ghaemiyeh.com
سرشناسه : موسوی دهسرخی اصفهانی، محمود، ۱۳۰۵-
عنوان قراردادی : منیةالمرید فی آدابالمفید والمستفید .فارسی
عنوان و نام پديدآور : سراج المبتدئین: ترجمه و شرح منیة المرید/ ترجمه محمود موسوی دهسرخی.
مشخصات نشر : قم: میر فتاح،۱۳۸۶.
مشخصات ظاهری : ۲۹۵ ص.؛ ۱۲×۵/۱۶ سم.
شابک : 978-964-8489-22-X
وضعیت فهرست نویسی : فهرستنویسی توصیفی
يادداشت : چاپ پنجم.
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۵۵۶۶۱
تصویر
تصویر
تصویر
بسم الله الرحمن الرحیم
و عليه نتوکل و به نستعين
کتابیکه جلوروی شما و عازم مطالعه و استفاده از او هستید ترجمه کتاب منية المريد في آداب المفيد والمستفيد است که یکی از گرانبهاترین آثار برجسته شهید ثانی است که فایده او مخصوص یکعده ارباب فضل و دانش بود و حال آنکه هر معلم ومتعلمی و هر استاد و شاگردی و کلیه محصلين محتاج بمراجعه این کتاب و دانستن آداب تعلیم و تعلم وخلوص نیت در تحصیل خود میباشد لذا بفكر خاطر محمود بن محمد اسماعیل سالك میگذشت که این اثر نفیس را ترجمه و از زاویه خمول وخمود بیرون آورده و با شدت احتیاجیکه باو هست در دسترس عموم بگذارم این بود تا برخورد نمودم بترجمه که الاآن در دست شماست بسیار خوشحال وشكر خدای گفتم که آنچه در ذهنم بود ولو بدست دیگری انجام شد ولی مترجم محترم نامی از خود با مولف رضوان الله عليه نبرده بود و بدون هیچگونه مقدمه شروع بترجمه اصل کتاب شده بودند بلحاظ اهمیت موضوع کتاب و شخصیت مولف وزحمت مترجم حقیر شایسته دیدم مقدمه مختصری نوشته شود که اشاره بتاریخ زندگی و شخصیت و آثار نفیسه و سایر مؤلفات شهید و نیز نامی از مترجم محترم وفهرستی از ابواب وفصول کتاب شود تا خواننده گان عزیز را رغبتی بیشتر وهمتی زیاد تر در مطالعه او باشد امید است برادران عزیز از مطالعه ودقت در او مخصوصا مقدمه این کتاب که در فضلیت علم وعلماست مضایقه نفرمایند تالااقل آشنا بمقام ارجمند
خود بشوند و این مقام بزرك را بثمن بخس دراهم معدوده نفروشند قسم بحق وصداقت که یکی از علل این آفات و ناکامی که امروز متوجه بعضی از طلاب شده همانا بی اطلاعی بمقام خود و آشنا نبودن بفرمایشات اهل بيت عليهم السلام است والا اگر کسی بداند که پیغمبر و او را برادر خود و آرزوی ملاقات او مینماید و مکرر میفرماید ليتني قد لقيت اخوانی رصدها مژده و بشارت و مقامات دیگر کجا حاضر میشود که اینقدر پست و دریوزه گری دیگران برود و بالجمله دور افتادن از فرمایشات اهل بیت علیهم السلام و علل دیگر وضع روحانیت را باینجا رسانده که می بنید خلاصه حرف بسیار غم و اندوه از اوضاع امروزه زیاد و دادرسی غیر از خدا کیست امید است برحمتش اصلاح فرماید اما راجع بشخصيت مؤلف نادرة الخلف و بقیه السلف و آن نابغه علم که در طول متجاوز از چهار قرن آثار علمی او همی زنده و مطرح نظر ومدار علمیت بزرگان و مبرزین در علم میباشد اگر کسی بخواهد اشاره بمقامات علمی وعملی ومقام ورع و آثار گرانبها و زحمات و مصائبی که در دوره زندگی متوجه او شده و کراماتی که ظاهر گرديده بنماید محتاب بكتاب جداگانه خواهد بود چنانچه این کار را تلميذ او و دیگران نموده اند لکن در اینجا محض تیمن و تبرك بارعایت اختصار قناعت میشود بزبده آنچه را که محدث قمی در سفینه و فوائدالرضویه و مرحوم شیخ محمد ابن الحسن الحر العاملي رضوان الله عليهم در امل الآمل نوشته اند و از خدای توفیق همه برادران خود را در خواست مینمائیم.
ولادت شریفش در (۱۳) شوال سنة ۹۱۱ ووفات والعش سنه ۹۲5 بوده و تا پدرش در حیات بود برای تلمذ نمود و بعد از پدر بقريۀ ميس رحلت فرمود و تلمذ کرد بر شيخ جليل على بن عبدالعالي العيسی شرایع و ارشاد و اکثرقواعد راواین شیخ شوهر خاله و پدر زوجه کبری او بوده پس رحلت کرد بكرك نوح و تلمذ کرد در اصول و نحو بر سید حسن بن سید جعفر کر کی صاحب کتاب محجة البيضاء و در سنه ۹۳4 برگشت بجبع و مشغول مطالعه علم و مذاکره گردید تا سنه ۹۳۷ پس رحلت کرد بدمشق و قرائت کرد بر شیخ محمد بن مکی فاضل فيلسوف جملة از کتب طبيه وهیئت وحکمت را و بر شیخ احمد بن جابر شاطبيه را در علم قرائت و در سنه ۹۳۸ رجوع کرد بجبع پس دیگر باره رحلت کرد بدمشق که از آنجا بمصر برود پس چندی در مدرسه سلیمیه بود وصحيحين را بر شمس الدين طولون دمشقی قرائت کرد و در نیمه ع 1 سنه ۹4۲ بجانب مصر ، حرکت فرمود و در بین راه برای او الطاف خفیه و کرامات جليه روی داد که شیخ ابن العودی تلميذ او نقل کرده و بعد از یکماه بمصر وارد شد و بر شانزده نفر از مشایخ واکابر علماء آنجا تلمذ کرد در فنون عربیت واصول وهندسه و نحو و معانی و منطق و تفسير وعروض وقوافی وغيره و ابن العودی يك يك مشایخ او را نام برده که از جمله ایشان است، شیخ جليل ابوالحسن بکری صاحب کتاب انوار في مولد النبي صلی الله علیه و آله و سلم که علامة مجلسی (ره) در جلد ششم بحار از آن نقل میکند و در شوال 944 بحج بيت الله و زیارت رسول خدا
صلی الله علیه و آله و سلم وائمه هدی علیهم السلام مشرف گشت پس بمراجعت کرد بجبع در صفر 944 ودرع 1 سنه946 بزیارت ائمه عراق عليهم السلام مشرف شد و در پنجم شعبان مراجعت کرد و در جبع ماند و در ذیحجه 948 مسافرت کرد به بیت المقدس و در نزد شیخ شمس الدين بن ابی اللطيف المقدسی قرائت کرد بعضی صحیح مسلم و بخاری را واجازه گرفت از او و برگشت بجبع و مشغول گردید بمطالعه و مذاکره علوم تا اواخر سنه ۹۵4 که مسافرت کرد بسمت روم از طریق دمشق وحلب ودر ۱۷ ع 1 سنه 952 وارد قسنطنیه گردید و تا مدت هجده روز در زاویه خمول بود و در این مدت رسالۀ نوشت در ده مبحث از ده علم و آنرا فرستاد برای قاضی عسگر محمد بن محمد بن قاضی زاده رومی که مرد فاضلی بود و آن کتاب در نظر او خیلی وقع پیدا کرد پس با شیخ زین الدین ملاقات کرد و مباحثاتی واقع شد ما بین ایشان در مسائل بسیار پس قاضی بعد از دوازده روز دفتری بشیخ داد مشتمل بر وظایف ومدارس وباوعرض کرد که اختیار کند امر هر مدرسه که بخواهد و تأکید کرد که در شام ياحلب باشد شیخ بعد از استخاره اختیار کرد مدرسه نوریه بعلبك را امر آن مدرسه بآن جناب مفوض گردید پس قريب چهار ماه در قسطنطنیه ماند و در این مدت با سید عبدالرحيم عباسی صاحب کتاب معاهد التنصيص خلطه پیدا کرد و از او نیز شطری از علم اخذ کرد پس در یازدهم رجب رجوع فرمود بجبع از طریق عراق و بعد از زیارت ائمه عراق بجبع مراجعت کرد و این در نیمه صفر ۹5۳ بود که مطابق میشود(باخير معجل) پس در بعلبك اقامت فرمود و در مذاهب خمسه درس میفرمود وصیت علمش شهور گردید و مرجع انام و مفتی هر فرقه گردید و بعد از پنج سال بجبع برگشت ودر بلد خویش مشغول گردید بتدریس و تصنیف واول مصنفات آن جناب روض و آخرش
روضه است که در مدت شش ماه و شش روز تأليف فرموده و غالب ایام روزی يك کراسی مینوشته و از عجیب امر آن بزرگوار آن بود که قلم راکه بدوات ميزد يك دفعه بیست یا سی سطر مینوشت آنوقت دیگر باره بمركب ميزد و دو هزار کتاب از آن جناب باقیماند که دویست مجلد از آنها بخط خودش بود که بعضی از مؤلفات خود و بعضی از مؤلفات دیگران بود با آنکه شبها که داخل میشد حماری بر میداشت و بیرون میرفت و هیزم نقل میکرد برای عیال خویش و نماز صبح رادرمسجد میگذاشت و مشغول میگردید بندریس و بحث مانند دریای بی پایان و غالب اوقات خائف وترسان و از منافقان و دشمنان پنهان ودر امر ضیافت و مهمانی و مهمات واردین و مصالح ضيوف و مترددين بی اختیار بود ودرسنه۹65 دو نفر نزد شیخ بمرافعه آمدند شیخ حکم فرمود از برای یکی از ایشان بر دیگری آن شخص محكوم عليه غضب کرد بر شیخ و نزدقاضی صیداء رفت و سعایت کرد از شیخ قاضی فرستاد بجبع بطلب شیخ بعضی از اهل بلد گفتند که مدتی است شیخ مسافرت کرده و در جبع نیست و شیخ در آنوقت از مردم معتزل شده و در انگورستان خویش رفته بود و مشغول بتألیف شرح لمعه بود پس بخاطر شیخ گذشت که بحج مشرف شود پس بسمت حج حرکت کرد در مخمل روپوش دار که کسی او را نبیند و شناخته نشود قاضي صيداء بسلطان نوشت که در بلاد شام مردی پیدا شده از اهل بدعت و خارج از مذاهب أربعه سنت سلطان سليمان رستم پاشا را فرستاد بطلب شیخ و گفت او را زنده میآوری تابا علمای اینجا مباحثه کند و علما بر مذهب او مطلع شوند تا آنچه مذهب ما اقتضاء دارد بدان نحو با او عمل کنیم پس آشخص آمده و از او استفسار نمود گفتند او رفته است مکه پس در طلب او روان شد و در اثنای راه مکه باو رسید آنجناب فرمود بامن باش تا من حج بجای آورم پس از آن هر چه میخواهی بکن آن شخص راضی شدپس چون از حج
فراغت یافت او را بروم بردند پس چون ببلاد روم رسید شخصی آمد و از شخصی که آورنده شیخ بود سئوال کرد که این چه کسی است که با تست گفت او مردیست از علماء شیعه امامیه که میخواهم اورا بنزد سلطان ببرم آن شخص گفت که تودر اثناءراه بالنسبه باو تنصير خدمت کرده و آزارش نموده نمیترسی که پادشاه سعایت از تو کند و یارانی هم در آنجادارد آنها هم باو اعانت مینماید پس باعث هلاك توخواهد شد پس صواب آن است که سرش را جدا کنی و بنزد سلطان ببری آنملعون در ساحل دریا آنجناب را شهید کرد جماعتی از ترکمانان در آنجا بودند در آنشب دیدند که نورها از آسمان نزول مینماید بآنمكان و بالا میرود پس ترکمانها آن بدن طیب را در آن مكان مدفون ساختند وقبه بر روی او بنا کردند پس چون قاتل آنسر مبارك را بنزد سلطان رسانید سلطان بر قتل او انکار کرد و گفت من امر کرده بودم تراکه او را زنده بیاوری چرا او را کشتی و سید عبدالرحيم عباسی که باشیخ دوستی داشت سعی در قتل آنملعون نمود پس سلطان او را بکشت و بروایت دیگر است که در مسجدالحرام بعد از نماز عصر آنجناب را گرفتند و او را بردند ببعضی خانه های مکه و در آنجا اورا يك ماه وده روز محبوس داشتند پس او را از راه دریا به قسطنطنیه بردند و و در آنجا او را شهید کردند و سه روز بدن او در روی زمین مطروح بود پس از آن جسد شريفش را در دریا افکندند رحمة الله عليه
1- روض الجنان ۲- شرح او بر الفيه ۳ - الفوائد المليه في شرح النفليه 4- الروضه البهیه فی شرح اللمعه الدمشقیه 5 - مسالك الأفهام في شرح شرایع الاسلام 6- شرح بسمله ۷ - شرح حديث الدنيا مزرعة الاخره ۸ - حواشی او بر شرایع و قواعد وارشاد - ومختصر 9- ورسالهای او در اسرار الصلوة ۱۰- فيمن أحدث في
اثناء غسل الجنابة ۱۱- در تحریم طلاق حائض حامل مدخول بها که زوجل حاضر باشد ۱۲- در احكام حبوة ۱۴ - در میراث زوجه 14- در عدم جواز تقلید میت 15- در صلوة جمعه ۱۹ - در تاکید بر صلوة جمعه ۱۷ - در آداب جمعه ۱۸ ۔ تحقیق نیت ۱۹- در قبول نشدن نماز مگر بولایت ۲۰- تمهيد القواعد ۲۱ - كتاب منية المريد في اداب المفيد والمستفيد ۲۲ - مختصر آن ۲۳-مناسك حج ۲4- نتایج الأفكار في حكم المقيمين في الاسفار ۲5 - کشف الريبه عن احكام الغيبه ۲6 - منار القاصدين في اسرار معالم الدين ۲۷- بداية در درایه و شرح آن ۲۸- غنية القاصدين في اصطلاحات المحدثين ۲۹ - مسكن الفؤاد ۳۰- مختصر آن ۳۱- منظومة درنحو ۳۲ - شرح آن و غير ذلك از جوابهای سئوالات واجازه شیخ حسین بن عبدالصمد وفوائد خلاصة الرجال وغيره (ح مل ) فرموده که من بخط او دیدم احادیث بسیار که نحو هزار حدیث بود که انتخاب کرده بود از مشيخه حسن بن محبوب انتهی .
شرح مختصری از زندگی مترجم محترم السيد السند والحبر المعتمد فخر- الأفاضل والامثل سلالة الأطياب والأماجد الجامع بين العلم والعمل السيد محمود الموسوی الاضفهانی ابن المرحوم السيد مهدي الموسوی (ره) دام تأتیده وكثر في العلماء العاملين امثاله تولد جناب معظم له در سنه ۱۳45 ه م در دهکده ده سرخ لنجان سفلی پنج فرسخی اصفهان ودر سنة ۱۳5۲ والد محترمشان رحلت نموره در سنه ۱۳6۲ متأهل و باجودت ذهن و فطانت و استعداد مخصوص برای نامساعد بودن اوضاع و نبودن وسائل تا سنه ۱۳64 موفق به تحصیل نشدند
در سنه مزبور مشغول بآموختن فارسی و نوشتن و قرائت قرآن و پس از يك سال در سن بیست سالگی در اصفهان در مدرسه معروف بكاسه گران بآموختن علوم عربی از صرف و نحو مشغول شده و در اثر سختی معاش وعدم توجه و عنایت اولیاء وقت که خود قوی ترین عاملی است برای اضمحلال و تفرقه آقایان طلاب علوم دین ناچار برای ادامه تحصیلات خود هجرت به بلده طيبة قم نمودند تا باشد که در کنف حوزه علمیه صانها الله الحدثان موجبات آسایش و ادامه تحصیل فراهم شود و پس از چند ماه توقف در آنجا و آموختن برخی از ادیان ناچار بفکر هجرت بنجف اشرف افتادند و پس از توقف یکسال تقریبا مراجعت باصفهان و ثانيا باعيالات خود در سنه ۱۳6۸ مراجعت به نجف اشرف نمودند و از این تاریخ الى الان در حوزه علمیه نجف در محضر مقدس اساتید و بزرگان حوزه ادام الله إظلالهم على رؤس الانام سطحی وخارج مشغول بفراگرفتن فقه و اصول و تفسیر میباشند و جناب معظم له با عیال مندی و سختی زندگی که برای نوع اهل علم فراهم است در نهایت اطمینان خاطر بصدق وعدهای الهی و ثبات قدم در تمام اینمدت مشغول بتحصیل خود بوده و هستند در این اوقات نظر بنیازمندی عامه محصلين بفکر ترجمه کتاب مزبور افتادند الحق هم لازم و بموقع بود اینك اول اثر قلمی خود را در دست برادران عزیز خود خاصه آقایان طلابیکه تازه شروع به تحصیل نموده میگذارند امید است مورد توجه و استفاده تا باعث خورسندی و تقدیر از معظم له بوده باشد بار پروردگارا بحق قرآن وخاندان محمد و آل محمد صلوات الله عليهم جناب ایشان و کلیه مشتغلين بعلوم دینی را برای یاری دین خود خالص گردان سنه ۱۳۷6هـ
الاحقر محمود سالك کاشانی
تصویر
صورت اجازه از حضرت شیخ الفقهاء و المجتهدین آیة الله فی الارضین آقای حاج آقا بزرگ تهرانی ادام الله ظله الشریف
کتاب مستطاب
سراج المبتدئين في علوم آل محمد المعصومين «ص»
(ترجمه و شرح منية المريد)
مترجم:
ثقة الاسلام حضرت آقای سید محمود موسوی دهسرخی
مد ظله العالی مقیم نجف اشرف
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله الذي خلق الموت والحيوة ليبلونا اینا احسن عملا وهوالعريز الغفور والصلوة والسلام على اشرف بريته و اكرم خلقه ورسله المبعوث رحمة للعالمين و شفيعا للمذنبين والعاصين و على آله الطيبين الطاهرين و خلفائه المعصومين الهداة المهديين واهل بيته الذين اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا و لعنة الله على أعدائهم والغاصبين لحقوقهم والمنکرین لفضائلهم من الان الى يوم الدين
اما بعد چنین گوید فقیر الی الله مذنب درگاه اله محمود بن سید مهدی موسوی دهسرخی اصفهانی غفرالله ذنوبهما که چون پیشرفت هر کاری بسته بمیل نفسانیست و میل نفسانی هم بدون داعی نمیشود و داعی هم نسبت بکارها و اشخاص فرق میکند مثلا داعي زراعت آن محصولیست که سر خرمن بدست میآید و داعی تجارت آن ربحی است که حاصل میشود و هكذا سایر کارها و چون داعی تحصیل علوم محمد صلی الله عليه و آله و اهل بیتش علیهم السلام تحصیل معرفت واجب الوجود ورسلش واحكام وقواعدش میباشد و نتیجه آنها رضایت پروردگار اقدس سبحانیست و علاوۀ بر آنها صاحبان علم و دانش در نظر صاحب نظران و خردمندان و بلکه بیخردانهم بزرك ومحترمند در هر جا که بوده باشند و در هر زمانیکه اتفاق افتند چیزی که هست امروزه مردم مبتلا بدست دشمن سخت شده اند که آنها خود را بصورت اهل علم
در میاورند و کارهای زشت و ناپسند بعمل میاورند و از آن طرف انتشار باسم اهل علم میدهند تا مردم از آنها تنفر پیدا کنند و از استفاده روحی بی بهره بمانند تا کار های خود را و اغراض فاسده که در نظر دارند بآسانی انجام دهند والا مردم بطبع خود از علم و اهل آن متنفر نیستند و بالاخره احتراماتیکه عقلا بلکه تودۀ ناس بر حسب فطرت و ارتكازشان از کسانیکه در راه دین وطلب علوم مربوطۀ بان قدم میگذارند مینمایند ابدا از غیر آنها بلکه کسانیکه مراتبی از علومی که مربوط بدین نیست دارا هستند نخواهند نمود و این دلیلی است وجدانی بر علو مرتبت وشأن علوم دینی و اهل آن پس بنابر این علوم آل محمد صلوات الله عليهم اجمعین بهترین علمهاست عقلا و شرعا و اخبار زیادی در وجوب تحصیل و فضل تعلیم و تعلم آن رسیده است وعلمای اعلام رضوان الله عليهم آن اخبار را در کتب معتبره خود ذکر نموده اند ولیکن تحصیل این علوم شرائط و آدابی دارد که بدون رعایت آن بار بمنزل نرسیده و نخواهد رسید و بجز زحمت زیاد و عمر گرانمایه را ضایع نمودن محصولی ندارد پس بر هر متعلمی لازم است که تحفظ بر آن شرائط و آداب بنماید تا اینکه انشاء الله بمقام عالی نائل گردد و علمای اعلام در آداب تعلیم و تعلم کتابها نوشته اند و بهترین آنها کتاب منية المرید شیخ شهید زین الدین بن علی بن احمد عاملی شامیست رضوان الله عليه و نظر باین که عر بیست و مبتدی آنوقتی که باید بخواند نمی فهمد و آنوقتی که می فهمد بسا نمیخواند و زیر بار مطالعه آن نمیرود و بر فرض هم که مطالعه کند آنقدر فساد اخلاقی پیدا کرده که علاج آن مشگلست لذا در نظر گرفتم که در ایام تعطیل باضافۀ چندین خبر و آیه اقتباس و ترجمه کنم و در دسترس برادران مبتدی و فارسی زبان گذاشته شود و آنها از مطالعه آن منتفع گردند انشاء الله و ناميدم آن را به سراج المبتدئين في علوم آل محمد المعصومين و آن مشتمل است بريك مقدمه و چهار باب ویك خاتمه .
اما مقدمه پر مشتمل است بر اموری چند از قرآن مجید و اخبار اهل بیت عزیز علیهم السلام و عقل سلیم که دلالت دارنده بر وجوب تحصیل علم و فضل آن و فضل تعلیم و تعلم وحاملین علم واعتناء خداوند تبارك وتعالی بشأن متعلمين وتمیز آنها را بواسطه آن از غیرشان. اما شواهدیکه از قرآن برای مذکورات میباشد چنداست
اول آنکه خداوند تعالی علم را تمام سبب برای خلقت همه عالم علوی و سفلی قرار داده و همین اندازه برای فخر و جلالت قدر کافی است آنجا که در کتاب مجیدش از باب تذکر و تنبیه صاحبان عقل و بینش میفرماید :
اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (1)یعنی خدای بحق آنست که بیافرید هفت آسمان را بعضی بر بالای بعضی و بیافرید زمین را مثل و مانند آسمانها یعنی آن را بر هفت طبقه خلق فرمود بعضی در تحت بعضی دیگر فرود میاید فرمان خدا میان آسمان ها و زمین ها یعنی حکم او تعالی در جمیع آسمان ها و زمینها نافذ است بحيوة و موت و صحت و سقم و غنا و فقر و سایر تصاريف امور بر وجه حکمت (2)و در آیه بعد میفرماید و ان الله قد أحاط بكل شيء علما يعني بدرستیکه علم خداوند تعالی البته بهر چیزی محیط است و کافی است که این آیه دلیل باشد بر شرافت علم خصوصا علم توحید که او اساس هر علم و مدار هر معرفت است و نیز خداوند جل شأنه در آية دیگر علم را بالاترین شرف و اولين منت قرار داده از برای بنی نوع بشر و آن در اولین سوره است که نازل کرده برنبی خود محمد مطصفی صلی الله عليه و آله که فرمود : اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ(3)یعنی بخوان قرآن را در حالیکه افتتاح کننده باشی بنام پروردگارت
آنخدائیکه بیافرید همه چیز را بر مقتضای حکمت خود و بیرون آورد آنها را از عدم بوجود بكمال قدرت بیافرید آدمی را از خونهای بسته شده بعد از نطفه بخوان و پروردگار تو بزرگتر است از همه بزرگان و کرم او بیشتر از همه کریمان .
آن خدائیکه بیاموزانید نوشتن را بقلم تاعلم را بخط قيد کنند پس بنگر چگونه خداوند تعالى باشارت بنعمت خلق و ایجاد کتاب مجیدشرا افتتاح کرده کتابی که از هیچ جهت و طرف بطلان و فساد بار راه ندارد زیرا از طرف خداوند حکیم وحميد نازل شده پس از آن در ردیف نعمت ایجاد نعمت علم را قرار داده چون میفرماید علم الانسان ما لم يعلم یعنی بیاموزانید جنس آدمی را آنچه نمیدانست از امور دین و دنیا و اگر چیزی بهتر از علم بود البته انسان را بعد از نعمت ایجاد بعلم اختصاص نمی داد. و برای تناسب بین آیاتیکه در اول سوره ذکر شده که بعضی از آن مشتمل است بر خلق انسان از خون بسته و بعضی بر تعليم او چیزی را که نمیدانست و آنکه چگونه نظم بدیعی در ترتیب آن آيات بكار رفته دو وجه گفته شده :
اول آنکه خداوند تبارك و تعالی برای انسان دوحالت را یاد فرموده کی اولین حالتش و اینکه از علقه که پست ترین چیز ها است بوده و دیگری آخرین حل ومرتبۀ ترقی که عالم شادتان باشد و معلوم است که این بالاترین مراتب کمال انسانی میباشد پس مثل اینکه خداوند تعالی فرموده باشد ای انسان تو در اولين وهله در مرتبہ پستی که فوق آن متصور نیست بودی و در آخرین وهله بمرتبه که نهایت شرف وخويست و بهتر از آن تصور نمیشود رسیدی البته این در صورتی تمام است که علم اشرف مراتب باشد زیرا که اگر غیر از از اشرف بود هر آینه ذكر او اولی بود وجه دوم آنکه خداوند تبارك و تعالی میفرماید و ربك، الاكرم الذي علم الإنسان مالم يعلم و چنانچه در اصول فقه مقرر شده ترتب حكم بر وصف مشعر برعلت بودن آن وصف است برای حکم بنابر این آیه مبارکه دلالت دارد براینکه خداوند تعالی
بجهت تعلیم نمودن علم بانسان بصقت اکرمیت مختص گردید پس اگر چیزی افضل و نفیس تر از علم بود هر آینه سزاوارتر بود بانکه بعد از اکرمیت ذکر شود.
دوم از شواهد قرآنی آنکه خداوند سبحان قبول حق را مبنی بر تذکر و تذکر را بر خشیت و ترس قرار داده و اختصاص داده خشیت را بعلماء آنجا که میفرماید سَیَذَّ کَرُ مَن یَخشَی یعنی زود باشد پند گیرد آنکه بترسد و نیز فرموده وَ إِنَّمَا يَخشَى اللّه مِن عِبَادِهِ العُلمَاء يعني وجز این نیست میترسند از خدا از بين بندگانش علماء یعنی آنهائیکه از خداوند تبارك و تعالی میترسند از بین بندگانش منحصر در علمایند ( شیخ بهائی رحمة الله علیه در اربعین خود میفرماید از این آیه شریفه میتوان استفاده نمود بر اینکه کسانی که از خدا نمیترسند عالم نیستند ولو درس هم زیاد خوانده باشند بلکه میتوان گفت از جاهل هم بدترند چونکه جهل بسیط بهتر از جهل مرکب است انتهي)
سوم از شواهد قرآنی آنکه خداوند تعالی علم را بحكمت نامیده و امر حکمت را بزرك شمرده آنجا که فرموده وَمَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا(1)يعنی و هر که را دادند حکمت و علم دین پس بدرستیکه داده اند او را نیکوئی بسیار چه او جامع خیر دارَین است و حاصل آنچه در تفسير حکمت گفته اند مواعظ قرآن و نبوت و فهم و علم است چنانچه در قول خدای تعالی است و من يؤت الحكمة و در جای دیگر و آتيناه الحكم صبياً و در جای دیگر و لقد آتينا ابراهيم الكتاب والحكمة و نیز ولما بلغ اشده آتيناه حكما وعلما و البته معلوم است که برگشت تمام اینها بعلم میباشد چهارم از شواهد قرآنی آنکه خداوند تبارك وتعالی ترجیح داده علما را بر غیرشان آنجا که میفرماید قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُو الْأَلْبَابِ(2)یعنی بگو ای محمد صلی الله علیه و آله
بكفار از روی توبیخ و انکار آیا برابرند آنانکه میدانند دلائل توحید را و به وحدت ار متفق اند و آنانکه علم ندارند؟ بجز این نیست که پند میگیرند بأمثال این بیانات صاحبان عقول خالصه از شوب کدورت و اوهام فاسده .
پنجم از شواهد قرآنی آنکه خداوند در کتاب عزیزش هفت چیز را باهم ذکر فرموده خبیث را باطيب آنجا که میفرماید(قُلْ لَا يَسْتَوِي الْخَبِيثُ وَالطَّيِّبُ)(1)یعنی بگو مساوی نیستند پلید و پاک این حکم عام است در نفی مساوات ميان نيك و بد در اشخاص و اموال و غير آن و کوررا بابينا آنجا که میفرماید (قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الْأَعْمَى وَالْبَصِيرُ أَفَلَا تَتَفَكَّرُونَ)(2)يعني بگو ای حبیب من آیا یکسانند نابینا و بینا چرا این مردم فکر نمیکنند یعنی برابر باشند گمراه با راه یافته و یا جاهل باعالم آیا هیچ فکر و اندیشه در این باب نمیکنید یعنی تأمل و تدبر کنید در این تامهتدی شوید و از عناد برگردید تا تمیز نمائید میان ادعای حق و باطل تابدانید که اتباع وحی چیزیست که محیص و مفری از آن نیست و ظلمت را با نور وظل را باحرور آنجا که میفرماید (وَمَا يَسْتَوِي الْأَعْمَى وَالْبَصِيرُ وَلَا الظُّلُمَاتُ وَلَا النُّورُ وَلَا الظِّلُّ وَلَا الْحَرُورُ)(3)یعنی برابر نیست نابینا یعنی کافر ياجاهل يامطلق اهل ظلال و بینا یعنی مؤمن یا عالم یا مطلق أهل اهتدا و مساوی نیست تاریکیها یعنی باطل که شرست و ضلالت یا معصیت و نه
روشنائی یعنی حق که ایمان و هدایت است و یاطاعت است وجمع بين ظلمات و توحید و نور بجهت آنست که ضلالت و بطلان بطرق مختلفه است و هدایت بطريق واحد و مساوی نباشد سایه یعنی نواب و بهشت که متضمن سایه رحمت است باراحت ونه حرارت یعنی عذاب دوزخ باشدّت و بهشت را با جهنم.
اگر تأمل در تفسیر این آیات شریفه نمایی خواهی فهمید که بازگشت همه اینها بعلم است .
ششم از شواهد قرآنی آنکه خداوند سبحان صاحبان علم را بعد از خود و ملائکه اش ذکر فرموده آنجا که میفرماید(شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلَائِكَةُ وَأُولُو الْعِلْمِ)(1)یعنی و گواهی داد خدا يعني بنصب دلائل داله بر وحدانیت و انزال آیات ناطقه بآن مبین گردانید آنکه اوست خدای بحق که از روی تحقیق هیچ معبودی نیست که سزاوار پرستش باشد مگر او و فرشتگان نیز گواهی دادند بآنچه دیده اند از عظم قدرت او وحدانیت او و صاحبان علم که مؤمنانند نیز ادای شهادت نمودند بر توحید باعتراف لسان و تصدیق جنان بواسطة حجج ساطعه و براهین قاطعه در حالتیکه خداوند اقامه نماینده است بعدل و راستی در قسم ارزاق و حکم خود در افعال و بلکه باین اندازه هم اکتفا نفرموده باز در وصفشان میفرماید(وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ)(2)یعنی تأويل متشابه نمیدانند مگر خداوند و کسانیکه ثابت قدمانند در علم و دانش و متمکن در بینش که علمای اهل ایمانند و نیز میفرماید (وَ كَفَى بِاللَّهِ شَهِيدًا بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ)(3)یعنی پسندیده و کافی است
در حالتیکه گواه باشد خدای تعالی میان من و شما بانکه من پیغمبر اویم بشما چه او اظهار معجزات نمود بر دست من برای تصدیق دعوی من و دیگر کسی که نزد اوست علم کتاب یعنی لوح محفوط که نزد جبرئیل است که وحی از لوح فرا میگیرد یا علم قرآن و آن نزد مؤمنان است و باعلم تورات که او نزد ابن سلام و اصحاب اوست
هفتم از شواهد قرآنی آنکه میفرماید(يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ)(4)یعنی تا قرار دهد خدای آناترا که گردیده اند از شما بسبب امتثال أوامر خدا و رسول او و آنانرا که داده شده است علم احکام شرایع ایمان
بر مراتب بلند و درجات ارجمند. هشتم از شواهد قرآنی آنکه خداوند تبارك و تعالی درجات را برای چهار طائفه ذکر نمود یکی از برای مؤمنین اهل بدر آنجا که میفرماید:
(إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ تا آنجا که می فرماید لَهُمْ دَرَجَاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ)(1)یعنی جز این نیست که مؤمنان کامل آنانند که چون یاد کرده شود خدای نزد ایشان بترسد دلهای ایشان از هیبت جلال و تصور عظمت لايزال و یا از تقصير اعمال خود در جنب انعام و افضال و چون خوانده شود بر ایشان آیت های او یعنی قرآن زیاد گرداند آن آیات ایمان ایشان را
دوم از برای مجاهدین آنجا که میفرماید (وَفَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْرًا عَظِيمًا)(2)یعنی برتری داد خدا وند جنگجویان اسلامی را بر باز نشستگان ( چه معذور و چه مقصر) بپاداش بزرك سوم برای کسیکه عمل صالح بجای آورد آنجا که می فرماید :
(وَمَنْ يَأْتِهِ مُؤْمِنًا قَدْ عَمِلَ الصَّالِحَاتِ فَأُولَئِكَ لَهُمُ الدَّرَجَاتُ الْعُلَى)(3)یعنی هر که با ایمان و اعمال شایسته نزد پروردگار آید (روز قیامت) آنها را درجاتی بلند و مقاماتی شامخ باشد
چهارم از براي علماء که فرموده (يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ) و در صفحه هفتم تفسيرش گذشت ببین چگونه برتری داد اهل بدر را بر غیرشان از مومنين بدرجاتی و علما را بر جميع طوائف و اصناف بدرجاتی پس باید علماء افضل مردم باشند
نهم از شواهد قرآنی آنکه خدا وند تعالی در کتاب کریمش علما را به
پنج منقبت و فضیلت اختصاص داده
اول بایمان آنجا که میفرماید (وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا)(1)یعنی میگویند علمای راسخ در علوم که گرویده ایم باو و همه محکمات و متشابهات از نزد پروردگار ما است
دوم بتوحيد آنجا که میفرماید (شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلَائِكَةُ وَأُولُو الْعِلْمِ) و تفسیرش گذشت
سوم بگریه و حزن در آنجا که میفرماید (إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ تا آنجا که میفرماید وَ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ یَبکُون)(2)يعني بتحقيق آنانکه پیش از نزول قرآن بآنها علم کرامت شده یعنی آنها که کتب آسمانی را خوانده اند و حقیقت وحی را شناخته و امارات نبوت بر آنها معلوم شده و امتیاز میان محق و مبطل نموده اند و نعت و صفت قر آن را در کتاب خود خوانده اند چون قرآن بر ایشان خوانده میشود بر زنخپای خود می افتند در حالتیکه سجده کنندگانند برای تنظیم امر الهی یا بجهت شكر وعده الهی که در کتب خوانده بودند از ارسال محمد «ص» و انزال قرآن در آخرالزمان و میگویند پاکست پروردگار ما از خلاف وعده خود برسد که وعده پروردگار ما لامحاله واقع است
و چهارم بخشوع ، آنجا که می فرماید(وَيَزِيدُهُمْ خُشُوعًا) و این همان آية قبل است
پنجم بخشيت آنجا که میفرماید (إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ) و ترجمه اش گذشت
دهم از شواهد اینکه خداوند تبارك وتعالی پیغمبر اکرمش با آن علم و حکمتی که بحضرتش عطا فرموده امر میفرماید به مطلب زیادتی علم آنجا که میفرماید .
(وَقُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْمًا)(1)یعنی و بگو ای پروردگار من بیفزای مرا دانش و علم با حکام شرع یعنی مرا علمی بعد از علمی کرامت کن.
یازدهم از شواهد آنکه در وصف علماء فرموده بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ فِي - صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ(2)یعنی بلکه قرآن آینه ای روشن است در سینهای آنان که بایشان علم و دانش داده شد.
دوازدهم از شواهد آنکه در وصفشان میفرماید (وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا يَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ )(3)يعنی و در نمیابند صنعت و جهت حسن وفائده این را مگر دانایان که تدبر می کنند در حقایق اشیاء على ماينبغی چه امثال و تشبیهات دلائل وطرقند بمعانی محتجبه و پوشیده تا ابراز معانی آن کنند و کشف معانی و تصویر آن مینمایند برای افهام همچنانکه مثل و تشبیه مذکور مصور و مبرز فرق است میان حال مشرك وحال موحد و این معنی مختص بر اهل علم است و جاهلان باین نمیرسند این مختصری بود از فضائل علم که خدا وند متعال در کتاب خودش تنبیه بر آن فرمودهمترجم گوید بعض از آیات دیگر هست که دال بر فضل علم است و مرحوم مجلسی رحمة الله علیه در بحار الانوار ذکر فرموده من جمله از آنها قول خدای تعالی است که میفرماید(وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ)(4)يعني و انزوني داد او را گشادگی در علم و دانش يعني عارف ساخت او را بوجوه علم و حکمت خصوصا در سیاست و تدبير مالك و عساكر و حفظ عدالت میان رعیت و دیگر بیفزود او را در تن یعنی شکل او را در کمیت و کیفیت با حسن وجهی بسیار است چه طالموت مرد قوی هیکل و با جمال بود و بيك سر و گردن از اهل زمان خود بلند تر مینمود و من جمله قول خدای تعالی است که می فرماید (وَيُعَلِّمُهُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَالتَّوْرَاةَ
وَالْإِنْجِيلَ)(1)یعنی بیازمود او را خدا کتابهای فرو فرستاده شده پیش از او را چون صدف شیث و ابراهیم و غیر آن وعلم حلال و حرام که حکمت شریعت است با علم ادله عقليه و تعلیم داد باو تورات و انجیل را و من جمله قول خدای تعالی است که میفرماید (كَذَلِكَ نُفَصِّلُ الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ)(2)یعنی همچنین که تفصيل دادیم این حكمها را بیان میکنیم نشانهای احکام دیگر را برای آنانکه علم و دانش دارند و من جمله قول خدای تعالی است که میفرماید (وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ)(3)یعنی ولیکن بیشتر مردم بواسطه جهالت وضلالانشان نمیدانند و باز میفرماید (وَنُفَصِّلُ الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ )(4)یعنی تفصیل میدهیم آیات را از برای گروهی که دارای علمند و ایضا میفرماید (الْأَعْرَابُ أَشَدُّ كُفْرًا وَنِفَاقًا وَأَجْدَرُ أَلَّا يَعْلَمُوا حُدُودَ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ)(5)یعني اعراب بیابانی که نشو ونمای ایشان در بیابانها باشد که مراد بنوتمیم و بنو اسد و غطفان و اعراب حوالى مدينه إند نه تمام اهل بادیه سخت ترند از روی کفر و نفاق و کفر ایشان از شهر نشینان زیاد تر است بجهت آنکه سخت دل و متوحشند و با اهل علم نشست و برخواست نکرده اند و حجج و معجزات کمتر شنیده و دیده اند و سزاوار ترند بآنکه ندانند احکامی را از واجبات و مستحبات شرع که حق تعالی بر پیغمبر خود نازل فرموده و باز میفرماید (وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ)(6)یعنی نباید تمامی مؤمنين بجهاد بروند پس چرا نرفتند از هر گروهی از ایشان طایفه ای تا علم و دانش آموزند در دین و بترسانند قوم خود را در وقت بر گشتن بنوی ایشان شاید بترسند ( از خدا وند و عذاب او ) و نیز میفرماید (صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ
لَا يَفْقَهُونَ)(1)یعنی گردانیده است خدا دلهای ایشان را از ثواب ورحمت در آخرت با از انشراح صدر و فهم قرآن و قبول ايمان بجهت عقوبت فرط عناد و انکار و اصرار کفر ایشان و عدم تدبر در آیات و معجزات ظاهره بجهت آنکه ایشان گروهی اند که در نمی یابند حق را و فهم نمی کنند از غایت رسوخ کفر و عناد در باطن ایشان و تدبر در آن نمیکنند تا حق را دریابند و باز میفرماید (يُفَصِّلُ الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ)(2)یعنی روشن میفرماید آیات را برای گروهی که علم و بینش دارند و أيضا میفرماید (نَرْفَعُ دَرَجَاتٍ مَنْ نَشَاءُ إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٌ)(3)يعنى و بلند میگردانیم درجات آنرا که بخواهیم و بالاتر از هر صاحب علمی عالم دیگریست و نیز میفرماید - (أَفَمَنْ يَعْلَمُ أَنَّمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ كَمَنْ هُوَ أَعْمَى إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُو الْأَلْبَابِ)(4)
یعنی آیا کسی که علم دارد بحقانیت آنچه از طرف پروردگار بتو نازل شده مانند کسی است که نا بینا باشد بدل و انکار قرآن کند جز این نیست که از قرآن پند پذیرند صاحبان عقلهای مصفی و دور از شبهات و باز میفرماید (وَلُوطًا آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا)(5)یعنی ولوط را دادیم حکمت که آن امریست واجب العمل با نبوت یا فصل بين الخصمين يعنی حکومت ودانشی که آن پیغمبر را لازم است از قواعد شرع و ملت عطا فرمودیم . وأيضا میفرماید (وَلِيَعْلَمَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَيُؤْمِنُوا بِهِ )(6)یعنی و دیگر آنکه حکمت در تمكين شيطان از القاء آن است که بدانند آنانکه داده شده اند علم و دانش یعنی تا اهل ایمان که عالم اند بطريق صواب ومنهج حق بدانند آنکه قرآن حق است و نازل از طرف پروردگار تست و شیطان را در آن مجال تغییر و تبدیل نیست پس ایمان آورند بقرآن یا
بخدا ثابت و راسخ شوند در ایمان را زیاد گردانند ایمان را برایمان خود و باز میفرماید(وَلَقَدْ آتَيْنَا دَاوُودَ وَسُلَيْمَانَ عِلْمًا)(1)یعنی و بدرستی که علم باحکام شرایع را بداود و سلیمان دادیم و باز در همان آیه میفرماید (الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي فَضَّلَنَا عَلَى كَثِيرٍ مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِينَ) يعنی و گفتند بعد از اعطای علم بایشان ستایش آنخدائيرا . که بسبب علم مرا بر بسیاری از بندگان مؤمن خود فضیلت و برتری داد و ایضا میفرماید (إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ)(2)يعنى بدرستیکه در آنچه ذکر کردیم برهانیست برای مردمان با علم که بواسطه آن متعظ شوند و عبرت گیرند و نیز فرموده (بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ)(3)یعنی بلکه بیشتر اهل شرك نمیدانند تفرد حق را در خلق ایشان لاجرم بشربك قائل شده اند و باز میفرماید
(وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَى آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا)(4)يعنی و آن هنگام که موسی علیه السلام بغایت قوم خود و کمال جوانی که سی سالگی است رسید و اندام و عقل او بکمال کرائید یعنی نهایت نشو و نمو وغایت زیر کی واصل شد باو نبوت و علم دادیم و باز می فرماید - (وَقَالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَيْلَكُمْ ثَوَابُ اللَّهِ خَيْرٌ لِمَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا)(5)يعنی و گفتند متمنیان را آنانکه داده شده بودند دانش و علم باحوال آخرت و تصدیق بآنچه وعده داده است خدا وند اهل ایمان را از ثواب ابدی وای بر شما ای طالبان ، ثواب و پاداش خدا در آخرت بهتر است از مالهای دنیا که بقارون داده شده بلکه از جمیع اموال دنیا هر کسی را که بگرود بخدا و پیغمبر و عمل و کارهای ستوده کند و باز میفرماید : (وَقَالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَالْإِيمَانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتَابِ اللَّهِ إِلَى يَوْمِ الْبَعْثِ فَهَذَا يَوْمُ الْبَعْثِ وَلَكِنَّكُمْ
كُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ)(1)یعنی و گویند آنانکه داده شده اند علم و ایمان را بدرستیکه درنگ کردید در دنیا در لوح محفوظ یعنی لبث شما ثابت است در لوح محفوظ یا در قرآن تا روز برانگیختن مراد آن است که ملائکه و انس باین قول رد آن چیزی کنند که کنار گفته و بر آن سوگند خورده باشند بعد از آن گویند پس اینست روز برانگیختن که انکار میگردید ولیكن بودید شما که از فرط جهل و عدم تفکر و تدبر نمیدانستید که بعث حق است و نیز میفرماید (كَذَلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ)(2)یعنی مثل این طبع و مهر نهادن مهر مینهد خدای بر دلهای آنانکه نمیدانند یعنی طلب علم نمیکنند مراد آنست که کسانی که در طلب دانستن حق نیستند و با وجود آیات ظاهره وحجج باهره بر آن مقرند بر خرافاتیکه بآن اعتقاد کرده اند حقتعالی ایشان را در وادی خذلان فرد میگذارد و طریق لطف و توفيق را از ایشان مسدود میسازد تا بر وجهیکه گوئیا مهر بر دل آنها نهاده و شبیه نیست در آنکه جهل مرکب مانع ادراك حق و موجب تکذیب آن است و اعطای لطف و توفیق بکسی می کند که فائده دهد و بآن خود را از وادی ضلالت بسر حد هدایت برساند و اما کسانی که در جحود و عناد و انکار بر وجهی باشند که اصلا نظر التفات بجانب دلائل هاديه و براهين واضحه نکنند با وجود وضوح و ظهور آن حقتعالی ایشان را بخود فرو گذاشته منع الطاف از ایشان می نماید و ایضا خداوند تبارك و تعالی میفرماید (وَيَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ هُوَ الْحَقَّ وَيَهْدِي إِلَى صِرَاطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ)(3)یعنی ومیدانند آنانکه داده شده اند علم و دانش را که آنچه از طرف پروردگار نازل شده حق است و هدایت میکند براه خدای غالب
ستوده و نیز میفرماید (بَلْ كَانُوا لَا يَفْقَهُونَ إِلَّا قَلِيلًا )(1)یعنی بلکه هستند که نمیفهمند مگر اندکی و ایضا در دورة حشر آیه ۱۳ میفرماید (ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَا يَفْقَهُونَ) یعنی آن بسبب اینستکه اینها گروهی می باشند که نمیفهمند
وايضا در سوره منافقون آیه 7 میفرماید (وَلَكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَا يَفْقَهُونَ) یعنی ولیکن منافقان نمیفهمند و نیز در آیه ۸ میفرماید (وَلَكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَا يَعْلَمُونَ) یعنی ولیکن منافقان نمیدانند انتهی آیاتی که در فضل علم مرحوم مجلسي رحمه الله ایراد نموده بود و اما اخباریکه دلالت بر فضل علم دارند زیاد از حد احصا است ولكن ما قریب بیکصد و بیست خبر در مقدمه ذکر میکنیم با ذکر مدارك الا قليلی که مدرك ان خود منية است در اصول کافی از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) منقولست که طلب علم واجب است بر هر فرد مسلمان آگاه باشيد بدرستی که خدا وند تبارك و تعالی دوست میدارد طالبان علم را
و ايضا در کافی نقل شده از حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) که سئوال نمودند آیا برای مردم جایز است سئوال نکنند از آنچه که محتاج اند به او ؟ فرمودند نه
و نیز در کافي منقول است از حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) که فرمود ای مردم بدانید کمال دین در طلب علم و عمل باوست آگاه باشید که طلب نمودن علم واجب تر است از طلب نمودن مال بدرستی که مال بین شما قسمت شده است وضامن شده آن را از برای شما و قسمت نموده آن را عادلی بین شماها و ضامن شده و البته وفا میکند بضمان خود ولیکن علم را پیش اهلش سپرده اند و امر شده اید از اهل آن طلب نمائيد پس طلب کنید.
1) (1) سورة فتح آیه ۱5
وايضا در كافي منقول است از حضرت صادق (علیه السلام) که فرمود رسول خدا (صلی الله علیه و آله) طلب علم واجب است بر هر مسلمانی آگاه باشید بدرستیکه خداوند دوست میدارد طالبان علم را. و نیز در کافی منقولست که جناب علی بن ابی حمزه فرمود شنیدم که حضرت صادق میفرمودند علم آموزید در دین پس کسی که علم نیاموزد از شماها در دین پس او اعرابی ( بادیه نشین و نادان ) است خداوند تبارك و تعالی در کتاب خود می فرماید (لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ)
وايضا در کافی از مفضل بن عمر منقولست که فرمود شنیدم حضرت صادق (علیه السلام) میفرمودند بر شما باد بطلب نمودن علم در دین خداوند و مانند بادیه نشینان نباشید پس کسیکه در جستجوی علم بدین الهي نباشد خداوند هم روز قیامت بار نظر نمیکند و هیچ عملی را از او نمیپذیرد و در کافی نیز از حضرت صادق (علیه السلام) منقولست که فرمود هر آینه دوست میدارم اصحاب من تازيانه بسرهاشان زده شود برای طلب علم .
وايضا در كافي منقولست از علی بی محمد از سهل بن زیاد از محمد بن عیسی از حضرت صادق که گفت عرض كردم خدمت آنحضرت فدایت شوم مردیست که معرفت باین امر (ولایت اهلبیت علیهم السلام) دارد و ملازم خانه خود شده وعزلت اختیار نموده و با احدی از برادران ایمانی رفت و شد نمیکند پس آن حضرت فرمودند پس چگونه تفقه در دیانت نموده علم دین را فرا میگیرد؟ مرحوم فیض فرموده این حدیث دلالت میکند که کناره گیری از جاهل بامور دینی ممدوح نیست بلکه حرام است چون مستلزم فوت واجب است که تعلم وتفقه باشد انتهی . ودربحار منقولست از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) که طلب علم بر هر مرد و زن مسلمانی واجبست . و مخفی نماند علمی که بر هر مرد و زن مسلماني واجبست هر علمی نیست بلکه علم دین است که اول
آن اصول عقائد یعنی توحید و نبوت و معاد (جسمانی و روحانی) باشد و توحید عبارتست از اعتقاد داشتن بخدای یكتائیکه جامع جميع صفات کمالیه و منزه و مبری از جمیع صفات رذيله باشد و نبوت عبارت است از اعتقاد داشتن به پیامبری یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر از طرف پروردگار قادر حيّ سبحان برای ارشاد خلق که اول آنها آدم (علیه السلام) است و آخر آنان پیغمبر خاتم محمد بن عبد الله «ص» میباشد ولیكن این عدد بنا بر قول مشهور است و معاد عبارتست از اعتقاد داشتن بحشر وحساب و کتاب و میزان وصراط و اینکه ما با همین جسدها زنده خواهیم شد و بمزد وجزای خود خواهیم رسيد اَلنَّاسُ مُجزِيُّونَ بِاعمالهم اِن خَيراً فَخَيرُ وَ اِن شَرّاً فَشَّرٌ و بعد از آن اعتقاد باصول مذهب است که عدل الهی و امامت ائمه هدی (علیهم السلام) باشد و بعد از آن واجب است تعلم احکام شرعیه و اخلاق حمیده چنانکه در اصول کافی منقولست از حضرت موسی بن جعفر «ع» که فرمود داخل شد حضرت رسول «ص» در مسجد ناگاه جماعتی را دید که اطراف مردی را گرفته اند سئوال فرمود کیست این مرد گفته شد علامه است فرمود علامه چیست گفتند دانا ترین مردم است به نسبهای عرب و سر گذشت آنها و تاریخ جاهلیت و اشعار عرب حضرت موسی بن جعفر فرمودند که حضرت رسول فرمود اين يك علم است که ضرر نمیزند کسی را که جاهل باو باشد و نفع نمیدهد کسی را که عالم باو باشد پس از آن پیغمبر اکرم فرمود علم سه چیز است آيةٌ محكمةٌ او فريضة عادلة أو سنةٌ قائمةٌ وسوای اینها فضلت یا زیادی است و مراد از آیه محکمه اصول دین و از فریضه عادله علم اخلاق و از سنة قائمه احکام شرعیه است از قبیل حلال وحرام پس معلوم شد که مراد از علم حقیقی ونافع بعالم آخرت چیست و بنا براین نوشتن در مدارس جدید طلب العلم فريضة على كل مسلم
ومسلمه بسیار بیجاست چه که یکی از احکام شرعیه دختران از خانه بیرون نیامدمست و کسی را غیر از شوهر خود نشناختن است برای این مدارس کار را بجائی رساندند که قبح این معنی را بطور کلی برداشتند و دختر هارا افسار گسیخته نموده اند و اگر ملاحظه سایر مفاسد اعتقادی و اخلاقی و اجتماعی را هم بکنیم بیشتر رسوائی طرز تحصیلات امروزه آشکار می شود - لب گزیدش مصافی یعنی که بس. وايضا در بحار منقولست که طلب علم کنید ولو برفتن چین و در وافي منقولست از امام صادق «ع» که طلب علم واجبست و بطریق دیگر از آنحضرت منقولست که طلب علم واجب ست و در تفسیر برهان منقولست از ثامن الائمه علی بن موسی الرضا«ع» از پدرش از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) که فرمود طلب علم واجبست بر هر مسلمانی پس علم را از محلش طلب و از اهلش اقتباس نمائید بدرستی که تعليم علم قربة لي الله حسنه و طلب نمودن آن عبادت و مذاکره نمودنش ثواب تسبیح دارد و تعليم نمودن آن بنادانان صدقه و باهلش عطا نمودن موجب قرب بخدا است زیرا که بعلم دانسته میشود حلال وحرام الهی و موجب وضوح وروشنی راه بهشت است و مونس وحشت ورفيق غربت وهمزبان در خلوتست و راهنما است در شادی وغم وحربه است برای دفع دشمنان وزینت است نزد دوستان خدا بعلم جماعتی را بلند خواهد کرد که ایشان پیشوایان بوده باشند در خیر و مردم پیروی ایشان نمایند و بافعال و کردار ایشان هدایت یابند و بقول ایشان عمل کنند و ملائکه رغبت مینمایند در دوستی ایشان و آنانرا ببال خود نوازش میدهند و در هنگام نماز برایشان استغفار میکنند هر تروخشکی حتی ماهیان دریا و درندگان صحرا وعلم باعث حيات دلهااست از جهالت و بینائی دیدگانست از ظلمت وقوت بدنها است از ضعف، شخص ، بمنازل برگزیدگان الهی میرساند و داخل در مجلس نیکوکاران و
در جات عالیه دنیا و آخرت مینماید و تذکر آن و تفکر در آن برابر باروزه داشتن و مباحثه اش ثواب نماز گزاردن دارد بعلم اطاعت و بندگی خدا و صله رحم میشود وحلال و حرام دانسته گردد علم پیشوای عمل و عمل تابع اوست علم بسعدا الهام شده و اشقیا از آن محرومند خوشا بحال کسی که از آن بهره ای گرفته و محروم نشده باشد و فرمود عالم در میان جهال مانند زنده است در میان مردگان در کافی از امام صادق منقولستکه چون خداوند خیر و خوبی بنده را خواهد او را دانا گرداند دردین.
وايضا در كافي منقولست از بشیر دهان که از اصحاب ما کسیکه طلب علم نکند خبری در او نیست ای بشیر مردی از (شيعه) که بی نیاز نشود بفقه خودش محتاج بآنان (عامه) میشود و وقتی بآنها محتاج شد در ضلالت و گمراهی خودشان داخلش میکنند بطوریکه ملتفت نشود. و در کافی نیز از زیدبن حسن نقل شده که گفت از حضرت صادق (علیه السلام) شنیدم هر کس درحقایق دینیه ثابت قدم و استوار باشد (و معارف الهیه را سرسری نشمارد ) تحمل شبهات خشك و آرام را ندارد و با کمال جدیت کوشش میکند که باطن آن شبهات رسیدگی کرده و از صورت آرام و ساکن وسوسه های شیطان انسی و جنی پرده بردارد و از سخنگویان برحق الهی که آن علوم را از ورثه علم حق (انبیا ورسل) گرفته اند علوم تازه را (که در دسترس عمومی نیست ) بیاموزد آیا آنچه را انکار میکنید برای چه نمیدانید و آنچه را بصیرت دارید از کجا آموخته اید اگر ایمان دارید آیا سبب جهل و انکارتان جز سستی در طلب علم چیزیست و مایه بینش و بصیرتتان غیر از تعلم از آل محمد (صلی الله علیه و آله) میباشد؟
وايضا در کافی منقول است از حضرت صادق (علیه السلام) که روایت نموده از پدرانش که فرمود رسول خدا «ص» خبری نیست در عیش مگر برای دو کس عالمیکه
اطاعت کرده شود و مستمعی که حافظ باشد . و نیز در کافی از معاوية بن عمار منقولست که فرمود عرض كردم خدمت حضرت صادق (علیه السلام) بر اینکه شخصی روایت کننده حدیث شماها است که میان مردم احادیث شما را انتشار میدهد و دلهای شیعیان را بآن محکم میکند و عابدیست که اهل روایت نیست کدام بهترند ؟ فرمود روایت کننده حديث ما که دلهای شیعیان مارا بآن محکم کند، بهتر است از هزار عابد. وايضا در کافی از امام صادق (علیه السلام) منقولست که فرمود علماء أمين وأتقياء حصون و قلعه دین و اوصیاء بزرگانند . و نیز در کافی از ابی حمزه ثمالی منقولست که گفت فرمود حضرت صادق بمن که صبح کن در حالتی که عالم باشی یا متعلم یا دوست اهل علم وقسم چهارم مباش که هلاك شوی ببعض ایشان (آن سه طايقه) وایضا در کافی از امام صادق نقلست که مردم به قسم هستند عالم ومتعلم وغثا يعني برك خشك که هرطرف باد میوزد او میرود ، ودر کافی نیز منقولست از جمبل از امام صادق که گفت شنیدم از آنحضرت میفرمود صبح میکنند مردم بر سه دسته عالم و متعلم وعلف خشك که نه عالمند و نه طالب علم پس ما عالم هستیم و شیعیان ما طالب علمند و سایر مردم علف خشکند. و در کافی نیز از امام صادق «ع» منقولست که فرمود رسولخدا «ص» فرمود هر کس راهی رابرود که طلب کند در آن علم را خداوند تبارك وتعالی راهی برای او بسوی بهشت بگشاید و بدرستیکه ملائکه بالهای خود را بر زمین میگسترانند برای طالب علم از روی رضا و خشنودی و بدرستی که استغفار میکند برای اهل علم هر که در آسمانها و زمین است حتی ماهیان دریا و فضل عالم بر عابد مانند فضل ماه شب چهارده است بر ستارگان و علما وارثان پیغمبرانند و پیغمبران میراث طلا و نقره ای نگذاشتند بلکه علم میراث ایشانست پس هر کس بهره ای از آن بگیرد بهره تمام گرفته .
و در کافی ایضا از امام محمد باقر (علیه السلام) منقولست بر اینکه کسی که یاد بدهد علم را از شماها از برای اوست مزد و اجر مانند مزد و اجر طلب کننده علم و از برای اوست فضل و برتری نسبت بطلب کننده پس طلب کنید علم را از حاملين علم و ياد بدهید برادرهای خود را همچنانکه ياد دادند شما را علماء. و نیز در کافی منقولست از ابی بصیر که گفت شنیدم از امام صادق که میفرمود هر کس یاد بدهد خيريرا بس برای اوست اجر مانند اجر کسیکه عمل باونموده گفتم اگر یاد بدهد آن خیر را سوای او یعنی دومی یاد سومی بدهد جاری میشود آن اجر و مزد از برای اولی فرمود اگر یاد بدهند او را تمام مردم آن اجر و مزد جاری میشود از برای اولی گفتم اگر مرده باشد چطور فرمود اگر چه مرده باشد یعنی تا روز قیامت هر کس یاد بگیرد و عمل کند مثل أجر عمل کننده بان معلم اول میرسد . و در کافی نیز منقولست از امام محمد باقر (علیه السلام) که فرمود کسیکه یاد بدهد بابی از علم را پس از برای اوست ماند اجر کسیکه عمل بأن نموده و حال آنکه کم نمیشود از اجرایشان چیزی و کسی که یاد بدهد بابی از گمراهی را میبوده باشد برای او مانند گناهان کسی که عمل باو نموده باشد بدون اینکه از گناهان ایشان چیزی کم شود. ودر كافي ايضا منقولست از ابی۔ حمزه از علی بن الحسین (علیه السلام) که فرمود اگر میدانستند مردم چه فوائدی در طلب علم هست هر آینه طلب میکردند او را ولو بریختن خون قلبشان و فرورفتن در گودی دریا بود بدرستی که خداوند تبارك و تعالی وحی نمود بسوی دانیال باینکه دشمنترین بندگان من پیش من آن جاهلیست که خفیف شمارد حق اهل علم را و تارك باشد مر اقتداء بايشان را و بدرستیکه بهترین بنده من بسوی من آن پرهیز کاریست که طلب کننده باشد ثواب بزرك را وملازم باشد علما را وتابع باشد حكما را وقبول
کننده باشد از حکما یعنی روایاتیکه از آنها میرسد بگیرد و او بواسطه های زیادی چنانچه بعض از شراح حدیث فرموده اند . و نیز در کافی از امام صادق منقولست که هر کس طلب کند. علم را وعمل کند باو و یاد بدهد از برای خدا خوانده میشود در ملکوت آسمان وزمین بزرك پس گفته میشود یاد گرفت برای خدا و عمل کرد برای خدا و یاد داد برای خدا . و از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) منقولست کسی که طلب کند علم را و بآن برسد بنویسد خداوند تبارك و تعالی از برای او دو نصیب از اجر و مزد و کسیکه طلب کند علم را و بآن نرسد بنویسد خدایتعالی از برای او يك اجر از ثواب و نیز از آنحضرت منقولست که هر کس دوست میدارد نظر نماید بآزاد شدگان از آتش نظر کند بطلب کنندگان علم قسم بآنکسیکه جانم در دست اوست هیچ طالب علمی نیست که رفت و شد نماید بدر خانه عالم برای طلب علم جز این که خداوند عالم برای هر قدمی عبادت سالی در نامۀ عملش مینویسد و در بهشت شهری برای او بنا می نماید و بر روی زمین حرکت میکند، در حالتی که زمین برای او استغفار می نماید . وشب را بروز وروز را بشب میاورد در آمرزش و مغفرت الهی وملائکه گواهی دهند که آنان (طالبين علم) آزاد شدگان از آتش جهنم میباشند. و از آن سرور نیز نقل شده که کسی که طلب میکند علم را مانند کسی است که روزها روزه و شبها بعبادت خداوند باشد و اگر بابی از علم را آدمی تحصیل کند بهتر از آنست که بقدر کوه ابو۔ قیس طلا داشته باشد و در راه خداوند اتفاق نماید . و نیز از آن بزرگوار منقولست که کسی که مرگش برسد و او مشغول طلب علم باشد برای زنده کردن اسلام تفاوت مقام او در بهشت با پیغمبران يك درجه است . و نیز از آنجناب منقولست که فرمود فضل عالم برعابد هفتاد درجه است که میان هر دو درجه با درجه دیگر مقدار دويدن
اسب در هفتاد ساله باشد و این مقام بجهت آنست که شیطان بدعت میگذارد بین مردم پس میبیند آن بدعت راعالم و برطرف می کند اودا وعابدسرگرم عبادت خودش میباشد (بدون التفات بضلالات وفتن). و باز از آنسرور نقل شده که فضل عالم برعابد مانند فضل منست بار پست ترین شما بدرستیکه خداوند و ملائکه واهل آسمانها و زمین حتی موریکه در خانه اش میباشد و ماهیان در آب هر آینه درود میفرستند بر آموزندگان علم بر مردم و در خبر دیگر منقولست از آنسرور که هر کس در طلب علم قدم گذارد در طريق الهی باشد تا بر گردد. و نیز از آن بزرگوار منقولست کسی که خارج شده و طلب میکند بابی از علم را بجهت آنکه باطلی را بعلمش بحق برگرداند و گمراهی را هدایت برساند عملش برابر با عبادت چهل سال باشد. و در خبر دیگر از آنسرور منقولست که بامیرالمومنین فرمود اگر خداوند هدایت کند بسبب تو يك نفر را بهتر است از اینکه بوده باشد. از برای توحمر النعم (شتران سرخ را گویند) کنایه از خیر دنیا است تماما. و باز از آنسرور نقل شده که فرمود بمعاد اگر هدایت کند خدا بتو يك مردیرا بهتر است از برای تو از دنیا و آنچه در دنیا است. و باز از آن بزرگوار منقولست بر اینکه خداوند رحمت کند جانشینان وخلفاء مرا گفته شد یا رسول الله کیانند جانشینان شما فرمود کسانی که دوست میدارند سنت مرا زیاد میدهند بندگان خدا را. و از آنجناب نیز منقولست که فرمود مثل آنچه که خداوند مرا بأن مبعوث فرموده از علم و هدایت مثل بارانیست که بزمین برسد و يك قطعه از آن طيب و پاکیزه باشد و آبرا قبول کند و گیاه بسیار برویاند و يك قطعه از آن آبرانگاه میدارد بواسطۀ آن خداوند مردم را نفع میبخشد که هم از آن بیاشامند و هم در زراعت خود مصرف نمایند و پاره ای از آن بزمینی میرسد که شن زار است آبرا قبول نمی کند و گیاه هم
نمیرویاند پس این مانند کسی است که تفقه کند در دین خدا ونفعش بدهد آنچه را که من مبعوث بآن شده ام بس یاد بگیرد و یاد بدهد و مثل کسی است که سرش را بآن بلند نکند و هدایتی را که من بآن مبعوث شده ام قبول ننماید. و نیز از آنسرور نقل شده بر اینکه غبطه نیست مگر دو کس را مردیکه داده باشد خداوند باو مالی را پس مسلط کرده باشد او را تمام کردنش در راه حق ومردیکه داده باشد خداوند باو علمی رادار آن علم قضاوت کند و یاد بدهد علمش را . ودر خبر دیگر از آنجناب منقولست بر اینکه کسی که بخواند و دعوت کند بسوی هدایت میبوده باشد از برای او از اجر و مزد مانند اجر کسیکه متابعت و پیروی او را کرده باشد و حال آنکه هیچ کم نمیشود از مزد پیروان و متابعت کنندگان و کسی که بخواند و دعوت نماید بسوی ضلالت و گمراهی میبوده باشد از برای او از گناه مانند گناهان کسیکه پیروی اورا کرده باشد و حال آنکه هیچ کم نشود از گناهان پیروان . ودر ځیر دیگر منقولست از آنجناب وقتیکه بمیرد پسر آدم بریده میشود عمل او مگر از سه چیز صدقه جاریه یا علمی که نفع برساند و با اولادیکه صالح باشد و دعا کند اورا . و در خبر دیگر از آنجناب منقولست که می فرماید بهترین چیزیکه و امیگذارد شخص بعد از خودش سه چیز است ولد صالح که دعا کند او را وصدقه جاریکه برسد باوثوابش و علميکه عمل کنند باو بعد از خودش . ودر خبر دیگر میفرماید بدرستی که ملائکه بالهای خود را برای طالبين علم میگسترانند از روی خشنودی بعمل آنها. ودر خبر دیگر میفرماید کسی که برود راهی را که طلب کند درار علمی را آسان کند خداوند از برای اوراه بهشت را . ودر خبر دیگر میفرماید خوابیدن با علم بهتر است از نماز خواندن باجهل
و در خبر دیگر میفرماید يك فقيه از هزار عابد بر شیطان شدیدتر و ناگوارتر است
و در خبر دیگر میفرماید بدرستیکه علماء در زمین مانند ستارگانند در آسمان که سبب راهنمائی مردمانند در تاریکیهای خشکی و دریا و در هنگام غروب و افول آنان بیم آن میرود که راهروان در گمراهی بیفتند . ودر خبر دیگر میفرماید هر که در طریق علم وعبادت نشوونما کند تا به پیری رسد خداوند روز قیامت ثواب هفتاد و دو صدیق بار عنایت فرماید . ودر خبر دیگر می فرماید که خداوند در روز قیامت بعلماء میفرماید، که من قرار ندادم علم وحلم خود را در شما مگر آنکه میخواستم شمارا بیامرزم بسببه آنچه که در شما هست و هیچ باکی ندارم. ودر خبر دیگر میفرماید چیزی با چیزی جمع نمیشود بهتر از علم با حلم . ودر خبردیگر می فرماید صدقه که مردم میدهند بهتر از علمی که نشر میشود نیست . و در خبر دیگر میفرماید هدیه نمیدهد مرد مسلم هديه را ببرادرش که افضل باشد از کلمه حکمت یعنی علم که زیاد کند هدایت او را یا او را از هلاکشدن نگاهدارد. و در خبر دیگر میفرماید افضل صدقه آنست که مرد علمی را بداند و پس از دانستن ياد بدهد ببرادر دینی خود . ردرخبر دیگر میفرماید عالم و متعلم دوشریکند در اجر و مزد و در بقیه مردم خبری نیست. و در خبردیگر میفرماید علم کم بهتر از عبادت زیاد است . وجه او معلوم است بجهت آنکه عبادت بدون علم و دانش مثل راه رفتن در شب تاريك است پس ممکن است مسافت زیادی را طی کند ولی بمقصود خود نائل نشود . ودر خبر دیگر میفرماید کسی که در روز برای تعلیم و تعلم بمسجدی برود ثواب عمره مقبوله از برای او باشد و کسیکه در شب برای تعلیم یا تعلم بمسجدی برود ثواب حج مقبول از برای او باشد . و در خبر دیگر میفرماید صبح کن در حالتیکه یا عالم باشی یا طلب کنند، علم یا شنونده یا دوست دارند، آن وقسم پنجم نباش که در هلاکت وضلالت باشی . و در خبر دیگر می فرماید وقتی
که گذار شما بباغستانهای بهشتی افتاد در آنها گردش کنید و بهره مند شوید عرضکردند باغستانهای بهشت چیست فرمود مجالس ذکر بدرستیکه خداوند رادر ملائکه گشتی۔ هائیست که در جستجوی مجالس ذکر میباشند و وقتی آنها رسیدند در اطراف اهل آن مجالس حلقه میزنند بعضی از علماء فرموده اند مراد از حلق ذکر مجالس تعلیم و تعلم حلال و حرام است که در آن مجالس یاد میگیرند کیفیت خرید و فروش و نماز و روزه و نکاح و طلاق و سایر وظائف شرعیه خود را از عبادات و معاملات. و از صفوان بن غسان منقولست که گفت رفتم خدمت حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) و آنحضرت تکیه داده بودند بر يك بردی پس عرضكردم یا رسول الله من آمدم علم طلب کنم پس آنجناب فرمودند مرحبا بطالب علم بدرستی که ملائکه اطراف طالب علم طواف میکنند و بالهای خود را بر او دور میزنند پس بالا میروند به من آنهابعض دیگر را تا اینکه میرسند با سمان دنیا از محبتی که به آنان دارند بواسطه علمیکه تحصیل میکنند . و ازکثیر بن قیس منقولست که گفت نشسته بودم با ابی درداء درب مسجد دمشق پس مردی نزد او آمد و گفت ای ابودرداء بجهت حدیثی که شنیدم از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) نقل میکنی من از مدینه (مدينه حضرت رسول ) بسوی تو آمدم گفت نیامده ای تجارت کنی گفت نه گفت نیامده ای برای غیرش گفت نه گفت شنیدم حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) میفرمودند کسیکه داخل بشود در راهی که در آن طلب علم کند داخل میکند خداوند او را در راه بهشت و بدرستیکه ملائکه هر آینه میگذارند بالهای خودشانرا روی زمین از روی رضایت برای طالب علم و بدرستیکه عالم هر آینه طلب آمرزش میکند برایش هر کس در آسمانها و در زمین است حتی ماهیان در آب و برتری عالم بر عابد مانند فضیلت ماه است بر باقی ستارگان بدرستیکه علما ورثه انبیاءاند و انبیاء ارث نگذاشتند دینارو
درهمی را بلکه ارث گذاشتند علم را پس کسیکه گرفت او را بدرستیکه گرفته است نصيب زیادیرا. و از ابی یحیی منقولست که مامیرفتیم در کوچه های بصره در خانه بعض از محدثین و راه رفتن را تند نمودیم و مرد بیحیائی با ما بود و گفت پاهای خود را از روی بالهای ملکه بردارید مثل اینکه استہزاء نموده باشد پس از جای خود حرکت نکرد تا هر دو پایش خشك شد. و از بعض دیگر نقل شده که مردی بود خبیث در اصحاب حدیث وقتیکه شنید حدیث حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) را که ملائكه بالهای خود را بر روی زمین پهن میکنند برای طالب علم پاهایش را مانند دو میخ آهنی قرارداد و میگفت میخواهم بالهای ملائکه را پامال کنم و پاهایش آکله گرفت شهید میفرماید این حکایت را ابوعبیدالله محمد بن اسمعیل تمیمی ذکر فرمود در شرح مسلم و گفته پاهایش و باقي أعضایش شل شده.
و در کافی از معوية بن وهب منقول است که گفت شنیدم از حضرت صادق (علیه السلام) که میفرمود طالب کنید علم را و او را زینت کنید بحلم و وقار و فروتنی کنید هر کسی را که بار تعليم علم میکنید و فروتنی کنید هر کسی راکه طلب میکنید از او علم را و نباشید علماء جبارين كه باطل شما حق شما را از بین ببرد و در کافی ایضا از حضرت صادق (علیه السلام) روایت شده که میفرماید درباره قول خداوند (إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ) کسی است که قول او با فعلش مطابق باشد و کسی که مطابق نباشد کارش با گفتارش آن عالم نیست و أيضا در کافی از حضرت صادق (علیه السلام) منقول است که حضرت امیر المومنین (علیه السلام) فرمود آیا خبر دهم شما را بفقیهی که از روي حقيقت فقیه است یعنی دانا باحكام الهي از روی ادله و براهین تمام معنی کسی است که ناامید نکند مردم را از رحمت خداوند و ایمن نگرداند ایشان را از عذاب او و رخصت ندهد ایشان را
در نافرمانی و معصیت او و ترك نكند قر آن را از روی اغراض و از قرآن بغير قرآن رغبت نکند و آگاه باشید که خیری نیست در خواندنی که در آن تدبر نباشد و آگاه باشد که خیری نیست در عبادتی که در آن تفکر نباشد .
