ghaemiyeh.com
سرشناسه:قدیری، محمدحسین، 1352 -
عنوان و نام پدیدآور:شوخطبعیهای طلبگی/ مولف محمدحسین قدیری.
مشخصات نشر:اصفهان: دانا کتاب، 1393.
مشخصات ظاهری:328 ص.: جدول، نمودار.
شابک:978-600-94770-0-5
وضعیت فهرست نویسی:فیپا
یادداشت:کتابنامه: ص. 333 - 337؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:شوخیها و بذلهگویها -- جنبههای مذهبی -- اسلام
موضوع:شوخیکردن -- احادیث
موضوع:لطایف و حکایات
رده بندی کنگره:BP232/88/ق4ش9 1393
رده بندی دیوی:297/637
شماره کتابشناسی ملی:3599962
انتشارات دانا کتاب
The Seminarian Humors
By: Mohammad Hosein Ghadiri
عنوان: شوخ طبعیهای طلبگی
تأليف: محمدحسین قدیری
ویراستار: محمود سوری
ناشر: دانا كتاب / نشر جمال
صفحهآرايي: نهضتالله عظیمی
طراح: مهدی پرنیان
نوبت چاپ: اول 1393 ش / چاپ دوم1395
شمارگان: 1500 جلد / قطع رقعی
قيمت: این نسخه دیجیتالی هدیه مؤلف به شماست (التماس دعا)
شابک: 5-0-94770-600-978
تلفن پخش: 09015475491
شوخ طبعیهای طلبگی
محمدحسين قديري
بسم الله الرحمن الرحیم
ما با تو که روبهرو شديم آقا جان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)
پيش تو بيآبرو شديم آقا جان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)
خوانديم تو را و خودمان خوابيديم
«چوپان دروغگو» شديم آقا جان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)
گرچه میدانم چرا دلواپسی آقا (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ولی
غصة ما را نخور یک روز آدم میشویم!
شهدا
در قهقهه مستانهشان
و در شادي وصلشان
عندَ رَبِّهِم يُرزَقوناند!
(امام خميني رحمة الله)
مقدمه17
بخش اول: حجرهنشينان و دوستان
طرح جلد27
محقق داماد27
لا، لی، لو27
قرعهكشي28
شاخ جنگي28
شيخ مفيد28
قبر شوره زده28
کتاب آشپزي29
احساس همدردي29
حالگيري29
حجره باصفا30
قبر بيمرده30
فولکس30
مدح ناتمام31
مقام من31
كريم و عبدالكريم31
شادي نافرجام32
دوست حقيقي32
شوخى دو ارباب33
انتقال آجرها33
منتظر واقعي34
بيت آقا34
مراسم نامگذاري34
دماغ بزرگ35
مگه من گاوم؟!35
طلبه زنداني36
فشار علم36
يك شد36
خداي من!36
چايي فلفلي37
جشن پتو37
يه دستی زدن38
ميترسم ...38
نيمرو با روغن کرچک39
من بودم و...39
داري سيد ميشي40
چاي ايران سه مشت40
جات راحته؟40
خير مقدمگويي41
سو استفاده41
بابل و نماز42
برفبازي42
حيوان ناطق42
حيوان و حشر43
پاکستاني شدم43
توجه توجه43
سرود صبحگاهي44
تعريف طلبه44
ناخدا44
مقدمه17
بخش اول: حجرهنشينان و دوستان
طرح جلد27
محقق داماد27
لا، لی، لو27
قرعهكشي28
شاخ جنگي28
شيخ مفيد28
قبر شوره زده28
کتاب آشپزي29
احساس همدردي29
حالگيري29
حجره باصفا30
قبر بيمرده30
فولکس30
مدح ناتمام31
مقام من31
كريم و عبدالكريم31
شادي نافرجام32
دوست حقيقي32
شوخى دو ارباب33
انتقال آجرها33
منتظر واقعي34
بيت آقا34
مراسم نامگذاري34
دماغ بزرگ35
مگه من گاوم؟!35
طلبه زنداني36
فشار علم36
يك شد36
خداي من!36
چايي فلفلي37
جشن پتو37
يه دستی زدن38
ميترسم ...38
نيمرو با روغن کرچک39
من بودم و...39
داري سيد ميشي40
چاي ايران سه مشت40
جات راحته؟40
خير مقدمگويي41
سو استفاده41
بابل و نماز42
برفبازي42
حيوان ناطق42
حيوان و حشر43
پاکستاني شدم43
توجه توجه43
سرود صبحگاهي44
تعريف طلبه44
ناخدا44
حدس بزن44
ريش و ريشه45
حاج آقاي بروسلي46
شمشير آقا46
هندونه آتقي46
بيمادران47
شرحي بر کتاب بز بزِ قندي47
علامت خداي بزرگ48
کشف الفضول48
از اين طرف48
تو حوزه، بخور بخوره49
فن جنگيري50
هولديزر53
بخور و نپرس54
نامه سرگشاده55
کادوي خندهدار56
اذان بيموقع56
ناهار پنجشنبهها57
عباس مشکي57
آيينه عبرت57
مسلسل امام علي58
شمارش اعداد58
آقاي إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ58
چايي رو بخوريم و ...59
قليون ميکشيد؟59
خِيط و خَيْط60
نيمخوام60
مجمعالبيان60
امر به معروف61
ضمانت بانکي62
آرامش گاو62
ريش بسيار بلند63
اعتياد به شيشه63
بخش دوم: ازدواج و خانواده
جوشکار ملکوت67
اولين نظر فقهي67
بابا دست دراز67
دعاي چشم زخم68
ذکر غلط کردم68
عقل ناقص68
خدا يكي زن هم...69
ازدواج فرد سفیه69
ضامن من70
يوسف عصمتي و عصمت يوسفي70
دست و بال بسته70
اجماع زنان71
خودكفايي71
مشاوره ازدواج72
من بيسواتم72
مشغول73
ديردم يا زوددم73
زنان مستجاب الدعوه73
پريدن ايمان74
شهرة شهر74
دعاي روزانه74
ذكر هميشگي75
ديوانگي نوبتي75
زن نگيريها75
انسان موفق76
شيخ طوسي76
هوو77
وجه تسميه اثاثكشي77
دشمن مشترك77
موضع تهمت78
به شما هم گفتهاند؟!78
تعارض دعاها79
كرامت من79
وجه تسميه منزل79
آدرس زرهفروشي80
وجه تسميه بازار80
مو و آراستگي80
دعاي مادرزن81
مادر بميره براش81
ساکت پسرم!82
مردود شدم82
ورزش اجباري82
حق زندگي مشترك83
وصف العيش83
تحصيل و خانواده83
زن نجيب83
پاي شكسته83
نامههای دوران عقد84
اي كلك85
تبادل تجارب85
عيالات متحده85
کتاب نکاح85
كف بين86
صحيح است86
صيغه ميشي؟86
با ما بنشين وگرنه....86
آمادگي ازدواج87
بوق شيپوری87
رهبر فرزانه87
سلامتي حاج خانم...87
بخش سوم: علم و تحصيل
انواع طنزگونه شوخی و خنده91
باقر و طاهر94
سؤال کوتاه94
وصيت پالاندوز95
ملا و آخوند در لغت95
كتاب باز96
عرق96
ابنعصفور96
صدام96
کلب97
اشکالی به ابوریحان بیرونی97
مايهداري97
بر عکس98
علت گر بودن98
ترس از مرگ98
دعاي شاگرد تنبل98
چت و شيخ بهايي98
حاضرجوابی99
طُفتُ99
روانشناسي مرخصي99
تحول نظام درسي100
سفر و جنون101
سالبة جزييه101
استدلال آبکي101
توالت فرنگي102
اهل کتاب103
قرص خواب103
ناظر103
عمامه و کلاه باهم؟103
نوه باهوش104
استاد مناظره104
عاليترين تقريظ104
اُشتُرتُنَّ105
اصالت الوجود105
سفره105
نوشتن تکليف105
أنتَ خرٌ105
اعداد قرآني و خرما خوردن106
سلام عليکنَّ106
خوب و بد107
ميدانم و نمىدانم107
اصحاب جِدار107
اطمينان قلبي108
حلوا فروش و مشتري108
بلاخلاف108
بيعار108
شوخي در تحصيل109
عرب لال109
استحباب تَنَحنُح109
حاشيه و متن109
همبحث110
نه اين نه آن110
طلاب دوگانهسوز110
اشكال طلبگي110
اول عشق111
مسلط به زبان عربي111
قدرت تمثيل111
آهنگ گوشتکوب112
فُکلي112
قُوز و پُوز112
نوره112
آسانسور113
مُخَدَّرات113
خورشت قيمه113
آي کيو114
ساحر114
دعاي پسرهاي مجرد114
نصفالنهار114
تلخ و شيرين115
یُخ115
مناجات رايانهاي115
گلاب به روت116
کتک مبارک!116
دورةُ المياه116
محقق داماد117
وَفَّقَکم اللهُ117
ماشين بني اسرائيل117
قُلْ بسرعه118
نكتهسنج119
ايران مهد علم119
فراواني نعمت119
لا فرق بيني و بينك119
اصطلاحات طلبگي120
مسئله122
سوراخ دعا123
تکنيک شوخي در تدريس123
زِرّ نزن123
من به الصمديه123
پيامبر بکسور124
فري اوداج اربعه124
حال ساده125
دعاي دختران مجرد125
يا شنقوزُ و يا منقوذُ125
فرهنگ لغت126
مُخلصيم127
حاج آقا كاتبي يا حاجآقا بنان127
اي بي سي دي128
الخوشگلون128
اولُ ما خَلَق اللهُ128
عالم بدون عمل128
ناظر عبوس129
نذر و نياز129
آيتالله انواري ميلهاي129
آخوند جهنمي130
حرف جر پير شده130
رو دست زدن131
درياي بيكران131
محل راحتي131
مسلم قلي پور سلامٌ عليک..132
درد ثلاثي مجرد133
اگر بگذارد133
پاچهخواري134
دختران مردم134
صيغه چندم؟135
معذرت از شيخ انصاري135
حاشيهنويسي135
نظريهپردازان صفوف شهريه136
شعر نو141
تريلي در قوطي كبريت141
كك142
پينه مغز142
ترک اعتياد142
مدرك علمي142
استاد و طلاب شوخ143
روانشناسي143
مي كرد نه وي143
اضطرار اجباري149
ترجمه149
بخش چهارم: اخلاق و عرفان
آخوندهاي دروغگو153
فرار از سجاده153
يا سريع الرضا153
چيه بنده من؟154
جرجيس154
عمل جراحي154
استاد شيطان154
کو شيطان؟155
فقط براي خدا155
مرض!156
نشد156
گذر به قبرستان156
پيدا شده156
جوك زشت156
طلب حلاليت اجباري157
معجزه157
چايي مُكفّف157
بدتر از ...157
خيگدرماني158
مقصود تويي158
اعتياد159
به تو چه؟159
مقام صبر159
مسخرهدرماني160
پرورش گاو160
ادعاي علم غيب161
خبر از غيب161
کوه ادب161
صلوات162
نقش جنازه162
يا ماست يا چغندر163
دعاي مستجاب163
حالا شد164
پدر عاصي164
رسالةُ الوسواسين164
تسبيح هزاردانه165
يااُقلُش166
حوزه يا حوضه؟167
مرگ پدر167
آقا امام زمان167
حافظ قرآن168
صوت قرآن168
کفر نگو168
ما مقصريم169
آيتالله العظمي169
وحشت169
رعايت عدالت169
اسير الفاظ170
عقل و شهوت170
كارتون170
انشاءالله درماني171
زنبور سلام الله عليها171
دفتر گمشدگان171
زيباترين دختر!172
شوخي با امام رضا(علیه السلام)174
رضايت از زندگي174
شوخي با مرده (مكاشفه برزخى)175
اوليای خدا يا...176
اهل غنا176
پرواز176
دروغ177
صورت يا سيرت؟177
طلاب گَندزدا و طلبه گندزده177
اضافه کاري178
امداد غيبي178
نماز قضاي صبح178
هادي گمراه179
دعواهاى كودكانه180
آيتالله181
شاخ گاو181
قلب سليم181
كيسه پنبه182
واسه ثواب182
خودبين182
کفن کهنه183
از بيكاران عالم183
بدقوليها183
سريالهاي ملكوت184
باغ رضوان184
دعوا و دعا184
جاي شيطون185
اعلم و اعدل185
خوشگل و خوشگل شناسي185
فرعون و فرغون186
داماد خر پول186
اميدوارم...186
مايه سعادت186
ضامن آهو186
جلوه جلوهنمايي186
هنر شيخ عباس قمي187
قدرداني از همسر187
فلسفه ناف187
بخش پنجم: تبليغ و ارشاد
قرقره درماني191
غسل صحرايي191
زنجير يا رنجبر191
هُ هُ هُ هُ191
شاگرد شوخ تنبل192
بُزی در توالت192
سگ پدر سگ193
فرعون پیامبر195
كجا ميروي؟195
تقليد كوركورانه195
احکام تصويري198
بوس سفت و بوس شل199
طوبي لكم199
در فضيلت گاو بودن199
پا منبري مقيد200
دعاي سفره200
تقیه201
شوخي با خواننده201
طول عُمَر202
كله پزي عدالت202
کجا بودی ناقلا202
بابا غصه خور203
دائم الپريود204
امام جمعه منافق205
گربۀ سياه205
اُلاقي205
استخاره206
شوخي توپ206
روانشناسي كاربردي206
دلجويي207
هنر نقاشي208
راز ...208
ديدار ما جهنم208
فراموشي208
آخوند قلابي209
عمامه دزدي210
نام شما؟211
عمق يک باور211
حيات211
حاضرجوابي211
سلام حاجآقا212
حج نبي212
حاج آقا بيا بالا...213
كُنَدر 60213
شيخ يا درويش214
معلّم هنرمند216
ميو ميو217
طوطي و تعميم افراطي217
به قول مردم....218
مفتي218
تجزيه و ترکيب رقص219
بيشيله پيله219
فايده سکوت220
خدا يادشون داده220
زرنگ باشيد220
رضايت از زندگي221
تعريف و تمجيد221
سوره تِل تُل221
فلسفه عمامه222
يقين كامل222
مرده نافرمان223
نماز قصر223
روستايي سادهدل223
اثر دعا223
لطف دردسر ساز223
کفشدرماني224
هُل درماني224
آفتابه درماني225
زبان علما225
قلب سياه225
نخود سياه226
برعکس226
لا مَکان227
نگاه خريدارانه227
اتوبان معنويت227
همه چيز با کاروانه227
صد رحمت به اولي228
روحاني فضانورد228
ختنه كردن خرس229
الله اكبرِ ماماني229
برباد رفته230
مبلغان ناموفق230
ربع گوجه230
پنگور درماني231
ريش و آتيش231
شماره شناسنامه231
صدر الواعظ232
نمايندة امام232
مهارت ارتباطي مهم233
اول قرار نبود233
تقويت حافظه233
آقا شيخ تُرمز234
جايزه234
آشيخي کردن235
سؤالات گودزيلايي236
المؤمن قالتاقٌ236
سکه تبرکي237
طبيب دوّار237
تو چرا ميزني؟238
خروس با غيرت239
آهاي الاغ!240
تنظيم باد241
بچه کجايي244
مشاور باتجربه244
خدا كجاست؟245
تبدّل موضوع245
زن شيطون؟246
کلثوم ننه247
زينت خانم250
اندر معاني شيخ250
بدبيني و بيني بد251
آك بودن مغز255
يه آخوند با يه آدم256
يهوديان كچل256
مرد صادق257
شوخي جدي257
كَلِ طبيب258
صداي ارادت258
چُرت259
رعايت حال شنونده259
خرِ شيطان كيه؟260
غسلِ بيلي260
غاز چراني260
آيتالله اينترنت260
نيت پاك261
اشبتاه اندر اشتباه261
حسن مرده261
آراستگي شوهر261
عشق من علي دايي262
لپ لپ262
نماز وحشت262
شيطون اومد263
ماشَاءَالله و إنْ شَاءَالله263
لباس روحانيون264
ترس از شکر264
افسوس264
همراه اول و آخر265
آزمون گوشتي265
بخش ششم: جنگ تحمیلي و سياست
نفاق و وفاق269
آخر دعوا271
نگار من271
شيرجه اجباري271
تقواي سياسي272
شاخ غول شكستيد؟273
آلزايمر275
جاي خر و اسب275
بيکاري276
عامل ترور277
شوخى با شاه277
تو شهيد نشدي!277
از شعار تا عمل277
درد دل يا دل درد278
زن دیگر280
نظارت280
کِشتي خدايي280
حکم دادگاه280
عشق به خارج281
نماز سهکنجي284
شناسنامه خر285
بيمارستاناً تميزاً286
عيد يا عزا؟!286
لعن و نفرين287
تيربارچي287
كابينه حاج آقا287
رضا به داده بده288
تو غلط کردي289
بخش هفتم: شوخيهاي طلبه پسند
زن با محبت293
عمه عطار293
پدرسوختگي293
فريادرسي294
مرد حائض295
شوخي و درد295
ياسوج295
نظم جلسه295
جايزه295
پله به پله295
در رحمت296
خنده كن!297
ترفيع درجه297
فرشتۀ مهربون297
دعاي تنبلخان297
شوخي با خدا298
یک ميليارد خر298
قهر با خدا298
ننگ و پلنگ298
قبله299
ويديو چك299
به نام...299
حاجي299
مسابقه قرآن299
بع بع هفت مرتبه299
اردنگيدرماني300
روز معلم300
واي بر ما300
وصيت يک دختر300
مهماني خدا300
يادي از اموات300
يالله ياالله300
ارزش پول300
مهماني خدا301
خياط دزد301
معجزه تو301
فيلسوف محله301
جان كندن سعدى301
شوما خر302
امتحان302
اعتراض شيطان302
دروغگوي حرفهاي302
به امام حسين(علیه السلام)302
حلالم كنيد302
نصيحت پدرانه302
تخم حروم303
باور به معجزه304
نژاد انسان304
کشيش و رماتيسم305
سرعت اينترنت305
سوهان چيني قمي305
كي برگشتم؟305
زن دوم305
خودكشی شیرین306
بیست سال وضو306
صندوق صدقات306
ساير بستگان306
صداي زنگ منزل306
ترس اجنه از ...306
زندگي جانوري307
خانه مصیبتزده307
رخوت شراب307
سرفه و مرگ307
آقاي صلواتي307
چانهزنی308
مديريت استرس308
آساني بعد از سختي308
سگ درون308
عيد غدير308
عدالت309
شرم از همسايگان309
لب بالايي309
آياتي از آينه عبرت309
لگد چيست؟309
هديه تولد310
يوم الشك310
بهشت مفتي310
راه بهشت310
حاجآقاي چيني310
حج لامصب311
مُنوِّرالفكر311
روحت شاد311
چاه نكَن بهر...311
ختم روزگار312
بدترين نفرين مادرانه312
كليد اسرار312
كات در دعا312
حجكم مقبول312
دعاي مستمر312
دعاي آخر شب313
سلامتی...(حسن ختام شوخطبعيها)313
دواي هم شفاي هم315
بخش هشتم: ملحقات
چند اثر از مؤلف319
آسايش و آرامش324
نمودار1: مديريت زندگي اسلامي325
نمودار2: سبکهای شوخطبعي326
نمودار3: انواع شوخطبعي (فقهي)327
نمودار4: انواع شوخطبعي(اخلاق)328
نمودار5: مؤلفههاي شوخي حلال(1)329
نمودار6: مؤلفههاي شوخي حلال(2)330
نمودار7: فوايد خنده حلال(1)331
نمودار8: فوايد خنده حلال(2)332
نمودار9: آثار مخرب شوخي غيرحلال333
فضولی؟334
خدایا!336
امام علي(علیه السلام): انسان كامل كسى است كه گفتار جدّى او بر شوخىهايش غالب باشد.(1)
گفت: واقعا اينقدر وقت داري كه كتاب شوخطبعي بنويسي؟! گفتم: شنيدهاي ميگويند گرهاي كه با دست باز ميشود، چرا با دندان باز كنيم؟ با شوخطبعی و طنز متعادل، گرة کور بسیاری از هيجانهاي منفي(مانند غم و اضطراب) و آشفتگيهاي ذهنی به راحتی باز میشود. با شوخي و طنز ميتوان شاد كرد و شاد شد، يادگرفت و يادداد و تربيت كرد و بدون مقاومتِ مخاطب و شكستن دلش، از او انتقاد كرد. ميتوان در برابر جنگ سخت و نرم دشمن، سخت ايستاد و مبارزه كرد،(2)ميشود امر به معروف و نهي از منكر كرد. بله، شوخي شوخي، حتي ميتوان كارهاي مثبت و جدي كرد.(3)
شوخي، قایق آموختهها را به اسكلة حافظه درازمدت ميبندد تا آب فراموشي، آن را نبرد؛ به بركت شوخي و مزاح، مردم هنوز گلفاتحه نثار مرحرم كافي ميكنند. حاجآقا قرائتي، مؤسس خنده حلال در كشور، درباره فايده شوخي ميفرمود كه وقتي چيزي را در گوني ميريزيم، آن را تكاني ميدهيم تا جا باز كند، شوخي بهموقع هم سبب ميشود، ذهن جا باز كند و خستگي از تن مخاطب و خودمان برود.(4)
پس «بايد» شوخي و طنز را جدي بگيريم.
1) . لكاملُ مَن غَلبَ جِدَّهُ هزلَه(آمدي، غرر الحکم و درر الکلم، ج2، ص584).
2) . به كتابهاي فرهنگ جبهه (شوخ طبعيها)، روایت خاطرات طنز در جبهه و طنز در اسارت رجوع كنيد.
3) . مانند نوشتن اين كتاب كه حاصل يادداشتهاي تدريجي و چند ساله در كنار مطالعاتم است.
4) . هم دهههاي عزا باشد و هم دهههاي شادي. در مصر براي تولد امام حسين(علیه السلام) ده روز جشن ميگيرند.
بنا بر آموزههاي ناب اسلامي و پژوهشهاي علمي، همانگونه كه حشرهكش، مگسهاي مزاحم را از بين ميبرد، شوخ طبعي و طنز متعادل هم افكار سمّي، هيجانهاي منفي و آشفتگيهاي ذهني را تار و مار ميكند. «شوخي حلال» مثلِ بوستان خيلي بزرگ، و «خندة حرام» محدودة محدوده و ديوارهاي آن است، . پس شوخي و خنده حلال،، نسبت به دامنة خيلي وسيعي وسيعتري دارد.
تمرين عملي: براي شروع، شما بله خود شما، روي فيشهاي كوچك، جوك، لطيفه و طنز حلال بنويسيد، كاغذها را تا بزنيد و در يك ظرف شكلاتخوري بريزيد تا اعضاي خانواده يا مهمانان هر كدام يكي از آنها را بردارند و براي ديگران بخوانند و شاد شوند. روزهاي بعد همه افراد خانواده، بايد در ساخت اين شكلاتها شريك شوند.
روانپزشكي به بيمار افسردهاي گفت: « اين نسخه رو بگير، اما لازمه در كنار داورودرماني، از خندهدرماني هام كمك بگيري. تازگيها سيركي به شهر اُومده، . پيشنهاد ميكنم، بهش يه سري سر بري اونجابزني و حال و هوايي تغيير بِدي.عوض کني.»
مرد پژمرده، زوركي، لبخند تلخي زد و گفت: اُوه، كارها و نمايش اُون مرد دلقك رو ميگي؟ اُون مردك خودمم..»
برخي افراد شاديهاي لحظهاي دارند، ولي شادكام نيستند و از زندگي ناراضياند، ولي افراد ديندار شادكام هستند ممكن است لحظاتي به خاطر حوادث و تلخيها ناشاد شوند، ولي شادكاماند و از كل زندگي راضي. «شوخي و خنده خنده» اگر به متكاي «جهانبيني توحيدي» و «واقعبيني» لَم ندهد و جا خوش نكند، خودش مسخره است و خندهداره. خندة بدون جهانبيني توحيدي، مانند اسكناسِ بدون پشتوانه است. اين خنده، مانند كشيدن سيگار براي كاهش اضطراب و استرس، شادي آني دارد و ويراني باقي.
راستي، دين عامل شادي است يا غم؟ طلاب و روحانيون، اهل شوخي اهستند يا نافشان را با تيغ تيز غم و غصه بريدهاند؟ ،جواب اين سؤالات را با مطالعه اين كتاب، معاشرت رايگان با طلاب و منابعي كه از طلاب در بخش ملحقات كتاب، براي افزايش شادكامي معرفي كردهام، بيابيد.
آگاه باشيد كه دل ها فقط با ياد خدا آرام مي گيرد.
خوشي زندگي طلبگي با گنج قناعت، رضايت از خدا، جرعهنوشي مدام از شراب معارف اسلام در جام ياد خدا حاصل ميشود. شيريني لذتش مانند حلواي لَنْ تَرانِي است؛ تا از آن نچشيديم، لذت واقعيش را درك نميكنيم.
هنگام تنگدستي در عيش كوش و مستي
كين كيماي هستي قارون كند گدا را
شهيد مطهري درباره خوشي دوران طلبگي ميفرمايد:
كسانى كه چندسالى طلبگى كردهاند، تا آخر عمر از خوشیهای دوران طلبگى ياد مىكنند؛ با اينكه در اين دوران از نظر شرايط مادى معمولا در وضع خوبى نيستند و در اواخر عمر در شرايط خيلى بهترى هستند. در آن دوره غالباً در فقر و بىچيزى و مسكنت مىباشند؛ ولي چون همه در يك سطح هستند، ناراحتى ندارند.
دوره خيلى خوبى است؛ چون واقعاً دوره بالندگى انسان است، و اگر در اين دوره انسان از نظر علمى و معنوى محروم بماند، يك زيانى است كه نمىشود گفت صددرصد در سنين بزرگى و در پيرى جبران شدنى است.(1)
در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
مرحوم دکتر خانمخانم دكتر دادستان، چهره ماندگار روانشناسی، ضمن سالهاي متمادي تدريس یبه طلاب و روحانيون، با روحيات و حالات آنها آشنای شدهبود. هر از چند گاهی با لبخند به شاگردان خود نگاه میکرد و میگفت:
«از روحیة طلبگی شما خوشم میآید. در دانشگاه افراد کمتر با هم میجوشند، ولی در کلاس من شما با هم دروس را مباحثه میکنید، با هم میگوید، میخندید و سر به سر هم میگذارید و جالب اینکه از دست همدیگر دلخور هم نمیشوید.»
با آمدن سرماي مشكلات، خزان پيری و باد نااميدي در دشت سبز زندگي ميوزد. برگهاي خوشي يكايك زرد ميشوند و ميافتند. يواش يواش صدای در زدن پستچيمرگ به گوش میرسد. لحظههاي پرتب و تاب پيري قرين است با دلشوره و احساس
1) . مجموعه آثار استاد، ج22، ص557.
تنهايي كه يك دم هم از خانه ذهن بيرون نميرود. هیچ چیز نمیتواند مانند مسکّن پرقدرت جهانبینی توحیدی به زندگي، دردها، رنجها، فقدانها و حتي مرگی معنا ببخشد. فلاسفه و روانشناسان اگزيستانسياليسم و انسانگرا با آن همه آزادی و ارادهای که برای انسان قائلاند، در «يافتن معنا» براي مرگ و سختیهای اجنتابناپذیر زندگی به بنبست رسيدهاند و دربهدر به دنبال «بافتن معنا» براي زندگي و مرگ هستند.
يكي از شاگردان آیتالله بهاءالدینی میگفتی: ايشان تا دم مرگ بانشاط و خندهرو بود. در اواخر عمر هم که مانند تکهگوشتی در بستر بود، نشاط، تبسم و گشادهروی ایشان قطع نمیشد. افرادی که ایشان را نميشناختندی، مات و مبهوت میماندند که چگونه و با چه انرژی و چه دلخوشی، در بستر كهولت و بيماري كه در سرازيري پرشيب مرگ قرار دارد، میخندد.
فردی رفیق جون جونیش از دنیا رفت. خیلی براش گریه میکرد. حکیمی گفت: چرا گریه میکنی؟ گفت: آخه رفیقم مرده؟ گفت: خب تقصیر خودت بوده که رفیق مردنی انتخاب کردی. رفیقی برای خود گزینش میکردی که نمیره تو دعای جوشن میخونیم: یا رفیقُ و یا شفیق... .آره جونم، رفیق بیکلک، خدا. هیچ موقع هم گوش یا گوشیش اشغال نیست به همین دلیل حضرت ابراهیم میگفت: لا أُحِبُّ الآفِلِینَ؛ من غروبکنندگان را دوست ندارم.(1)
اسلام با اصل تفريح و شادي مخالف نيست. شادي، نشاط و آسودگي را از لشكريان عقل، و غم، كسالت و تنبلي را از لشكريان جهل ميشمارد. در واقع بيان محرمات و احكام شرعي شوخي و خنده، مانند قرار دادن حدود در دريا براي لذت بردن از شنا و غرق نشدن است. اسلام دین نشاط و شادابی است و با غم و حزني که سبب رکود شود مخالف است. امام صادق(علیه السلام) فرمود: «در شادی ما شاد باشید و در حزن مااندوهگین.»(2)
اسلام ما را به گریه و عزاداری بر شهدا، به خصوص سالار شهیدان امام حسین(علیه السلام)
تشويق ميكند؛ چون در دل آن، حرکت، پویای و معنايابي زندگي است، نه افسردگی.
عوامل نشاط، تفریح، بازي و شوخی بینهایت است. خداوند رحمان فقط از بین آنها قسم حرام را رد کردهاست. ائمه(علیهم السلام) توصيه كردهاند كه اوقات روزانه خود را در چهار بخش مديريت كنيم: 1) كسب و كار حلال؛ 2) عبادت؛ 3) معاشرت سالم؛ 4) تفريح و لذتهاي حلال، و تأكيد كردهاند كه براي نشاط و توفيق بيشتر در سه قسم اول، از بخش چهارم(تفريح و لذت حلال) مدد بگيريم.(1)
تذكر: تفريح و لذت حلال دايره وسيعي دارد. يك بخش آن شوخطبعي و طنز است.
اخلاق و شرع، ورود ممنوعهايي براي شوخي و خوشي مشخص كردهاند، اما واقعا نسبت به فرصتها و رخصتهاي بيشمارشان ناچيزاند. اين ممنوعيتها و محدوديتها، مانند حقوق قانوني و حدود اخلاقي در بازيهايي مانند فوتبال و واليبال است. رعايت آنها سبب لذتبخشتر شدن بازي و مانع تلخ شدن طعم بازي يا لذت تماشاي آنها ميشود. پس ميتوانيم طوري زندگي كنيم كه هم در دنيا ديندار و بانشاط باشيم و هم در آخرت پيروز و رستگار كه آخرت بابركتتر و پايدارتر است؛والْآخِرَةُ خَیْرٌ وَأَبْقَی.(2)
*يكي از ورود ممنوعهاي مهم، شوخي نامشروع بانامحرم است. ابوبصير از ياران و شاگردان برجستة امام صادق و امام باقر(علیه السلام) است. احاديث بسياري از او نقل شدهاست حكايت زير را از زبان اين فقيه و پيرمرد 70 80 ساله بخوانيم:
به زني قرآن ياد ميدادم. روزي هنگام درس با او يك شوخي كردم، وقتي خدمت امام باقر(علیه السلام) رسيدم بدون مقدمه به من فرمود: به آن زن چه گفتي؟!
صورتم را از خجالت پوشاندم.حضرت فرمود: ديگر پيش آن زن برنگرد.(3)
الهی قمشهای رحمه الله در شرح آن سرودهای زيبا دارند. دو بیت از آن را با هم بخوانيم:
لب خندان خوش است اما نه چندان
گل از خنده خزان گردد به بستان
بخند ای نازنین، لیکن بیندیش
که لبخندِ فزون، دل را کند ریش
*طلبه اگر در گفتوگوها يا در مصاف با افراد بيادب، با حاضرجوابي، جوكها و لطيفه هاي غيراخلاقي تعريف كند، كِشتي تبليغش سوراخ شدهاست و خبر ندارند.
تذكر: براي مطالعه رخصتها و فرصتهاي شوخي، آشنايي با مؤلفههاي شوخي حلال و حرام و ديدن اقسام و سبكهاي شوخي به بخش ملحقات كتاب رجوع كنيد.
برخي از دين و روحانيون دلِخوشي ندارند، به همين دليل از بافتن هر رَطب و يابس و آسمان و ريسماني به هم دريغ نميكنند؛ شايعه ميسازند و ميپراكنند، شبهه توليد و توزيع ميكنند، نماد كاذب ميسازند و نماد حقيقي ميسوزانند، نظرات متناقض دارند؛ مثلا گاهي ميگويند روحانيون مخالف شادياند و زماني ميگويند عياش و بيغماند.
بيچاره كساني كه مهار توسن عقل را رها كرده اند و سوار اسب چموش شبهات و شايعات ميشوند. افرادي كه تجربه مجالست و معاشرت با روحانيون و طلاب متواضع و خاكي را دارند، حاضر نيستد خود را از بزم انس و ارتباط با آنها بينصيب كنند. براي كساني كه اين تجربه را نداشتهاند، امتحانش رايگان و بيضرر است.
كشورها، شهرها، فرهنگها، اقوام و اصناف مختلف، اصطلاحات، مثلها، لطيفهها و شوخطبعيهاي خاص خود را دارند. فهم بسياري از شوخيهاي طلبگي، هممنوط به پيشنيازهاي زندگي طلبگي است. افرادي كه با اين مقدمات آشنايي ندارند از آنها لذت كافي نميبرند. در اين كتاب تلاش شده از طنز و شوخطبعيهايي استفاده شود كه همهپسند باشد. البته گاهي هم با طنزهاي تلخ و شيرين و شوخيهاي خاص به زبان عربي يا فارسي، از صنف طلاب محترم پذيرايي كردهام. در يك مفهوم عام، شوخي طلبگي و طلبهپسند حد و حصري ندارد، هر شوخي و طنزي كه در آن اخلاق و شرع رعايت شود، طلبگي هم است.
در سايت مركز ملي پاسخگويي به سؤالات ديني، كتاب شوخطبعيها و حكايات طلبگيام به تدريج بارگذاري ميشد. استقبال كاربران و تشويق آنان برای ادامه کار عجيب بود. به لطف خداوند افرادي با اشتراك در مباحث و خواندن آن، به ميكدة معارف ديني و حوزه علميه وارد شدند تا از شراب مستكننده عرفان اسلامي بنوشند و گروهي ارتباطشان با دين عميقتر شد و شبهاتي از ذهنشان زدودهشد.
برخلاف كتبي كه به لطائف و شوخطبعيهاي عالمان گذشته پرداختهاند، بسياري از شوخطبعيهاي اين كتاب حاصل دستنوشتهها و تراوشات ذهني نويسنده، مصاحبههاي (حضوري و غيرحضوري) با دوستان، اساتيد و نكتهبرداري از سخنان طلاب و روحانيون است. بخشي از طنزها و شوخطبعيهاي اين كتاب طلبگي است به اين معنا كه نويسنده آنها طلبه است.
جور دشمن چه كند گر نكشد طالب دوست
گنج و مار و گل و خار و غم و شادي به همند
نام بزرگواراني را كه لطائفي بيان يا ارسال كردند، به رسم تشكر در نرمافزار شوخ طبعيها و حكايات طلبگي آوردهام. گزيدهاي از شوخطبعيهاي اين نرمافزار در اين كتاب آمده است.
كتاب شوخطبعيهاي طلبگي داراي بخشهاي زير است:
حجرهنشينان و دوستان،
ازدواج و خانواده،
علم و پژوهش،
اخلاق و عرفان،
تبليغ و ارشاد،
جنگ تحميلي و سياست،
شوخيهاي طلبهپسند،
ملحقات (نمودار مديريت زندگي اسلامي،
نمودار فوايد شوخي حلال، آثار مخرب شوخي غير حلال، سبكها و اقسام شوخي؛ معرفي
كتاب و نرمافزار براي افزايش شادي و شادكامي).
استفاده از جوك و شوخي براي مسخره و هجو كردن اقوام، سياسيون جناح مخالف و... از «اخلاق اسلامي و انساني» به دور است. اين كار مانند تبر تيز در دست دشمن وحشي براي شكستن وحدت ماست. در اين كتاب با كمال احترام به همه انسانها و جلوگيري از تمسخر، تحقير و یغیبت از نامهای مانند آقای آقایان، لامصب، لاكردار، یارو، فلانی، سیبزمینی، خسيس، خوشخيال، یجاهله، غافله و... استفاده شدهاست.(1)
خداوند رحمان كه بذر پويندگي، معنايابي و نويسندگي را در باغ فطرت و مزرعه دلم كاشت. ائمه(علیه السلام) كه با زلال كلام و جاري سيره خود، توفيق شادكام بودن و رضايت از زندگي را به ما ميبخشند. پدر و مادر عزيزم، حاميان مادي و معنويِ كتاب زندگي و اين كتابم. همسرم كه متن كتاب را از نظر نگارشي بازنگري كرد و با دخترم ايثارگرانه از تفريحشان، گذشتند تا به امور پژوهشي ام برسم.
همچنین دوستان و سروران گرامي: جناب آقاي اصغر عرفان(سردبير دو ماهنامه «خانهخوبان» و «ديدارآشنا»، مشوقم در نويسندگي و نشر اين كتاب)، حاجآقا دكتر حبيبرضا ارزاني(ناظر محتوايي)، حاجآقا پرنيان(طراح جلد)، حاجآقا محمد حسينپور(طراح تصاوير در كتاب)، حاجآقا ابوالقاسم شهباز(بازنگر نگارشي متن كتاب و ناشر)، آقايان سوري(ويراستار)، عظيمي(صفحهآرا)، يكايك افراد، دانشجويان، طلاب و روحانيوني كه برايم طنز و شوخي طلبگي و طلبهپسند بيان يا ارسال كردند،
... و شما خواننده خوشذوق كه منتظر پيشنهادات سازنده، انتقادات سوزنده(خنده)، لطائف و شوخطبعيهاي طلبگي و طلبهپسندتان هستم.
پل ارتباطي ما: تلفن : (09015475491) و جی ايميل:mh.gh110) ).
شكوفههاي ارادت و گلهاي دعاهايم نثارتان باد. شادكام باشيد و خرّم.
حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُم.
ح. قديري/ عيدفطر/1393
1) . چون گل آقا و غضنفر نام انسان است در شوخيهاي اين كتاب از اين دو نام استفاده نكردم.
امام علی(علیه السلام): رسول خدا(صلی الله علیه واله) هرگاه يكي از اصحاب
خود را اندوهگين ميديد او را با شوخي
و مزاح خوشحال ميكرد.(1)
طراح جلد اين كتاب، كه از دوستان بزرگوار روحاني است، به دلائلي طرح را نيمه كاره گذاشته بود. من هم كه جيب و حساب بانكيام مثل قلب صاف شما پاك بود، ترجيح دادم با ايشان تماسي نگيرم. بعد از چندماه به ايشان تماس گرفتم و گفتم: مدتي اين مثنوي تأخير شد. يك روحاني براي تبليغ به شهري رفته بود. در ايام تبليغي تفسير حضرت يوسف(علیه السلام) را ميگفت. وقتي داستان تا آنجا رسيد كه برادران حضرت يوسف، او را به چاه انداختند، زمان تبليغ تمام شد و ايشان به شهرش بازگشت. سال بعد، مردم كه اخلاق خوب آن روحاني را پسنديده بودند با او تماس گرفتند و گفتند لطف كنيد تشريف بياوريد آن بنده خدا را كه سال قبل در چاه انداختيد بيرون بياوريد. باشنيدن اين حكايت طراح خنديد و طرح را خيلي زود نهايي كردند.
يكي از دوستان كه از محققان پژوهشگاه حوزه و دانشگاه بود. وقتی داماد شد، صدايش میکرديم محقق داماد.(2)
مردی به نزد عالمی نحوی رفت تا حال برادر وی را جویا شود و از ترس اینکه مبادا در سؤال خویش مرتکب غلط اعرابی شود، گفت: أخاک، أخیک، أخوک، حاضرٌ؟ برادرت تشریف دارند؟
عالم نیز در پاسخ گفت: لا، لی، لو، ما هو حاضرٌ؛ نه، ايشان نیست!
هميشه بين هماتاقيان و مهمانان قرعه ميانداخت تا مشخص كند، چه كسي بايد چايي درست كند. روزي، به او شك كردم. بعد از قرعه کاغذها را از دستش گرفتم. ديدم نام خودش را ننوشته ی. از آن به بعد به عنوان حقالسكوت نام من را هم نمينوشت، در عوض نام برخي از دوستان را دوبار مينوشت. چيزي نگذشت كه دستمان رو شد.
يكي از مريدان عالم بزرگي را در پيادهرو ديد در حالي كه از كنارش ميگذشت با احترام دست روي سينه گذاشت و سرش را تكان داد. آن عالم هم سرش را بالا برد. مرد با تعجب به او گفت: حاجآقا! من سلام و تعارف كردم، چرا سرتان را بالا برديد؟!
خنديد و گفت: زبانت را نميجنباني، ولي سر به آن بزرگي و سنگيني را تكان ميدهي! فكر كردم منظورت اين بود كه مياي شاخجنگي؟ منم با اشارة سَرم گفتم نه.
بین طلاب قمی که مهاجر هستند و آس و پاس، پیدا کردن طلبهای که شرایط ضمانت را داشته باشد، بسیار دشوار بود. من خودم به همین دلیل نتوانستم وام ازدواج بگیرم؛ چون نتوانستم ضامنی پیدا کنم. یکی از طلاب که وضع مالی خوبی داشت، برای طلاب متعددی در قرضالحسنهای ضامن میشد و اصرار داشت باز هم ضمانت او را قبول کنند تا گرهای از مشکلی باز کند. طلابی که با ضمانت او وام گرفته بودند، به شوخی صداش میزدند شیخ مفید.(1)
هميشه ميگفت: بچهها! دعا كنيم همگي واقعا شيخ مفيد باشيم، نه شیخ مُضرّ.
اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنْ عِلْمٍ لا يَنْفَعُ...؛ خدایا! به تو پناه میبرم از علمی بیفایده... .
عالمي گفته بود: اگر خواستید بعد از مرگم، قبرم را در تخت فولاد اصفهان زيارت یکنید، براي اينكه زود آن را پيدا كنيد. بگرديد ببینید از کدام قبر شوره بیرون زده؛ چون در دوران طلبگیام به اندازه موهای سرم نان و پنیر خوردم.
1) . اشاره ظريفي هم به شیخ مفید(رحمة الله)، فقيه، متكلم و استادِ شیخ طوسی و سیدمرتضی شدهاست.
بدون شوخي، زندگي خشك و سرد است و ما شكننده خواهيم شد.
مرغها الان برای شهریه طلبگی کلاس میگذارند، آنها سهم زيادي در پيشرفت طلاب داشتند. در كتاب آشپزي طلاب، سابقه تخممرغ ميدرخشد: کوکو سیبزمینی، کوکو سبزی، تخم مرغ نیمرو و تمامرو، اُملت، خوراک لوبیا و تخم مرغ، تخم مرغ آبپز و سیبزمینی. منّت خدای را عزّوجلّ که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. هر تخم مرغی که فرو میرود مُمدّ حیات است و چون ارزان شود مفرّح ذات ... .
با دوستم در حرم مباحثه ميكرديم. پيرمردی نزد ما آمد و سؤالي پرسيد. در ضمن سخنانش متوجه شديم غريب است و احساس تنهايي میکند. دوستم به او گفت: ما دو نفر هم مسافريم، ولي غمي نداشته باش؛ ما حضرت معصومه(علیها السلام) را داريم.
پيرمرد بعد از كمي گفتوگو با احساس رضايت بيشتري از ما جدا شد. به دوستم گفتم: دروغ گفتي؟
گفت نه. اولاً ما قمي نيستم و براي درس خواندن به اين شهر آمدهايم. ثانياً ما همه در اين دنيا مسافريم. هيچ كس نبايد قصد وطن و ماندن هميشگي كند. مهم اين بود كه با «همدلي» پيرمرد را خوشحال كنم كه شد.
میگفت: ساعت سه بعد از ظهر بود و خيابان خلوت. سر چهار راهی، پشت چراغ قرمز توقف کرده بودم که ناگهان تو آینه دیدم یکی از دوستان قدیمی و معمم پشت سر ماشینم است. او من را نشاخته بود. چراغ سبز شد و من عمداً ایستادم تا او را پشت سرم متوقف کنم.
پلیس به من گفت: چرا حرکت نمیكنی؟!
گفتم: میخوام حال حاج آقا رو که پشت سرمه، بگیرم، موافقين؟
آقا پلیسه هم که از خداش بود، برق در چشمانش درخشید و با لبخند جواز را صادر
کرد. من ایستادم و حاجی بوق میزد که برو. من عمداً ایستادم و لحظات آخر با سرعت رفتم. تا حاج آقا آمد حرکت کنه، چراغ دوباره قرمز شد.
يكي از دوستان، بسیار مهماننواز بود و در حجرهاش به روی همه باز. این دو بيت زیبا هم روي ديوار اتاقش جا خوش كرده بود:
از فروغ روی مهمان شد منوّر حجرهام
حجرهام فانوس و مهمان شمع و من پروانهام
در حجره ما روغن اگر نیست صفا هست
آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست
خادم مدرسه را در امامزادهاي ديديم. به طلبهها گفت: تشريف بياوريد اينجا سر قبر يكي از آشنايان فاتحهاي بخوانید؛ ثواب دارد.
بعد از خواندن فاتحه خنديد و گفت: دستتون درد نكنه. روحم شاد.
گفتيم چرا روح شما را شاد كرديم؟ خنديد و گفت. سر قبري فاتحه خوانديد كه مرده توش نيست؛ قبر مال خودمه.
آیتالله محمدعلی موحدی كرمانی در یکی از خاطراتش میگوید:
مقام معظم رهبري یفولكسی داشتند. سوار شدیم و ایشان رانندگی میكردند. یادم هست كه فولكس ایشان سر و صدا و تق و توق زیادی میكرد.
مرحوم ربّانی املشی به شوخی گفت: «ما خجالت میكشیم سوار این ماشین شویم. هر كس صدای این ماشین را بشنود، میگوید اینها كی هستند؟!»
همگی حسابي خندیدیم.
يكي از دوستان روزی این شعر را برایم گفت و در آن، با ظرافت از من (قدیری) تعریف کرد، ولي در بیت آخر همه این امتیازها را با ظرافت به خودش (فاضل) برگرداند:
چو روی خوب تو دیدم، تو را همچون گلی یافتم
چو ناله میزدی در هجر، تو را چون بلبلی یافتم
به بذل و بخشش و نیکی تو را همچو شهی دیدم
ولی در نیمههاي شب تو را چون سائلی یافتم
در این دنیای آشفته در این دار پر از فتنه
در این دریای طوفانی تو را چون ساحلی یافتم
به وقت صحبت دنیا تو گوی در قفس بودی
ولی وقت نماز و راز تو را در محفلی یافتم
چو با هم در سحرگاهان به سوی نور میرفتیم
در آن سیر الی اللهی تو را چون واصلی یافتم
«قدیری» در ره عرفان اگر من مبتدی هستم
در استادی تو را ای دوست دبیر «فاضلی» یافتم
يكي از علما ميگويد: در حرم حضرت رضا(علیه السلام) در حالي كه منتظر همسرم بودم، به فكر فرو رفتم كه در پيشگاه حضرت چه مقامي دارم، با خود گفتم اولين كلمهاي را كه يك نفر به من بگويد، نشاندهنده مقام من باشد. همين طور كه ايستاده بودم زني از كنارم عبور كرد به خيال اينكه او همسرم است، گفتم: بايست با هم برويم خانه.
زن برگشت و به من گفت: خيلي خري.
باز شك كردم كه همين كلمه نشان دهنده مقام من است، زن برگشت و گفت: شك نكن، خيلي خري!
اين حكايت را براي دوستم استاد مطهري تعريف كردم، چند دقيقهاي فقط خنديد.
شیخ عبدالکریم حائری(رحمة الله) به خادم خودش گفت: برو پیش آیتالله حجت(رحمة الله) و بگو:عبدالکریم سلام رساند و گفت اگر مشکل داشتی، به خودم بگو؛ به کسی نگو. خادم آمد
و پیغام را رساند. آیتالله حجت در پاسخی فرمود: به ایشان سلام برسان و بگو تا «کریم» هست، نیازی به «عبدالکریم» نیست. همه چیز را از خدا بخواهیم و از او اطاعت کنیم.(1)
در محفلي، يكي از دوستان یطلبه به چند تا از روحانیون كه در آن سوي مجلس نشسته بودند اشارهاي کرد. بعد سري تكان داد و گفت: به خدا اینها خون مردم را تو شیشه میکنند.
از شما چه پنهان، برخی تو دلشان بشکن میزدند و میگفتند: آخ جون! بالاخره یکی از خودشان پیدا شد که حال اینها را بگیرد.
بعد آن طلبه لبخندی زد و گفت: آخه میدونید، این روحانيون دوستان صميمي من هستند و انجمن حجامت دارند.
روزی میرداماد(رحمة الله) و شیخ بهای(رحمة الله) به همراه یشاه عباس صفوی، سوار بر اسب از شهر خارج شدند. میرداماد برخلاف شیخ بهای، تنومند بود و به همین دلیل، اسب میرداماد آهستهتر حرکت میکرد. در نتیجه، بین او و شیخ بهای فاصله افتاد. شاه صفوی برای آزمایش دوستی و صمیمیت آن دو، نخست نزد میرداماد رفت و گفت: شیخ بهای جلوتر از ما حرکت میکند. معلوم است به ما اعتنا نمیکند و فرد مغروری است.
میرداماد در جواب فرمود: اینطور نیست؛ بلکه علتش این است که آن اسب از اینکه عالمی مانند او را حمل میکند، به وجد آمده و به سرعت حرکت میکند.
آنگاه شاه خود را به شیخبهای رساند و به او گفت: میرداماد از ما عقبتر است؛ مثل اینکه به ما اعتنا نمیکند یا خودش را از شما بالاتر میپندارد!
شیخ بهای فرمود: آن اسب که آرامتر حرکت میکند و عقب مانده، حق دارد؛ زیرا دریای از علم را حمل میکند و سپس در اوصاف میرداماد صحبتهای کرد.شاه عباسی از خلوص و تواضع این دو دانشمند، شگفتزده شد و آنان را ستود.(2)
يك روز مرحوم آقا سيدمحمد برقعى(رحمة الله) به عزم ديدن، به منزل مرحوم آيتالله حاج ميرزا محمد، معروف به ارباب(رحمة الله) رفت و در بيرونى نشست و مرحوم ارباب قدرى دير تشريف آورد. مرحوم برقعى به طنز اين بيت را بر روى كاغذ نوشت و بر روى ميز مرحوم ارباب گذاشت و رفت:
بر در ارباب بى مروت دنيا
چند نشينى كه خواجه كى بدر آيد؟
و پس از رفتن ايشان بلافاصله مرحوم ارباب به اطاق بيرونى آمد و آن نوشته را ديد. سپس قلم را برداشت و در زير آن بيت، اين بيت را نوشت و برای ايشان فرستاد:
منظر دل نيست جاى صحبت اغيار
ديو چو بيرون رود فرشته در آيد(1)
گویند: حاجآقا مصطفی خمینی(رحمة الله) جدای از اینکه در کسب علم سختکوش بود، به جای خودش هم اهل مزاح و شوخي بود. شبی از کنار خانه يكي از دوستان صميمي خود ميگذشت.ی او مقداری آجر، يك سوي در منزلش ریختهبود تا فردا صبح خانهاش تعمیر شود.ی حاج آقا با عجله و شتاب آجرها را به جانبی دیگر یدر منتقل کرد. صبح روز بعد، دوستش را دید که دم در منزل خود، متحیر ایستادهاست و به آجرها نگاه ميكند. جلو رفت و علت تحيّرش پرسید.
گفت: خیلی عجیبه. من دیروز اين آجرها رو این ور ریختهبودم، اما الان میبینم همگی اون طرف منزلاند.
حاجآقا بعد از اینکه کمی سر به سر او گذاشت، گفت که کار خودم است.(2)
1) . مردان علم در ميدان عمل، ج6، ص56.
2) .[3] علمايي مانند ايشان در شوخي مسائل اخلاقي و شرعي، ظرفيت و شخصيت فرد را در نظر ميگيرند. تا كسي آزرده، تحقير و مسخره نشود و رضاي خدا حتي در شوخي آنها هم جلوهگر باشد. براي آشنايي با آداب طلبگي به سايت Www.talabegi.com و مجموعه كتاب 7 جلدي راه رسم طلبگي، از نشر ولاء منتظر، قم، رجوع كنيد.
دوست شاعرم درباره منتظر واقعی و خستگیناپذیر به زبان طنز چنین گفت: «آنقدر خوابم تا مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) آید به خوابم.» بله حق هم دارد گفتهاند: میگن تنبلی مادر همه عادتهای بد ماست! ولی خب به هرحال مادره و احترامش واجب!
هوا گرم بود و روحانی كهنسالی زير برق آفتاب کنار خیابان ایستاده بود. سوارش کردم. بعد برای اینکه سکوت شکسته شود، سر سخن را باز کردم: حاج آقا! سازمان يا ادارهاي یهم مشغول هستید؟
گفت: بله، بیت آقا.
گفتم: کدام قسمت؟ من شما را آنجا زیارت نکردهام؟
با لبخند گفت: شما مگر خانه ما هم آمدهاید.
تازه فهمیدم پیرمرد سر به سرم میگذارد. منظورش از بیت آقا، خانه خودش است. بعد گفت باز خوابيده شدهام. با تعجب گفتم بازخوابيده؟! گفت بله همه ميگويند بازنشسته، ولي عمري تبليغ دين كردم ولي بازم احساس ميكنم براي آخرتم توشهاي برنداشتهام و خواب بودهام: اي كه پنجاه رفت و در خوابي مگر اين پنج روزه دريابي.
کنایه رساتر از تصریح است. صورت پنهان امام علی(علیه السلام) در فیلم او حال و هوای معنوی بیشتري به ما میدهد. باید بیشتر از آنکه تلاش کنیم چه بگویم و چگونه بگوييم، بیندیشیم كه چه نگویم و چگونه نگویم. برای مرکزی کتابی نوشته بودم. بیست نام برای کتاب انتخاب کرده بودند و گفته بودند از بین این نامها یکی را انتخاب کن. به مسئول پژوهش نوشتم: این کار درست نیست که ماهها خون دل بخورم و حالانباید در انتخاب اسم کتاب خودم مستقل عمل کنم؟ چه کسی بهتر از خود من به محتوا آشناست و میداند چه نامی برازنده آن است؟!
گفت: گروه نام کتابت را انتخاب کرده. به مسئول مرکز گفتهام که شما موافق این تصمیم نیستید، ولی او تأملی کرد و گفت همان نام انتخابی مناسبتر است.
گفتم: اگر او فقط تأملی کرده، ولی من شبهای زیادی تا صبح بیدار بودهام و شبانهروز زحمت کشیدهام. بعد نامه زیر را به مسئول نوشتم که نظر او و جمع را تغیر داد:
به نام خدا. متوجه شدم گروه برای کتابم نام انتخاب کردهاند. دستشان درد نكند. گردن من در برابر نظر جمع از مو باریکتر است، ولی مادری نه ماه فرزند در شکم داشت و شبهای زیادی نخوابید و روزهای پیاپی در اضطراب بود تا اینکه در بیمارستان وضع حمل کرد. وقتی چشمانش را گشود، با نگاهش التماس میکرد بچهام را به من برسانید. پرستار نوزداش را آورد و گفت: نام فرزندت را فلان گذاشتیم، و البته به شکل گروهی این نام را انتخاب کردیم.
امام خميني كه در ايام جواني به آقا روح الله شهرت داشت، گاهي براي رفع خستگي با دوستانش به تفريح و بازي ميرفت. روزي يكي از همبازیانی ايشان نزد استادشان، شيخ عبدالكريم حائري(رحمة الله) آمد و گفت: من از آقا روحالله شكايت دارم.
حاج شيخ فرمود: چه شكايتي؟
گفت: آقا روحالله هر وقت توپ ميزند، سعي دارد به صورت من بزند، به طوری كه دو سه بار به دماغم خورده است و خوندماغ شدهام.
حاج شيخ در حالي كه تبسم ميكرد، گفت: آقا روح الله! عزيزم! مواظب باش دوستانت اذيت نشوند و شكايت نداشته باشند.
آقا روحالله گفت: آقا! من قصدي ندارم. وقتي توپ را پرت ميكنم، از بس دماغ اين آقا بزرگ است، توپ به آن ميخورد؛ تقصير من نيست.
از اين گفته، حاج شيخ و حضار و همبازياش خنديدند.(1)
شوخي در مشكلات زندگي، مانند روغن براي ماشين لازم است.
به ياد ايام حجرهنشيني، دوستان را مهمان كردم. وقتي سفره پهن شد، برای كنار دستي خودم يك بشقاب برنج كشيدم و تعارفش كردم.
خنديد و گفت: اي بابا! مگه من گاوم كه اين همه برنج كشيدي! بعد به یکی از دوستان اشاره کرد و گفت: اين بشقاب را بده به آقای... .
1) . علي دوانى، امام خميني در آئينه خاطرهها، ص53.
مدتی بود یکی از دوستان را ندیده بودم. وقتی سراغ او را از دوستان گرفتم، گفتند: خوابت خوش! آن بنده خدا سه ماهی میشود که در زندان قم است.
با تعجب گفتم: زندان قم؟!
گفتند: بله، زندان. خودش را به من و شما خوب نشان میداد؛ الان در بند معتادان است.
من که گیج و مبهوت شده بودم، گفتم: اصلاً ممکن نیست.
گفتند: حالا که ممکن شدهاست.
حالم را كه خوب گرفتندی گفتند: به عنوان مشاور در زندان فعالیت میکند.
وقتی آیتالله سیدعبدالله شیرازی، از حج بازگشت، آیتالله خوی به دیدارش رفت. مرحوم خوی از درد پا شکایت کرد و مرحوم شیرازی وزن سنگین ایشان را دلیل این بیماری برشمرد. آیتالله خوی نیز در جواب گفت: این فشار علم است که بر پاهایم سنگینی میکند، نه فشار وزن.
مشغول كارهايش بود كه يکدفعه ساعت را نگاه كرد و گفت: اي واي! يك شد. ساعت يك بايد براي اقامه نماز جايي باشم. يكي از دوستان شوخ گفت: حاج آقا! خدا را شكر كن كه سه نشد.
روزي علامه جعفري سوار تاکسي شده بود. در مسير راه، نفس عميقي کشید و از ته دل گفت: اي خداي من!
راننده تاکسي به شوخي اعتراضکنان گفت: حاجآقا! جوري میگی «ای خداي من»که انگار فقط خداي شماست!
و ايشان در جواب فوراً دو بيت از سعدي خواند:
چنان لطف او شامل هر تن است که هر بنده گويد خداي من است
چنان کار هر کس به هم ساخته که گويا به غيري نپرداخته
تو آشپزخونه بودم. کتری دوستم روی اجاق بود و قوری روی اون جا خوش کرده بود. با خودم گفتم: بد نیست کمی سر به سر دوستم و همحجرهایهاش بگذارم. کمی فلفل قرمز ریختم توی قوری و با عجله از آشپزخانه خارج شدم. داخل حجرهام که رفتم، رفقا با دیدن چهره من متوجه شدند خبری است. داستان را برایشان با آب و تاب گفتم و بعد منتظر شدیم تا صدای دوستانمان از اتاق کناری هنگام نوشیدن چای بلند شود.
نیم ساعت گذشت، اما خبری نشد. داشتیم تحلیل میکردیم که چرا از آنها سر و صدای بلند نشد. یکی گفت: کم ریختهای. دیگری گفت: فلفلش تند نبوده که يك دفعه یدر حجره باز شد. آقاي زارع بود.
گفت: آقای ... نگو کار من نبوده که قبول نمیکنم. همه حجرهها رو یکی یکی گشتم و تا آخرین حجره آمدم.
من که حسابی غافلگیر شده بودم، گفتم: مگر توی حجره کناری بودی؟
گفت: نه، حجره خودمون بودم.
گفتم: پس چرا تو کتری اونا چای درست کرده بودید؟
گفت: بعداً حالتو میگیرم. این کتری مال خود ماست که شبیه به کتری اوناست.
بعد خندید و گفت: البته کمی فاصله شد، آتیشم خوابید. خودمونیمها شوخی بدی هم نیست. یه چیز جدید یاد گرفتم.
بعد همگی زدیم زیر خنده.
در ايام حجرهنشيني روزي تصميم گرفتيم براي يكي از دوستان جشن پتو بگيريم. با يك پتو پشت در ايستاديم و منتظر مانديم تا شكار از راه برسد. خلاصه آن بنده خدا واردشد. پتو را انداختيم وكلي مشت و لگد و ... . بعد از چند لحظه كه بنده خدا را به فيض ميرسانديم، يک دفعه يكي از بچهها با حالت ترس فرياد زد: عمامه. هر كسي به طرفي فرار كرد؛ يكي از در، يكي از پنجره، بعد متوجه شديم به جاي دوستمان، مدير مدرسه را به فيض رساندهايم. خدا رحمتش كند! جانباز بود و چند سال بعد به علت جراحات دوران دفاع مقدس به فيض شهادت نايل شد. شادي روحش صلوات.
تو شهر قم پيدا كردن ضامن از بين دوستان طلبه كه جيبشان مثل قلب من پاك است و قلبشان مانند لاستيكهاي ماشينم صاف، چيزي شبيه شب قدر در سال است. ميخواستم وام بگيرم، اما من خجالتي به كي بايد رو میزدم و درخواست میکردم كه ضامنم بشه. تو ذهنم با مرور همکاران و دوستان، دنبال يک ضامن ميگشتم تا اینکه با خودم گفتم: خودشه. بهش میاد چک داشته باشه.
شماره يكي از همكارانم را گرفتم و با آرامی يكدستي زدم.
سلام، كجايي؟!
تو اتاقم هستم!
اي بابا! شما كه هنوز اون جای؟!
پس میخواستی كجا باشم؟!
دستت درد نكنه بابا. تو من رو كاشتي تو بانك. مثل اينكه يادت نيست كه قراره ضامن من بشی؟
من كي گفتم ضامن تو ميشم؟!
الان وقت اين حرفها نيست. سريع بيا همه چيز رو برات توضيح ميدم.
بعد از ضمانت به او گفتم: راستش اصلاً من نميدونستم تو دسته چك هم داري؛ همين طوري حدس زدم و بعد هم يكدستی زدم كه خوب افتادي تو تورم.
او هم بعد از كلي خنديدن گفت: بين خودمون باشه، میترسم ضامن بشم؛ چون ضامن چند نفر از دوستان شدم و خوشحساب نبودند.
انگشت امام خميني کمی درد میکرد. دکتر عارفی، پزشک متخصصی را آورده بود.پزشک مزبور ضمن سؤالها و معاینهها، دو دستش را جلو آورد و گفت: دستهای مرا فشار دهید. حضرت امام با لحنی خاص که هنگام شوخی و طنز به کار میبرد، با ملاحت و شیرینی ویژهای فرمود: میترسم دردتان بیاید و به دنبال آن، تبسم زیبا و دلنشینی بر لبان مبارکشان نقش بست.(1)
1) . محمدحسن رحيميان، در سایه آفتاب، ص178.
آقا امام رضا(علیه السلام): براي مؤمن بعد از انجام واجبات، چیزی بهتر از خوشحال کردن ديگران نزد خداوند بزرگ نيست.
تا به حال، تخم مرغ با روغن کرچک ميل كردهاید؟ امتحانش ضرر ندارد. البته من هم که تا حالا نخوردهام، اما به خورد دوستم دادم. بچه قائمشهر بود. بلیت داشت. با عجله به حجره آمد و گفت: پا شو. زود باش یه چیزی درست کن بخورم، داره دیرم میشه. او مشغول بستن چمدانش شد و من مشغول آشپزی شدم. تو آشپزخونه بودم، متوجه شدم روغن نیاوردم. با عجله دویدم حجره روغن بیاورم که شیشه روغن کرچکی که اونجا بود به من چشمک زد.
من هم نخواستم دلش رو بشکنم؛ شیشه روغن را زمین گذاشتم و اونو برداشتم.
نیمرو آماده شده بود. سفره رو پهن کردم.
گفت: بیا جلو.
گفتم: بسم الله شما بفرماید؛ ما با بچهها میخوریم، عجله نداریم.
یک لقمه خورد و گفت: مزه چی میده؟
گفتم بابا بخور وقت نداری.
با عجله چند لقمه خورد.
با خوشحالی با ما خداحافظی کرد، ولی چشمتان روز بد نبینه. وقتی برگشت داد میزد و میگفت: کجاست این آقای ... .؟
گفتم: چیه؟ لااقل بگو بدونم چی شده؟
گفت: چی شده؟! آخه این چه شوخیای بود که با من کردی؟ من که آبروم پیش مسافرها و راننده رفت از بس اتوبوس رو تو راه نگه داشتم.
سخت گذشت، ولي به قول این دوست قاضیام، خاطره شیرینش مانده است.اما روش تهیه نیمرو با روغن کرچک:
حس شوخطبعی به اندازه لازم
تخم مرغ متناسب با تعداد
روغن کرچک (اگه نیم قاشق چای خوری بیشتر باشه، پدر طرف رو در میاره)
یکی از اساتید شوخطبع به مناسبت جشن میلاد یکی از ائمه(علیهم السلام) نزد يكي از علماي
بزرگ قم سخنراني ميكرد. ضمن سخنرانی به مزاح گفت: در جلسهای مهم، بسیاری از علمای بزرگ حضور داشتند. بعد اين چنين برشمرد: من بودم و سپس چند تا از علما را برشمرد و در آخر، گويي بخواهد به زور آن عالم حاضر در جلسه را در صف علما جا بدهد با كراهت اخمهايش در هم كشيد و گفت: ايشان هم بودی.
استادمان پیوسته به طلبهها توصیه میکرد: به تمیزی و نظافت لباس، عبا و عمامهتان رسیدگی کنید. میگفت: میتوان لباس ارزان داشت، ولی باید تمیز و مرتب باشد. گاهی به مزاح به روحانیای که شیخ بود و عمامهاش سفید میگفت: حاج آقا! مراقب عمامهات باش، داری سید میشیها؛ كنايه از اينكه یعمامهات کثیف شده.
همه طلاب وضع مالی یکسانی نداشتند. از سوی، شهریه طلبگی هم آنقدر نبود که برخی چای مرغوب بخورند. برخی برای چایهای نامرغوب اسمهای انتخاب کرده بودند؛ مانند چای «پشکلنشان» یا چای «ایرانسهمشت»؛ ایرانسه مشت میگفتند چون باید حداقل سه مشت میریختی تا رنگ بگیرید. پشکلنشان میگفتند؛ چون بعد از چیدن برگهای چای از مزارع، آنها را در زمینهای میریختند تا بخشکند. گاهی هم گلههای گوسفند که از آنجا عبور میکردند، بر روی آن یادگاری میگذاشتند.(1)
یکی از دوستان را برای ناهار دعوت کرده بودیم حجره. وقت صرف ناهار،ی چند بار با فاصلههای زمانی کوتاه بلند میشد، زیر پایش را نگاه میکرد و مینشست. با تعجب به او گفتیم: جات راحت نیست؟!
گفت: جام بد نیست، ولی اینقدر فلفل تو غذا ریختید که نگران پتوی مردم هستم. هر باری یبررسی میکنم پتوی مردم نسوخته باشه!
1) . تنظیم امکانات با توقعات و انتظارات، اساسيترين منبع شادکامی و رضایت از زندگی است. در برابر، توقع زیاد و نامتناسبِ با امکانات و داشتهها، مهمترين عامل افسردگی و دلمردگي است. اغلب روحانيون و طلاب به برکت روایات و نفوذ كلام اساتید اخلاق گنج قناعت دارند و انتظارات خود را با امکاناتشان تنظیم میكنند. بنابراین، به جای غرولند و تمرکز بر نداشتهها، به داشتههاي موجود توجه دارند و راضياند و بانشاط و شاكر(مؤلف).
یک شوخی هم از حوزه خواهران بخوانیم. طلبه خانمي نوشته بود: به مناسبت خیر مقدمگوی به ما، طلاب ورودی، مراسم افطاری در مدرسه ترتیب داده بودند. بعد از نماز کمی نشستیم که سفره آماده شود. خانم جوانی کنارمان نشسته بود. کلی جلوی ایشان شیطنت کردیم و ایشان فقط لبخند میزد.
با لحن شوخی به او گفتم: ببخشید! شما سال چندمی هستی؟
لبخندی زد و گفت: من فعلاً درس نمیخوانم.
گفتم: نکنه کارمندید؟
گفت: نه، من اینجا با بچهها مباحثه میکنم.
گفتم: آفرین خوبه. اینجوری درسهای را که خواندهاید، از یادتان نمیرود.
باز لبخند زد و گفت: بله. درست است.
مدتي بعد فهمیدم ایشان عضو هیئت علمی حوزهمان هست و تحصیلاتش سطح 4 حوزه، دکترا، است که چهره جوانش سبب شده بود او را هم سال و سن خودم بدانم.
بسياري از ساكنين شمالی کشور به دليل شرايط اقليمي و سرسبزي محيط زندگي، افرادی شوخطبع، خونگرم و برونگرای هستند. یکی از این طلاب شمالی گاهی به شخصی که میرسید، اخمها را در هم میکشید و میگفت: نکن این کار رو.
آن فرد با تعجب میگفت: کدوم کار؟
میگفت: به تو نگاه کردم، فهمیدم چه کارهای. حتماً باید آبروت رو ببرم تا دست ازکارت برداری؟
او با تعجب میگفت: کدام کار؟
میگفت: اینکه تو خلوت سو استفاده میکنی؟
او که رنگش سرخ میشد، با عصبانیت میگفت: چی؟ حرف دهنت رو بفهم.
میگفت: میفهمم، تو دست از کارت بردار!
وقتی حسابی حالش را میگرفت، میزد زیر خنده و میگفت: بابا سو به ترکی یعنی آب. هر كسي هم در خلوتي مانند توالت و حمام آب استفاده ميكند.
از بچههای خونگرم بابلی بود. روزی از بابل سخن به میان آورد و ضمن سخنانش گفت: بچهها! راستی شنیدهاید بابل کراهت دارد نماز بخوانیم و گاهی هم نماز باطل است؟
همه با تعجب گفتند: نشنیدهایم، برای چی؟
گفت: چهطور نشنیدهاید! همه مراجع بدون استثنا به این مسئله اشاره کردهاند.
بعد که خوب از سرکار ماندن بچهها دلش حال آمد، با لبخند گفت: شهر بابل منظورم نیست؛ منظور بول و ادرار است. اگر نیاز داشته باشی دستشوی بروی و نروی و با آن حال نماز بخوانی، مکروه است و اگربا لباس نجس شده با بول نماز بخوانی، باطل است.
بعد از چند سال برف سنگيني آمده بود. طلاب جنوبي كه كمتر از ما برف ديده بودند، از ما خوشحالتر بودند. اغلب طلاب مدرسه مشغول برفبازي و درست كردن آدم برفي و خونه و ... شده بودند که مسئول مدرسه از بلندگوي مدرسه اعلام کرد: طلاب محترم! شئون طلبگي را رعايت كنيد.
كسي گوشش بدهكار نبود. بعد از سالها برف باريده بود و آنها نشاط زيادي از برفبازي كسب ميكردند.
چندين بار ديگر اين تذكر از بلندگو مطرح شد، امّا فايدهاي نداشت. مسئول مدرسه جملات خود را تصحيح كرد و بار آخر چنین اعلام کرد: طلاب محترم! حين برف بازيشئونات طلبگي را رعايت فرماييد.
ميگفت: الأنسانُ حيوانٌ ناطق. بله ما همه حيوانيم؛ البته از نوع ناطق آن. همة ما خر... چرا اينطوري نگاه ميکنيد؛ همة ما خربُزه ميخوريم.
گويند يکي از منبريها نزد آيتالله صدوقي سخنراني ميکرده، در بين سخنان ميگويد: الانسان حيوان ناطق. همه انسانها حيواني سخنگو و اهل تفکر منطقي هستند. بعد نگاه میکند به آيتالله صدوقي و میگوید: مگر اين بزرگوار.
امتحانات پايان ترم که تمام شد، با یکی از دوستان رفتیم شمال. آنجا یکی از دوستان قدیمی كه در روستاي اطراف بابل زندگي ميكرد را دیديم. ما را به منزلشان دعوت كرد. به شوخی گفتم: در روستا، غیر از خودت، حیوان و حشر دیگری هم دارید؟
خندید و گفت: نه.
گفتم: ناراحت نشو! امسال تو منطق خواندیم الانسان حیوان ناطق.
چند روز بعد او را دیدم، گفت: برای بابام شوخی حیوان و حشر را گفتم، خیلی خندید. بعد، از ما دعوت کرد منزلشان برویم.
گفتم: خجالت میکشم به بابات نگاه کنم. نباید شوخی من را بهش میگفتی.
یک روزی صبح زود یکی از دوستان مجردم را کیف به دست در خیابان دیدم.
به او گفتم: انشاءالله مسافرت میروی؟
گفت: بله وقت ندارم از رفقا حلالیت بطلبم؛ شما از طرف من این زحمت را بکش.
گفتم: کجا؟
گفت: پاکستانی شدم.
گفتم: جدی؟
گفت: من دیرم شده، دارم میروم پاکستان و بعد با عجله رفت.ساعت نه صبح او را در کلاس درس دیدم! با عصبانیت گفتم: نرفتی؟
در حالی که به موهای براقش دست میکشید گفت: چرا، رفتم حمام و زود هم برگشتم. حمام مدرسه خراب بود و لازم شد از حمام بیرون استفاده کنم.
نمازخانه شلوغ بود. هركسي در گروه خودش بود و مشغول گفتوگو و مباحثه دروس. تا اينكه صدای بلندی توجه همه را به خود جلب کرد:
دوستان! توجه کنید! یه لحظه توجه کنید! افرادی که «مایل» هستند، بدون همهمه، خواهش ميكنم بدون همهمه و با آرامش، يكي يكي، كمي «راست» بشینند.
وقتي براي نماز صبح بیدار ميشديم و متوجه ميشديم همحجرهای ما رفته حمامی، به محض بازگشت از حمام، همه با هم ميخوانديم: جان جهان! دوش کجا بودهای؟
برخی طلاب به دلیل بافت فرسوده و نامناسب بسیاری از مدارس و حجرهها میگفتند: طلبه موجودی است که برخلاف آفتابپرست، خداپرست است. او در جای تاریک و نمناک زندگی میکند. غذای او غالبا نان و پنیر و تخم مرغ است. این موجود در سال تحصیلی فقط چند بار از لانه خود (حجره) برای ارشاد و تبليغ بیرون میرود.
تازه وارد مدرسه ما شدهبود و دوستی داشت با بچههاي مدرسه آشنا شودی. به همین دلیل از اسم، فامیل و شغل پدر و... آنها سؤال میكرد. یاز من پرسید: شغل پدرتان چیست؟ من روی شوخی گفتم: ناخداست. او هم هر جا رسیده بود، به دیگران گفته بود که پدر فلانی ناخداست. هر كسي هم به من ميرسيد ميگفت نگفته بودي بابات ناخداست؟! به همين دليل مجبور شدم شفافسازی کنم. یروزي در جمعی به طلاب ميگفت ميدونستيد باباي ايشان ناخداست؟ی به او گفتم: کی به تو گفته پدرم ناخداست؟ گفت: شما. گفتم: درسته ولي منظورم از ناخدا، این است که پدرم خدا نیست.
در سايتي به مناسبت ايام دفاع مقدس مصاحبهاي داشتم. تصويري از مناطق جنگي گذاشتم و گفتم هركس گفت در اين تصوير كداميك از اين افراد، من هستم، به رسم يادبود به او هديهاي ميدهم. بعد از اينكه وقت پاسخگويي تمام شد، گفتم متأسفانه هيچكدام درست نگفتيد. فقط يك نفر نظرش نزديك به پاسخ بود و آن كسي بود كه گفته بود، شما عكاس هستيد.
اما پاسخ: من آن فردي بودم كه فقط قسمتي از پيشاني و سرش در تصوير پيدا بود. عمدا تصوير را اينگونه برش زده بودم. البته به رسم يادبود هديههاي معنوي براي شركتكنندگان در مسابقه فرستادم(اف و تف بر ريا).
اوایل طلبگی بود. دستی به صورتم کشیدم؛ اما هنوز هیچ خبری نبود. خیلی دلم میخواست ریشهای بلند و پُرپشت داشته باشم. آخر آدم طلبه باشد بدون ریش! حدود هفده سال از عمرم گذشته بود و هنوز جز کمی کرکهای بور و کمرنگ بناگوش، هیچ چیز دیگری در صورتم پیدا نمیشد، در حالی که بعضی از دوستان همبحث من برای خودشان ریش و سبیلی داشتندکه بیا و ببین. با خیلیها مشورت کرده بودم، ولی هر کس به طریقی مرا دست میانداخت.
یکی پیشنهاد میکرد صورتم را حنا ببندم.
دیگری میگفت: تیغ بزن ریشهات پرپشت میشود.
گفتم: ریشتراشی حرام است.
همه خندیدند و گفتند: ریشتراشی حرام است؛ تو که ریشي نداری تا بتراشی.
اما از همه ناجوانمردانه پیشنهاد کسی بود که گفت: شبها روی صورتت «دنبه» بگذار زود ریشهات رشد میکند.
من هم به عشق ریش پرپشت و از ترس اینکه هم حجرهایها بفهمند شب را پشت بام خوابیدم، ولی نیمه شب گربه آمد و دنبهها را که به صورتم بسته بودم خورد.
در عالم خیال وقتی را میدیدم که برای خودم به مقام استادی و آیتاللهی رسیدهام و آن وقت مثل استاد عزیزم هنگام نماز یک شانه چوبی برمیداشتم و ریش هایم را شانهمیکردم. بعد به این فکر افتادم که در آینده صورتم که مو در آورد، ریشهایم را چه مدلی بزنم. توپی باشد یا صاف و بلند یا ... . با این هیکل لاغر و دراز من، ریش توپی اصلاً به من نمیآمد، ریشهای بلند و صاف هم مرا درازتر از آن که بودم نشان میداد.
در همین فکرها بودم که با صدای صلوات همکلاسیهایم به خودم آمدم. کلاس تمام شده بود و من حتی موضوع بحث را نفهمیده بودم. وقتی از کلاس بیرون آمدم، دستی را بر شانههایم احساس کردم و بعد صدای استاد را شنیدم که در گوشم گفت:
کاش به جای این همه فکرکردن به ریش،
کمی به ریشهها فکر میکردی!(1)
1) . ر.ک: نشریه دیواری حوزه منادی، شماره دوم.
در مدرسه طلاب خارجی به مناسبتی جشن برقرار شده بود. یکی از طلاب که استاد ووشو بود، نمایش رزمی زیبای اجرا کرد. همه طلاب حضور داشتند، به وجد آمده بودند. مجری هم که بعد از نمایش ذوق زده شده بود، برای اعلام بقیه برنامهها به جایگاه آمد و گفت: با تشکر از حاج آقا بروسلی که ما را به فیض کامل رسوندند.
ناگفته نماند قیافه استاد رزمیکار بیشباهت هم به بروسلی نبود.(1)
گاهی کف دستش را میبوسید و میگذاشت پشت گردن برخی از طلاب.
آنها با تعجب میپرسیدند: چه کار میکنید؟
میگفت: میدانم آقا به شما عنایت دارند.
اما وقتی كسي از این حرف خوشش میآمد ادامه میداد: زیاد امیدوار نباش؛ من جای شمشیر امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را میبوسم.
خادم مدرسه بود و به باغچه مدرسه رسیدگی میکرد. یه بوته هندونه تو باغچه سبز شده بود و یه هندونه کوچولو داده بود. بچهها اغلب میدونستند آتقی صبح به صبح بههندونه سر میزنه و بعد روش را با علفها و برگها میپوشونه.
یه روز یکی از بچهها دوستش رو دنبال کرد تا بگیردش. هنگام فرار پاش رو ناخودآگاه گذاشت روی هندونه و هندونه از بوته جدا شد. بچه ها ناراحت شدند و گفتند: آتقی ببینه، حالش گرفته میشه.
یکی گفت: یه فکری به ذهنم رسید. رفت یه هندونه خرید و جای آن گذاشت، ولی هندونه خیلی بزرگ بود.
فردا آتقی طبق معمول رفت هندونهاش را سری بزنه. بچهها عکسالعمل آتقی را زیر نظر داشتند. او اول با تعجب به هندونه بزرگ نگاه کرد؛ حتماً آتقی تو پوست خودش نمیگنجید وقتی دید یه شبه هندونهاش اینقدر بزرگ شده بود.
1) . محمدحسين قديري، ماهنامه خانه خوبان، ش66.
قبل از اينكه وارد یحوزه شوم پسر شجاع، حاج زنبور عسل، نل و کُزت داشتند دنبال مادرانشان میگشتند. تو حوزه درس و بحث زیاده، تلویزیون هم نداشتیم، آخر داستانها چی شد؟ مامانشون رو پیدا کردن؟ راستی حاج زنبور عسل مکه هم رفتهبود؟ چرا سندباد شلوار كردي ميپوشيد وکی معمم شد؟ معلومه، زمان ما کارتونها معنویتر بود. الان میرقصند و به خاطر اينكه در استفاده پارچه اسراف نشه لخت و پتیاند.
تا وارد حجره شد، با کادوی روبهرو شد. سریع کادو را برداشت؛ برای او بود. روی کادوی نوشته بود: تقدیم به دوست عزيز، حاجی رحیمی، امیدوارم در مسیر سیر سلوک کمکت کنه و دست ما رو هم بگیری. اگه برخی از عبارات سنگین بود، از شرحهای موجود در بازار کمک بگیری. التماس دعا! ارادتمند/ آقاي محفوظ.
بدون معطلي کادو را باز کرد. داخل آن كتاب داستان بز بزِ قندی بود. خواننده محترم! میدانم دارید میخندید. نميخنديدي؟! خب، عيبي نداره، حالا، بزن اون لبخند خوشگله رو. یاعتقادم این است که واقعاً، به كمك یداستانهاي تمثيلي میتوان خيليراحت، «مهارتهاي زندگي» را يادگرفت و ياد دادی.(1)
مرحوم دولابي: غم کربلا، غمهای دیگر را از بین میبرد.
بله داشتم ميگفتم: وقتی کتاب را دید، براي يافتن ارسال كنندة كادو، به شکل آزمون و خطا، طلاب مجاور حجرهاش را، یکی یکی، امتحان کرد تا اينكه آمد سراغم.
گفت: الان ديگه مطمئنم این کار خودت بوده.
خندهام فضولي كرد و موضوع را لو داد. یقافیه حق به جانب به خود گرفت و با اخم گفت: این چه شوخیای بود؟! مگر من باهات شوخی دارم.
