنمودم و دست او را مىشستم. بعد رو به مسلمانان كرد و گفت: هر كجا مىخواهيد برويد كه در امان هستيد. نجاشى مخارج آنان را تقبّل كرد و هداياى قريش را رد نمود.»(1)
در تفسير على بن ابراهيم چنين آمده است: «جعفر به نجاشى گفت: از اين دو نفر سؤال كنيد كه آيا ما بندگان آنان هستيم يا آزاديم؟ اگر بنده آنهاييم، ما را به آنان برگردان !
1) سيره حلبيّه، ج 1، ص 377 - 376.
عمرو گفت: آزاد هستند. جعفر گفت: سؤال كنيد كه آيا خون بناحقى از اينان را ريختهايم و تقاضاى قصاص دارند يا اموالى از ما مىخواهند كه بايد ادا كنيم؟ عمرو گفت: نه. نجاشى به عمرو و عماره گفت: برويد ! به خدا سوگند ايشان را به شما نمىسپارم!»(1)
از اين نقلها و روايات امورى دانسته مىشود:
1 - شدّت دشمنى قريش با پيغمبر اسلام.
2 - امرا و بزرگان دربار نجاشى تحت تأثير واقع شدند و از فرستادگان قريش شفاعت كردند.
3 - نجاشى، مرد عاقل، عادل و عالمى بود كه حاضر نشد مسلمانان را بدون محاكمه تسليم نمايد.
4 - در مقام محاكمه، طرفين را با حضور علماى نصارا، حاضر نمودند.
5 - سخنگو و مدافع حقوق مسلمانان، در محضر پادشاه، علما، بزرگان و عمرو عاص، - مرد سياسى و زيرك قريش -، جعفر بن ابى طالب بوده است.
6 - عمرو بن عاص از خوب درى وارد شد. او پس از تقديم هدايا و راضى ساختن امراى دربار نجاشى، با تكيه بر جسارت مسلمانان در ترك سجده بر پادشاه و متهم كردن مسلمين به سبّ و بدگويى به مريم و گفتن اينكه با شما در مورد مسيح همعقيده نيستند و تذكر اين مطلب كه از دين ما بيرون رفته و به دين شما هم در نيامدهاند، سعى در تحريك احساسات پادشاه نمود و از طرفى ديگر خواهش قريش را امرى سهل جلوه مىدهد كه همانا برگرداندن مسلمانان به مكه بود.
7 - حُسن تشخيص مسلمانان در پيروى از جعفر (والحق كه جعفر نيز خوب دفاع نمود و در اثر حسن تدبير وى بود كه عمرو عاص - سياستمدار قريش - از دست پادشاه سيلى خورد و از صورتش خون جارى گرديد).
از طرفى پادشاه و علما گريه كردند به نحوى كه ريششان از اشك خيس شد و مهمتر از همه اينكه نجاشى به دست جعفر مسلمان شد چنانكه خواهم نوشت.
1) تفسير على بن ابراهيم، ج 1، ص 177.
در اثر همين حُسن دفاع بود كه پادشاه، مخارج مسلمين را به عهده گرفت و تا مدّتى كه در حبشه بودند، مهمان شاه بودند؛ امّا منافقين، مزد خدمات اين بزرگمرد را آنگونه دادند. آنها نمىتوانستند اين فضيلت را براى جعفر ببينند. لذا عثمان و ابو حذيفه را پيشقدم در هجرت معرفى نمودند و قافله را در سفر دوم آن هم به مصاحبت اين دو (عثمان و ابو حذيفه) ذكر كردند و تا توانستند نام جعفر را حذف كردند و رياست او را منكر شدند. مثلاً طبرى مناظره و مباحثه جعفر در محضر نجاشى را ننوشته و تنها به اين جمله اكتفا كرده است كه نجاشى به صورت قبيحى، عمرو و هداياى او را رد نمود.
عجيبتر آن كه صاحب سيره حلبيه از عروة بن زبير - دشمن اميرالمؤمنين و هواخواه عثمان - چنين نقل مىكند: «به جز عثمان بن عفان كسى با نجاشى سخن نگفت. سپس صاحب سيره مىگويد كه اين منحصر بودن، عجيب و قابل تأمل است».(1)
من مىگويم كه اين مطلب هيچ تأملى ندارد و مطلب روشن است. عروة بن زبير نمىخواهد نامى از جعفر برده شود؛ لذا لباس او را بر تن جناب عثمان مىنمايد و مقصود او از انحصار، اين است كه جعفر سخن نگفته است.
دروغ بودن اين سخن نيز از بيانات سابق ما واضح گرديد. عثمان در موقع رفتن عمرو بن عاص اصلاً در خاك حبشه نبود و اگر مسافرتى هم به حبشه داشته باشد، پيش از اين ماجرا بوده است. عثمان در موقع حركت كاروان به سرپرستى جعفر در مكه معظمه ساكن بود و در راحتى زندگى مىنمود. موضوع هجرت دوم نيز از اصل دروغ است؛ چنانكه سابقاً روشن شد.
عروه پسر زبير، دشمن على علیهالسلام و برپا كننده جنگ جمل و برادر عبداللّه بن زبير - دشمن اهلبيت و شوهر خواهر مروان بن حكم - است. عروه از لحاظ فكرى و عقيدتى يك اموى است. لذا او از عثمان و مروان جدا نمىشود و نمىتواند فضيلتى براى جعفر ببيند. در مذهب او نيز، اين دروغها براى كتمان حقّ و دشمنى با اهل بيت نه تنها جايز،
1) سيره حلبيّه، ج 1، ص 379.
بلكه واجب است. لذا مىگويد به جز عثمان هيچكس سخن نگفت. اگر عروة بن زبير مىگفت كه پدر من، زبير نيز در آنجا سخنگو بود، زودتر مىتوانستيم باور كنيم؛ ولى معلوم نيست كه چرا نام پدر خود را نبرده است. اين رسم آل اميه و آل زبير است كه مزد و جزاى خانواده پيغمبر را اينطور دادند.
«قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»(1)
«بگو كه به ازاى آن [رسالت] پاداشى از شما خواستار نيستم، مگر دوستى درباره خويشاوندانم!»
دفاع جناب جعفر روى چهار اصل بود:
1 - سجده نكردن بر پادشاه از باب توهين نيست؛ بلكه وظيفهاى دينى است.
2 - قريش حقّى بر اين جماعت ندارند. چون آنها آزاد هستند.
3 - دين سابق آنها باطل بود و به همين سبب از آن دست برداشتهاند.
4 - دينى كه اختيار كردهاند، دين حقّ است. چون پيغمبر را كاملاً مىشناسند و به گفته او ايمان دارند. از طرفى، او به معروف، توحيد، به جا آوردن كارهاى نيك و كنار گذاشتن عبادت بتها و كارهاى قبيح دعوت مىكنند است.
همچنين جعفر به وسيله قرائت قرآن ثابت نمود كه نسبتى را كه به «مسيح» مىدهند، بجا و صحيح است.
شما بزرگوارى، سخنورى، دانايى، عقل، كمال، ايمان و شجاعت جناب جعفر را از همين بيانات به دست بياوريد! اگر درخت را از ميوهاش مىشناسيد، بدانيد كه نتيجه اين مذاكرات، مسلمان شدن پادشاه به دست جناب جعفر بود.
1) سوره شورى، آيه 23.
طبرى در تاريخ خود از محمد بن اسحاق نقل مىكند: «عمرو بن اميّه ضمرى نامه پيغمبر را براى نجاشى آورد. در آن نامه غير از دعوت به اسلام، آمده بود كه پسر عموى خود جعفر و جمعى را با او نزد تو فرستادم. آنان را محترم بدار و مهماننوازى فرما !
نجاشى در پاسخ نوشت: به گفتار تو درباره مسيح ايمان دارم و تو را رسول خدا مىدانم و به دست جعفر، عمو زاده تو اسلام آوردهام. از او و همراهان او مهمان نوازى مىنمايم».(1)
از همين نامه دانسته مىشود كه سرپرست مسلمانان جعفر بوده و پيغمبر آنان را به همراهى او روانه حبشه نموده است. در طبقات هم نوشته است: «نجاشى به پيغمبر نامه نوشت كه من رسالت تو را تصديق نمودم و به دست جعفر بن ابى طالب اسلام آوردم.»(2)
پيغمبر اكرم هيچگاه مسلمانان را بدون سرپرست به جايى نمىفرستاد؛ چنانكه در تمام جنگها برايشان سرپرست تعيين مىكرد. پس چگونه مىتوان باور كرد كه مسلمانان متفرق را كه غالب آنان مستضعف بوده و از اطراف در مكه جمع گشته و مسلمان شده بودند، بدون سرپرست به سمت حبشه روانه كرده باشد و پيشبينى چنين وقايع و پيشآمدهايى را ننموده باشد؟!
اساساً روانه كردن جعفر بن ابى طالب با آن جمع به حبشه، به همين لحاظ بود، وگرنه دليلى نداشت كه او را به حبشه روانه كرده و بيش از ده سال در آنجا نگاه دارد.
ماندن جعفر در حبشه و رفتن او، هر دو به امر پيغمبر بوده چنانكه مسلم در صحيح خود
آن را نقل نموده است(1)و ما نيز آن نقل را خواهيم آورد.
از طرفى جعفر، فرزند رئيس بنىهاشم و بزرگ قريش است و در حيات ابوطالب به حبشه هجرت نمود چگونه است كه ابوطالب حامى پيغمبر مىشود و به لحاظ او كسى نمىتواند پيغمبر را، ولو به طور ناگهانى بكشد، ولى نمىتواند از فرزند خود، جعفر حمايت كند؟!
اگر كسى منصف باشد، مىداند كه پيغمبر، مسلمانان را به جعفر سپرده و او را حامى، مدافع و سرپرست آن جمع قرار داده است. بى جهت نيست كه در محضر پادشاه، او سخنگو و مدافع مسلمين مىشود. او كسى است كه صورت مرد سياسى قريش را به دست پادشاه در مجلس عمومى خونين نمود و مخارج مسلمين را تأمين نمود و پادشاه را مسلمان كرد. لذا عمرو بن عاص در وقت حركت از مكه مىگويد: مىخواهم بروم و جعفر را نزد نجاشى داغ بگذارم و او را از مقام و مرتبه بياندازم.
هر چند دشمنان بنىهاشم اين مطلب را مخفى كردند، ولى حقّ بر اهل تحقيق روشن است. از نامه پيغمبر به پادشاه نيز - كه طبرى آن را از محمد بن اسحاق نقل نموده و در تمام تواريخ ثبت است - همين مطلب دانسته مىشود. زيرا در نامه پيغمبر آمده است: «وقد بعثت إليك ابن عمّي جعفراً و نفراً معه من المسلمين». پس، پيامبر مسلمانان را همراه جعفر به حبشه فرستاد. اتفاقاً در پاسخ نجاشى مىخوانيم: «وقد قرينا ابن عمك و اصحابه» تا اين كه به اين كلمات مىرسيم: «و بايعت ابن عمك و اسلمت على يديه للّه ربّ العالمين».
در سيره حلبيه آمده است كه به ابوموسى خبر رسيد كه پيغمبر هجرت نمود. لذا با پنجاه نفر سوار كشتى شد تا به مدينه رود، امّا كشتى آنان به حبشه رسيد. پس در آنجا جعفر و اصحاب او را يافتند. جعفر آنان را امر به توقف و ماندن نمود. آنها نيز ماندند و در وقت فتح خيبر، با جعفر به مدينه برگشتند.
از اين عبارات نيز - به كورى چشم منافقين ! - رياست و سرپرستى جعفر دانسته
1) صحيح مسلم، ج 8، جزء 16، ص 54.
مىشود؛ حال، آنان اگر عثمان را صد مرتبه به خاك حبشه بكشانند، در حقيقت امر تأثيرى نخواهد داشت.
نامه پيغمبر به نجاشى و دعوت به اسلام، در مكه بود نه در مدينه و پاسخ پادشاه به آن حضرت كه گفته بود «به دست جعفر اسلام آوردهام» نيز در اوايل ورود جعفر به حبشه بود؛ چنانكه اين مطلب از نقل طبرى از محمد بن اسحاق دانسته مىشود. پيغمبر مىنويسد:
«وقد بعثت إليك ابن عمّي جعفراً ونفراً معه من المسلمين(1)جعفر را با جمعى از مسلمانان به سوى تو فرستادم».
نجاشى هم در جواب مىنويسد: «وقد قرينا ابن عمّك و اصحابه؛ ما پسر عموى تو و اصحابش را مورد لطف خود قرار داديم».
ولى ابن سعد در طبقات مىگويد: «پيغمبر در محرم سال هفتم هجرى، عمرو بن اُميّه ضمْرِى را با دو نامه نزد نجاشى روانه كرد: در يكى از نامهها او را به اسلام دعوت نموده و در ديگرى خواسته بود كه اُمّ حبيبه را به او تزويج نمايد و مسلمانان را برگرداند.
او مىنويسد: پادشاه، نامه را گرفت و بر چشم گذاشت و به جهت تواضع از تخت پايين آمد. آنگاه به دست جعفر مسلمان شد و به پيغمبر نوشت كه من اسلام آوردم».(2)
اين مطلب درست نيست. زيرا او قبل از اين تاريخ - ده سال يا بيشتر - در اثر مباحثات جعفر، اسلام اختيار كرده بود. به علاوه به چه مناسبت، پيغمبر پس از سالها به پادشاه نامه بنويسد كه جعفر را با عدهاى فرستادم، مهماننوازى كن و از ايشان احترام نما و بعد هم بنويسد كه همگى را به سوى من روانه كن ؟ ! از اين گذشته، براى چه دو نامه بنويسد و باهم براى او بفرستد؟ مگر نمىشد هر دو موضوع، تزويج و دعوت به اسلام
در يك نامه باشد؟ پس طبق مدعاى آنان، نامه اول در سال پنجم بعثت و نامه دوم درباره رجعت مسلمين و تزويج اُمّ حبيبه در اواخر سال ششم يا اوايل سال هفتم هجرت بوده است.
از چيزهايى كه نادرستى گفته صاحب طبقات را ثابت مىكند، قصهاى است كه صاحب سيره حلبيه نقل نموده است. او مىنويسد: «نجاشى مسلمانان را طلبيد؛ ديدند پلاسى پوشيده و بر خاكستر نشسته است. گفتند: پادشاها ! چه شده است؟ گفت: در انجيل آمده است كه چون خداوند به بنده نعمتى مىبخشد، واجب است كه بنده براى خداوند تواضع نمايد. خداوند به ما و شما نعمت بزرگى مرحمت فرموده است؛ پيغمبر در جنگ بدر بر دشمنان غالب آمده است».(1)
شيخ كلينى رحمهالله اين حديث را به سند خود از امام صادق علیهالسلام نقل مىنمايد در اين روايت آمده است كه پادشاه، جعفر و اصحاب او را خواست. جعفر گفت: چون ديديم نجاشى با لباس كهنه بر روى خاك نشسته، ترسيديم و رنگ ما تغيير كرد. وقتى نجاشى ما را چنين ديد، گفت: حمد خداوند را كه محمّد را يارى فرمود و چشم ما را روشن نمود! شما را بشارت مىدهم كه الان از خاك حجاز جاسوسى از جاسوسان من آمد و گفت: خداوند پيغمبر را يارى و دشمنان او را هلاك نمود و فلان و فلان اسير شدند. آن جاسوس يكى از بنىضمره است كه در آنجا گوسفند مىچرانيد. جعفر گفت: اى پادشاه صالح! چرا بر خاك نشستى و لباس كهنه بر تن نمودى؟ گفت: در آنچه بر عيسى نازل شده آمده است كه بندگان در موقع رسيدن نعمت، بايد براى خداوند تواضع نمايند. پس پيروزى پيغمبر بر دشمنان از نعمتهاى الهى است.
چون پيغمبر اين سخن را از جعفر شنيد، فرمود: صدقه موجب زيادى نعمت است. پس، صدقه بدهيد. خداوند شما را رحمت كند. تواضع موجب زيادى رفعت و مقام است. پس تواضع كنيد تا خداوند شما را بلند مرتبه نمايد و عفو موجب عزّت است.
1) سيره حلبيه، ج 1، ص 378 - 377.
سپس عفو كندى تا خداوند شما را عزيز فرمايد!»(1)
اين حديث معتبر، آنچه را كه صاحب سيره نوشته است، شرح مىدهد. در هر صورت از اين حديث دانسته مىشود كه در موقع فتح بدر كه در سال دوم هجرت اتفاق افتاده است، نجاشى مسلمان بود. پس، ردّ هداياى قريش و سيلى خوردن عمرو بن عاص و تسليم نكردن مسلمانان به قريش و مهمان بودن مهاجران در مدّت توقفشان در مملكت حبشه، به جهت مسلمان شدن نجاشى بوده است. پس در تقدّم اسلام پادشاه و اينكه مسلمان شدن او در اثر خدمات جعفر بود و همچنين در اينكه توصيه پيغمبر به پادشاه، در حقّ جعفر و همراهان او در همان اوايل هجرت ايشان به حبشه بوده، شكّى نيست. ولى چون از نامه اولى، سرپرستى جعفر بر مسلمانان مهاجر دانسته مىشود، دشمنان، آن قسمتِ نامه را نقل نكردند و تاريخ را چندين سال به عقب بردند؛ چنانكه عمل صاحب طبقات كاشف از اين معنى است!
ابن ابى الحديد از عبداللّه، فرزند امام جعفر صادق علیهالسلام نقل مىنمايد: «عمرو بن عاص نزد نجاشى و بسيارى از اهالى حبشه، تهمتهايى ناروا به جعفر بن ابى طالب روا داشت و نسبتهاى قتل، زنا و سرقت به آن جناب داد؛ ولى هيچيك از اين دشمنىها مؤثر واقع نشد. زيرا نجاشى و ديگران، بزرگوارى و پاكدامنى و عبادت جعفر را مشاهده نموده بودند و به همين جهت، به گفتههاى باطل عمرو بن عاص ترتيب اثر ندادند. عمرو چون از اين كارها به مقصودش نرسيد، در صدد قتل جعفر برآمد. بنابراين غذاى مسمومى براى جعفر تهيه نمود، امّا همين كه جعفر خواست از آن غذا ميل نمايد، گربهاى رسيد و از آن غذا خورد و ظرف را برگرداند و باقى مانده غذا را ريخت. گربه در اثر همان خوراك فوراً مُرد و جعفر حيله و مكر عمرو بن عاص را فهميد و پس از اين قضيه، از او دورى مىنمود.
1) كافى، ج 2، ص 121، ح 1.
مؤيد اين نقل هم شعر عمرو بن عاص است:
فإن قبل العتب مني له *** وإلاّ لويت له مشفري(1)
از جمله مظلوميتهاى جعفر بن ابى طالب اين است كه محدثين عامه به سبب خويشاوندى او با پيغمبر و اميرالمؤمنين عليهماالسلام منكر مقام آن سرور شدند و گفتند كه امير لشكر، زيد بن حارثه بود و پس از زيد، جعفر و پس از جعفر، عبداللّه بن رواحه، امير لشكر گرديد؛ ولى شيعه بر اين عقيده است كه امارت و رياست از ابتدا با جعفر بود، نه با زيد.
ابن سعد در طبقات از ابو عامر كه خود شاهد و ناظر اوضاع جنگ بود، چنين نقل مىكند: «در آن روز، پرچم در دست جعفر بود؛ پس او جنگ كرد تا كشته شد. پس از او زيد بن حارثه پرچم را گرفت و جنگ كرد تا كشته شد. سپس عبداللّه بن رواحه پرچمدار شد. او هم جنگ كرد تا كشته شد».(2)همانطور كه ملاحظه مىكنيد، اين نقل در اين مطلب صراحت دارد كه امير لشكر، جعفر بود و او اول شهيد شد و پس از شهادت او، زيد پرچم را به دست گرفت.
صاحب طبقات مىگويد: «افرادى غير از ابو عامر گفتهاند كه در ابتدا، زيد پرچم را گرفت و او امير سپاه بود».(3)كسى كه خود ناظر اوضاع بود، جعفر را فرمانده لشكر مىداند؛ ديگران هرچه خواهند بگويند.
ابن ابى الحديد مىگويد: «از اشعارى كه در مرثيه جعفر گفتند و محمد بن اسحاق در كتاب مغازى نقل نموده، دانسته مىشود كه حقّ با شيعه است و جعفر امير لشكر بوده است. آنگاه اشعار حسان بن ثابت، شاعر پيغمبر را نقل مىكند. آن اشعار هفده بيت است كه مقدارى از آن را نقل مىنمايم:
فلا يبعدن اللّه قتلى تتابعوا *** بمؤتة منهم ذو الجناحين جعفر
و زيد و عبداللّه حين تتابعوا *** جميعاً و أسياف المنيّة تخطر
رأيت خيار المؤمنين تواردوا *** شعوب و خلق بعدهم يتأخر
غداة غدوا بالمؤمنين يقودهم *** الى الموت ميمون النقيبة أزهر
أغر كضوء البدر من آل هاشم *** أبىّ اذا سيم الظلامة أصعر
فطاعن حتى مال غير موسد *** بمعترك فيه القنا متكسّر
فصار مع المستشهدين ثوابه *** جنان وملتفّ الحدائق أخضر
وكنّا نرى في جعفر من محمّد *** وقاراً وأمراً حازماً حين يأمر
وما زال في الإسلام من آل هاشم *** دعائم صدق لا ترام و مفخر
هم جبل الإسلام والناس حولهم *** رضام إلى طور يطول ويقهر
بَها ليل منهم جعفر و ابن أمّه *** عليّ ومنهم أحمد المتخيّر(1)
جعفر را همچون محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم با وقار و با ابهت مىديدم كه اوامر او بى چون و چرا اجرا مىشد. و همينطور در اسلام هميشه از خاندان هاشم راستگويان استوارى بودند كه مايه افتخار بودند. آنها كوههاى اسلام بوده و مردم در گرداگرد ايشان سنگهاى همانند كوههاى بلند و شكستناپذير مىمانند. از آنهاست جعفر و پسر مادرش على علیهالسلام و از آنهاست احمد كه بهترين برگزيده هاست.
شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 15، ص 63 - 62.
از جمله اين شعرها، اشعار كعب بن مالك انصارى است:
نام العيون ودمع عينك يهمل *** سحّا كما وكف الرباب المسبل
وجدا على النفر الذين تتابعوا *** قتلى بمؤتة أسندوا لم ينقلوا
1) پس خداوند شهيدانى را كه در جنگ موته شهيد شدند از خود دور نگردانيد، از آنها هستند جعفر طيار كه خداوند او را دو بال داد و زيد و عبد اللّه هنگامى كه همگى پى در پى شمشيرهاى مرگبار را بر دشمن فرود مىآوردند. مؤمنين برگزيده را ديدم كه همه با هم بر ملتها و خلقها فرود مىآمدند تا ديگران نيز پس از آنها فرود آيند. سپيده صبح كه مؤمنين به سر كردگى سفيد روى نيك انديشى به سوى مرگ رهسپار شدند، سفيد چهرهاى به درخشندگى نور ماه كه از اولادهاشم بود، تبهكارى ستمگر را بر چهره باز مىداشت، پس با جنگاورى در ميدان جنگى كه نيزههاى شكسته روى زمين افتاده بود، زخم مىزد بدون آنكه احساس خستگى كند. بنابر اين، با شهيدان ديگر هم طراز شد و در آن بهشتى كه داراى باغهاى سر سبز و خرم و به هم پيچيده است به پرواز در آمد.
ساروا أمام المسلمين كأنهم *** طود يقودهم الهزبر المشبل
إذ يهتدون بجعفر ولوائه *** قدام أولهم ونعم الأول
حتى تقوضت الصفوف وجعفر *** حيث التقى جمع الغواة مجدل
فتغير القمر المنير لفقده *** والشمس قد كُسفت وكادت تأفل
قوم علا بنيانهم من هاشم *** فرع أشم وسؤدد متأثل
قوم بهم عصم الإله عباده *** وعليهم نزل الكتاب المنزل
فضلوا المعاشر عفّة وتكرّماً *** وتعمّدت أخلاقهم من يجهل(1)
حسان بن ثابت و كعب بن مالك از شعراى پيغمبر اسلام هستند و اين مرثيهها را در عصر پيغمبر براى جعفر گفتهاند. هر دو نفر اينها تصريح نمودهاند كه رياست لشكر با جعفر بوده است. از طرف ديگر، ابو عامر كه ناظر واقعه بود، تصريح مىكند كه پرچم در دست جعفر بود و پس از كشته شدن او به زيد و پس از زيد به عبداللّه بن رواحه رسيد؛ حال، بگذار ديگران بگويند كه زيد رئيس بود و پس از كشته شدن او، جعفر به فرماندهى لشكر رسيد و كشته شد.
چون منافقين از شنيدن فضايل جعفر و خانواده پيغمبر ناراحت مىشدند. لذا آنها با
1) چشمها به خواب رفتند ولى چشمان تو همچون بارانى كه از ابر بهارى مىبارد گريان است. به خاطر آنهايى كه به شهيدان موته پيوستند؛ شهيدانى كه به گفتار بسنده نكرده بلكه با عمل، خود را نشان دادند. آنها همچون شير نرى كه پيشاپيش شيرهاى ماده آنها را رهبرى مىكند، پيشاپيش مسلمانان مىرفتند. آنها به وسيله جعفر و پرچم او كه پيشاپيش آنها حركت مىكرد - و اولين فرمانده بود و چه خوب فرماندهاى بود - راهنمايى مىشدند. هنگامى كه جعفر به صفهاى دشمن سرسخت مىرسيد، شيرازه لشكر دشمن از هم پاشيده و پراكنده مىشد. پس در فقدان جعفر، ماه درخشنده دگرگون شد و خورشيد تابان، از اندوه به كسوف نشسته و ناپديد گرديد. گروه هاشم كه دودمان والايى دارند سر دودمان آنها آن بزرگ مرد توانا و اصيل بود.گروهى كه خداوند به وسيله آنها بندگان خود را از عصيان و گناه پرهيز داده و بر آنها آيات قرآن نازل كرد. بزرگوارى و عفو و بخشش در معاشرت با آنها به بالاترين درجه رسيده و اخلاق نيكوى آنها زبانزد همه مردم است، به گونهاى كه نمىتوان چشم پوشى كرد.شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 15، ص 63 - 64.
اين دروغها، فضايل اهل بيت را به ديگران نسبت مىدادند و بدين وسيله با يك تير، دو نشان مىزدند؛ مثلاً در اين مورد از مقام جعفر كم كرده و مقام زيد را بالا بردند تا اگر روزى بزرگان صحابه تحت فرماندهى پسر او، اسامة بن زيد درآمدند، اشكال چندانى نداشته باشد و بتوانند توجيه كنند كه اين پدر و پسر خيلى مقرّب بودند و لذا جعفر هم مأمور پدر او بود.
عجيبتر از همه اينها فضيلتى است كه عايشه براى زيد بن حارثه قائل شده است. ابن سعد در طبقات به سند خويش از عايشه روايت نموده است: «پيغمبر، زيد را با هيچ لشكرى روانه ننمود مگر آنكه زيد امير آن لشكر بود و اگر پس از پيغمبر مانده بود او را خليفه امّت مىنمود»(1)در حالى كه اميرالمؤمنين علیهالسلام يگانه كسى است كه در هيچ موردى مأمور كسى نبود و در هر لشكرى كه بود، امير بود.
واقدى مىگويد: «حسن بصرى متهم بود كه از على علیهالسلام برگشته و منحرف است. از او پرسيدند: در حق على چه مىگويى؟ گفت: چه بگويم در حق كسى كه چهار خصلت در او جمع شده بود: پيغمبر او را سزاوار آن دانست كه سوره برائت را به او بسپرد؛ و در غزوه تبوك او را به منزله خود دانست مگر در جهت نبوّت و اگر چيز ديگرى مستثنا بود، استثنا مىنمود؛ و او است يكى از دو ثقل و امانت پيامبر در ميان امت: كتاب و عترت، و ديگر آنكه هيچ وقت مأمور كسى نشد و بر او اميرى مقرّر نگرديد و به جز او، همگى مأمور شدند و امرا بر آنان حُكم مىراندند.»(2)
پدر عايشه، ابو بكر نيز مأمور ديگران و حتى مأمور اسامه بيست ساله مىشد. پس على نسبت به زيد، اولى و سزاوارتر به خلافت بود.
از طرف ديگر مىگويند كه پيغمبر فرمود: «الائمة من قريش»(3)پس چگونه بپذيريم كه اگر زيد بن حارثه زنده مانده بود، پيغمبر او را خليفه خود مىنمود؟ و اگر از
قريش بودن در خلافت و امامت شرط نيست، چرا عمر، ابوبكر را براى خلافت معرفى نمود و انصار را محروم كرد؟
من نمىدانم كه چگونه مىگويند عايشه از دشمنى با اميرالمؤمنين علیهالسلام توبه كرد و حال آنكه اين سخنان را مىگفت و اينگونه با على، دشمنى مىنمود؟ مگر آنكه بگوييم باز هم منافقين اين دروغها را به عايشه نسبت دادهاند.
من از علوّ مقام زيد كم نمىكنم؛ ولى دشمنان مىخواهند بدين وسيله از مقام شامخ جناب جعفر و اميرالمؤمنين بكاهند. آيا مىتوان باور كرد كه پيغمبر، زيد را با جعفر و
على عليهماالسلام برابر بداند؟ خويشاوندى، دامادى، زحمات ابوطالب و تربيت على در خانه پيامبر به كنار، اگر از لحاظ خدمت به اسلام هم حساب كنيم، مىبينيم كه هيچكس قابل مقايسه با اميرالمؤمنين علیهالسلام نيست. براى نمونه خدمات زيد بن حارثه در جنگ بدر، احد، خندق يا در جنگ خيبر را با خدمات اميرالمؤمنين مقايسه كنيد؛ مگر زيد، قاتل پهلوانان عرب و كشنده عمرو بن عبدود و فاتح خيبر و حامى و حافظ پيغمبر بوده است؟!
امّا جناب جعفر، خدمات او در اسلام و هجرت او به امر پيغمبر و سرپرستى مسلمين در حبشه و مباحثه او در حضور نجاشى و محكوم شدن عمرو بن عاص و سيلى خوردن او و مهمان بودن مسلمانان تا هنگام مراجعت، فراموش نشدنى است؛ در حالى كه هيچ يك از اين فضايل براى زيد، موجود نيست. جعفر كسى است كه پيغمبر در موقع ملاقات او در وقت برگشتن از حبشه مىفرمايد كه نمىدانم از فتح خيبر بيشتر خوشحال شدم يا از آمدن جعفر!
با اين حال، شخص با انصاف چگونه زيد بن حارثه كلبى را برابر با اين دو برادر يا مقدم بر هر دو مىداند؟ ! پيغمبر بر بالاى منبر جملهاى در حقّ جعفر فرمود كه ابن ابىالحديد، آن را از واقدى چنين نقل كرده است:
«إن المرء كبير بأخيه وابن عمّه، ألا إنّ جعفراً قد استشهد وقد جعل اللّه له جناحين يطير بهما في الجنة»(1)
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 15، ص 71.
«مرد به برادر و عمو زاده، بزرگ مىشود. آگاه باشيد كه جعفر شهيد شد و خداوند دو بال به او داد كه با ملائكه در بهشت پرواز كند».
پيغمبر مىخواهد بگويد كه جعفر در بزرگى و عظمت من تأثير داشته است؛ حال دشمنان هرچه مىخواهند بگويند! مگر زيد و جناب جعفر، هر دو در جنگ موته شهيد نشدند؟ پس چرا جعفر ذوالجناحين شد، نه زيد؟
بالاخره مناسب است كه اين بحث را با قسمتى از نامه اميرالمؤمنين علیهالسلام به معاويه ختم نمايم:
«فيا عجباً للدهر إذ صرتُ يُقرنُ بي مَن لَم يسع بِقدمي ولَمْ تكن له كسابقتي التّي لايُدلى أحدٌ بمثلها إلاّ أنْ يدّعي مدّعٍ ما لا أعرفه و لا أظنُ اللّه يعرفه والحمد للّهِ على كلّ حالٍ».(1)
«و شگفتا از اين روزگار كه مرا قرين كسى ساخته كه هرگز چون من براى اسلام قدمى بر نداشته و او را در دين سابقهاى چون سابقه من نبوده است. سابقهاى كه كس را بدان دسترس نيست، مگر كسى ادعايى كند كه من او را نمىشناسم و نپندارم كه خدا هم او را بشناسد. در هر حال خدا را مىستايم».
حضرت از روزگار تعجب مىنمايد كه كسى را با او برابر قرار مىدهد كه به هيچ وجه به پاى او نمىرسد. هيچ كس نمىتواند ادعا كند كه در فضايل با على علیهالسلام شريك است و سوابق او را دارا مىباشد؛ ولى عايشه مىخواهد بگويد كه زيد بن حارثه در نزد پيغمبر بر على مقدّم بود و اگر زنده مىماند، پيامبر او را خليفه خود قرار مىداد.
من عايشه را ملامت نمىكنم. او كسى است كه بر اميرالمؤمنين خروج كرد و شورش به پا كرد و مسلمانان را به كشتن داد تا شايد على را محروم نمايد و پيراهن خلافت را كه پس از محروميت بيست و پنج ساله به تنش پوشانده شده بود، از تن او در آورَد؛ گرچه مىگويند بعدها توبه كرده است!
«إنْ تَتُوبا إلىَ اللّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَإنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللّهَ هُوَ مَوْليهُ وَجِبْريِلُ وصالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهِيرٌ»(2)
«اگر شما (دو زن) به درگاه خدا توبه كنيد، (بهتر است). واقعاً دلهايتان انحراف پيدا كرده است. و اگر عليه او به يكديگر كمك كنيد، در حقيقت، خدا خود سرپرست اوست و جبرئيل و صالح مؤمنان (نيز ياور اويند) و گذشته از اين، فرشتگان (هم) پشتيبان (او) خواهند بود».
بلى! اين آيه به نص خود عمر در حقّ عايشه و حفصه نازل شده است، و جاى هيچگونه شك و ترديدى نيست و حتى در صحيح بخارى نيز آمده است.(1)
نمىدانم چه بگويم؟ مگر دشمنى آن دو زن با پيغمبر در چه امورى بود كه خداوند و جبرئيل و ملائكه و صالح مؤمنان، ياوران پيغمبر در برابر اين دو باشند؟ آيا آن دو در امر دين و تعيين جانشين با ديگران همدست شده و نقشهاى طرح نموده بودند يا فقط راجع به امور دنيايى و مطالبه زر و زيور يا اين قبيل چيزها بود؟ چه چيزى به فكر شما مىرسد؟
مناسب است در آخر بحث، روايتى را كه مسلم در صحيح خود درباره هجرت جناب جعفر و ياوران او نقل مىكند بياوريم تا بعضى از پردهها را بالا زده، حقايقى را آشكار سازم.
مسلم در كتاب «فضائل الصحابه» از ابو موساى اشعرى نقل مىنمايد: «ما در يمن بوديم. وقتى از بعثت پيغمبر با خبر شديم با پنجاه و دو يا پنجاه و سه نفر از افراد طايفه خود به سمت پيغمبر حركت نموديم. كشتى، ما را به حبشه رسانيد. پس در سرزمين نجاشى پياده شديم و در آنجا، جعفر و اصحاب او را ديديم. جعفر گفت: پيغمبر، ما را به اين محل روانه نموده و امر به توقف فرموده است؛ شما نيز بمانيد. ما مانديم تا آنكه همه با هم برگشتيم و پيغمبر را در هنگام فتح خيبر، ملاقات نموديم. پيامبر با آنكه به كسى كه
1) صحيح بخارى، ج 6، ص 70، كتاب التفسير، در تفسير سوره تحريم.
در جنگ حاضر نبود بهرهاى نمىداد، به جعفر و اصحاب او و ما كه اصحاب كشتى بوديم بهرهاى داد و ما را در غنايم شريك فرمود.
روزى اسماء بنت عميس - زوجه جعفر كه او از جمله زنانى بود كه به حبشه هجرت نموده و با ما برگشته بود - از حفصه، زوجه پيغمبر و خواهر عمر ديدن نمود. عمر بر حفصه وارد شد و چون اسماء را ديد گفت: اين زن كيست؟ حفصه گفت: اسماء بنت عميس است.
عمر گفت: همان حبشيّه دريا ديده؟ اسماء گفت: آرى. عمر گفت: ما پيش از شما هجرت نموديم. پس از شما به پيغمبر احقّ و سزاوارتر هستيم.
اسماء غضب نمود و به عمر گفت: دروغ مىگويى، به خدا سوگند چنين نيست ! شما با پيامبر بوديد، جاهل شما را موعظه مىفرمود؛ گرسنه شما را سير مىنمود؛ ولى ما در جاى دور و پر دشمنى بوديم و تحمّل اين سختى و مشقّت، براى خداوند و در راه رضاى او بود. به خدا سوگند! چيزى نمىخورم و نمىآشامم تا آنكه پيغمبر را از اين جريان با خبر سازم. ما در ترس و آزار بوديم. من دروغ نمىگويم و كم و زياد هم نمىكنم.
چون پيغمبر آمد، اسماء گفت: يا نبى اللّه! عمر چنين و چنان گفت. پيغمبر فرمود: او از شما به من سزاوارتر نيست؛ براى عمر و اصحاب او، يك هجرت است؛ امّا براى شما، اصحاب كشتى، دو هجرت».(1)
اين حديث را بخارى هم در صحيح خود، به سند مسلم نقل نموده است؛(2)ولى جناب بخارى جملاتى را كم كرده است؛ مثلاً در صحيح بخارى آمده است كه جعفر را ديديم و با او مانديم تا آنكه همگى آمديم. امّا در صحيح مسلم مىبينيم كه جعفر و اصحاب او را ديديم. جعفر گفت: پيغمبر، ما را به اينجا روانه كرده و امر به توقف نموده است. پس شما نيز با ما بمانيد. لذا با او مانديم تا آنكه همگى باز آمديم.
همچنين در صحيح بخارى، بخش تقسيم غنايم خيبر ميان جعفر و اصحابش توسط پيامبر، حذف شده و جناب بخارى آن جمله اسماء به عمر كه دروغ مىگويى را نيز نقل ننموده است!
بايد ديد با آنكه سند مسلم و بخارى يكى است و هيچ تفاوتى ندارد، آيا مسلم در عبارت راوى، زياد كرده يا بخارى از آن كم نموده است؟ به نظر شما چه مىآيد؟
جناب بخارى به ملاحظه مقام عمر، جمله اسماء به او را حذف كرده و به ملاحظه جناب جعفر، آن جملات را كم كرده است. چون آن جملات، دلالت دارد بر اينكه سرپرست مهاجران جعفر بود و ديگران صحابه و همراه او بودند و پيغمبر آنان را فرستاده و امر به توقف نموده بود. همچنين از اينكه آن جماعت و ابوموسى، تحت تأثير جعفر واقع شدند و به امر او متوقف شدند و همچنين از شريك شدن غايبين در غنايم خيبر به ملاحظه جعفر، علو مقام جعفر دانسته مىشود.
البته اين امور نبايد روشن شود و فضائل جعفر بايد دفن شود! پس به اين جهت، آن جملات از صحيح بخارى كم شده است؛ زيرا آنچه موجب نقص عمر يا فضيلت جعفر است بايد مخفى بماند! شايد هم جهت ديگرى داشته باشد كه جناب بخارى عمداً از حديث كم نموده است. از طرفى آيا مىتوان گفت كه مسلم از خود جملاتى را به دروغ به حديث اضافه نموده است؟ !
من نمىدانم براى چه عمر از اسماء آن گونه تعبير نموده است؛ «حبشيّه و دريا ديده»؟ و نمىدانم چرا بلافاصله مىگويد كه ما از شما به پيغمبر سزاوارتر هستيم؟ مگر
از همان روزها به فكر تقسيم ارث پيغمبر بودند و براى روزهاى بعد از وفات، نقشه مىكشيدند كه نمىخواستند براى جناب جعفر، فضيلت سبقت در هجرت ثابت شود؟
جناب عمر از ابوموساى اشعرى وحشتى ندارد و نمىخواهد برترى بر او را در گوش اسماء جا دهد. او اين حرفها را به اسماء مىزند؛ زيرا همسر جعفر است. پس عمر مىخواهد جعفر را از اين امر آگاه نمايد و تقدم خود را بر او با ملاحظه سبقت در هجرت به مدينه ثابت كند؛ ولى اسماء، مردانه دفاع كرد و دليرانه عمر را مجاب نمود و او
را دروغگو ناميد و سپس ثابت هم نمود. توقف شخص در ميان دوستان پيغمبر، مقايسه نمىشود با توقف انسان در جاى دور و غربت و در ميان دشمنانى كه آزار مىرسانند. لذا پيغمبر اكرم، اسماء را تصديق نمود و بدين ترتيب با تكذيب عمر، هم نفى اولويّت از او نمود و هم دو هجرت را براى مهاجرين به حبشه ثابت فرمود. «صدق اللّه ورسوله الاكرم».
بنا بر اين نقل، پيغمبر براى عمر و اصحاب او يك هجرت اثبات مىشود و بايد دانست كه از همان وقت، عمر هواخواهان و متّحدانى داشت. او تنها نبود؛ بلكه جمعى را با خود همراه داشت. لذا مىبينيم كه عمر به قدرى دستهبندى محكمى دارد كه تا مىگويد «إن الرجل ليهجر»، جمعى در اطاق پيغمبر مىگويند: «القول ما قال عمر!». حال،
«تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل».
عجبا ! در اينجا كه پيغمبر دو هجرت را براى اصحاب كشتى ثابت نموده است كه اين البته براى جناب جعفر فضيلت بسيار ارجمندى است، منافقين نتوانستند آن فضيلت را براى او ببينند. لذا چنين لباسى را بر تن جناب عثمان نمودند و براى او، دو هجرت به حبشه را نقل كردند و به دروغ گفتند كه پيغمبر به عثمان فرمود كه براى شما دو هجرت است. او هم گفت كه ما را كفايت نمود؛ حال آنكه پيش از اين اثبات نمودم كه عثمان اصلاً به عنوان هجرت و فرار از چنگ مشركين به حبشه سفر ننموده است و پس از برگشت به مكه، در آنجا توقف داشت و سپس به مدينه هجرت كرد و با جعفر و اصحاب او در حبشه نبود. منافقين در مقابل اين فضيلت جعفر، چنين دروغى را براى عثمان ثابت نمودند.
آرى! منافقين بسيار بيدار بودند و با كمال مراقبت، مواظبت و هشيارى، اموال خود را براى جعل احاديث بذل مىنمودند: فضايل اهلبيت را مخفى مىكردند، مناقبى براىديگران مىتراشيدند و سعى مىكردند تا لباس نيك را از تن اهل بيرون آورده، به تن نااهل بپوشانند.
به هر صورت، آن كار منافقان است و اين آثارشان. حال بايد ديد كه ابوموسى با آنكه خود از منافقين است، چگونه اين حديث را نقل كرده است؟
البته پاسخ واضح است؛ چون ابوموسى در فضيلت دو هجرت و قسمت غنيمت شريك بود، اين حديث را نقل كرد و گرنه اصلاً اين فضيلت را نقل نمىنمود.
• شدّت آزار قريش و حمايت ابوطالب
• دعوت پيغمبر از قبايل و افراد عرب در موسم حج و عمره
• علت توقف پيغمبر در مكّه
• هجرتهاى پيغمبر به گفته ابن ابى الحديد
• سرّ مسافرت پيغمبر به طائف
• مذاكره گمراهان طائف با پيغمبر
• گفت و گوى پيغمبر با «عداس»
• اهتمام پيامبر به تبليغ و ضعف تبليغ مسلمين در عصر حاضر
• دعوت پيغمبر از بنىعامر
• دعوت پيامبر از سُويد بن صامت
• سرعت رواج اسلام در مدينه
• اولين مسلمان
• جهالت قريش و مبارزه آنان با پيغمبر
• اختلاف در تعداد گروه اول و وجه جمع
• چرا محمد بن اسحاق نام ابوالهيثم را ذكر نكرد؟
• كشف جناب سيوطى تعدد طلحة بن عبيد اللّه تيمى قرشى صحابى
• سرّ اختلاف در سابقين به اسلام
• زحمات مصعب در راه پيشرفت اسلام
• دعوت مصعب از اسيد بن حضير و سعد بن معاذ
• اسلام آوردن طايفه اوس بعد از طايفه خزرج بود
• تأثير خُلق خوش مبلّغ شهير اسلامى در اسلام آوردن سعد بن معاذ
• فعاليتهاى پر نشاط مسلمين صدر اسلام
• خاموشى و سكوت مرگبار مسلمين در عصر حاضر
• عظمت پيغمبر اسلام و تأثير او در تربيت انسانهاى طغيانگر
كسى كه در صدد انجام امرى باشد، بايد بردبار، صبور و نسبت به آينده خوشبين باشد؛ زيرا اگر حلم او كم باشد و يأس و نا اميدى بر او غالب شود، توانايى و مقاومت از او سلب مىشود و موفقيّتى نصيبش نخواهد شد.
پيغمبر اسلام بسيار بردبار و صبور بود و نظير حضرت يونس - صاحب ماهى - نبود كه در اثر كم صبرى و بىطاقتى، مدتى در شكم ماهى محبوس شد و به حبسى تاريك، سيّار و تأديبى گرفتار گشت.
«فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نادى وَهُوَ مَكْظُومٌ * لَوْلا أَنْ تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَرآءِ وَهُوَ مَذْمُومٌ»(1)
«پس در (امتثال) حكم پروردگارت شكيبايى ورز و مانند همدم ماهى (يونس) مباش؛ آنگاه كه اندوه زده ندا در داد. اگر لطفى ازجانب پروردگارش تدارك (حالِ) او نمىكرد، قطعاً نكوهش شده بر زمين خشك انداخته مىشد».
اندازه مبارزات قريش با پيغمبر را نمىتوان شرح داد. راستى كه از هر درى وارد شدند و از وعد و وعيد، استهزا و تهديد و خلاصه از هيچ چيز كوتاهى نداشتند. با تمام وسايلى كه در اختيارشان بود، متفقاً تشريك مساعى مىنمودند و به قدرى از راه وعده و تطميع و از در صلح و صفا با پيغمبر وارد شدند كه به حساب نمىآيد؛ تزويج بهترين زنان، بخشيدن ثروت، دادن سلطنت و قول عبادت كردن خداوند از سوى مشركين به شرط آنكه پيغمبر نيز خدايان آنان را عبادت كند، از جمله چيزهايى است كه آنها حاضر به انجامش بودند تا پيغمبر از ادعاى خود يا حد اقل قسمتى از آن، مثل بدگويى از خدايان
1) سوره قلم، آيه 48 و 49.
قريش، دست بردارد. خداوند در اين باره مىفرمايد:
«وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ»(1)
«دوست دارند كه نرمى كنى تا نرمى نمايند».
شما مىتوانيد تا اندازهاى عظمت مبارزه قريش را از اين آيه شريفه درك نماييد:
«وَإِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ لِتَفْتَرِىَ عَلَيْنا غَيْرَهُ وَإِذاً لاَتَّخَذُوكَ خَلِيلاً * وَلَوْلا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلاً * إِذاً لَأَذَقْناكَ ضِعْفَ الْحَيوةِ وَضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لاتَجِدُ لَكَ عَلَيْنا نَصِيراً»(2)
«و چيزى نمانده بود كه تو را از آنچه به سوى تو وحى كردهايم گمراه كنند تا غير از آن را بر ما ببندى و در آن صورت تو را به دوستى خود بگيرند. و اگر تو را استوار نمىداشتيم، قطعاً نزديك بود كمى به سوى آنان متمايل شوى. در آن صورت، حتماً تو را دو برابر [در] زندگى و دو برابر [پس از] مرگ [عذاب] مىچشانيديم، آنگاه در برابر ما براى خود ياورى نمىيافتى».
خداوند مىفرمايد كه نزديك بود كفار تو را وادار كنند تا بر ما دروغ ببندى و در اين صورت، تو را دوست خود قرار مىدادند. اگر تأييد و نگاهدارى خداوند نبود، كمى به آنان ميل مىنمودى و در اين صورت، گرفتار عذاب سختى در دنيا و آخرت مىگشتى به طورى كه هيچكس نمىتوانست تو را از عذاب خداوند نجات دهد.
نزديكى و ميل به كفار به خاطر طبيعت بشر بودن پيامبر است. همچنين تأييد و يارى خداوند به خاطر حفظ عصمت پيغمبر است. اگر پيغمبر معصوم نباشد، به جهت بشر بودن در معصيت واقع مىشود و گمراه شده و گمراه كننده مىگردد.
پس، از اين آيات شريفه دانسته مىشود كه تا چه اندازه قريش در صدد جلب پيغمبر اكرم به سوى خود بودند كه اگر عصمت و تأييد الهى نبود، آن حضرت در معصيت واقع مىگرديد. آنان نه تنها از وعده و تطميع، كوتاهى نكردند؛ بلكه وقتى از راه صلح و
صفا مأيوس شدند، در تهديد و استهزا و دشمنى نيز كوتاهى نكردند.
قريش، مسلمانان ضعيف را شكنجه و آزار مىنمودند و از كشتن آنان مضايقه نداشتند. آزار و اذيّت قريش بيشتر به اين عده از مسلمين مىرسيد كه به سبب هجرت ايشان به حبشه، محفوظ ماندند.
مسلمانانِ قريش، اين اندازه گرفتارى نداشتند؛ ولى آسايشى نيز نداشتند و گرفتار زخمزبان و استهزا بودند. هركس كه حامى و پناهگاهش قوىتر بود، گرفتارىاش كمتر بود.
ابوطالب، رسماً حامى و حافظ پيغمبر بود. قريش هرچه كردند تا او را از حمايت آن حضرت باز دارند، موفق نشدند. لذا از اين راه مأيوس شدند. كشتن پيغمبر نيز به خاطر وجود ابوطالب كار آسانى نبود؛ زيرا ابوطالب از حمايت پيامبر دست بر نمىداشت و در اين راه حاضر به جنگ با قريش بود. بنىهاشم و بنىالمطلب عموماً، به جز ابولهب، تحت تأثير ابوطالب بودند و هرچه فرمان مىداد، اطاعت مىكردند. اگر او دستور قتل ناگهانى رؤسا و اشراف قريش را صادر مىنمود، بدون ترديد آن كار عملى مىشد. قريش مىدانستند كه اعلان جنگ به ابوطالب، او را نمىترساند؛ بلكه وادار به جنگ مىنمايد و در اين جنگ، قريش بايد كشتهها مىدادند. اين كار بر قريش گران مىآمد و هيچ وقت در صدد انجام آن بر نمىآمدند. قتل ناگهانى پيغمبر نيز موجب قتل اشراف قريش ولو به طور ناگهانى، مىگرديد و همان نتيجه را در برداشت. لذا قريش نمىتوانستند پيغمبر را
بكشند، نه اين كه نمىخواستند؛ امّا دست برداشتن ابوطالب از حمايت پيغمبر، به نظر قريش تنها در يك صورت (محاصره در شعب ابوطالب) ممكن بود كه آن را نيز عملى كردند پس از سالها متوجه اشتباه خويش شدند.
آنها با خود گفتند كه بر فرد فرد بنىهاشم و بنىمطلب سختگيرى مىنماييم و راه تجارت، مكالمه و ازدواج را بر آنها مىبنديم تا خسته شوند و از حمايت محمّد دست
بردارند. قريش به انجام اين كار تصميم گرفتند و صحيفه عهد نامهاى را نيز امضا نموده، در كعبه آويزان كردند؛ امّا با همه سختىها و فشارهايى كه وارد آوردند، به مقصود خويش نرسيدند: ابوطالب از حمايت پيامبر منصرف نشد و بنىهاشم و بنى مطلب نيز از اطاعت سيد خود دست برنداشتند.
سرانجام پس از چهار سال محاصره، خداوند موريانه را بر آن صحيفه مسلط نمود. پيغمبر اين جريان را به ابوطالب خبر داد و او نيز به قريش گفت و قرار بر اين شد كه اگر خبر پيغمبر مبنى بر اين كه «موريانه تمام آن نوشته را به جز نام خداوند خورده» صحيح باشد، او را به پيغمبرى بپذيرند؛ امّا اگر گفته پيغمبر دروغ بود، ابوطالب از حمايت او دست بردارد.
وقتى صحيفه را آوردند و در محضر قريش باز كردند، ديدند كه خبر پيغمبر، راست و درست است. در اين موقع، ميان قريش اختلاف پديد آمد. اگرچه به آنچه گفته بودند و قرار شده بود، عمل نكردند و اسلام نياوردند و اين معجزه را نديده گرفتند، ميان ايشان اختلاف پديد آمد و جمعى از طوايف قريش، بنىهاشم را از شعب بيرون آوردند. ابوطالب چندى پس از اين واقعه، وفات نمود.
پس، قريش از اين راه به مقصود اصلى خود نرسيدند؛ امّا وقتى ابوطالب وفات نمود، قدرت فوق العادهاى پيدا كردند و كارهايى كه در حيات آن سرور جرأت نداشتند، پرداختند؛ آزارها و اذيتها را شدّت بخشيدند تا آنكه به فرار پيغمبر از مكه منجر گرديد.
استهزاى تمام قريش به پيامبر، وقتى كه او را مىديدند و كارهاى ديگرى كه از دستشان بر مىآمد موجب نشد كه پيغمبر سست شود و از صبر او كم گردد يا حتى مأيوس شود؛ بلكه آن بزرگمرد را وادار به جديّت و فعاليت بيشتر مىنمود. البته اين استقامت، به جهت تأييدات و دلدارىهاى الهى بود. پيغمبر اكرم فرصت را به هيچ وجه از دست نمىداد و از تجمع عرب در مكه، در ايام حج و عمره نهايت استفاده را مىنمود.
قبايل عرب كه از اطراف و اكناف در مكه جمع مىشدند، مورد نظر پيغمبر قرار مىگرفتند؛ آن حضرت به سراغشان مىرفت و آنان را به اسلام دعوت مىنمود.
طبرى چنين مىنويسد: «فكان رسول اللّه على ذلك من أمره كلمّا اجتمع له الناس بالموسم، أتاهم يدعو القبائل الى اللّه وإلى الاسلام ويعرض عليهم نفسه و ما جاء به من اللّه من الهدى والرحمة لايسمع بقادم يقدم من العرب له اسم و شرف إلاّ تصدى له فدعاه إلى اللّه وعرض عليه ماعنده».(1)
از اين عبارت دانسته مىشود كه توجّه پيغمبر تنها به عشاير و قبايل عرب معطوف نبود، بلكه ايشان افرادى را كه وجود مؤثرى در جامعه داشتند از نظر دور نمىداشت و دعوتشان مىنمود. پس هم از عموم دعوت مىنمود و هم افراد برجسته را در نظر داشت.
سالها بر پيغمبر گذشت و او از ادعاى خود صرفنظر ننمود؛ به آنچه در ابتداى بعثت، دعوت مىكرد تا آخر نيز، مردم را به همان مىخواند چنانكه خداوند به او دستور داده بود: «اُدْعُ إلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ(2)با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت كن!» از اصرار خود كم نكرد و سست وبىانگيزه نشد و تا به آخر، محكم و پابرجا ماند همانطور كه خدايش فرمان داده بود: «فَاسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ . . .(3)پس همان گونه كه دستور يافتهاى، ايستادگى كن!».
با تجمع عرب در مكه معظمه به خاطر حج و عمره، پيغمبر اكرم براى تبليغ نيازى به مسافرت نداشت. البته صلاح هم در اين بود كه پيغمبر در مكه بماند و در اينمجمع عمومى، مردم را دعوت فرمايد. زيرا با توجه به امكانات و وسايل آن زمان، اگر يك سال
هم به سفر تبليغى مىرفت به قدر آن چند روز ايام حج، نمىتوانست طوايف و قبايل عرب را ملاقات كند و دعوت نمايد. از طرف ديگر، اعراب كه در مكه جمع مىشدند، عظمت قريش و بنىهاشم را مشاهده مىكردند و عزّت پيغمبر را در ميان بنىهاشم و بنىمطلب مىديدند، امّا اگر پيغمبر، تنها سفر مىنمود و در مجامع عرب ظاهر مىگشت، امر بر عكس مىشد و اعراب خود را قوىتر و عزيزتر مىديدند. شايد به همين دو جهت بود كه پيغمبر به اطراف جزيرة العرب سفر ننمود و تنها مكانى كه به قصد تبليغ به آنجا رفت «طائف» بود.
ابن ابى الحديد در شرح اين كلام اميرالمؤمنين علیهالسلام «فإِنّى ولدت على الفطرة وسبقتُ إلى الإيمان والهجرةِ»(1)
نهج البلاغه، صبحى الصالح، خطبه 57.
اشكالى را ذكر مىكند مبنى بر اين كه، جماعتى پيش از اميرالمؤمنين هجرت نموده بودند و او پس از هجرت پيغمبر اكرم و ابوبكر هجرت نموده است؛ پس چگونه مىفرمايد: «وَسَبَقْتُ إلَى . . .الهجرة»؟سپس در پاسخ اين اشكال، سه وجه را بيان مىكند: يكى آنكه نفرمود: «سبقت كل الناس الى الهجرة»، بلكه فرمود: «سبقتُ» و در سبقت هجرت على علیهالسلام بر اكثر مهاجرين، شكى نيست. ديگر آنكه در مقام افضليّت خود و جايز نبودن بيزارى از او، سه نكته را باهم ذكر نموده است: ولادت بر فطرت، سبقت در ايمان و سبقت در هجرت؛ پس در مجموع اين سه امر، بر ديگران مقدم بوده و اين سه امر با هم در كسى به جز او جمع نشده است. وجه سوم آنكه مراد از هجرت، غير از هجرت به مدينه است. زيرا پيغمبر بارها از مكه هجرت مىنمود و در ميان عرب گردش مىكرد و فقط على با او بود، نه كس ديگر. پس در اين هجرتها، بر ابوبكر نيز پيشى داشته است.
آنگاه هجرت پيغمبر به سوى طايفه «شيبان» را نقل مىكند و مىگويد: على و
1) «من بر فطرت توحيد تولّد يافتهام و در ايمان و مهاجرت از همه پيشقدمتر بودهام».
ابوبكر با او بودند و سيزده روز طول كشيد. از مداينى هم نقل مىكند كه پيغمبر از مكه بيرون رفت تا خود را بر قبايل عرب عرضه بدارد و از آنان دعوت كند و كمك بخواهد. وقتى بر طايفه ربيعه وارد شد، على و ابوبكر هم با او بودند. آنگاه قضيه مباحثه ابوبكر را با «دَغْفِل» درباره نَسَب و در نتيجه، محكوم شدن ابوبكر نقل مىكند. سپس ابن ابى الحديد مىگويد: بنابر نقل مدائنى، در هجرت به طائف، على و زيد بن حارثه با پيامبر بودند، نه ابو بكر و بنابر نقل محمد بن اسحاق، تنها زيد بن حارثه با او بود. اين سفر چهل روز طول كشيد و پيامبر در پناه مطعم بن عدى وارد مكه گرديد. امّا در هجرت به سوى طايفه عامر بن صعصعه، به جز على كسى با او نبود. اين هجرت پس از وفات ابوطالب روى داد. زيرا به پيغمبر وحى شد كه از مكه بيرون رو؛ چون ياور تو فوت نمود.
پس پيغمبر با على بيرون رفت و از طايفه عامر كمك خواست آنان را به اسلام دعوت نمود و و قرآن را بر ايشان خواند؛ امّا آنان قبول نكردند. پيغمبر پس از ده روز به مكه برگشت و اين اولين هجرت شخصى پيامبر بود.(1)
به عقيده نگارنده، هيچ يك از پاسخهاى ابن ابى الحديد درست نيست. زيرا مقصود از سبقت به هجرت مثل سبقت به ايمان، سبقت بر مسلمين است، نه سبقت بر شخص يا اشخاصى خاص. اين معنى است كه موجب مزيّت و فضيلت اميرالمؤمنين مىشود و هيچ كس نمىتواند با او برابرى نمايد، چنانكه در جاى ديگرى نيز فرمود و نقل نمودم.
پس پاسخ اول نادرست است.
وجه دوّم نيز نادرست است. زيرا اميرالمؤمنين در مقام بيان فضيلت خود، امورى را ذكر كرده است كه موجب مزيّت او بر ديگران است و اگر هر يك به تنهايى، فضيلت نباشد، ذكر آن لغو و بيهوده است. اين گفته ابن ابى الحديد كه «مجموع اين فضايل با هم مخصوص به او است»، به اين بر مىگردد كه آنچه موجب فضيلت است، همان سبقت در ايمان است، نه سبقت در هجرت. زيرا هجرت موجب مزيّت امام نمىشود. اين خلاف ظاهر كلام است و علاوه بر آن، طبق اين گفته، او اصلاً سبقت به هجرت نداشت. پس
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 125 - 128.
چگونه اين تقدّم را به خود نسبت داده است؟
امّا آنجا كه گفته است «پيغمبر، هجرتهاى زيادى داشته است»، عجيب است. زيرا ميان مسافرت و «هجرت» فرق آشكارى است و در مواردى كه نام برده است، پيغمبر از مكه هجرت نكرده بود، بلكه در صدد تهيه ياور يا تدارك مكانى بود. در واقع، هجرت آن است كه با اعراض همراه باشد، نه ترك موقت؛ پس هر مسافرى مهاجر نيست. مهاجر كسى است كه خانه يا شهر خود را ترك نموده و از آن اعراض كرده باشد و يقيناً اين معنى بر كسى مثل ابن ابى الحديد پوشيده نيست. پس اگر باور كنيم كه پيغمبر براى تبليغ از مكه بيرون مىرفته و غير از طائف، به سوى قبايل ديگرى هم سفر كرده است، قطعاً اين مسافرتها هجرت به حساب نمىآيد و نمىتوان گفت كه پيغمبر، چندين بار هجرت نموده است.
پس مقصود على علیهالسلام از سبقت گرفتن بر مسلمين در هجرت، چيز ديگرى است كه بر ابن ابى الحديد پوشيده نبوده است و آن «هجرت از قبايح و رذايل است». لذا فرمودهاند: «المهاجر من هجر السيئات و ترك ما حرّم اللّه».(1)هجرت به معنى ترك و اعراض است و به شهر و بلد، اختصاص ندارد؛ لذا وارد شده كه «لاهجرة فوق ثلاث»(2)
و مراد از اعراض در اينجا، اعراض از رفيق و برادر مؤمن است. پس حقيقت هجرت، همان ترك و اعراض است؛ امّا موارد آن مىتواند مختلف باشد. اميرالمؤمنين علیهالسلام از آنجايى كه در قبول اسلام بر همگان مقدم بود، در اعراض از قبايح و معاصى نيز چنين بود. آرى! «المهاجر من هجر السيئات».
مرحوم كلينى در كتاب كافى، به سند خود از امام باقر علیهالسلام روايت نموده است كه پيغمبر فرمود:
«الا أنبئكم بالمسلم؟ مَن سلِم المسلمون من لسانه ويده والمهاجر من هجر
السيئات وترك ما حرّم اللّه».(1)
پس اميرالمؤمنين علیهالسلام نه تنها در ايمان و عقيده بر مسلمين پيشى گرفته بود، بلكه نسبت به ترك گناهان نيز بر همه مقدّم بود. و اگر در حديث، براى اميرالمؤمنين،(2)شايد مقصود اين باشد كه او هم از مكه و هم از گناهان هجرت نموده بود.
من، مسافرت تبليغى پيغمبر را به اطراف و اكناف و نزد عشاير و قبايل، باور ندارم. زيرا معمولاً بايد اين سفرها در ماههاى حرام باشد. چون در غير اين ايام، امنيّت عمومى وجود نداشت و در اين مواقع نيز، اعراب در مكه معظمه تجمع مىكردند و لزومى نداشت كه پيغمبر متقبّل اين زحمت گردد.
امّا سفر به سوى قبيله عامر بن صعصعه هم به نظر من درست نيست. زيرا چنانكه نقل خواهم نمود پيغمبر، بنىعامر را در مكه ملاقات كرد و آنان دعوت او را قبول نكردند. زيرا در مقابل اسلام و جهاد خويش، خواهان خلافت بودند؛ ولى پيغمبر شرط آنان را قبول نكرد و آنها نيز از قبول دعوت او امتناع كردند. از اين گذشته، معناى وحى به پيغمبر پس از فوت ابوطالب كه از مكه بيرون رو، اين نيست كه دَه روز مسافرت كن و برگرد؛ بلكه مراد هجرت به مدينه است كه پيغمبر پس از فوت آن سرور، مقدماتش را فراهم نمود و از مكه بيرون رفت.
به نظر مىرسد كه ملاقاتهاى پيامبر، اگر راست باشد، در همان مكه يا منى و در ايّام حجّ صورت گرفته است؛ ولى چون در عبارت آمده است كه پيغمبر، فلان طايفه را در منزلشان ملاقات كرد، براى بعضى توهّم شده است كه اين ديدار در منزل اصلى آن طايفه بوده و پيغمبر به سوى آن طايفه مسافرت كرده است. البته مراد راوى، منازل آن طوايف در
مكه و منى است. شما اگر عبارات تاريخ طبرى(1)را ملاحظه كنيد، صحت نظر مرا تأييد خواهيد نمود كه مراد راوى در «أتى رسول اللّه كندة في منازلهم أو كلباً في منازلهم أو أتى بنى عامر بن صعصعة فدعاهم»، ملاقات در منازل اين عشاير در منى، در ايام حج است.
همچنين ابن ابى الحديد مىخواهد بگويد كه سفرهاى پيغمبر براى تبليغ، پس از فوت ابوطالب روى داده است؛ ولى آنچه من باور دارم اين است كه پيغمبر پس از فوت ابوطالب و خديجه، براى تبليغ و تهيه جايى مناسب به طائف سفر نمود و پس از آن، مقدمات هجرت به مدينه فراهم شد. از طائف تا مكه فاصله زيادى نيست؛ طائف، ييلاق مكه است و بسيارى از باغات و مزارع آن، مال قريش است. طوايف و عشاير آن سامان در اثر رفت و آمد زياد به مكه معظمه، كاملاً با قريش آشنا بودند. پس اين سفر به جاى دور و درازى نبود كه موقعيت پيغمبر را نشناسند.
از طرفى، طائف شهر مهم و آبادى بود و قبايل و عشاير زيادى داشت. لذا مىتوان پذيرفت كه پيغمبر پس از وفات ابوطالب و خديجه و بالا گرفتن آزار و اذيتهاى قريش و جسارت آنان و نداشتن حامى و سست شدن بنىهاشم و بنىمطلب، تصميم به هجرت از مكه گرفت و در صدد انتخاب محل مناسبى بود كه آنجا را مركز خود قرار دهد. در ابتداى امر، طائف را در نظر گرفته بود. زيرا طائف از جهت آب و هوا و آذوقه و عشاير، مهمتر از مدينه و شهرهاى ديگر عربستان بود. شاهد بر اين مدعا اين است كه پيغمبر اكرم پس از غلبه بر قريش و فتح مكه و شكست عشاير «هوازن» و «حنين»، موفق به فتح طائف شد. پس، از اول چنين شهر مهمى را در نظر گرفته بود.
به گمان من، اگر رؤساى طائف ايمان مىآوردند، پيغمبر در همانجا توقف مىفرمود و على علیهالسلام را كه در مكه براى رد نمودن امانتهاى مردم باقى گذارده بود به طائف فرا مىخواند چنانكه پس از مختصر زمانى، همين كار را هم كرد: على علیهالسلام را در مكه گذارد و خود به مدينه هجرت نمود و اميرالمؤمنين پس از رد امانات، اهلبيت را به سمت مدينه حركت داد. پس علت باقىماندن على در مكه و همراه نبودن او با پيامبر در
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 348 - 353.
طائف، همين است كه اگر سران طائف ايمان بياورند آن حضرت از على علیهالسلام بخواهد كه پس از ردّ امانتها، با اهل بيت به آنجا بيايد.
پيغمبر اكرم از سفر تبليغى طائف، نتيجه نگرفت. رؤساى ثقيف كه چند برادر بودند، نه تنها دعوت پيامبر را قبول ننمودند، بلكه او را استهزاء كردند و اشرار را نيز
واداشتند تا دور پيغمبر را بگيرند و ايشان را استهزا نمايند. پيغمبر اكرم با رفتن به باغ عتبه و شيبه، از بزرگان بنىعبدشمس از قريش، خود را از چنگ آنان نجات داد. گمراهان برگشتند و پيغمبر با خداوند مشغول مناجات شد:
«اللّهم إليك أشكو ضعف قوّتي وقلّة حيلتي وهواني على الناس يا أرحم الراحمين، أنت ربّ المستضعفين وأنت ربي، إلى من تكلني إلى بعيد يتجهمني أو إلى عدوّ ملكته أمري، إن لم يكن بك عليّ غضب فلا اُبالي ولكن عافيتك هي أوسع لي. أعوذ بنور وجهك الذي أشرقت له الظلمات وصلح عليه أمر الدنيا والآخرة من أن ينزل بي غضبك أو يحلّ عليّ سخطك، لك العتبى حتّى ترضى لاحول ولاقوّة إلاّ بك».(1)
«خداوندا! از ناتوانى و بيچارگى و رسوايىام پيش مردم به تو شكوه مىكنم. اى مهربانترين مهربانان. تو پروردگار بيچارگانى، تو پروردگار منى؛ مرا به كه وا مىگذارى آيا به بندهاى كه عبوس و ترشرو است. يا به دشمنى كه اختيار مرا به او سپردهاى؟! اگر بر من خشمگين نيستى پس غمى نيست وليكن عافيت و توانايى كه به من دادى براى من لطفى وسيع است. پناه مىبرم به نور جمال تو كه بر تاريكىها چيره شده و آرامش دنيا و آخرت به آن نيكو گشته است، از اينكه بر من غضب كنى يا آتش خشمت مرا در بر گيرد. بر تو است كه مرا ملامت كنى تا آنكه خوشنود شوى؛ و حول و قوهاى نيست مگر براى خداى بى همتا».
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 345.
«وقتى عتبه و شيبه اين منظره را ديدند، به خاطر خويشاوندى نزديكى كه با رسول خدا داشتند، متأثر شدند و به «عدّاس»، غلام نصرانى خود فرمان دادند تا طبق انگورى را نزد پيغمبر ببرد و او را به خوردن دعوت نمايد. پيغمبر وقتى خواست انگور را ميل كند، نام خدا را بر زبان آورد و بسم اللّه گفت. عداس نگاهى كرد و گفت: اهالى اين شهر اين سخن را نمىگويند. پيغمبر پرسيد: تو اهل كجا هستى و چه دينى دارى؟ گفت: از نينوا و نصرانى هستم. فرمود: تو اهل شهر «يونس بن متى» هستى؟! عدّاس گفت: تو يونس را از كجا مىشناسى؟ فرمود: او مثل من، يك پيغمبر بود. عداس بر سر و دست و پاى پيغمبر بوسه زد. عتبه و شيبه به يكديگر گفتند كه او اين غلام را فاسد نمود و از دينش بيرون برد. و از عداس پرسيدند: چرا دست و پاى او را بوسيدى؟ گفت: مردى از اين بهتر روى زمين نيست. او مرا از چيزى آگاه كرد كه جز پيغمبران از آن خبر ندارند.
عتبه و شيبه به او گفتند: دين تو بهتر از دين او است».(1)
بنابر نقل صاحب اعلام الورى، گمراهان طائف در دو صف بر سر راه پيغمبر نشسته بودند و به سمت آن حضرت سنگ پرتاب مىكردند، تا آنجا كه خون از پاهاى حضرت جارى گشت.(2)
شما از اين حكايت تا اندازهاى به صبر و بردبارى پيغمبر و تحمّل مشقّت در راه انجام وظيفه، مطلع مىشويد. رسول خدا با آن همه صدمات و آزارهايى كه از اهالى طائف مىبيند، بازهم به فكر تبليغ است و غلام عتبه و شيبه را ارشاد مىفرمايد. او در هر حال، انجام وظيفه را در نظر داشت و گرفتارىها او را نا اميد نمىنمود. نظر او تنها متوجه اعيان و اشراف نبود، بلكه فقرا و غلامان را هم از نظر مبارك خويش دور نمىداشت. ضعفا، زودتر و بيشتر از اغنيا و اشراف، ايمان مىآورند. اين موضوع اختصاص به پيغمبر اسلام هم نداشت؛ بلكه در مورد پيغمبران سلف نيز اينچنين بوده است. به همين
جهت، گاهى اشراف و اغنيا اعتراض مىكردند و مىگفتند: «لَوْ كانَ خَيْراً ما سَبَقُونا إِلَيْهِ(1)اگر اين دين، خوب بود، ضعفا بر ما بِدان پيشى نمىگرفتند».
يا سران قوم نوح مىگفتند: مردمان پست و كوتاه فكر به تو ايمان آوردند. «وَما نَراكَ اتَّبَعَك إِلاّ الَّذِينَ هُمْ أَراذِلُنا بادِىَ الرَّأْىِ»(2)
پيامبر اكرم در آن حال، با غلام نصرانى به گفتگو مىپردازد و از راه خوبى هم وارد مىشود، يونس بن متى را به او ياد آورى مىكند و خود را مانند او معرفى مىنمايد، راستى اگر امروز مبلغان، اعمال و رفتار پيغمبر را سرمشق خود قرار دهند و در روش تبليغ و چگونگى آن به پيامبر اقتدا كنند، كار اسلام به اين جا نمىرسيد كه مبلغان خارجى به مركز كشور اسلامى بيايند و مذهب خود را تبليغ كنند و مسلمانان را به سمت خود بكشانند.
ضعف مبلغان اسلامى در تبليغ از طرفى و قوّت دشمنان هم از طرف ديگر، دست به دست هم داده و روز به روز، بلكه ساعت به ساعت از تعداد مسلمانان، كم مىكند. مسلمانان در رفتار و گفتار و در سيرت و صورت، شبيه كفّار شدهاند. مكارم اخلاق اسلامى از ميان مسلمانان رخت بربسته و در عوض، مفاسد و جنايات در ميان آنها رايج گشته است. به طور قطع مىتوان گفت كه پنجاه درصد از فرزندان اين مسلمانان هم نسبت به اصول دين بىعقيده يا منكر مبدأ و معاد هستند. هر اندازه آنان به شهرستانها
نزديكتر و بيشتر در مركز تمدن واقع شوند به كفر و اهل كفر، راغبتر و از اسلام و اهل آن روىگردانتر هستند. اين وضع مسلمين در عصر حاضر است كه اختصاص به شهر و مملكتى ندارد.
رجال تبليغى در همه جا به يأس و نا اميدى، اختلاف فكر و سليقه و ضعف عمل و تدبير، مبتلا گشتهاند. نبودن سرپرستى قوى و لايق، نبودن روح اطاعت و انقياد از بزرگتر در ميان مبلغان، جدا بودن مبلغان از يكديگر و از همه بدتر و سختتر، راهيابى منافقان در ميان مبلغان و تضعيف خوبان، از آفتهاى تبليغ است و هريك از اين مصائب، كمر شكن و نابود كننده است چه رسد به آنكه همه اينها جمع باشد، علاوه بر اينها، ضعف مالى دوستان و قوّت مالى و توانايى و دانايى و اتفاق كلمه دشمنان، باعث شده است كه وضع مسلمين، به خلاف حال و روز دشمنان دين، چنين باشد كه مشاهده مىنماييد: ضعف عقايد و كثرت معاصى، منكَر شدن معروف و معروف گشتن منكَر، كم شدن تعدادِ مسلمانان متعهد و معتقد و از دست رفتن فرزندان و . . . «ولا حول ولاقوّة إلاّ باللّه».
اهتمام پيغمبر اكرم به دو چيز بود: زياد كردن مسلمانان و حفظ ايشان. پيغمبر اكرم در اثر تأييد و حمايت خداوند، آرام نمىنشست و هميشه در صدد ارشاد گمراهان و تعليم جُهّال بود. پس به تدريج بر مسلمين افزوده و از كفار كم مىگشت.
پيامبر، طوايف و عشاير، افراد و اشخاص، شريف و ضعيف را در نظر مىگرفت و با گفتار نرم و شيوه نيكو، تبليغ مىكرد و مردمان خوش طينت را از خواب بيدار مىنمود. همه همّ و غم آن سرور، تنها مصروف به پيدا كردن و زياد نمودن مسلمانان نبود، بلكه در عين حال، حفظ مسلمانان را نيز در نظر داشت. ضعفاى فقير و گرسنه را با اطعام، جاهلان را با وَعظ، حكمت و ارشاد، نجات مىداد و اين دو امر از پاسخ اسماء بنت عميس به عمر دانسته مىشود.(1)
شايد در جاى مناسبى در همين كتاب، به حالات اصحاب صفّه و طرز معاشرت پيغمبر با آنان، اشاره بنمايم. پيامبر براى حفظ ضعفا به مسلمانان امر كرد تا به حبشه هجرت نمايند.
در عين حال، ايشان در فكر پيداكردن مركز و پايتختى براى بلاد اسلامى بود و لذا چون از مكه و طايف مأيوس شد، مدينه را در نظر گرفت و از اهالى مدينه استفاده نمود.
1) صحيح مسلم، ج 4، كتاب فضائل الصحابة، باب من فضائل جعفر بن ابى طالب و اسماء بن عميس . . .، ص 1946.
طبرى چنين نقل مىنمايد: «پيغمبر در موسم حج، طايفه عامر بن صعصعه را در منازلشان به اسلام دعوت نمود. يك نفر از آن طايفه گفت: اگر اين مرد را با خود ببرم، به وسيله او بر تمام عرب مسلط مىشوم. آنگاه از پيغمبر پرسيد: اگر از تو پيروى نمودم و خداوند تو را بر دشمنان مسلط نمود، خلافت خود را به ما واگذار مىكنى؟ فرمود: اختيار با خداوند است؛ به هركس كه بخواهد، مىدهد. آن مرد گفت: ما خود را به كشتن بدهيم و وقتى مسلط شدى، سلطنت و خلافت تو به ديگران برسد و ما از آن بىبهره باشيم؟! پس قبول نكردند و از پيغمبر اطاعت ننمودند.
وقتى مردم از حج برگشتند، بنى عامر بن صعصعه نيز به محل قبيله خود برگشت. در ميان طايفه، پير مرد كهنسالى بود كه نمىتوانست با آنها به حج رود. پيرمرد از مسافرين از خبرهاى تازه پرسيد. وقتى قصه آمدن پيغمبر و دعوت او را شنيد، دست خود را بر سر گذاشت و گفت: اى بنىعامر! سوگند به آن كسى كه جان من در اختيار او است، سخن او حقّ است و هنوز يك نفر از اولاد اسماعيل اين ادعا را نكرده است. چرا از او دورى جستيد و او را يارى نكرديد؟»(1)
اين قصه پس از وفات ابوطالب اتفاق افتاده است چنانكه از نقل گذشته ابن ابى الحديد دانسته شد، ولى ابن ابى الحديد به اشتباه خيال كرده كه پيغمبر به سوى بنىعامر بن صعصعه سفر نموده است.
تا زمانى كه ابوطالب زنده بود، دليلى نداشت كه پيغمبر از مكه بيرون برود و جاى ديگرى را انتخاب كند؛ امّا حال كه ابوطالب ياور او، از دست رفت، مكه براى او جاى ماندن نبود، به همين خاطر طوايف عرب را در موقع حج ملاقات نمود و از ايشان خواست كه او را به بلاد خود ببرند و يارى كنند. همچنين سفرى هم به طائف نمود. اين اتفاقات از آثار وفات ابوطالب است و نشان دهنده عظمت شخصيت و اندازه حمايت آن سرور از رسول خدا است. او به تنهايى جمعى را تشكيل مىداد؛ ولى با رفتنش، آن جمع
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 350.
متفرق گشتند و بنىهاشم و بنى مطلب هم اتفاق كلمه خود را در حفظ پيغمبر از دست دادند و از بين همين جمع، دشمنانى پيدا شدند. لذا قريش بر پيامبر چيره شدند و به كارهايى دست زدند كه پيش از آن قدرتش را نداشتند و البته بى سابقه بود.
بنابر اين نقل، اگر بنىعامر مساعدت مىكردند و اسلام مىآوردند، پيغمبر از مكه هجرت و در بلاد ايشان اقامت مىنمود. آن شخص كه در مقابل اسلام آوردن و تحمل زحمات، خلافت را مىخواست، مرد رياستطلبى بوده است. او از اسلام، سلطنت را مىطلبيد و به خداوند و آخرت نظرى نداشت.
از پاسخ پيامبر به آن مرد دانسته مىشود كه اختيار تعيين خليفه با خالق است، نه با خلق. حتى شخص پيغمبر هم نمىتواند از طرف خود خليفهاى تعيين كند. من نمىدانم اهل سنّت كه اختيار را با مردم يا سلاطين مىدانند، در برابر اين گفته پيامبر چه مىگويند!
همچنين فهميده مىشود كه پيش از پيامبر هيچيك از فرزندان اسماعيل، مدعى مقام نبوّت نشده بودند و خود اين موضوع، كاشف از صدق گفتار پيغمبر است. ان شاء اللّه در جاى مناسب، حكايت امپراطور روم را با ابوسفيان و تحقيق او از حالات پيغمبر و كشف راستگويى پيامبر را از پاسخهاى ابوسفيان، نقل مىنمايم. يكى از سؤالات قيصر روم همين بود كه آيا كسى از فاميلهايش پيش از وى چنين ادعايى نموده است؟ ابوسفيان گفت: نه.
طبرى از محمد بن اسحاق چنين نقل نموده است: «سويد بن صامت از اشراف انصار بود و به او «كامل» مىگفتند؛ چون شجاع و شريف و شاعر بود. اين شعر هم از او است:
ألا رُبَّ من تدعو صديقا ولو ترى *** مقالته بالغيب سائل ما يفري
مقالته كالشحم ما كان شاهدا *** وبالغيب مأثور على ثغرة النّحر
يسرك باديه وتحت أديمه *** نميمة غشّ تبتري عقب الظهر
تبين لك العينان ما هو كاتم *** ولا جنّ بالبغضاء والنّظر الشزر
فرشني بخير طالما قد بريتني *** وخير الموالي من يريش ولايبري(1)
برخورد ابتدايى با او تو را خوشحال مىكند و حال آنكه در زير نشيمنگاه او گفتارى پرفريب پنهان است.
چشمان آشكاراى او راز نگهدار نبوده و دشمنىها و تنگ نظرىهاى او از ديده پنهان نيست.
پس مرا به خوبى ميهمان كن كه هر آينه تو مرا راهنمايى كردى. و بهترين بزرگواران كسى است كه عيب پوش بوده و پرده درى نمىكند.
او براى اداى حج يا عمره به مكه وارد شد. پيغمبر وقتى از آمدن او با خبر شد، او را ملاقات كرد و به خداوند و اسلام دعوت نمود. سويد گفت: شايد آنچه تو دارى، نظير چيزى باشد كه با من است. فرمود: تو چه دارى؟ گفت: صحيفهاى از حكمت لقمان. پس به خواهش پيغمبر آن نوشته را قرائت نمود. پيامبر فرمود: اين سخن خوبى است و با من، قرآن، كلام خدا است كه موجب هدايت و رستگارى است. پس پيغمبر براى او از قرآن تلاوت فرمود و او را به اسلام دعوت نمود. سويد گفت: اين گفته خوبى است و از اسلام دورى نكرد؛ امّا وقتى مراجعت نمود، در مدينه به دست طايفه خزرج كشته شد. اين واقعه، پيش از جنگ، «بعاث» اتفاق افتاد و طايفه او گفتند كه او در حالى كه مسلمان شدهبود، كشته شد».(2)
اين مرد عاقل، حكمتها و نصايح لقمان را از خود جدا نمىنمود و حتى در سفر نيز آن را همراه خود داشت. پيغمبر چون سخن او را مىشنود از او مىخواهد كه آن را بر حضرتش عرضه نمايد. خود همين درخواست، تأثير عميقى در طرف دارد و دلش را به پيغمبر مايل مىنمايد. پيغمبر او را تحسين مىكند و برايش قرآن مىخواند و به اسلام دعوتش مىفرمايد. تصديق او به خوبىِ قرآن هم، كاشف از اسلام او است و چون اظهار اسلام در ميان مشركين بىخطر نبود تنها قبيلهاش از اسلام وى مطلع شدند و شهادت
ايشان براى اثبات اسلام او كافى است كه «اهل البيت ادرى بما فيه».(1)
اين حكايت، شاهد بر آن است كه پيغمبر اسلام چه از جمع و چه از فرد، دعوت مىنمود و شخصيتها را از نظر دور نمىداشت.
خلاصه آنكه پيغمبر اكرم در كار دعوت، خسته و نا اميد نمىشد. او مأمور به قيام و استقامت بود، چگونه استراحت كند؟ همّ و فكر او، جذب مردم به اسلام بود. بنابراين از جمع و فرد نمىگذشت و همه را در نظر داشت؛ ولى پس از وفات ابوطالب به فكر مأمن و مأوايى بود و در موقع حج از عشاير و طوايف مىخواست تا اسلام بياورند و از او حمايت كنند و او را به ديار خود ببرند.
به نظر من اگر اهل طائف اسلام مىآوردند، پيغمبر از آنجا به مكه بر نمىگشت. امّا چون عشاير و قبايل عرب و اهل طائف درخواست پيغمبر را قبول نكردند خداوند انصار او را از اهل مدينه قرار داد؛ آنان پيشقدم شدند و اسلام را اختيار كردند و وعده يارى به پيغمبر دادند. لذا اصحاب پيامبر از مكه بدانجا هجرت كردند و پس از آنها پيغمبر هجرت فرمود و على علیهالسلام نيز خانواده پيغمبر را باخود به سمت مدينه حركت داد. بنابر اين مدينه، مركز پيغمبر و پايتخت مملكت اسلامى گرديد و از آن وقت، مدينه طيّبه شد. مدينه، يكى از شهرهاى حجاز و مسكن طوايف اوس و خزرج، فرزندان «حارثة بن عمرو بن عامر» از اولاد «سبأ» بود و نَسب آنان به «قحطان» مىرسيد. آنها مجاور يهود بودند. طوايف يهود در اطراف مدينه، داراى مزارع و قلعههايى بودند. مردم اين شهر، هميشه در جنگ و جدال بودند؛ گاهى با يهود و گاهى با يكديگر. ميان اوس و خزرج نيز، سالها جنگ بود.
به گمان من، سلاطين براى جلوگيرى از اتّحاد عرب به انواع حيلهها متوسّل شده و نفاق و تفرقه را به حد اعلاى خود رسانده بودند. دستهاى با دسته ديگر، همسايه با همسايه خود، عموزاده با خويشان، همه و همه در حال جنگ بودند. طبيعى است كه اين موضوع، تا اندازه زيادى آنان را از فكر كسب و تجارت و رسيدگى به امور خود باز
1) اهل خانه به آنچه در خانه است، داناترند.
مىداشت و در نتيجه، پيشرفتى نداشتند. پس خيال دشمنان هميشه از اين جماعت راحت بود و آنان مدام گرفتار جنگهاى خويش بودند.
اين جنگها نتيجه نادانى است؛ ولى از آنجا كه خداوند هرچه بخواهد همان خواهد شد، همين جنگ داخلى ميان اوس و خزرج و ميان اين دو طايفه با يهود، موجب اسلام آن دو طايفه گرديد. عدّهاى از اين دو طايفه، براى كمك گرفتن از قريش به مكه آمدند و در اثر تبليغ پيغمبر اكرم، موفق به قبول اسلام شدند. لذا برگشتند و اهالى مدينه مسلمان شدند. جماعتى از آنان در موقع حج، پيغمبر اكرم را ملاقات كردند و با يكديگر حرفهاى آخر را زدند و بنابراين شد كه پيغمبر به مدينه هجرت نمايد وآنان در اختيار پيغمبر باشند و از جان و مال مضايقه نكنند و از حمايت پيغمبر دست برندارند. سرانجام در فاصله نزديك به سه ماه، پيغمبر به مدينه هجرت كرد. اصحاب نيز به تدريج، قبل از ايشان هجرت مىنمودند.
اين، اجمال قضيه بود، امّا در تفصيل اين قضيه بايد درباره دو نكته بحث شود: يكى آنكه ميان هجرت پيغمبر اكرم و وفات ابوطالب چقدر فاصله بوده و ديگر آنكه از ابتداى پذيرش اسلام از سوى بعضى از انصار تا بيعت در ليلة العقبه چقدر طول كشيد؟:
طبرى از محمد بن اسحاق چنين نقل كرده است: «ابوطالب و خديجه در يك سال وفات كردند؛ سه سال پيش از هجرت».(1)همچنين به نقل ابن ابى الحديد از محمد بن اسحاق: «ابوطالب تا زنده بود، حامى و ياور پيغمبر بود و در اوايل سال يازدهم بعثت، وفات نمود».(2)اين با آن نقل طبرى موافق است. چون بنابر عقيده مشهور، پيامبر، سيزده سال در مكه معظمه بود و پس از آن، هجرت نمود. همچنين بنابر نقل مسعودى در مروج الذهب نقل كرده كه هنگام فوت ابوطالب و خديجه، پيامبر پنجاه سال داشت و وفات
ابوطالب، سه روز پس از درگذشت خديجه بود.(1)هجرت آن حضرت را هم در سن پنجاه و چهار سالگى مىداند. از آنجا كه هجرت پيامبر در ماه ربيع الاول بود، فاصله بين وفات ابوطالب و هجرت، سه سال و چند ماه مىشود.
من اين فاصله طولانى را باور ندارم. چون پيغمبر پس از وفات ابوطالب، بيش از پيش دچار آزار قريش شد و لذا در صدد تهيه جا و مكان و ياورانى برآمد؛ چنانكه ابن ابى
الحديد نقل مىكند كه: «پس از وفات ابوطالب به پيغمبر وحى شد كه از مكه بيرون برو، چون ياور تو مُرد».(2)صاحب كتاب اعلام الورى، شيخ طبرسى هم نقل مىكند: «خداوند به پيغمبر اذن داد كه هجرت نمايد و خطاب رسيد: اى محمد! از مكه بيرون برو، چون پس از ابوطالب ياورى ندارى».(3)پس چگونه مىتوان باور نمود كه پيامبر بيش از سه سال پس از وفات ابوطالب، در مكه ماند؟
من نمىدانم چه بگويم! يكجا طبرى مىنويسد كه پيغمبر پس از مراجعت از طائف نخواست كه بدون پناه بزرگى وارد مكه شود. لذا به «اخنس بن شريق ثقفى» پيغام داد تا او را پناه دهد. اخنس قبول نكرد و گفت: من با قريش همپيمان هستم و به ضد آنها نمىتوانم پناه دهم. پس آن حضرت، شخصى را نزد «سهيل بن عمرو» مىفرستد تا او را پناه دهد. سهيل مىگويد: من از بنىعامر هستم و بنىعامر نمىتواند به ضد «بنىكعب» پناه دهد.
آنگاه به نزد «مطعم بن عدى بن نوفل» مىفرستد و از او پناه مىخواهد. او قبول مىكند و از پيغمبر حمايت مىنمايد».(4)و از طرف ديگر هم مىنويسند كه پيغمبر، سه سال و چند ماه در مكه بود.
حال سؤال اين جا است كسى كه تا آن اندازه، پس از وفات ابوطالب، ضعيف گشته است كه به اين طرف و آن طرف مىزند و به طائف سفر مىكند و بنا به گفته ديگران، به اطراف و اكناف مىرود و بدون پناه بزرگى، وارد مكه نمىشود، چگونه سه سال و چند
ماه در مكه مىماند؟ از طرفى، على بن ابراهيم قمى نقل نموده است: «ميان طايفه اوس و خزرج، سالهاى طولانى جنگ بود و آخرين واقعه ميان آن دو، جنگ «بعاث» بود كه در اين جنگ، طايفه اوس غالب شدند. پس، اسعد بن زراره و ذكوان بن قيس در ماه رجب به عنوان انجام اعمال عمره به مكه آمدند و به خاطر سابقه دوستى اسعد با عبتة بن ربيعه بر او وارد شدند. اسعد به عتبه گفت: آمديم تا در جنگ با اوس كمك ما باشيد. عتبه گفت: فاصله ميان ما و شما زياد است. به علاوه، ما خود گرفتار شدهايم و به كار ديگرى نمىرسيم. اسعد گفت: شما در حرم خدا و در امان هستيد. مگر چه گرفتارىاى به شما روى آورده است؟ عتبه گفت: از ميان ما كسى برخاسته و مىگويد كه پيغمبر خدا است و به خداوندان ما دشنام مىدهد و ما را سفيه مىخواند. او جوانان ما را با خود همراه كرده و جمعيت ما را متفرق نموده است. اسعد گفت: او كيست؟ عتبه گفت: او محمد بن عبداللّه بن عبدالمطلب است كه در شرافت از همه ما بالاتر است.
اسعد وقتى اين سخن را از عتبه شنيد به ياد سخنان يهود افتاد. چون طايفه اوس و خزرج از يهود بنىنظير، بنىقريظه و بنى قينقاع شنيده بودند كه زمان پيغمبرى فرا رسيده است كه از مكه بر مىخيزد و به مدينه هجرت مىكند. يهوديان، اعراب را تهديد مىكردند كه ما به او ايمان مىآوريم و شما را مىكشيم. پس اسعد از عتبه پرسيد: او كجاست؟ گفت: در حجر نشسته و با يارانش در شعب محصور هستند و فقط در ايام حج بيرون مىآيند. بعد سفارش كرد كه مبادا به او نزديك شوى و به سخنان او گوش دهى! چون او ساحر است و با سخن خويش تو را سحر مىكند. اسعد گفت: من بايد طواف كنم. گفت: در گوش خود پنبه بگذار تا سخن او را نشنوى. اسعد گوش خود را از پنبه پر كرد و مشغول طواف شد. پيغمبر با جمعى از بنىهاشم در حجر اسماعيل نشسته بود. اسعد به طواف مشغول شد و از اين كه در گوش خود پنبه گذاشته است خود را ملامت نمود و با خود گفت: چنين اتفاقى در مكه افتاده است، آنگاه من برگردم و خبر درستى براى خويشان خود نبرم؟ اين از نادانى من است. پس پنبه را بيرون آورد و نزد پيغمبر رفت و به رسم عرب گفت: «انعم صباحاً». پيغمبر فرمود: خداوند تحيّتى بهتر از اين براى
ما قرار داد و آن «السلام عليكم»، تحيت اهل بهشت است. اسعد گفت: اى محمّد! ما را به چه دعوت مىكنى؟ پيغمبر او را به توحيد دعوت نمود و اين آيات را تلاوت فرمود:
«وَبِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَلاتَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ مِنْ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَإِيّاهُمْ وَلاتَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَما بَطَنَ وَلاتَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللّهُ إِلاّ بِالْحَقِّ ذلِكُمْ وَصيّكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلوُنَ * وَلاتَقْرَبُوا مالَ الْيَتِيمِ إِلاّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَالْمِيزانَ بِالْقِسْطِ لا نُكَلِّفُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها وَإِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلوُا وَلَوْ كانَ ذا قُرْبى وَبِعَهْدِ اللّهِ أَوْفُوا ذلِكُمْ وَصّيكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ»(1)
«و به پدر و مادر احسان كنيد و فرزندان خود را از بيم تنگدستى مكشيد! ما شما و آنان را روزى مىرسانيم. و به كارهاى زشت - چه علنى و چه پوشيده(اش) نزديك مشويد و نفسى را كه خدا حرام گردانيده، جز به حق مكشيد! اينها است كه (خدا) شما را به آن سفارش كرده است؛ باشد كه بينديشيد. و به مال يتيم جز به نحوى (هرچه) نيكوتر نزديك مشويد تا به حدّ رشد خود برسد! و پيمانه و ترازو را به عدالت تمام بپيماييد. هيچكس را جز به قدر توانش تكليف نمىكنيم. و چون (به داورى يا شهادت) سخن گوئيد، دادگرى كنيد، هرچند (درباره) خويشاوندان (شما) باشد و به پيمان خدا وفا كنيد! اينها است كه (خدا) شما را به آن سفارش كرده است؛ باشد كه پند گيريد».
اسعد وقتى اين آيات را شنيد، فوراً اسلام آورد و به وحدانيّت خداوند و رسالت پيغمبر اقرار نمود. اسعد گفت: پدر و مادرم فدايت! من از اهل مدينه و از طايفه خزرج هستم. ميان طايفه ما و اوس، رشتههاى دوستى گسيخته شده است. اگر به وسيله تو دوستى ما برقرار گردد، عزيزتر از تو كسى نخواهد بود. ما از يهود خبر تو را مىشنيديم و آنها صفات تو را نقل مىكردند. اميدوارم به ديار ما بيايى و در نزد ما بمانى.
آنگاه اسعد از ذكوان بن قيس دعوت به اسلام نمود و به او گفت كه اين همان پيغمبرى است كه يهود دربارهاش مىگفتند. ذكوان هم قبول كرد و اسلام آورد.
1) سوره انعام، آيه 151 - 152.
اسعد و ذكوان از پيغمبر خواستند كه مبلّغى را همراه آنان روانه نمايد تا مردم مدينه را به اسلام دعوت نمايد و قرآن تلاوت كند. پيغمبر نيز مصعب بن عمير را روانه نمود. آن دو همراه با مصعب به سمت مدينه رفتند و مردم را به اسلام دعوت نمودند و از هر جمعى يك يا دو نفر اسلام آوردند.
آنگاه اسلام آوردن سعد بن معاذ را به تفصيل نقل مىنمايد و مىگويد: «وقتى سعد بن معاذ اسلام آورد، مصعب را به نزد خود برد و به او گفت كه آشكارا دعوت كن؛ زيرا اسلام در مدينه رواج يافت. مصعب به پيغمبر نامه نوشت و پيغمبر، صحابه را به رفتن مدينه مأمور نمود و انصار با مهاجرين مواسات مىنمودند. آنگاه آمدن جمعى از مسلمانان به مكه در موقع حج و ملاقات با پيغمبر و بيعت آنان را نقل مىكند.»(1)
از اين نقل نكات زير دانسته مىشود:
1 - اولين كسانى كه از اهالى مدينه مسلمان شدند، اسعد بن زراره و ذكوان بن قيس بودند.
2 - اين سفر در ماه رجب بود.
3 - پيغمبر در شعب ابوطالب محاصره بود، امّا در هنگام موسم حج يا عمره آزاد بود.
4 - آن دو، مصعب را با خود به مدينه بردند.
5 - پس از مسلمان شدن سعد بن معاذ، اسلام در دو طايفه اوس و خزرج شيوع پيدا كرد.
6 - گروهى از اهل مدينه براى حج آمدند و با پيغمبر سخن را به آخر رساندند.
7 - مسلمانان بيش از چهار يا پنج سال در شعب محصور بودند.
دشمنان مىخواستند زحمات و خدمات ابوطالب را كم جلوه دهند. پس تا توانستند مدت محاصره را كم نوشتند؛ دو يا سه سال، امّا از اين حديث دانسته مىشود كه مسلمانان حدود هشت سال محصور بودند.
1) اعلام الورى، ج 1، ص 136 تا 146 به نقل از تفسير قمى در تفسير سوره انفال.
آرى! در هر چيزى ممكن است ترديد كرد، امّا در اين شكى نيست كه پيغمبر به فاصله تقريباً سه ماه از «ليلة العقبه» به مدينه هجرت نمود. بنابراين مىتوان گفت كه وقتى از شعب آزاد شدند ابوطالب و خديجه وفات نمودند و شايد اين پيش آمد در ايام ماه مبارك رمضان بوده باشد. پيامبر از آنجا به طايف سفر نمود و پس از مراجعت، قضيه انصار پيش آمد و سه ماه بعد به مدينه هجرت كردند. اين قضيه با آن وحى كه مىفرمايد:
«از مكه بيرون رو، ياور تو فوت نمود» و با مسلط شدن قريش بر پيغمبر و بالاخره تصميم پيغمبر به هجرت از مكه، مناسب است، نه با آن قول كه مىگويد: آنها سه سال يا قريب چهار سال پس از وفات ابوطالب هجرت نمودند. شاهد ما بر اين ادّعا آن است كه اسلام در ميان اهالى مدينه زود شيوع پيدا كرد و به زودى در هر خانهاى يك مسلمان پيدا شد.
مخصوصاً اسلام آوردن سعد بن معاذ موجب سرعت شيوع اسلام در طايفه اوس شد. اين جريانات در مدت تقريباً چهار ماه اتفاق افتاد و البته اشتياق مردم به ديدار پيغمبر موجب اين گشت كه در اولين فرصت به ديدار او بيايند. «واللّه العالم.»
بعيد نمىدانم كه منافقين اين فاصله را زياد كردند تا از ارزش حمايت ابوطالب و نقش او در حمايت و نگهدارى از پيغمبر بكاهند و بگويند كه وجود او به اين اندازه مؤثر نبوده است.
طبرى از محمّد بن اسحاق نقل مىنمايد: «شنيدهام كه پيغمبر در موقع حج، شش نفر از خزرج را به اسلام دعوت نمود و آنها نيز قبول دعوت كردند. چون سخنان يهود و بشارت به بعثت را شنيده بودند با خود گفتند كه پيش از يهود، ما به او ايمان آوريم. اسامى آن جماعت عبارت است از: اسعد بن زراره، عوف بن حارث، رافع بن مالك، قطبة بن عامر، عقبة بن عامر و جابر بن عبداللّه.
چون اين جماعت به مدينه برگشتند، شروع به دعوت نمودند و اسلام در ميان اهل مدينه رواج يافت و خانهاى نماند مگر آنكه نامى از پيغمبر در آن بود. سال بعد، دوازده
نفر به مكه رفتند و پيغمبر را در عقبه ملاقات كردند و با او بيعت نمودند. و از آن جا كه هنوز جنگ واجب نشده بود آن را «بيعت النساء» گفتند. اين بار، مصعب نيز با آنها رفت و در منزل اسعد وارد شد. آنگاه قضاياى اسلام آوردن سعد بن معاذ را در اين نوبت مىگويد. مصعب به مكه برگشت و گروهى از انصار به عنوان حج آمدند و پيغمبر را در عقبه ملاقات كردند و سخن را به آخر رساندند و هجرت، پس از سه ماه روى داد».(1)
از اين نقل دانسته مىشود كه فاصله ميان اسلام گروه اول و بيعت در ليلة العقبه حدود دو سال بود و در حدود دو سال و سه ماه با هجرت، فاصله داشت، ولى بنابر نقل على بن ابراهيم، اسلام اسعد و ذكوان در ماه رجب بود و مسلمانان در ذى الحجه براى حج آمدند و در عقبه پيغمبر را ملاقات كردند و قرارداد بسته شد.
بنابراين، انصار و نقباء در ماه ششم جمع شدند و در ماه نهم، هجرت صورت گرفت؛ اين نقل اعتبار بيشترى دارد. چون اسعد كه اولين مسلمان از ميان آنان بود اصرار بر تبليغ داشته است.
و به همين جهت ذكوان را دعوت نمود. وقتى اسلام به مدينه رفت، زود شيوع پيدا كرد و هركس كه اسلام مىآورد، در صدد بود تا ديگران را مسلمان سازد. مسلمانان آن زمان زنده بودند؛ مثل مسلمانان امروز بى حس و بى حركت نبودند؛ آنان در انديشه توليد و ازدياد قوا بودند. شاهد بر اين مدعا اصرار اسعد به اسلام آوردن سعد بن معاذ، و اصرار سعد بن معاذ به اسلام آوردن طايفهاش، از كوچك و بزرگ زن و مرد - در همان روزى كه اسلام آورد - مىباشد. بنا به گفته محمد بن اسحاق، لازم مىآيد كه اسلام در مدينه به كندى رواج يافته باشد، نه آن كه به زودى و در هر خانهاى نفوذ كند. پس نكتهاى كه خود او نقل مىكند، مؤيد نقل على بن ابراهيم است.
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 354 - 359.
شاهد بر سرعت اسلام آوردن اهالى مدينه آن است كه پيغمبر اكرم براى تبليغ، سفرى به مدينه ننمود. پس اگر فاصله اسلام گروه اول تا بيعت در عقبه دو سال بود، مناسب بود كه پيغمبر اكرم سفرى تبليغى به مدينه نمايد؛ در حالى كه به طائف مىرفت بىآنكه احدى از رؤسا يا اهل طايف يا عشاير آن ناحيه اسلام آورده باشند، تنها براى
آنكه شايد اسلام را قبول كنند و آنجا را مركز و مبدأ اسلام نمايد. و همچنين در حالى كه به گفته مورخين، آن حضرت، پس از فوت ابوطالب مسافرتهايى در ميان طوايف و عشاير عرب نمود تا شايد از او حمايت كنند، چگونه عليرغم اسلام عدهاى از دو دسته اوس و خزرج و فرستادن مبلّغى مثل مصعب بن عمير و استقبال اهل مدينه از اسلام، در طول اين مدّت از مدينه صرفنظر مىكند؟ پس قطعاً سفر به مدينه اولويت بيشترى داشت تا سفر به جاهاى ديگرى كه هيچ زمينه نداشتند. همچنين چگونه مىتوان باور كرد كه پيامبر مدت دو سال به مدينه سفر نكرد؛ در حالى كه به جاهاى ديگر مسافر مىنمود؟
پس فاصله ميان اسلام گروه اول تا اسلام ساير انصار و اهالى مدينه و آمدنشان براى بيعت، بسيار كم - حدود چهار ماه - بود، زيرا در ماه رجب، اسعد و ذكوان اسلام آوردند و مصعب را با خود به مدينه بردند. پس تا به مدينه برسند، ماه شعبان است. سپس در ذىالحجه به مكه آمدند. پس فاصله، چهار ماه مىشود و پيغمبر در اين مدت، سفرى به طائف نمود و به مكه مراجعت كرد و به عقيده من به هيچيك از بلاد عرب سفر ننمود و سفر تبليغىاش منحصر به طائف بود كه اين سفر هم پيش از اطلاع از رونق بازار اسلام در مدينه بوده است. «واللّه العالم.»
شاهد بر ادعاى ما - و روايت على بن ابراهيم مبنى بر اينكه فاصله كم بود - آن است كه ابوجعفر پس از آنكه همين مطلب را از محمد بن اسحاق نقل مىنمايد، مىگويد: «غير از محمد بن اسحاق گفتهاند كه وقتى انصار براى بيعت آمدند، ماه ذىالحجه بود و پس از رفتن ايشان، پيغمبر اكرم بقيه ذىالحجه، محرم و صفر را در مكه ماند و در ماه ربيع الاول
به سوى مدينه هجرت نمود».(1)
پس قول محمد بن اسحاق - كه مىگويد «پيغمبر، مصعب بن عمير را با انصار فرستاد و در مكه ماند تا سال ديگر آمدند و پس از سه ماه، پيغمبر هجرت نمود» - مخالف با گفته ساير مورخين و صاحبان سيره است. زيرا آنان مطابق گفته على بن ابراهيم گفتهاند و ما آن را معتبر مىدانيم.
از طرفى ديگر هنوز براى من روشن نيست كه محمد بن اسحاق چه مىگويد و چرا دو بار انصار را براى بيعت به عقبه مىكشاند و چرا بيعت اول را «بيعة النساء» مىنامد و مىگويد كه اين، پيش از آن بود كه جنگ واجب شود؟! مگر در بيعت دوم كه مىگويد «يك سال بعد اتفاق افتاد»، جهاد واجب شده بود كه «بيعة الرجال» باشد؟ ! در صورتى كه خود محمد بن اسحاق مىگويد كه در بيعت دوم، عباس بن عبادة بن نضلة به پيغمبر گفت: به خدا سوگند! اگر بخواهى، فردا با شمشير بر اهل منى حمله مىكنيم! و پيغمبر فرمود: هنوز مأمور به جنگ نشدم.
جنگ و جهاد در مدينه مشروع شد. پس او به چه مناسبتى مىگويد كه بيعت اولى، بيعت النساء بوده، چون در آن وقت جنگ واجب نشده بود؟ نمىدانم چرا محمد بن اسحاق اينقدر اشتباه رفته و فاصله را زياد گرفته است؟ آيا مىخواهند زحمات ابوطالب را كم جلوه دهند و بگويند با آنكه او نبود، پيغمبر در مكه ساكن بود و بدين وسيله اذيتهاى قريش را كم جلوه دهند و بگويند كه مشركين به پيغمبر آزارى نمىرساندند و لذا اين همه وقت در مكه ماند؟ اگر چنين است، پس براى چه خداوند به پيغمبر وحى كرد كه از مكه بيرون برو، اين حديث را فقط خودشان نقل مىنمايند و در كتب شيعه نيست. شايد هم مىخواهند كه انصارِ شركت كننده در بيعت عقبه را زياد نشان دهند؟!
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 365 - 366.
در اينجا مناسب است تا اشارهاى به اختلاف در اولين مسلمان از ميان انصار بنمايم. از حديث على بن ابراهيم دانسته شد كه اسعد بن زراره و ذكوان بن قيس خزرجى اولين مسلمانان از انصار بودند. ابن سعد در طبقات در احوال اسعد بن زراره گويد: «اسعد با ذكوان بن قيس براى حل اختلافات خويش نزد عتبه بن ربيعه در مكه آمدند. آنگاه قصه پيغمبر را شنيدند و نزد او مشرف شدند. پيغمبر اكرم آن دو را به اسلام دعوت فرمود و قرآن تلاوت نمود. پس اسلام آوردند و ديگر نزد عتبه نرفتند و به مدينه برگشتند. اين دو اول كسى بودند كه با اسلام وارد مدينه شدند».(1)
ابن سعد با على بن ابراهيم در سبقت اسلام اين دو بر اهل مدينه متفق است، ولى از جهات ديگرى بايكديگر اختلاف دارند: ورود بر عتبه بن ربيعه، كمك خواستن از او، نهى عتبه از ملاقات و استماع سخنان پيغمبر و پنبه در گوش گذاردن اسعد، چيزهايى است كه على بن ابراهيم نقل نموده است، نه ابن سعد. او مىگويد كه آنان براى حل اختلافات خويش به مكه نزد عتبه آمدند، ولى او را نديده، پيغمبر را ملاقات كردند و اسلام آوردند و ديگر به سراغ عتبه نرفتند. نمىتوان ميان اين دو نقل جمع نمود و گفته ابن سعد به نظر نادرست است. زيرا در آن موقع كه خزرج مغلوب طايفه اوس گشت، مناسبتى نداشت كه بين اسعد و ذكوان بر سر مفاخره نزاع شود و براى محاكمه باوجود راه دور و دراز از مدينه به نزد عتبه آيند و او را حَكَم سازند. كسانى كه اطلاع بر احوال عرب و تعصب ايشان دارند مىدانند كه آنها وقتى دچار جنگ خارجى هستند، دعواهاى داخلى را كنار مىگذارند و به كلى از كدورات دست بر مىدارند و متّحداً عليه دشمن خارجى مشترك مىجنگند پس اين گونه نزاعها بر سر رياست و مفاخره، در مواقع آسايش و راحتى پيش مىآمد، نه در موقع جنگ با طايفه ديگر. لذا گفته على بن ابراهيم - مبنى بر اينكه اين دو نفر پس از جنگ بعاث و مغلوب شدن خزرج براى جلب دوستى قريش و كمك خواستن از ايشان نزد عتبه آمدند و به مناسبت دوستى او با اسعد هر دو بر
1) طبقات الكبرى، ج 3، ص 456.
او وارد شدند - معتبر است. اگر كسى در آيه شريفه: «وَقالَ الَّذِينَ كَفَروُا لاتَسْمَعُوا لِهذاَ الْقُرْآنِ وَالْغَواْ فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ(1)و كسانى كه كافر شدند، گفتند به اين قرآن گوش ندهيد و سخن لغو در آن اندازيد؛ شايد پيروز شويد». تأمل كرده و دقيق نمايد مىفهمد كه مشركين قريش در مقام مبارزه با پيغمبر از آنچه كه توانايىاش را داشتند، كوتاهى نمىكردند.
مىگويند كه اين سوره در مكه نازل شده است؛ پس مقصود از كفار در اين سوره، همان قريش است. ايشان به يكديگر نصيحت مىكردند كه مبادا به قرآن گوش دهيد، بلكه بايد كارى كنيد كه قرآن به گوش مردم هم نرسد. مشركين در موقع قرائت پيغمبر به لغو، و داد و فرياد، و دست زدن مىپرداختند و سعى داشتند به اين وسيله كسى قرائت قرآن پيغمبر را نشنود و از قرآن استفاده نكند.
پس جايى كه مشركين حاضر شوند در مسجد الحرام با چنان كارهاى كودكانهاى از استماع قرائت پيغمبر جلوگيرى كنند، چگونه از دو نفر بزرگان خزرج كه از راه دور و درازى آمده بودند - با آنكه مىگفتند محمّد ساحر است و در گوش خود پنبه بگذاريد تا سخن او را نشنويد - جلوگيرى نمىكنند؟ قريش و حكّام عرب در برابر پيغمبر به قدرى بيچاره شده بودند كه در مقام دشمنى از كارهاى ابلهانه و كودكانه هم خوددارى نمىكردند و به همه اين امور دست مىزدند تا شايد در مبارزه باطل خود غالب شوند؛ «لَعَلَّكُمْ تَغْلِبوُنَ». زيرا «حبّ الشيء يُعمي و يُصمّ».
منافقين كه پس از غلبه اسلام به اسم خلافت بر مردم مسلط شدند، در مقام آن برآمدند كه اعمال فرعونى مشركان را در برابر پيغمبر اكرم بپوشانند و تا آنجا كه توانستند اذيتهاى قريش را انكار كردند و حمايت و خدمات ابوطالب و بنىهاشم را ناچيز شمردند و مخفى نمودند. بعيد نمىدانم كه حديث ابن سعد در طبقات نيز از آثار منافقين و ساخته شده در زمان سلطنت ايشان باشد.
1) سوره فصلت، آيه 26.
آلاميه خواستند تا دشمنى عتبه پدر هند را، و وادار كردن اسعد را به گذاردن پنبه در گوش، و نهى كردن او را از ملاقات با پيغمبر كتمان كنند. لذا منكر اصل ملاقات اسعد با عتبه شدند و گفتند كه آن دو مرد براى مفاخره و محاكمه نزد عتبه آمده بودند و چون سخنان پيغمبر را شنيدند، اسلام آوردند؛ بى آنكه عتبه را ملاقات كنند و از همان راه كه آمده بودند، برگشتند. در صورتى كه كسى از راه دورى مىآيد و وارد مكه مىشود، لابد مُحرِم بوده و عمره به جا مىآورد و قطعاً چند روزى توقف دارد؛ آن هم در آن زمانى كه مسافرخانهاى نبود. پس لازم بود بر يكى از دوستان و يا آشنايان وارد شوند. اين دو از دوستان عتبه بودند و لذا به گفته ابن سعد مىخواستند كه او را حَكَم قرار دهند. پس چگونه بى آنكه او را ببينند بر مىگردند و توقف نمىنمايند؟ از طرفى خود اين سخن كه عتبه را نديدند و برگشتند، بيشتر باعث سوء ظن مىشود؛ مِثل آنكه براى تكذيب خبر على بن ابراهيم ساخته شده است.
صاحب طبقات و على بن ابراهيم در اين مطلب كه اولين مسلمانان، اسعد بن زراره و ذكوان بن قيس خزرجى بودند موافق هستند، ولى طبرى از محمد بن اسحاق نقل مىكند كه شش نفر با هم به مكه آمده بودند و در ملاقات با پيغمبر و دعوت آن سرور، اسلام آوردند و نام اسعد بن زراره پيشاپيش همه است و از ذكوان خبرى نيست. او ذكوان را سال بعد براى بيعت النساء به مكه كشانيد؛ آن هم در ضمن دوازده نفر كه در اين نوبت هم نام اسعد بن زراره، پيشاپيش ديگران نوشته شده است.
ابن سعد در طبقات از واقدى نقل مىكند: «بعضى مىگويند كه هشت نفر از انصار در مكه پيش از طايفه خود اسلام آوردند و يكى از آنان را ابوالهيثم بن التيهان شمردند و بعضى هم گويند كه شش نفر بودند و ابوالهيثم را نيز از آنان مىشمارند. واقدى، اين قول را كه شش نفر بودند، اختيار مىكند و مىگويد كه محكمتر از ساير اقوال است».(1)
1) طبقات الكبرى، ج 1، ص 169 - 170.
از اين عبارت دانسته مىشود كه اختلاف مورخين در تعداد گروه اول، بيش از دو قول است و منحصر به شش و هشت نيست. اين اختلافات از روى سهو و اشتباه واقع نشده است و قطعاً مولود سياست و حب و بغض است. مىتوان گفت كه در ماه رجب كه موقع عمره بود، ابتدا اسعد و ذكوان پيغمبر اكرم را ملاقات نمودند و به اسلام مشرف گشتند و پيش از همه وارد مدينه شدند و دعوت نمودند، سپس آن چند نفر ديگر هم شايد در همان ماه آمدند و موفق به اسلام شدند. پس اين دو گروه را يكى حساب كردند. بدين ترتيب مىشود بين دو و شش و هشت را جمع نمود.
از گفته واقدى دانسته مىشود كه ابوالهيثم در ميان آن جماعت نيست؟! آيا مىتوان گفت كه چون ابو الهيثم بن التيهان از شيعيان اميرالمؤمنين علیهالسلام بود و در جنگ صفين مانند عمار بن ياسر، «ذو الشهادتين» بود، لذا انكار چنين فضيلتى (سبقت در اسلام) به صلاح سلطنت منافقين بود؟ عظمت و جلال ابو الهيثم و شهادت او در صفين از خطبه اميرالمؤمنين دانسته مىشود آنجا كه فرمود:
«ما ضرَّ إخواننا الّذين سُفكت دِمائهُم وهم بصفّين ألاّ يكونوا اليوم أحياءً يسيغون الغصص ويشربون الرّنق قد واللّه لقوا اللّه فوفّاهم أجورهم وأحلّهم دار الأمن بعد خوفهم أين إخواني الذين ركبوا الطريق ومضوا على الحقّ أين عمّار وأين ابن التيهان وأين ذو الشهادتين وأين نظراؤهم من إخوانهم الذين تعاقدوا على المنيّةِ وأُبردَ برؤسهم إلى الفجرة . . . الى آخر كلامه سلام اللّه عليه».(1)
«راستى برادران ما كه خونشان در صفين ريخت، اگر امروز زنده نيستند، چه زيانى ديدهاند؟ خوشا به حالشان كه نيستند تا از اين لقمههاى گلوگير بخورند و از اين آبهاى ناگوار بنوشند! به خدا سوگند، آنها خدا را ملاقات كردند و خدا
1) نهج البلاغه صبحى الصالح، خ 182.
پاداششان را داد و آنها را بعد از خوف در سراى امن خويش جايگزين ساخت! كجا هستند برادران من؟ همانها كه سواره به راه مىافتادند و در راه حقّ قدم بر مىداشتند. كجاست عمار، كجاست ابن تيهان و كجاست ذوالشهادتين؟ و كجايند مانند آنان از برادرانشان كه پيمان جانبازى بستند و سرهاى آنها براى ستمگران فرستاده شد؟».
پس منافقين بايد فضيلت اين بزرگ مرد را كتمان نمايند، چنانكه مهاجرت عمار را به حبشه انكار كردند! عجيبتر آنكه بعضى از مورخين، مرگ ابن تيهان را در زمان پيغمبر يا خلافت عمر قرار دادند تا آنكه او را به صفين نرسانند تا در ركاب على علیهالسلام به دست معاويه و ياوران او شهيد نشود ! سعد از واقدى نقل مىكند: «در سال بيست، در مدينه - به گفته شيوخ طايفهاش - فوت نمود».(1)و اين قول را درستتر از آن روايتى كه در صفين كشته شد، مىداند. پس در سال مرگ او اختلاف فاحشى وجود دارد. تمام اين اختلافات براى خلط مبحث و كتمان حق است و به نفع منافقين ساخته شده است تا شهادت اين مرد جليل القدر صحابى در صفين به دست لشكريان معاويه ثابت نشود. پس، از يك سو سبقت اسلام او را مخفى كردند و از سويى ديگر شهادت او را در صفين منكر شدند و اقوال مختلفى هم درست كردند تا حقّ پوشيده شود. نصر بن مزاحم در كتاب «صفين» اين اشعار را در مرثيه ابو الهيثم بن التيهان نقل نموده است:
منع اليوم أن اذوق رقادا *** مالك إذ مضى وكان عمادا
يا أبا الهيثم بن التيهان أني *** صرت للهمِّ معدناً ووسادا
إذ غدا الفاسق الكفور عليهم *** انّه كان مثلها معتادا
اصبحوا مثل من ثوى يوم اُحد *** يرحم اللّه تلكمُ الأجسادا(2)
هنگامى كه آن فاسق حق ناشناس بر ايشان تاخت - و چنين شبيخون ناجوانمردانهاى عادت او بود - مانند كسانى گشتند كه به روز احد شهيد شدند، خداوند شما را با اين پيكرهاى آغشته به خون غريق رحمت كند. وقعة صفين، ص 365.
از خيانتهايى كه در تاريخ مىشود آن است كه كسى پيدا شود و بگويد كه ما دو ابو الهيثم بن التيهان صحابى داريم، يكى آن جليل القدر معروفى كه پيش از صفين وفات كرد و ديگرى، همانى كه در صفين كشته شد. بدين وسيله جمع بين كلام اميرالمؤمنين علیهالسلام و اقوال مورخين مىنمايد.
و اين نظير تحقيق جلال الدين سيوطى درباره «طلحة بن عبيداللّه تيمى»، عمو زاده ابو بكر است كه نزد حضرات اهل جماعت يكى از عشره مبشّره به بهشت است.
سيوطى مىگويد كه مرد ديگرى به همين نام و نشان و با همين اسم پدر بود كه آيه شريفه: «وَما كانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رسَوُلَ اللّهِ وَلا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذلِكُمْ كانَ عِنْدَ اللّهِ عَظِيماً؛(1)و شما حقّ نداريد رسول خدا را برنجانيد و مطلقاً [نبايد] زنانش را پس از [مرگ ]او به نكاح خود در آوريد. چرا كه اين [كار] نزد خدا همواره [گناهى] بزرگ است». درباره او نازل شده است. چون طلحه گفته بود: «اگر محمد بميرد عايشه را تزويج مىكنم» و بنابر نقل ديگرى گفته بود: «محمد دختر عموهاى ما را تزويج مىكند و حجاب به روى آنان مىافكند. اگر او بميرد، من عايشه را تزويج مىكنم».(2)
همچنين در سيره حلبيه از حافظ سيوطى نقل مىكند: «در صحبت اين نقل، بسيار متحير بودم؛ طلحه كه يكى از عشره مبشّره است، چگونه مىشود كه چنين سخنى بگويد تا آنكه دانستم كس ديگرى هم به نام طلحة بن عبيداللّه التيمى هست».(3)
اين افكار، مولود حب و بغض و موجب سلب اطمينان مىشود. چه بسا بعد از اين، كسى پيدا شود و بگويد كه ما دو عمر و دو ابو بكر داشتيم كه در يك طبقه شريك بودند
و اسم، نام پدر، نشان و طايفهشان يكى بود. پس تمامى مناقب را درباره شريك موهوم ثبت نمايد و يا به عكس. نمىدانم از اين طلحه نسخه بدل كه به عقيده جناب حافظ سيوطى اين آيه درباره او نازل شده است، اثر وجودى ديگرى هست يا نه؟! آيا برپا كردن جنگ جمل، بيرون آوردن عايشه از منزل، شكستن بيعت اميرالمؤمنين علیهالسلام، كشتن عدهاى از مؤمنين و ياوران اميرالمؤمنين و ايجاد اختلاف بين مسلمين، كمتر از آن سخن گفتن بود؟ آيا اين اعمال از همان طلحة بن عبيداللّه معروف است كه يكى از عشره مبشّره - به نظر ايشان - است يا از آنِ ديگرى است؟ جناب سيوطى چگونه تعجب مىكند كه طلحه معروف آن سخن را بگويد، ولى از آن تعجب نمىكند كه طلحه معروف، چنين جنايتهايى را بنمايد.
اگر كسى بگويد كه آن بشارت به بهشت و آن فضايل و خدمات به اسلام، به عقيده حضرات اهل سنّت، از طلحة بن عبيداللّه نسخه بدلى است كه سيوطى او را كشف نموده است، چه پاسخى مىتوان به او داد؟ «فاعتبروا يا اولى الابصار».
آن از جنايات محدثين و مورخين براى تقرّب به منافقين؛ و اين هم از تحقيق جديد و كشف فخر الحفّاظ و المفسرين!
ابن ابى الحديد مىنويسد: «قاسم بن محمد بن يحيى بن طلحة بن عبيداللّه تيمى، ملقّب به ابو بعره رئيس شهربانى كوفه - از طرف عيسى بن موسى بن محمد بن على بن عبداللّه بن العباس - گرديد. روزى قاسم بن محمد با اسماعيل بن جعفر بن محمد صادق علیهالسلام گفت و گو كردند و قاسم بن محمد در مقام مفاخره گفت: هميشه ما به شما بنى هاشم، بلكه عموم فرزندان عبدمناف، تفضّل و احسان مىنموديم. اسماعيل گفت: چه فضل و احسانى؟ ! پدر تو جدّ مرا به خشم در آورد و گفت كه پس از مرگ محمد، زنان او را مىگيرم. پس خداوند عليه پدر تو فرمود: «وَما كانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُا رَسُولَ اللّهِ وَلا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبداً».(1)
پسر عموى تو حقّ مادر مرا از فدك و ميراث غصب نمود و پدرت بر عثمان تاخت و وسيله كشتن او را فراهم ساخت وهمچنين بيعت خود را با على شكست و به روى او شمشير
1) سوره احزاب، آيه 53.
كشيد و جنگ جمل را به پا كرد. اگر غير از اين، فضل و احسانى داشتيد، بفرماييد !».(1)
من از نادانى ابو بعره در شگفتم! او كه موقعيت و مقامش بسته به سلطنت بنى هاشم است و از طرف ايشان رئيس شهربانى كوفه شد، چگونه خود را ولى نعمت عموم بنى هاشم و عبدمناف مىخواند؟
اختلاف در اينكه چه كسانى از اهل مدينه سبقت به اسلام گرفتند مولود اغراض نفسانى و حبّ يا بغض است؛ چنانكه اختلاف در سابقين به اسلام بر تمامى مسلمين از همين باب است. ابتدا ميان صحابه پيغمبر معروف بود كه سابق بر همه على علیهالسلام است، ولى به تدريج پس از غلبه منافقين اين فضيلت مخفى شد و از آنِ زيد بن حارثه يا ابو بكر گرديد. آنها از ايجاد اختلاف خشنود بودند و مىتوان گفت كه هدف منافقين دو چيز بود:
كتمان فضيلت على علیهالسلام و رقيب تراشيدن و برابر نمودن ديگران با او و در نتيجه، ايجاد شورا بين شش نفر؛ با آنكه از اول معلوم بود كه عثمان خليفه خواهد شد، نه على علیهالسلام .
پس ديگران در برابر على علیهالسلام قرار گرفتند و همرديف او شدند، و گرنه طلحه و زبير، كجا هوس برابرى با على علیهالسلام را مىنمودند؟ در نتيجه همين شورى بود كه سعد وقاص از بيعت با اميرالمؤمنين كنارهگيرى نمود و طلحه و زبير، پيمانشكنى كردند و در مقام شورش برآمدند و جنگ جمل را به پا كردند. اگر عثمان از اول رسماً معين مىگرديد، اين سه نفر پس از مرگ او خود را با على علیهالسلام برابر نمىديدند، ولى به وسيله همين شورا على علیهالسلام محروم شد و سرانجام دچار شورش منافقين گرديد. على علیهالسلام مىفرمايد:
«حتّى إذا مضى لسبيلهِ جعلها في جماعةٍ زَعم أَنّي أَحدهم فياللّهِ وللشورى متى اعترض الريب فِيّ مع الأول منهم حتّى صرتُ اُقرنُ إلى هذهِ النظائر».(2)
«سرانجام، روزگار او (عمر) هم سپرى شد و آن (خلافت) را در گروهى به شورا
گذاشت؛ به پندارش، مرا نيز از آنها محسوب داشت! پناه به خدا از اين شورا! (راستى) كدام زمان بود كه مرا با نخستين فرد آنان مقايسه كنند كه اكنون كار من به جايى رسيد كه مرا همسنگ اينان (اعضاى شورا) قرار دهند؟ !».
خلاصه اين كه منافقين از بروز خلاف و تشتّت نقل، به هدف خود مىرسيدند.
همچنين اختلاف در آنكه كدام يك از انصار - در آن شب كه در منى جمع شدند - پيش از سايرين با پيغمبر بيعت كردند نيز از همين باب و به خاطر هوى و هوس و حبّ و بغض است.
طبرى گويد: «طايفه بنى نجار مىگويند كه اسعد بن زراره پيش از همه با پيغمبر بيعت كرد، و طايفه بنى عبداشهل مىگويند ابو هيثم بن تيهان زودتر از همه با پيامبر بيعت كرد، و عبداللّه بن كعب بن ملك، براء بن معرور را معرفى مىكند. اسعد از خزرج است و طايفهاش وى را سابق مىشناسند و ابو هيثم از طايفه اوس يا همپيمان ايشان بود كه آنها او را معرفى مىكنند، امّا چرا اسم براء بن معرور در اينجا آمده است؟ آيا چيز ديگرى به جز اغراض نفسانى و هوى و هوس باعث اين اختلاف مىباشد؟ آيا به نظر شما راهى براى حمل بر صحّت وجود دارد؟ اگر ناقلين اخبار جهات شخصى را كنار گذارند راه قضاوت و رسيدن به حقّ و حقيقت براى نسل آينده به خوبى باز مىماند؛ ولى افسوس . . .!
اسلام در طايفه اوس و خزرج به سرعت فوق العادهاى پيشرفت مىنمود. بنابر نقل طبرى «پيغمبر، مصعب بن عمير بن هاشم بن عبد مناف بن عبدالدار بن قصى را با انصار به مدينه فرستاد».(1)
همچنين طبق نقل على بن ابراهيم «پيامبر به خاطر درخواست سعد بن زراره و ذكوان بن قيس، مصعب را روانه فرمود و چون پدر و مادر مصعب - به خاطر اينكه مسلمان شده بود - با او بد رفتارى كردند با بنى هاشم در شعب آمده و محصور شده
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 357.
بود».(1)باتوجه به نقل صاحب طبقات كه مىنويسد: «مسلمانان مدينه كسى را همراه با نامهاى نزد پيامبر فرستادند و از او خواستند كه يك معلم فقه و قرآن براىشان بفرستد و پيغمبر نيز مصعب را روانه نمود و او در مدينه بر اسعد بن زراره وارد گشت. او به خانههاى انصار مىرفت و از قبايل دعوت مىنمود و قرآن مىخواند. پس كمكم اسلام آوردند تا آنكه اسلام ظاهر شد و در تمام خانهها راه يافت مگر چند خانه از طايفه وائل، خطمه، واقف و اوس».(2)
اگر در همين اختلاف دقيق شويد، مىفهميد كه منشأ آن، هوى و هوس است. اين فضيلت چون به نام اسعد بن زراره تمام مىشد، ديگران آن را مخفى نمودند. اگر گروهى از مسلمانان مدينه نامه نوشته بودند و مبلّغ مىخواستند، پس چگونه مصعب بر اسعد بن زراره وارد شد؟ در اين صورت لازم بود كه مصعب بر كسى وارد نشود و مستقلاً در خانهاى منزل كند تا مبادا نزاعى برپا شود؛ چنانكه خود پيغمبر اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم هم بر كسى وارد نشد تا آنجا كه شترش بر زمين نشست. شرح اين داستان مىآيد. پس از ورود مصعب بر اسعد معلوم مىشود كه آمدن مصعب به درخواست او بود، نه ديگران، و گرنه ورود او بر خصوص اسعد، موجب تحريك احساسات مىشد و پيغمبر اكرم به اين امر راضى نمىشد.
مصعب يكى از اولين مسلمانانى است كه پيش از تمام مهاجرين به مدينه هجرت نمود. او براى امر تبليغ، هجرت نمود و انصافاً مبلّغ عاقل، متدين و زبر دستى بود و با پشتكار و دانايى در مدّت كمى مردم مدينه را مسلمان نمود و سرانجام در راه دين در جنگ احد شهيد گشت. ما اينگونه صحابه را مثل ستارهاى در آسمان اسلام مىدانيم. در اول امر، كسى كه اسلام را قبول مىنمود، روح تازهاى در او دميده مىشد؛ به راستى زنده مىگشت و در صدد ازدياد مسلمانان و ترويج دين بر مىآمد و يكى از وظايف خود را
احياى نفس و نجات مردم از هلاكت مىدانست. مصعب از پيغمبر اكرم پول نگرفت و براى استفاده مادى يا به خاطر عنوانى خود را آواره ننمود و در مشقّت نينداخت. بلكه صدمات و زحمات را در راه اسلام براى رضاى خداوند متحمل مىشد. تمام سعى و تلاش و فكر او ازدياد مسلمانان بود. او شب و روز آرام نداشت و از اين خانه به آن خانه، از اين محله به آن محله و از اين طايفه به آن طايفه مىرفت تا به تعداد مسلمانان بيفزايد.
خُلق او خوش، دين او قوى و عقل او كامل بود.
اسلام توسط چنان مردمان و مبلغانى پيشرفت نمود و اكنون در اثر نبودن آنها به اين روز رسيده است. زمامداران مسلمان بايد در مقام برآيند كه چنين انسانهاى با عقيده، ورزيده و با شهامتى را پرورش دهند و از وجودشان استفاده نمايند؛ اگر وجود ندارند، پديد آورند و اگر هستند، به كار گمارند و از كار بركنار نكنند. چنين مردانى منشأ اثر خواهند بود. اگر پيغمبر اكرم به جاى مصعب بن عمير، شخص ديگرى را كه داراى آن صفات نبود مىفرستاد، چنين فتحى براى او ميسّر نمىشد.
يكى از بدبختىهاى ما اين است كه كار از دست افراد كاردان گرفته شده و به ديگران سپرده شده است. با چنين وضعى، چه اميدى به آينده مىتوان داشت؟ اصلاح اين امر به دست چه كسى و مسئولش كيست؟ آيا اين امر هم به واسطه تحريك اجانب است؟ آيا زمامداران نبايد بيدار شوند و سستى را كنار گذارند و خارهايى كه بر سر اين راه است، به تدريج بردارند و اصلاح اين راه را شروع كنند؟ آرى! مرد عاقل، گلّه را به گرگ نمىسپارد و خائن را به جاى امين نمىنشاند.
من ترديد ندارم كه هركس طالب اصلاح باشد، بايد در برابر ناملايمات صبر كند و متحمل اذيتهاى فراوانى گردد. زيرا گرگ صفتان او را آسيب مىزنند و از آزار او كوتاهى نمىكنند، ولى او نبايد از دشمنان خدا بيم و هراس داشته باشد، بلكه بايد كار كند و از خداوند كمك بطلبد و اگر غير از اين باشد بهتر است از اول از كار كناره گيرد.
چون كنار آمدن با اين گرگان، خيانت به دين است. شما از حكايت زير مىتوانيد تا اندازهاى به استعداد، پشتكار، لياقت و دانايى مصعب آگاه شويد.
اسعد، از طايفه خزرج و پسر خاله سعد بن معاذ - رئيس طايفه اوس - بود. او مصعب را به محله سعد بن معاذ آورد و با جمعى از تازه مسلمانان در خانهاى نشستند و مشغول تبليغ بودند. وقتى اين خبر به سعد بن معاذ رسيد به اسيد بن حضير كه او نيز يكى از بزرگان اوس بود، گفت: اسعد خالهزاده من است. ميل ندارم كه از او جلوگيرى كرده باشم. تو برو آنان را از اين محل بيرون كن. ايشان آمدهاند تا مردم را متفرق و ضعفاى ما را از دين بيرون كنند. اسيد هم با شمشير به سمت جماعت مسلمانان آمد. اسعد به مصعب گفت: اين بزرگ طايفه است. در راه خداوند درست خدمت كن و خوب انجام وظيفه نما!
اسيد آمد و به سعد و مصعب بدگويى كرد و گفت: اگر به جان خود علاقمند هستيد از اينجا برويد! چرا آمدهايد تا كم عقلان ما را از راه بيرون كنيد؟ مصعب به اسيد گفت:
آيا حاضر هستى كه بنشينى و سخنان ما را بشنوى؟ پس اگر مورد پسند تو بود، قبول مىكنى، و گرنه ما مىرويم و بر خلاف ميل تو كارى نمىكنيم. اسيد گفت: انصاف دادى و شمشيرش را بر زمين كوفت و نزد آن دو نشست. مصعب از اسلام سخن گفت و برايش قرآن خواند. اسيد خوشش آمد و گفت: چه دين خوبى است! كسى كه بخواهد مسلمان شود بايد چه كند؟ گفتند: غسل كن و لباس خود را طاهر كن و به توحيد و رسالت پيغمبر شهادت بده و دو ركعت نماز بخوان. اسيد مسلمان شد و نماز خواند و گفت: اگر سعد بن معاذ اسلام آوَرَد تمام قبيله او مسلمان مىشوند. من او را نزد شما مىفرستم. آنگاه شمشيرش را برداشت و نزد سعد رفت. او با قبيلهاش نشسته بود. از دور كه اسيد را ديد، گفت: اسيد بر عقيده سابق خود نيست. سعد از او پرسيد: چه كردى؟ گفت: من با آنها دو كلمهاى سخن گفتم و آنها از من اطاعت كردند. مردمان خوبى هستند، ولى شنيدم كه طايفه بنى حارثه مىخواهند اسعد بن زراره، خاله زاده تو را در اين محل بكُشند تا از تو هتك احترام كرده باشند. سعد فورى از جا برخاست و با شتاب خود را به اسعد رساند تا مبادا كسى آسيبى به او برساند.
سعد آمد و چون وضعيت را مشاهده نمود، دانست كه اسيد به بهانه در خطر بودن
جان اسعد، او را به آن محل فرستاده است. سعد به آن دو بدگويى كرد و به اسعد گفت: اگر به خويشاوندى با من اطمينان نداشتى به چنين كارى اقدام نمىنمودى. اسعد، مصعب را تحريك نموده بود كه براى سعد درست تبليغ كند. زيرا اگر او مسلمان شود همه افراد قبيلهاش نيز مسلمان مىشوند. مصعب به سعد گفت: چه مىشود اگر بنشينى و سخن ما را گوش كنى؟ پس اگر نپسنديدى، مىرويم و بر خلاف ميل تو كارى نمىكنيم. سعد گفت: انصاف دادى و نشست. دين اسلام را شناخت و قرآن را شنيد. پس اسلام آورد و از جا برخاست و با اسيد بن حضير به سوى بنى عبداشهل از قبيله اوس كه از بستگانش بودند رفت و گفت: مرا چگونه مىشناسيد؟ گفتند: تو سيد و بزرگ ما هستى و از همه ما عاقلترى. سعد گفت: تا مسلمان نشويد با هيچ يك از شما سخن نمىگويم. آن روز، تمام طايفه سعد از زن و مرد، مسلمان شدند.(1)
ابن سعد در طبقات از واقدى نقل مىكند: «وقتى سعد بن معاذ اسلام آورد، تمامى بنى عبداشهل اسلام آوردند و سعد بن معاذ، مصعب بن عمير و اسعد بن زراره را به منزل خود برد و آنها در منزل سعد، مردم را به اسلام دعوت مىنمودند و سعد بن معاذ و اسيد بن حضير نيز بتهاى طايفه بنى عبداشهل را مىشكستند».(2)
اگر مصعب بن عمير، معلم اهل مدينه و مبلغ اسلام و در آن موقع كه اسيد بن حضير يا سعد بن معاذ به او و اسعد بدگويى مىكردند، تندى مىنمود يا قهر مىكرد و خاموش مىنشست و مىگفت كه بيش از اين وظيفه ندارم، چگونه امثال سعد بن معاذ را مسلمان مىكرد تا با اسلامشان تمام طايفه در يك وقت، مسلمان شوند؟ مصعب با سخن آرام و
خُلق خوش خويش، مردم را وادار به اسلام نمود. به او گفتند: انصاف دادى! امروز هم اگر مبلغين با نرمى و مدارا تبليغ كنند، هر آينه اثر نيكوى آن را مىبينند؛ ولى متأسفانه امروزه در ميان مبلغين، مردمان نالايقى وجود دارند. چه بسا اشخاصى كه بهرهاى از علم و دانش ندارند يا آنكه دارند، امّا خُلق خوش و حلم و مدارا ندارند و يا آنكه دارند، ولى عقيده و ايمان مصعب بن عمير را ندارند، امّا متصدى تبليغ گشتهاند. آنان به جاى آنكه بىدينان را ديندار سازند، چه بسا دين داران را بىدين مىنمايند؛ در اين باب سخن بسيار است.
نمىگويم كه همه مبلغين از اين قبيل هستند، ولى وجود اين عده در ميان مبلغين، نتيجه معكوس داده است. جايى كه موسى مأمور است كه فرعون را با سخن نرم دعوت نمايد، چگونه جمعى از مبلغين مردم را به گونهاى خشن و ناپسند دعوت مىنمايند؟ مگر اصرار دارند كه همين يك مشت مسلمان را هم بىدين كنند؟! خوب است كه ابتدا قسمت امر به معروف و نهى از منكر و شرايط اين دو و چگونگى امر و نهى را ياد بگيرند و آنگاه در مقام اجرا برآيند.
نمىگويم كه نبايد امر به معروف و نهى از منكر نمود، ولى بايد از قبل دانست كه چگونه بايد امر يا نهى نمود و آنگاه وارد عمل شد. در هر صورت، مبلغين بايد خدارا در نظر بگيرند و در مقام آن باشند كه مسلمانان را زياد كنند، نه كافران را. دوست را بر دوستى نگاه دارند، نه آنكه او را دشمن بسازند. امر به معروف و نهى از منكر، وظيفه مردمان مخصوصى است كه واجد شرايط باشند. خداوند در قرآن مىفرمايد:
«وَلْتَكُنْ مِنْكُمْ اُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ»(1)
«و بايد از ميان شما، گروهى [مردم را] به نيكى دعوت كنند و به كار شايسته وا دارند و [آنها را] از زشتى باز دارند».
خوب است كه هر مبلّغى به حساب كارهاى خويش برسد و ببيند كه در مدّت تبليغ چه كرده است و چه مسلمانانى را بر دين خود محكم نموده و چه تعداد از مردم را نسبت
1) سوره آل عمران، آيه 104.
به دين آشنا ساخته است.
مصعب بن عمير، مبلّغ با كفايت اسلامى، شهرى را مسلمان نمود. مسلمانان غيرتمند صدر اسلام كجايند تا وضع امروز ما را ببينند. سعد بن معاذ گفت كه با هيچيك از فاميل خود تامسلمان نشوند سخن نمىگويم. اين بزرگمرد عجب اصرارى داشت و آن قبيله عجب استعدادى براى پذيرش اسلام داشتند. چون او را به درستى و عقل مىشناختند از گفته او يقين حاصل نمودند. اين، راه پنجم براى معرفت پيغمبر است كه شبيه به تقليد است. آنها در اثر اعتقاد كامل به شخصى مثل سعد، از گفته او قطع به نبوّت پيغمبر و حقّانيّت اسلام حاصل نمودند.
اين سعدِ سعيد، كسى است كه با حكم او يهوديان بنىقُريظه تسليم شدند و به حكم او همه مردانشان، كشته و زنان و اطفال نيز بَرْده شده و همه اموالشان به مسلمين برگشت.
سعد، در راه ترويج دين از ملامت ملامت كننده نمىترسيد. اين گونه اصحاب، ستارگانى هستند كه از نور وجودشان دين رواج مىيابد و عالَمى روشن مىشود و از مرگ و غروبشان عالَمى تاريك مىشود.
از حيات و نشاطى كه اسلام در ابتدا به مسلمانان مىبخشيد بسيار تعجب مىكنم. آن روزها هركس مسلمان مىشد فعاليت عجيبى را آغاز مىكردند. مصعب چگونه از مكه به مدينه رفته و از پدر و مادر و ثروت خود گذشت و در غربت و آوارگى و ترس به سر مىبرد بىآنكه حقوقى بگيرد و مزدى بخواهد. او آسايش خود را در اين مىبيند كه بر تعداد مسلمانان بيفزايد. اسيد بن حضير هم كه براى بيرون كردن مصعب و اسعد از آن محله رفته بود، وقتى مسلمان شد در صدد خدمت برآمد و با آن بهانه، سعد را بدانجا مىفرستد.
سعد هم وقتى مسلمان مىشود، ديگر حاضر نيست با كسى از فاميل خود كه
مسلمان نيست سخن بگويد. اسعد نيز وقتى پنبه را از گوش بيرون كرد و به سخنان خدا درست گوش داد، خود را وقف خدمت به دين نمود و آن مبلّغ شهير را به منزل خود برد و با او از اين خانه به آن خانه و به اين كوچه و آن محله رفت. وقتى هم مىبيند كه بودن
مصعب در منزل سعد بن معاذ تأثير بيشترى براى پيشرفت اسلام دارد، حاضر مىشود كه با مهمان خود به منزل سعد برود و خود خواهى وحبّ جاه را از سر بيرون كرده و عنوان خود را فداى پيشرفت اسلام نمايد.
سعد به مصعب مىگويد كه دعوت خود را آشكار كند. از همين جمله، موقعيّت سعد بن معاذ در مدينه و چگونگى دعوت مصعب، قبل از اسلام سعد، معلوم مىشود! آرى! از خانه همين سعد بن معاذ، نور اسلام به خانههاى مدينه تابيد.
اين وضع مسلمانان در صدر اسلام بود، ولى امروزه به چيزى كه نظر ندارند دين اسلام است! دوستى و دشمنى بر پايه دين نيست! نه تنها ديگران را به اسلام هدايت نمىكنند، بلكه خود، فرزندان و خويشانشان را نيز بر دين اسلام نگاهدارى نمىنمايند؛ حتى مىتوان گفت كه گويى مبلّغ و مروّج كفر وكفار گشتهايم. اين است وضع امروز ما!
اللّهمّ إِنّا نَرغب إليك في دَولة كريمة تُعزّ بها الأسلام وأهله وتُذِلّ بها النفاق وأهله وتَجعلنا فيها من الدُّعاة إلى طاعتك والقادة إلى سبيلك وتَرزُقنا بها كرامة الدُّنيا والآخرة.» آمين رب العالمين!(1)
«بار خدايا! ما به سوى تو مايل هستيم براى دولتى محترم كه به وسيله آن اسلام و اهل اسلام را عزيز كنى و نفاق و اهلش را خوار نمايى و ما را در آن از داعيان براى اطاعت تو و رهبران به سوى دينت قرار بده و به وسيله آن، كرامت دنيا و آخرت را روزى ما كن!».
1) قسمتى از دعاى افتتاح، مفاتيح الجنان.