نقل شده از فخر الدین رازی که تفکر شخص را بسوی خدا میرساند و عبادت میرساند بسوی ثواب خدا و آنچه شخص را برساند بخدا بهتر است از آنچه بغير خدا برساند و اینکه فكر عمل قلب و عبادت عمل جوارح است و قلب اشرف است از جوارح - از این معنی معلوم میشود و به اینکه فرموده اند (تَفَکُّر ساعَة خَیرٌ مِن عِبَادَةِ سِتّين سَنَةٍ أَو سَبعينَ سَنَةٍ) و همچنین فرمایش حضرت امیر المومنین (علیه السلام) که می فرماید انهالاخير في عبادة ليس فيها فکر که ترجمه اش گذشت
و در خیر دیگر میفرماید آگاه باشید که خیری نیست در عملی که در آن تفقه نباشد و آگاه باشید که خیری نیست در خواندنيكه در آن تدبر نباشد آگاه باشید که خبری نیست در عبادتیکه در آن علم و معرفت نباشد
آگاه باشید که خیری نیست در طاعتيکه در آن ورع نباشد ( ورع را شیخ بهانی قدس سره در اربعین چهار قسمت نموده اول ورع توبه کننده گان است که عبارت باشد از خارج شدن مکلف از فسق و این ورع موجب قبولی شهادتین میشود دوم ورع صالحين است که آن عبارت باشه از خارج شدن از شبهات و از این جهت است که گفته اند کسیکه گوسفندانش را نزديك چراگاه کسی ببرد بیم آنستکه داخل در آنچراگاه شوند پس اگر خواست که داخل در چرا گاه کسی نشود باید نزديك نرود ولذا فرموده اند مَن تَرك الشبهات نجی من المحرمات یعنی کسیکه واگذارد چیز های مشتبه را نجات پیدا میکند از محرمات سوم ورع متقین و پرهیزکاران است و آن عبارت است از ترك حلال مبادا داخل در حرام بشود و حمل بر این کرده اند قول معصوم علیه السلام را
کما اینکه در مجمع البحرین است میفرماید لا يكون الرجل من المتقين حتی یدع مالا بأس به مخافة أن يكون فيه بأس یعنی نمیبوده باشد مرد از پرهیزکاران مگر آنکه واگذارد چیزیرا که در آن باکی نیست مبادا که واقع شود در چیزی در آن باک است چهارم ورع صدیقین است که آن عبارت است از دوری نمودن از غیر خدا از ترس آنکه ضایع شود يك ساعت از عمرش در آنچه ثمره نداشته باشد و ايضا در کافی از حضرت امام رضا(علیه السلام) منقول است که فرمود از علامات فقه و دانش علم و سکوت است و ایضا در کافی از حضرت امیر المؤمنين (علیه السلام) منقول است که فرمود سفه و کم خردی و غفلت در قلب عالم نیست و در کافی نیز منقول است از حضرت عیسی (علیه السلام) که فرمود ای خواص اصحاب، مَن حاجتی از شما دارم و آنرا بر آورید پس گفتند یا روح الله حاجت تو بر آورده است پس ایستاد و قدمهای آنان را شستشو داد پس گفتند ما باین کار سزاوار تریم ( که پا های شما را بشوئیم ) فرمود بدرستیکه سزاوار ترین مردم بخدمت اهل ايمان علماء و دانشمندانند و من اینطور که دیدید تواضع کردم تا شما ها هم در میان مردم فروتنی را شمار خود قرار دهید مانند تواضع من نسبت بشما پس از آن فرمود بتواضع و فروتنی آباد میشود علم نه بتكبر چنانچه در زمین هموار شده میروید زرع نه در کوه ها علامه مجلسی ره در عين الحيوة آورده از حضرت صادق (علیه السلام) که لقمان به پسرش گفت عالم را سه علامت است اول آنکه خدای خود را بشناسد دوم آنکه بداند خدا چه دوست می دارد تا آنکه بعمل آورد سيم آنکه بداند خدا چه چیز را کراهت دارد و نمیخواهد تا ترك نماید و در کافی از حضرت صادق عليه السلام منقول است که فرمود امیر المؤمنین (علیه السلام)میفرماید ای مطالب علم
برای عالم سه علامت است علم - حلم - سکوت و متکلف کسی است که بگزاف لافي علم زند و متكلف را نه علامت است بنا حق با برتر از خود نزاع میکند و زیر دستان را بتطاول ستم مینماید و بستمکاران كمك میدهد و از حضرت امير المؤمنین (علیه السلام) منقول است که عالم از صائم و قائمی که همتش را در روزه گرفتن و نماز خواندن صرف می کند افضل است و چون عالمی از دنیا برود اسلام را شکستی حاصل شود که جز بجانشین آن جبران نشود و در کافی از حضرت صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود چون مؤمنی بمیرد اسلام را را شکستی پدید آید که جبران پذیر نیست و باز در کافی آورده که شیطان مردن احدی را باندازه مرك عالم دوست ندارد و در کافی از علی بن ابی حمزه منقول است که حضرت موسی بن جعفر عليهما السلام میفرمود چون فقیه مؤمنی بمیرد ملائکه و معابد الهي در زمین و در های آسمان که محل صعود و بالا رفتن اعمال آن فقیه است بر او میگریند و شکستی پدید آید که جبران ناپذیر باشد زیرا فقهای مؤمنین حصون اسلامند مانند با روی ( دیوارها ) شهر و از حضرت امیر المؤمنين (علیه السلام) منقول است که فرمود در شرافت علم همین بس که نا آموختگان آنرا ادعا می کنند و چون او را بعلم نسبت دهی خشنود شود و در مذمت نادانی این بس که نادان از نسبت جهل روی گردان است (مثل اینکه اگر بيك پير زنی گفته شود تو فلان مسئله را نمیدانی میخواهد شکم خودش را پاره کند که چرا بمن گفتی نمیدانی ) و ايضا از آنحضرت منقول است که بكميل بن زياد فرمود ای کمیل علم بهتر است از مال بجهت اینکه علم ترا نگهبانست و ترا حفظ می کند و لكن مال را تو باید حفظ کنی علم حاکم است و مال محکوم مال بنفقه دادن کم میشود و لكن علم را هرچه بدهی زیاد تر میشود- و باز از آن حضرت روایت شده که علم افضل است از
مال برفت جهت اول آنکه علم میراث پیغمبرانست و مال میراث فرعونیان است دوم آنکه علم بجود و بخشش کم نمیشود و مال کم میشود سیم آنکه مال یك حافظی را میخواهد و لكن علم صاحب خودش را حافظ است چهارم آنکه علم داخل در کفن میشود و لیکن مال باقی میماند پنجم آنکه مال حاصل میشود برای مومنین و کافر و لكن علم حاصل نمیشود مگر برای مومنین ششم آنکه همه مردم محتاجند در امر دینشان بسوی علم و لكن محتاج نیستند بسوی صاحب مال هفتم آنکه علم قوت میدهد مرد را بر مرور کردن بر پل صراط و لكن مال منعش میکند و در خبر دیگر میفرماید قیمت مرد بدانش او است و در عبارت دیگر آنچه است كه نیکویش میکند و ايضا از امام محمد باقر (علیه السلام) منقول است که فرمود كسيكه یاد بدهد بابی از هدایت را و راه نمایی کند کسی را بعمل نیکی پاداش و مزد او چون پاداش کسی است که عمل کرده باشد باو بدون آنکه نقصانی در اجر عمل کننده پیدا شود و کسی که یاد بدهد بابی از گمراهی را برای او است مانند گناهان کسی که عمل باو بکند بدون اینکه چیزی از گناهان آنها کم شود و در عين الحيوة مرحوم مجلسی علیه الرحمه بسند صحیح از زراره ومحمد بن مسلم و برید منقول است که شخصی حضرت صادق (علیه السلام) گفت پسر من میخواهد سئوال کند از شما از حلال و حرام و از چیزیکه فائده برای او ندارد سئوال نکند فرمود که آیا مردم از چیزی سئوال میکنند که از حلال و حرام بهتر باشد و در جامع السادات مرحوم نراقي منقول است که حضرت رسول صلی الله عليه و آله فرمود به ابی در نشستن يك ساعته شد مذاکره علمی بهتر است بسوی خدا از ایستادن هزار شب که نماز بخواند در هر شبی هزار رکعت و بهتر است بسوی او از هزار غزوه و جنك و
از خواندن دوازده هزار مرتبه تمام قرآن را و بهتر است از عبادت یکسال که روزه باشد روز هایش را و ایستاده باشد بعبادت شبهایش راو کسیکه خارج بشود از خانه اش برای اینکه یاد بگیرد بابی از علم را بنویسد خداوند عز و جل از برای او بهر قدمیکه بر میدارد ثواب پیغمبر ها و ثواب هزار شهید از شهداء بدر و عطا میفرماید او را خداوند بهر حرفی که شنیده یا نوشته است شهری در بهشت ، و طالب علم را دوست میدارد خدا و ملائکه و پیغمبر ما و دوست نمیدارد علم را مگر سعید، و خوشا بحال طالب علم و نظر کردن بصورت عالم بهتر است از آزاد کردن هزار بنده و کسی که دوست بدارد علم را واجب میشود از برای او بهشت و صبح و شب میکند در رضایت خدا و خارج نمیشود از دنیا تا اینکه میاشامد از آب کوثر و میخورد از میوه بهشت و نمیخورد کرم جسدش را و میبوده باشد در بهشت رفیق حضرت خضر (علیه السلام) و در تفسیری که منسوب بحضرت امام حسن عسکری (علیه السلام) است در ضمن قول خداوند در سوره بقره در آیه ۷7(وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ لَا تَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى الخ) میفرماید و اما قوله عز وجل واليتامی پس بدرستیکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود خداوند تأکید فرموده بر اكرام يتيمان و نیکوئی نمودن بآنها بجهت باز ماندن آنها از پدرانشان پس کسیکه نگهداری کند ایشان را خدا او را نگاهداری میکند و کسی که اکرام کند ایشانرا خداوند او را اکرام میکند و کسیکه دست بر سر یتیمی بکشد از روی مهربانی با او قرار میدهد خداوند از برای او در بهشت بهر موئیکه از زیر دست از میگذرد قصری وسیعتر از دنیا با آنچه که در آن هست و در اوست آنچه را که بخواهد دل و لذت برد چشم و ایشان در او جاویدان و خالد هستند امام (علیه السلام) فرمود بدتر ازیتیمی این یتیم یتیمیست
که باز مانده باشد از امام خود و قادر نباشد از رسیدن بسوی او و نداند که چگونه است حکم او در چیزهائیکه مبتلا میشود باو از احکام دینش آگاه باشید پس کسیکه از شیعیان ما عالم باشد بعلوم ما پس هدایت کند کسیراکه جاهلست بشریعت ما و بازمانده است از دیدن ما میبوده باشد مانند کسی که گرفته باشد یتیمی را در دامن خود آگاه باشید پس کسیکه هدایت کند او را وارشادش نماید و تعلیمش دهد رویه مارا با ما در رفيع اعلی خواهد بود و اینحدیث را پدرم از پدرانش از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل فرمود. واز امیر المومنین (علیه السلام) منقولست که هر کس از شیعیان ماكه عالم بشریت ماباشد پسر خارج کند ضعیفان شیعیان مارا از ظلمت جهلشان بنور علمی که از ما باو رسیده بیاید در روز قیامت و تاجی بر سرش باشد که روشنی دهد جميع اهل عرصات را وحله پوشیده باشد که برابری نکند با یك تار آن تمام دنیا پس منادی نداكند از طرف حقتعالی ای بندگان خدا این عالمیست از شاگردان آل محمد پس هر کسکه اینعالم او را از حيرت جهل بیرون آورده باشد در این روز بنور او چنك زند تا او ر از ظلمت و حیرت عرصات بنزهتگاه جنات رساند پس هر که از او هدایتی یافته باشد همراه او بیهشت در آید.
وفرمود آمد زنی نزد حضرت فاطمه (علیها السلام) پس عرضکرد من مادری دارم ضعیف اشکالی در نمازش بود مرا فرستاد تا اینکه از شما سئوال کنم حضرت فاطمه جوابش را داد پس دو مرتبه سئوال نمود و آنحضرت جواب فرمودند پس سه مرتبه سئوال نمود تا ده مرتبه و همه را جواب دادند آنزن خجالت کشید که باز سئوال کند و گفت زحمت نمیدهم بشما ای دختر رسولخدا پس حضرت فاطمه فرمودند هر چه میخواهی سئوال کن آیا کسیکه در يك روز بار سنگینی ببرد روی بامی وصدهزار دینار مزد بگیرد سخت است از برای او عرضکرد نه پس حضرت فاطمه (علیها السلام) فرمود مزد من
در هر مسئله که میگویم بیش از مقدار لؤلؤایست كه فاصله بين عرش تا ثریا را فرا گیرد بنابراین سزاوار است جواب مسائل بر من دشوار نباشه از پدرم شنیدم که فرمود علمای شیعیان ما چون محشور شوند باندازه علوم و ارشاد شان بحله های کرامت پوشیده میشوند حتی اینکه گاه باشد بر یکی از ایشان هزار حله از نور بپوشانند ومنادی از جانب حق ندا کند ایجماعتی که یتیمان آل محمد(صلی الله علیه و آله) را کفالت و ایشان را رعایت و هدایت نمودید زمانی که از پدران حقیقی که امامان ايشانند جدا مانده بودند (آنانکه تربیت شدگان شمایند) باندازه که از شما علم فرا گرفته اند خلعت بر آنها بپوشانید پس بقدر تعلمشان برایشان خلعت میپوشاند تا آنکه بعضی را صدهزار خلعت دهند و همچنین شاگردان بشاگردان خود خلعت میپوشانند آنگاه از طرف خداوند ندا میرسد که مکررا برعلماء كه متكفل يتيمان آل محمد بودند خلعت بپوشانید و مضاعف نمائید که خلعت ومرتبت آنان بحد کمال رسیده و برتری پیدا کند بر خلعت و مرتبت شاگردانیکه بآنها خلعت پوشانیده اند حضرت فاطمه (علیها السلام) بآنزن فرمود که يا امة الله هرتاری از آن خلعتها هزار هزار مرتبه بهتر است از آنچه آفتاب بر آن میتابد و چه فضیلتی دارد آنچه آفتاب بر آن میتابد با آنکه آلوده بکدورت است مرحوم طبرسی در کتاب مشكوة الانوار از امیر المومنین (علیه السلام) روایت نموده که آن جناب فرمودند قوام دنیا چهار چیز است بعالمی که ناطق باشد و بعلمش عمل کند و بمالداریکه بخل بفضلش نورزد بر اهل دین خدا (يعني بآنها كمك و همراهی کند) و بفقيريكه آخرتش را بدنيا نفروشد و بجاهلی که تكبر از طلب علم نکند پس زمانیکه عالم
علمش را کتمان کرد و مالدار بخيل شد و فقير آخرتش را بدنیافروخت وجاهل تكبر نمود از طلب علم آنوقت دنیا بقهقری بر میگردد و مغرور نکند شمارا كثرة مساجد
وجسدهای اشخاص مختلف گفته شد یا امیر المومنین چگونه است زندگی در آن زمان :
پس فرمود خالطوهم بالبرانية(1)يعنی در ظاهر با آنها باشید و در باطن مخالف باشید برای مرد است آنچه کسب کرده و او با کسی است که دوست میدارد و منتظر باشید با آنحال فرج خدارا . وحضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام) فرمود فضیلت کسیکه تكفل جاملان شیعیان کند و امور مشتبه را برایشان واضح گرداند بر کسی که یتیمان دیگر را آب وطعام دهد مثل فضیلت ماهست بر ستاره هائیکه مخفی ترین ستارگانست .
و از حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) روایت شده هر که متکفل یکی از شیعیان ما در غیبت امام زمان (علیه السلام) گردد و از علومیکه باورسیده او را هدایت کند و در علوم ما با او مواسات نماید خداوند عالمیان او را ندا کند ای بندۀ کریم که مواسات کر دی (با جاهلان) بدرستیکه من از تو بکرم سزاوارترم ای ملائکه بعدد هر حرفی که تعلیم کرده هزار هزار قصر باو در بهشت بدهید و از نعمتها آنچه مناسب با آنقصر است برایش مقررنمائید
و از حضرت سجاد (علیه السلام) نقلست که فرمود حقتعالی به حضرت موسی وحی فرمود ای موسی مردمرا دوست من ومرا دوست ایشان گردان عرضكرد خداوندا چکنم که ایشان چنین شوند فرمود نعمتهای مرا یادشان بیاورتا مرا دوست دارند و اگر گریخته و از درگاه و گمشده از ساحت عزتم را بمن باز گردانی از عبادت صدسال که روزهایش را روزه و شبهایش را بعبادت قیام کرده باشی برایت بهتر است حضرت موسی عرضكرد آن بنده گریخته کدامست فرمود گناهکاران و آنانکه فرمان مرا نميبرند، پرسید گمشده کیست؟ فرمود آن کسیکه جاهل بامام زمان و شریعت باشدوطريق عبادت و بندگی و رضایت مرا نداند . وأمير المومنین (علیه السلام) می فرماید علمای شیعیان مارا بثواب بزرك و جزای کامل بشارت دهید. وحضرت امام محمد باقر میفرماید فرمودند عالم مانند کسی
1) (۱) درکافی ج ۲ ص220 ح 2( خالطواهم بالبرانیة و خالفوهم بالجوانیة اذا کانت الامرة صبیانیة) مترجم
است که شمعی در تاریکی داشته باشد و مردم از آن روشنی یابند و هر که ازروشنی شمع او استناره و استفاده کند برای او دعای خیر مینماید همچنین عالم با او شمعی هست که ظلمت وحیرت را برطرف میکند پس هر که از او نور مییابد از آزاد کردهای اوست و از آتش جهنم و خدا باو ثواب صدهزار رکعت نماز که در پیش کعبه بجای آورده باشد عنایت فرماید . وحضرت صادق (علیه السلام) فرمود علماء شیعیان مانگهبانانند در سرحدیکه شیطان و لشكريان او باشند که منع میکنند شیطان و پیروانش را از جن وانس که بر شیعیان ما مسلط شوند و آنانرا گمراه نمایند آگاه باشید هر که از شیعیان ما خود را بر آن کار منصوب دارد و متوجه این امر شود هزار هزار مرتبه بهتر است از کسی که با ترك وروم و خزرجهاد کند زیرا که آن عالم دفع ضرر از دین محبان و شیعیان ما میکند و این جهادکننده دفع ضرر از بدنهای ایشان مینماید . و در کتاب مشكوة الانوار از آنسرور منقولست که فرمود کسیکه یاد بگیرد بابی از علم را که بخواهد بواسطة خشنودی خدا بمردم یاد بدهد خداوند اجرهفتاد پیغمبر باو عطا فرماید ، و حضرت موسی بن جعفرع میفرماید وجود يك فقيه عالم که جهال شیعیان مارا از حيرت نجات بخشد بر شیطان از هزار عابد گرانتر است زیرا عابد همتش خلاص خود میباشد و عالم همتش آنستکه هم خود را و هم بندگان خدا را از دست شیطان و گمراه کنندگان خلاصی دهد و آنعالم نزد خدا از هزار عابد افضل است. وحضرت رضا (علیه السلام) فرمود در روز قیامت بعابد گفته میشود توخوب بودی همتت صرف نجات خود بود و زحمت مؤنۀ خود را بمردم نمیدادی در بهشت داخل شو ولكن فقیه کسی است که خیر وافر مردم میرسانیده و آنانرا از دشمنان نجات میداده ونعمتهای بهشتی را در حقشان زیاد میکرده و رضایت حقتعالي را برایشان تحصيل مينموده بفقیه ندا میشود ای کسيکه کفالت یتیمان آل محمد(صلی الله علیه و آله) میکردی
وضعيفان شيعيان را هدايت مينمودي صبر کن تا شفاعت نمائي اشخاص را که از تو تحصيل علم نموده اند پس بايستد و بشفاعت اوداخل بهشت شوند فئامي و فئامي و تا ده فئام (که فرمود هر فئامي صد هزار کس باشد) که بعضي از خودش کسب علم کرده باشند و بعضي از شاگردان او و بعضي از شاگردان شاگردان او و همچنين تا روز قيامت پس بنا براين ملاحظه کنيد تفاوت بين منزلت عابد و عالم تا چه پايه ايست.
و از امام پنجم منقولست که فرمود هر کس تكفّل کند يتيمان آل محمد صلوات الله عليهم اجمعين را که از امام خود جدا و در حيرت جهالت دچار و در چنك شياطين انسي و دشمنان ما خانواده گرفتارند و آنانرا از اسارت اعادي ما نجات بدهد و از حيرت بيرون آورد و وسوسدهاي شياطين انسي را رد کند و ببراهين إلهيه و حجج مأثوره از ائمه بر نواصب ( دشمنان اهل بيت ) فائق آيد فضيلت او از سائر بندگان خدا بالاتر باشد از بر تري آسمان بر زمين و عرش بر کرسي و حجب بر آسمان و برتري او از عابد همانند بر تري ماه شب چهارده است بر ناپيدا ترين ستارگان آسماني و از امام دهم منقول است كه اگر بعد از غيبت امام زمان ( روحي لمقدمه الفداء ) علماء ( ميان مردم) نبودند که بآنحضرت دعوت کنند و باو دلالت نمايند و از دين خدا ببراهين الهيه حمايت نمايند و ضعفاء شيعيان را از دامهاي ابليس و لشگرش و دامهاي نواصب نجات دهند آنانکه زمام قلب شيعيان بدست ايشان چون سکان کشتي که بدست کشتيبان است همانا کسي نبود که بر دين باقي بماند و همگي از دين خارج ميشدند اين علمايند که برتر و افضل از تمام خلق خدايند. و از پيغمبر اکرم منقولست کسيکه از خانه خود بطالب علم بيرون آيد هفتاد هزار ملك اورا مشايعت و از براي او استغفار کنند. و از امام جعفر صادق (علیه السلام)
روايتشده که چون روز قيامت شود خداوند عالميان جميع خلقرا در يك سرزمين جمع مينمايد و ترازوي اعمال را بر پا ميکند و مداد علما را باخونهاي شهدا ميسنجد و مداد علما بر خون شهدا زيادتي ميکند. و از حضرت عسکري (علیه السلام) نقل شده که فرمود بيايند علماي شيعيان ما آنهائيکه تقويت ميکنند ضعيفان دوستان مارا واهل ولايت مارا روز قيامت و نورهاشعله ميکشد از تاجهاي ايشان و بر سر هر کدام تاجي هست تحقيق پهن ميشود آن نورها در عرصات قيامت که مسافتش سيصدهزارسال راه است پس نورتاجهاي ايشان فرو ميگيرد تمام عرصات را پس باقي نمي ماند آنجا یتیمي که تكفل کرده باشند اورا و خارج کرده باشند ازظلمت جهل و حيرت مگر آنکه چنك - بزند بشعبۀ از انوار ايشان و ايشانهم او را بلند ميکنند روببالا تا اينکه محاذي ميشوند بهشت را پس نازل ميکنند ايشانرا بر منزلهاي خود که آماده شده بود در نزد اساتيد ومعلمينشان و حضور امامان خود که بسويشان دعوت شده بودند و نمي ماند ناصبيني از نواصب که برسد او را آن شعاع تاجهامگر آنکه کور ميشود چشمهايش و کر ميشود کوشش ولال ميشود زبانش و تحمل بر آن سخت تر است از زبانیه آتش جهنم و آنها دعوت ميشوند بسوي جهنم . ودرجامع السادات نراقي از امير المومنين (علیه السلام) منقولست که فرمود چون بميرد مومني وورقه که در آن علم باشد باقي گذاشته باشد آن ورقه ساتر ميان او و آتش گردد وعطا ميکند خدا باو بهر حرفي که در آن ورقه است شهري که هفت برابر دنيا و وسعت داشته باشد. و در امالي صدري از انس بن مالک روايت نموده که گفت حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) فرمود وقتي که مومن بميرد و يك ورقه که در آن علم باشد باقي گذارده ميبوده باشد آنورقه ساتر در روز قيامت بين او و آتش و خدايتعالي بهر حرفي که در آن نوشته شده شهري عطا ميکند که وسيعتر باشد از دنيا بهفت مقابل
و نيست مومني که يکساعت پيش عالمي بنشيند مگر آنکه خداوند عز وجل ندا کند او را نشستي نزد حبيب من قسم بعزت و جلالم هر آينه بنشانم ترا در بهشت با او و باکي ندارم و در وافي از كافي از جميل بن دراج نقل نموده از حضرت صادق عليه السلام که فرمود اگر بدانند مردم چه منفعتي در معرفت و شناسائي خداوند تبارك و تعالي ميباشد چشم نميانداختند بآنچه داده شده بود دشمنان از زينت و نعمتهاي دنيا و ميبود دنياي دشمنان کمتر نزد ايشان از آنچه پا بر او بمالند ومتنعم ميشدند بمعرفت خدا و لذت ميبردند بسبب معرفت داشتن بخدا لذت کسيرا که هميشه در روضات بهشت با دوستان خدا بوده اند بدرستيکه معرفت داشتن بخداوند تبارك وتعالى أنس است از هر ترسي و رفيق است از هر وحدتي و روشنائي است از هر ظلمتي وقوت و توانائيست از هر ضعفي و شفا است از هر دردي بتحقيق که بودند قبل از شما قومي و جماعتي که کشته و سوخته ميشدند و با اره دو قسمت ميشدند و زمين با آنوسعتش براي ايشان تنك بود و هيچ بلیه رد نميکرد ايشان را از عقيده خود و اين ظلمهائيکه بايشان ميکردند تلافي و قصاص نبود که آنها کاري و ظلمي کرده باشند يا اذيت نموده باشند يا حسدي برده باشند يا حقد و کينه داشته باشند فقط تقصير آنها اين بود که ايمان آورده بودند
بخداوند عزيز حميد پس بخواهيد از خداي خود در جان ايشان را و صبر کنيد بر پيش آمد هاي روزگار تا اينکه درك نمائيد آنچه را سعي نموده ايد و در کافي منقول است از لقمان که ميفرمود به پسر خود اي پسر اختيار بنما مجالس را از روي بصيرت پس اگر ديدي جماعتي را که ذکر ميکنند خداي عز وجل را پس بنشين با آنها بجهت اينکه اگر عالم باشي نفع ميدهد ترا علمت باينکه باد ميدهي یا تذكر
ميدهي یا تأييد ميکني آنها را واگر جاهل هستي آنها را ياد ميدهند و شايد خداوند سايه رحمت خود را بر آنها بيفکند و تورا هم شامل بشود و اما اگر ديدي جماعتي را که ذکر خدا نميگويند پس منشين با آنها بجهت اينکه اگر عالم باشي نفع نبخشد ترا علمت واگر جاهل هستي بر جهلت افزوده ميشود و شايد خداوند سايه عقوبت خودش را بر آنها بيندازد و تو راهم شامل شود. و مجلسي اول در شرح فقيه بسند صحيح از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) روايت نموده که آنسرور فرموده اند افضليت علماء بر عباد چون افضليت آفتاب است بر كواكب (ستارگان) رافضليت عباد بر ساير مردم چون افضليت ماه است بر ساير ستارگان . وايضا در کتاب مذکور روايت نموده از حضرت رسول «ص» که فرمود خداوندا رحم کن خليفه هاي مرا خداوندا ببخشا خلفاي مرا خداوندا بيخشا نايبان مرا صحابه گفتند که يارسول الله خلفاي تو کيستند حضرت فرمود که مراد من از اين خلفاجمعي اند که احاديث مرا بخلق ميرسانند و سنت وطريقۀ مرا آشکار ميکنند و بأمت من تعليم مينمايند. و نيز در کتاب مذکور روايت کرده از آن بزرگوار که فرمود ساعتي که عالمي تکيه کند بر فراش خود که مطالعه نمايد در علوم بهتر است از عبادت کردن عابديکه هفتاد سال عبادت کرده باشد. و نيز در کتاب مذکور روايت کرده از امام صادق (علیه السلام) که فرمودند چون روز قيامت حقتعالي زنده گرداند عالم وعابد را بفرمايد عابد را که بهشت خرام (داخل شو) و بعالم فرمايد که بايست و شفاعت کن مردمانرا چون ايشانرا هدايت نموده در داردنيا. و نيز در کتاب مذکور از آن جناب روايتکرده که يك عالم بهتر است از هزار عابد و هزار زاهد و فرمود یكرکعت نمازيکه عالم بكند بهتر است از هفتاد هزار نمازيکه عابد بکند. و نيز در حديث کالصحيح از پيغمبر (صلی الله علیه و آله) روايت کرده که هر که عمل کند بيعلم افساد او بيش از اصلاح او است.
و نيز از امام صادق (علیه السلام) روايت کرده که عمل کننده بي بصيرت که امام خود را نداند و یاحکم او را نداند مثل کسي است که بيراهه رود هر چند تندتر رود از مطلوب دور ميشود. و نيز از آنجناب روايت کرده که فرمود من دوست ميدارم که جمعي موکل باشند بر اصحاب من و تازيانه بر سر ايشان زنند وايشانرا بضرب تازيانه بدارند بر تعلم علوم دينيه تا همگي تعلم نموده عالم شوند . مرحوم نراقي در معراج السعاده از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روايت نموده که فرمود يا اباذر ساعتي نشستن در مجلسي که در آن گفتگوي علمي باشد بهتر است در نزد خداوند و محبوبتر است بسوي او از بيداري هزار شب که در هر شبي هزاررکعت نماز کرده شود و محبوبتر است از هزارجهاد در راه خدا و از دوازده هزار ختم قرآن و عبادت يکسال که روزهاي آن را روزه بگيرد و شبهاي آنرا احيا نمايد وهرکه از خانه خود بيرون رود بقصد اخذ مسئله از مسائل علميه بهر قدميکه برميدارد خداوند بنويسد ثواب پيغمبران و ثواب هزار شهيد از شهداي جنگ بدر و بهرحرفيکه از عالم بشنود يا بنويسد شهري در بهشت باو عطا فرمايد وطالب علم را خدا دوست ميدارد وملئکه و پيغمبران او را دوست دارند ، و دوست ندارد اهل علم را مگر اهل سعادت پس فرمودند خوشاحال طالبان علم و نظر کردن بروي عالم بهتر است از آزاد کردن هزار بنده وهرکه دوست دارد اهل علم را بهشت از براي او واجب است وداخل صبح و شام ميشود با خشنودي خدا و از دنيا ميرود مگر اينکه از شراب کوثر بنوشد و در قبر کرم بدن او را نميخورد و در بهشت رفيق خضر خواهد بود. و در کتاب مشكوة الانوار روايت نموده که شخصي خدمت رسولخدا عرضکرد هرگاه حاضر شود جنازه وحاضر شود مجلس عالمي کداميک پيش شما بهتر است تا اينکه من حاضر شوم بآن فرمود اگر کسي هست براي جنازه که او
را بردارد و دفن کند پس بدرستيکه حاضر شدن بمجلس عالم افضل از حضور هزار جنازه واز عبادت هزار مريض و از بپا ايستادن بجهت عبادت در هزار شب و از روزه هزار روز و از هزار درهم صدقه دادن بمساکين و از هزار حج غير حج واجب و از هزار جهاد سواي جهاد واجب که در راه خدا کني بمال و جان خود و کجا ميرسد اين مقامات بمحضر عالم آيا ندانستي که خداوند اطاعت کرده ميشود بعلم وخير دنيا و آخرت با علم است و شر دنيا و آخرت باجهل، حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) فرمود آيا خبر ندهم شمارا از جماعتي که نه انبیااند و نه شهدا ؛ غبطه ميبرند در روز قيامت بمنزلت ايشان در نزد خداوند که بر منبرهاي نورند گفته شد کيستند ايشان یارسول الله فرمود ايشان کساني هستند که محبوب ميکنند بندگانرا در نزد خدا و محبوب ميکنند خداوند را در نزد بندگانش گفتيم اينکه خداوند را محبوب ميکنند نزد بندگان دانستيم پس چگونه بندگانرا محبوب ميکنند نزد خداوند فرمود امر ميکند ايشانرا بآنچه خدا دوست دارد و نهي ميکنند ايشانرا از آنچه خدا مكروه دارد پس هرگاه اطاعت کردند ايشانرا دوست ميدارد خدا آنهارا. و نيز در کتاب مشكوة الانوار روايت نموده که امام صادق فرمود کسيکه ياد بگيرد بابي از علم را عمل بآن بکند يا نکند بهتر است از هزار رکعت نماز مستحبي . و در کتاب حديقة الاحباب از رسولخدا(صلی الله علیه و آله) روايت کرده که فرمود ملائکه هفت آسمان و زمين و آنچه در آنهاست طلب آمرزش کنند برسه طايفه عالم و متعلم وعامل بعلم. ودر کافي از حضرت موسي بن جعفر (علیه السلام) منقولست که فرمود سخن گفتن و مذاکره با عالم در محل نازيبا بهتر است از سخن گفتن با جاهل در جاي خوب
و نيز در کافي از امام صادق منقولست که حضرت رسول فرمود حواريين واصحاب خاص حضرت عيسي باو گفتند ياروح الله با که بنشينيم حضرت عيسي فرمود با کسي
که ديدنش شما را بياد خدا بياورد و گفتگويش علم شما را زياد کند و علمش شما را بآخرت راغب نمايد . و نيز در کافي منقولست از حضرت صادق (علیه السلام) که فرمود رسولخدا (صلی الله علیه و آله) نشستن باهل دين يعني علماء عاملين شرف دنيا است . و در تورات است که خداوند تبارك وتعالي بموسي فرمود بزرك شمار حکمت (علم) را بدرستيکه من قرار ندادم حکمت را در قلب احدي مگر آنکه ميخواهم بيامرزم او را پس ياد بگير اورا و پس از ياد گرفتن عمل کن باو پس از آن ياد بده اورا بديگران تادر دنيا و آخرت بكرامت من برسي . ودرزبور است که بجماعت رهبان بني اسرائيلي بگو حديث بگوئيد و بشنويد با اتقياء از مردم واگر نيافتيد در مردم اتقيا را پس سخن گوئيد با علما و اگر نيافتيد عالمي را پس با عقلا محادثه نمائيد بدرستيکه تقوي و علم و عقل سه مرتبه است و قرار ندادم يکي از اينها را در بندگان خودم که قصد هلاك ( ضلالت ) آنان را داشته باشم ( در هرکس قرار دادم نجات اورا خواسته ام ) و بعضيها گفته اند جهت اينکه اتقيا را مقدم داشته آنست که تقوي و پرهيزکاري يافت نمي شود بدون علم چنانکه خوف از خدا حاصل نميشود مگر بعلم و از اينجهت علم را مقدم بر عقل داشته بجهت اينکه عالم لابد عاقل است .
ودر انجيل در سوره هفدهم خدايتعالي ميفرمايد واي بر کسيکه بشنود علم را و اورا طلب نکند چگونه ميشود که بشنود وطلب کند که اگر اينطور باشد محشور ميشود با جهال در آتش ، طلب کنيد علم را و ياد بگيريد او را بدرستيکه علم اگر شما را نديد و خوشوقت نکند شقي و بدبخت نميکند و اگر شما را بلند نکند پائين نمياورد و اگر شما را غني و بي نياز نکند فقير نميکند و اگر شمارا نفع ندهد ضرر هم نميرساند و نگوئيد ميترسيم ياد بگيريم وعمل نکنيم. وليکن بگوئيد اميدواريم ياد بگيريم و عمل کنيم وعلم شفاعت ميکند صاحب خودش را وحق است بر خدا اينکه شفاعت او را رد نکند بدرستيکه خدايتعالي در روز قيامت ميفرمايد اي
جماعت علما ظن شما بخداي خود چگونه بود ميگويند ظن ما نسبت بتو اين بود که بر ما رحم کني و ما را بيامرزي پس خداوند تبارك و تعالي ميفرمايد بدرستيکه من بجا آوردم بتحقيق من که وديعت و امانت گذاشتم حکمت و علم خود را نزد شما نه بجهت اين بود که شري را براي شما خواسته بودم بلکه آن بود که بجهت اراده خير و خوبي که بشما داشتم داخل شويد بايندگان صالح من به بهشت بواسطۀ رحمت من . ومقاتل بن سليمان ميگويد که من در انجيل يافتم که خدا بعيسي بن مريم ميفرمايد علماء را تعظيم کن و قدرداني از فضيلت آنها بکن بدرستيکه من فضيلت دادم ایشانرا بر تمام خلق خودم مگر پيغمبران و مرسلين مانند برتري خورشيد بر ستارگان ومثل فضل آخرت بر دنيا و مثل فضل خودم بر تمام موجودات. و از کلام مسيح است که هر کس بداند و عمل کند در ملکوت آسمانها عظيم خوانده ميشود . و از ابي ذر منقولست که فرمود بابي از علم را ياد بگيرم بهتر است از براي من از هزار نماز نافله و فرمود شنيدم رسولخدا ميفرمودند زمانيکه مرك برسد و طالب علم در حال طلب کردن باشد شهيد ميميرد. واز وهب بن منيه منقولست که فرمود از علم حاصل مي شود شرافت اگر چه صاحبش پيست باشد و عزت اگر چه صاحبش خوار باشد و قرب اگر چه دور باشد و بي نيازي اگرچه فقير باشد و بزرگي اگرچه کوچک باشد و مهابت اگرچه حقير باشد و سلامت اگر چه مريض باشد. البته مضمون اين کلام محسوس بالعيانست
و بعض از عرفا ميفرمايند آيا مريض اگردوا وغذا از او بريده شود نميميرد همينطور است قلب انساني وقتي که علم و فکر و حکمت از او سلب شد ميميرد و بعض ديگر فرموده اند هر کس نزد عالمي بنشيند و تاب حفظ علوم اورانداشته باشد براي اوهفت کرامتست اول آنکه ميرسد بثواب متعلمين دوم آنکه حبس ميشود از گناه مادامي که نزد آن عالم نشسته باشد سوم آنکه نازل ميشود بر او رحمت الهي از وقتیکه
خارج ميشود از منزلش براي طلب علم چهارم آنکه چون نشست در حوزۀ درس آن عالم نازل مي شود برايشان رحمت الهي پس نصيبي از آن رحمت براي او حاصل ميشود پنجم آنکه ماداميکه گوش ميدهد نوشته ميشود از براي او اطاعت ششم آنکه وقتي گوش داد و نفهميد قلبش گرفته ميشود از جهت اينکه محروم مانده از درك مطالب علمي پس آن گرفتگي قلب وسيله قرب او ميشود به پروردگار چنانچه فرموده انا عند المنكسرة قلوبهم يعني من پيش قلبهاي شکستۀ ايشان هستم هفتم آنکه ميبيند عزيز بودن عالم را و دليل بودن فساق را نزد مسلمين پس قلبش از فسق بر ميگردد و ميل بعلم پيدا ميکند و از اين جهت است كه امر فرمود رسول خدا صلي الله عليه واله بنشستن با صالحين و باز فرموده هر کس با هفت قسم از مردم بنشيند خداوند هفت چيز را براي او زياد ميکند. اگر با اغنيا بنشيند خداوند حب دنيا را در او زياد ميكند و بدنيا راغبش مينمايد و اگر با فقراء بنشيند حالت شکر گزاري و رضاي نعمت الهي در او زياد ميشود و اگر با سلطان بنشيند زياد ميکند خداوند قساوت و کبر او را و با زنها نشستن جهل و شهوت را زياد ميکند و با بچه ها نشستن جرئت بر گناه کردن و تاخير در توبه را زياد مي نمايد و با بندگان صالح نشستن زياد ميكند رغبت در طاعت پروردگار را و با علماء نشستن زياد ميکند علم را و عطا فرمود خداوند تبارك و تعالي هفت چيز را بهفت نفر بحضرت آدم اسماء را وبحضرت خضر علم فراسترا و بداود صنعت زره سازي را وبسليمان زبان پرندگانرا و بعيسي تورات و انجيل را چنانکه خدايتعالي ميفرمايد وَيُعَلِّمُهُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَالتَّوْرَاةَ وَالْإِنْجِيلَ و بخاتم الأنبياء محمد مصطفي (صلی الله علیه و آله) علم شريعت و توحيد را چنانچه خدا ميفرمايد و نعلمك الكتاب
والحكمة پس علم آدم سبب شد ملائکه بر او سجده کنند و مقامشان رفيع گردد و علم خضر سبب شد که موسي شاگردش گردد و باو خيلي التماس کند چنانچه از آيات شريفه استفاده ميشود و علم يوسف سبب شد که داراي مملکت و اهل خود و رئيس قبيله و آشنايان خود گردد و علم داود به رياست و درجات او شد و علم سليمان سبب پيدا شدن بلقيس وغلبۀ او بر مردم شد وعلم عيسي سبب برطرف شدن تهمت از مادرش شد و علم خاتم الأنبياء سبب شفاعت است. وراه بهشت در دست چهار نفر است : عالم زاهد عابد مجاهد و چون عالم در دعواي خود صادق باشد حکمت مرزوق او شود و نصیب زاهد اَمن از بلا وروزي عابد ترس از خدا و بهرۀ مجاهد ثبات قدم باشد. و بعض از محققين گفته اند علماء سه قسمت هستند يکدسته عالمند بخداوند ولي عالم بامر خدا نيستند پس او عبديست که معرفت الهي بر قلبش استيلاء يافته و غرق شده بمشاهد نورجلال و کبريائي خداوند و فارغ نيست براي بعلم و ياد گرفتن علم احکام مگر بقدر واجب عيني که لاعلاج بايد ياد بگيرد و يکدسته عالم بامر خدايند ولي عالم بخدا نيستند و آنها کساني هستند که حلال وحرام ودقايق احكام را ميدانند ولي از اسرار جلال الهي غافلند ويکدسته هم عالم بخدا وهم بامر خدايند و اين دسته در عالمي متوسط بين عالم محسوس و معقول قرار دارند و گاهي جهت قربشان بعالم معقولات اُنس باخدا دارند و زماني بواسطه تماس با عالم محسوسات بخلق خدا شفقت و رحمت نمايند پس وقتيکه از خدا بر ميگردد بسوي خلق با آنها يکي ميشود مثل اينکه خدا رانميشناسد و چون با خداي خود خلوت ميکند و مشغول ميشود بذکر و خدمتگذاريش مثل کسي است که نميشناسد خلق را و اين روش مرسلين وصديقين است و اين معني مراد رسولخدا است که فرمود سئوال کنيد از علماء ورفت و شد کنيد باحکما و بنشينيد
با بزرگان و مراد از علماء کساني هستند که علم باحکم خدا دارند ولي معرفت بخدا ندارند از اينجهت امر شده که از اينها بپرسيد وقتيکه حاجت بسئوال داريد و مراد از حکماء کساني اند که معرفت بخدا دارند ولي او امر خدارا نميدانند پس از اين جهت امر شده بمخالطت ايشان و اما مراد از کبراء کساني هستند که عالم بهر دو ميباشند
يعني هم معرفت بخدا دارند و هم علم باحکاهش پس از اين جهت امر شده بمجالست ايشان چونکه درنشستن با ايشان خير دنيا و آخرت است و از براي هر يك از اين سه طايفه علاماتيست : علامت کسيکه فقط عالم باحکام خدا است (که قسم اول بوده) آنستکه ذکرش بلسانست نه بقلب وترسش از مردم است نه خدا و از مردم در ظاهر حیا ميکند و در باطن از خدا شرم ندارد و علامت کسي که معرفت بخدا دارد (که قسم دوم بوده) آنست که ذکرش قلبي است نه لساني و خوفش خوف رجا و اميدواريست نه خوف معصيت وحيائش حياه آنچه است که بر قليش خطور ميکند نه حياء ظاهري
واما علامت آن کسيکه هم داراي معرفت و هم داراي علم بأوامر الهي است شش چيز است سه چيزيکه دومي داشت که عبارت بود از ذکر قلبي وخوف رجائي وحياء خطوري دارد با سه چيز ديگر که اولش نشستن بر حدّ مشترك است بين عالم غيب و شهود دومش معلم مسلمين است سومش آنست که دو طائفه اولي بر او محتاجند و او بر آنها محتاج نيست پس مثل عالم بخدا و باحكام او مانند خورشيد است نه زياد ميشود و نه کم و مثل عالم بخدا مانند ماه است که گاهي زياد مي شود و گاهي کم
و مثل عالم باحکام خدا مانند چراغ است که خودش ميسوزد و بديگران روشنايي ميدهد.
واما از دليل عقلي بر شرافت علم پس در دليل بيان ميکنيم :
اول آنکه معقولات بر دو قسم مي باشند يك قسم موجود و ديگري معدوم و عقل سالم بي عيب شهادت ميدهد باينکه موجود اشرف از معدوم است بلکه براي معدوم اصلا شرافتي نيست. و موجود نيز بر دو قسم است يکقسم جماد و آنچه نموي ندارد و ديگري آنچه نمو دارد ( نامي ) و شکي نيست که نامي اشرف از غير نامي (جماد) ميباشد. و آنچه نمو دارد نيز بر دو قسم منقسم ميشود يک قسم حساس چون حيوان و يکقسم غير حساس مثل أشجار و شکي نيست که حساس اشرف است از غير حساس . و حساس نيز بر دو قسم تقسيم ميشود يکقسم عاقل مثل انسان و يك قسم غير عاقل مثل ساير حيوانات و شکي نيست که عاقل اشرف است از غير عاقل . و عاقل نيز بر در قسمت ميشود يکقسمت عالم و يک قسمت جاهل و شکي نيست که عالم اشرف است از جاهل پس واضح و روشن شد بر صاحبان عقل که عالم اشرف است بر جميع معقولات وموجودات .
دليل دوم آنکه امور بر چهار قسم است : یكقسم آنچه عقل باو راضي است و قوه شهويه از او ناراضي است . و يكقسم آنچه عکس اول است يعني قوه شهويه از او خشنود و عقل از او ناخشنود است . ويکقسم که هر دو باو ابتهاج وخوشحالند . و يك قسم است که هردو از او راضي نيستند. پس قسم اول که عقل باو راضي است نه شهوت امراض و چيزهائيکه ناپسند است در دنيا . وقسم دوم که شهوت باو راضي است نه عقل مانند گناهان و معاصي است . وقسم سوم که هر دو باو راضيند آن علم است. وقسم چهارم که هر دو باو راضي نيستند آن جهل است بجهت اينکه علم در مقابل جهل بمنزله بهشت است بمقايسه جهنم پس همچنانيکه عقل و شهوت راضي نيستند بآتش كذلك راضي نيستند بجهل کما اينکه عقل وشهوت هردو راضيند ببهشت
كذلك راضيند بعلم پس کسيکه راضي بعلم شود تحقيق که فرورفته در بهشت حاضر و کسيکه راضي بجهل شود راضي شده بجهنم نقد پس هر کس اختيار کند علم را بعد ازمرك باو گفته ميشود تو عادت ببهشت داشتي فعلا هم داخل در اوشو وهرکس اختيار کرده باشد جهل را گفته ميشود باو عادت بسوختن در آتش (جهل) داشتي فعلا هم در آن داخل شو،و دليل بر اينکه علم بهشت و جهل جهنم است اينستکه کمال لنت در درك چيزهاي نامعلوم است و نهايت درد و الم در فراق از محبوب است وجراحت که دردناکست بواسطۀ دوري جزيي از بدنست از جزء محبوب ديگري از اجزاء که فقدان اجتماع باشد و سوختن بآتش دردش زيادتر از جراحت است بجهت اينکه جراحت قبول نميکند مگر دوري يکجزء معيني را از جزء معين ديگر بخلاف آتش که فرو ميرود در جميع اجزاء و اثرش دوري کليه اجزا از يکديگر است و چون اين مطلب فهميده شد معلوم ميشود هرچه قوه ادراك قوي تر باشد و درّاکه شريف و کاملتر باشد ومدرك (درك شده) پاك و پاکيزه تر باشد لذت (روحاني) بيشتر باشد و شکي نيست در اينکه محل لذت علم روح است و او اشرف از بدن است و بدرستيکه عقل هم ادراکش بيشتر و اشرف است و اما معلوم يعني آنچيزيکه علم باو پيدا ميشود پس شکي نيست که اشرف است بجهت آنکه آن معلوم خداوند و پروردگار عالمیان و تمام مخلوقات او از ملائکه و غير ملائكه و احکام او ميباشد و چه معلومي اشرف از ذات بي زوال حق تعالي است پس معلوم شد مطابق بودن دليل عقل و نقل بر شرافت و بلندي مرتبه و بزرگي و نفاست علم واقتصار نموديم از مقدمه بهمين مقدار .
(پایان مقدمه)
نوع اول در آدابیست که مشترك است بين معلم ومتعلم واين نوع بردو قسم است يك قسم راجع بهريك از آنها بتنهائيست و يك قسم راجع بمجلس درس است اما قسم اول که آداب هريك بتنهائيست اينستکه اول واجب است بر آنها خالص نمودن نيت براي خدا چه وقت طلب نمودن علم وچه وقت تعليم آن بجهت اينکه مدار و اعمال بر نيت است و اگر نيت درعملي نباشد لغو و بيهوده است و بسبب نیت گاهي عمل مانند کوزه شکسته و هيچ ارزشي ندارد و گاهي چون گوهريکدانه از زيادتي ارزش قيمتش راکسي نميداند و گاهي هم وبال آدمي شده و در ديوان سيئات ثبت مي گردد اگرچه در صورت مانند واجبات است پس بر هريك از استاد و شاگرد واجب است قصد خود را براي خداوند عالم خالص نمايند و قصدشان امتثال امر او واصلاح نفس خود باشد و بعد از اخلاص نيت واصلاح امرخود قصدشان ارشاد بندگان خدا باشد که احکام خدا را ياد بدهند براي جدا وقصدشان از علم غرض دنيوي نباشد مثل اينکه بخواهند مال يا جاه يا شهرتي پيدا کنند(1)رفعت و بلندي پيدا کنند بر برادران ايماني يا غير از اينها که در اينصورت باعث خذلان الهي و موجب غضب او گردد وخانه آخرت و ثواب دائمي از دست او مي رود پس آنوقت از ضرر کنندگان و کسانيکه سعيشان در زندگي دنيا از بين رفته مي باشند وگمان کنند که کار خوب کرده اند. پس بايد هر کاري براي خدا باشد لذا در قرآن شريف ميفرمايد فَاعْبُدِ اللَّهَ مُخْلِصًا لَهُ الدِّينَ أَلَا لِلَّهِ الدِّينُ الْخَالِصُ(2)خداوند را با خلوص
در نيت پرستش کن آگاه باش ديانت خالصه براي خداست و ميفرمايد وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفَاءَ تا آنجا که ميفرمايد وَذَلِكَ دِينُ الْقَيِّمَةِ(1)مأمور بامرالهي نشدند جز اينکه خداوند را پرستش کنند با اخلاص در دين واعراض از باطل بحق راين است کيش راست و باز ميفرمايد فَمَنْ كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا(2)پس کسيکه اميدوار بلقاي پروردگار خود باشد، بايد عمل صالح و شايسته بجاي آورد و در عبادت براي خدا احدي را شريك قرار ندهد بعضي گفته اند اين آيه درباره کسي نازل شده که عملي بجاي ميآورده و دوست ميداشته که او را مدح نمايند وايضا ميفرمايد مَنْ كَانَ يُرِيدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِي حَرْثِهِ وَمَنْ كَانَ يُرِيدُ حَرْثَ الدُّنْيَا نُؤْتِهِ مِنْهَا وَمَا لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ نَصِيبٍ(3)يعني کسي که در صدد تحصيل کشتزار آخرت بر آيد بر زرع او افزايش ميدهيم و کسيکه طلب کند زرع دنيا (مال وجاه) را باو ميدهيم و در آخرت بهره ندارد و نيز ميفرمايد مَنْ كَانَ يُرِيدُ الْعَاجِلَةَ عَجَّلْنَا لَهُ فِيهَا مَا نَشَاءُ لِمَنْ نُرِيدُ ثُمَّ جَعَلْنَا لَهُ جَهَنَّمَ يَصْلَاهَا مَذْمُومًا مَدْحُورًا(4)يعني کسي که دنياي شتابنده را طلب کند بتعجيل مقداريکه مشيت ما باشد و بهر کسي که بخواهيم ميدهيم و بعد از آن براي اوجهنم را قرار ميدهيم که در آن نكوهش شده و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم منقول است که اعمال به نيات است يعني عملي بدون نيت درست نيست و باز فرموده براي هر کس هرچه را نيت کرده مي باشد پس کسيکه هجرتش بسوي خدا و رسولش باشد پس هجرتش بسوي خدا ورسول صلی الله علیه و آله و سلم است ( کنايه از اينکه وراي قرب بخدا و رسول منزلتي نيست ) و کسيکه بسوي دنيا کوچ کند باو ميرسد و اگر همتش زني باشد
که او را بگيرد بار ميرسد مصنف رحمة الله عليه فرموده اين خبر يکي از اصول و قواعد ودعائم اسلامي است و بعضيها فرموده اند اين ثلث علم است و بعضي از فضلا فرموده اند کسب عبد بقلب و لسان ونيت است پس نيت يکي از اقسام کسب عبد است و نيت برلسان وقلب ترجيح دارد بجهت اينکه نيت خوب بتنهايي خودش عبادتست بخلاف لسان وقلب و پيشينيان و بعض از تابعين آنها خوب ميدانستند که در اول کتابشان اين حديث شريف را بنويسند تا بفهمانند خوبي قصد را که هر کس کتاب را قرائت کرد اعتنا بنيت بکند و در صدد اصلاح آن بر آيد و باز مي فرمايد نيت مؤمن بهتر است از عملش در خبر ديگر دارد رساتر است از عملش و باز ميفرمايد خبر داد جبرئيل از خداي عز وجل که فرمود اخلاص سرّيست از اسرار من وديعه گذاشتم او را در قلب کسيکه دوست ميدارم از بندگانم و باز ميفرمايد اول کسيکه حکم ميشود بر ضررش روز قيامت مرديست که شهيد شده باشد پس ميآورند اورا و معرفي ميکنند باو نعمتهائيکه باو داده شده (در دنيا) و او تصديق ميکند پس گفته ميشود چه کردي بآن نعمتها ميگويد براي تو جهاد کردم تا کشته شدم خداوند مي فرمايد دروغ گفتي ولكن توقتال کردي تا اينکه بگويند شجاع بود و اين را هم گفتند پس او را بصورت بروي زمين کشيده تا اينکه در آتش مياندازند و مرديست که ياد گرفته علم را و يادهم داده است و قرآن هم خوانده پس او را مي آورند و نعمتهائيکه باو داده اند معرفي ميکنند و تصديق ميکند پس گفته ميشود چه عمل نمودي با آن نعمتهاي من در جواب ميگويد تعلم علم کردم و تعليم نمودم و قرآن خواندم براي تو خداوند در جواب ميگويد دروغ گفتي وليكن تعلم کردي تابگويند عالمست وقرآن خواندي تا بگويند قاريست و تحقيق که گفتند امر ميشود که بصورت او را بروي زمين بکشند تا در آتش بيندازند و باز حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند کسيکه ياد بگيرد علمي را که طلب ميشود بواسطه آن رضايت خداوند
عزوجل و آنشخص طلب نکند آن علم را مگر بواسطه رسيدن بغرضي از دنيا بوي بهشت بمشام او نرسد در روز قيامت و باز ميفرمايد کسيکه ياد بگيرد وطلب کند علمي را براي غير از خدا بخواهد آن علم را براي غيرش نشيمن او در آتش باشد و باز ميفرمايد کسيکه طلب کند علم را براي اينکه جدال کند باعلماء يا اينکه فخر کند بر سفها و مردم را متوجه خود کند داخل ميکند خداوند او را در آتش و در روايت ديگر دارد نشيمن او در آتش باشد و باز فرمود طلب نکنيد علم را براي اينکه فخر کنيد بر سفها و مجادله کنيد با علماء و توجه مردم را بخود جلب کنيد طلب کنيد بگفتاد علمي خود آنچه نزد خدا است (رضا ونعم اخرويه الهي) بجهت اينکه آنچه نزد خدا است دوام و بقاء دارد و تمام ميشود ماسواي او چشمه هاي حکمت وچراغهاي هدايت و ملازم در خانهاي خود (چنانچه فرش در خانه افتاده) چراغهاي شب تاريك دارندگان دلهاي زنده و پوشندگان لباس کهنه باشيد تا در آسمانها معروف و در زمين ناشناس باشيد و باز فرمود کسيکه طلب کند علم را براي چهار چيز داخل ميشود در آتش اول آنکه مباهات کند بعلماء دوم آنکه فخر کند بر سفها سوم آنکه متوجه کند توجه مردم را بخود چهارم آنکه از امراء و سلاطين چيزي بگيرد و باز فرمود کسی علميرا زياد نکند که رغبتش بدنيا افزوده شود جز آنکه از خدا دورتر گردد و باز فرمود هرعلمي و بالست برصاحبش در روز قيامت مگر کسيکه باو عمل کند و باز حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) فرمود عالمي که نفع ندهد علمش عذابش سخت تر است از مردم در روز قيامت و باز فرمود مثل آنچنانکسانيکه خيروخوبي ياد مردم ميدهند و خودشانرا فراموش ميکنند مانند فتيله ايست که روشنائي بمردم ميدهد و خود را ميسوزاند و در روايت ديگر دارد مثل چراغ است و باز فرمود علماء اين امت دو تيره اند يکنفر آنکه خداوند باوعلم داده و بذل و بخشش ميکند بمردم و در عوض ارتزاق بآن نميکند
علم فروشي نمي نمايد که بر آن چنين عالمي ماهيان دريا وحيوانات صحراء ومرغان هوا طلب مغفرت ميکنند و خدمت پروردگار ميرسد در حالتيکه بزرك وشر يفست و با پيغمبران مرسل همنشين ورفيق باشد و ديگر مرديست که خداوند باو علم داده وليكن بخل ميکند و بندگان خدا ياد نمي دهد و اگر هم ياد بدهد در عوض مزد و پول ميگيرد پس او روز قيامت بلجام آتشين لجام شده ومنادي ندا ميکند اين آنکيست که خداوند متعال باو علم داد و بخالت نمود از ياد دادنش ببندگان خدا و در مقابل تعليم اجر و مزد گرفت و علم فروشي نمود و باين حالت باقيست تا از حساب فارغ شود و باز فرمود کسيکه پنهان کند علميرا خداوندا ورا لجام ميکند و باز ميفرمايد علم دو قسم است يك علميست در قلب پس اوست علمي نافع ويك علميست در زبان و آنعلم حجت خدا بر بني آدم است و باز ميفرمايد من نميترسم بر امتم از مؤمن يا مشرك زيرا ايمان مؤمنرا نگاهداري ميکند و امامشر کرا کفرش ذليل ميکند وليکن ميترسم بر شما از منافقيكه بزبان داناست و آنچه را خوب ميدانيد ميگويد و آنچه ابدميشماريد عمل ميکند و ايضا از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم منقولست که فرمود بدرستيکه آنچه بيشتر ترس دارم بر شما بعد از مردم منافق است که دانا زبان باشد يعني بزبان عالم وقلبا منافق باشد مردم که از قلبش خبر ندارند بزبانش نگاه ميکنند پيروي از او ميکنند و آخرالامر گمراه ميشوند پس بايد ازيك همچه عالمي پناه بخدا برد و باز ميفرمايد آگاه باشيد بدرستيکه بدترين بدها بدان علماء هستند و بهترين خوبها خوبان علماء هستند و باز ميفرمايد کسيکه بگويد من عالمم پس او جاهلست و باز ميفرمايد ديانت بطوري آشکار ميشود که از درياها گذشته و درياها در راه خدا فرو ميشوند و پس از شما کساني مي آيند که قرائت قرآن ميکنند و مي گويند کيست از ما در قرائت قرآن بهتر ودرفقه برتر وازما داناتر بعد از آن روي باصحاب
فرموده و فرمود آيا در اين جماعت خيري هست عرض کردند نه فرمود اين جماعت از شما امت خواهند بود ووقود (هيزم) آتش جهنم ميباشد اما اخباريکه از طرق خاصه وارد شده يعني از ائمه هدي رسيده است کليني باسناد خود از علي علیه السلام روايت نموده که فرمود حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم که دودسته سير نميشوند طلب کننده علم وطلب کننده دنياپس کسيکه اکتفا نمود بدنيابر آنچه خداحلال کرده براي اوسالم ميماند و کسيکه اکتفا نکرد و جمع آوري کند از غيرراه حلال هلاك ميشود مگر آنکه توجه کند و بازگشت بسوي خدا نمايد وکسيکه ياد بگيرد علم را از اهلش وعمل کند باو نجات ميابد و کسيکه بخواهد بواسطه علم تحصيل دنيا نمايد نصيبش همانست و در آخرت نصيبي ندارد و باسناد خود از حضرت امام محمد باقر علیه السلام روايت نموده که فرمود کسيکه طلب نمايد علم را براي اينکه مباهات کند برعلماء يافخرنماید بر سفها يا توجه مردم را بسوي خود کند پس خداوند جايگاه اورا از آتش پر نمايد بدرستيکه رياست صلاحيت ندارد مگر براي اهلش و باسناد خود از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام روايت نموده که فرمود کسيکه تحصيل حديث کند براي منفعت دنيا براي او در آخرت نصيبي نباشد و کسيکه طلب کند او را بجهت آخرت خداوند متعال باو خير دنيا و آخرت را عطا فرمايد و ايضا از آنحضرت روايت نموده که فرمود زمانيکه ديديد عالمي دوست ميدارد دنيا را متهمش کنيد بر دينتان بجهت آنکه هر کس دوست ميدارد چيزيرا همانرا حفظ و نگاه داري ميکند و فرمود وحي کرد خداوند بداود (علیه السلام) که قرار مده بين من و بين خودت عالمي که ديوانۀ دنيا است که باز ميدارد ترا از راه دوستي من بجهت آنکه آنها قطع طريق ميکنند بر بندگانم که از طاعت من بيرونند بدرستيکه کمتر چيزيکه بجا مي آورم نسبت بايشان آنستکه شيريني مناجاتم را از قلب ايشان خارج ميکنم و از آنحضرت منقولست که فرمود - فرمود رسولخدا (صلی الله علیه و آله) که فقها امين
انبياء و رسلند مادام در دنيا فرو نشوند گفته شد يا رسول الله داخل شدن ايشان در دنيا چگونه است فرمود متابعت سلطان پس زمانيکه آنها داخل در آن شدند بترسيد از ايشان بر دين خودتان (راهزنان دين ميشوند) و باز از آنحضرت منقول است که فرمود طلب کننده علم سه صنف هستند پس بشناسيد ايشان را بشخص و صفاتشان يك صنف طلب مي کنند علم را از براي جهل وجدل ويك صنف طلب ميکنند علم را براي بزرگي و خدعه ويك صنف طلب ميکنند علم را براي تفقه و دانستن وعمل نمودن پس آنکه براي جهل وجدل ياد گرفت اذيت رسان و جدال کننده و در مجالس پيش سخن است بمذاکره علم و بيان حلم وجامۀ خشوع در پر کرده از ورع و تقوى خاليست پس خداوند استخوان بيني اورا خورد کرده و سينه او را ميشکند و آنکه براي رفعت و بزرگي و خدعه علم را ياد گرفته عالم بلند پرواز و حيله گر پست باطن و چاپلوس است و براقران خود سربلندي کرده و با اغنياء فروتني مي نمايد و حلوا خود اغنياء ودين شکن خود باشد پس خداوند و بدين جرم اورا گمنام کرده و اثري از او در آثار علماء باقي نگذارد و آنکه ياد گرفت علم را از براي تفقه و دانستن وعمل نمودن صاحب غم وحزن شديد و شب بيدار است در روايت دارد(قد تحنك في برنسه ) برنس کلاه بزرگي است که در صدر اسلام عباد بسر ميگذاشته اند و تعمد بعبادت و توجه بآن دارد عمل خير ميکند و ميترسد ( از قبول نشدن ) وميخواند خدا را با قلب بيمناك و بکار خود مشغول است و بصير بحال أبناء زمانست و از بالا ترين برادران ديني خود در وثاقت وروحشت است (که راهزن دين او نشوند ) پس در عوض خداوند اركان ( دنيويه و اخرويه) اورا محکم فرموده در قيامت اورا مأمون ( ازاهوال) دارد و روايت نموده صدوق در کتاب خصالش باسناد خود از ابي عبدالله (علیه السلام) که
فرمود از علماء کسي است که دوست ميدارد دور او جمع شوند و مائل نيست از او کسب علم شود و او در درك اول از آتش است و بعضي از علماء کسي است که چون موعظه ميکنند اورا بدش مي آيد و چون خودش موعظه ميکند بشدت و تندي موعظه ميکند پس يك همچه عالمي در درك دوم از آتش ميباشد و بعضي از علماء کسي است که مائل است علم را تعليم اغنياء و ارباب جاه و جلال بدهيد و در اشخاص فقير ومسكين محلي براي علم نمي بيند و يك چنين عالمي در درك سوم از آتش ميباشد و بعضي از علماء کسي است که بروش اهل جور وسلاطين ظالم رفتار ميکند که اگر از او قبول نکنند يا در حق او کوتاهي شود در اجراي از امور غضبناك ميشود.
مترجم گويد يعني همچنانيکه جبارين وسلاطين ميخواهند کسي فرمان آنها را رد نکند ومطيع وشنوا را دوست ميدارند و اگر کسي تخلف قولشان را نمود غضب آلود وخشمناك ميشوند كذلك بعضي از علماء رفتارشان اينطور است وي همچه عالمي در درك چهارم از آتش ميباشد و بعضي از علماء کسي است که بجستجوي علوم يهود و نصاري برخيزد تا علوم آنان را شاهد صدق علم خود قرار داده و حدس خود را بعلوم آنان تقويت نمايد مترجم گويد صدق اين کلام معجز نشان در بعضي از عالم نمايان عصر حاضر مشهور است که در مطالب حقه الهيه باقوال علماء فرنگي تمسك جسته از قال الصادق به قال مسترفلان و مسيوفلان تعدي مي کنند پس يك همچه عالمي در درك پنجم از آتش است و بعضي از علماء کسي است که خودش را آماده فتوي دادن کرده و ميگويد بپرسيد از من و حال آنکه شايد خودش يك حرف نفهميده و خدا هم دوست ميدارد متکلفين را يعني کسيکه چيزيرا ندارد بخودش ببندد پس يك همچه عالمي در درك ششم از آتش
ميباشد و بعضي از علماءکسي است که علم را وسيله سربلندي و کبرياء و اظهار عقل خود قرار ميدهد و چنين عالمي در درك هفتم از آتش ميباشد و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم منقولست که حضرت موسي علیه السلام خضر را ملاقات کرده و گفت مرا وصيت کن پس حضرت خضر فرمود اي طلب کننده علم بدرستيکه گوينده ملالتش کمتر از شنونده است پس ملول وخسته نکن همنشينان خودت را (بپر گوئي) در محادثه با آنها بدانکه قلب تو ظرف است پس نظر کن ببين بچه چيز پر ميکني ظرف خودرا ودنيارا بشناس و پشت سر خود بينداز بجهت آنکه دنيا براي توخانه و محل قرار نميشود بلکه دنيا در دسترس بندگان الهي گذارده شده تاتوشه براي روز قيامت از آن بگيرند ياموسي آماده کن خودترا براي صبر تا بحلم برسي و قلب خود را بتقوي و پرهيزکاري عادت بده تا بعلم برسي و رياضت و تعب بده نفس خود را تا از گناه خلاص شوي يا موسي فارغ کن خودرا از براي علم اگر علم ميخواهي بجهت اينکه علم براي کسيست که خود را فارغ نموده باشد براي او ونبوده باش البته زياد حرف زننده بچيزهائيکه سزاوار نيست تکلم بآنها بجهت آنکه زياد حرف زدن بد ميکند علماء را و بديهاي باطني بي عقلان را آشکار مينمايد وليکن بر تو باد بکم صحبت نمودن که آن از توفيق ومحکمي انسانست و دوري کن از جهال و نادانان وحلم را پيشه کن نسبت بسفهاء و بيخردان بدرستيکه آن فضل حلم کننده گان وخوبي علماء است اگر جاهلي ترا فحش و دشنام داد پس بآرامش ساکت شود از او با احتياط دور شو بجهت آنکه آنچه باقيمانده از جهلش برضرر و دشنام دادنش مر ترا بيشتر است از آنچه ابراز نموده اي پسرعمران باز مکن دریراکه طريق بستنش را نميداني و نبند دريرا که نميداني طرز باز کردنش را اي پسر عمران کسي که از دنيا سر نميشود ورغبتش بآن نقصان نميپذيرد چگونه عابد است کسيکه حال او ضعیف باشد و خدا را بآنچه تقدير کرده متهم نمايد (راضي
بقضاء او نباشد ) چگونه زاهداست اي موسي هر مقدار از علم را که تحصيل ميکني براي عمل تحصيل کن و ياد نگير علم را براي آنکه یاد بدهي که اگر اينکار را نمودي هلاکت از تو است و هدايت از ديگران و از کلام حضرت عيسي ع است که فرمود براي دنيا جديت ميکنيد و حال آنکه رزق وروزي شما ميرسد (ولو اينکه دنبال آن نرويد ) وعمل نميکنيد براي آخرت و حال آنکه نعمت هاي اخرويه بدون عمل داده نميشود و بدرستيکه علماء بد هستيد مزد را ميگيريد وعمل را ضايع ميکنيد نزديك است نيکوکار بسزاي عمل خود برسد وزود است شما از دنياي وسيع و عريض خارج شده و بقبر تنگ و تاريك وارد شويد خدا نهي فرموده شما را از خطا چنانچه امر فرموده شما را بروزه و نماز چگونه ميبوده باشد از اهل علم کسيکه بسخط در آورد اورا رزقش و کوچک کند منزلتش را وحال آنکه بداند آن از علم خدا وقدرتش ميباشد چگونه ميبوده باشد از اهل علم کسي که متهم کند خدا را در چيزيکه مقدر کرده از براي او پس نباشد راضي بآنچه رسيده است باو چگونه ميبوده باشد از اهل علم کسي که دنيايش افضل باشد از اخرتش و او اقبال کننده باشد بر دنيايش و آنچه که ضررش ميزند محبوب تر باشد بسوي او از انچه نفعش ميدهد چگونه ميبوده باشد از اهل علم کسيکه طلب ميکند کلام را تا اينکه خبر بدهد وطلب نميکند که عمل کند باو و از کلام آنحضرت است که فرمود واي بر علماء بد که در آتش جا دارند پس از آن فرمود سخت شد مؤنه دنيا و اخرت اما مؤنة دنيا بجهت آنکه دست دراز نکردي بچيزي از دنيا مگر انکه يافتي فاجريرا که پيشي گرفته ترا بسوي او واما مؤنه اخرت بجهت آنکه تونيافتي کمک کننده که کمک کند بر او و از ابي ذر رضوان الله عليه منقول است که فرمود کسيکه ياد بگيرد علمي را از علمهاي آخرت که بخواهد بواسطه او غرضي از دنيا
را نمي يابد بوي بهشت را - البته اين درجه درجه اخلاص است که بزرك است قدرش، و زياد است خطرش، ومعنائيست بسيار دقيق ، وباين درجه رسيدن خيلي سخت است او طالب محتاج است بيك نظر دقيق، و فكر صحيح، وجد وجهد تمام، چگونه اينطور نباشد و حال آنکه او مدار قبول است و بر او مترتب ميشود ثواب و بواسطه آن ظاهر ميشود ثمره وفائده عبادت عابد و رنج و محنت عالم وجديت نمودن شخص مجاهد و اگر فکر کند انسان در پيش خودش و تفتيش کند از حقيقت عملش هر آينه ميابد اخلاص در او را خيلي کم و اندك و آنکه اقسام فساد بسوي او متوجه است و موانع اخلاص براي او زياد است خصوصا نسبت بکسي که متصف بعلم وطلب کننده او است بجهت آنکه باعث وسبب اکثر طلاب خصوصا در ابتداء تحصيلشان براي طلب جاه و منزلت ومال وشهرت وانتشار اسم و لذت برتري و خوشحالي بآنکه متبوع بشود و بجهت آنکه حمد وثنائي گويند و چه بسا باشد با اين همه اغراض ناپسند شيطان امر را بر ايشان مشتبه ميکند و ميگويد بايشان غرض شما نشر دين خدا است و حمايت از شرع رسول خدا است
مترجم گويد اين که مرحوم شهيد فرمرده اند در ابتداي امر و تحصيل شيطان امررا مشتبه ميکند اين وضع چهارصد و بيست سال قبل بوده وليکن در اين زمان که سنة 1374 است شيطان کارش بالا گرفته و ترقي کرده شاهد صدق آن ملاحظه احوال بعضي از اشخاص است که در ابتداء امر دست راست و چپ خود را تميز نميداد وارد در تحصيل شد و نان امام زمان عليه آلاف التحية والسلام را خورد و از علماي اعلام استفاده نمود تا اينکه خوب چشم و گوش و هوش و فلانش بيدار شد بناکرد دلش بحال اسلام بسوزد ديد واقعا دين اسلام غريب است خواست ياري کند او را ديد كمك و امدادي از هيچ طرف نيست جز اينکه شيطان
خيلي در سوز و گداز است براي دين ناچار استمداد از شيطان خواست اوهم دندان روي حرف نگذاشت آنچه که بايد بود بگويد گفت من جمله از نويدهايش آنبود که اي بدبخت تا بکي بخواري و ذلت نان امام زمان (علیه السلام) را ميخوري و درگوشه مدرسه مشغول فقه و اصول هستي و نان و پنير اکتفا ميکني مگر ديوانه هستي مثل آخوندهاي قديم پرسيد پس چه خاك بر سرم بکنم گفت توماشاء الله باسواد ومتدين و مثل کوه ايستادگي داري با من بيا تا ماه چهارصد تومان درست کنم که هم أمر معاشي خود را اصلاح کني و هم امر معاد را واگر خانم هم في الجمله سواد يا بياضي داشته باشد براي او هم ماه چهار صد تومان درست ميشود وَاللَّهُ يُضَاعِفُ لِمَنْ يَشَاءُ در ايام محرم وصفر هم ميشود يك هزار توماني كشك بسائي ديگر مرك ميخواهي برو گيلان آن شخص محصل گفته عيب است ماها داخل در بعضي از کارها بشويم براي دنيا شيطان زود جواب فرمود چرا اينقدر نافهمي مگرقصه علي بن يقطين و امام موسي بن جعفر (علیه السلام) را نشنيده اي گفت چرا گفت پس چه مرگت زده مگر تو از على بن يقطين كمتر هستي گفت البته کمترم او باذن امام (علیه السلام) بود و زمان هم زمان تقيه چه کار دارد باين زمان شيطان گفت مگر علماء جانشينان امام (علیه السلام) نيستند گفت چرا گفت خوب توهم که بحمدالله از بزرگاني گفت بله وليکن مجتهد نشده ام شيطان گفت اينکه عزا ندارد برو اجازه بگير گفت چگونه صورت استفتار را بنويسم شيطان گفت باين صورت: بندگان حضرت مستطاب حجة الإسلام و المسلمين آية الله في العالمين حامل لواء المرسلين وخاتم النبيين رئيس الشيعه و حامي الشريعه آقاي فلان اين حقير نظر باينکه خيلي علاقه مندم نسبت بدين مبين اسلام و مردم تنفر دارند از لباس آخوندي و آنطوريکه بايد ترويج دين نموده شود نميشود جز اينکه داخل در بعض از اداره جات مي شود مردم را موعظه و پند و نصيحت نمود
و اگر کار بعضي از مؤمنين و مؤمنات هم آنجا گير پيدا کند ممکن است کاري بکنيم و براحتي نجاتش دهيم ديگر آنکه اين همه مسلمان و بچه مسلمان در آنجا هستند که محتاج بوعظ وتذكر وتبليغ احکام اند و البته شايسته نيست آنها را بحال خود وا گذاشت آيا شما اجازه ميفرمائيد يا خير جواب مسئله را هرچه زود تر که مورد حاجت است - آقا هم وقتيکه ديد یك همچه محصل و متدين و علاقمند بدين را البته وظيفه شرعيش اقتضاء ميکند که اجازه بفرمايد - بعد از اخذ اجازه وداخل شدن در کار وخوردن مال مشتبه وحرام صورت آقاي مروج مثل ماه شب چهارده بواسطه تراشيدن ريش وکف صابون از حدبيش و قلبي مانند سنك سياه رفيق دلبندش جناب شيطان را ملاقات از حال يکديگر پرسان و در ضمن شيطان از راه اعتراض گفت اين چه کار است مرتکب شده و ريش را تراشيده جناب شيخ گفت تقصير تو شد شبطان عرضه داشت من گفتم بيا ماه چهارصد تومان پول بگير نگفتم ريش بتراش جناب شيخ فرمودند چکنم هر - يك از رفقا مرا ملاقات مينمودند، ميخنديدند و ميگفتند با اين ريش قصدخوردن مال چه مسلماني را کرده - گفتم خدا راضي نيست که بمن بخندند ديگر آنکه حرمت مسئله ريش تراشي اجماعي نيست از اين واقعه چند ماهي گذشت يکروز شيطان آنجناب را ديدند که دست خانم خود را گرفته و در خيابان قدم ميزند گفت فلاني اين چه بي عفتي است تودر آورده اي چرا خانمترا بي حجاب بيرون آوردهاي جناب شيخ جواب فرمودند اگر خواهي نشوي رسوي همرنگ جماعت باش_ صدق جدي باقرالائمه صلوات الله عليهم اذا شبع البطن طغي پس اي برادران ايماني گول شيطان را نخوريد که گول يکرنك و دورنك نيست و بايد همانطوريکه علماي اعلام قدس الله اسرارهم از زمان غيبت صغري تابحال تحصيل و ترويج کرده اند ما
ها هم بکنيم و هوسهاي مرده رنك را کنار بگذاريم - حکايت روزي زني درب خانه ايستاده بود ديد زنهاي محله خوشحالي کنان ميروند چون چشمشان بآن زن افتاد گفتند چرا ايستاده گفت چکنم گفتند عزرائيل آمده يکي يك پسرمي دهد بيا برويم توهم بگير آن زن در جواب گفت شما بعزرائيل بگوئيد پسر مرا نگيرد من از او پسر نميخواهم حالا اي جان برادر ماها دين خود را بتوانيم حفظ نمائيم کافيست نميخواهد ديگران را مسلمان کنيم ماهااين عوام ملسمان و خوش عقيده و بي غل وغش و حلال خور وحلال زاده را نگاه داريم و آنها را مرتد و بي دين نکنيم بس است ديگر نميخواهد يك مشت مردم حرام خور و بيعقيده بلکه بي دين را ترويج کنيم اي برادران ايماني و اين اخلاء روحاني دشمن ميخواهد در هرزمان بيك نحوي مابين ماها تفرقه بيندازد و دين ما را از دست ما بگيرد و ما خواب هستيم و گمان ميکنيم آنها ما را دوست ميدارند وبما كمك ميکنند هر چند در ظاهر ترويج دين است وليکن در واقع تخريب او است پس برادران ايماني و اي طلابيکه تازه مشغول شده ايد خيلي بايد مواظبت کنيد در کارهاي خود و بدانيد چه اندازه بايد زحمت بکشيد تا بتوانيد چهار تا مسئله ياد کسي بدهيدیا ترويج از دين کنيد پس مبادا قبل از اصلاح خود هوس ترويج کنيد که آن تخريب است اگر چه صورتاً ترويج باشد بجهت آنکه مبتدي مثلش مثل آب انگور است تا جوش نيامده پاك وحلال است وقتي که جوش آمد نجس وحرام ميشود مبتدي هم اينطور است قبل از داخل شدن بتحصيل بسيار خوبست هر اهل علميرا که ببيند احترام وتعظيم ميکند اما وقتيکه شرح امثله را خواند ديگر از خودش بالا تر را نمي بيند و بکسي اعتنا نميکند اگر دومتر چلواري هم بر سر گذاشت و در آينه قد نما نظر کرد گمان ميکند حجة الاسلام شده پس همچنانيکه آب انگور بعد از جوش آمدن
نجس وحرام ميشود تا وقتيکه ثلثان بشود همين طور بايد طالب علم درس بخواند و تهذيب اخلاق نمايد تا کامل شود آنوقت البته وظيفه اش تبليغ و ترويج دين است والسلام پس عرض شد که باعث کلي در تحصيل علم براي طالبش طلب جاه ومال وشهرت ونحو ذلك است وشيطان مشتبه ميکند براي انسان و ميگويد غرض تو نشر دين است و اگر کسي بخواهد بداند که آيا غرضش خدا و پيغمبر است يا آنکه غرضش دنيا است امتحان کند خود را ببيند وقتي که يکي از اقران خود در يك دهي با او اتفاق افتاد و او علمش وحسن خلقش بهتر از خودش ميباشد بطوريکه مردم باو توجه کردند و از خودش برگشتند و در آنوقت اگر حالش نسبت کسي که باو احترام ميکند بهتر است از کساني که برفيقش احترام ميکنند وميلش - بمريدهاي خود بيشتر است از مريدهاي رفيقش با آنکه رفيقش سزاوار است احترامش کنند. پس بداند که مغروراست اردين خود و گول خورده از شيطان و نميداند و چه بسا باشد که منتهي شود کار اهل علم باينکه تغيير کند حالشان همانند تغيير کردن حال زنان باينکه بدشان ميآيد بينند بعضي از شاگردانشان درب خانه ديگري رفت و شد ميکند و اگر چه بداند، آن شاگرد آنجا بيشتر استفاده ميکند و منتفع ميشود در دينش و اين از عطاي صفة مهلکه است که جا گرفته بود در گوشه قلب و آن عالم گمان ميکرد نجات از آن صفت است و مغرور بود در آن و البته اين صفت مهلکه کشف ميشود باين علامات وغير اينها واگر غرضش از طلب علم دين بود بايد بود وقتيکه شريکي يا کمکي با معيني پيدا ميکرد شکرخدا را بجاي ميآورد زيرا که خداوند منان منّت گذاشته کمك واعانت او کرده بر کار مهمي که مراد تبليغ احكام باشد و زياد نموده اوتاد زمين و مرشد خلق و تعليم دهنده دين خدا و زنده کننده سنت پيغمبران را وچه بسا باشد که شيطان بعضي علماء را
باشتباه بيندازد و بگويد البته غم تو بواسطه قطع شدن ثواب است از تو نه بواسطه آنکه مردم بسوي رفيقت رفتند زيرا که اگر برميگشتند بسوي تو و وعظ کرده ميشدند بقول تو و از تو ميگرفتند هر آينه تو مثاب بودي پس غمگين بودن تو بواسطه فوت ثواب نيکو است وليکن بيچاره نميداند که اگر منقاد حق باشد و تسليم کند امر را بأفضل ازخود هر آينه ثوابش زياد خواهد بود و در آخرت باو ميرسد شيخ بهاري قدس الله نفسه الزكية که از بزرگان اهل سلوك است در يکي از رقيمه هاي ارشادي خود ببعضي ازسالكين مرقوم ميفرمايد که اگر ممکن بود آنمقدار ترويج از دين و دعوت الي الله که از خاتم الأنبياء صلی الله علیه و آله و سلم حاصل شد توقف بر ظهور نام نبوي ص نداشت و تمام آن ترويجات بنام عربي بياباني مشهور ميشد حضرتش راضي و خرسند بود انتهي و بايد بداند که تابعين انبياء و ائمه هدي صلوات الله عليهم اجمعين اگر غمگين ميشدند از جهت فوت شدن اين مرتبه ازايشان واختصاص دادن اهل آن مرتبه را بآن هر آينه مذمت کرده ميشوند نهايت مذمت شدن بلکه منقاد بودن ايشان بسوي حق و تسليم آنها امر را بسوي اهلش افضل اعمال بود نسبت بايشان و همه اينها از غرور و گول شيطان است بلکه گاهي ميشود که بعضي از اهل علم گول شيطان ميخورد و بخودش ميگويد اگر کسي پيدا شد که بهتر از من باشد هرآينه خوشحال ميشوم البته اين خبر را قبل از تجربه بخودش ميدهد بجهت آنکه نفس در مقام وعده نمودن زود و آسان منقاد ميشود وليکن پس از رسيدن امتحان و تجربه تغيير ميکند و از وعده خود بر ميگردد ووفا نميکند مگر کسي که خداوند او را نگاهدارد و اينها را نميشناسد مگر کسيکه شناخته باشد کيد و حيله نفس را وزياد او را امتحان کرده باشد و کسيکه احساس نمود اين صفات مهلکه را واجب است براوعلاجش را طلب و تهيه کند. از ارباب قلوب و
اگر ايشان را پيدا نکرد از کتبي که نوشته شده در اين باب استفاده کند اگر چه هر دو امراثرش محو شده و باقي نمانده مگرخبرش نسئل الله تعالى المعونة والتوفيق و اگر از کتب هم مأيوس شد واجب است تنهائيرا اختيار کند و کناره گيريرا طلب نمايد ودفع کند از خود هرچه سئوال ميشود مگر آنکه شرائط تعليم و تعلم براي او حاصل شود و چه بسا باشد در اين هنگام شيطان از راه ديگر بيايد و بگويد اگر اين کار که تو کردي همه بخواهند بکنند و اين در باز بشود هر اينه علوم از بين ميرود ودين خراب ميشود بجهت نبودن کسي که ملتفت باشد بشرايط ومتلبس باشد باخلاص با اينکه عمارت دين از اعظم و بزرگترين طاعات و عبادات است پس بايد در اين هنگام جواب بدهد باينکه دين اسلام کهنه نميشود و از بين نميرود بسبب کناره گيري و عزلت از مردم ماداميکه شيطان رياست را دوست مردم ميکند و شيطان هم دست از عملش بر نميدارد تا روز قيامت بلکه ايستادگي ميکند براي نشر علم جماعتي که براي ايشان نصيبي در آخرت نيست کما اينکه رسول اکرم فرمود إِنَّ اللّهَ يؤيد هذا الدين باقوام لأخلاق لهم يعني خداوند نگاه داري ميکند اين دين را بواسطه جماعتي که نصيبي براي ايشان نيست و باز مي فرمايد خداوند نگاه داري ميکند اين دين را بواسطه مرد فاجر - پس سزاوار نيست که مغرور بشود باين تلبيسات و مشغول بشود بخلطه و آميزش با مردم تا اينکه تربيت بدهد در قلبش حب جاه و علاقه بمقام ومنزلت و ثنا و تعظيم را بجهت اينکه اين آميزش و خلطه بذر نفاق است (دو روئي بودن وظاهر و باطن مختلف شدن) و باز ميفرمايد حب مال و جاه ميروياند نفاق را در قلب چنانکه ميروياند آب علف را باز ميفرمايد ضرر وفساد در گرگ ضرر زن که رها بشوند در گله گوسفند بيشتر نيست از حب جاه ومال بر دين مرد مسلمان پس بايد فکرش در تعب و زحمت باشد براي مخفي نمودن اين صفات رذيله از قلبش ودرك نمودن راه خلاصي از آن صفات را چونکه آن فتنه و ضرر
بواسطه اين صفات از عالم و متعلم بزرك تر است تا غير آنها بددجاتي بجهت آنکه مردم بعالم اقتدا ميکنند در هر کاري بجاي آورد پس جاهل ميگويد اگر اين کار بد بود علماء از ما اولي بودند بترك واجتناب پس متلبس ميشوند اخلاق زشت و ناپسند اِلّا اينکه فرق بين گناه عالم وبين گناه جاهل بسيار است البته جاهل در روز قيامت با گناه خودش ميآید و عالم ميايد با گناه خود و گناه کسانيکه باو تأسي نموده و بطريقه او اقتدا کرده تا روز قيامت چنانکه در اخبار صحيحه وارد شده و خلاصه مطلب آنکه شناختن حقيقت اخلاص و عمل کردن بار دریائيست عميق که غرق ميشوند تمام مردم در آن مگر اندکي که استثناء شده اند از قول خداوند عزيز إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ پس بايد شخص مؤمن زياد طلب کند و مواظب باشد بدقائق و الا ملحق مي شود بتابعين شياطين و حال آن که خودش هم نداند .