من هم با قیافه جدی به او گفتم: نه، من هم شوخی ندارم. باید از این کتابها بخوانی تا بزرگ شوی.
از جواب من نتوانست خودش را کنترل کند و شروع کرد به خندیدن.
1) . ر.ك: تمثيلات روانشناختي، محمدحسين قديري، نشر مركز مشاوره مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني.
روزي، قبل از ورود استاد به كلاس، طلبهاي شيطنتش گل كردهبود. یبرخي از آیاتی را كه نياز به سجده واجب دارند، ميخواندی(1)و
مانند كارتون ميتي كومان میگفت: این آیه، علامت خدای بزرگ، امپراطور دو جهان، است؛ سجده کنید.
طلاب هم با شنیدن آیات سجدهدار، به سجده میرفتند. هنوز از سجده بالا نمیآمدند که دوباره آیه را تلاوت میکرد.
تحقيق كنيد:
اگر كسي براي شوخي و يا اذيت كردن ديگران اين آيات را بخوانيد، آيا سجده كردن، واجب است؟
يكي از فرهنگيان كه بويي از فرهنگ ديني نبرده بود،ی میخواست بین دوستانش طلاب را دست بیندازد. با سرفهای راه گلویش را باز کرد و گفت: شما تألیفي هم دارید؟طلبهای حاضرجواب با لحنی پرطمطراق و عالمانه دستي به محاسنش كشيد و گفت: بله، چندتا كتاب نوشتهامی.
او با تعجب گفت: ميشه نام آنها را بفرماييدی؟
پاسخ داد: البته نمیدانم زبان عربی بلديد یانه. یکی از آنها أشدُّ البَقْبَقْ، دیگری الأستبرائات فی الچکچک و الفشارات، و آخری هم کشفُالفضول است.(2)
يکي از علماي بزرگ ميفرمود: روزي ميهماني به حجره پدرم آمد و پرسيد: قبله کدام طرف است؟ پدرم پشت به قبله را نشان داد و فرمود شما «اين طرف» بخوان و بنده خدا مشغول نماز شد. تازهواردي رسيد و بعد از نماز از مهمان پرسيد: چرا برعکس و پشت به قبله نماز میخوانی؟ گفت: اين حاج اقا گفت اين طرف بخوان، و روکرد به پدر بنده سوال کرد: چرا دروغ گفتي؟ فرمود: من دروغ نگفتم؛ گفتم شما «اين طرف» بخوان.
بخند اي نازنين اما بينديش
كه لبخند فزون دل را كند ريش
افرادی که نارسای قلبی دارند، نخوانند؛ ممکن است از خنده سکته کنند. قبل از اینکه براي تحصيل به حوزه قم برویم، چند ماهی در یکی از مدارس اصفهان بودم. حالا نگم اسم مدرسه را بهتره، ولی چون خيلي اصرار ميكنيد، اشارهای میکنم: مدرسه خوراسگان زیر نظر آیتالله مقتدای. مدرسه چند تا مغازه داشت که به افراد متدین اجاره داده بودند.
روزي برای دیدن دوستانم به آن مدرسه ميرفتم، یکی از مغازهداران كه با هم سلام و تعارفي داشتيم یمن را ديد و گفت: حیف شد رفتی قم! حاج آقای مقتدای حسابی به طلاب میرسه.
گفتم: چهطور مگه؟
گفت: حسابی به طلاب مرغ میدن؛ البته نه مرغ منجمد، مرغ تازه. دیروز که برای نماز به مسجد مدرسه رفته بودم، دیدم پرو پیشهای آن مرغها را آفتاب کرده بودند.گفتم: من که چشمم آب نمیخوره.
گفت: حالا برو ببین.
به مدرسه رفتم. پر مرغها روی پارچههای کنار حوض مدرس پهن بود. با تعجب به حجره دوستم رفتم و جریان را گفتم. دوستم از خنده به گمانم سه چهار معلق هم زد. هم میخندید و هم از چشمانش آب سرازیر بود.
گفتم: چی شده؟
گفت: الوار را که میشناسی؟
با تعجب گفتم: ألوار؟!
خنديد و گفت: دوستان در مدرسه به مزاح میگويند أفارس جمع مُكَسَّر فارس، أتراک جمع مُکَسَّر تُرک و ألوار جمع مُکَسَّر لُر است. حتما میدونی که دوستان لر ما، بالشهای كالباس مانند زیادی دارند. این بالشها از پر مرغ پُر شدهاست. یکی از طلاب بروجنی بالشهایش را شسته، جا نبوده پهن کنه، اینجا پهن کرده.
هان! چي؟ پس چرا سكته نكرديد؟! اولا شما بيماري قلبي نداريد. ثانيا گفتم ممكن است سكته كنيد نگفتم حتما....خامساً شما كه اصلا نخنديد؟!! اگه مَرديد بخنديد... .
دوستان این قسمت را دنبال کنید جذاب است؛ سالی یک بار تعریف میکنم. امروز هم بخت با خواننده یار بوده پس منتظرتون نمیگذارم.
از قدیم به جن گرفتن علاقه داشتم. هر جا رمالی، کتابی یا جنگیری بود، میرفتم و با او در این باره سخن میگفتم. برخی اساتید به شدت با من مخالف بودند. از شما چه پنهان من هم با آنها مخالف بودم. افرادی که در قم، گذرخان را میشناسند، میدانند که گاهی آنجا کتابفروشي و عتیقهفروشي هم پیدا میشود. روزی برای به دست آوردن کتبي درباره احضار جن و روح به آنجا رفتم. یه حس عجیبی بهم میگفت امروز خبرهای است و همین حس مثل شمعی در تاریکیهای ناامیدی از جستوجو سو سو میزد و قدمهایم را در این راه مستحکمتر میکرد.
تو کوچههای قدیمی گذرخان آنقدر گشته بودم که خسته شده بودم. برای به درکردن خستگی روی سکوی که دم در خانهای بسیار قدیمی بود، نشستم. آهسته آهسته پلکهای چشمانم سنگینی میکرد. شب قبل هم زیاد نتونسته بودم بخوابم تا دیروقت تو اینترنت درباره احضار اموات جستوجو میکردم. هر کسی من را میدید، تعجب میکرد نمیدانستم تو دلشون چه میگذشت.
خستگی، قدرت تحلیل و تفسیر نگاههای مشکوک آنها را از من ربوده بود. شاید تعجب میکردند که من دم درِ خانهای مخروبه نشسته بودم. چاره چه بود؟ هر چه به پاهایم التماس کردم، گوش به حرفم نمیدادند و همآنجا میخکوب شده بودند. بالاخره چرت قدرت گرفت و خواب بر سرتاسر مملکت وجودم چترش را پهن کرد و من بیحس و بیهوش کنار آن خانه قدیمی به خوابی عمیق فرو رفتم.
شاید چهار پنج ساعت خواب بودم. هوا تاریک تاریک شده بود که دستی بر شانههایم احساس کردم.
آقا آقا خوابی یا ...
هنوز حرفش تمام نشده بود که از جا پریدم. او با دستش اشاره کرد که نترسم. قیافهاش برایم، هم آشنا بود و هم غریب. نمیدانم کجا دیده بودمش در بیداری یا خواب.
اینجا چه میکنی این وقت شب؟
نمیدونم چرا بیاختیار به او اعتماد کردم و داستانم را برایش گفتم. برای اولین بار میدیدم که سخنانم درباره مسائل متافیزیک برای کسی عجیب نیست. حس خوبی به او پیدا کردم. او از خرجین دوچرخهاش کمی میوه بیرون آورد و آنها را به دست من داد و بعد دوچرخهاش را کنار دیوار کاهگلی گذاشت و درب خانه قدیمی را باز کرد و بعد به من گفت: بسم الله.
وارد خانه شدم. کلید برق توی راهرو را با اشاره او روشن کردم. او پشت سرم وارد خانه شد. دوچرخهاش را قفل کرد و به طرف دستشوی حرکت کرد و به من گفت میوهها را سر حوض بشویم تا برگردد. مشغول شستن میوه که شدم، یک دفعه به خودم آمدم: خدایا! من این وقت شب اینجا با این مرد غریبه چه میکنم؟
بیاختیار تو دلم خالی شد. با عجله به سمت پنجره اتاق که پردههایش کنار رفته بود رفتم و مشغول دیدن داخل اتاق شدم. کمی کتاب وسط اتاق بود. گوشه دیگر یکسماور برنجی قدیمی و یک سینی مسی و یک کاسه بزرگ چینی بود. از بین همه اشیا توجهام به کتابهای وسط اتاق جلب شد. فن جنگیری یکی از این کتابها بود که به راحتی خوانده میشد. با زحمت داشتم روی کتاب بعدی را میخواندم که دستی به شانههایم خورد. آمدم برگردم، اجازه نداد. دو شانه من را محکم در دست گرفته بود و گفت: میدونم تشنه دیدن اين کتابها هستی، اما مرد حسابي نگفتی ممکن است ناموسم داخل اتاق باشه. بعد گفت: آن کتابی که جلدش قهوهای سوخته است، کتاب... .
بلافاصله گفتم: کتاب فن جنگیری است.
او گفت: به به! همه چیز را میدانی!
گفتم: نه من ...
هنوز حرفم تمام نشده بود که ذکر گفتنش را قطع کرد و گفت: خوب معطلت نکنم؛ بریم داخل اتاق.
از پلههای قدیمی که بالا میرفتم، گوشی من از توی جیب آن مرد به صدا در آمد. سریع دستم را به سمت جیبم بردم؛ گوشی من نبود. مرد لبخند میزد... .
به او گفتم: گوشی من دست تو چه میکند؟
گفت: حالا کجاش را دیدی!
خنده او حس بدی در من ایجاد کرده بود. قدمهایم سست شده بودند و تپش قلبم زیاد شده بود و صدای توپ توپ و تاپ تاپ قلبم را به وضوح میشنیدم. گر گرفته بودم. میخواستم از همان راه که آمده بودم برگردم. از اینکه من جوان، اینقدر خام بودم و به این غریبه اعتماد کرده بودم، حال خوشی نداشتم. وقتی به خودم آمدم، متوجه شدم آن مرد به من زل زده است.
گفت: چیزی شده؟!
گفتم: نه.
گفت بیا، بيا برویم داخل. امروز میخوام از فن جنگیری برات حرفهای بزنم.
با خود گفتم: نکنه حرف دوستم درست باشه؟ او میگفت افرادی که تمایل دارند با جن مرتبط شوند، گاهی مورد استقبال خود جنیها قرار میگیرند.
سخنان دوستم مثل واگنهای قطار یکی یکی از روی ریلهای ذهنم عبورمیکردند. یادم افتاد به زمانی که میگفت یه بار تو خوابگاه کتاب یکی از بچهها را درباره جن، برخلاف توصیههای که هماتاقی کرده بود که به کتابش دست نزنم و گرنه ممکن است دچار مشکل شوم، میخواندم. شبهنگام پردههای اتاق کشیده شده و اجنه به اتاقم آمده بودند ... غرق عرق شده بودم ... .
مرد گفت: میترسی؟!
با وحشت گفتم: نه.
مرد با خنده مشکوک گفت: پیداست. دنبال جن احضار کردنی؟ ها؟! جن احضار کردنی یادت بدهم که ...
هنوز حرفش تمام نشده بود که بیاختیاری از جا بلند شدم.
خنده مرد تو گوشم میپیچید.
دم اتاق که رسیدم برق رفت.
مرد گفت: فکر کردی میتونی از دستم فرار کنی.
قلبم داشت میایستاد.
مرد گفت: یه سؤال از تو میپرسم: اگه جواب دادی اجازه میدهم ...
با عجله گفتم: بپرس.
گفت تو از سرکار گذاشتن بر و بچههای مردم خوشت میاد؟
گفتم: به خدا نه ... اما خب در اين کتاب (شوخطبعیهاي طلبگي) باید كمي بای مخاطب و خواننده محترم شوخی بکنم یا نه؟ در ثانی من دارم حس نویسندگی خودم را تقویت میکنم و قوه خیالم را برای داستاننویسی پرورش میدهم.
مرد خندهکنان گفت: چه جالب؟ نگفته بودی.
گفتم: حالا که گفتم.
گفت شوخی با بچههای مردم بد نیست، ولی زیاد طولش نده، چون حالشون رو میکنی تو قوطی کبریت ... .(1)
همه بچههای خوابگاه با هم تبانی کرده بودند که سر به سر یکی از بچهها بگذارند. یکی از طلاب سرِ صحبت را با او باز کرد و درباره جادهسازی سخن گفت. در لابهلای صحبت به جای بولدیزر میگفت: هولدیزر. او گفت: بلدیزر درسته. آن طلبه هم گفت: چون خاک را با فشار هُل میده در بیل احتمالا هولديزر درسته. نفر بعد هم که کنار آن طلبه بود با اشاره به کمک آمد و گفت: نکنه تا حالا بولدیزر تلفظ میکردی؟
او دوباره نپذیرفت. به پیشنهاد دوستان قرار شد بروند در چند اتاق را بزنند و بپرسند. آنها هم با لبخند بدون اینکه دروغ بگویند که هلدیزر درست است، با ظرافت میگفتند: شما چه تلفظ میکنی؟ او هم میگفت: من میگم بلدیزر. آنها میگفتند: شاید تو محل شما اینجوری تلفظ میکنند. بعد از لحظاتی که در فکر فرو رفته بود خندید و گفت: تعجبیه! من تا حالا بلدیزر تلفظ میکردم. البته بعد از مدتی دوستان به او گفتند که سر به سرت گذاشتيم. او هم یبدون اینکه به دل بگیرد گفت: خدا بگم چي کارتون نکنه، حال منو کردین تو قوطی کبریت!
نکته كاربردي:
براي آشنايي با سبكها و انواع شوخي، مؤلفههاي شوخي حلال و فوايد شوخي، ضررهاي شوخي غيرحلال، به بخش ملحقات كتاب رجوع كنيد.
1) . محمدحسين قديري، نرم افزار شوخ طبعيها و حكايتهاي طلبگي، حرف فاء.
طلاب به دليل فرصت كم، پول اندک و گاهي هم ذوق و خلاقيت زياد، براي پختن غذا از اصول رایج فراتر ميروند و خلاقانه عمل ميكنند. این چند نمونه را بخوانيد:
عروسی برادرم بود و من هم از قم به شهرمان رفته بودم. با خواهرزادهام در خانه بودیم و بقیه برای خرید به بازار رفته بودند. کم کم داشت وقت اذان میشد که خواهرزادهام گفت: راستی! الان که خسته و گرسنه می رسن، ناهارشون چی میشه؟
با خنده گفتم: تا دای جون رو داری، غمی نداری.
بعد سریع به آشپزخانه رفتم. چند تا پیاز و سیبزمینی به او دادم پوست بگیرد و او از روی وسایلی که من برمیداشتم، حدسهای مختلفی زد و یکبار میگفت: میخوای ماکارانی درست کنی؟ بعد کمی نگاه میکرد و نظرش عوض میشد و میپرسید: سوپ هم درست میکنی؟من هم میگفتم: عجله کن، فعلاً معلوم نیست.
این سؤالها ادامه داشت تا بالاخره همه مواد خوراکی در محلی به نام ماهیتابه روی روغنهای سرخ کردنی و بعد هم در قابلمه همدیگر را ملاقات کردند. خواهرزادهام با تعجب به من و غذا نگاه میکرد و میپرسید: اسم این غذا چیه؟
من هم به او گفتم: میخوای بِهِت بگم تا بری اونو به اسم خودت ثبت کنی؟
بعد خندیدم و گفتم: اسمش بخور و نپرسه.
مادر و خواهر و یکی دو تا از فامیل بعد از نماز رسیدند و غذا را سرو کردیم. برخی با تعجب به آن نگاه میکردند و برخی اسمش را میپرسیدند. بالاخره سرتان را درد نیاورم، همه با اشتها غذا را خوردند و از من تشکر کردند. اما هنوز هم که هنوز است، من اسمی برای آن پیدا نکردهام. البته وقتش را هم نداشتم؛ چون اگر میخواستم اسم بگذارم، میبایست به تعداد روز و شبهای حجرهنشینی اسم غذا انتخاب میکردم.
چند روز قبل در مهمانیای جمع بودیم که خاطرة آن روز زنده شد و خواهرزادهام از من خواست همان غذا را دوباره برایشان بپزم. من هم با لبخند گفتم: میپزم، ولی قول نمیدهم همان غذا بشود؛ چون یادم نیست با چه چیزی پختم.
این را که گفتم، راز برمَلا شد و از من پرسیدند: واقعا الکی آن غذا را درست کرده
بودی؟! وقتی معلوم شد آشپزی من حساب و کتابی ندارد و همه مواد غذای سهمی در آشپزیام دارند، خیلیها به ویژه خانمها از آشپزی من وحشت داشتند. یک روز به مادرم گفتم: شما خستهاید آشپزی با من. اما بابام با خنده گفت: اگر اورژانس نزدیکمان بود، این ریسک را یه جوری میپذیرفتیم.
آشپزي مدت زيادي در برنامه خانواده حضور داشت. من اسمش را گذاشته بودم آقاي ماندگاري چون براي مدت زيادي تك و تنها ماندگار در برنامه آشپزي شده بود. پنير پيتزا را از او ميگرفتيد انگاري خلع سلاحش كردهباشي، هرچيزي آموزش ميداد پنير پيتزا هم داشت. ديگه اين اواخر موز را هم سرخ ميكرد و پنير پيتزا روي آن ميريخت. از همه با مزهتر اينجاست كه خانمها همه برنامههاي آشپزي را ميبينند و كتابهاي آشپزي را ميخوانند، ولي وقتي ميخواهند غذا بپزند ميگويند نميدونم چي درست كنم.
روزی به شوخی به عنوان كارشناس در سایتی به مدیر سایت، نامه سرگشادهای نوشتم. او هم جواب من را داد. تا مدت زیادی کاربران سایت دنبال رمزگشای این نامه بودند. راستی شما بخوانید و اگر متوجه شدید، ما را هم خبر کنید:
تنظیم امکانات با انتظارات، اساسي ترين منبع شادکامی و رضایت از زندگی است.
سلام عليكم
Rtscnbn fbghae dfgd dhiyt Mbwa Xdstya
Lvkkdjdjd kbhk sr agjo fer edgadv phedc
خوب دلم پر بود بايد اين حرفها را ميزدم.
ارادتمند شما م. ح. ق
پاسخ مدیر: سلام بر شما، صكث خبنب ثن نلق ثتض لتثتض خهنمن نمنم نمنن مشگم ثقتض ثلث ضق تاضق ثاتض ثقاتض تب ضص ثتب... .
من موافقم. نگرانی شما را درک میکنم.
امیدوارم مشکلات بهزودی رفع شود.
التماس دعا
*جالب اینکه برخی از كاربران مدتها دنبال رمزگشای این مکالمه بودند و میگفتند قطعاً رمزی در کار است.
آپاندیسش را عمل کرده بود که به اتفاق دوستان به ملاقاتش رفتیم. مادرش هم از بابل به قم آمده بود. او منزل پسرعمویش که روحانی است، استراحت میکرد. چند تا کمپوت و یک شیپور بچهگانه براش کادو گرفتیم. وقتی رفتیم داخل، از درد مینالید. کمی نشستیم و سر به سرش گذاشتیم. خیلی میخندید؛ طوری که ما را قسم میداد و میگفت: مرا نخندانید؛ جای بخیههایم درد میگیرد.
يك کمپوت آلبالوی برایش بازکردیم گفت: میل ندارم. دو تا از دوستان شیطان وقتی مادر دوستمان از اتاق بیرون رفت، شیرجه زدند کمپوت را بالا بکشند که کمپوت ریخت روی ملحفه تشک و کثیف شد. دوستان با هم مشورت کردند که چه کنیم؛ چون هر آن مادرش به اتاق برمیگشت و متوجه میشد کار ماست. بعد از مشورت به این نتیجه رسیدیم که کاریش نمیتوان کرد، باید فعلاً از مادرش مخفی کنیم، بعد هرچه بادا باد.بلند شدیم چهار دست و پایش را گرفتیم و او را از تشک پاین گذاشتیم. از درد مینالید و میگفت: چه کار میکنید؟
گفتیم: هیچی الان تمام میشود.
ملافه را تا کردیم و قسمتی از آن را که کثیف شده بود، زیر تشک گذاشتیم و تشک را برگرداندیم تا کثیفی آن تو چشم نباشد. کارمان که تمام شد، مادرش وارد اتاق شد. همه چیز در ظاهر عادی بود. سريع از جا بلند شديم و خداحافظی کردیم و رفتیم.
دوستمان بعد گفت: اون چه کادوی بود؟! ميخندیدم و از درد جاي بخيهها به خود ميپيچيدم. البته خب یبود؛ مدتی بود تو خونه بودم و از نظر روحی خسته شده بودم.
شبي به اتفاق یکی از طلاب از کتابخانه برميگشتيم. وقتي وارد حجره شديم، ديديم چند نفر با هم صحبت ميکنند و به هم ميگويند: کي حاضر است، الان که ساعت یازده شب است به وسط حياط مدرسه برود و اذان بگويد؟
يکي گفت: من پنج هزار تومان میگیرم اين کار را ميکنم.
ديگري گفت: هزار تومان میگیرم اين کار را ميکنم.
من گفتم: آقايان! اینها تعارف است. من پنج تومان میگیرم میروم وسط حياط مدرسه اذان میگویم.
خلاصه، پنج تومان را گرفتم، رفتم و رو به قبله وسط حياط، با صداي بلند اذان گفتم. با شروع اذان همه فکر کردند اتفاق بسيار مهمي افتاده است.
در همه حجرهها باز شد و طلبهها آمدند دورم گرفتند. يکي میگفت: اين آقا حتماً ديوانه شده. ميخواستم وسط اذان بخندم، ديدم اگر اين کار را بکنم، بايد کتک مفصلي بخورم، بنابراین، اذان را تا آخر گفتم. فکر کردم چهطور خودم را از اين مخمصه نجات بدهم که دعوا نشود. گفتم: بنده خدايي است که خانمش میخواهد وضع حمل کند، بنابراين مستحب است موقع وضع حمل اذان گفته شود.(1)
نام ناهار پنجشنبهها در مدارس: مروری كوتاه بر رویدادهای هفته يا هفته گذشته در نيم نگاه.
روزی هنگام وضو عبای یکی از طلاب با دیگري به اشتباه جابه جا شد.
ی متنی در تابلوی اعلانات مدرسه نصب كرد: قابل توجه طلاب محترم! بزرگواری عبای مشکی بنده را اشتباهی از وضوخانه بردهاست. خواهشمندم ... .
یطلبهاي به شوخي «عباي» در متن تابلو را دستکاری و به «عباس» تبدیل کردهبود. هر كسي متن را ميخواند با تعجب ميپرسيد:ی منظور از عباس مشکی چیه؟!
يكي از دوستان همحجرهاي روي آينه حجره اين آيه را زده بود: یافلا يَنظَرونَ الي الابلِ كيفَ خُلِقت؛ آيا به شتر نمینگرید كه چگونه خلقش كرديم؟»
روزي دوست ديگري داشت زلفهایش را شانه میزد كه يک دفعه رنگش قرمز شد و گفت: كدوم فلان فلان شدهاي اين آيه رو روي آينه زدهاست.
خندید و گفت:
آینه چون نقش تو بنمود راست خودشکن آینه شکستن خطاست
1) . خاطرهاي از حاج آقا ناطق نوري به نقل از نرمافزار شوخطبعيها و حكايات طلبگي.
فكر كنم مسلسل امام علي(علیه السلام) را همگي ديده باشيد.
چي؟ حضرت علي ذوالفقار داشت، نه مسلسل!
درسته، ولي منظورم سريال است. عربها به سريال ميگويند مسلسل. در ايام حجرهنشيني، با عربي به نام شيخ عبدالله هماتاق بودم. او با هر ايراني كه ميخواست راحت باشد ميگفت: كَنِّهْ... ؛ براي خودت كنيه انتخاب كن تا با كنيه صدات كنم (البته همه اينها را به عربي ميگفت. من ترجمه ميكنم. بله، ما اينيم ديگه). كنيه خودش هم ابوعلي بود. حالا بگذريم كه گاهي دوستان به شوخي صداش ميزدند ابوقطام.
روزي به او گفتم سريال امام علي خيلي جذاب است بيا با هم ببينيم. گفت منفارسي بلد نيستم. گفتم: تا منو داري، غمي نداري. خودم برات ترجمه ميكنم.
خلاصه، با هم رفتيم نمازخونه مدرسه. تيتراژ فيلم كه شروع شده گفتم: نوشته سريال امام علي. باللغه العربيه؛ يعني مسلسل الامام علي.
بعد وقتي آهنگ سريال شروع شد: به شوخي گفتم: هذه موسيقي يقول: دين دين دري دين دين ...؛( اين موسيقي ميگه دين دين دري دين دين دري دين...).
میخواست به همحجرهای خود زبان درس بده، به شوخی گفت: وان، تو، تری، فور، فایو، نعوذبالله سکس ... .
حسن، از وقتي پدرش به رحمت خدا رفته بود، عميقا درك كردهبود كه تسليتدهندگان چه قدر در تسكين دادن به عزادار نقش پررنگي دارند. به همين خاطر، هر گاه، دوستي عزادار ميشد، سريع به رفقا تماس ميگرفت: فلان روز، روز دفن و فلان روز سوم و...است. بهش گفتم: بابا گاهي هم خبر از جشن و عروسي بِده. هنگام تماس تا نام و يا شماره شما ميافتد روي گوشي، دوستان سريع ميگويند: خدا به خير بگذراند؛ آقايِ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعون، تماس گرفته.(1)
1) . مؤلف
شوخي و خنده، قدرت یادگیری را افزایش میدهد.
«چای رو بخوریم و ...» اين جمله، تکّهکلام چندتا از دوستانمی شده بود.ی روزي به دوستم، محمد، گفتم: جریان اين تكه كلام چیه؟!
هنوز كلامم تمام نشده بود كه زد زير خنده.
بعد در حالي كه جلوي خندهاش را به زور ميگرفت یگفت: آخه ميترسم داستان را تعريف كنم، شما هم به سرنوشت آن بنده خدا گرفتار شوي.
با تعجب گفتم: داستان؟! گرفتاري؟!
خنديد و گفت: يكي از طلابی، زياد به حجره ما میآمد و وقت مطالعة ما گرفته ميشدی.داستانی را برايش گفتیم. از دستم عصبانی شد و تا مدتی به ما سر نزد.
داستان اين بود: یک نفر مهمانی میرود. میزبان شرایط خوبی نداشته و دوست داشته مهمان زود برود. به همین دلیل چای میآورد و به مهمان میگوید: چای را بخوریم و ... . او دوست داشت مهمان بگوید برویم، ولی نگفت. میزبان میوه آورد. شام آورد. رختخواب آورد. بعد صبحانه و چای داد و پشت سر هر کدام میگفت میوه را بخوریم و ...، شام را بخوریم و ...، ولی مهمان متوجه منظور او نمیشد تا اینکه رفت یک دسته بیل آورد و گفت کتک را بخوریم و ... .
یکی از افراد خیّر به طلاب علاقه زیادی داشت و به مدرسه زیاد میآمد. روزی همه طلاب را برای مراسمی در منزل یکی از افراد متمول و بازاری دعوت کرد. در حین مراسم، شخصی که مسئول پذیرای بود با قلیان وارد اتاقی شد که اغلب طلاب در آن بودند. با تردید اشاره کرد کسی در این اتاق قلیان میکشد؟
یکی از طلاب شوخ با اشاره به طلبهای که از همه طلاب اخلاقیتر بود گفت: بله قلیون را بگذارید جلوی آن آقا. آن طلبه که سرش پاین بود و به سخنرانی گوش میداد، یک دفعه متوجه شد در اتاق فقط برای او یقلیان گذاشته شدهاست. رنگش سرخ سرخ شد و بعد زیرچشمی نیم نگاهی کرد تا منشأ توطئه را پیدا کند، ولی نتوانست فرد خاصی را پیدا کند؛ چون همه ريزكي و زیر زیرکی پوزخند میزدند.
وقتي يكي خِيط ميشد به شوخي به او ميگفت: آدم خَيْط، بشود و خِيط نشود و كَنَف بشود و كِنِف نشود. روزي به او گفتم: اين كلمات زشت نيست ميگي؟
گفت: نه، كَنف، يعني ريسمان و خَيط هم يعني نخ. هر دو كلي فايده دارند. برو خدا رو شكر كن نميگويم بُور شدي، وگرنه نميتوانستم آن كلمه را توجيهش كنم. خدا به آنهايي كه از يادش غافلند ميگويد: وَكَانُوا قَوْمًا بُورًا؛ و قومى هلاكشده گشتند.(1)
حسن، همحجرهای خود را صدا کرد که بیاید شام بخورد. او که در حال مطالعه بود، با لهجه اصفهانی گفت: شوما بفرماین.
شام نمیخوری؟!
شوما بفرماین؛ من دارم مطالعه میکنم. چند بار بيگم امشب شام «نیمخورم»، شام «نیمخوام» بابا!
اصرار فایدهاي نداشت. شروع کرد به خوردن شام. هنوز لقمه اول را توی دهان نگذاشته بود که دید مجيد مثل شاهین شکاری از جا بلند شد و کنار سفره نشست. با تعجب در حالی که دهانش پر بود گفت: تو که گفتی ...
هنوز حرف حسن تمام نشده بود که مجيد خنديد و گفت: شام رو بايد خورد هرچند يك لقمه. كراهتم داره تنهايي شما بخوري. منم گفتم نیمخوام نیمخورم. «نیم» به زبان اصیل اصفهان یعنی نصف.
گفت: چرا من را صاحب تفسير مجمعالبيان صدا ميزنيد؟! اينقدر تفسيرم از آيات قرآن دقيق است كه با مرحوم طبرسي برابري ميكنم؟!
خنديد و گفت: راستش به نظرم در حق شما يكي ظلم شده. مجمعالبيان حقيقي، تفسير شما است. چون جامع بيانات متنوع و گفتار متشتت است؛ به زور هرچيزي را به آيات نسبت ميدهي و يا از آيات استنباط ميكني.
1) . فرقان/ 18. بور، خِيط، كِنف هر سه در زبان عاميانه به معني شرمگين و خجل شدن است.
جواني به دوست طلبهاش گفت: يادت است درباره آثار بد ماهواره و فيلمهاي مبتذل با من صحبت كردي؟ او كه گمان ميكرد با يك بار گفتن در او نفوذ كرده با خوشحالي گفت بله. گفت من تمام فيلمها و عكسهاي مبتذل كامپيوترم را حذف كردم. طلبه گفت آفرين. گفت حالا يك سؤال ديگر دارم. گفت بفرماييد. گفت نرم افزار ريكاوري خوب سراغ نداري؟
در امر به معروف نبايد انتظار داشته باشيم با تذكري معجزه شود. طلبهاي گفته بود. وقت نداشتم غذا درست كنم. برخي از پنج شنبهها مي رفتم از قصابي گوشت ميگرفتمتا آبگوشت درست كنم. قصاب از من خوشش ميآمد عمدا گوشت من را ديرتر ميداد تا بيشتر با من صحبت كند. روزي ديدم با شستش كفه ترازو را دستكاري ميكند تا كمفروشي كند. جلوي مشتري به او چيزي نگفتم. سرش كه خلوت شد به او گفتم برادر يك خواهشي داشتم. گفت راجع به شستم است؟ گفتم بله. گفت من اين را 2030 ساله اين زير تكان ميدهم شما با يك تذكر ميخواهيد از زير كفه بكشيدش بيرون؟!
بمبئي درماني
برخي تنها هنرشان ايراد گرفتن و نق زدن است. فردي به مبلغي ايراد گرفت كه شما اين افراد بينماز را نمازخوان كردهايد، ولي چه فايده! با كفش نماز ميخوانند. او گفت: البته كارم هنوز با اين افراد تمام نشدهاست. در ثاني همين هم هنر من بوده. تو هم هنر به خرج بده كفش آنها را از پايشان در آور. در کتاب در «محضر آيتالله بهجت» آمده است که روحانياي براي تبليغ به بمبئي رفت. وقتي به محل تبليغ رسيد متوجه شد که کسي آنجا به احکام اسلامي پايبند نيست؛ نماز نميخواند و روزه نميگيرد. 8 سال آنجا ماند و آهسته و پيوسته روي بينش و باورهاي آنها کار کرد و از تکاليف سبک شروع کرد تا جايي که آنها راحت نماز و روزه را بهجا ميآورند. شخصي اعتراض کرد که 8 سال اينها را معطل گذاشتهاي؟! از همان اول ميگفتيد كه روزانه 17 رکعت نماز بر شما واجب است و بايد بخوانيد. و ماه رمضان را بايد روزه بگيريد. گفت ميتوانستم اين كار را بكنم، ولي آنطوري کسي ملتزم نميشد. الان سراغ آنها برويد ببينيد کسي حاضر است نماز و روزهاش را کنار بگذارد.
يکی از همكاران طناز و شوخ ميگفت: «حس شوخطبعيام نعمت خدادادی است که پدرم هم دارد و الان رگههای از همین قریحه را در فرزند شش سالهام میبینم.»
اگرچه برخی از افراد، ژنتیکی، شوخطبعی هستند، ولی تحقیقات علمی نشان داده که همه میتوانندی مهارت شوخطبعی را یاد بگیریند و این حس را در خود پرورش دهندی. عدهای از طلاب برای گرفتن وام اقدام کردهبودند، ولی چون فراهم کردن دو ضامن با شرایط سنگين آن هم در یک شهر غریب، قم، سخت است، بیخیال وام شده بودند. در این میان، اين یطلبه شوخطبع، وام گرفت. از او پرسیدیم که دو ضامن چگونه گیرآوردی؟اوخندید و گفت: یوقتی رئیس بانک برگه مشخصات و تعداد ضامن را به من داد، مطالعهای کردم و با خنده به او گفتم: قربانت گردم! چنین شرایط براي ضمانت را فقط خود جنابعالی دارید و بس. او از من خوشش آمد و گفت: شما برو یک ضامن بیاور. روزی هم در محل كار ایشان رفت پشت میز یکی از معاونان مركز و در گوش ایو چیزی گفت که آن معاون از خنده مثل بمب ترکید. طلاب با تعجب پرسیدند: موضوع چیه؟!
گفت: در گوشم میگه: خدا وكيلي، فکر میکردی یروزی از چوپونی به اینجا برسی؟
داشت كتاب گياهان دارويي را مطالعه ميكرد. گفت: بچهها نوشته يونجه برا اعصاب و روان خوبه. ولي به نظر من، اكثر ادعاهاي اين كتابها بدون دليل است. گفتم: ثانيا... .گفت: اولا رو نگفتي؟! گفتم: چون ثانيا مهمتره اول، دومي رو ميگم. همين يونجه كه مثال زدي. به اعتقاد من واقعا روي اعصاب حداقل گاو اثر مثبت داره، چون وقتي داره يونجه ميخوره، بدون اينكه عصباني بشه، خيلي ريلكس مگسها را هزار بار با دمش ميراند، ولي انسانهايي كه يونجه نميخورند اگر مگسي دو بار سراغشان بياد اعصابشان خرد و خش خشي ميشه و با خشم مگس را تارو مار ميكنند. نميدونم! شايد هم گاو با گاو بودنش مهارت مديريت خشم دارد و ما نه! اولا، شايد متخصصان اثبات كردهاند و نتايج آزمايش را بيان كردهاند. والله اعلم.(1)
1) . محمدحسين قديري، خانه خوبان، شماره 72، دي 1393.
اگرچه گذاشتن محاسن و آراستگي آن از شؤونات طلبگي و انسان ديندار است، ولي ژوليده بودن، تراشيدن، زياد از حد كوتاه كردن يا خيلي بلند گذاشتن محاسن، خارج از شؤون دينداري و طلبگي است. هر صنفي براي خود آداب و شؤوناتي دارد. براي طلبه دوره مقدمات حوزه(1)
الف: مقدمات(از پايه و سال اول تا سال ششم)،
ب: سطح( از سال ششم تا دهم)
ج: خارج (از پايه ده تا اجتهاد).
،پسنديده نيست محاسنش به بلندي محاسن اساتيد سطوح عاليحوزه و يا مراجع تقليد باشد.
طلبهاي مبتدي از همبحث خود كه ريشي بلند و علمايي گذاشته بود پرسيد: شبا موقع خواب، ريشتو روي پتو ميذاري يا زير پتو؟ او كمي فكر كرد رستي به ريشش كشيد و با لحني علمايي گفت: راستش خودم هم هنوز به اين نكته دقت نكرده بودم. گفت: ميشه امشب دقت كني و فردا جواب سؤالم را بدي؟ فرداي آن روز، او كه محاسن بلندي داشت سراغ همبحث خود رفت و گفت: مرد حسابي كار و زندگي نداشتي؟! اين چه سؤالي بود كه از من پرسيدي؟! تا صبح پدرم درآمد. ريشم را روي پتو ميگذاشتم نميتوانستم بخوابم. ميگذاشتم زير پتو باز نميتوانستم بخوابم.
حجرهنشيني بیشباهت به زندگي بسيجيانی تو جبهه نيستی. گاهی افراد زیادی حجره ما میآمدند. خُب حجره که مثل خانه نبود که چند دست لیوان و فنجان باشد، گاهی دوستان از شیشه مربا هم برای چای خوردن استفاده میکردند. ازدواج كه کردم، دوستانم دسته جمعی به منزلم آمدند. یوقتی برای پذیرای چای آوردم، یکی از دوستان گفت: ببخشید یه خواهشی دارم. خودت كه ميدونی من به شيشه معتادمی، شیشه مربا دم دست نداری برام تو شیشه مربا، چای بیاری؟
1) . به طور كلي سنوات تحصيلي در حوزههاي علميه، سه سطح دارد:
درمان هراس
امام رضا(علیه السلام) فرمودند:
هرگاه از چيزي بيمناك شدي، صد آيه از هر جاي قرآن كه خواستي، بخوان و سه بار بگو اَللّهُمَّ ادْفَعْ عَنِّي الْبَلاءَ ؛
خدايا اين گرفتاري را از من دفع كن.
امام رضا(علیه السلام) :
إذا خِفتَ أمراً فاقرأ مئة آية مِن القرآن مِن حيثُ شِئتَ ثُمُّ قُلْ اَللّهُمَّ ادْفَعْ عَنِّي الْبَلاءَ (ثلاث مرات).
(سيد عباس كاشاني، مصابيح الجنان، 267)
رسول خدا(صلی الله علیه واله): اِنّي َلأمْزَحُ و لا اَقُولُ الاّ حَقّا
من مزاح ميكنم، ولي جز حق نميگويم.(1)
پرسید: خب به سلامتي کجا مشغولید؟
گفتم: جوشکارم.
با تعجب به عبا و عمامهام نگاه کرد.
گفتم: بِهِم نميیاد؟
گفت: راستش نه، . آخه جوشکارها گاهی حتی لباسهای غیرکاریشان هم لکه لکههای سیاه دارد و دستشون پینه بسته.
گفتم: محضر دارم و آدمای رو به هم جوش میدهم. البته بمانه بماند كه ما جوش ميديدم، ولي برخي تو دادگاه خانواده، برا يه قرون «جوش» ما رو با «هوا»ي نفس ميبُرَن.(2)
من هم ینظر فقهي خود را بگويم: سال اول ازدواج سالي استی که آب گرمکن زود به زودی سوراخ و خراب میشود؛ چون عروس و داماد نگو، مرغابي بگو. بنا بر اين، هرکس ازدواج کرد و آپارتمان آپارتماننشین شد،. اگر قبض آب جداگانهای برای هر واحد نمیآید، بنا بر احتياط لازم به مدت یک سال از پول معیّن شده براي هر واحد، مبلغي بيشتر بپردازد.
به فرزندم گفتم: يكي رمان بابا لنگدراز را نوشت. تو هم تابستون بيكار نباش، بنشين رمان بابا دستدراز رو بنويس. تو قم دستام كش اومد، از بس از بيرون دبّه دبّه آب شيرين خريدم و آوردم منزل.
خانمي نوزادش را که در زشتی بينظير بود، نزد عالمی آورد و به او گفت: از بهر خدای در گوش فرزندم وَ إنْ یَکاد یا دعای بخوانيد تا چشم بد در او اثر نتواند گذاشت.
عالم مکثی کرد و اندكي به قیافه زشت کودک نگریست و سپس گفت: فرزندتان را بگیرید. خداوند رحمان اوی را تکویناً بیمه فرموده و دعای چشم زخم به او دادهاست.(1)
در جلسه خواستگاری بودیم و مهریه سنگینی مطرح شد. داماد هیچ شناختی از دختر نداشت و کلهاش داغ داغ بود و نمیدانست دارد چه دین سنگینی را هم قبول میکند. حاجآقای آن جا بود. نگاهی به داماد کرد و غیرمستقیم با لطیفهای فهماند که تدبّر
و تأمل کن! زندگی، شناخت، تناسب و تعقل لازم دارد. بعد گفت:
فردی میخواست ازدواج کند. تسبیحی به دست گرفت و با ذکر، دست به دامن امامان و خدا و اهل بيت شده بود و گاهی هم ذکرش این بود که: من زن میخوام، من زن میخوام، من زن میخوام. بعد از مدتی كه ازدواج کرد، تسبیح به دست به عنوان شکر از خدا که زن زیبای به او داده بود، ذکر میگفت و گاهی هم بهجای ذکر میگفت: عجب زنی نصیبم شد، عجب زنی نصیبم شد.
مدتی كه گذشت، زن سر ناسازگاری گذاشت و درخواست مهریه کرد. گویا از اول هم کیسه دوخته بود و قصد زندگی نداشت. خلاصه مشاجرات بالا گرفت و زن بر درخواستش جدی بود. جوان بختبرگشتة تسبیح به دست، مشغول ذکر شد تا گرهاش باز شود، ولی به جای ذکر، مهرههای تسبیح را یکی یکی عقب میزد و میگفت: غلط کردم! غلط کردم!(2)
شنيده بود كه رد شدن از ميان دو زن كراهت دارد. حالا آمده بود پيش حاج آقا و ميگفت: دو تا زن دارم و با آن دو به مسافرت، خريد، تفريح و پیادهروی میروم. غالباً هم بین آن دو هستم. آيا راه رفتن از بین این دو زن، عقل را کم نمیکند؟ حاج آقا تبسمي كرد و گفت: نه، تو راحت باش! اگر تو عقل داشتی که تو این وضع اقتصادی و با این درآمد کمت، نمیرفتی یه زن دیگه هم بگیری.
واعظي دربارة زندگي امام حسين(علیه السلام) سخنراني ميكرد. وقتي به بحث همسران امام رسید و نام همسران آنهاوی را برد، زني گفت: يعني امام حسين(علیه السلام) هم سر زنش هوو آورده؟! بعد سريع از پشت پرده نامهاي به دست واعظ رساند. متن نامه چنين بود:
سلام علكيم! هرچي باني بهت ميده، ما زنها ده برابرش را بهت ميديم. مطلب را اصلاح كنيد، بگيد: خدا يكي، زن هم يكي.
واعظ گفت: بعد از خواندن نامه، با سرفهاي، كرد و سينه خود را صاف كرد و كرد و گفت: كجا بوديم؟
مردي گفت: بحث شيرين تعدد زوجات.
حاج آقا گفت: نه جان من! جوگير نشويد و ظرفيت خودتان را بالا ببريد. حالا كه بحث به اينجا رسيد، اجازه بدهيد نكته دقيقي را بيان كنم. زرنگها مطلب را بگيرند، هر شب من تكرار نكنم ها. داستان همسران امام و يا پيامبر از من و شما جدا است. كار نيكان را نبايد قياس از خود بگيريم، . بنابراين، افرادي كه وضع مالي خوبي ندارند، كه آسيبي هم ندارند، و تكويناً خلع سلاح شدهاند، . زنانشان هم بايد شكر خدا را به جا آورند و ذكرش را هم پيوسته بگويند. نه به اين مرد ننه مردهة بينوا گير بدهيند كه ميخواهد زن بگيرد و شلوارش دو تا شود، و نه سرِ ما را براي مشاوره درد بياوريدبياورند. بابا اصلاً خيالتان را راحت كنم، اين مردان كبريت بيخطراند و اساساً به قول يكي از عزيزان حاضر در جلسه تو همين يكيش هم «بُكسل باد» ميكنند. اما مرداني هم كه وضع ماليشان توپ توپ است، در گوششان فرو كنند: خدا يكي و زن هم چي؟ همه با هم بگيم بگيد: «يكي.»، «يكي». خلاصه لازم بود روي «يكي» تأكيد كنم. براي اين كه فراموشتاون نشود «چهار بار» بلند بگيد: زن يكي يكي يكي يكي.
شوخي براي اضطراب و غم ، مانند سوزن براي بادكنك است.
در امتحان کتبی از دانشپژوهان رشته حقوق سؤالشده بود: «آیا عقد ازدواجی که شخص سفیه ببندد، اعتبار قانونی دارد؟»
دانشجوي با ذوقی در ورقه اینگونه پاسخ داده بود: «استاد، شما هم که ماشاءالله سؤال عجیبی از ما میکنید. در صحت ازدواج آدم عاقل، جایحرف هست تا چه رسد به ازدواج آدم سفیه که مسلماً باطل است.»
رفتم وام ازدواج بگیرم. گفت: برو ضامن بیاور.
گفتم: ضامن من امام رضا(علیه السلام) و خداست.
گفت: مرد حسابي برو کسی رو بیار که ما بشناسیمش.
در جوانی پاک بودن شیوهة پیغمبری است. طلبهاي که خود مجرد است و پاک هم زندگی میکند، سخنانش برای جوانان دیگر دلنشینتر است. طلبهاي جوان در جمع جوانان مجرد ميگفت: پاک زندگی کردن تو اين دوره زمونه با اين همه تحريكات جذاب و پر زرق و برق، واقعاً خيلي سخت است. خداوند ایمانمان را حفظ كند و به دخترانمان «يوسف عصمتی» و به ما جوانان «عصمت یوسفی»، «عفت يوسفي» و امثالهما... بدهد، . خداوند هم كمك كند كه ما و شما مانند حضرت يوسف(علیه السلام) پاك زندگي كنيم و هم از زنان پاك نصيبمان كند تا نصف دينمان را با ازدواج حفظ كنيم. به هرحال، نگه داشتن چیزهای باارزش همیشه سختیهای هم دارد. انسان معنوی، ثروتمند واقعی است و برای حفظ گوهر ایمانش سختی را باید به جان بخرد.
بیگناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق
*** یوسف از دامان پاکش کُنج زندان میرود
برخی از دختران که پسران دیندار به خواستگاری آنها میروند، میگویند: ما نامزديم، آقا انگار یه طوریه. مثل سیب زمینیه ميمونه. کنارش نشستممينشينم، و باهاش حرف میزنم. ، ولي اصلاً به من نگاه نمیکنه و يا با شرم نگاه میکنده. باید به اين دختران دلداری داد و گفت: ایرادی نداره. به موقعش نگاه ازتون بر نمیداره. شاعر ميگهبه قول معروف: از اون نترس كه هاي و هو داره، از اون بترس كه سر به تو داره،. درختي در نهاوند ميبريدند، كلنگ از آسمان افتاد و نشكست، وگرنه من كجا و بيوفايي، . درشكه ميدويد، آفتابه غش كرد.... بگذريم. وقتي نامحرميد؛ يعني حيا و اين كه اسلام دست و بال آن جوان را بسته؛ . آب نیست الان؛ و گرنه شناگر ماهریه است.
در نهادی مربوط به خواهران چند جلسهای به عنوان مشاور سخنرانی داشتم. روزی مدیر آنجا به من تماس گرفت و گفت: من شماره شما را به یک جوان دادم تا از شما راهنمای بگیرد. البته من توصیه های لازم را به طور خلاصه دادهام؛ شما همین توصیه های را منو به ايشان بگوید.
...: چند لحظه بعد: زینگ زینگ زینگ.
بفرماید.
من یک جوان متدین هستم. تلاش می کنم گناه نکنم؛ ولی بدجوری از نظر جنسی در فشارم. به آن نهاد که افراد مذهبی هم دارند تماس گرفتم و به مدیر آن جا گفتم. : خدا گفته در کارهای نیک و خویشتنداری از گناه همدیگر را کمک کنید و از کارهای زشت و بد یکدیگر را باز دارید. من جوانی هستم که در شُرف افتادن در دره گناه هستم، ولي شرایط ازدواج را ندارم. اگر در مجموعه شما خانم مطلقه مطلقهای متناسب با سن من هست که با او ازدواج مدت مدتدار کنم، واسطه شوید تا ما ازدواج کنیم. آن خانم مثل این که من به او فحش داده باشم، داغ کرد و حسابي به من بد و بیراه به من گفت.
مگر من حرف خلاف شرعی زدهام. خلاف شرع چشم چشمچرانی، دیدن تصاویر مستهجن و...است. آیا اینها نسبت به این گناهان هم اینقدر غیرتی میشوند. ؟
به قصه پر غصهاش گوش دادم و نکاتی به او گفتم. و در نهايت، حرف آخری که به او زدم این بود: که برو به ننهات بگو یهک چیزی برايت صدقه بدهد و اصلا برايت كنجد ببخشيد اسفند دود كند. اگر حضوری رفته بودی، مرگت حتمی بود. خانمها در این باب حرمت ازدواج موقت، مجتهد مُتجزّیاند و اين مسأله مسئله بين آنها «اجماعي» است. حرف احدی را هم قبول ندارند و آن را حرام اندر حرام میدانند. فَهِمتَ؟ به کسی که این کار را بکند یا فکر این کار را بکند، اگر دستشان برسد حد و یا تعزیر هم جاري میکنند.
اولين فقيهاني كه «جنس بيگانه» را تحريم ميكنند، زنان هستند. ؛ چون به شوهرانشان ميگويند: تا ما هستيم، نيازي به زن بيگانه نيست، ؛ چشمانتان و افكارتان را درويش و مهار كنيد. ورود هوو اكيدا ممنوع. ممنون.
گفت: استاد در گزينش همسر چه معيار را بايد در نظر بگيريم؟
استاد گفت: مهمترين معيار اينكه همسرتان نبايد زير بغل قبايتان را بدوزد.
طلاب همگي خنديدند.
استاد گفت: طلاب بايد در ازدواج به تناسبهاي و همتايي ها دقت داشته باشند، . طلبهاي كه بايد راهنما و مشكلگشاي مردم شود، با ازدواج نادرست خود در مرداب مشاجرات گير ميافتد. يكي از معيار هاي انتخاب همسر اينه اين است كه همسر طلبه نبايد زير بغل قبا را بدوزد؛ يعني بداند كه لباس روحاني طلبگي از نظر دوخت چگونه است؛ به عبارت ديگر، بايد باهم سنخيت داشته باشند.
روحانیای ازدواج کرده بود، . همسر او که تا قبل از ازدواجش از نزديك لباس روحاني نديده بود، تعجب کرده بود که چرا شوهرش به لباس خود اهمیت نمیدهد و زیر بغلهای لباس قبایش پاره است. خجالت هم میکشید به شوهرش تذکر بدهد. یهشبي موقعی که حاج آقا خوابيد، سریع قبای او را برداشت و دو سوراخ زیر بغل قبا آن رارو دوخت. صبح روز بعد، موقع بیرون رفتن حاج آقا متوجه شد زیر بغل قبايش دوخته شدهاست. با تعجب گفتپرسيد: این کار شماست؟!
زن که منتظر تشکر بود با لبخند گفت: بله.
حاج آقا با تعجب گفت: ولی لباسم پاره يا سوراخ نبودی. اینها مخصوص این نوع لباس است.
*البته من هم فلسفه آن را نمیدانم؛ به نظرم نوعی هواکش برای تهویه هوا و جلوگیری از عرق کردن است. نمیدانم شاید این هم مثل بسیاری از رموز طلبگی باشد که من هم هنوز از آن سر در نیاوردهام (خنده).
آمارها نشان ميدهد حداقل در شهرهاي بزرگ، تعداد زنان بيوه و دختران با سنبالا بيش از مردان مجردان و بيوه است. من از اول با ریاضی مشکل داشتم. خب نمی دونم از چه راهی میشه مثلاً 1000000 يک میلیون زن بيوه و دختر مجرد را بین مثلاً 800000 هشتصد هزار پسر مجرد تقسیم کرد که همه یکی یکی گیرشون بیاد. هر کی جواب اين معما رو بلده، بهم بگه. واقعاً ممنون میشم تا قیوم قيومت هم دعاش میکنم.
بعد از 1718هفده هيجده سال يكي از رفقا را ديدم، هنوز هم شوخطبع بود و نمكي. به او گفتم: كجا كار ميكني؟
نگاهي ريزكي و زيركي به چپ و راست كرد و گفت: كار؟ وقت نميكنم. چندتا زن همسر موقت دارم و يه دائم، ديگه وقتي برام نميمونه.
گفتم: گذشته از شوخي كجا مشغولي؟
گفت: ميدوني كه يه غول رفته بود مشهد از آن به بعد مَشغول شدهبود. بعد گفت: وقتي از منبر، تدريس و پژوهشگاه خسته و كوفته برميگردم خونه، زنم طوري برخورد ميكنه كه انگاري من پيش هَووش بودم. ؛ منم اسم اين كارها رو گذاشتم ازدواج موقت.
چايي دو نوع است: ديردم و زوددم. چای ديردم مربوط به وقتی است كه داماد به منزل مادر خانم میروید؛ وقتي بعد از مدت زيادي كه آنجا هستند به خانمش ميگويد: برويم منزل؟ او در پاسخ ميگويدی: «یه چای بخوریم و بریم» و آوردن این چای دو ساعت تمام طول میکشد. چای زوددم هم مربوط به وقتی است که عروس میآید منزل مادر شوهر؛ وقتي عروس ميگويد برويم منزل و شوهرش ميگويد يك چايي بخوريم و برويم هنوز چای دم نكشيده، عروس چايي را میآورد تا زود برویند.(1)
به مزاح ميگفت: به زنانتان بگوييد شما را از ته دل دعا كنند، چون بسياري از آنها مستجابالدعوه هستند. براي سخنش دليل هم ميآورد كه ما مردان بهدليلمشغلههايمان توفيق صلهرحم نداريم، ولي بسياري از خانمها اين فضيلت را در حد كمالش انجام ميدهند. صبح به صبح با فك و فاميل تماس ميگيرند و حال و احوالشان را ميپرسند. آخر هفته نيز يا آنها را به خانه دعوت ميكنند يا به منزل آنها ميروند. نميدانم شايد راز طولاني بودن عمر خانمها همين باشد.(2)
يكي از دوستان تازه ازدواج كرده بود، به اتفاق جمعي از طلاب به مهماني او رفتيم. ساعتي از مهماني كه گذشت يكي از دوستان خوش صدا رو كرد به پدر داماد و گفت: اجازه میدهید من شرح حال داماد را بخوانم و بگویم ی که چگونه سفارش شما را گوش نکرد و امشب تو دردسر مهمان مهمانداری افتاد؟
ه است را بشنوید: پدر با لبخند همراه با تعجب گفت: بفرماید و او با صدای دلنشینش خواند:
شرح حال فرزند
گفتا پدر تو عشوه خوبان ندیدهای
چشم سیاه و زلف پریشان ندیدهای
چشم سیاه و زلف پریشان به یک طرف در آن زمان پریدن ایمان ندیدهای
جواب پدر
گفتا پسر تو سفره بی نان ندیدهای
آه عیال و ناله طفلان ندیدهای
آه عیال و ناله طفلان به یک طرف در آن زمان رسیدن مهمان ندیدهای
خیلی جاها خواستگاری رفته بود و چون پولي در بساط نداشت، كارش درست نميشد. خودش به شوخی میگفت: کارم به جای رسیده که همه همة دختران قمی من را میشناسند. وقتی دختران در خیابان دختري یمرا میبینند به دوستانشدوستشان میگوید: آن طلبه را میبینید؟ دوستانش میگویند: بله. چهطور مگه؟ میگوید: آمده بود خواستگاریم. دوستان آن دختر يكي يكي با تعجب میگویند: جدی میگی؟! بله چطور مگه؟ خب خواستگاری من ما هم آمده بود.
روزي نيست كه خانمم بعد از نمازهاش براي سلامت من عاجزانه دعا نكنه.
گفتم: چه جالب! يعني اينقدر خانمت شما را دوست داره؟ میشه شیوة رفتارتون را بگید چهطوره؟
گفت: اونقدر قرض گرفتم و قسط بايد بدم که بنده خدا ميترسه اگر مشكلي برام پيش بیاد، بارم به دوش اون بيفته!(1)
1) . محمدحسين قديري، ماهنامه خانة خوبان، ش66، تيرماه 93، ص67.
شوخي مانند نمك براي غذاست؛ به اندازه خوب است.
گفت: زن و مادر زنم اذيتم ميكنند ذكري براي دفع شرشان داريد؟
گفتم: بله، در نزد آنها با آه عميق اين دو ذكر را با اعتقاد كامل بگو:
« اللهمَّ لاتُسلِّط علينا مَن لايَرحَمُنا»؛ خدا يا! كساني را كه به ما رحم نميكنند، بر ما مسلط مگردان.».
«اللهمَّ اشغَل الظالمينَ بِانفُسِهم»؛ خدايا! ظالمهاين را به خودشان مشغول كند و شرّشان را به خودشان برگردان.»(1)
خطبهي عقد که میخوانم، چند تا لطيفه تعريف ميكنم؛ مثلاً میگویم: «کشیشی حرف خوبی زده بود؛ سعی کنیم تو در زندگی مون مان اجرایش کنیم. گفته بود در زندگی به هر حال مشکلات و اختلاف نظر وجود دارد، ولي سعی کنید همیشه یکی از شما عاقل باشید، و هم همزمان هر دو دیوانه نشوید و خشمگین. البته اگر اصرار دارید دیوانگي را تجربه كنيد، پيشنهاد ميكنم همزمان نباشد، ؛ میتوانید نوبتی و شیفتی دیوانه شوید. بیرون از خانه هم هرگز با همديگر يا با هیچ آدم نادانی مجادله نکنیمد. تماشاگران ممکن است نتوانند تشخیص بدهند كه چه كسي ديوانه است..»
بعد اين جمله حضرت امام6 را حتماً به عنوان هديه به آنها تقديم ميكنم. كه حضرت امام خمینی كه خود زندگي خانوادگي خوبي داشتند، وقتی عقد میخواندند، یکی دو جملهای میگفتندكه شاه شاهکلید خوشبختي زناشويي است:
«بروید و با هم بسازید..»(2)
با جوانی که درباره ازدواج راهنمای میخواست، مشغول صحبت بودم. بابای پیرش هم از دور استراق سمع میکرد. وقتی به جوان گفتم که مراقب باش گولت نزنند و زن
بهت ندهند، باباش شیرجه زد در درياي سخنان ما و گفت: حاج آقا! از شما انتظار نداشتم. اگه میدونستم این حرف را بهش میزنید، نمیذاشتم با شما مشورت کنه.
با تعجب گفتم: خودت را در این شرایط جای او بگذار.ید خدایش خودتون جای ایشون بودید، با همین امکانات که او داره زن میگرفتید؟ زود جواب ندهيد؛ کمی فکر کنيد و بعد بگوييد.
هنوز حرفم تموم تمام نشده بود که داد زد: یعنی چه؟ بله! حتماً زن میگرفتم.
گفتم: دِ نشد، اومدی نسازیها. خودت رو گول نزن پدر من. ! جای او بودی و تو اين سن، زن میگرفتی یا دختر.
جمله جملة من تموم تمام نشده بود که پیرمرد از خنده شروع کرد معلق زدن و بالاخره تمام كرد و مُرد (کنایه از شدت خوشحالي).
پشت سر هر مرد موفقی چند زن، ببخشید یک زن، بله يك زن هست که از او حمایت میکنند. برخي از علما تأليفاتشان را در تبعيد و يا زندان نوشتهاند. اين مسئله، من را به ياد لطيفاين های مياندازد:
«برنده جايزه نوبل ادبيات در زمان تقديم جايزه خود به همسرش گفت: این جایزه را به همسر عزیزم تقدیم میكنم كه با نبودش باعث شد بتوانم كتابم را تمام كنم.. »(1)
علامه طباطبايي(رحمة الله)، مفسر و فيلسوف بزرگ، بعد از مرگ همسرش گريه ميكرد. به شاگردانش كه چنين چيزي را از ايشان انتظار نداشتند گفت: با نداري، مستأجري و سختيهاي زندگي ساخت و گله نكرد. هنگامي كه مشغول تأليفاتم بودم، گاهي لقمه دهانم ميگذاشت.
همحجرهاي ما تازه به تازگي داماد شده بود. حسابي تیپ زده بود و کت و شلوار طوسی خوشرنگي به تن کرده بود. دوستان به مزاح به او میگفتند:
بهبه! جناب شیخ طوسی!(2)
1) . همان. البته گذشته از شوخي، زن نقش مهمي در موفقيت همسر دارد.
2) . همان. شیخ طوسی(رحمة الله) در دوران جوانی به درجه اجتهاد رسید و کتاب تهذیب الاحکام را در این دوره و با پیشنهاد استادش، شیخ مفید تألیف کرد. وی پنج سال شاگردی شیخ مفید کرد. بعد از مرگ شیخ نزد شاگرد او سید مرتضی حاضر شد و 23 سال شاگردي کرد.
حاج آقا ميگفت: از خانمهایتان بخواهید برایتان دعا کنند و حتماً حاجتتان را هم به آنها بگوید تا خیالشان آسوده شود که حاجت شما به ايشان ضرری نمیرساند.
یکی میگفت: نيازي داشتم و به همسرم گفتم: تو را خدا برایم دعا كن!
همسرم اصرار میكرد كه باید بگی چه حاجتی داری؟
گفتم: اين يه رازه.
گفت: دعا نميكنم. شايد بخواي یه هوو برام بیاری! خودم گور خودم را بکنم؟(1)
حاج آقا گفت: رکورد را در مستأجر بودن یشکستهام: 36 بار تا حالا اثاثكشي یکردهام. چند روزی پيش هم مشغول اسباب و اثاثکشی بودیم.
به حاج آقا گفت: به نظر شما اثاثکِشی درست است یا اثاثکُشی؟
حاج آقا خنديد و گفت: ما را گرفتهاي؟! دستان خالياش را نشان داد و گفت: نه شما را نگرفتهام. در نصاب الصبيان آمده برخي از كلمات عربي سه وجه خوانده ميشود؛ مانند مَشط، مِشط و مُشط که هر سه به معناي «شانه» است. به نظرم هر دو درست است:
چرا اثاثکِشی؟ چون برخی از اسباب اثاثیهها سنگین هستند، مجبور هستیم آنها را بکشیم یا در اثاثکشی به قدری به دستان فشار میآید که دستها کِش میآیند.
اما چرا اثاث کُشی؟ چون در جا به جای اسباب اثاثیههای، برخی از اثاثها نفله میشوند و میشکنند (کشته میشوند) یا برخی از اثاثیهها به خاطر سنگینی پدر آدم رودر میآورند و آدم را میکشند.
گفت: حاج آقا واقعا عجيبه شما و باجناقتان اينقدر با هم خوبيد؟!
گفتم: مصلحتي است؛ فعلا به خاطر دشمن مشترك اتفاق و اتحاد داريم.
با تعجب گفت: دشمن مشترك؟!
گفتم: بله، امپراطور بزرگ مادر خانم.(2)
صداي خوب واقعا نعمت و موهبتي خدايي است كه بايد در راه رضاي خدا هم خرجش شود. خطيبي از اين نعمت بيبهره بود، ولي مانند همه ما از صداي خودش، خوشش ميآمد و گاهي در منزل براي تمرين، روضه ميخواندی. روزی هنگام تمرين متوجه شد، پسرش ميرود لب پنجره و بيرون را نگاه ميكند، با تعجب به او گفت:ی ببينيم چرا هر موقع من میخونم، میری لب پنجره بیرون رو نگاه میکنی؟!
پسرش گفت: میترسم مردم بگویند پسر حاج آقا داره باباش را میزنه، اون هم جیغ و داد میکنه ميخوام از موضع تهمت خارج بشم.(1)
مُبلغي از سوي مردم مسجدش حمايت مالي نميشد. روزي با شرم، اشارهاي ریز به هزينههاي سنگين اياب و ذهاب، و مشكلات نفقه و زندگياش كرد و به مزاح به هیأت امناء گفت: اساتيد اخلاق به ما فرموده اند نرخ تعيين نكنيد و حتي اگر توانستيد كمك مالي نگيريد. به شما هم گفته اند به ما چيزي ندهيد؟!
نيز گويند: دزدي به خانه يك روضهخوان رفت. او كه هنوز خوابش نبرده بود زيرچشمي ديد كه دزد وسایلی زيادي را جمع ميکند و يكي يكي داخل گوني ميريزدی. وقتی خواست گونی سنگين را بلند كند و به دوش بگيرد گفت: يا علي!
روضهخوان بلند شد نشست و بلند گفت: آهاي عمو! كجا با اين عجله؟! من عمري با يا حسين و يا حسين (علیه السلام) اینا رو جمع كردم؛ تو با يه يا علي ميخواي ببري.
تعيين كردن نرخ از جانب مداح و سخنران با اخلاق شيعي سازگاري ندارد و تأمين نشدن ايشان از سوي محبّان اهلبيت(علیهم السلام)، با سيره ائمه(علیهم السلام) تناسب ندارد.
1) . مرحوم فلسفي(رحمة الله) در جلسات آموزشي خود میگفتند: روضه هم بخوانید. اگر صدایتان خوب است که با صدا بخوانید. اگر نیست، از شیوه «تحلیل رواني» استفاده کنید. ميپرسيد حالا اين تحليل رواني چي هست؟! به من چه كه بگويم. قرار نيست همه چيز را بنويسم. اگر حال داريد، گوش شيطان كر، كتاب «سخن و سخنوری» ايشان از انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامی را بخوانيد و يا سخنرانيهاي اين مباحث را گوش دهيد(خنده).
شب قدر به با پدرم تماس گرفتم گفتیم. يک خواستهي شرعی دارم. یبرایم دعا میکنید؟
گفت: انشاءالله، .
بعد که مهر تأید را گرفتم، گفتم: با خنده گفتم: راستش یه زن دیگه میخوام.
بابا هم خنديد و گفت: فكر نكنم یاين دعایم مستجاب بشه، ؛ چون پدر و مادر خانمت هم امشب توی يه مسجدی ،دعا میکنهند که تا سر دخترشون هوو نياري.
من به طي الارض و وجود اجنّه اعتقاد دارم، ولي همسرم خيلي اعتقادش از من بيشتر است؛ چون در يک دورهاي كتاب و پاياننامه مينوشتم و مجبور بودن بودم به خاطر آن ماههاي زيادي در خانه باشم، با اين حال همسرم وقتي با من بحثش ميشد ميگفت: ميدانم تو زن ديگري هم داري.
در علت نامگذاري«منزل» اختلاف نظر است:
برخي از زنان ميگويند منزل در اصل «مَن زُل» بوده؛ يعني مردان وقتي وارد خانه میشوند، به جاي اينكه با زن و بچه خوشوبش كنند، به غار تنهايي خود ميخزند يا برّو بر جايي زُل ميزنند.
برخي از مردان میگويند در اصل «من ذل» بوده؛ يعني من آنجا ذليل هستم وگروهي میگويند «مَن ظِلّ» بوده؛ يعني خانواده زير سايه من هستند.
یکی از اساتید دانشگاهيام با تعجب پرسید: ببينم. درست است که شما طلبهها به جای اینکه بگویند همسر یا خانم، میگویند منزل؟!
یگفتم: قديميها آن هم نه همه، دليلش هم اين بوده كه ميخواستند پيش نامحرم یحريم حفظ كنند. یبا طرح مسكن مهر اگر طلبهها خانهدار شوند، به زودی به جای منزل خواهند گفتی: آپارتمان.(1)
1) . مؤلف
دانشجويي پرسيد تعزيه خواني اوزره و كلاه خود كجا ميفروشند؟ با تعجب گفتمكجا براي تزيين منزل ميخواهيد؟ گفت نه. ! گفتم براي مراسم تعزيه ميخواهيد. ؟! گفت نه. گفتم پس براي چه ميخواهيد: ؟! اشك در چشمانش جمع شد و گفت: وقتِ پايان پاياننامهام رو به اتمامه، با موضوع «ان ازدواج موقت در بين اهل تسنن» رو به اتمامه؛است؛ اما دلها بسوزد از دست زنم جرأت جرئت نميكنم، كتابهاي مربوط به ازدواج موقت رو تو دستم بگيريم و يا روي ميز مطالعهام بگذارم. ميخواهم آن زره و کلاهخود را هنگام مطالعه به تن كنم كه اگر از پشت سر چيزي برسرم زد يا چاقويي بر پهلويم فرو كرد، جان سالم به در ببرم. اَلا لَعنَهُ اللهِ عَلَی القَومِ الظّالَمینِ. وَ سَیَعلَمُ الّذینَ ظَلَمُوا اَیَّ مُنقَلِبٍ یَنقَلِبُون..(1)
در علت نامگذاري بازار بين علما اختلاف نظر هست. به اعتقاد گروهي بازار گفتهاند؛ چون وقتی مردان به آنجا میروند، زار زار باید گریه کنند. عدهای هم گویند در اصل بیزار بودهاست؛ چون مردان از حضور در آن بیزارند. بعد از انقلاب صنعتی، زنان قدرت بیشتری پیدا کردند و مردانشان را به زور هر وقت که خواستند به آنجا بردند؛ پس آن بیزاری مردان فراتر رفت و با زار(زار زدن) شد. روز زن، مردان از این مراکز بیزارند. روز مرد، مردان با دیدن هدایای ناچیز خود با زارند و با دیدن مراکز فروش زار میزنند.
کی از علما، در مدرسه فیضه منبر رفتهبود. ایشان میدیدند که برخی از طلاب، موی سر خود را از ته میزنند و محاسن خود را بلند میگذارند. برای این که غیرمستقیم ایشان، به خصوص ویژه افراد جوان را از این کار نهی کنند. ، داستان یوسف و زلیخا را با آب و تاب تعریف میکنکرد تا رسید به آنجا که حضرت یوسف(علیه السلام) از دست زلیخا فرار کرد. این جا که رسید گفت: من اگر جای حضرت یوسف بودم، ریش بلندی میگذاشتم و موهایم را از ته میزدم تا نیاز نباشد از دست زلیخا فرار کنم. این طوری این زلیخا بود که پا به فرار میگذاشت.(2)
مادر زنم مثل مادر خودم ميمونه و گاهي باهاش شوخي هم میکنم. يك بار كه قم به منزلمان آمده بود، وقتی میخواست برود حرم براي زيارت، به او گفتم: يه خواستهاي دارم؛ حتماً تو حرم دعام كنيد و از خدا برام بخواهيد. بد جوري به دعاي شما نياز دارم و خدا دعاي بزرگترها را قبول ميكنه.
بعد از اينكه از حرم برگشت، گفت: چي از خدا میخواستی كه اينجوري گفتي دعات كنم؟
گفتم: راستي يادتون نرفت كه برام دعا كنيد؟
گفت: نه، حسابي دعات كردم. به زن و بچهاتم گفتم آمين بگَن.
گفتم: لطفتونو فراموش نميكنم. شما مادر خانم خيلي مهربوني هستي. از خدا خواستم يه مادر زن مهربون ديگه مثل خودت نصيبم كنه؛ آخه خدا كه كمش نمياد.
دقت و تذكر روانشناختي
مردان در شوخي زن دوم نبايد زيادهروي كنند چون زندگي تلخ ميشود و همسران برداشت جدي ميكنند و كدورت به وجود ميآيد.
طلاب باید مراقب باشند وقتی میخواهند با مردم صحبت کنند، تا جای که ممکن است از اصطلاحات فنی و طلبگي استفاده نکنند.
ازدواجِ بدون مطالعه و تحقيق ارزش شروع ندارد.
فردی برای خواندن دروس دینی به نجف مشرف شد. بعد از سالها به محلش بازگشت. وقتی سخن میگفت خيلي علمی و فنی بود؛ مردم چیزی سر در نمیآوردند و با تعجب به يكديگر ینگاه میکردند.
روزی مردم به منزل ایشان رفتند. به مادر او گفتند: دقت کردید فرزندتان حال و روز خوبی ندارد و سخنانش طبيعي نیست.
مادر گریهکنان گفت: مادرش بمیره براش! آره، از روزی که برگشته، دیگه منو مادر صدا نمیکنه، به من میگه فالوده.
در عهد حضرت عيسي(علیه السلام) شخصي مادر پيرش را در زنبيلي میگذاشت و هر جا میرفت، همراه خودش میبرد. روزي حضرت عيسي او را ديد، به وي فرمود كه آن زن کيست؟ جوان گفت مادرم است. فرمود او را شوهر بده. گفت پير است و قادر به حرکت نيست. پيرزن دستش را از زنبيل بيرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت اي بيشرم! تو بهتر میفهمی يا پيغمبر خدا؟!(1)
زني دفتر يادداشتی همسرش را گرفت ديد نوشته:ی شخصي خواست مادرش را در بازار بفروشد. مردم او را ملامت کردند و از مقام مادري برایش سخنها گفتند. او خندید و گفت: قیمتی رويش میگذارم که کسی نتواند بخرد. برخی از مردها با شنیدن ازدواج متعدد و موقت، قند در دلشون دلشان آب میشهشود، اما نمیدانند که شرایط انسانی، اخلاقی، اقتصادی، و روان روانشناختی آن سخت است، سخت..
بعد از خواندن متن زن نگاهي به شوهرش كرد، سپس خندید و گفت: جالب بود، ولي شکر خدا که شرایط اقتصادیت خوب نيستی. اصلاً الهی خدا فقیر و دربهدرت کنه.!
به علما خبر رسید که همسر يكي از مراجع یاو را در منزل کتک میزند. از ایشان ماجرا را پرسیدند، گفت: درست است.
گفتند: خُب طلاقش بده.
گفت: این از جوانی مشکلاتی داشته، طلاقش بدهم کسی را ندارد از او مراقبت کند؛ خدا هم گفته اگر تلخیها را تحمل کنید، به شما جایزه و پاداش میدهم. من هم این تلخی را تحمل میکنم. در ثانی، ما که وقت نداریم ورزش کنیم، با کتک او، یک ورزش اجباری هم میکنیم.(2)
زنان بیوه هم دل دارند و حق زندگی. جرم یک زن چیست که بعد از مرگ شوهرش باید یعمري تنها زندگی کند و گاهي حتي فرزندانش به او سر نزنند؟
زن بیوهای در یک قرضالحسنه برنده شد. به او گفتنید: تو رو مكه بفرستيم يا شوهرت بديم؟
گفت: خونه خدا كه فرار نميكنه!
حاجآقا کافی(رحمة الله) به شوخی میگفت: وقتی روی منبر از ازدواج حرف میزنمند.، پیرمردها بیشتر از جوانان آب و از لب و لوچهشان سرازیر میشود.
اساتید از آیتالله بهجت نقل میکردند که: شب زودتر بخوابید و سحر خیز باشید. و شب وقتتان را برای خانواده بگذارید. زماني كه بعد از درس و بحث به خانه برميگردید، کتابهايتان را پشت در بگذارید، البته مراقب باشید دزد آنها یرا نبرد.
بلكه بزرگان حوزه ميگويند: هر كه شود تعطيل او تحصيل، شود تحصيل او تعطيل.
خدا مرحوم کافی را رحمت کند. ! بارها ميگفت: چي کار کنم؟ نمی تونم روی منبر شوخی نکنم.! یشبي دیدم یک زنی برهنه داره تو كوچهی میدود و شوهرش دنبال اوست میدود و داد ميزندی: نرو، بایست.
اما زن جيغ میزد و میگفت: زن نجیب به درد تو يكي نمیخوره.
خطيبي روي منبر گفت: هر كي از خانمش راضي نيست، بلند بشه سرجاش بايستد، . همگي به غير از يك نفر جمگي باپاايستادند، . با تعجب نگاه گفت: بهتره نيمه خالي ليوان رو نبينيم، خدا رو شكر يك نفر نشسته و است از همسرش راضيه. هنوز حرف حاج آقا تمام نشدهگرم صحبت بود كه آن مرد با ناله فرياد برآورد، : اما حاج آقا! خانمم زده پامو شكسته؛ من رو ببخشيد نتونستم بايستم پاشَم.
یاایُّتها المعشوق! بعد از السلام و الاحوال پرسی، أنا امیدوارم که مزاجُک عینُ الصحتِ و السلامت باشد. اگر أنت از أحوال أنا خواسته باشی لاملالَ لی به جز فراقِک، که آن هم إنْ شَاءَ الله تعالی فی همین أیام ديدارُنا حاصل شود. باری یا ایُّتها العزیزة، أنا فی آتش عشقک کمثل الماهیتابة سوزانٌ! و جلز و ولزي درآمده. فی کل شبها که أنا سرم را علی المتکا میگذارم، أشکی کمثل الرودخانه جاریة علی البستر و آه سوزانی بسوی آسمان یصعد. الهی أنا قربان انت بروم. أنا قسم میخورم بجانی و بجانک که فی کلِ شبها ابداً خواب فی چشمانی لا یدخلُ و الی الصبح بیدارم و فی هجرِک ميگدازم.
(***)
بخدا لون و رنگم مِن هجرانِک کالزردچوبة صارَ أصفراً و قلبی کلآلبالو اصبحَ أحمراً. هرچه النامهجات العاشقانة بسوی أنت أُرسلُ، لاجوابَ دریافتٌ. گویا أنا را آدم لاتُحسابين! بجانک أنتِ که مِن جان الحقیر عزیزترٌ، قلبی فی فراقِک مجروحٌ و بابُ قلبی بروی ماه انتِ مفتوحٌ. أنا نمیدانم که چرا از من فرارٌ! در صورتی که أنا مِن عشقک بیقرارٌ. گویا لارحمَ و لا مروتَ فی قلبک! انا الجوانُ الباسوادُ و صاحبُ المعلوماتُالکثیرة. با تمام این احوال حاضرم حلقةالعبودیت و الچاکری ترا فی الگوشم آویزاننا! إرحمی، إرحمی! یعنی رحم کن نگذار مِن جفائک خودم را با اربع نخود تریاک أنْ أقتلَ.
(***)
أنا دیگر طاقت الفراغ ندارم و به وصالک مشتاق، ولی خداوند ما جعلَ مثقالَ ذرة وفا فی وجودک! أنا تا ثلاث ماه دیگر مرتباً هر هفته یک النامة العاشقانة برای أنت مینویسم! تا بحال زارِي بنگري و چنانچه باز هم به دردم نرسی آنقدر اشکی سرازیرٌ تا جان به جان آفرین تسلیمٌ!
از طرف: الجوان الآشخور السرباز؛ آنکه مِن الفراقک اصبح زردا و لاغراً، الجوان العاشق الضعیف النحیف المسکین المستکین. إلی الدیدارالآجل. (1)
1) سایت انجمن گفت وگوی دینی
خانم بیوهای به یك حاجی بازاری گفت: ببخشید شما که مسجد میروید و با مسائل شرعي آشنا هستيد، ميخواستم بپرسم اشکال دارد من با مردان نامحرم دوست بشوم؟ بدجوري احساس تنهای میکنم. بچههام سال به دوازده ماه بهم سر نميزنن.
حاجی گفت: أستغفرُالله! به حرف شيطون گوش نده و جهنم رو برا خودت نخر.
گفت: اگه بخواهم زنت بشم چهطور؟ راه داره؟
حاجي گفت: ای کلک! میخوای بری بهشت؟
جواني نزد پيري كه همسرش مرده بود رفت تا با او درباره ازدواج و همسرگزيني مشورت كند. پیرمرد بعد از راهنمايي گفت: يه مادر و دختر میشناسم بيا هر دو برويم خواستگاري. من دختر رو میگیرم و تو مادر رو.
جوان با ناراحتي گفت: بيانصاف؛ منِ جوون، پيرتره رو بگيرم و تو دختره رو؟!
پیرمرد با لبخند گفت: چون من تجاربم رو به دختر كه تجربه كمتري داره، منتقل كنم و تو هم از مادر او كه باتجربهتر است تجربه كسب كني.(1)
آقاي خوشخيال ميگفت: يعني ميشه من چهار تا زن بگيرم، يكي از يكي بهتر و زيباتر و مهربونتر باشن و همگي با من مهربون باشن، دوسم داشته باشن و خودشونم اجماعا با هم رابطه مسالمتآميز و خوبي داشته باشن، منم بهشون بگم عيالات متحده!
گفتم: الأبل في الخواب بيند الپنبة الدانة گهي لُپ لُپ خورَد گهي سُك سُك.(2)
برخی از ابواب فقه خشک است و برخی شیرین. برخی از پیرمردان خوشذوق به درس نکاح، علاقه وافري دارند؛ میگردند ببینند کجا نکاح تدريس ميشود، دوستانی را خبر میکنند و با هم در آن درس شرکت میکنند؛ گفتهاند: وصفُ العیشِ نصفُ العیش.
فردي رفت نزد كفبيني از او پرسيد به نظر شما اين خواستگار، من را ميپسندد؟ كفبين گفت: نهخير. او با تعجب گفت: ولي شما كه اصلا به كف دستم نگاه نكرديد؟! كفبين در پاسخ گفت: قيافهات را كه ديدم. اينجا از روانشناسي چهره استفاده كردم.
رئيس مجلس: ازدواج مدتدار و مجدد و متعدد مردان صحيح نيست.
دولتمردان و دولتزنان همه با هم: صحيح است، صحيح است.
عالمي عاشق زيارت حضرت معصومه(علیها السلام) بود. سحرگاهان پشت درب حرم میایستاد تا در باز شود. شبي از شدت سرما عبا بر سر كشيده و پشت در منتظر بود. مردي به خيال اينكهی او خانم است، نزديك میرود و میگوید كه ببخشيد خانم! صيغه میشوید؟ ايشان كه بسيار شوخ بود، محاسن سفيد و بلندشان را از لاي عبا بيرون میگذارد و میگوید: بله!
مطلبي هم از فرزند يك طلبه بنويسيم. نقاشي مي كشيد و پيوسته ميگفت: دارمنقاشي
بابا رو ميكشم.
منتظر ماندم تا نقاشياش را آورد. يك نفر پشت كامپيوتر در اتاق مطالعهاش نشسته و كمي از موهاي وسط سرش ريخته بود و صورتش هم اصلا پيدا نبود. با تعجب گفتم: پس صورتش چرا مشخص نيست. اين چه نقاشي عجيب و غريبيه؟!
با لبخند تلخي گفت: خب، روزا كه نيستين شبا هم تو اتاقتون هستين، اگه در هم باز باشه فقط پشت سرتون رو ميبينيم، نه روي ماهتون رو!