اين از عظمت پيغمبر بود كه مسلمانان را قوى و وادار به عمل مىنمود كه به واسطه آن روح كنارهگيرى و انزوا را كنار مىگذاشتند و مردانه به كار پرداختند. كسانى كه تا ديروز بتپرست بودند، پس از قبول اسلام، بت شكن شدند. ميان اوس و خزرج سالها جنگ بود و براى جلب دوست و كمك خواستن از قريش، اسعد بن زراره به مكه آمد تا به وسيله عتبه و پيمان با او، اوسِ تازه غالب گشته را مغلوب نمايند و واقعه «بعاث» را كه به ضرر خزرج تمام شده بود جبران نمايند. وقتى كه در اين دو طايفه، اسلام پديدار گشت، تمام گذشتهها را فراموش كردند و در صدد تشريك مساعى و ترويج دين برآمدند. ديگر حساب اين نيست كه اسعد از خزرج است و نبايد در خانه سعد بن معاذ كه از اوس است بيايد. اسعد، به راستى اسعد است و حساب اين را نمىكند كه اگر به خانه سعد برود از موقعيت او كاسته مىشود و نمىگويد كه بايد به خانه من بيايد، بلكه فكر اسعد متوجه اين است كه چه بايد كرد تا مردم مدينه اسلام بياورند و مال، عنوان، جان و اولاد خود را فداى اسلام نمايند! ببينيد كسانى كه تا ديروز وحشى بودند و مثل درندگان به جان يكديگر مىافتادند و سالهاى دراز به كشتن و پريشان كردن يكديگر افتخار مىكردند، چگونه در اثر اسلام، داراى افكار عالى و روحى بزرگ شدند و تمام مفاسد اخلاقى را كنار و موهومات را به زير پا گذاردند؛ چشمهايشان فقط به هدف دوخته شده و هر چيزى كه آنان را به هدف نزديكتر مىكرد، به آن نزديك مىشدند. من گمان مىكنم كه هيچ پيغمبرى مثل پيغمبر اسلام نتوانسته است چنين نادانهايى را به راه راست هدايت كند و چنين پراكندگىاى را جمع آورى نمايد. پيغمبر، چنان روح توحيد را در آن مردم قوى كرد كه تا به امروز به سراغ بتپرستى نرفتند.
«لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ»؛(1)
«به يقين، خدا بر مؤمنان منّت نهاده [كه] پيامبرى از خودشان در ميان آنان
1) سوره آلعمران، آيه 164.
برانگيخت تا آيات او را براىشان بخواند و پاكشان گرداند و به آنان كتاب و حكمت بياموزد. قطعاً پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند».
عجبا! پيغمبر چگونه سطح افكار اين قوم فرو رفته در ضلالت را بالا آورد و آنان را به افراد معقولى تبديل نمود. بىجهت نيست كه خداوند به خاطر فرستادن چنين پيغمبرى بر مؤمنين منّت گذارده است!
از عظمت پيغمبر اكرم بود كه چنان تربيت شدگانى را آماده ساخت كه به چنان تبليغ پر دامنهاى دست زدند. امروز هر اندازه بزرگان سعى كنند و پيشرفت نمايند به ذرّهاى از پيشرفتهاى آن روز نخواهند رسيد، مگر آنكه به آن حضرت چشم دوزند و عمل او را سرمشق قرار دهند؛ چنان باشد كه او بود و چنان كنند كه او مىكرد. البته اين دو كلمه به زبان بسيار آسان، امّا در مقام عمل، غير مقدور خواهد بود. «واللّه المستعان».
پيشرفت بزرگ اسلام در آن روز و انحطاط آن در امروز هم از همين مطلب فهميده مىشود. گمان نشود كه تعداد مسلمين آن روز و سرمايه آنان و وسعت آب و خاكشان بيشتر از تعداد سرمايه و وسعت ممالك مسلمين امروز بوده است، بلكه نسبت در تمامى اين امور، به عكس است؛ تنها تفاوت در مربى آن روز و امروز است!
باز هم مىگويم: «لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ؛ به يقين، خدا بر مؤمنان منّت نهاد [كه] پيامبرى از خودشان در ميان آنان برانگيخت، تا آيات خود را بر ايشان بخواند».
• چرا پيغمبر جزء آخرين مهاجرين بود؟
• خطابه پيغمبر و تعهد انصار به حمايت از پيغمبر در عقبه
• يقين پيغمبر به فتح و پيروزى
• تعيين نقبا و تفسير نقيب
• عمل سعد بن عباده پس از رحلت پيغمبر، خلاف عهد بود
• پناه دادن، وسيله نجات بود
• پناه خواستن پيغمبر هنگام بازگشت از طايف
• پناه دادن پيغمبر به مشركين براى شنيدن قرآن
• ملحق شدن على به پيغمبر در قُبا
• توقف پيغمبر در قبا تا رسيدن على علیه السلام
• تجليل پيغمبر از على علیه السلام
• اتحاد اوس و خزرج، خواست خدا بود
• كلام عبداللّه بن اُبىّ به پيغمبر اسلام
• دو حديث جعلى در فضيلت عمر بن خطاب
• كيفيت ورود پيغمبر و نزول او بر ابوايوب انصارى
• مشكلات پيغمبر پس از ورود به مدينه
• يارى نمودن و ارث بردن مسلمانان از يكديگر
• مصادره اموال مسلمانان توسط مشركين
• سهم انصار از پيروزىها
• حل مشكلات پيغمبر
• ضعف مسلمين در برابر مشركين قريش
• تشكيل گروهى در برابر مشركان از سوى پيامبر
• چرا مشركين در صدد جلوگيرى از پيغمبر بر نيامدند؟
• مسجد پيغمبر و كيفيت بناى آن
• پيشبينى پيغمبر درباره قتل عمار توسط گروهى ظالم
طايفه اوس و خزرج به خاطر اسلام با يكديگر دوست و مهربان شدند؛ تمام كينهها و پدر كشتگىها از ميان رفت:
«الاسلام يجبّ ما قبله - أي يمحو -»(1)
«اسلام ماقبلش را مىپوشاند».
اين قانون، تأثير عجيبى در پيشرفت اسلام داشت كه فعلاً در صدد بحث آن نيستم.
به تدريج، مدينه شهرى اسلامى، بلكه پايتخت مملكت اسلامى شد؛ عموم مردم اسلام آوردند و شهر مدينه پناهگاه ضعفا و بيچارگان گرديد. كسانى كه در مكّه گرفتار ملامت و استهزا و بدگويى اشرار بودند يا از عذاب و شكنجه مشركين خلاصى نداشتند به سوى مدينه رو آوردند. در اينجا مسلمانان تازه نفسى كه داوطلب كمك به اسلام و مسلمين هستند با آغوش باز، مهاجرين را استقبال مىكنند و به آنان خانه مىدهند، بلكه ايشان را در مال خود شريك مىكنند و چه بسا ايثار مىكنند و مهاجرين را بر خود و عائله خويش مقدّم مىدارند:
«وَيُؤْثِروُنَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ»(2)
«و هرچند در خودشان احتياجى [مبرم] باشد، آنها را بر خودشان مقدم مىدارند». كسانى كه مىخواستند جاى امنى را پيدا كنند، به آرزوى خود رسيدند؛ پس از صبر، نوبت ظفر رسيد. جاى خوب، رفيق انيس، و همكيش قوى و مساعد فراهم شد. اين چنين بود كه مسلمين در مدّت كوتاهى از اطراف به مدينه هجرت نمودند و پيش از هجرت پيغمبر، مدينه پايتخت شد و به تصرف مسلمين در آمد و مشركين در اقليّت واقع شدند.
پيغمبر اسلام پس از همه مهاجرين، هجرت نمود و چنان نبود كه آن سرور به فكر نجات و خلاص خويش باشد و خود را بر ديگران مقدم بدارد. همين نكته، اندازه صبر و عظمت آن حضرت را آشكار مىنمايد. اگر كسى در سفرى گرفتار شده باشد، مثلاً ماشين يا كشتى او از كار بيفتد و مسافرين در معرض خطر قرار گيرند و راه نجات، منحصر به وسيلهاى باشد كه به تدريج بيايد و مسافرين را ببرد، متوجه مىشود كه هنگام رسيدن وسيله نجات تا چه اندازه تزاحم و كشمكش مىشود و مىبيند كه بيچارگان چگونه بر يكديگر سبقت مىگيرند. اگر در آن موقع بزرگمردى متوجه ديگران باشد و خود را در آخر بگذارد، معلوم مىشود كه چه اندازه روح او بزرگتر و از ديگران آقاتر است.
آرى! در اين موقع كه جاى امنى پيدا گشته است، پيغمبر فرمان هجرت مىدهد. مسلمانان آرام و آهسته و بدون اطلاع مشركين، از مكه بيرون مىروند و به مدينه رو مىآورند تا مشركين از مقصدشان مطلع نشوند و از آنان جلوگيرى و ممانعت ننمايند، امّا خود آن سرور در مكه ماند و بعد از همه حركت نمود. پس بىجهت نبود كه قريش در دارالندوه جمع گشتند و در مقام قتل آن سرور بر آمدند. زيرا دانستند كه مسلمانان به مدينه مىروند و پيغمبر به زودى خود را به آنان مىرساند و آنجا را سنگر خود مىسازد.
مصعب بن عمير با هفتاد مرد از مسلمانان انصار از قبايل اوس و خزرج به عنوان حج به سمت مكه آمدند. در اين سفر زمينه هجرت پيغمبر فراهم شد. آنها شبى را در منى و در منزل عبد المطلب، نزد عقبه، وعده ملاقات گذاشتند و قرار بر اين شد كه آهسته و به تدريج در آنجا جمع شوند تا مشركين قريش متوجه حضور آنان نشوند. حمزه، عباس و على علیهالسلام با پيغمبر بودند. مسلمانان در آن خانه جمع شدند. پيغمبر فرمود: از من حمايت
كنيد تا به وظيفه خود عمل كنم و كتاب خدا را بر مردم قرائت نمايم. ثواب شما از سوى خداوند، بهشت است. اسعد بن زراره و عبداللّه بن حزام و براء بن معرور گفتند: يارسول اللّه! هرچه مىخواهى براى خود و خداوند، شرط كن! فرمود: مرا چون جان خود و عيال و فرزندان مرا چون زنان و فرزندان واهل خود حفظ كنيد! گفتند: در مقابل اين عمل براى ما چه خواهد بود؟ فرمود: در آخرت، بهشت و در دنيا، سلطنت بر عرب و عجم. گفتند: قبول كرديم. عباس بن نضله، يكى از مسلمانان مدينه به انصار گفت: مىدانيد كه نتيجه اين اقدام شما جنگ با تمامى مردم و پادشاهان است؟ اگر در موقع سختى و گرفتارى او را رها مىكنيد و از او دست بر مىداريد، او را فريب ندهيد زيرا اگرچه قريش با او مخالف است؟ ولى در ميانشان عزيز و محترم است و از او نگاهدارى مىكنند! عبداللّه بن حزام، اسعد بن زراره و ابو هيثم بن تيهان او را از سخن گفتن منع كردند.(1)
اگر كسى در كلمات پيغمبر دقيقاً تأمّل كند، مىداند كه آن بزرگوار در همان ابتدا به مسلمانان وعده سلطنت مىداد؛ پيش از آنكه در شعب محصور شود و بعد از آن؛ پيش از آنكه ياورانى پيدا كند و پس از آن. و اين، حكايت از كمال اطمينان و يقين او دارد.
پيغمبر اسلام، هيچوقت شك و ترديد نداشت و سنّت خدا را از نظر دور نمىداشت: «وكلمة اللّه هي العليا».
«وَأُخْرى تُحِبُّونَها نَصْرٌ مِنَ اللّهِ وَفَتْحٌ قَرِيبٌ وَبَشِّرِ الْمُؤمِنِينَ»(2)
«و [رحمت] ديگرى كه آن را دوست داريد، يارى و پيروزى نزديكى از جانب خداست و مؤمنان را [بدان] بشارت ده!»
هيچ عاقلى در طول مبارزات خود نمىتواند ادعا كند كه فتح و پيروزى نصيبش خواهد شد و غالب خواهد گرديد، ولى پيغمبر اكرم هميشه چنين ادعايى داشت و حتى
در آن حال كه در شعب محصور بود يا در مدينه و پشت خندق نشسته بود، لحظهاى از ادّعاى خويش عقبنشينى نكرد، امّا منافقان همواره سعى داشتند تا گفتار و رفتار پيامبر را با ديده ترديد بنگرند:
«وَإِذ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللّهُ وَرَسُولُهُ إِلاّ غُرُوراً»(1)
«و هنگامى كه منافقان و كسانى كه در دلهايشان بيمارى است، مىگفتند كه خدا و فرستادهاش جز فريب به ما وعدهاى ندادند».
از اين آيه شريفه دانسته مىشود كه پيغمبر وعده غلبه خود را داده بود، اما منافقين مىگفتند كه او با وعدههاى خود ما را فريب مىدهد. اين اطمينان پيغمبر از وعدههايش به خاطر اين است كه رسول خداوند عالميان بود و به وعدههاى الهى به فتح و پيروزى اطمينان داشت.
محمد بن اسحاق نقل نموده است: «قرار ملاقات در خانه عقبه بود. چون ثلث از شب گذشت، هفتاد نفر مرد و زن آهسته و پنهان به تدريج در آن مكان جمع شدند. همه منتظر پيغمبر بودند تا آنكه حضرت با عباس تشريف آورد. عباس، عموى پيغمبر، اگرچه مسلمان نبود ولى براى رد گم كردن آمده بود. چون نشستند عباس به انصار گفت: موقعيت محمّد را در ميان ما خوب مىشناسيد ما از او حمايت كرديم و او با كمال احترام در ميان ما سكونت دارد. او اصرار دارد كه به شما ملحق گردد و از مكه به مدينه هجرت نمايد. پس اگر اطمينان داريد كه به وعده خود وفا مىكنيد و از او در موقع جنگ دست بر نمىداريد، او را به شهر خود ببريد. اما اگر در خود احساس ضعف مىكنيد و او را در موقع سختى و گرفتارى رها مىسازيد، با او كارى نداشته باشيد. بگذاريد در همين مكه و ميان عشيره و خويشان خود بماند. انصار گفتند كه خود پيغمبر سخن گويد و آنچه مىخواهد با ما شرط كند. پيغمبر، قرآن قرائت نمود و به خداوند و دين اسلام دعوت فرمود و از انصار خواست تا با او بيعت كنند و از آن سرور حمايت نمايند؛ به همان نحوى
1) سوره احزاب، آيه 12.
كه از زنان و فرزندان خود حمايت مىكنند. براء بن معرور گفت: ما اهل جنگ و اسلحه هستيم. از ما بيعت بگير! ابو هيثم بن تيهان سخن براء را قطع كرد و گفت: يا رسول اللّه! ما با يهود پيمانها بستيم، اما به خاطر تو همه را از دست مىدهيم و از آنان جدا و با تو همپيمان مىشويم ولى از آن مىترسيم كه اگر خداوند تو را بر قريش غالب نمود ما را رها كرده و به مكه به سوى قريش برگردى. پيغمبر فرمود: شما از من و من هم از شما هستم. با دشمن شما دشمن، و با دوست شما دوست مىباشم. آنگاه پيغمبر فرمود: دوازده نماينده از بين خود انتخاب كنيد كه كفيل قوم خود باشند. پس آنان نُه نفر از خزرج و سه نفر از اوس را انتخاب كردند».(1)
طبرسى در اعلام الورى آورده است: «پيغمبر فرمود: دوازده نقيب انتخاب كنيد كه ضامن و كفيل شما باشند، همانطورى كه موسى دوازده نقيب اختيار كرد. انصار گفتند: اختيار با شماست، هركسى را كه خواستى، اختيار كن. پس جبريل اشاره كرد و گفت: اين نقيب و آن نقيب؛ نه نفر از خزرج و سه نفر از اوس انتخاب شدند».(2)
نقيب در لغت به معنى كفيل و ضامن و سيّد قوم آمده است. مىتوان گفت كه سيدِ قوم، كفيل قوم مىشود نه ديگران، پس تعهد شخص ديگرى بر جماعتى كه رياست و آقايىشان را ندارد، منشأ اثر نيست و به تعهد او اعتمادى نشايد. پس نقيب، همان ضامن و كفيل و سيد قوم است، نه آنكه معناى ديگرى در مقابل كفيل و ضامن باشد.
انصار چون با پيغمبر بيعت كردند و قول دادند كه جان خود را فداى حضرت كنند و از حمايت او دست برندارند، پيغمبر دوازده نفر را به عنوان كفيل و ضامن از آنان مطالبه نمود. اين نهايت محكمكارىاى است كه پيغمبر در آن موقع به جا آورده است؛ هم قول مىگيرد و هم از خودشان براى طايفه و فاميلشان ضامن مىخواهد. البته بايد ضامن،
بزرگتر و بانفوذ كلمه باشد و بتواند مردم را وادار به عمل نمايد. يعنى، كفالت فردى كوچك براى فردى بزرگ صحيح نيست وقطعاً به آن فرد بزرگ توهين مىشود. بنابر اين، تعيين دوازده نفر از ميان هفتاد نفر به عنوان كفالت و نقابت، موجب تحريك احساسات مىشود؛ زيرا عُجب و حبّ نفس، فطرى است و هر كسى خود را بزرگتر و شريفتر مىشناسد و به مزيّت ديگرى اعتراف ندارد، مگر آنكه فاصله و تفاوت در اعتبار خيلى زياد باشد.
از طرفى ديگر، اگر نقيب يكى از دو طايفه اوس و خزرج بيشتر شود، چه بسا احساسات طايفه ديگر تحريك مىشود و در چنين موقعيتى كه پيغمبر براى استحكام كار خود ضامن مىطلبد، در محذور ديگرى واقع خواهد شد. روى اين حساب تعيين نقيب را به خودشان واگذار نمود كه اين، امرى بسيار متين بود و بيانگر كمال حزم و احتياط آن سرور است.
بنا به نقل محمد بن اسحاق، «خود آن جماعت انتخاب كردند»، امّا طبق نقل شيخ طبرسى، «جبرئيل اشاره كرد» كه در اين صورت نيز پيغمبر آسوده است و در محذور واقع نمىشود؛ زيرا مىگويد كه جبرئيل اين جماعت را معرفى نموده است. و به گمان من نقل محمد بن اسحاق معتبرتر است.
در ماه شوال سال اول هجرت، اسعد بن زراره از طايفه انصار كه در پذيرش اسلام پيشقدم بود، وفات نمود. طايفه بنى نجار آمدند و از پيغمبر خواستند كه نقيب ديگرى براى آنان معين فرمايد. حضرت فرمود: من نقيب شما هستم.(1)احتياج به نقيب در وقتى بود كه پيغمبر در مكه بود و بيشتر اوس و خزرج در مدينه بودند. پيغمبر از آنان خواست كه متعهد به حمايت قوم خود شوند. ولى پس از آمدن پيغمبر به مدينه و تصرف آن شهر وسلطنت او بر مردم، دليلى ندارد كه مجدداً از آنها ضامن و كفيل بخواهد. اين است كه مىفرمايد: من نقيب شما هستم. ممكن است در موقع مرگ اسعد، داوطلبان نقاب زياد بودند و پيغمبر براى تعيين نقيب در محذور واقع مىشد، لذا با آن جمله نقابت را ختم نمود.
1) طبقات، ج 3، ص 459.
ابن سعد روايت مىكند: «اسعد بن زراره رحمهالله در شب عقبه، دست پيغمبر را گرفت و گفت: ايها الناس! مىدانيد به چه چيزى بيعت مىكنيد؟ بايد به جنگ با عرب، عجم، انس و جن بيعت كنيد. مردم گفتند: در صلح وجنگ، تابع او هستيم. اسعد بن زراره گفت: يارسول اللّه! شرايط خود را بيان فرما. حضرت فرمود: شهادتين، به پا داشتن نماز، دادن زكات، شنيدن و اطاعت كردن و اينكه با اُولِى الامر نزاع و مخالفت نكنيد و از من حمايت كنيد، چنانكه از خود و اهل خود دفاع مىكنيد گفتند: قبول كرديم. و يك نفر از انصار گفت: در مقابل، براى ما چه خواهد بود؟ حضرت فرمود: بهشت و پيروزى».(1)
اين جمله پيغمبر در آن شب كه فرمود: «ولاتنازعوا الأمر أهله»(2)، مؤيد عقيده اماميّه است كه پيغمبر اكرم در ميان امّت، خليفه و جانشينى مقرر كرد و بر امّت لازم نمود كه از آنان متابعت كنند.
نمىدانم كسانى كه مىگويند پيغمبر، جانشينى نگذاشت و امّت را بى سرپرست گذارد و گذشت، از اين جمله چه تفسيرى مىكنند؟! منازعه نكردن با اولى الامرى كه پيغمبر در آن شب ازمردم بيعت مىگيرد، مثل آيه شريفه: «أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنْكُمْ»(3)خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياى امر خود را [نيز ]اطاعت كنيد».
اين از مهمات دين است كه مخصوصاً از مردم براى او بيعت مىخواهد و به «السمع والطاعة» اكتفا نمىكند. به راستى كه حفظ يكپارچگى مسلمين و نجاتشان از اختلاف و گمراهى، موقوف به بودن ولى امر و اطاعت از او است، و همانند شهادتين است كه مىبايد حتماً براى او بيعت گرفته شود؛ حتى در حديث معتبرى از امام باقر علیهالسلام آمده است كه مىفرمايد: اسلام بر پنج چيز بنا شد: نماز، زكات، حج، روزه و ولايت. «ولم يناد بشيء كما نودي بالولاية(4)بيش از آن چهار امر به ولايت دعوت شده است، ولى مردم آن چهار چيز را گرفتند، امّا ولايت را رها كردند».
پيغمبر اكرم از همان شب، خيال انصار را راحت نمود كه در مقابل خدمت به دين و نگاهدارى از پيغمبر و مسلمانان، بهرهاى از خلافت و ولايت ندارند و تنها در صورت اطاعت، بهشت و پيروزى نصيب آنان مىشود، نه اينكه ولايت و خلافت نصيبشان گردد.
طايفه بنىعامر بن صعصعه خواستند در مقابل يارى از پيغمبر و بردن او به بلاد خود، خلافت و ولايت امر پس از آن سرور در ميانشان باشد، امّا پيغمبر قبول نكرد و فرمود: «اختيار با خداوند است». آنان نيز اسلام نياوردند و يارى نكردند.(1)
اگر پيغمبر، مردى سياسى و سلطنت خواه بود، بايد در آن موقعى كه احتياج به ياور داشت وعدهاى مىداد و كمك مىگرفت و چون به مقصود خويش مىرسيد به طريقى برسر آنان كلاه گذاشته و خواسته خود را عملى مىنمود ولى رسول خدا هيچوقت دروغ نمىگفت و با مكر و حيله به دنبال پيروزى نبود.
على علیهالسلام نيز همانند پيغمبر بود؛ در آن موقع كه عبدالرحمن بن عوف مكرر نزد على آمد و گفت به شرط آنكه به روش شيخين عمل كنى با تو بيعت مىكنم، او قبول نكرد وفرمود: «به كتاب خدا و سنّت پيغمبر عمل مىكنم». امّا هر مرتبه كه عبدالرحمن نزد عثمان مىرفت، او تعهد مىنمود كه به روش شيخين عمل كند. لذا او به خلافت رسيد و على كنار رفت. اگر على نيز همانند عثمان بود، مىبايست قبول كند و آنگاه عمل نكند؛ همان گونه كه عثمان عمل نكرد. روى اين حساب عبدالرحمن از او رنجيد ومسلمانان نيز بر او شوريدند و بالأخره او را كشتند. از اينگونه موقعيتها، مىتوان صفات اشخاص و حقايق آنان را به دست بياوريد!
سعد بن عباده، رئيس انصار، پس از رحلت پيغمبر با آنكه مريض و بسترى بود به فكر خلافت افتاد و انصار را جمع نمود. با اينكه خود او در همين شب حاضر و يكى از نقبا بود و به همين نحو بيعت كرد، چگونه مىخواست از اولوا الامر شود؟ همين اقدام او
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 350.
منازعه با ولى امر بود؛ بلكه موجب جسارت ديگران گرديد. اگر انصار از على دست بر نمىداشتند و به آنچه مىدانستند عمل مىكردند، ديگران نمىتوانستند كارى كنند و اگر هم مىكردند به نتيجهاى نمىرسيدند.
من از سعد بن عباده بسيار متعجبم! او طالب مقامى شد كه لياقت آن را نداشت؛ او وقتى ديد كه رقيبش بر او مقدم مىشود، چرا مردم را به سمت على نكشانْد و به سوى او دعوت ننمود؟! اگر اين كار را مىكرد هم رقيب خود را كنار مىزد و هم با على بيعت مىنمود. انصار نيز عموماً به اميرالمؤمنين متمايل بودند. امّا اين كار سعد، ديگران را جسور كرد؛ او نه، توانست براى خود كارى كند و نه، توانست عليه دشمن خويش دشمنى نمايد، بلكه نهايت دشمنى او اين بود كه بيعت نكرد و از مدينه به شام هجرت نمود.
از مطلب دور نشويم، آن شب، شب عجيبى بود، هجرت پيغمبر اكرم به مدينه و تحولات بزرگى كه در دنيا صورت گرفت، نتيجه همان جلسه شبانه بود. پيغمبر از انصار براى شنيدن، اطاعت و تسليم در برابر ولى امر بيعت گرفت. انصار هم اجر عمل خود را خواستند و پيغمبر فرمود كه بهشت و پيروزى است و تأكيد كرد كه در امر سوم كه خلافت باشد، بهرهاى نداريد؛ بلكه بايد همگى تسليم ولى امر باشيد.
انصار، پس از پيامبر به واسطه منازعه با ولى امر، موقعيت خود را از دست دادند و كودكان و فرزندان اميّه بر آنان والى شدند و ايشان به هرگونه عذابى مبتلا گرديدند. لشكر يزيد فجايعى را بر همين جماعت انصار و خانوادهشان در مدينه وارد ساختند كه از بس شرمآور است، قلم از نوشتن آن عاجز است. اگر انصار پس از رحلت پيغمبر از يارى على و فاطمه عليهماالسلام دست بر نمىداشتند و حقّ را يارى مىكردند، دچار چنين مصائبى نمىشدند.
«إِنَّ اللّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ»(1)
«همانا خداوند حال قومى را تغيير نمىدهد، تا اين كه آنان حال خود را تغيير دهند».
1) سوره رعد، آيه 11.
آيا انصار ندانستند كه قريش كشتگان خود را فراموش نمىكنند و اگر جبران گذشته را نكنند به ايشان كمك و مساعدتى هم نمىنمايند؟ انصار چارهاى نداشتند جز اينكه از اهلبيت پيغمبر جدا نشوند و ياوران ايشان باشند تا دشمن مشترك هر دو - قريش - بر هيچكدام غلبه نكند و جبران گذشته را ننمايد.
مسعودى مىنويسد: «جابر بن عبداللّه انصارى روزى به قصد ملاقات معاويه وارد دمشق شد. او را چند روز راه ندادند و چون اجازه يافت ومعاويه را ديد، گفت: اى معاويه! آيا سخن پيغمبر را نشنيدى كه هركس خود را نشان صاحب حاجت ندهد، خداوند او را در روز حاجتش محروم بدارد؟
معاويه به غضب درآمد و گفت: شنيدم كه به شما مىگفت: به زودى پس از من گرفتار محروميت مىشويد و ديگران بر شما مقدم مىگردند، پس صبر كنيد تا مرا در نزد حوض ببينيد. پس تو چرا صبر نكردى؟ جابر گفت: چيزى را كه فراموش كرده بودم به ياد من آوردى. سپس بيرون آمد و سوار شتر خويش شد و به سوى مدينه برگشت. معاويه ششصد دينار براى او فرستاد. جابر قبول نكرد و به معاويه نوشت:
وإني لاختار القنوع على الغنى *** اذا اجتمعا والماء بالبارد المحض
واقضي على نفسي إذا الامر نابني *** وفي الناس من يقضي عليه ولايقض
والبس اثواب الحياء وقد أرى *** مكان الغنى ان لا أهين له عرضي(1)و به قاصد معاويه گفت: به پسر هند جگر خوار بگو كه من سبب آن نمىشوم كه در نامه عمل تو حسنهاى نوشته شود».(2)
ابن ابى الحديد مىگويد: «بسيارى از اصحاب ما به خاطر استهزا نمودن گفته
1) اگر قناعت و توانگرى هر دو برايم جمع شوند قناعت را ترجيح مىدهم؛ چرا كه آب سرد و خالص بهتر است. و اگر ناروايى پيش آيد، بر خود چيره خواهم شد؛ چرا كه در ميان مردم كسانى هستند كه بر آنها چيره مىشوند، امّا آنها كشته نمىشوند. و هنگامى كه جاى توانگرى را مىبينم لباس شرم و حيا را مىپوشم تا به آبرويم اهانت نشود.
2) مروج الذهب، مسعودى، ج 3، ص 115 و 116 في ذكر ايام عبدالملك.
پيغمبر، معاويه را تكفير كردند؛ چون نعمان بن بشير انصارى با جماعتى از انصار نزد معاويه رفتند و فقر انصار را شرح دادند و گفتند: پيغمبر درست فرمود كه به زودى پس از من از حقّ خويش محروم مىشويد و ديگران را بر شما مقدم مىدارند. معاويه گفت: او به شما چه دستورى داد؟ گفتند: فرمود كه صبر كنيد تا در حوض كوثر به من برسيد. معاويه گفت: پس به آنچه امر كرد، عمل كنيد. شايد او را چنانكه گفته است، ببينيد؛ پس آن جماعت را محروم كرد و هيچ نبخشيد».(1)
به عقيده من معاويه سه حالت داشت: شرك، نفاق و كفر؛ اسلام او از روى نفاق بود و از نفاق به كفر برگشت، نه آنكه از اسلام به كفر برگردد. عجيب آنكه بسيارى از اصحاب ابن ابى الحديد، معاويه را تنها به خاطر استهزاى حديث پيغمبر تكفير مىنمايند! آيا زير و رو كردن دين مبين، سب اميرالمؤمنين، جنگ با اميرالمؤمنين و كشتن اميرالمؤمنين هيچيك موجب كفر معاويه نشده و فقط استهزاى او موجب كفر گشته است؟!
«وَمَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللّهُ لَهُ نُوراً فَمالَهُ مِنْ نورٍ»(2)
«و خدا به هركس كه نورى نداده باشد، هيچ نورى نخواهد داشت».
دشمنى معاويه با اميرالمؤمنين به خاطر دشمنى او با پيغمبر است. معاويه نمىتوانست عظمت پيغمبر را ببيند يا بشنود. بنابر اين، تا مىتوانست در صدد پوشاندن فضايل آن سرور بود و جبران كسرى انتقام خود را نسبت به آن حضرت به وسيله آزار و اذيّت اهل بيت او مىنمود. ابتلاى صحابه به معاويهها به خاطر آن بود كه حقّ را يارى نكردند، بلكه با اهل بيت مخالفت نمودند. قريش پس از رسيدن به سلطنت، فوراً در صدد توهين و بدگويى از انصار برآمدند و اگر حمايت اميرالمؤمنين از انصار نبود، هرآينه از همان اول، قريش انصار را به جزاى خويش مىرساندند.
اگر دقيق شويد، انصار را جزو اُمَرا و واليان قريش و اُمَراى لشكر در فتوحات
نمىبينيد. حساب انصار از اول جدا شد و در زمان معاويه، روشنتر گرديد. آنها گرفتار فقر مالى فوق العادهاى شدند. لذا بى جهت نبود كه پيغمبر آن جمله را در حقّ انصار فرمود. همين جمله، مطلب را روشن مىكند. اين خطاب به همه انصار است، نه به جماعت معينى. محروم شدن همگى پس از پيغمبر اكرم و رسيدن ديگران به حقّ انصار، در اثر اين است كه واليان امر، منافقين بودند و با انصار دشمنى داشتند. اينگونه است كه انصار را محروم نمودند وديگران را بر ايشان مقدم داشتند.
اين حديث صحيح، نشانه صدق پيغمبر و معجزه او و پيشبينى سلطنت منافقين است. ابو هيثم بن تيهان كه از بزرگان صحابه و نقباست، خواست بداند كه اگر پيغمبر بر
قريش پيروز شد، آيا هوس مراجعت به مكه را مىنمايد يا نه؟ البته منظور آن بزرگمرد از اين سؤال، تعهد خواستن از پيغمبر بر توقف در مدينه بود كه حضرت فرمود: با شما هستم و از مدينه بيرون نمىروم.
اين امر براى انصار، پس از نرسيدن به خلافت، بزرگترين فتح و سعادت بود؛ و حقّا كه بايد از آن نامى برده و تعهدى گرفته شود. عظمت مدينه تا امروز به اين خاطر است كه مدفن پيغمبر است. قطعاً اگر پيغمبر به مكه هجرت مىنمود، مدينه عظمت امروز خود را نداشت. عظمت انصار نيز به خاطر مصاحبت با آن سرور است. او اگر از مدينه بيرون مىرفت و مصاحبين ديگرى اختيار مىنمود از عظمت انصار كاسته مىشد. چنين شد كه انصار به عهد خود وفا نكردند و از ذرّيه پيغمبر حمايت ننمودند.
فاطمه علیهاالسلام يگانه فرزند پيغمبر، بلافاصله بعد از آن حضرت در مدّت بسيار كوتاهى، - حدود چهل يا هفتاد و يا نود روز - رحلت نمود؛ در حالى كه از مهاجر و انصار در خشم بود و وصيّت كرد كه بر جنازه او حاضر نشوند و قبرش مخفى گردد.
بيعت انصار با پيغمبر در آن شب تمام شد و همه متفرق شدند. وقتى خبر به قريش رسيد، در صدد تحقيق بر آمدند. مشركين اوس و خزرج چون بىاطلاع بودند، تكذيب كردند و قريشيان آسوده شدند. تا اينكه انصار مراجعت كردند و كم كم مطلب روشن شد.
دو نفر از نقبا، سعد بن عباده و منذر بن عمرو مورد تعقيب قريش قرار گرفتند. منذر
فرار كرد و سعد اسير شد كه او را بسيار اذيّت و آزار نمودند تا آنكه جبير بن مطعم بن عدى بن نوفل بن عبد مناف و حارث بن اميّة بن عبدشمس به خاطر سوابق دوستى به او پناه دادند؛ زيرا سعد اموال آن دو را در موقع تجارت به شام و عبور از مدينه حفظ كرده بود.
پناه دادن يكى از بزرگان به يك شخص، موجب آسودگى و راحتى پناهنده بود. سعد بن عباده، مال التجاره دوستان خود را از قريش حفظ مىنمود. اگر كسى يا مالى در پناه بزرگى نبود، در معرض خطر و تلف بود. در آن زمان كه دين و قانونى حكمفرما نبود و انسانها مثل درندگان بودند، هر كسى كه زور داشت، هرچه مىخواست مىكرد. اگر قانون پناه دادن جوار در ميان نبود، نسل عرب به زودى رو به زوال مىگذاشت. در اثر پناه و رسيدن ماههاى حرام، امنيت براى عابرين و مسافرين فراهم مىشد و مال التجاره به اطراف حمل و نقل مىگشت. ماههاى حرام نزد طوايف عرب، محترم بود و جنايت و خيانتى در آن نمىشد و پناه بزرگ را نه تنها قبيله آن بزرگ بلكه قبايل ديگرى كه با او دوستى داشتند هم خوار نمىشمردند؛ و هتك احترام آن پناه، موجب بروز جنگ مىشد. روى اين حساب حتى الامكان آن را محترم مىشمردند و به پناهنده آسيبى نمىرساندند.
در تاريخ طبرى آمده است كه: پيغمبر در مراجعت از سفر طايف به اخنس بن شريق ثقفى پيغام داد كه آيا تو به من پناه مىدهى تا تبليغ رسالت خدا را بنمايم؟ اخنس گفت:
من با قريش همپيمان هستم و شخصى مثل من نمىتواند به ضرر قريش به كسى پناه دهد. آنگاه به سهيل بن عمرو پيغام داد كه آيا به من پناه مىدهى تا تبليغ رسالت كنم؟
پاسخ داد: من از اولاد عامر بن لوى هستم و به ضرر اولاد كعب بن لوى نمىتوانم پناه بدهم. آنگاه پيغمبر به مطعم بن عدى بن نوفل بن عبد مناف پيغام داد كه آيا به او پناه مىدهد تا تبليغ رسالت كند؟ مطعم گفت: بلى! بگو وارد مكه شود. آنگاه خويشان خود
را مسلح كرد و پيغمبر را وارد مسجد الحرام نمودند. ابو جهل گفت: پناه دادهاى يا به او ايمان آوردى؟ گفت: پناه دادهام. ابو جهل گفت: ما پناه تو را محترم مىشماريم.(1)
من نمىدانم اين قضيه تا چه اندازه صحيح است، ولى شاهد بر مدعاى ماست كه پناه دادن از رسوم و آداب عرب بود و نزد دوستان پناه دهنده، محترم بوده است.
اخنس بن شريق، ثقفى است و با طايفه بنى زهره از قريش، همعهد است. اوامر او نزد آنان مُطاع بود. بنى زهره به گفته او در جنگ بدر شركت نكردند. چون فهميده بود كه اموال قافله به سلامت وارد مكه شده است طايفه بنى زهره را از رفتن به سوى بدر بازداشت. آنها نيز به گفته او عمل كرده و به مكه برگشتند.(2)
اخنس چون نمىخواست به پيغمبر پناه دهد، آن عذر را آورد، وگرنه پناه دادن غير قريش نيز در نزد قريش، محترم بود؛ و اگر غير از اين بود، چگونه پيغمبر از او خواست كه پناه دهد؟ بنابر اين، سخن سهيل و اخنس بهانهاى بيش نبود.
در نهج البلاغه آمده است: «ميان على علیهالسلام و عثمان نزاعى در گرفت، مغيرة بن اخنس به عثمان گفت: من به حساب على مىرسم. دفاع در برابر او، به عهده من باشد. اميرالمؤمنين فرمود:
«يابن اللعين الأبتر والشجرة التي لا أصل لها ولا فرع أنت تكفيني فواللّه ما أعزّ اللّه من أنت ناصره ولا قام من أنت منهضه اُخرج عنّا أبعد اللّه نواك ثمّ ابلُغ جهدك فلا أبقى اللّه عليك إن أبقيت».(3)
«اى پسر لعين ابتر! و اى درخت بىريشه و شاخه! تو به حساب من مىرسى؟ به خدا سوگند، خدا به كسى كه تو ياورش باشى، عزّت نمىدهد و كسى كه دستش را بگيرى، از جا به پا نخواهد خاست. بيرون شو ! خدا خير را از تو دور سازد. سپس هرچه مىخواهى كوشش كن كه خداوند تو را باقى نگذارد، اگر از آن چه مىتوانى فرو گذار كنى!».
اخنس، شوهر عمه عثمان بود و مغيره از عثمان حمايت نمود. از كلام اميرالمؤمنين علیهالسلام اندازه شقاوت اخنس دانسته مىشود. او لعين و ابتر و از خير بريده شده بود. او هيچ وقت با خير نبود؛ بلكه مانند درختى بى ريشه و شاخه بود كه اصلاً اثرى از حيات نداشت. مثل چوب مرده، بىحس بود.
اين جمله در نهايت لطافت و غايت بلاغت است و بىخيرى اخنس و بىثمر بودن او را مىرساند. پس اگر قصه پناهخواستن پيغمبر و پاسخ اخنس درست باشد، خود همين قصه نيز مؤيد كلام اميرالمؤمنين است كه او از اين خير محروم بوده است. او را چه به اين كه از پيغمبر حمايت كند و در اين راه قدمى بردارد؟!
اما مطعم بن عدى از اولاد نوفل بن عبد مناف است. عبد مناف داراى چهار پسر بود: هاشم، مطلب، عبد شمس و نوفل. اولاد هاشم و مطلب در جاهليت و اسلام با يكديگر بودند و از هم جدا نمىشدند. اولاد عبد شمس و نوفل نيز از زمان سابق با يكديگر بودند. اولاد مطلب، مثل اولاد هاشم، سالها خود را در شعب محصور نمودند و دست از حمايت پيغمبر بر نداشتند.
اولين شهيد راه اسلام، عبيدة بن الحارث بن مطلب است كه در جنگ بدر كشته شد. نمىدانم قبول نمودن مطعم و روا نمودن حاجت پيغمبر از عرق خويشاوندى او با پيغمبر بود يا از شرافت او كه نخواست حاجتى را رد نمايد و يا از باب حبّ جاه و مقام كه عظمت خود را به رُخ قريش بكشد؟ هرچه بود، اگر اين حديث راست باشد، عمل شايستهاى انجام داده و نام خود را در تواريخ به نكويى ثبت كرده است.
خداوند پس از آنكه خون مشركين را حلال نمود، فرمود:
«فَإِذَا انْسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ»(1)
«پس از تمام شدن ماههاى حرام، مشركين را در هر كجا كه يافتيد، بكشيد».
1) سوره توبه، آيه 5.
همچنين فرمود:
«وَإِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتّى يَسْمَعَ كلامَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْلَمُونَ»(1)
«[اى پيغمبر] اگر كسى از همين مشركين [مهدور الدم] از تو پناه خواست تا كلام خدا را بشنود، به او پناه بده. اگر شنيد و اسلام نياورد، او را به جاى امن و امان خود برسان».
خداوند براى نجات بشر از شرك و نادانى، وسيلهاى قرار داده است تا بيايند و قرآن را بشنوند كه موجب هدايت و رستگارى است. قرآن، معجزه جاودانه پيغمبر است. عرب، هر اندازه كه اُمّى و بىسواد باشد، اين معجزه را مىشناسد و به خوبى تصديق مىنمايد كه بشر از آوردن نظير آن عاجز است. عرب در برابر قرآن، مثل ساحران در برابر عصاى موسى بودند، هستند و خواهند بود. ساحران، بهتر و زودتر از ديگران تشخيص دادند كه آن سحر و عمل موسى نيست، بلكه كارى خدايى است كه به دست پيغمبر خود ظاهر ساخته است. در اينجا خداوند با آنكه خون مشركين را مباح دانسته و دستور كشتن ايشان را در هر كجا كه باشند داده است، امّا راه آشتى هم باقى گذارده است تا با خواستن از پيغمبر در پناه آيند و قرآن را بشنوند.
اگر از روى انصاف گوش مىدادند، يقيناً مسلمان مىشدند، امّا براى آنكه مجبور نباشند و گفته نشود كه اسلامشان از روى خوف بود، پيغمبر مأمور مىشود تا آنان را به
مأمن خودشان برساند؛ اگرچه اسلام نياورند.
اين آيه بيانگر آن است كه پناه دادن در اسلام هم بوده است و با آنكه مشركين مهدور الدم هستند، مصون مىشوند.
همچنين از اين آيه شريفه عظمت تأثير قرآن در قلوب پاك و نيز عطوفت پيغمبر نسبت به مردم دانسته مىشود. او نمىخواست مردم از روى خوف، اسلام بياورند؛ بنابر
1) سوره توبه، آيه 6.
اين، آنان را به مأمن مىرساند. و دانسته مىشود كه در دستگاه پيغمبر، نيرنگ و حيله نبود و خداوند مىخواست كه مشركين هدايت شوند.
برگرديم به اصل مطلب! طايفه اوس و خزرج به مدينه برگشتند و اصحاب پيغمبر هجرت نمودند تا آنكه نوبت به آن حضرت رسيد. در كتاب «مجاهدات» شرح تصميم قريش به قتل پيغمبر و فرار آن سرور تا ورود به مدينه را نگاشتهايم ديگر در اينجا تكرار نمىكنيم.
على علیهالسلام پس از هجرت پيغمبر، سه روز در مكه توقف نمود و امانات مردم را كه نزد پيغمبر بود به صاحبانش رد كرد و پس از سه روز حركت نمود و خود را در قُبا به پيغمبر رساند. پيغمبر بر سعد بن خثيمه وارد شد و روز دوشنبه، دوازدهم ربيع الاول و سه شنبه، چهار شنبه و پنج شنبه را در قبا بود و روز جمعه پس از بالا آمدن خورشيد، حركت نمود. وقتى از طوايف انصار عبور مىنمود، هر دستهاى مىخواستند كه پيغمبر بر آنان وارد شود و در آنجا منزل نمايد.(1)
درباره وارد شدن پيغمبر بر سعد بن خثيمه يا كلثوم بن هدم در قبا اختلاف شديدى است. ابن سعد مىگويد: «كلثوم بن هدم، مردى شريف و شيخ بزرگى بود و پيش از هجرت پيغمبر، اسلام آورده بود. چون پيغمبر بر بنى عمرو بن عوف وارد شد در منزل كلثوم نزول نمود ولى جلسات پيغمبر در خانه سعد بن خثيمه بود.
واقدى مىگويد: به همين خاطر، بعضى گمان كردند پيغمبر بر سعد بن خثيمه وارد شد».(2)
ابن سعد، در احوال على علیهالسلام روايت نموده است كه: «على در نيمه ماه ربيع الاول وارد قبا شد. پيغمبر در قبا متوقف بود و هنوز حركت نكرده بود. آنگاه ابن سعد از
على علیهالسلام نقل مىكند كه سه روز در مكه ماند و امانات پيغمبر را رد نمود و پس از سه روز به سوى مدينه حركت نمود و در ميان بنى عمرو بن عوف بر كلثوم بن هدم وارد شد و آنجا منزل پيغمبر بود».(1)
بنابراين، معلوم مىشود كه پيغمبر در قبا توقف داشت تا على علیهالسلام برسد و چون در روز پنج شنبه، نيمه ماه، على رسيد، پيغمبر روز جمعه به اتفاق او حركت نمود.
در كافى به سند معتبر از سعيد بن مسيب از امام على بن الحسين علیهالسلام روايت شده است: پيغمبر وارد مدينه شد و در قبا، ميان طايفه عمرو بن عوف منزل كرد. آنان وقتى ديدند كه پيغمبر حركت نمىكند، گفتند: آيا در ميان ما توقف مىنمايى تا مسجدى بنا كنيم؟ پيغمبر فرمود: نه، منتظر على هستم تا او نيايد، جايى را وطن خود قرار نمىدهم و به زودى خواهد رسيد. وقتى على آمد، پيغمبر از ميان طايفه عمرو بن عوف حركت نمود و چون به طايفه بنى سالم بن عوف رسيد، نماز جمعه را در آنجا خواند؛ در حالى كه على با او بود و از او جدا نمىشد.
پيامبر به هيچ طايفهاى از انصار نمىرسيد مگر آنكه مىخواستند در ميان آن جمع بماند تا آنكه فرمود: شتر مرا رها كنيد او از طرف خدا مأمور است. پيغمبر مهار شتر را رها كرده بود تا آمد و به مكان فعلى مسجد پيغمبر رسيد و در آنجا خوابيد. حضرت پياده شد و ابو ايوب انصارى وسايل آن سرور را به منزل خود برد.
شيخ طبرسى نقل نموده است: «پيغمبر در قبا در منزل كلثوم بن هدم توقف نمود، امّا ابو بكر، همان شب اول به مدينه رفت و بر بعضى از انصار وارد شد».(2)اين كه ابن سعد در طبقات،(3)نام كسانى كه بر كلثوم بن هدم وارد شدند را ذكر نموده و از جناب ابوبكر، اسمى نبرده است، مؤيد نقل طبرسى است.
در احوال ابوبكر نوشتهاند: ابوبكر بر خارجة بن زيد بن ابى زهير وارد شد و دختر او را تزويج نمود و تا وفات پيغمبر در ميان طايفه «بنى حارث بن خزرج» در «سُنح»(1)توقف داشت.(2)
طبرى نيز ورود پيغمبر را بر كلثوم و نزول ابوبكر را در سُنح، ميان بنىحارث بن خزرج يا بر خبيب بن اساف و يا خارجة بن زيد و ملحق شدن على به پيغمبر در قبا و نزول پيغمبر در منزل كلثوم را نقل نموده است.(3)
پوشيده نماند كه در مقدار توقف پيغمبر در قبا، قول ديگرى نيز - در حدود پانزده روز - هم از طريق اهل سنت و هم شيعه وجود دارد. بنا به نقل كلينى در كافى از سعيد بن مسيب از امام سجاد علیهالسلام : «ابوبكر به پيغمبر گفت: از قبا روانه مدينه شويد، اهل مدينه، منتظر شما هستند، على به اين زودىها نمىرسد، بلكه يك ماه ديگر مىآيد. پيغمبر فرمود: به زودى مىآيد. از اينجا حركت نمىكنم تا پسر عم، برادر و محبوبترين مردم نزد من بيايد. او كسى است كه جان خود را فداى من نمود تا از ميان مشركين بيرون آيم.
آنگاه ابو بكر از پيغمبر جدا شد. او به مدينه رفت و پيغمبر در قبا به انتظار على ماند».(4)
يكى از صفات برجسته پيغمبر اكرم، قدردانى از كسانى است كه به او خدمت كرده و نيكويى نمودند. توقف آن حضرت در قبا و داخل نشدن به مدينه قبل از رسيدن على به او، عليرغم شدّت انتظار مردم و استقبال عموم، همانا تجليل بزرگى نسبت به على است و عظمت و موقعيت او را اثبات مىكند.
آرى! پيامبر از همان قدم اول، بزرگى على را ثابت مىكند. كسانى كه گمان مىكنند همراهى در غار، مثل خوابيدن در بستر پيغمبر در موقع خطر است، بسيار اشتباه
مىكنند؛ همراهى در غار، چه تأثيرى در حفظ پيغمبر و چه خطرى براى ابوبكر داشت؟ ولى فرارى دادن پيغمبر و مشتبه نمودن امر بر مشركين، با خوابيدن در جاى پيغمبر، هم موجب حفظ آن حضرت و هم خطر بزرگى براى اميرالمؤمنين علیهالسلام بود.
فرق ميان همراهى در غار و خوابيدن در جاى پيغمبر اين است كه على در ميان مشركين ماند و از پيغمبر جدا گشت؛ ولى ابوبكر از خطر مشركين فرار كرد و در پناه بزرگى، آسوده نشست. و پيغمبر بايد در همان حال او را تسلّى دهد. پس ابوبكر نه تنها خدمتى انجام نداده، بلكه زحمت پيامبر را زياد كرده است. آيا اين دو خدمتگزار مثل يكديگر هستند؟
بىجهت نيست كه پيغمبر اكرم در قبا به انتظار على است، با آنكه مردم منتظر آن سرور هستند. ابوبكر، رفيق غار، بماند يا نماند؛ هواخواهان ابوبكر سرّ توقف پيغمبر را
در قبا بنويسند يا ننويسند، مطلب روشن است و فضايل على زير پرده نمىماند و هميشه شواهد امر از گوشه و كنار هويداست، اگرچه ديگران زحمتهاى زيادى براى مخفى نمودن آن كشيده باشند. گمان مىكنم كه اختلاف در اندازه توقف پيغمبر اكرم در قبا براى پوشاندن همين امر باشد!
اتحاد دو طايفه اوس و خزرج، پس از دشمنىهاى طولانى و جنگهاى فراوان و خونريزىها و كهنه شدن كينهها، حتى اتحاد مسلمانان با تشتّت و تفرّق طوايف عرب و كثرت دشمنىها و غارتها در طول قرنها فقط خواست خداوند بود و بس.
«وَإِنْ يُريدُوا أَنْ يَخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ اللّهُ هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِينَ * وَاَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ما أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَلكِنَّ اللّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ * يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللّهُ وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ * يا أَيّهَا النَّبِيُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الْقِتالِ»(1)
1) سوره انفال، آيات 62 - 65.
«و اگر بخواهند تو را بفريبند، خدا براى تو بس است. همو بود كه تو را با يارى خود و مؤمنان نيرومند گردانيد و ميان دلهايشان الفت انداخت كه اگر آنچه در روى زمين است، همه را خرج مىكردى، نمىتوانستى ميان دلهايشان الفت برقرار كنى، ولى خدا بود كه ميان آنان الفت انداخت. چرا كه او تواناى حكيم است. اى پيامبر! خدا و كسانى از مؤمنان كه پيرو تواند، تو را بس است. اى پيامبر! مؤمنان را به جهاد برانگيز».
اين آيات در مدينه نازل شد و آيات صدر و ذيل اين دو آيه شاهد بر آن است كه پس از مأموريت يافتن پيغمبر به جهاد، نازل شدهاند. پس، قطعا مدنى مىباشند. خداوند پس از آنكه فرمان جنگ مىدهد: «وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ(1)و هرچه در توان داريد از نيرو و اسبهاى آماده، بسيج كنيد»، مىفرمايد: «وَإِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها(2)و اگر به صلح گراييدند، تو [نيز] بدان گراى».
يعنى اگر به صلح متمايل شدند، تو نيز متمايل شو، امّا اگر مقصود آنان از اظهار صلح، خدعه و مكر باشد، مثل آنكه مسلمانان را از تهيه و تدارك جنگ غافل كنند و خودشان باطنا مشغول تدارك جنگ باشند، خداوند از تو حمايت مىكند؛ او تو را به يارى خود و مؤمنين كمك و تأييد نمود و مؤمنين را با يكديگر مهربان ساخت. اين مهربان شدن، با طول دشمنى و عداوتى كه با همديگر داشتند از جانب خداوند است، نه تو. اگر تو مىخواستى كه خود به خود آنان را با يكديگر مهربان كنى، تمام اموال و دارايى دنيا را هم صرف اين كار مىكردى، بازهم نمىتوانستى! اى پيغمبر! براى حمايت تو، خداوند و همين جماعت مؤمنى كه تابع تو هستند، كافى است.
بيشتر مؤمنين آن زمان از همين طايفه اوس و خزرجى بودند كه سالهاى درازى با يكديگر جنگ داشتند و براى نابودى يكديگر از هر درى وارد مىشدند. حال، چگونه بشرى مىتوانست آنان را با يكديگر مهربان كند تا تمام گذشتهها را فراموش كنند؟!
راستى كه چنين كارى از عهده بشر خارج است؛ حتى خود پيغمبر هم اگر تمام ثروت دنيا را صرف دوستى اين دو طايفه مىكرد، نتيجهاى نمىگرفت. جالب اينكه اسعد بن زراره براى كمك گرفتن از قريش در جنگ با اوس به مكه رفت و در آنجا به اسلام مشرّف شد!
طايفه خزرج در صدد بودند تا عبداللّه بن اُبىّ، بزرگ خزرج را پادشاه كنند و تاجى تهيه و بر سر او بگذارند. در همين وقت بود كه نور اسلام در قبيله خزرج تابيدن گرفت.
در روز ورود به مدينه، آنگاه كه پيغمبر مهار شتر را رها كرده بود و ناقه از ميان قبايل و طوايف عبور مىنمود به عبداللّه بن اُبىّ رسيد، همگان گمان مىكردند كه او نيز از پيغمبر خواهش مىكند تا به منزل او وارد شود. ناگاه گرد و خاكى بلند شد و عبداللّه آستين را جلو دهان و بينى خود گرفت و گفت: اى محمّد! نزد كسانى برو كه تو را گول زدند و به اينجا كشانيدند؛ از خانههاى ما بگذر و بر آنان وارد شو!
پس خداوند بر خانههاى بنى حبلى مورچههاى ريزى را مسلط نمود كه تمام خانههايشان را خراب كردند و صاحبان آنها مجبور شدند از آن خانهها بيرون رفته و در
خانههاى ديگران منزل كنند.
سعد بن عباده گفت: يا رسول اللّه! از سخن عبداللّه دلتنگ مشو؛ چون ما تصميم داشتيم او را پادشاه خود كنيم. حال، وقتى مىبيند كه در اثر تشريف آوردن شما سلطنت او از ميان رفته است، چنين مىكند. يا رسول اللّه! بر من نازل شو؛ دارايى من از تمام اوس و خزرج بيشتر است و ما مردمان جنگجو و با عزتى هستيم. ولى پيغمبر مهار را رها نموده بود و ناقه همچنان راه مىرفت.(1)
همچنين در اعلام الورى آمده است: «چون پيغمبر اكرم به قبا وارد شد و نماز مغرب و عشا را در آنجا خواند، اسعد بن زراره در حالى كه سر و صورت خود را بسته بود، آمد و سلام كرد. پيغمبر خوشحال شد. اسعد گفت: يا رسول اللّه! گمان نمىكردم از آمدن شما
1) اعلام الورى، ج 1، ص 154 و 155.
باخبر شوم و فورى به زيارت شما نايل نگردم، ولى چه كنم تو مىدانى كه ميان ما و طايفه اوس جنگ است. من به اين دليل نيامدم و در اين وقت شب و در تاريكى خدمت رسيدم.
پيغمبر به طايفه اوس فرمود: كداميك از شما اسعد را پناه مىدهيد؟ عرض كردند: پناه ما در پناه شماست؛ تو او را پناه ده. فرمود: نه؛ كسى از شما او را پناه دهد. پس عويم بن ساعده و سعد بن خثيمه او را پناه دادند. در نتيجه، اسعد آزادانه رفت و آمد مىنمود و پشت سر آن سرور نماز مىخواند».(1)
شما باتوجه به اين حكايت تا اندازهاى از شدت اختلاف اوس و خزرج آگاه مىشويد.
اسعد بن زراره خزرجى كه از سابقين انصار است، نتوانست در روز روشن شرفياب شود، در شب تاريك هم خود را پيچيد تا شناخته نشود. آنگاه در ميان طايفه اوس به محضر پيغمبر آمد. از طرف ديگر، پيغمبر خواست او را پناه دهند تا آزادانه بيايد و برود.
نكته مهم در اين است كه خود پيغمبر او را پناه نداد و اين احتياطى بود كه آن سرور نموده است؛ زيرا چه بسا مشركان، عمدا از اسعد هتك احترام مىنمودند. از اين گذشته پناه دادن دو نفر از بزرگان اوس به اسعد، مقدمه جلب دوستى بين دو طايفه است كه راه صلح را هموار مىكند.
راستى كه ايجاد مودّت و دوستى بين اين دو دشمن ديرينه، تنها از جانب خداوند صورت پذيرفته است؛ به قدرى اين دوستى محكم شد كه عبداللّه بن ابى، همان كسى كه قرار بود پادشاه خزرج شود، با عُدّه و عِدّه خود نتوانست بر كفر باقى بماند؛ ظاهرا مسلمان شد و باطنا رئيس منافقين گرديد. در واقع تشكيل گروه منافقين در بين انصار و ارتباط ايشان با مشركين و اهل كتاب به سرپرستى همين عبداللّه بود، اما با وجود تمامى تحريكات و دسيسهها نتوانستند ميان اوس و خزرج شكاف ايجاد نمايند يا ضررى به پيغمبر برسانند كه خداوند در اين باره مىفرمايد:
«لَقَدِ ابْتَغُوا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَقَلَّبُوا لَكَ الْأَمُورَ حَتّى جاءَ الْحَقُّ وَظَهَرَ أَمْرُ اللّهِ وَهُمْ كارِهُونَ».(2)
«در حقيقت، پيش از اين [نيز] در صدد فتنهجويى بر آمدند و كارها را بر تو وارونه ساختند، تا حقّ آمد و امر خدا آشكار شد، در حالى كه آنان ناخشنود بودند».
بنابر آنچه گفتيم، اين آيات در مدينه نازل گشته و مربوط به اسلام اوس و خزرج، دو طايفه انصار است. ولى مىتوان گفت كه اختصاصى به اوس و خزرج ندارد. بلكه عموم عرب از يكديگر متفرق و دشمن هم بودند كه پس از اسلام، تمام دشمنىها برطرف شد. پس اين آيات شامل اوس و خزرج است، امّا مخصوص ايشان نيست.
مناسب اسب كه شما را متوجه نقل ديگرى نمايم. در كتاب «الرياض النضرة فى مناقب العشرة» از ابن عباس روايت كردهاند كه «پيش از عمر، سى و نه نفر اسلام آورده بودند، وقتى عمر اسلام آورد، تعداد مسلمانان چهل نفر شد. آنگاه جبرئيل اين آيه را آورد:
«يا أَيُّهَا النبِيُّ حَسْبُكَ اللّهُ وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ»(1)(2)
«اى پيامبر! خدا و كسانى از مؤمنان كه پيرو تواند، تو را بس است».
و اين نقل از جهاتى نادرست است:
اولاً: بنابر نقل صاحب همين كتاب از محمد بن اسحاق، اسلام عمر پس از هجرت اصحاب به حبشه بود،(3)آنجا كه مىنويسد: «اسلام عمر پس از برگشتن عمرو بن عاص از پيش نجاشى بود».(4)مهاجرين به حبشه بيش از هشتاد مرد بودند. پس چگونه مىتوان گفت كه فقط سى و نه نفر پيش از ايشان اسلام آورده بودند؟!
طبرى به سند خود از محمد بن سعد نقل نموده است: «به پدرم گفتم: آيا ابوبكر پيش از شما اسلام آورد؟ گفت: نه، پيش از او بيش از پنجاه نفر اسلام آورده بودند، ولى
اسلام او افضل از همه ما بود».(5)
آرى! جايى كه مصلحت وقت ايجاب كند ابو بكر را كه پيش از او - به گفته سعد بن ابى وقاص، يكى از عشره مبشره نزد اهل سنت و به فرمان عمر يكى از شش نفر اصحاب شورا - بيش از پنجاه نفر اسلام آوردند، اولين مسلمان و مقدّمتر از همه به اسلام معرفى كنند، چه تعجبى دارد كه جناب عمر را چهلمين نفر بشمارند؟!
ثانيا: اين آيه در مدينه نازل شده پس چگونه وقتى عمر در مكه اسلام آورد، جبرئيل آن را نازل نمود؟!
ثالثا: اين آيه در وقت مأموريت پيغمبر به جنگ است و ما مىبينيم كه پس از اسلام عمر، جنگى واقع نشد. در صورتى كه دستور جواز جنگ، پس از هجرت به مدينه صادر شد. آيا نمىتوان گفت كه دوستان عمر يا دشمنان على، اين فضايل را به دستور سلاطين منافق ساختند و منتشر نمودند؟
در فضايل صحابه، احاديث زيادى مىيابيد، نظير اين دعاى منقول از پيغمبر كه جعل شده و دروغ است: «اللهم اعز الدين باحب الرجلين بعمر بن الخطاب او بابى جهل بن هشام».(1)
اين حديث در كتاب «الرياض النضرة» از احمد و ترمذى نقل شده است. اگرچه معنى اين حديث اين است كه خداوند عمر را بيشتر از ابو جهل مىخواست، وليكن اين براى عمر فضيلتى نيست كه از ابو جهل بهتر باشد، ولى چون دروغ است، دروغش را نمايان مىكنيم.
مگر اسلام ذليل بود كه توسط عمر عزيز شود؟ اگر دروغسازان مىگفتند «اللهم اعز المسلمين»، بهتر از اين بود كه بسازند «اعز الدين»!
از اين گذشته، مگر عمر چه كسى بود كه با مسلمان شدن او دين عزيز گردد؟ رييس طايفه بود؟ شجاع يا ثروتمند بود؟ بهترين معرّف شخص، آثار او است. اگر عمر، رييس طايفه يا لا اقل مرد طايفهدارى بود، پيغمبر وقتى او را براى رسالت نزد قريش مأمور
1) الرياض النضرة في مناقب العشرة، ص 284 - 285.
نمود، بايد قبول مىكرد و نزد قريش مىرفت و پيغام او را مىرساند؛ آن هم وقتى كه - در سال ششم پس از هجرت - پيغمبر قوى و صاحب قشون شده بود و رؤساى قريش را كشته و اعراب نيز متمايل به اسلام شده بودند. ولى متأسفانه مىبينيم كه فرمان پيغمبر را اطاعت نكرد و گفت: عثمان را روانه كنيد؛ چون طايفه من ضعيف هستند و توانايى نگاهدارى از مرا ندارند.
و بنابر نقل طبرى: گفت كه: از طايفه عدى كسى در مكه نيست تا از من حمايت كند».(1)
اگر عمر شجاعت فراوانى داشت كه با اسلام او دين خدا عزيز شود، هرآينه در يكى از جنگها، لا اقل باقى مىماند و فرار نمىكرد. يا يك نفر از شخصيتهاى كفّار را مىكشت. ولى فرار او در جنگها مسلّم است و خون هيچ كافرى را نريخته است.
ابن ابى الحديد، در شرح اين كلام اميرالمؤمنين كه مىفرمايد: «و لقد كنّا مع رسول اللّه». مىنويسد: «عمر بن خطاب در روز بدر، دايى خود، عاص بن هشام بن مغيره
را كشت».(2)
من از اين كلام، بسيار تعجب نمودم! پس خودم به شرح ابن ابى الحديد در شرح مقتولين بدر مراجعه نمودم كه مىگويد: «عاص بن هشام بن مغيره، دايى عمر بن خطاب را عمرو بن يزيد بن تميم تميمى كشت».(3)حال، شما اختلاف بين اين دو كلام را ملاحظه نماييد تا ببينيد كه حافظه اين عالم جليل القدر تا چه اندازه قوى بوده است. و عجيبتر آنكه در قاتل بعضى از مقتولين، بين واقدى و ديگران اختلاف است، امّا در اين مورد، اصلاً اختلافى نقل ننمودهاند.
عجيب اين است كه طبرى پس از بهانه تراشى عمر براى نرفتن نزد قريش، براى اداى پيغام پيغمبر، اين جمله را از او نقل مىكند كه گفت: «انى اخاف قريشا على نفسى و
قد عرفت قريش عداوتى اياها و غلظتى عليها(1)من از قريش مىترسم؛ چون قريشيان، دشمنى و سختى مرا بر خويشتن مىدانند».
اگر عمر كسى از قريش را در جنگها كشته بود، آن وقت، جا داشت كه از قريش بترسد. و باز هم عجيب اين است كه براى تأييد همين حديث و اثبات آنكه با اسلام عمر، دين اسلام عزيز گشت، در همان كتاب از ابن مسعود نقل نموده است: «ما نمىتوانستيم در مسجد الحرام نماز بخوانيم تا آنكه عمر اسلام آورد. وقتى اسلام آورد با مشركين جنگيد تا آنكه حاضر شدند ما را آزاد گذارند تا نماز بخوانيم.
همچنين بنابر نقل ديگر مىگويد: «ما نمىتوانستيم پيش كعبه نماز بخوانيم و چون عمر اسلام آورد، با قريش جنگيد و در آنجا نماز خواند و ما هم نماز خوانديم».(2)
بنابر نقل ديگرى هم آمده است: «مشركين به عمر حمله كردند، عمر هم به عتبة بن ربيعه حمله كرد و او را زد و انگشت خود را در چشم او فرو برد. عتبه فريادى زد. آنگاه مردم كنار رفتند و عمر از جا برخاست».(3)
نمىدانم آيا عمر خيلى شجاع بود و يا عتبه خيلى ضعيف بود؟ اگر چنين است، در جنگ بدر كه همين عتبه با برادر و پسر خود به ميدان آمد و از پيغمبر خواست كه افراد همطرازى را به جنگ ايشان بفرستد، چرا عمر ساكت بود و از پيغمبر اجازه مبارزه با عتبه را نخواست؟ آرى! نه تنها عمر ساكت بود، بلكه همه مهاجرين از دست قريش بيچاره بودند. تا اينكه پيغمبر اسلام على، حمزه و عبيده را روانه ميدان كرد. اميرالمؤمنين طى نامهاى به معاويه در اين باره مىنويسد:
«و كان رسول اللّه اذا احمر الباس و احجم الناس قدم اهل بيته فوقى بهم اصحابه حرّ السّيوف و الاسنّةِ فقتل عُبيدة بن الحارث يوم بدر و قتل حمزة يوم احد و قتل جعفر يوم مؤتة».(4)
«هرگاه آتش جنگ زبانه م يكشيد و دمنان هجوم مىآوردند، پيامبر اسلام اهل بيت خود را جلو مىفرستاد تا به وسيله آنها، اصحابش را از سوزش شمشيرها و نيزهها حفظ فرمايد؛ چنان كه عبيدة بن حارث در جنگ بدر، و حمزه در جنگ احد و جعفر در جنگ موته شهيد شدند».
از اين عبارات دانسته مىشود كه چون تنور جنگ گرم مىشد و مردم رو به جنگ نمىآوردند و كنار مىرفتند، پيغمبر خويشان خود را مقدم مىداشت و به وسيله اهل بيت
خود، اصحاب را حفظ مىنمود. و عبيدة بن حارث بن مطلب در جنگ بدر كشته شد. اگر مهاجرين از قريش، چون ابو بكر، عمر، طلحه، زبير، سعد وقاص، عبد الرحمن بن عوف و ابو عبيده جراح، اين به اصطلاح پهلوانان در برابر عتبه، شيبه و وليد مىشتافتند، پيغمبر آن سه نفر از اهل بيت خويش را به جنگ نمىفرستاد و عبيده كشته نمىشد. ولى چه كند كه وقتى تنور جنگ گرم است و مهاجرين از قريش كنار مىروند، بايد اهل بيت خود را به جلو روانه نمايد تا ديگران از شمشيرها محفوظ بمانند.
پس، از همين كلام دانسته مىشود كه در روز احد، وقتى مسلمين فرار كردند، جناب حمزه آمد در برابر مشركين جنگيد و از پيغمبر دفاع نمود.
همچنين در جنگ موته ديگران حاضر نمىشدند و پيغمبر، جعفر را جلو فرستاد. شاهد بر اين كلام، اين است كه پس از شهادت جعفر، زيد و عبداللّه، لشكر نه تنها براى كمك به اين بزرگان نجنگيدند، بلكه ايشان را در ميان دشمن رها كرده و فرار كردند.
از مطلب اصلى دور نشويم! عمر كه به اين نحو عتبه را مورد حمله قرار داد،چرا در جنگ بدر خودنمايى نفرمود و غلظت و شدت عداوت خويش را نسبت به قريش اظهار نكرد؟! و اگر به راستى انگشت خود را در چشم عتبه فرو برده بود، پس چرا عتبه كور نشد؟!
عتبه، رييس طايفه عبد شمس بود. مگر طايفه او مرده بودند كه از شيخ خود حمايت نكردند؟ ! و اگر قريشيان به عمر حمله كردند، چگونه او توانست به عتبه حمله
كند و در اين موقع چگونه قريشيان به او هيچ آزارى نرساندند و او آزادانه انگشت خود را در چشم عتبه فرو برد؟ آيا جنگ قريش با عمر بر سر همين بود و در نتيجه اين جنگى كه معلوم نشد چه بود، چگونه شروع و ختم شد و چگونه به مسلمانان آزادى عمل دادند كه نماز بخوانند و آزاد باشند؟!
اگر از همه اين موارد صرف نظر نماييم، مگر ابن مسعود را به حبشه روانه نكرده بودند؟ مگر مسلمان شدن عمر پس از هجرت به حبشه نبود؟ پس چگونه ابن مسعود ناظر اين جنگ بوده، در حالى كه كس ديگرى از اين جنگ خبر نداده و يا خبر نداشته است؟!
و خلاصه كلام اين كه اگر عمر به راستى در صدر اسلام اينگونه قوى بود و دليرانه مىجنگيد و آنان را وادار به تسليم و صلح مىنمود تا به مسلمانان آزادى عمل بدهند كه بتوانند پيش كعبه يا مسجد الحرام نماز بخوانند، پس چرا در موقع جنگ پيغمبر با مشركين، آن سختى، توانايى و دلاورى را نشان نداد و هميشه فرار مىكرد و هنگامى كه با شجاعى مثل ضرار بن خطاب روبرو مىشد بر نيزه او سوار مىشد؟ ! آرى! ضرار با نيزه خود عمر را بلند كرد؛ آنگاه بر عمر منت گذاشت و او را بر زمين نشاند. شايد اين قصه چندين بار اتفاق افتاده باشد؛ هم در جنگ احد و هم در جنگ خندق.
اگر به خاطر ثروت عمر، اسلام عزيز شد، پس چرا ما موردى را نديديم كه بنويسند عمر كمك مالى نمود، در حالى كه كمك پيغمبر به او - كه محتاج كمك انصار نباشد - و بخشيدن مقدارى از اموال يهود بنى نضير به وى را نوشتهاند.
همچنين از پاسخ اسماى بنت عميس - كه قبلاً از صحيح مسلم نقل نموديم - دانسته مىشود كه پيغمبر به عمر كمك مالى مىنمودند.
اينگونه احاديث مجعول كه مولود حبّ يا بغض است به وسيله منافقين در ميان محدثين و مورخين رواج يافته است كه بايد از كتابها حذف گردد.
يكى از مواقعى كه راضى نگاه داشتن مردم بسيار مشكل بود، وقتى بود كه پيغمبر وارد مدينه شد. گذشته از آنكه پيغمبر در معرض تهديد دشمنان زيادى بود، هنوز كينه و دشمنى در ميان دو طايفه اوس و خزرج باقى بود؛ به حدى كه اسعد بن زراره خزرجى نتوانست در روز روشن از بين اوس به زيارت پيغمبر بيايد و سرانجام پيغمبر به وسيله دو نفر از بزرگان اوس به او پناه داد. از سوى ديگر بسيارى از قبايل يهود و مشركين در اطراف مدينه بودند و عبداللّه بن اُبىّ كه بعدها رييس منافقين شد نيز هنوز بر كفر خود باقى و مدعى سلطنت بود. حال، پيغمبر چگونه همه اين جماعت را راضى نگاه دارد و بر كدام يك از اين دو طايفه وارد شود؟ با توجه به اين كه هر كدام از طوايف داراى رؤسا و شيوخى بودند، او بايد كدام شيخ و دسته را راضى نمايد؟ قطعاً نزد هر گروهى كه مىرفت، ديگران به فرياد مىآمدند و احساساتشان تحريك مىشد.
پيغمبر دعوت هيچ دستهاى را قبول نكرد و فرمود كه: شتر مرا آزاد بگذاريد، او مأمور (حلّ اين قضيّه) است. مهار شتر را رها كردند، شتر، آرام آرام از ميان ازدحام مردم
عبور نمود و آمد تا جايى كه امروز مسجد پيغمبر اكرم است و بر زمين نشست. آن زمين متعلق به دو طفل يتيم بود. شتر نشست و گردن خود را روى زمين گذارد. آنگاه پيغمبر پياده شد. ابو ايوب انصارى فورى رَحل پيغمبر را برداشت و به خانه خود برد.
اين كلام منقول از پيغمبر است كه مىفرمود: «والمرء مع رحله». به اثاث مسافر و آنچه روى شتر مىگذارند تا بر آن سوار شوند، نظير زين يا پالان، رحل مىگويند. پس پيغمبر بر ابو ايّوب وارد شد و اين مشكل بدين نحو حل گرديد و نزاعى صورت نگرفت.
البته اشراف انصار، براى پيغمبر غذا مىفرستادند و مىتوان گفت كه سعد بن عباده از اين بابت بر ديگران پيشقدم بود.
در طبقات ابن سعد آمده است: «پيغمبر، هفت ماه در منزل ابو ايوب بود؛ و در اين مدت سه، چهار نفر بودند كه به نوبت براى پيغمبر غذا مىآوردند».(1)
1) طبقات، ج 1، ص 183.
ابوجعفر طبرى هم مىگويد: «پيغمبر در منزل ابو ايوب بود تا آنكه مسجد و خانه ساخته شد».(1)
پيغمبر اكرم بايد پس از ورود به مدينه ياوران خود را متحد نمايد؛ زيرا انصار با يكديگر دشمن هستند، بايد آنها را با يكديگر دوست نمايد و همه آنان را با مهاجرينى كه از مكه يا جاهاى ديگر آمدهاند، متحد نمايد. اشكال انصار بنا به نقل صاحب مجمع البيان(2)در اختلافاتشان است كه در طول صد و بيست سال دشمنى و جنگ، پيدا شده و ريشه دوانده است. و اشكال مهاجرين هم تهيه مسكن، لوازم زندگى و راه ارتزاق و معاش است. پيغمبر بايد اين مشكلات را حل كند. مضافاً بر اينكه اين افراد متفرق و پراكنده، آقا و سرور عرب بودند.
شما مىتوانيد تفاوت ميان كفّار و مسلمانان آن روزها را از آيه شريفه «وَلَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ وَأَنْتُمْ أَذِلَّةٌ(3)و يقيناً خدا شما را در جنگ بدر با آنكه ناتوان بوديد، يارى كرد» به دست آوريد.
پيغمبر اكرم مىدانست كه به زودى ميان او و قريش جنگ شروع مىشود. و در عين حال، يهوديانى كه در اطراف مدينه بودند و همچنين مشركين عرب، مخصوصا قبايل و عشاير اطراف مدينه را نبايد از نظر دور داشت.
اشكال چهارمى نيز در ميان است: وقتى كه پيغمبر وارد مدينه شد، چنان نبود كه تمامى شهر فوراً به تصرف او در آمده باشد، بلكه مشركين اوس و خزرج نيز در مدينه زندگى مىكردند و با مسلمانان نسبت نزديكى داشتند. قبلاً شرح مكالمه عبداللّه بن اُبىّ را در هنگام ورود پيغمبر به مدينه نقل كرديم؛ مردى كه آنگونه به پيغمبر جسارت
مىكند، شيخ و رييس قبيله خزرج است و كسى است كه به رهبرى او اتفاق شده بود. اگر پيغمبر قدرى تندى مىنمود، تمام رشتهها پنبه مىشد و جنگ ميان مسلمانان با كفار اوس و خزرج فوراً شروع مىشد.
از طرفى ديگر، دشمنان پيغمبر، مردمان ابله و بىكارى نبودند. آنان شب و روز در صدد تخريب، كارشكنى و ايجاد اختلاف در ميان مسلمانان بودند، و بر اتحاد و پيمان با مشركين و اهل كتاب هم مصمم و كوشا بودند.
پيغمبر از تمامىاين مشكلات استقبال نمود و همه آنها را يكى يكى از ميان برداشت. او به قدرى با نرمى و خوش خلقى با مردم معاشرت نمود كه مشركين اوس و خزرج هم اسلام آوردند و از سپاهيان مسلمين شدند. عبداللّه بن اُبىّ هم اگرچه در باطن منافق بود و از هيچ كارى كوتاهى نمىكرد امّا در ظاهر با افرادش اسلام آورد. ولى بالاخره از همين منافقين، فرزندان خوبى هم به عمل آمد؛ مثلاً همين عبداللّه، صاحب پسرى پاك و پاكيزهاى شد كه از پيغمبر اجازه قتل پدر خويش را خواست.
پيغمبر از منافقين نيز كار مىكشيد و خطر نفاق هم كم كم در اثر نرمى، حلم، مدارا و عفو و اغماض آن سرور از ميان رفت.
از طرفى ديگر، اسلام، پاك كننده اعمال گذشته است: «الاسلام يجبّ ما كان قبله - أي يمحو - ».(1)مسلمانان باهم برادرند و معلوم است كه مسلمان برادر خود را تحمل مىكند و بر ناملايمات او صبر مىنمايد و خود را براى كمك و اعانت به او در سختىها و پيشآمدها وارد مىكند.
قانون برادرى كه در ميان مسلمانان تشريع شد، تمام دشمنىها و كينهها را از ميان برداشت. مسلمانان كه عاشق اسلام شده بودند و علاقه شديدى به دين و پيشرفت آن داشتند، در اين راه از هيچ امرى كوتاهى نداشتند. آيا كسانى كه جان خود را فداى مرام مقدس مىكنند از كدورتها و اختلافات برنگشته و صرف نظر نمىكنند؟!
مىتوان گفت كه پيغمبر دين را در نظر آنان عزيز، و فكرشان را عالى نمود كه در راه
1) بحار الانوار، ج 6، ص 23، ح 24.
پيشرفت آن از هيچ امرى كوتاهى نمىكردند. و حتى ملاك دوستى و دشمنى را همان دين قرار داده بودند. قطعا كسانى كه عاشق مرامى مىشوند و در مقام ترويج آن بر مىآيند، با هر كس كه وارد آن حزب شود، برادر و با هر كس كه مخالف آن باشد، دشمن مىشوند. جايى كه دو دستگى ايجاد شود و دوست و دشمن پيدا شود، حساب هر كدام جدا مىگردد؛ به دوست كمك مىكنند و با دشمن جدايى و سختگيرى مىشود.
پيغمبر اكرم مسلمانان را به خدا متوجه نمود: «وربك فكبر» و بزرگى او را بر مردم ثابت كرد؛ آنان را به بهشت اميدوار و از جهنم ترسانيد. او بشير و نذير بود و حقاً به وظيفه خود آشنايى داشت و كاملاً از عهده آن برآمد. و پيغمبر اكرم حزبى را تأسيس نمود.
«أَلا إنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ(1)آرى، حزب خداست كه رستگارانند».
من نمىگويم كه هر كس در اسلام وارد مىشد، واقعاً اسلام آورده و داخل «حزب اللّه» مىشد، ولى كسانى كه به راستى اسلام مىآوردند و داخل در اين حزب مقدس مىشدند، در اين راه از همه چيز مىگذشتند:
«إِنَّ اللّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ(2)در حقيقت، خدا از مؤمنان جان و مالشان را به [بهاى] اينكه بهشت براى آنان باشد، خريده است».
«وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغآءَ مَرْضَاتِ اللّهِ(3)و از ميان مردم كسى است كه جان خود را براى طلب خشنودى خدا مىفروشد».
كسانى كه به راستى به خداوند ايمان مىآوردند، خدا را دوست مىداشتند و همه چيز را فداى او مىنمودند. محبت آنان در راه خدا بود و حتى اطاعت و متابعتشان از پيغمبر هم براى اين بود كه خداوند خشنود شود:
«قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّهُ(4)بگو، اگر خدا را دوست داريد از من پيروى كنيد تا خدا دوستتان بدارد!»
آرى! عشق عجيب و شور غير قابل توصيفى در آنان پيدا مىشد. قسمتى از حالات اينگونه از صحابه را قبلاً شرح داديم؛ بىخوابى و عبادت در شبها، تلاوت قرآن، اشتغال به اَذكار، اِعراض از دنيا، روزه داشتن در روزها، استقبال از شهادت و پيشاپيش مسلمانان جنگيدن و از ميدانهاى جنگ فرار نكردن، بر پيغمبر خدا ايراد نگرفتن و از دادن صدقات خشنود شدن، همه و همه از آثار محبت خداوند در دل آنها بود.
حتى جمعى از اصحاب در صدد آن برآمدند كه بعضى از حلالها را بر خود حرام كنند و رياضت بكشند؛ مثلاً زن نگيرند يا گوشت نخورند و يا شبها نخوابند، ولى پيغمبر از اين عمل ايشان جلوگيرى نمود.
كسانى كه عاشق خدا مىشدند از هر كسى كه به خداوند ايمان مىآورد و داخل در حزب خدا مىشد، خشنود بودند و او را برادر خود مىدانستند و در مال با او شريك بودند. چرا انصار، مهاجرين را در خانههاى خود جا دادند و آنها را در اموال با خود شريك نمودند؟ براى اينكه ايشان را دوست داشتند. و از يكديگر غيبت نمىكردند:
«أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتا»(1)
«آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مردهاش را بخورد؟»
چه كسى حاضر است گوشت برادر مرده خود را بخورد؟ غيبت كردن از برادر غايب را كه در مجلس حاضر نيست، خداوند به آن تشبيه فرموده است. در اثر غيبت، از مقام و منزلت برادرى كه غايب است، كم مىشود. ديگر كدام مسلمانى حاضر بود غيبت برادرش را بكند؟ قانون برادرى دينى، كارش بالا گرفت، تا اندازهاى كه به برادر دينى هم ارث مىرسيد! - كلام مصعب بن عمير به برادر اسيرش كه «تو برادر من نيستى، او برادر من است» را قبلاً نقل نموديم - و در نتيجه علاقه به خداوند، مسلمانان از كشته شدن در جنگ و خدمت به دين خدا باكى نداشتند و حتى داوطلب شهادت مىشدند. اميرالمؤمنين علیهالسلام مىفرمايد:
«و لقد كنا مع رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم نقتل آبائنا و ابنائنا و اخواننا و اعمامنا ما
1) سوره حجرات، آيه 12.
يزيدنا ذلك الاّ ايمانا و تسليما و مضيّاً على اللقم و صبرا على مضض الالم و جدا فى جهاد العدو و لقد كان الرجل منّا و الاخر من عدونا يتصاولان تصاول الفحلين يتخالسان انفسهما ايّهما يسقى صاحبه كأس المنون فمرة لنا من عدونا و مرة لعدوّنا منّا فلمّا رأى اللّه صدقنا انزل بعدونا الكبت و انزل علينا النّصر حتّى استقرّ الإسلام ملقياً جرانه و متبوّئا اوطانه و لعمري لو كنا نأتي ما اتيتم ما قام للدّين عمودٌ و لا اخضرّ للايمانِ عودٌ وايم اللّهِ لتحلتلبنّها دماً و لتتبعنّها ندماً»(1)
«ما با پيغمبر خدا بوديم و در راه خدمت به او، پدران، فرزندان، برادران و عموهاى خويش را مىكشتيم. و اين جنگ، چيزى جز ايمان، تسليم، راه رفتن در جاده مستقيم، جِد و كوشش، جهاد در راه خدا و صبر بر سوزش دردها را بر ما نمىافزود. و چه بسا كه يكى از ما با يكى از دشمنان مبارزه مىنمود و مانند دو شير نر به يكديگر حمله مىكردند و در صدد آن بودند كه ديگرى را زودتر بكشند. گاهى پيروزى نصيب ما و گاهى نصيب دشمنان مىشد. وقتى خداوند ديد كه به راستى در صدد يارى او هستيم، پيروزى را نصيب ما و ذلّت را بهره دشمنان نمود و كار به جايى رسيد كه دين اسلام پيروز شد و در همه جا مستقر گرديد. آنگاه اميرالمؤمنين به اصحاب خود مىفرمايد: سوگند به جان خودم! اگر ما در صدر اسلام مثل شما بوديم، خيمه دين افراشته و درخت ايمان سبز نمىشد. به خدا سوگند! شما به جاى شير، خون مىدوشيد و نصيب شما پشيمانى خواهد بود».
راستى كه چنين است؛ اگر مجاهدين در راه اسلام، علاقه شديدى به دين و مرام خود نداشتند، هيچگاه اقدام به جنگ و جهاد نمىنمودند. شهداى جنگ، مؤمنانى بودند كه خود را به خداوند فروخته و بهشت را خريده بودند. ديگرانى كه در حاشيه و كنار بودند، چون مصلحت را در فرار مىديدند، فرار مىكردند. راستى، آنان چه فايدهاى داشتند و چگونه دين خدا را رواج مىدادند؟! درخت اسلام از خون شهدا - نه از فرار
1) نهج البلاغه صبحى الصالح، خطبه 56.
فراريان - زنده و با ثمر شد. حُبّ حيات و علاقه هر كسى به خودش فطرى است، پس اين گذشت كردن و كشته شدن، بر پايه ديگرى است؛ به خاطر علاقه به خداوند و ثواب او است.
طبرى از محمد بن اسحاق نقل نموده است: «در جنگ بدر، پيغمبر مسلمانان را تحريك مىنمود و مىفرمود: به خدا سوگند، هر كس امروز در راه خدا بجنگد، صبر نمايد، جلو برود و به عقب برنگردد و كشته شود، خداوند او را وارد بهشت مىنمايد. «عمير بن حمام» چند دانه خرمايى را كه در دست داشت به زمين انداخت و گفت: به به! ميان من و بهشت، چيزى نمانده، جز آنكه اين جماعت مرا بكشند. آنگاه مشغول جنگ شد و مىگفت:
ركضا الى اللّه بغير زاد *** الا التقى و عمل المعاد
و الصبر فى اللّه على الجهاد *** و كل زاد عرضة النفاد
غير التقى و البر و الرشاد(1)
تاريخ طبرى، ج 2، ص 448.
و آنقدر جنگيد تا شهيد شد. شما اگر در حالات شهدا دقيق شويد، مىبينيد كه همه به خاطر خدا از خود مىگذشتند. پيغمبر اكرم خدا را به بزرگى معرفى نمود؛ بندگان را به خداوند علاقمند نمود و آنان نيز دوستدار ثواب خداوند شده و از عذاب او ترسناك گشتند. لذا در راه يارى خدا، يارى دين خدا، يارى پيغمبر خدا و يارى حزب خدا كوتاهى نمىكردند و آنچه در اختيار داشتند در اين راه مصرف مىنمودند.
مادر يكى از شهداى بدر گفت: «اگر پسرم اهل بهشت باشد، گريه نمىكنم. آنگاه ازپيغمبر پرسيد: آيا جاى او در بهشت است؟ حضرت فرمود: در فردوس اعلى. و آن مادر، ديگر گريه نكرد».(2)
سعد بن معاذ با آنكه پيش از اسلام با طايفه يهود بنى قريظه دوست و همپيمان بود، وقتى آنان به داورى او تسليم شدند، هرچه طايفه سعد به او اصرار كردند كه به نفع يهود داورى نمايد، قبول نكرد و گفت: وقت آن رسيده است كه سعد در راه خدا از ملامت ملامتكننده، ترس و وحشتى نداشته باشد. آنگاه به ضرر يهود و به نفع اسلام داورى نمود تا موجب پيروزى مسلمين و پريشانى يهود باشد؛ يعنى كشتن بزرگان، اسير نمودن زنان و كودكان، و تسليم اموال به مسلمانان.
از همين حكايت مىفهميم كه همه مسلمانان مثل هم نبودند؛ همه صحابه هم خوب نبودند. اين سعد است كه سعيد گشته و به سخنان خويشان گوش نمىدهد. مگر خويشان سعد، همگى از صحابى نبودند؟ پس چرا به سعد سفارش مىكردند كه به نفع يهود داورى كند؟ حتى محمد بن اسحاق نقل مىكند: «خويشان سعد به او گفتند: پيغمبر تو را داور قرار داد كه به نفع يهود حُكم كنى. و اصرار داشتند كه در حق دوستانت خوبى كن. وقتى خيلى اصرار كردند، سعد گفت: وقت آن است كه در راه خدا از ملامت ملامتكنندهاى باك نداشته باشم».(1)
چرا بستگان سعد بر پيغمبر خدا دروغ بستند؟ وقتى كه در حيات پيغمبر، خويشان سعد از دروغ بستن بر پيغمبر، باكى نداشته باشند، آيا پس از آن سرور، براى منافع و مقاصد خويش وحشتى از دروغ بستن دارند؟
خلاصه اينكه خوبان صحابه همان حزب اللّه بودند كه در راه ترويج دين از خود گذشتند و كوتاهى نكردند.سعد را با حاطب بن ابى بلتعه كه قريش را از تصميم پيغمبر به فتح مكه باخبر مىكند، مقايسه كنيد! او نيز صحابى بود. حنظلة بن ابى عامر معروف به غَسيل الملآئكه را با كسانى كه از جنگ اُحد فرار كردند و از مدينه گذشتند و خود را به اعوص رساندند، مقايسه كنيد! شبى كه فردايش جنگ اُحد در گرفت، شب دامادى حنظله بود. صبح، به ياد مسلمانان و گرفتارىشان، حجله عروس را رها كرد و خود را با حالت جنابت به
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 587.
ميدان جنگ رساند و مشغول جنگيدن بود كه به ابو سفيان برخورد نمود. ابوسفيان در چنگال حنظله گرفتار شده بود و نزديك بود كه از پا درآيد كه ناگهان شداد بن اسود، او را به شهادت رساند و ابوسفيان را نجات داد. اين چه علاقهاى بود كه حنظله تازه داماد را با آن عجله و شتاب از مدينه به قتلگاه اُحد كشاند؟! و چه چيزى بود كه آن جماعت را از ميدان جنگ تا اعوص، آن طرف مدينه، كشاند؟!
حزب اللّه فرار را ننگ و از گناهان كبيره مىدانند و هيچگاه حاضر نيستند بهشت را با جهنم عوض كنند، ولى كسانى كه اين مرتبه از يقين را ندارند، هيچگاه نمىتوانند در برابر شمشير، مقاومت كنند؛ قهرا فرار مىكنند و خود را پس از پيروزى به پيغمبر مىرسانند. آرى! از روى اعمال، تفاوت مراتب يقين و ايمان دانسته مىشود.
پيغمبر اكرم حزب اللّه را فراهم نمود و به وسيله ايشان بر دشمنان پيروز شده و بر مشكلات فايق آمد. پيغمبر كاملاً مراقب مسلمين بود و از آنان غفلت نداشت و اگر شياطين مىخواستند راهى باز كنند و مسلمين را اغفال و گمراه نمايند، آن راه به وسيله پيغمبر اكرم و قرآن بسته مىشد:
«وَكَيْفَ تَكْفُرُونَ وَأَنْتُمْ تُتْلى عَلَيْكُمْ آياتُ اللّهِ وَفِيكُمْ رَسُولُهُ وَمَنْ يَعْتَصِمْ بِاللّهِ فَقَدْ هُدِىَ إِلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ»(1)
«و چگونه كفر مىورزيد با اينكه آيات خدا بر شما خوانده مىشود و پيامبر اوميان شماست؟ و هركس به خدا تمسّك جويد، قطعاً به راه راست هدايت شده است».
به وسيله همين قرآن كه به زبان عربى و به تدريج بر حسب مقتضيات نازل مىگرديد، مردم بر اسلام، پايدار و از دشمنان، دور مىشدند. به نظر من، امروز كه مسلمانان با زبان قرآن آشنا نيستند از اين جهت خيلى عقب افتادهاند. اگر به تناسب پيشامدها قرآن را بر آنان بخوانند، بسيار مؤثر مىشود، ولى مراعات اين تناسب، كار هر
كسى نيست. آن پيغمبر بود كه متوجه حوادث بود و به وسيله نزول آيات و تلاوت در آن
1) سوره آل عمران، آيه 101.
موارد، مردم را نگاه مىداشت و اگر ميان مسلمانان اختلافى ايجاد مىشد، در صدد اصلاح بر مىآمد. آيه شريفه زير در همين مورد است:
«وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعا وَلاتَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوانا وَكُنْتُم عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ»(1)
«و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد و نعمت خدا را بر خود ياد كنيد؛ آنگاه كه دشمنان يكديگر بوديد، پس ميان دلهاى شما الفت انداخت تا به لطف او برادران هم شديد؛ و بر كنار پرتگاه آتش بوديد كه شما را از آن رهانيد. خداوند نشانههاى خود را اين گونه، براى شما روشن مىكند؛ باشد كه شما راه يابيد!»
يقيناً عترت پاك و دومين يادگار پيامبر(2)مىتوانند به جاى پيغمبر اكرم، حافظ و نگهبان مسلمين باشند. آن حضرت، ايشان و قرآن را در ميان امّت گذارد و فرمود: اين دو هيچگاه از يكديگر جدا نمىشوند و مسلمين هميشه بايد به هر دو چنگ بزنند تا ازگمراهىها نجات يابند. امّا اُمّت به جاى چنگ زدن به دامن ايشان با آنان جنگيدند و با دشمنانشان متحد شدند و تا به امروز آنان را خانه نشين نمودهاند.
پس نزول آيات در مواردى كه اقتضا مىكرد و تلاوت آن در آن مواقع متناسب، در نگاهدارى وحدت مسلمين و ايجاد عداوت و دشمنى با كفار، معجزه مىكرد. آياتى كه در جنگها نازل مىشد در جانبازى و فداكارى مسلمين فوق العاده مؤثر بود:
«وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْانِ ما هُوَ شِفآءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَلا يَزِيدُ الظّالِمِينَ إِلاّ خَسارا»(3)
«و ما آنچه براى مؤمنان مايه درمان و رحمت است از قرآن نازل مىكنيم، [ولى] ستمگران را جز زيان نمىافزايد».
در نتيجه با تشكيل حزب اللّه، دوستى و دشمنى بر روى همين پايه قرار گرفت:
«لا تَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الاْخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حآدَّ اللّهَ».(1)
«قومى را نيابىكه به خدا و روز بازپسين ايمان داشته باشند ولى كسانى را كه با خدا مخالفت كردهاند دوست بدارند».
مسلمانان به نفع برادر اسلامى خود مىكوشيدند و كافر را دشمن مىدانستند، اگرچه برادرشان باشد و به هيچ نحو با او دوستى و رابطهاى نداشتند. در نتيجه آماده جنگ با كفار مىشدند و به نفع برادران خود قيام مىنمودند. و پيغمبر از بروز اختلاف جلوگيرى مىنمود. فقر و ندارى مهاجرين هم به وسيله انصار، جبران مىشد؛ آنان با مهاجرين مواسات و حتى ايثار مىنمودند.
پس پيغمبر پس از زمان مختصرى متفرقها را جمع كرده و براى جنگ با دشمنان خدا آماده نمود. آنها هميشه پيشقدم حزب اللّه بودند. آنان تنور جنگ را روشن مىكردند و شهادت قسمتشان مىگرديد. سنگينى بار بر دوش ايشان بود و به ملاحظهايشان چه بسا ديگرانى كه داراى آن مرتبه از يقين نبودند نيز همكارى مىكردند. پيغمبر اكرم با يهود اطراف مدينه قرارداد عدم تعرض بست و اهتمام آن سرور متوجه مشركين و به خصوص قريش گرديد.
علاوه بر روح برادرى كه در ميان تمام مسلمانان برقرار گشت، پيغمبر بعضى از افراد را با ديگرى برادر نمود. گاهى مهاجر را با مهاجر، مثل ابوبكر را با عمر، حمزه را با
زيد بن حارثه و عثمان را با عبدالرحمن بن عوف، و زبير را با طلحه يا ابن مسعود. و گاهى هم مهاجر را با انصار، مثل طفيل بن حارث بن مطلب بن عبد مناف را با سفيان بن نسر انصارى - بنابر روايت محمد بن اسحاق - يا منذر بن محمد بن عقبه - بنابر نقل واقدى - .
ابن سعد در طبقات مىنويسد: «وقتى پيغمبر وارد مدينه شد، مهاجرين را با يكديگر برادر نمود. و همچنين ميان مهاجرين و انصار، قرار داد برادرى بست تا آنكه در
1) سوره مجادله، آيه 22.
حق و مواسات، كمك يكديگر باشند. و از يكديگر ارث مىبردند كه با آيهاى اين ميراث، نسخ شد».(1)
ابن سعد با ذكر اسامى تعداد زيادى از اصحابى كه باهم برادر شدند، گفته است كه: ميان واقدى و ابن اسحاق در اينكه برادر او كيست، اختلاف است و هركدام، نام كسى را برده است.
به نظر من اين اختلافات، مولود سياست، حب يا بغض است؛ چنانكه منكر شدند كه پيغمبر على را برادر خود نموده باشد، با آنكه در روايات بسيارى از طريق عامه آمده
است و اين مسأله از متواترات يا ضروريات تاريخ محسوب مىشود. كسانى كه على را سالها سب مىنمودند، چگونه اعتراف نمايند كه او برادر پيغمبر است؟
مسعودى مىگويد: «وقتى عبداللّه بن على بر شام مسلط شد و در آنجا توقف نمود،جمعى از شيوخ و ثروتمندان شام را نزد ابو عباس سفاح روانه نمود. ايشان نزد سفاح سوگند ياد نمودند تا زمانى كه سلطنت به شما رسيد، ما نمىدانستيم كه پيغمبر اكرم به جز بنى اميه وارثى دارد. ابراهيم بن مهاجر بجلى در اين باره اين اشعار را گفته است:
ايها الناس اسمعوا اخبركم *** عجبا زاد على كل العجب
عجبا من عبد شمس انهم *** فتحوا للناس ابواب الكذب
ورثوا احمد فيما زعموا *** دون عباس بن عبد المطلب
كذبوا و اللّه ما نعلمه *** يحرز الميراث إلاّ مَنْ قرب(2)
چنين مپنداريد كه اين گروه از اهل شام دروغ مىگفتند و به خاطر تقرّب به پادشاه عباسى اين سوگندها را ياد مىنمودند تا بى تقصيرى خود را ثابت نمايند؛ زيرا تبليغات معاويه در آن مدت طولانى، فوق العاده مؤثر بود. و طريقه تبليغ او را در اين دو جمله
1) طبقات، ج 1، ص 184.
2) اى مردم! خبر بسيار حيرت انگير مرا گوش كنيد! از دودمان عبد شمس متحيرم كه درِ دروغگويى را به روى مردم باز كردند. آنها گمان كردند كه وارث احمد شدند و حال آنكه عباس بن عبد المطلب وجود داشت. به خدا سوگند دروغ گفتند؛ زيرا ما نشنيديم كه به جز نزديكان مرده، كسى ديگر ارث ببرد.مروج الذهب، ج 3، ص 33 - 34.
مختصر مىگويم: كتمان حق و اشاعه باطل كه براى اين دو منظور، پولها خرج مىنمود؛ شخصيتهاى شيعه را مىكشت و ناكسان را بر مردم مسلط مىنمود تا آنكه به آرزوى خود برسد و حق را از جاى خود بيرون كند و باطل را در آنجا منزل دهد.
مقصود و هدف معاويه كه در آن مدت طولانى با تزوير و حيله و كوششهاى فراوان همراه بود، خاموشى حق بود. پس بنابر اين، چه منعى داشت كه در اذهان مردم جا دهد كه پيغمبر خويشاوندى نزديكتر از بنىاميه نداشته و اين جماعت وارث او هستند. مردم نيز به دنبال رؤسا بوده و هستند و به سوى ايشان تقرّب جسته و مىجويند. لذا وقتى سلطنت به عباسيان رسيد براى آنكه اولاد على علیهالسلام را از مقام خلافت دور كنند، عباس را وارث پيغمبر دانستند. چنانكه همين شاعر مىگويد:
ورثوا احمد فيما زعموا *** دون عباس بن عبد المطلب
كذبوا و اللّه ما نعلمه *** يحرز الميراث الا من قرب
ما نيز كليّت كبرا را تأييد مىكنيم و مىگوييم كه: اقرب، (فرد نزديكتر به موروث) وارث خواهد بود. پس آيا فاطمه، دختر پيغمبر به آن سرور نزديكتر است يا عموى او عباس؟ هيچ عاقلى مىتواند بگويد كه عمو از فرزند نزديكتر است؟ پس چرا بنىعباس وارث باشند؟ اين سياست و تبليغات او است كه يك روز موجب مىشود حديثى ساخته شود مبنى بر اينكه پيغمبران ارث نمىگذارند و هرچه گذاردند، صدقه است؛ تا بدين وسيله فاطمه، دختر پيغمبر از ارث محروم شود و آن اموال، از آنِ ديگران گردد. و وقتى هم كه نوبت به بنى اميه مىرسد، مىگويند كه ما وارث پيغمبر هستيم و او جز ما فاميل و خويش نزديكى نداشت. و يك روز هم نوبت سلطنت به اولاد عباس مىرسد و مىگويند كه با وجود عمو، دختر از ارث بهرهاى ندارد. تمامى اين سخنان گوناگون، دور از حق بوده كه بنابر مقتضيات زمان، مدّتها رواج يافت. عبداللّه بن معتز عباسى در قصيده خود مىگويد:
و نحن ورثنا ثياب النبى *** فكم تجذبون باهدابها
لكم رحم يا بنى بنته *** و لكن بنو العم اولى بها(1)
1) و ما لباسهاى پيامبر را به ارث بردهايم. پس چقدر ريشههاى آنرا مىكِشيد؟! شما را خويشى پيامبر بس است كه پسران دختر او هستيد ولى پسران عمو به ارث بردن از پيامبر سزاوارترند.
و صفى الدّين حلى در پاسخ او مىگويد:
و قلت ورثنا ثياب النبى *** فكم تجذبون باهدابها
و عندك لا يورث الانبياء *** فكيف حظيتم باثوابها
فكذبت نفسك فى الحالتين *** و لم تعلم الشهد من صابها
تا آنجا كه مىگويد:
و قولك انتم بنو بنته *** و لكن بنو العم اولى بها
بنو البنت ايضا بنو عمه *** و ذلك ادنى لانسابها(1)
و امير ابو فراس هم در قصيده خود مىگويد:
اتفخرون عليهم لا أبا لكم *** حتى كأن رسول اللّه جدكم
و لا توازن فيما بينكم شرف *** و لا تساوت لكم فى موطن قدم
و لا لكم مثلهم فى المجد متصل *** و لا لجدكم معشار جدهم
و لا لعرقكم من عرقهم شبه *** و لا نثيلتكم(2)من امهم امم
قام النبي بها يوم الغدير لهم *** واللّه يشهد و الاملاك و الامم
حتى اذا اصبحت فى غير صاحبها *** باتت تنازعها الذؤبان و الرخم
و صيروا امرهم شورى كانهم *** لا يعرفون ولاة الحق ايّهم
تاللّه ما جهل الاقوام موضعها *** لكنهم ستروا وجه الذى علموا
ثم ادعاها بنو العباس ملكهم *** و لا لهم قدم فيها و لا قدم(3)
خدا و فرشتگان و جهان بشريت گواهند كه پيامبر در روز غدير جانشين خود را معرفى كرد، تا اگر فردا ديگرى ادعاى جانشينى نمود دعوا بين گرگ و ميش بخوابد نگويند پيامبر كسى را معرفى نكرد. جانشينى را به شورا گذاشتند گويا نمىشناختند كه كدام يك از آنها ولىّ بر حق است؟! به خدا سوگند مردم، به جانشينى ناآگاه نبودند بلكه آنچه را كه مىدانستند پرده پوشى كردند. سپس بنى عباس ادعاى جانشينى كردند كه نه قدمى برداشته بودند و نه سابقهاى داشتند.
الغدير، ج 3، ص 399 و 400.
1) و گفتى كه ما لباسهاى پيامبر را به ارث بردهايم پس چقدر ريشههاى آنرا مىكشيد؛ شما كه مىگويى كسىاز پيامبر ارث نمىبرد پس چگونه لباسهاى پيامبر نصيب شما شد؟! بنابر اين، در هر دو حال به خودت دروغ گفتى و نمىدانى كه سخن شاهد چه كسى را در بر مىگيرد . . .و گفتى كه شما پسران دختر پيامبر هستيد ولى پسران عمو به ارث بردن از پيامبر سزاوارترند، پسران دختر نيز پسران عموى او هستند اگر چنين است پس آنها بهنسبت نزديك ترند. الغدير، ج 6، ص 52 - 53.
2) نثيله بنت كليب مادر عباس بن عبد المطلب بوده. همان، ص 546.
3) آيا بر آنها فخر مىكنيد؟ اى بى پدران، پنداشتيد كه رسول خدا جد شماست، شرافت در بين شما و آنها برابر نيست، در همه جا قدمهايتان مرامتان مساوى نيست. آن پيوستگى كه در مجد و بزرگى براى آنها و نياكانشان است بر شما و نياكانتان نيست. آن عظمت كه براى نياى آنهاست، ده يك آنرا نياى شما ندارد. در اصل و نسبتان با آنها هيچ تشابهى نيست و نثيله شما قابل مقايسه با ما در بين خويشاوندان نمىباشد.
و ابن المعتز عباسى در قصيده ديگر خود با اين مَطلع مىگويد:
بنى عمنا ارجعوا ودنا *** و سيروا على السنن الاقوم
لنا مفخر و لكم مفخر *** و من يؤثر الحق لم يندم
فانتم بنو بنته دوننا *** و نحن بنو عمه المسلم(1)
و ابو الحسن منصور باللّه، (امام زيديه، متولد 561 و متوفى 614) نيز قصيدهاى در پاسخ ابن معتز مىگويد:
بنى عمنا ان يوم الغدير *** يشهد للفارس المعلم
ابونا على وصى الرسول *** و من خصه باللوا الاعظم
لكم حرمة بانتساب اليه *** وها نحن من لحمه و الدم
لان كان يجمعنا هاشم *** فاين السنام من المنسم
و ان كنتم كنجوم السماء *** فنحن الاهلة للأنجم
و نحن بنو بنته دونكم *** و نحن بنو عمه المسلم
حماه ابونا ابو طالب *** و اسلم و الناس لم تسلم
و قد كان يكتم ايمانه *** فاما الولاء فلا يكتم
و اى الفضايل لم نحوها *** ببذل النوال و ضرب الكمى
قفونا محمد فى فعله *** و انتم قفوتم ابا مجرم
1) پسر عموها به سوى ما برگرديد و به روش ما استوارتر قدم برداريد. براى ما و شما سربلندى و مباهات است و هركس حق خود را ايثار كند پشيمان نمىشود. پس شما پسران دختر پيامبر و ما پسران عموهاى او مسلمان هستيم.
هدى لكم الملك هدى العروس *** فكافيتموه بسفك الدم
ورثنا الكتاب و احكامه *** على مفصح الناس و الاعجم
فان تفزعوا نحن اوتاركم *** فزعنا الى آية المحكم
اشرب الخمور و فعل الفجور *** من شيم النفر الاكرم
قتلتم هداة الورى الطاهرين *** كفعل يزيد الشقي العمي(1)ما در اين كتاب در صدد اثبات برادرى على با نبى صلیاللهعلیهوآلهوسلم نيستيم و ان شاء اللّه در جاى مناسب - تاريخ اميرالمؤمنين - متعرّض اين امر خواهيم گرديد و بالاتر از برادرى را ثابت خواهيم نمود. بلكه معتقد هستيم كه على علیهالسلام، به موجب آيه مباهله، نَفس پيغمبر است. و در ميان مسلمين اختلافى نيست در اينكه براى مباهله، على، فاطمه، حسن و حسين علیهمالسلام همراه پيغمبر اكرم بودند، نه ديگران. پس حسنين ابناى پيغمبر و فاطمه نساى او و على نيز نفس پيغمبر است.
صفى الدين حلى در ردّ بر ابن معتز عباسى مىگويد:
أ انت تفاخر آل النبى *** و تجحدها فضل احسابها
بكم باهل المصطفىام بهم *** فرد العداة باوصابها
1) پسر عموها! روز غدير گواه است براى هر قهرمان دانايى كه پدر ما على جانشين رسول خدا و برگزيده براى به پا داشتن پرچم بلند اسلام بود. شما به خاطر اينكه منتسب به پيامبر هستيد محترميد، امّا ما از گوشت و خون او هستيم. اگر چه ما هر دو به هاشم مىرسيم، امّا بزرگى و راه روشن كجا شد، اگر شما مثل ستارگان آسمانيد پس ما شايستگان ستارهها هستيم. ما پسران دختر او هستيم به غير از شما. و ما پسر عموهاى ابوطالب مسلمان او هستيم. پدر ما ابوطالب پيش از آنكه مردم ايمان بياورند مسلمان شده و پشتيبان پيامبر گرديد و با اينكه ايمان آوردنش را از مردم پنهان مىكرد ولى دوستى و حمايت كردن از پيامبر را پنهان نمىكرد. كدام فضيلت را نگوييم؟ بذل و بخششها و پشتيبانىهاى آشكار يا پنهان كردن ايمان از مردم را؟ ما بر روش محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم استوار مانديم ولى شما به روش ابومسلم خراسانى استوار شديد. پادشاهى را همچون عروس به شما پيشكش كرد و شما پاداش او را با ريختن خونش داديد. ما كتاب خدا و دستورات آنرا به وسيله سخنورانى بى نظير به ارث برديم. پس اگر ترسيديد و پناه خواستيد ما همچون كمان، شما را در بر مىگيريم، چرا كه ما هم در پناه، نشانه محكم خداييم. آيا شراب خوردن و كار ناشايسته كردن از رسم و رسومات آن بزرگ مرد گرامى است؟! شما هم مانند يزيد پليد شقى مردانى را كه پاك سرشت و هدايتگر مردم بودند كشتيد.الغدير، ج 5، ص 396 و 397.
أعنكم نفي الرجس ام عنهم *** لطهر النفوس و البابها
ام الرجس و الخمر من دأبكم *** و فرط العبادة من دأبها(1)
در اثر برادرىاى كه پيغمبر ميان مسلمين قرار داد، آنها از يكديگر ارث مىبردند تا آنكه اسلام قوى شد و آيه: «وَاُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى بِبَعْضٍ(2)و خويشاوندان نسبت به يكديگر از ديگران در كتاب خدا سزاوارترند». نازل گرديد.
وقتى كه مسلمين ضعيف بودند، به اين وسيله تقويت افراد مىشد. و به راستى كه اين برادر، دلسوزتر از برادر تنى مىشد. حمزة بن عبد المطلب، زيد بن حارثه را كه برادر او شده بود، وصى خود قرار داد. ابن اثير از اَنَس روايت نموده است: «پيغمبر اكرم، عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ربيع را با هم برادر نمود. سعد به عبدالرحمن گفت: هر چه دارم، نصفش مال تو باشد. دو زن هم دارم كه هر كدام را بخواهى، طلاق مىدهم تا تو او را تزويج نمايى. عبدالرحمن گفت: من به مال و زن تو حاجتى ندارم. خداوند آنها را بر تو مبارك گرداند. مرا وارد بازار كن».(3)
شما از اين نقل، مساوات به تمام معنا را در ميان برادران دينى مشاهده مىنماييد. ثروتمندان در اثر برادرى دينى از مال خود گذشت مىنمودند و از مسلمانان فقير، نگاهدارى مىكردند و مهاجرين را به منازل خود راه مىدادند و در اموال خويش شريك مىنمودند. به قدرى مسلمين صدر اسلام به يكديگر علاقمند بودند كه قابل وصف نيست.
1) آيا تو بر خاندان پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فخر مىكنى و برترى حسب و نسبشان را منكر مىشوى؟ آيا مصطفى پيامبرخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به وسيله شما با نصاراى نجران مباهله كرد يا به وسيله آنها؟ پس دشمنىهاى شما از بيمارى دلهاى شماست. آيا در قرآن به خاطر پاكى سرشت و پاكى فكر، پليدى را از شما انكار كرد يا از آنها؟ آيا پليدى و شراب خوردن از عادت شما، و بندگى و كرنش كردن زياد به درگاه خدا از عادت آنها نيست؟!الغدير، ج 6، ص 53.
2) سوره انفال، آيه 75.
3) اسد الغابه، ج 3، ص 481. طبع احياء التراث العربى.
«لِلْفُقَرآءِ الْمُهاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَأَمْوالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَرِضْواناً وَيَنْصُرُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ أُولئِكَ هُمُ الصّادِقُونَ * وَالَّذِينَ تَبَوَّءُو الدّارَ وَالاْيمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَيْهِمْ وَلا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمّا اُوتُوا وَيُؤْثِروُنَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»(1)
«[اين غنايم، نخست] اختصاص به بينوايان مهاجرى دارد كه از ديار و اموالشان رانده شدند؛ آنها خواستار فضل خدا و خشنودى [او ]مىباشند و خدا و پيامبرش را يارى مىكنند. اينان همان مردم درست كردارند. و [نيز ]كسانى كه قبل از [مهاجران] در [مدينه] جاى گرفته و ايمان آوردهاند؛ هركس را كه به سوى آنان كوچ كرده است، دوست دارند و نسبت به آنچه به ايشان داده شده است در دلهايشان حسدى نمىيابند و هرچند در خودشان احتياجى [مبرم ]باشد، آنها را بر خودشان مقدّم مىدارند و هركس از خسّت نفس خود مصون ماند؛ ايشانند كه رستگارانند».
از اين دو آيه شريفه، نكاتى دانسته مىشود: مهاجرين، فقير شدند، چون مشركين اموال آنان را مصادره نموده و آنچه را كه داشتند به تصرف درآوردند؛ و آنان را از منازلشان بيرون كردند. وقتى اموال غير منقول را نخرند، براى مهاجر چه فايدهاى دارد؟
به علاوه، مشركين به روى آن دست مىگذارند و تصاحب مىكنند. و منقول را هم اگر نگذارند كه مهاجر با خود ببرد، قهرا فقير مىشود. و چنانچه از مشركين طلبكار باشد، مطلب روشنتر مىشود.
خلاصه اينكه دارايى مسلمانان را ضبط كردند. مسلمان شدن، موجب مصادره اموالشان از طرف مشركين مىگرديد. و اين سياست، عقوبت و مجازات آن كسى بود كه مسلمان شده بود. و چه بسا موجب اين مىشد كه مردم ضعيف، اسلام نياورند يا اسلام
1) سوره حشر، آيه 7 و 8.
خود را اظهار نكنند و با تقيّه در زير پرده زندگى كنند. كه اين موجب تقويت كفار مىشد؛ زيرا ضعف مالى خود را جبران مىكردند و چه بسا همين اموال را در راه جنگ با پيغمبر صرف مىكردند؛ از قصه حجّاج بن غلاط سلمى نيز اين مطلب دانسته مىشود.
طبرى مىگويد: «چون خيبر فتح شد، حجّاج نزد پيغمبر آمد و گفت: قسمتى از مال من در مكه نزد زوجهام شيبه بنت ابى طلحه است و قسمتى ديگر هم نزد تجّار اهل مكه مىباشد، اجازه مىخواهم تا بروم و آن اموال را جمعآورى نمايم و براى مصلحت خويش، دروغ بگويم.
او پس از كسب اجازه از پيامبر به نزديكى مكه آمد و جمعى از قريش را ديد كه براى كسب اخبار بيرون آمدهاند. قريش شنيده بودند كه پيغمبر به جنگ يهود خيبر رفته است و اهميّت خيبر را هم از حيث ثروت و دارايى و هم از بابت مردان جنگى آن مىدانستند؛ به اين خاطر مشركين قريش در صدد تحقيق برآمده و خشنود و منتظر بودند كه از شكست پيغمبر با خبر شوند. وقتى حجاج را ديدند كه مىآيد - و سابقه اسلام او را هم نمىدانستند - دور او را گرفته و گفتند: خبر صحيح، نزد حجاج است، به او گفتند: شنيديم كه اين قاطع رحم - مقصودشان پيغمبر بود - به سمت خيبر حركت نموده است؟ حجاج گفت: خبرى كه شما را خشنود نمايد، نزد من است. قريش، تشنه شنيدن اخبار او شدند و مىگفتند كه: بگو چه خبرى آوردى؟ گفت: مسلمانان شكست خوردند و اصحاب محمد كشته شدند و يهود او را اسير گرفته و به مكه مىآورند تا آنكه قريش او را به انتقام كشتگان خويش بكشند.
آن جماعت از شادى فرياد مىكردند و به يكديگر بشارت مىدادند كه به همين زودى محمّد در ميان ما كشته مىشود.
حجاج گفت: در برابر بشارتى كه به شما دادم، بايد به من كمك كنيد و آنچه از مردممىخواهم، وصول كنيد و به من تسليم نماييد تا خود را زودتر از تجّار به خيبر برسانم و آنچه را كه يهود از مسلمين غارت و چپاول كردند، خريدارى نمايم.
قريش در جمع آورى اموال او كوتاهى نكردند و مطالبات حجاج را وصول كرده و
تسليم او نمودند. حجاج با اين بهانه، آنچه را كه نزد زنش داشت، وصول نمود.
عباس بن عبد المطلب نزد حجاج آمد و گفت: اين چه خبرى است كه آوردى؟
به عباس گفت: اگر تو را آگاه نمايم، فاش نمىكنى و امانت مرا نگاه مىدارى؟ عباس گفت: آرى.
حجاج گفت: اكنون من مشغول جمعآورى اموال خود هستم؛ وقتى از كار خود فارغ شدم، تو را در خلوت مىبينم. حجاج در آخر وقت، عباس را ملاقات نمود و گفت: تا سه روز اين خبر را فاش نكن؛ چون مىترسم كه قريش مرا تعقيب كنند و بر من دست يابند. پس از سه روز، هر چه خواهى بگو. چون عباس به او اطمينان داد، حجاج گفت: نيامدم مگر پس از آنكه پيغمبر پيروز گشته و دختر حى بن اخطب، پادشاه يهود را تزويج نموده و خيبر به تصرف او در آمده بود. عباس گفت: چه مىگويى؟ گفت: همين است كه گفتم. اين خبر را سه روز مخفى كن، من براى جمعآورى اموال خود آمدم تا مبادا قريش به اين خاطر كه مسلمان شدم، آنها را مصادره كنند.
سه روز بعد، عباس لباس نيكو پوشيد و خود را خوشبو نمود و عصا در دست وارد مسجد الحرام شد و مشغول طواف گشت. قريش چون او را به اين حال ديدند، گفتند: عباس در اين مصيبت سخت خويشتندارى مىنمايد و از خود ضعفى نشان نمىدهد.
عباس گفت: مصيبتى نبوده است، بلكه محمد فاتح خيبر است و دختر پادشاه يهود را به نكاح درآورده و تمامىاموال خيبر در تصرف او است.
قريش گفتند: اين خبر را از كجا مىگويى؟ گفت: از همان حجاج. او مسلمان شده بود و با اين حيله، اموال خود را جمع نمود و از ميان شما بيرون رفت و خود را به پيغمبررساند تا از ملازمان او گردد. قريش از فرار او بسيار متأثر شدند و خبر فتح خيبر هم به ايشان رسيد».(1)
شما از همين حكايت بدانيد كه مهاجرين، از اموال خويشتن محروم مىشدند؛ آنان كه ثروتمند بودند پس از اسلام فقير شدند، چه رسد به آنان كه از اول فقير بودند. پس آن
1) تاريخ طبرى، ج 3، ص 17 - 19.
حكاياتى كه از بعضى از مهاجرين نقل مىشود كه در مدينه ثروتمند بودند و در موقع سختى به قشون پيغمبر كمك نمودند، همگى افسانه، مبالغه و مولود سياست منافقين است. در واقع آنها مىخواستند سوابق حسنهاى براى بعضى از صحابه تهيه كنند، بدين ترتيب اينگونه كمكها را به دروغ نقل مىنمودند.
ما منكر آن نيستيم كه بعضى از مهاجرين از ثروتمندان بزرگ جهان شدند؛ مانند طلحه و زبير و عثمان، ولى اين ثروتها به خاطر فتوحات اسلام و غلبه بر بلاد روم و عجم بود، نه در زمان پيغمبر و در موقع جيش العسره.
در اينجا مواردى از به مال و ثروت رسيدن مهاجرين را بعد از هجرت به مدينه ياد آور مىشويم:
1 - در طبقات آمده است: «عثمان در موقع كشته شدن، سى ميليون و پانصد هزار درهم و صد و پنجاه هزار دينار داشت كه تمامىاين اموال غارت شد. و هزار شتر هم در رَبذه داشت».(1)
اين ثروت، ارث پدرى او نبود، بلكه پس از رحلت پيغمبر و رسيدن به خلافت، صاحب چنان ثروت عظيمى گرديد.
2 - ابن سعد در طبقات مىگويد: «اموال بنى نضير از آنِ پيغمبر شد و آن حضرت هم آن اموال را به گروهى از اصحاب و به ديگران بخشيد؛ چاه حجر را به ابو بكر، و چاه جرمرا به عمر بخشيد. و به عبدالرحمن سواله، صهيب ضراطه، زبير و ابو سلمه بويله هم چيزهايى بخشيد.(2)اين گروه از مهاجرين، فقير بودند و با بخشش پيغمبر اكرم از انصار بىنياز شدند».
3 - انصار مدينه كه صاحبخانه بودند، كسانى كه به مدينه هجرت مىنمودند را دوست مىداشتند. وقتى پيغمبر، اموال يهود بنى نضير را به مهاجرين اختصاص داد، انصار ناراحت نشدند و بر مهاجرين حسادت نبردند، بلكه ديگران را بر خود مقدم
داشته و ايثار نمودند، اگر چه خود در سختى و فشار بودند.
راستى كه اگر كمك و احسان انصار نبود، چگونه مهاجرين مىتوانستند در مدينه اقامت كنند؟ مهاجرين در خانههاى انصار منزل نموده و از دارايى انصار ارتزاق مىكردند. پس در واقع با انصار در خانه و اموال، شريك شده بودند.
4 - پيغمبر اكرم پس از بيرون كردن يهود بنى نضير، اموالشان را به مهاجرين اختصاص داد و به اين وسيله مهاجرين را از انصار بى نياز نمود.
طبرى از محمّد بن اسحاق نقل نموده است: «تمامى اموال از آنِ پيغمبر گشت و پيغمبر نيز آنها را بين اولين مهاجرين تقسيم نمود. سهل بن حنيف و ابو دجانه انصارى چون اظهار فقر نمودند، قسمتى را هم به آنان بخشيد».(1)
از اين عبارت دانسته مىشود كه آن اموال به همه مهاجرين داده نشد، بلكه مخصوص به اولين مهاجرين بود. اين پيروزى در سال چهارم هجرت بود و تا آن وقت، راه عمده ارتزاق مهاجرين، از اموال انصار و كمك ايشان بود. البته در اين بين فتوحات مختصرى هم در غزوات نصيب گروهى از جنگجويان مهاجر مىگشت كه با غنيمتهاى آن قسمتى از مخارجشان اداره مىشد و گروهى از آنان هم در خود مدينه مشغول كسبو كار بودند.
شعراى انصار از انفاق و احسان خود به مهاجرين و تلاش والاى خويش در راه دين مدح نمودهاند. صرمة بن ابى انس كه از طايفه بنى نجار و از انصار است به مناسبت هجرت پيغمبر و يارى انصار و تشكيل حزب اللّه، ابياتى را سروده است كه قسمتى از آنها از اين قرار است:
ثوى في قريش بضع عشرة حجة *** يذكر لا يلقى صديقا مواتيا
و يعرض فى اهل المواسم نفسه *** فلم ير من يوفى و لم ير داعيا
فلما اتانا اظهر اللّه دينه *** و اصبح مسرورا بطيبة راضيا
و اصبح لا يخشى من الناس واحدا *** بعيداً ولا يخشى من الناس دانيا
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 554 و 555.
بذلنا له الاموال فى كل ملكنا *** و انفسنا عند الوغى و التآسيا
و نعلم ان اللّه لارب غيره *** و ان رسول اللّه للحق رائيا
نعادى الذى عادى من الناس كلهم *** جميعا و ان كان الحبيب المصافيا(1)
مروج الذهب، ج 2، ص 280.
اين شاعر مىگويد: پيغمبر، بيش از ده سال در مكه در مواقع حج و عمره، دعوت خود را بر قبايل عرب عرضه مىداشت و از آنان يارى مىطلبيد، اما يار و ياورى براى او فراهم نشد. ولى وقتى به مدينه، نزد ما آمد، خداوند دين خود را غالب نمود و پيغمبر از اهالى مدينه خشنود شد؛ و از هيچكس دور و نزديك، نمىترسيد. ما اموال و جان خود را در اختيار او گذاشتيم و با دشمنان او دشمن هستيم، اگرچه روزگارى از دوستان ما بوده باشند.اين اشعار، گفته سابق ما را تأييد مىنمايد. پيغمبر قبايل عرب را در موسم حج دعوت مىنمود، نه آنكه پس از ابو طالب در ميان عشاير سفر كرده باشد. مقصود ما از آوردن اين اشعار، استشهاد به بذل انصار از اموال خود در راه دين است.
پس از رحلت پيغمبر، ميان قريش و انصار بر سر خلافت اختلاف شد و منافقان قريش در صدد بدگويى از انصار برآمدند و حتى آنان را تهديد به قتل نمودند. حسان بن ثابت پاسخ آنان را طى ابياتى داده است كه قسمتى از آن ابيات را كه به مقصود ما نزديكتر است، نقل مىكنيم:
نصرنا و آوينا النبى و لم نخف *** صروف الليالى و البلاء على رجل
بذلنا لهم انصاف مال اكفنا *** كقسمة ايسار الجزور من الفضل
و من بعد ذاك المال انصاف دورنا *** و كنا اناسا لا نعير بالبخل
1) چندين سال در ميان قريش دعوت كرد ولى يك نفر دوست به سوى او نيامد. هر سال در مراسم حج دين خود را عرضه كرد وليكن كسى نپذيرفت و وفا نكرد. پس وقتى كه پيش ما آمد خداوند دينش را آشكار كرد و او خوشحال و خشنود و مسرور شد.آنچه دارايى داشتيم براى او خرج كرديم و در فتنه و آشوبها جانفشانى نموديم. و مىدانيم كه پروردگار ماجز اللّه كس ديگرى نيست؛ و اينكه فرستاده خدا حق رانشان داد. هر كسى با او دشمن باشد با او دشمنى مىكنيم اگر چه همگى دوست ما باشند.
و نحمى ذمار الحى فهر بن مالك *** و نوقد نار الحرب بالحطب الجزل
فكان جزاء الفضل منا عليهم *** جهالتهم حمقا و ما ذاك بالعدل(1)
نعمان بن عجلان انصارى هم در پاسخ عمرو بن عاص گفته است:
فقل لقريش نحن اصحاب مكة *** و يوم حنين و الفوارس فى بدر
و اصحاب احد و النضير و خيبر *** و نحن رجعنا من قريظة بالذكر
و يوم بارض الشام ادخل جعفر *** و زيد و عبداللّه فى علق يجرى
و فى كل يوم ينكر الكلب اهله *** نطاعن فيه بالمثقفة السمرو
نضرب فى نقع العجاجة ارؤسا *** ببيض كامثال البروق اذا تسرى
نصرنا و آوينا النبى و لم نخف *** صروف الليالى و العظيم من الامر
و قلنا لقوم هاجروا قبل مرحبا *** و اهلا و سهلا قد امنتم من الفقر
نقاسمكم اموالنا و بيوتنا *** كقسمة ايسار الجزور على الشطر
و نكفيكم الامر الذى تكرهونه *** و كنا اناسا نذهب العسر باليسر
و قلتم حراما نصب سعد و نصبكم *** عتيق بن عثمان حلال ابابكر
و اهل ابوبكر لها خير قائم *** و ان عليا كان اخلق بالامر
و كان هوانا فى علي و انه *** لأهل لها يا عمرو من حيث لا تدرى
فذاك بعون اللّه يدعو الى الهدى *** و ينهى عن الفحشاء و البغى و النكر
وصى النبي المصطفى و ابن عمه *** و قاتل فرسان الضلالة و الكفر(2)
1) پيامبر را پذيرا شده و يارى كرديم و از فتنهها و شبيخونها نترسيديم؛ همانگونه كه گوشت شتر تقسيم مىكرديم دارايى خود را با مهاجرين به طور مساوى تقسيم نموديم؛ و پس از دارايى خانههاى خود را هم به مساوى تقسيم كرديم چرا كه مردمى بخيل و فرو مايه نبوديم؛ از آبرو و قبيله فهر بن مالك حمايت نموده و آتش جنگ را با هيزمهاى خشك شعله ور مىكرديم؛ پس پاداش نيكى ما بر آنها اين بود كه از روى نادانى و حماقت نه از روى انصاف با ما رفتار كنند.شرح نهج البلاغه ابن ابىالحديد، ج 6، ص 25.
2) پس به قريش بگو كه ما ياران مكه و روز حنين و مردان جنگى در بدر هستيم؛ و ما جنگجويان احد و نضير و خيبر مىباشيم و از جنگ بنى قريظه با پيروزى برگشته و در كتاب خدا ياد شديم؛ و روزى كه جعفر و زيد و عبد اللّه را در سرزمين شام آغشته به خونشان وارد كردند؛ و هرگاه كه سگ خانه به اهل خانه صاحبش پارس كرد هشيارانه او را زده و ميخكوب كرديم؛ همچون برق آسمانى سرهاى فرومايگان را با برق شمشير بُريديم؛ پيامبر را پذيرا شده ياريش كرديم و از شبيخونها و مشكل بودن فرمان نهراسيديم؛ به آن گروه كه قبل از مرحب به سرزمين ما آمدند خوش آمد گفته و به آنها گفتيم: از فقر و بيچارگى نجات يافتيد؛ همانگونه كه شتران ذبح شده را تقسيم مىكرديم دارايىها و خانه هايمان را به تساوى با شما تقسيم مىنموديم؛ مشكلاتى كه شما را ناراحت مىكرد بر طرف كرديم چرا كه ما مردمانى هستيم كه دشوارى را به راحتى از بين مىبريم؛ براى به خلافت رسيدن سعد غوغا كرديد ولى ابابكر آزاد كرده پسر عثمان را خليفه كرديد؛ على علیهالسلام را براى خلافت خوار شمرديد در حالى كه على شايسته اين امر بود؛ اى عمرو! از آنجا كه نمىدانى او به يارى خدا مردم را به راه راست هدايت كرده و از زشتكارى، نيرنگبازى و ناپسندى باز مىدارد؛ او جانشين پيامبر مصطفى صلیاللهعلیهوآلهوسلم و پسر عموى او و كشنده دليران گمراه و كافر است.شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 31.
انصافا انصار در اول كار اسلام كمك فوق العادهاى به پيغمبر اكرم و پيشرفت دين نمودند و مهاجرين را در اموال خويش شريك نمودند كه همين امر براى پيشرفت كار و رفع بعضى از مشكلات بسيار پر ارزش و پر بها بود. خداوند نيز از ايشان تقدير نمود.ولى پس از شهادت خوبان و آمدن منافقين به روى كار، انصار در انتهاى كار، امتحان بدى پس دادند؛ در موقع تقسيم غنايم حنين، انصار به پيغمبر اكرم اعتراض نموده و حتى بر او غضب كردند. انصار كه در ابتداى كار، اموال خود را در اختيار پيغمبر گذاشته بودند، چه شد كه پس از چند سال و كثرت فتوحات، اينگونه با پيغمبر سختگيرى مىكردند كه چرا غنايم حنين را در غير انصار از قريش و ساير قبايل عرب تقسيم نموده است؟! يقيناً آن اعتراضها بر پيغمبر و گفتن سخنان زشت، با ايمان به خدا و ايمان پيغمبر خدا ناسازگار است.
پاسخ اين است كه خوبان رفتند و جاى خود را به ديگران دادند. اگر شهداى جنگها در روز تقسيم حنين بودند، هيچ اعتراضى نداشتند و زمينه براى ايراد ديگران هم باقى نمىماند. خوبان، شهيد شدند و راه را براى ديگران باز كردند. منافقين رييس شدند و يا اينكه رؤسا، منافق شدند و ديگران هم تسليم رأى بزرگان گرديدند. اين است كه اعتراض ايجاد شد. پيغمبر اكرم با بزرگوارى، عفو و حلم خود جلوى فتنه را گرفت و با آن جلسه تاريخى، انصار را راضى نمود.(1)
1) ما اين جريان را به طور مفصل در كتاب «مجاهدات» نگاشتهايم. «مؤلف».
و اما كوششها و خدمات انصار در راه دين، اگرچه قابل تقدير و تمجيد است، ولى آنچه كه شعراى ايشان گفتهاند، خالى از مبالغه نيست. ما در كتاب مجاهدات ثابت كردهايم كه فتوحات پيغمبر به خاطر تأييد و نصرت الهى بود نه به شمشير انصار يا ديگران. مشكلترين غزوات پيغمبر را ملاحظه كنيد تا صدق گفتار ما معلوم شود! خداوند درباره جنگ بدر مىفرمايد:
«وَلَقَد نَصَرَكُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ وَأَنْتُمْ أَذِلَّةٌ»(1)«خداوند شما را در بدر يارى كرد؛ در حالى كه ناتوان بوديد».
نيمى از كشته شدگان مشرك، با شمشير اميرالمؤمنين علیهالسلام هلاك شدند و مابقى هم با شمشير ساير مسلمين از مهاجر و انصار نابود گرديدند.
در جنگ احد، همه مسلمين، چه مهاجر و چه انصار، فرار كردند و كسى كه باقى ماند و حافظ پيغمبر بود، على علیهالسلام بود. البته مقام ابو دجانه هم قابل تمجيد است.
در جنگ خيبر هم پيروزى براى مسلمين ميسّر نمىشد و همگى با وجود چند فرمانده و طى چند روز مرتبا فرار مىكردند؛ تا آنكه على آمد. او فاتح خيبر بود، منتظر رسيدن سپاه نشد و حمله كرد و پيش از آنكه نيروهاى كمكى به لشكرش برسد، خيبر را فتح نمود. امّا در جنگ حنين، همه مسلمانان از انصار و مهاجر، فرار كردند، به جز نه نفر از بنى هاشم و ايمن، پسر اُم ايمن كه شهيد شد.
امّا در جنگ احزاب «وَبَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ وَتَظُنُّونَ بِاللّهِ الظُّنُونا؛(2)و جانها به گلوگاهها رسيد و به خدا گمانهايى [نابجا] مىبرديد».
اثر چندانى از انصار و مهاجر، نيست تا آن كه «وَكَفَى اللّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتالَ؛(3)و خدا [زحمت جنگ] را از مؤمنان برداشت».
آرى! تنها جنگى كه صورت گرفت با عمرو بن عبدود بود. او به همراه چند تن از دليران قريش از خندق عبور نمود و هرچه فرياد زد و مبارز طلبيد، هيچكس جرأت مبارزه با او را نداشت؛ نه از مهاجر و نه از انصار، به جز على بن ابى طالب كه رفت و عمرو را كشت. آنگاه مسلمانان نفس راحتى كشيدند و گروهى به دنبال رفقاى فرارى عمرو رفتند. در اينجا بود كه عمر بن خطاب، گرفتار نيزه ضرار بن خطاب شد كه عمر را بالاى نيزهاش برد و آهسته بر زمين گذارد، امّا چون عمر از قريش بود، ضرار او را نكشتو بر او منّت گذاشت.
در جنگ موته، نيز مهاجر و انصار فرار كردند، و امراى لشكر، همگى كشته شدند. اين است كه مىگوييم عمده غزوات پيغمبر و فتوحات آن سرور به خاطر كمك و تأييد الهى بود و مهاجرين و انصار به جز فرار، كارى نمىكردند كه در اين مواقع، حقّا كه «لا فتى الاّ على لا سيف الاّ ذوالفقار»(1)
حال، انصار هرچه مىخواهند، بگويند و خود را فاتح، حامى و حافظ پيغمبر بنامند. خداوند فرمود:
«وَلَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ فى مَواطِنَ كَثيرَةٍ وَيَوْمَ حُنَيْنٍ اِذْ اَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَضاقَتْ عَلَيْكُمْ الأَرْضُ بِما رَحُبَتْ»؛(2)
«و قطعاً خداوند شما را در مواضع بسيارى يارى كرده است و [نيز] در روز حُنين، آن هنگام كه شمار زيادتان شما را به شگفت آورده بود، ولى به هيچ وجه از شما دفع [خطر] نكرد و زمين با همه فراخى بر شما تنگ گرديد».
از آنچه گذشت، معلوم شد كه مشكل اختلافات داخلى اوس و خزرج پس از اسلام و گذشت گذشتهها، علاقه به دين و برادرى مسلمين و دشمنى با كفار حل گرديد. البته
پيغمبر هم مراقب اوضاع بود و از فتنه، فساد، تحريك و انقلاب كه در اثر نفاق منافقين يا شرك مشركين يكى از همين دو طايفه پيدا مىشد، فورا جلوگيرى مىنمود. نزول آيات شريفه متناسب با اوضاع هم در اصلاح و رفع اختلافات معجزه مىكرد.
مشكل فقر و آوارگى مهاجرين هم در اثر احسان، مساوات و ايثار انصار برطرفشد. ضمناً پيمانهايى هم با يهود و اعراب اطراف مدينه بسته شد. پس خيال پيغمبر از اين مشكلات آسوده گشت و به تدريج، مشركين اين دو طايفه هم ايمان آوردند. بنابر اين مدينه يك شهر اسلامى و حتى پايتخت مملكت اسلامى گرديد. و از خطر نفاق هم با حلم، مدارا و مراقبت پيغمبر جلوگيرى مىشد.
پس پيغمبر اكرم به تدريج بر شهر مسلمانان مسلط گرديد و اوضاع به نفع آن حضرت تمام شد و همه اهتمامش مصروف دشمنان گرديد. از اين پس براى مهيا نمودن مسلمين جهت مبارزه با قريش، آياتى نازل شد كه در تاريخ مجاهدات به آنها اشاره شده است. قريش در قلب اعراب جا داشت و همه نسبت به آنان متواضع بودند. در قريش، مردان رشيد، شجاع، دلير، كوشا و ثروتمندى بودند كه با عشاير و گروههاى عرب همپيمان بودند.
از طرفى روحانيت قريش و سكونت آنها در حرم خدا، در برترىهايشان بى تأثير نبود. و قضاياى اصحاب فيل و ابرهه نيز هنوز از خاطرها محو نگشته و براى ديگران سرمشق بود. عرب، قرنها نسبت به قريش خاضع بود و آنان را آقا و شريف مىدانست و خود را همپاى قريش نمىديد.
پيغمبر موظف بود تا همين مردم متفرق، پراكنده، ضعيف و آواره را جمعآورى نمايد. او گروهى مانند «بنيان مرصوص» را تشكيل داد و آنان را تقويت روحى كرد. ضعف مسلمين، تنها ضعف روحى نبود، بلكه تمكّن مالىشان هم بسيار اندك بود.
نوشتهاند كه: در جنگ بدر كه پس از گذشت هيجده ماه از هجرت پيامبر به مدينه
رخ داد، سپاه مسلمانان فقط شش زره و هفت يا هشت شمشير و دو اسب داشتند.
در آن جنگ، مسلمانان به خيال به چنگ آوردن اموال قريش كه با ابو سفيان بود، ازمدينه تا بدر آمده بودند. خداوند در اين باره مىفرمايد:
«وَتَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ»؛(1)
«و شما دوست داشتيد كه دستهاى بىسلاح براى شما باشد».
آرى! مسلمانان آرزو داشتند كه با اموال قريش روبرو شوند و هيچ ميل نداشتند به جاى مال التّجاره با مردان شجاع قريش روبرو گردند. گمان مىكنم اگر مىدانستند كه رو
در روى سپاه قريش قرار مىگيرند تا آن اندازه جمع نمىشدند و به آنجا نمىرفتند؛ گفتوگوى ابو بكر و عمر به هنگام مشورت با پيغمبر شاهد ادعاى ماست.
وقتى غلامان قريش كه براى بردن آب از چاههاى بدر آمده و به چنگ مسلمانان افتادند اول مىگفتند: از ابو سفيان و اموال خبرى نداريم. و چون از مسلمانان كتك مىخوردند مجبور شدند به دروغ بگويند كه ابو سفيان و سپاه او در اين نزديكى است تا از شر مسلمانان راحت شوند.(2)
از اين جريان معلوم مىشود كه مسلمانان تا چه اندازه از ملاقات با قريش ناراحت مىشدند. پس هدف آنان جنگ نبود، بلكه ميل غارت اموال را داشتند. خداوند هم وعده «إِحْدَى الطّائِفَتْين»(3)را داد تا آنها به جنگ بيايند. بنابر اين اگر از اول معيّن كرده بود كه آن طايفه از پهلوانان قريش هستند، قطعاً در مدينه مىماندند؛ مثل اصحاب موسى كه گفتند: «فَاذْهَبْ أَنْتَ وَرَبُّكَ فَقاتِلا إِنّا ههُنا قاعِدُونَ(4)تو و پروردگارت برو[يد] و جنگ كنيد كه ما همين جا مىنشينيم».
خداوند درباره بيچارگى سپاه مسلمانان در برابر مشركين قريش، فرموده است:
«وَلَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ بِبَدْرٍ وَأَنْتُمْ أَذِلَّةٌ(1)و يقيناً خدا شما را در [جنگ ]بدر با آنكه ناتوان بوديد،يارى كرد».
امدادهاى غيبى، مسلمانان را كه ذليل بودند، قوى و عزيز نمود. حال، شعراى انصار هرچه مىخواهند، بگويند. كمكهاى الهى، نام انصار را پر آوازه كرد، نه اينكه قدرت انصار سبب پيروزىهاى پيغمبر باشد. نمىدانم انصار كه در شب عقبه مىگفتند ما اسلحه داريم، اسلحهشان كجا بود؟ چرا در بدر همراهشان نبود؟ اگر بگوييد كه خيال جنگ نداشتند و براى گرفتن آن كاروان تجارى آمده بودند، آيا احتمال تصادف با دشمن را نمىدادند؟ مگر قافله تجارى، بدون محافظ هم مىشود كه آنان اينگونه لُخت و عور رفته باشند؟ چرا اسبهاى خود را نياوردند؟ و چرا شمشير و زرهها را در مدينه گذاشتند؟
حقيقت مطلب اين است كه آنها چيزى نداشتند كه بياورند. خداوند، بى جهت نفرموده است كه آنان ذليل بودند.
از آيات سوره انفال، ميزان ضعف مسلمانان معلوم مىشود:
1 - براى آنكه مسلمين از مدينه بيرون بيايند، خداوند وعده غلبه بر جان يا مال كفار را داد و فرمود:
«وَإِذْ يَعِدُكُمُ اللّهُ إِحْدَى الطّائِفَتَينِ»(2)
«و [به ياد آوريد] هنگامى را كه خدا يكى از دو دسته [كاروان تجارتى قريش يا سپاه ابو سفيان] را به شما وعده داد كه از آن شما باشد».
2 - مسلمانان به آرزوى دستيابىبه مال التجاره به سوى ميدان جنگ شتافتند:
«وَتَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ»(3)
«و شما دوست داشتيد كه دستهاى بىسلاح براى شما باشد».
3 - چون با سپاه دشمن روبرو شدند به درگاه الهى استغاثه نمودند.
4 - خداوند خواب را بر مسلمانان مسلط نمود تا استراحت نمايند؛ زيرا از شدّت وحشت و ترس نمىتوانستند بخوابند.
5 - خدا باران را فرستاد تا آب داشته باشند و تطهير كنند و به كمك الهى اطمينان داشته باشند.
6 - خداوند ملائكه را به كمك مسلمانان فرستاد تا دلهايشان را اميدوار نگاه دارند:
«فَثَبِّتُوا الَّذِينَ آمَنُوا»(1)
«پس كسانى را كه ايمان آوردهاند، ثابت قدم بداريد».
از اين آيه هم معلوم مىشود كه مسلمانان، آرام و قرار نداشتند.
7 - خداوند، ترس را بر كفار مسلط فرمود تا مسلمانان بتوانند آنان را بكشند و سرهايشان را از تن جدا كنند.
«سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ فَاضْرِبُوا فَوقَ الاْعْناقِ»(2)
«به زودى در دل كافران وحشت خواهم افكند. پس، فراز گردنها را بزنيد».
خداوند مىخواست كه پيغمبر خود را پيروز نمايد. پس اين مردگان متحرك را به ميدان جنگ با دليران و پهلوانان عرب كشاند و دلهايشان را هم محكم نمود و از آن سو قريش را ترسانيد. اگر كسى تاريخ جنگ بدر را با دقت مطالعه كند، مىبيند كه قريش ترسيدند و نتوانستند خود را نگاه دارند و به همين خاطر متفرق شدند و آنگاه آن جمع پريشان - مسلمانان - بر آنان مسلط گشتند. چه بسا كه يك فرد ضعيف، شجاعى را اسير مىكرد و شجاعان عكس العملى از خود نشان نمىدادند؛ انگار كه روح از بدنشان جدا گشته بود. پس تحت فرمان رفته و به هر كجا امر مىكردند، متابعت مىنمودند.اين يك فتح و پيروزى عادى نبود و منشأ آن همان است كه خداوند فرمود: «سَأُلْقِي فِي
قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْناقِ».(1)
بعضىها فكر كردند كه ملائكه مأمور زدن گردنها بودند. و بعضى ديگر گفتهاند كه: اين آيه، خطاب به مسلمانان است؛ زيرا وقتى كفار مرعوب شدند، كشتنشان آسان است. خداوند مىفرمايد كه آنان را بكشيد و گردنشان را بزنيد. قريش پيش از شروع جنگ، هنوز مرعوب نشده بود، بلكه انضباط را از دست نداده و حتى خود را برتر مىديدند، امّا پس از كشته شدن سه نفر از بزرگان عبد شمس: شيبه، عتبه و وليد، يكباره رشته از هم گسيخت و قريش پريشان شدند.