قسم دوم بايد هرچه که ميدانند (عالم و متعلم) عمل کنند بدرستيکه عاقل همتش رعايت است و جاهل روايت از امير المؤمنين علیه السلام نقل است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود علماء دومردند يك مرد عالم است وعمل هم ميکند پس او نجات ميابد و يك مرد عالم است و ترك نموده علمش را يعني عمل باو نکرده پس او هلاك ميشود و بدرستيکه اهل آتش اذيت مي شوند از بوي عالم بيعمل و سخترين مردم که در آتش اند از حيث ندامت و پشيماني و حسرت مرديست که خوانده باشد بنده اي را بسوي خداوند تعالى و او هم اجابت نموده باشد و قبول کرده واطاعت خداي را بجاي آورده باشد پس او را داخل بهشت کنند و آن خواننده که باعث شد او داخل بهشت شود خودش را داخل در آتش کنند بواسطه ترك عمل بعلم ومتابعت هواي نفس و طول امل اما متابعت هواي نفس انسان را باز ميدارد از حق وطول
امل فراموش ميکند آخرت را و از حضرت صادق علیه السلام منقول است که فرمود عالم وقتي عمل نکند بعلمش زائل مي شود موعظه اش از قلبها چنانچه زائل ميشود باران از روي سنك و مردي نزد علي بن الحسين عليهم السلام آمد سئوال نمود از آنحضرت مسائلي را و آن حضرت هم جواب فرمودند دو مرتبه برگشت که سئوال کند مثل آنرا پس حضرت فرمودند در انجيل نوشته شده که طلب نکنيد علمي را که عمل نميکنيد و حال آنکه بآنچه دانستيد بآن عمل نکرديد و علمي که عمل نشود باو براي صاحبش جز کفر و دوري از خدا فائده ندارد و مفضل بن عمر از حضرت صادق علیه السلام سئوال نمود که بچه چيز شناخته ميشود نجات يابنده حضرت فرمود کسي که بوده باشد کردارش موافق گفتارش پس تو شهادت بده از براي او و کسي که نبوده باشد رفتارش موافق گفتارش پس جز اين نيست که او نجات نميابد وأن حضرت امير المؤمنين علیه السلام منقول است که در يکي از خطب منبرش فرمود ايمردم چونکه دانستيد عمل نمايد بآنچه ميدانيد شايد هدايت شويد بتحقيق عالمي که عمل نمايد بغير علمش مانند جاهليست که حيران و سرگردان باشد و از جهلش خلاصي نداشته باشد بلکه ميبينيم که حجت برضرر او بزرگتر و حسرت او دوامش بيشتر است از آن جاهل که متحير است در جهلش و هر دو حيران ودر هلاکند ، ريب در خود راه ندهيد تا اينکه شک کنيد و شك نكنيد تا اينکه کافر شويد يعني اگر در خود ديب راه داديد، شك ميکنيد و اگر شك نموديد کافر ميشويد روح خود را کم ارزش و بي وزن قرار ندهيد که با هر کس بمجامله رفتار کنيد و در مقابل حقيقت بسستي و مداهنه نپردازيد که بزيان خواهيد بود ( با اهل زمان اگر بخواهد بنرمي سازش آميزش کنيد لاجرم در مقابل حقايق ديني سهل انگار شده خسران ابدي نصيب شما ميشود) و از حقيقت است که بفقه گرديد و از فقه
است اينکه فريب نخوريد و بتحقيق کسي که از شماها نصيحت او بيشتر است بنفس خود راغب تراست بپروردگار خود و کسيکه نفس خود را بيشتر گول ميزند پروردگار خود را بيشتر معصيت ميکند و کسي که اطاعت کند خدا را ايمن است وزودتر بشارت داده ميشود و کسي که معصيت نمايد خدا را پشيمان ميشود و از حضرت صادق علیه السلام منقول است که فرمود مردي آمد خدمت حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم پس عرض کرد يا رسول الله علم چيست فرمودند سکوت عرض کرد بعداز سکوت فرمودند گوش دادن عرض کرد بعداز گوش دادن فرمود حفظ نمودن عرض کرد بعد از حفظ کردن فرمود عمل نمودن بازگفت بعد از عمل فرمود نشر دادن آن و از حضرت صادق علیه السلام منقول است که فرمود موسى علیه السلام را در ميان ياران همنشيني بود که علم زيادي تحصيل نموده بود روزي از حضرت موسي رخصت خواست تا رفته وارحام خود را صله نمايد حضرت موسي علیه السلام فرمودند البته براي صله ارحام حقي است وليکن مبادا تکيه بدنيا کني بجهت آنکه خدا علم را بردوشت نهاده مباد آنکه او را ضايع کني و اعتماد بغيرش نمائي آن مرد عرض کرد جز خير نخواهد بود ورفت طرف خويشان واقاربش وخيلي طول کشيد سفرش يکوقت موسي از او جويا شد خبري نيافت از جبرئيل سئوال فرمود که خبر ده مرا از همنشينم فلاني آيا تو خبرداري جبرئيل گفت بلي خبر دارم اينست که در خانه مسخ و ميمون شده ودر گردنش زنجيري است موسي تا اينرا شنيد بسوي خدا فزع نمود و بنماز ايستاد و خدا را خواند که اي پروردگارا نجات همنشينم را ميخواهم پس خداوند باو وحي نمود که اي موسي اگر مرا بخواني تا اينکه پاره شود رگهاي گردنت من استجابت نميکنم دعايت را درباره او چون بار علم بدوشش نهادم وباعتماد بغير من آن را ضايع داشت وابوبصير روايت نموده از حضرت صادق (علیه السلام)
که فرمود أمير المؤمنين (علیه السلام) فرمودند اي طالب علم بدرستي علم داراي فضائل زياديست سر علم تواضع و چشم علم دوري از حسدو گوش علم فهميدن و زبان علم راستگوئي و حفظ آن بتفخص وقلب علم جسن نيت و عقل علم شناختن اسباب و امور و دست علم رحمت و پاي علم زيارت علماء وهمت علم سلامت وحكمت علم ورع و تقوي و آرامگاه علم نجات وزمام دار علم عافيت و اسب سواري علم وفا و اسلحه وسلاح علم بنرمي صحبت و شمشير علم رضا وكمان علم مدارات و لشگر علم مذاکره با علماء ومال علم ادب وذخيره علم دوري کردن از گناهان ورداي علم عمل خير است و جايگاه علم وقار ودليل علم هدايت ورفيق علم دوستي با خوبانست در حديث عنوان بصريست از حضرت صادق(علیه السلام) که فرمود علم بزياد خواندن نيست بلکه او نوريست که خداوند در قلب هرکس که بخواهد هدايتش کند داخل مينمايد اگر علم خواستي اول حقيقت بندگي را در خودت سپس علم راطلب کن براي عمل نمودن و از خداوند طلب فهم کن تا ترا بفهماند فصل بدانکه علم بمنزله درخت است و عمل بمنزله ميوه آن وغرض از درخت ميوه دار جز ميوه آن نيست و اما درخت بخودي خود و بدون استعمال و بهره برداري غرضي باو تعلق نميگيرد ابداً بجهت آنکه انتفاع از درخت بهروجيکه هست ثمره وفايده آنست و بدرستيکه اولين غرض از علم عمل است چون جميع علوم بازگشتش بدو علم است علم معاملات و علم خدا شناسي وعلم معاملات شناختن حلال وحرام وسائر احكام از قبيل شناختن اخلاق خوب و بدو راه علاجش ميباشد و علم معرفت شناختن وصفات واسمهاي او است و غير از اين دو علم يا آلت از براي آن دوعلمند و يا بواسطه علمیست از اعمال چنانچه بر شخص مطلع معلوم است و ظاهر استکه علم معاملات از او خواسته نميشود جز عمل نمودن بلکه اگر حاجتي باو نبود اصلا قيمتي نداشت پس ميگوئيم کسيکه نگاه دارعلوم
شرعیه است اگر مهمل گذارد تفقد جوارحش را يعني جوارح خود را بکار نياندازد وحفظ نکند جوارحش را از معاصي و آنرا بطاعات محکم نکند و ترقي ندهد اورا از واجبات بمستحبات بپشت گرمي اتصاف بعلم تنها و اينکه علم ذاتا مطلوب است چنين کسي دردين في الواقع فريب خورده وعاقبت امر براو مشتبه گرديده و بدرستيکه مثل همچه کسي مثل مريض است که دردي داشته باشد و آن درد بر طرف نشود مگر بدوائي مرکب از اجزاء زيادي که نشناسد اورا مگر طبيب بسيار حاذقي پس کوشش کند در طلب آن طبيب واز وطن خود هجرت کند تا آنکه آن طبيب را پيدا کند، طبيب دوا را باو با تمام خصوصيات اجزاء وانواع واقسام بتفصيل یاد دهد با اندازه آن واز اينکه از کجا بدست مي آيد و راه و طريقه نرم کردن و مخلوط و خمير نمودن را و او هم ياد بگيرد و بخط خوب آن دستورات را بنويسد و بر گردد و باز از روي آن نسخه مکررا بنويسد و بخواند و ياد مريضها بدهد وليکن خودش مشغول خوردن نشود و استعمال نکند و گمان کند اين دانستن او را از مرضش خلاصي مي بخشد وليكن اين مطلب بسيار بعيد است چون اگر از آن هزار نسخه بنويسد و ياد بدهد بهزار مريض بطوريکه همه آنها خوب شوند و در هر شبي هزار مرتبه تکرار کند ذره از مرضشرا خوب نميکند تا اينکه زر بدهد ودواء بخرد و مخلوط کند چنانچه ياد گرفته و بياشامد و بر تلخي آن صبر کند و خوردنش هم در وقت خودش رو بعد از پاکي معده باشد و تمام شرائطش جمع باشد باز هم از شفا يافتن در خطر است چه رسد بآنکه اصلا دواء نخورد همين طور است فقيه وقتيکه محکم کند علم طاعات را از روي ادله و براهين ولي عمل نکند باو محکم کند علم بمعاصي را و تميز بدهد معاصي پنهان را از معاصي آشکار ولي خودش اجتناب نکند و علم اخلاق مذموعه را اتقان کند ولي خودش اخلا قشرا
خوب نکرده باشد و محکم کرده باشد علم اخلاق محموده را ولي خودش متصف بآن نباشد پس اوست مفرور در پيش خود و در دين داري فريب خورده زيرا که خداوند ميفرمايد قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاهَا و نفرموده اَفلَحَ مَن تَعَلَّم كيفية تزكيتها وكتب علمها و علمها الناس يعني بتحقيق که رستگار شد کسيکه پاکيزه کرد خودش را و نفرموده رستگار شد کسيکه ياد گرفت کيفيت تزكية را ونوشت علمش را رو ياد مردم داد وليکن شيطان باو ميگويد در اين وقت که گول اين مثال را نخور درست است که علم بدواء مرض را برطرف نميکند وليکن مطلب توقرب بخداست ومقصود تو ثواب او است و علم جلب ميکند ثواب را و آنوقت بنا ميکند بخواند اخباريکه در فضل علم وارد شده پس اگر آن بيچاره وكم عقل است تصديق مي کند حرف شيطان را وتابع هواء نفسش ميشود و مطمئن باو مي شود و عمل را مهمل ميگذارد واگر دانا و زيرك باشد در مقام جواب برميآيد و بشيطان ميگويد فضائل علم را بياد من ميآوري ولي آنچه در باره عالم بيعمل رسيده فراموشم ميکني مثل فرمايش خداوند که اشاره ببلعم باعور است و در حوزه درس او 12 هزار قلمدان بود که درس اورا مينوشتند و خداوند آيات عديده باو مرحمت فرموده بود از جمله بنقل جماعتي از علماء اينکه عرش را ميديد فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ(1)پس مَثَلِ اُو مَثَل سك است اگر حمله ميکني بر او زبان از دهان بيرون ميآورد و اگر واميگذاريش زبان از دهان بيرون ميآورد و باز درباره کسيکه عمل بعلمش نکرده ميفرمايد مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًا(2)مثال آنانکه بار علم تورات را بدوش دارند مانند حماريست که بر آن کتابي چند بار کرده بکشد ( نه محقق بود نه دانشمند
چارپائي براي کتابي چند) پس چه بدبختي است بزرگتر از آنکه حالش را بسك وچارپا تشبيه نمايند، و در خبريست کسيکه زياد کند علمرا و زياد نکند هدايتش را زياد نکرده جز دوري از خدا را و در خبر ديگر ميفرمايد عالم (بي عمل) در آتش انداخته بطوريکه اعضاي باطني او سوخته شده از حلقومش خارج ميشود، و بعد از آن باطراف ( محشر ) اورا مانند حمار طاحونه ( آسيا) ميرانند و باز ميفرمايد بد ترين مردم علماء سوء اند واز ابي دردا نقل شده که گفت واي بر آنکه نداند قوه عقل و متانت در دين و سلامت در جسم را و اگر بخواهد خدا هر آينه دانا ميکند اورا ، واي بر کسيکه ميداند علم حجت است بر او وقتيکه گفته شود باو چه عمل کردي در چيزهائيکه علم داشتي و چگونه ادا نمودي شکر خدا را.و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم منقول است که فرمود بد ترين مردم از جهت عذاب روز قيامت عالمي استکه نفع نبرد از علمش، و مانند اين اخبار در صدر اين باب گذشت مراجعه شود البته هرکس خبر داده بفضل علم همان کس خبر داده مذمت علمائيکه کوتاهي در عمل نموده اند و اينکه حالشان نزد خدا بدتر است از جهّال (أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتَابِ وَتَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ) آيا ميگرويد و ايمان ميآوريد ببعض قرآن و کافر ميشويد ببعض ديگرش و اما علم خدا و آنچه که توقف دارد بر او از علوم عقليه پس مثل عالم بآنکه اهمالي کند در عمل وضايع کند امر خدا و حدودش را در شدّت غروش، مثل کسيستکه بخواهد خدمت کند. پادشاهي راه پس بشناسد او را ،و بشناسد اخلاق و اوصاف و رنك وشكل وطول وعرض وعادت و مجلس او را، و نشناسد که چه چيز دوست ميدارد و چه چيز را بد ميداند و بچه چيز غضب ميکند و بچه چيز راضي ميشود يا اينکه اينها را هم بداند ومع ذلك بخواهد خدمت او کند، و حال آنکه بجا بياورد آنچه را که پادشاه غضب ميکند بار و بجا
نياورد هيچ چيزي از آنهائيکه پادشاه ميخواهد و دوست ميدارد، و باين حال وارد بر پادشاه بشود و بخواهد نزديك او برود و حال آنکه متلوث باشد بجميع آنچه که پادشاه بدش ميايد،خالي باشد از جميع آنچه که دوست ميدارد، و بخواهد بواسطه شناختن نام و نسب وشهر وشكل وصورت وعادت او باغلامان، و معامله بارعيتش نزديك او برود و از مقربان او باشد، و اين عين غرور است . بلکه اگر اين عالم ترك ميکرد جميع آنچه را که ميدانست، و مشغول ميشد باندك معرفت و شناسائي، و ميشناخت چيزهائيکه پادشاه دوست ميدارد، و آنچه را بد ميداند ، هر آينه بهتر بود، و بمقصدش زود تر ميرسيد. پس معلوم ميشود از کوتاهي کردنش در عمل و متابعت نمودنش شهوت را، بر اينکه کشف نشده براي او از معرفت پادشاه مگر اسمهاي او دون معانيش زيرا که اگر شناخته بود خدا را از روي حقيقت و معني، هر آينه ميترسيد از او، و پرهيز کاري ميکرد نسبت باو، يعني اجتناب از معاصي خدا مينمود چنانچه اشاره فرموده باين مقام بقولش که ميفرمايد (إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ) يعني جز اين نيست که ميترسند از خدا از بين بندگانش علماء، و تصور نميشود اينکه عاقلي بشناسد شير را و از او تترسد، و بتحقيق که وحي نمود خداوند بسوي داود على نبينا وآله وعليه السلام، که بترس از من چنانکه از حيوان درنده ضرر زنده ميترسي - بلي کسيکه از شير فقط رنك وشكل واسم بشناسد، گاهي از او نميترسد مثل اينکه اصلا شير را نميشناسد، ودرفاتحه زبور است که ( رأس الحكمة خشية الله تعالي ) يعني بالاترين حکمت ترسيدن از خدا است . (فصل) و براي عالم در تقصيرش در عمل نمودن بعد از اخذ بظاهر شريعت ، واستعمال آنچه نوشته اند فقهاء از قبيل نماز وروزه ودعاء وخواندن قرآن وغير از اينها از عبادات ،اقسام ديگريست، بجهت آنکه اعماليکه واجب است بر او علاوه بر مستحبات منحصر نيست در آنچه که ذکر شد
بلکه چيزهائيست که بيرون از ابواب آنچنانيست که فقها، ترتيب داده اند و نوشته اند که اهميت او بيشتر و شناختن او واجب تر و مطالعه از او و مناقشه براو بزرگتر است و آن پاك نمودن نفس است از رذائل اخلاقي، از قبيل كبر وريا وحسد و حقد وغير از اينها از رذائليکه مهلك و کشنده هستند که در علم اخلاق مقرر است، و نگاه داشتن زبان است از غيبت، و سخن چيني، و دو زبان بودن يعني در پيش شخص يکنوع سخن بگوئي و در پشت سرش يکنوع ديگر ذکر نمودن عيوب مسلمين و غير از اينها ( که اين نوع گفتار از شخص مکلف خصوصا از عالم نبايد صادر شود اصلا) وهمچنين است کلام در باقي جوارح بجهت آنکه از براي اينها احکاميست مختص و گناهيست مقرر در محل خودش ، که هر کسي ناچار است ياد بگيرد، و أمثال کند حکمش را، اينها وظايفي است که يافت نميشود در کتاب بيع واجاره وغير اينها از کتب فقهيه بلکه ناچار است رجوع کند در اينها بسوي علماء حقيقي که عمل ميکنند وبكتب آنها که در علم اخلاق نوشته اند، و چقدر بزرگ است غرور شخص عالم بخدا، در اينکه راضي است بعلوم رسمي و غافل است از اصلاح خود و رضايت پروردگار خود تبارك وتعالي، وغرور کسي که اين شأن اوست ظاهر ميشود از براي تو از جهت علم واز جهت عمل، اما از جهت عمل بتحقبق که ما ذكر نموديم وجه چگونگي فريب نفساني اورا، و اينکه مثالش مثال مريضي است که ياد بگيرد نسخه دواء را ومشغول بشود بتكرار وتعليمش، بلکه بالاتر از اين، مثالش مثال کسي که درد بواسيرو برسام داشته باشد و او مشرف بهلاك باشد و محتاج بتعلم دواء و استعمال او باشد و با اين حال مشغول بشود بتعليم وياد گرفتن دواء حيض و کا استحاضه، و شب و روز او را تکرار کند با اينکه ميداند او مرد است حيض واستحاضه نميشود ولكن ميگويد شايد يك زني استحاضه بشود و از من سئوال کند، البته اين
نهايت غرور است چونکه ترك نموده تعلم دوائيکه دردش را نافع بوده و مشغول شده بآنچه ذکر نموديم همچنين است فقیه مسکين که مسلط شده بر او متابعت شهوات وخلود در زمين و حسد ورياء وغضب و بغض وعجب باعمالي که گمان ميکند از صالحات است که اگر جستجو شود از باطنش ميآبد آنرا از معاصي واضحه، پس بايد ملتفت شود بفرمايش حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم که ميفرمايد پستترين رياها شرك است . و بقول ديگرش که ميفرمايد داخل بهشت نميشود کسيکه در قلبش مثقال ذره از کبر باشد و بقول ديگر آن سرور که ميفرمايد حسد ميخورد حسنات را چنانکه ميخورد آتش خطب و هيزم را و بقول ديگر آن جناب که ميفرمايد حب مال وجاه ميرويانند نفاق را چنانکه ميروياند آب علف را، إلى غير ذلك از اخباريکه در اين باب نوشته شده . مترجم گويد مناسب ديدم چند خبر از کتاب مشكوة الانوار مرحوم طبرسي قدس سره اقتباس و ترجمه کنم تا فائده اين کتاب اتم باشد براي مبتدين انشاء الله، من جمله از آن اخبار - از کتاب عيوان الاخبار از علي بن موسي الرضا (علیه السلام) روايت نموده که آن حضرت فرمود خداوند وحي نمود بسوي يکي از پيغمبرانش بر اينکه وقتي صبح کردي پس اول چيزيکه پيش تو آمد بخود او را ودومي را کتمان کن و سومي را قبول نما و چهارمي را مأيوس مگردان و از پنجمی فرار کن پس آن پيغمبر چون صبح کرد روانه شد ديد کوه سياه بسيار بزرگي پيش آمد آن حضرت ايستاد و گفت خداي من عزوجل مرا امر فرموده که اين کوه را بخورم و همين طور متحير شد که چگونه اين کوه بزرگ را بخورم ، پس پيش خود فکري نمود و گفت خداي من مرا امر نميکند چيزيکه طاقت نداشته باشم پس روانه شد بسوي او که بخورد ديد هر چه نزديك ميشود آن كوه كوچك ميگردد تا اينکه رسيد ديد يك لقمه شد او را خورد ديد مثل اينکه بهترين چيزها را خورده ، پس از آن روانه شد رسيد بطشت طلاي پس گفت خداي من مرا امر فرموده اين را کتمان کنم پس يك گودالي راحفر
نموده آن را دفن کرد وخاك بر او ريخت، پس از روانه شدن بعقب نگاه کرد ديد طشت بيرون آمده وظاهر شده ، پيش خود گفت من آنچه را مأمور بودم از طرف حق بجاي آوردم و روانه شد که ناگاه پرنده را ديد که از پشت سر او بازي ميآيد، و آن پرنده اطراف آن حضرت ميگردد پس گفت خداي من مرا امر فرموده که اين را قبول نمايم پس آستين خود را گشوده آن پرنده داخل آستين شد باز باو گفت صيد مرا گرفتي و حال آنکه چند روز است دنباله او ميدوم پس گفت خداي من مرا امر فرموده که اين را مأيوس نگردانم، دست برد يکقطعه از ران خود قطع کرد پيش او افکند پس از آن روانه شد ناگاه ديد يك گوشت مرداري راکه گنديده و پر از کرم شده پس گفت خداي من مرا امر نموده که از آن فرار کنم پس فرار کرد و برگشت در خواب ديد مثل اينکه باو گفته شد بجا آوردي آنچه را امر بآن شده بودي آيا دانستي چه بود آنها عرض کرد نه گفته شد باو اما آن کوه غضب بود که عبد هروقت غضب ميکند خودش را نمي بيند و از بزرگي غضب قدر خود را نميداند پس وقتيکه خود را نگاه داشت و قدرش را شناخت، و غضبش ساکن شد، آن وقت آن کوه مانند لقمه ميشود پاکيزه وخشبو که ميخورد اورا، واما آن طشت پس او عمل صالح است که هرچه عبد اوراکتمان کند و بپوشاند خداوند او را ظاهر مي گرداند و مزين ميکند بثواب هاي آخرتي که براي او ذخيره کرده است، اما آن پرنده پس او مرديست که ميآيد ترا نصيحت ميکند پس اورا اقبال کن ونصيحتش را قبول نما، واما آن باز پس آن مرديست که مي آيد پيش تو وحاجتي از تو ميطلبد پس او را مأيوس نگردان ، واما آن کوشت گنديده کرمو پس او غيبت است دوري کن از او، و از کتاب ناصح الدين ابی البرکات روايت نموده که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود واجب است بر خداي عزوجل که محبت و
دوستي کند بر کسيکه غضب آلوده شده و حلم ميکند و ترتيب اثر برغضب خود نميدهد . و از کتاب روضة الواعظين از حضرت صادق عليه السلام نقل نموده که چون حضرت نوح (علیه السلام) از کشتي بزير آمد شيطان پيش اوآمد، و عرض کرد در زمين مرديکه منتش بيشتر باشد بر من از توئيست يعني تو منّت بزرگي بر من داري چونکه خدا را خواندي بر آنقوم فساق يعني نفرين نمودي وقوم خودرا هلاك کردي پس مرا راحت نمودي از ايشان (چونکه هميشه بايد بود در اضلال آنها بکوشم، و از آن طرف بترسم که مبادا پيروي از تو که پيغمبر خدائي کنند، و رستگار شوند وزحمات مرا خراب و بي ثمر نمايند، لذا بغرق شدن آنها من راحت شدم) آباد و خصلت ياد توندهم يکي آنکه دوري کني از حسد که او مرا باين روز انداخت و مردودم ساخت دوم آنکه دوري کني از حرص که آدم را از بهشت بيرون کرد حضرت رسول صلي الله عليه و آله فرمود ياعلي نهيت ميکنم از سه خصلت بزرك از حسد بردن و دروغ گفتن وحرص خوردن، وحضرت صادق عليه السلام فرمود مؤمن نيست مرديکه در او بخل و حسد وترس باشد، مؤمن ترسو وحريص و بخيل نميشود. حضرت رسول صلي الله عليه و آله فرمود اظهار مکن شماتت را بر برادرت که خداوند باورحم ميکند و ترامبتلا ميسازد خداوند وحي نمود بسليمان بن داود عليهما السلام که من ترا بهفت چيز وصيت ميکنم اول آنکه حسد نبري بيکي از بندگانم دوم آنکه غيبت نکني بندگان شايسته ام را حضرت سليمان عرض کرد اي پروردگار من همين دو مرا کافيست روايت شده که موسي(علیه السلام) نزد عرش مرديرا ديد پس غبطه خورد بمكان او سوال کرد از سبب علو مرتبت او در جواب گفته شد هرگز حسد نبرد بر مردم بر آنچه که خداوند از فضلش بايشان عطافرموده بود. در کتاب روضة - الواعظين است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود غافلترين مردم کسي است از تغيير دنيا از حالي بحالي پند نگيرد و متّعظ نشود. ايضا از کتاب روضة الواعظين روايت نموده که
حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود روز قيامت که شد منادي ندا ميکند بطوريکه همه بشنوند کجا هستند آن اشخاصيکه مردم را عبادت ميکردند برخيزيد و مزد خود را بگيريد از اشخاصيکه براي آنها عمل کرديد بدرستيکه من قبول نميکنم عملي را که مخلوط بدنيا واهل آن شده. و از کتاب عيون الاخبار از امام رضا از پدرش از آباء گرامش. از حضرت اميرالمؤمنين صلوات الله عليهم اجمعين روايت نموده که آن حضرت فرمود تمام دنيا جهل است مگر مواضع و مکاني که در او علم هست (که اين يافت نميشود جز درب خانه علماء و پيشوايان دين محمدي صلی الله علیه و آله و سلم ) وهمه علم حجة است ( بر ضرر صاحبش ) مگر آن علمي که عمل باو بشود ، و همه عمل رياء است ( که آنشرك بخدا است) مگر آنعملي که خالص باشد ( براي خداي عز وجل ) واخلاص هم خطرناك است تا اينکه بنده به بيند عاقبت امر چه ميشود (خدايا ترا بمقربان درگاهت محمد و آلش وبحق اين ماه مبارك رمضان عاقبت همه مؤمنين و محبين اهل بيت عليهم السلام را ختم بخير گردان ) انتهى. وكذلك ترك ميکند استعمال دواء باقي ملهكات باطني را و چه بسا مرگ او را بگيرد قبل از توبه وتلافي مافات پس ملاقات ميکند خداي عزوجل را در حالتي که غضب آلود است بر او پس همه اينها را ترک ميکند و مشغول بعلم صرف و نحو ومنطق و بحث دلالات و مسئله حيض واستحاضه وبيع سلم واجارات ولعان و جراحات و دعاوي و بينات وقصاص وديات ميشود و حال آنکه در مدت عمرش بهيچ کدام از اينها محتاج نميشود مگريکمرتبه یا دو مرتبه و بر فرض احتياج خودش يا احتياج ديگري باو از واجبات كفائي است و با اينحال غافل است از علومي که باتفاق مسلمين واجب عيني است پس نهايت آن علوم اگر قصدش خدا باشد واجب کفائيست ومرتبه واجب كفائي متأخر است از واجب عيني پس اگر در واقع شخص عالم غرضش خدا باشد از
علوميکه تعليم و تعلم نموده خوب بود مشغول بآن علميکه اهم و نفعش اتم است بشود پس او يا غافل ومغرور است و يا شاك است در دينش، و فريب خورده و طالب رياست و استعلاء وجاه ومال است ، پس بر او واجب است دواء يکي از دو دردش را بشناسد پيش از آنکه بر او غالب شده و او را هلاك كنند و البته بايد معلوم باشد که مجرد تعلم مسائلي که نوشته شده فقه نيست در نزد خداي تعالي بلکه فقه در پيشگاه احديت درك جلال و عظمت او است، و آن علمي است که موجب خوف و هيبت وخشوع باشد و او را وادار کند بر پرهيزکاري و معرفت صفاتيکه مخوف است تا دوري کند از آنها وصفات محموده تا اينکه مرتکب آنها شود وخوف را شعار خود وحزن را قوي کند چنانکه خداوند باو اشاره فرموده در کتاب عزيز ش (فَلَوْلَا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ) در سوره توبه آيه يکصد و بيست و سه تفسيرش در مقدمه گذشت و ظاهر معني آنکه پس چرا نرفتند از هر طائفه اي از ايشان يکدسته علم فقه آموزند در دين و تا بترسانند قومشان را وقتيکه باز گردند بسوي آنها، و آن علميکه انذار و ترسانيدن باو حاصل ميشود سواي اين علم است که نوشته شده بجهت آنکه مقصود از اين علم حفظ اموال است بواسطۀ شرائط معاملات وحفظ بدن بمال و بدفع قتل و جراحات است پس مال در راه خدا آلت و بدن مرکب است و جز اين نيست که علم مهم آن شناختن راهي است که بسوي خدا ميرود، و قطع عقبات قلب است که عبارت باشد از صفات مذمومه که حجاب و پرده است بين عبد ورب پس چون بميرد و آلوده باشد باين صفات محجوب ميشود از خدا - معني رحمة إلهي شامل حال او نميشود - از اين جهت است که علم موجب خشية وترس شده بلکه اين منحصر بعالم است چنانکه خداوند ميفرمايد (إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ) ميخواهد
از فقهاء باشد يا غير از فقهاء و مثال همچه فقيهي که اختصار نموده بعلم فقه متعارف مثال کسي است که اختصار کرده باشد در رفتن بحج بدانستن مشك آب و نعلين و با ابزار خود و شکي نيست که اگر اينرا نميدانست حجش معطل ميشد وليکن اگر کسي اکتفا کند بهمين تنها حاجي نيست بلکه بايد باقي لوازماتش را هم بياورد تا حاجي شود همچنين است فقيه اگر تعلم نکرده باشد اين علوم را هر آينه معطل ميماند معرفت احكام ولي معرفت احکام بتنهايي نجات دهنده نيست چنانچه ذکرش گذشت بلکه اين مقدمه است از براي مقصد ذاتي پس وقتيکه اين مثال حال فقيه باشد که عارف است بشرع خدا و رسول و ائمه صلوات الله عليهم أجمعين، پس چگونه است حال کسيکه عمرش را صرف در شناختن عالم کَون وفساد و حال آنکه مال و بازگشتش محض فساد است و مشغول ميشود در شناختن وجود که آيا آن نفس موجودات است يا زائد بر آنها است و با مشترك بين هر دو است يا غير از اينها از مطالبي که هيچ ثمره بر آنها مترتب نيست بلکه حاصل نميشود براي ايشان حقيقت آنچه طلب ميکنند معرفتش را، چه رسد باينکه بسوي او برسند، وجز اين نيست که مثال ايشان در اين وادي مثال پادشاهي است که چند نفر غلام بگيرد و امر کند آنها را که داخل خانه اش شوند و مشغول خدمت گذاري باشند و کامل کنند خود را در چيزيکه موجب قربشان ميشود پيش پادشاه و دوري کنند از آنچه موجب دوري از حضرتش ميشود، پس وقتي که داخل نمود ايشان را در خانه خود تا اينکه مشغول شوند بآنچه امر شده اند، آنها هم شروع کنند تماشا کردن ديوار خانه وزمين و طاق او تا اينکه عمر خود را صرف کنند در تماشا کردن و بميرند و ندانند چه چيز از آنها در اين خانه خواسته اند پس چگونه مي بيني حال ايشان را پيش اربابشان که ابتداء نعمتش را بايشان مرحمت کرده بود واحسانش را برايشان بزرك نموده
بود با اين اهمال بزرك که نسبت بطاعتش کرده اند بلکه مشغول به عصيت و نافرمانيش شدند بدان بدرستيکه مثال همه ايشان مثال خانه ايست تاريك باطن که چراغي روي پشت بامش گذارده باشند تا اينکه بيرونش روشن شود بلکه مثال چاهيست که ظاهرش سفيد باشد و باطنش بوي بد بدهد يا مثال قبر ميتي است که ظاهرش مزين باشد و باطنش جيفه و يا مثال مرديست که قصد کرده باشد پادشاه را مهماني کند پس در خانه اشرا سفيد کاري کند ولي خاك روبه وكثافت ها در صدر مجلس گذاشته باشد و اين غروريست بسيار روشن بلکه بهترين مثالش مثال مرديست که زراعتي نمايد و او هم روئيده شود ولي علف هم با او برويد یك علفي که آن گشت را خراب کند پس امرش کنند که پاکيزه کند و تمام علفهايش را از ريشه بکند و او علفها را از سرش بکند و ريشه اش را باقي گذارد البته طولي نميکشد باز علفها بحدي اوليش برميگرده و محل روئيدن نقائص و رذائل که عبارت از اخلاق مذمومه است در قلب ميباشد و تا کسي قلب را از آن رذائل ونقائص پاك نكند طاعت ظاهري او ناتمام است وعدولش بآفات فراوانيست بلکه مانند مريضي است که مبتلا بجرب شده و باو دستور دهند بماليدن و آشاميدن دوا تا اينکه بواسطه ماليدن دوا ظاهرش خوب شود و بواسطه آشاميدن ريشه اش کنده شود ومرض قناعت کند بماليدن دوا فقط وترك كند، آشاميدن آن را ظاهر را دوا بمالد و باطن رابحال خود بگذارد تا روز بروز درد زيادتر شود تا بحديکه هلاکش کند نسئل الله تعالى ان يصلحنا لانفسنا ويبصرنا بعيوبنا وينفعنا بما علمنا ولايجعله حجة علينا فان ذلك يبده وهو ارحم الراحمين .
فصل بدانکه از براي هر يك از معلم ومتعلم يعني استاد و شاگرد شروطي است متعدد و وظائفيست زياد البته بعد از خلوص نيت و استعمال علم جز آنکه تمام آن
شروط بازگشتش باستعمال علم است - يعني عمل نمودن بعلم - بدرستيكه علم در بردارد مکارم اخلاق ومحامد افعال را ،ودور است از اخلاق وافعال ناپسند پس وقتي که علم عمل شد بر وجه خودش صاحبش را ميرساند، بهر خير و خوبي که ممکن باشد طلبش، و دور ميکند از هر چيز پستي که اورا بد خلق کند ، پس چيزيکه لازم است بر آنها بعد از پاك نمودن نفس از رذائل مذکوره توجه نمودن بخداي تعالي واعتماد بر او است در امور زندگانيش و گرفتن فيض الهي است از جنابش بدرستيکه علم چنانچه از کلام حضرت صادق علیه السلام معلوم ميشود نيست بزياد خواندن بلکه او نوريست از طرف خداوند که فرود ميآورد بر هر کس که بخواهد هدايتش کند و ديگر آنکه توکل نمايد و بسپارد امرش را بسوي او، و اعتماد نکند بر اسباب دينوي تا اينکه توكلش باسباب باشد و علم وبال او گردد و توکل نکند بر احدي از خلق خدا بلکه کارهاي خود را از هر جهتي واگذارد بسوي خداي تعالي تا ظاهر شود بر او از نفخات قدسش، و از لحظات انسش، و کارهاي زحمت دارش بآساني انجام داده ومطلبش حاصل شود، و اموراتش اصلاح گردد، در حديث از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم وارد شده بدرستيکه خداوند کافي است از براي طالب علم رزقش را خصوصي از کسانيکه ضامن شده رزق بدهد بمعني اينکه غير از طالب علم محتاج بسعي و کوشش است نسبت برزقش تا بدست آورد، البته غالبا اينطور است، بخلاف اهل و طالب علم که آنها باين تكلفات محتاج نيستند، بلکه آنها بايد همتشان طلب علم باشد وكفايت ميکند خداوند مؤنه رزقش را، اگر نيتش خوب و قصدش خالص باشد، مرحوم شيخ شهيد ميفرمايد و نزد من از اين دقايق ودقائق آنچنانست که اگرجمعش کنم بحدي ميرسيد که خدا ميداند از نيکوئي صنعت خدا بمن و خوبي مؤنه اش از زمانيکه مشغول بودم که قريب سال نهصد و سی بود تا امروز که سنه 953است،
خلاصه شنيدن کي بود مانند ديدن و روايت نموده شيخ ما که از متقدمين است محمد پسر يعقوب کليني باسناد خودش بحسين پسر علوان که فرمود بودم در مجلسي که علم طلب ميکرديم و در بعضي از سفرها خرجي من تمام شد بعض از رفقاي من گفتند تو بچه کسي اميدواري و کي ضيافت ميکند گفتم فلاني گفت بخدا قسم که حاجتت برآورده نميشود، بآرزوي خودت نميرسي ،و نجات نميدهد ترا طلب تو، گفتم از کجا ميداني خدا ترا رحمت کند گفت حضرت اباعبدالله «ع» حديث کرد مرا که او خوانده بود در بعض کتب آسماني که خداوند تعالي ميفرمايد، بعزت و جلالم ومجدو ارتفاعم بر عرشم هر آينه قطع ميکنم اميد هر کس که بغير من اميدوار است و ميپوشانم باو نزد مردم لباس مذلت را،وهر آينه دور ميکنم او را از نزد خودم، وهر آينه دورش ميکنم از وصل خود، آيا اميد دارد بغير من در شدائد وسختيها ، حال آنکه شدائد بدست من است و رجا بغير من دارد و ميکوبد بفکر خود درب غير مرا، وحال آنکه کليدهاي درها بدست منست و آن درها بسته است و در خانۀ من باز است براي هر کس که مرا بخواند، پس کي اميدوار بمن شد در حوائج خود و من اميد اوراقطع کردم بدون برآوردن حوائج او يعني هر کس بمن اميدوار شده و حاجتي خواسته من باو عطا کرده ام وکي اميد بمن داشت در امر بزرگي و من قطع کردم اميداورا از خودم من آمال و آرزوي بندگانم را پيش خودم قراردادم و محفوظ داشتم پس راضي نشدند بحفظ من و پر کردم آسمان هاي خودم را از کسانيکه خسته نميشوند از تسبيح من و امر کردم ايشان را بر اينکه نبندند در ها را بين من و بين بندگانم پس وثوق و اطمينان نکردند بقول من، آيا ندانسته کسي که حادثه اي باو عارض شده که کسي نميتواند آنرا برطرف کند سواي من ، مگر باذن من، پس چه شده است بمن که ميبينم اورا مستور و پوشيده کرده از من عطا کردم اورا بجود خود چيزيراکه از
من سئوال نکرده بود پس از آن گرفتمش از او واو نخواست از من که ردش بکنم ، و از سواي من طلب کرد، آيا ديد مرا که هميشه عطا ميکردم قبل از آنکه سئوال کند پس از آن سئوال کرد و من جواب ندادم سائل خودم را آيا بخيلم من که بنده ام مرا را گذاشت؟ آيا جود و کرم مال من نيست؟ آيا عفو و رحمت بدست من نيست؟ آيا من محل آرزو نيستم پس کسيکه قطع کند آنرا آيا نميترسند اميدواران که اميد از غير من دارند پس اگر اهل آسمانهايم و اهل زمينم تماما آرزو کنند پس عطا کنم ايشانرا مثل آنچه که آنها آرزو داشتند کم نميشود از ملك من مثل ذره چگونه کم شود ملکيکه قيمش من هستم پس بدا بحال کسيکه مايوس است از رحمت من،و بدا بحال کسيکه معصيت ميکند مرا و راقب من نيست ، و رواه الشيخ المبرور بسند آخر عن سعيد بن عبد الرحمن و في آخره فقلت يابن رسول الله املاء علىَّ فاملاء علىَّ فقلت لا واللّه ما اسئله حاجة بعدها اقول ناهيك بهذ الكلام الجليل الساطع نوره من مطالع النبوة على افق الامامة من الجانب القاشي حاثا على التوكل على الله تعالى وتفويض الامر اليه والاعتماد في جميع المهمات عليه فما عليه مزيد من جوامع الكلام في هذا المقام و اين همان امر سوم است از آداب. واما امر چهارم از آدابيکه لازم وواجب است بر معلم ومتعلم آن حسن خلق است، که بايد بيشتر از سايرين دارا باشند، و تواضع ورفق تمام داشته باشند، و بذل وسع نمايند در تکميل نفس روايت نموده معوية بن وهب که گفت شنيدم حضرت صادق
علیه السلام ميفرمودند طلب کنيد علم را و زينت دهيد او را بحلم ووقار ، و فروتني کنيد نسبت بکسي که طلب ميکنيد از او علم را و نبوده باشيد علماء جبارين که ميبرد باطل شما حق شما را و روايت نموده حلبي در صحيح از ابي عبدالله علیه السلام که فرمود حضرت امير المؤمنين (علیه السلام) که آيا خبر بدهم شما را بفقيهيکه حق فقيه است کسي
استکه مايوس نگرداند مردم را از رحمت پروردگار، و ايمن هم نکند ايشانرا از عذاب خدا و رخصت ندهد ايشان را در معاصي خداوند و ترك نكند قرآن را ،و رغبتش در غير قرآن باشد، آگاه باشيد که خیري نيست در علمي که در او تفهم نباشد، آگاه باشيد خيري نيست در خواندنيکه در آن تدبر نباشد آگاه باشيد خيري نيست در عبادتيکه در آن تفكر نباشد- بدان بدرستيکه هر کسي متلبس شد بعلم مردم نظرشان باو ميشود و بفعل، و رفتار و گفتار، او تأسي ميکنند پس وقتيکه رفتارش خوب ، واحوالش صالح شد، و متواضع ساخت نفس خود را و قصدش خالص شد از براي خدا، آنوقت اين اوصاف منتقل ميشود بغيرش از ساير مردم و خيروخوبي شيوع پيدا ميکند در ايشان و حالشان بانظم ميگردد، و اما وقتيکه اين طور نشد مسلم است که مردم پست تر از او ميشوند در رتبه ، پس آنوقت علاوه بر فساد نفس خود باعث ومنشأ ميشود فساد ديگران را و همين ، براي تو بس که گنه کار و دور از خدا باشي اي کاش وقتي که هلاك ميشود قطع ميشد عملش، و از بين ميرفت وزر و وبالش، بلکه او باقيست تاماداميکه باقي هستند کسانيکه باو تأسي کرده اند و مانند عمل او عمل کرده اند بعضي از عارفين فرموده اند عامه مردم هميشه يك مرتبه کمتر اند از کسانيکه متلبس هستند بعلم پس وقتي که عالم ورع و تقوي داشته باشد، وصالح باشد عامه متلبس ميشوند بمباحات وچون مشغول شد بمباحات عامه متلبس ميشوند بمشتبهات و اگر داخل شد در مشتبهات عامه دامنگير حرام ميشوند، و اگر مرتكب حرام شد، عامه مردم كافر ميشوند و کفايت ميکند از حيث شاهد بودن بر صدق اين معني وجدان علاوه بر نقل اعيان امر پنجم لازم است بر هر کدام از معلم و متعلم اينکه عفيف النفس و عالي همت باشند، و دوري کنند از سلاطين و اهل دنيا و داخل در آنها نشوند که طمع داشته باشند ماداميکه راه فراري داشته باشند تا اينکه بتوانند
علم را نگاهداري کنند. چنانکه گذشتگان نگاه داشتند، پس کسيکه بجا بياورد آنرا بتحقيق که بازي داده خود را، و خيانت نموده امانتش را و خيلي کم ميشود کسي داخل آنها بشود و معصيت نکند و اگر کم هم بکند باز حالش مثل عفيف النفس و اعراض کننده نيست و شاهدش علاوه بر نقل وجدان است - بعض از فضلا ببعض از اشراف گفتند سبب چيست که بزرگان زمان ما و پادشاهانشان از ما قبول نميکنند و براي علم قدر و قيمتي قائل نيستند و حال آنکه در زمان سابق اينطور نبودند گفت بجهت آنکه در آن زمان پادشان و بزرگان و اهل دنيا مي آمدند پيش علماء ومالشان را بآنها ميدادند و از آنها علم التماس ميکردند و علما قبول نميکردند، و مبالغه مينمودند در ردش و زير منت ايشان نميرفتند، آنوقت دنيا در نظر ايشان کوچک ميشد يعني در نظر اهلش و علم در نظرشان بزرك مينمود و پيش خود ميگفتند اگر علم قدر و قيمتي نداشت اختيار نميکردند اين فضلا بر دنيا و اگر دنيا چيز خوبي بود اينها ترك نميکردند و اما در اين زمان چون علماء اقبال بر پادشاهان و اهل دنيا دارند، و ميبخشند علمشان را بآنها ودنيا را از آنها التماس ميکنند، آنوقت دنيا در نظر اهلش عظمت پيدا ميکند و علم كوچك ميشود جهت و سببش همان بود که ذکر شد قبلا و تحقيق که شنيدي جمله از اخبار رادراين باب سابقا مثل قول حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم که فرمود فقهاء اجابت کنندگان رسولانند ماداميکه داخل در دنيا نشده اند. گفته شد يا رسول الله چيست دخول ايشان در دنيا فرمود متابعت نمودن پادشاه و چون اينکار را بکنند بر دينتان از ايشان حذر کنيد وبترسيد إلى غير ذالك از اخباريکه گذشت و البته معلوم باشد مجرد متابعت سلطان بد نيست بلکه آن متابعت و پيروي مذموم است که براي دنيا و بلندي رتبه بر اقران باشد و براي عظمت و رياست باشد، اما اگر براي اين باشد که اقامه نظام
نوع کند و اعلاء کلمه دين و ترويج حق و کندن ريشه اهل بدعت و امر بمعروف و نهي از منکرو مانند اينها باشد، اين بهترين اعمال است و باين معني جمع ميشود بين اخباريکه مذمت ميکند و بين اخباريکه رخصت ميدهد بلکه جماعتي از بزرگان داخل اينکار شدند مثل علي بن يقطين وعبدالله نجاشي و ابو القاسم بن روح که يکي از نواب شريفه بود ومحمد بن اسماعيل بن بزيع ونوح بن دراج وغير آنها از اصحاب ائمة صلی الله علیه و آله و سلم و از فقهاء مثل سيد مرتضي و سيد رضي وپدرشان و خواجه نصير الدين طوسي و بحر العلوم جمال الدين مطهر وغير ايشان وروايت نموده محمد بن اسماعيل بن بزيع وهوالثقة الصدوق ره از حضرت امام رضا علیه السلام که فرمود بدرستي که از براي خداوند تعالي در ابواب ستمکاران کسي است که روشن ميکند خداوند بواسطه او برهان را ومنزلة اورا در بلاد بلند ميکند ، تا دفع ستم وظلم ظالمين را از اولياء خودش بنمايد و اصلاح ميکند خداوند بواسطه او امور مسلمين را بجهت آنکه اوست پناه مؤمنين از ضرر، و بسوي او بر ميگردند حاجتمندان از شيعيان ما، و بسبب ايشان ايمن ميگرداند خداوند مؤمنين را از فزع، نمودن در خانه ستمکاران، ايشانند مؤمنين حقيقي، ايشانند اجابت کننده خدا در زمينش ايشانند چراغ هدايت در رعيتشان روز قيامت روشني ميدهد نورشان مر اهل آسمانها را، چنانچه روشني ميدهند ستاره هاي زهره اهل زمين را و نور قيامت از نور ايشان روشني ميدهد ، خلق شده اند بخدا قسم از براي بهشت وخلق شده است بهشت براي ايشان پس گوارا باد براي ايشان، چه ميشود بر يکي از شماها اگر بخواهد درک کنند تمام اين مراتب را گفت گفتم فدايت شوم چطور و چه رقم فرمود بوده باشيد با ايشان پس خوشحال ميکنيد ما را بداخل کردن سرور برمؤمنين از شيعيان ما، پس بوده باشيد با ايشان اي محمد، و بدانکه اين ثواب خوب است وليکن مورد
خطر بسيار وخيمي است و باعث غرور بزرگيست بجهت آنکه مال دنيا وحب رياست و بلندي رتبه چون در قلب برويد فرو ميبرد بر او بسياري از راه ثواب و مقصد صحيح که موجب ثواب بود، پس لابد است و ناچار که تأمل کند در اين باب مترجم گويد که در زمان ما دشمن خيلي قوي شده و بهر شيوه که ميتواند لطمه بدين واهل و يارانش ميزند، وليکن نه بطوريکه هر کس بفهمد، بلکه بمقتضاي حال مينگرد و کار خود را انجام ميدهد مثلا در يك زمان منتشر ميکند که اين آخوند وملاها مفت خوراند و کل برجامعه هستند عوام کالانعام هم ميگويند راست است پس نتيجه اين تصديق بلاتصور آنشد که آخوندها گوشه نشين شدند و نتيجه آن گوشه نشيني آنشد که مردي که در سابق اگر بآن کسي ميگفت زنت را بياوردر بازار و کوچه تماشا کنند ازحس غيرت ديني و ناموسي حاضر بود طرف را واگر نه خود را هلاک کند، الان با کمال افتخارزنش را زينت ميکند و همراه خودش بگردش ميبرد و مردان اجنبي بازنش مصافحه ميکنند و اسمش را مسلمان بلکه شيعة على هم ميگويند البته بعد از نتيجه کاملي که ميخواست وگرفت ديد با آنکه مردم کاملا از جنس اهل علم و آخوند متنفرند هنوز اينها زنده اند و در هر گوشه و کنار مشغول تبليغ هستند، از اين راه پيش آمد که شما آخوندها نان امام زمان علیه السلام را ميخوريد و هيچ اعتنائي به بچه مسلمانها نميکنيد تمام در اين مدارس جديد دارند طبيعي و مذهب ميشوند چه خوب است. شماها هم يك قدري از آن دروس بخوانيد و مشغول تبليغ بشويد باين حيله یك مشت طلاب ديني را از راه کج کردند عوض آنکه بروند بچه مسلمانها را نگذارند طبيعي بشوند خودهاشان طبيعي شدند و گمان ميکنند مساوق با علي بن يقطين وعبدالله النجاشي و ابي القاسم بن روح شده اند و کسي هم نيست که بآنها بگويد اي بدبختان دو عالم که دين خود را
بمختصر متاع دنیا فروختيد خجالت بکشيد وخود را تشبيه ببزرگان دين مکنيد آنها مجتهد وعالم باعمل بودند نه مثل تو که با لباس روحانيت بروي پيش زن مكشفه ممتحنه التماس کني که خانم يك نمره خواهش دارم بحقير زيادتر بدهيد نه مثل نو که هنوز احکام واجبه خود را نفهميده نه مثل تو که نمي فهمي تبليغ از چه ملتي ميکني پس حيا کنيد و ديگر خود را ببزرگان مذهب تشبيه نکنيد البته سزاوار است طلابيکه تازه موفق شده اند بتحصيل علوم دينيه کتاب اخلاق بخوانند و با اهل تقوي بنشينند و با هر کس مجالست نکنند و بدانند که اگر ميخواهند نجات يابند و بسلامتي از تحصيل فارغ شوند بايد مشي آنها از روي مشى علماء هزارسال قبل تا بحال باشد والا اگردلش هوس طرزجديد و رفتار ظالمين را کرد بداند که بصلاح و رستگاري نيست و هر چه زودتر از درس دست بکشد، و بهمان عقيده ديني پدر و مادري خود بميرد بهتر است تا اينکه بيدين از دنيا برود والسلام على من التبع الهدي .
امر ششم- آنکه لازم است محافظت کند و ايستادگي کند بشعائر اسلامي وظواهر احكام مثل بپا داشتن نمازها را در مساجديکه جماعت بپا ميشود و اينکه محافظت کند بر اوقات شريفه و بر افشاء سلام برخاص وعام چه در وقت سلام کردن و چه در وقت جواب دادن، و محافظت بر امر بمعروف و نهي از منکر نمودن وصبر کند براذيت کشيدن در راه دين و اظهار کننده حق باشد، و بذل و بخشش کند نفسش را براي خدا و نترسد ملامت ملامت کنندگان را تا اينکه تأسي نموده باشد بپيغمبرش خاتم الانبيا صلی الله علیه و آله و سلم و ساير پيغمبران و خودش را راضي نکند بافعال جايزه باين معني که بگويد فلان لباس که حرام نيست ، پس جايز است پوشيدنش ، يا فلان غذا مکروه است و کل مکروه جايز پس مرتکب بشود ، يا فلان مجلس
رفتن عيب ندارد پس خوب است ما هم برويم که کم کم مرتكب محرمات هم ميشود و خودش نميفهمد، پس بايد خودش را وادار کند در بجا آوردن فعلهاي خوب بجهت آنکه علماء پيشوايان هستند و بسوي آنها است بازگشت مردم و ايشانند حجت خداوند تعالي بر عوام و تحقيق مراقب ايشاننده براي اخذ ازايشان کسيکه نظر نميکنند بسوي او، و اقتدا ميکنند بايشان کسي که علم باو ندارند، و چون عالم منتفع نشود بعلمش پس غيرش بطريق اولي منتفع نمي شود بآن و از اين جهت
است که بزرك شمرده اند لغزش عالم را بجهت مترتب شدن بسياري از مفاسد براو پس بايد متخلق باشد باَخلاق وصفاتي که شارع باو ترغيب نموده ، مثل جود ، و بخشش وخوش خلق بودن ، بطوريکه از حد وسط خارج نشود، وغيظ خود را فرو نشاند و کسي را اذيت و آزار ننمودن و صبر و مروت داشتن و منزه بودن از کاسبي بد و پست و إكرام نمودن و از کسي اکرام نخواستن ، و با انصاف بودن و از کسي انصاف نخواستن، و شکر کسيکه فضل او زياد است و سعي در بجا آوردن حاجت حاجتمندان و بذل جاه و منزلت و شفاعت نمودن و مهرباني کردن بفقراء ودوستي با همسايگان و اقرباء خود و احسان نسبت بعبيد خود و دوري از زياد خنديدن و شوخي و مزاح نمودن ، وملتزم باشد با خوف وحزن وانكسار، و خاموشي بطوري که ظاهر بشود اثر ترس، از هيئت و رفتار و حرکت و نشستن و گفتار و سکوتش، بطوريکه نگاه نکند باو کسي جز آنکه نظرش اورا بياد خدا آورد وصورتش دليل باشد بعلمش، وملازم باشد بآداب شرعيه چه قولي باشد، و چه فعلي چه آداب ظاهري باشد و چه آداب باطني و اولي مثل قرآن خواندن دومي مثل تفکر در معاني آن و امتثال كند اوامر او را و منزجر باشد از نواهي او بايستد نزد وعد و وعيدش، و ايستادگي کند بوظائف و حدودش، وذكر خدا کند بقلب و زبان،
و بجا بياورد آنچه که وارد شده، از دعا ، وذکر، در شب ، وروز، و عبادت ، مثل نماز و روزه و حج بيت الحرام ، و اكتفا نکند از عبادات بمجرد علم که قلبش قسي، و نورش تاريك ميشود، چنانچه سابقا اشاره شد، و بسيار مواظبت کند بر نظافت خود از قبيل ازاله نمودن چرك، و گرفتن ناخن و ازاله کردن موهاي زيادي که ازاله اش مطلوب است ، و دوري نمودن از بو هاي بد و بسيار شانه کند محاسن خود را وجد وجہد کند در اقتداء بسنت نبوي صلی الله علیه و آله و سلم و اخلاق پسنديده و پاك كند نفس خودش را از اخلاق ذميمه و اوصاف زشت از قبيل حسد ، و ریا ، و عجب و كوچك شمردن مردم اگر چه از خودش پستتر باشند بدرجاتی، و گول زدن و ظلم نمودن ، وغضب کردن براي غير خدا و غش در هر کار و بخل وخبث وتكبر، و طمع، وفخر و خيال و رغبت در دنيا، ومباهات باو وخدعه نمودن خود را تزيين کردن بجهت مردم و دوست داشتن مدح را بچيزيکه بجا نياورده، و کور بودن از عيب نفس خود و مشغول شدن بعيوب مردم و حمايت و عصبيت داشتن از براي سواي خدا، و سخن چيني، وغيبت کردن و بهتان زدن و دروغ گفتن، و فحاشي نمودن و از براي هريك از اين صفات داستانيست و تفصيلي است بسيار، و دواي آن و ترغيب بر آن در جاي خودش نوشته شده و مقصود از ذکرش اينجا آگاه نمودن عالم و متعلم است بر اصل آنها تا اينکه دوري کند و اين صفات گرچه مشترك است بين همه مردم جز آنکه عالم و متعلم سزاوارترند از ديگران که اجتناب کنند و از اين جهت آن صفات را از وظائف عالم و متعلم قرار داديم بجهت آنکه علم چنانچه بعضي از بزرگان فرموده اند، عبادت و عمارت و نمازمخفي قلب است پس چنانچه نماز ظاهري که وظيفۀ جوارح است صحيح نيست مگر بعد از پاك نمودن جوارح ازحدث خبث كذلك صحيح نيست عبادت باطني مگر بعد از پاک کردن باطن از خبائث اخلاق و
نور علم را خداوند تعالي نمياندازد در قلبش کسي که قلبش آلوده است بنجاست و کدورت و اخلاق ناپسند چنانچه از حضرت صادق علیه السلام روايت شده که نيست علم بزياد درس خواند بلکه علم نوریست که مياندازد خداوند تعالي در قلب کسيکه بخواهد هدايتش کند، و مانند همين فرموده ابن مسعود که نيست علم بزياد بروايت کردن بلکه او نوريست ميفتد در قالب و از اينجا معلوم شد که مجرد دانستن علوم خاصه علم نيست اگر چه در نظر مردم عوام علم است بلکه علم همان نوريست که ذکر شد که ناشي از آن علوم است و موجب بصيرت و ترسيدن از خداوند تعالي ميباشد، چنانچه ذکرش گذشت پس اينها مختصري از وظائف مشترك بين شاگرد و استاد بود و اکثر اين وظائف بازگشتش بعمل نمودن بعلم است مگر آنکه ما تنها ذکرش نموديم بجهت اهتمام شأنش و آگاهي بأصل فضائل .
قسم دوم از نوع اول در آداب شاگرد ومعلم است در مجلس درس و آن امور يست امر اول - آنست که بايد هر دو جديت تام در اشتغال داشته باشند، از حيث خواندن ، و مطالعه کردن ، و تعليقه نوشتن، و مباحثه نمودن و مذاکره کردن ، وفکر نمودن ،و حفظ کردن و خواندن إلى غير ذالك واينکه بايد هميشه مشغول بعلم باشند، و آن مطلوب و رأس مالشان باشد ، و بغير علم از امور دنيوي مشغول نباشند البته مع - الامكان و اگر ناچارند و بايد مشغول باشند البته اقتصار کنند بر قدر ضرورت و البته بعد از قضاء وظيفه اش بايد در طلب علم باشد، بحسب قدرت و توانائيش، يعني هر چه قدرت دارد صرف علم کند و از اين جهت گفته شده عطا کن همه خودت را بعلم تا اينکه بدهد بتو بعضش را از حضرت صادق (علیه السلام) روايت شده که فرمود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خداوند عزوجل ميفرمايد مذاکره علم بين بندگان من از چيزهائيست که زنده ميکند دلهاي مرده راچونکه ايشان بازگشت ميکنند
بسوي اطاعت من. و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام منقول است که فرمود رحمت کند خداوند عبديراکه زنده کند علم را ، گفته شد چيست زنده کردن علم فرمود اينکه مذاکره کنند با اهل دين و ورع،امردوم آنستکه بايد سؤال نکند احدي را از روي طعنه و تعجيز يعني بخواهد اورا عاجز کند و بفهماند که او چيزي نميداند بلکه سئوال متعلم ومعلم از براي خدا بايد تنبيه برخير باشد و قصدش ارشاد یا استرشاد باشد آنوقت اينجاست که ظاهر ميشود زبده تعليم وتعلم ، ودرخت علم ثمره ميدهد والا اگر قصدش مجرد مرا، و خود نمائي وجدال باشد و دوست داشته باشد ظاهر کند ظفر يافتن وغالب شدن را مسلما ثمره اين علم در نفس ملکه پست وعادت خبيثه ميشود و علاوه بر اين موجب غضب از طرف پروردگار ميگردد و علاوه بر اين موجب يکدسته گناه ميشود، مثل اذيت نمودن مخاطب و جاهل شمردن او، و کنايه زدن باو و تعريف نفس خودش، و تذکيه کردن او ، همه اينها معصيت است مؤكد وعيوبيست منهي که در محلش ذکر کرده اند از روي سنت مطهره، و با همه اينها يك همچه شخصي مشوش و مخلوط ميکند عيش خودش را بچيز ناپسند بجهت آنکه تو خود نمائي نميکني با سفيه جز آنکه ترا اذيت ميکند ، و نه با حليمي مگر آنکه ترا كوچك شمارد و بتحقيق که خداوند سبحانه تعالي تاکيد نموده بلسان پيغمبرش و ائمه علیهم السلام حرام بودن مرا، وخودنمايي را روايت است از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم که مراء وخلط با برادر خود نکن ووعده نکن با او درجائيکه مخالفة کني او را و باز ميفرمايد و واگذاريد مراء را بجهت آنکه نميفهمي حکمتش را و ايمن نيستي فتنه اش ر او باز ميفرمايد کسيکه ترك كند مراء را و او محق باشد بنا مي شود از براي او خانئي در بالاي بهشت و کسي که ترك كند مراء را و او مبطل باشد و محق نباشد بنا ميشود از براي او خانئي در خود بهشت واز ام سلمه رضوان الله عليها منقول است که
فرمود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اول چيزيکه عهد کرد بامن خداي من و نهي نمود مرا از آن عبادت بتان وشرب خمر نزاع کردن با مردان بود. و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم منقول است که فرمود گمراه نشدند جماعتي جز آنکه داده شدند جدل را . و باز ميفرمايد کامل نميکند عبدي حقيقة ايمان را تا اينکه واگذارد مراء را اگرچه حق با او باشد و حضرت صادق علیه السلام فرمود مراء درديست بدونيست در انسان خصلتي بدتر از آن و آن خلق شيطان و فرزندش ميباشد، و مراء نميکند در هرحالي جز کسيکه جاهل بخود وغير خود باشد و محروم باشد از حقائق دين روايت شده مردي گفت بسضرت امام حسين علیه السلام بنشين تا اينکه مناظره کنيم در دين حضرت فرمود نداي فلان من بينا هستم در دين خود و هدايت بر من کشف شده تو اگر ناداني بدين خود بر وطلبش کن چه کار است مرا و مراء کردن بدرستي که شيطان هر آينه وسوسه ميکند مرد را و ندا ميکند او را و ميگويد مناظره کن تا اين که گمان نکنند تو عاجز و ناداني پس بدانکه مراء از چهار قسم بيرون نيست با اينکه تو با رفيقت مراء ميکني در چيزي که هر دو ميدانيد پس بتحقيق که ترك کرده ايد باين واسطه نصيحت را وطلب نموده ايد فضيحت را و ضايع کرده ايد آن دانش و علم را ويا هر دو جاهل هستيد پس ظاهر کرده ايد جهل خود را و دشمني نموده ايد از روي جهل ويا آنکه تو ميداني پس ظلم نموده اي در حق رفيقت بطلب کردنت ذلت او را ويا آنکه رفيقت ميداند پس- ترك نموده اي حرمت و احترام اورا ومقام او را نشناخته اي و همه اينها قبيح است پس کسيکه انصاف بدهد و حق را قبول و مراء را ترک کند پس محکم کرده ايمانش را و نيکو کرده رفاقت و دينش را نگاه داشته عقلش را همه اينها از کالام حضرت صادق علیه السلام بود بدان بدرستيکه حقيقت مراء اعتراض بكلام غير است باظهار کردن خللي در او
لفظي باشد يا معنوي یا قصدي داشته باشد براي غير غرض ديني که خداوند امر باو کرده باشد يعني قصدش غرض ديني نيست که از طرف خداوند امر باو شده باشد و ترك مراء حاصل ميشود بترك نمودن انكار واعتراض بهر کلاميکه ميشنود او را پس اگر حق است واجب است تصديق باو قلبا و اگر از او طلب کرده اظهار صدقش را اظهار کند و اگر باطل است و متعلق بامر دين و ديانت نيست پس ساکت شو از او ماداميکه بحد نهي از منکر نرسيده باشد با شروط آن و طعن در کلام غير یا در لفظ اوست بظاهر نمودن خللي در او از جهت نحو یا لغت يا از جهت نظم و ترتيب بسبب قاصر بودن معرفت یا طغيان زبان و يا در معني است باينکه بگويد اينطور نيست که گفتي وخطاکردي در او بجهت فلان يا فلان و يا در قصدش است مثل اينکه بگويد اين کلام حق است ولكن قصد تو از آن کلام حق نبود ياغير از اينها بگويد و علامت فساد مقصد متکلم تحقق پيدا ميکند بکراهت داشتن ظهور حق بدست غير خودش تا اينکه ظاهر بشود فضل ومعرفتش در مسئله و باعث اين طلب رفعت وبلندي است بظاهر کردن فضل وهجوم بر غير بظاهر نمودن نقص او و اين در معني دو شهوتيست بسيار پست و بد از براي نفس انسان اما اظهار فضل و دانش پس او تزکيه نمودن نفس است و مقتضي آنچيزي است که در عيد موجود است که آن طغيان ودعوى علو وبر باشد و بتحقيق خداوند نهي نموده از آن در در کتاب محکم خود در آنجا که ميفرمايد فَلَا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ واما ناقص شمردن ديگري راپس او مقتضاي طبع درندگان است بجهت آنکه آن طبع اقتضاء ميکند غير خودش را پاره کند، و صدمه و اذيت برساند و اين مهلك است و مراء و جدال تقويت ميدهند صفات مهلکه را و باز نميماند مراء نمودن از تهيج غضب و اذيت يعني مراء کردن لازمه اش غضب کردن واذيت نمودن است و طرف را وادار کردن
بحرف خود که کلامش را قبول کند بآنچه ممکن است حق باشد يا باطل وقدح در گوينده اش برسانده بآنچه متصور است پس ادامه پيدا کند، نزاع مراء کنندگان چنانکه تهارش و نزاع بين دو سك ميشود که ميخواهد يکي ديگري را پاره کند و بطوري حمله ميکند که بزرگتر است از حيث دشمني و اقوي است در عداوت و علاجش آنست که غالب بشود بر کبريکه باعث شد که او اظهار فضل و سبعيت کند و باعث شد که رفيق خود را ناقص و كوچك شمارد بادويه و دواهائيکه نافع است در علاج کبر و غضب که در کتاب خودمان اسرار معالم دين ذکر شده يا غير آن کتاب از کتبيکه در اين باب تأليف شده و سزاوار نيست که شيطان ترا گول بزند و بگويد ظاهر کن حق را وسستي در آن نکن که حماقت هميشه ميکشاند بشر و فساد در معرض خير و نبوده باش بطوريکه شيطان بتو بخندد ومسخره کند پس اظهار حق خوب است با کسي که قبول کند از او وقتي که خالصا لوجه الله باشد و آنهم بطريق نصحيت باشد بر وجه نيکونه بطريق ممارات و جدال و از براي نصيحت صفت وهيئتي است محتاج است در آن بتلطف و مهرباني والا فضحيت است وفسادش بيشتر است از صلاحش وکسيکه خلطه داشته باشد با متفقه در اين زمان، يا با آنهائيکه اسم شان عالم است غلبه پيدا ميکند بر طبعش مراء وجدال و وقتي که ملاقات بکند قرينهاي بد خودش را دشوار ميشود بر او سکوت واين است فضل پس فرار کن از ايشان مثل اينکه فرار ميکني از شير .
قسم سوم - از آداب درس واشتغالشان بآن آنستکه عارش نبايد از تعلم . و استفاده نمودن از کسيکه کمتر از خودش ميباشد در منصب يا در سنّ يا در شهرت و يا در دين و يا در علم آخري بلکه استفاده
کند از هر کسي که ممکن است استفاده نمود از او و مانع نشود او را منصب و شهرتش از استفاده نمودن چيزيکه نميداند که ضرر ميبرد در معامله اش و اندک و ميشود علمش ومستحق غضب از طرف پروردگار ميشود بتحقيق که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود حکمت گمشده مؤمن است هرجا بیايد پس او احق است بآن و سعيد بن جبير فرموده هميشه مرد عالم است ماداميکه(1)تعلم کند و گمان کند بي نياز و مستفي شده است واکتفا کند بآنچه دارا است پس او جاهلتر است از اول که بود. در بعضيها شعر انشاء نموده اند . ( وليس العمى طول السئول وانما - تمام العمى طول السكوت على الجهل ) يعني نيست کوري طول کشيدن سئوال و پرسش بلکه کوري بتمام معني طول دادن سکوت است بر جهل يعني آدم نداند و عارش هم بشود سئوال کند و از اين قبيل است ترك سئوال از جهت حياء و از اينجا است که گفته اند. کسيکه حياء کند از سئوال کردن حياء نميکند جهل از او و نيز گفته شده است کسيکه رقيق باشد صورتش رقيق است علمش و نيز گفته شده ياد نميگيرد علم را نه حياکننده و نه متكبر و روايت نموده زراره و محمد بن مسلم و بريدالعجلي که گفتند فرمود حضرت صادق علیه السلام باينکه هلاك ميشوند مردم بجهت اينکه سئوال نميکنند و نيز از آن حضرت استکه بر اين علم قفليست و کليدش سئوال کردن است ، قسم چهارم و اين قسم از همه مهمتر است و آن انقياد و زير بار حق رفتن است باينکه در وقت اشتباه و تحير برگردد بسوي حق ولو اينکه حق ظاهر بشود بدست کوچکتر از خودش بجهت آنکه اينکار باوجود و جوبش از برکت علم است و اصرار بر ترك اين معني کبر ومذموم پيش خداوند و موجب طرد و دوري ميباشد حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود داخل نميشود بهشت را کسيکه در قلبش مقدار ذره کبر باشد پس بعضي از اصحاب عرض کردند هلاك شديم يارسول الله صلی الله علیه و آله و سلم
1) 2. تعلم میکند و چون ترک
بجهت آنکه يکي از ماهادوست ميدارد نعالش خوب باشد یانوبش خوب باشد. پس حضرت فرمودند اين کبر نيست بلکه کبر( بطر الحق و غمص الناس) است ومراد ببطر الحق رد اوست بر گوينده اش و اعتراف نکردن باوست بعد ظهورش و اين اعم است که ظاهر بشود بدست صغير یا كبیر وجليل باشد يا حقير و همين مقدار زجر و ردع از طرف شارع کافي است(1)قسم پنجم اينکه تامل کند و پاکيزه نمايد آنچه را که مي خواهد ايراد کند يا بپرسد پيش از آن که ايراد کند تا اينکه ايمن باشد، از سرعت و ذلت ووهم وانعکاس فهم تا اينکه حاصل بشود از براي او يك ملكه صالحه . و اگر عکس نمود و بخلاف آن رفتار نمود وعادت کرد بسرعت نمودن در سئوال و جواب آنوقت پشيمانيش زياد و نقصانش بزرك وخطائش ظاهر ميگردد ، و معرفي مي شود باين خصلت مخصوصا در وقتيکه نزدش از کسان بد باشد که بترسد اينطور رفتار را بر او عيب شمارد و قرار بدهد از براي او پيش همنشين و نظراء و کسانيکه حسد ميبرند بر اولکه و عيبي قسم ششم اينکه حاضر نشود در مجلس درس مگر آنکه پاک و پاکيزه و متطهر باشد از و حدث و خبث در حاليکه بوي خوش زده باشد ببدن و لباسش و پوشيده باشد بهترين لباسش را وقصدش تعظيم علم باشد و ترويج کساني که حاضرند از هم نشينان خود و ملائکه خصوصا اگر در مسجد باشد و تمام آنچه که وارد شده از ترغيب در اين موضوع از براي همه مردم است جز آنکه در حق عالم و متعلم تاکيدش زيادتر است نوع دوم - در آدابيست که مختص بمعلم است بدان بدرستي که تعليم وياد دادن علم اصلي و قاعده ايست که باوست قوام دين و باو ايمن ميشود علم از کسادي پس او از مهم ترين عبادات وأكد فروض كفايات است . خداوند تعالي در سورة آل عمران در آيه 184ميفرمايد وَإِذْ أَخَذَ اللَّهُ مِيثَاقَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ
1) 7. ومراد به (غمض الناس ) حقير شمردن مردم است.
لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَلَا تَكْتُمُونَهُ الخ يعني و هنگامي که گرفت خدا پيمان آنانکه داده شدند کتاب را که هر آينه بيان کنند آنرا براي مردم و نپوشند آنرا و در سورة بقره در آيه 154 ميفرمايد (إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنْزَلْنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ وَالْهُدَى مِنْ بَعْدِ مَا بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتَابِ أُولَئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَيَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ) يعني بدرستي که آنانکه ميپوشند آنچه فرو فرستاديم از بينه ها و هدايت از بعد آنچه بيان کرديم آنرا از براي مردمان در کتاب خود لعنت ميکند ايشانرا خدا و لعنت کنندگان و از مشهور ترين اخبار قول معصوم علیه السلام است که ميفرمايد ليبلغ الشاهد منكم الغايب يعني بايد برساند شاهد وحاضر شما غائبين را واخبار باين مضمون بسيار است و البته جمله از آنها گذشت و آداب معلم منقسم بسه قسم ميشود آدابش بنفسه و آدابش با طلاب و آدابش در مجلس درس قسم اول آدابش بنفسه علاوه بر آنها که گذشت اموریست اول آنکه منصوب بدرس گفتن نشود تا اينکه اهليتش کامل و استحقاقش براي درس . گفتن بر صفحات زبان و صورتش ظاهر گردد ، و گواهي بدهند از براي او بدرس گفتن أساتيد صالحش و در خبر مشهور استکه کسيکه متابعت کند، چيزيرا که باو داده نشده. مثل کسيستکه بيوشد لباس باطالي را و بعضي فضلا فرموده اند کسيکه صدارة طلب کند پيش از رسيدن بآنمقام بتحقيق که متعرض شده مر خذلان خودشرا و ديگري فرموده کسيکه طلب کند در غير وقتش در مابقي عمرش هميشه ذليل است و بعضي ها شعر انشاد فرموده اند
لا تطمحن الى المراتب قبل ان * تتكامل الاداب و الأسباب
ان الثمار تمر قبل بلوغها * طعما وهن اذا بلغن عذاب
يعني دست دراز نکن بمراتبي پيش آنکه کامل شوي آداب و اسباب را بدرستکه ميوه قبل از رسیدنش طعمش تلخ است ولیكن وقتي که رسيد تلخي بر طرف و
شيرين ميشود امر دوم آنکه علم را ذليل وبذل بغير اهلش نکند و اين که روانه نکند علم را بمکاني که نسبت بدهند بکسي که تعلم نموده او را از او اگرچه متعلم قدرش بزرك باشد بلکه نگاهداري کند از او چنانچه نگاه داشتن سابقين واخبار ايشان در اين مقام زياد و مشهور است با خلفا و غير خلفا زهرى فرموده خاري و اهانت علم آنست که عالم او را حمل کند بدرخانۀ متعلم اللهم اينکه ضرورتي پيش آمد شود يا مصلحت ديني اقتضا کند رجحان داشته باشد بر مفسده ابتذالش ( ابتذال آنست که حشمت و بزرگي چيزي را رعايت نکنند) و نيکوکند در او نيت صالحي را پس آنوقت باکي نيست- يعني در اينصورت اگر بذل کند عيب ندارد و چه خوش فرموده قاضي ابوالحسن علي بن عبدالعزيز جرجاني براي خودش
(يقولون لي فيك انقباض و انما * رأوا رجلا عن موقف الذل احجما)
يعني ميگويند بمن در تو انقباض و کناره گيري است و حال آنکه مي بينند مردي را که از ذلت باز داشته خودش را .
(ارى الناس من داناهم هان عندهم * ومن اكرمته عزة النفس اکرما)
مي بينم مردم را کسيکه نزديکشان ميشود حقير ميشود نزد آنها و کسيکه گرامي داشته عزت خودش را گرامي ميشود .
(وما كل برق لاح لي بستفزني * ولاكل من لاقيت ارضاء منعما )
و نيست هر روشني که ظاهر ميشود براي من فائدۀ دهد مرا و نه هر کسيکه ملاقاتش کردم و راضي نمودم او را منعم است.
(و اني اذا ما فاتني الأمر لم أبت * أقلب كفّي نحوه متندما)
ومن هم طوري هستم که چون چيزي فوت ميشود از من شب را بيتونه نميکنم و دست خود را پشت و رو ميکنم در حاليکه پشيمانم .
(ولم اقض حق العلم ان كان كلما * بدا طمع صیرته بي سلما)
وقضا نکرده ام حق علم را اگر بوده باشد که هرطمعي که ظاهر ميشود من آنرا وسيله خود قرار بدهم در دنيا .
(اذا قيل هذا منهل قلت قداري * ولكن نفس الحر تحتمل الظما )
اگر گفته شود که اين راهيست ميگويم بدرستيکه مي بينم وليکن نفس حرو آزاد تحمل ميکند عطش را .
( ولم ابتذل في خدمة العلم مهجتي * لأخدم من لاقيت لكن لاخدما )
وبذل نکردم در خدمت علم قواء خودم را تا اينکه خدمت بکنم هر که را ملاقات کردم لكن براي اينبود که خدمتم بکنند .
(اَءَ سقي به عزا و اسقيه ذلة * اذا فاتباع الجهل قد كان احزما )
آيا سير آب بشوم بواسطه علم عزت را ومن آب ذلت باو بدهم پس در اين هنگام متابعت جهل بهتر است .
(ولو ان أهل العلم صانوه صانهم * ولو عظموه في النفوس لعظما)
و اگر اهل علم علم را نگاه داشته بودند علم هم آنها را صيانت و نگاه داري مينمود واگر بزرك ميشمردند او را پيش خودشان هر آينه بزرك ميشدند .