به خودم آمدم و تصميم گرفتم وقت منظمي را هم براي همنشيني با خانواده قرار دهم. آن شاعر گفته بود با ما منشين، وگرنه رسوا شوي، ولي ناهمنشيني و فقر تبادل كلامي و تعامل عاطفي بين اعضاي خانواده ممكن است سبب مشكلات رواني و رسوايي شود. بزم شبانه اعضاي خانواده مانند نخ تسبيح سبب پيوند عاطفي ميشود.(1)
1) . از مؤلف؛ نيز ر.ك: «كرسيدرماني» وبلاگم( زندگي آرام)، يا ماهنامه قدر شماره70، 1392.
عشق بيترمز مثل ساعت شنی میمونه. هم زمان که قلبتو پر میکنه مغزتو خالی میکنه.
پدر دختر به جوان گفت: ميخواهي داماد بشي؟ گفت: بله. گفت: خونه داري؟ گفت: نه. گفت: ماشين داري؟ گفت: نه. گفت: هنر داري؟ گفت: نه. گفت: معافي سربازي داري؟ گفت: نه. با تعجب گفت: پس تو چي داري؟! گفت: من فقط آمادگي دارم.
براي دوچرخه فرزندم يك بوق شيپوري خريدم. كيفم همراهم نبود. آن را در جيب قبايم گذاشتم و براي نماز جماعت مسجد رفتم. مشغول نماز كه شديم، هنگام ركوع و سجود، با خم و راست شدنم بوق به صدا در ميآمدی.
با سختي زيادي بعد از يكي دو ركعت توانستم از جيبم بيرون بياورم. من به هر جان كندني بود، خندهام را كنترل كردم، ولي متأسفانه برخي نمازگزاران مُردند، البته از خنده.
امان از دست اين جمعيت «اُناث»، اناث به معناي زنان است. اين كلمه، خيلي شبيه كلمة «اثاث» است، شايد به همين دليل باشد كه اغلب زنان، عاشق اثاث و خريدلوازم لوكس و خانگياند. دختركي به باباش گفت: بابايي! چرا شما ميگين رهبر فرزانه ايران، مگه او فقط رهبر دوستم فرزانه، دختر ايران خانه؟! رهبر ما هم هستن.
وقتي دختركوچكي اينقدر حساس باشد، بعيد نيست اين اتفاق بيفتد:
خانمي رفت بانك، مأمور بانك گفت: خانم پول را به حساب جاريتون بريزم؟
با اخم گفت: چرا جاريم؟! مگه خودم مُردم! به حساب خودم بريز. چه حرفا!
مقام معظم رهبری دام ظله درباره همسرشان میفرماید : «ایشان حتی یک بار از وضع سخت زندگی و هنگامی که در زندان به سر میبردم گله نکردهاند.» يكي از بستگان ايشان ميگويد یروزي سر سفره نشسته بوديم، ، وقتی همسر آقا آمدند آمدند، با شوخی و احترام زيادي فرمود:
«برای سلامتی حاج خانم صلوات بفرستید..»(1)
1) . حسن صدری، حسن، حکایت نامه سلاله زهراء، ص 108، هفته نامه جبهه اولین شماره نشریه..
عوامل نشاط و شادي
امام صادق(علیه السلام)فرمودند:
نشاط و شادابي در ده چيز است:
قدم زدن، سواري، در آب غوطه خوردن،
به سبزه نگريستن، خوردن و آشاميدن، به زن خوش سیما نگاه کردن(همسر)، آميزش، مسواك زدن، سر را با خطمي در حمام و جز آن شستن و با مردمان هم سخن شدن.
امام صادق(علیه السلام):
النُّشْرَةُ فِي عَشَرَةِ أَشْيَاءَ فِي الْمَشْيِ وَ الرُّكُوبِ وَ الِارْتِمَاسِ فِي الْمَاءِ وَ النَّظَرِ إِلَى الْخُضْرَةِ وَ الْأَكْلِ وَ الشُّرْبِ وَ النَّظَرِ إِلَى الْمَرْأَةِ الْحَسْنَاءِ و الْجِمَاعِ وَ السِّوَاكِ وَ غَسْلِ الرَّأْسِ بِالْخِطْمِيِّ فی الحمام ِوَ غیره وَ مُحَادَثَةِ الرِّجَالِ
(دانشنامه احاديث پزشكي، ج1، ص 98)
«هر که شود تعطیل او تحصیل،
شود تحصیل او تعطیل.»
بنا بر تحقيقات و پژوهشهاي چندساله بنده شوخی و خنده شامل اين اقسام است:
زورکی: از بیرغبتی و برای دلخوش کردن طرف مقابل است.
ریزکی: خنده و شوخی نُقلی و جمع و جور که به موقع بیان شود کوتاه و مختصر و به جاست. به شوخي افراد با سياست، كياست و زيرك هم گفته ميشود.
زیرکی: شوخی فرد زیرک كه با آن خواسته خودش را مطرح میکند.
زير زيركي: اين هم نوعي از شوخي افراد باهوش و زيرك است؛ ملاعبه و مداعبه كه از مستحبات روابط زناشويي است و رعايت نكردنش سبب سرد مزاجي زن و نارضايتي زناشويي ميشود.(1)
زوزكي: افرادي كه حال و روز خوشي ندارند و يا سرما خوردهاند، ولي شادي و خوشي آنها در لحظاتي بر ايشان غلبه ميكند و با زوزه مي خندند. اتفاقا ضدويروس است و آنتي بيوتيك قوي است، سيستم ايمني را هم قوي ميكند.
فشارکی: خندهای است که برای کنترلش زحمت زیادی باید بکشیم آن هم معلوم نیست بتوانیم مهارش کنیم.
«اگه یه خر تو رو بوس کنه، بهتر از اینه که یه بوس تو رو خر.»
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك
7.خرکی: در پی شوخی خرکی ایجاد میشود، مانند شوخي دوربينهاي مخفي، البته اگر بدون در نظر گرفتن بيماري قلبي عروقي و تيپ شخصيتي افراد انجام شود. نيز عدهاي از اين شوخی برای فریب دادن و خر کردن دیگران از آن استفاده میشود؛ از نظر روانشناسي تبليغات، شوخي و لبخند فروشندگان (بهخصوص خانمها) براي به دام انداختن مشتريان سادهدل، نوعي شوخي خركي است. به همین دلیل هشدار دادهاند:
«اگه یه خر تو رو بوس کنه، بهتر از اینه که یه بوس تو رو خر.»
1) . مرحوم دهخدا از اين شوخي به شوخيِ زير لحاف ياد ميكند.
دروغکی: براي خنداندن لحظهاي ديگران به دروغ كه گناه بزرگ است پناه بردن. و اين وقتي است كه براي ما رضايت بندة خدا مهمتر از رضايت خدا باشد.
سُرخکی: شوخی و خنده فرد كمرو و يا باحيا كه مانند لبو از شرم سرخ میشود.
بمبکی: خنده و شوخیای که قابل کنترل نیست و مثل بمب منفجر میشود. يا شوخي كه يكباره كل مجلس را به خنده واميدارد.
شُلکی: این شوخی از افراد شل صادر میشود.
سفتكی: شوخیای که از افراد جدی و باوقار ساطع میشود.
الکی: شوخیای که از افراد الکی خوش بروز پیدا میکند.
دلقکی: این نوع شوخي و خنده از افراد دلقک میجوشد. افرادی که حرمت و ارزش والاي انساني خود را تخریب و لجنمال میکنند تا دیگران بخندند.
پولکی: این نوع شوخی از افرادی ظاهر میشود که پول میگیرند تا دیگران را بخندانند و نیز از افرادی که پول میگیرند، برای گرمی مجلس الکی بخندند.
بنگکی: خنده و شوخی ناآگاهانه، مخصوص افراد بنگی و حشیشی.
مستکی: شوخی و خنده بيجهت افراد مست لایعقل.
عقلکی: شوخی فلسفی، افراد حکیم و عاقل.
گُلکی: این شوخي و خنده معصومانه، ریشه دارد در فطرت پاک نوزادان و بزرگان وارسته که مانند گل پاكاند.
گِلكي: افراد، شكايت و گله تلخ خود را در لعابي شيرين بيان ميكنند.
پاچه خارکی: پاچه خاری به فرد امکان میدهد که از مسیرهای که گذر از آنها برای دیگران سخت و یا غیر ممکن است به راحتی عبور کرده و به مقصد خود برسد. خنده پاچه خارکی مخصوص پاچهخاران متملق و چاپلوس و بادمجان دور قابچینان است.
پفکی: شوخي و خنده افراد چاق و لُپ گنده را گويند.
ترسکی: گاهي از ترس ميخنديم و گاهي به ترس ديگري ميخنديم و گاهي چون از كسي ميترسيم باید چون او میخواهد برايش بخنديم.
شوتکی: شوخیای که از افراد پرت، شوت و بيخبر از همه جا بروز پیدامیکند شوخی بیمزه و بیموقع.
یواشکی و دزدکی: مکان، اجتماع و یا آداب و رسوم اجازه نمیدهد، ولی فرد یا افرادی بنای خنده و خوش بودن و شوخی دارند. برخي از ذوقي مسلكان اين را نوعي شوخي ريزكي يا ريز ريزكي يا ريزِ زيركي يا زير زيركي يا زير ريزكي ميدانند.
جدّکی: شوخیای است که نم نمك تبدیل به جدی میشود. گفتهاند شوخی شوخی جدی میشود. از این دوگونه میشود برداشت کرد: برداشت رائج این است که شوخی شوخی کار به مشاجره و زد و خورد کشیده میشود. برداشت دیگر اینکه گاهی شوخی شوخی میشود کارهای جدی کرد. مثلا فردی که از روی شوخی روزی سه صفحه شعر میخواند یا با دوستش عهد کرده روزی 10 صفحه کتاب بخواند ... . بله، اندک اندک جمع گردد وانگهی دریا شود. اين قسم دوم، بدون شوخي عرض ميكنم، يكي از تكنيكهاي روانشناسي يادگيري و خلاقيت است.
پیامکی: شوخی است كه سوار امواج الکترونیک و با قايق گوشی همراه براي محبوب ارسال ميشود.
چَتکی: شوخی است که افراد با امواج الکترونیک و با قايقِ چت ديداري يا نوشتاري يا شنيداري يا تركيبي از اينها براي هم ارسال ميكنند. به شوخی پیامکی و چتکی، شوخی جِتکی هم میگویم چون به سرعت جت به سوی طرف مقابل میرود.
چشمکی: این نوع با لطافت و ظرافت و اشاره و غمزه همراه است. نوعي از شوخي زيركي و زير زيركي است.
کشککی: خنده و شوخی کشک فروش؛ نیز نوعی از شوخی الکی و پشمکی.
شِکلکی: شوخیهای که با ادا و شکلک و گاهی میمونوار براي مسخره كردن ديگران رخ مینماید. از توفيقات اين افراد اين است كه خودشان نميتوانند قيافه مسخرة خودشان را در آن وضع ببينند.
جفتکی: انواع مختلفي دارد، بايد ديد كجا و كي و چه كسي استفاده ميكند. برخي اعتقاد دارند نوعي خنده و شوخی زير زيركي است. نیز شوخیهای مخصوص دو دوست صمیمی كه گفتهاند: «بينَ الأحبابِ تَسقُطُ الآدابُ»؛ بين دوستان، تكلفات و آداب دست و پا گير برداشته ميشود. نیز به نوعی شوخی خرکی گفته میشود که افراد به هنگام شوخی به هم لگد و جفتک هم میزنند.
پشمکی: خنده و شوخی لحاف دوز و پشمک فروش. برخی از طنز مسلكان اعتقاد دارند كه اين شوخي، نوعی از شوخی الکی است.
سيخكي و زنبوركي: برخي از شوخي براي زخم زبان و نيش زدن به ديگران استفاده ميكنند.
زوزكي سُرفَکی: شوخیای که به قهقهه میانجامد و با زوزه و سرفههای مکرر قاطی و پاطی میشود. برخي از طوائف آن را نوعي شوخي زوركي ميدانند.
قلقلكي: شوخي يا خندهاي كه با قلقلك عارض ميشود.
شورکی: این قسم وقتی متولد میشود که شوخی از حد بگذرد و مزه شوخي از بين برود.
تركيبكي: گاهي خنده و شوخي تركيبي از شوخيهاي مختلف است مانند خنده و شوخي ريزكي با زيركي يا تركيب ريزكي با زير زيركي يا ريزكي زوركي زيركي و... است.(1)
گویند دو نفر به نامهای باقر و طاهر با هم رفیق بودند.
روزی طاهر به باقر گفت: اگر الفِ باقر برداشته شود، چه میشود؟
باقر گفت: آن حیوانی میشود که فضلهاش طاهر است.(2)
آيتالله بهجت(رحمة الله) خيلي كمحرف بودند. سؤالات را زيركانه، مختصر و جامع پاسخ ميدادند. گاهي هم ضمن پاسخگويي مزاح ميكردند. روزي شخصی از ايشان سؤالی پرسید. ایشان گفت: الان وقت ندارم.
او گفت: سؤالم کوتاه است.
ایشان فرمود: جوابش هم کوتاه است؟او گفت: بله.
آيتالله بهجت خنديد و گفت: اگر چنين است، پس حتماً جواب را میدانید.
پالاندوزه به بچهاش میگفت: بچه جان! خوب نگاه کن ببین من چه کار میکنم. این میراث را من به گور نبرم. دقت نکنی، فردا نمیتوانی تو جامعه درآمدی داشته باشی و زندگیات را اداره کنی. پالاندوزی یک دریا علم است، آخوندی نیست که هی حرف بزنی.(1)
گویند در روزگاران قدیم نامهای برای مردی آمد، ولی او سواد خواندن نداشت. مرد نامه به دست از این سو به آن سوی و از این کو بدان کوی میگشت تا شاید کسی را بیابد تا نامه را برایش بخواند. روزهای زیادی مرد دنبال فرد باسوادی گشت تا بالاخره به او گفتند: در فلان جا مردی مکتب دارد و درس قرآن میدهد.
او به اتفاق جمعیت زیادی به سراغ آن مرد مکتبدار روانه شدند تا به او رسیدند. همه به آن مرد نگاه کردند تا ببینند او چگونه از یک تکه کاغذ زبان آدمی را میفهمد و میخواند. سکوت همه جا را فرا گرفته بود ... تا اینکه سکوت با صدای خواندن مرد مکتبدار شکست.
مردم که شاهد این منظره عجیب بودند، از روی تعجب همگی گفتند: آ (علامت تعجب) خوند (خواند). به مرور زمان آ خوند به آخوند تبدیل شد. برخی هم به آخوند، ملا میگویند. ملاّ از ملأ است، یعنی پر؛ برخلاف خلأ یعنی خالی. ملاّ به کسی گویند که ذهنش پر اندیشه است؛ کلهاش پوک نیست.(2)
1) . البته عالم رباني بيش از گفتار بر رفتار خود تکيه دارد و عملگراست و اگر دورش بعداً شلوغ شده، مردم با دیدن اینکه او اهل عمل است، سراغش رفتهاند و با اصرار مردم است که لب به سخن ميگشاید. خدا رحمت کند اساتيداخلاق و مردمي مانند آیات عظام میانجی، مشکیني، مجتهدی تهرانی، مرواريد، کشمیري، طباطبای، بهجت، و... را که حتي زندگی خاموش آنها هم فانوس روشنگر راه زندگی ماست.
2) . تشبيه، عصاره جمله عادي و تمثيل، عصاره تشبيه است. استعاره، عصاره تمثيل است و عصاره استعاره، نماد است. نماد مانند مُلتي ويتامين است به همين دليل دشمنان نمادهاي اسلامي را ميسوزانند و نمادهاي قلابي و جعلي ميسازند. لطيفههاي ملانصرالدين و مانند آن را كه من و شما با ذوق تعريف ميكنيم، نمادسوزاند. اين لطائف در زمان قاجار با مكر استعمار ساخته و پرداخته شد. در كلمة ملا نصرالدين، سه نماد وجود دارد: ملا، نصر(كلمهاي قرآني)، الدين. آيا حال ما حاكي و يادآور داستان خر برفت و خر برفت نيست؟ با ذوق، لطيفههايي را ميگوييم كه فرهنگ ما را ويران ميكنند. ر.ك: محمدحسين قديري، تمثيلات روانشناختي، ص50.
حاجآقا رحماني را به پدرم معرفي كردم و گفتم: خيلي خوشمشرب و كتاببازه.
بابام با تعجب گفت: كتاببازه؟!
گفتم: يعني هم خيلي عاشق كتابه و هم دائماً كتابش بازه و مشغول مطالعه است.
تابستان گرمِ قم كه تمام شد به شهرمان بازگشتم. يكي از دوستان قديمي را ديدم گفت: تابستان قم چه ميكردي؟ من هم به مزاح گفتم: عرق.
پرسيد: با اين شهريه كم طلبگي چگونه زندگي را ميگذراني؟! گفتم: با نويسندگي.
با تعجب گفت: اي كلك! نويسنده هم هستي و ما خبر نداشتيم؟! گفتم: بله، ماه به ماه براي بابام در نامه يا پيامك مينويسم، وضع ماليام خوب نيست، برايم پول بفرستيد
وقتی استاد نام یکی از دانشمندان علم نحو، مانند ابنعصفور یا اخفش را میآورد، عدهای از همکلاسیها به یکی از بچهها نگاه میکردند و میخندید. استاد که از این موضوع تعجب کرده بود گفت: ببینم، چرا نام هر دانشمند نحوی را که میآورم، شما چند نفر به هم نگاه میکنین و میخندین؟! یکی از آنها با لبخند گفت: ما با هم درس ادبیات را بحث میکنیم و برای اینکه با درس بهتر انس بگیریم، قرعهکشی کردیم و به هر نفر، یک نام از دانشمندان را دادیم. مثلاً احمد شده ابن عصفور.(1)
بهش هم میاد؛ چون ریزه میزه است. رضا شده، اخفش. البته بماند که به شوخی به ما میگه شما بُزم هستید(2)
و سعید که از همه ما مسلطتره و مدیریت بحث را به عهده داره، شده ابنمالک.
به شوخی میگفت: شرّ مطلق نداریم. صدام مؤسس بسیج و بنیاد جانبازان و ... است چرا قبل از حملة او به فکرمان نمیرسید از این نهادها و سازمانها تأسیس کنیم؟
استاد: لغتهای درس گذشته را دوره میکنیم. علی! بگو ببینم عربها به تولهسگ چه میگویند؟ او که نمیدانست، بلافاصله گفت: چیزی نمیگین، صبر میکنن بزرگ که شد اون وقت بهش میگن کلب.
استاد: اساتيذ يعني چه؟
شاگرد: معلوم است عصايي كه تيز است.
استاد خندید و گفت: این را که بلد نبودی، سؤال دوم رو جواب بده: گاو چی میشه؟
شاگرد مکثی کرد و گفت: گاو که اسمش روشه، بعید میدونم چیزی بشه، ولی بز یه چیزی میشه؛ چون همبحث اخفش بوده.(1)
شوخي با اين دانشمند ابوريحان بيروني: اول اینکه دم در بده بفرماید تو تا ابوریحان درونی شوید. دوم اینکه شما دم مرگ از دانشمندی سؤالی پرسیدید و گفتید: «بدانم و بمیرم بهتر است یا ندانم و بمیرم؟» من بودم میگفتم: «بدانم و بمیرم بهتر است یا بمیرم و بدانم.» چون اولا هر دو جمله من مثبت است و انرژی مثبت میدهد. ثانیا بعد از مرگ همه علامه دهر میشویم. امیرمؤمنان على(علیه السلام) فرمود: النّاسُ نِیامُ إذا مَاتُوا اِنْتَبَهُوا(2)مردم خوابند، هنگامى که بمیرند بیدار مىشوند.
ميرزاي قمي با فتحعلي شاه در خزینه حمام (چیزی شبیه جکوزی فعلي) بودند.ميرزا گفت: ببینم الان تو سرمایهدارتری یا من؟
شاه گفت: من.
ميرزا گفت: تو همه لباسهایت رو تو رختکن درآوردی، ولی من علمم رو آوردهام.
1) . اخفش یکی از علمای علم نحو است. معروف است او برای اینکه بهتر یاد بگیرید. روبهروی بزی می نشست و اطلاعاتش را برای او بازگو میکرد. در حوزههای علیميه طلاب، ابتدا دروس را خودشان مطالعه میکنند و بعد آن را با همبحثان خود مباحثه میکنند. از نظر روانشناسی یادگیری، این کار اثر زیادی در یادگیری و یادآوری اطلاعات و تثبیت محفوظات (ارسال به حافظه بلندمدت) دارد.
2) . مجموعه ورام، ج1، ص150.
يكي از اساتيد فلسفه حتّی شوخیهایش هم فلسفی و بانمک بود.
میگفت: کارهای حوزه هم بر عکس شده.
طلاب گفتند: چهطور مگه؟
گفت: در هر بخش شورای مدیریت حوزه یبرویم، از ما عکس میخواهند. البته جدای از شوخی، سازمانها و ادارههای اسلامی اگر مانند غربیها عمل کنند، به درد نمیخورند و باید فاتحه آن را خواند.
فرزندم گفت: بابا! چرا موهای وسط سرت ریخته؟
گفتم: نمیدونم شاید به خاطر اینکه پژوهشگرم.
طنّازی گردو میشکست. گردوی از زیر سنگش جست و ناپدید شد. گفت: سبحان الله! همه چیز از مرگ میترسد.
شاگردان تنبل شب امتحان اين گونه دعا ميكند: اللهم اِجْعَلْ بغلَنا تلمیذاً خرخوناً، و اجْعَلْ اطرافنَا مراقباً گاگولاً!
شیخ بهای علم غیب داشته، در آن زمان میدیده که چت کردن میتواند سبب گناه شود و هشدار داده که اگر میخواهید نشاط داشته باشید، بروید کتاب «نان و حلوای» مرا بخوانید، چون با چت کردن و حلوا و حلوا گفتن دهنتان شیرین نمیشود:
هر چت(1)از حق باز دارد ای پسر!
نام کردن، نان و حلوا، سر به سر
گر همیخواهی که باشی تازهجان
رو کتاب نان و حلوا را بخوان
1) . هر چه تو را.
آقا امام رضا(علیه السلام): کسى که توفیق از خدا بخواهد و کوشش نکند، خود را مسخره کرده.
معلم پرسيد آيا كسي آيهاي از حفظ است؟ کودک زيركي چنين میخواند: وَ اِنَّ عَلیک الَّلعنَةَ اِلی یومِ الدینِ(1)
و تا روز قیامت لعنت بر تو خواهد بود.
معلم عصبانی شد و گفت: علیک و علی والدَیک؛ بر تو و پدر و مادرت باد.
کودک گفت: كتاب من «علیکَ» دارد و «علی والدَیک» را اضافه کنم؟!
هنگام خواندن متن كتاب استاد از يكي پرسيد: طُفتُ يعني چه؟
گفت: خب زشته، من نميگم.
اصرار کرد: باید بگی.
جواب داد: يعني تف كردم.(2)
یروزي با دوستمی رفتیم تا از مدیر مدرسه مرخصی بگیریم. دم دفتر مدیر که رسیدیم، دوستم سریع زد به من و گفت: برگرد. نرو داخل. الان وقتش نيست.
گفتم: چرا؟
گفت: ای بابا! ینگاهی به مدیر مدرسه بکن. غلط نکنم با زنش دعواش شده. اخمهاش بدجوری تو همه. اوضاع مناسب نیست. بریم کمی قدم بزنیم و برگردیم.
نگاهي به مدیر کردم. حق با دوستم بود؛ واقعاً اخمو و ناراحت بود. رفتیم توی حیاط مدرسه کمی قدم زدیم. تا اینکه ناخودآگاه مقابل پنجره مدیر قرار گرفتیم. دوستملبخندي زد و گفت: بزن بریم؛ الان وقتشه.
رفتیم داخل اتاق. یکی از دوستان قديمي مدیر بعد از مدتها به دیدن او آمده بود. بسیار خوشحال بود. درخواست مرخصی همان، دادن مرخصی همان.
پارسال که دروس مقدمات را تمام کردم، تازه فهمیدم نظام درسی حوزه کارآمد نیست. باید کاری میکردم که حوزه تکانی بخورد و این شیوه سنتی مکاسب و رسائل خواندن ور بیفتد. اولین راهش این بود که به نشانهی اعتراض در کلاسها شرکت نکنم. با شروع سال تحصيلي همان وقتی که طلبههای چشم وگوش بسته میرفتند توی کلاسهای سطح شرکت میکردند من افتادم دنبال پیدا کردن یک همبحث خوب. میخواستم روی پای خودم بایستم و خودم درسها را بخوانم. باید با کسی درس میخواندم که فکرش با من بخواند که دو تای در آینده حوزه را متحول کنیم. يک سال، در همین تحقیق و تفحصها گذشت و امتحانهای خرداد شروع شد. موقتاً به کتابهای تلخیص اکتفا کردم. به نظرم برای شروع انقلاب و تحول در حوزه باید از همین نقطه شروع کرد. امتحانها را یکی در میان قبول شدم. اما نه امتحان ملاک است و نه من عین خیالم.
تابستان که گذشت و درسها شروع شد، من به حرکتم و اعتراضم با جدیت بیشتری ادامه دادم. در سال جدید علاوه بر اینکه صبحها دنبال همبحث میگشتم، اعتراضهایم را به نشستهای شبانهی طلبگی در حجرهها تعمیم دادم و تا اذان صبح در کنار چای خوردن و تخمه شکستن، به صورت جدی و عمیق نظریههایم را در باب ایجاد تغیر و تحول در نظام درسی حوزه به گوش طلبههای چشموگوش بستهی دیگر رساندم.
تا اینکه در یکی از برنامههای خیابانگردی تحقیقاتی خودم، به تابلوی برخوردم که نشان میداد تشکیلات مفصلی پیگیر تحول در حوزه است. آنجا بود که فهمیدم غیر از من، کسانی به فکر تحول در حوزهاند. وقتی برای مذاکره وارد مجموعه شدم، این عبارت از مقام معظم رهبری به چشمم خورد که فرموده بود:
تحول يعنى چه؟
حوزه میخواهد چه كار كند كه اسمش تحول باشد؟اگر تحول را به معناى تغيير خطوط اصلى حوزهها بدانيم، مثل تغيير متد اجتهاد، قطعاً اين يك انحراف است. تحول است، اما تحول به سمت سقوط.(1)
1) . ر.ک: منادی، اولین نشریه فرهنگی حوزه.
طلاب به كسي به خاطر مسافرت درسش را خوب آماده نكرده به مزاح ميگفتند: المسافرُ كالمجنونِ؛ مسافر مانند مجنون است. يا میگويند: المسافرُ مجنونٌ؛ مسافر خود مجنون است؛ چون مجنون به كسي میگویند كه ذهن و عقلش پوشيده شدهاست و مسافر هم ذهنش با افكار مربوط به سفر پوشيده شده و در باغ (آموزش) نيست.
به اتفاق دوستان از آيتالله بهجت(رحمة الله) تقاضا نموديم كه اجازه بدهند تا از ايشان عكس بگيريم. ايشان بدون مكث فرمود: «سالبه جزئيه عكس ندارد.»(1)
استدلال، گاهی محکم است و گاهی آبکی و شلكي. طلاب موقع بحث و مناظرههای علمی وقتی میخواهند بگویند این حرف و استدلال آبکی بود، به شوخی ميگويند دليل محكمهپسند يا نادرشاهپسند بياور يا به كسي كه براي امري بديهي و روشن دليل ميآورد میگویند:
لب خندان خوش است اما نه چندان
گل از خنده خزان گردد به بستان
از کرامات شیخ ما چه عجب مشت خود باز کرد و گفت: یوجب
از کرامات شیخ ما این است شیره را خورد و گفت شیرین است
نادرشاه وارد شهري شد، ولی به افتخارش توپي شلیک نشد. با خشم سرباز را صدا زد و علت را پرسید.گفت: قربان به ده دلیل.
گفت: بگو.
گفت: یاول اينكه باروت نبود.
نادرشاه گفت: همین دلیل کافی است، برو.
1) . از نظر علم منطق، جملات چند دسته هستند. در بعضی، چیزی را برای چیز دیگر ثابت میکنند مثلاً میگویم: اسب حیوان است. در بعضی، چیزی را از چیز دیگر سلب میکنند مثلاً میگویم: آهن جاندار نیست. بعضی جملات کلی هستند مانند هر اسبی حیوان است یا هیچ آهنی جاندار نیست، و بعضی از جملات جزئی هستند مانند بعضی از پرندگان گوشتخوار هستند یا بعضی گلها خوشبو نیستند. به جملهای که هم جزئی باشد و هم چیزی را سلب کند میگویند: سالبه جزئیه، مثل بعضی گلها خوشبو نیستند. طبق قوانین منطق، بعضی از این جملات را میشود عکس کرد. مثلاً عکس جمله هر اسبی حیوان است که موجبه کلیه است، میشود بعضی حیوانات اسباند که موجبه جزیه است. اما جمله سالبه جزئیه را نمیشود عکس کرد. آیتالله بهجت6 هم برای اینکه هم مزاح کرده باشند و هم تواضع، خود را به سالبه جزئیه تشبیه کردن.
با آپارتمانسازي به سبك غربي چهقدر از معماري و سبك زندگي اسلامي فاصله گرفتهايم! اینها همه به يك طرف، ولي در اين خانههاي قوطيكبريتي آنچه بيشتر آبروي ما را هدف قرار ميدهد، مشرف بودن آنها بر هم از «نظرگاه» بيروني و توالت از «چشمانداز» دروني است. منِ فرهنگي بشخصه و بشخصيته با استفاده از توالت؛ نه خودش، بلكه واژهاش كه فرنگي است مخالفم. توالت فرنگي با داشتن دو واژه «توالت» و «فرنگ»، نماد و نمود غربزدگي كامل است، مگر اينكه بخواهيم به عنوان احترام به فرهنگ متمدن ليبرال دمكراسي غرب آن را «استعمال» كنيم. شايد سه واژه «مَوال»، «زورخانه» يا «اتاق فكر» معادل دقيقي براي توالت باشد، ولي قطعا مستراح براي اين سنخ از توالتها واژهاي نامتناسب است؛ چون همانطور كه خواهم گفت راحتي و استراحتي در توالتهاي آپارتماني محقق( مُحقَّق بخوانيد نه مُحقِّق) نميشود.
بله، ننه مردهاي كه نزد ميهمانان پاي در اين توالتها بگذارد، ديگر حاضر نيست بيرون بيايد، نه اينكه آنجا به او خوش گذشتهباشد، بلكه از شرم با خود خواهد گفت:
«كاشكي میشدندي از پنجره توالت فرار كردندي و در معرض عموم ظاهر نشدندي!»
ولي غصه نخوريد. پسته بخوريد؛ غم و غصه انسان را پير ميكند. اگر از بازي خلاقيت كه نوعي تفكر خلاقِ مربوط و مخصوص به همان اتاق فكر است كمك بگيريم ميبينيم كه درست گفته آن شاعر شيرين بيان و انگبين سخن كه:
جدا شد يكي چشمه از كوهسار، مشكلي نيست كه آسان نشود، مرد آن است كه در كشاكش دهر، نه آن كه عطار بگويد
بنابراين در توالت ميتوان با يك تير دو يا حتي سه چهار نشان بزنيم؛ ضمن رسيدگي به كار اصلي، با شنيدن سيدي آموزش زبان به وُكبيُولريها، سِنتنزها و اِستراكْچِرها توجه كنيم و براي يادگيري و تثبيت آنها را با صداي بلند تكرار كنيم. ازسويي هم، اذهانِ حاضران در آپارتمان مديريت ميشود. البته برخي هم شنيدن موسيقي جاز را توصيه ميكنند؛ چون تا دلتان بخواهد سر و صداي ناموزون و اشعار ناميزون دارد و احتمالا خاصيت موسيقيدرمانی؛ مُستريح(آرامبخش) است و ضد يبوست.(1)
1) . مؤلف
شب عروسیِ یکی از طلاب بود. برادرش که طلبه بود، آن شب هم کتاب در دست داشت. به شوخي به داماد گفتم: داداشتون برای مباحثه اومده یا عروسی؟! با لبخند گفت: من چند تا برادر دارم، ولي ایشان از برادران اهل کتاباند.
برخي از كتب حوزه مانند معالم الاصول، مختصرالمعاني و كفايه منبع براي مجتهدان است نه كتاب آموزشي. آخ بميرم چه گذشت برما، اگر طلبهاي مبتدي خوابش نميبَرد، يك صفحه از آن كتب منبع را به آنها تدريس كنيد، سه سوته بيهوش ميشه.
استاد: ناظر به چه کسی میگویند؟
شاگرد: کسی که باید حرف حساب بزند؛ نه زِرّ زیادی بزند و نه زیادی زرّ.(1)
حاج آقا به فرزندش زبان حال ساده را ياد میداد. فرزندش فراموش ميكرد كه هنگام سؤالي كردن s سوم شخص فعل را حذف كند. براي اينكه در ذهنش بماند گفت: در سوم شخص مفرد، حتما فعل بايد با s بيايد، ولي براي سؤالي كردن،dose بياور و s سوم شخص را حذف كن و علامت سؤال بگذار، مانند:
او با صداي دلنشين قرآن ميخوانَد. He recites the quran.
آيا او با صداي دلنشين قرآن ميخواند؟ ?Does he recite the quran
بعد گفت: dose در سوم شخص، همان do در بقيه اشخاص است، با اين تفاوت كه اينجا do، s سوم شخص را از فعل دزديد؛ به همين دليل شده: dose. همچنین در يك جمله يك s سوم شخص كافيه، dose اون s رو داره. فعل، ديگه اون s را نميخواد. ثانياً هيچ وقت ديدي، همزمان، يك كلاه و يك عمامه روي سرم بگذارم؟!
1) . مؤلف
دروس حوزه، خيلي طولاني است. عدهاي به ديدن استادشان رفتند. او با نوهاش بازي ميكرد. رو كرد به شاگردان و گفت: كودك خيلي زيركي است. بزرگ شد تشويقش ميكنم بياید حوزه. انشاءالله شما هم در خارج فقه و اصول او شركت كنيد.
مناظره آدابي دارد. خيليها فكر ميكنند، سماجت، لجاجت و صدای بلندشان در بحث و گفتوگو، نشانه حق بهجانب بودن و مستدل بودن گفتارشان است. گویند: فردي در زماني كه حوزه نجف رونق داشت، به نجف رفته بود. وقتی بازگشت، ادعا میکرد آنقدر هم كه ميگويند حوزه نجف قوي نيست. من با عالمان آنجا مناظره كردم و همه را شكست دادم. عالمي با تعجب گفت: اين ممكن نيست. گفت: حالا كه ممكن شده است. عالم پرسيد مگر چه روشی در مناظره داشتی؟ او گفت: آنها تلاش میکردند و دلیل میآورند، ولی من با یک جمله همه را باطل میکردم. راحت و خونسرد فقط میگفتم: كيگفته؟ نهخير، اصلاً هم اين طور نيست؟
در كتاب مردان علم در ميدان عمل اثر سيد نعمتالله حسينى، جلد پنجم آمدهاست: شخصى به شيخ مرتضى انصاري(رحمة الله) گفت: جمعى از من خواستند شرح فارسى بر نهجالبلاغه بنويسم، ولى گفتم كثرت مشاغلم اجازه چنين تأليفى به من نميدهد و چند عذر ديگر آوردم.
شيخ فرمود: مىگفتى سواد فارسى ندارم، جان خود را خلاص مىكردى.
نويسندهاي كتابش را به شيخ(رحمة الله) داد تا بر آن تقريظى بنويسند، ايشان هم نوشتند:
فيا مُضِيعُ عُمراً فى كتابتِه!
فلا اُضِيعُ عُمرِى فى قِرائتِهاي كه عمرت را در نوشتن آن ضايع كردي!
من عمرم را با خواندش ضايع نميكنم.
سخن مؤلف: راستش من هم قصد داشتم كتاب شوخطبعيهاي طلبگي را به يكي از بزرگان اخلاق بدهم تا برايش تقريظ و تمجيدي بنويسد. پس از خواندن بيت بالا حسابي ترسيدم و با خودم گفتم: بيخيال شو. ريسكش بالاست. از خير آن بگذر، بابا! (خنده).
ادعا میکرد صرف را خوبِ خوب خوانده. استاد گفت: احمد! بگو ببینم اُشتُرتُنَّ چه صیغهای است؟ احمد که هنوز این کلمه عجیب غریب را نشنیده بود، برای سبک کردن سنگینی نگاههای خندید و گفت: استاد! این اصلاً صيغه نیست، عقد دائم است.
برخی طلاب به افرادی که در ماه مبارک به دلایلی اول افطاری میخورند بعد نماز مغرب و عشا میخوانند، میگویند اینها طرفدار مکتب اصالت الوجود هستند؛ میگویند اول وجود مبارکم، بعداً سجود ربّ و مالکم.
نقل است علامه مجلسی در کنار کتابخانهاش، تعداد فراوانی سفره آماده کردهبود. هر کس کتابی از او امانت میگرفت، سفرهای نیز به همراه کتاب به او میبخشید و سفارش میکرد: وقت غذا خوردن، از سفره استفاده کن و کتاب را سفره مساز!
استادِ درس صرف، یاحمد را صدا زد و گفت: به دلخواه یک فعل ماضی را صرف کن.
او كه كمي تخس و شيطان بود عمدا پرسید: استاد ببخشيد«تکلیف» به زبان عربی چه میشود؛ میخواهم نوشتن تکالیف را صرف کنم؟ استاد گفت: تکلیف؛ یعنی واجب.
بعد او یکی یکی فعل را صرف کرد تا رسید به صیغه سیزدهم؛ یعنی کَتبَتُ واجبی. با شنيدن كلمه واجبي، بچههای کلاس زدند زیر خنده.
استادی در کلاسش متعجب بود که چرا یکی از شاگردانش تا به حال حرفی نزدهاست. روزی خواست او را به حرف وادارد. به او اشاره کرد و گفت: ببخشید! ادامه مطلب در کتاب شما چه چیزی نوشته شده است.
شاگرد کمی مِنّ و مِنّ کرد و به جای أنتَ خبیرٌ گفت: اينجا نوشته است أنتَ خرٌ. استاد که حالش گرفته شده بود، زیر لب گفت: همون لال باشی بهتر است.
در مجلس یکى از شاهان طبقى از عاليترين و مرغوبترين خرماهاي دنيا نهاده بودند. جواني مؤدب و زيرك وارد شد و گفت: اى امیر این چیست؟ امير به خدمتكارش گفت: يك عدد خرما به او بدهيد. او خرما را خورد و با لبخند و كنايه از اينكه باز هم ميل دارم گفت: اي بزرگوار! پروردگار متعال در قرآن فرمود: اِذا اَرسَلنا اِلَیهِم اِثنَینِ. امیر دانه دیگر به او داد.
گفت: فَعَززنا بِثالِثٍ. امیر دانه سومى را به او داد.
گفت: فَخُذ اَربَعَةً مِنَ الطَّیر. ِامیر چهارمى را هم به او داد.
گفت: وَ یَقُولُونَ خَمسَةٌ وَ سادِسُهُم کَلبُهُم. امیر پنجمى را به او عطا نمود.
گفت: خَلَقنا السَّمواتِ وَ الاَرضَ وَ مابَینَهُما فى سِتَّةِ اَیامٍ. ششمين را مرحمت کرد.
گفت: الَّذى خَلَقَ سَبعَ سَمواتٍ طِباقا و دانه هفتم را گرفت.
گفت: وَ اَنزَلَ لَکُم مِنَ الاَنعامِ ثَمانِیَةَ اَزواجٍ و دانه هشتمى را اخذ نمود.
گفت: وَ کانَ فى المَدینَةِ تِسعَةُ رَهطٍ و دانه نهمى را دریافت کرد.
گفت: تِلکَ عَشَرَةٌ کامِلَةٌ و دهمین دانه را از آن خود ساخت.
گفت: اِنّى رَأَیتُ اَحَدَ عَشَرَ کَوکَباً و یازدهمین دانه را تصاحب کرد.
گفت: اِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِندَ اللهِ اِثنى عَشَرَ شَهرا و دوازدهمین را هم گرفت.
گفت: اِن یَکُن مِنکُم عِشرُونَ صابِرُونَ شاه عدد را به بیست رساند.
گفت: یَغلِبُوا مِاءَتَینِ امیر فرمان داد، همه طبق را در اختیار او بگذارند. گفت: اگر چنین نمىکردى، برایت مىخواندم: فَاَرْسَلنا اِلى مِاءَةِ اَلفٍ اَو یَزیدُون.
امیر گفت: مرحبا به هوش و ذکاوت تو، چه بسیار خوشدل شدم از کلمات و اعداديكه به تناسب از قرآن کریم بیان داشتید.
تازه صرف را شروع کردهبود. وقتی از روي عادت به خانمهای فامیل میگفت: سلامٌ علیکم، بلافاصله میگفت: عذر میخوام قصد جسارت نداشتم: سلامٌ علیکنَّ.
مده دل به غم تا نكاهد روان
به شادي همي دار تن را جوان
یکی از علما برای دیدن ملامحسن فیض کاشانی به کاشان رفت. ملامحسن پشتِ در آمد و گفت: کیه؟
او گفت: یا محسنُ! قَدْ أَتَاكَ المُسيءُ؛ بنده گنهكار به در خانه تو آمده.
ملامحسن در را باز کرد و دید دوست عالمش است، با لبخند گفت: وأنتَ المُحسنُ و أنا المُسيءُ؛ تو نیکوکار و من بدکارم. (1)
سالى چهار هزار تومان از طرف حاكم به مرحوم آقاجمال خوانسارى6 مىدادند كه قضاوت کند.
روزى يكى از بزرگان دولت در حضور ايشان بود، شخصى از آقا سؤالی كرد و آقا فرمود: نمىدانم. سپس شخص ديگرى آمد و سؤالى كرد، آقا فرمود: نمىدانم. تا چهار نفر سؤال كردند و جواب نمىدانم شنيدند.
آن دولتمرد گفت: شما سالى چهار هزار تومان پول مىگيريد كه بدانيد، ولى در اينجا هر كس از شما سؤالى مىكند، مىفرماید: نمىدانم.
آقاجمال فرمود: من آن چهار هزار تومان را براى آن چيزهایى كه مىدانم، مىگيرمو اگر براى آنچه نمىدانم بخواهم پول بگيرم، خزانه پادشاه هم كم است و نمىرسد.(2)
برخي از طلاب، در كلاسهاي سنتي درس، ردیف آخر، کنار دیوار یرا برای نشستن انتخاب میکنند تا بتوانند در طول کلاس به ديوار یتکیه بدهند و به سخنان استاد گوش بدهند. دوستان طلبه یبه مزاح به اين فرقه اصحاب جدار (یاران دیوار) میگویند.
1) . برگرفته از دعاي بعد از تكبيرهالاحرام است؛. مستحب است بعد از تكبيره الاحرام بگوييم: «يا مُحْسِنُ قَدْ أَتَاكَ المُسيءُ وقَدْ أَمَرْتَ المُحْسِنَ أَنْ يَتَجاوَزَ عَنِ المُسِيءِ، أَنْتَ المُحْسِنُ وأَنا المُسِيءُ، بحقِّ مُحمَّدٍ و آل محمّد صَلِّ على مُحمَّدٍ وآلِ مُحمَّدٍ وتَجاوَزْ عَنْ قَبِيحِ ما تَعْلَمُ مِنّي»؛ اى خدايى كه به بندگان احسان مىكنى! بنده گنهكار به در خانه تو آمده و تو امر كردهاى كه نيكوكار از گناهكار بگذرد. تو نيكوكارى و من گناهكار. به حق محمد و آل محمد، رحمت خود را بر محمد و آل محمد بفرست و از بديهايى كه مىدانى از من سر زده بگذر.
2) . داستانهایى از زندگى علما، ص47.
همسایة اصمعی از او چند درهم قرض کرد.
روزی اصمعی به او گفت: آیا به یاد قرضت هستی؟
همسایه جواب داد: بله، آیا تو به من اطمینان نداری؟
اصمعی گفت: چرا، مطمئنم؛ اما مگر نشنیدهای با اینکه حضرت ابراهیم(علیه السلام) به پروردگارش ایمان داشت، خداوند از او پرسید: أوَ لَمْ تُؤمِن؛ مگر ایمان نیاوردهای و ابراهیم(علیه السلام) پاسخ داد: بَلی وَلکِن لِیَيطمئنَّ قَلبی؛ چرا ولی میخواهم قلبم آرامش یابد.
مردی، حلوافروش را گفت: کمی حلوایم به نسیه ده.
حلوافروش گفت: بچش، حلوای نیکی است.
گفت: من اکنون به قضای رمضان سال پیش، روزهدارم.
حلوافروش گفت: پناه بر خدا از اینکه با چون توی معامله کنم! تو که قرض خدا را سالی به دیگر سال عقب اندازی، با من چه خواهی کرد؟
دانشپژوهي در مباحث فقهي «بابُ مَنزُوحاتِ البِئر»(1)را مطالعه ميكرد. به اين جملهكه رسيد: و في الحِمارِ کُرٌ بِلاخلافٍ؛ اگر خري در چاه بيفتد و بميرد، همه علما اتفاق نظر دارند كه بايد يک کُر آب از چاه بکشند، به اشتباه آن را اينطور خواند: و في الحِمارِ کَربلا خلافٌ؛ يعني در باره خرهاي منطقه کربلا، فقها اختلاف نظر دارند.(2)
گويند آيتالله حائري يزدي(رحمة الله) در تدريس احتمالات زيادي را هم بيان ميکرد. به شوخي ميگفت: احتمال بيعار است؛ از در بيرونش ميکني، از پنجره ميآيد.
در حوزه، شوخي نقش بالايي در تحمل زندگي دشوار طلبگي و راحت كردن مسير تحصيل دارد. در ضمن مباحثههاي روزانه طلبگي، شوخی جاي ویژه خود را دارد و به برکت آن درس و بحث شيرينتر ميشود.
يكي از اساتيد به شوخي متني را به عربي و فارسي اينگونه ميخواند:
«إنّي رأيتُ گربهً في لبِ ديگِ إشكنه ثُمَّ أَخَذْتُ دُمَه. قالَ: دِ ول كن ميشكنه!»
بعد نكات نحوي آن را گفت: «إِنَّ» ابتداي جمله آمده؛ پس به كسر الف بايد باشد. «گربة» منصوب است؛ چون مفعول است. «لَب» مجرور است؛ چون «في» که حرف جر است بر سر آن آمده است. «دُمَه» منصوب است؛ چون مفعول براي فعلِ أخَذَ است.
روزي استاد مكالمه كه خود عرب زبان بود گفت: لماذا أنت لا تُشارِكُ فيالبحث؟! چرا شما حرفي نميزني و در گفتوگو شركت نميكني؟
گفتم: أليس بين عربيين أخرَس؟! انا واحدٌ منهم؛ بابا مگه عربها لال ندارند؟! من هم يه عرب لال هستم.
عالمی گفته بود: برای زن و مرد مستحب است بعد از دستشوی رفتن، هنگام استبراسه بار تنحنح کند. روزی هنگام وضو متوجه شد که فردی داخل دستشوی سه بار بلند میگوید: تَنَحْنُح تَنَحْنُح تَنَحْنُح. او از این عمل تعجب کرد. مرد که بیرون آمد از او پرسید: چه میگفتی؟ گفت: مستحب است سه بار بگوی تَنَحْنُح. روحانی خندید و گفت: منظور از تَنَحْنُح کردن، سه بار صداي «إحِنّ» درآوردن است، نه گفتن کلمه تَنَحْنُح.
پرداختن زياد به حاشيه، مانع فهم اصل و متن ميشود. اساتيد به شوخي ميگويند:
ألا يَاايُّها الطلاب ناشي عليكم بالمُتونِ لا بالحَواشي
اي طلبههای نوآموز! بر متن تمركز داشته باشيد و بيش از اندازه به حاشيه نپردازيد.
قال: أریدُ أنْ أصبح عالماً كبيراً نحویاً کأخفش، ولکن أحاوِلُ اَنْ أَجِدَ مَاعِزاً للمباحثة علی سیاقِ هذا العالمِ. بالمناسبةِ، هل تُریدُ أنْ تَكونَ مُباحثی في دور الماعز؟(ماعز؛ أيْ بُز).
يكي از دوستان وقتی میخواست بگوید نه این نه آن، چیزی ما بین آنها، به شوخی میگفت: «لاَّ فَارِضٌ وَلاَ بِکْرٌ عَوَانٌ بَیْينَ ذَلِکَ فَافْعَلُواْ مَا تُؤْمَرونَ».(1)
آش نخورده و دهان سوخته؛ اين ضربالمثل را فراوان در مشاورههايم از روحانيون و طلاب شنيدهام. از قم به شهرم رفته بودم. برخي از دوستان دوره دبيرستان را ديدم و با آنها نشستي داشتيم. يكي گفت: درسته قم مراكز مخصوص صيغه هست؟
گفتم: راستش نميدونم. منم طلبهِ دوگانه سوزم.
با تعجب گفت: دو ظرفيتي يا دو گانه سوز؟!
گفتم: ما به طلبهاي كه يك رشته تخصصي هم دركنار دروس حوزهاش بخواند دوگانهسوز يا دو ظرفيتي ميگوييم. خودم هم وقت ندارم غذا درست کنم تا از گرسنگي نَميرم. برخي از افراد هم فكر ميكنند ما هر روز حرم و جمكران هستيم.(2)
از محاسن سبك آموزش در حوزههاي علميه مباحثه طلبگي و حق نقد و اشكال در كلاس است. آزادي بيان، مباحثات و مناظرات در حوزه، ذهن را جوال و پويا بار ميآورد.
روزي كلوخي به برگي گفت: بيا با هم رفيق بشيم. اگر باران آمد، تو بيا روي سرم تا من خيس نشوم و وا نروم. اگر باد آمد، من ميغلتم روي تو تا باد نبردت.
طلبهاي آنجا نشسته بود، گفت: اگر هم باد آمد و هم باران چه ميكنید؟
1) . داستان گاو بنیاسرائیل، آیه 68 سوره بقره: «نه سالخورده و نه جوان [بلکه] میان این دو است؛ پس آنچه را به آن مأمورید انجام دهید.»
2) . كتاب «باورهاي نادرست درباره طلبگي»، نوشته محمدحسين قديري را در «نرمافزار تافته جدانابافته» مطالعه كنيد. اين نرمافزار را ميتوانيد از سايت انجمن گفتوگوي ديني(اسكدين) دانلود كنيد.
روز آخر ترم بود. وقتي کلاس تمام شد، طلبهاي کتاب را بست و گفت: تمام شد. استاد که کهنسال بود، خنديد و گفت: چي تموم شد؛ تازه اول عشقه! اگر هم «تلاش علمي» شما تموم شده باشه كه نشده، «13تا» ديگه باقي مونده؟ كه بايد تاتي تاي كنين در مسير كمال؛ يعني آهسته، ولي پيوسته بروين.
همه با تعجب پرسيديم: 13 تا چيه؟
خنديد و گفت: رمز موفقت طلبه در اين چهارده «تا» است: تلاش علمي و عملي؛ تبادل نظر و مباحثه؛ تشاور و همانديشي در شؤون زندگي؛ تمركز بركار و هدف؛ تدريس؛ تحقيق و تأليف؛ تبليغ؛ تاب و تحمل؛ تقوا (خودكنترلي در طاعت، معصيت، مصيبت و نعمت)؛ تناسب و هماهنگي در گزينش دوست و همسر؛ تربيت خوف فرزندان؛ توسل به ائمه؛ توكل به خدا؛ تكيه بر تواناييها، علايق و استعدادها.(1)
در سفر حج یکی از زائران مسموم شد. او را به بیمارستان بردم. خواستم به دکترتوضيح بدهمی كه مشکلش چیست. بيمار با حالي كه داشت به من گفت: خودم زبان عربي بلدم و با دکتر صحبت میکنم.
بعد یک جمله گفت که دکتر از خنده منفجر شد؛ به جای اینکه بگوید اسهال دارم گفتی: یا طبیبُ! أنا اِسهالٌ؛ دکتر! من اسهال هستم.
بیچاره راست میگفت. واقعا به زبان عربي «مسلط » بود یو اصلا از بیخ عرب.
استاد قرائتي: اوائل طلبگی در قم، خواستم در مدرسه آیتالله گلپایگانی6 حجره بگیرم و درس بخوانم. گفتند: به کسانی که لباس روحانیت نپوشیدهاند، حجره نمیدهند. خدمت ایشان رسیدم، فرمود: شما که لباس ندارید، پس مبتدي هستی.
به ایشان عرض کردم: به من حجره ندهید، ولی اجازه دهید یک مثال بزنم.
1) . اين چهار ده عامل همگي با حرف تا شروع ميشود(مؤلف).
میگویند فردی در کاشان به حمام رفت. وقتی لباسهایش را بیرون آورد همه گفتند: اه، اه، چه آدم کثیفی! لباسهایش را پوشید تا از حمام بیرون برود. گفتند: کجا میروی؟ گفت: میروم حمّام تا تمیز شوم بعد بیایم حمّام!
گفتم: حال حکایت شماست که میگوید برو درس بخوان، بعد بیا اینجا درس بخوان؛ اول روحانی شو بعد بیا اینجا روحانی شو. وقتی این مثال را زدم، ایشان خیلی خندید و فرمود: به شما حجره میدهیم؛ شما اینجا بمانید.
درباره حدود حرمت و جواز موسیقی تحقیق و مطالعه میکردم. همسرم مشغول کوبیدن گوشت و لوبیا بود كه متوجه شدم کودک نوپایمان با ضربآهنگ گوشتکوب
میخواند و میرقصد؛ اگرچه طلبهاي تازهكار بودم، ولي به كشف تازه دست يافتم و یاولین فتوای خودم را نوشتم: «کلُّ موسیقیٍي مطربٍ حرامٌ ولو کانَ مِن گوشتکوبٍ دستیٍي.»
شوخيهاي بهموقع استاد منطق سبب شده بود، طلاب مطالب را بهتر به ذهن بسپارند، به عنوان مثال به شوخي عبارت «فَکُليٌّ» در تعريف مفهوم جزئي و کلي را چنين ميخواند: إنْ لَمْ يَصْدُق علي الکثيرين فجزئيٌّ و إلاّ فُکُليّ.
آدم قوزداري اومد پيش حاج آقايي چند سؤال پرسيد. بعد از شنيدن پاسخ به مزاح گفت: چَرّبَ اللهُ پُوزَكم؛ خدا سبيلت رو چرب كنه.
حاج آقا هم دعای در خور او كرد: دَمَّرَ اللهُ قُوزَكم؛ خدا قوزت را صاف کند.
استادی در شب عیدی هنگام سخنراني به مؤلف کتابی فلسفي كه در جلسه حاضر بود گفت: در کتابتان جای نوشتهاید: «فصلٌ في وجوبِ واجبي.» به نظرم كلمة واجبی، واژه مناسبی نیست، به جای آن بهتر است بنویسید: فصلٌ فی وجوبِ نُوره.
در مركزي شروع به كار كرده بودم، ساعت دو ميخواستم به منزل بروم به همكارم گفتم: شما براي نهار منزل نميروي؟
گفت: نه، راه دور است. هم هزينههاي رفت و برگشت زياد ميشود و هم وقتم تلف. الانم بايد به فكر آسانسور باشم.
با تعجب گفتم: ببخشيد! آسانسور چه ربطي به صحبتهاي ما داشت؟!
خنديد و گفت: تقصير نداري، تازه به جمع ما ملحق شدهاي. اينجا به چيزي كه بشود راحت بخوريم و مشغول تحقيق بشويم كه دنگ و فنگ آشپزي نداشته باشد، ميگویم آسانسور؛ چون خيلي آسان، سر ميخورد و ميرود توي معده.
بعد گفت: يک روز يك نفر زنگ زد گفت: آقا! مدير شركت ما به ما ناهار نميدهد.
گفتم: با همين غصهها كه «ميخوري» سير نميشوي؟
خنديد و گفت: جدي ميگويم.
گفتم: يكي را پيدا كن دو نفري پيشش ناله كنيم؛ حق ما دو نفري خورده شده. اين روزها شرکتها و مراکز تا بتوانند از حقوق زيرمجموعه خود میزنند. دعا کن امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) بيايند خودشان مشکلات را دفع و رفع كنند و به زندگي ما سر و سامان دهند.
در کلاس مکالمه یکی دست بلند کرد و از استاد پرسید: عفواً یا أستاذ! لماذا للنساءِ یُقال مُخدَّرات؟ (ببخشید استاد! چرا به زنها، مخدرات میگویند؟)
استاد درنگی کرد و گفت: لا أدری! (نميدانم!) بعد كمي فكر كرد و با لبخند گفت: یُيُمکِن لانَّهنَّ یُيُخدِّرنَ الرجالَ؛ (شاید به این دلیل باشد که مردها را تخدیر میکنند.)(1)
پرسید: چرا همیشه دلت برای خورشت قیمه لک میزنه ؟
گفت: خدا در سوره بينّه گفته این است دین قیمه.
نکته: در سوره بينه آمده وَذَلِكَ دِينُ الْقَيِّمَة: يعني آن است دین پایدار و ثابت.
1) . محمدحسين قديري، ماهنامه خانه خوبان، ش66، ص66.
به شوخي میگفت: ابوعلی سینا آنگونهی هم که میگویند، ضريب هوشي(IQ)(1)بالای نداشته. مثلا دو کتاب نوشته با نامهای نامتناسب. کتاب شفا که باید درباره طب باشد، فلسفی است و کتاب قانون که باید فلسفی باشد، درباره طب است!(2)
زان سبب خسته دل و غمپیشهاند.
عربى بيابانى به نام موسي، كيسهاى پر از پول را دزديد، سپس داخل مسجدي شد كه نماز جماعت بخواند. امام جماعت در نماز اين آيه را خواند: وَ ما تِلْكَ بِيَمينِكَ يا مُوسى؛ اى موسى! چيست در دست راستت؟ موسى كه اقتدا كرده بود، نمازش را شكست و كيسه را جلو امام انداخت و گفت: به خدا قسم! تو ساحر و جادوگرى.
اللهم للزواجِ أنزلْ علينا دخترا باكرةً ملوسة حوریياً گوگوري مگوريتاً، قانعةً، یلا عجوزا و لا دخترا ترشيدةً، مُسكِّنةً للذهن و الروان لا سوهانةً للاعصاب، وضعها المالیي عالیي و جهیيزیيتُها کاملة، لا خواهر، لامادر و لاپدر لها أو علي الأقل والدیينها رو به موتا، چشمها و گوشها بستتاً، لا آفتاب مهتاب دیيدتاً، کدبانوياً فیي الامور المنزل و الهمسرداري، مطیيعة للامر و التمكين، لا چون و چرا و تسلیيمةً لخشمنا، قويیةً لتحمل بویي الجوراب و السير و لاخائفة مِن السكاسيكِ(جمع سوسك)...!
بچه: بابا! نصفالنهار مبدء چيه؟
طلبه: شامي است كه از ناهار باقي مانده و مبدء آن هم از زمان حجره نشينيام است.
1) . هوش شناختی( (Intelligence Quotient یاIQ ، عددی است برای اندازهگیری توانایهای منطقی و ریاضی یک فرد. هوش هيجاني (Emotional Intelligence) ياEQ توانای شناخت، درک، تنظیم و مديريت هیجانهاي خود و ديگران استفاده از آنها در زندگی است. اين هوش در زندگي و روابط و تربيت و تبلغ كاربرد دارد.
2) . علت نامگذاري كتابها: قانون گفت چون ابنسینا، طب را با فرمولهای سلامتی قانونمند کرد. شفا ناميد چون بیماری اصلی كه روح و جسم ما را رنجور ميكند جهل است و فلسفه، شفا و دوای اصلی آن بيماري مهلك است. به قول مولوي شرين سخن: جمله خلقان سخره اندیشهاند
از یک ظريفي پرسیدند: به نظر شما شيرين ترین آیه کدام است؟
گفت: آيه «أُحِلَّ لَکُمْ لَیْيلَه الصِّیَيامِ الرَّفَثُ إِلَی نِسَآئِکُمْ...».(1)و آيه «نِسَآؤُكُمْ حَرْثٌ لَّكُمْ فَأْتُواْ حَرْثَكُمْ أَنَّى شِئْتُمْ...».(2)
پرسيدند: و تلخترين آيه؟ گفت: «...فَاعْتَزِلُواْ النِّسَاء فِي الْمَحِيضِ وَلاَ تَقْرَبُوهُنَّ حَتَّىَ يَطْهُرْنَ...».(3)اين نظر من بود، ولي هر كسي نظري دارد: و خلقنَاكم جور وا جوراً.
امام خمینی گاهي شاگردانش را میخندیدند، ولی خودیشان نميخنديدندی.
روزی یطلبهاي تبريزی، بدون توجه به پاسخ دقيق امام در اشكال خود اصرار ميکرد. امام یبه زبان تركي به او گفتند یُيُخ. آن طلبه و شاگردان خندیدند.
بعد امام بحث خود را ادامه دادند.
مناجات يك طلبه عصر فنآوري اطلاعات و ارتباطات با حضرت باري تعالي:
آقا امام صادق(علیه السلام): خنده مؤمن، تبسم است.
الها! خوبیهای را که گناهان از hard دلمان delete کردهاند، recovery بگردان.
خدایا! آبروی ما را format مکن.
مهربانا! گناهان همگی را delete بفرما.
معبودا! قرآن و اهل بیت را help ما قرار بده.
كريما! بین ما و اهل بیت آنی partetion قرار مده.
شفيقا! این قلیل توسلات را برای آخرت ما save کن.
رفيقا! Shourt cut راه رسيدن به خودت و بهشت را به ما نشان بده.
فيّاضا! ثوابی از این مجلس برای شهدا و اموات ما copy paste بگردان.
يكي از اساتيد روحانی که دكتراي تعليم و تربيت از آمریکا دارد میگفت: تلاش کنید با هرچند کلمهای که انگلیسی بلد هستید، صحبت کنید تا راه بیفتید.
بعد به شوخي گفت: فردی رفته بود آمریکا اسهال گرفته بود و نمیتوانست چیزی هم بخورد. رفت بیمارستان. دکتر از او پرسید: مشکلت چیه؟
او كه از انگليسي فقط چند اصطلاح كامپيوتري بلد بود، با دو سه کلمه منظورش را رساند گفت:
No input ,But too much out put
اصلا ورودي ندارم، ولي خروجيام خيلي زياد است.
استاد قرائتي: پدرم اصرار داشت که روحانی شوم و من مخالف بودم و به دبیرستان رفتم. روزی نام تعدادي از دانشآموزان را كه در مسير مدرسه اذيت ميكردند به مدیر دادم. مدیر آنها را تنبیه کرد. هنگام بازگشت به منزل کتک مفصّلی به من زدند طوري كه به سختی خود را به منزل رساندم. پدرم گفت كه محسن! چی شده؟ گفتم هیچی، میخواهم بروم حوزه و طلبه بشم. راستی چه خوب شد آن کتک را خوردم!
اگر زیبان عربی هم نمیخواهید یاد بگیرید، یک جمله را حتماً یاد بگیرید که ممکنه تو سفر خیلی نیازتون بشه؛ وگرنه، زبان مادریتون را هم فراموش میکنید. اون چیه؟ خب حالا که اصرار میکنید میگم: أینَ دورة المیاه (یالمُستراح)؛ دستشوی کجاست؟
يكي عاشق شدهبود. آهي كشيد و گفت: عاشقی هم بد دردیه!
دوستش در پاسخ گفت: پس هنوز تو اتوبوس شاشت نگرفته تا بفهمی درد چیه.
البته اين دوست او احتمالا مثل من، بيادب بوده بايد به جاي كلمه منحوس شاش ميگفت ... پيشاب يا ادرارت نگرفته... .(1)
1) . محمدحسين قديري، ماهنامه خانه خوبان، مهرماه1393، ش69.
پرسيد وقت ازدواج يك طلبه مجرد چه موقع است؟
گفت: وقتي طلبهاي وقت ازدواجش بشود، چراغ سبز نشون ميده. مثلاً در مورد برخي از آيات خاص تحقيق ميكند، آنها را پيوسته ميخواند و بررسي ميكند ببيند چند قرائت دارند. برخي از آن آيات عبارتند از: آية وكواعبَ أتراباً؛ آية أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيَامِ الرَّفَثُ إِلَى نِسَآئِكُمْ، نِسَآؤُكُمْ حَرْثٌ لَّكُمْ فَأْتُواْ حَرْثَكُمْ أَنَّى شِئْتُمْ؛ و آية فَمَا اسْتَمْتَعْتُم بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً؛ چون گفتهاند: وصفُ العيشِ نصفُ العيشِ.(1)
وقتي در نجف حجرهنشین بودیم، با چند تن از دوستان حمام عمومی رفتیم. هنگام بازگشت، یکی از دوستان گفت: اگر تا مدرسه بين مردم طوري وانمود كرديد كه من از علماي بزرگم کنید، برایتان بستنی میخرم.
ما هم كه جوان ناپخته بودم. از حمام که خارج شدیم، و بلند بلند صلوات فرستادیم. مردم دورش حلقه زدند. او هم زیر چشمی به مردم که میخواستند دستش را ببوسند و با دست كشيدن به لباس متبرك شوند، نگاهی میکرد و با جدیت دستش را میکشیدکه کسی نبوسد و میگفت: وَفّقکُم الله! وَفّقکُم الله!
و ما هم مردم را با گفتن: رُوح رُوح رجاءً،( كنار، بريد كنار لطفا) کنار میزدیم. به مدرسه که رسیدیم، مجبور شد برای همه بستنی بخرد. خدا از سر تقصيرات ما بگذرد.
روزي رئیس شهربانی وقت اصفهان در حالی كه سوار ماشین خود بود، از خیابان عبور میکرد. در راه چشمش به صمصام افتاد كه با یابوی خود طول خیابان را میپیمود. آهسته به او نزدیك شد. با حالت مسخرهای گفت: اینم خره كه سوارش شدی؟!
صمصام تندی به او كرد و خونسرد گفت: قال رسولُ اللهِ حِمارُ أُمّتی أفضلُ مِن ماشین بنیاسرائیل؛ یخر پیروان من برتری و شرف دارد بر ماشین ساخت بنیاسرائیل!
1) . نباء/ 33؛ بقره/ 222؛ بقره/ 223؛ نساء/ 24؛ براي فهم دقيقتر مطلب، به ترجمه آيات رجوع كنيد.
الان این قضيه تو ذهنم جرقه زد، گفتم براي شما خواننده عزیز هم بنویسم. (به قول اصفهانیهای شیرینزبون، حیفس!)
کلاس مکالمه عربی شرکت میکردیم. استادی داشتیم که اهل فضل و کمال بود و البته خيلي خوشتیپ و هنوز مجرد، که حالا ديگه شده بود پیرپسر.
يك روز دوستم بهم گفت: رفتی تو نخ استاد یا نه؟
گفتم: که چی؟
گفت: ناقلا داره همسرشو بین فاميلهاي افراد کلاس جستوجو میکنه!
گفتم: یعنی چه؟ چهطور به اين نتيجه رسيدي؟
گفت: خوب دقت کن! اون وقتی میخواد درس قبل رو مرور کنه، از چند تا بچههای تبریزی سؤالهای ریزتری میپرسه! ظاهراً شنیده دختران آذری کدبانو هستند.
کلاس كه شروع شد، رفتم تو كار استاد!
استاد: سلامٌ علیکم، قبلَ الشروعِ لِنُراجع الدروسَ الماضیهَ (سلام علیکم! قبل از شروع، درس دیروز را مرور کنیم).
بعد نگاهی به یکی از افراد کلاس کرد و تو دلش گفت: خودشه امروز وقت شکاره. ألاخ! انت أَجِب لی، مِن أینَ أنت؟ (برادر! تو به من جواب بده. اهل کجای؟)
کم لک أخٌ و کم لک أخت؟ (چندتا برادر و چند تا خواهر داری؟)
هل أختُکم الکبیره متزوجةٌ أم لا؟ قل بسرعةٍ. (بدون مکث بگو ببينم آیا خواهر بزرگت ازدواج کرده یانه؟)
هل لها مدارجٌ فی العلم أمْ لا؟ قلْ الصدقَ (راستش را بگو. وقت نداریم خواهرت تحصیلکرده است یانه؟)
سؤالات جزئی استاد، سبب خنده من و دوستم شد؛ بهگونهای که استاد نتوانست ادامه دهد و من که نتوانستم خنده خودم را کنترل کنم، با سرعت از کلاس زدم بیرون.(1)
1) . مؤلف
شوخطبعی به حجره دوست بخيلش رفت. از لای در داخل حجره پیدا بود. دید بشقابی انجير در پيش دارد و مىخورد. در را زد. بخيل پارچهای روى بشقاب انداخت و گفت: در باز است، بفرماید.
کمی که نشستند، به دوست مهمان گفت: صدایت خوب است؛ چند آیه بخوان.
او هم شروع کرد به تلاوت: وَ الزَّيتُونِ وَ طُورِ سينينَ وَ هذَا البَلَدِ الاَمينِ ....
گفت: پس والتينِ كجا رفت؟
با تبسم پاسخ داد: زير آن پارچه.
خيلي وقت بود ميخواستم برم خارج براي تحصيل. داييام گفت: اينكه اغلب ائمه(علیهم السلام) بيرون از ايران بودهاند و امامزادهها ايران دفن شده اند، نشاندهنده اين است كه كشورهاي ديگر خبري نيست، ائمه هم فرزندان و نوادگان خود را براي ادامه تحصيل بورسيه ايران ميكردند. پس بمان همين جا درسَت را بخوان، اي خان!
این آیه برای مردم چین و ژاپن و کره نازل شدهاست: خَلَقَ لَكُم مَّا فِي الأَرْضِ جَمِيعاً؛(1)هر چه در زمين است همه را براى شما آفريد. علت آن است که آنها هر جنبدهای (موش، گربه، سوسک، مار و قورباغه و ...) را که روی زمین است، میخورند.
اگر متن زير متوجه نشدید، از یک طلبه بپرسيد و اگر او بلد نبود بيخيال شويدی:
قال شيخٌ: تعرّفتُ علی رجل لایُيُصلّی و کانَ فوضویاً فی الدین.
قلتُ له لماذا لاتُصلّی؟!
قال: فيالحقيقة أنا مثلُک؛ لأنَّک تُصلّی للناسِ، لا لِنفسِک و أنا ایضاً لا اُصلّی.
1) . بقره/ی 29.
ممکن است با یک روحانی یا طلبه که برخورد کنید، عبارات زیر را در کلامش بشنوید. فهرست زیر برخی از کلمات متداول در عرف طلاب و محاوره روحانیون است:
لولاتُوجيهُ لَهلَك الطلبة: اين صطلاح را وقتي بهكار ميبرند كه طلبهاي بدون دليل بر سخن يا رفتار خود اصرار دارد.
مَن به الكفاية: كسي كه با وجود او نياز به ديگري براي انجام كار نباشد= به مقدار احتياج.
كتاب فرماني: چرخاندن كتاب تا دور 360 درجه براي خواندن حاشيه چاپ سنگي.
الكلامُ يَجُرُّ الكلامَ: حرف حرف ميآورد.
كلمپيچ: اصطلاحي طنزآميز براي طلابي كه عمامه خود را شلخته و شل ميبندند.
لايُباع و لايُوهَب و لايُعار: برخي كتاب قرض ميگيرند، ولي وقتشناس نيستند و لج و كفر صاحبش را در ميآورند؛ بنابراين گفتهاند كتاب فروخته نميشود، هبه نميشودو عاريه داده نميشود. برخي زخمخوردگان گويند كسي كه كتاب قرض بدهد، نادان و كسي كه پس دهد نادانتر است. دستي كه كتاب قرض داده، قطع باد!
صَبّحَکُم الله: صبح به خیر. برخی هم به شوخی میگویند: شَبَّحکم الله بالخير؛ (شب به خیر) یا میگویند صبحکم الله خیرا و عافیه بازم بگم یا کافیه؟(1)
كت آخوندي لَباده: روحانيون خوشلباس يا آنهايي كه سمت اداري دارند، از اين نوع لباس بيتشر استفاده ميكنند. اولئك هم الخوشتيپون.
اوضاع میکائیلیة: طلاب از پول خیلی صریح سخن نمیگویند. از آنجا که فرشته میکائیل مسئول تقسیم رزق است، طلاب میگفتند اوضاع میکائلی ما تعریفی ندارد.
بائک تَجُر و بایئی لا تَجُر: باء (حرف جر) است؛ یعنی خون تو از خون من رنگینتره؟ تو چه برتریای بر من داری؟
1) . مهدي سائلي، اصطلاحات طلبگي، ص112.
مولا علي (علیه السلام):خیری نیست در لذتی كه بعد از آن آتش است.
مُدرِّس: استاد.
مَدرَس: کلاس درس.
علی ایِّيّ حالٍ: به هر حال.
تفاوت فاحش: تفاوت زیاد.
مساکم اللهُ بالخیرِ: عصر بهخیر.
لايتچسبك: نچسب، دليل سست.
مع ذالک: با این حال، با این وصف.
الخیرُ فی ما وَقع: تفأل به خیر و برکت. ان شاء الله آنچه اتفاق میافتد خیر است.
محلی از اعراب ندارد: خودش و یحرفش برایم مهم نیست؛ از او هراسی ندارم.
رَحِم اللهُ مَن قرءَ الفاتحة مع الصلوات: رحمت خداوند بر فاتحهخوان (سوره حمد).
بز اخفَش: کسی که بدون اینکه حرف طرف مقابل را تعمق کند، سرش را بهعنوان تأید پاین آورد.
ما وَقع لم یُيقصَد و ما قُصِدَ لم یَيقَع: آنچه رخ داد منظور نبود و آنچه مقصود بود رخ نداد.
مِمّا تَضحکُ به الثَکلا: از چیزهای است که مادر بچهمرده را هم به خنده وامیدارد. اين را غالبا وقتي ميگويند كه سخن يا دليلي مضحك و خندهدار باشد.
قدّسَ سرّه الشریف، طاب ثراه، زید عزه، مدّ ظله الشریف، إي وَلْكم الله: چيزي تو مایة دمت گرم. برخي هم هنگام تشويق به جاي احسنت به مزاح گويند: هفتسنگ.
کالمیتِ بینَ یدی الغَسَّال: مانند مردهای در دست غسل دهنده. کنایه از زنی که هنگام رابطه زناشوی به یخچال گفته زِکی.
اولُ مَا خَلَقَ الله او مشکل دارد: مخش تعطیل است و رفته مرخصی، بالاخونه را در بست داده اجاره.
أَظهرُ مِن الشمسِ و أَبینُ مِن الأمسِ: از روز روشنتر و از روز گذشته آشکارتر.
گور به گور كردن مطلب: نظرات ديگران را به نام خود منتشر كردن.
جزاکم اللهُ خیرَالجزا: خداوند بهترین پاداش و مزدها را به شما بدهد.
حجرة: اتاقی که طلاب به عنوان خوابگاه از آن استفاده میکنند.
اظهار لحيه كردن: اظهار فضل كردن و خودي نشان دادن.
ما یَيستقبحُ ذکرُه: چیزی که گفتنش قبيح است.
رزقَنَا الله و ایَّاکُم: خدا روزی ما و شما کند.
بيضة اسلام: اصل و اساس اسلام.
موضوعیت داشتنی: مقصود اصلی.
یُيُمکن و یحتمل: احتمالاً، شاید.
إنْشاءَاللهُ: اگر خدا بخواهد. فی الجمله: به طور اجمال.
طِیب خاطر: با میل خود.
فی الواقع: در واقع.
نَکتفی بهذهِ القائمةِ القصیرةِ، إنشاءالله یُيُفِیدکم فی المحاورات مع الاخوةِ الکرامِ المُبلِّغین و الرُّوحانین المجللين و الروحانيات المكرمات.
نَستدعوکم الله.
فی أمانِ اللّهِ. دُمْتُم مَسرورین!
شاگرد: فرق فيلسوف و رياضيدان چيست؟
استاد: رياضيدان مسئلهاي را كه وجود دارد حل ميكند، ولي فيلسوف با آن ذهن جوال و كجكاوش از هيچي، مسئله ميسازد.
شخصي وضو میگرفت. وقت استنشاق کردن که آب را به بيني میکشند، عوض اينكه این دعا را بخواند: «اللهم أرِحني رايحة الجنّهَ»، اين دعا را كه در وقت استنجا میخوانند، ميگفت: «اللهمّ أجعلْنِي مِن التَّوابين وأجْعَلْني مِن المُتطهّرين.» ظريفي آن را شنيد وگفت: اين بنده خدا ذكر خوبي ميگويد ولي سوراخ دعا را گم كرده.
آن يكی در وقت استنجا گفت كه مرا با بوي جنت دار جفت
گفت شخصي: خوب وِرد آوردهای ليک سوراخ دعا گم كردهاي(1)
یکی از اساتید از تکنیک شوخی در تدریس زیاد استفاده میکرد و مؤثر هم بود. عقیده داشت شوخی سبب تداعی و شرطی شدن یادگیری میشود. مثلاً میگفت:
تلمیذ؛ یعنی کسی که تل میز است. کسی که به میز چسبیده؟ دانشآموز. مِسمار: به میخ میگن مسمار؛ چون مثل مار است.
پارچهای برد تا دوست خیاطش برایش پیراهن بدوزد. پارچه را روی میز گذاشت.
خیاط از او پرسید: چه کنم؟
گفت: هیچی، برایم پیراهنی بدوز و زر زیادی هم نزن.
خیاط با تعجب سرش را بلند کرد و گفت: چی؟
با لبخند گفت: منظورم این است که دکمه اضافی مثلاً به آستینها نزن، چون در زبان عرب، زرّ به معنای دکمه است.
میگفت: طلبه مَن به الکفایه داریم. خندید و گفت: بر اساس آمار رسمی مرکز مدیریت، مَن به الصمدیه هم نداریم.(2)
به مزاح میگفت: حضرت موسی(علیه السلام) بکسور بوده، با یک مشت يك نفر را از پای درآورد: فَوَكَزَهُ مُوسى فَقَضى عَلَيْهِ؛ موسی مشتی به او زد و کارش را ساخت. وقتي هم از كوه برگشت. عصباني شد. الواح را انداخت و سر برادرش، رو گرفت و به سوي خود كشيد؛وَأَلْقَى الألْوَاحَ وَأَخَذَ بِرَأْسِ أَخِیهِ یَجُرُّهُ إِلَیْهِ.(1)
برای بیان مسائل دینی و شرعی، بايد با مردم ساده و سلیس سخن گفت و از حكايت و تمثيل استفاده كرد.
حیوانی تصادف کرده بود، با عجله مردی را فرستادند از روحانی بپرسد: آیا گوشت آن زبانبسته ننه مرده حلال است یا نه؟
مرد دوان دوان خود را به مسجد رساند. مشكل را با حاج آقا در ميان گذاشتی.
حاجآقا پرسید: فَریّيّ اوداج اربعه(2)شده یا خیر؟
فرد که متوجه نشده بود، دو سه بار سؤال کرد و حاج آقا همان کلمات را تکرار کرد. مرد که خجالت میکشید بگوید متوجه نشده، خداحافظی کرد و برگشت.
مردم از او پرسیدند: حلال است یا حرام؟
گفت: حاج آقا مشغول ذکر بودند و نمیتوانستند حرفی بزنند. اگر آن زبانبسته زنده ماند، باید بعداً يكي ديگر خدمت حاج آقا برسدی. اين بار من يكي را معذور بداريد.
1) . قصص /15؛ اعراف /150؛ دو نكته تفسيري: «وَکَزَ» در لغت عرب به معنای طعن، دفع و زدن است، نه کشتن. موسى(علیه السلام) قصد كشتن آن مرد را نداشت. فقط به خاطر دفاع از مؤمنى دست به اين كار زد. از اين روى خداوند از قتل حضرت انتقاد نكرده و در سوره طه مىفرمايد: و قَتَلت نفساً فنَجَّينَاکَ مِن الغَمّ؛ تو يكى از فرعونيان را به قتل رساندى و دچار غم و اندوه شدى و ما تو را از غم نجات داديم. چرا سر هارون را كشيد؟ چون وقتي از كوه برگشت ديد سامري قومش را گوسالهپرست كرده. به برادرش گفت چرا با وجود شما چنين اتفاقي افتاد؟! وقتي برادرش توضيح داد و روشن شد بيتقصير است، حضرت براي خود و برادرش دعا كرد. خشم و انداختن الواح از روي خشم، با عصمت او منافات ندارد. اختلاف در مشي و سليقه را مشكل ايجاد شود. عصمت بايد در دريافت و تبليغ حكم خدا باشد.
2) . قطع چهار رگ اصلی گلوی حیوان.
قال استاذٌ مَا معني الحالُ الساذج او البسيط؟ الطالبُ الذي كانَ في بدائة زواجه رفَعَ يدَهُ اليُمني و قال: يا استاذُ! هو القُبلةُ و بعد ارادَ اَنْ يَشرَحَ معني الحالُ الكاملُ قال و اما الحالُ الكاملُ ... قال الاستاذ بسرعة: يكفي يكفي فَهِمْتُ.(قُبله؛ أيْ بوس).
اللهم للزواجِ أنزلْ علينا پسرا خوشتيپا، خوشگلا رشیداً، غنيّاً و صاحب المدرک الجلّي و له المسکن الگنده، و له زانتیا، لا له خواهر و لا مادر. متخصصا لطبخِ الغذاء اللذیذ و نظافتِ المنزل و ماهرا بتعویض کهنه الطفل الصغیر خاصه أنْ يكونَ ز. ذ؛ يعني زن ذلیلا. آمین یا رب العالمین...!
ادعا میکرد: زبان عربي كاري نداره و زبان دين راحته. نيازي نيست سالهاي متمادي در حوزه درس بخواني. در حد عربي دبيرستان بداني كافي است.
گفتم: خيلي راحته، يعني هر جملهاي باشه ميتوني ترجمه كني؟
گفت: بله.
گفتم: جمله « أنتَ شنقُوذٌ و أنا مَنقوذٌ و هل يُكرِمُ المَنقوذَ الا الشنقُوذُ؟» يعني چه؟
حسابي گير كرد و گفت: اين جمله خيلي سخته. نَقَذَ يعني چه؟
گفتم: پس چرا ميگي كاري نداره؟
گفت: خودت ترجمهشو بگو.
گفتم: اين رو خودم ساختم؛ اصلاً عربي نيست.
گفت: پس من هنوز سر حرفم هستم.
گفتم: به هرحال يه فازش را نمره نياوردي. همين كه عربي را از جمله ساختگي تشخيص نميدي، كافيه ديگه.(1)
1) . مؤلف
روز چهارم مهر بود و دخترم به مدرسه جدیدی میرفت. تعجب میکرد؛ مگر ممکن است خانم معلم هم حرف زشت بزند. روز اول و دوم فقط با شرم به مامانش گفت: مامان! خانم معلم ما حرفاي زشت میزنه ها. وقتی از او پرسید که چه میگوید، گفت:
چند روز پیش به یکی از بچهها گفت: بتمرگ.
