ghaemiyeh.com
سرشناسه:حسینی میلانی، سیدعلی، 1326 -
عنوان قراردادی:تفسیر آیهالموده .فارسی
عنوان و نام پديدآور:مهرورزی به اهل بیت علیهمالسلام از دیدگاه قرآن و سنت : نگاهی به تفسیر آیه مودت/ تالیف علی حسینیمیلانی؛ ترجمه و ویرایش هیات تحریریه انتشارات الحقایق.
مشخصات نشر:قم: مرکز حقایق اسلامی، 1390.
مشخصات ظاهری:247 ص.
فروست:سلسله پژوهشهای اعتقادی؛ 29.
شابک:35000 ریال978-600-5348-43-9 :
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
عنوان دیگر:نگاهی به تفسیر آیه مودت.
موضوع:خاندان نبوت در قرآن
موضوع:خاندان نبوت -- احادیث اهل سنت
موضوع:تفاسیر (سوره شوری. آیه موده)
موضوع:دوستی -- جنبههای مذهبی -- اسلام
موضوع:شیعه -- دفاعیهها و ردیهها
رده بندی کنگره:BP102/22/ح5ت7041 1390
رده بندی دیویی:297/18
شماره کتابشناسی ملی:2405297
مهرورزی به اهل بیت علیهمالسلام از دیدگاه قرآن و سنت : نگاهی به تفسیر آیه مودت
تالیف علی حسینیمیلانی
آخرين و كاملترين دين الهى با بعثت خاتم الانبياء، حضرت محمّد مصطفى صلى اللّه عليه وآله به جهانيان عرضه شد و آئين و رسالت پيام رسانان الهى با نبوّت آن حضرت پايان پذيرفت.
دين اسلام در شهر مكّه شكوفا شد و پس از بيست و سه سال زحمات طاقت فرساى رسول خدا صلى اللّه عليه وآله و جمعى از ياران باوفايش، تمامى جزيرة العرب را فرا گرفت.
ادامۀ اين راه الهى در هجدهم ذى الحجّه، در غدير خم و به صورت علنى، از جانب خداى منّان به نخستين رادمرد عالم اسلام پس از پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله يعنى امير مؤمنان على عليه السلام سپرده شد.
در اين روز، با اعلان ولايت و جانشينى حضرت على عليه السلام، نعمت الهى تمام و دين اسلام تكميل و سپس به عنوان تنها دينِ مورد
پسند حضرت حق اعلام گرديد. اين چنين شد كه كفرورزان و مشركان از نابودى دين اسلام مأيوس گشتند.
ديرى نپاييد كه برخى اطرافيان پيامبر صلى اللّه عليه وآله، - با توطئههايى از پيش مهيّا شده - مسير هدايت و راهبرى را پس از رحلت پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله منحرف ساختند، دروازه مدينۀ علم را بستند و مسلمانان را در تحيّر و سردرگمى قرار دادند. آنان از همان آغازين روزهاى حكومتشان، با منع كتابت احاديث نبوى، جعل احاديث، القاى شبهات و تدليس و تلبيسهاى شيطانى، حقايق اسلام را - كه همچون آفتاب جهانتاب بود - پشت ابرهاى سياه شكّ و ترديد قرار دادند.
بديهى است كه على رغم همۀ توطئهها، حقايق اسلام و سخنان دُرَرْبار پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله، توسّط امير مؤمنان على عليه السلام، اوصياى آن بزرگوار عليهم السلام و جمعى از اصحاب و ياران باوفا، در طول تاريخ جارى شده و در هر برههاى از زمان، به نوعى جلوه نموده است. آنان با بيان حقايق، دودلىها، شبههها و پندارهاى واهى شياطين و دشمنان اسلام را پاسخ داده و حقيقت را براى همگان آشكار ساختهاند.
در اين راستا، نام سپيده باورانى همچون شيخ مفيد، سيّد مرتضى، شيخ طوسى، خواجه نصير، علاّمۀ حلّى، قاضى نوراللّه، مير حامد حسين، سيّد شرفالدين، امينى و... همچون ستارگانى پرفروز مىدرخشد؛ چرا كه اينان در مسير دفاع از حقايق اسلامى و تبيين
واقعيّات مكتب اهل بيت عليهم السلام، با زبان و قلم، به بررسى و پاسخگويى شبهات پرداختهاند....
و در دوران ما، يكى از دانشمندان و انديشمندانى كه با قلمى شيوا و بيانى رَسا به تبيين حقايق تابناك دين مبين اسلام و دفاع عالمانه از حريم امامت و ولايت امير مؤمنان على عليه السلام پرداخته است، پژوهشگر والامقام حضرت آيت اللّه سيّد على حسينى ميلانى، مىباشد.
مركز حقايق اسلامى، افتخار دارد كه احياى آثار پُربار و گران سنگ آن محقّق نستوه را در دستور كار خود قرار داده و با تحقيق، ترجمه و نشر آثار معظّمٌ له، آنها را در اختيار دانش پژوهان، فرهيختگان و تشنگان حقايق اسلامى قرار دهد.
كتابى كه در پيش رو داريد، ترجمۀ يكى از آثار معظّمٌ له است كه اينك "فارسى زبانان" را با حقايق اسلامى آشنا مىسازد.
اميد است كه اين تلاش مورد خشنودى و پسند بقيّة اللّه الأعظم، حضرت ولىّ عصر، امام زمان عجل اللّه تعالى فرجه الشريف قرار گيرد.
مركز حقايق اسلامى
الحمد للّه ربّ العالمين، والصّلاة والسّلام على خير خلقه وأشرف بريّته محمّد وآله الطيّبين الطّاهرين، ولعنة اللّه على أعدائهم أجمعين من الأوّلين والآخرين.
آيات بسيارى بر امامت و ولايت عامه اهل بيت عليهم السلام پس از پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله دلالت دارد. يكى از اين آيات، آيه «مودّت» است كه خداوند متعال مىفرمايد:
«قُلْ لاأَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فيها حُسْنًا إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ»؛(1)
بگو: من هيچ گونه اجر و پاداشى از شما بر اين دعوت درخواست نمىكنم جز دوست داشتن نزديكانم.
1) . سوره شورا: آيه 23.
نوشتار پيش رو به تفسير اين آيه شريفه و بيان دلالت آن بر امامت و ولايت عامّه اهل بيت عليهم السلام پس از رسول خدا صلى اللّه عليه وآله پرداخته است. در اين پژوهش فقط از كتابها و منابع اهل سنّت استفاده شده است.
اميد آن كه مورد استفاده دانش پژوهان و پژوهشگران قرار بگيرد و وسيلهاى براى راهنمايى شايستگانِ هدايت، بوده و ذخيرهاى براى روز رستاخيز ما باشد؛ روزى كه در آن فرزند و دارايى سودى نخواهد داشت.
اين نوشتار در چند بخش تنظيم شده است:
بخش يكم: «قربى» از ديدگاه پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله؛
بخش دوم: بررسى و تصحيح سندهاى روايات آيۀ مودت؛
بخش سوم: رد شبهههاى مخالفان؛
بخش چهارم: نزول آيۀ مودت، روايتها و ديدگاهها؛
بخش پنجم: دلالت آيه بر امامت و سرپرستى.
على حسينى ميلانى
آن گاه كه ما پيرو كتاب و سنّت باشيم و به راستى بخواهيم از نظر اعتقادى و عملى به آن چه در كلام خداى عزيز و رسول گرامى صلى اللّه عليه وآله آمده است، عمل كنيم، لازم و ضرورى است كه به شخص پيامبر صلى اللّه عليه وآله مراجعه كنيم و آن حضرت را در اختلافهاى خود به داورى بپذيريم، آن سان كه خداوند سبحان به اين حقيقت امر فرموده است. آن جا كه مىفرمايد:
«فَلا وَرَبِّكَ لايُؤْمِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لايَجِدُوا في أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْليًما»؛(1)
به پروردگارت سوگند كه آنها ايمان نخواهند آورد مگر اين كه در اختلافهاى خود تو را به داورى طلبند و پس از داورى تو، در دل خود احساس ناراحتى نكنند و به طور كامل تسليم باشند.
1) . سوره نساء: آيه 65.
از مواردى كه در معناى آن اختلاف شده، آيه «مودّت» است.
خداى متعال مىفرمايد:
«ذلِكَ الَّذي يُبَشِّرُ اللّهُ عِبادَهُ الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ قُلْ لاأَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فيها حُسْنًا إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ»؛(1)
اين همان چيزى است كه خداوند بندگانش را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام دادهاند به آن نويد مىدهد. بگو: من هيچ گونه اجر و پاداشى از شما بر اين دعوت درخواست نمىكنم جز دوست داشتن نزديكانم و هر كس كار نيكى انجام دهد بر نيكىاش مىافزاييم؛ چرا كه خداوند آمرزنده و قدردان است.
امّا پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله پيشتر معناى «قربى» را بيان كرده و مراد از آن را توضيح دادهاند كه در روايتهاى شيعه و اهل سنّت آمده است. بنابراين، چرا بايد سخن آن حضرت پذيرفته نشود و اختلاف همچنان باقى بماند؟!
به راستى پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله مراد از «قربى» را در آيه شريفه تعيين كرده است كه همان خويشاوندان آن حضرت؛ يعنى حضرت
1) . سوره شورا: آيه 23.
على، فاطمه زهرا و دو فرزند آنها عليهم السلام هستند.
بنابراين، منظور از «قربى» همين بزرگوارانند؛ آن سان كه منظور از اهل بيت در آيه تطهير با تعيين پيامبر همين سروران هستند.
عدّه بسيارى از صحابه و بزرگان تابعان اين روايت را در تفسير آيه «مودّت» از پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله نقل كردهاند كه عبارتند از:
امير مؤمنان على عليه السلام؛
سبط اكبر امام حسن مجتبى عليه السلام؛
سبط شهيد امام حسين عليه السلام؛
امام سجاد عليه السلام؛
امام باقر عليه السلام؛
امام صادق عليه السلام؛
عبداللّه بن عباس؛
عبداللّه بن مسعود؛
جابر بن عبداللّه انصارى؛
ابوأمامه باهلى؛
ابوطفيل عامر بن واثله ليثى؛
سعيد بن جبير؛
مجاهد بن جبر؛
مقسم بن بجره؛
زاذان كندى؛
سدّى؛
فضّال بن جبير؛
عمرو بن شعيب؛
ابن مبارك؛
زرّ بن حبيش؛
ابواسحاق سبيعى؛
زيد بن وهب؛
عبداللّه نجّى؛
عاصم بن ضمره.
نزول اين آيه مباركه دربارۀ اهل بيت عليهم السلام را پيشوايان مشهور اهل سنّت در تفسير، حديث و ديگر علوم كه در قرنهاى مختلف زندگى مىكردند، نقل نمودهاند.
امام شافعى اين روايت را به صورت قضيهاى مسلّم گرفته و براى آن شعرى سروده كه معروف است. اين شعر در كتابهاى معتبر اهل سنّت مانند الصواعق المحرقه آمده است.
اينك اسامى برخى از آنها را در ذيل مىآوريم:
سعيد بن منصور (درگذشته 227 ه)؛
احمد بن حنبل شيبانى (درگذشته 241 ه)؛
عبد بن حُميد (درگذشته 249 ه)؛
محمّد بن اسماعيل بخارى (درگذشته 256 ه)؛
مسلم بن حجّاج نيشابورى (درگذشته 261 ه)؛
احمد بن يحيى بلاذرى (درگذشته 276 ه)؛
محمّد بن عيسى ترمذى (درگذشته 279 ه)؛
ابوبكر بزّار (درگذشته 292 ه)؛
محمّد بن سليمان حضرمى (درگذشته 297 ه)؛
محمّد بن جرير طبرى (درگذشته 310 ه)؛
ابوبشر دولابى (درگذشته 310 ه)؛
ابوبكر ابن منذر نيشابورى (درگذشته 318 ه)؛
عبدالرحمان بن ابى حاتم رازى (درگذشته 318 ه)؛
هيثم بن كليب شاشى (درگذشته 335 ه)؛
ابوالقاسم طبرانى (درگذشته 360 ه)؛
ابوالشيخ ابن حبّان (درگذشته 369 ه)؛
محمّد بن اسحاق ابن منده (درگذشته 395 ه)؛
ابوعبداللّه حاكم نيشابورى (درگذشته 405 ه)؛
ابوبكر ابن مردويه اصفهانى (درگذشته 410 ه)؛
ابواسحاق ثعلبى (درگذشته 427 ه)؛
ابونعيم اصفهانى (درگذشته 427 ه)؛
على بن احمد واحدى (درگذشته 468 ه)؛
محيى السنّة بغوى (درگذشته 516 ه)؛
جار اللّه زمخشرى (درگذشته 538 ه)؛
ملّا عمر بن محمّد بن خضر (درگذشته 570 ه)؛
ابوالقاسم ابن عساكر دمشقى (درگذشته 571 ه)؛
ابوالسعادات ابن اثير جزرى (درگذشته 606 ه)؛
فخر رازى (درگذشته 606 ه)؛
عزّالدين ابن اثير (درگذشته 630 ه)؛
محمّد بن طلحه شافعى (درگذشته 652 ه)؛
ابوعبداللّه انصارى قرطبى (درگذشته 656 ه)؛
ابوعبداللّه گنجى شافعى (درگذشته 658 ه)؛
قاضى بيضاوى (درگذشته 685 ه)؛
محبّ الدين طبرى شافعى (درگذشته 694 ه)؛
خطيب شربينى (درگذشته 698 ه)؛
ابوالبركات نسفى (درگذشته 710 ه)؛
ابوالقاسم جزّى (درگذشته 741 ه)؛
علاء الدين خازن (درگذشته 741 ه)؛
ابوحيّان اندلسى (درگذشته 745 ه)؛
ابن كثير دمشقى (درگذشته 774 ه)؛
ابوبكر نورالدين هيثمى (درگذشته 852 ه)؛
ابن حجر عسقلانى (درگذشته 852 ه)؛
نورالدين ابن صبّاغ مالكى (درگذشته 855 ه)؛
شمس الدين سخاوى (درگذشته 902 ه)؛
نور الدين سمهودى (درگذشته 911 ه)؛
جلال الدين سيوطى (درگذشته 911 ه)؛
شهاب الدين قسطلانى (درگذشته 923 ه)؛
ابوالسعود عمادى (درگذشته 951 ه)؛
ابن حجر هيتمى مكّى (درگذشته 973 ه)؛
زرقانى مالكى (درگذشته 1122 ه)؛
عبداللّه شبراوى (درگذشته 1162 ه)؛
محمّد صبّان مصرى (درگذشته 1206 ه)؛
قاضى القضاة شوكانى (درگذشته 1250 ه)؛
شهاب الدين آلوسى (درگذشته 1270 ه)؛
صدّيق حسن خان (درگذشته 1307 ه)؛
محمّد مؤمن شبلنجى (درگذشته بعد از سال 1308 ه).
حديث مودّت با متنهاى متفاوت و با سندهاى گوناگون در كتابهاى معتبر (صحيحها، مسندها، معجمها و منابع ديگر اهل سنّت) نقل شده است.
بخارى در ذيل آيه مودّت چنين مىنويسد:
محمّد بن بشّار، از محمّد بن جعفر، از شعبه نقل مىكند كه عبدالملك بن ميسره گويد:
از طاووس شنيدم كه مىگفت: از ابن عباس درباره اين آيه پرسيدند.
سعيد بن جبير با عجله گفت: منظور از قربى، آل محمّد عليهم السلام
هستند.
ابن عباس گفت: در پاسخ شتاب كردى! به راستى تيرهاى از قريش نبود مگر اين كه براى رسول خدا صلى اللّه عليه وآله در آنها پيوند خويشاوندى بود كه آن حضرت فرمود: مگر اين كه خويشاوندى ميان من و خودتان را حفظ كنيد.(1)اين روايت را مسلم نيز؛ آن سان كه حاكم نيشابورى و ذهبى تصريح كردهاند، روايت كرده است.
احمد بن حنبل در مسند خود مىنويسد:
عبداللّه از پدرش، از يحيى، از شعبه، از عبدالملك بن ميسره نقل مىكند كه طاووس گويد:
شخصى نزد ابن عباس آمد و درباره آيه مودّت پرسيد....
در سند ديگر سليمان بن داوود گويد: شعبه از عبدالملك نقل مىكند كه گويد:
از طاووس شنيدم كه مىگفت: مردى از ابن عباس درباره معناى آيه شريفه مودّت پرسيد.
1) . صحيح بخارى: 502/3، كتاب تفسير.
سعيد بن جبير گفت: منظور از «قربى» قرابت و خويشاوندى محمّد صلى اللّه عليه وآله است.
ابن عباس گفت: در پاسخ شتاب كردى! به راستى هيچ تيرهاى از قريش نبود مگر اين كه براى رسول خدا صلى اللّه عليه وآله در ميان آنان رابطه خويشاوندى بود. از اين رو خداوند اين آيه را نازل كرد:
«قُلْ لاأَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فيها حُسْنًا إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ»؛
بگو: من هيچ گونه اجر و پاداشى از شما بر اين دعوت درخواست نمىكنم جز دوست داشتن نزديكانم.
منظور حضرت اين است كه جز اين كه خويشاوندى ميان من و خودتان را حفظ كنيد.(1)احمد بن حنبل در كتاب المناقب خود نيز چنين آورده است:
از مواردى كه محمّد بن عبداللّه سليمان حضرمى براى ما نوشته اين كه حرب بن حسن طحّان از حسين اشقر، از قيس، از اعمش، از سعيد بن جبير چنين نقل كرد كه ابن عباس گويد:
هنگامى كه آيه مودّت نازل شد گفتند: اى رسول خدا!
1) . مسند احمد: 229/1.
خويشاوندان تو كه مودّت آنان بر ما واجب است چه كسانى هستند؟
پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود:
عليٌ وفاطمة وابناها؛(1)
على، فاطمه و دو فرزند فاطمه عليهم السلام.
ترمذى نيز به نقل اين روايت پرداخته و مىنويسد:
بندار، از محمّد بن جعفر، از شعبه، از عبدالملك بن ميسره اين گونه نقل مىكند: طاووس شنيد كه شخصى از ابن عباس درباره آيه مودّت پرسيد.
سعيد بن جبير در جواب گفت: منظور از قربى، آل محمّد عليهم السلام هستند.
ابن عباس به سعيد بن جبير گفت: آيا در پاسخ شتاب مىكنى؟! به راستى كه در هر تيرهاى از قريش براى پيامبر رابطه خويشاوندى است؛ از اين رو فرمود: مگر اين كه خويشاوندى ميان من و خودتان را حفظ كنيد.
1) . مناقب على بن ابىطالب عليه السلام، حديث 263. اين روايت را حافظان متعددى از اهل سنّت مانند محبّ طبرى در ذخائر العقبى: 25 و سخاوى در استجلاب ارتقاء الغرف: 36 نقل كرده و گفتهاند: احمد بن حنبل در المناقب آورده است.
ابن جرير طبرى اين روايت را به چهار سند نقل كرده است.
سند نخست: محمّد بن عماره از اسماعيل بن ابان، از صباح بن يحيى مرى، از سدّى، از ابوديلم نقل مىكند:
هنگامى كه على بن الحسين عليهما السلام به اسارت وارد دمشق شد در ورودى شهر مردى از شاميان برخاست و گفت: سپاس خدايى را كه شما را كشت، ريشه شما را بركند و دو شاخ فتنه را بريد!
امام على بن الحسين عليه السلام به او فرمود:
أقرأت القرآن؛ آيا قرآن خواندهاى؟
پاسخ داد: آرى!
فرمود: أَفَقَرأتَ «آل حم»؟ آيا «آل حم» را خواندهاى؟
عرضه داشت: خواندهام؛ ولى «آل حم» را نخواندهام.
حضرت فرمود: آيا اين آيه را نخواندهاى كه مىفرمايد:
«قُلْ لاأَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فيها حُسْنًا إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ»؛
بگو: من هيچ گونه اجر و پاداشى از شما بر اين دعوت درخواست نمىكنم جز دوست داشتن نزديكانم.
گفت: به راستى شما همان «قربى» هستيد؟!
حضرت فرمود: آرى! (1)سند دوم: ابوكريب، از مالك بن اسماعيل، از عبدالسلام، از يزيد بن ابى زياد، از مقسم نقل مىكند كه ابن عباس گويد:
روزى انصار در مقام خودستايى مىگفتند كه ما چنين و چنان كرديم.
ابن عبّاس - يا عبّاس؛ اين ترديد از عبدالسلام است - در پاسخ آنان گفت: ما از شما برتريم.
اين سخن به سمع مبارك پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله رسيد. به مجلس آنها وارد شد و فرمود:
1) . اين روايت را ابوحيّان با سندى قوى و قطعى نقل كرده است، آن جا كه سخن حق را يادآور شده و مىگويد: و به همين معنا على بن الحسين بن على بن ابىطالب عليهم السلام قائل شده؛ آن گاه كه براى اسارت به شام برده شد، به اين آيه استشهاد كرد؛ البحر المحيط: 516/7.
يا معشر الأنصار! ألم تكونوا أذلّة فأعزّكم اللّه بي؟!
اى انصار! آيا شما مردمان خوار و ذليل نبوديد كه خداوند به وسيله من شما را عزّت بخشيد؟
عرضه داشتند: آرى، اى رسول خدا!
حضرت فرمود:
ألم تكونوا ضلّالاً فهداكم اللّه بي؟!
آيا شما گمراه نبوديد پس به واسطه من خداوند شما را هدايت كرد؟
عرض كردند: آرى، اى رسول خدا!
حضرت فرمود: آيا نمىخواهيد پاسخ مرا بدهيد؟
گفتند: چه بگوييم اى رسول خدا؟
فرمود: چرا نمىگوييد: آيا قوم تو، تو را بيرون كردند و ما به تو پناه داديم؟!
آيا نمىگوييد: آنان تو را تكذيب كردند و ما تو را تصديق نموديم؟
آيا نمىگوييد: آنان تو را تنها گذاردند و ما تو را يارى كرديم؟
ابن عباس گويد: پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله پيوسته چنين سخنانى را مىفرمود تا اين كه انصار بر روى دو زانو نشسته و به پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله عرضه داشتند: تمام دارايى و آن چه كه در نزد
ماست از آنِ خدا و رسول اوست.
در اين هنگام اين آيه شريفه نازل شد:
«قُلْ لاأَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»؛
بگو: من هيچ گونه اجر و پاداشى از شما بر اين دعوت درخواست نمىكنم جز دوست داشتن نزديكانم.
سند سوم: يعقوبى، از مروان، از يحيى بن كثير، از ابوالعاليه نقل مىكند كه سعيد بن جبير درباره اين آيه شريفه كه «قُلْ لاأَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» گفت: منظور از «قربى» خويشاوندان رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله هستند.
سند چهارم: محمّد بن عماره اسدى و محمّد بن خلف، از عبيداللّه، از اسرائيل از ابواسحاق نقل مىكند كه گويد: از عمرو بن شعيب درباره آيه مودّت پرسيدم.
گفت: منظور از «قربى» خويشاوندان پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله هستند.(1)گفتنى است كه ابن جرير طبرى در معناى اين آيه شريفه چهار ديدگاه را مطرح كرده و ديدگاه دوم را به عنوان نزول آيه شريفه درباره
1) . تفسير طبرى: 16/25 و 17.
اهل بيت عليهم السلام قرار داده و روايتهايى را در ذيل آن نقل كرده است.
وى ديدگاه نخست را به قرابت و خويشاوندى با قريش اختصاص داده است.
بنابراين، روايت طاووس، از ابن عباس كه احمد بن حنبل، بخارى و مسلم، آن را نقل كردهاند و حاوى سخن سعيد بن جبير است، بر نزول اين آيه شريفه در خصوص اهل بيت عليهم السلام نظر دارد.
ما در مباحث آينده به دو ديدگاه ديگر نيز خواهيم پرداخت.
ابوسعيد، هيثم بن كليب شاشى نيز در اين زمينه در كتاب المسند الكبير و در بخش مسند عبداللّه بن مسعود روايتى را از زرّ بن حبيش اين گونه نقل مىكند:
حسن بن على بن عفّان، از محمّد بن خالد، از يحيى بن ثعلبه انصارى، از عاصم بن ابى النجود، از زرّ نقل مىكند كه عبداللّه بن مسعود گويد:
ما در مسيرى در خدمت رسول خدا صلى اللّه عليه وآله بوديم. ناگاه عربى با صداى بلند فرياد زد: اى محمّد!
پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود: اين جا هستم.
گفت: اى محمّد! نظر تو درباره شخصى كه قومى را دوست مىدارد؛ ولى همانند آنها عمل نمىكند چيست؟
حضرت فرمود:
المرء مع من أحبّ؛
انسان با دوستدارش همراه است.
گفت: اى محمّد! به چه چيزى دعوت مىكنى؟
فرمود:
إلى شهادة أن لا إلّااللّه وأنّي رسول اللّه وإقام الصلاة وإيتاء الزكاة وصوم رمضان وحجّ البيت؛
به سوى شهادت «لا إله إلّااللّه» و اين كه من رسول خدا هستم و برپا داشتن نماز، پرداخت زكات، روزه ماه رمضان و حج خانه خدا.
آن مرد گفت: آيا به اين فراخوانى پاداشى را نيز مىخواهى؟
فرمود:
لا، إلّاالمودّة في القربى؛
نه، مگر اين كه به خويشان مودّت و مهر ورزيد.
گفت: اى محمّد! منظور تو، خويشان من است يا خويشان تو؟
فرمود:
بل أقرباي؛
منظورم خويشان من است.
عرضه داشت: دستت را بده تا با تو بيعت كنم، چرا كه خيرى نيست در اين كه كسى تو را دوست بدارد؛ ولى خويشاوندان تو را دوست نداشته باشد. (1)
در اين باره طبرانى نيز دو حديث نقل مىكند:
حديث نخست: محمّد بن عبداللّه، از حرب بن حسن طحّان، از حسين اشقر، از قيس بن ربيع، از اعمش، از سعيد بن جبير چنين نقل مىكند:
ابن عباس گويد: هنگامى كه آيه شريفه «قُلْ لاأَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» نازل شد، مردم گفتند: اى رسول خدا! منظور كدام خويشاوندان شماست كه مهرورزى بر آنها براى ما واجب است؟
پيامبر صلى اللّه عليه وآله فرمود:
عليٌ وفاطمة وابناهما؛(2)
على، فاطمه و دو فرزند آنان.
حديث دوم. محمّد بن عبداللّه حضرمى، از محمّد بن مرزوق، از
حسين اشقر، از نصير بن زياد، از عثمان ابواليقظان، از سعيد بن جبير نقل مىكند كه ابن عباس گويد:
روزى انصار در اجتماع خود گفتند: كاش براى رسول خدا صلى اللّه عليه وآله مالى را جمع مىكرديم تا دستان او در امور مالى باز مىشد و به كسى در اين باره نيازى نداشت؛ از اين رو به خدمت ايشان شرفياب شدند و گفتند: اى رسول خدا! ما مىخواهيم از اموال خود براى شما جمع كنيم.
در اين هنگام خداوند اين آيه شريفه را نازل كرد كه:
«قُلْ لاأَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»؛
بگو: من هيچ گونه اجر و پاداشى از شما بر اين دعوت درخواست نمىكنم جز دوست داشتن نزديكانم.
انصار با اختلاف نظر در اين باره از حضور پيامبر خارج شدند.
برخى از آنان مىگفتند: آيا نديديد كه پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله چه فرمود؟ برخى ديگر نيز مىگفتند: اين سخن را به اين جهت فرمود كه ما اهل بيت او را يارى كنيم و در دفاع از آنها بجنگيم....(1)
1) . همان: 26/12، حديث 12384.
حاكم نيشابورى نيز در اين باره روايتى را نقل كرده و مىگويد:
ابومحمّد حسن بن محمّد بن يحيى فرزندِ برادر طاهر عقيقى حسنى، از اسماعيل بن محمّد بن اسحاق بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين نقل مىكند كه گويد: عمويم على بن جعفر بن محمّد، از حسين بن زيد، از عمر بن على، از پدرش على بن الحسين اين گونه نقل كرد:
آن گاه كه على عليه السلام كشته شد، حسن بن على عليهما السلام براى مردم خطبهاى ايراد كرد و پس از حمد و ثناى خدا فرمود:
لقد قُبض في هذه الليلة رجل لا يسبقه الأوّلون بعمل ولا يدركه الآخِرون، وقد كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم يعطيه رايته فيقاتل وجبريل عن يمينه وميكائيل عن يساره، فما يرجع حتّى يفتح اللّه عليه....
أيّها الناس! من عرفني فقد عرفني، ومن لم يعرفني فأنا الحسن بن عليّ، وأنا ابن النبيّ، وأنا ابن الوصيّ، وأنا ابن البشير، وأنا ابن النذير، وأنا ابن الداعي إلى اللّه بإذنه، وأنا ابن السراج المنير، وأنا من أهل البيت الّذي كان جبريل ينزل إلينا ويصعد من عندنا.
وأنا من أهل البيت الّذي أذهب اللّه عنهم الرجس وطهّرهم تطهيراً، وأنا من أهل البيت الّذي افترض اللّه مودّتهم على كلّ مسلم. فقال تبارك وتعالى لنبيّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم : «قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى وَمَن يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْناً» فاقتراف الحسنة، مودّتنا أهل البيت؛(1)
اى مردم! شخصيتى باعظمت از ميان شما به سراى ديگر شتافت كه نه پيشينيان بر او پيشى گرفتهاند و نه آيندگان عظمت او را درك خواهند كرد. (او گوى سبقت را از همگان ربود). به راستى آن گاه كه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله پرچم اسلام را به او مىسپرد، در حالى كه جبرئيل از سمت راست و ميكائيل از سمت چپ او مىجنگيد و دست از جنگ برنمىداشت مگر آن كه خداوند او را فاتح و پيروز مىنمود....
خداوند جان او را در شبى گرفت كه جان وصىّ موسى در آن شب گرفته شد....
اى مردم! هر كس مرا مىشناسد، مىشناسد؛ و هر كه مرا نمىشناسد بداند كه من حسن، فرزند على هستم، من فرزند پيامبر صلى اللّه عليه وآله
1) . المستدرك على الصحيحين: 172/3.
و فرزند وصى او هستم. من فرزند بشارت دهنده و بيم دهنده هستم.
من فرزند دعوت كننده به سوى خدا به اذن او و فرزند چراغ روشنگر هستم. من فرزند كسى هستم كه جبرئيل براى ما نازل مىشد و از نزد ما به عالم بالا، صعود مىنمود.
من از خاندانى هستم كه خداوند هر گونه رجس و پليدى را از آنها زدود و پاك و پاكيزهشان ساخت. من از خاندانى هستم كه خداوند بزرگ مودّت و مهرورزى به آنها را واجب كرد و در قرآن بر پيامبر صلى اللّه عليه وآله فرمود: «بگو: من از شما پاداشى درخواست نمىكنم جز مودّت و مهربانى به خويشاوندان».
پس منظور از دريافت حسنه و نيكى، مودّت و دوستى ما خاندان رسالت است.
حاكم نيشابورى در تفسير اين آيه شريفه در بخش تفسيرى المستدرك على الصحيحين چنين مىنگارد:
بخارى و مسلم در تفسير اين آيه فقط به حديث عبدالملك بن ميسره زرّاد، از طاووس، از ابن عباس اتفاق نظر دارند كه منظور از «قربى» در آيه شريفه قرباى آل محمّد عليهم السلام هستند.(1)
1) . همان: 444/2.
ابونُعيم اصفهانى نيز درباره اين آيه، دو حديث نقل كرده است.
حديث نخست. ابوعبداللّه حسين بن احمد بن على، از حسن بن محمّد بن ابى هريره، از اسماعيل بن يزيد، از قتيبة بن مهران، از عبدالغفور، از ابوهاشم، از زاذان نقل مىكند كه على عليه السلام فرمود:
پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود:
عليكم بتعلّم القرآن وكثرة تلاوته تنالون به الدرجات وكثرة عجائبه في الجنّة؛
بر شما باد به آموختن قرآن و تلاوت فراوان آن، تا به وسيله آن به درجهها، مقامها و شگفتىهاى بسيارى در بهشت دست يابيد.
آن گاه على عليه السلام فرمود:
وفينا آل حم، إنّه لا يحفظ مودّتنا إلّاكلّ مؤمن؛
و آل حم درباره ماست. به راستى كه مودّت و مهرورزى به ما را جز مؤمن، كسى حفظ نمىكند.
سپس اين آيه كريمه را قرائت فرمود:
«قُل لَّاأَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»؛(1)
1) . تاريخ اصفهان: 165/2.
بگو: من هيچ گونه اجر و پاداشى از شما بر اين دعوت درخواست نمىكنم جز دوست داشتن نزديكانم.
حديث دوم. ابوعبداللّه محمّد بن احمد بن على بن احمد بن مخلّد، از محمّد بن عثمان بن ابى شيبه، از عبادة بن زياد، از يحيى بن علاء، از امام صادق عليه السلام، از پدر بزرگوارش امام باقر عليه السلام نقل مىكند كه جابر بن عبداللّه انصارى گويد:
روزى عربى باديهنشين به خدمت پيامبر صلى اللّه عليه وآله رسيد و گفت: اى محمّد! اسلام را بر من عرضه كن!
پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود:
تشهد أن لا إله إلّااللّه وحده لا شريك له وأنّ محمّداً عبده ورسوله؛
شهادت مىدهى كه معبودى جز خداوند يگانه نيست كه شريكى ندارد و همانا محمّد بنده و فرستاده اوست.