عتبه، بزرگ فرزندان عبد شمس بود و موقعيت مهمّى داشت. او يكى از بزرگترين رؤساى قبايل قريش بود. پس از كشته شدن اين گروه، ناگهان قريش خود را باخت و روح تازهاى در مسلمين دميده شد، و گرنه وقتى كه اين پهلوانان در ميدان جنگ همتايان قريشى را براى مبارزه مىخواستند، چرا از ميان مهاجرين، داوطلبى نبود؟! چرا جناب زبير كه خود را «فارِس مسلمين» مىدانست يا عمر بن خطاب كه خود را دشمن سرسخت قريش مىدانست يا آن ديگرى پيشقدم نشدند و در برابر اين گروه حاضر نشدند؟! آيا حضور اين سه نفر و مبارز طلبيدنشان را نمىديدند يا مىديدند، ولى در خود توانايى حركت و مقاومت نمىديدند و يا آنكه خواستند بجنگند، ولى پيغمبر به خاطر ملاحظه مصالح مسلمين در آينده، جلوگيرى نمود؟ !
على علیهالسلام به معاويه نوشت:
«وكان رسول اللّه إذا احمرّ البأس و احجم الناس قدّم اهل بيته فَوَقى بهم اصحابه حَرّ السيوف و الأسنَّة فقُتل عبيدة بن الحارث يوم بدر».(2)«چون كارزار سخت مىشد و مردم پاى پس مىنهادند، رسول خدااهل بيت خود را پيش مىداشت و آنها را سپر اصحاب خود از ضربتهاى سخت شمشير و نيزه مىنمود. چنان كه عبيدة بن حارث در روز بدر به شهادت رسيد».
على علیهالسلام خلاف واقع نمىنوشت و معاويه اگر مىتوانست، گفته على را رد مىنمود. مولا فرمود: وقتى تنور جنگ، گرم مىشد و مردمان كنار مىرفتند، پيغمبر خويشان خود را جلو مىفرستاد و بدين وسيله اصحاب را از ضرب شمشير و نيش نيزه نجات مىداد. بدين ترتيب، عبيده در روز بدر كشته شد؛ او عمو زاده پيغمبر و از فرزندان مطلب بن عبد مناف بود. عبيده و حمزه و على در برابر عتبه و شيبه و وليد حاضر شدند. وليد، به دست على علیهالسلام به جهنم شتافت و به نقلى عتبه در برابر حمزه و شيبه نيز در برابر عبيده قرار گرفت. سرانجام عتبه و شيبه هم كشته شدند، امّا از اين طرف عبيده نيز شهيد شد.
از بيان اميرالمؤمنين معلوم مىشود كه مهاجرين نمىتوانستند در برابر اين پهلوانان عرض اندام كنند. لذا پيغمبر اهل بيت خويش را به ميدان فرستاد. اين كشتار ناگهانى كه
گريبانگير رؤساى طايفه عبد شمس شد، سپاه قريش را ترساند و نظامشان از دست رفت. و مسلمانان نيز جسور شده و در آنان قدرت حركت و توانايى ايجاد شده بود.
آرى! حقيقت از اين قرار است؛ حال، انصار بگويند كه پيغمبر با شمشير ما پيروز شد و مهاجرين هم بگويند كه ما قاتل دشمنان و ترساننده قريش بوديم!!
مسلمانان توانايى عرض اندام و كشتن مشركان، مخصوصا قريش را نداشتند. خداوند، مشركين را تضعيف و مسلمانان را تقويت مىنمود و با نزول آيات جهاد و ترغيب به بهشت و وعده غلبه و پيروزى، مسلمانان را به رويارويى با مشركين مىكشاند.با اين وجود بيشتر مهاجرين و انصار با اندك مقاومتى از سوى مشركين فرار مىكردند و پيغمبر را تنها مىگذاردند تا آنكه خداوند امدادهاى خود را بر پيغمبر نازل مىنمود.
آنگاه مسلمانان دوباره برمىگشتند و خود را به پيغمبر مىرساندند.
در اثر نزول همين آيات و بزرگداشت پيغمبر خدا و دين در نظر مسلمانان و ترساندن آنان از عذاب الهى و بشارت به بهشت يا پيروزى، گروهى هم به راستى به خدا و يارى دين خدا علاقمند شده و در راه خدا جهاد مىكردند و خواهان شهادت بودند،
حتى بسيارى از آنان در غزوات و سراياى مختلف به شهادت رسيدند.
ما هيچوقت اجر اين جماعت را كم نمىكنيم و هميشه با ديده احترام و عظمت به اين بزرگان مىنگريم، ولى هيچوقت قاعدين و مجاهدين را به يك چشم نمىبينيم.
پيغمبر اكرم در مدت كوتاهى به وسيله قرآن و تبليغات خويش جماعتى را به جهاد مقدس علاقمند نمود كه چه مىكشتند و چه كشته مىشدند، خود را فاتح مىديدند. همچنين آن حضرت علاوه بر اين گروه، گروههاى ديگرى را هم جمعآورى نمود كه ايمان بالايى نداشتند يا آنكه به جز اسلام و اعتراف زبانى، چيزى نداشتند، مانند منافقين و مؤلفة القلوب كه از آنان هم كار مىكشيد و ايشان را در برابر مشركين به ميدان مىآورد، اگرچه ايشان مىگفتند: «ما وَعَدَنا اللّهُ وَرَسُولُهُ إِلاّ غُرُوراً(1)خدا و فرستادهاش جز فريب به ما و عدهاى ندادند».
و با اينكه آنها به هنگام خطر، فرار مىكردند و پيغمبر را تنها مىگذاشتند و صفوف مسلمانان كاملاً از مؤمنين حقيقى تشكيل نشده بود، بلكه در اين صفوف، منافقين و انسانهاى مردّد نيز بودند؛ چنان كه در غزوه حنين، علاوه بر اين جماعت، مؤلفة القلوب هم شركت نمودند. امّا با همه اينها اين خواست الهى بود كه پيغمبر با چنين نيرويى سرانجام بر دشمنان پيروز شود.
وقتى قريش پيغمبر را بيرون كردند و ديدند كه او مدينه را مركز خود قرار داده و طايفه اوس و خزرج به آن سرور ايمان آوردهاند، فهميدند كه چارهاى جز جنگ نيست. طبرسى مىگويد: «آنها در دار الندوه جمع شدند و با يكديگر مشورت كردند. يكى گفت: صلاح اين است كه محمد را از مكه بيرون كنيم و با خيال راحت، مشغول بتپرستى خود گرديم. شيطان كه در آن مجلس حاضر بود، گفت: اين رأى از دو رأى پيشين بدتر است؛ شما زيباترين و فصيحترين مرد را كه ساحرترين جادوگر است از مكه بيرون مىكنيد. او
1) سوره احزاب، آيه 12.
نزد طوايف عرب مىرود و آنان را با خود همراه مىكند و ناگهان بر شما مىتازد و مكه را پر از سپاهيان خود مىنمايد».(1)
امّا چرا آنها از همان ابتداى هجرت پيغمبر به مدينه دست به كار نشده و آماده جنگ نگرديدند با اينكه هر روز و هر ساعتى كه بر پيغمبر مىگذشت، آن حضرت قوىتر شده و بر مشكلات فايق مىآمد و قدمى به سوى فتح و پيروزى برمىداشت. قريش كه عُقلا و سروران عرب بودند براى چه از دور به اين منظره نگاه مىكردند و گو اين كه آن پيشآمدها ربطى به آنها نداشته باشد، نه با پيغمبر صلح كردند و نه در صدد تقويت خود برآمدند؟!
اگر قريش از اول در فكر جنگ بوده و نواقص كار را برطرف مىكردند و با دشمنان پيغمبر - اهل كتاب - همعهد مىشدند، اين اوضاع پيش نمىآمد.
عجيبتر اين كه آنان مىدانستند پيغمبر در مدينه جلو راهشان را مىگيرد، امّا به تجارت رفته بودند.
جنگ بدر، تصادفاً از طرف قريش ايجاد شد. آنان براى نجات كاروان خود از مكهبيرون رفتند و چون از نجات مال التجاره با خبر شدند، تصميم گرفتند كه به بدر بروند و سه روز در آنجا بمانند و جشن بگيرند تا مسلمانان را بترسانند، امّا در آنجا با سپاه مسلمين كه به اميد گرفتن مال التجاره به آنجا تاخته بودند، روبرو شدند. پس، هر دو سپاه برحسب تصادف، نه براى جنگ در آنجا جمع شدند.
مىتوان پاسخ اين سؤال را چنين گفت كه قريش در ابتداى كار، دچار غرور و تكبر زيادى بودند و اين گروه را اصلاً به حساب نمىآوردند، امّا در آخر كار، دچار ترسى شدند كه از جانب خداوند بود.
پس از واقعه بدر، مسلمانان قوى گشته و قريش و حتى كليه طوايف عرب، ضعيف شدند و ترس از اسلام در دل همه دشمنان جا گرفت.
وقتى زيد بن حارثه و عبداللّه بن رواحه خبر فتح و پيروزى پيغمبر و كشته شدن
1) اعلام الورى، ج 1، ص 145 و 146.
اشراف قريش را در بدر براى اهل مدينه آوردند، كعب بن اشرف، يكى از بزرگان يهود بنى نضير گفت: واى بر شما ! آيا اين دو نفر راست مىگويند؟ آنها از اشراف و پادشاهان عرب بودند؛ اگر به راستى محمد ايشان را كشته باشد، براى ما مرگ بهتر از زندگانى است. كعب بن اشرف، پس از آن به مكه مسافرت كرد و در آنجا براى كشتههاى قريش مرثيه گفت و شعر او را مردم از حفظ كرده و مىخواندند:
طحنت رحا بدر لمهلك اهله *** و لمثل بدر يستهل و يدمع
قتلت سراة الناس حول حياضه *** لا تبعدوا ان الملوك تصرع
و يقول اقوام اذل بعزهم *** ان ابن اشرف ظل كعباً يجزع
صدقوا فليت الارض ساعة قتلوا *** ظلت تسيخ باهلها و تصدع
نبئت ان الحارث بن هشامهم *** فى الناس يبنى الصالحات و يجمع
ليزور يثرب بالجموع و انما *** يسعى على الحسب القديم الاروع(1)پس از آن، قريشيان نيز براى كشتههاى خود مرثيه خوانى كردند؛ اگرچه قبلاً آن را ممنوع كرده بودند تا مورد نكوهش مسلمانان قرار نگيرند. قريشيان يك ماه در مكه عزادارى كردند و در هر خانهاى مجلس عزا برپا بود؛ زنان گيسوهاى خود را بريده و شتر و اسب كشته را مىآوردند و دورشان گذاشته و نوحه خوانى مىكردند و در كوچهها چادر مىزدند و راهها را بند مىآوردند و به عزادارى مىپرداختند.(2)
آرى! تأثير جنگ بدر اين بود و يقيناً مىتوان گفت كه بر همه مشركان اثر نمود؛ همه را ذليل كرده و مسلمين را فوق العاده قوى نمود.
1) جايگاه بدر را گشته و كشتههايش را ديدم پس براى چنين كشتههايى همچون باران بايد گريست. در كنار گودالهاى آب بدر، سر كردگان مردم كشته شدند، شگفتى ندارد؛ چرا كه پادشاهان هم كشته مىشوند مىگويند گروهى كه عزيز بودند ذليل شدند، به درستى كه پسر اشرف در پناه كعب فغان و بى تابى مىكرد. راست مىگويند، پس اى كاش هنگامى كه كشته مىشدند زمين شكافته مىشد و مردمش ناله و فرياد سر مىدادند. خبر دار شدم كه حارث پس هشامشان، زنان زبده را ساخته و جمع آورى مىكند تا يثرب مدينه را با آنها از نزديك ببيند و اين سعى و كوشش او به حساب گذشته هولناك است.
2) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 14، ص 197 و 198، از واقدى.
از جمله اقدامهايى كه پيغمبر اكرم در موقع ورود به مدينه براى اتحاد مسلمين و تشكيل اتّحادى محكم در برابر دشمنان نمود، بناى مسجد جامعى بود كه مسلمانان در آنجا جمع مىشده و نمازهاى جمعه و جماعت را برپا مىكردند و از بيانات پيغمبر استفاده نموده و از اوضاع يكديگر با خبر مىشدند و نواقص كار را برطرف مىساختند.
در اينكه زمين مسجد را پيغمبر خريد و يا آنكه صاحبان زمين، آن را به پيغمبر بخشيدند و در اينكه مالك زمين دو جوان بودند يا همه طايفه بنىنجار، اختلافات زيادى است.
طبرى مىگويد: «نظر صحيح، گفته انس بن مالك است كه زمين مسجد پيغمبر، مال طايفه بنىنجار بود كه در آن، قبرهايى از مردگان اهل جاهليت بود. درختان خرمايى همداشت و در آن زراعت مىشد. پيغمبر، وقتى خواست زمين را بخرد به او گفتند كه ما فقط از خداوند مزد مىخواهيم و بس. درختها را به فرمان پيغمبر بريدند و زرع را برداشته و قبرها را نبش كردند».(1)
ابن سعد از زهرى نقل مىنمايد: «گروهى از مسلمانان در آن زمين نماز مىخواندند و آن زمين مال سهل و سهيل، دو يتيم از انصار بود كه اسعد بن زراره قيّم آنها بود. در آنجا شترها را مىبستند. پيغمبر، آن زمين را از سهل و سهيل به ده دينار خريد. و بنابه نقل معمّر از زهرى، پيغمبر به ابو بكر دستور داد كه آن وجه را تقديم كند».(2)
اين اختلافات، قابل جمع نيست. انگار هركسى مىخواست اين فضيلت را به نفع دوستان خويش تمام كند. اَنَس كه از طايفه بنىنجار است، زمين را مال عموم طايفه دانسته و مىگويد: همگى واگذار نموده و اجرش را از خدا خواستند. پس اين فضيلت، مخصوص طايفه انس است.
ديگرى مىگويد كه مال دو نفر بود و وقتى كه خواستند آن را ببخشند، پيغمبر قبول
نكرده، بلكه آن را به ده دينار خريد.
در اينجا شخص ديگرى از موقعيت استفاده نموده و مىگويد: به ابوبكر حواله كردند تا پول را بدهد، ولى صريحا نمىگويد كه ابوبكر از مال خود داد. ممكن است كه مال پيغمبر نزد او بوده باشد و به همين خاطر آن حضرت به او حواله نموده باشد. ابوبكر از اولين مهاجران بود و در مدينه چيزى نداشت و مخارج او به عهده انصار بود. پيغمبر در سال چهارم هجرت، قسمتى از اموال يهود بنى نضير را به او بخشيد تا محتاج انصار نباشد. پس ابوبكر آن پول را از كجا آورده بود و چگونه او را ثروتمند مىشمارند؟!
در كتاب طبقات آمده است: «مسجد، مربّع بود و طول و عرض آن، هر يك، صدذرع بود. پايهاش را با سنگ بالا برده و روى آن خشت گذاردند و سه درب نيز برايش قرار دادند».(1)
كلينى به سند صحيح از امام جعفر صادق علیهالسلام روايت مىكند: «پيغمبر ديوار مسجد خود را با يك خشت بنا نمود. و چون مسلمانان زياد شده و خواستند مسجد را بزرگ نمايند. پيغمبر امر فرمود تا مسجد را بزرگ كرده و ديوار آن را تا يك خشت و نيم بالا بردند. دوباره وقتى مسلمانان زيادتر شده و خواستند كه مسجد بزرگتر شود. پيغمبر دستور فرمود كه اضافه كنند و ديوار آن را دو خشت نمودند.
چون تحمّل گرما سخت شد از پيغمبر خواستند كه مسجد، مسقّف شود. پس فرمود تا پايهاى از درخت خرما در وسط مسجد به پا كردند و رويش چوب گذارده و با برگ درخت خرما آن را پوشاندند. مدتى به اين نحو گذشت تا آنكه فصل باران شد و قطرات باران بر سر مسلمانان مىچكيد. خواستند كه با اجازه پيغمبر سقفى از خشت و گل بسازند، كه فرمود: نه اين سقف، مانند سقف موسى است. پس تا پيغمبر اكرم زنده بود به همين نحو بود».(2)
پيغمبر اكرم بناى سادهاى براى مصلحت دين و دنياى مسلمانان نمود و خود آن
سرور نيز در كار ساخت آن شريك بود. مسجد، بى آلايش، ساده و بى ريا از خشت بالا رفت و سقف آن از چوب خرما و پوششى از برگ خرما بود كه مانع از بارش باران نبود. در چنين مسجدى مردان پاك و پاكيزه جمع شدند:
«رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَلا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ»(1)
«مردانى كه نه تجارت و نه داد و ستد، آنان را از ياد خدا به خود مشغول نمىدارد».
پيغمبر در صدد صيد اين دلها بود و چنين مردانى را جمعآورى مىنمود. ولىامروز درست به عكس شده است؛ مساجدى درست مىشود كه شبيه قصرهاست. دنيا را به ياد مىآورد، نه آخرت را؛ سخنان دنيايى در آن زياد است، نه آخرتى. مردم دنيايى در آن فراوان هستند، نه آخرتى. اميرالمؤمنين علیهالسلام در نهج البلاغه مىفرمايد:
«يأتى على الناس زمان لا يبقى فيهم من القرآن الاّ رسمه و من الاسلام الاّ اسمه مساجدهم يومئذ عامرة من البناء خراب من الهُدى سُكّانها و عُمّارها شرّ اهل الارض. منهم تخرج الفتنة واليهم تأوى الخطيئة يردّون من شذّ عنها فيها، ويسوقون من تأخّر عنها إليها. يقول اللّه سبحانه فبي حلفت لابعثنّ على أُولئك فتنة اتركُ الحليم فيها حيرانَ».(2)
«زمانى بر مردم بيايد كه از قرآن به جز خط و از اسلام به جز اسم آن در ميان نباشد. (يعنى به قرآن و قوانين اسلامى عمل نمىكنند). مساجدشان از نظر ساختمانى، آباد است، امّا ساكنين و آبادكنندگان آن از بدترين مردمى هستند كه مركز هر فتنه و گناه مىباشند؛ و كسانى را كه از فتنه و فساد بر كنار باشند را به فتنه و فساد وارد مىسازند. خداوند به ذات مقدس خويش سوگند ياد مىنمايد كه آن مردم را دچار فتنهاى نمايم كه انسان حليم و بردبار هم در آن فتنه سرگردان باشد».
به نظر شما آيا زمان ما همان زمانى نيست كه اميرالمؤمنين علیهالسلام فرمودهاند؟ مساجد ما از حيث ساختمانى آباد، ولى از قلبهاى پاكى كه خدا را در آنجا عبادت كنند، خالى
است. آيا ما گرفتار غضب خداوند نشده و در كارها سرگردان نشدهايم؟ خداوندا ! تو را به حق محمّد و آل محمّد ما را از شر خودمان حفظ فرما. ما از تبليغات به صورتى از اسلام اكتفا نموديم ولى از تزكيه قلب در ما خبرى نيست. و گويا تعظيم شعائر، فقط به همين ظواهر است و بيش از اين نبايد به جا آورده شود! شايد هم قدمهايى برداشته مىشود كه بر ما مخفى گشته است.
در كتاب طبقات است كه: «پيغمبر در بناى مسجد شركت داشت و با مسلمانان سنگ مىآورد. عمار بن ياسر هر بار دو سنگ را با خود مىآورد. پيغمبر فرمود: گروهى كه از حق روىگردان هستند، تو را مىكشند».(1)
همچنين در احوال عمار مىنويسد: «وقتى عمار سنگ يا خشتى را با خود مىآورد، مىگفت: «نحن المسلمون نبتني المساجد» و پيغمبر كلمه «المساجد» را تكرار مىفرمود. عمار مريض بود، بعضى از مسلمانان مىگفتند كه: او امروز مىميرد. پيغمبر شنيد و به او فرمود: اى پسر سميّه! «تقتلك الفئة الباغية؛ جماعتى كه از حق روىگردان هستند، تو را مىكشند».
«فئه باغيه»، گروهى هستند كه از حق روىگردان شده و با صاحب حق نزاع كنند، ولى هرگز به معنى مطلقِ ظلم نيست. از اين نقل معلوم مىشود كه عمار در حال مرضى كه خطر مردن را در همان روز داشت از كار دست برنمىداشت و مشغول آوردن خشت و سنگ براى بناى مسجد بود؛ اين است مردانگى و استقامت و اين است علوّ ايمان و همّت.
اين پيشبينى پيغمبر اكرم، از معجزات او است كه در زمان حيات عمار نيز در نزد مسلمانان، مشهور و مسلّم بود.
ابن سعد از هُنىّ، غلام عمر بن خطاب، چنين نقل نموده است: «من ابتدا در سپاه
1) طبقات، ج 1، ص 185، طبع دار الكتب العلميه.
معاويه بودم، اصحاب معاويه مىگفتند: به خدا سوگند كه ما عمار را نمىكشيم؛ زيرا اگر او را بكشيم بر عقيده باطل هستيم و هرچه بگويند، درست است. روزى به كشتهها نگاه مىكردم كه ناگهان نعش عمار را ديدم؛ نزد عمرو بن عاص رفتم، او بر تخت خود نشسته بود، به او گفتم: بيا با تو حرفى دارم. وقتى كه آمد، گفتم: درباره عمار از پيغمبر چه شنيدى؟ گفت: او را فئه باغيه مىكشند. گفتم: عمار كشته شد. گفت: دروغ است. گفتم: به چشم خود جسدش را ديدم. عمرو گفت: به من نشان بده. وقتى كشته عمار را ديد، رنگش متغيّر شد. آنگاه گفت: عمار را كسى كشت كه او را به اين ميدان آورد».(1)
از اين نقل معلوم مىشود كه پيشبينى پيغمبر اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم، در ميان مسلمانان از مسلّمات بود و دوست و دشمن به صحّت اين خبر معترف بودند و پيش از كشته شدن عمار مىگفتند كه ما قاتل او نيستيم و اگر كشتيم، هرچه بگوييد درست است. ولى پس از كشته شدن او اقدام به توجيه كردند. عمرو عاص گفت: چون على عمار را به جنگ آورده است، قاتل او است.
بنابر نقل ديگرى: «پس از بازگشت از صفين، عبداللّه پسر عمرو بن عاص به پدرش مىگويد: من از پيغمبر شنيدم كه گفت: پسر سميّه! تو را گروه ظالمى مىكشند. عمرو بن عاص به معاويه گفت: مىشنوى كه چه مىگويد؟ معاويه گفت: تو هميشه اشتباه مىكنى و سخنى مىگويى كه به ضررت تمام مىشود. آيا ما او را كشتيم يا آنانى كه او را به جنگ آوردند؟»(2)
عين گفته معاويه اين است: «ما تزال تأتينا بهنة تدحض بها فى بولك».(3)تشبيه نمودن معاويه كلام پيغمبر را به آنچه كه از دهان او بيرون آمده است، نشاندهنده خباثت، نفاق و عداوت او با پيغمبر اكرم است. معاويه از منافقينى بود كه نمىتوانست دشمنى خود را نسبت به پيغمبر مخفى بدارد. او به خاطر دشمنى با پيغمبر، با اهل بيت نيز
دشمنى مىنمود. او از اين جهت، با يزيد وعبداللّه بن زبير در يك رديف مىباشد.
در كتاب طبقات آمده است: «به عمرو بن عاص گفتند: پيغمبر اكرم تو را دوستداشت و بر سر كار مىگماشت. گفت: نمىدانم اين كار پيغمبر به خاطر علاقه او نسبت به من بود يا اينكه مىخواست مرا دلدارى دهد و با اسلام دوست كند؛ ولى مىدانم دو نفر را تا وقتى كه از دنيا مىرفت دوست مىداشت: عبداللّه بن مسعود و عمار بن ياسر. به او گفتند: عمار را شما كشتيد. گفت: راست مىگوييد ما او را كشتيم».(1)
خلاصه مطلب اين كه مسلمانان قبول داشتند كه پيغمبر اين سخن را در حق عمار فرموده است و مىتوان گفت كه پيغمبر در جاهاى مختلفى آن را تكرار نمود تا جاى شك و شبهه نماند. عمرو بن عاص و پسرش كه در اواخر، اسلام آورده بودند نيز اين سخن را از پيغمبر شنيده بودند و آن كلام، مخصوص روز بناى مسجد نيست. اين حديث در كتاب طبقات از اُمّ سلمه نقل شده است كه پيغمبر اكرم در جنگ خندق درباره عمار فرمود و ابو سعيد خدرى يكجا از پيغمبر نقل مىكند و در جايى ديگر هم از ابو قتاده از پيغمبر نقل مىكند.(2)
نصر بن مزاحم در تاريخ صفين نوشته است: «ذو الكلاع حميرى» به عمرو بن عاص گفت: عمار با على است. عمرو گفت: به سوى ما برمىگردد. در يك روز، ذو الكلاع از لشكر معاويه و عمار از لشكر على كشته شدند. عمرو بن عاص به معاويه گفت: نمىدانم از كشته شدن كداميك بيشتر خوشحال باشم؛ اگر ذو الكلاع پس از كشته شدن عمار زنده بود، هرآينه با تمام طايفه خود به سمت على مىرفت و لشكر شام را از بين مىبرد».(3)
در اينجا تذكر نكتهاى بى تناسب نيست و آن، اينكه چرا پيغمبر در حق عمار اين جمله را تكرار مىكرد ولى در حق ابو ذر، جمله «اصدقيّت» را مىفرمود؟ به نظر چنين
مىرسد كه چون عمار و ابوذر عليه سلطنت منافقين مبارزاتى نموده و هر دو با معاويه ودستگاه او دشمنى داشتند، پيغمبر با آن دو جمله، منافقان را به جهانيان معرفى نمود و مسلمانان عصرهاى آينده را از خطر منافقان محفوظ نمود. اين جملات بهگونهاى گفته شده است كه خود منافقين هم مقصود پيغمبر را نمىفهميدند و آن را براى ديگران نقل مىنمودند، امّا پس از سالها معلوم شد كه مقصود پيغمبر چه بوده است. بدين ترتيب عمرو بن عاصها و معاويهها را ناچار كرد تا راه توجيه را در پيش بگيرند.
پيغمبر اكرم در كنار مسجد، خانههايى از خشت و گل بنا نمود و جمعى از مهاجرين نيز خانههاى خود را در اطراف مسجد بنا كرده و براى خانههايشان به مسجد در گذاشته بودند و از آنها رفت و آمد مىنمودند. تا وقتى كه پيغمبر فرمود: همه درها بسته شود، مگر در منزل على علیهالسلام . اين فضيلت و امتياز، بر بزرگان مهاجرين گران آمد و اعتراض كردند، امّا پيغمبر فرمود: اين دستور از جانب خداست و نه به امر من. آنانكه بنده خدا بوده و به راستى از پيغمبر اطاعت داشتند، گفتند: سمعا و طاعةً.
«حاكم» در كتاب مستدرك روايت كرده است: «عمر گفت: سه چيز از آن على شد كه اگر يكى از آن سه، نصيب من مىشد آن را بيشتر از تمامى شتران سرخ مو دوست مىداشتم. ازدواج با فاطمه، اقامتش در مسجد با پيغمبر و حلال بودن براى او از آنچه كه براى پيغمبر حلال بود و پرچمدارى او در جنگ خيبر».(1)
در كتاب الغدير، نيز بيست و سه حديث از كتب معتبر اهل تسنن در اين باره نقل شده است؛ از جمله از فتح البارى حافظ ابن حجر نقل شده است كه پس از نقل شش حديث درباره همين موضوع گفته است: اين احاديث يكديگر را تقويت مىكنند بنابر اين، به هر يك از آنها مىتوان احتجاج و استناد نمود، چه رسد به جميع آنها ابن جوزى هم كه اين حديث را مردود دانسته، خطا كرده است؛ چون او احاديث صحيحه را به خيال آنكه با آن حديثى كه درباره ابو بكر آمده معارض است، رد كرده است؛ در حالى كه
1) مستدرك حاكم، ج 3، ص 135، ح م 6432.
چنين نيست و جمع بين اين دو حديث، ممكن است.(1)
آنچه مسلم است، آنكه احاديث صحيحه زيادى از طريق عامه در اين باره وارد شده است و اين حديث در كتب معتبره بزرگانى از قبيل مسندِ احمد، خصايصِ نسايى، سننِ كبرا، خصايصِ سيوطى، جامعِ ترمذى و مستدركِ حاكم ثبت شده و از دوازده نفر از صحابه منقول است.
اگر با وجود همه اين روايات، در روايتى اين فضيلت را براى ابوبكر نقل نمودند، هيچ استبعادى ندارد؛ زيرا بناى منافقين بر اين بود كه فضايل على علیهالسلام را به ديگران نسبت دهند. به نظر من بر خلاف نظر ابن حجر، هيچوجه جمعى ميان اين دو حديث، ممكن نيست. يكى صحيح و مطابق واقع است و آن اين است كه تمام درها به جز درِ خانه على علیهالسلام بسته شد. و دومى هم دروغ و ساخته شده منافقين است و تنها براى كتمان فضيلت على علیهالسلام ساخته شده و آن اين است كه تمام درها به جز در خانه ابوبكر بسته شد.
ابن اثير در كتاب اسد الغابه در احوال عبدالرحمن، پسر ابوبكر به سند خويش از او نقل نموده است كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود: «دوات و كتف و قلم بياوريد تا چيزى بنويسم كه از گمراهى شما جلوگيرى كند. آنگاه تكيه داد و رو به ما نمود و فرمود: خدا و مؤمنان كسى را به جز ابوبكر، قبول نمىكنند».(2)
اين قضيه در صحيح مسلم(3)و بخارى(4)هم ثبت شده و ماجراى جلوگيرى عمر و اصحاب او از حاضر نمودن دوات و چيزى كه بر روى آن بنويسند، نقل گرديده است. تا جايى كه عمر گفت: اين مرد هذيان مىگويد. پس ميان دو دسته اختلاف شد؛ آنگاهپيغمبر مردم را بيرون كرد. ابن عباس گريه مىكرد و اظهار تأثر مىنمود از آنكه نگذاشتند پيغمبر كار خود را بنمايد. حال، پسر ابوبكر مىخواهد بگويد كه پيغمبر مىخواست كه به
خلافت ابوبكر تصريح بنمايد. اگر چنين است چرا عمر و اصحاب او مخالفت كردند و نگذاشتند كه قلم و صفحه بياورند؟ چرا عمر آن كلمه را بر زبان آورد؟ چرا پيغمبر مردم را بيرون كرد؟ و چرا ابن عباس تا اين اندازه گريه مىكرد؟
آرى! اين حديث را ساختند تا فضيلت على را مخفى نمايند. پسر ابوبكر بايد بداند كه نور خدا خاموش شدنى نيست و نمىتوان با اينگونه دروغها بر گفته و كار عمر پرده كشيد.
• سخاوت جعفر بن ابى طالب و عبد اللّه
• تقوا؛ ملاك فضيلت و افتخار
• ارزش توانگر و فقير نزد پيامبر
• ارج نهادن به سخاوتمندى
• سخاوت جعفر بن ابى طالب و عبد اللّه
• قناعتِ در دنيا و تشويق به آخرت
• همت بلند داشتن در هنگام دعا
• تربيت اصحاب
• شرط ضمانت بهشت
• عظمت خداوند در نزد بندگان
• درخواست حاجت فقط از خداوند
• برترين اعمال ذكر خداست
• راه نجات از فقر و پريشانى
• اول تدبير كار آنگاه توكل بر خدا
• راهنماى بهشت
• ناديده گرفتن گناهان
• فكر و انديشه قبل از هر كارى
• ارزش فرو نشاندن غضب
• قويترين مردم كيست؟
• ارزش تقدير و تشكر
• به بدهكار مهلت دهيد
• بندگان خوب خدا
• اشرار امت
• خوش باورى نسبت به خداوند
• ثواب در پرتو اطاعت خداوند
• راه و رسم دوست يابى
• مشورت با عاقل
• با فضيلتترين مردم
• وفاى به عهد
• اخلاق پسنديده
• مكر و نيرنگ
• نشانههاى منافق بودن
• پنهان نماندن چيزى از خدا
• عيب جويى و خوردهگيرى بر ديگران
• قهر و آشتى!
• سخن چين، بدترين مردم!
• بدعت گزاران را رسوا كنيد
• پيامبر در ميان فقراء و تهيدستان
• دل نبستن به دنيا
• تشويق به احسان و نيكى
• حسن خلق و پاكيزگى باطن
• همسايگان را ميازاريد
«هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الاُْمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَإنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ»(1)
«اوست آن كس كه درميان بىسوادان، فرستادهاى از خودشان برانگيخت تا آيات او را بر آنان بخواند و پاكشان گرداند و به ايشان كتاب و حكمت بياموزد و [آنان] قطعاً پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند».
خداوند عالم از ميان اعرابى كه از نعمت خواندن و نوشتن محروم بودند، پيغمبرى را انتخاب نمود؛ با آنكه او نيز چون ايشان بود؛ نمىخواند و نمىنوشت:
«وَما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَلا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ»(2)
«و تو هيچ كتابى را پيش از اين نمىخواندى و با دست [راست ]خود [كتابى] نمىنوشتى».
آرى! پيغمبر مبعوث شد تا قرآن كريم را بر آنان تلاوت كند و آنان را از شرك و كارهاى زشت، پاك و پاكيزه نمايد و به ايشان قرآن و حكمت بياموزد؛ اگر چه پيش از آن در ضلالت و گمراهى فرو رفته بودند.
كسانى كه درخت را از ميوه آن مىشناسند و از آثار به مؤثر پى مىبرند، شخصيت پيغمبر و عظمت او را از كلمات و تعليمات آن حضرت به دست مىآورند. سخنان پيغمبر و نصايح و مواعظ آن سرور موجب سعادت تمام بشر و شوق بندگان به سمت خداوند عالَم است. او چون ساير بزرگان و سلاطين نيست كه فكر و ذكرش متوجه دنيا باشد و
مردم را به سوى آن كشاند، بلكه در صدد است تا بندگان را به خداوند مربوط و نزديك نمايد و دنيا را در انظار مردم كوچك و آخرت را بزرگ جلوه دهد.
آرى! او در صدد بود تا بندگان خدا را پاك و پاكيزه كند و از شرك و كارهاى پست و زشت دور نمايد و ايشان را به صفات حميده سوق دهد. او شخصا پاك و پاكيزه بود و مردم را هم پاك و پاكيزه مىنمود. كلمات او معرّف او است. او رحمة للعالمين و سيد المرسلين است؛ من در اين باب چهل حديث نقل مىنمايم.
حديث اول: شيخ كلينى به سند معتبر از امام محمد باقر علیهالسلام چنين روايت نموده است:
«سلمان با جمعى از قريش نشسته بودند هر كدام از نَسَب و افتخارات خود سخن مىگفتند. چون نوبت به سلمان رسيد، عمر گفت: بگو تو كيستى و اهل و نسب تو چيست؟
سلمان گفت: من، سلمان، پسر بنده خدا هستم! گمراه بودم و خداوند مرا به وسيله محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم هدايت فرمود؛ فقير بودم به سبب او مرا بى نياز نمود؛ بنده بودم و خدا به وسيله او آزادم كرد؛ اين است نسب و افتخار من.
در اين موقع، پيغمبر از راه رسيد. سلمان جريان را به عرض پيغمبر رسانيد. آن سرور فرمود: اى جماعت قريش! حسب و افتخار مرد به دين او، مروّت مرد به خُلق خوش او، و اَصل او هم عقل او است. خداوند فرمود:
«إنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَاُنْثى وَجَعَلْناكُمْ شُعُوبا وَقَبآئِلَ لِتَعارَفُوا إنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقيكُمْ»(1)
«ما شما را از مرد و زنى آفريديم و شما را ملّت ملّت و قبيله قبيله گردانيديم تا با يكديگر شناسايى متقابل حاصل كنيد. در حقيقت ارجمندترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شماست».
1) سوره حجرات، آيه 13.
همه بشر از يك پدر و مادر هستند و گرامىترين مردم در نزد خداوند، كسى است كه تقواى او بيشتر باشد.
آنگاه پيغمبر فرمود: اى سلمان! هيچ كس از اين جماعت برتو فضلى ندارد، مگر به سبب تقوا. پس اگر تقواى تو بيشتر از ايشان باشد، تو افضل و برتر هستى».(1)
اين بيان پيغمبر اكرم در حقيقت همان تعليم كتاب، حكمت و پاك و پاكيزه نمودن اصحاب است. در آن زمان كه عرب به نَسَب بسيار اهميت مىداد و افتخار خويش را به آباى خود قرار داده بود. پيغمبر آن افتخارات را پايمال نمود و همه بشر را فرزند يك پدر و مادر معرّفى كرد و مِلاك فضيلت و شرافت را تقوا دانست.
ملاحظه بفرماييد كه ايشان چگونه دين، عقل و حُسن خُلق را به بزرگى مىستايد و اين امور را ملاك فضيلت قلمداد مىكند! آن حضرت، مرد مؤمن را كُفو و همشأن زن مؤمن مىداند، لذا به همين جهت، جويبر را كه مردى سياه، زشت و بى كس بود، كفوِ دختر سيد بنى بياضه قرار داد و او را به جويبر تزويج نمود.
همچنين پيامبر، ضباعه، دختر زبير بن عبد المطلب - عموى خود- را به مقداد بن اسود تزويج نمود. ايشان اين كار را كرد تا همه بدانند كه مؤمن، كفوِ مؤمنه است و افتخاراتِ جاهليت به نَسَب پايمال گرديده است.
عجيب است! با اينكه هنوز عصبيّت از ميان مسلمانان بيرون نرفته و عرب از تزويج دختر خود با عجم امتناع مىنمايد، پيامبر مىخواهد مسلمانان بدانند كه تفاوت نژاد و اختلاف طبقات از آثارِ جاهليّت است و دين اسلام با اين امر بسيار مخالف مىباشد.
آرى! پيغمبر اكرم همه مسلمانان را برادر و برابر مىداند و ملاك فضيلت را تقوا قرار مىدهد، نه چيز ديگر؛ حتى تزويج جويبر و مقداد نيز براى مبارزه با همين فسادها بود.
پيامبر همچنين سلمان فارسى را آزاد نمود و او را با اشراف قريش برابر قرار داد و حتى فرمود: اگر تقواى تو بيشتر باشد از آنان برتر هستى.
حسين بن سعيد از نضر از حسين بن موسى از زراره از يكى از صادِقَين عليهماالسلام چنين
1) كافى، ج 8، ص 181 - 182، ح 203.
روايت نموده است: «امام سجاد علیهالسلام كنيز عموى خود - امام حسن علیهالسلام - را به زنى گرفت و مادر خود را به غلام خود تزويج نمود. وقتى اين خبر به عبدالملك بن مروان رسيد به امام سجاد نوشت: مثل اينكه تو مقام خود را در نزد قريش و مردم نمىدانى كه كنيزى را به زنى مىگيرى و مادر خود را به غلامت تزويج مىنمايى!؟
امام در پاسخ او نوشت: ما در كارها به پيغمبر اقتدا مىكنيم؛ ايشان هم زينب، دختر عمه خود را به زيد، غلام خود تزويج نمود و با صفيّه، كنيز خود ازدواج كرد».(1)
عبدالملك بن مروان كه از بزرگترين پادشاهان اموى است به افتخارات و شرافتهاى جاهليت پايبند بود. او گمان مىكرد كه اين دو عمل، امام را از مقام ارجمندش پايين آورده است و غافل از اينكه امام، روش پيغمبر را در پيش گرفته و ملاك عظمت را تقوا مىداند.
خلاصه، پيغمبر اكرم افتخارات جاهليت را پايمال نمودند و به جاى همه آنها دين و تقوا را ملاك فضيلت قرار دادند. ايشان تمام مسلمانان را با تمام اختلافهاىشان در رنگ و نژاد، برادر و برابر با يكديگر قلمداد مىكند و مىگويد: سفيد بر سياه مزيّتى ندارد مگر به تقوا و پرهيزكارى.
اين سخن پيغمبر و عمل او است. حال، آيا چنين كسى چون پادشاهان است يا آنكه او به راستى سيد پيغمبران مىباشد؟
بدين ترتيب پيغمبر مردم را بر اين امور وادار مىكرد و براى اعتلاى آنها مبارزه مىنمود.
«روزى عمر در زمان خلافت خود، صداى مردم را از پشت در شنيد. گفت: هر كس كه از اولين مهاجرين است، وارد شود! بلال و صهيب و سلمان را وارد كردند. ابو سفيان بن حرب و جماعتى از قريش هم به انتظار اذن نشسته بودند. چون اين جماعت داخل شدند،
1) مراد از مادر على بن حسين علیهالسلام، مادر رضاعى ايشان است. بحار الانوار، ج 22، ص 214، ح 47.
ابو سفيان گفت: اى جماعت قريش! شما سادات و اشراف و پهلوانان عرب هستيد! شما در بيرون به انتظار اذن نشستهايد و حال آنكه حبشى و رومى و فارسى را اجازه دادند؟!
سهيل گفت: خود را ملامت كنيد نه اميرالمؤمنين را. وقتى پيغمبر، شما را به اسلام دعوت كرد قبول نكرديد، ولى اين جماعت را دعوت فرمود و آنها قبول كردند. البته روز قيامت تفاوتِ درجات ميان ما و اين جماعت زيادتر خواهدبود».(1)
اين مسلّم است كه در زمان خلافت ابوبكر و عمر به سوابقِ در اسلام اهميت زيادى مىدادند و سبقت به اسلام و هجرت را از بزرگترين افتخارات مىدانستند، ولى پس از اين دو، حكومت، حكومتى اشرافى شد. عثمان به فاميل خود، بنى اميه، علاقمند بود و مملكت مسلمين را در اختيار ايشان گذاشته بود كه اتفاقاً همين امر موجب نارضايتى مسلمانان و قتل عثمان گرديد!
به سند صحيح، امام جعفر صادق علیهالسلام فرموده است:
«وقتى پيغمبر مكه را فتح نمود، بالاى كوه صفا ايستاد و به فرزندان عبد المطلب فرمود: من پيغمبر خدا هستم و به شما مهربان مىباشم. نگوييد «محمد از ما است»! به خدا سوگند!
دوستان من كسانى هستند كه با تقوا باشند، چه از شما باشند و چه از غير شما! نبينم شما را در روز قيامت، در حالى كه بار شما دنيا و بار ديگران آخرت باشد! من اتمام حجت نمودم. براى من، عملِ من وبراى شما، عمل شما است».(2)
ببينيد! پيامبر چگونه خويشان خود را راهنمايى نموده و به سوى آخرت ترغيب فرموده است. پيغمبر اكرم به شرافت و نَسَب اهميت نمىداد و در نظر او ملاكِ موقعيت و محبوبيت فقط دين بود. مسلمان بايد به مسلمان علاقمند باشد و به او با ديده احترام بنگرد؛ چه آن مسلمان سياه باشد و چه سفيد. تمامى اين اشخاص در نظر پيغمبر برابر بودند و اگر مسلمان مىشدند، برادر محسوب مىشدند. اين اصل، اصلى است كه عقل آن را مىپسندد و به آن حكم مىكند.
حديث دوم: شيخ كلينى از امام جعفر صادق علیهالسلام نقل نمود:
«مردى ثروتمند با لباسى تميز و مرتب نزد پيغمبر اكرم نشست. سپس مرد فقير و چرك جامهاى آمد و كنار مرد ثروتمند نشست. ثروتمند لباس خود را جمع كرد. پيامبر فرمود: آى!
ترسيدى كه از فقر او به تو هم برسد؟ گفت: نه. فرمود: ترسيدى كه از ثروت تو به او بچسبد؟
گفت: نه. فرمود: ترسيدى لباس پاكيزه تو را چركين و چروك كند؟ گفت: نه. فرمود: پس چرا
لباس خود را از او دور كردى؟ گفت: يا رسول اللّه! شيطانِ من، هر فعل قبيحى را در نظر من زينت مىدهد و هر خوبى را زشت مىنمايد، در عوض اين عمل، نصف دارايى خود را به او بخشيدم. پيغمبر از فقير پرسيد: نصف دارايى او را قبول مىكنى؟ فقير گفت: نه. ثروتمند پرسيد: براى چه؟ گفت: مىترسم مثل تو شوم!»(1)
از اين حديث شريف دانسته مىشود كه در محضر پيغمبر، فقير و ثروتمند آزادانه مىآمدند و مىنشستند و چنين نبود كه فقرا از زيارت آن سرور محروم باشند يا وقت ملاقات نداشته باشند. همچنين دانسته مىشود كه پيغمبر اكرم اعمال حاضران را زير نظر مبارك داشته و خلافكار را پاك و پاكيزه مىنموده است.
پيغمبر ابتدا به آن شخص اعتراض نكرد كه چرا چنين كردى، بلكه پس از چند پرسش و واضح شدن قبح عمل او، پرسيد: پس براى چه چنين كردى؟
اصولاً نهى از منكرى كه با نرمى و مدارا باشد، تأثيرش بيشتر و بهتر از تندى و درشتى و بدگويى كردن است.
خوب است كسانى كه مىخواهند امر به معروف و نهى از منكر نمايند، قبلاً تأمل كنند كه به چه نحو شايسته است اين عمل را انجام دهند؛ زيرا در امر به معروف و نهى از
منكر بايد طرف را از كرده خود پشيمان نمود، نه اينكه او را وادار به خلاف كارى كرد.
درشتى كردن و بدگويى نمودن، غالبا طرف را جسورتر و معصيت را بيشتر مىكند، روى اين حساب خداوند به موسى و هارون مىفرمايد:
1) كافى، ج 2، باب فضل فقراء مسلمين، ص 262 و 263، ح 11.
«فَقُوْلا لَهُ قَوْلاً لَيِّنا لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى»(1)
«و با او سخن نرم گوييد، شايد كه پند پذيرد يا بترسد».
انصافا آن ثروتمند، مرد منصفى بود و به صورتى نيكو در صدد جبران اشتباه خود برآمد و گذشت خوبى هم نمود. معلوم است كه او مردى با عقيده و ايمان بود، ولى همّت آن فقير از آن ثروتمند بيشتر بود و براى گوشمالى آن ثروتمند جواب خوبى هم داد.
تواضع اغنيا براى فقرا و تكبّر فقرا براى اغنيا، هر دو خوب است. به نظر شما، آيا آن ثروتمند پس از اين واقعه، ديگر چنين رفتارى با يك فقير مىكند؟! و آيا آن فقير پس از اين قضيه از فقر خويش شكايت و ناله مىنمايد؟!
در اين حكايت تأمل كنيد تا بدانيد كه چگونه پيغمبر اكرم نه تنها اين دو مرد، بلكه عموم مسلمين را تربيت كرده و به اخلاق حسنه وا مىدارد و از اخلاق رذيله دور مىفرمايد. چه بسيار به جاست كه مبلّغين و مرّوجين ما از پيغمبر اسلام ياد گرفته و به او اقتدا نمايند و در مقام تطهير مسلمانان به وجه احسن باشند؛ آنان را بر خوبىها وادار
كرده و از بدىها دور نمايند.
آيا امروز بزرگان در فكر تربيت و تطهير و در مقام اصلاح جامعه نيستند؟ آيا رواج منكرات و مفاسد را در ميان مسلمانان نمى بينند؟ آيا از تأثير وعظ و كلام مأيوس شدهاند؟ پس چرا روح يأس بر آنان غالب آمده است؟ مگر اين مسلمانان از مشركان و كفّار صدر اسلام پستترند؟! چه شد كه آن روز پيغمبر در مقام تطهير آنان بر آمد و كار به جايى رسيد كه «وَرَأَيْتَ النّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللّهِ أَفْواجا(2)و ببينى كه مردم دسته دسته در دين خدا در آيند»، ولى امروز به عكس شده است؛ مردم، فوج فوج از دين بيرون مىروند؟!
اگر مقدار بسيار ناچيزى از آن علاقهاى كه در پيغمبر بود، در ميان عموم مبلّغين و
مروّجين پيدا مىشد و در همه ايشان تقسيم مىگشت، هر آينه مىديديد كه شب و روز آرام نمىگرفتند و در مقام اصلاح مسلمانان برمىآمدند و خشنودى ايشان در نجات دادن گمراهان بود. روزها و ماهها دنبال گمراهان را گرفته و با آنها رفاقت مىكردند تا بتوانند در وقت مقتضى آنان را هدايت كنند.
در بحار آمده است: «پيغمبر اكرم با يك جوان يهودى باب معاشرت و رفاقت را باز نموده بود تا آنكه خبردار شد او مريض شده است. پس با اصحاب و ياران به سراغ او رفت و ديد كه در حال احتضار است. در آن حال به او گفت: مسلمان شو و شهادتين را بر زبان جارى كن!
پسر به پدر خود نگاه كرد. پدر چيزى نگفت. وقتى چشم بر هم گذارد. پيغمبر مجددا او را خواند و به اسلام دعوت كرد. او دوباره به پدرش نگاه كرد. امّا پدر همچنان
ساكت بود. پسر چشم بر هم گذارد و بالأخره در مرتبه سوم، پدر گفت: اختيار با خود تو است، اگر مىخواهى، اسلام بياور!
آنگاه جوان، مسلمان شد و از دنيا رفت. پيغمبر به اصحاب خود فرمود: او را غسل و كفن نماييد تا بر او نماز بخوانم».(1)
چرا پيغمبر با اينكه مىديد آن جوان در حال احتضار و در شرف مرگ است از او دست برنداشت تا آنكه او را مسلمان نمود؟ پيامبر مىخواست گمراهان را هدايت فرمايد؛ چه زنده بمانند و چه بميرند. پس رفاقت حضرت با آن جوان فقط براى هدايت كردن او بود.
اگر مبلّغ واقعاً در صدد باشد كه گمراهى را هدايت كند، بايد مدّتها او را زير نظر گرفته و با او رفت و آمد نمايد و همواره فكر كند كه با چه راهى مىتوان او را به راه هدايت وارد ساخت تا آنكه روزى او را شفا دهد؟
علاقه چنان مبلّغى به همين امر بوده و او در صدد همين كار خواهد بود. پس اگر فكر و ذكر مبلّغ، اصلاح جامعه باشد و در اين راه صبح و شب نشناسد، هر آينه در مدت
1) بحار الانوار، ج 22، ص 73 و 74، ح 25.
كوتاهى علاقه مسلمانان به دين آشكار شده و صفات حميده جايگزين صفات رذيله مىگردد و افعال پسنديده در ميان مسلمانان رواج پيدا مىكند. و اين آلودگىهايى كه در اثر تبليغات دشمنان در ميان مسلمانان رواج يافته و موجب ننگ و بدنامى مسلمين گشته است به تدريج از ميان مىرود. بدين ترتيب، معروف رواج مىيابد و منكر از بين مىرود؛ و نه تنها مسلمانان بر اسلام پاينده مىشوند، بلكه ديگران هم به سوى اسلام رو مىآورند. ولى افسوس كه در نتيجه اعمال زشت مسلمانان، كسى به اسلام رغبت ندارد! فراوانند آنها كه گمان مىكنند دينى كه محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم آورده است، همين است كه اين مسلمانان به آن عمل مىكنند! عدهاى ديگر هم فكر مىكنند كه مسلمانان امروز از قماش مسلمانان صدر اسلام هستند؛ و حال آنكه چنين نيست و شايد در جاى مناسب خود ثابت نماييم كه منافقين عصر پيغمبر از مسلمانان به اصطلاح خوب امروز، بهتر بودند؛ به طورى كه اگر آنها امروز زنده بودند اين مسلمانان را تكفير مىنمودند!
حديث سوم: شيخ كلينى در كتاب كافى روايت نموده است: «پيغمبر در يكى از سفرهاى جنگى مشغول نماز بود كه عدهاى سواره رسيدند و از اصحاب پيغمبر جوياى سلامتى و حالات آن سرور شدند. آنگاه در حق آن بزرگوار دعا نمودند و از مراحم او تشكر كرده و گفتند: اگر نه اين بود كه در رفتن عجله داريم، هر آينه صبر مىكرديم تا به زيارت آن سرور نايل گرديم. سلام ما را به ايشان برسانيد.
پيغمبر اكرم پس از فراغت از نماز به اصحاب خود اعتراض نمود و فرمود:
«سواران مىايستند، از حال من مىپرسند، سلام مىرسانند و مىروند و شما از ايشان پذيرايى نمىكنيد و براى آنان غذا نمىآوريد؟ اگر در ميان شما دوست من جعفر بود بر او بسيار ناگوار بود كه سواران بگذرند، بدون آنكه نزد او غذا ميل نموده باشند!»(1)
نمىدانيم رفتن سواران را چگونه توجيه كنيم كه با آن همه شوق و علاقهاى كه به
1) كافى، ج 6، كتاب اطعمه، باب العرض، ص 275، ح 1.
زيارت رسول خدا داشتند، بدون زيارت ايشان رفتند؟ آيا مىتوان گفت در قافلهاى بودهاند كه صبر نمىكرد و ايشان مجبور بودند با آن بوده و از آن جدا نشوند؛ نظير مسافرى كه در ماشينى باشد و آن ماشين در حال راه افتادن باشد و آن مسافر چارهاى جز رفتن و صبر نكردن نداشته باشد. به هر تقدير، پيغمبر اكرم با اعتراض خود به اصحاب، هم از جناب جعفر بن ابى طالب تجليل مىكند و هم اصحاب را تعليم و تربيت كرده و به سمت جود و سخاوت مىكشاند.
جعفر بن ابى طالب، يكى از سخاوتمندان بنام مىباشد. فرزند او عبد اللّه بن جعفر نيز به سخاوت معروف بود. به همين خاطر، بنى اميه كه نمى توانستند چنين جوانمردِ با فتوتى را در ميان بنى هاشم ببينند، تا توانستند او را آلوده كرده و به او نسبتهاى دروغ دادند؛ و او را صاحب آواز و لهو معرفى نموده و اهل فسق و فجور دانستند. و بدينوسيله او را بدنام كردند؛ به طورى كه آثار سخنان منافقين تا به امروز در ميان كتابها باقى است و آلودگى جناب عبد اللّه بن جعفر از مسلّمات تواريخ محسوب مىشود! امّا خواهيم ديد كه چنين نيست. و ان شاء اللّه تعالى در جاى مناسب، اين نسبتها را باطل خواهيم ساخت.
به جاست براى روشن شدن بيشتر مطلب، حكايتى را نقل نماييم.
مسعودى در مروج الذهب آورده است: «عبداللّه بن جعفر به عزم ملاقات معاويه از حجاز به سوى دمشق حركت نمود. عمرو بن عاص از ورود او آگاه شد، بنابر اين، بر معاويه وارد شد، در حالى كه جماعتى از قريش، بنى هاشم و ديگران در نزد او حاضر بودند. عمرو گفت: كسى بر شما وارد مىشود كه كار او با ساز و آواز بوده و اسراف را پيشه خود قرار داده است؟! - مقصود او عبداللّه بن جعفر بود - .
عبداللّه بن حارث بن عبد المطّلب از اين سخن غضبناك شد و گفت: دروغ مىگويى! تو صاحب اين صفات هستى، نه عبداللّه! او مردى است كه به ياد خدا مشغول است و از
معصيت و فجور دور مىباشد. او سيد كريم، ماجدِ حليم و صاحبِ فكر مستقيم است. او پاسخ سؤال را خوب مىدهد و بدگو و بد زبان نيست. او شير بيشه شجاعت و شمشيرى برنده است. او مانند تو نيست كه وقتى به دنيا آمدى بر سر نشستن، چند نفر نزاع كردند و هر كس تو را به خود مىبست تا بالأخره، قصاب قريش غالب آمد ولذا نَسَب تو پستتر از همه گشت. او به ذليل پناهنده مىشود و به قليل راضى مىگردد! كاش مىدانستم اى عمرو! تو به كدام فخر و شرافت، و به چه تقدّم و سابقهاى متعرّض او گرديدى؟! بلند پروازى تو از ناحيه ديگرى است، تو از زبان او سخن مىگويى! بهتر اين بود كه پسر ابوسفيان تو را از تعرّض به اشراف قريش منع مىنمود؛ چون تو مرد اين كار نيستى و گرفتار شير درندهاى چون من هستى!
عمرو بن عاص خواست جواب دهد، امّا معاويه او را منع نمود. عبداللّه بن حارث گفت: به خودت رحم كن! زبان من برنده و تيز، جواب من آماده، سخن من محكم و شهود من حاضر هستند! آنگاه معاويه برخاست و جماعت متفرق شدند».(1)
آرى! معاويه به وسيله اين ناپاكان و ديگر ايادى مزدور خويش، مناقب بنى هاشم را مخفى مىنمود و نام نيك آنان را به زشتى مىبرد. او سخاوت و جود عبداللّه بن جعفر را به اسراف تعبير مىنمود و معايبى به آنان مىچسبانيد تا از وجاهت ايشان بكاهد و خود و بنى اميه را در قلوب مسلمانان جا دهد؛ در غير اين صورت عبداللّه بن حارث توانايى آن را نداشت كه در چنان مجلسى سخنان عمرو بن عاص را تكذيب نمايد و در آن صورت عمرو بن عاص با دلايل واهى نتيجه مىگرفت كه عبداللّه چنين و چنان است و آن نسبتها نيز راست و درست است.
مسعودى مىگويد: «مبرد، مدائنى، عتبى، و ديگران از اهل تاريخ نقل نمودند كه بر عبداللّه بن جعفر به جهت كثرت انعام و احسانش اشكال نمودند، گفت: خداوند مرا عادت داده به اين كه بر من ببخشايد و احسان نمايد و من نيز بندگان او را عادت دادهام كه به ايشان كمك و بخشش نمايم! خوش ندارم از بخشش به بندگان جلوگيرى كنم تا مبادا
1) مروج الذهب، ج 3، ص 168 و 169.
خداوند از بخشش بر من خوددارى نمايد».(1)
در اين جمله و معرفت او به خداوند عالم دقيق شويد!
همچنين شيخ كلينى به سند خويش از اسحاق بن عمار از امام صادق علیهالسلام نقل مىكند:
«پيغمبر اكرم به طايفه بنى سلمه از انصار فرمود: سيد و آقاى شما كيست؟ گفتند: سيد ما مرد بخيلى است. فرمود: كدام مرض سختتر از بُخل است. از اين پس سيد شما آن مرد سفيد پوست، براء بن معرور است».(2)
اگر كسى متوجه عظمت پيغمبر باشد، مىداند كه اين نوع عزل و نصب و اينگونه تقبيح از بخل در مسلمانان چه اندازه مؤثر بود و چگونه سادات و رؤساى طوايف و عشاير را به سوى سخاوت كشانيده و از بُخل دور نموده است:
«وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ»(3)
«و پاكشان كند و به ايشان كتاب و حكمت بياموزد و [آنان] قطعاً پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند».
حديث چهارم: شيخ كلينى به سند خويش از امام محمد باقر علیهالسلام روايت فرموده است:
«در يكى از سفرهاى پيغمبر اكرم، جمعى سواره به خدمت آن سرور مشرف شده و عرض كردند: السلام عليك يا رسول اللّه. فرمود: شما چه كسانى هستيد؟ گفتند: ما به قضاى الهى راضى هستيم؛ كارها را به او واگذار مىكنيم و در برابر فرمان او تسليم هستيم! فرمود:
علماءٌ حكماءٌ؛ دانشمندان با عقلى هستيد كه نزديك است از زيادى عقل به مقام پيغمبرى
برسيد! پس اگر راست مىگوييد بيش از حاجت، نسازيد و بيش از آنچه مىخوريد، جمع نكنيد و از خدايى كه به سوى او باز مىگرديد، بترسيد!»(1)
پيغمبر اسلام مردم را به آخرت [نه دنيا] تشويق نمود و زهد را به ايشان مىآموخت؛ و مىخواست كه بيش از اندازه حاجت براى سكونت نسازند و بيش از اندازه حاجت براى خوردن جمع نكنند. دنيا به منزله پل است و مسافر بايد از پل بگذرد، نه اينكه آنجا منزل نمايد. اين حقيقت امر است و عمل آن حضرت نيز بر همين اساس بود. او در دنيا چيزى جمع نكرد و به آن مشغول نگشت، بلكه وقتى گنجها را بر او عرضه نمودند، فرمود:
«دنيا خانه كسى است كه خانه نداشته باشد. تنها كسى كه عقل نداشته باشد براى آن جمع مىكند».(2)
آرى! به همين علّت است كه به آن سواران مىفرمايد: اگر علوّ ايمان شما به اين اندازه رسيده باشد كه مىگوييد، پس زيادتر از حاجت، نسازيد و جمع نكنيد و هميشه خداوندى را كه به سوى او باز مىگرديد در نظر داشته باشيد. پيغمبر اكرم چون پادشاهان و سلاطين نبود كه به دنيا علاقمند باشد:
«وَلَلاْخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الْأُولى»(3)
«و قطعاً آخرت براى تو از دنيا نيكوتر خواهد بود».
كسانى كه به آخرت علاقمند باشند، هميشه در صدد آباد نمودن آن خانه و گرد آورى ره توشه براى ورود به آن منزل مىباشند، امّا كسانى كه به دنيا علاقمند باشند،
هميشه در مقام آباد نمودن آن و زياد كردن ثروت و شهرت هستند. و هر عاقلى مىداند كه ميان اين دو نمىتوان جمع كرد.
امروز، متأسفانه مردم عملاً از آخرت صرف نظر كرده و به آن ايمان ندارند و هر چه
در نظر دارند همين دنياست. از اين رو ملاك سعادت و خوشبختى را دارايى و مقام مىدانند و به اهل دنيا - قارون - مىگويند: «إِنَّهُ لَذُو حَظٍّ عَظِيم(1)واقعاً او بهره بزرگى [از ثروت] دارد».
بعضى مردم تا مىتوانند اسباب دنياى خود را محكم مىنمايند؛ گويا هزار سال در دنيا خواهند ماند و زندگى خواهند كرد.
پيغمبران و خلفاى ايشان هيچ وقت از اين كارها نمىنمودند و مردم را به اين گونه كارها دعوت نمىكردند. پيغمبران، مردم را به صنايع، اختراعات و پيشرفتها هدايت مىنمودند؛ زيرا ايشان براى آباد كردن خانه آخرت آمده بودند و براى ربط بين خالق و مخلوق زحمت مىكشيدند. جهاد ايشان براى بسط مملكت، توسعه خاك و نفوذ حكم نبود، بلكه مىخواستند گمراهان را هدايت و آنان را با خدا آشنا سازند.
آوردهاند: روزى يكى از همسران پيامبر، پرده عكسدارى را بر درِ حجره آويخته بود؛ حضرت فرمود: «آن را از نظر من دور بدار تا دنيا را بياد من نياورد!»(2)
حال مقايسه كنيد ميان قول و عمل آن حضرت و اعمال مسلمانان امروزى كه چه بسا ساعتها بگذرد و به جز دنيا و علاقه به آن، چيزى در خاطر نياورند!
فرمودهاند: «دو چيز است كه بايد به ياد آن دو باشيم؛ خدا و مرگ: «أَكْثِرُوا مِنْ ذِكْرٍ هادِمُ اللَّذّاتِ».(3)
اگر انسان خدا را فراموش نكرده و همواره به ياد او باشد از انجام معاصى دورى مىكند و ياد مرگ نيز علاقمندى به دنيا را در انسان محو مىكند. واقعاً اگر كسى يقين كرد كه تا فلان روز مىميرد، آيا ديگر به كارهاى دنيايى مشغول بوده و براى آن زحمت مىكشد؟ اين غفلت از خدا و مرگ است كه موجب علاقمندى انسانها به دنيا گشته است؛ روى اين حساب هرچه شخص بيشتر به دنيا مشغول مىشود، گرفتارى او زيادتر مىگردد.
پوشيده نماند كه خانه ساختن براى فقرا، آباد كردن در راه خدا و به جا گذاشتن صدقات و موقوفات، دنيا نيست، بلكه آخرت و براى رضاى خداوند است؛ بدين جهت پيغمبر و ائمه - صلوات اللّه و سلامه عليهم اجمعين - موقوفاتى گذاشته و در راه خداوند صدقات جاريهاى بنا نهادند. اين گونه امور، دنيا نيست، بلكه آخرت است. شما مذمّت دنيا دوستى و ترغيب به آخرت را در قرآن زياد مىبينيد.
خلاصه كلام آنكه يكى از كارهاى اساسى پيغمبر، سرد كردن مردم از دلبستگى به دنيا و بيرون كردن علاقه دنيا از دلها و جا دادن محبّت خداوند در دلها و زنده كردن ياد مرگ و آخرت در قلوب انسانها بود. كسى كه به اين امور مشغول شود از دنيا بيرون رفته و براى رضاى خدا كارهاى خوب انجام مىدهد و آزار او به مردم نمىرسد.
البته گمان نكنيد كه اگر كسى به ياد خداوند بود و محبت دنيا از قلب او بيرون رفته بود، ديگر انزوا پيشه مىكند و به كارهاى اجتماعى نمىرسد؛ زيرا پيغمبر اكرم و اميرالمؤمنين و ائمه علیهمالسلام كه راهنمايان بشر بودند، زندگى انفرادى نداشتند.
آرى! هر كس به خدا و آخرت ايمان داشت، به اجتماع كمك مىكند. راحتى مسلمانان را مىطلبد. در مقام اصلاح امور ايشان برمىآيد. اموال خود را بين ايشان تقسيم مىكند. به فقرا كمك مىرساند. و امور خيريه عام المنفعه بسيار از او سر مىزند.
او تمام اين كارها را براى رضاى خدا انجام مىدهد و معلوم است كه در صدد جمع اموال، احتكار، خوردن ربا، ندادن زكات و صدقات و آزار و اذيّت رساندن به مسلمين نخواهد بود.
حديث پنجم: حميرى در قرب الاسناد از سِندىِ بن محمد و او از صفوانِ جمّال از امام صادق علیهالسلام روايت نموده است:
«پيغمبر اكرم پيش از اسلام در يكى از سفرها بر مردى وارد شد. پس از بعثت پيامبر به آن مرد گفتند: مىدانى اين پيغمبر كيست؟ گفت: نه. گفتند: همان كسى است كه در فلان وقت بر تو
وارد شد و ميهمان تو بود و تو از او پذيرايى نمودى. پس آن ميزبان، خود را به پيغمبر رسانيد و گفت: يا رسول اللّه! مرا مىشناسى؟ فرمود: كيستى؟ گفت: من ميزبان فلان روز شما هستم كه از شما پذيرايى نمودم. فرمود: مرحبا به تو، حاجت خود را بخواه. گفت: هشتاد شتر با چوپانش! پيغمبر مدتى سر به زير افكند، آنگاه فرمود: خواسته او را به او تسليم نمايند.
و فرمود: چه ضررى داشت اگر اين مرد از من چيزى را مىخواست كه آن پير زن اسرائيلى از موسى خواست؟ پرسيدند: آن پير زن چه خواسته بود؟ فرمود: خداوند به موسى وحى نمود كه استخوان يوسف را از مصر بيرون ببر. موسى درباره قبر يوسف سؤال كرد. پيرمردى گفت: اگر كسى بداند، فلان پير زن است. موسى او را طلبيد و از او پرسيد: قبر يوسف را مىدانى؟ پير زن گفت: بلى. موسى گفت: قبر را نشان من بده تا بهشت براى تو باشد.
پير زن گفت: به خدا سوگند نمىگويم تا آنچه را كه مىخواهم قبول كنى. موسى گفت: بهشت برايت كافى نيست؟ پير زن گفت: هر چه را مىخواهم قبول كن! خداوند به موسى وحى فرمود كه قبول كن. موسى به او قول داد. پير زن گفت: مىخواهم در بهشت، هم درجه تو باشم».(1)
آنگاه پيغمبر فرمود: چه ضررى داشت اگر اين مرد از من مىخواست كه در بهشت با من باشد؟ آرى!
«وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ»(2)
«وكتاب و حكمت به ايشان بياموزد».
پيغمبر به اصحاب خود ياد مىدهد كه چگونه حاجت بخواهند. كسانى كه مال و ثروت در نظرشان بزرگ است، در موقع فرصت، حاجتشان همان مال است. آن مرد ميزبان كه خود را صاحب حق شناخته و خود را به پيغمبر رسانده بود تا جزاى عمل خود را بگيرد با فكر زياد و شايد مشورتهاى بسيار، تصور مىكرد كه امر بزرگى را پيشنهاد داده است: هشتاد شتر با چوپانش!
تأمل پيغمبر به خاطر اين نكته بود كه چرا اين مرد اين اندازه بدبخت است كه از
سيد المرسلين مال مىخواهد؟ چرا به آخرت توجهى نكرده و بهشت را كه از بزرگترين نعمتهاى الهى است در نظر نياورده است؟ چرا همّتش به قدر آن پير زن اسرائيلى نبوده است؟ ملاحظه مىفرماييد كه پيامبر چگونه اصحاب خود را متوجه آخرت ساخته و چشمهاى ايشان را به سوى بهشت باز مىكند و علوّ همّت را به آنان تعليم مىفرمايد.
البته آن پير زن، بهشتى و قابل ترقّى بود و خداوند به اين وسيله مىخواست جزاى بيشترى به او بدهد، و گر نه خداوند موسى را از محل قبر يوسف مطلع مىساخت و هيچ احتياجى به آن پيرزن نداشت. ولى چون آن ميزبان، لياقت آن مقام را نداشت، از فرصت استفاده نكرد و پيغمبر رؤف و رحمة للعالمين نيز از نادانى او متأثر و مغموم گشت.
البته مَثَل عموم بشر، مثل همان ميزبان است؛ زيرا با آنكه خداوند اوقات به خصوصى براى استجابت دعا معين نموده است (مثل ليلة القدر) و با آنكه مردم را به دعا ترغيب نموده و وعده استجابت داده است، ببينيد چگونه بشر فرصتها را از دست مىدهد؟! و اگر هم حالى پيدا كرد و از خداوند حاجتى خواست، ببينيد كه چه مىخواهد!؟
خداوند، مردم را متوجه مىسازد كه از او چه بخواهند و از اين نعمت بزرگ غفلت نكنند:
«فَإِذا قَضَيْتُمْ مَناسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللّهَ كَذِكْرِكُمْ آبائَكُمْ أوْ أَشَدَّ ذِكْرا فَمِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا وَما لَهُ فِي الاْخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ * وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَفِي الاْخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنا عَذابَ النّارِ * أُولئِكَ لَهُمْ نَصِيبٌ مِمّا كَسَبُوا وَاللّهُ سَرِيعُ الْحِسابِ».(1)
«و چون آداب ويژه حجّ خود را به جا آورديد، همان گونه كه پدران خود را به ياد مىآوريد يا با ياد كردنى بيشتر، خدا را به ياد آوريد. و از مردم كسى است كه مىگويد: پروردگارا! به ما در همين دنيا عطا كن و حال آنكه براى او در آخرت نصيبى نيست. و برخى از آنان مىگويند: پروردگارا! در اين دنيا به ما نيكى و در آخرت [نيز] نيكى عطا كن و ما را از عذاب آتش نگهدار. آنانند كه از دستاوردشان بهرهاى خواهند داشت و خدا زود شمار است».
1) سوره بقره، آيه 200 - 202.
كودك، پدر خود را رفع كننده مشكلات خود مىشناسد و از او حاجت مىخواهد و لذا هر چه سن و سال او كمتر باشد، احتياج او به پدر زيادتر و طلب او از پدر بيشتر خواهد بود. خداوند مىفرمايد كه به همان نحو كه خود را به پدر محتاج مىدانستيد و از او حاجت مىخواستيد از خداوند بخواهيد يا خود را بيشتر به خداوند محتاج بدانيد.
چونكه با كودك سر و كارَت فتاد *** پس زبان كودكى بايد گشاد
و اين تعبير حق براى فهماندن بشر نادان است.
در تفسير «فَاذْكُرُوُا اللّهَ كَذِكْرِكُمْ آبائَكُمْ» وجه ديگرى نيز ذكر شده است و آن اين است كه بايد خداوند را به بزرگى شناخت و حوايج را در يَد قدرت او دانست و تنها از او حاجت خواست و از مخلوقات ديگر منقطع شد؛ اين معناى حقيقى دعاست. متأسفانه مردم در اين موقع به امور دنيايى مىپردازند و از آخرت، روى گردانند و اينجاست كه نادانى آنان مثل آن ميزبان، ثابت مىشود.
حديث ششم: شيخ جليل، حسين بن سعيد اهوازى از حسن بن محبوب از ابو حمزه ثمالى از امامين صادقين ابو جعفر و ابو عبد اللّه عليهماالسلام نقل نموده است:
«در عصر پيغمبر اكرم، ابوذر مردى را به سياه بودن سرزنش نمود و گفت: اى پسر زن سياه! (چون مادر او كنيز سياه بود). پيغمبر فرمود: اى ابوذر! او را به مادرش سرزنش مىكنى؟!
ابوذر سر و صورت خود را به خاك ماليد تا آنكه پيغمبر از او راضى گرديد».(1)
همين ابوذر در اثر تعليم پيغمبر از بزرگترين صحابه شده و داراى فضايل و اوصاف زيادى گرديد. قبلاً گفتيم كه در نظر پيغمبر اكرم، سياه و سفيد تفاوتى ندارد و همه بشر را از آدم و آدم را از خاك مىداند. در نظر آن حضرت علّت برترى، تقواست؛ پس ابوذر نبايد كسى را به خاطر سياهى مادرش سرزنش نمايد. ابوذر هم به اين نحو از تواضع، توبه نمود و خود را در اثر تعليم و تربيت پيغمبر به مقام شامخى رسانيد.
1) بحار الانوار، ج 22، ص 411، ح 28.
شيخ كلينى به سند معتبر از امام صادق علیهالسلام روايت نمود:
«پيغمبر اكرم با جبرئيل بود، در حالى كه جبرئيل به صورت دحيه كلبى درآمده بود. ابوذر به قصد زيارت آمد. چون ديد آن حضرت با دحيه كلبى است برگشت. جبرئيل گفت: اى محمد! اين ابوذر است. نزديك ما آمد، ولى سلام نكرد، اگر سلام كرده بود به او جواب مىداديم؛ براى ابوذر دعايى مخصوص است كه اهل آسمان آن دعا را مىشناسند. پس از رفتن من از او درباره آن دعا سؤال كن. جبرئيل رفت و ابوذر آمد. پيغمبر فرمود: چرا بر ما سلام نكردى؟ گفت: خيال كردم با دحيه كلبى كار خصوصى داريد. فرمود: او جبرئيل بود و گفت كه اگر ابوذر سلام كرده بود، پاسخ او را مىداديم. ابوذر بسيار پشيمان شد. پيغمبر فرمود: آن چه دعايى است كه مىكنى و در نزد اهل آسمان معروف است؟ گفت: يا رسول اللّه! مىگويم:
«اللّهمّ إنّي اسئلك الأمن والإيمان بك والتصديق بنبيّك والعافية من جميع البلاء والشكر على العافية والغنى عن شرار الناس».(1)
«خداوندا! امنيت، ايمان به تو، تصديق پيامبرت، عافيت و سلامتى از بلاها، شكر و سپاس بر تندرستى و سلامتى و بى نيازى از مردم بد كردار را از تو مىطلبم».
از همين روايت و مضامين دعاى ابوذر تا اندازهاى مقام ايمان و عقل او بر ما آشكار مىشود. ابوذر در اثر صراحت لهجه و نهى از منكر، گرفتار عذاب، شكنجه و آزار شديدى گرديد و بالأخره به ربذه تبعيد شد و در آنجا غريبانه وفات نمود.
شيخ صدوق از امام صادق علیهالسلام روايت نموده است: «بيشتر عبادت ابوذر تفكّر و اعتبار بود».
و برقى از صيقل از امام صادق علیهالسلام روايت كرده است كه پيغمبر فرمود: «تفكر يك ساعت از عبادت يك شب بهتر است». راوى از چگونگى تفكّر مىپرسد: امام مىفرمايد: «چون از خانه خرابهاى عبور مىكند با خود بگويد: كجا شدند كسانى كه تو را بنا كردند و در تو منزل داشتند؟ چرا سخن نمىگويى؟»(2)
حديث هفتم: شيخ كلينى به سند معتبر از امام صادق علیهالسلام روايت نموده است:
«جمعى از انصار نزد پيغمبر آمده؛ سلام كردند و گفتند: حاجتى داريم! فرمود: بخواهيد! گفتند. بسيار بزرگ است. فرمود: چه چيز است؟ گفتند: براى ما ضامن بهشت مىشوى؟ پيغمبر سر به زير افكند و اندكى تأمل نمود؛ آنگاه سر بلند كرد و فرمود: بهشت را برايتان ضمانت مىكنم، به شرط آنكه از احدى چيزى نخواهيد».(1)
مواظبت اين جماعت بر عهد خويش به حدّى رسيد كه اگر از دست يكى از ايشان در سفر، تازيانهاى به زمين مىافتاد از كسى نمىخواست تازيانه را به او بدهد. و اگر بركنار سفره نشسته بود و آب از او دور بود، از كسى نمىطلبيد، بلكه خود بر مىخاست، آب را بر مىداشت و مىآشاميد.
اين جمع از انصار، بسيار مردان بزرگ، زيرك و باهوشى بودند؛ زيرا از پيغمبر اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم بهترين و بزرگترين حاجت را خواستند. در نظر اين جمع، بهشت بهتر از مال و رياست بود، بنابر اين، به سراغ مال، عنوان يا امرى از امور دنيا نرفتند و نظير آن ميزبان پيغمبر نشدند كه هشتاد شتر با چوپانش خواست.
پيغمبر كه حتى المقدور حاجت نيازمندان را بر مىآورد و آنان را رد نمىنمود، در مقابل يك شرط قول مىدهد. البته آن شرط بسيار به جا و به موقع بود؛ زيرا افراد را براى هميشه از مردم بى نياز كرده و اين جمع را دائما به سمت خداوند متوجه مىنمود.
كسى كه در هر حال خدا را در نظر داشته و او را به بزرگى بشناسد و حاجت خود را تنها از او بطلبد، هيچ وقت او را معصيت نمىكند. به راستى كه تمامى اين معصيتها در اثر غفلت از حق و عظمت او است:
«إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشآءِ وَالْمُنْكَرِ وَلَذِكْرُ اللّهِ أَكْبَرُ»(2)«نماز [انسان] از كار زشت و ناپسند باز مىدارد و قطعا ياد خدا بالاتر است».
اگر كسى هميشه به ياد خدا باشد، چگونه مرتكب عمل منكر مىشود؟
آرى! فراموش كردن حق سبب مىشود كه خداوند نيز ما را فراموش كرده و به خودمان واگذارد تا از كثرت گرفتارى، خودمان را فراموش كنيم:
«نَسُوا اللّهَ فَنَسِيَهُمْ»(1)
«خدا را فراموش كردند، پس [خدا هم] فراموششان كرد».
«نَسُوا اللّهَ فَأَنْسهُمْ أَنْفُسَهُمْ»(2)
«خدا را فراموش كردند و او [نيز] آنان را دچار خود فراموشى كرد».
پيغمبر اكرم با قرار دادن اين شرط، چقدر بر آن جمع سخت گرفت و چگونه هميشه ايشان را از معصيت دور كرده و به خداوند نزديك نموده است؟ پيغمبر بدون شرط، ضامن نشد، تا مبادا گرفتار غرور و وسوسههاى شيطانى شوند.
حديث هشتم: حسين بن سعيد اهوازى، بنابر نقل صاحب بحار در كتاب خود از فضاله از ابان از عبداللّه بن طلحه از حضرت صادق علیهالسلام روايت نموده است:
«روزى پيغمبر اكرم ديد كه مردى از طايفه فهد غلام خود را مىزند و غلام نيز به خدا پناه مىبرد، ولى آن مرد از او دست برنمىدارد. ناگاه چشم غلام به پيغمبر افتاد و گفت: پناه مىبرم به محمّد! آن مرد از او دست برداشت و ديگر او را نَزَد. پيغمبر فرمود: به خداوند پناه مىبرد، تو او را مىزدى امّا وقتى به محمد پناه آورد از او دست برداشتى؟! كسى كه به خدا پناهنده شود از كسى كه به محمد پناهنده شود، سزاوارتر است به پناه يافتن! آن مرد گفت: او را به خاطر خدا آزاد نمودم! فرمود: قسم به كسى كه مرا به رسالت فرستاد، اگر آن عمل خود را به اين كار جبران نمىكردى به رو در آتش مىافتادى!»(3)
در ميان عرب مرسوم بود كه اگر كسى به بزرگى پناهنده مىشد، جانش محفوظ مىماند و به واسطه آن بزرگ از آسيب نجات مىيافت. معن بن زايده شيبانى كه از امرا، شجاعان و سخاوتمندان عرب به شمار مىرفت در بغداد با عدهاى از ملازمان خود سواره عبور مىنمود، ناگهان كسى خود را به او رسانيد و گفت: به تو پناه آوردم، مرا پناه بده! خداوند تو را در پناه خود نگاه بدارد. معن ايستاد و به آنكس كه متعرض او شده بود، گفت: چهكار دارى؟
گفت: اين يكى از خوارج است و اميرالمؤمنين براى كسى كه او را تحويل دهد صد هزار درهم جايزه قرار داده است.
معن گفت: از او دست بردار. آنگاه به غلام خود گفت: پياده شو و او را سوار كن.
امّا آن شخص فرياد كرد و از مردم كمك خواست و گفت: كسى را كه اميرالمؤمنين در جستجوى او است، رها مىكنند؟!
معن به او گفت: برو و به منصور بگو كه او در نزد من است. آن مرد خود را به دربار رسانيد. منصور فورا معن را طلبيد. معن به خويشان و غلامان خود گفت: تا زنده هستيد، مبادا كسى متعرض اين شخص شود و به او آسيبى برساند. آنگاه خود را به منصور رسانيد. چون منصور غضبناك بود، جواب سلام معن را نداد و گفت: تو اين قدر جرأت پيدا كردهاى كه كه بر خلاف امر من رفتار كنى؟ گفت: بلى، يا اميرالمؤمنين! منصور بيشتر عصبانى شد و گفت: مىگويى بله؟!
معن گفت: يا امير! من كسى هستم كه براى حفظ سلطنت و مقام تو زحمات فراوانى كشيده و خدمات بسيارى انجام دادهام، حال اگر نتوانم پناهندهاى را كه به من حُسن ظن پيدا كرده و در حضور مردم به من - نه به ديگرى - پناه آورده است، پناه دهم، پس من چكاره هستم؟ معن رضايت منصور را فراهم آورد و از آن پادشاه بخيل، صد هزار درهم براى آن مرد به عنوان انعام گرفت و به او تسليم نمود».(1)
1) حاشيه كتاب المستطرف ثمرات الاوراق، ص 167، فى حكايات معن بن زايده، طبع دار الفكر بيروت، كتابخانه حضرت معصومه، شماره مسلسل 9601.
جايى كه پناه آوردن به يك انسان بزرگ موجب محفوظ و مصون ماندن مىشود، پس چرا آن مرد فهدى، بنده خود را كه به خداوند پناهنده مىشد، آزار مىرساند امّا وقتى به پيغمبر پناه برد، نجات يافت؟!
پاسخ اين است كه چون ما مسلمانان به عظمت خداوند ايمان واقعى نداريم بنابر اين، از بندگان خدا بيشتر مىترسيم و به ديگران بيشتر اميدواريم، لذا حاجت خواستن ما از خداوند از باب عادت و لقلقه لسان است و دعاى حقيقى در ميان نيست. اين است كه فهدى، غلام خود را كه به خداوند متوسل و پناهنده مىشد، پناه نداد، ولى چون پيغمبر را مىشناخت و پادشاهى او را قبول داشت به او آسيبى نرساند. البته اين از جهت نبوت و رسالت پيغمبر نبود، بلكه به خاطر سلطنت، عظمت و رياست پيغمبر بود. و پيغمبر اكرم چون اين منظره را مشاهده نمود، به جاى اينكه خشنود شود، متأثر گرديد و آن مرد فهدى را ملامت نمود كه چرا به خاطر خداوند بندهات را پناه ندادى و پناه خدا را خوار شمردى؟
«وَرَبَّكَ فَكَبِّرْ»(1)
«و پروردگار خود را بزرگ دار».
پيغمبر مردم را وادار مىكند كه خداوند را به بزرگى شناخته و عظمت و محبت او را در دل جا دهند؛ اين است رسم و طريقه پيغمبرى. آن حضرت خداوند را درست شناخته است؛ او خود را كوچك مىشمارد و بزرگى را تنها مخصوص خدا مىداند، ولى اگر او پادشاه بود، هر آينه از تملق و تواضع آن مرد خشنود مىشد و گناه بزرگ او را نديده مىگرفت. اين تواضع و تملق است كه سلاطين را بدبخت و مغرور مىنمايد. و اين امر، تنها اختصاص به شاهان ندارد؛ زيرا اگر شما چند مرتبه به شاگرد طبيب بگوييد تو از استادت بهتر و عالمترى باور خواهد كرد. و به نوچه پهلوانى بگوييد كه تو در زور از پهلوان شهر كمتر نيستى، باور خواهد نمود!
يكى از پهلوانان براى من حكايت نمود كه در نزد پهلوانِ نامىِ قم، حسين قمى،
1) سوره مدّثر، آيه 3.
معروف به كلّه پز، ورزش مىكردم و پدرم مرا به او سپرده بود، وقتى شش ماه گذشت، همه را از كوچك و بزرگ زمين مىزدم و بر آنها غلبه مىكردم. پس از مدتى به من گفتند كه تو از پهلوان، كمتر نيستى! اين فكر در ذهن من قوت گرفت. روزى به پدرم گفتم: مىتوانم با پهلوان كشتى بگيرم! او از پهلوان خواست تا با من كشتى بگيرد. روزى پهلوان در وسط گود زورخانه ايستاد و مرا دعوت كرد. امّا من تا رفتم او را بگيرم او با پاى خود از پشت يك كفى به من زد و مرا به جايى دور پرت نمود!
بدبختىهاى پادشاهان و دانشمندان و ادعاهاى بىجاى ايشان ناشى از غرور و پذيرفتن تملق چاپلوسان است. اصولاً انسان در اثر تملق يك يا چند نفر، خود را گم كرده
و پا از گليم خويش بيرون مىبرد، امّا پيغمبر اكرم هر اندازه مقامش عالىتر مىشود بر تواضعش افزوده مىگردد. او چون بندگان مىنشيند و غذا مىخورد. او خود را بنده مىشناسد و از گناه كسى كه از او تجليل نموده و به احترام او از گناه بندهاش صرف نظر كرده است، چشم نمىپوشد، بلكه گناه بزرگ او را به رخ كشيده و او را ملامت مىكند؛ و خدا را به بزرگى ياد كرده و او را وادار به توبه و جبران گذشته مىنمايد. اين عمل پيغمبر، همان تعليم حكمت و تطهير و پاكيزه نمودن گناهكاران است؛ اين طريقه پيغمبرى است، نه پادشاهى.
اميرالمؤمنين علیهالسلام مىفرمايد:
«وَ إنّ أسخف حالات الولاة عند صالح النّاس أن يظنَّ بهم حبُّ الفخر ويوضع أمرهم على الكبر وقد كرهت أن يكون جال في ظنِّكم أنِّى أحبُّ الإطراء واستماع الثناء ولست بحمد اللّه كذلك ولو كنت أحب أن يقال ذلك لتركته انحطاطا للّه سبحانه عن تناول ما هو أحقُّ به من العظمة والكبرياء وربَّما استحلى الناس الثّناء بعد البلاء فلا تثنوا علىَّ بجميل ثناء لاخراجى نفسى إلى اللّه سبحانه وإليكم من البقيَّة في حقوق لم أفرغ من أدائها وفرائض لابدَّ من إمضائها فلا تكلِّموني بما تكلَّم به الجبابرة ولا تتحفَّظوا منّي بما يتحفّظ به عند أهل البادرة و لا تخالطونى بالمصانعة ولا تظنّوا بي
استثقالا في حق قيل لي ولا التماس إعظام لنفسى»(1)
«و بدانيد كه از بدترين حالات زمامداران در پيشگاه صالحان اين است كه گمان برده شود آنها فريفته تفاخر گشته و كارشان شكل برترى جويى به خود گرفته است. من از اين ناراحتم كه در ذهن شما جَوَلان كند كه مدح و ستايش را دوست دارم و از شنيدن آن لذت مىبرم. الحمد للّه من چنين نيستم و اگر فرضا دوست هم مىداشتم به خاطر خضوع در برابر ذات پر عظمت و كبريايى خدا كه از همه كس به ثنا و ستايش سزاوارتر است، آن را ترك گفتم.
گاهى مردم ستودن افراد را به خاطر مجاهدهها و تلاشهايشان لازم مىشمرند و اين براى مردم اشكالى ندارد، امّا من از شما مىخواهم مرا با سخنان جالب خود نستاييد. اينكه مىبينيد در راه اجراى فرمان خداوند تلاش مىكنم، براى اين است كه مىخواهم خود را از مسئوليت حقوقى كه بر گردنم هست، خارج سازم؛ حقوقى كه خداوند و شما بر گردنم داريد و هنوز كاملاً از انجام آنها فراغت نيافتهام؛ واجباتى كه به جا نياورده و بايد به مرحله اجرا گذارم.
بنابر اين، آن گونه كه با زمامداران ستمگر سخن مىگوييد با من سخن مگوييد؛ و آن چنانكه در پيشگاه حكام خشمگين و جبار خود را جمع و جور مىكنيد، در حضور من آنگونه نباشيد و به طور تصنعى با من رفتار منماييد. و هرگز گمان مبريد در مورد حقى كه به من پيشنهاد كردهايد، كُندى ورزم؛ و يا اينكه خيال كنيد من در پى بزرگ ساختن خويشم».
حديث نهم: شيخ كلينى به سند معتبر از علىبن حكم از داود بن نعمان از ابراهيم بن عثمان از امام صادق علیهالسلام اينگونه نقل نموده است:
«پيغمبر اكرم فرمود: خداوند دوست دارد كه بندگان، حاجت خود را از او بخواهند.
1) نهج البلاغه، خطبه 216.
بنابر اين، گدايى كردن را دشمن داشته است. او دوست مىدارد كه از او حاجت بخواهند و هيچ چيز نزد خدا محبوبتر از آن نيست كه از او بخواهند. پس، از فضل خداوند بخواهيد و از خواستنِ چيزِ كم حيا نكنيد، اگر چه بند كفش باشد».(1)
ببينيد كه پيغمبر اكرم چگونه دعا كردن را تعليم مىدهد و بندگان را وادار به خواستن حاجات خويش از خداوند مىنمايد؟ دعا از عبادات است. پس چه از اين بهتر كه بندهاى خود را ذليل و محتاج به خداوند بداند و او را قادر و توانا بر اصلاح كار خود بشناسد؟
خداوند فرموده است: «اُدْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ؛(2)مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم».
خداوند وعده اجابت داده است. اينكه مىبينيد هر چه مىخوانند به اجابت نمىرسد، عللى دارد؛ شرط اول براى مستجاب شدن دعا، نيت است؛ دعا كننده بايد بداند چه مىگويد، از چه كسى مىخواهد و با چه كسى طرف خطاب شده است. او بايد خدا را به توانايى شناخته و با او قطع رابطه نكرده باشد. چه بسا كسانى كه به خداوند
اعلان جنگ داده و با اين حال از او حاجت مىخواهند! و چه بسا كسانى كه به زبان و در ظاهر حاجت مىخواهند، ولى در باطن خود، به فكر راهى هستند كه به مقصد برسند.
ما بايد با منكِر خداوند تفاوت داشته باشيم و با خدا رابطه داشته و همه چيز را، از او بخواهيم و فقط به اسباب چشم ندوخته باشيم؛ نمىگوييم دنبال اسباب نرويم، بلكه مىگوييم مانند منكران، تنها به اسباب اعتماد نداشته باشيم؛ مثلاً اگر نزد دكتر مىرويم از خداوند بخواهيم كه او را به مرض، و دواى ما آشنا كند تا در تشخيص خود اشتباه نكند.
بنابر اين، بايد در هر كارى به خداوند مسببُ الاَسباب نظر داشته باشيم و كار را در يَد قدرت و توانايى او بدانيم؛ اين است حقيقت دعا و اين است دعايى كه خداوند آنرا دوست دارد و پيغمبر هم مردم را به آن وا مىدارد. در روايت صحيحى از زراره آمده است كه امام باقر علیهالسلام به او فرمود:
«آيا تو را به چيزى راهنمايى كنم كه پيغمبر فرموده است؟» زراره عرض مىكند:
بفرماييد. حضرت مىفرمايد: «دعا، قضا را برمىگرداند».(1)
آرى! دعايى كه از قلب برخيزد و شخص در آن حال جز به خداوند، نظر نداشته باشد، مستجاب بوده و بَلا را برطرف مىكند.
سكونى از امام صادق علیهالسلام نقل نموده است: «دعا سلاح مؤمن، ستون دين و نور آسمان و زمين است».(2)
پيغمبر آمد تا مردم را به سمت خدا كشانده و آخرت را در نظر ايشان بزرگ جلوه دهد و آنها را از دل بستن به دنيا باز دارد و به همين دليل است كه مردم را به خدا شناسى، خدا دوستى و خدا خواهى دعوت نموده است. اين است تعليمات و دستورات او. آرى! او است كه مردم را پاك و پاكيزه مىنمايد.
حديث دهم: در وسايل الشيعه از محاسن برقى از جعفر بن محمد اشعرى از عبد اللّه بن ميمون قداح از امام صادق علیهالسلام نقل شده است:
«پيغمبر اكرم به اصحاب خود فرمود: آيا شما را خبر ندهم به بهترين و پاكيزهترين اعمال در نزد خداوند و آنچه كه بيشتر از هر چيزى درجات شما را بالا مىبرد و براى شما بهتر از طلا و نقره است و بهتر است از آنكه با دشمن روبهرو شويد، بكشيد و كشته شويد؟ گفتند: يا رسول اللّه! ما را به آن، آگاه ساز و مطلع نما. فرمود: فراوان به ياد خدا بودن».(3)
ذكر كثير، بهتر از همه اعمال است؛ «و لذكر اللّه اكبر». ذكر است كه شخص را از محرمات دور كرده و به واجبات و حسنات نزديك مىكند.
سكونى از امام صادق علیهالسلام نقل نموده است كه:
پيغمبر اكرم فرمود: «سيد اعمال سه چيز است: انصاف دادن، با برادر دينى مساوات
نمودن، و در هر حال به ياد خدا بودن».(1)
ابن محبوب از ابو اسامه از امام صادق علیهالسلام روايت فرموده است كه آن حضرت فرمود: «مقصود از ذكر كثير، گفتن «سبحان اللّه» و «الحمد للّه» نيست، بلكه به ياد خدا بودن در نزد حلال و حرام است».(2)يعنى انسان در وقت طاعت به ياد خدا باشد و آن را به جا آورد و در هنگام معصيت نيز به ياد خدا باشد و آن را ترك كند.
«وَأَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى * فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِىَ الْمَأْوى»(3)
«و امّا كسى كه از ايستادن در برابر پروردگارش هراسيد و نفس [خود] را از هوس باز داشت، پس جايگاه او همان بهشت است».
اين از مشكلترين واجبات و بهترين و پاكيزهترين اعمال است و بيش از همه، موجب ترفيع درجات انسان مىگردد.
ببينيد كه پيغمبر اكرم چگونه تعليم حكمت مىفرمايد و اصحاب را پاك و پاكيزه مىگرداند. او چگونه ايشان را به بهشت نزديك مىكند و به طاعت وادار مىنمايد! آن اصل، ريشه و سرچشمه طاعات را اين گونه توصيف مىنمايد و ايشان را به بهترين اعمال تشويق مىكند؛ مثل آنكه مىخواست اصحاب را از نزديكترين راهها به بهشت برساند.
تمام بدبختىها از غفلت و فراموش نمودن خداوند است، همانطور كه تمام سعادتها در ياد خدا بودن است. البته به ذكر قلبى نه لسانى؛ زيرا اين ذكر قلبى است كه مايه حيات است، نه گردش زبان:
«فَاذْكُرُونِى أَذْكُرْكُمْ»(4)
«پس مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم».
وقتى بنده به ياد خدا باشد، خدا هم به ياد او است و چون خدا را فراموش كند، خدا
نيز او را فراموش مىكند: «نُسُوا اللّهَ فَنَسِيَهُمْ»!
همّ و فكر پادشاهان، توسعه آب و خاك و بسط نفوذ و سلطنت است؛ امّا همّ و فكر پيغمبران، ارشاد گمراهان و نجات بشر و ربط بين مخلوق و خالق مىباشد.
ببينيد كه تعليمات پيغمبر چگونه انسان را به خداوند نزديك مىكند و او را از گناهان پاك و به اعمال خير وادار مىكند: «وَيُعَلِّمهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ».
در اثر چنين تعليماتى بود كه پيامبر، ستارگان درخشان و صحابهاى كه جان خود را به خداوند مىفروختند و در راه او مىكشتند و كشته مىشدند را آماده نمود:
«رَجالٌ لاتُلْهِيهِمْ تِجاَرةٌ وَ لابَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ»(1)
«مردانى كه نه تجارت و نه داد و ستد، آنان را از ياد خدا به خود مشغول نمىدارد».
مسعودى مىگويد: «قيس بن سعد در زهد، ديانت، تشيّع و ميل به على علیهالسلام داراى مقام عظيمى بود. مقام خوف و اطاعت او از خداوند به حدى رسيده بود كه روزى در حال نماز ديد كه مار بزرگى در مكان سجده او است! پس نزديك مار سجده نمود و مار به گردن او پيچيد. سعد بىآنكه از نمازش چيزى را كم كند، نماز خود را تمام نمود؛ پس از نماز، مار را گرفت و از خود دور نمود».(2)سبحان اللّه تعالى!
اين حكايت را حسن بن على بن عبد اللّه بن مغيره از معمر بن خلاد از ابو الحسن على بن موسى الرضا عليهماالسلام روايت نموده است.
سعد خود را در برابر خداوند قهار مىديد و مجذوب حق بود؛ در چنين حالى هم نبايد از مار وحشت كرده و از ذكر خداوند غافل شود! كسى كه خدا را بزرگتر از هر چيز مىداند و حلاوت مناجات با او را چشيده است، در اين گونه موارد از او منصرف نمىشود:
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إِيْمانا»(3)
«مؤمنان، كسانى هستند كه چون ياد خدا شود، دلهايشان بترسد؛ و هنگامى كه آيات او بر آنان خوانده شود، بر ايمانشان بيفزايد».
حديث يازدهم: شيخ كلينى به سند خود از سالم بن مكرم از امام صادق علیهالسلام روايت نموده است:
«يكى از اصحاب پيغمبر دچار فقر و پريشانى سختى گرديد. زن او گفت: برو از پيغمبر اكرم چيزى بخواه. مرد نزد پيغمبر آمد. وقتى چشم پيغمبر به او افتاد، فرمود: هر كس از ما چيزى بخواهد به او مىدهيم، ولى هر كس حاجت نخواهد، خداوند او را بى نياز مىفرمايد.
مرد با خود گفت: مقصود پيغمبر، من هستم. پس برگشت و زن خود را از جريان با خبر نمود.
زن گفت: پيغمبر بشر است و از حال و قصد تو چه خبر داشت؟ برو او را از حال خود مطلع نما!
مرد مجددا نزد پيغمبر آمد. همين كه چشم پيغمبر به او افتاد، فرمود: هر كس از ما چيزى بخواهد به او مىدهيم، ولى هر كس نخواهد و خوددارى كند، خداوند او را بى نياز مىنمايد.
مرد برگشت و دوباره به وسوسه زن خود نزد پيغمبر آمد و مجددا همان سخن را از پيغمبر شنيد.
آنگاه برگشت و تيشهاى به عاريه گرفت و رفت از بالاى كوه با خود هيزم آورد. هيزمها را فروخت و به مقدار كمى - پنج سير - آرد خريد. مجددا رفت و هيزم بيشترى تهيه نمود و فروخت و به تدريج تيشهاى خريد و كم كم دو شتر و يك غلام خريدارى نمود و كار او بالا گرفت و ثروتمند گرديد. پس نزد پيغمبر آمد و شرح حال خود را باز گفت. پيغمبر فرمود: به تو گفته بودم كه هر كس از ما بخواهد به او مىدهيم، ولى هركس نخواهد و خوددارى كند، خداوند او را بى نياز مىنمايد».(1)
از اين حديث شريف امورى دانسته مىشود:
1 - پيغمبر اكرم حال آن مرد را مىدانست.
1) كافى، ج 2، باب قناعت، ص 139، ح 7.
2 - ميزان سخاوت آن حضرت، به حدى بود كه هيچ نيازمندى را رد نمىنمود.
3 - حاجت خواستن از غير خدا، حتى از پيغمبر اكرم، كار پسنديدهاى نيست. و اگر كسى از بيان خواستهاش خوددارى كند، خداوند او را بى نياز مىنمايد.
4 - پيغمبر اكرم مردم را به سمت خداوند مىكشانيد و مردم نيز در اثر تعاليم آن حضرت به سعادت دنيا و آخرت مىرسيدند؛ چنانكه آن مرد فقير صحابى در اثر كلام پيغمبر، دنبال كارى را گرفت و خداوند نيز او را بى نياز نمود و او ثروتمند شد.
چون اموال يهوديان بنى نضير به تصرف پيامبر در آمد، حضرت اموال را در ميان مهاجرين تقسيم نمود تا محتاج انصار نباشند. و از آن اموال به انصار نداد، مگر به سهيل بن حنيف و ابو دجانه كه فقير بوده و هرگز از پيغمبر درخواستى نكرده بودند. اگر اين فكر در سر بزرگان نيز پديد آيد، مىتوانند به تدريج و به مرور زمان مستمندان را غنى نمايند و از تعداد نيازمندان كم كنند و چقدر مناسب و به جاست كه رهبران امروز تا اندازه ممكن، مستحقّين را از ذلت فقر و حاجتمندى برهانند و وسيله رفع نياز و پريشانى ايشان را فراهم سازند.
حديث دوازدهم: حميرى در قرب الاسناد از هارون بن مسلم از مسعدة بن زياد از امام صادق علیهالسلام روايت نموده است كه پيغمبر اكرم فرمود:
«دعاى چند طايفه مستجاب نمىشود: كسى كه مال خود را بدون نوشته و شهود قرض مىدهد. مردى كه بر فاميل خويش نفرين مىكند. مردى كه زنش او را اذيت مىكند و او مىگويد: خداوندا مرا از او خلاص كن و نجات بده! خداوند مىگويد: بنده من! اختيار در دست تو است، اگر مىخواهى نگاهش بدار، وگرنه او را رها كن. و مردى كه خداوند به او مال داده و او تمام آن را در راه خير انفاق نموده و چيزى براى خود نگاه نداشته است و مىگويد:
خداوندا! به من روزى بده! خداوند مىگويد: مگر من به تو ثروت ندادم؟ چرا ميانه روى نكرده و اسراف نمودى؟ من مسرفين را دوست نمىدارم. و مردى كه در خانه بنشيند و دنبال
كسب و روزى نرود و بگويد: خداوندا! تو به من روزى بده! خداوند مىگويد: بنده من! راه را بر تو نبستم و تو را سالم نمودم، زمين من هم واسع است، چرا بيرون نمىروى و طلب روزى نمىكنى؟ اگر تو را محروم نمودم، عذر دارم و اگر روزى دادم، همان است كه تو مىخواهى».(1)
در اين حديث شريف و تعليم پيغمبر اكرم دقيق شويد! باز بودن راه دعا، نه به اين معنى است كه راههاى ديگر بسته است، بلكه شخص بايد به وظيفه خود عمل كند آنگاه دعا نمايد؛ بايد دنبال كسب روزى برود آنگاه از خداوند روزى بخواهد. خداوند دنيا را دار اسباب قرار داده است. انسان بايد تخم بكارد، آب بدهد سپس از خداروزى بطلبد.
بعضى فقط و فقط چشم به اسباب دوخته و مسبب الاسباب را فراموش كردهاند و بعضى هم مىگويند كه به خداوند نظر مىدوزيم و از اسباب صرف نظر مىكنيم؛ از خدا روزى مىخواهيم، بى آنكه در پى روزى برويم. اين دو امر، هر دو غلط است. چرا كه بايد با ايجاد اسباب، نتيجه را از خداوند خواست. اعتماد انسان بايد به خداوند باشد و همانگونه كه او دستور داده است از او طلب اسباب نمايد. اين است معنى توكّل به حق و اعتماد بر او. تعطيل اسباب، غلط و علّت تامه دانستن اسباب نيز غلط است.
شيخ كلينى به سند خود از على بن عبد العزيز از امام صادق علیهالسلام چنين روايت نموده است:
«چون آيه «وَمَنْ يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَل لَهُ مَخْرَجَا(2)و هر كس از خدا پروا كند، [خدا] براى او راه بيرون شدنى قرار مىدهد». نازل شد، جمعى از اصحاب پيغمبر از كسب و كار دست كشيده و مشغول عبادت شدند. و مىگفتند: ما محتاج كسب و طلب روزى نيستيم، بلكه خداوند كفيل شده است.
اين خبر به پيغمبر رسيد، ايشان را طلبيد و فرمود: هر كس چنين كند، دعاى او مستجاب نمىشود؛ بر شما باد طلب روزى!».(3)
پيغمبر اكرم حتى وقتى با دشمنان جنگ مىكرد از اسباب ظاهرى غفلت نمىكرد و تا حد امكان از ايجاد اسباب، كوتاهى نمىنمود:
«وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَمِنْ رِباطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ»(1)
«و هرچه در توان داريد، از نيرو و اسبهاى آماده، بسيج كنيد تا با آن، دشمن خدا را بترسانيد».
در عين حال، پيغمبر دعا مىكرد و از خداوند نصرت مىطلبيد و بر او توكّل مىنمود.
همچنين از آن حديث شريف، قبح اسراف، حتى در خيرات و انفاق دانسته، مىشود:
«وَلا تَجْعَل يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِكَ وَلا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوما مَحْسُورا»(2)
«و دستت را به گردنت زنجير مكن و بسيار [هم] گشاده دستى منما! تا ملامت شده و حسرت زده بر جا بمانى».
خداوند، پيغمبر را از افراط در امساك و گشاده دستى نهى مىفرمايد. آرى! بايد قدرى از مال را داد و قدرى را هم نگاه داشت:
«وَالَّذينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَلَمْ يَقْتُرُوا وَكانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواما»(3)
«و كسانى هستند كه چون انفاق كنند، نه ولخرجى مىكنند و نه تنگ مىگيرند و ميان اين دو [روش] حد وسط را بر مىگزينند».
شيخ كلينى به سند خود از صبيح بن وليد نقل نموده است:
«بين مكه و مدينه، همراه امام صادق علیهالسلام بودم. گدايى آمد. امام به او چيزى دادند. همچنين به گداى دوم و سوم چيزى دادند، ولى در پاسخ گداى چهارم فرمود: خداوند تورا سير فرمايد! آنگاه به ما متوجه شد و فرمود: «چيزى با ما بود كه به او بدهيم، ولى ترسيدم
يكى از آن سه دستهاى باشم كه دعاى ايشان مستجاب نمىشود. يكى، آن كسى كه خداوند به او مال داده و او همه را در راه خير صرف مىنمايد. و ديگر، آنكس كه بر زن خود نفرين مىكند و از خدا مىخواهد تا او را از آن زن خلاص كند. و آخرى، آن كسى كه بر همسايه خود نفرين مىكند و حال آنكه مىتواند خانه خود را بفروشد و از همسايگى او خلاص شود».(1)
از اين حديث، به ضميمه حديث سابق و ساير احاديث دانسته مىشود كه دعاى كسى كه خود را گرفتار كرده و راه را به روى خود بسته باشد، مستجاب نمىشود؛ چه آنكس كه بى مدرك و گواه قرض داده باشد، چه آنكس كه در خانه نشسته و دنبال كسب و كار نمىرود و چه كسى كه زن خود را طلاق نمىدهد يا خانه را نمىفروشد.
پس به موجب اين دستورات و تعليمات، شخص عاقل نبايد خود را گرفتار و بيچاره نموده و در را به روى خود ببندد و خود را محصور سازد؛ بلكه بايد از راههايى كه خداوند مقرّر داشته است، استفاده نمايد و كار خود را انجام دهد و از خدا موفقيت بخواهد.
حديث سيزدهم: شيخ كلينى به سند صحيح از ابن محبوب از هيثم بن ابى مسروق از هشام بن سالم از امام صادق علیهالسلام روايت نموده است:
«مردى نزد پيغمبر آمد. حضرت به او فرمود: نمىخواهى به كارى هدايتت كنم كه خداوند تو را به سبب آن، داخل بهشت نمايد؟ گفت: بله، يا رسول اللّه! فرمود: از آنچه كه خداوند به تو داده است، انفاق كن. گفت: اگر من از آنكس محتاجتر باشم چه؟ فرمود: پس، مظلومى را يارى نما. گفت: اگر ناتوانتر از آن مظلوم باشم چه؟ فرمود: پس به فكر و عقل خود او را راهنمايى كن! گفت: اگر فكر من از او كوتاهتر باشد چه؟ فرمود: پس به جز به خير به چيزى زبان مگشا، آيا دوست ندارى خصلتى از اين خصال در تو باشد كه تو را به بهشت راهنمايى كند؟»(2)
در اين حديث شريف دقيق شويد! ببينيد كه چگونه پيغمبر اكرم به كارهاى خير احاطه داشته و چگونه همه چيز را در اين چند جمله جمع كرده است. از طرف ديگر، مثل اينكه پيغمبر اكرم آرام نداشت و دائما فكر و ذكرش ارشاد و نجات بيچارگان بود و هر كسى كه نزد او مىآمد، اين حكمتها و نصايح را مىفرمود؛ بنابر اين، كسى كه به محضر آن حضرت شرفياب مىشد، با فيض برمىگشت و اين طور نبود كه پيغمبر با ديگران مشغول سخنهاى بىفايده يا جملاتى كه دنيا را در نظر مردم زينت مىداد، بشود.
رسول خدا مردم را به خداوند و بهشت نزديك مىنمود و از دنيا و زينتهاى آن دور مىكرد. و از همين جا تفاوت پيغمبر با ديگران دانسته مىشود. چه بسا شما ساعتها و روزها با مردم محشور باشيد، ولى نه تنها جملاتى كه شما را به آخرت متوجه مىكند، نمىشنويد، بلكه سخنهاى باطل، لغو و بيهوده زيادى هم مىشنويد. خوب است كه مبلغين ما به پيغمبر اكرم تأسّى جويند و مجالس خود را شبيه مجلس پيغمبر اكرم بنمايند.
شيخ كلينى در باب مجلس پيغمبر، به سند خود از طلحة بن زيد از امام صادق علیهالسلام روايت نموده است كه فرمود:
«پيغمبر از هيچ مجلسى - اگر چه مختصر - برنمىخواست، مگر اينكه بيست و پنج مرتبه استغفار مىنمود».(1)
در نقلى كه از حضرت امام حسين از اميرالمؤمنين عليهماالسلام به ما رسيده نيز آمده است:
«كان لا يجلس ولا يقوم الاّ على ذكر».(2)
«پيغمبر در جايى نمىنشست و برنمىخواست، مگر آن كه مشغول به ذكر خدا بود».
همچنين فرموده است:
«مجلسه مجلس حلم و حياء وصدق وأمانة لاترفع فيه الأصوات ولاتؤبن فيه الحرام ولاتنثى فلتاته متعادلين متواصلين فيه بالتقوى متواضعين يوقّرون الكبير و يرحمون الصغير و يؤثرون ذا الحاجة ويحفظون الغريب».(1)
«مجلس پيغمبر، مجلس علم، حيا، راستى و امانت بود؛ داد و فرياد مردم در آن بلند نمىشد (آهسته سخن مىگفتند)؛ از مردم عيب گويى نمىكردند و از لغزشهاى آنها ذكرى نمىشد. با يكديگر مهربان و متواضع بودند. و احترام بزرگ را نگاه مىداشتند. و به كوچكترها رحم مىكردند. مردم محتاج را بر خود مقدم مىداشتند. شخص غريب را نوازش كرده و با او مهربانى مىنمودند و به او كمك و مساعدت مىكردند».
و گويد:
«قد ترك نفسه من ثلاث: المراء والاكثار و ما لايعنيه. و ترك الناس من ثلاث كان لايذمّ احدا ولايعيره ولا يطلب عورته ولا عثراته ولايتكلم إلاّ فيما رجا ثوابه»(2)
«پيامبر سه چيز را از خود دور كرده بود: نزاع و مجادله با مردم. زياد سخن گفتن. و گفتن هر چيزى كه فايدهاى نداشت؛ (امر سوم شامل كارهاى ديگر نيز مىشد. پس پيامبر از تمام كارهاى بيهوده دورى مىنمود). مردم را هم از سه چيز برحذر مىداشت از مردم بدگويى نمىكرد و كسى را سرزنش و ملامت نمىنمود. در جستجوى عيوب و گناهان مردم نبود. و سخنى نمىگفت، مگر در آنچه كه اميد ثوابى بود».
در جمله اخير دقيق شويد! از اين عبارت دانسته مىشود كه پيغمبر سخن مكروه و
حتى مباح نمىگفت، بلكه آنچه مىفرمود يا ثواب داشت و يا اميد ثواب در آن بود؛ حال، «تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل».
برگرديم به شرح حديث شريف! پيغمبر كارهايى كه انسان را به بهشت سوق مىدهد را معرفى مىنمايد: اول، انفاق نمودن از آنچه كه خدا داده است؛ در آيه شريفه دقيق شويد «لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّى تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ»(1)خداوند مىفرمايد: به ثواب نمىرسيد مگر آنكه از آنچه دوست مىداريد، انفاق كنيد. اين آيه مخصوص انفاق واجب و خطاب به عموم است؛ و كسى كه به خدا و آخرت ايمان دارد، بايد به اميد ثواب، چيزى را كه دوست دارد - نه آنچه را كه دوست ندارد و مىخواهد آن را دور بريزد - در راه خدا انفاق كند.
پس اگر كسى در راه خدا و به اميد ثواب، انفاق نكند، به خدا ايمان ندارد. ايمان بايد اثر داشته باشد و عمل، بيان كننده درستى ايمان است.
راوى مىگويد: اگر من محتاجتر باشم و توانايى انفاق نداشته باشم، چه؟ حضرت مىفرمايد: مظلومى را كمك نما؛ زيرا چه بسا كه مردمان فقير مىتوانند به بيچارگان كمك نمايند، ولو اينكه بار او را بردارند يا دست كورى را بگيرند و از چاه دور سازند.
سكونى از امام صادق علیهالسلام از پيغمبر اكرم روايت نموده است:
«عونك الضعيف من افضل الصدقة»(2)
«كمك به ضعيف از بهترين صدقههاست».
منظور از مظلوم در اين حديث، شخص ضعيف يا بيچاره است. راوى گفت: اگر من از او ضعيفتر باشم چه؟ فرمود: به فكر و انديشه خويش او را راهنمايى كن و كمك نما. اينگونه كمك، چه بسا اثرش بيشتر و مهمتر از انفاق مالى يا بدنى باشد. در موثقه سماعه است كه امام صادق علیهالسلام فرمود:
«من استشار اخاه فلم يمحضه محض الرأى سلبه اللّه عزّوجلّ رأيه»(3)
«اگر برادر ايمانى كسى با او مشورت كند، ولى او درست راهنمايى نكند، خداوند عقل او را از او مىگيرد».
راوى مىگويد: اگر فكر من از او كوتاهتر باشد و نتوانم او را راهنمايى نمايم چه؟ فرمود: پس زبانت را به جز خير باز مكن.
در روايت ديگر است كه پيغمبر فرمود:
«نجاة المؤمن من حفظ لسانه»(1)
«نجات مؤمن در اثر حفظ زبانش است».
همچنين در روايت سكونى آمده است كه پيغمبر فرمود:
«خداوند، زبان را سختتر از ساير اعضا عذاب مىنمايد. او مىگويد: خداوندا! چرا عذاب من سختتر است؟ پس به او گفته مىشود: از تو سخنى سرزد كه به شرق و غرب رسيد و در اثر آن، خونى به ناحق ريخته شد، مالى غارت گرديد و زنايى واقع شد. پس عذاب تو سختتر از عذاب تمام اعضا و جوارح مىباشد».(2)
پيغمبر اكرم يارى رساندن به وسيله مال، بدن، فكر و سكوت را موجب نجات و رسيدن به بهشت دانسته است. پس بر مردم مسلمان است كه از آن سرور ياد بگيرند و از حكمت او استفاده نمايند تا پاك و پاكيزه شوند.
راستى! اگر مسلمانان چنين باشند و همين دستور را سرمشق خود قرار داده و با يكديگر چنين رفتار كنند، انفاق نمايند، كمك كنند، از فكر خويش دريغ نداشته و لااقل اگر خيرى ندارند، از شرّ يكديگر محفوظ باشند، در مدت كوتاهى روى پاى خود خواهند ايستاد و محتاج مساعدت دشمنان نخواهند بود و نور ايشان به ديگران مىتابد و ديگران در سايه درخت تناور اسلام مىآسايند.
مسلمانان در صدر اسلام تا حدى به اين تعاليم عمل كردند، لذا از چاه بيرون آمدند و بر مردم دنيا سيادت پيدا كردند.
ببينيد كه پيغمبر چگونه انواع مساعدتها را در نظر گرفته و آنها را موجب نجات و دخول در بهشت قرار داده است؛ مساعدت مالى مراتبى دارد و يك مرتبه از آن قرض دادن است. حال ببينيد كه چه اندازه ثواب براى قرض دادن مقرر شده است:
«مَنْ ذَا الَّذي يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضا حَسَنَا فَيُضاعِفَهُ لَهُ أضْعافَا كَثِيرَةً»(1)
«كيست آن كس كه به [بندگان] خدا وام نيكويى دهد تا [خدا] آن را براى او چند برابر بيفزايد؟»
قرض دادن به مؤمن براى خدا، قرض به خدا محسوب مىشود و اجر آن بسيار زياد است. با وجود اين، ببينيد كه چگونه امروز اين سنت حسنه از ميان رفته و ربا جاى قرض الحسنه را گرفته است. منشأ كساد قرض الحسنه و رواج قرض المنفعه، همانا ضعف ايمان به خداوند است. مردم از خدا چشم پوشيده و اجر او را باور نمىدارند. ايمان به
خدا از قلبها بيرون رفته و فقط اعتراف به لسان باقى مانده است.
مساعدت به مظلوم يا ضعيف مراتبى دارد كه يك مرتبه آن شفاعت و دنبال كار بيچارهاى را گرفتن است. متأسفانه امروز اين حسنات از ميان رفته و تمام زحمتها و دوندگىها به خاطر پول گرديده است. و مردم آنچه كه از آن، پول در آيد براى آن آماده هستند، ولى اگر از آن، پول در نيايد از آن دورى مىكنند. آيا شهادت دادن هم پول لازم دارد؟! شايد شهادت دادن به حق و راستى نيز محتاج پول باشد؛ زيرا چه بسا شاهدى بگويد كه من كار و مخارج دارم، پس اگر بخواهى به نفع تو شهادت دهم، بايد فلان مقدار پول به من بدهى، وگرنه بايد شاهد ديگرى تهيه نمايى!؟ آن مساعدتها در اثر دين، ايمان و تعليمات پيغمبر اكرم در ميان مسلمانان رواج يافت، ولى امروزه علاقه به مال دنيا جاى اينها را گرفته و كار به جايى رسيده است كه غسل ميّت و تشييع جنازه هم بايد به وسيله پول يا اطعام انجام گيرد!
و اما زبان؛ اگر زبان از شرّ بسته باشد، هر آينه دروغ، غيبت، توهين، سخنچينى و اذيت و مسخره كردن از ميان مسلمانان رخت بر مىبندد. امروزه به اين دليل بدگويىها و
1) سوره بقره، آيه 245.
سخنان ناشايست كه تماما موجب دشمنى و تحريك احساسات است، رواج يافته است كه به اين حكمت و موعظه ترتيب اثر داده نمىشود، وگرنه مسلمانان امروز نيز مانند عدهاى از مسلمانان صدر اسلام مىشدند:
«وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ»(1)
«و كسانى كه با اويند، بر كافران سختگير [و] با همديگر مهربانند».
مسلمانان امروز «اشدّاءُ على انفسهم و اُسَراءُ الكُفّار؛ بر يكديگر سبقت مىگيرند و اسير دست كافران» گشتهاند؛ و در عين حال، دوست و رفيق كفار هستند؛ زبانها به مدح ايشان باز و به بدگويى از يكديگر گشوده شده است!
كوتاه سخن اينكه تمام اين نصيحتها و حكمتها از آثار دوستى و علاقمندى به مسلمانان است، ولى ما امروزه به كفار علاقمند و دشمن مسلمانان شدهايم!
حديث چهاردهم: در وسائل از شيخ كلينى به سند معتبر از ثعلبه از زياد از امام صادق علیهالسلام نقل شده است:
«پيغمبر اكرم در زمين بى گياهى منزل نمود و به اصحاب فرمود تا هيزم بياورند. گفتند: يا رسول اللّه! چيزى در اين زمين نيست. فرمود: هر كس آنچه مىتواند، بياورد! اصحاب متفرق شدند و هر كس چيزى آورد و در برابر آن حضرت قرار داد. آنگاه پيامبر فرمود: گناه، اين چنين جمع مىشود! بترسيد از گناهانى كه به نظر كوچك مىآيند، وقتى كه تمام آنها جمع شده و نوشته مىشوند».(2)
«وَكُلَّ شَيْءٍ أحْصَيْناهُ في إمامٍ مُبينٍ»(3)
«و هر چيزى را در كارنامهاى روشن برشمردهايم».
پيغمبر اكرم از راه حس و نظر، اين امر را در دلها جا داده و مسلمانان را متوجه كثرت گناهانشان ساخته است. چه بسا كسانى كه گمان مىكنند گناهى ندارند و كار زشتى نكردهاند! ايشان گناهان متفرق خويش را ناديده مىگيرند و به حساب نمىآورند و گمان مىكنند چيزى را كه آنها فراموش كردهاند از ياد خداوند نيز رفته و آن را به حساب نمىآورد!
انسانى كه در تمام لحظات روز و شب، گناه بسيارى از او سر زده است، چگونه خيال مىكند كه گناهى ندارد؟! در اين تشبيه، دقيق شويد و ببينيد كه پيامبر چگونه گناهكاران را بيدار نموده و ايشان را به روز قيامت و حساب و كتاب و بيچارگى آن روز متوجه مىسازد!
از اين حديث فهميده مىشود كه قصد پيغمبر اكرم بيدار كردن بَشر و متوجه ساختن او به خويش و مرتبط نمودن او با خالقش بوده. او در صدد بود تا گناهكاران را هشيار نمايد كه قبل از گذشتن وقت، به حساب خويش رسيده و گذشته را جبران نمايند. آرى! چنين كسى پيغمبر خداست.
«لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمْ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ»(1)
«به يقين خدا بر مؤمنان منت نهاد [كه] پيامبرى از خودشان در ميان آنان بر انگيخت تا آيات خود را بر ايشان بخواند و پاكشان گرداند و به آنان كتاب و حكمت بياموزد».
حديث پانزدهم: در وسائل از شيخ كلينى از على بن ابراهيم از هارون بن مسلم از مسعدة بن صدقه از امام صادق علیهالسلام روايت شده است كه آن حضرت فرمود:
«مردى نزد پيغمبر آمد و از آن سرور خواست تا او را نصيحت كند. پيامبر فرمود: اگر به
1) سوره آل عمران، آيه 164.
تو بگويم، قبول مىكنى و آن را به كار مىبرى؟ آن مرد گفت: بله! پيغمبر اين جمله را سه مرتبه تكرار فرمود و در هر سه مرتبه او پاسخ مثبت داد. آنگاه پيغمبر فرمود: پيش از آنكه كارى انجام بدهى، خوب فكر كن، اگر خوب بود، انجام ده و اگر بد بود از آن دور شو.»(1)
همچنين از «برقى» در «محاسن» از قاسم بن يحيى از حسن بن راشد از ابو حمزه ثمالى از امام باقر علیهالسلام نقل نموده است كه فرمود:
«مردى نزد پيغمبر رفت و از ايشان خواست كه چيزى به او بياموزد. پيامبر فرمود: مأيوس باش از آنچه در دست مردم است كه اين غناى حاضر و آماده است. گفت: يكى ديگر بفرماييد يا رسول اللّه! فرمود: طمع را از خود دور كن، چون آن فقر حاضر و آماده است.
گفت: زيادتر بفرماييد. فرمود: اگر براى كارى آماده شدى در عاقبت آن كار تأمل كن، اگر خوب بود، انجام بده وگرنه از آن دور شو.»(2)
پيغمبر اكرم براى ارشاد مردم آمده است. خداوند او را بشير و نذير قرار داده و براى هدايت و تطهير بشر روانه فرموده است. سخنان پيغمبر اگر چه مختصر مىباشد، ولى پر بهاست؛ اين سه جمله حكيمانه، به راستى مايه پاكى، پاكيزگى و استراحت بشر است. زيرا طمع، انسان را ذليل، كور، كَر و اسير مىنمايد. طمع، انسان را مدّتها دنبال ديگران مىاندازد و بدبخت مىنمايد. از طرفى، اگر كسى قانع باشد و به كم بسازد، هيچ وقت اين اندازه گرفتار نمىشود.
امروزه بشر در زندگى خويش قناعت ندارد و به چيزى كه پيدا كند، اكتفا نمىنمايد و هميشه دنبال چيزى است كه در دست او نيست، لذا خود را گرفتار، خسته، درمانده، مريض و ناتوان مىسازد. اگر كسى به مال يا مقام، طمع نداشته باشد و دنبال آن را نگيرد، بسيار راحت است. عجب سخن پر قيمتى است: «عَزَّ مَنْ قَنَعَ وَذَلَّ مَنْ طَمَعَ؛ انسان قانع، عزيز است و انسان طمع كار، ذليل است».
همچنين آن جمله ديگر كه به تدبّر و تفكر دعوت مىنمايد، موجب آسايش است؛
زيرا چه بسا انسان دنبال كارى را مىگيرد و به زيان او تمام مىشود. و چه بسا در نتيجه شهوت يا غضب، حب يا بغض، فرصت فكر كردن را از دست مىدهد.
پيغمبر اكرم مىفرمايد: در كارى كه مصمم به انجام آن شديد، فكر كنيد و در عاقبت آن تأمل كنيد، اگر خير است آن را انجام دهيد، وگرنه از آن منصرف شويد. راستى! اگر شخص عاقل در موقع انجام عمل، چنين فكرى داشته باشد، پشيمانى و گناه او كم شده و راحتى او زياد مىشود، امّا بشر، فكر را كنار گذارده و خود را بدبخت نموده است؛ اين سخن پربهاى پيغمبر است كه موجب نجات و آسايش بشر در دنيا و آخرت است.
«وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ»(1)
«و پاكشان گرداند و به ايشان كتاب و حكمت بياموزد».
حديث شانزدهم: شيخ كلينى به سند خود از معلى بن خنيس از امام جعفر بن محمد عليهماالسلام روايت نموده است:
«مردى نزد پيغمبر آمد و از آن حضرت خواست چيزى به او بياموزد. حضرت فرمود: برو و غضب مكن. آن مرد گفت: اين نصيحت مرا كفايت نمود. وقتى به نزد اهل خويش مراجعت نمود، ديد فاميل و طايفه او با طايفهاى ديگر درگير شده و لباس جنگ پوشيدهاند.
آن مرد نيز لباس جنگ پوشيد و با خويشان خود در يك صف قرار گرفت؛ ناگهان سخن پيغمبر اكرم را بياد آورد، پس سلاح را كنار گذاشت و به نزد دشمنان فاميل خود رفت و گفت:
اگر كسى از شما كشته شده يا آسيب ديده و يا كتك خورده است، من آن را جبران مىكنم و از مال خود مىدهم. دشمنان، چون اين انسانيّت و گذشت را ديدند، گفتند: ما به اين عمل سزاوار هستيم؛ گذشت مىكنيم و از شما چيزى مطالبه نمىكنيم. پس با يكديگر صلح كردند و نزاع و خروش را كنار گذاشتند».(2)
در نتيجه زحمتهاى پيغمبر، عرب مهياى تربيت گرديد و كسانى كه در راه ضلالت و گمراهى فرو رفته بودند از ضلالتها بيرون آمده و اعمال زشت خويش را كنار گذاشتند و در مقام پاكى، پاكيزگى و آموختن حكمت و موعظه برآمدند. اين مرد مىخواهد به نزد فاميل خود برود. در آخرين لحظات، پيغمبر اكرم آن جمله پر مغز و كوتاهِ «برو و غضب مكن!» را به او مىفرمايد. او نيز قدر اين سخن را دانسته و مىگويد:
مرا كفايت كرد. لذا چون ديد جنگ به پا شده از همان جمله استفاده كرد، غضب را كنار گذاشت و خواستار صلح و جبران تقصيرات فاميل خويش گرديد. ديگران نيز چون اين جوانمردى و گذشت را ديدند، گفتند: ما سزاوار به صلح و گذشت هستيم، بنابر اين، از دعوى خود صرف نظر كرده و دوست شدند. بدين ترتيب در نتيجه اجرا نمودن اين حكم، همگى پاك و پاكيزه گرديده و از دشمنىها و پراكندگىها دور شدند و با يكديگر رفيق گشتند. خداوند مىفرمايد:
«وَإِنْ طَائِفَتَانِ مِنْ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا فَاِنْ بَغَتْ اِحْداهُما عَلَى الْأخْرى فَقاتِلُوا الَّتى تَبْغى حَتّى تَفىءَ اِلى اَمْرِ اللّهِ»(1)
«اگر ميان دو دسته از مؤمنين جنگ و نزاع و اختلاف پيدا شد، ايشان را آشتى دهيد و اگر يكى از ايشان ظلم مىكند با او بجنگيد تا به حق برگردد!»
اين قانون عدل و انسانيت است؛ بايد جلوى ظلم را گرفت و كار را اصلاح نمود و چون يكى اصرار بر ظلم نمود، بايد با او جنگيد و او را به سوى حق كشانيد. آن مرد، چون ديد جنگ به پا شده، روى قانون عرب و حمايت از فاميل، با ايشان همراه گرديد، ولى چون ديد قوم او خلاف كرده و ضررى به طرف مقابل زدهاند، نزد ايشان رفت و تقاضاى اصلاح و تعهد و جبران خسارت نمود. اينجا بود كه آنان نيز تسليم شده و گذشت كردند.
اصولاً غضب بىجا در اثر حيوانيّت است. مرد عاقل بايد جلو احساسات خود را گرفته و غضب را كنار بگذارد و چيزى را كه صلاح است به جا آورد. چه بسا تشتتها و
1) سوره حجرات، آيه 9.
تفرقههايى كه در ميان مسلمانان است، در اثر غضب پديد آمده و همه بدبختىهاى مسلمين معلول آن باشد. پس بر عاقلان است كه از پديد آمدن چنان امرى جلوگيرى كنند. در نتيجه غضب، محرّمات و مفاسد بسيار بزرگى، مانند قتل نفس، قطع رحم، غصب اموال، هتك حرمت نواميس و نظاير اين امور پديد مىآيد.
از امام صادق علیهالسلام نيز روايت شدهاست:
«غضب، ايمان را فاسد مىكند؛ سركه با عسل چه مىكند؟ بدانيد كه غضب نيز با ايمان همان كار را انجام مىدهد!»(1)
اين است تعليمات پيغمبر اكرم: «وَيُزَكِّيهِم وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ».
حديث هفدهم: شيخ صدوق به سند خود از غياث بن ابراهيم روايت نموده است: «پيغمبر اكرم از كنار جمعى عبور مىنمود كه سنگى را بلند مىكردند. فرمود: اين چه كارى است؟ گفتند: مىخواهيم بدانيم كدام يك از ما قوىتر و تواناتر است. فرمود؟ آيا شما را به قوىترين شما خبر ندهم؟ گفتند: ما را خبر بده، يا رسول اللّه! فرمود:
محكمترين و قوىترين شما كسى است كه چون راضى شود، رضايش او را به گناه نكشاند، چون غضب نمايد، از حق بيرون نرود، و چون سلطنت و توانايى يابد، به چيزى كه حق ندارد اقدام نكند».(2)
مقتضاى حيوانيّت و شهوت و غضب اين است كه اگر از كسى راضى شد، به نفع او كارهايى بكند. و اگر بر او غضب نمود، به ضرر او اقدام نمايد. و چون بر او غالب آمد، از هيچ كارى كوتاهى نكند. اين امور از آثار جهل است، ولى عقل و دين، شخص را محدود نموده و مىگويد كه به نفع دوست و به ضرر دشمن نمىتوان كار خلاف كرد. خداوند مىفرمايد:
«وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُمْ بِهِ وَلَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِينَ»(1)
«و اگر عقوبت كرديد، همان گونه كه مورد عقوبت قرار گرفتهايد [متجاوز را] به عقوبت رسانيد؛ و اگر صبر كنيد، البته آن براى شكيبايان بهتر است».
دين مبين اسلام از «مثله كردن»، نهى نموده است، ولى شما ببينيد كه قريش با نعش حمزه سيدالشهدا چه كردند! آن عمل نشانه جهل بود. ولى ملاحظه نماييد كه چون پيغمبر بر دشمنان مسلط شد، چگونه با عطوفت و مهربانى با ايشان رفتار نمود، تا جايى كه وحشى - قاتل حمزه - وقتى اظهار شهادتين نمود، مشمول عفو گرديد!؟
و بالجمله دين و عقل، شخص را محدود مىنمايد و غضب كه از جهل برمىخيزد، او را آزاد و وادار بر انجام كارهاى ناشايسته مىسازد. پيغمبر، جماعتى را كه مشغول زورآزمايى و وزنه بردارى هستند، به طرزى عجيب وادار بر بعضى امور مىنمايد و از كارهاى ناشايسته كه در اثر شهوت و غضب پديد مىآيد بر حذر مىدارد و مىفرمايد كه قوىترين شما آن كسى است كه بتواند جلوى شهوت و غضب خويش را بگيرد و خود را محدود و مقيّد نمايد؛ در موقع رضايت از شخصى به نفع او اقدامى نكند و در وقت غضب نيز به ضرر او اقدام ناروا ننمايد. و وقتى توانايى يافت، خود را محدود كند و جلوى هوا و هوس خويش را بگيرد.
ملاحظه بفرماييد كه پيامبر چگونه آن جماعت زورآزما را به سمت مبارزه با هوا و هوس و جهاد با نفس كشيد و چگونه ايشان را به معروف دعوت فرمود؛ مثل آنكه پيغمبر كارى به جز هدايت مردم و آرزويى جز نجات بشر نداشته است؛ زيرا به هر بهانهاى مردم را به هدف نزديك كرده و به سمت خداوند مىكشاند. از پيغمبر اكرم روايت شده است كه فرمود:
«سه خصلت است كه در هر كس باشد؛ ايمان او كامل است: اگر راضى شد، رضايتش او را به باطل نكشاند. اگر غضب نمود، به كار ناروا اقدام نكند. و اگر توانا شد، آنچه را كه حق ندارد،انجام ندهد».(2)
پيغمبر اكرم در صدد بود تا چنين مردمانى را تربيت كند. و اصحاب را بر اين اعمال وادار مىنمود. در آن روز، رقابت در اين گونه كارها بسيار رواج داشت، اما در اين عصر، رقابت در جمع مال و كارهاى ناشايسته رواج دارد. نمىدانيم آن مؤمنى كه پيغمبر مىخواست و مىپسنديد و مردم را بر چنان ايمانى تشويق مىنمود در كجا يافت مىشود؟!
حديث هيجدهم: شيخ كلينى از على بن ابراهيم از پدرش از نوفلى از سكونى از امام صادق علیهالسلام روايت نموده است كه پيغمبر فرمود:
«من أتى إليه معروف فليكاف به فإن عجز فليثن عليه فإن لم يفعل فقد كفر النعمة»(1)
«هر كس كه به او احسانى شد، بايد به احسان كننده جزا بدهد و اگر عاجز از جزا باشد، او را مدح و ثنا نمايد. و اگر هيچ يك از اين دو كار را نكرد، كفران نعمت نموده است».
پيغمبر اكرم به وسيله اين تعليم، وظيفه مردم را هم نسبت به خالق و هم نسبت به مخلوق بيان فرموده است. چون مردم درباره خدا عاجز هستند، بايد او را مدح و ثنا نموده و به عجز خود اعتراف نمايند. امّا درباره مخلوق بايد به هر نحو كه مىتوانند آن را جزا دهند و اگر نتوانستند، احسان كننده را مدح و ثنا نمايند، وگرنه كفران نعمت نمودهاند؛ زيرا شكر نعمت موجب ازدياد نعمت و كفر نعمت موجب قطع آن مىگردد.
پس شكرِ منعم، حكمِ عقل است كه پيغمبر نيز به آن ارشاد فرموده و اختصاصى به خالق ندارد. مخلوق را نيز بايست شكر نمود! ولى عجب در اين است كه ما همگى نسبت به مخلوق شاكر هستيم، ولى خداوند را شكر نمىنماييم؛ مثلاً اگر كسى مبتلا به مرضى شد و طبيب، مرض او را تشخيص داد و معالجه نمود، به هر اندازه كه آن مرض
1) كافى، ج 4، كتاب الزكاة، باب المعروف، ص 33، ح 3.
سخت بوده باشد، قدردانى از طبيب بيشتر مىشود؛ هر چند به او مزد داده و حق او را كاملا پرداخته باشد، ولى همين شخص در برابر خداوندى كه آن نعمت را داده و وجود طبيب و دوا مستند به ذات مقدس اوست، كافر است و از او قدردانى نمىكند، بلكه اعتراض دارد از آنكه آن نعمت را از او گرفته است. او گمان مىكند كه از خداوند طلب داشته و خداوند وظيفه داشت كه به او بدهد و آن نعمت را از او سلب نكند.
آرى! تمام بدبختىهاى بشر در شكر نكردن است. اين كفران نعمت است كه مايه شرمندگى و گرفتارىهاى دنيوى و آخرتى گرديده است:
«ما يَفْعَلُ اللّهُ بِعَذابِكُمْ إنْ شَكَرْتُمْ وَآمَنْتُمْ وَكانَ اللّهُ شاكِرا عَلِيما»(1)
«اگر سپاس بداريد و ايمان آوريد، خدا مىخواهد با عذاب شما چه كند؟ و خدا همواره سپاسپذير [و حق شناسِ] داناست».
خداوند براى چه، كسى را كه ايمان آورد و شكر نعمتهاى او را به جا آورد، عذاب كند؟ خداوند دانا به احوال بندگان است و از كسى كه اطاعت مىنمايد، قدردانى مىكند.
پس پيغمبر آنچه را كه موجب سعادت بشر بوده در اين سه جمله بيان فرموده است، با اين حال، متأسفانه كسى كه نسبت به خالق، شاكر باشد اندك است:
«وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِىَ الشَّكُورَ»(2)
«و از بندگان من اندكى سپاسگزارند!»
آنچه بيشتر قابل توجه مىباشد اين است كه نسبت به بندگان، افراد چاپلوس و متملق زياد است. آنها خداوند را فراموش كرده و بندگان او را تواضع، بلكه پرستش مىنمايند.
پيغمبر اكرم در نتيجه اين تعليم و تربيت، محبت خالق را در قلوب مسلمانان جاى داده و آنها را به عبادت، اطاعت، مدح و ثناى الهى تشويق نمود. همچنين مردم را به تشكر از مخلوقِ منعِم وادار كرد.
حديث نوزدهم: شيخ كلينى به سند معتبر از عبد الرحمن بصرى از امام صادق علیهالسلام روايت نموده است:
«پيغمبر اكرم در يك روز گرم چند مرتبه فرمود: چه كسى دوست دارد از جهنم محفوظ بماند؟ مردم در هر دفعه مىگفتند: يا رسول اللّه! ما دوست داريم. آنگاه فرمود: هر كس به مديون مهلت بدهد يا از كسى كه توانايى بر اداى دِينِ خويش ندارد، گذشت كند از آتش جهنم محفوظ است».
آنگاه امام صادق علیهالسلام از عبد اللّه بن كعب بن مالك نقل فرمود كه پدر او، كعب، گفت: كسى به من مديون بود، او را در مسجد نگاه داشتم و توقيف نمودم. پيغمبر آمد و به منزل خود رفت در حالى كه ما هر دو نشسته بوديم. پس پيغمبر در موقع شدت گرما پرده منزل را بالا زد و فرمود: اى كعب! هر دوى شما تا حالا نشستهايد؟ گفتم: بله يا رسول اللّه! پدر و مادرم به فدايت. فرمود: نصف آنچه مىخواهى را از او بگير:
«قال: فقلت: بابى وامى ثمّ قال: اتبعه ببقية حقك قال: فأخذت النصف ووضعت له النصف».(1)
در اين حديث شريف دقيق شويد و ببينيد كه چگونه پيامبر مردم را به مهلت دادن و گذشت نمودن وادار مىفرمايد و چگونه ايشان را از جهنم مىترساند و چگونه به فكر مسلمانان گرفتار است!؟ ايشان در وقت شدت گرما بيرون مىآيد و پرده را بالا مىزند و با سخن حكيمانه خود، صاحب حق را تشويق مىنمايد كه از نصف حق خويش بگذرد.
پيغمبر اكرم در ميان مسلمانان بود، با ايشان حشر و نشر داشت و به كارهاى ايشان رسيدگى مىنمود و به كمك بيچارگان اقدام مىنمود.
1) كافى، ج 4، كتاب الزكاة، باب انظار المعسر، ص 35، ح 2.
كلينى به سند خود از حسن بن محبوب از يحيى بن عبداللّه بن الحسن المثنى از امام صادق علیهالسلام نقل نموده است:
«پيغمبر بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى فرمود: «حاضرين به غايبين برسانند كه هر كس به مديون بيچاره خود مهلت بدهد، خداوند ثواب صدقه را به اندازه روزهايى كه مال خود را وصول ننموده است به او خواهد داد».
پس امام صادق علیهالسلام فرمود:
«وَ إِنْ كانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إلى مَيْسَرَةٍ وَإِنْ تَصَدَّقُوا خَيْرٌ لَكُم(1)و اگر [بدهكارتان] تنگدست باشد، پس تا [هنگام] گشايش، مهلتى [به او دهيد]؛ و [اگر به راستى قدرت پرداخت ندارد،] بخشيدن آن براى شما بهتر است»؛ اگر مىدانيد كه ندارد و كارش پريشان است به او مهلت دهيد تا از پريشانى به در آيد. و اگر آنچه را مىخواهيد به او صدقه بدهيد! اين براى شما بهتر است».(2)
در نتيجه تعليمات پيغمبر، مديونِ پريشان حال، خيلى دچار سختى نمىشود بلكه مورد ارفاق طلبكار قرار مىگيرد؛ او يا مهلت مىدهد و ثواب صدقه مىبرد و يا مىبخشد. به هر شكل، مديون، آسوده خاطر مىشود. اگر مسلمانان به دستور شرع عمل مىكردند، بى جهت قرض نمىكردند و قرض ربايى به جاى قرض الحسنه رواج نمىيافت. مديون هم مال مردم را بيهوده مصرف نمىكرد و پرداخت دِيْن را عمداً به تأخير نمىافكند. در هنگام سختى طلبكار به او مهلت مىداد يا بخشش مىكرد. كار اين اندازه بر عموم مسلمانان سخت و پريشان نمىشد و معروف از ميان نمىرفت؛ اين قدر سختى پديد نمىآمد. حق مردم ضايع نمىشد و مردم گرفتار مطالبه سخت طلبكار نمىشدند.
آرى. تمام بدبختىهاى مسلمين به خاطر كنار گذاشتن تعليمات پيغمبر اكرم است.
حديث بيستم: شيخ حُرّ عاملى از مجالس صدوق از محمّد بن مسلم از امام باقر علیهالسلام
نقل نموده است كه فرمود:
«از پيغمبر اسلام پرسيدند: خوبانِ بندگان چه كسانى هستند؟ فرمود: كسانى كه چون كار نيك مىكنند، خشنود شوند و چون كار بد مىكنند، استغفار نمايند. اگر به ايشان احسان شود، متشكر هستند و اگر مبتلا گردند، صبر مىكنند. و اگر به غضب درآيند، مىبخشند و عفو مىكنند».(1)
راستى اگر بندگان خوب چنين باشند كه از به جا آوردن كار نيك خشنود شوند؛ چون مىدانند كه به نفع ايشان است، پس انفاق ايشان با خشنودى است و آن را خسارت نمىدانند. همچنين اگر بَدى و معصيت كردند، مىدانند كه عمل ايشان زشت و خلاف است، پس پشيمان مىگردند و توبه مىكنند. كسانى كه از كرده خود پشيمان نشوند، كار خود را بد نمىدانند، وگرنه در صدد تَرك يا جلوگيرى از آن بر مىآيند.
شكر منعم را به جا آوردن از امور نيك و پسنديده بوده و فاعل آن از خوبان است؛ و چنين كسى قهرا از خداوند عالم راضى مىباشد. كسانى كه از خداوند ناراضى هستند، گويا او را مُنعِم نمىدانند. پس اگر بگويند كه مىدانيم، از روى ايمان قلبى نمىگويند؛
از دست و زبان كه برآيد *** كز عهده شُكرش به درآيد
كسى كه در بلا صبر مىكند، مقام شامخى دارد؛ او همانند كسى است كه در موقع غضب، عفو و بخشش مىنمايد: «وَالْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعافِينَ عَنِ النّاسِ».(2)
بدين بيان، پيغمبر اكرم مردم را به صفات حميده وادار مىنمايد. بيان اين امور به زبان و قلم بسيار آسان است، ولى مشكل بودن آن در عمل معلوم مىشود. كسانى كه اين سؤالات را مىنمودند، مىخواستند خود را آراسته نمايند و از خوبان شوند؛ لذا از صفات خوبان مىپرسيدند. آن عصر، عصر مسابقه در جمع مال نبود، بلكه عصر فضايل
و عصر مسابقه در خيرات و معروف بود. آنها عمل پيغمبر را مىديدند و آن را سرمشق قرار داده و از او سؤال مىكردند. پيغمبر اكرم نيز آنها را راهنمايى مىنمود. راست گفتهاند كه «فانّ الناس على دين ملوكهم؛ همانا مردم تابع و پيرو دين حاكمان خويش مىباشند».(1)
بنابر اين، چون خود پيغمبر چنان بود، مردم نيز در اين فكرها بوده و در تطهير و تزكيه نفوس خويش اهتمام فراوان داشتند.
حديث بيست و يكم: شيخ كلينى از ابو حمزه از امام باقر علیهالسلام روايت نموده است كه فرمود:
«پيغمبر به مردم فرمود: آيا شما را از بديتان آگاه نسازم؟ گفتند: چرا يا رسول اللّه! بفرماييد. فرمود: كسانى كه از عطاى خود جلوگيرى مىكنند. غلام خود را مىزنند. به تنهايى غذا مىخورند.
مردم گمان كردند كه خداوند از اين دسته بدتر نيافريده است، امّا پيامبر فرمود: آيا خبر ندهم شما را از كسى كه بدتر از اين مردم باشد؟ گفتند: چرا يا رسول اللّه! بفرماييد. فرمود: آن كسى كه از او اميد خير نباشد. و كسى كه مردم از شرّش آسوده نباشند.