دیروز به یکی دیگه گفت: چرا مثل گاو به من نگاه میکنی.
امروز هم به یکی گفت: خفه شو.
راستی، چگونه میتوانیم نمک را از گندیدن حفظ کنیم؟ (وای به روزی که بگندد نمک!) به دخترم گفتم: خب معلم شما یک فرهنگی است. مگه از کتاب فارسی، از شما لغت نمیپرسد؟گفت: چرا.
گفتم: خب اینها هم لغاتی هست که امسال باید بدانید. اینها بیادبی نیست. او «فرهنگی» است؛ بنابراین به زبان كتب فرهنگ لغت صحبت میکند. به هر ديكشنري و فرهنگ لغتی هم رجوع کنید، از این عبارتها و کلمات در آنها موجود است. خانم معلم از آن لغات حکایت میکند تا اگر جای شنیدید یا دیدید، معنای آن را بدانید. آخه خانم معلم فرهنگیه. این چه نسبتی بود که به خانم معلمتون دادی؟ او و فحش دادن؟! حالا به این فحشها، نه ببخشید به این لغات دقت کن:
بتمرگ: یعنی بفرماید بنشینید. Set down؛ و به زبان عربی یعنی اِجلِسی مکانَک.
گاو: به زبان انگلیسی یعنی کاو cow. به زبان این خانم یعنی کسی که زبان آدمیزاد نمیداند (نه که نمیفهمد)، و به زبان عربی یعنی بقر.
خفه شو: به زبان انگلیسی یعنی shut up . به زبان این خانم معلم یعنی ساکت باش. به زبان عربی یعنی اُسکُتی.
4.کثافت: به زبان انگلیسی یعنی shit. به زبان این خانم معلم یعنیای دختر بد. به زبان عربی یعنی قِذاره، وِساخه. (1)
1) . مؤلف
از بچههاي كمحرفه. بايد بتكونيش تا يه حرفي بزنه يا نكتهاي بگه، اما دُرّ از دهنش ميريزه. زير خنده زيركياش چيزي مخفي بود، پرسيدم: چرا خنديدي؟
با لبخند گفت: صداي يه نفر به گوشم از بيرون رسيد كه به يه نفر ديگه گفت: سلام خوبي؟ مُخلصم.
با تعجب به او نگاه كردم و گفتم: همين؟!
خنديد و گفت: همين با يه توضيح كوچولو. لص (less) در زبان انگليسي، كلمات را منفي میکند؛ وقتي میگویم واير لص (wireless) يعني بيسيم یا هوم لص (homeless) يعني بيخانمان یا تيوب لص (tubeless) يعني بي تيوب. وقتي يه نفر ميگه مُخلصم، ناخودآگاه معنای منفی آن به ذهنم میرسه؛ يعني بيمُخم.بعد با تبسم گفت: البته هر منفي هم بد نيست. برخي از منفیها معناي مثبت دارند. وقتي میگویم خدا بينياز است و صمد، مگه بده. وقتي كسي به دوستش ميگه مخلصم؛ يعني دوستي به تو و عشق به تو ديگه مخ و فكري برام باقي نذاشته؛ عاشق مرامتم.
گفت: حاج آقا شما منبري هستيد؟
نه اصفهانيام.
جدي ميگم.
من هم جدي گفتم اصفهانيام. خب، ناراحت نشو بله، منبريام ولي بيشتر تو فضاي مجازي و مطبوعات منبر ميروم يك موردش را بگم در ماهنامهاي ماهي يک منبر فقط ميروم، بيش از سی هزار نفر از مشتاقان سخنان اهل بيت پاي منبرم ميآیند.
ميتونم اسمتون را بپرسم؟
كاتبي هستم، چون نويسندهام و براي نشريات و سايتها مطالب مينويسم، دوستان بهم ميگن حاجآقا كاتبي. البته برخي هم حاجآقا بنان صِدام ميزنند؛ چون اهل قلمم، نه منبر و بيان.(1)
1) . كاتب، اسم فاعل است به معني نويسنده؛ خانه خوبان، محمدحسين قديري، شماره 72.
زبان انگلیسی از همان اول الفبايش با بیاحترامی شروع میشود؛ میگوید: ای بیسیدی؛ یعنی شما سیدی ندارید؟
همکاری داریم جزء روحانیون خوشتیپ و خوشلشکر به حساب میآید؛ خیلی به آراستگي، نظافت و تمیزی اهمیت میدهد. عمامهاش همیشه مثل برف است و لباسهايش اتو کشیده. بهش میگم: «الذین یَلبِسُون دشداشة و یَلُفُونّ العمامة نجفیاً اولئک هم الخوشگلون»؛ کسانی که دشداشه میپوشند و عمامه خود را به شيوه نجفی میپيچند، به درستی که آنان همان خوشگلاناند.گاهی با حالت جدی سمت یکي از همكاران میرود و می گوید یک لحظه صبر کن، بعد به موهای او نگاهی میکند و وانمود میکند چیزی به زور از بین موهايش میکند و میگوید: چیزی نبود. يه شپش بود كه گرفتم كُشتمش. (کنایه از این است که موهات چرب شده نیاز به استحمام داری.)
میگفت: یک نفر دمرو دراز کشیده بود، آب میخورد.
گفتند: این طوری آب نخور، عقلت کم میشود.
با تعجب نگاه کرد و گفت: عقل چیه؟
گفتند: هیچی راحت باش، بخور؛ با شما نبودم. شأن شما اجل از این سخنان است.
خدا عقل را از کسی نگیرد. بهترین ماشین را سوار است، بهترین جای شهری بهترین خانه را دارد و بالاترین حقوق را دریافت میکند، حالا رسیده به یک روحانی با یک ماشین متوسط، لباس معمولی، خانه محقر و ... میگوید: خوب به شما میرسندها. به قول طلبگی اولُ ما خَلَق اللهُ يا عقل این فرد عیب دارد.
یبدان كه كلمات لغت عرب بر سه گونه است: اسم است و فعل است و حرف. اسم و رسمش از برخی وزرا و نمایندگان مجلس است. فعل و کارگریاش از كارگر و کشاورز
بدبخت است و حرفش هم از منِ بیعمل است. سعدی علیه الرحمه خوب گفته:
عالم ناپرهیزگار، کور مشعلهدار است و تلمیذ بی ارادت، عاشق بی زر است و رونده بی معرفت، مرغ بی پر و عالم بی عمل، درخت بی بر و زاهد بی علم، خانه بی در.
مراد از نزول قرآن تحصیل سیرت خوب است، نه ترتیل سورت مکتوب. عامی متعبد پیاده رفته است و عالم متهاون سوار خفته. عاصی که دست بر دارد، به از عابد که در سر دارد. یکی را گفتند: عالم بیعمل به چه ماند؟ گفت: به زنبور بیعسل.
موقع امتحانات پايان ترم بود. يكي از ناظران امتحانات با ناراحتی به یکی از طلاب که به اطراف خود نگاه میکرد، گفت: کاری دارید این طرف و آن طرف نگاه میکنید؟او هم به شوخي گفت: با شما نه خير، مزاحمتون نميشم، شما راحت قدمتان را بزنيدی.
این را که گفت، همگی حتي اين ناظر اخمو هم حسابي خنديدندی.
فردی داشت از مسیری رد میشد. از پشت تپه شیری بالا آمد. او از ترس رو کرد به امامزادهای که گنبدش پیدا بود و گفت: آن را دور کن، نذر میکنم چند تا چلچراغ آنجا نصب کنم. شیر دوباره پشت تپه رفت. وقتی دید اوضاع بر وفق مرادش شده، خندید و گفت: امامزاده! فکر نمیکردم اینقدر زودباور باشی. هنوز جملهاش تمام نشده بود که شیر دوباره سر راهش سبز شد و نعرهای کشید. مرد دوباره رو کرد به امامزاده و گفت: بابا اهل شوخی هم نیستیها؟(1)
طلاب به مزاح به کسی که درسی را تابستان با «نوار کاست» و بدون شركت در كلاس به شکل ارتقای میخواند آیتالله انواری و به برخي كه حرفهايتر بودند آیتالله انواری میلهای میگفتندی اين گروه اخير لوله کوچکی از خودکار را در محور گرداننده دندههای ضبط صوت ميكردند تا ميله سبب جلو راندن نوار با سرعت بيشتري شود.
1) . ما وقتي کارمان گیر ميکند، یاد خدا ميافتيم. وقتي همه چيز آرام ميشود خدا را فراموش میکنيم. قرآن ميگوید: فَإِذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَی الْبَرِّ إِذَا هُمْ یُشْرِکُونَ(عنكبوت/65).
استادي داشتيم در حضور و غياب سختگير بود. یروزي طلبهای با یک جعبه شیرینی آمد. استاد به او گفت: دیروز نبودی؟!
گفت: دیروز مراسم عقد داشتم. این هم شیرینی که خدمتتان آوردم.
استاد گفت: مبارک باشد و دستتان درد نکند. تا بچههای کلاس مشغول خوردن هستند، بلند شو برو از مدير مدرسه مجوز بگیر و بیا.
روزی در حالی که طبق معمول درس روز قبل را ميپرسید گفت: من سختگیرم؟!
گفتیم: بله.
گفت: نمیخواهم شما آخوند جهنمی شوید.گفتیم: آخوند جهنمی؟!
گفت: بله. زمانی که مردم يا دانشگاه، روحانيون یباسواد را دعوت كنند، ولی آنها به دلیل پر بودن برنامه و وقتشان، دعوت را قبول نکنند میگویند: جهنم، فلان آخوند را دعوت میکنیم.
نظم این استاد، من را به یاد شعار یکی از اساتید عربزبان، استاد ابو زهراء يادش بهخير میاندازد. او کمپانی ادب و تواضع بود. شعار او اين بود:ی
«الحوزوی لیس بفُوضوی؛
طلبه هرج و مرجي و بینظم نیست.»
استادي مشغول گرفتن امتحان شفاهی از طلبهاي بود. یوقتی خواندن متن تمام شد، استاد گفت: چرا شما بعد از حروف جر، اسمها را با کسره نمیخوانید؟
او لبخندی زد و گفت: استاد! آن حروف جَرّی که جرّ میدادند، زمانی جوانیشان بود؛ الان دیگر زور ندارند و پیر شدهاند. استاد تبسمی کرد و بعد خودکارش را برداشت و قسمت ادبیات او را نمره منفی داد. طلبه گفت: استاد! چرا نمره منفی؟
استاد گفت: حروف جر یک جراحی کوچک نیاز دارند تا جوان و نيرومند شوند. بعد از تلاش علمی شما، انشاءالله، دفعه بعدی که میآی، جوان میشوند و پرقدرت.(1)
1) . حرف جر مثل باء در بسم الله، که باء که حرف جر است الله را جر داده؛ بنابراین میخوانیم بسمِ.
روزی طلاب در فيضه تصمیم گرفتند، درس آیتالله حائری یزدی(رحمة الله)، مؤسس حوزه علمیه قم، را تعطیل کنند. از این رو با هم قرار گذاشتند وقتی بالای منبر رفت، همگي از جا برخیزند. استاد که متوجه این امر شده بود، رو کرد به طلاب و گفت: میخواهید امروز درس را تعطیل کنید؟ بنشینید من یک کاری با شما دارم، بعداً بروید.
وقتي طلبهها نشستند، حاج شیخ از منبر پاین آمد و رفت و با این مزاح به آنها رو دست زد. امام خمیني(رحمة الله) در كتاب چهل حدیث، هنگام شرح احاديث کبر، از درمان آن نيز سخن ميگويند. در آنجا در وصف مؤسس حوزه علميه قم مينویسد:جناب استاد معظم و فقیه مکرم، حاج شيخ عبدالکريم حائرى يزدى، که از هزار و سیصد و چهل تا پنجاه و پنج ریاست تامه و مرجعیت کامل شیعه را داشت، همه دیديم که چه سیرهاى داشت. با خادم خود همسفره و هم غذا بود. روى زمين مينشست. با طلاب کمسن مزاحهاى عجيب و غریب مىفرمود.
طلبه تازهكاري كه بعد از خواندن چند كتاب صرفي و نحو، احساس ميكرد علوم منقول و معقول را فراگرفته، سينه خود را وجب ميكرد.
پدرش كه او را با تعجب زير نظر گرفته بود پرسيد: چه ميكني؟!
گفت: در شگفتم از قدرت خداوند، چگونه اين همه علم را در سينه كوچكم جاي داده!
خنده، سبب تعادل هورمونی و كاهش استرس ميشود.
طلبهاي مبتدي، در يكي از پاركهاي شهر رفت توالت. فردی که فشار ادرار اذیتش میکرد، آمد پشت در و به طور مستمر به در میزد. تند تند و بلند میگفت: زود باش، زود!
طلبه که دید فایده ندارد، کارش را نیمهکاره گذاشت و بیرون آمد و گفت: اگر عربی خوانده بودی، اینقدر در نمیزدی. مُستراح فقط اسم مفعول از افعال ثلاثی مزید نيست؛ همی اسم مکان، هم اسم زمان و هم اسم مفعول است؛ یعنی محل استراحت، زمان استراحت وی فرد راحتشده. نگذاشتي هيچكدام محقق شود!
برخی از کتابهای حوزه که برای عالمان دین جزء منابع اصلي بوده، برای آموزش به مبتدیان هم استفاده میشود که این امر يادگيري را برای طلبه جوان سخت میکند.(1)
در بحث يادگیري، ما کمتر از اين سبك تفکر کمک ميگیریم. برخي افراد با شنيدن، برخي با دیدن، برخي با طبيعت، گروهي با مثال، عدهای با کمّي کردن مسائل کیفی، نمودار و جدول و فیلم و... بهتر ياد ميگیرند. قبلاً در دروس حوزه کمتر به روشهای تدریس و آموزش اهميت داده ميشد و افراد لازم بود با ذهن فعال خود شقوق علمي مختلف را در نظر بگيرند، ولي الان به یاري خدا کم کم از شيوههای آموزش در حوزه استفاده ميشود.
استادي به شوخي ميگفت: اگر به سازمان سيا ميگفتند طرحي بدهيد كه ذوق اصول فقه و علوم بلاغي را به طور كلي در طلاب بخشكانند، بعد از تحقيقات مفصلي ميگفتند كتابهايي مانند معالم الاصول و مختصرالمعاني را كه منبع علمي و دقيقاند، ولي براي آموزش نوشته نشدهاند، به طلاب تازه وارد تدريس كنيد.یکی از افرادی که با سبک جدول و نموداری تلاش کرد دروس سنگین حوزه را برای تدریس و آموزش راحتتر کند، استاد شهید مسلم قلیپور بود.(2)
برخی از علماء این روش را مخل درک عمیق دروس می دانند، ولی بسیاری از طلاب از کتابهای ایشان کمک زیادی میگیرند. برخی از طلاب در وصف این تلاش این شعر را به طنز سرودهاند.
هاي قليپور بگو کيستي؟
شيخي يا شهيد ثانيستي؟
صاحب جزوه ز کجا آمدي؟
فاش ز بستان خدا آمدي؟
جزوه جوشان تو چو سلسبيل
يا چو ابابيل به اصحاب فيل
هر ورقش بهر شفا ميبرند
دست به دستش به کجا ميبرند
فيضيه شد لايق تنديس تو
حوزه ما زنده به تلخيص تو
هر طلبه در طلب ياريات
طالب تدوين نموداريات
در دل ما هواي هر جزوه نيست
جزوه زيراکس خزر جزوه نيست
پيش چنين جزوه تعجب کند
عقل از آن کس که تقلب کند
ممتحنين زخمي تيغ تواند
در هوس فتح سه تيغ تواند
1) . انسانها ذوق و تمایلات مختلفي دارند. مسئولان دلسوز بخش مواد مخدر با همکاری برخي از مسئولان منافق و دلسوز نسبت به جیب خود اقدام به تولید انواع مواد مخدر در شکلهای مختلف با لعابهای متعدد مانند گرد، قرص، شرب، آمپول و... ميکنند تا افراد متناسب با تمایل و کشش خود از آنها استفاده کنند.
2) . از شهدای منا در ایام حج (شادی روح ایشان و همه شهدا و اموات صلوات.
مسلمِ در کوفة شورا اسير
دستِ اسيرانِ بلا را بگير
مرغ دلم راهي قم ميشود
در پي تلخيص تو گم ميشود
صاحب تلخيص سلامٌ عليک
کاتب تلخيص سلامٌ عليک
تا که رسيديم به فصلِ «تموز»
جزوه تو هست به دستم هنوز
مست ز ميخانه آگاهيام
فاش بگويم كه يدُ اللهيام
خواند ز فيضيه دل، بلبلي
ناد قُلياً قُلياً يا قلي
تازه وارد حوزه شده بودیم. استاد ادبیات میگفت: باید در حوزه صرف و نحوتان عالیِ عالی باشد تا موفق شوید. بعد لبخندی زد و گفت: به قدری ادبیات را خوب کار کنید تا خوابتان را هم عربی ببینید و در بیداری هم عربی حرف بزنید. یک بار طلبهای که تازه وارد حوزه شده بود، دل درد گرفت و به خودش میپیچید و میگفت: آخ بَطْنم (یعنی دلم) وای بطنم.
پزشكی که او را معاینه میکرد، رو کرد به طلبه همراه او و گفت: چه میگوید؟
آن طلبه هم با خود حساب کرد که بطن چه اسمی است و گفت: آقای دکتر! ثلاثی مجردش درد میکند!
قطعه شعر طنزی در میان قطعات دیوان اشعار امام خمینی6 به چشم میخورد که یک مورد استثنای است. این قطعه، به دوران تحصیل در حوزه علمیه قبل از انقلاب اسلامی اشاره دارد:
قم بدکی نیست از برای محصل سنگک نرم و کباب اگر بگذارد
حوزه علمیه دایر است ولیکن خان فرنگی مآب اگر بگذارد
هیکل بعضی شیوخ قدسمآب است عینک با آب و تاب اگر بگذارد
ساعت ده موقع مطالعه ماست پینکی(1)
و چرت و خواب اگر بگذارد
1) . حالتی است برای شخص خوابگرفته، که سرش پیاپی فرود آید و دوباره ناگهانی سرش را به بالا بياورید.
داشتم ورقهای امتحاني پايان ترم را تصحيح ميكردم. يكي از طلاب درسخوان و بااستعداد حتي در جلسه امتحان بدون اينكه اضطراب امتحاني(1)
خواجه نصیرالدین طوسی هرگاه به کشف مشکلات علمی نایل میآمد. از شدت شادي فریاد میزد: «أینَ ابناءُ الملوکِ مِن هذهِ اللذه؛ کجا فرزندان پادشاهان به گَرد لذتی که میبرم میرسند». شاید در دو بیت مشهورش به همین امر اشاره نموده:
لذات دنیوی همه هیچ است نزد من در خاطر از تغیير آن هیچ ترس نیست
روز تنعم و شب عیش و طرب مرا غیر از شب مطالعه و روز درس نیست
داشته باشد، آخر صفحهنوشته بود:هذه استعاذة باستاذنا الكريم ... ايّها الاستاذُ الكريمُ الحبيبُ الشفيقُ! عامِلنا بفضلِك و لا تُعامِلنا بعدلِك انّك انتَ الاستاذُ العزيزُ؛ یعنی، اين التجا به استاد بزرگوار است. اي استاد بزرگوار، محبوب و دلسوز! با فضل و كرمت با ما رفتار كن، نه با عدلت. همانا تو استاد عزيز هستي.
در كنار بارمبندي سؤالات، به مزاح نوشته بود نمره پاچهخواري 4 نمره.
استادی منطق به مزاح گفت: درس منطق دشوار است؛ حتماً پیش مطالعه و مباحثه کنید، اما جای بحث کنید که مردم رهگذر نشنوند؛ وگرنه در موضع تهمت قرار میگیرید. مدرسهای کنار پیادهرو بود و طلاب هر روز در یکی از کلاسهای این مدرسه درس منطق داشتند یا منطق را مباحثه میکردند. در مباحث منطق از صغری و کبری خیلی سخن به میان میآید.
روزی چند یعابری، متوجه شدند طلاب در كلاسي درباره صغری و کبری سخن ميگويندی. آنها كه نميدانستند طلاب مشغول مباحثهاندی. یگفتند: اينها هم بيكاراند، یدور هم نشستند و از دخترانی مردم حرف میزنند.
1) . برخي در جلسه امتحان با اينكه مطالعه زيادي هم كردهاند، دچار «بازداري» و اضطراب امتحان میشوند. متأسفانه در مدارس به دلیل فقر فرهنگ اسلامی (چشم و همچشمي، نگاه مادي والدين به علم، ترغيب به رقابت، مقایسهها، تحميل رشتهها، فقدان تربيت اخلاقي و غيرانتفاعي كردن) اضطراب امتحان، كنكور و... زياد است. علمي كه بايد با ميل فطري ما، حس كنجكاوي و كسب دانش قرين شود، قرين تشويش و نگراني شده است و لذت مطالعه محدود به برخي افراد شده است.
بيچاره نميدونست تو حوزه چه کتابهای ميخونند. وقتي رفتم تو مغازش، گفت شما اينجا گفت: از همون اول به بر و بچههای مردم راه صيغه كردن را ياد میدهید؟
با تعجب گفتم: چي؟
گفت: مغازه من نزديك پنجره يكي از کلاسهای حوزه است. معلوم نيست به اینها چي درس میدهید. اینها سال اول حوزه شونه، ولي هر روز ازشون میپرسید: این چیهصیغهای؟ اين صيغه چندمه؟
با خنده گفتم: نه، اینها درس عربي ميخونند و صرف و نحو كار میکنند و صيغههاي افعال ماضي، مضارع، آينده، امر، نهي و نفي رو ميخونند.
بعد از امتحان رسائل بود میگفت: خیلی خوشحالم که در عصر شیخ انصاری نیستم. من نتوانستم خودم را برای امتحان آماده کنم. با چیزهای که در ورقه امتحان به شیخ نسیبت دادم، اگر میشنید، حتماً دادگاهی میشدم. بعد خطاب به شيخ گفت: شيخ تو را خدا من رو ببخش! شوراي مديريت من را مضطر كرده بود و مجبور شدم!
استادمان میگفت: تلاش کنید از همین سالهای اول طلبگی بر درسهای خود توضیح و حاشیه عربی بنویسید؛ چون زبان عربی، زبان اصلی حوزه است.
طلبهای گفت: «دوست داریم، ولی مسلط نیستیم.»
استاد گفت: «تا ننویسید، هر چند غلط، مسلط نمیشوید.»
بعد با لبخند گفت: «طلبهای تصمیم داشت شرح لمعه را که میخواند، بر آن حاشیه عربی هم بزند. وقتی رسید به عبارت «مِن النجاسات البولُ»، برای معنای «البول» چیزی به ذهنش نرسید؛ در حاشیه کتاب نوشت: البول؛ أیْ شاش أو پيشاب.(1)اگر مثل اين طلبه هم یبنویسید، بهتر از هیچی است. نترسيد بنویسید تا پیشرفت کنید.»
1) . أيْ به معناي يعني.
شهریه، واژهای است شیرین که با جثه لاغر خود، انیس قسطها، قرین غمهای اقتصادی و تسکین دهنده دردهای صاحبخانه، و مهمان چند روزه جیب پاک طلاب است. به هیمین دلیل است که نظریههای متعددی درباره کمیت و کیفیت گرفتن آن، رژیم چاقی، چگونگی تقسیم عادلانه بین همه روزهای یک ماه و ... از سوی کارشناسان شهریهبگیر ارائه شده است.وقتی یکی از این نظریهها را مطالعه کردم، متوجه طرح پیشنهادی ارائه شهریه و ادغام صفوف پر رمز و راز شهریه شدم. این طرح چندی پیش در یک صفحه به دیوار مدرسه دارلشفاء جاخوش کرده بود. از آنجای که بنده خودم را کمتر از برخی از این کارشناسان نمیدانم، لازم دیدم چند سطری درباره صفوف شهریه بنویسم؛ شاید که ردی محترمانه باشد و البته مبرهن، بر نظریه ادغام صفوف. در ذیل توجه شما را به قطرهای از فواید دریای صفوف متعدد شهریه جلب میکنم:
رفع ناراحتی افراد کمدرآمد: زمانی برادرم میگفت: این کارخانه، به کارمندانش چهار یا پنج برابر حقوق بیشتر در مقایسه با ما که با مدرک مساوی، در شرکت خصوصی آنجا هستیم، پرداخت میکند. خلاصه از وضع اقتصادی و عدالت اجتماعی گله داشت. به او گفتم: تو هشت یا نه ساله بودی که من از دانشگاه دولتی، نه آزاد و بسته، انصراف دادم و وارد حوزه شدم و الان هم حدود بیست سال است که مشغول درس و بحث و تبلیغم، اما شهریه ام از همان حقوق اداره کاری شما هم کمتر است. آیا خمی به ابروهایم دیدهای؟ تازه خدا را شکر کن، تو با یک فیش حقوقی، یک جا حقوقت را میگیری؛ من باید در صفوف مختلفي بایستم تا شهریهام را بگیریم. برادرم از شنیدن این سخنان خوش به حالش شد و گفت: «خدا را شکر! پس وضع ما زیاد هم بد نیست و ... .» اینجا بود که پیبردم به معناي روانشناختي اين مثل عربها که میگويند: البلاءُ اذا عَمَّتْ طابَتْ؛ بله، واقعا بلای عمومی عروسیه.»
نشاط فردی و اجتماعی طلاب: ما که وقت و پول نداریم فوتبال، کاراته، استخر، بدنسازی و ... برویم. چند روز اول ماه یک جنب و جوشی مناسبی به خود میدهیم و وضعیت جسمی خود را تا یک ماه با تحرک و ورزش اجباری بیمه میکنیم.
تذکر از گذشت زمان: در بین کارتهای شهریهای، حتماً عکس یا عکسهای از دوران جوانیات وجود دارد. لازم نیست تو هوای گرم و خشک قم لب جوی آب بنشینی و گذر عمر ببینی؛ زمانی که داخل صفوف ایستادهای، میتوانی قسمتی از وقت خودت را صرف دیدن آلبوم عکسهای روی کارت خود و دوستانت کنی. ثانیاً با توجه به گذر عمر گرانمایه، مدیریت زمان بهتری خواهی داشت که«الْفُرْصَةُ تَمُّرُّ مَرَّ السَّحَابِ فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَيْرِ».(1)
دید و بازدید: دید و بازدید یک ساله ایام عید، سفارشهای صله رحم و معاشرت با دوستان و احباب، با درآمدهای ما تناسب ندارد؛ پس بهتر است با شکار لحظهها، تا میتوانیم از وضعیت موجود برای دیدار استادان و دوستان چندین ساله خود در این ایام بهترین استفاده را ببریم.
خشنودی مؤمنان و ناراحتی دشمن: ایام شهریه، افراد غیرطلبه (مهمان، بازدید کننده، نفوذی و ...) داخل مدرسه دیده میشوند. دوستان از تعداد صفوف به هم فشرده گمان میکنند خبری هست و خوشحال میشوند و دشمنان نیز بالطبع از پایبندی ما به سنتهای اصیل، ناراحت میشوند.
آشنای با روانشناسان کاربردی: خواندن روانشناسی به تنهای کفایت نمیکند؛ مهارت به کارگیری دانش روانشناسی است که زندگی شیرین به ما میبخشد. در ایام سرورانگیز شهریه، یاد میگیریم تا علم خودمان را کارامدتر و پویاتر کنیم و با آن گوشهای از مشکلات فردی و اجتماعیمان را حل کنیم.
برخی از دستفروشان، کتابفروشان، گدایان و نرمافزار فروشان که مطالب یک نرم افزار را از این کاسه به آن کاسه میریزند با اسمهای مختلف و البته مهر خود، با توجه به ایام شهریه و هیجان طلاب از پولدار شدن مقطعی، برنامه ماهیانه و گردشی خود را طوری تنظیم میکنند تا در ایام شهریه، دورهگردیشان دقیقاً به درب مدرسه فیضه ختم شود. این دقت کار دورهگردان حتی منجّمان را هم به شگفتی واداشته است.
1) . نهج البلاغه، حکمت21.
عبادت: حتماً بین مقسّمهای شهریه و شهریهبگیران محترم، افراد سالمند و عالمان وارسته و متواضعی وجود دارند؛ همانهای که در فشار جمعیت متواضع الاضلاع هم میشوند. شما میتوانید با نگاه رایگان به ایشان، ثواب جمع کنید که نگاه به عالم عبادت است؛ «أَلنَّظَرُ إِلى وَجْهِ الْعالِمِ عِبادَةٌ». از تواضع آنها درس فروتنی و افتادگی عملی بیاموزید و تمرین کنید که مثل استادان کهنسال بدون تکبری با شاگردان صفرکیلومتر برای بیست سی هزار تومان در یک صف بایستی؛ و نیز از وقت خود با مطالعه کتاب استفاده کنی.
تربیت فرزندان: یک بار مجبور شدم برای گرفتن شهریه، فرزند خردسالم را با خود ببرم. از طرفی مهمان هم داشتیم. نیاز بود پس از گرفتن شهریه، مقداری از پولهای را به سرعت از برادران دیگرشان جدا کنم و به غربت (دخل مغازهداران) بفرستم. پسرم که حسابی حوصلهاش سر رفته بود گفت: بابا! هر ماه اینقدر خسته میشوی؟! منظورش این بود که هر ماه باید برای گرفتن شهریه تو راه زیرزمین و پلهها سینهخیز بروی و هفت خان رستم را بگذارنی؟
بله، همین امر سبب شد پسرم قدر من را بیشتر بداند. بماند که شب میان مهمانها که البته همه غریبه هم نبودند، داد زد: بابا! اگر بچه خوبی باشم، منو میبری هم آنجا که رفتیم از این و اون پول جمع کنیم؟ تازه فرزند خردسال من با خواندن تابلوی شهریه مراجع، روزامد شده و فهمیده که ما فعلاً چندين مرجع تقلید جديد داریم؛ در حالی که برخی هنوز که هنوز است از آیتالله خوی(رحمة الله) تقلید میکنند. نمیدانم شاید هنوز خبر رحلت این مرجع عظیمالشأن به آنها نرسیدهاست. لازم است حوزه در خبررسانی قویتر عمل کند.
مقسمان برای اینکه مبادا حق الناسی شود و خدای نکرده هزار تومانجابهجا گردد، با حوصله و صبر ده پانزده هزارتومان را هم سه بار میشمارند و بعد تأکید میکنند که از صف جدا نشو، تو هم بشمار که کار از محکمکاری عیب پیدا نمیکند. آری، این است دقت در بیتالمال مسلمین.
انگیزه برای شهریه نگرفتن: روزی اهل علم تضمین شده است؛ این درروایات زیادی وجود دارد. باید به این باور برسیم، نه اینکه این احادیث را طوطیوار حفظ کنیم. سختی گرفتن شهریه اندک، کمک میکند باورمان قویتر شود. بهتر است اوقاتی را که داخل صفوف متعدد شهریه میگذرانیم، به مطالعه و مباحثههای علمی بپردازیم. صفوف زیاد کمک میکند کم کم این تعلق نیمه جان هم از این دنیا کنده شود.
تذکر اخلاقی: صفوف متعدد، زمینه مناسبی است که با خواندن اطلاعیههای هر دفتر با خود بیندیشیم؛ راستی اگر درس نخوانیم یا در کلاس درس شرکت نکنیم و مباحثه نکنیم، حرام است از این پول استفاده کنیم، ولی اگر یک بار و با یک صف این شهریه را بگیریم، زمینه این تأمل پیش نمیآید. تکرار صفوف سبب تکرار خواندن اطلاعیهها و بالاخره، ملکه شدن و رشد معنوی میشود. بنابراین، نتیجه میگیریم که تعدد صفوف، نه تنها سبب شکست عزت نفس نیست، بلکه موجب تحکیم مناعت نفس هم هست.
توجه به حل مشکلات مردم: در چندین صف ایستادن، این هم ماه به ماه، قابل تحمل است. نبایدی با انتقاد و اعتراض، ذهن مسئولان حوزه را از مسائل و مشکلات جامعه بازداریم و مشوش کنیم؟ی
تقویت باورها: صفوف متعدد شهریه، ما را به این امر رهنمون میشود که تیر دعا هرگز هدر نمیرود و به هدف اجابت اصابت میکند. در قدیم درباره عالمان و مراجع شیعه دعا میکردند که کثّراللهُ امثالَهم؛ خداوند امثال این بزرگوران را زیاد کند و این تعدد مراجع و به تبع تعدد صفوف، حاصل وعده الهی است که فرمود: بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را.
فيضيه بود بهشت و من در آنجا چه دلخوشم
کم ميخورم غذا تا باز ندارد ز سعي و کوششم
دوستی برایم پیامک زیر را فرستاده بود. فهمیدم که گرانی از یک سو و ایستادن درصفوف شهریه، یحس شاعریاش را تقویت کردهاست. گفتهاند اگر شکسپیر هم طعم فقر را نمیچشید و مجبور نمیشد از غرقگاه حاکم شکار کند و به زندان نمیافتاد، در کنج زندان با قریحه و ذوق شاعری خود آشنا نمیشد و اما شعر دوستم:
مرغ، آهنگ جدايي ساز کرد
ناگهان از سفرهام پرواز کرد
از فراقش قلب بشقابم شکست
قاشق و چنگال من در غم نشست
مرغکم رفتي تو از پيشم چرا
کردي از پيش خودت کيشم چرا
اي فداي قُد قُدايت بازگرد
اين دل و جانم فدايت بازگرد
از خر شيطان بيا پايين عزيز
عشوه کم کن، زهر در جامم مريز
در نبودِ هيکل زيباي تو
دلخوشم با سنگدان و پاي تو
ذهن يخچالم پُر است از ياد تو
بازگرد اي خوشگل تو دلبرو
تخم خود را لااقل از ما نگير
تا که با خاگينهاش گرديم سير
بله، همین جا از همة مرغان کمال تشکر را دارم که حق بس عظیمی بر ما طلاب دارند که غذای اغلب اوقاتمان تخم مرغ است. «مَنْ لَمْ یَيَشکُر المخلوقَ لَمْ یَيَشکُر الخالقَ؛ کسی که از آفریده خدا تشکر نکند، شکر حق خالق هستی را نیز بجا نمیآورد.»
در پایان، باید یادآوری کنم که خوشبین بودن فواید بسیاری دارد و برای سلامت روح و جسم مفید است. بیایم مثبتاندیش باشیم. بیایم به نیمه پر لیوان تمرکز کنیم؛ آری، نیمه پر لیوان. به جای ناسزا گفتن به گنجشک که فضله بر سرمان انداخته، میتوان سجده شکری کرد که خداوند عالمیان گاو را پر نداد.(1)
1) . محمدحسين قديري، نشريه دانش پژوه،
حضرت امام علي(علیه السلام): گشادرويي دام دوستي است.
من با شعر نو میانه خوبی ندارم؛ به خصوص وقتي بين چكش و هاون موسيقيهاي جاز و ماز كوبيده هم ميشن. یدوستي خیلی از اين سبك شعري دفاع میکرد و میگفت: چون اهل شعر نو نیستی، متوجه نمیشوی.
گفتم: فردا یک شعر میآورم روی آن بحث میکنیم. فردا چیزی بافتمبه عنوان شعر نو و برايش خواندم:
....و قسم به كبوتر،
عشق، هوا و پنجره،
قسم به چمن و سايه آن نارون
كه اگر تو نبودي،
شش سمفوني من خالي ميبود از اكسيژن احساس و...
او هم شروع کرد تفسیر، تعبیر، تبيين، تحلیل، توصیف و تشریح کردن.
بعد از سخنانش گفتم: حرفت تمام شد؟
گفت: بله.
گفتم: اين شعري را كه پر است از کوه، دشت، آسمان و ریسمان و یخ و دروازه، من خودم سرِ هم کردهام و منظوری هم نداشتهام(خخخهههه).
روزي علامه جعفري6، به امام خميني رحمة الله گفت:
دیداري با مسئولان شوروی سابق و اساتيد دانشگاهشان داشتم. گفتند یکی از دانشمندان آنها اثبات کرده، مولوی هم ماتریالیست بودهاست. به آنها گفتم: «شما با این کارتان مولوی را خیلی کوچک میکنید و این مثل این میماند که بخواهید یک تریلی بزرگ را با 40 تن بار در یک قوطی کبریت جا بدهید و یک مقدار هم فضای خالی بگذارید که در راه، دوتا هم مسافر سوارکنید.»
با بيان حکایت علامه، حضرت امام به شدت خندیدند.(1)
1) . سايت انجمن گفتوگوي ديني، موضوع شوخ طبعيها و حكايات طلبگي.
استاد مكالمه گفت: از اينكه امسال در خدمت شما بودم، خوشحالم و برايم يك افتخار بود.
حسن گفت: كَكَهمه با تعجب برگشتند به او نگاه كردند و گفتند منظورت چيه؟!
حسن خنديد گفت: كَك؛ يعني نحنُ كَكَ؛ يعني ما هم مثل شما.(1)
وقتي به او دست داد گفت: حاجآقا، مرد بايد دستاش مثل من پينه بسته باشد!
گفت: پزشكان، معلمان و طلاب جاي ديگرشون پينه ميبنده، البته نميشه نشونش داد.
با تعجب گفت: مثلا كجاشون؟!
بعد كمي مكث كرد و گفت: شما ديگه چرا حاجآقا؟!
حاجآقا خنديد و گفت: فكر بد نكن. منظورم مغزمونه. از بس كار و فعاليت علمي ميكنه.
معتاد: آقای دکتر! شما گفتید شیوه ترک شما تضمینی است. الان سه ساله دارم میام. دیگه غیر از این ماشین چیزی ندارم که به شما بدهم.
دکتر: پیشبینیم درسته جانم! وقتی ماشینتو هم بفروشی و به من بدهی، دیگه پولی نداری که مواد بخری و این یعنی سرازیری ترک اعتیادت. پس غر نزن فعلاً پول بده.
پرسيد: حاج آقا! مدارج علمي حوزه چگونه است؟
گفتم: مدارج به ترتيب عبارت است از: طلبك، طلبه، حجةالاسلام، حجةالاسلام والمسلمين، شيخ، ملا، ثقة الاسلام، آيةالله(مجتهد)، آيةالله العظمي(مرجع تقليد اعلم).
گفت: حالا شما مدركتون چيه؟
گفتم: من فعلا جوجةُالاسلامم.
1) . مؤلف
استاد تاريخ: چرا در جنگ تبوك حضرت محمد...
طلاب: الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالْعَنْ أعْداءَهُم أجْمَعِینَ.
استاد: بله، خُب داشتم میگفتم چرا حضرت محمد...طلاب: الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالْعَنْ أعْداءَهُم أجْمَعِینَ.
استاد: بله، چرا حضرت محمد
طلاب: الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالْعَنْ أعْداءَهُم أجْمَعِینَ.
استاد: لا اله الا الله، چرا آن حضرت...
طلاب: کدام حضرت؟!
استاد: حضرت محمد.
طلاب: الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالْعَنْ أعْداءَهُم أجْمَعِینَ.
دخترم گفت: نميدونم چرا با اينكه درسم خوبه، ولي خانم ما هر روز الكي بهم گير ميده و جلوي بچهها مسخرهام ميكنه! خنديدم و گفتم: به احتمال زياد قيافه شما شبيه خواهر يا مادر شوهرش است.
(ماسماليزيشن و پاياننامهنويسي)
كمتر خانوادهاي است اين روزها درگير استرسهاي پاياننامهنويسي در حوزه يا دانشگاه نباشد داستان زير...خب، بهتر است با هم بخوانيم: ... و بالاخره موضوع تصویب شد. آخه همه اساتيد اعتراف داشتند كه چون موضوع مهم است نياز است، چندين جلسه درباره آن گفتوگو كنند. خیلی خوشحال بودم، امروز موضوع پایاننامه تصویب، استاد راهنما معین و استاد مشاور مشخص شدهبود. نخواستم داغی انگیزهام به سردی بگراید. هم آنجا بعد از جلسه يك راست سراغ استاد راهنمايم رفتم تا نکاتی از او سئوال کنم.
استاد با عجله از اتاق بيرون رفت و من دوان دوان به دنبالش ميرفتم تا به در بسته آسانسور رسیديم. با خودم گفتم: «مگر اي آسانسور تو مدد كني ما را.» استاد ابتدا زوركي لبخندي به من و ديگر دانشجويان و دانشپژوهان زد و بعد به ساعتش نگاهي كرد و از بين جمعيت خود را به درب رساند. من هم دنبال او جلو رفتم. شروع كرد بدونمنطق خاصي همه دكمهها را ميفشرد و به سازنده آن آسانسور دعا ميكرد طوري كه اجدادشان در قبر ميلرزيدند.
با غرولندِ استاد جرأت نكردم حرفي بزنم، مگر اينكه با ترس و لرز بگويم: «شُ شُ شماره همراهتونو لطف كنيد... ؟»
تا اين كه درِ آسانسور باز شد. بیشتر از یک نفر جا نداشت. دانشپژوهان و دانشجويان مؤدبانه تعارف کردند و نوبت خود را به استاد دادند و او هم بالفور گفت: «ببخشيد دو ساعت ديگه اروميه تدريس دارم و ممكنه به پروازم نرسم.»
با عجله سوار شد. همینطور که درِ آسانسور داشت بسته میشد. گفتم: «اُس اُس استاد! شمارهتونو... ؟!»
استاد با اخم گفت: «چرا زودتر نگفتي الان وقت شماره گرفتنه شماره منو یادداشت کن.» این جا دقت و سرعت عمل خیلی مهم بود، ولی متاسفانه، نه من در تگزاس زندگی کرده بودم كه مثل هفتتيركشان كابويي سرعت عمل داشته باشم و نه دوره خاصی را برای این کار گذرانده بودم. با اين حال، با سرعت خواستم خودکار را از کیفم بیرون بکشم که در آسانسور کمکم خورشید چهره استاد را از من مخفی کرد. قسمتی از صدای استاد با فشار به بیرون رسید: منتظر چی هستی؟! يادداشت كن ....09124.
نميدانستم صدای استاد از طبقه پاین به بالا میآمد يا از طبقه بالا به پايين؟ اين مهم نبود. چيزي كه در آن لحظه اهميت داشت اين بود كه او داشت شمارهاش را با صداي بلند می گفت. من چیزی به جز صدای مبهم نمیشنیدم با دقت همان شماره مبهم را در دفترچه حافظهكوتاه مدتم ثبت كردم و با تكرار، آن شماره را تا حافظهبلند مدتم هل دادم. افرادی که با من بیرون آسانسور بودند، هر كدام یک خودکار دستشان بود و به من تعارف میکردند که شماره را یادداشت کنم خودکار آن فردي را كه از همه جذابتر بود گرفتم کلاسورم را باز کردم تا شماره استاد راهنما را یاداشت کنم. برای
پایاننامهنويسي شماره استاد راهنما حیاتی است و بدون آن یعنی غواصي كف اقيانوس يا فضانوردی روي سقف آسمان، بدون کپسول اکسیژن؛ و اين يعني خواندن فاتحه فارغ يا بيخيالالتحصيلي. وقتی خواستم شماره را یادداشت کنم. هرچهقدر فكر كردم ادامهشماره يادم نيامد. حاضران دم آسانسور خواستند كمكم كنند، ولي وضع بدتر شد؛ عجيب بود هر كدام چيزي ميگفت متفاوت از ديگري.
واي خداي من! معلوم نبود کداميك به واقع مطابقت دارد، ولي يككدام به احتمال زياد بايد درست باشد. آن وقت آنجا راه حلي به ذهنم نمیرسید؛ سرم گیج میرفت و احساس گرگرفتگي و خفگي داشتم. از بين راههايي كه افراد ارائه دادند آنكه از همه جامعتر و واقعبينانهتر به نظر ميرسيد اين بود كه: «هر ده شماره را یادداشت کن و شب هر ده تا رو با قانون احتمالات امتحان کن.»
راه حل خوبی بود همه تأید کردن و من خوشحال هر ده شماره رو به اضافه شماره خودم یاداشت کردم و با عجله از پلهها پايين رفتم تا دم درب ورودي استاد را ببينم، اما دير شدهبود و سرويس مخصوص، او را از دانشگاه بيرون بردهبود. ناچار به همان شمارهها كه پل ارتباطيام با استاد بود دلم را خوش كردم. شمارهها را داخل کیفم گذاشتم. من به خاطر اين گوهر گرانقدر در شهر احساس امنیت نمیکردم. هرگاه کسی به من نگاه میکرد با خود میگفتم نکند قصد دارد کیفم را بزند؟ الان که با خودم فکر میکنم به آنها حق میدهم؛ کیفم را طوری به سینهام چسبانده بودم که گوی میلیاردها یورو يا دلار پول با خودم حمل میکنم. به منزل كه رسيدم با خوشحالي نشستم و شمارههاي احتمالي را يكايك امتحان كردم، برخي ميگفتند اشتباه است و برخي هم چيزهايي نثارم كردند كه لائق خودشان بود و نميتوانم از شرم اينجا بنويسيم.
روزي با التماس آدرس منزل استاد را از بخش آموزش گرفتم، بعد از يكي دو ساعت به آن منزل كه در شهركي بود رسيدم. آدرس اشتباه بود. بله، راه را عوضي رفتهبودم. خسته و كوفته در جا ميخكوب شدم آه از نهادم بلند شد خواستم به زمين و زمان بد و بيراه بگويم كه چهره بابام را روي مانتور تخيلم ديدم، مثل هميشه لبخند بر لب داشت و گفت: «مرد باش پسرم! آدم راه رو عوضي بِره بهتر از اينه كه عوضي راه بِره.»
خواستم با بابام درد و دل كنم با صداي بوق ماشيني به خودم آمدم. دقيقا روبهروي در پاركينك ايستاده بودم. خدا خيرش بدهد گفت: «كجا ميخواي بري بيا بالا تا يه جايي ميرسونمت.»انگاري روانشناس بود ميگفت همين كه نگاهم به چهره خستهات افتاد ياد آفتابگردانهايم افتادم كه گاهي به خاطر كمآبي پلاسيده ميشوند. تو خيالات خودم بودم كه با صداي بم ايشان به خودم آمدم: «شرمنده بيشتر از اين نميتونم بِبرمت؛ مسيرم بيرون شَهره. كارم گاوداري است. اينم كارتمه اگه شير تازه خواستي در خدمتم.»
عجيب بود تا منزل به اين فكر بودم كه يعني ميشود كسي كه درس نخوانده و با گاو سر وكار داشته از نظر رفتارشناسي و آشنايي با روحيات آدمها از برخي اساتيد دانشگاه هم دقيقتر باشد؟!
بالاخره يك شب در عالَم رويا آن عالِم( استاد راهنما) را ديدم از استاد شمارهاش را پرسيدم. گفت: با روي كارآمدن رئيس جمهور جديد منم «خطم» رو عوض كردم. خواستم شماره جديد را بگيرم كه زنگ ساعتم براي نماز صبح به صدا درآمد ناخودآگاه اين شعر را زمزمه كردم و برخاستم:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم ندادند و ندرآن ظلمت شب آب حياتم ندادند
نه مبارك سحري بود و نه فرخنده شبي آن شب نحس كه آن تازه براتم ندادند
دو ماه از تصويب موضوعم گذشته، اما هنوز نتوانستهام با استاد قرار بگذارم. از همه پژوهشكچلان و پژوهشموداران كه احتمال ميدادم استاد را بشناسند آدرسش را گرفتم، ولي هرگاه به پژوهشگاه يا آموزشگاهي ميرسيدم يا استاد رفته بود، يا در شُرف رفتن بود يا در حال رفتن و يا «در رفتن» بود. آموزش عالي فكر كنم از اجنه هم كمك ميگيرد، چون استاد شدهبود جن و ما بسمالله. البته اين شوخي بود. نبايد به خلق الله گمان بد داشت، مگر يك استاد چه قدر ظرفيت دارد. راهنمايي يا داوري كردن 15 پاياننامه از دانشگاههاي بسته و آزاد آن هم در يك ترم شوخي بردار نيست آن هم با اين حقوق. حقالزحمتي كه براي اين نوع كارهاي سخت به ايشان ميدهند ناچيز است.
خب، يكي از علل فرار مخها همين است. شايد آن مخها نميتوانند ببينند اساتيد ... ببخشيد پاك گيج شدهام خوب شد گوينده تلويزيون يا راديو نشدهام، وگرنه آبرويِ...
بله داشتم ميگفتم شايد آن مخها نميتوانند ببينند كه دانشجويان ايراني، پژوهش را با ماستبندي همعرض ميبينند.مدير گروه ما موقع تصويب موضوع پاياننامه به من گفت: «شماها هنوز وارد گود پژوهش نشدهايد، قطعا امسال هم با اين پاياننامه نميفهمي كه امثال اين استادان راهنما و مشاور چه سرمايههايي هستند و چه زحمتهايي براي اين مرز و بوم ميكشند، پژوهش خمره رنگرزي نيست؛ كاري است بس طاقت فرسا و دقيق... .»
اين تازه قسمتي از تلاش اين اساتيد است تدريس، پروژهها، زن [يا زنها] و بچهها و... . خدايا يعني ميشود من هم نان حلال براي خانوادهام با كدّ جبين و عرق يمين ببخشيد با كد يمين و عرق جبين بهدست آورم؟ ميترسم با اين حسرت جانگداز بميرم:
نه شکوفهای، نه برگی، نه ثمر، نه سایه دارم
همه حیرتم که دهقان به چه کار کشت ما را!
در هراسم كه اين اساتيد پركار نيز مانند دانشمندان انرژي هستهاي ترور شوند. اي كاش دولت، تدبيري ميانديشيد و برايشان محافظ قرار ميداد! يخچال و كامپيوتر هم اين روزها محافظ دارند توقع زيادي نيست براي اين بزرگواران هم محافظ بگذاريم. ما فقط عادت داريم وقتي ايشان را از دست ميدهيم حسرت ميخوريم، در حالي كه عقلاي عالم اعتراف دارند كه پيشگيري، مقدم بر درمان است و علاج واقعه را بايد قبل از وقوع كرد. من هم قصد دارم هر روز برايشان صدقه بدهم و گاهي اسفند دود كنم و وإنْ يَكاد در فراز.
جمله خلقان سُخرة انديشه اند
زان سبب خسته دل و غم پيشهاند
ديشب خواب ميديدم از نردبان ترقي و موفقيت مثل استاد راهنما، پنج تا پله، پنج پله بالا ميرفتم كه بابام صدا زد:
«پاشو، پاشو ساعتت زنگ زد بيدار نشدي، نمازت قضا نشه!»
وقتي بابام تكونم داد گمان كردم از نردبان بلند موفقيت دارم ميافتم چنان دادي زدم كه بابام دو متر و سي و پنج سانتیمتر و سه دهم ميليمتر از جا پريد. هنوز هم جاي سر بابام به سقف مانده.
وقتي بلند شدم تصميم گرفتم از فنون سحر و جنگيري براي يافتن استاد راهنما كمك بگيرم.
به همين خاطر از پدرم پول مَشتي تقاضا كردم و قسمش دادم به روح باباجون جدم حاج ماشاالله، كه اهل كرامات هم بوده، نپرسد براي چه ميخواهم.پول زيادي به رمالان دادم و افاقهاي نكرد. گاهي شيطان وسوسهام ميكرد پولي جور كنم و پاياننامهاي بخرم و شرّ را كوتاه كنم، ولي وجدانم با من قهر ميكرد. در مجموع فهميدم بايد مثل فوتباليستها كه داد ميزنند «خودتي ها برو» عمل كنم و اميدي به «هدايت» و «ارشاد» استاد راهنما نداشتهباشم. با هر جان كندني بود چندين بار استاد را زيارت كردم. بالاخره، با زحمت زياد پاياننامه را تا آخر با تلاش و مشورت با دانشجويان ديگر مديريت كردم تا اينكه روز دفاع شد و چهره مهتابي استاد، آفتابي.
تهْ انجام، به خاطر قوي بودن پاياننامهام، داور به استاد راهنما تبريك گفت. برخي حضار هم برايش كف زدند و عدهاي كبوتر صلوات هوا كردند. وقتي دوستم رضا را رديف دوم بين حضار ديدم اشك در چشمانم حلقه زد. به ياد پاياننامه رضا افتادم و نارضايتي داور، استاد راهنما و مشاور هم، يك آن، استراتژي خود را تغيير دادند و با داور همدست و همداستان شدند و تمام كاسه كوزهها را سر دوستم خُرد كردند. ناخودآگاه حافظهام شعري فراخواني كرد. سريع آن را به عنوان حسن ختام آخرين صفحه پاورپوينت گزارشم از پاياننامه نوشتم تا اساتيد و حضار هنگام پذيرايي لبخند بزنند و بخورند و بخوانند و بر صفحه ذهن بنگارند:
نکند دانا مستی، نخورد عاقل می در ره مستی هرگز ننهد دانا پی
چه خوری چیزی کز خوردن آن چیز تو را نی چون سرو نماید به مثل سرو چو نی
گر کنی بخشش گویند که می کرد نه او ور کنی عربده گویند که او کرد نه می
يك ماه بعد
استاد راهنما، خودشان باتواضع تمام تماس گرفتند و تأكيد كردند كه: «از نظر پژوهشي در مقالة پاياننامهتان بايد اول نام استاد راهنما (دكتر آسوده)، بعد استاد مشاور(دكتر راحتگزين) و سپس خودتان(دانشجو زحمكتش) را بياوريد. متأسفانه خيليها در كشور اين نكته علمي را نميدانند.»
پايانِنامه
ارادتمند تمام پژوهشگران واقعي
م. ح دلسوخته(1)
1) . محمدحسين قديري، ماهنامه پرسمان، 1393.
گربهای جنگلي به منزل مردی که به احکام فقهی آشنای اجمالی داشت، راه پيدا كرد و هر روز چيزي از منزلش ميدزديد.
گربه خانگي گفت: مراقب رفتارت باش؛ بالاخره سرت را بر باد ميدهي.
گربه گفت: مثلاً چه ميكند؟
گفت: احتمالاً گوشتت را حلال ميكند و ذبحت ميكند و به سيخت ميكشد.
گربه جنگلي گفت: من از فقه بيخبر هم نيستم؛ چنين چيزي ممكن نيست.
گربه خانگي گفت: از ما گفتن بود. تو خواه پند گير خواه ملال.
مرد هم چند باري تذكر داد و بار آخر برای او خط و نشان کشید که اگر یک بار دیگر مزاحم شوی، حلالت میکنم و به جای گوشتهای که از من دزدیدی، میخورمت. گربه جدی نگرفت. مرد برای او دامی پهن کرد و شکارش کرد و در کیسهای انداختش و به بیابان زد. رفت و رفت تا جای که رمق برایش نماند و خطر مرگش از شدت گرسنگی وجود داشت. مرد گفت: خب الان حالت اضطرار است و خوردن گربه از نظر شرعی برای من جایز است. گربه را ذبح کرد و خورد.(1)
اين قاعده ميگويد اینکه فردی خود را با اختیارِ خودش مضطر کند، باز هم گويي اختيار دارد و اين مانند اضطرار واقعي نيست: «الاضطرارُ بالاختیارِ لایُينافی الاختیارَ». مثل اينكه كسي كه مسائل محرم نامحرم را رعايت نكرده و عاشق شده و مجنون. اگر چه در حالت جنون عشق كه حالش دست خودش نيست، كارش گناه نيست، ولي خودش هم چوب كارش را ميخورد و به خاطر مقدمات كارش(رعايت نكردن مسائل شرعي) نزد خدا مؤاخذه ميشود.
پَنَهتُ باللهِ(پناه ميبرم به خداوند)، شخصي كتابي را ترجمه كرده بود. جايي نوشته بود: «پزشكْ نوكرعليِ آهنگرِ دادگر». از مترجم پرسيدند منظورت از عبارات چيست؟ گفت اين عبارات، ترجمة دكتر غلامعلي حداد عادل است. جايي هم متني را به عربي ترجمه كرده بود نوشته بود أكَلتُ الأرضَ خَرَجَ أبي. پرسيد منظور چه بوده؟ گفت يعني خوردم زمين پدرم در آمد. نيز او به جاي پيراهن ترجمه كردهبود: الشيخُ الحديدي.
1) . اگرچه گربه در راه شكمش كشته شد، ولي براساس يك قاعده كلامي و فلسفي اين مرد اشتباه كردهاست و گربه فكر نميكرد آن مرد برداشتش اينقدر سطحي باشد.
شادي در آخرت
امام رضا علیه السلام فرمودند:
هر کس که عاشورا،
روز مصيبت و اندوه و گريهاش باشد،
خداوند روز قيامت را روز شادي و سرورش قرار ميدهد.
(بحارالانوار، ج 44، ص284)
وَأَنَّهُ هُوَ أَضْحَکَ وَأَبْکَی؛
و هم اوست كه ميخنداند و ميگرياند.(1)
دزده از نردبان افتاد و مرد. شب به خواب فرزندش اومد. ازش پرسید: بابا جات خوبه؟ راحتی؟
گفت: فقط بهت بگم آخوندها هر چی میگن دروغ محضه. خبري از برزخ و ایستگاههاي آن نيست از نردبان که افتادم، جای معطل نشدم یه راست رفتم ته جهنم.(2)
وقتی نمازش را میخواند، بلافاصله فرار میکرد و میآمد روی سکوی مسجد مینشست. امام جماعت به او گفت: چرا این کار را میکنی؟
گفت: حاج آقا! يك بار تو سخنراني گفتيد كه وقتی کسی بدون حضور قلب نماز بخواند، نمازش بالا نمیرود. نماز هم به او میگوید من را ضایع کردی، خدا ضایعهات کند. ميترسم اگر فرار نکنم، فرشتهها نمازم را از بالاي عرش بر سرم بزنندی.
از دعای کمیل خوشم میآید؛ دعای کمیل هم از من خوشش میآید، ولی مداحان کاری کردهاند که نمیتوانم همه دعا را بنشینم و گوش بدهم؛ چون وسط دعا برای همه ائمه(علیهم السلام) ذکر مصیبت میخوانند.
به همین دلیل، من عاشق این بند از اين دعا هستم: یا سریعَ الرضا ... . خدایا! تو كه راضي شدي میدونم ولي این مداح را هم راضی کن دعا را خلاصهتر کند.
برای نماز شب بلند شده بود و همه جا تاریک بود. تنور عرفان او داغ شده بود و خبر نداشت من رصدش میکنم. از بالکن خم شدم و گفتم: چیه بنده من؟ هر حاجتی داری بگو!
میگویند روباهی خروسی را بربود. خروس در دهان روباه گفت: «حال که از خوردن من چشم نپوشی، نام نبی یا رسولی را بر زبان بيار تا مگر به حرمت آن، سختی جان کندن بر من آسان آید.»
قصد خروس آن بود که روباه دهان به گفتن کلمهای بگشاید و او بگریزد. روباه دندانها را بر هم فشرد و گفت: «يا جرجیس!»(1)
به يكي از علماي اخلاق گفتند: قلبتان مشكل دارد و بايد عمل كنيد.
ايشان به مزاح گفت: من اهل علمم، نه عمل.
امام خميني میفرمود: علم اگر با تهذیب همراه نباشد، تاریکی و حجاب تو در توست. اگر عالِمی فاسد شود، عالَمی ویران گردد؛ اذَا فَسَدَ العالِمُ، فَسَدَ العالَمُ. برخی از روحانیون گرگاند، در لباس میش. باید بگرديم و روحانيونی رباني را بیابيم.
به شیطان گفتند: در طول هفته چه میکنی؟
گفت: ای مشغولم.
گفتند: کجا؟
گفت: روزهای زوج، به آمریکا، شيطان بزرگ، درس خصوصي میدم.
گفتند: روزهای فرد؟
گفت: یه شیخی هفت خطي رو میشناسم، میرم کلاسش.
1) برخی برای اینکه بزرگراه هوسشان باز باشد، کاری به نظر مراجع مشهور و اکثر بزرگان ندارند، میگردند چیزی پيدا میکنند تا بر اساس آن عمل کنند. این را در مورد حدیث رُفِع َالقلمُ در عید الزهرا ، ازدواج موقت و قمه زدن ميبينيم. اینها بازیچه هوس خود هستند. از بين پیامبران هم جرجیس را انتخاب میکنند.
یک نفر به آیتالله بهجت گفت: میخواهم آدم بشوم، ولی نمیشود.
آقا فرمودند: چه کسی نمیگذارد؟
گفت: شیطان.
ناگهان رو کرد به ایشان و گفتند: کو؟ کجاست؟
گفت: کی؟
ایشان گفتند: شیطان کو؟! تا دستش را بشکنم، کوش؟
و ادامه داد: شیطان کاری ازش میاد؟ خودت نمیخواهی، و بعد ایشان را به خودسازی با قدرت اختیار و اراده دعوت کردند!(1)
یکی از بزرگان منبر رفت و گفت: مردم! همه انبیا و امامان میگویند مشرک نباشید؛ من شما را دعوت به شرک میکنم. کمی هم خدا را در کارهایتان شریک کنید. مردی در مسجد نماز میخواند. صدای از پشت سرش شنید، خیال کرد انسانی است. نماز و اذکار را طولانی کرد و گریه و لابه کرد و تا صبح به دعا و مناجات مشغول شد. صبح دید آن یک سگ است. آدم خَیط (نخ) بشود، ولی خِیِيط نشود؛ کَنَف بشود، امّا کِنِف نشود؛ شب تو آفتاب نون یخ بخورد این طوری حالش گرفته نشود.
مردی مسجدی ساخت. بهلول از او پرسید: مسجد را برای چه میسازی؟ گفت: برای رضای خدا. بهلول تابلوی بالای در مسجد نصب کرد و نام خودش را بهعنوان واقف نوشت. واقف که تابلو را دید، سراغ بهلول رفت و دعوای سختی بین آنها در گرفت. بهلول به قاضی گفت: او این کار را برای خدا انجام داده بود؛ نمیدانستم با من درگیر میشود.
1) . قدرت اراده ما خیلی بیش از آن است که تصور کنیم. قرآن میفرماید روز قیامت شیطان میگوید من مجبور نکردم؛ دعوت کردم و شما پیروی کردید. شهيد مطهري درباره قدرت اراده بشر میگوید: مرحوم حضرت آیتالله حجت6 چهل سال سیگار میکشیدند. اصلاً سیگار با سیگار روشن میکردند. دکترها به ایشان گفتند: برای شما ضرر دارد، ايشان به شوخي گفت اصلا من ريه را براي سيگار ميخواهم ولي وقتي دانست كه از نظر علمي ضرر دارد. گفتند نميكشم وی به کلی آن را كنار گذاشتند.
مردي در تلفظ كلمة ولاالضالّین، دچار وسواس شدهبود. روزی در مسجد، موقع نماز فرادا به این كلمه که رسید مرتب میگفت: ولاالضّ، ولاالضّ؛ ولاالضّا، ولاالضّالي ... .
از تكرار او حواس نمازگزاري پيوسته پرت ميشدی، تا اينكه بياختيار در حالی که با غیظ دندانهايش را به هم میفشرد به او گفت: مرض.(نشد، مرض را با غيظ بخوانيد. حالا شد).
خانمي به بيماري وسواس مبتلا بود. روزي در مسجد قبل از نماز جماعت، ده بار تكبيرهالاحرام را ميگفت و نماز را ميشكست و ميگفت: « نشد!»
بار يازدهم كه تكبيرهالاحرام را گفت، به دلش نشست و نماز را ادامه داد. خانمي كه نزديكش بود به شوخ طبعي گفت: « نشد!»
زن وسواسي نمازش را شكست و با خشم گفت: «خدا لعنتت كنه، اين بار شدهبود!»(1)
سارقی کلاه فردی را ربود و فرار کرد. آن مرد به گورستان رفت و آنجا نشست.
مردم گفتند: آن مرد کلاه تو را به طرف باغ برد؛ تو چرا در قبرستان نشستهای؟
گفت: بالاخره گذرش به اینجا خواهد افتاد.
تو بلندگوي حرم اعلام كردند يك كودك سه ساله پيدا شده.
گفت: خدا رو شكر! كودكي گم نشه، پيدا بشه بهتره.
براي اينكه حال برخيها را بگيرد. خنديد و گفت: الان يه جوك زشتي يادم اومد.
يكي گفت: چي بود؟! با لبخند گفت: اِ واي! من كه گفتم زشته. خجالت بكش!
1) . براي پيشگيري از وسواس، به كتاب «وسواس و راههاي عملي درمان آن» و 5 جلسه سخنراني از آيتالله مظاهري(دام ظله)رجوع كنيد. نيز ميتوانيد براي استفاده يا دانلود به سايت ايشان رجوع كنيد. نيز به كتاب «بيخيالدرماني» در سايت اسك دين رجوع كنيد.
مردی که در بستر احتضار بود، رو کرد به فرزندانش و گفت: این دم آخر یک کار برایم بکنید. مردی به گردنم حقي دارد؛ بروید هر طوری شده از او حلالیت بطلبید و تا این کار را انجام ندادهاید، برنگرديد.
فرزندان بیمار سراغ طلبكار رفتند. مرد دل پری از پدرآنها داشت و راضی نمیشد. پیشنهادهای مختلفی دادند، ولی او راضی نشد که نشد. بالاخره کاسه صبرشان لبریز شد و مرد بیچاره را آنقدر زدند تا فرياد برآورد كه راضی شدم. با خوشحالی خدمت پدر رسیدند.
پدر پرسید: توانستید حلاليت و رضایت بطلبید؟
یکی از آنها گفت: به سختی.
گفت: چهطور؟
گفت: رضایت نمیداد و حلال نمیکرد، ولی ما آنقدر زدیمش تا صدای حلالش کردم حلالش کردم او به آسمان رفت.
استاد: نبايد با مدتی نماز شب خواندن انتظار کرامت داشتهباشيم. از آقاي خوشخيال میپرسند: تا حالا كرامت هم داشتهای؟
میگه: آره، رفتم بانک درها به اذن خدا باز شد.
برخی هنر نقد کردن دارند و برخي با نقد رُك، ضامن فرد مخاطبشان را ميكشند و آنها مانند بمب منفجر ميشوند.
در محل كارمان آبدارچي هر وقت چايي ميآورد، روي آن كف زيادي بود. يكي از همكاران با لبخند يك چايي بر داشت و گفت: به به، از اين چايي! الشاي المُكَفَّف! به قول عربها: لاشُلَّتْ يداكم؛ دست و پنجهات درد نكنه.
آبدارچي خنديد و گفت: ببخشيد! با عجله ريختم.
از حاج آقا ناراحت بود. ميگفت: فكر كردي لباس روحانيت داري، مقدس هستي؟ به خدا برخي از روحانيون از انبيای بنياسرائيل هم بدترند!!!
خيلي مراقب باشید! خیگ وسواس را گرفتید، رهایتان نمیکند.
روزى مردى بر لب دريا ايستاده بود و به زيبايى آن مىنگريست كه ناگهان ديد مَشگى پر باد روى آب افتاده و در تلاطم امواج دريا بالا و پايين میرود. مرد تماشاگر فوراً لباس خود را بيرون آورد و به دوستش گفت: لباسم بگير تا خيك پر از عسل را از ميان آب بيرون كشم و دلى از عزا درآوريم.
اين را گفت و به سرعت خود را به دريا افكند و شناكنان به سوى خيك عسل رفت و خود را بر روى آن انداخت؛ غافل از آنكه آن خيك عسل نيست، بلكه خرسى است كه گرفتار در امواج خروشان شده و در جستوجوى دستاويزى است كه خود را بدان بند كند و امواج دريا نجات يابد.
همين كه مرد شناگر دست خود را به آن رساند، خرس فرصت را غنيمت شمرد و خود را مانند زالو به وى چسبانيد. ساعتى هر دو به هم چسبيده گاه به زير آب مىرفتند و گاه بر روى آب مىآمدند. مرد طمعكار هر چه خواست خود را از چنگ خرس برهاند، نتوانست. در همين موقع دوستش از لب ساحل فرياد زد: بابا دست از اين خيك بردار و بيرون بيا!
مرد به زور چنين گفت: من از او دست كشيدهام، اما او مرا رها نمىكند!
كرد فرياد آن رفيقش كاى ودود
دست از اين خيك عسل بردار زود
هين بيفكن خيك و از دريا برآ
بگذر از اين سود پر رنج و بلا
گفت: بگذشتم من از خيك اى رفيق
خيك از من نگذرد در اين مضيق
آرى، اسيران مال، جاه و شهرت چنان در غرقاب آینها گرفتاراند كه اگر بخواهند از آنها دست بكشند، آنها رهايشان نمىكنند.(1)
روحانی كاروان حج، به شوخی، روی کادوها و سوغاتی یکی از حجاج نوشت: مقصود توی کعبه و بتخانه بهانه است!
1) . حسین استاد ولی، قصههای طاقدیس، ص108، به نقل از بيخيال درماني، 265.
علماي اخلاق به افراد وسواسی چنين توصیه ميكنند: شيطان متكبر است اگر نافرماني شود باز نميگردد: الشيطانُ اذا عُصِيَ لَمْ يَعُدْ. با گفتن «عشقم ميكشهی وضو یا غسلم باطل باشد!»، «به تو چه؟» و «مگه فضولی؟» شیطان را به بازی بگیرید تا بازیچه او نشویند. باید با شیطانِ فضول با زبان آقاي زرنگ باشي سخن بگویم؛ شاید دست بردارد. چهطوري؟
شخص فضولی به آقاي زرنگباشي گفت: همسایهات عروسی دارد.
گفت: به من چه؟
آن شخص گفت: شاید برای شما شیرینی و شام بیاورند.
گفت: به تو چه؟(1)
افراد معتاد را نباید از خود برانيم. آنها بیمارند. گاهی همه طردشان میکنند؛ جوری که احساس میکنند حتی خدا هم دوستشان ندارد. روزی یمعتادي رفت مسجد. مردم از مسجد بیرونش کردند. از در مسجد که داشت میرفت بیرون، پايش به کتیبه در گیر کرد و سکندری رفت. داشت میخورد زمین، برگشت به آسمان نگاه كرد و خطاب به خدا گفت: ای بابا! نوكرتم تو ديگه شرا هُلَم میدی؟ ميبيني كه دارم میرم بیرون.
رعايت دستورات خدا سبب افزايش عمر ميشود.
طلبهای همي دوست داشتندی به مقام صبر و بردباری رسيدندی، نزد استاد اخلاقش، همی زانوی ادب زدندی و گفتندی: ای استاد! کیفیت رسیدن به این مقامات عرفاني بس رفیع، چگونه استندی.
استاد مکثی کردندی و دستي به لحيه كشيدندي و گفتندی: یک ماه از اینترنت دایلآپ استفاده کن ... .
هنوز سخن استاد تمام نشدندی که شاگرد که تجربه این استفاده داشتندی، صیحهای زدندی و جان به جان آفرین تسلیم کردندی.
1) . ر.ك: بيخيال درماني(نگاهي فقهي روانشناختي به وسواس)، محمدحسين قديري، سايت گفتوگوي ديني.
مراقب باشيد در مسائل شرعي گرفتار وسوسههاي شيطان نشويد. اوی را به عنوان یك دیو بدسرشت در ذهنتان تصور کنید و به بازیش بگیرید؛ نگذارید او برنده بشود.
تكنيك «تو راست ميگي» را براي شكستش به كار ببريد:
مردی که پول نداشت، رفت رستوران غذای خوبی خورد. بعد که خواستند پول بگیرند، گفتند: میشه پانزده هزارتومان.
گفت: تو راست میگی.
همکار مدیر به او گفت: کارت میکشی یا نقدی میدهی؟
گفت: نه، تو راست میگی.
صندوقدار گفت: با زور پول میگیریم.
گفت: تو هم راست میگی.
گفتند: اگه زود پول ما را ندهی، کتک میخوری.
شروع کردند او را زدند. دیدند فایده ندارد. پلیس که آمد، به پلیس هم همین را گفت. او را نزد قاضی بردند. قاضی هر سؤالی پرسید، گفت: شما راست میگید.
بعد از بررسی قاضی گفت: او را رها کنید.
مرد خندید گفت: آهان شما راست میگید.
شیطان را هم باید به بازیچه بگیریم. از تکنیک «تو گفتی و من باورم شد؟!» برای به خاک مالیدن کمرش استفاده کنید.(1)
یکی از علما به محل تبليغ يكي از شاگردانش رفت. او طوري وانمود كرد كه استادش را نميشناسد و با بیاعتنای به استادش، با غرور و عُجب، نزد مردم گفت: قم مشغول چهكاري هستيدی؟
استاد گفت: من پرورش گاو دارم!!!
1) . ر.ك: محمدحسين قديري، بيخيال درماني، ص265 (سايت اسك دين)؛ نيز مقاله «نوحدرماني»را از وبلاگم(زندگيآرام) مطالعه كنيد.
شوخي وخنده باعث ترشح هورمون اندرفین مغز و افزايش شادی میشود.
با حالت عرفاني به گروهی كه با قهقهه میخندیدند، نگاه میکرد و میگفت: اين طوري میخندند؟! دلم به حال این جماعت میسوزه.
گفتند: چرا؟
گفت: میبینم همگی اینها مردنی هستیند.
با تعجب گفتند: پیشگوی میکنی یا ادعای علم غیب داری؟
خندید و گفت: نه، مگر کسی را هم میشناسی که ماندنی باشد. دنیا محل قرار نیست؛ معبری است که همگی دیر یا زود باید از آن بگذریم.
برخی از علمای بزرگ برنامه تحصیلیشان در ایام هفته فشرده بود و سختکوش بودند و در آخر هفته برنامه تفریحی و مباحثههای گروهی ملایمتری داشتند. ظاهراً روزی يکی از علما برای نهار کته گذاشته بود. یکی از دوستانشان که دوست داشت سر به سر دوستانش بگذارد، ادعا کرد من قدرت دارم شما بروید پشت در، یکی در بزند و من در اتاق بگویم کیه؟
همه تعجب کردند و گفتند امتحانش ضرر ندارد. همگی بیرون رفتند و ایشان شروع به خوردن غذا کرد. یکی آمد پشت در قفل شده، در را زد و آن عالم با خونسردی گفت: کیه؟
همه شاکی شدند که: چرا نگفتی او کدام یک از ماست؟
آن عالم گفت: من گفته بودم میگویم «کیه؟» ادعا نکردم که اسم او را میگویم.
يكي از شاگردان علامه طباطبائي(رحمة الله) میگويد: براي ديدن علامه به منزل او رفتم. روي تشكي نشستهبود. برخاستند و تعارف كردند من بنشينم روي تشك. من از نشستن خودداري كردم و مدتي هر دو ايستاده بوديم تا بالاخره فرمودند: بنشينيد تا جملهاي را عرض كنم. من هم ادب نموده و اطاعت كردم و نشستم و ايشان نيز روي زمين نشستند و فرمودند: ميخواستم عرض كنم كه آنجا كه شما نشستي، نرمتر است.(1)
1) . مهر تابان، بخش نخست، ص5051.
استاد اخلاق مشغول تدریس بود و از وضع حجاب زنان ایرانی ناراحت بود و گله و شکایت میکرد. بعد گفت: در ایام حج برخی از خانمهای عربزبان آمده بودند، دستکش داشتند و مقنعه، من وقتی آنها را دیدم، واقعاً کیف کردم.
هنوز حرف استاد تمام نشده بود که طلاب نتوانستند خنده خود را کنترل کنند و همگی زدند زیر خنده. استاد که این وضعیت را دید، نخواست جلسه از کنترلش خارج شود با جدیت ادامه داد، ولی خنده طلاب ادامه داشت. استاد که دید جو عوض شده، خودش هم خندهاش گرفت و گفت: لااله الا الله! ذهن شما چهقدر خراب است. من از وضع حجاب کیف کردم؛ نه از ... صلوات بفرستید.
هر کسی باید نقش خودش را بازی کند؛ نمیشود ادعا کرد طلبهایم، ولی نقش اصلی خود را بازی نکنیم. اگر نقش اصلی طلبه ورزش يا كشاورزي يا مهندسي شد، دیگر طلبه نیست. اگر طلبهاي در كنار كارش بتواند كشاورزي كند اين امتياز است ولي اگر كارهاي جانبي مانع تبحر و تعمق او شود، اشتباه است.
لباس، ریش و عمامه علمای داشت. وقتی خدمت آسید ابوالحسن اصفهانی رسید، ایشان با پا دردی که داشت، به احترام او از جا بلند شد. کمی که نشستند، سید به ایشان گفت: شما مدرس هستید؟
نه.
گفتند: مبلغ هستید و منبری؟
گفت: نه.
گفتند: محقق هستی؟
گفت: نه.
گفتند: پس چه کارهای؟
گفت: من در روستای که هستم، در تعزیههای که خوانده میشود، نقش نعش و جنازه را بازی میکنم.
مرحوم حاج آقا دولابي ميفرمود: امام رضا(علیه السلام) حق دارد از ما گله کند؛ زيرا ما وقتي ناراحت هستيم پيش امام رضا(علیه السلام) ميرويم؛ ما بايد خوشيهامان را هم پيش امام رضا(علیه السلام) ببريم.
فردي نزد آيتالله کشميري رسيده بود و درخواست ذکري کرده بود. ايشان گفته بود که شما روزي صد بار بگوييد: يا ماست يا چغندر؛ چون ميدانست طرف در زندگي اهل هيچ رعايتي نيست و فقط يک ذکر ميخواهد.
بعضيها در زندگي مراقبتي ندارند، ولي دعا يا ذکري ميخواهند که ائمه را در خواب ببينند. انسان بدون تلاش و فقط با ذکر عارف نميشود. فردي به آيتالله بهجت گفت: دعايي بفرماييد که من در نماز حضور قلب پيدا کنم. ايشان فرمود: اين چيزها دعايي نيست، بلکه دوايي است و شما بايد خودتان را مداوا کنيد. ذکر بدون تلاش، شدني نيست.(1)
در طول زندگيام به يك دعا دل خوشم كه اگر در حقم مستجاب شود غمي ندارم چون واقعا از ته دل بود. شب بود. تلفن منزل خراب بود و مجبور بودم از تلفن عمومی استفاده کنم. هوا تاریک تاریک بود. مشغول صحبت کردن بودم که متوجه شدم مردی از داخل ماشینش به من خیره شدهاست. مشکوک بود. تلفنم كه تمام شد صدايم کرد. راستش از قیافه او هم کمی وحشت داشتم. با خودم گفتم بلای سرم نیاورد. به سمتش رفتم، گفت: حاج آقا! شرمنده من تا حالا با آخوند جماعت سر و کاری نداشتم، اما حالا یک سؤال دارم.
گفتم بفرماید؟
گفت: ماه محرم است و عزادارم. آیا در این ماه رابطه زناشوی حرمت داره؟
گفتم: حرمت که نه ... .
هنوز حرفم تمام نشده بود که با خوشحالی از اعماق دلش گفت: خدا خیرت دهد! و استارت ماشین را زد و پا را روی پدال گاز گذاشت و رفت.
1) . از سخنان حجت الاسلام والمسلمين عالي در برنامه سمت خدا، 10/ 2/ 1391.
مردی مبتلا به وسواس شده بود. موقع نماز به طور مكرر تکبیرة الاحرام میگفت و بعد میگفت: «نشد.» ده بیست بار این را گفت تا بالاخره یک تکبیرهالاحرام به دلش چسبید و گفت: «حالا شد ها» و بعد نماز را ادامه داد: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ... .
سر به سر باباش میگذاشت و میگفت: خدایا! اموات ما را ببخش. وسایل ازدواج جوانان را فراهم کن. بیماران را شفا بده. پدر عاصی من(1)(نه پدر من عاصی) را هم طول عمر بابرکت بده.
بسیجیها در بدترین شرایط جبهه مانند ياران امام حسين در شب عاشورا، دست از شوخطبعی برنمیداشتند. در واقع، آرامش و نشاط، خاصیت جهانبینی توحیدی است. در شرایطی که نمیتوانستيم حمام برويم، لباس خونی عوض کنيم یا حتی گاهی تطهیر کنيم، حتما به یک مرجع تقلید نیاز داشتيم که یکی از بچهها این رسالت را قبول کردهبود. محمّد به شوخي ادَعا میکرد صاحب فتواست. اتفاقاً رساله ای هم برای خودش داشت که اسمش را گذاشته بود «رسالة الوسواسین».
مشخص است دیگر، محمّد مرجع تقلید وسواسیها بود؛ همانهای که از شدّت وسواس یک ساعت تمام زیر آب سرد این پا و آن پا میکردند و آخرش هم به یقین نمیرسیدند که غسلشان درست بود یا نه. همانها که اگر به پاکی صابون شک می کردند، آن را با «تاید» می شستند. یمسئلهاي از رساله اش این بود:
«در صورت نجس شدن لباس و نداشتن لباس دیگر، پوشیدن آن به صورت پشت و رو، جایز است.»(2)
در مسجد صف اوّل نماز نشسته بوديم، پشت سر حاج آقا مجتبي، همان عارف بزرگ. جاي خود را در صف نماز حفظ کرده بوديم و هم مباحثه ميکرديم. اينطوري با يک تير دو نشان زده بوديم، امّا مثل هميشه در ضمن مباحثه، انواع بحث هاي سياسي، اجتماعي، اقتصادي، جديدترين لطيفهها و... مطرح بود. از جمله بحث هاي آن روز، توصيف شخصيت معنوي يکي از طلاب خيلي باکلاس مدرسه بود که پينه هاي پيشاني او نشان از مقامات بالاي عرفانياش داشت. هر کدام در وصف او سخنها ميگفتيم و به مقامات معنوي او غبطهها ميخورديم. به به و چه چهي گفته ميشد که آب دهان معنوي همه راه افتاده بود.
گفتم: چه حال خوشي دارد، هر شب چهارشنبه و شب جمعه به جمکران ميرود و از اذان مغرب تا اذان صبح مشغول عبادت و خدمت در کفشداري است.
ديگري گفت: هر روز چندين ذکر دارد که هر کدام را هزار بار تکرار ميکند.
سومي گفت: تعقيباتش را نديدي! هر روز در پنج وعده نماز ميخواند و با هر نماز دو ساعت تعقيبات ميخواند. يکي هم گفت: يک تسبيح هزار دانه دارد که با آن دست هاي شيطان را بسته. وقتي تسبيح را بيرون ميکشد، انگار ذوالفقار علي را بيرون میکشد.
خلاصه هر کس به زباني از عظمت هاي معنوي اين شيخ زاهد و عابد ميگفت. بحث از تعريف هاي عادي فراتر رفته و ميرفت که او را به عرش برساند!! يکي گفت: اصلاً پيشانياش نور ميزند، شبها چراغ لازم ندارد؛ گفتم حتماً در جمکران امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را ملاقات کرده که اين طور عاشق است. ديگري گفت: اگر او نديده باشد، پس کي ديده؛ از ياران خاص است. بعضي وقتها غيب ميشود؛ معلوم نيست کجا ميرود. گفتم: شايد با طيّ الارض به جزيره خضرا ميرود.