(ولكن اذ لوه نهان و دنسوا * محياه بالا طماع حتى تجهما)
وليكن ذليلش نمودند پس حقير و كوچك شد و پست کردند زندگيش را بواسطۀ طمعي که داشتند تا اينکه استقبال نمودند بوجه عبوس امر سوم آنست که بايد عامل بعلمش بوده باشد زياده بر آنچه که گذشت در امر مشترك ، خداوند تبارك و تعالي در سورة بقره در آيه چهل و يك ميفرمايد (أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ) تا آخر آيه شريفه یعني آيا امر ميکنيد مردمان را بخوبي و
فراموش ميکنيد خودتان را از حضرت صادق علیه السلام روايت شده در قول خداوند عزاسمه که ميفرمايد: إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ فرمود کسيکه تصديق کند گفتارش را کردارش و کسي که تصديق نکند گفتارش کردارش را پس عالم نيست و ايضا از آن حضرت منقول است که فرمود علم مقرون بعمل است پس کسيکه دانست عمل نمود و کسيکه عمل نمود دانست و علم ميخواند عمل را پس اگر جواب نداد کوچ ميکند و ايضا از آن حضرت منقول است که فرمود بدرستي که عالم چون عمل نکند بعلمش ميرود موعظه اش از قلوب چنانکه ميرود باران از روي سنك صاف و از حضرت اميرالمؤنين علیه السلام منقول است که فرمود ميشکند پشت مرا عالمي که هتك وافتضاح کننده باشد وجاهليکه عبادت را بخودش ببندد پس جاهل گول ميزند مردمانرا بعبادت خود وعالم فراري ميدهد مردمان را بواسطه هتك خودش امر چهارم آنکه تواضع کند بيشتر از آنکه در امر مشترك گذشت و رفاقت تمام کند و بذل وسع کند در تکميل نفس خود بجهة آنکه عالم صالح در اين زمان بمنزله نبي است از انبياء چنانکه حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود علماء امت من مانند انبياء بني اسرائيل اند بلکه ايشان در اين زمان بزرگتراند بعلت آنکه انبیاء بني اسرائيل گاه بود که جمع ميشد از ايشان در عصر واحد و در يك زمان هزارها وليكن الان یافت نميشود از علماء مگر يکي بعد از ديگري و وقتيکه اينطور شد پس بايد بداند که معلق شده در گردن او امانت بزرگي و حمل نموده چيز سنگيني از دين را پس بايد کمال اجتهاد را داشته باشد در دين، و بذل کند در تعليم و ياد دادن جديتش را اميد است که بوده باشد از رستگاران وبدرستيکه روايت شده از حضرت صادق علیه السلام که حضرت اميرالمؤمنين (علیه السلام) ميفرمود بدرستيکه از براي عالم سه علامت است علم وحلم وسکوت و از
براي متکلف نيز سه علامت است نزاع ميکنند با مافوق خودش بمعصيت وظلم ميکند با زير دست خودش بغلبه و پشتيباني ميکند مراهل ظلم وستم را. و از محمد بن سنان مرفوعا روايت شده که فرمود عيسي بن مريم علي نيا وآله وعليه السلام اي جماعت اصحاب من حاجتي بسوي شما دارم بر آوريد آنرا عرض کردند بر آورده شد حاجت شما ياروح الله پس ايستاد و پاهاي ايشان راشست اصحاب عرض کردند ياروح الله ما باين خدمت سزاوارتر بوديم حضرت فرمودند سزاوارترين مردم بخدمت کردن عالم است و من تواضع نمودم تا اينکه شما هم اينطور تواضع کنيد بعد از من در بين مردم پس از آن حضرت عيسي علیه السلام فرمود بواسطه تواضع آباد ميشود حکمت نه بتكبر
و كذلك زرع در زمين سهل و خوب ميرويد نه در کوه ها .
امر پنجم آنستکه نبايد امتناع کند از تعليم نمودن بکسيکه فاسد است نيتش بجهت آنکه چه بسا باشد که سخت باشد بر بسياري از مبتدئين تصحيح نيت بعلت ضعف نفوسشان و پستي آن نفس از در سعادت أخروي که بعدها عايد شخص ميشود و بواسطه کمي انسشان بموجبات تصحيح نيت پس امتناع از تعليمشان منجر مي شود بتقويت کثيري از علم با اينکه او اميد دارد ببرکت علم صحيح کند نيت خود را البته اين بعد از انس گرفتن بعلم است بعضيها فرموده اند طلب کرديم علم را براي غير خدا پس اِبا نمود که بوده باشد جز براي خدا معنايش آنستکه کرديد عاقبتش براي خدا . و از حسن نقل شده که طلب کردند جماعتي علم را که نخواستند بواسطه او خدا را و نه آنچه که نزد اوست از نعمتهاي اخروي و برطرف نمي شود از ايشان علم تا اينکه بخواهند بواسطۀ او خدا را و آنچه که نزد اوست . وليکن واجبست بر معلم وقتيکه آگاه شد از متعلم فساد نيت را شروع کند کم کم بموعظه نمودن آنهم بموعظه خوب و آگاه کند متعلم رابر خطر آن علميکه براي خدا نيست و بخواند براي او آن اخباريکه وارد شده است در تعلم علم براي خدا که چقدر فايده دارد و تعلمش براي غيرخدا که چقدر ضرر دارد تا اينکه برگرداند او را بسوي قصد صحيح پس اگر موعظه اثر نکرد ومأيوس شد از او دوقول است بعضي گفته اند ترکش کند در اين هنگام ومنعش کند از تعلم بجهت آنکه علم زياد نميکند در او مگر شر را و باين معني اشاره فرموده اميرالمومنين (علیه السلام) که آويزان نکنيد جواهر را در گردن خنازير. و از امام صادق (علیه السلام) منقولست که فرمود ايستاد عيسي بن مريم در حالتيکه خطبه ميخواند در بني اسرائيل پس فرمود اي بني اسرائيل حديث نکنيد جهال را بحکمت که ظلم بحكمت نموده ايد ومنع نکنيد او را از اهلش که ظلم باهلش نموده ايد و چه خوب گفته شاعر :
(فمن منح الجهال علما اضاعه * ومن منع المتوجين نقد ظلم) يعني کسيکه علم را ياد جاهل بدهد که اهل آن نيست آنعلم را ضايع نموده و کسيکه منع کند از مستحقين پس بتحقيق که ظلم نموده است . و دستۀ ديگر تفصيل داده اند باينکه اگر فساد بيش از جهت کبر و مراء است يا مثل اينها بايد منعش کرد از تعلم و اگر از جهت حب رياست دنيويه است پس سزاوار است با يأس اصلاحش منعش نکنند جهت اينکه مفسده منتشر نميشود و ديگر آنکه احدي خلاصي ندارد از اينصفت رذيله در ابتداء امر البته وقتيکه رسيد باصل علم ميداند که آن براي سعادت ابدي است و رياست لازمۀ اوست قصد داشته باشد یانداشته باشد . امر ششم آنکه بذل کند علم را وقتيکه مستحقش پيدا شده و بخل نکند بآن بجهت آنکه خداوند عهد و ميثاق گرفته از علما آن عهد و ميثاقيکه از انبيا گرفته که بايد بيان کننده او را از براي مردم و کتمانش نکنند و از حضرت ابي عبدالله (علیه السلام) منقولست که فرمود خواندم در کتاب علي (علیه السلام) که خداوند عهد نگرفته بر جهال بطلب نمودن از علما تا اينکه عهد گرفت بر علما ببذل علم بر جهال بجهت آنکه علم قبل از جهل بود و از ابيعبدالله (علیه السلام) منقولست که در باره اين آيه : وَلَا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ فرمود تا اينکه بوده باشند مردم نزد تو در علم مساوي ، اين آيه در سوره لقمان آيه 17 يعني مگردان بتکبر رويترا براي مردمان . واز جابر جعفي و او از حضرت باقر (علیه السلام) نقل نموده که فرمود زکوة علم آنستکه یاد بدهند او را ببندگان خدا .امر هفتم آنستکه بايد دوري و احتراز کند از اينکه کردارش با گفتارش مخالف باشد اگر چه بر وجه شرعي باشد مثل اينکه چيزيرا حرام کند و خودش مرتکب شود با اينکه چيزيرا واجب نمايد و خودش ترك كند یا چيزيرا مستحب کند و مردم بگويد بجا بياوريد و خودش بجا نياورد و اگر چه اين کارها مطابق با شرع بوده باشد بحسب
حالش بجهت اينکه احکام شرعیه مختلف است بحسب اختلاف اشخاص مثل اينکه امر کند بتشييع جنائز و باقي احکامش، و امر کند بروزه وقضاء و بر آوردن حاجت مومنين و کارهاي خوب و زيارت قبور انبيا و ائمه (علیه السلام)، و خودش هيچيك اينها را بجا نياورد بواسطۀ اشتغالش بچيزيکه او أهم است بطوريکه منافات داشته باشد اشتغالش بآنچه امر فرموده با آنچه که او مشغولست وحال آنکه او افضل هم باشد يا متعين باشد که در اين هنگام واجبست بر او باخوف از اشتباه أمر وجهش را بيان کند که چرا من مخالفت نمودم تا اينکه دفع وسواس شيطان نمايد از قلب شنونده چنانکه اتفاق افتاد براي حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) وقتي که او را بعض أصحابش در شب ديدند با بعض از زنهاي خودش ميرفت پس حضرت ترسيد که توهم کنند که آن زنش نيست فرمود اين زوجه من فلانکس است و آگاه نمود بعلتش بجهت آنکه ميترسيد بر او از وسواس و اشتباه انداختن شيطان اگر چه از اول واجب است بر سامع ترك اعتراض کند در وقت اشتباه حال بلکه در وقتيکه احتمال جواز هم ميدهد تا اينکه ظاهر بشود فساد چنانچه زود است که بيايد انشاءالله در آداب متعلم و خلاصه آنکه مثل عالم ومتعلم در منتقش شدن باخلاق وافعال آن مانند مهرو نگين انگشتر است با موم و نقش نمي شود در موم جز آنچه نقش شده است در نگين انگشتر يا مهر و اين معني راما بچشممان مشاهده نموديم در جماعتي از طلاب با اساتيد شان بر حسب اختلاف افعال و اخلاق و آگاه نميکند ترا مثل کسي که بينا است و مي داند . امر هشتم آنستکه بايد اظهار کند حق را بحسب قوه وطاقتش بدون اينکه تکليف نمايد احديرا از بندگان خدا پس وقتيکه ديد از يکي ميل از حق نموده و باتقصيري در طاعت کرده موعظه اش کند بلطف و مهرباني بعد از آن باوقات تلخي و اگر قبول نکرد دوري نمايد از او و اگر ثمر نداشت نوبت ميرسد که نهي نمايد
اورا و ردش کند بسوي حق بمراتب امر بالمعروف و اين حکمیست مختص بعالم که تكليفش زيادتر است از غيرش اگر چه ساير مکلفين هم شريکند در اصل وجوب بعلت آنکه عالم بمنزلۀ رئيس است که امر و نهي با اوست و از براي کلامش اثري است در قلوب پس براوست در اينباب زیادي تکليف و از اين جهت بود که رسولخدا(صلی الله علیه و آله) فرمود چون ظاهر شود بدعتها در امت من بايد ظاهر کند عالم علمش را و کسيکه بجانياورد پس بر اوست لعنت خدا و نيامده است غفلت در غالب واستيلا، جهالت و کوتاهي از شناختن واجبات دينيه وقيام بوظائف شرعيه وسنّت حنيفه واداء نمازها بر وجه شرعي مگر از تقصير علماء از اظهار حق بر وجه خودش واتعاب نفس در اصلاح مردم و ردايشان به پيمودن راه خدا بحکمت و موعظۀ خوب بلکه اکتفا نکردند علماء سوء بتقصير و کوتاهي از آن تا اينکه مساعدت و كمك دادند ايشانرا بر باطل ومانوسشان ساختند بآن پس زياد شد رغبت جاهل وجديت فاسد و کم شد وقار عالم ، و رفت بوي علم . و چه خوب فرموده بعض از علما باينکه هر شخصي که نشسته در خانه خود هر جا که باشد خالي از منکر نيست از جهت اينکه خود را باز داشته از ارشاد مردم و از تعليم مسائل شرعيه بآنان و از وادار نمودن ايشانرا بر امر بمعروف خصوصا علما بجهت آنکه اکثر مردم جاهلند بدستورات شرعي در واجباتشان مثل نماز وشرائط آن خصوصا در دهات و باديه ها پس واجب کفائيست در هر شهري و دهي يکنفر عالم باشد که مردم را تبليغ بدين ولوازمات آن کند و بذل نمايد نفسش رابراي ارشاد و تعليم آنهم بلطف و مدارا و رفق و بکار بردن هر چيزيکه وسيله باشد براي قبول ايشان که مهمش بلکه اهمش قطع نمودن طمع خودش ميباشد از ايشان و از اموالشان جهت آنکه هر کس را بدانند از او رغبتي در چيزي از خودشان با اموالشان زهد ميکنند در او و در علم او و از بين
ميرود امر ايشان باين سبب واما اگر قصدش خدا و امتثال امر او شد آنوقت آنمواعظ و نصايح در قلوب خواص و عوام واقع ميشود و تمامي منقاد امر او ميگردند و استقامت پيدا ميکنند برطريقۀ محكم البته همه اينها در صورتيست که نه بر او خطري و نه بر احدى از مسلمانان ضرري باشد و الا خداوند احق و سزاوارتر است بعذر . روايت نمود عبدالله بن سليمان گفت شنيدم از حضرت باقر (علیه السلام) که مي فرمود و نزد او مردي بود از اهل بصره که او ر اعثمان اعمي ميگفتند و او ميگفت حسن بصري گمان ميکند آنچنانکساني که کتمان ميکنند علم را اذيت ميکند بوي شکمشان اهل آتش را حضرت فرمودند پس هلاکشد در اين هنگام مؤمن آل فرعون (کساني بودند که ايمان خود را از فرعون کتمان ميکردند وقول حضرت که فرمودند پس هلاك شد مؤمن آل فرعون طعن است بر حسن بصري که عقيده اش برخلاف فر موده حضرت است چونکه آل فرعون ايمان خود را کتمان کردند تانجات يافتند) هميشه علم مكتوم بود زمانيکه مبعوث گردانيد خدا نوح را پس بايد حسن بصيري برود بطرف راست و چپ و علم خود را منتشر کند بنابر عقيده خودش بخدا قسم بافت نميشود علم مگر اينجا کنايه از اينکه علم پيش ما خانواده مکتوم است .
قسم دوم از آداب سه گانه که مختص بمعلم است آداب او است با شاگردانش وجامع این آداب امور است : امر اول آنستکه آنها را مؤدب کند على التدريج به آداب حسنه و اَخلاق مرضيه ورياضت نفس بآداب دين و دقائق خفيه و عادت دهد خودش را بنگاهداري ايشان در تمام اموراتشان چه باطني باشد و چه ظاهري خصوصا وقتي که از ايشان رشدي حس کند و اول کاريکه ميکند تحريص کند طالبين را بر اخلاص از براي خدا در عملش و سعیش و مراقبت نمودن خدايمتعال را در جميع لحظات و اينکه
بر همين معني بوده باشد تا وقت مرك و بشناساند باو که بواسطه اين باز ميشود درهاي معارف وسينه اش باز ميشود و از قلبش چشمه هاي حکمت و لطائفي جاري ميگردد و مبارك ميشود از براي او حال وعلمش و موفق ميشود برسيدن بصواب چه در گفتار و حکم و چه در کردارش و بخواند براي او آثاريکه وارد شده در اينمعني ومثل بزند از براي او البته مثاليکه دال بر مدعي باشد و دنيا را در نظر او حقير کند تا زهد ورزد از آن و منصرف کند او را تا معلق باو نشود و اعتمادي باو پيدا نکند و مغرور بزخرف او نگردد و تذکر دهد که دنيا فاني و آخرت باقي است وطالب مر باقي واعراض از فاني طريق حازمين ودأب عباد الله صالحين است و بدرستيكه دنيا جعل بشده ظرف و مزرعه براي کسب کمال و وقت است براي علم و عمل تا اينکه باعمال صالحه احراز شود ثمره اش در خانه اي که در پيش است .
امردوم آنکه ترغيب کند شاگردانش را در علم و تذکر دهد ايشانرا بفضائل علم واهل آن که علما انه و آنکه آنها وارث انبياء اند و ايشان بر منبري هستند از نور که غبطه ميخورند انبياء و شهداء و غير از اينها از آنچه که وارد شده در فضائل علم و علماء از آيات و اخبار و آثار و اشعار و امثال بجهت آنکه در دلالت خطابيه وامارات شعريه حظي است بزرك از براي نفوس انساني و ترغيب نمايد مع ذلك بتدريج بر چيزيکه کمه بر او ست از اقتصار بر ميسور و قدر کفايت از دنيا و قناعت بآن از چيزهائیکه که مشغول ميکند قلب را از جهت علاقه بآن و فارق شدن هم بسبب آن امر سوم آنست که بايد دوست بدارد از براي شاگردانش آنچه را که براي خود دوست ميدارد و کراهت داشته باشد براي ايشان آنچه که براي خود کراهت دارد از قبيل شر و مفسده بجهت آنکه اين از مقتضاي ايمان تمام است و مقتضاي مواسات و برادریست و در اخبار صحيح وارد
شده که هيچ يك از شماها مؤمن نيستيد تا اينکه دوست بدارید براي برادر خود آنچه را دوست ميداريد براي خود و شکي نيست که شاگرد افضل از اخوان و برادران است بلکه افضل از اولاد است چنانکه زود است بايد بدرستيکه علم خويش روحانيست و او اجل از جسمانيست و از ابن عباس است که گرامي ترين مردم پيش من هم نشين آنچنانيست که سبقت ميگيرد مردم را تا اينکه مي نشيند پيش من اگر قادر بودم اينکه پشه ننشيند بر او هرآينه بجا ميآوردم و در روايت ديگر دارد پشه که بر او مي نشيند مرا اذيت ميکند و از محمد بن مسلم روايت شده که گفت داخل شد مردي از اهل جبل بر ابي جعفر(علیه السلام) پس وقتيکه ميخواست برود بحضرت عرض کرد وصيت کن مرا حضرت فرمودند بر تو باد به پرهيز کاري و نیکوئی نمودن ببرادر مؤمن ، و بخواهي براي او آنچه را ميخواهي براي خودت و نخواهي براي او آنچه را براي خودت نميخواهي و اگر از تو چيزي خواست باو بده و اگر باز داشت از تو پس عرضه بدار بر او واگر او از نو سیر نشده توهم از او سير نشو از جهت نيکوئی، بوده باش بازوي او و حال آنکه او تو را بازوست و اگر برضرر تو قيام کرد جدا نشو از او تا اين که سئوال کند یا اظهار کند حقد و حسدش راو اگر از تو غائب شد حفظش کن در غيابش و اگر ظاهر شد و آمد نگاه داريش کن و بازوي او باش و اعانتش کن و إکرامش نما و مهرباني کن پس بدرستيکه او از تست و تو از او و هر خبريکه وارد شده در حقوق برادران اينجا ميايد با یك زيادي امر چهارم اينکه دور و منزجر کند او را از اخلاق بد و نا پسند و از ارتکاب محرمات و مکروهات یا چيزي که بکشاند او را بفساد اخلاق با بترك نمودن تحصيل پا به بد ادبي یا زياد حرف زدن بدون فائده يا معاشرت با نا اهلان يا سواي آنها از کارهاي زشت البته بطور کنايه بگويد نه صريحا و بطور مهرباني بگويد نه بطور
سرزنش و توبيخ بدرستي که اگر صريحا بگويد هتك ميشود حجاب هیبتش و باعث ميشود که جرات پيدا کند بر هجوم بخلاف وحريص مي شود بر اصرار کارهاي ناپسند و بتحقبق که وارد شده اگر منع کرده شوند مردم از افتادن در چاه هر آينه جوان مرد ميشوند و ميگويند منع نکردند مارا جز آنکه در او چيزي هست و اين معنا را بعضیها انشاد نموده (النفس تهوى من يجود و يعتدي) (والنفس مائلة إلى الممنوع) (ولكل شيء يشتهيه طلاوة) (مدفوعة الأعن الممنوع) يعني نفس انسان رغبت دارد بهر کسي که جور و تعدي ميکند و از هر چه که منعش کنند ميلش باو بيشتر ميشود وبراي هر چيزيکه طلاوت و نفس باو مائل است از او دور شده اما اينکه ممنوع است و نبايد نزديك او شود بعكس باز باوميل دارد . و نگاه کن ارشاد رسولخدا(صلی الله علیه و آله) وتلطف آنجنابرا نسبت بآن اعرابي که بول کرد در مسجد و نسبت بمعوية بن حکم وقتيکه تکلم کرد در نماز، پس اگر منزجر شد بواسطۀ ذكاوتش بآنچه ذکر شد بسيار خوب و الا سرا نهي کند او را و اگر باز هم متنبه نشد نهي کند او را جهرا و آشكارا و با غلظت با او صحبت کند اگر مقام وحال اقتضا دارد تا اينکه او وغير او منزجر شوند ومؤدب گردد باو هر شنونده و اگر باز هم متنبه نشد آنوقت باکي نيست که طردش کند و دوري نمايد از او تا اينکه برگردد خصوصا وقتيکه بترسد، بر بعض رفقايش از طلاب اگر بخواهد موافقت کند با او پس در اين هنگام لازم است اعراض از يك همچه شخص . و همچنين متعهد شود آنچه را که معامله ميکنند بآن طلاب بعضي بعض ديگر را از قبيل افشا سلام دادن و نيکو صحبت داشتن با يکديگر و دوستي کردن و كمك نمودن بر بر و تقوي و بر آنچه ايشان درصددش هستند خلاصه مطلب آنکه چنانچه ياد ميدهد ايشانرا مصالح دينشانرا براي معامله باخدا همچنين ياد بدهد ايشان را معامله دنياشان را براي معاملۀ با مردم پس کامل کند براي ايشان فضيلت هر دو حالترا .
يعني هم معامله باخدا را و هم معامله با مردم را امر پنجم آنکه بزرك نشمارد خودش را بر متعلمين و شاگردانش بلکه ملايم باشد و تواضع کند براي ايشان خداوند متعال در سوره شعرا آيه 215 ميفرمايد وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ يعني و فرو آور بالت را براي آنکه پيرو شد تو را از مومنين وگروندگان و از حضرت رسول منقولست که فرمود وحي نمود خداوند بمن که تواضع کنيد و أيضا از آنحضرت منقولست که فرمود ناقص نميکند صدقه از مال و زياد نميکند خداوند عبديرا بسبب عفوجز عزت و تواضع نميکند احدي براي خدا جز آنکه بلند ميکند خدا او را و اين اخبار در تواضع براي همه مردم است چه رسد بآنهائيکه ايشان با او مثل اولادند با آن خصوصيتي که ايشان بر او دارند از ملازمتشان با او و اعتمادشان بر او در طلب علم نافع و با آن حقي که ايشان نسبت باو دارند از حق رفاقت و حرمت تردد وشرف محبت و صدق دوستي. و در خبر نبويست که ياد بدهيد ولي نه با شدت و غلظت بجهت آنکه معلم بهتر است از معنّف و ترش روي یا تند روي . و از آنحضرتست که ملايم باشيد هر کسيرا که ياد ميدهيد و هر کسيرا که ياد ميگيريد از او و جلوتر گذشت خبر عيسي با حواریينش و شستن او پاهاي ايشانرا وغير او از اخبار پس بر معلم واجبست نيکو کند خلقش را با متعلمين و شاگردان زياده از ديگران و تلطف و مهرباني کند. بايشان وقتي که ملاقات نمود ايشانرا وبشّاش و خوشرو باشد و اظهار بشارت و نيکوئي مودت واعلام محبت و اظهار شفقت واحسان کند نسبت ايشان بعلم وجاه و منزلتش بقدريکه ممکن باشد و سزاوار است در وقت صدا کردن هريک از آنها را خصوصا اگر فاضل باشد بکنيه صدا بزند با ببهترين اسمي که نزد او خوب است که تعظيم او و باعث وقار اوست بجهت آنکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بکنیه صدا میزد اصحاب خود را اکراماً براي آنها
پس بدرستيکه اينطور صدا زدن سينه آنها را بهتر باز ميکند و در وقت سئوال کردنشان بهتر سئوال ميکنند و باعث زيادي جلب محبت آنها ميشود البته اين معني در کسيکه اميد رستگاريش هست بيشتر بايد عملي شود وظاهر کند صلاحش را و تمثّل جويد بوصيت حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) که فرمود مردم پيرو شمايند و بدرستيکه مرداني ميايند پيش شما از اطراف زمين که مسائل دينشان را یاد بگيرند پس وقتيکه آمدند نزد شما وصيت کنيد ايشان را بخير و خوبي خلاصه مطلب آنکه عالم نسبت بمتعلم مثل طبيب است نسبت بمريض پس بهر دوائيکه اميد دارد مريض شفا يابد بايد بجا بياورد بدرستيکه درد جهالت نفساني قويتر است از دردهاي بدني و گاهي هم اتفاق مي افتد که خلاف آنچه ذکر کرديم صلاح ودواء ميشود چنانکه مختلف ميشود آنچه ذکر شد باختلاف مزاج وطبيعتها. أمر ششم وابن قسم از جنس سابق است چون غائب شود يکي از ايشان يا از ملازمين حوزه زيادتر از مقدار عادت سئوال کند از او و احوالپرسي کند و سبب نيامدنش را بپرسد و اگر خبري از او بدست نياورد کسيرا عقب او بفرستد با خودش قصد منزلش را بنمايد و اين افضل است. يعني خودش عقب او برود بهتر است چنانکه رسولخدا با اصحابش اينطور معامله مينمود پس اگر مريض است ديدنش برود و اگر بغمي مبتلا است نجاتش دهد و اگر مسافرت نموده تفقد و مهرباني کند نسبت باهل و عيال و متعلقانش و از آنها احوالپرسي کند و حوائج آنهارا بر آورد و صله کند آنها را بچيزيکه ممکن است و اگر باو محتاج نيستند اظهار دوستي و دعاکند . امرهفتم آنستکه استعمال کند اسمهاي شاگردان و حاضرين در مجلسش و نسب و کنيه و وطن ايشانرا و احوالپرسي کند از ايشان و زياد دعا کند بايشان و درحديث مسلسل وارد شده که سوال کنيد از اسم ايشان و کنيه وبلد ايشان و از کجا نازل ميشود بي نيازي او در تحصيل يعني معاشش از کجا ميرسد . امرهشتم آنکه بخشنده
باشد آنچه را تحصيل نموده از علم و بآساني القا کند بر طالبش و با تلطف و رفق و مدارا و نصيحت، بفهماند بشاگردانش وارشاد کند بمهمات علم و تحريص کند بحفظ آنچه یاد ايشان داده از فوائد نفيسه و ذخيره نکند از ايشان انواع علم را از چيزهائيکه محتاجند باو و سئوال ميکنند از او البته وقتيکه متعلمين اهليت آنرا داشته باشند والا بايد کتمان کند از آنها چيزيرا که اهليت آنرا ندارند از قبيل معارف بجهت آنکه آن از چيزهائيست که هم را فارق وحال را فاسد ميکند و اگر طلبه از آنها چيزیرا پرسيد آگاه کند، او را که آن علم براي تو مضر است و اينکه منع کردن او از روي بخل نيست بلکه از روي شفقت و لطف است. پس از آن ترغیب کند، او را در اجتهاد و تحصيل تا اينکه اهليت پيدا کند بآن علم و غیر آن و بتحقيق که روايت شده در تفسير رباني که او کسي بود که تربيت ميداد مردم را بعلمهاي کوچک قبل از بزرگها . أمر نهم آنکه باز دارد متعلم را از مشغول شدن بغير واجب قبل از واجب و از مشغول شدن بواجب کفائي قبل از واجب عيني و از واجب عيني است اصلاح کردن قلب و پاك و تطهير نمودن باطن بتقوي و پرهيزکاري ومقدم بيندازد مؤاخذه خودش را بتقوي و پرهيزکاري تا اينکه متعلم اول باعمال او اقتدا کند و ثانيا باقوال و گفتار او اقتدا و استفاده نمايد و كذلك منعش کند از علم ادب مثل صرف و نحو مثلا قبل از سنت و همينطورقياس کن باقي علوم را امر دهم آنستکه حريص باشد بر تعليم ايشان بذل کننده باشد وسعش را در فهماندن آنها ونزديك نمايد مطالب را بفهم ايشان وفوائد را باذهان آنها و اهتمام کند در اينمعني و پيروي نمايد آنرا يعني اهتمامش دائمي باشد بر حوائج ومصالح او ماداميکه ضرورتي نباشد بچيزيکه او راجح باشد از آن و ذخيره نکند از نصيحت ايشان چيزیرا يعني کوتاهي از نصيحت شاگردانش نکند و بفهماند هريك آنهارا بحسب فهم و حفظش
و چيزيکه ذهن او تحملش را ندارد یاد ندهد و کلام را خيلي شرح و بسط ندهد که او نتواند ضبط و حفظ کند و چيزهائيکه او بدون زحمت و مشقت ميفهمد و تحملش را دارد از او کوتاهي نکند و با هر کدام از آنها بقدر مقام و فهمش سخن بگويد پس کسيکه حاذق است و مسئله را خوب ميفهمد بطور تحقيق باو با اشاره و رمز بگويد و براي غير از توضيح بدهد خصوصا نسبت بکسيکه ذهنش کم است و نسبت بکسيکه نميفهد مگر بتكرار تکرار کند و شروع کند اولا بتصوير مسئله پس از آن توضيحش بدهد بأمثله ومثال اگر محتاج بمثال است وادله را ذکر کند براي احتمال دهنده اش و بيان کند دليل معتمد را تا اينکه اعتماد باو کند و دليل ضعيف را تا اينکه مغرور باو نشود پس بگويد استدلال کرده اند بفلان شيء و آن ضعيف است بواسطۀ فلان چيز البته با رعايت آنچيزيکه واجبست رعايتش و با رعايت آنکسيکه قولش را تضعيف ميکند از علما باینکه قصدش فقط بيان حق باشد اگر توقف بر آن داشته باشد نه اينکه بخواهد خودش را بالاتر از غيرش بداند و نه اينکه بخواهد غيرش را شکست بدهد و بيان کند اسرارحکم مسئله را و علل او را و توجه کند اقوال و اوجه ضعيفه را و جواب دهد از آنها و بيان کند آنچه را که متعلق بآن مسئله است از اصلي يا فرعي و آنچه که مبني بر آن ميباشد و هر مسئله که شباهت بآن مسئله دارد يا هر مسئله که حکمش حکم آن مسئله را دارا است و آنچه که مخالف با اوست ومأخذ بدليل هردوحكم را وفرق بين دو مسئله را وچيزهائيکه متعلق بمسئله است از قبيل نکات لطيفه ومعماي پاکيزه و امثال واشعار ولغات واشکاليکه وارد است بر مسئله یا بر عبارتش و جواب او را بگويد اگر ممکنش باشد و آگاه نمودن یر غلط و اشتباه کسيکه غلط و اشتباه نموده از مصنفين در حکمي یا در استنباطي يا در نقلي يا غير از اينها از اشتباهات البته براي غرض
صحيح باشد نه بواسطۀ مجرد اظهار خطا وصواب بلکه نصيحت کند تا اينکه مغرور بآن نشود و همه اينها که ذکر شد در صورت اهل و قابليت داشتن طرف است و الاكسي که اهليت نداشته باشد، شايد جايز نباشد القاء اين مطلب را باو . امر يازدهم آنستکه تذکر دهد و ذکر کند در ضمن کلامش چيزهائيکه مناسبست از قبيل قواعد فنوني که کلي هستند و بر هم نميخورند و هميشه بر کليت خود باقيند يا آنکه اگر هم استثنايي خورده مضبوط است مستثنيات او مثل (كل ركن تبطل الصلوة بزيادته ونقصانه مطلقا) يعني هر دکني باطل ميکند نماز را زياد شدن و کم شدنش مگر در موارد(1)خاصه و بيان کند آنموارد را و مثل اينکه هروقت جمع شود سبب ومباشر مقدم(2)بيندازد مباشر را بر سبب وهر کس گرفت چيزيرا براي غرضي و قصدي که داشت اگر گفت (3)بمالكش رد کردم از او قبول نميکنند بلکه بايد شاهد بياورد و اينکه حدود ساقط ميشود شبهه(4)ديگر اينکه اعتبار در قسم بخدايمتعال بنيت حالف وقسم خورنده است مگر آنکه مستحلف قاضي بوده باشد و او قسم داده باشد براي دعوائيکه او حکم کرده که آنوقت اعتبار بنيت قاضي يا نايب اوست(5)و ديگر اينکه هرقسمي که خورد ميشود بر نفي فعل غير مثل اينکه ميگويد فلانكس فلان عمل را بجا نياورد پس آن قسم
1) (1) مثل اينکه ماموم از رکوع بلند ميشود بيخيال اينکه امام از رکوع بلند شده باز واجب است متابعت کند و حال آنکه یکرکن زياد شده ولي نماز را باطل نميکند
2) (2) مثل اينکه کسي کيرا در چاه بيندازد و بميرد البته آن کسي که چاه را کنده سبب شده ولي از شخص مباشر که او را در چاه انداخت قصاص میشود
3) (3) مثل اينکه کتابيرا بگيرد مطالعه کند بعد از آنکه مالك مطالبه کرد بگويد من دادم البته از او قبول نمي شود تا اينکه دو شاهد عادل بياورد
4) (4) مثل اينکه شهادت بدهند بر قتل کسي و از راه ديگري شبهه حاصلشود نميشود آنرا بقتل رسانيد
5) (5) پس اگر حالف گفت من قسم باين معامله نخورده ام از او مسموع نيست بجهت آنکه معتبر نيت مستحلف است که قاضي بوده باشد
بر نفي علم است يعني من نميدانم اينکار را کرده باشد و شايد که در واقع بجا آورده باشد مگر آنکه کسي ادعا کند بر او که عبد تو یا حيوان تو جنايت کرده که در اينصورت قسم برواقع خورد بنا بر قولي و ديگر اينکه سيد ومولي ثابت نميشود از براي او در ذمه عبدش ابتداء مالى. ومثل اينها کليات ديگر. و بيان کند براي او جمل آنچناني که منضبط است و محتاج بسوي اوست از اصول فقه مثل ترتيب ادله از کتاب و سنت و اجماع وقياس بنا بر وجهي و استصحاب وانواع اقيسه ودرجات آنرا و بيان کند حدود آنچه که مناسبست تحديدش و مختصري از اسمهاي مشهورين از صحابه و تابعين آنها وعلماء واحوالات و وفياتشانرا و ضبط اسمهاي مشکل آنان و نسب ايشانرا ومشتبه و مختلف و مؤتلف از آنرا و نحو اينها و بيان کند مختصري از الفاظ لغوي و عرفي را که زياد در علم تکرار ميشود بجهت ضبط شدن مشکل آنها پس بگويد آن مفتوحست يا مضموم يا مکسور یا مخفف است یا مشدد ونحو اینها البته همه اينها بايد تدريجي باشد خورده خورده بگويد تا جمع شود براي ايشان باطول زمان خير عظيم و بزرگي امر دوازدهم آنستکه تحريص کند ايشانرا بر اشتغال که در هر وقتي مشغول باشند وطلب کند ايشانرا در اوقاتي و از آنها وا بگيرد آنچه حفظ کرده اند و سئوال کند از ايشان از آنچه از مهمات بايشان ياد داده پس اگر يکي از آنها را يافت که حافظست ورعايت کرده آن را اکرام کند و ثنا بگويد بر او و ظاهر کند فضل او را ماداميکه نترسد حالش فاسد شود باينکه عجب يا تکبر کند و کسي که ديد مقصر است اوقات تلخي کند با او در خلوت، و اگر ديد در ملاء بهتر است و مصلحت دارد بجا بياورد بجهت آنکه او طبيب است ميگذارد دوا را هرجا که محتاج بآن ميباشد و نفعي ميدهد .امر سيزدهم آنستکه طرح کند بر اصحابش آنچه را که ديده است و استفاده شده
از مسائل دقيقه ونكات غريبه تا امتحان کند بواسطه آن فهم آنهارا و ظاهر شود فضل فاضل تا اينکه فرو بروند در آن وعادت کنند و اوقات تلخي نکند با کسيکه اشتباه کرد از ايشان در آن مسئله جز آنکه مصلحتي را ببيند در آن و روايتشده از ابن عمر که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) فرمود بعض از درختان درختي است که ساقط نميشود برك آنها و آندرخت مثل مسلم است بگوئيد بمن چه درختيست پس مردم شروع کردند بشمردن درخت بيابانها و در خاطر من آمد که آن درخت نخله است ولي حياکردم بگويم پس مردم گفتند بما بگو چه درختي است آن يارسول الله فرمود آن نخل خرما است پس گفت باو يعني بعمر پدرش اگر گفته بودي آنرا هر آينه بهتر بود براي من از فلان وفلان. وهمچنين چون فارغ شد از شرح درس عيب ندارد اينکه طرح کند مسائلي را که تعلق دارد بطلبه واعاده کند ذکر مسائل مشكله را تا اينکه امتحان کند بواسطه آن فهم وضبط ايشانرا هر آنچه را شرح داده بود براي آنها پس در موقع إعادة مسائل اگر ديد کسي از بين شاگردان فهمش خوب و در مقام جواب دادن از روي بصيرت واصابة تكلم ميکند البته بايد شکرش کند و اگر کسي نفهميده بايد براي او از روي تلطف و مهرباني آن مسائل را اعاده دهد تا او هم خوب بفهمد وسزاوار است براي معلم که امر کرد شاگردانش مجتمع شوند در درس بجهت آن فوائديکه مترتب است بر او که حاصل نميشود با انفراد و اعاده کند آن تقريريکه در درس گفته شده بعد از فراغش مابين آنها اينکه در ذهن ايشان ثابت بماند امر چهار دهم آنستکه بانصاف با ايشان عمل کند در بحث پر اعتراف کند بفائدۀ به بعضي از ايشان ميگويند واگر چه آن گوينده کوچک باشد بجهت اينکه انصاف از برکت علم است بعضي از پيشينيان گفته از برکت علم و آدابش انصاف است و کسي که انصاف ندهد نه ميفهماند
و نه ميفهمد پس ملازم باشد او را در بحث و خطابش و گوش دهد سئوالرا اگر بمورد وبجا است و اگر چه کوچک باشد و تکبرنکند از شنيدنش که محروم مي ماند از فائده و حسد نبرد بهيچيك از ايشان بواسطۀ كثرة تحصيل آن يا بواسطۀ كثرت ملاقاتش بر خواص خود از قبيل پسر و غيره بجهت اينکه حسد حرامست چه رسد بکسيکه بمنزله فرزند است و فضيلت و بهرۀ بسياري از آن فوائد بخود معلم بازگشت ميکند بجهت اينکه معلم مربي اوست و از براي او در تعليم و تخريج آنشاگرد در آخرت ثوابيست جزيل و در دنيا است دعاء دائمي وثناء بسيار و نديديم و نشنيديم کسي را از مشايخ که اهميت دهد بفضيلت فرزندش بر غير فرزندش از طلاب و رستگار شود بلکه کار دست خدا است و علم فضل او است ميدهد هر که را بخواهد و خدا است صاحب فضل بزرك امر پانزدهم آنستکه ظاهر نسازد براي طلاب و شاگردانش فضيلت بعضي را بر بعض ديگر پيش او بدوستي با اعتناء زيادي یا اينکه همه مساوي باشند، در سن يا فضيلت یا ديانت بجهت آنکه اين معني باعث وحشت سينه و سيب نفرت قلب ميشود واما اگر بعضي ايشان تحصيل بيشتر نموده اند واجتهاد و جديتش زيادتر وادبش بهتر است پس ظاهر کند اکرام و فضيلت او را و بيان کند که زيادي اکرام او بواسطه آن اسباب است (که فضل وجديت وحسن ادب باشد) پس عيب ندارد در اينوقت اظهار فضيلت بعضي بر بعض ديگر بجهت اينکه اين نشاط آور و باعث ميشود ديگران هم متصف بآن صفات راجحه شوند. امرشانزدهم آنکه مقدم بيندازد در تعليم اسبق آنها را چون مزاحمت کنند ولکن بيشتر از يك درس مقدم نکند مگر برضايت باقي و مختار است در صورتيکه درسها در يك كتاب باشد و آنها متفق باشند و آن ناميده ميشود بتقسيم «مثل اينکه چند نفر شاگرد داشته باشد و همه آنها بخواهند کتاب شرح لمعه
بخوانند وليکن هر کدام یك چيز ميخواهند بخوانند يکي طهارت پکي صلوة يکي صوم یکي حج وهكذا پس بايد ) اينکه ابتدا کند در هر روز بیك درس از ايشان ( یعني هر روز براي يکي از ايشان درس بگويد ) پس بدرستيکه درسیکه ابتداء باو ميشود چه بسا در تقرير او نشاطي حاصل شود که در غیرش حاصل نميشود مگر زمانيکه بداند از خودش عدم ملالت و کسالت و بقاء نشاط را پس بترتيب درس بدهد مثل ترتيب کتاب پس مقدم بيندازد درس عبادات را بر درس معاملات و هکذا و با اين حال اگر مصلحتي ديد در مقدم داشتن سابق بر لاحق تا اينکه اسبق مخصوص بگردد بر تقدم نيکو ميباشد و سزاوار است که مقدم نيندازد احديرا در نوبت غيرش و موخر کند او را از نوبت خودش جز آنکه ببيند در او مصلحتي مثل آنچه که ذکر کرديم ( يعني گفتيم مقدم کند درس عبادات را بر درس معاملات) پس اگر بعض ايشان نوبت خودش را بغيرش بخشيد عيب ندارد و اگر همه باهم آمدند و نزاع کردند قرعه بيندازد بين ايشان بشرائطي که نبايد با بيان مسئله مفصلا انشم نم در قسم سوم از نوع سوم امر هفدهم چون سير کند طالب علم در تحصيل بالاتر از آنچه را که اقتضا ميکند حالش با تحمل بکند طاقتش و استاد بترسد دلتنگي او را وصيت کند او را که با رفق و مدارا عمل کند با خودش و تذکر بدهد اورا بقول نبي (صلی الله علیه و آله) که فرمود چاه کن به زميني را قطع ميکند و نه پشتي براي او باقي ميماند و نحو اين از چيزهائيکه وادار کند او را باقتصاد و ميانه روي درجديت واجتهاد و همچنين وقتي که ظاهر شود براي او از شاگرد يك نوع ملول شدن ودلتنگي یا مقدمه آنها را امر کند او را براحتي و کم درس خواندن و بايد او را از تعلم چيزهائيکه نه فهم و نه سنش تحمل آنرا دارد یا ذهنش قاصر از درك آن ميباشد منع کند پس اگر کسي مشورت کرد در خواندن فني يا کتابي و حالش را در فهم و حفظ نشناخته است اشاره نکند و اجازه ندهد تا اينکه تجربه کند ذهنش را و بداند حالش را واگر تحمل تأخر
ندارد يعني حال اينکه صبر کند تا امتحانش کنند ندارد یك کتاب آسانيرا باو نشان بدهد از فن مطلوب که ميخواست بخواند پس اگر ديد فهمش خوبست و ذهنش قابل است نقل بدهد او را بكتابیکه لايق ذهنش بوده باشد و الا ترك کند و واگذارد او را جهت آنکه نقل دادن طالب را بچيزيکه دلالت کند برخوبي ذهن و کمالش از چيزهائيست که زياد ميکند انبساط و نشاط او را رو بچيزيکه دلالت کند برقصورش بخلاف آنست يعني کم ميکند انبساط و نشاط را و نگذارد طالب را که مشغول بدو فن يا دو علم يا زيادتر شود در وقتيکه ضبط نتواند کند آنها را بلکه مقدم کند آن علم را که اهميت آن بيشتر است چنانکه زود است که ذکر کنيم انشم تم و زمانيکه بداند يا مظنونش بشود بظن غالب که او رستگار نميشود در فني بگويد که ترك كند و انتقال بدهد بغيرش از چيزهائيکه اميد دارد در او رستگار شود امر هيجدهم آنکه وقتيکه متکفل بعضي از علوم باشند، دون بعضي سزاوار نيست مذمت کند علوميکه در نظر طالب علم است و معلم داراي آن نيست چنانچه اتفاق افتاد آن نسبت بزيادي از جمله معلمين بجهت آنکه مرد دشمن آنچه است که نميداند مثل معلم عربي و معقول که عادتش تقبيح فقه است و معلم فقه که عادتش تقبيح علم حديث و تفسير و امثال آن است و هكذا سزاوار است که توسعه بدهد بر طالب علم طريق و راه تعلم را در غيرش و چون به بيند مرتبه علمي که بدستش ميباشد پستتر و متاخر است از آنچه که در دست غيرش ميباشد ارشاد کند او را يعني طالب را بسوي کسیکه بدست اوست سابق - يعني معلم بگويد بشاگردش برو پيش فلان کس که علمش بالا تر از علم من است - بجهت اينکه نصيحت کردن مسلمين و حفظ علم و دين واجب است و تمام ترين دليل است بر کمال معلم و باعث ملکه مالحه است براي او أمر نوزدهم و آن از مهمات است آنستکه بايد اذيت نشود از کسيکه پيش او
درس ميخواند و پيش غير او هم بخواند بواسطه مصلحتي که راجع بمتعلم است بجهت اينکه آن یك مصيبتي است که (جهله اي) مبتلا بآن شده اند، و کسيکه اراده نکرده باشد بعلمش وجه الله را از معلمين بواسطه ذلتشان و فساد دنيا شان پس او از اوضح ادله است بر عدم اراده شان بتعليم خداي تعالي و ثواب جسمش را پس بتحقيق كه او عبد است مأمور بأداء رسالت سيدش ميباشد نسبت بسوي بعض عبيدش پس وقتيکه بفرستد سيد عبد ديگري را براي اداء رسالت سزاوار نيست اولي غضب کند بجهت آنکه آن ناقص نميکند او را نزد سيد بلکه زياد ميکند مرتبه او را وقتيکه ببيند هر چه از او یا غير او ميخواهد ممتثل است پس واجب است بر معام وقتي که از طالب نشاط وقوتيرا یافت بر تعدد درس وقادر نشد که غرض اورا خودش تحصيل کند يعني از عهده نتوانست خارج شود - اينکه ارشادش کند ابتداء بسوي کسيکه درس ديگري را براي او بگويد پس بدرستيکه اين از تمام نصيحت و رعايت حفظ امانت است و اين کاريست که اتفاق افتاد براي من با بعضي از مشايخم در مصر أحسن الله جزائه همه اينها در وقتي است که معلم ديگر که منتقل ميشود بسوي او طالب بخودي خود اهل باشد اما اگر جاهل باشد با عدم علم طالب يا فاسق باشد يا بدعتي گذاشته باشد يا زياد اشتباه بکند و نحوانيها بطوريکه افاده بدهد طالب را ملکه رديه و پستي که راجح نباشد بر او آنچه را تحصيل کرده پس تحذير و منع کند او را که گول آنرا نخورد عيبي ندارد بلکه نيکو است البته با مراعات مقصد صحيح و منجح و خدا ميداند مفسد را از مصلح يعني خدا ميداند کي مفسد است و کي مصلح - امر بيستم آنستکه زمانيکه کامل شد مطالب و اهليت پيدا کرد براي استقلال بتعليم و بي نياز شد از تعلم پس سزاوار است اينکه معلم ايستادگي کند بنظام امر او در آن و مدحش کند در مجالس و محافل و امر کند مردم را باينکه پيش او مشغول شوند و اخذ کنند
از او پس کسيکه جاهل باشد بحال او گاهي ميشود که بدون ارشاد کسي که او معلوم الحال باشد مأنوس باو نميشود و اطمينان پيدا نميکند و اگر چه تصدي و تعرضي هم کرده باشد براي تعليم و تدريس(يعني بايد کسي که معروف است پيش مردم او را معرفي بکند تا اينکه بتواند فائده و علمش را باهلش برساند) وديگر آنکه بايد معلم آگاه کند مردم را بحال او مفصلا و مقدار معلومات و تقوي و عدالت و نحوانيها را بايد بيان کند از چيزهائيکه مدخليت دارد در اقبال مردم بر تعلم از او پس آن سبب بزرگيست از براي انتظام علم و صلاح حال چنانکه اگر او ببيند از شاگرد ميلي باستبداد و تدريس و بداند قصور او را از آن مرتبه و احتياجش را بسوي تعلم، سزاوار است اين که قبيح شمارد آن را نزد او و سخت منگر بشود بر او و نهي کند در خلوت و پنهاني پس اگر نصحيت اثر نکرد ظاهر کند آن را بروجه مقصد صحيح تا اينکه رجوع کند و برگردد و مشغول شود و اهلیت پيدا کند براي کمال و مرجع و باز گشت تمام کارها واگذار بمعلم است نسبت بتعلم بجهت آنکه او بمنزله طبيب است پس ناچار بايد در هر وقتي تأمل کند علتي را که محتاج باصلاح است و مداوا کند بر وجهيکه علت اقتضاء آنرا دارد و از براي ذکي ودانا در تفصيل حالي چيز هائيست که داخل در تحت قاعده اي نيست بجهت آنکه براي هر مقامي مقال و گفتار صالحيست و براي هر مرض دواء وغذاء ناجحي قسم سوم آداب معلم است در حوزه درس و آن آموريست امر اول آنکه خارج نشود براي درس جز آنکه کاملا مهيا باشد و چيزهائيکه باعث وقارو هيبت ميشود براي او در لباس وهيئة و نظافت و پاکيزگي در جامه و بدن و مهياسازد و اختيار کند براي لباس سفيد را بجهت آنکه لباس سفيد افضل لباسها است و اعتنا نکند بلباس فاخر بلکه اعتنا کند بلباسي که موجب وقار و اقبال قلوب بر او ميشود چنانکه نص وارد شده بآن در ائمه محافل از عيدها و جمعه ها(يعني کساني
که در عيدها و جمعه ها نماز ميخواند خبر وارد شده که با لباس خوب و باوقار و متانت بيرون بروند) و همچنين در غير عيد وجمعه و بتحقيق در بر دارد کتاب تجمل از کتاب کافي اخبار صحيحه اي را در اينباب که مزید بر او نيست و خارج ميشود تعرض بآن اخبار از موضوع رساله (يعني و اگر بخواهيم متعرض آن اخبار بشويم خارج ميشويم از موضوع رساله ) وبايد قصد کند بآن تعظيم علم و اکرام شريعت را و بايد عطر بزند و شانه کند محاسنش را و زائل کند هر چيزيرا که سبك ميسازد او را و بعض از سلف بودند وقتي که ميامدند او را مردم که حديث طلب کنند غسل ميکرد و عطر ميزد و لباس نو ميپوشيد ورداء خود را بر سر ميکشيد پس مينشست بر روي تشك خود و دائما عود آتش ميکرد تا اينکه فارغ ميشد از آن مجلس (عود از هند مياورند آتش که ميزنند بوي خوشي ميدهد) و ميگفت دوست ميدارم حديث رسول خدا را
امر دوم آنکه بخواند وقتي که ميخواهد خارج شود براي درس گفتن دعائيکه روايت شده از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) و آن اينست «اَللّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَن أَضِلَّ أَو أُضِلَّ وَ اَذِلَّ أَو أُذِلَّ وَ اَظلِم أَو اُظلِم وَ اَجهَل أَو يُجهَل عَلِىَّ عَزَّ جارك وَجَلَّ ثَنائكَ وَلَا اِله غَيرك پس از آن بگويد بِسمِ اللّهِ حَسبِي اللّه تَوكَلتُ عَلَى اللّه لاحَولَ وَلا قُوَّةَ اِلَّا بِاللّهِ العَلِىّ العظيم اللّهمّ ثبّت جَناني و ادرالحق على لساني» و دائما ذكر بگويد خداي تعالي را تا برسد بمجلس درس امر سوم آنکه سلام بدهد وقتي که بمسجد رسيد بر کسيکه حاضر است و محلي که درس ميگويد اگر مسجد است دو رکعت نماز تحيت بخواند و اگر غير مسجد است نيت کند بآن دو رکعت شکر خداوند تعالي را که باو توفيق داده و او را اهل گردانيده به آن کار با بواسطه حاجتي که دارد که خدا او را مسدد و مؤيد بگرداند و نگاهدارد او را از خطا و يا بنيت مطلق بخواند بجهت آنکه نماز بهترين موضوعيست که وضع شده و اما استحبابش در اين مورد بخصوص ثابت نشده و اگر چه بعض علما مستحب دانسته اند عجالتا بعد از نماز از خدا توفيق و كمك و عصمت بخواهد امر چهارم آنکه بنشيند با سکينه و وقار وتواضع
و خشوع و افتادگي در حاليکه دوزانو باشد یا پاهايشرا بر روي هم بگذارد نه اينکه چهار زانو باشد و نه اينکه روي استش بنشيند و غير از اينها از نشستن هاي مكروه البته با اختيار والا درصورت اضطرار مانعي ندارد، و هر دو پا یا يکي از آنها را دراز نکند مگر در صورت عذر ، و تکيه ندهد يکي از دو طرف خود یا بپشت خود و نحو اينها و تمام اينها در حال درس است و اما در غير درس عيب ندارد بجهت آنکه طلاب بمنزله اولاد هستند امر پنجم آنکه گفته شده بنشيند رو بقبله بجهت آنکه اشرف است و بجهت قول حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) که فرموده بهترين مجالس آنستکه رو بقبله باشد و ممکن است اينطور گفته شود که مستحب است پشت بقبله بنشيند تا اينکه طلاب رو بقبله بنشينند بجهت آنکه آنها زيادترند و همينطور است کسي که با ايشان مينشيند براي استماع و گوش دادن و مثل اين وارد شده است در قاضي جز آنکه براي رو بقبله نشستن در قاضي مزيت زائده اي هست و آن اينست که بودن خصوم ودشمن رو بقبله سختگيریست بر آنهادر اينکه حذر ميکنند از گفتار باطل و در حال قسم ولكن اينجا نصّ بخصوصي نيست امر ششم آنکه قصد کند قبل از شروعش بلکه وقتي که از منزل خارج ميشود تعليم علم و نشر او را و نشر فوائد شرعي و تبليغ احکام ديني آنچنانيکه وثوق بر آن دارد و امر شده بتبليغ آنها و زياد نمودن در علم بمذاکره و اظهار ثواب و بازگشت بسوي حق واجتماع بر ذکر خداي متعال و دعا کند بر علماء گذشته و سلف صالحين وغير اينها از چيزهائيکه خاطرش ميايد از مقاصد بجهت آنکه هر چه آن مقاصد را زياد کند و بخاطر خود بياورد ثواب عملش زياد ميشود بجهت إنما الاعمال بالنيات و مراد از نيت اين نيست که بگويد فلان کار را ميکنم و ترتيب بدهد براي آن الفاظ مخصوصي را بلکه مراد به آن بعث نفس و تصميم عزم است بر فعل مخصوصي بجهت تقرب بخدا و طلب نزديکي نزد او حتي اينکه اگر تلفظ نمود و گفت بجا مياورم فلان را براي خدايتعالي خداوند مطلع است بر قلبش که قصد
کرده غير آنرا که گفته مثل قصد ظاهر شدن در محافل و بلند شدن اسم او بخوبي و برتري داشتن بر امثال و أقران خود پس آن خدعه نموده با خدا و مجادله نموده براي مردم و خداوند مطلع است بر فساد نيت او و آنچه مخفي داشته و پوشيده پس مستحق ميشود عقوبت را بر آن گناهي که کرده و اگر چه بحسب ظاهر عبادت بوده خدا اصلاح کند بفضل وکرمش اعمال ما را و نگاهدارد مارا در گفتارمان و خالص گرداند سرائر ومقاصد، ما را بمنّ و فضلش أمر هفتم آنکه استقرار داشته باشد بر يك سمت اگر ممکن است (يعني يکجائيرا براي خود اختيار کند که هميشه آنجا بنشيند) که بدن او را از تكبر و از منتقل شدن از اين مکان بآن مكان و از سبکشدن و دو دست او را از عبث وبازي و درهم در آوردن و چشم او را از نظر کردن باين طرف و آنطرف بدون حاجتي نگاه ميدارد و پرهيز کند از زياد مزاح نمودن و خنده کردن بدرستيكه آن کم ميکند هيبت را و ساقط ميکند حرمت را،وزائل ميکند حشمت را، و ميبرد از قلوب عزت را، و اما مزاح کم خوبست چنانچه بجا مياورد حضرت رسول و بعد از او ائمه هدي (علیه السلام) براي انس گرفتن هم نشينان و تاليف قلوب وقريب بآن خنده است که حضرت رسول بطوري ميخنديد که نواجذ مبارکش ظاهر ميشد وليکن صدايش ظاهر نمي شد و ميانه روي همان تبسم است امر هشتم آنکه بنشيند دو جائيکه ظاهر شود صورتش براي تمام حاضرين و التفات کند بايشان یك التفات خاصي بحسب حاجتي که دارد براي خطاب و بهمه آنها نظر کند على السواء و اما کسيکه با او تکلم ميکند يا سئوالي دارد یا مواجهة با او بحث ميکند نظرش را مختص او کند، و زياد التفات باو داشته باشد و اقبال کنند بر او اگرچه کوچک و يا ضعيف باشد پس بدرستیکه تخصيص دادن اشخاص مترفع و خودبين را از افعال جبر کنندگان و جدال کنندگان است وقاري و خواننده از حاضرين
در حکم مباحثه کننده است پس مخصوص او گرداند نظرش را بمقدار يکه تعلق بدرس او دارد و عطا کند غيرش را از خطاب و نظر بحسب حال و سئوالش امر نهم آنکه نيکو کند خلق خود را با همنشينانش زياده از آنچه که بر ديگران ميکند و توقير کند فاضل آنها را از جهت علم ويا از جهت سن و يا از جهت صلاح و يا از جهت شرف ياغير اينها و رفيع و بلند گرداند مجلس ومکان ايشانرا بحسب تقدمشان در جلو آمدن يعني هر کدام زودتر آمدند بالا دست بنشاند و تلطف و مهرباني کند نسبت بباقي واکرام کند ايشانرا بنيکوئي سلام دادن و خوشرو بودن و بشّاش شدن و خنديدن و بايستادن براي آنها احتراما و هيچ کراهتي هم ندارد اگر چه در بعضي اخبار توهم آن شده که تحقيقش در غير اين محل است امر دهم آنکه مقدم دارد بر شروع در بحث و تدريس خواندن آنچه ميسر و ممکن است از قرآن عظيم تيمناً و تبركاً و دعا کند بعد از تلاوت قرآن براي خودش و براي حاضرين و براي جميع مسلمين پس از آن پناه ببرد بخدا از شيطان رجيم و بسم الله بگويد و حمد کند خدا را و صلوات بفرستد بر پيغمبر اکرم صلي الله عليه و آله و اصحابش پس از آن دعا کند براي علماء گذشته و سلف صالحين و براي مشايخ و استادش مخصوصا و براي والدينش و حاضرين و اگر در مدرسه یا غير آن که وقف است باشد دعا کند براي واقف آن و اين اگر چه نصّي بخصوص وارد نشده لکن در او خير بزرگيست و برکت دارد و محل اجابت دعا است و در او اقتدائيست بسلف از علماء که مستحب ميدانستند اين را و بعضي از علماء از جملۀ دعا ها اين دعا را ذکر نموده اند «اَللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَن أَضِلَّ أَو أُضِلَّ وَ أَذِلَّ أَو أُذِلَّ وَ أَظلِمَ أَو أُظلَم وَ اَجهَلَ أَو يُجهَل علىَّ اَللَّهُمَّ اَنفَعنِي بِمَا عَلَّمتَنِي وَ عَلِّمنِي مَا يَنفَعنِي وَ زِدنِي عِلماً وَ الحَمدُ عَلى كُلِّ
حال اَللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِن عِلمٍ لَا يَنفَع وَ مِن قَلبٍ لَا يَخشَع وَ مِن نَفسٍ لَا تَشبَع وَ مِن دُعاءٍ لَا يُسمَع» و بعضي از علماء اختيار ميکردند قرائة سورة اعلي را و کمان ميکردند تاسي کردند و فال زدند بچيز هائيکه در او هست از قول او که مي فرمايد اَعلَى و قدّر فهدى و سنقرئك فلاتنسي و فذكر و صحف ابراهيم و موسي و روايت شده که هر که جمع بشود با جماعتي و دعا کند ميبوده باشد از دعا هايش «اللهم اقسم لنا من خشيتك ما يحول بيننا و بين معصيتك و من طاعتك ما تبلغنا به جنتك و من اليقين مايهون به علينا مصائب الدنيا اللهم متعنا بأسماعنا وأبصارنا و قوتنا ما أحييتنا و اجعله الوارث منا و اجعل ثارنا على من ظلمنا و انصرنا على من عادانا و لا تجعل مصيبتنا في ديننا ولا تجعل دنيانا اكبر همنا ولا مبلغ علمنا ولا تسلط علينا من لا يرحمنا» امر يازدهم اينکه قصدش فهماندن درس باشد بآسانترين راهها و بخوشتر چيزيکه ممکن است او را از الفاظ در حاليکه با رفق و مدارا باشد و مطلب را واضح بيان کند ومقدم بيندازد چيزي را که سزاوار است تقديمش ومؤخر بيندازد چيزي را که سزاوار است تأخيرش ومرتب کند مقدماتي را که توقف دارد بر او تحقيق محل و وقف کند در جاي وقف و وصل کند در جاي وصل مکرر کند آنچه را که مشکل است از معاني الفاظ البته در صورتيکه جميع يا بعض از حاضرين محتاج بتكرار باشند و الّا تكرار لازم نيست و چون فارغ شد از تقرير مسئله اندکي ساکت شود تا سخن گويد هر که در پيش خود اشکالي دارد بر او و در درس شبهه ديني ذکر نکند جز آنکه جوابش را بلافاصله بدهد پس نبايد جواب را تأخير کند تا وقت درس ديگر بلکه ذکر کند هر دو را یا تأخير بيندازد هر دو را خصوصا وقتيکه در درس جمعشوند خاص و عام و کسيکه احتمال دهد او بر نميگردد بآنمكان پس واقع شود شبهه در نفس
او و اتفاق نيفتد براي او جوابش پس سبب شود در فتنه او امر دوازدهم آنکه چون درسها متعدد شود پس بايد مقدم بيندازد اشرف واهم آنها را پس مقدم کند اصول دين پس از آن تفسير پس از آن فقه پس از آن نحو پس از آن معاني را و بر اين قياس است باقي علوم بحسب مراتبشان واحتياجش بسوي آنها و زود است که بيايد انشأتعالی چيزيکه معين مي کند اين ترتيب را در بابیکه مختص باوست امر سيزدهم اينکه طول ندهد، مجلسش را بطوريکه ملول بشوند شاگردان يا مانع از فهميدن درس آنها بشود يا مانع از ضبطشان گردد بجهت آنکه مقصود افاده وضبط آنها است پس وقتي که باينحال برسند فوت ميشود مقصود و اختصار هم نکند بطوريکه مخل بعض تقرير یا ضبط یا فهمش شود بجهت فوات مقصود و رعايت کند در اين باب مصلحت حاضرین را در فائده و تطويل واستيفاء اقسام را در تقسيم اگر اهل هستند امر چهاردهم اينکه مشغول نشود بدرس وحال آنکه در او چيزي باشد که مانع باشد او را و مشوش کند فکرش را از مرضي يا گرسنگي یا عطشي یا مدافعه حدثي (يعني بول و غايطش بيايد و خودداري کند) يا زياد خوشحال و یا زياد غمگين باشد یا غضب آلود ويا سستي داشته باشد يا اضطرابي داشته يا سرما و گرمايي که اذيت کننده باشد باو برسد حذراً از اينکه کوتاهي کند از استيفاء مطلوب از بحث يا از اينکه فتوى بدهد بغير صواب امر پانزدهم آنکه نبوده باشد در مجلسش چيزيکه اذيت کند حاضرين را از قبيل دود يا غبار يا صدائيکه بر کند انسان را و از کار خود منصرف گرداند يا آفتابيکه موجب سوزش شديد باشد يا غير اينها از چيزهائيکه مانع از رسيدن بمطلوبست بلکه واسع ومصون باشد از هر چيزيکه مشغول ميکند فکر را و مشوش ميکند نفس را تا اينکه حاصل شود غرض مطلوب امر شانزدهم آنکه مراعات کند مصلحت جماعت را در تقديم وقت حضور یا تأخير آن در روز وقتيکه نبوده باشد بر او در آن ضرورتي و نه کلفت
زيادي و از ضرورت است اشتغال به مطالعه دروقت صالح يا بتصنيف و چيز نوشتن در صورتيکه اشتغال بآن بهتر از تدريس باشد خلاصه مطلب آنکه حتي المقدور مراعات شاگردانرا بنمايد و در وقت خوب براي ايشان درس بگويد جز آنکه در اوقات خوب اشتغال خودش اهم باشد که در اينصورت کار خود را مقدم و بدرس آنها بعدا بپردازد امرهفدهم آنکه زيادتر از حاجت صدايش را بلند نکنند و نه اينکه کوتاه کند بطوري که بعضيها را مانع از خوب فهمي شود چونکه روايتشده از رسولخدا (صلی الله علیه و آله) که خدا دوست دارد صوت خفيض وفرو داشته را ودشمن دارد صوت بلند را و بهتر آنستکه تجاوز نکند صدايش از مجلسش و کوتاهي نکند از شنيدن حاضرين پس اگر حاضر شد در آنها گوش سنگيني باکي نيست ببلند کردن صدايش بقدريکه بشنود او چونکه روايتشده در فضيلت آن حديثي امر هجدهم آنکه محافظت نمايد مجلس خود را از آواز و غوغا پس بدرستيکه غلط از آواز وغوغا بيرون ميايد و در تحت او است، و نگاه دارد از بلند شدن صداها و از سوء ادب در مباحثه و از اختلاف جهات بحث و از عدول کردن از مسئله اي به مسئلۀ ديگر پيش از آنکه اولي تمام شده باشد پس اگر ظاهر شد از يکي از مباحثه کنندگان مبادي و مقدمه آن تلطف کند در دفعش قبل از انتشار آن و قبل از اينکه بهيجان بیايد نفوس، و تذکر دهد بجملۀ از حاضرين چيزيرا که اقتضا ميکند قبيح بودن انتقال مذکور را و اينکه مقصود اجتماع قلوب است بر اظهار حق و بدست آوردن فائده و صفا و رفق و استفاده بعضي از بعض ديگر و متذکر نمايد ايشانرا آنچه را که وارد شده در ذم ممارات است و جدال و مناقشه و عداوت خصوصا اهل علم و آنهائيکه اسم علم را بر خود بسته اند و اينکه آن ممارات وجدال إلى آخره باعث عداوت و بغض ميشود که هر دو اينها باعث تشويش فکر و سبب رفتن دين ميگردد و
بدرستيکه واجب است اجتماع خالصاً لله بوده باشد تا اينکه فائده دنيوي و سعادت اخروي داشته باشد امر نوزدهم آنکه باز دارد کسيرا که تعدي ميکند در درس يا ظاهر ميشود از او دشمني سخت یا سوء ادبي یا ترك انصافي، بعد از ظاهر شدن حق يا صيحه زدن بدون فائده يا بي ادبي کند نسبت بغير خود از حاضرين یا از غائبين يا بلندي بجويد، بر کسي که او اولي از اوست در مجلس یا بخوابد، يا با ديگري اختلاط کند در حال درس، یا بخندد یا استهزا کند بيکي يا کاري کند که مخل باشد بآداب طالبين در حلقه درس و زود است که تفصيلش بيايد انشأتعالی همه اينها در صورتيست که مترتب نشود بر او مفسده که زيادتر شود بر زجر و باز داشتن و اين نوع مغاير است و فرق دارد مر آنچه را که گذشت از زجر ايشان و بازداشتن آنها از بدي اخلاق بجهت آنکه اين نوع مختص بدرس است و آن متعلق بشأن خودشان بود و اگر چه ممکن است درج وداخل نمودن اينرا هم د او جز آنکه اهتمام بشأنش ذکرش را نيکو نمود که آنرا بخصوصه بيان کنيم . مترجم گويد مراد از اينکلام دفع توهم است که کسي نگويد اين امر در شرايط مختص بآنها گذشت پس اينجا تکرار شده جواب آنکه اين امر مختص بمجلس درس است و آنکه جلوتر گذشت اعم بود از مجلس درس .
امر بيستم آنکه ملازم باشد با همراهي ايشان و گوش بدهد سئوال ايشان را و اگر سائل عاجز شد از تقرير ايرادش یا از تحرير عبارت در آن بواسطه حياء يا بواسطه قصورش و واقع شده بر معني ، تعبير کند مرادش را او و بيان کند وجه ايرادش را و جواب بدهد به آنچه پيش او هست و ميداند و اگر مشتبه شد براو مرادش سئوال کند او را از اموريکه احتمال ميدهد اراده کرده باشد آنرا پس بگويد باو آيا اينرا اراده کرده بقولت که گفتي كذا پس اگر گفت بلی جوابش را بدهد و الاذكر کند احتمال ديگري را و اگر سئوال کرد از چيز رکيکي پس او را استهزاء نكند
و سائل را كوچك نشمارد بجهت آنکه اين امريست که در او حيله نيست و تذکر بدهد که همه اينها اينطور بودند پس از آن تعلم کردند و فهميدند امر بيست و يکم آنکه دوست بدارد شخص غريبي را که نزد او مياید و مسرور شود براي او تا اينکه شرح صدري پيدا کند و خوشحال شود بجهت آنکه شخص تازه وارد يك وحشي دارد خصوصا کسي که خدمت علماء ميرسد و باو زياد نظر و التفات نکند از روي استغراب و غريب پنداشتن که باعث خجالت او ميشود و مانع ميشود او را از سئوال و مشارکت در بحث اگر از اهل فن باشد امر بيست و دوم آنکه وقتي که بعضي از فضلا بيايند در حاليکه شروع کرده باشد در مسئله باز دارد خود را از آن مسئله و اگر در وقتي آمد که او بحث کرده اعاده کند خود مسئله یا مقصودش را باینکه بگويد مقصود از مسئله اين بود و اگر در وقتي آمد که اندکي از بحث مانده و هنوز جماعت متفرق نشده اند تأخير بيندازد بقيه بحث را و منصرف شود از آن ببحثي يا غير بحث تا اينکه بنشيند پس از آن اعاده کند يا همان باقي مانده را تمام کند تا اينکه آن شخص که آمده خجالت نکشد از متفرق شدن جماعت در وقت نشستن او امر بيست و سوم و آن از اهم آدابست وقتيکه سئوال بشود از چيزي که نميداند یا در درس چيزي اتفاق بيفتد که نداند پس بايد بگويد نميدانم یا تحقيقش را نکردم یا اينکه بگويد نميدانم تا مراجعه کنم و تجديد نظري نمايم و خود داري نکند از آن چون از علم عالم آنستکه بگويد در چيزي که نميداند نميدانم و خدا بهتر ميداند فرمود علي (علیه السلام) چون سئوال شويد شما از چيزي که نميدانيد پس فرار کنيد گفتند چگونه فرار کنيم فرمود بگوئيد خدا ميداند و از حضرت باقر (علیه السلام) منقول است که فرمود چيزیرا که ميدانيد بگوئيد و چيزي را که نميدانيد بگوئيد خدا دانا تر است بدرستيکه مرد هر آينه سرعت کند به آيه از قرآن که ساقط بشود در او يعني
نفهميده معني کند دورتر است از ما بين آسمانها و از زرارة بن اعين منقول است که گفت سئوال کردم از حضرت ابا جعفر (علیه السلام) که چيست حق خدا بر بندگان فرمود اينکه بگويند چيزي را که ميدانند و بايستند نزد چيزیکه نميدانند و از حضرت صادق (علیه السلام) منقولست که خداوند مختص فرمود بندگانش را بدو آيه از کتابش يکي آنکه نگويند تا اينکه بدانند و ديگري آنکه رد نکنند ماداميکه نميدانند فرمود خداي عزوجل در سوره اعراف در آيه 168 بر اينکه آيا گرفته نشد برايشان ميثان کتاب که نگويند بر خدا مگر حق و در همان سوره آيه 39 ميفرمايد بلکه تکذيب کردند آنچه را احاطه
نکردند بدانستنش و هنوز نيامده ايشانرا تأويلش و از ابن عباس منقولست زمانيکه ترك كند عالم لاادريرا يعني نميدانم را بهلاکت ميرسد و از ابن مسعود منقولست وقتي که سئوال شويد يکي از شماها از چيزهائيکه نميدانيد پس بايد بگويد نميدانم بدرستيکه او ثلث علم است و ديگري گفته لاادري ثلث علم و بعض از فضلا فرموده اند سزاوار است براي عالم اينکه ارث گذارد لاادريرا براي اصحابش و معنایش آنستکه زياد بگويد آن کلمه را تا آسان باشد بر ايشان و عادت کنند او را پس استعمال کنند او را در وقت حاجت بعض ديگر گفته اند یادگير لاادريرا بجهت آنکه اگر گفتي لاادري ياد مي دهند تو را تا اينکه بداني در اگر گفتي ميدانم سوال ميکنند از تو تا نداني و بدان بدرستيکه گفتن عالم نميدانم پائين نميکند منزلت او را بلکه زياد ميکند رفعت و بزرگي او را و زياد ميکند عظمت او را در قلوب مردم از جهت تفضل خداوند بر او و عوض آنکه ملتزم شده است حق را و اين دليليست روشن بر بزرگي جاه و تقوي و کمال معرفتش وضرري در معرفت نيست جهل بمسائل چندي و بدرستيکه استدلال نموده بقولش که گفته لاادري برتقواي خود و بر اينکه در فتوي گزاف نميگويد و بر اينکه آن مسئله از مسائل مشكله است و البته امتناع ميکند از لاادري کسيکه علمش
کم باشد و تقوي و ديانت نداشته باشد بجهت آنکه ميترسد بواسطۀ قصورش از اينکه ساقط شود از چشم مردم و اين يك جهالت ديگريست از او بجهت آنکه از بواسطۀ اقدامش بر جواب چيزيکه نميداند. رجوع کرده است از حق بگناه بزرك و از آن جهل وقصوريکه باو شناخته شده بود بر نگردانيد اورا بلکه استدلال کرده بواسطۀ او بقصور خود و ظاهر ميکند خداوند بر ضرر او قصورش را بسبب جهالتي که در دين نمود تاظاهر شود صدق آنچه وارد شده در حديث قدسي بر اينکه هر کس فاسد کند درون خودش فاسد ميکند خداوند برونش راو معلومست وقتيکه او ببيند اکثر محققين در اکثر از جاها ميگويند نميدانم و اين بيچاره اين کلمه را هيچوقت نميگويد ميداند که آنها دوري ميجويند از گناه براي دين و تقواشان و او گزاف ميگويد بواسطۀ جهل و کمي دينش پس واقع ميشود در چيزيکه فرار ميکرد از آن و متصف ميشود بآنچه از آن دوري و احتراز مينمود بواسطه فساد نیّت و بدي اخلاقش و بتحقيق که فرموده حضرت رسولخدا (صلی الله علیه و آله) بر اينکه کسي که طلب سیري کند بچيزيکه عطا نشده مانند کسي است که لباس زور بپوشد و بتحقيق که خداوند ادب نمود علما را بقصۀ موسي و خضر وقتيکه رد نکرد موسي علم را بسوي خداوند چونکه خدا از موسي سئوال نمود آيا از تو اعلمتر کسي هست موسي عرض نکرد خداوندا تو خود بهتر ميداني لذا امر شد بشاگردي خضر برود چنانچه آيات مشعره بغايت تذلل از موسي و تعظيم از خضر شاهد اوست و بيايد، انشاءالله در اين رساله جمله اي از نکات آنقصه امريست و چهارم آنکه چون اتفاق بيفتد براي او تقريري و جوابيکه توهم صواب در او باشد مبادرت کند بتنبيه بر فسادش و بيان کند خطايش را پيش از آنکه حاضرين متفرق شوند و مانع نشود او را حياء يا غير او از مبادرت و تحمل نفس اماره بر تأخير آن تا وقت ديگر بجهت آنکه او
از خدعه هاي نفس و اشتباهات شيطان لعين است و در آن ضرريست بزرك از جهات بسياري يکي از آنها استقرار خطا است در قلوب طلبه و يکي از آنها تأخير بيان حق است با حاجت داشتن باو و يکي از آنها خوف حاضر نشدن بعض اهل مجلس است در وقت ديگر پس مستقر مي شود خطاء در فهم او و يکي از آنها اطاعت شيطانست در استمرار او بر خطا و آن موجب طمع او ميشود در آن شخص دو مرتبه و همچنين تا آخر يعني اگر دو مرتبه گول شيطانرا خورد سه باره هم طمع ميکند و او را مطيع خود قرار ميدهد و در اداء نمودنش امر واجب فاتحه ايست که آن ملکه صالحه است عايد شاگردان ميشود که دنبال او خير بزرگي است که سبب او همان رجوع کنندۀ در حق است پس شريك ميشود در اجر آن علاوه بر آنکه مستحق بود از اجر و مزد بسبب آن کاريکه واجب بود بر او و بجا آورد که همان بيان حق بوده باشد پس بتحقيق که غنيمت کرد حرکت او و ربح داد تجارت او بسبب رجوعش بسوي حق و بلند ميکند خداوند تبارك و تعالي بسبب آن برخلاف آنچه گمان ميکرد جاهل و توهم مينمود احمق غافل آمر بيست و پنجم آنکه تنبيه و آگاه کند وقت فراغ از درس یا وقتي که اراده فراغ دارد بچيزيکه دلالت بر آن داشته باشد اگر وقت فراغ را قارئين نميدانند و نميشناسند و بتحقيق که عادت سلف و گذشتگان بر اين جاري بود که وقت فراغ ميگفتند والله اعلم وبعض علماء فرمودند بهتر آنست که گفته شود قبل از فراغ کلاميکه مشعر بختم درس باشد مانند اينکه بگويد اين آخر كلام است یا اينکه مابعدش ميايد انشاء الله و نحو اينها تا اينکه قولش که ميگويد والله اعلم خالص بوده باشد براي ذکر خدا و اينکه قصد کند معناي آنرا و سزاوار است اينکه استفتاح کند هر درسي را بسم الله الرحمن الرحيم تا اينکه بوده باشد ذاکر خدايتعالي در ابتداء درس و خاتمه اش و چون ذکر را دليل بر فراغ قرار
بدهد خالص برای خدا نمي شود و تمحض در او پيدا نميکند امر بيست و ششم آنکه ختم کند مجلس را بذکر چيزي از لطائف وحكم ومواعظ و چيزهائيکه باعث تطهير باطن مي شود تا اينکه وقت متفرق شدن در حال خشوع وخضوع و اخلاص باشند بجهت اينکه بحث خالص موجب قوة قلب ميشود و چه بسا بعدش موجب قساوت قلب بشود پس بايد در هر وقتي ترغيب و تحريص کند او را باقبال داشتن و ملاحظه کند استكمال او را و نيست چيزي که اصلح باشد از اين حالت تمام اينها در صورتيست که بعد از ايندرس درس ديگري نداشته باشد بطوري که اشتغال بآن بهتر باشد که در اينصورت مؤخر بيندازد مواعظ را تا آخر درس بحسب اقتضاء حال امر بيست و هفتم اينکه ختم کند مجلسش را بدعا چنان که ابتدائش بدعا بود بلكه الان اولي و بهتر است و نزديك تر باجابت است چونکه پوشانيده شده اند از رحمت و مختص بثواب شده اند و بايد متضمن باشد دعايشان ائمه راشدين وعلماء سابقين را و تعميم دهند جماعت مسلمين را و اعمال خود را خالص گردانند براي خدا و تقرب جويند بمرضات او و بتحقيق که وارد شده حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) ختم ميفرمودند مجلسشانرا بدعا و در اين حديثي است مسلسل که ختم ميفرمود آنرا بدعاکه مشهور است و نقش آنستکه آن حضرت چون فارغ ميشد از حديثش و ميخواست بلند شود از مجلس ميفرمود اَللّهمّ اغفر لنا مااخطئنا وماتعمدنا وما أسررنا ، وما انت اعلم به منا انت المقدم وأنت المؤخر لا اله الا انت يعنى ایخدا بيامرز ما را بآنچه خطا کرديم و آنچه تعمد کرديم و آنچه پنهان کرديم و آنچه را که تو دانا ترى بآن ازما توئي جلوتر و توئي عقب تر و نيست خدائي جز تو امر بيست و هشتم - آنکه مکث کند کمي بعد از قيام جماعت بجهت آنکه در او فوائد و آدابیست براي او و براي ايشان يکي از آن فوائد آنستکه اگر در نفس یکي
از آن جماعت سؤالي باقي مانده و تاخير کرده بپرسد يکي آنکه اگر براي کسي حاجتي باو هست صبر کرده باشد تا فارغ شود و باو تذکر دهد يکي آنکه مزاحمت نکرده باشه ايشان را و رفع كلفت کرده باشد از آنها بواسطه خروجش قبل از ايشان وحرکت نعال پشت سرش و او آفتي است که بزرك است خطر او و يکي آن که سوار نشده باشد بين ايشان اگر بناي سوار شدن دارد إلى غير ذلك امر بيست و نهم - آنکه نصب کند براي ايشان نقيب و کارفرماي دانا و زيركي را که ترتيب بدهد حاضرين و هر کس که داخل مي شود بر او هر کس را بقدر منزلت و شأنش و بيدار کند هر کس را که خوابست و تنبيه کند هر کس را که غافل است و اشاره کند چيزهايي که سزاوار است بجا آوردن يا ترکش و امرکند بگوش دادن درسها و خاموش بودن بآن هر کسي که نميشناسد و همچنين نصب کند براي آنها رئيس ديگري را که تعليم دهد جاهل را و اعاده دهد درس را براي هر کسي که ميخواهد و برگردد بسوي او در زيادي از چيزهايي که حيا ميکند از القاي آن براي عالم از مسئله اي یا درسي بجهت آنکه در اين ضبطی است براي وقت عالم و صلاحيست بحال متعلم امر سي ام آنکه بگويد چون خواست از مجلس بر خيزد سبحانك اللهم وبحمدك اشهد ان لا إله الا انت استغفرك واتوب اليك سبحان ربك رب العزة عما يصفون وسلام على المرسلين والحمد لله رب لعالمين اين را جماعتي از فعل نبي (صلی الله علیه و آله) شمرده اند و در بعض روايات وارد شده بر اينکه اين سه آيه کفاره مجلسست و چنانچه اين کار مستحب است براي معلم كذلك مستحب است براي هر ايستاده اي ليکن در حق معلم تاکيدش بيشتر است نوع سوم در آداب مخصوص بمتعلم است و اين نوع از آداب منقسم بسه قسم ميشود چنانچه گذشت در آداب معلم آداب خودش في نفسه . و آدابش با استادش و آدابش در مجلس درسش قسم اول که آداب خودش ميباشد اموري است
امر اول - آنستکه نيکو کند نيتش را و پاک کند قلبش را از أدناس و بدي تا اينکه صلاحيت پيدا کند براي قبول نمودن علم و حفظ کردن او واستمرارش و بتحقيق که گذشت چيزي که دلالت بر اين ميکرد وليكن اعاده دادم اينجا تا اين که متنبه شود بر اينکه او از اسباب تحصيل است و آنجا از فايده اخرویست بعضي از کاملين فرموده اند پاك نمودن قلب براي علم مثل پاك نمودن زمين است براي زراعت پس بدون آن نموّ نمي کند و برکتش زياد نميشود و پاکيزه نمي گردد مانند زراعته در زمين بائر ناپاك حضرت رسول صلي الله عليه و آله فرمود در جسد مضغه است که چون صالح باشد صالح ميشود تمام جسد و چون فاسد باشد فاسد ميشود تمام جسد آگاه باشيد که آن قلب است وسهل بن عبدالله گفت حرام است بر قلب اينکه داخلش شود نور ودر او چيزي باشد که خدا کراهت داشته باشد او را علي بن حشرم گفت شکايت کردم بو كیع يمني خيلي متين - کم حافظه گیررا پس گفت طلب یاري کن بر حفظ بكم نمودن گناه و بعضي ها اين را بنظم در آورده اند در دو بيت ( شكوت الى وكيع بسوء حفظي - فارشد ني الى ترك المعاصي وقال اعلم بان المعلم فضل - وفضل الله لايؤتاه عاصي ) امر دوم - آنکه غنيمت شمارد تحصيل را در حال فراغ و نشاط و در شباب و جواني و قوت بدن و بيداري خاطر و سلامتي حواس و کم شغلي و جمع شدن عوارض بر روي هم خصوصا بيش از آن که بلند شود منزلت و مقامش و معروف شود بفضل و علم پس بدرستي که آن بزرك بازدارنده است از درك نمودن کمال پبلکه سبب تامي است در نقصان و خلل بعضي ها فرموده اند طلب کنيد علم و دانش را پيش از آن که بزرك بشمار رويد که آن وقت بدماغتان بر ميخورد از تعلم وشاگردي نمودن یا خجالت و حيا جلوگير ميشود از آن بسبب منزلت و مقام پس فوت ميشود از شما علم و ديگري فرموده تفقه کنيد قبل از آنکه رئيس شويد بجهت آنکه چون رئيس شويد راهي براي
تفقه ودانش نميماند و در خبر آمده است مثل کسي که تعلم کند علم را در کوچکي مانند نقش است بر سنك و مثل کسي که علم را تعلم کند در بزرگي مانند کسي است که بنويسد بر روي آب و از ابن عباس است که داده نشد عالمي علم را جز آنکه او جوان بود و بتحقيق که خداوند تنبيه کرده بر آن بقولش که ميفرمايد«وَآتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا» یعني حکم را باو داديم در حالتي که بچه بود و اين باعتبار غالب است والا کسي که سنش زياد است سزاوار نيست براي او کف از طلب علم بجهت آن که فضل واسع وكرم وافر وجود و سخا هم ميرسيد و در هاي رحمت و بخشش باز است پس اگر محل قابل باشد نعمت تمام است و حاصل ميشود مطلوب ، خداوند تبارك و تعالي ميفرمايد وَاتَّقُوا اللَّهَ وَيُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ بپرهيزيد خدا را و خدا هم تعليم ميدهد شما را و ميفرمايد وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوَى آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا در سوره قصص آيه 13 يعني چون رسيده بکمال قوتش واعتدال یافت داديم او را حکمت و علم و باز حکايت ميکند از موسي (علیه السلام) که فرمود «فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْمًا» يعني پس فرار کردم از شما چون ترسيدم شما را پس بخشيد بمن پروردگارم حکمت و علم را الى غير ذلك (يعني از آيات که دال است بر اين که در حال کبر و بزرگي هم ميشود خداوند از رحمت واسعش علم بکسي بدهد) و بتحقيق که جماعتي از سلف در حال بزرگي مشغول شدند و تفقه نمودند و از اساطين دين شدند و از علمائي شدند که در فقه و غير فقه کتاب تصنیف نمودند پس بايد عاقل عمرش را غنيمت بشمارد و از جوانيش قدر داني کند که ضايع نشود بجهت آنکه بقيه عمر قيمت ندارد چنانچه گفته شده ( بقية العمر عندي ما لها ثمن - و مامضى غير محمود من الزمن) (يستدرك المرء فيها ما افات ويحیي - ما امات و یمحو السوء بالحسن) امر سوم آنکه قطع وريشه کن کند آنچه که قادر است بر آن از چيزهائي که
صارف وشاغل است و علائقي که مانع از طلب تام واجتهاد كامل و قوت و جديت است در تحصيل يعني هر چه که مانع از تحصيل علم است آنرا برطرف کند اگر ممكنش هست و راضي بشود بانچه که ميسر است وميرسد باو از قوت و اگر چه کم باشد و آنچه که ستر مي کند و ميپوشاند از مثل او از لباس اگر چه کهنه باشد پس بصير نمودن بر ضيق عيش است که ميرسد وسعت علم را جمع مي کند پراکنده گي هاي قلب را از مفترقات آرزوها تا اينکه جاري ميشود از آن چشمه هاي حکمت و کمال بعضي از بزرگان سلف و گذشته گفته اند طلب نکرد احدي اين علم را بعزت نفس که رستگار شود يعني هر کس اينطور طلب کرد رستگار نشد وليکن کسي که طلب کرد او را بذلت نفس و ضيق معيشت و خدمت گذاري علما رستگار شد و ايضا فرمود صلاحيت ندارد طلب علم جز براي مفلس پس گفته شد ثروت مکفي هم نداشته باشد گفت ثروت مکفي هم نداشته باشد و ديگري گفت نميرسد احدي از اين علم آنچه را که ميخواهد حتي اينکه ضرر بزند باو فقر و مقدم بدارد علم را بر هر چيز و بعضي از ايشان فرموده اند نميرسد اين علم را جز آن که تعطيل کند دکانش را و خراب نمايد بستانشرا و هجرت کند از اخوانش و بميرد نزديکان اهلش و مشاهده نکند جنازه اش را و همه اين ها اگر چه مبالغه است جز آن که مقصود بآن آنستکه ناچار است در طلب علم از جمع کردن قلب و فکر و بعض از بزرگان مبالغه نموده و ببعض از طلابش فرمود رنك بکن لباس خود را تا اينکه فکرت را مشغول شستن نکند و از اينجاست که گفته شده داده نميشود ترا علم بعضش حتي اينکه عطا کني باو تمامت را کنايه از اين که با تمام وقت را صرف او نکني بعض از آن بدست نميآید - امر چهارم آنکه ترك كند تزويج را تا اينکه حاجتش بر آورده شود از علم بجهت آنکه او بسيار مشغول کننده است و مانع بزرگيست بلکه تمام مانع است حتي اينکه فرموده بعض از علماء
ذبح العلم في فروج النساء يعني بريده ميشود علم در فرج زنان مترجم گويد مضر بودن تزويج در تحصيل علم کليت ندارد بلکه در اينزمان که سنه 1374 ميباشد شايد واجب باشد بجهت آنکه بعید است اشخاص جوان بتوانند خود داري کنند با وضعيت اين زنهاي فرنگي مآب که با بهترين لباس هاي خود و عطر هاي بسيار بودار در اين کوچه و بازار و رو هاي باز و غمزه دار و باصداهاي نرم ولين قدم ميزنند مثل اينکه نه ديني هست و نه بوده حقير تعجب مي کنم که اينها دين خود را فروختند مدرسه و مريضخانه گرفتند. غيرت و تعصب خود را چه کردند اللهم اينکه بگويم غيرت را دادند و مجسمه سگ و گربه گرفتند چنانچه در دکان هاي خرازي فروشي مشاهده فرموده ايد خلاصه مطلب اگر کسي متمکن باشد تزویج کند و خداوند متعال را قادر بداند اما واقعا نه لسانا شايد از هزارها هوسهاي مرده رنك نجات يابد جز آن که کسي بتواند صبر کند که در اين صورت عيبي ندارد خداوند بحق محمد (صلی الله علیه و آله) و آل وسائل تزويج تمام طلاب ديني در هر وقت و در هر جا که باشند و جوانان شيعه و مسلمين را فراهم فرمايد و تمام مسلمين را از پير و جوان از شر زنهاي اینزمان نجات بدهد انتهي و از ابراهيم ابن ادهم است که هر کس زياد عادت بکند بران زنان رستگار نميشود يعني مشغول بانها بشود ورو گردان از کمال باشد و اين يك امر وجدا نيست که تجربه شده و واضح است محتاج بشاهد نيست چگونه واضح نباشد و حال آن که برفرض سلامت بر آن مترتب ميشود بر او از تشويش فکر نسبت پايشان و اولاد و اسباب و از مثالهاي جاري است که لو كلفت بصلة ما فهمت مسئلة حاصل معني آنکه اگر مقيد شدي تو به چيزي يك مسئله هم نميفهمي و مغرور نشود طالب باخباري که وارد شده در ترغيب نکاح بجهت آنکه آن در دور نيست معارضه نکند او را واجبي بهتر از آن و نيست چيزي که اولی و أفضل باشد و نه واجبي که اضيق و تنگتر باشد از علم
خصوصا در اين زمان ما بجهت آن که اگر چه واجب عيني یا کفائي است بنابر تفصيلي که هست وليکن در زمان ما واجب عيني است مطلقا يعني اعم از اينکه قائل بوجوب عيني باشيم یا قائل بوجوب كفائي بجهت آنکه واجب کفائي وقتي کسي نباشد ايستادگي بآن کند و بجا بياورد کفایةً مثل واجب عيني ميشود در اينکه همه به آن مخاطب ميشوند وگناه کار هستند بترکش چنانچه در علم اصول محقق است
امر پنجم آنستکه ترک کند عشرت وشاديرا با کساني که منصرف ميکنند او را از مطلوب خود بدرستيکه ترك آن از چيزهاي اهم است براي طالب علم خصوص باغير ناجنس وخصوصا با کسي که کم است فکر او و زياد است رنج و بطالت او پس بدرستيکه طبع زياد دزد است و بزرگترين آفت عشرت ضايع نمودن عمر است بدون فائده و رفتن غرض و دين است اگر بوده باشد براي غير اهل و آنچنانچيزيکه براي طالب علم سزاوار است آنستکه خلطه و آميزش نکند مگر با کسيکه فائده داشته باشد براي او و یا استفاده کند از او پس اگر محتاج شد برفيق بايد اختيار کند رفيق صالح و ديندار و متقي و پرهيز کار و دانا که اگر فراموش کرد متذکرش کند و اگر متذکر شد اعانتش کند و اگر محتاج شد برادري کند با او و اگر اندوهناك شد دلداريش دهد پس استفاده کند از خلقش ملکه صالحه و اگر هم چه رفيقي پيدا نشد و اتفاق نيفتاد پس تنهائيرا اختيار کنند نه رفيق بد را امر ششم آنکه بايد حريص باشد بر تعلم و چيز ياد گرفتن و مواظبت کند بر او در جميع اوقات چه شب باشد و چه روز و چه در سفر باشد و چه در حضر بطوريکه يك ذره ازوقتش درغير علم صرف نشود مگر بقدر ضرورت که ناچار است از آن مثل خوردن و خوابيدن و قدري هم استراحت براي برطرف کردن کسالت و ملالت وانس گرفتن با زائريکه زيارتش آمده باشد و براي تحصيل قوت و غير آن از چيزهائيکه محتاج باوست یا أَلَم و دردي ياغير آن از چيزهايي
که با وجود آن اشتغال متعذر است پس بدرستيکه بقيه عمر قيمت ندارد و کسيکه مساوي باشد دو روزش بن او مغبونست و عاقل نيست کسي که ممکنش باشد تحصيل درجه اي را که وارث انبيا شود پس از آن تقويت کند و از اينجا است که گفته شده مستطيع نميشود علم را براحتي جسد يعني بدون زحمت عالم نميشود که بهشت پيچيده شده بمكاره و دشواري است و ديگري فرموده ناچار است قبل از خوردن عسل از اَلَم زنبور وايضا گفته شده گمان نکن بزرگواري خرمائيست که تو او را بخوري بلکه نميرسي بزرگواري را تا اينکه بچشي تلخي صبر را امر هفتم آنستکه بايد همتش عالي باشد پس راضي بکم نشود با امکان زياد و تسوف نکند، در اشتغالش يعني بگويد زود باشد که فلان کار را بکنم و تأخير در تحصيل فائده ندارد اگر چه کم باشد که ظفر بر آن يابي اگرچه ايمن از فوت حصول آن باشي بعد از يك ساعت بجهت آنکه از براي تأخير آفاتيست ديگر آنکه در زمان آينده تحصيل ميکند غيرش را حتي اگر مانعي عارض او شود از درس بايد مشغول شود بمطالعه و حفظ نمودن با آن جهدي که دارد و پيوند نکند چيزیرا بچيزي باينطور که وقتي درسش تعطيل ميشود مطالعه و حفظ نمودن را هم عطف بآن کند و بايد بداند که اگر بخواهد تأخير کند تا زمانيکه کاملا فارغشود اين چيزيست که خداوند هنوز بکسي نداده بلکه ناچار است در هر وقتي از مانع و صارف و قاطع پس قطع کن آنچه را که ممکن تو ميباشد پيش از آنکه آن تو را قطع کند تماما چنانچه در خبر وارد شده که وقت شمشير است پس اگر او را قطع نمودي که خوب والا او تو را قطع ميکند و باين معني اشاره کرده بعضي از بهترين فضلاء بر حث بمقامات عارفين : (وكن صارماً كالوقت فالمقت في عسي+ واياك على فهى اخطر علت وسر زمنا وانهض کسيرا فحظك البطالة ماأخرت عزما لصحت واقدم و قدم
ما قعدت له مع الخوالف وأخرج عن قيود التلفت و جد بسيف العزم سوف فان تجد ؛ تجد نفسا فالنفس ان جدت جفت) يعني و بوده باش همانند تيغ برنده که سرزنش و ملامت در عسي گفتن است يعني بگويي انشاءالله بزودي بجا مياورم و دوري کن از اينکه کار خود را بآينده گذاري که آن خطرش بيشتر است، و سير و گردش کن زمانيرا و براي از بين بردن آرزوها ايستادگي وقيام نما تا اينکه هر چه از عمرت ببطالت گذشته تلافي و کارهاي خود مرتب شود و پيش بينداز کار خود را و خارج کن آنرا از قيود تلف کنندگان یا مخالفان و قطع کن با شمشير عزم سوف را يعني کلمه زود باشد را که بعدا براحتي خواهي بود. اين خلاصه مفاد اين اشعار است که بنظر حقير رسيد انتهى امر هشتم آنکه شروع کند در ترتيب تعلم بچيزيکه اولي و بهتر است و ابتدا کند در آن با هَمَّش پس مشغول در نتيجه نشود قبل از مقدمات و نه در اختلاف علما در عقليات و سمعيات پيش از اعتقاديات بچهت اينکه آن ذهن را متحير و عقلرا مدهوش ميسازد و چون مشغول در فني شد پس منتقل نشود از آن تا اينکه محکم کند در آن يك كتاب يا زيادتر را اگر ممکنش هست و همچنين است گفتار در هر فني و بايد حذر کند از انتقال از اين کتاب بآن کتاب و از اين فن بآن فن بدون غرضي جهت آنکه اين علامت خستگي و علامت رستگار نشدنست پس زماني که محقق شد اهليتش ومؤکد شد معرفتش پس بهتر براي او آنستکه وا نگذارد فني را از علوم محموده و پسنديده و نه نوعيرا از انواع آن جز آنکه نظر کند در او نظریکه مطلع شود بواسطۀ او بر مقاصد و نتيجه اش پس از آن اگر عمرش مساعد شد و توفيق شامل حالش گرديد طلب کند تبحر در او را و الا الأَهَمّ فلاهمّ کند و هر کدام اهم است مشغول شود بجهت آنکه علوم متقار بند و بعضي ببعضي مرتبطند، غالبا بدرستيکه عمر وسعت درك جميع علوم را ندارد پس کسيکه
کمر همت را محکم بسته اخذ ميکند و مي گيرد از هر علمي بهترش را و صرف ميکند زيادي از فوتش را در علمي که آن أشرف علمها است و آن علميست که نافع است در آخرت از چيزهايي که موجب کمال نفس وتزكيۀ آن ميشود بسبب اخلاق فاضله و اعمال صالحه و مرجع و بازگشت آن بسوي معرفت و شناختن کتاب و سنت است و علم مکارم اخلاق و هر چه که مناسب با اوست و انسان بر نفسش بينا است و خدا ياري کننده است
قسم دوم در آداب متعلم است باشيخ و استادش و آنچه که واجب است بر او از بزرك شمردن حرمت و احترامش، حضرت صادق (علیه السلام) فرمود امير المومنين ميفرمود بدرستیکه از حق عالم است آنکه زياد سئوال نکند از او و از لباسش نگيرد و چون داخلشدي بر آن و نزد او جماعتي هستند پس سلام کن بر آنها و مخصوص کن تحيت را نسبت باستادت سواي آنها و بنشين پيش روي او، و پشت سرش ننشين و با چشمت یا دستت اشاره بآن نكن و زياد حرف نزن بر خلاف قول او که فلاني چه گفت و فلان چه گفت و زياد مصاحبش نباش که خسته شود و جز اين نيست مثل عالم مثل درخت خرما است منتظرش باش کي از آن چيزي براي تو ساقط ميشود و عالم بزرگتر است اجر و مزدش از صائم وقائم وجنك كننده در راه خدا و در حديث حقوق که خيلي طولانيت روايت شده از سيد العابدين (علیه السلام) که حق کسيکه تورا بعلم نگاه داشته تعظيم اوست و توقير مجلس اوست و نيکو گوش دادن باوست واقبال بر اوست و اينکه بلند نسازي بر او صوتترا وجواب ندهي احديرا که سئوال کرده اورا از چيزي تا اينکه او جواب دهد وحديث نکنی در مجلسش احديرا و غيبت نکني پيش او احديرا و اينکه دفع کني از او اگر کسي ببدي ذکر او کند نزد تو و اينکه عيوبش را بپوشاني و مناقب و خوبیشرا ظاهر کني وننشین براي او در حاليکه دشمن باشي و رجوع نکن در حاليکه مر او را
اعراض کرده باشي پس چون بجا بياوري اينها را شهادت ميدهند براي توملائکه خداوند عزوجل باينکه تو قصد کرده او را و ياد گرفته علمش را براي خدا جل اسمه و در آنچه که حکايت کرده خداوند از موسي وقتیکه مخاطب ساخت خضر را بقولش که گفت «هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا» و در قولش که گفت «سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ صَابِرًا وَلَا أَعْصِي لَكَ أَمْرًا» جمله جليله ايست از آداب که واقع شده از متعلم براي معلمش با جلالت قدر موسي و بزرگي شأنش و بودن او از اولي العزم از رسل پس مانع نشد او را بزرگي مقامش از استعمال ادب که لايق بمعلم است و اگر چه متعلم کاملتر از او بود از جهات ديگر و اگر بخواهيم تفصيل آنچه را که تخاطب آنها مشتملست بر آن از آداب ودقائق هر آينه خارج ميشويم از موضوع رساله لكن اشاره ميکنيم بآن چيزيکه متعلق است بكلمه اولي و آن قول موسي است که ميگويد (هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا) پس بتحقيق که دلالت ميکند بر دوازده فائده از فوائد ادب :
اول آنکه قرارداده خودش را تابع او که مقتضي متابعت پستي مرتبه است از متبوع
دوم آنکه بكلمۀ هل استيذان ميکند يعني آيا اذن ميدهي براي من در متابعتت و اين مبالغۀ بزرگيست در تواضع و فروتني سوم آنکه جاهل کرده خودش را و اعتراف بعلم معلمش نموده بقولش که گفته على ان تعلمني چهارم آنکه اعتراف کرده براي او ببزرك بودن نعمت بسبب تعليمش بجهت آنکه طلب ميکند از او اينکه معامله کند با او بمثل آنچه که معامله کرده او را خدايتعالي باو يعني انعام تو بمن مثل انعام خدا است بتو و بلحاظ اين معني گفته شده من عبد کسي هستم که تعلم از او کردم و چيز ياد گرفتم و کسي که یاد بدهد انسانيرا مسئله مالك ميشود او را پنجم اينکه متابعت عبارتست از آوردن بچيزيکه مثل آوردن غير است از جهت آنکه آن چيز
فعل غير است نه براي جهت ديگر باشد و اين دلالت دارد بر اينکه بر متعلم واجبست از اول امر تسليم باشد و ترك منازعه کند ششم آنکه اتيان بواسطه متابعت بدون تقييد بچيزي بلکه مطلقا تابع بودن که مقيد نکند او را در متابعت بقيدي اين نهايت تواضع و فروتني است هفتم آنکه ابتدا نمود باتباع پس از آن بتعليم پس از آن بخدمت پس از آن بطلب علم هشتم آنکه گفت آيا متابعت کنم ترا تا اينکه تعليم بدهي مرا يعني طلب نکردم بر اين متابعت جز تعليم كأنّ اينکه گفته طلب نميکنم از تو بر اين متابعت مالي را و نه جاهي را
نهم آن که (مما علمت) اشاره است ببعض آنچه که یاد دارد يعني طلب نمي کنم از تو مساوات را بلكه بعض از آن هائي که یاد داري تو هميشه قدرتت زیاد تر است و از من بزرگتري دهم آن که قولش که گفت (مما عملت) اعتراف است باين که خداوند ياد داده است او را و در اين تعظيم است براي معلم و علم و تفخيم است مر شان هر دو را یازدهم قولش که گفت رشدا طلب کرده ارشاد را و ارشاد چيزيست که اگر حاصل نشود هر آينه گول ميخورد و گمراه ميشود پس در آن اعتراف است بشدت حاجت داشتن بسوي تعلم وهضم بزرگي است مر نفس او را و احتياج ظاهريست براي علم و دوازدهم آن که خضر(علیه السلام) دانست بر اين که او پيغمبري است از بني اسرائيل و موسي صاحب تورية آن چنانيست که خداوند عز و جل تکلم مي کند با او بدون واسطه و مختص گردانيده او را به معجزات و بتحقيق که آمده با آن منصب باين تواضع بزرك از بزرگترين درهاي مبالغه پس دلالت ميکند. بر اين که او لياقتش بيشتر است بجهت آنکه هر کس بعلوم احاطه اش بيشتر بوده باشد علمش بچيزي که در آن بهجة وسعادت است اکثر و زيادتر خواهد شد پس شديد ميشود طلبش مر آن را و تعظيم آن نسبت باهل علم کاملتر ميشود پس از آن با همه اين معرفت از خضر و آن همه ادب و تواضع از موسي (علیه السلام) جواب
داد او را بجواب بلند و کلام سخت که مشتمل بر عظمت و قوت است و نگاه نداشتن ادب با موسي (علیه السلام) بلکه او را پست کرد بعجز و صبر ننمودن بقولش که فرمود إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا يعني بدرستيکه تو هرگز طاقت صبر نمودن با من را نداري و بتحقيق که دلالت دارد اين کلمه کوچک نيز بر فوائد زيادي از ادب معلم و عزيز داشتن او مر معلم را واجلالش مر مقام علم را بر وجهي که اقتضاي تأسي باو دارد و دخلي باين باب ندارد ولكن ما ذکر ميکنيم جملۀ از آنرا بواسطه مناسبت مقام و براي اوست مدخليت واضح و روشني در اصل رساله اول از آن فوائد آن است که وصف نموده موسي (علیه السلام) را ببي صبري که تو صبر بر تعلم علم نداري که اين باعث انحطاط و پستي قدر اوست و او نسبت بصابرين که خداوند وعده داده ايشان را بكرامت و بشارت داده بدرود و رحمت محلش ساقط است يعني مقامش از مقام صابرين کمتر است دوم آنکه چون موسي ع فرمود «سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ صَابِرًا»خضر(علیه السلام) فرمود هرگز صبر نخواهي نمود که موجب قطع طمعش شود در سعي بر آن و متصف شدن بآن و حال آنکه تحميل اسباب صبر در اغلب امريست مقدور از براي بشر و نهايت چيزي که مقتضي حال بود از معلم آن بود که وصيت کند او را بصبر نه اينکه عاجز خواند او را از صبر نمودن سوم آنکه نفي استطاعت کرده بكلمه لن که مقتضى نفي ابد است بنابر راي جماعتي از محققين که منجمله آنها زمخشریست و آن باعث يأس از صبر است بجهت واقعشدن اخبار بان از معلم متبوع صادق که حضرت خضر(علیه السلام) باشد چهام آنکه تاکيد نمودن جمله را بان و جمله اسمیه آوردن و نفي بكلمه لن و غير از اينها از مؤكدات نهايت بزرگي است در تعجيز و تضعيف پنجم اشاره است بانکه تو اگر خيال ميکني صبر کننده اي بنا بر آنچه که از نفس خودت يافته اي بدانکه تو علم به حال خود نداري در وقت رفاقت با من چونکه تو هنوز باسن رفاقت نکرده اي
و آن صبري که نفي ميکنم از آن صبر بامن است و آن امريست که من داناي بآن هستم بجهت آنکه ميدانم مقدار آنچه را که طلب ميکني تعلمش را و جاهل هستي بآن ششم آن که تنبيه است بر بزرگي علم قدراً و جلالت او شأناً و اين که أمر علم بزرگست و محتاج بصبر بزرگست که خارج است از عادت و طاقت بشر زيرا که شکي نيست در اينکه حضرت موسي کليم خداوند و نبي او بزرگتر است از مردم از حيث شأن و مقام وصبرش قوي تر و کمالش کاملتر است هفتم آنکه تنبيه است بآنکه سزاوار نيست اينکه بذل شود علم جز بکسي که داراي صبر قويست و رأي عدل و نفس مستقيم دارد پس بدرستيکه علم نوريست از طرف خداوند تعالي شأنه سزاوار نيست که هر جا اتفاق افتاد گذاشته شود و نه اينکه بذلش کند بهر که ميخواهد هشتم آن که تنبيه است بر اين که علم باطني مرتبه اش بالا تر است از علم ظاهري و محتاج تر است بسوي قوت قلب وغريمت صبر و از اين جهت بود که موسى عليه السلام محيط بود بعلم ظاهري بر حسب استعدادش وحامل او بود بقوت و ترساند او را خضر با اينحال از جهت عجز او بر صبر نمودن بر تحمل علم باطني و تحذير کرد او را از کمي صبر و اراده کرد آن حضرت اين مبالغه در نفي صبر باينکه علم باطني از آن چيز هاست که سخت است تحملش بر تو و مشکل است تكلف بآن البته در امثال اين طور خطابات تأکید است نه اين که مقدور نيست و اِلّا موسي(علیه السلام) بعد از لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْرًا نمي فرمود «سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ صَابِرًا» و همينطور قياس کن آنچه را که ما اشاره بآن کرديم از آداب و وظايف آنچه که احتمال ميدهد باقي آيات بجهت آن که آنها متقاربند در افاده معني در اين مقام و بواسطه او ترقي ميشود از اراده توصل بسوي باقي مرام چونکه اين حرف مقرر شد پس بايد عود کنيم بسوي ذکر آدابي - که مختص ہمتعلم است با استادش بحسب آنچه که علماء تقرير ومقرر فرموده اند تفريعاً بر
نصوص از جمله آنها و آن اموريت امر اول و آن از همه اهمست آنکه نظر کند در کسي که اخذ و کسب علم ميکند از او بحسن خلق و ادبش جهت اينکه تربيت استاد مر شاگرد را و نسبت اخراج او از اخلاق ذميمه اش و قرار دادن بجاي او خلق نيکو را مانند فعل فلاح است که ميکند شوکها را از زمين وخارج مي کند از آن نباتات خبيثه را تا اين که نيکو شود زرعش، و کامل شود نموش ، ومعلوم است هر استادي متصف باين صفت نيست بلکه کمتر از آن هم نيست پس بدرستي که استاد در حقيقت نايب از حضرت رسول صل الله عليه و آله است و هر عالمي صلاحيت نيابت را ندارد پس اختیار بايد کند کسي را که کامل شده اهليتش و ظاهر شده ديانتش و محقق شده معرفتش و شناخته شده عفتش و مشهور است صيانت و سيادتش و ظاهر شده مروتش وحسن و نيکو باشد تعليمش ، وخوب باشد فهماندنش و بتحقيق كه گذشت جمله از اوصافش ، و بايد مغرور نشود طالب علم بکسي که علمش زياد است با نقصان ورع يا دين يا خلقش جهت آنکه ضررش در خلق متعلم و دينش سختر است از جهل آن چناني که طلب مي کند زوالش را و شديدتر است از حيث ضرر. و از جماعتي از گذشتگان نقل است که اين علم دين است نگاه کنيد از که مي گيريد دين خود را و کساني که مأنوس باو ميشويد از کساني باشد که با بزرگان عصر خودش زياد بحث نموده باشد و اجتماعش طولاني باشد و ممارستش زياد باشد وثنا و تعريفي از آنها رسيده باشد بر خوبي خلق و بحثش و بايد دوري کند از کسي که علمش را از بطون کتابها گرفته است بدون اينکه خوانده باشد بر شيوخ بجهت ترس از واقع شدنش در تصحيف و تحريف بعض از سلف فرموده اند کسي که تفقه کند از بطون کتابها ضايع مي کند احکام را و ديگري فرموده بر شما باد بدور شدن ازصفحيّون
يعني دور شويد از آنها آنچنان کساني که علمشان را از صحف گرفته اند پس بدرستي که فسادشان بيشتر است از اصلاحشان و بايد حذر و دوري کنيد از مقيد بودن بمشهورين وترك نمودن اخذ از گوشه نشينان پس بدرستي که اين از کبر است بر علم و آن عين حماقت و نادانيست بجهت آنکه حکمت گم شدۀ مؤمن است مي گيرد او را هر جا که بايد و غنيمت ميشمارد او را هر جا که ظفر باو یابد و بر گردن خود مي گذارد منت کسيرا که سوق بدهد او را بسوي آن و چه بسا باشد که آن عالم گوشه نشين از کساني باشد که اميد برکت در او هست پس نفع او اعم ميشود و تحصيل از جهت او اتم، و چون سیر کني احوالات گذشتگان را نمي يابي نفعي غالبا جز وقتي که براي استاد پرهيزکاري و نصيحت و شفقت بوده باشد آنوقت براي طلبه نصيب وافري هست و همچنين وقتيکه خبير بشوي بمصنفات ميايي که انتفاع بتصنيف آنکسي که پرهيزکار تر بوده بيشتر است و رستگاري بواسطۀ اشتغال بآن زيادتر است بعکس آنعالمي که خالي از تقوي است امر دوم آنکه اعتقاد کند در استادش که او پدر حقيقي ووالد روحانيت و او بزرگتر از پدر جسمانيست پس کوشش کند بعد از ادب درحقش چنانچه گذشت در رعايت حق أبوّت و وفاء حق تربیتش و بتحقيق که سئوال شد اسکندر که چه خبر است که احترام ميکني معلمت را زيادتر از پدرت در جواب فرمود بجهت آنکه معلم سبب شد براي زندگاني باقي و پدرم سبب است براي زندگاني فاني و ايضا پدر غالبا قصد نميکند در مقاربت مادرش وجود او را و نه کمال وجودش را و بلکه قصدش لذت بردن خودش ميباشد پس او پيدا مي شود و بر فرض قصدش مر او را پس قصد مقترن بفعلي بهتر است از قصد خالي از آن و اما معلم قصدش تکميل وجود و سبب آنست و بذل ميکند در او جهدش را شرفي نيست براي اصل
وجود جز بالنسبة بعدم بجهت آنکه آن وجود حاصليست براي کرمها و سوسکها و بدرستي که شرف مال كمالست وسببش معلم است و روايتشده بر اينکه سيد رضي بسيار نفس بزرگي داشت و همت بلندي ابا ميکرد طبعش و چيزيرا قبول نميکرد و زير منت کسي نميرفت و براي او در اينباب قصۀ هست بسيار غريب با خليفه عباسي و غير او وقتيکه خواست صله باو کرده باشد بواسطه فرزنديکه براي سيد تولد يافته بود و منجمله از آنها آن بود که روزي بعض از مشايخش باو فرمود که بمن خبر رسيده خانه شما ضيق است ولايق حال شما نيست و من خانه اي دارم وسيع و براي شما خوبست و هبه کردم براي تو منتقل بآن شو پس ابا کرد باز دو مرتبه فرمود پس عرضکرد يا شيخ من هرگز قبول نميکنم نيکي پدرم را پس چگونه قبول کنم از غيرش پس شيخ باو فرمود حق من بر تو بزرگتر است از حق پدرت بجهت آنکه من پدر روحانيم و او پدر جسمانيست پس سيد عرضکرد قبول کردم خانه را و از اين جهت است که بعض فضلا فرمودند : مَن عَلَّمَ العِلمَ كَانَ خَيرُ اَبٍ ذَاكَ أَبُوالرُّوحُ لَا اَبُوالنُّطف امر سوم آنکه اعتقاد کند که او نفسش مربع است بجهت آنکه مرض منحرف شدن از مجراي طبيعي است و طبع نفس علم است و سبب خارج شدنش از طبع خودش بجهت غلبۀ اخلاط قوۀ بدنيست واعتقادش آن باشد که استادش طبيب دردش ميباشد بجهت آنکه استاد او را برميگرداند بسوي مجراي طبيعي پس سزاوار نيست که مخالفت کند او را در چيزهائيکه او أمر و نهي ميکند مثل اينکه باو بگويد فلان کتاب را بخوان و بفلانمقدار از درس اکتفا کن بجهت آنکه اگر مخالفت کند او را مثل اينست که مريض قول طبيبش را رد کند در وجه علاجش و درحکمت گفته شده مراجعۀ مريض طبيبشرا موجب اذيتش ميشود پس چنانچه واجبست بر مريض ترك خوردن چيزهاي اذيت دار و غذاهائي که مفسد
دوايند، چه در حضور طبيب و چه در غياب همينطور است متعلم پس واجبست اينکه طاهر کند نفسشرا از نجاسات معنوي که نهايت همت معلم نهى از آنها است مثل حقد و حسد وغضب و شره وكبر وعجب و غير اينها از رذائل و قطع کند بيخ مرض را بکلي تا اينکه از طبيب منتفع شده باشد . مترجم گو يد هر کس تفصيل اينکلمات مثل حقد وحدد الى آخره را خواسته باشد رجوع کند بمعراج السعاده مرحوم نراقي چه که هم معناي آنها را تفصيلا ذکر فرموده و هم طريق علاجشرا امر چهارم آنکه بچشم احترام واجلال واكرام باستادش نظر کند و پرده بر عيبهاي او بزند پس بدرستيکه اين اقرب و نزديکتر است بانتفاع بردن او از او و آنچه که شنيده است از او در ذهنش ثابت ميماند و بعض از سلف چون ميرفت بسوي استاد چيزیرا تصدق ميکرد و ميفرمود « اَللَّهُمَّ استُر عَيبَ مُعَلُّمِي عَنِّي وَ لَا تَذهَب بَركَة علمه منّي» يعني ايخدا بپوشان عيب معلمم را از من و نبر برکت علمشرا از من و ديگري فرمود صفحه را که ورق ميزدم پيش شيخ واستادم ورق رقيق و آهسته ميزدم براي هيبتي که او را بود يا براي ابهت او تا اينکه نشنود واقع شدن او را یا بگويد بلندکردي او را و ديگري فرموده والله جرأت نميکنم آنکه آب بياشامم و حال آنکه استادم نظر بمن ميکند از جهت هيبت او، و حمدان اصفهاني فرمود در نزد شريک بودم که ناگاه آمد او را بعض از اولاد خليفة مهدي پس تکيه داد بديوار وحديثي را سئوال کرد پس ملتفت او نشد و پيش ما آمد و پس از آن اعاده نمود و باز از شريك پرسيد پس گفت آپا استخفاف ميکني باولاد خلفاء فرمود نه وليکن علم أجلّ است نزد خدا از اينکه ضايع کنم او را پس نشست بدو زانو شريك فرمود اينطورطلب ميشود علم امر پنجم آنکه تواضع کند او را زياده بر آنچه که امر شده باو از تواضع بر علماء و تواضع کند مر علم را که بواسطه تواضعش
بعلم ميرسد و بايد دانسته شود که ذليل بودن او براي استادش عز تست و خضوع و فروتنيش براي او فخر است و تواضعش مر او را رفعت است و تنظيم حرمتش عسلست و سرعت در خدمتش شرفست که رسولخدا فرمود کسيکه ياد بدهد احديرا مسئله اي مالك ميشود رقش را گفته شد آيا ميفروشد و ميخرد فرمود بلکه امر و نهيش ميکنند و بعض از علماء انشاد فرمودند : أمينٌ لَهُم نَفسِي لِکَي يُكرِمُونَها وَلَن تُكرِمَ النَفس الَّتِي لا تهينها حاصل معني آنکه خوار کردم براي ايشان يعني علماء نفس خودم را تا اينکه اکرامش کنند و هرگز اکرام نميشود نفسيکه خوار و ذليل نشود . امر ششم آنکه انكار بر استاد نکند و اشاره بر او نکند بخلاف رأيش پس ببيند او داناتر است بصواب از خودش بلکه منقاد او باشد در تمام کارهايش و واگذار باو کند زمام امرش را رأساً و سیراب بشود از نصيحتش و اهميت بدهد رضايت او را واگر چه مخالف رأي خودش باشد و پيشي نگيرد از او در راي و نه اينکه اختيار کند چيزيرا قبل از او و در تمام کارهايش مشورت با او کند و امرش را قبول کند و از رأي و تدبيرش چه لسانا وچه قلبا خارج نشود بغض از علما فرمودند خطاء استاد مرشد نافعتر است براي مسترشد از صوابيکه در نفسش ميباشد و در قصه موسي وخضر تنبيه بر اين شده و بعض از فضلاء از بعض مشايخش نقل فرموده که گفت حکايت کردم براي استادم خوابي را که ديده بودم پس گفتم ديدم تو گفتي بمن اينطور و اينطور پس گفتم براي چه پس يکماه از من هجرت کردي و با من تكلم نکردي فرمود اگر نه اينبود که در باطنت تجويز مطالبه و انکار آنچه را که گفتم براي تو هر آينه جاري نميشد بر لسانت در خواب . وامر اينطور است که فرموده زيرا که کم ميشود انسان در خواب ببيند خلاف آنچه که غلبه دارد در بيداري بر قلبش امر هفتم آنکه ببزرگي و تعظيم خطاب کند و جواب بدهد استاد را چه در حضورش
و چه در غيبتش و خطاب نکند او را بتاء خطاب و كاف خطاب يعني بعربي بگويد انت يا انك و در فارسي بگويد تو و صدا نزند او را از دور بلکه بگويد يا سيدي، يا استاد يا غير اينها و صدا بزند او را بصيغ جمع براي تعظيم مثل اينکه بگويد چه ميفرمائيد در اينمطلب و رأي شما چيست در آن و فرموديد رضي الله عنكم يا يقبل الله منكم يسا رحمكم الله از اين قسم الفاظ استعمال کند و نام نبرد او را در غيابش باسمش مگر آنکه مقرون سازد بچيزيکه مشعر بتعظيم او باشد مثل اينکه بگويد فرمود شيخ یا استاد یا شيخ ما يا شيخ الاسلام يا غير از اينها از الفاظيكه دال بر تعظيم است امر هشتم آنکه بزرك شمارد احترام واقتدايش را باو در نفس خود و مراعات کند هدف او را در غياب و بعد موتش پس غافل نشود از دعاء بر او در مدت حياتش و رد کنند غيبتشرا وغضب کند بر آن زياده از آنچه واجبست رعايتش درغير او و اگر عاجز شد از رد برخيزد و از مجلس مفارقت کند و مراعات کند ذريه و خويشان و دوستانشرا چه در حیاتش و چه بعد موتش وعهد کند با خودش زيارت قبرش را واستغفار و طلب رحمت کند بر او و صدقه بدهد از قبل او و در مسلك و رفتارش طريقه و راستي او را اختيار کند و رعايت کند در علم و دين عادت او را و اقتدا بحرکات و سکنات او کند در عبادات و عاداتش و مؤدّب بآداب او شود و از اينجهت است که اهم است تحصيل استاد صالح تا اينکه نيکو باشد اقتداء باو پس اگر علاوه بر اتصاف صفات او صفاتيرا تحصيل کرد که بسيار خوب والا اقتصار کند بر تأسي در او تا ظاهر شود اثر رفاقت امر نهم آنکه تشکر کند استادش را بر توفيق داشتنش براي او بر چيزيکه در او فضيلتست و بر توبيخ نمودنش مر او را بر چيزيکه در او نقص است و یا کسالتي است که او حرکت ميدهد و او را از کسالت رها ميکند يا قصوري دارد از اعانتش ميکند يا غير از اينها از چيزهائيکه در فحش و توبيخش ارشاد
اوست و صلاحش ميباشد و اينها را از استادش از جمله انعام بشمارد بر خودش بواسطه اعتناء استاد و نظرش بسوي او پس بدرستیکه اين تشکر مايلتر است مر قلب استادرا و بيشتر باعث اعتناء بمصالحش ميشود و چون استاد واقف شد بر کمي ادبش یا بر نقصاني که از او صادر شده و حال آنکه ميشناخت آن عیوبرا قبل از تنبيه استاد پس بايد اظهار نکند که من ميدانستم وليکن غفلت نمودم بلکه شکر کند استاد را بر افاده اش و تنبيه نمودنش مر آن عيب را و باينکه اعتناء بامر او کرده تا اينکه اينمعني مستدعي عود باشد بنصيحت در وقت حاجت حاصل آنکه وقتي شاگرد يکمرتبه گوش بحرف استاد داد و نصيحت او را قبول کرد و شكرش بجاي آورد قهراً باعث رغبت استاد ميشود که هميشه او را نصيحت کند و بالعكس بالعكس پس اگر در آن کار زشت معذور بود و اعلام شيخ بآن عذر اصلح باشد عيب ندارد که او را اعلام کند والا ترکش کند جز آنکه مفسده بر ترك بيان عذر مترتب شود که در اينصورت واجبست استاد را اعلام کند که در فلان فعل معذور بودم امر دهم آنکه صبر کند بر جفاي استاد يا بر بد خلقي او و اين بازش ندارد از ملازمتش وحسن عقيده و اعتقاد کمالش و تأويل کند افعال صادرۀ از استاد که ظاهرش مذموم است بر بهترين تأويلها وصحيحترين آن و عاجز نميشود از آن مگر کسي که توفيقش کم باشد و چون استاد عصباني شود و تعدي کند او شروع کند بعذر خواستن و انابه نمودن از آنچه واقع شده است و استغفار کند و تقصير را نسبت بخودش بدهد و قرار دهد خشم و غضب در او را براي خود و اين بقاء مودت استاد را بيشتر ميکند و قلبشرا بهتر محافظت ميکند و نفعش براي طالب بيشتر است در دنيا و آخرت و از بعض گذشتگان است که کسي که صبر نکند بر ذلت تعلم باقي ميگذارد عمرش را در کوري جهل وکسيکه صبر کند بر آن ميرسد کارش بعزت دنيا و آخرت و از اثر
مشهور از اين عباس است که ذليل شدم در حاليکه طالب بودم و عزيز شدم در حاليکه مطلوبم و بعضي از علما فرمودند مثل کسي که غضب کند بر عالم مثل کسي است که غضب کند بر اساطين جامع و گفته شد بسفير پسر عينيه که جماعتي از اطراف زمين ميايند نزد تو غضب کن برايشان اميد است بروند و ترا واگذارند يعني تو که غضب ميکني آنها هم ميروند پس جواب فرمود که آنها نادانند مثل تو آيا ترك ميكنند چيزيرا که نفع دارد ايشانرا بواسطۀ بدخلقي من يعني سزاوار نيست که اين کار را بکنند بعض ايشان فرمودند صبر کن براي مرضي که داري اگر جفا کردي طبيبشرا و صبر کن بجهل خودت اگر جفا کردي معلم را يعني اگر برخلاف قول طبيب عمل کردی بايد صبر بر مرض خود کني چنانچه اگر خلاف قول معلم عمل کني بايد با جهل خود باشي و صبر بر جهل بنمائي و براي سلف صالحين در صبرشان با مشايخشان قصه هاي غريبي است که اگر بخواهيم بيان کنيم هر آينه طول ميکشد سخن گفتن امر يازدهم آنکه جديت کند که قبل از استاد وارد در مجلس درس شود و خودش را وادار کند بر آن و اگر درب خانه استاد منتظر بايستد تا از خانه خارج شود و باهم بمجلس بروند بهتر است اگر میسرش ميباشد وسخت بينياز بشود از اينکه تأخير کند در حضور از حضور استاد پس بگذارد استاد در انتظارش بماند، پس بدرستيکه فاعل آن بدون ضرورة اکيده خود را در معرض غضب ومذمت در آورده سئوال ميکنيم عافيت را از خداوند جل وعلا .
حکايت نموده ياقوت در مجمعش از هرون پسر موسي قيسي قرطي گفت ما رفت و آمد ميکرديم پيش ابیعلى غالى وما در فصل ربيع بوديم که یک روزي در راه ميرفتم ناگاه باران مرا گرفت پس نرسيدم بمجلس مگر آنکه تمام لباسهايم تر شد و اطراف ابیعلي بزرگان اهل شهر بودند پس امر فرمود مراکه نزديك شو پس فرمود بمن
مهلا اي ابانصر تأسف نخور بر آنچه عارض شده پس اين چيزيست که نيست و زائل ميشود بزودي بلباس غير ش مبدل کن پس از آن فرمود من رفت و آمد ميکردم بسوی ابن مجاهد پس شبانه روانه شدم که خدمت او برسم چون رسيدم بدر خانه که از آنجا بخانه او میرسيدم ديدم در بسته است و سخت است باز کردنش گفتم سبحان الله شتاب کردم اين بامداد را وغلبه کردم بر نزديکي او پس نظر کردم براهيکه پهلوي آن در بود پس خود را انداختم در آن چون نصفه هايش رسيدم راه بمن تنك شد بطوريکه نه قادر بر خارج شدن بودم و نه بر داخل شدن خودم را بسختي انداختم تا اينکه خلاص شدم بعد از آنکه لباسهايم پاره و از اثر ديوار گوشت بدنم مجروح شده بود بطوريکه استخوانش نمايان بود و ديگر خدا خواست که بيرون شدم و رسيدم بمجلس استاد با آن حالت، فرمود کجا بودي تو عرضکردم باو آنچه را که بر سرم آمده بود پس از آن بيت حماسة را انشاد کرد : دبيت للمجد والساعون قد بلغوا * جهد النفوس والقوا دونه الأزرا * و كایدوا المجد حتى قل اكثرهم * و فاز بالمجد من وافي ومن صبرا * لاتحسب المجد تمرا انت آكله * لن تبلغ المجد حتى تلعن الصبرا امر دوازدهم آنکه داخل نشود بر استاد در غير جلسه عمومي مگر باذن او ميخواهد استاد تنها باشد يا با اوغيرش هم باشد پس اگر اذن طلبيد بطوريکه استاد دانست واذن نداد برگردد و دو مرتبه اذن طلب نکند و اگر شك نمود که آيا استاد فهميد يا نه سه مرتبه در را بزند و از سه مرتبه بيشتر نزند یا سه مرتبه بدر یا بحلقه زند و بايد آهسته در را بزند بسر انگشتانش پس از آن با انگشتانش پس از آن با حلقه کم کم بزند اگر جاي استاد از در دور است عيب ندارد که از اول آزاد بزند باندازۀ که بشنود نه زيادتر و اگر اذن داد و اينها يك جماعتي هستند آن پيرمرد و افضلشانرا مقدم بيندازند و اوداخل شود
و سلام بدهد پس از آن هر کدام افضلند سلام بدهند همينطور بترتيب تا آخر . امر سيزدهم آنکه وارد بر استاد که ميشود با هيئت کامل وارد شود در حالتيکه قلبش فارغ باشد از شواغل و با نشاط و سينه باز و ذهن صاف باشد نه با حال سستي يا غضب یا گرسنگي يا غير اينها بلکه در حالي باشد که طاهر ونظيف باشد بعد از استعمال آنچه را که محتاج است از قبيل مسواك نمودن و ناخن گرفتن ومو کم کردن و زائل کردن بوي بد در حالتيکه بهترين لباسهاي خود را پوشيده باشد خصوصا وقتيکه قصدش مجلس علم باشد بجهت آنکه آن مجلس ذکر است و اجتماع در عبادت است و اين امور از آداب آن است امر چهاردهم آنکه براي استاد قرائت نکند وقتيکه قلبش مشغول است يا ملالي دارد يا سستي دارد يا گرسنه يا تشته است یا بعجله آمده يا دردي دارد يا غير از اينها از چيزهائيکه سخت است با آن مباحثه اللهم اينکه استاد طلب کند خواندن را پس بايد اجابت کند هر طوريکه ميخواهد باشد امر پانزدهم آنکه چون داخل شد بر استاد در غير مجلس عمومي و نزد او کسي هست که حديث ميکند با او پس ساکت شدند از حديث يا داخل شد و استاد تنها بود نماز ميخواند یا قرآن ميخواند يا ذکر ميگفت یا مطالعه ميکرد يا مينوشت پس ترك نمود آن را و ابتداء بكلام نکرد یا بسط حديث نکرد پس بايد بزودي سلام کند و بر گردد مگر آنکه استاد او را وادارد برمکث نمودن پس خيلي طول ندهد جز آنکه امرش کند بآن اينها براي آنست که مباد داخل شود در عداد کسي که مشغول کند و منصرف سازد کسيرا که مشغول بخدا است که درک ميکند غضبرا در همان وقت امر شانزدهم آنکه چون حاضر شد بجاي استاد و نيافت او را منتظرش باشد و فوت نکند بر خودش درسش را بجهت آنکه هر درسيکه فوت شد عوض ندارد و از راهي نرود که استاد از جلو او خارج شود و اگر خواب است صبر کند تا بيدار شود یا برود و باز برگردد و اگر صبر کند بهتر است براي او و بيدارش نکند و
امر باو نکند، اينطور علماي سلف و گذشته بجاي مياوردند و مثل همين از ابن عباس نقل شده امرهفدهم آنکه طلب نکنه از استاد قرائة را در وقتيکه سخت است بر او در آنوقت يا عادت ندارد در آن وقت بدرس گفتن واختراع نکند بر او يكوقت خاصي را واگر چه رئيس بوده باشد چونکه در اين طلب بلندي و حماقت است بر استاد و بر طلاب و بر علم و چه بسا باشد که استاد حيا کند از او و ترك كند بواسطه او چيزيرا که مهمتر است نزدش در آنوقت پس رستگار نميشود آن طلب کننده و اگر استاد يکوقت معيني را تعيين نمود یا يکوقت خاصي معين کرد براي عذریکه عاجز است براي او حاضر شدن باجماعت يا براي مصلحتي که ديده است پس عيبي ندارد امر هجدهم آنکه بنشيند پيش روي او بطور ادب و سكون و وقار و خضوع و سر بزير و تواضع و خشوع و بهتر آنستکه پاهاي خود را زير خود فرش کند یا در حال نشستن تکيه دهد بورك خود (ورك بالاي ران و پائين تر از کمر را گويند که چهار بند ميگويند و گفته شده نيکو است در اينجا بطور اقماء بنشيند يعني فرش کند قدمين خود را و بنشيند بر بطن آنها و عهد کند پوشاندن قدمين وارخاء لباسش را يعني لباسهاي خود را محکم بخود نگيرد ) امر نوزدهم و اين از قبيل ما قبل است اينکه تکيه ندهد در حضور استاد بديوار یا پشتي یا غير آن یا قرار دهد دستش را بر او و پهلو يا پشت باستاد نکند و دستهايش را بپشت نبرد و تکیه به آن کند و نه بپهلويش گذارد و نه بپشت ونگذارد پا یا دست يا چيزي از بدن یا لباسش را بر لباس استاد يا بر پشتي يا سجاده او و بعضي فرمودند از تعظيم استاد است که ننشيند پهلوي او و نه بر مصلاي او ونه بر پشتي او و اگر چه استاد امرش کند بآن مگر آنکه جازم شود بطوريکه سخت باشد بر او مخالفتش پس در اينحال عيب ندارد که امتثال امرش را کند و پس از آن بر گردد و آنچه مقتضاي ادب است بجاي آرد انتهي و بتحقيق که مردم تکلم کردند در اين دو امر که آيا امتثال امر بهتر است يا ادب
نگاهداشتن و هر دسته اي از صحابه پکي را اختيار کرده اند چنانچه نقل شده از ايشان چه رسد بآنهائيکه بعد از صحابه اند و تفصيل موجه است يعني اگر کسي تفصيل دهد باينکه متعلم نگاه بمقام کند اگر مقتضاي مقام رعايت ادب است آنرا مراعات نمايد و اگر مقتضاي مقام رعايت امتثال امر است او را مراعات کند البته اين نسبت بمتعلمين واساطين فرق ميکند پس يك قاعده مضبوطي ندارد امر بيستم وابن از اهم امور است آنستکه بايد گوش باستاد دهد و نظرش باو باشد و بتمام جسدش توجه بر او داشته باشد و تعقل کند مرقول او را بحيثيکه محتاج باعاده كلام نباشد و ملتفت بغير نشود بدون ضرورة ونگاه بيمين وشمال یا فرق يا جلو نکند بدون حاجتي خصوصا وقتيکه استاد بحث با او ميکند يا حرفي با او ميزند پس سزاوار نيست نظر کند جز باو و مضطرب نشود براي ضجه که ميشنود و ملتفت آن نگردد خصوص وقت بحث و نجنباند آستين خود را و برهنه نکند ذراعینش را و بدستش بصورت يا بسينه استاد اشاره نکند و مسّ نکند به آن چيزي از بدن یا لباسش را و بازي نکند با دست يا پاهايش را با اعضاي ديگرش و نگذارد دستش را بریش یا دهانش یا با دستش یا بينيش بازي کند و دهنش را باز نکند و نشكافد و دندانش را بر هم نزند و کف دستش را بر زمين نزند و براو خط نکشد با انگشتانش و با دستانش شبکه درست نکند و با بند زير چانه اش بازي نکند و انگشتان خود را نشکند بلکه با بدن آرام بنشيند و تنحنح زياد نکند بدون حاجتي و آب دهان و آب بيني واخلاط نيندازد و تا ممکن است خارج نکند از دهانش چيزيرا بلکه بگيرد از آن با دستمالي يا غير آن واز جائي بجائي نرود و دراز نکشد و زياد دهن دره نکند و اگر هم محتاج شد دهنش را زياد باز نکند بلکه بپوشاند دهنش را و چون عطسه که صداي خود را حفظ کند انکار کند او را و پوشانده صورتش را بدستمالي یا غير آن و تمام اين مذكورات از مقتضاي نظر مستقيم و ذوق سليم است امر بيست و يکم
و اين هم از جنس ماقبلش ميباشد آنکه صدايشرا بلند نکند بدون حاجتي وسر گوئي نکند در مجلسش و بگوشه چشم نگاه نکند بکسي و زياد حرف نزند بدون ضرورتي و چيزي حکايت نکند که از آن بخندند يا بدي حالش معلوم شود يا متضمن بدي حرف زدنش یا سوء ادبش بوده باشد بلکه تا چيزيرا از او سئوال نکنند جواب نگويد و تا اجازه بگيرد تکلم نکند و بدون تعجب نخندد بلکه با تعجب هم نخندد مگر استاد که او تبسم کند عيب ندارد و بايد خيلي حذر کند که مبادا غيبت کسي را کند در مجلس او با نمّامي کند براي او کسي را و واقع نشود بين استاد و بين ديگري و نقل کند چيزيرا که بدي او را برساند مثل اينکه نقص او را بگويد یاحرف دربارۀ او بزند يا رد کند آنچه را که او گفته يا بگويد مثل اينکه بخواهد استاد را وادار کند اعتنا بامر او کند فلانکس دوست ميداشت که پيش او بخوانم يا ميخواستم بر فلانکس بخوانم ولي جهت شما ترك نمودم يا مثل اين را بگويد پس فاعل اين کار و امثالش با اينکه مکروه یا حراميرا مرتکب شده يا کبيره بجاي آورده مستحق زجر و اهانت و طرد و بعد است بجهت حماقت و ريائیکه دارد و بتحقيق که گذشت در حديث على (علیه السلام) چيزيکه دال بر اين بود امر بيست و دوم آنکه نيکو کند خطابش را با استاد بقدريکه ممکن است و نگويد باو براي چه يا لا نسلم یا کي نقل کرده اين را یا جايش کجاست و نگويد آنچه که محفوظ يا منقول است غير از اين است يا غير اينها پس اگر ميخواهد اصل مطلب را استفاده کند يا ناقل آنرا بداند بايد تلطف کند در وصول بآن، ديگر آنکه اگر در مجلس ديگري باشد بهتر ميشود استفاده نمود و همچنين سزاوار است که بجاي لم و لا اسلم بگويد اگر بما اينطور گفته شود يا اگر منع کرديم اين را یا اگر از اينطور سئوال کنند يا اگر اينطور ايراد شد و مانند اينها تا اينکه
بفهماند جوابرا بحسن ادب و عبارت لطيف و اگر استاد اصرار کرد بر قولي يا دليلي که خلاف صواب است سهوا يا براي او ظاهر نميشود پس نبايد صورت خود را بگرداند یا چشمشرا برگرداند، و اشاره نکند بغير خودش از روي انکار آنچه را که گفته است بلکه بايد آنرا بگيرد با خوشحالي ظاهر، و اگرچه استاد مصيب هم نباشد يا بواسطۀ غفلتي یا سهوي یا قصور نظري در آن حال، پس بدرستيکه عصمت در بشر منحصر در انبيا و اوصياء است و بايد حذر کند از رد استاد بطور ناگهاني بدرستيكه آن واقع ميشود از کسي که نيکو نيست ادبش چنانچه زياد از مردم اينطور هستند مثل اينکه استاد باو بگويد تو اينطور گفتي پس او بگويد من اينطور نگفتم يا استاد باو بگويد مراد تو در سئوالت اين بود يا بخاطر تو اين رسيد پس در جواب بگويد نه یا اين مرادم نبود و در خاطرم اين نرسيد و با شبه اينها بگويد بلکه راهش آنست که بطور تلطف رخنده روئي مقصدش را برساند و همچنين است وقتي که استاد استفهام از او کند استفهام تقريري وجازم باشد مثل قولش که بگويد آيا اينطور نگفتم یا اينکه آيا مراد تو اين نبود پس نبايد زود ردّ بر او کند که نه مراد من اين نبود بلکه ساکت شود یا بكلام لطيف و پاکيزه ادا کند که استاد قصدش را از آن بفهمد و اگر چارۀ نيست جز آنکه قصدش را تقرير کند بايد اينطور بگويد الان اينطور ميگويم يا قصدم برگشت باين معني و کلامشرا اعاده دهد و نگويد آنچه که تو گفتي يا آنچه تو قصد کردي که متضمن رد بر او باشد امر بيست و سوم و اين هم از جنس ماقبلش ميباشد آنستکه وقتيکه استاد ذکر نمود تعليلي را و بر آن عقبۀ هست و ذکرش نفرمود بابحثي نمود و در آن اشکالي باشد و اشکالرا نفرمود یا اشکالي را ذکر نمود و از آن جواب باشد ولي ذکر نکند او را نبايد مبادرت کند بذکر آن و نه اينکه باستاد بگويد عقبه اش را بفرما
بسبب اهمال استاد مر آنرا بلکه براي اوست اشارۀ کند بآن بلطف مثل اينکه بگويد از اشکال جوابي اشاره نفرموديد مثلا یا غير از اين از کلمات نيکو پس اگر استاد جواب فرمود فبها و الّا بهتر سکوت است از آن جز آنکه استاد اذن دهد يا بداند از آن که جواب را از او طلب ميکند که در اينصورت اگر جواب دهد مانعي ندارد.
امر بيست و چهارم آنستکه بايد تحفظ کند از مخاطبۀ استاد بچيزيکه بعض مردم عادت نموده اند در کلامشان و حال آنکه لايق نيست خطاب استاد را بآن مثل اينکه بگويد با تو هستم یا فهميدي يا شنيدي يا دانستي يا اينکه اي مرد مبارك باشد و همچنين حکايت نکند چيزي را که غير از استاد بآن خطاب ميشود و لايق نيست که استاد بآن مخاطب شود و اگر چه بر سبيل حکايت باشد مثل اينکه بگويد فلاني بفلان گفت تو قليل الحيائي یا تو قليل البري یا آنچه که نزد تو است بهتر است و قليل الفهم است و نحو اينها بلکه بايد بگويد وقتي که اراده حکايت دارد آنچه را که عادت بر آن جاريست مثل اينکه بگويد فلاني بفلانکس گفت آدم دورو، بي خیر است و نزد آدم دورو خيري نيست و مثل اين کنايات در اخبارهم وارد شده یا بضمير غايب بگويد بجاي ضمير خطاب امر بيست و پنجم آنکه اگر لسان استاد سبقت گرفت بتحريف كلمۀ که براي آن توجيه مستهجني بوده باشد نخندد و استهزاء نكند و آن کلمه را اعاده ندهد مثل اينکه پيشي گرفته باشد بآن کلمه بر استاد و بغيرش هم چشمك نزند و اشارۀ هم باو نکند بلکه تأمل هم نکند بالنسبه بآنچه از او صادر شده و داخل قلبش هم نکند و گوشش را هم بآن فرا ندهد و حکايتش راهم بکسي نکند پس بدرستيکه لسان سبّاق و پيشي گيرنده و انسان هم غير معصوم است خصوصا در چيزهائيکه در آن معذور است و اگر کسي آنهائيکه ذکر شده نسبت باستاد بجا آورد خودش را در معرض حرمان و
بلاء وخسران در آورده و مستحق زجر و تأديب و هجر و مذمت است علاوه بر آنکه مستوجب غضب خداوند سبحانه و تعالي وملائکه و انبيا وخواصش شده امر بيست و ششم آنکه پيشي نگيرد بر استاد در شرح مسئله یا جواب سئوالي که از آن شده يا از غيرش خصوصا زمانيکه از غيرش سئوال شده باشد و استاد توقف نموده باشد و فخري در آن نداشته باشد و ظاهر نکند معرفتش را بآن يا ادراکش را باو قبل از استاد جز آنکه بداند از استاد که دوست ميدارد او جواب بگويد يا که ابتداءاً استاد بر او عرضه بدارد یا طلب کند از او پس در اين هنگام عيب ندارد که سبقت گيرد امر بيست و هفتم آنکه
کلام استاد را قطع نکند هر کلامي که ميخواهد باشد و مسابقه در آن نکند و فخر بآن نيز نمايد بلکه صبر کند تا آنکه استاد از کلامش فارغشود پس از آن تكلم کند وغضب نکند با غير خودش و حال آنکه استاد باو غضب نموده يا با جمعيت مجلس بلکه قرار ندهد همتش را جز گوش دادن بقول او و فهميدنش امر بيست و هشتم آنکه چون بشنود استاد حکم مسئله يا فائدۀ غريبۀ را ذکر ميکند یا حکايتي را نقل ميفرمايد يا شعري را انشاد مينمايد و او حافظ باشد آنرا بايد گوش دهد مثل کسي که ميخواهد استفاده کند در همان حال مثل آدم تشنه طالب آن باشد مثل اينکه هرگز نشنيده است ، بعض از گذشتگان فرموده اند که من ميشنيدم حديث را از مرد و حال آنکه من اعلم از او بودم پس خودم را باو چنان نشان مي دادم که هيچ از او بهتر نيستم و نيز فرموده شخص جوان در آينه اگر حديث کند بحديثي پس گوش ميدهم باو مثل اينکه نشنيدام و حال آنکه شنيده ام پيش از آنکه او متولد شده باشد پس اگر استاد قبل از شروع در خواندن از او پرسيد که ببيند او حافظ است یا نه جواب به نعم ندهد چونکه در لفظ نعم استغناء از استاد است در آن مطلب و نگويد لا چونکه در آن دروغ است بلکه
بگويد دوست ميدارم از استاد استفاده کنم یا ميخواهم از او بشنوم يا بعيد العهد شده ام يا از جهت شما صحيحتر است و نحو اينها پس اگر دانست از حال استاد که او ايثار ميکند علم را بواسطۀ حفظ او مر آنرا در حالتي که خوشحال باوست يا اينکه اشاره کرد باو باتمامش براي اينکه امتحان نموده باشد ضبط و حافظۀ او را يا براي اينکه اظهار کند تحصيلش را که در اين صورت عيب ندارد متابعت غرض استاد براي بدست آوردن رضايتش و زياد نمودن رغبتش را در او امر بيست و نهم آنکه سزاوار نيست براي او که مکرر کند سئوالش را بالنسبه بچيزيکه ميداند و همچنين استفهام نکند چيزيرا که فهميده است بجهت اينکه وقتش را ضايع مي کند و چه بسا باشد که استاد از او منزجر شود و بعض از گذشتگان فرمودند اعاده نمودن حديث سختتر است از حمل نمودن سنك بسيار بزرك، و سزاوار است که کوتاهي در گوش دادن و فهميدن نکند و ذهنش را مشغول بفکري يا حديثي نکند و بعدا از استاد خواهش اعاده کند آنچه را که فرموده بجهت آنکه اين از بي ادبي است بلکه بايد خوب گوش دهد بکلامش و ذهنش را آماده کند براي آنچه که ميشنود از همان اول و بعض از بزرگان بودند که براي همچو اشخاصي اعاده نميکردند اگر طلب اعاده ميکرد و نهي هم نميکردند از آن براي اينکه عقوبتي باشد براو، اما اگر نشنيد کلام استاد را براي بعدش از آن یا نفهميد آنرا با اينکه اقبال داشته و گوش هم داده بايد از استاد سئوال نمايد که اعاده دهد اگر نشنيده و بفهماند اگر نفهميده البته بعد از بيان عذرش از سئوال و سئوالش هم پاکيزه باشد امر سي ام آنکه سئوال نکند از چيزي در غير موضع خودش پس فاعل آن مستحق جواب نيست جز آنکه بداند استادش بدش نميايد و با اينحال بهتر آنست که اينکار را نکند و خيلي اصرار نکند بر او در سئوال بطوريکه منزجز شود و در بين راه چيزي
سئوال نکند تا اينکه بمقصد برسد، از بعض بزرگان حکايت کرده اند که وصيت نمود ببعض ازطلابش که چيزي از من سوال نکن از امر دين و حال آنکه من در راه باشم يا با مردم حديث ميکنم یا ايستاده ام یا تکيه داده ام پس بدرستيکه اينها اَماکنيست که جمع نميشود در آن عقل مرد پس سئوال نکنيد از من مگر وقت اجتماع عقول ، امر سي و يکم آنستکه غنيمت شمارد سوالش را پيش طبيب نفس خود و فراغش و تلطف نمايد در سؤالش و نيکوئي کند در جوابش، حضرت ختمي مرتبت فرمود اقتصاد در نفقه نصف معيشت است و دوستي بمردم نصف عقلست و نيکوئي سوال نصف علم است امر سي و دوم آنکه حيا نکند، از سؤال از آنچه مشکل افتاده او را بلکه سئوالرا واضح کند پس کسيکه کم رو باشد کم ميشود علمش و کسيکه کم رو باشد وقت سئوال در وقت اجتماع رجال ظاهر ميشود نقصش، حضرت صادق (علیه السلام) فرموده بر اين علم قفليست و کليدش سئوال نمودن است امر سي و سوم آنکه اگر استاد باو فرمود آيا فهميده نگويد نعم پيش از آنکه مقصود واضح و روشن شده باشد براي او تا اينکه دروغ نشده و فوت نشود فهمش وخجالت نکشد از اينکه بگويد نه بجهت آنکه اگر بگويد نه و طلب کند اثباتش را اينمعني حاصل ميکند براي او دو مصلحت را يکي مصلحت نقدي و يکي مصلحت نسيه مصلحت نقدي مثل حفظ مسئله وسلامت بودنش از دروغ و نفاق که حاصل ميشود از اظهار فهم آنچه را که نفهميده بود و استاد اعتناء او و رغبت و کمال عقل و ورعشرا معتقد ميشود و ملکه خودش در نفسش ميشود و مصلحت نسيه مثل ثابت ماندن صواب در قلبش هميشه وعادت ميکند اينطريقۀ مرضيه و اخلاق رضيه را وخليل بن اأحمد عروضي فرموده منزلت جهل بين حيا واول جوانيست امر سي و چهارم آنکه ذهنشرا در جهت استاد حاضر کند بحيثي که اگر
امرش کند بچيزي یا سوالش کند از چيزي یا اشاره کند بسويش محتاج بتكرار نباشد دو مرتبه بلکه مبادرت کند بسوي او بسرعت و مرددش نکند در او، امر سي و پنجم آنکه اگر استاد چيزي باو داد با دست راست بگيرد و اگر او خواست باستاد چيزي بدهد با دست راست بدهد پس اگر ورقي بوده بخواند و اگر قصۀ بوده نشر دهد او را پس از آن دفعش کند باو وليکن نپيچد مگر آنکه بداند استاد راضي باو باشد و اگر از استاد ورقي را گرفت مبادرت کند باز بگيرد پيش از آن که تا کند يا چهار گوش نمايد و اگر خواست کتابي را باستاد بدهد بطوري بدهد که مهيا باشد براي باز کردن و خواندن بدون حاجت ورق زدن پسر اگر يك موضع معيني را ميخواهد نگاه کند همانجا را باز کند و نشان دهد و نيندازد چيریرا پيش او از قبيل کتابي یا ورقي يا غير اينها و دراز نکند دستش را بسوي او اگر بعيد است و استاد راهم محتاج نکند که دستش را دراز کند براي گرفتن چيزي یا دادن آن بلکه بايستد جلو او و با زانو نرود و اگر ايستاد يا نشست جلو او براي يکي از اين کارها خيلي نزديکش نرود و دست يا پا يا چيزي از بدن یا لباسش را نگذارد بر لباس استاد یا پشتي او يا روي غير از اينها چنانچه گذشت امر سي و ششم آنکه چون قلمي را بآن بدهد که با آن بنويسد بايد آماده کند او را براي کتابت پيش از آنکه باو عطا کند و چرکش را پاك كند و جدا کند از قلمدان اگر باو چسبيده باشد و اگر دواتي را پيش او گذاشت بايد باز باشد از جلدش مهيا باشد براي نوشتن و اگر كاردي باو داد لب آنرا باو ندهد و دسته آنرا هم ندهد اگر خودش سرش را گرفته بلکه بايد پهناي آنرا بدهد و تيزي آن طرف خودش باشد و طرف دسته را که پهلوي تيغه است بگيرد و خود دسته را بدست گيرنده بدهد امر سي و هفتم آنکه چون سجادۀ را باو بدهد که نماز گزارد بر او، اول بازش کند و بهتر از آن آنست که
فرشش کند وقتي که قصد آنرا دارد بعض از علماء فرموده چون فرشش کند و در آن صورت محرابي بوده باشد برگرداند بطرف قبله اگر ممکن است و اگر تا کرده است قرار دهد هر دو طرفشرا طرف چپ مصلي انتهى و ننشيند در حضور استاد روي سجاده و نماز هم روي آن نخواند اگر جاي پاك باشد مگر آنکه سجاده همراه بردن و استعمال نمودن آن شيوع داشته باشد که شعار اَكابر و بزرگان نبوده باشد چنانچه اين معني در بعض بلاد اتفاق ميافتد امر سي و هشتم آنکه چون استاد برخاست شاگرد سبقت گيرد از مردم بگرفتن سجاده اگر از چيزهائيست که ميشود نقل نمود و بگرفتن دست يا بازو اگر احتياج بآن دارد بآوردن نعلين پيش پايش اگر اين مشقت نداشته باشد براستاد وقصدش بتمام اين کارها تعرب جستن بسوي خدا باشد بواسطۀ خدمت نمودن باستاد وقيام بحاجت آن و گفته شده چهار چيزاست که شريف از آنها بدش نميايد و اگر چه امير باشد برخاستش از مجلس براي پدرش و خدمت کردنش براي عالميکه نزدش درس ميخواند و پرسيدن چيزي که نميداند و خدمت نمودن براي مهمان
امر سي و نهم آنکه بايستد براي ايستادن استاد و ننشيند و حال آنکه استاد ايستاده باشد و نخوابد درحاليکه او ايستاده يا نشسته باشد، بلکه در حضور او هيچوقت نخوابد مگر اينکه در وقت خواب باشد، و او هم اذن بدهد، و باز هم بهتر آنست که نخوابد تا اينکه استاد بخوابد مگر آنکه امرش کند بخوابيدن پس اطاعت کند امر چهلم آنکه چون با استادش راه ميرود بايد در شب درجلو راه برود و در روز در عقب مگر آنکه مقتضي حال خلاف آن باشد بجهت زحمتي يا غير آن با استاد امرش کند که بحال خود باشد پس بايد مثل او راه برود، و معين است که براو مقدم شود در جاهائيکه مجهول الحال است از جهت گل و لجن و فرو رفتن مثلا و در جاهائيکه خطرناك است وجمع
کند از آب و گل لباس استاد را و اگر استاد در زحمت است نگاهش دارد از آب و گل با دستش یا از جلو و يا از عقب ،و چون از جلو راه برود بعد از هرچند قدمي ملتفت او شود پس اگر تنها است یا استاد با او تكلم ميکند و هر دو در سايه هستند بايد از یمين او برود مثل مأموم با امام در جماعت وطرف چپ را براي او بگذارد شايد بخواهد آب دهن یا بيني بيندازد، و بعضي گفته اند از طرف چپ برود و کمي هم جلو باشد وملتفت او هم باشد بفهماند باستاد که کسي ميخواهد نزديکش برود يا قصدش نموده از اشخاص اگر خودش نميداند و از پهلويش راه نرود جز براي حاجتي یا اشارۀ از او شود و احتراز و دوري کند از مزاحمت او بكتفش یا با رکابش اگر هر دو سواره هستند و از چسبيدن بلباسش، و ايثارش کند بجهت سايه نمودن در تابستان و بجهت آفتاب در زمستان و بجهت ديواريکه سنگهاي آن گرم است و نحو آن، و بجهت آنکه آفتاب در آن جهت بصورت آن نخورد چون ملتفت او ميشود، و راه نرود بين او و بين کسيکه حديث ميکند او را و چون آنها صحبت ميکنند او عقب بايستد یا جلو برود و نزديك نشود و گوش ندهد و ملتفت نشود پس اگر او را داخل کردند در حديث بايد از طرف ديگر بيايد ونشكافد بين آنها را و اگر با استاد دو نفر هست دو طرفش را بگيرند و بهتر آنست که آنکه بزرگتر است از طرف راست برود و اگر اطرافش را نگرفتند آنکه بزرگست از جلو برود و آنکه کوچکست از عقب بيايد و اگر استاد را در راه مصادف شد ابتدا کند بسلام و اگر دور است قصد تشرف خدمتش کند و صدايش نکند و از دور يا پشت سرش بر او سلام نکند بلکه نزديکش بشود بعد سلام بدهد و اشاره نکند بگرفتن واختيار کردن راهي تا اينکه مشورت کند از او و اگر او مشورت نمود در اختيار طريق زود رد کند براي او و خودش چيزي اختيار نکند مگر اينکه
الزامش کند که رأيش را ظاهر کند يا اينکه راي استاد خطا باشد پس بايد رأي خودش را بتلطف و حسن أدب اظهار کند مثل اينکه بگويد ظاهرا مصلحت در فلان است و نگويد رأي نزد من فلان است یا صواب فلان است و نحو اينها و بدان بدرستيکه اين آداب از آن چيزهائيست که بر جملۀ از آن نص اخبار دلالت دارد بلکه بر اَشرف و اَهم آنها و مابقي استنباط شده از آن بيکي از طرقي که احكام مبني بر آنست که يکي از آن طرق مراعات آيات محکمه است در مثل اينها والله الموفق.
قسم سوم در آداب متعلم است در درس و قرائت و آنچه که معتمد اوست درحين درس و قرائت با استاد ورفيقانش و آن چند امر است امر اول و اين اهم امور است آنست که ابتدا کند اول بحفظ کتاب خداوند عزيز حفظ اتقن ومحکمي که او اصل و أهمّ علومست ، و گذشتگان تعليم نميدادند حديث و فقه را جز بکسي که قرآن را حافظ بود و چون حفظ کند قرآن را بايد مواظب باشد که از آن رو گردان نشود بطوريکه منجر بنسيان بشود و مشغول کار ديگري بشود يا در معرض نسيان خودش را قرار دهد بلکه تعهد کند رنج کشيدن در مطالعه و ملازمتش در هر روزي يکجزئش را با چند روز يکمرتبه يا هر جمعه دائما وجديت کند بعد از حفظش بر موافقت تفسيرش و ساير علومش و پس از آن حفظ کند از هر فني يکمقدار مختصري را که جمع کند در آن بين طرفينش و اَهمّ را مقدم بر مهم کند چنانچه ميايد تفصليش انشأتعالی در خاتمه : پس از آن مشغول شود بشرح دادن محفوظاتش بر بزرگان و بايد اعتمادش در هر فني بآن کسي باشد که تحقيقاتش در آن فن بيشتر و تحصيلاش زيادتر است و اگر ممکن شد شرح چند درس را در يك روز بدهد بجاي آورد و الّا اقتصار کند بآن مقداري که ممکن است و گذشت اشارۀ بآن امر دوم آنکه اقتصار کند از مطالعه
نمودن بر آنچه که احتمال ميدهد بفهمد و بذهنش نزديك است و خسته نکند طبعش را و حذر کند از اشتغال بچيزيکه متفرق ميکند فکر را و متحير ميکند ذهنرا از کتابهاي زياد و تصنيفات متفرقه بجهت آنکه او زمانش را ضايع مي کند و در ذهنش تفرقه ميندازد و بايد کتابي را که ميخواند و فني را که ميگيرد همه آنرا تناول کند کنايه از اينکه بايد همه را بخواند تا اينکه يقينش کند حذراً از اينکه خبط نخورد و از آن منتقل نشود که منجر به تضييع وقت وعدم رستگاري شود و از همين باب است اشتغال بكتب خلاق در عقليات یا نحو آن قبل از آنکه صحيح شده باشد فهمش و استقرار پيدا کرده باشد رأيش برحق و نيکو شده باشد ذهنش در جواب واين يك امريست که اختلاف پيدا ميکند باختلاف نفوس و انسان در اين بر نفس خود بيناست . امر سوم آنکه بايد اعتنا کند بتصحيح درسيکه ميخواهد حفظ کند قبل از اينکه حفظش شود نزد استادش یا نزد غير آن از کسانيکه كمك هستند و پس از آن حفظش کند حفظ محکمي و پس از حفظ کردن خوب تکرارش کند و پس از آن اوقاتي را معين کند که تقريرش کند و مواظبت نمايد تا ثابت بماند و مراعاتش کند بطوريکه هيچ وقت زائل نشود و ابتداءاً بدون تصحيح حفظ نکند بجهت اينکه منجر بتصحيف و تحريف ميشود و قبلا گذشت که علم در کتب يافت نميشود و او از اضرّ مفاسد است خصوصا فقه امر چهارم اينکه حاضر کند با خودش دوات وقلم و چاقو براي اصلاح و ضبط کند آنچه را که تصحيح ميکند از قبيل لغت و اعراب و چون رد کند استاد بر او لفظي را پس از گمان کند يا بداند رد او خلاف حق است لفظ را با ما قبلش تکرار کند تا استاد بر آن مطلع شود یا لفظ حق وصواب را بياورد بر وجه استفهام پس چه بسا باشد آن خلاف حق سهو يا سبق لسان شده باشد بواسطة غفلت و نگويد
بلکه اين است پس اگر استاد برگشت بصواب و حق بسيار خوب و الا واگذارد تحقيق آنرا تا مجلس ديگر بتلطف و مهرباني و شتاب نکند باصلاح خلاف بر وجهي که شناخته او را باطلاع استاد يا يکي از حاضرين بر مخالفت و همچنين است وقتي که محقق بشود خطاء استاد در جواب مسئله اي و طوري هم باشد که فوت نشود تحقيقش و سخت نشود تدارکش پس اگر اينطور شد يعني سخت شد مثل اينکه در جواب استفتاء چيزي بنويسد و سائل هم غريب باشد يا خانه اش بعيد یا شخصي باشد که قبيح بداند و اسباب دست خود قرار دهد براي تخريب که در اينصورت واجب است تنبيه استاد بر آن در همان حال البته باشاره اگر نفهميد بتصريح واگر ترک کند و باستاد نگويد خيانت کرده او را پس واجب است نصيحت او به آنچه ممکن است از تلطف وغيره و چون بايستد بر مکاني در وقت تصحيح قباله والتزام نامه اش را بنويسد بلغ العرض او التصحيح یعني خواهش یا تصحيح تا اينجا رسيد.