پس مردم گمان كردند كه خداوند بدتر از اين نيافريده است. پيامبر دوباره فرمود: بدتر از اين را به شما نگويم؟ گفتند: چرا يا رسول اللّه! فرمود: آن كسى كه فحش بدهد و بد زبان باشد؛ چون نام مؤمنين در نزد او برده شود به ايشان بد بگويد و چون در نزد مؤمنين نام آن كس برده شود، او را لعن نمايند».(2)
شما از اين حديث مىدانيد كه پيغمبر در صدد اصلاح و تطهير مسلمانان بود، عيوب ايشان را نشان مىداد، مردم را از بدىها دور مىكرد و مردمان بد را با اختلاف طبقات و مراتبشان معرفى مىنمود.
بنابر اين، سه دسته از اشرار را به ترتيب و با اختلاف مرتبه بيان فرموده است:
دسته اول، كسى كه عطا و بخشش نداشته و بنده خود را بزند و به تنهايى غذا بخورد و كسى را در طعام خود شريك نكند. پيغمبر به وسيله اين جمله مردم را به بخشش و احسان به بندگان دعوت فرموده و از انتقام و ظلم ترسانيده و دور نموده است.
در جمله دوم نيز مردم را به احسان و ترك ظلم - به طور كلى- دعوت نموده و دسته دوم را اين گونه بيان فرموده است: كسانى كه مردم به هيچ وجه به آنها اميد خير نداشته و از شر آنها ايمن نباشند. قطعا اين دسته بدتر از دسته اول هستند؛ زيرا اين دسته از هر چيزى جلوگيرى مىكنند.
و امّا دسته سوم بدتر از آن دو دسته ديگرند؛ زيرا مؤمنين كه از هرگونه عمل ناشايسته دور بوده و به هر صفت حميده آراسته هستند از آنان ناراحت مىباشند. پس درجه ناپاكى اين دسته به مراتب بيشتر از دو دسته قبل است.
از اين عبارت، مراتب شرارت بندگان و ناپاكان دانسته مىشود. پيغمبر اكرم به اين بيان مردم را از اين رذايل دور كرده و مؤمنين را ستوده است؛ مؤمن نور است و سر تا پاى او پاك مىباشد: «وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ».(1)
حديث بيست و دوم: شيخ كلينى به سند صحيح از بريد بن معاويه از امام باقر علیهالسلام روايت نموده است: «در كتاب على علیهالسلام آمده است كه پيغمبر بالاى منبر فرمود:
«سوگند به خداوند يكتا! هيچ مؤمنى به خير دنيا و آخرت نمىرسد، مگر در اثر اميدوارى و حسن ظن به خداوند و حسن خلق و غيبت نكردنش از مؤمنين. سوگند به خداوند يكتاى بىهمتا، خداوند هيچ مؤمنى را پس از توبه و استغفار عذاب نمىكند، مگر در اثر بد گمانىاش به خداوند و كوتاهى اميد و بدخلقى و غيبت نمودنش از مؤمنين. سوگند به خداوندى كه شريكى از براى او نيست، هيچ بنده
1) سوره جمعه، آيه 2.
مؤمنى حسن ظن به خداوند ندارد، مگر آنكه خداوند با او چنانكه گمان كرده است، رفتار مىكند. چون خداوند، كريم است و حيا مىنمايد از آنكه با بنده مؤمن خود برخلاف گمان و اميدوارىاش رفتار كند. پس به خداوند اميدوار بوده و به سوى او ميل و رغبت كنيد!»(1)
اين روايت به قدرى معتبر است كه گويا ما آن را از پيغمبر شنيدهايم. پيغمبر اسلام در صدد است تا مؤمنين را به سوى خداوند بكشاند و آنان را نسبت به خداوند، خوش باور و متمايل گرداند، روى اين حساب چندين دفعه سوگند ياد مىكند براى آنكه هيچگونه وسوسه و دغدغه خاطرى پيدا نشود. و همچنين بر ملاك فيض و وصول خير در دنيا و آخرت تأكيد مىكند. آن حضرت حسن ظن به خداوند، اميدوارى به او، حسن خلق و غيبت نكردن از مؤمنين را موجب رسيدن خيرات به مؤمن مىداند؛ و بدبختى و وصول عذاب را در ترك اين خصال بر مىشمارد.
ببينيد پيغمبر اكرم چگونه خداوند را به بزرگى و كرم توصيف مىنمايد، در آن جا كه مىفرمايد: «اگر بنده مؤمنى به خداوند گمان خير داشته باشد، خداوند از عذاب نمودن او و رفتار نمودن بر خلاف گمان او، حيا مىكند».
در حديث صحيح از امام صادق علیهالسلام روايت شده است كه فرمود:
«در روز قيامت وقتى كه آخرين بنده را به سوى جهنم مىبرند، او بر مىگردد و به حالت انتظار نگاهى مىكند. خطاب مىرسد: چه انتظار دارى و براى چه نگاه مىكنى؟ مىگويد:
پروردگارا! چنين گمانى به تو نداشتم. خداوند مىفرمايد: تو چه گمانى به من داشتى؟ مىگويد: گمانم اين بود كه گناهم را مىآمرزى و مرا در بهشت داخل مىكنى! خداوند به ملائكه مىفرمايد: به عزت و جلال و عظمت مقامم قسم كه او هيچ وقت در مدت حيات خود به من چنين گمانى نداشت! چرا كه اگر ولو به قدر يك ساعت چنين گمانى داشت، او را نمىترسانيدم! او را داخل بهشت كنيد و دروغش را قبول نماييد».
آنگاه امام صادق علیهالسلام فرمود:
1) كافى، ج 2، كتاب الايمان و الكفر، باب حسن الظن باللّه، ص 71 و 72، ح 2.
«هيچ بندهاى به خداوند گمان خير نبُرد، مگر آنكه چنان شد. و هيچ بندهاى گمان بد نبرد، مگر آنكه به آن رسيد. و خداوند مىفرمايد: «وَ ذلِكُمْ ظَنُّكُمُ الَّذِي ظَنَنْتُمُ بِرَبِّكُمْ اَرْديكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ مِنَ الْخاسِرينَ(1)و همين بود گمان شما كه درباره پروردگارتان برديد؛ آنگاه شما را هلاك كرد و از زيانكاران شديد».(2)
اين حديث نيز حديث اول را تأييد مىنمايد. يعنى ما از سوگند خداوند به ملائكه، تأييد آن جمله پيغمبر كه فرمود: «خداوند حيا مىكند بر خلاف حسن ظن بنده مؤمن رفتار كند» را مىفهميم؛ گويا خداوند از ملائكه عذر خواهى مىكند كه مبادا گمان كنند آن بنده واقعا حسن ظن داشت و با اين حال خداوند مىخواست او را عذاب نمايد!
آرى: «و ربك فكبر»! ملاحظه كنيد كه پيغمبر چگونه مسلمانان را به عظمت خداوند آگاه كرده و محبت او را در دلها جاى مىداد! و چگونه قلوب گناهكاران را به خدا متوجه نموده و عظمت و رأفت پروردگار عالم را بيان مىنمود.
شيخ كلينى از امام صادق علیهالسلام روايت نموده است:
«در عصر پيغمبر مرد زشت رويى بود كه او را «ذوالنّمره» مىگفتند. نمره به معناى پلنگ است. معلوم مىشود كه بدن او خالهاى گوناگونى داشته است. به هر ترتيب او نزد پيغمبر آمد و گفت: يا رسول اللّه! خداوند چه چيز را بر من واجب كرده است؟ پيغمبر فرمود: نمازهاى پنج گانه، روزه ماه رمضان، حج بر فرض استطاعت، و زكات. آن مرد گفت: به آن كسى كه تو را به رسالت فرستاده، من بيش از آنچه بر من واجب كرده، به جا مىآورم! پيغمبر فرمود: براى چه؟ گفت: چون مرا به اين صورت آفريده است! جبرئيل آمد و گفت: خدا تو را مأمور نمود كه سلام او را به اين مرد برسانى و به او بگويى كه خدا مىگويد: آيا راضى نمىشوى كه تو را به صورت جبرئيل محشور نمايم؟ ذوالنمره گفت: خداوندا! راضى شدم و به عزت تو سوگند كه مستحبات را علاوه بر واجبات به جا مىآورم تا راضى شوى!»(3)
از اين حكايت در مىيابيم كه پيغمبر در دسترس مردم بوده و كسانى مثل ذوالنمره با ايشان در ارتباط بودهاند. از طرفى، مىبينيد كه پيغمبر واجبات را براى آن مرد شرح مىدهد و از سبب گفته او سؤال مىكند. ذوالنمره از خداوند نزد پيغمبر شكايت آورده است، امّا پيغمبر با او تندى نمىكند. جبرئيل مىرسد و با بيان اظهار محبت و لطف خداوند، بندهنوازى مىكند تا اينكه ذوالنمره از خدا راضى مىشود. حال، به نظر شما اگر امروز مرد فقير بدقيافهاى، نزد يكى از بزرگان برود و چنين سؤالى بكند، آيا آن بزرگ، مانند پيغمبر رفتار كرده و سؤال او را پاسخ مىدهد، و تندى نمىكند و سرانجام
خداوند رضايت او را فراهم مىكند؟!
آرى! اين پيامبر است كه «حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ(1)بر آسايش و نجات شما بسيار حريص، و به مؤمنان رؤوف و مهربان است» مىباشد.
يكى از كارهاى بزرگ پيغمبر اسلام اين بود كه عظمت خداوند را در قلوب مردم جاى مىداد و مردم را به خداوند متمايل و علاقمند مىكرد؛ اينگونه بود كه بت پرستان بر عقيده توحيد ثابت قدم شده و ديگر به سراغ بتها نرفتند.
حديث بيست و سوم: به سند موثق از مروان بن مسلم از امام صادق علیهالسلام روايت شده است كه پيغمبر از خداوند نقل نمود:
«هر بندهاى كه مرا اطاعت كند، او را به خودش وا نمىگذارم و هر بندهاى كه كوتاهى و نافرمانى نمايد،او را به خودش وا مىگذارم و باك ندارم از اينكه به جايى افتد».(2)
همچنين در حديث صحيح از امام باقر علیهالسلام آمده است كه پيغمبر فرمود: «كسى به ثواب الهى نمىرسد، مگر در نتيجه اطاعت».(3)
شما ببينيد كه پيغمبر اكرم چگونه اتمام حجت نموده و مردم را به اطاعت و عمل تشويق و از معصيت ترسانيده است؟ اگر خداوند محافظ بندهاى باشد، او در آسايش و راحت خواهد بود، ولى اگر او را به خود واگذارَد، گرفتار شده و هيچ وقت خلاصى نخواهد داشت. غالب بدبختىهاى مردم در اثر اين است كه خداوند آنان را به خود واگذاشته است. اگر بشر به خود واگذار شود، راه نجاتى ندارد و به دست خود گرفتارىهايى براى خود فراهم مىسازد كه در نتيجه آنها خويشتن را فراموش مىكند، تا حدى كه فرصت به ياد آوردن خود را نمىيابد.
امروزه غالبا مردم چنين شدهاند، لذا هر چه بيشتر به دنيا مىچسبند، گرفتارتر مىشوند: «نَسُوا اللّهَ فَأَنْسيهُمْ أَنْفُسَهُمْ»(1)كسانى كه خداوند را فراموش مىكنند و در معصيت فرو مىروند، به قدرى گرفتار مىشوند كه خود را فراموش مىكنند؛ از صبح زود به راه مىافتند و مىدوند، ولى هميشه گرفتار و پريشان هستند و از نعمتها لذتى نمىبرند و خلاصه، گرفتارى پشت سر گرفتارى و چه بسا افراد نادان فريب وسايل ظاهرى و زينتهاى دنيوى، مانند خانه، تجملات و ثروت را بخورند كه اگر كسى با آنها رفت و آمد كند و از راز آنها مطلع شود، مىبيند كه در جهنم زندگى مىكنند. و بر عكس، اگر در احوال بندگان خوب خداوند دقيق شويد، مىبينيد كه چه اندازه با راحتى و آسودگى خاطر زندگى مىكنند:
«يا أَيَّتُهَا الْنَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * إِرْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً»(2)
«اى نفس مطمئنه! خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد!».
مسلمانان صدر اسلام كه در عصر پيغمبر اكرم بودند و به تعاليم ايشان آموخته مىشدند، با خاطر خوش و با كمال آسودگى زندگى مىكردند؛ چشمهاى ايشان به دنيا دوخته نشده بود و از ياد خداوند بيرون نمىرفتند. در مصايب، صابر و در نعمت و شادى، شاكر بودند؛ دوندگىهاى بىجا نمىكردند و شب و روز در فكر جمع مال نبودند؛ فكرشان جلب رضاى خداوند بود؛ درست برعكس مسلمانان امروز!
حديث بيست و چهارم: شيخ كلينى به سند خود از سكونى نقل نموده است كه پيغمبر اكرم فرمود:
«سه چيز دوستى مرد را با برادر مسلمانش خالص و پاك مىنمايد: با خوشرويى او را ملاقات كند. در مجلس، جايى براى او باز كند. و او را به اسمى كه دوستتر دارد بخواند».(1)
اين تعليم براى جلب دوستى طرف مقابل نيز مفيد است؛ زيرا هم دوستى شخص را اثبات مىكند و هم او را دوست خود مىنمايد. كسانى كه تُرشرو هستند و برخورد خوبى نمىكنند، اعتماد طرف مقابل و دوستى او را سست مىكنند؛ زيرا هر چيزى نشانهاى دارد و نشانه محبت اين است كه انسان با خوشرويى با مردم ملاقات كند و با چهرهاى خندان با آنان سخن بگويد. پس بايد به دوست خود احترام گذاريم و چون نزد ما بيايد، براى او جايى باز كنيم. و وقتى او را مىبينيم، به سوى او متوجه شده و او را به بهترين اسمها بخوانيم و او را به خود علاقمند نماييم.
ببينيد كه پيغمبر اكرم چگونه امور جزئى را تعليم مىداد و راه درست دوستيابى را نشان مىداد! اگر برادر مسلمان شما به وسيله اين كارها علاقه و محبت خالصانه شما را
به خود دانست، قهرا او نيز به شما علاقمند مىشود. پيغمبر به صرف علاقمندى و محبت طرفين اكتفا نمىكرد، بلكه راه را نيز نشان مىداد.
همچنين در كتاب محاسن برقى آمده است: شخصى به امام باقر علیهالسلام گفت: من اين مرد را دوست مىدارم. فرمود: «پس او را از دوستى خود آگاه كن تا بداند او را دوست دارى؛ چون دوستى را پايندهتر مىكند».(2)
در بحارالانوار نيز از عبداللّه بن قاسم جعفرى از امام صادق علیهالسلام روايت نمود كه پيغمبر فرمود: «اگر كسى رفيق يا برادر خود را دوست مىدارد، او را آگاه كند».(3)
در روايت سكونى نيز آمده است كه پيغمبر فرمود:
«التودّد إلى النّاس نصف العقل»(1)
«محبت و دوستى نمودن با مردم، نصف عقل است».
عقل، انسان را وادار به جلب نفع و دفع ضرر مىكند. پس دوست يابى نصف عقل است. در روايت صحيحه از امام باقر علیهالسلام هم آمده است:
«مردى اعرابى از بنى تميم نزد پيغمبر آمد و گفت: مرا سفارشى كن و نصيحتى فرما. پيامبر در ضمن سخنانش فرمود: «تحبب إلى الناس يحبوك؛ با مردم دوستى كن تا با تو دوست شوند».(2)
مسلمانان در صدر اسلام در اثر تعاليم پيغمبر اكرم دوست و برادر يكديگر بوده و قدر همديگر را مىدانستند؛ «رُحَمآءُ بَيْنَهُمْ»(3)، ولى امروزه سبب محبت و علاقمندى، ديانت و اسلام نيست، بلكه در نظر مردم، مسلمان و كافر تفاوتى ندارد و آنچه مايه احترام است، مال و مقام دنيايى است و ديگر دين، در نظر كسى ارزش و اعتبارى ندارد.
پيغمبر اكرم مسلمانان را با يكديگر مرتبط، آشنا، علاقمند و برادر نمود و آنان را به وظايف خويشتن آگاه فرمود؛ محبت به دين را در قلوب ايشان قرار داد و آن را ملاك دوستى قرار داد. مسلمانان نيز حقيقتا يكديگر را دوست مىداشتند ومساوات بلكه مواسات، مىنمودند،امّاامروز اين محبت از قلوب بيرون رفته و محبت دنيا و دوستى با دشمنان خدا در دلها جا گرفته است.
حديث بيست و پنجم: صاحبِ محاسن به سند معتبر از منصور بن حازم از امام صادق علیهالسلام روايت نموده است كه پيغمبر اكرم فرمود:
«مشاورة العاقل الناصح رشد ويمن وتوفيق من اللّه فإذا أشار عليك الناصح
العاقل فإياك والخلاف فإن في ذلك العطب»(1)
«مشورت كردن با عاقلِ دلسوزِ مهربان، توفيقى از جانب خداوند است. پس اگر عاقلى تو را به امرى مىخواند، مبادا با نظر او مخالفت كنى، زيرا گرفتار خواهى شد».
سعادتمند كسى است كه به اين دستور عمل كند. و موفقيت براى كسى است كه با عاقل ناصح مشورت كند. انسان در اثر مشورت كردن و تبادل افكار، به هدف مىرسد و بر حقيقت امر مطلع مىشود. مغبون و بدبخت كسى است كه خود پسند بوده و خود را از افكار ديگران بىنياز بداند. و اگر مشورت نمود و بر خلاف ميل او سخنى گفتند، مخالفت كند؛ به گفته خود اعتماد كرده و فكر خود را مافوق ديگران بداند و اگر بفهمد كه حق با آنان بوده، حاضر به تسليم و تصديق نباشد.
عُجب و تكبّر، دو مرض مهلك هستند كه سعادت را از شخص دور مىكنند، ولى مرد عاقل در كار خود احتمال اشتباه و خطا داده با دوستان عاقل مشورت مىكند و او تأمل مىكند تا آنچه را كه حق است، دنبال كند. او نمىگويد كه كسى مثل من نبايد از ديگران چيزى بپرسد و كسب تكليف نمايد؛ زيرا منشأ اين سخن غلط، همان غرور و عُجب است و انسان عاقل از عجب و غرور به دور است. مگر چه مانعى دارد كه دوست ما مطلبى را بفهمد و ما اشتباه كرده باشيم!؟
در بحارالانوار به سند معتبر از حسن بن جهم از امام على بن موسى الرضا عليهماالسلام نقل مىكند كه فرمود:
«با اينكه عقل پدر من (موسى بن جعفر) بيش از همه بود و كسى در اين امر با او برابر نبود، چه بسا با غلام سياهى از غلامان خود مشورت مىنمود! به او مىگفتند: شما با كسى مثل اين غلام مشورت مىكنيد؟! مىفرمود: چه بسا خداوند صواب را بر لسان او جارى كند. و بسيار اتفاق مىافتاد كه غلامان نظرى در باب مزرعه و باغ مىدادند و ايشان به آن نظر عمل مىنمود».(2)
اگر كسى متواضع بوده و به خداوند نظر داشته باشد، قطعاً در كارها با ديگران مشورت مىكند؛ اگر چه آن شخص غلام سياه خودش باشد. حضرت مىگويد: چه بسا خداوند خير را بر لسان او جارى نمايد! همانگونه كه موسى بن جعفر عليهماالسلام مىفرمود. ولى انسان متكبر خودخواه، حاضر به مشورت با كسى و حاضر به تغيير رأى خود و عمل به گفته ديگران نيست. پيغمبر مردم را به مشورت با عاقلِ ناصح وادار مىنمايد و آنها را از مخالفت كردن با او مىترساند. اين، همان حكمت است كه موجب پاكى و پاكيزگى مىشود.
معلى بن خنيس از امام صادق علیهالسلام روايت نموده است:
«اگر كسى از شما گرفتار امرى شد و راه بر او بسته گشت، با عاقلى متديّن و متّقى مشورت كند؛ زيرا اگر چنين كند، خداوند او را به خود واگذار نمىفرمايد، بلكه او را بلند كرده و موفق به بهترين امور و نزديكترين آنها به خداوند مىنمايد!»(1)
و به طور كلى مشورت از تواضع بوده و موجب رسيدن انسان به هدف و سبب ترقّى مقام مىگردد. خداوند، مقام متكبرين را پايين و مقام متواضعين را بالا برده است. معمر بن خلاد مىگويد: «يكى از مواليان امام رضا علیهالسلام فوت نمود، امام فرمود: كسى را به من معرفى نما كه داراى فضل و امانت باشد. گفتم: من كوچكتر از آن هستم كه در برابر شما نظرى داشته باشم. امام مثل آنكه غضب نموده باشد، فرمود: رسول خدا با اصحاب خود مشورت مىنمود و آنچه را كه مىخواست به جاى مىآورد».(2)
پيغمبر در اثر مشورت، اصحاب را از خود خشنود مىنمود و در عين حال، همان مشورت، تواضعى از آن سرور بود. شايد خداوند بر لسان بعضى از صحابه راه را باز مىنمود و پيغمبر نيز به آن عمل مىكرد. پس يكى از علل بدبختى و عقب افتادگى تمامى طبقات، حس غرور و عُجب و تكبر است.
بنابر اين، وقتى ميان مسلمانان امروز و مسلمانان صدر اول اسلام مقايسه شود، علت عقب افتادگى و بدبختى عموم مسلمانان دانسته مىشود. خود پيغمبر مشورت مىكرد و به مردم نيز دستور مشورت مىداد. مردم را بيدار مىنمود و خود نيز در عمل پيشقدم بود؛ اين است كه ديگران نيز متابعت مىكردند. اكنون هم بايد كسانى كه به جاى آنان هستند، چنين كنند و مردم را به وظيفه خويش آشنا نمايند.
حديث بيست و ششم: به سند معتبر ابن ابى عمير از حبيب خثعمى از امام صادق علیهالسلام روايت نموده است: پيغمبر اكرم فرمود:
«افاضلكم احسنكم اخلاقا؛ با فضيلتترين شما كسانى هستند كه اخلاقشان از همه نيكوتر بوده و همنشين نواز باشند؛ با مردم انس بگيرند و مردم نيز با آنان انس گيرند و روى فرششان نشينند».(1)
در اين حديث دقيق شويد! ملاك افضليت، حُسن خلق است؛ كسى كه خلق او خوب باشد، مردم با او آمد و شد مىكنند؛ او را دوست خود گرفته و با او مأنوس مىشوند. دين اسلام، يك دين اجتماعى است، نه انفرادى. پيغمبر اكرم مردم را به دوستيابى و رفت و آمد با يكديگر تشويق مىنمود. در حديث عبد اللّه بن ميمون قداح از امام صادق علیهالسلام آمده است:
«المؤمن مألوف ولا خير فيمن لا يألف ولا يؤلف»(2)
«مؤمن، فردى اجتماعى است و مردم با او دوست مىشوند. كسى كه دوست نشود و دوستى نداشته باشد، در او هيچ خيرى نيست».
ابو بصير از امام باقر علیهالسلام روايت نموده است كه فرمود: «مردى نزد پيغمبر آمد و گفت: مرا وصيتى فرما. آن حضرت در ضمن سفارشها فرمود: برادرت را با صورت باز و خوش ملاقات نما».(3)
عبداللّه بن سنان نيز به سند معتبر از امام صادق علیهالسلام روايت نموده كه پيغمبر فرمود:
«الا اخبركم بمن تحرم عليه النار غدا؟ قالوا: بلى، يا رسول اللّه! قال: الهيّن القريب الليِّن السَّهل»(1)
«آيا به شما خبر ندهم از كسى كه روز قيامت آتش بر او حرام مىشود؟ اصحاب عرض كردند كه بفرماييد! اى رسول خدا فرمود: كسى كه نزديك، نرم و آسان باشد».
توضيح آن كه در اثر نصايح و تعليمات پيغمبر اكرم، عربها كه مانند درندگان به جان يكديگر افتاده بودند و قتل و غارت و ناامنى در ميان ايشان امرى عادى بود، همگى برادر گونه دور يكديگر جمع شده و در تحت لواى اسلام ممالك ديگر را تحت تسلط اسلام در آوردند.
حديث بيست و هفتم: شيخ كلينى به سند معتبر از شعيب از امام صادق علیهالسلام روايت كرد كه پيغمبر فرمود: «هر كس ايمان به خدا و روز قيامت دارد، البته به وعده خود وفا نمايد».(2)
همچنين شيخ صدوق به سند خود از عبد اللّه بن سنان روايت نموده است كه مىگويد: از امام صادق علیهالسلام شنيدم كه فرمود:
«پيغمبر اكرم به مردى وعده داد كه تا او بيايد، نزد سنگى بماند. اتفاقا خورشيد بالا آمد و آفتاب سوزاننده شد. اصحاب گفتند: يا رسول اللّه! خوب است كه به جاى سايهاى برويد!فرمود: اينجا با او وعده گذاشتهام، تا زنده هستم، منتظر او مىمانم!»
شما از اين دو حديث به اهميّت وفاى عهد در دين اسلام آشنا مىشويد. كسانى كه
پيغمبر را ديده و به رفتار و گفتار او آگاه بودند، سعى داشتند تا به آن سرور شبيه و نزديك شوند. پس هر كس كه خود را نزديكتر مىدانست، التزام او به اين امور بيشتر بود و بدين سبب در صدر اسلام درستى و راستى رواج بسيار داشت، ولى امروز در اثر حشر و نشر مسلمانان با كفار، تمام خوبىهاى مسلمانى از بين رفته و زشتىهاى كفر جايگزين آن شده است. امروزه مسلمانان حقيقتاً فاقد صفات حسنه بوده و داراى انواع رذايل هستند. و اوضاع طورى شده است كه انگار دروغ و خُلف وعده از لوازم مسلمانى است. عجيبتر اينكه اگر كسى خوش حساب، درست رفتار و درست گفتار باشد، نشانه بىدينى او محسوب مىكنند! شما ببينيد كه پيغمبر اكرم چگونه ترغيب به وفاى به عهد نموده و آن را از لوازم ايمان به خدا و معاد مىشناسد؟ ببينيد كه چگونه امروز اطمينان به قول و نوشته از ميان رفته و حتى مدرك رسمى نيز موجب آسودگى فكر و خيال انسان نمىشود!؟
با آنكه هوا گرم و آفتاب سوزان شده بود پيغمبر فرمود: به جاى ديگرى منتقل نمىشود و تا زندهام در اينجا منتظر مىمانم، ولى امروز اصلاً گفته و قول ارزشى ندارد!
به راستى كه ما مسلمانان مايه ننگ پيغمبر و دين اسلام شدهايم! به همين دليل اگر كسى با ما محشور شود، گمان مىكند كه اعمال ما از دين اسلام است و نمىداند كه سر تا پا رفتار، گفتار و اخلاق ما بر خلاف دين بوده و هيچ شباهتى ميان مسلمانان امروز و مسلمانان آن روز نيست.
حديث بيست و هشتم: امام رضا علیهالسلام از پيغمبر چنين روايت نموده است:
«عليكم بمكارم الأخلاق فإنّ ربّي بعثني بها و إنّ من مكارم الأخلاق ان يعفو الرجل عمّن ظلمه ويعطى من حرمه و يصل من قطعه و ان يعود من لا يعوده».(1)
1) امالى شيخ طوسى، مجلس 17، ص 478، ح 11.
«بر شما باد مكارم اخلاق و خلق و خوهاى نيكو كه همانا پروردگارم مرا بدان مبعوث گردانيده است. و از جمله مكارم اخلاق اين است كه انسان ببخشد كسى را كه به او ستم كرده. و عطا كند به كسى كه او را محروم ساخته. و صله رحم كند با كسى كه از او بريده. و برود به ديدن كسى كه به ديدن او نمىآيد».
شيخ كلينى نيز از پيامبر روايت كرده است كه فرمود:
«ألا أدلّكم على خير أخلاق الدنيا والآخرة؟ تصل من قطعك وتعطى من حرّمك وتعفو عمن ظلمك».(1)
«آيا شما را به بهترين اخلاق دنيا و آخرت راهنمايى نكنم؟ [آنها عبارتند از]
پيوستن به كسى كه از تو بريده. بخشيدن به كسى كه محرومت ساخته. گذشتن از كسى كه به تو ستم كرده است».
همچنين به سند صحيح از عبد اللّه بن سنان از امام صادق علیهالسلام از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم چنين روايت شده است:
«في خطبته: ألا أخبركم بخير خلايق الدنيا والآخرة العفو عمّن ظلمك وتصل من قطعك والاحسان إلى من اسآء إليك واعطآء من حرّمك».(2)
«آيا بهترين اخلاق دنيا و آخرت را به شما خبر ندهم؟ گذشتن از كسى كه به تو ستم كرده. پيوستن به كسى كه از تو بريده. نيكى به كسى كه به تو بدى كرده. بخشيدن به كسى كه محرومت ساخته است».
از اين روايات دانسته مىشود كه پيغمبر اكرم در مقام تطهير و تزكيه اصحاب بود و مىخواست ايشان را به بهترين اخلاق سوق دهد. آن حضرت، خود، داراى مكارم اخلاق بود و مسلمانان را نيز به آن هدايت مىفرمود. به راستى كه عفو نمودن ظالم ونيكى كردن به كسى كه بدى كرده است از بهترين اخلاق است:
«والْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَالْعافِيَن عِنَ النّاسِ وَاللّهُ يُحِبُّ الُْمحْسِنينَ»(1)
«و خشم خود را فرو مىبرند و از مردم در مىگذرند. و خداوند نيكوكاران را دوست دارد».
پيغمبر، خود، چنين بود؛ تا جايى كه وحشى، قاتل حمزه را بخشيد و قريش را كه نسبت به او آن همه اذيت و آزار نموده بودند، عفو كرد و آزاد نمود و به قدرى به آنان
بخشيد كه انصار و ياوران آن سرور اعتراض نمودند. او به كسانى كه بدىهاى فراوان كرده بودند، احسان نمود و كسانى را كه مرتكب جنايتها و ظلمها شده بودند، عفو كرد.
او داراى مكارم اخلاق بود و امت را به صفات فاضله دعوت مىفرمود. مسلمانان نيز وقتى پيغمبر را اين چنين مىديدند و عظمت و رفتار او را مشاهده مىنمودند و كلمات آن سرور را مىشنيدند، در مقام اصلاح و تزكيه خود بر مىآمدند. به همين خاطر بود كه چنين جمعى سيادت يافته و بر بشر آقايى پيدا كردند. آرى! آدمى اگر گذشت، عفو و احسان نداشته باشد، چگونه بزرگ مىگردد؟
پيغمبر اكرم اصحاب را تزكيه مىفرمود؛ نتيجه آن زحمات هم اين بود كه مسلمانان از ذلت بيرون آمده، عزيز شدند، و از تفرقه و پراكندگى دست برداشته مجتمع شدند و اسارت و بردگى ايشان مبدّل به سيادت گرديد. امّا مسلمانان به تدريج برگشته و اخلاق را عوض كردند، وحشيّت و سَبُعيّت را پيشه خود قرار داده و دوباره در ضلالت فرو رفتند.
در اين زمان هم مردم چون درندگان گرسنه به جان يكديگر افتادهاند، بنابر اين، اختلاف حكمفرما و دشمنى به تمام معنا برپاست. در نتيجه مسلمانان اسير ديگران و بنده دشمنان گرديدهاند. دشمنان نيز تا مىتوانند بر فساد اخلاق ايشان مىافزايند، حتى كار به جايى رسيده است كه هيچ كس به ديگرى رحم نمىكند و امانت، وفا، درستى،گذشت و احسان از ميان مسلمانان بيرون رفته است.
1) سوره آل عمران، آيه 134.
حديث بيست و نهم: شيخ صدوق به سند خويش از حسين بن خالد از على بن موسى الرضا عليهماالسلام و ايشان از آباى بزرگوار خود روايت نموده است كه پيغمبر فرمود:
«هر كس مسلمان است، مكر و خدعه نداشته باشد. جبرئيل به من گفت: صاحب مكر و خدعه در آتش است. آنگاه فرمود: از ما نيست كسى كه مسلمانى را گول بزند! از ما نيست كسى كه به مسلمانى خيانت كند! آنگاه فرمود: جبرئيل نزد من آمد و گفت: بر تو باد به حُسن خُلق. چون خُلقِ بد، خير دنيا و آخرت را از ميان مىبرد. آنگاه فرمود: هر كس از شما خوش خلقتر باشد، به من شبيهتر است.»(1)
بنابر اين روايت، پيغمبر اكرم مسلمانان را از عملى ترسانيده و به امرى وادار نموده است، يعنى از مكر و خدعه بر حذر داشته و تشويق به حسن خلق فرموده است. مكر و خدعه به معنى گول زدن و اغفال است؛ يعنى كسى تظاهر به دوستى مىكند، ولى در كمين فرصتى است تا بر انسان ضربتى وارد آورد و همين امر، خيانت است.
خداوند به پيغمبر اكرم مىفرمايد:
«وَإِمّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيانَةً فَأَنْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلى سَوآءٍ إِنَّ اللّهَ لايُحِبُّ الْخآئِنِينَ»(2)
«اگر ترس دارى از اينكه بعضى در پيمان خود با تو خيانت كنند، پس رسما ايشان را از به هم زدن پيمان مطّلع نما تا آگاه باشند و غافلگير نشوند؛ همانا خداوند خيانتكاران را دوست ندارد».
پس اگر پيغمبر ترسى از خيانت همعهدان خويش دارد، نبايد بر آنها بتازد و آنها را اغفال كند، اگر چه او نيز در همين خيال بود؛ بلكه بايد رسما او را آگاه نمايد تا خيانت
نشود. اميرالمؤمنين علیهالسلام مىفرمايد:
«واللّه ما معاوية بادهى منى ولكنّه يغدر ويفجر ولولا كراهيّة الغدر لكنت من أدهى الناس ولكن كلّ غدرة فجرة وكلّ فجرة كفرة ولكلّ غادر لواء يعرف به
يوم القيمة. واللّه ما استغفل بالمكيدة ولا استغمز بالشّديدة»(1)
«به خدا سوگند! معاويه از من زرنگتر نيست، بلكه او خيانت و مكر مىكند. اگر نه اين بود كه خيانت بَد است، من از تمام بشر زرنگتر بودم، ولى هر كس مكر و حيله كند، فاجر و كافر مىشود و در روز قيامت با پرچمى محشور خواهد شد كه به سبب آن شناخته مىشود! به خدا سوگند كه من غافلگير نخواهم شد و در سختىها ضعيف نخواهم گشت!».
هر مكر و خدعهاى خيانت است. پيغمبر مىفرمايد: «كسى كه مسلمانى را گول بزند و اغفال نمايد، از ما نيست».(2)
آن حضرت مسلمانان را به دوستى با يكديگر تشويق كرده و از خيانت بر حذر مىدارد. شما ببيند كه آيا امروز مسلمانان از خدعه، حيله، اغفال و خيانت بر كنار هستند؟ آيا به يكديگر خيانت نمىكنند؟ آيا روغنى را كه در ظرف مىفروشند سر و ته آن يكسان است؟ آيا هر جنسى را كه در معرض فروش مىگذارند، زير و رو ندارد و همه مثل هم است؟ مىتوان گفت كه امروزه راستى و درستى به كلى در ميان مسلمانان نيست و به جاى آن خيانت پا برجاست.
سعد اسكاف از امام باقر علیهالسلام روايت كردهاست:
«پيغمبر از بازار مدينه عبور مىكرد. جنسى را در دكان فروشندهاى ديد و فرمود: طعام تو را خوب مىبينم و از نرخ آن پرسيد؛ در همين حال خداوند به او وحى نمود كه زير آن جنس را نيز ببين! پس پيامبر از زير آن طعام، طعام پستى بيرون آورد و فرمود: تو خيانت و غش در ميان مسلمانان مىنمايى؟!»(3)
ملاحظه كنيد كه پيغمبر اكرم به بازار رفته و فروشنده را موعظه مىنمايد و او را بر قبح عملى كه انجام مىدهد، واقف مىسازد.
مسلمانان امروز بى سرپرست شدهاند؛ صفات حميده را از دست داده و تبليغات دشمنان راههاى دزدى، خيانت و ظلم را رواج داده است. امروزه مسلمانان، ننگ اسلام شدهاند و نمىتوان به ايشان اعتماد نمود. در حديثى از پيغمبر منقول است:
«هر كس مسلمانى را در خريد و فروش گول بزند از ما نيست و روز قيامت با يهوديان محشور مىشود».(1)
زيرا يهوديان بيشتر از همه در صدد اغفال و خيانت به مسلمين هستند.
امّا آن قسمتى كه پيامبر به آن تشويق فرموده است، همانا حُسن خُلق است. دو جمله در اين حديث راجع به حسن خلق است: يكى آنكه حسن خلق، خير دنيا و آخرت را با خود دارد. اين جمله كوتاه، بسيار پر مغز و با معناست؛ زيرا چيزى را فرو گذار نكرده و تمام نيكىهاى دنيا و آخرت با آن است. كسى كه خلق او خوش باشد با نشاط است، با مردم حسن سلوك دارد، از مردم راضى بوده و با گذشت است. و اصولاً عفو و احسان و صِله رحِم، تماما دنباله حسن خلق است و كسى كه خلق او بد باشد، هميشه در جوش و خروش و دعوا و مرافعه است؟ نسبت به مردم بد بين و با ايشان بد است؛ به آنها توهين مىكند و بد مىگويد و از ايشان غيبت مىنمايد. و گذشت ندارد و عفو نمىكند. چنين كسى در دنيا و آخرت گرفتار اعمال زشت خويش است.
در جمله ديگر نيز مىفرمايد: «هر كس حسن خلق او بيشتر است، به من شبيهتر است!» از اين جمله دانسته مىشود كه پيغمبر چه اندازه حسن خلق داشته و هيچ كس به حسن خلق پيغمبر نمىرسد پس يك مسلمان هر چه بهتر باشد، به پيامبر شبيهتر و نزديكتر است. عفو پيغمبر و صبر او بر مشكلات و ساير صفات حميده ايشان، كاشف از عظمت حسن خلق آن سرور است.
حديث سىام: شيخ كلينى از عبداللّه بن سنان و او از امام صادق علیهالسلام روايت نموده كه پيغمبر فرمود:
1) وسايل الشيعه، ج 12، كتاب التجارة، باب تحريم الغش، ص 210، ح 8.
«سه چيز است كه اگر در هر كس باشد، منافق است اگر چه بگويد مسلمان هستم و نماز بخواند و روزه هم بگيرد: كسى كه در امانت خيانت كند. دروغ بگويد. و در وعده خود تخلف نمايد. خداوند فرمود: «إنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْخآئِنِينَ(1)همانا خدا خائنان را دوست نمىدارد».
همچنين مىفرمايد: «أَنَّ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَيْهِ إِنْ كانَ مِنَ الْكاذِبِينَ(2)همانا لعنت خداوند بر او باد اگر از دروغگويان است». و فرموده است: «وَاذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِسْماعِيلَ إِنَّهُ كانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَكانَ رَسُولاً نَبِيّا(3)و در اين كتاب از اسماعيل ياد كن؛ زيرا كه او درست وعده، و فرستاده وپيامبرى بزرگ بود».(4)
منافق كسى است كه ظاهر او غير از باطنش باشد؛ باطنا كافر بوده ولى به حسب ظاهر مسلمان باشد. منافق داراى علايمى است كه به واسطه آن شناخته شده و از مسلمان حقيقى جدا مىشود؛ نماز، روزه، حج و زكات، منافقين را جدا نمىسازد، بلكه طبق اين نقل آنچه نشانه نفاق معرفى شده است، سه چيز است: خيانت در امانت، دروغ گفتن و خلف وعده. در نتيجه، شما در اين عصر مسلمان واقعى كم پيدا مىكنيد!
امروزه به طور كلى امانتدارى، از ميان مسلمانان رخت بر بسته است. شما ديگر كجا مىتوانيد به كسى اطمينان داشته و چيزى را به او بسپاريد، بىآنكه مدركى از او داشته
باشيد؟ براى اينكه با وجود مدارك معتبر، در امانت خيانت مىشود ! كجا هستند كسانى كه دروغ نمىگفتند؟ كجا رفتند آن مسلمانانى كه خلف وعده نكرده و به وعده خويش وفا مىنمودند؟
منافقين در عصر پيغمبر اكرم به اين سه چيز شناخته مىشدند، وگرنه در نماز و روزه و زكات و حج و جهاد با مسلمانان ديگر شريك بودند. ولى امروزه مسلمانان نماز نمىخوانند، روزه نمىگيرند و زكات نمىدهند! راستى چرا از مسلمانى به جز نام نمانده است؟!
پيغمبر اكرم مسلمانان را بر صدق حديث، صدق وعده و اداى امانت وادار مىنمود، بنابر اين، جايى كه خود آن سرور به وعدهاش عمل مىكند، عمل او سرمشق ارادتمندان خواهد بود. امروز نيز كسانى كه به راستى به پيامبر علاقمند هستند بايد از بزرگان دين ياد گرفته و پيرو واقعى پيامبر باشند. البته بايد بزرگان نيز به صرف بيان اكتفا نكنند.
حديث سى و يكم: شيخ كلينى به سند صحيح از عمر بن يزيد روايت مىكند: با امام صادق علیهالسلام شبانه غذا مىخوردم كه ايشان آيه «بَلِ الاْءِنْسانُ عَلى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ * وَلَوْ أَلْقى مَعاذِيرَهُ(1)بلكه انسان خود بر نفس خويشتن بيناست، هرچند دست به عذر تراشى زند» را تلاوت نموده آنگاه فرمود:
«براى چه انسان به چيزى كه خداوند خلاف آن را مىداند، تقرب بجويد؟ پيغمبر فرمود: هر كس چيزى را پنهان كند، خداوند آن را ظاهر مىسازد؛ اگر خير باشد، خير آن آشكار مىشود و اگر شر باشد، بدى آن معلوم مىگردد».(2)
از اين حديث شريف دانسته مىشود كه پيغمبر اكرم مردم را مكرراً به اين حكمت و موعظه حسنه متوجه مىنمود كه خداوندِ علاّمُ الغيوب، نيّات مردم را ظاهر ساخته و بر ديگران آشكار مىنمايد؛ پس كسانى كه نيّت سوء دارند، هر اندازه هم تظاهر به خوبى و صلاح نمايند، خُبث ايشان بر مردم مخفى نمىماند. و كسانى كه نيت خوب دارند نيز هر اندازه آن را مستور نمايند، خداوند خوبى ايشان را بر مردم آشكار مىسازد.
پيغمبر، خداوند را به بزرگى معرفى مىنمايد و بَدان را از بَدى ترسانده و خوبان را بر خوبى تشويق مىفرمايد. ايشان مردم را از ريا دور مىكند؛ زيرا ريا يكى از گناهان كبيره است. رياكار به خداوند دروغ مىبندد و چيزى كه براى ديگران آورده را به حساب خداوند مىگذارد. نمىدانيم او خدا را چگونه شناخته است؟ آيا گمان مىكند كه خدا بر
نيت او آگاه نيست؟ آيا گمان مىكند مزد عملى را كه او براى ديگرى آورده است، خداوند مىدهد؟ آيا گمان مىكند كه خداوند عمل او را قبول نموده و او را در نزد مردم به خوبى معرّفى مىنمايد؟
سكونى از پيغمبر اكرم روايت نموده است كه فرمود:
«زود باشد زمانى بيايد كه باطن مردم، بَد وظاهر ايشان براى دنيا - نه براى خداوند - خوب شود؛ آنها خود را خوب جلوه داده ولى ريا مىكنند و از خداوند ترس ندارند! خداوند نيز آنان را گرفتار مىكند و هر چه دعا كنند، مستجاب نمىنمايد».(1)
كسانى كه براى خداوند كار مىكنند و از او مزد مىطلبند، از اينكه در نزد مردم به خوبى معروف نشوند، چه باك دارند و چه ترسى از بد گويى مردم دارند؟ زيرا ايشان در صدد نيستند كه عمل خويش را به مردم نشان دهند. سكونى از اميرالمؤمنين علیهالسلام روايت مىنمايد كه فرمود:
«از براى رياكار سه علامت و نشانه است: وقتى مردم او را مىبينند، با نشاط مىشود. و چون تنها باشد خسته مىشود. و ميل دارد كه مردم از كارهاى او تعريف و تمجيد نمايند».(2)
پيغمبر اكرم رابطه مردم را با خداوند برقرار كرده و مسلمانان را تشويق مىنمود تا كارهاى خير را براى خداوند انجام دهند؛ به او اميدوار باشند و از او مزد بطلبند. او چنين روح خدا پرستى را در قلوب مسلمانان جا داده و آنان را از ريا كارى باز مىداشت. امروزه بسيارى از خوبان گرفتار ريا شدهاند؛ در كارها خدا را در نظر نداشته و خيرات را براى ديگران به جا مىآورند؛ اما در عين حال از خداوند مزد مىخواهند و به همين خاطر است كه محبوبيّت و موقعيت نيز پيدا نمىكنند:
«من عمل لغير اللّه و كله اللّه إلى من عمل له».(3)
«هر كس براى غير خدا كار كند، خدا او را به كسى كه براى او كار كرده واگذارد».
موعظه و ارشاد رياكاران تأثير نمىكند. آنان كه خود آلوده هستند، چگونه مىتوانند آلودگان را پاك و پاكيزه نمايند؟! يك قسمت از بدبختى مسلمانان اين است كه منافقين در ميان مبلّغين و مرّوجين دين، وارد گشته، اعمال و گفتار و اخلاق آنان را آلوده به فساد كردهاند و همه مردم بر اين امر مطّلعاند، ولى در عين حال آنها خود را مصلح و مربّى جلوه مىدهند. بنابر اين، بر بزرگان است كه اين مغرضين را كنار زده و از ايشان ترويج نكنند و آنان را نزد مردم به خوبى معروف نسازند؛ زيرا فساد آنها موجب فساد مسلمانان است و وعظ و ارشاد ايشان نيز اگر مسلمانى را كافر نكند، كافر را مسلمان نخواهد كرد.
انسان رياكار، به خداوند ايمان ندارد، دنيا در قلب او جا گرفته و در مقابل، محبت خدا و ثواب آن در دل اين شخص وجود ندارد. خداوند نيز او را به عملش رها كرده است. آيا چنين انسان گرفتارى مىتواند بيماران را نجات بخشد؟ از طرفى، مردمى كه بر زشتى اعمال او مطلّع هستند، چگونه به گفتار او ترتيب اثر دهند؟
حديث سى و دوم: ابو بصير به سند صحيح از امام باقر علیهالسلام روايت نموده است كه پيغمبر فرمود:
«اى كسانى كه به زبان اسلام آورده ولى قلبا مسلمان نشدهايد! عيوب مسلمانان را جستجو نكنيد؛ چون هر كس در مقام جستجوى عيوب ايشان برآيد، خداوند عيوب او را جستجو مىنمايد؛ و هر كس كه خداوند عيوب او را جستجو نمايد، هر چند در خانهاش باشد، مفتضح مىشود».(1)
همچنين امام باقر علیهالسلام فرمود:
«بنده در آن وقت كه در مقام شمارش عيوب برادر دينى باشد، به كفر نزديكتر است؛ براى آنكه روزى با آن عيبها او را سرزنش نمايد».(2)
هيچ كس از گناه و لغزش دور نيست. كسى كه عيوب خود را فراموش نموده و در مقام اصلاح آن نباشد، و بر عكس، در صدد پيدا كردن عيوب برادر دينى خود بوده و در مقام شمارش گناهان و لغزشهاى او باشد، خداوند نيز عيوب او را به مردم نشان داده و او را مفتضح مىنمايد هر چند در خانه خودش مشغول به آن گناه باشد.
پيغمبر اكرم در مقام تطهير مسلمانان است و نمىخواهد مسلمانان از يكديگر بدگويى نموده يا در پى جستجوى عيوب يكديگر باشند.
از اين تعبير معلوم مىشود كسانى كه در مقام عيبجويى از يكديگرند، قلبا مسلمان نبوده و فقط به زبان مسلمان هستند. در اين بيان و اين تعليم دقيق شويد و ملاحظه كنيد
كه پيامبر چگونه مسلمانان را با يكديگر دوست و مهربان نموده و در مقام تطهير ايشان است!
حديث سى و سوم: امام صادق علیهالسلام از پيامبر چنين روايت مىفرمايد:
«لا هجرة فوق ثلث(1)بيش از سه روز نمىتوان از برادر دينى قهر نموده و از او جدا شد».
و نيز امام صادق علیهالسلام از پيامبر چنين نقل مىكند:
«دو مسلمان كه با قهر از هم جدا شوند و تا سه روز با يكديگر صلح نكنند، هر دو از دين اسلام خارج هستند و دوستى ميان ايشان نيست. امّا هر كدام از ايشان كه زودتر به سمت ديگرى برود و با او آشتى كند، زودتر داخل بهشت مىشود».(2)
ببينيد كه پيغمبر اكرم چگونه مسلمانان را برادر و دوست نموده و از قطع و جدايىآنان جلوگير مىنمود. مسلمانان در اثر اين تعاليم با هم دوست و مهربان بوده و در اصلاح امور همديگر ساعى و كوشا بودند، ولى امروز اصلاً جامعه اسلامى در ميان نيست و تنها
اشتراك اسمى به جا مانده است. بنابر اين، مسلمانان با يكديگر دوست و مهربان نيستند و دوستى به جهت ايمان در ميان نيست:
«تَحْسُبُهُمْ جَمِيعا وَقُلُوبُهُمْ شَتّى ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لايَعْقِلُونَ»(1)
«آنان را متحد مىپندارى و [ولى] دلهايشان پراكنده است؛ زيرا آنان مردمانىاند كه نمىانديشند».
امام باقر علیهالسلام مىفرمايد:
«شيطان ميان مؤمنين اختلاف مىافكند تا يكى از ايشان را از دين برگرداند. وقتى چنين كرد، مىخوابد و استراحت مىكند و مىگويد: آسوده شدم. آنگاه امام مىفرمايد: خداوند رحمت كند كسى را كه دو نفر از دوستان ما را با يكديگر دوست و مهربان كند. اى جماعت مؤمنين! با يكديگر دوست و مهربان شويد».(2)
ببينيد كه امروز چگونه شيطان خشنود گشته و مسلمانان چگونه از يكديگر جدا شدهاند و به جاى دوستى و مهربانى، ميان ايشان دشمنى به پا گشته است. از چنين افرادى چگونه خير برخاسته شود؟
پيغمبر از اجتماع مسلمانان نتيجه گرفته و ايشان را جمع مىنمود و موجبات تفرقه را دور مىكرد. اما امروز مثل اينكه مصلحت مسلمانان در تفرقه و جدايى است و آنان موجبات تجمع را دور مىكنند!
حديث سى و چهارم: امام صادق علیهالسلام مىفرمايد:
«قال رسول اللّه! الا أنبئكم بشراركم؟ قالوا: بلى يا رسول اللّه. قال: المشائون بالنميمة المفرقون بين الأحبّة الباغون للبراء المعايب»(3)
«پيغمبر فرمود: آيا بدهاى شما را به شما معرفى نكنم؟ گفتند: چرا اى رسول خدا! فرمود: كسانى كه براى به هم زدن دوستان سخن چينى مىكنند و به قصد جدايى و دشمنى افكندن راه مىافتند؛ سخنى از اين گرفته و به ديگرى تحويل مىدهند و در جستجوى عيب خوبان و پاكان هستند».
اينگونه مردم از ايجاد فساد و فتنه خشنود مىشوند؛ ايشان طورى مشغول آتش زدن و خراب كردن هستند، كه گويا براى همين كار خلق شدهاند. پيغمبر اكرم در ايجاد وحدت و دوستى سعى و تلاش مىكرد. پس هر اندازه كه اصلاح بين مسلمين مرغوب است، به همان اندازه فتنه جويى و تفرقه اندازى مبغوض است. پيغمبر اكرم چنانكه به آن امر وادار مىنمود، از اين امر هم مىترسانيد. در نتيجه، تعليمات پيغمبر از جدايى مردم جلوگيرى مىنمود. پس ايشان هر بناى محكمى را كه به خود واگذار كنند، به مرور زمان رو به خرابى مىرود و بايستى از خرابى آن جلوگيرى نمود.
پيغمبر اكرم پراكندگىها را جمع مىنمود و از هجوم سيلگونه و خرابىزاى نفاق و جدايى جلوگيرى مىنمود. او كاملاً مراقب اوضاع مسلمانان بود. اين بود كه در مختصر زمانى چنان ثمرى به عمل آمد و مسلمانان بر جهانيان مسلط شدند، امّا امروزه با وجود كثرت مسلمين و مبلّغين، از هر گوشه و كنار سيلهاى فتنهانگيز زيانآورى به اين جمع پراكندهدل روى آورده و دشمنان نيز از اطراف و اكناف بر آنها هجوم آوردهاند. خود مسلمانان نيز در مقام فتنه جويى برآمده و تخم دشمنى و كينه با يكديگر را در زمين دلهاى خود مىكارند.
اگر كسى در موسم حج به مكه معظمه مشرّف شود، مىبيند كه مسلمين از گوشه و كنار جهان جمع شدهاند، ولى به جاى آنكه از ديدار يكديگر خشنود شوند و درد دلها را در ميان گذارند و اصلاح بطلبند، از ديدن يكديگر متأثر شده و در مقام اذيت و آزار يكديگر هستند و عمل ديگرى را حمل بر فساد مىكنند.
سبحان اللّه! چگونه تعليمات پيغمبر اكرم بى اثر گرديد؟ چگونه اشرار، روى كار آمده و رسما در مقام دشمنى و عيب جويى و اختلاف كلمه بر آمدند؟ جامعه اسلامى
چه شد؟ حمل بر صحت كجا رفت؟ آيا با وجود اين احوال، گمان مىكنيم كه از خوبان هستيم؟ پيغمبر اكرم بَدان و اشرار را معرفى نموده است، پس هر كس خود را امتحان كند و ببيند كه چه كاره است؛ آيا در مقام اصلاح بين مسلمين است يا نه؟ آيا در مقام عيب جويى و القاى اختلاف است يا نه؟
حديث سى و پنجم: امام صادق علیهالسلام از پيامبر چنين روايت نمود:
«اذا رأيتم اهل الريب و البدع من بعدى فاظهروا البرائة منهم و اكثروا من سبهم والقول فيهم والوقيعة وباهتوهم كيلا يطمعوا في الفساد في الاسلام و يحذرهم الناس ولا يتعلمون من بدعهم يكتب اللّه لكم بذلك الحسنات و يرفع لكم به الدرجات في الآخرة».(1)
«هرگاه پس از من اهل ريب و بدعت را ديديد بيزارى خود را از آنها آشكار كنيد و به آنها بسيار دشنام دهيد، و درباره آنها بد بگوييد، و آنها را با دليل و برهان و تهمت و بهتان خفه كنيد تا نتوانند به فساد در اسلام طمع كنند؛ و در نتيجه مردم از آنها دورى كنند و بدعتهايشان را ياد نگيرند، خداوند در برابر اين كار براى شما حسنات نوشته و درجات شما را در آخرت بالا برد».
پيغمبر اكرم پيش بينى مىكرد كه مسلمانان پس از وفات او گرفتار فتنه جويان و بدعتگزاران مىشوند؛ چون با وجود آن سرور، نمىتوانستند ضرر برسانند.
«وَ كَيْفْ تَكْفُرُونَ وَ أَنْتُمْ تُتْلى عَلَيْكُمْ آياتُ اللّهِ وَ فِيكُمْ رَسُولُهُ»(2)
«و چگونه كفر مىورزيد، با اينكه آيات خدا بر شما خوانده مىشود و پيامبر او ميان شماست؟»
روى اين حساب مىفرمايد چون آنان را ديديد با ايشان رفاقت و دوستى نكنيد،
بلكه علنا دشمنى كرده و به ايشان بد بگوييد و آنان را با دليل و برهان، مبهوت و بيچاره نماييد! آبروى ايشان را ببريد تا ابهت و وقار نداشته و نتوانند ضررى به دين و مسلمين برسانند و بدين وسيله مردم ايشان را شناخته و از آنان دورى كنند و به گفته باطلشان ترتيب اثر ندهند. پس وقتى چنين كنيد، خداوند در نامه عمل شما حسنات نوشته و درجات شما را بالا مىبرد.
اين سخنان، خطاب به علما و دانشمندان است. وظيفه ايشان است كه بدعت را از دين جدا ساخته و بدعتگزاران را به مردم بشناسانند تا مردم را از شر ايشان نجات دهند. عالِم بايد نگهبان و نگهدار مسلمانان باشد و مسافران طريق دين و حقيقت را از شر راهزنان محفوظ بدارد. او بايد مردم را بر فساد و افساد ايشان آگاه نمايد، و آبروى
آنان را بريزد تا نزد مسلمانان وجاهت و توانايى فساد و تخريب نداشته باشند.
شما از همين حديث شريف در مىيابيد كه پيغمبر اكرم چه اندازه در حفظ مسلمين و سلامت دين ايشان سعى داشته و وظيفه عالم چه اندازه سنگين است. عالم مسلمان بايد هشيار و مراقب دشمنان بوده و مسلمانان را از شر آنان محفوظ بدارد و همواره به بدگويى و آبروريزى ايشان مشغول باشد.
قطعاً اگر عالمان را خواب بربايد، دشمنان بيدار هستند و در تخريب و فاسد نمودن عقيده مسلمانان كوتاهى نمىكنند. در هر دوره و عصرى كه حمله دشمنان دين زيادتر شد و در نتيجه خرابى مسلمين زيادتر و فساد عقيده ايشان بيشتر گرديد، بدانيد كه در اثر ضعف علما و مراقبت نكردن ايشان بوده است. غفلت مختصرى موجب ويرانى و خرابى زياد مىگردد كه اصلاح آن، سالها ميسّر نمىشود.
به گمان من، همان نحو كه دشمنان با يكديگر در نحوه تخريب و مبارزه با دين و اضلال مسلمين تشريك مساعى و مبادله فكرى مىنمايند، بايد علماى مسلمين نيز بيشتر به يكديگر نزديك شده مشورت كنند، تبادل افكار و تشريك مساعى نمايند و مراقب اوضاع و احوال باشند و با گمراهكنندگان و افساد مبارزه نموده مسلمانان را بيدار
كنند و از شر راهزنان محفوظ بدارند.
حديث سى و ششم: شيخ كلينى به سند صحيح از هشام بن سالم و ابو ايوب خزّاز از امام صادق علیهالسلام روايت نموده است كه فرمود:
«فقرا خدمت پيغمبر اكرم آمده و گفتند: يا رسول اللّه! ثروتمندان بنده آزاد مىكنند، حج مىروند، صدقه مىدهند، به جهاد كمك مىنمايند و . . .، ولى ما چون ثروتى نداريم، برانجام آن كارها ناتوانيم. پيغمبر فرمود: هر كس صد مرتبه تكبير بگويد، از آزاد كردن صد بنده بهتر است. و هر كس صد مرتبه تسبيح بگويد، از روانه كردن صد شتر براى حج افضل است. و هر كس صد مرتبه حمد خداوند نمايد، از دادن صد اسب با زين و لجام و ركاب براى جهاد در راه خداوند بهتر است. و هر كس صد مرتبه «لا اله الا اللّه» بگويد، عمل او از تمام مردم بهتر است، مگر آنكه كس ديگرى بيشتر بگويد.
اين سخن پيغمبر به گوش توانگران رسيد و آنان نيز به اين اذكار مشغول شدند. فقرا مجددا نزد پيغمبر رسيده و گفتند: يا رسول اللّه! اغنيا سخن شما را شنيده و ايشان نيز به اين اذكار مشغول شدهاند، پيغمبر فرمود: «ذلِكَ فَضْلُ اللّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشآءُ»(1)اين فضل خداست كه به هر كس بخواهد آن را مىدهد».(2)
از اين حديث دانسته مىشود كه پيغمبر در دسترس فقرا بوده و ايشان از فيض زيارت آن حضرت محروم نبودند. فقرا درد دل خود را آزادانه با پيغمبر اكرم مىگفتند و
پيغمبر نيز خدا را در نظر ايشان بزرگ نموده و آنها را از خداوند راضى مىكرد. همچنين دانسته مىشود كه اين ثوابها از باب استحقاق نيست، بلكه از باب تفضّل الهى است و چنين نيست كه هر كس اين اذكار را بگويد به اين ثوابها مىرسد، بلكه به هر كس كه خداوند بخواهد، مىرسد.
نمىدانيم از پاسخ پيغمبر اكرم كه فرمود: «ذلِكَ فَضْلُ اللّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ» فقرا چه فهميدند؟ آيا چنين فهميدند كه آن ثوابها به اغنيا نيز داده مىشود يا دانستند كه اين
ثوابها مخصوص خود فقراست و به ايشان ثوابى نمىرسد؟ آنچه ما مىفهميم اين است كه اين ثوابها مخصوص فقراست؛ آن كسانى كه مىخواهند كارهاى خير كنند ولى توانايى ندارند، اگر اين اذكار را بگويند و خداوند صدق نيّت ايشان را بداند، به فضل خود آن ثوابها را به ايشان مىدهد. شايد شروط ديگرى نيز داشته باشد و صرف لقلقه لسانى و ذكر و ورد زبانى كه با عدم حضور قلب و يا عدم پاكى قلب همراه باشد، اثر ندارد. اين است كه مىتوان گفت كه تقوا نيز در اين ثوابها دخيل و مؤثر بوده و بدون تقوا قبول نمىشود و اين اجرها داده نمىشود.
در هر صورت، اگر توانگرى اين اذكار را بگويد و به آن اكتفا كرده و مال خود را به ميان نياورد، يقيناً به اين ثوابها نمىرسد. پس ثروتمندانى كه از كارهاى خير به اوراد و اذكار زبانى اكتفا كنند، بى جهت انتظار ثواب دارند. اين ثوابها مخصوص كسانى است كه از كمك كردن مالى محروم هستند و مىخواهند مساعدت كنند، ولى نمىتوانند. امّا آن كسى كه از انفاق مال خود مضايقه مىكند در عين حال منتظر ثواب است، به قيامت و ثواب ايمان ندارد.
«لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّى تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ»(1)
«هرگز به نيكو كارى نخواهيد رسيد تا آنچه دوست داريد انفاق كنيد».
تعجب مىكنيم از ثروتمندانى كه موقع افطار با يك دانه خرمايى كه به روزهدار مىدهند، انتظار دارند كه به آن اجر جزيل برسند!؟
ابو ايوب از امام باقر علیهالسلام روايت نمود كه پيغمبر فرمود:
«هر كس مؤمن روزه دارى را افطارى دهد گناه او آمرزيده و ثواب يك بنده آزاد نمودن به او داده مىشود. شخصى گفت: يا رسول اللّه! همه ما توان آن را نداريم كه افطارى دهيم. فرمود: خداوند كريم است و به كسى كه توانايى ندارد مگر به قدر كمى شير و آب گوارا و يا چند دانه خرما اين ثواب را مىدهد».(2)
از اين حديث دانسته مىشود آن فقيرى كه به جز چند دانه خرما توانايى ديگرى ندارد، اگر با همان خرما صائمى را افطار دهد، مشمول اين الطاف مىشود؛ نه آن ثروتمندى كه همه چيز دارد و با يك يا چند دانه خرما مىخواهد به آن ثوابها برسد. او اگر به ثواب افطارى دادن ايمان دارد، چرا از انفاق آنچه دوست مىدارد مضايقه مىنمايد؟ خوب است ثروتمندان بدانند كه اين ثوابها مخصوص بيچارگان است و خداوند به فضل خود فقرا را راضى مىنمايد و اين امور بدل اضطرارى است. پس ثروتمندان مىبايست به وظيفه خود كه انفاق مالى است، عمل نمايند.
حديث سى و هفتم: امام باقر علیهالسلام مىفرمايد:
«پيغمبر اكرم بر شخصى كه در باغ خود درخت مىكاشت عبور نموده و به او فرمود: آيا نمىخواهى تو را به درختى راهنمايى نمايم كه زودتر به ثمر رسيده و ريشه آن محكمتر و ميوهاش بهتر و باقىتر از اين درخت باشد؟ آن مرد گفت: چرا اى رسول خدا! فرمود: در هرصبح و شام بگو: «سبحان اللّه والحمد للّه ولا اله إلاّ اللّه واللّه اكبر» كه در اين صورت براى تو به هر يك از اين تسبيحها ده درخت ميوهدار در بهشت است و از باقيات صالحات مىباشد. آن مرد گفت: يا رسول اللّه! تو شاهد باش كه اين باغ من وقف فقراى مستحقِ زكات است. پس خداوند آيات «فَأَمّا مَنْ أَعْطى وَاتَّقى * وَصَدَّقَ بِالْحُسْنى * فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرى(1)اما آنكه [حق خدا را] داد و پروا داشت و [پاداش] نيكوتر را تصديق كرد، به زودى راه آسانى پيش پاى او خواهيم گذاشت» را نازل نمود».(2)
از اين حديث دانسته مىشود كه پيغمبر اكرم چه اندازه مسلمانان را به بهشت ترغيب وتشويق مىنمود. پيغمبر در مقام آن نبود كه مردم را از كار باز دارد و ايشان را بيكار بار آورد، بلكه مىخواست تا آنها از كارهاى خود براى آخرتشان نتيجه گرفته و باقيات صالحات تهيه
نمايند. نتيجه آن تشويق اين شد كه آن مرد، باغ را وقف فقرا نمود كه از آن استفاده نمايند و او تا بقاى ثمر آن باغ، بهره و ثواب ببرد. پيغمبر مىخواهد اين چشمهايى را كه فقط به دنيا دوخته شده را باز كند و آخرت را جلوه داده و حلاوت ذكر خدا را بر دلها بچشاند.
راستى! كسى كه به خداوند علاقمند باشد از ياد خداوند لذتها مىبرد و يقيناً لذت آن بيش از لذات اهل دنياست؛ به يك ذكر تسبيح، ده درخت مىدهند. شايد لذتى كه او از يك تسبيح مىبرد، بهتر از لذتى است كه از ده درخت مىبرد. اين ثوابها بى جهت نيست. آنان كه به خداوند علاقمند هستند و مالشان را در راه او صرف مىكنند، البته با فضل او روبرو مىشوند:
«قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَيْرٌ مِمّا يَجْمَعُونَ»(1)
«بگو به فضل و رحمت خداست كه [مؤمنان] بايد شاد شوند و اين از هر چه گرد مىآورند، بهتر است».
از تأثير كلام پيغمبر اكرم در آن مرد غافل نباشيد! ما گمان مىكنيم كه مراجع بزرگ اگر در صدد باشند تا بندگان را با خداوند مرتبط نموده و از هر چيزى به مقصود اصلى گريز بزنند و آن را در نظرها جلوه دهند، هر آينه به نفع مسلمانان تمام مىشود. چنان كه پيغمبر اكرم در هر حال و هر جا آخرت را در نظر مردم مىآورد و آنان را بدان سو مىكشاند. معلوم است كه او هدفى داشت بنابر اين بيكار نمىنشست و هيچ وقت آرام نداشت؛ و هميشه اين آيه را در نظر داشت كه «قُمْ فَأنْذِرْ وَرَبَّكَ فَكَبِّرْ(2)برخيز و بترسان و پروردگار خود را بزرگ دار».
پيغمبر خدا بيدار بود و اين خدمت را به كمر بسته بود كه گمراهان را بيدار نموده و مسلمانان را به كار وادار نمايد. او خود نيز موقوفات و صدقاتى داشت. پس كسى كه خود چنين باشد، كلامش مؤثر خواهد بود. پيغمبر با يك جمله آن مرد را به سوى خداوند آورد. او نيز خدا را بزرگ ديد و باغ خود را در راه او صدقه داده و وقف فقراى مؤمن نمود.
حديث سى و هشتم: امام باقر علیهالسلام در روايتى از پيغمبر اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم چنين مىفرمايد:
«إن أسرع الخير ثوابا البر وإن أسرع الشر عقابا البغى وكفى بالمرء عيبا أن يبصر من الناس ما يعمى عنه من نفسه وإن يعير الناس بما لا يستطيع تركه وان يؤذي جليسه بما لا يعنيه».
پيغمبر خدا مردم را به احسان و نيكويى تشويق نموده و مىفرمايد كه اثر آن زودتر از تمامى خيرات به فرد نيكوكار مىرسد. او مردم را از ظلم و تعدى ترسانيده و فرمود كه عقوبت آن زودتر از همه به ظالم مىرسد. آنگاه فرمود: در اثبات عيب شخص همين كافى است كه عيوب مردم را ببيند، ولى از عيبهاى خود چشم بپوشد؛ چشم او براى ديدن عيب ديگران باز، امّا براى ديدن عيبهاى خود بسته باشد؛ مردم را به خاطر كارى سرزنش كند كه خود توانايى ترك آن را ندارد و همنشين او از او در اذيت و آزار باشد، بى آن كه خود او از اين ايذا بهرهاى ببرد.(1)
اگر شما در اين حديث و تأثير آن در قلوب مستمعين دقيق شويد، ملاحظه مىكنيد كه اين مواعظ پيغمبر چگونه مردم را به احسان و جلوگيرى از ظلم وادار مىنمود. و به رسيدن به حسابهاى خود و غفلت نمودن از ديگران تشويق مىكرد. و آنان را وادار مىنمود تا ملتفت زبان و اعمال خويش باشند و از اذيت كردن بى جهت دوستان و همنشينان خود، اجتناب كنند!
غالبا اشخاصى ديده مىشوند كه همنشين و دوست خود را با زبان و حركات خود مسخره مىكنند و به منظور خنده، او را ملعبه خود قرار مىدهند، اين كار از كارهاى بسيار زشت است كه انسان بايد به حساب خود برسد و اين عيب را از خود دور نمايد. اين گونه مردم مانند عقرب هستند؛ بى آن كه فايدهاى ببرند، اذيت مىرسانند. ببينيد كه پيغمبر اكرم چگونه عيوب مردم را به آنان نشان مىدهد و ايشان را ملتفت كارهاى زشت خود نموده و از اين اعمال دور مىفرمايد!
1) امالى شيخ طوسى، مجلس چهارم، ص 105، ح 17.
«وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ»(1)
«و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت به ايشان بياموزد!».
خوبان صحابه به اين تعليمات ترتيب اثر داده و در مقام تطهير و تزكيه خود برمىآمدند. به راستى پيامبر چه اشخاصى را تربيت نمود و چه بزرگانى را پاكيزه نمود كه هر كدام تابندهتر از خورشيد گشتند. اين ميوههاى درخت پيغمبر با ساقههاى روييده شده از او، هر كدام شاهدى بر حقانيت آن سرور بوده و هر كدامشان موجب هدايت گمراهان شدند.
در اين احاديث دقيق شويد تا بدانيد كه منظور پيغمبر اكرم رسيدن به لذات دنيا و سلطنت بر مردم نبود، بلكه او چون پادشاهان و رياست طلبان نبود و مرام و هدفى داشت كه هميشه در صدد بود تا مردم را به سوى هدف بكشاند. هدف او نيز جز پاكيزه نمودن بشر و بيدار نمودن ايشان و نزديك كردن به خداوند و ايمان به قيامت، چيز ديگرى نبود.
حديث سى و نهم: امام سجاد علیهالسلام مىفرمايد:
«كان رسول اللّه يقول في آخر خطبه: طوبى لمن طاب خلقه وطهرت سجيته وصلحت سريرته وحسنت علانيته وانفق الفضل من ماله وامسك الفضل من قوله وانصف الناس من نفسه»(2)
«خوشا به حال كسى كه خوش خُلق بوده، عادت او پاكيزه و نيت و باطن وى چون ظاهر او خوب باشد. زيادى مال خود را در راه خداوند انفاق كرده و زبان خود را از چيزهاى بى فايده نگاه بدارد. با مردم منصفانه رفتار كرده و چيزى را كه از براى خود نمىپسندد براى مردم نپسندد و چيزى را كه براى خود مىپسندد براى ايشان نيز بپسندد».
از اين حديث شريف دانسته مىشود كه پيغمبر اسلام اين جملات را هميشه در آخر خطبههاى خويش مىفرمود؛ و چنين دوام و استمرارى، اهميت اين جملات را نشان مىدهد. كسى كه واقعاً اين جملات را در نظر داشته و آن را سرمشق كارهاى خويش قرار دهد، خوشا به حالش؛ زيرا خوش خلقى، موجب آسايش و سعادت دنيا و آخرت است: «أَفضلكم إيمانا أَحْسَنكُمْ اخلاقا(1)برترين شما از نظر ايمان، كسى است كه اخلاقش از همه نيكوتر باشد».
مؤمن بايستى تلاش كند كه خلق خود را خوش نموده و از رذايل اخلاقى و عادات زشت بر كنار شود تا به تمام معنا پاك و پاكيزه گردد، در اين صورت است كه هر چه در راه خدا انفاقى كند براى او باقى خواهد ماند.
«وَما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّهِ»(2)
«و هرگونه نيكى كه براى خويش از پيش فرستيد، آن را نزد خدا باز خواهيد يافت».
پس انسان در راه خداوند براى خود انفاق مىكند، نه براى ديگران. بنابر اين، بايد آنچه بهتر است را انفاق نمايد. و زبان خويش را نيز بايد از لغويات نگاه دارد.
افسوس كه مسلمانان امروز از اين تعاليم به دورند؛ نه اخلاق را خوب مىكنند، نه عادات بد را كنار مىگذارند، نه خير ايشان به مسلمانان مىرسد، نه از ضرر خود جلوگيرى مىكنند و نه در رفتار و كردار، منصف هستند!
«وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ * الَّذِينَ إِذَا اكْتالُوا عَلَى النّاسِ يَسْتَوْفُونَ * وَإِذا كالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِروُنَ»(3)
«واى بر كم فروشان! كسانى كه چون از مردم پيمانه ستانند، تمام ستانند و چون براى آنان پيمانه كنند يا وزن نمايند به ايشان كم دهند».
كسانى كه حق خود را به هر نحو ممكن مطالبه مىكنند و مىگيرند، ولى حق مردم را
رد نكرده و به آنان نمىدهند؛ در وسايل از كلينى از برقى از امام صادق علیهالسلام روايت نمود كه فرمود:
«پيغمبر اكرم فرمود: «من واسى الفقير من ماله وانصف الناس من نفسه فذلك المؤمن حقّا(1)مؤمن واقعى كسى است كه در مال خود با فقير مواسات كرده و او را شريك نمايد، انصاف داشته و خود را مانند ديگران بداند؛ نه آنكه حق را بگيرد، ولى ندهد».
پيغمبر اكرم اين جملات را پس از هر خطبه مىفرمود و مسلمانان را به اين امور كه اساس اصلاح است، دعوت مىنمود. مؤمنين نيز به تفاوت درجات خود، در مقام تطهير و مجاهده با نفس برآمده و عمل و گفتار آن سرور را در نظر خويش داشتند.
«وَيُزَكِّيهِم وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ»(2)
«و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت به ايشان بياموزد».
حديث چهلم: امام صادق علیهالسلام مىفرمايد:
«فاطمه زهرا علیهاالسلام نزد پيغمبر آمد و شكايتى داشت. پيغمبر چوبى از درخت خرما كه بر آن چيزى نوشته شده بود را به فاطمه داد و فرمود: آنچه بر آن نوشته است ياد بگير! بر آن چوب نوشته شده بود: «مَنْ كانَ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِر فَلا يُؤْذِي جارَهُ وَمَنْ كانَ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِر فَلْيُكْرِمُ ضَيْفَهُ وَمَنْ كانَ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِر فَلْيَقُل خَيْرا أو لِيَسْكُت(3)هر كس به خدا و روز قيامت ايمان دارد، همسايهاش را اذيت نمىكند. و هر كس به خدا و روز قيامت ايمان دارد، ميهمان خود را اكرام مىنمايد. و هر كس ايمان به خدا و روز قيامت دارد يا سخن خير مىگويد و يا ساكت مىماند».
نمىدانيم فاطمه زهرا علیهاالسلام چه شكايتى داشت؟ اگر چه بعيد نيست كه از بعضى از
همسايگان خود شكايت داشته است، ولى پيغمبر او را منصرف نموده و فرموده بود: «آنچه در آن چوب خرما است ياد بگير!» كسى كه ايمان به خدا و روز قيامت داشته باشد، نبايد همسايه آزار باشد؛ حدّ همسايگى را نيز پيغمبر اكرم چهل خانه از چهار سمت معين فرموده است.
از امام صادق علیهالسلام روايت شده است كه فرمود: «مؤمن، كسى است كه همسايهاش از ظلم و تعدّى او در امان باشد».(1)
پس مردمانى كه همسايه خود را ناراحت و اذيت مىكنند، مؤمن نيستند.
امام باقر علیهالسلام مىفرمايد:
«مردى نزد پيغمبر اكرم آمد و از اذيتهاى همسايه خود شكايت نمود. پيغمبر او را به صبر سفارش فرمود. بار ديگر نيز آمد و اين دفعه هم پيامبر او را امر به صبر نمود. او رفت و مرتبه سوم شكايت خويش را نزد پيامبر آورد، اين بار حضرت فرمود: روز جمعه كه مردم براى نماز جمعه به مسجد مىروند، اثاث خود را از خانه بيرون ببر و در معبر بگذار و وقتى از تو پرسيدند كه براى چه اثاث خود را اين جا گذاردهاى، آنان را از ظلم و اذيت همسايه خود آگاه نما. او به اين دستور عمل نمود. همسايهاش آمد و گفت: به سوى منزل خود برگرد! خدا را شاهد مىگيرم كه ديگر تو را اذيت نكنم».(2)
اگر كسى دقيق شود، مىبيند كه پيغمبر اكرم به وسيله اين دستور، احساسات عمومى را تحريك كرده است؛ زيرا مسلمانان چون به آن مرد مىرسيدند، او را ملامت و توبيخ مىكردند. آن مرد نيز در برابر اين احساسات و اعتراضات چارهاى نداشت جز اين كه تسليم شده و عذر بخواهد و همسايه مظلوم خود را راضى نمايد.
آرى! يكى از اسرار امر به معروف و نهى از منكر عمومى اين است كه ترككننده فعل معروف و انجام دهنده كار قبيح، ضعيف شود و در برابر اعتراض عموم چارهاى جز تسليم و عذر خواهى نداشته باشد.
از اين حديث نيز دانسته مىشود كه پيغمبر مرجَع كارهاى مردم بوده و ضعفا به او دسترسى داشته و براى اصلاح كارهاى خويش به آن سرور مراجعه مىنمودهاند. همچنين دانسته مىشود كه در اول امر، پيغمبر اكرم آبروى آن مرد را نريخت، بلكه امر به صبر فرمود، ولى چون دفعه سوم همسايه او آمد و شكايت نمود، آن راه را نشان داد. پس تا حدودى در مقام همسايه بايد صبر نمود و چنين نيست كه تا همسايهاى ظلمى نمايد، همسايه مظلوم داد و فرياد كند.
از معصوم علیهالسلام روايت شده است:
«ليس حسن الجوار كف الاذى، ولكن حسن الجوار صبرك على الاذى»(1)
«حسن معاشرت با همسايه به اين نيست كه او را اذيت نكنى، بلكه به اين است كه بر اذيت او صبر نمايى».
به همين خاطر بود كه پيغمبر اكرم دو مرتبه امر به صبر فرمود.
همچنين در آن نوشته آمده بود: «هر كس به خدا و روز قيامت ايمان دارد، مهمان خود را اكرام نمايد». پس مهماندارى و اكرام هم از آداب اسلام است كه متأسفانه امروزه اين خصلت حَسنه در اثر حشر با بيگانگان از ميان رفته است!
اما جمله سوم يعنى «هر كس به خدا و روز قيامت ايمان دارد، سخن خير بگويد يا ساكت بماند» نيز موجب سعادت بشر است؛ زيرا اگر به خير سخن بگويند و يا ساكت بمانند از بدىها محفوظ مانده و از غيبت و اذيت نمودن و دروغ گفتن و نظاير اين امور، سالم مىمانند.
مسلمانان آن روز، در اثر تعاليم پيغمبر و آموزههاى آن سرور، چه اندازه سعادتمند شده و دين و دنياى ايشان آباد گشت، ولى مسلمانان امروز به همان نسبت كه از آن تعاليم دست برداشتند، گرفتار شدند؛ و زير دست گشته و عقب ماندند.
1) كافى، ج 2، كتاب العشرة، باب حق الجوار، ص 667، ح 9.
• حكايت روغن فروشى كه به پيغمبر اكرم علاقمند بود
• يكى ديگر از خصايص پيغمبر اكرم
• ازدواج جويبر با دختر شيخ طايفه بنى بياضه
• حكايت سعد و عاقبت كار او
• ترغيب پيغمبر به سعى در رفع حوايج مسلمين
• عيادت پيغمبر اكرم از سلمان
• عيادت پيغمبر از جوان يهودى
• شركت پيغمبر در تشييع جنازه سعد بن معاذ
«فَبَِما رَحْمَةٍ مِنْ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ»(1)
«پس به [بركتِ] رحمت الهى، با آنان نرمخو [و مهربان] شدى، و اگر تندخو و سختدل بودى قطعا از پيرامون تو پراكنده مىشدند. پس، از آنان درگذشته و برايشان آمرزش بخواه، و در كار[ها] با آنان مشورت كن».
سخن از نوع معاشرت پيغمبر خدا با مردم مسلمان است؛ جايى كه خداوند بفرمايد كه اين نرمى در برخورد تو با مسلمانان از رحمت حق است و اگر تند بودى از كنار تو متفرق مىشدند، ديگر ما چه مىتوانيم بگوييم و چه مىتوانيم بنويسيم؟ پس بهتر اين است كه قضايا و حكاياتى از آن سرور نقل نماييم تا خوانندگان به حسن معاشرت پيغمبر كاملاً آگاه شوند.
امام صادق علیهالسلام مىفرمايد:
«دو نفر نزد پيغمبر آمدند، يكى از انصار و يكى از طايفه ثقف، ثقفى خواست از پيغمبر مسألهاى بپرسد كه پيغمبر فرمود: برادر انصارى تو پيش از تو آمده است! گفت: يا رسول اللّه! من عجله دارم و در شرف سفر هستم. مرد انصارى گفت: من به او اذن دادم. پس پيغمبر فرمود:
اگر بخواهى، من به تو خبر مىدهم كه براى چه آمدهاى».(2)
از اين حديث دانسته مىشود كه پيغمبر اكرم به نوبت، جواب سؤالها را مىداد و حق تقدم همواره نزد ايشان محفوظ بوده است. همچنين از تعبير آن سرور كه فرمود:
«برادر انصارى تو پيش از تو آمده است» دانسته مىشود كه ايشان چگونه مسلمانان را با يكديگر مهربان و برادر مىنمود.
از حديثى كه شيخ كلينى به سند موثق از جميل از امام جعفر صادق علیهالسلام روايت نمود، دانسته مىشود كه پيغمبر در نگاه كردن بين اصحاب نيز مساوات مىنمود و چنين نبود كه كسى از عنايات ايشان محروم باشد، بلكه همگى به طور مساوى مورد عنايت بودند.
«كان رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم يقسم لحظاته بين اصحابه ينظر إلى ذا وينظر إلى ذا بالسوية»(1)
«پيامبر اكرم نگاههايش را بين اصحابش به طور مساوى تقسيم مىنمود؛ گاهى به اين نگاه مىكرد و گاهى به آن».
اگر كسى متوجه باشد كه در ميان حاضرين، مؤمنين و منافقين با هم بودند، مىداند كه پيغمبر اكرم چه اندازه حلم و مدارا داشته كه دشمنان را نيز مثل دوستان مشمول لطف ويش مىنمود كه در نتيجه اين حسن معاشرت، كسى نمىتوانست تشخيص بدهد كه چه كس در نزد آن حضرت مقرّبتر و چه كس دورتر بوده است.
در نقلى از اميرالمؤمنين علیهالسلام راجع به احوال پيغمبراسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمده است:
«ويعطى كل جلسائه نصيبه ولا يحسب أحد من جلسائه ان احدا أكرم عليه منه من جالسه صابره حتى يكون هو المنصرف عنه»(2)
«به هر يك از همنشينانش بهرهاش را مىداد. [اين اعم از نگاه كردن و گوش دادن به سخن ايشان است] و به قدرى عدالت داشت كه هيچ كس خيال نمىكرد كه ديگرى بر او مزيّت دارد و مقدّمتر است. هر كس كه نزد او مىآمد و مىنشست، پيغمبر صبر مىنمود تا او برخيزد».
از اين بيان نهايت عدالت پيغمبر در مساوات بين همنشينان و نهايت حلم و بردبارى
ايشان دانسته مىشود؛ هر كس كه مىآمد و حاجتى داشت، پيغمبر از او جدا نمىشد تا او از پيغمبر جدا شود. پيغمبر اكرم در مصافحه نيز دست خود را نمىكشيد و صبر مىنمود تا طرف مقابل دست خود را جدا سازد.
يكى از خصايص آن سرور اين بود كه اگر كسى از اصحاب غايب مىشد، عدم حضورش از نظر پيغمبر مخفى نمىماند بلكه از دليل غيبت او تحقيق مىنمود.
امام صادق علیهالسلام مىفرمايد:
«مرد روغن فروشى فوق العاده به پيغمبر علاقمند بود؛ به طورى كه اگر مىخواست دنبال كارى برود، اول مىآمد به پيغمبر نگاه مىكرد و بعد به سراغ كار خويش مىرفت. پيغمبر نيز نيّت او را مىدانست، بنابر اين، هر وقت او را مىديد از جا بلند مىشد و خود را به او نشان مىداد تا او خوب نگاه كند.
روزى آن مرد براى زيارت آمد و رفت، ولى پس از مختصر زمانى دوباره بازگشت. پيغمبر اكرم چون او را ديد با اشاره نزد خود طلبيد. مرد آمد و حضرت فرمود: امروز كار بى سابقهاى كردى!؟ گفت: يا رسول اللّه! به آن خدايى كه تو را به راستى پيغمبر خود گردانيد، چون تو را ديدم و رفتم، مجددا به ياد شما افتادم و ديگر نتوانستم قدمى بردارم، بنابر اين برگشتم تا مجددا شما را زيارت نمايم. پيغمبر در حق او دعاى خير نمود.
چند روز گذشت و پيغمبر او را نديد. فرمود: چند روز است او را نمىبينم!؟ كفش خود را پوشيد و با اصحاب به بازار روغن فروشها رفت. ديدند كه در دكان او كسى نيست. پيغمبر حال او را از همسايگانش پرسيد. گفتند: يا رسول اللّه! او از دنيا رفت. او مرد امين و راستگويى بود، ولى در او يك عيب بود. فرمود: چه بود؟ گفتند: به زنان نگاه مىكرد. فرمود: خداوند او را رحمت كند! مرا به قدرى دوست مىداشت كه اگر بنده فروش هم بود، البته خداوند او را مىآمرزيد».(1)
1) كافى، ج 8، ص 77 و 78، ح 31.
كسانى كه كنيز فروش بودند، كنيزان زيادى در اختيارشان قرار مىگرفت كه يا با مال غير، به عنوان امانت و يا با مال خود خريده بودند، ولى چون دقت در استبراى رحم ايشان نمىكردند، بيشتر در معرض حرام واقع مىشدند. پيغمبر مىفرمايد كه به قدرى اين شخص مرا دوست مىداشت كه اگر كنيز فروش و زنا كار هم بود، خداوند او را مىآمرزيد. [يا جاى آن داشت كه خدا او را بيامرزد]. مقصود آن سرور اين است كه به طريق اولى، نگاه كردن او به زنان قابل آمرزش يا شفاعت است.
مرحوم مجلسى با اعتراف به آنكه در نسخه كافى «نخاس» به معنى برده فروش است، مىفرمايد: و چه بسا «بحاس» به معنى كم فروش باشد. پس مناسب شغل او نيز مىشود؛ ولى اين اشتباه است؛ زيرا عيب او كم فروشى نبود، بلكه بى پروايى در نگاه به نامحرم بوده است.
از اين حديث نيز امورى دانسته مىشود:
1 - علاقه فوق العاده او به پيغمبر اكرم.
2 - پيغمبر مُحبّ خود را مىشناخت و به او كمك مىنمود و خود را نشان او مىداد تا به آسانى او را زيارت كند.
3 - چون او را نمىبيند در مقام تحقيق از حال او برمىآيد.
4 - خود آن سرور شخصا به سراغ او مىرود و به عهده ديگران واگذار نمىنمايد.
5 - پيغمبر به بازار مىرفت و با بازاريان گفتگو مىنمود و چون بزرگان اهل دنيا نبود.
6 - علاقه و محبت به پيغمبر موجب عفو و رحمت الهى مىگردد.
پيغمبر اكرم به مؤمنين علاقمند بوده و به ايشان محبت داشت. فقرا مورد توجه و لطف آن سرور بودند. پيامبر در رفع فقر و پريشانى و اصلاح حال ايشان مىكوشيد و ازراحتى ايشان خشنود مىگرديد.
شيخ كلينى به سند بسيار معتبر از ابو حمزه ثمالى از امام محمد باقر علیهالسلام اين گونه
نقل نموده است:
«يكى از اهالى يمامه به نام جويبر نزد پيغمبر اكرم آمد و اسلام آورد. او مردى كوتاه قامت و ناخوش منظر و بسيار فقير بود. پيغمبر مخارج او را قبول نمود و روزى يك صاع خرما براى او مقرر كرد؛ دو پيراهن نيز به او بخشيد. جويبر شبها در مسجد مىخوابيد. وقتى تعداد مسلمين غريب زياد شد و مسجد ديگر گنجايش ايشان را نداشت، خداوند به پيغمبر فرمود: مسجدت را پاك كن و كسانى كه شب در آن مىخوابند را از مسجد بيرون كن و تمام درهايى كه به مسجد باز مىشود را ببند، مگر در خانه على و فاطمه را! هيچ جنبى از مسجد عبور نكند و فرد غريبى در آن نخوابد. پيغمبر دستور داد تا تمام درها به جز در خانه على را بستند و جاى سر پوشيدهاى براى غريبها بنا كردند كه همان «صفّه» بود و فقرا شب و روز در آنجا به سر مىبردند.
پيغمبر به قدر توانايى به ايشان گندم، خرما، جو و كشمش مىداد. مسلمانان نيز به تبعيت از پيامبر از كمك به ايشان مضايقه نكرده و صدقات خويش را به اصحاب صفّه مىدادند».(1)
روزى پيغمبر نگاهى از روى رحمت و عطوفت به جويبر نمود و فرمود: اى جويبر! چه مىشد اگر براى خود همسرى اختيار مىنمودى تا كمك دين و دنياى تو باشد؟ جويبر گفت: پدر و مادرم به فدايت! كدام زن رغبت مىنمايد كه همسر من گردد! به خدا سوگند، نه نَسَب دارم و نه شرافت، نه جمال و نه مال. پيغمبر فرمود: كسانى كه در جاهليّت شرف داشتند و اسلام نياوردند، پست شدند و كسانى كه پست بودند و اسلام آوردند، شريف و به سبب اسلام، عزيز شدند. اسلام كبر و تفاخر جاهليت را نابود نمود و امروز تمامى مردم در هر رنگ و نژاد از آدم هستند و آدم هم از خاك است. هر كس طاعتش بيشتر باشد، نزد خداوند محبوبتر است! هيچ مسلمانى بر تو فضل ندارد، مگر آنكه تقواى او بيشتر و اطاعتش از خداوند زيادتر باشد.
1) كافى، ج 5، ص 340، ح 1.
آنگاه پيغمبر به جويبر فرمود: نزد زياد بن لبيد مىروى كه بزرگ طايفه بنى بياضه است و به او مىگويى كه من قاصد پيغمبر اكرم هستم و او مىگويد كه دخترت ذلفا را به من تزويج نما. جويبر آمد خانه زياد ديد او در ميان فاميلش نشسته است. جويبر اجازه ورود خواست و چون وارد شد، سلام كرد و گفت: من قاصد رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم هستم و پيغامى آوردهام، آهسته بگويم يا آشكار نمايم؟ زياد گفت: آشكارا بگو. من افتخار مىنمايم! جويبر گفت: پيغمبر فرمود كه دخترت را به من تزويج نمايى. زياد گفت: راستى، پيغمبر تو را فرستاده است؟ جويبر گفت: من بر پيغمبر دروغ نمىبندم! زياد گفت: ما دختران خود را به فاميل خود مىدهيم! تو برو من پيغمبر را زيارت مىكنم و عذر خود را بيان مىكنم. جويبر برگشت. زياد گفت: اين از حدود قرآن و نبوت محمّد خارج است.
ذلفا دختر زياد، سخن پدر را شنيد و او را نزد خود طلبيد و گفت: جويبر دروغ بر پيغمبر نمىبندد، او را به نزد خود برگردان. زياد جويبر را برگردانيد و به او خوش آمد
گفت و از او خواست تا قدرى بنشيند و تأمل كند. آنگاه خود را به پيغمبر رسانيد و گفت:
جويبر اين پيغام را آورده است و من با او به نرمى سخن نگفتم، اكنون آمدهام تا به شما بگويم كه ما دختران خود را به فاميل خود و كسانى از انصار كه هم شأن ما باشند، تزويج مىنماييم.
پيغمبر فرمود: جويبر مؤمن است و مؤمن كفو مؤمنه و مسلم كفو مسلمه است. اى زياد! دختر خود را به جويبر تزويج كن و از او اعراض مكن. زياد برگشت و به دختر خبر داد. دختر گفت: اگر نافرمانى از دستور پيغمبر نمايى، كافر مىشوى.
آن گاه زياد آمد و دست جويبر را گرفت و در ميان فاميل خود، او را داماد خود نمود و مهريه را نيز به عهده گرفت. آنگاه جهاز دختر را فراهم ساخت. زياد به جويبر پيغام داد كه آيا خانهاى دارى تا عروس را با خود ببرى؟ جويبر گفت: نه. پس خانه و اثاث خانه را مهيا نمودند و دختر را به خانه شوهر بردند. داماد شبانه وارد خانه عروس شد و چون وضع را مشاهده نمود، به گوشه اتاق رفت و مشغول خواندن قرآن و نماز شد تا آنكه
فجر طالع گرديد. چون اذان گفتند با زن خود به مسجد رفت و نماز صبح خواند. تا سه شب كار جويبر همين بود تا بالأخره، پدر را با خبر نمودند. زياد خود را به پيغمبر رسانيد و گفت: يا رسول اللّه! پدر و مادرم به قربانت! جويبر هم شأن ما نبود، به فرمان تو او را داماد خود نمودم، پيغمبر فرمود: مگر چه شده؟ گفت: دختر را با جهاز و خانه تقديم جويبر نمودم. شبانه وارد شد بى آن كه با دختر سخنى بگويد و تا صبح مشغول عبادت شد و سه شب است كه كار او همين است؛ او به زن حاجتى ندارد. پس به كار ما رسيدگى بفرما! زياد رفت.
پيغمبر جويبر را طلبيد و به او فرمود: آيا به زن حاجتى ندارى؟ جويبر عرض كرد مگر من مرد نيستم!؟ من بسيار به زن علاقمند هستم. فرمود: بر خلاف آنچه از خود تعريف مىنمايى به من خبر رسيده است كه تو سه شبانه روز است كه به زن زيباى خود نگاه نكردهاى و با او سخن نگفتهاى؛ اگر چنين هستى كه مىگويى، پس اين چه كارى است كه كردهاى؟
جويبر عرض كرد: يا رسول اللّه! چون خانه، اثاث خانه و زن خويش را ديدم، غربت، فقر و همنشينى فقرا به يادم آمد، خواستم شكر نعمت الهى را به جاى آورم؛ پس سه شب عبادت كردم و سه روز روزه گرفتم و اين به شكرانه آن نعمت بود، ولى امشب به وظيفه خويش عمل خواهم نمود و رضايت آنان را فراهم خواهم ساخت.
پيغمبر قضيه را به اطلاع زياد رسانيد. آنان خشنود شدند. جويبر در يكى از جنگها در ركاب پيامبر شهيد شد و براى زن او خواستگاران زيادى فراهم آمد.(1)
اين حكايت نيز داراى فوايدى است كه به بعضى از آنها اشاره مىنماييم:
1 - پيغمبر از فقرا اعراض نداشت، بلكه به ايشان محبت مىكرد و در اثر توجه آن سرور بود كه سايرين نيز به فقرا متوجه شدند. اصولاً هميشه مردم تابع ميل رييس خود
1) كافى، ج 5، كتاب النكاح، باب المؤمن كفو المؤمنة، ص 340 - 443، ح 1.
هستند و به هر سَمتى كه او رو آورد، آنان نيز متمايل مىشوند.
پيغمبر اكرم با ايشان گرم مىگرفت و به ايشان محبت مىنمود و چه بسا با اصحاب صفه در يك ظرف غذا مىخورد. و هر كس كه به پيغمبر علاقمند بود از پيغمبر اكرم متابعت مىنمود. اين عمل پيغمبر نشانه پيغمبرى اوست، نه پادشاهىاش؛ زيرا پادشاهان، هيچ وقت چنين كارى نكرده و به فقرا توجه نمىنمايند و با آنان حشر و نشرى
نداشته و با ايشان در يك ظرف غذا نمىخورند. در اثر توجه پيغمبر به جويبر و نظاير او، فقرا جمع شدند تا آن حد كه مسجد گنجايش ايشان را نداشت. لذا پيغمبر صفهاى براى ايشان در نظر گرفت.
2 - در نظر پيغمبر، دين اهميت داشت و كفو هر مسلمان را مسلمان مىدانست. عمل او بر اين و دعوت او به اين بود. لذا دختر زيباى زياد - بزرگ بنى بياضه - را براى
جويبر در نظر گرفت.
3 - پيغمبر در فكر اداره امور همه مسلمانان بود، بنابر اين، فقرا را از نظر دور نمىداشت و چون جويبر مسلمان خوبى شده بود، در مقام آن بر آمد كه همسر نيكويى كه كمك دين و دنياى او باشد براى او فراهم آورد و در نتيجه، جويبر از خوشبختترين دامادها شد.
پس اگر پيشوايان دين علاقمند به اصلاح امور مسلمين، مخصوصا اصلاح امور اهل علم باشند، بايد ايشان را تشويق نمايند و به امورشان رسيدگى كنند. پيشواى روحانيت اگر در منزل يكى از اهل علم رفته و از او قدردانى كند و احوالپرسى نمايد، در او تأثير زيادى مىگذارد؛ چه رسد به آنكه به فكر اداره معاش و زندگانى او بوده و براى او راهى باز نمايد كه هر آينه در تشويق او كوشيده و در نتيجه، اهل علم رو به فزونى مىروند.
از طرف ديگر آن پيشوا در قلوب مسلمانان جا گرفته و جدا به او علاقمند مىشوند. بى جهت نبود كه مسلمانان به پيغمبر اكرم علاقمند بودند و محبت او در قلوب مسلمين فوق العاده بوده است.
4 - ثروتمندان اگر ملاك وَصلت و ازدواج را دين قرار بدهند، نه جمال و مال، هر
آينه دين و دنيايشان آباد مىشود. پس اگر به خاطر خدا مسلمان پاكى را در نظر بگيرند و دختر خود را به او دهند، هم خود را و هم دختر را از گرفتارىها نجات دادهاند. اما اگر چشم ايشان به مال يا جمال داماد دوخته شود، چه بسا آن دامادى كه در نظر گرفتهاند، اگر زيبا و ثروتمند بوده ولى فاقد صفات حسنه و كمالات باشد، هميشه موجب ناراحتى دختر و خويشان او مىشود. تجربه نشان داده است كسانى كه به مال يا جمال چشم دوختند و براى اين دو، دختر گرفته يا دادهاند، راحتى و آسايش از ايشان سلب شده است. و برعكس، هر كس كه خدا را در نظر داشته و دختر را به داماد متدين با اخلاق داده يا دخترى كه عفيفه و ديانتدار باشد را اختيار نموده است، هميشه در آسايش بوده است.
5 - «ذلفا» زن با ديانتى بود كه پدر را از تمرّد و عصيان نجات بخشيده و جويبر، آن مرد با ايمان را قبول نمود. او از اطاعت خدا و پيغمبر ضررى نديد، چرا كه تا جويبر زنده
بود، شوهر خوبى براى او بود و پس از او هم خواستگاران زيادى داشت.
6 - جويبر مرد با ايمانى بود؛ موقعى كه خانه و اسباب زندگى و زن زيبا را فراهم ديد، خداوند را فراموش نكرد و شكر اين نعمت را به جا آورد. البته جويبر بايد اين مطلب را حداقل در گوش عروس مىگفت و خويشان او را از همان اول خشنود و راحت مىنمود؛ زيرا در نتيجه اعراض او جمعى ناراحت شده و شايد پيغمبر را هم ناراحت نمودند.
غالبا كسانى كه فاقد نعمتى هستند، وقتى به آن مىرسند، خداوند را فراموش نموده و شكر او را به جا نمىآورند؛ و اين كفران نعمت، موجب بدبختى آنان خواهد شد.
7 - پيغمبر اكرم در بيان خود به جويبر كه: «مؤمن كفو مؤمنه است و هيچ كس از تو بهتر نيست، مگر آنكه تقوا و اطاعت او بيشتر باشد» جويبر را قوى و شجاع نمود. اين سخن، نه تنها به جويبر، بلكه به همه ضعفا روح ديگرى بخشيده و آنان را در برابر اغنيا و اشراف قوى نمود. و همين روح بزرگى كه در ايشان دميده شد، موجب سعادت و بزرگوارى ايشان گرديد و به همين لحاظ كفار را در نظر مسلمانان خوار و ذليل كرد.
پيغمبر اكرم مىفرمايد:
«من اصبح لا يهتم بامور المسلمين فليس بمسلم»(1)
«هر كس كه صبح كند درحالى كه در مقام اصلاح امور مسلمانان نباشد، مسلمان نيست».
مسلمان بايد علاقمند به مسلمان باشد و گرفتارى او را گرفتارى خود يا خويشان خود بداند. و همانگونه كه در مقام اصلاح كار خود و نزديكان خود است، بايد در مقام اصلاح گرفتارىهاى مسلمانان نيز باشد. اين سخن بسيار پر بهاست و كاشف از روح همبستگى و علاقه ميان مسلمين است. يقيناً يكى از بدبختىهاى ما مسلمانان اين است كه از يكديگر جدا بوده و به فكر اصلاح كار هم نوع خود نيستيم. هر جمعى كه متحد باشند، موفق و پيروز هستند؛ و هر جمعى كه از يكديگر جدا شوند، بدبخت و ذليل خواهند شد. اين سخن پيغمبر معرّف اسلام و موجب عزت و سعادت مسلمانان است.
پيغمبر به آنچه مىفرمود، عمل مىكرد؛ و خود آن سرور در فكر اصلاح كار مسلمين بوده و از ناراحتى ايشان ناراحت و از خشنوديشان خشنود مىگرديد.
امام محمّد باقر علیهالسلام مىفرمايد:
«در زمان پيغمبر، مرد مؤمن فقير و پريشانى از اهل صفه در اوقات نماز ملازم پيغمبر بود و هيچ وقت در موقع نماز غايب نمىشد. پيغمبر به حال فقر و غربت او رقت مىنمود و به او وعده مىداد كه اگر چيزى به دست من برسد، تو را بىنياز مىكنم. تصادفا مدتى به دست پيغمبر چيزى نرسيد و از اين جهت آن سرور بسيار مغموم شد. خداوند جبرئيل را با دو درهم بر پيغمبر نازل نمود. جبرئيل گفت: خداوند بر همّ و غم تو راجع به فقر سعد مطلع گرديد، آيا دوست دارى او ثروتمند شود؟ پيغمبر فرمود: آرى. جبرئيل آن دو درهم را به پيغمبر داد تا به سعد بدهد و او را امر به تجارت كند.
1) كافى، ج 2، كتاب الايمان و الكفر، باب اهتمام به امور مسلمين، ص 163، ح 1.
پيغمبر موقع ظهر چون از خانه براى نماز بيرون آمد، ديد كه سعد بر در خانه ايستاده و منتظر اوست. فرمود: اى سعد! تو مىتوانى تجارت كنى؟ گفت: يا رسول اللّه! با چه تجارت كنم؟ من هيچ ندارم. فرمود: اين دو درهم را بگير و با آن تجارت كن و روزى را از خداوند بخواه. سعد آن را گرفت و با پيغمبر نماز ظهر و عصر را خواند. پيغمبر پس از نماز فرمود: اى سعد! برو دنبال كسب كه از پريشانى حال تو خيلى مغموم بودم.
سعد مشغول خريد شد و هر چه را مىخريد به دو برابر مىفروخت؛ دو درهم خريدارى شده را به چهار درهم مىفروخت و همينطور دنيا به سعد روى نمود. سرمايه او زياد شد و مال التجاره او عظيم گرديد. پس از آن بر در مسجد جايى براى تجارت خود مهيا نمود و مشغول معامله گرديد. وقتى بلال «قد قامت الصلاة» مىگفت، پيغمبر از خانه بيرون مىآمد، امّا سعد مشغول تجارت بود؛ بر خلاف زمان گذشتهاش هنوز وضو نگرفته و مهياى نماز نشده بود.
آنگاه پيغمبر مىفرمود: اى سعد! دنيا تو را از نماز باز داشت. سعد مىگفت: چه كنم؟ به اين شخص مالى فروختم و بايستى از او پول بگيرم. يا مىگفت از اين كس مالى خريدم و بايد به او پول بدهم؛ نمىشود كه مال خود را ضايع كنم.
پيغمبر مجددا به خاطر سعد گرفته و مغموم شد، بلكه اين بار بيش از پيش كه به خاطر فقر او مغموم بود. جبرئيل آمد و گفت: خداوند از غم تو به حال سعد با خبر است. اين حال سعد را با ثروت بهتر دوست دارى يا آن حال اول او را با فقرش؟ پيغمبر فرمود: حال اول او بهتر است؛ چون آخرت او به جهت دنيا از دست رفت. جبرئيل گفت: حب دنيا و اموال، موجب امتحان و جلوگير از آخرت شده است. به سعد بگو دو درهم را كه از شما گرفته بود به شما پس بدهد. در اين صورت به حال اول برمىگردد.
پيغمبر بيرون آمد و از نزد سعد عبور نمود و فرمود: اى سعد! آيا نمىخواهى آن دو درهم را پس بدهى؟ گفت: يا رسول اللّه! دويست درهم مىدهم. فرمود: نه؛ همان دو درهم را مىخواهم. سعد دو درهم را داد و دنيا به او پشت كرد؛ ثروتش تمام شد و به حال اول خويش برگشت».(1)
1) كافى، ج 5، باب النوادر، ص 312 و 313، ح 38.
از اين حديث دانسته مىشود كه دنيا به قدر كفاف و به قدرى كه كمك بر آخرت باشد، خوب است، وگرنه ثروت زياد كه موجب همّ و غم و گرفتن اوقات شخصى و نرسيدن به وظايف دينى باشد، موجب بدبختى انسان خواهد شد.
امام صادق علیهالسلام از پيغمبر اكرم چنين روايت مىكند:
«من أصبح لا يهتم بأمور المسلمين فليس بمسلم»(1)
«هر كس صبح كند و در فكر اصلاح امور مسلمين، در قضاى حوايج و دفع مشكلات و گرفتارى ايشان نباشد، مسلمان نيست».
همچنين از آن حضرت نقل مىكند كه فرموده است:
«انسك الناس نسكا انصحهم جيبا واسلمهم قلبا لجميع المسلمين»(2)
«هر كس دلسوزتر براى مسلمانان باشد و قلب او پاكتر از همه باشد، او بهتر و عابدتر است».
نيز از پيغمبر اكرم نقل مىكند كه فرمود:
«و من سمع رجلا ينادي يا للمسلمين فلم يجبه فليس بمسلم»(3)
«هر كس صداى كسى از مسلمانان را بشنود كه (براى دفع شر يا اصلاح امرى) فرياد مىكند كه اى مسلمانان به داد من برسيد! (پس با وجود اين) به داد او نرسد (و در مقام تحقيق از حاجت و اصلاح كار او برنيايد) مسلمان نيست».
اين چند جمله پيغمبر مىبايد سرمشق تمامى مسلمانان باشد.
از اين گونه احاديث دانسته مىشود كه پيغمبر اكرم چگونه مسلمانان را تربيتمىكند و چه اندازه ايشان را به يكديگر مهربان و علاقمند مىنمايد كه تا فرياد يكى از
ايشان براى كمك خواستن بلند شد، همگى بى درنگ به سوى او شتافته و او را كمك نمايند. و يا چون از خواب برخيزد در فكر اصلاح امور مسلمانان باشد. كسى كه داراى اين روح گرديد، معلوم است كه بيكار نمىنشيند، بلكه مىكوشد تا گرفتاران را پيدا كرده و گرفتارىهايشان را برطرف نمايد.
اگر جامعه مسلمانان چنين شد، روح صفا و يگانگى در بين آنها حكومت مىنمايد و در مقام آن برمىآيند تا مريضى را پيدا كرده و او را معالجه و مداوا نمايند. و طبيب مسلمان خود را موظف مىداند كه به قدر توانايى خود به مريض كمك كند، مرض او را تشخيص داده و مدت معالجه او را كوتاهتر نمايد، دواى بهتر و ارزانترى را در دسترس او قرار دهد و مريض مسلمان را چون فرزند و يا برادر مريض خود بداند. آيا ممكن است طبيب از برادر و فرزند مريض خويش مزد بطلبد يا دواى گرانتر را دستور دهد و يا تشخيص مرض نداده، معالجه نمايد و يا او را به خود راه ندهد و عذر بياورد و بگويد كه فعلاً در خانه مشغول استراحت هستم و بگويد كه برويد وقت ديگرى در مطب بياييد؟!
طبيبهاى سابق براى نسخه نوشتن پول نمىگرفتند و اگر بر سر مريض مىرفتند، به عنوان حق القدم چيزى نمىگرفتند و وظيفه خويش مىدانستند كه مجّانى او را معالجه كنند. چه بسا به مريض بيچاره كمك هم مىكردند و دوا هم مىدادند.
اين حكايت مربوط به زمان صد سال پيش و پيشتر است. هر اندازه كه به عصر حاضر بياييم، مشكلات بيشتر مىشود و هر اندازه به سمت عصر سابق و عصر صدر اسلام برويم، مشكلات كمتر و يا برطرف مىشود كه البته منشأ آن نيز همين تعليمات پيغمبر اكرم مىباشد.
مىگويند در شهر كاظمين مرد خيرخواه و متدينى همه روزه مىآمد در كاروانسرا - يعنى جايى كه زوار در آن منزل داشتند - و فرياد مىكرد: اگر كسى مريض شده يا حاجتى دارد، بگويد. آن بزرگ مرد در انجام حوايج مسلمانان هيچ كوتاهى نمىكرد بلكه توانايى و قدرت خويش را براى انجام وظيفه در اختيار حاجتمندان مىگذاشت.
شما هميشه مىبينيد كه وقتى مريض كسى فوت نمود، در اين حال، مسلمانانِ ديگر
به او كمك كرده و مشكلات پيش آمده او را برطرف مىسازند؛ جمع مىشوند، جنازه را از زمين بر مىدارند، به او تسليت مىگويند و خاطر او را در اين مصيبت تسكين مىدهند.
و چون خانواده او مشغول عزادارى هستند غذا در اختيارشان مىگذارند. اين كارها را كسى مىكند كه وظيفه خود را كمك كردن به مسلمانان و اصلاح امور ايشان دانسته و آنان را برادر خويش بشناسد و روى همين حساب پيغمبر اكرم مسلمانان را علاقمند به يكديگر و برادر همديگر قرار داد.
«إِنَّماَ الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ»(1)
«در حقيقت مؤمنان با هم برادرند».
همچنين فرمود: وقتى مسلمانان از خواب برمىخيزند و صبح مىنمايند، بايد در فكر اصلاح و اداره امور مسلمانان ديگر باشند تا مسلمان به حساب آيند.
اين دو دستور، خود، راهنماى مسلمانان در جميع موارد و اتفاقات است، ولى با وجود اين، براى امور جزئى نيز اوامر خاصّى صادر فرمودهاند؛ مانند: عيادت مريض، تشييع جنازه مسلمان، تعزيت به مصيبت ديده و عزادار و كمك مالى و تهيه غذا تا سه روز براى آنها. كه ما از هر موضوع به يك حديث از پيغمبر اكرم اشاره مىنماييم:
شيخ صدوق به سند معتبر از امام جعفر صادق علیهالسلام از پيغمبر اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم روايت نموده است كه فرمود:
«سلمان مريض شد. پيغمبر از او عيادت نمود و به او فرمود: تو از اين مرض سه فايده مىبرى: به ياد خداوند هستىت. دعاى تو مستجاب است. و گناهان تو پاك مىشود. خداوند تو را در مدت عمر عافيت ببخشد».(2)
سلمان يك ايرانى بود كه در حجاز ساكن گشته و فاميل، عشيره، ثروت و مقام
نداشت ولى چون با ايمان بود، مورد علاقه پيغمبر قرار گرفت و وقتى بيمار شد، پيامبر شخصا به عيادتش رفت و او را در اين حال به سه امر مهم بشارت داد و آنگاه درباره او دعا كرد.
آيا اين رويّه و مشى پيغمبر با زير دستان، طريقه پيغمبران است يا پادشاهان؟ به ياد سلمان بودن، به عيادت او رفتن، او را خشنود نمودن و در حق او دعا كردن، همان خفض جناح و خُلق عظيم است. همين عمل موجب ازدياد ارادت و علاقه مسلمانان به آن سرور مىگردد و راهنماى مسلمانان است:
«قَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللّهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»(1)
«قطعا براى شما در [اقتدا به] رسول خدا سر مشقى نيكوست».
مسلمانان بايستى عمل او را سرمشق قرار داده و از او متابعت كنند. پس وظيفه مسلمانان است كه از حال يكديگر با خبر شده و به عيادت مريض روند و او را خشنود نمايند.
پيامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود:
«الخلق عيال اللّه فاحب الخلق إلى اللّه من نفع عيال اللّه و ادخل على أهل بيت سرورا»(2)
«مردم عيال خدا هستند پس آن كس كه بيشتر به عيال خداوند فايده رساند و آنان را خشنود نمايد، خداوند او را بيشتر دوست مىدارد».
در اين سخن دقيق شويد! ببينيد كه پيغمبر مردم را چگونه به سمت خداوند كشانده و آنان را وادار مىنمايد كه در مقام اصلاح امور يكديگر برآيند و همديگر را شاد و خرسند كنند. اين گفتار اوست و آن هم عمل او كه خودش شخصا به عيادت سلمان مىرود. پادشاه يا شخصيت بزرگى اگر از حال كوچك و زير دست خود تفقّد نمايد، يا كسى را براى اطلاع از حالش نزد او فرستد، آن مريض به اندازهاى خشنود مىشود كه به
حساب نيايد. پيغمبر اكرم وقتى خود به منزل سلمان تشريف مىبرد و آن سخنان را مىفرمايد، سلمان چه اندازه خشنود مىشود و محبت پيغمبر در قلب او چه اندازه زيادتر مىگردد خدا مىداند؟
پيغمبر سلمان را از خداوند راضى نموده و فوايد مرض را بيان مىدارد و چون سلمان به آن متوجه مىشود در آن حال از خداوند بيشتر راضى مىشود. آرى، چنين انسانى سزاوار است تا خاتم پيغمبران و سيد مرسلين گردد!
بنابراين، مبلغين دين بايد بكوشند و خود را شبيه به پيغمبر نمايند؛ عيادت روند، تشييع جنازه كنند و تسليت گويند؛ نه آنكه چون پادشاهان باشند و خود را از ديدهها محجوب نموده و راه معاشرت را مسدود سازند؛ و دربان بگذارند و حاجتمندان را بِرانند. بلكه بايد خود را مانند پيغمبر اكرم كنند تا همانند او در قلوب مردم منزل داشته
باشند، وگرنه چون پادشاهان، منفور مىشوند.
امام صادق علیهالسلام مىفرمايند:
«به پيغمبر خبر دادند كه فلانى در حال احتضار است. حضرت با جمعى از اصحاب، بلا فاصله بر بالينش حاضر شد. مريض بىهوش بود. پيغمبر از ملك الموت خواست كه از او دست بردارد تا با او سخن گويد. پس از اينكه مريض به هوش آمد، پيغمبر فرمود: چه ديدى؟
گفت: سفيدى و سياهى زيادى را. فرمود: كدام يك از اين دو دسته به تو نزديكتر بودند؟
گفت: سياهى. پيغمبر فرمود: بگو «اللهم اغفر لي الكثير من معاصيك واقبل منّي اليسير من طاعتك»؛ خداوندا! گناهان زياد مرا بيامرز و طاعت كم مرا قبول بفرما».
مريض اين دعا را گفت و بىهوش شد. پيغمبر مجددا از ملك الموت مهلت خواست و او به هوش آمد. فرمود: چه ديدى؟ گفت: سفيدى و سياهى زيادى را. فرمود: كدام يك به تو نزديكتر بود؟ گفت: سفيدى. پيغمبر رو به حاضران كرد و فرمود: خداوند رفيق شما را آمرزيد».
آنگاه امام صادق علیهالسلام فرمود: «چون بر بالين محتضر حاضر شديد، او را به اين دعا وادار كنيد».(1)
1) كافى، ج 3، كتاب الجنائز، باب تلقين ميت، ص 124، ح 10.
در اين حكايت علاقه پيغمبر به مسلمانان و اهتمام آن سرور در نجات ايشان به خوبى بيان شده است؛ حضرت، فورى خود را به مريض رسانيد و از ملك الموت دو مرتبه مهلت خواست و از آن جا حركت نكرد تا او را راحت نمود. حال، روشن است كه اين عمل پيغمبر در آن مريض و خانواده او و مسلمانان ديگر چه تأثيرى داشت و چه اندازه مردم را به آن سرور علاقمند نمود.
علامه مجلسى در بحار از شيخ صدوق به سند معتبر خويش از جابر جعفى از امام باقر علیهالسلام روايت نموده است كه فرمود:
«جوانى از يهود بسيار نزد پيغمبر مىآمد و چه بسا پيامبر او را دنبال حاجتى روانه مىنمود و يا گاهى براى پيغمبر نامه مىنوشت، تا اينكه چند روز گذشت كه ديگر از او خبرى نشد. پيغمبر از حال او جويا شد. يكى گفت: اكنون در حال احتضار و در شرف مرگ است. پيغمبر با جمعى از اصحاب بر بالين او حاضر شد. جوان چشمهايش را برهم گذاشته بود. پيغمبر او را خواند. جوان يهودى چشم گشود و گفت: لبيك يا ابا القاسم! فرمود: «بگو «اشهد أن لا إله إلاّ اللّه وإنّي رسول اللّه». جوان برگشت و به پدر خود نگاه كرد و چيزى نگفت. مجددا پيغمبر سخن اول را تكرار نمود. جوان باز هم به پدرش نگاه كرد و چيزى نگفت.
دفعه سوم چون به پدر نگاه كرد، پدر به او گفت: اختيار با تو است. اگر مىخواهى شهادت بده!
جوان شهادتين بر زبان آورد و مُرد. پيغمبر به پدر او فرمود: تو بيرون رو. آنگاه به اصحاب فرمود: او را غسل دهيد و كفن كنيد و نزد من بياوريد تا بر او نماز بخوانم. پيغمبر بيرون آمد و خدا را شكر نمود كه بندهاى را به وسيله او از آتش جهنّم نجات داد».(1)پيغمبر اين جوان يهودى خوش طينت را مورد توجه خويش قرار داده و باب رفت
1) امالى صدوق، مجلس 62، ص 481، ح 10، ح م 650.
و آمد را با او باز نمود. وقتى او را چند روز نديد، از حال او جويا شد و چون شنيد كه مريض شده است، خود را به بالين او رساند و به آن طريق او را به اسلام هدايت فرمود و حمد الهى را به جا آورد. آرى! پيغمبر سعى داشت كه جوان يهودى را هدايت كند و در اين كار هم جديّت نمود تا موفق شد.
ما هم اگر اندكى از آن نظر و همّت و سعى را داشته باشيم، چه بسا مسلمانان را به دين جذب مىكنيم؛ ولى نتيجه اعمال ما چنين است كه مشاهده مىشود؛ يخرجون من دين اللّه أفواجا؛ مردم به جاى گرويدن به دين، با مشاهده اعمال و رفتار و گفتار ما گروه گروه از دين خارج مىشوند.
پيغمبر اكرم وقتى لباس اسلام را بر اندام آن جوان پوشاند و جوان، با ايمان، از دنيا رفت به اصحاب فرمود متصدى غسل و كفن او شوند و خود نيز بر جنازه او نماز خواند.
يكى از مشكلات امروز صاحبان مرده، تهيه اجازه دفن و بردن جنازه و تشييع او است. دورى از يكديگر، با خبر نشدن از گرفتارىهاى همديگر، كثرت مشاغل و ابتلائات، نبودن علاقه و رابطه و همدردى و از طرفى نيز دور بودن قبرستان، مشكل مضاعف است. بنابر اين جمع كردن جميع مسلمانان كه به كمك يكديگر جنازه را آبرومندانه بردارند و دفن نمايند، كار دشوارى است؛ در حالى كه پيغمبر اكرم خود در تشييع مسلمانان شركت نموده و مردم را به كمك وادار مىكرد.
امام جعفر صادق علیهالسلام چنين مىفرمايد:
«از پيغمبر پرسيدند كه: اگر مردى به دو جا دعوت شده است؛ يكى وليمه شادى و ديگرى تشييع جنازه، بهتر است در كدام يك از اين دو شركت نمايد؟ پيغمبر فرمود: از شركت در شادى خوددارى كند و به تشييع جنازه شتابد؛ چون اين كار او را به ياد آخرت و آن ديگرى او را به ياد دنيا مىاندازد».(1)
1) امالى صدوق، مجلس 61، ص 468، ح 2، ح م 623.
امام صادق علیهالسلام مىفرمايد:
«به پيغمبر خبر رسيد كه سعد بن معاذ از دنيا رفت. آن حضرت با اصحاب آمد و امر كرد تا او را شسته و كفن كردند. سپس با پاى برهنه و بى ردا او را از در خانهاش تشييع نمود؛ گاهى طرف راست تابوت و گاهى طرف چپ آن را مىگرفت تا او را به قبر رسانيدند. پيغمبر در قبر رفت و او را در قبر گذاشت و سپس قبر را با دست خود مرتّب ساخت و محكم نمود آنگاه فرمود: مىدانم اين قبر پوسيده مىشود، ولى خداوند دوست دارد هرگاه كسى كارى مىكند آن را محكم گرداند. بعد از اينكه خاك روى قبر ريخته شد، مادر سعد خطاب به قبر پسر خود گفت: اى سعد! تو را بهشت گوارا باد! پيغمبر فرمود: اى مادر سعد! بر خدا حكم نكن؛ زيرا هم اكنون سعد در فشار قبر است.
پس از اينكه پيغمبر بازگشت، مردم گفتند: يا رسول اللّه! براى سعد كارى كردى كه سابقه نداشت، با پاى برهنه و بى ردا دنبال جنازه او راه رفتى، سبب آن چه بود؟ فرمود: چون ملائكه به اين حال بودند، خواستم مانند آنان باشم. گفتند: چرا گاهى سمت راست و گاهى سمت چپ تابوت را مىگرفتى؟ فرمود: دست من در دست جبرئيل بود پس هر كجا را مىگرفت، من نيز مىگرفتم، سپس از سبب فشار قبر پرسيدند؛ فرمود: چون سعد با اهل خانهاش خوش اخلاق نبود».(1)
اگر كسى عظمت و ايمان سعد و خدمات او به اسلام، قضاوت او درباره يهود بنى قريظه و شهادت فى سبيل اللّه او را در نظر بگيرد، در خواهد يافت كه اين اعمال پيغمبر جزاى عمل آن بزرگ مرد است. بنابر اين، در اثر اين اعمال، عموم انصار و به خصوص طايفه اوس، فوق العاده به پيغمبر علاقمند شدند. آن جمله پيغمبر راجع به سبب فشار قبر سعد نيز از همان حكمت است. چرا كه: «وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ».
پيغمبر با اين جمله، عموم مسلمانان را وادار به حسن خلق با اهل خانه مىنمايد؛
1) من لا يحضره الفقيه، ج 1، ص 169، ح 494.
زيرا جايى كه سعد بن معاذ، آن مجاهد فى سبيل اللّه با آن علو ايمان و درجات، به فشار قبر مبتلا گردد، پس به ديگران چه خواهد رسيد! همين جمله پيغمبر اكرم مردم را بين خوف و رجا نگاه مىدارد كه مؤمن بايستى چنين باشد. در يكى از دعاها آمده است كه: «واى به حال بندهاى كه گمان كند بر خداوند حق دارد و بايد او را به بهشت بَرد».
شما از همين تفقّد پيغمبر از احوال ضعفا و فقرا و حتى آن يهودى كه مىخواست او را به اسلام جذب كند و عيادت بيماران و تشييع جنازه مسلمانان، مىتوانيد بدانيد كه او
پيغمبر بوده، نه پادشاه. پادشاهان از اين گونه اعمال به دور بودند، ولى پيغمبر اكرم خود به چنين امورى مبادرت مىنمود و مسلمانان را نيز بر اين كارها وادار مىكرد.
امروز در اثر بى علاقگى مسلمانان به يكديگر كار به جايى رسيده است كه بايستى جنازه را به وسيله اتومبيل به قبرستان رساند. چون مردم به يكديگر كمك نمىكنند و به
هم علاقه ندارند، لذا در يك شهر مانند غريبهها زندگى مىكنند.
به خاطر دارم كه پانزده سال پيش، روزى پس از نماز ظهر از مسجد بيرون آمدم و در راه با چند زائر غريب برخورد نمودم كه از مملكت ديگرى - افغانستان يا پاكستان - بودند.
قضيّه از اين قرار بود كه گويا آنها از قم عبور مىكردهاند كه يكى از ايشان در قم فوت نموده و از قضا آن روز مصادف با روز تعطيل شده بود. چون آنها تابع مملكت خارج بودند، بدون اطلاع دادستان پروانه دفن داده نمىشد و اينها هر چه دوندگى كرده بودند به نتيجه نرسيده بودند. وقتى مرا ديدند از باب «الغريق يتشبّث بكل حشيش» گفتند: آيا در اين شهر مسلمان پيدا نمىشود؟ گفتم: مگر چه شده است؟ قصه خود را شرح دادند. من نشانى محل اقامت آنان را گرفته و به خانه يكى از دوستان رفتم. وقتى رسيدم، مشغول خوردن غذا بود كه از او كمك و مساعدت خواستم. آن جوانمرد از جا حركت نمود و دنبال كار ايشان را گرفت. شب، هنگام برگشتن از نماز در همانجا با آن جماعت برخورد كردم. آنها از من قدردانى نمودند و خشنود بودند كه آن جوان مرد همه جا با ايشان بود و وسايل دفن را فراهم نمود كه آن ساعت با همان جوان مرد از دفن برمىگشتند.
راستى! اگر مسلمانان با يكديگر چنين باشند و كار ديگرى را كار خود بدانند، هيچ وقت اينگونه مشكلات پيش نمىآيد. مسلمانان امروز به نام مسلمانى اكتفا كرده و تمام دستورات پيغمبر را كنار گذاشتهاند؛ آنها اگر به آن دستورات عمل مىكردند، سعادت را به چشم خود ديده و طعم حيات و لذت زندگانى را مىچشيدند. ما امروز به صورت مجتمع هستيم، ولى زندگانى ما انفرادى است و هر كس از ديگرى جدا است:
«تَحْسَبُهُمْ جَمِيعا وَقُلُوبُهُمْ شَتّى ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لايَعْقِلُونَ»(1)
«آنان را متحد مىپندارى و [ولى] دلهايشان پراكنده است؛ زيرا آنان مردمانىاند كه نمىانديشند».
متأسفانه ما نه از عزّت، سعادت و راحتى يك مسلمان خشنود مىشويم و نه در مصيبت و گرفتارىاش با او همدردى مىكنيم.
در حديث معتبرى از حضرت صادق علیهالسلام مروى است كه پيغمبر فرمود:
«من عزى مصابا كان له مثل اجره من غير أن ينتقص من أجر المصاب شيء»(2)
«هر كس مصيبت ديدهاى را دلدارى دهد اجر او را دارد بدون اينكه از اجر مصيبت ديده چيزى كم گردد».
صدوق از پيامبر نيز چنين روايت مىكند:
«التعزية تورث الجنة»(3)
«تسليتِ مصيبت زده موجب رسيدن به بهشت است».
اين اجرها در نتيجه معاشرت با مصيبت زدگان است؛ نه آنكه با زبان چيزى بگويد بدون آنكه واقعا با ايشان همدرد باشد. كسى كه به اسلام علاقمند باشد، به مسلمانان نيز علاقمند مىگردد و در نتيجه همان علاقه است كه در حزن و سرور با ايشان شريك
مىشود. اين گونه اجرها مبالغه نيست و براى كسانى است كه به راستى متأثر گشته و شريك در مصيبت شوند، تا آنكه شريك در اجر گردند بى آن كه از اجر مصيبت ديدگان كم گردد.
امام جعفر صادق علیهالسلام مىفرمايد:
«إن رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم قبّل عثمان بن مظعون بعد موته»(1)
«همانا رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم عثمان بن مظعون را بعد از مرگش بوسيد».
شيخ كلينى نيز به سند خود از امام صادق علیهالسلام روايت نمود كه چون ابراهيم، پسر پيغمبر اكرم، وفات نمود، حضرت فرمود:
«الحق بسلفك الصالح عثمان بن مظعون»(2)
«به سلف صالحت عثمان بن مظعون ملحق شو».
از امام باقر يا امام صادق عليهماالسلام چنين روايت شده است:
چون رقيّه، دختر پيغمبر، وفات نمود، رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود:
«الحقى بسلفنا الصالح عثمان بن مظعون وأصحابه»(3)
«به سلف صالح ما عثمان بن مظعون و دوستان او ملحق شو».
عثمان بن مظعون از سابقين به اسلام و از تربيت شدگان مكتب اسلامى است. او از قريش و بنابر نقلى از مهاجرين به حبشه است. پيغمبر اكرم به اندازهاى به او علاقمند
است كه او را پس از مرگ مىبوسد و به دو فرزند خود، پس از مرگشان، خطاب مىكند كه به عثمان برسيد. حتّى پس از مدّتها كه از وفات عثمان مىگذرد، ياد او از خاطر پيغمبر محو نمىشود. اين صميميت و وفا بايد در مسلمانان باشد:
«لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»(4)
«قطعا براى شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشقى نيكو است».
مسلمانان بايد خوبان را حتى پس از مرگشان هم فراموش نكنند. از پيغمبر اكرم منقول است كه: «المرء يحفظ في ولده(1)انسان با فرزند خويش باقى مىماند».
بنابر اين، از آثار رفاقت و صداقت يك مرد آن است كه اولاد دوست خود را پس از مردن او فراموش نكند و به ياد او به ايشان خدمت نمايد.
شيخ صدوق روايت نموده است: «پس از شهادت جعفر بن ابى طالب و زيد بن حارثه وقتى پيغمبر به منزل مىرفت بسيار بر آن دو گريه مىنمود و مىفرمود: آن دو مونس و هم سخن من بودند و هر دو رفتند».(2)
همچنين روايت نمود: «چون پيغمبر از جنگ احد به مدينه مراجعت نمود، از خانه انصار صداى گريه و ناله بر شهدا شنيده مىشد، ولى از خانه حمزه عموى آن سرور صدايى بلند نبود، فرمود كه: «لكنّ حمزة لا بواكى عليه؛ براى حمزه گريهكننده نيست». پس، اهل مدينه سوگند ياد نمودند كه بر هيچ مردهاى گريه و عزادارى نكنند، مگر آنكه قبل از همه بر حمزه نوحه سرايى نمايند و گريه كنند».(3)
شيخ صدوق مىفرمايد: «اهل مدينه تا امروز متجاوز از سيصد و پنجاه سال پس از شهادت حمزه بر اين رسم هستند».
شما از اين احاديث تا حدودى به علاقه پيغمبر نسبت به خويشان و ارادتمندان خود و فراموش نكردن ايشان پس از مرگ يا شهادت و همچنين به علاقه اهل مدينه به پيغمبر آگاه مىشويد.
از امام صادق علیهالسلام چنين روايت شده است:
«چون جعفر بن ابى طالب شهيد شد، پيغمبر اكرم به فاطمه علیهاالسلام دستور داد تا سه روزبراى خانواده جعفر ناهار و شام تهيه نمايد و با زنان حضرت تا سه روز نزد اسماى بنت عميس،
زوجه جعفر بمانند. از آن پس سنّت بر اين جارى شد كه براى مصيبت ديدگان تا سه روز خوراك تهيه نمايند».(1)
پيغمبرى كه مىفرمايد: «مسلمان وقتى صبح مىكند، بايد به فكر اصلاح و رفع گرفتارىهاى مسلمانان باشد، وگرنه مسلمان نيست»(2)، خود به آنچه مىفرمود، پيشاپيش ديگران عمل مىنمود؛ نه آنكه ديگران را امر كند و خود را فراموش نمايد.
داغديدگان گرفتار هستند و فرصت و توانايى تهيه خوراك را ندارند. پس وظيفه ديگران است كه به ياد ايشان بوده و آنان را تنها نگذارند و مساعدت و كمك نموده و براى ايشان غذا آماده سازند و در عزاداريشان شريك باشند. يقيناً اين كارها موجب زيادى علاقه به يكديگر مىشود.
امروزه ورق برگشته و كار برعكس شده است؛ مصيبتزدگان بايستى در آن حال عزا و مصيبت به فكر تهيه غذا براى ديگران باشند.گويا مزد تشييع كنندگان اين است كه پس از فراغت از تشييع جنازه در منزل صاحب عزا ناهار و شام ميل نمايند! كسانى كه قوانين اسلام را كنار گذارند، به راستى خود را گرفتار مىنمايند و در ضلالت و گمراهى فرو مىروند!
يكى از ثروتمندان قم وصيت كرده بود تا به هر يك از تشييعكنندگان جنازهاش قدرى پول بدهند؛ گويا آنكه مىخواست بدين وسيله مشيّعين جنازه خود را زياد كند.
در صدر اسلام هر مسلمانى خود را موظّف مىديد تا كارهاى مرده را اعم از شستن، تشييع و دفن انجام دهد، ولى امروزه در اثر از بين رفتن علاقه، اين كارها بايد با پول انجام شود. امروز اگر كسى با جمعى از ثروتمندان باشد و در جايى فوت كند كه فقيرى نباشد تا او را بشويد، بايستى جنازهاش بر زمين بماند؛ چون آن روح مودّت و دوستى و علاقه در ميان نيست و انجام اين كارها براى رضاى خدا بسيار مشكل گرديده است؛ پس اگر جهت فقر و گرفتن پول در بين نباشد، ديگر مرده شورى پيدا نخواهد شد!
به خاطر دارم در سفر حج در سر حدّ سعودى از سمت كويت، يكى از حجّاج اهل فارس فوت نمود و در آن قافله كه در حدود بيست و هشت اتومبيل بزرگ بود، كسى حاضر به شستن آن مرد نشد و جماعت زيادى از تركمنان اهل سنت نيز در آن قافله با ما بودند، من چون ديدم كه جنازه معطل مانده است، گفتم من براى انجام اين عمل آماده هستم. رفقا چون عزم مرا ديدند، سبقت جسته و همت نمودند و آن مؤمن را با احترام زيادى در آن دل شب به خاك سپردند.
يكى از كارهاى بزرگى كه پيغمبر اكرم انجام داد، با همه اختلاف طبقاتى و نژادى كه بين آنان بود، همان ايجاد روح دوستى و برادرى ميان مسلمانان بود؛ چنانكه فرمود:
«المؤمنون اخوة تتكافى دمائهم وهم يد على من سواهم يسعى بذمّتهم أدناهم»(1)
«مؤمنين برادران يكديگر هستند. و در خون، مساوى و برابر مىباشند. و همگى بر دشمنان خود متفق هستند و اگر يكى از پايينترين آنان تعهدى نمايد و كفّار را امان دهد، همگى، آن امان را محترم مىشمارند».
همين امر يكى از علل مهم پيشرفت مسلمانان در صدر اسلام بود. هر اندازه كه اين امر از ميان برود به همان اندازه مسلمانان عقب مىمانند. شما ببينيد كه پيغمبر چه اندازه
مردم را به كارهاى خير و احسان و كمك به يكديگر ترغيب مىنمود تا موقوفات و صدقاتى براى خداوند به جاى مىگذاشتند كه كمك مسلمانان باشد. مردم اين مساعدتها را براى رضاى الهى مىنمودند و خود پيغمبر نيز صدقات و موقوفاتى به جاى گذاشت. در اعصار گذشته، مردم به لحاظ اسوه بودن پيغمبر و تبعيّت از سنت سنيّه آن سرور، صدقات و موقوفاتى براى مصارف خيريه مىدادند، ولى امروز اين مسلمانان اگر بتوانند همان موقوفات را ملكِ طِلق خود مىنمايند و اگر هم نتوانند در محل خود به مصرف نمىرسانند؛ چون آن را جزو اموال خويش مىدانند.
«ابن بطوطه» در سفرنامه خويش نوشته است كه: در دمشق عبور مىكردم، غلامى
1) كافى، ج 1، كتاب الحجة، باب ما امر النبى صلیاللهعلیهوآلهوسلم، ص 404، ح 2.
را ديدم كه بشقاب چينىاش افتاد و شكست؛ مردم دور او جمع شدند. شخصى رسيد و گفت: شكستههاى آن را جمع كن و نزد صاحب اوقاف بِبر! خود آن مرد نيز با آن غلام رفت و شكستهها را به صاحب اوقاف نشان داد و از او پول گرفت كه مثل آن را بخرد و به غلام بدهد.
ابن بطوطه مىگويد: اين يكى از بهترين كارهاست؛ چون آقاى غلام او را مىزند يا با او تندى مىكند و غلام شكسته خاطر مىشود، بنابر اين، اين موقوفه براى جلوگيرى از شكستن خاطر آن بيچاره است.(1)
به قدرى صاحبان خير براى امور خيريه موقوفه گذاشتند كه اگر تمامى موقوفات به حال خود باقى بود، شايد ملك طلق كم مىبود. امروزه همه موقوفات به صورت ملك در آمده يا عملا به مصرف منظور واقف نمىرسد. اين است تفاوت مسلمانى ما و مسلمانان گذشته!
خلاصه كلام اينكه، آنچه موجب نجات مسلمانان از ضلالت و بندگى و اسارت مىشود به كار بستن تعليمات پيغمبر است. هر اندازه كه مسلمانان به آن تعاليم عمل كنند، به همان اندازه نجات مىيابند و هر اندازه كه از آنها كناره بگيرند در ضلالت فرو مىروند.
تا اين جا به مختصرى از تعليمات پيغمبر اكرم درباره علاقه و همبستگى در اصلاح امور مسلمين اشاره نموديم، در اين باب حديث ديگرى از پيغمبر اكرم نقل مىنماييم:
پيغمبر از كوچهاى عبور مىكرد كه چشمش به كنيزى افتاد كه پول خود را گم كرده بود و گريه مىكرد. پيغمبر اكرم چند درهمى را عوض آنچه او گم كرده بود به او داد. پس از مراجعت ديد كه باز همان كنيز نشسته و گريه مىكند. پرسيد براى چه نرفتهاى و گريه مىكنى؟ گفت: چون دير كردهام مىترسم مولايم مرا عقوبت كند. پيغمبر به همراه كنيز رفت و از او شفاعت نمود، كه او را به جهت شفاعت پيغمبر آزاد كردند.
پيغمبر در هر دو دفعه سبب گريه را از كنيز مىپرسد و خودش عهدهدار شفاعت و اصلاح كار او مىشود، ولى امروز هر قدر هم بىچارهاى ناله و استغاثه كند، كسى به داد
1) سفر نامه ابن بطوطه، ج 1، موقوفات دمشق، ص 105.
او نمىرسد و به كمك او نمىشتابد.
خداوند عز و جل در قرآن مىفرمايد:
«وَإِذا جَآئَكَ الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَنْ عَمِلَ مِنْكُمْ سُوءا بِجَهالَةٍ ثُمَّ تابَ مِنْ بَعْدِهِ وَأَصْلَحَ فَانَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ»(1)
«و چون كسانى كه به آيات ما ايمان دارند نزد تو آيند، بگو: درود بر شما! پروردگارتان رحمت را بر خود مقرّر كرده كه هر كس از شما به نادانى كار بدى كند و آنگاه به توبه و صلاح آيد، پس وى آمرزنده مهربان است».
شما از اين آيه شريفه تا اندازهاى به حُسن معاشرت پيغمبر با مؤمنين مطلع مىشويد. اين آيه در سوره انعام است و آيه قبل از آن هم مربوط به همين موضوع مىباشد كه مىفرمايد:
«وَلاتَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَداوَةِ وَالْعَشِىِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ ما عَلَيْكَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْءٍ وَما مِنْ حِسابِكَ عَلَيْهِمْ مِنْ شَيْءٍ فَتطْرُدَهُمْ فَتَكُونَ مِنَ الظّالِمِينَ وَكَذلِكَ فَتَنّا بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لِيَقُولُوا أَهؤُلآءِ مَنَّ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنْ بَيْنِنا أَلَيْسَ اللّهُ بِأَعْلَمَ بِالشّاكِرِينَ»(2)
«و كسانى را كه پروردگار خود را بامدادان و شامگاهان مىخوانند، در حالى كه خشنودى او را مىخواهند، مران، از حساب آنان چيزى بر عهده تو نيست و از حساب تو [نيز] چيزى بر عهده آنان نمىباشد، تا ايشان را برانى و از ستمكاران باشى. و بدين گونه ما برخى از آنان را به برخى ديگر آزموديم تا بگويند: آيا اينانند كه از ميان ما، خدا بر ايشان منّت نهاده است؟ آيا خدا به [حال] سپاسگزاران، داناتر نيست؟».
خداوند در اين آيات به بندگان خود مِهر مىورزد؛ از فقرا دلجويى كرده و از مؤمنين قدردانى مىنمايد.
على بن ابراهيم در تفسير خود مىگويد: «سبب نزول اين آيه اين است كه در مدينه جمعى از مؤمنين فقير بودند كه به فرمان پيغمبر اكرم در صفّهاى منزل داشتند و پيغمبر شخصا خود به آنان رسيدگى مىكرد؛ و چه بسا براى ايشان آذوقه مىبرد. آنان نزد پيغمبر مىآمدند و حضرت نيز ايشان را نزديك خود مىنشاند، با ايشان گرم مىگرفت و آنان را مأيوس نمىنمود. وقتى ثروتمندان مىآمدند و ايشان را نزد پيغمبر مىديدند بر آن حضرت ايراد مىكردند و تقاضا داشتند تا آن فقرا را از خود دور نمايد. روزى مردى از انصار نزد پيغمبر آمد، ديد كه يكى از اصحاب صفّه نشسته و به پيغمبر چسبيده بود و پيغمبر با او گفتگو مىنمايد. انصارى دورتر نشست. پيغمبر فرمود: نزديك بيا! او اطاعت نكرد. حضرت فرمود: شايد ترسيدى از آنكه فقر او به تو بچسبد؟ انصارى گفت: اين جماعت را از خود دور كن! آنگاه اين آيه نازل شد: «وَلا تَطْرُد . . .».(1)
خداوند مىفرمايد: مبادا كسانى را كه با خدا رابطه دارند و هر صبح و شام او را مىخوانند از خود دور كنى كه تو نيز از ظالمين مىشوى. حساب آنان و تو هر يك از ديگرى جداست. آنگاه مىفرمايد: ما اين جماعت را به وسيله يكديگر امتحان مىكنيم.
ثروتمندان مىگويند: آيا اين فقرا كسانى هستند كه خداوند بر ايشان منّت گذاشته و آنان را بر ما ترجيح داده است؟ پس خداوند مىفرمايد: آيا خداوند بندگان شاكر را بهتر از ديگران نمىشناسد؟ سپس به پيغمبر اكرم دستور مىدهد كه چون بندگان مؤمن نزد تو آيند، بر ايشان سلام كن و بگو كه خداوند رحمت خود را براى شما قرار داده و هرگاه از روى نادانى مرتكب معصيتى شديد، توبه كنيد و خوب شويد كه خداوند غفور و مهربان است.
در اين آيات دقيق شويد تا بدانيد كه ثروتمندان چقدر گرفتار شياطين بوده و به خود مغرور مىشوند و ملاك عظمت را ثروت مىدانند. آنان گمان مىكنند كسانى كه از ثروت محرومند از رحمت حق نيز دور هستند و نمىدانند كه فقراى مؤمن بر ايشان مقدمند و آنان در نزد حق محترمتر هستند، روى اين حساب در اثر غرور و خودپسندى از پيغمبر
1) سوره انعام، آيه 52.
مىخواهند تا آنان را از نزد خود بيرون كند و با ايشان محشور نشود تا آنان حاضر شوند نزد پيغمبر رفت و آمد كنند!
همچنين دقيق شويد تا مهربانى خداوند را درك كنيد؛ از طرفى پيغمبر را نهى مىكند از آنكه به سخن ثروتمندان ترتيب اثر دهد و مىفرمايد: «اگر چنان كنى از ظالمين خواهى شد». و از طرفى ديگر از فقرا دلجويى مىنمايد و مىفرمايد: «أَلَيْسَ اللّهُ بِأَعْلَمَ بِالشّاكِرِينَ؛ آيا خا به سپاسگزاران داناتر نيست؟!». بنابر اين، ملاك محبوبيت در نزد خداوند، ايمان، طاعت، دعا و شكر است.
خداوند به پيغمبر دستور مىدهد كه با مؤمنين به چه نحو برخورد كند و با ايشان چگونه ملاقات نمايد: هم سلام كند و هم رحمت حق را وعده و بشارت دهد. آرى! او است خداوند غفور و رحيم.
آيا تعجب مىكنيد از اينكه پيغمبر اكرم با سلمان و جويبر چنان رفتار مىنمايد؟ آيا انتظار داريد كه پيغمبر نيز چون پادشاهان باشد كه فقرا را از خود مىرانند و اشراف و ثروتمندان را ارج مىنهند؟ آيا بى جهت بود كه مردم اين اندازه پيغمبر را دوست مىداشتند؟!
• مكالمه پادشاه روم با ابو سفيان
• سابقه نداشتن پيغمبرى در ميان قوم عرب
• تكذيب رسالت «خالد بن عيسى»
• كلام اميرالمؤمنين علیهالسلام درباره زهد پيغمبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم
• مقايسه ميان پيغمبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم و حضرت
سليمان علیهالسلام
• خانه و اثاث خانه پيغمبر اكرم
• رفتن پيغمبر به بازار و خريدن لباس
• فرش و متكاى پيغمبر
• طعام پيغمبر
• تخيير ازواج پيغمبر
• تواضع پيغمبر
• ورود به مجالس
• سرّ محبوبيّت پيغمبر در قلوب مسلمانان
• حكايت يهودى طلبكار
• صبر پيغمبر
• اشاره به تفسير نون و القلم
• آيات در مكه نازل شد
• مدارا و صبر پيغمبر اكرم بر ناملايمات وارده از طرف مسلمانها
• سرّ مدارا نمودن پيغمبر با منافقين
• مشورت پيغمبر با اصحاب
• مأمور شدن پيغمبر به سختگيرى با منافقين
• اذيت و آزار يهود به پيغمبر اكرم
• صبر بر طاعت و اهميت نماز در اسلام
• موقعيت و جايگاه نماز در دين اسلام
• اصرار پيغمبر بر نماز
• مناجات رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در شب تاريك
• كيفيت نافله خواندن پيغمبر در شبها
• مناجات نيمه شب پيغمبر و گفت و گو با عايشه
• استغفار و حمد پيغمبر
• كيفيت روزه گرفتن پيغمبر و سرّ اختلاف آن
• جود و سخاوت پيامبر
• عفو پيغمبر
• خيرخواهى پيغمبر اكرم براى عموم بشر
• مقايسه ميان پيغمبر اكرم و ساير پيغمبران
• پاسخ به چند سؤال
• خطراتى كه متوجه پيغمبر شده بود
پيغمبر اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم وقتى در اول بعثت مردم را به توحيد و كنار گذاشتن بتها دعوت مىنمود، قريش از بس در ضلالت و گمراهى فرو رفته بودند، اين سخن را حاكى از جنون آن سرور دانستند، امّا خداوند فرمود:
«فَسَتُبْصِرُ وَيُبْصِرُونَ بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ»(1)
«به زودى خواهى ديد و خواهند ديد كه كدام يك از شما دستخوش جنونيد!»
پس به زودى معلوم مىشود كه تو ديوانه هستى يا دشمنان تو! و ثابت شد كه مشركين ديوانه بودند و مقام ارجمند پيغمبر را نمىشناختند. از طرف ديگر وقتى قريش ديدند كه به تدريج بر شمار مسلمين افزوده مىشود و مطلب مهمتر از آن است كه آنها خيال مىكردند، اين بار دعوت پيغمبر را حمل بر سلطنتطلبى او نمودند. لذا نزد ابو طالب رفته و گفتند كه: اگر محمد پادشاهى مىخواهد، او را پادشاه خود مىنماييم.
اين نيز يكى از نادانىهاى قريش بود كه مقام پيغمبرى را از مقام پادشاهى جدا ندانسته و تفاوت ميان اين دو مقام را درك نمىكردند.
وقتى ابو سفيان هنگام فتح مكه عظمت پيغمبر را با چشمان خود ديد، به عباس گفت: سلطنت پسر برادر تو بزرگ شد! عباس گفت: اين پيغمبرى است، نه پادشاهى.
آرى! تفاوت اين دو مقام از زمين تا آسمان است. تميز دادن ميان اين دو مقام به قدرى آسان است كه با چشمان بسته هم مىتوان آن را تشخيص داد. واقعاً هر كس مختصرى در حالات پيغمبر تأمل كند به آسانى در مىيابد كه ايشان پادشاه نيست، بلكه سيد المرسلين است. قيصر، پادشاه روم، نيز در اثر سؤالاتى كه از ابو سفيان نمود دانست كه محمّد بن عبداللّه، پيغمبر است.
1) سوره قلم، آيه 5 و 6.
طبرى از محمد بن اسحاق نقل نموده است: «پادشاه روم پس از غلبه بر ايرانيان، خواب ديد مردمانى را كه ختنه مىكنند سلطنت او را به چنگ مىآورند. پادشاه در آن روز مهموم و گرفته بود. بزرگان مملكت به او گفتند: فقط يهوديان ختنه مىكنند كه ايشان نيز تحت سلطنت تو هستند، پس دستور بده تا آنها را هر جا بيابند، بكُشند تا از اين موضوع خيالت آسوده گردد.
در اين وقت، فرماندار شهر بصره مَرد عربى را نزد پادشاه فرستاد تا از آن عرب خبر تازهاى بشنود. پادشاه به وسيله مترجم از آن مرد پرسيد كه چه اتفاقى افتاده است؟ عرب گفت: در ميان ما كسى پيدا شده است كه مدعى نبوت است. جمعى به وى ايمان آورده و پيرو او شدهاند و با دشمنانش جنگ مىكنند. هرقل، پادشاه روم امر كرد تا آن مرد را برهنه كردند و ديدند كه ختنه شده است. پادشاه گفت: آنچه در خواب ديدهام، همين است. همانا كسانى كه مملكت مرا مىگيرند، عربها هستند، نه يهود. آنگاه از رييس شهربانى خود خواست تا تفحّص كند و هر كس از خويشان پيغمبر را در شام پيدا كرد نزد او حاضر سازد.
ابو سفيان بن حرب اموى كه در يكى از شهرهاى شام مشغول خريد و فروش بود، مىگويد: از طرف شهربانى به سراغ ما آمده و گفتند: آيا شما از خويشان آن مرد كه در حجاز پديد آمده هستيد؟ گفتم: آرى! پس ما را نزد پادشاه بردند. پادشاه پرسيد: كدام يك از شما به او نزديكتر است؟ ابو سفيان گفت: من! پس او را نزد پادشاه برده و بقيه را پشت سر او نشاندند. پادشاه به آن جمع گفت: اگر اين مرد در پاسخ من دروغ گفت، شما دروغ او را آشكار كنيد! آنگاه از ابو سفيان پرسيد: نَسَب او در ميان شما چگونه است؟ ابو سفيان گفت: از جهت نسب از بهترينهاست. پادشاه پرسيد: آيا پيش از او كسى از فاميلش چنين ادعايى نموده است؟ ابو سفيان گفت: خير. پادشاه گفت: آيا مِلكى داشت كه از چنگ او بيرون رفته باشد؟ ابو سفيان گفت: نه. پادشاه گفت: پيروان او از چه دستهاى هستند؟ ابو سفيان گفت: فقرا، ضعفا و جوانان كم سال. ولى اشراف و سالمندان با او همراه نيستند. پادشاه پرسيد: پيروانش او را دوست مىدارند يا آنكه از او جدا شده
و دشمنش مىگردند؟ ابو سفيان گفت: تا به حال كسى از همراهانش از او جدا نشده است. پادشاه پرسيد: در موقع جنگ، غلبه و پيروزى با شماست يا او؟ ابو سفيان گفت: گاهى او غالب مىگردد و گاهى ما پيروز مىشويم. پادشاه پرسيد: آيا خيانت مىكند و بر خلاف گفته خود عمل مىنمايد؟ ابو سفيان مىگويد كه در اينجا توانستم نيشى بزنم، بنابر اين، گفتم: تاكنون خلافى نكرده و مكر و حيلهاى نداشته، اكنون نيز با ما قرار صلح و متاركه جنگ موقت گذارده است تا بعد چگونه رفتار كند.
ابو سفيان مىگويد: پادشاه به اين سخن من توجهى نكرد و گفت: نسب او را پرسيدم كه گفتى او بهتر از همه است؛ رسم پيغمبران چنين است و خداوند پيغمبر خود را از بهترين و پاكيزهترين مردم قرار مىدهد. پرسيدم كه پيش از او از خويشانش كسى ادعاى پيغمبرى نموده است كه گفتى نه. پرسيدم كه مال يا سلطنتى داشت كه از او گرفته باشند تا به اين وسيله بخواهد به مقصد خود برسد كه گفتى نه. از پيروان او سؤال كردم كه گفتى ضعفا و فقرا و كم سالان هستند؛ اين نيز رسم و طريقه تمامى پيغمبران است و هميشه اتباع ايشان چنين مردمانى هستند. پرسيدم كه آيا پيروانش از او جدا مىشوند كه گفتى با او هستند و از او برنمىگردند؛ كسى كه حلاوت ايمان در قلب او جاى گرفته باشد، ديگر آن را رها نخواهد كرد. سؤال كردم كه غدر و خيانت مىكند كه گفتى نه. پس اگر در پاسخ سؤالات من راست گفته باشى، حتما اين مرد بر من غالب مىشود و مملكت مرا به تصرف خود در مىآورد! البته من آرزو داشتم كه نزد او باشم، او را خدمت كنم و پاى او را بشويم! آنگاه پادشاه، ابو سفيان را مرخص نمود.
ابو سفيان اين دشمن سرسخت پيغمبر مىگويد: چون بيرون آمدم دست بردست مىزدم و مىگفتم كار به جايى رسيده است كه پادشاهان روم از او وحشت دارند و مىترسند!».(1)
پادشاه، حقانيت پيغمبر را از پاسخهاى ابو سفيان درك نمود و پيش بينى كرد كه مملكت او را تصرف مىسازد كه البته چنين هم شد.
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 646 - 648.
پيش از پيغمبر اسلام در ميان قوم عرب پيغمبرى نيامده بود تا اين شبهه به ميان آيد كه آن حضرت به او تشبّه نموده است. چنانچه پس از آنكه كار پيغمبر رونقى پيدا نمود از اطراف جزيرة العرب پيغمبران دروغينى از قبيل مسيلمه، سجاح - همسر مسيلمه -، اسود عنسى و طليحه اسدى پديد آمدند. خداوند مىفرمايد:
«وَما كُنْتَ بِجانِبِ الطُّورِ إِذْ نادَيْنا وَلكِنْ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ لِتُنْذِرَ قَوْما ما أَتيهُمْ مِنْ نَذِيرٍ مِنْ قَبْلِكَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ»(1)
«و آن دم كه [موسى را] ندا در داديم، تو در جانب طور نبودى، ولى [اين اطلاع تو] رحمتى از پروردگار تو است تا قومى را كه هيچ هشدار دهندهاى پيش از تو بر ايشان نيامده است، بيم دهندهاى باشد كه آنان بپذيرند».
همچنين مىفرمايد:
«يس * وَالْقُرْآنِ الْحَكِيمِ * إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلينَ * عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ * تَنْزِيلَ الْعَزيزِ الرَّحِيم * لِتُنْذِرَ قَوْمَا مَا أُنْذِرَ آبائُهُمْ فَهُمْ غَافِلُونَ»(2)
«يس. سوگند به قرآن حكيم! كه تو قطعاً از رسولان [خداوند] هستى، بر راهى راست [قرار دارى]؛ اين قرآنى است كه از سوى خداوند عزيز و رحيم نازل شده است؛ تا قومى را بيم دهى كه پدرانشان اِنذار نشدند، از اين رو آنان غافلند».
خداوند به قرآنِ پر از حكمت و دانش سوگند ياد مىنمايد كه محمّد بن عبداللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم پيغمبر است و براى هدايت جمعى كه در ميانشان پيغمبرى نبوده، آمده است. پس تا آن روز از ميان عرب پيغمبرى برنخواسته بود.
بشير نبال از امام صادق علیهالسلام روايت نموده است كه فرمود: «خالد بن عيسى پيغمبر
بود؛ دختر او نزد پيغمبر آمد و مورد احترام واقع شد».(1)
اين روايت از چند جهت اشكال دارد: اول اينكه از جهت سند ضعيف است؛ چون بشير توثيق نشده است. دوم اينكه متن، دال بر مصافحه پيغمبر با دختر خالد و گرفتن دست او است كه يقينا صحيح نيست. سوم اينكه در آن روايت خالد مىگويد كه چون به من ايمان نياورديد، مىميرم؛ و فورا مُرد. همچنين گفت: جنازه مرا نبش كنيد و هر چه مىخواهيد از من بپرسيد. چهارم اينكه اين روايت معارض دارد و معصوم علیهالسلام اين قصه را تكذيب نموده است. پنجم اينكه نبوت يك شخص با خبر واحد ثابت نمىشود. از اينها گذشته، اين روايت مخالف با قرآن كريم است؛ زيرا خداوند مىفرمايد:
«لِتُنْذِرَ قَوْمَا مَا أَتَاهُمْ مِنْ نَذِيرٍ مِنْ قَبْلِكَ»(2)
«تا مردمى را كه پيش از تو بيم دهندهاى براى آنان نيامده است، هشدار دهى».
امّى بودن پيغمبر اسلام، وجود نداشتن پيغمبر ديگرى در ميان عرب و شعر نگفتن او، هر يك به نوبه خود شاهدى بر صدق گفتار آن حضرت است.
بنابر اين، تميز دادن ميان پيغمبر و پادشاه به قدرى آسان است كه هر كس اندكى عقل و ادراك داشته باشد، مىتواند آن را تشخيص دهد. سلطان، دوستدار مال و ثروت و در صدد جمع آورى آن است؛ حشر او با ثروتمندان است، نه با فقرا؛ خود او ظالم است و با ظلم مأنوس است؛ طالب جاه و رياست و مقام است؛ خويشان خود را هر چند فاسد و ناقابل باشند بر مردم مسلط كرده و در پستهاى حسّاس مىگذارد؛ خوراك او، لباس او، منزل و جايگاه او با ديگران تفاوت دارد. اين رسم پادشاهان بوده و هميشه خواهد بود!
امّا سيره و طريقه پيغمبر اكرم بر خلاف پادشاهان بوده و از اول امر تا وقت رحلت، سخن او با عمل قرين بود.
روايت شده است كه: «روزى پيغمبر اكرم از بازار عبور مىنمود، بزغاله گوش بريده
مُردهاى را ديد كه در خاك افتاده است، گوش بز را گرفت و گفت: كدام يك از شما اين حيوان مرده را به يك درهم مىخرد؟ گفتند: ما خريدار آن نيستيم و آن را نمىخواهيم. فرمود: آيا ميل داريد كه مجانا براى شما باشد؟ گفتند: نه. اصحاب گفتند: اگر زنده بود، معيوب بود؛ حال كه مرده است! فرمود: دنيا در نزد خداوند پستتر از اين حيوان مرده در نزد شماست».(1)
مىبينيد كه پيغمبر اكرم بسان پادشاهان و اعيان و بزرگان نيست كه از حضور در بازار استنكاف داشته باشد. او خود را همانند ديگران مىبيند؛ به بازار مىرود، با مردم در بازار سخن مىگويد، به جاى اينكه چشم او به اجناس بازار دوخته شود، مردم را بيدار مىكند، موعظه مىفرمايد و پستى دنيا را در نظرشان مجسم مىسازد. اين طريقه، طريقه پيغمبر است، نه پادشاه!
على علیهالسلام در نهج البلاغه جهت ترغيب مردم به متابعت از پيغمبر، پيرامون زهد آن حضرت در دنيا چنين مىفرمايد:
«قضم الدُّنيا قضما ولم يعرها طرفا اهضم اهل الدنيا كشحا واخمصهم من الدُّنيا بطنا عرضت عليه الدُّنيا فأبى ان يقبلها . . . ولقد كان رسول اللّه يأكل على الأرض و يجلس جلسة العبد و يخصف بيده نعله و يرقع بيده ثوبه ويركب الحمار العارى و يردف خلفه ويكون السِّتر على باب بيته فتكون فيه التَّصاوير فيقول يا فلانة لاحدى أزواجه غيبيه عنى فإني إذا نظرت إليه ذكرت الدّنيا وزخارفها . . . ولقد كان في رسول اللّه ما يدلُّك على مساوى الدّنيا و عيوبها إذ جاع فيها مع خاصته وزويت عنه زخارفها مع عظيم زلفته . . . خرج من الدّنيا خميصا و ورد الآخرة سليما لم يضع حجرا على حجر حتى مضى لسبيله و اجاب داعى ربه فما اعظم منّة اللّه عندنا حين
1) بحارالانوار، ج 16، ص 282، ح 128؛ كافى، ج 2، كتاب الايمان و الكفر، باب ذم الدنيا، ص 129، ح 9.
أنعم علينا به سلفا نتّبعه و قائدا نطأ عقبه».(1)
«او بيش از حدّ نياز از متاع دنيا استفاده نكرد و به آن تمايلى نشان نداد. پهلويش از همه لاغرتر و شكمش از همه گرسنهتر بود. دنيا به وى عرضه شد [تا هر چه مىخواهد، انتخاب كند] امّا از پذيرفتن آن امتناع ورزيد. . . پيامبر روى زمين [بدون فرش] مىنشست و غذا مىخورد و همچون بردگان، با تواضع جلوس مىكرد؛ با دست خود كفش و لباسش را وصله مىكرد؛ بر مركب برهنه سوار مىشد و حتى كسى را پشت خويش سوار مىنمود. پردهاى را بر دَرِ اتاقش ديد كه در آن تصويرهايى بود، همسرش را صدا زد و گفت: آن را از نظرم پنهان كن كه هرگاه آن را مىبينم به ياد دنيا و زرق و برقهاى آن مىافتم . . . در زندگى رسول خدا امورى است كه تو را به عيوب دنيا واقف مىسازد. چه اين كه او و نزديكانش در آن گرسنه بودند و با اين كه منزلت و مقام عظيمى در پيشگاه خداوند داشت، زينتهاى دنيا را از او دريغ داشت . . . او با شكم گرسنه از اين دنيا رفت و با سلامت روح و ايمان به سراى ديگر وارد شد. وى تا آن دَم كه به راه خود رفت و دعوت حق را اجابت نمود، سنگى روى سنگ نگذاشت. خداوند چه منّت بزرگى بر ما گذاشته است كه چنين پيشوا و رهبرى به ما عنايت نموده است تا او را پيروى نماييم».
كلينى در كافى از امام صادق علیهالسلام نقل نموده است كه پيغمبر فرمود:
«زمين مكه و سنگ ريزههايش را براى من مبدّل به طلا كردند، امّا نپذيرفتم و از خداوند خواستم كه يك روز سير باشم و يك روز گرسنه تا در وقت سيرى او را سپاس گويم و در هنگام گرسنگى به ياد او باشم و از او بخواهم».(2)
همچنين به سند صحيح از امام جعفر صادق علیهالسلام نقل نموده است: «چيزى در نظر
پيغمبر محبوبتر از آن نبود كه در راه خدا گرسنه و در هراس باشد».(1)و از حضرت امام باقر علیهالسلام نقل مىكند: «جبرئيل سه مرتبه كليد گنجهاى زمين را به حضور پيامبر آورده و در اختيار او گذاشت و گفت كه اگر قبول فرمايد از آنچه خداوند براى او مقرر داشته، كم نخواهد شد، امّا پيغمبر در هر سه مرتبه به خاطر خدا تواضع اختيار نمود».(2)
در حديث ديگرى آمده است: «جبرئيل هنگام رحلت پيغمبر نزد آن سرور آمد و آن كليدها را آورد به همان شرط كه چيزى از آنچه براى اوست كم نشود. پيغمبر فرمود: «فِي الرَّفِيقِ الأَعْلى».(3)
از اين سخن دانسته مىشود كه پيغمبر ديگر ميل ماندن در اين دنيا را نداشته و طالب مصاحبت رفقاى بهترى بوده است.
كلينى از امام صادق علیهالسلام چنين نقل مىكند:
«روزى پيغمبر بيرون آمد در حالى كه محزون بود. مَلكى كه كليد گنجهاى زمين با او بود، آمد و گفت: خداى تو مىگويد كه از اين گنجها هر اندازه مىخواهى بردار و استفاده كن و بدان كه از مقام و ارزشى كه نزد من دارى كم نمىشود! پيغمبر فرمود: دنيا خانه كسى است كه خانه نداشته باشد و كسى براى دنيا جمع مىكند كه عقل ندارد. مَلَك گفت: اين سخن را در آسمان چهارم وقتى كه كليدها را به من دادند از مَلَكى شنيدم!»(4)
سليمان پيغمبر مىگويد: «رَبِّ اغْفِرْلِي وَ هَبْ لي مُلْكَا لايَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدي(5)پروردگارا! مرا ببخش و مرا سلطنتى ده كه در آينده كسى لايق آن نباشد»، ولى پيغمبر اكرم با آنكه از طرف خداوند كليد گنجهاى زمين را برايش مىآورند به جهت خداوند تواضع
كرده و قبول نمىنمايد و مىگويد: دنيا خانه كسى است كه خانه ديگرى نداشته باشد.
اين سخن و عمل آن بزرگوار است و من در اينجا به طور اختصار به زهد و تواضع پيغمبر در مقام عمل اشاره مىكنم تا اثبات شود كه او بزرگترين پيغمبران بود، نه پادشاهى از پادشاهان.
ما از اين روايات كه دلالت بر نپذيرفتن كليد گنجهاى زمين دارد چشم مىپوشيم و مىگوييم كه پيغمبر به تدريج بر جزيرة العرب مسلط شد و همه مردم تابع، مطيع و علاقمند به آن سرور شدند. ابوسفيان كه دربار كسرا و قيصر را ديده است، مىگويد: سلطنت پيغمبر مهمتر از آن دو پادشاه است؛ زيرا اختيار خمس غنايم و بلكه اختيار صدقات نيز با او است.
من به هدايايى كه بزرگان براى رسول خدا مىفرستادند، كار ندارم، بلكه آن اموالى را كه در اختيار او بود به حساب مىآورم كه با وجود آن اموال هم زندگانى پيغمبر با سابق هيچ فرقى نكرد؛ نه لباسش، نه خوراكش، نه منزل و دارايىاش. آرى! زمان سلطنت پيغمبر، زمان درويشى آن بزرگوار بود!
خانه پيغمبر از همان خانههاى خشت و گل بود و شايد هر يك از همسران ايشان اتاق جداگانهاى داشت، اما اثاث خانه پيغمبر از حديث زير دانسته مىشود؛ مجلسى از ابن ابى يعفور از امام جعفر صادق علیهالسلام روايت نموده است كه فرمود:
«مردى از انصار، يك صاع [سه كيلو يا كمتر] رطب براى پيغمبر هديه فرستاد. پيغمبر به خادمهاى كه رطب را آورده بود، فرمود: برو ببين در خانه ظرف يا طبقى پيدا مىكنى كه بياورى؟ زن رفت و آمد و گفت: ظرف يا طبقى در خانه نيافتم! پس پيغمبر اكرم با پيراهن خود گوشهاى از زمين را جاروب كرد و فرمود: آن رطب را در اين گوشه از زمين بگذار! آنگاه فرمود: اگر دنيا در نزد خداوند به قدر بال مگسى ارزش داشت به كافر و منافق بهرهاى نمىرسيد!»(1)
1) بحارالانوار، ج 16، ص 284، ح م 133.
شما مردم بسيارى را مىبينيد كه در مقام بيان زهد هستند، ولى وقتى دنيا به ايشان رو مىآورد طور ديگرى مىشوند و عملاً بسيار خوشگذران مىگردند، امّا پيغمبر اكرم وقتى به مقام پيغمبرى رسيد، چيزى اضافه نكرد و آنچه هم داشت، - ولو از مال خديجه - تمامش را انفاق كرد. پس او اگر بگويد كه دنيا در نزد خداوند ارزشى ندارد، عمل او نيز
شاهد صدق اوست.
آيا كسى از خوانندگان اين سطور مىتواند تصور كند كه در خانه پادشاهى كه به آن اندازه در نزد قلوب مُطاع و محبوب بود و فاتحى كه اختيار خمس غنايم و خمس منافع و درآمد سال مردم را داشت، ظرفى كه رطب در آن بگذارند، پيدا نشود، آنگاه آن پادشاه با گوشه پيراهن خود زمين را جاروب كند و خرماى تر و تازه را در آن محل بگذارد و از همان رطب ميل نمايد؟! آيا عمل او عمل يك زاهد متواضع است يا پادشاهى مقتدر؟!
اين همان كسى است كه اگر يكى از زنان، پرده عكسدارى بر در اتاق مىبست، مىفرمود: «آن را از جلو چشم من دور نما تا به ياد دنيا و زينت آن نيفتم!»(1)
شيخ صدوق به سند معتبر از امام صادق علیهالسلام چنين روايت نموده است:
«لباس پيغمبر كهنه شده بود. مردى چون لباس حضرت را چنان ديد، رفت و دوازده درهم براى پيغمبر آورد. پيغمبر به على علیهالسلام فرمود: اين پول را بردار و براى من پيراهنى خريدارى كن. على مىگويد: رفتم و پيراهنى به دوازده درهم خريدم و آوردم. پيغمبر آن را ديد و فرمود: لباسى غير از اين مىخواهم، آيا فروشنده حاضر است معامله را برگرداند؟ على رفت و به فروشنده گفت كه: پيغمبر پيراهنى غير از اين را مىپسندد. مرد فروشنده پول را پسداده و پيراهن را قبول كرد. على پول را آورد.
1) نهج البلاغه، خطبه 160.
پيغمبر با على به بازار رفتند. كنيزى در راه نشسته بود و گريه مىكرد. پيغمبر به او فرمود:
براى چه گريه مىكنى؟ گفت: يا رسول اللّه! اهل بيت من براى خريد چهار درهم به من دادند، چون پولها گم شدهاند جرأت برگشت به منزل را ندارم. پيغمبر چهار درهم به آن كنيز داد و فرمود: به سوى اهل خود برگرد.
آنگاه رفت و پيراهنى به چهار درهم خريد و آن را پوشيده خداوند را حمد نمود و از بازار بيرون آمد. مرد برهنهاى در راه نشسته بود كه مىگفت: هر كس مرا بپوشاند، اميدوارم خداوند او را لباسى بهشتى پوشاند! پيغمبر پيراهن نو را از تن بيرون آورد و به سائل پوشانيد.
مجددا به بازار برگشت و با چهار درهم باقى مانده پيراهن ديگرى خريد و آن را پوشيده و حمد خداوند را به جا آورد.
در موقع مراجعت باز همان كنيز را ديد كه نشسته است. فرمود: چرا به منزل نرفتى؟ گفت: چون دير شده است، مىترسم مرا بزنند! فرمود: تو جلو برو و خانه آقاى خود را معلوم نما!
پيغمبر به در منزل رسيده فرمود: «السلام عليكم يا اهل الدار»! جواب ندادند. مجددا سلام كرد، امّا جوابى نرسيد. در دفعه سوم گفتند: «السلام عليك يا رسول اللّه ورحمة اللّه و بركاته»! فرمود: چرا در آن دو مرتبه جواب نداديد؟ گفتند: سلام شما را شنيديم، اما دوست داشتيم كه سلام شما بر ما مكرّر شود! فرمود: اين كنيز دير كرده است، او را مؤاخذه نكنيد!
گفتند: به جهت تشريف آوردن شما بر در منزل، او را آزاد كرديم.
فرمود: الحمد للّه، دوازده درهمى پر بركتتر از اين پول نديدم؛ دو برهنه به واسطه آن پوشيده شد و يك بنده آزاد گرديد!»(1)
شما اگر در همين حكايت دقيق شويد، مىبينيد كه او نمىتواند پادشاه باشد، بلكه او پيغمبرِ رحمة للعالمين است. كسى كه آن قدر نفوذ كلمه دارد كه دشمنان سرسخت و لجوج او را در زمره بزرگترين پادشاهان روى زمين مىشناسند، چگونه آن لباس مندرس و كهنه را مىپوشيد؟! آيا مىتوان گفت كه لباس ديگرى داشت و از اين لباس كهنه دست برنمىداشت؟ قطعا نداشت؛ زيرا وقتى لباس نو خريد، فورا آن را در بازار
1) امالى صدوق، مجلس 42، ص 309، ح 5، ح م 357.
پوشيد. پس لباس او منحصر به همان لباس كهنه بود كه مىپوشيد بنابر اين، وقتى آن مرد دوازده درهم به عنوان هديه به ايشان داد، قبول نمود و على را فرستاد تا پيراهن بخرد.
چرا پيغمبر اكرم آن لباس را كه على خريده بود، نپسنديد؟ از حديث معلوم مىشود كه آن پيراهن خوب بود، ولى آن سرور لباسى پستتر از آن را دوست مىداشت. پيغمبر مىخواست معامله را برگرداند، امّا نه به زور، بلكه به خواهش. چون فروشنده فسخ معامله را قبول كرد، خود او با على به بازار رفت.
ملاحظه كنيد كه پيغمبر چه اندازه رؤف و مهربان است؛ چون آن زن گريه مىكرد تا سؤال از سبب گريهاش نفرمود، از كنارش عبور ننمود؛ و چون بيچارگى او را دانست، ثلث پول خود را به او بخشيد تا آسوده شود!
به راستى اگر او پادشاه بود، در كوچه مىايستاد و از كنيزى مىپرسيد كه براى چه گريه مىكنى؟! پادشاهان مشغول عيش و نوش هستند. آنها به بيچارگان چه كار دارند؟ پادشاهان از ناراحتى بيچارگان غمگين نمىشوند و چه بسا ناله اين بيچارگان از همان بزرگان باشد.
يكى از اعتراضات مشركان به پيغمبرى محمد بن عبد اللّه اين بود كه چرا ايشان به بازار مىرود:
«وَقالُوا ما لِهذا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَيَمْشِي فِي الْأَسْواقِ»(1)
«و گفتند: اين چه پيامبرى است كه غذا مىخورد و در بازارها راه مىرود؟»
آنها غافل بودند از اين كه پيغمبر براى ارشاد مردم آمده است و روى اين حساب اگر اجتماع مردم در بازار باشد، او بايد به بازار بيايد و مردم را دعوت نمايد. اميرالمؤمنين علیهالسلام نيز در موقع سلطنت خود در بازار كوفه گردش مىنمود و مردم را موعظه مىفرمود.
پادشاهانى كه خائن به جمعيت و اجتماع باشند از انظار مردم مخفى مىشوند و هيچ گاه در مجامع حاضر نمىگردند، مگر با شرايطى؛ ولى اين پيغمبر ناصح و دلسوز امت است كه با اجتماع سر و كار دارد و مردم را به اتحاد و اجتماع دعوت مىفرمايد. او
1) سوره فرقان، آيه 7.
امام جمعه و جماعت است و در مجامع مسلمين ايشان را موعظه و نصيحت مىنمايد. از طرف ديگر، پادشاهان خود را از نظر حاجتمندان مخفى مىكنند و خود را به ايشان نشان نمىدهند و براى خود حاجب و دربان مىگذارند تا بيچارگان و حاجتمندان به ايشان دسترسى نداشته باشند، ولى پيغمبر اكرم خود را در دسترس بيچارگان و حاجتمندان قرار مىدهد.
در حديث آمده است: «شخص حاجتمندى چون پيغمبر را ديد، ترسيد و زبان او از كار افتاد. پيامبر فرمود: نترس! من پسر كنيز هستم و پادشاه نيستم».(1)
پيغمبر اكرم حاجت هيچ سائلى را رد نمىنمود، بلكه مىخواست كه حاجتمندان بلند همت باشند و به چيز كم قانع نشوند. پس براى چه خود را در گوشهاى مخفى كند و از حضور در بازار و مجامع خوددارى نمايد؟
على علیهالسلام وقتى كه حكومت مصر را به مالك اشتر واگذار نمود به او نوشت:
«واجعل لذوي الحاجات منك قسما تفرغ لهم فيه شخصك وتجلس لهم مجلسا عاما فتتواضع فيه للّه الّذي خلقك وتقعد عنهم جندك واعوانك من احراسك و شرطك حتى يكلمك متكلّمهم غير متعتع فإني سمعت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم يقول في غير موطن لن تقدس امة لايؤخذ للضعيف فيها حقه من القوي غير متعتع»
«براى مراجعان خود وقتى مقدّر كن كه به نياز آنها شخصا رسيدگى كنى؛ براى آنها مجلس عمومى و همگانى تشكيل ده و درهاى آن مجلس را به روى هيچ كس نبند. و به خاطر خداوندى كه تو را آفريده است تواضع كن و لشكريان و محافظان و پاسبانان را از اين مجلس دور ساز تا هر كس با صراحت و بدون ترس و لكنت، سخنان خود را با تو بگويد؛ زيرا من بارها از رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم اين سخن را شنيدم كه مىفرمود: ملتى كه حق ضعيفان را از زورمندان با صراحت نگيرد، هرگز پاك و پاكيزه نمىشود و روى سعادت نمىبيند».
1) مكارم الاخلاق طبرسى، ص 16، فصل 2.
همچنين در همين عهدنامه آمده است:
«واما بعد فلا تطولن احتجابك عن رعيتك فإن احتجاب الولاة عن الرعية شعبة من الضيق وقلة علم بالاُمور والاحتجاب منهم يقطع عنهم علم ما احتجبوا دونه فيصغر عندهم الكبير و يعظم الصغير و يقبح الحسن و يحسن القبيح و يشاب الحق بالباطل وإنما الوالى بشر لا يعرف ما توارى عنه الناس به من الاُمور وليست على الحق سمات تعرف بها ضروب الصدق من الكذب».(1)
«هيچ گاه خود را در زمانى طولانى از رعيت پنهان مدار؛ چرا كه دور بودن زمامداران از چشم رعايا، خود موجب نوعى محدوديت و بى اطلاعى نسبت به امور مملكت است و اين چهره پنهان داشتنِ زمامداران، آگاهى آنها را از مسائل نهانى قطع مىكند. در نتيجه، بزرگ در نزد آنان كوچك، و كوچك، بزرگ مىشود؛ كار نيك، زشت و كار بد، نيكو مىگردد، و حق با باطل آميخته مىشود. چرا كه زمامدار به هر حال بشر است و امورى كه از او پنهان است را نمىداند. از طرفى حق، هميشه علامت مشخصى ندارد تا بشود راست را از دروغ تشخيص داد».
نكته ديگرى هم هست كه پادشاهان و بزرگان ممكن است از آن جهت در بازارها و مجامع حضور نيابد؛ چرا كه آنها انتظار دارند كه مردم در برابرشان از جا برخيزند، دم فرو بندند و سر فرود آورند، اما اين عمل در بازار ممكن نيست و اگر يك دفعه شد، دفعه ديگر نمىشود و اين امر با آن عظمت و بزرگى كه آنها در نظر دارند جور در نمىآيد، ولى پيامبر اكرم سنت جباران را از ميان برمىدارد و نمىخواهد مردم در برابر او بايستند يا در ركاب او بدوند و يا در برابرش خاموش باشند، بنابر اين، از رفت و آمد در بازار امتناعى ندارد.
همچنين از اين حديث دانسته شد كه پيغمبر در همان بازار لباس نو خود را پوشيد و
1) نهج البلاغه، عهد نامه مالك، نامه 53.
خدا را سپاس گفت. اگر پيغمبر پيراهن نو داشت، آن پيراهن كهنه را نمىپوشيد، بنابر اين لباس نوى خريد، آن را همانجا پوشيد و ملاحظه بازار و مردم را هم نكرد.
شما ميزان تواضع پيغمبر را نيز از همين قضيه به دست بياوريد كه خود او به سراغ مالك كنيز مىرود، نه آنكه او را احضار نمايد. به وسيله سلام او را از آمدن خود با خبر مىكند، نه اينكه كسى را بفرستد تا او را خبر نمايد تا بيرون بيايد و از پيغمبر استقبال نمايد. پيغمبر چون سلام مىكند و جواب نمىرسد، غضب نمىنمايد، بلكه اصرار مىنمايد تا جواب برسد. بالأخره در نتيجه شفاعت پيغمبر آن كنيز آزاد مىگردد! چنين كسى «رحمة للعالمين و شفيع المُذنبين» است.
اگر كسى پيغمبر را از رفتار آن حضرت بشناسد، معرفتش از هر حكايتى از حكايات آن سرور، زيادتر خواهد شد. آنانكه مهارت طبيب و استادى او را از معالجاتش به دست مىآورند، بايد از حكايات پيغمبران مقام شامخ ايشان را بدانند و آنانكه از مدرك طبابت مقام دكتر و طبيب را مىدانند، بايد از گفته پيغمبر قبلى، يا شهادت اهل علم و يا معجزات نبوت، ايشان را بشناسند.
شيخ كلينى از امام جعفر صادق علیهالسلام نقل نموده است كه فرمود:
«هيچ كس از پيغمبر از مال دنيا چيزى نمىخواست، مگر آنكه به او مىبخشيد؛ روزى زنى پسر خود را مأمور نمود تا از پيغمبر چيزى بگيرد، و به او ياد داد كه اگر پيامبر گفت چيزى ندارم، بگو كه پيراهن تن خود را بده. پسر آمد و پيغمبر پيراهن را از تن بيرون آورد و به او داد. آنگاه آيه «وَلاتَجْعَلَ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِكَ وَلاتَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطٍ فَتَقْعُدَ مَلُوما مَحْسُورَا»(1)نازل شد».(2)
از اين حديث شريف دانسته مىشود كه لباس پيغمبر منحصر به همان پيراهن بود و چون آن را داد، بدون لباس ماند و لذا خداوند او را به ميانه روى در عطا و بخشش فرمان
داد. شما ببينيد آيا تا كنون پادشاهى آمده است كه لباس او منحصر به يك پيراهن باشد و
چون آن را به سائلى ببخشد، خانهنشين گردد؟
على علیهالسلام كه تابع پيغمبر اكرم بود و پس از پيغمبر كسى به زهد اميرالمؤمنين نرسيد در نامه خود به والى بصره، عثمان بن حنيف مىنويسد:
«ألا وإنّ لكلّ مأموم إماما يقتدى به ويستضيء بنور علمه ألا وإنّ إمامكم قد اكتفى من دنياه بطمريه و من طعمه بقرصيه. ألا وإنّكم لاتقدرون على ذلك ولكن اعينونى بورع واجتهاد وعفة و سداد فواللّه ما كنزت من دنياكم تبرا ولا ادخرت من غنائمها وفرا ولا اعددت لبالى ثوبىِ طمرا».
«آگاه باش كه هر مأمومى امام و پيشوايى دارد كه بايد به او اقتدا كند و از نور دانشش بهره گيرد. بدان كه امام شما از دنيايش به همين دو جامه كهنه و از غذا به دو قرص نان اكتفا كرده است! آگاه باش كه شما توانايى آن را نداريد كه چنين باشيد. پس امام را با ورع، تلاش، عفت و پاكى خود و پيمودن راه صحيح يارى دهيد! به خدا سوگند، من از دنياى شما طلا و نقرهاى نيندوختهام و از غنايم و ثروتهاى آن مالى ذخيره نكردهام و براى اين لباس كهنهام بَدَلى مهيا نساختهام!»
حسين بن سعيد اهوازى از نضر از ابن سنان از امام جعفر صادق علیهالسلام چنين روايت نموده است:
«مردى بر پيغمبر اكرم وارد شد، آن بزرگوار بر روى حصير خوابيده بود و متكاى او ليفى از خرما بود. حصير بر بدن و متكا در صورت آن سرور اثر كرده بود. آن مرد دست مىماليد و مىگفت: پادشاه روم و ايران بر حرير و ديباج مىخوابند و تو بر اين حصير؟ پيغمبر فرمود: سوگند به خدا كه من از آن دو بهتر و گرامىتر هستم، ولى مرا به دنيا چه كار؟ مَثَل دنيا مَثَل آن سوارى است كه از بيابانى عبور كرده و از درختى استفاده مىكند، زير سايه آن مىنشيند و چون سايه برود او نيز مىرود و درخت را مىگذارد».(1)
1) بحارالانوار، ج 16، باب مكارم الاخلاقه، ص 282، ح 129.
شيخ صدوق نيز به سند معتبر از موسى بن جعفر عليهماالسلام چنين روايت كرده است:
«فرش پيغمبر، عبايى بود و متكاى او نيز از پوست و ليف خرما بود. پس، يك شب فرش او را دو تا كردند كه نرمتر شد، فرمود: اين فرش امشب مانع نماز من شد! و امر نمود كه بيشتر از يكى گذارده نشود».(1)اين طريقه پادشاهان است يا پيغمبران؟!
امّا كفش پيغمبر نه تنها وصله داشت، بلكه خود آن بزرگوار آن را وصله مىنمود؛ چنانكه به اين موضوع اشاره خواهيم نمود.
به سند صحيح از عبد الرحمن بن حجاج از امام صادق علیهالسلام روايت شده است:
«يكى از شبهاى جمعه پيغمبر در مسجد قبا افطار نمود و فرمود: آيا كمى آشاميدنى هست كه بياشامم؟ اوس بن خولى انصارى قدح بزرگى از شربت عسل آورد، ولى پيغمبر به محض آن كه از آن چشيد دورش كرد و فرمود: به آب اكتفا مىكنم و اين را حرام نمىكنم، ليكن به جهت خدا تواضع مىكنم. هر كس براى خدا تواضع كند، خدا او را بلند مىكند. و هر كس تكبر نمايد و خدا او را پايين مىآورد. هر كس در زندگانى ميانهروى كند، خدا او را روزى مىدهد و هر كس اسراف نمايد، خدا او را محروم مىكند. و هر كس به ياد مرگ باشد، خدا او را دوست مىدارد».(2)
از اين حديث دانسته مىشود كه آن حضرت از غذاهاى خوب پرهيز مىنمود. در حديث صحيح چنين آمده است: «عيص بن قاسم، از امام صادق علیهالسلام سؤال نمود حديثى به ما رسيده است كه مىگويد: پيغمبر از نان گندم سير نشد، آيا صحيح است؟ فرمود: اصلاً نان گندم نخورد و از نان جو سير نشد!»(3)نظير اين حديث را هشام بن سالم از ابى اسامه از امام صادق علیهالسلام نقل نموده است. او
مىگويد به امام گفتم: «به ما خبر رسيده است كه پيغمبر در سه روز متوالى از نان گندم سير نشد!؟ فرمود: پيغمبر اصلاً گندم نخورد! راوى گويد: پس خوراك او چه بود؟ فرمود: نان جو؛ اگر آن را مىيافت. شيرينى او نيز خرما، و هيزم او چوب درخت خرما بود».(1)
ابن فضال به سند خود از محمد بن مسلم نقل مىكند: «بر حضرت باقر علیهالسلام وارد شدم، ايشان در حالى كه تكيه بر چيزى كرده بود مشغول غذا خوردن بود، و ما شنيده بوديم كه اين گونه غذا خوردن مكروه است. مرا به طعام دعوت نمود. وقتى فارغ شديم فرمود:
«شايد گمان كنى كسى پيغمبر خدا را از اول بعثت تا وقت رحلت ديده باشد كه تكيه كرده و طعام ميل مىنمايد!؟ به خدا سوگند كسى او را چنين نديد! اى محمّد! شايد گمان كنى پيغمبر از زمان بعثت تا وقت رحلت از نان گندم، سه روز پشت سر هم سير شد!؟ به خدا سوگند كه سه روز متوالى از نان گندم سير نشد؛ نه آنكه گمان كنى پيغمبر نداشت، نه، او توانايى بسيار داشت، و چه بسا به يك مرد صد شتر مىبخشيد».(2)
اين حديث نيز مؤيد همان حديث است كه پيامبر از خداوند خواست كه يك روز گرسنه و يك روز سير باشد. پس دانسته مىشود كه غذاى پيغمبر بسيار ساده بود و چنين نبود كه هميشه سير باشد.
اما كيفيت غذا خوردن آن سرور چنان است كه از حديث بر مىآيد؛ از زمان بعثت تا رحلت در حالى كه تكيه داده باشد، غذا نخورد. در كافى به سند معتبر از معلى از امام صادق علیهالسلام آمده است كه فرمود:
«پيغمبر از آن زمان كه مبعوث به رسالت شد، در حالى كه تكيه داده باشد، غذا نخورد. خوش نداشت شبيه پادشاهان شود و ما نمىتوانيم مثل پيغمبر رفتار كنيم».(3)
بشير از امام صادق علیهالسلام مىپرسد: «آيا پيغمبر در وقت غذا خوردن بر راست يا چپ
تكيه مىكرد؟ فرمود:
«او هرگز چنين غذا نخورد؛ او مىنشست به همان نحو كه بنده مىنشيند. كس ديگرى پرسيد: براى چه؟ فرمود: به جهت تواضع براى خداوند».(1)
از آيه تخيير دانسته مىشود كه زنان پيغمبر از او اموال و زينتهاى دنيايى مىخواستند، امّا خداوند به آن حضرت امر نمود كه زنان خود را مخيّر كن، اگر دنيا و زينت آن را خواستند، آنان را رها كن و زياده بر مهر هم به ايشان بده و اگر خدا و پيغمبرش را خواستند، پس خداوند به خوبان ايشان اجر بزرگى مىدهد:
«يَا أَيُّهَا الْنَّبِيُّ قُلْ لِأَزوجِكَ إنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَيوةَ الدُّنْيا وَزِينَتَها فَتَعالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَأُسَرِّحْكُنَّ سَرَاحا جَميلاً»(2)
«اى پيامبر، به همسرانت بگو: اگر خواهان زندگى در دنيا و زينت آنيد، بياييد تا مهرتان را بدهم و [خوش و] خرّم شما را رها كنم».
على بن ابراهيم نقل نمود: «چون گنج قلعه خيبر به تصرف پيغمبر در آمد، زنان او مقدارى از آن گنجها را مطالبه نمودند، ولى پيغمبر فرمود: آنها را بين مسلمين تقسيم
نمودهام. ايشان غضب كرده و گفتند: گمان مىكنى اگر ما را طلاق بدهى، هم شأن ما از خويشان براى ما پيدا نخواهد شد؟ پس پيغمبر به فرمان الهى از همه كنارهگيرى كرد و پس از آنكه حيض شدند و پاك گرديدند، به موجب اين آيه آنها را بين دنيا و خدا مخير نمود. ام سلمه بلند شد، پيغمبر را در آغوش گرفت و بوسيد و گفت: من خدا و پيغمبر را اختيار نمودم. آن گاه بقيه نيز چنين كردند».(3)
شما از همين آيه تخيير بدانيد كه در خانه پيغمبر، دنيا و خدا با هم جمع نشده بود،
بنابر اين، وقتى آنان پيغمبر را ناراحت نمودند و مطالبه زينت دنيا كردند، خداوند پيغمبر را به آيه تخيير فرمان داد. حال، سؤال اين جاست كه: آيا اين وضع زندگانى پادشاهان است؟!
كسانى كه به رياست يا سلطنت مىرسند، نه تنها غذاو لباسشان، بلكه تمامى شؤون زندگيشان تغيير مىكند، ولى اين پيغمبر اكرم است كه تا به رسالت مبعوث مىشود زندگانىاش تغيير مىنمايد: اولاً از غذا سير نمىشود. ثانيا از خوردن غذاهاى خوب، مانند شربت عسل يا نان گندم خوددارى مىنمايد. ثالثا در حال غذا خوردن تكيه نمىدهد. رابعا مانند بندگان و غلامان روى خاك مىنشيند و . . . .تمامى اين امور، تواضع براى خداوندى است كه او را به رسالت اختيار نموده بود. هر اندازه خداوند او را بالاتر مىبرد «وَرَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ(1)و نامت را براى تو بلند گردانيديم». پيغمبر بر تواضع خويش مىافزود.
كسى كه آن اندازه در نزد خالق متعال مقام و منزلت دارد، مانند بندگان بر زمين مىنشست، روى زمين مىخوابيد، به ديگران سلام مىكرد، كفش خود را پينه و وصله مىنمود، بز خود را مىدوشيد، سوار خر برهنه مىشد و ديگرى را پشت خود سوار مىكرد! كدام آزاد مردى است كه چنين كند؟ او خود را بنده مىدانست و خويشتن را به بندگى معرفى مىنمود نه پادشاهى.
البته اين تواضع، يك نوع شكر خداوند است. به راستى كه درخت ميوهدار سرازير مىشود و هر اندازه كه ميوه آن زيادتر و بزرگتر باشد، شاخههاى آن افتادهتر مىشود. و چه ميوهاى از رسالت و خاتميت بزرگتر است؟ روى اين حساب پيغمبر خدا پس از بعثت، متواضعتر گرديد.
شيخ كلينى از جابر از امام باقر علیهالسلام روايت نموده است كه فرمود:
1) سوره شرح، آيه 4.
«پيغمبر خدا مثل بندگان غذا مىخورد و مانند بندگان مىنشست؛ بر روى زمين غذا مىخورد و روى زمين مىخوابيد».(1)
على علیهالسلام فرمود:
«پيغمبر بر روى زمين غذا مىخورد، مانند بندگان مىنشست، كفش خود را به دست خود وصله مىنمود، پيراهن خود را به دست خود پينه مىكرد، سوار خر برهنه مىشد و كسى را هم پشت سر خود سوار مىنمود. روزى يكى از زنان پيغمبر بر در خانه خود پردهاى افكنده بود كه به تصاويرى منقّش بود. پيغمبر فرمود: آن را از نظر من دور كن؛ چون به ياد زينت دنيا مىافتم!».(2)
اگر تماشاى پرده صورتدار، دنيا را در نظر مىآورد، پس مردمان امروز كه در دنيا فرو رفتهاند چگونه نجات مىيابند؟!
مشايخ با سندهاى خود از امام صادق علیهالسلام روايت نمودهاند كه فرمود:
«زن بدزبانى مىگذشت، ديد كه پيغمبر بر زمين نشسته و غذا مىخورد، گفت: اى محمّد! تو همانند بندهاى مىنشينى و مانند بندهاى غذا مىخورى!؟ فرمود: واى بر تو! كدام بنده از من بندهتر است؟ زن گفت: يك لقمه از غذاى خود به من بده! پيغمبر لقمهاى به او داد. زن گفت: به خدا سوگند همان لقمه را كه در دهان دارى مىخواهم. پيغمبر لقمه را از دهان بيرون آورد و به آن زن داد. امام فرمود: آن زن تا زنده بود، به واسطه خوردن آن لقمه مريض نشد».(3)
حال، اين طرز غذا خوردن، و اين شكل سخن گفتن، طريقه پيغمبرى است يا پادشاهى؟!
به طرق متعدد و معتبر از امام باقر و امام صادق و على بن موسى الرضا علیهمالسلام روايت شده است كه پيغمبر فرمود:
«پنج چيز است كه تا زنده هستم از آن دست برنمىدارم: با بندگان، روى زمين غذا
خوردن، بر دراز گوش پالان دار سوار شدن؛ بز را به دست خود دوشيدن؛ لباس پشمى پوشيدن؛ و بر كودكان سلام نمودن؛ تا آنكه سنت باشد و پس از من به آن عمل شود».(1)
كدام بزرگ است كه حاضر باشد با نوكر خود بر سر يك سفره بنشيند؟ گذشته از نبوّت، پيغمبر اكرم اشرف تمام عرب بود و به لحاظ نبوت، مقام او بلندتر گشته بود. اكنون چنين شخص بزرگوارى مىگويد تا زنده هستم از غذا خوردن با بندگان بر روى زمينِ بى سفره خوددارى نمىكنم!
صاحب قرب الاسناد به سند خود از امام صادق علیهالسلام چنين روايت كرده است:
«پيغمبر با سى نفر از مساكينى كه در مسجد زندگى مىكردند در ديگ بزرگى غذا خورد و زيادى غذا را براى همسران خود فرستاد و آنان نيز سير شدند».(2)
شريك شدن در غذاى كسانى كه هر كدام از گوشهاى آمده و جمع شدهاند، آن هم در يك ظرف، بر بسيارى از مردمان ناگوار است و چه بسا دليل آن را ترس از بيمارى مسرى مىخوانند، ولى مطلب غير از اين است كه اظهار مىنمايند، و آن، اين است كه روح تكبر و بزرگى در شخص مانع از اين كارها مىباشد. بلكه اين گونه افراد با كسى كه او را دوست داشته باشند در غذا شركت مىكنند؛ خواه زن، خواه فرزند و خواه رفيق شفيق باشد. امّا اين پيغمبر اكرم است كه تمام مسلمين را دوست دارد و با ايشان در غذا شركت مىكند؛ خواه سفيد، خواه سياه، خواه بنده و خواه آزاد باشند. اين روح عطوفت و مودت است كه موجب شراكت مىگردد: «بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ»(3)نسبت به مؤمنان دلسوز و مهربان است».
در حديث آمده است كه: «نيم خورده مؤمن شفاست».(4)آرى، شفا از مرض قلبى است. شما از همين رفتار پيغمبر و فرستادن باقى مانده غذا براى همسران خود، به مراتب تواضع و مهربانى پيغمبر با فقراى مسلمان آشنا مىشويد. آن سرور همه را چون
فرزندان خود مىداند و با همه مهربان است.
همچنين از همين قضيه كوتاه بدانيد كه پيغمبر اكرم چه اندازه در دسترس ضعفا و بيچارگان، و چه اندازه مورد توجه و علاقه مسلمين بوده است. اين گونه امور چون از يك انسان بزرگ سر مىزند، موجب ارادت تابعين مىشود. بىجهت نيست كه ابو سفيان سلطنت و عظمت پيغمبر را نزد مسلمانان بيش از عظمت كسرا و پادشاه روم نزد تابعين ايشان مىداند؛ سوار شدن بر الاغ براى بزرگان پسنديده نيست، به خصوص آنكه الاغ برهنه باشد و كسى هم پشت انسان سوار شود؛ همچنين است پالان نمودن آن حيوان. ولى اين پيغمبر اكرم است كه ملتزم است كه تا زنده است از اين عمل دست برندارد. او مىخواهد عملاً ثابت كند كه بنده است و و روى همين حساب به آن زن مىگويد: كدام بنده، بندهتر از من است؟ پيغمبر خود را مىشناخت و براى خداوند تواضع مىنمود. دوشيدن بز يا وصله پينه كردن كفش و پيراهن از كارهاى درجه پايين است، ولى اين پيغمبر است كه با آن كارها سر و كار دارد و خود را بنده مىخواند.
پوشيدن لباس پشمى در آن منطقه حارّه، علامت بندگى و بيچارگى است، وگرنه شخص شريف به تناسب محل و آب و هوا بايد پيراهن كتان و ابريشم لطيف و ظريف بپوشد. سلام كردن، بر حسب معمول يا فطرتا، وظيفه فرد كوچك به فرد بزرگ است؛ هر كس مقام بيشترى دارد، بايد سلام بشنود و پاسخ بدهد، امّا اين پيغمبر اكرم است كه با آن همه عظمت و جاه و مقام به سلام نمودن حتى بر اطفال سبقت مىجويد.
سبحان اللّه! اين بزرگِ پيغمبران چه اندازه عظمت روحى دارد كه خود را بر اين گونه امور وادار مىنمايد و از آن دست برنمىدارد! بزرگان و پادشاهان ديگر نيز فوايد تواضع را مىدانند، ولى نمىتوانند اين كارها را بر خود هموار نمايند.
شيخ صدوق به سند معتبر از امام حسين علیهالسلام روايت نموده است كه حضرت از پدرش اميرالمؤمنين درباره حالات پيغمبر سؤال نمود. اميرالمؤمنين علیهالسلام پاسخ داد:
«. . . كان لا يجلس ولا يقوم إلاّ على ذكر ولا يوطن الأماكن و ينهى عن إيطانها و إذا انتهى إلى قوم جلس حيث ينتهي به المجلس ويأمر بذلك . . .»(1)
«پيغمبر جايى نمىنشست و از جايى برنمىخواست مگر آنكه به ذكر خداوند مشغول بود. جايى را كه مىنشست، وطن خود نمىنمود و مردم را از آنكه جايى را وطن خود نمايند، نهى مىفرمود . . .»
بعضى از بزرگان اين جمله را چنين معنى كردهاند كه «براى خود جايى مخصوص جهت نشستن قرار نمىداد» و جمله بعد را مفسر همين جمله اول قرار دادهاند، ولى به نظر مىرسد كه جمله دومى مفسّر اولى نباشد، بلكه معنى اولى اين است كه «هر كجا مىنشست، خيلى نمىنشست مثل آنكه آنجا را وطن خود نموده باشد، بلكه زود بر مىخواست و صاحب خانه را ناراحت نمىنمود.» خداوند به مؤمنين دستور داده است:
«وَلكِنْ اِذادُعِيتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا وَلا مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ إنَّ ذلِكُمْ كانَ يُؤْذِى النَّبِيَّ فَيَسْتَحْيي مِنْكُمْ وَاللّهُ لا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ»(2)
«ولى هنگامى كه دعوت شديد داخل گرديد، و وقتى غذا خورديد پراكنده شويد بى آنكه سرگرم سخنى گرديد. اين [رفتار] شما پيامبر را مىرنجاند و[لى] از شما
شرم مىدارد، و حال آنكه خدا از حق [گويى] شرم نمىكند».
خداوند مىفرمايد كه وقتى پيغمبر شما را براى طعام دعوت نمود، برويد و چون غذا خورديد، بيرون رويد و در آنجا مشغول به صحبت ننشينيد. چون اين نشستن شما موجب اذيت پيغبمر است، ولى او به روى شما نمىآورد و از شما شرم مىنمايد، امّا خداوند سخن حق را مىگويد و از كسى باك ندارد.
از آن جا كه پيغمبر اكرم وقت خود را بى جهت صرف نمىنمود و در تمام اوقات مشغول به كار بود و از طرفى هم احتمال مىداد كه صاحبخانه كارى دارد و منتظر رفتن
مهمانان خويش است، خوش نداشت كه وقتى به منزل كسى مىرود، زياد بنشيند كه گويى آنجا را وطن خود قرار داده است. همچنين ميل نداشت كه كسى در منزل او نيز چنين كند و به طور كلى مردم را از زياد نشستن در منزل ديگران نهى نموده است، ولى نمىخواست در منزل خود مردم را وادار به رفتن نمايد.
به به! عجب خلق نيكويى! او با آنكه از حضور بيش از حدّ مسلمانان در خانهاش اذيت مىشد، ولى به حاضرين نمىفهماند كه بروند! چه بسا اشخاصى كه به زبان نمىآورند، ولى از حركات و سكنات خود ديگران را مطلع مىكنند!
پيغمبر چون در مجلسى وارد مىشد، صدر مجلس را براى نشستن انتخاب نمىكرد، بلكه در آخر مجلس مىنشست و ديگران را نيز به همين عمل امر مىفرمود. شما اگر در مجالس و مجامع باشيد، چه بسا امر عجيبى را مشاهده مىنماييد؛ يعنى اينكه براى تصاحب نقطه معيّنى چه بسا مسابقه و منازعه شود و در اثر مقاومت حريف فتنهها برپا مىگردد! عجبتر از رسم موجود، چيزى است كه در سابق رواج داشت كه بر سر آنكه قليان چه كسى اول وارد شود، نزاعها به پا مىشد!
حب جاه و مقام اگر چه فطرى بشر است، ولى بايد به وسيله عقل، آن را از ميان برداشت. پيغمبر اكرم هر جاى مجلس كه خالى بود مىنشست و به ديگران نيز چنين امر مىفرمود. حال، ببينيد كه اين طريقه پيغمبرى است يا پادشاهى؟
پوشيده نماند كه چون بعضى از متكبرين به آنجايى كه مىپسندند و خود را لايق مىدانند دسترسى ندارند، در جاى ديگر مىنشينند و اين را علامت پاكى خود از كبر مىدانند؛ حال آنكه اگر به آن جا كه لايق خود مىدانند، دست يافتند و از آن اعراض نمودند و در جاى پستترى نشستند، مىتوانند خود را از كبر پاك بدانند. پيغمبر اكرم با اين خلق زشت مبارزه مىنمود و با آنكه تمامى حاضرين نسبت به او ايمان و خضوع داشته و بهترين مكانها را در اختيار او مىگذاشتند، از صدر دورى مىجست و هر جا مىشد، مىنشست و به مسلمانان نيز همين معنى را امر مىنمود.
آرى! در نتيجه اين اعمال است كه صدر از بين مىرود و مبارزات و تنفراتى كه در اثر
اين اعمال پيدا مىشود، كنار مىرود و تكبر و خود پسندى تا حدى دور مىشود و تواضع و فروتنى پديدار مىگردد.
اين از تواضع پيغمبر بود كه هر جا مىرسيد، مىنشست و به جاى بهترى چشم نمىدوخت و خود را مانند بندگان مىدانست. آيا قريش كه گفتند او طالب سلطنت است، چنين پادشاهى سراغ داشتند كه به اين اندازه متواضع و فروتن باشد؟ در نتيجه همين امتياز نداشتن پيغمبر اكرم بر سايرين بود كه اگر كسى مىرسيد و پيغمبر را نمىشناخت، نمىدانست كه پيغمبر كدام يك است و بايد مىپرسيد كه چه كسى از شما محمد يا پيغمبر است؟ اگر او در صدر مجلس مىنشست و فرش زير پاى او از ديگران بهتر بود و مردم در حضور او مىايستادند و نمىنشستند (همانگونه كه رسم عجم بود) يا لباسش مخصوص بود، هر آينه هر كس كه در آن جلسه مىرسيد او را مىشناخت. پيغمبر چون براى خداوند تواضع مىنمود و خود را بنده مىدانست، براى خود امتيازى نمىگذاشت. اين بود كه در نشستن مانند ديگران بود و مردم را بر اين عمل وادار مىنمود. حال بر پيشوايان دين است كه رسم و طريقه پيغمبر را رواج دهند و امورى كه موجب ظلم و فساد و منشأ حب جاه و كبر است را ريشهكن كنند. واللّه المستعان!
از جمله امورى كه كاشف از تواضع پيغمبر اكرم است، حديثى است كه شيخ كلينى به سند خود از عمرو بن جميع از حضرت صادق علیهالسلام روايت نموده است كه فرمود:
«پيغمبر بر عايشه وارد شد ديد كه خرده نانى روى زمين است و نزديك است پايمال شود، آن را از زمين برداشت و ميل نمود و فرمود: اى حميرا! نعمتى كه رفت به اين زودى برنمىگردد؛ قدر آن را بدان و مراعات همسايگى آن را بنما!».(1)
اگر كسى با بزرگان و ثروتمندان رفت و آمد داشته باشد، مىبيند كه به اين نعمتهاى كوچك اهميتى نمىدهند، هر چند پايمال شود!
مرحوم استاد والد - اعلى اللّه مقامه - از مرحوم «حاج شيخ محمد حسن كيه» كه يكى از فقهاى شيعه و فرزند بزرگ تجّار شيعه بغداد، حاج محمّد صالح كيه بود نقل فرمود:
1) كافى، ج 6، كتاب الاطعمة، باب أكل ما يسقط من الخوان، ص 300، ح 6.
«در زمان ثروت، سواره از بازار بغداد مىگذشتم، دست خود را حركت دادم و انگشترى پربها از دست من افتاد. اتفاقا ديدم كجا افتاد، ولى خوشم نيامد به غلامم كه جلوى اسب را گرفته بود بگويم آن را بردارد. امّا زمانى ديگر كه ثروتم تمام شده و از اهل علم شده بودم، در بازار بغداد مقدارى پياز خريده بودم، ناگاه گوشه دستمال باز شد و پيازها بر زمين ريخت. خودم در وسط بازار مشغول جمع كردن پيازها شدم».
در آن موقع كه ثروت اين شخص رفته است، حال مبدل به احسن گشته و يكى از فقهاى بزرگ و از متواضعين شده، پياز ريخته را به دست خود جمع مىنمايد. عمل اول او از تكبر و عمل دوم او از ضعف و فقر نشأت مىگيرد. ليكن پيغمبر اكرم در حين پادشاهى، بندهاى متواضع است و مراعات نعمت را مىنمايد.
از جمله امورى كه كاشف از تواضع پيغمبر اكرم است، مصافحه نمودن ايشان با مسلمانان است. كلينى به سند خود از ابن قداح روايت نموده است: «روزى پيغمبر اكرم حذيفه را ديد و دست خود را به سوى حذيفه دراز نمود، امّا حذيفه دست نداد. پيغمبر فرمود: اى حذيفه، دست خود را به سوى تو دراز مىكنم و تو دستت را نزديك نمىآورى؟! گفت: يا رسول اللّه! چون جنب بودم نخواستم در اين حال دست من به دست شما برسد! پيغمبر فرمود: آيا نمىدانى دو مسلمان چون به هم برسند و مصافحه كنند، گناه هر دو مانند ريختن برگ درخت مىريزد؟»(1)
ببينيد كه پيغمبر چگونه خود را فردى از افراد مسلمانان مىداند و براى خود مزيتى قايل نيست! او پيشدستى نمودن در مصافحه و سلام را وظيفه مىدانست. حال، مناسب است تا حديث ديگرى را در اين مقام نقل نماييم. شيخ كلينى در كافى به سند خود از ايمن بن محرز از امام جعفر صادق علیهالسلام روايت نموده است: «پيغمبر با كسى مصافحه نكرد، مگر آنكه صبر نمود تا طرف مقابل دست خود را از دست ايشان بيرون بكشد».(2)
اگر كسى به اختلاف اشخاص و احوال خود شخص توجه داشته باشد، مىبيند كه
اين رياضت بسيار مشكلى است كه پيغمبر مىكشيده؛ ايشان هميشه صبر مىنموده تا طرف مقابل دست خود را جدا سازد. پس، از يك طرف پيشدستى به مصافحه مىنمود و از طرف ديگر صبر مىنمود تا طرف مقابل دستش را از دست او بيرون ببرد و جدا سازد. اين اعمال به زبان، بسيار آسان است، ولى چون شخص در مقام عمل برآيد، متوجه عجز و ضعف خود مىشود؛ جايى كه امام به عجز خود اعتراف مىنمايد، ديگران چه مىتوانند بگويند؟ اين اعمال سيد المرسلين تأثير بسيارى در مسلمانان و جلب علاقه آنان داشته است و بى جهت نبود كه مسلمانان، پيغمبر را دوست داشته و او را در قلوب خود جاى داده بودند.
امروز هر اندازه كه پيشوايان و مبلغان اسلام به پيغمبر اكرم تشبه داشته باشند، به همان اندازه علاقه مسلمانان را بيشتر به خود جلب مىنمايند. اگر پيشوايى در صدد باشد كه به هر مسلمانى سلام كند، به همه محبت داشته باشد، دست به سوى همگى دراز كرده و با آنان مصافحه نمايد، سعى در رفع حوايج ايشان داشته و خود را چون يكى از افراد مسلمين بداند و مزيّتى براى خود قايل نباشد، در قلوب مسلمانان جا باز خواهد كرد و آنان نيز با شوق و رغبت اوامر او را اطاعت خواهند نمود. پيغمبر اكرم در دسترس دوستان، بلكه دشمنان بود و هر صاحب حاجتى او را به آسانى مىديد و مىتوانست حاجت خود را با او در ميان بگذارد و جواب بشنود! چنين نبود كه كسى به سراغ پيغمبر بيايد و به او دسترسى نداشته باشد.
ما نمىدانيم كه پيغمبر اكرم حاجب و دربانى داشت يا نه، ولى اگر هم داشت، او وظيفه نداشت كه حاجتمند را رد نمايد! و چه بسا وظيفه آن دربان اين بود كه حاجت آن نيازمند را به عرض پيامبر اكرم برساند. اگر بر فرض، پيامبر ساعت معينى هم براى خود و خانواده داشت كه در آن ساعتِ به خصوص كسى را نمىپذيرفت، اين عمل در تمام اوقات نبود؛ يعنى چنين نبود كه شخصى حاجتى داشته باشد و از ملاقات پيامبر در مدت
چند ساعت محروم بماند؛ چه رسد به يك روز و چند روز! پيغمبر اكرم در وقت نمازهاى پنجگانه در مسجد حاضر بود و در دسترس عموم قرار داشت و اين غير از آن اوقاتى است كه با مسلمانان هم مجلس مىشد.
«إنَّ الَّذِينَ يُنادُونَكَ مِنْ وَرآءِ الْحُجُراتِ أَكْثَرُهُمْ لايَعْقِلُونَ * وَلَوْ أَنَّهُمْ صَبَرُوا حَتّى تَخْرُجَ إِلَيْهِمْ لَكانَ خَيْرا لَهُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ»(1)
«كسانى كه تو را از پشت اتاقها[ى مسكونىِ تو] به فرياد مىخوانند، بيشترشان نمىفهمند. و اگر صبر كنند تا بر آنان وارد شوى، مسلّما برايشان بهتر است و خدا آمرزنده و مهربان است».
مفسران در تفسير اين آيه مىنويسند: جماعتى از بنى تميم آمده بودند و نمىدانستند كه پيغمبر كجاست. با اينكه به در خانههاى پيغمبر آمده و با فرياد او را طلبيدند. خداوند درباره آنان فرمود: «كسانى كه تو را از بيرون مىخوانند، اكثرا نادانند و اگر صبر مىكردند تا تو بيرون آيى، البته براى ايشان بهتر بود!»
چون اين جماعت زياد عجله داشتند منتظر بيرون آمدن پيغمبر نشدند، امّا خداوند آنان را به صبر دستور مىدهد تا پيغمبر خود بيرون بيايد. پس چنين نبوده است كه كسى به پيغمبر اكرم دسترسى نداشته باشد.
پيغمبر خدا در اوقات نماز در مسجد حاضر مىشد و براى پاسخ به نياز حاجتمندان از خانه بيرون مىآمد. پس اين سخن كه او حاجب و دربان داشت و حاجتمندان بيرون در خانه منتظر ايشان مىماندند و آرزوى ملاقات با او را داشتند، نادرست و بر خلاف سيره و طريقه معروف و مشهور پيغمبر اكرم است.
در باب تواضع پيغمبر مناسب است تا اين حديث را كه شيخ صدوق به سند معتبر از امام موسى كاظم علیهالسلام از اميرالمؤمنين علیهالسلام نقل نموده است را بياوريم:
1) سوره حجرات، آيه 4 و 5.
«مردى يهودى چند دينار از پيغمبر طلب داشت، روزى طلب خود را مطالبه نمود. پيغمبر فرمود: ندارم! يهودى گفت: اى محمّد! از تو جدا نمىشوم تا آنكه دِين خود را ادا كنى! پيغمبر فرمود: با تو مىنشينم. نشست و در همانجا نماز ظهر، عصر، مغرب، عشا و صبح را خواند. صحابه، آن يهودى را تهديد مىكردند، ولى پيغمبر به ايشان نگاه كرده و مىفرمود: به او چه كار داريد؟ گفتند: اين يهودى تو را حبس نمايد؟! فرمود: خداوند مرا به رسالت نفرستاده است كه به كسى ظلم نمايم!
هنگام روز آن يهودى مسلمان شد و گفت: نصف مال خود را در راه خدا دادم! به خدا سوگند، اين عمل را انجام ندادم، مگر براى آنكه ببينم آيا تو همان كسى هستى كه در تورات نامش نوشته شده است يا نه! من خواندهام كه محمّد بن عبد اللّه در مكه متولد مىشود و به مدينه هجرت مىكند. او تندخو، درشتگو و داد و فرياد كن نيست. من اكنون به وحدانيت حق و رسالت تو شهادت مىدهم و مال من در اختيار تو است، پس به آنچه حكم خداست، عمل كن!»(1)
اگر كسى نفوذ و سلطنت پيغمبر را در نظر داشته باشد، متوجه مىشود كه آن يهودى، بسيار جسارت و تهوّر به خرج داده بوده. براى چه آن يهودى اين قدر سختگيرى نمود؛ با آنكه اگر مديون، مالى نداشته باشد، بايد به او مهلت داده شود؛ امّا آن يهودى مىخواست پيغمبر را امتحان كند و ببيند آيا او همان كسى است كه توصيف او در تورات آمده است يا نه.
چرا صحابه به پيامبر كمك نكردند و دِين آن سرور را ادا ننمودند؟ به گمان من پيغمبر ايشان را از مداخله در اين امر نهى نموده بود تا حلم و تواضع ايشان روشن گردد!
يهودى چون پيامبر را امتحان نمود و دانست كه همان است كه در تورات توصيف او را ديده است، ايمان آورد و آن مال را در اختيار پيامبر گذاشت. آرى! بسيارى از مردم در اثر اخلاق پيغمبر، اسلام آوردند.
شما از اين حكايت مىتوانيد اندازه تواضع و حلم پيغمبر را بشناسيد و بدانيد كه
1) امالى صدوق، مجلس 71، ص 551، ح 6، ح م 737.
پيغمبر در دسترس مردم بود و چنان نبود كه كسى به او راه نداشته باشد. او بسان ملوك و سلاطين، حاجب و دربان نداشت. جايى كه يهودى اين اندازه توانايى داشته باشد كه جلوى پيغمبر را بگيرد و قريب به بيست و چهار ساعت ايشان را توقيف نمايد، آيا مىشود كه مسلمان صاحب حاجتى به او دسترسى نداشته باشد؟ اگر پيغمبر دربانى هم داشت، تنها در موقع خاص و موقع استراحت بود، نه اينكه عده مخصوصى دور او را گرفته باشند و پيامبر در اختيار ايشان باشد و سايرين به انتظار ملاقات، روزها بگذرانند و وقت نيابند؛ پس چنين چيزى اصلاً اتفاق نيافتاده است.
در قرآن كريم آيات زيادى وجود دارد كه خداوند پيغمبر را به صبر امر فرموده است،(1)امّا به نظر مىرسد كه منظور از اين آيات، همانا تقويت پيغمبر و نگاهدارى ايشان است؛ چنانكه خداوند فرموده است:
«وَقالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً واحِدَةً كَذلِكَ لِنُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَكَ وَرَتَّلْناهُ تَرْتِيلاً»(2)
«و كسانى كه كافر شدند، گفتند: چرا قرآن يكجا بر او نازل نشده است؟ اين گونه [ما آن را به تدريج نازل كرديم] تا قلبت را به وسيله آن استوار گردانيم، و آن را به آرامى [بر تو] خوانديم».
مشركين ايراد مىكردند كه قرآن چرا به تدريج و آيه به آيه نازل مىشود و چرا تمام كتاب آسمانى يكدفعه نازل نمىشود؟ خداوند نيز مىفرمايد: «ما قرآن را به تدريج بر تو نازل مىكنيم تا قلب تو را محكم كنيم».
ما اين كتاب و آيات نازلهاش را به نسخههاى متعددى كه يك دكتر حاذق براى معالجه مريض يا مريضهاى خود در طول مدت زندگانى نوشته است، تشبيه مىنماييم؛
گويا به وسيله آن نسخهها ابتدا مريضها را شفا مرحمت مىفرمود و بعد تمامى آن نسخهها را در يك جا جمع نموده و به دست مريضها داده است تا هر كدام به يكى از آن نسخهها مراجعه كنند و شفا يابند.
آيات قرآن به مناسبت پيشآمدهاى متعدد و مختلف بر پيامبر نازل شده؛ قسمتى از قرآن راجع به نگاهدارى آن سرور و محكم نمودن ايشان در برابر تضعيفات دشمنان است. اگر كسى در آياتى كه پيغمبر را به صبر فرمان مىدهد، تأمل نمايد مىبيند كه پيغمبر مأمور به سه صبر بوده است: صبر بر اعمال دشمنان و مخالفان، صبر بر اعمال دوستان، و صبر بر طاعت الهى.
راجع به مخالفين مىتوان گفت كه پيغمبر اكرم گاهى از تمرّد و عصيان كفّار مهموم و محزون مىشد كه چرا بر جهالت خود باقى هستند و در مقام اصلاح حال خود بر نمىآيند؛ درست مانند طبيبى كه مأمور است بيمارانى را معالجه كند، ولى چون به طرف ايشان رهسپار مىشود و براى معالجه دعوتشان مىكند، قبول نمىكنند و به او بد مىگويند و آزار و اذيتش مىنمايند؛ و در نهايت، تلاش مىكنند تا او را از محل خود بيرون كرده يا بكشند و يا نابودش سازند. مسلما آن طبيب بر نادانى ايشان مهموم و مغموم مىگردد و به آنان مىگويد كه اگر به دستور من رفتار نكنيد، كور مىشويد؛ پس بياييد و خود را نجات دهيد! امّا ايشان بر عصيان و عناد اصرار مىورزند. در اينجاست كه آن طبيب بر نادانى ايشان مهموم مىشود. در اين زمان مىشود به آن طبيب گفت كه: به تو چه ضررى مىرسد، تو كه به وظيفه خويش عمل نمودى! و نظير اين گونه جملات.
شما در اينگونه از آيات دقيق شويد:
«وَاصْبِرْ وَما صَبْرُكَ إلاّ بِاللّهِ وَلا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَلاتَكُ فِي ضَيْقٍ مِمّا يَمْكُرُونَ»(1)
«و صبر كن كه صبر تو جز به [توفيق] خدا نيست و بر آنان اندوه مخور و از آنچه نيرنگ مىكنند. دل تنگ مدار».
1) سوره نحل، آيه 127.
«فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ أَسَفا»(1)
«شايد اگر به اين سخن ايمان نياورند، تو جان خود را از اندوه در پيگيرى [كار]شان تباه كنى!»
«فَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتٍ إنَّ اللّهَ عَلِيمٌ بِما يَصْنَعُونَ»(2)
«پس مبادا به سبب حسرتها[ى گوناگون] بر آنان، جانت [از كف] برود؛ قطعا خدا به آنچه ايشان مىكنند داناست!»
«وَلا تَحْزَنَ عَلَيْهِمْ وَلا تَكُ فِي ضَيْقٍ مِمّا يَمْكُرُونَ»(3)
«و بر آنان اندوه مخور و از آنچه نيرنگ مىكنند دل تنگ مدار».
خداوند مىخواهد به وسيله اين گونه آيات، پيغمبر خود را تسلّى داده و از غم نجاتش دهد و در عين حال او را وادار به مجاهده و مبارزه نمايد.
گاهى نيز مىشود كه آن مريضها جسارت را از حد گذرانده و آن طبيب را اذيت و آزار مىنمايند. او نيز به مافوق خود شكايت مىكند تا آنها را به سزاى اعمالشان برساند.
در اين جا مناسب است كه او را به جملاتى خنك كنند و نگذارند شكايتى به مقام عالى نمايد. از تأمّل در بعضى از آيات مستفاد مىشود كه پيغمبر اكرم به واسطه آزار فوقالعاده مشركين در مقام شكايت به خداوند برآمد، امّا خداوند او را تسليت داده و مانع از اين مىشد كه كار را به اين مرحله برساند. در اين آيات دقيق شويد:
«فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ اُوْلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَلا تَسْتَعْجِلْ لَهُمْ كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ ما يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوا إِلاّ ساعَةً مِنْ نَهارٍ بَلاغٌ فَهَلْ يُهْلَكُ إلاَّ القَوْمُ الْفاسِقُونَ»(4)
«پس همانگونه كه پيامبرانِ نستوه، صبر كردند، صبر كن، و براى آنان شتابزدگى به خرج مده. روزى كه آنچه را وعده داده مىشوند بنگرند، گويى كه آنان جز ساعتىاز روز را [در دنيا] نماندهاند؛ [اين] ابلاغى است. پس آيا جز مردم نافرمان هلاكت خواهند يافت؟»
«وَاصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَاهْجُرْهُمْ هَجْرا جَميلاً * وذَرْنِى وَالْمُكَذِّبِينَ أُوْلِى النَّعْمَةِ وَمَهِّلْهُمْ قَليلاً * إنَّ لَدَيْنا أَنْكالاً و جَحِيما»(1)
«و بر آنچه مىگويند شكيبا باش؛ و از آنان با دورى گزيدنى خوش فاصله بگير. و مرا با تكذيب كنندگان توانگر واگذار و اندكى مهلتشان ده! كه همانا پيش ما زنجيرها و دوزخ است».
«فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَلا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لا يُوقِنُونَ»(2)
«پس صبر كن كه وعده خدا حق است و زنهار تا كسانى كه يقين ندارند، تو را به سبكسرى وا ندارند».
«فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَاسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ بِالْعَشِىِّ وَالاْءبْكارِ»(3)
«پس صبر كن كه وعده خدا حق است و براى گناهت آمرزش بخواه و به سپاس پروردگارت، شامگاهان و بامدادان ستايشگر باش».
آرى! خداوند مىفرمايد كه مانند پيغمبران الوالعزم پيشين صبر كن و از براى عذاب ايشان عجله نكن؛ زيرا هرگاه موعد آن در رسد، خيال مىكنند كه بيش از يك ساعت در آسايش و راحت نبودهاند و چون ايّام خوشى بگذرد و زمان گرفتارى ايشان برسد، آن همه مدت مثل يك خواب يا يك ساعت از روز مىماند.
جمله «فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ اُوْلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَلا تَسْتَعْجِلْ لَهُمْ»(4)به قدرى در پيغمبر اكرم مؤثر گشت كه بيان ما از شرحش قاصر است. و به قدرى او را محكم و با استقامت و شجاع نمود كه نمىتوان آن را شرح داد. خداوند پيامبران اولواالعزم را به رخ پيغمبر اكرم مىكشد و مىگويد كه صبر كن، مبادا بر هلاكت ايشان عجله كنى. همچنين در مقام امر نمودن پيغمبر اكرم به صبر، فرمود: بر هر چه از بدىها و دروغها مىگويند، صبر كن و از
آنان به طور شايستهاى دور شو و كنارهگيرى كن و مرا با صاحبان نعمت واگذار و آنگاه ببين كه چه بلايى بر سر ايشان مىآورم!
اين آيات با لحنى مهربان و نرم پيغمبر را به صبر وادار مىنمايد، ولى آيه سوره احقاف قدرى تند است؛ درست مثل آيه سوره روم: «صبر كن كه وعده خداوند [در هلاكت مكذّبين و غلبه پيغمبر بر مشركين] حق است! مبادا اين بى دينان از وزن و سنگينى تو كم كنند و تو را سبك نمايند» خداوند با اين آيات پيغمبر را نگاه مىداشت:
«كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤدَكَ»(1)
«اينگونه ما آن را به تدريج نازل كرديم تا قلب تو را به وسيله آن استوار گردانيم».
اين چنين است كه با تمام اذيتهاى مشركين، پيغمبر اكرم سرد نگرديد و هميشه با كفار در مبارزه بود و به طور شايستهاى مردم را به حق دعوت مىنمود و از جمع كفار كم مىكرد و بر حزب خود مىافزود.
گاه نيز مىشود كه آن طبيب مهربان در موقع انجام وظيفه، برخلاف انتظار از مقام مافوق كمكى دريافت نمىكند. در اينجاست كه قدرى نارضايتى در قلب وى پيدا مىشود؛ مثل كسى كه از دوست خود گِله داشته باشد. پس در اين وقت بايد او را دلدارى داده و آن حال را از او برطرف نمود و از حصول آن جلوگيرى كرد.
اگر كسى سوره قلم را به دقت نگاه كند، مىبيند كه خداوند در مقام تسليت پيغمبر و جلب رضايت خاطر آن سرور است؛ هم مىگويد كه نسبت جنون به تو درست نيست، هم او را متوجه اجر بى پايان الهى مىنمايد، هم از خُلق عظيم او تمجيد مىنمايد و هم او را به آينده بشارت مىدهد:
«فَسَتُبْصِرُ وَيُبْصِرُونَ * بِأَيِّكُمُ الْمَفْتُونُ»(2)
«به زودى خواهى ديد و خواهند ديد [كه] كدام يك از شما دستخوش جنونيد!»
و از اين مقدمات نتيجه مىگيرد كه «فَلا تُطِعِ الْمُكَذِّبِينَ وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ(1)پس، از دروغبندان فرمان مبر؛ دوست دارند كه نرمى كنى تا نرمى نمايند».
خداوند مىفرمايد: دشمنان آرزو دارند كه با تو مداهنه و مدارا كنند و اين كاشف از پيشرفت تو و شكست كفار است. سپس مثل آنكه خداوند از دير شدن هلاكت دشمنان عذر خواهى كند، مىفرمايد: ما اينان را امتحان كرديم چنانكه اصحاب باغ را امتحان نموديم و در نتيجه گرفتار عذاب ما شدند:
«كَذلِكَ الْعَذابُ وَلَعَذابُ الاْخِرَةِ أَكْبَرُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ»(2)
«عذاب [دنيا] چنين است؛ و عذاب آخرت، اگر مىدانستند، قطعا بزرگتر خواهد بود».
آنگاه خداوند شروع مىكند به بيان آنچه به متقين مىدهد و مىگويد: مرا با مكذبين واگذار كه جزاى ايشان با من است:
«فَذَرْنِي وَمَنْ يُكَذِّبُ بِهذاَ الْحَدِيثِ»(3)
«پس مرا با كسى كه اين گفتار را تكذيب مىكند واگذار».
اگر چه در اول زياد به ايشان نعمت مىدهم، ولى عاقبت امر گرفتار خواهند شد «وَامْلي لَهُمْ ان كَيدي مَتين(4)و مهلتشان مىدهم؛ زيرا كه تدبير من (سخت) استوار است». و پس از اين همه جملات كه در مقام رضايت و تسليت پيغمبر اكرم است مىگويد:
«فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نادى وَهُوَ مَكْظُومٌ»(5)«پس صبر كن و در برابر خواسته و فرمان پروردگارت تسليم باش! [مبادا عجله كنى و از ما گلهمند شوى از اينكه چرا دشمنان را عذاب نكرده و با ايشان مدارا
نموديم] مبادا مثل يونس شوى كه گرفتار شكم ماهى شد! . . .»
اين سوره شريفه عجب سورهاى است! مثل آنكه خداوند به خاطر نرسيدن عذاب به مشركين و متنعّم بودن ايشان از انواع نعمتها با تمام اذيتها و آزارهايى كه به پيغمبر اكرم مىنمودند، در پيغمبر خود احساس ضعف نمود يا در معرض آن بود كه چنين گردد. بعيد نمىدانم كه اين سوره در زمان محاصره پيغمبر و بنى هاشم در شعب نازل گشته باشد؛ در آن موقع كه مشركان آزار را به نهايت رسانده بودند. از اين جهت، خداوند در مقام تسليت آن بزرگوار برآمده و پيغمبر خود را وادار به صبر نموده و از خود راضى فرموده است.
پس مىتوان گفت كه آيات وارده در صبر بر اذيتهاى مخالفين، هر كدام مربوط به يك مرتبه است و خداوند به وسيله آنها پيغمبر خود را ادب فرموده و او نيز خوب اطاعت نموده است.
اصولاً ناملايمات زندگى، مرد توانا را هر اندازه هم كه قوى و توانا باشد از پاى درمىآورد؛ شخص ضعيف با يك تب گرفتار مىشود و تا مدّتها عوارض آن آزارش مىدهد، ولى شخص توانا چه بسا اصلاً تب را احساس نكند، ولى اگر تب در مزاج همان مرد توانا منزل نمايد، كم كم آن قوى هم ضعيف گشته و آثار بيمارى از سر و روى وى هويدا مىشود.
اثر ناملايمات روحى هم نسبت به شخص صبور و قوى، درست به همين نحو است؛ آن كس كه مىتواند اعصاب خود را نگاهدارى نمايد، در برابر يك يا تعدادى از ناملايمات بردبار مىباشد، ولى اگر ناملايمات پشت سر هم به وى حمله كند، بلا ترديد به مرور زمان آن مرد توانا ضعيف شده و عجزش ظاهر مىگردد. مگر نشنيدهايد كه «إتَّقُوا مِنْ غَضَبِ الْحَلِيمِ». شخص حليم غضب نمىنمايد، مبارزه و مجاهده مىكند تا بر ناملايمات غالب آيد و آن را هضم كند، ولى تا حدى؛ زيرا اگر ناملايمات فوق العاده شود و طاقت مقاومت نداشته باشد، كار به عكس مىگردد. روى اين حساب پيغمبر اكرم هم
از اين قاعده مستثنى نيست؛ چون او هم بشر است: «قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ(1)بگو كه من هم بشرى هستم مثل شما». بنابر اين، اگر ناملايمات زياد شد، مهموم و محزون مىگردد؛ چنانكه در حديثى از امام جعفر صادق علیهالسلام چنين آمده است:
«روزى پيغمبر محزون بود، ملكى آمد كه كليد گنجهاى زمين را آورده بود و گفت: خداى تو مىگويد از اين گنجها هر اندازه مىخواهى استفاده كن و بدان كه از آن مقام كه در نزد من دارى چيزى كاسته نمىشود».(2)
بدين وسيله خداوند از حزن پيغمبر خود جلوگيرى مىنمايد. آيات زير و نظاير آن تماما براى مبارزه با آن ناملايمات و تقويت و تسليت پيغمبر اكرم وارد گرديده است:
«وَلاتَحْزَنْ عَلَيْهِمْ»(3)
«و بر آنان اندوه مخور!»
«وَلا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَراتٍ»(4)
«پس مبادا به سبب حسرتها[ى گوناگون] بر آنان جانت [از كف] برود».
«فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذا الْحَدِيثِ أَسَفا»(5)
«شايد اگر به اين سخن ايمان نياورند، تو جان خود را در پيگيرى [كار]شان از اندوه تباه كنى!»
همچنين در آيه آخر سوره هود مىخوانيم:
«وَكُلاًّ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْبآءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَكَ وَجآئَكَ فِي هذِهِ الْحَقُّ وَمَوْعِظَةٌوَذِكْرى لِلْمُؤْمِنِينَ»(6)
«و هر يك از سرگذشتهاى پيامبران [خود] را برتو حكايت مىكنيم. چيزى است
كه دلت را بدان استوار مىگردانيم و در اينها حقيقت براى تو آمده است و براى مؤمنان اندرز و تذكرى است».
پس حكايات سلف نيز براى تقويت قلب پيغمبر است. در قرآن، قصص مكررى آمده است كه براى محكم نمودن قلب آن سرور و تذكر مؤمنين مفيد بوده است.
گريه پيغمبر اكرم در موقع مرگ ابراهيم، فرزند هجده ماههاش و همچنين گريه آن سرور بر جعفر و زيد، شاهدى بر عرض ماست. تعجب در اين است كه در تاريخ طبرى چنين آمده است: «پيغمبر اصلاً گريه نمىكرد و اگر مطلب ناگوارى وارد مىشد، ريش خود را در دست مىگرفت!»(1)
گمان مىكنيم منافقين براى آنكه معلوم نشود جعفر اين اندازه نزد پيامبر عزيز بوده و موقعيت داشته است، چنين دروغى را به هم بافتهاند. مگر پيغمبر از قانون بشر جدا بود
كه براى مرگ عزيز خود گريه نكند؟!
حال اشاره به دو امر مناسب است:
امر اول آنكه: تمامى آياتى كه در مقام نگاهدارى پيغمبر و وادار نمودن ايشان بر صبر بر اذيتهاى مشركين و عجله نكردن در نزول عذاب و راضى بودن به حكم خداوند است، به مقتضاى نقل مفسرين، در مكه نازل گرديده است. پس در آن موقع فشار مشركين بسيار شديد بود و پيغمبر چارهاى جز تحمل نداشت؛ مگر در مدينه كه توانايى دفاع داشت و روى همين حساب هم آن موقع آيات جهاد نازل مىشد.
از همين مطلب دانسته مىشود كه چه اندازه پيغمبر اكرم در مكه مبتلا به اذيتهاى قريش بوده است. از طرفى محدّثينِ منافق تا توانستند اين اذيتها را مخفى كرده و گفتند:
چون پيامبر در پناه ابو طالب بود، در آسايش و راحتى بود. همچنين تا توانستند از ذكر تاريخ شعب و حصر پيغمبر و بنى هاشم و بنى المطلب و سختىها و فشارهاى مشركان
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 593.
حرفى نزدند. آنها حتى مدت حصر را كه سالها بود تا توانستند كم كرده و به دو يا سه سال رساندند؛ مثلاً فقيه عامه - طبرى - در تاريخ خود از عبد اللّه بن عمرو بن عاص نقل مىكند: «سختترين آزارهايى كه من از قريش مشاهده نمودم اين بود كه عقبة بن ابى معيط پيراهن پيغمبر را دور گلوى آن سرور پيچيد و آن را فشار داد. ابو بكر او را كنار كرد و گفت: «اَتَقْتُلُونَ رَجُلاً اَنْ يَقُولَ رَبِّىَ اللّهُ(1)آيا مردى را مىكشيد كه مىگويد پروردگار من خداست؟» آيا اين قصه سختترين مصايب وارده بر پيغمبر از ناحيه قريش بود؟! آيا اين همه آيه به خاطر اين مصيبت نازل گشته است؟!(2)نمىدانيم چه بگوييم؟ چگونه عقبة بن ابى معيط، لباس پيغمبر را دور گردن ايشان پيچيده و مىخواست ايشان را خفه نمايد، در حالى كه پيغمبر هيچگونه عكسالعملى نشان نداده است؟! آيا پيغمبر ساكت مانده و از خود هيچ دفاعى ننموده بود؟ آيا على علیهالسلام يا بنى هاشم، پيغمبر را تنها گذاشته و يا شاهد اين منظره بودند و هيچ دفاعى هم نمىنمودند و تنها مدافع، همان ابو بكر بوده است؟! آيا ابو بكر به اين اندازه معظم و محترم بود كه چون عقبه را با دست كنار زد، او ديگر هيچ نگفت و هيچ كارى نكرد؟ آيا پسر عمرو بن عاص، دشمن ابتر پيغمبر، اذيتهاى ديگر قريش را نديده است؟! محصور شدن پيغمبر را در شعب نديده است؟! نالههاى اطفال را نشنيده و تأثر پيغمبر را از گرفتارى بنى هاشم و بنى مطلب به خاطر آن سرور نفهميده است؟ آيا فرار شبانه پيغمبر را از دست كفار و خوابيدن على علیهالسلام به جاى او را باور نكرده است؟!
اين دشمن خدا، پسر دشمن خدا و نواده دشمن خدا، نظرى جز كم كردن مصايب پيغمبر و دفاعهاى بنى هاشم و اميرالمؤمنين علیهالسلام و بالا بردن مقام ابو بكر نداشته است!
امر دوم آنكه: خداوند در سوره «ق» و «طور» پس از امر به صبر، به تسبيح خداوند در اوقات مختلفه روز، از جمله در اول و آخر شب، پيش از طلوع خورشيد و قبل از غروب، امر فرموده است. بنابراين، مىتوان گفت كه توجّه به حق و تسبيح او در اوقات
روز و شب، موجب انصراف شخص از ديگران و توجه او به ذات حق مىگردد. در اين صورت است كه شخص داراى قوه و نشاط مخصوصى مىشود و از ناگوارىها راضى مىگردد:
«أَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»(1)
«آگاه باش كه با ياد خدا دلها آرامش مىيابد».
همچنين از اين آيه شريفه سوره طه كه مىفرمايد: «فَاصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَقَبْلَ غُرُوبِها وَمِنْ آنآءِ الْلَيْلِ فَسَبِّحْ وَأَطْرافَ النَّهارِ لَعَلَّكَ تَرْضى(2)پس بر آنچه مىگويند، شكيبا باش و پيش از بر آمدن آفتاب و قبل از فروشدن آن با ستايش پروردگارت [او را] تسبيحگوى و برخى از ساعات شب و حوالى روز را به نيايش بپرداز! باشد كه خشنود گردى!» دانسته مىشود كه تسبيح و حمد الهى در اثناى روز و شب موجب مىشود كه شخص مبتلا از خداوند راضى گردد. مسلّم است كه اگر كسى از خداوند راضى باشد بر پيشآمدهاى ناگوار صابر مىشود. از همين باب است كه خداوند در سوره مدثر به پيغمبر مىفرمايد: «وَلِرَبِّكَ فَاصْبِرْ(3)به جهت خداوند صبر كن!»؛ زيرا اگر كسى از خدا راضى شد، بر رضاى او صبر مىكند.
مورد دوم از موارد صبر كه پيغمبر به آن مأمور بود، صبر بر ناملايمات وارده از طرف مسلمين بود كه شامل منافقين نيز مىباشد. معروف است كه نگاهدارى چيزى از پيدا كردن آن مشكلتر است. اين سخن تا حدودى درست است. پيغمبر اكرم با دو مسأله بسيار سخت و طاقت فرسا روبرو بود: يكى برگرداندن كفار از آيين پدرانشان كه با آن مأنوس و بزرگ شده بودند. و ديگرى نگاه داشتن مسلمانان بر دين اسلام و جلوگيرى از ارتداد ايشان.
به عقيده من اهميت امر دوم كمتراز اول نيست؛ بلكه تا حدّى مىتوان گفت كه دومى مشكلتر است. مثلاً موسى علیهالسلام تا از ميان امت خود بيرون رفت، سامرى آنها را به باطل دعوت نمود؛ آن هم چه باطلى كه گوساله را به جاى خداوند عالميان پرستيده و همه بنى اسراييل قبول كردند؛ و هارون، پيغمبر عظيم الشأن، هر كارى كرد كه ايشان را نگاه بدارد تا موسى بيايد، نتوانست؛ بلكه نزديك بود كه او را بكشند. پس نگاه داشتن، مشكل و يا مشكلتر است. كسانى كه در اجتماع حضور داشته باشند، مىدانند كه تشكيل دولت، آسانتر از نگاهدارى آن است. چه بسا دولتها كه در اثر جلب خاطر جمعى، روى كار آمدهاند و پس از مختصر زمانى چون نتوانستهاند آرزوى آن جمع را بر آورده كنند مردم با آنها مخالفت كرده و ايشان را از كار بر كنار نمودند. همچنين است كه شخصى با حمايت جمعى، مقامى را به دست آورده و پس از چندى همان جمع بر او تاخته و او را بر كنار كردند. بسيار ديده شده است كه مردمانى اطراف پيشوايى را گرفته و او را بزرگ نمودند و پس از مرور زمان، همان جمع كه مروّج آن پيشوا بودند، مخرّب او شدند. مگر طلحه و زبير پيشاپيش مسلمانان با على علیهالسلام بيعت نكردند؟ پس چه شد كه در مدت بسيار كوتاهى برگشتند و كشته شدن عثمان را بهانه خود قرار داده و بر على علیهالسلام خروج كردند و جنگ بصره را برپا نمودند؟! آيا طلحه و زبير از كشته شدن عثمان و كشنده او بى خبر بودند و پس از بيعت با اميرالمؤمنين از اين موضوع با خبر شدند؟!
مقصودم از اين جملات، روشن كردن اذهان خوانندگان است كه گمان نكنند كسانى كه به پيغمبر گرويدند و اسلام را قبول كردند، همگى خدا را شناخته و آن حضرت را پيغمبر دانستند و يا به خاطر ترس از عذاب و طمع به ثواب، ايمان آوردند؛ خير! مىتوان گفت كه جمعى از مسلمين به خاطر خوف و يا طمع و براى امور دنيوى اسلام آوردند و توقّعاتى از پيغمبر اكرم داشتند.
هر كس كه اسلام آوَرد، نمىگويد كه اسلام من براى دنياست. پيغمبر چارهاى ندارد جز آن كه هر كس اسلام آورد و شهادت به دو امر داد، بپذيرد: «وَلا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ
السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِنا»(1)و به كسى كه نزد شما [اظهار] اسلام مىكند، مگوييد تو مؤمن نيستى!»
از طرفى هم قطعى است كه همه براى خداوند اسلام نياوردند: «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أنْ أسْلَمُوا(2)از اينكه اسلام آوردهاند بر تو منّت مىنهند».
وجود منافقين قابل انكار نيست، چه بسا كسانى حقيقتا ايمان آورده بودند، امّا چون بر خلاف انتظارشان امرى را مشاهده كردند، باطنا از دين برگشتند. چنين نيست كه هر كس واقعا ايمان آورد، ايمان او تا آخر ثابت بماند و برگشت نداشته باشد.
حال، بايد ديد كه پيغمبر جمع مختلفى را كه با آرزوهاى مختلف و مقاصد متشتّت اسلام آوردند، چگونه مىتواند نگاهدارى كرده و از شورش ايشان جلوگيرى نمايد.
انصافا پيغمبر اكرم به قدرى ماهرانه عمل مىكرد كه قابل توصيف نيست. گمان نمىكنيم شما بتوانيد بيست نفر را معرفى كنيد كه در عصر پيغمبر از اسلام برگشته و مرتد
شدند. موسى بن عمران با معجزاتى مانند يد بيضا، عصا، غرق كردن فرعون و آيات بيّنات و نجات دادن بنى اسراييل از آن عذاب اليم، نتوانست آنان را بر توحيد نگاه دارد و از او خواستند كه برايشان خدايى چون خداى بت پرستان قرار دهد؛ ولى اين پيغمبر اكرم است كه تمامى بتها را به دست همين بت پرستان نابود كرد، بطورى كه تا امروز به سراغ آن نرفتهاند! پيغمبر به قدرى خوب انجام وظيفه كرد كه خداوند را از خود راضى نمود:
«فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّه لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلىَ اللّهِ إنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ»(3)«پس به [بركت] رحمت الهى با آنان نرم خو [و پر مهر] شدى و اگر تندخو و سخت دل بودى، قطعا از پيرامون تو پراكنده مىشدند. پس، از آنان درگذر و براى ايشان
آمرزش بخواه و در كار[ها] با آنان مشورت كن و چون تصميم گرفتى، بر خدا توكّل كن؛ زيرا خداوند توكّل كنندگان را دوست مىدارد».
از اين آيه شريفه امورى دانسته مىشود:
اول: راضى بودن خداوند از پيغمبر؛ «فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ».
دوم: تجمّع همه مسلمين دور پيغمبر براى رضاى خدا نبود بنابر اين، اگر پيغمبر تندخو بود از اطراف او پراكنده مىشدند.
سوم: پيغمبر اكرم به وسيله اخلاق نيكوى خود، آن جمع را نگاهدارى مىنمود كه در اثر آن جمع، همين امر پراكنده نشد.
توضيح اين كه منافقين واقعا اسلام نياورده بودند و براى مقاصد دنيوى خود اظهار اسلام مىنمودند. پس چون تمام آرزوهاى ايشان محقق نشده بود و امكان وقوع نداشت، در مقام بهانه جويى برآمده و مىخواستند بهانهاى به دست آورند تا از دين برگردند و پيغمبر را مقصّر معرفى نمايند. يكى از اولين صحابه پيامبر نسبت به صلح پيغمبر با مشركين قريش، اعتراض داشت. او داد و فرياد مىكرد و مىگفت: اگر چهل ياور داشتم با مشركين مىجنگيدم.
آيا اين جمله چيزى جز اعتراض به پيغمبر است؟ آيا اين اعتراض، با ايمان به پيغمبر جمع مىشود؟ به نظر شما اگر آن مرد چهل نفر ياور پيدا مىكرد به جز شكاف در صف مسلمين مىتوانست كارى بكند؟ آيا او با چهل نفر مىتوانست با مشركين بجنگد؟ پس براى چه در جنگها و به خصوص در جنگ خيبر با آنكه سر لشكر شد، فرار نمود؟ چرا لشكريان مىگفتند: عمر ترسيد و فرار كرد؟ چرا او مىگفت: مسلمانان ترسيدند و فرار كردند!
پيغمبر اكرم به روى مبارك خود نمىآورد، اگر بد مىگفتند و اذيت مىكردند، تحمل مىنمود و بهانه به دست ايشان نمىداد. پيغمبر اكرم بر اذيتهاى ايشان صبر مىنمود و تمام بد گويىها را نشنيده مىگرفت و چون مىآمدند و مىگفتند كه «ما نگفتهايم» ايشان را تصديق مىنمود. منافقين از صبر پيغمبر سوء استفاده كرده او را «گوش» مىناميدند و
مىگفتند: هر چه بگوييم تصديق مىكند. خداوند در اين باره مىفرمايد:
«وَمِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَيَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٌ لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَيُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ وَرَحْمَةٌ لِلَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ»(1)
«و از ايشان كسانى هستند كه پيامبر را آزار مىدهند و مىگويند: او زود باور است. بگو: گوش خوبى براى شماست؛ به خدا ايمان دارد و [سخن] مؤمنان را باور مىكند و براى كسانى از شما كه ايمان آوردهاند، رحمتى است».
اگر پيغمبر اكرم كسى را كه رنجيده شده بود و در گوشه و كنار بدگويى مىكرد مجازات مىنمود، هر آينه خويشان او به كمكش برمىخاستند و در صف مسلمين، شكافى بس عميق به وجود مىآمد؛ اين، يكى از اسرار مداراى پيغمبر با منافقين و صبر بر اذيتهاى ايشان بود. مثلاً عبداللّه پسر ابى يكى از سران منافقين بود. او طالب جاه و مقام بود و چون قوم او اسلام آوردند، چارهاى جز اظهار اسلام نداشت، اما در عين حال هميشه مىخواست ميان پيغمبر و فاميل خود و يا مسلمانان جدايى بيفكند. او هيچ وقت آرام نمىنشست. پيغمبر اكرم كاملاً مراقب كارهاى او بود و ابدا به رو نمىآورد و به همان اقرار او به اسلام اكتفا مىنمود و چون گاهگاهى كارشكنىهاى او كشف مىشد و عبداللّه منكر مىشد، پيغمبر او را تصديق مىنمود و كارهاى او را حمل بر دشمنى نمىكرد. زيرا اگر در مقام كشتن او برمىآمد، خويشان وى به حمايت از او برخاسته و قطعا مانع از كشته شدن او مىشدند. اگر پيغمبر در اين موقع با ايشان مبارزه مىنمود و آن جمع را نابود مىكرد، اگرچه در اين صورت به حسب ظاهر غالب مىشد، ولى اين اول شكست و ضعف او بود و اگر مغلوب ايشان مىشد و از خواسته او جلوگيرى مىنمودند، هر آينه اين بزرگترين ضربتى بود كه از ناحيه منافقين بر آن سرور وارد مىآمد و به تدريج آنان غالب مىشدند و مخالفت را علنى مىنمودند.
1) سوره توبه، آيه 61.
بنابراين، در اثر نرمى و مداراى پيغمبر با منافقين، آنان مخالفت خود را علنى نكرده و جزو سپاه مسلمين بودند و چون عملى از ايشان كشف مىشد، منكر مىشدند و اگر قابل انكار نبود، مىگفتند كه ما قصد سوء نداشته و به جز خوبى مقصودى نداشتيم. و هنگامى كه پيغمبر قبول مىنمود، فتنه خاموش مىشد و مجددا همگى برادر وار در كنار هم زندگى مىكردند.
«فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ»(1)خداوند در اين آيه شريفه بزرگترين تعاليم را به پيغمبر فرمود. پس از آنكه معلوم شد تجمع برخى از مردم در اطراف پيامبر براى چه بود و اگر پيغمبر درشتى مىنمود، او را تنها مىگذاشتند، خدا مىفرمايد: «با ايشان مدارا كن و گناهشان را ببخش و براى آنان طلب آمرزش كن!». بنابر اين، براى راضى نگه داشتن آنان مىگويد: «در كارها مشورت كن».
البته در نتيجه مشورت و گفت و شنود، حق روشن شده و تسليم مىشوند و ديگر مخالفت نمىكنند و اگر فرضا هم در موردى سرپيچى مىكردند و مخالفت و عناد ايشان معلوم مىشد، به خاطر آنكه در اثر مشورت، حق معلوم شده بود، پيغمبر آنچه مىبايست انجام دهد، انجام مىداد و بر خداوند توكل و اعتماد مىنمود.
براى روشن شدن مطلب يك مورد را از باب نمونه بيان مىكنيم:
وقتى در جنگ احد معلوم شد كه مشركين قريش با اسلحه و تجهيزات كامل و نفرات زياد پس از ماهها براى تلافى و تدارك شكست جنگ بدر، به سمت مدينه حركت كرده و نزديك مىشوند، پيغمبر اكرم با مسلمانان مشورت نمود كه چه بايد كرد؟
عبد اللّه بن ابى، رييس منافقين، اظهار داشت كه در مدينه بمانيد، اگر كفار آمدند با ايشان جنگ تن به تن مىكنيم و زنان و اطفال نيز كمك ما هستند و در كوچه و بازار قدم به قدم مىجنگيم تا دشمن را از پا درآوريم.
1) سوره آل عمران، آيه 159.
بزرگان انصار مخالفت كرده و اظهار داشتند: مصلحت در بيرون رفتن است و ماندن در شهر و جنگ كردن، ذلت است. دشمن را نبايد به خانه راه داد؛ نه آنكه به خانه كشانيد.
پيغمبر پس از مشورت، مصمم بر بيرون رفتن گرديد و با مسلمانان به سمت احد حركت كرد. همين عبداللّه با سيصد نفر از هوا خواهانش، از وسط راه، به مدينه برگشته و از جنگ كنارهگيرى نمودند.
در نتيجه مشورت، حق واضح مىشود و پس از گفت و شنود، همان را كه پيغمبر از اول مىخواست، ديگران نيز به مصلحت داشتن آن واقف مىشوند. اگر مشورت نمىشد و گفت و گو به ميان نمىآمد، آنچه صلاح بود بر مردم روشن نمىشد.
در نتيجه مشورت، دوست از دشمن جدا مىشود؛ مثلاً تفاوت ميان عبداللّه بن ابى و سعد بن معاذ كه مخالف با او بود، معلوم مىگردد.
نكته ديگرى نيز در مشورت كردن است و آن، اينكه اصحاب از اينكه پيغمبر با ايشان مشورت فرموده و كسب نظر نموده است، خشنود و راضى شده و حس مىكنند كه پيامبر به ايشان اهميت داده و براى نظرشان ارزش قايل است. مشورت با اصحاب و رفقا براى تأليف قلب و كسب رضايت ايشان بسيار مفيد است و اين نكته را كسانى درك و تصديق مىكنند كه همواره با بزرگى همراه باشند. خصوصا اگر آن بزرگ طبق نظر ايشان عمل نمايد.
بنابراين پيغمبر مأمور به مشورت با اصحاب است، نه متابعت از ايشان. پس آنچه نظر او بود، همان متبّع است:
«فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلىَ اللّهِ»(1)
«چون تصميم گرفتى به آن عمل كن! كار را به خدا واگذار و بر او اعتماد كن!»
توكل به خدا بيانگر خدا شناسى است و شخص را شجاع مىنمايد و بى جهت نيست خداوند از بندهاى كه به او توكل نمايد، خشنود است.
1) سوره آل عمران، آيه 159.
پيغمبر اكرم در حدود ثلث سپاه خود را از دست داد، در حالى كه ايشان از عبداللّه بن ابى متابعت كردند، از مسلمانان جدا شده و به مدينه برگشتند. ولى هنگامى كه پيغمبر به مدينه برگشت بر آنان سختگيرى ننمود، بلكه ايشان را عفو كرد. زيرا او مأمور به عفو است: «فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ»(1)آنها در اثر عفو، مانند ساير مسلمانان شده و چه بسا در جنگهاى آينده كمك مىنمودند و رسول خدا از ايشان استفاده مىنمود.
اگر پيغمبر با ايشان درشتى كرده و سختگيرى مىنمود، بلا ترديد به زيان آن سرور تمام مىشد؛ زيرا ثلث سپاه را از دست مىداد و چه بسا خويشان آنها نيز به آن جمع ملحق مىشدند و از كجا معلوم كه كار به مشاجره و منازعه و صف آرايى نمىرسيد؟ در اين موقع است كه دشمنانِ ديگر، از اهل كتاب و مشركين نيز نهايت استفاده را نموده و به منافقين كمك مىكردند و كار بالا مىگرفت. ولى در اثر عفو و اغماض، مطلب تمام شد و همه با يكديگر برادرانه زندگى كردند.
چه بسا كسانى در بين آنان يافت مىشدند كه وجدانا خود را رهين احسان پيغمبر دانسته و در مقام جبران گذشته برآيند. در كتاب «منافقين» نقل نمودهايم كه عمر از پيغمبر اجازه خواست كه همين عبد اللّه بن ابىِّ منافق را بكشد، امّا پيغمبر اكرم اجازه نداد و پس از مدتى فرمود: «اگر آن روز اجازه كشتن او را مىدادم، جمعى به غضب مىآمدند كه امروز همان جمع اطاعت مىكنند و به كشتن او حاضر هستند».
به تدريج رويه پيغمبر اكرم از عفو و اغماض عوض شد و مأمور به سختى و غلظت با منافقين گرديد. اين، پس از آن بود كه پيغمبر توانا شد و منافقين مقهور او گشتند. از طرفى اگر ديگر عفو مىنمود، آنان بسيار سوء استفاده كرده و از تجمّعات پردامنه خود بسيار نتيجه مىگرفتند. بنابر اين، با آنان سختگيرى كرد و بدين وسيله از شرّ آنان جلوگيرى نمود:
1) سوره آل عمران، آيه 159.
«يا أَيُّهَا النَّبِيُّ جاهِدِ الْكُفّارَ وَالْمُنافِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ»(1)
«اى پيامبر! با كافران و منافقان جهاد كن و بر آنان سخت گير!».
خلاصه كلام آنكه پيغمبر اكرم پس از بعثت در حدود دوازده سال در برابر اذيتهاى مشركين مأمور به صبر گرديد. او مأمور بود تا عجله نكرده و منتظر حكم الهى و وعده حق باشد. پس از هجرت به مدينه، فَرَج نزديك شد و او مأمور به جهاد با مشركين و صبر بر ناملايمات مسلمين گرديد. در اين موقع در اثر صبر بر ناملايمات، بر مشكلات فايق آمد. پيغمبر مأمور گشت تا از متابعين خود عفو و اغماض نموده و بلكه براى ايشان استغفار كند تا بر دين اسلام بمانند و از ارتداد ايشان جلوگيرى نمايد؛ كه اين كار را به نحو احسن انجام داد و منافقين با آنكه رو به زيادتى داشتند، اظهار كفر نكردند.
شما جمعى را نمىيابيد كه در اثر خشونت و سختگيرى پيغمبر، مرتد شده باشند. وقتى همان جمع به نزد او مىآمدند، شهادت به رسالت او مىدادند، اگر چه خداوند مىدانست كه دروغ مىگويند. اين جمع كثير در اثر نرمى و عفو پيغمبر بر اسلام ماندند و مرتد نشدند.
اگر پيغمبر قدرى شدت عمل به خرج مىداد، همگى از اطراف او پراكنده مىشدند. اين چيزى نيست كه اجتهاد شخصى ما به آن رسيده و يا آنكه به صحابه سوء ظن داشته باشيم، بلكه اين كلام خداست كه مىفرمايد: «وَلَوْ كُنْتَ فَظَّا غَليظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ(2)و اگر تندخو و سختدل بودى قطعا از پيرامون تو پراكنده مىشدند».
آرى! پيغمبر، مأمور به عفو و اغماض و اعراض از جاهلين است. اگر كسى كتاب «منافقين» را ملاحظه كرده باشد، بر ميزان عفو و اغماض پيغمبر واقف مىگردد و تأثير او را در نگاهدارى آن جمع در مسلمين مىداند. از آيه شريفه زير اندازه صبر و مداراى پيغمبر اكرم بر منافقين، بلكه عفو و رحمت آن سرور فهميده مىشود.
«اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْلا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ
كَفَرُوا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ»(1)
«چه براى آنان آمرزش بخواهى يا برايشان آمرزش نخواهى، [حتى] اگر هفتاد بار برايشان آمرزش طلب كنى، هرگز خدا آنان را نخواهد آمرزيد؛ زيرا كه آنان به خدا و پيغمبر كافر هستند».
آرى! رسول خدا بر اذيتهاى آنان صبر مىنمود و با همه زشت كارىهايشان را مىبخشيد، بلكه براى ايشان طلب مغفرت الهى مىنمود كه خداوند مىفرمايد: «تو اگر هفتاد مرتبه براى منافقين استغفار كنى و براى گناهان ايشان طلب آمرزش نمايى، ما ايشان را نمىبخشيم. چون به خدا و پيغمبر كافر هستند».
از همين جا تفاوت ميان نوح و موسى عليهماالسلام با پيغمبر اسلام صلیاللهعلیهوآلهوسلم دانسته مىشود؛
آنان نفرين كردند، اما پيغمبر استغفار مىنمايد. همچنين در آنجا موسى نمىخواهد كه آنان در آن ساعت كه توبه قبول مىشود، ايمان بياورند. امّا در اينجا بر عكس، خداوند به پيغمبر مىگويد: اگر براى اين جمع استغفار كنى يا نكنى تفاوتى ندارد؛ ما ايشان را نمىآمرزيم.
«فَاعْتَبِرُوا يا اُولىِ الْأَبْصارِ»(2)
«پس اى ديده وران! عبرت بگيريد».
عبد اللّه بن سنان از امام صادق علیهالسلام نقل مىكند كه پيغمبر فرمود:
«خداوند، مداراى با مردم را چون اداى فرايض و واجبات، بر من واجب نموده است».(3)
همچنين عمر بن يزيد از امام صادق علیهالسلام نقل مىكند كه پيغمبر فرمود:
«هيچ مرتبه جبرئيل نمىآمد، مگر آنكه مىگفت: اى محمد! بپرهيز از دشمنى مردمان».(4)
عبد اللّه بن سنان در روايت ديگرى از امام صادق علیهالسلام چنين نقل كرده است:
«هيچ وقت جبرئيل نيامد، مگر آنكه مرا موعظه نمود و آخر سخن او اين بود كه بپرهيز از بدگويى كردن با مردم! چون عيوب را آشكار مىكند و عزت را مىبرد».(1)
اميرالمؤمنين علیهالسلام نيز مىفرمايد:
«ولقد علم المستحفظون من اصحاب محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم إنّي لم ارد على اللّه ولا على رسوله ساعة قط ولقد واسيته بنفسي في المواطن الّتي تنكص فيها الابطال وتتأخّر فيها الأقدام نجدة اكرمنى اللّه بها ولقد قبض رسول اللّه وان رأسه لعلى صدرى ولقد سألت نفسه في كفى فامررتها على وجهى ولقد وليت غسله صلیاللهعلیهوآلهوسلم والملائكة اعواني فضجت الدار والافنية ملاء يهبط وملاء يعرج وما فارقت سمعي هينمة منهم يصلّون عليه حتّى واريناه في ضريحه فمن ذا أحَقُّ به منّى حيّا وميّتا؟»(2)
«اصحاب و ياران پيغمبر كه حافظان و نگهداران اسرار او هستند به خوبى مىدانند كه من حتى يك لحظه به معارضه با [احكام و دستورات] خدا و پيامبر برنخاستهام، بلكه با در كف گذاشتن جان، خود را در صحنه نبردى كه قدمهاى شجاعان مىلرزيد و پشت كرده و فرار مىكردند با حضرتش مواسات كردم و اين شجاعتى است كه خداوند مرا به آن اكرام فرموده است، رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در حالى كه سرش بر روى سينهام بود قبض روح گرديد و جانش در دستم جريان پيدا كرد آن را به چهره كشيدم. من متصدى غُسل آن حضرت بودم و فرشتگان مرا يارى مىكردند؛ گويى در و ديوار خانهاش به ضجّه در آمده بودند. گروهى [از فرشتگان] به زمين مىآمدند و گروهى به آسمان مىرفتند. گوش من از صداىآهسته آنان كه بر آن حضرت نماز مىخواندند خالى نمىشد، تا آنگاه كه او را در ضريحش به خاك سپردم. بنابراين چه كسى به آن حضرت به هنگام حيات و مرگ
از من سزاوارتر است؟»
اميرالمؤمنين علیهالسلام فضايل مخصوص به خود را بيان مىفرمايد و اولويت خود را بر همه كس به خلافت نتيجه مىگيرد. چون او هيچ گاه گفته پيغمبر را رد نكرد. از اين عبارت دانسته مىشود كه ديگران، همه بر خلاف گفته پيغمبر سخن گفته و سخن حضرت را رد مىنمودند و تنها كسى كه تسليم بود و چون و چرا نداشت، على علیهالسلام بوده و لاغير.
در آنجاهايى كه شجاعان، به جنگ پشت كرده و به عقب برمىگشتند، على علیهالسلام جان خود را فداى پيغمبر مىنمود. از اين جمله دانسته مىشود كه اصحاب فرار مىكردند و آن كس كه هميشه پا بر جا بود، على بود و بس. همچنين جان پيغمبر به سوى عالم بالا پرواز نمود، در حالى كه بر سينه على تكيه داده بود و او پيغمبر را شست و ملائكه نيز اعوان او بودند. اين فضايل مخصوص على و موجب اولويت او به پيغمبر در حال حيات و ممات آن سرور است. ولى دشمنان، هر يك از اين فضايل را به ديگرى نسبت داده و يا براى او شريك قرار دادهاند. از كلام اميرالمؤمنين علیهالسلام مخالفت عموم اصحاب و رد سخن پيغمبر به وسيله ايشان دانسته مىشود، وگرنه اين فضيلت مخصوص به على علیهالسلام نبود، منافقين فضايل و عيوب ديگران را كتمان مىنمودند و شما از همين جمله اميرالمؤمنين علیهالسلام به مقام ايمان و تسليم كلّيه صحابه آگاه مىشويد.
از ماجراى اعتراض همه انصار به پيغمبر اكرم در موقع تقسيم غنايمِ حُنين، صدق گفتار اميرالمؤمنين علیهالسلام، دانسته مىشود. اعتراض همسران پيغمبر به آن سرور هم موجب شد كه آيه تخيير بر آن حضرت نازل شود كه به موجب آن، پيغمبر مأمور شد تا همسران خويش را ميان دنيا و آخرت مخيّر نمايد. شما از همين جمله مطلب را به دست بياوريد!
بزرگان مهاجر و انصار كه از جيش اسامه تخلف كرده و بر امارت اسامه و يا بيرون رفتن از مدينه اعتراض داشتند، با آنكه پيغمبر هر كس را كه تخلف كند و بيرون نرود لعن نموده بود، همگى از زمره كسانى مىشوند كه بر پيغمبر اعتراض داشتند. همچنين كسانى كه نگذاشتند قلم و دوات حاضر شود و پيغمبر آنچه به صلاح مسلمين است را بنويسد، بلكه نسبت هذيان به پيغمبر دادند، همگى از آن كسانى هستند كه بر پيغمبر اكرم
اعتراض داشتند. از اين قضاياى متفرقه دانسته مىشود، كسى كه تسليم بوده و هيچ وقت در مقام رد بر پيغمبر برنيامد، همانا على بن ابى طالب عليهماالسلام است.
دفاع ابن ابى الحديد(1)از عمر از عجايب است؛ او در شرح همين خطبه مىگويد: «اميرالمؤمنين به اين سخن خود كه مىگويد من هيچ وقت مخالفت خدا و پيغمبر نكردم، به كارهاى ديگران اشاره مىنمايد؛ چنانكه در موقع صلح حديبيه اين اتفاق افتاد. وقتى بعضى از صحابه اعتراض نموده و گفتند: «يا رسول اللّه! مگر ما مسلمان نيستيم؟ فرمود:
چرا! گفت: مگر آنان كفار نيستند؟ فرمود: چرا! گفت: پس براى چه زير بار ذلت برويم؟ پيغمبر فرمود: من به آنچه مأمور هستم عمل مىكنم! پس او برخاست و نزد جمعى از اصحاب رفت و گفت: مگر پيامبر به ما وعده نداده بود كه داخل مكه مىشويم، پس چطور جلوى ما را گرفتند و داريم برمىگرديم و حال آنكه ذليل شدهايم؟ به خدا سوگند، اگر ياورانى پيدا كنم زير بار اين ذلت نخواهم رفت!
ابو بكر به او گفت: به خدا سوگند او پيغمبر است و خداوند او را رها نمىكند! آنگاه به او گفت: مگر وعده داده بود كه امسال داخل مكه مىشويم؟ گفت: نه! ابو بكر گفت: پس به زودى وارد مىشويم! در موقع فتح مكه، پيغمبر او را خواند، كليدهاى كعبه را به او نشان داد و گفت: اين همان وعدهاى است كه داده بودم».(2)
آنگاه ابن ابى الحديد مىگويد: «اين خبر صحيح است و جاى شك و شبههاى در آن نيست و تمامى مردم آن را نقل نمودهاند و اشكالى هم ندارد؛ اين شخص از پيغمبر سؤال مىنمود براى آنكه خيالش راحت شود و اطمينان بيابد؛ چنانكه حضرت ابراهيم با ايمان كامل از خداوند سؤال نمود».(3)
من از بى انصافى ابن ابى الحديد در تعجبم! چگونه محبت او به آن جناب او را كور كرده است؟ اگر سؤال آن شخص از پيغمبر براى اين بود كه اطمينان يابد، پس چرا وقتى
پيغمبر به او فرمود كه من به آنچه مأمور هستم عمل مىكنم، اطمينان نيافت؟ او پس از مكالمه با پيغمبر و شنيدن كلام ايشان، در رسالت آن سرور شك نمود و تخلف وعده را شاهد قرار داد و در مقام برآمد كه ياورى داشته باشد و زير بار صلح پيغمبر نرود و با مشركين بجنگد!؟
همچنين استشهاد ابن ابى الحديد به گفته سعد بن معاذ و سعد بن عباده، هنگامى كه عازم صلح با احزاب شده بودند، بى وجه است؛ زيرا بنابر آن نقل، پيغمبر فرمود كه از ناحيه خداوند نيست، ولى به آن شخص فرمود: من به آنچه مأمور هستم عمل مىكنم!
پس با آنكه پيامبر صريحاً فرموده بود كه مأمور به صلح هستم، ديگر چرا جناب عمر مخالفت نمود و آرزو داشت كه ياورانى پيدا كند تا زير بار صلح نرود؟!
سعد بن معاذ و سعد بن عباده وقتى دانستند وحى نيست و پيغمبر مأمور به صلح نيست، قبول نكرده و گفتند: اگر مأمور هستيد، تسليم شما هستيم! اين چه ربطى به اعتراض آن شخص به صلح حديبيه دارد؟ او زير بار امر الهى نمىرفت و او را ذلت مىناميد.
از مقصد دور نشويم، با آنكه همه اصحاب اشتباهاتى درباره خدا و پيغمبر داشتند، امّا پيغمبر با ايشان مدارا مىنمود و بر نادانىهايشان سختگيرى نمىكرد. پيغمبر بر جنازه عبداللّه بن ابى، رييس منافقين مدينه حاضر شد تا نماز بخواند، اما عمر در برابر مردم لباس آن سرور را كشيد و گفت: چگونه براى اين منافق، استغفار و طلب آمرزش مىنمايى؟
عجبا! ابن ابى الحديد مىگويد: «اين كار عمر قبيح نبوده، چون او ذاتا تند و درشتخو بود. ولى من مىگويم كه خداوند مىفرمايد:
«يَا أَيُّها الَّذينَ آمَنُوا لاتُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَاتَّقُوا اللّهَ إنَّ اللّهَ سَميعٌ عَلِيمٌ»(1)
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! در برابر خدا و پيامبرش [در هيچ كارى] پيشى
1) سوره حجرات، آيه 1.
مجوييد و از خدا پروا بداريد كه خدا شنواى داناست».
به نظر شما اعتراض اين شخص و كشيدن لباس پيغمبر در حضور مردم، همان پيشى گرفتن بر خدا و پيغمبر نيست؟ آيا با وجود اين نهى صريح، آن عمل قبيح نيست؟ آيا كشيدن لباس پيغمبر و اعتراض به او با لزوم تسليم به پيغمبر منافات ندارد؟ آيا به صرف آنكه او بر حسب خلقت تند بود، تكليف از او ساقط مىشود؟ آيا در اين موقع، شعور، ادراك و اختيار از او سلب مىشد و ديگر نمىفهميد چه مىگويد و چه مىكند يا آنكه بالاختيار اين اعمال را مرتكب مىشده است؟!
به عقيده ما صبر پيغمبر بر ناملايمات مسلمين و عفو و اغماض ايشان از گناهشان كمتر از صبر بر ناملايمات و اذيتهاى مشركين نبود. و لذا مىتوان گفت كه نگاهدارى پيغمبر اكرم از آن جمع كه به جهت مقاصد مختلفى اسلام آورده بودند و هر كدام در مقام شورش و مخالفت و زير و رو كردن امور بودند، از امور خارق العاده بوده است؛ بى جهت نيست كه خداوند از عمل او راضى بوده و مىفرمايد:
«فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»(1)
«پس به [بركتِ] رحمت الهى، با آنان نرمخو [و پر مهر] شدى، و اگر تندخو و سختدل بودى قطعا از پيرامون تو پراكنده مىشدند».
پس خداوند تجمع ايشان را در اثر خُلق پيغمبر مىداند و بس. آرى! كسانى كه در مقام جلب رضايت جمعى بر آمده باشند، مىدانند كه اين كار چه اندازه مشكل است و پيغمبر چه اندازه با موفقيت انجام وظيفه فرموده است!
مناسب است در اين مقام حديثى نقل شود كه اندازه رفق و مداراى پيغمبر تا حدى دانسته شود؛ جايى كه با كفار چنان بود با مسلمانان چگونه معاشرت مىفرمود؟!
شيخ كلينى به سند صحيح از زراره و او از امام باقر علیهالسلام اين گونه روايت نموده است:
1) سوره آل عمران، آيه 159.
«مردى يهودى بر پيغمبر وارد شد، عايشه هم نزد آن سرور بود، يهودى گفت: السّام عليكم. پيغمبر فرمود: عليك. يهودى ديگرى وارد شد. او هم گفت: السّام عليكم. باز پيغمبر همان پاسخ را فرمود. عايشه به غضب درآمد و گفت: سام و غضب و لعنت بر شما باد اى كسانى كه جمعى از شما به صورت بوزينه و خوك شدند.(1)
پيغمبر فرمود: اى عايشه! اگر فحش مجسم مىشد، زشت بود و نمايش بدى داشت، امّا رفق و مدارا در هر كار آيد، آن را خوب مىكند و از هر كارى كه دور باشد، آن را بد مىنمايد. عايشه گفت: يا رسول اللّه! مگر نشنيدى كه به جاى سلام، سام گفتند؟ فرمود: مگر نشنيدى كه من در جواب، عليك مىگفتم. آنگاه فرمود: مسلمان اگر سلام كرد، بگوييد "السلام عليكم" و اگر كافر سلام كرد، بگوييد "عليك"».(2)
از اين حديث شريف تا حدى به اندازه رفق و مداراى پيغمبر آگاه مىشويم. همچنين خباثت و بد جنسى و اذيت يهود تا حدى معلوم مىشود؛ كسانى كه در پناه آن حضرت سالم مانده، به خانه او آمدند و پيغمبراكرم با آنكه ملتفت بود، عليك گفت و با آن قدرت و اقتدارى كه داشت، عفو و اغماض نمود و به ايشان نگفت كه به موجب همين سخن، پيمان ميان من و شما نقض مىشود و شما مهدور الدم خواهيد بود، بلكه تغافل نمود.
خداوند در قرآن مىفرمايد:
«خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَاَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلينَ»(3)
«گذشت پيشه كن، و به [كار] پسنديده فرمان ده، و از نادانان رخ برتاب».
پيغمبر، هم عفو نمود و هم عايشه را به معروف امر فرمود و هم او را به نرمى و رفق
1) سام به معنى غضب و لعنت بود. يهود به جاى سلام، سام گفتند و به جاى تحيت و درود، لعنت و نفرين كردند. در عين حال طورى گفتند كه بر مخاطب مشتبه شود. چون مىتوان به سرعت ادا نمود و طرف خطاب توجهى نداشته باشد. پيغمبر اكرم ملتفت بود و متعمدا به همان «عليك» اكتفا فرمود. عايشه در مرتبه سوم به غضب درآمد.
2) كافى، ج 2، باب التسليم على اهل الملل، ص 648.
3) سوره اعراف، آيه 199.
وادار ساخت و هم از يهود جاهل اعراض كرد. كسى كه با دشمنان اين گونه معامله كند، رفتار او با تابعين به چه صورت است؟
ببينيد عكسالعمل پيغمبر درباره كسى كه به صلح پيغمبر اعتراض داشته و در مقام برآمد كه جمعى را پيدا كند تا زير بار ذلت نرود، چه بود و چگونه از او جلوگيرى نمود؟
آيا او را توبيخ و ملامت نمود؟ آيا جمعى را وادار كرد تا او را حبس يا آزار نمايند؟ نه، بلكه در موقع فتح مكه او را مىطلبد و كليدها را به او نشان مىدهد و مىگويد: اين همان وعدهاى بود كه دادم. آرى! اين بود عكس العمل پيغمبر اكرم!
پوشيده نماند كه عمر مكرر از پيغمبر اجازه مىخواست تا گردن اشخاصى مانند عبد اللّه بن ابى و حاطب بن ابى بلتعه و ابو سفيان را به جرم آنكه كافر يا منافق هستند،
بزند، امّا پيغمبر به او اجازه نمىداد.
مورد سوم از موارد صبر، «صبر بر طاعت» است. در سوره طه آمده است:
«وَأْمُرْ أهْلَكَ بِالصَّلوةِ وَاصْطَبِرْ عَلَيْها»(1)
«و كسان خود را به نماز فرمان ده و خود بر آن شكيبا باش».
مىگويند كه سوره طه در مكه نازل شده است و مراد از اهل، شايد همان فاميل و خويشان باشد. اين آيه نظير آيه كريمه: «وَاَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الاَْقْرَبين(2)و خويشان نزديكت را هشدار ده» است كه براى دعوت فاميل مخصوصى مىباشد.
«صلات» در اول امر اسلام در نظر مشركين بسيار غريب بود، بلكه ركوع و سجود را از امور منكره مىدانستند. از آيه شريفه «وَما كانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ اِلاّمُكآءً وَتَصْدِيَهً(3)و نمازشان در خانه [خدا] جز سوت كشيدن و كف زدن نبود» معلوم مىشود كه نماز مشركين
و خضوع و خشوع ايشان همان سوت و كف زدن بود. پس در حقيقت به جاى پرستش حق و عبادت خداوند متعال، كف به كف مىزدند و با لبهاى خود سوت مىكشيدند. آنان كه به چنين لهو و لعبى مأنوس گشته بودند، چگونه حاضر بودند در هر حال از قيام و قعود و ركوع براى خداوند خاضع و خاشع گردند. مشركين سجده را به خصوص در حضور مردم كار بسيار ناپسند مىشمردند.
از ابن عباس در تفسير آيه شريفه «وَاِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الَّذى اَوْحَيْنا اِلَيْكَ(1)و چيزى نمانده بود كه تو را از آنچه به سوى تو وحى كردهايم گمراه كنند» نقل شده است كه جماعتى از طايفه ثقيف نزد پيغمبر آمده و عرض نمودند كه ما به سه شرط با تو بيعت مىكنيم: پشت خود را خم نكرده و ركوع و سجود نكنيم. خدايان خود را به دست خود نشكنيم. و يك سال «لات» را پرستش كنيم. امّا پيغمبر فرمود: «دينى كه در آن ركوع و سجود نباشد، خيرى در آن نيست».
از اين حديث دانسته مىشود كه نماز خواندن بر مردم عرب بسيار مشكل بود كه حتى پس از فتوحات پيغمبر نيز حاضر به تسليم نبودند. حال، پيغمبر اكرم مأمور است تا به چنين عبادتى اقدام كرده و بر آن صبر هم نمايد و خويشان خود را به آن كار امر فرمايد.
رسول خدا هم امر الهى را اطاعت نمود، هم امر فرمود و هم بر آن صبر نمود.
«يا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذينَ اتَّخَذُوا دينَكُمْ هُزُوا وَ لَعِبا مِنَ الَّذين اوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَالْكُفّارَ اَوْلِيآءَ وَاتَّقُوا اللّهَ اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنين * وَاِذا نادَيْتُمْ اِلىَ الصَّلوةِ اتَّخَذُوها هُزُوا وَلَعِبا ذلِكَ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لايَعْقِلُونَ»(2)
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، كسانى را كه دين شما را به ريشخند و بازى گرفتهاند [چه] از كسانى كه پيش از شما به آنان كتاب داده شده و [چه از] كافران، دوست [خود] مگيريد، و اگر ايمان دارد از خدا پروا دارد. و هنگامى كه [به وسيله اذان، مردم را] به نماز مىخوانيد، آن را به مسخره و بازى مىگيرند؛ زيرا آنان مردمى هستند كه نمىانديشند».
از اين آيه شريفه - كه مىگويند در مدينه نازل شده است - دانسته مىشود كه پس از آنكه سالها گذشت و مردم دينِ مسلمانان را دانسته و بر موقعيت نماز در اسلام و فزونى عدد مسلمين مطلع گشتند، هنوز اهل كتاب و مشركين از استهزا به دين و نماز كه عمود آن است، دست برنمىداشتند.
حال سؤال اين جاست كه مشركين در اول بعثت چگونه با نماز برخورد مىكردند آن هم با كثرت دشمنان و كمى عدد مسلمين - على علیهالسلام و خديجه علیهاالسلام با چند نفر ديگر -؟ آيا اين نماز از چيزهايى نبود كه پيغمبر بايد بر آن صبر كند و اهل خود را بر آن وادار سازد؟
از قصهاى كه طبرى در تاريخ خود نقل مىكند، جديّت پيغمبر و صبر او بر نماز معلوم مىشود. او حكايت عفيف كندى را به سندهاى مختلف نقل نموده است. در سندى آمده است كه: «پيغمبر آمد و روبروى كعبه به نماز ايستاد. بلافاصله على علیهالسلام آمد و سمت راست آن حضرت ايستاد. بعد از او هم خديجه آمد و پشت سر هر دو ايستاد. پيغمبر به ركوع رفت و آن دو متابعت كردند. پيغمبر از ركوع سر برداشت و على و خديجه نيز سر برداشتند. پيغمبر سجده نمود و آن دو با او سجده كردند. عفيف به ميزبان خود، عباس، عموى پيغمبر مىگويد: اين امرى عظيم است! گفت: آرى، امر عظيمى است! اين محمد، پسر برادر من عبد اللّه است. آن ديگرى على، پسر برادر من ابوطالب است. و آن زن كه پشت سر هر دو است، زوجه محمد، خديجه است. او مىگويد كه خداوند او را به اين عمل امر فرموده است؛ به خدا سوگند، جز اين سه نفر، كسى را بر روى زمين بر اين دين و مذهب نمىشناسم».(1)
همچنين به مقتضاى نقل ديگرى از همين عفيف است كه: «اول پيغمبر آمد و رو به كعبه ايستاد؛ پس از او خديجه و سپس على علیهالسلام آمد».(2)
بنابر نقل سوم است كه: «در موسم حج، در منى، پيغمبر آمد، وضو گرفت و مشغول
نماز شد. پس از او خديجه آمد و به نماز ايستاد و بعد از او هم على آمد، وضو گرفت و در جانب پيغمبر به نماز ايستاد».(1)
ممكن است سه قضيه فوق، مكرر اتفاق افتاده باشد؛ نه آنكه يكى از اين نقلها درست و ديگرى اشتباه باشد. از جمله «وَاصْطَبِرْ عَلَيْها» دانسته مىشود كه در اول بعثت، اقامه نماز در مكه معظمه كار بسيار سخت و مشكلى بود و پيغمبر اكرم بايد بر انجام آن صبر نموده و خود را به آن كار وادار مىساخت. ولى انجام عبادات ديگر از قبيل روزه يا ذكر خدا بر پيغمبر خيلى سخت نبود؛ چون ممكن بود كه كسى در ميان مشركين به آن عبادات مشغول باشد و آنان ملتفت نباشند، ولى نماز در مسجد الحرام روبروى كعبه، چيزى نبود كه مشركان نبينند يا اگر هم ديدند، تعجب نكرده و استهزا ننمايند. اين طرز عبادت، مرسوم مشركين نبود؛ همان گونه كه دانسته شد نماز آنان لهو و لعب و تفريح بود و اين نشست و برخاست، مخصوصا سجده در نظرشان منكَر بود. پيغمبر بايد اين ستون دين را به پا دارد و گوشها و چشمها را پر كند. بنابر اين، نماز به اين كيفيت، هم تجاهر به عبادت بود و هم نوعى دعوت از ديگران محسوب مىشد.
پس بدين وسيله در بزرگترين مجامع عمومى عرب، چون منى و مسجدالحرام در هنگام حج، عموم زائرين بيت اللّه الحرام را به خود متوجه مىنمود. مردم كه چيز تازهاى
مىديدند، در صدد تحقيق برمىآمدند؛ چنانكه همين عفيف كندى از عباس، ميزبان خود، پرسيد كه اين كيست و اين عمل چيست؟ بنابر نقلى عباس در جواب مىگويد: او مدعى است كه خدا او را به اين عمل امر كرده است. و بنابر نقل ديگر مىگويد: خدا او را فرستاده و كسى است كه گنجهاى پادشاه ايران و روم براى او گشوده مىشود.(2)
روى اين حساب در نتيجه همين عمل در ايام حج و ديدن حجاج و برگشت ايشان به
مساكن و شهرهاى خود و نقل ماجرا، اين خبر تازه در ميان تمام قبايل و عشاير شايع مىشود كه شخصى از اشراف قريش ادعاى پيغمبرى مىنمايد و در ميان قريش و در برابر چشم ايشان مشغول به نماز مىشود و هيچ كس مزاحم او نمىشود.
بديهى است كه اين عمل براى پيغمبر اكرم بسيار مفيد و براى قريش بسيار گران تمام مىشد؛ مخصوصا با توجه به عظمت، محبوبيت و سيادت قريش بر اعراب.
قريش به ملاحظه سيد قريش، ابوطالب، در اول امر نمىتوانستند از نماز پيغمبر جلوگيرى نمايند. ما در كتاب «مجاهدات» چگونگى مبارزات قريش را شرح دادهايم؛ آنها در اوايل فقط نظارهگر بودند، امّا كم كم استهزا شروع شد و به مرور زمان اذيتهاى ديگر هم به ميان آمد و سرانجام كار به جايى رسيد كه در حين نماز در همان مسجد الحرام بر پيغمبر كثافات ريختند. پس بى جهت نبود كه خداوند پيغمبرش را مأمور نمود تا اهل خود را به نماز وادار نمايد. و بى سبب نبود كه على علیهالسلام و خديجه علیهاالسلام دنبال او را مىگرفتند و در منى و مسجد الحرام به او اقتدا مىكردند.
اگر در آيه «لا نَسْئَلُكَ رِزْقا نَحْنُ نَرْزُقُكَ وَالْعاقِبَةُ لِلتَّقْوى(1)ما از تو جوياى روزى نيستيم، ما به تو روزى مىدهيم، و فرجام [نيك] براى پرهيزكارى است». دقت شود، دانسته مىشود كه خداوند مىخواست پيغمبر بر نماز قوى گردد و او را به صبر وادار نمايد. خداوند مىفرمايد كه ما به تو روزى مىدهيم و از تو روزى نمىخواهيم؛ مانند آنكه مىخواست جلو خوف فقر را بگيرد. آرى! «اَلشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ(2)شيطان شما را از تهيدستى بيم مىدهد» سپس مىفرمايد كه در نتيجه، غلبه و پيروزى نصيب متقين است و حزب خداوند غالب خواهند گرديد. اين هم بشارت به آينده كه پس از امر به نماز و صبر بر آن، چنان شد كه خداوند وعده داده بود.
پيغمبر اكرم به قدرى بر نماز اصرار نمود كه خداوند به او فرمود:
«طه * ما اَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى»(1)
«طه. قرآن را بر تو نازل نكرديم تا به رنج افتى».
حميرى در قرب الاسناد از محمد بن وليد از عبد اللّه بن بكير روايت نموده است كه امام صادق علیهالسلام فرمود:
«پس از آنكه پيغمبر اكرم سنگين شده بود، نماز مىخواند و بر روى يك پا مىايستاد و پاى ديگر را بلند مىكرد تا آنكه خداوند فرمود: ما بر تو قرآن نازل نكرديم كه خود را به زحمت و سختى بيفكنى»(2).
شايد ايستادن روى يك پا، پس از آن بود كه زياد بر روى هر دو پا ايستاده و خسته شده بود. پس يك پا را برمىداشت تا قدرى راحت شود. شايد اين امر يك نوع رياضت بود كه پيغمبر اكرم بر خود هموار مىنمود. شيخ كلينى به سند موثق از ابو بصير از امام باقر علیهالسلام چنين روايت نموده است:
پيغمبر بر اطراف پا مىايستاد تا آنكه اين آيه نازل شد: «ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى».(3)
پس پيغمبر اكرم در همان مكه به قدرى بر اين عبادت اصرار ورزيد و بر آن صبر نمود كه اين آيه شريفه نازل گشت و اين هر دو آيه از سوره طه مىباشد؛ آيه آخر سوره،
امر است و آيه اول، رياضتنامه و تقدير خداوند از عمل پيغمبر اكرم مىباشد. ترتيب آيات به ترتيب نزول نيست.
ما چگونه مىتوانيم اندازه نماز پيغمبر اكرم را شرح دهيم؟ آن خداوند است كه از روى مهربانى مىفرمايد: تو چرا اين اندازه خود را به زحمت انداختى؟ و آن اميرالمؤمنين است كه با آن زهد و تقوا و كثرت نماز به اين كه تابع پيغمبر بود، افتخار
مىكند و پاى خود را در جاى پاى او مىگذارد.
على علیهالسلام مىگويد:
«فَما اَعْظَمَ مِنَّةَ اللّهِ عِنْدَنا حينَ اَنْعَمَ عَلَيْنا بِهِ سَلَفا نَتَّبِعُهُ وَ قائِدا نَطَأُ عَقِبَهُ»(1)
«چقدر خدا را بر ما منت است كه نعمت وجود محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به ما عطا نمود؛ پيشرويى كه از پى او مىرويم و پيشوايى كه پا بر جاى پاى او مىنهيم!»
على بن ابراهيم به سند صحيح از امام جعفر صادق علیهالسلام روايت نموده است كه فرمود:
«پيغمبر اكرم در خانه ام سلمه بود، ام سلمه از خواب بيدار شد و پيغمبر را در جاى خواب نديد. آن حالى كه از غيرت براى زنان رخ مىدهد بر او عارض گشت. از جا برخاست و در جستجوى پيغمبر برآمد. پس در گوشهاى از خانه او را ايستاده يافت كه دست خود را بلند نموده بود و گريه مىكرد. شنيد كه از خداوند حوايجى مىخواهد و مىگويد: خداوندا! آن چيز خوبى را كه به من مرحمت نمودهاى هيچ وقت از من پس مگير. خداوندا! هيچ وقت مرا به شماتت دشمن و حسودى مبتلا مگردان. خداوندا! مرا به سوى آن بدى كه از آن بيرون آوردهاى، برمگردان. خداوندا! هيچ وقت مرا، ولو به قدر چشم بر هم زدنى به خود وامگذار.
ام سلمه برمىگردد و گريه مىكند. پيغمبر متوجه گريه او مىشود و به سوى او مىرود و مىپرسد كه براى چه گريه مىكند؟ ام سلمه مىگويد: پدر و مادرم به فدايت يا رسول اللّه! چرا گريه نكنم با آنكه تو در نزد خداوند آن قدر مقام و منزلت دارى كه خداوند گناه گذشته و آينده تو را بخشيد، از خداوند مىخواهى كه تو را دشمن شاد نكند و به بدى كه تو را از آن نجات داده است، بر نگرداند و آنچه از خوبى به تو داده است، پس نگيرد و تو را به خودت وانگذارد؟ پيغمبر مىفرمايد: اى ام سلمه! چگونه ايمن باشم؟ خداوند يونس بن متى را به قدر
1) نهج البلاغه، خطبه 160.
چشم بر هم زدنى به خود واگذاشت كه از او سر زد آنچه كه زد».(1)
اگر در اين حديث شريف اندكى دقت كنيد، مىبينيد چنان نيست كه پيغمبر اكرم شب را آرام داشته و به خواب راحت فرو رفته باشد و يا در حال عيش و لذت باشد، بلكه موقعى كه ديگران در خواب فرو رفتهاند، در آن تاريكى شب از جا حركت نموده و به گوشه خلوتى رفته، ايستاده و مناجات مىكند؛ تضرع و زارى مىنمايد و خداوند را به بزرگى و خود را به كوچكى و حاجتمندى شناخته است. اين است سيد المرسلين و آن است معرفت او به حق رب العالمين!
اگر كسى بيچارگى خود و توانايى طرف مقابل را بداند، آسايش و خواب و خوراك نداشته و در مقام چاره جويى برمىآيد. پيغمبر، خدا را شناخته و ضعف و بيچارگى خود را مىداند. بنابر اين، از آن تاريكى شب استفاده مىكند و با آن نحو از خضوع و خشوع و گريه و زارى، رابطه خود را با خداوند محكم مىنمايد. او نمىخواهد همانند يونس، گرفتار شكم ماهى شود. و ميل ندارد همانند ديگران، شب به خواب رود، به همين خاطر زيراندازش عباى پشمى و متكاى او نيز از ليف خرما بود و چون فرش او را دوتا كردند و آن شب به خواب رفته و از نماز در وقت مقرر باز مانده بود از آنكه ديگر چنان كنند، نهى نمود.
بنابر اين روايت، پيغمبر اكرم عمدا خود را به مشقّت مىانداخت و مىخواست كه خواب راحت نداشته باشد تا زودتر بلند شود و به درگاه حق استغاثه كند. او راحتى را براى آخرت گذاشته بود. خداوند در سوره مزمل مىفرمايد:
«يا اَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ * قُمِ الَّيْلَ اِلاّ قَليلاً * نِصْفَهُ اَوِ انْقُصْ مِنْهُ قَليلاً * اَوْ زِدْ عَلَيْهِ وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتيلاً * اِنّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقيلاً * إنَّ ناشِئَةَ الَّيْلِ هِىَ اَشَدُّ وطأً وَاَقْوَمُ قيلاً»(2)«اى جامه به خويشتن فروپيچيده، به پا خيز شب را مگر اندكى، نيمى از شب يا اندكى از آن را بكاه، يا بر آن [نصف] بيفزاى و قرآن را شمرده شمرده بخوان. در
حقيقت ما به زودى بر تو گفتارى گرانبار القا مىكنيم. قطعا برخاستن شب، رنجش بيشتر و گفتار [در آن هنگام] راستينتر است».
پس پيغمبر از همان اوايل بعثت خواب را كنار گذاشت و شب را مشغول عبادت و محكم نمودن قدم بود. لذا خداوند در همان سوره مىفرمايد:
«اِنَّ رَبَّكَ يَعْلَمُ اَنَّكَ تَقُومُ اَدْنى مِنْ ثُلُثَيَ الَّيْلِ وَنِصْفَهُ وَثُلُثَهُ»(1)
«در حقيقت، پروردگارت مىداند كه تو و گروهى از كسانى كه با تواند، نزديك به دو سوم از شب يا نصف آن يا يك سوم آن را [به نماز] بر مىخيزيد».
از رواياتى دانسته مىشود كه پيغمبر اكرم نماز شب را متفرق مىنمود. حماد بن عثمان از امام صادق علیهالسلام درباره نماز پيغمبر اكرم در روزها پرسيد، فرمود:
«كيست كه طاقت آن كار را داشته باشد، ولى آيا به تو خبر ندهم از آنچه خود بهجا مىآورم؟» حماد مىگويد: بفرماييد! امام مىفرمايد: «هشت ركعت قبل از ظهر و هشت ركعت بعد از ظهر». مىگويد: مغرب؟ مىفرمايد: «چهار ركعت بعد از آن».(2)
از اين روايت صحيحه دانسته مىشود كه مردم توانايى ندارند مانند پيغمبر اكرم نماز به جا آورند. آرى! على علیهالسلام تا اندازهاى توانست دنبال او را بگيرد.
شيخ طوسى به سند صحيح از معاوية بن وهب از امام صادق علیهالسلام روايت نموده است كه فرمود:
«آب وضوى پيغمبر در بالاى سر او آماده مىشد و روى آن پوشيده بود و مسواكش را زير فراش مىگذاشت، آنگاه مىخوابيد. و چون بيدار مىشد، مىنشست و به آسمان نگاه مىكرد و آيات «إنَّ في خَلْقِ السَمواتِ وَالأرْض . . .(3)مسلما در آفرينش آسمانها و
زمين . . .» را قرائت مىنمود. آنگاه مسواك مىكرد و وضو مىگرفت. سپس به مسجد مىرفت و چهار ركعت نماز مىخواند و ركوع و سجود هر ركعتى برابر با قرائت بود؛ به قدرى ركوع را طول مىداد كه گفته مىشد چه وقت از ركوع سر برمىدارد و سجود را به قدرى طول مىداد كه گفته مىشد چه وقت از سجود سر برمىدارد. آنگاه به رختخواب برمىگشت و مىخوابيد. آنگاه بر مىخاست و مىنشست و به آسمان نگاه مىكرد و آياتى از سوره آل عمران را قرائت مىنمود. پس مسواك مىكرد و وضو مىگرفت و در مسجد چهار ركعت نماز مىخواند؛ همان نحو كه قبلاً خوانده بود، پس برمىگشت و مىخوابيد. بار ديگر بيدار مىشد و آياتى از آل عمران را تلاوت مىنمود و مسواك مىكرد و وضو مىگرفت. سپس نماز «وِتْر» را مىخواند و دو ركعت نافله صبح را به جا مىآورد؛ آنگاه براى نماز صبح بيرون مىرفت».(1)
محمّد بن ابى حمزه در روايت صحيحى از امام صادق علیهالسلام چنين نقل كرده است:
«پيغمبر اكرم در هر ركعت، پانزده آيه مىخواند؛ ركوع او، مثل قيامش و سجود او، مثل ركوعش بود».(2)
گويى كه پيغمبر اكرم نمىخواست همان مقدار كه مىخوابيد، راحت بخوابد. پس خواب را كوتاه مىكرد و خود را از لذت آن محروم مىنمود؛ مثل آنكه نمىخواست در آن مدت مستمرا از ذكر خدا غافل باشد. پس خواب را مىبريد و در ميان آن به عبادت مشغول مىشد. اين است خواب پيغمبر اكرم و آن است عبادت آن سرور! چه بسا روزها در حال جنگ و مخاصمه و شبها مشغول عبادت و تلاوت قرآن بود. سيره او مستمر بر عبادت و بيدارى در نيمى از شب بود. حال، شبهاى زمستان و اندازه آن، بيدارى نصف شب تابستان و سختى آن و مشكل بودن هر يك از لحاظى در نظر گرفته شود! همچنين حال پيغمبر اكرم با زُهّاد و عُبّاد مقايسه شود؛ چه رسد به پادشاهان و سلاطين!
نقل حديثى در اين مقام مناسب است؛ شيخ طوسى به سند خود از حماد بن عيسى از ابان بن تغلب از حضرت صادق علیهالسلام روايت نموده است كه فرمود:
«پيغمبر اكرم در شب نيمه شعبان نزد عايشه بود، چون شب به نيمه رسيد، پيغمبر از جا برخاست. عايشه بيدار شد و پيغمبر را نيافت. گمان كرد نزد بعضى از زنان ديگر رفته است.
پس برخاست و چادر را بر خود پيچيد. چادر او از پشم و پنبه و كتان نبود، بلكه از كرك شتر بود. عايشه در حجرههاى زنان، پيغمبر را جستجو مىنمود. ناگاه ملتفت شد كه پيغمبر اكرم در سجده است؛ مثل جامهاى كه بر زمين چسبيده باشد. پس نزديك رفت و شنيد كه در سجده مىگويد: سجد لك سوادى و خيالى وآمن بك فؤادى هذه يداى و ما جنيته على نفسى يا عظيم ترجى لكلّ عظيم اغفر لي العظيم فإنّه لا يغفر الذنب العظيم إلاّ الربّ العظيم.(1)پس از سجده سر برداشت و به سجده برگشت. عايشه شنيد كه پيغمبر مىگويد: أعوذ بنور وجهك الّذي أضاءت له السموات و الأرضون وانكشفت له الظلمات و صلح عليه امر الأولين و الآخرين من فجاءة نقمتك و من تحويل عافيتك و من زوال نعمتك أللهمّ ارزقنى قلبا تقيا نقيا و من الشرك بريئا لا كافرا و لا شقيا.(2)آنگاه دو طرف صورت خود را بر خاك نهاد و گفت: غفرت وجهى في التراب و حق لي أن اسجد لك.(3)همين كه رسول اكرم خواست برگردد، عايشه به سوى خوابگاه خود شتافت. پس رسول اكرم آمد و شنيد كه عايشه نفس بلند مىكشد. فرمود: اين نفس بلند براى چيست آيا ندانستهاى كه امشب چه شبى است؟ آنگاه فضيلت آن شب را بيان مىفرمايد».(4)
دنيا پرستان مانند چهارپايان لذت را در خواب و خوراك و جماع مىدانند و گمان
1) جسم و جانم تو را سجده كرد و قلبم به تو ايمان آورد، اين من و اين جنايتهايى كه بر خود روا داشتم، اى بزرگوار! از تو اميد بخشش از گناهان بزرگم را دارم چرا كه گناه بزرگ را جز پروردگار بزرگ نمىبخشد.
2) خداوندا! به نور پر فروغ تو - كه آسمانها و زمينها را روشن و تاريكىها را از بين برده و كارهاى همه را آراسته - پناه مىبرم از شرّ بلاى ناگهانى غضبت بر من و از گرفتن تندرستى جسمم و از پايان يافتن نعمتت به من؛ خداوندا! مرا قلبى پرهيزكار و پاك روزى كن كه از شرك بيزار و از كفر و شقاوت تهى باشد.
3) خداوندا! چهره بر خاك سودم و بر من لازم است تو را سجده كردن.
4) مصباح المتهجد و سلاح المتعبّد، اعمال شب نيمه شعبان، چاپ قم، اسماعيل انصارى زنجانى، سال 1401.
مىكنند كه پيغمبران نيز چنين بوده و مانند پادشاهان، شب و روز را به خوشى و عيش و نوش و بطالت مىگذراندند. گويى نمىدانند كار پيغمبر اين است كه گمراهان را هدايت كند؛ بندهاى را نزد خدا آورد؛ شب بيدار باشد و با خدا مأنوس باشد و به تضرع و زارى، شب را به روز آورد؛ روزها روزه بگيرد و در حوايج مسلمين و اصلاح كار ايشان بكوشد و با دشمنان دين جهاد كند.
وقتى به لقمان حكيم گفتند كه پيغمبرى را خواهانى؟ گفت: اگر مأمور شوم، اطاعت مىكنم و اگر اختيار با من باشد، نمىخواهم. او مىدانست كه پيغمبرى چقدر كار پر خطر و با زحمتى است.
شيخ كلينى به سند خود از ابو بصير از امام باقر علیهالسلام اين گونه روايت نموده است:
«پيغمبر اكرم براى اداى نافله از منزل عايشه برخاسته بود. عايشه بيدار شد و پيغمبر را نيافت، گمان كرد كه آن حضرت نزد كنيز او رفته است. برخاست و در تاريكى به راه افتاد.
پيغمبر در سجده گريه مىكرد و مىگفت: سجد لك سوادي وخيالي وآمن بك فؤادي ابوء إليك بالنعم واعترف لك بالذنب العظيم عملت سوءا وظلمت نفسى فاغفر لي إنّه لا يغفر الذنب العظيم إلاّ أنت اعوذ بعفوك من عقوبتك واعوذ برضاك من سخطك و اعوذ برحمتك من نقمتك و اعوذ بك منك لا ابلغ مدحك و الثناء عليك انت كما اثنيت على نفسك و أستغفرك و أتوب إليك.(1)پيغمبر به عايشه فرمود: مرا آزرده خاطر كردى. ترسيدى از آنكه نزد كنيز تو رفته باشم؟!»(2)
پيغمبر رحمة للعالمين به جاى آنكه به خاطر آن بدگمانى و حركت بى جاى عايشه با او تندى كند با كمال عطوفت و مهربانى آن جمله را مىفرمايد. به راستى كه عايشه پيغمبر را نشناخته بود!
1) جان و دلم تو را سجده كرد و قلبم به تو ايمان آورد، به نعمتهاى تو اقرار مىكنم، به گناهان بزرگى كه مرتكب شدهام اعتراف مىنمايم كه به خودم ستم كردم، پس مرا ببخش چرا كه گناه بزرگ را جز تو نمىبخشد، خداوندا به گذشتت از پيگيريت پناه مىبرم و به خشنوديت از خشمت پناه مىبرم، و به رحمتت از سختگيريت پناه مىبرم، و به خودت از خودت پناه مىبرم. توان سپاس و ستايش بر تو را ندارم، تو همانگونهاى كه خود سپاس خويش گفتى، به سوى تو، از كرده خود، باز مىگردم و بخشش از گناهم مىخواهم.
2) كافى، ج 3، ص 324، ح 12.
شيخ كلينى به سند معتبر خود از ابو حسن انبارى از امام صادق علیهالسلام روايت نموده است كه فرمود:
«پيغمبر اكرم روزى سيصد و شصت مرتبه به عدد رگهاى بدن، خداوند را حمد مىنمود و مىگفت: الحمد للّه رب العالمين كثيرا على كل حال».(1)
همچنين از طلحة بن زيد از امام جعفر صادق علیهالسلام چنين روايت نموده است:
«پيغمبر اكرم از هيچ مجلسى برنمىخاست، اگر چه مختصرى در آنجا توقف نموده بود، مگر آنكه بيست و پنج مرتبه استغفار مىنمود».(2)
همچنين به سند صحيح از حارث بن مغيره از امام صادق علیهالسلام اين گونه روايت نموده است:
«پيغمبر اكرم روزى هفتاد مرتبه استغفر اللّه و هفتاد مرتبه اتوب إلى اللّه مىگفت».(3)و به سند معتبرى از ابو بصير از امام ابو جعفر باقر علیهالسلام روايت نموده است:
«پيغمبر شبى در نزد عايشه بود، عرض كرد: يا رسول اللّه! چرا اين قدر خود را به زحمت مىاندازى و حال آنكه خداوند گناه گذشته و آينده تو را آمرزيده است؟ فرمود: اى عايشه!
آيا بنده شاكر نباشم؟».(4)
و به سندى معتبر از عبد اللّه بن مسكان از امام صادق علیهالسلام روايت نموده است كه فرمود:
«پيغمبر در سفرى سوار بر شتر بود، ناگهان پياده شد. پس پنج مرتبه سجده نمود. وقتى سوار شد، اصحاب پرسيدند: يا رسول اللّه! كار تازه بى سابقهاى نمودى؟ فرمود: بلى، جبرئيل آمد و پنج بشارت به من داد. پس شكر خداوند را به جا آوردم و براى هر بشارت، سجدهاى نمودم».(5)
در اين احاديث دقيق شويد و از توجه پيغمبر اكرم و ياد او از حضرت حق (جلّت عظمته) و از مقام خضوع و خشوع و شكر آن سرور غفلت نداشته باشيد! قطعا اگر كسى ثواب احياى نفس را از ضلالت در نظر بياورد و متوجه شود به آنكه تمامى مسلمين تا روز قيامت آزاد شدگان آن سرور هستند، تا حدى به اندازه عظمت شأن و رفعت مقام آن سرور واقف مىشود.
شيخ كلينى به سند صحيح از محمد بن مسلم از حضرت صادق علیهالسلام روايت نموده است كه فرمود:
«پيغمبر اكرم در اول بعثت روزه مىگرفت به اندازهاى كه گفته مىشد ديگر افطار نمىكند و افطار مىنمود به اندازهاى كه گفته مىشد ديگر روزه نمىگيرد. پس اين عادت را كنار مىگذاشت و يك در ميان روزه مىگرفت؛ يك روز، روزه بود و روز ديگر افطار مىنمود. اين طريقه پيغمبر اكرم بود. آنگاه اين طريقه را نيز رها مىكرد و در هر ماه، سه روزِ ايام البيض (سيزده، چهارده و پانزده) را روزه مىگرفت. آنگاه اين طريقه را نيز رها مىكرد و آن سه روز را در تمام روزهاى ماه پخش مىنمود: در ماه، دو پنجشنبه كه در ميان آن چهارشنبه بود، روزه مىگرفت».(1)
در روايت عنبسه عابد آمده است:
«پيغمبر تا پايان عمر بر روزه شعبان و رمضان و سه روز در هر ماه، پنجشنبه اول و آخر و چهارشنبه وسط هر ماه مقيد بود».(2)
همچنين محمد بن مروان به سند معتبر از حضرت صادق علیهالسلام چنين روايت نمودهاست:
«پيغمبر اكرم روزه مىگرفت تا گفته مىشد افطار نمىكند و افطار مىكرد تا گفته مىشد
ديگر روزه نمىگيرد. آنگاه يك روز، روزه مىگرفت و يك روز افطار مىنمود. آنگاه دوشنبه و پنجشنبه را روزه مىگرفت. پس از اين به روزه گرفتنِ سه روز در هر ماه رجوع مىكرد؛ يعنى پنجشنبه اول و آخر و چهارشنبه وسط هر ماه را روزه مىگرفت و مىفرمود: اين روزه تمام عمر است. پدر من مىفرمود: هيچ كس در نزد خداوند بدتر از آن كس نيست كه به او بگويند، پيغمبر چنين و چنان مىكرد. پس بگويد كه خداوند مرا عذاب نمىكند، اگر زيادتر رنج ببرم و بيشتر عبادت كنم؛ نماز بخوانم و روزه بگيرم. گويا خيال مىكند كه پيغمبر اكرم از روى عجز، عبادتى را ترك نموده است».(1)
از همين كلام امام باقر علیهالسلام مقام عبادت و طاعت پيغمبر اكرم دانسته مىشود. شايد مستفاد از اين حديث آن باشد كه آنچه پيغمبر اكرم به جا مىآورد، همان «افضل» بود و افضل به مرور زمان مختلف مىشد. پس مىتوان نام آن را «نَسخ افضل» گذارد. قطع نظر از اين روايت، بعيد نيست كه گفته شود پيغمبر اكرم هر اندازه قوىتر بود، بيشتر روزه مىگرفت.
در اوايل بعثت، چون در حدود چهل سال داشت و هنوز گرفتار ناملايماتِ زيادِ كمر شكن نشده بود، پشت سر هم روزه مىگرفت؛ به آن اندازه كه گفته مىشد ديگر افطار نمىكند. وقتى تا حدى ضعيف مىشد، ديگر روزه نمىگرفت و چه بسا به آن اندازه طول مىكشيد كه گفته مىشد، ديگر روزه نمىگيرد. پس از عروض مقدارى از ضعف به جهت زيادى و بالا بودن سن و مبتلا شدن به ناملايمات، روزه را به طريق يك در ميان مىگرفت. چون ضعف او بيشتر مىشد، در هر هفته دو روزِ پنجشنبه و دوشنبه را روزه بود كه در ماه، هشت روز مىشود.
پس وقتى ضعفش بيشتر شد، هر ماه سه روز، روزه مىگرفت؛ آن هم در اول امر به طور متوالى؛ سيزدهم، چهاردهم و پانزدهم هر ماه. پس از عروض ضعف بيشترى، به طور متفرق روزه مىگرفت؛ پنجشنبه اول و آخر ماه و چهارشنبه وسط هر ماه. به اين وسيله مىتوان راه جمعى بين اين كيفيات مختلف بيان نمود.
1) كافى، ج 4، ص 90، ح 3.
پس منشأ اين اختلاف، اختلاف احوال آن سرور بود كه هر اندازه ضعفش بيشتر و سن و سالش زيادتر مىشد از روزه كم مىنمود، ولى از سه روز در هر ماه كم نكرد. بنابر اين آنچه فرق نمود، توالى و پشت سر يكديگر و به جاى آن، پنجشنبه اول و آخر و چهارشنبه وسط بود. امّا روزه ماه شعبان را تا آخر عمر از دست نداد. روزه گرفتن تمام ماه شعبان تا آخر زندگانى و بقيه ماهها به آن كيفيت، از عباداتى است كه پيغمبر اكرم برخود هموار نموده بود؛ «وَلِرَبِّكَ فَاصْبِرْ(1)و براى خداى خودت صبر كن!»
خوانندگان گرامى! حال از شما مىپرسم كه در مدت زندگانىتان، چند نفر از زهاد را ديديد كه بر روزه گرفتن همان روزهايى كه پيغمبر اكرم در آخر عمر (نه اول بعثت) با ضعف مزاج مواظب بود، مواظبت داشتند؟ به عقيده من هر اندازه معرفت به حق بيشتر باشد، تحمل مشقّات در راه او آسانتر مىشود. چون پيغمبر اكرم به مقام محمود رسيده بود، قطعا كسى به اندازه او نخواهد رسيد. آرى! آن اميرالمؤمنين است كه شكر خدا را به جا مىآورد بر آنكه پيغمبر را هادى و راهنماى خود قرار داده است كه دنبال او را بگيرد و در مسير او راه برود.
پس اگر كسى گمان كند كه عبادت خدا را بهتر از پيغمبر يا بيشتر از او انجام مىدهد، بداند كه به شهادت امام باقر علیهالسلام در نزد خداوند مبغوضترين مردم است! آيا گمان كردهايم كه پيغمبر در امر عبادت تنبلى مىكرد؟ از كارى كه شخص اول جهان انسانيت بر آن نشاط دارد، همان روزه، بيدارى شب، عبادت، قرائت قرآن و گريه و زارى در برابر خداوند متعال بود:
«وَاذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَتَبَتَّلْ اِلَيْهِ تَبْتيلاً»(2)
«و نام پروردگار خود را ياد كن و تنها به او بپرداز».
آرى! پيغمبر از ديگران منقطع و به خداوند متصل گشت؛ خدا را به بزرگى مىشناسد و خود را فقير و محتاج به او مىداند و در مقام الهى به حدى متواضع است كه مىتوان گفت از نظر تواضع در برابر خداوند نظير نداشته و ندارد؛ نشستن و برخاستن، سوار شدن، غذا خوردن و لباس پوشيدن آن حضرت، همه براى خدا و رضايت او بود.
«اَمْ لَمْ يَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ فَهُمْ لَهُ مُنْكِرُون»(1)
«يا پيامبر خود را [درست] نشناختهاند بنابر اين، به انكار او پرداختهاند؟».
حال كه به زهد، تواضع، صبر و عبادت پيغمبر اكرم اشاره نموديم، مناسب است تا به قسمتى از صفات ديگر آن سرور نيز اشاره نماييم:
هر كس به چيزى علاقه داشته باشد، گذشتن و دل كندن از آن به همان اندازه كه علاقه دارد، مشكل است. بخيل در اثر علاقهاى كه به مال دارد، نمىتواند آن را از خود
جدا سازد. امّا دنيا در نظر پيغمبر اكرم ارزشى نداشت، بنابر اين هيچ چيزى از اموال دنيا را جمع نكرد و با آن سلطنت فوق العاده و اَنفال و قسمتى از خمس كه مربوط به خود آن سرور بود، در موقع رحلت، قسمت زيادى قرض و وعده به جا گذاشت كه اميرالمؤمنين علیهالسلام اداى آنها را به عهده گرفت؛ چنانكه مشروحا به آن اشاره خواهد شد، انشاء اللّه.
آرى! قسمتى از صدقات از او باقى ماند كه آن اعيان را در راه خدا در حال حيات وقف نموده بود. كسى كه به اين اندازه به دنيا بى اعتناست و چشم به آخرت دارد، از بذل اموال چه دريغ دارد؟ ما در اثبات مدعاى خود به چند روايت اكتفا مىنماييم:
شيخ كلينى به سند خود از زيد شحام از امام صادق علیهالسلام روايت نموده كه فرمود:
«ما منع رسول اللّه سائلاً قط إن كان عنده أعطى وإلاّ قال يأتي اللّه به»
«پيغمبر اكرم هيچ سائلى را رد ننمود؛ اگر داشت، مىداد و الاّ مىفرمود: خداوند به
1) سوره مؤمنون، آيه 69.
تو مىدهد».(1)(اين جمله يا دعا و يا وعده بود).
همچنين در روايتى ديگر كه به سند خود از محمد بن مسلم از امام باقر علیهالسلام چنين نقل نموده است:
«ما سئل شيئا قط فيقول لا إن كان اعطى و إن لم يكن قال يكون»
«هيچ وقت حاجتمندى را رد نفرمود؛ اگر بود، مىداد وگرنه مىفرمود: داده مىشود».(2)
معلوم مىشود كه وعده مىفرمود در آينده مىدهم. از اين دو حديث به دست مىآيد كه پيغمبر انفاق مىنمود و تكليف به خصوصى داشت.
شيخ كلينى و صدوق به سند معتبر از وليد بن صبيح روايت نمودهاند كه مىگويد: «بين مكه و مدينه در خدمت امام صادق علیهالسلام بودم كه سه سائل آمدند. فرمود: به ايشان بدهيد. ولى به چهارمى فرمود: خداوند تو را سير كند. آنگاه به ما توجه نمود و فرمود: دارم بدهم، ولى مىترسم از آن كسانى شوم كه چون دعا كنند، دعاى ايشان مستجاب نشود!».(3)
هيچ مانعى ندارد كه پيغمبر اكرم هيچ سائلى را رد نكند، اما امام در دفعه چهارم رد كند. چه كسى مىتواند با پيغمبر هم قدم بشود؟ امام معترف بود كه نمىتواند مانند پيغمبر متواضع باشد. در حديث آمده است كه: «پيغمبر اكرم لباس تنش را به سائل بخشيد و در خانه نشست».(4)
بالجمله، پيغمبر انفاق مىنمود و سائل را رد نمىكرد هر چند محل حاجت خودش بوده باشد. چه بسا او وظيفه به خصوصى داشت، اگر چه ممكن است جانشينان او چنين وظيفهاى نداشته باشند.
از بعضى احاديث دانسته مىشود كه اگر پيغمبر، چيزى هم نداشت، قرض مىنمود و مىبخشيد. حميرى در قرب الاسناد از حسن بن طريف از حسين بن علوان از امام
صادق علیهالسلام روايت نموده است كه فرمود:
«سائلى نزد پيغمبر آمد و چيزى طلب كرد. پيغمبر فرمود: كسى هست به ما قرض بدهد؟ يكى از انصار گفت: يا رسول اللّه! من دارم. فرمود: چهار وسق(1)خرما به اين مرد سائل بده! به او داد. پس مرد انصارى آمد و مطالبه مال خود را نمود. پيغمبر فرمود: مىرسد، انشاء اللّه.
رفت و باز آمد و مطالبه نمود و همان جواب را شنيد. مرتبه سوم نيز همان جواب را شنيد.
گفت: يا رسول اللّه! جمله «مىرسد انشاء اللّه» را زياد گفتى. پيغمبر خنديد و فرمود: كسى دارد به من قرض دهد؟ مردى برخاست و گفت: من دارم. فرمود: چه اندازه؟ گفت: هر چه بخواهى. فرمود: هشت وسق به اين مرد بده! انصارى عرض كرد: يا رسول اللّه! من بيش از چهار وسق طلبكار نيستم. فرمود: و چهار وسق ديگر».(2)
شما از اين حديث تا حدى به اندازه سخاوت پيغمبر و حُسن خلق او آشنا مىشويد؛ او با آنكه ندارد، سائل را رد نمىنمايد. قرض مىكند و حاجت او را روا مىكند و آن
انصارى چون مكرر مطالبه مىكند و آن سخن را مىگويد، پيغمبر اكرم مىخندد و ملاطفت مىفرمايد و چهار وسق اضافه بر رأس المال به او مرحمت مىفرمايد. و اصل و فرع را مجددا از كس ديگرى قرض مىنمايد.
ربا آن است كه اضافه را قرض دهنده شرط كند، امّا اگر مديون از خود اضافه بدهد، بسيار به جاست: «خَيْرُ الْقَرْضِ ماجَرَّ مَنْفَعَةً(3)بهترين قرض آن است كه منفعتى را به دنبال داشته باشد».
پيغمبر اكرم با اين عمل خويش مردم را به معروف وادار مىنمايد؛ هم به سائل عطا مىكند، هم قرض مىكند و هم در مقام ادا، اضافه مرحمت مىفرمايد. بنابر اين، از اين احاديث دانسته شد كه پيغمبر اكرم هيچ سائلى را رد نمىنمود، بلكه حاجت او را برآورده مىكرد.
شايسته است شما را به اين نكته متوجه نماييم كه پيغمبر اكرم مانند بزرگان يا پادشاهان نبود كه كسى به اين زودىها به ايشان دسترسى نداشته باشد. آن حضرت مكرر در شبانه روز در دسترس مردم و حاجتمندان بود. در اين اوقات حاجب و رادعى نبود و اگر هم بود در ساعتى بود كه آن حضرت در خانه به كارهاى شخصى خود رسيدگى مىنمود. از طرفى ديگر اعراب در آن زمان فقير و بيچاره بودند؛ مخصوصا مهاجرين از مسلمين كه از خانه و دارايى محروم شده و كفار، اموال ايشان را مصادره كرده بودند.
با دو مقدمهاى كه ذكر شد، فكر كنيد كه مردم چه اندازه به پيغمبر اكرم مراجعه مىكردند و چه اندازه اطراف او را سائلين فرا مىگرفتند و چگونه او سائلى را تا ممكن
بود، رد نمىنمود، و ولو به قرض، آنها را خشنود برمىگردانيد و اگر هم چيزى نداشت به او وعده مىداد؟ البته وعدهاش مثل نقد بود. آن حضرت به قدرى به مؤلفة القلوب بخشيد كه انصار به زبان آمده و شكايت كردند؛ حتى به بعضى از اشراف قريش و عرب صد شتر يا دويست شتر بخشيد.
شما از اين حديث تا حدى با سخاوت و كَرَم پيغمبر اكرم آشنا مىشويد. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم در نزديكى ارتحالش به عباس، عموى خود، فرمود: «آيا وصيت مرا قبول مىكنى و وعدههايى را كه به مردم دادم وفا مىكنى و دِيْنهاى مرا ادا مىنمايى؟ عباس گفت: يا رسول اللّه! عموى تو پيرمرد است و عيال زياد دارد؛ «وأنت تباري الريح سخاء و كرما؛ سخاوت تو از بادهاى وزنده كه پربركتاند بيشتر است». تو به اندازهاى وعده دادى كه عموى تو نمىداند و نمىتواند وفا كند و از عهدهاش برآيد. پس به على علیهالسلام رو كرد و فرمود: برادر! آيا تو وصيت مرا قبول مىكنى و وعدههاى مرا وفا و ديون مرا ادا مىنمايى؟ عرض كرد: بلى يا رسول اللّه! پس على علیهالسلام را نزديك طلبيد و انگشتر خود را بيرون آورد و به او داد و فرمود: در دست كن و شمشير و زره خود را نيز به او تسليم كرد».(1)
1) ارشاد، شيخ مفيد، ج 1، ص 185؛ اعلام الورى، طبرسى، ج 1، ص 266.
بنابر نقل عمرو بن خالد از زيد بن على بن حسين، عباس گفت: «وأنت اجود من الريح المرسلة(1)تو از بادهاى وزنده نيكوترى» اما بنابر نقل ابو جارود از زيد و امام باقر علیهالسلام آمده است: «وأنت اجود من السحاب الهاطل والريح المرسلة(2)و تو از ابرهاى پيوسته و بادهاى وزنده نيكوترى».
پوشيده نماند كه پيغمبر اكرم هم سائلين را عطا مىفرمود و هم اصحاب را به سخاوت و جود وادار مىنمود. آن حضرت اصحاب را توبيخ نمود كه چرا گذاشتند آن سواران كه آمدند و از حال پيغمبر جويا شده و رفتند، بروند و ايشان را نگاه نداشته و طعام حاضر ننمودند. همچنين آن مرد بخيل را از رياست عشيره عزل فرمود و به جاى او مرد سخاوتمندى را به رياست برگزيد. ديگر آن كه طبع فقرا را هم عالى مىنمود و روح بزرگى و آقايى را در ايشان مىدميد. چنانكه اين مطلب از حديث «من سئلنا اعطيناه و من استغنى اغناه اللّه»(3)به خوبى دانسته مىشود؛ زيرا در عين حال كه مىفرمايد: «هر كه هر چه از ما بخواهد به او مىدهيم»، روح استغنا و بزرگمَنِشى را در مردم مىدمد و مىفرمايد: «هر كس خود را بىنياز كند، خداوند او را بى نياز مىفرمايد».
پيغمبر اكرم در اثر جود و سخاى خويش گدا و گدايى را زياد نمىكرد، بلكه به مستمندان روح آقايى و بزرگى مىبخشيد و آنان را غنى بالطبع مىنمود كه اين از عجايب
امور است.
علاوه بر اين كه مردم از جود و سخاوت پيغمبر اكرم بهرهمند مىشدند، در عين حال او نيز به پروروش افكار و تعليم حكمت ايشان مبادرت مىورزيد و به ايشان روح بزرگى، سخاوت، بلند همتى و بلند طبعى مىبخشيد.شما از همان حكايت آمدن ميزبان پيغمبر اكرم در نزد آن سرور و خواستن هشتاد
شتر و آن فرمايش پيغمبر كه چرا درخواست او از آن پير زن اسراييلى كمتر است، مىفهميد كه چه اندازه آن جماعت را تكان داد و ايشان را بلند طبع و بلند همت فرمود؛ حتى كار به جايى رسيد كه چون آن ثروتمند، نصف دارايى خود را به آن فقير بخشيد، فقير قبول نكرد و گفت: «مىترسم مثل او شوم»؟!
تصرف پيغمبر اكرم در اصحاب و بالا بردن سطح افكار آنان از عجايب است. هر يك از صحابه به اندازه طاقت و استعداد خويش از اخلاق و تعليمات پيغمبر بهره برده و استفاده مىنمود. آن حضرت نمىخواست كه اصحاب هميشه احتياج داشته باشند، بلكه در مقام بود تا آنان را از ديگران بى نياز نمايد. وقتى اراضى بنى نضير مخصوص پيغمبر شد آن را به مهاجرين اولين بخشيد(1)تا آنكه محتاج كمك انصار نباشند. اگر پيشوايان به اين فكر آيند، مىتوانند - ولو به تدريج و مرور زمان - اهل علم را از احتياج بيرون آورده و راه معيشت آنان را مرتب و منظم سازند.
يكى از بدبختىهاى امروز بشر اين است كه با تحصيل نمىتوانند كسب درآمد كنند. اگر در مقام برآيند تا به وسيله ديگران كسب در آمد كنند، سرمايه ايشان تمام مىشود. پس به جاى آنكه اهل علم را كمك دهند، آنها را بيچاره مىسازند. به نظر ما راه جلوگيرى از اين بدبختى امورى چند است:
1 - ثروتمندان متدين، فرزندان قابل خويش را كه واجد صفاتى از ديانت، عقل، شوق به تحصيل، هوش و حسن اخلاق باشند را وادار و تشويق به تحصيل نمايند ولو به بخشيدن اضافه بر سهم الارث باشد.
2 - كمك دادن به ايشان از سهم امام علیهالسلام، چنانكه پيغمبر اكرم به مهاجرين اولين، اراضى بنى نضير را بخشيد تا آنكه محتاج به كمك انصار نباشند.
3 - كمك دادن به ايشان از موقوفات يا انفاقات واجب و مستحب ديگر و ترجيح دادن اين جمع بر ديگران.
متأسفانه امروز تمامى اين راهها بر خوبان از اهل علم بسته شده است. و نكته آن هم
1) تفسير مجمع البيان، ج 9، ص 333، در ذيل آيه 6 سوره حشر.
اين است كه ايشان حاضر به تملق و تواضع نيستند و كارهايى كه ديگران مىكنند از ايشان ساخته نيست. اين است كه كنار گذاشته مىشوند. دوستى دارم كه به من گفت: «فلان بزرگ مىگفت كه مَثَل من مَثَل سقّاست؛ هر كس نزديك باشد، سيراب مىشود، وگرنه محروم مىماند. تو چه مىگويى؟»
گفتم: مَثَل او مَثَل پستچى است؛ هر كس كه صاحب نامه است، بايد خود را به او برساند، نه هر كس كه در نزد او بيايد، بيابد.
خلاصه كلام اين كه پيغمبر اكرم در دسترس مردم بود و حاجتمندان به آسانى به او رسيده و حاجت روا مىشدند. اگر چيزى هم نداشت، سائل را رد نمىكرد بلكه وعده مىداد و وعدههاى او پس از رحلتش وفا شد و اميرالمؤمنين علیهالسلام از عهده آنها برآمد. در عين حال كه پيغمبر سائل را رد نمىفرمود، روح بزرگى و بزرگمنشى را در ايشان توليد مىنمود و آنان را از تواضع و تملّقِ سؤال، دور مىكرد.
بر حسب روايتى كه قبلاً نقل شده است، پيغمبر ضامن بهشت براى جمعى شد به شرط آنكه از احدى چيزى نخواهند. بنابر اين، كار به جايى رسيد كه اگر تازيانه از دست
يكى مىافتاد، پياده مىشد و آن را برمىداشت و از شخص پياده نمىخواست كه آن را به دستش بدهد.
او مردم را تربيت مىكرد و تعليم حكمت مىنمود و روح آقايى را در اصحاب مىدميد. بى جهت نبود كه مسلمانان بر دنيا سيادت كرده و حكومت نمودند.
«وَلَقَد كانَ لَكُمْ في رَسُول اللّه اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»(1)
«قطعا براى شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشقى نيكوست».
آرى! پيشوايان و زمامداران امروز بايد بيش از ديگران، عمل پيغمبر اكرم را سرمشق خود قرار دهند؛ «فَاعْتَبِرُوا يا أُوْلِى الْأبْصارِ».
1) سوره احزاب، آيه 21.
اگرچه همه پيامبران خدا داراى مكارم اخلاق بودند، ولى همگى به يك اندازه نبودند، بلكه در صفات فاضله تفاوت داشتند؛ شايد همين تفاوت در مراتب، موجب تفاوت درجات ايشان باشد. پيغمبر اكرم به مرتبه كمال رسيده و خداوند از خُلق عظيم او تمجيد نموده است. يكى از تعليمات پيغمبر اكرم به اصحاب، عفو كردن و گذشت نمودن است. شيخ كلينى به سند خويش از سكونى از امام صادق علیهالسلام روايت نموده است كه پيغمبر اكرم فرمود:
«عليكم بالعفو فان العفو لا يزيد العبد إلاّ عزّ فتعافوا يعزكم اللّه»(1)
«بر شما باد عفو كردن كه عفو موجب عزت است. پس عفو كنيد تا خداوند شما را عزيز فرمايد!»
همچنين عبد اللّه بن سنان با سند صحيح از امام صادق علیهالسلام نقل نموده است كه آن حضرت فرمود:
«پيغمبر در خطبه خويش گفت: آيا شما را از بهترين اخلاق دنيا و آخرت خبر ندهم؟ عرض كردند: بفرماييد. فرمود: عفو نمودن كسى كه به تو ظلم نموده. نزديك شدن به كسى كه از تو بريده. احسان به كسى كه به تو بدى كرده. و بخشيدن به كسى كه تو را محروم نموده است».(2)
پيغمبر اكرم با اين بيانات، افكار مردم را با حكمت پرورش داده و دشمنان را به يكديگر نزديك و دوست مىفرمود و مردم را به سمت آقايى و سيادت مىكشانيد. در عمل هم، آن سرور سرمشق بوده است. بعضىها وقتى در حقّشان بدى شود، سالها كينهاش را در سينه نگاه مىدارند تا آنكه روزى تلافى كنند، امّا پيغمبر اكرم كه سالها
گرفتار اذيّت و آزار مشركين بود، سالها با بنى هاشم و بنى مطلب در شعب ابو طالب محصور بود، دشمنان در مقام قتل پيغمبر در آمدند و آن حضرت شبانه از ترس كشته
شدن به مدينه فرار كرد. و حتى در مدينه هم او را رها نكرده و با او جنگيدند و بسيارى از خويشان و ياورانش را كشتند. و از طواف و عمره او جلوگيرى نمودند. امّا آن حضرت پس از آنكه بر ايشان مسلط شد، همه را عفو نمود و گذشتهها را نديده گرفت، كه يوسف صديق از برادران خويش با فاصله زمانى زياد و علىرغم كمى تقصير و نزديكى رحم به اين آسانى عفو نكرد، ولى پيغمبر اكرم علىرغم كثرت جرمهاى بسيار سنگين دشمنانش، نگذشتن فاصله زمانى بسيار، دورى خويشاوندى و كشته شدن امثال حمزه، همه قريشيان را به آسانى عفو فرمود؛ در حالى كه قريشيان هيچگاه چنين گمانى نمىكردند؛ كسانى كه وقتى بر نعش دشمن خويش مسلط مىشدند از مثله جنازه بىجان او هم خوددارى نمىكردند.
«عكرمة بن ابى جهل در هنگام فتح مكه فرار كرد و رفت و در كشتى سوار شد، ولى زنش رسيد و از جانب پيامبر برايش امان آورد و او را برگرداند. گفت: اين زن مىگويد تو مرا امان دادى. فرمود: راست مىگويد، تو در امان هستى. آنگاه عكرمه پرسيد: مرا به چه چيزى دعوت مىكنى؟ فرمود: به شهادت بر توحيد خداوند و رسالت من و بپا داشتن نماز و دادن زكات؛ پس فروع دين را شمرد. عكرمه گفت: حقيقتاً كه مرا به كار خوب و زيبايى دعوت نمودى، تو پيش از آنكه ادعاى رسالت نمايى از تمام قريش راستگوتر و نيكوكارتر بودى، آنگاه مسلمان شد».(1)
در اثر همين عفو و بخشش پيغمبر بود كه فراعنه قريش، اسلام آوردند، وگرنه ايشان كجا به حق اعتراف مىنمودند؟! مگر عكرمة بن ابى جهل قبلاً نمىدانست كه پيغمبر از همه راستگوتر و نيكوكارتر است پس براى چه از قبل اسلام نياورد؟ الحق و الانصاف، همه قريشيان حقانيت پيغمبر اكرم را از همان ابتدا مىدانستند، ولى تكبّر و خودخواهى مانع از آن بود كه تسليم يتيم ابو طالب شوند، ولى عظمت پيغمبر اكرم و عفو بزرگ او از گناهان بزرگ ايشان موجب آن شد كه تسليم شده و از حق سرپيچى نكنند.
«صفوان بن اميه، يكى از بزرگان قريش و دشمنان لجوج پيغمبر و كسى كه در مقام
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 18، ص 9 و 10.
ترور پيغمبر برآمده و براى انجام اين عمل كسى را به مدينه روانه كرده بود، چون به گناهان بزرگ خود آشنا بود، در موقع فتح مكه فرار كرد. عمير بن وهب گفت: يا رسول اللّه! صفوان، بزرگ فاميل من است كه از ترس فرار كرده و خود را در دريا مىافكند. پس به او امان بده! حضرت فرمود: او در امان است. آنگاه عمير خود را به صفوان رساند و گفت: برگرد كه پيغمبر به تو امان داد. صفوان گفت: بايد نشانهاى بياورى! عمير برگشت و آن لباسى را كه پيغمبر با آن وارد مكه شد، براى علامت نزد صفوان آورد. صفوان چون آن بُرد را مىشناخت، برگشت و پس از نماز عصر، خدمت پيغمبر مشرف شد و گفت: اى محمد! عمير با اين نشانه آمده و مدعى است كه مرا به سوى خود خواندهاى و اگر اسلام را قبول نكنم تا دو ماه به من مهلت مىدهى؟
حضرت فرمود: پياده شو! گفت: نه. پياده نمىشوم تا تكليف مرا روشن نمايى. فرمود: تا چهار ماه مهلت دارى. صفوان پياده شد. او در جنگ حنين ملازم ركاب آن حضرت بود و بر شرك خويش هم باقى بود. صفوان با پيغمبر اكرم عبور مىنمود و چشمش به درهاى افتاد كه پر از چهارپايانى بود كه از كفار گرفته شده بود. پيغمبر فرمود:
اين درّه و گلّهاش را دوست دارى؟ گفت: آرى. فرمود: اين دره و هر چه در آن است، مال تو. صفوان گفت: به جز پيغمبر، كسى اينگونه گذشت و بخشش نمىكند؛ اشهد أن لا اله إلاّ اللّه وأنك رسول اللّه».(1)
پيغمبر اكرم با اين عفو و بخششها قلوب فراعنه قريش را تأليف و تسخير نمود. چيزى كه مانع از اسلام آوردن سريع قريشيان بود، تكبّر بود. آنها مىگفتند: «لَوْلا نُزِّلَ هذَا القُرْآنُ عَلى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٌ(2)چرا قرآن بر بزرگ مرد يكى از دو شهر مكه و طايف نازل نشد؟» آنان بزرگى و عظمت را در مال و ثروت مىدانستند، نه در صفات جليله فاضله. ثروتمند با تمام پستىهايش در نظر ايشان بزرگ بود و گمان مىكردند كه عظمت در نزد خداوند نيز منوط به ثروت و مال است. بدين سبب تسليم پيغمبر نشده و
با او جنگها كردند و كشتهها دادند و چون سلطنت پيغمبر محرز گشت و در ثروت، بزرگتر از تمام بزرگان بود، روى اين حساب وقتى كه در مقام تأليف قلوب برآمد و ايشان را عفو نمود و بخشش فرمود، به آسانى تسليم شدند و اسلام آوردند و همگى از ابو سفيان گرفته تا ديگران اعتراف به حقانيّت او نمودند.
آرى! كار به جايى رسيد كه وحشى، قاتل حمزه نيز مورد عفو قرار گرفت. پيغمبر از باب تأليف قلوب مشركين، به جمعى از قريش بخششهاى بزرگى نمود؛ از قبيل صد شتر و دويست شتر. همچنين جمعى از بنىاميه را جزو ملازمان خويش قرار داد و خانه ابو سفيان را با آن همه دشمنى و اذيتها مركز امن قرار داد. اين است جزاى پيغمبر اكرم به دشمنان و آنها نيز با پست فطرتى تمام، مجدداً جزاى او را دادند و به اهل بيت او آزارها رسانيدند و از كشتن، غارت و اسارت آنان كوتاهى ننمودند.
شيخ كلينى به سند موثق از زراره از امام باقر علیهالسلام روايت نمود كه فرمود:
«آن زن يهوديّه را كه گوسفندى را مسموم نموده و براى پيغمبر آورده بود تا آن سرور را شهيد نمايد نزد پيغمبر آوردند. حضرت فرمود: براى چه چنين كارى كردى؟ گفت: با خود گفتم اگر پيغمبر است به او ضرر نمىرسد و اگر پادشاه است، مردم را از او راحت مىنمايم.
پس پيغمبر اكرم او را بخشيد».(1)
اين عفو بسيار بزرگى است، ولى از اين خانواده بعيد نيست. مگر فرزند پيغمبر، حسين بن على عليهماالسلام حر بن يزيد را عفو نكرد؛ با آنكه گرفتار كارهاى او شده بود و تمام مصايب را مىتوان به حر نسبت داد؟ ولى چون پشيمان شد و توبه نمود، او را عفو فرمود. عفو امام به مراتب بزرگتر از عفو پيغمبر اكرم بود؛ زيرا پيامبر از آسيب او محفوظ مانده و در دام او گرفتار نشده بود؛ گذشته از تفاوت ميان زن يهوديه و مردى چون حر و گذشته از كشته شدن يك نفر و يا گرفتارى و كشته شدن امام و ياوران و اسيرى خاندان پيغمبر!
«سهيل بن عمرو از شيوخ قريش، در صلح حديبيه بر پيغمبر سختگيرى زيادى
1) كافى، ج 2، كتاب الايمان والكفر، باب العفو، ص 108، ح 9.
نمود و به گناهان خويش آگاه بود. در هنگام فتح مكه در خانه نشست و در را به روى خود بست. پسر او نزد پيغمبر آمد و عرض كرد: يا رسول اللّه! پدر مرا امان مىدهى؟ فرمود: او در امان است. آنگاه به مسلمانان فرمود: هر كس سهيل را ديد، به او نگاه تند نكند. سهيل چون اين خبر را شنيد، گفت: به خدا سوگند كه چه در كودكى و چه در بزرگى، نيكوكار بود. سهيل از خانه بيرون آمد و در جنگ حنين با اين كه مشرك بود، ملازم ركاب پيامبر بود و در موقع تقسيم غنايم در جعرانه اسلام آورد».(1)
قريش پيغمبر را قاطع رحم مىناميد، ولى سهيل او را از قديم نيكوكار مىشناخت. مثل آنكه اين اصل مسلّم است كه تا زور و ثروت نباشد، سخن حق اثر نمىكند. پيغمبر اكرم سالها در مكه با مخالفت قريش روبرو شد كه او را ديوانه، ساحر، شاعر و كاهن مىخواندند و بالأخره پيغمبر شبانه از مكه فرار نمود. حال چه شد كه همه پيغمبر را به خوبى مىشناسند؛ همه قربان او مىروند؟
«عبداللّه بن زبعرى» شاعر قريش كه پيغمبر را هجو مىنمود، پس از فتح مكه به سوى يمن شتافت و از آنجا پس از مدتى برگشت و اسلام آورد و در مدح پيغمبر اكرم اشعارى سرود كه از آن جمله است:
اني لمعتذر إليك من الّذي *** أسديت إذ انا في الضلال اَهيم
ايّان تأمرني بأغوى خطّة *** سهم و تأمرني به مخزوم
و امد اسباب الردى و يقودني *** امر الغواة وامرهم مشوم
فاليوم آمن بالنبي محمّد *** قلبي و مخطي هذه محروم
مضت العداوة وانقضت اسبابها *** ودعت أواصر بيننا و حلوم
فاغفر فداك والدي كلاهما *** زللي فإنّك راحم مرحوم
وعليك من علم المليك علامة *** نور أغرو خاتم مختوم
أعطاك بعد محبة برهانه *** شرفا و برهان الاله عظيم
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 17، ص 284.
ولقد شهدت بأنّ دينك صادق *** بر وشأنك في العباد جسيم(1)خلاصه اين كه در اثر عفو پيغمبر اكرم همه قريشيان به تدريج اسلام آوردند و ديگر بهانهاى براى انكار حق نماند. همگى بت پرستى را كنار گذاشته و حقيقتاً به توحيد معتقد شدند. ديگر نه قريش و نه مشركين عرب، به سراغ بت پرستى نرفتند و زمينه ارتداد و بت پرستى تا به امروز فراهم نگشت. پيغمبر اكرم اگر چه از دنيا رفت، ولى روح ارتداد به اين معنى در ميان تازه مسلمانان دميده نشد و هوس دين قديم خويش و رسوم و عادات گذشته خود را نكردند. اين نكتهاى است كه حساب فتوحات اسلام را با فتوحات ساير سلاطين جدا مىكند.
از آنجا كه فتوحات سلاطين همراه با قهر، غلبه، اعمال نفوذ، تعدّى، ظلم و ذليل نمودن عزيزان و عزيز كردن ذليلان است، دوامى ندارد و دشمنى و كينه فاتحين در قلوب مردم به جا مىماند و هيچ وقت محبت ايشان در دل مغلوبين قرار نخواهد گرفت.
«إِنَّ الْمُلُوكَ إذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً وَكَذلِكَ يَفْعَلُونَ»(2)
«پادشاهان چون به شهرى در آيند آن را تباه مىكنند و عزيزانش را خوار گردانده و اينگونه عمل مىكنند».
البته مغلوبين به تدريج در مقام انتقام برمىآيند و چيزى نمىگذرد كه مجددا غلبهنصيب ايشان مىشود و سنّت و آداب و رسوم فاتحين از ميان اين جماعت برچيده مىگردد:
1) از آن هنگام كه گمراه بودم و به تو بدى كردم پوزش مىخواهم، آن دو گروه بنى سهم و بنى مخزوم مرا در گمراهى ماندن فرمان دادند؛ اسباب گمراهى آماده بود و فرمان گمراهان ناخجسته مرا مىكشيد. امروز به پيامبرى محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم ايمان آوردم آنكه دين محمّد را باور ندارد از هدايت يافتن باز مانده؛ دشمنىها گذشت و اسباب آن هم از بين رفت آن پيمانها و رؤياها وداع كردند؛ پدر و مادرم به فداى تو باد لغزشهاى مرا ببخش چرا كه تو مهربان و رحمت شدهاى؛ از خداوندِ فرشتگان نورِ پر فروغ رسالت و مهر نبوت را كه بزرگترين دليل و حجت است به تو داد؛ هر آينه گواهى مىدهم كه دين راست و نيكويى داشته و شأن و منزلت در ميان بندگان خدا بسيار بزرگ است.شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 18، ص 18.
2) سوره نمل، آيه 34.
«وَهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ»(1)
«ولى بعد از شكستشان در ظرف چند سالى به زودى پيروز خواهند گرديد».
اين اصل از مسلّمات تغيير ناپذير است، ولى فتوحات در اسلام از اين قاعده جدا بود. حرف حق و حساب، توأم با عدالت و مساوات بود، نه با ظلم و زور. تازه مسلمانان با ساير مسلمين تفاوتى نداشتند و مزيتى براى دسته و نژادى بر نژاد ديگر نبود و اين معنى، موجب محبوبيت فاتحين گرديد. اين است سرّ آنكه اسلام در هر كجا وارد شد، منزل نمود. چنين نبود كه مانند سيل ريشه كن باشد و باقى نمانده به زودى بگذرد.
حال كه پيغمبر اكرم غالب است با قريش كه سالها به او ظلم و ستم نمودند، معامله متقابل نمىنمايد، بلكه سنّت عفو و آقايى را پيش كشيده و به كسانى كه گفتند: «روز ذلت قريش رسيده است»، مىفرمايد: نه. روز عزت قريش است.
قريش پس از فتح هوازن، عموماً اسلام آورد و بر اين اسلام ثابت و پايبند ماند. اگر چه منافقين در دين تغييرات و تبديلاتى داده و تصرفاتى نمودند، ولى دو اصل توحيد و شهادت به رسالت محفوظ ماند و در تحت لواى شهادتين، آنچه خواستند و توانستند، كردند. معاويه كه از «مؤلفة القلوب» بود و سالها با پدر خود، ابو سفيان عليه پيغمبر
دشمنىها نمود، پس از تسلط بر مسلمين و ريشه كن كردن آيين اسلام و كشتن مسلمين، نسبت به اين دو اصل اظهار علاقه مىنمود و خود را اميرمؤمنين و خليفه پيغمبر مىناميد!
پس از آنكه طايفه هوازن با پيغمبر اكرم جنگيده و فرار نمودند، اموال ايشان به تصرف مسلمين درآمده و زنان ايشان اسير شدند. در ميان اسيران، دخترِ حليمه، خواهر رضاعى پيغمبر اكرم هم بود. او با جماعتى از طايفه هوازن كه در جعرانه به خدمت پيغمبر مشرف شده و اسلام آورده بودند، براى آزادى زنان شفاعت نموده و گفتند: ما داراى اصل و عشيره هستيم، امروز كه مبتلا شديم، بر ما منّت گذار تا خداوند بر تو منت گذارد.
1) سوره روم، آيه 3.
زهير بن صرد گفت: خالههاى تو و دختران ايشان و زنانى كه تو را بغل كرده و نگاهدارى مىكردند و دختران ايشان در ميان اسيران هستند. ما برگشت اموال را نمىخواهيم، امّا از تو مىخواهيم كه زنان ما را به ما برگردانى. از آنجا كه قسمتى از زنان در ميان مسلمانان تقسيم شده بودند، پيغمبر فرمود: آنچه را كه نصيب من و اولاد عبد مطلب است، برمىگردانم و آنچه كه مال مسلمين است را تو از ايشان بخواه تا به ملاحظه من برگردانند. خواهر رضاعى و آن جماعت از هوازن، پس از نماز ظهر برخاسته و از مسلمين خواستند كه ايشان را آزاد نمايند. همگى به خاطر پيغمبر اكرم آنان را آزاد نمودند، به جز اقرع بن حابس و عيينة بن حصن؛ اين دو گفتند: يا رسول اللّه! طايفه هوازن زنان ما را اسير كرده بودند. پس ما نيز از ايشان اسير مىگيريم. چون قرعه كشيدند، سهم اين دو نفر، دو غلام افتاد. ايشان نيز چون اين وضع را ديدند، سهم خويش را بخشيدند».(1)
از اين نقل دانسته شد كه فقط قريش مشمول عفو و مراحم پيغمبر نشدند، بلكه ديگران نيز مشمول اين عضو بودند. همچنين دانسته مىشود كه پيغمبر اكرم آنچه مىخواست را بر مسلمانان تحميل نمىنمود.
«لَقَدْ جآئَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَريصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنينَ رَؤُفٌ
رَحِيمٌ»(2)
«قطعا براى شما پيامبرى از خودتان آمد كه بر او دشوار است كه شما در رنج بيفتيد، به [هدايت] شما حريص، و نسبت به مؤمنان، دلسوز و مهربان است».
اين آيه خطاب به تمام بشر است نه فقط مسلمين. خداوند در اين آيه مىفرمايد براى شما پيغمبرى از جنس خودتان آمده است كه گرفتارىهاى شما بر او سخت و
ناگوار است. حريص است كه شما را به خير برساند و به مؤمنين، رئوف و مهربان است. خداوند، پيغمبر را به اين صفات ستوده است كه تمام مشقّات و مصايب دنيايى و آخرتى كه بر بشر وارد آيد، بر پيغمبر ناگوار است، بنابر اين، بر نجات بشر و هدايت ايشان حريص بود. او نه تنها بر نجات و آسايش مسلمين حريص بود، بلكه بر نجات بشر نيز اهتمام فراوان داشت؛ حتى از كفر و گرفتارىهاى كفار و مشركين تا حدّ مرگ ناراحت بود، تا آنجا كه خداوند او را تسلى مىداد:
«فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ أَسَفا»(1)
«مگر مىخواهى خود را از غم و غصه آنكه مشركين ايمان نمىآورند، بكشى و تلف نمايى؟»
در اين آيه شريفه دقيق شويد تا به اندازه خيرخواهى پيغمبر اكرم واقف شده و بدانيد كه تا چه اندازه در هدايت بشر اصرار داشت و از مشقات و ناگوارىهاى وارده بر
بشر متأثر مىگشت.
همچنين خداوند مىفرمايد:
«أَرأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ أَفَأنْتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلاً».(2)
«آيا تو نگاهدار آن كسى كه به جاى خداوند هوا و هوس خود را مىپرستد و هر چه بخواهد، مىكند هستى و او را به سوى حق برمىگردانى؟»
مقصود خداوند آن است كه اين كار از حدود وظيفه تو خارج است:
«وَما أَنا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ»(3)
«و من بر شما نگهبان نيستم».
پس، از اين جهت به خود غم و اندوه راه مده:
«وَلا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَاخْفِضْ جِناحَكَ لِلْمُؤْمِنِينَ»(4)
«و بر ايشان اندوه مخور، و بال خويش را براى مؤمنان فروگستر».
از آنكه كفار ايمان نمىآوردند، اندوهناك مباش! مؤمنين را در آغوش خويش نگاه داشته و در زير بال خود تربيت كن و از ايشان پرستارى و مهربانى نما و تواضع فرما.
«إِنَّكَ لا تُسْمَعُ الْمَوْتى وَلاتُسْمِعُ الصُّمّ الدُّعآءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرينَ * وَما أَنْتَ بِهادِي الْعُمْي عَنْ ضَلالَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلاّ مَنْ يُؤْمِنُ بِآياتِنا فَهُمْ مُسْلِمُون»(1)
«البته تو مردگان را شنوا نمىگردانى، و اين ندا را به كران - چون پشت بگردانند - نمىتوانى بشنوانى. و راهبر كوران [و بازگرداننده] از گمراهى شان نيستى. تو جز كسانى را كه به نشانههاى ما ايمان آورده و مسلمانند، نمىتوانى بشنوانى».
گويا پيغمبر از اصرار كفار بر كفر ناراحت شده بود كه خداوند در مقام تسليت او مىفرمايد: اينان چون مردگانى هستند كه سخن گفتن با ايشان بيهوده است. و يا همانند ناشنوايانى هستند كه با انسان فاصله گرفته و پشت كرده باشند. پس اگر سخن تو را نشنوند، نقص گوينده نيست، بلكه از بىلياقتى ايشان است. آنان مثل كورى هستند كه راه را نمىيابند. اين نقص از راهنما نيست. تنها، كسانى كه تسليم باشند و به خدا ايمان آورند، سخن تو را مىشنوند نه معاندين.
راستى كه توصيف عواطف پيغمبر اكرم براى بشر و اصرار او در نجات و رغبت آن سرور بر هدايت ايشان حيرتانگيز است. من چه گويم درباره كسى كه خداوند مىفرمايد: «وَما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ!؟(2)و ما تو را نفرستاديم مگر رحمتى براى عالميان».
با توجه به آنچه بيان شد تفاوت پيغمبر اكرم با پيغمبران ديگر دانسته مىشود. يونس چون ديد در غياب او اسلام آورده و مشمول الطاف خداوند منان گرديدند و از عذاب
نجات يافتند، به جاى آنكه به سوى آنان شتابد و ايشان را كاملاً هدايت فرمايد و از اسلامشان خشنود گردد، برمىگردد و به سمت كشتى مىرود و خيال مىكند كه خداوند بر او سخت گيرى نمىكند و وى را رها مىنمايد. اين است كه گرفتار شكم ماهى مىشود و مدّتها در آن ظلمات محبوس مىگردد، تا آنكه رحمت حق شامل حال او گرديده و از غم رها گشته و از شكم ماهى نجات مىيابد.
موسى بن عمران پيغمبر اولوالعزم نفرين مىكند؛ مثل آنكه تشفّى خاطر خود را به اين مىداند كه قومش در وقتى كه ايمان آوردن فايده مىرساند، ايمان نياورند و تنها وقتى ايمان آورند كه عذاب نازل شده باشد:
«رَبَّنَا أَطْمِسْ عَلى أَمْوالِهِمْ وَاشْدُدْ عَلى قُلُوبِهِمْ فَلا يُؤْمِنُوا حَتّى يَرَوُا الْعَذابَ الْأَلِيمَ»(1)
«پروردگارا! اموالشان را نابود كن و آنان را دلسخت گردان كه ايمان نياورند تا عذاب دردناك را ببينند!»
نوح، شيخ المرسلين نيز مىگويد:
«رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيّارا»(2)
«پروردگارا! هيچ كس از كافران را بر روى زمين مگذار!»
ولى پيغمبر اكرم از خدا مىخواهد كه قريش از حركت او به سوى مكه با خبر نگردند تا مجال مبارزه و جنگ نداشته و كشته نشوند تا مجبور به اظهار اسلام شوند كه همگى را ببخشد و آزاد نمايد و يا تأليف قلوب فرمايد.
سعد بن عباده رييس انصار در روز فتح مكه به ابوسفيان گفت: «اليوم يوم الملحمة اليوم تستحل الحرمة اليوم اذل اللّه قريشا؛ امروز روز كشتن مردان و اسيرى زنان و ذلّت قريش است».
ابو سفيان خود را به پيغمبر رساند و كلام سعد را نقل نمود و عرض كرد: تو از
تمامى مردم بهتر و نكوتر و رحم تو بيشتر است.
پيغمبر ايستاد و فرمود: «امروز روز رحمت است و روزى است كه خداوند قريش را عزيز فرمود. آنگاه سعد را عزل نمود و پرچم را از او گرفت».(1)
1 - چرا پيغمبر اكرم يهود بنى قريظه را كشت و از آنان مردى باقى نگذاشته و به ايشان رحم نكرد؟
خواهيم گفت كه: پيغمبر با هيچ يك از طوايف يهود چنين رفتارى ننمود. او با يهود خيبر مزارعه نمود و اراضى را در دست ايشان گذاشت كه آباد نمايند و عدهاى از يهود را از اطراف مدينه بيرون كرد. آنان يا به خيبر رفتند و يا به اطراف شام نقل مكان نمودند.
يهود بنى قريظه از بدترين افراد يهود بودند و در موقعيت حساسِ محاصره مسلمانان در مدينه با مشركين قريش و احزاب همراه شده و نقض عهد و پيمان نمودند اما با اين حال، آنان خود به حكم سعد بن معاذ تسليم شدند، نه به حكم پيغمبر. سعد، دوست سابق ايشان بود و آنها گمان كردند كه اگر به فرمان او تسليم شوند به نفعشان تمام
مىشود. دشمنى يهود با پيغمبر و بدگمانى ايشان به آن سرور، موجب بدبختى آنها گرديد. اگر يهود تسليم حكم پيغمبر مىشدند و در قلعه را به روى پيغمبر باز مىكردند،
دچار چنين پيش آمد ناگوارى نمىشدند. اين از نادانى آنان بود كه از حكم رحمة للعالمين صرف نظر كرده و تسليم حكم سعد بن معاذ شدند. اگر سعد بن معاذ مىگفت كه تمامى يهود بنى قريظه با اموالشان از مدينه بيرون روند يا بدون اموال خارج گردند، قطعا پيغمبر اكرم حكم او را قبول نموده و اجرا مىكرد. پس مسؤوليت اين امر بر عهده همان يهود است.
آرى! اين جزاى كسانى است كه پيغمبر رحمت را نشناخته و به او سوء ظن داشتند و به حكم سعد تسليم شده و او را داور نمودند.
1) مجمع البيان، ج 10، ص 557، در تفسير سوره نصر، با مختصر تفاوت.
2 - اگر ناگوارىهاى بشر بر پيغمبر سخت مىآمد و به رساندن خير به ايشان حريص بود، پس چرا باب جهاد را باز نمود؟
مىگوييم كه: اين نيز به خاطر خير خواهى بشر است؛ زيرا دين به وسيله جهاد توسعه مىيابد و مردم به راه راست هدايت مىشوند؛ كفر از ميان برداشته مىشود و حق غالب مىگردد. جهاد بهترين راه اصلاح بشر است؛ و جهاد در اسلام به خاطر توسعه دادن مملكت يا سلطنت قريش و يا عرب نيست، بلكه براى دعوت به دين و احسان به كفار و رضاى خداوند است.
سكونى از امام جعفر صادق علیهالسلام چنين روايت نموده است:
«اميرالمؤمنين علیهالسلام فرمود: پيغمبر مرا مأمور يمن نمود و فرمود كه مردم را به اسلام دعوت كن و پيش از دعوت، جنگ مكن! به خدا سوگند، اگر خداوند به دست تو كسى را هدايت فرمايد، براى تو از تمامى آنچه خورشيد بر آن مىتابد و از آن غروب كند، بهتر است».(1)
پس جهاد در اسلام يك نوع احسان به كفار است؛ قبلاً آنان را دعوت مىكنند و از دين و آيين با خبر مىنمايند و اگر مخالفت كردند، جنگ شروع مىشود، اما اگر كسى امان خواست تا بيايد سخن خدا را بشنود، در امان است و بايد او را به مأمن و جايگاه او روانه كنند.
شيخ كلينى به سند معتبر از مسعدة بن صدقه از امام صادق علیهالسلام روايت نموده است كه فرمود:
«إنّ النبي صلیاللهعلیهوآلهوسلم كان إذا بعث أميرا له على سريّة امره بتقوى اللّه عزّ وجلّ في خاصة نفسه ثمّ في اصحابه عامة ثمّ يقول: اغز بسم اللّه وفي سبيل اللّه وقاتلوا من كفر باللّه لاتغدروا ولاتغلّوا ولاتمثّلوا ولاتقتلوا وليدا ولامتبتّلا في شاهق ولاتحرقوا النخل ولاتغرقوه بالماء ولاتقطعوا شجرة مثمرة ولاتحرقوا زرعا لانّكم لاتدرون لعلّكم تحتاجون إليه ولاتعقروا من البهائم مما يؤكل لحمه
1) كافى، ج 5، كتاب الجهاد، وصية رسول اللّه في السرايا، ص 28، ح 4.
إلاّ ما لا بدلكم من أكله وإذا لقيتم عدوّا للمسلمين فادعوهم إلى احدى ثلث فإن هم اجابوكم إليها فاقبلوا منهم وكفوا عنهم، ادعوهم إلى الإسلام فإن دخلوا فيه فاقبلوا منهم وكفوا عنهم، وادعوهم إلى الهجرة بعد الإسلام فإن فعلوا فاقبلوا منهم وكفوا عنهم، وإن ابوا ان يهاجروا واختاروا ديارهم وابوا ان يدخلوا في دار الهجرة كانوا بمنزلة اعراب المؤمنين يجرى عليهم ما يجرى على أعراب المؤمنين ولايجرى لهم في الفيء ولافي القسمة شيء إلاّ أن يهاجروا في سبيل اللّه . . .».(1)
«هرگاه پيامبر اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرماندهاى را به مأموريت مىفرستاد او را به پرهيز كارى و ترس از خدا سفارش مىكرد، سپس دربارهئ لشكر سفارشهايى مىنمود. آنگاه مىفرمود: با نام خدا پيكار كن، با كسانى كه كافر به خدا هستند بجنگيد و از نامردى به آنها و زياده روى در كشتار و پاره پاره كردن كشتهها بپرهيزيد. درختان خرما را نسوزانده و در آب غرق نكنيد. درختان ميوه دار را قطع ننمايد. حاصل زراعت مردم را به آتش نكشيد. شما نمىدانيد شايد به آنها محتاج شويد. حيوانات حلال گوشت را نترسانيد مگر اينكه ناچار شويد گوشت آنها را بخوريد، اگر با دشمنى برخورد كرديد آنها را به سه چيز دعوت كنيد. اگر سخن شما را پذيرفتند دست از آنها بداريد: 1 - به اسلام دعوت كنيد اگر مسلمان شدند بپذيريد و آنها را رها كنيد؛ 2 - و اگر از پذيرفتن اسلام خوددارى كردند از آنها بخواهيد كه هجرت كنند اگر قبول كردند به آنها كارى نداشته باشيد؛ 3 - و اگر از هجرت خوددارى كردند و سرزمين خود را اختيار كردند و حاضر نشدند به مدينه وارد شوند آنها مانند ساير مسلمانان باديه نشين خواهند بود نه از بيت المال چيزى نصيبشان مىشود و نه از غنايم جنگى، مگر اينكه در راه خدا بيرون آمده جهاد كنند».
همچنين در سند صحيح از حضرت صادق علیهالسلام روايت شده است:
«كان رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم إذا أراد أن يبعث سرية دعاهم فاجلسهم بين يديه ثمّ
1) كافى، ج 5، كتاب الجهاد، ص 29، وصية رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم في السرايا، ح 8.
يقول: سيروا بسم اللّه وباللّه وفي سبيل اللّه وعلى ملّة رسول اللّه لاتغلّوا ولاتمثلوا ولاتغدروا ولاتقتلوا شيخا فانيا ولاصبيا ولاامرئة ولاتقطعوا شجرة إلاّ أن تضطروا إليها وايما رجل من ادنى المسلمين أو أفضلهم نظر إلى رجل من المشركين فهو جار حتى يسمع كلام اللّه فإن تبعكم فأخوكم في الدين وإن أبى فأبلغوه مأمنه واستعينوا باللّه عليه».
هنگامى كه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم اراده مىكرد لشكرى را به سوى جهاد كردن روانه كند آنها را نزد خود مىنشاند سپس مىفرمود: با نام خدا و براى خدا و در راه خدا و بر كيش رسول خدا حركت كنيد از زياده روى در كشتار و ناجوانمردى و پاره پاره كردن كشتهها پرهيز نماييد، سالخوردگان رنجور و كودكان و زنان را نكشيد، درختان را نبريد مگر اينكه ناچار به استفاده كردن از آنها بشويد. و هر مسلمانى - خواه پايينترين مقام يا بالاترين مقام را داشته باشد - به مردى از مشركين امان دهد، او د رنزد شما محترم خواهد بود تا آنكه كلام خدا را بشنود، پس اگر پيرويتان كردن پس برادر دينى شماست و اگر خوددارى نمود او را به جايگاه امنش روانه كنيد و از خدا بر او يارى بجوييد.
همچنين امام صادق علیهالسلام در جواب راوى - كه علت برداشته شدن جزيه را از زنان پرسيد - مىفرمايد:
«لانّ رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم نهى عن قتل النساء والولدان في دار الحرب إلاّ أن يقاتلوا فإن قاتلت أيضاً فامسك عنها ما امكنك ولم تخف خللا».(1)
«براى اينكه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم كشتن زنان و كودكان را در ميدان جنگ نهى مىفرمود مگر اينكه آنها به مبارزه برخيزند، پس اگر زنى مبارزه كرد تا مىتوانى از او دست بدار و مرد از زن نترسد».
سكونى از اميرالمؤمنين علیهالسلام نيز چنين روايت مىكند:
1) كافى، ج 5، كتاب الجهاد، وصية رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم في السرايا، ص 29، ح 6.
«نهى رسول اللّه أن يلقى السم في بلاد المشركين».(1)
«پيامبر اكرم از ريختن زهر در ديار مشركين نهى مىفرمود».
و همچنين پيامبر مىفرمود:
«اقتلوا المشركين واستحيوا شيوخهم وصبيانهم».(2)
«مشركين را بكشيد امّا سالخوردگان و كودكان را زنده بداريد».
جهاد در اسلام به خاطر جاهطلبى و انتقامجويى نيست، بلكه براى رضاى خدا و تقويت دين و احسان به كفار و مشركين است.
جهاد داراى شروط و مقرراتى است: بايد كفار به اسلام دعوت شوند، نه آنكه ناگهانى و بى دعوت جنگ شروع شود و اگر كسى از ايشان خواست در دين، تحقيق كند و از فردى از افراد مسلمانان پناه گرفت تا سخن خدا را بشنود، پس او در پناه است و بايد به مأمن خود برسد، اگر چه اسلام را قبول ننمايد. مجاهدين نبايد كفار را گول بزنند و با مكر و خدعه غالب آيند.
شيخ كلينى به سند صحيح از ابن ابى عمير از محمّد بن حكم از امام جعفر صادق علیهالسلام روايت مىكند كه فرمود: «اگر مجاهدين، قلعهاى را محاصره نمودند و محصورين امان خواستند، ولى مسلمانان گفتند نه، امّا محصورين اشتباه كرده و گمان كردند كه آنها مىگويند بلى، پس در را باز كرده و خود را تسليم مجاهدين نمودند، همگى در امان خواهند بود».(3)
و از كلمات اميرالمؤمنين است كه فرمود: «ألا وإنّ الغدر والفجور والخيانة في النار».(4)مجاهدين بايد جوانمردانه جنگ كنند. بنابر اين، با ضعفا، زنان، كودكان و پيرمردها جنگى نيست و آنان بايد محفوظ بمانند. اين دستور پيغمبر اكرم است كه فرمود:
«ولا تقتلوا شيخا فانيا ولاصبيا ولا إمرئة(1)با پيرمردها و كودكان و زنان جنگ نكنيد».
همچنين از اميرالمؤمنين علیهالسلام روايت شده است كه فرمود:
«زنان را اذيت مكنيد، اگر چه به خوبان و رؤساى شما بد بگويند؛ زيرا ايشان در بدن و عقل ضعيف هستند».(2)
پيغمبر نيز امر مىفرمود كه به ايشان تعرض نشود، اگر چه مشرك باشند و نهى مىنمود از آنكه در بلاد مشركين زهر ريخته شود؛ چون در اثر اين عمل چه بسا از ضعفا
كشته گردند. پس اين جنگهايى كه امروز در ميان ممالك متمدن مرسوم گشته است، تمام بر خلاف رسم جوانمردى است و دين اسلام از اينگونه جنگها نهى نموده است.
تعجب است كه هر كدام از ممالك ناجوانمرد، امروز خود را حامى بشر و صلح دوست و حافظ صلح مىنامند، امّا در فرصت مناسب از هيچگونه ظلم و ستمى دريغ نمىكنند. بى جهت نبود كه محبت اسلام در قلوب مغلوبين جا مىگرفت و با طوع و رغبت اسلام مىآوردند. اما امروز هر مملكتى كه به زور فتح شده باشد، در مقام است كه جبران گذشته را نموده و به فاتح بىرحم، ظلمهايى نمايد.
پيغمبر اكرم هيچگاه ناگهانى و شبانه بر دشمنان شبيخون نزد. با آنكه اين نحوه جنگ چه بسا موجب فتوحاتى است و اغلب جنگهاى خوارج از اين قبيل بود و فتوحات بسيار ايشان از اين راه بود. چون اين نحوه جنگ از مردانگى به دور است. همچنين مجاهدين نبايد كفار را مثله كنند - گوش، بينى، دست و يا پاى آنها را قطع كنند - و نبايد درختان ميوهدار را قطع كرده يا بسوزانند. اين عمل نيز وحشيانه است.
حال ملاحظه كنيد زيانهايى را كه از انفجار بمب، مخصوصا اين بمبهاى پيشرفته امروزى به بشر و زراعتها وارد مىآيد و نيز ميان دستور پيغمبر اكرم و قوانين جنگى دول متمدن عالم مقايسه شود تا دانسته شود كه پيغمبر اكرم مصلح بشر و حريص بر حفظ ايشان يا ديگران بود يا نه؟ و دانسته شود كه جنگهاى پيغمبر براى چه و جنگهاى
ديگران براى چه مقصودى بود؟
تفاوت ديگر ميان جهاد اسلام و فتح و غلبه سلاطين اين است كه ايشان هيچگاه افراد مستعمرات را نظير افراد خويش حساب نكرده و به يك چشم نمىبينند، ولى دين اسلام تفاوت طبقات و نژاد و الوان را كنار گذارده و مسلمين را برابر مىشناسد:
«إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقيكُمْ»(1)
«در حقيقت ارجمندترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شماست».
آرى! دين حق با جهاد غالب مىآيد. جهاد با كفار، همانند قطع دست يا پا به جهت محفوظ ماندن ساير اعضا و جوارح است. اگر به عضوى آسيبى رسد كه قطع آن موجب راحتى اعضاى ديگر و بقاى آسيب ديده نيز موجب ناراحتى و نابودى بقيه اعضا باشد. قطعاً به حكم عقل بايد در قطع آن عضو كوشيد؛ بناى همه عقلا بر اين بوده و خواهد بود.
خود شخص مريض نيز اگر متوجه باشد در قطع آن كوشش خواهد نمود. كفار موجب بدبختى خود و جامعه بشرى هستند. پس ولى امر مسلمين تا بتواند ايشان را هدايت مىنمايد و در اصلاح آنان كوشش مىكند، امّا وقتى نا اميد شد، كفار را مىكشد و نابود مىنمايد تا نسل همين جماعت را از شر اين جمع محفوظ بدارد. آنگاه پس از كشتن قوىترها، ضعفا را اسير و نگاهدارى مىكند و بالطبع در اثر مرور مختصر زمانى همگى اسلام مىآورند.
آنگاه همين فرزندان كوچك و زنانى كه نگهدارى مىشوند، كم كم به دين اسلام وارد شده و از افراد قوى و با صلاحيّت همين جامعه محسوب مىشوند و پدر و مادر نسل آينده مسلمانان مىگردند. پس كشته شدن اين جماعت به صلاح بقيه افراد است؛ نظير قطع عضو فاسد كه به صلاح ساير اعضا خواهد بود.
بنابر اين، جهاد براى اصلاح حال جامعه و رساندن سعادت به كفار و خانواده ايشان است، نه براى انتقامجويى و مملكت گشايى. روى اين حساب در اسلام شكنجه و مثله نهى شده و به حفظ ضعفا از پير، زن و كوچك فرمان داده شده و از خيانت و دروغ گفتن و
1) سوره حجرات، آيه 13.
غدر نهى شده است:
«وَإِمّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيانَةً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلى سَوآءٍ إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْخآئِنِينَ»(1)
«و اگر از گروهى بيمِ خيانت دارى [پيمانشان را] به سويشان بينداز [تا طرفين] به طور يكسان [بدانند كه پيمان گسسته است]؛ زيرا خدا خائنان را دوست نمىدارد».
خداوند به پيغمبر اكرم مىفرمايد: اگر از خيانت جمعى از كفار مىترسى و ايشان با تو همعهد هستند، پس آن عهد را عادلانه بر هم بزن و ايشان را آگاه كن و آنگاه جنگ را شروع نما! خداوند خيانتكاران را دوست نمىدارد. راستى كه قوانين اسلام قوانين عادلانهاى است كه براى حفظ نظام جامعه آورده شدهاند.
پس جهاد منافاتى با مهربانى پيغمبر اكرم، خيرخواهى براى بشر و رحمة للعالمين بودنش ندارد، بلكه براى خيرخواهى و نجات بشر است.
3 - مسأله خريد و فروش بنده و كنيز كه در اسلام وجود دارد، با آن مقامى كه براى پيغمبر قايل هستيد، منافات دارد، بنابر اين، در اين عصر اين رسم از ميان رفته و عقلا و متمدنين اين قانون را درست نمىدانند و از خريد و فروش آنان جلوگيرى كردند.
مىگوييم كه: قوانين اسلام درباره جنگ و اداره اسيران، از بهترين قوانينى است كه در ميان بشر آمده و به آن عمل شده است. يكى از مشكلاتى كه فاتحين با آن روبرو مىشوند، همانا اداره نمودن اسيران است، اگر آنان را آزاد بگذارند از شر ايشان ايمن نخواهند بود و اگر تمامى آنان را بكشند، همانا ظلمى بزرگ و اسراف در قتل و قطع نسل است؛ و از طرفى هم سلب اطمينان از ديگران شده و پس از اين واقعه دشمن در جنگهاى بعد تا مىتواند مىجنگد و تسليم نمىشود و اين به زيان فاتح خواهد بود؛ زيرا دشمنى دشمنان با فاتحين فوق العاده خواهد شد و عاقبت بسيار خطرناكى در بر خواهد داشت. پس چارهاى نيست جز اينكه يا دولت آنان را نگاه دارد و مخارجشان را بدهد - و البته نمىتوان آنان را بىكار نگاه داشت بلكه بايد از ايشان كار بكشد و به كارهايى از قبيل راه سازى يا بنايى بگمارد - و يا آنكه براى ايشان ارزش و قيمتى قايل
1) سوره انفال، آيه 58.
شوند و مانند ساير اموال از غنايم محسوب شوند و بين مجاهدين تقسيم گردند. البته در اين صورت موجب تقويت مجاهدين و رغبت ايشان به جنگ و فتح خواهد بود. و از طرف ديگر هم در اين صورت از اسيران به طور دسته جمعى نگاهدارى نخواهد شد تا مشكلساز و خطرناك شوند بلكه هر كدام در گوشهاى و خانهاى نگاهدارى مىشوند. بنابر اين، اسيران اتحاد خود را از دست مىدهند و ديگر ضررى نمىرسانند و براى نگاهدارى ايشان نيز تشكيلاتى لازم نخواهد شد، بلكه تحت تأثير اربابان خود واقع شده و پس از زمان مختصرى در اسلام داخل مىشوند و از راههايى كه در شرع مقرر گشته است، آزاد مىگردند و به تدريج صاحب نسل و فرزند مىگردند و در مدت بسيار كوتاهى، هر يك عائلهاى از مسلمين خواهند شد.
اداره اسيران به روش دوم در دين اسلام وارد شده و مملوك بودن موجب علاقه مالك به ملك و كوشش او در حفظ و تربيت آن خواهد شد. مالك بودن موجب آزار و شكنجه نيست. اگر كسى را بر عائلهاى تحميل نمايند كه او را اداره كنند و يا بگويند كه اين مال تو است و مىتوانى او را هر وقت كه بخواهى بفروشى، به نظر شما كدام يك از اين دو شيوه به صلاح حال اسير است؟
قطعا در صورت دوم، او را بهتر حفظ و تربيت مىنمايند. مسلّماً هر كس به مال خود علاقمند بود و در نگاهدارى آن جديت مىنمايد؛ و در نتيجه، چه بسا بندگانى كه حاضر نشوند از آن خانه بيرون رفته و به خانه ديگرى بروند؛ بندگان بسيارى ديده شدهاند كه در اثر همين بندگى، در مدت كوتاهى به مقاماتى رسيده و اين نسبت را افتخار خود قرار داده و هميشه خود را از مواليان آن مالك مىشمارند. زيد بن حارثه كه او را اسير كردند، فروختند و پيغمبر مالك او شد. وقتى پدرش آمد و خواست او را ببرد، زيد قبول نكرد و در اثر همين بنده بودن به خانه پيغمبر اكرم رسيد و افتخار خدمت براى او حاصل شد در نهايت يكى از امراى لشكر اسلام گرديد.
امّا شيوه ديگر محتاج به نگاهدارى دولت و مخارج گزاف است و تهيه وسايل راحتى اسيران كار بسيار مشكلى است. ما در جنگ بين الملل دوم ديديم كه نگاهدارى
اسيران براى دولتهايى كه فتح نصيب آنان شده بود، بسيار پر زحمت بود و قسمت زيادى از اسيران لهستان را در شهرهاى ايران متفرق نمودند و آن بيچارگان به وضع بسيار بدى زندگى مىكردند. چون مقايسه شود به تقسيم ايشان به عنوان ملكيت در خانههاى مختلف، دانسته مىشود كه اين امر به صلاح اسيران و جامعه تمام مىشود؛ در حالى كه تقسيم افراد در ميان جمعيت، به اميد آنكه علاقهاى ميان مردم و اين افراد پديد آيد، امرى بسيار غلط است؛ زيرا اين تحميل خواهد بود. به عكس آنكه ملك ايشان گردد كه با كمال ميل و رغبت در حفظ و تربيت او كوشش خواهند نمود.
در اسلام اسيران به زودى آزاد و به مقامات عالى مىرسند. ولى اسيران ممالك متمدن، در ظاهر آزاد و مستقل و مختار هستند، ولى در واقع روز به روز بر اسارت و بدبختى ايشان افزوده و راه نجاتشان بسته مىشود. خوب است آقايان متمدنين امروز و زمامداران دنيا كه برده فروشى را منع نمودند، متوجه شوند كه آنگونه كه خود با مستعمرات و مردمان زير دست خود رفتار مىنمايند، به مراتب سختتر و مشكلتر از بندگى است. موالى و عبيد در نزد مسلمين ترقّياتى داشتند و به زودى آزاد و مساوى، بلكه زمامدار مىشدند، ولى مردمان مستعمرات به هيچ وجه از خود اختيارى نخواهند داشت. از طرفى هم علّت بندگى در اسلام، كفر و در نزد متمدنين، ضعف و ناتوانى است. در اسلام بنده پس از مسلمان شدن به زودى با مسلمانان ديگر برابر مىشود، امّا در نزد متمدنين، هيچگاه فرد مستعمراتى با ارباب برابر نخواهد شد.
در مواردى بايد مسلمين به دستور دين اسلام بندگان را آزاد كنند: مانند كفاره قتل، كفاره ظهار، كفاره افطار در ماه رمضان و كفاره مخالفت قسم. و از طرف ديگر فضيلت بسيارى براى آزاد نمودن بندگان مقرر شده است. مخصوصا اگر هفت سال خدمت نموده باشد يا كور و يا زمينگير شوند كه به خودى خود آزاد مىگردند.
دين اسلام بنده و آزاد را با يكديگر برابر مىداند، مگر در پارهاى از احكام از قبيل حدود، ديات و ارث. اگر بنده مسلمانى، اهل يك قلعه را امان دهد، امان او معتبر و بر
بزرگ مسلمين است كه امان او را قبول كند: «وَيَسْعى بِذِمَّتِهِمْ أَدْناهُم(1)كمترين آنها مىتوانند امان دهد و بر ذمه خويش گيرد.
كسانى كه در اين حكم ايراد كرده و مىگويند كه آدم فروشى معنى ندارد يا به اصل مطلب توجه ندارند و يا غرض و مرضى دارند و عمدا حقكُشى مىكنند.
اگر كسى بگويد كه بندهدارى در اثر جنگ و اسارت دشمنان به وجود آمده است، يا بايد بگويد كه نبايد جنگيد و در برابر دشمنان تسليم شد، و يا بايد بگويد كه نبايد دشمنان را اسير نمود و بايد همگى را كشت، و يا اينكه بگويد بايد اسيران را آزاد نمود تا آنكه مجددا به سمت جنگ بيايند و غالب گردند، و يا بايد بگويد كه اين اسيران را تقسيم نمود، تا مردم از آنان نگاهدارى كنند و از خطر آينده ايشان جلوگيرى شود تا در آينده از افراد همان حزب شوند.
پس راهى بهتر از اين كه مملوك شوند و به تدريج آزاد گردند، نيست. اين راهى است كه اسلام رفته و بهترين قوانين را وضع نموده است و همين قوانين، بيانگر عظمت و كمال دين اسلام است. بيش از اين در اين مقام، مجال بحث و گفت و گو نيست.
شيخ كلينى از امام جعفر صادق علیهالسلام چنين روايت نموده است:
«اطعام الأسير حق على من اسره وإن كان يراد من الغد قتله فإنّه ينبغي أن يطعم و يسقى و [يظل] و يرفق به كافرا كان او غيره».(2)
«بر كسى كه اسير گرفته لازم است به اسير غذا بدهد؛ اگر چه بخواهند او را فردا بكشند همانا سزاوار است كه به او غذا و آب بدهند و با او مدارا نمايند خواه كافر باشد يا غير كافر».و همچنين امام صادق علیهالسلام مىفرمايد:
«الاسير يطعم و إن كان يقدم للقتل و قال إنّ عليّا كان يطعم من خلد في
السجن من بيت مال المسلمين».(1)
«به اسير بايد غذا داد اگر چه براى كشتن آورده شود، و نيز فرمود على[ علیهالسلام ] كسى را كه در زندان به حبس ابد محكوم مىشد از بيت المال غذا مىداد».
همچنين سكونى از امام صادق علیهالسلام چنين نقل مىكند:
«اطعام الأسير و الاحسان إليه حق واجب و إن قتلته من الغد».(2)
«غذا دادن و نيكى كردن به اسير اگر چه محكوم به مرگ باشد حق مسلم است».
همچنين قرآن مىفرمايد:
«إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالاْءِحْسانِ»(3)
«در حقيقت، خدا به دادگرى و نيكوكارى فرمان مىدهد».
حال در اين كلمات و دستورات دقيق شويد:
اسيرى كه فردا كشته مىشود يا همين حالا به سوى قتلگاه مىرود، بايد با رفق و مدارا و احسان با او رفتار گشته و به او غذا و آب داده شود.
به كسى كه بدن و قلب نيرومندى دارد شجاع مىگويند. اگر قوت قلب نباشد از توانايى عضلات كارى ساخته نيست. در قوت قلب پيغمبر اكرم همين بس كه به تنهايى در برابر تمامى مشركين و كفار قيام نموده و مخالفت خويش را با همه آشكار كرد. و با اينكه با مخالفت و مبارزه همه روبرو شد امّا ذرهاى از مخالفت ايشان وحشت نكرد و با همه آزارها و شكنجهها و تهديدها و محروميتها و محصوريتها سخن حق خويش راعلنى نمود:
«وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ»(4)
«دوست دارند كه نرمى كنى تا نرمى نمايند».
مشركين آرزو داشتند كه با پيغمبر مصالحه كرده و با او سازش نمايند، ولى آن سرور با ايشان به هيچ وجه سازش نكرد و بر سخن حق خويش پافشارى و اصرار داشت. مخالفت يك نفر با همه آن چيزهايى كه مورد علاقه يك گروه است، مثل دين، آيين، خدايان و پدران، قطعاً كار آسانى نيست. موسى بن عمران، آن پيغمبر جليل القدر، چون مأمور شد كه به جانب فرعون برود، اظهار ضعف و خستگى و ناتوانى كرد و گفت: مىترسم كه مرا بكشند. پس برادر مرا با من روانه كن تا پشتيبان من باشد؛ و پشت مرا با او محكم بگردان! ولى پيغمبر اكرم چون مأمور به رسالت شد، اظهار وحشت و ضعف ننمود و با تمام دشمنىها مقاومت نمود و بر بليّات صبر كرد تا آنكه نوبت ظفر آمد. از همين مقاومت دليرانه پيغمبر اكرم و اظهار نبوت و رسالت آن حضرت و مخالفت او با فراعنه عصر، نهايت شجاعت و توانايى آن سرور دانسته مىشود.
در سال ششم هجرت، علىرغم فتوحات پيغمبر اكرم و ضعف مشركين و كشته شدن بزرگان ايشان، وقتى پيغمبر خواست كه عمر را به عنوان پيك، نزد قريش بفرستد، با آنكه كشتن رسول و قاصد مرسوم نبود و عمر نيز اين قاعده و رسم را مىدانست، امّا با وجود اين، عمر ترسيد و از زير اين كار شانه خالى كرد و گفت: من كسى را كه در مكه از من حمايت كند، ندارم. و اين كار را به عثمان حواله نمود.
شجاع، هميشه پيروزى را مىبيند و ترسو هميشه احتمال خطر و شكست آن را. عمر چون احتمال دشمنى و اذيت قريش و ضعف خود و نبودن حمايت كننده را مىداد، ديگر توانايى نداشته و خود را ضعيف و دشمن را قوى مىديد. و به همين جهت هم در جنگها فرار مىكرد. ولى شجاع، خود را توانا و دشمن را ضعيف مىبيند، آنگاه با روح قوى با او روبه رو مىشود و در اين موقع اعصاب او ضعيف نشده و با قلب قوى و بدن توانا با دشمن روبرو مىشود و او را نابود مىنمايد.كسى از اميرالمؤمنين علیهالسلام پرسيد: «چگونه بر دشمنان غالب مىشوى؟ فرمود: چون روبرو مىشوم، او را كشته خود مىبينم و او نيز خود را كشته من مىداند».
در شجاعت پيغمبر اكرم همين بس كه در خود ضعفى احساس ننموده و با تمام اهل دنيا مخالفت نمود و با ايشان مبارزه و مجاهده كرد و مخالفتش را آشكار كرده و از ادعاى خود دست برنداشت و خود را ضعيف و ناتوان نديد. هر چه دشمنان بيشتر اتحاد مىنمودند و در دشمنى مىكوشيدند، پيغمبر اكرم نيز با تأييدات الهى قوىتر و تواناتر مىشد. او در تمام جنگهاى مهم حاضر بود و جنگ را اداره مىفرمود و هيچگاه عقب ننشست، چه رسد به آنكه فرار نمايد؛ با آنكه اصحاب فرار مىكردند، امّا او پا بر جا و استوار بود. جنگ احد و حنين شاهد ماست؛ فرار اصحاب و باقى ماندن پيغمبر از مسلّمات است. خداوند در قرآن كريم خبر داده است كه شما از همين موضوع نيز به شجاعت پيغمبر اكرم تا حدى آشنا مىشويد.
در موقع جنگ، آن سرور نزديكترين مردم به دشمن بود و شجاعترين رزمنده مسلمان، آن كسى بود كه خود را به پيغمبر برساند. چون آتش جنگ افروخته و خونها جارى مىشد، كسى مثل امير المؤمنين هم به پيغمبر اكرم پناه مىبرد. اميرالمؤمنين علیهالسلام در اين باره مىفرمايد:
«كنّا إذا احمر البأس اتقينا برسول اللّه فلم يكن أحد منّا أقرب إلى العدو منه»(1)
«هرگاه آتش جنگ سخت شعلهور مىشد، ما به رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم پناه مىبرديم و در آن ساعت هيچيك از ما به دشمن نزديكتر از او نبود».
اين قطعى است كه مردم در مواقع سختى به بزرگى پناهنده مىشوند. پس قهرا پشت سر او رفته و او پيشاپيش همه مىشود.
به نقل على بن ابراهيم: «در جنگ خندق اصحابى كه جلو پيغمبر بودند، وقتى عمرو بن عبدود را ديدند، پشت سر پيغمبر رفته و او را جلو خود قرار دادند».(2)
حال، شما از اين دو نقل تا اندازهاى به شجاعت و عظمت پيغمبر اكرم آشنا
مىشويد. شبى فرياد زدند كه دشمن به مدينه شبيخون زده است. بنا بر نقلى پيغمبر اكرمپيشاپيش مسلمانان سوار بر اسب بى زين شده، مىتاخت و به اصحاب مىفرمود: نترسيد!
4 - چرا پيغمبر در جنگها خودش كفار را نمىكشت؟ و چرا شجاعان دشمن، از پيغمبر نخواستند كه با ايشان مبارزه نمايد؟
با آنكه پيغمبر اكرم در جنگها حاضر مىشد و امور را اداره مىنمود، اما خودش كفار را نمىكشت. اميرالمؤمنين علیهالسلام در ايام خلافت خويش شخصا مىجنگيد و جنگهاى او در جمل، صفين و نهروان در كتابهاى تاريخى ثبت است. پس در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه چرا در آن زمانى كه مبارزه و جنگ تن به تن، متعارف و مرسوم بود و چه بسا اتفاق مىافتاد كه دشمن امير لشكر را براى جنگ مىطلبيد، - چنانكه در جنگهاى اميرالمؤمنين در ايام خلافت آن حضرت مكرر اتفاق افتاد - چرا هيچ يك از دشمنانِ پيغمبر از آن سرور در طول مجاهدات و مبارزاتش چنين خواهشى ننمودند؟ اگر گفته شود كه مىدانستند آن حضرت با ايشان روبرو نمىشود، مىگوييم:
از كجا مىدانستند؟ چرا در همان جنگ بدر - اولين جنگ رسمى ميان پيغمبر اكرم و مشركين قريش - عتبة بن ربيعه، شيخ بنى اميه و عبد شمس كه از عموزادگان پيغمبر حساب مىشدند، اين خواهش را ننمودند؟ عتبه با برادر و پسر خود به ميدان آمد و از پيغمبر اكرم خواست كه هم شأن ايشان را از قريش به جنگشان روانه كند. پس چرا عتبه آرزوى جنگ با پيغمبر را ننمود؟
عتبه يكى از رؤساى بزرگ قريش بود و خود را بر ابو جهل مقدم مىداشت، چرا او يا فردى مثل عمرو بن عبدود عامرى در خندق اين آرزو را ننمود و از پيغمبر نخواست كه لشكر را كنار گذارد و با او بجنگد؟
دوم اينكه اگر مىدانستند كه پيغمبر اكرم قبول نمىكند، بايد بيشتر اصرار و پافشارى نمايند و او را بخواهند؛ زيرا در اين صورت، عجز و نقص پيغمبر آشكار مىشد. هيچ وقت يك فرد شجاع و شريف حاضر نيست كه دشمن، او را براى جنگ بخواهد و
او بيرون نرود. اميرالمؤمنين علیهالسلام با آنكه مىدانست معاويه با او نمىجنگد و به جنگ او بيرون نمىآيد او را مىخواند و از او مىخواست تا لشكر را كنار گذارد و بيرون بيايد و با هم بجنگند تا هر كس قاتل شد، مالك دو سپاه گردد، ولى معاويه حاضر نمىشد، و اين در واقع، نهايت عجز، نقص و سرشكستگى او بود.
پاسخ اين سؤال به نظر چنين مىآيد كه خداوند پيغمبر خويش را بزرگ نموده و رعب او را در دلها انداخته بود، بهگونهاى كه تمامى شجاعان مرعوب او بوده و در خود توانايى مبارزه با او را نمىديدند.
از طرفى خداوند جل جلاله دشمنان او را كوچكتر از آن قرار داد كه سيد المرسلين در جنگ با احدى از ايشان روبرو شود و شخصا شمشير بزند و آنها را از پا درآورد. اين خود نشانه عجز دشمنان و رمز پيروزى پيغمبر اكرم است.
پيغمبر به حفظ الهى اطمينان داشت؛ زيرا خداوند وعده داده بود كه پيغمبر را از گزند دشمنان محفوظ بدارد. بنابراين او خود را در ميان دشمنان مىانداخت، ولى نمىجنگيد؛ هر چند كه كسى از اصحاب باقى نمانده باشد؛ حتى كلاه خُود را بر مىداشت و خود را معرفى مىنمود. از اين قضيه كه على بن ابراهيم به سند معتبر خويش از ابو بصير از امام صادق علیهالسلام روايت نموده است، تا حدى به شجاعت پيغمبر اكرم آشنا مىشويد:
«چون خالد بن وليد از پشت سر مسلمين حملهور شد و اصحاب عبداللّه بن جبير مركز را رها كرده بودند، مشركان فرارى، پرچم افراشته خويش را ديده و به سوى آن برگشتند. خالد مشغول كشتن مسلمانان شد و اصحاب پيغمبر فرار كرده و بالاى كوه رفتند و متفرق شدند. پيغمبر چون فرار اصحاب را مشاهده نمود، كلاهخُود را از سر برداشت و فرمود: به سوى من بياييد كه من پيغمبر خدا هستم، به كجا فرار مىكنيد؟ آيا از خدا و پيغمبر او فرار مىكنيد؟!».(1)
در آن موقع پيغمبر اكرم نه تنها به فكر فرار نيست، بلكه در مقام است تا فراريان را به
1) تفسير قمى، ج 1، ص 114، در تفسير سوره آل عمران.
سوى خود جمع كرده و آنان را بيدار و هوشيار نمايد. پس خودش را معرفى مىكند، لباس جنگ را كنار مىگذارد، داد مىزند تا مردم او را بشناسند. اين كار از كسانى كه فوق العاده شجاع هم باشند ميسور نيست، ولى پيغمبر اكرم كه به اين امر خطرناك اقدام مىكند، آيا جا نداشت شخصى مثل اميرالمؤمنين در هنگام شدت كارزار به پيغمبر پناهنده شود و او را پناهگاه خود بداند؟
مناسب است در اين مقام به وعده الهى حفظ پيغمبر و نگاهدارى او از شر دشمنان و پارهاى از حكاياتى كه خداوند خطر را از آن حضرت برطرف فرمود، اشاره نماييم. در قرآن كريم آيات زيادى درباره فتح و پيروزى مسلمين نازل شده و پيغمبر اكرم نيز از همان زمانى كه در مكه بود، از همان ابتدا به مسلمانان وعده فتح و بشارت پيروزى مىداد كه همين امر بيانگر صدق آن سرور و برهانى بر نبوت او است.
همچنين در قرآن كريم آيات زيادى وجود دارد كه خداوند صريحا وعده نموده است كه پيغمبر خويش را از گزند دشمنان محفوظ بدارد؛ مثل اين آيه شريفه:
«فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا وَإِنْ تَوَلَّوا فَإِنَّما هُمْ في شِقاقٍ فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللّهُ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ»(1)
«پس اگر آنان [هم] به آنچه شما بدان ايمان آوردهايد، ايمان آوردند، قطعاً هدايت شدهاند، ولى اگر روى برتافتند، جز اين نيست كه سر ستيز دارند و به زودى خداوند [شرّ] آنان را از تو كفايت خواهد كرد كه او شنواى داناست».
و آيه شريفه:
«يا أَيُّها الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزَلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّك وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ»(2)
«اى پيامبر! آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده را ابلاغ كن و اگر نكنى، پيامش را نرساندهاى و خدا تو را از [گزند] مردم نگاه مىدارد».
و آيه شريفه:
«يا أَيُّها النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللّهُ وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ»(1)
«اى پيامبر! خدا و كسانى از مؤمنان كه پيرو تواَند، تو را بس است».
و آيه شريفه:
«وَإِنْ يُريدُوا أَنْ يَخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ اللّهُ هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِينَ»(2)
«و اگر بخواهند تو را بفريبند خدا براى تو بس است. همو بود كه تو را با يارى خود و مؤمنان نيرومند گردانيد».
و آيه شريفه:
«فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ إِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ الَّذينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللّهِ إِلهَا آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ»(3)
«پس آنچه را بدان مأمورى آشكار كن و از مشركان روى برتاب، كه ما [شرّ] ريشخندگران را از تو برطرف خواهيم كرد! همانان كه با خدا معبودى ديگر قرار مىدهند. پس به زودى [حقيقت را] خواهند دانست».
اين آيه در اوايل امر در مكه معظمه نازل شده و اختصاص به چند نفر ندارد، بلكه عموم مستهزيين و مشركين را شامل مىشود. خداوند صريحا وعده فرمود كه ما تو را حفظ مىكنيم و آنان به تو آسيبى نمىرسانند. از اين گونه آيات دانسته مىشود كه نجنگيدن او و رفتن در ميدانها و ثبات قدم او، حاكى از اطمينان او به وعدههاى الهى بود.
شيخ كلينى به سند معتبر از زيد شحام از امام صادق علیهالسلام چنين روايت نموده است: «اميرالمؤمنين علیهالسلام پاى ديوار شكستهاى كه نزديك بود خراب شود، نشست و مشغول به قضاوت ميان مردم گرديد. يكى گفت: يا اميرالمؤمنين! اين ديوار شكسته است. اميرالمؤمنين علیهالسلام فرمود: اجل مرد، نگهبان اوست. چون اميرالمؤمنين علیهالسلام برخاست، ديوار
خراب شد. اميرالمؤمنين علیهالسلام از اين گونه كارها زياد مىنمود و اين يعنى يقين».(1)
همچنين به سند معتبر از ابو حمزه ثمالى از سعيد بن قيس همدانى نقل نموده است كه سعيد گفت: «كسى را در جنگ ديدم كه دو پيراهن بر تن داشت. خود را به او رساندم و ديدم كه اميرالمؤمنين علیهالسلام است. گفتم: در چنين جايى چنين لباسى مىپوشيد؟! فرمود: بلى؛ اى سعيد بن قيس! هيچ بندهاى نيست، مگر آنكه خداوند براى او حافظى قرار داده است كه او را از خطراتى چون پرت شدن از كوه و افتادن در چاه حفظ كند، امّا وقتى قضا مىرسد، او را رها مىكند».(2)
آرى، اميرالمؤمنين علیهالسلام بر حسب اخبار پيغمبر به او اطمينان داشت كه در جنگها به او گزندى نمىرسد و خطرى در پيش او نيست، مگر به وسيله ابن ملجم. پس آن سرور خوفى نداشت و خطرى نمىديد و براى القاى در تهلكه او نبود و او به گفته پيغمبر يقين داشت. پس وظيفه او غير از وظيفه ديگران است.
پيغمبر اكرم نيز به گفته خداوند اطمينان داشت. بنابر اين، ترس و وحشتى از دشمن نداشته و خود را محتاج به جنگيدن و محفوظ نمودن نمىديد. پس براى خود حافظ و نگهبانى نمىگماشت و همواره در دسترس مردم قرار مىگرفت.
وقتى ابولهب پيغمبر را تهديد نمود، پيغمبر فرمود: «اگر از تو به من خراشى وارد آيد، من پيغمبر نيستم و دروغگو هستم». اين حديث را صدوق در عيون اخبار الرضا از امام رضا علیهالسلام مسندا روايت نموده است.
محمد بن سنان گويد: «در ايام خلافت هارون به امام رضا علیهالسلام گفتم: شما رسماً ادعاى امامت مىنماييد و حال آن كه از شمشير هارون خون مىچكد. امام فرمود: پيغمبر فرمود كه اگر ابوجهل يك مو از سر من كم كند، بدانيد كه من پيغمبر نيستم و من مىگويم كه اگر هارون يك مو از سر من كم كند، شاهد باشيد كه من امام نيستم».(3)
پيغمبر اكرم هميشه در معرض خطر بود؛ از بعثت تا رحلت و حتى از وقت ولادت؛ چون دشمنان از اهل كتاب او را مىشناختند و در مقام خاموش كردن نور خداوند بودند؛ چنانكه از قصه بُحيراى راهب اين مطلب دانسته شد. پس سالم ماندن پيغمبر در طول آن مدت، علىرغم بيدارى و هشيارى دشمنان و در دسترس بودن پيغمبر، فقط به خاطر مشيّت الهى بود.
دشمنان پيغمبر از اهل كتاب، مشركين و منافقين، هميشه بيدار، مراقب و مترصّد فرصت بودند. به علاوه، ورثه مقتولين كفار براى جبران گذشته، خود را طلبكار مىديدند
و در مقام كشتن پيغمبر بودند. براى عرب، كشتن كار خيلى آسانى بود. آنان بى جهت يكديگر را مىكشتند، چه رسد به اين سبب بسيار قوى. از طرفى پيغمبر اكرم هميشه در دسترس مردم بود. او مثل سلاطين در را به روى خود نبسته بود بلكه همواره با مردم محشور بود. مردم همه روزه در پنج وقت پيغمبر را در مسجد مىديدند و اين غير از اوقات ديگرى است كه در ميان مردم بود. پيغمبر حافظ و دربانى نداشت. او در بازار راه مىرفت و مردم را موعظه مىنمود. او فردى اجتماعى بود كه در عيادت مريض، تشييع جنازه و بر آورده ساختن حوايج مردم اهتمام فراوانى داشت. پس سالم ماندن پيغمبر در ميان مردم در طول آن مدّت، بدون آنكه به او آسيبى برسانند، كاشف از نبوت و صدق گفتار اوست.
وقتى يك نفر ايرانى خواست خليفه دوم را بكشد، در ميان آن همه جمعيت در مسجد به راحتى، او را كشت. همچنين وقتى چند نفر از خوارج تصميم به قتل اميرالمؤمنين گرفتند، توانستند در مسجد جامع كوفه او را شهيد نمايند، ولى پيغمبر اكرم با آن همه دشمن صدمهاى نديد.
شكستن دندان حضرت رسول در جنگ احد اگر چه معروف است، ولى دروغ است. همانگونه كه در كتاب مجاهدات يادآورى كرديم، دشمنان با آنكه در جنگ، پيغمبر اكرم را احاطه مىكردند و با آنكه ياوران او فرار كرده و به جز يك يا چند نفر باقى
نمىماندند و با وجود آنكه دشمنان، پيغمبر را مىشناختند، نمىتوانستند به او آسيبى وارد سازند.
در اينجا چند مورد از مواردى كه به خواست خداوند، خطر از پيغمبر دور شد را اشاره مىنماييم:
الف) على بن ابراهيم در تفسير آيه شريفه «وَجَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْديِهِمْ سَدّا . . .»،(1)مىنويسد: اين آيه در باره ابو جهل و چند نفر از فاميل او نازل شد؛ چون ابو جهل سوگند ياد نموده بود كه اگر پيغمبر را در حال نماز ببيند، سر آن سرور را با سنگ بكوبد. پيغمبر اكرم مشغول نماز شد و ابو جهل رفت و سنگى را برداشت و هر چه مىكرد او را از دست جدا كند و به سمت آن سرور بپراند، نمىتوانست و از دست او جدا نمىشد. بالأخره نزد اصحاب خود برگشت. آن وقت سنگ از دست او جدا شد.
آنگاه شخص ديگرى از فاميل او برخاست و گفت: من او را مىكشم، امّا وقتى نزديك شد و قرائت پيغمبر را شنيد، ترسيد و برگشت و گفت: ميان من و او شتر نر غضبناكى حايل شد كه از آن ترسيدم.
ب) در «ليلة المبيت» با آنكه دشمنان، خانه پيامبر را محاصره كرده بودند، او از خانه بيرون آمد و بر سر ايشان خاك پاشيد و رفت. آنها وقتى خاك را ديدند، گفتند: اين
سِحر «ابن ابى كبشه» است. ابن عباس در تفسير آيه «وَجَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدّا . . .» و آيه «ويَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللّهُ وَاللّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ»(2)مىگويد كه در باره فرار پيغمبر از مشركين است.(3)
ج) هنگامى كه پيغمبر در غار مخفى شده بود، با آنكه دشمنان تا دم غار آمده بودند، خداوند به وسيله عنكبوتى كه بر در غار خانهاى ساخت و كبوترى كه داخل لانهاش بر روى تخمها خوابيده بود، او را محافظت نمود.
د) وقتى پيغمبر به سمت مدينه فرار مىكرد، سراقة بن جعشم سوار بر مركبى در تعقيب آن سرور برآمد، چون نزديك شد، ابو بكر گفت: يا نبى اللّه! اين سراقه است. پيغمبر از خداوند خواست كه از شر او مصون بماند. پس دست و پاى اسب او در زمين فرور رفت. سراقه فرياد زد: اى محمد! مرا رها كن! عهد مىكنم كه با تو دوستى كنم و با دشمنان تو سازش نكنم! پيغمبر از خداوند خواست كه اگر راست مىگويد، اسب او آزاد شود. پس اسب او نجات يافت و سراقه به وعده خود وفا نمود.(1)
همچنين به نقل از محمد بن اسحاق، صاحب مغازى، ابو جهل سراقه را ملامت نمود و او اين اشعار را سرود:
أبا حكم واللّه لو كنت شاهدا *** لامر جوادي اذ تسوخ قوائمه
علمت ولم تشكك بأنّ محمّدا *** رسول ببرهان فمن ذا يقاومه
عليك بكف القوم عنه فإنّي *** أرى أمره يوماً ستبدو معالمه(2)ه) «روزى عامر بن طفيل و اربد بن قيس نزد پيغمبر آمدند. عامر به اربد گفت: من او را مشغول مىكنم و تو ناگهان با شمشير او را از پاى درآور. عامر با پيغمبر گفت و گو مىكرد و نگاهش به اربد بود و اربد هيچ عملى انجام نمىداد. چون اين كارش خيلى طول كشيد، برخاستند و رفتند. عامر به اربد گفت: من از تو بسيار مىترسيدم و وحشت داشتم، ولى اكنون ديگر از تو اصلاً وحشتى ندارم. اربد گفت: زود قضاوت نكن! من هر وقت كه مىخواستم او را بكشم، مردانى مىآمدند و در جلو چشم من به جز تو كسى نمىآمد! آيا مىخواستى تو را بكشم؟!»(3)مفسرين اين قصه را به طور مفصل از ابن عباس نقل نمودهاند و در تواريخ ثبت است.
1) قرب الاسناد، ص 320، ح م 1228، در معجزات رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم .
2) اى ابا حكم ابوجهل به خدا قسم اگر مىديدى كه چگونه دست و پاى اسبم در زمين فرو رفت، مىدانستى و شك نمىكردى در اينكه محمّد فرستادهاى با دليل و حجت است، پس چه كسى را تاب مقاومت با اوست؛ بر تو باد جلوگيرى از خويشانت، چرا كه مىبينم روزى را كه دانش او آشكار خواهد شد.سيره نبويه ابن هشام، ج 2، ص 135.
3) قرب الاسناد، ص 321، ح م 1228، در معجزات رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم .
و) «يهود بنى نضير با پيغمبر عهد و پيمان داشتند. چون يكى از مسلمانان دو نفر را كشته بود، پيغمبر در مقام برآمد كه ديه او را بدهد و با چند نفر از اصحاب نزد يهود بنىنضير تشريف بردند تا آنكه كمك بگيرند و قرض كنند. كعب بن اشرف گفت: خوش آمدى اى ابا قاسم! هر چه بخواهى كمك مىدهم. سپس بيرون رفت تا مثلاً غذايى تهيه و حاضر نمايد، ولى با يكديگر گفتند كه چه بهتر است در اين وقت او را بكشيم؛ زيرا او فعلا در چنگ ماست.(1)
و بنا به نقل محمد بن اسحاق، آنها گفتند: الآن كه پاى ديوار نشسته است، بايد كسى برود و سنگى را از بالا بر سر او بيندازد. پس خداوند پيغمبر را از قصد ايشان با خبر
نمود. آن حضرت از جا برخاست و اصحاب چون ديدند كه پيغمبر دير كرد، در مقام تحقيق برآمده و دانستند كه به مدينه تشريف برده است و آنها هم برگشتند. آن حضرت در اثر همين عمل، يهود بنى نضير را دستور جلاى وطن داد و اموال ايشان، به تصرف پيغمبر اكرم در آمد. اين قصه در تواريخ و تفاسير نوشته شده است».(2)
ز) «پس از جنگ بدر، صفوان بن اميه جُمحى با وهيب بن عمير در حجر كنار كعبه نشسته بودند و سخن از كشته شدگان قريش به ميان آمد، صفوان گفت: پس از ايشان خيرى در زندگانى نيست. عمير گفت: راست مىگويى و من اگر گرفتار عيال و طلبكار نبودم، هر آينه به مدينه مىرفتم و محمد را مىكشتم. چون بهانه خوبى هم دارم؛ زيرا پسر من در دست او اسير است و خلاصى او را بهانه مىنمايم.
صفوان گفت: ديون تو به عهده من كه ادا نمايم و عيال تو با عيال من باشند و مخارج ايشان به عهده من باشد. عمير گفت: پس كسى را از اين راز آگاه مكن. صفوان گفت: اين سرّ مخفى مىماند. آنگاه عمير شمشير خود را به زهر آلوده نمود و خود را به مدينه رسانيد. او از شياطين قريش بود و مسلمانان را آزار مىنمود. وقتى بر پيغمبر وارد شد، به رسم جاهليت بر حاضرين سلام نمود و گفت: «انعموا اصباحا»!
پيغمبر فرمود: تحيت اسلام بهتر از اين تحيت است. سلام، تحيّت اهل بهشت است. اى عمير! براى چه آمدى؟ گفت: به جهت اين اسيرى كه در دست شماست. فرمود: پس اين شمشير را براى چه با خود آوردى؟ گفت: مگر از آن شمشيرها كارى برآمد؟ فرمود: اى عمير! راستش را بگو براى چه آمدى؟ گفت: براى اسير آمدهام.
فرمود: تو با صفوان در حجر نشسته بودى و سخن از كشته شدگان به ميان آمد. تو گفتى اگر ديون و عيال نداشتم به مدينه مىرفتم و محمد را مىكشتم. آنگاه صفوان هر دو را به عهده گرفت و تو براى كشتن من آمدى و خداوند مانع اين كارت خواهد بود. عمير گفت: شهادت مىدهم كه تو پيغمبر خدايى، هيچ كس غير از من و صفوان از اين سرّ آگاه نبود، به خدا سوگند! به جز از ناحيه خدا، كسى تو را مطلع ننمود. حمد مىكنم خدايى را كه مرا به اسلام هدايت فرمود.
پس اسلام آورد. پيغمبر فرمود كه او را به قوانين اسلام آشنا كنيد و به او قرآن بياموزيد و اسير او را آزاد كنيد؛ و چنان كردند.
عمير گفت: يا رسول اللّه! من در زمان كفر در خاموش كردن نور خدا اصرار داشتم و به مسلمانان آزار بسيارى مىرساندم، دوست دارم به من اجازه فرماييد تا برگردم و قريش را به اسلام دعوت نمايم، شايد هدايت يابند، وگرنه ايشان را در راه خداوند اذيت مىكنم؛ چنانكه اصحاب تو را اذيت مىكردم!
پيغمبر به او اذن فرمود. عمير به مكه رسيد. صفوان پس از رفتن عمير به قريش مىگفت كه به زودى خبر خوشى به شما مىرسد كه قصه بدر را فراموش كنيد. صفوان از مسافرين مىپرسيد كه عمير چه شد؟ تا آنكه شخصى رسيد و گفت: عمير اسلام آورد. صفوان قسم ياد نمود كه به عمير فايدهاى نرساند و با او سخن نگويد. در اثر خدمات عمير، جمعى اسلام آوردند و او به مخالفين خود آزار مىرسانيد».(1)
عمير كسى است كه در فتح مكه براى صفوان از پيغمبر اكرم امان گرفت و صفوان در اثر بدىهاى خود و همين سوء قصدى كه داشت از پيغمبر بسيار مىترسيد.
1) تاريخ طبرى، ج 2، ص 472 - 474.
ح) «طايفه بنى ذبيان و محارب از لشكر پيغمبر فرار كردند و بالاى كوهها متفرق شدند. پيغمبر اكرم براى قضاى حاجت از لشكر جدا شد و چون باران لباسش را خيس كرده بود، زير درختى خوابيد و لباس خود را به روى درخت انداخت تا خشك شود. دشمنان از بالاى كوه پيغمبر را مىديدند. پس رييس ايشان دعثور بن حارث خود را به پيغمبر رسانيد و ناگهان با شمشير كشيده بالاى سر پيغمبر ايستاد و گفت: اى محمد! چه كسى تو را از من حفظ مىكند؟ پيغمبر فرمود: خداوند. پس جبرئيل به سينه او زد و بر زمين افتاد و شمشير از دست او جدا شد. پيغمبر شمشير را برداشت و بالاى سر او ايستاد و فرمود: چه كسى تو را از من نگاه مىدارد؟ دعثور گفت: هيح كس و من به يكتايى خداوند و رسالت تو شهادت مىدهم».(1)
همچنين در بحارالانوار از مناقب ابن شهر آشوب از تفسير ابو حمزه ثمالى همين قصه نقل شده است؛ به اضافه اينكه دعثور مىگويد: «من عهد مىكنم كه با تو نجنگم و ابدا با دشمن تو مساعدت ننمايم. پس پيغمبر او را آزاد نمود. چون از دعثور پرسيدند: چه شد كه بر زمين افتادى؟ گفت: مرد بلند بالايى به سينه من زد و من دانستم كه او ملك است. مىگويند كه او اسلام آورد و قوم خود را به اسلام دعوت نمود».(2)
ط) شيبة بن عثمان بن ابى طلحه در جنگ حنين با قريش در ركاب پيغمبر بود، وقتى مسلمانان فرار كرده و پيغمبر را تنها گذاشتند در مقام بر آمد تا پيغمبر را بكشد و جبران كشته شدن پدر خويش، عثمان را در جنگ احد بنمايد. بنابراين از طرف راست پيغمبر آمد، عباس را مشاهده نمود، از طرف چپ آمد، ابو سفيان بن حارث را ديد و از پشت سر پيغمبر آمد و ديد كه آتشى ميان او و پيغمبر حايل است. پس برگشت. پيغمبر او را طلبيد و فرمود: نزديك بيا. و از خداوند خواست كه شيطان را از او دور كند. شيبه مىگويد: پس پيغمبر در نظر من عزيزتر از چشم و گوش من شد. آنگاه فرمود: با كفار بجنگ و پس از جنگ فرمود: آنچه خداوند براى تو خواست، بهتر از آن بود كه تو
مىخواستى. و او را از آنچه در ضميرش بود، خبر داد. پس شيبه اسلام آورد».(1)
ى) «منافقين در مقام بر آمدند كه پيغمبر را شبانه در عقبه بكشند و شترش را رم دهند تا او را از بالاى گردنه پرت نمايد»،(2)ولى به خواست خداوند نتوانستند به او آسيبى برسانند. اين قصه را در كتاب مجاهدات نيز نوشتهايم.
ك) حكايت زن يهوديّهاى كه گوشت بريانى را زهر آلود نمود، در «قرب الاسناد» حميرى به سند معتبرى از امام موسى بن جعفر عليهماالسلام چنين آمده است:
«زن يهوديّه، گوسفند زهر آلودى را براى پيغمبر آورد. بشر بن براء بن عازب در مجلس حاضر بود. پيغمبر از ذراع برداشت و بشر نيز لقمهاى گرفت. پيغمبر جويد و بيرون آورد و فرمود: گوسفند زهر آلوده است، ولى بشر لقمه را پايين داد و خورد و مُرد. زن اقرار نمود و پيغمبر فرمود: براى چه چنين كردى؟ زن گفت: زيرا تو شوهر و اشراف فاميل مرا كشتى، پس با خود گفتم كه اگر پادشاه باشد، او را مىكشم و اگر پيغمبر باشد، خداوند او را مطلع مىفرمايد».(3)
شيخ صدوق در امالى به سند خود از اصبغ بن نباته از اميرالمؤمنين علیهالسلام اين قضيه را به طور مفصلى نقل نموده است: «گوسفند بريان شده را نزد پيغمبر گذارد. كتف گوسفند گفت: اى محمد! من زهر آلوده هستم از من تناول مكن. پس جبرئيل نازل شد و گفت: بگو «بسم اللّه الّذي يسمّيه به كلّ مؤمن، وبه عزّ كل مؤمن، و بنوره الّذي اضائت به السموات و الأرض، و بقدرته الّتي خضع لها كل جبار عنيد، و انتكس كلّ شيطان مريد من شر السم والسحر واللمم، بسم العلي الملك الفرد الّذي لا اله إلاّ هو «وَنُنِزّلُ مِنَ الْقُرآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤمِنِينَ وَلا يَزيدُ الظّالِمينَ إِلاّ خَساراً(4)
1) مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 72، في حفظ اللّه تعالى من المشركين.
2) بحار الانوار، ج 21، ص 198.
3) قرب الاسناد، ص 326، ح م 1228، في معجزات رسول صلیاللهعلیهوآلهوسلم .
4) به نام آن خدايى كه مؤمنين او را مىخوانند و او عزت هر مؤمنى است، و به نور آن خدايى كه پرتو افكن آسمانها و زمين است، و به آن نيرو و قدرتى كه هر سركشِ خود خواهى در مقابلش كُرنش مىكند، و هر شيطان نگون بختى رانده مىشود از شر هر زهر و سحر و جادويى؛ به نام خداى بزرگِ بى همتا كه جز او خدايى نيست «و ما آنچه از قرآن فرستيم شفاى دل و رحمت الهى براى اهل ايمان است ولكن كافران را به جز زيان و شقاوت چيزى نخواهد افزود (سوره اسرى، آيه 82)».
پيغمبر اين دعا را خواند و به اصحاب هم فرمود كه ايشان نيز بگويند. آنگاه فرمود: بخوريد و پس از آن حجامت كردند».(1)
شيخ كلينى به سند خود از قداح از امام صادق علیهالسلام اين گونه روايت كرده است:
«زن يهوديه پيغمبر را زهر داد و ذراع گوسفند را آغشته به زهر كرد. پيغمبر ذراع و كتف را دوست مىداشت و از بالاى ران خوشش نمىآمد، چون نزديك موضع بول است».(2)
و بيش از اين نقل ننمود، ولى علاّمه مجلسى از بصاير الدرجات صفار، اضافه بر اين نقل نموده است: «چون گوسفند بريان شده را نزد پيغمبر گذاشتند، پيغمبر از ذراع كه دوست مىداشت تناول فرمود. آنگاه ذراع به مشيّت الهى به سخن آمد و گفت: يا رسول اللّه! من به زهر آلوده هستم. پس پيغمبر ديگر ميل ننمود و زهر در بدن پيغمبر اثرى ننمود تا آنكه پيغمبر رحلت نمود».(3)
به عقيده ما اين اضافه درست نيست؛ چون گذشته از آنكه معارض با نقل قرب الاسناد و شيخ صدوق در امالى از اصبغ است، خود حديث نيز شاهد نادرستى آن اضافه است؛ زيرا چه شد كه ذراع پس از آنكه پيغمبر از آن ميل نمود، به سخن در آمد؟ به علاوه، شيخ كلينى به سند معتبر از حنان بن سدير صيرفى نقل فرموده است كه: «پيغمبراكرم صحيح و سالم بود و هيچ مرضى نداشت كه جبرئيل خبر نزديكى مرگ او را آورد. پس پيغمبر امر فرمود تا مهاجر و انصار در مسجد حاضر شوند و همگى با سلاح جمع شدند. آنگاه مردم را از مرگ خود خبر داد و فرمود:
«والى مسلمين را وصيت مىكنم كه به جماعت مسلمانان رحم كند. بزرگ ايشان را احترام و ضعيف را رحم و عالم را تجليل فرمايد. ضررى به مسلمانان نزند كه ذليل شوند. ايشان را گرفتار فقر نكند كه كافر شوند. و در خانه خود را به روى مسلمانان نبندد كه ضعيف و پامال
شوند. لشكريان را در سر حدات زياد، نگاه ندارد و حبس نكند تا نسل امت من قطع شود. آنگاه فرمود: من نصيحت كردم و ابلاغ نمودم. پس شاهد باشيد! آنگاه امام فرمود: اين آخرين سخن پيغمبر بر بالاى منبر بود».(1)
اگر آن زهر از سال وقوع جنگ خيبر كه سال هفتم بود در پيغمبر اثر مىنمود، تا سال رحلت بايد پيغمبر به تدريج سلامت خود را از دست داده باشد و در طول اين چند سال، هميشه مريض و مبتلا باشد؛ و حال آنكه به موجب اين حديث، پيغمبر خبر مرگ خود را به مسلمانان داد، در حالى كه سالم بود و هيچ نوع مرضى نداشت.
از اين گذشته اگر حال پيغمبر رو به ضعف و مرض مىرفت و پس از اين واقعه، طى مدت چهار سال سلامتى خود را از دست داد، هر آينه خبرش به ما مىرسيد و از حكايات و قصص دانسته مىشد. پس شكى در اين نيست كه آن حديث ضعيف و مخالف با واقعيت است.
حكاياتى كه نقل نموديم، تنها قسمتى از خطراتى است كه متوجه پيغمبر اكرم شده است. حكايات و قصصى كه مورخين و مفسرين نقل نمودهاند و يا در روايات آمده، خيلى بيشتر از اين است. و چه بسا خطراتى كه خداوند پيامبرش را از آنها نگاهدارى نمود، بيشتر از آن باشد كه خبرش به مورخين و مفسرين رسيده است.
1) كافى، ج 1،كتاب الحجة، ما يجب من حق الامام، ص 406، ح 4.
يك دكتر فرانسوى درباره تاريخ تمدن اسلام و عرب مىگويد: «اجتماع تمام اصنام در خانه كعبه، مسأله اتحاد مذهبى را ممكن قرار داد و اتحاد زبان هم آن را سهل و آسان نمود. در حقيقت موقع آن رسيده بود كه وحدت فكر و عقيده در تمام مملكت وجود پيدا كند. اين يكى از مسايل مهمى است كه بر پيغمبر اسلام محقق و مبرهن شده بود و همين مسأله سبب كاميابى وى گرديد. او عوض اينكه بانى مذهب تازهاى شود - كه بعضىها مىگويند - به اين اكتفا نمود كه خداى بى همتا، همان خداى ابراهيم، بانى خانه كعبهاى است كه تمام اعراب او را قبول دارند. در زمان بعثت پيغمبر اسلام، به طور كلى تمايلاتى به طرف اتحاد وطنى و مذهبى پيدا شد كه علايم آن موجود بوده است. بسيارى از اعراب كه ميان آنها جماعت زيادى در كيش يهود و نصارا بودند، خداى واحد را پرستش مىنمودند و خودشان را حنيف مىناميدند كه در قرآن هم پيغمبر اسلام به همين اسم ناميده شده است».(1)
ما مىگوييم كه چون نويسنده تاريخ، كافر به نبوت پيغمبر اسلام است بنابر اين از روى فكر پريشان خويش قضاوت مىنمايد؛ مثل آنكه شخصى كه كافر به موسى باشد، بگويد كه چون بنى اسراييل در چنگال فرعون گرفتار شده بودند، زمينه براى پذيرفتن دعوت موسى فراهم بود و موسى براى اينكه بنى اسراييل را نجات بخشد و به سلطنت برسد، آن ادعا را نمود.
پيغمبر اكرم از جانب خداوند مبعوث به رسالت شد و به هر چه مأمور بود، اطاعت و ابلاغ نمود. او در مقام سلطنت نبود و از روى فكر، آن نقشه را طرح ننمود؛ تمامى
1) تاريخ تمدن اسلام و عرب گوستاولوبون فرانسوى، ص 114، فصل چهارم، كتاب اول، باب سوم.
پيغمبران مردم را به خداوند يكتا دعوت مىنمودند:
«مايُقالُ لَكَ إلاّ ما قَدْ قِيلَ لِلرُّسُلِ مِنْ قَبْلِكَ»(1)
«به تو جز آنچه به پيامبران پيش از تو گفته شده است، گفته نمىشود».
عيسى و موسى به همان چيزى كه ابراهيم و محمد دعوت مىكردند، دعوت مىنمودند. مگر عيسى به خداوندى كه همتا دارد و داراى زن و فرزند و يا شريك است، دعوت مىنمود؟!
«وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ نُوحِي إِلَيْهِ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنَا فَاعْبُدُونِي * وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمَنُ وَلَدا سُبْحَانَهُ بَلْ عِبَادٌ مُكْرَمُونَ * لاَ يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ * يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ يَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنْ ارْتَضَى وَهُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ * وَمَنْ يَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّي إِلَهٌ مِنْ دُونِهِ فَذَلِكَ نَجْزِيهِ جَهَنَّمَ كَذَلِكَ نَجْزِي الظَّالِمِينَ»(2)
«و پيش از تو هيچ پيامبرى را نفرستاديم، مگر اينكه به او وحى كرديم كه خدايى جز من نيست، پس مرا بپرستيد. و گفتند [خداى] رحمان فرزندى اختيار كرده! منزه است او. بلكه [فرشتگان] بندگانى ارجمندند كه در سخن بر او پيشى نمىگيرند و خود به دستور او كار مىكنند. آنچه فرا روى آنان و آنچه پشت سرشان است، مىداند و جز براى كسى كه [خدا] رضايت دهد، شفاعت نمىكنند و خود از بيم او هراسانند. و هركس از آنان بگويد: من [نيز] جز او خدايى هستم، او را به دوزخ كيفر مىدهيم. [آرى!] سزاى ستمكاران را اينگونه مىدهيم».
حال، دشمنان خدا از حد تجاوز كنند و براى خداوند فرزند يا شريك بگيرند؛
«يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ وَلاتَقُولُوا عَلىَ اللّهِ إِلاّ الْحَقَّ إِنَّما الْمَسِيحُ عيسَى بْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللّهِ وَكَلِمَتُهُ أَلْقيها إِلى مَرْيَمَ وَرُوحٌ مِنْهُ فَآمِنُوا بِاللّهِ وَرُسُلِهِ وَلاتَقُولُوا ثَلثَةٌ
انْتَهُوا خَيْراً لَكُمْ إنَّمَا اللّهُ إِلهٌ واحِدٌ سُبْحانَهُ أَنْ يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ لَهُ ما في السَّمواتِ وَالأَرْضِ وَكَفى بِاللّهِ وَكِيلاً * لَنْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسِيحُ أَنْ يَكُونَ عَبْدا لِلّهِ وَلاَ الْمَلائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ»(1)
«اى اهل كتاب! در دين خود غلوّ مكنيد و درباره خدا جز [سخن] درست مگوييد! مسيح، عيسى بن مريم، فقط پيامبر خدا و كلمه اوست كه آن را به سوى مريم افكنده و روحى از جانب اوست. پس به خدا و پيامبرانش ايمان بياوريد و نگوييد [خدا] سهگانه است! باز ايستيد كه براى شما بهتر است! او منزه از آن است كه برايش فرزندى باشد. آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آن اوست و خداوند، بس كارساز است. مسيح از اينكه بنده خدا باشد، هرگز ابا نمىورزد و فرشتگان مقرّب [نيز ابا ندارند].
اما گفته موسيو كه اجتماع اصنام در خانه كعبه، مسأله اتحاد مذهبى را ممكن قرار داد، يقيناً غلط است؛ زيرا نتيجه تعداد اصنام و تعدد الهه، تفرقه كلمه است، نه اتحاد
مذهب. اين عمل به وسيله دشمنان عرب صورت گرفت و منظورشان اين بود كه مبادا روزى اعراب متحد شده و باعث بيچارگى دشمنان گردند. مشركين مىگفتند: «أَجَعَلَ الاْلِهَةَ إِلها واحِدا إِنَّ هذا لَشَيْءٌ عُجابٌ(2)آيا محمد به جاى اين همه خدايان، يك خدا را مىپرستد و به او دعوت مىكند؟» آنان از گفته كلمه توحيد «لا إله إلاّ اللّه» تنفّر و وحشت داشتند. حال، موسيو مىگويد: همين تعدد، موجب وحدت گرديد!
همچنين اگر در زمان بعثت، همگى، متمايل به وحدت وطن و مذهب بودند و اجتماع اصنام در كعبه و اتحاد زبان، آن وحدت را آسانتر نموده بود، پس چرا به آن اندازه با پيغمبر اكرم مبارزه نمودند؟ چرا تا چند سال آن سرور دعوت خود را آشكار نمىكرد؟ و چرا قريش كه عقلاى عرب بودند، اين قدر در كفر و شرك پافشارى كردند تا آنجا كه پيغمبر اكرم ضعفا را روانه حبشه نمود؟ چرا خود آن سرور را با حاميان او از
بنىهاشم و بنى مطلب در شعب ابو طالب، سالها محصور نمودند؟ و بالأخره چرا پيغمبر از مكه فرار نمود؟ و چرا قريش او را رها نكردند و به سوى مدينه لشكر مىكشيدند و سالها با او در جنگ بودند؟!
عجبا! گاهى دشمنان مىگويند كه دين اسلام با شمشير رواج گرفت و اين را وسيله انتقاد قرار مىدهند - چنانكه از ايشان در همين باب نقل مىنماييم - گاهى هم مىگويند كه زمينه براى اتحاد وطن و مذهب فراهم آمده و نشانههايش موجود بود و بسيارى از اعراب، خداوند يكتا را مىپرستيدند. ميان اين دو سخن چگونه جمع مىشود؟!
حقيقت امر اين است كه خداوند جهان در آن وقت كه بشر در ضلالت فرو رفته بود، محمد بن عبد اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم را براى نجات ايشان روانه نمود و اهل كتاب و مشركين و بى دينان با او مبارزهها كردند و از آنچه در اختيار داشتند، استفاده سوء نمودند و در مقام خاموش كردن نور الهى از هيچ عملى كوتاهى نكردند، ولى خداوند به خواست خود، او را بر تمام بى دينان غالب نمود:
«هُوَ الَّذي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلىَ الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ»(1)
«او كسى است كه فرستاده خود را با هدايت و آيين درست روانه كرد، تا آن را بر هرچه دين است، فائق گرداند هر چند مشركان را ناخوش آيد».
مشركين و كفار هر چه توانستند با پيغمبر دشمنى كردند. حال، موسيو مىگويد: زمينه فراهم بود. آرى! براى مبارزه با پيغمبر خدا زمينه فراهم بود و از طرفى اهل كتاب با مشركين عرب متحد شدند و عليه آن حضرت قيام كرده و بالاتفاق او را در مدينه محصور نمودند. پيغمبر مدّتها در پشت خندق نشست. نفسها در سينه حبس بود و زمين گشاد و وسيع بر مسلمانان تنگ شد تا خداوند كمك نموده و جنگ را خاتمه داد.
اين حكايات در قرآن و در تمامى تواريخ ثبت است و هيچ عاقلى نمىتواند منكر آن شود. آيا اين همه جنگها و مبارزات، كاشف از اين نيست كه مشركين براى پذيرفتن دين
1) سوره صف، آيه 9.
اسلام حاضر و مهيا نبودند؟ اگر چه مطلب بسيار روشن است، ولى قلم به دست دشمن است و جناب موسيو نمىتواند ببيند كه دين اسلام به خواست خداوند پيشرفت نمود و خداوند، پيغمبر خود را بر تمام دشمنان با كثرت مبارزات و مجاهدات ايشان غالب فرمود و روى اين حساب اين سخنان بى پايه را مىگويد. و نيز همين دعوت پيغمبر اكرم به توحيد، موجب آن شده بود كه عقلاى عرب او را ديوانه بخوانند. خداوند در قرآن به اين امر تصريح كرده و مىفرمايد:
«ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ»(1)
«تو به لطف پروردگارت ديوانه نيستى».
همچنين مى فرمايد:
«فَسَتُبْصِرُ وَيُبْصِرُونَ * بِأَيِّيكُمُ المَفْتُونُ»(2)
«به زودى خواهى ديد و خواهند ديد كه كدام يك از شما دستخوش جنونيد».
اگر زمينه فراهم شده بود، مىبايست قريش و عرب اين دعوت را استقبال كنند، نه آنكه همگى، پيغمبر را ديوانه بخوانند و خداوند قسم ياد كند كه تو ديوانه نيستى و به
زودى هم تو مىبينى و هم دشمنان خواهند ديد كه ديوانه كيست؛ تو ديوانهاى يا آنان كه تو را ديوانه مىخوانند؟
در پاسخ گفته ديگر او كه گفت: «در زمان آن حضرت بسيارى از اعراب . . .» مىگوييم كه گويا مقصود او اين است كه پيش از بعثت پيغمبر اكرم جماعت زيادى از اعراب، موحد شده بودند. پس خوب بود ايشان به جاى اين ادعا، نام چند نفر از اين جماعت بسيار را مىشمردند. شاهد بر نادرستى گفته او اين است كه نصارا در زمان حال، خداى واحد يكتا را پرستش نمىكنند. پس چگونه مىگويد كه بسيارى از اعرابى كه در ميان آنها جماعت زيادى پايبند كيش يهود و نصارا بودند، خداى واحد را پرستش مىكردند؟!
در حالات زيد بن عمرو بن نفيل آوردهاند: «در طلب دين ابراهيم به شام و از آنجا به موصل و جزيره رفت و بعد به شام مراجعت نمود. راهبى از اهل بلقاء را ديد و دنبال او را گرفت و از آن عالم نصرانى از دين حنيف ابراهيم سؤال نمود. راهب گفت: از دينى سؤال مىكنى كه در نزد مردم نيست و كسى تو را هدايت نخواهد نمود و عالم به اين دين از ميان رفته است، ولى از همان زمينى كه بيرون آمدى، به همين زودى پيغمبرى بر مىخيزد و بر دين ابراهيم حنيف است؛ پس به شهر خود برگرد كه الآن زمان بعثت اوست.
زيد به مذهب يهود و نصرانيت نزديك شده بود، امّا هيچ كدام را نپسنديده بود. پس با شتاب به سمت مكه برگشت و چون به زمين طايفه لخم رسيد، او را كشتند».(1)
شايد موسيو اين قضيه را مدرك خود قرار داده و از اين حكايت استنباط نموده است كه در زمان آن حضرت، بسيارى از اعراب كه در ميان آنها جماعت زيادى پايبند كيش يهود و نصارا بود، خداوند واحد را پرستش مىكردند و خودشان را «حنيف» مىناميدند، امّا از همين حكايت نيز خلاف گفته او دانسته مىشود. دين حنيف، دين ابراهيم بود كه آن را از دست اعراب بيرون برده بودند و اگر هم از آن چيزى باقى مانده بود، همان اسمش بود؛ چنانكه آن راهب گفت. پيغمبر اكرم مردم را به امر خداوند، نه به ميل و خواسته خود به دين حنيف دعوت مىنمود و تمامى پيغمبران نيز مردم را به همان دين دعوت مىكردند.
موسيو مىنويسد: «پيغمبر تا مدت سه سال، نبوتش را جز به اقربا و عشيره خود به كسى اظهار نمىكرد. آنها هم با توجه به سن و مقام، از اشخاص مهم قوم شمرده مىشدند. وقتى كه او يقين حاصل كرد كه عشيرهاش از وى حمايت مىكنند، نبوت خويش را علنى كرد و يك تنه در مقابل آن شركى كه مركزش خانه كعبه و تمام بتهاى عربستان در آن جمع بود، بناى مقاومت را گذاشت، ولى در تمام اين مدت، پيشرفتى حاصل نشد، بلكه مردم بناى استهزا و تمسخر را گذاشتند. حتى قريش كه خدّام خانه
1) تهذيب التهذيب، ج 3، ص 364 و 365.
كعبه بودند، غضبناك شده و پيغمبر و پيروانش را تهديد به قتل نمودند، ولى اين سختى و تهديد ابداً در وجود او مؤثر واقع نگرديد».(1)
اولاً، خوب بود كه موسيو سخن سابق خود را پس مىگرفت. او كه در سه، چهار صفحه قبل نوشته بود كه اجتماع تمام اصنام در خانه كعبه، مسأله اتحاد مذهبى را ممكن قرار داده و اتحاد زبان هم آن را سهل و آسان نموده بود، چگونه در اينجا اعتراف مىكند
كه يك تنه در مقابل آن شركى كه مركزش خانه كعبه و تمام بتهاى عربستان در آن جمع بود، بناى مقاومت را گذاشت، ولى در تمام اين مدت پيشرفتى حاصل نشد؟ اگر فكر اتحاد وطن و مذهب پيدا شده و علايم آن موجود بود، پس اين مقاومت، مبارزه و آن استهزا و مسخره كردن و كارهاى بالاتر براى چه بود؟
ثانيا، عموم عرب از مرام و مقصد پيغمبر اكرم با خبر بودند. همان نماز خواندن پيغمبر اكرم با على و خديجه در مسجد الحرام يا منى در برابر چشمان حجاج عرب كه از اطراف بلاد جمع شده بودند، نوعى با خبر كردن عموم از دين جديد بود. آنان مىدانستند كه او خود را پيغمبر مىداند؛ چنانكه عموى آن سرور به آن مرد يمانى فرموده بود. پس اينطور نبود كه در آن سه سال مردم را از نبوت خود خبر نمىنمود. بلى! آشكارا به دين دعوت نمىكرد.
ثالثا، وقتى آيه شريفه «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَر وَاعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ إنّا كَفَيْناكَ المُسْتَهْزِئِينَ(2)پس آنچه را بدان مأمورى آشكار كن و از مشركان روى برتات، كه ما [شرّ]
ريشخندگران را از تو برطرف خواهيم كرد!» نازل شد، پيغمبر دعوت خويش را آشكار نمود، نه اين كه چون يقين پيدا كرد كه عشيرهاش از وى حمايت مىكنند، دعوت خود را آشكار كرده باشد.
پيغمبر مأمور خداوند بود و اعتماد او نيز به خالق بود. بنابر اين، وقتى مأمور شد كه آشكارا دعوت كند، اطاعت نمود و آشكارا دعوت كرد. امّا اگر اعتماد او به عشيرهاش
بود، بايد آن موقع كه عشيرهاش از حمايت او دست برداشتند، - يعنى پس از وفات ابوطالب و پيش از اسلام آوردن اهل مدينه - از ادعاى خود دست بردارد. خداوند ضمانت حفظ او را فرمود؛ «إِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ». اتكا، اطمينان و پشت گرمى او به مسبب الاسباب بود. از همين آيات دانسته مىشود كه پيش از آشكار نمودن دعوت، مشركين از داعيه او اطلاع داشتند و به همين جهت به اذيت و استهزاى او اشتغال ورزيدند.
موسيو مىنويسد: «خديجه به پيغمبر ايمان آورد و ورقه، پسر عمويش را كه در علم و فضل معروف بود با خبر نمود. ورقه گفت: اگر اين طور است كه مىگويى، فرشتهاى كه بر موسى نازل شده بود بر محمد نازل شده است. اين تأييد ورقه موجب مزيد اطمينان پيغمبر گرديد».(1)
اين نقلى را كه موسيو قبول نموده است، باطل است؛ زيرا پيغمبر در نبوت خود شكى نداشت تا به گفته ورقه اطمينان پيدا كند؛ اين سخن بىدينان است. خديجه هم از سالهاى دور و دراز پيغمبر را شناخته بود و به همين جهت خود را همسر او نمود و اموال خويش را در اختيار او گذاشت. او مىدانست كه اين همان پيغمبر موعود است و گفته ورقه در او اثرى نداشت؛ چه رسد به اين كه در پيغمبر اكرم كوچكترين تأثيرى داشته باشد.
از اين گذشته، پيغمبر اكرم هميشه تأييد شده به تأييدات و مشمول الطاف و عنايات خداوند بود. چنين نبود كه اين برخورد، بى سابقه و برخلاف انتظار بوده و چيز تازهاى باشد كه موجب وحشت و ترس او گردد و يا خيال كند كه ديوانه شده و يا شيطان بر او ظاهر گشته است.
از طرف ديگر از ورقه به جز در اينجا اثرى نيست. چرا او را از افراد مسلمين نشمردند و در اسلام از او اثرى به يادگار نماند؟ اين خبر از آثار شوم سلطنت آلزبير است؛ و چون او از فاميل ايشان بود، خواستند نام نيكى از او به جا بماند در عوض از مقام شامخ پيغمبر اكرم بكاهند.
1) تاريخ تمدن اسلام و عرب، كتاب دوم، باب اول، فصل دوم، ص 118.
عبداللّه بن زبير دشمن بنى هاشم است؛ او چهل روز در خطبه خويش بر پيغمبر صلوات نفرستاد، با اين بهانه كه اگر صلوات بفرستد، خويشان پيامبر به خود مىبالند. او در صدد بود كه تمامى بنى هاشم را بسوزاند، ولى رسيدن ناگهانى لشكر مختار به كمك بنىهاشم، او را از اين كار منصرف و قدرت را از او سلب نمود.
موسيو مىگويد: «پيغمبر تمام صدمات وارده را با كمال صبر و شكيبايى تحمل مىكرد و فصاحت و بلاغت آيات قرآن، هر روز عدهاى مسلمان تازه براى او فراهم مىنمود. براى اين كه چند روزى راحت باشد، به خانه عمويش ابو طالب كه از اشخاص محترم بود رفته، همانجا توقف نمود».(1)
در اينكه پيغمبر اكرم تمام صدمات طاقت فرسا را تحمل مىنمود، شكى نيست و در آن هم كه هر روز عدهاى مسلمان تازه فراهم مىشد، ترديدى نيست. بلى، در اثر برخورد با پيغمبر و شناختن آن سرور و تلاوت قرآن و ديدن معجزات و اخبار علماى اهل كتاب، به تدريج در طول سالها در مكه معظمه اشخاصى مسلمان شدند. حتى مىگويند كه در حدود هشتاد نفر به حبشه هجرت كردند. و شايد به همين اندازه هم در مكه بودند. اگر بخواهيد عدد مسلمانان قبل از هجرت را به دست بياوريد، از عدد مهاجرين به مدينه در سال اول مىتوانيد مطلب را تا حدى كشف نماييد؛ چون هر كس كه تمكّن داشت، بايد خود را به پيغمبر مىرساند. شما تعداد مهاجرين شركت كننده در جنگ بدر را با آنكه تقريباً پس از هيجده ماه بعد از هجرت بود، ببينيد! واقدى مىگويد:
«هشتاد و شش نفر از قريش و همپيمانان ايشان، و دويست و بيست و هفت نفر از انصار و همپيمانان ايشان بودند».(2)
تعداد مهاجرين از مسلمين در جنگ بدر اين است. به نظر شما آيا مىتوان گفت كه در مكه، هر روز عدهاى تازه مسلمان فراهم مىشد. شايد علّت اينكه موسيو تا اين
اندازه تعداد مسلمانان را زياد مىنمود، اين است كه مدعاى سابق خود يعنى «زمينهاى براى اتحاد وطن و مذهب فراهم شده بود» را ثابت نمايد.
امّا ما از استراحت چند روزه پيغمبر در خانه ابوطالب و توقف آن سرور در آنجا، بى اطلاع هستيم. آنچه مسلم است، پيغمبر اكرم از كودكى در كفالت ابوطالب در آمد تا آن وقت كه مستقل شد و خديجه را تزويج نمود. پس از آن هم به منزل ابوطالب نرفت، بلكه به تحريك آن حضرت با حمزه و عباس نزد ابوطالب آمده و هر كدام يكى از فرزندان ابوطالب را با خود بردند و تحت كفالت گرفتند. پيغمبر اكرم، على را با خود برد و از او تكفّل نمود. بنابر اين، استراحت چند روزه چه معنايى دارد؟ شايد مقصود موسيو همان شعب ابوطالب باشد كه پيغمبر اكرم سالها با بنى هاشم و بنى مطلب در آن محل محصور بوده و قريش در مقام قتل پيغمبر بودند.
موسيو مىنويسد: «چيزى كه قابل توجه مىباشد اين است كه در وقت شكست، مرعوب و در وقت فتح، مغرور نمىشد و از حالت اعتدال خارج نمىگشت؛ مگر يكبار كه حكم قتل هفتصد نفر از اسيران يهود كه خيانت نموده بودند را داد».(1)
كشته شدن يهود بنىقريظه به حكم پيغمبر نبود، بلكه به حكم سعد بن معاذ، رييس طايفه اوس بود كه در زمان جاهليت با يهود دوست و همپيمان بود. اين سعد بود كه عزت مسلمين را در ذلت و نابودى يهود مىدانست. او در اين موقع كه حَكَم طرفين گرديده بود، به نهايت آرزوى خود رسيد و حُكم داد و هر چه كه بود، اجرا گرديد.
موسيو بداند با آنكه عداوت قريش با پيغمبر اكرم و آزار و اذيّت ايشان به مراتب بيش از يهود بود، همگى در موقع فتح مكه مشمول عفو گرديدند و آن حضرت از ايشان پرسيد: درباره من چه نظرى داريد؟ گفتند: گمان ما به تو خير است و از تو انتظار خير داريم. آنگاه همه را آزاد كرد؛ پس همه آزاد شدند و جان تازه در بدن بىرمق ايشان پيدا شد.
1) تاريخ تمدن اسلام و عرب، كتاب دوم، باب اول، فصل سوم، ص 122.
پيغمبر اكرم نه تنها هيچ وقت از حالات اعتدال خارج نگرديد، بلكه هميشه بالاترين مراتب عفو و احسان را در نظر مىگرفت و دشمنان را مشمول رحمت واسعه خويش قرار مىداد. اگر سعد حُكم مىنمود كه پيغمبر همه را عفو كند، آيا پيغمبر عفو نمىنمود؟!
صاحب تاريخ تمدن اسلام و عرب مىگويد: «اگر بتوان به پيغمبر انتقادى كرد، فقط همان محبّت مفرطى است كه به زن داشت، ولى اين را هم نبايد از نظر دور داشت كه اين محبت فقط در اواخر زندگانى در او پيدا شده بود والاّ در اوايل عمر تا سن پنجاه سالگى به همان زوجه اولى قناعت نمود. پيغمبر اين محبت را هيچ وقت هم پوشيده نگاه نمىداشت. اين قول منسوب به او است كه: دو چيز را خيلى دوست دارم يكى زن و ديگرى بوى خوش، ولى آن چيزى كه بيشتر از همه قلب مرا قوت مىدهد، نماز است.
آنگاه مىگويد: پيغمبر به سن زنان خود چندان اهميتى نمىداد؛ زيرا وقتى عايشه را كه به عقد خود درآورد، سنش بيشتر از ده سال نبود، ليكن ميمونه، دختر حارث را كه به نكاح خود درآورد، سنّش بالغ بر پنجاه و يك سال بود».(1)
محبت به زن از لوازم سلامت بشر است و موجب هيچگونه انتقادى نيست. مگر اينكه كسى بگويد پيغمبر نبايد از نوع بشر باشد. والاّ بشر داراى احتياجاتى است و چنانكه غذا مىخورد و آب مىآشامد و مىخوابد، به زن نيز ميل دارد. اگر كسى مريض شد، شهوات او كم مىشود ولى هر اندازه كه نشاط و سلامتى و توانايى بشر بيشتر باشد، شهوات او نيز بيشتر خواهد بود.
پس ميل زياد به غذا و محبت مفرط به زن، هيچگونه نقصى نيست. مگر در آن صورت كه اين شهوات را در غير مورد صرف نموده و به مال يا ناموس ديگران تعرض نمايد، ولى اگر با كمال عقل توأم شد و هر قوهاى را در مورد و محل خود و مطابق مقررات صرف نمود، جاى هيچگونه اشكالى نيست و كاشف از كمال صحت و سلامت و اعتدال مزاج و نشاط مىباشد.
1) تاريخ تمدن اسلام و عرب، كتاب دوم، باب اول، فصل چهارم، ص 130.
از اين جهت است كه پيغمبر اكرم، به اعتراف موسيو، اين صفت را كتمان نمىنمود. والاّ اگر نقصى بود، چگونه شخص عاقل آن را اظهار و افشا مىنمود؟
در آن جا كه مىگويد: «اين محبت فقط در قسمت آخر زندگانى او است»، بسيار سخن نادرستى است؛ زيرا شخص هر اندازه جوانتر باشد، ميل او به زن بيشتر است والاّ جهتى ندارد كه هر چه پيغمبر اكرم رو به پيرى و ضعف مىرفت، شهوت او زيادتر شود. پيغمبراكرم در ايام جوانى مريض نبود كه پس از پنجاه سال سالم شود! پس چگونه مىتوان گفت كه شهوت او در قسمت آخر زندگانى زياد شد؟ روى اين حساب سخن موسيو با عقل ناسازگار است.
بلى، چون پيغمبر اكرم در اواخر زندگانىاش چندين همسر انتخاب كرد ولى در جوانى به يك همسر اكتفا نموده بود، اين شخص جاهل گمان كرده كه حرص و يا شهوت آن سرور در اواخر زندگانى زياد شده.
اين امر، سرّ ديگرى دارد و آن اين است كه پيغمبر اكرم در جوانى خديجه را كه از هر جهت سرآمد اقران و سيده زنان بود، تزويج نمود و او از هر جهت موافق ميل و طبع آن سرور بود، و در اثبات كمال عقل او همين كافى است كه قبل از بعثت، سالها پيغمبر را مىشناخت و به همين خاطر خود را همسر او نمود. و در آن موقع كه عظمت پيغمبر را همه كس نمىشناخت، او اموال خود را در اختيار آن سرور گذاشت. خديجه اولين زنى است كه به پيغمبر ايمان آورد و هيچگاه هم ميان خديجه و پيغمبر در طول مدت معاشرت، اختلافى پيدا نشد.
در طول آن مدت، علىرغم فقر پيغمبر و كثرت ثروت خديجه و با آن همه محنتها و محروميتهاى پس از بعثت و سالها محصوريت در شعب، جايى نقل نشده كه خديجه سخنى گفته و پيغمبر را ناراحت كرده باشد، بلكه روايت شده است كه «پس از وفات [خديجه و] ابوطالب جبرئيل نازل شد و گفت: از مكه بيرون رو؛ چون ديگر براى تو ياورى نيست».
از اين روايت دانسته مىشود كه خدمات خديجه و تسليت و آرامش دادن او به آن
سرور، تأثير مهمّى در توقف پيغمبر اكرم در مكه معظمه و نگاهدارى از آن جناب داشته است. از آن حديث، مقام و منزلت آن مخدّره دانسته مىشود. او در حفظ پيغمبر و تقويت اسلام در رديف ابوطالب مىآيد. تمامى اموال خديجه، آن ثروت فوقالعاده او در راه اسلام و حفظ آن سرور مصرف شد. و همچنين راه معيشت پيغمبر اكرم و لا اقل قسمت عمدهاى از محصورين شعب ابىطالب از همان اموال بوده است.
پيغمبر اكرم از خديجه و زحمات او قدردانى مىكرد و تا او زنده بود، زن ديگرى را تزويج ننمود. پس از او هم زنان ديگر در نظر آن بزرگوار مناسب نيامده و در قلب محترم آن حضرت جا باز نمىكردند؛ گو آنكه آن سرور در پى گم شدهاى مىگشت و مىخواست زنى كه لااقل مختصر شباهتى به خديجه داشته باشد را پيدا كند، اما هر چه بيشتر گشت، بيشتر مأيوس گرديد. با آنكه پيغمبر اكرم به سلطنت رسيده و فتوحات بسيار بزرگى به آن سرور روى مىآورد و با آنكه آن زنان، بيوه، سالدار و بچهدار و يا كم عنوان و فقير بودند و بالأخره نسبت به عنوان و مقام و شخصيت آن سرور از جميع جهات پست و پايين بودند، به قدرى پيغمبر را خسته كردند كه مدتى از همگى كنارهگيرى نمود و از جانب خداوند مأمور شد كه آن زنان را ميان دنيا و آخرت مخيّر نمايد تا هر كس كه زينت دنيا را بر خدا و پيغمبر اختيار كند، او را رها نمايد. حال، آنان چه كرده، چه گفته و چه خواسته بودند كه پيغمبر را تا آن اندازه ناراحت كرده بودند، از موضوع بحث فعلى ما خارج است.
از آيه شريفه تخيير مىفهميم كه همسران آن حضرت به پيغمبر و آخرت علاقمند نبودند، بلكه علاقه ايشان به دنيا و زر و زيور آن بود، وگرنه چرا او را خسته كردند و كار را به تخيير كشاندند؟ درست است كه همگى مايل به ماندن شدند و طلاق را اختيار نكردند، امّا آيا به نظر شما همه ايشان خوب شدند و به راستى به پيغمبر و آخرت علاقمند گرديدند؟
اگر چنين است، پس چرا آن آيه شريفه سوره تحريم، با آن همه تندى و شدت، نازل شد؟
«عَسى رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَكُنَّ أَنْ يُبْدِلَهُ أزْواجا خَيْرا مِنْكُنَّ مُسْلِماتٍ مُؤْمِناتٍ قانِتاتٍ تائِباتٍ . . .»(1)
1) سوره تحريم، آيه 5.
«اگر پيامبر شما را طلاق گويد، اميد است پروردگارش همسرانى بهتر از شما به او عوض دهد مسلمان، مؤمن، فرمانبر، توبهكار، . . .».
به راستى چرا خداوند مىفرمايد: «اگر شما را طلاق بدهد، چه بسا زنانى بهتر از شما كه داراى اين صفات باشند با او تزويج مىكنند؟» پس معلوم مىشود كه ايشان داراى آن صفات مذكوره نبودند. پس تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل!
اگر چه ميل ندارم در اين موضوع وارد شويم ولى چه كنيم كه دشمن از راه تعدّد ازواج در مقام آن است كه براى پيغمبر اكرم نقصى پيدا كند. از اين جهت چارهاى نداريم جز اينكه پرده از اين راز برداريم و بگوييم كه اگر پيغمبر زنى مانند خديجه يافته بود، زن ديگرى اختيار نمىكرد. و اگر خديجه عمرى طولانى داشت، پيغمبر اكرم زن ديگرى اختيار نمىنمود. اين تعدد ازواج در اثر آن است كه هيچ يك از ايشان كاملاً موافق طبع آن سرور نبوده و رضايت او را فراهم نكردند. موسيو هم بداند كه اگر اين ازدواجها براى صِرف شهوت بود، بايد پيغمبر اكرم زنان جوان زيبايى كه آخرى بهتر از اولى باشد، انتخاب كند. پيغمبر اكرم كه دختر ده ساله - به گفته موسيو - گرفته بود، پس براى چه زن پنجاه و يك ساله و زنان سالدار و بچهدار و بيوه را گرفت؟ پيغمبر زنى با ايمان، باتقوا و خدا پرست مىخواست و در نظر او كم سال و پر سال بودن زن تفاوتى نداشت.
اين نكته هم پوشيده نماند كه از بعضى ازواج طاهرات آن حضرت، رواياتى درباره موقعيت، محبوبيت و مقامشان نزد آن سرور به ما رسيده است كه اگر اين احاديث دروغ نباشند، لابد از پيش خودشان چنين ادعايى مىنمودند، ولى رفتار و گفتار پيغمبر اكرم و آيات نازله در قرآن، شواهدى بر خلاف آن ادعاها مىباشد.
مىدانيم كه پيغمبر اكرم پس از گرفتن عايشه همسران زيادى انتخاب نمود كه همه از او مسنتر و بيوه و چه بسا داراى فرزند بودند. پس اگر عايشه به اندازهاى كه مىگويد
مورد علاقه پيغمبر اكرم بود، چرا آن سرور با او مانند خديجه رفتار ننمود؟ بلكه از اينكه پيامبر عملاً مقام او را پايين مىآورد - چون پايين آوردن مقام بزرگان صحابه در مأموريت
ايشان تحت لواى اسامه و بيرون كردن ايشان از مدينه در وقت رحلت خويش - مطلب مهمترى دانسته مىشود.
آرى! آن «مادر» كسى است كه پس از آن سرور، فتنه عظيمى برپا كرد و خون مسلمانان را ريخت؛ آنان را بر امام مسلمين شوراند و در ميان مسلمين اختلاف كلمه پديد آورد. نتيجه اين انقلابها همانا رسيدن شجره خبيثه به سلطنت و محروميت آلمحمد علیهمالسلام بود. پس، اگر پيغمبر اكرم به او اكتفا نموده بود و پس از او هيچ زنى را اختيار نمىكرد، نمىدانيم تأثير شورش او بر امام مسلمين تا چه اندازه مىشد؟!
مىتوان پيشبينى نمود كه اميرالمؤمنين علیهالسلام در اين صورت تنها و بى ياور مىشد و عموم مسلمانان به ملاحظه احترام «مادر» از او متفرق مىشدند. پس همين تعدد ازواج پيغمبر و ترجيح دادن ديگران بر او و تخلّف ام سلمه و حفصه، موجب اين شد كه اميرالمؤمنين بر طلحه و زبير پيروز گردد و جنگ جمل به نفع او ختم شود.
موسيو مىگويد: «محبت پيغمبر به زن تا حدّى بود كه روزى اتفاقا چشمش به زن زيد، پسر خوانده وى كه بدون لباس بود، افتاد و ميلى در او پيدا شد. وقتى كه زيد مطلع
گرديد، او را طلاق داد و بعد به حباله نكاح پيغمبر در آمد. اين مطلب در ميان مردم انعكاس بدى بخشيده و بعضى بناى اعتراض گذاشتند، ولى جبرئيل كه هر روز نزد پيغمبر مىآمد، وحى آورد كه اين كار پيغمبر بدون مصلحت نبوده است و مردم بعد از اين ساكت شدند».(1)
اگر چه احاديث مختلفى راجع به قصه زيد به ما رسيده است، ولى چون قرآن كريم متعرض اين واقعه شده است، شكى نيست كه آنچه قرآن بيان كرده است، همان درست است و هر حديثى كه مخالف قرآن باشد، باطل است. موسيو بداند كه پيغمبر اكرم آيات وارده در اين موضوع را براى مردم تلاوت فرمود و همه مسلمانان قرآن را مىخواندند يا مىشنيدند. در ميان ايشان منافقينى بودند كه در دشمنى از مشركين و اهل كتاب هم بدتر
1) تاريخ تمدن اسلام و عرب، كتاب دوم، باب اول، فصل چهارم، ص 131.
و خطرناكتر بودند. به علاوه همان مشركين و اهل كتاب هم نزديك آن سرور بوده و از احوال او اطلاع كامل داشتند و اگر اين آيات بر خلاف واقع بود، همگى اعتراض مىكردند. پس، نه فقط مسلمانان بايد آنچه را كه در قرآن درباره قصه زيد آمده است را باور كنند، بلكه تمامى فِرَق كفار نيز مىبايست باور نمايند و بدانند كه پيغمبر اكرم اين حكايات را بر خلاف واقع در قرآن نمىآورد و بر دوست و دشمن نمىخواند.
سكوت همگانى و تسليم دشمنان كه خود موسيو نيز بدان معترف است، بيانگر آن است كه خبر قرآن صحيح است. منافقين كه به سلطنت رسيدند، هميشه در مقام بودند تا از مقام پيغمبر اكرم بكاهند، امّا در صورتى كه به سلطنت ايشان لطمهاى وارد نيايد؛ روايات باطل و مخالف با قرآنى كه در همين باب وارد شده است از همانجا سرچشمه گرفته است.
حال بايد چگونگى اين قصه را از قرآن به دست آورد:
«وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَاتَّقِ اللّهَ وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللّهُ مُبْدِيهِ وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ فَلَمَّا قَضَى زَيْدٌ مِنْهَا وَطَرا زَوَّجْنَاكَهَا لِكَىْ لاَ يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرا وَكَانَ أَمْرُ اللّهِ مَفْعُولاً * مَا كَانَ عَلَى النَّبِىِّ مِنْ حَرَجٍ فِيَما فَرَضَ اللّهُ لَهُ سُنَّةَ اللّهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَكَانَ أَمْرُ اللّهِ قَدَرا مَقْدُورا * الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالاَتِ اللّهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلاَ يَخْشَوْنَ أَحَدا إِلاَّ اللّهَ وَكَفَى بِاللّهِ حَسِيبا * مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ . . .»(1)
«و آن گاه كه به كسى كه خدا بر او نعمت ارزانى داشته بود و تو [نيز] به او نعمت داده بودى گفتى همسرت را پيش خود نگاه دار و از خدا پروا بدار و آنچه را كه خدا آشكار كننده آن بود، در دل خود نهان مىكردى و از مردم مىترسيدى، با آنكه خدا سزاوارتر بود كه از او بترسى. پس چون زيد از آن [زن] كام برگرفت [او را ترك گفت] وى را به نكاح تو در آورديم تا [در آينده] در مورد ازدواج مؤمنان با زنان پسرخواندگانشان وقتى آنان را طلاق گفتند، گناهى نباشد و فرمان
1) سوره احزاب، آيات 37 - 40.
خدا صورت اجرا پذيرد. بر پيامبر در آنچه خدا براى او فرض گردانيده، گناهى نيست. [اين] سنّت خداست كه از ديرباز در ميان گذشتگان [معمول] بوده و فرمان خدا همواره به اندازه مقرّر [و متناسب با توانايى ]است. همان كسانى كه پيامهاى خدا را ابلاغ مىكنند و از او بيم ندارند. و خدا براى حسابرسى كفايت مىكند. محمد پدر هيچ يك از مردان شما نيست».
از اين آيات شريفه امورى دانسته مىشود:
1 - زيد از زوجه خود سير شده و ديگر به او رغبتى نداشت و در مقام طلاق دادن او برآمده بود.
2 - پيغمبر او را از طلاق دادن نهى مىنمود، بلكه از جمله «أمْسِكْ عَلَيْكَ» دانسته مىشود كه اختلاف ميان زن و شوهر به حدى بود كه ادامه زندگيشان به صلاح نبود، امّا با وجود اين، پيغمبر نمىخواست كه از هم طلاق بگيرند.
3 - پس از طلاق، پيغمبر اكرم از جانب خداوند مأمور شد كه آن زن را تزويج نمايد.
4 - اين امر بر پيغمبر بسيار گران بود و نمىخواست كه با او ازدواج كند.
5 - خداوند كراهت قلبى پيغمبر را ظاهر مىنمايد و مىفرمايد: تو از ترس مردم كه بگويند زن پسر خوانده خود را تزويج نموده است، ميلى به اين ازدواج ندارى.
6 - خداوند او را تزويج فرمود تا مردم بدانند كه پسر خوانده، پسر واقعى انسان نيست و زنش بر او حرام نمىباشد.
اين آيات كه جاى هيچ گونه شبههاى در صحت مطالب آن نيست نازل شد و به تمام روايات مجعوله خاتمه داده و زبانهاى گوياى منافقين را لال نمود. حتى خود موسيو مىگويد: «مردم بعد از اين ساكت شدند. اين آيات شرح واقعه را داده و راه اجمال را بسته است و ثابت مىنمايد كه زيد به زن خود ميل و رغبتى نداشت و از او سير شده بود و نگاه داشتن او به صلاح زيد نبود و پيغمبر هم به آن زن ميلى نداشته و نمىخواست كه زن پسر خوانده خود را تزويج نمايد، ولى خداوند بر او فرض و لازم نمود كه او را تزويج كند. پيغمبر در برابر اين امر چارهاى جز اطاعت و تسليم نداشت و اين براى آن بود كه بر
مردم روشن شود كه زيد، پسر واقعى پيغمبر نيست و پسر خوانده، مثل پسر نمىباشد.
اين اصرار خداوند به تزويج پيغمبر و ابطال نسبت زيد با پيغمبر و بيان مجدد «ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ» همانند نزاييدن زنان پيغمبر و نماندن ابراهيم فرزند پيغمبر از ماريه و مردن خواهران فاطمه در حيات آن سرور، بى سبب نيست بلكه براى اثبات مطلب بسيار مهمى است. و آن، اين كه اگر در قرآن انتساب زيد با صراحت قطع نشده بود و به اين اندازه در اين موضع پافشارى نمىشد، هر آينه منافقين براى آنكه از عظمت فاطمه زهرا و حسنين بكاهند، اسامه، فرزند زيد را پسر پيغمبر مىخواندند و او را بر حسنين مقدم مىداشتند. پس، چون اين راه كاملاً بسته شد و نتوانستند از اين راه وارد شوند، در مقام برآمدند تا از انتساب آن بزرگوار به آن سرور جلوگيرى كنند و چنان هم كردند.
منافقين در زمان سلطنت بنى اميه و بنى عباس تا مىتوانستند از نسبت دادن اولاد فاطمه به پيغمبر اكرم اعراض كرده و بلكه آن را انكار مىنمودند. منصور دوانيقى رسما
منكر انتساب اولاد فاطمه به رسول خدا شد و به همين آيه «وَما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ» استدلال نمود. مباحثات ائمه علیهمالسلام و علماى أعلام با مخالفين و استدلال به آيات قرآنى در كتب مسطور است، امّا دشمنان با همه تلاشى كه كردند، نتوانستند كارى از پيش ببرند.
دشمنان معاصر آن حضرت مىگفتند كه: چرا قرآن بر او نازل شد، نه بر بزرگ شهر طايف يا مكه؟ همچنين مىگفتند كه: چرا ثروت زيادى به او داده نشده و چرا بر بشر وحى نازل شده است؟ و مىگفتند كه محمد ساحر، كاهن يا ديوانه است. و يا مىگفتند كه: او قرآن را به كمك جمعى تأليف مىكند و ما هم اگر بخواهيم، مىتوانيم نظير آن را بياوريم. البته عقلا نادرستى اين سخنان و بيچارگى گويندگانش را مىدانند.
امّا دشمنانى كه بعد از آن سرور آمدند، پارهاى از قضايا را كه در قرآن به آنها اشاره شده است به دست گرفتند و به وسيله دروغهاى منافقين خيال كردند كه مىتوانند ساحت مقدس پيغمبر را آلوده كنند. غافل از آنكه خداوند حكيم جلوى اين افكار را گرفته و حقيقت را روشن فرموده است. مثلا خواستند از همان قضيه تزويج پيغمبر با زن
زيد، سوء استفاده كنند. بنابر اين، ساختند كه چشم پيغمبر به زن برهنه زيد افتاد و هوسش را كرد و زيد به اين خاطر او را طلاق داد. ولى چون خداوند اصل مطلب را بيان فرمود، ديگر راه اعتراض بسته شد.
اين نادانان بايد بدانند كه اگر خواستند عيب و نقصى بر شخص عاقلى بگيرند، بايد به چيزى باشد كه خود آن شخص عاقل، آن را مخفى نمايد، امّا اگر خود او حقيقت مطلب را علناً براى دوست و دشمن بيان كند و هيچ كس نتواند او را تكذيب كند، پس راه اعتراض تا به آخر بسته مىشود. از همين بسته شدن راههاى ايراد بر پيغمبر اكرم، عليرغم كثرت دشمنىها مىتوان به مقام شامخ او رسيد كه او سيد المرسلين است.
مرحوم حاج ملا احمد نراقى، كتاب «سيف الامه» را در ردّ «پادرى نصرانى» تأليف نمود و فرمود: «به خاطر او رسيد كه در معرض ابطال ملت بيضا برآيد و به اين ترانه نغمه
سُرايد و متابعت يكى ديگر از پادريان فرنگ، «فليب» نامى را نمايد كه سابق بر اين در مملكت فرنگ، رسالهاى در ردّ اسلام نوشته و طرفه اعجوبه بر هم سرشته و عباراتى به هم پرداخته و عجب دام مضحكهاى ساخته! پس صفحاتى چند از رساله فليب برداشته و خود اندكى هم بر آن افزوده و رسالهاى ترتيب داده است».(1)
مرحوم نراقى در باب سوم، كلمات «پادرى» را نقل فرموده و شبهات او را پاسخ داده است كه مناسب است بعضى از سخنان پادرى كه مربوط به اين باب است و آن مرحوم از او نقل نموده است را بيان نماييم:
نصرانى گفته كه: «نقل زن زيد مشهور است كه بر او عاشق شده و موانعى را كه بود به يك آيه رفع نمود و ديگر نقل ماريه كه حفصه او را با ماريه ديد و قسم خورد كه بعد از آن با ماريه نزديكى نكند و چون خواهش بسيارى به او داشت، آيه آورد و رفع قسم آن نمود».(2)
از بيان سابق ما دانسته شد كه پيغمبر اكرم عاشق زن زيد نشده بود، امّا منافقين پس
از گذشتن سالها رواياتى جعل كردند مبنى بر اين كه پيغمبر چشمش به آن زن افتاد، در حالىكه برهنه بود و فورا عاشق او شد، پس زيد او را به همين سبب طلاق داد و پيغمبر او را گرفت. منافقين بيش از اين نتوانستند به هم ببافند، وگرنه مىگفتند كه در همان حال با زن زيد رابطه داشت.
دشمنان بدانند كه هرچه در اين موضوع بيشتر گفت و گو كنند، عظمت پيغمبر اكرم بيشتر روشن مىشود. پس خوب است بدانند كه زيد يكى از امراى لشكر آن سرور بود و در جنگ موته در راه پيشرفت اسلام شهيد شد و از كسانى است كه تا آخر عمر به پيغمبر اكرم وفادار بود و جان خود را فداى اسلام نمود و زن زيد هم يكى از خويشان نزديك پيغمبر بود.
مادر زينب «اميمه»، دختر عبدالمطلب بود، بنابر اين، او دختر عمه پيغمبر محسوب مىشد. زينب كسى نبود كه پيغمبر از او بى خبر باشد و وقتى او را ببيند ناگهان عاشق او
گردد. مىگويند كه آيه شريفه: «وَما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَلا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللّهُ وَرَسُولُهُ أمْرا أَنْ يَكُونَ لَهُمْ الْخِيَرَةُ»(1)و هيچ مرد و زن مؤمنى را نرسد كه چون خدا و فرستادهاش به كارى فرمان دهند براى آنان در كارشان اختيارى باشد». درباره همين زينب نازل شده است. پيغمبر خواست كه او را براى زيد تزويج كند، امّا او غضب نمود و گفت كه من دختر عمه او هستم، وليكن او مرا به غلامش تزويج مىكند. پس اين آيه نازل شد و او تسليم گرديد و زن زيد شد. بنابر اين، اگر زينب اين اندازه وجاهت داشت كه پيغمبر عاشق او گردد، او را به غلام خود تزويج نمىنمود، بلكه از اول او را به همسرى خود انتخاب مىكرد. روى اين حساب جهتى نداشت پس از آنكه زينب زن زيد شد، عاشق او گردد و او را بخواهد. بنابراين، از همين امر بدانيد كه خداوند خواست پيغمبر زن زيد را بگيرد تا معلوم شود كه زيد پسر او نيست.
اما موضوع حفصه موضوعى نيست كه بتوان بر پيغمبر اكرم ايراد گرفت. خداوند مىفرمايد: «تو چرا حلال را بر خودت حرام كردى؟» از همين كلمه دانسته مىشود كه آن
1) سوره احزاب، آيه 36.
حضرت به جهت راضى نمودن زنان خود، از امر حلال، خوددارى نموده بود؛ خواه آن امر حلال، خوردن عسل يا نزديكى با كنيز خود و يا چيز ديگرى باشد. ما نمىدانيم به نظر نصرانى اين عمل پيغمبر چه ايرادى دارد و چه نقصى بر او وارد مىآورد. اگر خداوند اين موضوع را صريحاً روشن نفرموده بود، شايد منافقين مىگفتند كه پيغمبر كار نامشروعى مىكرد. پس وقتى زن او مطلع شد، به جهت رضايت او چنين و چنان كرد. آنچه از اين آيه دانسته مىشود، مذمّت زنان آن سرور است كه او را ناراحت نموده و او را بر ترك حلال وادار مىكردند. در حقيقت، اين عتاب به همسران آن حضرت است و خداوند از پيغمبر خود حمايت نموده است.
نصرانى گفت: و ديگر آنكه سلطنت را به خويشان خود واگذاشت.(1)
دكتر «گوستاولوبون» در تاريخ تمدن اسلام مىنويسد: «سه روز قبل از وفات، خواست كه براى نماز در مسجد حضور يابد، ولى از شدت مرض و كثرت ضعف نتوانست و بدين جهت ابوبكر مأمور شد به جاى پيغمبر با اصحاب نماز گزارد و همين امر سبب شد كه بعد از پيغمبر او را براى خلافت انتخاب كردند».(2)
پس آن دشمن در آن كتاب، مطابق مذهب اهل سنت اظهار عقيده مىنمايد، ولى اين دشمن در اينجا، مذهب شيعه را ملاك قرار داده و روى آن اشكال مىكند.
اما حق اين است كه پيغمبر اكرم ابوبكر را مأمور نكرد و خلافت ابوبكر به اين صورت درست نشد، بلكه خلافت او ناگهانى شد و اسباب ديگرى داشت. پيغمبر جانشينى خود را مخصوص به اميرالمؤمنين علیهالسلام و معصومين علیهمالسلام از فرزندان او قرار داد. ايشان عِدل كتاب و ثِقل دوم هستند كه از قرآن جدا نمىشوند. پيغمبر بر مردم لازم نمود كه از قرآن و عترت طاهره جدا نشوند تا گمراه نگردند و اين امر موجب هيچگونه اعتراضى بر آن سرور نيست؛ چون براى حفظ بشر از ضلالت و استقامت امور، تعيين خليفه و جانشين لازم بود و كسانى كه معصوم باشند و از كتاب خداوند جدا نشوند، از
فسّاق و منافقين سزاوار به خلافت هستند. اگر پيغمبر اكرم خلافت را به نا اهل مىداد بر او ايراد بود كه چرا به سبب خويشاوندى، مصلحت عامه را در نظر نداشت، اما اگر خويشان او معصوم و افضل و اكمل از جميع مردم بودند و صلاح مسلمانان در اين بود كه به آنان اقتدا كنند، پس براى چه مسلمين را به مصلحت ايشان واقف نسازد و حق را به حق دار و اهلش نرساند؟ اگر پيغمبر ايشان را در اين صورت معين نمىنمود، خلاف مصلحت رفتار نموده بود.
به علاوه او در اين كار مأمور بود و اگر بيان نمىكرد، تبليغ رسالت ننموده بود. بنابر اين، بر پيغمبر لازم بود كه مردم را بيدار كند و اين امر مهم كه موجب حفظ انتظامات و اجراى حدود الهى بود را بيان نمايد و چنان هم نمود.
نصرانى گفت: «تمامى احكام دين او موافق خواهش نفسانى است؛ چون خواهش بسيارى به زن داشت و مىگفت: «إنّ اللّه جعل لذّتي في النّساء و الطّيب». پس به حسب خواهش خود شريعت را قرار داد و نُه زن براى خود گرفت و براى ديگران چهار زن مقرر كرد».(1)
اصل اشكال را به عين عبارتش نقل مىكنيم تا عقلا بدانند كه دشمنان پيغمبر تا چه اندازه بيچاره شدند و در نهايت عجز، چه اعتراضاتى مىنمايند. ميل شديد پيغمبر به زن
دليل بر آن نيست كه تمام احكام دين او موافق خواهش نفسانى باشد. دين مشتمل بر امورى است: ارتباط بين خالق و مخلوق، امور اجتماعى، معاملات، قضاوت، حدود، ديات و مواريث. اينها اصول دين اسلام است. اگر كسى اعتراضى به دين اسلام دارد و مىگويد كه از روى شهوات است، نه مصالح عامه، بايد در هر يك از ابواب وارد شود و ثابت نمايد. و يا از باب نمونه، مواردى را ذكر كند كه پيغمبر به خاطر شهوات خويشتن، نه مصالح، اين قوانين را آورده است. ميل پيغمبر به زن و عطر، نه موجب نقصى بر آن سرور است و نه كاشف از آن است كه قوانين او شهوانى بوده است.
اما اينكه براى خود نُه زن مقرر كرد و براى ديگران چهار زن، پاسخ اين است كه
1) سيف الامه، ص 257 و 258.
شريعت را خدا مقرر فرموده و پيغمبر آورنده آن است.
در دين اسلام دو قسم نكاح مشروع است: دايمى و منقطع. تعدد ازواج به طور دوام مشروط به عدالت است، بلكه اگر ترس آن داشته باشد كه نتواند عدالت كند، يكى بيشتر نمىتواند بگيرد و در عين حال بيش از چهار تا هم مشروع نيست. اما نكاح مدتدار، محدود نيست و هر اندازه كه بخواهد، مىتواند تزويج نمايد. پس چنين نيست كه دين اسلام پيغمبر را آزاد و ديگران را محدود كرده باشد، بلكه همگى مىتوانند هر چه بخواهند تزويج مدتدار كه منقطعه ناميده مىشود انجام دهند.
اگر مثلاً زنانى كه بر مردم حرام است، از قبيل خواهر، دختر خواهر و دختر برادر بر پيغمبر اكرم حلال مىشد، جاى آن داشت كه كسى توهّم كند كه او به خاطر شهوات خود چنين حكمى آورده است، ولى ما مىبينيم كه در اصل محرمات و در موضوع نكاح متعه يا كنيز، تفاوتى نيست؛ تمامى مسلمين مىتوانند از اين دو راه به شهوات خود برسند، امّا در ازدواج دايم، چون تعدادش مشروط به عدالت است، خداوند بر مردم، در صورتى كه ترس بى عدالتى نداشته باشند تا چهارتا و براى پيغمبر تا نُهتا جايز فرموده است كه اين امر بيانكننده كمال عدالت پيغمبر و تفاوت او در اين صفت با امت مىباشد.
تازه اگر كسى بداند كه به جز يكى از زنان پيغمبر، همگى بيوه، مسن و داراى فرزند بودند و با توجه به اختلاف اخلاقى ايشان، خواهد دانست كه اين رياضتى كه پيغمبر بدان گرفتار شده بود، به كلى از موضوع شهوترانى دور بود، بلكه پيغمبر مىخواست از تمامى آن همسران نجات يابد، ولى آنان او را رها نمىكردند.
ما گمان مىكنيم كه سرّ تجويز نُه زن براى پيغمبر آن است كه خداوند مىخواست عدالت و عصمت پيغمبر اكرم را بر جهانيان ثابت نمايد. لذا با آنكه آن سرور سالها مبتلا به چنان زنانى شده بود، از او خلافى سر نزد و از حدّ فضل، اعتدال، عدل و احسان بيرون نرفت.
كسانى كه مبتلا به يك زنى شوند كه با آن زن نزاع و مرافعه داشته باشند، در موقع نزاع و مرافعه، چيزهايى از طرفين آشكار مىشود كه مردم را به نقطه ضعف هر يك
واقف مىگرداند، ولى درباره پيغمبر اكرم با آن همه اختلاف و مرافعه و دشمنىِ بعضى از ازواج با آن سرور و نزول اين آيات، عظمت و علوّ مقام او بر دوست و دشمن آشكار مىگردد.
نصرانى گفت: و ديگر آنكه نبايد زنان او را ديگران بگيرند و حتى نبايد با آنها گفت و گو كنند؛ بر خلاف باقى مردم. همچنين هيچ كس سر زده به خانه او داخل نشود. و ديگر آنكه زنان او با مردان سخن نگويند. و آيات از اين قبيل بسيار است كه تمامى آنها محض اجراى خواهش نفسانى است».(1)
مسأله حجاب و سر زده وارد نشدن و يا به طرز شهوتانگيز سخن نگفتن، تنها مخصوص زنان پيغمبر نيست، بلكه عموم زنان در اين احكام مساوى هستند. امّا خداوند تزويج زنان پيغمبر را بر ديگر مسلمانان حرام نموده و پيغمبر بيان كرده است كه او چون پدر مسلمانان است و تزويج زنِ پدر بر فرزندان، حرام است؛ و اين امر از باب احترام فرزند به پدر و مراعات حقوق او است، نه آنكه براى پدر، پس از فوتش تأثيرى داشته باشد. اين وظيفه بازماندگان است كه از گذشته احترام بنمايند. هر كس از مسلمانان كه فوت نمود، بايد به احترام آن مرحوم تا مدتى زن او را تزويج ننمايند. ولى چون حق پدر زياد است، حرمت تزويج زن او دايمى است و پيغمبر اكرم در اين قسمت به منزله پدر، و همسران او به منزله مادر هستند. اين همان اعتراضاتى است كه «پادرى» نموده و گمان كرده است كه تمامى دين اسلام از روى شهوات است.
يكى از اعتراضات نصارا به دين اسلام، مسأله حجاب زنان و جواز تعدد ازواج است. خداوند در قرآن مىفرمايد:
«وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ اِيمانِكُمْ كُفّارا حَسَدا مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقّ»(2)
«بسيارى از اهل كتاب پس از اينكه حق برايشان آشكار شد، از روى حسدى كه در
وجودشان بود آرزو مىكردند كه شما را بعد از ايمانتان كافر گردانند».
كفار كه خود آلوده هستند، پاكيزگى زنان مسلمانان و فرزندان ايشان را از روى حسد نمىتوانند ببينند؛ با آنكه مىدانند كه حق با آنان است. مدّتهاست كه در مقام دلسوزى برآمدند تا زنان را بى حجاب كرده و در دسترس مردان قرار دهند؛ و از ازدواج پسر و دختر در اول بلوغ جلوگيرى مىكنند و هر كدام را تا چند سال، معطل و در عين حال با يكديگر محشور مىنمايند و از طرفى ديگر دم از مساوات زنان با مردان مىزنند و مىخواهند كه زنان را سياستمدار و اختياردار مردان قرار بدهند و اختيار طلاق و تعدد ازدواج را از مردان بگيرند. بخش زيادى از اين كارها را به تدريج انجام دادهاند و در مقام هستند تا مابقى را نيز عملى نمايند. آنان براى زنان شرق دلسوزى مىكنند و مىگويند كه دين اسلام دين شهوترانى است. دشمنِ حسود در مقام دشمنى، از هيچ كارى كوتاهى نمىكند. حال، اگر اسلام دينى مطابق شهوات است، چرا حجاب را واجب و نگاه به نامحرم را حرام و خلوت با زن اجنبيه را نامشروع دانسته است؟!
اما تعدد ازدواج در دين اسلام تأثير فوق العادهاى در جلوگيرى از زنا و اعمال نامشروع دارد؛ زيرا زنان زودتر از مردها شكسته مىشوند و چه بسا مريض گرديده و موافق طبع در نمىآيند و چارهاى جز نگاهدارى او نيست. از طرفى هم حاجت مرد به يك زن رفع نمىشود، يا زن، صاحب فرزند نمىشود و يا از يكديگر دور مىباشند؛ پس در اين موارد در اثر جواز تزويج و گرفتن زن، مردان از وقوع در حرام و زنا و تعرض به نواميس ديگران دور مىشوند. دين اسلام تعدد ازواج را واجب نكرده، بلكه كسى كه خود را محتاج به زن ديگر مىبيند از اين قانون استفاده مىكند و از دزدى، خيانت، زنا و ناراحتىها آسوده مىشود.
مسأله لزوم حجاب و حرمت نظر كردن به نامحرم و خلوت با زن اجنبيه و گفتن سخن مهيّج، و مسأله جواز تعدد ازواج كه در دين اسلام آمده است، كمال دين را ثابت مىكند و قطعا هر دينى كه اين امور در آن نباشد، فتنه و فساد، هرج و مرج، جنايت و خيانت و تعرض به نواميس، و اولاد زنا در آن بسيار است.
پس به وسيله اين قوانين، از اين هرج و مرجها جلوگيرى شده است. دشمن متوجه منافع اين قوانين و بدبختى خود است؛ روى اين حساب تزويج بيش از يك زن در دين ايشان جايز نيست.
خوب است شما را به جملاتى از دكتر گوستاولوبون فرانسوى در تاريخ تمدن اسلام و عرب آشنا نماييم: او مىنويسد كه: «زوج، هر وقت مايل شد، مىتواند زوجه خود را طلاق گويد، ليكن مسؤول نفقه و كِسوه او است. وقتى زناشويى تا اين اندازه سهل و آسان شود و تزويج دختر و پسر در سن پايين، عادى باشد، خوب مىتوان پى برد كه تعلقات بين زنان و مردان نسبت به اروپا تا چه اندازه شديد و سخت مىباشد. حقيقت همين طور است؛ در شرق، مخالطه يك مرد اجنبى با عيال كس ديگر از امورى است كه بسيار به ندرت اتفاق مىافتد. اين مسأله كه در ميان ما عادى است، در مشرق آن را خلاف فطرت مىشمارند.
همان دكتر در پاورقى نوشته است: زنهايى كه در سال 1880 ميلادى به عدليه مراجعه و زناى آنها ثابت شده است، نُه برابر زنهاى سال 1826 ميلادى مىباشند».(1)البته آنهايى كه مخفيانه بوده و معلوم نيست، موضوع بحث نمىباشد.
او در ادامه مىنويسد: «اعتراضى كه نسبت به تعدد زوجات مىتوان كرد اين است كه رسم مزبور باعث مىشود كه دوره زندگانى زن به مصيبت و تيرهبختى بگذرد». هر چند اعتراض مزبور مدتى در جريان بود، ولى در حقيقت اساسى براى آن نيست. حتى اروپاييان كه طرز معاشرت اهل مشرق را در سياحتهاى خود مشاهده نمودهاند، تصديق مىكنند كه اعتراض فوق وارد نيست.
موسيو كه مخالف با اين رسم است، اگر چه مخالفتش آن قدر شديد نيست، وليكن اين مطلب را قبول دارد كه خود زنها ابدا شكايتى از اين قضيه ندارند و مىنويسد: «زنان مشرق هر چند كه در نظر خواهران اروپايى خود ستمديده و بدبخت به شمار رفتهاند، اما در حقيقت آنها خود را اين طور نمىپندارند. حتى در ملاقاتشان با خانمهاى اروپايى
1) تاريخ تمدن اسلام و عرب، كتاب چهارم، باب چهارم، فصل سوم، ص 538.
اظهار داشتهاند كه هيچ مايل نيستند كه حالت موجود خود را به حالت آنها تبديل نمايند».(1)
او درباره علل تعدد ازواج در مشرق مىنويسد: «نويسندگان اروپا تعدّد ازواج را شالوده مذهب دانسته و آن را علت العلل اشاعه اسلام و تنزّل و انحطاط ملل شرقى قرار دادهاند. آنها علاوه بر همه اعتراضات، نسبت به زنان مشرق هم اظهار همدردى نمودهاند؛ از جمله آن اظهار همدردىها اين است كه آن زنان بدبخت را تحت پنجه خواجهسرايان سخت و شديد در چهار ديوار خانه محبوس نگاه داشتهاند و به مجرد حركت مختصرى كه موجب رنجش و نارضايتى خانه خدايان شود، حتى ممكن است آنها را با كمال بى رحمى اعدام نمايند».(2)
تصور مزبور از جمله تصوراتى است كه هيچ مدرك و اساسى براى آن نيست. اگر خوانندگان اروپايى كمى تعصّبات اروپايى را از خود دور سازند، تصديق خواهند كرد كه رسم تعدد ازواج براى نظام اجتماعى مشرق يك رسم عمدهاى است كه به وسيله آن اقوامى كه اين رسم ميان آنها جارى است روح اخلاقى ايشان در ترقّى و تعلّقات روابط خانوادگى آنان قوى و پايدار مانده است. در نتيجه همين رسم است كه در مشرق اعزاز و اكرام زن هم بيشتر از اروپاست. موسيو هم بداند كه در دين اسلام لزوم و اجبارى براى تعدد ازواج نيست، بلكه جايز است و تعدّد زوجات در نكاح دايم مشروط به عدالت است كه اين قانون براى حفظ انتظامات مىباشد و اختصاصى به شرق و غرب ندارد. يگانه راه علاج و جلوگيرى از زنا و واقع شدن در مرداب منكرات و فحشا همين است؛ به خصوص ازدواج موقت.
بحث بيش از اين درباره حجاب و تعدد ازواج مناسب با اين كتاب نيست و در اينجا به چند جمله اكتفا مىكنيم:
اگر كسى زن را براى شهوات خود، خانهدارى، آوردن فرزند، علاقه و محبت به
خود و براى حفظ اموال، اسرار و جان خود بخواهد، بايد او را مخصوص به خود نگاه دارد و او را در دسترس ديگران قرار نداده و با ديگران در مكان خلوت نگذارد.
از طرفى، چون مرد چه بسا نتواند به يك زن اكتفا كند يا آنكه زنش نزد او نباشد و يا با او توافق اخلاقى نداشته باشد و يا شكسته و مريض شده باشد و براى رفع حوايج خود محتاج به زن ديگرى باشد، پس در اينجا چارهاى جز تزويج نيست، وگرنه در زنا، خيانت و تعرض به ناموس ديگران واقع مىشود. آن دينى كه تعدد ازواج را حرام بدارد، اين را وسيله ارتكاب شهوات و محرمات قرار داده است. بنابر اين، همان توراتى كه در نزد اهل كتاب، مقدس است، تعدد ازواج را براى پيغمبران جايز شمرده و تصريح مىكند كه پيغمبران زنان متعددى داشتند و اين امر اختصاصى به حضرت سليمان ندارد.
از آنجا كه اروپاييان براى مسلمين خيلى دلسوزى مىكنند و به حال اسارت زنان خيلى متأثر هستند، به دستور ايشان عدهاى از زنان مسلمان را به زور از حجاب بيرون آوردند تا آن حد كه پاسبانان مىگشتند و ايشان را از اين گوشه و آن گوشه پيدا مىكردند و با لگد مىزدند و روسرى را از سرشان مىكشيدند. چه بسا كه روسرى را با موى سر مىكشيدند و مىكندند و چه بسا زنانى كه از ترس، سقط جنين مىنمودند و مدّتها از خانه بيرون نمىآمدند و اگر هم مىآمدند از ترس پاسبانان، همانند دزدان، شبانه بيرون مىآمدند. قلم ما از شرح اين قِسم آزادى و فجايع و مصايب وارده بر زنان عاجز است.
دكتر فرانسوى در تاريخ تمدن اسلام و عرب مىنويسد: «اگر ما از يك سلسله مظالم و فشارهايى كه از ما در جنگهاى غير مشروع با آن بيچارهها واقع شده قطع نظر نماييم، باز مىگوييم كه طرز برخورد ما با آنها طورى است كه نفرت آور و موجب خصومت و دشمنى مىباشد. هر كسى به مشرق سفر كرده باشد، مىداند كه يك نفر اروپايى خيلى پست، ارتكاب هر عملى را در آنجا براى خود جايز شمرده و خود را قادر به هر كارى مىداند. اگر نتواند مستقيماً از مشرقيها استفاده كند، همچون هندوستان كه حتى غذاى بخور و نمير مردم خود را به اسم ماليات مىگيرند، به وسيله تجارتهاى غير مشروع و اقسام مال التجارههاى پوچ و بىمصرف، با كمال بىشرمى از آنها پول درمىآورد كه از
مشاهده آن مىشود فهميد كه انحطاط اخلاقى ملل تربيت شده تا چه اندازه است».(1)
از اينجا مىشود فهميد كه چرا كارخانجات مفيدى از قبيل ذوب آهن را كه رافع احتياج است، نمىآورند و چرا اجناس لوكس و پوچ و بىمعنى را همه جا در دسترس قرار مىدهند؟!
همچنين مىنويسد: «يكى از صفحات حزنآور تاريخ تمدن ما، روابطى است كه اروپا در قرن نوزدهم با چين برقرار نموده است».(2)
اوضاع چين كمونيستى امروز، نتيجه همان خدمات انگليس به جامعه چين است. به عقيده نگارنده، بغض شديد به انگليس در ميان شرقىها، در اثر رفتار جابرانه آنان در طول سالهاى طولانى است و تقرّب به دشمنان ايشان، نه به خاطر دوستى با دشمنان است، بلكه به خاطر دشمنى با انگلستان است. اگر انگلستان دشمن معتدلى پيدا كند، همگى به او روى خواهند آورد.
«فَاعْتَبِرُوا يا اُولى الأَبْصار»(3)
«پس اى ديده وران عبرت گيريد!»
شايد روزى بيايد كه آيندگان، كيفر اين اعمال شقاوت كارانه را با شديدترين وجه داده و از آنها كاملا انتقام بگيرند. واقعا درباره جنگ خونين معروف به جنگ افيون چه خواهند گفت؟ انگليسىها سمّ كشندهاى مثل ترياك را داخل مملكت چين نمودند، دولت چين قبول نكرد، ولى در مقابل شليك توپ انگليسىها مجبور به قبول شده و ناچار به تسليم گرديد. امروزه انگليس به طور سالانه يك صد و پنجاه ميليون دلار از اين تجارت فايده مىبرد. و دكتر كريستليب مخصوصا مطابق آمار جديد در اين باب تخمين زده است كه ترياك، هر ساله ششصد هزار چينى را رهسپار ديار عدم مىسازد. جنگ خونين ترياك، جنگى است كه چينيان آن را به خاطر سپردهاند و خاطره بربريّت و
وحشىگرىهاى اروپاييان را براى آيندگان خود به جا خواهند گذارد.
وقتى مأمورين مذهبى انگليس، چينىها را به دين مسيحيت دعوت مىكنند، آنها مطابق قول نويسنده فوق چنين جواب مىدهند: «سبحان اللّه! ما را مسموم كرده و به ديار عدم رهسپار ساختيد و بعد به ما درس تقوا و پاكدامنى مىدهيد؟» تا آنجا كه مىگويد:
«احساسات اهل مشرق نسبت به اروپاييان تمام آن مسافرينى را كه براى تحقيق رفته بودند، متأثر ساخت».
موسيو «رششوار» ديپلمات وزير مختار سابق، در يكى از تأليفات تازه خود چنين مىنويسد: «چيزى كه يك خارجى را با ورود به هند متأثر مىسازد، تنفرى است كه بومىها نسبت به صاحبان خود ابراز مىكنند». و نسبت به چين هم نظير آن را اظهار نموده و مىنويسد: «مستخدمين اروپاييان در مقابل هموطنان چينى خود خيلى سرافكنده و شرمنده هستند كه مجبور به خدمت و ملازمت اروپايىها مىباشند».
آنگاه خود دكتر فرانسوى مىنويسد: «رفتار شرمآور ما به مشرقىها كاملاً حق مىدهد كه نسبت به ما اظهار تنفر نمايند. هر وقت كه خود را به جاى آنها مىگذارم، ترديدى ندارم كه اگر در كليه معاملات خود با مشرقىها خود را در بالاترين درجه ديانت و امانت هم قلمداد نماييم، باز هم به نفع مشرقىهاست كه از ما قطع مراوده نمايند و آن ديوار قديمى كه آن پادشاه عاقل در سر حد چين كشيده بود را در همه جا بكشند و به تمام نقاط شرق بسط دهند؛ زيرا تمدنى كه ما بانى آن هستيم با افكار، احساسات و احتياجات زندگانى آنها به كلى متباين بوده و آنها حق دارند كه آن را رد نمايند. واقعاً براى مشرقىها چه فايدهاى خواهد داشت كه اصول و نظام قوى و زندگانى ساده و آرامبخش خود را از دست بدهند و در مقابل، اضطراب، آز و حرص، رقابتهاى داخلى، بىاعتدالى و بىانصافى طبقات اجتماعى، زندگانى اسفآور كارخانجات و تمام آن احتياجات مصنوعى و ضروريات پر از تكلّف ما كه از لوازم تمدن مشعشع امروز اروپا شده است را اختيار نمايند؟(1)
1) تاريخ تمدن اسلام و عرب، كتاب ششم، باب اول، فصل چهارم، ص 793 - 795.
بخشى از ظلمهاى اروپاييان را از كتاب اين دكتر فرانسوى براى خوانندگان نقل نموديم و اگر چه از موضوع ما خارج بود، امّا براى آنكه خوانندگان ما كسانى را كه براى زنان دلسوزى كرده و مىگويند كه چرا لزوم حجاب و حرمت نگاه به نامحرم و معاشرت با اجنبى و خلوت با اجنبيه و جواز تعدد ازواج در دين اسلام است، خوب بشناسند، ناچار به ذكر آن شديم؛ هر چند عموم خوانندگان، آنها را مىشناسند.
آرى! مسلمانان، كسانى را كه براى ايشان اينگونه دلسوزى و مهربانى مىكنند و مىخواهند سر تا پاى زندگانىشان را از دين، اخلاق، لباس، خوراك، زبان و عادات و استقلال تغيير دهند، مىشناسند!
«أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّيَّتَهُ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِي وَهُمْ لَكُمْ عَدُوٌ بِئْسَ لِلظّالِمِينَ بَدَلاً»(1)
«آيا او و نسلش را به جاى من، دوستان خود مىگيريد و حال آنكه آنها دشمن شمايند و چه بد جانشينانى براى ستمگرانند؟!».
در اين مقام مناسب است تا كلام را با تذكر دو نكته در پاسخ به اين دكتر فرانسوى ختم نماييم:
اول آنكه اهل شرق احتياجى به كشيدن ديوار ندارند؛ زيرا خداوند بر ايشان منّت گذاشته و دين اسلام در دست ايشان است. يكى از فروع مهم و قوانين دين حنيف، دشمنى با كفار است:
«لاتَجِدُ قَوْما يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللّهَ وَرَسُولَهُ»(2)
«نبايد قومى كه به خدا و روز باز پسين ايمان دارند، كسانى را كه با خدا و رسولش مخالفت كردهاند، دوست بدارند».
هر اندازه كه دين، بيشتر در دست مردم باشد، اين دشمنى زيادتر است و در نتيجهمردم تحت تأثير سخنان دشمن و دلسوزىها و مهربانىهاى او قرار نمىگيرند و از معاشرت و مخالطه با او دور بوده و از او بيزارند. و هر اندازه اين دين از دست ايشان
بيرون رود، به دشمن نزديكتر شده و بيشتر تحت تأثير نيرنگهاى او قرار خواهند گرفت. پس با وجود اين دين مقدس، احتياجى به ديوار كشى نداشتند.
امّا دشمن دانا و بيدار به تدريج دين را دزديد و كم كم به مقصود خويش رسيد. دلسوزى آنان براى مسلمين و بيرون نمودن زنان از خانهها و محشور شدن آنان با مردان مقدمهاى براى همين كار است.
دوم آنكه اهل مشرق و مسلمانان با اختيار خود مسلك اروپايى را نپسنديدند تا جناب موسيو به ايشان اعتراض كند؛ آخر براى مشرقىها در اين كار چه فايدهاى بود؟ اروپاييان به تدريج و در طول سالهاى زياد، بزرگان شرق را به سمت خود كشانده و آنان را تحت تأثير خود قرار دادند و آنها نيز زيردستان خود را وادار به اين امر كردند و خواهى نخواهى مسلك اروپايى بر ايشان تحميل شد. مثلاً آزادى زنان را با اجبار و زور براى زنان آوردند. و تعليم علوم ايشان نيز اختيارى نيست و مردم هم چارهاى جز انقياد و متابعت نداشتند. آرى! مردم مجبور شدند كه اين راه را اختيار نمايند و ديگران نيز همينطور بار آمدند و تا چشم باز كردند خود را بر اين مسلك يافتند و ديگر فكر و فرصت و قدرت تحويل و تحوّل به ايشان داده نمىشود.
امّا پاسخ آنكه چرا بزرگان را به سمت خود كشانده و به اين كار وادار نمودند، هم پر واضح و آشكار است. آنها مىخواستند شرق را بازار خود نموده و ديانت را از دست ايشان بيرون بياورند. پس براى رسيدن به اين دو هدف، دست به آن كار زدند و از هيچ كارى هم كوتاهى نمىكنند. مخالفين را نابود و يا از كار بركنار كردند و اكنون نيز به وسيله پول و مقام، دوستان موافق را راضى مىنمايند.
دكتر فرانسوى در تاريخ تمدن مىگويد: «اين كه اخلاق اشراف و امراى نصارا در آن عصر چه بوده و مسلمين در مقابل داراى چه صفاتى بودند، ما آن را كاملاً نشان داده و ثابت نموديم كه اسلاف ما به وسيله معاشرت و مراوده با مسلمين، بربريت خود را به تدريج ترك گفته و جوانمردى، اخلاق، شفقت، عاطفه به زن و بچه، نيكى به بزرگسالان و
پايبندى به قَسم و عهد و امثال آن را از پيروان اسلام آموختند».(1)
ما هم ثابت مىكنيم كه فساد اخلاقى رواج يافته در ميان مسلمين، شيوع منكرات و فحشا، رواج خيانتها، ظلمها و سرقتها، تماماً در اثر حشر و نشر با كفار است. آنان به وسيله ايادى خويش تا توانستند معروف را از مسلمانان گرفته و منكر را به ايشان دادهاند؛ حسن ظن به يكديگر، برادرى، سعى در رفع حوايج يكديگر، امانتدارى، عفت، نجابت و خانهدارى زنان، علم، هنر، صنعت، آقايى، ديانت و احترام و تواضع كوچك از بزرگ، همگى را بر باد داده و در عوض، صفات رذيله و فحشا و منكرات، بى دينى، لاابالىگرى و هرج و مرج را به آن مردم تحميل نمودهاند. هر اندازه كه مردم از شهرهاى بزرگ دورتر بوده و از مجامع امروزى بر كنار باشند، صفات حميده ايشان بيشتر است و بالعكس!
نصرانى گفت: «از جمله مؤيدات عدم نبوت آن حضرت آن است كه دين خود را به قوه بشرى رواج داد، نه به قوه خدايى. چون پيغمبران ديگر شمشير و اعطاى غنايم نداشتند».(2)
اين اعتراض، عجز دشمنان را بيشتر ثابت مىنمايد. مشركين قريش كه در برابر قرآن عاجز شده بودند، مىگفتند كه: اگر بخواهيم، مِثل آن را مىآوريم. ولى در مقام عمل، نتوانستند مثل قرآن يا مثل يك سوره آن را بياورند. چون به عجز خود واقف بودند، آنان به همين جمله اكتفا كرده و بيش از آن خود را مفتضح نكردند. اين نصرانى نيز اگر به اين جمله كه «دين اسلام داراى نواقصى است»، اكتفا مىنمود براى او بهتر از اين بود كه در مقام اثبات آن برآيد.او مىگويد كه: رواج دين به قوه بشرى بوده، نه به قوه خدايى. اولاً، دين پيغمبر اكرم به وسيله قرآن و تبليغ رواج يافت. آن حضرت سالها در مكه معظمه دعوت مىنمود و مسلمانان پراكندهاى را از اين گوشه و آن گوشه جمع نمود تا آنكه اهل مدينه اسلام
آوردند و پيغمبر، مصعب بن عمير قرشى، آن مبلّغ شهير را به درخواست ايشان روانه مدينه نمود و با مسلمان شدن سعد بن معاذ، بازار اسلام در مدينه رواج يافت و پيش از هجرت آن سرور، خورشيد اسلام در خانههاى مردم مدينه تابش نمود و به همين سبب، مسلمانان از مكه معظمه به آنجا هجرت نمودند. پس از آنان هم پيغمبر به مدينه هجرت نمود و مدينه بدون جنگ به تصرف پيغمبر در آمد. پس تا اينجا زور و شمشيرى در كار نبود.
بلى! پس از آنكه توانايى يافتند، مأمور به دفاع از خود شدند؛ جنگهاى مهم پيغمبر، همگى دفاع است، نه حمله.
جنگ بدر از ناحيه قريش واقع شد و به وسيله وليد، عتبه و شيبه آتشهاى جنگ افروخته شد.
در جنگ احد، دشمنان خدا از مكه تا حوالى مدينه تاختند و پيغمبر در سه، چهار كيلومترى شهر آماده دفاع شد.
در جنگ خندق، دشمنان از اطراف جمع و متحد شده و پيغمبر را محاصره نمودند. پيغمبر اكرم خندق كَند و در پشت خندق نشست و از خود دفاع نمود.
در جنگ حنين هم قبيله هوازن مهيّاى حمله شدند. پيغمبر باخبر شد و به سمت ايشان رفت. اين است جنگهاى عمده پيغمبر با مشركين.
امّا جنگهاى او با يهود، همگى در اثر خيانت يهود و نقض عهد و پيمان ايشان بود، وگرنه قبلاً با يكديگر عهد و قرار متاركه جنگ بسته بودند. شاهد بر آن كه اسلام خود بخود جاى خود را باز نمود، همانا رواج در بعضى جاها بدون جنگ و خونريزى است. همچنين باقى ماندن اسلام تا به حالا، با آنكه دشمنان دين با همه گونه وسايل تبليغاتى در صدد هستند كه مسلمين را بىدين كنند، اين علاقمندى مسلمانان به دين اسلام با همه گونه سختىها و فشارهايى كه دولتهاى كفر و شرك بر ايشان وارد مىآورند، شاهدى قوى بر صدق گفتار ماست كه اسلام بدون زور و شمشير در قلوب مسلمانان جاى خود را باز مىنمود. وقتى كفار شهرهاى قفقاز را به زور گرفتند - مثل شهرهاى اندلس كه قبلاً
گرفته بودند - با مسلمانان چگونه رفتار كردند و چگونه ايشان را كشتند و نابود نمودند و اولادشان را با تعاليم دين خود بزرگ كردند؟ رفتار مسيحيان با مسلمانان اندلس و رفتار بىدينان با مسلمانان قفقاز، شاهد بر اين است كه مسلمانان عاشق اسلام بودند.
دكتر فرانسوى مىگويد: «وقتى آخرين پايتخت اسلامى اروپا، غرناطه، به تصرّف مسيحيان در آمد، تساهل مذهبى يا همدردىهايى كه اعراب در طول مدت چندين قرن نسبت به آنها نشان داده بودند را ناديده گرفتند. آنها با وجود معاهدات و قراردادهاى عديدهاى كه با مسلمانان داشتند، نسبت به ايشان با نهايت قساوت و بىرحمى رفتار نمودند؛ ليكن بعد از يك قرن، تصميم قطعى گرفته شد كه آنها را به كلى از مملكت اخراج نمايند. مسلمين در علوم و فنون تا درجهاى بر نصارا مزيّت داشتند كه با وجود تعديات و فشارهاى سخت، در هر پيشه و شغلى در رده اول قرار گرفته بودند. در حقيقت اين شكايت مسيحيان بومى به جا بود كه مىگفتند: مسلمين مشاغل را در دست گرفته و جايى براى ما نگذاشتهاند.
طبقه عوام بناى هياهو و جنجال را گذاشته و جداً از حكومت خواستند كه بايد آنها تماماً از مملكت خارج شوند. و بيشتر از همه كشيشها تعصّب و عناد به خرج داده و رأى دادند كه تمامى افراد مسلمين از مرد و زن و پير و جوان، حتى اطفال ونوزادشان را بايد كشت.
«فيليپ دوم» حدّ و سط را اختيار نمود و در سال 1610 ميلادى اعلام كرد كه بايد همگى از مملكت بيرون روند.
امّا با اين حال، قسمت اعظم مسلمين قبل از اينكه خارج شوند به قتل رسيده و سه چهارم آنها كشته شدند. وقتى كه اين اخراج و قتل عام صورت گرفت، در تمام مملكت، مردم بناى شادمانى را گذاشته و اظهار مسرت نمودند. و بدين صورت، عصر تازهاى در اندلس شروع گرديد».(1)
ما در مقام بيان رفتار سوء مسيحىها يا بىدينان با مسلمانان قفقاز نيستيم، وگرنه از
1) تاريخ تمدن اسلام و عرب، كتاب ششم، باب اول، فصل اول، ص 770 - 772.
فراريان قفقازى نيز شواهدى نقل مىنموديم؛ بلكه در مقام بيان اين هستيم كه مسلمانان به دين علاقمند بودند و كفار به خاطر بىدين نمودن ايشان به زور و قتل عام متوسل مىشدند. همين نصارا كه به دين اسلام اعتراض دارند و به دروغ مىگويند كه اسلام به زور شمشير رواج يافته است، چرا خودشان - به اعتراف يك نصرانى دكتر فرانسوى - باتعصب و عناد، همه كشيشها حتى پيران و اطفال مسلمانان را كشتند؟ خداوند در قرآن كريم مىفرمايد:
«لا إكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ»(1)
«هيچ اجبارى در دين نيست؛ و راه از بيراهه آشكار شده است».
راه راست، مثل روز روشن پيداست و در دين، اكراه و اجبارى نيست. ولى دشمنان مىگويند: به زور شمشير بود!
اگر چنين بود، چرا عرب پس از پيغمبر اكرم، به بت پرستى برنگشتند؟ اگر چنين بود، چرا مسلمانان با تمام تبليغات دشمنان در اين عصر، از دين جدا نمىشوند؟ اگر چنين بود، چرا در ممالك دورى كه سپاه مسلمين وارد نگشته بودند - مثل چين - افراد زيادى مسلمان شدند و بر دين خويش باقى و علاقمند هم هستند؟
همان دكتر فرانسوى مىگويد: «اسلام با طريق ساده و سهلى پيش مىرود كه واقعاً حيرتانگيز است و بايد آن را جزء ويژگىهاى اسلام شمرد. در هر جايى كه مسلمين قدم گذاردهاند، اسلام در آنجا ريشه دوانيده و براى هميشه باقى مانده است. در چين، افريقاى مركزى و روسيه، نه با لباس رزم كه با پوشش تجارت وارد شدند و اكنون كرورها مسلمان در آن نواحى موجود مىباشند. سكنه اين نقاط نه با تهديد و تطميع، بلكه با اختيار و از روى رضايت و رغبت وارد دين اسلام شدند و تاكنون شنيده نشده است كه قشونى هم به كمك اين تجّار اعزام شده باشد.
عجيبتر آنكه در هر جا كه تخم اين مذهب ريخته شده، خود به خود بناى رشد و نمو را گذاشته است؛ مثلاً چندين قرن است كه اين مذهب در روسيه شايع شده است كه
1) سوره بقره، آيه 256.
هنوز نتوانستهاند آن را از ميان بردارند. در هندوستان نيز در حال حاضر بيش از صد كرور مسلمان موجود مىباشد و كشيشهاى پروتستان با مبالغ هنگفتى كه صرف تبليغ آنها مىشود، هنوز نتوانستهاند پيشرفتى حاصل نمايند. تعداد مسلمين افريقا بر ما معلوم نيست، ولى سيّاحانى كه آن حدود را سياحت نمودهاند، نقل مىكنند كه در هر نقطه، بيرق اسلام در اهتزاز است. در حقيقت، اسلام در ميان اقوام افريقا تمدنى را انتشار مىدهد كه بسيار بدان محتاج بودند. خلاصه، در هر گوشه اين مملكت، بساط فيض اسلام گسترده است».(1)
پس، اسلام از اول طلوعش به زور شمشير پيشروى نكرد بلكه مسلمانان مكه و مدينه با ميل و رغبت اسلام آوردند و در مكه با تحمل مشقات و مصايب و هجرت به حبشه، از اسلام دست برنمىداشتند و در مدينه براى دفاع از خود شمشير كشيدند:
«أُذِنَ لِلَّذينَ يُقاتِلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَانَّ اللّهَ عَلى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرُ * الَّذيِنَ اُخْرِجُوا مِنْ ديارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍّ إِلاّ أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللّهُ»(2)
«به كسانى كه جنگ بر آنان تحميل شد، رخصت جهاد داده شده است. چراكه مورد ظلم قرار گرفتهاند و البته خدا بر پيروزى آنان سخت تواناست؛ آن كسانى كه به ناحق از خانههايشان بيرون رانده شدند، آنها گناهى نداشتند جز اينكه مىگفتند پروردگار ما خداست».
در نقاط دور دست كه از شمشير خبرى نبود، مردم با ميل و رغبت نه در اثر اجبار، اسلام اختيار مىنمودند. تبليغات مسيحيت به وسيله كشيشها و ايادى ايشان با مريض خانههايى كه مىساختند و كارهاى ديگر عملى مىشد، امّا چند نفر از مسلمانان را مسيحى نمودند؟ البته بىدين كردن مسلمان آسانتر از مسيحى نمودن او است. تعجب مىكنيم از كسانى كه به جاى دين اسلام، دين ديگرى را مىآورند و تبليغ مىنمايند! آنان چه نقصى در اسلام و چه حسنى در ساير اديان ديدهاند؟ زيرا تشخيص روز و شب و حق
و باطل بسيار آسان است؛ «قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِّ».(1)
اين پاسخ اول ما به نصرانى بود.
امّا پاسخ دوم: به چه دليلى مىگويد كه دين بايد به قوه خدايى، نه قوه بشرى رواج يابد؟ حقانيت دين بايد از روى دليل و برهان ثابت شود، ولى اگر كسانى عمدا شانه از زير بار حق خالى كرده و چشمان خود را به روى هم گذارند تا روشنايى حقّ را نبينند بايد ايشان را به دين وارد نمود. گرفتن حق، بدون زور كار آسانى نيست. قانون هر اندازه كه خوب و عاقلانه باشد، باز هم احتياج به پشتيبانى قوه اجرائيه داشته و دارد. در كدام مملكت از ممالك متمدن، قوه مجريه تعطيل بوده و فقط به قوه مقننه اكتفاء مىشود تا به دين اسلام اعتراض شود؟ دين بدون اجرا، مثل قانون بدون اجرا ناقص است و به كار فرد جاهل و معاند نمىخورد. سخن با دليل و برهان براى طالب حق، نافع است، نه براى دشمن؛ حقى كه با زبان و ايمان قلبى و اعتقاد آن را انكار مىكند. پس چگونه با دشمنان لجوج و معاند بايد رفتار نمود؟ آيا بايد آنان را آزاد گذاشت و به صرف بيان و تبليغ اكتفا نمود تا موجب آلودگى و بىدينى ديگران گردند؟
كسانى كه با امراض و ميكروبها مبارزه مىكنند، چگونه اين ناپاكان را آزاد مىگذارند تا ديگران را آلوده نمايند؟ اين مسيحىها كه چنين اعتراضى مىنمايند، خودشان مىدانند كه بايد حق را گرفت. آنان در تسليحات نظامى از تمام كشورها جلوتر هستند.
دين اسلام يگانه دينى است كه فرياد زده است: «إنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسان وَايِتآء ذِي الْقُرْبى وَيَنْهى عَنِ الْفَحْشآءِ وَالْمُنْكَرِ وَالْبَغيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُم تَذَكَّرُونَ(2)در حقيقت، خدا به دادگرى و نيكوكارى و بخشش به خويشاوندان فرمان مىدهد و از كار زشت و ناپسند و ستم باز مىدارد و به شما اندرز مىدهد، باشد كه پند گيريد!»
در قوانين جنگى دين حنيف اسلام دقيق شويد و مقايسه كنيد! دكتر فرانسوى
مىگويد: «احكام قرآنى كه در زمان پيغمبر و نيز در ابتداى فتوحات اسلامى براى تمام احتياجات قومى كافى بود، در چند قرن بعد كفايت نمىنمود. اگر اين قانون فقط مذهبى بود، مشكلى نبود، ليكن چون علاوه بر قانون مذهبى، دستور العملى اجتماعى، سياسى و مالى هم بود و تغيير و تبديل آن هم به هيچ قسم ممكن نبود، بنابر اين، بعد از چندى اين اشكال پيش آمد كه زمانه عوض شده و احتياجات روز افزون دوران آنان با قانون اساسى غير قابل تغيير آنها مطابقت ندارد. قانون مذكور، آنها را به وضع سابق باقى گذاشته و به آنها اجازه پيش روى نمىداد. اگر چه تبديل نظامهاى اسلامى غير ممكن شمرده مىشد، ولى با اين حال در اغلب موارد، كم و بيش چنين گنجايشى بود كه در آن مطابق احتياج عصر، اصلاحى به عمل آيد. ولى نظامى كه تغيير آن ابدا امكان پذير نبود و در حقيقت جزو اعظم نظام تمام حكومت اسلامى شمرده مىشد، اين بود كه تمام اختيارات و اقتدارات مملكتى بدون هيچ مسؤوليتى به دست يك نفر سپرده شده و او را سايه يزدان بشمارند؟
تا آن جا كه گويد: «اين سلاطين با مشكلات داخلى و خارجى روزانه آن قدر مشغول كشمكش بودهاند كه به استثناى آن اوقاتى كه اشخاص لايق فوق العادهاى در رأس حكومت قرار گرفته بودند، تمام اوقات آنها مصروف دفاع از خود بوده و براى اصلاح و ترقى مملكت، مجالى پيدا نمىكردند. بدين جهت، سريعاً سلطنتهاى با عظمتى تشكيل يافته و به زودى هم تحليل رفته و نابود مىشدند. يعنى بعد از دو يا سه نفر از سلاطين لايق و زبردست، زمام امور به دست اشخاص غير لايق افتاده فورا مملكت رو به انحطاط مىگذاشت. مشرق و اندلس، هر دو گواه بر اين مدّعا هستند. عصر خلافت هارون و پسرش مأمون، عصر درخشان بغداد شمرده مىشدند ليكن بعد از آن، دوره فروپاشى شروع گرديد».(1)
مثل آنكه جناب دكتر تناقض را جايز مىداند؛ از يك طرف مىگويد: دين، ناقص است و با زمانه و گردش روزگار مناسب نيست و به درد صدر اسلام مىخورد. و از طرفى
1) تاريخ تمدن اسلام و عرب، كتاب چهارم، باب سوم، فصل سوم، ص 519 - 522.
ديگر مىگويد: در اغلب موارد، گنجايش آن را دارد كه اصلاحى به عمل آيد. آنگاه نقص حكومت سلطنت اسلامى را سپردن اختيارات به دست يك نفر مىداند و مىگويد: چه بسا كه اين اشخاص لايق نباشند و در هر سلسلهاى يك يا دو سه نفر لايق و مقتدر مىباشند، ولى پس از ايشان اوضاع مغشوش شده و گرفتار مشكلات داخلى و خارجى مىشوند.
موسيو كه مدعى نقص اسلام و به كار نيامدن احكام و قوانين آن در ساير اعصار است، خوب بود چند نمونه ذكر مىكرد و براى گفتار خود شاهد مىآورد تا عقلا درباره اندازه فهم او قضاوت مىكردند، وگرنه اين ادعاى بى دليل و پس گرفتن سخنش كه اشكال در حكومت است، از رسم عقلا به دور است.
در اين باره در كتاب مستقلى در پاسخ به يكى از بىدينان عصر كه بالأخره ادعاى نبوت نمود و گرفتار قانون شد، بحث مفصلى نموديم. او نيز همين سخن اوّل موسيو را گفته بود و چون سخن خود را به حكومت كشانده و از موضوعات ديگر دست برداشت، ما نيز در پاسخ گفتيم: اشكال حكومت اسلامى در مذهب اهل سنت است، نه در مذهب شيعه.
در مذهب شيعه خلافت پيغمبر اكرم مخصوص به عترت طاهره است كه از قرآن جدا نمىشوند. پيغمبر ايشان را در ميان امت براى هدايت و نجاتشان به جاى خود گذاشته است. خلفاى پيغمبر مانند خود آن سرور هستند و با حكومت ايشان، استقلال و عظمت مسلمانان و مملكت اسلامى رو به وسعت و فزونى مىرود. اين نقص حكام و سلاطينى كه دكتر مشاهده مىكند، موجب نقص حكومت اسلامى نيست. اين پادشاهان جبار و نالايق از طرف خدا و پيغمبر اختياردار نيستند. چنان هم نيست كه در دين اسلام تمام اختيارات مملكتى به دست يك فرد بىمسؤوليت و نالايق سپرده شود.
به نظر شيعه، اينان راهزنان و غاصبين مقام خلافت هستند. اين جماعت ظالمى كه موجب اضمحلال سلطنت اسلامى شدند، مثل سلاطين بنى اميه و بنى عباس و آل عثمان، چگونه مىتوانند وارث مقام نبوت و لايق منصب خلافت باشند؟! ما خلفاى
پيغمبر را معصوم، افضل، اشجع، اكمل و اعلم بشر مىدانيم؛ و بديهى است كه سپردن امور به دست چنان جماعتى نه تنها هيچ اشكالى ندارد بلكه اين نشانه كمال دين اسلام است. اين بهترين حكومتهاست كه بايد به دست بهترين مردم سپرده شود و لا غير و اين از خصوصيات دين اسلام است.
صاحب تاريخ تمدن اسلام و عرب درباره قرآن مىنويسد: «ارتباط بين اجزاى آن خيلى كم است. كلمات و عبارات آن حيرتانگيز، ليكن روابط بين غالب مطالب و فقرات آن مقطوع است». همچنين مىنويسد: «قرآن را بعد از پيغمبر جمع و مرتب نمودند و در حيات وى مىتوانستند يك آيه را به چندين قسم قرائت كنند، ولى چند سال بعد از وفاتش خليفه چهارم، يكى از روايات وقراآت مختلفهاى كه در ميان صحابه شايع بود را بعد از مقابله انتخاب كرده، آخرين نسخه قرارداد».(1)
ولى پادرى نصرانى مىگويد: «اما درباره فصاحت و بلاغتش معلوم است كه بلاغت ندارد؛ زيرا نظم و ترتيبى نداشته و تكرار غير متناهى دارد. همچنين بعضى از فقراتش فقط براى درست شدن قافيه است. و معانى بديهى بسيارى در آن است. و بيشتر آن شامل قصههايى است كه هيچ مصرفى ندارد؛ چون اين قصص در تورات و انجيل و ساير كتب يهود و نصارا مشهور و مذكور است».(2)
گويا دكتر فرانسوى قدرى با لسان عرب آشنايى داشته و لذا مىگويد: «عبارات آن حيرتانگيز است». و نيز مىنويسد: «ولى در اين هم شكى نيست كه در بعضى از جاها در فنون شعرى و رموز خطابه و حسن بيان قدرتنمايىها شده است كه نظير آن را در ساير كتب مذهبى نمىتوان به دست آورد».(3)
اما پادرى كه منكر فصاحت و بلاغت قرآن شده است، يا اينكه به راستى آنقدر جاهل به لسان عرب بود كه تشخيص نمىداد و يا اينكه اينقدر كينه به دل داشت كه عناد
مىنمود. كسانى كه به زبان آشنايى ندارند، بايد اعجاز قرآن را از عجز قريش و فصحاى عرب تا به امروز به دست آورند؛ تصديق آنان مثل تصديق ساحران در برابر معجزه موسى براى ديگران اثبات اعجاز مىنمايد. قريش و تمامى مشركين و كفار عرب از صدر اسلام تا به حال و تا قيام قيامت، اگر همه با يكديگر متفق شوند، عاجزتر از آن هستند كه مانند يك سوره از سور قرآنى را بياورند.
اما بى ربطى بين غالب مطالب؛ اگر منظور گوينده اين است كه بين مبتدا و خبر ربطى نيست، پس دروغ بودن اين ادعا بر تمام جهانيان روشن است. و اگر مقصود گوينده اين است كه احكام، مواعظ، قصص، اثبات مبدأ و معاد و . . . هر كدام در صفحات و اجزاى قرآن پراكنده است و چنين نيست كه هر كدام تماما در يك باب و فصلى ثبت شده باشد، مىگوييم كه همين صحيح است! چه لزومى داشت كه هر كدام در يكجا جمع شده باشد؟ قرآن به تدريج و به مرور زمان بر حسب مقتضيات نازل گشته است. بنابر اين، براى روشن شدن مطلب ناگزير از ذكر مثالى هستيم:
قرآن مانند نسخههاى متعددى است كه دكترى حاذق براى شفاى مريض در طول سالها داده است. يا مانند اشعار شاعرى است كه اشعار ناب خود را از قصيده و غزل و رباعى و مثنوى و قطعه به تدريج گفته و قصيدهاى بعد از غزل و غزلى پس از قصيده جمع آورى شده است.
آيا هيچ نادانى مىتواند بگويد كه آن دكتر نسخههاى خوبى نداده و يا آن شاعر شعرهاى خوبى نسروده است؟! همين پراكندگى مطالب در صفحات قرآن موجب مىشود كه هر كس قدرى از آن را تلاوت يا تدبّر و يا در آن تأمّل نمايد، از انواع علوم بهرهمند گردد.
و اما اينكه قرآن پس از پيغمبر جمعآورى شده باشد، نادرست است. قرآن مجيد به همين نحو در همان عصر جمع گشته و قراء هم آن را از حفظ بودند و تلاوت مىنمودند.
ولى اينكه مىگويد: «چند سال بعد از وفاتش خليفه چهارم . . .»، نادرستى اين تحقيق پوشيده نيست؛ زيرا اگر كسى بگويد بر حسب پارهاى از روايات ضعيف، قرآن
پس از پيغمبر اكرم جمع شده است، نمىگويد خليفه چهارم اين عمل را انجام داد، بلكه مىگويد عثمان اين كار را كرد. پس اصل جمع آورى شدن قرآن پس از پيغمبر، خلاف آن چيزى است كه محققين بر آن اعتماد نمودند؛ و اثبات اين امر از موضوع كتاب خارج است. بنابر اين، خوانندگان را به كلام سيد مرتضى و شيخ طبرسى در مجمع البيان حواله مىكنيم.
و اما اختلاف روايات و قرائتهايى كه دكتر به آن اشاره نمود؛ اگر مقصود او اختلاف در جملات است كه قطعا دروغ است و قرآن مانند اناجيل نصارا نيست و اگر مقصود او اختلاف قرائت در اِعراب يا ضمير خطاب و غايب و يا از قبيل «مالِك» و «ملِك» است، پس بداند كه تا به امروز اين اختلاف قرائتها جايز بوده و هيچ كس مردم را وادار به يك قرائت ننموده و آخرين نسخهاى هم در دست مردم قرار ندارد؛ چنانكه موسيو به دروغ ادعا نمود.
اين اختلافات بيانگر آن است كه قرآن در همان عصر پيغمبر نوشته شده بود و چون در اوّل امر، نقطه يا اِعراب و يا تشديد نداشت و از طرفى رسم الخط «مالك» و «ملك» در آن زمان يكى بود، روى اين حساب اين گونه اختلافات پيدا شد. اين در صورتى است كه كسى قايل به اختلاف روايات و تواتر قرائات از پيغمبر اكرم نباشد. و تمامى اختلاف قرائات مشهوره از آن صور كه ذكر نموديم، خارج نيست.
و اما پاسخ اعتراض پادرى به قرآن كه «تكرار غير متناهى دارد»، اين است كه قرآن به مرور زمان بر حسب مصالح و مقتضيات نازل شده و مصلحت ايجاب مىكرد كه بعدها اشارهاى به آن قصه و حكايت منقوله بشود. در عين حال داراى فوايد و مزايايى هم مىباشد كه مخصوص به خود است. چنين نيست كه آنچه در پيش گفته، بى كم و زياد، دوباره ذكر شده باشد. اين قرآن در دسترس همه است؛ بيايند بخوانند تا بدانند. خود همين تكرار، مؤيد اعجاز است؛ زيرا جايى كه تمام بشر از آوردن نظير آن عاجز هستند، در خود قرآن همان حديث و مضمون را به عبارات مختلف بيان فرموده و در هر دفعه، مسأله اعجاز محفوظ است و اگر تمام جن و انس با يكديگر همدست شوند، نمىتوانند نظير آن را بياورند.
«فاعْتَبِرُوا يا اُولِى الأبْصار»(1)
«پس اى ديده وران عبرت بگيريد!».
و اما مراعات قافيه در پارهاى از آيات، موجب نقص نيست، بلكه مزيد بر فصاحت خواهد گرديد.
و اما اينكه «معانى بسيار بديهى دارد»؛ تعجب در اين است كه هنوز نصارا آن معانى بديهى را با آن همه اصرار الهى ملتفت نشدند؛ چيزهايى مثل توحيد خداوند، بنده خدا بودن عيسى، نبوت محمد بن عبداللّه، معاد و عدل الهى! اينگونه معانى بديهى كه در قرآن است، همان معارفى است كه نصارا منكر آنها هستند:
«يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ وَلاتَقُولُوا عَلَى اللّهِ إِلاَّ الْحَقَّ إِنَّما الْمَسِيحُ عِيسَى بْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللّهِ وَكَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى مَرْيَمَ وَرُوحٌ مِنْهُ فَآمِنُوا بِاللّهِ وَرُسُلِهِ وَلا تَقُولُوا ثَلثَةٌ انْتَهُوا خَيْرا لَكُمْ إِنَّمَا اللّهُ إِلهٌ واحِدٌ سُبْحانَهُ أَنْ يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ لَهُ ما فِي السَّمواتِ وَما فِي الْأَرْضِ وَكَفى بِاللّهِ وَكِيلاً»(2)
«اى اهل كتاب! در دين خود غلوّ مكنيد و درباره خدا جز [سخن] درست مگوييد! مسيح، عيسى بن مريم فقط پيامبر خدا و كلمه اوست كه آن را به سوى مريم افكنده و روحى از جانب اوست. پس به خدا و پيامبرانش ايمان بياوريد و نگوييد [خدا]
سهگانه است! باز ايستيد كه براى شما بهتر است! خدا فقط معبودى يگانه بوده و منزه از آن است كه براى او فرزندى باشد. آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آن اوست و خداوند بس كارساز است».
همچنين در آيهاى ديگر مىفرمايد:
«إِنَّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»(3)
«در واقع، مَثَل عيسى نزد خدا همچون مثل [خلقت] آدم است [كه] او را از خاك آفريد، سپس به او گفت: باش پس وجود يافت».
و نيز مىفرمايد:
«لَنْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسيِحُ أَنْ يَكُونَ عَبْداً لِلّهِ وَلاَ الْمَلائِكَةُ الْمُقَرّبُونَ وَمَنْ يَسْتَنْكِفْ عَنْ عِبادَتِهِ وَيَسْتَكْبِر فَسَيَحْشُرُهُمْ إِلَيْهِ جَمِيعا * فَأَمّا الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحات فَيُوَفّيِهِمْ اُجُورَهُمْ وَيَزِيدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَأَمَّا الَّذِينَ اسْتَنْكَفوا وَاسْتَكْبَرُوا فَيُعَذِّبُهُم عَذابا أَلِيما وَلا يَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ وَلِيّا وَلا نَصِيرا»(1)
«مسيح از اينكه بنده خدا باشد هرگز ابا نمىورزد و فرشتگان مقرّب [نيز ابا ندارند] و هركس از پرستش او امتناع ورزد و بزرگى فروشد به زودى همه آنان را به سوى خود گرد مىآورد. اما كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند، پاداششان را به تمام [وكمال ]خواهد داد و از فضل خود به ايشان افزونتر مىبخشد. و اما كسانى كه امتناع ورزيده و بزرگى فروختهاند، آنان را به عذابى دردناك دچار مىسازد و در برابر خدا براى خود يار و ياورى نخواهند يافت».
خوب بود آن معانى بديهى و روشنى كه موجب نقص قرآن از واضحات و لغويات است را بيان مىنمود و لا اقل يك يا چند مثال ذكر مىكرد تا اندازه فهم و دشمنى او دانسته شود.
و اما اينكه گفته: «اكثرش قصههايى است كه هيچ مصرف ندارد؛ زيرا اين قصص در تورات و انجيل و ساير كتب يهود و نصارا مذكور است» نيز بسيار نادرست است؛ زيرا قصصى كه هيچ مصرفى ندارد و باطل است، در تورات و انجيل است، نه قرآن. از باب نمونه به چند امر اشاره مىكنيم: هدايت نمودن مار، دروغ گفتن خدا، گمراهى مردم توسط هارون باساختن گوساله براى پرستش، كُشتى خدا با يعقوب از شب تا طلوع فجر و غالب نشدن بر او، شراب خوردن لوط، مست شدن و همبستر شدنش با دختران و
1) سوره نساء، آيه 172 و 173.
آبستن كردن ايشان؛ زناى داود با زن «اوريا» كه او را آبستن كرد و پس از آن اوريا از همخواب شدن با زن خود امتناع ورزيد، و داود دستور داد كه او را در جنگ به جايى بفرستند كه كشته شود و زنده بر نگردد و آنگاه با آن زن رسما ازدواج نمود؛ فريب دادن يعقوب اسحاق را با بستن پوست بزغاله به دست و گردن خود كه اسحاق او را نشناخت و گمان كرد كه او پسر بزرگش «عيسو» است؛ زنا كردن پسر داود با خواهرش با آن شرح و بسط مفصل چند صفحهاى؛ بت پرستى سليمان و سجده در برابر خدايان «صيدونيان»، «مو آب» و «بنىعمون» و مخالفت او با فرمان الهى.
اينها قصههاى دروغينى است كه در قرآن نيست و مخصوص به همان كتب يهود و نصاراست. اگر در قرآن قصصى ذكر شده است براى موعظه، عبرت، خداشناسى، تطهير و تزكيه است؛ مثلاً پس از بيان قصص يوسف و برادرانش، اين جمله از يوسف نقل شده:
«إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَيَصْبِرْ فَإِنَّ اللّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الُْمحْسِنِينَ»(1)
«بى گمان هر كه تقوا و صبر پيشه كند، خدا پاداش نيكوكاران را تباه نمىكند».
همين جمله، مردم را به خداشناسى، تقوا و صبر، راهنمايى كرده و يك قاعده كلّى را بيان مىكند كه در نتيجه احسان و تقوا و صبر، در همين دنيا مىتوان پاداش خود را از خداوند گرفت. سرّ ترقى يوسف نيز همين بود.
ولى آيا در قصص يوسف كه در تورات نقل شده است، هيچ اشارهاى به اين مطلب مىبينيد؟! آيا مردم را بيدار مىكند و به كارهاى نيك وادار مىنمايد؟!
آيا حكايات كيفيتِ ساختن سليمان خانه خود را با آن شرح و تفصيل چند صفحهاى و يا ساختن خانه خدا با آن شرح و بسطى كه در عهد عتيق است در قرآن هم آمده است؟ قرآن كلام خداوند و نور و شفاست و حاشا كه در آن افسانهها و حكايات باطل باشد!
در اين مقام مناسب است اين حكايت را از باب پانزدهم انجيل متى نقل نماييم:
«* پس عيسى از آنجا بيرون شده به ديار صور و صيدون رفت.
1) سوره يوسف، آيه 90.
داودا بر من رحم كن زيرا دختر من سخت ديوانه است.
ليكن هيچ جوابش نداد تا شاگردان او پيش آمده خواهش نمودند كه او را مرخّص فرماى زيرا در عقب ما شورش مىكند.
او در جواب گفت فرستاده نشدهام مگر به جهت گوسفندان گم شده خاندان اسرائيل.
پس آن زن آمده او را پرستش كرده گفت خداوندا مرا يارى كن.
در جواب گفت كه نان فرزندان را گرفتن و نزد سگان انداختن جايز نيست.
عرض كرد بلى خداوندا زيرا سگان نيز از پارههاى افتاده سفره آقايان خويش مىخورند.
آنگاه عيسى در جواب او گفت اى زن ايمان تو عظيم است تو را بر حسب خواهش تو بشود، كه در همان ساعت دخترش شفا يافت».(1)
در اين حكايت، عيسى از طرفى مىگويد كه گفت: فرستاده نشدم مگر به جهت گوسفندان گمشده خاندان اسرائيل. پس او پيغمبر بنى اسرائيل است، نه عموم بشر. و از طرف ديگر كنعانيان را بستگان و بنى اسرائيل را فرزندان خود مىداند. آيا اين نحو تعبير از بزرگان صادر مىشود، چه رسد به فرستاده خدا؟! اول مىگويد كه اين كار جايز نيست و در شفاى مريض امتناع مىكند، ولى بعد از تضرّع زن، او را شفا مىدهد. اگر جايز نبود، چگونه جايز شد و او را شفا داد و اگر جايز بود، - چنانكه شفا داد - پس چگونه گفت كه جايز نيست؟! آن زن همچه تضرع و تذلّلى براى عيسى نمود؛ به او مىگويد: خداوند، و مىگويد: سگان نيز از پارههاى افتاده سفره آقايان مىخورند. و هم اينكه او را پرستش مىكند، ولى قرآن درباره نژاد آدميان مىفرمايد:
«يا أَيُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَاُنْثى وَجَعَلْناكُمْ شُعُوبا وَقَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقيكُمْ»(2)
«اى مردم! ما شما را از مرد و زنى آفريديم و شما را گروه گروه و قبيله قبيله گردانيديم تا با يكديگر شناسايى متقابل حاصل كنيد. در حقيقت ارجمندترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست».
پيغمبر اكرم پس از تلاوت اين آيه به سلمان مىفرمايد: هيچ كس از اين جماعت قريش بر تو فضيلت ندارد، مگر به تقوا، و اگر تقواى تو بيشتر باشد، تو از ايشان افضل
هستى. اين است تفاوت ميان قرآن و حكايتهاى تورات و انجيل.
اگر خداوند توفيقمان دهد، كتابى در مقايسه ميان قرآن و تورات و انجيل مىنويسيم و تمام حكاياتى را كه مخصوص به آن كتب است، متعرض مىشويم؛ و باطل بودن تورات و انجيل را ثابت مىكنيم. همچنين موارد اختلاف ميان قرآن و حكايات عهد عتيق و جديد را متعرض مىشويم.
• بيرون كردن بزرگان مهاجر و انصار از مدينه به سرپرستى اسامه توسط پيغمبر
• نماز خواندن ابوبكر به جاى پيغمبر
• طلب نمودن على علیهالسلام توسط پيغمبر
• وصيت پيامبر بنابر روايت شيخ مفيد
• دوات و لوح خواستن پيغمبر
• حديث مجعول در فضيلت ابوبكر در مقابل آن حديث صحيح
• استغفار پيغمبر براى اهل بقيع و خطبه آن حضرت در مسجد
• استغفار براى اهل بقيع به نقل از طبرى
• قضاوت بين دو نقل
• خطبه پيغمبر بنابر نقل طبرى
• نقل ابن مسعود درباره وصيت نمودن پيغمبر در يك ماه پيش از رحلت
• انواع عداوت دشمنان با اميرالمؤمنين علیهالسلام
• سَر مبارك پيغمبر در هنگام رحلت در دامن چه كسى بود؟
• چه كسى پيغمبر را غسل داد؟
• روايت عايشه و دلايل نادرستى آن
• چه وقت مشغول به تجهيز پيغمبر شدند؟
• در مورد كيفيت نماز بر پيغمبر اكرم
• محل و زمان دفن پيغمبر اكرم
• اميرالمؤمنين در فراغ پيامبر
• تسليتى از جانب خداوند
• رحلت پيامبر؛ آغاز انحراف و تجمع در سقيفه بنى ساعده
پيغمبر اكرم حدود ده سال در مدينه توقف نمود و پس از آن رحلت كرد. اما اينكه تاريخ رحلتش در ماه صفر يا اوايل ربيع الاول بود، در ميان مسلمانان اختلاف زيادى است. مشهور علماى شيعه مىگويند كه پيامبر اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم در اواخر ماه صفر، دو شب مانده به آخر ماه، رحلت نمود، ولى بعضى مىگويند كه رحلت آن حضرت در دوازدهم ماه ربيع الاول مىباشد. اقوال ديگرى هم از قبيل دوم ماه ربيع، هشتم و هيجدهم آن ماه
وجود دارد. مورخين و محدثين از ايام هفته، روز دوشنبه را نام بردهاند.
سبب رحلت هم در نظر بعضى از بزرگان، همان زهرى است كه زن يهوديه داخل غذا نموده بود. كسانى كه مىگويند در اثر آن زهرى كه پس از فتح خيبر به پيغمبر دادند، آن حضرت رحلت نمود، مىخواهند بگويند كه آن زهر به تدريج در مزاج آن سرور اثر كرد و او را ضعيف نمود؛ و حال آنكه پيغمبر تا حجة الوداع كاملاً سالم بود و هيچ ضعفى در بدن ايشان نبود.
طبرى نقل مىكند: «پيغمبر پس از بازگشت از «حجة الوداع» در اثر اين سفر، بُنيهاش تحليل رفت و به اطراف خبر رسيد. در نتيجه، ياغيان يمامه و يمن به فكر سلطنت افتاده و ادعاى نبوّت نمودند».(1)
اين سخن هم به نظر ما از جهتى نادرست است؛ زيرا پيغمبر اكرم پس از حجة الوداع و مراجعت به مدينه، در حدود دو ماه زندگانى نمود و چنين نبود كه در اين مدت كوتاه، خبر ضعف آن سرور به يمن و يمامه برسد و آنان به فكر بيفتند كه مدعى نبوت شوند و مجددا خبر ياغى يمن و دروغهاى او به پيغمبر برسد و آن سرور در مقام مبارزه با او
1) تاريخ طبرى، ج 3، ص 147.
برآيد و دستور نابودى او را صادر كند و به وسيله نامههاى آن سرور، آن ياغى در همان ايام حيات زندگانى پيغمبر كشته شود؛ چنانكه طبرى نقل نمود كه «يك شب پيش از رحلت پيغمبر، اسود كشته شد».(1)
به عقيده ما دنيا طلبان و دشمنان پيغمبر از بيان خود آن سرور از نزديكى اجل پيغمبر اكرم با خبر شدند. حتّى در بعضى از روايات آمده است كه پيغمبر مقدار عمر خود را به ابوسفيان خبر داده بود.
درباره زمان شروع بيمارى پيغمبر نيز در ميان مورخين اختلاف است. طبرى چند نقل مختلف نموده است؛ «يكى آنكه در ماه محرم مريض شد. دوم آنكه پس از ماه محرم مريض شد». و از واقدى نقل نموده است كه «دو شب به آخر صفر مريض شد».(2)
و آنچه قابل باور است اين است كه مريضى پيغمبر بيش از چند روز طول نكشيد؛ در ابتداى كسالتش اسامه را امير سپاه نمود و چند روز بعد، رحلت يافت. لذا مأمورين تخلّف نمودند و اگر بيرون مىرفتند، زود برمىگشتند.
پيغمبر اكرم درباره تعيين جانشين و خليفه مسلمين بارها سخنرانى مىنمود و اميرالمؤمنين علیهالسلام را به جانشينى خود معين مىكرد و عاقبت در روز هيجدهم ذى الحجة در موقع مراجعت از حجة الوداع در حضور آن جمعيت فوق العاده مسلمين، على را معرفى كرد و مردم با او بيعت كردند. آن حضرت چون مىدانست كه دشمنان على علیهالسلام زياد هستند، اقداماتى را انجام داد.
از جمله اقدامات پيامبر اكرم بيرون نمودن بزرگان مهاجر و انصار از مدينه تحت پرچم اسامة بن زيد، جوان هيجده ساله است. با آنكه مىتوان گفت كه عموم لشكريان از او كار آزمودهتر و بزرگتر و سابقهدارتر و محترمتر بودند، پيغمبر مخصوصا او را امير
نمود تا از مقام برخى بزرگان بكاهد و ايشان را از شايستگى و لياقت مقام خلافت دور سازد. به راستى، كسانى كه تحت سرپرستى اسامه باشند، چگونه لياقت زمامدارى امور مسلمين را دارند؟!
پيغمبر اكرم كسانى را كه علاقهاى به على علیهالسلام نداشتند، بلكه به فكر معارضه و مبارزه با او بودند و مىخواستند خود يا ديگرى را بر او مقدم بدارند، از مدينه بيرون كرد تا آنكه در موقع رحلت آن حضرت براى على علیهالسلام مزاحمى نباشد و آنان در برابر امر انجام گرفته واقع شوند.
اين سپاه، متشكل از دو دسته مخالف مهاجر و انصار بودند و خود انصار نيز از دو دسته مخالف با يكديگر تشكيل شده بود. چنين نبود كه انصار بر يك نفر اتفاق كنند. اين جماعت در بيرون از مدينه، در نواحى حجاز يا شام هم هرگز نمىتوانستند بر يك نفر از سپاهيان اتفاق كنند و با خليفه پيغمبر نزاع نمايند. بر فرض هم كه چنين اتفاقى مىافتاد، على علیهالسلام جانشين پيغمبر در مركز بود؛ چشم مسلمانان از اطراف به سوى او دوخته بود و همگى از او حمايت مىكردند و در خود مدينه نيز براى او سپاهى حاضر و آماده بود. پس چنين نبود كه ضعيف شود و براى او مساعدى جز بنى هاشم نباشد.
در اين صورت او با متحدين خود در برابر دشمنان مقاومت مىنمود و آنان را از پاى درمىآورد؛ چنانكه با طلحه و زبير چنين كرد. گذشت زمان نيز حُسن تشخيص پيغمبر اكرم را نشان داد. جماعتى كه در آن سپاه بودند و از معاريف و اجلّه مهاجرين و انصار به حساب مىآمدند، همگى از على علیهالسلام روى گردان شده و در صدد تعيين خليفه برآمدند؛ حالا يا از انصار يا از قريش.
عجيبتر آنكه اسامه، امير لشكر نيز از روى گردانان بود و پس از آنكه خلافت به على علیهالسلام رسيد، او نيز بيعت ننمود و از متخلفين گرديد!
حال، سؤال اين است: با آنكه شخصيت اسامه و پدرش زيد بن حارثه مديون پيغمبر بود، چرا از على، داماد و عموزاده پيغمبر اطاعت نكرد؟!
پيغمبر اكرم سپاه اسامه را يا پيش از شروع كسالت و يا در ابتداى شروع كسالتش
معيّن و مأمور به خروج به سوى شام نمود. هر كسى كه اندك تأملى كند و شعورى داشته باشد، مىداند كه در آن وقت، هيچ دشمنى در سر حدات نبود كه فرستادن چنين لشكرى از بزرگان مهاجر و انصار لازم آيد؛ آن هم با آن شدت اصرارى كه پيغمبر در اثناى مرض، همه مسلمين را وادار مىفرمود تا اين لشكر و سپاه را همراهى و روانه نمايند؛ و حتى هر كس را كه از سپاه تخلف كند لعن نمود. منظور پيغمبر اكرم مهيا نمودن زمينه براى خليفه خود و بيرون كردن مزاحمين و معارضين و مشغول نمودن ايشان به يكديگر و پايين آوردن مقام و منزلت ايشان بود، نه چيز ديگر.
آنان هم كه در حيله و نيرنگ دست روباه را از پشت بسته و درس خود را روان داشتند يا بيرون نمىرفتند و يا اگر هم صبح مىرفتند، شب برمىگشتند. چون از شدت مرض پيغمبر و نزديك شدن اجل او كاملاً مطلع بودند. روى اين حساب سپاه حركت نكرد. و از طرفى هم امير سپاه براى تسريع در حركت لشكر، سختگيرى نمىنمود؛ زيرا خود اسامه نيز شايد از قضيه خبر داشت و او مايل به خلافت على علیهالسلام نبود. و به همين جهت پس از گذشتن بيست و پنج سال و رسيدن سلطنت به آن حضرت حاضر به بيعت با او نشد. و او نيز مانند عبد اللّه بن عمر، سعد وقّاص و محمّد بن مسلمه تخلف نمود.
عذر ايشان اين بود كه نمىتوانيم شما را در اين وضعيت تنها بگذاريم و برويم و حال شما را از رهگذران و مسافرين جويا باشيم.
شما را به خدا ببينيد! آيا اين عذر قابل قبول است؟ آيا اين سخن مجوّز مخالفت با امر مؤكد آن سرور مىشود؟ آيا به راستى براى همين نرفتند و يا آنكه منتظر اجراى نقشه
خويش بودند؟! بله! هدف آنان دو چيز بود: ابتدا جلوگيرى از خلافت على علیهالسلام و بعد، اثبات خلافت كسى كه به او متمايل هستند.
روى اين حساب، عمر در ابتدا منكر مرگ پيغمبر اكرم شده و گفت: هر كس بگويد پيغمبر فوت كرده است، او را مىكشم؛ پيغمبر رفته است و برمىگردد. اين را گفت تا از
حكومت اميرالمؤمنين جلوگيرى نمايد، ولى وقتى ديد كه انصار مشغول كار خويشتن شدند و نزديك است بر سعد اتفاق كنند، از اين ادعا صرف نظر كرده و مرگ پيغمبر را قبول نمود. آنگاه خود را با ابوبكر و عبيده و جماعتى ديگر به سقيفه رساند و با هواخواهان خود از انصار و مخالفينِ سعد از قبايل خزرج و اوس متفق شدند و كار را از دست انصار بيرون آورده و ضمن عجله فوق العادهاى با ابوبكر بيعت كردند. دشمنان سعد نيز همراهى كرده و فرياد زنده باد و مرده باد بلند شد. آنها مردم را به بيعت مىخواندند و خواه ناخواه به اين كار وادار مىنمودند.
آرى! تنها سرّ تخلف لشكريان و مخالفتشان با پيغمبر اكرم و ماندن در مدينه اين بود، نه علاقه شديد به پيغمبر. مگر آنان با ماندنشان در مدينه چه خدمتى به پيغمبر كردند؟ تنها كارى كه كردند اين بود كه نسبت هذيان گفتن را به سيد المرسلين و خاتم النبيين داده و مانع از آوردن دوات و لوح شدند و داد و فرياد فراوان نموده و در محضر رسولخدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به يكديگر سب و بد گويى كردند.
اگر اين جماعت تا اين اندازه به پيغمبر اكرم علاقمند بودند، پس چرا مانند اهل بيت و نزديكان او مشغول به كفن و دفن پيغمبر نشدند؟ چرا همه اين علاقمندان در سقيفه جمع شدند؟
به نظر شما اگر شخصى فوت نمود، علاقمندانش دنبال تقسيم ارث او مىروند و بر سر مقام و سلطنت او نزاع كرده و جنازه او را رها مىنمايند، يا اين نزاع را پس از دفن و ايام سوگوارى او مطرح و در جهت رفع آن تلاش مىكنند؟
به نظر شما آيا على، عباس و بنى هاشم كه جنازه پيغمبر را زمين نگذاشتند و دنبال ارث و سلطنت او نرفتند به پيغمبر اكرم علاقمند بودند يا آن كسانى كه پيغمبر را فراموش كرده و بر سر جانشينى او در سقيفه نزاع و كشمكش داشتند؟!
چنانچه بگوييد اگر پيغمبر مىدانست كه اين جماعت بيرون نمىروند و مخالفت مىكنند، پس براى چه امر كرد، مىگوييم كه اين امر نظير امر خداوند به فاسق يا كافر
است. خداوند به آنچه صلاح است و يا از فساد جلوگيرى مىكند امر مىفرمايد، اگر چه
مكلف معصيت نمايد. و طبيب دستور مىدهد، اگر چه مريض، دستور او را به كار نبندد.
از اين گذشته، پيغمبر اكرم در نتيجه اين تكليف و مأموريت اسامه و تخلف مأمورين، مسلمانان را تا روز قيامت از نقشه خود مطلع نموده و اتمام حجت كرد:
«لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَيَحْيى مَنْ حَىَّ عَنْ بَيِّنَةٍ»(1)
«تا كسى كه [بايد] هلاك شود با دليلى روشن هلاك گردد و كسى كه [بايد] زنده شود با دليلى واضح زنده بماند».
قاضى القضات اهل سنت در كتاب «مغنى»، منكر اين امر مىشود كه ابوبكر از افراد سپاه اسامه باشد و مىگويد: عمر نيز از افراد سپاه اسامه نبود و چون عبد اللّه بن ابى ربيعه مخزومى بر پيغمبر اعتراض كرد كه چرا اسامه جوان را بر ما شيوخ قريش امير فرمودى؟ عمر گفت: يا رسول اللّه! اجازه بفرما تا گردن عبد اللّه را بزنم. چون به شما
اعتراض كرد و سخن شما را رد نمود. آنگاه گفت: من براى احترام به امر پيغمبر اكرم، داوطلبانه جزو سپاه اسامه مىشوم.
او همچنين مىگويد: امرش امر فورى نبود؛ بنابر اين، اگر ابوبكر نرفت و صبر نمود، معصيت نكرده است. و مىگويد: اطاعت امر، مشروط است به اين كه مصلحتى بر خلاف پيدا نشود.(2)
سيد مرتضى در پاسخ قاضى القضات فرمود: «بودن ابوبكر در سپاه اسامه را صاحبان سيره پيغمبر و تواريخ نقل نمودهاند و انكار آن فايدهاى ندارد. پس خوب بود به آن كتابى كه بودن ابوبكر را در آن سپاه انكار نموده، اشاره مىكرد. راجع به سبب شركت عمر در آن لشكر هم ما اين سخن را فقط در همين كتاب ديديم و در كتاب ديگرى پيدا نكرديم».(3)
ابن ابى الحديد مىگويد: «بيشتر محدثين مىگويند كه ابوبكر و عمر در سپاه اسامه بودهاند، ولى واقدى و موسى بن عقبه در كتاب مغازى گفتهاند كه ابوبكر نبوده است. همچنين گفته سيد مرتضى كه سخن قاضى القضات درباره عمر مدركى ندارد را تصديق مىنمايد و مىگويد: شايد قاضى القضات در جايى ديده و يا از كسى شنيده است».(1)
ابن ابى الحديد درباره لشكر اسامه شرح مفصلى مىنويسد و ارسال مسلّم مىدارد؛ نه آنكه از كسى يا كتابى نقل كند. در آنجا مىگويد كه: چون پيغمبر به مرض موت دچار شد به اسامه فرمود: با اين سپاه تا آنجا كه پدرت كشته شد، برو. و مىگويد: كسى از بزرگان مهاجر و انصار و معروفين ايشان باقى نماند، مگر آنكه در آن سپاه بود؛ از جمله ابوبكر و عمر. تا اينكه مريضى پيامبر شدّت گرفت، بعضى از زنان پيغمبر، اسامه و بعضى از همراهانش را از سختى حال پيغمبر آگاه كردند. پس اسامه برگشت و بر پيغمبر وارد شد. پيغمبر خيلى بىحال بود و سخن نمىگفت در نتيجه با اشاره دست در حق اسامه دعا كرد و با اشاره فرمود: به لشكرگاه خويش برگرد و به سمتى كه مأمورى حركت كن. پس اسامه رفت.
دوباره زنان پيغمبر در پى او فرستاده و به او گفتند كه: حال پيغمبر بهتر است. اسامه در روز دوشنبه، دوازدهم ربيع الاول برگشت. حال پيغمبر خوب بود. پس به او فرمود: برو و لشكر را با سرعت بيرون ببر! و فرمود: برو با بركت خداوند! و مكرر مىفرمود: برو، لشكر را ببر! پس بيرون آمد و ابوبكر و عمر نيز با او بودند. چون اسامه سوار شد، به او خبر رسيد كه پيغمبر دارد مىميرد. آنگاه او برگشت، در حالى كه ابوبكر، عمر و ابوعبيده با او بودند. پس موقع ظهر روز دوشنبه رسيدند ديدند پيغمبر رحلت كرده است و درِ خانه بسته بود و على و بعضى از بنى هاشم مشغول تجهيز بودند».(2)
پوشيده نماند كه ابن ابى الحديد همين مضامين را از كتاب «ابوبكر جوهرى» نقل نموده. در آنجا آمده است: «پيغمبر هر كس را كه از جيش اسامه تخلف كند، لعن نمود و ابوبكر و عمر تا زنده بودند، به اسامه «امير» مىگفتند و او را به اسم خطاب نمىكردند».(1)
امّا از طرفى چون ديدند كه از همين قضيه مطلب تا حدى روشن مىشود، در مقام پرده پوشى برآمدند. و از طرفى ديگر منكر حضور ابوبكر در سپاه شدند. بر فرض اين كه واقدى يا ديگرى بگويد كه ابوبكر نبوده است، مطلب را زير پرده نمىبرد. به هر حال، مورخين ديگر و به گفته همين ابن ابى الحديد بسيارى از محدثين قبول دارند. چرا ابن ابى الحديد در جلد اول مىگويد كه مسلما ابوبكر و عمر در لشكر بودند، امّا در جلد چهارم كه گرفتار اشكال شيعه بر ابوبكر شده، دست و پا مىزند و مىگويد كه بعضىها منكر شدند. قاضى القضات مىگويد عمر داوطلب بود، نه آنكه پيغمبر او را مأمور كرده باشد و چون گرفتار اشكال سيد مرتضى مىشود كه اين سخن مدركى ندارد، ابن ابى الحديد مىگويد: شايد از كسى شنيده و يا در جايى كه ما نديده و نمىدانيم، ديده باشد!
چگونه مىشود با اين احتمالات و شبهات از اصول مسلّمه دست برداشت؟ چگونه مىتوان خبرى را كه همه مورخين نوشتهاند به احتمال آنكه در جايى خلاف آن را ديده و يا شنيده باشند، رد نمود؟ اين طرز مباحثات اهل علم، كاشف از جدال، عناد و پرده پوشى حق است؛ مثل آنجا كه مىگويد: از كجا معلوم كه امر براى فور است؟ آيا سپاهى كه پيغمبر، امير و مأمور آن را معين مىكند و دستور حركت مىدهد، اگر پس از يك سال يا يك ماه بيرون روند، معصيت نكردهاند؟
مگر به گفته مورخين همين اسامه را پيغمبر صبح دوشنبه كه روز رحلت است، با آن همه اصرار و تكرار مأمور به حركت ننمود؟ آيا باز جاى آن دارد تا گفته شود كه امر از براى فور نيست؟!
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 52.
از طرف ديگر همه مردم حتى كودكان هم مىدانند آنچه را كه بزرگى مىخواهد، بى تسامح و درنگ بايد به جا آورند، مگر اينكه قرينهاى در كار باشد.
بايد دانست كسى را كه پيغمبر با آن همه اصرار روانه مىنمود، چرا بعضى از زنان پيغمبر بر مىگرداندند؟ زنان را چه به مداخله در اين امور؟ آيا اين زن، همان كسى نيست
كه لشكر كشى كرد و بر على علیهالسلام شورش نمود و جنگ جمل را به پا كرد؟ آيا آن بعضى از كسانى كه همراه اسامه بودند، غير از ابوبكر و عمر بودند؟ بله! اينان را عايشه و حفصه مطلع مىكردند و از حركت باز مىداشتند. ببينيد! هنگام ظهر، وقت رحلت پيغمبر، چه كسانى با اسامه برگشتند؟ همان كسانى كه خود را به سقيفه رساندند.
پيغمبر اكرم به آنچه صلاح است امر مىفرمايد و وظيفه مسلمانان اطاعت است، نه آنكه مشروط به مصلحت و يا اجتهاد و نظر مكلفين باشد. آرى! «أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا
الرَّسُولَ(1)خدا و پيامبر را اطاعت كنيد» تقييد ندارد. پس چون پيغمبر اسامه را با آن همه اصرار و جدّيت، مأمور به حركت مىفرمايد، حتى در همان روز رحلت، باز آيا جاى آن دارد كه كسى بگويد: مصلحت در نافرمانى كردن از دستور پيغمبر بود؟ اين چه مصلحتى بود كه بر پيغمبر مخفى گشته و بر ديگران روشن شده بود؟! آيا آن مصلحت همان درست كردن خليفهاى نبود كه پيغمبر مخالفش بود؟!
آيا مسلمان مىتواند بگويد كه مصلحت در عمل نكردن به احكام شرعى است؟ چه فرقى بين يك حكم و ساير احكام است؟ وقتى علماى امت اين گونه سخن بگويند چه انتظارى بايد از ديگران داشت؟ اين، نظير همان عناد و لجاجى است كه ابوجهل اظهار مىنمود و معجزههاى پيامبر را سحر مىخواند. ما نمىدانيم چه علاقهاى به ابوبكر و
عمر موجب گرديده است كه قاضى القضات اهل سنت بگويد كه پيغمبر بى جهت امر مىنمود و مصلحت در نافرمانى او بود و اطاعت امر پيغمبر در هر وقت لازم نيست، بلكه اطاعت در جايى است كه بر خلاف مصلحت نباشد؟ آيا باز نمودن باب اين سخن، ابطال دين و رد سيد المرسلين نيست؟!
1) سوره محمّد، آيه 33.
عمر كه از سخن آن شخص آن قدر متأثر شد كه مىخواست گردن او را بزند كه چرا به پيغمبر اعتراض نموده و فرماندهى اسامه را قبول نكرده است، پس چرا خود او «اِن الرجل ليهجر» مىگويد و از آوردن دوات و لوح جلوگيرى مىكند؟!
يكى از وقايعى كه در ايام مريضى پيغمبر اتفاق افتاد، همان نماز خواندن ابوبكر در جاى پيغمبر است كه آن حضرت در نهايت ناخوشى به مسجد رفت و او را كنار زده و خود نماز خواند. شيعه و سنى هر دو به اين قضيه تمسك مىجويند. يك دسته مىخواهند از نماز خواندن ابوبكر، عظمت و بلكه خلافت او را ثابت نمايند و دسته ديگر هم سعى دارند تا از آمدن پيغمبر و كنار زدن ابوبكر بى لياقتى و خود سرى او را ثابت نمايند؛ و مىگويند كه او بدون اجازه پيغمبر آمد و مشغول نماز شد، بنابر اين، پيغمبر براى آنكه مبادا سوء استفادهاى بكنند با آن ناتوانى آمد و او را عقب زد. شما از همين قضيه به دست بياوريد كه چه اندازه دستهبندى در كار بود و چگونه برخى محدثين، خيانت و خلاف گويى مىنمودند!
بهتر است كه براى اثبات حق به سراغ روايات و گفتههاى مخالفين برويم:
طبرى در تاريخش به سند خود از عايشه نقل مىنمايد كه: «پيغمبر در مرض موت، موقع نماز امر نمود كه بگوييد ابوبكر نماز را به جماعت بخواند. عايشه گويد: گفتم كه او مردى با عاطفه و رقيق القلب است و نمىتواند به جاى شما بايستد و نماز بخواند. پيغمبر فرمود: بگوييد ابوبكر نماز بخواند. سخن خود را تكرار نمودم. پيغمبر غضب نمود و فرمود: شما مثل آن زنانى هستيد كه دور يوسف را گرفته بودند، بگوييد ابوبكر نماز بخواند. پس پيغمبر بيرون آمد و به سوى مسجد رفت، در حالى كه بر دو نفر تكيه داده و پاهاى او به زمين كشيده مىشد؛ چون به ابوبكر نزديك شد، او كنار رفت. پيغمبر به او اشاره نمود كه در جاى خود بايست. پس پيغمبر نزد ابوبكر نشست، ابوبكر به پيغمبر
اقتدا نمود و مردم هم به ابوبكر اقتدا كردند و نماز خواندند».(1)
همچنين طبرى به سند خود از ابن عباس روايت نمود كه راوى از او پرسيد: «آيا پيغمبر وصيتى فرمود؟ گفت: نه. پرسيد: چگونه شد؟ ابن عباس گفت كه پيغمبر فرمود: على را حاضر نماييد. عايشه گفت: خوب بود ابوبكر را مىخواستيد. حفصه گفت: چه مىشد اگر عمر را مىطلبيديد؟ پس هر سه حاضر شدند. پيغمبر فرمود: برويد! اگر خواستم، شما را مىطلبم. وقتى رفتند، پرسيد: وقت نماز شده است؟ گفتند: بله. فرمود: بگوييد ابوبكر نماز بخواند. عايشه گفت: او مرد رقيق القلبى است، بگوييد عمر برود. فرمود: عمر برود. عمر گفت: من بر ابوبكر مقدم نمىشوم. پس ابوبكر جلو ايستاد. پيغمبر قدرى حالش بهتر شد. پس بيرون آمد و ابوبكر چون دانست كه پيغمبر مىآيد، عقب رفت. پيغمبر پيراهن او را كشيد و به جاى اولش برد. آنگاه نشست و از همانجا كه ابوبكر به آنجا رسيده بود، شروع به قرائت نمود؛ (فقرء من حيث انتهى ابوبكر)».(2)
در اينجا مناسب است تا به بعضى از نكات، تذكر و اشارهاى شود:
اولاً، اگر پيغمبر امر نمود كه ابوبكر نماز بخواند، چرا عايشه قول پيغمبر را رد مىكند، آن هم نه يك مرتبه و دو مرتبه؟ و چرا پيغمبر را به غضب آورد؟ اگر عايشه نمىخواست كه پدرش جانشين پيغمبر شود، چرا وقتى مىخواست با اسامه حركت كند و از مدينه بيرون رود، پيغام داد تا برگرد كه پيغمبر رفتنى است و مانع از حركت پدر مىشد؟
ثانيا، چه رقت قلبى از ابوبكر سراغ داريد؟ اگر نمىتوانست براى نماز جاى پيغمبر بايستد، چگونه جنازه پيغمبر را رها كرد و در پى غصب خلافت با عدهاى ديگر متحد شد و گروه بندى بزرگى را تشكيل داد و در سقيفه بنى ساعده انصار را كنار زد و خود را خليفه كرد و تا زنده بود، مقام نيابت و خلافت را اشغال نمود؟ اگر رقت قلبى در او بود با
يگانه فرزند پيغمبر و سيده زنان تا اين اندازه بدرفتارى و دشمنى نمىنمود و به آه و ناله و گريه و زارى و استغاثه او گوش مىداد! اگر تا اين اندازه دل نازك بود، با قاتل «مالك بن نويره» يعنى «خالد بن وليد» تا اين اندازه خوش رفتارى نمىكرد! عُمر كه مىگويند خيلى سختگير بود، هر چه كرد، نتوانست ابوبكر را راضى كند تا خالد را مجازات نمايد. شايد با همين دليل رقت قلب او را ثابت نمودند؟!
ثالثا، اين جمله كه خود عايشه از پيغمبر نقل مىنمايد كه فرمود: «شما مثل زنانى هستيد كه دور يوسف را گرفته بودند» دلالت روشنى بر اين دارد كه پيغمبر از او هيچ رضايت نداشته و او را مانند آن زنانى كه دور يوسف را گرفته بودند و او را به منكَر مىكشانيدند، مىشناخت. عايشه پيغمبر را به منكر دعوت مىنمود. آيا آن منكر همان گفته او است كه ابوبكر طاقت ندارد يا آن گفته او كه از حديث ابن عباس دانسته مىشود كه «خوب است ابوبكر را بخوانيد؟»
اين حديث اشكال بزرگى را بر عايشه وارد مىكند. قطعا عايشه هيچ وقت نمىخواست على به خلافت برسد، بلكه دوست داشت خلافت از آن خويشان او، ولو عبد اللّه زبير يا طلحة بن عبد اللّه باشد، چه رسد به ابوبكر كه پدرش بود. رفتار عايشه با على پس از بيست و پنج سال، نشان مىدهد كه رفتار او در سابق چگونه بوده است!
رابعا، اگر پيغمبر با آن همه اصرار كه مىخواست ابوبكر به نماز برود، پس وقتى مطلع شد كه او رفته، چرا با آنهمه ضعف و ناتوانى كه داشت بر دو نفر تكيه كرد و در حالى كه پاهايش به زمين كشيده مىشد، خود را به مسجد و به جاى خود رساند؟ اگر پيغمبر مىخواست كه خود امامت كند، چرا او را به اصرار روانه نمود و بعد خود را با آن همه زحمت و مشقت به مسجد رساند؟ پس معلوم مىشود كه ابوبكر بدون اجازه پيغمبر اين كار را كرده و آن حضرت چون مطلع گرديد، او را عقب زد و خود ايستاد و عملاً تخلف او را تا روز قيامت بر تمام جهانيان ثابت نمود.
خامسا، اين گفته عايشه كه «ابوبكر به پيغمبر اقتدا مىكرد و مردم به ابوبكر اقتدا مىنمودند»، چه معنايى دارد؟ اگر ابوبكر مأموم شده بود، امامت او يعنى چه؟ و اگر امام
بود، چگونه مأموم گرديد؟ اگر پيغمبر حمد مىخواند و ابوبكر ساكت بود، پس مأموم گرديده بود، پس چگونه امام ديگران هم بود؟ اين چه امامى است كه حمد را نخواند؟ آيا مىتوان باور كرد كه هم حمد مىخواند و هم نمىخواند؟ مگر آنكه بگوييم واقعا مأموم بود، ولى از حركات پيغمبر مطلع مىشد و به مردم خبر مىداد و اعلان مىكرد؛ نظير تكبير گويان امروز كه در نمازهاى جماعت مردم را خبر مىكنند. پس در اين صورت ابوبكر مكبّر بود، نه امام و مردم به او اقتدا نمىكردند. روى اين حساب، اين جمله عايشه كه ابوبكر مأموم پيغمبر و امام مردم بود، صحيح نيست و نمىتوان ميان آن دو جمع نمود.
از طرف ديگر، جايى كه ابوبكر به پيغمبر اقتدا نموده و دنبال پيغمبر افتاده بود، چرا مردم به پيغمبر اقتدا نكردند؟ آيا مردم بيشتر به ابوبكر علاقمند بوده و از پيغمبر سير و خسته شده بودند؟ و يا موقعيت ابوبكر بالاتر از پيغمبر شده بود؟ ما تعجب مىكنيم؛ آن كسانى كه اين گونه دروغها را براى ترويج ابوبكر ساختند، چرا جرأت بيشترى نداشتند و نگفتند كه پيغمبر آمد و پشت سر ابوبكر ايستاد و به او اقتدا نمود؟!
«وَيَأْبىَ اللّهُ إِلاّ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ»(1)
«ولى خدا جز اين نمىخواهد كه نور خود را كامل كند».
اين قسمتى از نظريات ما درباره روايت عايشه بود. امّا روايت ابن عباس زمينه بيشترى دارد؛ چون صدر آن مربوط به وصيت است و ثابت مىنمايد كه نظر پيغمبر به على بود و حفصه و عايشه، هر يك به پدر خود نظر داشته و در مقام كارشكنى بودند و پيغمبر را به غضب آوردند. وقتى پيغمبر ديد كه ابوبكر و عمر نيز حاضر شدند، پس به گفته خود كه «هر وقت با شما كار داشتم، شما را مىطلبم» ثابت نمود كه بىاجازه پيغمبر حاضر شده بودند.
امّا قسمت اخير آن حديث كه مربوط به نماز بوده و مورد سخن فعلى ماست با حديث سابق تفاوتى دارد. از اين لحاظ كه چون عايشه گفت پدر من دل نازك است، بگوييد عمر برود، پيغمبر قبول كرد و امر نمود كه عمر برود. در حديث سابق، پيغمبر سه مرتبه اصرار كرد كه ابوبكر برود و در آن حديث، عايشه عمر را تعيين نكرد، ولى در اين
1) سوره توبه، آيه 32.
حديث، عايشه عمر را معين كرد!
از همه عجيبتر آنكه بنابر اين حديث، با وجود اين كه عمر را پيغمبر معين نمود و امر فرمود كه او نماز بخواند، عمر امتناع نمود و رد قول پيغمبر كرد و گفت: من بر ابوبكر مقدم نمىشوم. اگر تقدم او بر ابوبكر امر ناشايستهاى است، پس چگونه بر پيغمبر مخفى گشته است؟ و اگر شايسته بود، چرا درخواست پيغمبر را رد نمود؟! عجيبتر از آن، اينكه آن مرد رقيق القلب جلو افتاد و امر پيغمبر كه عمر مقدم گردد را مخالفت نمود.
اين حديث يك چيز تازهاى هم دارد و آن اين است كه پيغمبر ايستاد و از همانجا كه ابوبكر به آن رسيده بود، شروع نمود. يعنى اگر پيغمبر در وسط حمد به نماز ابوبكر رسيده باشد از همان جا شروع نموده است. مثل آنكه راوى مىخواست امامت ابوبكر را تا آنجا درست كند، چنين ساخت و قهرا نماز پيغمبر را باطل نمود؛ چون معنى ندارد كه نماز از وسط شروع گردد، در حالى كه ترتيب آن به هم زده نشود.
شما در اين دو حديث دقيق شويد و هر يك را با ديگرى بسنجيد تا بر شما روشن گردد كه چه دستهايى در كار بود و چگونه على را خانه نشين كردند! اگر نه اين بود كه پيغمبر رحمة للعالمين، مأمور به مدارا با منافقين بود، هر آينه مىديديد كه سرهايى را از تن جدا مىكرد و منافقين را از زمين بر مىداشت و تا اين اندازه تحمل نمىنمود، ولى او كسى است كه بر جنازه منافق حاضر گرديد و صورتا بر او نماز خواند و باطنا بر او نفرين كرد.
آرى! او تا اين اندازه مدارا و تحمل مىنمود و با وجود اين، ببينيد كه چگونه عملاً بى اذن و اجازه آمدهاند و مىخواهند كه بر مردم حكومت كنند، در حالى كه لياقت ندارند. پيغمبر با همه مدارا و تحملى كه مىكرد، مردم را از اختلاف و گمراهى نجات مىداد؛ نه فقط حاضرين عصر خويش را هدايت مىنمود، بلكه به وسيله عمل خويش تا روز قيامت حجت را بر تمام مسلمانان تمام مىنمود؛
«لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ»(1)
«كسى كه [بايد] هلاك شود، با دليلى روشن هلاك گردد».
1) سوره انفال، آيه 42.
ابن ابى الحديد پس از روايت ابن عباس مىگويد:
«از اين حديث شك و شبههاى بر من عارض مىشود كه پيغمبر مىخواست به على وصيت كند، امّا عايشه حسادت برد و پدر خود را حاضر كرد و حفصه نيز پدر خود را طلبيد. و از گفته پيغمبر كه: برويد، دانسته مىشود كه از عمل ايشان ناراضى بوده و اين سخن را از روى غضب فرموده است.
اين كار عايشه با آن سخن او كه وقتى پيامبر ابوبكر را براى نماز خواندن معيّن نمود، گفت كه پدرم مرد دل نازكى است، عمر را بگوييد نماز بخواند، ناسازگار است. آن حرص رسيدن به خلافت و اين استعفا از امامت چگونه با هم جمع مىشود؟
اين حديث ما را به خيال مىاندازد كه شيعه درست گفتهاند كه ابوبكر بدون اجازه پيغمبر، بلكه به گفته عايشه، پيشنماز گرديد. اين حديث اين مطلب را به ما مىفهماند؛
اگر چه اين سخن را نمىگويم. پس شايد اين حديث درست نباشد».(1)
اگر كسى دنبال دليل و برهان برود بايد هر چه از آن فهميده شد را قبول كند، امّا اگر كسى آنچه مطابق ميل و هواى او است را بپسندد و آنچه مخالف باشد را رد كند مثل ابن ابى الحديد مىشود. او مىداند كه اين حديث چه مىفهماند، ولى چون بر خلاف ميل او است، مىگويد كه من به آن قايل نيستم و شايد حديث صحيح نباشد!
شما، به موجب آنچه خود محدثين و مورخين اهل سنت گفتهاند از همين وقايع چند روزه مريضى پيغمبر و يكى دو روزِ پس از وفات آن سرور مىتوانيد به حقايق برسيد و صبر و مداراى پيغمبر را تا حدى درك كنيد. در اينجا شما را با اعتقاد شيعه درباره همان دو قضيهاى كه طبرى از ابن عباس نقل نموده است آشنا مىكنم.
شيخ مفيد در ارشاد مىگويد: «چون مرض پيغمبر شدت يافت، هنگام صبح بلال
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 13، ص 33 و 34.
آمد و فرياد زد: الصلوة يرحمكم اللّه. پيغمبر فرمود: من گرفتارم؛ يكى از حاضرين نماز بخواند. عايشه گفت: بگوييد ابابكر بخواند. حفصه گفت: بگوييد عمر بخواند. پيغمبر چون سخن اين دو را شنيد، فرمود: دست برداريد شما مانند صويحبات(1)يوسف هستيد. پيغمبر نمىدانست كه آن دو در مدينه هستند، بلكه گمان كرده بود كه با اسامه بيرون رفتند. چون اين سخن را از آن دو زن شنيد و دانست كه از لشكر تخلف نمودهاند، به خاطر آنكه مبادا امر بر مردم مشتبه شود با عجله از جا برخاست در حالى كه توانايى ايستادن نداشت. پس بر على و فضل بن عباس تكيه كرد در حالى كه پاهايش به زمين كشيده مىشد. چون به مسجد رسيد و ديد كه ابوبكر در محراب است به او اشاره كرد كه عقب رود. پس ابوبكر پايين آمد و پيغمبر به جاى خود ايستاد و نماز را از ابتدا شروع نمود. تكبير گفت و پس از نماز به منزل تشريف برد و كسانى را كه در مسجد بودند به منزل طلبيد و فرمود: مگر نگفتم در لشكر اسامه باشيد و بيرون رويد؟ گفتند: بلى يا رسول اللّه! فرمود: پس چرا مانديد و اطاعت نكرديد. ابوبكر گفت: من بيرون رفته بودم ولى براى تجديد عهد با شما برگشتم. عمر گفت: من بيرون نرفته بودم چون نخواستم حال شما را از ديگران بپرسم. پيغمبر فرمود: لشكر اسامه را روانه كنيد. روانه كنيد لشكر اسامه را . . . و چندين بار اين سخن را فرمود».(2)
اين حكايت نماز است كه شيخ مفيد نقل نموده است. شما خود قضاوت كنيد! دو حديث طبرى هم روايت شيخ مفيد را تأييد مىكنند و صحت آن را معلوم مىسازند. اگر كسى حق را از روى دليل بجويد بايد همين روايت را تأييد كند، امّا اگر كسى مخالف ميل خود را رد كند و بگويد كه شايد صحيح نباشد، مانند ابن ابى الحديد مىشود.
شيخ مفيد مىگويد: «وقتى بيمارى پيغمبر سخت شد، ديگر كسى را از روز بعد راه
نمىدادند. اميرالمؤمنين از پيغمبر جدا نمىشد، مگر براى كارهاى لازم. پيغمبر يك وقت چشم باز نمود و على را نديد. زنان پيغمبر اطراف او را گرفته بودند. فرمود: برادر و صاحب مرا حاضر كنيد! پس ضعف بر او غالب شد و ساكت گرديد. عايشه گفت: ابابكر را بگوييد كه حاضر شود. ابوبكر حاضر شد و بالاى سر پيغمبر نشست. چون پيغمبر چشم گشود و او را ديد، چشم بر هم گذاشت. ابوبكر از جا برخواست و گفت: اگر با من كارى داشت، حاجت خود را بيان مىفرمود. چون بيرون رفت، پيغمبر همان سخن را تكرار نمود. حفصه گفت: عمر را حاضر نماييد. عمر آمد و چون پيغمبر او را ديد، از او رو گرداند و مجددا فرمود: بگوييد برادر و صاحب من حاضر شود. ام سلمه گفت: به جز على كس ديگرى را نمىخواهد. او را بطلبيد. چون على به نزديك او رسيد، اشاره نمود كه نزديك شود. پس پيغمبر آهسته با او سخنان زيادى فرمود. آنگاه على برخاست و چون بيرون آمد از او پرسيدند: چه فرمود؟ گفت: هزار رشته علم را به من ياد داد كه از هر كدام هزار باب گشوده مىشود و وصيت فرمود به آنچه كه به آن عمل خواهم نمود؛ ان شاء اللّه تعالى».(1)
از اين حكايت فهميده مىشود كه در آنچه از ابن عباس نقل نمودهاند، تا چه اندازه تحريف كردهاند.
پيغمبر، دوات و كتف يا لوحى خواست تا چيزى بنويسد كه پس از او امت گمراه نشوند، امّا با مخالفت صريح عمر و طرفدارانش روبرو شد. عمر فرياد زد: كتاب خدا ما را كفايت مىكند. و نيز گفت: اين مرد هذيان مىگويد. همراهانش او را تصديق نمودند. جمعى طرفدار پيغمبر اكرم شدند و در حضور آن حضرت داد و فرياد نموده و به يكديگر بدگويى كردند. پيغمبر اكرم ديد كه كار از كار گذشته و نوشتن وصيت فايدهاى ندارد؛ بلكه موجب مىشود كه پس از او به اصل نبوت او نيز خدشه وارد سازند؛ لذا مصلحت
1) ارشاد شيخ مفيد، ص 99.
ايجاب نمود كه آن جمع را بيرون كند. همگى اطاعت كردند و بيرون رفتند و ديگر نگفتند كه پيغمبر هذيان مىگويد. اين قضيه از مسلمات است و ابن عباس گريهها مىكرد و اظهار تأثر و تأسف مىنمود از آنكه نگذاشتند خواسته پيغمبر عملى شود. به عقيده او تمام مصايب از همين جا سرچشمه مىگيرد.
ابو جعفر طبرى اين حكايت را نقل مىكند،(1)ولى نمىگويد كه عمر و طرفداران او چه گفتند، بلكه همين قدر مىگويد كه نزاع كردند و بنابر نقلى از ابن عباس مىگويد: گفتند كه پيغمبر هذيان مىگويد و به نقل ديگر مىگويد: گفتند كه ببينيد آيا هذيان مىگويد؟!
ببينيد اين مرد فقيه چگونه نقل مىكند؟! از يك طرف نام عمر را نمى برد؛ با آنكه مسلم در صحيح خود نامش را آورده است(2)و از طرفى ديگر، روايت ديگرى را به صورت استفهامى نقل مىكند! مگر راوى اين دو روايت ابن عباس نيست؟ آيا او به دو صورت نقل كرده بود يا خواستند در جرم عمر تخفيف بدهند و لذا سخن او را از جزم و اختبار، به استفهام تبديل نمودند، و حال آنكه ترديد و جزم، هر دو با جزم به نبوت پيغمبر ناسازگار است.
شما از اين قضيه به دست مىآوريد كه چگونه در اواخر عمرِ پيغمبر، مردمانى دست اندر كار شده و چگونه قوى و با نفوذ گشته بودند. عمَر كه هميشه هر كس را با امر
پيغمبر مخالفت مىنمود و يا به گفته آن سرور اشكال مىنمود از آن حضرت اجازه مىخواست تا گردن او را بزند، چگونه در اين جا پيغمبر را تكذيب مىنمايد؟
اگر پيغمبر صرف نظر نمىنمود و آنان مىخواستند كه دوات و لوح حاضر نمايند در همان مجلس جنگ و مرافعه مىشد و چه بسا در همان جا پيغمبر را مىكشتند. بى جهت نبود كه آن حضرت مىخواست جيش اسامه را بيرون كند. آيا پيغمبر مىخواست دستور نماز، روزه، جهاد و اين قبيل امور را بدهد و بنويسد يا آنكه مىخواست در اين جلسه
ثقل ديگر قرآن را نيز معين كند؟ امّا آنان نخواستند كه پيغمبر در اين زمان كه نزديك وفات بود، طورى معين كند كه شك و شبهه و تأويل و يا زمينهاى براى انكار و فراموشى انس بن مالكها پيدا نشود. لذا بايد داد و فرياد كنند و اين نسبت ناروا را به پيامبر بدهند تا او را منصرف نمايند. اين قصه از مسلّمات و در كتب صحاح است و تمام مسلمين آن را روايت مىكنند و اختصاص به گروه خاصى ندارد. ما به نقل صحاح اهل سنت اكتفا مىكنيم و از همان نقل، حق روشن مىشود.
پيغمبر اكرم هم حق را روشن نمود و امت را از ضعف آنان و غلبه ديگران با خبر نمود. نزديكى فتنهها، ارتداد صحابه و گمراهى آنان را به ما خبر داد و مسلمانان را تا قيام قيامت از گمراهى نجات بخشيد. از جمله امورى كه مطلب را روشن مىنمايد همانا سخن عمر است كه گفت: قرآن ما را كفايت مىكند. اگر درست مىگفت، پس اين اختلاف ميان مسلمين و تكثّر فِرَق و تشتّت جمع براى چيست؟ همه مسلمين كه قرآن را قبول دارند. اگر كفايت مىنمود، نبايد اختلافى پيدا شود و يا باقى بماند. معلوم مىشود كه پيغمبر هذيان نمىگفت و بى جهت اين نسبت و يا احتمال آن را دادند. امّا به گفته بعضى استفهام هم نمىنمودند. چون بر خلاف مصلحت يا ميل ايشان بود. زيرا مصمم بودند تا به هر وسيلهاى نگذارند پيامبر وصيت كند و چنان هم كردند. پس پيغمبر همه را بيرون نمود، رفتند و به انتظار مرگ او نشستند.
چون منافقين نتوانستند اصل قضيه را منكر شوند، در برابر اين حديث، حديث ديگرى ساختند. آنها از عايشه چنين روايت نمودند كه پيغمبر به او فرمود: بگو به پدرت
بيايد تا درباره او چيزى بنويسم! مىترسم كسى سخنى بگويد و يا آرزويى نمايد آنگاه فرمود: خدا و مؤمنين به جز ابوبكر را قبول نمىكنند. اين حديث را ابن ابى الحديد از صحيح مسلم و بخارى نقل نموده است.(1)مسلم هم در صحيح خود در باب فضايل ابوبكر از زهرى از عروة از عايشه چنين نقل نموده است: «پيغمبر در بستر مريضى خود فرمود: پدر و برادرت را حاضر كن تا نوشتهاى بنويسم! چون مىترسم كه آرزو كنندهاى
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 13.
آرزو كند و گويندهاى بگويد كه من اولى هستم. خدا و مؤمنان به جز ابوبكر را قبول نمىكنند».(1)
شك و شبههاى ندارد كه اين اميرالمؤمنين علیهالسلام بود كه مىگفت: من اولى هستم؛ بلكه مىفرمود: من ولى امر مسلمين هستم. قابل ذكر است كه ناقل اين حديث، زهرى از عروه و عروه از عايشه، و هر سه از دشمنان على علیهالسلام هستند.
دشمنان، بى كار ننشسته بودند و براى تاريك نمودن و گم كردن راه حق چه دروغهايى كه ساختند! پولهاى معاويه بىنتيجه نبود و آثارش تا به امروز نمايان است.
اولاً، اگر پيغمبر اكرم مىخواست در حق ابوبكر چيزى بنويسد، حضور او شرط نبود، بلكه بايد به مردم بگويد و يا درباره او چيزى بنويسد.
ثانيا، چنين نبود كه همه مردم ابوبكر را قبول داشتند و يا ديگرى را بر او مقدم نمىداشتند. اگر چنين بود بيعت او آنقدر ناگهانى نمىشد و با مشورت مؤمنين همراه بود.
ثالثا، بنى هاشم بلكه عموم انصار، همه خواهان على علیهالسلام بودند. آيا اين جماعت به نظر عايشه همان منافقين بودند؟
رابعا، چه ضررى داشت اگر پيغمبر چنين تعيينى مىنمود كه تا روز قيامت درباره آن دو نفر اختلاف نكنند؟ چه شد كه پيغمبر اكرم بنابر اين حديث فورا از تصميم خود منصرف شد؟ آيا عمر و اصحاب او هم از اين نوشته جلوگيرى مىكردند؟ آيا آنان هم مىگفتند كه پيغمبر هذيان مىگويد و يا احتمال آن را مىدادند؟ آيا در حضور آن سرور داد و فرياد و بدگويى مىكردند؟
ابن ابى الحديد در شرح كلام امير المؤمنين علیهالسلام در سرّ بروز اختلاف اخبار مىگويد: «شيعيان منشأ ساختن دروغها و جعل فضايل شدند. آنان در ابتداى امر به جهت دشمنى
1) صحيح مسلم، ج 15، ص 155، كتاب فضايل الصحابه، فضايل ابى بكر.
با دشمنان خود احاديثى جعل كردند؛ مثل حديث سطل، حديث انار، حديث ذات العلم، حديث طى الارض و غسل سلمان، حديث جمجمه و مانند اين احاديث. وقتى هواخواهان ابوبكر ديدند كه شيعه دست به چنين عملى زدند، شروع به جعل كردند و حديث «لو كنت متخذا خليلاً» را در مقابل «حديث برادرى على» و «بستن در خانهها» ساختند. چون اين فضيلت از آنِ على بود، هواخواهان ابوبكر آن را براى ابوبكر قرار دادند. همچنين حديث «دوات و لوح» را براى ابوبكر جعل كردند تا دو نفر درباره او اختلاف نكنند. آنگاه فرمود: خداوند و مسلمانان به جز ابوبكر را قبول ندارند. اين حديث را در مقابل حديث «دوات و چيز سفيدى را بياوريد تا چيزى را كه پس از من گمراه نشويد بنويسم و . . .» آوردند؛ مثل حديث «من از تو راضى هستم. آيا تو از من راضى هستى؟».
چون شيعه ديد هواخواهان ابوبكر اين گونه جعل نمودند، آنان نيز دست به كارهاى بيشترى زدند. آنگاه ابن ابى الحديد مىگويد: مثل حديث «صحيفه معلّقه در كعبه» و حديث «نهى از اقدام خالد در كشتن اميرالمؤمنين» و حديث «بيعت كردن پير مرد پيش از همه با ابوبكر» و احاديث زيادى كه موجب نفاق جمعى از بزرگان صحابه و تابعين و يا كفر ايشان و حداقل موجب فسق ايشان است. آنگاه هواخواهان ابوبكر شروع به ساختن احاديثى درباره طعن به على و دو فرزند او، حسن و حسين كردند؛ گاهى كمى عقل، گاهى ضعف سياست، و گاهى حب و حرص به دنيا را به آنها نسبت دادند».(1)
من اينك در مقام اعتراض به ابن ابى الحديد نيستم به آن كه اين تقديم و تأخير و ترتيب در جعل و وضع احاديث تا چه اندازه درست است؟ و آنكه چه دستهاى اول دروغ بافتند و چه ساختند و پس از آن جماعت، آن دسته ديگر اين احاديث را ساختند و از كجا به دست آورديد و با چه مدركى مىگوييد؟ ولى در اين جا وظيفه ما - كه پس از آن همه دروغگويان و منافقين آمديم - اين است كه تعصّب را كنار بگذاريم و از روايات شيعيان كه دلالت بر طعن يكى از صحابه مىكند، چشم بپوشيم. ولى روايات خود عامه،
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 11، ص 48 - 50.
مخصوصا آنچه را كه در صلاح ايشان است - كه موجب طعن بر صحابه و يا بعضى از ايشان مىشود - نمىتوان رد نمود و نمىتوان گفت كه اينها را هم شيعيان و يا هواخواهان در طعن ابوبكر على و حسنين ساختهاند. اگر همان هواخواهان ابوبكر چيزى را كه موجب طعن در بزرگان ايشان باشد نقل نمودند ما نمىتوانيم آن را نديده بگيريم.
پس بنابر اين، حديثِ ابن عباس و گريههاى او را، كه در صحاح است و نقل او كه عمر و هواخواهان او درباره پيغمبر چه گفتند و چگونه داد و فرياد مىكردند و به يكديگر فحش مىدادند و مىگفتند كتاب خدا ما را كفايت مىكند و نگذاشتند كه خواسته پيغمبر عملى شود، جعل شيعيان نيست؛ حديث عامه است. در مقابل همين حديث، به اعتراف ابن ابى الحديد آن حديث مربوط به فضيلت ابوبكر را هواخواهان ابوبكر ساختهاند كه از عايشه روايت شده و نشانههاى جعلى بودن حديث دوم پيدا و روشن است و به آن اشاره كردم.
پس نمىتوان گفت كه هواخواهان ابوبكر در مقابل جعل شيعه، آن حديث را ساختهاند. زيرا هر دو حديث از عامه است و حديث دوم را قطعا براى حق پوشى ساختهاند و شيعه ابدا تقصيرى ندارد و منشأ جعل حديث نبوده است.
شيخ مفيد رحمهالله در ارشاد مىگويد: «چون پيغمبر مريض شد، دست على علیهالسلام را گرفت و در حضور جمعى كه با آن سرور بودند، فرمود: من مأمور هستم كه به قبرستان بقيع بروم و براى ساكنين آن محل طلب مغفرت نمايم. پس همگى آمدند و پيغمبر فرمود:
«السلام عليكم يا اهل القبور ليهنئكم ما اصبحتم فيه مما فيه الناس اقبلت الفتن كقطع الليل المظلم يبتع آخرها اولها»
در اين جملات پيغمبر دقيق شويد! او پس از سلام مىفرمايد: خوشا به حال شما كه رفتيد و از فتنههايى كه مردم گرفتار آن هستند، نجات يافتيد. نيستيد تا ببينيد كه چه بر سر مردم مىآيد. فتنهها چون پارههاى شب تاريك، پشت سر هم مىآيد و به مردم مىرسد.
آنگاه براى اموات طلب مغفرت نمود و رو به امير المؤمنين كرد و فرمود: قرآن همه ساله يك مرتبه بر من عرضه مىشد و امسال دو مرتبه. گمان مىكنم سببش اين است كه مرگم فرارسيده است. آنگاه فرمود: اى على! من مخير شدم ميان ماندن و استفاده از گنجهاى دنيا و رفتن به بهشت، امّا من لقاء اللّه را اختيار كردم. پس از وفات، مرا غسل بده و عورت مرا بپوشان، هر كه به آن نگاه كند، كور مىشود.
پس به منزل برگشت و تا سه روز تب كرد. پس از سه روز، در حالى كه سرش را بسته بود و بر امير المؤمنين علیهالسلام و فضل بن عباس تكيه داده بود، بيرون آمد و به سمت مسجد رفت. بالاى منبر نشست و فرمود: اى مردم! رفتن من از ميان شما نزديك شده است. به هر كس وعدهاى دادم، بيايد تا به او بدهم و از هر كسى قرض گرفتهام، بگويد.
اى مردم! ميان خدا و مردم واسطهاى نيست كه به خاطر آن خيرى به آنان برسد و يا از شر دور كند. ملاك، عمل است و بس. بى جهت نگوييد و آرزو نكنيد! به خداوندى كه مرا به رسالت فرستاده، جز عمل و رحمت خداوند، راه نجاتى نيست! اگر من هم معصيت كنم، هلاك مى شوم. خداوندا! آنچه را خواسته بودى به مردم رساندم.
آنگاه از منبر پايين آمد و نماز كوتاهى خواند و داخل منزل شد».(1)
شيخ طبرسى نيز تقريبا همين عبارت را نقل نموده به اضافه آنكه رفتن به سمت بقيع، روز شنبه يا يكشنبه، چند شب مانده به انتهاى ماه صفر بوده و رفتن به مسجد نيز روز چهارشنبه بوده است و مىگويد: «پس از آنكه فرمود هر كس به او وعدهاى دادهام يا طلبى دارد بيايد به او بدهم، مردى برخاست و گفت: من زن گرفتم. به من وعده داده بوديد كه سه اوقيه بدهيد. فرمود: اى فضل! به او بده. چهارشنبه و پنجشنبه نيز گذشت و حضرت رسول در روز جمعه بر بالاى منبر فرمود: ميان خداوند و مردم سببى نيست كه بدان سبب چيزى بدهد . . .»(2)
شيخ ابوجعفر طبرى به سند خود از عبيد بن جبير - غلام حَكَم بن عاص - از عبد اللّه بن عمرو بن العاص از ابومويهبه غلام پيغمبر اكرم مىگويد: «پيغمبر شبانه مرا خواست و فرمود: اى ابومويهبه! من براى استغفار اهل بقيع مىروم. پس با من بيا! من با او رفتم.
آنگاه همان كلماتى را كه از شيخ مفيد و طبرسى نقل نمودم، روايت كرده است؛ بى كم و زياد. مگر اين جمله كه فتنه آخرى بدتر از اولى است. همچنين نقل مىكند كه به من فرمود: مخير شدم ميان ماندن در دنيا و استفاده از گنجهاى آن و لقاى پروردگار و بهشت.
من گفتم: پدر و مادرم به قربانت! دنيا و گنجها را اختيار كن و پس از آن بهشت را. فرمود:
نه. به خدا سوگند، اى ابومويهبه! من لقاى خدا و بهشت را اختيار كردم. آنگاه براى اهل
بقيع استغفار نمود و به منزل برگشت و ناخوشى پيغمبر شروع شد».(1)
اين نقل با نقل شيعه تفاوتى ندارد.
بنابر نقل شيعه، پيغمبر، على علیهالسلام را با خود برد و با او سخن گفت. امّا طبق نقل طبرى، آن حضرت ابومويهبه را با خود برد. حال بايد ديد ابومويهبه كيست؟ طبرى مىگويد: «پيغمبر او را خريد و آزاد كرد».(2)راوى اين حديث، غلام حكم بن عاص، پدر مروان از عبد اللّه بن عمرو عاص است كه هر دو از دشمنان على علیهالسلام بودند. ابومويهبه چه شخصيتى بود كه پيغمبر او را شبانه بخواهد؟ آيا به سبب خويشاوندى نزديك او، سوابق خدمات او به اسلام، شجاعت او، سوابق همنشينى و اُنس پيغمبر با او، يا اُنس با فاميل و كسان او، و يا به خاطر عقل و رأى او بود كه پيغمبر شبانه او را از خانه بيرون آورد و با خود برد؟! منظور پسر عمرو بن عاص و ديگران اين است كه موقعيت اميرالمؤمنين علیهالسلام
در نزد پيغمبر، رفتن او با پيغمبر و گرفتن دست على علیهالسلام و سخن گفتن با او را كتمان كنند و اين فضيلت را براى فرد ديگرى كه گمنام و بى موقعيت است، ثابت كنند. دشمنان على علیهالسلام تا مىتوانستند فضايل او را كتمان و به ديگران نسبت مىدادند و در حد امكان سعى داشتند تا نام على علیهالسلام را نبرند و اگر هم مجبور شوند به گونهاى مبهم بيان كنند.
طبرى از عايشه روايت نموده است: «وقتى بيمارى پيغمبر سخت شد از خانه ميمونه بيرون آمد. در ميان دو نفر از خويشانش حركت مىكرد كه يكى از آن دو فضل بن عباس بود. سرش را بسته بود و پاهايش به زمين كشيده مىشد تا آنكه وارد خانه من گرديد.
عبد اللّه - كه اين حديث را از عايشه شنيد - مىگويد: اين حديث را براى ابن عباس نقل نمودم. ابن عباس گفت: مىدانى آن مرد ديگر چه كسى بود؟ گفتم: نه. گفت: او على بن ابيطالب بود، ولكن عايشه تا بتواند از على به خوبى ياد نمىكند».(1)
دشمنى عايشه با اميرالمؤمنين علیهالسلام به اندازهاى است كه حتى حاضر نيست نام او را ببرد. من نمىدانم كسانى كه مىگويند عايشه توبه كرد و از دشمنى با على علیهالسلام پشيمان شد، از كجا اين معنى را به دست آوردهاند؛ آيا از كتمان نام على علیهالسلام و جلوگيرى كردن از دفن حسن بن على عليهماالسلام در كنار قبر پيغمبر يا از جلوگيرى كردن از ذكر فضايل على علیهالسلام توسط عايشه به توبهاش پى بردهاند و يا از اظهار پشيمانى خودش؟!
جايى كه عايشه حاضر نشود نامى از على علیهالسلام ببرد و بگويد «مرد ديگر»، چه انتظارى از ديگران داريد؟ ابن ابى الحديد هر چه مىخواهد بگويد. شيعه منشأ دروغ سازى نبود. پيش از آنكه اسمى از شيعه على باشد، هواخواهان ابوبكر به خاطر علاقه به او به دروغ فضايلى را به او نسبت دادند؛ مثل همان حديث بستن درها به جز در خانه ابوبكر، يا همان دوات و لوح؛ همچنين به خاطر دشمنى با على علیهالسلام فضايل او را كتمان مىنمودند.
يكى از شواهد مهم كتمان مناقب على علیهالسلام سخن ابن ابى الحديد است. او از ابوعمر
1) تاريخ طبرى، ج 3، ص 189.
و محمد بن عبد الواحد زاهد و از محمد بن حبيب در امالى روايت مىكند: «جبرئيل بارها در روز احد فرياد زد: «لا فتى إلاّ على لا سيف إلاّ ذوالفقار». آنگاه مىگويد: اين خبر را جماعتى از محدثين روايت نمودند و از اخبار مشهوره است، ولى در بعضى از نُسخ مغازىِ محمّد بن اسحاق اين روايت نيست».(1)
چه شد كه در بعضى از نُسخ نيست؟ آيا جز اين است كه دشمنان على نتوانستند اين فضيلت را ببينند و نهايتا آن را از كتاب حذف نمودند؟ شواهد براى نظير اين امر، بسيار است. جايى كه انس بن مالك به اميرالمؤمنين بگويد: «پير شدم و يادم رفته است» از ديگران چه توقعى داريد؟!
طبرى از فضل بن عباس چنين نقل نموده است: «پيغمبر نزد من آمد در حالى كه سرش را بسته بود و تب داشت. فرمود: اى فضل، دست مرا بگير! پس دست او را گرفتم تا آنكه بالاى منبر رفت و فرمود: مردم را خبر نما! مردم جمع شدند و او پس از حمد الهى فرمود: نزديك است كه از ميان شما بروم. پس به هر كس تازيانهاى زدم، بيايد و قصاص نمايد و به هر كس بد گفتم، بيايد و تلافى كند. درشتى از خُلق و طبع من نيست. آگاه باشيد! آنكس كه حق خود را از من بستاند و يا مرا حلال كند، او را بيشتر دوست مىدارم. گمان مىكنم كه به اين يك بار نبايد اكتفا كنم. من چندين بار اين سخن را به شماها خواهم گفت. فضل مىگويد: پيغمبر از منبر پايين آمد و نماز ظهر را خواند و مجددا بالاى منبر رفت و آن سخن را گفت. مردى ايستاد و گفت: سه درهم از شما خواهانم. فرمود: اى فضل! به او بده».(2)
شما تفاوت ميان نقل شيخ مفيد و طبرسى، و نقل ابو جعفر طبرى را ببينيد و خود قضاوت كنيد كه كدام يك حق و ديگرى باطل است! راستى كه حق و حقيقت نورى دارد
كه آن را از باطل جدا مىكند.
مگر پيغمبر بىجهت به كسى تازيانه مىزد و يا هتك آبروى مسلمانان را مىنمود تا نزديك وفات از مردم حلاليت بطلبد؟ خداوند روى دروغگويان را سياه كند! آنان براى آنكه خلافت جبّارين را ثابت كنند، بايد مقام پيغمبر را پايين آورند.
آرى! بايد از مقام عظيم پيغمبر اكرم بكاهند تا معاويه، يزيد و سلاطين بنى عباس و هر فاسق و منافقى بتواند خليفه ايشان شود. اگر براى پيغمبر مقام عصمت قايل باشند، چگونه مىتوانند معاويه، يزيد و نظايرشان را جانشينان پيغمبر بدانند؟ پس بايد پيغمبر را مردى ظالم، جاير و هتّاك معرفى كنند تا خلافت سلاطين جور درست شود. من نمىدانم اگر سخنان پيغمبر همين بود، چگونه آن مرد مطالبه پول كرد؟ بنابراين چيز ديگرى بود و اين مؤيد همان نقل آن دو بزرگوار، شيخ مفيد و طبرسى، است كه درباره وعده و قرض بود. جملههاى «سبب نجات را عمل صالح و رحمت حق بدانيد» و «خود من هم اگر معصيت كنم، هلاك مىشوم»، حقيقى و نورانى است. ببينيد دشمنان خدا در برابر اين جمله كه دلالت بر عصمت و عدم معصيت پيغمبر دارد، چه دروغى تراشيدند كه يعنى پيغمبر عمدا معصيت و ظلم مىكرده است. از طرفى ديگر نام على علیهالسلام را نيز حذف كردند و به همان نام فضل اكتفا نمودند.
ابوجعفر طبرى در تاريخ خود روايت مفصّلى از ابن مسعود نقل مىكند كه خلاصهاش چنين است: «پيغمبر يك ماه پيش از وفات، ما را در منزل عايشه جمع نمود و خبر از مرگ خود داد و ما را دعا كرد. پرسيديم: چه وقت اجل شما مىرسد؟ فرمود: فراق نزديك شده است. پرسيديم: چه كسى شما را غسل مىدهد؟ فرمود: از خويشان من آن كس كه نزديكتر است. پرسيديم: چه كسى بر شما نماز مىخواند؟ فرمود: چون مرا شستيد و كفن نموديد، مرا در همان تابوت، نزديك قبرم در همين جا كه خانه من است، بگذاريد و ساعتى از من دور شويد. خداوند، جبرئيل، ميكائيل، اسرافيل و ملك
الموت با سپاهيانى از ملائكه بر من نماز مىخوانند. آنگاه شما دسته دسته بياييد و بر من نماز بخوانيد؛ و پيشاپيش همه، مردان از اهل بيت من و پس از آنها، زنان ايشان و آنگاه شما نماز بخوانيد. پرسيديم: چه كسى شما را در قبر مىگذارد؟ فرمود: خويشان من با ملائكه».(1)
ابن ابى الحديد پس از نقل اين حديث مىگويد: «از ايشان تعجب دارم كه چگونه از امورى چون غسل، دفن و نماز سئوال كردند و از آنكه خليفه پس از شما كيست و چه كسى سرپرست ما باشد، سئوالى نكردند! اين مطلب كه مهمتر از آن امور بود. نمىدانم در اينجا چه بگويم!».(2)
در پاسخ ابن ابى الحديد مىگوييم:
اولاً، پيغمبر اكرم خليفه خويش را معيّن كرده و آن قدر براى مردم اين مطلب را تكرار كرده بود كه كسى بى خبر نبود تا از او بپرسد، و مطلب روشنتر از آن بود كه جاى پرسشى باقى باشد، ولى چون به صلاح ايشان نبود يا منكر شدند يا آن را تأويل نمودند يا عمدا فراموش كردند يا حمل بر هذيان گويى پيغمبر نمودند و يا در مقابل آن، احاديثى جعل كردند. - مثل همان حديث دوات و لوح و نظاير آن - تا امر را بر آيندگان مشتبه نمايند. هر چند كسى كه در جستجوى حق برآيد و در مقام متابعت حق باشد نه تطبيق دليل بر مرام خود، به زودى به حق خواهد رسيد. «وَيَأْبَىَ اللّهُ إِلاّ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ(3)ولى خداوند نمىگذارد، تا نور خود را كامل كند».
اميرالمؤمنين علیهالسلام در نامه خود به اهل مصر مىنويسد:
«فلمّا مضى صلیاللهعلیهوآلهوسلم تنازع المسلمون الأمر من بعده فواللّه ما كان يلقى في
روعي ولا يخطر ببالي إنّ العرب تزعج هذا الأمر من بعده صلیاللهعلیهوآلهوسلم عن اهل بيته ولا أنّهم منحّوه عني من بعده»(1)
امام، سوگند ياد مىكند كه به خاطر من نمىگذشت و به فكر من نمىآمد كه عرب پس از رحلت پيغمبر، خلافت را از خانواده او دور كنند و يا آنكه جانشينى آن سرور را از من دور نمايند.
يكى از فرزندان ابو لهب بن عبد مطلب گويد:
ما كنت احسب إنّ الامر منصرف *** عن هاشم ثم منها عن ابي حسن
اليس اول من صلى بقبلتكم *** واعلم الناس بالقرآن والسنن
واقرب الناس عهدا بالنبى ومن *** جبرئيل عون له في الغسل والكفن
من فيه ما فيهم لا يمترون به *** وليس في القوم ما فيه من الحسن
ماذا الّذي ردهم عنه فنعلمه *** ها إنّ ذا غبنُنا من اعظم الغبَن(2)ابو سفيان بن حرب اموى گويد:
بنى هاشم لا تطمعوا الناس فيكم *** ولاسيّما تيم بن مرّة او عدى
فما الأمر إلاّ فيكم وإليكم *** وليس لها إلاّ ابو حسن علي
أبا حسن فاشدد بها كف حازم *** فإنّك بالامر الّذي يرتجى ملى
واي امري يرمى قصيا ورايها *** منيع الحمى والناس من غالب قصى(3)ابن ابى الحديد گويد: «زبير بن بكار از محمد بن اسحاق نقل نموده است كه عامه مهاجرين
1) نهج البلاغه، نامه 62.
2) «گمان نداشتم كه امر خلافت از خاند ان هاشم و سپس از اباالحسن علیهالسلام گرفته شود؛ آيا او اول كسى نبود كه رو به قبله شما نمازگزارد؟ آيا او داناترين مردم به قرآن و سنت پيامبر نبود؟ و آيا او نزديكترين مردم به پيامبر نبود؟ كسى بود كه جبرئيل امين براى غسل دادن و كفن كردن پيامبر ياريش كرد؟ آنچه در او است در آنها نيست تا به او اندازهگيرى كنند، و آنچه خوبى در اوست در ميان مردم نيست؛ چه چيز آنها را بر آن داشت كه خلافت را از او بگردانند تا بدانيم كه اين فريب خوردن ما بزرگترين فريب خوردنها بود».شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 21.
3) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 17 و 18.
و اكثر انصار شكى نداشتند كه على علیهالسلام صاحب مقام خلافت بعد از پيغمبر اكرم است».(1)
شواهد بر آنكه براى مسلمانان مسلّم بود كه على علیهالسلام خليفه پيغمبر و ولىّ امر بوده، زياد است. بنابر اين، از ابن ابى الحديد مىپرسيم: چرا عموم مهاجر و انصار در حيات پيغمبر شك نداشتند كه على علیهالسلام ولىّ امر است؟ آيا چون از پيغمبر پرسيده بودند و او على را معيّن كرده بود، روى اين حساب خلافت او مسلّم بود؟ يا آنكه مىگوييد پيغمبر گفته بود كه خلافت، حق افضل از اصحاب من است و چون على در نزد ايشان افضل بود، از اين جهت مىگفتند كه خلافت حق على است؟ و يا آنكه مىگوييد پيغمبر هيچ كس را معيّن نكرده بود، ولى عموم مهاجر و انصار از پيش خود مىگفتند كه على علیهالسلام صاحب امر و ولىّ مسلمين است؟
اگر كسى به عداوت و دشمنى قريش با على علیهالسلام توجه داشته باشد - چون آن حضرت از ايشان زياد كشته بود - و همچنين به حسادت ايشان بر او آگاه باشد - چون از همه افضل بود و پيغمبر هميشه او را بر همه مقدم مىداشت و از آنجا كه او يگانه كسى بود كه هميشه امير بود و هيچ وقت مأمور ديگران نمىشد و يگانه كسى بود كه پيغمبر اكرم آن همه خصايص و فضايل را براى او قايل شد - خواهد دانست كه مسلّم شدن خلافت او براى مسلمانان، در نتيجه تصريحات مكرر پيغمبر بوده است. پيغمبر از همان ابتدا، خلافت على علیهالسلام را به خويشان نزديك خود گوشزد نمود و در همان ليلة العقبه به انصار فرمود: «ولا تنازعوا الأمر أهله؛ مبادا با ولى امر نزاع كنيد!». همچنين قضيه غدير خم و ساير شواهد مستند تاريخى، هر يك، پشت سر ديگرى، همه به نوبه خود به خلافت و ولايت على علیهالسلام تصريح داشته و دارد.
معاويه در پاسخ محمد بن ابى بكر مىنويسد: «فقد كنا و ابوك فينا نعرف فضلابن ابى طالب و حقه لازما لنا مبرورا علينا فلمّا اختار اللّه لنبيه عليه الصلوة والسلام ما عنده و اتمّ له ما وعده و اظهر دعوته وابلج حجّته و قبضه اللّه إليه صلوات اللّه عليه فكان ابوك
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 21.
وفاروقه اوّل من ابتزه حقّه و خالفه على امره على ذلك اتّفقا و اتّسقا».(1)
ببينيد معاويه چگونه تصريح مىكند به اين كه در زمان حيات پيغمبر، حق على را بر خود مىشناختيم و او را خليفه مىدانستيم، ولى پس از او ابوبكر و عمر متحد شدند و حق او را غصب كردند؟!
ابن ابى الحديد در جايى اعتراف مىكند كه رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم مردم را وادار به اين امر مىنمود، ولى مىگويد كه به طور صريح نبود بلكه به طور اشاره و كنايه بود. شايد به جهت مصلحتى كه مىدانست و يا منتظر اجازه خداوند بود كه هنوز به خلافت على تصريح نفرموده بود.(2)
اگر پيغمبر اجازه تعيين خليفهاش را نداشت چرا با اشاره و كنايه مىفرمود، و اگر اجازه داشت پس چرا تصريح نمىنمود؟! ابن ابى الحديد بداند كه اگر تصريح نبود، در نزد عقلا و بزرگان مهاجر و انصار حتى پدر ابوبكر - ابوقحافه - خلافت على مسلّم نمىبود و از خلافت ابوبكر تعجب نمىكردند. پيغمبر اميرالمؤمنين علیهالسلام را در موارد بسيارى به مردم شناسانده و زمينه و وسايل خلافتش را فراهم كرده و دشمنان را لجن مال كرده بود؛ آن قدر بسيار فضايل على را گوش زد نموده بود كه جاى آن داشت پس از او على علیهالسلام بگويد: به خاطر من خطور نمىكرد كه خلافت از من دور شود.
اميرالمؤمنين علیهالسلام مرد كوتاه نظر و سادهاى نبود كه بى جهت به آينده خوش بين باشد و بدون تصريحات پيغمبر به مردم حُسن ظن داشته باشد. مگر دشمنى قريش و طوايف عرب را نمىدانست؟ اين است سرّ خوشبينى اميرالمؤمنين علیهالسلام به مردم و دليل نپرسيدن اصحاب از پيامبر كه پس از شما ولى امر كيست و چه كسى زمامدار مسلمين است؟ابن ابى الحديد بىجهت از اصحاب تعجب مىكند و مىگويد: «نمىدانم چه بگويم كه چرا از پيغمبر نپرسيدند!» اين ديگر محتاج به سؤال نبود! همه مىدانستند؛ هم بيعت كرده بودند و هم على را قبول داشتند.
ثانيا، شما كه از اصحاب تعجب مىكنيد كه چرا از پيغمبر نپرسيدند كه خليفه و ولى امر كيست و از مطالب ديگرى مثل غسل و دفن و نماز كه در اين درجه از اهميت نيست، پرسشهايى نمودند، چرا از پيغمبر تعجب نمىكنيد كه خليفه و ولى امر را تعيين نكرد؛ با آنكه خداوند اطاعت اولوالامر را لازم نمود؟! چرا پيغمبر ايشان را معرفى نفرمود؛ با آنكه هر يك از خلفا جانشين خود را معيّن مىنمودند؟!
پيغمبر اكرم با توجه به نزديكى به زمان كفر و شرك و جاهليت و پيش بينى بروز فتنه و ارتداد اصحاب، چرا مردم را بى سرپرست گذاشت و براى ايشان خليفهاى تعيين نكرد؟! آيا گمان مىكرد كه امور مردم بدون سرپرست و ولى مىگذرد و مردم احتياج به خليفه ندارند؟ آيا گمان مىكرد كه رشد مسلمانان به اين اندازه رسيده است كه بدون اختلاف و اعتراض، همگى بر يك نفر اتفاق مىنمايند؟
جايى كه شش نفر از اصحاب شورا كه به عقيده شما بهترين اصحاب و ياوران پيغمبر بودند و پيغمبر از همه ايشان راضى بود! و از اولين مسلمانان و مجاهدين فى سبيل اللّه و از عشره مبشّره بهشت بودند، پس از سه روز مهلت و مشورت، نتوانستند بر يك نفر اتفاق كنند، چگونه پيغمبر اكرم باور كرده بود كه همه مسلمانان بر يك نفر اتفاق مىكنند؟! آيا خلفاى ديگر كه جانشين معيّن مىكردند، داناتر و دلسوزتر و مهربانتر از پيغمبر اكرم بودند؟! پس چرا پيغمبر تكليف امت را معيّن ننمود؛ نه يك نفر را معيّن كرد و نه دستور شورا داد و نه اينكه به اتفاق امت، اصحاب، مهاجرين، اهل مدينه، قريش يا اهل بيت خود ارجاع نمود!
پيغمبر جانشين خود را معيّن كرده بود؛ راه بروز فتنه و اختلاف را بسته بود؛ ابهام و اجمالى در نص نبوده و هوسداران را هم بيرون نموده بود. پس بروز فتنه و اختلاف و دعوا بر سر خلافت، مربوط به سوء تدبير پيغمبر اكرم نبود. او با تمام قوا از بروز اختلاف و ظهور گمراهى جلوگيرى مىنمود، ولى ديگران مىگفتند: «حسبنا كتاب اللّه». به همين خاطر از جيش اسامه تخلف جستند و براى آنكه مبادا على علیهالسلام به خلافت برسد، منكر مرگ پيغمبر اكرم شدند و گفتند كه او غايب شده و برمىگردد. پس به جاى پيغمبر نماز
خواندند و مىخواستند از ضعف آن حضرت سوء استفاده نمايد.
پيغمبر اكرم در طول مدت رسالت خويش به قدرى مردم را به ولايت اميرالمؤمنين علیهالسلام دعوت نمود كه قابل شماره و حساب نبود. لذا امام فرمود: «اسلام بر پنج چيز ساخته شد: نماز، روزه، زكات، حج، ولايت؛ و آنگونه كه نسبت به ولايت سفارش شده است به چيز ديگرى سفارش نشده است. امّا مردم آن چهار چيز را گرفتند و ولايت را رها كردند».(1)
وقتى خلافت از اهل بيت به ديگران رسيد، دشمنان كوشش كردند كه تمام آن سخنان پيغمبر را از ياد ببرند. لذا تا توانستند آنها را نقل نكردند و در مقابل آنها چيزهاى ديگرى ساختند؛ براى ديگران فضايلى تراشيدند و براى على علیهالسلام معايب و مطاعنى ساختند و چيزهايى درست كردند كه دلالت التزامى داشته باشد برآنكه منصوص به خلاف نبودهاست.
دشمنان حضرت على علیهالسلام براى مقابله با آن حضرت سه روش مهم داشتند:
روش اول: كتمان فضايل على علیهالسلام ؛ ابن ابى الحديد مىگويد: «گروهى از شيوخ بغدادىِ ما نقل نمودند كه عدهاى از صحابه تابعين و محدثين از على منحرف بودند و به او بد مىگفتند. بعضى از آنها مناقب او را مخفى مىكردند و با مال دنيا در صدد كمك كردن به دشمنان او بودند. يكى از آنان انس بن مالك است. على علیهالسلام مردم را در رحبه قسم داد كه هر كس از شما شنيد كه پيغمبر فرمود: «هر كس من مولاى او بودم، پس على مولاى او است» شهادت دهد. لذا دوازده نفر برخاستند و شهادت دادند كه ما از پيغمبر شنيديم. امّا انس برنخواست و شهادت نداد. اميرالمؤمنين به او فرمود: تو چرا برنخاستى و شهادت ندادى؟ تو كه از پيغمبر شنيدهاى! انس گفت: يا على! من پير شده و فراموش كردهام. على بر او نفرين كرد و از خدا خواست تا اگر دروغ مىگويد به مرض پيسى مبتلا
1) كافى، ج 2، ص 18، كتاب الايمان و الكفر، دعائم الاسلام، ح 3.
شود كه نتواند آن را به زير عمامه پنهان كند. طلحة بن عمير گويد: به خدا سوگند! ميان دو چشم انس پيس و سفيد شده بود و من به چشم خود ديدم.
تا آنجا كه مىگويد: ابواسرائيل از حَكَم از ابو سليمانِ مؤذن روايت نمود كه اميرالمؤمنين مردم را قسم داد كه هر كس آن حديث را از پيغمبر شنيد، شهادت بدهد. پس جماعتى شهادت دادند. زيد بن ارقم كتمان كرد و على بر او نفرين كرد و از خدا خواست تا كور شود. پس زيد بن ارقم كور شد و پس از كورى شهادت مىداد».(1)
از همين دو حكايت و كلام شيوخ بغداد به دست مىآيد كه در ميان صحابه عدهاى بودند كه از دشمنان مولا على علیهالسلام بودند. آيا ديگر مىتوان گفت كه همه صحابه چون ستارگان، موجب هدايت بودند؟! كسانى كه دروغ مىگفتند و مناقب مولا را مخفى مىكردند. از آن دو حديث دانسته مىشود كه اميرالمؤمنين براى اتمام حجت، از كسانى كه شنيده بودند شهادت مىخواست و عدهاى هم شهادت دادند.
اين حديث از شواهد قطعى خلافت على علیهالسلام است. زيرا به همان نحوى كه پيغمبر بر مردم ولايت داشت على نيز ولايت دارد و نظير آن سلطنت و اولويت او بر نفوس، براى على علیهالسلام هم هست. پس چگونه مىتوان گفت كه ابوبكر، عمر و عثمان بر على ولايت داشتند و بر على علیهالسلام بود كه از ايشان اطاعت كند؟ و يا چگونه مىتوان گفت كه در بيست و پنج سال پس از پيغمبر، على بر مردم ولايت نداشت؟!
ابن ابى الحديد مىگويد: «اگر نصى در كار بود، پس چرا على به آن استدلال نمىكرد؟»(2)حال، اين نص و آن هم استدلال حضرت على علیهالسلام ! ولى با كسانى كه حتى استدلالات امام را كتمان مىكردند، چه بايد كرد؟
خوب است به صحيحين يا صحاح عامه مراجعه كنيد تا بدانيد كه از همين اَنس و زيد بن ارقم كه به خاطر دشمنى با امير المؤمنين دروغ گفتند و كتمان شهادت كردند، چه اندازه روايات دارند تا اندازه اعتبار كتابهايشان را بدانيد.
روش دوم: ساختن و نسبت دادن فضايل اميرالمؤمنين براى ديگران؛ مثل حديث امر نمودن پيغمبر به اين كه درهاى باز شده به مسجد را ببندند مگر در خانه ابوبكر را، و مانند گفته او به عايشه كه دوات و لوحى بياور تا براى پدرت چيزى بنويسم. قبلاً از ابن ابى الحديد نقل كردم كه اين احاديثِ جعلى در برابر چه حديثى ساخته شد و عجيب اين است كه همين دروغها در صحاح وجود دارد.
روش سوم: عيب سازى براى على علیهالسلام ؛ از باب نمونه عمرو بن عاص گويد: شنيدم كه پيغمبر خدا فرمود: آل ابو طالب دوستان من نيستند؛ «إنّما وليي اللّه و صالح المؤمنين؛ خداوند و مؤمنين و نيكوكاران اولياى من هستند». اين روايت را بخارى و مسلم(1)و ابن ابى الحديد(2)نقل نمودند. شما را به خدا در اين حديثى كه اين دشمن خدا و فروشنده دين خود، درباره على و آل ابوطالب ساخته دقت كنيد؟ آيا اين جزاى خدمات ابوطالب و جعفر و على است؟! چگونه با عقل سازگار است كه پيغمبر بفرمايد: آل ابوطالب دوستان من نيستند؟ آيا جعفر - آن شهيد راه خدا در موته - صالح المؤمنين نبود؟ مگر على علیهالسلام صالح المؤمنين نبود؟! آن كسى كه در اسلام آوردن بر همه پيشقدم بود، مجاهد فى سبيل اللّه و نفس پيغمبر. او آن كسى بود كه پيامبر دربارهاش فرمود: «من كنت مولاه فعلي مولاه»(3)البته معلوم است كه حسن و حسين نيز از آل ابوطالب هستند. پس دشمنى عمرو را با اهل بيت بدانيد و ببينيد كه بزرگان محدثين عامه مانند عمرو بن عاص چه احاديثى در صحاح خود درج نمودند تا بدين وسيله ارزش صحاح ايشان را به دست بياوريد!
روش چهارم: ساختن و جعل چيزى بود كه دلالت كند بر آنكه على منصوص به خلافت نبوده است؛ از باب نمونه روايتى است كه ابن اسحاق از زهرى از ابن عباس نقل نمود كه مىگويد: «در مرض موت پيغمبر، على از نزد او بيرون آمد. مردم گفتند: حال
پيغمبر چگونه است؟ فرمود: بحمد للّه خوب شده است. آنگاه ابن عباس دست على را گرفت و گفت: اى على! سه روز ديگر تو را با چوب مىرانند. من مىدانم كه پيغمبر رفتنى است. من هر يك از فرزندان عبد المطلب را در نزديكى وفات ببينم، مرگ ايشان را مىشناسم. پس برو و از پيغمبر بپرس كه اگر خلافت در دست ما است، به ما خبر دهد و الا سفارش ما را به ايشان بكند. على گفت: اين كار را نمىكنم زيرا اگر پيغمبر خلافت را امروز به ما ندهد، مردم پس از اين هيچ وقت به ما نمىدهند».(1)
اين حديث دلالت بر آن دارد كه على علیهالسلام دروغ گفته است؛ با آنكه پيغمبر نزديك به مرگ شده و عباس اين معنى را فهميده بود، على علیهالسلام در پاسخ مردم گفت: بحمدللّه خوب شده است. همچنين دلالت مىكند كه پيغمبر هيچ كس را براى خلافت تعيين ننموده بود و على علیهالسلام مىترسيد كه از پيغمبر بخواهد و آن حضرت او را معيّن نكند يا ديگرى را معيّن كند و لذا مردم هيچ وقت خلافت را به او تسليم نكنند.
مگر در على علیهالسلام چه عيبى بود كه پيغمبر او را از خلافت ممنوع كند؟ مگر على علیهالسلام بر خلافت حريص بود و در صدد آن بود كه - اگر چه در اواخر عمر - روزى به آن برسد؟ آرى! اين سخن دشمنان است كه به او گفتند: تو به اين كار حريص هستى. زهرى، راوى اين حكايت، يكى از همان منحرفين و بدگويان به مولا على علیهالسلام است. او رفيق عروة بن الزبير است. نمىدانم چرا خود عباس، عموى پيغمبر اين سئوال را نمىكرد و از على علیهالسلام خواست تا او بپرسد؟ روى دروغگويان سياه باد! آنان خواستند با جعل اين گونه احاديث، نتيجه بگيرند كه پيغمبر، على علیهالسلام را معيّن ننموده بود و بدين وسيله طمع على علیهالسلام را نسبت به خلافت ثابت سازند.
شيخ مفيد مىگويد: «مريضى پيغمبر شديد شد و اميرالمؤمنين علیهالسلام در نزد او بود. وقتى لحظه جان دادن نزديك شد، فرمود: اى على! سر مرا در دامن خود بگذار كه امر خدا رسيد. وقتى آخرين نفس من بيرون آمد، دستت را به آن مواجه كن و به صورت خود بكش! مرا به سمت قبله متوجه كن و متكفل تجهيز من باش! اول كسى كه بر من نماز
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 2، ص 51.
مىخواند، تو باش! از من جدا مشو تا مرا در خاك بسپارى!
على علیهالسلام سر پيغمبر را بر دامن گذاشت و آن حضرت از حال رفت. فاطمه به پيغمبر نگاه مىكرد و زارى مىنمود و اين شعر ابوطالب را در مدح پيغمبر مىخواند:
و ابيض يستسقى الغمام بوجهه *** ثمال اليتامى عصمت للارامل
پيغمبر چشمان خود را گشود و به آواز ضعيفى فرمود: اى دختر من ! اين گفته عموى تو ابوطالب است. تو آن را مگو و اين آيه را بخوان: «وَما مُحَمَّدٌ إلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ(1)و محمّد، جز فرستادهاى كه پيش از او [هم] پيامبرانى [آمده و] گذشتند، نيست آيا اگر او بميرد يا كشته شود، از عقيده خود بر مىگرديد؟» پس فاطمه علیهاالسلام بسيار گريه كرد. پيغمبر به او اشاره نمود تا نزديك شود. چون نزديك شد، آهسته چيزى به او فرمود. فاطمه خشنود شد. آنگاه پيغمبر جان خود را به جان آفرين تسليم نمود. دست اميرالمؤمنين زير چانه آن سرور بود. وقتى آخرين نفس آن سرور بيرون آمد و به دست على علیهالسلام رسيد، آن حضرت دست را به صورت خود كشيد و پيغمبر را به سوى قبله متوجه نمود؛ چشم او را بست و به روى آن سرور ردا افكند و مشغول تجهيز گرديد. از فاطمه علیهاالسلام پرسيدند كه پيغمبر به تو چه فرمود كه همّ و غمّ از تو دور شد و خشنود شدى؟ فرمود: به من خبر داد كه اولين نفر از اهل من هستى كه به من ملحق مىشود و پس از من در دنيا زياد نمىمانى. اين بود كه همّ و غمّ من برطرف شد».(2)
شيخ طبرسى در اعلام الورى اين روايت را به همين الفاظ نقل نموده است(3)و به نظر مىرسد كه هر دو از كتاب «ابان» نقل نمودهاند. براى روشن شدن مطلب تذكر چند نكته ضرورى است: اول اينكه اميرالمؤمنين علیهالسلام در موقع دفن فاطمه علیهاالسلام به پيغمبر اكرم خطاب نمود كه «فلقد وسدتك في ملحودة قبرك، وفاضت بين نحري و صدري نفسك فإنّا للّه وإنّا إليه راجعون(4)اين من بودم كه با دست خود تو را در ميان قبر نهادم، و هنگام
رحلت، جان گرامى تو ميان سينه و گردنم پرواز كرد؛ پس همه ما از خداييم و به خدا باز مىگرديم» و اين مؤيّد همان روايت شيخ مفيد و شيخ طبرسى است.
ابن ابى الحديد مىگويد:« اخبار در اين موضوع مختلف است. بسيارى از محدثين از عايشه روايت كردهاند: «توفي رسول اللّه بين سحري و نحري». بسيارى از محدثين هم
اين مطلب را از على علیهالسلام چنين روايت كردهاند «ففاضت نفسه في يدي فامررتها على وجهي» و خداوند حقيقت ماجرا را بهتر مىداند. به نظر من بعيد نيست كه هر دو خبر صحيح باشد و پيغمبر در وقت وفات به هر دو تكيه داده باشد. چون مورد اتفاق است كه على در وقت وفات حاضر بود و در شبهاى ناخوشى و بيمارى، على پرستار آن سرور بود. پس مىشود گفت كه تكيه پيغمبر بر زوجه و پسر عموى خود، هر دو بود».(1)
چگونه ابن ابى الحديد نمىداند كه اين دو روايت با هم ناسازگار است و يكى باطل و براى كتمان حق و انكار فضيلت اميرالمؤمنين ساخته شده است؟! چگونه مىگويد كه ممكن است ميان اين دو روايت جمع نمود؟! سر مبارك پيغمبر يا در دامن على علیهالسلام بود يا عايشه، و نمىشود كه در وقت وفات و تسليم آخرين نفس، در دامن هر دو باشد! اين چه ربطى به تكيه و اعتماد دارد كه ممكن است به هر دو تكيه داده باشد؟! در حديثى از عباد بن الزبير، عايشه مىگويد: «از جوانى و نادانى من اين بود كه پيغمبر در حالى وفات نمود كه سرش در دامن من بود كه من سر او را روى متّكا گذاشتم و بلند شدم با زنان مويه كردم و سيلى به صورت مىزدم».(2)
اگر على علیهالسلام با عايشه شريك بود وقتى عايشه برمىخواست سر پيغمبر روى متكاگذاشته نمىشد، بلكه على در دامان خويش مىگذاشت. ببينيد! در اين خبر هيچ نامى از على علیهالسلام نيست و عايشه تنها خود را متصدى امر مىشناسد. ممكن است كه اولاد زبير و
دشمنان اميرالمؤمنين اين دروغ را به عايشه نسبت داده باشند. على علیهالسلام مىگويد:
«أللهمّ إنّي استعيديك على قريش و من اعانهم فإنّهم قد قطعوا رحمي واكفئوا انائي واجمعوا على منازعتي حقا كنت أولى به من غيري و قالوا الا إنّ في الحق ان تأخذه وفي الحق أن تمنعه».(1)
«خداوندا! من در برابر قريش و همدستانشان از تو استمداد مىجويم و به تو شكايت مىآورم. آنها پيوند خويشاوندىام را قطع كردند، پيمانه حقم را واژگونه ساختند و همگى براى مبارزه با من در مورد حقى كه از همه به آن سزاوارتر بودم، متفق گشتند و گفتند: پارهاى از حقوق را بايد بگيرى و پارهاى را بايد صرف نظر كنى و حق خلافت از نوع دوم است».
در جمله «واكفئوا انائي» دقيق شويد! از اين جمله دانسته مىشود كه قريش تمام فضايل على را مخفى نمودند و يا براى ديگران ثابت كردند و در هر صورت ظرف او را كه پر از فضايل بود خالى كردند و وارونه نمودند. يكى از آن فضايل همين بسيارى علاقه پيامبر به او بود كه در نتيجه پرستارى پيامبر اكرم را به عهده داشت تا آنجا كه وقت جان دادن، سر مبارك آن سرور ميان سينه و گردن اميرالمؤمنين علیهالسلام بود؛ حال عايشه اين فضيلت را از او گرفته و به خود اختصاص داده است و يا آنكه دشمنان اين نسبت را به عايشه دادند و مقصود اصلى وارونه نمودن ظرف پر از فضايل اميرالمؤمنين علیهالسلام است.
از روايت شيخ مفيد و شيخ طبرسى دانسته شد كه پيغمبر به اميرالمؤمنين علیهالسلام فرمود: متكفل تجهيز من باش، امّا بنابر روايت ابوجعفر طبرى از ابن مسعود كه مىگويد:
از پيغمبر پرسيدم: چه كسى شما را غسل مىدهد؟ فرمود: «از خويشان من آن كس كه نزديكتر است».(2)از ابن عباس نيز نقل نموده است: «على پيغمبر را به سينه خود تكيه داده
بود و عباس، قثم و فضل پيغمبر را از اين سمت به آن سمت مىنمودند و اسامة بن زيد و شقران دو غلام پيغمبر، آب مىريختند. على او را مىشست در حالى كه پيغمبر را به سينه خود چسبانيده پيراهن بر تن پيغمبر بود و على از روى پيراهن، پيغمبر را مىماليد و از زير پيراهن دست به بدن پيغمبر نمىزد. على مىگفت: پدر و مادرم به فدايت! چقدر پاك بودى در حال حيات و وفات».(1)
اگر چه آن جماعت از عمو و عموزادگان يا غلام و غلامزادگان، حاضر بودند و كمك مىنمودند؛ ولى غسل پيغمبر با على علیهالسلام بود. او پيامبر را مىشست اگر چه ديگرى آب مىريخت و يا پيامبر را مىگردانيد. ابن ابى الحديد مىگويد: «هر كس در اخبار تأمل كند، مىداند كه كار تجهيز پيغمبر با على علیهالسلام بود. لذا اوس بن خولى از انصار، چون مىخواهد حضور داشته باشد به على - نه به ديگرى - مىگويد كه به من اجازه بده تا در وقت شستن حاضر باشم و داخل قبر شوم».(2)اميرالمؤمنين علیهالسلام فرمود:
«ولقد قبض رسولاللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم و إنّ رأسه لعلى صدري. ولقد سألت نفسه في كفّى، فأمررتها على وجهي. ولقد وليت غسله صلیاللهعلیهوآلهوسلم والملائكة أعواني.
فضجّت الدّار والأفنية: ملاء يهبط، وملاء يعرج، و ما فارقت سمعي هينمة منهم، يصلّون عليه حتّى واريناه في ضريحه. فمن ذا احقّ به منّى حيّا و ميّتا؟».(3)
«رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم جان تسليم كرد و سرش بر سينه من بود. جانش بر كف دست من جارى شد و من آن را بر چهره خود كشيدم، غسل دادنش را عهده دار شدم و ملايكه ياران من بودند. سراى و بيرون سراى پر از ناله و زارى ملايكه بود. دستهاى فرود مىآمدند و دستهاى فرا مىرفتند، لحظهاى بانگ و فريادشان از گوش من بيرون نمىرود و بر وى درود مىفرستادند تا او را در مدفنش به خاك سپرديم. آرى، در زندگى و مرگ چه كسى سزاوارتر از من به اوست».
حال ببينيد كه چگونه خواستند اين فضيلت را مخفى كنند:
طبرى به سند خود از عايشه چنين نقل نموده است: «وقتى خواستند پيغمبر را غسل دهند، گروهى گفتند: به خدا سوگند! نمىدانيم كه آيا پيغمبر را چون ديگر مردگان برهنه نماييم يا او را با لباس بشوييم. وقتى اختلاف كردند، خواب بر همگى غالب شد و هيچ مردى نماند مگر آنكه چانه او به سينهاش چسبيد. آنگاه از گوشه خانه آوازى بلند شد و كسى ندانست كه اين صدا از كيست. گويند كه گفت: پيغمبر را بشوييد در حالى كه پيراهن بر تن او باشد. پس برخاسته و پيغمبر را شستند. آب مىريختند و از روى لباس او را مىماليدند و مىشستند.(1)
راوى مىگويد: عايشه بعدها مىگفت: اگر آنچه را كه امروز مىدانم آن روز مىدانستم، به جز زنان پيغمبر كسى او را غسل نمىداد».(2)
در اين روايت دقيق شويد!
اولاً، اسمى از آنكه على علیهالسلام او را غسل مىداد، در ميان نيست.
ثانيا، متصدى غسل را جماعتى قرار داده است و حتى شستن و ماليدن را هم به جماعت نسبت داده است. و حال آنكه ابن عباس گفت: شستن و ماليدن پيغمبر از روى پيراهن با على بود و اسامه و شقران آب مىريختند و عباس و دو فرزندش پيغمبر را از اين سمت به آن سمت مىنمودند. از همان روايت ابن مسعود دانسته شد كه هر كس به پيامبر نزديكتر است، او را غسل مىدهد و شكى نيست كه على از همه نزديكتر، بلكه برادر و نفس پيغمبر بود.
1) و من نمىدانم چه بگويم. اگر نمىدانستند و سوگند ياد مىنمودند كه نمىدانيم، پس جاى اختلاف نبود. از طرف ديگر، اگر اين جماعت اينگونه خوابيدند، چرا براى مردم نقل نكردند و فقط عايشه نقل نمود. آيا آن جماعت اين خواب را فراموش كردند؟ ديگر آن كه از كجا تشخيص دادند كه آن متكلم رحمانى بود، نه شيطانى؟ جايى كه مىگويند پيغمبر در اول بعثت ترسيد كه ابليس باشد، نه جبرئيل، بلكه گفت: من ديوانه يا كاهن شدم، اين جماعت چطور يقين كردند و از طرفى چگونه پيغمبر در اين موضوع چنين نكرده بود؟ مؤلف.
2) تاريخ طبرى، ج 3، ص 212.
ثالثا، با تصريح پيغمبر و وصيت او كه نزديكترين خويشانش او را بشويند، چگونه عايشه مىگويد كه اگر گذشته بر گردد، زنان پيغمبر او را مىشويند؟ آرى! چون در وقت وفات پيغمبر عظمت اميرالمؤمنين محفوظ بود و آنان به تواضع و تعظيم او - بر حسب دستور پيغمبر - عادت داشتند ولى به تدريج او را كوچك نمودند و مقام شامخ او را در نزد انظار پايين آوردند. اما عايشه آرزو داشت كه پيغمبر زود بميرد تا او متصدى غسل پيغمبر گردد. بىجهت نيست كه اميرالمؤمنين علیهالسلام مىگويد:
«أللهمّ إنّي استعديك على قريش و من أعانهم فإنّهم قطعوا رحمي و صغروا عظيم منزلتي و اجمعوا على منازعتي امرا هولى»(1)
شواهد اين سخن امير المؤمنين علیهالسلام زياد است كه در جاى مناسبى بيان خواهد شد ان شاء اللّه تعالى.
ابن ابى الحديد پس از نقل اين روايت از عايشه مىگويد: «در خانه محمد بن معد علوى در بغداد حاضر شدم و در نزد او حسن بن معالى حلى معروف به ابن الباقلاوى بود و اين خبر را از تاريخ طبرى مىخواندند. محمد بن معد علوى از ابن باقلاوى پرسيد: به نظر تو عايشه چه قصدى داشت و منظور او از اين سخن چه بود؟ ابن باقلاوى گفت: عايشه بر پدرت على حسد برد. چون او افتخار مىنمود كه پيغمبر را غسل داده است. محمد خنديد و گفت: بر فرض كه مىتوانست براى على در غسل پيغمبر مزاحمت كند با فضايل ديگر او چه مىتواند بكند؟»(2)
عجيب است اگر با اين دشمنىها بگويند كه عايشه از دشمنى با اميرالمؤمنين علیهالسلام پشيمان شد و توبه كرد! مگر آنكه بگوييم اولاد زبير، دشمنان على، اين روايت را به دروغ به عايشه نسبت دادند؛ واللّه العالم.
بر حسب وصيت پيغمبر به روايت شيخ مفيد و شيخ طبرسى، اميرالمؤمنين علیهالسلام مأمور شد كه پس از خارج شدن آخرين نفس از بدن پيامبر، مشغول به تجهيز آن سرور گردد. اين مسلّم است كه على علیهالسلام از خانه بيرون نيامد و به سمت سقيفه بنى ساعده نشتافت. ديگران بودند كه از اين سمت به آن سمت مىدويدند و مشغول سياست بازى بودند. على علیهالسلام مشغول تجهيز بود و هواخواهان او نيز از او جدا نبودند. وقتى على علیهالسلام در خانه بود، علتى نداشت كه پيغمبر را در گوشهاى بگذارد و خود مشغول صحبت با ديگران شود.
ولى ابوجعفر طبرى مىگويد: «چون مردم با ابوبكر بيعت كردند، مشغول تجهيز پيغمبر شدند. بعضىها گفتند كه در روز سهشنبه كه يك روز پس از وفات پيغمبر بود و بعضى گفتند كه سه روز پس از وفات پيغمبر او را دفن كردند».(1)همچنين طبرى به سند خود از ابراهيم روايت مىكند: «چون پيغمبر وفات نمود، ابوبكر غايب بود و هيچ كس جرأت نداشت روپوش را پس بزند و به روى آن سرور نگاه كند تا آنكه رنگ شكم پيغمبر تغيير كرد. پس از سه روز ابوبكر آمد و روپوش را كنار زد و ميان دو چشم پيغمبر را بوسيد و گفت: پدر و مادرم به فدايت كه در حيات و ممات، پاك و پاكيزه بودى! آنگاه بيرون آمد و گفت: براى هر كس كه خداوندِ محمد را مىپرستيد، او نمرده است و هر كس كه محمد را مىپرستيد، او مرده است و آيه «وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ» را قرائت نمود.
عمر مىگفت: او نمرده است و مردم را به كشتن تهديد مىنمود. آنگاه انصار در سقيفه بنى ساعده براى بيعت با سعد جمع شدند. اين خبر به ابوبكر رسيد و با عمر و ابوعبيده نزد ايشان رفت».(2)
راوى مىخواهد بگويد كه جنازه پيغمبر تا سه روز در گوشه خانه افتاده بود و هيچ كس نمىآمد به پيغمبر نگاهى كند و اقدام به تجهيز نمايد. پس ابوبكر آمد و پرده را پس
زد و خبر مرگ پيغمبر را داد. بنابر اين نه تنها دفن پيامبر پس از سه روز بود، بلكه تجهيز، غسل، كفن و نماز هم پس از سه روز انجام شد. مناسب است كه دروغ بودن اين خبر را ثابت كنم و اضافه نمايم كه دشمنان خدا براى چه اين دروغ را ساختند. دروغ بودن اين خبر از جهاتى دانسته مىشود:
اولاً، ابوبكر در وقت وفات غايب نبود، بلكه او حاضر نشد كه با لشكر اسامه از مدينه بيرون رود. او نمىتوانست در اين وقت از مدينه جدا شود و تمامى روايات اثبات مىكند كه او در وقت وفات پيغمبر در مدينه بود.
به روايت ديگر، ابوبكر در همان نيمه روز اول، خود را با اسامه به مدينه رساند؛ چنانچه از روايت ابوبكر جوهرى دانسته شد. مگر هواخواهان او نمىگويند كه پيغمبر در مرض وفات، امامت جماعت را به او سپرد؟ پس چگونه از شهر بيرون رفت و پس از سه روز خود را رساند؟
ثانيا، در همان روز وفات، ابوبكر به خلافت رسيد و در سقيفه با او بيعت كردند. پس چگونه مىشود كه پس از سه روز به مدينه بيايد؟
ثالثا، چگونه مىتوان باور كرد كه على و عموى پيامبر، عباس و دختر او، فاطمه، جنازه را رها كرده باشند و جرأت نداشته باشند روپوش را كنار بزنند و به صورت آن حضرت نگاه كنند؟! مگر چه شده بود كه جرأت نداشتند؟ مگر قيافه پيغمبر به مجرد وفات به حدّى تغيير كرده بود كه هيچ كس نمىتوانست به او نگاه كند؟
رابعا، اين چه شجاعتى است كه در ابوبكر پيدا شد و يگانه كسى شد كه توانست بيايد و نگاه كند؟ چرا اين شجاعت را در جنگها بروز نمىداد و از ترس جانش فرار مىنمود؟! چه شد كه على علیهالسلام پس از پيغمبر تا اين اندازه مىترسيد و در مقابل، ابوبكر شجاع گرديد؟!
خامسا، گمان نكنم كه هيچ مسلمانى حاضر باشد بشنود كه شكم پيغمبر تغيير كرده، باد كرده و سبز شده بود ولى هيچ كسى نبود كه بيايد و او را شستشو دهد و دفن نمايد. آيا به نظر شما اگر ابوبكر چند روز ديرتر مىرسيد و يا آنكه در دنيا ابوبكرى نبود، آيا جنازه
پيغمبر را خويشانش و مسلمانان در گوشهاى مىگذاشتند تا به گفته اين راوى، تغيير كند و متلاشى شود؟! روى اين دروغگو سياه باد!
حال، بايد ديد كه اين دروغگو چرا چنين دروغى را به هم بافته و منظور و هدف او چه بوده است؟
به نظر من اين منافق مىخواست با يك تير چند نشان را بزند:
اول اينكه؛ مقام پيغمبر را پايين آورده و جنازه او را مشرف بر فساد قرار دهد و مقصود از «تغيير» همان ورم كردن شكم و مقدمات تعفن و شكافته شدن است.
دوم اينكه؛ مقام ابوبكر را بالا برده و براى او عظمت و شجاعت فوق العادهاى قايل شود.
سوم اينكه؛ ايرادى را كه به ابوبكر، عمر و ساير مهاجرين و انصار مىگيرند - و مىگويند كه چرا جنازه را رها كردند و براى رسيدن به خلافت در سقيفه جمع شدند و با يكديگر نزاع مىكردند و على مشغول تجهيز بود راوى خواست پاسخ بگويد كه در اين مدت اصلاً كسى مشغول به تجهيز نبوده است
چهارم اينكه؛ مىخواسته از مقام شامخ على علیهالسلام و اهل بيت كم كند و بگويد كه ايشان آن سرور را رها كرده بودند و در گوشهاى تنها گذاشته بودند؛ گو اينكه خواسته باشد آن ايرادى كه به ابوبكر، عمر، مهاجرين و انصار وارد است را به على علیهالسلام وارد سازد. اين بود كه چنين دروغى را به هم بافته و در ميان سينهها و كتابها قرار داد. كسى مثل ابو جعفر طبرى نيز اين دروغ را نقل نموده و در مقام بيان دروغ بودن آن بر نيامد.
ابن ابى الحديد پس از نقل اين روايت مىگويد: «من باور نمىكنم كه جنازه پيغمبر سه روز در ميان اهل بيت در گوشهاى افتاده باشد و هيچ كس از ايشان جرأت نداشته باشد كه روى او را نگاه كند و روپوش را كنار بزند؛ با آنكه در ميان ايشان على بود. او روح پيغمبر بود. عباس، عموى پيغمبر، به جاى پدرش بود و حضرت فاطمه و دو فرزندش پاره تن او بودند. آيا در ميان اين چند نفر نيز كسى نبود كه بيايد و مشغول تجهيز پيغمبر گردد؟ آيا عارشان نمىآمد كه شكم پيغمبر باد كند و سبز شود؟ آيا اين جماعت
صبر مىكنند تا ابوبكر بيايد؟ من اين سخن را تصديق نمىكنم و قلب من باور نمىكند.
آنگاه مىگويد: اگر باور كنيم در آن مدتى كه مردم به بيعت كردن مشغول بودند، على از شستن و تجهيز پيغمبر خوددارى كرده بود و اين نقل را تصديق كنيم، به گمان من مقصود على از آن كار اين بود كه آبروى ابوبكر و ياران او را بريزد؛ او كه خود را از خلافت دور ديد، خواست كارى كند كه به مردم ثابت شود كه دنيا خواهى، ايشان را از ياد پيغمبر و تجهيز او دور كرد و سه روز پيغمبر را به اين حال گذاردند و مىبينيد كه چه بر سر جنازه آن سرور آمده است؟ على هميشه در مقام آن بود كه راهى پيدا كند تا ايرادى به ابوبكر بگيرد و او را سبك و بى آبرو نمايد و شايد اين يكى از آن راهها بوده باشد».(1)
اصل موضوع به تأخير افتادن تجهيز پيغمبر تا سه روز دروغ و باور نكردنى است؛ اعم از آنكه ابوبكر، غايب و يا در مدينه مشغول بيعت گرفتن بوده باشد. اما موضوع طعن على بر ابوبكر دايره آن، به قدرى وسيع است كه اميرالمؤمنين علیهالسلام محتاج به اين نيست كه خود خلافى كند تا آبروى ايشان را ببرد. اميرالمؤمنين علیهالسلام گوينده جمله «اقتلونى و مالكا» نيست. او به خاطر اعتراض به ابوبكر، مرتكب خلاف نمىشود و چه خلافى از اين بالاتر كه بىكار بنشيند و جنازه را رها كند تا ثابت شود كه ابوبكر و ياران او دنبال دنيا رفتهاند.
آنگاه بايد گفت كه اگر آنان براى دنيا مشغول تجهيز نشدند، چرا شما بىكار نشسته و مشغول غسل و تكفين نشديد؟
ابوجعفر طبرى مىگويد: «مردم، دسته دسته مىآمدند و نماز مىخواندند و مىرفتند. پس از ايشان، زنان و پس از زنان، كودكان و پس از ايشان، غلامان، هر كدام نماز
خواندند و هيچ كس امام جماعت نشد».(2)
ابن ابى الحديد مىگويد: «دسته دسته نماز مىخواندند، در حالى كه امامى
نداشتند. گفته مىشود كه اين كار به دستور على علیهالسلام بود و مردم قبول كردند و من تعجب مىكنم. چون نماز بر جنازه پيغمبر، پس از آن بود كه با ابوبكر بيعت كرده بودند. پس چرا ابوبكر جلو نايستاد و به جماعت نماز نخواند؟»(1)
حقيقت آن است كه مگر شستن پيغمبرِ پاك و پاكيزه چقدر معطلى داشت؟ بر فرض، يك تا دو ساعت. پس از فراغت از غسل، اميرالمؤمنين و اهل بيت نماز خواندند و چون مسلمانان گرفتار و سرگرم سياست بودند، همگى يكبار حاضر نشدند بلكه به تدريج هر كس كه بىكار بود و يا فرصتى پيدا مىكرد، مىآمد و چون جنازه حاضر بود، مىايستادند و نماز مىخواندند. به همان نحو كه عدهاى مشغول خليفه سازى بودند، عدهاى هم مىآمدند و نماز مىخواندند. پس تا ابوبكر خليفه بشود، بيشتر مردم به تدريج آمدند و نماز خواندند. ابوبكر پس از ديگران رسيد؛ پس، اگر نمازى بر پيغمبر خوانده باشد، به تنهايى بود و اگر پس از دفن پيغمبر رسيده باشد كه ديگر چه عرض كنم!
خلاصه اينكه على علیهالسلام در كارش تأخير نمىانداخت و منتظر رسيدن مردم و معيّن شدن خليفه و تشريف آوردن او نبود.
آن حضرت در همان جا كه وفات نمود، دفن شد و اين كار بنابر روايت ابن مسعود به وصيت خود آن سرور انجام گرفت. ابن ابى الحديد مىگويد: «اختلاف كردند كه پيغمبر كجا دفن شود. جمعى گفتند در مكه. چون در آنجا به دنيا آمده بود و بعضى هم گفتند در نزد شهداى احد. ولى اتفاق نمودند بر همانجا كه وفات نمود».(2)
ابوجعفر طبرى مىگويد: «روز سهشنبه از تجهيز پيغمبر فارغ شدند و جنازه را روى سرير در همان خانه گذاشته بودند. مسلمانان اختلاف كردند كه كجا دفن شود. بعضى مىگفتند كه در مسجد پيغمبر و بعضى هم مىگفتند كه با اصحابش دفن شود؛ شايد
مقصود، همان شهداى احد است. پس ابوبكر گفت كه شنيدم پيغمبر فرمود: هر پيغمبرى در محل دفن خود خود وفات مىكند. پس آن فرشى را كه پيغمبر به روى آن وفات كرد كنار زدند و او را در همانجا دفن نمودند».(1)
ابن ابى الحديد مىگويد: «با آنكه خود پيغمبر وصيت كرده بود كه در همين خانه او را دفن كنند، چرا اختلاف كردند؟ مگر آنكه بگوييم روايت ابن مسعود صحيح نيست. به علاوه، عده زيادى از انبيا را به جاى ديگرى غير از آنجايى كه فوت كرده بودند، بردند و دفن نمودند و خود طبرى خبر بعضى از ايشان را نقل نموده است».(2)
متصدى تجهيز، اميرالمؤمنين علیهالسلام بود و ديگران در اين كار دخيل نبودند و شايد هم اصلاً حضور نداشتند و دنبال كار مهم خود را گرفته بودند. همه مىدانند كه اختيار تجهيز و دفن با اولياى ميّت است. اين رسم بوده و هست. پس به ديگران نمىرسد كه در اين كارها مزاحمت نزديكان ميت را بنمايند. چه كسى در اين مورد با على علیهالسلام و عباس مخالفت مىكند؟ مگر پيغمبر اهل و خويشان نزديك نداشت؟ آيا على علیهالسلام و عباس اختلاف داشتند و يا ديگران با ايشان؟ اين قطعى است كه عباس از على جدا نبود و با هم اختلاف نداشتند و كس ديگرى نيز مزاحم ايشان نبود. تمام آن روايتها، خلاف واقع و براى اين است كه ديگران را دستاندركار بنمايند و موقعيت على را از بين ببرند.
اما مسأله روايت ابوبكر؛ اولاً، او كجا بود؟ او دنبال خليفه سازى بود! جايى كه ابوعبيده جراح - با آنكه عباس براى كندن قبر پيغمبر به دنبال او فرستاده بود - حاضر نشد و ابوطلحه انصارى حاضر شد، آيا انتظار داريد كه ابوبكر تشريف داشته باشد؟ ابوعبيده هم مثل عمر دستاندركار امر خلافت ابوبكر بود و يكى از آن دو نفرى بود كه ابوبكر گفت: با هر يك از اين دو كه مىخواهيد، بيعت كنيد.
ثانيا، اين خبر مخالف با واقع است. زيرا چنانكه ابن ابى الحديد از تاريخ طبرى نقل مىكند «جنازه پيغمبرانى را به جاى ديگرى نقل دادند»(3)و دفن نمودند. آيا اين خبر او
نيز چون حديث ديگر او از پيغمبر نيست كه «ما معاشر انبيا ارث نمىگذاريم و هر چه از ما به جاى ماند، صدقه است؟!» حقيقت امر اين است كه آن جماعت پيغمبر را رها كرده و به دنبال كار خويش رفته بودند و اصلاً در تجهيز پيغمبر و بلكه در دفن او نيز حاضر نبودند، حتى خبرى از اين امور نداشتند و اميرالمؤمنين متصدى اين كارها بود و ابدا مزاحمى نداشت. لذا على علیهالسلام به خواهش عدهاى، اوس بن خولى را آورد تا حاضر و ناظر باشد».(1)
چيزى كه اين ادعا را ثابت مىكند، روايتى است كه طبرى از ابن اسحاق و او به سند خود از عايشه نقل نموده است كه عايشه مىگويد: «ما از دفن پيغمبر هيچ اطلاعى نداشتيم تا آنكه وسط شب چهار شنبه صداى بيلها را شنيديم».(2)
از اين حديث دانسته مىشود كه جنازه پيغمبر را تا سه روز معطل نگذاشته بودند، بلكه از نيمههاى روز دوشنبه كه گويند پيغمبر وفات كرد تا شب چهارشنبه، بيش از يك روز و نيم فاصله نيفتاد. پس در اين مدت اميرالمؤمنين علیهالسلام تجهيز را تمام كرد و هر كس كه توانست آمد و نماز خواند؛ و شبانه، بى اطلاع عايشه - چه رسد به پدرش ابوبكر - پيغمبر را دفن نمود. آن بزرگواران در هيچ يك از اين مراسمها شركت نداشتند؛ نه غسل دادند، نه كفن كردند، نه نماز خواندند و نه دفن كردند. جايى كه عايشه بى خبر باشد، از ديگران چه انتظار داريد؟!
ابن ابى الحديد بسيار تعجب مىكند كه چگونه عايشه از دفن پيغمبر خبر نداشت تا آن وقت كه صداى بيلها را شنيد. پس او كجا بود؟ او مىگويد: «اين موضوع را از گروهى پرسيدم كه گفتند: عايشه در خانه همسايه بود و زنانى نزد او بودند و آن خانه را خالى كرده بود. مردانى از اهل بيت و صحابه در آن خانه بودند. شايد چنين بوده باشد و ايناحتمال بعيد نيست».(3)
عايشه مانند زنان ديگر از كار كنار بوده و اختيار امور با اميرالمؤمنين علیهالسلام بوده و آن حضرت و بنى هاشم از پيامبر جدا نبودند و هر وقت كه مصلحت مىديدند دفن مىكردند و محتاج اجازه از خليفه و عايشه نبودند و آنان به فكر كار و وظيفه خود بودند.
آنگاه كه حال پيامبر سخت شد عايشه پيغام مىفرستاد و پدرش را خبر مىكرد تا برگردد و از مدينه دور نشود امّا اكنون كه پيغمبر فوت نموده آنان گرفتار مصلحت مسلمين بودند و دنبال يكديگر مىگرديدند! و اين على علیهالسلام است كه پيامبر را رها نكرده و مشغول كار و وظيفه خود مىباشد و پس از فراغت از تجهيز و نماز، پيامبر را بى جهت معطل نمىگذارد و شبانه او را بدون اطلاع عايشه دفن مىكند؛ تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
ابوبكر جوهرى در كتاب «سقيفه» به سند خويش چنين روايت مىكند مىكند: اميرالمؤمنين علیهالسلام، فاطمه علیهاالسلام را شبانه سوار بر الاغ مىنمود و به خانه انصار مىبرد و از ايشان يارى مىطلبيد. مىگفتند: اى دختر رسول خدا! ما با اين مرد [ابوبكر] بيعت كرديم. اگر پسر عموى تو جلوتر از اين بيعت به سراغ ما آمده بود، ما ديگرى را بر او مقدم نمىداشتيم. على فرمود: آيا من جنازه پيغمبر را در خانه رها مىكردم و مشغول تجهيز او نمىشدم و در سلطنت خواهى وارد نزاع و كشمكش مىشدم؟ فاطمه فرمود: على آنچه كه شايسته بود به جا آورد و ديگران كارى را كردند كه خداوند از ايشان حساب خواهد كشيد».(1)
ابان از ابومريم از امام باقر علیهالسلام چنين روايت كرده است:
«مردم پرسيدند: چگونه بر جنازه پيغمبر نماز بخوانيم؟ على فرمود: پيغمبر در حال حيات و مماتش امام است. پس، ده نفر ده نفر مىرفتند و نماز مىخواندند؛ روز دوشنبه و شب سهشنبه تا صبح و روز سهشنبه. مردم حتى از اطراف مدينه مىآمدند و نماز مىخواندند تا آنكه از كوچك و بزرگ و زن و مرد بدون آنكه امام جماعتى داشته باشند نماز خواندند».(2)
از اين روايت دانسته مىشود كه بدن پيغمبر در همان روز دوشنبه غسل داده شده و كفن شده بود و مهياى نماز بود و چنين نبود كه تأخيرى افتاده باشد. اين حديث مؤيد حديث عايشه است كه شب چهارشنبه پيغمبر دفن شد. چون تا روز سه شنبه از اطراف مدينه نيز آمده بودند و نماز خوانده بودند و دليلى نداشت كه ديگر جنازه پيغمبر را نگاه بدارند. همچنين دانسته مىشود كه اختيار كفن و دفن با اميرالمؤمنين علیهالسلام بود. به نظر او مردم، متفرق، ده نفر ده نفر مىآمدند و مىرفتند. شيخ كلينى به سند بسيار معتبرى از حلبى از امام جعفر صادق علیهالسلام چنين روايت نموده است:
«عباس به اميرالمؤمنين علیهالسلام گفت: اى على! مردم مىخواهند پيغمبر را در بقيع مصلى دفن كنند و يك نفر از ايشان براى ديگران امامت كند و نماز جماعت بخوانند. اميرالمؤمنين از خانه بيرون آمد و فرمود: ايها الناس ! پيغمبر در حيات و مماتش امام ما است و وصيت نموده است كه در همان بقعه كه وفات نمود، دفن شود. آنگاه على علیهالسلام ايستاد و بر پيغمبر نماز خواند و امر كرد كه ده نفر ده نفر بيايند و نماز بخوانند و بيرون بروند».(1)
اين قضيه پس از فراغت از غسل اتفاق افتاد و مردم در سقيفه بنى ساعده بودند و اين جماعتى كه براى خواندن نماز آمده بودند، غير از آن جماعت بودند. وقتى اميرالمؤمنين علیهالسلام وصيت پيغمبر را بيان نمود و فرمود كه چگونه نماز بخوانند، همه اطاعت كردند و اوّل اميرالمؤمنين نماز خواند. آنگاه سايرين آمدند و نماز خواندند و هر جمعى كه مىرسيد، قهرا همين كار را مىكرد. پس اگر ابوبكر فرصتى يافته باشد و پس از كسب خلافت براى نماز حضور يافته باشد، بايد بعد از سايرين به نماز رسيده باشد. حال ببينيد كه در مقابل اين حديث، چه دروغهايى را نقل كردهاند!
اين سخن را اميرالمؤمنين على علیهالسلام هنگامى كه پيامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را غسل مىداد و او را براى دفن مهيا مىساخت، فرموده است:
1) كافى، ج 1، ص 451، كتاب الحجة، مولد النبى، ح 37.
«بابي انت وامي يا رسول اللّه! لقد انقطع بموتك ما لم ينقطع بموت غيرك من النبوة والأنباء وأخبار السماء. خصّصت حتّى صرت مسلِّيا عمّن سواك، وعمَّمْت حتّى صار النّاس فيك سواء. ولولا أنّك امرت بالصبر، و نهيت عن الجزع، لأفدنا عليك ماءَ الشُّؤُون، ولكان الدّاءُ مُماطِلاً والكمَدُ محالِفا، وقَلاّ لك! ولكنّه ما لا يَمْلَكُ رَدّه، ولا يُستطاعُ دَفعُه! بابي أنت وأمي! اُذكُرنا عِند ربّك، وَاجعلنا من بالِك!»(1)
«پدر و مادرم فدايت اى پيامبر خدا! با مرگ تو چيزى قطع شد كه با مرگ ديگرى قطع نگشت و آن نبوت و اخبار و آگاهى از آسمان بود. مصيبت تو اين امتياز را دارد كه از ناحيهاى تسلى دهنده است؛ يعنى پس از مصيبت تو ديگر مرگها اهميّتى ندارد و از سوى ديگر اين يك مصيبت همگانى است كه عموم مردم به خاطر تو در سوگ هستند. اگر نبود كه امر به صبر و شكيبايى فرمودهاى و از بى تابى نهى نمودهاى، آنقدر گريه مىكردم كه اشكهايم تمام شود، و اين درد جانكاه هميشه براى من باقى بود و حزن و اندوهَم دائمى. و تازه، اينها در مصيبت تو كم بوَد. امّا حيف! نمىتوان مرگ را باز گرداند و آن را دفع نمود. پدر و مادرم فدايت باد! ما را در پيشگاه پروردگارت ياد كن و ما را هرگز فراموش منما!».
در اين كلماتِ اميرالمؤمنين دقيق شويد! حضرت، از طرفى عظمت مصيبت را بيان مىكند و از ختم نبوت و انقطاع اخبار آسمانى و نزول وحى جملاتى مىفرمايد و ادامه مىدهد: اين مصيبت به قدرى بزرگ و مخصوص به خود است كه تمام مصيبتها در نزد آن چيزى نيست و موجب تسليت ديگر مصايب است و سپس خود را تسليت مىدهد كه تو امر به صبر و نهى از جزع و بىتابى نمودى.
اندازه مصيبت و تأثير آن در اشخاص، تابع اندازه علاقه به متوفى است. هر كس بيشتر به او علاقمند باشد و قدر او را بيشتر بداند، قهرا بيشتر از ديگران از درد فراق متأثر مىگردد. اميرالمؤمنين علیهالسلام كسى بود كه از كودكى در دامن پيغمبر تربيت يافته و از
1) نهج البلاغه، كلام 235.
هدايت و اخلاق آن بزرگوار بهرهمند بود. كسى كه در نزديكى وفات پيامبر، هزار باب از ابواب علم به رويش گشوده شد، قطعا بيش از ديگران متأثر است. امّا آيا تأثّر على علیهالسلام به خاطر از دست دادن موقعيت و عظمت و زوال احترام و هيبت او است يا آنكه تأثر او از انقطاع وحى و نزول جبرئيل و ختم رسالت است؟ باب شهر علمِ پيغمبر از انقطاع وحى متأثر است، نه از زوال سلطنت. اين تأثر مخصوص على علیهالسلام است. قدر پيغمبر اكرم را على علیهالسلام مىدانست و قهرا در فراق آن سرور خانه نشين شد و خود را تسليت مىداد. البته ديگران نيز هر يك به اندازه فكر و دركشان تأثر داشتند. جمعى هم دنبال ارث و رسيدن به سلطنت بودند. آنان چه باكى از رفتن پيغمبر دارند و به جنازه او چه كار دارند و به ورثه او چه علاقهاى دارند؟ حقيقت همان است كه على علیهالسلام مىگفت كه اگر نهى از جزع و امر به صبر نبود، هر آينه از گريه خوددارى نمىكرد و اشك چشمانش را تمام مىنمود. هر چه بىتابى مىكرد، نسبت به عظمت مصيبت كم بود، ولى مرگ چارهاى ندارد.
شيخ كلينى از امام باقر علیهالسلام چنين نقل مىنمايد:
«اولين شب پس از وفات پيغمبر بر آل محمّد بسيار سخت و طولانى بود، تا حدّى كه گمان مىكردند زير آسمان و روى زمين جايى براى ايشان نيست. زيرا پيغمبر دشمنان زيادى از دور و نزديك داشت كه حاضر بودند به خاطر انتقام از جنگهاى پيامبر و كشتههايى كه دادند، دست به هر كارى بزنند. در اين حال، آوازى را شنيدند و شخصى كه او را نمىديدند به ايشان خطاب كرد و گفت:
«السلام عليكم اهل البيت ورحمت اللّه و بركاته ان في اللّه عزاء من كلّ مصيبة و نجاة من كل هلكة و دركا لما فات «كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَإِنَّما تُوَفُّونَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيمَةِ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النّارِ وَأُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فازَ وَ مَا الْحَيوةُ الدُّنْيا إِلاّمَتاعُ الْغُرُورِ»(1)إنّ اللّه اختاركم و فضلكم و طهركم و جعلكم اهل بيت نبيه و
1) سوره آل عمران، آيه 185.
استودعكم علمه و اورثكم كتابه و جعلكم تابوت علمه و عصاعزه و ضرب لكم مثلاً من نوره و عصمكم من الزلل و آمنكم من الفتن فتعروا بعزاء اللّه فإنّ اللّه لم ينزع منكم رحمته ولن يزيل عنكم نعمته فانتم اهل اللّه عزّوجلّ الّذين بهم تمّت النعمة و اجتمعت الفرقة و ائتلفت الكلمة وانتم اولياؤه فمن تولاكم فاز ومن ظلم حقّكم زهق مودّتكم من اللّه واجبة في كتابه على عباده المؤمنين ثمّ اللّه على نصركم إذا يشاء قدير فاصبروا لعواقب الامور فإنّها إلى اللّه تصير قد قبلكم اللّه من نبيه وديعة واستودعكم أولياء المؤمنين في الأرض فمن ادى امانته أتاه اللّه صدقه فأنتم الأمانة المستودعة ولكم المودَّة الواجبة والطاعة المفروضة وقد قبض رسول اللّه صلیاللهعلیهوآلهوسلم وقد اكمل لكم الدين و بين لكم سبيل المخرج فلم يترك لجاهل حجّة فمن جهل او تجاهل أو انكر أو نسى أو تناسى فعلى اللّه حسابه واللّه من وراء حوائجكم واستودعكم اللّه والسلام عليكم»
«درود بر شما خاندان پيامبر و رحمت و بركات خداوند، به راستى در سايه نگهدارى خداوند از هر مصيبتى دلخوشى است و از هر وسيله هلاكتى نجات فراهم است و آنچه از دست رفته جبران مىشود «هر نفس كشى مرگ را مىچشد و همانا مزدهاى شما دريافت شود در روز رستاخيز و هر كه از دوزخ به كنار افتد و در بهشت در آيد كامياب شود و زندگى دنيا نباشد جز كالاى فريب». به راستى خدا شما را برگزيد و برترى نهاد و خاندان پيامبر خود ساخت و دانشش را به شما سپرد و كتابش را به شما ارث داد، شما را صندوق دانش خود ساخت و عصاى عزت خويش، و از نور خود براى شما مثلى زد - اشاره به آيه نور است - شما را از لغزش در پناه گرفت و از برگشت از دين آسوده نمود. به تعزيت و سر سلامتى از طرف خدا دلخوش داريد، زيرا خدا مهر خود را از شما نبريده و نعمتش را از شماباز نگرفته، شماييد اهل خداى عزّوجلّ، آنانكه بدانها نعمت را تمام كرده و دستهها را فراهم آورده و سخن را يكى كرده، شماييد دوستان او، هركه به شما
پويد كامجو است و هر كه حق شما را به ستم ربايد نابود است. دوستى شما از طرف خدا لازم شده در قرآن او به عهده بندگان مؤمنش، پس از اين خدا هر وقت خواهد به يارى شما تواناست. براى انجام كارها شكيبا باشيد كه سرانجام آنها به سوى خدا است. خدا شما را سپردهاى از پيامبر خود پذيرفته و شما را به دوستان با ايمانش در روى زمين سپرده، هر كه امانت خدا را بپردازد خدا راستى او را پاداش دهد. شماييد سپردهاى كه به وديعه نهاده شده است و از آنِ شماست دوستى لازم و طاعت واجب. رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم جان داد در حالى كه دين را براى شما كامل كرد و راه بيرون شدن - از هر شبهه و مشكلى را - براى شما روشن ساخت، و براى هيچ نادانى عذرى وانگذاشت. هر كه نادانى كند يا خود را به نادانى زند يا منكر شود يا فراموش كند يا خود را به فراموشى زند حسابش بر خدا، خدا پشتيبان نيازمندىهاى شما است و من شما را به خدا مىسپارم، درود بر شما».
راوى از امام پرسيد كه آن تسليت از طرف چه كسى بود؟ فرمود: از جانب خداوند».(1)
شيخ صدوق نيز به سند معتبر خود از ابن فضال از امام رضا علیهالسلام روايت نمود:
«وقتى پيغمبر وفات نمود، خضر پيامبر بر در خانه على و فاطمه و حسن و حسين علیهمالسلام آمد و گفت: «السلام عليكم يا اهل بيت محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم ». هر كسى مرگ را مىچشد و در روز قيامت به جزاى خود مىرسد.
«إنّ في اللّه خلفا من كلّ هالك وعزاءً من كلّ مصيبة و دركا من كلّ فائت فتوكّلوا عليه وثقوا به و استغفر اللّه لي ولكم».
اميرالمؤمنين علیهالسلام فرمود: اين برادر من خضر است كه براى تسليت ما آمده است».(2)
همان طورى كه پيغمبر اكرم اشاره فرمود كه پس از من فتنههاى تاريك كنندهاى
چون پارههاى شب روى آورد، بعد از وفات آن سرور، حوادث و وقايع عجيبى اتفاق افتاد.
«أَفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلِ إِنْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ»(1)
از آن جمله اينكه پس از وفات پيغمبر، عمر ايستاد و گفت: «گروهى از منافقين گمان كردند كه پيغمبر مُرد، و حال آنكه او نمرده و نزد خدا رفته است و مانند موسى غايب گشته است. به خدا سوگند! پيغمبر برمىگردد و دست و پاى آنانى را كه گمان مىكنند كه او مرده است، قطع مىكند!»(2)
همچنين نقل شده است كه عمر مردم را تهديد مىكرد و مىگفت: «پيغمبر زنده است و برمىگردد و كسانى را كه مىگويند او مرده است، مىكشد. دستهايشان را جدا مىكند و به دار مىآويزد».(3)
اين اولين گمراهى است كه پس از وفات پيغمبر پديد آمد. عمر سوگند ياد مىكند كه پيامبر برمىگردد و او زنده است و بالاتر اين كه هر كس مىگفت پيغمبر مُرده است، او را منافق مىناميد. بنابر اين على علیهالسلام، عباس، بنى هاشم و ديگران كه مىگفتند پيغمبر مرده است و مشغول به تجهيز آن حضرت بودند، همگى منافق بودند؟ او حتى مجازات اين جماعت را نيز معين نمود؛ به دار آويختن و بريدن دست و پا.
حال، بايد ديد كه چرا عمر چنين ادعايى كرد و انگيزهاش چه بود؟ او چرا و چگونه مؤمنين را منافقين مىناميد و براى چه تهديد مىكرد و چرا اين نسبتها را به پيامبر
مىداد؟ طبرى از ابن اسحاق از زهرى از انس بن مالك چنين روايت نموده است: «وقتى با ابوبكر در سقيفه بيعت كردند، فرداى آن روز ابوبكر بالاى منبر نشست و عمر ايستاد و پيش از آنكه ابوبكر سخنى بگويد، گفت: سخن ديروز من از رأى خود من بود، نه از كتاب خدا و گفته پيغمبر. من گمان مىكردم كه پيغمبر اكرم امور ما را اداره مىكند و پس از همه ما از دنيا مىرود؛ در حالى كه خداوند كتاب خود را در ميان شما گذارده است پس
هر كس به آن چنگ زند، هدايت مىشود. خداوند، رهبرى شما را به كسى كه از همه شما بهتر است، سپرده است. او در غار با پيغمبر بود. برخيزيد و با او بيعت كنيد! پس مردم بلند شدند و با ابوبكر بيعت كردند و اين واقعه پس از آن بيعتى است كه در سقيفه با او شده بود».(1)
ببينيد! جناب عمر چگونه تصريح مىكند كه گفته ديروز او از روى هوى و هوس بود، نه از قرآن و سنت پيغمبر؟ او مىخواست كه پيغمبر پس از همه وفات كند، آيا آن هوى و هوس مصحح اين مىشود كه مرد متدين، منكر موت، مدعى غيبت و رجعت، نفاق مؤمنين، مجازات ايشان به قتل و قطع دست و پا شود.
عمر چرا چنين سخنانى با آن همه اصرار و تهديد مىگفت و چرا برگشت نمود؟ وقتى عمر خبر رحلت پيغمبر را شنيد، ابتدا خيال مىكرد كه انصار با على علیهالسلام مخالفت نمىكنند و همه چيز به نفع على علیهالسلام تمام مىشود و خلافت او مسلّم مىگردد. بنابر اين خواست مرگ پيغمبر را تكذيب كند تا كار به تعيين خليفه نكشد. و مسلما قريش كه از دشمنان على علیهالسلام بودند، او را همراهى مىكردند. لذا وقتى شنيد كه انصار در سقيفه جمع شدند و در صدد هستند تا خلافت را به سعد بدهند، ابوبكر را برداشت و به سمت سقيفه بنى ساعده شتافت. حسادت بعضى از رؤساى خزرج به سعد، حسادت طايفه اوس به خزرج، رفاقت بعضى از انصار با ابوبكر، كسالت سعد و مشغول بودن على علیهالسلام و بنى هاشم به تجهيز پيغمبر اكرم باعث شد كه آنها حداكثر استفاده را كردند و ابوعبيده، عمر و دشمنان سعد از طايفه خزرج و طايفه اوس، با ابوبكر بيعت كردند. سعد بر كنار شد و قريش با ابوبكر همراه گرديد و به تدريج تا فردا كار ابوبكر رونق گرفت. اين است كه عمر پيش از نطق ابوبكر اعلام كرد كه سخنان ديروز او از روى قرآن و گفته پيغمبر نبود، بلكه از هوى و هوس نشأت گرفته بود و به مردم گفت كه بايد با ابوبكر كه از همه بهتر است، بيعت كنند. اين است حقيقتى كه خود عمر به آن اعتراف مىكند.
1) تاريخ طبرى، ج 3، ص 210
و اما گفته ابوهريره كه: «ابوبكر آمد و آيه «وَما مُحَمَّدٌ إلاّ رَسُولٌ . . .»(1)را قرائت كرد، گويى كه مردم اين آيه را نشنيده بودند» قطعا دروغ است. زيرا عمر نمىگفت كه پيغمبر اصلاً نمىميرد، بلكه مىگفت او پس از ما مىميرد؛ او غايب است و مىآيد و بعدا مىميرد. اين آيه، وفات پيامبر در روز دوشنبه را اثبات نمىنمود. پس براى رد عمر كافى نبود. اين دروغها را بعد به هم بافتهاند، لذا سر و صورتى به كار نخواهد داد و حقيقت مخفى نمىماند. خود عمر واقعه سقيفه را شرح مىدهد و مىگويد: «چون پيغمبر وفات نمود. على و زبير و كسانى كه با آن دو بودند در خانه فاطمه از ما جدا شدند و انصار نيز جدا شدند. مهاجرين با ابوبكر بودند. من به ابوبكر گفتم: بيا تا نزد انصار برويم».(2)
على علیهالسلام و بنى هاشم براى گفت و گو درباره خلافت، تجمعى نداشتند. آنان براى تجهيز پيغمبر اكرم جمع شده بودند، ولى تجمع انصار در سقيفه و تجمع مهاجرين از قريش بر ابوبكر، براى موضوع خلافت بود. بنابر اين عمر در ابتدا براى جلوگيرى از خلافت، موضوع غيبت، رجعت و انكار موت را پيش گرفت و چون از تجمع انصار با خبر شد همراه با ابوبكر به سرعت به سوى سقيفه شتافتند، در حالى كه ديگر از رجعت و غيبت خبرى نبود و فقط گفت و گو درباره استحقاق بيشتر قريش به ميان آمد.
از مجموعه اقدامات عمر، چه پيش از رحلت پيامبر و چه پس از آن، مىشود فهميد كه او مدتها قبل با يك برنامه حساب شده منتظر و آماده غصبِ خلافت از على علیهالسلام بود. قريش نيز با او همراه بودند، امّا انصار زمينه ساز اين انحراف بودند؛ بدون آنكه خود از آن بهرهاى ببرند.
من از نادانى انصار، خزرج، سعد و بالاخص خويشان او در حيرتم! آنها وقتى ديدند كه نمىتوانند خلافت را از آنِ خود كنند و قريش تسليم ايشان نمىشوند و تاب مقاومتقريش را ندارند، چرا على علیهالسلام را در نظر نگرفتند و چرا او را به رخ مخالفين نكشيدند؟! چرا به درِ خانه پيغمبر نرفتند و با على علیهالسلام تجديد بيعت نكردند؟! وقتى هم كه على علیهالسلام از
ايشان كمك خواست، چرا او را يارى نكردند و او را تنها گذاردند؟! آيا انصار نمىدانستند كه قريش با ايشان بد هستند و كشتگان خويش را فراموش نكردهاند؟ آيا نمىدانستند كه به جز همراهى با اهل بيت علیهمالسلام به عزت و سعادت نمىرسند؟! آيا نمىدانستند كه قريشيان به ايشان بها و ارزشى نمىدهند و به هيچ وجه با ايشان همراهى نخواهند نمود؟! قريش از تنها گذاشتن على از سوى انصار، حداكثر استفاده را بردند؛ بدون آنكه ذرّهاى فايده به انصار برسانند!
] علت مخالفت قريش با على علیهالسلام و همراهى ايشان با ابوبكر
] قريش چگونه فضايل على علیهالسلام را واژگون نمود؟
] سخن باطل ابن ابى الحديد
] سخن ديگر ابن ابى الحديد و ابطال آن
] دشمنى قريش با اهل بيت علیهمالسلام
] دشمنى خلفاى بنى عباس با اهل بيت علیهمالسلام
از آيه شريفه «وَكَيْفَ تَكْفُرُونَ وَأَنْتُمْ تُتْلى عَلَيْكُمْ آياتُ اللّهِ وَفيكُمْ رَسُولُهُ(1)و چگونه كفر مىورزيد با اين كه آيات خدا بر شما خوانده مىشود و پيامبر او ميان شماست» دانسته مىشود كه قرآن و وجود پيغمبر اكرم در ميان مسلمين، هر دو موجب نجات و مانع از ارتداد مسلمانان بودند. همچنين آيه شريفه «أَفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ»(2)بيانگر آمادگى مسلمين پس از وفات پيغمبر اكرم براى ارتداد است؛ همچون ارتداد بنى اسرائيل در غيبت موسى و تمرّدشان از جانشين او هارون و متابعتشان از سامرى و پرستش گوساله؛ هر چند آن همه معجزات و آيات بيّنات و غرق شدن فرعونيان را مشاهده نمودند. پس نمىتوان گفت كه چگونه پس از وفات پيغمبر، جمعى كه آن همه آيات بيّنات را ديده بودند مرتد گشتند! احاديث حوض، ارتداد اصحاب، و رسيدن فتنههاى تاريك و دشوار بر همين نكته دلالت دارند.
پيغمبر اكرم كه در شُرف رفتن از دنيا بود و بروز ارتداد و رسيدن فتن مظلمه را پيش بينى مىنمود چگونه چنان جماعتى را به خود واگذاشت؟! او كه مىدانست قرآن به تنهايى حافظ مسلمين و مانع حوادث آينده نخواهد شد و فقط به ضميمه شخص او مسلمين نجات مىيابند، پس چگونه ايشان را تنها و بى سرپرست گذارد؟! از طرف ديگر، مىبينيم كه تمامى خلفا براى خود جانشين معين كردند. بنابر اين چگونه مىتوان باور كرد كه اين مسأله را از ياد ببرد و مصلحت را در اين ببيند كه تكليف مسلمين را مهمل گذارَد؟ در حالى كه پيغمبر اكرم بيش از همه در صدد اصلاح امور مردم و غمخوار
جمعيت بود. اين باور نكردنى است!
از گفته مسلّم پيامبر كه فرمود: «إنّي تارك فيكم الثّقلين كتاب اللّه و عترتى ما ان تمسّكتم بهما لن تضلّوا أبدا»(1)دانسته مىشود كه عترت به جاى پيغمبر اكرم موجب نجات امت و عِدل قرآنند. او در جاى ديگر نيز ائمه را دوازده نفر از قريش معيّن نموده است كه همان مذهب اماميّه اثنى عشريّه است. پيغمبر اكرم هم على را معيّن نمود و فرمود: «من كنت مولاه فعلىٌ مولاه»(2)و هم عترت - عدد ايشان - را بيان فرمود و مكررا لزوم اطاعت از «ولىامر» را بيان مىنمود. اصرار پيامبر بر اين امر، بيش از آن چهار امر ديگر كه از پايههاى اسلام محسوب مىگردند، بود.
بالاتر از همه اينكه پيامبر مىخواست مخالفين على علیهالسلام را در موقع وفات از مدينه بيرون نمايد. او مىدانست كه بزرگان مهاجر و انصار هر دو در صدد مخالفت برمىآيند، لذا هر دو گروه را به اطاعت از اسامه مأمور نمود و به اين وسيله بر تمام جهانيان اتمام حجت نمود و همه منصفين را بر حقيقت امر آگاه كرد.
مخالفين انصار چنين شخصيت و نفوذ كلمهاى نداشتند، امّا به وسيله ايشان آن دسته ديگر كه قريش بودند، وارد كار شدند؛ انصار در مخالفت و خليفه سازى پيشقدم شدند و قريش هم كه مهياى مخالفت بودند و بر اين امر اتفاق داشتند - چنانكه خود عمر گفت كه مهاجرين بر ابوبكر اتفاق داشتند - از موقعيّت استفاده كردند و به سمت سقيفه شتافتند و سرانجام در محلى كه مردم براى خلافت سعد جمع شده بودند با ابوبكر بيعت كردند. بدين ترتيب انصار باختند و قريش جلو افتادند.
پيغمبر اكرم تعداد زيادى از قريش را كشته بود و چه بسيار از ايشان با شمشير
على علیهالسلام به جهنم رفته بودند. اسلام هرگز در قلوب ايشان جا نگرفته بود، بلكه پيامبر به وسيله مال، ايشان را تأليف قلوب مىنمود. آنها به اجبار به اسلام تظاهر مىنمودند نه آنكه نور ايمان در دل ايشان تابيده باشد. در نتيجه وقتى پيغمبر وفات نمود، ايشان به هيچ وجه حاضر نبودند زير بار ولايت على علیهالسلام بروند و او را به سلطنت بشناسند و سلطنت را در خانواده پيغمبر بگذارند. و قطعا در مقام خونخواهى و جبران گذشته خويش بودند. لذا چون به وسيله اسلام، اتحاد ميان اقوام عرب ايجاد شده بود و زمينه ترقى و سلطنت بر ملل دنيا فراهم گشته بود و همچنين به چشم خود نتيجه اسلام و تعاليم پيغمبر را ديده بودند، از اسلام و اظهار به شهادتين برنگشتند. آنان جزء عقلاى عرب بودند. پس در صدد برآمدند تا سلطنت پيغمبر را به خانواده او ندهند، بلكه نام پيغمبر، سلطنت و پادشاهى را در اختيار بگيرند.
امّا اختيار ابوبكر از اين جهت بود كه او از اغلب مردمان قريش در اسلام با سابقهتر بود. فاميل و طايفه قوى نيز نداشت كه حكومت در خانواده او باقى بماند و ديگران از آن محروم بمانند. از طرفى، قريش هم با او دشمنى نداشتند. چون به وسيله او در طول مدّت مجاهدات پيغمبر، يك نفر هم از مشركين قريش كشته نشده بود، امّا اين مزيّت تنها مخصوص به ابوبكر نبود، بلكه عمر و عثمان نيز با او در اين جهت شريك بودند؛ بر عكس طلحه، زبير و سعد بن ابى وقاص و . . . از كفار قريش عدهاى را كشته بودند. اين بود كه ايشان محروم شدند و آن سه به خلافت رسيدند. پس سبقت ايشان به اسلام و عدم دشمنى قريش با آنان، موجب گرديد تا قريش، پس از پيغمبر با آنان كنار بيايند! دشمنى قريش با پيغمبر و اميرالمؤمنين و زمينه خلافت حسن و حسين عليهماالسلام پس از على علیهالسلام، موجب شد كه قريش از على روى گردانند و نگذارند كه او به خلافت برسد. البته بر اين سه، عدالت على علیهالسلام را اضافه نماييد؛ آنان اشراف بودند و حاضر به عدالت و تساوى حقوق نبودند.
اين امور موجب گرديد تا قريش، پس از پيغمبر با ديگرى بسازد و از على علیهالسلام دست بردارد البته با حفظ تظاهر به ديانت و اسلام. زيرا آنان مىدانستند كه از اين راه به سلطنت
و سيادت مىرسند، نه از راه ارتداد و بت پرستى. قريش نتيجه شرك خود را ديده و نتيجه اسلام را مشاهده كرده بودند. پس ديگر نمىتوانستند به شرك برگردند. اين است سرّ آنكه قريش پس از پيغمبر مرتد نشدند و به بت پرستى برنگشتند و آن است سرّ آنكه از آل محمّد علیهمالسلام روى گردان شدند.
انصار، هيچ وقت نمىتوانستند با قريش مبارزه كنند. در جاهليت نيز كوچكتر از آن بودند كه خود را با ايشان برابر بدانند. در روز فتح مكه، سعد بن عباده رئيس انصار گفت:
«اليوم اذلّ اللّه قريشا اليوم يوم الملحمه اليوم تسبى الحرمه»(1)امّا پيغمبر فرمود: «بل اليوم يوم المرحمة اليوم اعزّ اللّه قريشا»(2)پس سعد معزول شد و پرچم را به اميرالمؤمنين علیهالسلام تسليم نمود.
البته انصار بسيار مايل بودند در آن روز بر قريش پيروز شوند و قريش ذليل ايشان گردد، ولى عفو پيغمبر اكرم و آزاد شدن قريش توسط ايشان، موجب بقاى عزت آنان شد، حتى در اثر بذل و بخششهاى عظيم آن سرور به ايشان، كمبود مالى قريش و خسارات وارده در اثر جنگ به ايشان جبران گرديد. آنگاه انصار در مقام اعتراض برآمدند و پيغمبر آنان را راضى نمود.
بنابر اين قريش كه ميوه اسلام را چشيده و عزت، سعادت و سلطنت را ديده بودند - آل اميه از ناحيه پيغمبر حاكم مكه و يمن و بحرين و عامل صدقات شده بودند - چگونه به بت پرستى برمىگشتند؟ آنان جدا به اسلام چسبيدند؛ حتى وقتى عرب در صدد ارتداد برآمدند، قريش بر اسلام خود پابرجا ايستادند. در عين حال، آنان آل محمّد علیهمالسلام را محروم نمودند، به انصار راه ندادند و انصار را بيچاره كردند. انصار حقيقتا پيش از اسلام قوىتر از زمان خلفا و سلاطين بنى اميه بودند، ولى به تدريج محو و مستهلك شدند و تمام عزتى را كه به وسيله پيغمبر پيدا كرده بودند، در اثر جدا شدن از اهل بيت از دست دادند و در زمان يزيد بن معاويه نتيجه مخالفت با قريش و جدايى از اهل بيت علیهمالسلام را
ديدند و به فجايعى كه لشكريان يزيد بر ايشان وارد ساختند، مبتلا گشتند.
شما ببنيد! در ايام خلافت ابوبكر و ديگران چگونه قريش و مؤلفة القلوب اُمراى لشكر و وُلات و عُمّال بودند؟ شما هميشه انصار را كنار مىبينيد. زيرا به ايشان ولايت، حكومت يا رياست لشكر نمىدادند. همچنين آل محمّد علیهمالسلام را محروم مىبينيد؛ حتى بنى عباس، عموم بنى هاشم و بنى مطلب را از كار بركنار مىبينيد.
قريش نه تنها پس از وفات پيغمبر، خلافت را از على علیهالسلام دور مىنمودند، بلكه حتى پس از بيست و پنج سال كه خلافت به على علیهالسلام رسيد باز نتوانستند آرام بگيرند. مگر طلحه و زبير و عايشه و ايادى ايشان، بصره را از چنگ عامل اميرالمؤمنين علیهالسلام بيرون نبردند؟ مگر جنگ جمل را بر پا نكردند؟ چه كسى به غير از قريش اين آتش را روشن كرد و مردم را بر اميرالمؤمنين علیهالسلام شورانيد؟ همان معاويه تا پيش از جنگ جمل با على علیهالسلام مخالفت علنى نمىكرد، ولى پس از اين واقعه به تدريج مخالفت خويش را علنى نمود! مگر جنگ صفين جز به وسيله قريش بپا گرديد؟ معاويه و عمرو بن عاص سبب اين فتنه بودند و از همين فتنه، فتنه خوارج برخاست!؟ بىجهت نبود كه امير المؤمنين علیهالسلام مىگفت:
«اللهمّ إنّي استعديك على قريش ومن اعانهم فإنّهم قطعوا رحمي و صغروا عظيم منزلتي واجمعوا على منازعتى امرا هولى ثمّ قالوا ألا إنّ في الحقّ أن تأخذه وفي الحقّ أن تتركه».(1)
«بار خدايا! من در برابر قريش و كسانى كه به كمك آنان برخاستهاند از تو استعانت مىجويم و شكايت را پيش تو مىآورم! آنها پيوند خويشاوندى مرا قطع كرده و مقام و منزلت مرا كوچك شمردهاند و در غصب حق و مبارزه با من هماهنگ شدهاند؛ به اين هم اكتفا نكرده و گفتهاند كه بعضى از حقوق را بايد گرفت و پارهاى را بايد رها كرد و اين از حقوقى است كه بايد رها سازى!»
همچنين در جاى ديگر مىگويد:
1) نهج البلاغه، خطبه 172.
«أللهمّ إنّي استعديك على قريش و من اعانهم فإنّهم قطعوا رحمي واكفئوا انائي واجمعوا على منازعتي حقّا كنت أولى به من غيري وقالوا ألا إنّ في الحقّ أن تأخذه وفي الحقّ ان تمنعه فاصبر مغموما او مت متأسفا فنظرت فإذا ليس لي رافد ولاذاب ولامساعد إلاّ أهل بيتي فضننت بهم عن المنيّة فاغضيت على القذى وجرعت ريقي على الشجى و صبرت من كظم الغيظ على امر من العلقم والم للقلب من وخز الشفار».(1)
«بار خدايا! من در برابر قريش و همدستانشان از تو استمداد مىجويم و به تو شكايت مىآورم! آنها پيوند خويشاوندىام را قطع كردند؛ پيمانه حقّم را واژگونه ساختند و همگى براى مبارزه با من در مورد حقّى كه از همه به آن سزاوارتر بودم، متفق گشتند و گفتند: پارهاى از حقوق را بايد بگيرى و پارهاى را بايد صرف نظر كنى و حق خلافت از نوع دوم است. اكنون يا با همين غم و اندوه شكيبايى كن و يا با تأسف بمير! من در امر خود نظر افكندم؛ نه ياورى ديدم و نه مدافع و همكارى، مگر اهل بيتم كه مايل نبودم جانشان به خطر بيافتد. بنابر اين چشمان پر از خاشاك را بر هم گذاردم و همچون كسى كه استخوان درگلويش گير كرده باشد آب دهان فرو بردم و با خويشتن دارى و فروخوردن خشم در امرى كه از حنظل تلختر و از تيزى دم شمشير براى قلب دردناكتر بود، شكيبايى ورزيدم».
اينگونه كلمات و شكايات در كلام اميرالمؤمنين علیهالسلام بسيار است. ايشان مىگويد:
قريش همگى بر كوچك كردن مقام شامخ من و واژگون كردن كاسه فضايل و مناقب من اتفاق كردند. قريش يا غاصب بودند يا راضى به عمل ديگران. و اين است مقصود از گفته «فإنّها كانت اثرة شحَّت عليها نفوس قوم، و سخت عنها نفوس آخرين(2)بدين جهت بود كه عدهاى بر اين مقام بخل ورزيده [و با نداشتن شايستگى آن را تصاحب نمودند] و گروهى ديگر [خود ما] از آن صرف نظر كردند».
اميرالمؤمنين علیهالسلام خلافت را حقّ خود مىدانست، ولى قريش مىگفتند: تو با ديگران برابرى و خلافت بر همگى روا است. پس اگر از تو گرفتند و به ديگران دادند، باز به حق بوده و ظلم و ستمى نشده است.
واژگونى فضايل على علیهالسلام توسط قريش به چند شكل صورت گرفت: كتمان فضيلت او، جعل نمودن همان فضيلت براى ديگران، نسبت دادن عيوبى به آن حضرت و از ارزش او كم نمودن و خلافتش را انكار كردن! چنانكه اميرالمؤمنين علیهالسلام فرمود: قريشيان گفتند: «ألا أنّ في الحقّ ان تأخذه وفي الحقّ إن تمنعه؛ خلافت حق مخصوص به تو نيست. پس اگر به آن رسيدى، به حق است و اگر از تو دور كردند و به ديگرى دادند، آنهم به حق است».
ابن ابى الحديد پس از بيان تمام حديث سعد بن كثير انصارى از كتاب سقيفه ابوبكر جوهرى، مىگويد: «از اين حديث دانسته مىشود كه پيغمبر كسى را براى خلافت معين نفرمود؛ نه على و نه ديگرى را. چون ابوبكر و على به سوابق، فضايل و خويشاوندى استدلال نمودند و اگر نص صريحى درباره ابوبكر وجود داشت، در برابر انصار به آن استدلال مىنمود. همچنين اگر براى على نصّى وجود داشت، آن را به رخ ابوبكر مىكشيد. از اخبار سقيفه دانسته مىشود كه على به همه نسبت ظلم و تعدى مىداد؛ به ايشان سخنان درشت مىفرمود و از اطاعت آنان خوددارى مىنمود.پس اگر بر خلافت او از جانب پيغمبر نصّى در ميان بود، البته مىبايست به آن استدلال مىفرمود».(1)
من مىگويم: اولاً، همين اندازه كه ابن ابى الحديد احتجاج امير المؤمنين علیهالسلام را قبول دارد، ما را كفايت مىنمايد. اميرالمؤمنين علیهالسلام به اعتراف ابن ابى الحديد نسبت ظلم و
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 12 و 13.
تعدى به قريش داده و فرموده است كه سلطنت پيغمبر را از خانواده او بيرون نبريد و حق را از اهلش دور نكنيد! اين سخنان وقتى به جا و به مورد است كه حق، مخصوص او بوده باشد. چرا كه اگر حق با ديگران باشد، جهت ندارد كه بگويد به من ظلم كرديد و به حق من تعدى نموديد.
ابن ابى الحديد بداند كه اگر على يار و ياور داشت، پس از وفات پيغمبر اكرم با مخالفين خود جنگ مىنمود و اين در سخنان او است كه «فنظرت فإذا ليس لي . . .»(1). اگر خلافت ديگرى صحيح بود، پس چگونه على با آنان مىجنگيد؟ اگر بگوييد كه در صورت بروز خلاف، خلافت هيچ يك از دو دسته ثابت نمىشود؛ پس چگونه در صورت وجود اوضاع مساعد با مخالفين خود مىجنگيد؟ اين جنگ و نزاع وقتى به جا و به مورد است كه حق، مخصوص و منصوص به او باشد.
ثانيا، اميرالمؤمنين علیهالسلام فرمود:
«أين الّذين زعموا أنّهم الراسخون في العلم دوننا كذبا و بغيا علينا إن رفعنا اللّه ووضعهم واعطانا و حرّمهم وأدخلنا واخرجهم بنا يستعطي الهدى و يستجلي العمى إنّ الائمة من قريش غرسوا في هذا البطن من هاشم ولا تصلح على سواهم ولاتصلح الولات من غيرهم»(2)
«كجا هستند آنان كه ادعا مىكردند راسخان درعلمند، نه ما؛ و اين ادعا را از طريق دروغ و ستم بر ما عنوان مىكردند؟! كجا هستند تا ببينند كه خداوند ما را برترى داد و آنان را پست و خوار ساخت!؟ به ما عطا كرد و آنها را محروم ساخت، و ما را در حريم نعمت خويش داخل كرد و آنان را خارج نمود. به وسيله ما درخواست هدايت مىشود و از منبع وجود ما نابينايان خواستار روشنايى مىگردند. امامان و پيشوايان از قريش هستند و درخت وجودشان در سرزمين وجود اين تيره از بنى هاشم غرس شده و اين مقام در خور ديگران نيست و رهبران ديگر شايستگى اين مقام را ندارند».
از اين كلمات دانسته مىشود كه اميرالمؤمنين علیهالسلام خلافت را مخصوص به خود مىدانست. ايشان مىفرمايد: ديگران به دروغ مىخواستند خود را همدوش اهل بيت قرار دهند، حال آنكه خداوند حق را به ما داده و ديگران را بيرون كرده است. امامت در قريش و از فرزندان هاشم است و هيچ وقت به غير ايشان نمىرسد.
ابن ابى الحديد شرح را بر طبق قواعد معتزله نوشته است. ايشان نيز خلافت را مخصوص بنى هاشم نمىدانند، بلكه همه بطون قريش را در يك رديف مىشناسند. او اينجا گرفتار شده است، لذا مىگويد: «اينجا بر من مشكل شد! اگر اين كلام از على علیهالسلام باشد، من نيز چون او مىگويم. زيرا مسلما پيغمبر فرمود: «على با حق است و حق با او مىچرخد». آنگاه مىگويد: و ممكن است كلام را تأويل كنيم به اينكه منظور، نفى از كمال است؛ همانند «لا صلوة لجار المسجد إلاّ في المسجد».(1)
ابن ابى الحديد كه معترف است حق با على علیهالسلام است و خودش مىداند كه آن تأويل درست نيست و بناى همه عقلا بر حجيت ظواهر است و اگر باب تأويل و توجيه باز شود، هرج و مرج و اختلال در نظام لازم مىآيد، حال چه شده است كه كلام اميرالمؤمنين علیهالسلام را - كه صراحت دارد بر اين كه خداوند آنان را بر ديگران اختيار نموده و به علم خويش مخصوص كرده و پايه قدر و مقام ايشان را بالا برده و ديگران را محروم نموده است - تأويل مىنمايد؟! ايشان بداند كه بزرگان صحابه نيز يا منكر نصّ مىشدند و يا آن را تأويل مىكردند. لذا به على گفتند: تو اگر در خلافت ممنوع شدى، خلاف حقى صورت نگرفته و اگر به خلافت برسى نيز به جاست. پس خلافت اختصاص به تو ندارد و تو در برابر آن مانند ديگران هستى. قريش هم سخن معتزله را مىگفتند و به همين جهت گرفتار نفرين على علیهالسلام شدند. اگر ابن ابى الحديد مىداند كه پيغمبر فرموده است على با حق است و حق از او جدا نمىشود، بايد از طريقه مشايخ خود برگردد و مطابق مذهب اماميه خلافت را حق على علیهالسلام بداند و بگويد كه به او ظلم كردند و آن را به جفا از او گرفتند.
ثالثا، چنين نبود كه محدثين هر چه را اميرالمؤمنين علیهالسلام فرموده بود نقل نموده
1) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 9، ص 88.
باشند. محدثينى كه در عصر خلفا و سلاطين بودند يا گرفتار طمع و هوى و هوس بودند و يا در برابر سلاطين تقيه مىكردند، لذا تا مىتوانستند در قضايا دست مىبردند و آنها را كم و زياد مىنمودند. در نتيجه، از عدم نقل ايشان نمىتوان استنباط كرد كه اميرالمؤمنين علیهالسلام استشهاد نفرموده است تا به همين دليل ابن ابى الحديد بخواهد بگويد كه همين، دليل بر نبودن نص است.
ما مىدانيم كه على علیهالسلام پس از رسيدن به خلافت، اصحاب را قسم داد كه هر كس در غدير خم بود و سخنان پيغمبر را شنيد، برخيزد و شهادت دهد. بعضى از صحابه كتمان نمودند و به دروغ گفتند: مبتلا به فراموشى شدهايم. لذا گرفتار نفرين اميرالمؤمنين علیهالسلام شدند: كور شده و يا به مرض پيسى دچار شدند؛ به حدى كه نمىتوانستند آن لكهها را با عمامه بپوشانند! جايى كه علاقه به شيخين اين اندازه صحابى را مبتلا نموده باشد كه در زمان خلافت اميرالمؤمنين علیهالسلام در حضور جماعتى از صحابه حق را كتمان كند، آيا توقع داريد كه قضايا آن چنان كه بود براى طبقات بعد آن هم پس از سلطنت منافقين بيان شده باشد؟! پس آثار سلطنت منافقين و پولهايى كه براى كتمان حق و انتشار باطل به محدثين مىدادند چه شد؟ لذا با فرض بر اين كه روات سقيفه احتجاج على علیهالسلام به نص را نقل نكرده باشند، دليل بر عدم وجود نص نيست.
رابعا، همان استشهاد امير المؤمنين علیهالسلام به گفته پيغمبر، «من كنت مولاه فعلىّ مولاه» و شهادت جماعتى از صحابه، شاهد بر وجود نص و احتجاج آن سرور به نص است و چه نصى از اين جمله بالاتر كه «وَمَنْ لَمْ يَجْعَلْ اللّهُ لَهُ نُورا فَمَا لَهُ مِنْ نُورٍ»(1)چگونه پيغمبر مولاى مردم بود؟ به همان نحو هم على علیهالسلام مولاى مردم است؛ ولايت پيغمبر بر تمام مردم بود، پس ولايت على علیهالسلام نيز بر شيخين و ديگران ثابت مىباشد.
همانگونه كه دشمنان پيغمبر معجزات آن حضرت را سِحر مىخواندند، دشمنان اميرالمؤمنين علیهالسلام هم يا سخنان پيغمبر را منكر مىشدند و يا تأويل مىكردند! اگر هيچ
1) سوره نور، آيه 40
دليلى نبود مگر ادعاى اميرالمؤمنين علیهالسلام بر اينكه قريش به او ظلم كردند و حق او را غصب نمودند، ما مىدانستيم كه نص در كار بوده است، ولى آن را مخفى نمودند. ما از جمله «واجمعوا على منازعتي أمرا هولى» مىفهميم كه او منصوص بود. لذا اگر پيغمبر اختيار خلافت را به مردم واگذاشته و عموم قريش را لايق اين امر دانسته بود، از هر بطنى كه باشند، اين جمله نادرست بود و صِرف برتر بودن، سبب صحت اين نسبتها نمىشد. اگر موقوفه براى عالِم باشد و آن را به غير افضل و غير اعلم دهند، افضل و اعلم نمىتواند بگويد كه من مظلوم هستم و آنان تعدى كرده و از حق دور شدهاند و حق را به غير اهل داده و خيانت نمودهاند. البته من در موضوع خلافت در كتاب اميرالمؤمنين علیهالسلام - انشاء اللّه - مشروحا وارد مىشوم و جهات سخن را در نظر مىگيرم.
حال، مناسب است در اين مقام به كلام ديگرى از ابن ابى الحديد اشاره نمايم:
او مىگويد: «شيعه در اينكه مىگويند على خلافت را براى خود مىخواست و به همين دليل از بيعت امتناع نمود، خطا نكردهاند، ولى در اينكه پيغمبر او را معين نموده و صحابه عمدا با نصِ روشن پيامبر مخالفت كردهاند و لذا يا كافر و يا فاسق هستند، خطا كردهاند. چون از قرائن احوال دانسته مىشود كه على در ابتدا گمان مىكرد كسانى كه خلافت را از او گرفته و به ابوبكر واگذار كردهاند، براى هوى و هوس و دشمنى با او اين كار را كردهاند و به همين دليل از بيعت امتناع نمود، امّا بالاخره بر او روشن شد كه رفتار آنان به جا بوده و براى دنياى خود اين اقدام را ننمودهاند؛ آنان دانسته بودند كه على شايسته خلافت نيست. زيرا مردم با او دشمن بودند. از طرفى سن او كم بود و از طرف ديگر، جمعى نمىخواهند كه خلافت و نبوت در يك خانواده باشد. همچنين از طرفى جمعى بر او حسد مىبردند و بعضى تحمل عدالت او را نداشتند. پس مصلحت را در اين ديدند كه ديگرى خليفه باشد. على نيز بعدها ملتفت اين قضيه شد كه آنها براى چه چنين كردهاند. پس قبول نمود و تسليم خلفا شد.
او مىگويد: اين بهترين و صحيحترين مذاهب است و متأخرين معتزله بغداديين به اين امر قائل شدند».(1)
بحث در اطراف اين سخنِ باطلِ او بسيار است. ما مىگويم: على علیهالسلام هيچ وقت به خلافت خلفا راضى نشد و هميشه از قريش شكايت داشت؛ كلمات بيان شده از اميرالمؤمنين علیهالسلام كه به حد تواتر رسيده است همگى در مقام شكايت از خلفا است؛ آن حضرت حتى پس از رسيدن به خلافت مىگويد:
«فواللّه ما زلت مدفوعا عن حقي مستأثرا علىّ منذ قبض اللّه نبيه حتّى يوم الناس هذا».(2)
«به خدا سوگند! از هنگام مرگ پيغمبر تا اكنون از حق خويشتن محروم ماندهام و ديگران را به ناحق بر من مقدّم داشتهاند».
ابن ابى الحديد كه قبول دارد اميرالمؤمنين علیهالسلام خود را مظلوم و آنان را ظالم مىداند، خوب بود ثابت مىنمود كه از چه زمانى حضرت از عقيده خود بازگشت؛ تغيير عقيده داد و دانست كه حق با غاصبين بوده و از ايشان راضى شد!
ابن ابى الحديد كه قبول دارد پيغمبر فرموده است كه على علیهالسلام با حق است و حق از او جدا نمىگردد و با او مىگردد، پس چگونه مىگويد: على اول اشتباه كرد و بعد ملتفت شد و از ايشان راضى گرديد؟!
از طرفى، چگونه مىتوان باور كرد كه ابوعبيده جراح و چند نفر ديگر از قريش ملتفت قضيه شدند، ولى اميرالمؤمنين علیهالسلام ملتفت نشد؟ آيا آنان عاقلتر از على علیهالسلام بودند و يا نسبت به اسلام و مسلمين از او دلسوزتر بودند؟ اگر چنين است، خدمات ايشان به پيغمبر و اسلام و مسلمين در حيات آن سرور چگونه بود؟ از اين گذشته، خوب بود آنان امورى را كه ابن ابى الحديد شمرده است به اميرالمؤمنين علیهالسلام مىگفتند و او را قانع مىكردند. چه اندازه خوب بود كه در سقيفه به انصار مىگفتند كه زود است درباره
خلافت گفت و گو نماييد. پس بياييد تا پيغمبر را دفن كنيم و پس از آن با اهل بيت آن سرور مشورت كنيم و هر كس را كه صلاح بود، انتخاب كنيم.
اگر به راستى آن عمل براى رضاى خدا و مصلحت مسلمين بود، پس چرا جناب عمر گفت: بيعت ابوبكر به طور ناگهانى صورت گرفت و خداوند از شر او جلوگيرى كرد و هر كس چنين خيالى كرد، او را بكشيد!
از طرف ديگر، اگر به راستى اين جماعت اين قدر دلسوز مسلمين و عاقبت انديش بودند، پس چرا پيغمبر اكرم مىخواست ايشان را با آن همه اصرار و فشار از مدينه بيرون
نمايد؟
وانگهى، چرا قريش پس از رسيدن خلافت به على علیهالسلام و سالمند شدن او، شورش كردند و با او جنگيدند و ياران آن حضرت را كشتند؟
اما حسادت عدهاى بر آن حضرت، به گفته ابن ابى الحديد موجب محروم ساختن مستحق از حقش نمىگردد:
«أَمْ يَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما آتيهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْناهُمْ مُلْكا عَظيِما»(1)
«بلكه به مردم براى آنچه خدا از فضل خويش به آنان عطا كرده است، رشك مىورزند. در حقيقت ما به خاندان ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به آنان مُلكى بزرگ بخشيديم».
همچنين عدالت آن سرور موجب نمىشود كه از او دور گردند و خلافت به كسى كه با مردم بسازد و تملق و چرب زبانى نمايد، برسد. اگر خلافت براى احقاق حق و ابطال باطل است، مىبايست به علىِ عادل برسد. پس محروم نمودن ايشان محققا به زيان و ضرر مسلمين تمام گرديد.
از طرفى، كمى سن هم موجب نقص كامل نمىگردد. زيرا اگر به سن وسال بود،ابوقحافه، پدر ابوبكر، سال دارتر از خود ابوبكر بود و عيسى علیهالسلام در گهواره نبايد پيغمبر مىشد.
1) سوره نساء، آيه 54.
و اما گفته ابن ابى الحديد: «فكان من عناية اللّه تعالى بهذا الدين إن ألهم الصحابة ما فعلوه واللّه متمّ نوره ولو كره المشركون»،(1)پاسخش همان است كه اميرالمؤمنين فرمود:
«حاول القوم اطفاء نور اللّه من مصباحه و سد فواره من ينبوعه»(2)
«آنها كوشيدند تا نور خدا را كه از چراغش مىدرخشيد، خاموش سازند و فوران چشمه الهى را مسدود نمايند».
در واقع اين قول اميرالمؤمنين علیهالسلام همان قول خداوند است كه فرموده:
«أَفَمَنْ يَهْدِي إِلىَ الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمْ مَنْ لايَهْدِّي إِلاّ أَنْ يُهْدي فَمالَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ»(3)
«پس آيا كسى كه به سوى حقّ رهبرى مىكند، سزاوارتر است مورد پيروى قرار گيرد يا كسى كه راه نمىيابد، مگر آنكه هدايت شود؟ شما را چه شده! چگونه داورى مىكنيد؟!»
ابن ابى الحديد بداند كه آنچه قريش انجام دادند از جانب خداوند نبود، بلكه همان كارى بود كه مشركين و مؤلفة القلوب مىخواستند. زيرا اگر از جانب خداوند الهام شده بود، على علیهالسلام و اهل بيت آن كار را مكروه نمىداشتند! اين همان على علیهالسلام است كه تو [ابن ابى الحديد] مىگويى پيغمبر درباره او فرمود: حق از او جدا نخواهد شد و با او مىگردد. پس چرا در اينجا آن گونه از مخالفت او تعبير مىنمايى؟ آرى! در برابر قريش، تنها على علیهالسلام بود و جمعى از خوبان صحابه، نه مشركين. پس دهانت پر از آتش باد!
دشمنى اختصاص به آل اميه نداشت، آل عباس كمتر از آل اميه نبودند، مردم را از اهل بيت علیهمالسلام دور و به دشمنان ايشان نزديك مىكردند، حال كه از خلافت خبرى نيست خوب است آثار او نيز از بين برود.
قريش پس از غصب خلافت براى تثبيت موقعيت خود از مقام شامخ على علیهالسلام كاستند تا او به خلافت نرسد و فرزندان او هم در مقام چنين كارى بر نيايند. چه بسا دشمنى ديرينه آنها با او موجب همين كارها و امور خصمانه بود، نه فقط براى حفظ موقعيت خود. مثلاً معاويه از دو جهت مبادرت به دشمنى با اميرالمؤمنين علیهالسلام مىنمود: هم از جهت دشمنى با پيغمبر و اميرالمؤمنين و هم براى نگاهدارى خلافت در خانواده خود.
آنها براى نيل به اين مقصود از هيچ كارى كوتاهى نكردند؛ پولهاى فراوان صرف نشر اكاذيب شد و احاديث بسيار در سينهها و كتابها ثبت و ضبط گرديد. و بالجمله چه ظلمهاى فراوانى كه به معصومين - اميرالمؤمنين، فاطمه زهرا، حسن و حسين و ائمه طاهرين علیهمالسلام - نمودند. در اين مقام به نقل دو حكايت اكتفا مىكنم.
حكايت اول: «عبداللّه بن هانى از طايفه اود از ملازمين حَجّاج بن يوسف بود. حجاج خواست به او محبتى نمايد تا شايد جبران خدمات او را نموده باشد. پس دختر سيدِ فزاره، اسماء بن خارجه، و دختر سيد هَمدان، سعيد بن قيس همدانى را براى او خواستگارى نمود. هر دو امتناع كردند، ولى در اثر تهديد حجاج و ترس از شمشير و تازيانه به او دختر دادند. آنگاه حجاج به او گفت: دختر اين دو بزرگ را به تو تزويج نمودم؛ با آنكه تو در نَسَب پست هستى و كفو ايشان نمىباشى. عبداللّه بن هانى گفت: أيها الامير! اين سخن را مگو! براى طايفه ما مناقبى است كه هيچ يك از عرب به ما نمىرسد. حجاج از آن مناقب پرسيد. عبد اللّه گفت: هيچ وقت در مجلس ما عثمان سب نشده. حجاج سوگند ياد نمود كه اين فضيلتى است. گفت: هفتاد نفر از طايفه ما در ركاب معاويه بودند، در حالى كه در ركاب على بيش از يك نفر از طايفه ما نبود و او هم مرد بدى بود. حجاج سوگند ياد نمود كه اين نيز منقبت و فضيلتى است. عبد اللّه گفت: هيچ كس از ما زنى را كه از دوستان و شيعيان على بود، تزويج ننمود! حجاج گفت: اين نيز منقبتى است. عبد اللّه گفت: از ما هيچ زنى نبود، مگر آنكه نذر كرده بود تا اگر حسين كشته شود، ده شتر قربانى كند و همه زنان ما به شكرانه كشته شدن حسين، به نذر خود
وفا كردند و شتر قربانى نمودند. حجاج سوگند ياد نمود كه اين نيز فضيلتى است. عبد اللّه گفت: هيچ كس از ما نيست مگر آنكه چون ديد پدرش على را لعن مىكند، او نيز لعن نمود و همچنين لعن نمود حسن و حسين و فاطمه مادر ايشان را. حجاج گفت: به خدا سوگند اين نيز فضيلتى است».(1)ابن ابى الحديد نيز اين قصه را نقل نموده است.(2)
حكايت دوم: «در آن زمان كه لعن على علیهالسلام بر منابرِ روز جمعه ممنوع شد، مردمان شهر حرّان از اين فرمان اطاعت نكردند و گفتند: نماز بدون لعن بر ابوتراب درست نيست. يكسال پس از آن دستور نيز بر عمل خود اصرار مىكردند تا آنكه از ناحيه خراسان شورش برپا شد و نوبت سلطنت به بنى عباس رسيد».(3)
شما از اين دو حكايت در مىيابيد كه سلاطين جور چه اندازه زحمت كشيده بودند تا لعن امير المؤمنين و فاطمه و حسنين علیهمالسلام را رواج داده و دشمنى با ايشان را در دلهاى مردم جاى دهند. از طرف ديگر، ترحم بر معاويه در ميان مردم رواج داشت؛ حتى در زمان سلطنت بنى عباس، بغض على علیهالسلام كه علامت و نشانه نفاق بود در قلوب مسلمانان جا گرفته بود و به جاى دوستى با على علیهالسلام كه علامت ايمان است، دوستى با معاويه جا داشت. سقّايان در موقعِ آبدادن بر معاويه ترحم مىكردند.
تمام ظلمهايى كه بر اميرالمؤمنين، فاطمه، حسنين، ائمه طاهرين علیهمالسلام و شيعيان وارد شد در نتيجه بيرون رفتن سلطنت و خلافت از خانواده پيغمبر بود و تمام دشمنىهاى مردم با ايشان و دوستى با دشمنان ايشان نتيجه و ثمره رسيدن سلطنت به قريش مىباشد. آنان تا توانستند على علیهالسلام را كوچك كردند و دشمنان او را بزرگ ساختند تا آنكه هيچ وقت خلافت به آل محمّد علیهمالسلام نرسد.
البته تصور نشود كه لعن نمودن على علیهالسلام مخصوص به آل اميه يا ديگر قريشيان بود، بلكه خلفاى بنى عباس نيز از اين دشمنىها مضايقه نداشتند؛ اگر چه هنگامى كه بنى هاشم در برابر آل مروان تجمع كرده بودند، بنى عباس به محمد بن عبداللّه حسنى دعوت نموده و ابوجعفر منصور با او بيعت نموده بود.
ابوجعفر طبرى مىنويسد: «محمد بن على بن عبد اللّه بن عباس - پدر سفاح و منصور - مردى را به سوى خراسان روانه كرد تا مردم را به سوى رضا [مقصود همان رضى از آل محمد است] دعوت نمايد، ولى نام كسى را نبرد.(1)
مقصود او اين بود كه هر كسى را آل محمد پسنديدند، او خليفه باشد. مؤيد گفته ما هم اين است كه به ابوسلمه، وزير آل محمد و به ابومسلم، امين آل محمد مىگفتند.(2)
داود بن على در روز بيعت با ابوعباس سفاح بر بالاى منبر كوفه گفت: «به خدا سوگند! ميان شما و پيغمبر خدا خليفه نبود، مگر على علیهالسلام و اين اميرالمؤمنين كه پشت سر من است».(3)
در آن زمان، شعرا به آل محمد و بنى هاشم دعوت مىنمودند. كميت مىگويد:
ولكن إلى أهل الفضايل والتقي *** وخير بني حوّاء والخير يطلب
إلى النفر البيض الّذين بحبّهم *** إلى اللّه فيما نابني أتقرّب
بنى هاشم رهط النبي فإنّني *** بهم ولهم أرضى مرارا و اغضب(4)ولى چون نوبت به منصور رسيد و فرزندان حسن از آل على علیهمالسلام بر او خروج
1) تاريخ طبرى، ج 7، ص 421.
2) تاريخ طبرى، ج 7، ص 450.
3) مروج الذهب، ج 3، ص 236 و 237؛ طبرى، ج 7، ص 428.
4) و از كسانى كه داراى فضائل اخلاقى و پرهيزكارى هستند و بهترين فرزندان حضرت حوّاء ام البشرند بايد خير و بركت خواست. به سوى گروهى كه سفيد چهره و درخشانند و آنچنانند كه به خاطر دوستيشان به سوى خدا نزديك مىشوم در هر امرى كه مرا در بر مىگيرد، بنى هاشم قوم و قبيله پيامبرند پس به درستى كه من براى آنها و به خاطر آنها بارها راضى و خشنودم و بارها خشمگينم به خاطر آنها و براى آنها الغدير، ج 2، ص 271 و 272.
نمودند، منصور براى تثبيت موقعيت خود، منكر اين امر شد كه فرزندان فاطمه علیهاالسلام اولاد پيغمبر هستند. او همچنين مقام شامخ اميرالمؤمنين علیهالسلام را پايين آورد و آن حضرت را از اهليّت انداخت تا فرزندان او مزاحمش نباشند. منصور خود را طرفدار شيخين معرفى كرد و فضيلت ايشان را ثابت نمود. منصور در اين زمان، مانند يكى از آل زبير يا آل مروان گرديد و اولاد پيامبر را از كار بركنار كرد و عموى ايشان را وارث پيغمبر نمود. من نمىدانم چه بگويم! با وجود فاطمه، دختر پيغمبر، چگونه عمو وارث آن سرور مىشود؟ منصور پس از آنكه اولاد امام حسن علیهالسلام را اسير نمود، در هاشميّه، بالاى منبر رفت و از اولاد ابوطالب، على بن ابيطالب و امام حسن و امام حسين علیهمالسلام بدگويى كرد و گفت: «گرفتارى اولاد عباس از جهت ايشان بود كه بنى اميّه گاهى ما را به شام و گاهى به سرات تبعيد نمودند».(1)
ابوجعفر طبرى، نوشته منصور به محمد بن عبد اللّه بن حسن مثنى را اين چنين نقل نموده است:
«و أمّا قولك: إنّكم بنو رسول اللّه؛ فإنّ اللّه تعالى يقول في كتابه: «ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ»(2)و ولكنّكم بنو ابنته وإنّها لقرابة قريبة؛ ولكنّها لا تحوز الميراث، ولاترث الولاية، ولاتجوز لها الإمامة؛ فكيف تورَث بها! ولقد طلبها ابوك بكلّ وجه فاخرجها نهارا، ومَرّضها سرّا، ودفنها ليلاً؛ فأبى الناس إلاّ الشيخين وتفضيلهما؛ ولقد جاءت السنّة الّتي لا اختلاف فيها بين المسلمين ان الجدّ ابا الأم والخال والخالة لايرثون.
و امّا ما فخرت به من عليّ وسابقته، فقد حضرتْ رسولَ اللّه[ صلیاللهعلیهوآلهوسلم ] الوفاة، فأمر غيره بالصلاة، ثمّ أخذ الناس رجلاً بعد رجل فلم يأخذوه؛ و كان في الستّة فتركوه كلّهم دفعا له عنها، ولم يروْا له حقّا فيها؛ أمّا عبد الرحمن فقدّم عليه عثمان، وقُتِل عثمان وهوله متَّهم، و قاتله طلحة والزبير، و أبى سعد بيعتَه، وأغلق دونه بابه، ثمّ بايع معاويةَ
بعده. ثمّ طلبها بكلّ وجه وقاتل عليها، و تفرّق عنه اصحابه، و شكّ فيه شيعتُه قبل الحكومة، ثمّ حكَّم حكمين رضى بهما، واعطاهما عهده و ميثاقه، فاجتمعا على خلعه. ثمّ كان حسن فباعها من معاوية بخرَق و دراهم ولحق بالحجاز؛ واسلم شيعته بيد معاوية و دفع الأمر إلى غير أهله؛ وأخذ مالاً من غير ولائه ولاحِلّه؛ فإن كان لكم فيها شيء فقد بعتموة وأخذتم ثمنه. ثمّ خرج عمّك حسين بن علىّ على ابن مَرْجانة، فكان الناس معه عليه حتّى قتلوه، و أتوْا برأسه إليه . . . إلى آخر كتابه».(1)
ببينيد! چگونه در اين موقع، منصور نيز يكى از نواصب، دشمنان و معاندين اهل بيت مىشود؟ او نه فقط شيخين را بر على علیهالسلام مقدم داشته است، بلكه او را نالايق شناخته است و مىگويد: حسن خلافت را به معاويه فروخته است. منصور از طرفى فرزند دخترى را اولاد نمىداند و او را وارث نمىشناسد. پس او هم رابطه پدر و فرزندى
را نفى مىنمايد و هم خلافت را نفى مىكند؛ بلكه لياقت را هم نفى مىكند. همچنين معترف است كه پيغمبر ابوبكر را در وقت مرضِ وفات براى نماز معرفى نمود. منصور براى دفع اولاد حسن علیهالسلام تغيير عقيده داد؛ سنّى ناصبى شد تا بتواند با ايشان مخالفت نموده و خلافت را حق خود بداند.
البته اين اختصاص به منصور ندارد؛ مذهب خلفاى بنى عباس همين بود، مگر چند نفرى از ايشان مانند مأمون و معتضد باللّه عباسى كه به على علیهالسلام متمايل شدند. از آن طرف در ميان ايشان، متوكل عباسى تظاهر به عداوت و دشمنى مىنمود.
مروان بن ابى حنفه كه از نواصب است، قصيدهاى در مدح هارون الرشيد و مذمت اميرالمؤمنين و اولاد فاطمه دارد كه بيت اول آن چنين است:
سلام على جمل و هيهات من جمل *** وياحبذا جمل وإن صَوَمَت حبلي
همچنين ابيات زير در آن شعر است:
على ابوكم كان افضل منكم *** اباه ذو والشورى و كانوا ذوى الفضل
وساء رسول اللّه إذا ساء بنته *** بخطبته بنت اللعين ابي جهل
1) تاريخ طبرى، ج 7، ص 570.
فذمّ رسول اللّه صهر ابيكم *** على منبر بالمنطق ذي الصادع الفضل
وحكم فيها حاكمين ابوكم *** هما خلعاه خلع ذي النعل للنعل
وقد باعها من بعده الحسن ابنه *** فقد ابطلت دعواكم الرثة الحبل
وخليتموها وهي في غير اهلها *** وطالبتموها حين صارت إلى اهل(1)اين شاعر ناصبى اشاره به قصهاى مىنمايد كه دشمنان درباره على بن ابيطالب علیهالسلام ساختهاند و آن اين است كه در زمان پيغمبر خدا اميرالمؤمنين خواست دختر ابوجهل را تزويج كند. پيغمبر بالاى منبر رفت و فرمود: قسم به خدا! ميان دختر ولىّ خدا و دشمن خدا جمع نمىشود! فاطمه پاره تن من است؛ آنچه او را اذيت كند، مرا اذيت كرده است. پس اگر على دختر ابوجهل را مىخواهد، دختر مرا رها كند!» اين حديث در صحيح مسلم و بخارى موجود است. حال، شما ببينيد كه دشمنان چه نسبتهايى به اميرالمؤمنين علیهالسلام مىدادند. فاطمه را كسانى اذيت نمودند كه حتى راضى نشد در تشييع جنازهاش حاضر شوند، نه على علیهالسلام .
اميرالمؤمنين علیهالسلام هنگامى كه ابوجهل صاحب عزت و شوكتى بود از او بريده بود و به خاطر پيغمبر با او دشمنى مىنمود و سالها خود را در شعب محصور و محبوس نمود و بر تمام مصائب و بلايا صبر كرد تا آنكه دين خدا ظاهر گرديد و ابوجهل كشته شد و قريش پيغمبر را به عظمت شناختند. حال آيا عاقلى باور مىكند در وقتى كه دشمنان به پيغمبر نزديك مىشدند، اميرالمؤمنين به دشمنان نزديك شود و با آنكه فاطمه دختر پيغمبر در خانه او است، دختر ابوجهل را تزويج كند؟ دشمنان مىخواستند گناه ديگران
1) «با اينكه پدرتان، على از شما برتر بود و پدر او - ابوطالب - در مشورتها صاحب رأى بود و هر دو از برترينها و صاحب افتخار بودند امّا به رسول خدا بدى كرد، چرا كه با ازدواج با دختر ابوجهل به دختر رسول خدا بد كرد؛ پس رسول خدا بر روى منبر و با بيانى رسا و محكم، دامادى پدرتان را نكوهش كرده و بر او خرده گرفت؛ و آن دو نفر - شريح قاضى و عمرو عاص - درباره پدرتان داورى كردند و او را از خلافت خلع كردند همانگونه كه پيشينيان - ابو بكر، عمر، عثمان - با او رفتار كردند؛ پس از او فرزندش حسن خلافت را فروخت - صلح با معاويه - پس ادعاى پوسيده شما بيهوده و باطل است؛ و شما خلافت را براى آنها كه اهلش نبودند رها كرديد و اينك كه خلافت به اهلش رسيده ادعا و درخواست مىكنيد».شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 4، ص 65.
را كه فاطمه را به غضب آورده بودند به على علیهالسلام نسبت دهند و فضايل على علیهالسلام را براى ديگران ثابت كنند پس روى دروغگويان سياه باد!
خلاصه كلام اينكه قريش براى اثبات موقعيت خود و حفظ سلطنت خويش و كنار زدن رقباى خود تا توانستند در مذمت و طعن آن سرور و خانواده وى كوشيدند و باب مدينه علمِ پيغمبر را بستند و از اينكه مبادا مردم در اثر تماس با اهل بيت علیهمالسلام ايشان را بشناسند و با ايشان روابط حسنهاى برقرار سازند و بر خرابى دستگاه حاكمه واقف گردند، ديگران را به جاى ايشان معرفى مىنمودند؛ به طورى كه مىتوانم بگويم هر كس دشمنىاش با على علیهالسلام بيشتر بود در نزد سلاطين، مقربتر و محترمتر بود مخصوصا طبقه محدثين، علما و قضات. شما از اين بيان خواهيد دانست كه چرا از ميان زنان پيغمبر فقط عايشه به اين اندازه مرجع حديث است؛ زيرا در ميان ازواج پيامبر، هيچ كدام به اندازه او با على علیهالسلام دشمنى نكردند. او كسى است كه بر اميرالمؤمنين علیهالسلام شوريد و به وسيله او جنگ جمل به پا شد. همچنين خواهيد فهميد كه چگونه بهترين اصحاب پيغمبر، مانند طلحه، زبير، سعد وقاص و عبد الرحمن عوف، اصحاب شورا شدند. چون هيچ كس از سابقين از قريش به اندازه ايشان با اميرالمؤمنين علیهالسلام عداوت و دشمنى نداشت؛ سعد وقاص با اميرالمؤمنين علیهالسلام بيعت نكرد، ولى با معاويه بيعت نمود و طلحه و زبير هم با آنكه بيعت كرده بودند، نقض عهد نموده و آتش جنگ جمل را روشن كردند! همچنين دانسته مىشود كه چرا از عبد اللّه بن عمر، عبد اللّه بن عاص و عبد اللّه بن زبير روايات بسيارى نقل مىكنند و كتب عامه پر از روايات آنان است، ولى از مثل حسنين عليهماالسلام روايت چندانى در دست نيست؟! اگر نه اين بود كه عبد اللّه بن عباس پدر خلفاى بنى عباس است، از اين مرد نيز چيزى نقل نمىنمودند.
اميرالمؤمنين علیهالسلام از اول بعثت، بلكه از زمان كودكى، مصاحب پيغمبر بود و آخرين كسى بود كه از آن حضرت جدا شد. او پس از پيغمبر، سى سال در دسترس مردم و در مركز مملكت اسلامى بود و تمامى مسلمانان او را مىشناختند. ببينيد! آيا در كتب صحاح به اندازه ابوهريره يا عبد اللّه بن عمر و يا انس بن مالك از او روايت شده است!
كدام يك از صحابه به اندازه على علیهالسلام شأنيت داشته است؟ پس چه شد كه از باب مدينه علم استفاده نكردند؟ با آنكه ايشان قريب پنج سال در رأس خلافت مسلمين قرار داشت. چرا از او، از حسنين و فرزندان آنها تا على بن موسى الرضا علیهمالسلام در كتب صحيحين به اندازه يك نفر از اين جاعلين و واضعين روايت و حديثى وجود ندارد؟ چرا كتب ايشان از روايات زهرى - كه از دشمنان در طبقه تابعين مىباشد - پر است، امّا از على بن الحسين و محمد بن على علیهمالسلام اثر قابل نقلى نيست؟ چه شد كه از صحابه شيعه مانند ابوذر، عمار ياسر و قيس بن سعد بن عباده، خبرى در دست نيست؟!
تمامى اين وصل و فصلها در اثر خلافت و سلطنت است. در حديثى از امام جعفر صادق علیهالسلام آمده است: «آرزو داشتم اين پادشاه اجازه مىداد كه با جمعى از راويان اهل عراق در يكجا باشم و براى ايشان حديث بگويم؛ به او قول مىدهم كه بر او خروج نكنم و به سلطنت او ضررى نرسانم». كشى از صدقة بن حماد از سهل بن زياد از موسى بن سلام از حكم بن مسكين از عيص بن قاسم از امام صادق علیهالسلام چنين روايت نموده است:
«يا ليتني وإيّاكم بالطائف أحدّثكم و تونّسوني و نضمن لهم أن لا نخرج عليهم ابدا».(1)
حال كه موضوع خلافت و سلطنت از ميان رفته است، شايسته است تا برادران مسلمان به خود آيند و آثار شوم آن دوره را از خود دور سازند و احاديث دشمنان اهل بيت علیهمالسلام را كنار بگذارند و از باب مدينه علم پيغمبر و اهل بيت او اخذ حديث و معرفت نمايند. چرا بايد باب مدينه علم به روى ايشان بسته باشد؟ آنان بايد به خود آيند
و حديثى را كه يكى از دشمنان در سلسله سند آن است كنار گذارند و حديثى را كه راويان آن امانت دار و از كذب در امان هستند مورد تمسك قرار دهند.
اختلافى كه امروز در بين مسلمين است و آنان را از يكديگر جدا و متفرق نموده است، نتيجه سلطنت و خلافت جمعى از همان مردمان است؛ آنان عدهاى از منافقين را به خود نزديك و ايشان را بر مردم مسلط نمودند و مردم در اثر احاديث باطله ايشان،
1) جامع الرواة، ج 1، ص 655، در باب كلمه عيص بن القاسم.
داراى عقايدى شدند كه حب و بغضى نابهجا پيدا مىكردند؛ آنان خوبان را بد و بدان را خوب جلوه مىدادند. بدين گونه باب رأى و استحسان در اثر جهالت ايشان رواج يافت و مردم از علوم اهل بيت و از فقه آل محمّد علیهمالسلام محروم شدند و با قصههاى باطل و احاديث فاسد مأنوس گشتند.
چرا مسلمانان نبايد فقه را از آل محمّد علیهمالسلام اخذ نمايند؟ چرا ابو حنيفه بر مردم حكومت كند؟ مگر در بين اهل مدينه كسى از مالك بن انس عالِمتر نبود؟ جايى كه جعفر بن محمد يا محمد بن على باشند، چرا بايد كسان ديگرى مرجع قرار گيرند؟
علم پيغمبر نزد على علیهالسلام بود و آل على عالِم به علوم علوى بودند و براى هر دورهاى در ميان ايشان عالِمى به كتاب خدا و سنت رسول خدا هست. لذا بر امت است كه حكم خدا را از ايشان اخذ نمايند.
فقها و محدثين امين شيعه از ايشان اخذ علوم نمودند و آنان عالم به فقه آل محمّد علیهمالسلام هستند؛ چنانكه اصحاب ابوحنيفه عالم به آراى او هستند. پس تقريب بيان مذاهب مسلمين از اين راه ممكن است، نه از راههاى ديگر.
در اين مقام كلام خود را به اين جمله ختم مىنمايم: ببينيد! امت، اجر رسالت را كه همان مودت ذوى القربى و خويشان پيغمبر بود، چگونه ادا نمودند؛ ايشان را كشتند يا خانه نشين كردند و به سراغ علوم آنان نرفتند! اگر كسى به ايشان اظهار علاقه مىكرد، گرفتار و كشته مىشد؛ لعن اهل بيت علیهمالسلام از وظايف دينى گرديد، تا اندازهاى كه مردم به زور هم از آن دست برنمىداشتند و به جاى آن، ترحم بر معاويه رواج يافت تا آنجا كه معتضد عباسى به زور هم نمىتوانست آن را از ميان بردارد!؟
«فَاعْتَبِرُوا يا اُولِى الأَبْصارِ»(1)
«پس اى صاحبان عقل و انديشه عبرت گيريد!»
1) سوره حشر، آيه 2.