در همين بحثها بوديم که حاج آقا مجتبی که بر سجاده نماز نشسته بود و انتظار اذان را ميکشيد فرمود: آشيخ غيبت نکن اوّل اذان. اين مباحثه است يا مجلس غيبت و معصيت؟
همه تعجبزده دور آقا جمع شديم.
عرض کردم: حضرت آقا! ما که غيبت نکرديم؛ تعريف ميکرديم.
آقا فرمود: ببينم طلبهاي که شب تا صبح در جمکران خدمت ميکند، صبح چهارشنبه کلاس هم ميرود يا ميخوابد؟
به هم نگاه کرديم، گفتم: نه خير آقا! چهارشنبهها کلاس نميآيد.
فرمود: طلبهاي که روزي چند هزار ذکر ميگويد و چندين ساعت تعقيبات ميخواند، پس کي درس ميخواند؟
باز هم نگاه کرديم؛ ديگر جوابي براي گفتن نداشتيم.
آقا پرسيد: اين طلبه زن و بچه هم دارد؟
گفتم: حضرت آقا! ايشان زن و بچه دارد، ولي آنقدر غرق در عبادت و عرفان است که شايد از تعداد بچههایش هم خبر ندارد.
پرسيد: پس خرج خانواده را از کجا ميآورد؟
عرض کردم: شهريه ميگيرد.
فرمود: مگر شهريه امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) براي دعا خواندن و ذکر گفتن است؟
سينه را سپر کردم و گفتم: حضرت استاد! مگر هر کس دعا بخواند، شهريهاش حرام ميشود؟ براي خوردن نان امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) چه کسي بهتر از اين شيخ عابد و زاهد؟
استاد فرمود: نه، براي دعا خواندن شهريه حرام نميشود، ولي با درس نخواندن حرام ميشود. رفتن به جمکران و تعقيبات طولاني مستحب است، ولي درس واجب! ترک واجب برای کار مستحب حرام است حرام!
حاج آقا برخواست برای نماز و من در تمام نماز در این فکر بودم که آخر و عاقبت این شیخ عابد چه میشود.
«ملا محمود»(1)
یمردي تسبیح به دست گرفته بود و میگفت: یا اُقلُش، یا اُقلُش، یا اُقلُش. بزرگی از او پرسید: این چه ذکری است که من تا حالا نشنیدهام. گفت: در یکی از کتابهای دعا این ذکر وارد شده است. پس از مراجعه به کتاب دعا معلوم شد وی اشتباه خوانده وجمله مذکور ذکر نبوده، بلکه مؤلف در کتابش آورده: این دعا را بعد از نماز هفتاد مرتبه بخوانید، یا اَقلّش چهل مرتبه.
1) . ر.ك: منادی، اولین نشریه فرهنگی حوزه.
گويند: بابا طاهر شاعر نامی، در آغاز جواني روزي با شوق و علاقه بسيار به مدرسهاي وارد شد و تصميم به فراگيري دانش گرفت، اما هنگامي كه سخنان علمي طلاب را با شوق فراوان ميشنيد، مطالب آنها را نميفهميد. به يكي از طلاب گفت: شما چه ميكنيد كه به اين علوم آگاه میشوید؟
آن شخص به شوخي به او گفت: بسيار رنج و زحمت ميكشيم. اين حوض يخ را شكسته، در سرماي شب غسل كرده، چهل بار سر را در آب فرو ميبريم؛ چون بيرون ميآييم، اسرار اين علوم بر ما معلوم و فراگيري آن بر ما آسان ميشود.
بابا طاهر ساده دل با عشق و شوق به معرفت الهي اين سخنان به شوخي را حقيقت دانست و چون شب شد، هنگام خواب طلاب به مدرسه آمد و يخ حوض را شكست و در آب غسل كرد و چهل بار سر را در آب فرو برد و چون از اين كار فارغ شد، شعلهاي از آسمان فرود آمد و به قلب او وارد شد و پنهان گرديد و در راه عرفان و شناخت به مقام والايي رسيد.(1)
با پدرش رفیق بود. به شوخی گفت: اگه من باسواد نشدم و مرجع تقلید، تقصیر من نیستها. زندگی مراجع را مطالعه کن، اغلب، زود پدرشون را از دست دادهاند.
شادی آن شادی است که از جان رویدت تا درون از هر ملالی شویدت
رو کرد به مداح مسجد و گفت: حاجی! تو را خدا یه بار هم شده برای امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) دعا کنید.
مداح گفت: من که دعا میکنم.
گفت: همیشه میگید هدیه به پیشگاه آقا امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) صلوات.مداح گفت: خب مگه این دعا نیست؟
لبخندی زد و گفت: چرا دعاست، ولی برای بابای امام زمان (آقا امام زمان) است، نه خود امام زمان.(عجل الله تعالی فرجه الشریف)
1) . شاهکارهای شعر فارسی، دو بیتیهای بابا طاهر، مقدمه مهدی الهی قمشهای، نشر ارمغان.
یقاری بینالملل و استاد حوزه بود. شنیده بودیم قرآن را حفظ است.
پرسیدیم: استاد شما حافظ قرآن هستيد؟ی
گفت: نه، قرآن حافظ من است.
گفتيم: اون كه بله، ولي قرآن را هم حفظيد؟
گفت: كل قرآن؟
با تعجب گفتیم: ولی ما شنیدهایم که کل قرآن را حفظ هستید.
گفت: دوستان لطف دارند، كل قرآن را كه نه، سی جزء را یك جزء یك جزء حفظم.
عاشق تلاوت قرآن بود و همیشه زمانی را به شنیدن قرآن اختصاص میداد. یک روز نوار عبدالباسط را گذاشته بود که داشت سوره حمد را تلاوت میکرد. صدای قرآن در سالن میپیچید. به همحجرهایهای خود گفتم: خیلی جدی برویم در بزنیم و کمی بنشینيم و بگویم خداوند رحمت کند. همه قبول کردند. در زدیم و یتسلیت گفتیم و نشستیم. چیزی که عجیب بود اینکه او اصلاً به ما نمیگفت چرا تسلیت میگوید. وقتی نشست گفت: دیروز خبردار شدم يكي از بستگان نزديكم یاز دنیا رفته... .راستی کی به شما خبر داد؟!
حسابي غافلگیر شدیم، يكي با گفتن رَحِمَ اللهُ مَنْ يَقْرءُ الفاتِحةَ معَ الصَلَوات بحث را عوض كرد. فاتحهای خوانديمی و سريع از حجرهاش بیرون آمدیم.
روي تخته نوشت:ی «خدا دو تاست لعنت بر آنکه بگوید خدا یکی است.» بعد از بچهها پرسيد اين جمله درسته؟
بچهها گفتند: نه، چون خدا یکی است.خندید و گفت: درسته خدا يكي است. آن جمله مانند این جمله است: «پدر سوخته نان نخور.». هر دو جمله با نشانهگذاري نگارشی درست میشود. بايد بخوانيم: «خدا دوتاست لعنت بر آنکه بگوید خدا یکی است.» و «پدر، سوخته نان نخور.»
همحجرهايم عرب زبان بود. روزي یگفت: تقصیر شما ایرانیهاست که امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) ظهور نمیکنند.
با تعجب گفتم: تقصير ما ايرانيها، چرا؟!
گفت: شما «و عَجِّلْ فرجَهم» را درست تلفظ نمیکنید؛ میگوید «و أجِّلْ فرجَهُم»؛ یعنی خدایا! فرج ایشان را به تأخیر بینداز.
اگر كسب علم همراه با تهذيب نفس نباشد به درد نميخورد. در اين دنيا يك آيتالله، عمري درس ميخواند، آن وقت مريدانش يك صفت مؤنث(العظمی) به او ميدهند. مفهومش اين است كه بهپا مريد گولت نزند و براي آن دنيا توشه برچينيد.
پيرزنی فرزندش را در لباس دامادی که دید، قربون صدقهاش میرفت و میگفت: خدایا! مرگ فرزندم را نبینم. الهي كه پیشمرگش بشوم.
نیمههای شب، گاو از طویله بیرون آمد و در حیات منزل میگشت تا چیزی بخورد، سرش را کرد در دیگی، و سرش گیر کرد. گاو بیچاره این طرف و آن طرف میرفت و جای را نمیدید تا اینکه پشت پنجره پیرزن رسید. زن از پشت پنجره آن موجود عجیب و غریب را دید که خرناس میکشد و سرش را به پنجره میکوبد. گمان کرد عزرائیل است، با وحشت گفت: اگر سراغ فرزندم آمدهای، حجله از آن طرف است برو.(1)
رباخواري به رفيقش گفت: بدبختي را ميبيني. هفتاد سال است که به زحمت کار ميکنم و تمام زحمت مرا شکمم ميخورد.
رفيقِ حاضرجوابش گفت: خب ميتوانيد براي برقراري عدالت، اجازه دهيد مدتي شکمتان کار کند و شما بخوريد.
1) . وقتي وحشت و اضطراب داريم، خيلی چیزها را فراموش میکنيم. دانشآموزانی که اضطراب امتحان دارند، موقع امتحان حافظه آنها قفل ميکند. روز قیامت از ترس و وحشت، حتي مادران فرزندانشان را فراموش ميکنند.
فردي به كسي كه از چنگال گرگي رهيده بود گفت: چگونه نجات يافتي؟
گفت: گفتم قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ مِن شَرِّ مَا خَلَقَ(1)ديدم گرگ برگشت.
آن فرد با تلفظ أَعُوذُ به چهار وجه (ذال يا زا يا ظا يا ضا) پرسيد: أَعُوذُ را چگونه تلفظ كردي؟
گفت: مرد خدا! اگر ميخواستم به اين چيزها فكر كنم، گرگ تكه تكهام كرده بود.
نكته روانشناختي: اين مزاح بود؛ يعني نبايد بيش از حد وسواس داشت و خود را از معارف شيرين و ناب محروم كرد. برخي آنقدر در معدن اركان جمله و نقش كلمات در جمله، تجويد، علم معاني و تجزيه و تركيب ادبيات فارسي و عرب فرو ميروند كه خود را از هنر مست كنندة بيان و بديع محروم ميدارند.
سخنراني ميگفت: روزي وسط سخنراني گفتم: «در روایتي از پيامبر(صلی الله علیه واله) داریم که وقتی شهوت مرد تحریک شود، دوسوم عقلش از کار میافتد.»
در اين هنگام پيرمردی در حالي كه بلند بلند ميخنديد گفت: قربونشون بروم. خواستن خیلی به ما احترام بذارن؛ وگرنه شهوت تحریک بشه، عقلی نمیمونه.
در ادامه گفتم: « اگه نطفهكودكي شب چهارشنبه بسته بشه خطيب ميشه.»
همگي به من كه خطيب جلسه بودم نگاهي كردند و زدند زيرخنده.
پرسيد: طلاب هم تلويزيون تماشا ميكنن؟گفتم: بله، حتي برخي از عرفا هر روز یکارتون میبینن.
عرفا و كارتون؟!
بله، اون هم از نوع کارتون پینوکیو که دماغش با دروغ گفتنهایش دراز میشود و با رفتن به یمجالس لهو و لعبی خر میشود و.. . علامه حسنزاده آملی در الهی نامه خود مینویسد: الهي! همه ددان را در كوه و جنگل ميبينند و حسن در شهر و ده.
1) . پناه مىبرم به پروردگار سپيده دم، از شر آنچه آفريده است.
چو غنچه گر چه فروبستگیست کار جهان
تو همچو باد بهاری گره گشا میباش
مردي خواست یبه بازار برود تا درازگوشی بخرد. دوستش به او گفتی: کجا میروی؟ گفت: بازار، تا درازگوشی بخرم. دوست او گفت: انشاءالله بگوی. گفت: اینجا چه لازم که این سخن بگویم؟ درازگوش در بازار است و پول در جیبم. چون به بازار رسید، پولش را دزدیدند.
هنگام بازیگشت، دوستش به استقبالش آمد و گفت: از کجا میآی؟ گفت: از بازار میآیم انشاءالله. پولم را زدند انشاءالله. خر نخریدم انشاءالله و دست از پا درازتر بازگشتم انشاءالله!
نكته تربيتي:
حضرت علي(علیه السلام) مقدار زيادي هسته خرما با مركبي حمل ميكرد. شخصي پرسيد: اینها چيست؟ فرمود: انشاءالله درخت خرما.
از نظر روانشناختي با گفتن انشاءالله خود را در كارها و مشكلاتمان تنها نميبينيم، هميشه اميدوار و خوشبينيم. اگر كاري به دليلي با شكست روبهرو شد، افسرده نميشويم و ميگوييم حكمتي در كار بوده است.
حاج آقا هر وقت حرفي از زنبور به ميان ميآمد میگفت: زنبور سلاماللهعلیها.
گفتند: چرا به زنبور سلام میفرستي؟
به مزاح گفت: چون اولا زنبور است نه مردبور، به خاطر همين سلاماللهعليها ميگم. ثانيا بین حشرات اولین حشرهای است که ولایت تكويني علی(علیه السلام) را قبول کرد.
یروزی شخصی در صحن مطهر حضرت معصومه(علیها السلام) به آيتالله بهجت گفت: حضرت آقا! من خودم را گم کردهام؛ میخواهم خودم را پیدا کنم، چه کار کنم؟
وي فرمود: برو در آن صحن یک اتاق و دفتری است به نام دفتر گمشدگان، بگو من خودم را گم کردهام، تا در بلندگو شما را صدا کنند، ببینید آیا پیدا میشوید یا نه!(1)
1) . پایگاه اطلاعرسانی حضرت آیتالله العظمی بهجت.
از علامه جعفری پرسيدند: چگونیه به این کمالات رسیدی؟ ایشان با بيان خاطرهاي میگویدی هر چه دارم، از کراماتی است که بعد از این امتحان الهی نصیبم شد:
ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتیم. خیلی مقید بودیم که در جشنها و ایام سرور مجالس جشن بگیریم و ایام سوگواری را هم سوگواری میگرفتیم. یشبی مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا(علیها السلام). قرار بر این بود که اول شب نماز مغرب و عشا بخوانیم و یشربتی بخوریم و آنگاه با فکاهیاتی مجلس جشن و سرور ترتیب دهیم.
یک آقای بود به نام آقا شیخ حیدرعلی اصفهانی، که نجف آبادی و معدن ذوق بود. او که میآمد، مَن به الکفایه قطعاً به وجود میآمد و جلسه دست او قرار میگرفت. آن ایام مصادف شده بود با ایام قلب الاسد (10 تا 21 مرداد) که ما خرماپزان میگویم و نجف با 25 یا 35 درجه خیلی گرم میشد. آن سال در اطراف نجف باتلاقی درست شده بود و پشههای به وجود آمده بود که عربهای بومی را اذیت میکرد. ما ایرانیها هم که اصلاً خواب و استراحت نداشتیم. آن سال آنقدر گرما زیاد بود که اصلاً قابل تحمل نبود. نکته سوم اینکه حجره من رو به شرق و تقریباً مخروبه بود. من فروردین را در آنجا به طور طبیعی مطالعه میکردم و میخوابیدم. اردیبهشت هم مقداری قابل تحمل بود، ولی از خرداد امکان استفاده از حجره نبود. گرما واقعاً کشنده بود. وقتی میخواستم بروم از حجره کتاب بردارم، مثل این بود که با دست نان را از داخل تنور برمیدارم.
با این تعاریف این جشن افتاده بود به این موقع. در بغداد و بصره و نجف، گرما، تلفات هم گرفته بود. ما بعد از شب نشستیم و شربت هم درست شد. آقا شیخ حیدرعلی اصفهانیکه کتابی هم نوشته به نام شناسنامه خر آمد.
مدیر مدرسهمان، مرحوم آقا سید اسماعیل اصفهانی هم آنجا بود. به آقا شیخ علی گفت: آقا شب نمیگذرد؛ حرفی داری بگو. ایشان یک تکه کاغذ روزنامه درآورد. عکس یک دختر بود که زیرش نوشته بود «أجملُ بناتِ عصرِها؛ زیباترین دختر روزگار» گفت: آقایان! من درباره این عکس از شما سؤالی میکنم. اگر شما را مخیر کنند بین اینکه با این دختر به طور مشروع و قانونی ازدواج کنید؛ از همان اولین لحظه ملاقات عقد جاری شود و حتی یک لحظه هم خلاف شرع نباشد و هزار سال هم، با کمال خوشروی و بدون غصه زندگی
کنید، یا اینکه جمال علی(علیه السلام) را مستحباً زیارت و ملاقات کنید، کدام را انتخاب میکنید.
سؤال خیلی حساب شده بود. طرف، دختر حلال بود و زیارت علی(علیه السلام) هم مستحبی. گفت: آقایان! واقعیت را بگوید. جانماز آب نکشید، عجله نکنید، درست جواب دهید.
اول کاغذ را مدیر مدرسه گرفت. نگاه کرد و خطاب به پسرش که در کنارش نشسته بود با لهجه اصفهانی گفت: سید محمد! ما یک چیزی بگویم نری به مادرت بگویها؟ معلوم شد نظر آقا چیست. شاگرد اول ما نمرهاش را گرفت! همه زدند زیر خنده.
کاغذ را به دومی دادند. نگاهی به عکس کرد و گفت: آقا شیخ علی! اختیار داری، وقتی آقا (مدیر مدرسه) اینطور فرمودند، مگر ما قدرت داریم خلافش را بگویم. آقا فرمودند دیگه! خوب در هر تکه خنده راه میافتاد.
نفر سوم گفت: آقا شیخ حیدر این روایت از امام علی(علیه السلام) معروف است که فرمودهاند «یا حارث هَمْدانی مَنْ یَمُتْ یَرَنی؛ ای حارث هَمْدانی! هر کی بمیرد مرا ملاقات میکند.» پس ما ان شاء الله در موقعش جمال علی(علیه السلام) را ملاقات میکنیم! باز هم همه زدند زیر خنده. خوب اهل ذوق بودند. واقعاً سؤال مشکلی بود.
چهارمی گفت: آقا شیخ حیدر! گفتی زیارت آقا(علیه السلام) مستحبی است؟ گفتی آن هم شرعی صد در صد؟
آقا شیخ حیدر گفت: بلی. گفت: والله چه عرض کنم (باز هم خنده حضار)
نفر پنجم من بودم. این کاغذ را دادند دست من. دیدم نمیتوانم نگاه کنم؛ کاغذ را ردکردم به نفر بعدی.
گفتم: من یک لحظه دیدار علی(علیه السلام) را به هزاران سال زناشوی با این زن نمیدهم. یک وقت دیدم یک حالت خیلی عجیبی دست داد. تا آن وقت همچو حالتی ندیده بودم؛ شبیه به خواب و بیهوشی. بلند شدم. اول شب قلب الاسد وارد حجرهام شدم با حالت غیرعادی. دیگر نفهمیدم، یک بار به حالتی دست یافتم. یک دفعه دیدم یک اتاق بزرگی است و یک آقای نشسته در صدر مجلس. تمام علامات و قیافهای که شیعه و سنی درباره امام علی(علیه السلام) نوشتهاند، در این مرد موجود است. یک جوانی پیش من در سمت راستم نشسته بود. پرسیدم: این آقا کیست؟
گفت: این آقا خود علی(علیه السلام) است.
من سیر او را نگاه کردم. آمدم بیرون، رفتم همان جلسه. کاغذ رسیده بود دست نفر نهم یا دهم. رنگم پریده بود. نمیدانم شاید مرحوم شمسآبادی بود که خطاب به من گفت: آقا شیخ محمدتقی! شما کجا رفتید و آمدید؟ نمیخواستم ماجرا را بگویم.ی اصرار کردند و من بالاخره قضیه را گفتم و ماجرا را شرح دادم. خیلی منقلب شدند. خدا رحمت کند آقا سید اسماعیل (مدیر) را، خطاب به آقا شیخ حیدر گفت: آقا! دیگر از این شوخیها نکن، ما را بد آزمایش کردی. این از خاطرات بزرگ زندگی من است.(1)
آیتالله خادمی اصفهانی مشهد مشرف شده بود. بوی غذای رستوران حضرت هر روز در اتاقی که در آن اقامت داشت، میپیچید. همسرش از ایشان میخواهد که برود از غذای تبرکی حضرت بگیرد، ولی ایشان میگوید به این راحتی نمیشود غذا گرفت.
روز آخر که برای وداع رفتند، بوی قرمه سبزی میآمد. به شوخی به امام رضا(علیه السلام) گفت: ما را مهمان نکردندها و بعد با اتوبوس روانه شهرش میشود. بعد از دو ساعت حرکت، اتوبوس خراب میشود. ایشان متوجه میشود که موقع اذان است. پس به روستای نزدیک میرود تا آنجا نماز بخواند.ی مردم روستا دور او جمع میشوند و درخواست نماز جماعت میکنند. بعد از نماز میخواهند با مردم خداحافظی کنند که یکیاز آنها میگوید: شما ناهار مهمان من هستید. ایشان میگوید: من مسافرم و باید بروم. آن مرد اصرار میکند و میگوید من قرمهسبزی پختهام. دیشب امام رضا(علیه السلام) به خوابم آمد. فرمود: فردا سیدی عالم از فرزندانم به روستای شما میآید. ناهار دعوتش کنید و برایش قرمهسبزی بپزید.(2)
با استاد اخلاقم تماس گرفتم و از حال و احوالش جويا شدم.
به مزاح گفت: غير از پيري و رنجوري، خدا رو شكر! هيچ مشكلي ندارم. انشاءالله با آب کوثر جوان میشویم.
مرحوم نراقى(رحمة الله) مىفرمايد: روزهاى عيد فطر در كاشان رسم بود كه مردم شهر به قبرستان مىرفتند تا ثواب فاتحه خواندن، صدقه دادن و كار خير كردن را به عنوان عيدى و هديه به آنها بدهند. من هم كه به قبرستان رفتهبودم، به قبر كهنهاى رسيدم كه صاحبش را نمىشناختم. به صاحب قبر گفتم: عيد است؛ به ما عيدى بده.
اين را گفتم و ردّ شدم. شب در عالم خواب، چهره نورانى مؤدب و با وقارى را ديدم كه به من گفت: اگر عيدى مىخواهى، فردا سر قبرم بيا تا به تو بدهم.
من اين چهره را نمىشناختم و نديده بودم؛ چون احتمال داشت پیش از به دنيا آمدن من، مرده بوده باشد. فرداى آن روز در قبرستان كسى نبود. سر آن قبر آمدم. پرده كنار رفت، ديدم نه شهرى هست و نه قبرستانى. صدايى به گوشم رسيد: وارد شو!
باغ با عظمتى پديدار شد. صدايى از درون ساختمان آمد: ملا احمد! داخل شو.
به طور كلي، فراموش كردم كه در قبرستان كاشان هستم. نمونه اين باغ و ساختمان را هرگز نديده بودم. مرا روى تخت و كنار خود نشاند و گفت: آيا عيدى مىخواهى؟ هر چه مىخواهى بخور؛ اين هم عيدى تو.
گفتم: از پيغمبران خدا هستى كه اينجا در كاشان دفنت كردهاند؟گفت: نه، من پيغمبر نبودم.
گفتم: آخر ديدم اين باغ و كاخ به پاداش انبيا مىماند.
گفت: من حتی سید هم نيستم.
گفتم: پس چه كسى هستى كه اين مزد را به تو دادهاند؟
گفت: من اهل كاشان هستم و 78 سال عمر كردم.
گفتم: شغل تو چه بود؟
گفت: قصابى.
گفتم: چه كار كردى كه اين پاداش را به تو دادند؟
گفت: دو كار كه هرگز سخت نيست:
اول، هر چه نماز واجب داشتم، اول وقت خواندم و درست هم خواندم؛ چون اول وقت، يعنى اهمّيت دادن به عبادت و نماز.
اما كار دوم من اين بود كه پنجاه سال در اين شهر قصّاب بودم و همه نوع مشترى
داشتم؛ حاجى، تاجر، فقير، كارگر و... . اينها مىآمدند از من گوشت مىخريدند. من به هيچ كس گوشت بد ندادم و بين مشتريان هيچ فرقى نگذاشتم. حال كه مُردم و به اينجا (برزخ) آمدم، به من گفتند: به پاداش آن نمازهاى اول وقت و سلامت كسب، فعلاً اين باغ كوچك را داشته باش، تا در قيامت به پاداش اصلى برسى.
بعد از اتمام صحبت با آن قصاب، ناگهان ديدم بر سر قبر او در قبرستان كاشان ايستادهام و در قبر بسته است.(1)
نكته: مقاله « حاجآقا درماني» را از وبلاگم(زندگي آرام) يا ماهنامه خانه خوبان، اسفندماه 92، شماره62، مطالعه كنيد
يكي از بزرگان در سخنرانياش ميفرمود: بايد مراقب بود. همه ما بالقوه يزيد و شمريم. اگر خدا به دليل گناه و غفلتمان ما را به خود واگذارد، يزيد و شمرِ بالفعل میشویم. بعد با لبخند گفت: البته شما داستانتان فرق دارد، شما همگي از اوليا هستيد. بعد مكثي كرد و گفت: حالا يا از اوليای خدا يا از اوليای شيطان.
گفتم: غنا و موسیقی لهوی انسان را از یاد خدا غافل میکنند، ولی برخی طلاب اهل غنا هم هستند و به خدا هم نزدیکاند و حالات عرفانی خوبی هم دارند.
گفتند: مگر میشه؟!
گفتم: بله، چون اهل کشور غنا هستند.(2)
مشغول نماز كه بودم يكي از دوستان خلبان پيامك داده بود. بعد از نماز نوشتم: خيلي عذر ميخوام، پرواز داشتم نميتونستم جواب بدهم. با تعجب گفت پرواز؟! خنديدم گفتم بله؛ نماز وسليه عروج و پرواز ملكوتي مؤمن است؛ أَلصَّلاةُ مِعْراجُ الْمُؤْمِن.(3)
پدر: آره پسرم! دروغ کار بدیه. پسرم! ما اندازه تو بودیم دروغ نمیگفتیم.
پسر: خب بابا جون! میشه بگی دقیقاً دروغگوی رو از چه سنی شروع کردی.
تیکّهپراکنیهایم حرف نداشت و روی همه را کم کرده بودم. وقتی میآمدم تو مدرسه، همه ماستها رو کیسه میکردند. یک عدهای هم دورم جمع میشدند برای شنیدن آخرین لطیفهها، جوکها و تیکّهها از همه گروههای سنی و همه اقوام و ملل و...
آن روز وقتی وارد مدرسه شدم، متوجه حضور یک پیرمرد سیاهسوخته شدم که با پیراهن بلند و پیژامه گشاد کنار حوض وضو میگرفت. آنقدر لاغر بود که به نظرم آمد با یک نسیم کوچک موج برمیدارد و اگر باد میوزید، حتماً او را با خودش میبرد. این تیپ و قیافه جون میداد برای دست انداختن. داشتم برای دست انداختنش نقشه میکشیدم که متوجه حضور مدیر مدرسه شدم.
گفتم: ببخشید آقا! ایشون شب هستند.گفت: نه شب نیست، ولی مرد مناجاتهای نیمه شبه. شاگرد مرحوم علامه بوده. حالا هم نماینده ولی فقیه و امام جمعه ... و افتخار من اینه که اون پدر منه. به لطف خدا قبول کرده که امروز تو مدرسه ما درس اخلاق بگه ... .
انگار یک قابلمه آب یخ روی سرم ریخت. باقی حرفهاشو نفهمیدم. چشمهام سیاهی رفت. هم آنجا خشکم زد. وضوی پیرمرد تمام شده بود و از کنارم رد میشد، شنیدم با صدای لرزان زمزمه میکرد:
صورت زیبا برادر هیچ نیست
گر توانی سیرت زیبا بیار(1)
هرچه بگندد طلبهاش میزنند، وای به روزی که بگندد طلبه.(2)
در بد کردن دیگه سنگ تمام نگذاریم و تو شرکت شیطان، اضافه کار نایستیم.
شیطان را پرسیدند: کدام طایفه را دوستتر داری؟
گفت: دلالان را.
گفتند: چرا؟
گفت: از بهر آنکه من به سخن دروغ از ایشان خرسند بودم؛ ایشان قسم دروغ را نیز بدان افزودند.
یمردی از یبیابانی میگذشت، افتاد در یچاهی. بلندی داد میزد: خدایا! کمکم کن. ناگهان ی یک ماشین آتشنشانی آمد. یآتشنشان طناب انداخت و گفت: طناب رو بگیر بیا بالا.
او گفت: ولم کن؛ فقط خدا باید کمکم کنه، خدا بهم کمک میکنه.
گفت: طناب را بگیر بابا! همین جا تلف ميشوي یها.
مرد گفت: نه، خدا به من کمک میکنه.آن مرد از دنيا یرفت. به خدا گفتی: من به تو ایمان داشتم. این همه عبادت کردم، چرا کمکم نکردی؟! خدا گفت: نادان! تو نگفتی ماشین آتشنشانی وسط بیابون چیه کار میکنه!
استادان اخلاق میگویند که در روزگار نسیم رحمت الهی میوزد و خبرتان نمیکند؛ هشیار باشید خودتان را در معرض آن قرار دهید. رسول اکرم(صلی الله علیه واله)ی فرمود: «اِنَّ لِرَبِّکُمْ فی اَیّيامِ دَهْرِکُمْ نَفَحاتٍ، اَلا فَتَعَرَّضوا لَها(1)نسیمهای رحمت الهی گاه به گاه میوزد. خود را در معرض آن قرار دهید». رحمت الهی مثل نسیم است، خبر نمیکند که کِی و چه ساعتی میآیم. هوشیار باشید از آن نسیمها استفاده کنید و مثل شکارچی مترصد باشید.
برای طلاب تلخ است، صبح بلند شوند و ببینند نمازشان قضا شده. برخی از دوستان بهی شوخی میگفتند: منو تو نماز قضای صبحت دعا کن؛ اون موقع دلت شکسته است.
1) . شیخ مفید، الامالی، ص206.
باید به وظيفهیام عمل میکردم و به عنوان یسرباز امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) برای هدایت این جوانانی گمراه تلاش میکردم، ولی مشکل این بود هر چه میخواستم جوانها را نصیحت کنم و زمینه هدایتشان را فراهم کنم، کمتر موفق میشدم. گروهی از آنها از من فرار میکردند و آنان که میماندند بیشتر برای دست انداختن من با وارد بحث و مناظره ميشدند. یک سالي از طلبه شدنم میگذشت، ولی کسي را هدایت نکرده بودم.
نگرانی اینکه شاید طلبهی بیخاصیتی باشم مرا عذاب میداد تا اینکه یک روز به خودم گفتم: برای ایجاد ارتباط با این تیپ جوانها نمیتوان با این ریش بلند و موی کوتاه و قیافهی مقدس به ایشان نزدیک شد. در حال حاضر هیچ نقطهی مشترکی با آنها ندارم.
خلاصه آن روز تصمیم گرفتم برای زمینهسازی ایجاد ارتباط با نسل جوان، ظاهرم را کمی تغیر دهم و خدا میداند تمام هدفم خدمت بود. اول پیراهنم را زدم توی شلوارم، بعد هم پیراهن یقهدار پوشیدم و آستینها را بالا زدم. ریشهایم را هم کمیکوتاه کردم؛ شاید بهتر باشد بگویم کم کم کوتاه و کوتاهتر کردم. داشتم به هدفم نزدیک میشدم. دیگر جوانها از من فرار نمیکردند، ولی این کافی نبود. باید ادبیات سخن گفتنم را هم کمی تغیر میدادم. نمیشد با این کلمات قلنبه و سلنبهی آخوندی با این جوانها حرف زد؛ ضمن اینکه باید کمی هم خوشصحبتتر میشدم. چند تا لطیفه آبدار آنچنانی میتوانست بیشتر مرا در دل آنها جا کند، ولی باز هم کافی نبود. آنها راجع به افراد، آهنگها، نوارها و سایتهای صحبت میکردند که من تاکنون اسمش را هم نشنیده بودم. ندانستن اسم آنها و نشناختن آنها بین من و دوستان جدیدم فاصله میانداخت. این شد که با خوانندهها، نوازندهها، فوتبالیستها و ... آشنا شدم. باید روی همه را کم میکردم. هر چند شهریه طلبه سال اولی برای اینجور دوستیها اصلاً کافی نبود و کسی هم مرا درک نمیکرد تا در جهت این کارهای فرهنگی پولی به من بدهد. کمکم زمینه دوستیها فراهمتر میشد و مرا در میهمانیهایشان دعوت میکردند. برای اینکه از من نرنجند، به نوارهای مبتذل و شوخیهای زشت آنها اعتراض نمیکردم و همین باعث شد کمکم مرا از خودشان بدانند و کاملاً با من راحت باشند.
در جهت این خدمت فرهنگی، مجبور بودم روزانه چندین ساعت سر کوچه بایستم و با دوستان جدیدم گپ بزنم و نمازشب و نماز صبح هم گاهی وقتها ... .
تا اینکه یک روز استاد مرا صدا زد. بعد از درس خدمت ایشان رسیدم. در نگاهش به جای مهربانی سابق، نگرانی موج میزد. از دیدن او خجالت میکشیدم. نمرات امتحانی من در دستهای او بود و از کارها و درسهایم ناراضی بود. علت غیبتها، تأخیرها و بیانضباطیهایم را پرسید. کل ماجرا را برایش گفتم و اهداف بلندم را توضیح دادم. فکر میکردم حرفهایم او را راضی کرده باشد. ولی ناگهان استاد از من خواست تا بلند شوم دستم را گرفت و تا کنار آینه قدی بزرگ دفتر برد. رو به روی آینه ایستاده بودم، از من پرسید: خوب پسر جان تا به حال چند نفر را هدایت کردی؟
گفتم: هنوز هیچی، فعلاً در ابتدای راه هستم.
استاد گفت: خوب خودت را تماشا کن. مثل اینکه آنها تا انتهای راه تو را بردهاند!
خوب خودم را ور انداز کردم، استاد راست میگفت. حالا من جوانی بودم با موهای بلند، ریشهای کوتاه، پیراهنی که آستینهایش را بالا زده بودم و شلواری تنگ و شاید کسانی که شامه قوی داشتند، بوی سیگار را هم به خوبی استشمام میکردند.نمیدانم چهقدر گذشت، ولی وقتی به خودم آمدم، اتاق خالی بود و نسبتاً تاریک. من بودم و آینه و يك برگه مرخصی در دستم. استاد نوشته بود: «بسمه تعالی. با مرخصی چهارشنبه آقای ... موافقت میشود؛ شاید در جمکران خودش را پیدا کند».(1)
قابل توجه کودکانی که در طلبگی ... . نه، ببخشید پوزش میطلبم؛ قابل توجه طلاب و شمايي كه یدر کودکی دعواچی بودند. یکی زدی؟ حالا یکی نوش کن:
سؤال: در دوران كودكى با بسيارى از كودكان و همبازیها دعوا و شوخى میکردیم كه گاهى منجر به شكستن بينى، سر يا دررفتن انگشت و دست گرديدهاست، آيا اكنون نسبت به آن افراد ضامن هستم و در صورتى كه آنان را نمیشناسم، چه بايد بكنم؟
جواب: بله، ضامن هستيد و تا امكان دارد بايد آنها را پيدا كنيد و اگر امكان دسترسى نبود، به مقدار دیه آنها با اجازة حاكم شرع ردّ مظالم بدهيد، على الاحوط.(2)
داداشم گفت: ببینم این همه سال در حوزه چه میکنی؟ آیا رشد علمی هم داشتهای؟
گفتم: بله، من به درس خارج رسیدم و الان آیتالله العظمی و صاحب رساله هستم.
داداشم با تعجب گفت: چه طلبهاي هستي كه دروغ میگی؟!
گفتم: نه من، بلكه همه موجودات عالم از ریز و درشت آیتالله العظمی؛ یعنی نشانه بسیار بزرگ خدا هستند.
اما اينكه گفتم صاحب رساله هستم. این را هم راست گفتم. رساله چند معنا دارد؛ یکی از آنها نامه است. من نامههای زیادی دارم. از اینها گذشته، اگر مراجع هر کدام یک رساله دارند، من تا حالا حدود دهها رساله (نامه) داشتهام. تازه برخلاف مراجع که هر کدام یک رساله دارند، من سیزده رساله دارم؛ «رسالة سیزده مرجع».(1)
سرسبزی شمال در نشاط طلاب شمالی بیاثر نیست. روز عیدی بود. با یکی از دوستان شمالی به دیدن يكي از عرفای قم رفتیم. مردم و طلاب، به رسم ادب، در صفی ایستاده بودند تا ایشان را از نزدیک زیارت کنیند و تبرکاً دستی به ایشان بکشیند و دستشان را ببوسیند.
دوست من جلوتر از من بود. همین که خم شد دست آقا را ببوسد، زد زیر خنده. از رفتارش نزد آن عالم وارستهی ناراحت شدم. سریع او را به کنار کشیدم و گفتم: کار درستی نکردی؛ چرا خندیدی؟! با خنده گفت: موقع بوسيدن دستشان بای خودم گفتم اگر آقا من را با چشم برزخیاش به شکل گاو ببیند، الان شاخ من فرو رفته تو شکم آقا.
گویند آیتالله دستغیب(رحمة الله) وارد جلسهای شد. مجری خواست او را معرفی کند، گفت: ایشان از بزرگان و اساتید اخلاق و صاحب «گناهانکبیره» هستند.
ايشان با لبخند گفت: من «قلب سلیم» هم دارم؛ بفرماید صاحب قلب سلیم است.
1) . وبلاگ مؤلف: زندگي آرام.
گاهي خيلي عادي وسط سخنانش بدون اينكه كسي متوجه مزاحش شود ميگفت كه در كلمات قصار داريم: المؤمنُ كِيسُ القُطْنِ؛ مؤمن كيسه پنبه است.
وقتي به او اشكال ميكردند كه عبارت حديث امام علي(علیه السلام) اين است كه: «المؤمنُ كَيِّسُ الفَطِنِ؛ مؤمن زيرك و باهوش است.»
ميگفت: من از كلمات قصار خودم گفتم و چيزي را به امام علي(علیه السلام) نسبت ندادم. منظورم هم اين است كه قلب مؤمن مانند پنبه باصفا، سفيد و نوراني است.(1)
ازدواج موقت اگرچه در اسلام محلی از اعراب دارد، اما من نمیدونم چرا فقط یعدهاي عاشق انجام این فريضه اند. گویند مردی سادات زیبا را گرفتندی و همی میبوسیدی. به او گفتند: از خدا همی شرم بایدت. این کار مر تو را نشاید. گفت: من به خاطر سیادتشان میبوسم. سیدی سخت نازیبا یافتندی و پیش او بردندی. مر وی را گفتندي: از بهر خداي این را با بوسه همی ملاطفت کن که او نیز یکی باشد از جمله سادات. آن مرد اخم در هم کشید و بانگ برآورد: من ندانستمی که چه کسی هميگويد كه جمله کارهای خیر و نيك باید بر دوش نحيف من زار و نزار باشد؟!
در عصر فضاي مجازي، خودبين شدهايم. در قديم كه مردم در فضاي حقيقي زندگي ميكردند چراغ يا لامپي سر در منزلشان روشن ميگذاشتند. ميگفتند اگر عابري رد شد زمين نخورد. ثواب دارد، الان ولي ما از لامپهايي با چشم الكتريكي استفاده ميكنيم تا فقط جلوي پاي خودمان را ببينيم. از سويي هم، پيوسته مقابل آينه مقعر مي رويم و صورتمان خودمان را براندازيم كنيم. خيالمان تخت است و كمتر سراغ آينه محدب عبرت و سيرت ميرويم.(2)
سادهدلی نزدیک به مرگ بود، گفت: بگردید ببینید کفن کهنه پیدا میکنید؟
گفتند: برای چه؟
گفت: برای آنکه پس از مرگ مرا در آن بپیچند و در گور بگذارند.
گفتند: به چه دلیل؟
گفت: وقتی نکیر و منکر بیایند و کفن کهنه را ببینند، گمان میکنند این مرده قدیمی است و دیگر سؤال و جواب نمیکنند.
وقتی الاغی رنجور شد و در صحرای افتاد. گرگی در نزد او نشست که چون اوبمیرد او را بخورد.
الاغ گفت: ای گرگ اگر کاری داری برو پی كار خود که من به این زودی نمیمیرم، زیرا که من از آن سخت جانهاي عالمم.
گرگ گفت: باکی نیست. من هم از آن بیکاران صبور عالمم. آنقدر اينجا خواهم نشست تا بمیری.
فردي كه بارها و بارها از افراد بدقول زخم خورده بود، به مغازه خیاطی رفت و گفت: این پارچه را بگیرين و برايم یه دست کت و شلوار شیک بدوزين. فردا نیام بهونه بیارین: «سوزن شکست، برق رفت و شاگردم نیومده بود و ... .»
بعد با گفتن اين جملات يادش به بد قوليهاي اوساكارهاي مختلف افتاد و داد زد: «اصلاً گور پدرت! کت و شلوار نخواستم، پارچهام را بده.»
خداوند و ائمه(علیهم السلام) ما را از بدقولي و پيمانشكني نهي كردهاند.
براي مركزي كتابي نوشته بودم كتاب را براي استادي فرستادند تا ارزيابي و نظارت كند، سه چهار ماه گذشت و خبري نشد به مسئول آن مركز تماس گرفتم و گفتم:
كتاب من، جهنم. دلواپس ناظر شدهام. ببينم اصلا از ناظر خبر داريد؟ به رحمت خدا نرفته باشه؟!
خنديد و گفت: چشم، آخر ربيعالاول نظر نهايي را اعلام ميكنيم.
چند ماه گذشت و خبري نشد، به مسئول پيام دادم كه ربيع الاول كه هيچ، ربيعالرابع شد و بازم خبري نشد كه نشد.(1)
در مدت كوتاهي چندتا از بازيگران به رحمت خدا رفتند، به شوخي ميگفت: اینجوری که عزرائیل داره میره سراغ بازیگرا، احتمالاً بارگاه الهی مشغول ساخت سریالی شده، پیشنهاد میشه ... و ... رو به عنوان گروه کارگردانی در نظر بگیرن! برخياز بازيگران تو فيلم انسانهاي شريفياند. اي كاش تا آخر عمرشون فيلم بازي كنن، حتي در زندگي واقعي خود!
برای فروش منزلم به یک مشاور املاکی رفته بودم.
او گفت: طلاب وضعشون باید خوب باشه. بالاخره به کُر وصل هستن، بعید میدونم شما هم فقط همین خونه کلنگی رو داشته باشین. بازم خانه دارین؟
گفتم: خدا رو شکر وضعم بد نیست! من به این خونهها راضی نیستم. یک خونه شيك و خوب هم در باغ رضوان اصفهان دارم.
بنگاهی که نمیدانست باغ رضوان، قبرستان است، گفت: خب، شما که دو تا خانه دارین، واجب شد حسابي به این جوون تخفیف بدهین.
فردي با عربی اختلاف پيدا كرد و به او فحش میداد. عرب هم که از چهره او متوجه فحاشي او شدهبود، در فحش دادن مقابل به مثل میکرد و کم نمیگذاشت.
مرد که چیزی از سخنان عرب نمیفهمید، میگفت: بابا رو باش! من فحشش میدم، اون دعا میخونه.
1) . محمدحسين قديري، لطيفههاي كار و كارمندي، حرف ب.
از وقتي كه امام جماعت مدرسه گفته بود صفوف نماز جماعت را فشرده كنيد، وگرنه جاي خالي را شيطان پر ميكند، بچهها موقع نماز وقتي ميديدند كنارشان جاي خالي است بر ميگشتند و به شوخي به فردي كه در صف پشت سرشان بودند ميگفتند بفرماييد جاي شيطان را پر كنيد.(1)
شهید مطهری مینویسد: در سالهای اولی که ما قم بودیم، سه نفر از آقایان بودندکه شهریه میدادند: مرحوم آقای حجت، مرحوم آقای خوانساری و مرحوم آقای صدر. یک ماه ممکن بود شهریه این آقا بیشتر باشد، یک ماه شهریه آن آقا. قهراً راجع به این موضوع بحث بود که آیا آقای حجت اعلم است و باید مرجع تقلید باشد، به نماز ایشان باید رفت، یا آقای خوانساری و یا آقای صدر؟ طلبهها وقتی میخواستند مضمون بگویند و شوخی بکنند، هرماه که این آقا بیشتر شهریه میداد، میگفتند این ماه ایشان اعلم و اتقی و اعدل هستند، ماه دیگر آن آقای دیگر بیشتر شهریه میداد میگفتند این ماه ایشان اعلم و اعدل هستند.ی ولی این حرفها واقعاً شوخی است.
آیا واقعاً وجدان انسان این اندازه بازیچه منافع است که ... از هر جا و هر راه که منافعش تأمین شد، حق و عدالت و درستی را واقعاً در همآنجا تشخیص میدهد؟(2)
خوشگل یعنی کسی که گلِ و طینتش پاك و خوب است .
خوشگل یعنی کسی که گلِ و طینتش پاك و خوب است. خوشگل آنقدر مشغول جمال خودش است که وقت ندارد از عیب دیگران صحبت و از آنها غیبت کند.(3)
پس خدايا ما را از خوشگلان درگاهت قرار بده!
دوستي به شوخي ميگفت: برخي فكر ميكنند كار عار است و يا اينكه فرغون جديدا اختراع شده. سالها قبل از اسلام، خداوند به حضرت موسي و برادرش هارون، براي تحقير فرعون به ايشان، فرغون داد تا كار كنند، چون در قرآن فرمودهاست:
وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى وَهَارُونَ الْفُرْقَانَ؛ و حقّا كه ما به موسى و هارون فرقان داديم.(1)
اگر انسان نيمي از اعمال و تكاليفي دينياش را انجام دهد و نيمي را انجام ندهد،خدا هم ميتواند نيمي از دعاهايش را اجابت كند و نيمي را نه. تاجر رباخوري از خدا دامادِ خر پول ميخواست. خدا هم نيمي از دعايش را مستجاب كرد؛ داماد نادان و خري نصيبش شد كه پول هم نداشت.
يكي از اساتيد اخلاق به شوخي ميگفت: امیدوارم تا آخر عمرت زنده باشی.
خطيبي از بزرگي شنيده بود كه دو چيز عامل سعادت و ضامن خوشبختي است: اوليش را آن خطيب فراموش كردهبود و دوميش رو منِ نويسنده.
ضامن يافتن براي طلبه مهاجر قمي، يه چيزي تو مايه يافتن آب حيات است.
به امام رضا(علیه السلام) به شوخی میگفت: ضامن آهو میشی، ضامن ما هم بشويد.
بچه اگر آهن بدنش تأمیدختر و زن هم اگر در خانه جلوهنمای فطریشان ارضا نشود، ممكن است به غریبههای جذب میشوند: . میگویند خانمی رفته بود بالای پشت بام پتو بتکاند، ؛ پتو گرد نداشت، خودش را تکان تکان (جلوه نمای) میداد.
1) . مؤلف فرقان يعني وسيله جدايي حق از باطل در آيه مراد كتاب آسماني تورات است(انبياء/ 48).
بحارالانوار به معناي درياهاي نور نوشته علامه مجلسي است و سفينة البحار به معناي كشتي درياها نوشته شيخعباس قمي. مرحوم آیتالله خوی(رحمة الله) فرمودند: هنر شيخ عباس قمي(رحمة الله) اين بود كه درياها (بحار) را در كشتي (سفينة) قرار داده بود.
آسید ابوالحسن اصفهانی(رحمة الله) مرجعی بود که قدرت مالی زیادی داشت. به افرادی که خداوند به ایشان فرزند عطا میکند، کمک مالی کند. روزی مردی رفت و گفت کهصاحب فرزند شدهام و هدیهای دریافت کرد. به گمان اینکه سید پیر است و او را نمیشناسد، سه چهار بار دیگر در همان سال نزد سید رفت و از او کمک گرفت. بار آخری که کمک را دریافت کرد، سید به شوخی به او گفت: قدر زنت را که در یک سال برایت چهار پنج فرزند میآورد بدان و ملايم و غیرمستقیم او را از کارش نهی کرد.
میگفت: این شکم محور شرور است؛ کاری هم از آن برنمیآید.
این شکم بیهنر پیچ پیچ صبر ندارد که بسازد به هیچ
گويند وقتي انسان براي قضاي حاجت ميرود فرشته يا فرشتگاني سر انسان را خم ميكنند تا خروجي خود را ببيند و بينديشد كه براي چه حرص خورده، حق و ناحق كردهاست. امام علي(علیه السلام) فرمودند: كسي كه همتش ورودي شكمش باشد، ارزشش به مقدار خروجي آن است.
حالا كه حرف از شكم شد يك سؤال: اصلاً تا حالا به فلسفه ناف كه نخستين مجرا براي تغذيه از دو تو خالي احساس خطر و نگرانی میکنم: شکم و زیر شکم(فرْج).
برخي هم اعتقاد دارند كه:ی ناف در اصل ناب بوده و به معناي مركز و وسط است. ناف در فارسي يا سُرَّه در عربي يا navel در انگليسي، حكايت از همان تورفتگی يا سوراخي خيلي كم عمق در سطح بيروني شکم بنيآدم است و فلسفه آن برمیگردد به کنجکاوی یکی از فرشتگان. وقتی گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند، یفرشتهاي میخواست ببیند که خشک شده یا نه، انگشت گذاشت هنوز خشک نشده بود؛ تو رفت.
مديريت خيال
امام علی (علیه السلام) فرمودند:
اگر نفست را [با فكر و كار نيك]
مشغول نکنی، او [با افكار منفي و خيالات واهي]
تو را به خود مشغول میکند.
امام علی(علیه السلام):
النَّفسُ إنْ لَمْ تَشْغَلْهُ شَغَلَکَ
(تعليم و تربيت در اسلام، شهيد مطهري، ص414).
امام علی(علیه السلام): گشادهروی، دام دوستی است.
گفت: موقع خشم، صلوات فرستادن چه فايدهاي داره؟
گفتم: فوايد زيادي دارد، مانند «قرقرهدرماني» و يا آب روي آتش است. زن و شوهري هر روز با هم جنگ و اختلاف داشتند. زن، براي رفع مشكل نزد حكيمي رفت و گفت: معلوم نيست با من چشه؟ تا برميگرده خونه، ميام باهاش حرف بزنم قاطي ميكنه.
حكيم كه متوجه شده بود همه مشكل، به زبان دراز خانم و خستگي شوهر هنگام بازگشت به خانه برميگردد، گفت: من اين چايي رو ميدم هر موقع شوهرت آمد، برو و مشغول قرقره كردن شو.
زن رفت و بعد از يك هفته آمد و به حكيم گفت: اين چايي نيست؛ معجزه است.(1)
از فقيهى پرسيدند: چون در صحرائى بر سر چشمهاى رسيم، و خواهيم غسلى بهجا آوريم، روى به كدام سوى بنهيم؟ گفت: به سمت جامههاى خود.
گفت: اينجا نوشته حاج آقايي در مراسم عزاداري«زنجير» ميزده!
گفتم: اشتباه خوندي؛ يا كمپوت «انجير» ميزده تو رگ يا به آقاي«رنجبر» زنگ ميزده.
شخصی شنید که در شب قدر هزار مرتبه سوره إِنّا أنزلنا، باید خواند آن شب هزار مرتبه سوره مبارکه را خواند. متأسفانه إِنّا أنزلنا فی لیلة القدر... میخواند صبح آن روز او را دیدند که تسبیح در دست دارد و میگوید: هُ هُ هُ هُ... به او گفتند: چرا چنین میگوی؟ گفت: دیشب «هُ» در إِنّا أنزلنا را نگفتهام، اکنون دارم جبران میکنم.
1) . مؤلف
استاد: گاو به عربي چي ميشه؟
شاگرد مكثي كرد و گفت: منظورتان عرب به زبان گاوي است يا گاو به زبان عربي؟
استاد خنديد و گفت: گاو به زبان عربي.
شاگرد: گاو به فارسي چيزي نشده، به عربي هم هيچي نميشه، ولي بز شايد يه چيزي بشه.
استاد: خب، اين را كه بلد نبودي. بچة گاو به عربي چي ميشه؟
شاگرد باز به شوخي گفت: هيچي، ميذارن بزرگ بشه، اون وقت بهش ميگن يابو.
استاد: عربها به شير چي ميگن؟
گفت: به شير؟! كسي جيگرشو نداره چيزي بگه.(1)
ماه مبارك رمضان بود. برای تبلیغ به روستاي با صفا در فیروزآباد فارس رفتم. برای من که شهری بودم، حضور در روستای که گاز نداشت. جادهها و کوچههايش آسفالت نبود و در زمستان گل و شل شدهبودند، بسيار سخت بود. منزلي كه ساکن بودم بخاري و آب گرم نداشت. باید با یک کتری آب گرم، غَسْل میکردم و گاهی غُسْل. در عوض، حیاتي داشت به وسعت يك دشت و ته ته آن، توالتی بود بس تاريك و بزرگ.
شب اول نيمهعمر شدم؛ اصلا به مخيّلهام خطور نميكرد كه صاحبخانه بُزش را در توالت میبندند؛ به همين دليل، رفتن داخل دستشويي همان و داد كشيدن همان. از آن به بعد هم میترسیدم و هم شرم میکردم:
ميترسيدم كه مبادا ناغافل، بزِ جاهل، شاخی بزند و از حَیّز انتفاع ساقطم کند. از بخت بد من بز را هم پشت سر ميبستند. آینه بغل هم نداشتم که آن را رصد كنم. با مکافاتی آفتابهای پیدا کردم تا لااقل رو به دشمن باشم که اگر خواست حمله کند، یا دفاع کنم یا فرار. آن يك ماه خير گذشت. و شرم ميكردم؛ چون پيوسته نگاهم ميكرد و مجبور بودم خودم را به قول طلبهها، استتارِ واجب، ميکردم. (2)
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت میگردد جهان بر مردمان سختکوش
برای تبلیغ به روستای رفته بودم. شبی منزل یکی از اهالی مهمان بودیم. بعد از دو ساعت چون در مسجد جلسه داشتم، بایستي میرفتم. مردم محل به بهانه من دور هم جمع شده بودند دل میدادند و قلوه میگرفتند. کمی که نشستم به صاحبخانه گفتم با اجازه باید بروم. یکی از اهالی الکی تعارفی کرد: بیام دنبالتون، کوچه پس کوچهها تاریک تاریکه؟
گفتم: نه ممنون خودم میرم.
داشتم کفشهایم را میپوشیدم که گفتند: پس خیلی مراقب باشین تو کوچهها سگ هست. چند روز قبل انگشت کودکی رو از جا کنده بود.
حسابی ترس برم داشت با قیافهای جدی گفتم: اگه سست بشي و از سگ بترسی، اون هم بیشتر جری (جِری نخونید اسم موشه، بخوانید جَری) و گستاخ میشه نباید از سگ ترسي به دل راه بدهي.
یکی گفت: آفرین دقیقا همینه که فرمودین.
خلاصه موتور قلبم ظرف چند ثانیه رفته بود روی دنده 4. از خانه آمدم بیرون، تو تاریکی شب زیر نور ماه حرکت کردم گوی من میرفتم و جاده زیر پاهایم کش میآمد، مگر میرسیدم؟!
خلاصه تو حال و هوای خودم بودم که یک سگ بیسواد، یک دفعه مثل گاو، بیهوا شروع کرد به پارس کردن. هرچه کم محلیش کردم، فایده نداشت. محترمانه به او نگاهی کردم و گفتم: بابات خوب، مامانت خوب، ما یکی را بیخیال شو، بازم اثری نداشت. به او گفتم: چخِ پدر سگ!
دیدم به او برخورد و صدایش را برایم بالاتر برد. من را بگو تازه میخواستم تحویلش بگیریم، انگاری از باباش هم دلخوشی نداشت. خب تو شهری که عصای کوری را بدزدند از این سگ ولگرد بیپدر و مادر چه انتظار؟!
تو حال فلسفهبافی خودم بودم که با صدای واق واق او به خود آمدم گوی با نگاهش میگفت: فرار میکنی یا اون روی سگمو میخوای بالا بیاری؟
گفتم: خدایا امشب کجا گیر کردم. این سگ برخلاف آدم نماها، هر دو روش سگیه.
اينجا دیگه جای استخاره و ایستادن نبود. پاهایم را تا جای که نعلین اجازه میداد در نعلین فرو کردم و پا گذاشتم به فرار. یاد فیزیک دبیرستان به خیر، سگ، سرعتش چیزی از سرعت نور کمتر نبود. گوی سگ با زبان حالش میگفت: اینا باش، حاج آقای که باش. اگه تو دوتا پا داری، من چهارتا!
من بیچاره در آن اضطراب، این مسئله به این سادگی را فراموش کردهبودم. بله چهار تا پا میشود؛ دوتا عقب، دو تاهم جلو. بله دقیقا میشود چهارتا!
خلاصه عبا را تو دویدن در آوردم، عمامه را تو سرم محکم کردم و کتابهایم را سفت تو بغلم گرفتم و د بدو. اجدادم یکی یکی مثل فیلم سینمای جلو چشمان ذهنم ظاهر میشدند تا رسیدم به تصویر بابام، یاد یکی از سخنانش افتادم که همیشه میگفت: «پسر! باشگاه بدنسازی به درد توی طلبه نمیخوره!» بابام اما نبود ببیند که خلاصه ثمره ورزش اینجا ظاهر شد.
آره، داشتم میگفتم: من بدو و سگ بدو. پدر سگ، انگاری ارث باباش را از من میخواست. از این کوچه به آن کوچه میدویدم. عرق از سر و جونم میریخت که یک سیاهی با چوب یا عصای در دست از پشت سر به سگ حمله کرد. من نفهمیدم چی گفت: ظاهرا فحش محلی میداد. فقط فهمیدم سگ بیچاره، با هر دو روی سگش سرش را زیر انداخت و از شرم فرار کرد.
اول فکر میکردم از ما بهترون و یا از مأموران الهی است که به خاطر مزد تبلیغ برای نجاتم آمده، با خودم گفتم: او اما به زبان محلی همان روستا صحبت کرد. خودم را راضی کردم به اینکه خُب، خدا بخواهد جن و پری هم میتوانند به همه زبانهای زنده و مرده دنیا حرف بزنند. داشتم این روایت را با خودم مرور میکردم که جن میتواند به هر شکلی در آید، حتی سگ و خوک، ولی فرشتگان به غیر از سگ و خوک به هر شکلی میتوانند ظاهر بشوند که آن مرد در چشمانم زل زد و گفت: تو خوبی؟! خوبی تو؟!
با صدایش از جا پریدم. جلالخالق قیافه این جن یا پری چه شباهتی به چهره اوس منصور دارد. شک و ترس برم داشت با لرز گفتم: شما خودتی؟! گفت: پ نه پ، من جنّم.
نمیدانم شوخی کرد یا جدی، ولی همین را میدانم که آمپر شهوتم... ، ببخشيد آمپر وحشتم، حسابی رفت بالا و بیاختیار گفتم: چ چی ج جن؟! یک قدم پیش آمد و
در حالی که پیشانیش را روی پیشانیام گذاشته بود و با چشمان درشتش به من نگاه میکرد قاه قاه خندید گفت: «حاجی جوون! منم منصور، اوس منصور. گرم صحبت بودم حواسم نبود که رفتی، یه دفعه، از صاحب خونه پرسیدم: پس حاج آقا کو؟! گفت: رفتن. منو بگو سه تا پا داشتم، آره با عصام میشه سه تا پا، دوتا پا دیگه هم قرض گرفتم و دویدم. گفتم سگای محل هارند؛ خودی و غریبه؛ روحانی و جسمانی حالیشون نمیشه.»
در حالی که هنوزم قلبم داشت برای خودش میزد، لبخندی زیرکی و زورکی زدم. نفس عمیقی کشیدم. نگاهی به او کردم و دستی به شانهاش زدم و گفتم: اوس منصور، تو از امدادهای غیبی بودی که تو این ره باریک، شب تاریک و وادی ایمن به دادم رسیدی.(1)
استاد: نام چه پیامبرانی در قرآن آمده؟
طلبه شوخ : موسی، عیسی، یحی... فرعون.
استاد: فرعون که پیامبر نبود!
طلبه: او ادعای خدائی داشت؛ حالا شما به عنوان پیامبر هم قبولش ندارید؟
روزي شاگردي به دنبال استادش ميگشت. به معبد او رفت، ديد آنجا نبود. در مسير بازگشت يكي از راهبان را ديد گفت: كجا ميروي؟
گفت: جايي نميروم؛ دارم از جايي برميگردم!
اسلام به تفكر و تعليم و تعلم و مشورت با متخصص اهميت زيادي میدهد. در برابر، پيروي از باورهاي غيرمنطقي، خرافات و تقليد كوركورانه را مردود ميشمارد. در اصول دين هرگز اجازه نمیدهد ما بدون تحقيق دين را بپذيريم و در فروع دين (احكام) نيز ما را تشويق به تفقه در دين میکند و اگر كسي نتواند در احكام تخصص پيدا كند،
1) . وبلاگ مؤلف: زندگي آرام.
لازم است طبق «سيره عقلايي» به متخصصان و فقيهان رجوع كند. دشمنان نظام اسلامي ما كه از حكومت اسلامي و مرجعيت ضربه خوردهاند، مدتهاست تلاش دارند اصل مرجعيت و تقليد را كه اصل عقلايي و متكي بر عقل است و پشتوانه و قدرت محكمي دارد، ويران كنند و به همين دليل شبهات زيادي وارد کردهاند كه با شبههزدايي كارشناسان اسلام توطئه شومشان ناكام مانده است. اسلام افراد ناآگاه را تشويق میکند تا به جاي تقليد كوركورانه مسائل خود را بپرسند. متن زير حكايت از تقليد كوركورانه دارد:
گویند در روزگاران قدیم یک روحاني به روستای رسید. با دیدن مسجد قدیمی آن روستا متوجه شد مردم این روستا مسلمان هستند و با خوشحالی نزد کدخدا رفت و اعلام کرد میتواند آن شب پیشنماز آن روستا باشد. کدخدا که سالها بود نماز نخوانده بود و نماز جماعت را که اصولاً در عمرش ندیده بود، با خودش فکر کرد که اگر به این مرد روحانی بگویم من نماز بلد نیستم که خیلی زشت است. بنابراین، بدون آنکه توضیحی بدهد، موافقت کرد. همان شب او تمام اهالی را جمع کرد و برایشان موضوع آمدن پیشنماز را شرح داد و در آخر گفت که قواعد نماز را بلد نیست و پرسید چه کسی از میان شما این قواعد را میداند؟
نگاههای متعجب مردم جواب کدخدا بود. دست آخر یکی از پیرترین اهالی روستا گفت تا آنجا که من میدانم، برای مسلمان بودن لازم نیست خودت چیزی بلد باشی، کافی است هرکاری که پیشنماز کرد، ما هم تقلید کنیم. با این راه حل، خیال همه آسوده شد و برای اقامه نماز به سمت مسجد قدیمی حرکت کردند.
مرد روحانی در جلوی صف ایستاد و همه مردم پشت سرش جمع شدند. آقا دستها را بیخ گوش گذاشت و زمزمهای کرد، مردم هم دستها را بالا بردند و چون دقیقاً نمیدانستند آقا چه گفته است، هر کدام پچ پچی کردند. آقا دستها را پاین انداخت و بلند گفت الله اکبر.
مردم هم ذوقزده از آنکه چیزی را فهمیدهاند فریاد زدند الله اکبر. باز آقا زیر لب چیزی خواند، مردم هم زیر لب ناله میکرند. آقا دستهایش را روی زانو گذاشت و چیزی گفت، مردم هم دستهایشان را روی زانو گذاشتند و نالهای کردند، آقا دوباره سرپا شد و گفت الله اکبر، مردم هم سرپا شدند و فریاد زدند الله اکبر. آقا به خاک افتاد و
چیزهای زیرلب گفت، مردم هم روی خاک افتادند و هر کدام زیر لب چیزی را زمزمه کردند. آقا دو زانو نشست، مردم هم دو زانو نشستند.
در این هنگام پای آقا در میان دو تخته چوب کف زمین گیرکرد و ایشان داد زدند آآآآخ، مردم هم ذوقزده فریاد کشیدند آآآآآآآخ. روحاني در حالی که تلاش میکرد خودش را از این وضعیت خلاص کند، خود را به چپ و راست میانداخت و با دستش تلاش میکرد لای دو تخته چوب را باز کند، مردم هم خودشان را به چپ و راست خم میکردند و با دستانشان به کف زمین ضربه میزدند.
روحاني فریاد میکشید: خدایا! به دادم برس. از درد به زمین چنگ میزد و از خدا یاری میخواست، مردم هم به زمین چنگ زدند و از خدا یاری خواستند.
بعد از سه چهار دقیقه، آقا توانست خود را خلاص کند و در حالی که از درد به خود میپیچید، نگاهی به جمعیت کرد و از درد بیهوش شد. مردمی نيز نگاهی به هم کردند و خود را بر زمین انداختند. آنقدر در آن حالت ماندند تا آخوند به هوش آمد. او كه از درد به خود میپیچید، به خانه كدخدا منتقل شد و به مردم گفت خودتان نمازتان را بخوانيد.
روز بعد، آن روحانی روستا را ترک کرد و رفت. اما از آن تاریخ تا امروز مراسم نماز جماعت به امامت كدخدا در آن روستا برقرار است.
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
البته مردم چون ذکرهای بین الله اکبرها را متوجه نشده بودند، آنها را نمیگویند، در عوض مراسم انتهای نماز را هرچه باشکوهتر برگزار میکنند و تا امروز دوازده کتاب درباره فلسفه اعمال آخر نمازشان چاپ کردهاند. البته انحرافات جزئی از اصول آن روستاست و در حال حاضر آنها به 22 فرقه تفکیک شدهاند.
برخی معتقدند برای چنگ زدن بر زمین، کفپوش باید از چوب باشد، برخی معتقدند چنگ بر هر چیزی جایز است. برخی معتقدند مدت بیهوشی بعد از نماز را هر قدر بیشتر کنی به خدا نزدیکتر میشوی و برخی معتقدند مهم کیفیت بیهوشی است نه مدت آن. باری آنها در جزئیات متفاوتاند، ولی همه به یک کلیت معتقدند.
خدایا! آن را که عقل دادی، چه ندادی و او را که عقل ندادی، چه دادی؟
پیرمردي ميگفت:
قبلا تو روستای ما، نكوآباد،(1)
بر خود واجب ميدانم اينجا از عموي بزرگوارم حاج مصطفي كه پدر شهيد، خيّر، شوخ طبع و مردمي است تشكر كنم؛ براي ورود به حوزه از دانشگاه انصراف دادهبودم. با برخورد تلخ يك روحاني كه مسئول مدرسهاي بود نزديك بود از ورود به حوزه صرف نظر كنم و روانه خدمت سربازي شوم، ولي ايشان با اصرار از من خواستند براي امتحان هم شده مدرسه آيتالله مقتدايي را تجربه كنم. با برخورد بسيار شيرين مدير مدرسه و همدلي مسئول دفترش، زندگيام به سمت روشنايي ورق خورد و كدورت و شبهات ذهنيام نسبت به روحانيون زدوده شد. بله روحانيون نيز مانند اصناف ديگر و بقيه مردم خوب و بد دارند و خدا را شكر كه واقعا يافتم خوبشان بيشتراند.
نميدانم اگر عمويم تشويقم نكرده بود. شايد امروز كتاب تلخطبعيهاي طلبگي را نوشتهبودم؛ از بس دشمن نامرد، عليه روحانيون شايعه و شبهه ميسازد. خلاصه به خير گذشت و خطر از سر روحانيون دفع شد(خنده).
به دلايل تغييرات زيستي و تحولات روانشناختي، در دوران نوجواني و جواني، گاهي حرف شنوي نوجوان و جوان از نزديكان مورد قبول و محبوب، بيشتر از والدين است، پس ما هم نبايد در راهنمايي فرزندان نزديكان كاهلي كنيم. از خداوند طول عمر با بركت براي عمويم و مسئولان خدوم و علو درجات براي شهداي امام و امام شهدا و شهيد احمد قديري(پسر عمويم) مسئلت دارم. درود خدا بر اجدادم كه در پاكي، شهره محل و ملكوتاند: رَحِمَاللهُ مُوتَانَا كُلّهم أجمَعِينَ، سِيَّما آبائِي الطاهرِينَ المَدفونِينَ في هذهِ القَريةِ المُباركةِ بفضلِ اللهِ تعالي و كرَمِهِ.
مردم اطلاعات ديني خوبي داشتن. خدا طول عمر بده به شيخ صادق(حاج شيخ صادق كريميان). رحمت خدا بر عمو اديب(شيخ عبدالله اديب) و عمو میرزا حبیبالله؛ عالماني گشادهرو، مردمي، باصفا، باسواد و سادهزيست بودین. متناسب با درک مردم حرف میزدن. پيرمردان هنوزم سخنرانانی، مثالها، نکات و حکایاتی اونا رو به ياد دارن.یروزي عمو میرزا حبیبالله هنگام سخنرانی با خود یه کتری برد روي منبر. همه با تعجب نگاه میکردن و همین کارم سبب شد بیشتر تشنه حرفای که میخواد بزنه بِشین. بعدم چند تا مسئله شرعي گفت وی با استفاده از اجزاي کتری مسئله استبراء رو برای مردان توضیح دادن.
بعد پيرمرد خنديد و گفت: الانم از هر فرد مسنّی که تو این روستاست این مسئله رو بپرسین، عملا البته با يك كتري براتون توضیح میده.
1) . نكوآباد، روستاي سرسبز من، يادش بهخير. حوالي مباركه اصفهان است. تابستانها هر روز ساعتها در زايندهرود(خدا بيامرزدش) شنا ميكرديم، اين روستا به علت كارخانههاي اطرافش سخت بيمار شدهاست و روز به روز از شادابي طبيعتش كم ميشود. درود و سلام خدا بر مردمان باحيا، باصفا، كوشا، زحمتكش و مؤمنش.
استاد قرائتي: من اعتقاد دارم غربيها در مسائل سكسي هم كلاه سرشان رفته؛ فكر كردند اگر آزادي باشد به نفع آنها است. من آمريكا بودم ميديدم يكي ديگري را ميبوسد. بوسش سفت نبود؛ چون از صبح تا آن موقع نود و ششمي بود كه ميبوسيد، ولي مادر بزرگ ما وقتي ما را ميبوسيد انگاري مك ميزد!
حاج آقا به جوانان مجرد، روزهدار و معتكف گفت: طُوبَي لَكُمّ(خوشا به حالتان)، چون قرآن فرموده الَّذِينَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ طُوبَى لَهُمْ وَحُسْنُ مَآبٍ(1)كسانى كه ايمان آوردند و عملهاى شايسته كردند، خوشى و مسرّت، زندگى پاكيزه، بهشت برين و درخت طوبى از آن آنهاست و بازگشتى نيك دارند. بعد خنديد و گفت: طُوبي لكم را دو منظوره گفتم؛ يعني هم طوبي خانم نصيبتان شود و ازدواج كنيد و هم اينكه خوشا به حالتان به خاطر نعمت ذهن و زندگي آرامي كه خدا به شما دادهاست.
با فرزندم داشتيم از عرض خيابان رد ميشديم يك موتوري آمد با سرعت رد شود كه ما را وسط خيابان ديد داد زد: گاو! (نه اين طوري داد زد: گاو)
به فرزندم گفتم: متوجه شدي چي گفت؟
خواست آبروداري كنه گفت: نه.
خنديدم و گفتم: بهم گفت گاو و منم به عنوان تشكر برايش دست تكان داد.
گفت: غلط كرده فلان فلان شده... .
گفتم: چرا ناراحت ميشي من كه ناراحت نشدم؛ گاو گوشتش، پوستش، سُمش، شيرش، شاخش حتي مدفوعش و....براي زندگي انسان فايده داره، اي كاش ما هم اينقدر فايده داشتيم.
تازه تا حالا نديدهام هيچ گاوي به گاو ديگري توهين كند.(2)
در كتاب آداب الطلاب(1)از آيتالله مجتهدي نقل شده: یکی از خطبای تهران میفرمود: همیشه شخصی را میدیدم که در جلسات متعدد پای منبر من میآید؛ لذا من هم نمیتوانستم مطالب تکراری را بگویم.
روزی به او گفتم: امیدوارم صحبتهای من برای شما مفید باشد و باعث تضیع وقتتان نباشم؛ زیرا شما را میبینم که الحمدلله مقید به شنیدن صحبتها و احادیث این حقیر هستید.
او گفت: بله، مدتی است دچار بیخوابی شدهام و دکتر هم توصیه کرده سعی کن بیشتر استراحت کنی و بخوابی، اما خوابم نمیبرد، ولی در پای منبر شما نمیدانم چگونه است که از همه جا بهتر میخوابم.
در آن موقع متوجه شدم که این شخص برای خوابیدن میآید نه برای درک مطلب. ظاهراً منبریها و وعاظ هم کار «پدر» را میکنند؛ چون نصیحت مینمایند و هم کار «مادر» را چون لالای میخوانند.
در روایات وارد شده که قبل از غذا خوردن، «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ» و در انتهای آن «الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ» گفته شود. دعای خاصی در این باره وارد نشده؛ ولی در بین اهل علم و مؤمنان بعد از خوردن غذا، جملاتی را به صورت دعا (دعای سفره) ذکر میکنند که البته مضمون آن در روایات و دعاها هست. آن جملات این است:
بسمِ اللّه اَلرَّحمنِ اَلرَحيم، اَلحَمدُلِّلهِ ربّ العالمین هَنيأً لِلاکِلينِ وَ بَرَکةً لِلباذِلينِ؛ الحمد لله الّذی یُطعِمُ و لا یُطْعَم و یَرزُقُ و لایُرْزَق، زاد الله النّعم، دَفْعَ الله النّقَم، بِحَقِّ سَيِّدِالعَرَبِ وَاَلعَجَم؛ اللّهم تَقَبَّلْ حَسنات المُحسنین، لا سیّما هذا الأحْسان من هذا المُحسن؛ اللّهمَ اغفرْ
1) . براي مطالعه سلسله مباحث اخلاقي و حوزي ر.ك: در سه كتاب بسيار مفيد( آفات الطلاب، آداب الطلاب و احاديث الطلاب)، تأليف شاکر برخوردارفرید گردآوري، انتنشارات لاهوت تهران.
للمؤمنین و المؤمنات و المسلمین و المسلمات الأحیاء منهم و الأموات لاسیّما اَمْواتَ الحاضرین، رَحِمَ اللّهُ من قَرَءَ الفاتِحَةَ مع الصَّلوات.
الهی که این سفره معمور باد همیشه پراز نعمت و نور باد
زبان بد اندیش و چشم حسود
از این سفره و صاحبش دورباد
نسخه طنز آن:
زَادَ اللهُ النِعَمُ دَفَعَ اللهُ النِقَمَ اللهمّ أرزقنا کرّه مع کرّه و پلوا مع البرّه فی تحتِها الکره فی جنبِها شراباً مِن شاطرهٍ و المرئه باکره و أسکنْ نازلَه رَحِمَ اللهُ مَن قَرَأ الفاتحهَ مع الصلوات.
جوانی با كارد وارد مسجد شد و گفت: از بین شما کي مسلمانه؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند. سکوت در مسجد حکمفرما شد، بالاخره پیرمردی با ریش سفید گفت: من.
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت: با من بیا.
پیرمرد بهدنبال جوان بهراه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد، پیرمرد و جوان مشغول ذبح شدند.
پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت: به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد. جوان با لباس خونآلود به آنجا بازگشت و باز پرسید: آیا در بین شما مسلمان دیگری هست؟
مردم كه گمان ميکردند او، آن پیرمرد را كشته، نگاهشان را به پیشنماز دوختند.
پیشنماز رو به جمعیت کرد و گفت: چرا به من نگاه میکنید، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود!
پيامبر با حضرت علي(علیه السلام) شوخي هم ميكردند، يك روز ... واقعاً انگشتانم درد ميكند و ديگر نميتوانم تايپ كنم. خودتان رجوع كنيد ببينيد چه اتفاقی افتاده بوده.(خنده).
به افراد یکوتاه قد به مزاح میگفت: خداوند به شما طول عُمَر دهد.(عُمر قد بلند بود).
برخي از عالمان غيرمهذب، واقعا باسواداند، چون سواد در لغت به معناي سياهي و تاريكي است. اينان دكان عرفان باز كردهاند و مخ مردم را شستشو ميدهند. بايد روي تابلوي دكان آنها نوشته شود: كله پزي عدالت، چون واقعا باانصاف هستند مغز زن و مرد، دختر و پسر و باسواد و عامي را به طور يكسان منحرف ميكنند.
رفته بودم شیراز تبلیغ، میزبان آدم شوخ و شنگولی بود. برای سحر بلند شدیم مناجاتش را پشت بلندگو در منزل خواند. بعد از پشت شیشه، بیرون اتاق را نگاه کرد، ديد چراغ حمام روشن است. داد زد: زن! مهدی رفته حموم، توی این سرما؟!
همسرش گفت: بله.
نشستیم سر سفره سحری آقا مهدی از حمام آمد و سلام کرد.
پدرش گفت: سلام آقا مهدی گل گلاب. کجا بودی بابا جون! الان اذان میگهها؟
مهدی با شرم گفت: همین جا.
گفت: میدونم، ولی چراغ حموم روشن بود. حموم بودی؟
با خجالت گفت: بله
چرا؟! مگه روز رو ازت گرفتن؟!
مهدی که میدانست باباش قصد اذیت داره گفت: بابا گیر دادین ها؟ نکنه مسابقه سی سؤالیه؟!
پدر گفت: آره، باباجون.
مهدی گفت: جایزهاش چیه؟
با خنده گفت: یه همسر زيبا و خوشگل.(1)
1) . نرمافزار شوخطبعها و حكايات طلبگي، سايت انجمن گفتوگوي ديني
آن یکی در کنج زندان مست و شاد
و آن یکی در باغ، ترش و بی مراد
از هر چيزى رنج مى برد و با هر چيزى غصه برايش مىرسيد. يك روز عيالش گفت: آخر اينكه نشد كار. پاك از دست مىروى. بيچاره مىشوى. يك روز تو بى غصه و ناراحتى نبودهاى. امروز در خانه بمان كه لااقل چيزى نبينى و چيزى نشنوى و يك روز راحت باشى.
قليانش را چاق كرد و سماورش را آتش انداخت و بساطش را كوك كرد كه يك روز بى رنج بگذراند. بابا غصه خور ديگر چيزى نمى ديد كه رنج ببرد و حادثه اى نمى شنيد كه غصه بخورد، همه چيز بر وفق مراد بود كه ناگهان از پشت ديوار از بيرون خانه شنيد كه دو نفر عابر با هم مى گويند: فلانى، ديشب ماده الاغش كره آورده، اما كرهاش نه دم دارد و نه گوش.
بابا غصه خور بر سر خود كوبيد كه بيچاره شدم. زنش هر چه فكر كرد ديد طورى نشده است. با تعجب پرسيد: كجايت درد مىكند؟ چه پيش آمده است؟ بابا فرياد زد: جاييم درد نمىكند. مگر نشنيدى كه گفتند كره الاغ فلانى نه دم دارد و نه گوش. زن دادش درآمد كه به دَرك، نه دم داشته باشد و نه سر، به من چه؟ به تو چه؟ تو چرا غصه مىخورى؟ بابا گفت: همين است كه مىگويند زن ناقصالعقل است. آخر تو نمىفهمى. اين كره بزرگ مىشود. زنَك گفت: خوب بشود؟ بابا ادامه داد... يك روز بار رويش مىگذارند...
زنك گفت: خوب بگذراند... بابا صدايش لرزيد... كه از اين كوچه ما عبور مىكند... زنك گفت: خوب بكند، به تو چه؟ بابا ناليد همين. نمىفهمى، همين جا زير بار، از پا در مى آيد و مىافتد...
زن هر چه فكر مىكرد چيزى نمىفهميد، پرسيد: خوب به تو چه مربوط؟
بابا گفت: اينكه ديگر معلوم است. مثل روز روشن است، مرا صدا مىزنند كه كمكشان كنم. من مىخواهم اين الاغ را بلند كنم. آخر چه كار كنم؟ كجايش را بگيرم؟ نه دم دارد كه تكانش بدهم و نه گوش دارد كه بلندش كنم. آخر من چه خاكى به سرم بريزم؟(1)
1) . هنگامى كه فكر ضعيف مىشود و خيال بارور مىگردد، از كاه، كوه مىسازيم. از هيچ وحشت مىكنيم و به خاطر هيچ كنار مىكشيم و خود را مىخوريم. نداشتن ملاكها، عشق و خودخواهى، تنهايى، ضعف و پراكندگى، جهل و حيرت، تخيل نيرومند و فكر ضعيف، اينها عواملى هستند كه سستى، زبونى، ترس، كنارهگيرى، احتياط و بدبينى را بهوجود مىآورند و روحيه سست عنصر و ترسو را مىسازند(علي صفاييحائري، آیههای سبز، ص39).
اگر روزهاي ماه مبارك رمضان در خیابان دیدید کسی چیزی میخورد یا سيگار میکشد خدای نکرده فکر بد نکنید ها مثبتاندیش باشید و خوشبين. به دل نگيريد، استپ سينه كنيد.
بگید شاید از اقلیتهاي مذهبی زرتشتی است.
بگید شاید از اقلیتهاي مذهبی یهودی يا ارامنه کاتولیک يا ارامنه ارتودوکس است.
بگید شاید به وقت آمریکا روزه میگیرد و الان به افق آنجا وقت افطار است.
بگید پیر است و فرتوت.
بگید باردار است و روزه براش ضرر داره.(حتي اگر مرد هم بود بگيد چون شايد تغيير جنسيت داده باشه و قيافهاش شبيه مردان است).
بگید زخم معده داره.
بگید بیماری استسقا داره.
بگید اصلا این فرد در کما به سر میبرد و بیهوش است (راه رفتنش تو خیابان هم شاید مثل گوریل انگوری در خواب راه میرود)
بگید شاید در ایام پریودی است.
بگید شاید دائم الپریود است.
بگید شاید مسافر است که براساس فتوای مرجعش نباید روزه بگیرید.
بگيد دنيا را دار قرار نميدونه و خودش را مسافر بهحساب مياره.
بگید شاید بچه شیر میدهد.
بگید شاید دارو مصرف میکند.
اگر هم دیدید کسی روزه گرفته بگید شاید غذا گیرش نیامدهاست.
شاید رژیم لاغری دارد.
شاید به دولت لج کرده و در اعتصاب غذا به ته ببخشید به سر میبرد.
شاید...شاید هم واقعا کارش خدای باشد و دستور خدا را انجام میدهد ما که نمیدونیم پس چرا پشت سر خلق الله حرف بزنیم؟(1)
1) . وبلاگ مؤلف: زندگي آرام.
نوه امام خميني(رحمة الله) برای ایمام جوک تعریف میکرد. امام به ایو گفتند: از اقوام و مردم شهرها جوك يا لطيفهاي میخواهی بگوی، یک «منافق» هم بگوی تا غیبت نشود. اوی همین روش را عمل میکرد تا اینکه یک روز گفت: یه روز یه امام جمعة منافق بود... .