گفت: بر اين امر، اجر و پاداشى را درخواست مىكنى؟
فرمود:
لا، إلّاالمودّة في القربى؛
نه، جز مودّت و مهرورزى بر نزديكان.
گفت: نزديكان من يا نزديكان تو؟
فرمود: نزديكان من.
عرضه داشت: بيا با تو بيعت كنم. پس بر هر كسى كه تو و نزديكانت را دوست ندارد، لعنت خدا باد.
پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود: آمين.
ابونعيم اصفهانى در ذيل اين حديث مىنويسد:
اين حديث، حديثى غريب از احاديث جعفر بن محمّد است كه من آن را فقط از حديث يحيى بن علاء كوفى قاضى القضات شهر رى نوشتهام. (1)
از ديگر كسانى كه به اين موضوع پرداخته است، ابوبشر دولابى است. وى خطبه سبط اكبر امام حسن مجتبى عليه السلام را با سندهاى گوناگونى چنين نقل مىكند:
سند اول: ابوالقاسم كهمس بن معمر به من گفت: ابومحمّد اسماعيل بن محمّد بن اسحاق بن جعفر بن محمّد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب، از عمويم على بن جعفر بن محمّد بن حسين بن زيد، از حسن بن زيد بن حسين بن على، از پدرش نقل
1) . حلية الاولياء: 201/3.
مىكند كه آن گاه كه امير مؤمنان على عليه السلام كشته شد، امام حسن عليه السلام براى مردم اين گونه سخنرانى كرد....
سند دوم: ابوعبداللّه حسين بن على بن حسين بن على بن عمر بن حسن بن على بن ابى طالب، از پدرش، از حسين بن زيد، از حسن بن زيد بن حسن - در اين سند به نقل از پدرش نيامده است - وى مىگويد:
آن گاه كه على عليه السلام كشته شد، امام حسن عليه السلام براى مردم سخنرانى كرد....
سند سوم: احمد بن يحيى أودى، از اسماعيل بن ابان ورّاق، از عمر، از جابر از ابوطفيل و زيد بن وهب و عبداللّه بن نجى و عاصم بن ضمره، از حسن بن على عليهما السلام نقل مىكنند كه آن حضرت فرمود:
امشب شخصيّتى قبض روح شده كه.... (1)
ابن عساكر نيز به نقل اين مطلب پرداخته است.
وى مىنويسد: ابوالحسن فرضى، از عبدالعزيز صوفى، از ابوالحسن بن سمسار، از ابوسليمان...؛
1) . الذرية الطاهرة: 109-111.
همچنين ابن سمسار، از على بن الحسن صورى، از سليمان احمد بن ايوب طبرانى لخمى در اصفهان، از حسين بن ادريس حريرى شوشترى، از ابوعثمان طالوت بن عباد بصرى صيرفى، از فضّال بن جبير نقل مىكنند كه ابواُمامه باهلى گويد:
پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود:
خلق اللّه الانبياء من أشجار شتّى وخلقني وعليّاً من شجرة واحدة، فأنا أصلها وعليّ فرعها وفاطمة لقاحها والحسن والحسين ثمرها. فمن تعلّق بغصن من أغصانها نجا، ومن زاغ هوى.
ولو أنّ عبداً عبد اللّه بين الصفاء والمروة ألف عام ثمّ ألف عام ثمّ ألف عام ثمّ لم يدرك محبتنا لأكبّه اللّه منخريه في النار، ثمّ تلا: «قُل لَّاأَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»؛
خداوند پيامبران را از درختهاى پراكنده آفريد و من و على را از يك درخت خلق كرد. من ريشه آن، على شاخه آن، فاطمه شكوفه و حسن و حسين ميوه آن هستيم. پس هر كس به شاخهاى از شاخههاى آن بياويزد، نجات مىيابد و آن كس كه از (مسير) آنها منحرف شود هلاك خواهد شد.
اگر بندهاى خدا را در ميان صفا و مروه سه هزار سال عبادت كند آن گاه محبت ما را درك نكند، خداوند او را به رو به آتش دوزخ مىاندازد.
آن گاه حضرتش اين آيه شريفه را تلاوت فرمود:
«قُل لَّاأَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى».
على بن حسن صوفى اين حديث را يك بار ديگر از راوى ديگرى نقل مىكند و مىگويد: ابوالحسن فقيه سلمى طرسوسى، از عبدالعزيز كتّانى، از ابونصر بن جيّان، از ابوالحسن على بن الحسن طرسوسى، از ابوالفضل عباس بن احمد خواتيمى در طرسوس، از حسين بن ادريس شوشترى نقل مىكند....(1)ابن عساكر در موردى ديگر روايت خواستگارى مروان بن حكم از دختر عبداللّه بن جعفر را براى يزيد - كه به فرمان معاويه انجام شد - نقل مىكند.
بنا بر اين روايت، عبداللّه بن جعفر موضوع دخترش را به امام حسين عليه السلام واگذار كرد. امام حسين عليه السلام او را به ازدواج قاسم بن محمّد بن جعفر درآورد. آن حضرت در مسجد پيامبر در جمع
1) . تاريخ مدينة دمشق، شرح حال امام اميرالمؤمنين على عليه السلام: 132/1 و 133.
بنى هاشم و بنى اميّه لب به سخن گشود و پس از حمد و ثناى خدا، چنين فرمود:
إنّ الإسلام دفع الخسيسة وتمّم النقيصة وأذهب اللائمة، فلا لوم على مسلم إلّافي أمر مأثم وأنّ القرابة الّتي عظّم اللّه حقّها وأمر برعايتها وأن يسأل نبيّه الأجر لَهُ بالمودّة لأهلها: قرابتنا أهل البيت...؛(1)
به راستى كه اسلام كارهاى فرومايه را زدود و كاستىها را كامل كرد و سرزنشها را از ميان برد؛ اكنون هيچ سرزنشى براى مسلمان نيست مگر در گناه. به راستى خويشاوندى كه خداوند حقّ آن را بزرگ داشته و به مردم رعايت آن را دستور داده و اين كه پيامبرش به عنوان پاداش مهرورزى به خاندانش را بخواهد؛ همان خويشاوندى ما اهل بيت است....
ابن اثير جزرى نيز به تفسير اين آيه پرداخته است. وى در روايتى در اين زمينه مىنويسد:
1) . شواهد التنزيل با تعليقه و حاشيه علامه محمّد باقر محمودى: 144/2، و به نقل از انساب الاشراف، شرح حال معاويه و تاريخ مدينة دمشق، شرح حال مروان بن حكم.
حكيم بن جبير گويد: حبيب بن ابى ثابت گفت: من با بزرگانمان همنشينى داشتم. روزى على بن الحسين عليهما السلام از كنار ما مىگذشت. ميان او و گروهى از قريش درباره زنى كه از آنها گرفته بود و حضرتش به اين پيوند راضى نبود، نزاع و كشمكش بود.
بزرگان انصار گفتند: چرا ديروز ما را به جهت اختلافى كه ميان تو و بنى فلان وجود داشت فرا نخواندى؟ بزرگان ما براى ما اين گونه نقل كردهاند كه روزى گروهى از قبيلهها خدمت رسول خدا صلى اللّه عليه وآله رسيدند و گفتند: اى محمّد! آيا اجازه مىدهيد ما بخشى از املاك و اموالى را كه خداوند به خاطر تو، آنها را در اختيار ما گذارده است و به وسيله تو ما را برترى داده و گرامى داشته، در اختيار شما قرار دهيم؟
در اين هنگام اين آيه مباركه نازل شد كه:
«قُل لَّاأَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»؛
بگو: من هيچ گونه اجر و پاداشى از شما بر اين دعوت درخواست نمىكنم جز دوست داشتن نزديكانم.
اين روايت را ابن منده نقل كرده است.(1)
1) . أسد الغابه فى معرفة الصحابه: 367/5.
ابن كثير نيز در ضمن گفتارى به تفسير اين آيه پرداخته و مىنويسد:
قول سوم را كه بخارى و ديگران نقل كردهاند، روايتى از سعيد بن جبير است... و سدّى از ابوديلم نقل كرده و مىگويد: هنگامى كه على بن الحسين عليهما السلام را به اسارت وارد شام كردند...
و ابواسحاق سبيعى نيز گويد: از عمرو بن شعيب درباره آيه شريفه مودّت پرسيدم، گفت: منظور از قربى، خويشاوندان پيامبر صلى اللّه عليه وآله هستند.
اين دو روايت را ابن جرير نقل كرده است؛ آن گاه ابن جرير مىگويد: ابوكريب از مالك بن اسماعيل، از عبدالسلام، از يزيد بن ابوزياد، از مقسم، از ابن عباس نيز روايت كرده است....
همچنين اين روايت را ابن ابى حاتم، از على بن الحسين عليهما السلام، از عبدالمؤمن بن على، از عبدالسلام، از يزيد بن ابى زياد - كه از نظر نقل حديث ضعيف است - با سند خود نظير همين روايت و يا نزديك به همين مضمون را نقل مىكند.
به همين مضمون در صحيح بخارى و صحيح مسلم، در بخش غنيمتهاى جنگ حنين نقل شده؛ ولى در آن، از نزول اين آيه سخنى به
ميان نيامده است.
ابن ابى حاتم گويد: على بن الحسين عليهما السلام از شخصى كه نامش را ذكر كرد، از حسين اشقر، از قيس، از اعمش، از سعيد بن جبير نقل مىكند كه ابن عباس گويد:
هنگامى كه آيه «قُل لَّاأَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» نازل شد، مردم گفتند: اى رسول خدا! اينان كه خداوند به مودّت و دوستى آنها امر فرموده چه كسانى هستند؟
پيامبر صلى اللّه عليه وآله فرمود:
فاطمة وولدها رضي اللّه عنهم؛
فاطمه و فرزندان آن بانو، رضوان خدا بر آنان باد.
ابن ابى حاتم پس از نقل اين حديث مىگويد:
سند اين حديث ضعيف است؛ زيرا در اين حديث فرد مبهم و ناشناخته و منكرى است كه از راوى شيعى متعصب؛ يعنى حسين اشقر نقل كرده است.(1)
1) . تفسير القرآن العظيم: 100/4.
از كسانى كه به نقل اين حديث پرداخته، حافظ على بن ابوبكر هيثمى است. وى در اين زمينه در مجمع الزوائد چند حديث نقل كرده است.
حديث نخست: ابن عباس گويد: آن گاه كه آيه شريفه «قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» فرو فرستاده شد، اصحاب عرضه داشتند: اى رسول خدا! خويشاوندان شما كه مودّت و دوستى آنها بر ما واجب است چه كسانى هستند؟
پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود:
عليّ وفاطمة وابناهما؛
على، فاطمه و فرزندان آن دو.
اين حديث را طبرانى از حرب بن حسن طحّان، از حسين اشقر، از قيس بن ربيع نقل مىكند.
هيثمى مىافزايد: اين سه راوى را، علماى رجال توثيق كردهاند و معتبر دانستهاند؛ ولى گروهى ديگر آنها را تضعيف كردهاند. البته ديگر راويان اين حديث موثق و مورد اعتماد هستند.(1)
1) . مجمع الزوائد: 103/7.
هيثمى در ادامه مىنويسد:
اين حديث را بار ديگر طبرانى نقل كرده و مىگويد:
در اين سند جمعى از راويان، از نظر نقل حديث ضعيف هستند كه راوى شناسان آنان را موثق و مورد اعتماد دانستهاند.(1)آن گاه طبرانى خطبه امام حسن عليه السلام را در بخش خطبه حسن بن على عليهما السلام از ابوالطفيل اين گونه نقل مىكند:
ابوالطفيل گويد: امام حسن بن على بن ابىطالب عليهم السلام براى ما سخنرانى كرد و پس از حمد و ستايش خدا و ثناى او، از امير مؤمنان على عليه السلام به عنوان آخرين وصى الهى و وصى پيامبران و امين صدّيقان و شهيدان ياد كرد و فرمود:
يا أيّها الناس! لقد فارقكم رجل ما سبقه الأوّلون ولا يدركه الآخرون. لقد كان رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله يعطيه الراية فيقاتل جبريل عن يمينه وميكائيل عن يساره فما يرجع حتّى يفتح اللّه عليه ولقد قبضه اللّه في الليلة الّتي قبض فيها وصي موسى...؛
اى مردم! شخصيتى باعظمت از ميان شما به سراى ديگر شتافت كه نه
1) . همان: 168/9.
پيشينيان بر او پيشى گرفتهاند و نه آيندگان عظمت او را درك خواهند كرد. (او گوى سبقت را از همگان ربود). به راستى آن گاه كه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله پرچم اسلام را به او مىسپرد، در حالى كه جبرئيل از سمت راست و ميكائيل از سمت چپ او مىجنگيد و دست از جنگ برنمىداشت مگر آن كه خداوند او را فاتح و پيروز مىنمود.
خداوند جان او را در شبى گرفت كه جان وصىّ موسى در آن شب گرفته شد....
آن گاه امام حسن عليه السلام چنين ادامه داد:
من عرفني فقد عرفني، ومن لم يعرفني فأنا الحسن بن محمّد صلّى اللّه عليه وآله.
ثمّ تلا هذه الآية قول يوسف: «وَاتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبَآئِي إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَقَ وَيَعْقُوبَ»؛(1)
هر كس مرا مىشناسد، مىشناسد؛ و هر كه مرا نمىشناسد بداند كه من حسن فرزند محمّد صلى اللّه عليه وآله هستم.
آن گاه حضرتش اين آيه شريفه را تلاوت فرمود كه حضرت يوسف گفت: «من از آيين پدرانم، ابراهيم، اسحاق و يعقوب پيروى كردم».
1) . سوره يوسف: آيه 38.
سپس امام حسن عليه السلام به آياتى از قرآن اشاره كرد و فرمود:
أنا ابن البشير، أنا ابن النذير، وأنا ابن النبيّ، أنا ابن الداعي إلى اللّه بإذنه، وأنا ابن السراج المنير، وأنا ابن الّذي أُرسل رحمةً للعالمين، وأنا مِن أهل البيت الّذين أذهب اللّه عنهم الرجس وطهّرهم تطهيراً، وأنا مِن أهل البيت الّذين افترض اللّه عزّوجلّ مودّتهم وولايتهم، فقال في ما أُنزل على محمّد صلّى اللّه عليه وآله : «قُل لَّاأَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»؛
من فرزند بشارت دهنده و بيم دهنده هستم. منم فرزند پيامبرم. من فرزند دعوت كننده به سوى خدا به اذن او و فرزند چراغ روشنگر هستم. من فرزند كسى هستم كه براى جهانيان به عنوان رحمت فرستاده شد. من از خاندانى هستم كه خداوند هر گونه رجس و پليدى را از آنها زدود و پاك و پاكيزهشان ساخت. من از خاندانى هستم كه خداوند بزرگ مودّت و مهرورزى و ولايت آنها را واجب كرد و در قرآنى كه بر محمّد صلى اللّه عليه وآله فرو فرستاد فرمود: «بگو من از شما پاداشى درخواست نمىكنم جز مودّت و مهربانى به خويشاوندان».
هيثمى پس از نقل اين روايت مىنويسد: اين روايت را طبرانى در
المعجم الاوسط و المعجم الكبير و ابويعلى به اختصار نقل كردهاند. نظير آن را بزّار نيز نقل كرده است. احمد بن حنبل شيبانى نيز با اختصارى بيشتر اين روايت را نقل كرده است.
گفتنى است كه سندهاى احمد بن حنبل و برخى از سندهاى بزّار و طبرانى در المعجم الكبير معتبر هستند. (1)
حافظ جلال الدين سيوطى نيز اين حديث را با چند سند از طاووس از ابن عباس - آن سان كه گذشت - نقل كرده است كه برخى از آنها را مىآوريم:
تحفظوني في قرابتي؛
مرا درباره خويشانم مراعات كنيد.
أن تحفظوني في أهل بيتي وتودّوهم بي؛
مرا درباره خاندانم مراعات كنيد و به خاطر من به آنان مهر بورزيد.
هنگامى كه آيه مودّت نازل شد، اصحاب گفتند: اى رسول خدا! منظور از خويشان شما كه مودّت به آنها واجب است چه كسانى هستند؟
پيامبر صلى اللّه عليه وآله فرمود:
عليٌ وفاطمة وولداها؛
على، فاطمه و دو فرزند او عليهم السلام.
1) . ر. ك: صفحه 37 از همين كتاب.
گفت: خويشان رسول خدا صلى اللّه عليه وآله.
هنگامى كه على بن الحسين عليهما السلام به اسارت وارد دمشق شد....(1)آن گاه سيوطى به نقل حديث ثقلين و ديگر احاديثى كه درباره سفارش پيامبر به پيروى از اهل بيت عليهم السلام و بر حذر داشتن از بغض و كينه ورزى با آنهاست، مىپردازد.... (2)
دانشمند ديگرى از اهل سنّت كه پيرامون آيه مودّت سخن به ميان آورده، آلوسى است. وى در تفسير روح المعانى مىنويسد:
گروهى از علما در معناى آيه مودّت چنين اظهار نظر كردهاند كه منظور پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله اين بود كه من از شما هيچ پاداشى درخواست نمىكنم مگر مهرورزى شما به اهل بيت و خويشان من.
و در كتاب بحر المحيط آمده است: اين گفته ابن جبير، سدّى و عمرو بن شعيب است.
آن گاه آلوسى به توضيح واژگان آيه (نكات ادبى) آن مىپردازد و مىنويسد:
حرف «فى» در آيه به معناى «ظرف مجازى» است و واژه «قربى» به معناى أقرباء؛ يعنى خويشاوندان است و جار و مجرور در جاى حال قرار گرفته است؛ بنابراين، معناى آيه اين گونه مىشود:
من از شما هيچ پاداشى درخواست نمىكنم جز مودّت و مهرورزى ثابت و استوار نسبت به خويشان من [و براى افاده اين معنا كلمۀ «فى» آمد و] نفرمود: «إلّا مودة القربى».
سپس آلوسى به نقل روايت مرفوعهاى مىپردازد و مىنگارد:
ابن منذر، ابن ابى حاتم، طبرانى و ابن مردويه با استناد به ابن جبير نقل مىكنند كه ابن عباس گويد: هنگامى كه آيه مودّت نازل شد....
آلوسى در ذيل اين حديث مىنويسد: آن سان كه جلال الدين سيوطى در الدرّ المنثور گفته، سند اين روايت ضعيف است.
از طرفى، ابن حجر عسقلانى در كتاب الكاف الشاف في تخريج أحاديث الكشّاف به ضعف سند اين حديث تصريح كرده است. همچنين وى مىگويد كه اگر اين روايت صحيح بود، آن چنان كه در صحيح بخارى و مسلم و ديگر منابع آمده است و گذشت، ابن عباس نمىگفت: اى ابن جبير در پاسخ شتاب كردى...، مگر اين كه بگوييم گروهى از
اهل بيت رواياتى نقل كردهاند كه اين معنا را تأييد مىكند؛ از جمله ابن جرير روايت كرده كه ابوديلم گويد: هنگامى كه حضرت على بن الحسين عليهما السلام را به اسارت وارد شهر شام كردند....
در روايت ديگرى زاذان از على عليه السلام چنين نقل مىكند كه آن حضرت فرمود:
فينا في آل حم آيةٌ لا يحفظ مودّتنا إلّامؤمن؛
دربارۀ ما در سوره آل حم، آيهاى است كه اشاره دارد به اين كه مودّت و دوستى ما را جز مؤمن نگاه نمىدارد.
آن گاه على عليه السلام اين آيه شريفه را قرائت كرد.
كميت شاعر نيز در سروده خود به اين سخن اشاره مىكند و مىسرايد:
وجدنا لكم في آل حم آيةتأوّلها منّا تقيّ ومعربُ
در سوره آل حم آيهاى وجود دارد كه همه ما نزول آن را دربارۀ شما مىدانيم.
آلوسى در ادامه مىنويسد: در اين زمينه چه زيبا سروده است، سيّد عمر هيتى يكى از سادات معاصر، آن جا كه گويد:
بأيّة آية يأتي يزيدُغداة صحائفُ الأعمال تُتلى
وقام رسول ربّ العرش يتلو وقد صمّت جميع الخلق «قل لا»؛
يزيد در روز قيامت به هنگام قرائت نامۀ اعمال، با كدامين آيه خواهد آمد؛ در حالى كه فرستادۀ پروردگار عرش، در هنگام سكوت همه مردم اين چنين تلاوت مىكند كه «قل لا».
روشن است كه خطاب در اين آيه، همه امّت را در بر مىگيرد، نه فقط انصار را؛ گرچه برخى چنين توهّم كردهاند؛ چرا كه همه مردم به مودّت و دوستى اهل بيت عليهم السلام مكلّف و موظّف هستند.
آن گاه آلوسى از مسلم نيشابورى، ترمذى و نسائى حديث ثقلين و برخى از احاديث مناقب اهل بيت عليهم السلام را نقل كرده و مىگويد:
روايات ديگرى در اين باره نقل شده است كه به جهت فراوانى قابل شمارش نيستند. (1)
شوكانى با نقل روايات بيشترى به تفسير اين آيه پرداخته است؛ همان رواياتى كه ما از الدرّ المنثور نقل كرديم. از جمله حديثى است كه پيشوايان حديث با سند مقسم از ابن عباس نقل كردهاند.
1) . روح المعانى: 31/25 و 32.
شوكانى پس از نقل اين حديث مىنويسد: يكى از راويان اين حديث يزيد بن ابى زياد است كه از جهت نقل روايت ضعيف است.
شوكانى بار ديگر به روايت ابونعيم اصفهانى و ديلمى با سند مجاهد از ابن عباس مىپردازد و درباره سند آن، اشكالى نمىكند. آن گاه به روايت كسانى كه با سند سعيد بن جبير از ابن عباس نقل مىكنند، پرداخته و در ذيل آن مىنويسد: سيوطى گفته است: سند اين روايت ضعيف است.
شوكانى در ادامه به تعارض ميان خبرهايى كه از ابن عباس نقل شده، مىپردازد و رواياتى را كه در دو كتاب صحيح بخارى و مسلم آمده ترجيح داده و مىنويسد:
خداوند آل محمّد عليهم السلام را به جهت فضايل بسيار و امتيازات ارزشمندى كه به آنان ارزانى داشته از اين مودّت بىنياز ساخت كه ما برخى از اين امتيازات را به هنگام تفسير آيه تطهير بيان كرديم. (1)
دانشمندان اهل سنّت تلاش كردهاند تا خطبه امام حسن عليه السلام را به صورت كامل نقل نكنند و حتى به صورت ناقص كه مىآورند در
1) . فتح القدير: 536/4 و 537.
متن خطبه تصرّف كردهاند. در اين باره مىتوان به مسند و مناقب احمد بن حنبل شيبانى، المعجم الكبير طبرانى، تاريخ طبرى، المستدرك على الصحيحين حاكم نيشابورى، الكامل ابن عدى و مجمع الزوائد هيثمى مراجعه كرد.(1)پژوهشگر حقايق پس از مراجعه به اين منابع و تطبيق متنهاى اين خطبه با يكديگر، متوجه اخلاص امينان حديث و حرص و ولع آنها نسبت به حفظ و نقل بىكم و كاست حديث خواهد شد (!!)
اينك ما به اين خطبه، آن سان كه ابوالفرج اصفهانى با سندهاى گوناگون نقل كرده، مىپردازيم.
وى مىگويد: احمد بن عيسى عجلى، از حسين بن نصر، از زيد بن معذل، از يحيى بن شعيب، از ابو مخنف، از اشعث بن سوار، از ابواسحاق سبيعى، از سعيد بن رويم؛
همچنين على بن اسحاق مخرمى و احمد بن جعد، از عبداللّه بن عمر مشكدانه، از وكيع، از اسرائيل، از ابواسحاق، از عمرو بن حبشى؛
1) . مسند احمد بن حنبل: 199/1، مناقب احمد بن حنبل، حديث 135 و 136، المعجم الكبير: 3، حديثهاى 2717-2725، تاريخ طبرى: 157/5، المستدرك على الصحيحين: 172/3، الكامل: 400/3، مجمع الزوائد: 146/9.
نيز على بن اسحاق، از عبداللّه بن عمر، از عمران بن عيينه، از اشعث بن ابواسحاق....
و محمّد بن حسين خثعمى، از عبّاد بن يعقوب، از عمرو بن ثابت نقل مىكنند كه عمرو بن ثابت گويد:
من سالى نزد ابواسحاق سبيعى رفت و آمد مىكردم تا درباره خطبه حسن بن على عليهما السلام از او بپرسم؛ ولى وى اين خطبه را براى من بيان نمىكرد. روزى نزد او رفتم. هوا گرم بود. او زير آفتاب، كلاه درازى بر سر گذارده بود؛ گويى سردرد داشت.
به من گفت: تو كيستى؟
من خود را به او معرفى كردم.
او گريست و گفت: پدر و خانوادهات چطور هستند؟
گفتم: خوبند.
گفت: براى چه يك سال است نزد من رفت و آمد مىكنى؟
گفتم: خطبهاى را كه حسن بن على عليهما السلام پس از وفات پدر بزرگوارش ايراد كرده، مىخواهم.
گفت: هبيرة بن يريم به من از محمّد بن محمّد باغندى و محمّد بن حمدان صيدلانى، از اسماعيل بن محمّد بن علوى نقل كرد كه اسماعيل گفت:
من از عمويم على بن جعفر بن محمّد، از حسين بن زيد بن على بن حسين بن زيد بن حسن از پدرش(1)نقل كرد كه گفتند:
آن گاه كه امير مؤمنان على عليه السلام وفات يافت، امام حسن عليه السلام براى مردم چنين سخنرانى كرد:
لقد قُبض في هذه الليلة رجل لم يسبقه الأوّلون ولا يدركه الآخرون بعمل، ولقد كان يجاهد مع رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله فيقيه بنفسه، ولقد كان يوجّهه برايته فيكتنفه جبريل عن يمينه وميكائيل عن يساره، فلا يرجع حتّى يفتح اللّه عليه، ولقد توفّي في هذه الليلة الّتي عرج فيها بعيسى بن مريم، ولقد توفّي فيها يوشع بن نون وصيّ موسى، وما خلّف صفراء ولا بيضاء إلّاسبعمائة درهم بقيت من عطائه أراد أن يبتاع بها خادماً لأهله؛
در اين شب شخصيّتى از دنيا رخت بربست كه پيشينيان از نظر عمل و كردار بر او پيشى نگرفتند و آيندگان از نظر عمل و كردار به او نخواهند رسيد، او همراه پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله جهاد مىنمود و با جان خود او را نگاه مىداشت.
1) . صاحب مقاتل الطالبيين مىگويد: در نقلها تفاوتهايى وجود دارد ولكن همگى در مضمون خبر متّفق هستند.
پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله با پرچم خويش او را به جنگ روانه مىساخت؛ پس جبرئيل از سمت راست و ميكائيل از سمت چپ، او را حفظ مىكرد تا آن كه خداوند او را پيروز مىنمود.
او در شبى از دنيا رفت كه عيسى بن مريم در آن شب عروج داده شد، يوشع بن نون وصى موسى عليه السلام در آن شب از دنيا رفت.
شخصيّتى از دنيا رفت كه از طلا و نقره چيزى از خود باقى نگذاشت، مگر هفتصد درهمى كه خيرات و عطاياى خود بود كه براى تأمين خدمتگزار خانهاش كنار گذاشته بود.
آن گاه بغض گلويش را گرفت و اشك از ديدگانش جارى شد.
مردم نيز با آن حضرت گريستند. سپس فرمود:
أيّها الناس! من عرفني فقد عرفني، ومن لم يعرفني فأنا الحسن بن محمّد صلّى اللّه عليه وآله ، أنا ابن البشير، أنا ابن النذير، أنا ابن الداعي إلى اللّه عزّوجلّ بإذنه، وأنا ابن السراج المنير، وأنا من أهل البيت الّذين أذهب اللّه عنهم الرجس وطهّرهم تطهيراً، والّذين افترض اللّه مودّتهم في كتابه، إذ يقول: «وَمَن يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْناً» (1)فاقتراف الحسنة مودّتنا أهل البيت؛
1) . سوره شورا: آيه 23.
اى مردم! هر كس مرا مىشناسد، شناخته است و هر كس مرا نشناخته، من خود را معرفى مىكنم: من حسن فرزند حضرت محمّد صلى اللّه عليه وآله هستم. من فرزند پيامبر مژده دهنده و بيم دهنده هستم، من فرزند دعوت كننده به سوى خدا به اذن او، هستم، من فرزند چراغ روشنگر هستم.
من از خاندانى هستم كه خداوند هر گونه پليدى و ناپاكى را از آنان زدوده و آنها را پاك و پاكيزه ساخته است؛ خاندانى كه خداوند مودّت و دوستى آنها را در كتابش فرض و واجب نموده است؛ آن گاه كه مىفرمايد: «و هر كس كار نيكى انجام دهد بر نيكى او مىافزاييم». پس منظور از دريافت حسنه و نيكى، مودّت و دوستى ما خاندان رسالت است.
ابومخنف در ادامه اين روايت از راويان خود چنين نقل مىكند:
آن گاه ابن عباس برخاست و در برابر امام حسن عليه السلام ايستاد و مردم را براى بيعت با آن حضرت فرا خواند.
مردم به اين بيعت پاسخ مثبت دادند و گفتند: ايشان، محبوب ما و شايستهترين فرد بر خلافت است.
سپس با او بيعت كردند.
آن گاه امام حسن عليه السلام از منبر پايين آمدند.(1)گفتنى است كه دانشمند شيعى، شيخ مفيد رحمه اللّه نيز با اسناد خود اين خطبه را همين گونه روايت كرده است.(2)مخفى نماند كه پايان بخش اين روايت، بهترين شاهد بر بطلان روايت طاووس از سعيد، از ابن عباس است.
ما در بخش يكم روايتى چند دربارۀ آيۀ مودّت آورديم كه منظور از «القربى» در اين آيه، همان اهل بيت عليهم السلام بودند. البته در برخى از روايات به صراحت بيان شده بود كه منظور از «القربى»، على، فاطمه، و دو فرزند آن دو بزرگوار عليهم السلام هستند.
ما اين روايتها را از مهمترين و مشهورترين كتابهاى حديثى و تفسيرى اهل سنّت، از عالمان پيشين و متأخرين آنها نقل كرديم. با اين بيان تمامى عالمان شيعه و اهل سنّت به طور اتفاق، نزول آيه مباركه مودّت را درباره اهل بيت عليهم السلام مىدانند.
اكنون راويان اين روايات را بررسى مىكنيم.
در اين روايت سعيد بن جبير به طور قطعى گفته است كه منظور از «القربى» فقط اهل بيت عليهم السلام هستند. اين روايت را محمّد بن
اسماعيل بخارى، مسلم بن حجّاج نيشابورى، احمد بن حنبل شيبانى، ترمذى و ديگران نقل كردهاند.
ما در سند اين روايت ايرادى نديديم، گرچه ما در اين باره ديدگاه خاصى داريم كه در آينده بيان خواهد شد.
اين روايت را احمد بن حنبل در بخش زيادات المناقب آورده است. گوينده اين سخن كه با عبارت «براى ما نوشت» آمده است؛ همان قطيعى (ابوبكر ابن جعفر حنبلى درگذشته 368 ه) مىباشد.
قطيعى روايتگر كتابهاى المسند، الزهد و المناقب احمد بن حنبل است. افرادى كه از او روايت نقل كردهاند عبارتند از:
دارقطنى، حاكم نيشابورى، ابن رزقويه، ابن شاهين، برقانى، ابونعيم اصفهانى و ديگر پيشوايان علم و دانش اهل سنّت.
دارقطنى اين راوى را معتبر دانسته و گويد: قطيعى، فرد مورد اعتماد، زاهد و قديمى است. شنيدهام كه وى مستجاب الدعوه بوده است.
برقانى درباره او گويد: به نظر من قطيعى در ثبت و ضبط روايت دقيق و راستگو بود.
روزى در نزد حاكم نيشابورى اعتبار او را زير سؤال بردم. حاكم
از من نپذيرفت و از قطيعى به خوبى ياد كرد و گفت: او استاد من بود.
برخى از راوى شناسان گفتهاند: قطيعى در واپسين روزهاى زندگى خويش ناتوان شده و اختلال حواس پيدا كرده بود؛ از اين رو برخى در نقل روايت از او توقف كردهاند.
از اين جاست كه ذهبى در ميزان الاعتدال با تصريح به راستگويى وى مىنويسد:
ابوبكر احمد بن جعفر بن حمدان قطيعى راوى پذيرفته شده و راستگويى بود؛ گرچه اندكى دچار اختلال حواس شده بود.
خطيب بغدادى گويد: تا كنون كسى را نديدم كه احتجاج به سخنان او را ترك كند.
آن گاه ذهبى مورد اعتماد بودن قطيعى را از دارقطنى و ديگر عالمان نقل كرده و سخن كسانى را كه اختلال حواس او را در واپسين لحظات عمرش مطرح كردهاند(1)رد كرده است.
از راويان ديگر اين سند، محمّد بن عبداللّه سليمان حضرمى همان مطيّن است كه در سال 297 ه بدرود حيات گفته است.
دارقطنى دربارۀ او مىگويد: محمّد بن عبداللّه فرد مورد اعتماد
1) . تاريخ بغداد: 73/4، المنتظم: 92/7، سير اعلام النبلاء: 210/16، ميزان الاعتدال: 87/1، الوافى بالوفيات: 290/6 و منابعى ديگر.
و استوارى بود.
خليلى گويد: او حافظ و مورد اعتماد بود.
ذهبى گويد: محمّد بن عبداللّه حضرمى، استاد، حافظ، راستگو و حديثشناس كوفه بود.
البته دربارۀ ديگر راويان به گونهاى كه صحّت سند و حجيّتِ آن را اثبات كند، سخن خواهيم گفت.
رواياتى كه ابن جرير طبرى به عنوان دليل بر شأن نزول آيۀ مودّت دربارۀ اهل بيت عليهم السلام نقل كرد، چهار روايت بود كه جز روايت دوم، اشكالى از ديگر روايات گرفته نشده است.
سند روايت دوم چنين است:
ابوكريب، از مالك بن اسماعيل، از عبدالسلام، از يزيد بن ابى زياد، از مقسم، از ابن عباس....
ابن كثير مىنويسد: همين طور ابن ابى حاتم از على بن الحسين، از عبدالمؤمن بن على، از عبدالسلام، از يزيد بن ابى زياد - كه از نظر نقل روايت، ضعيف است - سندى نظير و يا نزديك به آن را روايت كرده است.
شوكانى نيز از ابن كثير پيروى كرده؛ آن جا كه پس از نقل اين
روايت مىنويسد: يكى از راويان آن، يزيد بن ابى زياد است كه از نظر نقل روايت، ضعيف است.
جلال الدين سيوطى روايتى را از پيشوايان عالمان اهل سنّت مانند ابن منذر، ابن ابى حاتم و طبرانى نقل كرده و سند آن حديث را تضعيف نموده است و شهاب الدين آلوسى نيز از او پيروى كرده است.
البته در اين باره، هيثمى، ابن كثير و ابن حجر عسقلانى از آن دو پيشى گرفتهاند.
ابن حجر در شرح صحيح بخارى مىنويسد:
روايتى را كه سعيد بن جبير به طور قطع مطرح كرده است گاهى از خود سعيد به نقل از ابن عباس به صورت مرفوع نقل شده است؛ از اين رو طبرانى، ابن ابى حاتم با سند قيس بن ربيع، از اعمش، از سعيد بن جبير، از ابن عباس چنين نقل مىكند كه گويد:
هنگامى كه آيۀ مودّت نازل شد، مردم گفتند: اى رسول خدا! خويشاوندان واجب الاطاعه شما چه كسانى هستند....
ابن حجر در ادامه مىگويد كه سند اين حديث ضعيف است.
گروهى از مفسّران نيز به اين گونه تفسير يقين دارند و آنان به همين روايتى كه طبرانى، ابن ابى حاتم از ابن عباس نقل نمودهاند
اعتماد كردهاند، در حالى كه اسناد اين حديث سست و بىارزش است؛ زيرا برخى راويان آن، از نظر نقل حديث، ضعيف و برخى رافضى هستند.(1)ابن حجر در كتاب الكاف الشاف في تخريج أحاديث الكشّاف در هنگام نقل اين احاديث مىنويسد:
اين حديث را طبرانى، ابن ابى حاتم، حاكم نيشابورى در كتاب مناقب الشافعى با سند حسين اشقر، از قيس بن ربيع، از اعمش، از سعيد بن جبير، از ابن عباس نقل كرده است؛ در حالى كه حسين اشقر از نظر نقل حديث، ضعيف و ساقط است.
ابن كثير نيز در اين باره چنين اظهار نظر كرده است: ابن ابى حاتم از على بن الحسين، از مردى كه نام برده، از حسين اشقر، از قيس، از اعمش از سعيد بن جبير، از ابن عباس نقل مىكند....
ابن كثير پس از نقل اين حديث از ابن ابى حاتم، مىنويسد: اين سند، ضعيف است؛ زيرا يكى از راويان آن فرد مبهم و ناشناخته و منكر است كه از بزرگ شيعى متعصب يعنى حسين اشقر نقل كرده است.
قسطلانى نيز از ديدگاه ابن كثير پيروى كرده است. آن جا كه
1) . فتح البارى: 458/8.
مىگويد:
ابن ابى حاتم از ابن عباس نقل كرده كه گويد: هنگامى كه آيۀ مودّت نازل شد، گفتند: اى رسول خدا! كسانى كه خداوند به مودّت و دوستى آنان دستور داده است، چه كسانى هستند؟
فرمود:
فاطمة وولداها عليهم السلام؛
حضرت فاطمه و دو فرزند گرامى آن بزرگوار عليهم السلام.
قسطلانى پس از نقل اين حديث گويد: ابن كثير در ذيل اين حديث مىنويسد: سند آن ضعيف است؛ زيرا كه فرد مبهم و ناشناخته و منكرى در آن وجود دارد كه او فقط از شيعى متعصب يعنى حسين اشقر روايت مىكند.(1)هيثمى در اين رابطه گويد: اين روايت را طبرانى با سند حرب بن حسن طحّان، از حسين اشقر، از قيس بن ربيع نقل كرده كه راوى شناسان همه اين راويان را توثيق كردهاند؛ اما برخى ديگر آنان را ضعيف دانستهاند؛ ولى ديگر راويان آن مورد اعتماد هستند.(2)
همان گونه كه ملاحظه شد، روايتهايى كه بيانگر گفتار حق هستند و در كتابهاى اهل سنّت روايت شدهاند، بنا بر آراء و ديدگاه رجالى آنها به سه قسمت تقسيم مىگردد:
روايتهايى كه به صحّت آنها اتفاق نظر دارند. اين همان حديث طاووس، از سعيد بن جبير، از ابن عباس است.
روايتهايى كه در اين باب محدّثان نقل كردهاند و درباره سند آن اظهار نظر نكردهاند و حتى پيرامون آن هيچ سخنى به ميان نياوردهاند؛ بلكه مىتوان فهميد كه گريزى جز اعتراف به اعتبار اين روايتها نيافتهاند؛ مانند روايتهايى كه در آنها مطرح شده كه عدّهاى از پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله در قبال دعوتش درخواست اجر كردند... و خطبه امام حسن عليه السلام پس از شهادت پدر بزرگوارشان و همچنين سخنان امام سجاد عليه السلام در شام و مواردى ديگر از اين قبيل.
روايتهايى كه در اين زمينه مطرح شده و درباره سند آنها اظهار نظر شده است.
در بررسى اين سه دسته از روايتها مىگوييم:
ما درباره دسته نخست ديدگاهى داريم كه در آغاز بخش چهارم مطرح خواهيم كرد.
درباره دسته دوم از روايات به بيان صحت آنها نيازى نيست؛ زيرا كه اهل سنّت خود به اين امر اعتراف و اقرار كردهاند.
آن چه كه در صدد بررسى و بحث پيرامون آن هستيم روايتهاى دسته سوم است. ما به طور مفصل در شرح حال راويانى كه در اين روايتها تضعيف شدهاند با تكيه بر سخنان بزرگان جرح و تعديل اهل سنّت، سخن خواهيم گفت تا روشن شود كه همۀ ادعاهاى آنان بىاعتبار و مردود است.
اكنون به شرح حال اين راويان مىپردازيم:
يزيد بن ابى زياد قرشى هاشمى كوفى، مولاى عبداللّه بن حارث بن نوفل و از راويان كتابهاى ششگانه صحيح اهل سنّت است.
مزّى درباره او مىنويسد: بخارى در كتاب صحيح در بخش «لباس» پس از حديث عاصم بن كليب از ابوبرده چنين مىگويد: ما به على عليه السلام گفتيم: «قسيّه» چيست؟
و جرير از يزيد در حديث خود گويد: قسيّه همان پارچه ابريشمى و حرير راه راه است....
بخارى در بخش «بالا بردن دست هنگام تكبير نماز» و همچنين
در بخش «آداب» روايتى را از يزيد بن ابى زياد، نقل كرده است. مسلم نيشابورى نيز روايتى را به همراه راوى ديگرى از يزيد بن ابى زياد نقل كرده است و ديگر محدّثان به روايت وى استدلال كردهاند.(1)گروه بسيارى از پيشوايان بزرگ اهل سنّت همچون: سفيان ثورى، سفيان بن عيينه، شريك بن عبداللّه، شعبة بن حجّاج، عبداللّه بن نمير و مانند ايشان از وى روايت، نقل كردهاند.(2)ذهبى در سير اعلام النبلاء مىنويسد:
شعبه با همه مهارت و خبرگى كه در نقد راويان دارد، از يزيد بن ابى زياد، حديث نقل مىكند.(3)گفتنى است كه در اعتماد بر يزيد بن ابى زياد و صحّت استدلال به حديث او همين كافى است كه نويسندگان كتابهاى ششگانه صحيح و پيشوايان بزرگ اهل سنّت از او روايت نقل كردهاند. افزون بر اين كه مسلم بن حجّاج نيشابورى در مقدمه كتاب خود مىنويسد:
راويانى مانند عطاء بن سائب، يزيد بن ابى زياد، ليث بن ابى سليم و مانند آنها كسانى هستند كه داراى خوبى، راست گويى و دريافت
علم و دانشاند.
عدهاى از پيشوايان رجالى و راوى شناسِ اهل سنّت نيز يزيد بن ابى زياد را توثيق كردهاند.
ابن سعد مىگويد: وى فرد مورد اعتمادى بود؛ اما در سالهاى پايانى عمرش دچار حواس پرتى شده بود و روايتهاى عجيبى نقل مىكرد.
ابن شاهين در كتاب ثقات مىنويسد: احمد بن صالح مصرى مىگويد: يزيد بن ابى زياد از نظر نقل حديث، ثقه و مورد اعتماد است و در اين باره سخن كسانى كه از او ايراد گرفتهاند مرا به شگفتى وانمىدارد و اعتماد مرا نسبت به او سلب نمىكند.
ابن حبّان گويد: او فردى راستگو بود؛ جز آن كه در دوره كهنسالى حافظهاش كم شد و دچار حواسپرتى گشت و با اين حال به نقل روايات مىپرداخت؛ از اين رو حديثهاى منكرى در حديثهاى وى وارد شد.
آجرى از ابوداوود چنين نقل مىكند: سراغ ندارم كسى احاديث او را ترك كند و نقل ننمايد؛ هر چند از او بهتر نزد من وجود دارد.
يعقوب بن سفيان گويد: گرچه راوى شناسان به خاطر
حواسپرتى يزيد بن ابى زياد از وى ايراد گرفتهاند؛ ولى او بر عدالت و وثاقت خود باقى است؛ گرچه او مانند حكم و منصور نيست.(1)گفتنى است كه با دقت در سخنان نقّادان راويان اهل سنّت، به رغم اين كه يزيد بن ابى زياد از راويان كتابهاى ششگانه اهل سنّت بوده، آن سان كه بخارى و مسلم از او روايت نقل كرده و ديگر نويسندگان كتابهاى ششگانه صحيح اهل سنّت به روايتهاى وى استدلال كردهاند؛ با اين وجود نخستين اشكالى كه بر او مىكنند اين است كه مىگويند: وى از بزرگان شيعه بوده است.(2)اينك مىپرسيم: منظور از شيعه چه كسانى هستند و از كجا شناخته مىشود كه يزيد بن ابى زياد از بزرگان شيعه است؟
در پاسخ مىگويند: احاديثى كه او نقل كرده بيانگر اين معناست و اهل سنّت اين احاديث را در زمره احاديث ساختگى نقل كردهاند؛ از جملۀ آن احاديث: وى از سليمان بن عمرو بن احوص نقل مىكند كه ابوبرزه گويد: معاويه و عمرو بن عاص آوازهخوانى مىكردند.
پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله دربارۀ آن دو فرمود:
اللهم اركسهما في الفتنة ركساً ودعّهما في النار دعّاً؛(1)
خدايا! آنها را گرفتار فتنه كن و در آن واژگون نما و به سختى به سوى آتش دوزخ بينداز.
بنابر ديدگاه علماى اهل تسنّن اين حديث ساختگى است!(2)و يا حديثى غريب و منكر است؛(3)زيرا كه در اين حديث، معاويه سركرده گروه ستم پيشه «فئة باغيه» و عمرو بن عاص سركردۀ نفاق، سرزنش شدهاند؛ از اين رو راوى اين حديث از بزرگان شيعه خواهد بود! حتى اگر از راويان صحاح و كتابهاى ديگر باشد.
راوى شناسان اهل سنّت در دفاع از معاويه و عمرو بن عاصبه اتّهام ساختگى بودن اين حديث و شيعه بودن راوى آن، بسنده نكردهاند؛ بلكه به تحريف متن حديث نيز روى آوردهاند و واژه «فلان» و «فلان» را به جاى آن دو نام، قرار دادهاند؛ از اين رو احمد بن حنبل در
1) . اين حديث را احمد بن حنبل در مسند: 421/4، طبرانى و بزّار؛ آن سان كه در مجمع الزوائد: 121/8 آورده، نقل كردهاند.
2) . ابن جوزى اين حديث را در كتاب الموضوعات آورده؛ ولى به اين حديث ايراد نگرفتهمگر از جهت يزيد بن ابى زياد و در اين باره جز اين سخن اظهار نظر نكرده كه «او در آخر عمرش هر آن چه به او گفته مىشد، باور مىكرد». از اين رو سيوطى سخن او را پى گرفته است كه در آينده خواهيم گفت.
3) . ميزان الاعتدال: 424/4.
مسند مىنويسد:
عبداللّه گويد: از پدرم، از عبداللّه بن محمّد - من از عبداللّه بن محمّد بن ابى شيبه شنيدم - از محمّد بن فضيل، از يزيد بن ابى زياد، از سليمان بن عمرو بن احوص نقل مىكند كه گويد: ابوهلال صاحب اين خانه به من گفت:
از ابوبرزه شنيدم كه مىگفت: روزى در سفرى همراه رسول خدا صلى اللّه عليه وآله بوديم. شنيديم كه دو مرد آوازه خوانى مىكنند و يكى به ديگرى به آواز پاسخ مىدهد....
پيامبر صلى اللّه عليه وآله فرمود: بنگريد اينها چه كسانى هستند؟
گفتند: فلانى و فلانى!
پيامبر صلى اللّه عليه وآله فرمود:
اللهم اركسهما في الفتنة ركساً ودعاهما إلى النار دعّاً؛
خدايا! آنها را گرفتار فتنه كن و در آن واژگون نما و به سختى به سوى آتش دوزخ بينداز.
گويى همين مقدار از تحريف، سوزش كينه و دشمنى آنان را شفا نبخشيده، يا اين تحريف به جهت ايجاد ابهام انجام شده است كه اين
تحريف، مقدمهاى مىشود براى محدّث ديگرى تا بيايد و به جعل حديث دست بزند و دو واژه فلان و فلان را بردارد و به جاى آنها معاويه و عَمرو ديگرى را قرار دهد.
جلال الدين سيوطى - پس از آن كه اين خبر ساختگى را از ابويعلى نقل مىكند و سخن ابن جوزى را پى مىگيرد، آن جا كه مىگويد:
اين حديث جعلى نيست؛ چرا كه احمد بن حنبل در مسند خود اين حديث را آورده و براى اين حديث از حديث ابن عباس نيز شاهدى است، طبرانى نيز در المعجم الكبير اين حديث را نقل كرده - مىنويسد:
ابن قانع در معجم خود، از محمّد بن عبدوس كامل، از عبداللّه بن عمر، از ابوالعباس سعيد تيمى، از سيف بن عمر، از ابوعمر مولى ابراهيم بن طلحه، از زيد بن اسلم، از صالح نقل مىكند كه شقران گويد:
شبى همراه پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله در سفرى بوديم. ناگاه پيامبر صدايى را شنيد و فرمود: اين صداى كيست؟
من رفتم ببينم چه كسى آوازهخوانى مىكند. ديدم معاوية بن رافع و عمرو بن رفاعة بن تابوت آوازه خوانى مىكنند.
نزد پيامبر آمدم و جريان را باز گفتم. پيامبر صلى اللّه عليه وآله فرمود:
اللهمّ اركسهما ودعّهما إلى جهنّم دعّاً؛
خدايا! آنها را گرفتار فتنه كن و به سختى به سوى آتش دوزخ بينداز.
راوى مىگويد: در اثر اين نفرين عمرو بن رفاعه پيش از آن كه پيامبر از سفر باز گردد، از دنيا رفت.
جلال الدين سيوطى در ادامه مىنويسد:
اين روايت اشكال را از بين برد و روشن كرد كه در حديث نخست در واژه «ابن العاص» اشتباه رخ داده است كه او «ابن رفاعه» يكى از منافقان بود و معاوية بن رافع نيز يكى از منافقان به شمار مىرفت و خدا داناتر است.(1)گفتنى است كه خود سيوطى نيز واقعيت مطلب و حقيقت آن را مىداند، وگرنه خود را به نادانى نمىزد. پاسخ سيوطى را از دو جهت مىتوان داد:
1) . اللآلى المصنوعه: 427/1.
اگر از روى عمد نباشد، از روى خطا خواهد بود؛ چرا كه او در ايراد بر حديث با ابن جوزى موافقت نكرده است؛ بلكه شواهدى را براى صحّت حديث آورده است.
ابن معين مىگويد: سيف بن عمر از نظر نقل حديث ضعيف است.
ابوحاتم مىگويد: حديث او متروك است.
ابوداوود گويد: حديث او ارزشى ندارد.
نسائى و دارقطنى او را از نظر نقل حديث، ضعيف مىدانند.
ابن عدى نيز درباره وى مىگويد: برخى از احاديث او مشهور است؛ ولى عموم احاديث او منكر و قابل استناد نيستند.
ابن حبّان مىنويسد: سيف، روايات ساختگى از راويان مورد اعتماد نقل مىكند. مىگويند: او حديث جعل مىكرد و به زنديق بودن متّهم شده است.
برقانى از دارقطنى نقل كرده كه سيف، فردى متروك بوده است.
حاكم نيشابورى نيز دربارۀ او اظهار نظر كرده و گفته: سيف به زنديق بودن متهم است و روايات او اعتبار ندارد.
شگفت اين كه سيوطى خود احاديث او را رد مىكند و مىگويد:
سيف، جاعل حديث بود.(1)اينك پژوهشگر با انصاف با دقت در آن چه كه آورديم ملاحظه خواهد كرد كه چگونه حديثى را كه اهل سنّت از شخصى كه صاحبان كتابهاى ششگانه صحيح از او روايت كرده و بر او اعتماد نمودهاند، رد مىكنند؛ چرا كه اين حديث در سرزنش پسر هند و پسر نابغه مىباشد و آنان پيروان آن دو هستند.
از طرفى، اين حديث را در برابر حديثى قرار مىدهند كه دربارۀ راوى آن اتفاق نظر كردهاند كه اعتبار ندارد و او را به جعل حديث و زنديق بودن متّهم كردهاند. بنگريد كه چگونه با دين و سنّت رسول رب العالمين بازى مىكنند.
گمان نكنيد كه اين گونه بازى با دين و سنّت فقط در بخشهاى فضائل و مثالب (عيبها و ايرادها) به كار مىبرند؛ بلكه اين روش را در
1) . اللآلي المصنوعه: 199/1.
اصول اعتقادى، اصول فقه و فقه نيز به كار بردهاند.
اينك به بحث خود باز مىگرديم و مىگوييم: يزيد بن ابى زياد در نزد اهل سنّت، مورد اعتماد است و از راويان كتابهاى ششگانه صحيح بوده و او هيچ ايرادى ندارد جز اين كه درباره برخى از زشتىهاى پيشوايان آنان روايت نقل كرده است؛ از اين رو، او را از بزرگان شيعه شمردهاند؛ در صورتى كه شيعه؛ بلكه رافضى بودنِ راوى - طبق اصطلاح اهل سنّت - به وثاقت و مورد اعتماد بودنِ او ضررى نمىرساند. همان گونه كه در جاى خود نوشتهاند و در موارد بسيارى بر همين مبنا عمل كردهاند.(1)كوتاه سخن اين كه روايت يزيد بن ابى زياد درباره نزول آيه مودّت در خصوص اهل بيت عليهم السلام صحيح است.
ما در كتاب نگاهى به آيه تطهير به گوشهاى از شرح حال ابوعبداللّه حسين بن حسن اشقر فزارى كوفى پرداختهايم و در آن جا گفتهايم كه او از راويان نسائى در كتاب صحيح اوست و عالمان رجالى اهل سنّت گفتهاند كه شرطهايى را كه نسائى در صحيح خود براى پذيرش روايات
1) . مقدمه فتح البارى شرح صحيح بخارى: 398.
برگزيده، از شرايط بخارى و مسلم نيشابورى سختتر است.(1)از طرفى، پيشوايان بزرگ اهل سنّت مانند احمد بن حنبل شيبانى، ابن معين، فلّاس، ابن سعد و افرادى از اين قبيل از حسين اشقر روايت كردهاند.
حافظ ابن حجر عسقلانى در شرح حال حسين اشقر از عقيلى اين گونه حكايت كرده است: احمد بن محمّد بن هانى گويد: به احمد بن حنبل گفتم: آيا از حسين اشقر حديث نقل مىكنى؟
گفت: به نظر من او دروغگو نيست و آن گاه احمد بن حنبل اشاره به شيعه بودن وى نمود.
عباس بن عبدالعظيم به احمد بن حنبل گفت: او درباره ابوبكر و عمر حديث نقل مىكند.
احمد بن محمّد بن هانى گويد: من نيز به احمد بن حنبل گفتم: اى اباعبداللّه! حسين، كتابى را در معايب ابوبكر و عمر نوشته است!
احمد گفت: عباس بن عبدالعظيم شايستگى سخن گفتن از حسين اشقر را ندارد.(2)
روشن است كه همين عمل حسين اشقر در نوشتن كتابى در معايب ابوبكر و عمر باعث شده جز احمد بن حنبل او را تضعيف كنند.
از جوزجانى نيز درباره او چنين نقل شده كه گفت: حسين اشقر غلوكننده و از دشنام دهندگان بر نيكان بود؛(1)از اين رو مىگويند: او روايتهاى منكرى داشت و نظير اين تعبيرها كه نشانگر ايراد علماى رجالى اهل سنّت در احاديث شخصى است كه در فضيلت على عليه السلام و در پستى دشمنان او روايت كرده است. در واقع در شخص چنين راوى ايراد نكردهاند؛ از اين رو يحيى بن معين گويد:
حسين اشقر از شيعيان غلوكننده بود.
از او پرسيدند: احاديث او چگونه است؟
پاسخ داد: ايرادى ندارند.
پرسيدند: آيا وى راستگو است؟
گفت: آرى! من از او روايتهايى نوشتهام.(2)بنابراين، حسين اشقر در نزد احمد بن حنبل، نسائى، يحيى بن معين، ابن حبّان فردى ثقه و راستگويى است. تنها گناه او شيعه بودن
اوست كه خود اهل سنّت تصريح كردهاند كه شيعه بودن، هيچ ضررى بر مورد اعتماد بودن راوى ندارد.
گفتنى است كه آن چه در اين جا مهم است، راستگو بودن حسين اشقر در نزد حافظ ابن حجر عسقلانى است. وى درباره او مىگويد:
حسين بن حسن اشقر فزارى كوفى، راوى راستگويى است كه نسبت به مذهب شيعه متعصّب بود و غلو مىكرد. وى در طبقههاى رجالى در طبقه دهم قرار دارد و در سال 208 هجرى وفات كرد.(1)اين كه ما يك بار ديگر به شرح حال حسين اشقر پرداختهايم به اين جهت است كه تأكيد كنيم كه خود ابن حجر در دو مورد سخنش را نقض كرده است:
او در كتاب الكاف الشاف في تخريج أحاديث الكشّاف حسين اشقر را تضعيف كرده با اين كه در تقريب التهذيب او را به راستگويى توصيف كرده است.
وى به حسين اشقر به سبب تشيع و يا رافضى بودن - طبق تعبير خودش - ايراد گرفته با اين كه در مقدمه فتح البارى به صراحت گفته است كه رافضى بودن - چه رسد به شيعه بودن - هيچ ضررى به وثاقت
1) . تقريب التهذيب: 175/1.
راوى نمىزند.
بدين سان ايراد ابن حجر و همچنين ديگران كه به پيروى از او چنين ايرادى را مطرح كردهاند در حديث ما فاقد اعتبار است.
لازم به ذكر است كه ايرادكنندگان بر روايتى كه پيشوايان اهل سنّت نظير: طبرانى، ابن ابى حاتم، ابن منذر، حاكم نيشابورى، ابن مردويه، از حسين اشقر، از قيس بن ربيع، از اعمش، از سعيد بن جبير، از ابن عباس نقل كردهاند، با تعبيرهاى گوناگونى ايراد گرفتهاند؛ از اين رو جلال الدين سيوطى فقط گفته است كه اين سند، ضعيف است و آلوسى نيز در اين اظهار نظر از وى پيروى كرده است.
ابن حجر در كتاب الكاف الشاف في تخريج أحاديث الكشّاف مىنويسد:
حسين اشقر از نظر نقل حديث ضعيف و ساقط است.
او جز اين تعبير، در جاى ديگر تعبير ديگرى ندارد؛ ولى در فتح البارى مىنويسد: اسناد حسين، بىارزش است؛ زيرا او از نظر نقل حديث، ضعيف و رافضى است.
ابن كثير - و به پيروى از او قسطلانى - درباره حسين اشقر مىگويند: وى شيخ شيعى متعصبى بود. او در خصوص اسناد
ابن ابى حاتم - كه در آن تعبير: «شخص نامبرده» آمده - مىافزايد: در اين سند شخص مبهم و ناشناخته منكرى وجود دارد.
هيثمى در اين باره زياده روى كرده و گويد: اين روايت را طبرانى با سند حرب بن حسن طحّان، از حسين اشقر، از قيس بن ربيع نقل كرده كه علماى رجالى نيز اين راويان را توثيق كرده و گروه ديگرى آنها را تضعيف كردهاند و ديگر راويان اين روايت، ثقه و مورد اعتماد هستند.
بنابر آن چه كه در شرح حال حسين اشقر آورديم ديگر جايى براى سخن سيوطى و آلوسى نماند. سخن ابن كثير درباره اشقر نيز اين چنين است.
اما سخن او كه مىگويد: «در اين سند فرد ناشناخته و منكرى وجود دارد»، بايد بگوييم كه اگر او همان حرب بن حسن طحّان است كه ايرادى بر او وارد نيست. ما در آينده شرح حال او را خواهيم آورد و اگر آن فرد ناشناخته و منكر، راوى ديگرى است؛ پس اشكال به تبعيت از آن، رفع خواهد شد؟
با اين بيان سخن ابن حجر در كتاب الكاف الشاف في تخريج أحاديث الكشّاف نيز ساقط مىشود.
اما در مورد سخن او در فتح البارى مىتوان گفت كه اين ايراد فقط
براى اشقر وارد است، به اين كه او را به رافضى بودن وصف كرده و به اين جهت از نظر حديث، تضعيف نموده است و ممكن است منظور از ضعيف بودن غير از اشقرى باشد كه به رافضى بودن توصيف نموده است و اين ديدگاه به نظر واقع، نزديكتر است.
و به نظر مىرسد منظور او قيس بن ربيع است كه ديگران او را ضعيف پنداشتهاند كه اينك به شرح حال قيس بن ربيع مىپردازيم.
ابومحمّد قيس بن ربيع اسدى كوفى از راويان ابوداوود، ترمذى و ابن ماجه است.(1)عدّۀ بسيارى از پيشوايان حديث، در كتابهاى ششگانه صحيح و منابع ديگر، مانند سفيان ثورى، شعبة بن حجّاج، عبدالرزّاق بن همام، ابونعيم فضل بن دكين، ابوداوود طيالسى، معاذ بن معاذ و ديگران از او روايت كردهاند.(2)اكنون برخى از سخنان آنان را در توثيق، مدح و ثناى او به اختصار مىآوريم.
ابوداوود طيالسى از شعبه چنين نقل مىكند كه از ابوحصين شنيدم كه قيس بن ربيع را مدح و تمجيد مىكرد. وى مىگويد: شعبه به به ما گفت: قيس را پيش از آن كه بميرد دريابيد.
عفّان گويد: به يحيى بن سعيد گفتم: آيا او را به دروغ گويى متهم مىكنيد؟
گفت: نه!
عفّان گويد: قيس، فردى ثقه و مورد اعتماد بود كه ثورى و شعبه او را توثيق مىكردند.
درباره قيس، حاتم بن ليث از ابوالوليد طيالسى چنين نقل مىكند:
قيس بن ربيع فردى ثقه و مورد اعتماد بود و احاديث معتبرى داشت.
احمد بن صالح گويد: به ابونعيم گفتم كه درباره قيس بن ربيع چيزى در دل داريد؟
گفت: نه!
عمرو بن على گويد: از معاذ بن معاذ شنيدم كه قيس را خوب تمجيد مىكرد.
از طرفى، يعقوب بن شيبه سدوسى گويد: قيس بن ربيع در نزد همه اصحاب ما، فرد راستگويى است. كتاب وى ارزشمند است؛ ولى
جدّاً حافظه خوبى نداشت. احاديث او مضطرب، خطاهاى او فراوان و روايتهاى او ضعيفند.
ابن عدى گويد: همه روايات قيس، معتبر است و سخن درباره او همان است كه شعبه گفته است.
بنا بر آن چه گفته شد، چند نكته را مىتوان مطرح نمود:
فرماندار بودن او، قيس فرماندار مدائن از جانب منصور بود كه مردم به علّت بدرفتارى او با آنان، از وى متنفر شدند.
شيعه بودن او. اين مطلب را ذهبى از احمد بن حنبل نقل كرده است.(1)3. وجود حديثهاى منكر در نزد او.
حرب بن اسماعيل گويد: به احمد بن حنبل گفتم: چه چيزى باعث تضعيف قيس بن ربيع شده است؟
گفت: وى حديثهاى منكرى نقل كرده است؛ ولى گفتهاند:
هنگامى كه قيس به كهن سالى رسيد، فرزندش اين احاديث را در احاديث او وارد كرد و او نيز اين احاديث را نقل كرد.(2)
و از آن جايى كه قيس ذاتاً فرد راستگو، ثقه و مورد اعتماد بود و اين روايتها در روايتهاى او داخل شده بود و از او نبود؛ ذهبى مىگويد: قيس، ذاتاً فرد راستگويى است؛ ولى حافظه خوبى نداشت.(1)حافظ ابن حجر عسقلانى درباره وى گويد: قيس، فرد راستگو بود؛ هنگامى كه به سن كهن سالى رسيد، دچار اختلال حواس شد و فرزندش برخى احاديث را در احاديث او وارد كرد و او نيز اين احاديث را نقل كرد.(2)بنابر آن چه گفته شد، اگر منظور ابن حجر عسقلانى در مقدمه فتح البارى تضعيف اين راوى است، در واقع با اين سخن، گفتار پيشين خود را نقض كرده است.
درباره حرب بن حسن سخنى از عالمان رجالى نقل نشده و مورد تضعيف قرار نگرفته است؛ جز از جانب هيثمى، با اين حال او به مورد اعتماد بودن حرب، تصريح كرده و به تضعيف كننده، اشارهاى نكرده و دليل تضعيف را نيز بيان ننموده است.
ابن ابى حاتم گويد: از پدرم درباره حرب بن حسن طحّان پرسيدم، در پاسخ گفت: او استاد حديث است.(1)ابن حجر نيز به نقل از ازدى درباره وى گويد: احاديث او مشكلى نداشتند.
از طرفى، ابن حبان نيز او را در زمرۀ راويان مورد اعتماد قرار داده است.
ابن نجاشى مىگويد: وى داراى كتابى بود كه از جهت اعتقادى شيعه بود و روايات اهل سنّت را نقل مىكرد. يحيى بن زكريا لؤلؤى از او روايت نقل كرده است.(2)ناگفته نماند كه نمىتوان براى سخن ازدى ارزشى قائل شد؛ آن سان كه ذهبى تصريح كرده و مىگويد: نمىتوان به سخن ازدى ارزش داد؛ چرا كه به راحتى ديگران را جرح و تضعيف مىكرد.
در پايان اين بخش، بيان دو مطلب ضرورى است.
مطلب يكم. حاكم نيشابورى خطبه امام حسن عليه السلام را از
فرزندان اهل بيت عليهم السلام و ذريّه پاك پيامبر نقل كرده است. ذهبى پس از نقل اين حديث مىنويسد: اين حديث صحيح نيست.(1)از آن جايى كه اين ايراد به صورت اجمال و ابهام مطرح شده، ارزش پاسخگويى ندارد و به گمان ما، ايراد او از جهت متن و مفهوم حديث است، نه سند آن.
از طرفى، عذر ذهبى در ايراد گرفتن به مناقب و فضايل اهل بيت عليهم السلام روشن است.
مطلب دوم. ابن عساكر پس از نقل حديث ابى امامه باهلى به سند طبرانى مىنويسد: اين حديث منكر است و من آن را در كتاب طالوت بن عبّاد نيافتم.(2)حافظ ابوعبداللّه گنجى اين حديث را با همين متن با سند طبرانى نقل مىكند و مىنويسد: اين حديث حسن(3)و عالى است. طبرانى نيز آن را در كتاب المعجم خود - آن سان كه گذشت - با سندهاى همسان نقل كرده است؛ ولى محدّث شام آن را در كتابش با سندهاى پراكنده نقل
كرده است.(1)حافظ ابن حجر عسقلانى نيز اين حديث را نقل كرده است.(2)حاكم حسكانى نيشابورى نيز اين حديث را در شواهد التنزيل نقل كرده است؛ البته نه با سند و طريق طبرانى.(3)روشن است كه نبود آن در جزئى كه در دست ابن عساكر بود؛ از حديث طالوت بن عبّاد، ضررى به سند نمىزند.
از سوى ديگر منكر بودن حديث در كدام فراز آن است؟ آيا در حديث شجره است و يا در آن بخش از سخن رسول خدا صلى اللّه عليه وآله كه فرمود: «اگر بندهاى خدا را سه هزار سال در ميان صفا و مروه عبادت كند...»(4)و يا در تلاوت آيه مودّت كه در اين باره آمده است؟
درباره حديث «شجره» مىگوييم: اين حديث را گروه بسيارى از پيشوايان حديث روايت كردهاند.(5)و به اين حديث امير مؤمنان
1) . كفاية الطالب فى مناقب على بن أبي طالب عليهما السلام: 317.
2) . لسان الميزان: 434/4.
3) . شواهد التنزيل: 141/2.
4) . ر. ك: صفحه 45 و 46 از همين كتاب.
5) . ر. ك: نفحات الازهار في خلاصة عبقات الأنوار، ج 5. در اين كتاب رواياتى آمده كهپيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله و اميرالمؤمنين عليه السلام از يك نور و از يك شجره آفريده شدهاند.
على عليه السلام نيز در نهج البلاغه اشاره فرموده؛(1)و هيچ كس نگفته كه اين حديث منكر است.
روشن شد كه آيه مودّت دربارۀ على، فاطمه و دو فرزند آنها عليهم السلام نازل شده است.
و اما اين كه پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود: «و اگر بندهاى خدا را سه هزار سال در ميان صفا و مروه عبادت كند...» گمان مىكنم منظور ابن عساكر از اين كه «منكر» است همين جمله باشد، كه البته اين سخن ارزشمندى است و معناى دقيق و ژرفى دارد. چكيده بيان آن، چنين است كه مهرورزى و دوست داشتن وسيلهاى براى پيروى و قرب و نزديكى به خداى تعالى است؛ بنابراين، هر عملى كه بدون درك حب و مهر پيامبر صلى اللّه عليه وآله باشد، موجب تقرّب به درگاه خدا نخواهد بود و هر عملى كه موجب تقرّب و نزديكى به خداوند متعال نشود، باطل است و انجام دهنده آن از دوزخيان بوده و دوزخ بدجايگاهى است.
البته آن چه گفته شد در صورتى است كه به ظاهر كلام آن حضرت تكيه كنيم؛ ولى در صورتى كه سخن آن حضرت كنايه از بغض و كينه ورزى باشد، مطلب روشنتر است؛ چرا كه بغض و كينه ورزى
1) . نهج البلاغه: 162.
به پيامبر و خاندان او، موجب دورى از خداوند متعال خواهد بود و با اين اعتقاد هيچ عملى سود نخواهد داشت.
خداوندا! ما را از مهرورزان پيامبر و خاندان او قرار ده و به وسيله آنها ما را مقرّب درگاه خود قرار ده.
صحّت حديثهايى كه پيرامون نزول آيه مباركه مودّت درباره اهل بيت عليهم السلام بود، ثابت شد؛ حتى احاديثى كه سندهاى آنها را زير سؤال برده بودند. از اين رو بعد از سقوط ادلهاى كه دستآويز آنها بود، همه شبهههايى كه پيرامون اين آيه مطرح كردهاند، رد مىشود.
با اين حال ما برخى از ديدگاههاى اهل سنّت را در اين زمينه مىآوريم و با دليلها و شاهدهاى محكم و استوار از آنها پاسخ مىدهيم؛
«... لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَيَحْيى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ»؛(1)
... تا كسى كه بايد هلاك شود، با دليلى روشن، هلاك گردد و كسى كه بايد زنده شود با دليلى واضح، زنده بماند.
1) . سوره اسراء: آيه 42.
به نظر مىرسد متعصبترين اهل سنّت در مخالفت با اين آيه، ابن تيميّه است. از اين رو ما ديدگاه او را پيش از همه مطرح مىنماييم.
وى در كتاب منهاج السنّه چنين مىنويسد:
در صحيح بخارى از سعيد بن جبير اين گونه آمده است: از ابن عباس درباره آيه مودّت سؤال شد كه منظور از مودّت قربى و نزديكان، چه كسانى هستند؟
من گفتم: منظور اين است كه نزديكان محمّد صلى اللّه عليه وآله را دوست داشته باشيد.
ابن عباس گفت: در پاسخ شتاب كردى! به راستى تيرهاى از قريش نبود مگر اين كه براى رسول خدا صلى اللّه عليه وآله در آنها پيوند خويشاوندى بود كه آن حضرت فرمودند: «مگر اين كه در خويشاوندى ميان من و خودتان به من مهرورزى نماييد».(1)ابن تيميّه پس از نقل اين حديث مىنويسد: ابن عباس از بزرگان اهل بيت و داناترين آنها به تفسير قرآن بوده است و اين تفسير نيز از او درباره اين آيه شريفه ثابت شده است.
دليل بر اين مطلب، اين است كه ابن عباس نگفت: «إلّا المودة لذوى القربى»؛ بلكه گفت: «إلّا المودّة في القربى»؛ مگر نمىدانى
1) . ر. ك: صفحه 26 و 27 از همين كتاب.
آن گاه كه خداوند متعال سخن از خويشاوندان پيامبر خدا به ميان مىآورد مىفرمايد:
«وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبى».(1)
در اين باره گفته نمىشود: «إلّا المودّة في ذوى القربى»؛ بلكه گفته مىشود: «المودّة لذوى القربى»؛ بنابراين، چگونه مىشود كه خداوند متعال فرموده است: «إلّا المودّة في القربى».
توضيح اين سخن اين است كه اساساً پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله اجر و پاداشى از مردم نمىخواهد؛ چرا كه پاداش او به عهدۀ خداست و آن چه به عهده مسلمانان است موالات و دوستى اهل بيت است؛ ولى اين دوستى با دليلهاى ديگرى جز اين آيه، ثابت مىشود و موالات ما به اهل بيت عليهم السلام چيزى از پاداش پيامبر را در بر نمىگيرد.
از طرفى اين آيه، از آيات مكّى است و در آن موقع، على با فاطمه ازدواج نكرده بود و هنوز وى، فرزندى نداشت.(2)ابن تيميّه در جايى ديگر مىنويسد:
اين كه گفته مىشود آيۀ مودّت دربارۀ اهل بيت نازل شده، دروغ
آشكارى است؛ زيرا اين آيه، در سوره شورا آمده و بدون ترديد سوره شورا مكّى است و پيش از ازدواج على با فاطمه نازل شده است... ما پيشتر درباره اين آيه سخن گفتيم كه منظور از اين آيه، همان است كه ابن عباس توضيح داده است.... اين روايت را بخارى و ديگران نيز نقل كردهاند.
از طرفى، گروهى از نگارندگان سنّى و شيعه از ياران احمد بن حنبل و ديگران حديثى را از پيامبر صلى اللّه عليه وآله اين گونه نقل كردهاند:
هنگامى كه اين آيه نازل شد، مردم گفتند: اى رسول خدا! اينان چه كسانى هستند؟
پيامبر فرمود:
علي وفاطمة وابناهما؛
على، فاطمه، و دو فرزند آنها.
اين حديث به اتّفاقِ نظر اهل معرفت دروغ است!(1)ابن تيميّه در جاى جاى كتاب منهاج السنّه تكرار مىكند كه اين حديث دروغ است و اين آيه در سوره شورا آمده، كه اين سوره مكّى است و على در مدينه با فاطمه ازدواج كرده است و آن تفسيرى كه در
1) . همان: 562/4 و 563.
صحيح بخارى و مسلم آمده با اين حديث تناقض دارد.
آن گاه مىنويسد: از ابن عباس درباره آيه مودّت پرسيدند... و پس از پاسخ ابن عباس مىنويسد: خداوند نفرمود: «إلّا المودّة للقربى» و نفرمود: «المودّة لذوى القربى» آن سان كه در آيه خمس فرموده است و از طرفى، پيامبر اجر و پاداشى براى تبليغ رسالت پروردگار خويش از مردم نخواست؛ بلكه اجر و پاداش او به عهده خداوند بود. از سوى ديگر، واژه «القربى» با الف و لام تعريف آمده. پس بايد مراد از «قربى» نزد مخاطبان معلوم باشد.
ابن تيميّه مىافزايد: ما پيشتر گفتيم هنگامى كه اين آيه نازل شد، نه حسن و نه حسين آفريده شده بودند و نه على با فاطمه ازدواج كرده بود؛ بنابراين، قربى و خويشاوندان مورد خطاب و شناخته شده پيامبر نمىتواند اينان باشند؛ بر خلاف قربى و خويشاوندانى كه پيش روى پيامبر بودند و نزد مردم شناخته شده و معلوم بودند. (1)
عالمان ديگرى از اهل سنّت نيز اشكالهايى پيرامون اين آيه مطرح كردهاند.
1) . همان: 95/7-103.
ابن حجر عسقلانى در كتاب الكاف الشاف في تخريج أحاديث الكشّاف به اين آيه اشكال كرده كه اين حديث معارض دارد. وى مىنويسد: اين حديث با روايتى كه از جهت اعتبار برتر است، معارضه دارد؛ همان حديثى كه در صحيح بخارى آمده است....(1)وى در فتح البارى مىافزايد: مؤيّد ديدگاه ما اين است كه اين سوره در مكه نازل شده است.(2)ابن كثير نيز در اين باره اظهار نظر كرده است. وى مىنويسد:
اين كه بگوييم اين آيه در مدينه نازل شده بعيد است؛ زيرا كه اين سوره مكّى است و در آن زمان فاطمه عليها السلام فرزندى نداشته است؛ زيرا با على عليه السلام ازدواج نكرده بود؛ بلكه ازدواج آنها در سال دوم هجرى پس از جنگ بدر انجام شد. حقيقت اين است كه تفسير اين آيه همان گونه است كه حبر (دانشمند) امت ابن عباس تفسير كرده است....(3)قسطلانى در اين باره مىنويسد:
اين آيه مكّى است و در آن زمان فاطمه عليها السلام اصلاً فرزند
نداشت؛ زيرا كه با على عليه السلام پس از جنگ بدر در سال دوم هجرى ازدواج كرد. بنابراين، تفسير آيه به همان تفسيرى كه حبر (دانشمند) امت و ترجمان قرآن؛ يعنى ابن عباس گفته صحيحتر و شايستهتر است.(1)شوكانى در اين مورد فقط به معارضه بسنده كرده و حديث طاووس از ابن عباس را ترجيح داده است.(2)ابن روزبهان نيز در اين باره اظهار نظر كرده و گفته است: ظاهر آيه با توجه به اين معنا شامل تمامى خويشاوندان پيامبر صلى اللّه عليه وآله مىشود.(3)عبدالعزيز دهلوى توضيح بيشترى در اين باره داده كه حاصل كلام وى چنين است:
گرچه اين حديث را احمد بن حنبل و طبرانى از ابن عباس نقل كردهاند؛ ولى بيشتر محدّثان آن را تضعيف كردهاند؛ چرا كه تمامى سوره شورا در مكه نازل شده است و در آن موقع حسن و حسين متولد نشده بودند و على پس از آن با فاطمه ازدواج كرده است... از طرفى
برخى از راويانِ حديث، از شيعيان غالى هستند؛ گرچه محدّثان آنان را به راستگويى توصيف كردهاند. گمان قوى اين است كه راوى دروغ نگفته است؛ بلكه فقط حديث را نقل به معنا كرده است؛ چرا كه در متن حديث «اهل بيتى» آمده است. از اين رو شيعيان آنان را به چهار نفر مخصوص كردهاند.... اين معنايى كه ذكر شده مناسب شأن و مقام نبوّت نيست؛ بلكه از شأن اهل دنيا است. همچنين اين روايت با آيات بسيارى منافات دارد، آن جا كه مىفرمايد:
«قُلْ ما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ إِنْ أَجْرِيَ إِلّا عَلَى اللّهِ»؛(1)
بگو: هر گونه پاداشى كه از شما خواستم، آن پاداش براى خودتان، پاداش من فقط بر عهدۀ خداست.
بنابراين، اگر خاتم پيامبران خواهان اجر و پاداش بود، لازم مىآمد كه جايگاه وى از ديگر پيامبران پايينتر باشد و اين بر خلاف اجماع مسلمانان است.(2)آن چه آورديم شبهاتى است كه از طرف بزرگان اهل سنت در اين باره مطرح شده است. اينك به ترتيب، شبههها را پاسخ مىدهيم.
عليهما السلام
شبهه نخست اين بود كه سوره شورا مكّى است و در آن زمان حسنين عليهما السلام متولد نشده بودند.
به نظر مىرسد مهمترين و اساسىترين شبهه در اين زمينه همين شبهه است. ما درباره اين شبهه در دو محور بحث مىكنيم:
محور نخست. آيه مباركه از ديدگاه روايات؛
محور دوم. آيه مباركه با قطع نظر از روايات.
درباره ديدگاه نخست مىگوييم: با توجه روايتهاى مختلفى كه درباره آيه مباركه وارد شده؛ چه روايتهايى كه آيه را به اهل بيت عليهم السلام تفسير كردهاند، يا روايتهايى كه گفتهاند اين آيه به جهت گفتار انصار نازل شده، در هر صورت آيه، مدنى است و در مدينه نازل شده است. از اين رو گروهى از عالمان گفتهاند: سوره شورا، مكّى است جز چند آيه از آن، كه در مدينه نازل شده است.
قرطبى در اين باره گويد: بنابر نظر حسن، عكرمه، عطاء و جابر، سورۀ شورا مكّى است. ابن عباس و قتاده مىگويند: اين سوره مكّى است جز چهار آيه از آن، كه در مدينه نازل شده است و آيه مودّت در
زمرۀ اين آيههاى چهارگانه است.(1)ابوحيّان در اين باره مىنويسد: ابن عباس مىگويد: سوره شورا مكّى است، مگر چهار آيه از آن؛ از آيه مودّت تا پايان چهارمين آيه، در مدينه نازل شده است.(2)شوكانى نيز مىنويسد: از ابن عباس و قتاده روايت شده كه سوره شورا مكّى است، مگر چهار آيه از آن - از جمله آيه مودّت - كه در مدينه نازل شده است.(3)آلوسى در تفسير روح المعانى مىنويسد: در البحر المحيط آمده است كه سوره شورا مكّى است، جز چهار آيه از آن، از آيه مودّت تا پايان چهارمين آيه.
اما مقاتل گويد: در اين سوره آياتى مدنى است؛ آيهاى خداوند متعال مىفرمايد:«ذلِكَ الَّذي يُبَشِّرُ اللّهُ عِبادَهُ» و برخى از مفسّران آيه «أَمْ يَقُولُونَ افْتَرى» را استثناء كردهاند؛ البته جايز است به اعتبار اغلب، اطلاق آورده شود.(4)
ما از گفتار علما در اين باره به همين مقدار بسنده مىكنيم. البته وجود آيههاى مدنى در سورههاى مكّى و يا عكس آن بسيار است و در اين باره هيچ فردى، اشكالى ندارد؛ از اين رو، اين شبهه به روشنى دفع مىشود.
اينك بنابر محور دوم، با قطع نظر از روايات از اين شبهه پاسخ مىدهيم.
آيه مودّت بر لزوم «مودّت قربى»؛ يعنى خويشاوندان پيامبر صلى اللّه عليه وآله دلالت دارد و مخاطب آيه، مسلمانان هستند نه ديگران.
اين لزوم از آيه به ذهن متبادر است كه بسيارى از پيشوايان اهل سنّت به اين تبادر اذعان و اعتراف كردهاند از جمله:
كرمانى؛ نگارنده الكواكب الدرارى فى شرح صحيح بخارى.
عينى؛ نويسنده عمدة القارى فى شرح صحيح البخارى.
وى در شرح حديث طاووس مىنويسد:
چكيده سخن ابن عباس اين است كه همۀ قريش خويشاوندان پيامبر صلى اللّه عليه وآله هستند و منظور آيه، بنى هاشم و نظير آنان نيست؛ آن سان كه ذهن انسان از سخن سعيد بن جبير چنين مطالبى را
برداشت مىكند.
اما اين كه گفتيم مخاطب اين آيه مسلمانان هستند، از چند جهت مىتوان اثبات كرد، از جمله سياق آيات است؛ چرا كه خداى سبحان مىفرمايد:
«تَرَى الظّالِمينَ مُشْفِقينَ مِمّا كَسَبُوا وَهُوَ واقِعٌ بِهِمْ وَالَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ في رَوْضاتِ الْجَنّاتِ لَهُمْ ما يَشاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ ذلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبيرُ * ذلِكَ الَّذي يُبَشِّرُ اللّهُ عِبادَهُ الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ قُلْ لاأَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فيها حُسْنًا إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ * أَمْ يَقُولُونَ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِبًا فَإِنْ يَشَإِ اللّهُ يَخْتِمْ عَلى قَلْبِكَ وَيَمْحُ اللّهُ الْباطِلَ وَيُحِقُّ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ إِنَّهُ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ * وَهُوَ الَّذي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَيَعْفُوا عَنِ السَّيِّئاتِ وَيَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ * وَيَسْتَجيبُ الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ وَيَزيدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَالْكافِرُونَ لَهُمْ عَذابٌ شَديدٌ»؛(1)
(در روز قيامت) ستمكاران را مىبينى كه از اعمالى كه انجام دادهاند، بسيار بيمناكند و همان را كه مرتكب شدهاند، بر آنان فرود مىآيد
1) . سوره شورا: آيه 22-26.
و كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام دادهاند، در باغهاى سرسبز بهشت هستند، براى آنان هر چه را كه بخواهند نزد پروردگارشان فراهم است، اين همان فضل بزرگ است.
اين است چيزى كه خدا آن را به آن بندگانش كه ايمان آوردهاند و كارهاى شايسته انجام دادهاند، مژده مىدهد. بگو: از شما [در برابر ابلاغ رسالتم] هيچ پاداشى جز مودّت نزديكان [يعنى اهل بيتم] را نمىخواهم و هر كس كار نيكى كند، بر نيكىاش مىافزاييم يقيناً خدا بسيار آمرزنده و عطا كننده پاداش فراوان، در برابر عمل اندك است.
بلكه [منافقان سبك مغز] مىگويند: [در نزول آيه مودّت] بر خدا دروغ بسته است! پس اگر خدا بخواهد، بر دل تو مهر مىنهد [تا از دروغ بستن باز ايستى، ولى تو از دروغ بستن بر خدا منزهى، اين تهمت بزرگ است كه اين بيماردلان بر تو مىبندند] و خدا باطل را محو مىكند و حق را با كلمات استوارش [و سخنان منطقى و مستدلش] پابرجا مىسازد. به يقين او به نيّتها و اسرار سينهها داناست.
و اوست كه توبه را از بندگانش مىپذيرد و از گناهان درمىگذرد و آن چه را انجام مىدهيد، مىداند.
و درخواست كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته انجام دادهاند، اجابت مىكند و از فضل و احسانش بر آنان مىافزايد و براى كافران عذابى سخت خواهد بود.
همان گونه كه ملاحظه مىشود، آيه مودّت پس از «ذلِكَ الَّذي يُبَشِّرُ اللّهُ عِبادَهُ الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ» آمده است.
شايد كسى بگويد: پس از آيه مودّت، اين گونه آمده است:«أَمْ يَقُولُونَ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِبًا».
در پاسخ وى مىگوييم: منظور از اين افراد، مشركان نيستند، بلكه منظور كسانى هستند كه به ظاهر مسلمان و در باطن منافق هستند.
بيانگر اين معنا گفتار بعدى خداوند متعال است كه مىفرمايد:
«وَهُوَ الَّذي يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَيَعْفُوا عَنِ السَّيِّئاتِ وَيَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ».
بنابراين، مخاطب آيه مشركان نيستند؛ زيرا كه واژه «توبه» در قرآن كريم جز درباره مسلمانان معصيتكار، به كار نرفته است.
اگر كسى بپرسد كه آيا در مكه منافقان نيز در شمار مسلمانان بودهاند؟
در پاسخ وى مىگوييم: آرى! در اين زمينه به گفتار پژوهشگران
درباره سوره مدّثر رجوع كنيد و آن را با گفتار مفسران بسنجيد.(1)بنابر آن چه گفته شد، بر تمامى مسلمانان واجب است كه به اقربا و خويشاوندان پيامبر صلى اللّه عليه وآله مهر بورزند و مودّت داشته باشند....
به راستى آيا به دوست داشتن و مودّت عموها و عموزادگان پيامبر امر شدهايم؟!
به طور قطع درباره مشركانِ آنها چنين امرى نرسيده است، اما درباره مؤمنانِ از خويشاوندان پيامبر، به هنگام نزول آيه يا پس از آن؛ براى آنان در آن زمان، در مكّه جايگاهى مشخص نبود....
از اين رو، منظور از خويشاوندان، على عليه السلام است؛ چرا كه شرك ورزان همواره بغض و كينه آن حضرت را در دل داشتند و با او به ستيز برمىخاستند. منافقان به او حسد مىورزيدند و عناد مىكردند و مؤمنان، او را دوست مىداشتند و به او مهر مىورزيدند.
ناگفته نماند كه دو واژه «مودّت» و «يقترف» نشانگر همين معنا است.
پس از همه اين مطالب، آن گاه كه در مدينه از پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله
1) . در اين باره مىتوانيد به تفسيرهاى قرآنى شيعه و اهل سنّت مراجعه كنيد؛ به ويژه در تفسير سوره مدثر، همان سورهاى كه در نزد همه مفسران اهل سنّت، مكّى است.
درباره معناى واژه «قربى» در آيه مباركه پرسيدند كه منظور از اينان چه كسانى هستند؟ حضرتش فرمود:
علي وفاطمة والحسن والحسين؛
علىّ، فاطمة، حسن و حسين عليهم السلام.
به راستى پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله از جانب خداى سبحان در برابر تبليغ و رسالت خويش هيچ گونه پاداشى از مردم درخواست نكرد و همانا اجر و پاداش او بر خدا بود؛ آن سان پيامبران پيشين نيز همين گونه بودند. حضرت نوح على نبينا وآله وعليه السلام به قوم خود چنين گفت:
«إِنّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمينٌ * فَاتَّقُوا اللّهَ وَأَطيعُونِ * وَما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلّا عَلى رَبِّ الْعالَمينَ»؛(1)
به راستى من براى شما پيامبرى امين هستم. پس تقواى خدا پيشه كنيد و از من اطاعت نماييد. من براى اين دعوت، هيچ پاداشى نمىخواهم؛ پاداش من تنها بر پروردگار جهانيان است.
هود پيامبر على نبينا وآله وعليه السلام نيز مىگويد:
1) . سوره شعراء: آيه 107-109.
«يا قَوْمِ لاأَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِنْ أَجْرِيَ إِلّا عَلَى الَّذي فَطَرَني أَ فَلا تَعْقِلُونَ»؛(1)
اى قوم من! من براى رسالت خويش از شما پاداشى نمىخواهم؛ پاداش من، تنها بر كسى است كه مرا آفريد، آيا نمىانديشيد؟!
صالح پيامبر على نبينا وآله وعليه السلام نيز به قوم خود چنين مىگويد:
«إِنّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمينٌ * فَاتَّقُوا اللّهَ وَأَطيعُونِ * وَما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلّا عَلى رَبِّ الْعالَمينَ»؛(2)
به راستى من براى شما پيامبرى امين هستم. پس تقواى خدا پيشه كنيد و از من اطاعت كنيد. من براى اين دعوت، هيچ پاداشى نمىخواهم؛ پاداش من تنها بر پروردگار جهانيان است.
با توجه به اين آيات، برخى از دانشمندان اهل سنّت پافشارى كردهاند كه استثنا موجود در اين آيات استثناء منقطع است و برخى ديگر مانند زمخشرى و گروهى ديگر، جايز دانستهاند كه استثناء هم مىتواند متصل و هم منقطع باشد.
از سوى ديگر، پيامبر ما نيز همين گونه بودند كه در ازاى تبليغ
رسالت خويش از مردم اجر و پاداش درخواست نكردند؛ آن سان كه در آيات متعددى به اين مطلب اشاره شده است. آن جا كه مىفرمايد:
«قُلْ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ وَما أَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفينَ * إِنْ هُوَ إِلّا ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ»؛(1)
بگو: در برابر اين رسالت پاداشى از شما نمىخواهم و من از متكلفان نيستم (و بيهوده سخن نمىگويم). اين، فقط يادآورى براى جهانيان است.
در آيهاى ديگر مىخوانيم:
«قُلْ ما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ إِنْ أَجْرِيَ إِلّا عَلَى اللّهِ وَهُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهيدٌ»؛(2)
بگو: هر پاداشى از شما خواستهام براى خود شماست؛ پاداش من فقط بر خداوند است و او بر همه چيز گواه است.
در آيه ديگرى نيز آمده است:
«قُلْ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلّا مَنْ شاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلى رَبِّهِ سَبيلاً»؛(3)
بگو: من براى رسالت خويش از شما هيچ پاداشى نمىخواهم؛ مگر كسى كه بخواهد راهى به سوى پروردگارش برگزيند.
شبههاى كه درباره اين آيات مطرح است، همان استثناء است كه مفسّران از شيعه و اهل سنّت به كيفيتهاى بسيارى از آن پاسخ دادهاند؛ ولى در دو تفسير خازن و خطيب شربينى به دو وجه از آن پاسخ داده شده است؛ لكن اگر اين آيات با دقت بررسى گردد، روشن مىشود كه آيههايى كه درباره پيامبر ما صلى اللّه عليه وآله آمده بر چهار گونه است:
آياتى كه به عدم درخواست اجر مربوط مىشود؛
آياتى كه شامل درخواست اجر مىشود، ولى با واژه «لكم».
آياتى كه شامل عدم درخواست اجر مىشود و از طرفى درخواست «گزينش راهى به سوى خدا» از روى اختيار مىشود.
آياتى كه شامل درخواست اجر است و آن همان مودّت و مهرورزى به خويشاوندان است.
اكنون مىپرسيم: به راستى اى انسانهاى منصف! چه تنافى ميان اين آيهها وجود دارد؟
پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله در قبال تبليغ رسالت خويش از مردم اجر و پاداشى درخواست نكرد و فقط به آنها فرمود: «در اين باره راهى به سوى خدا برگزينيد» و آن «وظيفه شماست» و اين وظيفه جز با مودّت
و مهرورزى به اهل بيت عليهم السلام محقق نمىشود؛ از اين رو در روايتى از اهل بيت عليهم السلام آمده است كه فرمودند:
نحن السبيل؛(1)
ما همان راه برگزيده شده هستيم.
آرى، آنان همان راهها به سوى خدا هستند؛ به ويژه «آن گاه كه دنيا را هرج و مرج فرا گيرد، فتنهها آشكار شوند و راهها بسته شود»(2)در اين هنگام اهل بيت عليهم السلام همان راه هستند.
معناى آيه كريمه در قرآن كريم همين است كه گفتيم و لازمههاى اين دليل بر كسى مخفى نيست. پس اى پژوهشگر حقايق! خوب اين مطلب را بگير و غنيمت بشمار و «با حكمت و موعظۀ نيكو به سوى راه پروردگارت فرا خوان و با آنان به نيكوترين روش استدلال و مناظره كن...»(3)و خداوند براى ما كافى است و او بهترين وكيل و حامى ماست.
اين شبهه را دهلوى و ابن تيميّه مطرح كردهاند. جالب اين كه چنين شبههاى از شخصى همچون دهلوى بعيد نيست؛ ولى از شخصى هم چون ابن تيميّه كه ادّعاى فهم زبان عربى دارد، عجيب و شگفتآور است و اى كاش او در اين باره به سخنان متخصّصان در فن زبان عربى مراجعه مىكرد.
زمخشرى در الكشّاف مىنويسد:
در اين آيه جايز است كه استثنا متصل باشد؛ به اين معنا كه «لا اسألكم أجراً إلّاهذا وهو أن تودّوا أهل قرابتي؛ من در مقابل رسالت خويش هيچ پاداشى از شما نمىخواهم مگر اين كه خويشان مرا دوست بداريد».
در واقع اين اجر و پاداشى نيست، زيرا كه خويشان او همان خويشان مردم نيز هستند؛ از اين رو صله و مهرورزى به آنها در مروّت و جوانمردى لازم است.
از طرفى، استثنا مىتواند منقطع هم باشد؛ به اين معنا كه «لا أسألكم أجراً قطّ ولكنّني أسألكم أن تودّوا قرابتي الّذين هم قرابتكم ولا تؤذوهم؛ من از شما درخواست هيچ اجر و پاداشى نمىكنم، ولى از شما مىخواهم خويشان مرا كه خويشان شما نيز هستند، دوست
بداريد و آنها را آزار ندهيد».
زمخشرى در ادامه با طرح يك پرسش مىنويسد:
شايد كسى بپرسد: چرا گفته نشد: «إلّا مودّة القربى» يا «إلّا المودّة للقربى» و معناى «إلّا المودّة في القربى» چيست؟
در پاسخ او مىگويم: منظور اين است كه براى مودّت و مهرورزى مكان و جايگاهى قرار داده شده است؛ مثل اين كه بگويى:
«لي في آل فلان مودّة ولي فيهم هوى وحبّ شديد»؛ مىخواهى بگويى:
من فلان خاندان را دوست دارم و آنان، جايگاه و محل مهرورزى من هستند.
در اين جا حرف «في» صله براى مودّت نيست، همان گونه كه «لام» در «إلّا المودة للقربى» صله است، بلكه حرف «في» به واژه محذوفى متعلّق است كه ظرف بدان متعلّق شده؛ مانند «المال في الكيس؛ مال در كيسه است». آن چه كه در جمله در تقدير قرار گرفته، چنين است: مگر مودّتى كه ثابت در قربى و متمكّن در آنهاست.
از طرفى، واژۀ «قربى» همانند واژههاى «زلفى» و «بشرى» مصدر و به معناى قرابت است و منظور از آن، اهل قربى و خويشاوندان است.
در روايتى آمده است: آن گاه كه اين آيه نازل شد، گفته شد: اى رسول خدا! خويشان شما كه مهرورزى به آنها براى ما لازم است چه
كسانى هستند؟
فرمود:
علي وفاطمة وابناهما؛
على، فاطمه، و دو فرزند آنها عليهم السلام.
روايتى كه از على عليه السلام نقل شده بيانگر همين معناست. آن جا كه گويد: روزى به پيامبر شكوه كردم، كه اى رسول خدا! مردم به من حسادت مىكنند، پيامبر فرمود:
أما ترضى أن تكون رابع أربعة: أوّل من يدخل الجنّة أنا وأنت والحسن والحسين وأزواجنا عن أيماننا وشمائلنا وذرّيتنا خلف أزواجنا؛(1)
آيا راضى و خشنود نيستى كه چهارمين نفر از اين چهار نفر باشى؟ نخستين كسى كه وارد بهشت مىشود، من، تو، حسن، حسين عليهم السلام، همسران ما سمت راست و چپ ما هستند و فرزندان و ذريه ما پشت سر همسران ما وارد بهشت مىشوند.
فخر رازى نيز به تقرير اين سخن پرداخته و مىنويسد:
صاحب الكشّاف سؤالى را مطرح كرده و گفته است كه «چرا گفته
1) . الكشّاف: 219/4-220.
نشد: «إلّا مودّة القربى» يا «إلّا المودّة للقربى» و معناى «إلّا المودّة في القربى» چيست؟
آن گاه پاسخ داده كه منظور اين است كه براى مودّت و مهرورزى مكان و جايگاهى قرار داده شده است، مثل اين كه بگويى: «لي في آل فلان مودّة ولي فيهم هوى وحب شديد؛ مىخواهى بگويى: من فلان خاندان را دوست دارم و آنان جايگاه و محل مهرورزى هستند».(1)ابوحيان نيز به اين مطلب اشاره كرده و آن را نيكو شمرده است.(2)نيشابورى نيز گويد: آن گاه خداوند متعال به پيامبرش چنين فرمان داد كه بگويد: «من» در ازاى اين تبليغ «از شما هيچ اجر و پاداشى درخواست نمىكنم جز مودّت و مهرورزى بر خويشاوندان» كه اين مودّت بر آنها ثابت است؛ يعنى آنها را جايگاه و محل استقرار مودّت خويش قرار دهيد؛ از اين رو نفرمود: «مودّة القربى» ويا «المودّة للقربى».
گفتنى است كه واژۀ «القربى» مصدر و به معناى قرابت است؛ يعنى در اهل قربى و در حق آنها.(3)ابوالسعود نيز در اين باره اظهار نظر كرده است. وى پس از آن كه
استثنا در آيه را استثنا متصل قرار داده مىنويسد:
گفته شده استثنا در آيه منقطع است؛ بنابراين، معناى آيه چنين مىشود: «من هرگز از شما هيچ اجر و پاداشى درخواست نمىكنم؛ ولى از شما درخواست مودّت بر خويشان را مىخواهم».
وى در ادامه مىنويسد: «فى القربى» بيان حال از مودّت است؛ يعنى مودّتى كه در قربى ثابت و در اهل آن، يا در حقّ قرابت متمكّن و استوار است و واژۀ «قربى» همانند واژه «زلفى» مصدر و به معناى قرابت است. در روايتى آمده: آن گاه كه اين آيه نازل شد، به پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله گفته شد: اى رسول خدا! خويشان شما چه كسانى هستند؟.... (1)
چهارمين و آخرين شبههاى كه براى اين آيه ارائه كردهاند، تعارض است. اين شبهه به روايتى كه احمد و ديگران از ابن عباس نقل كردهاند بستگى دارد كه ما پاسخ اين شبهه را به تفصيل در بخش چهارم خواهيم داد.
1) . تفسير ابى السعود: 30/8. براى آگاهى بيشتر در اين زمينه مىتوان به تفسيرهاى بيضاوى، نسفى، شربينى و ديگر تفسيرهاى اهل سنت مراجعه كرد.
تا كنون روشن شد كه نزول آيه مباركه مودّت در مورد اهل بيت عليهم السلام همان چيزى است كه به ذهن خطور مىكند و اعتقاد به اين نظر، به دلايل استوار و متينى در كتابهاى اهل سنّت تكيه دارد و از امامان خاندان پيامبر: امير مؤمنان على عليه السلام - كه به اتفاق، داناترين عالم به قرآن در ميان ياران پيامبر مىباشد - و حسن سبط پيامبر خدا، حسين شهيد، امام سجاد، امام باقر، امام صادق عليهم السلام روايت شده است.
همچنين اين حديث را تعداد زيادى از بزرگان صحابه پيامبر نقل نمودهاند.
از طرف ديگر، ابن عباس نيز بنابر روايتى كه از او به طريق سعيد بن جبير، مجاهد، كلبى و ديگران نقل شده، به همين معنا معتقد بوده است؛ بلكه ابوحيان آن را بدون سند و به صورت حتم و مسلّم
گرفته است، كه گفتار او را خواهيم آورد.
همچنين نظر سعيد بن جبير، عمرو بن شعيب، سدّى و گروهى ديگر از صحابه پيامبر همين است.
اينك دلاليل و شواهد ديگرى بر نظريه نزول آيه در مورد اهل بيت عليهم السلام مىآوريم:
اين نظريه را مفسران بسيارى و عالمان ديگرى نقل كرده و آن را رد نكردهاند؛ بلكه هيچ نظرى را بر آن برترى ندادهاند. فراتر اين كه در اين زمينه شواهد و دلايلى از اخبار و روايات براى اثبات آن يادآور شدهاند كه برخى از آنها را نام مىبريم.
جاراللّه زمخشرى اين نظريه را ذكر نموده است و روايتى نيز درباره آن آورده است. وى در اين باره حديثى را نقل مىكند كه آمده است: «وقتى اين آيه نازل شد، گفته شد: اى پيامبر خدا! چه كسى خويشاوند توست؟...».
زمخشرى پس از نقل اين حديث مىگويد: روايتى كه از على نقل شده، بيانگر همين معناست... البته ما پيشتر آن را آوردهايم.
آن گاه زمخشرى مىگويد: در حديثى آمده است كه پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود:
حرّمت الجنّة على مَن ظلم أهل بيتي وآذاني في عترتي، ومن اصطنع صنيعةً إلى أحدٍ من وُلد عبد المطّلب ولم يجازه عليها فأنا أُجازيه عليها غداً إذا لقيني يوم القيامة؛
بهشت بر كسى كه به اهل بيت و خاندان من ستم روا بدارد و مرا در مورد خاندانم بيازارد، حرام شده است و هر گاه شخصى احسانى به يكى از فرزندان عبدالمطلب نمايد و كسى پاداشى به او ندهد، پس خودم در روز قيامت آن هنگام كه مرا ملاقات نمايد، پاداش خواهم داد.
سپس روايت «انصار را نقل كرده...» كه ما قبلاً آوردهايم و افزوده است: پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود:
من مات على حبّ آل محمّد مات شهيداً.
ألا ومن مات على حبّ آل محمّد مات مغفوراً له.
ألا ومَن مات على حبّ آل محمّد مات تائباً.
ألا ومَن مات على حبّ آل محمّد مات مومناً مستكمل الإيمان.
ألا ومن مات على حبّ آل محمّد بشّره مَلك الموت
بالجنّة ثمّ منكر ونكير.
ألا ومن مات على حبّ آل محمّد يزفُّ إلى الجنّة كما تُزفّ العروس إلى بيت زوجها.
ألا ومن مات على حبّ آل محمّد جعل اللّه قبره مزار ملائكة الرحمة.
ألا ومَن مات على حب آل محمّد مات على السُنّة والجماعة.
ألا ومَن مات على بغض آل محمّد لم يشمّ رائحة الجنّة؛(1)
هر كس بر دوستى خاندان محمّد از دنيا رود، شهيد از دنيا رفته است.
آگاه باشيد! هر كس بر دوستى خاندان محمّد از دنيا رود، بخشوده شده از دنيا رفته است.
آگاه باشيد! هر كس بر دوستى خاندان محمّد از دنيا رود، بر توبه كامل از دنيا رفته است.
آگاه باشيد! هر كس بر دوستى خاندان محمّد از دنيا رود، مؤمنى با ايمان كامل از دنيا رفته است.
آگاه باشيد! هر كس بر دوستى خاندان محمّد از دنيا رود، فرشته مرگ
1) . الكشّاف: 220/4-221.
او را به بهشت نويد دهد، سپس دو فرشته مأمور سؤال برزخ به او نويد بهشت دهند.
آگاه باشيد! هر كس بر دوستى خاندان محمّد از دنيا رود، او را با احترام و شادى به سوى بهشت برند، آن سان كه عروس به خانه داماد برده مىشود.
آگاه باشيد! هر كس بر دوستى خاندان محمّد از دنيا رود، خداوند قبر او را زيارتگاه فرشتگان رحمت خود قرار مىدهد.
آگاه باشيد! هر كس بر دوستى خاندان محمّد از دنيا رود، بر سنّت پيامبر و همه مسلمانان از دنيا رفته است.
آگاه باشيد! هر كس بر دشمنى و كينه خاندان محمّد از دنيا رود، هيچ گاه بوى بهشت به مشام او نخواهد رسيد.
فخر رازى نيز درباره نزول آيه مودّت سخن گفته است. آن جا كه گويد: كلبى از ابن عباس چنين روايت كرده است:
هنگامى كه پيامبر صلى اللّه عليه وآله به مدينه آمدند، مشكلات و گرفتارىهاى مالى فراوانى داشتند و هيچ گونه دارايى در دست نداشتند. انصار گفتند: خداوند شما را به وسيله اين مرد به راه راست هدايت و ارشاد نمود و او پسر خواهر از قبيله و همسايه شما در
شهرتان مىباشد، پس بخشى از دارايى خود را براى او گرد آوريد! آنان چنين كردند و بخشى از دارايى خود را خدمت پيامبر آوردند. حضرت آنها را باز گرداند و اين آيه مباركه فرود آمد:
«قُلْ لاأَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا...»؛
بگو: بر اين [رسالت و پيامبرى] هيچ مزدى از شما نمىخواهم.
يعنى بر ايمان و هدايت شدنتان هيچ پاداشى نمىخواهم مگر دوستى نزديكان و خاندانم.
پس آنها را بر دوستى با خاندان خود برانگيخت.
آن گاه فخر رازى روايت زمخشرى را به طور كامل آورده و گفته است:
من مىگويم: خاندان محمّد، همان كسانى هستند كه تمامى كارهايشان با محمّد در ارتباط است. پس هر كس ارتباطش با آن حضرت كاملتر و بيشتر باشد، خاندان او به شمار مىآيد و بىترديد فاطمه، على، حسن و حسين بيشترين و شديدترين ارتباط را داشتند كه بر همگان به صورت تواتر روشن است. پس آنها به طور مسلّم همان خاندان هستند.
فخر رازى در ادامه مىافزايد:
مردم در معناى كلمه «آلخاندان» اختلاف نظر دارند، و گفته
شده: منظور نزديكان پيامبر هستند، و بعضى ديگر گفتهاند: منظور امّت پيامبر هستند.
پس در صورتى كه «آل» را بر نزديكان معنا كنيم، پس آنان خاندان پيامبر خواهند بود، و اگر به معناى امّت او بگيريم كه دعوت او را پذيرفتند. باز هم آنان خاندان پيامبر خواهند بود. پس ثابت شد كه در همۀ حالات آنان، خاندان پيامبر هستند.
اما آيا غير آنان از خاندان، كسى ديگر نيز شامل كلمه «آل» مىشود، در اين باره اختلاف نظر وجود دارد. زمخشرى صاحب الكشّاف نقل كرده است:
هنگامى كه اين آيه بر پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله نازل شد، پرسيدند:
نزديكان شما كه دوستى و مهرورزى به آنان بر ما لازم شد، چه كسانى هستند؟
فرمودند:
علي وفاطمة وابناهما؛
على، فاطمه، و دو فرزند آنها عليهم السلام.
پس روشن مىشود كه اين چهار نفر نزديكان پيامبر هستند.
و هر گاه اين مطلب ثابت شد، آنها به اين احترام و بزرگداشت، اختصاص پيدا مىكنند كه چند دليل بر آن قابل عرضه است:
يكم. حرف استثنا «إلّا» در آيه، كه نحوه استدلال به آن گذشت.
دوم. بدون ترديد پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله، فاطمه عليها السلام را دوست مىداشت و در حق ايشان فرمودهاند:
فاطمة بضعة منّي يؤذيني ما يؤذيها؛
فاطمه پارهاى از وجود من است، هر آن چه او را بيازارد مرا آزرده است.
و همچنين به روايت متواتر از پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله ثابت شده است كه آن بزرگوار، على، حسن و حسين عليهم السلام را دوست مىداشت و وقتى دوستى پيامبر نسبت به ايشان ثابت شود، اين دوستى و محبّت بر تمامى امت اسلامى نيز لازم مىآيد؛ چرا كه خداوند متعال مىفرمايد:
«وَاتَّبِعُوهُ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ»؛(1)
و او را پيروى نماييد بسا كه از هدايت شدگان باشيد.
در آيه ديگر مىفرمايد:
«لَقَدْ كانَ لَكُمْ في رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»؛(2)
همانا در فرستاده خداوند براى شما الگو و نمونه خوب و كاملى مىباشد.
سوم. به راستى كه دعا براى خاندان، مقام و مرتبۀ بزرگى را ثابت مىنمايد و به همين منظور اين ادعا در انتهاى تشهّد نماز قرار گرفته كه:
اللهم صلّ على محمّد وآل محمّد وترحّم على محمّد وآل محمّد؛
خداوندا! بر محمّد و بر خاندان او درود بفرست و بر محمّد و خاندان او رحمت قرار بده.
اين بزرگداشت در مورد شخص ديگرى غير از خاندان پيامبر وارد نشده است. در اين زمينه شافعى اين گونه سروده است:
يا راكباً قف بالمحصّب من منى واهتف بساكن خيفها والناهضِ
سحراً إذا فاض الحجيج إلى منى فيضاً كما نظم الفرات الفائِض
إن كان رفضاً حبّ آل محمّد فليشهد الثقلان أنّي رافضي(1)
اى سواره! در قسمت سنگريزههاى دشت منا بايست و به ساكنان خيف (قسمتى از منا است كه مسجد مشهورى نيز دارد) چه ايستاده
1) . التفسير الكبير: 166/27.
يا نشسته؛
سحرگاهان در آن هنگام كه حاجيان به سوى منا سرازير مىشوند؛ همان گونه كه رود فرات متصل سرازير مىشود با صداى بلند ندا كن:
هر گاه مهرورزى به خاندان محمّد رفض (خروج از دين و كفر) باشد، پس تمام موجودات گواهى دهند كه من كافر و رافضى هستم.
قرطبى نيز درباره آيه مودّت اظهار نظر كرده است: وى مىگويد:
«گفته شده: منظور از كلمه «القربى» نزديكان پيامبر صلى اللّه عليه وآله يعنى: از شما هيچ مزد و پاداشى نمىخواهم مگر مهرورزى و دوستى نزديكان و خاندانم را همان طور كه خداوند به بزرگداشت و احترام آنان فرمان داده.
اين، نظر امام زين العابدين عليه السلام، عمرو بن شعيب و سدّى است. در روايت سعيد بن جبير آمده كه ابن عباس گويد:
هنگامى كه خداوند متعال آيه مودّت را نازل فرمودند، همگان از پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله پرسيدند: اى پيامبر خدا! اينان چه كسانى هستند كه بر ما لازم است تا آنان را دوست بداريم؟
فرمودند:
علي وفاطمة وابناؤهما؛
على، فاطمه و دو فرزند گراميشان.
همچنين روايتى كه از حضرت على عليه السلام نقل شده بيانگر اين مطلب است، آن جا كه فرمود:
از حسدِ مردم به پيامبر شكايت كردم... و پيامبر فرمود: بهشت حرام شده است بر كسى كه....
وى مىافزايد: هر كس بگويد: «تقرّب و نزديكى به خداوند در فرمان بردارى از او و دوستى پيامبر او صلى اللّه عليه وآله مىباشد و دوستى اهل بيت و خاندان او، باطل و لغو است» در زشتى و بدى گفتارش همين بس كه پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله فرموده است:
مَن مات على حبّ آل محمّد مات شهيداً، ومَن مات على حبّ آل محمّد جعل اللّه زوّار قبره الملائكة والرحمة، (1)ومَن مات على بغض آل محمّد جاء يوم القيامة مكتوباً بين عينيه: «أيس اليوم من رحمة اللّه».
ومَن مات على بغض آل محمّد لم يرح رائحة الجنّة، ومَن مات على بغض آل بيتي فلا نصيب له في شفاعتي؛
1) . در اين كتاب اين گونه آمده است.
هر كس بر دوستى خاندان محمّد بميرد، شهيد از دنيا رفته است.
هر كس بر دوستى خاندان محمّد بميرد، خداوند فرشتگان رحمت را زائران قبر او قرار مىدهد.
و هر كس بر كينه و دشمنى خاندان محمّد بميرد، در روز واپسين او را حاضر نمايند در حالى كه بين چشمان او نوشته شده است: «از رحمت و بخشش الهى نااميد است».
و هر كس بر دشمنى خاندان محمّد بميرد، هيچ گاه بوى بهشت به مشام او نمىرسد.
و هر كس بر دشمنى و كينه خاندان محمّد بميرد، هيچ بهرهاى از شفاعت و دستگيرى من به او نمىرسد.
آن گاه مىگويد: اين حديث را زمخشرى در تفسير خود به صورت كاملتر آورده است.... (1)
خطيب شربينى نيز درباره آيه مودّت سخن به ميان آورده است.
وى مىگويد: گفته شده: منظور از خاندان پيامبر، فاطمه، على
1) . تفسير قرطبى: 23/16.
و فرزندانشان هستند و درباره آنان آيه تطهير نازل شده، آن جا كه مىفرمايد:
«إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرًا»؛(1)
همانا خداوند اراده فرموده هر گونه پليدى و گناه را از شما اهل بيت و خاندان پيامبر دور بدارد و شما را به طور كامل پاك و پاكيزه دارد. (2)
مفسر ديگرى كه به تفصيل به آيه مودّت پرداخته، آلوسى است.
وى مىنويسد: بعضى گفتهاند: منظور از «القربى» على، فاطمه و فرزندانشان هستند. در اين باره حديث به صورت مرفوعه روايت شده است: ابن منذر، ابن ابىحاتم، طبرانى و ابن مردويه از ابن جبير نقل مىكنند كه ابن عباس گويد: هنگامى كه آيه مودّت نازل شد....
ولى گروهى به نقل از اهل بيت عليهم السلام در تأييد آن، روايتهاى ديگرى آوردهاند.
آن گاه آلوسى حديث ابن جرير از ابى ديلم را نقل مىكند، آن جا كه
مىگويد: «زمانى كه على بن الحسين عليهما السلام را وارد شام...»، سپس حديث زاذان از على عليه السلام را به صورت كامل آورده و گفتار كميتِ شاعر و هيتى - يكى از نزديكانش - را نقل نموده است كه پيشتر همه اينها نقل شد.
سپس حديث ثقلين را روايت نموده. آن گاه مىگويد:
ترمذى حديثى را نقل نموده و آن را پسنديده است و طبرانى، حاكم نيشابورى و بيهقى در كتاب شعب از ابن عباس نقل مىكنند كه پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله فرمودند:
أحبّوا اللّه تعالى لما يغذوكم به من نعمة، وأحبّوني لحبّ اللّه تعالى وأحبّوا أهل بيتي [لحبّي]؛
خداوند را به خاطر نعمتهاى فراوانى كه به شما ارزانى داشته دوست بداريد و مرا به خاطر دوستىتان به خداوند دوست بداريد و اهل بيت و خاندانم را [به خاطر دوستى با من] دوست بداريد.
حديث ديگرى را ابن حبّان و حاكم نيشابورى از ابوسعيد نقل كردهاند كه پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله فرمودند:
والّذي نفسي بيده، لا يبغضنا أهل البيت رجل إلّاأدخله اللّه تعالى النار؛
به كسى كه جان من در دست اوست؛ سوگند، هيچ كس ما اهل بيت را
دشمن نمىدارد مگر آن كه خداوند او را در آتش اندازد.
آلوسى مىافزايد: در اين زمينه روايتهاى بسيارى نقل است كه قابل شمارش نيست. در بعضى از روايتها، مطالبى آمده كه بر عموم نزديكان دلالت دارد و آن را شامل فرزندان عبدالمطلب نيز مىنمايد. از جمله روايتى كه احمد بن حنبل، ترمذى و نسائى از مطّلب بن ربيعه نقل كردهاند و ترمذى آن را تصحيح نموده است. در آن روايت آمده است:
روزى عباس عموى پيامبر، خدمت آن حضرت رسيد و گفت: هر گاه به ميان قريش مىرويم و در حال گفت و گو باشند، ساكت مىشوند.
پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله خشمگين شدند و عرق پيشانى مباركشان بين دو چشم جارى شد، آن گاه فرمودند:
واللّه، لا يدخل قلب امرئ مسلم إيمان حتّى يحبّكم للّه تعالى ولقرابتي؛
به خدا سوگند! هيچ گاه ايمان داخل قلب مسلمانى نمىشود مگر اين كه شما را به خاطر خدا و نزديكى با من دوست بدارد.
اگر منظور از «القربى» مؤمنان از آنها باشد، اين معنا روشن است و اگر اين گونه نباشد، پس گفته شده حكم الهى لغو و نسخ شده است و اين مطلب اشكال دارد.
حقيقت اين است كه دوستى نزديكان او به خاطر نزديكى و خويشاوندى با ايشان هر گونه كه باشند، واجب و لازم است؛ و چه نيكو سروده است:
داريتُ أهلك في هواك وهم عِدىولأجل عين ألفُ عينٍ تكرمُ
با خانوادهات به خاطر عشق و مهر تو مدارا و دوستى نمودم؛ در حالى كه دشمنان من بودند و به خاطر يك فردى كه مورد محبت و احترام است؛ هزار نفر، مورد احترام قرار مىگيرند.
و هر مقدار نزديكى و خويشاوندى قوىتر باشد، بايد مهرورزى شديدتر و بيشتر باشد. پس با توجه به عموم «القربى» محبّت و دوستى علويان واجبتر از دوستى عباسيان بايد باشد.
بنابر قول اختصاص مهرورزى به اهل بيت عليهم السلام، اين حالت با توجّه به مقامها و رتبهها تفاوت پيدا مىكند و آثار آن دوستى، بزرگداشت و احترام و برآوردن وظايف در مقابل آنها به صورت كامل، نتايج مختلفى به همراه دارد.
گفتنى است كه بسيارى از مردمان در اين وظيفۀ مهم كوتاهى كردهاند تا آن جا كه دوستى آنها را رفض (نپذيرفتن دين و كفر) مىدانند. من نيز در اين زمينه همان گفتار شافعى را مىگويم كه
شفادهنده گمراهان و دانشمندان است. آن جا كه مىگويد: اى سواره! در سنگزارهاى منا بايست....(1)آرى، به نظر ما قول اول - نازل شدن آيه در مورد على، فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام - همان قول درست مىباشد و در صورتى كه كوتاه بياييم و بپذيريم كه عموم «القربى» تمامى خويشان پيامبر را در برمىگيرد، روايات خاصى كه درباره اهل بيت آمده، مودّت را به آن بزرگواران محدود مىنمايد.
در برابر نظريه مورد قبول، نظريات ديگرى نيز آمده، كه مودّت را در آن بزرگواران منحصر مىكند:
إلّا أن تصلوا ما بيني وبينكم من القرابة؛
مگر اين كه بين من و خويشانم همواره دوستى را حفظ كنيد.
1) . روح المعانى: 31/25 و 32.
واقع معناى آيه اين گونه مىشود: مگر اين كه با كارهاى شايسته به خداوند مهرورزى نماييد.
منظور از «قربى» خويشان و نزديكان مىباشد؛ ولى نه خويشان پيامبر بلكه با كسانى از خويشان خود مهرورزى داشته باشيد كه با شما ارتباط و دوستى دارند.
آيه مودّت به آيه «قُلْ ما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ»؛(1)«(اى پيامبر!) بگو: هر آن چه از شما مزد و اجر خواستم پس براى شماست» نسخ شده و حكم آن از بين رفته است.
نظريۀ چهارم را همه دانشمندان رد كردهاند، تا جايى كه برخى از علما بر زشتى آن به روشنى سخن راندهاند. البته ما بيان كرديم كه بين دو آيه هيچ منافاتى نيست، بلكه يكى از آن دو آيه تأكيدى بر آيه ديگر است.
امّا نظريه سوم، شايسته بحث و بررسى نيست؛ چرا كه هيچ گونه دليلى ندارد و ارزش بحث ندارد، به همين جهت صاحبان تفسير به آن نپرداختهاند.
نظريه دوم كه منظور از «قربى» تقرّب و نزديكى به خداوند است؛
1) . سوره سبأ: آيه 47.
از حسن بصرى نقل شده است(1)و از ظهور گفتار عينى حنفى معلوم مىشود كه آن را پذيرفته است(2)و ابن حجر عسقلانى در كتاب فتح البارى به روايت احمد از مجاهد از ابن عباس به آن استدلال نموده است، كه پيامبر صلى اللّه عليه وآله فرمود:
«قُلْ لاأَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا» على ما جئتكم به من البيّنات والهدى إلّاأن تقرّبوا إلى اللّه بطاعته؛
«بگو: هيچ گونه اجر و مزدى» براى هدايت و خواندن آيات الهى «نمىخواهم» مگر اين كه با فرمان بردارى از خداوند به او نزديك شويد.
ولى ابن حجر گفته است: در سند اين روايت، ضعف و سستى است.(3)اين نظريه نيز به طور كامل مردود است؛ زيرا از طرفى بر خلاف معناى متبادر از آيه مىباشد و از طرف ديگر، با روايات صريح مخالفت دارد و نيز با ذوق سالم و صحيح ناسازگار است.
ابن تيميّه فقط همين نظر را يادآور شده و ديگر نظريات را نقل نكرده است. ابن حجر آن را برگزيده و شوكانى آن را بر بقيه نظريات برترى داده است. اينان دليل آن را روايت احمد، بخارى و مسلم از طاووس، از سعيد بن جبير، از ابن عباس قرار دادهاند كه در ابتداى نقل روايتها گذشت، ولى به اين روايت از دو جهت مهم، ايرادهايى وارد است:
جهت يكم: بررسى سند روايت
راوى اصلى اين روايت «شعبة بن حجّاج» مىباشد و اين شخص دروغگو و درباره اهل بيت عليهم السلام بسيار دروغ پرداز بوده است.
شريف مرتضى رحمه اللّه مىگويد:
اين شخص از جعفر بن محمّد (امام صادق عليه السلام) روايت كرده است كه حضرتش ابوبكر و عمر را دوست داشته!(1)كسى كه چنين دروغى را بسازد، هيچ بعيد نيست كه روايتى را از
1) . الشافي في الامامه: 116/4.
ابن عباس درباره نزول اين آيه نيز بسازد.
راوى ديگر اين حديث از شعبه، نزد احمد «يحيى بن عباد ضبعى بصرى» مىباشد. خطيب بغدادى گويد: يحيى در بغداد ساكن شد و از شعبه روايت كرد... احمد بن حنبل از او روايت مىكند....(1)ابن حجر عسقلانى او را از رجال «بخارى» كه مورد بحث و بررسى قرار دادهاند، آورده و از ساجى نقل كرده است كه او، در نقل روايت ضعيف و سست مىباشد. از ابن معين نيز نقل شده است كه او قابل اعتماد نيست، اگرچه او را راستگو دانسته است.(2)خطيب با سند خويش از ابن مدينى روايت كرده است كه از پدرم شنيدم كه مىگفت: يحيى بن عبّاد كسى نيست كه من از او روايت نقل كنم، بشّار خفّاف از او بهتر است.
آن گاه با سند خود از يحيى بن معين روايت كرده است كه او قابل اعتماد نبود، مطالبى را شنيده و فردى راستگو بوده است، ولى نزد او آمديم، پس نوشته و كتابى را نشان داد كه نمىتوانست آن را خوب بخواند. پس ما نيز از او روى برگردانديم.
همچنين با سند خويش از ساجى روايت كرده است كه يحيى بن عباد در نقل روايت، ضعيف و سست است. بعضى از مردم بغداد از او روايت مىنمايند.
شنيدم كه حسن بن محمّد زعفرانى كه از طريق او از شعبى و غير او روايت مىكرد و هيچ كس از راويان بصره مانند بندار و ابن مثنى از او روايت نكردهاند. و ذهبى در ميزان الاعتدال خود، فقط تضعيف او را از ساجى آورده است.(1)3. محمّد بن جعفر
راوى ديگر اين روايت، از شعبه در نقل بخارى، محمّد بن جعفر غندر مىباشد. ابن حجر و ذهبى او را در بخش كسانى كه مورد اختلاف نظر هستند، آوردهاند و قول آن دو برگرفته از گفتار ابوحاتم است، آن جا كه مىگويد: «حديث او از غير شعبه نوشته مىشود، و به او مىتوان احتجاج كرد».(2)4. محمّد بن بشار
راوى ديگر اين حديث از غندر، محمّد بن بشار مىباشد و بيشتر بزرگان اهل سنّت در او حرف دارند و ابن حجر اسم او را در بخش
موارد اختلافى آورده و تضعيف او را در نقل روايت از ابن فلّاس نقل كرده است.
يحيى بن معين نيز او را ضعيف مىدانسته و از ابوداوود نقل كرده كه: «اگر پاكى و راستى او نبود، حديثهايش به كنار نهاده مىشد».(1)ولى ابن حجر در ميزان الاعتدال گفته است: فلّاس او را دروغپرداز دانسته است و از دورقى نقل كرده است كه «نزد ابن معين بوديم، سخن از بندار به ميان آمد، ديدم كه يحيى به حديثهاى او ارزشى نمىنهد و او را ضعيف مىداند».
و نيز گفته است: قواريرى را ديدم كه او را نمىپسندد، و او كبوترباز بود! (2)
آن چه بررسى شد وضع و حال بيشتر سندهاى روايت طاووس از ابن عباس بود و انصاف اين است كه اين روايت حجيّت ندارد تا چه رسد به اين كه با روايتهاى صحيح و درست معارضه كند.
افزون بر اين كه سخن حاكم نيشابورى در كتاب تفسير، صراحت
دارد بر اين كه روايت بخارى و مسلم از طريق طاووس از ابن عباس كلام حقى است. اين همان كلام حاكم نيشابورى است كه «بخارى و مسلم در تفسير اين آيه فقط بر حديث عبدالملك بن ميسرة زرّاد از طاووس از ابن عباس اتفاق نظر دارند؛ كه عباس گفته است: آيه فقط در خويشان خاندان محمّد صلى اللّه عليه وآله نازل شده است.
از طرف ديگر، ابوحيّان آن را به گونهاى قطعى از ابن عباس نقل كرده است؛ چرا كه او بعد از نقل نظر حق، گفته است: و همين مطلب را على بن الحسين بن على بن ابىطالب عليهم السلام گفته است و اين آيه را در هنگام اسارت در شام، شاهد قرار داده است.
البتّه نظر ابن جبير، سدّى و عمرو بن شعيب نيز همين گونه است و بنابر همين معنا، ابن عباس گفته است: از رسول خدا صلى اللّه عليه وآله پرسيدند: چه كسانى خويشاوندان تو هستند كه مهرورزى به آنان بر ما واجب شده است؟
فرمودند:
علي وفاطمة وأبناهما؛(1)
على و فاطمه و فرزندانشان عليهم السلام.
1) . البحر المحيط: 516/7.
در اين باره بيان چند نكته لازم است:
نخست آن كه معقول نيست كه خداوند و فرستادهاش مشركان را مورد خطاب قرار داده و از آنان پاداش و اجر و مزد رسالت بخواهند، زيرا كه مشركان، كفر ورزيده و اصل اين رسالت را تكذيب كردهاند.
پس چگونه مىشود از آنان اجر و مزد خواست؟
دوم آن كه اين آيه در مدينه نازل شده است، ما پيشتر در دليل نزول آن، روايتهايى را دربارۀ انصار نقل كرديم.
سوم آن كه همان گونه كه گذشت در صورتى كه اين آيه را مكّى بدانيم، روى سخن با مسلمانان خواهد بود نه مشركان.
بعد از همۀ اين اشكالات، اگر سند و معناى اين حديث را كه در مسند احمد و صحيح بخارى و مسلم از طاووس از ابن عباس آمده، قبول نماييم؛ شكى نيست كه در همين روايت، سعيد بن جبير به قول حق معتقد بوده است. اما نظر ابن عباس متعارض است و تعارض در دو حديث به سقوط و بىارزشى هر دو مىانجامد.
بنابراين، دليلى بر اين كه، مراد از خويشاوندى بين پيامبر و قريش است، نخواهد ماند؛ زيرا فرض بر اين است كه تنها دليل، همين روايت بود.
ولى سخن درست اين است كه ابن عباس از پيروان و شاگردان مدرسه اهل بيت عليهم السلام مىباشد و هيچ گاه با گفتار و نظر آنها مخالفت نمىنمايد و پيشتر ثابت شد كه امير مؤمنان على عليه السلام و امام سجاد عليه السلام به صراحت و روشنى فرمودند كه آيه درباره خودشان نازل شده و هيچ كس در سند اين دو روايت خدشه ننموده است و همچنين دو سبط و نواده پيامبر و دو امام راستگو؛ يعنى امام باقر و صادق عليهما السلام نيز بر اين معنا تصريح دارند. پس چگونه ابن عباس در رأى با آنها مخالفت مىنمايد؟!
هرگز، اين گونه نبوده است؛ بلكه برخى از اين گروه در جانب گرايى و تقلّب، زيادهروى كردهاند و بر زبان ابن عباس مطالبى قرار دادند و به او ناسازگارى و مخالفت با امير مؤمنان على عليه السلام را مانند قضيّه ازدواج موقّت نسبت دادند. به گونهاى در اين باره روايتى را جعل كردهاند كه على عليه السلام ازدواج موقّت را حرام مىدانست، به آن حضرت خبر رسيد كه ابن عباس آن را حلال مىداند، حضرت به او فرمود: تو مردى فراموشكار هستى! با اين حال ابن عباس از نظر خود برنگشته و همچنان آن را حلال مىدانسته است!(1)
1) . براى آگاهى بيشتر در اين زمينه ر. ك تحريم دو حكم حلال از سلسله پژوهشهاى اعتقادى، شماره 26 از همين نگارنده.
البتّه از اين گونه نمونهها بسيار است كه قصد طولانى كردن سخن را نداريم. منظور ما اين بود كه وقتى اين گروه متعصّب و جانبگرا، ديدند بيشتر صحابه و ياران پيامبر با سندهاى محكم و معتبر نزول آيه درباره اهل بيت عليهم السلام را روايت مىنمايند و امامان اهل بيت عليهم السلام بر اين نظريه اتّفاق كاملى دارند؛ ابتدا تلاش كردند كه احاديث را سست و بىپايه جلوه دهند، سپس در مقابل آن، حديثى را از قول عالمى كه خود پيرو اهل بيت است، جعل و تزوير نمايند تا بين آنها تعارض ايجاد كنند و به پندار خودشان بين آنان اختلاف بيندازند.
آن گاه در آينده كسانى مانند ابن تيميّه و پيروانش پا به عرصه وجود بگذارند و به همين حديث جعلى، استدلال كنند و حديث صحيح مورد اتفاق تمامى مسلمانان را دروغ بدانند.
در اين جا تذكر دو نكته مهم ضرورى است:
نخست آن كه فخر رازى بعد از آوردن دليلها و حجّتهاى زياد بر لزوم دوستى اهل بيت عليهم السلام و پيروى و احترام آنها و ناروا دانستن كينهورزى و دشمنى با آنها، فهميده است كه اين مطالب با امامت ابوبكر و عمر و بزرگداشت تمامى صحابه، به خاطر اعمالى كه آنها نسبت به اهل بيت عليهم السلام روا داشتهاند منافات و تناقض دارد؛
از اين رو تلاش كرده است كه آن را جبران نمايد و گفته است: «در آيۀ «إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» مقام و رتبه بزرگى براى صحابه پيامبر ثابت مىشود؛ زيرا خداوند فرموده است:
«السّابِقُونَ السّابِقُونَ * أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ»؛(1)
آنان كه پيشى گرفتند، همانان نزديك و مقرّب هستند.
پس هر كس از خداوند اطاعت كند نزد خداوند مقرّب و نزديكتر است و شامل معناى آيه مودّت مىشود.
فخر رازى بعد از اين بيان، چنين نتيجه مىگيرد و مىگويد:
آيه به لزوم دوستى خاندان پيامبر و دوستى اصحاب او دلالت دارد و اين رتبه بزرگ فقط بنابر نظر اصحاب ما اهل سنّت و جماعت كه محبّت و دوستى بين خاندان پيامبر و اصحاب او را جمع كردهاند، صحيح و درست مىباشد.
آن گاه فخر رازى به سخن يكى از گويندگان اشاره مىكند و مىگويد:
از گويندهاى شنيدم كه مىگفت: پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود:
مثل أهل بيتي كمثل سفنية نوح من رَكِبَ فيها نجا؛
مثل اهل بيت من مانند كشتى نوح است، هر كس در آن سوار شود نجات پيدا مىكند.
1) . سوره واقعه: آيه 10 و 11.
پيامبر در سخن ديگرى:
أصحابي كالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم؛
اصحاب من مانند ستارگان هستند، از هر كدام پيروى نماييد، هدايت مىشويد.
ما هم اكنون در درياى تكليف قرار داريم و امواج شبههها و فتنهها به ما برخورد مىنمايد و هر كس در اين دريا باشد به دو چيز احتياج دارد:
كشتى بىعيب و نقص از هر گونه رخنهاى.
ستارگان نورانى و آشكار.
هر گاه كسى به آن كشتى سوار شود و نگاهش بر آن ستارگان بيفتد، اميد سلامتى وى بيشتر است.
پس همين طور است كه همكيشان ما به كشتى دوستى خاندان محمّد سوار شدند و چشمانشان را بر ستارگان صحابه قرار دادند و اميدوارند كه خداوند امنيت و سلامتى دنيا و آخرت را براى ايشان رقم بزند.(1)گفتنى است كه نيشابورى نيز همين عبارت فخر رازى را آورده و گفته است: يكى از گويندگان گويد: پيامبر صلى اللّه عليه وآله فرمود:
1) . تفسير رازى: 166/27.
مثل أهل بيتي كمثل سفينة نوح من ركب فيها نجا ومن تخلف عنها غرق؛
مثل اهل بيت من مانند كشتى نوح است هر كس در آن سوار شود نجات مىيابد و هر كس تخلّف كند، غرق خواهد شد.
پيامبر در سخن ديگرى فرمود:
أصحابي كالنجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم؛
اصحاب من همانند ستارگان هستند به هر كدام كه اقتدا كنيد هدايت خواهيد شد.
اينك ما بر كشتى محبّت آل محمّد عليهم السلام سوار مىشويم و به ستارگان درخشان - كه همان آثار اصحاب است - مىنگريم تا از درياى تكليف و تاريكى نادانى و امواج شبههها و گمراهىها نجات يابيم.(1)آلوسى نيز عبارت رازى را آورده و آن را حكيمانه دانسته است و بعد درباره لزوم محبت و دوستى اهل بيت عليهم السلام و پيروى از آنان و حرمت دشمنى و كينه و مخالفتشان، گفته است:
«با همۀ اين توصيفات (پيرامون اهل بيت عليهم السلام) آن چه را بزرگان اهل سنّت درباره صحابه پيامبر اعتقاد دارند كاملاً درست مىدانيم و دوستى اصحاب را واجب روشنى مىشماريم؛ زيرا شارع آن
1) . تفسير نيشابورى: چاپ شده در حاشيه تفسير طبرى: 35/25.
را واجب و لازم دانسته و دليلهاى روشنى بر آن برپا شده است و از ظرافتهاى حكيمانه، همان سخنى است كه امام رازى از بعضى گويندگان نقل كرده است.... (1)
به راستى نيشابورى و آلوسى، راه درست را پيش رفتهاند كه از سخنِ آغازين فخر رازى پيروى نكردهاند؛ چرا كه ما متوجّه نشديم كه آن مطلب با آيه مودّت چه ارتباطى دارد. علاوه براين كه اشكالات اساسى دارد؛ از جمله آيه «وَالسّابِقُونَ السّابِقُونَ * أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ» در كتابهاى شيعه و سنّى اين آيه به امير مؤمنان على عليه السلام تفسير و معنا شده است.(2)اما درباره داستان حكيمانه آن شخص گوينده بايد بگوييم كه از بخت بد اين گوينده - و اين گونه گويندگان - گفتار روشن و صريح دهها امام و محدّث قابل اعتماد سنّى، بر باطل بودن حديث ستارگان و جعلى بودن آن دلالت دارد. براى نمونه:
احمد بن حنبل درباره آن مىگويد: اين حديث صحيح و درست نيست.
بزّار مىگويد: اين گفتار از پيامبر، صحيح نمىباشد.
دارقطنى مىگويد: اين حديث سست و بىپايه است.
ابن حزم مىگويد: اين روايت دروغين، جعلى و پوچ است و هرگز درست نيست.
بيهقى اين گونه اظهار نظر مىكند: تمامى سندهاى آن، ضعيف و سست است.
ابن عبدالبر مىگويد: سندهاى آن درست نيست.
ابن جوزى مىگويد: اين حديث درست نيست.
ابوحيان مىگويد: رسول خدا چنين حديثى نگفته است، اين حديث جعلى است كه درست نيست به پيامبر خدا نسبت داده شود.
ذهبى مىگويد: اين حديث پوچ و باطل است.
ابن قيّم نيز به برخى از سندهاى آن اشاره مىكند و مىگويد: هيچ كدام از آنها درست نيست.
دانشمندان ديگرى نيز همچون ابن حجر عسقلانى، جلال الدين سيوطى، سخاوى، متقى هندى، مناوى، خفاجى، شوكانى و... آن را ضعيف و بىپايه دانستهاند.(1)
1) . براى آگاهى بيشتر در اين زمينه ر. ك حقيقت صحابه شماره 25 از سلسله پژوهشهاى اعتقادى، از همين نگارنده.
فخر رازى در جهات بزرگداشت بسيار اين چهار وجود پاك از خاندان پيامبر چنين مىنگارد:
جهت سوم: دعا براى خاندان پيامبر رتبه و مقام بزرگى است و براى همين اين دعا را در انتهاى تشهّد هر نماز قرار دادهاند كه:
خداوندا! درود فرست....
يكى از دانشمندان ما، مطالبى شگفتانگيز دارد كه به صورت كامل آن را در اين جا مىآوريم. وى در ضمن نكته سودمندى مىنويسد:
قاضى نعمانى مىگويد: خداوند در كتاب خود قرآن فرموده است:
«إِنَّ اللّهَ وَمَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْليًما»؛(1)
همانا خداوند و فرشتگان او بر پيامبر درود و سلام مىفرستند، اى كسانى كه ايمان آورديد! بر او درود و سلام فرستيد و كاملاً پيرو فرمان او باشيد.
1) . سوره احزاب: آيه 56.
پس پيامبر صلى اللّه عليه وآله براى امّت خود آن را روشن نمودند و دوستان و خاندان خود را بعد از خود قرار دادند و اين باعث افتخار آنهاست و در غير آنها يافت نمىشود و در غير آنها دانسته نشده است.
پس وقتى از ايشان چگونگى درود و سلام را پرسيدند، فرمود:
بگوييد:
اللهم صلّ على محمّد وآل محمّد كما صلّيت على إبراهيم وآل إبراهيم إنّك حميد مجيد؛
خداوندا! بر محمّد و خاندان او درود فرست همان طور كه بر ابراهيم و خاندان او درود فرستادى، همانا تو ستوده و باشكوه هستى.
بنابراين، درود بر پيامبر و خاندان او كه از جانب خداوند امر شده، فقط دعا براى آنها نيست، آن گونه كه اهل سنّت مىپندارند؛ زيرا كسى را نمىشناسيم كه بر پيامبر دعا نموده باشد و ايشان پسنديده باشند، و هيچ گاه كسى را نمىشناسيم كه پيامبر به او فرمان دهد كه به حضرتش دعا كند و اگر حضرت فرمان مىدادند بايد آن شخص شفيع و واسطه، رها مىشد و اگر جواب آيه «صلّو عليه: بر او درود فرستيد» همان صلوات و درود بر محمّد و خاندان محمّد باشد؛ فرمان الهى مردود مىشد، مانند كسى كه به ديگرى بگويد: اين كار را انجام بده،
آن گاه بگويد: خودت اين كار را انجام بده.
و در صورتى كه منظور از درود، دعا باشد، گفتار ما «خداوندا! بر محمّد و خاندان محمّد درود بفرست» به اين معنا خواهد بود كه «خداوندا! براى او دعا كن» كه اين معنا صحيح و درست نيست.
از طرفى، صحابه پيامبر همواره بر او و خاندان او درود مىفرستادند. پس هنگامى كه امويان بر مردم چيره شدند، درود بر خاندان را در نامهها و گفتارشان حذف كردند و گويندگان آن را مجازات نمودند، فقط به خاطر كينه و دشمنى كه با خاندان او كه دوستى آنان لازم بوده است، داشتند.
با عنايت به اين كه آنها روايت كردهاند: روزى پيامبر شنيد كه مردى فقط بر او درود و صلوات مىفرستد و بر خاندان او درود نمىفرستد، فرمودند:
لا تصلّوا عليّ الصلاة البترة؛
بر من درود ناقص و دم بريده نگوييد.
آن گاه او را به آن صلوات كه در ابتداى مطلب گفتيم، آموزش داد.
او در ادامه مىنويسد: و هنگامى كه عباسيان بر مردم چيره شدند درود بر خاندان پيامبر را باز گرداندند و مردم را به آن فرمان دادند و تا به
امروز تعدادى از آنان ماندهاند كه به هنگام ذكر پيامبر، بر خاندان او صلوات نمىفرستند.
عملكرد آنان اين گونه بود و آنان هيچ گاه درنيافتند كه معناى درود بر آنها، غير از دعا مىباشد - و در اين معنا، اندكى پايين آوردن مقام و درجه آنهاست - زيرا آنها به دعاى رعيت و مردم نيازمند مىشوند؛ پس چگونه خواهد بود اگر بدانند كه معناى صلوات و درود در اين جا به معناى پيروى مىباشد؟ و به همين معنا است «اسب مصلّى»؛ يعنى اسب تابع و پيرو.
پس نخستين كسى كه صلوات فرستاد، پيامبر بود. هنگامى كه جبرئيل به او صلوات را آموخت، از او پيروى كرد، سپس حضرت على عليه السلام از پيامبر پيروى كرد و صلوات فرستاد؛ زيرا او اولين كسى است كه با اين صلوات و درود از پيامبر پيروى نمود. پس خداوند پيامبر را نويد داد كه در امت او كسى را به جاى او قرار مىدهد كه صلوات و پيروى از او مىنمايد و اين هنگامى بود كه پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله از خداوند خواست و عرضه داشت:
«وَاجْعَلْ لي وَزيرًا مِنْ أَهْلي اشْدُدْ بِهِ أَزْري»؛
و از خاندان من ياور و وزيرى - يعنى على را - قرار بده. او را پشتگرمى من قرار بده.
آن گاه فرمود:
«صَلُّوا عَلَيْهِ».
يعنى ولايت و محبّت على عليه السلام را پذيرا شويد و به فرمان او گردن نهيد.
پيامبر فرمود: بگوييد: «خداوندا! بر محمّد و خاندان محمّد درود بفرست». اين بدين معناست كه از خداوند بخواهيد كه ولايت و سرپرستى فرماندارانى را برپا نمايد كه هر كدام از ديگرى پيروى مىنمايند؛ همان طور كه در خاندان ابراهيم عليه السلام اين گونه بود.
پيامبر صلى اللّه عليه وآله فرمود: «و بر آنها بركت و فراوانى ببخشاى»؛ يعنى زيادى و فزونى را در آنها قرار بده و امامت را از آنها قطع نفرما.
و كلمه «آل» اگر چه عموميت بر ديگران نيز دارد؛ ولى معناى مورد نظر، همان بزرگواران هستند؛ زيرا در پيروان و خاندان و فرزندان ايشان هم كافر و هم بدكار وجود دارد كه شايسته نيست بر آنها درود فرستاده شود.
بنابر آن چه گذشت، روشن شد كه درود و صلوات بر آل محمّد، همان باور داشت سرپرستى او و امامان از فرزندان پاك و پاكيزه ايشان مىباشد؛ زيرا دين مردمان به وسيله آنها به رشد واقعى و كمال مىرسد و نعمت و رفاه بر آنان به نهايت مىرسد و آنان همان نمازى هستند كه
خداوند فرموده است، موجب دورى از زشتىها و پليدىها مىشود؛ زيرا نمازهاى واجبى كه خوانده مىشود در بسيارى از موارد اين گونه نيستند. (1)
كوتاه سخن اين كه معناى اين آيه بر لزوم مهرورزى اهل بيت عليهم السلام كاملاً روشن است.
چه اين كه آيه در مدينه فرود آمده باشد و چه در مكه با در نظر گرفتن روايتها يا بدون در نظر گرفتن آنها.
و چه استثنا منقطع باشد، آن سان كه نظريه بسيارى از دانشمندان سنّى مىباشد.
از طرفى، يكى از دانشمندان بزرگوار ما همچون شيخ مفيد بغدادى رحمه اللّه با توجه به اين كه پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله هيچ گاه مزد و پاداشى براى رساندن وحى و پيامبرى نمىخواهد، مىنويسد:
اين نظريه كه خداوند مزد پيامبرش را دوستى اهل بيت او عليهم السلام قرار داده است، درست نيست و همچنين مزد خود ايشان نيز نمىتواند باشد؛ زيرا مزد پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله همان پاداش
1) . الصراط المستقيم: 190/1 و 191.
هميشگى است كه در همجوارى و نزديكى با خداوند مىباشد.
از سوى ديگر، به خاطر اين كه دادگسترى و بخشندگى خداوند بر عهده خودش مىباشد و سزاوار نيست كه بندگان وظيفهاى در برابر اين گونه كارها قرار دهند؛ زيرا بايد تمامى كارها خالص براى خداوند باشد و هر كارى بر او باشد، مزد ايشان نيز بر عهده خود خداوند است، نه ديگران.
افزون بر اين كه خداوند متعال مىفرمايد:
«وَيا قَوْمِ لاأَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مالاً إِنْ أَجرِيَ إِلّا عَلَى اللّهِ»؛
و اى قبيله و امت من! از شما هيچ پاداش و مالى نمىخواهم، فقط پاداش من بر عهده خداوند مىباشد.
در آيه ديگرى مىفرمايد:
«يا قَوْمِ لاأَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِنْ أَجْرِيَ إِلّا عَلَى الَّذي فَطَرَني»؛
اى قبيله من! هيچ پاداشى از شما نمىخواهم، پاداش من فقط بر عهده كسى است كه مرا آفريد.
بنابراين، اگر شخصى از معناى آيه مودّت سؤال كند كه مگر خداوند از آنها در برابر انجام وظيفه الهى پاداش نخواسته است؟ پاسخ مىدهيم: مطلب اين گونه نيست؛ زيرا به دليل عقلى روشن و آيات
شريفه قرآن توضيح داديم و استثنا در اين آيه از معناى جمله قبل از «إلّا» نمىباشد؛ بلكه استثنا منقطع و خارج از جمله است. پس معنا بدين گونه مىشود: «بگو از شما پاداشى نمىخواهم، ولى دوستى و مهرورزى خاندان خود را لازم مىدانم و شما را نسبت به آن بازخواست مىكنم».
بنابراين، جمله اول آيه كاملاً معناى جداگانه دارد و استثناء «إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» جمله ديگرى است كه فائدۀ آن، لزوم مهرورزى در خويشاوندان مخصوص پيامبر است.
اين گفتار، همانند آيه ديگرى از قرآن است كه مىفرمايد:
«فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ * إِلّا إِبْليسَ»؛
پس تمامى فرشتگان سجده نمودند مگر ابليس.
در اين آيه «إلا ابليس» به معناى وليكن ابليس مىباشد، و از جمله قبلى خود استثنا نشده است.
و نيز مانند آيه ديگرى است كه مىفرمايد:
«فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لي إِلاّ رَبَّ الْعالَمينَ»؛
پس آنان دشمنان من هستند مگر پروردگار جهانيان.
معناى آن، چنين است كه پروردگار جهانيان دشمن من نيست.
همچنين مانند گفتار شاعر است كه مىگويد:
وبلدةٍ ليس لها انيس إلّا اليعافير وإلّا العيس؛(1)
و چه بسيارند شهرهايى كه هيچ دوست و مونسى ندارد؛ مگر آهوى وحشى و شتران بيابانگرد.
در اين استثنا دو ديدگاه وجود دارد:
نخست اين كه استثنا منقطع است، زيرا مهرورزى به خاندان از پاداش و مزد مالى نمىباشد كه در اين حديث معنا اين گونه مىشود:
«شما را به دوستى نزديكان پند و موعظه مىنمايم».
دوم اين كه استثنا متّصل و واقعى باشد كه معنا در اين صورت اين گونه مىشود: «مزد من دوستى اهل بيت و خاندانم هست» البته گويا كه مزد من است، اگر چه واقعاً اجر و مزد نيست.(3)دانشمند ديگرى از بزرگان شيعه اين ديدگاه را جايز دانسته است.
شيخ طبرسى رحمه اللّه مىنويسد:
«... در إلّاالمودّة» دو قول وجود دارد:
نخست آن كه استثنا منقطع است؛ زيرا اين مهرورزى با اسلام آوردن جبران مىشود. پس پاداش پيامبرى نمىشود.
دوم آن كه استثنا متصل باشد كه معنا اين گونه مىشود: «از شما پاداشى نمىخواهم مگر آن چه را خود به عنوان پاداش پذيرا شوم و به آن خشنود گردم»؛ همان طور كه از ديگرى كارى مىخواهى پس طرف مقابل در برابر آن پولى مىخواهد، مىگويى: «پول مرا، برآورده شدن كار من قرار بده».
در واقع معنا اين گونه مىشود كه هيچ پاداشى نمىخواهم، و اگر پاداشى بخواهم، نفع و بهرۀ آن به خودتان مىرسد. پس گويى پاداشى از شما نخواستهام.
البته توضيح اين بحث در آيه «قُلْ ما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ»؛ «بگو: هر پاداشى از شما بخواهم پس براى شماست» گذشت.
شيخ طبرسى در ادامه به حديثى اشاره مىكند و مىگويد:
ابوحمزه ثمالى در تفسير خود گفته است: عثمان بن عمير، از سعيد بن جبير، از عبداللّه بن عباس اين گونه روايت نموده است:
هنگامى كه پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله به مدينه قدم نهادند و پايههاى دين
اسلام را محكم و استوار نمودند، انصار در بين خود گفتند: نزد رسول خدا مىرويم و مىگوييم: گرفتارىهاى مالى زياد بر تو روى آورده، پس اين دارايىهاى ما را بپذير.... (1)
اين بود مطالبى كه درباره استثنا آيه مطرح شده است؛ ولى در جاى خود روشن و ثابت شده است كه هر گاه شك داشتيم كه استثنا متصل است يا منقطع، اصل در اين جا، حكم به اتصال استثنا مىكند و تا آن جا كه ممكن باشد بايد به همان معنا حمل شود، به همين جهت برخى از علماى اهل سنّت مانند بيضاوى از ذكر نظريه استثنا متصل طرفدارى كرده و استثنا منقطع را به عنوان قولى، مطرح كردهاند؛ بلكه بعضى از بزرگان ما استثنا منقطع را نپذيرفتهاند. شهيد شوشترى رحمه اللّه در اين باره مىنويسد:
نزد پژوهشگران زبان عربى و لغت دانان ثابت شده است كه استثنا منقطع مجاز و بر خلاف اصل مىباشد و هيچ گاه بر آن حمل نمىشود، مگر آن كه نتوان آن را به متصل معنا كرد، بلكه چه بسيار است كه معناى ظاهرى كلمه را كه به ذهن تبادر مىكند، كنارى نهادهاند فقط
1) . مجمع البيان: 29/9.
به خاطر اين كه استثنا را متصل معنا نمايند، همان گونه شارح عضدى به آن تصريح نموده است، آن جا كه گويد:
واقعيت اين است كه استثنا متصل روشنتر است. پس كلمۀ «إلا» مشترك بين اين دو معنا نمىباشد و بلكه وضع اصلى آن در استثنا متصل مىباشد و در منقطع مجاز مىباشد و براى همين گفتهاند: عبارتهايى مثل: «صد درهم از او نزد من است مگر پيراهنى» و «شترى از او نزد من است مگر گوسفندى»، به معناى مگر بهاى پيراهن يا بهاى گوسفندى است.
پس در اين جا كلمهاى را در تقدير مىگيرند كه بر خلاف ظاهر است؛ به هدف اين كه استثنا متصل شود و اگر استثناى منقطع اصل بود معناى ظاهرى عبارت را عوض نمىكردند.(1)
1) . احقاق الحق وازهاق الباطل: 21/3 و 22.
بنابر آن چه گذشت، اين آيه مباركه هر گونه كه معنا بشود بر امامت و سرپرستى امير مؤمنان على و خاندان پيامبر اكرم عليهم السلام، از چند جهت دلالت دارد:
اگر براى نسبت خويشاوندى ارزشى در ايجاد سرپرستى و امامت، نباشد بدون شك اميرالمؤمنين عليه السلام، از همۀ جهات ديگر به نحو كامل، برترين فرد موجود بودهاند كه استحقاق امامت را داشتهاند... لكن با اين حال، عنوان خويشاوندى در اين جا دخل و ارزشى پيدا كرده است؛ همان طور كه به زودى خواهيد ديد.
سيد ابن طاووس حلّى رحمه اللّه در ردّ رساله عثمانيه جاحظ؛ سخن بسيار زيبايى دارد. وى مىگويد:
فرقه عثمانيه باور دارند كه هيچ گاه شخصى به رياست و سرپرستى دين نمىرسد مگر با دين. آنها در ادامه مطلب با عبارتهاى بسيار طولانى و بىپايه، كتاب خود را پر نموده و سخنانى نظم گونه و كلماتى درست و نادرست را دستاويز خود قرار دادهاند.
آن گاه سيد بن طاووس در بيان اين باور مىافزايد:
نظر شيعه اين نيست كه شايستگى سرپرستى و رياست فقط به خويشاوندى منحصر است - با اين بيان تمام آن اشكالاتى را كه مطرح كردهاند، از بين مىرود - بلكه شيعيان مىگويند: اگر خويشاوندى دليلى براى شايستگى باشد، بنى هاشم سزاوارترند و از ميان بنى هاشم، على عليه السلام نيز از همه آنان سزاوارتر است.
اگر به پيوند سببى باشد، باز على عليه السلام برتر است؛ زيرا او تنها داماد پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله مىباشد.
اگر هم به پرورش و تربيت است؛ باز على عليه السلام بالاتر از ديگران است، و اگر به ولادت از بهترين زنان است، پس باز على عليه السلام والاتر است.
اگر به مهاجرت باشد، پس باز على عليه السلام به جاى پيامبر در بستر آن حضرت خفت و سبب مهاجرت پيامبر شد. پس تمام مهاجران جز پيامبر، بر سر سفره ايثار و از خود گذشتى او قرار دارند.
اگر به كارزار و جهاد باشد، باز على عليه السلام از همگان والاتر است و اگر به حفظ قرآن باشد، پس على عليه السلام برتر است.
و اگر به تفسير آن باشد، باز على عليه السلام برتر است و اگر به دانايى و دانش باشد باز على عليه السلام والاتر و دانشمندتر از ديگران است و اگر به سخنورى باشد، پس على عليه السلام برتر و سخنرانتر است و اگر به سرودن شعر باشد، باز على عليه السلام برتر است.
صولى در اين زمينه روايت كرده است كه ابوبكر و عمر شاعر بودند؛ ولى على از همه شاعرتر بود.
و اگر به گشودن درهاى بحث اعتقادى و كلامى باشد، پس على عليه السلام از همگان والاتر است و اگر به نيك كردارى است، پس على عليه السلام برتر است، زيرا عمر، بهترين گواه آن است.
و اگر به يارى مستمندان و كارهاى خير باشد، پس على عليه السلام والاتر است، و اگر به قدرت جسمى باشد، پس على عليه السلام برتر است؛ دليل آن، درِ خيبر است.
و اگر به زُهد و پارسايى باشد، باز على عليه السلام برتر است؛ چرا كه در تحمّل سختىها، گريه، بىنيازى، عبادت، پيشى گرفتن در ايمان و...
از همگان برتر بود.
و اگر همۀ فضيلتها و صفتهاى نيكويى كه از پيامبر صلى اللّه عليه وآله
نقل شده، وجود نداشته باشد؛ باز على عليه السلام والاترين مقام و رتبه را دارد، به بيانى كه در فصلهاى پيشين روايتهايى را از احمد بن حنبل و ديگران آورديم.
و اگر به قدرت درك و هوشيارى است، پس على عليه السلام برتر است؛ به خاطر اين گفتار پيامبر صلى اللّه عليه وآله كه فرمود:
إنّ اللّه أمرني أن ادنيك ولا اقصيك وأن اعلّمك وتعي، وحق على اللّه أن تعي؛
خداوند به من فرمان داده است تا تو را نزديك سازم و دور ننمايم و تو را بياموزم، تو نيز فراگيرى و درك نمايى و اين حكم خداوند است كه تو درك نمايى و هوشيار باشى.
و اگر به قضاوت و تدبير است، پس على عليه السلام والاتر است، به دليل گواهى پيامبر به دانش و فرزانگى ايشان.
پس از بيان اين مطالب، روشن مىشود كه هدف ما از بيان معناى رابطه خويشاوندى چيست؟ و به همين جهت است كه حضرت امير مؤمنان على عليه السلام، از كسانى تعجب مىكند كه تنها ويژگى صحابه پيامبر بودن را در به دست آوردن خلافت، بر دو ويژگى صحابى و خويشاوندى با پيامبر (كه در خود ايشان جمع بود) ترجيح دادند.
آن گاه سيد بن طاووس حلّى رحمه اللّه مىگويد:
جاحظ در اين گفته اشتباه نموده كه «هيچ كس به امامت در دين نمىرسد مگر اين كه ملاكهاى دينى داشته باشد»؛ زيرا اگر رهبر دينى از استحكامى كه مورد نياز امامت است، برخوردار نباشد، هيچ گاه شايسته امامت و رياست نيست؛ در حالى كه او آن را فقط به ديانت محدود كرده بود و استثنا از نفى، مثبت است....
به راستى خويشاوندى تأثير محكمى در امامت و رهبرى دارد، به اين دليل كه هر گاه شخصى بر شرافتمندان خاندانى از غير خودشان، پيشى بگيرد و كسى كه در شكوه به آنها نمىرسد و شباهت به آنها ندارد بر آنان رياست كند؛ آنان از او گريزان خواهند بود و با او به پستى برخورد مىنمايند و هر گاه بر رهبران حقيقى، كسى ديگر پيشى بگيرد و امامت بر آنها را غريب و ناآشنايى از غير خاندانشان به عهده بگيرد، همواره از وى دورى مىگزينند و او را به كنارى مىنهند و اين باعث خرابى دين و دنيا مىشود و گاهى به صورت اتفاقى صورت مىپذيرد؛ ولى روش معمول همان است كه به آن اشاره نموديم و به تحقق آن، كارها پيش مىرود.
آن گاه سيد بن طاووس رحمه اللّه به دلالت آيه مودّت اشاره مىكند و مىگويد:
به راستى كه قرآن مجيد به دوستى و توجّه به نزديكان خاندان
پيامبر خدا عليهم السلام فرمان داده است، همين دليل باعث مقدّم بودن ايشان بر ديگران است، با اين كه آنان شايستگىهاى ديگرى دارند كه افراد ديگرى نمىتوانند بر آنها برترى پيدا كنند. پس چگونه كسى بر آنها پيشى بگيرد كه نسبتى ندارد و آن شايستگىها و فضيلتها را دارا نيست؟!
ثعلبى بعد از آن كه در ذيل آيه مودّت سخنى نقل مىكند، مىگويد:
حسين بن محمّد، از برهان بن على صوفى، از حرب بن الحسن طحّان، از حسين اشقر، از قيس، از اعمش، از سعيد بن جبير براى من اين گونه نقل كرد كه ابن عباس گفت:
هنگامى كه اين آيه فرود آمد، مردم گفتند: اى پيامبر خدا! چه كسانى خويشان شما هستند كه دوستى آنان را بر ما لازم دانستى؟
پيامبر فرمود:
علي وفاطمة وابناهما؛
على و فاطمه و فرزندانشان.
آن گاه ثعلبى مطالب زيادى را كه ايجاد انگيزه در دوستى اهل بيت عليهم السلام مىكند، روايت كرده است. از جمله مىگويد:
ابوحسان مزكّى، از ابوالعباس محمّد بن اسحاق، از حسن بن على بن زياد سرى، از يحيى بن عبدالحميد حمانى، از حسين اشقر، از قيس، از
اعمش، از سعيد بن جبير نقل مىكند كه ابن عباس گفت:
هنگامى كه آيه مودّت نازل شد، مردم گفتند: اى رسول خدا! اينان كه خداوند به مودّت و مهرورزى آنان فرمان داده است چه كسانى هستند؟
پيامبر فرمود:
علي وفاطمة وولدهما؛
على، فاطمه و فرزندان آنها.
ثعلبى روايت ديگرى را اين گونه نقل مىكند: ابوبكر بن حرث، از ابوالسبح، از عبداللّه بن محمّد بن زكريا، از اسماعيل بن يزيد، از قتيبة بن مهران، از عبدالغفور ابوصباح، از ابوهاشم رمّانى، از زاذان نقل كرده كه على عليه السلام فرمود:
فينا في آل حم آية إنّه لا يحفظ مودّتنا إلّاكلّ مؤمن؛
در شأن و مرتبه ما در آل حم (سورههاى حم دار) آيهاى دربارۀ ما نازل شد كه طبق آن، هيچ كس مودّت و دوستى ما را نگه نمىدارد مگر شخص باايمان و پارسا.
آن گاه حضرتش اين آيه را تلاوت فرمودند كه «قُلْ لاأَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى».
كلبى در اين باره گويد: بگو: به خاطر رسالتم از شما هيچ پاداشى
نمىخواهم مگر آن كه خويشان مرا دوست بداريد.
آن گاه سيد بن طاووس رحمه اللّه مىنويسد: بهتر ديدم آياتى را كه درباره آنها آمده است، براى او بازگو كنم. (1)
ترديدى نيست كه خويشاوندى و نزديكى نسبى تأثيرگذار است و به راستى توجّه و خواست الهى به نزديكان پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله؛ يعنى على و زهرا پاره تن پيامبر و فرزندانشان، دليل و حكمتى دارد كه در احاديث پيامبر شواهد زيادى وجود دارد كه به صورت خلاصه به برخى اشاره مىنماييم:
مسلم، ترمذى، ابن سعد و ديگران از واثله روايت كردهاند كه گويد: از پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله شنيدم كه مىفرمايد:
إنّ اللّه عزّوجلّ اصطفى كنانة من وُلد إسماعيل عليه الصلاة والسلام ، واصطفى قريشاً من كنانة، واصطفى من قريش بني هاشم، واصطفاني من بني هاشم؛(2)
خداوند بزرگ و با شكوه از فرزندان اسماعيل عليه السلام كنانه را
برگزيد و از كنانه، قريش و از قريش، فرزندان هاشم و مرا از فرزندان هاشم برگزيد.
حافظ ابونعيم اصفهانى فصل دوم كتاب خود را در برترى پيامبر صلى اللّه عليه وآله از جهت پاكى زادگاه، خاندان و ديگر خوبىها قرار داده و روايتهاى زيادى را با سندهاى آن، آورده است كه بعضى از آنها را پيشتر آورديم، از جمله اين روايت است كه پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله فرمود:
إنّ اللّه عزّوجلّ حين خلق الخلق جعلني من خير خَلقِه، ثمّ حين خلق القبائل جعلني من خير قبيلتهم، وحين خلق الأنفس جعلني من خير أنفسهم، ثمّ حين خلق البيوت جعلني من خير بيوتهم، فأنا خيرهم أباً وخيرهم نفساً؛(1)
همانا خداوند متعال هنگامى كه تمام هستى را آفريد، مرا از بهترين آفريدگانش قرار داد. سپس هنگام آفرينش تمام گروهها و قبيلهها، مرا از بهترين آنان قرار داد و هنگام آفرينش جانها مرا از بهترين و والاترين جانها قرار داد، سپس هنگامى كه خاندانها را مىآفريد، مرا از بهترين و پاكترين خاندانها آفريد. پس من بهترين آنان از جهت پدر و از جهت جان، هستم.
1) . دلائل النبوه: 16/66 «ذِكر اصطفائهم» و «ذِكر أنّهم خير الخلق».
حافظ محبّ الدين طبرى نيز برخى ديگر از اين روايتها را در عنوان «يادآورى برگزيدگى آنان» و «يادآورى اين كه آنان بهترين آفريدگان هستند» آورده است.(1)قاضى عياض در اين زمينه گويد: باب دوم: «خداوند محاسن خلقت و حسن معاشرت و تمام فضايل دينى و دنيوى را يك جا در ايشان تكميل كرده است».
آن گاه در اين باب عبارتهاى بسيار سودمندى را به صورت طولانى آورده است.(2)بنابراين، بين آيه مودّت و آيه تطهير و روايتهايى «برگزيدگى آنان» و روايتهاى «بهترين آفريده خداوند بودن» وابستگى كاملى برقرار است.
بعد از اين، روايتهاى سقيفه و دليلهايى كه بين دو گروه انصار و مهاجر رد و بدل شد، به روشنى بر آن دلالت مىنمايد. در اين باره بخارى اين گونه روايت مىكند:
ابوبكر مردم را مخاطبِ سخن خود قرار داد و گفت: هيچ گاه
مردم عرب امر جانشينى را در غير قريش نمىدانند و آنها بهترين خاندان در نَسب و منزلت هستند.(1)بديهى است كه هيچ عاقلى در شرافت و بلندى مرتبه على عليه السلام بر تمامى مهاجر و انصار، هيچ گونه ترديدى نمىنمايد.
پس واجب و بايسته است كه همو امام و رهبر باشد.
فراتر اين كه طبرى و ديگران سخنانى روشنتر و واضحتر از اين آوردهاند. طبرى گويد: حضرت على عليه السلام در سخنان خود اين گونه فرمود:
فخصَّ اللّه المهاجرين الأوّلين من قومه بتصديقه والإيمان به والمواساة له والصبر معه على شدّة أذى قومهم لهم ولدينهم، وكلّ الناس لهم مخالف زارٍ عليهم، فلم يستوحشوا لقلّة عددهم وشنف الناس لهم وإجماع قومهم عليهم.
فهم أوّل من عَبَدَ اللّه في الأرض وآمن به وبالرسول، وهم أولياؤه وعشيرته وأحق الناس بهذا الأمر من بعده، ولا ينازعهم في ذلك إلاّ ظالم؛(2)
خداوند مهاجران اولين را از قوم او قرار داد و آنان را به صفاتى
ويژه اختصاص داد؛ تصديق رسول اللّه، ايمان آوردن به پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله؛ و همچنين در حالى كه قوم آنها، ايشان را به خاطر دينشان مورد آزار و اذيت قرار مىدادند، با پيامبر همراه شده، صبر و شكيبايى ورزيدند و اين در حالى بود كه تمام مردمان نسبت به ايشان عيبجو و ناسازگار بودند. پس هيچ گاه به خاطر تعداد اندكشان و روى گردانى مردم از آنان و ناسازگارى همگانى قوم خويش، نهراسيدند.
پس آنان اولين افرادى هستند كه روى زمين خداوند را پرستيدند و به او ايمان آوردند و پيامبرش را باور داشتند و آنان دوستان او و خانواده او و سزاوارترين مردم به خلافت و سرورى بعد از او بودند و فقط ظالم و ستمگر با آنان جنگ و ناسازگارى مىنمايد.
در روايت ابن خلدون اين گونه آمده است كه حضرت على عليه السلام فرمودند:
نحن أولياء النبيّ وعشيرته وأحقّ الناس بأمره ولا ننازع في ذلك؛(1)
ما دوستان پيامبر و خاندان او و سزاوارترين آنان به جانشينى هستيم كه در اين باره نبايد با ما نزاعى صورت بگيرد.
1) . تاريخ ابن خلدون: 854/2.
و در روايت محب طبرى از موسى بن عقبه، از ابن شهاب آمده است كه آن حضرت فرمودند:
فكنّا - معشر المهاجرين - أوّل الناس إسلاماً، ونحن عشيرته وأقاربه وذوو رحمه، ونحن أهل الخلافة، وأوسط الناس أنساباً في العرب، ولدتنا العرب كلّها، فليس منهم قبيلة إلّالقريش فيها ولادة، ولن تصلح إلاّ لرجل من قريش...؛(1)
پس ما گروه مهاجران، اولين مردمان بوديم كه به اسلام گرويديم و ما قوم و قبيله و خويشان او (حضرت رسول) هستيم، خلافت از آنِ ماست، ما (قريش) با همه قبائل عرب نسبت داريم، و حكومت شايسته كسى جز رجال قريش نيست....
حال، ما مىگوييم: اگر چنين باشد به راستى آيا اين ويژگىها در والاترين پايههاى آن و برترين مقامها، در غير على عليه السلام گرد آمده است؟!
همانا على عليه السلام تنها كسى است كه تمام اين ويژگىها در او گرد هم آمده است. پس همو «ذوو رحمه» (خانواده پيامبر)، «عشيرة النبى» (خويشاوند نزديك)، «دوست» و «نخستين كسى كه خداوند را
1) . الرياض النضره: 213/1.
بر زمين پرستيد». پس همو «شايستهترين مردمان به جانشينى بعد از او مىباشد و جز ستمگر كسى با او در رياست، جنگ و ناسازگارى نمىنمايد».
و به همين دليل مىبينيم، امير مؤمنان على عليه السلام در جلسۀ شورا، قرابت خود به پيامبر را به عنوان دليل و برهان اقامه مىكند و مىفرمايد:
أُنشدكم باللّه، هل فيكم أحد أقرب إلى رسول اللّه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم في الرحم منّي، ومَن جعله نفسه وأبناءه أبناءه ونساءه نساءه؟!
قالوا: اللّهمّ لا»... الحديث؛(1)
شما را به خداوند قسم مىدهم! آيا در ميان شما كسى به پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله در خويشاوندى از من نزديكتر هست؛ كسى كه پيامبر او را، جان خود، فرزندانش را فرزندان خود و زنانش را زنان خود معرفى كند؟
پس همگان گفتند: به خدا سوگند! هرگز....
در اين راستا است كه طلحه و زبير نيز به آن اقرار و اذعان نمودند؛ زمانى كه مردم بعد از كشتن عثمان به حضور آن حضرت باز گشتند تا
1) . الصواعق المحرقه: 93 به نقل از دارقطنى.
پيمان فرمان بردارى او را بپذيرند - بنابر روايت ابن حنفيّه، كه مىگويد: - حضرت على عليه السلام فرمودند: «مرا به سرورى و خلافت نيازى نيست، بر شما باد طلحه و زبير».
مردم گفتند: شما نيز همراه ما بياييد. على عليه السلام به همراه گروهى از مردم كه من نيز با آنان بودم، بيرون آمديم؛ تا اين كه نزد طلحة بن عبيداللّه آمديم. حضرت به او فرمود: مردم، همگان براى پيمان بستن به نزد من آمدهاند و مرا به پيمان آنان نيازى نيست، پس دست خويش فرا آر تا بر قرآن و سنّت پيامبرش با تو هم پيمان شوم.
طلحه به ايشان گفت: همانا تو از من سزاوارتر و شايستهترى؛ به خاطر پيشى گرفتن تو (در ايمان) و خويشاونديت و قطعاً مردمانى تو را پذيرفتهاند كه با من ناسازگارند.
على عليه السلام فرمود: مىترسم پيمان خود را بشكنى و به من بىوفايى نمايى.
طلحه گفت: از آن نترس، به خداوند سوگند! از جانب من كارى كه ناپسند تو باشد، نخواهى ديد.
على عليه السلام فرمودند: خداوند عهدهدار و گواه تو باشد.
آن گاه حضرتش نزد زبير بن عوّام آمد در حالى كه ما همراه او بوديم و آن چه به طلحه فرموده بود، تكرار نمود و او نيز همان گونه
پاسخ داد.(1)اين مطلب روشن شد؛ ولى جاحظ در نوشته خود كه براى دفاع از عثمانيه قرار داده بر آن بسيار لجاجت و عناد ورزيده است. اما سيد بن طاووس حلّى رحمه اللّه در پاسخ او گفته است: جاحظ آيهاى از قرآن را دستاويز قرار داده است، آن جا كه مىفرمايد:
«وَأَنْ لَيْسَ لِْلإِنْسانِ إِلّا ما سَعى»؛
و انسان جز حاصل كوشش خويش ندارد.
در صورتى كه اين آيه هيچ گونه ردّى به مسألۀ به خويشاوندى وارد نمىآورد؛ خويشاوندى به علاوۀ دينداراى و شايستگى موجب برترى ديگران و سزاوارى در رسيدن به رياست بر افراد ديگر است.
دستاويز ديگرى كه به آن چنگ زده حديثى است كه از پيامبر صلى اللّه عليه وآله نقل شده كه آن حضرت به گروهى از فرزندان عبدالمطّلب فرمودند:
إنّي لا اغني عنكم من اللّه شيئاً؛
من در امور الهى، هرگز از شما بىنياز نيستم.
اين روايت سندى ندارد و به هيچ كتابى آن را نسبت نداده است
1) . كنز العمال: 747/5-750.
و جواب آن، روايت ثعلبى است كه از يعقوب بن سرى، از محمّد بن عبداللّه الحفيد، از عبداللّه بن احمد بن عامر، از پدرش، از على بن موسى الرضا، از پدرش موسى بن جعفر، از پدرش جعفر بن محمّد صادق، از پدرش محمّد بن على باقر، از پدرش على بن الحسين سجاد، از پدرش حسين بن على، از على بن ابى طالب عليهم السلام نقل شده كه پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله فرمودند:
حرّمت الجنّة على من ظلم أهل بيتي وآذاني في عترتي، ومن اصطنع صنيعة إلى أحد من وُلد عبدالمطّلب ولم يجازه عليها، فأنا جازيه [به] غداً إذا لقيني في القيامة؛
بهشت بر كسى كه به اهل بيت من ظلم كند و مرا با آزار ايشان بيازارد، حرام شده است و هر كه خدمتى به يكى از فرزندان عبدالمطّلب نمايد و كسى پاداش به او ندهد، خودم در روز واپسين هنگام ديدن او، پاداش وى را خواهم داد.
حديث ديگرى را شيخ دانشمند ابوعبداللّه محمّد بن عمران بن موسى مرزبانى در كتاب في ما نزل من القرآن في أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليهما السلام آورده كه نقشه جاحظ را نقش بر آب نموده است.
وى مىنويسد:
آياتى كه در سورۀ نساء درباره آن حضرت نازل شده در اين
روايت است كه على بن محمّد، از حسن بن حكم حبرى، از حسن بن حسين، از حيّان، از ابن كلبى، از ابوصالح نقل مىكند كه ابن عباس درباره آيۀ «وَاتَّقُوا اللّهَ الَّذي تَسائَلُونَ بِهِ وَاْلأَرْحامَ إِنَّ اللّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقيبًا»(1)گفت:
اين آيه درباره پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله و خاندان و بستگان آن حضرت نازل شده است؛ چرا كه هر رابطه و نسبت خويشاوندى در روز واپسين بريده خواهد شد مگر خويشاوندى و وابستگى به پيامبر.
از طرف ديگر، روايتى از عمر نقل شده، گواه معناى اين روايت است، زيرا او بر نسبت پيدا كردن با امير مؤمنان على عليه السلام بسيار اصرار ورزيد.
دستآويز ديگر جاحظ آيهاى است كه مىفرمايد:
«وَاتَّقُوا يَوْمًا لاتَجْزي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئًا وَلا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَلا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَلا هُمْ يُنْصَرُونَ»؛(2)
و بترسيد از روزى كه كسى به كار كسى نمىآيد و از او عوض و بدلى قبول نگيرند و كسى آنها را يارى نرساند.
با توجه به اين آيه، به راستى جاحظ يا نادان است يا خود را به نادانى زده است؛ چرا كه اين آيه درباره كافران نازل شده، نه درباره رهبران و سروران مسلمانان يا نزديكان پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله؛ زيرا كه در پايان آيه مىفرمايد:
«وَلا هُمْ يُنْصَرُونَ»؛
و كسى آنها را يارى نرساند.
آيۀ ديگرى كه جاحظ دستآويز قرار داده؛ خداوند مىفرمايد:
«يَوْمَ لايُغْني مَوْلًى عَنْ مَوْلًى شَيْئًا»؛
و روزى كه هيچ دوستى به دوستش نمىتواند يارى رساند.
اين آيه را به خاطر پنهان كارى و ناراستى يا نادانى يا به علتهاى ديگر، به صورت ناقص آورده است، كه دليلهاى اول نزديكتر است؛ زيرا خداوند آن را به اين صورت كامل و تمام آورده و فرموده است:
«وَلا هُمْ يُنْصَرُونَ * إِلّا مَنْ رَحِمَ اللّهُ إِنَّهُ هُوَ الْعَزيزُ الرَّحيمُ»؛(1)
و نه آنان يارى مىشوند، مگر كسى را كه خداوند او را مورد رحمت قرار دهد. همانا خداوند آن بىهمتاى قدرتمند رحمتگستر است.
بنابراين، فرزندان پاك پيامبر مورد رحمت و بخشايش خداوند
1) . سوره دخان: آيههاى 41 و 42.
هستند و آيات و احاديث فراوانى در اين باره داريم. پس رشتۀ دستاويز او پاره شد؛ البته همۀ كسانى كه مورد رحمت الهى و متديّن هستند سزاوارى رياست در دين را ندارند.
دستاويز ديگر جاحظ آيهاى است كه مىفرمايد:
«يَوْمَ لايَنْفَعُ مالٌ وَلا بَنُونَ * إِلّا مَنْ أَتَى اللّهَ بِقَلْبٍ سَليمٍ»؛(1)
روزى كه مال و فرزندان هيچ بهرهاى ندارد، مگر كسى كه با دلى پاك و سليم به نزد خدا آيد.
اين آيه شريفه نيز با بيان آغازين سخنش، سازگارى ندارد، با اين همه، پاسخ آن بسيار روشن است؛ زيرا تمامى مفسّران قرآن يا برخى درباره معناى «سليم» گفتهاند كه منظور، شرك نورزيدن است و درست همين است.
دستاويز ديگر جاحظ اين آيه است كه مىفرمايد:
«يا أَيُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ وَاخْشَوْا يَوْمًا لايَجْزي والِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَلا مَوْلُودٌ»؛(2)
اى مردم! تقواى پروردگارتان را پيشه كنيد و از روزى كه هيچ پدرى كيفر فرزند را به عهده نگيرد و هيچ فرزندى كيفر پدر را عهدهدار نمىشود، بترسيد.
اين آيه هيچ ارتباطى با رهبرى و رياست در دنيا ندارد. اين جايگاه با توجّه به حديث امام رضا عليه السلام مخصوص خويشان رسول اللّه صلى اللّه عليه وآله است.
علاوه بر اين كه مفسران گفتهاند:
آيۀ «عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقامًا مَحْمُودًا»؛(1)«اميد است پروردگارت تو را به مقام پسنديده برساند». به معناى شفاعت است. پس اگر پيامبر گرامى دربارۀ همۀ مردم مىتواند شفاعت نمايد، پس فرزندان و خويشان وى نسبت به ديگران سزاوارترند.
همچنين در آيۀ «وَلَسَوْفَ يُعْطيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى»؛(2)«و خداوند تو را آن چنان خواهد بخشيد تا خشنود گردى» نيز گفتهاند: به معناى شفاعت است.
دستاويز ديگر جاحظ اين آيه است كه مىفرمايد:
«وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ»؛(3)
و بر آنان خبر و داستان دو فرزند حضرت آدم را بخوان.
اين آيه نيز هيچ ربطى به آنچه گفته ندارد.
آن گاه جاحظ داستان نوح عليه السلام و كنعان را دستاويز كرده است
كه اين داستان نيز ارتباطى به خواسته او ندارد؛ زيرا كجا مقام كنعان به سروران و مهتران امت اسلامى مىرسد؟
آيۀ ديگرى كه جاحظ آن را دستاويز قرار داده اين است كه مىفرمايد:
«لا يَنالُ عَهْدِي الظّالِمينَ»؛(1)
پيمان من به ستمكاران نمىرسد.
گفتنى است كه علماى مذهب شيعه درباره اين آيه تحقيقهاى محكمى دارند؛ زيرا آنان گفتهاند: هر آن كه كفر و بىدينى از او بروز نموده است بىترديد در گذشته ستمگر بوده است، پس برازنده جايگاه رهبرى و رياست نمىباشد. پس اين آيه به ضرر جاحظ است نه به نفع او. از طرفى علماى شيعه در اين باره رواياتى را از طريق اهل سنّت نيز نقل كردهاند. (2)
معناى مودّت در اين جا فقط دوستى صرف نيست، به خصوص در آيهاى كه مىفرمايد:
«ذلِكَ الَّذي يُبَشِّرُ اللّهُ عِبادَهُ الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ قُلْ لاأَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى وَمَنْ يَقْتَرِفْ
حَسَنَةً...»؛
اين همان پاداشى است كه خداوند بندگان خود را كه باور دارند و كارهاى شايسته كردهاند بدان مژده داده است، بگو: به ازاى آن [رسالت] پاداشى از شما خواستار نيستم مگر دوستى دربارۀ خويشاوندان، و هر كس نيكى به جاى آورد و طاعتى اندوزد براى او در ثواب آن خواهيم افزود....
پس در اين آيه بنابر آن كه استثنا متصل باشد مودّت و مهرورزى پاداش و بهاى رسالت و پيامبرى قرار گرفته و روشن است كه اگر تناسب و برابرى بين چيزى و مقابل آن، نباشد، عنوان پاداش بر آن صدق نمىكند. در اين صورت اگر به بزرگى رسالت محمّدى در پيشگاه خداوند و نزد مردمان بنگريم به عظمت و مرتبه بزرگ اين پاداش دست خواهيم يافت كه همان مهرورزى به نزديكان خواهد بود.
همچنين است اگر استثنا منقطع باشد؛ زيرا در روايتها آمده است كه مسلمانان مىخواستند به پيامبر دارايىهاى زيادى را در عوض اجر پيامبرى بپردازند تا ايشان در راحتى و آسايش باشند، پس ايشان - بنابر اين نظريه - قبول نفرمودند و هيچ پاداشى را از آنها نخواستند، سپس فرمودند: ولى مهرورزى خاندان خود را بر شما واجب مىدانم و آن را از شما مىخواهم.
پس واجب نمودن مهرورزى - در جايى كه امكان داشت پيامبر از آنها چيز ديگرى هم بخواهد نشان دهنده اين است كه اين كار - از همۀ چيزها نزد خداوند و پيامبرش مهمتر بوده است.
كوتاه سخن اين كه آن چه خواسته شده مهرورزى و دوستى به تنهايى نيست، بلكه دوستى و مهرورزيى است كه اطاعت و پيروى را در پى دارد. خداوند متعال مىفرمايد:
«قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُوني يُحْبِبْكُمُ اللّهُ»؛(1)
بگو: اگر خداوند را دوست مىداريد، پس مرا پيروى نماييد تا خداوند شما را دوست بدارد.
پيروى يعنى فرمان بردارى از دستورات الهى؛ همان طور كه در آيۀ مباركه آمده است:
«وَإِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُوني وَأَطيعُوا أَمْري»؛(2)
و او پروردگار شما (خداى) رحمان است، پس مرا پيروى نماييد و از فرمان من اطاعت كنيد.
بنابراين، پيروى، گردن نهادن كامل و فرمان بردارى مطلق، همان معناى امامت و ولايت است.
علامه حلى رحمه اللّه در بحث امامت على عليه السلام از ديدگاه قرآن مىنويسد:
چهارمين آيه، آيه مودّت است، آن جا كه مىفرمايد:
«قُلْ لاأَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى».
و وجوب مهرورزى با ايشان مستلزم وجوب اطاعت از ايشان است.(1)در جاى ديگر مىفرمايد: «دليل هفتم: آيۀ مودّت است كه شأن نزول آن را احمد بن حنبل روايت كرده است....
و به جز على عليه السلام از صحابه و آن سه تن، دوستى هيچ كس لازم نيست، پس على والاتر است. پس همو رهبر و امام مىباشد و رويارويى و درگيرى با او هيچ گاه با دوست داشتن او سازگارى ندارد و با انجام دستورات او، مهرورزى به او صورت مىگيرد. بنابراين، پيروى و فرمان بردارى از او لازم مىشود كه همان معناى امامت است. (2)
على عليه السلام كسى است كه دوستى او از همه جهات واجب
و لازم شده است. اين يك مقدمه و مقدمه دوم اين كه: و هر كس دوستى با او اين گونه مورد سفارش خداوند قرار بگيرد همو از ديگران محبوبتر و دوست داشتنىتر است و مقدمه سوم اين كه: هر كس نزد خدا و رسول محبوبتر باشد، او از ديگران افضل است و مقدمه چهارم اين كه: هر كس اين گونه باشد امام و رهبر است. پس على عليه السلام امام و رهبر بعد از پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله مىباشد.
اما مقدمۀ نخست روشن و به طور كامل از آيه استفاده مىشود.
و مقدمۀ دوم نيز روشن است. از احاديثى كه بيانگر محبوبترين شخص نزد خداوند و پيامبرش مىباشد، حديث طائر است؛ زيرا وقتى به پيامبر گرامى اسلام پرندۀ بريانى پيشكش شد، فرمودند:
اللهم ائتني بأحبّ خلقك إليك؛
خداوندا! بهترين بندگان خود را براى من بفرست.
پس على عليه السلام آمد و به همراه ايشان از آن غذا تناول فرمودند.
اين حديث را بسيارى از صحابه پيامبر روايت نمودهاند، مانند:
امير مؤمنان على عليه السلام،
عبداللّه بن عباس،
ابوسعيد خدرى،
سفينه،
ابوطفيل عامر بن واثلة،
انس بن مالك،
سعد بن ابى وقّاص،
عمرو بن عاص،
ابومرازم يعلى بن مرّه،
جابر بن عبداللّه انصارى،
ابورافع،
حبشى بن جناده.
و از تابعين(1)دهها تن از بزرگان روايت كردهاند و از بزرگان معروف و مشهور در هر قرن نيز افراد بسيارى آن را نقل نمودهاند، مانند:
ابوحنيفه (پيشواى حنفىها)،
احمد بن حنبل (پيشواى حنبلىها)،
ابى حاتم رازى،
ابوعيسى ترمذى،
ابوبكر بزاز،
1) . راويان حديث از صحابه را تابعى گويند.
ابوعبدالرحمان نسائى،
ابوالحسن دارقطنى،
ابوعبداللّه حاكم نيشابورى،
ابوبكر ابن مردويه،
ابونعيم اصفهانى،
ابوبكر بيهقى،
ابوعمر بن عبدالبر،
ابومحمّد بغوى،
ابوالحسن عبدرى،
ابوالقاسم ابن عساكر،
ابن جحر عسقلانى،
جلال الدين سيوطى و....
خلاصه اين كه اين روايت به روشنى نشان مىدهد كه على عليه السلام از تمام بندگان نزد خداوند و پيامبرش دوست داشتنىتر است.(1)
1) . اين روايت جلد 13 و 14 از كتاب بزرگ ما: نفحات الأزهار في خلاصة طبقات الأنوار في إمامة ائمة الأطهار را تشكيل مىدهد.
مقدمه سوم نيز بسيار روشن است؛ چرا كه بسيارى از علماى اهل سنّت به آن تصريح دارند؛ حافظ قسطلانى و ابن حجر مكّى از ولى الدين ابن عراقى اين گونه روايت كردهاند:
دوستى و مهرورزى دينى با برترى آن فرد ملازمه دارد. پس هر كسى برتر باشد مهرورزى دينى ما به او بيشتر خواهد بود.(1)فخر رازى نيز در تفسير آيۀ:«قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُوني يُحْبِبْكُمُ اللّهُ»؛ «بگو: اگر خداوند را دوست داريد پس مرا پيروى نماييد تا خداوند شما را دوست بدارد» مىگويد: منظور از دوستى خداوند به انسان اين است كه به او ثواب عطا كند.(2)بديهى است هر كس نزد خداوند دوست داشتنىتر است ثواب او بيشتر خواهد بود و هر كس ثوابش بيشتر باشد، ناگزير همو برترين خواهد بود.
پيشتر گفتيم كه علامه حلّى رحمه اللّه مىنويسد: دوستى با غير على عليه السلام يعنى با آن سه نفر واجب، نيست.
ابن تيميّه در اين باره گويد: اين گفتار در نزد بيشتر علماى
اهل سنّت باطل است؛ بلكه دوستى اين سه تن نزد اهل سنّت از دوستى على لازمتر است؛ زيرا لزوم دوستى و مهرورزى به اندازه برترى است، پس هر كه برتر باشد دوستى ما با او كاملتر خواهد بود....
از طرفى، در روايت صحيح آمده كه عمر در روز سقيفه به ابوبكر گفت: تو سرور ما و بهترين و دوست داشتنىترين فرد ما نسبت به پيامبر خدا هستى.(1)تفتازانى نيز در اين باره اظهار نظر كرده است. وى مىگويد: با توجه به ادلۀ افضليت ابوبكر و عمر مىتوان «أحبّ خلقك» را تخصيص زد.(2)به هر حال، اين مقدمه نيز بسيار روشن است و هيچ كس در آن اختلاف و ناسازگارى ندارد.
اما براى مقدمه چهارم، دليلهاى عقلى و نقلى بسيارى داريم و بيشتر بزرگان اهل سنّت اعتراف دارند تا آن جا كه رواياتى را از صحابه پيامبر روايت نمودهاند كه آنها را در بخش شبهات آوردهايم. شريف جرجانى دربارۀ شورا و اين كه چرا مشورت فقط در اين شش نفر قرار
داده شده، گفته است: «علّت اين كه عمر شورا را فقط در بين آنان قرار داد، براى اين بود كه آنان را از ديگران برتر مىدانست و براى امامت و مهترى فقط آنان را شايسته ديد».(1)ابن تيميّه به گروه بسيارى از دانشمندان نسبت داده كه رهبرى و سرورى فردى كه برترى ندارد، در حالى كه شخص برترى وجود دارد، ستم بزرگى است.
محب الدين طبرى گويد: «اعتقاد ما اين است كه هيچ گاه ولايت براى كسى كه برترى ندارد با وجود فرد برتر، برقرار نمىشود».(2)البته علماى ديگر نيز اين گونه گفتهاند... و به آوردن گفتار آنان نيازى نيست. و علامه حلّى رحمه اللّه در گفتار گذشتهاش به اين جهت اشاره نموده است و محقق طوسى رحمه اللّه در دليلهاى افضليت (برترى) امير مؤمنان على عليه السلام گفته است: «لزوم مهرورزى به او».
علامه در توضيح اين عبارت مىنويسد:
اين نوزدهمين جهت بحث مىباشد و شرح آن اين گونه است:
به راستى فقط دوستى و مهرورزى على عليه السلام لازم و بايسته
است؛ نه ديگر صحابه پيامبر، پس همو برترين صحابه مىشود.
آن گاه به شرح مقدمۀ نخست مىپردازد و مىنويسد:
حضرت على عليه السلام از خويشاوندان (قربى) پيامبر اكرم صلى اللّه عليه وآله بوده است، پس مهرورزى به او لازم مىباشد؛ چرا كه خداوند متعال مىفرمايد:
«قُلْ لاأَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»؛(1)
بگو: من هيچ گونه اجر و پاداشى از شما بر اين دعوت درخواست نمىكنم جز دوست داشتن نزديكانم.
همچنين دستور به مهرورزى ايشان به طور مطلق بر عصمت آنان دلالت دارد و زمانى كه عصمت ثابت شود، امامت و رهبرى ايشان ثابت مىگردد و اين مطلب روشن است.
اما دستور مهرورزى مطلق به ايشان - كه بر اطاعت مطلق دلالت دارد - دليل بر پاكدامنى و ناآلودگى كامل آنان است.
در اين باره گفتار رازى در تفسير آيۀ:«أَطيعُوا اللّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي اْلأَمْرِ مِنْكُمْ»؛ «خداى را فرمان بريد و پيامبر و صاحبان امر
1) . كشف المراد: 310.
خويش را فرمان بريد» بس است. متن گفتار فخر رازى اين گونه است:
خداوند بلند مرتبه در اين آيه به پيروى از صاحبان امر به صورت قطعى و حتمى فرمان داده است و هر كس خداوند به صورت قطعى به پيروى او فرمان داده است ناگزير بايد از هر گونه اشتباه و خطايى پاك باشد؛ زيرا اگر از اشتباه نگهداشته نباشد، در صورت اشتباه و كار ناشايسته، خداوند فرمان به پيروى او داده بود. پس همان فرمان خداوند به انجام اشتباه خواهد بود در حالى كه اشتباه همواره مورد منع و بازداشت مىباشد، پس به اجتماع امر و نهى در يك مطلب و در يك جهت منجر مىشود كه ناممكن است.
پس روشن شد كه خداوند به پيروى از صاحبان امر به صورت قطعى و حتمى فرمان داده است و استوار گشت كه هر كس خداوند به صورت قطعى به پيروى از او فرمان داده است بايد پاك و ناآلوده از هر گونه اشتباه باشد و استوار گشت كه صاحبان امر در اين آيه به صورت قطعى معصوم (ناآلوده و پاك) هستند.(1)به همين مقدار براى گواه از گفتار فخر رازى بسنده مىنماييم، اما صاحبان امرى كه فرمان داده شد تا از آنان پيروى كنيم چه كسانى
1) . تفسير رازى: 144/10.
هستند؛ سخن ديگرى است كه در جاى خود بايد به آن پرداخته شود.
كوتاه سخن اين كه لزوم پيروى و فرمان بردارى مطلق (همه جانبه) كه از لزوم مهرورزى مطلق (همه جانبه) به دست مى آيد باعث پاكى و ناآلودگى كامل مىشود و به اين جهت بيشتر بزرگان و دانشمندان دينى ما به آن اشاره نمودهاند.
بياضى عاملى رحمه اللّه در اين باره گويد:
خداوند مزد پيامبرى پيامبرش را در مهرورزى به خاندانش قرار داده است، در آيهاى مىفرمايد:
«قُلْ لاأَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى»؛(1)
بگو: من هيچ گونه اجر و پاداشى از شما بر اين دعوت درخواست نمىكنم جز دوست داشتن نزديكانم.
گفتهاند: معناى قربا در فرمان بردارى است؛ يعنى در پيروى و فرمان بردارى نزديكان.
در جواب مىگوييم: قاعدۀ زبان عربى اين است كه كلمهاى را در تقدير نگيرند و اگر اين تقدير را قبول نماييم پس فرمان دوستى مطلق (همه جانبه) آنان فقط با پاكدامنى و منزّه بودن مطلق سازگار است.
1) . كشف المراد: 310.
گفتهاند: روى سخن در آيه با كفرورزان است؛ يعنى فرزندان و نسل مرا مواظبت نماييد كه همان قبيله قريش باشند.
در جواب مىگوييم: كفرورزان براى پيامبر هيچ مزدى را نمىپذيرند تا اين كه روى سخن قرار گيرند، علاوه بر اين كه تمام روايتهاى مورد قبول همۀ مسلمانان با هر دو جهت ناسازگار است، پس در صحيح بخارى آمده است....(1)سيد شبّر رحمه اللّه در اين باره مىنويسد:
لزوم مهرورزى باعث لزوم پيروى و فرمان بردارى است؛ زيرا مهرورزى فقط با پاكدامنى و ناآلودگى همه جانبه لازم مىآيد؛ زيرا در صورت اشتباه از جانب آنان، از مهرورزى به آنان بايد دورى شود.
همان گونه كه خداوند متعال مىفرمايد:
«لا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ اْلآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّهَ وَرَسُولَهُ»؛(2)
هيچ گاه گروهى را كه به خداوند و روز قيامت باور دارند، نمىيابى كه با دشمنان خداوند و پيامبرش دوستى داشته باشند.
و همگان مىگويند كه هيچ كس غير از خاندان پيامبر معصوم نيست، پس على و دو فرزندش مهتران و سروران هستند. (1)
اينك به بررسى و نقد شبهاتى مىپردازيم كه پيرامون دلالت آيه بر امامت ايراد شده است.
سيد شهيد شوشترى رحمه اللّه سخنى را در ردّ ابن روزبهان دارد؛ همو كه بر گفتار علامه حلّى رحمه اللّه ايراد گرفته است.
ابن روزبهان گويد: ما مىگوييم: مهرورزى بر او بر هر مسلمانى لازم است و مهرورزى هم با پيروى و فرمان بردارى همراه است، ولى هر كسى كه مورد اطاعت قرار مىگيرد، لازم نيست داراى رهبرى و امامت كبرا باشد.
سيد شهيد شوشترى رحمه اللّه در پاسخ مىگويد:
گفته او كه آيه بر خلافت حضرت على عليه السلام دلالت ندارد؛ از روى نادانى كامل يا نادانى نمايى خالص است؛ زيرا دلالت آيه بر لزوم مهرورزى به امير مؤمنان على عليه السلام به طور كامل روشن و واضح است، چنان كه خداوند پاداش پيامبرى كه بايد هميشگى باشد،
1) . حق اليقين في معرفه اصول الدين: 270/1.
مهرورزى به نزديكان و خاندان قرار داده است و اين فقط با عصمت مطلق آنان سازگار است؛ زيرا در صورت اشتباه از جانب آنان، مهرورزى به ايشان ناروا مى گردد؛ همان گونه كه مىفرمايد:
«لا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ اْلآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللّهَ وَرَسُولَهُ»؛(1)
گروهى را نمىيابى كه به خداوند و روز واپسين ايمان داشته باشند و كسانى را كه با خدا و رسولش مخالفت كردهاند... دوست بدارند.
پس فقط امير مؤمنان على عليه السلام به نظر همگان پاك و داراى عصمت مطلق مىباشد، پس به اثبات رسيد كه همو امام و مهتر است.
و از طرفى، ابن حجر در باب يازدهم الصواعق المحرقه از پيشواى شافعى خودشان بر خلاف ميل دشمنان اهل بيت عليهم السلام شعرى را اين گونه مىآورد:
يا أهل بيت رسول اللّه حبّكم فرض من اللّه في القرآن أنزله
كفاكم من عظيم القدر أنّكم من لم يصلّ عليكم لا صلاة له
اى خاندان پيامبر خدا! دوستى شما واجبى از جانب خداوند است كه در قرآن آمده است.
همين بس در بلنداى مرتبت و مقام شما كه هر نمازگزارى بر شما درود و صلوات نفرستد، گويا نماز نخوانده است.
افزون بر اين، دليل آوردنِ شيعيان در مقابل سنيان بايسته و لازم نيست؛ بلكه استحبابى است. زيرا تمامى اهل سنّت به همراه شيعيان بر امامت و سرورى ايشان بعد از پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله هم نظر هستند و اهل سنّت فقط كسانى را واسط و بينابين قرار مىدهند و شيعيان آنها را قبول ندارند و دليل آوردن به عهده كسى است كه واسطه بودن را ادّعا مىكند؛ نه بر منكر آن. مگر اين كه امامت او را - با از بين بردن اجماع (اتفاق نظر همگان) - از ريشه نپذيرند. در اين صورت بر شيعه بايسته مىشود كه دليل بياورند و خداوند همواره به سوى راه درست هدايت مىنمايد.1 شيخ مظفر رحمه اللّه نيز پس از سخنى در پاسخ ابن روزبهان مىگويد:
پس روشن شد كه معناى آيه فقط چهار نور پاك هستند و اين آيه
1) . احقاق الحق في الردّ على ابن روزبهان: 23/3.
بر افضليت و برترى، عصمت و برگزيدگى آنها از جانب خدا دلالت مىنمايد؛ زيرا اگر اين گونه نبودند فقط مهرورزى به آنان بايسته نمىشد و دوستى آنان در حدّى نبود كه مانند نداشته باشد؛ زيرا پاداش و بهاى پيامبرى قرار گرفته كه هيچ حق و پاداشى مانند آن نيست. از اين رو خداوند دوستى نزديكان و خاندان نوح و هود را پاداش و مزد پيامبرى آنان قرار نداده است؛ بلكه به نوح فرموده است:
«وَيا قَوْمِ لاأَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مالاً إِنْ أَجرِيَ إِلّا عَلَى اللّهِ»؛
اى قوم من، از شما هيچ مالى نمىخواهم و پاداش من فقط بر عهدۀ خداوند است.
همچنين به هود فرمود:
«يا قَوْمِ لاأَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِنْ أَجْرِيَ إِلّا عَلَى الَّذي فَطَرَني أَ فَلا تَعْقِلُونَ»؛
اى قوم من، از شما هيچ پاداشى نمىخواهم و پاداش من فقط بر عهده خداوندى است كه مرا آفريد، آيا درك نمىكنيد؟
بنابراين، امامت در خاندان پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله مخصوص و محدود شده است؛ زيرا هيچ گاه مهترى كسى كه برترى ندارد بر فرد برتر درست نمىباشد؛ به خصوص با وجود چنين برترى روشن و بلندمرتبهاى.
افزون بر آن چه كه گفتيم لزوم مهرورزى مطلق (همه جانبه) باعث لزوم پيروى و اطاعت مطلق مىباشد؛ زيرا سرپيچى و نافرمانى كردن با دوستى مطلق (همه جانبه) سازگار نيست و لازمه پيروى مطلق، پاكى و ناآلودگى كامل است كه شرط امامت و مهترى مىباشد و هيچ معصومى - بنابر نظر همگان - جز آن بزرگواران وجود ندارد. پس امامت و سرورى در آنان منحصر مىشود؛ مخصوصاً كه خداوند اطاعت آنها را بر جميع افراد امّت واجب كرده است.
و ياران پيامبر دلالت آيه را بر امامت و مهترى مىفهميدند، از اين رو بعضى از آنها پيامبر صلى اللّه عليه وآله را متهم نمودند و گفتند: او مى خواهد ما را بعد از خود به نزديكانش ترغيب نمايد و آنها را به مهترى ما برگزيند، آن سان كه در روايات گذشته خوانديم.(1)از طرف ديگر، هر شخصى كه داراى فهم است آن معنا را از آيه دريافت مىدارد؛ ولى اهل سنّت از اذعان و اقرار بر حقيقت و پرداخت پاداش پيامبرى امتناع ورزيدند و هر گاه از آنان، جملهاى درست بروز كند قوم گرايى و تعصّب او را رها نمىكند تا اين كه سخنى بر خلاف آن بگويد....(2)
و با دقت در جهاتى كه آوردهايم و بزرگان ما به روشنى آنها را گفتهاند، پاسخ گفتار سعد تفتازانى - هنگامى كه همان دلايل ما را در برترى امير مؤمنان على عليه السلام آورده است - روشن مىشود، آن جا كه مىگويد:
كسانى كه به برترى على عليه السلام باور دارند به قرآن، سنّت و عقل چنگ زدهاند. آنان نخستين آيهاى كه مىآورند اين است كه مىفرمايد:
«فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ...»؛(1)
بگو: بياييد فرزندانمان و فرزندانتان را و زنانمان و زنانتان و خودمان و خودتان را دعوت نماييم....
آيۀ ديگر، آن جا كه مىفرمايد:
«قُلْ لاأَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى».
آن گاه اين روايت را مىآورند كه سعيد بن جبير گويد: هنگامى كه اين آيه فرود آمد، گفتند: اى پيامبر خدا! اينان چه كسانى هستند كه ما آنان را دوست بداريم؟
پيامبر فرمودند:
1) . سوره آل عمران: آيه 61.
علي وفاطمة وولداها؛
على و فاطمه و دو فرزندش.
ترديدى نيست كه هر كس دوستى با او لازم باشد به حكم روشن قرآن همو برترين است.
همچنين برتر كسى است كه يارى او به پيامبر در آيۀ شريفه با عطف بر نام خداوند و جبرئيل ثابت شده و كلمه «صالح المؤمنين» را براى او به كار بردهاند. آن جا كه مىفرمايد:
«فَإِنَّ اللّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَجِبْريلُ وَصالِحُ الْمُؤْمِنينَ»؛(1)
پس به راستى فقط خداوند و جبرئيل و مؤمنان شايسته، يار و پشتيبان او هستند.
از ابن عباس روايت شده است كه منظور از مؤمنان شايسته، على عليه السلام است....
تفتازانى پس از نقل دليل شيعيان به پاسخ آن مىپردازد و مىنويسد:
پاسخ اين است كه در فراگيرى خوبىها و برترىهاى فراوان حضرت على عليه السلام و ممتاز بودنش به بزرگوارىهاى بسيار هيچ ترديدى نيست؛ ولى هيچ كدام از اينها به معناى برترى و بزرگى نزد
1) . سوره تحريم: آيه 4.
خداوند نيست، بعد از اين كه ثابت شده از اتفاق نظر مسلمانان - كه جارى مجراى اجماع است - بر برترى ابوبكر سپس عمر و اقرار على عليه السلام به اين برترى (!)
علاوه بر اين كه در اين فضايل گفته شده اشكالاتى هست كه بر دانش آموختگان اين علم پنهان نيست، مانند اين كه معناى «انفسنا» خود پيامبر است؛ همان گونه كه گفته مىشود: خود را دعوت نمودم و اين كه لزوم مهرورزى و قطعى بودن نصرت - بنابر تحقق آن - درباره على عليه السلام فقط به او مخصوص نمىباشد.(1)در پاسخ او مىگوييم: فهميدى كه آيۀ مباركه بر لزوم دوستى على عليه السلام و لزوم دوستى مطلق (همه جانبه) به معناى اين است كه او نزد خداوند و پيامبرش از همه محبوبتر و دوست داشتنىتر است و هر كه دوست داشتنىتر باشد همو برتر است.
و همچنين لزوم دوستى مطلق (همه جانبه) باعث پاكى و عصمت مىشود كه لازمۀ امامت و سرورى است.
و امّا ادعاى برترى ابوبكر و عمر «اول الكلام» است... مانند ادّعاى مخصوص نبودن امير مؤمنان على عليه السلام بر آن فضايل ذكر
1) . شرح مقاصد: 295/5-299.
شده؛ زيرا همگان اتفاق نظر دارند كه ابوبكر و عمر معصوم و پاك از خطا نبودهاند.
ابن تيميّه در اين باره بسيار آشفته و پريشان شده است. او مىگويد: «ما قبول داريم كه دوستى و مهرورزى و موالات على عليه السلام بدون دليل آوردن از آيه لازم است؛ ولى در اين لزوم موالات و دوستى دليلى كه باعث اختصاص امامت و رهبرى به او شود، نيست.
و اما اين كه بگوييم: دوستى آن سه نفر واجب و لازم نيست، پس اين كلام ممنوع است؛ بلكه دوستى و موالات آنها نيز واجب است؛ زيرا ثابت شده است كه خداوند آنان را دوست مىداشت و هر كس را خداوند دوست بدارد بر ما واجب است او را دوست بداريم. پس دوستى و دشمنى براى خدا، لازم و اين محكمترين دستاويز ايمان است و آنها نيز از بزرگان دوستان خداوند و پرهيزگاران بودند و خداوند موالات آنان را لازم كرده؛ بلكه به تصريح قرآن ثابت شده است كه خداوند از آنان راضى و آنان نيز از خداوند راضى و خشنود گشتند و هر كس خداوند از او خشنود گردد او را دوست مىدارد و خداوند پرهيزگاران، نيكوكاران، دادگران و صبركنندگان را دوست مىدارد...».(1)
1) . منهاج السنه: 103/7 و 104.
به راستى كه ابن تيميّه خود را محكوم نموده است؛ زيرا اعتراف به لزوم دوستى پرهيزگاران، نيكوكاران، دادگران و صبركنندگان...؛ بلكه تمام مؤمنان نموده است؛ زيرا هيچ كس اين مطالب را انكار نمىنمايد، و چه كسى مىگويد كه مؤمن اگر حقيقتاً باايمان باشد، لازم نيست او را دوست بداريم؛ به خصوص اگر از اهل پرهيزگارى و نيكوكارى و صبر باشد؟!
ولى تمامى سخن در دوستى مطلق (همه جانبه) است و محبوبترين نزد خداوند و پيامبرش مىباشد كه باعث برترى و پاكى و عصمت و لزوم پيروى و فرمانبردارى مىشود... و اين همان ويژگىهايى است كه در غير از امير مؤمنان على عليه السلام يافت نمىشود؛ به خصوص پاكى و عصمت؛ زيرا اتفاق همگان بر اين است كه در ديگران يافت نمىشود.
سپس ابن تيميّه شروع به استدلال به روايتهايى نموده كه اهل سنّت در معرفى محبوبترين فرد نزد رسول خدا صلى اللّه عليه وآله، نقل مىنمايند كه روايت مىكنند نزد پيامبر عائشه از همه دوست داشتنىتر بود و گفته شده: از مردان چه كسى؟ فرمودهاند: پدرش (!)
و اين كه عمر در روز سقيفه به ابوبكر گفت: تو آقاى ما و بهترين ما و دوست داشتنىترين ما نزد پيامبر خدا هستى؟
البته هر خردمندى مىفهمد كه استدلال به اين روايتها چه اشكالات زيادى دارد.
آلوسى از اين جهت كه به اين روايتها استدلال ننموده كار نيكويى كرده است؛ بلكه روش عبدالعزيز دهلوى را پيش گرفته و بر آن تكيه نموده است، ولى تمامى گفتار دهلوى را نياورده و آخر آن را رها كرده است كه به زودى به آن اشاره خواهيم كرد.
آلوسى در اين باره گويد:
و بعضى از شيعيان آيه مودّت را در استدلال به امامت و سرورى على عليه السلام آوردهاند و گفتهاند: دوستى على عليه السلام لازم است و دوستى هر كس لازم باشد، فرمان بردارى و پيروى از وى واجب مىشود و فرمان بردارى از هر كس لازم باشد، مهترى و امامت او روشن است و در نتيجه على عليه السلام مهتر و سرور است.
البته اشكال اين گفتار از چند جهت بر كسى مخفى نيست:
نخست آن كه استدلال به آيه در ابتداى گفتارشان زمانى درست مىشود كه معناى آيه اين گونه باشد كه «از شما هيچ مزدى نمىخواهم مگر اين كه نزديكان و خاندان مرا دوست بداريد» و بيشتر علما بر خلاف اين معنا را گفتهاند و بعضى آن را بىاحترامى به ساحت پيامبر دانستهاند. زيرا بيشتر دنياداران خدمات و كارهايى انجام مىدهند
و چيزى را در عوض آن مىخواهند كه به سود فرزندان و خاندانشان مىباشد.
همچنين با آيه ديگر اندكى منافات دارد، آن جا كه مىفرمايد:
«وَما تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ»؛(1)
و تو هيچ گاه بر آن [رسالت و پيامبرى] از آنها اجر و پاداشى نمىخواهى.
دوّم آن كه ما قبول نداريم دوستى هر كس لازم باشد، پيرويش نيز لازم باشد؛ زيرا ابن بابويه (شيخ صدوق) در كتاب اعتقادات خود گفته است: شيعه بر لزوم دوست داشتن علويان اتفاق نظر دارند، با اين كه فرمان بردارى و پيروى از همۀ آنان را لازم نمىدانند.
سوم آن كه ما قبول نداريم پيروى و فرمان بردارى از هر كس لازم باشد، مهتر و سرور باشد؛ يعنى رياست و رهبرى كل به او برسد، وگرنه هر پيامبرى در زمان زندگانى خود به آن مىرسيد. از طرفى خداوند متعال مىفرمايد:
«إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكًا»؛(2)
به راستى خداوند طالوت را به پادشاهى شما برانگيخت.
و همين آيه با چنين ديدگاه، سازگار نيست.
پس آيه اقتضاى صغراى استدلال را دارد كه عبارت از لزوم اطاعت است و زمانى كه صغراى استدلال اين باشد آن نتيجهاى را كه ذكر مىكنند نخواهد داشت؛ حتى اگر همۀ آن مقدمات استدلال را بپذيريم. بلكه نتيجه اين گونه مىشود كه خاندان پيامبر، مهتران و امامان هستند، در صورتى كه آنان به صورت فراگير آن را نمىپذيرند.
البته اشكالات ديگرى نيز وجود دارد كه بايد بيشتر دقت كنى و غافل نشوى.(1)گفتنى است كه آن چه گفته شد عين گفتار دهلوى است كه در تحفه اثنا عشريه آمده است. دهلوى بعد از اين گفتار به روايتهاى مختلفى استدلال كرده است.
دهلوى گويد: ابوطاهر سلفى در مشيخه خود از انس روايت كرده كه پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله فرموده است: «دوستى ابوبكر و سپاس از او بر همه امّت من لازم است».
نظير اين روايت را ابن عساكر از او و به طريق ديگر از سهل بن سعد ساعدى روايت كرده است.
1) . روح المعانى: 33/29.
روايت ديگرى را حافظ عمر بن محمّد بن خضر ملاّ در كتاب تاريخ خود از پيامبر آورده است كه آن حضرت فرمود: «خداوند بر شما دوستى ابوبكر و عمر و عثمان و على را واجب و لازم دانسته همان گونه كه نماز، روزه و حج را واجب و لازم كرده است».
ابن عدى از انس از پيامبر صلى اللّه عليه وآله روايت كرده است كه فرمود: «دوستى ابوبكر و عمر ايمان و دشمنى آنان، دورويى و نفاق است».
نظير اين روايت را ابن عساكر از جابر روايت كرده است.
روايت ديگرى را ترمذى نقل مىكند كه جنازهاى را نزد پيامبر آوردند، ولى ايشان بر آن نماز نگزاردند و فرمودند: «او عثمان را دشمن مىداشت، پس خداوند نيز او را دشمن مىدارد».
سپس دهلوى متوجه شده كه شيعيان را نمىتوان به روايتهاى كه فقط اهل سنّت نقل مىكنند، مجبور كرد، از اين رو در اين باره گفته است: اگر چه اين روايتها فقط در كتابهاى اهل سنّت يافت مىشود، ولى چون شيعيان خواستهاند اهل سنّت را به روايت خودشان وادار نمايند؛ پس ناگزير هستيم تمام روايتهاى اهل سنّت را از نظر بگذرانيم و با يك روايت نمىتوان آنان را وادار نمود.
و اگر بخواهند دايره استدلال را بر ما تنگ بگيرند، مىتوان لزوم
دوستى هر سه خليفهاى را در برابر جنگ كنندگان با مرتدّان اثبات نمود و اين سه تن، بزرگانى بودند كه در برابر بىدينان قرار گرفتند و خداوند هر كس را دوست بدارد، دوستى او لازم است و از اين گونه قياسها.(1)در جواب دهلوى بايد گفت:
روشن است كه نمىتوان طرف مقابل را در بحث ملزم كرد مگر با آن چه خود او مىپذيرد و روايت مىنمايد، يا هر دو بر آن اتفاق نظر دارند. اين در صورتى است كه روايتى را استدلالگر آورده كه نزد خودش درست باشد و اگر نزد خود آنها اين روايتها مورد پذيرش نباشد چگونه مىتوان طرف مقابل را به پذيرش وادار نمود؟
و اى كاش دهلوى مانند ابن تيميّه به دو كتاب بخارى و مسلم كه به دو كتاب صحيح و درست معروف شدهاند، دليل مىآورد؛ زيرا همۀ روايتهايى كه دهلوى آورده است به تمامى از ناحيه سند بىارزش و باطل هستند و به اين دليل آلوسى از نقل اين روايتها روى گردانيده است.
بهترين اين روايتها، روايتى است كه ترمذى در صحيح خود - كه يكى از كتابهاى شش گانه اهل سنّت مىباشد - نقل نموده است كه
1) . تحفه اثنا عشريه: 205.
پيامبر صلى اللّه عليه وآله از نماز بر جنازهاى خوددارى كرد.
ترمذى گويد: فضل بن ابوطالب بغدادى و ديگران گفتهاند:
عثمان بن زفر، از محمّد بن زياد، از محمّد بن عجلان، از ابى زبير، از جابر روايت كرده است كه روزى جنازهاى را نزد پيامبر خدا صلى اللّه عليه وآله آوردند تا بر آن نماز بگزارد، ولى ايشان بر آن نماز نخواندند. از ايشان پرسيدند: اى پيامبر خدا! ما نديديم قبل از اين نماز بر كسى را ترك نماييد؟!
فرمودند: او عثمان را دشمن مىداشت، پس خداوند نيز او را دشمن داشت.
ولى اين روايت از ناحيه سند بىارزش است؛ حتّى نزد راوى آن ترمذى. وى پس از نقل اين روايت مىگويد:
هذا حديث غريب لا نعرفه إلّامن هذا الوجه، ومحمّد بن زياد صاحب ميمون بن مهران ضعيف في الحديث جدّاً؛(1)
اين روايت غريب است و تا كنون به غير از اين طريق اين گونه روايتى را نديدهايم و محمّد بن زياد يكى از راويان آن دوست ميمون بن مهران است كه در نقل روايت بسيار سست و بىپايه است.
1) . صحيح ترمذى: 588/5.
جالب اين كه ابن جوزى اين روايت را در زمره روايتهاى جعلى از دو طريق آورده و گفته است: «هر دو طريق نقل روايت به محمّد بن زياد مىرسد كه احمد بن حنبل درباره او گفته است:
محمّد بن زياد دروغگو و بسيار پليد بود و جعل حديث مىكرد.
يحيى درباره او گفته است: او دروغگويى پليد است.
سعد و دارقطنى درباره او گفتهاند: او دروغگو است.
بخارى، نسائى، فلاس و ابوحاتم درباره او گفتهاند: روايت او متروك است.
ابن حبّان گفته است: محمّد بن زياد روايت را بر افراد مورد اعتماد مىبست و آوردن نام او مگر براى طعن و بدگويى به او روا نيست».(1)بنابراين، علت اين كه ترمذى گفت: «او جدّاً ضعيف است» روشن مىشود.
البته او تمام حقيقت را نگفته است و آلوسى كار بسيار درستى انجام داده است كه به اين روايتها دليل نياورده و آن چه آورده از دهلوى بهتر است.
از اين رو، از دهلوى بسيار بايد شگفتزده شد كه چگونه به
1) . موضوعات: 332/2-333.
اين گونه روايتى دليل مىآورد و مىخواهد شيعه را به آن وادار نمايد، آن هم در يك مسأله اصلى و پايهاى دينى؟
البته اگر فرصت اجازه مىداد وضع ديگر روايتها را نيز روشن مىنموديم؛ ولى وقتى وضع بهترين آنها اين گونه است، به نقل ديگر روايتها نيازى نيست.
اينك به جهاتى كه آلوسى با دهلوى همراهى نموده است باز گرديم و آنها را باطل نماييم، پس مىگوييم:
پاسخ دليل نخست: صغراى استدلال ما تمام و درست است همان طور كه به صورت كامل گفتيم و مزد خواهى فقط بنابر نظريه استثنا متصل مىباشد و حقيقت اين اجر را دانستى كه بازگشت آن به خود مسلمانان است. پس هيچ ترديد و نسبت ناروايى در ميان نيست؛ ولى اگر استثنا منقطع باشد، هيچ اشكالى ديگر نيست.
پاسخ دليل دوم: شيعيان بر لزوم دوستى علويان بلكه هر مؤمنى از مؤمنان اتفاق نظر دارند، ولى آيۀ شريفه به معناى دوستى مطلق با على، فاطمه زهرا، حسن و حسين عليهم السلام است. پس هيچ اختلافى نيست و از اين روست كه هيچ كس از آنان به لزوم دوستى مطلق (همه جانبه) غير از اين چهار نور پاك و امامانى ديگر نظر نداده است...
و گفتار ما در دوستى مطلق (همه جانبه) است، نه فراگيرى دوستى، پس
آن چه گفتهاند يا نادانى است يا نادانى نمايى.
پاسخ دليل سوم: جواب آن از مطالب گفته شده روشن است.
پس ما دوستى مطلق و همه جانبهاى را كه باعث پاكى و عصمت است اراده مىكنيم. بنابراين هر گاه عصمت يافت شود، رياست و امامت كبرا همراه آن خواهد بود و اگر نباشد، آن هم نخواهد بود.
پاسخ دليل چهارم: جواب آن نيز از آن چه گفتيم روشن مىشود.
آن چه گذشت همه مطالبى بود كه در تفسير اين آيه شريفه و چگونگى معناى آن بر مهترى و سرورى امير مؤمنان على و خاندان پاكش عليهم السلام آمده است. خداوند متعال در ادامه آيه مىفرمايد:
«وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً»؛
و هر كه نيكويى ورزد و طاعتى به جا آورد براى او در ثواب آن خواهيم افزود.
معناى آن، همان دوستى و مهروزى است، همان گونه كه از امامان پاك خاندان پيامبر روايت شده است، مانند امام حسن عليه السلام نواده پاكيزه پيامبر كه در سخنرانى كه بيان فرموده و حاكم نيشابورى آن را روايت نموده است و همچنين بيشتر تفسيرهاى اهل سنّت كه آن را از ابن عباس، سدى و ديگران نقل نمودهاند.
قرطبى مىگويد: «آيۀ «وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً» به معناى به
دست آوردن مىباشد و ريشه «قرف» به معناى اندوختن و به دست آوردن است.
ابن عباس در اين باره مىگويد: «نيكى» در آيه ياد شده، مهرورزى و دوستى خاندان محمّد عليهم السلام مىباشد و «نَزِدْ لَهُ فيها حُسْنًا»؛ بر نيكىهاى آن مىافزاييم» به اين معناست كه هر نيكى را ده برابر يا بيشتر مىنماييم.
«إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ»؛
همانا خداوند بخشاينده و ارزش شناس مىباشد.
قتاده گفته است: بخشنده گناهان و ارزش شناس نيكىها مىباشد و سدّى گفته است: بخشاينده گناهان خاندان محمّد عليهم السلام و سپاسگزار نيكىهاى آنان.(1)ابوحيّان در اين باره مىگويد: از ابن عباس و سدّى روايت شده است كه منظور از «نيكى» دوستى و مهرورزى به خاندان پيامبر خدا عليهم السلام مىباشد....
سدّى گفته است: بخشاينده گناهان خاندان محمّد و سپاسگزار و ارزش شناس نيكىهاى آنان.(2)
و آلوسى نيز آن را از ابن عباس و سدّى روايت كرده است.(1)آرى، همين مقدار بس است و براى دل و جان بىدغل درمان و براى ادّعاى حق، بسنده است. درود و صلوات الهى بر سرور و آقاى ما محمّد و خاندان بزرگوار و پاكيزه و پاكش باد.
1) . روح المعانى: 33/25.
قرآن كريم.
نهج البلاغه.
الف
ابطال الباطل: فضل اللّه بن روزبهان خنجى شيرازى.
احقاق الحق: قاضى نور اللّه مرعشى شوشترى، كتابفروشى اسلاميه، تهران.
الإرشاد في معرفة حجج اللّه على العباد: ابوعبداللّه محمّد بن محمّد بن نعمان عكبرى بغدادى، معروف به شيخ مفيد، مؤسسه آل البيت عليهم السلام، قم، چاپ دوم، سال 1414.
إرشاد السارى: احمد بن محمّد بن ابو بكر قسطلانى، دار احياء التراث العربى، بيروت.
استجلاب ارتقاء الغرف: شمس الدين سخاوى.
أُسد الغابه: ابوالحسن على بن محمّد شيبانى معروف به ابن الاثير، دار الكتب علميّه، بيروت، لبنان.
أنساب الأشراف: سمعانى، دار الفكر، بيروت، لبنان، چاپ يكم، سال 1408.
ب
البحر المحيط في تفسير القرآن: ابوحيان اندلسى، مؤسسة تاريخ عربى، دار احياء التراث العربى، بيروت، لبنان، سال 1411.
بناء المقالة الفاطمية في نقض الرسالة العثمانيه: سيد جمال الدين احمد بن موسى بن طاووس حسنى حلّى رحمه اللّه.
ت
تاريخ ابن خلدون: ابن خلدون، دار الكتاب لبنانى.
تاريخ اصفهان (ذكر اخبار اصفهان): ابونعيم احمد بن عبداللّه اصفهانى، مطبعة بريل، سال 1934 م.
تاريخ الطبرى: محمّد بن جرير طبرى، از منشورات كتابفروشى اروميّه، قم، ايران.
تاريخ بغداد: خطيب بغدادى، دار الكتب علميّه، بيروت، لبنان، چاپ يكم، سال 1417.
تاريخ مدينة دمشق: ابن عساكر، دار الفكر، بيروت، لبنان، سال 1415.
التبيان في تفسير القرآن: شيخ طوسى رحمه اللّه، مؤسسه نشر اسلامى، سال 1413.
تحفه اثنا عشريه: شاه عبدالعزيز دهلوى، نورانى، كتابخانه، پيشاور، پاكستان.
تذكرة الحفّاظ: ذهبى، دار احياء التراث العربى، بيروت، لبنان.
تصحيح اعتقادات الإماميّة: ابوعبداللّه محمّد بن محمّد بن نعمان عكبرى بغدادى، معروف به شيخ مفيد.
تفسير ابن كثير (تفسير القرآن العظيم): ابن كثير، دار المعرفه، بيروت، چاپ سوم، سال 1409.
تفسير أبى السعود: قاضى القضاة امام ابى سعود، دار احياء التراث العربى، بيروت.
التفسير الكبير: فخر رازى، دار الفكر، بيروت، لبنان، سال 1415 و دار احياء التراث العربى، بيروت، چاپ سوم.
تفسير روح المعانى: شهاب الدين سيد محمود آلوسى، دار احياء التراث العربى، بيروت، چاپ چهارم، سال 1405.
تفسير طبرى (جامع البيان في تفسير القرآن): محمّد بن جرير طبرى، دارالمعرفه، بيروت، سال 1412.
تفسير نسفى: (مدارك التنزيل) امام عبداللّه بن احمد بن محمود نسفى، دار المعرفه، بيروت.
تفسير نيشابورى (غرائب القرآن ورغائب الفرقان): نظام الدين نيشابورى، چاپ شده در حاشيه تفسير طبرى، دار المعرفه، بيروت، لبنان، سال 1412.
تقريب التهذيب: ابن حجر عسقلانى، دار الكتب علميّه، بيروت، لبنان، چاپ دوم، سال 1415.
تلخيص المستدرك: ذهبى، دار المعرفه، بيروت، لبنان.
تهذيب التهذيب: ابن حجر عسقلانى، دار الكتب علميّه، بيروت، لبنان، چاپ اول، سال 1415 و دار الفكر، بيروت، سال 1404.
تهذيب الكمال فى أسماء الرجال: جمال الدين ابى الحجّاج يوسف مزى، مؤسسه الرساله، بيروت، لبنان، چاپ پنجم، سال 1415.
ج
جامع الأُصول: مبارك بن محمّد شيبانى معروف به ابن الاثير، دار الفكر، بيروت، چاپ اول، سال 1417.
الجامع لاحكام القرآن (تفسير قُرْطُبى): محمّد بن احمد انصارى قرطبى، دار احياء التراث عربى، افست از چاپ دوم.
الجرح والتعديل: ابن ابى حاتم رازى، دار الكتب علميّه، بيروت، لبنان، چاپ يكم، سال 1422.
ح
حديث أصحابي النجوم: سيد على حسينى ميلانى، نشر الحقائق، قم، چاپ يكم، سال 1429.
حق اليقين في معرفه اصول الدين: سيد عبداللّه شبّر.
حلية الأولياء: ابونعيم اصفهانى، دار الكتب علميّه، بيروت، لبنان، چاپ يكم، سال 1418.
د
الدر المنثور فى التفسير بالمأثور: دار الكتب علميّه، بيروت، چاپ اول، سال 1421.
دلائل الصدق: شيخ محمّد حسن مظفر، دار المعلّم، قاهره، مصر، سال 1322.
دلائل النبوه: ابونعيم احمد بن عبداللّه اصفهانى.
ذ
ذخائر العقبى: محب الدين طبرى، مكتبة الصحابه، جدّه، الشرقيّه، مكتبة التابعين، قاهره، مصر، چاپ يكم، سال 1415.
الذرّية الطاهره: محمّد بن احمد انصارى رازى دولابى، تحقيق سيّد محمّد جواد حسينى جلالى، مؤسّسۀ نشر اسلامى، قم، ايران، سال 1407.
ر
س
السراج المنير: شمس الدين محمّد احمد شربينى قاهرى شافعى معروف به خطيب شربينى.
سير اعلام النبلاء: ذهبى، مؤسسه الرساله، بيروت، لبنان، چاپ نهم، سال 1413.
سيره ابن هشام (السيرة النبويّة): ابن هشام، دار احياء التراث العربى، بيروت، لبنان، چاپ يكم، سال 1415.
ش
شرح المقاصد: تفتازانى، منشورات شريف رضى، قم، ايران، چاپ اول، سال 1409 و دار المعارف نعمانيه، پاكستان، چاپ اول سال 1401.
شرح المواقف: سيد شريف جرجانى، منشورات شريف رضى، قم، ايران، چاپ اول، سال 1412.
شرح المواهب اللدنيّه: قسطلانى، دار المعرفه، بيروت، لبنان، سال 1414.
الشفا بتعريف حقوق المصطفى: قاضى عياض، دار الكتب علميّه، بيروت، لبنان.
شواهد التنزيل: حافظ عبيداللّه بن احمد، معروف به حاكم حسكانى، مجمع احياء الثقافة الاسلاميه، چاپ اول، سال 1411.
ص
صحيح بُخارى: محمّد بن اسماعيل بُخارى جُعفى، دار ابن كثير، دمشق، بيروت، يمامه، چاپ پنجم، سال 1414.
صحيح تِرمذى: محمّد بن عيسى بن سوره تِرمذى، دار الفكر، بيروت، لبنان، چاپ دوم، سال 1403.
الصراط المستقيم إلى مستحقّي التقديم: شيخ زين الدين على بن يونس عاملى نباطى بياضى، مكتبه مرتضويه.
الصّواعق المُحرقة: احمد بن محمّد بن محمّد بن على بن حجر هيتمى مكّى، تحقيق عبدالرحمان بن عبداللّه تركى و كامل محمّد خرّاط، مؤسسه رسالت، بيروت، لبنان، چاپ يكم، سال 1417.
ط
ع
ف
فتح البارى فى شرح صحيح البُخارى: ابن حجر عسقلانى، دار الكتب علميّه، بيروت، لبنان، چاپ يكم، سال 1410.
فتح القدير: محمّد بن على بن محمّد شوكانى، عالم الكتب.
فرائد السّمطين: ابراهيم بن محمّد حموئى جوينى خراسانى، مؤسسۀ محمودى، بيروت، لبنان، چاپ اول، سال 1398.
ك
الكاف الشاف في تخريج أحاديث الكشّاف: شهاب الدين احمد بن حجر عسقلانى (چاپ شده با الكشّاف)، مصر.
الكامل: ابن اثير، دار الفكر، بيروت، لبنان، سال 1399.
الكشّاف: امام زمخشرى، دار الكتاب علميّه، بيروت، چاپ اول، سال 1415.
كشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد: علامه حلّى، جامعه مدرسين، قم، سال 1407.
كفاية الطالب في مناقب على بن ابىطالب عليهما السلام: محمّد بن يوسف گنجى شافعى، مطبعه حيدريه، نجف اشرف، سال 1390.
ل
اللآلى المصنوعه في الأحاديث الموضوعه: جلال الدين سيوطى، دار الكتب علميّه، بيروت، لبنان، چاپ يكم، سال 1417 ه.
لسان الميزان: ابن حجر عسقلانى، دار الكتب علميّه، بيروت، لبنان، چاپ يكم، سال 1416.
م
مجمع البيان: شيخ طبرسى، دار احياء التراث العربى، بيروت، لبنان، سال 1412.
مجمع الزوائد: هيثمى، دار الفكر، بيروت، لبنان، سال 1412.
المستدرك على الصحيحين: حاكم نيشابورى، دار الكتب علميّه، بيروت، لبنان، چاپ يكم، سال 1411.
مسند احمد بن حنبل: احمد بن حنبل شيبانى، دار احياء التراث عربى، بيروت، لبنان، چاپ سوم، سال 1415.
مسند الصحابه: ابوسعيد هيثم بن كليب شاشى.
المعجم الكبير: سليمان بن احمد لخمى طبرانى، دار احياء التراث، چاپ دوم، سال 1404.
مقاتل الطالبيّين: ابوالفرج اصفهانى، مكتبه حيدريه، نجف اشرف، چاپ دوم، سال 1385.
مقدمه فتح البارى: ابن حجر عسقلانى، دار احياء التراث عربى، بيروت، لبنان.
مناقب على بن ابىطالب عليهما السلام: احمد بن حنبل شيبانى.
المنتظم في تاريخ الملوك والامم: ابن جوزى، دار الكتب علميّه، چاپ اول، سال 1413.
منهاج السنة النبويه: ابن تيميّه حرانى، مكتبه ابن تيميّه، قاهره، مصر، چاپ دوم، سال 1409.
منهاج الكرامة في معرفة الامامه: حسن بن يوسف بن مطهّر، معروف به علامه حلّى.
الموضوعات: ابن جوزى، دار الكتب علميّه، بيروت، لبنان، چاپ يكم، سال 1415.
ميزان الإعتدال: ذهبى، دار الكتب علميّه، بيروت، لبنان، چاپ يكم، سال 1416.
ن
و
الوافى بالوفيات: صفدى، دار احياء، بيروت، چاپ اول، سال 1420.
ينابيع الموده: قندوزى، منشورات شريف رضى، قم، سال 1417.