امر پنجم آنکه بعد از مرتب ساختن اَلاَهَمّ فالاَهَمّ در حفظ کردن و تصحيح نمودن و مطالعه محکم کردن بايد محفوظاتش را مذاکره کند و فکرش را در آن ادامه دهد واعتنا داشته باشد به آنچه که حاصل ميشود در آن از فوائد و مذاکره کند محفوظاتش را با بعض از حاضرين حوزه استادش چنانکه ميايد تفصيلش
امر ششم آنکه تقسيم کند اوقات شب و روزش را بر آنچه که تحصيل ميکند بجهت آنکه تقسيم نمودن اوقات باعث زيادتي ميشود و غنيمت بشمارد ما بقي عمر خود را که ما بقي عمر قيمتي برايش نيست و بهترين اوقات براي حفظ کردن سحرهاست و از براي مباحثه صبحهاست راز براي نوشتن وسط روز است و از براي مطالعه و مذاکره شب و باقي روز است و آنچه که گفته اند و دلالت دارد تجربه بر آن آنستکه حفظ نمودن شب انفع است از حفظ روز و وقت گرسنگي از وقت سيري و جاي
دور از ملهيات مثل صداها و سبزي ها و نباتات و انهار جاري و سر راههائي که زياد رفت و شد ميشود بدرستي که اینها مانع از خلو و توجه قلب است و قسمت کند شب و روزش را بر حسب اين حالات أمرهفتم آنکه در صبح درس بخواند براي خبر بورك لِاُمَتِّي في بكورها و خبر أغدوا في طلب العلم فاني سئلت ربي ان يبارك لامتي في بكورها يعني مبارك شده براي امت من در بامدادش یعني صبح کنيد در طلب نمودن علم پس بدرستي که من مسئلت نمودم از خداي خودم که مبارك نمايد براي امتم در بامدادش، و قرار بدهد ابتدايش را روز پنجشنبه و در روايتي روز شنبه یا روز پنجشنبه و در خبر ديگري از حضرت رسول ( ص ) منقول است که طلب کنيد علم را روز دوشنبه پس بدرستي که او آسان ميکند براي طالبش و روايت شده روز چهارشنبه در خبري که ميفرمايد نيست چيزي که شروع بشود روز چهارشنبه مگر آنکه تمام ميشود و چه بسا شده که بعضي علماء اختيار کرده اند روز يکشنبه را و ليکن واقف نشدم بر مأخذ آن امر هشتم آنکه صبح کند بشنيدن حديث یعني در اول روز شروع کند و مهمل نگذارد اشتغال بآن و علومش و نظر کردن در اسناد و رجالش و معاني و احکامش و فوائد و لغتش و تاريخش بهمه آنها نظر داشته باشد و همچنين ببيند آيا صحيح است يا حسن ضعيف است يا مسند ، مرسل است يا مرفوع وساير انواعش را مترجم گويد اصطلاح متاخرين بر آنست که خبر واحد را باعتبار اختلاف احوال روانش در اتصاف بايمان و عدالت و ضبط و عدمش چهار قسم ميکنند و اينها را اصل اقسام قرار ميدهند و باز گشت باقي اقسام بسوي اين چهار قسم است قسم اول صحيح است و صحيح آن خبري را گويند که سندش متصل بمعصوم (علیه السلام) باشد و تمام رواتش عادل و امامي باشند.
قسم دوم حسن است و خبر حسن خبري را گويند که سندش متصل باشد
بمعصوم (علیه السلام) اما رواتش امامي ممدوح باشند و مدحش مقبول باشد و معتد به و معارض بذمي هم نباشد .
قسم سوم موثق ، و خبر موثق خبري را گويند که سندش متصل بمعصوم (علیه السلام) باشد وليکن رواتش از اشخاصي باشند که اصحاب نص بر توثيقشان کرده باشند بافساد عقيدشان قسم چهارم ضعيف و خبر ضعيف آن خبریرا گويند که هيچيك شرايط اقسام سه گانه درش نباشد، و اما اقسام ديگري هم هست که متجاوز از پنجاه است که ذکرش موجب تطويل ميشد هر کس طالب است بمحلش رجوع کند انتهي پس نظر کردن باينها يکي از بال عالم بشريعت است و مبين احکام است و بال ديگرش قرائت است و قانع نشود از حديث بمجرد شنيدن بلکه اعتناء بامرش کند از جهت درایت زيادتر از روايت بجهت اينکه همين مقصود است از نقل حديث و تبليغش امر نهم آنکه اعتنا کند بروايت کتب حديث آنچنانيکه ميخواند او را یا مطالعه ميکند خصوصا محفوظاتش را بجهت اينکه اسانيد انساب كتب است و حريص باشد برگرفتن کلمه اي که مي شنود از استادش با شعريکه إنشاد يا انشاء ميکند يا مؤلفي که تاليف ميکند و اجتهاد کند بر روايات امور مهمه و بر شناختن آن کسيکه استادش از او اخذ نموده و گرفته و بر اسنادش و نحو اينها .
امر دهم آنکه چون مباحثه نمود محفوظاتش يا غير آنرا از مختصرات یا ضبط کرد آنچه که در آنها بود از اشکالات و فوائد مهمه منتقل شود ببحث مبسوطات و آنچه که او بزرگتر است از زير دستش با مطالعه حسابي و عنايت هميشه گي محکم و حاشيه زدن آنچه را که مرور ميکند بر آن در مطالعه یا ميشنود از استاد از فوائد نفيسه و مسائل دقيقه و فروع غريبه و حل مشکلات وفرق بين احكام متشابهات از جميع انواع علوم آنچنانيکه مذاکره ميکند در آن و کوچک نشمارد فائده اي
را که ميبيند يا ميشنود در هر فني که بوده باشد بلکه مبادرت کند بنوشتن و حفظش . و بتحقيق که روايت شده از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) که فرمود قيد کنيد علم را گفته شد چگونه است قيدش فرمود نوشتن او و روايت شده که مردي از انصار پيش حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) مينشست و از آن حضرت حديث ميشنيد و دوست ميداشت وليكن حفظش نميشد پس شکايت کرد اين معني را بآن حضرت پس آن حضرت باو فرمودند طلب ياري کن بدست راستت و با دست مبارك اشاره بخط نمود، و از اينجاست که گفته اند کسيکه علمش را ننويسد علمش را علم نميشمارند و زود است که بیايد انشاء الله تم در باب کتابت اخبار ديگري در آن .
امر يازدهم آن که مبالغه که در جديت و طلب و سرعت و قانع نشود از ارث انبياء بكم و غنيمت شمارد وقت فراغ و نشاط و اوّل جواني را پيش از عوارض بطالت و موانع رياست پس بدرستي که آنها بدترين دردها و سختترين مرضها است و بايد حذر کند تمام حذر از اينکه خودش را بچشم کمال و بي نيازي از اساتيد نگاه کند بجهت آنکه آن عين نقص است و حقيقت جهل وعنوان ناداني و حماقت است و دليل بر کمي علم و معرفت است اگر تدبر کند امر دوازدهم آن که ملازم باشد حلقه استادش را يعني حوزۀ او را بلکه جميع مجالسش را اگر ممکنش هست بجهت آنکه زياد نميکند او را مگر خير و خوبي و تحصيل و ادب و اطلاع پيدا مي کند بر فوائد متفرقه که یافت نميشود در کتابها چنانچه اشاره نموده بآن علي عليه السلام در حديث سابقش که فرمود ملول نشو از طول رفاقتش پس به درستي که او مانند نخلۀ خرماست منتظر باش تا کسي ساقط شود از آن براي تو منفعتي و اقتصار نکند بر شنيدن در خودش و بس بجهت اين که آنها خزينه هائي است مختلف و جواهراتيست متعدده پس مغتنم شمارد آنچه که باز مي شود براي
او از آن درسها اگر ذهنش تحمل آنرا دارد پس مشارکت کند بآن مثل اين که همه درسها مال اوست پس اگر عاجز شد از ضبطش بتمامها اعتنا کند باهم آنها اين در دروس متفرقه است و اما درس تقاسيم مثل درس واحد است پس کسي که طاقت ضبطش را نداشته باشد صلاح نيست داخل در آن شود امر سيزدهم آن که چون حاضر شود مجلس استاد را پس بايد سلام بدهد بر حاضرين بصدائي که بشنوند و اختصاص بدهد استاد را بتحيت و اکرام زیاد و بعضي ها حلقه علم را در حال شروعشان در بحث از مواضعي شمرده اند که سلام داده نميشود و جماعتي از افاضل هم اختيار
کرده اند و اين متجه است چون که مشغول مي کند ايشان را رد سلام از آن چيزي که در او هستند از قبيل بحث وحضور قلب کما اينکه غالبا این طور است خصوصا اگر در اثناي تقرير مسئله باشند بجهت اينکه بريدن بحث بر ايشان ضررش بيشتر است از آن مواردي که دليل وارد شده سلام نکنید وليکن اگر خواست اين کار را هم بجا آورد پس بايد داخل ايشان بنشيند و دور از مقابل استاد باشد بطوري که ملتفت او نشود تا فارغ شود اگر ممکن است تا جمع کرده باشد بين حق ادب با او و بين حق بحث در اين که دفع شواغل کرده از او .
امر چهاردهم آن که چون سلام داد گردن حاضرينرا پامال نكند كه نزديك استاد بنشيند اگر منزلت و مقام آنرا ندارد بلکه بنشيند آنجائي که مجلس باو ختم ميشود چنانچه در حديث هم وارد شده پس اگر استاد تصریحا باو گفت جلو بيا یا حاضرين در مجلس گفتند یا مقام و منزلتش آنجا بود یا اينکه ميداند استاد و حاضرين مي خواهند پيش برود و نشستن او نزديك استاد مصلحت دارد مثل اينکه مذاکره کند با او که نفع بحاضرين برسد از آن یا اينکه پيرمرد است يا صلاح و فضيلتش زياد است که در اين صورت باکي نيست که نزديك بنشيند امر پانزدهم آنکه حريص
باشد که نزديك استاد بنشيند اگر منزلتش نزديك نشستن بوده باشد تا اين که بفهمد کلام او را فهميدن کاملي و بدون مشقت وليكن خيلي نزديک ننشيند که نسبت سوء ادب باو داده شود و نگذارد چيزي از لباس يا بدنش را بر لباس يا متکا یا سجاده استاد چنانچه گذشت بدان بدرستي که زماني که سبقت گرفت بمکان ياجائي در مجلس درس آنوقت احق ميشود بآن مكان، و براي غيرش جايز نيست که او را منع کند از آن و اگر چه بحسب آداب هم محق باشد و بعضيها گفته اند بعد از آن حقش باقي ميماند مثل پيشه وريکه مکاني را از بازار يا از شارع گرفته و مأنوس شده پس ساقط نميشود
حقش از آن مكان بواسطه مفارقتش و اگر چه یکروز يا دو روز دستش از درس قطع شود البته وقتي که بعد از آن حاضر شود و اين بحث در مکان مصلي هم مي آيد که مشتمل بر فوائدي است مثل ذکر و نحو آن امر شانزدهم آن که مؤدب باشد با رفقايش و آنهايي که حاضر در مجلس اند پس بدرستي که ادب داشتنش با آنها ادب داشتن با استاد است و مجلس او را احترام نموده و بايد احترام بزرگان و اَقران و رفقايش را نگه دارد امر هفدهم آنکه مزاحمت نکند احديرا در مجلش و نخواهد ايستادن احديرا براي او از محل خودش و اگر اکرام کرد او را غيرش بمجلس خودش قبول نکند از آن بجهت نهي حضرت رسول صلى الله عليه و آله از اينکه برخيزد مرد از مجلس خودش و ديگري در آن بنشيند بلکه آن حضرت فرموده توسعه بدهند بلي اگر نشستن در مجلس و جاي اکرام کننده مصلحتي باشد براي حاضرين و علم پيدا کند بقرائن و از اکرام کننده که دوست ميدارد اکرام را
عيب ندارد امر هجدهم آنکه ننشيند وسط مجلس و ننشيند جلو کسي بدون ضرورتي براي آن که روايت شده از حضرت رسول صلي الله عليه و آله که لعن فرمودند کسي را که بنشيند و سط حلقه يعني مجلس بلي اگر ضرورتي باشد
مثل اين که مجلس تنك باشد و ازدحام زياد باشد و اگر بخواهد ترك كند وسط نشستن را نمي شنود عيب ندارد که همان وسط بنشيند امر نوزدهم آن که ننشيند بين دو برادر يا پدر و پسر یا دو خويش یا دو رفيق مگر برضايت آنها باهم براي آن که روايت شده که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) نهي فرمودند از اين که بنشيند مردي بين دو مرد مگر بادن آنها أمر بيستم آن که سزاوار است براي حاضرين چون کسي بيايد آنکه توسعه بدهند براي او و اکرام بکند او را آنچه اکرام مي کردند مثل او را و چون وسعت دادند باو در مجلس و حرجي باشد خودش را در هم بگيرد وطلب وسعت نکند و زحمت ندهد احدي از ايشانرا که کنارش يا پشتش هستند و از جاي خود خارج نشود نه جلو و نه عقب امر بيست و يکم آنکه تكلم نکند در اثناي درس غيرش چيزي که متعلق بآن نيست یا چيزي که قطع ميکند بر او بحثش را و چون شروع کند بعض آنها در درسي بايد تکلم نكند بکلامي در درسي که فارغ شده و نه غير آن از آن چيزهائي که فايده اش فوت نميشود مگر باذن استاد یا صاحب درس امر بيست و دوم آن که شرکت نکند احدي از آن جماعت ديگري را در حديثش با استاد خصوص مشارکت با استاد، بعض از حکماء فرموده اند از ادب است که مشارکت نکند مرد در حديث او و بعضي ها در اين معني شعري انشاد کرده اند، ولا تشارك في الحديث اهله وان عرفت فرعه وأصله . يعني شرکت نکن در حديث اهلش اگر چه داني فرع او واصلش پس اگر بداند رضايت متکلم را باکي نيست امر بيست و سوم آن که چون بد ادبي کند بعض از طلاب بر غيرش نهي نکند او را مگر استاد جز آنکه به اشاره استاد باشد يا سرّي فيما بين آنها باشد که در اينصورت عيب ندارد که غير استاد نهي کند بر سبيل نصيحت و اما اگر کسي بد ادبي کرد نسبت باستاد معين و واجب است بر تمام آن جماعت که نهيش کنند بقدر امکان را گرچه استاد مسامحه
نمايد براي آنکه وفا بحق استاد شده باشد
امر بیست و چهارم آنکه چون بخواهد قرائت کند و بخواند براي استاد بايد رعايت کند نوبت خودش را از حيث تقديم وتأخير وجلو نيفتد بدون رضايت کسي که نوبت مال اوست و روايت شده که يکنفر انصاري آمد خدمت حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) و سؤالي کرد از آن حضرت و مردي هم از نقيف آمد پس حضرت فرمودند يا اخا نقيف انصاري پيش از تو سؤال کرد، پس بنشين تا ابتدا كنم بحاجت انصاري قبل از حاجت تو و گفته شده که نوبت خود را نبخشيد بجهت اينکه ايثار بقرب نقصست پس اگر استاد مصلحتي در آن ديد در يك وقتي و اشاره باو کرد امتثال كند امرش را در حاليكه معتقد باشد کمال رأي و حق بودن غرضشرا بر آن و گفته شده مستحب است بر سابقي که مقدم کند برخودش کسي را که نوبتش دور است براي تاکيد احترامش و وجوب ذمه اش و در اين حدیثي از ابن عباس روايت شده و هم چنين است اگر براي متأخر حاجت ضروري بوده باشد و متقدَّم هم بداند يعني در اينصورت هم مستحب است که متأخر را جلو بيندازد، و نوبت حاصل ميشود بزود آمدن در مجلس استاد پس هرکس زود آمد بمجلس استاد نوبت او مقدم است و لو اينکه بعدا هم برود براي ضرورتي مثل قضاء حاجتي یا تجديد وضوئي البته ماداميکه زياد طول نکشد عادتا و الّا حقش ساقط ميشود و اگر با هم مساوي شدند قرعه بزند بين آنها اين در علمي است که واجب باشد تعلمش و الّا مخيّر است و در اين حال مستحب است براي او مراعات ترتيب پس از آن قرعه و اگر جمع شدند بر يك درس با تقارب افہامشان جايز است ايضا و اگر مدرس مدرسه شرط کرد بر او که بخواند اهل آن در وقت معيني جايز نيست بر او تقديم غير آنها بدون اذنشان و اگرچه
سابق باشند یا عدم وجوب تعليم يا با وجوب همه اما اگر درس خارجين از مدرسه واجب ودرس اهل مدرسه واجب نيست پس آيا استثنا خورده یا واجب است خواندن درس آنها و ترك نمودن آنچه مختص است باو از عوض آنروز یا مقدم داشتن اهل مدرسه است وجوهيست وقول وسطي حد وسط است.
امر بيست و پنجم اينکه پيش روي استاد بنشيند چنانچه تفصيل و هيآتش در آداب با استادش گذشت، و کتابي را که در او درس ميخواند با خودش حاضر کند و خودش بردارد و وقت خواندن در حاليکه باز است روي زمين نگذارد بلکه بدستش بگيرد و بخواند از آن امر بيست و ششم اينکه نخواند تا اينکه از استاد اذن بگيرد اينرا جماعتي از علماء ذکر فرمودند پس وقتي که اذنش داد بگويد اعوذ بالله من الشيطان الرجيم پس از آن بگويد بسم الله الرحمن الرحيم و حمد کند خداي تعالي را و درود بفرستد بر پيغمبر و آل او صلوات الله عليهم اجمعين پس از آن دعا کند براي استاد و براي پدر و مادرش و براي اساتيدش و علما و براي خودش و جميع مسلمين و اگر اختصاص دهد مصنف آن کتاب را بدعا خوبست و همينطور کند هر وقت شروع کرد در قرائت درسي یا تکرار يا مطالعه یا مقابله اش در حضور استاد یا در غيبت او مگر آنکه بايد اختصاص دهد استاد را بذکر دعا وقتي که پيش او ميخواند و طلب رحمت کند براي مصنف کتاب چنانکه ذکر نموديم و چون دعا نمود باستاد بگويد رضي الله عنكم يا عن شيخنا يا امامنا و نحو اينها و قصدش باين کلمات استادش باشد و چون فارغ شد از درس دعا کند براي استاد ايضا و استاد هم براي طالب دعا کند هروقت براي او دعا کرد پس اگر شاگرد ترك نمود استفتاح بآنچه ذکر کرديم از جهل یا از روي نسيان آگاهش کند بر آن و ياد بدهد اورا و متذکرش کند بآن بدرستیکه
آن از اهم آدابست و بتحقيق که حديث وارد شده در ابتداء بامور مهمه از تسميه و تحميد خدايتعالي و اين از اهم آنها است امر بيست و هفتم آنکه سزاوار است مذاکره کنند با کسي که رفيق اوست از کساني که مواظب مجلس استاد هستند بچيزي که در او فوائدی و ضوابطي و قواعدي وغير اينها باشد و اعاده دهند کلام استاد را در مابين خودشان بجهت اينکه در مذاکره نفع بزرگیست و مقدم بر نفع حفظ است و سزاوار است که سرعت کنند بآن بعد از برخاستن از مجلس و قبل از تفرقه اذهانشان و پراکندگي خاطرشان و شذوذ بعض آنچه را که شنيدند از افهامشان پس از آن مذاکره کنند در بعض اوقات وهيچ چيزي نيست براي طالب علم که بواسطۀ او دوري کنند از حرج و ضيق و تنگي مثل مذاکره و اگر نيانت کسي را که با او مذاکره کند مذاکره نمايد خودش باخودش و مکرر کند معناي آنچه را که شنيده و لفظش را بر قلبش تا اينکه اينها بخاطرش بماند بجهت آنکه تکرار معني بر قلب مثل تکرار لفظ است بر زبان و کم است آنکه رستگار شود کسيکه اقتصار کند بر فکر و تعقل در حضور استاد خاصه و پس از آن ترك كند و برخيزد و رديگر اعاده نکند امر بيست و هشتم آنکه مذاکره که ذکرش شد بايد در غير مجلس استاد باشد يا در همانجا باشد اما بعد از منصرف شدن او بطوريکه صداي آنها را نشنود بجهت اينکه اشتغال آنها بمذاکره و شنواندن ايشان مر او را از کم ادبيست وجرئتست خصوصا وقتي که براي آنها اعاده دهنده باشد جهت اينکه بالانشيني براي اعاده در مجلس استاد از زشتترين صفاست و دوري از ادبست اللهم الا اينکه استاد امرش کند بآن براي مصلحتي که ميبيند امر بيست و نهم اينکه بر طلبه است يعني لازم است که مراعات کند آداب متقدم يا نزديك بآن را با بزرك ومعيدشان و نزاع نکند با او در چيزيکه
گفته براي آنها وقتي که شك کنند در گفتۀ او بلکه رفاقت کنند در تحقيق حال و توسل پيدا کند ببيان حق بحسب امكان پس اگر حق مشتبه ماند رجوع کند در او باستاد با مدارا و بدون بيان کسي که مخالف است يا موافق بلکه اقتصار کنند بر بيان حق و صواب هر طوري که هست امرسي ام اينکه واجب است بر هر يك از ايشان که ميداند يك نوع علمي را و یك قسم کمالي را ارشاد کند رفقايشرا و ترغيب کند ايشان را در اجتماع و تحصيل و مذاکره و آسان کند براي ايشان مؤنه اش راو تذکر دهد مر ايشان را بآنچه استفاده ميشود از فواعد و قواعد وغرائب و ارشادش بر وجه نصيحت و مذاکره باشد پس بارشاد ايشان مبارك ميكند خداوند تعالي علمش را و نوراني ميکند قلبش را و موکّد ميکند مسائلي را که نزد اوست با اينکه چقدر فائده دارد از قبيل ثواب جزبل و فراوان خداوند ، و نيکوئي نظر و مرحمتش و کسي که بخل ورزد بر ايشان از ارشاد و تبليغ ميبوده باشد بضد آنچه ذکر کرديم و ثابت نميماند علمش و اگر هم بماند ثمره نميدهد ومبارك نميشود براي او و بتحقيق که اين تجربه شده براي جماعتي از سلف و خلف و حسادت نکند احدي را از ايشان و حقير نشمارد او را و فخر نكند بر او، و عجب نکند بفهم و سبقت خود بجهت آنکه خودش هم مثل ايشان بود پس از آن خداوند منت گذاشت بر او پس بايد حمد کند خدايتعالي را بر آن و طلب زيادي کند از او بتوسط ادامه شکرش پس چون امتثال نمود آن را و کامل شد اهليتش و مشهور شد فضيلتش بالا برود بما بعد آن از مراتب و خداوند ولي توفيق است .
باب دوم در آداب فتوي ومفتي و مستفتي است و هر آينه ذکر ميکنيم ما از آن آداب مهمش را بجهت آنکه او بابي است بسيار وسيع و مقدم مياندازيم بر آن مقدمه را پس ميگوئيم بدان بدرستیکه فتوی دادن خطرش بزرگست و اَجرش زياد و فضل او بسيار وموقعش جليل است بجهت آنکه مفتي وارث انبيا است و قائم بوجوب كفائيست، وليكن او در معرض خطا و خطر است و از اينجهت فرموده اند مفتي نايب از خدايتعالي است پس بايد نظر کند که چگونه ميگويد و بتحقيق که وارد شده در او و در آدابش و در توقف در او و دوري کردن از آن آیات واخبار و آثار زيادي و ما جملۀ از آن را ذکر ميکنيم خداوند تبارك و تعالي در سوره نساء آيه 175 ميفرمايد فتوي ميپرسند از تو بگو خدا فتوي ميدهد شما را و بيان ميکند احكام را و در سوره يوئي آيه 53 ميفرمايد خبر ميپرسند از تو که آيا علي (علیه السلام) امام بر حق است بگو آري بحق پروردگارم که آن برحق است و در سوره يوسف آيه 46 ميفرمايد اي يوسف اي بسيار راستگو اعلام نماي بما تعبير را در اينکه هفت گاز فربه الخ و در سوره نحل آيه 117 ميفرمايد و ميگويد براي وصف کردن زنان خود دروغ را بدرستيکه آنانکه مي بندند بر خدا دروغ را رستگار نميشوند و در جاي ديگر ميفرمايد و اينکه بگوئيد بر خدا آنچه را که نميدانيد و در سورۀ يونس در آيه 59 ميفرمايد بگو خبردهيد آنچه فرو فرستاده خدا براي شما از روزي پس گردانيديد از آن حرامي و حلالي بگو آيا خدا رخصت داد براي شما يا دروغ مي بنديد پس نظر کن چگونه خداوند متعال قسمت کرده مستند حکم را بدو قسم پس ماداميکه اذن تحقق پيدا نکند تو دروغگوئي و نظر کن بقول خداوند تعالي در حاليکه حکايت ميکند از رسولش که گرامي ترين خلق اوست که ميفرمايد
اگر افترا کند بر ما بعضي سخنان را هر آينه بگيريم از او دست راست او پس هر آينه قطع نمائيم از او رك گردن را. وقتي که اين تهديد خدا باشد براي بهترين خلقش بر او پس چگونه است حال غيرش وقت حضور او بین دو دست او (کنايه از پيش رو است) اين از آيات بود و اما اخبار بسيار است منجمله قول حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) است که فرمود خداوند نميگيرد علم را از مردم بطوريکه انتزاع کند او را وليکن ميگيرد علم را بواسطه گرفتن علماء حتى اينکه اگر علماء باقي نمانند مردم جهال را رئيس قرار ميدهند پس سئوال ميکنند و آنها فتوي ميدهند بدون علم پس گمراه ميشوند و گمراه ميکنند و باز ميفرمايد اگر کسي فتوي بدهد بفتوائي بدون تثبت يا بدون علم گناهش بر کسي است که فتوي داده و ايضا ميفرمايد سختترين مردم روز قيامت از حيث عذاب مردي است که پيغمبري را کشته باشد يا پيغمبري او را کشته باشد و يا مرديست که مردم را بدون علم گمراه نموده باشد و يامصور است صورت تماثيل (يعني عکسبردار است) و از کلام حضرت اميرالمومنين است که دشمن ترين مردم نزد خداي عزوجل دو مردند اول مردي که خداوند او را بخودش واگذاشته از راه منحرف گرديده و بسخن بدعت آور دل داده بتحقيق که فرو ميرود در نماز و روزه و آن مرد سبب فتنه و فساد است براي کسيکه بواسطه او در فتنه واقع شده و گمراه است از راه کسیکه پيش از او براہ راست رفته و گمراه کننده است کساني را که اقتداء باو ميکنند در زندگي و بعد از موتش حمل نموده گناهان غير خودش را دوم مرديکه نادانيها را جمع کرده (و بوسيله آنها مردم نادان را گمراه ميکند ) و اعانت میکند بفساد و فتنه هاي تاريک و ظلماني عوام او را عالم ميدانند و حال آنکه یکروز در او بي نیاز و سالم نيست صبح کرد هر روز و در پي زياد کردن چيزي بود که کم آن بهتر از بسيار است تا آنکه بآن رسيد و سيراب کرديد از آب متعفن گنديده و پر شد از مطالب بيهوده ميان مردم براي حکم دادن نشسته و بآنچه
که بر غير او اشتباه است خود را دانا ميداند اگر باو يکي از مسائل مشكله عرضه شود در جواب آن سخنان بيمعني و بيهوده از راي خود تهيه نموده و بدرستيکه آنچه در جواب گفته يقين دارد او در خلط نمودن شبهات مانند تار عنکبوت است نميداند آيا درست حکم کرده يا بخطا رفته چيزيرا که او انکار کرده گمان نميبرد ديگري بآن علم دارد و باور نميکند که بر خلاف آنچه گفته ديگري را دانشي است و نمي بيند که وراء آنچه رسيده است روش و مذهبي است پس او باز کننده است شترهاي کور و نابينا را و بسيار مرتکب شبهات ميشود و در نادانيها بسيار اشتباه ميکند و آنچه را نميداند عذرش را نميخواهد تا سالم بماند و بواسطۀ ناداني جواب دندان شکني نميتواند بدهد پس غنيمت ميشمارد بباد دادن روايات را مانند گياه خشك و بي فائده که گريه ميکند از او مواريث و ريخته ميشود از اوخونها (بسبب حكمهائيکه بظلم و ستم صادر کرده خونهاي بنا حق ريخته شده وارثها از دست جور او بآواز بلند گريه ميکنند که چرا بدست صاحبانش نرسيده ) و حلال ميشود بسبب قضاوت اوفرجهاي حرام و حرام ميشود بسبب حکم اوفرجهاي حلال سوگند بخدا که با مايه و توانا نيست بجواب دادن آنچه از او سئوال ميشود با فرط ادعاء علم حق را و زرارة بن أعين از حضرت باقر روايت نموده که گفت سئوال کردم از آنحضرت که چيست حجت خدا بر بندگانش فرمود اينکه بگويد آنچه را ميداند و نگويد آنچه را که نميداند (در وافي از ابي عبيده حذاء منقولست که گفت شنيدم حضرت باقر(علیه السلام) ميفرمود کسي که فتوي بدهد مردم را بدون علم و هدايتي لعنت ميکنند او را ملائكه رحمت و ملائکه عذاب و گردن گير او ميشود وزر کسي که عمل بفتواي او نموده باشد . ايضا درواني از مفضل روايت نموده که گفت حضرت صادق(علیه السلام) فرموده که گفت نهي مي کنم ترا از دو خصلت که مردان در اين دو هلاك ميشوند يکي اينکه باطل را
براي خدا دين قرار بدهد ( يعني باطل را بين خود و خدا دين قرار بدهد و خدا را بآن عبادت کند) و ديگر آنکه فتوى بدهد مردم را پانچه نميداند و ايضا وافي ار کافي از بجلي روايت نموده که گفت حضرت صادق عليه السلام بمن فرمود بر تو باد بر دو خصلت ( يعني دوري کن از آن) که هر کس هلاك شد در آن دو هلاك شد يکي آنکه فتوي ندهي براي خود ديگر آنکه دين قرارند هي آنرا که نميداني) و از اين شبرمة فقيه عامي منقول است که گفت يادم نمي آيد حديثي که از جعفر ابن محمد (علیه السلام) شنيده ام مگر آنکه نزديك است قلبم پاره شود فرمود حديث کرد مرا پدرم از جدش از رسول خدا صلوات الله عليهم ابن شبرمة مي گويد قسم بخدا دروغ نگفت پدرش برجدش و نه جدش برسول خدا (صلی الله علیه و آله) که فرمود فرمود رسول خدا کسي که عمل کند بقياسها بتحقيق که هم هلاك شده و هم هلاك کرده و کسي که فتوي بدهد مردم را و حال آنکه نداند ناسخ را از منسوخ و محکم را از متشابه تحقيق که هلاك ميشود و هلاک مي کند مترجم گويد يعني هم خود را هلاک مي کند و هم پيروانش را که در احکام خداوند متابعت آنان کرده اند و از بعضي تابعين منقول است که گفت درك نمودم يکصد و بيست نفر از انصار و از اصحاب حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) را و از یکنفر آنها مسئله سؤال کردم پس ردش کرد بديگري و آن هم رد کرد بديگري تا باز برگشت باوّلي مترجم گويد اين يکصدوبيست نفر اصحاب جواب مسئله را ندادند که مبادا در خلاف واقع بيفتند ولعنت ملائکه رحمت و عذاب بر آنها واقعشود چنانکه در خبر قبلي گذشت و ايضا از آن تابعي منقول است که گفت بتحقيق درك كردم در اين مسجد يکصد و بيست نفر از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را که نبود يکي از ايشان که حديث کند بچيزي مگر آنکه دوست داشت برادرش بي نياز کند او را از آن حديث و سؤال نميشود از فتوائي مگر آن که دوست داشت برادرش بي نياز کند او را از آن فتوي و از برامنقول است که گفت سيصد نفر از اهل بدر را ديدم که در ايشان نبود احدي مگر آن که دوست داشت رفيقش بينيازش کنداز فتوي دادن.
و از ابن عباس منقول است که هر کس فتوي بدهد مردم را در هرچه که سئوال ميکنند از او مجنون است و از بعض سلف منقول است که هر کس عالم بین خدا و بين خلقش ميباشد پس بايد نظر کند که چگونه بين آنها داخل شده و بهض از اکابر به بعض از مفتين فرمودند مي بينم فتوي ميدهي مردم را پس وقتي که بیايد ترا مردي و سؤال کند از تو همتت آن نباشد که خارج شوي از آنچه در او واقع شده بلکه همتت آن باشد که خلاص کني خود را از آنچه سئوال شده و از عطاء بن سائب نابغي منقول است که ميگويد درک کردم جماعتي را که وقتي يکي از ايشان از چيزي سؤال ميشود هر آينه ميترسيدند .
مترجم گويد - يعني از جوابش ميترسيدند که مبادا جواب بدهند و در خلاف واقع بيفتند وملعون ملائکه رحمت عذاب بشوند و از ثوبان مرفوعا منقول است که زود بوده باشد اقوامي از امت من که سؤال ميکنند از فقهاشان مشگل ترين مسائل را و ايشانند شرار امت من از اين حديث شريف معلوم ميشود که غالب مردم در اين زمان از شرار و بدترين امت خاتم أنبياء هستند چونکه اين صفت را بسياري دارا ميباشند و از ابن مسعود منقول است که چه بسا باشد مردي بگويد خدا امر بفلان کرده پس خدا بفرمايد دروغ گفتي. و از يحي بن سعيد منقول است که فرمود ابن مسيب فتوائي نميداد مگر آنکه عرض ميکرد اي خدا سالم دار مرا و سالم دار از من يعني هم مرا از زحمت فتوي دادن نگاه دار وهم آنهائيکه از من فتوي ميگيرند و از مالك بن أنس منقول است که او سؤال کرده شد از چهل و هشت مسئله پس درسي و دوۀ آنها گفت نميدانم.
و در روايت - ديگر است که او از پنجاه مسئله سئوال کرده شد و هيچ يك را جواب نداد و ميفرمود کسي که جواب بدهد مسئله را سزاوار است قبل از جواب
خودش را عرضه بدارد بر بهشت و جهنم و بييند چگونه است نجاتش پس از آن جواب بدهد. و روزي مسئله از او سئوال شد فرمود نميدانم گفته شد اين مسئله خفيف و آسان است غضب نمود و گفت نيست از علم چيزيکه آسان باشد آيا نشنيده اي قول خداي تعالي را که ميفرمايد ستلقي عليك قولا ثقیلا پس علم تمامش ثقيل است .
و قاسم بن محمد بن ابي بکر که يکي از فقهاء مدينه و علم و فقهش بين مسلمين مسلم بود از چيزي سئوال شد فرمود خوب نميدانم سائل عرض کرد من پيش تو آمده ام و کسي را غير از تو نميشناسم جواب فرمود نگاه نکن بطول ريش ومحاسن من و ازدحام مردم را در اطراف من بخدا قسم خوب نميدانم پس يك شيخي از قريش پيش او نشسته بود گفت اي برادر زاده جواب بده مسئله را بخدا قسم نديدم ترا در مجلسي که کسي افضل باشد از تو امروز ، پس قاسم فرمود بخدا قسم اگر زبانم قطع شود بهتر است از برايمن تا اينکه تكلم كنم بچيزي که نميدانم .
و از حسن بن محمد بن شرف شاه استرآبادي منقول است که روزي زني وارد شد بر او و چيز هاي مشکل که راجع بحيض بود از او سئوال کرد ايشان عاجز ماند از جواب آن زن گفت پته هاي عمامه شما بکمرت رسيده و از جواب زني عاجز ميشوي پس شيخ مذکور فرمود اي خاله اگر هر مسئله راکه سئوال ميشود ميدانستم هر اينه پته عمامه ام بشاخ گاو ميرسيد.
مترجم گويد- اين کنايه است از زير زمين با همان گاوي که معروف است که ميگويند زمين روي شاخ او است البته مبالغه است و اقوال علماء در اين باب بسيار است وليکن ما اقتصار نموديم بهمين مقدار و شروع ميکنم در انواعي
که باب بآن منقسم ميشود.
نوع اول - اموریست که معتبر است در هر مفتي و فتوي دهنده . بدان بدرستيکه براي شخص مفتي چند چيز شرط است
اول آنکه مسلمان باشد دوم آنکه مکلف باشد، سوم آنکه عادل باشد چهارم آنکه فقيه باشد و فقاهت حاصل نميشود مگر اينکه قيام کند بمعرفت احکام شرعيه و استنباط از ادله تفصيليه که عبارت باشد از قرآن مجيد و اخبار اهل بيت عزيز و اجماع و ادله عقليه وسائر اصول عمليه و اينها شناخته نميشود مگر بعد از شناختن چيزي که توقف دارد بر او اثبات صانع عالم و صفاتي که ايمان بآن کامل ميشود و نبوت و امامت و معاد بآن تمام ميگردد که آن عبارت باشد از علم کلام - و شناختن آنچه که ادله بواسطه او بدست ميآيد که عبارت باشد از علم صرف و نحو و لغت عرب و علم منطق که شرائط حد و برهان از او دانسته ميشود و علم اصول و آنچه که باحكام شرعيه متعلق است از قبيل آيات قرآني و شناختن احاديث و علوم آن از حيث متن و سند ولو بيافتن اصل صحيحي که وقت حاجت باو بتواند رجوع کند و شناختن مواضع خلاف و وفاق باين معني که بشناسد مسئله که بآن فتوي ميدهد مخالف إجماع نيست بلکه بايد بداند که او موافق بعضي متقدمين است يا ظن غالب پيدا کند که متقدمين در آن مسئله تکلمي نکرده اند بلکه در عصر خودش احداث و پيدا شده يا قدري جلوتر از خودش (مبتلا به مردم شده ) پنجم آنکه بايد براي او ملکه نفساني و قوۀ قدسي باشد که بتواند اخذ کند فروع را از اصول و رد کند هر قضيه را بمدرك خود - و اين شرائط مفتي مستقل بود که ما آنرا بر وجه اجمال ايراد نموديم و تفصيل آن موکول باصول فقه است و چون جمع شود اين اوصاف در شخصي واجب ميشود براي در هر مسئله فقهيۀ فرعيۀ
که خودش محتاج اليه است يا غير خود اينکه استفراغ وسع نمايد در تفصيل احكام آن مسئله باَدله تفصيليه و براي او جايز نيست که غيرش را تقليد کند نه در افتاء غيرش و نه براي خودش البته با وسعت وقت فعل آنجائي که مسئله در او داخل ميشود و بطوري که ممکنش باشد در آنوقت استنباط مسئله را بکند بحيثي که منافات با فعل نداشته باشد و اما اگر وقت تنك باشد جايز است تقليد کند مجتهد زنده را و در مجتهد ميت دو وجه است و بعض علماء رضوان الله عليهم منع کرده اند مطلقا خواه ( رقت باشد يا نباشد از زنده باشد يا از مرده)
نوع دوم- در احکام مفتي و آداب او است و در آن مسائلي است
مسئله اول آنکه فتوي دادن واجب کفائيست و همچنين تحصيل مراتب آن (که آنهم كفائيست ) و اگر از مسئله سئوال شود وغير از او نباشد جواب آن مسئله واجب عيني ميشود و اگر در موضع سئوال غيرهم باشد جواب بر هر دو واجب کفائي ميشود و اگر حاضر نباشد مگر یکنفر وليكن پيدا کردن ديگري هم زحمت ندارد در اين صورت آيا برحاضر واجب عيني است يانه دو وجه است ( بعضي ها فرموده اند واجب عيني است و بعضيها گفته اند واجب کفائيست) و اگر دريك ناحيه فتوي دهنده نباشد بر هر مكلفي واجب کفائيست که سعي بآن و تحصيل نمايند البته نسبت بکسيکه شرائط تحصيل ممکنش باشد و اگر در سعي همه اخلال نمودند (وترك تحصيل کردند) در گناه همه شريك هستند و اين وجوب كفائي بواسطه اشتغال بعضي از ديگران ساقط نميشود بجهت آنکه ممکن است آن شخص مشغول بمطلوب نرسد بواسطه فوت يا غير آن ( از قبيل ابتلاء بنماز استيجاري و روزه آن باکمي معاش و كمك نکردن ديگران و تهمت مفت خواري و گدا وحلوائي خواندن یا مقدس شدن و تسبيح صد دانه فرستادن يا بعشق منبر صد فلس روضه
خوان شدن يا بواسطه فرق گذاشتن اعلام در شهريه و حقوق ومنوط شدن شهريه و بدرسي رفتن و تملق از حواشي گفتن که همه اينها منافي با تحصيل وشخص مشغول بعد از پنجاه سال يا زيادتر بجايي نخواهد رسيد ) و در سقوط وجوب ظن بوصول كافي نيست اگر چه قائل باکتفا هم بشويم در قيام بوجوب کفائي با اينکه احتمال سقوط هم ميرود ( يعني احتمال اينکه واجب كفائي از ديگران ساقط شود بواسطه ظن آنها بوصول مشتغلين بمطلوب خود که مقام افتا باشد ميرود)
مسئله دوم آنکه سزاوار است فتوي ندهد در حال تغيير خلق و اشتغال قلب و یا حصول مانعي از کمال تأمل مثل غضب و گرسنگي و عطش و تشنگي وحزن وفرح در حاليکه اين دو ( حزن وفرح ) غالب باشند و سستي و ملالت و مرض و گرما و سرما که هر سه شديد و موذي باشند و مدافعه نمودن با بول و غائط و نحو اینها البته اين در صورتيست که وقت وجوبش تنك نباشد و اگر در يکي از آن حالات فتوي داد باعتقاد آنکه آنها مانعش نميشوند از درك صواب فتوا صحيح است وليکن کراهت دارد بجهت آنکه احتمال خطر در پيش خود ميدهد مسئله سوم آنکه چون فتوي بدهد در واقعه و پس از آن اجتهادش تغيير کند و مقلد هم بداند که او رجوع کرده علم مقلد هم از طرف مفتي باشد ياغير از آن ( مثل اينکه در رساله اش به ببند يا از خود مقلد سئوال کند ) على كل حال بايد عمل بقول دومش نمايد پس اگرعمل بقول اول نکرده جايز نيست عمل باو واگر قبل از آنکه علم پيدا کند برجوع مجتهدش عمل بقول اول کرد نقض بقول دوم نميشود و اگرچه مستفتي نداند رجوع مفتي را مثل اينکه مفتي در حق او رجوع نکرده باشد وليکن برمفتي لازم است که اورا اعلام کند برجوعش اعم از اينکه او عمل نکرده یا کرده باشد تا اينکه مستفتي در عمل ديگرش رجوع کند از او ( يعني از قول اول ) مسئله چهارم آنکه اگر فتوي داد
بحادثۀ پس از آن حادثۀ مثل اولي حادث شد پس اگر فتواي اول را با دليلش ميداند و متذکر است بهمان در ثاني هم فتوى بدهد بدون نظر و اگر فتوي را ميداند و دليلش را متذکر نيست و چيزي هم عارض نشده که بخواهد رجوع کند پس در جواز افتا اش بفتواء اولي با وجوب اعادۀ اجتهادش دو قول است و مثل اوست تجديد طلب در تيمم واجتهاد در قبله و همين طور است اگر قاضي حکم نمود باجتهاد پس از آن همان مسئله پيش آمد شد (يعني در تمام اين دور اين اشکال هست که آيا ميتواند عمل باولي کند يا نه )
مسئله پنجم - آنکه جايز نيست فتوي بچيزيکه متعلق بالفاظ ايمان و اقرار و وصايا و نحو آن ميباشد مگر براي کسيکه از اهل بلد اقرار کننده و وصيت کننده باشد و يا اگر هم از اهل بلد آن نيست دانا بمراد ايشان باشد عادة پس آگاه باش که اين امريست مهم نوع سوم در آداب فتوي و در آن مسائليست
مسئله اول آنکه واجب است بر مفتي که بطوري جواب مسئله را بيان کند که اشکال برطرف و زائل گردد پس از آن اقتصار کند برجواب شفاها و اگر لسان مفتي را ندانست کافي است که ترجمه آن را دو نفر شخص عادل کننده بعضي گفته اند يك نفر هم کافيست بجهت آنکه او خبر است و خبر از قول يك نفر عادل مسموع است و ميتواند جواب را بنويسد واگر چه خطري است و گذشتگان زياد دوري ميکردند از فتوى دادن در رقعه يعني فتوي را در کاغذ نمي نوشتند بجهت احتمالاتيکه عارض آن ميشود چونکه هر حرفي از سائل مزيتي در جواب دارد و زياد مشاهده کرده ايم که شخص بتوسط رقعه سئوالي کرده که لفظش مخالف آنچه در رقعه بوده ميشده ما رجوع بلفظش ميکرديم و جواب را بر طبق کلامش ميداديم ورقعه را بعد از آنکه جواب بر طبق آن نوشته بوديم پاره ميکرديم
مسئله دوم- آنکه عبارتش بايد واضح وصحيح وطوري باشد که عامه مردم بفهمند ومختص خاصه نباشد و در جوابش از کلام قلق ومشكل ومستهجن و اعراب غريب يا ضعيف دوري نمايد وذکر کند که اعراب غريب مختص بلغتي است يا نحو آن مسئله سوم آنکه اگر در جواب مسئله تفصيلي هست مطلق نگذارد بجهت آنکه او خطا است و از براي اوست که استفصال كند از سائل اگر حاضر است و اگر مسئله در رقعه است اعاده دهد در رقعه ديگري و پس از آن جوابش را بنويسد و اين کار بهتر و هم سالم تر است و اگر ميخواهد اقتصار کند بيکي از اقسام مسئله در صورتيکه بداند واقع همان است براي سائل وبگويد جواب اينست اگر امر اينطور است يا بگويد حال آنچه است که ذکر کرديم و نحو اينها و ميتواند که تمام اقسام را تفصيل دهد و حكم هر مسئله را ذکر کند وليکن بعضيها مكروه دانسته اند و فرموده اند اين ياد دادن فجور است بمردم بسبب آنکه آنها اطلاع پيدا ميکنند بحكم آن قسمتي که ضرر دارد و آن قسمتي که نفع دارد مسئله چهارم - اگر در رقعه مسائلي سئوال شده بهتر آنست که بهر ترتيب سئوال شده جواب هم بهمان ترتيب باشد و اگر ترك ترتيب نمود بايد متعلق جواب را ذکر کند که در اينصورت عيبي ندارد بخلاف ترتيب جواب بدهد و از قبيل قول خداي تعالي ميشود که در سوره آل عمران ميفرمايد يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَتَسْوَدُّ وُجُوهٌ فَأَمَّا الَّذِينَ اسْوَدَّتْ وُجُوهُهُمْ (أَكَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمَانِكُمْ فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ وَأَمَّا الَّذِينَ ابْيَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفِي رَحْمَةِ اللَّهِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ که خداوند بطور لف و نشر مشوش ذکر فرموده حال اين دو دسته اشخاص را )
مسئله پنجم - آنکه بعضي فرموده اند ازبي ادبيست که سئوال بخط مفتي باشد اما املاء و تهذيبش عيبي ندارد بلکه خوب است
مسئله ششم آنکه براي او واجب نيست که سئوال را بنويسد بنا بر آنچه که علم دارد باو از صورت واقعه اگر در رقعه باو تعرضي نيست ( يعني شأن او نيست اين کار با اينکه اصلا جايز نيست) بلکه بايد هر چه در رقعه نوشته همان را جواب دهد و اگر اراده خلافش را دارد بگويد اگر امر اينطور است جواب هم اين است و مستحب است که زياد کند بر آنچه که در رقعه است چيزي را که متعلق باوست و محتاج اليه سال است مسئله هفتم آنکه اگر سئوال کننده کُندفهم است بايد رفاقت و صبر کند بر فهماندن سئوال و جواب بدرستي که ثواب او بسيار است مسئله هشتم آنکه بايد در رقعه آنچه هست کلمه بكلمه تأمل کند بطور شافي و کافي و بايد اعتنائي و بآخر کلام زيادتر باشد بجهت آنکه سئوال در آخر رقعه است و گاهي تمام آن مفيد است و از آخرش غافل است - بعضي از علماء فرموده اند سزاوار است که در مسئله آسان توقف کند مثل اينکه در مسئله صعب ومشگل توقف ميکرد تا عادت نمايد. مسئله نهم آنکه اگر در رقعۀ كلمه را يافت که مشتبه است از مستفتي سئوال کند و نقطه گذارد و شکل گيري کند و همچنين است اگر لحني يا خطائي در او باشد که معني را تغيير بدهد بايد اصلاحش کند و اگر در اثناء سطر يا آخر آن جاي سفيدي باقي مانده باشد خط بر او بکشد يا چيزي بر آن بنويسد و مشغولش کند که ديگر جاي سفيد باقي بماند بجهت آنکه چه بسا باشد قصد ايذاء داشته باشند نسبت بمفتي و در سفيدي بعد از اخذ فتوي چيزي را بنويسند که او را فاسد کنند چنانچه همين معني نسبت به بعض از اعيان اتفاق افتاد مسئله دهم آنکه مستحب است رقعه را بر حاضرين بخواند اگر از اهل معني هستند و مشورت و مباحثه کند با ايشان البته برفق وانصاف اگر چه پستر يا شاگرد او باشند بجهت آنکه اقتداء نموده باشد بعلماء گذشته و ديگر آنکه رجاء و اميد ظهور چيزي
که گاهي مخفي ميشود بر او هست بجهت آنکه براي هر خاطري نصيب وحظي از فيض پروردگار عالميان هست مگر آن که در رقعه چيزي باشد که اظهارش قبيح باشد يا سائل کتمانش را بخواهد يا در اظهارش مفسده باشد مسئله يازدهم آنکه جواب را بايد بخط واضح و روشن و حد وسط بنويسد نه زياد رقيق باشد که ترس پاك شدن داشته باشد و نه زياد غليظ و درشت باشد و بين سطرها نه زياد باز باشد و نه داخل هم بلکه حد وسط باشد و بعضيها مستحب دانسته اند که قلم وخط خود را عوض نکند بلكه بيك خط و يك قلم باشد تا هم تزوير نشود وهم خطش مشتبه نگردد مسئله دوازدهم آنکه چون جواب را نوشت در او اعاده نظر و تأمل کند ( يعني دو مرتبه بخواند ) تادر او اختلالي يا اخلالي ببعض مسئول عنه واقع نشود و اين عمل بايد پيش از نوشتن اسم خود و ختم جواب باشد مسئله سيزدهم آنکه اگر اول از او سئوال شده عادت از قديم و حديث بر آن جاري شده که جواب را در طرف چپ رقعه مينويسند و در بالاي بسم الله و نحوآن در هيچ حال ننويسد مسئله چهاردهم آنکه مستحب است وقتي که ميخواهد فتوى بدهد پناه بخداي تعالي ببرد از شيطان رانده شده ( يعني بگويد اعوذ بالله من الشيطان الرجيم) و بعد) نام خدا را ببرد ( بگويد بسم الله الرحمن الرحيم ) وحمدش نمايد ( بگويد الحمدلله رب العالمين ) و درود بر پيغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بفرستد و دعا کند و بگويد رب اشرح لي صدري تا آخر و بعضيها اينطور ميفرمودند لا حول ولا قوة الا بالله العلي العظيم سبحانك لا علم لنا إلا ما علمتنا ففهمناها سليمان تا آخر اللهم صل على محمد وآله وصحبه وسائر النبيين والصالحين اللهم وفقني واهدني و سددني واجمع لي بين الصواب والثواب (حق وأجر) واعذني من الخطاء والحرمان مسئله پانزدهم آنکه در ابتداء فتواش بنويسد الحمدلله يا الله الموفق ياحسبنا الله يا حسبي الله یا الجواب و بالله التوفيق يا نحو اينها و نيکوتر آنست که ابتداء بحمد نمايد
بجهت حديثي که در اين باب وارد شده ( و آن حديث اين است ظاهراً كل أمر ذي بال لم يبتدء فيه بحمد الله فهو ابتر يعني هر امر صاحب قدري که ابتدا نشود بحمد خدا ناتمام است) و سزاوار است که بلسانش جاري نمايد و بنويسد پس از آن ختم کند بگفتن والله اعلم يا و بالله التوفيق وبعدش بنويسد که اين را نوشت يا گفت فلان پسر فلاني مال فلان بلد یا شهر که نسبت بچيزي بدهد که شناخته شود مثل ذكر قبيلۀ يا بلدى يا صفتي يا غير اينها مسئله شانزدهم آن است که بعضيها فرموده اند سزاوار است مفتي جواب را با مداد بنويسد نه با مرکب تا اينکه پاك نشود اما بخلاف كتب علمي که در آنها بامرکب نوشتن بهتر است بجهت آنکه کتاب را براي بقا ميخواهند ومركب بقائش بهتر است مسئله هفدهم آنکه سزاوار است جواب را مختصر کند ( يعني در بعضي موارد تطويلش مطلوب است) و طوري باشد که عموم مردم بخوبي بفهمند حتي اينکه بعضيها مينوشتند - يجوز - ولا يجوز - وتجب ام لا - نه اينکه بگويد نعم و نحو اين مسئله هيجدهم آنکه بعضيها فرموده اند اگر از او سئوال کنند از گفته شخصي که گفته من راست گوترم از محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم يا گفته نماز امريست بازيچه و نحو اينها از اشخاصي که خون آنها حدر است و سزاوار قتل هستند مبادرت نکند در حكم بقتل او و بگويد قتل او واجب است بلکه ترديد بيندازد باينکه اگر اين شخص ثابت ماند باقرار خودش يا به نيت خود حکمش اين است (و اگر انکار کرد فلا) و اگر سئوال شد از شخصي که تکلم نموده بچيزيکه احتمال کفر و عدم آن ميرود بگويد بپرسيد از اين گوينده اگر گفت فلان چيز را اراده کرده ام حکمش فلان وفلان است (و الا خير) راگرسئوال شد از کسيکه شخصي را کشته يا چشمي را کور کرده يا غير از اينها احتياط نمايد و ذکر کند شروط قصاص را و اگر سئوال شد از کسيکه مستحق تعزير است ذکر کند آنچه را تعزير بآن ميشود پس بگويد تازيانه بزنند كذا وكذا و زياد نکند بران (يعني زياد تر از مقدار شرعي نگويد يا زيادتر از وصف
آن چيزي ذکرنکند ) مسئله نوزدهم آنکه اگر سئوال بشود از ميراثي عادت بر اين جاري نيست که شرط بکنند در ارث عدم رقيت و کفر و غير اينها را از موانع ارث بلکه مطلق محمول بر آنست بخلاف اينکه اخوت واخوات و اعمام و پسران ايشان اطلاق بشود که در اينصورت ناچار بايد در جواب بگويد ابويني است يا از طرف پدر يا از جهت مادر کدام يك است و اگر در آنچه ذکر شده در رقعه استفتاء به کساني هستند که ارث نميبرند بهتر آن است که ساقط کند و بگويد فلان کس ارث نمي برد و ساقط است و اگر از کساني باشد که در بعض أحوال ارث ميبرد و در بعض ديگر ارث نميبرد البته آنوقت اينطور بگويد فلاني در اينصورت ساقط وارث نميبرد و نحو اينها تا اينکه توهم نشود آن شخص در هيچ حال ارث نميبرد واگر سئوال شد از برادر و خواهرها و از پسران و دختران سزاوار نيست در جواب بگوید للذكر مثل حظ الأنثيين بجهت اينکه آن تعبير گاهي مشکل ميشود برعامي بلکه اينطور بگويد تقسيم کنيد ترکه را بر فلان سهم و از براي هر پسري دو سهم و از براي هر دختري یك سهم ميباشد. مثلا اگر بلفظ قرآن جواب بدهد عيبي ندارد بجهت قلة و کمي خفاء معناي آن و اگر چه بطريق اول جواب بدهد بهتر و سزاوارتر است و سزاوار نيست که اول بگويد ترکه تقسيم ميشود اما بعد از اخراج آنچه واجب است تقديم او مثل از قبيل وصیت و دين (اگر وصيت کرده و ديني داشته باشد) تا آخر آنچه که لازم است استثناء او مسئله بيستم آنکه سزاوار است جواب را متصل بآخر استفتاء نمايد و فاصله بين استفتا وجواب نگذارد بجهت اينکه زياد نکند سائل چيزي را که فساد داشته باشد و اگر جاي جواب متصل وملصق است همان موضع الصاق را بنويسد و اگر موضع جوان تنك باشد جواب را در رقعه ديگر ننويسد بلکه بايد در پشت و يا در حاشيه آن بنويسد
و اگر در پشتش نوشت البته در بالاي او بنويسد مگر آنکه از پائين رقعه شروع کند متصل باستفتاء پس تمام کند در پائين پشت رقعه تا جواب متصل باستفتاء شود مسئله بيست و يکم آنکه اگر بر مفتي ظاهر شد که جوابش برخلاف غرض مستفتي است و او راضي نيست که در رقعه اش آن جواب نوشته شود البته بايد اقتصار کند بصرف گفتن جواب وان را در رقعه ننويسد و بايد دوري کند از اينکه ميل بفتواي خود نمايد يا بحيلۀ شرعي با او مخاصمه کند بجهت اينکه اين معني از اقبح عيوب و اشنع فساد است و از وجوه ميل آن است که در جواب آنچه را که بنفع او است بنويسند و آنچه را که برضرر او ميباشد ترك نمايد و مفتي حق ندارد که ابتدا کند در مسائل دعوي و بینات بوجوهيکه خود را خلاصي دهد از آن و نه اينکه داناکند يکي از خصمين را بچيزيکه بتواند دفع نمايد بسبب او حجة ودليل رفيقش را تا اينکه بواسطه اينها نرسد بباطل نمودن حقي (يعني مفتي آن کارها را نکند تا بابطال حق نرسد) و سزاوار است براي مفتي چونکه ببيند بر نفع سائل طريق و راهي را که ضرر بر ديگران هم نداشته باشد اينکه ارشاد کند بآن مثلا مانند کسي که قسم خورده که بر زن خود نفقه ندهد تا يکماه و حلف هم منعقد شده باشد پس مفتي بگويد از صداقش عطا کن يا قرض باو بده يا باو بفروش و پس از آن ذمه زوجه را بري کند- و چنانچه حکايت شده مردي ببعض از علماء عرض کرد قسم ياد نموده ام که در نهار رمضان بازن خود وطي کنم و کفاره ندهم ومعصيت هم نکرده باشم پس آن عالم فرمود با زوجه ات مسافرت کن إنتهي مسئله بيست و دوم چون مفتي مصلحتي را ببيند در فتوي دادن براي شخص عامي چيزي که در او تغليظ وتشديد باشد و او بظاهر آنچه فتوي داده معتقد نباشد و از براي او در گفته خودش تأويلي باشد جايز است آن فتوي دادن در حالتيکه زجر و تهديد بخواهد بکند البته در موضع
حاجت و در وقتي که بر او مفسده متربت نشود چنانچه از ابن عباس منقول است که مردي از او پرسيد از توبه قاتل پس آن جناب فرمودند توبه براي قاتل نيست و و شخص ديگر سئوال کرد آنحضرت فرمود براي قاتل توبه هست و پس از آن فرمود اما شخص اول چون در چشمانش ارادۀ قتل ديدم پس منعش نمودم واما شخص ثاني چون مسكين آمد وقتل هم کرده بود منهم نا اميدش نکردم وليکن واجب است بر مفتي که در وقت گفتن آن كلام توريه نمايد پس بگويد براي او توبه نيست در حال اصرارش بر گناه يا و حال آنکه او اراده قتل دارد و نحو اينها که دروغ نباشد مسئله بيست و سوم آنکه بر مفتي واجب است وقتي که رقعه هاي استفتاء پيش او جمع ميشود مقدم دارد سابق را که الأسبق فالاسبق شده باشد چنانچه قاضي در خصماء همين کار ميکند و البته اين در جائيست که فتوي دادن واجب باشد و اگر مشتبه شدند و سابق را از لاحق تميز نداد قرعه بيندازد و بعضيها گفته اند زنها را و آن اشخاصي که از بلد وشهردور آمده اند آنها را مقدم کند البته مسافرين که از بلاد غريب آمده اند در صورتي مقدم ميشوند که تأخيرشان موجب ضرر بشود بواسطه عقب افتادن او از رفقاش مگر زماني که زياد باشند بطوريکه غير آنها متضرر نشوند يك ضرر فاحشي که در اينصورت بايد سابقي را مقدم داشت يا قرعه بزند ومقدم هم نکند احدي را مگر در يك فتوي
مسئله بيست و چهارم آنکه چون مفتي در رقعه استفتاء خط غير خود را ببيند که او هم أهل فتوي باشد، بايد فتوايش موافق او باشد و اگرچه او از خودش پائين تر است و در پائين خط او بنويسد اين جواب یا جواب صحيح است يا جواب من هم همين طور است يا مثل اينست یا همين طور ميگويم ونحو اينها و ميتواند حكم را ذکر کند بعبارت مختصر تر و لطيف تر و اما اگر خط غير اهل را ببيند با
او فتوي ندهد تا تقرير منکري نکرده باشد بلکه ميتواند اعتراض کند بر او و ردش نمايد و اگر چه صاحب رقعه اجازه ندهد ( چونکه بر طرف کردن منکرات از واجبات است در صورت تمکن و فتوي دادن نا اهل از افحش منکرات بلکه موجب بدعتها وخرابي دين است فلهذا ردش بدون اجازه صاحب ورقه عيب که ندارد سهل است بلکه واجب است) وليکن پيش خودش نگاه ندارد مگر باذن صاحب رقعه وايضا ميتواند مسائل را نهي و زجر کند و قبح آنچه را که بجاي آورده بيان کند و اينکه واجب است بر او که تفتيش و بحث کند از اهل فتوي (و از هر کس استفتاء نکند و هر که را اهل فتوي نداند و عمامه بزرك و ريش پهن او را گول نزند و بصرف قصه هاي چرند که از او ميشنود او را ملا نپندارد بلکه بر هر مكلفي واجب است در زمان حضور فحص ازامام خود کند تا مثل ابي حنيفه را پيشواي خود نداند و در زمان غيبت فحص از اعلم مجتهد جامع الشرائط بنمايد و بقول روضه خوان هفتگي خود اکتفا نکند مسئله دين بچه بازي نيست هر چند خود دين امروزه بچه بازي شده خدا دين ما را حفظ و از شر اين زمان نگاهداري و از اشخاص ملا نما نجات بدهد که بمجرد اينکه اعلم وقت اجازه اخذ سهم و صرف در معاصي نداد او از اعلميت ميفتد نعوذ بالله از شر اينطور ملا) و اگر در رقعه اسم کسي باشد که او را نشناسد از سائل سئوال کند و اگر سائلهم نشناخت امتناع نمايد از فتوى دادن با او بجهت آن خطريکه در پيش گفتيم و بهتر آن است در يك همچه جائي بصاحب رقعه بگويد رقعه را عوض کن و اگر امتناع کرد جوابش را شفاها بدهد و بکتابت جواب ندهد و اگر بترسد فتنۀ را از رد بر فتواء کسي که اهليت ندارد وخطائي هم نکرده عدول کند از فتوي دادن و امتناع نمايد با وجود فتواي غير اهل و اما اگرخطا نموده واجب است تنبيه کند بر او و حرام است امتناع از فتوى در
حالتيکه ترك تنبيه کند برخطاء آن بلکه واجب است بر او که رد نمايد در وقت ميسور و توانائي یا رقعه را عوض کند يا باذن صاحبش پاره کند و اگر همه اينها متعذر شد جواب حق را بنويسد و نيکوست که اعاده دهد و بر گرداند بر مفتي اول البته با اذن صاحبش و اگر فتواي اهل را مطابق خودش نيافت و از آن طرف قطع بخطائش هم ندارد بايد اقتصار کند بر نوشتن جواب خودش و متعرض فتواي غير نشود باينکه تخطۀ یا اعتراض داشته باشد.
مسئله بيست و پنجم آنکه چون مفتي سئوال را اصلا نفهمد و صاحب آن هم حاضر نباشد بعضيها گفته اند براي صاحب رقعه بنويسد که زيادتر شرح بده تا جواب بدهيم چونکه نفهميدم آنچه را نوشته بوديد واگر جواب را نوشت در جايي بنويسد که مضر بحال رقعه نباشد و اگر از رقعه يکصورتي را فهميد ولكن احتمال غير آن را هم دارد تصريح بر آن کند در اول جواب باينکه بگويد اگر مرادت فلان چيزاست پس جوابش فلان است و اگر مرادت غير آن است پس جوابش فلان و فلان است مسئله بيست و ششم آنکه بد نيست مفتي ذکر کند در فتوايش دليل مختصري را از قبيل آيه حديث يا غير آن و بعضیها منع نموده اند بجهت اينکه فرق باشد بین فتوى وتصنيف و بعضيها تفضيل داده اند باينکه اگر فتوي براي عوام است ذکر دليل نکند و اگر براي اهل علم و فقيه است ذکر نمايد و اين تفضيل نيکو است بلکه بعضي از اوقات مفتي محتاج است که تشديد و مبالغه کند پس بگويد اين اجماع مسلمين است يا بگويد در اين خلافي نديدم با اينکه اگر کسي مخالفت نمود اين فتوى را بتحقيق که مخالفت نموده واجب را و عدول از حق يا از اجماع کرده یا گناه نموده يا فاسق شده یا اينکه بر ولي امر است که اين فتوى را اخذ نمايد يا اين امر را مهمل نگذارد و آنچه شبيه اين الفاظ است البته بر حسب مقتضاي مصلحت
و حال نوع چهارم در احکام مستفتي و آداب و اوصاف او است و در آن چند مسئله است مسئله اول در صفت مستفتي است و او هر کسي است که بدرجۀ اجتهاد نرسيده و جامع جميع شرائط و علومي که قبلا گذشت نبوده باشد پس آن در احکاميکه سئوال ميکند مستفتي است و گاهي تعبير بعامي شده اگر چه از فضلا و دانشمندان عصر خودش باشد بلکه بسا باشد که در علوم ديگر اعلم از مفتي باشد البته در علوميکه فتوي دادن بر آن توقف نداشته باشد بجهت آنکه عامي اصطلاحي است در مقابل خاصه بهر معني که در آن اعتبار شود و مراد از عامي کساني هستند که پائين تر از ايشان باشند و بعامي نيز مقلد هم ميگويند و مراد از تقليد قبول قول کسي است که جايز باشد بر او خطا بدون دليل بر آنچه قبول شده قولش در او و تقليد مصدر باب تفعيل است از ماده قلاده مثل اينکه آنچه را معتقدش شده از احکام شرعي قرار داده است مانند قلاده بر گردن کسيکه تقليدش ميکند مترجم گويد آنچه که مناسبت دارد با قول لغوبين آن است که تقليد عمل بقول غير باشد بدون دليل مؤيداً باينکه ميگويند تقليد بر مجتهد حرام است و معني ندارد قبول قول غير حرام باشد چنانچه مصنف ره تقليد را قبول قول غير دانسته و نه التزام بقول غير يا اخذ رساله غير که ديگران فرموده اند هيچ يك نبايد حرام باشد بلکه آنکه بر مجتهد حرام است عمل بقول غير است بدون دليل واشكال بر اينکه اگر تقليد عمل باشد پس چرا ميگويند عمل عامي بدون تقليد باطل است پس معلوم ميشود براي عمل چيز ديگريست که آن را تقليد ميگويند بي وجه است چونکه اگر عملش مطابق با واقع یا من يتبع رايه نشد باطل و اما اگر مطابق با واقع یا من يتبع رأيه شد صحيح است اشکلات ديگري شده با جواب هاش هر کس طالب است بمحلش رجوع کند انتهي و چون حادثه بر مقلد اتفاق افتد واجب است حکم آن را بداند و اگر در بلد خودش نيافت کسي را که استفتا کند واجب است بجائي برود که مفتي هست اگر
چه خانه اش دور باشد و بتحقيق اشخاصي از سلف و گذشتگان براي يك مسئله چند شبانه و روز رحلت ميکردند و در بعض مسائل از عراق بحجاز ميرفتند و در حديث ابي در داء گذشت قصه آنمرديکه از حجاز بشام حرکت نمود مسئله دوم آنکه واجب است بر مقلد که استفتاء نکند مگر از کسي که بشناسد و يا ظي قوي پيدا کند بعلم او بطوريکه اهليت براي افتا داشته باشد و عدالت او را احراز نموده باشد و اگر جهل بعلمش دارد لازم است که تفحص و بحث کند تا يکي از دو امر (علم بعلم يا ظن بعلمش ) را احراز کند يا بممارست که اطلاع بر حالش پيدا کند و يا بشهادت دو نفر شخص عادل يا شياعيکه افادۀ علم دهد، انصاف او را بعلم و عدالت ويا باعتقاد جماعتى از علماء که عالم بطريق هستند و اگر چه عادلهم نباشند البته بطوري باشد که از قول ايشان ظن حاصل شود و اگر عدالتش مجهول شد رجوع کند در او بده نفر که مفيد عدالت باشد یا شياع و یا بشهادت عدلين
مسئله سوم آنکه اگر جمع شوند دو نفر يا بيشتر از کسانيکه جايز باشد استفتاء از ايشان پس اگر متفق شدند در فتوا اخذ بهمان ميشود و اگر اختلاف نمودند بر مقلد واجب است که رجوع باعلم کند که هم علمش بيشتر و هم تقوايش زيادتر است و اگر در اين دو وصف (علم و تقوي) مختلف شدند اينجا دو حالت پيدا ميکند يکي آنکه هر دو صاحب ورع و تقوي هستند ولکن در يکي علميت بيشتر است يعني اعلم در اينصورت واجب است از اعلم استفتاء شود ديگر آنکه هر دو اعلم باشند وليکن يکي اورع باشد اينجا واجب است از اورع استفتاء کند و اگر يکي اعلم و ديگري اورع شد بايد تقليد اعلم نمايد و اگر ندانست حال هيچ يك را و یا مساوي شدند در اوصاف مخير است (از هر کدام که ميخواهد تقليد کند) و اگر چه اين فرض بعيد است و چه بسا فرموده اند مخير است مطلقاً (در همه اينصور بهريك ميخواهد رجوع کند)
بجهت اشتراك جميع آنها در اهليت فتوي دادن اين قول اكثر عامه است (سينها) و از ما (شيعيان) گويندۀ را نميدانم و آنکه منصوص است نزد ما قول اول است
مسئله چهارم - در جواز تقليد ميت است با وجود مجتهد حي يا در صورت نبودن حي براي جمهور اقوالي است که اصح آنها تزد ايشان جواز او است مطلقا (مجتهد مي باشد يا نباشد) بجهت آنکه مذاهب نمي رود بواسطه مردن صاحب آنها و ديگر آنکه موت شاهد پيش از حکم مانع از حکم بشهادتش نميشود بخلاف فسقش (که در اينصورت مانع از حکم ميشود ) قول دوم عدم جواز است مطلقا (اعم از اينکه مجتهد حي باشد يا نباشد) بجهت فوت اهليت آن بسبب موتش و از اين جهت است که اجماع منعقد ميشود بعد از موتش (يعني اثري بر مخالفت او مرتب نميکنند) بخلاف در زمان حيوتش که اگر مخالف باشد اجماع منعقد نميشود و مشهور بين أصحاب همين قول است مخصوصا پيش متاخرين از ايشان بلکه قائل بخلاف نيست از کسانيکه معتنابه هستند وليكن اين دليل ناتمام است بنابراصول ما - يعني شيعه بجهت آنکه عبرت در اجماع دخول امام صلی الله علیه و آله و سلم است چنانچه مخفي نيست (اين اعتبار) قول سوم منع ازجواز تقليد میت است با وجود مجتهد حي نه با عدمش البته تحقيق اين مقام در غير اين رساله است مسئله پنجم اگر مفتي متعدد شد و در علم و دين مساوي شدند یا قائل بتخيير شديم بقول مطلق آنوقت تقليد کند هرکس را که ميخواهد در مسائلي که اتفاق ميفتد پس از آن اگر واقعه ديگري اتفاق افتاد آيا واجب است بر او که رجوع باولي کند يا نه دوجه است عدمش اوجه است و همچنين است قول در همان واقعه اولي که در وقت ديگري اتفاق افتد ( يعني اينجا هم لازم نيست بمجتهد اول رجوع نمايد بلکه باز هم مخير استکه بهر کدام ميخواهد رجوع کند).
مسئله ششم اگر استفتا نمود مسئله را و جواب داد پس از آن در مرتبه همان مسئله اتفاق افتاد آيا واجب است بر مستفتي که تجديد کند سئوال را یا نه دو وجه است يکي از آنها لزوم تجديد است بجهت احتمال تغيير رأي مفتي دوم آنکه لازم نيست و اين قول اقوى است بجهت اينکه حكم ثابت شد و اصل استمرار آن است البته اين در تقليد حي است و اما در تقليد ميت اين حرف جاري نيست مسئله هفتم آنکه ميتواند خودش استفتا كند وهم توسط کسي که وثوق بآن دارد يا بتوسط رقعه و نوشته البته در اين صورت ميتواند اعتماد بر خط مفتي داشته باشد اگر عادلي خبر داد که آن خط
مفتي است باخودش بشناسد خط او را و شك نكند كه آيا جواب بخط او است يا نه واگر لغت مفتي را ندانست (مثل اينکه مستفتي عرب باشد و مفتي عجم يا بالعکس) محتاج بمترجم عادل است و آيا یك نفر مترجم عادل کافي است يا محتاج بدو نفر ميباشد دو وجه است بهتر آنها قول دوم است (يعني محتاج بدو نفر مترجم عادل است) مسئله هشتم آنکه سزاوار است بر مستفتي که مؤدب باشد با مفتي و خطاب و جوابش با او به نيکوئي باشد و با دست خود بصورت او اشاره نکند و باو نگويد. تو محافظت نکردي در فلان چيز و نه اينکه اگر جوابش را داد بگويد اينطور فهميدم يا بر من واقع شد و نحو اينها (از چيزهائيکه باعث بي ادبي ميشود نسبت بمفتي) و نگويد فلاني يا غير تو مرا باين یا بخلاف اين فتوي داد و نگويد اگر جواب تو موافق آنچه است کأ نوشته شده بنويس والا خير و درحالتيکه ايستاده از او سئوال نکند و نه در حاليکه بشتاب و تند ميرود و نه در حاليکه مشغول بچيزي است که مانع از فکر تمام است و از او طلب دليل نکند و نگويد براي چه اينطور گفتي پس اگر دوست ميدارد که اطمينان نفس پيدا کند بسبب شنيدن دليل در مجلس ديگري
طلب کند و اگر ميخواهيد در همان مجلس باشد بعد از قبول فتوي طلب نمايد مسئله نهم آنکه اگر بخواهد جمع کند خط چند مفتي را در يك ورقه بهتر آن است الإعلم فالاعلم کند ( يعني هر کدام علمشان باجميع شرائط بيشتر است آن را مقدم کند) پس از آن باَورع پس از آن باسنّ همينطور بترتيب مرجحات در امامت و اگر ميخواهد، جواب ها را منفردا بگيرد بهر کدام که ميخواهد شروع کند و بايد رقعه استفتا بزرگ باشد تا مفتي متمکن از استيفاء جواب بطور وضوح بوده باشد نه اينکه مختصر و مضر باشد، بحالي مستفتي مسئله دهم آنکه بايد نويسنده رقعه از کساني باشد که نيکو سئوال کند و سئوال را برطبق غرض بنمايد و خط و لفظ را ظاهر و روشن کند و آن خطو لفظ طوري باشند که تصحيف راه بآنها نداشته باشد (يعني تغيير نتوانند بدهند) و موضوع سئوال را بيان کند و موضع اشتباه را نقطه گذارد و لغت آن را ضبط کند (مثل اينکه بگويد حسن بضم حاء) و اگر آن نويسنده اهل علم باشد بهتر است چنانچه بعض علماء فتوائي رانمينوشتند جز در نامه که اهل علم نوشته بود مسئله يازدهم آنکه ترك نكند در رقعه دعاي بر مفتي را (بلکه بايد او را دعا کند) پس اگر اقتصار نمود برفتواء يکنفر بگويد چه ميگوئي رحمك الله یا رضي الله يا وفقك الله یا سددك الله و رضي عن والديك و نحو اينها (از دعاهائيکه در هر زمان معمول ومستعمل است) و نيکو نيست که خودش را داخل دردعا کند، اين در صورتي بود که از يکنفر و ميخواست استفتاء کند اما اگر از چند(1)نفر سئوال نمايد بگويد چه ميفرمائيد یا چيست قول شما رضي الله عنكم يا چيست قول فقهاء سددهم الله يا ايدهم و نحو اينها و اگر عبارت را جمع بياورد براي تعظيم يکنفر بهتر است و رقعه را باز کرده بدهد بمفتي و باز کرده بگيرد و او را محتاج به باز کردن و پيچيدن نکند مسئله دوازدهم اگر صاحب واقعه در پلد خودمفتي نيافت بر او واجب است که رحلت و کوچ کند تا بدست
1) 2. میخواهند
بياورد البته در صورتيکه حکم بر او واجب باشد چنانچه قبلا گذشت و اگر نيافت او را نه در بلد خود و نه در بلد غيرش بنابر اينکه برمجتهد ميت قولي نباشد و نعوذبالله زمانهم خالي باشد از مجتهد بر او واجب است اَخذ باحتياط کند در امر خود البته بقدر امكان و اگراتفاق نيفتاد احتياط پس آيا مکلف است بچيزي که بجاي آورد در واقعه خود يا نه در او نظر است باب سوم در مناظره و شروط وآداب او است بدان بدرستيکه مناظره در احکام دين از دين است وليکن براي او شروط ومحل و وقتي است پس کسيکه مشغول آن شود بر وجه شرعي و ايستادگي کند بشروط او بتحقيق که ايستادگي نموده بحدود او و اقتدا کرده بسلف صالحين بدرستيکه آنها مناظره ميکردند در مسائل شرعيه و مناظره ايشان نبود مگر براي خدا و براي طلب حق و براي اشخاصي که مناظره ميکنند براي خدا و در خدا - علاماتي استکه بواسطه آن ظاهر ميشود شروط و آداب اول از علامات آن است که قصدش از مناظره رسيدن بحق وطلب ظهور باشد بهروجهيکه اتفاق افتد نه اينکه قصدش ظهور صواب وغزارت علم و صحت نظر خود بوده باشد بجهت اينکه اين معني مراء است و شناختي که مراء چقدر قبيح است و تأکيد در نهي او شده و از علامات اين قصد آنستکه مناظره نکند مگر با رجاء تاثير و اما اگر بداند که مناظر قبول نميکند حق را و برنميگردد از رأي خود و براي اين باشد که خطاء لو پيشش ظاهر شود البته اين مناظره جايز نيست بجهت آفاتي که براي مترتب ميشود و ذكرش خواهد آمد وغايت مطلوب از آن حاصل نميشود دوم از علامات آنستکه در موضع مناظره چيز اهمي نبوده باشد چون که مناظره اگر بر وجه شرعي واقع شود و در امر واجبي باشد از واجبات كفائيست اما اگر آنجا واجب عيني يا واجب کفائي که هم از مناظره است باشد اشتغال بآن جايز نيست و از جمله واجباتي که در اين زمان قائم باو نيست
امر بمعروف و نهي از منکر است وچه بسا باشد که مناظر در مجلسي مناظره و صاحب و رفيق يكعده منکرات شود چنانچه مخفي نيست بر کسيکه امتحان و تجربه کند احوال واجبات ومحرمات را پس از آن او مناظره ميکند در چيزي که اصلا اتفاق نيفتد و اگر هم اتفاق افتد بسيار کم باشد مثل مناظره در دقايق علميه و فروع شرعيه بلکه از مناظر وغير مناظر در مجلس مناظره فحشها و اذيتها صادر و تقصير در چيزهائيکه واجب است رعايتش بعمل مي آيد مثل تصيحت بمسلمين و محبت و و دوستي با ايشان (که واجب است در هر وقت و در هر زمان رعايت شود) سوم از علامات آنستکه بايد مناظر در دين مجتهد باشد تا فتواي برأي خودش بدهد نه بمذهب ديگري تا اينکه اگرحق بر او ظاهر شد از زبان خصم بتواند منتقل بآن شود (و از خصم قبول نمايد) و اگر مجتهد نباشد حق ندارد مخالفت کند مذهب کسي را که تقليدش ميکند و فائده هم براي او در اين مناظره نيست و اوقا در بر ترك نيست اگر ضعف دليل خصم ظاهر شود و بر فرض اينکه مباحثه کند با مجتهدي و ضعف دليل او ظاهر گردد ضرري بمجتهد نميرساند بجهت آنکه اواخذ نموده بدليلي که پيش خودش ترجيح دارد و اگرچه في نفسه ضعيف باشد چنانچه اين معني براي سائر مجتهدين هم اتفاق بيفتد بجهت اينکه گاهي خود ايشان متمسك بدليلي ميشوند که بعدا براي خودشان یا براي غير معلوم مي شود که آن دليل در نهايت ضعف است لذا تغيير ميدهند فتاواي خود را حتي در يک کتاب بلکه در یك ورق اين معني اتفاق ميفتد چهارم از علامات آن است که در يك واقعه مهمه يا در يك مسئله قريب الوقوع که نزديك است واقع شود مناظره نمايند و اين که اهتمام بدهند بمثل اين مسائل وغرض مهم ايشان بيان حق باشند و زياد تر از مايحتاج خود کلام را طول ندهند در تحقيق حق و مغرور نشوند باينکه مناظره در اين مسائل نادره موجب رياضت فکر و ملکه استدلال و تحقيق ميشود چنانچه اين
(در علامات شخص مناظر است)
مفتي زياد اتفاق ميافتد براي اشخاصي که قصد شان حظ نفوس است از اظهار معرفت، آن وقت مناظره مي کنند در تعريفات و نقوض آن و در مغالطات و نحو آن که اگر امتحان کني حال ايشان را بطور دقت هر آينه خواهي يافت که مقصد ايشان سواي بيان حق است ( بلکه غرضشان اظهار معرفت و خود نمائيست) پنچم از علامات آنست که مناظره در خلوت پيش او بهتر از مناظره در محفل باشد بجهت آنکه خلوت جامع تر است مر قصد او را وصفاش بيشتر است براي فکر درك حق و در حضور خلق محرك داعي ريا و حرص بر ساکت نمودن خصم ولو بباطل زياد است و گاهي براي اصحاب مقاصد فاسده در خلوت کسالت روي ميدهد که جواب مسئله را بدهد وليکن در حضور مردم و مجامع يك نشاطي و براي او حاصل ميشود که مهياي جواب مسئله ميگردد ششم از علامات آنست که در طلب حق مثل منشد ضاله بوده باشد ( که وقتي او را نشانه ميدهند بگم شده اش ) شکر گزار باشد هر زماني پيدا نمود او را و فرق نگذارد بين اين که حق بدست خودش ظاهر شده یا بردست غير خودش پس رفيقش را كمك و معين بداند نه خصم و دشمن و شکر گزارش باشد چون خطا را باو معرفي کند يا حق را براي او ظاهر سازد چنانچه اگر او راهي را براي گم شده اش برود و ديگري او را راه نمايي کند و بگويد ضاله تواز اين راه رفت ( البته و صد البته بايد شکر کند او را و الا کفران نعمت نموده و همچه شخصي حقوق شناس نيست ) وحق ضاله مؤمن است و بايد او را طلب کند پس حقش اين است که هر وقت حق بر لسان خصمش ظاهر شد خوشحال شود و شکر گزار او باشد نه اين که خجالت بکشد و صورتش سياه گردد و رنگش زائل شود واجتهاد کند در مجاهده او و دفع نمايد جهد او را هفتم از علامات آنست که رفيقش را منع نکند از انتقال دليلى بدليلي و از
سئوالي بسئوالي بلکه متمکنش کنند از ايراد آنچه حاضر کرده و خارج نمايد از کلامش آنچه را محتاج باوست در رسيدن بحق پس اگر حق را یافت در ضمن او یا مستلزمش کرده و اگرچه غافل از لزوم باشد پس بايد قبول کند و حمد خدا نمايد بجهت آنکه غرض رسيدن بحق است و اگر چه در کلام متهافت باشد البته در صورتي که مطلوب از او حاصل بشود و اما قول او که ميگويد اين مرا ملزم نميکند و من کلام ترا ترك كرده ام و تو حق نداري اين را بگوئي ونحو اينها از کلمات خلق شده و درغ مناظرين پس اين محض عناد و خروج از نهج سداد است و زياد از اوقات مي بيني که مناظرات در محافل منجر بمجادلات ميشود و حتي اينکه معترض طلب دليل ميکند و مدعي منع ميکند آنچه را که عالم باو است و مجلس بر همان انکار و اصرار عناد منقضي و تمام ميشود و اين عين فساد وخيانت شرع مطهر و دخول در ذم من كتم علمه ميباشد هشتم از علامات آنستکه مناظره را با کسي که مستقل بعلم است بکند که از او استفاده کند اگر در طلب حق است و غالب ايشان از مناظره با فحول و بزرگان احتراز ميکنند بجهت آنکه ميترسند حق بر لسان آنها ظاهر شود و رغبت مينمايند در کسي که از خودشان پست ترند بطمع اينکه برايشان ترويج باطل بکنند و سواي اين شروط و آداب شروط ديگري و آداب دقيقه است وليکن در آنچه که ذکر شد اشيايي هست که ترا هدايت کند براي مناظره کردن براي خدا .
فصل دوم - در آفات مناظره است و مهلكات اخلاقي که از آن متولد ميشود بدان بدرستي که مناظرۀ که وضعش براي غلبه و خاموش کردن خصم و مباهات و تشويق براي اظهار فضل بوده باشد آن منبع جميع اخلاقاتي است که پيش خداوند، مذموم و پيش دشمن او( شيطان ) پسنديده است و نسبت یك همچه
مناظرۀ بالنسبه بفواحش باطني مثل کبر و عجب وريا وحسد ومفاخره وخودپسندي وحب جاه وغير اينها ( از کارهاي ناپسند پيش شرع مقدس ) نسبت شراب است بالنسبه بفواحش ظاهريه مثل زنا وقتل ونسبت دادن زنا. پس چنانچه اگر کسي مخير باشد بين شرب خمر وبين باقي فواحش پس شرب خمر را كوچك شمارد و بياشامد باعث ميشود که ساير فواحش را نيز مرتکب شود همچنين است اگر بر کسي حب افحام ( ساکت نمودن خصم ) وغلبه غالب آيه وطلب جاه و مباهات کند باعث ميشود که جميع خبائث را اظهار و آشکار سازد که اول آن خبائث استکبار از حق است ( که خودش را بزرگتر از حق ميداند و زير بار حق نميرود) و کراهت داشتن از او است وحرص بر مدافعه بواسطه مجادله و منازعه دارد تا بجائي ميرسد که دشمن ترين چيزها پيش او ظاهر شدن حق است بر لسان خصم و هروقت حق ظاهر شود سرعت در انکارش کند بهر حيله وخدعه ومکري که مقدورش بوده باشد سپس مجادله وممارات عادت طبيعي او مي شود تا بجائي ميرسد که نمي شنود کلاميرا جز آنکه اعتراض بر آن کند و اظهار فضل ودانش نمايد وخصم خود را ناقص شمارد و اگرچه محق باشد و قصدش اظهار منيت است نه آشکار نمودن حق و ما براي تو ذکر نموديم آنچه را که در مذمت مجادله ومراء وارد شده بود و مفاسدي که بر آن مترتب ميشود و بتحقيق که مساوي نموده خداوند متعال کسي را که افترا برخدا بزند و کسي را که حق را تکذيب نمايد در سورة عنکبوت آيه 68 ميفرمايد وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِبًا أَوْ كَذَّبَ بِالْحَقِّ لَمَّا جَاءَهُ تا آخريعني کيست ستمكارتر از آنکه افترى و دروغ بست بخدا يا تکذيب کرد حق را وقتي که آمد او را و اين نيز کبر است چنانچه گذشت که او عبارت است از رد حق بر گوينده اش و مراء ملازم اين معني است ( پس نميشود مراء باشد وتكبر نباشد) و از ابي دردا و ابي امامه و رائله و انس روايت شده که فرمودند روزي حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم بر ما وارد شد در حالتيکه ما مجادله و مراء ميکرديم در امريکه راجع بدين بود
پس آن سرور بر ما غضبي نمود که هرگز اينطور غضب نکرده بود پس از آن فرمود هلاک شدند کساني که قبل از شما بودند باين مراء ومجادله واگذاريد مراء را بدرستيکه مؤمن مراء نميکند واگذاريد مراء را بدرستي که روز قيامت شفاعت نميکنم مراء کننده را واگذاريد مراء را که من كفيلم در بهشت بسه خانه براي کسي که ترك نمايد مراء را و راستگو باشد يك خانه در رياض بهشت و يك خانه در وسط بهشت و يك خانه در مرتبۀ أعلای بهشت وا گذاريد مراء را بجهت آنکه اول چيزيکه خداي من مرا از او نهي نمود بعد از عبادت بتها مراء بود و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم مرويست که فرمود سه چيز است اگر کسي با آنها ملاقات کند خداي عزوجل را داخل بهشت ميشود از هر دري که بخواهد کسي که خلقش را نيکو کند و بترسد از خدا چه در آشکار و چه در پنهاني، و ترك كند مراء را اگر چه محق باشد و از امام جعفر صادق علیه السلام مرويست که امير المؤمنين علیه السلام فرمود دوري کنيد از مراء وخصومت بجهت آنکه اين دو صفت قلبها را مريض ميکنند به ضرر برادران ايماني و روئيده ميشود بواسطه آنها نفاق، ايضا از حضرت صادق علیه السلام منقول است که فرمود جبرئيل خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عرض کرد دوري کن از دشمني با مردان دوم از آن خبائث ریا و ملاحظه مردم وجدیت در مسائل ساختن قلوب ايشان و صرف وجوه آنها است بسوي خود تا نظريه او را حق بدانند و او را ياري نمايند بر دشمنش و اين عين ريا است وريا درديست بسيار مشگل و مرضي است بسيار ترسناك و علتي است هلاك نماينده . خداوند متعال در سوره فاطر آيه يازدهم ميفرمايد«وَالَّذِينَ يَمْكُرُونَ السَّيِّئَاتِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَمَكْرُ أُولَئِكَ هُوَ يَبُورُ» يعني کسانيکه مکر ميکنند بديها را براي ايشان است عذابي دردناك و مکر و حيله آنها بيهوده است و براي آنها ثمره ندارد جز خسارت دنيا و آخرت باز در سورة کهف آيه يكصد و ده ميفرمايد فَمَنْ كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا. يعني پس هر کس اميد دارد رسيدن پاداش پروردگار خود را در روز
رستخيز پس بايد کاري شايسته و پسنديده خداي بنمايد و بايد بنده که عمل صالح ميکند شرك نياورد در پرستش پروردگار خود هيچکس را يعني بريا عمل خود را ضايع مگرداند که ريا شرك اصغر وتباه کننده عمل است حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود آنچه که بيشتر ميترسيم برشما آن شرك اصغر است عرض کردند يا رسول الله شرك اصغر چيست فرمود آن ريا است خداوند روز قيامت وقتيکه بندگانش با اعمال خود آمدند ميفرمايد برويد پيش آنکسانيکه رياء ميکرديد در دنيا ببينيد اجر و مزدي نزد آنها ميابید و باز از آن حضرت منقول است که ميفرمود پناه بخدا بريد از جب خزي گفته شد يا رسول الله چيست آن فرمود وادي و بياباني است در جهنم که آماده شده براي مجادله ومراءکنندگان و نيز از آن جناب مرويست که فرمود مراء کننده روز قيامت بسه چيز ندا ميشود يا فاجر - يا غادر - يا مرائي ضايع شد عمل تو و باطل گشت اجر تو برو و اجر خود را از کسي بگير که عمل براي او ميکردي جراح مدائني از امام ششم حضرت صادق صلوت الله عليه روايت نموده که آن حضرت در تفسير قول خداي عزوجل فَمَنْ كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ تا آخر فرمودند شخصي عملي ميکند ولي رضايت خدا را طلب نميکند بواسطه آن عمل بلکه غرضش طلب تزکيه مردم است که ميخواهد مردم بشنوند، پس اين است آن کسيکه شرك بعبادت پروردگارش آورده (پس از تفسير امام عليه السلام معلوم شد كه يك نوع شرك بعبادت همان سمعه است که عملي را انجام ميدهد و دوست ميدارد مردم بشنوند که او فلان عمل را بجاي آورده
و ايضا از حضرت صادق علیه السلام مرويست که فرمود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ميفرمود مَلَك با عمل بنده بالا ميرود در حالتي که خوشحال است پس چون بالا برد حسنات او را از خداي عزوجل ندا آيد که اين عمل را در سجين قرار ده چونکه اين عمل براي من
نيست و از امير المؤمنين صلوات الله عليه مرويست که فرمود از براي مرائي سه علامت است يکي آنکه خوشحال ميشود وقتي که مردم را ببيند دوم آنکه کسل ميشود در وقتي تنها باشد سوم آنکه دوست ميدارد ستايش شود در جميع کارهاي خود سوم از خبائث و آفات مناظره غضب است و شخص مناظر غالبا خالي از آن نيست خصوصا در وقتي که کلامش را رد نمايند و بر قولش اعتراض کنند و خصوصا در وقتي که دليل او در ميان مردم رد شود که لامحاله بواسطه آن غضب مينمايد و غضبش گاهي بحق خواهد بود و گاهي بناحق و بدرستيکه خدا و رسولش غضب را مذمت نموده اند، خواه بحق باشد و خواه بناحق و وعده عذاب بر آن بسيار فرموده اند در سورۀ فتح آيه بيست و ششم ميفرمايد إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ تا آخر يعني هنگاميکه کفار تعصب را در دلهاي خود راه دادند آن تعصب جاهليت را پس فرو فرستاد خداوند آرامش را بر رسولش و بر مؤمنين پس مذمت نموده کفار را بواسطه ظهور تعصبي که از روي غضب از ايشان صادر شده و مدح فرموده مؤمنين را بواسطه آن وقاريکه بايشان مرحمت، نبوده و از عکرمه مرويست که قول خداي متعال که فرموده سيداً وحصوراً گفته سيد کسي است که غضب بر او غلبه نکند و روايت شده که مردي خدمت حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم عرض کرد يا رسول الله امرکن مرا بعملیکه کم و مفيد باشد حضرت فرمود غضب نکن باز عرضه داشت و حضرت همان جواب را فرمودند و از معصوم علیه السلام سئوال شد که چه چيز دور ميکند غضب خداوند را فرمود غضب نکردن و باز از آن حضرت منقول است که هر کس باز دارد غضبش را خداوند بپوشاند عورتش را و ابودرداء گفت عرض کردم يا رسول الله دلالت کن مرا بر عملي که داخل بهشتم کند فرمود غضب نکن و ايضا از آن حضرت منقول است که فرمود غضب ايمان را فاسد ميکند چنانچه صبر (عصاره
درختي است بسيار تلخ و بفارسي چدروا گويند) عسل را فاسد ميکند و نيز از آن حضرت منقول است که فرمود غضب نميکند احدي مگر آنکه نزديك جهنم ميشود و از حضرت صادق صلوات الله وسلامه عليه مرويست که فرمود شنيدم پدرم ميفرمود مرد بياباني خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شرفياب شد عرض کرد يا رسول الله من مرد بياباني هستم یاد بده مرا چيزي را که در آن خير دين و دنيا و آخرت بوده باشد حضرت فرمودند امر ميکنم ترا که غضب نکني باز آن مرد عرض خود را اعاده داد تا سه مرتبه و همان جواب را شنيد آنوقت بخودش گفت بعد از اين از هيچ چيزي سئوال نخواهم کرد و امر نکرد مرا رسول خدا مگر بخير و خوبي و ايضا از حضرت صادق علیه السلام مرويست که رسول خدا فرمود غضب ايمان را فاسد ميکند چنانچه سرکه عسل را فاسد ميسازد(1)و از حضرت امام محمد باقر صلوات الله عليه منقول است که چون نزد او ذکري از غضب شد فرمود شخص هر آينه غضب بکند پس هرگز راضي نشود تا داخل آتش شود (يعني عاقبت وخيم دارد و او را داخل آتش مي کند) و ايضا از آن حضرت مرويست که فرمود نوشته شده در تورات در خطابات حضرت حق عزوجل بموسي علیه السلام که يا موسي باز دار غضب خود را از کسانيکه مالك کردم ترا بر او تا غضب خودم را از تو باز دارم و از ابي حمزه ثمالي منقول است که حضرت امام محمد باقر علیه السلام فرمود غضب سنگ ريزه ايست از شيطان که گرم ميکند در قلب پسر آدم و هر کدام از شماها که غضب کند چشمانش سرخ و رگهاي گردنش باد ميشود و شيطان داخل او ميگردد و اخبار در اين باب بسيار است و در اخبار قديمه استکه نبي از انبياء بکسانيکه با او بودند فرمود کيست تکفل کند براي من که غضب نکند تا در درجۀ من بوده باشد و بعد از من خليفه و جانشين من باشد پس جواني از آن جماعت عرض کرد من تكفل ميکنم باز آن حضرت اعاده نمود و آن جوان عرض کرد من تكفل
1) (1) يعني : خواص عسل مبدل به چيز ديگري ميشود .
ميکنم و وفا نمود بگفته خود و چون آن پيغمبر از دنيا رحلت نمود آن جوان جانشين او شد و او ذالكفل «ع» بود چون هم کفيل شد و هم وفا نمود بکفالت خود چهارم ازخبائث و آفات حقد است ( عداوت کسيرا در قلب نگاهداشتن و طلب فرصت نمودن. براي تلاقى ) که او نتيجۀ غضب است بجهت آنکه غضب کننده وقتي که ثابت شد حبس ميکند غضب خود را بواسطه عجزي که دارد از تشقی در همانوقت پس برميگرداند بباطن و آنچنا محکم نگاه ميدارد آنوقت حقد ميشود و معناي حقد آنست که سنگيني و عداوت او را در قلبش جاي دهد و تنفر از او داشته باشد و حال آنکه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود مؤمن داراي کينه نيست ( يعني عداوت کسي را در دل نگاه ميدارد) پس حقد ثمرۀ غضب است و ثمرۀ حقد چيزهاي فاحش ومهلك است مثل حسد و شماتت بآنچه باو ميرسد از بلاها و دوري نمودن و گفتار حرام مثل دروغ و غيبت و افشاء سر وهتك سر وغير ايتها وحكايت نمودن آنچه که از طرف مقابل سر ميزند که منجر باستهزاء وسخريه است و اذيت کردن بگفتار و کردار بطوريکه ممکن باشد و بعض اينها نتيجۀ حقد است و اقل درجۀ حقد بااحتراز از اين آفات محرمه آن سنگيني است که در باطن حاصل ميشود پس بغضش را از قلب خود دور نميکند تا اين که منع کند از او کارهاي خوب را مثل بشاشت و رفاقت وعنايت وقيام به نيکوئي و مواسات و تمام اينها باعث ميشود که درجه تو در دين کم شود وحائل ميگردد بين تو بين فضل و ثواب فرادان و اگرچه ترا در معرض عقاب در نياورد و بدانکه براي شخص کينه دار آن وقتيکه قدرت پيدا ميکند بر خصم خود سه حالت است يکي آنکه حق خودش را بدون کم و زياد بگيرد که اين را عدل ميگويند دوم آنکه احسان باو کند و عفوش نمايد و اين را فضل مينامند سوم آنکه بدون استحقاق ظلم نمايد و اين را جور و ستم ميدانند و اين قسم از ظلم وجور را قبول نميکند مگر پست ترين
مردم و دومي اختيار صديقين است و اولي نهايت درجۀ صالحين است پس سزاوار است که مؤمن متصف شود باين خصلت ( يعني بخصلت صالحين) در صورتيکه ممکنش نشد تحميل فضيلت عفو که خداوند امر باو نموده و پيغمبر و ائمه صلوات الله عليهم اجمعين را باو اختصاص داده در آنجا که ميفرمايد خذالعفو وامر بالعرف و أعرض عن المشرکين و در جاي ديگر فرمود وَأَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى ( پس اگر شخص ، توانست درجه دوم را که عفو است تحصيل کند که نعم المطلوب والا لااقل درجۀ اول را که درجه صالحين است تحصيل نمايد نه درجه سوم را که صفت پست ترين مردم است) و از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مرويست که فرمود سه چيزاست اگر قسم بآنها بخورم بآن کسي که جانم در دست قدرت او است نقصان نکرده ام يکي صدقه دادن از مال است پس تصدق کنيد و يکي عفو استكه اگر شخص عفو نمايد حقي را که دارد و قصدش رضايت پروردگار بوده باشد خداوند متعال در روز قيامت عزت اورا زياد فرمايد و يكي سئوال استکه اگر شخصي در سئوال را باز نمايد خداوند در فقر را باو باز کند و ايصا از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم منقول است که فرمود تواضع و فروتني زياد نميکند براي عبد مگر رفعت و بلندي را پس فروتني نمائيد تا خداوند شما را بلند کند و گذشت زياد نميکند براي عبد مگر عزت را پس با گذشت باشيد تا خداوند عزيز گذشت کند شما را و صدقه دادن مال را زياد ميکند پس تصدق کنيد خداوند شما را رحمت کند و ايضا از آن حضرت منقول است که فرمود حضرت موسي (علیه السلام) عرض نمود پروردگار من كدام يك از بندگانت عزيز تر است پيش جنابتان خداوند متعال فرمود آن بنده ايکه چون قادر شد عفو و گذشت کند عبدالله بن سنان از حضرت صادق(علیه السلام) روايت کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در خطبه خود فرمود آیا خبر ندهم شما را بخير خلائق دنيا و آخرت و آن عفو از کسي استکه ترا ظلم و ستم کرده باشد و وصلت با کسي است که ترا قطع
کرده باشد احسان بکسي است که بتو بدي نموده باشد وعطاء بکسي است که ترا محروم ساخته باشد و اخبار در اين باب بسيار است که ذکرش در اين کتاب گنجايش ندارد پنجم از خبائث و آفات مناظره حسد است که نتيجه حقد است و حقد نتيجه غضب است چنانچه گذشت و شخص مناظر غالبا از اين منفك نيست و او گاهي غالب ميشود و گاهي مغلوب و گاهي بواسطه گفتارش حمدش ميکنند و گاهي کلام غير او را حمد ميکنند و چون غالب نيامد وحمدش نکردند تمناء او را براي خودش ميکند ولي براي رفيقش نميخواهد و اين عين حسد است بجهت آنکه علم بزرك ترين نعمت است پس وقتيکه کسي تمنا كند غلبه و لوازماتش را نسبت بخود لابد نسبت برفيقش حسادت نموده و اين يك امريستکه براي طالبين مناظره زياد اتفاق ميافتد جز آنکه کسيرا خداي عزوجل نگاهداري کند و از اين جهت است که ابن عباس فرمود علم را بگيريد هر جا که يافتيد و اقوال علماء را که درباره يکديگر ميگويند قبول نکنيد بجهت اينکه اختلاف ايشان مثل اختلاف بزهاي نر است در چراگاه خود و اما آنچه که درذم حسد ووعده عذاب بر آن وارد شده از حد احصا بيرون است و ترا کفايت ميکند در مذمت حسد آنچه که از اول خلقت تا بحال در زمين واقع شده از معاصي و فسادي که تماما از روي حسد بوده ابليس بر آدم على نبينا وآله و عليه السلام حسد ورزيد و کارش بجائي رسيد که خداوند از درگاه خود طردش نمود و لعنش کرد و عذاب دائمي جهنم را برايش آماده ساخت و بعد از آن بر بني آدم مسلط نمود و او را مثل خون و روح در بدن انسان جاري ساخت و سبب فساد ابدي گرديد و آن اول خطايي بود که بعد از خلق آدم روي داد و او باعث شد که پسر آدم برادرش را کشت چنانچه خداوند تعالي قصۀ آنها را در کتاب کريمش بيان فرموده و شخص حسود رامقارن با شيطان و ساحر نقل نموده در آنجا که ميفرمايد وَمِنْ شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ وَمِنْ
شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِي الْعُقَدِ وَمِنْ شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم روايت شده که فرمود حسد ميخورد حسنات و کار هاي نيکو را چنانچه آتش ميخورد هيزم را و ايضا از آن حضرت مرويست که فرمود ميآيد بسوي شما دردهاي امم سابقه که آن حسد و عداوت است و او تراشنده است وليكن نه تراشندۀ تو بلکه تراشنده دين است قسم بآن کسي که جان محمد صلی الله علیه و آله و سلم بدست او است داخل نميشويد بهشت را تا اينکه ايمان بياوريد و هرگز ايمان نمياوريد تا اينکه با يکديگر دوستي نمائيد (وچون با هم دوستي کنيد ديگر حسد نبريد) و نيز از آن جناب منقول است که شش طائفه بواسطه شش چيز بدون حساب داخل آتش ميشوند گفته شد يا رسول الله کيانند آنها فرمود امراء بواسطه ستم کردن وعرب بواسطه عصبيت و رأساي اقليم بواسطه تكبر و تجار بواسطه خيانت واهل دهات وقصبه ها بواسطه جهل و ناداني وعلماء بواسطه حسد و محمد بن مسلم از حضرت امام محمد باقر علیه السلام روايت کرده که آن حضرت فرمود بدرستيکه مردي ميآيد با حدت غضب پس کافر ميشود و بدرستيکه حسد ميخورد ايمان را چنانچه آتش ميخورد هيزم را و از حضرت صادق صلوات الله وسلامه عليه مرويست که فرمود آفت دين سه چيز است. اول حسد دوم عجب سوم فخر ونيز از آن حضرت منقول است که فرمود خداوند متعال بحضرت موسي خطاب فرمود که اي پسر عمران حسد نبر بمردم بر آنچه که بايشان عطا کرده ام از فضل خود وچشمهاي خود را بآن مدار ومتابعت نفس خود مکن بجهت آنکه شخص حسود کم ميداند نعمتهاي مرا و جلوگيري ميکند از قسمتي که بين بندگانم تقسيم نموده ام و هر کس اينطور باشد نيست از من و نه من از او و نيز از آن حضرت روايت شده که مؤمن غبطه ميخورد و حسد نميبرد و منافق حسد ميبرد ولي غبطه نميخورد ششم از جنائث و آفات مناظره
دوري وقطع از طرف مقابل است و اين نيز از لوازم حقد است بجهت آنکه دو نفر وقتي مناظره کردند و بين آنها تنافري افتاد وغضب از آن ظاهر شد ويکي ادعا نمود که من بر حق هستم و رفيق خود را بخطا نسبت داد و معتقد شد که او مصر بباطل خود ميباشد لاجرم عازم ميشود که از او جدا شود و او را مخالفت نمايد و لازمه حقد و حسد همان هجران و قطع علاقه است از يکديگر اين از گناهان بسيار بزرك از معاصي کبيره است و از داود بن كثير نقل شده که گفت شنيدم حضرت صادق صلوات الله وسلامه عليه از پدرش از جدش از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روايت نمود که آن حضرت فرمود هر دو مسلماني که از هم هجرت کنند و تا سه روز مکث نمايند که اصلاح نشده باشد فيمابينشان هر دو از دين اسلام خارجند و دوستي ما بينشان نيست و هر کدام سبقت بگيرنده بتكلم با برادر خود در روز حساب در بهشت خواهند بود و از حضرت صادق علیه السلام مرويست که فرمود جدا نميشوند دو شخص ( که هجرت نمايند از يکديگر) مگر آنکه يکي از آنها مستوجب برائت و لعنت ميشود و چه بسا هر دو مستحق آن شوند معتب عرض کرد فداي تو شوم ظالم مستحق لعن است مظلوم چرا فرمود بواسطه اينکه او برادرش را صله نکرد و از کلام او چشم پوشي ننمود (که حرف او را صرف نظر نمايد و چيزي بر آن مترتب نسازد تا اينکه منجر بدعوي نگردد ) شنيدم پدر بزرگوارم ميفرمود چون دو نفر نزاع نمايند و يکي کمک بر ديگري کند پس مظلوم برفيقش رجوع نمايد و بگويد اي رفيق من ظالم هستم تا رفع منازعه وقطع هجران بين آنها بشود پس بدرستيکه خداوند تبارك وتعالي حاکم عادلي است حق مظلوم را از ظالم خواهد گرفت و زراره از حضرت صادق (علیه السلام) روايت کرده که آن حضرت فرمود شيطان دوئیت مياندازد بين مؤمنين ماداميکه يکي از آنها از دينش بر نگشته و چون از دينش برگشت به
پشتش ميندازد و ميکشد و ميگويد فائز شدم پس خداوند رحمت کند مردي را که الفت بيندازد بين دو نفر از دوستان ما اي جماعت مؤمنين الفت و عطوفت پيدا کنيد وابو بصير از ابي عبدالله عليه السلام نقل نموده که آن حضرت فرمود شيطان ماداميکه دو نفر مسلمان از هم جدا هستند خوشحال است چون همديگر را ملاقات کنند بر زانوي خود ميزند و برهنه ميشود و صداي خود را بواويلا بلند مينمايد و ميگويد واي بر هلاکتي که ملاقات شد هفتم از خبائث و آفات مناظره گفتن سخنانيست که حلال نيست گفتنش مثل دروغ و غيبت و غير اينها که اين هم ايضا از لوازم حقد بلکه نتيجۀ مناظرۀ است چونکه مناظره خالي نيست از حكايت نمودن کلام طرف مقابل را در معرض زشتي و دم و توهين که آنهم غيبت است و چه بسا باشد كلام طرف را طور ديگر نقل نمايد که مخالف با واقع باشد که آنوقت سه کار را انجام داده يکي آنکه دروغ گفته ديگر مباهات نموده سوم آنکه مخاطب را باشتباه انداخته و گاهي تصريح بجهالت و حماقت خصم ميکند که آنوقت در کار کرده يکي آنکه او را ناقص دانسته ديگر آنکه او را در انظار بد نموده و باعث زشتي او گشته و هر يك از اين امور که ذکر شده باعث گناه کبيره است و در قرآن مجيد و اخبار شريف وعده عذاب بر آنها بسيار داده شده که اگر بخواهم ذکر نمايم از حد احصا بدور است و کافي است ترا در مذمت غيبت قول خداي عزوجل که در کتاب مجيدش ميفرمايد وَلَا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضًا أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ پس به بين چگونه غيبت کننده را تشيه بخورنده ميته نموده و حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم ميفرمايد حرام است بر هر مسلماني خون و مال و عرض مسلمانان ديگر و غيبت شامل عرض هم ميشود و نيز از آن حضرت مرويست که ميفرمايد دوري نمائيد از غيبت کردن چونکه غيبت سخت تر است از زنا بجهت
آنکه شخص زنا ميکند و بعد توبه مينمايد و خداوند رحيم هم آن گناهش گذشته توبه او را قبول ميکند و اما صاحب غيبت آمرزيده نميشود تا اينکه آنکسي که غيبتش شده عفو نمايد و از حق خود در گذرد و برا که يکي از اصحاب رسول خدا است روايت کرده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم خطبه خواند براي ما بطوريکه دختر هاي جوان که در خانه خودشان بودند شنيدند پس فرمود اي جماعتي که ايمان آورده ايد بزبانهاي خود و ايمان نياورده ايد بقلب و دلهاي خود غيبت مسلمانان را نکنيد و جستجوي از آنچه را که ميل ندارند ظاهر شود ننمائيد بدرستيکه هرکس جستجو و کنجکاوي نمايد از آنچه برادر ديني او کراهت دارد که بر مردم ظاهر شود خداوند در جزاي اين عمل او ظاهر کند از او در ميان مردم آنچه را که ميل ندارد ظاهر شود و او را مفتضح و رسوا گرداند اگر چه در خانه خود باشد ( يعني اگرچه آنچه را که ميل ندارد که ظاهر شود کارهائي بوده که خيلي محرمانه در داخل خانه خود ميکرده پس چون کاري کرده و خواسته است که مسلماني را رسوا و بي آبرو گرداند خداي متعال خود آن شخص را رسوا ميگرداند پس چه خوب فرموده آن شاعر : (از مکافات عمل غافل مشو * گندم از گندم برويد جوز جو) و از حضرت صادق صلوات الله عليه نقل شده که هيچ مؤمني نيست که نسبت بمؤمن ديگر سخن بگويد بآنچه که دو چشم ديده و دو گوش شنيده مگر آنکه او داخل آن اشخاصي است کم خداوند عز وجل فرموده إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفَاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ يعني آنکسانيکه دوست دارند شايع سازند بديهاي آن اشخاصيکه ايمان آورده اند براي آنها است عذاب دردناك ( پس وقتيکه بناشد آن چيزي را که انسان با دو چشم ديده و با دو گوش شنيده نتواند بگويد واي بر حال ماها که چيز نديده و نشنيده را ميگوئيم که اين بهتان واز غيبت عذايش بيشتر است )
و از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روايت شده که غيبت از سي زنا سخت تر است و در حديث ديگر دارد از سي و شش زنا بد تر است و اگر بخواهيم در غيبت سخن بگوئيم کلام طولاني ميشود و غرض ما در اينجا اين بود که اشاره باصول اين رزائل شده باشد و مفضل بن عمر از حضرت صادق علیه السلام روايت نموده که آن حضرت فرمود کسيکه نقل کند درباره مؤمني روايت يا حکايتي را که غرضش مذمت و تقبيح وهدم مروت او باشد تا از چشم مردم او را ساقط کند خداوند متعال در جزاي اين عمل او را از ولايت و دوستي خود خارج و در ولايت شيطان داخل نمايد و شيطان هم او را قبول نکند و نيز از آن حضرت و در ضمن حديث حرمت عورت مومن بر مؤمن روايت و نقل شده که مراد كشف عورت او نيست که چيزي از آن نمايان شود و تو او را ببيني بلکه عورت مؤمن آن است که تو چيزي را از او نقل کي یا عيب جوئي نمائي و زراره از حضرت امام محمد باقر وحضرت امام جعفر صادق عليهماالسلام روايت نموده که آن دو بزرگوار فرمودند و نزديکترين چيزي که بنده را بكفر ميکشاند آن استکه با مردي برادري کند و از آن طرف خطا و زلّات او را بشمار آورد و ابو بصير از حضرت امام محمد باقر علیه السلام حديث کرده که آن حضرت فرمودند رسول خدا ميفرمود ناسزا گفتن بمؤمن فسق است و کشتنش کفروغيبت او معصيت است و حرمت مالش مثل حرمت خونش ميباشد و از ابي حمزه روايت شده که گفت شنيدم حضرت صادق صلوات الله عليه ميفرمود چون مؤمني ببرادر ايماني خود اُف بگويد از ولايت و دوستي او خارج ميشود و چون بگويد تو دشمن من هستي يکي از آنها کافر شده و کسي که در باطن خود بدي برادر ايماني خود را بخواهد خداوند تبارك وتعالي هيچ عملي را از او قبول نکند و فضيل از حضرت امام محمد باقر صلوات الله وسلامه عليه روايت کرده اند که آن حضرت فرمودند هيچ انساني نيست که طعنه زند مؤمني را پيش روي او مگر آنکه بميرد
ببدترين مردن ها و سزاوار است که بازگشت بخير نکند هشتم از خبائث و آفات مناظره کبر است و مناظره از تکبر بر اقران وامثال و بلندي فوق از مقدار در هيئات ومجالس و از انکار کلام خصم اکرحه حقانيتش ظاهر باشد خالي نيست از ترس (1)در وقت ظهور فيروزي براي ايشان تصريح نميکند که ما مخطئه و خطا کار بوديم و اينکه حق بجانب خصم ما است و اين عين کبر است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود داخل بهشت نميشود کسيکه یك مثقال کبر در قلبش بوده باشد و در حديث سابق آن حضرت کبر را تفسير فرمودند بِاَنَّهُ بَطَرَ الحَق وَ غَمَص الناس و مراد يبطر الحق ردّ حق است بر قائلش و اعتراف نکردن باو است از ظهورش و مراد بغمص الناس بصاد مهمله بعد از غين معجمه حقير شمردن ايشان است و حال آنکه اين مناظر رد حق نمود برقائلش بعد از ظهور و بروزش براي او را گرچه بر ديگران مخفي بود و چه بسا او را كوچك پندارد بگمان اينکه خودش محق و طرف مقابلش حق را نشناخته و ملکه علم وقوانين راجعه بآن را نميداند و او مبطل است (و اين عين غرور است) و از حضرت ختمي مرتبت صلی الله علیه و آله و سلم روايت شده که خداوند عز و جل ميفرمايد عظمت پيراهن وکبر رداء من است و هر کس در اين دو با من نزاع کند او را درهم ميشکنم و حضرت صادق از جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روايت نموده که آنحضرت فرمود اعظم الكبر غمص الخلق و سفه الحق است سئوال شد غمص الخلق وسفه الحق چيست فرمود ندانستن حق وعيب جوئي کردن از اهلش پس کسي که اينطور باشد در رداء خداوند عز اسمه نزاع نموده و حسين بن ابي العلا از حضرت صادق (علیه السلام) روايت کرده که گفت شنيدم از آن حضرت که ميفرمود بتحقيق کبر در شرار مردم است از هر جشن و حال آنکه کبر رداء خداي عزوجل است پس هر کس در رداء خداوند عزو جل نزاع نمايد خداوند هم جز پستي در او چيزي زياد نکند و سئوال شداز پست ترين
1) 2. ظهور غلبه ایشان و
ظلمها فرمود کبر پست ترين آنها است و زراره از حضرت امام محمدباقر صلوات الله وسلامه عليه حضرت صادق علیه السلام روايت کرده که آن دو بزرگوار فرمودند داخل بهشت نميشود کسي که مثقال زرۀ از کبر در قلبش بوده باشد و از عمر بن يزيد نقل است که گفت عرض کردم خدمت حضرت صادق عليه السلام که من بهترين طعامها را ميخورم و بهترين بوها را ميبويم و بهترين قاطرها را سوار ميشوم وغلام همراه من ميآيد پس آيا در اين افعال من شما تکبري مي بينيد تا بجاي نياورم حضرت قدري ساکت شدند و بعد از آن فرمودند بدرستيکه متکبر و ملعون کسي است که غمض الناس و جهل الحق (مردم راحقير شمارد و حق را نداند ) عمر ميگويد عرض کردم اما حق را جاهل نيستم وليکن غمص را نميدانم چيست فرمود کسي که مردم را حقير کند و بر آنها جبر نمايد پس او است جبار و متکبر و ابوحمزه از حضرت امام محمد باقر علیه السلام روايت کرده که آن حضرت فرمود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ميفرمود سه طائفه هستند که خداوند در روز قيامت با آنها تكلم نميکند و بايشان نظر رحمت نميفرمايد و آنها را تذکيه نمينمايد و براي آنها است عذاب دردناك و متکبر را يکي از آن سه طايفه شمرد نهم از خبائث و آفات مناظره تجسس و پيروي عورات و عيوب است و شخص مناظر خالي از طلب کردن خطا و زلات خصم نيست چه از کلامش و چه از سائر رفتار و کردارش تا اينکه خطائي را از او بيند و آن را ذخيره خود گرداند تا بواسطه آن دفع زلات خود بنمايد حتي اينکه گاهي با اشخاص غافل و آن کسانيکه علم را براي دنيا طلب کرده اند مجادله ميکند و تفحص از عيوب خصمش مينمايد و گاهي در حضور خصم مجادله را عرضه ميدارد و گاهي مشافهة با او مجادله مينمايد و ميگويد چگونه خاموشش کردم وخجالتش دادم وغير اينها از افعال زشت که غافلين از دين و متابعين شياطين بجاي ميآورند و حال آنکه خداوند تبارک وتعالي ميفرمايد ولا تجسسوا و حضرت رسول
صلی الله علیه و آله و سلم ميفرمايد اي کسانيکه ايمان لساني داريد نه ايمان قلبي پيروي از عيوب مسلمين نکنيد که هر کسي پي جوئي از عيب مرد مسلمان نمايد خداي عزوجل پي جوئي از عيوبش ميکند و کسيکه خدا پي جوئي عيوبش کند مفتضح ميشود ولو اين که در جوف خانه اش باشد و از حضرت امام محمد باقر علیه السلام روايت شده که نزديك ترين راهيکه بنده را بکفر ميکشاند آنست که شخصي با کسي برادر خوانده باشد در دين سپاي عيبش را احصاء نمايد تا بواسطه آن او را یك روزي معيوب سازد و از حضرت صادق (علیه السلام) منقول است که فرمود چيزي که بنده را زياد از درگاه احديت دور ميکند آنست که در دين باکسي برادري نمايد و با اينحال زلات او را حفظ کند تا يك روزي او را معيوب سازد وايضا از آن حضرت منقول است که رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود هرکس ظاهر کند فاحشه را مثل کسي است که آن را بجاي آورده باشد و کسي که مؤمني را نسبت بکار بد بدهد نميرد تا خودش مرتکب آن عمل شود و نيز از آن حضرت مرويست که فرمود هرکس ملاقات کند برادر مؤمنش را بطوريکه توبيخ و ملامت کند او را خداوند تعالي در دنيا و آخرت او را توبيخ نمايد وايضا از آن حضرت منقول است که امير المؤمنين صلوات الله عليهم اجمعين فرمود فعل برادرت را بر خوبي حمل کن تا اينکه خلاف آن ترا غالب آيد وظن بد مبر بكلمۀ که از او صادر ميشود در حالتي که براي تو محمل صحيح ميباشد دهم از خبائث وآفات مناظره خوشحالي نمودن ببد جالي مردم و غمگين شدن بخوشحالي آنها است و کسي که دوست ندارد براي برادر ايماني خود آنچه را که براي خودش دوست ميدارد ايمانش ناقض است و از اخلاق اهل دين دور است و يك همچه شخصي غالب است بر قلبش محبت سکوت بر اقران و ظهور فضل براخوان (يعني دوست ميدارد طرف مقابل ساکت شود و فضل و کمالش بر اخوانش
ظاهر گردد ) وحال آنکه در بسياري از روايات وارد شده که از براي مسلم بر گردن مسلم حقوقي است که اگر يکي از آنها را ضايع کند از ولايت خداوند خارج است ( و از جملۀ آن حقوق آنست که هرچه براي خود ميخواهد براي برادر ديني خود هم بخواهد) محمد بن يعقوب کليني ره باستاد خود بمعلي بن خنيس ازحضرت صادق علیه السلام روايت نموده که گفت عرض کردم خدمت آن حضرت مسلمان بر مسلمان چه حقي دارد فرمود براي او هفت حق واجب است و مناص از اداء آن نيست بلکه واجب است که اداء نمايد و اگر يکي از آنها را ضايع کند از ولايت و دوستي و طاعت خداوند خارج ميشود و براي خداوند عزوجل نصيبي در او نيست معلي بن خنيس ميگويد عرض کردم فدايت شوم آن هفت حق کدام است فرمود اي معلي من بر تو مهربانم ميترسم که آن را ضايع نمائي و حفظ نکني و ياد بگيري وعمل ننمائي گفت عرض کردم لا قوة الا بالله حضرت فرمود آسان ترين آنها آن است که دوست بداري براي برادر مسلمانت آنچه را که براي خودت دوست ميداري و نخواهي براي او آنچه را که براي خودت نميخواهي دومين حق آنست که اجتناب کني از سخطش وطلب نمائي رضايتش را و اطاعت کني امرش را و سومين جق آنست که بنفس خود او را كمك کني و بمال خود او را ياري و بلسان و دست و پا همراهي نمائي چهارمين حق آن استکه تو چشم و راهنما و آئينه او باشي پنجمين حق آنستکه سير نباشي و او گرسنه باشد و تو سير آب نباشي وار تشنه باشد و تو پوشيده نباشي و او برهنه ماند ششمين حق آنکه اگر براي تو خدمت گذاري هست و براي برادرت نيست واجب است خادم خود را بفرستي تا لباسش را بشويد و طعامش را آماده سازد و رختخوابش را بيفکند و پهن نمايد هفتمين حق آنستکه قسمش را قبول کني و دعوتش را اجابت نمائي و در حال مرضش عيادت کني وجنازه اش را تشييع نمائي وچون بداني
او حاجتي دارد شتاب کني در قضاء حاجتش و نگذاري مضطر شود تا اينکه از تو سئوال نمايد بلکه مبادرت و شتاب کن در قضاء حوائج و مهمش و چون اين عمل را بجاي آوري وصل نموده اي ولايت و دوستي خود را بولايت ودوستي او و اخبار در اين باب بسيار است يازدهم از خبائث و آفات مناظره تزکيۀ نفس وثناء بر او است و مناظر از ثناء بر نفس خود خالي نيست حالا تصريحا باشد يا اشارة و تعريضا بواسطه حق دانستن کلام خود و زشت پنداشتن کلام خصم و زياد از اوقات تصريح ميکند بقولش که من از اشخاصي نيستم که مخفي باشد براي مانند اينها ياغير اينها و حال آنکه خداوند عزوجل ميفرمايد فَلَا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ تزکيه نکنيد نفسهاي خود را و بعضي از فضلا گفته شد صدق قبيح چيست فرمود ثناء گفتن مرد است برخود و بدان بدرستيکه ثناء تو براي خود با اينکه قبيح و از طرف خداوند عالم منهي است قدر و منزلت ترا نزد مردم کم ميکند و موجب غضب خداوند ميشوي و اگر بخواهي که بشناسي ثناء تو بر نفست پيش مردم جاه و منزلت ترا زياد نميکند پس نظر کن باقران چون ثناء ميگويند بر خودشان ولاف فضل ميزنند چگونه قلباً منکر و طبعاً سنگين ميپنداري و چگونه وقتي مفارقت ميکني ايشان را مذمت مينمائي پس تو هم بدان در حالي که خودت را تزکيه و پاک ميکني آنها ترا قلباً مذمت ميکنند و چون مفارقت نمايند از تولساناً هم ظاهر ميسازند دوازدهم از خبائث و آفات مناظره نفاق است و مناظرين مضطر باو هستند پس بدرستيکه آنها خصم و اقران و اتباعشان را بطوري و ملاقات ميکنند که صورتاً متألم اند وقلبا منازع وچه بسا اظهار دوستي و شوق لقاء ميکنند ولي در همان وقت از بغض ايشان مضطرب هستند و هريك ميدانند که رفيقشان در آنچه ادعا ميکند دروغ ميگويد و در باطن نهاده خلاف آنچه را که اظهار مينمايد ( از شوق لقاء واظهار دوستي)و بتحقيق که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود
چون مردم علم را ياد بگيرند و عمل را ترک کنند و زباناً اظهار محبت نمايند و قلبا کينه اي باشند و قطع رحم نمايند در آنوقت است که خداوند ايشانرا لعنت ميکند و کر مينمايد گوش آنها را و کور ميگرداند چشمهاي ايشان را نسئل الله العافيه پس اين دوازده خصلت مهلك بود که اول آنها حرام کننده است مر بهشترا و آخر آنها موجب آتش جهنم است ذکر نموديم و البته مناظرين در اين صفات تفاوت دارند بحسب درجات خود ومتدينين و عقلاء آنها از حمل مواد اين اخلاق زشت منفك نيستند غايت امر آنها مخفي ميکنند آن اخلاق را و مجاهد مينمايند با نفس خود از اظهارش پيش مردم و مشغول بدوا وعلاج آن نميشوند و امر جامع مر اين اخلاق طلب نمودن علم است براي غير خداوند و خلاصه مطلب آنکه علم عالم را مهمل نميگذارد يا هلاك و شقي ميکند ويا سعيد و مقرب درگاه اله مينمايدش اگر کسي بگويد در مناظره دو فائده است اول آنکه مردم راغب بعلم ميشوند زيرا که اگر حب رياست نبود علم از بين رفته بود و اگر باب غناظره بسته شود آن رغبت از بين ميرود. فائده دوم آنکه در مناظره شخص خاطرش با حدت و نفسش قوي ميشود براي درك مأخذ علم جواب ميگوئيم راست ميگوئي وماهم آنچه را ذکر کرديم براي سد باب مناظره نبود بلکه ما هشت شرط و دوازده آفت براي آن ذکر نموديم تا اينکه مناظر رعايت کند آن شروط را و دوري نمايد از آن آفت پس از آن جلب کند آن فائده را پس اگر غرض تو آنستکه سزاوار است مرخص در آفات باشد و متحمل جميع آنها بشود براي رغبت در علم و تقويت خاطر پس بد حکمي کرده اي چون که خداوند و رسول و اصفيائش مردم را ترغيب بعلم ميکنند بواسطه آن ثواب اخروي که وعده فرموده اند نه براي رياست بلي رياست باعث طبيعي است و شيطان هم موكل بتحريك و ترغيب او است و از نيابت و معاونت توبي نياز
است و بدان کسيکه تحريك و ترغيبش در علم بواسطه شيطان باشد پس از از کساني است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم درباره ايشان فرموده «ان الله يؤيد هذا الدين بالرجل الفاجر واقوام لاخلاق لهم» خداوند تأييد ميفرمايد اين دين را بمرد فاجر و باشخاصي که در آخرت براي ايشان نصيب و بهره اي نيست و کسي که تحريك و ترغيبش بواسطه تحريك انبياء و ترغيب ايشان باشد در ثواب خداوند پس ايشان از وراث انبياء و خلفا و جانشينان رسولانند و امينان خداوندند بر بندگانش و اما فرموديد بواسطه مناظره انسانخاطر جمع ميشود راست فرموديد ولي خاطر را جمع کند و آفاتي را که ذكر نموديم بميراند و اگر قادر از اجتناب نيست البته بايد مناظره را ترك نمايد و ملازمت بر مواظبت علم کند و تفکر در او را طولاني و قلب خود را از کدورات اخلاق بدصاف نمايد چونکه اين معني براي حدّت رسا تر است و اهل دين بدون مناظره حدت پيدا مي نمودند و البته هر چيزي که يك منفعت داشته باشد و چندين ضرر جايز نيست تعرض بآن ضرر ها بواسطه يك منفعت بلکه حکم آن حكم شرب خمر و قمار است که خداوند ميفرمايد «يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَا أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمَا » (سئوال ميکنند از تو از حكم عرق و قمار بگو در هر دوء آنها گناهيست بزرگ و براي مردم منافعي هم دارد وليکن گناهشان بزرگتر است از نفعشان) پس حرام فرمود آنها را بجهت ضرر و گناهي که دارد و تأكيد بسياري در حرمتش وارد شده والله الموفق
باب چهارم : در آداب کتابت و کتبي که آن آلت علم (شرعي است) و آنچه که متعلق بتصحيح وضبط ووضع وحمل و شراء و عاريه وغير آنها است در ضمن مسائلي ذکر ميشود مسئله اول آنکه کتابت (نوشتن) از اجل مطالب ديني است و بزرگترين اسباب ملت حنيف (مستقيم و راست ) اسلام ميباشد از قبيل قرآن و
اخبار اهل بيت عصمت و آنچه که تابع اين دو ميباشد مثل علوم شرعيه و آنچه که اين دو بر آن توقف دارند مثل معارف عقليه و اين کتاب در حکم تابع آن علمي است که نوشته ميشود پس اگر علم واجب عيني شد نوشتن آن هم واجب عيني است البته در صورتيکه حفظ آن علم توقف بر نوشتن داشته باشد و اگر واجب کفائي باشد نوشتن آن هم واجب کفائي ميشود و اگر مستحب شد پس کتابت آنهم مستحب ميگردد و اين معني در اين زمان (ما) نسبت بقرآن واخبار موصوف بوجوب مطلق است زيرا که از کتب ديني خصوصا كتب تفسير و احاديث بقدر کفايت يافت نميشود بالنسبة باطراف زمين (که در دسترس عامه مسلمين بلکه خاصه بوده باشد ) پس بدرستيکه معلم قرآن واخبار مشرف بر اندراس ( از بين رفتن و کهنه شدن ) است ور آيات ( تدبير کننده) اعلامش مشعر بسرنگون شدن ميباشد پس واجب کفائي است بر هر مسلمانيکه اهتمام بحال قرآن و اخبار بنمايد از حيث نوشتن و حفظ نمودن و تصحيح کردن و روايت نمودن و از قواعد کليه معلوم است که واجب کفائي را اگر کسي ايستادگي نکند بآن ومن به الكفايه نباشد تمام مكلفين باو مخاطب ميشوند و اگر تقصير و کوتاهي نمايند جميع آنها گنه کارند پس در آنوقت مثل واجب عيني ميشود تا اينکه من به الكفايه پيدا شود و البته در حثّ بر کتابت و وعده ثواب فراوان بر فعل آن اخبار بسياري وارد شده که من جمله آنها قول حضرت ختمي مرتبت صلی الله علیه و آله و سلم ميباشد که ميفرمايد مقيد کنيد علم را بعضي سئوال کردند که چگونه مقيد کنيم فرمود بنوشتن و منقول است که شخصي از أنصار خدمت حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم مي نشست و از آن حضرت استماع حديث مينمود ولي حفظش نميشود اين معني را خدمت حضرت شکايت نمود که من حفظم نميماند حضرت فرمود استعن بيمينك و اشاره فرمود بدست راست او يعني هر چه ميشنوي
بنويس و از حضرت امام حسن مجتبي صلوات الله عليه مرويست که بچه هاي خود را با همشيره زاده هايش صدا زد و فرمود شما کوچکان قوم هستيد و اميد است از بزرگان قوم ديگران شويد پس تعليم کنيد علم را و هر کدام قادر بر حفظش نيستيد بنويسيد و در خانه هاي خود نگه داريد از ابي عبيدہ بن زرارة نقل استکه گفت حضرت صادق عليه السلام ميفرمود حفظ کنيد کتابهاي خود را بدرستيکه شماها زود باشد که بآن محتاج باشيد و از مفضل بن عمر منقول استکه گفت حضرت صادق صلوات الله عليه بمن فرمود بنويس و پهن کن علم خود را در بين برادران خود پس اگر مردي ارن بده کتاب خود را با ولادت پس بدرستيکه ميآيد بر مردم زمان هرج (فتنه) که انس نميگيرند مگر بکتب ايشان صدوق در امالي خود باسنادش از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم روايت نموده که آن حضرت فرمود چون مؤمني بميرد ديك ورقۀ گذاشته باشد که در آن علم باشد آن ورقه ساتر ميشود بين او و بين آتش وخداوند منان عطا ميکند باو بهر حرفي شهري که وسيع تر باشد از دنيا و آنچه در او است و کسيکه يك ساعت نزد عالمي بنشيند خداوند او را ندا کند که نشستي پيش عبد من قسم بعزت وجلالم هر آينه مسکن ترا با او در در بهشت قرار ميدهيم وهيچ باکي ندارم مسئله دوم آنکه واجب است بر هر کاتب و نويسنده اي که نيت او خالص باشد براي خداي عزوجل چنانچه واجب بود اخلاص نيت در وقت طلب علم چونکه کتابت هم يکنوع عبادتسيت و قسمتي از تحصيل ونگاه داراي علم بكتابت است و کسي قصدش از کتابت اگر غير خدا شد آنوقت يك همچه کتابتي از حظ نفس و دنيا بشمار ميرود چنانچه در خود علم هم همين طور بود و بتحقيق گذشت آنچه که در مذمت و وعيد او وارد شده بود (از آيات واخبار و آثار) چيزيکه هست در اينجا از حيث ثواب و عقاب و از حيث خير و شر زيادتي دارد چونکه
بدست خودش واقع ساخته چيزي را که روز قيامت حجت است بر نفع و يا برضرر او پس بايد نظر کند که چه چيز را پس انداز نموده و مترتب ميشود بر خطش آنچه که بايد مرتب شود از خير و شر و از سنت و بدعت وروز گار طويلي عمل ميشود باو چه در زندگي وحياتش و چه بعد از مرگ ومماتش پس او شريك است در اجر کسيکه منتفع باو ميشود يا در وزر کسي که مبتلا باو شده پس بايد نظر کند ببيند چه چيز سبب او شده و از اينجا دانسته ميشود که چه بسا ثواب کتابت زيادتر بر ثواب علم ميشود البته در بعض از موارد بواسطه آن انتفاع زياديکه مترتب بر او ميشود و آن دواميکه دارد از اين جهت استکه اخبار در تفضيل مداد علماء بر دماء شهداء وارد شده چونکه مداد ايشان نفع ميدهد حتي بعد از مرگشان ولى دماء شهداء نفعش مختص بحال حيات است نه بعد از مرگ مسئله سوم آنکه سزاوار است بر طالب علم که اعتنا کند بتحصيل کتبي که محتاج است بآنها و نافع است در علوم شرعيه البته ماداميکه ممکن باشد حالا خواه بنوشتن باشد و خواه بخريدن و اگر ممکن نشد اجاره يا عاريه نمايد بجهت آنکه کتاب آلت تحصيل است و در زمان سابق بسياري از فضلاء تدريجا آنها را تحصيل ميکردند و باينواسطه براي ايشان ترقي زائدي حاصل ميشد نسبت بکسانيکه متمکن از آن نبودند و براي ايشان قصه هائي است که اگر بخواهم شرح بدهم مسئله طولاني ميشود و سزاوار نيست براي طالب علم که تحصيل کتب و جمع آوري و کثرت آن را بدل از علم و نصيب خود از فهم قرار بدهد بلکه معذلك محتاج است بتعب و رنج و جديت و نشستن پيش اساتيد و چقدر خوب فرموده آن قائل إِذَا لَم تَكُن حَافِظًا وَاعِيًا فَجَمعُكَ لِلكُتُبِ لَاينفَعُ يعني وقتي که گوش دهنده و حفظ کننده نباشي جمع کردن کتابها ترا نفعي ندهد مسئله چهارم آنکه مشغول نشود بنسخ كتب اگر ممکنش باشد تحصيل آن بخريدن
(یا اجاره نمودن و يا عاريه کردن) چونکه اشتغال بتحصيل علم اهم است بلي اگر از خريدن متعذر شد بواسطه نبودن پول يا کم ياب بودن خود کتاب آنوقت براي خودش بنويسد و راضي بعاريه نشود حتي المقدور و در هر زمان احتياجش بنسخ افتاد بايد بسرعت بنويسد و البته خداوند اعانتش ميکند و حظ او را از علم بواسطه استنساخ ضايع نميگرداند و نصيب (هيچکس) فوت نميشود مگر بواسطه کسالت و هرکس وقتش مضبوط باشد مطلبش حاصل ( و به نتيجه) ميرسد و در اين باب يك جمله شايسته اي قبلا گذشت مسئله پنجم آنکه مستحب مؤكد است عاريه دادن کتب البته براي کسيکه برايش ضرر نداشته باشد بجهة آنکه در عاريه دادن قواعديست مهم من جملۀ آن اعانت بر علم و تعاضد بر خير و مساعدت بر بر و تقوي است و علاوه بر آن اخباريکه در فضل مطلق عاريه رسيده و بعض از سلف فرموده اند اصلا برکت علم بعاريه دادن کتابست و بعضي فرموده اند کسيکه بخل ورزد بعلم خود بيکي از سه چيز مبتلي خواهد شد ياعلمش فراموشش ميشود و يا ميميرد و از علم خود منتفع نميشود و يا کتابهايش از بين ميرود و سزاوار است عاريه گيرنده شکر عاريه دهنده را بجاي آورد بواسطه احسانيکه باو نموده و در عوض جزاي خوب باو بدهد مسئله ششم آنکه چون استعاره کند کتابيرا واجب است حفظ نمايد از از تلف ومعيوب شدن و برزمين نزند و بدون حاجت پيش خودش معطل نکند بلکه هر وقت رفع احتياجش شد ردّ بصاحبش نمايد و او را حبس نکند وقتي که بي نياز شد از آن تا اينکه تفويت نکرده باشد انتفاع را بر صاحبش و کسل نگردد از تحصيل فائده اش و اينکه باعث نشده باشد صاحبش بديگران عاريه ندهد ( چون وقتيکه بدون حاجت پيش خود کتابرا معطل ساخت صاحب کتاب هم توبه ميکند از عاريه دادن ) و اما اگر صاحبش طلب کرد آنوقت حرام ميشود نگاهداشتن کتاب براي مستعير و اگر تلف نمود ضامن ميشود و از سلف و گذشته گان اشياء زيادي
در مذمت و کندي نمودن در رد کتب عاريه رسيده است چه شعر و چه نثر و بسبب حبس کتب و تقصير در حفظش اغلب مردم امتناع ميکنند از عاريه دادن مسئله هفتم آنکه جايز نيست بر مستعير ونه بر مستأجر اصلاح كتب غير بدون اذن صاحبش و هكذا حاشيه نمودن و چيزي نوشتن در سفيدي سرصفحه یا آخر آن مگر در وقتي که علم برضايت مالک پيدا کند ، و آن نوشتن هم مانند نوشتن محدث باشد بر حسب آنچه شنيده است و سیاه نکند و عاريه ندهد بغيرش و وديعه نگذارد او را بدون ضرورت وقتي که جايز باشد شرعاً واستنساخ نکند از او بدون اذن صاحبش بجهت آنکه استنساخ زائد واشق است بر انتفاع مطالعه پس اگر کتاب وقف عام باشد ( بر هر کس که بتواند انتفاع ببرد ) عيب ندارد استنساخ از او البته براي کسي که نگاه داشتن او جايز باشد با احتياط و يك همچه کتابي را جايز است اصلاح کنند البته اشخاصيکه اهل اصلاح باشند از قبيل متولي يا مأذون له او بلکه گاهي واجب ميشود - و اگر متولي خاصي نداشته باشد نظارت آن با حاکم شرع است و چون بخواهد از آن استنساخ نمايد باذن صاحب کتاب يا باذن ناظر بايد در وقت نوشتن كاغذ روي او نگذارد ( بطوريکه کتاب را زيردستي خود قرار دهد ) وقلم دان را روي او قرار ندهد و فوق نوشتهايش قلم نکشد و خلاصه مطلب آنکه واجب است حفظ كتاب از هر چيزي که عرفا او را تقصير و عيب ميشمارند واين يك امريست که زائد بر حفظ نمودن انسانست کتاب خودش را بجهت آنکه بعض تصرفات در کتاب خودش جايز است که در کتاب عاريه جايز نيست خصوصا نسبت باشخاصيکه در کتاب نگاه داشتن سهل انگاري و سستي ميکنند چنانچه زيادي از مردم در کتب خودشان بي نهايت سستي مينمايند بسبب ان طبيعت بارد و خنکي که دارند که يك همچه تصرفي نسبت بکتاب عاريه بهيچ وجهي جايز نيست
مسئله هشتم آنکه چون بخواهد مطالعه یا استنساخ نمايد کتاب را باز نگذارد روي زمين بلکه روي يك چيزي بگذارد مثل کتاب يا کرسي و نحو آن بر وجهي که متعارف است تا اينکه ورق و جلدش بزودي از بين نرود مسئله نهم انکه چون بخواهد کتب را ترتيب بدهد و تصفيه نمايد بايد روي تخته یا چوب یا رفي گذاشته شود و بهتر آنست که بين کتاب وزمين فاصله باشد و کتاب را روي زمين نگذارد تا اينکه نم نکشيده و پاره نشود و چون روي چوب و نحوان بگذارد يك چيزيکه مانع از خوردن پوست آن باشد روي آن وريزش قرار دهد و كذلك حائلي بین ديوار و کتاب بلکه مطلق چيزيکه صدمه بآن بزند قرار دهد و البته بايد در وضع کتب (نهادن کتابها) مراعات ادب بشود باعتبار علوم و شرف و مصنف آن پس کتاب اشرف را روي تمام کتب بگذارد وكذالك رعايت نمايد ترتيب را پس اگر در بين کتب قرآن باشد روي تمام آنها قرار بدهد و سزاوار است در پارچۀ گذارده شود که داراي بند و ميخي یا تنابي باشد که در ديوار پاك و نظيف و در صدر مجلس آويزان کنند پس از آن کتب احاديث و بعد از آن تفسير قرآن و پس از آن تفسير احاديث و بعد از آن کتب اصول دين پس از آن اصول فقه پس از ان فته بعد از آن کتب عربي را و کتاب بزرك را روي کتاب کوچك نگذارد تا اينکه خراب نشود و علامت زياد بين کتاب نگذارد که جزو بنديش زود از بين ميرود و سزاوار است که اسم کتاب را در پائين آن بنويسد وفائدش شناختن کتاب و زود بيرون کردن او است از بين کتب مسئله دهم آنکه کتابرا دفترچۀ خود نکند و پشتي یا بادبزن یا جاروب ،یا تکيه گاه یا مقتل كك و نحو آن قرار ندهد خصوصا نسبت باوراق آن ، و حاشيه یا گوشۀ آن ، را تا نکند و با چوب يا چيز خشکي نشان نگذارد بلکه با يك ورق لطيف يا يك چيز نازك نشان کند و چون بخواهد با ناخن ورق بزند محکم ناخن نزند(بطوري
که کتاب پاره شود ) مسئله يازدهم آنکه چون کتابي را استعاره کند سزاوار است در وقت گرفتن و رد نمودن با تفقد و مهرباني باشد و چون کتابي را ابتياع و خريداري نمايد اول و وسط و آخر آن را نيك ملاحظه فرمايد و ابواب و جزوهاي آن را خوب نگاه کند و صفحات انرا بشمارد واعتنا بصحت آن نمايد و از چيزهائيکه موجب ظن بر صحت ميشود در صورتيکه وقتش تنگ باشد براي تفتيش آن است که در آن الحاق و يا تصحيحي مشاهده کند بجهت آنکه الحاق و تصحيح علامت صحت است و بعضي فرموده اند روشني نميدهد کتاب تا اينکه بتاريکي الحاق و تصحيح و تغيير مبتلا شده باشد( کنايه از اينکه وقتي در کتاب تصرفات زيادي شده باشد علامت صحت آن است) مسئله دوازدهم انكه چون بخواهد چيزي از علوم شرعيه را استنساخ کند بايد با وضوء و رو بقبله و بدن جامه و مرکب و كاغذش پاك باشد و اول ابتداء نمايد بنوشتن بسم الله الرحمن الرحيم و الحمد لله رب العالمين و الصلوة على رسوله وآله واگر چه مصنف ننوشته باشد و ليکن اگر از کلام مصنف نيست اعلان و اشعار نمايد بآن باينکه بگويد بعد از تسميه و تحميد و درود بر خاتم أنبياء صلی الله علیه و آله و سلم قال المصنف او الشيخ و نحو اينها ( آنوقت اين عمل دلالت ميکند بر اينکه تسميه و تحميد و درود جزو کلام مصنف نبوده) و البته خاتمه کتاب را هم همين طور ختم بحمد و درود به پيغمبر خاتم صلی الله علیه و آله و سلم بنمايد بعد از آنکه بنويسد آخر جزء فلان و اينکه بعد از اين فلان و فلان خواهد نوشته شد البته در صورتي که کتاب کامل نباشد و اگر کتاب کامل شده بنويسد
تم الكتاب الفلاني يا جزءالفلان و بتمامش کتاب تمام شد و نحو اينها که در اين معني فوائد زيادي ميباشد و هر وقت اسم خدا را نوشت بعد از آن بلافاصله چيزي بنويسد که مشعر بتعظيم باشد مثل کلمه تعالي یا سبحانه يا عزوجل يا تقدس و نحو اينها و نيز باينطورکلمات تلفظ هم بکند و هر وقت اسم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را نوشت بعدش بنويسد صلی الله علیه و آله و سلم و اين کلمات و
نيز بزبانش جاري سازد واكتفاء بنوشتن تنها نکند و از تکرارش ملول نگردد و اگرچه در يك سطر مرارا مكرر شده باشد چنانچه بعض از محرومين ومخالفين ملول شده و بجاي صلی الله علیه و آله و سلم اينطور نوشته اند صلعم یا صم یا ص یا صلسم وهمه اينها خلاف اولي و خلاف نص است و بعض از علماء فرمودند اول کسي که نوشت صلعم دستش قطع شد و اول خسراني که در اين کلمه است چون اخلال باکمالش نموده اند آن تقويت صواب بزرك استکه مترتب ميشود بر آن در صورت اكمالش و بدرستیکه از آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم روايت شده که فرموده هر کس درود بفرستد بر من در کتابيکه مينويسد هميشه ملائکه براي او استغفار کنند تا وقتيکه اسم من در آنکتاب باشد و چون باسم يکي از اصحاب خصوصا بزرگان آنها برسد بنويسد رضي الله عنه یا رضوان الله عليه و اگر اسم يکي از اعلام سلف را متذکر شد بنويسد رحمه الله يا تغمده الله برحمته و نحو اینها و بتحقيق عادت بر اين جاري شده که صلوة و سلام را اختصاص بانبياء صلوات الله عليهم اجمعين ميدهند و سزاوار است سلام را براي ائمه اطهار علیهم السلام قرار بدهند و اگر چه خلاف آنچه ذکر شد جايز است بلکه بر هر مؤمني جايز است درود فرستادن چنانچه کتاب خداي عزوجل و اخبار ائمه هدي صلوات الله عليهم أجمعين بر آن دلالت دارند و نوشتن آنچه که ذکر شد از ثناء و سلام دعائيست انشاء ميکند نه کلاميکه روايت کند پس مقيد نيست بروايت و ثابت بودن در کلام مصنف بلکه بنويسد آن را و اگر چه از اصل مسموع يا منقول ساقط باشد و اگر ديد روايتي برطبق آن آمده يا در کتابي ذکر شده آنوقت عنايت بثبت و ضبطش بيشتر ميشود و اين معني راجح ومختار اکثر اعلام است و بعض از علماء قال اند باسقاط تمام اينها و کافي دانسته اند نطق بآن را وسزاوار است که صلوة و سلام را با هم برخاتم انبياء بفرستند تا عمل بظاهر آيه شريفه شده باشد و اگر اقتصاد بر
صلوة تنها کند عيب ندارد مسئله سيزدهم آن است که هرکس اشتغال بعلم دارد اهتمام بمبالغه در حسن خط نکند بلکه اهتمام بصحت و تصحيح آن نمايد و از تعليق بطورحتم اجتناب کند و مراد از تعليق مخلوط کردن حروفي استکه سزاوار است تفريقش و از مشق نمودن و آن بسرعت نوشتن است يا تغيير حروفش و بعضي از بزرگان فرموده اند وزن خط وزن خواندن است و بهترين خواندنها آن ظاهر ساختن حروف است پس بهترين نوشته ها واضح نوشتن حروف است و سزاوار استکه از کتابت دقيقه دوري کنيد بجهت آنکه يا اصلا انتفاء ازان نميبرد يا انتفاء کامل نسبت باشخاص ضعيف النظر نميشود و چه بسا باشد که خود کاتب بعد از مدتي نظرش ضعيف و از آن منتفع نشود بعضي از بزرگان بنويسنده ايکه بخط دقيق مينوشت فرمود اين کار را نکن چون هرچه زيادتر بآن محتاج شوي ترا خيانت خواهد کرد و بعضي ديگر فرمودند بنويس چيزي را که نفع دهد ترا وقتيکه محتاج بآن ميشوي و ننويس چيزي را که وقت حاجت بدرد نخورد و تمام اينها در غير از مسود هاي مصنفين است بجهت آنکه تأني انها در کتابت زيادي از اغراض مهمه را که اهميت آن از خوب نوشتن بيشتر است فوت ميکند و لذا مي بيني بجهت تند نوشتن کلمات بسختي خوانده ميشود وحروف و کلماتش درهم برهم ميباشد مسئله چهاردهم آنکه بعضي از بزرگان فرموده اند، سزاوار نيستکه شخص كند قلم و يا تند باشد بلکه بايد حد وسط باشد که نه بکلي کند باشد که مانع از سرعت باشد و نه خيلي تند باشد که سرعت بآن کند و بعضي ها فرموده اند اگر بخواهي خطت خوب شود قلمت را طولاني و کلفت قرارده و سر قلم را منحرف کن و بدست راست بگير وچاقوي تند داشته باش که قلم را بخوبي بتراشي و آن ورق روي قلم را بردارد و آن چاقوي خاصي باشند که غير آن استعمال نکني و بايد آن چيزيکه سر قلم را روي آن
ميخواهي بگذاري و قطع کني سفت باشد و براي قلم نيهاي ذرسي خشك و چوب آبنوس بسيار تعريف شده مسئله پانزدهم آنکه سزاوار است حروف را در هم ننويسد که يکي بر ديگري مشتبه شود بلکه نسبت به هر حرفي و هر کلمه حقش را ادا کند و آدابيکه در اين باب وارد شده مراعات کند مثل خبريکه از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم وارد شده که آن حضرت به بعض از نويسندگانش فرمود دوات خود را اصلاح کن و قلم را منحرف بگير و بارا نصب کن و سين را روشن و دندانه هاي آن را با فاصله بنويس و ميم را کور نکن و الله را نيکو بنويس و نون رحمن را بکش و رحيم را پاکيزه بنگار و قلم خود را بر گوش چپ بگذار که آن را بيشتر متذکر ميکند و از زيد بن ثابت منقول است که گفت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند چون بسم الله الرحمن الرحيم بنويسي سين او را واضح کن و از ابن عباس منقول است که گفت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند باء را نكش تا برسد بميم تا اينکه سين را واضح و مبين کني و از انس رسيده که رسول خدا ص فرمودند چون يکي از شماها بسم الله الرحمن الرحيم را بنويسد بايد الرحمن را کشيده بنويسد و از ابن عباس رسيده که هر شخصي بسم الله الرحمن الرحيم را خوب بنويسد بجهت تعظيم خداوند - خداوند عزوجل هم او را ميآمرزد و از على بن ابيطالب علیه السلام نقل شده که فرمود مردي بسم الله الرحمن الرحيم را خوب نوشته خداوند تعالي او را آمرزيد و از جابر رضوان الله عليه منقول است که گفت حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود چون يکي از شما ها كاغذي بنويسيد خاك مال کنيد يعني قدري خاك براو بپاشيد بجهت آنکه او نجاتش بيشتر است مسئله شانزدهم آنکه مکروہ دانسته اند که در کتابت فاصله شود بين مضاف ومضاف اليه مثل عبدالله ورسول الله پس نبايد عبد تنها و یا رسول تنها در آخر سطر اول نوشته شود الله را در اول سطر ديگر نوشته باشد بواسطه قبح صورت کلمه و اين کراهت براي تنزيه است وملحق
به الله است أسماء نبي صلی الله علیه و آله و سلم و اسماء صحابة و نحوآن از اسمائيکه موهم خلل ميشود مثل اينکه ميگويد ساب النبي صلي الله عليه وآله كافر يعني کسيکه دشنام دهنده باشد پيغمبر اکرم صلي الله عليه و آله را کافر است پس نبايد ساب را در آخر سطري بنويسد و نبي را در اول سطر ديگر بنگارد و اين کراهت خصوصيتي به فاصل متضايفين ندارد بلکه هر چيزي که فصلش موجب قبح شود کراهت دارد و كذلك مكروه دانسته اند فاصله بين اجزاء کلمه پس نبايد بعض از کلمه را در آخر سطري و بعض ديگر را در اول سطر بعدي بنويسند مسئله هفدهم آنکه واجب و لازم است بر کاتب که کتاب خودش را که استنساخ نموده مقابله کند با يك اصل صحيح که وثوق بآن دارد و بهترين آنها آن کتابيست که با مصنف است اگر او يافت نشد با ديگري که او اصل و بخط مصنف است و اگر او هم يافت نشد باکتابي مقابله کند که آن کتاب با اصل مقابله شده در صورتيکه خط مصنف بر آن باشد و اگر آن هم بافت نگشت مقابله کند باکتابيکه آن مقابله شده باشد با کتاب صحيح بجهت آنکه غرض مطلوب مقابله کتاب است با اصل مصنف و خلاصه مطلب آنکه کتابيکه اميد نفع بآن برده ميشود بر هر وجهي که باشد بايد از چيز هايي باشد که افاده صحت بدهد معينا پس سزاوار است که زياد اهتمام بآن بدهد و از بعض گذشته گان نقل شده که به پسر خود گفت نوشتي گفت بله فرمود عرضه داشتي کتاب خود را گفت نه فرمود ننوشته اي ( يعني اگر کتابي که نوشته ميشود مقابله با اصلي نشده باشد مثل اين است که نوشته نشده باشد) و از اخفش منقول استکه فرمود چون کتابي دو مرتبه استنساخ بشود و مقابله نگردد از عربيت خارج و عجمي ميشود و قبل از اخفش خليل بن احمد باين حرف پيشي گرفته چون فرمود کتابيکه سه مرتبه استنساخ بشود و مقابله نگردد باز کشش بعجمي ميباشد جز آنكه اخفش اقتصاد بر دو مرتبه نموده مسئله هجدهم
آنکه چون کتابي را بمقابله تصحيح نمود سزاوار است مواضع حاجت را ضبط نمايد پس هرچه نقطه ميخواهد نقطه گذارد و هر کلمه اي که مشکل است شکل کشي نمايد و آنکه مشتبه است ضبط کند. مثلا بخيل را بنويسد بخاء تا اشتباه بنجيل بجيم نگردد خلاصۀ کلماتيکه ممکن است اشتباه بشود تعيين کند که هيچکس در اشتباه نيفتد و مواضعي که تصحيف شده طلب کند : بطور صحيح بنويسد و اما کلماتيکه بدون نقطه و شكل فهميده ميشود و سزاوار نيست اعتناء باو که نقطه بگذارد و شکل کشي کند بجهت آنکه بغير او مشغول بشود اولي و بهتر است چون تعب بلافائده است و چه بسا باشد که بواسطه نوشتن اينها ظلمهائي شود وليکن مبتدئين و اکثر مردم منتفع مي شوند بآن جميل بن دراج که يکي از اصحاب اجماع امت از حضرت صادق صلوات الله وسلامه عليه روايت نموده که آن حضرت فرمود اعراب گذاريد احاديث ما را پس بدرستيکه ما جماعتي هستيم از فصحاء و از مهمات ضبط است آنچه که بسبب آن معني اختلاف پيدا ميکند مثل حديث زكاة الجنين زكاةامه وهمچنين است ضبط کلماتي که مشتبه ميشوند از اسمها زيرا که آن سماعي است و اگر محتاج است که در حاشيه ضبط کند بجاي آورد چونکه ديرتر اشتباه ميشود خصوصا وقتيکه خطش دقيق و سطورش ضيق باشد و چون در حاشيه واضح نمايد بنويسد فيها بيان یا یك حرف نون بنويسد (ن) و بتحقيق که عادت بر اين جاري شده که حروف معجمه را بواسطه نقطه گذاري ضبط ميکنند و اما حروف مهمله را پس براي ايشان در ضبطش طرقي است من جمله از آنها آنستکه متعرض آن نشوند و اهمال را علامت بر ضبطش قرار ميدهند وليکن جماعتي باين راضي نشده اند چونکه حروف معجمه هم در بعض اوقات غفلت ميشود ( و باهمال باقي ميماند ) حالا سهوا باشد یا غير سهو آنوقت مشتبه ميشود بمهمل طريق ديگر آنکه از زير نقطه بگذارد مثل معجمه
که نقطه اش از بالا است مثلا راء و دال را يك نقطه از زير بگذارد اينطور (...) و سين را به سه نقطه گذارد اينطور (...) و از اين قاعده حاء استثناه شده پس از پائين نقطه گذاشته نميشود چونکه اشتباه بجيم ميشود پس اينطور نوشته نميشود (ج) و طريق ديگر آنکه مثل آن حرف يك حرف ديگر بنويسد و بهتر آنست که زير آن بنويسد و از اصل حرف کوچکتر باشد اينطور (...) طريق ديگر آنکه بر حرف مهمل شکل کوچکي مثل هلال يا قلامه که به پشت خوابيده باشد (مثلا اگر راء مهمله نوشت اينطور بنويسد (...) یا اينطور (...) که در اولي هلال ميگويند و در دومي قلامه تعبير ميکنند که بشكل نون بي نقطه است ) وطريق ديگر آنکه بر حرف مهمل يك خط كوچك بکشد اينطور ...) و اين طريق در اکثر کتب قديمه موجود است وليکن بسياري متفطن آن نشده اند بواسطه خفائيکه داشته طريق ديگر آنکه در باطن كاف معلقه يك كاف كوچك، يا يك همزه بنويسد اينطور (...) يا اينطور (ك) و در باطن لام يك لام کوچکي بنگارد اينطور (...) مسئله نوزدهم آنکه سزاوار است آنچه که تصحيح و ضبط کرده در کتاب واو محل مشكوك است در وقت مطالعه یا احتمال شك را ميدهد يك صحت کوچکي براو بنويسد و فوق آنچه که در تصنيف يا در نسخ خطا واقع شده يك صحت کوچکي بنويسد و در حاشيه بنويسد صوابش اين است اگر پيش خودش صحت آن محقق است و اگر ظن قوي
دارد بنويسد لعل اينطور باشد و اگر مشکل شده و وجه آن ظاهر نشده يك (صـ) بنويسد که سرصاد مهمله است که مختصر صح است و بعضي ها فرموده اند جايز است مختصر ضبه را بنويسد که معجمه است البته در فوق بنويسد که متصل بأصل کلمه نشود تا اينکه گمان برده شود او اعراض نموده پس اگر بعد از تصحيح خودش يا ديگري فهميد که آن کلمه اي که در متن است حق بوده يك حاء بر آن صـ زياد کند تا صح شود و بعضي ها گفته اند ضبه اشاره است به نصف صح وصحه در جائيکه ضبه فوق او نوشته شود علامت نا تمامي است یا اينکه اشاره است باينکه روايت و مقابله اش صحيح است و نيز اشاره است باينکه بايد نظر کننده در او ملتفت باشد بر اينکه ناقل غافل نبوده در نقل خود پس گمان نکن که او غلط است تا اصلاح کني و بعضيها جسارت کرده اند و آنيکه بقائش صواب و حق بوده تغيير داده و عوض از آن صورت اسم ضبه را آورده بجهت شباهت آن به ضبة الانا (که مراد لحيم است که آهن گران بکار ميبرند) و بواسطه آن شکاف و سوراخ آن را اصلاح ميکنند و جامح اشتراك بين ضبه که نصف صح است وبين ضبة الاناء آن است که هر دوۀ آنها را در چيز هايي بکار ميبرند که خللي داشته باشد یا بجهت شباهت آن است بضبة الباب چونکه محل بآن قفل شده و متجه نيست قرائت آن چنانچه بواسطه ضبه باب را قفل ميکنند مسئله بيستم آنستکه چون زيادي واقع شود با چيزي غيرموجهي نوشته شود مخير است بين سه کار اول آنکه ورق را با چاقو ياغير آن جدا کند که از اين عمل تعير ببشر ميکنند بباء موحده يا بتراشد وليکن غير اين عمل که در درجه سوم گفته خواهد شد بهتر است دوم آنکه زائلش کند بدون اينکه ورق را جدا نمايد البته اين در صورت امکان است که کتابت در حال طراوت و مکتوب در ورق بسيار سختي باشد و ايمن از نفوذ
مرکب باشد و اين عمل بهتر از جدا کردن است و حيله هاي بسيار خوب در اين مقام آنستکه آن کلمه را تراتر با دهنش پاك نمايد البته به سستي ولطافت و از اينجا است که بعضي از سلف فرموده اند مرکب در لباس مردي ديدن و بر دو لب او مشاهده نمودن از مروت است سوم آنکه ضرب زند بر آن يعني خطي بر آن بکشد واين قسم عمل بهتر است از قسم اول و دوم خصوصا در کتب احاديث چونکه هر دو قسم آنها کتاب را ضعيف و درب تهمت بر آن باز ميکنند و چه بسا که خود ورق را از بين ميبرند و لذا از بعض سلف و اساتيد نقل شده که ميفرمود بزرگان کراهت داشتند از حاضر ساختن قلم تراش در مجلس استماع اخبار و احاديث در نتيجه کلمه اي تراشيده و محو نشده و ديگر آنکه آن کلمه چه بسا در روايت ديگري صحيح باشد و همان کتاب را دو مرتبه پيش استاد ديگري بخواند و نزد او درست باشد آنوقت محتاج ميشود همان کلمه اي که تراشيده بود ملحق نمايد و اگر در مرتبه اول بنظر استاد غلط بود خطي بر آن کشيد و بنظر استاد ثاني صحيح و درست بود فقط بعلامتي که حکايت او بکند اكتفا ميشود ( البته بهتر بود ) ودر کيفيت ضرب پنج قول است اول آنکه حروفي را که ميخواهد خط بزند بيکديگر وصل کند و يك خط ممتدي بر آن بکشد و اين قسم را پيش مغاربه شق مينامند و البته آن خطي که ميکشد بهتر آنستکه رقيق و روشن باشد که دلالت بر مقصود داشته باشد و بدون مانع زير آن خوانده شود نه اينکه ورق را سياه کند و حروف را از بين ببرد (اينطور مثلا (...) دوم آنکه خط را جداي از حروف زياده و بالاي آن بکشد و دو طرف خط را از اول و آخر كلمه کج کند | مثالش اينطور | سوم آنکه لفظۀ - لا - يا - مِن- را از بالاي آن حروف و در اول آن بنويسد ولفظۀ
مربوط هستند سزاوارتر است از مراعات اول و آخريا اجود و غير اجود چونکه مراعات معاني سزاوارتر است از مراعات صورت خطي(1)واگر چيزي را خط زد و بعدا معلوم شد صحيح بود و خواست صحيح او را بنويسد بايد در اول و آخر آن يك لفظ صح کوچکي بنويسد و براي او جايز است که لفظ صح را تکرار کند بر آن کلماتيکه ميخواهد تصحيح کند البته اين در وقتي است که منجر بتسويد اوراق نگردد و در صورتيکه مضروب بخط متصل يا منفصل با به نقطه هاي پي در پي واقع شده تکرار را اختيار کند اما در صورتيکه مضروب بغير اينها ثبت گرديده تکرار ننمايد بلکه در اينصورت ضرب بزند بر علامت (من) (ولا) (والي) و نصف دائره و صفر و لفظ صح را بنويسد مسئله بيست و يکم چون بخواهد چيزيکه ساقط شده و از قلم افتاده داخل کند بايد در حاشيه بنويسد و البته اينطور بهتر است تا اينکه در بين سطور بنويسد چون سالم ميمانده از تنگي و تاريکي (يعني خوب خوانده نميشود) خصوصا در صورتيکه سطرها بهم چسبيده باشند و اين عمل فوق را بلحق ناميده اند و آن بفتح حاء است از ماده لحاق بفتح مشتق است و خود لحاق بمعناي ادراك است و بعضي گفته اند براي انتخاب حاشيه طرف راست بهتر است در صورتيکه وسعت داشته باشد چونکه طرف راست شرافتمند است ديگر آنکه ممکن است باز چيزي سقط شده باشد محتاج بطرف چپ شود که در اينحال در طرف چپ بنويسد پس اگر سقط اولي را در طرف چپ قرار ميداد و باز در همان سطر سقط ديگري حاصل ميشد و ميخواست آنراهم در طرف چپ قرار بدهد آنوقت محل دو سقط بيکديگر اشتباه ميشد اگر بخواهد در طرف راست بنويسد دو تخريج با يکديگر مقابل شود و چه بسا ميشود که بواسطه نزديك بودن محل سقطين بهم متصل ميشوند آنوقت گمان برده ميشود اين ضربي است که در ميان اينها واقح شده چنانچه کيفيت ضرب قبلا گذشت پس بنابراين اگر از اول
1) (1) مثالش اين طور استر (الله الله اکبر ) على القاعده بايد الله اول را ضرب زنيم ولي براي اينکه فاصله نباشد بين الله و بين اكبر، الله اول را خط زديم. وهكذا (عبد عبد الله ) و ( زيد زيد قائم ) الخ
در طرف راست بنويسد و اين معني را قاعدۀ کلي قرار بدهد اشتباه زائل ميشود جزء آنکه در سطر واحد سقط زياد باشد و اين نادر است بلکه اگر آن کلمه اي که سقط شده در آخر سطر باشد لابد ملحق بآخرش ميشود مطلقا خواه ياد سقط بشود وخواه كم ولكن بايد متصل باصل سطر بکند و نميتواند در اول سطر بعدي بنويسد و نه اينکه در طرف راست قرار دهد مگر آنکه در آخر سطر محل تنك باشد که در اينصورت در هر طرف که ميخواهد بنويسد و بايد اينکه ساقط شده از هرجهتي که باشد از طرف بالا باعلي نوشته شود نه اينکه از بالا بپائين نويسد چونکه احتمال ميدهد ديگري بعد از آن تخريج نمايد و براي او محلي مقابلش پيدا نشود تا آن را اخراج کرده عمل کند و سر حروف را بطرف راست قرار بدهد اعم از اينکه در طرف راست کتاب واقع شود يا در طرف چپ و سزاوار است که کلماتيکه ساقط شده و سطرهائيکه بعد از آن ميآيد پيش از نوشتن بشمارد و حساب نمايد پس اگر مجموع آنها در سطر يا بيشتر شد سطرها را بالاي حاشيه قرار دهد و مائل بپائين نمايد بطوريکه سطور بطرف کتابت منتهي شود اين در صورتيست که تخريج از طرف راست باشد والا اگر از طرف چپ شد بايد ابتداء سطرها از طرف کتابت باشد و ختم آنها بطرف ورقه و اگر در حاشيه جا نشد و کلمات ساقط زيادتر از ظرفيت حاشيه شد بالاي صفحه يا پائين آن هر کدام که صلاحيت دارد بنويسد و مطلب را تمام کند و سطور را چه ابتداء و چه انتهاء متصل بورقه نکند تا اينکه در وقت صحافي اگر خواستند، بتراشند جا باقي مانده باشد تا از خود سطرها تراشيده نشود و اما کيفيت تخريج کلمه که ساقط شده اين است که از همان محلي که ساقط شده يك خطي از بالاي آن بطرف اعلي بکشد و قدري سر آن خط را کج کند بطرف حاشيه اينطور مثلا تا اينکه همين اشاره باشد بآن ساقط و اختيار جماعتي از علماء آنست که وصل کند
بين خط و آن کلماتي که ساقط شده (و در حاشيه نوشته) بيك خط کشيده اي- اينطور- مثلا ولكن نزد باقي علماء اين معني مرضي نيست زيرا که باعث سياه شدن کتاب ميشود خصوصا اگر بحاشيه هم زياد رفته باشد بلي اگر مقابل آن محلي که ساقط شده خالي نبود و ناچار شد که بجاي ديگر بنويسد اين کار بد نيست که خطي از محل بکشد تااول ساقط یا اينکه بنويسد از اينجا فلان چيز افتاده و در فلان محل نوشته خواهد شد ياغير از اينها که اشتباه را برطرف کند و چون کلمات ساقط شده را در حاشيه نوشت و خلاص شد بنويسد صح و اگر كوچك بنويسد بهتر است و بعضيها صح رجع نوشته اند و بعضي ديگر اختصار بر نوشتن رجع نموده اند مسئله بيست و دوم آنکه اگر کتاب را پيش استاد تصحيح يا مقابله ميکرد و در جائي خواست توقف کند بايد آن موضع را علامت گذارد به بلغ يا بلغت با بلغ العرض يا غير اينها از چيزهائيکه همين معني را برساند و البته اگر اين علامت بخط خود استاد باشد بهتر است و در آن پنج فائده است که اهم آنها وثوق بنسخه است و اگر استاد ياشخص مقابله کننده بوثاقت و ضبط معروف باشند در زمانهاي طولاني اعتماد بر آن ميشود و اين از چيزهائيست که محتاج اليه است خصوصا در اين زمان بجهت ضعف همت وسستي عزم که نسبت بزمان نزديك ما که از مباشرت تصحيح وضبط و خصوصا نسبت بكت يه احاديث واخبار بسيار کوتاهي شده پس اعتماد بر همان تصحيح وضبط گذشته گان است با اجتهاد و جديتي که دربارۀ حق ممکن است مسئله بيست و سوم آنکه سزاوار است بين هر دو کلامي یا حديثي بواسطه دائره يا قلم درشت فاصله بيندازد و تمام نوشته ها را بطريق واحد و يك طرز ننويسد چونکه مقصود را بزودي نميشود بدست آورد و اوقات انسان در او تلف ميشود و البته معلوم باشد که دائره را در مقام عمل ترجيح دادند برغيرش و غالب محدثين باو
عمل نموده اند و بعضیها اغفال دائره را اختيار کرده اند تا مقابله شود و هر کلامي که از او فارغ شده يك نقطه ميگذارند در دائره اي که پهلويش واقع شده و در مقابله دوم دومرتبه نقطه بگذارد و همينطور هردفعۀ اين عمل را تکرار کند مسئله بيست و چهارم آنکه عيب ندارد نوشتن حواشي و فوائديکه مهمه است و آگاهانيدن بر غلط با اختلاف نسخه یا روايت يا غير از اينها البته در حواشي کتاب خود يا مأذون باشد و در آخر آن لفظ صح را ننويسد و چون خواست تخريجي انجام دهد رقم تخريج را در بالاي کلمه که حاشيه را براي او نوشته بگذارد و حتي المقدور در ميان دو کلمه قرار ندهد (تا اينکه اشتباه بتخريج سقوطي نشود ) يا بجاي رقم تخريجي اشارۀ هندي بگذارد * اينطور و اينها براي آنست که مطلب حاشيه مشتبه بتخريج نشود که براي سقوط بکار برده ميشد و بعضيها بر اول مکتوب مينوشتند که از اينجا حاشيه است يا فائده است مثلا و يا بصورت حاشيه فقط اكتفا ميکردند و بعضي ها در آخر آن مينوشتند و سزاوار نيست سواي فوائده مهمه که متعلق بآن محال است در حاشيه بنويسد و بواسطه نقل مباحث و فروع غريبه حاشيه را سياه نکند چنانچه بعضي از غفله اين زمان که اطلاع از اصطلاحات علماء ندارند اتفاق افتاده و بواسطه همين اکثر کتابها را فاسد و خراب کرده اند وايضا سزاوار نيست بين سطور حاشيه بزند مطلقا (اعم از اينکه مطلب مهم باشد يا نباشد) مسئله بيست و پنجم آنکه سزاوار است نوشتن تراجم و ابواب و فصول و نحو آنها با مرکب قرمز باشد چونکه اين قسم آشکار و هويداتر خواهد بود در فاصله بين دو کلام يا بيشتر و اگر بخواهد شرح را با متن ممزوجا بنويسد بايد متن را از شرح تميز بدهد بواسطه نوشتن بخط قرمز يا بالاي متن خط قرمز با بالاي متن يك خط ممتدي بکند مثل اينکه در صورت دوم از ضرب نوشته شد جزء آنکه در آنجا دو طرف خط رو بپائين بود مثل اين
و اينجا دو طرفش رو بپائين نيست مثل اين و اگر تمام متن را بخط قرمز بنويسد بهتر است چون ممکن است يك كلمه از شرح داخل در تحت خط شود و اشتباه بمتن کردد و گاهي يک کلمه بعضش در متن و بعضش در شرح نوشته ميشود پس آن طوريکه متن بخط قرمز تميز داده ميشود بکشيدن خط بالاي آن نميشود و الحمدالله وهوالموفق
مطلب اول در اقسام علوم شرعيه است و مقدماتيکه توقف دارد بر او از قبيل علوم عقليه و ادبیه و در آن دو فصل است فصل اول در اقسام علوم شرعيۀ اصليۀ است و آن چهار علم است - علم کلام و علم قرآن مجيد و علم احاديث نبويه و علم احکام شرعيه که تعبير شده بعلم فقه پس علم کلام که تعبير باصول دين شده اساس وقاعده علوم شرعيه است بجهت آنکه بواسطه آن خدا و رسول و خليفه اش و غير آنها شناخته شده و بواسطه آن آراء صحيح از فاسد وحق از باطل تميز داده شده ودر حث بر تعلم و فضلش بسياري از کتاب و سنت وارد شده خداوند تبارك و تعالي ميفرمايد فاعلم انه لااله الاالله يعني بدان بدرستيکه نيست خدائي جز خداو باز در سوره روم آيه 7 ميفرمايد أَوَلَمْ يَتَفَكَّرُوا فِي أَنْفُسِهِمْ مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ يعني آيا فکر نميکنند در نفس خودشان که خلق نکرده خداوند آسمانها و زمين را و آنچه بين آنهاست مگر بحق و باز در سوره روم آيه 184ميفرمايد أَوَلَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْءٍ يعني آيا نظر نميکنند در عجائب آسمانها و زمين و آنچه خداوند خلق فرموده از اشيا و بازگشت اينها بامر بنظر کردن و استدلال نمودن بصنعت و آثار محکمه است بر وجود صانع واحد قادر عالم حکيم و از ابي سعيد خدري منقول است که گفت فرمود رسول خدا نگفتم و نه
گفتند گوينده گان قبل از من مثل کلمه لااله الاالله و از حضرت ابي عبدالله علیه السلام از پدرش از جدش منقول است که فرمود- فرمود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم کسي که بميرد و چيزي را شريك بخدا قرار نداده باشد داخل بهشت ميشود و از آن حضرت از پدرانش از علي علیه السلام در قول خداي عزوجل که ميفرمايد هَلْ جَزَاءُ الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ فرمود که شنيدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ميفرمود که خداوند عزوجل فرمود نيست جزاء کسي که انعام کردم براي توحيد را مگر بهشت واز ابن عباس منقول است که گفت عرب بياباني آمد پيش حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم پس گفت يا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم یاد بده مرا از غرائب علم فرمود چه کردي در سر علم که سؤال ميکني از غرائبش آن مرد عرض کرد چيست رأس و سر علم يا رسول الله فرمود معرفت و شناختن خداست حق شناختنش آن مرد عرض کرد چيست معرفت خدا حق معرفتش فرمود بشناسي او را بلامثل و بلاشيه و بلاشريك و او واحد و ظاهر و باطن و اول و آخر است و کفو و نظير براي او نيست پس اينست حق معرفتش و آثار در اين باب از اهل بيت بسيار است و هر کسي بخواهد اطلاع پيدا کند بر او پس بايد نظر کند بکتاب توحيد کليني و صدوق بن بابويه ره مترجم گويد مناسب ديدم چند روايت از توحيد صدوق رحمة الله عليةه نقل کنم از اسماعيل بن مسلم سکوني منقول است که جعفر بن محمد از پدرش و او از پدرانش صلوات الله عليهم اجمعين که فرمود ، فرمود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بهترين عبادتها گفتن لااله الاالله است و از ابي حمزه از ابي جعفر علیه السلام منقول است که گفت شنيدم او را که ميفرمود نيست چيزي بزرگتر از حيث ثواب از شهادت آن لااله الاالله بجهت آنکه خداي عزوجل نه معادل دارد و نه احدي را شريك گرفته در امري و از مفضل بن عمر منقول است که فرمود ابوعبدالله علیه السلام بر اينکه خداوند تبارك وتعالي ضامن شده براي مؤمن ضمانیرا گفت عرض کردم چيست آن
فرمود ضامن شده براي او که اگر اقرار نمود براي خداي بربوبية و از براي محمد صلی الله علیه و آله و سلم بنبوت و از براي علي علیه السلام بامامت و ادا کرد آنچه بر او واجبست اينکه ساکنش کند در جوار خودش گفت عرض کردم بخدا قسم اينست کرامتيکه شبيه بکرامت آدمين نيت گفت پس از آن حضرت فرمود عمل کنيدکم و متنعم شويد بسيار و از ابراهيم بن زياد کرخي (معروف خ ل) منقول است که ابي عبدالله علیه السلام از پدرش و او از جدش علیه السلام روايت نموده که فرمود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم کسي که بميرد و چيزيرا شريك خدا نگرداند بد کرده باشد يا خوب داخل بهشت ميشود و از ابي بصير منقول استکه حضرت صادق علیه السلام در قول خداي عزوجل هُوَ أَهْلُ التَّقْوَى وَأَهْلُ الْمَغْفِرَةِ و فرمود خداي تبارك و تعالي ميفرمايد من أهل هستم که پرهيز کرده شوم و شريك قرار ندهد بمن عبدم چيزيرا ومن أهلم که اگر شريك قرار ندهد بمن عبدم چيزي
را اينکه داخلش کنم در بهشت و آن حضرت فرمود خداوند تبارك و تعالي قسم ياد نموده بعزت و جلالش که هرگز عذاب نکند اهل توحيدش را بآتش و از ابي بصير منقول است ايضا که گفت فرمود ابوعبدالله علیه السلام که خداوند تبارك و تعالي حرام گردانيد اجساد موحدين را بر آتش و از جابر بن عبدالله منقول است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود دو سبب هست يکي آنکه هر کس شهادت بدهد بيگانگي خدا و بميرد داخل بهشت ميشود و ديگر کسي که بميرد و شريك قرار داده باشد بخدا داخل آتش ميشود و از حسن بن صباح منقولست که گفت حديث کرد مرا انس از حضرت رسول ص که فرمود هر جبار عنيد کسي استکه ابا نمايد از گفتن لااله الاالله از جابر بن يزيد جعفي منقول است که حضرت ابي جعفر فرمود آمد جبرئبل خدمت حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم پس عرض کرد يا محمد خوشا بحال مر کسي که از امت توبگويد لااله الاالله وحده وحده وحده از جابر منقول است که حضرت ابي عبدالله جعفر عليه السلام فرمود رسول خدا
صلی الله علیه و آله و سلم ميفرمود آمد مرا جبرئيل بين صفا ومروه پس گفت یا محمد خوشا بحال مر کسي که از امت تو بگويد لااله الاالله وحده مخلصا ازعبيد بن زرارة منقول است که گفت فرمود ابوعبدالله (علیه السلام) گفتن لااله الاالله پول بهشت است از ابن عباس منقول است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود نيست از کلام کلمۀ که محبوب تر باشد بسوي خداي عزوجل از گفتن لااله الااله و نيست عبديکه بگويد لااله الاالله و بکشد بآن صداي خود را پس فارغ شود مگر آنکه ميريزد گناهانش زير پاهاش چنانکه ميريزد برگ درخت زير آن و از ابان منقول استکه حضرت صادق (علیه السلام) فرمود کسيکه ختم کند روزه اش را بقول صالح با عمل صالح قبول ميکند خداوند روزه آن را پس گفته شد يابن رسول الله چيست قول صالح فرمود شهادت آن لااله الاالله و عمل صالح خارج نمودن فطره است و از شيباني منقول استکه حضرت رضا علي بن موسي از پدرش از آباء گرامش از علي(علیه السلام) نقل نموده که فرمود حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم که نيست جزاي کسي که انعام کرده باشد خداي عز وجل باو توخيد را مگر بهشت و از شيباني ايضا منقول است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود لااله الالله كلمۀ است بزرك و کريم براي خداي عزوجل کسيکه از روي اخلاص بگويد مستوجب بهشت ميشود و کسي که دروغي بگويد مال و خونش محفوظ است و ليکن بازگشتش بآتش است و از شيباني ايضا منقول است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود کسيکه بگويد لااله الاالله در ساعتي از شب یا از روز ريخته ميشود آنچه در صحيفه اش ميباشد از گناهان و از علي بن ابي طالب(1)منقول است که فرمود- فرمود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که خداوند جل جلاله ميفرمايد لااله الاالله قلعه و حصن من است پس کسيکه داخل او شود ایمن است از عذاب من و از علي بن ابي طالب(2)ايضا منقول استکه فرمود شنيدم از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که ميفرمود خداوند جل جلاله ميفرمايد بدرستيکه منم خدا و
نيست خدايي جز من پس عبادتم کنيد کسيکه بيايد از شما بشهادت دادن ان لااله الاالله از روي اخلاص داخل ميشود در قلعۀ من و کسي که داخل بشود در قلعه من ايمن ميشود از عذاب من و از عثمان بن عفان منقول است که گفت فرمود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم که هر کس بميرد و او دانسته باشد که خدا حق است داخل بهشت ميشود و از هشام بن سالم و ابي ايوب منقول است که گفتند فرمود ابو عبدالله علیه السلام که هر کس صد مرتبه بگويد لااله الاالله افضل مردم است در آنروز از جهت عمل مگر آنکه کسي زيادتر بگويد انتهى و اما علم کتاب پس اصطلاح در آن بر سه فن استقرار يافته که هر کدام بتنهائي تصنيف شده و بر هريك آنها اسم علم اطلاق شده يکي از آنها تجويد است و فائده آن شناختن اوضاع حروف و کلمات آن است از حيث مفرد و مركب داخل در اين فن است شناختن مخرجهاي حروف و صفات و مد و اظهار و اخفا و إدغام و تفخيم و نحو آنها و دومي از آن علم قرائت است و فائده آن شناختن وجوه اعراب و بنائيست که قرآن بآن نازل شده و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم تواترش نقل گرديده و مندرج در اين علم است بعض آنچه که در فن اول گذشت و گاهي هر دو علم را در يك كتاب جمع ميکنند و علم واحد بآنها اطلاق مينمايند و سومي از آن علم تفسير است و فائدۀ آن شناختن معاني و استخراج احکام است تا مترتب بشود بر آن استعمال آن معاني در احکام و مواعظ و امر و نهي و غير آنها ومندرجست در اين علم غالبا شناختن ناسخ و منسوخ و متشابهه وغير آن و گاهي ناسخ و منسوخ را منفردا ذکر ميکنند و اختصاص ميدهند بعلم ديگري جز آنکه اکثر تفاسير مشتمل است بر مقصود از آن دو، و اخبار و آثار زيادي در فضل و آداب و حث بر تعلمش رسيده از ابن عباس مرفوعا روايت شده در قول خداي تعالي که ميفرمايد « يؤتي
الحكمة من يشاء ومن يؤتي الحكمة فقد اوتي خيراً كثيراً ، فرمرده مراد از حکمت قرآنست.
وايضا از آن جناب منقول است در تفسير آيه شريفه که او فرموده حکمت معرفت بقرآنست از جهت ناسخ و منسوخ و محکم و متشابهه و مقدم ومؤخر و حلال و حرام و امثال آن و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم منقول استکه فرمود اعراب بگذاريد بقرآن و طلب کنيد غرائبش را. و از ابي عبدالرحمن سلمي منقول استکه گفت حديث کرد مرا کسيکه نزديك بصحابه بود که ايشان ده آيه از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم ميگرفتند و ديگر شروع نميکردند در ده تاي ديگر تا اينکه ميدانستند آنچه در آن آيات بود از علم و عمل و از ابن عباس منقول است که فرمود آنکه ميخواند قرآن را و نيکو نکرده تفسيرش را مانند باديه نشين است که قطع ميکند شعر را قطع کردني و از حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) منقول است کسيکه بدون علم در قرآن چيزي بگويد بايد پر کرده شود مقعدش از آتش و ايضا از آن حضرت منقول است که هر که تكلم کند در قرآن برأي خود و مصاب هم باشد بتحقيق که خطا کرده و نيز از آن حضرت منقول است که هرکه بگويد در قرآن بغير آنچه که ميداند ميآيد روز قيامت درحاليکه افسار کرده شده بافسار آتشين و ايضا فرمود اکثر آنچه که ميترسم بر اُمتم بعد از خودم آن مرديست که تأويل ميکند قرآن را ومينهد او را بغير موضع خودش و از ابي عبدالله علیه السلام منقول است که فرمود - فرمود پدرم نميزند مردي قرآن را بعضش را ببعضي جز آنکه کافر ميشود يعني تفسير برأي خود کند بدون علم و بتحقيق که گذشت حکايت علامه که گفته شده بحضرت رسول (صلی الله علیه و آله) او اعلم ناس است بانساب عرب و وقايعشان و ایام جاهليت و اشعارشان که حضرت فرمودند اين
علميست که ضرر نميزند بکسي که نداند و نفع ندارد براي کسي که بداند پس از آن فرمود جز اين نيست که علم سه است آيۀ محکمه که اصول دين است و فريضۀ عادله که علم اخلاق است و سنة قائمه که احکام شرعيه است و سواي آنها زيادي است مترجم گويد تفصيلش در مقدمه گذشت و کلام در اين جمله طولاني است و خارج ميشود از وضع رساله پس اقتصار نموديم از آن بهمين مقدار و اما علم حديث پس او اَجلّ علوم است قدرا و بالاترين علمها است رتبة و بزرگترين آنها است از حيث ثواب بعد از قرآن و آن چيزيست که نسبت داده شود بحضرت رسول (صلی الله علیه و آله) یا بائمه عليهم السلام اعم از اينکه قول باشد يا فعل تقرير باشد یا صفتي حتي مثل حركات و سكنات وخواب و بيداري و آن دو قسم است روايت و دراية قسم اول علم پيدا کردن بآن چيزيست که ذکر شد و قسم دوم که همان مراد است از علم حديث وقتيکه اطلاق ميشود و آن علميست که شناخته ميشود بواسطه او معاني آنچه ذکر شد و متن و طريقش و صحيح و سقيمش و آنچه محتاج باوست از شروط روات و اقسام مرويات تا اينکه شناخته شود مقبول و مردود تا اينکه اگر مقبول است عمل باو شود و اگر مردود است اجتناب از آن گردد و آن افضل از آن دو علم است که اولش علم تجويد و ثانيش علم قرائت بود بجهت آنکه غرض ذاتي از آن عمل بود و علم در ايه سبب نزديك آن است و روايت شده از حضرت صادق عليه السلام که فرمود يک خبر بداني از روي درايت بهتر است از هزار خبري که روايت کني و باز فرمود بر شما باد بدرایات نه بروايات و از طلحة بن زيد منقول است که گفت فرمود ابوعبدالله علیه السلام روايت کننده کتاب زياد است و رعايت کنندۀ او کم و چه بسيار است مستنسخ حديث که غش کننده است مر کتاب را و مجزيست علماء را درايت و جهّال را روايت ومن جمله از اخبار و آثاريکه دلالت
برفضل علم حديث دارد قول نبي اکرم (صلی الله علیه و آله) استکه فرمود بايد برساند حاضر غائب را پس بدرستيکه حاضر اميدوار است بشخصي برساند که او حافظ تر است مر آن را از خودش و باز ميفرمايد نيکو گرداند خداوند مرديرا که بشنود از ما حديثي را پس حفظش نمايد تا اينکه برساند بغيرش پس چه بسا حامل فقهي که جمل کند فقه را بسوي کسيکه او افقه از آن باشد و چه بسا حامل فقهي که اصلا فقيه نباشد و باز ميفرمايد کسيکه برساند بأمت من حدیثي را که بپا بشود بواسطه آن سنتي یا رخنه بیفتد و برطرف شود بدعتي پس بهشت از براي اوست و باز ميفرمايد خداوند رحمت کند جانشينان مرا گفتيم کيانند جانشينان شما فرمود کسانيکه مي آيند بعد از من و روايت ميکنند احاديث مرا و مردم را ياد ميدهند و باز ميفرمايد کسيکه حفظ کند براي امت من چهل حديث که از امور ديني آنها باشد مبعوث ميگرداند خداوند او را در روز قيامت فقيه و ميبوده باشم براي از شفيع و شاهد اين بعض آنچه استکه وارد شده از الفاظ اين حديث مترجم گويد اين حديث شريف چند رقم نقل شده يکي آنکه صاحب وافي نقل کرده که من حفظ من أحاديثنا اربعين حديثا بعثه الله يوم القيمة عالما فقيها ديگر آنکه از صدوق ره نقل شده من حفظ على أمتي اربعين حديثا مما يحتاجون اليه في أمر ربهم يعثه الله يوم القيمة فقيها عالما و على كل حال اين حديث شريف مشهور ومستفيض است بين سني و شيعه بلکه ادعاء تواتر شده ومرحوم فيض بعد از بيان اينحديث شريف فرموده اند شايد وجه اينکه شارع مقدس عدد خاصي را معين نموده آن باشد که کسب اين مقدار از علم غالبا باعث ميشود ملکه را در قلب که قادر ميشود بر استحضارعلوم ديگري از اينجهت مبعوث ميشود در زمرء فقها و علماء و يا اينکه چون مجامع علوم سه گانه
علم اخلاق و احکام ) و سرۀ مسائل آنها بازگشت بآن چهل حديث ميشود از اين جهت اين عدد را معين فرموده اند چنانچه که روايت صدوق (ره) در خصال دلالت بر اين معني دارد مترجم گويد مناسب ديدم آن روايت شريف را ترجمه کنم و آن روايت منقول است از علي بن أحمد بن موسي دقاق و حسين بن ابراهيم بن هشام مكتب و محمد بن أحمد سناني رضوان الله عليهم که فرمود حديث کرد ما را موسي بن عمران نخعي از عمش حسين بن يزيد از اسماعيل بن فضل هاشمي و اسماعيل بن ابي زياد تمام آنها از جعفر بن محمد از پدرش محمد بن علي از پدرش علي بن الحسين از پدرش حسين بن علي عليهم السلام که فرمود بدرستي که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) وصيت فرمود اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب عليه السلام را و از چيزهائيکه وصيت نمود آن بود که فرمود یا علي کسيکه حفظ کند از امت من چهل حديث را که طلب کند بواسطۀ آن رضايت خداي عزوجل و دار آخرت را محشور ميگرداند خداوند او را در روز قيامت با نبيین و صديقين و شهداء و صالحين و ايشان نيکو رفیقي هستند حضرت علي عليه السلام عرض کرد يا رسول الله کدامند آن احاديث فرمودند اينکه ايمان بخداي يگانه داشته باشي که شريك ندارد و عبادتش کني و سواي او را عبادت نکني و به پا داري نماز را با وضوء شاداب در وقت خودش و تأخيرش نيندازي پس بدرستيکه در تأخير آن بدون علتي غضب پروردگار است و ادا کني زکوة را و روزه بگيري شهر رمضان را و حج خانه کني در وقتيکه براي تو مال باشد و مستطيع باشي و اينکه نخوري مال يتيم را بظلم و نخوري شراب را ونياشامي ساير مسکرات را و زنا و لواط بجاي نياوري ونمّامي و سخن چيني نکني و قسم دروغ بخدا نخوري ودزدي نکني و شهادت دروغ بر احدي ندهي نزديك باشد يا دور و قبول حق کني از هر کس که بياورد
کوچک باشد يا بزرگ و اعتماد بظالم نکني اگر چه خويش و نزديك باشد و عمل بهوي و هوس نکني و کسي که زنا کار نيست نسبت بزنا ندهي و ريا نکني پس بدرستيکه کمترين ریا شرك بخدا است و بآدم کوتاه - کوتاه - وبآدم بلند بلند- نگوئي که بخواهي بواسطه آن عيب جوئي کني و خلق خدا را مسخره ننمائي و بر بلا و مصيبت صبر داشته باشي و خدا را بواسطه آن نعمتهائي که بتو داده شکر کني و از عقاب خدا بر گناهانيکه کرده اي ايمن نباشي و از رحمت خدا مأيوس نباشي و توبه کني بسوي خداي عزوجل از گناها خود پس بدرستیکه هر کس توبه کند مثل کسي است که گناه نداشته باشد و اصرار با استغفار بر گناه نکن که بوده باشي مانند کسيکه استهزاء بخدا و آيات و رسلش ميکنند و اينکه بداني آنچه که ميرسد بتو خطا نميکند ترا و آنچه که خطا ميکند ترا نميرسد بتو و اینکه طلب نکني سخط خالق را براي رضاي مخلوق و اختيار نکني دنيا را بر آخرت وليكن اختيار کني آخرت را بر دنيا بجهت آنکه دنيا فانيست (و آخرت باقي ) و اينکه بخل نکني بر برادرانت از چيزهائيکه قادر بر او هستي و اينکه باطنت مثل ظاهرت باشد و نبوده باشد ظاهرت نيکو و باطنت قبيح واگر اينطور کردي ميبوده باشي از منافقين ودروع نگوئي و مخلوط با دروغ گويان نشوي و وقتي حق را ميشنوي غضب نکني و ادب کني خود و اهل و اولاد و همسايها را بر حسب طاقتت و عمل کني بآنچه ميداني و عمل نکني با احدي از خلق خداي عزوجل مگر بحق و سهل باشي براي قريب و بعيد و جبار عنيد نباشي و زياد تسبيح و تقديس و تهليل و دعا کني و ياد آوري مرگ و ما بعد آنرا از قيامت و بهشت و جهنم وقر آن زياد بخواني وعمل کني بآنچه که در اوست و نيکوئي بمؤمنين و مؤمنات را غنيمت شماري و ملول نشوي از کار خير و نگاه
کني آنچه را که راضي نيستي براي خودت بجاي آوري براي احدي از مؤمنين هم راضي نباشي و سنگيني نکني بر احدي و اگر کسي را انعام کني منت نگذاري و دنيا پيش تو زندان باشد تا خدا براي تو بهشت قراردهد پس اين چهل حديث است اگر کسي از امت من استقامت و ايستادگي کند بر آن و حفظش کند داخل بهشت ميشود برحمت پروردگار و ميبوده باشد از بهترين مردم و محبوب ترين آنها پيش خدا بعد از پيغمبران و صديقين و محشورش ميکند خدا روز قيامت با نبيین و صديقين و شهدا و صالحين و نيكو رفيقي هستند ايشان انتهى بتمامه پس برگرديم بسر مطلب که راجع بفضل علم حديث بود و ايضا منقول است از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم که هر که بداند دو حديثي را که بواسطه آن در حديث خودش متنفع بشود یا ديگري بهتر است از عبادت شصت سال و ايضا از آن حضرت منقول است که هر کس رد کند حديثي را که از من باو رسيده پس من روز قيامت دشمني ميکنم با او پس وقتيکه برسد از من بشما حديثيکه نشناسيد او را بگوئيد الله اعلم يعني خدا دانا تر است و ايضا از آن حضرت منقول استکه هر کس دروغ بگويد بر من عمدا يا رد کند چيزي را که امر باو کردم بايد پر کند خانه ای را در جهنم وايضا از آن حضرت منقول استکه هر کس برسد او را حديثي از من پس تکذيب کند او را و بگويد دروغ است بتحقيق تكذيب نموده سه کس را خدا و رسول و آنکه حديث کرده باو- و نيز از آن حضرت منقول استکه مذاکره و ملاقات وحديث کنيد پس بدرستيکه حديث جلاء دلها است بجهت آنکه دلها هر آينه زنگ ميزند چنانکه جلاء شمشير زنگ ميزند الحديث و روايت نموده علي بن حنظله که گفت شنيدم ابا عبدالله عليه السلام ميفرمود بشناسيد منازل مردم را بقدر رواياتشان از ما يعني هر کس بيشتر روايت نموده از ما مقامش
بيشتر است وعن ابيعبدالله عليه السلام قال أن العلماء ورثة الأنبياء وذلك أن الأنبياء لم یورثوا درهما و لا دينارا و انما ورثوا احاديث من أحاديثهم فمن أخذ بشيء منها فقد اخذ حظاً وافراً فانظروا علمكم هذا عمن تأخذونه فان فينا أهل البيت في كل خلف عدو لاينفون عنه تحريف الغالين و انتحال المبطلين و تأويل الجاهلين و عن معاوية بن عمار قال قلت لابيعبدالله (علیه السلام) رجل راوية لحديثكم یبث ذلك في الناس و يسدده في قلوبهم و قلوب شيعتكم ولعل عابداً من شيعتكم ليست له هذه الرواية ايهما افضل قال الراوية لحديثنا يشد به قلوب شيعتنا افضل من الف عابد مترجم گويد ترجمه اين دو حديث شريف در مقدمه گذشت و از ابي بصير منقول است که فرمود عرض کردم خدمت ابيعبدالله عليه السلام قول خداي عزوجل را که ميفرمايد الذين يستمعون القول فيتبعون أحسنه فرمود آن مرديست که بشنود حديثرا و حديث کند بآن بدون کم و زياد چنانچه که شنيده و از حضرت ابيعبدالله عليه السلام منقول است که فرمود - فرمود امير المؤمنين عليه السلام چون حديث کنيد شما بحديثي پس اسنادش بدهيد بآنکه حديث کرده شما را پس اگر حق است براي شما باشد و اگر دروغ است براي او باشد و از هشام بن سالم و حماد بن عثمان و غير آنها روايت شده که فرمودند شنيدم حضرت صادق عليه السلام ميفرمود حديث من حديث پدرم ميباشد و حديث پدرم حديث جدم و حديث جدم حديث حسين(علیه السلام) و حديث حسن حديث حسن و حديث حسن علیه السلام حديث اميرالمؤمنين عليه السلام و حديث اميرالمؤمنين حديث رسول الله (صلی الله علیه و آله) و حديث رسول الله قول خداي عز وجل تمام شد آنچه راجع بعلم حديث و فضل آن بود و اما علم فقه و اصل فقه در لغت بمعناي مطلق فهم است يا فهم أشياء دقيقه است و در اصطلاح دانستن حکم شرعي فرعي است که مکتسب از دليل تفصيلي باشد اعم
از اينکه از نص آن باشد يا استنباط از او شده باشد و فائدۀ آن امتثال اوامر و اجتناب نواهي خداي تعالي است که حاصل اين دو فوائد دنيوي واخرويست و من جمله اخباريکه در فضل وآدابش رسيده خبريست که ميفرمايد کسي که خداوند خيري براي او بخواهد فقيهش ميکند در دين و در خبر ديگر ميفرمايد يك فقيه سخت تر است برشيطان از هزار عابد و از حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم منقول که دو خصلت است است در منافق جمع نميشود نيکوئي هيئت - وفقه در دين و از آن حضرت صلی الله علیه و آله و سلم منقول استکه افضل و بهترين عبادت فقه است و افضل دين ورع است و از ابي سعيد منقول است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم واصحابش وقتي مي نشستند حديثشان فقه بود مگر آنکه مردي سورتي را ميخواند يا امر ميکرد بخواند سورۀ و روايت نموده حماد بن عثمان از حضرت صادق علیه السلام که فرمود چون خدا خوبي و خير بندۀ را بخواهد فقيهش ميکنند در دين و روايت نموده بشير دهّان که گفت فرمود ابو عبدالله عليه السلام که خیري نيست در کسيکه از اصحاب ما باشد و تفقه نکند اى بشيرمردي از شيعيان که مستغني نباشد بفقهش محتاج بعامه ميشود و چون بايشان محتاج شود داخلش ميکنند در گمراهي خودشان و حال آنکه نداند و از فضل بن عمر منقول است که گفت شنيدم ابا عبدالله عليه السلام ميفرمود بر شما باد بتفقه در دين خدا و نبوده باشيد مانند صحراء نشينان پس هرکس تفقه نکند در دين خدا نظر نميکند خداوند بسوي او در روز قيامت و پاکيزه نميکند براي او عملي را و ابان بن تغلب از آن حضرت روايت نموده که آن حضرت فرموده هر آينه دوست ميدارم سرهاي اصحاب من زده شود بتازيانه تا اينکه فقه ياد بگيرند و از آن حضرت منقول است که عرض شد خدمت آنجناب مرديست که شناخته امر ولايت را و متصف بتشيّع شده و
لكن ملازم خانه اش شده و شناسائي نميدهد باَحدى از برادرانش را وي گفت حضرت فرمود چگونه تفقه ميکند اين مرد در دينش يعني يك همچه شخصي عزلت و کناره گيريش حرام است بلکه بايد تفقه در دين کند و احكام آن را ياد بگيرد و از علي بن حمزه منقول استکه فرمود شنيدم حضرت صادق عليه السلام ميفرمود تفقه کنيد در دين پس کسيکه تفقه نکند از شماها او اعرابيست يعني صحراء نشين است بدرستيکه خداوند ميفرمايد در کتابش بايد تفقه کنيد در دين و بايد بترسانيد قوم خود را چون بازگشت کنيد بسوي ايشان شايد آنها بترسند و از حضرت باقر عليه السلام منقول استکه فرمود تمام کمال تفقه در دين و صبر بر ناهمواري و بلا و تقدير در معيشت است ( يعني ميانه روي بطوريکه نه اسراف باشد و نه تقتير و خورده گيري مرحوم فيض در وافي ميفرمايد وَ لَعَمري ان التكاليف الشاقة منحصرة في هذه الثلاثه يعني تکليفهاي سخت منحصر در اين سه چيز است ) و سليمان بن خالد از ابي عبدالله (علیه السلام) روايت نموده که آن حضرت فرمود چون بميرد مؤمن فقيه شکافي ميخورد در اسلام که پر نميکند او راچيزي. و از ابيحمزه منقول است که گفت شنيدم موسي بن جعفر (علیه السلام) ميفرمود چون بميرد مؤمن گريه ميکند بر او ملائکه و بقاع زمين که عبادت خدا ميشود بر آن و در هاي آسمان که اعمال او بالا ميرفت و شکافي ميخورد در اسلام که پرنميکند او را چيزي. و از حضرت صادق (علیه السلام) منقول است که فرمود مردم در وسعت نيستند تا اينکه سؤال کنند و تفقه نمايند و بشناسند امامشان را وسعي کنند بگرفتن آنچه ميفرمايد و اگر چه تقيه بوده باشد پس اين پاره اي از اخبار است که مختص بعلوم شرعيه است علاوه بر آنچه رسيده در مطلق علوم و بتحقيق که گذشت جمله از آن مترجم گويد تمام اخبار واردۀ در باب را ما در مقدمه ذکر نموديم هر کس طالب است آنجا رجوع کند.
فصل دوم در علوم فرعيه است که توقف دارد علوم شرعيه بر آن اما معرفت بخدا پيدا کردن و آنچه که تابع اوست - از صفات جماليه وكماليه و اشباه آن - پسن اصل تحققش توقف ندارد بر هيچ يك از علوم بلکه کفايت ميکند در او مجرد نظر کردن و آن امر عقليست واجب است بر هر مكلفي و آن از واجبات اوليۀ بالذاب است و اگرچه خوش در مباحنش و تحقيق مطالبش و دفع شبهات مبطلين توقف دارد بر بعض علوم عقليه مثل منطق و غيره. و اما علم بكتاب عزيز پس بدرستيکه او بلسان عربي مبين است پس توقف دارد معرفتش بر علوم عربي مثل صرف واشتقان و نحو و معاني و بيان و بديع و لغت عرب و اصول فقه تا شناخته شود بواسطه آن حکم عام و خاص و مطلق و مقيد و محکم و متشابه و غير آن از اقسام و ضروبش پس مقدمات اين علوم واجبست مثل خود آن علوم پس اگر خود آن علوم واجب عيني است آن مقدمات هم واجب عيني است و اگر خود آن علوم واجب کفائيست آن مقدمات هم واجب کفائيست و زود است که تفصيلش بیايد انشاء الله . و اما علم حديث نبوي صلي الله عليه و آله پس کلام در او مثل کلام در کتاب کريم است و علومش علوم قرآن مجيد است و حديث يك چيز زياد تر دارد و آن شناختن احوال رواتست از جهت جرح و تعديل تا اينکه شناخته شود آنچه را که واجب است قبولش و آنچه که واجبست ردش و آن علم خاصي است که مختص بعلم رجال است و اما علم فقه پس او معرفتش توقف دارد بر جميع آنچه ذکر شد از علوم فرعيه و اصليه واما علم کلام پس بواسطه توقف داشتن معرفت شرع است بشارع وعدل وحکمتش و معرفت مبلغ و حافظش و اما قر آن پس در آن پانصد آيه است که مشتمل است بر احکام شرعيه پس ناچار بايد بشناسد کسيکه ميخواهند بطريق استدلال تفقه کند(1)و اما حديث پس بايد شناخته شود آنچه که مشتمل است از آن بر احکام تا اينکه استنباط شود آن احکام از حديث و از آيات قرآني و اگر ممکن نشد استنباطش از آن دو - رجوع کند بباقي ادله که ممکن است استفادۀ احکام از آن مثل اجماع و عقل بر وجهيکه مقرر است در اصول فقه - ومنطق هم آلت شريف است براي تحقيق
1) (1) مترجم : گويد حقير آن آيات را در کتاب مستقل بنام (الجمان الحسان في أحكام القرآن ) جمع آوري کرده و افست شده است طالبين مراجعه کنند .
ادله مطلقا ومعرفت موصل بمطلوب را از غيرش پس اين ده علم است که توقف دارد بر آن علوم شرعيه و جميع آنچه که فقه بر آن توقف دارد دوازده تا است مترجم گويد دانستي که علوم شرعيه چهار است : علم کلام - علم قرآن - علم احاديث - علم فقه و آن ده علميکه اين چهار بر آن توقف دارد : علم صرف - علم نحو - علم اشتقاق - علم معاني - علم بيان - علم بديع - علم لغت عرب - علم اصول فقه - علم منطق - علم رجال و حديث است .
مطلب دوم در مراتب احکام علم شرعيست و آنچه که ملحق باوست و آن سه است واجب عيني - و واجب کفائي - ومستحب . واجب عيني آنستکه تکليف ادا نشود مگر بامتثال آن و بر اين معني حمل کرده اند حديث طلب العلم فريضة على كل مسلم را و اين واجب عيني بازگشتش باعتقاد - وفعل - وترك است . اولي اعتقاد بكلمه شهادتين است و آنچه که بر خدا واجبست و آنچه بر او ممتنع است و اعتقاد بامامت امام عليه السلام و تصديق آنچه که پيغمبر صلي الله عليه و آله آورده است از احوال دنيا و آخرت و ثابت شده از آنحضرت بتواتر، تمام اينها بايد بدليلي باشد که نفس بآنها اطمينان و جزم پيدا کند - و علاوه بر اينها که عبارت باشه از ادله متكلمين وخوض در دقائق کلام پس آنها واجب عيني نيست بلکه واجب کفائيست براي نگاه داري اصل دين و دفع شبهات متكلمين و اما فعل پس ياد گرفتن واجبات نماز است وقت تکليف بآن نماز با قبل از آن بمقداريکه تعلم توقف دارد بر او و مثل نماز است زکوة و روزه و حج و جهاد و امر بمعروف - واما باقي ابواب فقه مثل عقود و ايقاعات واجب نيست تعلم احکام آنها مگر وقتي که واجب شود بر مکلف البته يکي از اسباب مذکوره در کتب فقهيه مگر كفايتا ( يعني وجوب كفائي است نه وجوب عيني ) و از همين قبيل است تعلم حلال و به عرام مثل ماكولات و مشروبات و ملبوسات و غير آنها از چيزهائيکه بي نيازي نيست از آن و همچنين است احكام (1)زنها براي کسيکه زن داشته باشد و حقوق مماليك و از براي کسيکه چيزي از آنها داشته باشد و اما ترك پس داخل ميشود در بعضي انچه ذکر
1) 2. معاشرت
شد که بايد اجتناب و دوري کند و از چيزهائيکه ملحق باو ميشود بلکه اهمش اوست چنانچه در اول کتاب ذکر شده تعلم چيزيست که حاصل ميشود بواسطه او طهارت قلب از صفات مهلکه مثل ريا و حسد و کبر و غير اينها که در علم جداگانه تحقيقش شده و آن از اجل علوم است از جهت مرتبه و مقام جز آنکه در اين زمان کهنه شده و از بين رفته بطوريکه اثري از آن نيست و حال آنکه تعلم بعض اين واجبات توقف دارد بر اشتغال بآن پيش از بلوغ بجهت آنکه بعد از بلوغ وقتي براي آن نمانده - وهمچنين بر پدر واجب است که اولادش را قبل از بلوغ علم اخلاق تعليم دهد از باب حسبه بلکه واجب است مطلق اهلش را تعليم دهد بچيز هائيکه باعث نجات آنها شود از آتش چنانچه که امر بر آن شده مثل قول خداوند که ميفرمايد : يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَارًا يعني اي کسانيکه گرویده ايد و ايمان آورده ايد نگاه داريد خودتان و اهلتان را از آتش - حضرت علي عليه السلام و جماعتي از مفسرين فرموده اند معناي آيه شريفه آن است که ياد بدهيد بايشان چيزيرا که بواسطه او نجات پيدا کنند از آتش و حضرت رسول صلي الله عليه و آله فرموده : كلكم راع وكلكم مسئول عن رعيته يعني تمام شما چوپان و نگهبانيد وهر نگهباني از رعيتش سئوال کرده ميشود مترجم گويد اي کاشك در اين زماني که پدران و مادران بوظيفه خود عمل نميکنند و اولاد خود را مؤدب بآداب شرع مقدس نمينمايند لااقل آنها را بحال خود وا ميگذاشتند و بعلوم فرنگي تربيت نميدادند تا اينکه بفطرت خود مسلمان، ميشدند چنانچه روايت معصوم عليه السلام که کل مولود يولد على فطرت الاسلام الا ان ابواه (1)او ينصرانه دلالت بر آن دارد يعني هر بچه اي که از مادر متولد ميشود بفطرت اسلام است جز آنکه پدر و مادرش او را بدين يهود يا نصارا تر بيت دهند و اگر کسي مختصر انصافي داشته باشد تصديق ميفرمايد که در اين زمان تمام بچه ها بطريقه غير اسلام تربيت ميشوند پس بر هر مسلماني واجب و لازم است که قدري با فکر ديني کار کند و بچه هاي خود را بعلوم امروزه آشنا نكند و گول مدير و معلم ريش دار را نخورد و بمدرسه اي
1) 2. یهودانه
که روز يکساعت يا در اکثر اماکن هفته دو ساعت قرآن تدريس ميشود فريفته نشود چونکه تدريس يکساعت قرآن بچه نادان که اصلا غير از حفظ حروفش چيزي از آن نميفهمد در مقابل هفت ساعت لهويات که همه موافق با کيف بچه است مثل آن است که خرمن گندم را آتش بزني و از آنطرف با آبپاش آپ بيپاشي اگر عقل شما حکم نمود که آن خرمن آتش گرفته را آب آبياش خاموش ميکند بدانکه آن يکساعت قر آن هم با آن هفت ساعت لهويات مقابله ميکند اي برادر عزيز اگر معلم ريش دار نبود اگر روز يکساعت تعليم قرآن نبود که تو بيچاره بچه عزيز خود را مدرسه نميگذاشتي که بعد از چندين سال و مخارج بيشمار بريشت بخندد و منکر امام بلکه پيغمبر و بلکه خدا بشود و اگر احيانا بعضي را ديدي که از آنجا سالم بيرون آمدند بدانکه آنها حجة خدا هستند و خدا آنها را مؤدب بدين خود نموده که و لله الحجة الباغة درست باشد و السلام على من التبع الهدي) واما واجب کفائي که ناچار مردم بايد ياد بگيرند براي اقامه دينشان از قبيل علوم شرعي است مثل حفظ کردن قرآن و احاديث و فقه و اصول و عربيت و معرفت زوات احاديث و احوال آنها و اجماع و آنچه که محتاج اند در قوام امر معاش مثل طب و حساب و ياد گرفتن صنايع ضروري مثل زراعت و خياطي و غير اينها حتي حجامت. فرع بعضي از بزرگان علما و فرموده اند واجب کفائي افضل است از واجب عيني بجهت آنکه بواسطه اقدامات بعضى جميع مكلفين از گناه کردن محفوظ ميشوند بعلت آنکه اگر اقدام آن بعض نبود و کسي متحمل نميشد اينکارها را انجام دهد - همه معصيت کرده بودند ولي بواسطه اقدامات آن بعضی از ديگران تکليف ساقط ميشود اما بخلاف عيني که اگر بجاي بياورد خودش را نگاه داشته و بس واما مستحبات مثل تعلم عبادات مستحبه و آداب دينيه و مکارم اخلاق يا غير از اينها پس آنها زياد هستند من جمله از آنها تعلم علم هيئت است براي اطلاع پيدا کردن بر عظمت خداوند متعال و آنچه که مترتب ميشود بر او از هندسه و غير هندسه و اما علوم ديگري هست که بعضي آنها حرامند مطلقا مثل علم سحر و شعبده و بعضي فلسفه ها و هر چه
که متر تب بشود باو آثار شكوك - و بعضي آنها بلحاظي حرامند و بلحاظ ديگري حرام نيستند مثل احکام نجوم و رمل که اگر اعتقاد تأثير و تحقق الوقوع تعلم کند حرام است و اگر باعتقاد اينکه امر او مستند بخداي تعالي است و او عادت را بر اين جاري ساخته که سبب شده در بعضي از آثار يا بر سبيل تفعل شد مانعي ندارد بلکه مباح است - و بعض آنها مکروهست مثل اشعار مولدين که مشتمل است بر غزليات و تضييع وقت و عمر شريف بدون فائدۀ مترجم گويد عرب را بر سه قسمت ميکنند جاهلين و مخضریین و مولدين - جاهلين عربهاي قبل از اسلام را ميگويند و مخضریین عربهائي را ميگويند که هم درك زمان جاهليت را و هم در زمان اسلام را نموده باشند - و مولدين عربهائي را گويند که فقط درك اسلام را کرده باشند و هر شعر يا لغتي که از جاهلين رسيده باشد آن حجت است بجهت اينکه بوي عجم را نشنيده بودند بخلاف آن دو دسته ديگر انتهي و بعض آنها مباح است مثل شناحتن تواريخ و وقايع و اشعاريکه خالي از غزليات و تضیيع عمر باشد و داخل در تحت واجب هم نباشد مثل اشعار عرب که صلاحيت احتجاج در کتاب و سنة را دارد که اينطور اشعار داخل یا ملحق بلغت است و باقي علوم مثل علم طبيعي و رياضي و صناعي اکثرش موصوف باباحه است طبعا و گاهي ميشود که مستحب باشد بجهت کامل شدن نفس و آماده شدن آن براي علوم شرعي چون بواسطه آن علوم نفس قري ميشود (و بهتر درك علوم شرعي ميکند) و گاهي حرام ميگردد و آن در وقتي است که مستلزم تقصير در علم واجب عيني يا واجب کفائي بشود چنانچه اين معني در زمان ما زياد اتفاق افتاده براي بعضي از کسانيکه محروم و غافل اند از حقيقت دين و از همين باب است که انسان در علوميکه مقدمه و آلت علم شرعي ميباشد زياد تر از مقدار حاجت مشغول باشد خصوصا وقتيکه تحصيل علم شرعي واجب باشد بجهت مشغول نبودن ديگران یا بجهت عدم انتفاع از مشتغلين كما في هذا الزمان (که علم دين مقدمه بدنيا رسيدن بلکه شمشير برخ امام زمان کشيدن است) و براي نوشتن اقسام علمها و بيان احکام آن مفصلا محل
ديگري است که بيان آن از موضوع کتاب الخارج است - و البته دانسته شود که اختصاص دادن علماي شرعي را بچهار علم اين اصطلاح بعض از علماء است و بعض ديگر علوم شرعي را بهمان سه تاي اخيري اختصاص داده اند و ممکن است هر علم واجب و مستحبي و بازگشتش بسوي همان سه علم باشد و مانعي هم ندارد بجهت آنکه اين فقط مجرد اصطلاحي است والله اعلم. مطلب سوم در ترتیب علوم است بالنسبه بنظر طلب کننده پس بدانکه براي هر علمي از اين علمها مرتبۀ است از تعلم ( یاد گرفتن) که ناچار بايد طالب علم آنرا مراعات کند تا اينکه کوشش او حدر نرود و طلب آن بر او مشكل نیايد و بسرعت بباقي علمها برسد و چقدر بسيار طالب علمي که ما ديديم در سالهاي زيادي تحصيل نکردند مگر مقدار کمي از علم را و بعضيها در مدت کمي علم بسياري بدست آوردند و اين بسبب رعايت ترتيب و عدم آن بود و بدان که غرض اصلى فقط دانستن علمها نيست بلکه غرض اصلي بر طبق دستورات خداوند تبارك و تعالي رفتار کردنست چه بآلت باشد و چه بدانستن و يا عمل نمودن و يا بپا داشتن نظم زندگي و یا راهنمائي نمودن بندگان خدا آن راهي که از او مي خواهند و البته اين معني بالنسبه باشخاص فرق ميکند تا چه مرتبۀ را قصد تحصيل داشته باشد پس کسيکه در اول عمر و جواني طالب علم ميکند و قابل ترقي ميباشد و اهليت اينکه تفقه در دين نبايد بطریق استدلال و برهان دارد پس سزاوار است که اول مشغول بحفظ کردن کتاب خدا يعني ( قرآن مجيد ) بشود آنهم بر وجه صحيح و معتبر تا اينکه همان کتاب الهي کليد شايسته و معيني باشد ظفر يابنده و ديگر آن که بواسطه آن قلب نوراني گردد و بواسطه آن آماده درك ساير علمها شود و چون از حفظ کتاب خداي عز وجل فارغ شد مشغول شود بتعلم علوم عربي بجهت آنکه اول کليد فهم و بزرك ترين سبب علم شرعي همان علم عربيست پس اول علم صرف بخواند و تدریجا کتبش را قرائت کند (مثلا اول امثله بخواند و بعدا شرح آنها را و بعد صرف مير و هكذا) تا محکم کند صرف را و احاطه
پيدا کند باو پس از آن منتقل شود بعلم نحو و برهمين طريق که در صرف گفته شد اينجا هم عملي کند وليکن در اين علم بيشتر زحمت بکشد و زياد تر حفظ کند پس بدرستيکه براي او اثر بزرگيست در فهم معاني ومدخليت جليليست در محکم کردن کتاب و سنة چونکه کتاب و سنة هر دو عربي هستند و پس از آن منتقل شود بباقي علوم عربي وچون از تمام آنها فارغ شد مشغول شود بعلم منطق و مقاصد او را بطريق ميانه روي تحقيق کنه و مبالغۀ که در علم صرف و نحو کرد اينجا لازم نيست بجهت آنکه مقصود بدون مبالغه حاصل ميشود و زياده از حد ميانه روي غالبا تضیيع وقت ميشود و پس از آن مشغول شود بعلم کلام و تدريجا کتبش را بخواند و اطلاع پيدا کند بر طبيعیات آن تا حاصل شود و براي او ملکۀ بحث و اطلاع پيدا کند بر فضائل و مزاياي عالم و خواص آن و پس از آن مشغول بشود بأصول فقه و تدريجا كتبش را بخواند ومباحثه اش کند و البته و اين علم بعد از علم نحو سزاوار ترين علم ها است بنوشتن و تحقيق مقاصدش نمودن براي کسيکه ميخواهد تفقه کند در دين خدا پس اختصار نکند از اين علم باندکي بجهت آنکه هر چه اينجا تحقيق کند(1)و پس از آن منتقل شود بعلم درايه و مطالعه کند او را و احاطه بر قواعد و اصطلاحاتش پيدا کند و او از علوم دقيقه نيست بلکه اصطلاحات و قواعديست که جمع آوري و نوشته شده پس چون وقوف بر مقاصدش پيدا کرد شروع کند بخواند احاديث و روايات و تفسير و بحث و تصحيح کند او را بحسب اقتضاء حال و وسعت وقت و لااقل يك اصلي از آن داشته باشد که مشتمل باشد بر ابواب فقه و احاديث آن و پس از آن شروع کنه ببحث از آيات قرآني که متعلق باحکام شرعيه است و علماء رضوان الله عليهم آيات متعلقۀ باحکام را جداگانه تصنيف و بخثي در او نموده اند پس طالب علم يکي از کتب آنرا مطالعه و بحث از اسرارش نمايد و نظر کند در کشف دقائق و حقائقش و نيست از براي او یك حديکه فهم بر آن وقوف پيدا کند زيرا که او مثل كلام انام نيست بلکه او
1) 7. در علم فقه و ادله شرعیه بیشتر میتواند تحقیق نماید.صـ ح
کلام ملك علامت و فهم مردم بر حسب وصول عقل ودرك افهامشان ميباشد و چون از اينها فارغ شد شروع کند بخواندن کتب فقهيه پس اولا یك کتابي را بخواند که اطلاع پيدا کند بر مطالب و رؤس مسائل و بر اصطلاحات فقهاء و قواعدشان و اينها استفاده نميشود جز از دهان اساتيد بخلاف باقي علوم - و ثانيا شروع کند در کتاب ديگري و بحث و استدلال و استنباط کند فرع را از اصل و ردش کند بچيزيکه لايق باوست از علوم و استفاده کند حکم را از کتاب یا از سنت از جهت نص يا از جهت استنباط از عموم لفظ و يا از اطلاق لفظ - از حديث صحيح باشد يا حسن يا موثق یا ضعيف تا اينکه تدريجا عادت پيدا کند بر اين مطالب - و هيچ علمي نيست که اشد اوتباتاً و اعم احتياطا باشد بغير خودش از اين علم پس بايد بذل کند در او جهدش را و بزرك شمارد در او جدیت و همتش را پس بدرستيکه اوست نهايت مقصد و کليۀ مطلب وارث انبياء(علیه السلام) و تمام اينها بدون بخشش پروردگار عالم کافي نيست بلکه بايد از طرف ذات اقدس او عنايتي شود که اوست عمده در فقه دين خداي تعالي پس براي عبد چارئي نيست در او بلکه بخشش خدائيست بهر يك از بندگانش که بخواهد عطا ميفرمايد مگر آنکه براي جديت و مجاهده و توجه بسوي خداي تعالي اثر ظاهريست در افاضه آن از جناب اقدسش «وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ » يعني آن کساني که طلب و مجاهده کردند در ما ماهم ايشان را راهنمائي ميکنيم براي خود و بدرستيکه خدا با نيکوکارانست. و چون از تمام اينها فارغ شد شروع کند در تمام تفسير قرآن که همه اين علوم مقدمه از براي آن هستند و اگر توفيق يافت بر او البته نبايد اختصار کند بر آنچه که مفسرين استخراج فرمودند با نظار خودشان بلکه بايد زياد در معانيش تفکر کند و خود را صاف و پاکيزه نمايد براي اطلاع بر مخفيانش و تضرع کند بسوي خداوند که از فضل و رحمتش فهم کتاب و اسرار خطابش را باو عطا فرمايد که در اين هنگام ظاهر ميشود براي او از حقائق قرآن آن مقداريکه براي ساير مفسرين نشده بجهت آنکه قرآن مجيد دريائيست عميق که در باطن او درها و در ظاهر او
خير و خوبيست و مردم در پيدا کردن درر و اطلاع بربعض حقائقش بحسب قوت و عطا خداوند نسبت بايشان ذو مراتب اند و از اين جهت است که مي بيني تفاسير مختلف هستند بحسب اختلاف صاحبانش مثلا يکي از تفاسير عربيتش خوبست مثل کشاف زمخشري ويکي حکمت و برهان كلاميش غلبه دارد مثل مفاتيح الغيب فخر رازي ويکي قصص و حکايتش زياد است مثل تفسير ثعلبي و يکي مسلط بر تأويل حقايق است دون ظواهر مثل تأويل عبدالرزاق قاشي و غير از اينها از تفاسيريکه بظهور آمده و از چيزهائيکه مشهور و روايت هم شده آن است که براي قرآن تفسير و تاويلست و حقائق و دقائقيست و از براي اوصت ظهري و باطني و حدي و مطلعي اين است فضل خداوند که عطا ميفرمايد بهر کسي که بخواهد و خدا است صاحب فضل بزرگ و چون از اين فارغ شد و خواست ترقي و تکميل نفس کند بايد مطالعه نمايد کتب حکمت را از قبيل طبيعي و رياضي وحکمت عملي که مشتمل است بر تهذيب اخلاق نفساني و آنچه که خارج ميشود از آن از ضروريات دار فنا و بعد از آن منتقل شود بعلوم حقيقية و فنون حقه الهية بجهت آنکه اينها لبّ آن علوم و نتيجه هر معلوم اند و بواسطه آنها انسان ميرسد بدرجه مقر بين و برمحل واصلين أوصانا الله و اياكم الى ذلك الجناب انه كريم وهاب همه اينها ترتيب کسي است که او اهل اين علوم باشد و استعداد براي تحصيل و نفس قابل براي آنها داشته باشد و اما آنهائي که قاصرند از درك اين مقام و ممنوعند بواسطه عوائق و تأویقشان از وصول بآن مرام بايد اختصار کنند از آن علوم بآن مقداري که ممکن الوصول است بحسب آن ترتيبي که ذکر شد و اگر چارۀ ندارند جز اقتصار اکتفا کنند بعلوم شرعيه و احکام دينيه و اگر وقت تتك يا نفس ضعيف باشد از درك اين مقدار هم پس اکتفا کنند به فقه که او بهتر از همه است و در اثر او به پا داشته شده نبوات و منظم شده امر معاش و معاد و البته علاوه بر فقه بايد آنچه که واجب است مراعات کند مثل تهذيب نفس و اصلاح قلب از علم طب نفسي که علم اخلاق بوده باشد تا اينکه مترتب شود بر او عدالتي که بواسطه او برپاست آسمانها
و زمين و تقوي که اوست ملاك امر و چون فارغ شد از جميع علوم بايد مشغول شود بعمل نمودن که اوست زبدۀ علم و علت ايجاد که خداوند ميفرمايد وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ يعني ايجاد نفر مودم جن و انس را مگر براي اينکه عبادت کنند و اين علوم بمنزلۀ آلت است براي عمل کردن اعم از اينکه آلت قريب باشد يا بعيد چنانچه در باب اول تحقيقش گذشت و چقدر جاهل و زيان کار و احمق است کسي که صنعتي را ياد بگيرد تا بواسطه او در امر معاش خود منتفع گردد و بعد از ياد گرفتن صنعت عمر و زحمتش را در تحصيل آلت آن صرف کند بدون اينکه مشغول بآن صنعت شود و غرض خود را حاصل نمايد پس تدبر کن در آن در حالي که موفق باشي انشاء الله
تتمة الكتاب بدان وفقك الله تعالى که من راه را براي تو واضح و روشن نمودم و کيفيت رفتار را بتو ياد دادم و کمال آداب و تحريص بر دخول در اين باب را براي تو بيان کردم پس بر تو باد بجديت و سرعت و غنيمت شمار ايام عمر کوتاهت را در اقتناء فضائل نفسانيه وحصول بر ملكات علمیه پس بدرستي که او سبب سعادت هميشه گي و موجب کمال نعمت دائمي است و بدرستي که آن سعادت از کمالات نفس انساني تست و او هميشه باقيست و معدوم نخواهد شد چنانچه در علوم حکميه محقق و دلالت آيات قرآني و اخبار نبوي بر آن مسلم است پس تقصير تو در تحصيل کمال در اين ايام کم موجب دوام حسرت زياد ميشود پس اگر صاحب بصيرتي امتحان کن خود را به بين چطور راضي نيستي که کمتر از هم نوع بلد يا محلۀ خود باشي و اگر علم ايشان زياد تر يا شأن آنها رفيع تر باشد اذيت ميشوي با اينکه تو و ايشان هر دو در خانه پست و عيشه دنيه که عنقريب زائل خواهد شد ميباشید و حال آنکه کسي مطلع بر نقص تو از ايشان نيست مگر اندکي پس اگر عاقل هستي چگونه راضي ميشوي فردا در دار بقا وقتي که مجتمع اند جميع عوالم و انبياء و مرسلين و شهداء و صالحين و علماء راسخين و ملائکه مقربين و آن منازلي که در آنجا دارند بقدر كمالاتشان که در دار فنا و مدت زائله تحصيل نموده اند و حال آنکه تو هم قادر بودي بر درك كمال و اين نيست مگر از قصور
عقل و يا نعوذ بالله از خواب غفلت و سوء ذلت و همه اين پشيماني در صورتي است که در دار دنيا از خطر عظيم وعذاب آتش جهيم بسلامت باشي و حال آنکه یك همچه زماني براي تو کجا است و بتحقيق که شناختي اغلب اين علوم یا واجب عيني و يا واجب کفائيست و ايضا دانستي که اگر کسي اقامه واجب کفائي نکند و واجب عملي نشود تمام مردم معصيت کرده اند که در اينصورت حکمش حکم واجب عيني را دارد و کيست که در اين زمان بلکه در اکثر ازمان ايستادگي کند بتحصيل علوم واجبه شرعيه خصوصا تفقه در دين بجهت آنکه اقل مراتب تفقه واجب کفائيست و کمترين چيزي که واجب اتیان ميشود بآن آن است که در هر قطري از زمين بايد کسي بوده باشد که کفايت کند و اين معني حاصل نميشود جز به بودن خلق زيادي از فقها در اطراف زمين و کجا اتفاق افتاده آن در اين ازمنه و اين که گفته شد در صورتي است که بلوازمات واجب کفائي قيام شود از داشتن علوم و کتب حديث و تصحيح نمودن و ضبط کردن آنها و معلوم ست تمام اينها در اين زمان امري است معدوم
پس تقاعد و نشستن از آن و اشتغال بغير علم و مقدمات آن گناهي است بسيار بزرك و اگر چه بصورت عبادت باشد- مثل دعا و قرائت قرآن پس کجا است سلامتي از اهل قیامت براي کسي که باز داشته خود را از اشتغال بعلوم شرعيه بر فرض رضايتش بهمت پست خود از مقام شامخ اهل درجات عاليه و امتحان کن بر فرض سلامت از همه آنها امتياز تو از باقي حيوانات نيست مگر بقوۀ عاقله که خداوند ترا از بين حيوانات بآن مختص گردانيده ومميز بين خطا و صواب قرار داده که موجب تحصيل علوم نافعه است براي تو در اين دار دنيا و دار آخرت پس باز نشستن تو از عمل نمودن بمقتضاي قوه عاقله خود در عبادت و بندگي که براي آن ايجاد شده اي و چسبيدن بمال حرام که هلاک کننده تست از قبيل خوردني و آشاميدني و غير آنها از اعماليکه شريك هستي با ساير حيوانات حتي با کرمها و سوسکها بجهت آن که آنها هم ميخورند و مياشامند و آذوقه جمع ميکند و نکاح و تواله دارند با اينکه تو
قادري از جمله ملائکه بشوي بواسطه بکار آوردن قوه خود را در علم و عمل اين عين خسران مبين است پس متنبه شويد اي برادران و دوستان - خدا بيدار کند ما و شما را از غفلتمان و غنيمت شمارید ايام مهلت و تلافي کنيد تفريط خود را قبل از زمان امکان و فوت جواني و حاصل نمائيد در هر مکاني که بوده باشد پس واي بر کسي که تدارك نكند مافات خود را و پشيمانيکه محنتش هميشه گیست خداوند عزوجل تنبيه و بيدار کند ما و شما را از مراقد و خوابگاه طبيعت و قرار بدهد باقي ايام فرصت را صرف شده بر علوم شريعت و نازل کند تمام ما را در دار کرامت خودش بآن منزل هاي رفيع و بلند بدرستيکه اوست کريمتر از همه کريمان و سخي تر از همه سخیان و بر همين مقدار ختم ميکنيم رساله را والحمد رب العالمين وصلى الله على خاتم المرسلين وعلى عترته الطيبين الطاهرين
تمام شد اقتباس و ترجمه اين رساله شريفه بدست کوچک ترين طلاب علوم قديمه محمود بن سيد مهدي ده سرخي اصفهاني در نجف اشرف در عصر پنجشنبه 22 شهر ذي حجة سال هزار و سيصد و هفتاد و چهار
والحمدلله علی کل حال
مخفي نماند که حقير چون قصد داشتم مبتدي از اين کتاب شريف استفاده نمايد لذا از اول بناي ترجمه باب دوم و سوم را نداشتم چه که باب دوم راجع بآداب فتوي ومفتي ومستفتي و باب سوم راجع بآداب مناظره که هر دو باب آنها مختص بمقام اجتهاد است بود - جز آنکه استاد معظم حضرت حجة الاسلام و المسلمين آقاي آسيد علي علامه فاني اصفهاني حفظه الله عن كيد الحاسدين بعد از اطلاع بر آن و تشويق بسيار امر فرمودند که بايد رعايت حق صاحب کتاب بشود و آن دو بابهم ترجمه گردد لذا حسب الامر ايشان آن دو باب را هم ترجمه نمودم و اميدوارم قبول طبع همگان واقع گردد و هر لغزشي در اين کتاب شريف ديدند بقلم عفو خود اصلاح اين نمايند و خورده گيري نکنند زيرا عصمت مختص باهلش ميباشد
(1) سراج المبتدئين طبع ثلاثة مرات.
(2) هدایة الطالبین ترجمة آداب المتعلمین خواجه طوسی طبع أربع مرات.
(3) مفاتيح الصحة طبع (13) مرة.
(4) رمز الصحة طبع في ايران والعراق ولبنان مرات عديدة.
(5) الجمان الحسان في احکام القرآن طبع ثلاث مرات.
(6) ثواب اعمال الحج طبع مرتين.
(7) منتخب المناسك مطابق فتواي ثمانية شخص طبع مرتين.
(8) جزء اول ايضاح الطريقة إلى تصانيف أهل السنة والشيعة في تلخيص کشف الظنون وذيله والذريعه .
(9) جزء ثاني ايضاح الطريقة.
(10) جزء (1) مفتاح الكتب الأربعة من آب الى الأحياء.
(11) جزء (2) من الأخ إلى الأشياء.
(12) جزء (3) من الاصابع إلى ايوب بن يقطين.
(13) جزء (4) من البائت إلى التروية .
(14) جزء (5) من التزور إلى التيه.
(15) جزء (6) من الثائر إلى الجمعة .
(16) جزء (7) من الجميل إلى حجة الوداع.
(17) جزء (8) من الحجة إلى حجة بن الحسن علیه السلام.
(18) جزء (9) من الحد إلى الحفيف .
(19) جزء (10) من الحق إلى الحية.
(20) جزء (11) من الخائف إلى الخيول.
(21) جزء (12) من الداء إلى الدنية .
(22) جزء (13) من الدواء إلى الذكية .
(23) جزء (14) من الذل إلى الرفيق .
(24) جزء (15) من الرق إلى الزميل.
(25) جزء (16) من الزنا إلى السرف.
(26) جزء (17) من السرقة إلى السنّة.
(27) جزء (18) من السواء إلى الشهادة.
(28) جزء (19) من الشهباء إلى الصلاة.
(29) جزء (20) من بقية الصلاة إلى الصيود.
(30) جزء (21) من الضائن إلى الطينة.
(31) جزء (22) من الظاعن إلى العديلة.
(32) جزء (23) من العذاب إلى علي بن محمد النوفلي.
(33) جزء (24) من علي بن محمد الهادي الى الغسيل.
(34) جزء (25) من الغش إلى الفيل.
(35) جزء (26) من القائد إلى الفصيل.
(36) جزء (27) من القضاء إلى الكزبرة.
(37) جزء (28) من الكساء إلى اللين.
(38) جزء (29) من الماء إلى المحاضير.
(39) جزء (30) من المحافظة إلى المدينة.
(40) جزء (31) من المذاء إلى المشيّع.
(41) جزء (32)من المص إلى المكث.
(42) جزء (33) من المكحلة إلى الموم.
(43) جزء (34) من معه إلى النسك.
(44) جزء (35) من النسل إلى النيّة.
(45) جزء (36) من الواثق إلى الوقاية.
(46) جزء (37) من الوقت إلى الیهودیه.
(47) جزء (38) مستدرکات مفتاح الكتب الأربعة.
(48) فهرست طبع بحارالانوار للقديم والجديد.
(49) يأتي على الناس زمان في احوالات آخر الزمان في جزئين طبع ثلاثة مرات.
(50) جزء اول رمز المصيبة في مقتل من قال انا قتيل العبرة.
(51) جزء ثاني رمز المصيبة.
(52) جزء ثالث رمز المصيبة .
(53) رمز الجلى في طب الوصي اميرالمؤمنين علي علیه السلام .
(54) النساء في اخبار الفريقين.
(55) معجم الملاحم والفتن ج 1.
(56) معجم الملاحم والفتن ج 2.
(57) معجم الملاحم والفتن ج 3.
(58) معجم الملاحم والفتن ج 4.
(59) النساء في الإسلام.
(60) کشکول ج 1.
(61) کشکول ج 2.
(62) خلاصة المفتاح .