شهيد مطهري مينويسد: مرحوم اشراقیِ قمی از خطبای تقریباً درجه اول ایران بود. هم فاضل بود و هم سخنور. یکبار بالای منبر شروع کرد به انتقاد از قمیها. میخواست بگوید این مردم عوام قم خیلی خرافاتی هستند، و از جمله میگفت قمیها به گربه سیاه خیلی احترام میگذارند و فکر میکنند گربه سیاه از ما بهتران است. بنابراين، وقتی گربه سیاه میآید، فوراً از بهترین غذاهاشان و گوشت خالص برایش میاندازند. بر عکس، برای گربههای دیگر اهمیتی قائل نیستند و آن مقداری هم که شرعاً باید به آنها داد، نمیدهند. به همين خاطر، نسل همه گربههای دیگر در قم منقرض شده است و فقط گربه سیاهها ماندهاند. هرچه نگاه میکنی در این شهر گربه سیاه میبینی؛ آن هم چاق و چله.
وقتی از منبر پاین آمد و نشست طلبه خیلی خوشمزهای بود از اهالی خرمآبادی. اتفاقاً مرحوم اشراقی عینک سیاهی به چشمش زده بود. آن طلبه به همان زبان خرمآبادی و خیلی ساده و لطیف گفت: قربانت! ما که تو این شهر گربه سیاه نمیبینیم، تو عینک سیاه به چشمت زدهای، همه گربهها را سیاه میبینی. مرحوم اشراقی خیلی خندید.(1)
حضرت امام صادق(علیه السلام):خنده زياد دل را ميميراند.
خواست حاج آقا را مسخره کند، گفت: حاجی! شعر هم حفظ هستید؟
حاج آقا با حاضرجوابی گفت: بله مثلاً
سُلیما منذُ حلَّتْ بالعراقِی
اُلاقِی مِن نَواها مَا اُلاقِی(2)
نکته: البته اگر الاقی را به لهجه فارسی تلفظ کنیم، نه با لهجه عربی.
پیرزنی پنج بار به حاج آقا گفت استخاره بگیر و هر پنج بار بد آمد، با ناراحتی گفت: حاج آقای که بعد از سی سال درس خوندن نتونه استخاره عالی و خوب بیاره، به درد ما نمیخوره.
منزل فردی مهمان بودیم. سفره که جمع شد، یک نفر هر دو پاي خودش را تو يك كفش كرد و اصرار ميكرد كه بايد حتما یدعاي مخصوص سفره را كه مشهور و متداول است، بخوانید. هرچه میگفت: بلد نیستم. او هم ولکن نبود و اصرار رو اصرار.
بدجايي و بدجوري گير كردهبودم. به دعای ساده اکتفا نمیکرد. باید یک جوری او را دنبال نخود سیاه میفرستادم. ناگزير قسمتی از اشعار عربي كتاب الفیه را بخوانم. دو دستم را بالا بردم و آن اشعار را كه گوی سخن از نون و حمد خدا و صلوات بود خواندم. او هم بلند آمين ميگفت. در آخر هم تشکر کرد وگفت: ميدونستم دعا را بلدي:
بسم الله الرحمن الرحيم
قال محمدٌ هو ابنُ مالكٍ
أحمد ربِّي اللهُ خيرُ مالكٍ
مُصلّياً على النّبي المصطفى
وآله المُستَكمِلِين الشَرَفاً
وأستعينُ اللهَ في ألفية
مقاصدَ النحو به مَحوية
نوناًً تَلِي الإعرابَ أو تَنويناً
تُضيِفُ أحذفْ كطورِ سينا
والثاني اُجررْ وانوِ مِن أو في إذا
لم يصلح إلا ذاك واللام خُذا
پول كه نداريم برويم حج، ولي جاتون خالي، جلسهاي بود و مسئولان يك كاروان با هم، منزل يكي از روحانيون مهمان بودند، ما هم الكي الكي حاجي مالي شديم.
مسئولان يه كاروان شامل مدير كاروان و چهار پنج خدمه، معاون روابط عمومي، روحاني و معين كاروان، پزشك، مداح، قاري و... است. البته شايد چند سال ديگر، روانپزشک و مشاور، پرستار و امدادگر و فيزيوتراپیست، مسئول بهداشت آشپزخانه، ناظر، پليس و مأمور مبارزه با مواد مخدر، ستاد امر به معروف، ستاد نهي از منكر، عكاس
و خبرنگار و گزارشگر صراف، مخابراتچي، وزیر شعار، كاتب و سفرنامهنويس، ستاد خوشآمدگو و پيشواز كننده و ... به مسئولان اضافه شوند. بنابراین، هر كارواني ممکن است بتواند چهار تا شش نفر را حج یا عمره ببرند؛ يعني 130 يا 140 نفر مسئول و خدمه و پنج نفر زائر رسمي كه مسئولان ساپورت يا بهتر بگم اسكورتشون ميكنن. (اون وقت اين رو بايد گفت حاجي!)
خلاصه درگير و دار جلسه، روحاني كاروان به مدير گفت: من يك توصيه دارم. اگر دوست داريد به كارِتون، به غذاتون و به برنامه هاتون ايراد نگيرند، يه اتاق مخصوص زن و شوهران قرار بده و به نوبت در اختیارشون بگذار. اولاً اين گيرا حذف ميشه. ثانياً يه عمر، خدا بيامرزي پشت سرت و والدينت است.
بله، این یک نکته روانشناختی است که نیاز جنسی به انسان، چه مرد و چه زن فشار میآورد و این فشار اگر از راه شرعی تخلیه نشود یا با کمخوری و ورزش و... تعدیل نگردد، انسان پرخاشگر و بهانهگیر میشود. سردمزاجی و مشکلات جنسی سهم زیادی در طلاق دارد.
کفاشی به حاج آقای گفت: حاج آقا! درباره کفاشی در قرآن چیزی داریم.
حاجآقا گفت: وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ؛ خداوند هر چه را به هدایت بشر مربوط باشد، در قرآنش فروگذار نکرده است.
کفاش که متوجه نشده بود گفت: بالاخره درباره شغل کفاشی در قرآن سخنی آمده؟
حاج آقا برای اینکه دل او را به دست آورد، به شوخی گفت: در سوره جمعه آمده وَتَرَكُوكَ قَائِمًا؛ یعنی کوکهایت را قائم و محکم بزن.
احمد گفت چه جالب! يه سؤال ديگه، درباره ورزش چه طور در قرآن آيهاي داريم؟
حاج آقا با لبخند گفت: بله، لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی کَبَدٍ(1)اين آيه هم اشاره به ورزش كبدي (زو) دارد. بعد از اين مزاح و ارتباط صميمي با احمد، حاج آقا معناي اصلي آيات را برايش توضيح داد.
1) . بىترديد ما انسان را در رنج و مشقّت آفريدهايم [كامش توأم با ناكامى و لذايذش همراه با تلخى است
يك نقاش حضرت يوسف(علیه السلام) را خيلي زشت كشيده بود، انسان بامزهاي هنگام بازديد از نمايشگاه به او گفت: اگر يوسف به اين زشتي بود، وقتي كاروان او را از چاه بيرون ميكشيدند همين كه قيافه او را ميديدند طناب را رها ميكردند برگردد، ته چاه.
میگفت: چرا مؤذنان يا قاريان قرآن وقتی اذان میگویند، دستشان را بناگوششان میگذارند. هر کسی دلیلی آورد، ولی هیچ کدام را قبول نکرد و در آخر گفت: خب چون اگه بذارن جلوی دهنشون، دیگه نمیتونن اذان بگن.
سخنرانی چند روز درباره اوصاف بهشت سخنرانی میکرد. يکی از حاضران گفت: قدری هم از جهنم برایمان بگوید.
سخنران خندید و گفت: شنیدن کی بود مانند دیدن؟ جهنم را که انشاءالله و به خواست خداوند تبارک و تعالی و وعده حضرت حق به اتفاق همه میرویم میبینيم. بعد این آیه را خواند:
وَإِنْ مِنْکُمْ إِلَّا وَارِدُهَا کَانَ عَلَى رَبِّکَ حَتْمًا مَقْضِیًّيا ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوا وَّنَذَرُ الظَّالِمِينَ فِيهَا جِثِيًّا(1) البته نگران نباشید. مؤمن، هم میرود جهنم و هم نمیرود؛ میرود به این معنیا که از آن گذر میکند، و نمیرود از آن نظر که آتش دامنگیرش نمیشود. آتش برای او سرد میشود؛ همانگونه که بر ابراهیم(علیه السلام) سرد شد.
يادم نيست ساعت شانزدهِ امروز با بيست نفر جلسه پرسش و پاسخ دارم يا ساعت بيست، با شانزده نفر؟!
1) . همه شما، وارد جهنم میشوید. این امری است حتمی و قطعی بر پروردگارت. سپس آنها راکه تقوا پیشه کردند از آن رهای میبخشیم و ظالمان را در حالی که از ضعف و ذلت به زانو درآمدهاند، در آن رها میسازیم(مریم/ 71).
اون وقتها تازه صحبت طلبه شدنم بود. با اصرار، پدرم را راضي کردم که هنگام تبليغ مرا هم با خود به روستا ببرد. وقتي به روستا رفتيم، متوجه شديم ظاهراً روحاني ديگري به نام «ملاقلي» به آنجا آمده و زندگي ميکند. پدرم خواست به احترام او برگردد، ولي مردم اصرار بر ماندن ما داشتند. از صحبت مردم فهميدم که ملاقلي نبايد روحاني درس خوانده و باسوادي باشد.
مخفيانه با پسر کدخدا و يکي دو نفر از نوجوان هاي هم سن و سالم قرار گذاشتيم به ديدن «ملاقلي» برويم. ملاقلي مردي بود حدود پنجاه ساله با قدي کوتاه، هيکلي چاق و لباس شلخته و عمامهاي عجيب و غريب. از سر و وضعش ميشد فهميد از آخوندهاي معمولي که در حوزه درس خواندهاند، نيست. بالاخره من بچه آخوند بودم و فرق عمامه آخوندي و عمامه بلوچي و روستايي را ميفهميدم. با خودم گفتم: شايد درويش يا صوفي است و شايد... .
به ملاقلي نزديک شدم. بعد از سلام سر صحبت را باز کردم. هيچ چيزش به آخوندها شباهت نداشت و بيسواد بودنش تابلو بود.
در حالي که به دنبال نقشهاي براي منصرف کردن پدرم از بازگشت به قم بودم، به خانه کدخدا برگشتم. هنوز ننشسته بودم که يکي از اهالي با عجله وارد شد و گفت: پسر مشهدي فتح الله مرده، زود بياييد قبرستان.
به همراه پدرم، کدخدا و بعضي از مردم به قبرستان رفتيم. ملاقلي هم آمده بود. با اصرار مردم و اوليای ميت، پدرم نماز ميت را خواند، ولي هنگام دفن ملاقلي خودش را آماده کرده بود که در کار دفن مباشر باشد.
خودش داخل قبر شد و کف آن را مرتب کرد. بعد دستور داد از طويله کمي پهن تازه بياورند. فکر کردم ميخواهد بخور بدهد. از تعجب شاخ درآوردم.
پدر پرسيد: آقا شيخ! پهن براي چه ميخواهيد؟
ملاقلي بادي به گلو انداخت و با غرور گفت: مگر کتاب نخواندهاي؟ مستحب است در قبر پهن تازه بريزند!
تعجبم بيشتر شد.
ملاي قلابي، کتابچه کوچکي به اندازه کف دست از جيبش درآورد و نشان پدرم داد. در جزوه نوشته بود: مستحب است پايين قبر طرف قبله کمي «پهنتر» باشد و مرده را در آن بگذارند و پشتش کلوخ بگذارند و... .
نگاه هاي پدر به من ميگفت: نتيجه درس نخواندن اين است؛ عبرت بگير.(1)
پيشنماز مسجدى هر سحر براى نماز جماعت به مسجد مىرفت و پس از نماز به عدهاى از طلبهها درس مىگفت. او عمامه بزرگ و زيبايى داشت. دزدى به پارچه آن عمامه طمع كرد و در تاريكى آن را از سر او دزديد. پيشنماز با صداى بلند گفت: عمامه را حلالت كردم به شرط آنكه بازش كنی و ببرى.
دزد گفت: لايههايش را جدا كنم؛ مگر چه خبر است؟
وقتى لايهها را جدا كرد، خرده پارچهها و كهنه پارچههاى فراوانى از آن بيرون ريخت؛ به گونهاى كه حدود يك متر پارچه سالم بيشتر در دستش باقى نماند. معلوم شد او از دزد هم محتاجتر بوده، براى حفظ آبرو با يك متر پارچه عمامهاى سر هم كرده است.
يك فقيهى ژندههايى چيده بود
در عمامه خويش در پيچيده بود
تا شود زفت و نمايد آن عظيم
چون در آيد سوى محفل در حطيم
ژندهها از جامهها پيراسته
ظاهراً دستار از آن آراسته
ظاهر دستار چون حله بهشت
چون منافق اندرون رسوا و زشت
پاره پاره دلق و پنبه و پوستين
در درون آن عمامه بد دفين
در ره تاريك مردى جامه كن
منتظر استاده بود از بهر فن
در ربود او از سرش دستار را
پس دوان شد تا بسازد كار را
پس فقيهش بانگ برزد كاى پسر
باز كن دستار را آنگه ببر
اين چنين كه چار پره میپرى
باز كن آن هديه را كه مىبرى
1) . ر.ک: منادی، اولین نشریه فرهنگی حوزه.
باز كن آن را به دست خود بمال
آنگهان خواهى ببر كردم حلال
چونكه بازش كرد آنكه مىگريخت
صد هزاران ژنده اندر ره بريخت
ز آن عمامه زفتِ نابايست او
ماند يك گز كهنهاى در دست او
بر زمين زد خرقه را كاى بىعيار
زين دغل ما را برآوردى ز كار(1)
حاج آقا: اسمت چيه؟
مرد گفت: هيبتُالله.
حاج آقا: پنَهَتُ بالله (پناه ميبرم به خدا)؛ جدي ميگي يا ميخواي منو بترسوني؟
يک کشیش مدتها مخ یمسلمانی را توی فرغون گذاشته بود و روش کار میکرد تا مسیحی شود و بالاخره کاری که نباید بشود، شد و او مسیحی شد.
روز یکشنبه برای اولین بار در کلیسا حاضر شد و غسل تعمید کرد. هنگام دعا برق رفت. بعد از چند دقیقه که برق کلیسا وصل شد، این مسلمان در ظاهر از اسلام برگشته بلند داد زد: الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم.
روحانیای به كودكي یگفت: پدرتان حیات دارند؟
گفت: نه بابا، حیاتش کجا بوده؛ مستأجر است، آن هم در زیرزمین.
گفت: حاج آقا میگن شما حاضرجوابید؛ چون تو حوزه چند واحد حاضرجوابی و شوخطبعی و پدرسوختهگیری میخونید.
حاج آقا گفت: نیازی به این کار نیست. همین که روزی با چند تا پدر سوخته، مثل تو سر و کله میزنیم، خود به خود حاضرجواب میشویم.
1) . قادر فاضلي، طنز و طنازى در مثنوى، ص150.
حاجآقای در دارالتلاوه حرم امام رضا(علیه السلام) چنين گفت: در يكي از خيابانهاي شمال تهران بودم كه يك لات هیکلی جلويم ظاهر شد و گفت: سلام مارمولک!
برگشتم مقابلش ایستادم و با لبخند گفتم: «سلام! من مارمولکم؟!»
از شرم قرمز شد. گفتم: «ادامه بده... من تا حالا شک داشتم، فکر میکردم قورباغه هستم یا لاکپشت. خیلی کمک کردی! منو از بلاتکلیفی درآوردی. چون فهمیدم نه بابا مارمولکم و خبر نداشتم. بههرحال ممنون برای کمک بزرگي كه بهم کردی.» خداحافظی کردم و داشتم رد میشدم که صدا زد: حاجآقا!
گفتم: بالاخره چي شد؟! حاجآقا هستم یا مارمولک؟ تکلیف خودتو و منو مشخص کن.
منرو بوسید و گفت: نه شما حاجآقا هستید و تاج سر ما. من از شما عذر میخواهم. بعد گفت: از شما دعوت میکنم برای عروسی من بیای.
گفتم: میام. آدرس تالار رو داد: فرمانیه تهران، حسابی همکلاسبالا. وقتی برای عروسی وارد تالار شدم، دیدم شخصی دستاشو بازکرده و دواندوان از انتهاي سالن تالار بهسمت من ميآيد. فکر کردم به استقبالم آمده، اما وقتي به من رسید، گفت: حاجآقا اشتباه آمدهای اینجا نه مجلس روضه است و نه ما حال شنیدن سخنرانی داریم و نه شما وقت خواندن. اصلاً كي شما را دعوت کرده؟
گفتم: شخص شخيص داماد. بعد رفتم پشت میکروفن.
داماد آمد یواشكی بهم گفت: حاجآقا چي ميخواي بخوني، روضه نخونی ها... .
آن شب درباره شادی و عروسی نکتههايي گفتم و مطالبي را از آیات سوره عروس قرآن بیان کردم. شکر خدا برنامه به دل همه نشست و با استقبال بسيار آنها روبهرو شد.(1)
میگفت: شما چرا در سخنانتان هی میگید زبان حج نبی. مگر زبان من چیشه؟ من حج نبیّام (حاج نبیالله).
گفت: من میگم زبان اجنبی، نه حج نبیّ.
1) . محمدحسين قديري، خانه خوبان، ش68.
از بين سخنرانيهاي آیتالله مجتهدی تهراني6 کلیپی هست که قسمتی از آن را اینجا میآورم. ایشان با شوخی سخنان جدیای را بیان کردهاند:
این دخترای که من میبینم تو پارکها و خیابونها، با کت و دامن تنگ و دانشگاه و ... میبرنشون جاده هراز، همونجا حمد و سورهشون رو درست میکنن، همونجا میندازنشون تو رودخونه.
چهار تا تاکسی ترمز میکنه دختر ببره. اون میگه اول نوبت منه، من زودتر اومدم و ... آخوند بیچاره اونجا وایستاده یکی سوارش نمیکنه. کاش ما هم دختر بودیم!
يه تاکسی عقب عقب اومد، روحانی رو سوار کرد. روحانی خوشحال شد که آره تاکسیه عقب عقب اومده تا سوارش کنه. تاکسی پاینتر پیادش کرد. به روحانی گفت: پیاده شو. پرسید: چرا تو که اینقدر عقب عقب اومدی تا من رو سوار کنی، الان میگی پیاده شو؟ راننده تاکسیه میگه: آخه اونجا سایه بود، میخواستم تو آفتاب وایسی! چهقدر مریضن مردم.
ما بايد مكانيک ماشين ذهن و روانمان باشيم. انتظارات زياد داشتن و قانع نبودن، منشأ بسياري از اختلالات روان تني است. تنظیم انتظارات با امکانات، منبع شادکامی است.
يكي از اساتيد فقه در اصفهان پيكان داغون مدل 1360 داشت و شاکر خدا هم بود. ميگفت: يکي از مسجديها به شوخي به من گفت: حاج آقا! اسم ماشين تون چيه؟
گفتم: كُنَدر 60.
چند ماه بعد او را دیدم و پرسيدم: ماشینتون را فروختید؟
گفت: a60 منظورتونه؟
گفتم: ماشین رو عوض كرديد؟
خندید و گفت: خیر، اسمش را عوض كردم. گاهي دانشجويان يا افرادي كه از من سؤال دارند، همراهم ميآيند تا سؤالشان را بپرسند. وقتی میبینند من ميخواهم سوار این ماشین بشوم، با تعجب میگویند: اِ شما این ماشین را سوار میشوید؟ من هماسمش را گذاشتم a60، کندر60 برام تکراری شده بود.
وقتی این روزها بسیاری از مردم در امر دینشان تحقیق نمیکنند و برای آنها عالِم کارشناس، و درویش و شيخ بیسواد فرقی نمیکند، خب بعید نیست اتفاق زیر بیفتدی:
دوستي از دوستانم در درود
همسرش مرد و عزادارش نمود
تا عزاداري به رسم آن ديار
آبرومندانه گردد برگزار
آگهي در روزنامه درج کرد
ختم جانانه گرفت و خرج کرد
چاي و قهوه، ميوه، سيگار و گلاب
لاي خرما مغز گردو بيحساب
تاق شال دستباف فومني
تکه حلوا لاي نان بستني
منقل اسپند و عود کاشمر
شربت و شربتخوري، قند و شکر
ترمه و جام و قدح يک در ميان
گيره نقره براي استکان
حجله سيصد چراغ يک تني
رحل و سي جزء و بلن گوي سوني
بر در و ديوار خانه صد قلم
بيرق و ريسه، کتيبه با علم
در ميان مجلس و ما بين جمع
ده چراغ زنبوري، پنجاه شمع
قاب کرده ان يکاد و چارقل
نصب کرده در ميان تاج گل
باز تا شادان شود در آن جهان
روح آن مرحومه خلدآشيان
واعظي با فهم و دانا و بلد
کرد دعوت تا سخنراني کند
آشنايان قديمي هر کدام
آمدند از راه يک يک با سلام
اهل فاميل رياکار و دغل
کاسب و همسايه و اهل محل
دوستان باوفا باتربيت
آمدند از بهر عرض تسليت
مجلسي با احترام و با شکوه
ليک واعظ غايب و او در ستوه
مجلسي با آن شکوه و احترام
بي سخنراني نميگردد تمام
مجلس با آبرو و با وقار
بي سخنراني بود بياعتبار
ساعتي بي واعظ و منبر گذشت
عاقبت صاحب عزا بيتاب گشت
رفت در پس کوچهها پيدا کند
واعظي تا مدح ميت را کندديد شيخي با عرقچين و عبا
ريش و نعلين و عصا، شال و قبا
گفت: اي دستم به دامانت بيا
از غم و غصه رهايم کن، رها
مجلس ختمي است وعظي مختصر
پول بستان، آبرويم را بخر
(***)
مرد از هول حليم روغني
رفت با سر توي ديگ ده مني
آمد و شد در عزايش نوحهخوان
طبق عادت هي چاخان پشت چاخان
بي خبر کان مرده زن بوده نه مرد
رفت بر منبر سخن آغاز کرد:
او بري بود از بدي و هرزگي
ميشناسم من ورا از بچگي
من خودم او را بزرگش کردهام
کودکي بود و سترگش کردهام
من نميگويم چرا رنجور بود
رازها در بين ما مستور بود
وه چه شبهاي درازي را که من
صبح کردم با وي اندر انجمن
مجلسآراي و سخنپرداز بود
با همه اهل محل دمساز بود
ما دو جسم و ليک يک جان بودهايم
مست و مدهوش و غزلخوان بودهايم
او نه تنها بر منش ايثار بود
مطمئنم با شما هم يار بود
ما به او احساس ديرين داشتيم
خاطرات تلخ و شيرين داشتيم
آتشي در اين هواي سرد بود
جمله مردان را دواي درد بود
نازنيني رفته است از بين ما
از کجاي او بگويم با شما
هر شب جمعه بداد از پيش و پس
بر گدايان نان و خرما و عدس
ياد باد آن شب که خود را باختم
دست را در گردنش انداختم
زير گوشش نرم کردم زمزمه
درد دل گفتم به او يک عالمه
سر به زانويش نهاده سوختم
چشم در چشمان شوخش دوختم
دست خود را بر سر و گوشم کشيد
از سر رأفت در آغوشم کشيد
(***)
تا رسيد اينجا سخن صاحبعزا
بر سر او کوفت با چوب عصا
کي همه نفرين و عصيان و گناه
با عيال خويش کردي اشتباه؟
تو نپرسيدي ز قبل گفتوگو
زن بود ليلي و يا مرد اي عمو؟
گفت و گفت و گفت تا بيهوش شد
کف به لب آورده و خاموش شد
جمع گشته گرد او پير و جوان
آن به اين دستور ميداد اين به آن
آي قنداق آوريد و چاي داغ
ديگري ميگفت: گِل زير دماغ
اين يکي ميشست رويش را به آب
آن يکي ميگشت دنبال گلاب
اين وري نبضش گرفته ميشمرد
آن وري بين دو کتفش ميفشرد
دکمههاي پيرهن را کرده باز
سوي قبله کرده پاها را دراز
ذرهاي تربت بماليدش به کام
باد ميزد ديگري او را مدام
مؤمني دستان خود برده به جيب
زير لب ميخواند هي امّن يجيب
پيرمردي گفت: اين آشوب چيست
اين بابا جني شده چيزيش نيست
ورد خواند و فوت کرد و ذکر گفت
من هشل لف لِف تُلُف هوها هلفت
تا طلسم آن ننه مرده شکست
هر دو چشمش وا شد و پا شد نشست
لب گشود و در سخن شد کم کَمَک
گفت: کو شيخ؟ اي مردم کمک!
با طنابي سفت بنديدش به هم
تا حق او را کف دستش نهم
ليک جا تر بچه چون مرغي پريد
شاه بيت ماجرا را بشنويد:
شيخ کز اين ماجرا آزرده بود
ميکروفن را با بلندگو برده بود(1)
بشنويم استاد قرائتي: خدا رحمت کند شهید مطهری را. سال 58 مرا به صدا و سيمای معرفی کرد. به سراغ رئیس وقت صدا و سیما رفتم. ایشان گفت: تلویزیون جای آخوند نیست؛ جای هنر است.
گفتم: احتمال نمیدهی من معلّم هنرمندی باشم؟
دستور داد مرا به اتاقی بردند که عدّهای از هنرمندان نشسته بودند. گفتند: حرف حساب تو چیست؟
گفتم: معلّم هستم و میخواهم درس دین بدهم. از این لحظه تا دو ساعت میتوانم با حرف حق، شما را چنان بخندانم که نتوانید لبهای خود را جمع کنید. ساعت گذاشتندو من برنامه بسیار شادی اجرا کردم. بالاخره با ورود من به تلویزیون موافقت كردند.(2)
حضرت محمد(صلی الله علیه واله): مؤمن شوخ و شنگ است و منافق اخمو و عصبانى.
امام جماعت بودم. كودكي بلندگو را به دست گرفت و گفت: من مكبّرم. مشغول نماز شديم. صداي بچه گربهاي از زير بخاري مسجد بلند شد: ميو ميو (نه نشد.) اين جوري: ميو ميو (حالا شد). مكبر بازيگوش رفته بود تو نخ گربه. كمي به گربه نگاه ميكرد و گاهي هم كه يادش میآمد مكبّر است، الله اكبري میگفت. حتماً نمیدانست با ميكروفن چه كند؛ وگرنه همان موقع رفته بود. چيزي كه همه نمازگزاران را به خنده آورد اين بود كه او براي اينكه بچه گربه را به سمت خود بخواند، جواب او را میداد، اما حواسش نبود كه تو ميكروفن مرتب ميگه: ميو ميو.
گاهگاهی با افرادی مواجه میشويم که با دیدن وضع یک روحانی کار و بار چاق، آن را به همه طلاب نسبت میدهند یا اگر ببیند روحانیای دو زن دارد، میگوید همه روحانیون دو زنه هستند یا اگر روحانیای بد عمل کرد، میگویند همه روحانیون و طلاب بد عمل میکنند. تعمیم افراطی، در علم منطق نادرست و در روانشناسی، منبع اضطراب و افسردگی به شمار میآید.
مولوی قلمبهای از نمک است، خدا رحمتش کند! تعمیم این افراد مرا به یاد داستان بامزه طوطی و مرد کچل در مثنوی معنوی انداخت. خلاصه مطلب:
عطاری یک طوطی داشت. روزی در نبود عطار، دکان را به هم ریخت و شیشههای روغن زیادی را شکست. وقتي عطار رسيد، او را تنبیه کرد؛ برخی از پرهای سر و بدنش ریخت و كچل و لال شد. روزی مرد کچلی به مغازه عطار آمد. طوطی با دیدن سر او به سخن در آمد و گفت: تو هم شیشههای عطاری را شکستهای و کتک خوردهای؟
کز چه ای کل با کلان آمیختی تو مگر از شیشه روغن ریختی؟
از قیاسش خنده آمد خلق را کو چو خود پنداشت صاحبدلق راکار پاکان را قیاس از خود مگیر
گر چه ماند در نبشتن شیر شیر(1)
1) . مثنوي معنوي، نرمافزار درج 3.
یمردي اول ظهر به شهري رسيد، دید مؤذن دارد این طوری اذان میگويد:
به قول مردم این شهر: الله اکبر ...
به قول مردم این شهر: لا اله الا الله... !
گفت: عجب اذان عجیب غریبیه! وایساد تا مؤذن اومد پاین.
گفت: آقا! مگه در فقرات اذان «به قول مردم اين شهر» داره؟!
گفت: نه.
پرسید: پس چرا نمیگی «اللهُ اکبر...»، «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ... »؟!
گفت: والا من مسیحیام. اینا خوشصدا نداشتن اذان بگه، ماه به ماه یه پولی به ما میدن، واسشون اذان میگیم! چون من «اللهُ اکبر» و «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ » رو قبول نداریم، میگیم به قول مردم اين شهر!
با تعجب به خودش گفت: حالا بریم یه دو رکعت نمازي بخونیم.
اومد وارد مسجد بشه، دید دو تا مغازه جنب مسجده و تمام قفسههای این مغازهها پر از انواع مشروبه!
رفت به مغازهدار گفت: این مغازهها ملک مسجده؟!
گفت: بله آقا.
گفت: چرا مشروب فروشی کردین؟!
گفت: هاااا! این مسجد درآمد نداره، یه باغی یه نفر وقف کرده، باغ انگوره. ما دیدیم انگورا رو بفروشيم پول زيادي به دستمان نمياد.ی کل انگورا رو مشروب میکنیم به هزينه بالايي میفروشیم! هم حقوق مؤذن رو میدیم، هم اجرت پیشنماز روی!(1)
اولي: چرا به علماي وهابي مفتي ميگين؟!
دومي: چون مفتي و الكي با فتواهاي خود جهنمو براي خود ميخرن!!
1) . استفاده از سخنرانی شیخ حسین انصاریان.
از من به خانمها نصیحت، هر چی باشه چند تا پیراهن از شما بیشتر پاره کردم؛ چون قبلاً کاراته باز بودم و مجبور بودم با حريفانم مبارزه بکنم و گاهی لباسمان پاره میشد. هیچ وقت به شوهرتان نگوید که فلان خانم خوب میرقصه و اجازه ندهید رقص خانمهای دیگر در سیدی میدیها و ... را که به برکت اضافه کاری اراذل و اوباش و خواب بسياري از مسئولان همه جا هست ببیند.
فردی میخواست سر یک روحانی کلاه بگذاره، اما نمیدونست که عمامه داره و امکان نداره. او که میدانست رقص حرام، حرام است، به شکل دیگری سؤال خود را پرسید. یک دستش را کمی تکان داد و گفت: این اشکال شرعی داره؟ بعد آن دست، بعد گردن، بعد کمر، و ... و حاج آقا یک یک را گفت اشکالی ندارد. بعد حرکت همان اعضا را تند و پیدر پی کرد و گفت: حالا این رو با هم ترکیب کنیم چه طور؟
حاج آقا فکری کرد و گفت: تجزیهات بد نبود، ولی مرده شور ترکیبت را ببره.
تا توانی به جهان خدمت محتاجان كن
به دمی یا درمی یا قلمی یا قدمی
مبلغي وارد شهری شد، دید از اذان و نماز در آنجا خبري نيست كه نيست. یبه یکی گفت: ببخشين، دين و مسلك شما چيه؟
گفت: اسلام.
پرسید: نماز نمیخونین؟
گفت: نه!
پرسید: روزه چی؟
گفت: روزه هم نمیگیریم!
پرسید: مکه چی؟
گفت: مکه هم نمیریم!
گفت: زکات؟گفت: زکاتم نمیدیم!
با تعجب گفت: پس شما چه جور مسلمونی هستین؟!
گفت: مسلمون خالص! بیشیله پیله!
حیف نون رفت حمام، شروع کرد به خواندن. از صدایش خوشش آمد. گفت: نباید مردم را از این صدای خوب و خدادادی محروم کنم. بدون معطلی، لنگی به خود بست و از حمام بیرون زد و رفت روی گلدستة مسجدی و بیموقع شروع کرد به اذان گفتن.
مردم بازار که تعجب کرده بودند، داد زدند: آخه الان چه موقع اذان گفتن است با آن صدای نتراشیده و نخراشیده.
گفت: صدای من بد است. یک نفر خیّير پیدا شود حمامی اینجا درست کند تا بفهمید صدا یعنی چه؟
مردی با صدای نکرهاش که چیزی تو مایة «کصوتِ الحمیر» بود، قرآن میخواند. از زبان سعدی شیرین سخن بشنویم بهتر است:
ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همیخواند. صاحبدلی بر او بگذشت، گفت: تو را مشاهره چند است؟ گفت: هیچ. گفت: پس این زحمت خود چندین چرا همیدهی؟ گفت: از بهر خدای میخوانم. گفت: از بهر خدای مخوان.
گر تو قرآن بدین نمط خوانی
ببری رونق مسلمانی
گفت: حاج آقا! چرا مردم میگویند مثلا شهری مَهری، گوجه موجه، پراید مراید؟!
پاسخ داد: خدا یادشون داده؛ در قرآن ميآمدهی هاروت و ماروت یا یأجوج و مأجوج.
آیتالله مجتهدی6 میفرمود: زرنگ باشید. به خدا بگید فلان مشکلم را حل کن تا فلان نذر را بکنم. مردی نذري کرد و آن را بهجاآورد، ولي مشکلش حل نشد. به خدا گفت: حال منو میگیری، حالتو میگیرم. كل روزه هاي ماه مبارک را نمیگیریم؛ سه روز19 و21 و 23 روزهام را میخورم.
برخی همیشه نق میزنند. با غرولند و نق زدن مشکل سه تا میشود؛ يكي متورم شدن مشكل اصلي و نااميدي از حل آن، و دو تا هم خرد شدن اعصاب خودشان و دیگران. از روحانی كهنسال و بيماري كه از بيمارستان مرخص شده بود و در منزل لازمُ الفراش شده بود حال و احوالش را پرسيدم گفت: «خدا رو صد هزار مرتبه شكر! به غير از دندانهاي مصنوعيام، كل بدنم درد ميكنه.»
مردی روستای خدمت یکی از مراجع رسید و در مقام تعریف به خيال اينكه جملهاي عربي و مناسب گزينش كردهاستی به آن مرجع گفت: شما الحمدلله خَسِر الدنیا و الآخره (زيانكار در دنيا و آخرت) هستید.
آن عالم خیلی متأثر شد و از او علت را پرسيدند، گفت: شاید خدا خواسته حرف حقی از زبان ایشان بیان كند.
برخی از عوام معیار باسوادی یک روحانی را آگاهی او از برخی از سؤالهای عجیب و غریب و معماها میدانند و به محض اینکه روحانیای جای میرود تبلیغ، او را با سؤالهای اجق وجق امتحان میکنند. مثلاً میپرسند اسب حضرت عباس نر بود یا ماده؟
میگفت: بعد از سالها تحصیل در حوزه رفتم تبلیغ. با خودم میگفتم ان شاء الله بتوانم برای مردم مفید واقع شوم. یک نفر آمد مؤدب کنارم نشست و گفت: حاج آقا سؤالی دارم.
گفتم: بپرس.
گفت: سورة تِل تُل کدام است؟
من که تا به حال چنین چیزی نشنیده بودم گفتم: این سؤال کجا بوده؟
با لبخند گفت: معماست.
گفتم: نمیدانم.بعد از یلحظهای گفت: سورة قدر است؛ آنجا که میخوانیم: إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ... لَيْلَةُ الْقَدْرِ.
يك محقق خارجي آمد یایران تا ببینید چرا روحانیون یعمامه بر سر ميگذارند. بعد از بررسيهاي مفصلی به جای نرسید، خسته و کوفته به حرم حضرت معصومه(علیها السلام) رفت و در سايهاي خنك به ديواري لَم تا كمي استراحت کند. در همان حال دید گروهي از طلاب از راه رسيدند. گرد هم نشستند و مشغول بحثهاي علمي شدند.ی با دقت آنها را زير نظر گرفت. اول همه چيز به خوبي و خوشي ميگذشت. هر کس از نظر خود دفاع ميكرد. براي اثباتش دلیل میآورد و تلاش میکرد محترمانه نظر دیگری را رد کند.
بعد از دقايقي، اختلاف آنها بر سر مسئلهاي به اوج رسيد. موضوع بحث، معركه آرا شدهبود. در حالي كه كتابشان را محكم در دست گرفتهبودند با صداي بلند از نظر خود دفاع ميكردند. اين صحنه براي آن محقق جذاب شد به نشانه يافتن پاسخ خود، بشكني زد و به سرعت ايميلي به آمريكا فرستادی: دلیل اصلي عمامهگذاري این است که اگر در مباحثه طلبگی با کتاب بر سر هم زدند، دردشان نیاید و زخمی نشوند.(1)
آيا ميدانستيد؟
آيا ميدانستيد كه کلاه مخصوص و لباس بلندي که فارغ التحصيلان در غرب سرشان ميگذارند، نشانه لباس دانشمند بزرگ ایراني ابوعلي سيناست؟
و آيا ميدانستيد كه هنگام كفن كردن مرده مستحب است ميت زن را مقنعه سرش كرد و بر سر ميت مرد عمامه بست؟ پس ممكن است زنان بد حجاب هم در قبر محجبه شوند و مردان مخالف روحانيون و دين هم در قبر آخوند شوند).
مردي گرفتار وسواس بود وقتي ميرفت توالت شك ميكرد كه قطرات نجاست به او پاشيده يا نه. با خود ميگفت: «شك و دودلي بد كوفتيه!»براي رسيدن به يقين كامل، باز ميگشت به توالت و عمدا به بدنش ادرار ميپاشيد بعد ميگفت: آخيش راحت شدم ها.(2)
چو شادي بکاهد بکاهد روان
خرد گردد اندر ميان ناتوان
ميان کدخدا و ملّاي دهي اختلاف و كينه بود. وقتي کدخدا مُرد. چون به خاكش سپردند، به ملّا گفتند: بيا نماز ميت بخوان و تلقينش را بگوي.
ملّا گفت: اين مرده تلقينم را به غرض میشنود. سراغ ملّاي ديگر برويد.
پرسید: نماز قصر چیه؟
گفت: به دل میچسبد مثل قصر زیباست؛ نماز شكسته مسافر.
دو مرد ساده روستای رفتند منزل روحانیای که قبلاً برای تبلیغ به روستایشان رفته بودی. یکی شب که میخواست بخوابد به دیگری گفت: مشتی! صبح منو برای نماز بیدار کن، نمازم قضا بشه، سه میشه پیش حاج آقا.
صبح زود مشتی بیدارش کرد. مرد خوابآلود به جای کلاهش، عمامه حاج آقا را بر سر گذاشت و رفت وضو بگیرد. وقتی هنگام وضو خودش را در آیينه دید گفت: این مشتیام گیج میزنه ها. بهش گفتم منو بیدار کن، حاج آقا رو بیدار کرده.
روستایای از یک روحانی برای محفوظ ماندن از شر سگ دعای خواست. بعد از گرفتن دعا گفت: من میخواهم برگردم به روستا. در راه ممکن است سگ به من حمله کند، چوب یا چماقی در دسترس ندارید؟
روحانی گفت: چوب برای چه؟!
گفت: برای احتیاط که اگر دعا اثر نكرد، با چوب حساب آن سگ را برسم.
مردم به روحانیون بد جوری عنایت دارند و گاهی این برای آنها درد سر ایجاد میکند. پدری کودکش را بغل گرفته بود. آببینی بچه سرازیر بود. بچه را به سمت روحانياي خم میکرد و با اصرار میگفت: حاج آقا را ببوس. حاج آقا را ببوس.
فردي وسواسي، با اينكه غسلش یدو ساعت طول میکشيد، باز به دلش نمينشست با همان وضع برای محکمکاری میرفت توی حیات، زیر نور خورشید دراز میکشید تا اگر آب پاکش نکردهباشد، آفتاب پاکش کند. روزي یهمسایه خواستی آنتن تلويزيون را تنظیم کند، چشمش به اوی افتاد که برهنه (یعنی برهنه برهنه) تو حیات دراز کشیده. کمی سرفه و اهن و اوهن كردی، یديدی فایدهاي ندارد. لنگه کفشش را یدرآورد و به سمت او پرتاب كرد و گفت: «خجالت بكش!»ی
فرد وسواسی که ناراحت شده بود، داد زد: «زدی، ازت گذشتم و حلالت كردم و باهات کاری ندارم، ولی خدا وکیلی بگو ببینم کفشت پاک بود یا نجس؟»(1)
روش هُلدرمانی برای افرادی که تازه وسواس عملی را شروع کردهاند، مناسب است. البته باید بین فرد و بیمار رابطه صمیمانه و عاطفی حاکم باشد تا فرد وسواسی پرخاشگری نکند و شوخی شوخی به او کمک شود. آيتالله بروجردي6 ميفرمودند:
اوایل طلبگي در نماز خواندن وسواس داشتم و مرحوم آخوند كاشي(2)متوجه اين وسواس شده بود. ايشان به همحجرهاي من فرموده بود وقتي او يك بار نمازش را به جا آورد و خواست بار دوم آن را بخواند، هُلش بده و نگذار اين كار را انجام دهد.روزي من نماز ظهر و عصر را خواندم، اما به دلم نچسبيد. آمدم بار دوم آن را به جا آورم كه هلم دادند. دفعه سوم و دفعات ديگر قصد كردم، باز نگذاشتند. مرحوم آقاي بروجردي در اينجا تبسمي كرد و فرمود: بعدها فهميدم تكرار نماز كاري اشتباه و يك تخيل است.(3)
1) . البته اين لطيفه است آفتاب با شرايطي خاص نجاست را پاك ميكند اولا كتابي فقهي نيست ثانيا حالش را هم ندارم آنها را بنويسم خودتان رجوع كنيد(ببخشيدها تو زحمت افتاديد).
2) . آخوند كاشي انسان عجيبي بوده و بهطور مثال به يكي از شاگردانش گفته بود كه من ملائكه را به همان صورت كه خدا در سوره فاطر فرموده ميبينم: اُولي اَجْنِحَه مثني وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ (سايت آيتالله حسين مظاهرى).
3) . همان
پدرم گفت: اگر حب ریاست داشته باشی، در آخر عمر باید با «آفتابهدرمانی» علاج بشی.
پرسيدم: آفتابهدرمانی دیگه چه صیغهای است؟!
گفت: رئیسی عاشق دستور دادن بود و از امر و نهی کردن ديگران کیف میکرد. وقتی كه بازنشسته شد، افسرده و پژمرده شد و هیچ کس نتوانست دردش را بفهمد و علاجش كند. تا اینکه حکیمی با پرس و جو از حال، گذشته، شغل و... او به دردش پی برد. گفت: او باید رئیس باشد. خانواده گفتند: ولی در این سن پیری رئیس کجا شود؟ کی قبولش دارد؟ حکیم فکری کرد و گفت: براش منصب خوبي در نظری دارم. فردا ظهر قبل از نماز بیاوریدش مسجد. دم درب دستشویهای مسجد صندلیای گذاشت و به او گفت: اینجا بنشین؛ شما رئیس این قسمت هستی. مرد نشست. هر کس میخواست برود داخل یکی از دستشویها، داد میزد هی تو این یکی نرو؛ تو دومی برو. یا اگر کسی میخواست آفتابهای را بردارد، داد میزد اون را بذار زمین؛ قرمزه را بردار.(1)
مردی دیده بود علما وقتی به هم میرسند، اصطلاحات و کلمات عربی به کار میبرند. خواست تقلید کند و این گونه سخن بگوید. از این رو، هنگامی که نزد آیتالله بروجردی(رحمة الله) رفته بود، خواست از چهره نورانی آقا تعریف و تمجيد کند، گفت: يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِيماهُمْ.(2)
ایشان خیلی متأثر شدند و گفتند: شاید خدا بر زبانش جاری کرده باشد.
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
گویند مردی نزد آیتالله مرعشی(رحمة الله) رفت. گفت: چه کنم قلبم سیاه شدهاست؟
ایشان به مزاح گفت: مثل قلب من شده است؟
پیرمرد خندید و گفت: نه به آن سیاهی.
به اتفاق یکی از دوستان براي دهه محرم به تبلیغ رفتهبودیم. یکی از پیرمردان روستا بعد از ظهر، زمانی که خواب بودم سراغم یآمد و از خواب بیدارم کرد و پرسید: نام پدر ذوالقرنین چیست؟
خیلی عادی گفتم: آقای عزیز! بلد نیستم.
چندين روز پي در پي هرگاه من را ميديد همان سؤال را تكرار ميكرد. من هم ميگفتم بلد نيستم، ولي ايشان ميگفت: تأملي كن بعدا از شما ميپرسم.
این سؤال چندین سال ذهن او را مشغول کردهبود و هنوز جواب قانعكنندهاي براي آن نيافتهیبود. فرداي آن روز، باز وقت استراحت برای گرفتن جواب آمد. من كه از دست او كلافه شدهبودمی و ديدم دست بردار نیست، با همان حالت خوابآلود به مزاح اسمی برای پدر ذوالقرنین از خودم اختراع کردم و گفتم: نام پدر ایشان یوقابین بود.
پیرمرد كه متوجه شوخي من نشده بود، آنقدر خوشحال شد که گویا دنیا را به او داده بودند. من هم بعد از کمی تعجب به یاد این دعا افتادم:
« اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ مِنْ نَفْسٍ لا تَشْبَعُ
وَ مِنْ قَلْبٍ لا يَخْشَعُ وَ مِنْ عِلْمٍ لا يَنْفَعُ...؛
خدايا به تو پناه میآورم از نفسى كه سير نمیشود
و از دلى كه بيم برنمیدارد و از دانشى كه سود نمیبخشد.»
از بچهها پرسيد: اگر آخوند بر عکس شود چی میشه؟
هر کسی جوابی داد و او هیچ کدام را نپسندید.گفتند: حاج آقا خودتون بگيد.
گفت: عمامهاش میافته دیگه.
بعد گفت: حالا بگيد چرا نجار مدادش رو ميذاره پشت گوشش؟
باز هم كسي نتوانست جواب مورد نظرش را بدهد و خودش گفت: چون اگه بذاره روي دماغش افتاد.
در محراب تعقیبات میخواند. سؤالی پرسیدند که پاسخش را نمیدانست. گفتند: اینجای که نشستهای، جای ندانستن نیست. با لبخند گفت: آنکه همه چیز را میداند، جای برای نشستن نمیخواهد!(1)
برای تبلیغ به جنوب رفته بودیم. با طلاب در یکی از سالنهای سازمان تبلیغات گرد هم نشسته بودیم، که در باز شد و دو نفر آمدند و سلام کردند و با دقت شروع کردند به نگاه كردن به روحانیون و برانداز كردن ايشان و گاهی با هم پچ پچی میکردند.
یکی از دوستان گفت: میتونم کمکتون کنم؟
یکی از آنها گفت: دنبال یه آخوند میگردیم که باسواد باشد و رگباری صحبت کند و صدای خوبی هم داشته باشد.
دوستمان به شوخی گفت: این طوری که شما نگاه میکردید و از بین ما حر کت میکردید، من فکر کردم میخواهید گوسفند انتخاب کنید!(2)
گفت: يا ابالفضل يعني چه؟
گفت: ذكري است كه افراد ناشي به جاي ترمزدستي استفاده ميكنند و افراد ماهر برای سرعت در اتوبان معنويت.
يك یروحانی، کاروانی را به عتبات برده بود. در کاروان مردی بود که بیخیال نماز و زیارت بود. روحانی در خلوتی به او گفت: حیف نیست در اینجا نماز نمیخوانی و زیارت حاضر نمیشوی؟
مرد گفت: من کار بدی کردهام؟! خود مدیر کاروان همان اول حرکت گفت همه چیز با کاروانه.
مردی بود كه از راه دزدیدن كفن مردگان و فروختن آنها امرار معاش میكرد و هركس كه میمرد او شبش میرفت قبرش را میشكافت و كفنش را میدزدید. این مرد روزی حس كرد كه تمام عمرش گذشته و پایش لب گور است. پسرش را كه تنها فرزندش بود صدا زد و گفت: «پسرجان من در تمام عمرم كاری كردم كه لعن و نفرين همه را به خودم خریدم. هیچكس در این دنیا نیست كه بعد از مردنم ذكر خیری از من بكند. از تو میخواهم كاری كنی كه مثل من وقتی پیر شدی از كارهایت پشیمان نشوی و همه ذكر خیر تو را بر زبان داشته باشند.»
پسر گفت: «پدر! من كاری خواهم كرد كه مردم پدر بیامرزی برای تو هم كه پدرم هستی بدهند.»
پدر گفت: «نه، دیگر هیچكس پدر بیامرزی برای من نمیفرستد.»
پسر گفت: «گفتم كه كاری میكنم تا همه مردم یك صدا ذكر خیرت را بگویند و بگویند خدا پدرت را بیامرزد.»
از این موضوع چندی گذشت. مرد كفن دزد مرد. مردم او را خاك كردند و رفتند. پسرش شب آمد و كفن او را از تنش درآورد و جسدش را هم بیرون كشید و ایستاده توی قبر نگهداشت. فردای آن روز كه مردم برای خواندن فاتحه به قبرستان آمدند و این وضع را دیدند گفتند: «خدا پدر كفن دزد اولی را بیامرزد. اگر كفن را میدزدید مرده مردم را از قبر بیرون نمیانداخت.»
از عالمی سؤالی پرسیدند، گفت: نمیدانم.
مردی از میان جمعیت گفت: تو که نمیدانی، چرا اینقدر از پلههای منبر بالا رفتهای؟ پاینتر بیا.
گفت: من به اندازه علمم بالا رفتهام. اگر به اندازه جهلم میخواستم بالا بروم، فضانورد میشدم.
مبلغان مسیحی و عرفانهای نوظهور خیلی حساب شده کار میکنند. اگر در تبلیغ دقت نکنیم و از روانشناسی کمک نگیریم، داستان زیر اتفاق میافتد: یک روز یک کشیش مسیحی، یک راهب بودای، و یک مسلمان ناشي تصمیم میگیرند ببینند کار تبلیغی کدامشان بهتر است. به همین منظور، تصمیم میگیرند هر کدام به یک جنگل بروند و یک خرس پیدا کنند و سعی کنند آن خرس را به دین خودشون دعوت کنند.
بعد از مدتی، دور هم جمع شدند و از تجربههاشان صحبت کردند. اول از همه کشیش شروع به صحبت کرد : وقتی خرس رو دیدم، براش چند آیه از کتاب مقدس درباره قدرت صلح، کمک و مهربانی به دیگران خوندم و بهش آب مقدس پاشیدم. خرس اونقدر شیفته و مبهوت شد که قراره هفته دیگه اولین مراسم تشرفش برگزار بشه.
راهب بودای گفت: من خرسی رو کنار یک جوی آب توی جنگل دیدم. براش مقداری از کلمات آسمانی بودای بزرگ موعظه کردم. براش از قدرت ریاضت، تمرکز و قانون کارما (قانون عمل و عکسالعمل رفتار آدمی) صحبت کردم. خرس آنقدر علاقهمند شده بود که به من اجازه داد غسل تعمیدش بدهم و براش یک اسم مذهبی بودای انتخاب کنم.
پس از آن، هر دو به مسلمان ناشی نگاه کردند که روی تخت، در حالی که از سر تا پا بدنش توی گچ و باند بود، دراز کشیده بود. او گفت: حالا که فکر میکنم میبینم كه شاید نباید کارم رو با «ختنه کردن» شروع میکردم.
حاجآقا پرسيد: كي ميدونه «الله اكبرِ ماماني» چيه؟
جوابهاي زيادي دادند، ولي هيچ كدام را نپذيرفت در آخر به او گفتند كه پس خودتون پاسخ صحيح را بفرماييد!
حاجآقا گفت: «الله اكبري» است كه وقتي بچهها شيطوني ميكنند مامان مرتب در نمازش تكرار ميكنه. بچهاي داشت با پسرخالهاش بازي ميكرد. پسر خاله گفت: مامانت نارحت نشه تلفن رو برداشتيم. بچه نگاهي به مادرش كه مشغول نماز بود كرد و گفت: نه بابا، هنوز ناراحت نشده، اگه نارحت بشه تو نماز هي ميگه: الله اكبر! الله اكبر!(1)
1) . مؤلف
به طرف مرد جوان آمد و گفت: ببخشید! میتونم یه لحظه وقتتون رو بگیرم؟
مرد جوان گفت: بفرماید.
گفت: ديدم خانم شما هفت قلم آرايش كرده و زحمت كشيده. میخواستم به خانمت نگاه کنم، دلم راضی نشد، گفتم اول از صاحبش اجازه بگیریم.
مرد عصبانی شد و یقه جوان را محکم گرفت.
جوان گفت: یقهام را رها کن. این همه تو بازار دارند به خانمت نگاه میکنند و با چشمانشان او میبلعند، گفتم نامردی است که من بدون اجازه نگاه کنم. بد كردم!
کلاس روانشناسی تربیتی بود. استاد از شیوههای تدریس و امتحان و ارزیابی میگفت تا اینکه گفت: چرا مساجد ما خالی است و جوانها به آنجا نمیروند؟ باید قبول کنیم که مبلغان روحانیان در جذب مردم موفق نبودند و شیوهها را بلد نیستند.
یکی از طلاب به شوخی گفت: استاد! شما از این هفته حضور و غیاب را بردارید و اجازه بدهید فقط برای امتحان شرکت کنیم، ببینید چند نفر هفته بعدی در کلاس شما حاضر میشوند. شما اگر يكي از دوستان را کهی پیشنیاز اين درسی را نگذرانده بود، از کلاس بیرونش كرديدی و گفتید: برو ترم بعد بیا،
ولی در مسجد يك روحاني با زن، مرد، كوچك و بزرگ بيمار و سالم و...ارتباط داردی. ديگر اينكه، حضرت نوح(علیه السلام) عمری تبلیغ کردند، جز تعداد اندكي جذب ايشان نشدند، با اين حال اشكالي هم به شيوة تبليغي او وارد نيست.
در یادگیری و یاددهی احکام و تجوید قرآن باید فوقالعاده دقت کنیم که گرفتار وسواس نشویم و دیگران را به وسواس مبتلا نکنیم:
یه نفر رفت رب گوجهفرنگی بخره با تلفظ غليظ «حرف عين» به مغازهدار گفت: رُبع گوجه دارین؟
مغازهدار: داریم، اما نه به این غليظي.
خنده و شوخ طبعي نقش مهمي در پرورش و بارش افكار خلاقانه دارد.
شخصی در مسجد ادعا کرد كه سخنرانی کردن آسان است. حاجآقا از او تقاضا كرد كه بيايد نزديك منبر. به او گفت: من از شما یک سؤال میپرسم، جواب بده و بعد از آن هم به مردم بگو يك صلوات بلند بفرستيد.
مرد با تعجب گفت: همين! اینکه کاری ندارد!
حاج آقا گفت: ظهر چی خوردی؟
او به جای نون و پنیر و انگور گفت: نون و انیر و پنگور. بعد هم گفت يك بَلوات صُلند بفرستيد.
ایام رجب المرجب بود و هر روز دعای «یا مَنْ أرجُوهُ لِکلِّ خیرٍ» را میخواندیم. حاج آقا قبل از مراسم برای آن دسته از دوستان که مثل ما توجیه نبودند، توضیح میداد که وقتی به عبارت «یا ذاالجلالِ و الاکرام» رسیدید، که در ادامه آن جمله «حَرِّمْ شَیبَتی علی النَّارِ»(1)
میآید، با دست چپ محاسن خود را بگیرید و انگشت سبابه دست دیگر را به چپ و راست تکان دهید.
هنوز حرف حاجی تمام نشده، یکی از بچههای تخس از انتهای مجلس برخاست و گفت: اگر کسی محاسن نداشت، چه کار کند؟
برادر روحانی هم که اصولاً در جواب نمیماند گفت: محاسن بغل دستیاش را بگیرد. چارهای نیست، فعلاً دوتای استفاده کنند تا بعد.(2)
آيتالله نكونام در ضمن مصاحبهاي گفت: شماره شناسنامهام سه است. همیشه به شوخی می گویم: من فرزند اول آدم هستم؛ چون شماره شناسنامه آدم و حوا میشود یک و دو. بعد هم شماره شناسنامه من است و هابیل و قابیل بعد از من به دنیا آمده اند.
خطيبي نکات ذوقيِ خوبی روی منبر میگفت. پس از منبر مریدان سراغش میدویدند و میپرسيدند: آقا! این مطالب ناب رو از کجا میگین؟!
ایشان میگفت: منبع آن «صدرُالواعظ» است.
مریدان همیشه این جواب را میشنیدند. روزي مريد سمجي پرسيد: این کتاب رو از کجا ميتونيم تهيه كنيم. از هر كتابخونهاي پرسيدم نداشتن؟
حاج آقا خنديد و گفت: بيرون نميتواني پيدا كني.
مريد گفت: این کتاب رو چند روزی به من امانت میدین؟
حاج آقا با لبخند گفت: من در خدمت شما هستم.
او گفت: ببخشید خود کتاب رو برای امانت میخواهم!
حاج آقا با تبسم گفت: صدرالواعظ خودم هستم؛ «صدر» به معنای سینه است و «الواعظ» به معنای همین سخنران که مقابل شما ایستاده است؛ یعنی عزیزم! این مطالب را از قلب و سینهام میگویم؛ چون سالها مطالعه کردهام. در بسیاری از مواقع نيز از اندوختههای ذهنی و ذوق خداداديام کمک میگیرم. بسیاری از این نکات ناب حاصل خوشهچینی از کتب بزرگان دين است، نه یک کتاب و دو کتاب.(1)
استاد قرائتي: موقع خوابيدن به صاحبخانه گفتم موقع نماز صبح مرا بيدار کن. گفت: شما که نماينده امام هستي! گفتم: آقا! خودم نماينده امام هستم، خوابم که نيست!
1) . روانشناسي تبليغ: فن خطابه هم علم است و هم هنر. گاهي عوامل مختلفي مانند ناراحتي مزاج، استرسهای درونی (ميگرن، یادآوري تجارب تلخ و...) و بيرونی (بدهي، بيماري عزیزان و...) میتواند بر گفتار سخنران اثر بگذارد. يك سخنران و خطيب موفق برای یک جلسه سخنراني، به جز اندوختههاي ذهني، هوش، استعداد، ذوق، و مطالعات قبلي، ساعتها مطالعه ميکند. همانگونه که باغبان برای کاشتن گیاه و به ثمر رساندن آن به شرایط ویژه آب، هوا، نور، کود و... نیاز دارد، سخنران نیز باید 19«شناسيهاي» زير را بشناسد: «خداشناسي»، «خودشناسي»، «مردمشناسي»، «روانشناسي»، «اقسام ارتباطشناسي»، «پيام و محتواشناسي»، «وسيله و ابزارشناسي»، «هدفشناسي»، «مخاطبشناسي»، «جنسيتشناسي»، «نيازشناسي»، «روششناسي»، «زبان و واژهشناسي»، «زمانشناسي»، «مکانشناسي»، «ارتباطشناسي»، «مراقبتشناسي از ارتباط»، «آسیبشناسی» و «ارزیابي و پيامدشناسي».
یکی از مهارتهای عاطفی و ارتباطی، یصدا زدن افراد با نام خودشان و القاب خوب و يادگيري نام آنها است. حاجآقای علوی خوراسگاني، رحمت خدا بر ايشان باد، سال اول حوزه، در اصفهان، به ما احكام شرعي آموزش ميدادند. کلاسِ يك ساعتي ایشان واقعاً پربرکت بود. نیم ساعت احکام میگفتند و نیم ساعت بعدی را گلستان سعدی، منیه المرید، نصاب الصبیان، خطبه همام و ... میخواندند.
روز اول ایشان هنگام معارفه، نام یکی یکی طلاب را میخواندند و با ایشان احوالپرسی میکردند و گرم میگرفتند. وقتی رسیدند به نام یکی از طلاب به نام «پرخاش»، عینک مخصوص مطالعه خود را برداشتند و با لبخندی گفتند: هواي ما را داشته باش و تشویقشان کردند نام خانوادگی خود را تغیر دهند.
بعد نامهای دیگر را خواندند تا رسیدند به نام «آشتیجوی». باز عینکشان را برداشتند و كمي خنديدند و به شوخی گفتند: پیشنهاد میکنم شما با آقای پرخاش رفیق بشوید تا اگر جای او پرخاش کرد، شما آشتی و صلح برقرار کنید.
سخنرانی شعری را آماده کرده بود که ابتدای سخنرانیاش بخواند. مصرع اول را چنين خواند: «اول قرار نبود که عاشقان را بکشند» بعد ادامه شعر به يادش نيامد. او از لطایفالحِیَل فن خطابه کمک گرفت و بدون اینکه خود را ببازد، با يك شوخي به موقع این چنین ادامه داد: بعداً قرار شد که عاشقان را بکشند.
به استادم گفتم: مدتي است كه وسائلم گم ميشود. الانم كليد منزلم گم شده ذكري يا وردي داريد؟ گفت: برو وضو بگير و بيا دو ركعت نماز بخوان. مشغول نماز كه شدم خاطرات گذشته مثل فيلم از جلوي ذهنم ميگذاشت تا اينكه فهميدم كليد كجاست. سريع نماز را تمام كردم. با خوشحالي از او تشكر كردم و گفتم: نام اين نماز چيه؟ با خنده گفت: اين نمازِ تقويت حافظه است. از سنخ همان نمازهاي روزانه ماست!!!
شهید مطهری درباره معنای هدایت مینویسد:
یک روز در مدرسه مروی با چند نفر از آقایان طلاب همین مطلب را در میان گذاشته بودم و میگفتم: آقایان! معنای هادی قوم بودن این نیست که ما تنها حالت منع و توقف به خود گرفتهایم؛ به هر کاری که میرسیم [به مردم ] میگویم این را نکن، آن را نکن، و مردم را گرفتار کردهایم. یک جا هم باید مردم را تشویق کرد و به حرکت آورد... ما باید مثل راننده اتومبیل باشیم؛ یک جا گاز بدهیم، یک جا فرمان را بپیچیم، یک جا ترمز کنیم، یک جا کار دیگر مثلاً چراغ بدهیم؛ هر موقعیتی اقتضای دارد.
بعد شوخی کردم و گفتم: ما که نباید همیشه «آقا شیخ ترمز» باشیم، همه جا ترمز بکنیم. تنها ترمز کردن کافی نیست، یک جا هم باید «آقا شیخ فرمان» باشیم، یک جا «آقا شیخ موتور» باشیم.
یکی از طلاب گفت: ما هیچ کدام نیستیم، ما «آقا شیخ دنده عقب» هستیم.(1)
استاد قرائتي: در زمان رژیم شاه، یک روز در کلاسی که با طلاب داشتم، گفتم: هر کس فردا این مطلب را از همه بهتر توضیح دهد، به او جایزه میدهم. وقتی رفتم خانه، دیدم پیرزنی آمده با تکه پارچههای زیادی دستگیره دوخته و دو تا دوتا با یک بند به هم وصل کرده تا برای گرفتن دستههای دیگ راحت باشد.
گفتم: چرا زیاد دوختهای؟
گفت: بیکار بودم؛ پارچه هم زیاد بود.
به نظرم رسید یکی از همینها را برای جایزه بردارم. فردا گفتم: من سه چیز برای جایزه آوردهام؛ هر کس هر کدام را میخواهد انتخاب کند: هزار تومان، یک دوره المیزان و چیزی که با آن آتش دنیا شما را نمیسوزاند.
خیلی از حضار و طلاب تشویق کردند سومی را انتخاب کنند.(2)
در سفری که به مشهد مقدس میرفتیم، شخصی به نام کاشانسکی، تاجری از اصفهان با ما همسفر بود که میخواست کار تجارت خود را به مشهد منتقل کند؛ لذا دفاتر، اسناد و دو جعبه بزرگ پرتقال را در ماشین قرار داده بود.
او بعد از صحبت کردن با بعضی مسافران داخل ماشین، رو به من کرد و گفت: اسم و شغل شما چیست؟
گفتم: اسمم محمدتقی فلسفی و شغلم « آشیخی» است!
گفت: آشیخی چیست؟
گفتم: به مردم تعالیم دینی میدهیم. از خدا و پیغمبر و ائمه(علیهم السلام)، عبادات و معاملات و حلال و حرام سخن میگویم.
سخنم را قطع کرد و با فریاد گفت: از این حرفها دست بردارید. مردم را معطل کردهاید و عمر همه را هدر میدهید. همچنین بار دیگر نیز این بیادبی را تکرار کرد. بعد از طی مسافتی به یک روخانه رسیدیم و اتومبیل باید از کف آن عبور میکرد. رودخانه نسبتاً پرآب بود. وقتی اتومبیل وارد آب شد، به دلیل فشار زیاد آب اتومبیل خاموش شد. راننده گفت: درهای ماشین را باز کنید تا آب از کف ماشین عبور کند. کاشانسکی نگران بود که آب، اسناد و دفاترش را خراب کند و از پاکتهای پرتقال غافل بود. آب داخل ماشین، باعث خیس شدن و پارهشدن پاکتها گردید و پرتقالها به وسیله آب، وارد رودخانه شد.
زائران دیگری که به مشهد میرفتند، با دیدن پرتقالها داخل آب رفتند و پرتقالها را گرفتند. کاشانسکی گفت: به مردم بگو، پرتغالها را بگیرند و جمع کنند، ولی آنها را نخورند.
به مردم گفتم: زائران! مبادا این پرتقالها را بخورید! شما به زیارت میروید. پرتغالها مال این آقاست. آنها را بگیرید و تحویل صاحبش دهید.
مردم هم پرتغالها را جمع کردند و تحویل دادند.
کاشانسکی از من تشکر کرد. به او گفتم:
«حالا فهمیدی آشیخی یعنی چه؟»
برخي، از روحانيون سؤالاتی میپرسیند که جوابش تو قوطی هیچ عطاری نيسیت. مثلاً اسب حضرت اباالفضل نر بود یا ماده؟ برخی از اين سؤالات براي مچگیری و گیر انداختن است. اللَّهُمَّ اشْفِ مَرْضانا وَمَرْضَى الْمُسْلِمِينَ کلُّهم أجمعين أَكْتَعِين أَبْصَعِينَ أَبتَعين! روحاني مسجدمان به شوخي به كسي كه از او سؤالي عجيب پرسيد گفت: بازم از اونی سؤالاتی چپ اندر قيچي؟!ی بابا من چه میدونم ادرار گودزیلا پاکه یا نجس.
از آن به بعد هر کسی سؤال بیربطی میپرسید، مسجدیها میگفتند این از همان سؤالاتی گودزیلای است.
در کلاسی روي تخته نوشتم: المؤمنُ قالتاقٌ، خوشتیپٌ و لوتيٌ.
گفتند: حديث است؟
گفتم: نه، ولي مضمون خيلي از احاديث است.
گفتند: تفسير كنيد.
گفتم: دنيا بازار است و مؤمن، تاجري است كه نميگذارد شيطان سرش كلاه بگذارد. دست شيطان را در حيلههایش ميخواند و بینی شيطان را به زمين ميمالد. مؤمن حسابگر خوبي است و به كل زندگي دنيا و آخرت نگاه ميكند و براي دو روز زندگي دنيا، خوشي پايدار را از خود نميگيرد.
بعد از سالها هنوز هم برخی از نوجوانان دیروز وقتی مرا میبینند، از «المؤمنُ قالتاقٌ» سخن ميگويندی.(1)
مصيبت بزرگ
البته متأسفانه گاهی هم مسئولان در مسابقات فرهنگی به این سؤالات( که نه به درد دنیای میخورد، نه به درد آخرت) دامن میزنند. (2)
سكهاي تبركي از امام گرفتهبودم. من که از زیارت امام خمينی سیر نمیشدم، یک بار دیگر خودم را در صف دستبوسی جا زدم و دست وی را بوسیدم و از امام یک سکه یکریالی متبرکی دریافت کردم. دفعه سوم، امام مرا که نفر آخر بودم، دید و تبسمی کرد. گفتم: آقا! ننهام مریض است. به قصد تبرک و شفای او، سکه متبرک میخواهم.
امام ضمن تبسم شیرینی، چند سکه را که در داخل ظرف مانده بود، در دستم ریخت و با مهربانی و تبسم به مزاح فرمود:
«بیا این هم مال ننهات.»(1)
گفت: عبا عمامه را تو ماشین کنار گذاشته بودم، داشتم میرفتم. یه لات یک کتی اومد راه منو بگیره، راهش رو بستم. اومدم رد بشم، داد زد: آهای الاغ!
عمامه را بر سر گذاشتم و عبا را به دوش گرفتم. رفتم جلوی پنجره ماشینش كمي خم شدم. یه کمی بهش نگاه کردم و گفتم: شناختی منو؟
ترسید که نکنه قاضی دادگاه باشم یا نماینده رئیس جمهور.
گفتم: چی؟ منو از کجا شناختی؟
گفت: آقا ببخشید.
بعد پیاده شد و شروع کرد به بوسیدن من.
طفيل هستي عشقاند آدمي و پري
ارادتي بنما تا سعادتي ببري
گفتم: با بوسیدن و عذرخواهی چیزی درست نمیشه. اگه منو نمیشناختی از کجا اسمم رو بلد بودی؟ منم باید بیام خونهات تو رو بشناسم.
گفت: آقا! میای؟
گفتم: چرا نمیام؟ تو منو شناختی؛ من تو رو نشناختم. آدرس بده. خورشت مورشت برایم نذاریها. من کباب میخورم؛ سلطانی هم میخورم.
موقع قرار شد و رفتم خونش. گفت: آقا! کباب گرفتم؛ سلطانی هم گرفتم، اما قبل از اینکه سفره رو بیندازم، مقداری از خدا و پیغمبر برام بگو.
گفتم: اصلش من برای همین اومدم اينجا.(2)
تفکر نادرست، سبب هيجان و رفتار نادرست ميشود. بسیاری از مردم نميدانند حوزه هم مانند دانشگاه محل بحث، تحقيق و تدريس است؛ گمان میکنند طلاب در حوزه علمیه دور هم مينشينند و منبر تمرين ميكنند، مفاتيح ميخوانند و سیاستهای دولت را برنامهریزی میکنند. البته مردم تقصیری ندارند؛ حوزه برای رسالت خودش اندازه یک صدم لینا نمکی یا پفک نمکی در رسانه هم تبلیغ نکرده است و مردم هم که مثل علمای حوزه علم غیب که ندارند.
روزی شخصی در خیابان با حاج آقای مشاجره میکند. موتور سواری که با روحانیون میانه خوبی نداشته و حتی دل پری داشته، از آنجا عبور میکرده است. همین که مشاجره را میبیند، سریع ترمز میگیرد و از موتور پیاده میشود و شروع میکند به زدن و توهین کردن به حاج آقا.
آن مرد که مشاجره داشت کارش یادش میره و میگوید ببخشید من با حاج آقا بحث دارم شما چرا؟
او میگوید مگر نزاع و بحثتان خصوصی است؟!
میگوید: بله.
سریع لباس حاج آقا را میتکاند و معذرتخواهی میکند و میگوید: خیلی مرا ببخشید، فکر کردم نظام داره عوض میشود آمدم کمک.
اما از آقای قرائتی بشنوید:
از آخوند جماعت چیزی نمیشه بگیرید. یه آخوندی افتاده بود تو چالهای، هرچی بهش میگفتن: دستت رو بده بیا بالا نمیداد.
حکیمی که از آنجا رد میشد جلو آمد و گفت این طوری نباید بگوید. بروید کنار. بعد دستش را دراز کرد و به او گفت: دستم را بگیر و بیا بالا.
با این روش او را از چاله بیرون آورد؛ یعنی دست بگیرِ حکومت از شاه را دارند، ولی دست دادن حکومت به ناپاک را ندارند.
«غیرت را از خروس یاد بگيريد.» اين جمله از پيامبر اكرم(صلی الله علیه واله) است. يك سخنران در بين زندانيان به تشريح اين حديث پرداخت. از اين سخنراني كليپي یبا عنوان «زنده باد خروس» در كشور منتشر شد. متن آن كليپ با كمي تغيير چنين است:
زنده باد خروس ... زنده باد خروس ... میدونی چرا؟ جوون میاد شلوار تنگ میپوشه که استخوناش پیداست. مثل اون جوونی که من دیدم. یه پیرهن پوشیده بود عکس جمجمه مرده با دو تا استخون ضربدری روش چاپ شده بود.
بهش گفتم: آقا ببخشید بیا.
گفت: بله؟
گفتم: مردهشوری؟
گفت: نخیر.
گفتم: کفنفروشی؟
گفت: نخیر.
گفتم: قبرکنی؟
گفت: یعنی چی؟
گفتم: تو یه ارتباطی با قبرستون داری یا تابوت سازی یا ... .
گفت: یعنی چی؟
گفتم: این چیه تو این پیرهنت؟
گفت: قشنگه، حال کن، عشق کن.
گفتم: با جمجمه مرده عشق میکنن؟ آخه این چیه؟...
یه جوون مرد بیاد زیر ابرو ورداره! واقعاً در شأن یه مرد هست خودش رو مثل دخترا درست کنه؟ زنده باد خروووس ... زنده باد خروووس ... به خدا اگه این خروسه ده میلیون تومن پولش باشه حقشه ... زنده باد خروس ... میدونی چرا؟ چون خروسه حیوونه ها، ولی با حیوونیش دَمش گرم، آبرو هر چی مَرده حفظ کرده. چون خروسه وقتی میره مرغ بازی، یه مرغی رو برای خوش جفت و جور کنه، سینش رو میده جلو ... من دیدما، ساعتها من به خروس نگاه کردهام، خدا شاهده ... تاجش رو درست میکنه ... یک
قوقولی قوقول میکنه ... بالاش رو باز میکنه ... یه مانور دور مرغه میره ... دمش رو نشون میده ... به مرغه میگه سینه رو عشق کن ... صدا رو کیف کن ... قوقولی قوقولو رو ببین ... من اگه شوهرت بشم، از همه محله خوشتیپترم ... من ندیدم یه خروسی که عاشق یه مرغه شده، بهش بگه میخوای برات تخم کنم؟ خروس به عشق مرغي مرغ نمیشه بابا ... خروسیش رو حفظ میکنه... جوونای امروز ما وقتی میخوان ی... خودنمای کنن، دختر میشن عشوه میان ... نازک نازک حرف میزنن ... دستبند دخترونه میزنن ... موهاشون رو بلند میکنن. لباشونو سرخ میکنن ... زیر ابرو بر میدارن. پس برو یه اتاق عمل و شرّ رو کم کن ... چرا آبرو هر چی مَرده بردن بعضیها؟!
روشنفکر بود و تازه از فرنگ برگشته. پدرش يكي از عالمان برجسته را براي مراسم عقدش دعوت كرده بود. او با گوشه وكنايه براي مسخره كردن حاجآقا گفت: بابا اين مسخره بازيها چيه؟ وقتي من و عروس خانوم راضيایم، ديگه مسئله حَله و كار تمومه. عقد ديگه نمیخواد. چهار تا جمله عربي چه کاری ازشون مياد كه ميگن اينا نامحرم بودن، حالا با اين چهارتا جمله حلال شدن به هم.
حاج آقا با کمال خونسردی چایشو سركشيد و بعد از كمي مزاح با او، وقتي ديگران سرگرم گفتوگو با هم بودند، يواشكي رو کرد به جوان و گفت: آهای الاغ!
جوان که تعجب كرده بود، رنگ به رنگ ميشد. حاجي دوباره تكرار كرد: آهاي الاغ! با خود توام. درست شنيدي، چرا ماتت برده؟!
جوان كه بهش برخورده بود، لب به شكايت گشود و گفت: این چه طرز صحبت کردنه؟!
حاج آقا خنديد و گفت: راستش حرفاي تو خيلي روم اثر گذاشت. با خودم گفتم هرچي باشه او دنيا ديده است و واقعاً كلمات و جملات اثري ندارند. خواستم امتحان كنم؛ به همين دليل دو تا كلمه را دو بار گفتم، ديدم حسابي به هم ريختي. اولش شك كردم، ولي با شوكه شدن تو، دوباره به خودم آمدم و گفتم: مگه ميشه جملات عقد، اثر نداشته باشه، هرچي باشه به كلام خدا وصله. لابد، لقمه حرام از كلام اثرش خيلي بيشتره.(1)
1) . اين حكايت برگرفته از يكي از سخنرانی استاد حسین انصاریان است كه در سايتشان وجود دارد.
با افراد مغرور باید از راهی روبهرو شوید که با شما در نیفتند. یکی از آنها راه شاگردی است. از موضع برتر بخواهید آنها را ارشاد کنید، نمیتوانید. استاد علي صفای حائری درباره شیوه برخورد با افراد مغرور مینویسد استادى داشتم كه درسهايش را در ضمن داستانها و افسانهها مىگفت يكي از آن درسهاي آموزنده اين بود:
محصلى بود زيرك و متحرك و بىآرام. درسش را تمام كرده بود و مىخواست برگردد و بار مسئوليتش را به مقصد برساند، كه تشنهها و محتاجها و نيازمندها را ديده بود و نمىتوانست در حجره بنشيند و يا در غرفهاى خود را محبوس كند. بارش را بست و براى خداحافظى پيش استادش رفت. استاد اجازهاش نداد و گفت: باش. درست است كه «حرفها» را مىدانى، اما هنوز «روشها» را نياموختهاى، اما او گوشش بدهكار نبود و آتش مسئوليت او را آرام نمىگذاشت. پياده به راه افتاد.
(***)
در سر راه به روستايى رسيد. در روستا، ملّايى بود زيرك و كاركشته و مريدباز. او در مسجد خانه گرفت كه مسجد براى آوارهها پناهگاه خوبى بود. براى نماز در مسجد جمع شدند و نماز شام را گزاردند. او مىديد كه ملّا نمازش را غلط مىخواند. خوب دقت كرد، ديد اصلًا هيچ نمىداند، نه وقف را، نه وصل و قطع را، نه ادغام حروف يرملون را. اصلًا از علم تجويد و قرائت بويى نبرده. سرش سوت كشيد. بعد از نماز ديد كه ملّا بر منبر نشست و به وعظ و خطابه مشغول شد؛ آن هم چه وعظى؛ چه خطابهاى! ديگر طاقت نياورد و دادش درآمد:
بيا پايين! اين چه وضعيه؟! مگر مجبورى كه بىسواد، مردم را ضايع كنى؟ بيا پايين! غوغايى به پا شد؛ مردم منتظر آخر صحنه بودند.
ملّاى زيرك در ميان آن همه غوغا و فرياد، آرام آرام سرش را تكان داد و با خود گفت: صَدَقَ رسول اللَّه! صدق رسول اللَّه. در برابر اين فيلم، حتى طلبه مسئول كه طاقتش را باخته بود، مسحور شد كه اين ديگر يعنى چه؟ صدق رسولاللَّه چيست؟
هنگامى كه همه تشنه شدند و ساكت شدند، ملّا توضيح داد:
ديروز از اين ده و مردم خسته شده بودم، مىخواستم بگذارم و بروم، اما با خودم فكر مىكردم كه آيا صحيح است؟ آرام آرام از فضاى ده بيرون رفتم و بالاى آن كوه رسيدم و آنجا نشستم با خستگىها خوابم برد. در خواب ديدم مردى بزرگ، جليلالقدر سوار بر اسبى سفيد از پايين كوه مىتاخت. به حدود من كه رسيد، ايستاد و به من نگاهى كرد. من از آن نگاه خود را باختم، اما ديدم او با محبت به من نزديك شد و به من گفت: مبادا كه اين ده را تنها بگذارى. مبادا كه از ميان اينها بروى. به اين زودى شيطانى مىآيد كه مىخواهد دين من را ضايع كند و ايمان مردم را به باد بدهد. تو باش، تو پاسدار ده باش!
صدق رسول اللَّه! صدق رسول اللَّه! آن شيطان همين است كه مىبينيد. اصلًا همه چيزش مثل شيطان است! اعوذ باللَّه من الشيطان الرجيم. مردم كه شيطان را در خانه خدا گير آورده بودند، امان ندادند كه بگريزد. چنانش كوفتند كه توانش نماند!
(***)
بيچاره به ياد استاد افتاد؛ چون هنگام ضعف و درگير و دارها، گذشتهها به ياد مىآيند: «درست است كه حرفها را مىدانى، اما هنوز روشها را نياموختهاى.» پيش استاد بازگشت و مدتى ماند و راهها را شناخت.
استاد به او اجازه داد كه برود، اما او تقاضا كرد چندى بماند. استاد گفت: حالا مىتوانى بروى. برو، مگر مسئوليتت را فراموش كردهاى؟ اما او هنوز كتكها را فراموش نكرده بود. در هر حال، آمد و براى اينكه خودش را بشناسد، به همان ده آمد. اين بار پشت سر ملّا ايستاد و با او نماز خواند و مدافع او شد. اگر مسئلهاى پيش مىآمد كه ملّا به زحمت مىافتاد، او كمك مىكرد و مسائل را جواب مىداد.
ملّا كه مىديد مريدى دلسوز همراه دارد، او را به خود نزديك كرد. اگر از دههاى اطراف سراغ ملّا مىآمدند، ملّا او را مىفرستاد. رفته رفته ملّا خودش را شناخت و ديد منبر كسر شأن اوست. به محراب قناعت كرد و منبر را به او واگذاشت.
راستى كه راهها را شناخته بود و پُستها را به دست آورده بود و ملّا را خلع سلاح كرده بود. اما هنوز يك مسئله باقى بود و يك حساب تصفيه نشده بود. یك شب كه ملّا در كنار منبر نشسته بود و او را بالاى منبر فرستاده بود، او سخن را به معاد و حشر و نشر كشاند و اشكها را از چشمها بيرون ريخت و دلها را به لرزه آورد و دلها را در راه گلو انداخت. آنگاه گفت: يك بشارت مىدهم.
من امروز كه به فكر قبر و عذاب افتاده بودم، سخت بيچاره شدم. در خواب ديدم كه قيامت به پا شده و عذابها آماده گرديده و مردم در چه وضعى هستند. كسى، كسى را نمىشناسد و هر كس از برادرش و مادرش و فرزندش فرارى است. هر كس از دوستش مىگريزد. هر كس سراغ پناهگاهى است. من به ياد رسول اللَّه افتادم. خودم را به او رساندم و گريه كردم. حضرت به من فرمودند: آيا از فلانى ملّاى ده امانى دارى؟ هر كس يك مو از او همراه داشته باشد در امان است!
(***)
اين بگفت و از ملّا تقاضا كرد: مرا امانى بده! ملّا كه خود را شناخته بود، دستى به صورتش كشيد و امانى به او داد! او هم امان را گرفت و بوسيد و مردم را تحريك كرد كه امانى بگيرند. از اطراف تقاضا شروع شد. با كمبود عرضه، وضع بدى پيش آمد. در ميان هجوم جمعيت ديگر مهلت نمىدادند ملّا امانى بدهد؛ خودشان امانها را از سر و صورت ملّا مىگرفتند. چيزى نگذشت كه ملّا، امرَد و بىمو شد. اما او ولكن نبود و مردم را به ياد ظلمها و ستمها و آب دزديدنها و تجاوزها مىانداخت و زنها را با غيبت كردنها و دروغهايشان تحريك مىكرد. ملّا در زير دست و پاها، خونين و بىرمق افتاده بود كه از لاى جمعيت چشمش به بالاى منبر افتاد و با ناله پرسيد:
آخر تو چه وقت اين خواب را ديدى؟ لعنت بر اين خواب!
او با نگاهى پرمعنا جوابش داد:
تو چه وقت آن خواب را ديده بودى؟ لعنت بر آن خواب!(1)
1) . علی صفایحائری، مسئولیتها و سازندگی، ص235.
رفته بودم شیراز. مردی که فهمیده بود من اهل آن شهر نیستم، گفت: حاج آقا! بچه کجای؟ مشخصه که اهل این شهر نیستی و غریبهای؟
گفتم: دست شما درد نکنه! با این ریش و دبدبه و کبکبه ما شدیم بچه؟
شروع کرد به عذرخواهی کردن که ببخشید قصد جسارت نداشتم.
گفتم: متوجه هستم. «بچه کجای» یک اصطلاح است در همه جای ایران هم مشهور است.
گفت: خب نگفتی اهل کجای؟
گفتم: اهل خاکم؛ چون قرآن فرموده مِنْها خَلَقْنَاکُمْ.(1)
خندید و گفت: خب از اینها بگذریم، اهل کجای؟
گفتم: سهراب سپهری گفته اهل کاشانم ... ولی من کاشانی نیستم، اما این سخنش حسابي بهم چسبید که گفته: هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است. پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است. چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند قارچهای غربت؟
خندید و گفت: امان از دست شما حاج آقاها! کسی حریفتون نمیشه. اهل هر کجا هستید، همیشه در پناه حق باشید.
گفتم: ببخشيد! از دستم ناراحت نشيدها. خواستم كمي باتون شوخي كنم. حالا كه ميخواستيد بدونيد بگم: من ايرانيام.
گفت: حاج آقا حرفم را بشنو، ضرر نمیکنی؛ هر چی باشه دو تا پیراهن از تو بیشتر پاره کردهام.
حاج آقا خنديد و گفت: تو اگر عقل درست و حسابی داشتی، پیراهن پاره نمیکردي؛ چون اسرافه.
1) .[1] مِنْهَا خَلَقْنَاكُمْ وَفِيهَا نُعِيدُكُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُكُمْ تَارَةً أُخْرَى؛ از اين [زمين] شما را آفريدهايم، در آن شما را بازمىگردانيم و بار ديگر شما را از آن بيرون مىآوريم(طه/55).
مسیحیان وضعشان توپ توپ است؛ ما «یک» خدا داریم و با وجود او غم و غصهای نداریم، آنها چه حالی میکنند با سه تا خدا! البته بماند که آنها گاهی هم خدای اصلی را گم میکنند: دو برادر بودند، خیلی تخس و شیطان. آنقدر شرّ بودند که هرگاه در محل زندگي آنها چیزی ميشكست يا گم میشد، همه میفهمیدند که کار آن دو است. یپدر و مادرشان كه از شيطنتهاي آنها به ستوه آمده بودند، آنها را نزدی کشیشي بردند تا ادب و نصیحتشان كند. کشیش كه آوازه آنها را شنيده بود، مكثي كرد و با اكراه پذيرفت و گفت كه بايد یکی یکی با آنها صحبت كندی.
پسر کوچکتر را نزد كشيش گذاشتند و بقيه در اتاق انتظار نشستند.ی کشیش براي اينكه سر صحبت را باز كند با لبخند به او گفت: خب، یپسرم! يه سؤال راحت از تو ميپرسم، اگه بهم درست جواب بدي يه جايزه بِهت ميدم. اگه گفتي خدا کجاست؟
پسرك كه به وسائل تزئيني روي ميز خيره شده بود، یچیزي نیگفت. كشيش چندين بار سؤالش را تكرار كرد، ولي باز پسرك حرفي نزدی. کشیش عصبانی شد و داد زد:ی آهاي با تو هستم ها، مگه كري! حواست كجاست، از تو دارم ميپرسم كه خدا کجاست؟!
با فرياد كشيش از جا پريد. زد زير گریه و از اتاق بيرون دويدی. برادر بزرگتر كه او را سراسيمه ديد به سمتش دويد. او را متوقف كرد و یپرسيد: چي شده، چه اتفاقي افتادهی؟!
پسرك هقهقكنان گفتی: داداش جون، فرار كن كه بيچاره و بدبخت شدیم، خدا گم شده. حتي كشيش هم فكر میکنه ما او نو دزدیدیم!!!
متن زير قسمتي از سخنراني شهيد مطهري است: یکی از زُهّاد بسیار معروف عصر ما که واقعاً مرد پرهیزکاری بوده و فقیه عالمی هم بوده، مرحوم آقا شیخ علی زاهد قمی است که در نجف بوده است. ایشان یک تعصب و تصلّبی داشت [در عدم استفاده از کالاهای خارجی]. یک گاندی بود، ولی گاندی برای خودش؛ نه برای همهی مردم، و لهذا خاصیت کار گاندی را نداشت. امتعه خارجی را خودش برای خودش تحریم کرده بود؛ البته روی یک نظر صحیحی. میگفت تا امتعه یمسلمانی هست، ما امتعه یخارجی استفاده نمیکنیم. تا پارچهی وطنی و داخلی بود، پارچهی خارجی نمیخرید. اگر چای هم
میخواست بخورد، چای خارجی نمیخورد؛ چای داخلی میخورد. از قند هم اگر خارجی بود استفاده نمیکرد و مثلاً کشمش میخورد.
یک مادر و دختر فرنگی، مسلمان شده و در کربلا مجاور شده بودند و آن دختر واقعاً هم مسلمان شده بود؛ چون تا آخر زندگیاش اشخاصی شاهدش بودند، یک مسلمان بسیار خوب و متدینی. عیال آقای آقا شیخ علی فوت میکند. خود آن دختر داوطلب میشود که بیاید زن آقای آقا شیخ علی زاهد بشود. آقا شیخ علی هم ایشان را عقد کرد و بعد گفتند چه زندگی خوبی داشتند و این زن اروپای با یک مرد زاهدِ اینگونه چگونه خودش را تطبیق داده بود که گفتند آقا شیخ علی بعد از فوت او دیگر تقریباً متلاشی شد. یک کسی به او گفت: آقا! شما که میفرمودید ما امتعه یخارجی استعمال نمیکنیم. گفت: او دیگر خارجی نیست، مسلمان شده، تبدّل موضوع شده است(خندهی حضار).(1)
برخی افرادی که پای سخنان روحانیون حاضر میشوند، برای استفاده نمیآیند. در واقع برخی افراد دستگاه ارسال پارازیت سیّيارند. اگر روحانی نتواند این افراد را شناسای و خاموش کند، ممکن است وقت خود را از دست بدهد، اعصاب خود و دیگران را خورد کند و شبهات زیادی به مخاطبان القا شود.
حاج آقا وسط بحث بود که فردی دست بالا برد و گفت: ببخشید! اسم زن شیطان چیه؟
حاج آقا که فهمید او قصد اذیت دارد و نه فهم، گفت: خب عزیز دلم! من که نمیتونم اسم ناموس مردم را رو منبر جلوی این همه نامحرم ببرم. تشریف بیاورید تا آهسته به خودتان بگم.
مردم او را تشویق کردند که بلند شود و برود پاسخ را بشنود و او با اصرار مردم بلند شد و نزد حاج آقا رفت. حاج آقا خم شد و در گوش او گفت: تا چشم فضول معرکه کور!
بعد بلند گفت: صلوات بفرستید و او را راهنمای کرد برود بنشیند.
مردک بیچاره که یکّه خورده بود و شوک سنگینی بهش وارد شده بود، آمد نشست.برخی از اطرافیان از روی کنجکاوی آهسته پرسیدند: اسمش چی بود؟
گفت: هر کی میخواد، خودش زحمت پرسش را تحمل کند.
1) . مجموعه آثار شهید مطهری، ج21، ص487.
با شوخي و طنز بهتر ميتوان خرافات ريشه دار را از بين برد.
کتاب طنز «كلثوم ننه» نوشته آقا جمالالدین خوانساری(1)شامل یک مقدمه، شانزده باب و خاتمه است. فصلهاي اين كتاب عبارتاند از:
در بیان حمام رفتن،
در بیان آمدن مهمان،
در بیان غسل، وضو و تیمم،
در بیان نماز، در بیان روزه،
در بیان معاشرت زنان با شوهران خود،
در بیان نکاح، احکام و اعمال شب زفاف زایدن زنان و ادعیه وارده درباره زائو،
در بیان مطبوخاتی که به نذر واجب میشود،
در بیان تعویذ به جهت چشم زخم،
در بیان سازها و افعال آنها،
در بیان محرم و نامحرم،
در بیان استجابت دعا،
در بیان صیغه خواهر و برادر خواندگی و چیزهای که بعد از خواهر خواندگی برای یکدیگر میفرستند.
خاتمه کتاب نیز در بیان ادعیه و اذکار متفرقه و آداب کثیرالمنفعه است.
(***)
در اينجا دو بخش از اين كتاب را با هم ميخوانيم:
الف) کسانی که نامحرمند:اول عمامه به سر اگر چه کوچک و کمتر از پانزده سال داشته باشد؛ ولی عمامه هر چه بزرگتر باشد صاحب آن بیشتر نامحرم است! و طالبان علم، در هر لباسی باشند.
1) . اين عالم بزرگ در تخت فولاد اصفهان دفن است.
دیگر، علما و پیشنمازان و خدام مساجد و روضهخوان و واعظ و تاجر و کسانی که به حج رفته باشند. دیگر، موذن. و واجب است این چند طایفه اگر محرم نسبی هم هستند مانند شوهر یا پسر خود و عمو یا پسر برادر و پسر خواهر و دای و حتی شوهر خود! زن از آنها بگریزد! و اجتناب نماید واِلا گناه کرده.
ب) اما آنانکه محرمند:
یهودی براق فروش، سبزی فروش، زردک فروش، بزاز، پنبه عوض کن، طبیب، رمال، دعانویس، جادوگر، مطرب، نقاره چی، سرناچی، عمله، کلاه به سر، گلوبند فروش، و دده بزم آرا فرماید:
«اگر یهودی براق فروش باشد و اتفاقاً او دعانویس هم باشد، به اندازهای محرم است که تا هم فیها خالدون! و اجتناب از او فعل حرام و جزء گناهان کبیره باشد، بلکه این مرد اگر به خانه وارد شود، باید احترامات او را به جا و حاجتش را برآورد.»
اول در شبهای عروسی،
دوم در حضور ساززن و نقارهچی،
سوم وقتی که زن خویشان خود را در حمام ببیند لازم است که ترک نماز کند و حالات شوهر خویش را به خویشان گوید.
چهارم روزی که به موعظه شنیدن رفتهباشد.
پنجم روزی که جامه نو پوشیدهباشد و ترسد که خرد و ضایع شود، در این صورت خاله جان آقا ترددی دارد و گفته که ترک نماز مستحب است نه واجب و این قول خالی از قوه نیست.
ششم روزی که زن، زینت عید کردهباشد یا به عروسی رفته یا زنی که شوهرش در سفر ماندهباشد. و این قول اجماعی است و در چند جای دیگر هم وجوب ترک نماز را نوشتهاند که چون سندش ضعیف بود و اختلاف داشت ایراد نشد.
رهبر معظم انقلاب در رابطه با کتاب کلثوم ننه میفرماید:
[یك چیز كه در باب روحانیت شرط و لازم است مسئله] مبارزه با خرافات است. در كنار ترویج و تبلیغ معارف اصیل دینی و اسلام ناب، باید با خرافات مبارزه كرد. كسانی دارند روز بهروز خرافات جدیدی را وارد جامعه ما میكنند. مبارزه با خرافات را باید جدی بگیرید. این روش علمای ما بوده.
مرحوم آقا جمال خوانساری، عالم معروف، مُحشیِّ شرح لمعه ..... پسر مرحوم آقا حسین خوانساری (كه پدر و پسر از علما و برجستگان تاریخ روحانیت شیعهاند) سیصد سال پیش برای اینكه خرافات را برملا كند، كتابی به نام «كلثوم ننه» را نوشت، كه الان هست. بنده چاپهای قدیمش را داشتم و اخیراً هم دیدم مجدداً چاپ شدهاست، كه چاپ جدیدش را هم برای من آوردند.
ایشان با زبان طنز، معروفترین خرافات زمان خودش را به زبان فتوای فقهای زنان درآورده و میگوید زنان پنج فقیه بزرگ دارند:
یكیاش، كلثوم ننه است. یكی، دده بزمآراست. یكی، بیبیشاه زینب است. یكی، فلان است. آن وقت از قول اینها مثلاً در باب محرم و نامحرم، در باب طهارت و نجاست و در باب انواع و اقسام چیزها، مطالبی را نقل میكند. یعنی عالم دینی به این چیزها میپردازد. ما خیال میكنیم اگر با یك مطلبی كه مورد عقیده مردم است و خرافی و خلاف واقع است، مقاومت كردیم، بر خلاف شئون روحانی عمل كردهایم؛ نه، شأن روحانی این است...»
منبع: سايت فارسي دات خامنهاي دات آي آر،
بیانات در دیدار روحانیون استان سمنان، 17/08/1385.
یکی از مهارتهای روانشناختی در تبلیغ، شوخی متعادل و گرم گرفتن با کودکان است. این کار هم برای کودکان خوشایند است و هم برای والدينی که میبینند یک روحانی فرزندشان را مورد لطف و مهربانی قرار میدهد.
با لبخند به دختر کوچولو گفت: ببینم اسم گلت چیه؟
دخترك با تبسم همراه با خجالت گفت: زینت.
بهبه چه اسم خوبی!
بعد رو کرد به پدر و گفت: چرا این دختر گل را نمیارین مسجد؟ مگه خدا نگفته زینت خود را به مسجد بیارین: يَا بَنِي آدَمَ خُذُواْ زِينَتَكُمْ عِندَ كُلِّ مَسْجِدٍ؛ اى فرزندان آدم! نزد هر مسجدى زينت (سر و وضع آراسته و معطر) خود را برگيريد.(1)
بله، دختر و پسری که تربیت دینی بشود، زینت پدر و مادر و ائمه(علیهم السلام) است.(2)
براي يافتن معناي شيخ، فرهنگ لغتهاي زيادي را بررسي كردم. شیخ به معنای خواجه، پیرمرد، کسی که اولاد زیاد يا علم زیاد دارد، آمده بود. به خدا هیچ جا نيامده بود، شيخ كسي است یکه:
سپر بلای برخي از سیاسیون بيقيد است.
کسی که دیواری از او کوتاهتر نیست.
بسياري از مردم باید ارث اجدادشان را از او بخواهند.
انساني مقدستر از ائمه(علیهم السلام) است و نبايد وارد سياست شود.
فردی که باید برای کمکارهای برخي ازی وکلاي یمردم كه با رأي «خود مردم» به مقام رسيدندی، ناسزا و فحش بشنود و تاوان بدقولي، دروغ و کمكاري آنها را بدهد.(3)
عدهاي گير ميدهند كه چرا بعضي از خانمها بينيشان را عمل ميكنند!
اولا از خودشان است و اختيارش را دارند. به نظرم أظهرُ مِن الشمسِ و أبينُ مِن الأمس؛ (روشنتر از خورشيد و شفافتر از ديروز) است و نيازي نيست كه با دلايل فلسفي ثابت كنيم كه بيني هركسي از خودش است.
ثانيا حتما اين ليديها و مادمازلهاي جنتلمن، بينيشان بد شكل است و ميخواهند زيبا و خوشفرم باشد، چون بينِ خوشبيني و بينيخوش همبستگي مثبت وجود دارد.
ثالثا پناه برخدا، شايد هم گرفتار اختلال اضطرابي از نوع بدشكلي هراسياند.
علي اي حال، من به عنوان يك كارشناس جهانبيني توحيدي معتقدم: بينيِ بد، بدتر از بينش بد نيست. خودْبيني و بدبيني از سرطانِ خودِبيني هم بدتر است. بنابراين اگر اولويتسنجي كنيم جراحيِ خودْبيني و جهانبيني، بايد مقدم بر جراحيِ خودِبيني و جهاننابيني(نابينايي) باشد.
اين بحثم همين جا تمام.
(***)
دينگريزي
اما، من يكي با تعبیر «دینگریزي» موافق نیستم. تعبير دینگریزی یه چیزی تو مایه این است که زن باردار از جنینش فرار کند. خب هرجا بدود و برود جنین نيز با او است. خداجوی، حقیقتیابی و کمالخواهی از وجود ما میجوشد. بنابراین لطف کنید ز پس، عبارت دینگریزی را به کار نبرید، چرا که ريههاي طبعم نسبت به آن آلرژی دارد. شايد تعبير « خود قهري» يا «خودبيگانگي» بهتر از دينگريزي باشد؛ چون كسي كه با خود، قهر كند با خدا هم قهر ميكند و كسي كه خود را نشناخت، خدا را هم نميشناسد. راستش به همه چيز فكر كردهبودم، مگر اينكه روزي استاد عرفان شوم. منظورم استادِ دوستم آقاي عرفان نيست ها. خدايش هم نكتهسنجيِ خوبي بود. خودم كه حال كردم. شما هم كمي فكر كنيد خدا را چه ديديد شايد حال و خلسهاي هم به شما دست داد.
هميشه و همهجا، در به کار بردن عبارات و واژهها مانند دائي صَفر من كه نماکار ساختمان است يا عروس خانمها كه به سفرهآرايي حساساند، دقیق باشیم. برخی،
عباراتی مثل بدحجاب را به کار میبرند. خب، با این عبارت هم مخالفم این خانمها که به ظاهر، کمی فقط كمي حجابشان کوتاهتر از هنجار شرعی است، به اعتقاد بنده، به احتمال خيلي زياد براي خود دلیل بلكه ادلهاي قرص و محكم دارند.
این خیلی زشت است که ما چیزی را که نمیدانیم، نپرسيم و ذهنياتمان را به دیگران نسبت دهیم و یا از شنیدههاي خود، بدون تحقیق سخن بگویم. در روایتي خيلي باحال آمده: «از نادانی انسان همین بس که هر چه که میشنود نقل کند.» پناه میبرم به حضرت دوست از اینکه من و شما، نزد فرشتگان خداوند رحمان، از نادانان شمردهشويم.
علی ای حال، براي امتحان هم كه شده بروید سراغ اين خانمها و يا شوهر آنها بگوید: خانم محترم! یا شوهر این خانم محترم! چرا حجابتان یا چرا حجاب خانمتان این طوری است؟
خب نرفتید بپرسيد دیگه؛ به همين دليل، انگ و وصلههای جورواجور ناجور ميزنيد. دلایل باریکتر از موی وجود دارد، به همین دلیل به چشم نمیآیند.
(***)
نميدونم بحث را ادامه دهم يا نه ميترسم خسته شويد و تو دلتون عليه من(1)دعا كنيد. نترسم؟ ولي اگر خسته شديد يا نشديد يك صلوات بفرستيد. چشم، خب، حالا كه اينقدر اسرار ببخشيد اصرار ميكنيد ادامه ميدهيم.
اما برخي از دلائل احتمالي:
از نگاه من خانمهايي كه پوشش شرعي آنها ناقص است، حداقل براي خود دليل دارند و اين ضعف شناختي ديگران است كه با اين ادله آشنا نيستند نه اين مخدرات. مهمترين اين ادله را بخوانيد و تأمل كنيد شايد كه هدايت شويد:
*ممکن است پول آن خانم محترم به مقدار کافی نباشد که بتواند لباس بلندتر بخرد. اقتصاد مقاومتی است و باید سوخت و ساخت، زیاد هم سخت نگیرید.
1) . دعاي عليه: همان نفرين است و دعاي له همان دعاي خودمون است كه من از شما التماسش رو دارم.
*يحتمل، پارچهاش را کسی برای او کادو و هدیه آورده و در سفر، از قد و قامت سروگونه این غزال رعنا بیخبر بوده. بالاخره حاصل کلام اینکه پارچه همین قدر بوده و از همان پارچه پیدا نکرده. نمیخواهد اسراف بشود، كجاي اين كارش بد است هاااا؟! نه، شما بگید فقط انصاف باشد همه چيز حل است. وقتی پارچه کوتاه باشد، طبیعی است که هرجا را بپوشاند، جای ناپوشیده میماند؛ خب اهم و مهم کرده برخی جاها را که از حساسیت کمتری برخوردار است نپوشانده.
*شايد واقعا فكر ميكنند همه مردم با هم خواهر برادراند، چون فرزندان آدم و حوا هستند و همه با هم محرماند. يا فكر ميكنند چيزي كه آنها دارند حجاب شرعي است و بقيه نسبت به آراستگي كه مورد سفارش اكيد اسلام است بيمبالاتاند.
*يا اينكه معتقدند چون به قول ويلدورانت حجاب از ايران باستان، وارد اسلام شده، حجاب از بيخ و بن متعلق به خودمان است و صاحب اختياريم و هرطوري خواستيم با آن برخورد ميكنيم.
نصاب حسن در حد كمال است
زكاتم ده كه مسكين و فقيرم.
*همه تحلیلها به یک سو، ارتباط عارفانه این خانمها هم با طبیعت به یک سو. اصلا یك چیزی من میگويم دوتا چيز شما میشنوید البته با دوگوشتان. چه طوری مطلب را بگويم. از کجا شروع کنم که بتوانم لبّ مطلب را منتقل کنم و حقش را بيان؟
ببینید. اول اينكه بد است که ما به یک «مرد» بگویم غیرتش سست شده یا
شل. مگر غیرت، پیچ و مهره است که هرز شود؟! غیرت؛ یعنی غیرزدای. غیرزدای هم در این خانمها و هم در شوهرانشان وجود دارد.
چه طوری؟! خوب شد كه پرسيديد. احسنت بر آن شیری که تو را... ببخشید! احسنت بر آن شیری که تو خوردی.
اما غيرزدايي مردان: مردان ما از يزيد كه بدتر نيستند آخه: وقتي اسرا و سر امام حسين(علیه السلام) را نزد يزيد ملعون بردند. زنان يزيد از داخل حرم خود، سراسيمه، گريهكنان و بدون پوشاندن موهايشان، نزد يزيد كه در بين جمعيت زيادي بود دويدند. يزيد غيرتش به جوش آمد و با عبايش موي زنان و كنيزانش را پوشاند.(1)
و اما غيرزدايي اين زنان: شما میدانید که از نظر احكام فقهي افراد یا با هم محرم هستند یا نامحرم لاغر، ببخشيد لاغير.
بله احتمالا زناني كه ظاهرا هنجار شرعي حجاب را رعايت نميكنند، نگاه عميق عرفانی به طبیعت دارند و طبيعت را زنده ميدانند. خب تا اينجايش را همه عرفا هم قبول دارند:
ما سميعیم و بصیریم و هشیم
با شما نامحرمان ما خامُشیم
محرم شو ببین چهها از طبيعت به ظاهر بيجان میشنوی و چهها میبینی!
خوب دقت كنيد ميخواهم نتيجه بگيرم:
وقتي بنا بر نگرش عرفاني طبيعت زنده باشد، طبيعي است كه تقسيم محرم و نامحرم هم درباره آن وجود داشته باشد. درسته، طبیعت محرم و نامحرم، و مذکر و مؤنث دارد؛ مثل همین خورشید خانم خودمون که گل سر سبد داستانهای دوران کودکي است. خورشید یا به تعبیر عربی شمش، زن است؛ به همین دلیل، نور بالا میاندازد تو چشمانمان تا نگاهش نکنیم، و احتیاط میکند و فقط روزها از منزل بیرون میآيد، چون ترس براي زن، براي حفظ عصمتش از مردان بيماردلِ «هوسران»،
1) . غيرتي شدن يزيد نسبت به زنانش را از سخنراني شيخ حسين انصاريان شنيدهام.
صفت خوبي است، ولی ماه یا به تعبیر عربها قمر، مرد است. ماه، شب میزند بیرون. مرد است و شیفت شب.
به محرم و نامحرمی در فصول هم اعتقاد راسخي دارند:
پایز کمی نامحرم است.
زمستان خیلی خیلی نامحرم است.
بهار کمی محرم است.
و تابستان مَحرم مَحرم است؛ اصلا مثل همسر میماند.
خب خانمهای که برخی لااله الاالله از آنها به بدحجاب تعبیر میکنند، این محرم و نامحرمی را در جاهايي رعایت میکنند و براي خود حدود و ثغوري دارند؛ به عنوان مثال، شما تا به حال، دیدهايد اين خانمها، با همان وضعی که تابستان بیرون میآيند، زمستان بیرون بیايند؟
با همه تبيينهاي يادشده براي پوشش اين خانمهاي محترمات، به طور طبیعی این خانمها حتما بايد در مسئله محرم و نامحرمي، مثلا بین «خواهر شوهر» و «شوهر خواهر»، و «شوهر خاله» و «خاله شوهر» فرق عميقي بگذارند و گرنه، ...
چي؟ نه نشد! اجازه بدهيد خودم بگويم. باز هم نبايد به آنها دینگریز بگوييم. بايد بگوييم اينان زیر خط فقر معنویاند.
... و بر دينداران لازم و واجب است، با رعايت احكام شرعي، زكاتِ علم و معنويت خود را با پاكت «همدلي، ارشاد و رهنمايي»، به ايشان تقديم كنند. ضمنا زكات را از نزديكان و خويشاوندان خود شروع كنند.(1)
استاد فلسفه همیشه ما را به تفکر دعوت و تشویق میکرد. با ناراحتی ميگفت: بسياري از ما اهل تفكر نيستیم. به اعتقاد من، افرادي كه رشته فلسفه و كلام ميخوانند، مشاجرات خانوادگيشان هم كمتر است و روابطشان با هستي (خود و ديگران و خدا) قشنگتر است. گاهی با لبخند تلخي ميگفت: مغز بسياري از مردم، محترمتر از
1) . محمدحسين قديري، ماهنامه خانه خوبان، ش72، دي ماه 1393.
آن است كه آكِ آن را باز كنند. آنها امانتدار خوبي هستند و ميخواهند آن را دستنخورده به خداوند برگردانند.
براي تبليغ به روستای رفته بودم. وقتي آنجا رسيدم، با يکي از اهالي رفتيم به طرف خانة شخصی که قرار بود در مدت دهة محرم ميزبانم باشد. رسيديم و زنگ را زديم. پسر نوجواني در را باز و سلام کرد. همان وقت صداي بم مردانهاي را از داخل خانه شنيديم: کيه بابا؟
پسر گفت: يه آخونده با يه آدم!
چند نکته کاربردی:
اگر ديديم آخوندي بچهاش را آورده پارک يا شهربازي تعجب نکنيم؛ چون بچة آخوند، آدم است نه آخوند!
اگر ديديم آخوندي با خانمش از يک بوتيک لباس بيرون آمد، تعجب نکنيم؛ چون خانم آخوند هم آدم است!
اگر ديديم آخوندي مقابل يک اسباببازيفروشي ايستاده و دختر کوچولويي کنارش ايستاده و با انگشت به نقطهاي از ويترين اشاره ميکند و پسر کوچولويي به نقطهاي ديگر، تعجب نکنيم؛ چون هيچ دختر يا پسر كوچولويي آخوند نيست!
اگر عيد ديدني خانه آخوندي رفتيم و ديديم با آجيل و شيريني از ما پذيرايي ميكند، تعجب نکنيم؛ چون بالاخره ما که آدم هستيم نه آخوند!
الغرض: اگر هر کار مشروع و معقول و معروفي که هر آدمي ممکن است انجام بدهد، از آخوندي سر زد، تعجب نکنيم؛ چون بيچاره آخوند هم آدم است؛ البته قبول دارم بالاخره آخوند بايد سعي کند لااقل کمي هم شده، «آدمتر» از بقيه باشد.
شاگرد: چرا يهوديان وقت عبادت يك كلاه كوچولو روي سرشون ميذارن؟!
استاد شوخ: هم يهوديان و هم ساموارييها وسط سرشون كچله؛ يهوديان كلاه ميذارن، ولي ساموراييها از اطراف موها را جمع ميكنند و بالاي موضع كچل خود ميبينن.
مرد خسيسي امام جماعتي را به منزلش دعوت كرد و گفت: تشريف بياوريد، بالاخره نون و ماستي پيدا ميشود با هم بخوريم. حاجآقا دعوت را پذيرفت. سفره كه پهن شد و ميزبان نون و ماست آورد. مشغول خوردن شدند كه زنگ در به صدا در آمد؛ گدايي بود و از صاحبخانه كمك مالي ميخواست.
مرد گفت: ندارم برو. گدا اصرار زيادي كرد.
مرد با تندي گفت: اگه نرفتي با مشت محكمي ميزنم تو صورتت.
حاجآقا اين سخن را كه شنيد با پاي برهنه تا دم در دويد و به گدا گفت: اي مرد! مگر از جانت سير شدهاي برو اين مرد انسان راستگويي است. اگر حرفي زد، حتما به آن عمل ميكند. شاهدش اينكه به من گفت: برويم خانه يه نون و ماستي با هم ميخوريم. دقيقا هم طبق حرفش عمل كردهاست.
دو دانشجو یکی شیعه و دیگری سنّی در خوابگاهي با هم زندگی میکردند. یک روز برادر سنی به سفر رفت. در راه بود که برادر شیعه زنگ زد به او و گفت: «سریع برگرد خونه که کار بسیار واجبی دارم.»
سنی گفت: «الان تو راهم نمیشه.»
شیعه اصرار کرد و سنی باز قبول نمیکرد. آخر آنقدر اصرار کرد که سنی قبول کرد برگردد. وقتی برگشت گفت: « کار مهمت چی بود؟»
براي پخته شدن كافي است هنگام عصبانيت از كوره در نرويم.
شیعه گفت: «هیچی، خواستم بگم دوستت دارم و تو هم دوست منی.»
سنّی عصبانی شد و گفت: « فلان فلان شده مگه مرض داری این همه راه منو کشوندی که همینو بگی؟ مگه آزار داری؟!»
شیعه گفت: «این همون حرفیست که شما در مورد پیامبر میزنید. میگید او این همه مردم رو معطل کرده، وقتی به غدیر خم میرسه دستور توقف میده، ميگه به اونای که جلو افتادن بگین برگردن. صبر میکنیم اونای که نرسیدن برسن. آنقدر هوا گرم بوده که مردم زیر شکم شتر پناه میبردند و عبا روی سرشون میانداختن. تعدادشون120 هزار نفر بوده. آن وقت پیامبر این همه آدم رو معطل کنه بگه علی(علیه السلام) فقط دوست منه؟!
اغلب دعانويسان شياد، وضع مالي خودشان خوب نيست. ولي متأسفانه بسياري از زنان به اين مسئله ساده توجه ندارند كه اگر اينها ميتوانستند با دعا و تسخير جن براي نيازمندان كاري كنند، چرا براي خودشان كاري نميكنند؟! كل اگر طبيب بودي سر خود دوا نمودي. روزي رئيس معبد چراغ جادويي يافت. دستي بر آن كشيد. ناگهان از داخل آن قولي، ببخشيد غولي، بيرون آمد. دست به سينه در برابر رئيس ايستاد و گفت: در خدمت گذاري حاضرم قربان!
رئيس كمي سر طاسش را خارانيد و در دل گفت: چه بگويم؟ بعد رو كرد به غول و گفت: خانه و معبدي بسيار بزرگ به من بده.
غول جادويي اخمهايش را در هم كشيد و گفت: اي نادان! اگه من ميتوانستم خونه و معبد بزرگي به تو بِدم، تو اين چراغ تنگ و تاريك زندگي نميكردم!(1)
بنده خدايي، حسابي عاشق طلاب و روحانيون بود. هميشه تو مسجد اصرار ميكرد، حاج آقا را منزلش مهمان كند. بالاخره يك روز حاج آقا قبول كرد. دم در كه رسيدند مرد رفت ياالله بگود. زن تو آشپزخانه مشغول بود. به همسرش گفت: مهمون داريم.
زن گفت: كيه؟!
گفت: حاج آقا
گفت: حاج آقا ديگه كدوم...!
مرد گفت: خوب نيست دم در ايستاده، حالا من يه غلطي كردم و تعارفي كردم.
زن گفت: تو بيخود كردي!
بالاخره مرد با هزار وعده زن را راضي كرد. وقتي حاج آقا آمد داخل، مرد براي معرفي همسرش به حاج آقا گفت: خانم هستن، به «روحانيون» هم ارادت خاص دارن.حاج آقا خنديد و گفت: بله صداي ارادتشون رو از پنجره آشپزخانه شنيدم.
1) . محمدحسين قديري، بيخيالدرماني، ص280.
عنوان بالا را چُرت بخوانید نه چِرت (خنده یادت نره!). گاهي تذكر دادن در جمع، سبب كدورت قلب طرف مقابل میشود. بزرگان براي اينكه طرف ناراحت نشود، با ظرافت برخورد میکردند. گويند يک روز آيتالله صدوقي هنگام تدريس متوجه شدند طلبهای چرت ميزند. به مزاح به او گفتند: ببخشيد! صداي ما مانع خواب شما نشه؟
بعد اين شوخي، شش دانگ حواسش به درس جلب شد.
سخنران بايد نبض جلسه و حال مردم دستش باشد. گاهي به تناسب حال و شرايط ايجاب ميكند بحث را ادامه دهد و زماني بايد بحث را كوتاه كند. آقاي قرائتي ميگفتند: «روزي به علت جلسات پیدرپی و سخنرانی زیاد، در جلسه آخر ضعف مرا فرا گرفت. پنج دقیقه صحبت کردم اما ادامه آن مشکل شد، به حاضران در جلسه گفتم: «حال ندارم، ختم جلسه را اعلام کنید اما آنها بر ادامه جلسه اصرار داشتند. گفتم: از گرسنگی ضعف گرفتهام. مقداری نان و پنیر و سبزی آوردند و همان بالای منبر به من دادند. مقداری خوردم و بعد صحبت را ادامه دادم.»
بنابراين بايد به كم اكتفا كرد مگر اينكه خود مردم تقاضا كنند. سخنران عادت به طول دادن سخنش داشت، روزي بالاي منبر مشغول صحبت شد. رندي رفت زير منبر و به صورت او فوت ميكرد. پرسيدند چه ميكني؟ گفت: اگر چونهاش گرم بشه خيلي بحث رو طول ميده!
نيز گويند: سخنراني، صحبتش به درازا كشيد. مردم يكي پس از ديگري از مسجد بيرون رفتند، خادم مسجد كمي به احترام او نشست، سخنران به خيال اينكه او مشتاق سخنانش است با ذوق و شوق بحث را ادامه داد، مدتي گذشت خادم كه ديد او به اين زودي قصد پايين آمدن از منبر را ندارد، نزد سخنران رفت و به او گفت: ببخشيد سخنان ارزشمندتان را قطع كردم، اين كليد مسجد خدمت شما، منم دارم ميرم، شما همكارتون تموم شد، بيزحمت درب مسجد رو قفل كنيد.
براي اينكه مردم گوش كنند. روز اول ماه مبارك، خادم مسجد قبل از اينكه حاج آقا سخنراني كند ميكرفن را به دست گرفت و چیزی گفت که تا آخر ماه مبارک رمضان همه با دقت به سخنانش گوش میدادند، چون میترسیدند وسط سخنرانی چرت بزنند و ديگران او را مسخره كنندی. حتما ميپرسيد مگه خادم چه گفتهبود؟! بله، او گفت: كسي كه چرت میزند، مراقب باشد شیطان گولش نزند؛ چون شیطان میگوید کی خر من میشه؟ كسي یکه چرت میزنه، و يه دفعه سرش پايين میافتد، شیطان سریع نام او را در فهرست خود مینویسد.
جاهلِ مركبي به فرزندش درس احكام شرعي ميداد كه:
اگر در جايي باشي كه به دليل سرما يا نبودن آب نتواني غسل كني. بايد براي اينكه تعداد آنها از دستت در نرود هر بار كه غسل به گردنت آمد، روي دسته جاروي خود با ماژيك علامت بزني. وقتي به آب رسيدي به نیت همه غسلهای که به گردن داري، یبرو زير دوش چشمها را ببند و با خروس نيت بگو:ی غسل میکنم از نوک بیل تا ته بیل قربة الی الله. بعد براي اينكه گرفتار وسواس نشوي احتياطا از زير دوش بيا بيرون و نفس عميقي بگير و دوباره برو زير دوش چشمانت را ببند و بگو: غسل ميكنم غسل پشه، ميخواد بشه ميخواد نشه. به همين سادگي و راحتي. فهميدي؟
اولي: آيا «برو غازت را بچران» ريشه قرآني هم داره؟
دومي گفت: بله، ساحران فرعون وقتي توبه كردند، در برابر تهديدهاي فرعون گفتند: فَاقْضِ مَا أَنتَ قَاضٍ إِنَّمَا تَقْضِي هَذِهِ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا.(1)
آيتالله هادوي جزء افراد معدودي بود كه به محض ورود كامپيوتر به ايران، به اين ابزار مجهز شد. طلاب و دانشجويان به او لقب آيتالله اينترنت دادند.
1) . پس هر حكمى كه مىخواهى بكن تو فقط در اين زندگى دنيا حكم مىرانى(طه/72)؛ ر.ك: وبلاگ زندگي آرام.
ساختن جوكهاي غيراخلاقي براي توهين به اقوام و مقدسات، از ابزارهاي جنگ نرم است.
به مزاح گفتم: برخي از سخنرانان روي منبر يا در رسانه وسط سخنانشان پيام بازرگاني پخش ميكنند.
گفتند: چه طور مگه؟!
گفتم: مثلا ميگويند نيتتان بايد «پاك» باشد، چرا ميگويند پاك؟ نميگويند پگاه يا شوما يا پرسيل يا برف؟
گفت: امامزاده یعقوب را در کوه، پلنگ خورد!
آنکه میدانست تصحیح کرد که:
اولاً: امامزاده نبود و پیغمبر بود؛
ثانیاً: یعقوب نبود و یونس بود؛
ثالثاً: کوه نبود و دریا بود؛
رابعاً: پلنگ نبود و نهنگ بود؛
خامساً: او را نخورد و در شکمش نگه داشته و به ساحل رساند.
فردي به نام حسن به سفر رفته و از وی خبری نرسیده بود، مادرش نزد درويشي آمد و گفت: لطف كنيد براي رفع نگرانی من تفألی به قرآن مجید بزنید. درويش با گفتن اذكاري قلمبه سلمبه قرآن را گشود و اتفاقاً این آیه آمد: طُوبَي لَهُمْ وَ حُسْنُ مََابٍ. و آن مرد به اشتباه آیه را چنین خواند: «طُوبَی لَهُمْ وَ حَسَنْ مَاتَ»، یعنی حسن مرده است. زن بیچاره با شنیدن این سخن، ماتم زده شد و از هوش برفت.
خطيبي به مزاح ميگفت: در سریال حضرت یوسف(علیه السلام) اگر پوتيفار،( شوهر زليخا،) سرش را تيغ نميكشيد و كمي به آراستگي خودش ميرسيد، زليخا شيفته و دلباخته يوسف(علیه السلام) نميشد. در حدیث آمده است كه زنان بنیاسرائیل به زنا رو آوردند، چون مردانشان به آراستگی و پیراستگی خود اهمیت نمیدادند.
شايد هيچ كس به اندازه من به عليِدايي ارادت نداشته باشد. بدون اغراق ميگويم خيلي دوستش دارم، چون خيلي خاكي، متواضع و ساده است. به پدر و مادرش خيلي احترام ميگذارد. بارها ديدم دست آنها را ميبوسد و از اين جهت هم الگوي من است. علي دايي خيلي آدم معنويي است، كمتر ديدم از پول حرف بزند، نه اينكه پول را دوست نداشته باشد، بنده و اسير دنيا نيست. از حقوق آنچاني كه از بيتالمال به فوتباليستها ميدهند دلخوشي ندارد. دلم ميخواهد يكي از بهترين عكسهايش را بگذارم توي اتاق مطالعهام چون هميشه تبسم روي لبش است.
به هوادارانش ميگويد: «درسته اهل ورزشم، ولي ورزش هدف زندگيام نيست.»
علي دايي ميگويد: «مولاي من علي(علیه السلام) است.»
به خاطر همين صفاتش است كه من و مامانم عاشق اين جوونيم. مامانم گاهي برايش صدقه هم ميدهد و براي موفقيتش در نمازهايش دعا ميكند تا انشاالله از سربازان امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)شود. بارها و بارها هم به داداشش، داييجونم، گفته قدر اين بچهات رو بدان. از شما چه پنهان دايي جون هم من را خيلي دوست دارد.(1)
يكي از دوستان پرسید: لپ لپ خريدن و خوردن اشکال داره؟
به شوخي گفتم: مگه تو شتری؟!
گفت: چه ربطی داره؟
گفتم: مگه نشنیدی میگن:شتر در خواب بیند پنبه دانه گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه.(2)
ديشب شما را در خواب ديدم، الان يك سؤال شرعي برام پيش اومده، آيا نماز وحشت برايم واجب شده؟!
یه بار رفته بودیم اردو، اونجا یه حاجآقای داشتیم که خیلی باصفا بود. یه روز صبح زود که بر و بچ در حال انجام فریضه خواب بین الطلوعین بودند دیدم حاجی بلند شده و داره صبحونه میخوره! ظاهرا شب شام نخورده بود و گرسنهش شده بود. خلاصه گفتم برم باهاش صبحونه بخورم تنها نباشه. همین که نشستم حاجآقا گفت: شیطون اومد!
منم هاج و واج اینور و اونور رو نگاه میکردم که شیطون کجاست؟!
در همین حالت بودم که دیدم حاجی داره حسابی بهم میخنده!
منم پرسیدم که قضیه چیه؟
گفت: روایت داریم هر کی تنها غذا بخوره شیطون هم سفرهاش میشه، منم داشتم تنها غذا میخوردم که حضرتعالی تشریف آوردی.
خنديدم و گفتم: هیچی دیگه! اومده بودیم مثلا شیطونو از سر سفره دور کنیم، خبر نداشتیم که خودمون شیطانیم!
نگاهي تو سفره كردم و گفتم: نونو با چي ميخورين؟!
خنديد و گفت: نام اين صبحانه نونِيْچي است؛ نونِيْچي مخفف نون و هيچيه، ولي برو بچههاي جبهه بهش ميگفتن نون و تقوا.(1)
یک نفر طبیب فرنگی که به ایران آمده بود و کلمه «مَاشاءَالله» و «إنْشَاءَالله» راخوب آموخته بود، بدون اینکه از موارد استعمال آنها آگاه باشد، این کلمات را بهموقع و بیموقع به زبان میآورد، روزی یک نفر مریض از او پرسید: آیا این مریضی من خیلی سخت است و اهمیت دارد؟
دکتر گفت: ماشاءالله، ماشاءالله.
مریض پرسید: آیا این مریضی مرا خواهد کشت؟
دکتر گفت: إنْ شَاءَالله، إنْ شَاءَالله.
1) . سايت انجمن گفتوگوي ديني. همسر شهيد صياد شيرازي ميگويد ايشان بيشتر روزها روزه ميگرفت و وقتي شب به از قرار گاه به منزل ميآمد ميگفت نون و پرچم ميخورم: منظورش نون پنير و خيار و گوجه بود.
سؤال: حاج آقاها چگونه پوششهای ضخیمي مانند عمامه، لباده، عبا، قبا و ردا را در فصول تابستان، تحمل میكنند؟!
گزینه1: در درون آنها کولر مخفی دارند!
گزینه2: عذاب آتش را در دنیا به خود میدهند تا از آتش آخرت، ایمن باشند!
گزینه3: درک این موضوع برای افراد سست ایمان و بیاخلاص، محال است!
گزینه4: ميخواهند فضولشان را بشمارند.
گزينه5: هيچكدام.
*گزينه 5 صحيح است: خدا به خورشید گفته كُونِي بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى الآخوندها(خخخخخ).(1)
شخصی به عیادت یکی از فضلا که بسیار بیمار بود رفت و چون نزد او نشست و پرسش احوال او کرد و به او گفت: خدا را شکر کن و حمد او بهجای بیاور. تبسم نمود و به مزاح گفت: چگونه شکر کنم و حال آنکه خدای تعالی فرموده است: لَئِن شَكَرْتُمْلأَزِيدَنَّكُمْ؛(2)اگر شکر کنید برای شما زیاد میکنم. میترسم که اگر شکر کنم بر بیماری من بیفزاید.
اولي در حالي كه خيلي پكر بود گفت: اي كاش حرف استاد را گوش داده بودم.
دومي: مگه چي گفت؟!
اولي: نميدونم چون گوش ندادم كه...
1) . سايت گفتوگوي ديني، موضوع شوخطبعيها و حكايات طلبگي. اشاره به آيه69 سوره انبيا دارد: يَا نَارُ كُونِي بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِيمَ؛ (و سرانجام ابراهيم را در آتش انبوهى افكندند، لكن ما به زبان تكوين) گفتيم: اى آتش بر ابراهيم سرد و سلامت باش.
2) . ابراهيم/7. معناي عرفاني آيه: اگر شكر كنيد، قطعا خودتان( وجود، ذهن، انديشه، عقل و..) را زياد ميكنم.
خب، يكي هم درباره تبليغات تجاري و سوداگري بنويسيم. چهطوره؟ خب، حالا كه اصرار ميكنيد، چشم.
وقتي تبليغات رنگانگ و متنوع همراه اول را ميبينم بياختيار ياد مهر و محبت گربه نره و آقا روباهه در كارتون پينوكيو ميافتم. آخه آنها هم خيلي مهربون بودند و دوست داشتند به پينوكيو حسابي خدمت كنند. هزار بار تماس گرفتم و گفتم بابا براي من پيام نفرستيد، ولي مهرباني تو ذاتشان است. چه طوري نميشود، شوري را از نمك جدا كرد. اينها هم ذاتا بايد محبت كنند و لطف. محبت را از آنها بگيرند ميميرند.
گاهي به حالشان غبطه ميخورم. خدا اجرشون بده چندتا سازمان خدوم مثل اين داشتيم ديگر غمي نداشتيم. ثابت كردند كه ميشود براي خدا هم كار كرد. آدم كه نبايد هميشه به فكر جيبش باشد.
از قديم و نديم گفتهاند: كافر همه را به كيش خود پندارد. چه طور برخي از افراد بدبين و ديرباور ميگويند آمريكا از دادن امكانات فضاي مجازي قصد خير ندارد و گربه محض رضاي خدا موش نميگيرد! آدمهاي بيماردل، قبول نميكنند شركت نيكوكاري مثل همراه اول قصدش از پيامكهاي تبليغاتياش، ارتقا فرهنگ و خير باشد. خدا همه ما را به راه راست كج فرمايد.(1)
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
برخی گوشت میخورند(گوشت زیاد و آب خیلی کم)؛ مسئولان.
برخی آب گوشت میخوردند (آب کم و گوشت زیاد)؛ مایهداران.
برخی آب گوشت میخورند (آب و گوشت متعادل)؛ کارمندان.
برخی آ آآآآآآآآب گوشت میخوردند. (آب زیاد گوشت کم)؛ کارگران.
برخی آب میخورند(در ديزيشان گوشت با ذرهبین هم پیدا نیست)؛ فقرا.
برخی حسرت آب گوشت را میخورند. آه گوشت دارند؛ مساکین.(2)
حل مسئله
امام علی(علیه السلام) فرمود:
اگر انسان عاقل راهی به آرامش و ایمنی داشته باشد، سزاوار نیست در خوف و نگرانی به سر برد.
امام علي(علیه السلام) :
لاینْبَغی لِلْعاقِلِ أَنْ یقیمَ عَلَی الْخَوْفِ إِذا وَجَدَ إِلَی الأَمْنِ سَبیلاً
(غرر الحکم، ص581).
رسول اكرم(صلی الله علیه واله) : بنده به ايمان ناب نرسد،
مگر آنكه شوخی (زیاد و نامشروع) و دروغ و...را ترك كند.(1)
در حالي اين بخش را بازنگري ميكنم كه هر روز اخبار توحش داعشيان منتشر ميشود و شبانهروز كودكان و زنان غزه زير بمباران وحشيانه و ددمنشانه اسرائيل است. تن عدالت از بمبهاي شيميايي سكوت سرانعرب و سازمان ملل تاول زدهاست.
اَللّهُمَّ اكْشِفْ هذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هذِهِ الاُْمَّةِ بِحُضُورِهِ،وَ عَجِّلْ لَنا ظُهُورَهُ، اِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعيداً وَ نَراهُ قَريباً.
بعض المردم یتصورون کلّ مَن دخل حوزاتاً علمیةً نونهم داخلٌ لروغن تا بیخاً، قِسمٌ من الناس دخلوا اوان الانقلاب، الحوزات بعد ایامٍ قلیلةٍ فَهِموا ذالک المرغ التی یأکل التین نوکُها کَجَاً. هنا أیْ حوزه، مرکزٌ علمیٌي للدرس و البحث و لابّدَ أنْ نَتباحث الدروسَ الحوزویة بحثاً سختاً. بخشٌ آخر غیّيّروا موضعَهم الستراتیجیة و قالوا نحن سیاسیون و فرضٌ علینا أنْ نَدخلَ المراکزَ السیاسی.
الان گروهٌ کج فهمٍ، یَظنُّونَ أنَّ الطریقَ الی متن هیئت الدولة أو المجلس یَعبر مِن ناف الفیضیة لا وجبٌ پاینٌ و لا بالا. العجب مِن مردم الذين لایافتون جداراً اصغرَ مِن الروحانیون البیچارگان و ینسبون کل مشکلات بهم. الروحانیون یقولون بخودِهم: طلبگی توش قدقَتلنا و بیرونه قدقتل الناس؛ يعني توش خودمون رو کشته و بیرونش مردم رو.
زمرة اخری، جعلوا کلاها گشادا سرَ عدة مسئولین و بلغ ذالک الکلاه القلنسوة حتی محاذی نافهم. هم به اشکال مختلفه، حتی احضار الاجنة و الروح و استخدام الجادوگر و
1) . لا يَبلُغُ العَبدُ صَريحَ الايمانِ حَتّى يَدَعَ المِزاحَ وَالكَذِبَ و.. (الترغيب و الترهيب، ج3، ص594).
جادو مودار، ذهبوا الی دولت أو مجلس به عشق آپارتمانات آنچنانیاً و الدلارات و السیارات التی یتلألو کالنجم الثاقب فی قلب الشب التار الظُلمانی.
فی الواقع، یتخیلون أنهم زرنگون. هم لایعرفون هرّا من البّرّ فی العالَم المعنوی و هم یحملون مدراکهم التحصیلیة فی کیفاتهم السامسونتیة. عندنا مثل معروف: خر مردم را کج سوار شو. أی هذا لیس لک، هر آن یمکن صاحبه یأتی و یأخذه. هذا المثل یقول ایها البشر الحشریٌي، الدنیا عروسٌ موقتاً تتزوج الی هزاران داماداً الذین هم اشدُّ خوشکلاً مِن التو بکراتٍ.
لاتَكُنْ دلت را خوشاً الی المنصب چون نازکٌ رقیقٌ اوهنُ مِن بیت العنکبوت و أبرکُ مِن المو و منصبک یتصل به حکماً جدیداً و یصبح حکمک السابق کباد الهوا.
سمعتُ أن استاذَ الاخلاق یدرس للهیأت الدولة با دلسوزیاً شدیداً و هو یقول باکیاً علی(علیه السلام) یجعل النقود کف دسته المبارک و کان یقول غُریّيّ غیری؛ أی: کس دیگر را بفریب؛ به عبارت فارسیة رائعة قشنگة:
برو اين دام بر مرغ دگر نه که عنقا را بلند است آشيانه
بعد استماع دروس الاخلاق اثَّرَ الوعظ بر بسیارٍ من المسئولین واقعاً. اما بالنسبة الی بعضهم یالكلاشون کانه کان یاسین فی أُذنِ الخر و القاطر لِأنّ يكي از گوشانهم کان درا و الاخری دروازة. سمعنا این گروه الاخیر أي كلاّشون، بعد ذلک لا تحملون الپولَ النقد به هیچ وجهٍ مخافة الغرور، هم یجعلونهم الطلاجاتهم و الدلاراتهم فی گاو صندوقات اصلبِ مِن الآهن و الزبر و یقولون یاایتُّها الدنیا الفانیة التی لیست لک الوفا، تو رو جدّت الپدری و المادری إرفع دستَک مِن سر کچلنا و اذهبی الی کارک و شأنک. نحن کنا نعیش فی دودکش لا تستطیع أن يصبغنای سیاهاً و غُرّی غیرنا؛ یکی دیگه را گول بزن ما خودمون ختم روزگاریم. نختمُ افاضاتی الساخنةَ و الداغةَ بهذا الکلام:
الذین یَختلسون اموالَ المردم اختلاساً بعد اختلاسٍ. اولئک خرس الدنیا و خوک الاخرة. مأواهم النار قرب یزید مُتبوئاً مقعدهم من آتيش جهنم.(1)
1) . مؤلف
نگاه به فيلم و تصاوير سرداران شهيد سبب افزايش اعتماد به نفس و تقويت اراده ميشود.
اولي: چرا با همه اختلافات سياسي باز هم روحانيون با هم رفيقاند؟!
دومي: چون اگر در مباحثات و مناظراتشان هواي نفس هم باشد در آخر به خدا، ختمش ميكنند و ميگويند: آخر همه اينها شكر خدا و الحمدلله؛ وَآخِرُ دَعْوَاناْ أَنِ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ.(1)
طرفداران یک روحانی كه کاندیدای نمایندگی مجلس شده بود، در وصفش تعریف و تمجید و خالیبندی زیادی کرده بودند. دوست و همبحثم که آن روحانی را میشناخت، در برابرش، زیر تصور تبلیغاتیاش نوشت:
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئلهآموز صد مدرس شد!
خدا رحمتشان كند. يكي از مديران مدرسه معصوميه را ميگويم. به دليل مديريت عالياش او را با خواهش و تمنا به مركز مديريت حوزه بردند و بعد از مدتي رايزن ايران در تركيه شد. بر و بچههاي مدرسه جوجهتر از آن بودند كه بتوانند، اون بلا را سر حاج آقا بياورند. كدام بلا؟ اهان جانم برايتان بگويد كه در مدارس علميه، هم ايام عزا نمود زيادي دارد، و هم ايام شادي جلوهاي بس زيبا!
در يكي از جشنها، بچههايي كه سابقه اسارت و جبهه داشتند به بهانهاي وانمود كردند كه بايد درباره مسئلهاي جدي با حاج آقا صحبت كنند. درحالي كه قدم ميزدند و با ايشان صحبت ميكردند او را كه نميدانست برايش دام پهن كردهاند، به سوي حوض انتهاي مدرسه كه كمتر در ديد بود بردند. بعد در يك حمله جانانه، محاصرهاش كردند و او را با عبا و عمامهاش وسط حوض انداختند.... پس چرا نميخندي؟! (بايد حتما قلقلكشويم تا بخنديم؟ بابا محض رضاي خدا، بزن اون لبخند زيبا رو!)(2)
خودکنترلی دینی (تقوا) باید در همه شئون زندگی جاری و ساری باشد؛ حتي در سياست. سياست همراه با پدر سوختهبازی، عين بيديني است و بر خلاف سياست اسلامي كه عين ديانت است.
کشیشى یپسر نوجوانی داشت و کمکم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آیندهاش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه همسن و سالانش، واقعاً نمیدانست چه چیزى از زندگى میخواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت. یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد. به اتاق پسر رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد: یک کتاب مقدس، یک سکه طلا و یک بطرى مشروب.
کشیش پیش خود گفت: «من پشت در پنهان میشوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید. آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر میدارد. اگر کتاب مقدس را بردارد، معنایش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالی است. اگر سکه را بردارد، یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آن هم بد نیست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد، یعنى آدم دائمالخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.»
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت میزد، کاپشن و کفشش را به گوشهاى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد. کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که میخواست از اتاق خارج شود، چشمش به اشیای روى میز افتاد. با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آنها را از نظر گذراند.
کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد. سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگاز آن نوشید ... .
کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت: «خداى من! چه فاجعه بزرگی! پسرم سیاستمدار خواهد شد!»
بابا انقلاب كرديد تموم شد رفت، مباركتون باشه. بيش از سي سال پيش انقلاب كردند، هنوز كه هنوزه بهمن ماه که میشه، فيلم اون روزا را پخش ميكنن و خاطرات ملت رو مرور يا بازگو ميكنن. خب كه چي؟ تموم شد ديگه، نميخواهيد از خواب پاشيد؟ کشتيد ما رو از بس دستاورد و پاآوردتون رو به رخ ما کشيديد؟ مگه چي كار كرديد؟ تخم دوزرده كرديد كه آواز و صداتون گوش جهان رو كر كرده؟ خب حالا چند تا ماهواره هوا كرديد، اينكه چيزي نيست؟ مرتاضان هندي چند سال پاهاشون رو هوا ميكنند و بالا ميگيرند، هنديها اين همه داد و فرياد هم نكردند. انقلاب شما هم چيزي نبود، الان اصلاً مد شده كه تو كشورهاي مختلف بگن ما آقا بالاسر نميخواهيم.
آقا بالاسر نميخواهيد؟ خب ميخواهيد يتيم باشيد؟!
بابا مگه آمريكا چيكارتون كرده كه اينقدر مرگ بر آمريكا ميگيد؟ به شما ميگه ما معيار دنيا هستيم. ما رئيس دهكده جهاني هستيم. خب بگه، مگه بَده؟ مگه عربستان سعودي از آمريكا بد ديدند كه ما بد ببينيم. الان هم كه ميبينيد تو ناز و نعمتن، حالا جهنم، كمي واق واق كردن و دم تكون دادن جلوي آمريكا كه ما را نميكشه.
تلويزيون ايران هميشه دروغ ميگه. هي ميگن آمريكاييها نفت عراق و... را ميخورند. بابا ما يه ديش گذاشتيم رو پشت بوم، مثل آينه آمريكا و انگليس را نشون ميده، كسي اونجا اصلاً نفت نميخوره. ميخواهيد دروغ بگيد، يه چيزي بگيد كه مچتون رو نگيرند. اصلاً از آمريكا ياد بگيريد. دروغ ميگه هيچ كس هم نميفهمه. ميگه بنلادن از ما نبود. دروغ هم نگفته. توريه ميكنه. مسلم است كه بنلادن رو مامانش زاييده بود دیگه.
دمكراسي: آمريكا صدام را بركنار كرد. حقش بود. «صدام» شده بود «صد دام». سگ پاچهگيري شد كه خودي و غيرخودي نميشناخت. مگه تو جنگِ با ايران كم كمكش كرده بود. كسي كه از مخلوق خدا تشكر نكنه، از خدا هم تشكر نميكنه.هي قزافي، حسني مبارك و ... اينا رو به رخم نكشيد. شرم كنيد. دنيا به اين بزرگي، گير داديد به اين چند تا ديكتاتور. كمي هم مثبتانديش باشيد. نيمه پر ليوان رو ببنید. تازه ديديد كه مردم گفتن ما قزافي رو نمیخواهیم، آمريكا گفت شما حق داريد، يكي
ديگه رو بهتون ميدم. شما كه گوش نداديد. خب اگه كشت و كشتار راه نميانداختيد، آمريكا يكي ديگه رو به ما میداد، ولي هي گفتيد ما ميگيم شاه نمیخوایم نخست وزير عوض ميشه ما ميگیم خر نميخوايم، پالون خر عوض ميشه. بابا به پير به پيغمبر اين آخوندا به شما دروغ گفتن. تاريخ رو عوض كردند. اصلاً خري در كار نبود. خر در جهان سوم معنا دارد. آنها اسب بخار و فنآوري دارند.
انقلاب را گرفتند و ول كن هم نيستند. آخوندها رو عرض ميكنم. عجب آدمهاي سمجیاند اينا. بهشون بگيد تا همين جا خيلي زحمت كشيديد. خسته هم نباشيد. برويد حوزه، همون صرف و نحوتون را بخونید. اما تو رو جدتون! ديگه فعل زدن (ضَربَ ضَربَا ضَربُوا) رو صرف نكنيد. يه فعل ديگهاي رو صرف كنيد كه بدآموزي نداشته باشد. همینها را امام خميني و دار و دستهاش صرف كردن كه اينقدر نترس شدن. معلومه ديگه، امام گفته بود تو عمرم از احدي نترسيدم. اين حرف درسته. روانشناسها هم تأييد ميكنن. اين نقش كلمات و تلقين همون ضرب ضربا و ... است.
انرژي هستهاي: خب داشتم ميگفتم. انرژي هستهاي حق مسلم ماست رو كی دهن شما انداخته؟ انرژي هستهاي بده. باورتون نميشه؟ حتما ميگيد چرا اگه بده، آمريكا خودش داره؟ خب يه مثال بزنم. تو جبهه بسیجیها ماسك رو به كناري ميدادند از بمب شيميايي استقبال ميكردند، ولي به دوستشون ميگفتند تو سالم باش. داستان همون داستانه. آمريكا ميگه: شما تو هواي پاك زندگي كنيد، انرژي هستهاي با همة ضررهاش مال ما. اصلاً بگذاريد هستهاش را در بیاریم بعد به شما هم ميدهيم.
حتما ميپرسيد چرا دانشمندان هستهاي را ميكشند؟ خب اينها نميذارند ما تو هواي پاك زندگي كنيم. اینها با آتيش بازي ميكنند و دم شير.
22 بهمن: 22 بهمنشون من رو كشته. يه شاه بيرون كرديد، اينقدر سر و صدا نداره كه. شاه يه نفر بود. هي تو كله ملت كردن كه آمريكا پشت شاه بود. اي دروغگوها. وقتي انقلاب كرديد، اگر آمريكا پشت شاه بود، وقتي شاه فرار ميكرد، چراآمريكا پشت سرشاه نميرفت تو هواپيما؟ حتماً ميگويند هنوز تو ايران قايم شده. ديگه خسته شديم از اين همه دروغ. البته لابهلاي اين همه دروغ حقايقي هم ميگويند تا مردم را «دانكي» كنند. مثل اينكه ميگويند ما موشك میسازیم، ما در پزشكي
پيشرفت كرديم و در صنعت خودكفا شديم. البته اين رو هم بگم ها، ساختن ناو و موشك اصلاً چيز خوبي نيست. اگه خوب بود كه آمريكا ناوهايش رو تو كشورش نگه ميداشت و نميانداخت تو خليج فارس.
تو جهان داره يواش يواش اسم ما بد در ميره. اونا گفتن خيلج عربي، داد و هوار به پا كردند كه بگيد خليج فارس. اين آخوندها معلوم نيست كه بالاخره خدا رو دوست دارند يا نه. اگه خدا را دوست دارند، چرا زبان وحي رو كه عربي است، دوست ندارند. پس تعبير «خليج عربي» بهتر از خليج فارس است.
آمريكا گفته بود كسي سگ ما رو تو ايران بكشه، خودمون محاکمهاش ميكنيم. اون موقع فكر ميكردند حرف بدي است و توهين. محاكمه كردن به اين راحتي نيست. تو ايران الان ميخواهيد آقاي بوق و آقاي بوق و...را محاكمه كنيد، چهقدر دنگ و فنگ داره؟ آمريكا محاكمه میکرد، مگه چي میشد؟ تازه ميفهميم كه نيتش خير بوده.(1)
ی ايام عيد بود آمده بودند منزل ما، مفصل درباره اين كه «دمكراسي» نشانه
تمدن است، بحث و صحبت كرد. بعد به زن و فرزندانش گفت آماده بشويد برويم. هرچه ما و زن و فرزندانش اصرار كرديم كه ناهار منزل ما بمانند قبول نكرد كه نكرد. شايد اين بنده خدا مثل من آلزايمر داشته. چون يادم نيست، الان گفتم مرگ بر آمريكا و اسرائيل، يا الان بايد بگويم؟ أحوط اين است كه دوباره بگويم: مرگ بر آمريكا. مرگ بر اسرائيل. افراد سياسي بايد از اين دو دشمن خبيث ياد بگيرند، البته نه خباثت را بلكه اتحاد را. آنها در مبارزه با ما وحدت دارند. ولي برخي از ما مثل... و... به جان هم ميافتيم.(2)
صمصام قصد داشت با اسب وارد مجلسی بشود. پلیس جلوی او را گرفت گفتند:لطفاً پیاده شوید با اسب نمیشود. به چند نفر از مسئوولان نظام شاهنشاهي اشاره كرد و گفت: چهطور جای این همه خر هست، ولی جای یاسب من نیست؟!(3)
کار هست، زیاد هم هست. کار مثل خورشید است. خورشید را به دلیل زیادی نورش نمیتوانیم ببینيم؛ کار هم به دلیل زیاد بودنش قابل مشاهده نیست. تو شهر راه میروید ميبينيد كه خبری از بیکاری نیست. همه سر کاراند. خوشبختانه مغازهداران جوانان و نوجوانان را به کار گرفتهاند. به هر کدام یک ماژیک وایت برد دادهاند و گفتهاند: زود به زود، قیمتاي قبلی رو پاک کنين؛ اونی که ما میگیم رو بنویسين. هم خطتون خوب میشه، هم ورزش مفتیه و تنِتون سالم ميمونه.
بله واقعا همين طور است اگر بدنسازی بخواهند بروند، هر ماهی بايد هزينه سنگيني به باشگاه بدهندی. در ثانی، همین که تو بازارند و اين همه جنس میبینند، چشم و دلشان سیر میشود. بله، تورمی در کار نیست. از دم مغازهها رد میشدم، الحمدلله نعمت یفراوان است. مردم هر چهی میخواهند، مجبوراند پول یبدهند و یبخریند.
شنيدهايد که آسايش بزرگان چيست
براي خاطر بيچارگان نياسودن
به کاخ دهر که آلایش است بنيادش
مقيم گشتن و دامان خود نيالودن
همي ز عادت و کردار زشت کم کردن
هماره بر صفت و خوي نيک افزودن
اگر پروین زنده بود، درباره جنایت افرادی که با حقوق مردم کاخ میسازند، یدیوان ديگری میسرود. اين شاعر زن است، ولی خیلی مرد. پینوکیو آدم شد، امای مسئولاني كه بیتفاوتاند و با زور تبليغات به مقام ميرسند و بعد مردم بينوا را تا نوبت كانديدارتوي بعد فراموش ميكنند، بعید میدانم آدم بشویند. البته ما كه حسود نيستيم اي كاش همه آدم شوند! پروین اعتصامي از من خوشبينتر است چون در وصفشان سروده:
روزي گذشت پادشهي از گذرگهي
فرياد شوق بر سر هر کوي و بام خاست
پرسيد زان ميانه يکي کودک يتيم:
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟
آن یک جواب داد: چه دانیم ما که چیست؟
پيداست آنقدر که متاعي گرانبهاست
نزديک رفت پيرزني گوژپشت و گفت:
اين اشک ديده من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
اين گرگ سالهاست که با گله آشناست
سیدحسن نصرالله، دبیر کل حزبالله لبنان، در ویدیوکنفرانسي از غسان الجد بهعنوان خطرناکترین عامل ترور رفیق حریری نام برد. بعد با لبخند گفت: البته منظورم غسان بن جدو، خبرنگار شبکه تلویزیونی الجزیره نیست. مستمعین هم خندیدند.(1)
ناصرالدين شاه كه آوازه و شهرت ميرزاابوالحسن جلوه را شنيده بود، دوست داشت آن عالم عارف را زيارت كند. آن مرحوم ساكن مدرسه بود و ناصرالدين شاه به قصد زيارت آن بزرگوار وارد آن مدرسه شد. اتفاقاً در آن هنگام ميرزا كنار حوض مدرسه مشغول وضو گرفتن بود. شاه كه تا آن موقع ميرزا را نديده بود و او را نميشناخت از خود ميرزا سؤال كردكه حجره ميرزاى جلوه كجاست؟ ميرزا گفت كه شما حجره ميرزا را مىخواهيد يا خودش را؟ شاه گفت كه ميرزا حسن جلوه را مىخواهم زيارت كنم.
ميرزا در جواب شاه فرمود كه ميرزا حسن يك ابولى هم در جلوش هست، اگر آن را مىخواهيد، من خودم هستم! (اشاره به اينكه اسمم ابوالحسن است، نه حسن.)(2)
وقتي آقا مسیح، نوه امام خميني(رحمة الله) از جبهه برگشت. خدمت پدر بزرگش رسید. امام به شوخي به او گفت: تو شهید نشدی که بنیاد شهید ما را یک سفر به سوریه بفرستد!(3)
عروسي پسرعمويم بود. مثل هميشه موتور بحثش را روشن كرد اين بار از اين گِله وشكوه داشت كه در كشور مسئولان، «عدالت اجتماعي» رعايت نميكنند، ولي شهيد رجايي را ميستود.. او ميگفتم و من افسوس ميخوردم كه چرا او در سياست مسئوليتي ندارد. دو ساعت بعد..ديدم هنگام سرو غذا، يواشكي براي فاميلش غذا را چرب و نرمتر ميكشد. بله، خدا خران را شناخته، ولي براي آزمايش به برخي از آنها شاخش هم داده.
گزیدةٌ مِن زندگانی بعض المسئولین: گویند فی صدرِ انقلابنا هذا، الناس کانوا یَفرّونَ مِن الصدارةِ و الریاسةِ و یَيتعارفونَ المناصبَ به یکدیگر، خلافاً لِعصرنا الیوم الذی الناس، لأجلِ أخذِ الکرسی، یَيمالونَ لجن بشخصیتهم و یَيتَچسبُونَ الانگ به هم دیگر. قبلَ ذلک المسئولون کلّما وَجَدُوا مالاً مِن المردمِ الشریفِ فی دستانِهم او جیبانِهم ما ناموا و ما خوابوا طوالَ اللیلِ مخافةَ گداختههای الجهنم و کانوا یَيلرزونَ مثلَ البیدِ بخودِهم و کانوا یَيَجعلون «الشغل و الخدمت» عنواناً رئیسیاً لمقالاتهم العلیمیة و العملیة؛ و فی یک کلام، کان مِن افتخاراتهم که قاموا مِن وسط البیچارگان و الپابرهنگان من المردم. لأجل ذالک إشتدُّوا کمرَ همّتهم للخدمت بهم اشتداداً شدیداً تابعاًَ لإمامهم الخمینی.
(***)
أما...أما مع الأسف الشدید، و هزاران هزار ألاسف، فی عهدنا الامروز، بعضهم ما موفّقوا فی المبارات و المسابقات الانسانیة و الدینیة (فاستبقوا الخیرات) و به جای ذلک جَلَبوا و سبقوا گوی الشهرت و جمع الآمال و الاموال فی ساحة المجلس و السازمانات الگوناگونیه و لاسیما بعضي از دورهها رائحةی افتضاحِها میباشد فاحشاً جداً. بعضُهم رَکبوا حمار الناس (أیْ بیتالمال؛ الماشینات الشیک والآپارتمانات فی شمال تهران)، یَبیعون پوزَهم با کمال الپرروی و الوقاحة بالمردم. برخی اُخری یَجعلون روزناماتهم، شبناماتهم، المجلس و کراسیهم و تریبوناتهم الدولیة، بلندگویا و مبّکرةَ صوتٍ للدشمنان الذین هم فَرشوا بساط دمکراسیهم المسخرة و المضحکة فی خاورالمیانة بکمالهِ؛ و العجب، الدیروز، کان یکی از شعاراتهم الداغة و الساخنة؛ المرگ لأمریکا و الإمروز أصبَحُوا بانفسِهم شیطاناکوچلو مچولویاً مُلقینين للشِّیطان البزرگ؛ و النّاسُ ناراحتون مِن دسته گلهایم الاتی هم فی کل أسبوع میدهند بالماء و یقولون بآنها نحن فرستادیمُکم الی هنا، لماذا أنتم فراموشتم ما را. بعضنُا الساذج بزورِ تبالیغِکم الچربِ و النرمِ دادیم مر رأینا بکم. لکن
برخي از الوزراء، المجلسیين، المسئولين، دونَ الانصافِ، یَجعلون پولاً علی پولٍ و یَبُوسون (أیْ ماچ) کراسی ریاساتِهم و صندلیاتِ صداراتِهم اميداً للمستقبل و راجينَ للآینده، داعینَ لله وقتَ نمازهای الپنجگانه، حالَکونهم یتأمَّلون بدورِ الجدیدِ و یقولون گریاناً هزار مرّاتٍ: «خدایا این وصل را هجران مکن.»
ثم یأخذون ماشینَ حساباتِهم الجیبیة لأجل پولاتهم الاتی سر به فلک کشیده. بعض الأحیان یکتبون خاطراتِ مسافراتِهم الداخلیة و الخارجیة فی دفترچه خاطراتهم القشنگة یادگارا و تذکارا لاولادهم، نتیجاتهم، نبیراتهم و ندیداتهم و یادیاراً مر عهد کرکری خواندنهایهم و عیاشیهایهم جانب و حافة الدریا و ویلاهايهم شمال ایران مع عائلاتهم المبارکه. خوفاً و ترساً من ذوب سرمایاتهم و انتقام الناس مر تیغ زدنهایم لاجوانمردانیة و گوش بریدنهایهم من بیتالمال. هم یعتقدون أن بیت المالِ يعني مال خانه خودمان. چون بیت بمعنا الخانه و المال معناه روشنٌ؛ یعنی مال. هولاء الدلسوزون بحال المردم و الأمة الاسلامية، یبکون منتصفَ الشب و اللیالی المُضلمة، نحوَ ابر البهاری و یقولون:
اللهمّ وسّعْ مالی و عیالی و أجعلْ جیبی و شکمی أوسعَ مِن کل وقت. بارکْ لنا فی البچاپ بچاپ. اللهم أعطْ فرزندانی یکایکهم؛ مِن الكوچیک و البزرگ ماشینا زانتائا، کمِریاً، مزدا تریاً و کاخ و برجاً.
اللهم أجعَلْ هذه الصدارتِ و الریاسة ژنتیکیاً فی أعقابی و بچهها و اولادهم من الپسر و الدختر جیلاً بعد جیلٍ.
اللهم تَقَبَّلْ منّی و جناحی کلّهم المسافرات و زیارات المکة المنورة و المدینة المشرفة و العتبات المعظمة التی فی کل سال او فصل میشد قسمتنا.اللهم بعضُنا تراشیدیم ریش و ریشتنا من البیخ فاحفظنا فی الآخرة مِن السِّیخ. اللهم أجعَلْ پارتینِا أضخم و کلفتترا مِن هذه الدنیا.(1)
1) . محمدحسين قديري، نشريه دانش پژوه، ش 18، ص31.
یکی از طلاب به شکل ایهام و کنایه محترمانه در رد یکی از مدعیان رهبری نظام نوشته بود که حق شما را خوردهاند. من الان هم اعتقاد دارم هیچ کس مثل شما نمیتوانست این کشتی خدای انقلاب را ناخدای کند.
مردی تو انتخابات کاندید میشه، رأیها رو می شمردند، می بینه سه تا رأی آورده. خانومش میخوابونه تو گوشش، میگه: میدونستم پای یک زنه دیگه هم وسطه!
می گفت: چرا قیمت ها بی حساب و کتاب بالا می رود؟
گفتم: شرایط فرق دارد. ما در تحریم آمریکا هستیم و این از خدا بی خبرها حتی نظارت بر بازار و قیمت ها» را هم تحریم کرده اند.
یکی از طلاب به شکل ایهام و کنایه محترمانه در رد یکی از مدعیان رهبری نظام نوشته بود که حق شما را خورده اند. من الان هم اعتقاد دارم هیچ کس مثل شما نمی توانست این کشتی خدایی انقلاب را ناخدایی کند.
از يكي از رجال سياسي كه مجتهد است پرسيدم: چرا فلاني را از فلان سمت برداشتند؟! با توضيحاتي كه داد به ياد اين حكايت افتادم:
میگویند شغال دید دوستش روباه فرار میکند، به او گفت: کجا؟
گفت: فرار کن بعد برایت توضیح میدهم.
کمی که دور شدند، نفس نفس زنان گوشهای برای استراحت افتادند.
شغال گفت: خب حالا بگو چرا فرار میکردی؟
گفت: شیر افرادی سه تخمی را میکشد.
شغال گفت: بابا من که ماده هستم. بعد به روباه با تعجب نگاه کرد و با شرم گفت: مگر تو سه تخمی هستی.
روباه گفت: نه.
شغال گفت: پس چرا فرار میکنی؟
روباه گفت: بدبختی ما اینجاست که شیر اول میکشد، بعد میشمارد.
عمر و عاص براي اين كه بگويد حضرت علي علیه السلام شايسته سياست و خلافت نيست به دروغ بين مردم شايعه كرد كه او بيش از حد شوخ طبع است.
(ميدونم كجات ميسوزه)
يه جوون آمريكايي به دوستش ميگفت: ميخوام برم «خارج». دوستش گفت: انشاالله جزاير قناري؟ بابا جزاير قناري سگ كيه؟ خب، بگوببينم حالا اين خارج كجاست؟ تقصیر خودت نيست، ارتباطت با مردم دنيا كمه، خبر مبر نداري. چندتا آشنا داريم، گاهي از پول درآوردن كه خسته ميشن ميان خونمون. اونا اهل يه كشورين به نام ايران. برخي بهش ميگن: مملكت امام زمون؛ چون تا دلت بخواد تعطيلي دارن. كارخونهها، دانشگاهها، و ... رو پا خودشون ميچرخن. كاميون كاميون مواد مخدر ميفروشي، مأموران بهت كاري ندارن؛ البته به جات خرده فروشا رو ميگيرن. خب حقم دارن. خارجه ديگه بايد شأنش حفظ بشه. اين كارشون به حيثیت برخي از مسئولان ضربه ميزنه. اونجا كه ميخوام برم آزادي حرف اول رو ميزنه.
البته قبلاً نميتونستن نُطُق بكشن، يه بهاري تو زمستون اومد، بهش ميگن بهار آزادي. تو مملكت امام زمون برخيا حتي به شخص اول ممكت در رسانهها هرچي خواستن ميگن، كسي كارشون نداره. تازه اينكه چيزي نيست، بازم ميگن اينجا آزادي نيس و استبداده.
دوستش كه با تعجب سخنانش را ميشنيد با اشتياق زياد گفت: دیگه چی؟ او ادامه داد: دانشگاه آزاد ميزنن، كاريام به خروجيش ندارن كه چه دردي از جامعه را دوا ميكنه يا اصلاً كسي اون دانشجويان رو به كار ميگره يا نه. از يه طرف ميراث اجداد دانشجو رو هم ميگيرن، از طرف ديگه فارغ و بيخيال از تحصيل بيرون ميدن با مدارك مختلف. به همين خاطر تو خارج ميگن: هرچه پول بدي آش ميخوري يا هر كه بامش بيش برفش بيشتر. خيليها احتمال ميدهند بهش دانشگاه آزاد و راحت گفتن، نه بازيچه، نه هاروارد يا مكگيل؛ چون كه برا كسب دانش نياز به كدّ يمين و عرق جبين نيست. عدهاي هم ميگن محتمل است به خاطر اينكه روابط دختر و پسر آزادتر از توي پاركهاست، بهش ميگن آزاد. گروهي هم ميگن احتمالاً به دليل اينه كه
افراد در آنجا فارغ و بيخيال از تحصيل ميشن. باز همين كه نظراتشون را آزادانه درباره دانشگاه آزاد ميگن، نشونه آزاديه. خوبم هست، نميشه كه جلو انديشه و خيال را با اسحله گرفت. احتمال ديگه، خودش مياد.
بازم بگو، کمکم داره منم از اونجا خوشم میاد. تو آمريكا اگه خانمي براي معاينه يا زايمان گفت: من ميخوام پزشك جراحم، خانم باشه، ميگن حق انتخاب با شماست، تو خارج ميگن حرف زيادي نزن، پزشك محرمه. تو بيمارستانا قوانيني روي در و ديوار زدن مثل خيابون يه طرفه است: اگه بيمار يا فاميل او با كادر بيمارستان بدرفتاري كنن يا توهين، باهاشون برخورد ميشه، ولي براي كادر بيمارستان قانوني وجود نداره؛ يه چيزي تو مايه كاپيتالاسيون خودمون، ولي اين از نوع پاستوريزه و پزشكيشه. راستي، از پول زيرميزي برات نگفتم. اوباما از گزينههاي روی ميز حرف ميزنه، تو ايران پزشكان گزينههاي زير ميز هم دارند.
خلاصه، خارج، خودت آقاي خودت هستي. بستگي داره چهقدر جربزه داشته باشي. قيمتا رو خودت مشخص ميكني؛ كفش، لباس، لوازم خونه، ميوه رو به هر قيمتي خواستي ميفروشي.
وقت مدرسه كه ميشه، آموزش و پرورش اعلام ميكنه پول نگيریدها. خيلي بامزه است. در فرهنگ آموزش و پرورش اونجا، نگيريد يعني بگيريد، كلاس بياييد يعني نياييد و ... . پاييز ايران تماشای و دلانگيزه. بيكار ندارن، همه مشغولن. برخي برگهاي زرد و طلايي رو كه با نسيم پاييزي روي زمين ميافتهاند جارو ميكنند، گروهي هم با فروختن كيف و كفشاي بنجل جيبها رو. آخر زمستونم كه ميشه فروشندگان لباس و كفش، به مناسبت شب عيد، به جاي برف، پول پارو ميكنن.
(***)
ديگه از كجاي خارج برات بگم. بايست بري و ببيني. شنيدن كي بود مانند ديدن. اونجا خارج برا زبون انگليسي بيشتر از زبون مادريشون احترام قائلن. مسئولان فرهنگي دهخدا را به موزه فرستادن، ولي اونا هركدومشون چندتا ديكشنري ما رو تو يارانه و گوشي همراهشون دارن. اونجا اگه بچههاشون سعدي، حافظ، ابنسينا، پروين اعتصامي و مولوي رو كه شهرت جهاني دارن نشناسن، اصلاً مهم نيس، ولي پول قرض
ميكنن تا بچههاشون رو بفرستن كلاس زبان؛ زبان هم يه نماده؛ يعني زبان انگليسي نه زبان گوسفند، اينو همه ميدونن. طراحان لباس حتي فحش انگليسي هم رو لباس بنويسن، اونا رو چشمشون ميذارن و ميپوشن. خلاصه به نظرم پارادايس كه نِل خودشو كشت تا پيداش كنه، همونجاس. برا چاپ كتاب، ارشادم زياد سخت نميگيره.نمونش همين متنه كه ميخونين و داستانهاي دوستي با دختر بدون مِهر و مُهر استاندارد پدر؛ مانند سيندريلا، زيباي خفته، ديو و دلبر، شرك و ... .
يه صنفي اونجا هستن بهشون ميگن طلبه. خيلي سختكوشن؛ به اندك راضين و قانع؛ زگهواره تا كنج گور، دنبال دانشن، حالا اينكه چرا بهشون ميگن طلبه، نميدونم؛ شايد به خاطر اينه كه برخيا ارث باباشونو ازشون «طلب» دارن، و اينكه چرا برخياشون عمامه ميبندند؛ چون سرشون از اراجيف بدگويان درد نگيره. برخي از مردم متدين و همه افراد لائيك هر موقع دلشون ميگيره، به اون صنف ناسزا ميگن. اين برا سلامت روان مردم مفيده. خب، عقل هم ميگه بايد اهم و مهم كرد؛ سلامت يه صنف محدود فداي بقيه بشه مشكلي نداره. سياسيون صداشو در نميارن كه اين صنف از نظر اقتصادي بدتر از بقيه زندگي ميكنن. اين صنف رو سپر بلاي ندونم كاريهاي دولتمردان و دولتزنان ميكنن.
به نظرم براي سياست سپر خوبيه. ما اينو تو غرب نداريم. يه نفر هم نيس به مردم بگه خوشانصافا! خودتون نماينده مجلس و رئيس جمهور و خبرگان و شوراي شهر و ... رو با رأي انتخاب ميكنين، تورم و مشكلات اقتصادي جامعه، چه ربطي به اين صنف داره؛ البته بسياري از خارجيا مذهبشون مردهپرستي و زندهپرستيه؛ مردة اين صنف رو بيشتر از زندهشون دوست دارن، به همين دليل بعد از مرگ علماي دينيشون تشييع جنازه اونا خيلي خيلي شلوغ ميشه. بر عكس زندة هنرپيشهها و بازيگران رو خيلي دوست دارن، اصلاً براشون ميمیرن. وقتي ميان توي تلويزيون، چشم ازشون برنميدارن؛ ولي هنوز نفهميدم چرا وقتي از دنيا ميرن، حال ندارن تشييع جنازشون برن و قبرستونشون سوت و كوره. شايد اپيكوري هستن و اصالت لذتي و شعارشون لكل تر و تازه لذتٌ باشه، نميدونم شايد.
(***)
خلاصه، جوونم برات بگه كه حرف حرف مياره سرتون درد نيارم رفيق جون. ببخشيد آب دهانم سرازير شده، دست خودم نيست. مثل سگ پاولوف شرطي شدم. حرف كه از دهنم خارج ميشه، ذهنم خاطرات شيرينشو تداعي ميكنه. تو خارج برنامه كودك بهوونس، ماشاالله بزنم به تخته، همه شاد و شنگولن. کسی كه فنر قِر تو كمرشگير ميكنه و مجالي براي آزاد كردنش نيست، ميره مهد كودك ميزنه يا مجري يا بازيگر برنامه كودك ميشه و با يه تير دو نشون ميزنه: هم كودكان بيرون مردم رو حالي ميدن و شاد ميكنن، هم نميذارن كودك درون خودشون افسرده بشه.
تو خارج ميگن اگه يه عالم ديني از دنيا بره، ديگه جاي اون پُر نميشه، اما در عرصه هنر تا يه نفر از دنيا ميره، هزار تا جاش سبز ميشن. نمونش خيل خوانندگان ايرانيه. كلاً هر كي از ننش قهر ميكنه، يه آلبوم ميده بيرون.
البته اين همشهري ما، رئيس جمهور رو ميگم، تو دنيا تو بوق كرده كه مردم خارج با رژيم ما مخالفن. راستش وقتي ماهواره ميبينم، ميگم به قول خارجيا «قسم حضرت عباس رو قبول كنيم يا دم خروس رو». من يه چيزي رو خوب فهميدم، درسته، خارجيا با رژيم مخالفن؛ اما رژيم لاغري؛ به خاطر همينه روز به روز لشكر دلآورانشون زيادتر ميشه؛ از يكي از آشناهامون كه خارجيه پرسيدم معنا نداره، هم مخالف باشين هم مثِ مور و ملخ در سالروز پيروزي تو راهپيمايي شركت كنين؟!
يه چيز گفت منظورشو نفهميدم گفت: « ميگن: اربابي رفت توالت. آب نداشت. داد زد آب بيارين. غلام او هم يه آفتابه آب داغ برايش برد. وقتي بيرون آمد شروع به فحش دادن و زدن غلام كرد. غلام هم ميگفت: ميدونم كجات ميسوزه.»(1)
در جبهه برخی از افرادي که نمیخواستند امام جماعت شوند وی پشت سرشان نماز بخواند، میرفتند در سه کنج اتاق يا چادر نماز میخوانند. بچهها سر به سرشان ميگذاشتند و یمیگفتند: چهار رکعت نماز سه کنجی بهجا میآورم غربةً مِن خلق الله؛ برای فرار از خلق خدا (غربت به معناي دوري و قربت به معناي نزديكي است).
1) . محمدحسين قديري، خانه خوبان، ش73.
قسمتي از كتاب « شناسنامه خر» يا « پندنامه»(1)
كه نويسنده با زبان طنز و به طور غيرمستقيم به نقد استبداد و طاغوت پرداخته را بخوانيم:آدمها از غرور و خودخواهی همیشه و در همه جا خران را نماد حماقت میدانند، ولی خران در بسیاری از موارد بدون تظاهر تیز هوشی خود را به ثبوت رساندهاند. آنها در پیمودن راه بدون وسایل علمی، کوتاهترین و راستترین راه را انتخاب میکنند.... در تیز هوشی و دوراندیشی و واقعبینی همین قدر بس که تا کنون شنیده نشده و تاریخ نشان نداده که خری یا کره خری در آتش یا در آب افتاده باشد یا از پشت بام سقوط کند یا در چاه بیفتد یا خری یا کره خری طویله خود را گم کند یا دو خر با هم تصادف کنند ... یا خری یا کره خری خودکشی و خودسوزی و انتحار کرده باشد یا خری با خر دیگری دوئل کند یا خری در مرگ خر دیگر کمرش خم شود یا دقکش گردد یا خری بهامید دیگر بنشیند و از طویله بیرون نیاید و از کار و کوشش و فعالیت دست بکشد... .
(***)
پرونده خدمت خران همیشه و در همه جا بر پرونده بدیهایشان برتری داشتهاست. خر همیشه بار خود و دیگری را به دوش گرفته و هرگز سربار کسی نشدهاست. همیشه سواری داده و سواری نگرفتهاست. پرونده خیانت و جنایت و خودفروشی و اغفال ناموس دیگران و تقلب و تجاوز در زندگی هیچ خری دیده نشده و در غصب اراضی و اموال و کلاهگذاری و کلاهبرداری و ریاکاری و دوروی شرکت نداشتهاست. در صورتی که اگر قرار باشد پرونده تبهکاری آدمیان را بر دوش خران بگذارند کمر آنها میشکند.
ای کاش بسیاری از آدمها از بیخ خر بودند و این همه با دعواها و ستمهایشان کلانتری و پاسگاه و دادگستری را شلوغ نمیکردند و هر یک سر در آخر خود میکرد و بار خویش بر دوش میکشید و در کار دیگری دخالت نمیکرد و حسدورزی نسبت به دیگران ناتوانش نمیکرد و به ضعف اعصاب دچارش نمینمود. قرار گرفتن در گردش زندگی، بدون درک معنای آن و بیتوجه به مقصدی که در پیش داریم، چه شرافتی بر زندگی مورچگان و خزندگان و پرندگان دارد؟... .
1) . ر.ك: شناسنامه خر نوشته حيدر انصاري نجفآبادي.
«بيمارستانا تميزا» دعای بر و بچههای قدیمی جبهه بود. بچههای که بارها و بارها در حین عملیات یا پاتک دشمن سخت مجروح شده بودند و با بدن آش و لاش، ساعتها و گاهی روزها روی زمین مانده بودند و به موقع یآمبولانس نرسیده بود. يابیمارستان درست و حسابی و تر و تمیز قسمتشان نشده بود. یاین بود که بعد از غذا وقتی قرار بود همه به نوبت دعا کنند، خصوصاً موقعی که فرماندهان در جمع حضور داشتند، به شوخی و جدی و با اشاره و کنایه میگفتند:
اللهم أرْزُقْناً ترکشاً ریزاً آمبولانساً تیزاً و بیمارستاناً تمیزاً.
یعني خلاصه ما را جا نگذارید و برگردید عقب، یا اگر آوردید عقب، نبرید به یک بیمارستان پیزوری زهوار در رفته.
عید غدیر که میشد، خیلیها تو جبهه عزا میگرفتند. لابد میپرسید: چرا؟ چند تا از بچهها با هم قرار میگذاشتند به کسی بگن سید. البته کار به همین جا ختم نمیشد. ایستاده بودیم بیرون چادر، یک دفعه میدیدیم چند نفر دارن دنبال یکی از برادرها میدوند. هی میگویند: وایسا سیدعلی کارت نداریم، و او مرتب قسم و آیه میخورد که من سید علی نیستم، ولم کنین. تا بالاخره میگیرفتندش و میافتادند به جونش و به بهانه بوسیدن آش و لاشش میکردند. بعد هم هر چی داشت از انگشتر و تسبیح و پول و مهر نماز، تا چفیه و حتی گاهی لباس، همه رو میگیرفتند و از تنش به بهانه متبرک بودنش درمیآوردند.
جالب این بود که به قدری میگفتند «سید» که خود شخص هم بعد که ولش میکردند، شک میکرد و میگفت: راستی راستی نکنه ما سید هستیم و خودمان خبرنداریم! گاهی هم کسی پا پیش میگذاشت و ضمانتش را میکرد که آمد چادر، عیدی بچهها یادش نرود؛ ولو به یک سکه 20 ریالی، و او بعداً سکه را میداد و غر میزد که:
عجب گیری کردیم ها. بابا به کی بگم من سید نیستم؟!
اولي: چرا آمريكا و اسرائيل را لعن ميكنيد؟
دومي: خدا هم خودش در قرآن آدماي بد را لعن ميكند و به آنها ناسزا ميگويد.
اولي: كجا؟!دومي: اونجا كه گفته تَبَّتْ يَدَآ أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ، قُتِلَ أَصْحَابُ الْأُخْدُود و يا فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ.(1)
قبلاً از مسئولان سپاه بوده و برادر شهید است. روزی آلبومش را آورد و یکی یکی عکسها را نشان میداد و میگفت: از این جمع همه شهید شدهاند.
گفتم: شما کدام هستید؟
گفت: من عکس را گرفتم.
چند تا عکس بعدی نیز همین را گفت.
گفتم: ببخشید تا عکس بعدی را نشون میدی یه سؤال بپرسم: شما تیربار دستتون بود یا دوربین، نکنه خودتون تیربارانشون میکردید.
امام خميني: شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادي وصلشان عندَ رَبِّهِم يُرزَقوناند.
هر موقع من رو ميديد، سرم را میبرد؛ فلان وزير ال است فلان وزير بل. فلان مسئول دروغ میگوید.كدام وزير دزد است. كي تقلب كرده، كی نكرده، كي اهل اختلاس است، كی فرزندش نااهل است و ... . اين ماجرا يك بار و دو بار هم نبود. راستي راستي ايشون نيت داشتن تا قيامت مشكلات را به من بگويد و از من جواب بخواهد؛ گويي من هم رئيس جمهورم، هم قوه قضايه و ... . ديگه كلافه شده بودم، بايد كاري میکردم.
روزي به اتفاق خانواده منزلش رفته بودم. هنوز ننشسته بوديم كه باز موتور سياستش روشن شد؛ تپ تپ تپ تر تر تر تر.
1) . توبه/81.
به شوخي گفتم: ببخشيد السُكّر المكعب في وسطِ كلامكم.
گفت: یعنی چی؟
گفتم: اصطلاح من درآوردي است؛ یعنی «يه حبه قند وسط كلامتون». بعد گفتم: يه كاغذ و يه خودكار و يه زيردستی میخوام.وقتي آورد گفتم: خب بفرماييد داشتيد ميگفتيد فرزند فلان آقا مشكل داره. اسم او را نوشتم. بعد از چند دقيقه، بحث را برد روي وزير بوق و گفت: اهل عمل نيست و شعارگراست، نه عملگرا. اسم اون و چندتا وزیر ديگر را نوشتم. او هم با تعجب به فهرستي كه مینوشتم نگاه كرد.
يه دفعه گفت: ببخشيد! اين فهرست را براي چي مینویسی؟
گفتم: به هرحال كابينه من است؛ بايد تجديد نظر كنم. برخي را هم بايد محاكمه كنم و برخیها را عزل كنم. از دست هركس ناراحتي بگو كه با خوب كسي طرف هستي. بابا من نه مسئولم، نه وزيرم، نه رئيس جمهور، نه حقوق بگير دولتم ... چرا دست از سر كچل ما برنميداري؟! از وقتی من طلبه شدم، هر موقع من رو میبینی بدون اینکه حال و احوالی کنی، شروع میکنی. حوزه هم مانند نظام دانشگاه است. چرا فکر میکنی ما در حوزه علميه همه کار میکنیم، به غیر از درس و بحث؟(1)
استاد فلسفی(رحمة الله) میگوید: دو سه روز بعد از ورود امام، در مدرسه علوی در حضور صدها نفر از علما و روحانیون تهران منبر رفتم. در بین سخنرانی که درباره اختناق رژیم گذشته صحبت میکردم، گفتم: یک کتابفروش چندین سال قبل به من میگفت: در زمان رضاشاه، اداره اطلاعات شهربانی هر کتابی که میخواست چاپ شود، باید نگاه میکرد و روی هر صفحه، مهر «روا» میزد تا چاپخانه آن را چاپ کند. او میگفت: من دیوان حافظ را که چندین بار چاپ شده بود، به شهربانی بردم تا مجوز چاپ بگیرم.
1) . زندگي ابعاد مختلف (اقتصادی، اجتماعي، تحصيلی، رفاهي، سياسی، معنوي و ...) دارد. اغلب ما رشد كاريكاتوري داريم. يا فقط به اقتصاد فكر ميکنیم يا فقط به فوتبال و اخبار ورزشي يا فقط به سياست يا فقط به عبادت يا فقط... . شخصيت سالم در همه ابعاد زندگياش متعادل عمل ميکند. افرادي كه يك بعدي حركت میکنند، مانند رانندگاني هستند كه فقط در جاده با يك فرمان حركت میکنند و در پيچ و خمها فرمان را تغيير نمیدهند؛ جان خود و سرنشينان را به خطر میاندازند.
مولا امام علي علیه السلام: مؤمن زيرك و با هوش است.
فرد مسئول گفت: یک ماه دیگر بیاید. هر چه اصرار کردم تا زودتر مجوز دهد، قبول نکرد.
بعد از یک ماه که رفتم، دیدم همه صفحات به جز یک صفحه، مهر خورده است. گفت: باید این یک بیت شعر را تغیر دهی!
رضا به داده بده و ز جبین گره بگشا
که بر من و تو در اختیار نگشادست
گفتم: این شعر حافظ است. چهطور آن را عوض کنم. بر فرض عوض کنم، به جای آن، چه قرار دهم؟
گفت: چون کلمه «رضا» اسم رضاشاه کبیر است، آن را بردار و کلمه دیگری جای آن قرار بده! مثلاً «حسن به داده بده»، «تقی به داده بده»، «نقی به داده بده»! با گفتن این مطلب، مجلس غرق در خنده شد. امام نیز چنان میخندید که دوشهایشان تکان میخورد. بعد از منبر، امام فرمود: «اعلام کنید که منبر آقای فلسفی فتح شدهاست.»
میگفت: کسی تا به حال به من توهین نکرده که ادبش نکرده باشم. زمان شاه رفتم روستای تبلیغ، جوان بودم و پرانرژی. از پاسگاه محل منو خواستند.
مسئول آنجا گفت: اینجا چه کار داری؟
گفتم: قرآن درس میدهم.
گفت: غلط کردی.
برایم سنگین بود. نگاهم به آرم شاه روی کتابی که تدریس میکردم، افتاد. کتاب را برداشتم و بلند داد زدم: خفه شو احمق! خودت غلط کردی. چرا به اعلیحضرت توهین میکنی؟ تو غلط کردی نه او. بی شعور.
او بلند شد و آمد جلو دهن مرا گرفت. برخی از کادریها و سربازان به اتاق ریختند و گفتند: چی شده؟ گفتم: به اعلیحضرت ...
هنوز حرفم تمام نشده بود که او آنها را از اتاق بیرون کرد و گفت: تا روزی که اینجا هستی، مشکل درست نکن. برو قرآن تدریس کن، برو.
مراسم دفن غمها
امام صادق علیه السلام فرمودند:
پدرم، هر گاه دچار غم و اندوهى مىشد،
زنان و كودكان را گرد مىآورد و دعا مىكرد
و آنها آمين مىگفتند .
امام صادق علیه السلام:كانَ أبى إذا حَزَنَهُ أمْرٌ جَمَعَ النِّساءَ وَ الصِّبْيانَ ثُمَّ دَعا وَ أمَّنُوا.
(الكافى، ج2، ص487، روايت 3)
امام علی(علیه السلام): كسى كه شوخى او
بسيار باشد، نادان شمرده شود.(1)
دايره شوخي و طنزهاي طلبهپسند خيلي خيلي وسيع است. هر شوخي و طنزي كه شرع و اخلاق پسند باشد، حتما طلبهپسند هم است. در اين بخش برخي از آنهايي را ميآوريم كه بيشتر با محتواي اين كتاب تناسب دارد.
مردی مرده بود و او را غسل داده و کفن کرده بودند و روی تخت غسالخانه گذاشته بودند تا تابوت بیاورند و تشیعش کنند. زنش را دیدند که بادبزنی به دست گرفته و کفن او را که از آب غسل مرطوب شده بود، باد میزند! گفتند: عجب زن با مهر و محبتی که حتی بعد از مرگ شوهرش به فکر آسایش اوست. نزدیک رفتند و گفتند: ای زن، مرده را خیسی و خشکی و سردی و گرمی تفاوت نمیکند. خودت را به رنج مینداز. زن گفت: آخر شوهرم وصیت کرده که تا کفنش خشک نشده شوهر نکنم.
وقتی از مدرسه اومد گفت: باید درباره عمه عطار تحقیق اينترنتي کنم. همه تعجب کردند و گفت این دیگه چه تحقیقی است. عصبانی شدم و با توپ پر رفتم مدرسه تا با معلمش صحبت کنم. معلم خندهکنان گفت: عمه اطهار نبوده ائمه اطهار(علیهم السلام) بوده.
پدرِ يكي از تجاری که خون مردم را در شیشه میکرد و رباخور بود، گرفتار سانحه سوختگی شد. تاجر چند روزی سر کار حاضر نشد. همکارانش در اطلاعیه به مردم اعلام کردند: به علت پدرسوختگی تا اطلاع ثانوی کسب تعطیل است.
1) . سید هاشم رسولى محلاتى، ترجمه غررالحکم و دررالکلم، ج2، ص584.
آژانس امنيت ملي آمريكا در كتاب بحارالظلمات، ج123456789، ص10، اعلام كرده: کسی که همسایهاش اینترنت نداشته باشد و نتواند از امكانات وايبر، لاين، واتسآپ و يا تانگو... استفاده كند، درحالی که خودش شبانه روز آنلاین است، از ما نیست و هرگز لايك يا صلواتهای که برایش زده میشود به او نخواهد رسید و به همسایهاش میرسد.(1)
آب شنگولی
اين شعر مربوط به زمان طاغوت است كه مسئولان نسبت به مذهب بيقيد بودند.
گفت روزى واعظى بر منبرى
داشت شخص بينوايى يك خرى
روزى از بهر خر خود مىشتافت
تا كه جو يابد وليكن جو نيافت
چون شد از جو يافتن وى نااميد
جاى جو از بهرش آب جو خريد
بُرد نزد آن خر بى عقل و هوش
آبجو بگذاشت و گفت اى خر بنوش
ديد خر از خوردن استنكاف كرد
گوشها را تيز و دم را صاف كرد
باز گفتش نوش كن ماء الشّعير
ميخورد آن را وكيل و هم وزير
گر خورى جو عاقبت جفتك زنى
ور بنوشى آبجو مستى كنى
پس بيا با اين سران همساز باش
همسر و همفعل و همآواز باش
در طويله بعد از اين مستى نما
چون وزيرى در ميان سينما
و آن صداى عر عر خود سر بده
چون وكيلى كو نمايد عربده
گفت من هرگز نخواهم خورد اين
اين بُوَد مبغوض رب العالمين
ما خران هر قدر در صورت خريم
ليك از آدمنماها برتريم
اين سران كين آبجو را ميخورند
در حقيقت از خران هم خرترند
اين سران اندر حقيقت بىسرند
يا كه سر دارند ليكن سرخرند
1) . سايت اسك دين، شوخ طبعيها و حكايات طلبگي.
اولي: مردها كي حائض میشوند؟
دومي: هيچ وقت.
اولي: پس معلوم شد هنوز یطلبکار زنگ در خونتون رو نزده یا تماس بهت نگیرفته.
دستش شکست. در درمانگاه هم دست از شوخی برنمیداشت.
به دکتر گفت: آقای دکتر! گچ رو باز کنم، میتونم خطاطی کنم؟
آقای دکتر گفت: بله نگران نباش.
گفت: نگران نیستم، خوشحالم هستم؛ آخه قبل از شکستگی خطم اصلا خوب نبود.
میگفت: من خیلی گشتم، ولی ذکری به نام سوج در مفاتیح ندیدم. روی برخی ماشینها نوشته «یاسوج»!!
قاضی: هر كسی را که حرف میزنه از دادگاه بیرون میكنم.
دزد: آقای قاضی ما حرف زدیم ما را بیرون كن.
تو شهر حيف نون اینا، به مناسبت عید سعید فطر همه کسانی که اسمشون سعید باشه، جایزه میگیرن.
ذکر «لاحول ولا قوه الا بالله» را هفتاد بار در روز بگویید، غم زداست.
روانشناسان میگویند براي اجرايي شدن تصميمات، اهدافتان را به اهداف کوچکتر تقسیم کنید. آنها را با واقعبيني و متناسب با توانای، استعداد و امکانات خود انتخاب کنید. آهسته و پيوسته و مطابق با الگوهاي سالم حركت كنيد و جلو روید. هرگز گامهاي خیلی بلند برندارید؛ چون ممکن است شلوار كردي نداشته باشيد و خشتکتان پاره شود.
ازدواج منظم: مرد هر شش ماه یک بار زن بگیرد.
ازدواج مکرر: مرد آنقدر زن بگیرد تا جانش در برود.
ازدواج متعدد: ازدواج دوم مرد عادل با وجود همسر اول.
ازدواج مجدد: ازدواج دوم با فوت يا جدايي از همسر اول.
ازدواج مسلّم: ازدواج اول که حق مسلم هر مرد عاقلی است.
ازدواج مربع: مرد عادل، هر چهار زنی را که شرع به او اجازه میدهد بگیرد.
ازدواج مثلث: ازدواج مرد تقوی پیشه؛ به سه زن قناعت كند و به فكر چهارمين نباشد.
ازدواج مُتمم: مرد ببیند چه صفات زنانهای را دوستداشته که زن اولش ندارد، بعد زنی بگیرد که آن صفتها را داشته باشد.
ازدواج مُلَوّن: مرد چهار زن از نژاد يا رنگ مختلف بگیرد؛ مانند سفیدپوست، سرخپوست، سیاهپوست و زردپوست.
ازدواح مُفرّح: مردی که از یکنواختی زندگی با همسر اولش خسته شدهاست، برای تفریح زن دیگری بگیرد.
ازدواج مُبَعّد: ازدواج جواني كه خانواده براي خلاص شدن از دستش شرايط ازدواجش را فراهم كنند و او را از خود دور كنند.
ازدواج موجّه: مرد عادلی که همسرش بیماری شديدي دارد و قادر به تمكين نيست، ميتواند در این هنگام با رعايت «عدالت» برای ازدواج بعدی، اقدام کند.
ازدواج مُشبّک: مرد یک شبکه هرمی ازدواج راه بیندازد. به این معنی که هر زنی گرفت، آن زن، چهار زن دیگر را هم به او معرفی کند و او همه آنها را بگیرد.
عزيز جان! آقاي محترم! با شما هستم. بيدار شو. پاشو جانم از خواب! اين تقسيمات فقط يك طنز است تا كمي دلت خوش باشد. تو چه خلسة عميقي رفتي ها!! برخي اين ازدواجها مانند مشبك، مكرر و منظم و... مخصوص داعشيها است.
با تمام شدن ماه رمضان: مؤمنان روزهدار! دقت كنيد درهاي ويژه رحمت الهي در حال بسته شدن است؛ لاي در نمانيد!
اى كه ندارى ز جهان جز گله
نيست تو را يك سر مو حوصله
روى تو هر جا نگرم، درهم است
قلب تو پيوسته قرين غم است
بس كه تو را هست غم بىشمار
گشتهاى افسرده و زار و نزار
خواهى اگر قلب تو روشن شود
پيش تو عالم همه گلشن شود
در گذر از غصه و از اشك و آه
خنده بكن از ته دل با صفا
خنده به روى تو دهد آب و رنگ
ميشوي اندر بر مردم قشنگ
خنده به هر لب كه عيان ميشود
گر كه بود پير، جوان ميشود
بين دو لب خنده چو گردد عيان
غصه و غم را ببرد از ميان
فايده خنده بود بىشمار
چون من آزاده در اين روزگار
ترك غم رفته و آينده كن
خنده كن و خنده كن و خنده كن
خیلیها با اختلاس، تقلب، دزدي، تبليغات دروغ، احتکار و پارتیبازی برا خودشون یه خری شدن؛ ما همون آقای که بودیم هستیم.
مردی داشت در خیابان ميرفت که ناگهان صدای از پشت سر گفت: اگر یک قدم دیگه جلو بروی، کشته میشوی. مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پایش. مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دور و برش را نگاه کرد، اما کسی را ندید. به هر حال نجات پیدا کرده بود. و به راهش ادامه داد. به محض این که میخواست از خیابان رد شود، باز همان صدا گفت: بایست! مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعتی عجیب از کنارش رد شد. باز هم نجات پیدا کرده بود. مرد پرسید: تو کی هستی؟ و صدا جواب داد: من فرشتهي مهربون تو هستم. مرد فکری کرد و بعد گفت: اون موقعی که من داشتم ازدواج میکردم، کدام گوری بودی؟
خدایا! بهتر نبود پرخوری برای سلامتی مفید باشه و ورزش مضرّ؟!
خدایا! این همه روزه بگیریم، گشنگی بکشیم، آخرشم پول فطريه بدیم تا قبول بشه؟! آخه این چه مهمونی بود؟! عید فطر مبارک!
الان برای مرده کاریهای انجام میدهند که به دردش نمیخورد. وارث که به فکر نیست، خود فرد باید دقت کند. تاجر منافقی داشت از دنيا ميرفت، با آه و ناله با صداي ضعيف به فرزندش وصیت کرد: بعد از مرگم صد ميليون «خرجم» کنید و از دنيا رفت. فرزندش كه حسابي شوكه شده بود گفت: بايد سنگ تمام بگذاريم و بريز و بپاش كنیم ولي چه طوري صد میلیون خر، جمع کنیم!
جاهله با خدا قهر میکنه، اول دفترش مینویسه به نام بعضیها.
قرآن مقرآن میفرماید: «زنان پاک برای مردان پاک و زنان ناپاک برای مردان ناپاک هستند..»(1)گوش به حرف قرآن که عمل نکنیم،داده نشود مشکل پیش میآید:
بازرگاني زني خوشصورت، ولی بد سیرتی داشت به نام زهره. روزی عزم سفر كرد. برای همسرش لباسی سفيد خرید و کاسهي رنگ نیلی به خادم داد و گفت: هرگاه از زنم حركتي ناشايست سر زد و با بیگانهای جمع شدند، يك نقطه بر لباس او بگذار، تا وقتی برگشتم، من از وضع او آگاه شوم. پس از مدتي خواجه به خادم نامه نوشت كه:
چيزي نكند زهره كه ننگي باشد
بر جامه او ز نيل رنگي باشد؟
خادم در جواب نوشت:
گر آمدن خواجه درنگي باشد
چون بازآيد، زهره، پلنگي باشد
1) . نور/ 26: الْخَبِيثَاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَالْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثَاتِ وَالطَّيِّبَاتُ لِلطَّيِّبِينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبَاتِ أُوْلَئِكَ مُبَرَّؤُونَ مِمَّا يَقُولُونَ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ؛ زنان پليد (از نظر فساد اعتقاد و اخلاق و عمل) براى مردان پليد، و مردان پليد براى زنان پليدند (به اقتضاى جاذبه ذاتى نارى همديگر را مىيابند) و زنان پاك (از فساد اعتقاد و اخلاق و عمل) براى مردان پاك، و مردان پاك براى زنان پاكند (طبق جاذبه فطرى نورى يكديگر را مىيابند)
به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست
عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
جناب لامصب میره خونه بخره میپرسه: ببخشید قبله هم داره؟
مورد داشتیم طرف اینقدر سحری رو نزدیک به اذان خورده،که فرشتهها از خداوند تقاضاي ویدیو چک کردند.
يك مورد ديگر هم داشتیم موقع خواندن رکعت 3 و 4 به شک افتاده از فرشتگان تقاضای ویدئو چک کرده.
مردي به آژانسی تماس گرفت و گفت: یه تاکسی برای ما بفرست!
مسئول آژانس گفت: به نام؟
قابل توجه برخي حاجيها: حاجی چیست؟ انسانی که هفت بار خدا را دور زده است. نيز به كسي كه از خدا برگشته، حاجي گويند.
حیفنون میره مسابقات قرآن، سوره بنیاسرائیل بهش میافته، انصراف میده!
مرد گفت: خدا.
برخي روي زيارتنامهها مطالب خرافي مينويسند و به ديگران هم ديكته ميكنند كه بنويس، وگرنه ال ميشه و بل ميشه. الان جماعت خرافهپرستان كه به روز شدهاند و از پيامك، وايبر، واتسآپ و ايميل هم استفاده ميكنند. نوشته بود: به حرمت گوسفندی که جان حضرت اسماعیل(علیه السلام) را نجات داد، هفت مرتبه بگو بع بع و برای هفت گوسفند دیگر ارسال کن! حتماً بگو حاجت میگیری! نخند بع بع کن! یکي کوتاهی کرد، بعد از هفت روز عرعر میکرد! توصيه ميكنم كتاب طنز كلثوم ننه را كه ضد خرافهپرستي است بخوانيد.
هر لگدي كه ميخوريم يك گام ما را به موفقيت پيش ميبرد(خاطرات يك شاگر موفق).
روز معلم را به شما که شیطان را هم درس میدهید، تبریک میگویم.
آب، برق، تلفن، گاز، همه هدفمند شدهاند واي بر من و تو که هنوز بیهدفیم!
ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند
تا تو ناني به کف آري و به غفلت نخوري
همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبري
بعد از مرگم مرا غسل ندید، آرایشم خراب میشه.
با فرارسيدن ماه مبارك، جاهله گفت: خدایا! راضی نیستم توی این گرونی و وضع وانفسا اين ماه رمضوني مهمونت باشم. اگه اجازه بدی یه وقت دیگه مزاحم میشم.
امروز جمعه است، گفتیم یادی از اموات کنیم ... چهطوری جنازه ؟!!
پزشك: چي شد برق گرفتت؟
حيف نون: داشتيم كار ميكرديم، اوسا گفت: مراقب باش سيما لخته!
من هم گفتم: ياالله ياالله و بعد سيمو گرفتم، اونم بهم لگد زد.
به علت كاهش ارزش پولی، کمیته امداد در بیانیهای اعلام کرد: مؤمنین توجه داشته باشند كه از این پس، صدقه زیر دههزار تومان هیچ بلای را دفع نمیکند.
هوای گرم تابستان بود و باید روزه میگرفتیم. یکی از دوستان پیامک داده بود: خدا! ما راضی نیستیم تو این هوای گرم و تورم سنگین مهمانی بدهیدها.
ميگفت خيلي مراقب باشيد. حكايت شيطان مكار مانند اين خياط است: گویند خیاط ماهری بود که با زیرکی دزدی میکرد و از پارچههای قیمتی کش میرفت. فردی که ادعای زرنگی کرد گفت من مچ او را میگیرم گفتند کار تو نیست. بالاخره با غرور رفت. پارچه را به خیاط داد. پارچه بد جوری چشم خیاط را گرفت. هنگام اندازه گیری شروع کرد از این در و آن در سخن گفت و شوخی کرد و سخنان شيرین گفت. مشتری مغرور سرش گرم سخنان خیاط شد و میخندید. وقتی که از خنده چشمانش پر اشک میشد و چشمانش کمی بسته میشد خیاط کار خودش را میکرد. چون پارچه گرانقیمت و زیبا بود خیاط چندبار این کار را کرد. مشتری غافل هم که غرق در سخنان او شده بود درخواست سخنان نغز و شیرین بیشتری کرد.
خیاط گفت: تا طلوع صبح هم از این سخنان خندهدار و جذاب دارم بگویم، ولی میترسم پیراهنت كوتاه و تنگ شود.
خدا معجزه کرد و آدمو آفرید. تو هم بیا یه معجزه کن و آدم بمون.
سالهاست در این فکرم چرا سرعت گذر اینترنت از گذر زمان بیشتر است!
شاگردى از معلمش پرسيد: آقا! سعدى شيرازى در چه سالى فوت كرد؟
معلم گفت: مرگ سعدى در سالهاى 690 تا 694 هجرى قمرى اتفاق افتاده است.شاگرد گفت: معلوم مىشود آن بيچاره چهار سال تمام جان مىكندهاست.
استادي ميگفت: خدا پدر اوني را بيامرزه كه اعرابگذاري را ابداع كرد؛ شوماخِر را ميخونه شوما خَر.
امتحان وسیله است، نمره دست استاده.
معلونی چهارپايه گذاشت و با شتري وطي كرد كارش كه تمام شد احساس گناه كرد و گفت: لعنت خدا بر شيطان!
شيطان جلوي او ظاهر شد و گفت: لعنت برخودت مردتيكه عوضي! فكر اين غلطي كه كردي به مخيله منم خطور نميكرد.
برخی خیلی حرفهای هستند، البته در دروغ گفتن. من و شما بخواهیم دروغ بگویم، مِنّ و مِنّ میکنیم، ولی آنها مثل آب خوردن، دوغ ميخورند، ببخشيد دروغ میگویند.
چوپان دروغگو رفت آن دنیا، از او پرسیدند: شما؟
گفت: ای بابا منو همه میشناسن. چهطور شما نمیشناسین؟! من دهقان فداکارم.
اخبار ترافیک بود، میگفت: مسیر مولوی به امام حسین(علیه السلام) امروز پر ترافیک است.
غافله گفت: خب باشه بابا، برای یه چیز ساده که نباید قسم خورد.
بسمِ ربِّ الشهداءِ و الصدیقین. دشمنان نظام به ترور دانشمندان بزرگ كشور روي آوردهاند. بنابراين، شاید این آخرین پیام من به شما باشد، حلالم كنید.
نصیحت خسيسي به پسرش: هیچ وقت زن نگیر! به پسرت هم بگو زن نگیره!
يارو از بس جنایت و دزدی و غارت و مردمآزاری و ...کرده بود، فکر میکرد شیطان شده و شاید هم درجهای از شیطان بالاتر. یک روز تصمیم گرفت شیطان را پیدا کند و از او بپرسد او چه کرده است که مردم لعنش میکنند. رفت سر کوچه داد زد: آی شیطان! کجای؟! ماند و ماند و ماند تا پیرمردی آمد و گفت: من شیطانم.
يارو گفت: چه کردهای که مردم تو را لعن میفرستند؟
شیطان گفت: هیچی! همین جوری به من پیله کردهاند.
يارو گفت: من خیلی کارهای بد کردهام که بعید میدانم تو به اندازه من بد کرده باشی، ولی بیا یک مسابقه یک ماهه بدهیم تا ببینیم کی بیشتر کار بد میکند.
سر اون کوچه با هم خداحافظی کردند و رفتند. یارو رفت شروع به جنایت و غارت و مال مردم خوردن کرد.این قبیله را به جان آن قبیله میانداخت، این گروه را به جان آن گروه. خلاصه، توانست میلیاردها تومان مال مردم را تلف کند و میلیونها نفر را بیخانمان سازد و میلیاردها گناه دیگر.
بعد از یک ماه آمد سر همان کوچه منتظر شیطان. شیطان هم آمد. یارو طوماری از گناهان خود را نشان شیطان داد.
شیطان که دید گفت: دمت گرم! تو این یک ماه خیلی کارا کردی، درود بر تو!
يارو به شیطان گفت: حالا تو بگو چه کارا کردی؟
شیطان گفت: کار خاصی نکردم مثل همیشه. همون روزی که از پیش هم رفتیم، تو همین کوچه دو تا نامحرم یاز کنار هم رد شدند. من باعث شدم پسره وسوسه بشه از دختره خوشش بیاد. پنج روز اول، پسره بدجور تو کف دختره بود. پنج روز دوم کاری کردم پسره بتونه با دختره صحبت کنه که دختره جواب نمیداد. پنج روز سوم وسوسش کردم یه نامه عاشقانه توپ براش بنویسه که دختره از نامه خوشش اومد و قبولش كرد. پنج روز چهارم دوطرف رو وسوسه کردم با هم برن سینما که پسره بره چیپس و پفک بگیره و در کنار پفک با دست دختره هم بازیکنه. پنج روز پنجم پسره رو وادار کردم که به دختره بگه با هم برن بیرون یا یه جای خلوت و دنج که دختره راضی نشد. مجبور شدم پنج روز آخر رو مخ دختره کار
کنم و وسوسش کنم با پسره بره بیرون خونه خالی و... .
يارو به شیطان گفت: خاک تو سرت! ببین من چه کارای کردم تو این یک ماه. اونوقت تو این یک ماه همش اسیر این دختر و پسر بودی که این جریان رو با هم بسازند.
شیطان گفت: من کارم اینه. اگه بتونم از یه دختر و پسر، یه تخم حرومی مثل تو بسازم، اون تخم حروم خودش دیگه بقیه کارا رو میکنه.(1)
اگه آدم به معجزه معتقد نبود، روزی ده بار به یخچال سرك نمیكشيد تا چیزی رو که میخواد
پیدا کنه! بدون ورزش و كم خوري هم تصميم به كاهش وزن نميگرفت.
شاید داروین هم شجرهنامه خانوادگی داشته که ما خبر نداریم. به هرحال نباید زود مقابل یک نظر علمی، ببخشيد يك فرضيه علمي، جبهه گرفت. ممکن است فردی از دید خودش درست بگوید، فرد دیگري هم از نظر خودش صحیح. به قول طلبهها تا جايي كه بشه بايد نظرها رو با هم جمع كرد؛ الجمعُ مَهما أمْکن أولی مِن التَّرکِ.
روزی دختر کوچولوی از مادرش پرسید: مامان؟ نژاد ما انسانها به كجا برميگرده؟
مادر جواب داد: عزيزكم! خداوند رحمان، آدم و حوا را خلق کرد. اونا بچهدار شدن و این جوری نژاد انسانها بهوجود اومد.
دو روز بعد دخترک همین سؤال رو از پدرش پرسید.
پدرش پاسخ داد: ميلونهای سال پیش میمونا تکامل یافتن و نژاد انسانا پدید اومد.
دختر کوچولو که گیج شده بود، نزد مادرش رفت و گفت: مامان! تو گفتی خدا انسانها رو آفرید، ولی بابا میگه انسانها تکامل یافته میمونها هستن ... من که نمیفهمم!
مادرش گفت: عزیز دلم! خیلی ساده است. من بهت درباره خانواده خودم گفتم وباباتم درباره خانواده خودش!
1) . نرمافزار روابط دختر و پسر، دکتر انوشه، نهاد رهبري در دانشگاهها.
برخي از اديان مسائل انحرافي دارند؛ مثلاً مشروب را كه علم پزشكي امروز هم به ضررهايش اعتراف ميكند، معجزه ميدانند. بسیاری از رسانههای مسیحی با فیلم و ابزار قرار دادن زن نیمه عریان، رقص، خوش و بش با نامحرم و شراب دینشان را تبلیغ میکنند. اگر اسلام میخواست از این راههای انحرافی مثل سکس و مشروب و تجویز اختلاط محرم نامحرم دین را تجویز کند، الان کره زمین مسلمان بودند.
کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست.
مردک روزنامهای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید: پدر روحانی! روماتیسم از چی ایجاد میشود؟
کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت: روماتیسم حاصل مستی و میگساری و بیبند و باری است.
مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد.
بعد کشیش از او پرسید: تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟
مردک گفت: من روماتیسم ندارم. اینجا نوشته پاپ اعظم روماتیسم بدی دارد.
از علائمی آخرالزمان اینه که با وجود شبکههای متنوع مجازی هوس میکنه درس بخونه.
هر شوخي و طنزي كه اخلاق و شرع پسند باشد، طلبهپسند هم است.
سوهان قم ساخت چين رسيد. حاج چينگ چونگ و پسران!
جاهله رفت مسجد، وقتی برگشت دید كفشهايش نیست. گفت: یعنی من رفتم! پس كي برگشتم؟!
اگر ميخواهد همسر دوم هم اختيار كنيد، بدانيد كه زنِ اول شما مانع خواهد شدنمي . پيشنهاد ميكنم اول، همسر دوم را بگيريد و بعد همسر اول را.
كودك زيركي شاگرد خیاطی بود. روزی استادش كاسه عسل به دكان برد، خواست كه به كاری رود. كودك را گفت: درین كاسه زهر است، نخوردی كه هلاك شوی. گفت: من با آن چه كار دارم؟ چون استاد برفت، كودك وصله جامه به صراف داد و تكه نانی گرفت و با آن تمام عسل بخورد. استاد بازآمد، وصله طلبید، او گفت: مرا مزن تا راست بگویم. حالی كه غافل شدم، دزد وصله بربود. من ترسیدم كه بیای و مرا بزنی. گفتم زهر بخورم تا تو بیای من مرده باشم. آن زهر كه در كاسه بود، تمام بخوردم و هنوز زندهام، باقی تو دانی.
وصیتنامه جاهله: من همه نمازامو خوندم، فقط بیست سال واسم وضو بگیرید.
کمیته امداد برای چندمین بار از «آقای خوشخیال» خواست که بعد از انداختن سکه به صندوق صدقات، بچههای خود را سوار صندوق نکند!
زرنگباشي ميره مجلس ختم، بعد ميخواسته همراه آنها بِره رستوران. شخصي ازش ميپرسه: شما؟ ميگه: من از ساير بستگانم!
میگفت: زنگ منزل دایام آهنگ «یا ابالفضل و یا ابالفضل» است. گفتم: چه جالب! یعنی این قدر به آقا ارادت دارد؟. خندید و گفت: البته ارادت دارد، ولی تورم سنگين و او هم عیالوار است. شش تا داماد دارد و این زنگ را برای آنها نصب کرده که تا زنگ به صدا درآید بگوید: «(یاابالفضل! لشكر مغولها آمدند.»)
يه نفر خيلي هيپي بوده، وقتي اجنه او را ميديدن از وحشت ميگفتن: بسمالله... .
هر کس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
هر کس که نداند و نخواهد که بداند
حیف است چنین جانوری زنده بماند!
درویشی به در خانهای رسید. پاره نانی بخواست. دختركی در خانه بود. گفت: نیست. گفت: مادرت كجاست؟ گفت برای تسلیت خویشاوندان رفته است. گفت: چنین كه من حال خانه شما را میبینم، خویشاوندان دیگر میباید كه برای تسلیت شما آیند.
كسی را پدر در چاه افتاد و بمرد. او با جمعی شراب میخورد. یكی آنجا رفت، گفت: پدرت در چاه افتاده است. او را دل نمیداد كه ترك مجلس كند. گفت: باكی نیست مردان هرجا افتند. گفت: مرده است. گفت: والله شیر نر هم بمیرد. گفتند: بیا تا بركشیم او را. گفت: ناكشیده پنجاه من باشد. گفتند: بیا تا برخاكش كنیم. گفت: احتیاج به من نیست. اگر زر و طلاست من بر شما اعتماد كلی دارم. بروید و در خاكش كنید.
شخصي ادعا داشت كه قاري قرآن است. روزي مردم از او خواستند، قرآن بخواند. به ناچار قبول كرد. خواست سوره مبارکه «ق» را بخواند كه از قضا شخصي، شروع كرد به سرفه كردن. قاري به خیال آنکه غلط گفته، گفت: «قوف!» آن شخص باز سرفه کرد، گفت: «قیف!» باز سرفه کرد، گفت: سرفه و مرگ! یا قاف است یا قوف یا قیف!
کارمند تازه وارد به مدیر: جناب! من هرچی پنیر، نون، گردو، حلوا و…در یخچال اداره میذارم سریع خورده میشه و برای صبحونه فردای خودم چیزی باقی نمیمونه!مدیر: آقای محترم لطفا فامیلتون رو روش بنویسید.
کارمند: روی همهشونم نوشتم؛ فامیلم صلواتیه.
بزرگی در معاملهای كه با دیگری داشت، برای مبلغی كم، چانهزنی از حد درگذرانید. او را منع كردند كه این مقدار ناچیز بدین چانهزنی نمیارزد. گفت: چرا من مقداری از مال خود ترك كنم كه مرا یك روز و یك هفته و یك ماه و یك سال و همه عمر بس باشد؟ گفتند: چگونه؟ گفت: اگر به نمك دهم، یك روز بس باشد، اگر به حمام روم، یك هفته، اگر به حجامت دهم، یك ماه، اگر به جاروب دهم، یك سال، اگر به میخی دهم و در دیوار زنم، همه عمر بس باشد. پس نعمتی كه چندین مصلحت من بدان منوط باشد، چرا بگذارم با كوتاهی از دست من برود؟!
در كتاب اصول زندگی خواجه بیحالالدین ميخوانيم: هيچ وقت، کار امروز را به فردا نینداز. فردا يه عالمه کار داری. نترس و بندازش سه هفته بعد که خواب، خوراك و خيالت هم مدتي راحت راحت بشه!(1)
از بخیلی پرسیدند، براي اين آيه خاطرهاي هم داري؟ إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً؛ با هر سختي گشايش است. گفت: اینکه مهمانی ناگهان سر سفره برسد، اما روزه باشد.
آیا میدانستید انسانها به جز کودکِ درون، یک سگ درون هم دارند که گاهی زمام امور را به دست میگیرد، به همين خاطر گاهي ميگيم اون روي سگمو بالا نيار.
عيد غدير يكي از دوستان اين پيامك را برايم فرستاده بود:
رفتم به بهشت و نامهام امضا شد پاداش محبت علی پیدا شد
از لطف خداوند همان بَدو ورود بین دو سه تا حوری سرم دعوا شد
1) . امام صادق(علیه السلام): إِيَّاكَ وَ الضَّجَرَ وَ الْكَسَلَ فَإِنَّهُمَا يَمْنَعَانِكَ حَظَّ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَة؛ بپرهیز از افسردگی و کسالت؛ همانا آن دو تو را از به دست آوردن حظّ و بهره دنیا و آخرت باز میدارند(بحارالأنوار، ج66، ص395).
مولا امام باقر علیه السلام: اگر قهقهه زدی بگو: اللهمّ لاتَمْقُتْنِى؛ خدايا! از من به خشم نیا.
مردي چهار زن داشت و با يك چشم به آنها نگاه ميكرد. علت را پرسيدند، گفتم گفت: ميخواهم اسراف نشود و عدالت هم برقرار شودگردد.
شخصی در مراسم تدفین سومین همسر یکی از همكارانش حضور یافت. وقتی به خانه بازگشت، سخت متأثر و اندوهناک بود. زنش علت تأثر او را پرسید؟ مرد گفت: چرا متأثر نارحت نباشم؟، زیرا رفیقم تاکنون سه بار مرا در چنین مراسمي دعوت کرده است،، ولي من هنوز حتي یکبار هم او را دعوتی نكردهامی .
استاد: آهاي شما! چرا همیشه میخندی؟ خوبه آدم بشّاش باشه، ولی نه اینکه دائم نیشش شل باشه.
شاگرد: استاد! من که نمیخندم.
استاد با تعجب به شاگرد نگاه کرد و گفت: نمیخندی؟
شاگرد گفت: بله، نمیخندم.
استاد گفت: همین الان بگو ببینم چه کار میکنی؟
شاگرد کمی خندهاش را کنترل کرد و گفت: ببینید آقا! من لب بالایام کوتاه است؛ به همین دلیل همه فکر میکنند میخندم.
و ای دخترانی که ملاک انتخابتان خودرو طرف است، آگاه باشيد كه همانا پس از مدتی، همچون روغن موتور همان خودرو تعویض میشوید!
و شما ای دختران منشي که ملاک انتخابتان زيبايي شما بوده، بدانيد و آگاه باشيد كه همانا پس از مدتی مصداق «نو كه اومد به بازار، كهنه ميشه دل آزار» خواهيد شد!
لگد حرکتی تقریباً رزمی است که آقای قُنبیت معمولاً نشسته و ناگهانی برای اهلی کردن فرزندانش استفاده میکند.
خانمي به شوهرش گفت ديشب خواب ديدم انگشتر بسيار گرانقيمتي به من هديه دادي. مرد گفت تا روز تولدت صبر كن. روز تولدش، مرد هديهاي به او داد. زن با ذوق و شوق كادو ي خود را باز كرد. در آن كتاب تعبير خواب ابنسيرين بود. ابنسيرين كيه؟! همون شاگرد خياطي كه خدا به او علم تعبير خواب را داد چون خانمي برايش دام پهن كرد، ولي او براي فرار از زنا ....بقيهاش را از كتاب داستان راستان جلد دوم اثر شهيد مطهري بخونيد. نمونه همين اتفاق براي شيخرجبعلي خياط افتادهبود.
بعد از روز زن ميگفت: با توجه به گذشتن خر خانمها از پل روز زن و مادر، گرفتن كادوها و تمام شدن پولها، روز مرد «يوم الشك» اعلام شد.
هرکی رفیقش خوشتيپ میره بهشت. کوفتتون بشه که به خاطر من میرین بهشت!
روزی درويشي از کودکی خردسال پرسید: فرزندم! مسجد این محل کجاست؟
کودک گفت: آخر همین کوچه، به طرف چپ بپیچید، آنجا گنبد مسجد را خواهی دید.
درويش گفت: آفرین فرزند! من هم اکنون در آنجا سخنرانی دارم، تو میخواهی به سخنانم گوش دهی؟
کودک پرسید: درباره چه چیزی صحبت میکنی؟!
درويش گفت: میخواهم راه بهشت را به مردم نشان دهم.
کودک خندید و گفت: راه مسجد رو بلد نیستی میخواهی راه بهشتو نشان بِدی!(1)
حاج آقاي چيني، منظم، با امامت سه وعده صبح، ظهر، شب و مقاوم در برابر فحش و ناسزا رسيد.
1) . از نهضتالله عظيمي(صفحهآراي اين كتاب).
آقاي لامصب میره حج، میخواسته داخل حجرالسود رو ببوسه، سرش گیر میکنه، داد میزنه: خدایا! غلط کردم، دیگه گناه نمیکنم، بهش بگو منو نخوره.
هنگام مسافرت، همسر مُنوِّرالفكر، او را از زير كتاب زيستشناسي رد ميكند!
اگه یه روز صبح خیلی خوشحال از خواب بلند شدی و دیدی ديگه نه غمی، نه بدهی، نه دردی داری، بدون دیشب تو خواب مردی. روحت شاد و یادت گرامی!
پيامبر اعظم صلی الله علیه واله:
کسی که با زنی نامحرم شوخی کند، خداوند به ازای هر کلمه در دنیا او را هزار سال حبس
میکند.
مردی با خانم یکی از خانمهاي همكارش همكارش، دوستي نامشروع داشت.. به بهانهي مأموريت کاری با او به سير و سفر رفت.ند از آنجا به همسرش چنينی نوشت:
سلام عزیزم!
این ماه حقوقمو نمیتونم برایت بفرستم؛ بهجایش 100 صد بوسه فرستادم.
(با عشق فراوان تو)
زن که از همسرش که از موضوع روابط پنهانی او مطمئن بود، بعد از چند روز اینجوریطور جواب داد:
عزیزم! به خاطر بوسهايي كه فرستادی تشکر را میکنم. 2 معلم مدرسه بچهها با 7 بوس به توافق رسیدیم
3 صاحب خانه هر روز میآید و 23 بوس از من میگیرد
4 البته، با سوپر مارکتی فقط با بوس به توافق نرسیدیم بنابراین من آیتمهای دیگری به او دادم
5 سایر موارد 40 بوس
نگرانم نباش براي خريد مايحتاج زندگي با فروشندگان مختلف توافق كرديم. هنوز 35 بوس برایم باقی مونده که امیدوارم بتونم تا آخر این ماه با اون آن سر کنم.
هر که باشد نظرش در پی ناموس کسان
پی ناموس وی افتد نظر بوالهوسان
عاقبت دست در آغوش نگارش ببرند هر که یک بوسه ستاند زلب یار کسان(1)
چنین گفت يزدان به حیلتگران
کنون حیله کن تا که باشي در آن.
1) .[1] وَ لا يَحيقُ الْمَکْرُ السَّيِّئُ إِلاَّ بِأَهْلِهِ(اعراف، 99)؛ حیله شايد ابتدا پاپیچ دیگري شود، ولی براساس سنت خدا عاقبت حليهگر یگرفتار دام خودش ميشودی:
به جاهله ميگن: چرا هميشه لباس مشكي ميپوشي؟ميگه: آخه من ختم روزگارم.
اغلب ما، نفرين شدهايم ميگيد نه؟!
استادي به دانشجويانش گفت تحقيق كنيد ببينيم بدترين نفرين مادران چيست. بعد از تحقيقاتشان نظر يكي از دانشجويان را پذيرفت. آن نفرين اين بود:
«الهي ننه هرجا هستي ذهنت جايي ديگه باشه.»(1)
ايرانيه براي كار رفته بود تركيه. دزدی همه پولهايش را دزديد. داد زد: تو را به همون سریال كليد اسرارتون قسمت ميدم، كيف پولم را بهم برگردون.
فقط تو فوتبال بحث كات داشتن توپ مطرح نيست، در دعا هم بحث از كات هست؛ مانند: خدايا ما را به راه راست هدايت فرما اگه نشد، راه راست را به سمت ما كج فرما.
به آقاي لاكردار ميگن: حج چهطور بود؟ ميگه شهرْ تميز، فضا عالي، هتلْ باكلاس، يه جاي زيارتي هم داشت كه شلوغ بود، ما نرفتيم!
میخوای دوستانت هرگزی فراموشت نکنن؟ ازشون پول قرض بگیر يا بگو ضمانتت رو بكنن. هميشه مشتاق ديدارت ميشن و براي سلامتيت هم دائما دعا ميكنن.
1) . تمركز فكر و حواس يكي از مهمترين عوامل شادكامي، موفقيت و پيشرفت مادي و معنوي است. نداشتن تمركز در كارها سبب ميشود تا ما نتوانيم يك رشته هنري، ورزشي، درسي، شغلي و سبك زندگي را دنبال كنيم و هر روزي به هنر، ورزش و كاري مشغول شويم و نيمه كاره رها كنيم. نگاهي به انبارها در منازل شهري نشان ميدهد كه افراد با داشتن وسائل شغلها و هنرهاي گوناگوني كه نيمه كاره رها كردهاند، گويي بسياري مشمول اين نفرين مادرانه هستند. آموزش مهارتهاي زندگي مانند مهارت هدفگذاري و يافتن فلسفه و معناي زندگي و مشاورههاي تحصيلي و شغلي به زندگي و ذهن ما سر و سامان ميدهد(وبلاگ مؤلف: زندگي آرام).
شوخ طبعي و طنز حلال يكي از باغهاي كوچك تفريحات و لذتهاي سالم است.
خدایا! به من قدرتی عطا فرما که بتوانم از فضاي مجازيِ چت، لاين، واتسآپ و بيرون بيايم و در فضاي حقيقي بگيرم بکَپَم!
سلامتی همه دلتنگا.
سلامتی اونای که بیکسن، ولی ناکس نیستن.
سلامتي سه تن، ناموس و رفيق و وطن.
سلامتي قديما كه به جاي شماره به هم دل ميدادن.
سلامتي همه اونايي که خطشون اعتباريه، ولي معرفتشون دايميه.
سلامتی همه مامانا که موقع جارو زدن فکر میکنن هر چی آشغال تو خونه هست، زیر پای ما جمع شده.
سلامتی مادر که به خاطر ما هيكلش به هم خورد. كسي كه هر وقتی غذا سر سفره کم بیاد، اولین کسی که از اون غذا دوس نداره خودشه.
سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه میره کارگری برای سیر کردن شکم بچهاش، اما بچهاش خجالت میکشه به دوستاش بگه این بابامه.
سلامتي سندباد كه بچه كرمونشاه نبود و با عمامه و شلوار كردي دنيا رو گشت.
سلامتي پسراي قديم كه با ذغال واسه خودشون سبيل ميكشيدن تا مثِ باباهاشون بشن، نه پسراي امروزي كه ابرواشونو برميدارن تا مثِ ماماناشون بشن.
سلامتی میخرم، میخرمِ اون بابای که نمیتونه بخره و به بچهش اميد ميده.
سلامتي اونايي که به پدر و مادرشون احترام ميذارن و ميدونن تو خونهاي که بزرگترا کوچيک بشن، کوچيکترا هرگز بزرگ نميشن.
سلامتي دوست خوب که مثل خط سفيد وسط جاده است. تکه تکه میشه، ولیبازم پابهپات میاد.
سلامتی هر چی نامرده؛ چون اگه نبودن، مردا شناخته نمیشدن.
سلامتی اونای که روز قیامت، فقط زمین ازشون گله داره و شاکیه، اونم بهخاطر سنگینی معرفتشون.
سلامتي کسي که وقتي بردم گفت: اون رفيق منه. وقتي باختم گفت: من رفيقتم.
سلامتی مداد رنگی که اگه یه مدت سراغشونو نگیری، مثل ماژیک و آبرنگ خشک و بیمصرف نمیشن.
سلامتی همه اونای که حالشون خوب نیس، اما میخندن که حال بقیه گرفته نشه.
سلامتی اونای که چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه، چشمشون مثل فانوس دریای نمیچرخه.
سلامتی اون پیر مردی که وقتی ازش پرسیدن عشق چیست؟ گفت: همونی که منو پیر کرد.
سلامتي اونايي که اگه صد لايه ايزوگامشون هم بکنن، بازم معرفت ازشون چيکه ميکنه.
سلامتی درِ نوشابه که هر چی میپیچه، رفاقتش با بطری نوشابه سفتتر میشه.
سلامتی دختر کبریتفروش. کبریت فروخت، ولی عصمت خودشو نفروخت.
سلامتی همه آدمای باشرف. این روزا از بسياري از انسانها، به جای «شرافت» فقط شر و آفت میبینی!
سلامتی همه اونای که رفیقشونو نمیفروشن. امروز تو خیابون دست یه نفر یه قناری دیدم پرسیدم: فروشیه؟ گفت: نه رفیقمه.
سلامتي همه بيبیها. يه روزيم، اونا نينی بودن، گذر زمان نقطههاشون رو جا بهجا کرد و موهاشونو سفيد.
سلامتي مرجع تقليدي كه يك عمر شب بيداري ميكشه و خونِدل ميخوره تا ما خواب نمونيم و اون دنيا خوندل نشيم.
بيا تا مونس هم يار هم غمخوار هم باشيم
انيس جان غم فرسوده بيمار هم باشيم
شب آید شمع هم گردیم و بهر یکدگر سوزیم
شود چون روز دست و پاي هم در کار هم باشيم
دواي هم شفاي هم براي هم فداي هم
دل هم جان هم جانان هم دلدار هم باشيم
به هم یکتن شویم و یکدل و یکرنگ و یکپیشه
سري در کار هم آريم و دوش بار هم باشيم
جدایي را نباشد زَهره تا در ميان آيد
به هم آريم سر بر گرد هم پرگار هم باشيم
حيات يکدگر باشيم و بهر يکدگر ميريم
گهي خندان ز هم گه خسته و افکار هم باشيم
به وقت هوشياري عقل کل گرديم بهر هم
چو وقت مستي آيد ساغر سرشار هم باشيم
شويم از نغمهسازي عندليب غمسراي هم
به رنگ و بوي يکديگر شده گلزار هم باشيم
به جمعيت پناه آريم از باد پريشاني
اگر غفلت کند آهنگ ما هشيار هم باشيم
براي ديدهباني خواب را بر خويشتن بنديم
ز بهر پاسباني ديده بيدار هم باشيم
جمال يکدگر گرديم و عيب يکدگر پوشيم
قَبا و جُبّه و پيراهن و دستار هم باشيم
غم هم شادي هم دين هم دنياي هم گرديم
بلاي يکدگر را چاره و ناچار هم باشيم
بلا گردان هم گر ديده گرد يکدگر گرديم
شده قربان هم از جان و منتدار هم باشيم
يکي گرديم در گفتار و در کردار و در رفتار
زبان و دست و پا يک کرده خدمتکار هم باشيم
نمیبینم به جز تو همدمی ای فیض در عالم
بيا دمساز هم گنجينه اسرار هم باشيم
رفع خستگي
امام علي (علیه السلام)فرمودند:
همانگونه كه «بدنها» خسته و كوفته مىشوند، «دلها» نيز خسته مىشوند. بنابراين، حكمتهاى ظريف را براى آنها بجوييد.
امام علي (علیه السلام):
إِنَّ هذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ كَما تَمَلُّ الْأَبْدانُ، فَابْتَغُوا لَها طَرائِفَ الْحِكَمِ
(نهج البلاغه، كلمات قصار، حكمت 91)
چند اثر از مؤلف
•روانشناسي و مهارتهاي رفتاري در تبليغ غيرمستقيم، نشر ذوي القربي(دفتر تبليغات قم)، قم. سال نشر 1390.
•من ماندهام تنهايي تنها (مهارت رويارويي با غم غربت)، مركز مشاوره مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خمینی دام ظله، قم سال نشر 1391.
•مشاوره زيرگنبد فيروزهاي( چهار جلدی)، مركز مشاوره مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خمینی دام ظله، قم.سال نشر 1392.
•بوسه بر دست (دوجلدی) مركز مدیریت حوزه علمیه اصفهان.
•نرم افزار بيخيالدرماني(نگاهي فقهي روان شناختي به وسواس)، کافه بازار و مایکت.
•مثل های روان (تمثيل های تربیتی و روانشناختي)، مركز مشاوره مؤسسة آموزشي و پژوهشي امام خمینی دام ظله، قم
•زخم ها و مرهم های سایبری، نشر مهرستان (در دست چاپ)
•عروس کشون (مهارت های ارتباط موفق با عروس)، نشر مهرستان، اصفهان.
• مادرشوهرت را بکش ( مهارت های ارتباط موفق با خانواده شوهر) ، نشر مهرستان، اصفهان.
•سایبر سواری با کلاه ایمنی، به نشر و مؤسسه فرهنگ و انديشه اسلامي، قم.
•نرمافزار شوخطبعي ها و حكايات طلبگي، انجمن گفتوگوي ديني، مركز ملي پاسخگويي به سؤالات ديني، قم. سال تولید 1390
•نرمافزار نيشها و نوشها(هشدارهای روانشناختي براي زندگي شيرين)، انجمن گفتوگوي ديني، مركز ملي پاسخگويي به سؤالات ديني، قم. سال تولید 1391.
•نرم افزار لبخندها و دلخندها، انجمن گفتوگوي ديني، مركز ملي پاسخگويي به سؤالات ديني، قم.
•نرمافزار تافته جدانابافته(احكامطلبگي، عايقهايتبليغي، باورهاي نادرست درباره طلبگي، زندگي معنوي، نمودارهاي روانشناختي و تربيتي، و...)، انجمن گفتوگوي ديني، مركز ملي پاسخگويي به سؤالات ديني، قم. سال تولید 1393
الف. كتاب
1.آزمون شادكامي با تكيه بر اسلام، دو فصلنامه علمي پژوهشي تربيت اسلامي، ش10، بهار و تابستان 1389، ص129.
2.آيين شوخیي و قوانين خوشیي، محمدحسين قديري، سايت گفتوگوي ديني، مركز ملي پاسخگويي به سؤالات ديني، قم.
3.احکام موسیيقیيی، سیيدمجتبیي حسیينیي، نشر دفتر نشر معارف، قم.
4.احكام ازدواج، سیيدمجتبیي حسیينیي، نشر دفتر نشر معارف، قم.
5.احكام روابط دختر و پسر، محمدرضا احمديی، نشر دفتر نشر معارف، قم.
6.اصفهانيهاي شوخ و حاضر جواب، حسين نوربخش، نشر سنايي، تهران.
7.امام علي و تفريحات سالم، محمد دشتي، نشر امیيرالمومنیين(علیه السلام)، قم.
8.جوان، شادیي و رضایيت از زندگیي، پورشریيف حسیين، نشر دارالحدیيث، قم.
9.چگونه شاد و خنده رو باشیم؟، احمد لقماني، نشر بهشت بينش، قم.
10.خنده، شوخي، شادماني، احمد لقماني، نشر بهشت بينش، قم.
11.راز سختیها و بلاها در زندگی، احمد لقماني، بهشت بينش، قم.
12.راز شادى امام حسين(علیه السلام) در قتلگاه، اصغر طاهرزاده، نشر لب الميزان، اصفهان.
13.راز شادابي(رژيم غذايي سالم از نظر اسلام)، محسن كاظمي، نشر ميم، قم.
14.راه رفتن كلاغ(خاطرات طنز آزادگان)، داود گودرزی، نشر معتبر، اهواز.
15.روانشناسیي شوخطبعیي، علیي پولادیي ریيشهریي، نشر نسل نو اندیيش، تهران.
16.روا نشناسي شادي، آرگيل، مايكل، مسعود گوهري، جهاد دانشگاهي واحد اصفهان.
17.زندگیي موفق(رازهایي خوب زیيستن)، عباس رحیيمیي، نشر جمال، قم.
18.سعادت و شادکامیي از دیيدگاه اسلام، حمزه عبدي، نشر دارالحديث، قم.
19.سیيره پیيامبر اکرم صلی الله علیه واله (نشاط و شادیي)، حبیيبالله فرحزاد، نشر طوبایي محبت، قم.
20.شادابي و نشاط از ديدگاه آيات و روايات تفسيري، داوديكهكي محمدرضا، پاياننامه كارشناسي ارشد، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني قم، 1382.
21.شادي در خانواده، محمدرضا عابدي، نشر مطالعات خانواده، تهران.
22.شادیي و شادکامیي از دیيدگاه اسلام، مهدي خطيب، نشر دارالحديث، قم.
23.شرع و شادیي، ابوالفضل طریيقهدار، نشر حضور، قم.
24.شناسنامه خر، حيدر انصاري نجف آبادي، دارالكتب الاسلاميه، تهران.
25.شوخ طبعي صوتي و تصويري، سايت انجمن گفتوگوي ديني.
26.قهقهه و جهالت، تبسم و حكمت، اصغر طاهرزاده، نشر لب الميزان، اصفهان.
27.طعم زندگیي(آموزههایيیي برایي بهتر زیيستن)، حبیيبالله فرحزاد، نشر رایيه الهدیي، تهران.
28.طنز و طنازى در مثنوى، قادر فاضلي، نشر فضيلت علم، تهران.
29.غبارروبیي از چهره صمصام، هوشنگیي مجیيد، نشر عطر یياس، قم.
30.غم و شادي در سيره معصومان علیهم السلام، محمود اكبري، نشر صفحه نگار، قم.
31.فرهنگ جبهه(شوخطبعيها)، سیدمهدی فهیمی، نشر سروش، تهران.
32.شادكامي و ساخت آزمون آن از ديدگاه اسلام، عليمحمدي، كاظم، پاياننامه كارشناسي ارشد روانشناسي، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، قم، 1388.
33.کشکول جاویيدان، محسن کتابچیي، نشر الف، مشهد.
34.کشکول شیيخ بهائیي، نشر آدیينه سبز، تهران.
35.کشکول منتظري، محمد منتظریي یيزدیي، نشر تهذیيب، قم.
36.کلثوم ننه، آقا جمال خوانساریي، نشر مرواریيد و آل عبا، تهران.
37.کلید کامیابی برای آسایش مادی و آرامش معنوی، احمد لقماني، نشر بهشت بینش، قم.
(كتابها باغ و بوستان علما هستند.)
38.الگویي اسلامیي شادکامیي، عباس پسنديده، نشر دارالحديث، قم.
39.الگوي شادي از نگاه قرآن و حديث، محمدیي ریيشهریي، نشردارالحدیيث، قم.
40.لاطائلات منطقي، عبدالعظيم كريمي، نشر عابد تهران.
41.لطيفه و لبخند، محسن كتابچي، نشر الف، مشهد.
42.لطيفههاي اسلامي، مهدي مسائلي، نشر وثوق، اصفهان.
43.نمایيیي از طنز دیينیي، ولیيالله عظیيمیي، نشر مرکز پژوهشهایي اسلامیي صدا و سیيما، قم.
44.ورزش در اسلام، حسن هاشمينوربخش، سبطالنبیي، قم.
45.ورزش در اسلام، حسين صبوري، نشر احسان، تهران.
46.هنر رضایيت از زندگیي، عباس پسندیيده، نشر دارالحدیيث، قم.
47.هنر شاد زیيستن، امیير ملک محمودیي، نشرکوثر هدایيت، قم.
48.نرمافزار شادکامیي در آموزههایي دیينیي، عباس پسنديده، موسسة خدمات مشاورهایي، جوانان و پژوهشهایي اجتماعیي آستان قدس رضویي، مشهد.
49.نرمافزار شادمانه، راديو معارف، موسسه آوای مهر کوثر، قم( تلفن37741600 025).
50.نرمافزار شوخ طبعيها و حكايات طلبگي، م. ح قديري، سايت گفتوگوي ديني، قم.
51.نرمافزار جوان و شادابیي، مؤسسه فرهنگیي نرم افزاریي آرمان.
52.نرمافزاری بوستان حکایيات (بیيش 15 هزار داستان)، کاریي از نرم افزاریي کوثر قم.
53.نرمافزار ده كشكول، فروشگاه گنجينه معرفت، پاساژ قدس، قم.
54.سيدي، فرح و شادیي در اسلام، حاج آقاي حسیينیي و فرحزاد، از سلسله نشستهاي خانه خوبان، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(تلفن: 32113653 025).
55.لبخند و تلخند، سايت پرسمان(نهاد رهبري در دانشگاهها).
56.خنده حلال، كليپهايي از استاد قرائتي(سايت آپارات).
تصویر
مال و ثروت، «اگر» با حرص و بخل قرين نشود، «آسايش» ميآورد؛ ولي با اين حال، اين طور نيست كه حتما با خود «آرامش» هم بياورد. بسياري از ما اساس شادكامي را در مقام و ثروت و... ميدانيم، درحالي كه باورهاي ديني، اساس شادكامي و رضايت از زندگي است. خداوند رحمان در قرآن ميگويد: آگاه باشيد که بر دوستان خدا خوف (بيم و اضطراب) و حُزْني(غم شديد) نيست.(1)نيز ميفرمايد:
آگاه باش كه با ياد خدا دلها آرام گيرد.(2)
در آيات و روايات، عوامل شادي و آرامش بيانشده است. در اينجا به طور خلاصه مهمترين اين عوامل را با هم بخوانيم و بعد در زندگي بهكار بگيريم:
ياد خدا، امور غيبي، آثار و اشياء مقدس، تشويق اولياء خدا، توبه، سرپناه و خانه، همسر، شب.(3)
خرد، باورهاي ديني(ايمان، اعتقاد به فضل خدا)، رفتارهاي شايسته، نيت نيك، خوشخلقي، خدمت به مردم، سازگاري و مدارا، انس با نيكان، شوخي، دورانديشي، قناعت، پاكدامني، چشمپوشي، پرهيز از كينه، رازپوشي، ديدار برادران، وفاداري، رعايت حقوق، پايداري در برابر سختيها، نماز، نماز شب، روزه، ياد خدا و انس با او، تلاوت قرآن، درخواست شادماني از خدا، خوردن گوشت، خوردن كدو، سركه، رنگ زرد، استحمام، خوابيدن، انگشتر فيروزه، بوي خوش، تماشاي سبزه، سواركاري،(4)
1) . أَلا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ(یونس/62). خوف، بيم و اضطراب است و مربوط به آينده و حزن، غم مربوط گذشته است.
2) . أَلاَ بِذکرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ(رعد/28).
3) . رعد/28؛ فتح/2؛ بقره/248؛ توبه/103؛ نحل/80؛ روم/ 21؛ نحل 86.
4) . محمد محمدي ري شهري، الگوي شادي از نگاه قرآن و حديث، ص305 350.
علامه جعفري رحمة الله: بخندیم، ولی سرمایه خنده ما گریه دیگران نباشد.
امام کاظم(علیه السلام) فرمود: «تلاش كنيد» كه اوقات زندگيتان را چهار قسمت كنيد:
بخشی براى مناجات با پروردگار؛
ساعاتى براى امر معاش؛
قسمتی براى معاشرت با برادران راستگويى كه عيوبتان را به شما مىشناسانند و در باطن خالصانه دوست شمایند؛
زمانی را نيز براى لذاتتان خالى كنيد و به واسطه اين بخش چهارم (لذات) است كه قادر به انجام سه بخش قبل از آن هستيد.(1)
هدف از آفرينش بندگي خدا و تقرب به او و تكامل است، اين چهار بخش زندگي اگر با نيت الهي و در راستاي بندگي خدا باشد، عبادت است.
تفريحات در زندگي ما مانند «دينام» براي ماشين است؛ اگر تفريحات و لذتهاي حلال نباشد ما براي كار، عبادت، روابط اجتماعي و خانوادگي شارژ نخواهيم بود.
دايره تفريحات و لذتهاي حلال بسيار وسيع است. شوخطبعي و طنز، يكي از مصاديق آنها است.
1) . اجْتَهِدُوا فِی أَنْ یَكُونَ زَمَانُكُمْ أَرْبَعَ سَاعَات؛ 1. سَاعَه لِمُنَاجَاةِ اللَّهِ :2. وَ سَاعَه لِأَمْرِ الْمَعَاشِ: 3. وَ سَاعَه لِمُعَاشَرَةِ الْإِخْوَانِ وَ الثِّقَاتِ الَّذِینَ یُعَرِّفُونَكُمْ عُیُوبَكُمْ وَ یُخْلِصُونَ لَكُمْ فِی الْبَاطِنِ:4. وَ سَاعَه تَخْلُونَ فِیهَا لِلَذَّاتِكُمْ فِی غَیْرِ مُحَرَّمٍ وَ بِهَذِهِ السَّاعَةِ تَقْدِرُونَ عَلَى الثَّلَاثِ سَاعَات (بحار الانوار، ج75، ص321، باب 25).
سبك شوخطبعي شما چيست؟ متن زير را بخوانيد و از چهار سبك زير(1)
الگوي شوخطبعي خودتان را كشف كنيد. اگر سازنده و مفيد است، خدا را شكر كنيد، وگرنه با مطالعه و مشاوره سبكتان را تغيير دهيد. تا روابطتان سلامت روان و جسمتان به هم نخورد:
پیونددهنده: از شوخی برای تسهیل روابط و کاهش تنشهاي روابط اجتماعي بهره میبرند. با سرگرم کردن دیگران و بیان داستانهای طنزآمیز و مفرّح درصدد خنداندن دیگران و تقویت ارتباط آنها هستند. اغلب در روابط آسان گیرند. تصور مثبتي از خود دارند.
خودفزاینده: از شوخی برای مقابله با استرس و هيجانهاي منفي مانند غم و اضطراب استفاده میکنند.
خودآزارنده يا خودشکنانه: اين افراد ميكوشند با شوخی، مزاح و یا سرگرم کردن دیگران توجه و تأیید آنها را جلب کنند حتی اگر مجبور باشند خود را مضحکه و مسخره ديگران كنند. این سبك در واقع مکانیزم دفاعي است که فرد با استفاده از آن هيجانات منفی زیربنای خود را مخفی و یا از موقعیتهای نامطلوب اجتناب میکند.
ديگر آزاردهنده يا پرخاشگرانه: در این سبک فرد بدون توجه و نگرانی در مورد اثرات منفی شوخیهای ناپسند بر دیگران، به دست انداختن و طعنه زدن آنها میپردازند و از بیان لطیفههای توهینآمیز ابای ندارند.
1) . پیونددهنده (affiliative)؛ خودفزاینده (selfenhancing)؛ خودآزارنده يا خودشکنانه (selfdefeating)؛ ديگر آزاردهنده يا پرخاشگرانه(aggressive).
تصویر
امام باقر علیه السلام: خداوند عزوجل، كسى را كه در ميان جمع شوخى كند، دوست دارد به شرط آن كه ناسزا نگويد.
با تطبيق نمودارهاي شرعي و عرفاني خواهيد ديد كه علماي اخلاق و عرفان در شوخي و طنز مراقبتهاي خاصي دارند. اين محدوديت را به طور اختياري انجام ميدهند تا به رشد و كمال بيشتر برسند. عرفا ميفرمايند: كسي كه ميخواهد به مقامات عالي عرفاني برسد، بايد مراقب «گفتار»، «كردار» و «پندارش» باشد؛ و اين يعني كشتِ خوب، داشتِ خوب و برداشتِ خوب.
تصویر
تصویر
بذلهگويي درماني
رشد هوش هیجانی
رفع گرفتگي عضلات
دور راندن افکار مزاحم
جوانتر نشان دادن چهره
داشتن تصویر جذاب از خود
کمک برای یادگیری و یادیاری
کمک به متقاعدسازی مخاطب
کاهش استرس، ترس، ترديد و خشم
تسهيل کننده براي پيوند دوستی و ارتباط
افزايش سرتونين و نور آدرنالين(ضد افسردگي)
آزاد شدن مسکنهای طبیعی (سروتونین و اندروفین)
بهبود عملکرد هوشمندانه و بهبود حافظه کوتاه مدت
کمک به افشای خود و دیگران براي شروع ارتباطي راحت
پسراندن و دفن هیجان منفی مثل خشم، غم و اضطراب و...
تنظيم غدد درونريز
انبساط رگهاي خوني
پایین آوردن فشار خون
موفقيت در روابط اجتماعي
تقويت سيستم ايمني و دفاعي
احساس خودکارآمدي و خودبسندگي
افزايش رضايت خاطر و اعتماد به نفس
رسيدن اکسيژن زيادتر به ششها و مغز
افزايش اندروفين (شاديبخش و دردزدا)
اجر بردن با غمزدایی و شادكردن مؤمنان
خدماتدرماني به کودکان بيمار(دلقكدرماني)
مکانيزم دفاعي در برابر شرم، شکست و خيط شدن و..
ايجاد پادتن براي مبارزه با عفونت و ترميم ياختههاي بدخيم
کاهش اثرات هورمون آدرنالين و نور آدرنالين ترشح شده در خون
سرازير نشدن غم بعد از خنده طبيعي(برخلاف الکل و مواد شاديزا)
تجدید نشاط و قوا برای شروع کار و عبادت و روابط خانوادگي و اجتماعي
تصویر
با افراد يا دوستان فضولتان چه مىكنيد؟ بيشك، سعى میيکنیيد هر طور شده آنها را از سر خودتان بازكنيد، درست است؟ اما آيا میيدانیيد خود شما چهقدر دچار اين مشكل هستيد؟ ایين تست معلوم مىكند شما تا چه اندازه فضول هستيد!
امتياز و تشخیيص
(0 تا 30)
شما به هيچوجه اهل دخالت و فضولى دركارهاى ديگران نيستيد و اين يك امتياز بزرگ براى شما محسوب میشود.
شما احتمالاً فكر مىكنيد مسائل خصوصى ديگران برايت آن جالب نيست يا آنقدر به حيطه خصوصى آنها اهميت میدهید كه خودتان را مجاز نمیدانید آن را مخدوش كنيد. شايد هم آنقدر سرتان گرم است كه وقت فكركردن به مسائل ديگران را نداريد. به هرحال شما كاملاً به ديگران احترام میگذارید و درباره مسائلى كه به شما ارتباطى پيدا نمىكند كنجكاوى به خرج نمیدهید.
اطرافيان شما معمولاً فكر مىكنند میتوانند به شما اطمينان كنند و شما نيز توقع متقابلى از آنها داريد.
امتياز و تشخيص (35 تا 70)
خوب شما طبيعتاً فرد كنجكاوى هستيد، ولی تلاش میکنید زياد دركارهاى ديگران دخالت نكنيد. اما گاهى اوقات اين كنجكاوى آنقدر شديد است كه نمیتوانید جلو خودتان را بگيريد و گهگاهى از راه خود خارج میشوید و سركى به كار ديگران میکشید. اما خوشبختانه اين كار هميشگى نيست. اگرچه كنجكاوى خوب و در مواردى لازم است، زيادهروى درآن میتواند شما را دچار دردسر كند. اكثر مردم دوست ندارند كسى در كارشان دخالت كند. بنابراين، بهتر است كارى انجام ندهيد كه دوست نداريد ديگران درباره شما انجام دهند.
امتياز و تشخيص (75 تا 100)
شما عاشق اين هستيد كه همه چيز را درباره همه كس بدانيد و براى اين كار هر چه از دستتان برآید انجام میدهید. شما از آن دسته افراد هستيد كه مراقب ديگران هستند، فالگوش میایستند و حتى گاه مستقيماً از ديگران درباره مسائل خصوصیشان سؤال میکنند.
اگر شما به عنوان فرد فضولى در جمع دوستان و آشنايانتان معروف نشدهايد، احتمال اينكه چنين لقبى به شما اختصاص یابد، بسيار زياد است. كنجكاوى در وجود شما بسيار فراتر از حد متعارف وجود دارد و متأسفانه شما آن را معطوف به مسائل ديگران كردهايد كه به هيچوجه برايشان خوشايند نيست. اگر اين روال ادامه یابد، مىتوانيد مطمئن باشيد سعى خواهندكرد فضولىهاى شما را هر طور شده جبران كنند!
خدایا!
این اندوه را از این امت، به حضور آن حضرت(عجل الله تعالی فرجه الشریف) برطرف کن ، و در ظهورش برای ما شتاب فرما ، که دیگران ظهورش را دور میبینند، و ما نزدیک میبینیم ، به مهربانیات ای مهربانترین مهربانان!
اَللّهُمَّ!
اكْشِفْ هذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هذِهِ الاُمَّةِ بِحُضُورِهِ، وَ عَجِّلْ لَنا ظُهُورَهُ، اِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعيداً وَ نَراهُ قَريباً، بِرَحْمَتِكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ!