ghaemiyeh.com
سرشناسه : صدر الدين شرف الدين -
عنوان و نام پديدآور : عمار ياسر ، پيشاهنگ اسلام و پرچمدار على(ع) / نويسنده صدر الدين
شرف الدين ترجمه سيد غلامرضا سعيدى، به كوشش و مقدمه سيد هادى خسروشاهى .
مشخصات نشر : قم: كلبه شروق، 1393.
مشخصات ظاهرى :300 ص.
شابك : 63000 ريال 7-38-7255-964-978:
وضعيتفهرستنويسى: فيپا
يادداشت : نمايه.
موضوع : عمار ياسر پيشاهنگ اسلام و پرچمدار على(ع).
موضوع : صدر الدين شرف الدين
رده بندى كنگره : BP / 55 / خ 5 خ 2 1391
رده بندى ديويى : 998/297
شماره كتابشناسىملى : 2128640
بسم الله الرحمن الرحیم
مجموعه آثار
33
عمار ياسر
پيشاهنگ اسلام و پرچمدار على عليهالسلام
تأليف:
صدر الدين شرف الدين
ترجمه:
سيد غلامرضا سعيدى
به كوشش:
سيد هادى خسروشاهى
مقدّمه مترجم... 7
مآخذ تأليف اين كتاب... 14
علامت هدايت... 15
حليف؛ يا همپيمان مخزوم... 19
اوضاع مكّه... 22
مجلس شوارى قريش... 35
عمّار و ابوجهل... 48
رنج و مشقّت بيچارگان!... 63
روزگار اين چنين است... 72
روز پايهگذارى... 79
روز خندق... 85
روز سقيفه... 96
روز يمامه... 164
امير كوفه... 168
عمّار در دوران عثمان... 181
پرچم على... 243
پايان... 289
ضمائم... 291
فهرست اعلام... 293
فهرست اماكن... 297
فهرست كتب... 299
به نام خدا
ظرف تاريخ به منزله سفينهاى است كه كاروان بشريّت را در برگرفته و ضمن سير دايم و مستمرى در فضاى ابديّت اين كاروان را به جلو مىراند.
تاريخ در طىّ سير بىانتهايش، گاهى دچار لحظات حسّاسى مىشود كه آن را «نقطه عطف» يا پيچ تاريخ مىنامند؛ به اين معنى كه گردش زمان در عين تغيير و تبدّل از حالتى به حالتى و از وضعى به وضعى كه لازمه سير آن است؛ در مواقع خاصّى دچار تحوّل و تطوّر مخصوصى مىشود و اين تغيير و تبدّل به شكل جالب و حسّاسى جلوه مىكند.
پديد آمدن چنين وضعى مولّد برخورد با همان نقطه عطف يا پيچ تاريخ است.
بدون ترديد حسّاسترين فراز تاريخ يا دقيقترين نقطه عطف آن همان ساعتى است كه بزرگان قريش طرحى بر پيشواى بزرگ انسانيّت صلیاللهعلیهوآلهوسلم عرضه داشته و گفتند:
«اگر رياست و حكومت و ثروت و عيش و لذّت مىخواهى؛ ما حاضريم كه همه اين خواستهها را از هر جهت به طيّب خاطر در اختيار تو بگذاريم مشروط به اينكه به خدايان ما بد نگويى و به سنّتها و نظامات و تقاليد ما تعرّض نكنى و از دعوتى كه آغاز كردهاى دست بردارى...»
البتّه شنيده و خواندهايد كه آن رهبر بزرگ و فرستاده سترگ صلیاللهعلیهوآلهوسلم پس از طرح اين پيشنهاد لحظهاى سكوت كرد و پس از تأمّل دقيق در جواب پيشنهاددهندگان فرمود:
«اگر آفتاب را در اين دست و ماه را در آن دستم قرار دهيد نمىتوانم از مأموريتى كه دارم دست بردارم».
محقّقين درباره اين لحظه حسّاس چه خوب گفتهاند كه:
آن دقيقهاى كه پيشواى عظيمالشّأن انسانيّت سكوت كرده و خودش را آماده جواب دادن مىفرمود؛ تاريخ متوقّف و سير زمان معطّل و بلاتكليف مانده بود و منتظر بود تا پيشواى بزرگ انسانيّت صلیاللهعلیهوآلهوسلم جواب دهد؛ آنگاه تكليفش را كسب كند، ولى همين كه آن جواب قاطع از ميان دو لب مباركش صادر شد؛ تاريخ تكليفش را دانست و سير تازهاش را آغاز كرد؛ در نتيجه پس از چند سال كه جهان تازه و تاريخ تازهاى به وجود آمد؛ شهر مكّه فتح شد و پرچم اسلام به اهتزاز درآمد و آن شهر مقدّس از لوث شرك و جهالت تصفيه و تطهير شد؛ رهبر بزرگ انسانيّت با صداى بلند ندا در داد و فرمود: (الا وان الزمان قد استدار) يعنى اى مردم! بيدار و هوشيار باشيد و بدانيد كه دور زمان به پايان رسيد و روزگار تازهاى آغار شد.
اگر بخواهيم تفسير اين بيان مبارك را از زبان تاريخ بشنويم به ما خواهد گفت:با طلوع آفتاب جهانتاب اسلام دوران ستمگرى، تعدّى، تجاوز، شرك، كفر، مادّهپرستى، شخصپرستى و جهالت سپرى گرديد و دوره عدالت، برادرى، برابرى، خداپرستى، معنويّت، دانش، بينش، تهذيب، تربيّت و بهرهبردارى از استعدادهاى نهفته انسانى كه تمدّن واقعى؛ غير از آن معنايى ندارد، آغاز شد و خلاصه كلام اينكه:
نور و نورانيّت جايگزين تيرگى و تاريكى شد و بدين طريق دوران تازهاى براى بشر و بشريّت فرا رسيد.
در اينباره محقّقين و دانشمندان چه خوب گفتهاند كه:
يكى از امتيازات اين عصر نوارنى تازه كه لازمه چنان تحوّل و تطوّر عظيمى است اين بود كه با طلوع اسلام كه تاريخ بشر عوض شد؛ اسلام عملاً روى رجال تاريخ خط نسخ و بطلان كشيد؛ به اين معنى كه تا آن روز رجال تاريخ به كسانى اطلاق مىشد كه با ستمگرى و تعدّى و تجاوز به حقوق بشر خو گرفته و در صفحات تاريخ خطوط خونينى از خود به يادگار گذاشته و درگذشته بودند، ولى پس از روى كار آمدن حكومت حقّ و انسانيّت، به جاى اسكندرها، قيصرها و خسروها؛ مردان گمنامى از قبيل بلال حبشى
صهيب رومى، سلمان فارسى و امثال آنان از گوشه و كنار اجتماع سر برآورده و رجال تاريخ شدند؛ و صفحات تاريخ به نام آنان مزيّن گرديد.
مرحوم دكتر محمّد اقبال، متفكّر بزرگ جهانى ما؛ اين معنى را تحت عنوان «طلوع اسلام» طىّ منظومهاى كه در زبان اردو سروده؛ اينطور تشريح فرموده است كه مىگويد:
«منظور اصلى فطرت و راز مسلمانى، عبارت است از: برادرى عمومى و محبّت سرشار؛
«بتهاى رنگ و نژاد را درهم شكنيد و در وحدت ملّى مستهلك شويد؛
بين توارنى و ايرانى و افغانى فرق نگذاريد؛
تا كى وقتتان را در باغ با شنيدن صداى پرندگان ضايع مىسازيد؟
بازوهاى شما نيروى پرواز شاهين دارد؛
ايمان مرد مسلمان در اجتماع مانند شعله قنديل در كلبه مرد راهب در بيابان است؛
به تاريخ نگاه كنيد و ببينيد! پايان استبداد قيصر و كسرى به كجا انجاميد؟
آنگاه آن را با قدرت بازو، فداكارى حيدر، فقر و زهد ابوذر و صدق و صفاى سلمان مقايسه كنيد»؛
ببينيد! رهبران ملّتها در طى طريق تجمّل و جاهپرستى چگونه ملّتها را كوبيدهاند، و در همان حال صدها نفر زندانى از روزنههاى زندان به خارج نگريستندهاند!
بقا و ثبات حيات در اين جهان، نتيجه ايمان قوى است؛
زيرا تورانى ثابت كرد كه در ميدان زندگى از آلمانى قوىتر است؛
اين مخلوق خاكى را ببينيد كه بر اثر تابش آتش درونى با پر و بال روحالأمين پرواز مىكند».
بارى از آنجايى كه وحدت بشر تفكيكپذير نيست و همچنين «فضيلت»
مخصوص ملّت معيّنى نيست، در اين صورت فضيلت هرجا و نزد هركس يافت شد محترم است و صاحب آن قابل تقديس؛ چه تورانى، چه ايرانى و چه عرب و چه عجم. و نيز چراغ فضيلت نزد هركس برافروخته شد بايد از اشعه انوار آن اقتباس كرد، مضافا به اينكه رجال فضيلت و مردان تاريخ متعلّق به جامعه بشرى هستند و مقام و منزلتشان بالاتر از آن است كه رنگ مليّت خاصّى به آنها داده شود؛ مخصوصا در اين عصر و زمان كه خوشبختانه عربدههاى سخيف ناسيوناليستى بهتدريج مبدّل به نغمههاى موزون تازه انترناسيوناليستى گرديده و افق وسيع انسانيّت و دورنماى زيباى آن در پناه فكر واحد و ايدئولوژى معيّن و يكنواختى هدف آروزى همه انسانها قرار گرفته و متفكّرين هر كيش و مكتبى از اين آرمان بلند بشرى طرفدارى مىكنند و خواه ناخواه به حكم جبر تاريخ و بقاى اصلح روزى اين آرزوى شيرين به كام بشر رنجديده صورت خواهد گرفت و فرمان واجب الاذعان قرآن كريم به مصداق «انّ هذه امّتكم امّة واحدة» مورد قبول همه جوامع بشرى قرار خواهد گرفت و حكومت و برادرى عمومى بشرى در سايه يگانهپرستى (كه جز آن راهى ندارد) تشكيل خواهد شد.
بارى يكى از اين رجال برگزيده تاريخ و دوران تازه انسانيّت؛ عمّار ياسر صحابى مقرّب و ممتاز رسولاكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم است كه در تاريكترين ادوار تاريخ مانند ستاره فروزانى در فضاى انسانيّت پرتوافشانى كرد و بر اثر تابش نور حق؛ سرمشق تربيّت و تهذيب و نمونه اعلاى آزادگى، آزادمنشى و اصلاحطلبى شناخته شد.
اين گوهر گرانبهاى انسانيّت، يكى از هفت پيشاهنگ نهضت مقدّس اسلام و يكى از بزرگترين شخصيّتهايى است كه تاريخ انسانيّت هميشه به وجود او مفتخر خواهدبود و اين گوهر تابناك براى هميشه بر تارك انسانيّت خواهد درخشيد! بدان جهت كه يكى از فعّالترين و صدّيقترين كارگران كاخ رفيع دستگاه تعليم و تربيّت اسلام؛ و يكى از خدمتگزاران فداكار و سازندگان تاريخ جديد انسانيّت بود و در نتيجه سير مستمر در راه حقپرستى تا سنّ نود و چند سالگى كه در ركاب همايون مولاى متقيّان شربت شهادت نوشيد، دقيقهاى از حقجويى و حقگويى باز نايستاد و در پايان امر كار اين مرد
نامدار به جايى رسيد كه شخصيّت بىنظيرى مانند حضرت على عليهالسلام در سوگوارى او اشك ريخت و در فراق او چكامه دردناكى سرود و پس از شهادت اين صحابى بزرگ، مرگ خود را از خدا خواست!
بارى كتاب حاضر كه به قلم تواناى يكى از بزرگترين شخصيّتهاى ادبى و فرهنگى عرب «به نام حليف مخزوم» نوشته شده حاوى ترجمه مبسوط حيات اين مرد بزرگ تاريخ است كه خداى متعال توفيق ترجمه آن را با رعايت حداكثر كوشش و دقّت به اين بنده ضعيف مكرّمت فرموده و اطمينان دارم كه خوانندگان از مطالعه آن محظوظ گرديده و بهرهها خواهند اندوخت.
امتيازى كه اين اثر ادبى و تاريخى بىنظير دارد اين است كه علاوه بر تصوير دقيق چهره تابناك اين مرد بزرگ تاريخ با هنرمندى تمام، بسيارى از نكات و رموز حسّاس و مهم تاريخ درخشان اسلام را با قلمى سحرآميز تا پايان جنگ صفيّن به صورت غير قابل وصفى نقّاشى و تشريح مىكند و حقايق تاريخ را با روشنايى تمام در دسترس مطالعه ما مىگذارد.
محتويّات اين كتاب نفيس منحصر در نقل صحيح، تشريح دقيق حوادث، تقابل دو منطق حق و باطل، برخورد منافع و مصالح افراد و احزاب گوناگون و بازىهاى نفاقآميز سياسى رايج هر عصر و زمان نيست؛ بلكه شامل درسهايى است از فلسفه تاريخ بر اساس روانشناسى، تجزيه و تحليل دقيق مسايل اجتماعى و استنتاج از حوادث بر اساس جديدترين مبانى روانشناسى و سنجش با دقيقترين موازين و مقياسهاى سوسيولژى، ياعلمالاجتماع كه به نحو بىسابقهاى همه جريانات و حوادث دوران صدر اسلام را با موشكافىهاى خاصّى مورد بررسى قرار داده و با استفاده از منابع اهل سنّت و جماعت؛ تاريخ تحقيقى آموزنده و مفيدى به وجود آورده كه مورد استفاده همه طبقات خواهد بود.
مطالعه اين اثر پرارزش مخصوصا براى جوانان روشندل، روشنفكر و حقپرست جامعه ما كه در راه خدمت به اجتماع، در پرتو تعليمات عاليه اسلام كمر همّت بستهاند
بسيار آمرزنده خواهد بود و اين گروه ممتاز سرمشقهاى گرانبهايى از تاريخ زندگى پرافتخار اين جوانمرد تاريخ بشريّت به دست خواهند آورد و به ديگران نشان خواهند داد كه راه حق و تأمين سعادت بشر يكى بيش نيست و آن همان يگانه طريق حقّى است كه پيشواى عظيمالشّأن انسانيّت صلیاللهعلیهوآلهوسلم به امر خداى متعال به روى كاروان سرگشته بشريّت گشوده و در پرتو هدايت حضرتش مردانى مانند عمّار ياسر كه نمونه اعلاى انسانيّت شمرده مىشوند تربيّت شده و سرمشق انسانيّت قرار گرفتهاند.
قرآن كريم مىگويد:
«ماذا بعد الحق الالضلال»؟
يعنى بعد از راه حق؛ جز گمراهى چه راهى است؟
به هر حال؛ با تشخيص به اينكه افراد گمنامى از قبيل: عمّار ياسر در اجتماع بشرى «رجال تاريخ» شناخته شدند و شخصيّت آنها بر شخصيّتهاى قيصرها، اسكندرها و خسروها خطّ نسخ و بطلان كشيد، بايد با صراحت تمام گفت:
اين راه پر خير و بركت هميشه به روى پيروان اسلام و پرورش يافتهگان مكتب محمّدى باز است: پس بايد بكوشيم تا اين وظيفهاى را كه خداى متعال بر عهده مسلمانان قرار داده انجام دهيم و در اين بحران فكرى و اخلاقى كه سراسر جهان را فراگرفته از عمّار ياسر پيروى كنيم و متذكّر باشيم كه عمّار ياسر نه امام بود و نه معصوم؛ بلكه مردى بود مؤمن كه در مكتب اسلام تربيّت شده بود و بر اثر حقپرستى، استقامت و فداكارى شاخص حقّ و باطل؛ شناخته شد، روحى فداه.
بارى براى اينكه خوانندگان هرچه زودتر از مطالعه اين اثر بسيار نفيس برخوردار شوند در بيان مقدّمه به همين مقدار اكتفا مىكنم.
ضمناً به حكم وظيفه حقشناسى لازم مىدانم از دوستان گرانمايه و برادران ايمانى بزرگوارى كه به مقام با عظمت عمّار عشق مىورزند. به ويژه از شخصيّت جليل آقاى مهندس منوچهر سالور، آقاى حاج محمّد عسگرى سرشتى، آقاى حاج احمد صادق، آقاى مهدى هادوى و ساير دوستان گرانمايه كه براى تسهيل و تسريع چاپ اين كتاب
بذل همّت فرموده و در نشر آن همكارى فرمودهاند تا به قيمت مناسبترى در دسترس مطالعه خوانندگان قرار گيرد، تقدير نمايم. خدايشان پاداش خير دهد!
نكتهاى را كه از تذكار آن ناگزيرم اين است كه تنها عاملى كه ما را به حكم تجربه مىتواند از آلودگىهاىاين عصر و زمان تطهير كند، بدون ترديد، بهرهبردارى از ذخاير علمى و فكرى درخشان اسلامى است كه مكتب تشيّع جلوه دهنده تمام اين معانى است و نغمههاى كهنه و پوسيده ملّتپرستى را كه به «ناسيوناليسم» تعبير مىشود، همه جا از رواج افتاده است و به كسانى كه نغمههاى فرسوده قرن نوزدهم اروپا را نشخوار مىكنند يادآورى مىكنم كه مرحوم ملكالشعراى بهار؛ منظور نهايى ما را بليغترين بيانى ادا كرده آنجا كه گفت:
«گرچه عرب زد چو حرامى به ماداد يكى دين گرامى به ما
گرچه ز جور خلفا سوختيمز آل على معرفت آموختيم»
روحش شاد و قرين رحمت پروردگار باد! آرى مطلب همين است و لاغير!
پس با توجّه به اينكه هميشه اسلام نجاتبخش ما بوده، در اين مرحله حسّاس تاريخ نيز بايد با تمام قوا بكوشيم تا از همان منبع قدرت نيرو بگيريم و از سرچشمه زلال معرفت آل على سيراب شويم و زنده بمانيم.
خوشبختانه مندرجات اين كتاب راهنماى همين فكر و نيروبخش همين آرزو است.
تهران تيرماه 1345
سيد غلامرضا سعيدى
سيره، لعبدالملك بن هشام.
الاستيعاب،لابن عبدالبر.
تاريخ بغداد، لاحمد بن على الخطيب.
حلية الاولياء،لابى نعيم الاصفهانى.
شرح نهجالبلاغه، لابن ابى الحديد،
اخبار الرجال، لعبدالعزير الكشى،
انساب الاشراف، للبلاذرى
مروج الذهب، للمسعودى.
تاريخ اليعقوبى، لاحمدبن ابى يعقوب.
دايرهالمعارف، للبستانى
الامامة و السياسية، لابن قتيبه.
الوعد الحق، للدكتور طه حسين.
حياة محمد، للدكتور حسين هيكل
هاشم و امية، لصدرالدين شرفالدين.
چه شگفتآور است وضع مردى كه سى سال از عمرش گذشته باشد در حالى كه بدنش را با آهن گداخته داغ كنند و آتش بر سر و روى او بريزند، و او را در آب غوطهور سازند، و انواع شكنجه بر او وارد آورند، ولى باز هم به اين شكنجهها بىاعتنا باشد و اين همه رنج و محنت را با خرسندى خاطر و گشادهرويى استقبال كند، به طورى كه گويى نوك سر نيزهها و شعله آتش و فشار آب؛ نوازشهايى است كه از طرف محبوب او، و به جاى اينكه اين همه شكنجه و عذاب او را مأيوس كند؛ بر اميدش بيفزايد!!
راستى چه شگفتآور است وضع پيرمردى كه نود سال از عمرش گذشته باشد و با شمشيرى كه گويى از تيغه آن آتش مىبارد دشمن را از پاى درآورد و در هر مرحلهاى با عزمى سختتر از فولاد، بر هر مشكلى غالب آيد!
ولى وقتى كه دانستيد اين جوانمرد بلندقامت، همان جوانى است كه با فداكارى خوگرفته؛ و اين همه مصيبت را چه در دوران جوانى و چه در زمان پيرى فقط محض خاطر عقيده و ايمانش استقبال و تحمّل مىكند ديگر تعجّبى نخواهيد داشت.
آرى، روحى كه در بدن او دميده شده و خونى كه در رگهاى او جريان دارد؛ چنان شمشير آتشبارى را در كف او گذاشته؛ و اين خون اوست كه به صورت يكپارچه ايمان، اخلاص، حقّ و حقيقت درآمده است.
تيزى آهن، تندى شعله آتش، فشار آب و مجموع اين شكنجهها نه فقط در خون و پوست اين جوانمرد اثر نمىگذارد؛ بلكه روح فداكار او از اين عذابها لذّت مىبرد!
اين جوانمرد پير با دشمنانش به وسيله دست و بازو نبرد نمىكند بلكه به وسيله دين و مبدأيى كه انتخاب كرده مبارزه مىكند؛ و در حقيقت و واقع امر، نه بازويش خسته مىشود و نه شمشيرش از كار مىافتد؛ بلكه ضربتى را كه فرود مىآورد در حقيقت تابشى است از نور كه تاريكى را مىشكافد و آن را نابود مىكند.
در اين صورت اگر قهرمان داستان ما هنگام جوانى در برابر هر فتنهاى پايدار بماند و از هر امتحان و آزمايشىسربلند و سرافراز درآيد و حداكثر سرسختى را از خود نشان دهد تعجّبآور نخواهد بود.
و باز شگفتآور نخواهد بود اگر اين جوانمرد در دوران پيرى نيز بر اثر تابش پرتو حق؛ راهش روشن و نورانى شده باشد.
آرى، اين پيرمرد حقپرست ما، نيازمند آن نيست كه در ميدان مبارزه؛ مانند جوانان داراى زور بازوى نيرومندى باشد.
بايد پرسيد: جوانمردى چيست؟
آيا جوانمردى به سنّ و سال و نيروى جوانى است؟
و آيا مخصوص مرحله معيّنى از مراحل عمر است؟
حقيقت حكم مىكند كه بگوييم: چنين نيست؛ بلكه اين معنى ناشى از ايمان است و هر اندازه نيروى ايمان شخص بيشتر باشد؛ حظّ و بهره انسان از جوانمردى بيشتر خواهد بود.
بلى؛ حماسه ايمان است كه به پير نيروى جوانى مىبخشد و باز همان نيروى ايمان است كه به پيرو و جوان به نسبت واحدى قدرت مقاومت، شكيبايى، پايدارى، تحرّك، نشاط، عزم، تصميم و اقدام مىدهد.
چه بسا جوانان دلمرده، دونهمت، بىاراده و بىعزم را مىبينيم!
و چه بسا پيران بلندهمّت، جوانمرد، اصيل و نيرومندى كه هر روز به چشم مىخورند!
بارى! حسّ شريف جوانمردى به صورت روزافزونى در نهاد پير داستان ما جلوهگر
است؛ به طورى كه دوست و دشمن عقيده دارند كه شمشير وى داراى امتياز خاصّى است، به حدّى كه اگر ضربت دست يك نفر جنگجوى قوىپنجه براى طرف معارضه ايجاد يك مرگ بنمايد، ضربت دست اين قهرمان دو مرگ ايجاد مىكند؛ يكى مرگ طبيعى و ديگرى مرگ معنوى و روحانى؛ يعنى لعن ابدى!
از اين گذشته حسّ جوانمردى اين پير حقپرست مانند تيزى شمشيرش داراى امتياز خاصّى است كه دوست و دشمن، هر دو آن را مىستايند و مىدانند كه اين مرد چه زنده باشد و چه كشته حق با اوست!
همچنين هر كسى مىداند كه دشمن او چه پيروز شود و چه مغلوب؛ بر باطل است!
چه حماسهاى بهتر از حمايت ايمان به هدايت جوانمردى منتهى مىشود؟
و چه حماسهاى براى موافق، دو نوع مرگ ايجاد مىكند كه يكى از ديگرى خواركنندهتر باشد؟
و باز چه حماسهاى براى مخالف، دو نوع مرگ ايجاد مىكند كه يكى از ديگرى باقىتر باشد؟
قهرمان آزاده داستان ما از جوانى يكى از هفت نفر پيشتازان و پيشاهنگان دوران صدر اسلام است كه با جهاد مستمر و فداكارى تام و تمام و با مبارزات دايم؛ بار خدمتگزارى رسالت را بر دوش گرفتند و در هنگام پيرى مانند ايام جوانى، يكى از اوّلين افرادى است كه با وفادارى و صداقت و با خلوص عقيدت، جهاد پىگير و مبارزه پرمشقّتش را ادامه داده و در هر جبههاى كه شركت كرده، علامت هدايت و نمونه اعلاى عدالت و فضيلت شناخته شدهاست!اين جوانمرد نامدار در دوران رسالت پرچمدار مؤمنان بوده و پيغمبر بزرگوار صلیاللهعلیهوآلهوسلم در هر مرحلهاى او را آزموده؛ و او كسى است كه همواره از بوته امتحان بىغل و غش درآمده و هميشه به منزله تيرى در چشم مشركان بوده است.
و باز هموست كه پس از رحلت رسول اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم نيز پرچم هدايت و ارشاد را در برابر «ارتداد» بر دوش كشيده است.
سراينده داستان گفت: اين امتيازات به «عمّار» پسر ياسر شخصيّتى داده بود كه؛ علامت هدايت؛ شناخته مىشد، به طورى كه هركس دوش به دوش او مبارزه مىكرد و جان مىسپرد: يقين داشت كه به بهشت مىرود، بر عكس هركس در برابر او مىايستاد و كشته مىشد؛ اطمينان داشت كه رهسپار جهنم شده است!
عمّار از رسول اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم روايت مىكرد كه فرمود:
هركس سه خصلت را با يكديگر جمع كند چنان است كه اركان ايمان را جمع كرده است: آن سه خصلت عبارت است از:
1- انفاق در حال احتياج
2- انصاف به ضرر خود
3- طرح صلح و سلامتجويى براى جهان.
حاصل كلام اينكه: اگر اين سه خصلت شريف در كسى جمع شود؛ صاحب اين سه خصلت نه فقط انسان كامل عيارى خواهد بود، بلكه وجود او در اجتماع، عين ايمان شناخته خواهد شد و چنان كسى چه در حال صلح و چه در حال جنگ؛ مظهر بخشش، عدل، انصاف و صلحجويى خواهد بود.
همپيمان مخزوم مردى است گندمگون كه طبيعت او با مشك عجين شده و شخصى است بلندقامت و چهارشانه و با مهابت؛ داراى چشمانى سياه و سرى كم موى،به طورى كه داستان سراى معاصرش «ذوالأداره» نوشته است، چند تار مويى جلوى سر و چند تار مويى پشت سرش روييده و بس! مردى است ساكت و كمحرف تو گويى فرشتگان با او سخن مىگويند! شخصيّتى مصمّم و داراى عزمى آهنين است. هيچگاه فريب نمىخورد و هيچوقت از راه راست منحرف نمىشود، هميشه تابع عقل است و پيرو منطق، به طورى كه عايشه روايت مىكند:
«عمّار اگر در ميان دو امر مردّد شود؛ آسانترين طريق را انتخاب مىكند!
مردى است باهوش، سخاوتمند و بلندنظر؛ حقپرست و دلير او كسى است كه هيچوقت از حق روگردان نيست».
اين مرد بزرگ و بزرگوار در حدود سال 570 ميلادى در قبيله «بنىمخزوم» متولّد شد و به طورى كه خودش مىگويد، هم سنّ و سال پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم است و در ميان اصحاب هيچكس از حيث عمر نزديكتر از او به پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نبوده است.
«سميّه» دختر خياط؛ كنيز ابوحذيفه؛ رييس قبيله بنىمخزوم مادر اوست و در ميان كنيزان قريش؛ كنيزى آزادمنش، عاقل، خوشقلب، نمكين، عفيف و پاك؛ مانند او وجود نداشته است.
«ياسر» پدر عمّار، پسر عامر، از اعراب عنسى مذحجى قحطانى يمن بود كه همراه دو
برادرش؛ مالك و حارث؛ از يمن به راه افتاده بود: تا برادر چهارمش را كه بر اثر قحطى، خشكسالى و فساد اوضاع حكومت از يمن آواره شده بود؛ پيدا كند.
آوارگان يمن در آن زمان منحصر به يمن يك نفر نبود؛ بلكه بسيارى از افراد به حكم اجبار براى تحصيل كار و به دست آوردن روزى، جلاى وطن اختيار كرده بودند.
از روزگارى كه شهر سبأ رو به ويرانى گذاشته بود؛ بسيارى از عربهاى يمانى به طرف مكّه و مدينه سرازير شده بودند. شهر يثرب (مدينه) مورد هجوم اوس و خزرج قرار گرفته بود و دستههاى زيادى غير از اوس و خزرج؛ به طرف شام، عراق، يمامه و نجد مانند مور و ملخ پراكنده شده و سراسر جزيرهالعرب را فراگرفته و تمدّن و فرهنگشان را تا منطقه «هلال خصيب» بسط دادند.
شهر مكّه از لحاظ اينكه محل امنى بود بر ساير كوچنشينها برترى داشت و از آنجايى كه خانه خدا شناخته شده بود؛ وسايل رفاه، آسايش و معيشت در آنجا فراهم بود و خدمتگزاران كعبه از بسط مكرّمت و عدالت نسبت به واردين كوتاهى نداشتند بدين جهت آوارگان در كمال آسايش و آرامش بدون نگرانى مىزيستند.
پس از آنكه سه برادر از پيدا كردن برادر گمشده، مأيوس شدند؛ مالك و حارث برگشتند؛ ولى ياسر، در مكّه ماند؛ و همپيمان ابوحذيفه رييس بنىمخزوم شد. ابوحذيفه از ياسر نگهدارى مىكرد و ياسر نيز كه از اكرام و مرحمت ابوحذيفه برخوردار بود! حداكثر وفادارى و خلوص را نسبت به او ابراز مىداشت.
ابوحذيفه مانند برادرش «هشام» در زمان گذشته و مانند برادر ديگرش «وليد» در دوره بعد؛ رييس و رهبر كريم و نيكوكار و سرپرست بزرگوار اين قبيله بود و نسبت به اين همپيمان تازه، محبّت و علاقه بيشترى نشان مىداد و او را تا پاى جان دوست مىداشت و به اين عنسى غريبى كه مقدّرات به حكم اجبار او را از ديارش آواره كرده بود؛ با نظر احترام مىنگريست. تو گويى اين مرد كريم و نيكطينت، آينده او را روشن مىديد! و احساس مىكرد كه اين مرد در آينده داراى مقام و منزلت رفيعى خواهد شد و در صف بزرگان قوم در خواهد آمد؛ بدين جهت با او همپيمان شد و هميشه او را محترم مىداشت.
ياسر نيز حسن ظنّ ابوحذيفه را مغتنم مىشمرد و از اين محبّت قلبى سوءاستفاده نمىكرد و در عين حالى كه غريب و پناهندهاى بيش نبود؛ با كمال صفا، وفا، كرامت نفس و استقلال رأيش را حفظ مىكرد.
اين نحوه سلوك عاقلانه و رفتار شرافتمندانه مقرون با خلوص و همراه با صميميت و وفادارى؛ حيثيت ياسر را تا جايى بالا برد كه در اندك زمانى «مخزومى» شناخته شد و تمام حقوقى را كه افراد قبيله مخزومى داشتند؛ به دست آورد و به صورت فرد شاخصى معرفى شد.
ياسر به محافل قريش سر مىزد و همه جا مورد احترام بود و براى هيچكس زحمت و كلفتى ايجاد نمىكرد.
ابوحذيفه مهربان، روزى به فكر همپيمان عنسى خود افتاد تا براى او همسرى انتخاب كند و او را از تنهايى نجات دهد و ضمنا اميدوار بود كه خدا به او فرزند شايستهاى بدهد، بدين جهت «سميّه» دختر خياط را كه شريفترين و عفيفترين كنيزان وى بود؛ به ازدواج او درآورد و مقرّر داشت كه فرزندان اين زن و شوهر، جزء احرار شناخته شوند.
هرچند ياسر چنين تقاضايى نكرده بود ولى ابوحذيفه كه به شخصيّت گرانمايه ياسر پى برده بود، اين طرح را ريخت و اين مكرّمت را ابراز نمود. ناگفته پيداست كه ياسر نيز از تحصيل اين امتياز بسيار خرسند شد.
پس از ازدواج ياسر با سميّه، كودكى از اين زن و شوهر به وجود آمد كه او را عمّار ناميدند.
عمّار دوران كودكى را مىگذراند و به شكل روزافزونى به طورى رشد مىكرد كه از زمان پيشى مىگرفت. وضع رشد و نموّ اين كودك طورى بود كه گويى اجازه نمىدهد سير روزگار او را از مرحلهاى به مرحله ديگرى انتقال دهد و از هيئتى به هيئت ديگرى برساند.
كودك به مرحله جوانى رسيد و همين كه پا به سن بيست سالگى گذاشت، آثار وقار و هدايت در او مشهود بود و از جهت حسن رفتار نسبت به پدر و مادر و همچنين نسبت به مردم؛ زبانزد همگان بود. مردم از او راضى بودند و او نيز از بدرفتارى مردم چشمپوشى مىكرد.
عمّار سراسر روز را با سكوت مىگذارند. هميشه در فكر فرورفته بود و به چيزهايى كه براى بزرگان يا بردگان مكّه جالب مىنمود، بىاعتنا بود!
عمّار از جنون و سفاهتى كه ثروتمندان آن روز را فراگرفته بود بركنار بود و به هيچكس كارى نداشت.مردمان ظاهربينى كه عمّار را خاموش مىديدند، سكوت او را سكوت غريب مستضعف و بينوايى مىپنداشتند كه در پناه ميزبانى كريم زندگى مىكند و از آسايش و نعمت برخوردار است و بدين جهت از دخالت در امور مردم و گفت و شنيد بركنار، ولى كسانى كه با او آميزش بيشترى داشتند مىدانستند كه اين خاموشى ريشه عميقترى دارد
كه او و ساير آزادمردان فكور و صاحبنظر را به بتپرستى، عقايد پوچ و سخيف و رسوم كهنه و پوسيده عرب به شدت بدبين كرده ولى از بيم جان خويش هرگز ياراى انتقاد ندارد، به وپژه بىپناهى مانند عمّار كه اقامتش در مكّه نتيجه همپيمان شدن پدرش با ابوحذيفه بوده و تمام نيرويش منحصر در اين است كه در پناه حمايت پيشواى بنى مخزوم زندگى مىكند.
پس او و ديگران به ناچار بايد:
«هزار نكته به زير زبان و لب خاموش» باشند!
با اين حال عمّار در خلال اين سكوت با خود و گاهى نزد پدرش از كارهاى زشت و رفتار ناهنجار بيشتر اشراف مكّه كه سراپا فساد، اسراف و تباهى بود و جز شهوترانى و سودجويى هوايى در سر نداشتند؛ به سختى انتقاد مىكرد و مىگفت:
بيم آن دارم كه كردار زشت و رفتار نارواى اين شهوتپرستان سودجو كه بر خود و مردم شهر خود ستم مىكنند سبب شود كه آسايش و امنيّت اين خانه به ترس و وحشت؛ و نعمت ساكنان آن به سختى و شدّت مبدّل گردد.
روزى عمّار به پدرش گفت:
آيا اين ديوانگان از شرّ بدعتهاى زشت خويش نمىترسند و از اينكه ديگران دستشان را از اين خانه و حكمرانى در اين ديار كوتاه كنند و يا اينكه با آنان قطع رابطه و تجارت كنند و اينان از گرسنگى و خوارى بميرند؛ هراسى ندارند؟
و باز مىگفت: من هيچگاه مردمانى سبكمغزتر و نادانتر از اين گروه نديدهام!
اين بىخردى و سفاهت عيششان را تباه و زندگانيشان را سياه خواهد كرد و آسايش و آرامش را از آنان خواهد گرفت.
و باز مىگفت: اين اشراف(!) و بزرگان نادان عواقب وخيم رفتار زشت خود را نمىدانند و توجّه ندارند كه آقايى و آسايش آنها در راه خدمتگذارى خانه كعبه است؛ و هرگاه كسانى كه براى زيارت اين خانه مىآيند از رفتار زشت و كردار ناهنجار ايشان آگاه شوند؛ بدون ترديد دست ستم آنها را از اين مكان مقدّس كوتاه خواهند كرد؛ آن
وقت است كه اين اشراف(!) بىخبر و غفلتزده در منتهاى بدبختى بايد بميرند!
من مردمى را تا اين درجه نادان سراغ ندارم! كه به دست خود وسايل تيرهروزيشان را فراهم كنند!
ياسر گفت: پسرم! پا را از گليم خودت فراتر نهادهاى و بيش از سن و سال و بالاتر از شأنت سخن مىگويى!
آيا اين حرفها را كسى به تو ياد داده يا از خود مىگويى؟عمّار گفت: كسى در اين زمينه چيزى به من نگفته است؛ بلكه اين ديده بيناى من است كه پايان كار را از حالا مىبيند؛ و اين گوش شنواى من است كه بانگ طغيان و آشوب مردم ستمديده مكّه را مىشنود.
ياسر پدر عمّار گفت:
پسرم! من نيز آنچه را تو مىدانى مىدانم و تنها من و تو نيستيم كه از اين منظره رنج مىبريم؛ بلكه بسيارى از بردگان و همپيمانان قريش و حتى اشرافزادگان آزدامنشى را مىشناسم كه طرز تفكّرى مانند تو دارند ولى مصلحت ايجاب نمىكند كه در حال حاضر از اين بابت گلهاى بر زبان بياورى؛ زيرا در غير اين صورت مرگ تو حتمى است! و باز بدان كه بر آنچه بگويى اثرى بار نيست؛ زيرا اين خانه را خدايى است كه آن را نگهدارى مىكند و هر نوع ضرر و زيانى را از اين خانه به دور خواهد داشت.
تو پسرم! در روز «فيل» نبودى من آن روزها، كودكى بودم و از كسانى هستم كه آن واقعه را به چشم ديدهاند و من مانند همه ناظرين؛ شگفتىهاى آن روز را به ياد دارم.
من ديدم كه آقا و سرور قريش؛ عبدالمطلّب پسر هاشم؛ به مردم امر مىكرد كه از مكّه خارج نشوند! تا آن روز، نه عبدالمطلّب و نه ساير افراد قبيله قريش با چنان لشكر جرار منظّمى روبهرو نشده بودند.
من مىديدم كه عبدالمطلّب هيچگونه نگرانى نداشت و به همه مردم مكّه سكون و آرامش خاطر مىداد و آنها را مطمئن مىساخت كه بدون جنگ و خونريزى فتح و پيروزى نصيب مكّه خواهد شد و من كتمان نمىكنم كه مانند همه مردم مأيوس بودم و
مانند همه در وعدههاى عبدالمطلّب شك داشتم!
حالا نيز متوجه باش كه پسران عبدالمطلّب به قداست «خانه» و امنيّت شهر خودشان علاقه دارند و حتّى كوچكترين فرزندانشان مىتوانند اين احمقها را سر جايشان بنشانند و خبط و خطاهاى ايشان را ثابت كنند، در اين صورت اين كار را به عهده آنها يا به عهده يكى از افرادشان واگذار كن تا به توضيح و تشريح اين معنى بپردازند و اين فكر را در ميان مردم آشكارا نشر دهند و هرگاه آنها به اين امر اقدام كنند در مكّه كسى قادر بر مخالفتشان نخواهد بود!
و باز بايد بگويم: اگر آنها در اينباره تصميمم بگيرند و براى تأديب اين احمقها قيام كنند منظور من و تو حاصل خواهد شد، و در هر صورت اگر فردى از افراد آنها در اين راه قدم بردارد چه عملش مستلزم رنج و زحمت باشد و چه نباشد؛ در هر دو حال مصون از تعرّض خواهد بود؛ زيرا بنى عبدالمطلّب مردمى هستند مطاع و محترم و مردم از آنها شنوايى دارند. اما اشخاصى از قبيل من و تو حكومت و نفوذى نداريم؛ در اين صورت بايد صبر و تحمل را پيشه سازيم وگرنه هر عملى كه از ما صادر شود همانطور كه پوست گوسفند را مىكنند پوست ما را خواهند كند و هيچكس هم به داد ما نخواهد رسيد!
از اين بالاتر بگويم، پسرم!
چه خوب بود اگر پوست ما را بكنند و براى مردم خير و نفعى داشته باشد و عدل و دادى برقرار شود، در آن صورت خون ما به هدر نخواهد رفت؛ بلكه خونبهاى زيادى عايد خواهد شد؛ ليكن در حال حاضر اگر از اينمقوله حرفها با مردم در ميان بگذاريم؛ جز توهين، استهزاء و مسخره، چيزى نصيب ما نخواهد شد و اگر كارى هم بكنيم؛ پاداشى جز سرزنش، ملامت و سركوفت نخواهيم داشت.
پسرم! مگر نمىدانى كه در نظام فعلى و در رژيم حاضر؛ بحث در كارهاى عمومى وقف بر زورمندان و زرداران است و منحصر در طبقه آقايان، پيشوايان و اشراف! و مداخله در اينگونه امور بر ما بينوايان و گدايان و همپيمانان حرام است.
آخرين توصيهاى كه براى تو دارم اين است كه پروردگار اين خانه ايمان و به اين چند
تن از بنىهاشم نيز اعتماد و اطمينان داشته باشى؛ زيرا اينها بهترين مردم اين سرزمين هستند و آينده درخشانى در انتظار آنها است!
عمّار گفت: من از فرمان تو سرباز نمىزنم و مىبينم كه بنىهاشم به خداى ديگرى عقيده دارند و در زندگى نيز روش پسنديدهاى دارند و ساير افراد قريش در اين زمينه با آنها يكسان نبوده و برابر نخواهند بود.
خداى عبدالمطلّب خداى ساخته و بىكارهاى نيست؛ بلكه خدايى است كه همه بندگان وى از او يارى مىطلبند و او نيز آنان را يارى مىكند؛ لابد به خاطر دارى كه درباره «ابرهه» و سپاهيان او به تو چه گفتم و شنيدى كه پرندگان كوچك سپاهيان فيلسوار، بدان انبوهى را تباه كردهاند!
اينها همه نشانى قدرت اين خدا است.
خداى ديگر مردم، كه ساخته خود آنها است، خدايى است بىشعور و كر و لال، كه از نگاهدارى خودش عاجز است؛ امّا خداى عبدالمطلّب، در بزرگى به درجهاى است كه بايد در برابر او خاضع بود؛ نه اينكه بتوان با دست او را جا به جا كرد!
عمّار گفت: اينكه من مىگويم چرا او را نشان نمىدهند، مقصودم اين نيست كه جاى او را نشان دهند يا اينكه او را از نقطهاى به نقطه ديگرى انتقال دهند، بلكه مىخواهم بگويم: چرا بزرگى و قدرت و ديگر صفات پروردگارشان را به مردم اعلام نمىكنند؟
ياسر گفت: پسرم! هر كارى وقتى دارد و هر اقدامى بايد در محيط مساعد و مناسبى انجام گيرد. فعلاً با اين عقايد موهوم و با اين سيرت زشت و با اين سنتهاى پوچ و تقليدهاى بىمعنى كه بر محيط حجاز حكومت دارد؛ نمىتوان دعوت خداپرستى را آشكارا اعلام كرد و بر فرض اينكه چنين دعوتى آشكار شود؛ حتما به نتيجه نخواهد رسيد.
من اطلاع دارم كه عبدالمطلّب شخصا براى پيشرفتِ مقصودى كه دارد، به يك رشته كارهاى اساسى و اخلاقى مفيد دستزده و براى كسى كه اين خداى بزرگ را بشناسد؛ پيش از آنكه مردم را از زير بار سيطره خرافات، تقيّد به عادتهاى زشت و پليد
خودپرستى، جادوى موهومات و سيرتهاى ناپسند و سنّتهاى پوچى كه بدان خو گرفتهاند، نجات دهد؛ چگونه ممكن است دست به كار اصلاح شود؟
تو خود مىدانى كه اين مفاسد فكرى و آلودگىهاى ذهنى به قدرى ريشه دوانيده كه از بين بردن آن به زودى امكانپذير نيست، بلكه به تدريج بايد از ميان برداشته شود؛ و عبدالمطلّب در سايه نظامات و سنّتهاىپسنديدهاى كه به نام «حنيفيه» رواج مىدهد و اصل آن را از كيش و حكمتهاى پدربزرگش «ابراهيم» گرفته و پيروى مىكند؛ در موقع مناسب و فرصت مساعد كار خودش را خواهد كرد و به عمليّات مؤثّرترى دست خواهد زد.
عبدالمطلّب وقتى كه متوجّه شد كه شرابخوارى عادت زشت و ناپسندى است؛ از آن اجتناب كرد ولى به هيچوجه همشهريانش را مجبور نكرد كه اين عادت ناپسند را ترك كنند، بلكه نظر او اين است كه تربيّت عملى، اندك اندك؛ زمينه اصلاحات را براى ارشاد مردم آماده مىسازد.
عبدالمطلّب از جنبه منفى، يعنى ترك شرابخوارى، تحقير و اهانت بتها خودش را سرمشق عمل قرار داد و از جهت مثبت در غار «حرا» به عبادت مشغول شد.
از آن گذشته صرفنظر از اصلاحات دينى به وسيله يك عمل انقلابى؛ به شكل ديگرى دست به كار اصلاح زمينه حياتى گرديد و چاه زمزم را حفر كرد و آب زيادترى را در دسترس مردم قرار داد.
بارى، عبدالمطلّب به وسيله جلوگيرى از نحر شتر قربانى در جلوى دو بت «اسافه و نائله» احترام بتها را درهم شكست و بر خرافات و سنّتهاى پوچ و تقليدهاى بيهوده پيروز شد و بر اثر اكتشاف و حفر چاه «زمزم» آب فراوانى در اختيار مردم گذاشت و از اين لحاظ نيز سرمشق عمل و اقدام شناخته شد.
به هر حال همه اين اقدامات موجب شد كه در سدّ محكم سنّتها و موهوماتى كه سالها مردم حجاز را محصور كرده بود رخنه پيدا شود.
عبدالمطلّب اين سنگر را شكست و در اين مبارزهاى كه آغاز كرد بسيارى از
موهومات را يكى پس از ديگرى از بين برد و اصلاحات را از نزديكان و خويشان و دوستانش شروع كرد؛ حالا هم مطمئن باش به محض اينكه فرصت مقتضى و مهمّى فرا رسد؛ راهى را كه گشوده صاف و هموار خواهد كرد.
عمّار گفت. پدرم! چرا خدا عبدالمطلّب را درست كمك نمىكند؟ و چرا مانند آن روزى كه پرندگان را براى نابودى سپاهيان «ابرهه» فرستاد لشكرى را براى كمك او نمىفرستد؟ و چرا مانند بستانكارى، معامله مىكند كه طلبش را با قسط به بدهكار مىبخشد و به يك بار نمىبخشد؟
ياسر در پاسخ عمّار گفت:
پسرم! من هنوز نمىتوانم جواب درستى به اين پرسش بدهم، ولى اينقدر مىدانم كه پروردگار عبدالمطلّب در عين حالى كه قدرتى سرشار دارد؛ خدايى است بىنياز، مهربان و رئوف و براى او تفاوت نمىكند كه مردم او را بپرستند يا از او بركنار باشند؛ كافر شوند يا مؤمن؛ خوشبخت باشند يا بدبخت. او تنها خير و سعادت مردم را مىخواهد و اين خوشبختى را با اجبار و قهر براى مردم مهيّا نمىسازد؛ بلكه اين وظيفه مردم است كه راه را از چاه تميز دهند.
خداى عبدالمطلّب تنها به دوستانش مهربان نيست بلكه به دشمنانش نيز لطف دارد زيرا مؤمن و كافر را بنده خود مىداند. او مانند ما حسود و تنگنظر نيست!پسرم! اكنون همه مردم روى زمين جز تعدادى انگشت شمار كافرند!
در اين صورت اگر بخواهد اين اكثريت قريب به اتّفاق را از روى قهر و خشم نابود كند، ديگر قوانين و شرايع چه نتيجهاى خواهد داشت؟
پسرم! خداى عبدالمطلّب راه و چاه را به مردم نشان مىدهد و سپس آنها را آزاد مىگذارد تا در هر راهى كه مىخواهند قدم بردارند. اگر راه سعادت را در پيش گرفتند خودشان را خوشبخت خواهند كرد و اگر در راه بدبختى افتادند زيان آن دامنگير خودشان خواهد شد و از اين جهت به خداى عبدالمطلّب سود و زيانى نمىرسد.
عمّار گفت: پدر! چقدر گفتار تو در دل من اثر دارد، من اين سخنان شيوا را مانند آب
گوارا در دل جاى مىدهم.
پدرم! تو انسان نيستى! بلكه فرشتهاى هستى كه بال و پر زيباى خودت را به من مىآويزى تا در ملكوت اعلا پرواز كنم.
حالا فقط يك سؤال دارم.
ياسر گفت: بگو اگر توانستم جواب خواهم داد.
عمّار گفت: من قبول دارم كه بنىهاشم مردمى شرافتمند، بزرگوار، عالىقدر و بلندهمّتاند! امّا بنىمخزوم نيز همپيمانهاى تو هستند؛ پس چرا مردم، بنىهاشم را بيشتر احترام مىكنند؟
ياسر گفت: اگر بخواهيم پاى احساسات و تعصّب را به ميان آوريم همين است كه تو مىگويى، ولى من هميشه حقيقت و معنى را در نظر دارم و به تعصّب و تمايلات اهمّيّت نمىدهم.
درست است كه در ميان اين دو دسته تفاوتى وجود دارد و اين تفاوت عين همان فرقى است كه بين خداى عبدالمطلّب و خدايان قريش موجود است.
پسرم اگر بخواهى تو هم در اين حقيقت با من مخالفت كنى از تو جدا مىشوم و بالاترين خدمتى كه مىتوانم به تو و براى تو انجام دهم اين است كه تو را هدايت كنم تا در اين عقيده با من شريك باشى.
گفتوگوى پدر و پسر در همينجا پايان يافت.
سراينده داستان گفت: اين گفتوگويى كه بين پدر و پسر صورت گرفت از مقوله گفتوگوهاى صبحانه آن دو نفر بود. آن روزها، صبح قريشىها با عيش و نوش برگزار مىشد؛ زيرا معمولاً هر عدّهاى صبحگاهان در گوشهاى مىنشستند و به داستان سرايى سرگرم مىشدند و تفريح مىكردند، ولى ياسر گاهى از اجتماعات بنىمخزوم طفره مىرفت و به جاى اينكه در گفتوگوهاى آنها شركت كند، با پسرش كه سخنان وى، او را مجذوب كرده بود مشغول صحبت مىشد و مطالبى به عنوان درس و بحث با او درميان مىگذاشت.
ياسر از لحاظ عقل، تجربه و دانشى كه از يمن كسب كرده بود صلاحيّت آن را داشت كه معلّم فرزندش باشد.
به هر حال گفتوگوى اين پدر و فرزند از نمونه صحبتهاى صبحانهاى بود كه با يكديگر مىداشتند.باز سراينده داستان گفت: همان روز صبح صدايى از كوه ابوقبيس به گوش رسيد كه گفتوگوى پدر و پسر را قطع كرد؛ و اين صدايى بود كه به گوش همه مردم رسيد ولى اين صدا در گوش اين پدر و فرزند اثر خاصّى داشت به طورى كه بدنشان را به لرزه انداخت.
صاحب صدا با حرارت و سوز دل، به منظور دادخواهى مىگفت:
«يا للرّجال! لمظلوم بضاعتهببطن مكّة نايى الحى و النفر!
و محرم اشعث لم تقض عمرتهيا آل «فهر» و بين الحجر و الحجر!
هل منصف من بنى سهم فمر تجعما غيبوا؟ ام ضلال مال معتمر!
يعنى؛ اى مردم مكّه، آيا ممكن است به داد مرد ستمديدهاى كه كالاى او را ربودهاند برسيد؟ آن مرد ستمديده كسى است كه از قوم و تبار و قبيله و عشيرهاش دور افتاده و اينك در داخل شهر مكّه يكّه و تنها در حال احرام است و هنوز گرد و غبار لباس احرام از جامهاش سترده نشده است! آيا شما مىتوانيد از چنين كسى حمايت كنيد؟
اى آل فهر!(1)(يعنى اى جوانمردان بنىهاشم) كه در ميان حجر اسماعيل و حجرالاسود در حركتيد! آيا در ميان شما كسانى پيدا مىشوند كه مال شخص محرمى را كه براى حجّ عمره به مكّه آمده از فلان مرد منسوب به قبيله، بنىسهم كه كالا را ربوده و خود را پنهان كرده و قيمتش را نپرداخته پس بگيرد؟ يا اينكه مأيوس باشد»؟
1) فهر نام جد دهم رسول اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم است.
عمّار گفت: پدر! ملاحظه كرديد كه سفاهت و حماقت اين مردم به طورى كه گفته بودم آشكار شد؟ و ملاحظه مىكنيد كه صداى شكايت و مظلوميّت از قلّه كوه منعكس شده است؟
ياسر گفت: پسر عزيزم! شك نداشتم كه دورانى كه تو مژده هوشمندى و فراست مىداد ولى آنچه را در آغاز گفتوگو به تو توصيّه كردم در نظر داشته باش. حالا برخيز و برو ببين چه خبر است؟ و اين مردى كه در اين صبحگاه صداى شكايت را بلند كرده كيست و چه مىگويد؟ و آيا از طرف مردم مكّه به اين مردى كه صيحه دردناكش بلند است، جواب مساعدى داده مىشود؟
همين كه عمّار برگشت به پدرش گفت: آنچه از شايستگى و برازندگى بنىهشام قبلاً به من گفته بودى درست بود. آن شكايتكنندهاى كه آنگونه صدايش را بلند كرده، مردى بود از «زبيد» كه كالاى گرانبهايى را به اين شهر آورده و ابو عمرو العاص وائل السهمى قسمتى از كالا را از او خريده و به خانهاش برده بود ليكن قيمت آن را نپرداخته و در خانهاش مخفى شده بود. مرد زبيدى قيمت كالا را مطالبه مىكرد ولى خريدار از پرداخت قيمت اِبا داشت و با اينكه فروشنده به استرداد كالاى خودش راضى شده بود خريدار آن را پس نمىداد. سرانجام مرد زبيدى به افراد قبيله بنىسهم پناه برد و از آنها كمك خواست تا خريدار كالا را وادار كنند كه يا قيمت را بپردازد يا كالا را پس دهد، ولى افراد قبيله به جاى كمك كردن پسگردنى به او زدند و او را از نزد خودشان راندند! آنگاه براى مطالبه حقّش به مجامع قريش متوسّل شد و از آنها استمداد نمود، ولى آنها نيز كمكى نكردند! بدين جهت ناچار شد سر كوه برود و از تمام مردم مكّه براى گرفتن حقّش با صداى بلنداستمداد كند!
عمّار اضافه كرد و گفت: من تمام كوشش خودم را به كار بردم تا ببينم اين صداى عدالت خواهى تا چه حد در اين حرم مقدّس و در اين سرزمين صلح و سلم تأثير كرده است، ليكن بر من مسلّم شد كه اين ضجّه و ناله جز در دل معدودى از افراد كه به شرف بزرگوارى و ايمان مفتخرند در مجامع ديگرى اثرى نكرده است.
ياسر گفت: شايد منظور تو مجمع زبير پسر عبدالمطلّب است؟
عمّار گفت: آرى! پدرم! چه خوب آنها را شناختى! مرد ستمديده به اين در و آن در مىزد تا مددكارانى به دست آورد شايد به اين هرج و مرج خاتمه دهند و شايد مرد انقلاب همين شاكى مظلوم باشد و ساعت موعود فرا رسيده باشد!
ياسر گفت: گمان نمىكنم، ولى شايد اين پيشامد از عوامل انقلاب و طليعه اصلاح باشد! تو چرا اينقدر شتاب مىكنى؟ هر كارى موقعى دارد!
گوينده داستان گفت: كوشش زبير پسر عبدالمطلّب به نتيجه رسيد زيرا جمعى در خانه عبداللّه پسر جدّ عان تيمى از قبيله بنىهاشم، بنىاسد، بنىزهره و بنىتيم حضور يافتند «صادق امين» نيز به آنها پيوست و با يكديگر همسوگند شدند تا از مظلوم پشتيبانى كنند و حقّش را بگيرند؛ و نيز بر عهده گرفتند كه از اين به بعد بكوشند تا خويش، بيگانه، آزاد و بنده؛ همه و همه، در مكّه مصون از تعرّض بمانند و كسى بر آنها ستم روا ندارد و زبير حزبش را «حلف الفضول» ناميد.
اوّلين ثمره فعّاليّت اين حزب استيفاى حقّ زبيدى مظلوم از فرعون بنىسهم بود.
يك بار ديگر عمّار نزد پدرش آمد و داستان ديگرى را براى او نقل كرد و گفت:
امروز تاجرى از قبيله بنىبارق وارد بازار شد و كالايى را از ابى بنخلف جمحى خريد ولى به طورى كه مىدانيد، ابى مردى است بداخلاق و دغلباز، بدين جهت اين معامله نيز ايجاد مخمصه و كشمكشى نمود؛ لهذا تاجر بارقى به انجمن «حلف الفضول» يا پيمان جوانمردان مراجعه كرد.(1)
زبير به تاجر بارقى گفت برو بابى اطلاع بده كه به ما شكايت كردهاى و اگر در تأديه حق تو كوتاهى كرد برگرد و خبر بده تا اينكه در صدد اقدام برآييم.
تاجر بارقى مطلب را به ابى خبر داد و ابى بىدرنگ حقّ شاكى را ادا كرد.
عمّار روز ديگرى باز داستان تازهاى را براى پدرش نقل كرد و گفت:
1) براى مطالعه دقيق اين بحث به رساله پيمان جوانمردان اثر نگارنده مراجعه فرماييد. مترجم
تاجرى از قبيله خثمعى به مكّه آمد، دخترى داشت به نام «قتول» اين دختر بسيار زيبا بود و شايد زيباترين دختران عصر خودش بود.
همين كه چشم نبيه پسر حجّاج سهمى بر او افتاد دلباخته او شد و او را ربود. پدر دختر هرچه كوشش كردنتوانست دخترش را از چنگ اين مرد شرور نجات دهد. در نتيجه حيرتزده و سرگردان براى نجات دخترش به تكاپو افتاد و از هر كسى استمداد مىكرد ليكن هيچكس كمكى نكرد. سرانجام به «حلف الفضول» متوسّل گرديد.
توسّل به «حلف الفضول» يا پيمان جوانمردان براى او باعث گشايش و موجب نجات دخترش شد زيرا زبير به چند نفر از جوانمردان همپيمان مأموريت داد تا همراه پدر دختر نزد نبيه رفتند و دختر را از منزلش بيرون بياورند؛ اين مرد بىحيا به آنها گفت:
«بگذاريد فقط همين يك شب از او كام بردارم»
مأمورين گفتند:
«خدا رويت را سياه كند! چقدر بىشرم و بىحيايى! زود از دختر دست بردار و او را تسليم پدرش كن وگرنه...
نبيه كه مرعوب جوانمردان همپيمان شده بود با كمال اجبار و اكراه دختر را تسليم پدرش نمود و اين لكّه ننگ از دامن شرافت مكّىها شسته شد.
ياسر به پدرش گفت: قبل از «حلف الفضول» يعنى پيش از تشكيل انجمن جوانمردان عبدالمطلّب اينگونه مشكلات را حل مىكرد. روزى حرب پسر اميّه يكى از مأمورينش را براى ترور كردن مرد ثروتمند بىپناهى فرستاد. مرد ثروتمند كشته شد و حرب تركه او را تصاحب كرد ولى همين كه اين خبر به عبدالمطلّب رسيد و ورثه مقتول نزد او شكايت كردند؛ عبدالمطلّب كه رييس و پيشواى قريش بود تركه مقتول را از حرب گرفت و تسليم ورثه او نمود و يكصد شتر به عنوان خونبها نيز از حرب گرفت.
هر روز عمّار براى پدرش از اينگونه خبرها مىآورد و فكر تازهاى بر او عرضه مىداشت و با اينكه پدر عمّار از اين خبرها بسيار شنيده بود و مىشنيد؛ با اين حال نه عمّار از آوردن خبر خسته مىشد و نه پدر از شنيدن آن.
يا هر وقت چنين خبرهايى را از عمّار مىشنيد او را تشويق مىكرد و براى تربيّت او نكاتى مىافزود و او را به مقاصد اصلاح طلبانه تشويق مىكرد و ضمنا توصيّه و تأكيد مىنمود كه در كتمان مطالب بكوشد و اينگونه مطالب را همه جا بازگو نكند.
در پايان هر داستانى عمّار به پدرش مىگفت:
اى پدر! از اينكه علم و اطلاع شما در اصلاحطلبى و پاكدامنى و شرافت بنىهاشم به خطا نرفته حظ مىكنم! چه خوب اين خانواده شريف را شناختهايد!
به من خبر دادهاند كه پسر كنيز شما «سميّه» يك روز صبح به هوش آمده و بر اثر يكى از معجزات محمّد، مانند آزادگان و آقايان خودش را مرد آقا و سرورى ديده است!
بلكه به طورى كه به من گفتهاند خودش را برتر و والاتر از همه سروران دانسته است!
اين مرد در خانهاش «كعبهاى» ساخته و در آن محرابى به وجود آورده است!
بلى! چنين سابقه خطيرى قبلاً در ميان صابئين وجود داشته؛ و پسر «سميّه» اين روزها به چنين كارى دست زده است!
اين مرد حالا ديگر پسر «سميّه» و عمّار نيست! بلكه ابواليقظان (زندهدل) لقب گرفته است؟
او اين روزها رفيق خداى بزرگ شده است! همان خدايى كه در كعبه او جلوهگر شده و در محراب بر او تابش مىكند! حرف او را مىشنود و مطالبى بر او القا مىكند!
به هر حال؛ اين دو (خدا و بنده) يكديگر را دوست مىدارند! به نظر من اگر ابوحذيفه زنده شود(!) خودش را در برابر اين مرد مانند گدايى خواهد ديد!
در آن صورت نمىدانم آيا اين پسر كنيز به ارباب سابقش اجازه صحبت كردن خواهد داد يا نه؟ و آيا او را به حضور خودش خواهد پذيرفت يا نه؟ و آيا همچنان كه اين كنيززاده از بزرگان قريش روى برمىگرداند، و آنها را كوچك مىشمارد از او نيز روى بر خواهد تافت يا نه؟ و آيا او را نيز مانند ساير رجال مهم، موقّر و بردبار قريش كه
در نظر او از بنده و برده حقيرتر مىآيند و آنها را حتّى از كنيزان ناچيزتر مىانگارد! به همين گونه تحقير خواهد كرد يا نه؟
اينها كلمات و جملاتى بود كه ابوسفيان پسر صخر، پسر حرب، پسر اميّه، به ابوجهل، عمر و پسر هشام، ديكتاتور بنىمخزوم مىگفت و به او مجال سخن گفتن نمىداد بلكه با هيجان خاصّى ادامه مىداد و مىگفت:
«اى كاش ما نيز بنده نيرومندى مانند عمّار مىداشتيم! تا او را نزد محمّد و خداى محمّد به سفارت و وساطت مىفرستاديم؛ و هنگامى كه همه راهها به روى ما بسته مىشد! و مانند پلى كه خط بازگشت را تضمين مىكند! قرار مىگرفت و درها به روى ما بسته نمىشد!
خوشا به حال تو اى ابوالحكم! تو در امان پسر سميّه و امان همسر سميّه هستى! و به هر طرف رو كنى مأمونى! ولى ما در حكومت بندگان امنيّت نخواهيم داشت!
ابوجهل كه كنيه او «ابوالحكم» بود گفت:
چنين احساس مىكنم كه توجّه تو منحصر به بندگان و بردگان است و سهم ما آزادگان را فراموش دارى!
اگر بنده ما «عمّار» در خانهاش «كعبه» و محرابى ساخته در برابر او پسر عمم ارقم، خانه خودش را در محل «صفا» خانه اسلام قرار داده، و در اين خانه است كه از امروز در نتيجه فعّاليّت محمّد، كعبه منسوخ مىشود و مردم از آن روى برمىگردانند و به طرف شام متوجّه مىشوند! به علاوه حيثيت «دارالندوه» از خانه قصى پيرمردنيكوكار ما زايل مىگردد! چرا اينقدر دلشكسته، محزون و مأيوسى؟
آيا به شفاعت اوحذيفه هشيم پسر عتبه برادر هند، عبداللّه پسر سهام و عثمان پسر عفان اميدوار نيستى؟ همه اينها شايستگى آن را دارند كه آن روزى كه اوضاع بطحا وارونه شود در پيشگاه محمّد براى تو واسطه و شفيع شوند!
بارى، وجود مشركين قريش در «حجر» گرد هم آمده بودند و از نفوذ پيغمبر و
انتشار دعوتش در ميان سفيدپوست و سرخپوست نگران بودند زيرا در نتيجه نشر دعوت پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مكّه به دو قسمت تقسيم شده بود و طبقه اشراف، از زوال نفوذ و پايان زندگى عيش و نوش و استثمار مردم؛ و از بين رفتن برترى خودشان به وحشت افتاده بودند!
سراينده اين داستان اسامى رجال برگزيده اين جمعيّت را اينطور ضبط كرده است:
وليد پسر مغيره بزرگ مخزوم، پسر برادرش عمر، پسر هشام ديكتاتور، عتبه و شيبه دو پسر ربيعه، پسر عبد شمس، ابوسفيان پسر حرب، پسر اميّه، نضر پسر حرث پرچمدار بنىعبدالدار، اسود پسر مطلّب، پسر هاشم، ابولهب پسر عبدالمطلّب، عبداللّه پسر ابوميه، ابو عمروعاص پسر وائل، نبيه و منبه دو پسر حجّاج سهمى، اميه پسر خلف جمحى و عقبه پسر ابو معيط.
همين كه گفتوگوى صخر و عمرو به پايان رسيد عقبه به آن دو نفر گفت:
شما دو نفر مانند دو مبارز با يكديگر پرخاشجويى مىكنيد! گويى ما همه اينجا دور هم جمع شدهايم كه شاهد، ناظر و داور سرعت خاطر وحدت ذهن شما باشيم!
به آن چه مقدّس مىدانم سوگند مىخورم كه اگر جلوى رابطه محمّد را با مردم نگيريد؛ محمّد آنها را بر شما حكومت خواهد داد و مردم اوباش را بر بزرگان شما سيادت خواهد بخشيد!
آنگاه ناگزير خواهيد شد كه همه در برابر او خاضع و خاشع شويد و او كسى است كه سفيد را بر سياه، آقا را بر بنده و غنى را بر فقير برترى نخواهد داد! و اضافه كرد كه:
ما وقتى كه دور هم جمع مىشويم احساس مىكنيم كه در سخنورى، لطف محضر و آيين محاوره، بحث و جدل، از شما دونفر و از همه اهل حل و عقد قريش كسى تواناتر نيست، با اين حال وقتى كه محمّد به مجلس وارد مىشود، همه از ابهت او مرتعش مىشويم و سرسختترين افراد ما در برابر او خود را مىبازند!
اميه پسر خلف به ابوحنظله (ابوسفيان) و به ابوالحكم گفت:
حالا كه كار محمّد در نظر بزرگان ما به اينجا كشيده و اين همه تفرقه در ميان
جماعت ما انداخته و خدايان ما را مسخره مىكند! ديگر نه بر مرد آزادى خرده بگيريد و نه با بندهاى به خشونت رفتار كنيد، زيرا پسر مغيره و پسر ربيعه نسبت به محمّد و بدعتهاى او با نظر احترام مىنگرند!
ابوخالد وليد كه در صدر مجلس نشسته بود با راحتى و آسايش تمام بر بالش تكيه داده و با تبسّم به مذاكرات گوش مىداد پس از آنكه نكوهش خلف به اين مرحله رسيد، در حالى كه تبسّم از لب او قطع نمىشد؛چهارزانو نشست و گفت:
اى پسر خلف! چه نعمتى در وجود بنده خودت بلال پسر رباح مىبينى؟
آيا تصوّر مىكنى كوشش بلال براى آزاد شدن از چنگ پسر خلف و نجات او از اسارت وى؛ مهمتر از تعدّى و تجاوز پسر خلف بر محمّد است؟
شما برادران قرشى من از اجراى حق چشمپوشى مىكنيد و تعصّب مىورزيد!
اگر در رابطه خودتان با بندگان و كنيزان روش انسانى در پيش گيريد و نسبت به آنها رعايت عدل و انصاف بنماييد هيچگاه از شما جدا نخواهند شد و از شما رنجشى نخواهند داشت ليكن شما در ارتباط با آنها يك نكته را فراموش داريد و توجّه نداريد كه آنها نيز مانند شما بشراند و مثل شما چشم، گوش و زبان دارند و آنها نيز عقولى دارند كه مانند عقول شما معنى كرامت و شرافت را درك مىكنند، اگر وقتى كه غلام شما شدند در رفتار با آنها اين امر ساده را فراموش نمىكرديد شما را دوست مىداشتند ولى پس از آنكه شما اين نكته را از ياد برديد آنها نيز علاقهاى نسبت به شما ندارند و اگر به ظاهر از شما اطاعت كنند قلبا از شما ناراضىاند و همين موضوع است كه ايشان را نسبت به شما ياغى مىكند و هنگامى كه محمّد به آنها محبّت مىورزيد و مهربانى مىكرد آنها هم براى نجات خودشان در صدد برآمدند تا اين حيثيت و شرافت را به دست آورند، در اين صورت خودتان را سرزنش كنيد و نسبت به خود خشمناك باشيد نه با آنها!
ما آنچه را درباره اين بينوايان فكر مىكنيم همين است و چون در اين مجلس ميان ما بيگانهاى نيست، اين حقيقت را آشكار اعلام مىكنم و معتقدم كه بايد در وضع خودتان تجديد نظر كنيد اما آنچه پسر «خلف» به من نسبت داده اگر راستش را
بخواهيد، حالا كه بناى حقيقت گوييست مىگويم: همه مىدانيد كه مقام پدر و عمّ محمّد در نظر «قريش» مقامى است كه هيچكس به آن نمىرسد و از اين گذشته بايد بگويم مقام و منزلت شخص محمّد به تنهايى والاتر و بالاتر از اينهاست.
شما گمان كرديد كه محمّد شاعر، كاهن، ساحر و مجنون است! ولى وقتى كه بر پا مىخيزد و با مردم تماس مىگيرد بطلان اين تصوّرات معلوم مىشود و در نتيجه بطلان همين تصوّرات است كه هواخواهان محمّد جان مىگيرند و با شما خصومت مىورزند و از اينجاست كه اين عمل شما به نفع او تمام مىشود و به جاى اينكه به او زيانى برسانيد، به او كمك مىكنيد.
با توجّه به اين معنانى است كه آنچه به محمّد نسبت مىدهيد خلاف تشخيص من است.
و از اينكه در اينباره با شما مخالفت مىكنم مقصود من اين است، كه در جنگ بامحمّد طريق عقلايى پيش گيريد و ميزان قدرت و توانايى حريف خودتان را بسنجيد!!
من سوگند مىخورم كه آنچه از محمّد شنيدهام بسيار شيرين و دلپذير است و هر چه در او مىبينم قابل تصديق!
اميه پسر خلف مىخواست سخن بگويد ليكن عقبه پيشدستى نمود و گفت:ابو خالد حرف را تمام كرد و آنچه گفت درست بود نظر من عين نظر اوست.
من در شخص محمّد همان چيزى را مىبينم كه او ديده است و آنچه پسر خلف بگويد در من تأثير ندارد و از نظر خودم برنمىگردم قبلاً نيز به قوم خود نصيحت كرده و گفتم: اين مرد را به حال خودش بگذاريد و بىطرف بمانيد زيرا يقين داشتم كلامى را كه از او مىشنيدم در ميان اعراب مؤثّر خواهد شد؛ و فكر مىكردم كه اگر روزى پيروز شود حكومت او، حكومت ما و عزّت او عزّت ماست. در آن صورت ما نيكبختترين مردم خواهيم بود، ولى شنوندگان تنها جوابى كه به من مىدادند اين بود كه اين ساحر تو را جادو كرده است و حال اينكه من سوگند مىخورم كه او جادوگر نيست؛ بلكه حرفى مىگويد كه هيچوقت مانند آن را نشنيدهايم!
نضر پسر حارث؛ روباه قريش گفت:
قريشىها! خطرى به شما روى آورده كه بعدا نخواهيد توانست با آن مبارزه كنيد! روزهايى كه محمّد جوان بود مقامش نزد شما از همه ارجمندتر و گفتارش از همه راستتر و امانت دارى او از همه بيشتر جلوه داشت! اكنون كه موى سپيد بر بناگوش وى رسته و دوران جوانى را پشت سر گذاشته و مراحل كهولت را مىگذارند و براى شما دعوت پيامبرى خودش را آورده، او را دروغگو مىدانيد!
او در محضر همه با شما مخاصمه كرد و شما نيز از چندين سال پيش اين مخاصمه را با خود آغاز كرده و خودتان را محكوم كردهايد!
شما از سالها پيش از اين، يعنى از همان روزهايى كه به امانت و راستگويى او گواهى داديد دلايل محكوميت خودتان را ابراز كرديد! شما ميگوييد محمّد ساحر است ولى به خدا سوگند او ساحر نيست. ما جادوگران را ديدهايم و به كارهاى آنها آشنا هستيم محمّد جادوگر نيست و كارهاى او نيز به جادوگرى نمىماند.
مىگوييد او كاهن است نه چنين است؛ ما كاهنان را ديدهايم و سخنان مسجّع آنها را شنيدهايم.
گفتار محمّد به گفتار كاهنان شباهتى ندارد. مىگوييد او شاعر است، ما از فنون شعر به خوبى اطلاع داريم. اوزان و بحور مختلف شعر را مىشناسيم. سخن محمّد به شعر شباهتى ندارد.
مىگوييد او ديوانه است، ما انواع ديوانگىها را ديدهايم، كارهاى محمّد و گفتار او به ديوانگان شباهتى ندارد.
گروه قريش! بلايى به شما رسيده است كه نه راهى براى دفع آن مىدانيد و نه وسيله مبارزه با آن را داريد. شما ناچاريد راه يكى از دو نفر از بزرگان قريش (ابوخالد وليد و يا ابو وليد) را در پيش بگيريد.
در اين موقع «ابوجهل» سكوت را شكست و گفت:
شما پيوسته در شناختن محمّد با يكديگر ستيزه مىكنيد و هر يك از شما خودش را
در شناسايى او داناتر از ديگران مىانگارد بدانيد، كه حادثه او مرا سخت متزلزل كرده است! شبى خود را چنان ديدم كه خواب به چشمم نمىرفت، سپس متوجّه شدم كه عامل مرموزى بر من چيره شده و اراده و اختيار را از من سلب كرده وچنان مرا تحت تأثير قرار داده كه گويى سر انگشتانى محكم بر پشت و دوش من فشار مىدهند و مرا به آنجا كه خود مىخواهند مىبرند! آنگاه به آن ركنى از خانه رسيدم كه جايگاه نماز محمّد بود و از آنجا آواز او را مىشنيدم.
در آن شب سحر و جادويى مشاهده كردم كه مواضع حواس را با ديدن تغيير داد! چنين مىانگاشتم كه شراب از راه دهن به بدن مىرود و سپس نشئهاى از آن برخاسته در سراسر بدن پخش مىشود ولى نماز محمّد چنان نبود. اين شراب از راه گوش وارد بدن من مىشد و در قسمتهاى مختلف بدنم پراكنده مىشد!
من در آن شب از آن نماز چنان مستى احساس كردم كه نظير آن را در هيچ شرابى نديده بودم. آيا تعجّب مىكنيد؟
محمّد در آن شب مرا به وسيله رشتههايى از نمازش تا طلوع فجر اسير كرده بود. همين كه نور تابش كرد چشمانش را به روى من گشود، تو گويى در مقابل او محكوم به پرداخت جريمهاى بودم! در چنين حالى از رسوايى ترسيدم و به عقب برگشتم. همان وقتى كه به عقب بر مىگشتم از جلو به مردى برخوردم كه با شمشيرى كشيده به من روى آورد. به خود گفتم: مادرت به عزايت بنشيند اى عمرو!
اينك قريش در جستوجوى تو هستند!
سپس متوجّه شدم كه اين مرد ابوحنظله است، و مرد ديگرى پشت سر او ايستاده است. اخنث پسر شريق با ما بود. اين دو نفر مواظب من بودند.
پس از آنكه دانستم همان تزلزل و ارتعاشى كه دامنگير من شده به آن دو نفر نيز سرايت كرده و آنها نيز مفتون سحر محمّد و مخمور شراب او شدهاند از دهشت من كاست، آنگاه به يكديگر توصيه كرديم كه دوباره در اين راه قدم برنداريم و گرنه مانيز سرمشق و نمونه سفيهانى خواهيم شد كه از محمّد پيروى مىكنند! با اين حال شب دوّم
نيز زمام اختيارم را از دست دادم، و چنين احساس مىكنم كه يك عامل مرموزى مرا به طرف او جذب مىكند و به طرف ركنى كه محمّد در آنجا نماز مىخواند مىكشاند و صداى او را مىشنوم!
اين بار نيز احساس مىكردم كه من از شراب او مست مىشوم و چنان نشئهاى به من داده كه نه شراب چنان نشئهاى مىدهد و نه فتح و پيروزى! و باز همين كه در طلوع فجر به هوش آمدم به همان دو نفر برخوردم و به يكديگر توصيّه كرديم كه از اين كار منصرف باشيم و از يكديگر دور شديم.
و باز كتمان نمىكنم كه عين اين جريان در شب سوّم تجديد شد و آن دو رفيق را مانند دو دفعه قبل ملاقات كردم و همان قرار را با يكديگر تكرار كرديم و ديگر آن دو رفيق را نديدم و اينك شهادت مىدهم كه آنچه من شنيدم آنها نيز شنيدند! و آنچه من درك كردم آنها نيز همان را درك كردند.
اگر در اينجا دور هم جمع شدهايم تا آنچه را از محمّد در دل داريم بگوييم، همين است كه گفتيم ولى چون همه براى كار ديگرى گرد هم آمدهايم، در اين صورت بايد چارهاى انديشيد!
ابوسفيان خنديد و گفت: اى ابوالحكم! خوب شد كه به من يادآورى كردى! زيرا آنچه قبلاً احساس كردهبودم فراموش داشتم.
ابوجهل گفت: آيا غايب بودى و همين ساعت رسيدى؟ و حال اينكه آنچه حالا شنيدى قبلاً به تو گفته بودم.
ابوسفيان گفت:به جان خودت من همينجا حاضر بودم و به آن بيان رساى تو گوش مىدادم و همه آن معانى را از راه گوش و چشم درك كردم ليكن پرسشى دارم و آن اين است كه بگويى براى چه منظورى اينجا گردهم آمدهايم و بگو ببينم نظر تو درباره آنچه شنيدهاى چيست؟
ابوجهل گفت: من حرفهايى شنيدهام كه مقدار كمى از آن فهميده مىشود ولى از بيشتر اين حرفها سر در نمىآورم و مجموع اين حرفها را نمىفهمم!
ابوجهل گفت: نظر من درباره آنچه از محمّد شنيدهام اين است كه: ما با خانواده عبد مناف رقابت داشتيم. آنها مردم را به طرف خود مىكشيدند و ما به طرف خود، آنها با رهايى روى دوش مردم مىگذاشتند و ما هم.
آنها چيزهايى به مردم مىبخشيدند و ما هم! و در اين ميدان مسابقه دوش به دوش يكديگر مىرفتيم تا كار به جايى رسيد كه آنها گفتند:
از ميان ما پيغمبرى برخاسته كه از آسمان به او وحى مىرسد!
چطور مىتوانيم چنين ادعايى را بپذيريم!
به خدا سوگند هيچوقت به او ايمان نخواهيم آورد و ادعاى او را تصديق نخواهيم كرد.
ابوسفيان گفت: عجب نظر خوبى دادى، اى ابوالحكم!
از عبد مناف حرف مزن! بگذار درباره بنىهاشم بحث كنيم.
نزاع و رقابت ما و بنىهاشم درباره رياست نبود بلكه آنها دانه پاشيدند و تحميل كردند، ما نيز همين كار را كرديم و همين كه در ميدان مسابقه تقريبا همدوش يكديگر قرار گرفته بوديم گفتند:
پيغمبر از ماست!
چطور مىتوانيم چنين مطلبى را درك كنيم به خدا سوگند هيچگاه به پيغمبر آنها ايمان نخواهيم آورد و او را تصديق نخواهيم كرد!
ابولهب گفت:
مطلب اين نيست: من شما را بر خانواده او ترجيح دادم و به طورى كه همه مىدانيد سابقه، برترى و ريشه خانوادگى و تقدّم در شرف و زيادى هواخواهان اين خانواده محسوس و مشهود است. در اين صورت اين امتياز را براى هاشمى و مخزومى اموى قايل نشويد و اگر قايل شده باشيد درباره ابوطالب، برادران، پسران و هواخواهانشان قايل نشويد بلكه با محمّد بجنگيد! و بدانيد با اينكه من عموى او هستم با شما موافقم!
محمّد كسى است كه همه افكار ما را تخطئه كرده و به خدايان ما بد گفته و
پدران ما را دشنام داده و خلاصه كلام اينكه:
بدتر از آنچه محمّد نسبت به ما عمل كرده، هيچكس نسبت به قوم و قبيلهاش عمل نكرده است!آنگاه عاص پسر وائل گفت:
حرف حرف ابولهب است!
آيا ما برادرزادهات را معذور نداشتيم؟
ما هرچه داشتيم در اختيار او گذاشتيم و از سيادت و آقايى مطلق به نفع او صرف نظر كرديم و نزد رييس بنىهاشم و بزرگ مكّه «ابوطالب» رفتيم و از او تقاضا كرديم تا شفيع و واسطه شود و به محمّد بگويد:
«هرچه مىخواهد به او مىدهيم مشروط به اينكه به خدايان و پدران ما بد نگويد» ولى او به درخواستهاى ما ترتيب اثرى نداد و همچنان در راه خودش سير كرد و گفت:
«به خدا سوگند اگر آفتاب را در دست راست و ماه را در دست چپم بگذارند دست بردار نيستم مگر اينكه بميرم»!
پس از آنكه اين حرفها را زد، تهديد كرد و جلوى كسب و روزى ما را گرفت و نفوذ ما را از بين برد. در اين صورت اگر عليه او قيام كنيم و جلوى اقدامش را بگيريم و او را سركوب كنيم چه كسى مىتواند ما را لعنت كند؟
ابولهب گفت:
خاندان، خويش و تبارت پاينده بماند! اى ابوعمرو!
آيا تصوّر مىكنى سختگيرى من نسبت به برادرزادهام كمتر از تو بوده است؟
يا اينكه گمان مىكنى بيشتر از تو در برابر او حلم ورزيدهام؟
من توفيق و خير و بركت براى شما مىخواهم تا بتوانيد جلوى موفّقيّت محمّد را بگيريد و مساعدت و همكارى خويشاوندانش را از او سلب كنيد تا در مبارزه با او سبكبارتر باشيد!
ابوجهل گفت: اگر از من حمايت كنيد و از اذيّت و آزار بنىهاشم مرا مصون نگاه داريد، من محمّد را مىكشم و شما را از دست او راحت مىكنم!
عاص گفت: من با اين فكر موافق نيستم زيرا كشتن محمّد باعث ايجاد هرج و مرج مىشود و فتنهاى بر مىانگيزد كه شديدتر از آن نتوان ديد! ما عادت كردهايم كه حتّى در گفتار و مجادله و مباحثه نسبت به يكديگر سختگيرى نكنيم و شدّت عمل به خرج ندهيم چه رسد به اينكه يكديگر را بكشيم!
درباره قتل محمّد به خصوص بايد بگويم: اگر همه در اين موضوع با يكديگر اتفاق كنيم از عهده بر نخواهيم آمد مگر اينكه سر همه رجالى كه در اين محفل حضور دارند بر باد برود. آيا تو اى ابوالحكم! تصوّر مىكنى بنى عبدالمطلّب آرام خواهند نشست و خواهند گذاشت آن كسى را كه در آينده نزديكى، موفّق و پيروز مىدانند به اين سهولت از بين برود و نابود شود؟
البتّه نخواهند گذاشت؛ در اين صورت بايد چاره ديگرى انديشيد زيرا كشتن محمّد براى مكّه گران تمام مىشود و موجب بروز مصيبت و بدبختى بزرگى خواهد شد!وليد گفت: نظر ابوعمرو نظر عاقلانهاى است و خوب فكر مىكند محمّد هر چه مىكند بكند! ما در هر حال بايد از كشتن او احتراز كنيم.
ابوجهل گفت: عمو جان! امر نهايى را صادر كنيد و براى اين پيشامد، فكرى بينديشيد تا بدان عمل كنيم و از اين مخمصه نجات يابيم.
وليد در حالى كه غرق تأمّل و تفكّر شده بود دستى به ريش كشيد و گفت:
عمل محمّد را با ارجاف يعنى هوچىگرى و سروصدا تخطئه كنيد و بگوييد:
محمّد جادوگر است و سحر مىكند! او را تحقير و كوچك بشماريد و اگر خواستيد اهانت و ريشخند كنيد از قرآن او تجاهل كنيد و گوش به قرائت آن ندهيد و نگذاريد ديگران نيز آن را بشنوند! و اگر احيانا به آن گوش داديد يا ديگرى آن را شنيد به هر وسيلهاى كه مقتضى مىدانيد تخطئه كنيد و بگوييد عبارتهاى آن ملقلق است و مشوش و مايه سرگردانى!! و بگوييد از معانى آن سر در نمىآوريم!
جسم محمّد را سالم بگذاريد ولى هرچه مىتوانيد روحش را بيازاريد و اگر از اين راه موفّقيّتى به دست نياورديد؛ بندگان و همپيمانانش و آنهايى را كه تابع و پيرو او شدهاند بگيريد و تا مىتوانيد سركوب كنيد!
بدين طريق مىتوانيد از خدايانتان دفاع كنيد و آداب و سنن خودتان را حفظ نماييد؛ در آن صورت بنىهاشم كه در «شعب» خودشان محصور شدهاند براى شورش و انقلاب راهى نخواهند داشت و هرچه خشمناك بشوند نتيجهاى نخواهد داشت.
ابوجهل گفت: شكنجه و آزار بندگان و سفيهان را به عهده من بگذاريد، آنگاه خواهيد ديد فردا به روز «آل سميّه» چه خواهد آمد!
عقبه پسر ابىمعيط گفت: تقليد از وضع راه رفتن محمّد را بر عهده من بگذاريد. من مردم را از خنده خواهم كشت!
ابوسفيان گفت من شنيدهام كه محمّد قرآنش را از مردى به نام «رحمان» از اهالى يمامه آموخته و او مردى است كه از فرط خداپرستى و موهومبافى نظير ندارد!
حرث پسر نضر گفت: كسانى را كه محمّد دور خودش جمع كرده؛ همين كه از اطراف او پراكنده شوند به صورت ديگرى سرگرم مىكنم و از داستانهايى كه در «حيره» شنيدهام از قبيل: اخبار رستم و اسفنديار و قصههاى ايران باستان براى آنها نقل مىكنم و به آنها نشان خواهم داد كه من در سخنورى تواناترم يا محمّد! و حرفهاى من بهتر است يا حرفهاى او!
عقبه گفت: از محمّد بخواهيد كه اگر پيغمبر است و ادّعاى او درست است اين كوههايى كه اطراف مكّه را احاطه كرده بردارد و اين زمينهاى ناهموار را مانند سرزمين عراق صاف و مسطّح كند و مانند دجله و فرات براى ما دو رود جارى كند! يا اينكه اين كوه را براى ما طلا كند! و ما را از رنج سفر و مشقّت بازرگانى نجات دهد يا اينكه پدران ما را كه مردهاند از خاك برانگيزد! تا از آنها بپرسيم كه آيا آنچه محمّد مىگويد راستاست يا دروغ؟ و حق است يا باطل؟
و اگر برانگيختن همه پدران ما زياد باشد ما فقط به برانگيختن يك نفر از آنها كه
(قصى) باشد اكتفا مىكنيم زيرا او پيرمرد راستگويى بوده و اگر از انجام اين تقاضا سر باز زد از او بخواهيد كه تودههايى را از آسمان براى ما فرود آورد و يا به صورتى كه ادّعا مىكند عذابى دردناك بر ما نازل شود...!
از اين روز به بعد فشارها و تضييقاتى بر اسلام و مسلمانان وارد شد كه تاريخ نمونه آن را نديده است!
همين كه محمّد از خانه بيرون مىآمد خاك و خاشاك بر سر او مىريختند. هر بنده يا آزادى كه به او مىرسيد او را اذيّت و مسخره مىكرد و طرز رفتار و گفتار او را تقليد مىكرد و با اينكه محيط مكّه براى او بسيار تيره و تار شده بود از نشاط، فعّاليّت و كوشش او چيزى نمىكاست!
دعوت و موعظه مىكرد و با كمال بشاشت و گشادهرويى به طرف آن مردم سفيه و احمق مىرفت و انگشت روى خبط و خطاى آنها مىگذاشت و چشم و گوششان را باز مىكرد و همين كه روز تمام مىشد و شب فرا مىرسيد و ستارگان درخشيدن آغاز مىكردند، خسته و فرسوده به خانهاش برمىگشت و چنان بارهاى سنگينى بر دوش مىكشيد كه هيچ پيغمبرى به آن مشقّتها مبتلا نشده بود!
به هر حال با روحى مملو از حزن و اندوه سر به بستر مىگذاشت و برد حضرمى سبزش را روى بدنش مىكشيد و مىخوابيد!
عمّار پسر ياسر در داخل خانهاش مشغول نماز خواندن بود.
كه ناگهان كسى در خانه را كوبيد.
كوبنده در مردى بود كوتاه قامت! داراى بينى پهن، با قيافهاى گندمگون مايل به سياهى.
مادر عمّار به طرف در خانه رفت و به مرد تازه وارد خوشآمد گفت و افزود:
«چه خوب شد كه ابواسامه مولى، پسر و دوست رسول خدا به ديدن ما آمد! خير و بركت و رحمت آورد! و خانه ما را با عطر انفاس نبّوت معطّر ساخت»!
مادر عمّار اين سخنان را مىگفت و زيد پسر حارثه را به نمازخانه عمّار هدايت مىكرد. ميهمان را وارد خانه نمود و سرپا ايستاد تا اينكه ميهمان در گوشه اطاق نشست، آنگاه با او مشغول صحبت شد تا عمّار نافله نمازظهر را تمام كند.
هوا خنك بود و فضا روشن، همين كه عمّار نمازش را تمام كرد به طرف زيد دويد؛ و خير مقدم گفت و يكديگر را در آغوش گرفتند. تازه عمّار سر جايش قرار مىگرفت كه زيد شروع به صحبت كرد و گفت:
ابواليقظان!(زندهدل!) آيا ميل دارى بيرون برويم و به محافل قريش سرى بزنيم؟
عمّار گفت: چرا به «دارلاسلام» نرويم تا بقيّه وقت را از گفتار پيغمبر خدا بهرهمند شويم؟ و همين كه وقت عصر فرا رسيد نماز را با او بخوانيم:
زيد گفت: من از «دارالاسلام» مىآيم و از طرف «ابوالقاسم» براى تو مژدهاى دارم!
و حالا به اينجا آمدهام دلم مىخواهد هر دو به «بيت» برويم آنگاه پس از كسب اخبار صحيح درباره اجتماع قريش به حضور پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شرفياب شويم.
عمّار گفت: به به! چه بشارتى! آيا به تازگى كسى مسلمان شده است! چه بگويم! نمىدانم خدا چقدر با اين مردم صبر و شكيبايى مىورزد؟
زيد گفت: در دارلاسلام خبرى به ما رسيد كه «ابوعمّاره» در ملاء عام ضربتى بر ابوجهل زده كه زمين از خون او گلگون شده است!
و به او اخطار كرده كه اگر دوباره متعرض پيمغبر بشود همين معامله را با او تكرار خواهد كرد و نيز به همه قريش اعلان كرده است كه او از امروز به اسلام گرويده است!
عمّار كه با شنيدن اين مژده از فرط شوق در پوست نمىگنجيد پرسيد:
آيا حمزه اين كار را كرده است؟ به خدا سوگند من از «تنها جوانمرد عرب» همين انتظار را داشتم و اميدوار بودم كه بيشتر از اين در برابر جهالت ابوجهل مقاومت نكند. آرى اين مرد خبيث سالهااست نسبت به پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم عناد مىورزد و جسارتهايى كرده كه كمترين سزاى او مرگ است!
زيد گفت: افسوس كه هنوز قدرت مكّه در دست اين گردنكشان است! و ابوالقاسم اجازه نمىدهد كه با اين مردم گردنكش معارضه كنيم! زيرا مأموريت دارد كه حتىالامكان از طريق صلح و سلم پاى فراتر نگذارد و مسلّم است كه عنف و شدّت عمل جز در موردى كه وسيله تأمين صلح و سلم باشد، در اين كيش جايز نيست وگرنه آسانترين كارى كه امكان داشت اين بود كه يك نفر از افراد ما ابوجهل را بكشد و بعد خودش كشته شود!
عمّار گفت: به طرف «بيت» برويم. حالا كه حمزه اسلام آورده و ابوجهل را ضربت زده است، وضع ما غير از وضع سابق است! الان تنور جنگ مشتعل شده است!
بسيار خوب! ابواسامه! بگو ببينم چگونه حمزه، ابوجهل را زد؟ و كجا زد؟
زيد گفت: خبرى كه به ما رسيده است اين است كه همين امروز يكى از كنيزان عبداللّه پسر جد عان وقتى كه حمزه از شكار برمىگشت او را ديد و از اينكه وقتش را در
كوهستان مكّه به شكار مىگذراند و برادرزادهاشمورد اهانت واقع مىشود؛ او را سرزنش كرد.
حمزه از او پرسيد كه چه كسى به محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم توهين كرده است؟
كنيز عبداللّه تعرّض و اهانت ابوجهل را نسبت به محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم براى حمزه تشريح كرد و گفت:
ابوجهل چند نفر سفيه و احمق را تحريك كرد و آنها نسبت به محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم تعرّض و اهانت كردند.
همين كه حمزه از اين حادثه مطّلع شد به طرف كعبه رفت و به طور معمول طواف كرد. پس از طواف به نزد ابوجهل كه در حلقه بنىمخزوم نشسته بود آمد و گفت:
آيا تو به محمّد دشنام مىدهى؟ و حال اينكه من پيرو او هستم و دين او را پذيرفتهام! حمزه اين حرف راگفت و كمانى را كه در دست داشت بر سر او كوفت!
عمّار پرسيد: چه بر سر ابوجهل آمد؟ و ابوجهل چه كرد؟ از اين گذشته بگو ببينم، اين عمل در نظر خويش، تبار و بستگان ابوجهل چه اثرى گذاشت؟
آيا اقوام و خويشاوندان ابوجهل اين عمل را تحمّل كردند؟ يا عكسالعملى از خود نشان دادند؟
زيد گفت: خبرى كه به ما رسيده اين است كه چند نفر از بنىمخزوم از عمل حمزه برآشفتند و برخاستند تا از او انتقام بگيرند ولى ابوجهل عمل عاقلانهاى كرد و آنها را سر جاى خودشان نشاند!
بديهى است در صورتى كه، «فتىالعرب» يعنى تنها جوانمرد عرب در برابر ابوجهل قيام كند و آشكارا بجنگند؛ از ابوجهل كارى ساخته نيست و نبايستى دست به عملى بزند، مگر ابوجهل نمىداند كه مقاومت يا مبارزه با حمزه منتهى به نابودى او مىشود؟
و از اين بالاتر در ميان قريش اختلافاتى روى مىدهد كه موجب بدبختى آنها مىشود:
به هر حال بدون ترديد با اعلان جنگ حمزه؛ دست اسلام باز شد و بازوى اسلام
قوّت گرفت و مشركين از اين عمل مرعوب شدند و براى اين ضربت نه يك حساب بلكه هزار حساب قايل مىشوند! حالا وقت آن است كه برويم و اثر اين عمل را در ميان مردم جستوجو كنيم. من شك ندارم كه اين عمل در ميان مردم اثر عميقى كرده و اين خبر ورد زبانها شده است!
به نظر من همه مردم مكّه از شنيدن اين خبر تكان خوردهاند و اين حادثه بىسابقه را بسيار مهم مىشمارند! و مسلمانها، همانطور كه فكر مىكنم اين پيشامد را براى پيروزى اسلام بسى ارزنده و بزرگ تلقّى مىكنند و مطمئن شدهاند كه شوكت و ابهت شرك درهم شكسته! و مشركين نيز به نوبه خود آن را در برابر مسلمين شكستى مىدانند كه، پيروزى مسلمانان را مسجّل كرده، و در عين حال تصوّر مىكنم مسلمين و مشركين همه در اين معنى اتّفاق دارند، كه اين پيشامد مقدّمه يك مبارزهاى است كه بين دو صف و دو جبهه آغاز شده است!
به خدا سوگند؛ من نمىدانم چرا اين مردم سفيه و احمق از تصديق نبوّت پيغمبر و ايمان به او خوددارى مىكنند؟در صورتى كه خدا براى مردم، مخلوقى نيكوكارتر و عطوفتر و سودمندتر از محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم نيافريده است!
و باز به خدا سوگند، كه خدا براى رهبرى و راهنمايى به حق شايستهتر و برازندهتر از محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم كسى را خلق نكرده است! و اگر اين مردم به خود آيند و عقلشان را قاضى قرار دهند و به آن عالمى كه ما وارد شدهايم وارد شوند؛ از هر جهت آسوده و آرام خواهند زيست و آسايش و آرامش و امنيّت را براى اين شهر مقدّس از هر جهت تأمين و تضمين خواهند كرد.
عمّار در حالى كه دست زيد را گرفته بود و دو نفرى به طرف «بيت» مىرفتند به زيد
گفت:
اى ابواسامه؛ خدا عاقبتت را ختم به خير كند! آيا تو در هوش و فراست بزرگان قريش
و درست فهمى آنان ترديدى دارى؟ به خدا سوگند من نيروى هوش و ادراك آنها را كمتر از خود نمىدانم و همچنين اطمينان دارم كه درجه فهم آنها از ما نازلتر نيست.
آنها همان چيزهايى را از محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم درك مىكنند كه ما درك مىكنيم و او را همانطور مىشناسند كه ما مىشناسيم و مىدانند كه از روى هوس حرف نمىزند و باز مىدانند كه او به حق از طرف خدا مأمور شده است. از اين گذشته به خوبى مىدانند كه او تفاوت بين سياه و سفيد و همچنين موانع بين غنى و فقير را از بين مىبرد و حدودى را كه مردم بين امير و اجير قايل شدهاند او الغا مىكند؛ و مردم در نظر او همه، «مانند دانههاى شانه» مساوى و برابرند!
همه فرزند آدماند و آدم از خاك آفريده شده است! و هيچكس جز به تقوا بر ديگرى برترى ندارد، و هيچ فردى جز در سايه عمل و شايستگى و استعداد بر ديگرى ترجيح ندارد.
من و ابوجهل هر دو مانند يكديگريم و بلال و پسر خلف هر دو نظير يكديگراند و همچنين تو و حمزه هر دو قرين و عدل يكديگريد. همه ما با يكديگر برابريم و برادر؛ نه آقايى وجود دارد و نه بندهاى جز حق، و اين حقّ است كه آقاى همه است.
و اين حق است كه با ميزان و مقياس خودش يكى را بالا مىبرد و ديگرى را پايين مىآورد.
ميزان و مقياس حق نه بر اساس مال است و نه ارث و نه بر اساس سنّتهاى كهنه و پوسيده.
آنچه من و تو مىدانيم آنها نيز مىدانند و شايد بيشتر و بهتر از من و تو بدانند و بفهمند ولى نكتهاى كه در كار است اين است كه آنها با اين معانى و مفاهيمى كه در دسترس من و تو قرار گرفته مىجنگند، نه با شخص محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم !
و هرگاه محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم امتيازات آنها را تصديق و تضمين كند و و اصول بندگى و بردگى را كه در نظر آنها محترم است؛ به رسميّت بشناسد و استبداد و خودخواهى آنها را
تأييد كند؛ تا بتوانند خون مردم را بمكند، مطمئن باش كه حتّى در ميان دو نفر از افراد اين جمعيّت اختلافى درباره شخص محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و رسالت و مأموريّت او وجود نخواهد داشت!
من اينها را آزمودهام و مىدانم كه اينها مردمى هستند كاسبپيشه و بازرگان؛ و مىدانم كه كسب آنهامنحصر به حمل كالايى كه به شام و يمن مىبرند نيست و طورى نيست كه جنسى را ببرند و جنسى را بياورند؛ بلكه كسب، كار و بازرگانى اينها عبارت از پرستش خدايانشان است و اين عمل را وسيله تجارت و كسب و كار خود قرار دادهاند.
من به خوبى دريافتهام كه اينها در داخل ذهن و در درون وجدانشان به «هبل» وساير بتهايى كه به منزله دخترانى معرفى شدهاند؛ اعتنايى و علاقهاى ندارند، بلكه بر آنها طعن و طنز مىزنند و آنها را مسخره مىكنند! تنها عاملى كه در كار است اين است كه اين دسته بتها را وسيله فريب و نيرنگ قرار داده و توده مردم را بدين وسيله گول مىزنند و سيادت و آقايى خودشان را در پناه عبادت اين بتها حفظ مىكنند! و بر گردن مردم سوار شدهاند و اگر احيانا وجود اين تمثالهاى پوچ و ميانخالى با خودپرستى و خودخواهى آنها اصطكاك و تعارض پيدا كند؛ خواهى ديد كه آنها را زير پاى خودشان خورد و خمير مىكنند! چيزى كه هست اين است كه اين دسته در سايه عبادت بتها خودشان را مىپرستند و دفاع از بتها يعنى دفاع از خودشان!
به خاطر دارم ابوجهل روزى يكى از غلامانش را تأديب مىكرد و به سختى او را مىكوبيد، من به گوش خود شنيدم كه غلام بينوا به بت «هبل» سوگند مىخورد كه گناهى ندارد، و ضمنا آقاى خودش را به همان بت سوگند مىداد تا از او در گذرد.
مىدانى ابوجهل چه جوابى به او داد؟
ابوجهل به غلام بىچارهاش گفت:
«اى احمق! هبل چيست؟ آيا هبل غير از بنده دست شكسته منحوسى مانند تو است كه عمرو پسر لحى رييس قبيله خزاعه او را از بلقاء شام خريد و به اينجا آورد و در
اينجا نصب كرد تا تو و امثال تو او را عبادت كنند و او را به خدايى بينگارند؟(1)
عمرو مرد ستمگر بىحيايى بود و عُمر طولانى كرد و كيش «حنيفه» يعنى مذهب حضرت ابراهيم عليهالسلام را از بين برد و بعد از او حكومت به دست او افتاد.
هبل يعنى آن بت بزرگ به شكل پيرمرد موقرى با ريشى بلند، از عقيق ساخته شده بود كه دست راستش قطع شده بود ولى قريش براى اين بت از طلا دستى درست كرده بود.
همين ابوجهل روزى يك بنده ديگرى را تأديب مىكرد. بنده بىچاره نام دو بت «اساف و نائله»(2)را بر زبان راند و او را به آن دو بت سوگند مىداد.
مىدانى ابوجهل در برابر اين يادآورى چه جوابى به غلام بىنوا داد؟
ابوجهل گفت: اى مادر... خفه شو! مگر اين دو بت صورت مسخ شده آن زن و مرد زناكارى نيستند كه به اينصورت در آمدهاند؟
تو مىخواهى خرافاتى را كه در مغز تو جاى گرفته در ذهن من داخل كنى؟ و مىخواهى چيزهايى را كه خود ما براى تو و امثال تو مقدّس قرار دادهايم؛ به حساب ما بگذارى و ما را به آنها سوگند دهى؟
بدان كه اين خدايان از نوع كنيزان بىعقل و تميز ما هستند و خود ما آنها را بزرگ معرفى كردهايم! و روى سر شما جاى دادهايم تا شما از اين طريق مقام و منزلت ما را بدانيد! و همان احترام را براى ما منظور داريد!
تو نه فقط بنده منى بلكه بنده كنيز منى! و نظام و رژيمى كه در ميان ما حكومت مىكند اين است كه همانطور كه در برابر كنيز من كوچكى مىكنى و او را مىپرستى؛ به
1) عمرو پسر لحى رييس قبيله خزاعه حكومت را از قبيله جرهم متنزع نموده و توليت «بيت» را بر عهده گرفت و بت هبل را از شام به مكه آورد. سپس بتپرستى را ترويج كرد و نگهدارى اين بت را وسيله حكومت خودش قرار داد.
2) دانشمندان علم ميتولوژى داستانهاى باستانى عقيده دارند كه اين دو بت در اصل زن و مردى بودهاند از قبيله جرهم كه در خانه كعبه راه پيدا كرده بودند و بعداً در دوره عمرو پسر لحى مسخ شده و به صورت بت درآمدند!.
طريق اولى بايد مرا پرستش كنى! و اگر اين بت از اوامر من سرپيچى كند، همانطور كه تو را شلاّق مىزنم او را شلاق خواهم زد!
ما اين بساط را پهن كرده و اين قانون را گذراندهايم كه شما را بدين وسيله تأديب كنيم!
برو از نزد من دور شو! اگر دوباره چنين چيزهايى را به ياد من بياورى روحت را از بدن خبيثت بيرون خواهم آورد
تو اى ابواسامه! بايد بدانى كه «سمبل» و رمز اين گردنكشان و به عبارت ديگر؛ مظهر اتم و اكمل اين طاغوتها ابوجهل است! او و سايرين به اين بتها علاقه و ارادتى ندارند و با محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم نيز عداوت شخصى ندارند؛ بلكه نفوس و ارواح آنهاست كه به شكل اين بتها مجسّم مىشوند و مردم نيز نفهميده و نسنجيده دور اين بتها را مىگيرند: و اين بتهاى گوشتى مردم را از محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم، دين، عدل، انصاف و مساوات او مىترسانند!
بدين جهت بر او حملهور مىشوند؛ و مادامى كه از اين خوى خودپرستى دست نكشند و عدل و انصافى را كه محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم در راه آن مىكوشد؛ در دلهاى تيره و تار خودشان جاى ندهند به جايى نخواهند رسيد.
و باز اين نكته مسلم است كه اينها از اين ظلمت و تيرهدلى خارج نخواهند شد مگر اينكه ما خودمان به يارى خدا آنها را از اين تاريكى و تيرهدلى و از اين گمراهى نجات دهيم!
سخنان عمّار در اينجا به پايان رسيد و دو نفر رفيق به اتّفاق يكديگر وارد مسجد شدند.
محافل قريش در اين هنگام وضع مضطرب و مشوّشى داشت و خون سر ابوجهل كه به زمين ريخته بود، اشكال گوناگونى به خود گرفته بود و مسئله روز شده بود!
رنگهاى گوناگون اين حادثه عبارت بود از خوارى و سرشكستگى، آميخته با حقّ انتقام و در عين حال مقرون با حزم و احتياط و از طرف ديگر مقرون با تصميم و حيرت!
اين وضع با همه تناقضى كه داشت مانند كوه آتشفشانى آماده انفجار بود!
ابوجهل كه خون از سر و صورتش جارى بود حمزه را به افراطكارى، تعدّى و تجاوز متّهم مىنمود وخوددارى از معارضه و معامله به مثل بر تعقّل و بردبارى وى مىافزود!
او صورت مظلومانهاى به خود گرفته بود و چنين وانمود مىكرد كه طرفداران او مظلوميّتش را جبران خواهند كرد و حساب حمزه را خواهند رسيد!
بزرگان قريش كه در اطراف ابوجهل جمع شده بودند وقتى كه چشمشان به عمّار افتاد سكوت را شكستند. شكستن اين سكوت آغاز انفجار آتشفشان بود!
در اين ضمن ابوجهل با صداى بلند به اطرافيان خودش گفت:
آيا حقيرتر و زبونتر از اين مردى كه به طرف ما مىآيد كسى را سراغ داريد؟
از او بپرسيد آيا زيد را براى كمك و نصرت من همراه آورده است؛ يا اينكه زيد او را از ميان بندگان بنىمخزوم برگزيده و همراه آورده تا ضربت ديگرى بر من بزنند؟
به خدا سوگند! هيچوقت چنين وضعى را در مكّه نديده بودم! نه اين زمين، زمين مكّه است و نه اين آسمان، آسمان مكّه!
غلامان ابوجهل به طرف عمّار دويدند و خواستند او را نزد ابوجهل ببرند.
زيد از غلامان ابوجهل پرسيد:
ابوجهل از ابواليقظان (بيداردل) چه مىخواهد؟
به ابوجهل بگوييد: عمّار كار دارد و نمىتواند نزد او بيايد! هر وقت كارش تمام شد خواهد آمد.
يكى از غلامان به زيد گفت:
شما نبايد در رابطه ابوجهل با همپيمانش مداخله كنيد. مگر نمىدانيد كه عمّار همپيمان قبيله بنىمخزوم است؟
من بيم آن دارم كه اگر تو در رابطه بين عمّار و ابوجهل مداخله كنى، به همان وضعى مبتلا شوى كه يك ساعت قبل ابوجهل دچار آن وضع شده بود!
زيد گفت:
واى بر تو! چقدر بىخبرى! مگر نمىدانى كه ما مسلمانها همه در حكم «يك واحد» هستيم و كوچكترين فرد ما مورد حمايت همه است!
و از طرف ديگر همه مسئول عمل كوچكترين فرد هستند؟ و همه ما به منزله يك دست هستيم! به تو امر مىكنم كه دست از عمّار بردار و نزد آقايت برگرد!
غلام ابوجهل به زيد گفت: آيا آمدهاى تا فتنهانگيزى كنى؟
به لات و عزى سوگند اگر برنگردى هرچه ديدى از خودت خواهى ديد و حتّى آقايت نخواهد توانست از تو دفاع كند! عمّار را به حال خودش بگذار تا نزد همپيمان قبيلهاش برود! براى بنىهاشم همين قدر و تا همينجا بس است كه خون سر ابوالحكم را جارى كردهاند!
عمّار ترسيد كه مبادا وضع آشفته شود و زيد محض خاطر او دچار زحمت گردد. بدين جهت به عمّار گفت:اى ابواسامه! مرا به حال خودم واگذار تا همراه اين مرد بروم و نگران مباش! به علاوه مبادا كارى بكنيم كه مخالف نظر پيغمبر باشد؛ در اين صورت خوب است تو نزد پيغمبر برو و اين پيشامد را به اطلاع حضرتش برسانى.
زيد گفت:
هيچوقت تو را تنها نخواهم گذاشت: مىترسم كه اين جمعيّت به تو صدمه بزنند و اگر تو را تنها بگذارم از خدا مىترسم.
عمّار گفت: من مىترسم كه ماندن تو در اينجا باعث فتنه و مخمصهاى بشود در صورتى كه ما از نظر و فكر پيغمبر در چنين وضعى آگاهى نداريم؛ از اين گذشته اگر به تو صدمهاى برسانند؛ مثل اين است كه به بنىهاشم صدمه رساندهاند آن وقت جنگ درخواهد گرفت ولى اگر به من اهانتى وارد ساختند مثل اين است كه به ابوحذيفه اهانت
كردهاند و اين خبر وقتى به گوش ابوحذيفه خواهد رسيد كه به گوش ساير مردگان برسد!
برو؛ آقاى من، نگران مباش من حريف اين مرد هستم!
با اينكه زيد موافق نظر عمّار نبود، با اين حال عمّار همراه غلامان ابوجهل راه افتاد و نزد ابوجهل رفت.
همين كه نزديك جمعيّت رسيد به ابوجهل گفت:
آيا ابوالحكم كارى با همپيمانش دارد؟
ابوجهل گفت: و تو اى پسر سميّه!
عمّار گفت: آيا در قبيله بنىمخزوم زنان بسيارى مانند سميّه هستند؟
اى ابوالحكم!
سميّه زن كنيزى بود كه آزاد شد و سپس خدا بر او منّت گذاشت و نعمت آزادى بزرگترى را در سايه اسلام به او داد. چه حرّيتى بالاتر از آزادى از قيد كفر و بتپرستى! در اين صورت اين فحشى كه به من مىدهى براى من مدح است!
ابوجهل گفت:
واى بر تو...
عمّار كلام ابوجهل را قطع كرد و گفت:
واى بر من هنگامى كه مشرك بودم و كافر بودم و غير خدا را مىپرستيدم!
ابوجهل گفت: صخر راست مىگفت وقتى كه به من اطلاع داد كه يك روز صبح سر از خواب برداشتى و تا به هوش آمدى خودت را بر اثر معجزه محمّد آقايى ديدى بالاتر از همه آقايان! امان از اين سكوت تو! چطور ما فريب سكوت تو را خورديم!
بسيار خوب! اى بنده پناهنده! آنچه درخور تو باشد به تو خواهم داد! صبر كن! تا حدى تو را معذور مىدارم ولى اگر اين جسارت دنباله داشته باشد! خودت را براى مواجهه با شياطين آماده داشته باش!عمّار گفت: تو مرا معذور مىدارى؟ آيا صاحب چنان مقامى هستى كه مرا معذور دارى؟ خدا تو را اصلاح كند اى ابوالحكم!
ابوجهل گفت: چه چيز مانع مىشود كه تو را معذور دارم و عفو كنم؟
عمّار گفت: مانع عذر و عفو تو اين است كه تو بتپرستى!
معذور داشتن و عفو كردن حقّ مسلمان است كه مردم از دست و زبان او در امانند! و دين و مال و عرض مردم مصونيّت دارد؛ ولى چون تو مسلمان نيستى داراى چنين حيثيّتى نيستى! تو مىتوانى نسبت به من سختگيرى كنى و مىتوانى به غلامان خودت امر كنى كه مرا بكوبند. ليكن اين عمل تو عملى خواهد بود ظالمانه و درخور سرزنش، نه اينكه تو عادل باشى و بخشنده! خدا به تنهايى مرا كافى است.
ابوجهل گفت: نمىبينى خون صورتم را خضاب كرده و چقدر خون سرم روى زمين ريخته است؟
عمّار گفت: چرا مىبينم!
ابوجهل گفت: آيا مىدانى چه كسى اين خون را جارى كرده و چه كسى آبروى مرا برده است؟
عمّار گفت: شايد بىخبر نباشم.
ابوجهل گفت: در اين صورت چرا با غلام بنىهاشم همصحبت شدهاى؟ و حال اينكه آنها عليه من قيام كرده و به جنگ برخاستهاند؟
عمّار گفت: آن غلام بنىهاشم كسى است كه برادر دينى من است! و در معارضه با تو دخالتى نداشته است!
ابوجهل گفت: اگر عكس قضيه اتّفاق افتاده بود و بلايى را كه حمزه سر من در آورده؛ من سر او در آورده بودم؛ آيا ممكن بود كه زيد با تو همصحبت و همقدم شود؟ و آيا اين معاملهاى را كه تو با آقاى خودت منظور مىدارى او با آقاى خودش منظور مىداشت؟
عمّار گفت: اگر حمزه مشرك بود و تو مسلمان بودى البتّه من همين كار را مىكردم!
ابوجهل گفت: ولى من بر حمزه ظلمى نكرده و ستمى روا نداشتهام و حتّى با او تندى نكردهام بلكه مىدانى كه صبر كردم و در برابر تعدّى و تجاوز او مقاومت كردم!
عمّار گفت: كارى كه تو كردهاى اين است كه پيغمبرش را اذيّت كردهاى و به دين او دشنام دادهاى و در برابر حق حايل و مانع شدهاى و هنوز هم مانعى و جلوى راه خداپرستى را مىگيرى!
ابوجهل گفت: مگر محمّد به دين و آيين ما دشنام نداد و ما را سفيه نخواند؟
عمّار گفت: قصد ابوالقاسم اين بود و هست كه تو را از خرافهپرستى كه خودت مىدانى نجات دهد؛ و از آن تاريكى كه خودت مىدانى؛ چنان تاريكى شديدى است، بيرون آورد؛ و اگر امشب همراه من بيايى كه تو را نزد محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم ببرم؛ خواهى ديد كه چقدر بايد ممنون حمزه باشى كه فقط او به نام خدا و در راه رسالت محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم اين اقدام را كرده است؛ و به عقيده من؛ اى ابوالحكم شايسته مقام تو اين است كه اسلام بياورى و پيشقدم شوى در آن صورت شرف، مقام و منزلت تو محفوظ خواهد ماند؛ و امثال عمّار همه مطيع توخواهند شد و هر نوع احترامى نسبت به تو منظور خواهند داشت. اميدوارم مسلمان شوى و سابقهاى در اسلام تحصيل كنى كه خدا و پيغمبر خدا آن را فراموش نكنند!
ابوجهل رو به ابوسفيان كرد و گفت:
من تا امروز چنين بنده لجوج و بىحيايى نديدهام! واى بر اين مرد اى ابوحنظله كاش مردم اين مرد را مىشناختند!
آنگاه متوجه عمّار شد و گفت:
واى بر تو اى پسر سميّه! آيا تو همپيمان بنىمخزوم نيستى؟ و آيا با كسانى كه آنها جنگ مىكنند، تو جنگ نمىكنى؟ و با كسانى كه در صلح و آشتى به سر مىبرند صلح نمىكنى؟!
عمّار گفت: براى ابراز صداقت و وفادارى در همپيمانى، دعوتى بهتر از اين ندارم كه تو را به پيروى از ابوالقاسم صلیاللهعلیهوآلهوسلم دعوت كنم! به جان كسى كه روح من در اختيار اوست تاكنون مجالى بهتر از اين پيدا نكردهام كه از راه خيرانديشى، به طورى كه امروز تو را نصيحت مىكنم، پند و اندرز بدهم!
ابوجهل گفت: اگر امشب همراه تو بيايم نزد ابوالقاسم از من شفاعت خواهى كرد؟!
عمّار گفت: اى ابوالحكم! مرا مسخره مكن! و در گناهكارى پافشارى مكن! و از غرورى كه تو را گرفته دست بردار!
محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم پيغمبر رحمت است و رسول خير و بركت! و هركس طالب رحمت و خير و بركت باشد؛ محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم او را رهبرى و راهنمايى خواهد كرد و بدون اينكه بر خواستاران رحمت و خير و بركت منّتى بگذارد؛ امر پروردگارش را به آنها ابلاغ مىكند. من بارها از او شنيدهام كه براى تو طلب خير و هدايت مىكند، در اين صورت همانطور كه محمّد به تو علاقه دارد تو نيز به او علاقهمند باش! بيا و انصاف را پيشه كن تا مقام و منزلت تو در ميان ما رفيع شود و به درجه زعامت و رهبرى برسى و از پشتيبانى حقّ و حقيقت برخوردار باشى، در چنان صورتى بر مبادى حق تكيه خواهى داد و ديگر زعيم جهل و رهبر جهالت نخواهى بود و از سركشى و طغيان بركنار خواهى ماند! من به تو دروغ نمىگويم اى ابوالحكم! جهالت، طغيان و سركشى اين روزها آخرين نفسش را مىكشد؛ در اين صورت اگر مىخواهى زعيم و رهبر و آقا باشى دست از مكابره و سرسختى بردار!
من نيز تعهّد مىكنم همان سابقه همپيمانى باعم تو را حفظ و رعايت كنم و شرط مىكنم با تو نيز همپيمان باشم. به خدا سوگند زعامت و رهبرى در اختيار پيغمبر است و هيچ فاصلهاى بين تو و زعامت وجود ندارد، مگر اينكه مسلمان شوى!
ابوجهل گفت: اى احمق! حالا تو دارى براى من عذرخواهى مىكنى؟ اگر همانطور كه پوست گوسفند را مىكنند پوست تو را بكنم؛ آيا كسى مرا ملامت خواهد كرد؟
وجود تو يكى از سيّئات محمّد است كه زبان تو را با چنين سحر و جادوى عجيبى به كار انداخته! واين قدر جسور شدهاى!
عمّار گفت: اين شجاعتى را كه حالا از خود نشان مىدهى در موقعى كه ابوعمّاره كمانش را بر سر تو مىكوفت كجا بود؟
بلى! از سطوت و هيمنه «جوانمرد عرب» و شيرزادگان عبدالمطلّب ترسيدى؛ ولى از
عمّار و ياسر غريب و پناهنده مصونيّت دارى و بيمناك نيستى! اگر فكرت درست كار مىكرد؛ آن ذلّت و فروتنى و تسليم در برابر حمزه؛ به تو اجازه نمىداد كه در مقابل عمّار حماسه بخوانى و خودت را اين طور شجاع نشان دهى! تو را و شرع و قانونى را كه تابع آن هستى؛ همين بس كه عمّت را عاق كنى و به زودى در جوار قبر او دفن شوى!
ابوجهل به غلامانش گفت:
اين احمق را بگيريد و بزنيد! شايد وقتى كه شلاّقها بر بدنش فرود آمد: فكرش عوض شود!
بارى؛ آن ساعتى كه شلاقها در حضور ابوجهل بر پشت عمّار فرود مىآمد؛ خداى متعال روح او را در «دارالاسلام» قرين بركت و مكرّمت قرار داد و اين آيه در حق او و درباره ابوجهل نازل شد:
«آيا آن كسى كه مرده بود و زندهاش كرديم و نورى براى او قرار داديم؛ وضع او مانند آن كسى است كه در تاريكى به سر مىبرد و نمىتواند از تاريكى بيرون بيايد»؟
ابنعباس مىگويد:
مرد نورانى مورد اشاره در اين آيه؛ همانا عمّار است؛ و مرد تاريك همانا عمرو پسر هشام، يعنى ابوجهل!
سميّه دختر خيّاط به شوهرش ياسر گفت:
بدا به حال اين ديكتاتور گردنكش متعدّى و متجاوز!
شهر مكّه از داستان قساوت و ستمگرى اين مرد نسبت به عمّار پر شده و قصّه تجاوز و تعدّى و فشار اين ستمگر بر عمّار ورد زبانها است!
واى عمّار جانم!
خدايا چه كنم كه پسرم از دست مىرود!
مىگويند ابوجهل به او اجازه نداده است كه نماز مغرب و عشاء را بخواند و امر كرده كه عمّار را شلاّق بزنند! چه شلاّق زدنى! همانطور كه صداى عمّار هنگام سحرگاهان بلند بود و مناجات مىكرد؛ اينك صداىشلاّقهايى كه بر بدن او مىزنند بلند است!
واى عمّار جانم! دلم براى مظلوميّت تو كباب مىشود!
خدايا چه كنم؟
مردم مىگويند؛ ابوجهل به آن ضربتهايى كه بر پسرم وارد مىآورد و سنگ را مىشكافد اكتفا نمىكند و غير از شكنجهها و عذابهاى وحشيانه شبانهاى كه به عمّار مىدهند براى روز نيز شكنجههايى به كار مىبرند كه حتّى در جنگلها سابقه ندارد!
واى عمّار جانم! آيا ممكن است كه اين شكنجهها را عوض او بر بدن من وارد نمايند؟ آيا اين ديكتاتور بدسرشت اين تقاضا را از من قبول خواهد كرد؟
ياسر! بلند شو! برو نزد ابوجهل و از او خواهش كن تا مرا به جاى عمّار شكنجه دهد و
موافقت كند كه آن ضربتهايى را كه بر بدن نازك عمّار وارد مىسازند بر بدن من وارد نمايند! بلند شو! ياسر! تو خوب مىدانى كه بدن عمّار عادت نداشته كه چنين شلاّقهايى بخورد!
ياسر گفت:
اى كنيز خدا! شكنجههاى عمّار پيش خدا حساب دارد! پيغمبر ما را به شكيبايى و بردبارى امر كرده است و وعده بهشت داده است!
عجله مكن! فردا نوبت من و تو است كه به عذاب و شكنجههاى روزانه مبتلا شويم! اينوعدهخداست وموضوع تهديد و ارعاب در كار نيست؛ و هرگاه پدر و مادر عمّار در مقابل بهشتى كه پهناى آن به قدر آسمانها است چنين غرامتى بدهند چطور خواهد شد؟
و باز به تو بگويم: اگر پدر و مادر عمّار فداى «كلمهاللّه» بشوند و در راه نجات و استخلاص مردم جان فشانى كنند تا اين ستمگرىها از بين برود و مردم به نعمت آسايش برسند چه اهمّيّتى خواهد داشت!
از اين گذشته، ما به خوبى مىدانيم كه ستمگرىها و تجاوزاتى كه بر توده مردم وارد مىآيد به درجات سنگينتر و سهمگينتر از شكنجههايى است كه بر عمّار وارد مىآيد!
چه بهتر كه اين فداكارىهاى ما وسيله نجات عامّه مردم گردد و از بردگى و ظلم رهايى يابند! و اين محيط ظلمانى به فضايى روشن مبدّل گردد!
اگر ما در برابر نعمت جاويد و مخلّدى كه روح ما را نوازش دهد، اين فداكارىها را از خود نشان دهيم ضرر نخواهيم كرد و چيزى را از دست نخواهيم داد، بلكه نام نيكى در دو جهان از ما باقى خواهد ماند!
از اين حوادث بىتابى مكن! جزع و فزع به خود راه مده! و اين آتش برافروخته را با آب خنك گواراى يقين و اطمينان و با نيروى ايمان خاموش كن! ضمنا خرسند و خوشدل باش كه فردا به ملاقات عمّار نايل خواهى شد و سهم خودت را از آن تازيانهها و غير آن تازيانهها از قساوت و وحشىگرىهاى اين مرد ستمگرى كه او را ابوجهل مىنامند دريافت خواهى كرد!
و باز به تو بگويم: بايد در نظر داشته باشى كه تحمّل اين زحمتها و مشقّتها در راه اسلام منحصر به خاندان ياسر نيست! بلكه ديگران نيز به همين رنج و عذابها دچارند! چه افتخارى بالاتر كه ما براى اين دسته از بىچارگان سرمشق باشيم؟ اين بيچارگان مانند ما به اين نوع اذيّت و آزار مبتلا شدهاند، ولى شكيبايى و بردبارى را پيشه ساختهاند! آنها همه مىسوزند و مىسازند!
تعدّى و تجاوز بر همپيمانان و بندگان منحصر به ابوجهل ستمگر نيست!
بلكه همه گردنكشان متعدّى و متجاوز كه مردمى مشركتاند نسبت به همپيمانان و بندگانشان ستم روا مىدارند و آنها را بىچاره كردهاند!
تا جايى كه تنها قوّت و غذايى را كه به اين بىنوايان مىرساند، عبارت است از ضربات تازيانه و داغ كردن بدنهايشان!
اميّه پسر خلف جمحى بلال پسر رباح را شكنجه مىدهد!
عمر پسر خطاب جاريه «بنى موئل» را كه از قبيله عدى است، عذاب مىدهد!(1)
ابن هشام مىنويسد: عمر به اندازهاى بر اين زن سختگيرى مىكرد و به قدرى او را كتك مىزد كه از كتك زدن خسته مىشد و هنگامى كه خسته مىشد مىگفت:
«از تو عذر مىخواهم كه تو را به حال خودت واگذار مىكنم! زيرا از كتك كارى تو خسته شدهام!»
بالاخره اين زن را ابوبكر نجات داد زيرا او را خريد و آزاد كرد. اين زن جزء كنيزان و غلامانى بود كه از قبيله قريش شمرده مىشدند و عددشان بالغ بر سيزده نفر بود كه همه را ابوبكر خريد و آزاد كرد.
علاوه از اينها سالم غلام ابوحذيفه، خباب پسر ارت، صهيب پسر سنان، عبداللّه پسر مسعود، عامر پسر فهيره، ابوفكيهه، ام عنس، زنيره و غيرهم كه از خواهران و برادران ما هستند همه دچار همين شكنجهها و عذابها هستند! در اين صورت از اينكه عمّار مورد اذيّت و آزار قرار گرفته زياد نگران مباش!
1) نوشتهاند كه عمر پسر خطاب قبل از آنكه مسلمان شود از دشمنان سرسخت اسلام و مسلمانان بود ولى اين جاريهاى را كه مسلمان شده بود شكنجه مىداد، تا از مسلمانى دست بردارد!
عمّار طليعه صبح صادق و پيشاهنگ كاروان سعادت و اصلاحطلبى است!
اين همه افراد پاكنهاد و برگزيده به او تأسّى مىكنند و شب تاريك او را روشن مىسازند!
به هر حال عمّار سرمشق اين دسته فداكار قرار گرفته و براى همه اين افراد چه افتخارى بالاتر از اينكه خدا مددكارشان باشد! و چه شرافتى بالاتر از اينكه پاداششان بر عهده خداست؟
مادر عمّار به ياسر گفت:
اى ابوعمّار! خدايت اجر صابرين و پاداش شكيبايان عطا كند كه در راه اسلام اينگونه شكيبايى از خود نشان مىدهى!
به خدا سوگند آتش دلم را خاموش كردى و روح مرا نيرو بخشيدى!
پيش از آنكه اين كلمات را از تو بشنوم؛ آتشى در دلم شعله مىزد كه سراپاى وجودم را مىگداخت، بهطورى كه گويى صداى ضربات تازيانههايى كه بر جسم نحيف فرزندم فرود مىآمد مىشنيدم و مىسوختم!
خدايت پاداش خير دهد اى ابوعمّار! همين آن نيز، آن صداها به گوشم مىرسد ولى در عين حال ضمن شنيدن همان صداها، احساس مىكنم پس از هر ضربهاى كه بر بدن عمّار مىزنند، فرشتهاى بدنش را با دستارهايى از رحمت و رضاى خدا نوازش مىدهد و بر دل اندوهناكش مرهم مىگذارد!
برخيز! اين شب ما بسيار طولانى و دراز است و درازى شب را هيچچيز مانند نماز كوتاه نمىكند!
زن و شوهر برخاسته و دو نفرى به طرف جايگاه نماز عمّار شتافتند و مشغول خواندن نماز شدند. مدّتى را بيدار مانده و سرگرم نماز بودند تا اينكه صبح صادق طلوع كرد، آنگاه شنيدند كه كسى در منزل را مىكوبد.
مادر عمّار با حالى ممزوج با اندوه و خرسندى آميخته با خوشوقتى و اندوه؛ با لبخندى دردناك گفت:
تصوّر مىكنى ما را به ملاقات عمّار دعوت مىكنند؟
ياسر گفت: مگر نمىشنوى كه كوبنده در با چه شدّت وحدتى در مىزند!
و چگونه ديوانه وار به در مىكوبد!
تو گويى اين در گناهى مرتكب شده! و كوبنده در مانند كسى است كه فىالمثل، در منزل ما كسى پدرش را كتك زده يا به پدرش دشنام داده است!
و يا گويى كوبنده در مأموريّت دارد كه قبل از وقت ما را مرعوب كند!
و پيش از آنكه ما را شكنجه دهند مىخواهند ما را اذيّت كنند!
به اميد خدا برخيز!
غيبت عمّار به طول انجاميده، شايد به ديدار او نايل شويم!
هنوز سخن ياسر به پايان نرسيده بود كه منزل مورد حمله و هجوم عدّهاى از اراذل و اوباش قرار گرفت، يك دسته جوانان بىسروپا از مأموران ابوجهل مانند اجنه با مشعلهاى فروزانى كه در دست داشتند وارد منزل شدند!
پشت سر اين دسته از مشعلداران! جوانانى به راه افتاده بودند كه دستههاى چوبى را بر دوش مىكشيدند؛ شعلههاى آتش آلوده به دود؛ سراسر فضاى منزل را فرا گرفته بود و مهاجمين هياهو راه انداخته بودند ولى اين زن و مرد سالخورده كوچكترين اعتنايى به اين جنجال نداشتند!
در همين گيرودار دستهاى جنايتكارى به طرف اين زن و شوهر دراز شد و آنها را از در اطاقى كه محل نماز و عبادتگاه عمّار بود و همانجا ايستاده بودند جلب كردند؛ سپس اين زن و شوهر را به ريسمان بسته و از منزل بيرون كشيدند!
در اين هنگام جمعى از اراذل و اوباش جلو افتاده و دسته ديگرى اين زن و مرد بىگناه را از پشت سر با دست به جلو مىراندند و هتّاكى و فحاشى مىكردند! ولى اين زن و مرد بىنوا مشغول استغفار بودند و نام محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را با تعظيم و تكريم و مدح و ثنا ورد زبان داشتند!
شهر مكّه از اين حادثه بىخبر نبود ليكن سروصداها، هياهو و جنجال اراذل و
اوباش؛ صبح آن روز را پر ازاضطراب و نگرانى كرده بود.
بدين جهت مردم سراسيمه از منزلشان بيرون مىآمدند و ناظر رنج و مشقّت خانواده ياسر بودند.
اين منظره عواطف گوناگونى در اعماق قلوب مردم برمىانگيخت! و در ميان كشمكش اين عواطف معركه هولناكى به وجود آمده بود!
معركه بىسروصدايى حاكى از رضايت ظاهرى مردم در جريان بود!
چه بسا مردم بىطرف و با انصافى كه به ظاهر ساكت و صامت بودند ولى خون دل مىخوردند و تحمّل وضع موجود براى آنها ناگوار بود.
بديهى است در چنين حالتى نارضايتى هر روز ريشهدارتر مىشد ولى چون مخالفين وضع موجود، آشكارا مخالفتى نشان نمىدادند.
ابوجهل خيال مىكرد كه اين جمعيّت انبوه كه به سكوت مىگذرانند طرفدار او هستند و مطيع رأى او و نيز تصوّر مىكرد همه زير پرچم او گرد آمدهاند! بدين جهت بادى در آستين انداخته و با غرور و كبرياى خاصّى، خود را قادر و قاهر مىپنداشت! در نتيجه اين فكر غلط از قساوت، خشونت و ستمگرى فروگذارى نمىكرد و تصوّر مىكرد هر اندازه بر ستمگرى وى افزوده شود مورد موافقت مردم خواهد بود و طرفداران اسلام خواهند ترسيد و دست از ايمانشان برخواهند داشت و در نتيجه جبهه مشركين تقويّت خواهد شد؛ ولى اگر پرده خبط و اشتباه وى عقب زده مىشد به خوبى مىفهميد كه حقيقت امر غير از آنى است كه او فرض كرده و نيز مىتوانست درك كند كه توده جمعيّت در واقع طرفدار خاندان ياسر هستند و در راه غلبه حق بر باطل صبر مىورزند.
ضمنا بردبارى و شكيبايى افراد خاندان ياسر در برابر ستمگرى ابوجهل به ناظرين بىطرف موفّقيّت مىداد؛ ولى مرد سركش و ديكتاتورمنشى مانند ابوجهل نمىتوانست اين معانى را درك كند مگر وقتى كه در نتيجه اشتباه طغيان و خبط ناشى از سركشى ساقط و نابود شود!
بارى؛ همين كه اين زن و شوهر صالح و پاك و پاكيزه تسليم جلاد شدند!
ابوجهل به آنها گفت:
اى خيانتكاران! وعده محمّد را چگونه يافتيد؟
ياسر گفت:
اين همان وعده است كه خدا و پيغمبر خدا به ما دادهاند!
سميّه گفت:
آنچه خدا و پيغمبر خدا گفتهاند صحيح است و درست! و زايد بر اين ديگر چيزى نگفتهاند.
ابوجهل گفت:
آيا حاضريد محمّد را لعن كنيد و خدايان ما را ستايش كنيد؟ تا اينكه سلامت بمانيد و در غير اين صورتدچار شكنجه و عذابى خواهيد شد كه هيچ گوشى نشنيده باشد!
ياسر گفت:
آنچه به ما مىرسد مطابق وعده خدا و پيغمبر اوست!
سميّه گفت:
آنچه خدا و پيغمبر خدا گفتهاند صحيح است و درست!
ابوجهل گفت:
لجاجت نكنيد! من شما را آزاد مىگذارم تا بين عذاب و سلامت يكى را انتخاب كنيد و به هرحال به شما توصيّه مىكنم كه عاقل باشيد! و از اين احمقى كه زاييدهايد و براى شما و قبيله مخزوم مايه شآمت و نحوست شده پيروى نكنيد!
ياسر گفت:
آنچه پيش آمده همانا طبق وعده خدا و پيغمبر اوست!
سميّه گفت:
خدا و پيغمبر او درست گفتهاند!
ابوجهل به غلامان خودش گفت:
شربت ناگوار تلخ صبحانه را به آنها بچشانيد و سپس آنها را به توقيفگاه عمّار ببريد
تا موقع مجازات هر سه نفر فرا رسد!
بلافاصله غلامان ابوجهل اين زن و مرد بىگناه را به يكطرف كشيده و بدنشان را به وسيله تازيانههاى پى در پى نوازش دادند!
تازيانهها مانند مار بر بدن اين زن و مرد مىپيچيد و صداى آن به شدّت منعكس مىشد ولى از اين زن و مرد نيكوكار صداى ضجّه و نالهاى بر نمىخاست!
پس از آنكه غلامان ابوجهل از تازيانه زدن خسته شدند و ابوجهل عاجز شد؛ امر كرد آنها را به توقيفگاه عمّار ببرند.
همين كه پدر و مادر عمّار به ديدار فرزندشان نايل شدند؛ هر سه نفر از اين ملاقات راضى و خرسند بودند. تو گويى هر يك به كمال مطلوبش رسيده بود و فضاى بهشتى كه در انتظار آن بودند از اين لحظه به بعد بر آنها سايه افكنده بود!
عمّار كه در غل و زنجير پيچيده شده بود از پدر و مادرش پرسيد:
بگوييد ببينم حال شما چطور است؟
پدر و مادر يك زبان گفتند:
حال تو چطور است؟عمّار گفت:
اگر در ايمان من و شما ضعف و فتورى به هم نرسيده باشد حال من خوب است!
ياسر گفت:
خوشا به حال تو عمّار! بگذار تو را به چيزى كه مايه تقويّت ايمان تو شده باشد مژده دهم!
خداى متعال ضمن نزول يكى از آيات قرآن به تو و به مسجدى كه تعمير كردهاى و مشركين آن را سوختهاند اشاره كرده و فرموده است:
«آيا به حال آن كسى كه در طول شب چه ايستاده و چه در حال سجده با خدا راز و نياز دارد و از جهان آخرت مىترسد و به رحمت پروردگار اميدوار است (توجّه داريد)؟ بگو (اى پيغمبر) آيا كسانى كه مىدانند با كسانى كه نمىدانند
برابرند؟ اين معانى را كسانى به ياد مىآوردند كه صاحب عقل، فكر و انديشهاند».(1)
عمّار با شنيدن مضامين اين آيهها از فرط شوق و خوشحالى و با اميد به رحمت خدا اشك در چشمانش حلقه زده بود و به عنوان سپاسگزارى خداى متعال، زمين را سجده مىكرد!
از اين پس نيروى مقاومت افراد اين خانواده در برابر عذاب ابوجهل و شكنجه و توهين و تحقيرى كه بر آنها وارد آمده بود؛ فزونى گرفته و هر چه شرارت و بى حيايى مخالفين بيشتر مىشد بر شكيبايى و بردبارى و استقامت آنان مىافزود!
1) زمر، 9 / مجادله، 11.
ظهر همان روز پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از دارالاسلام خارج شد و اشعه آتشبار آفتاب بر شهر مكّه مىتابيد! آفتاب سوزان مكّه به صورت لهيب آتش به سر و صورت مردم برمىخورد و آنها را بريان مىكرد! و اشعهاى كه روى ريگها مىتافت ريگها را مىگداخت و تأثير حرارت ريگها در يكديگر، ريگزار مكّه را به صورت كوره گداختهاى درآورده بود!
پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با طمأنينه و وقار مخصوص و با بشاشت و نشاط خاطر در كمال خونسردى، متانت و در عين بىاعتنايى گامهاى شمردهاى برمىداشت تا اينكه به نقطهاى رسيد كه ملاحظه نموده در آنجا تلى از آتش برافروختهاند و آتش از هر طرف زبانه مىكشد و در نزديكى همان محل حوضهايى از آب تعبيه كردهاند.و نيز ملاحظه فرمود كه يك دسته تيرانداز تيرهاى آب ديدهاى در دست گرفته و دسته ديگرى از مردم مشعلهاى فروزانى همراه دارند كه شعلههاى آتش از فراز آن زبانه مىكشد!
اين دو دسته در يك محوطه وسيعى دور يكديگر حلقه زده و در اطراف آب و آتش منطقه پردامنهاى به وجود آمده است!
ابوالقاسم صلیاللهعلیهوآلهوسلم با همان وقار و طمأنينه مخصوص به خود گامهاى شمردهاى برمىداشت و با اطمينان خاطر به خط مستقيم جلو مىآمد تا اينكه به جمعيّت رسيد؛ آنگاه حلقه اجتماع را شكافت و وارد منطقه وسيع شد.
سپس چشمش به دو نفر شخص پير و يك مرد عادى افتاد كه با بدن برهنه در فاصله بين آتش و حوضهاى آب روى زمين افتاده و پاهايشان با ريسمان محكم پيچيده شده است! از اين بدتر آنكه جلادها سنگهاى سنگينى روى سينه هر يك از اين سه نفر گذاشته و به سختى اين بيچارگان را شكنجه و آزار مىدادند. يكى با نوك سرنيزه بدنهاى افتادگان را مجروح مىكرد و ديگرى با آتش مشعل بدنهايشان را داغ مىكرد!
ابوجهل بر اين عدّه رياست داشت و پى در پى فرمان اذيّت و آزار بىچارگان را صادر مىكرد و به آنها مىگفت:
يكى از سه امر موجب نجات شما خواهد بود.
فحش دادن به محمّد
تبرى جستن از دين وى.
رجوع به لات و عزى.
بىنوايان و افتادگانى كه دستگير شده بودند تسليم نمىشدند بلكه در عقيده خود راسختر و با كمال استقامت به لات و عزى بد مىگفتند و در عين حال نام خدا و پيغمبر را با كمال احترام بر زبان مىراندند.
در نتيجه اين استقامت؛ شكنجههاى ابوجهل بر اين افراد فزونى مىگرفت.
پس از آنكه اين افراد ستمديده ملاحظه كردند كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم براى همدردى آنها به اين منطقه آمده است بر محبّتشان مىافزود و ايمانشان كاملتر مىشد! زبان عمّار و مادرش در مدح پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به كار افتاده بود و ياسر با روحى لبريز از ايمان و اطمينان خاطر اين شكنجهها را ناچيز مىانگاشت و به پيغمبر تسليت مىداد و مىگفت:
آرى روزگار اين چنين است.
پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم پشت سر هر يك از اين افتادگان زانو مىزد و با دستش بدنشان را نوازش مىداد و با كمال رأفت و محبّت مىگفت:
اى افراد خاندان ياسر! شكيبا باشيد! موعد شما بهشت است.
و نيز رو به آسمان مىكرد و مىگفت:
«خدايا آل ياسر را بيامرز! من آنچه از عهدهام ساخته بود كردم»
تا جايى كه امكان و اقتضا داشت پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم پهلوى اين بىچارگان مىنشست و از آنان تفقد مىكرد؛سپس برمىخاست و براى انجام ساير شئون اسلام قيام مىكرد و با كمال شكيبايى و جلادت بيچارگان را وداع مىكرد. حزن و اندوهى كه حضرتش را از ملاحظه وضع اين بىچارگان فرا مىگرفت كمتر از تأثير آهن گداختهاى نبود كه بدنهايشان را داغ مىكرد!
همين كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از نزد آنان حركت مىكرد و به راه مىافتاد جنون ابوجهل اوج مىگرفت و خشم او فزونى مىيافت و آنها را به فحش دادن به محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و تبرى از دينشان و رجوع به لات و عزى امر مىكرد!
برخلاف انتظار ابوجهل بىچارگان ستمديده بيشتر از پيشتر بر ثبات و پايداريشان مىافزود.
معلوم نيست عامل و موجبى كه پس از رفتن ابوالقاسم صلیاللهعلیهوآلهوسلم ابوجهل را تحريك مىكرد و بر خشونت وى مىافزود چه بود؟
آيا از اينكه قلوب اين مردان غيّور و شجاع در نتيجه نوازش پيغمبر از آنها ثابتتر مىشد و براى آنها دعا مىكرد يا مقاومت اين قهرمانان در برابر شكنجه، عذاب و بىاعتنايى آنها از آزار و اذيّتى كه بر آنها وارد مىآمد يا بىاعتنايى و توهين آنها به ابوجهل و بد گفتن آنها به خدايان مشركين، باعث سنگدلى و وحشىگرى وى مىشد! يا مجموع اين عوامل و موجبات او را تحريك مىكرد!
به هر حال علّت واقعى اين امر بر ما مجهول است ولى آنچه مسلّم است اين است كه ابوجهل پس از رفتن ابوالقاسم صلیاللهعلیهوآلهوسلم ديوانه مىشد و امر مىكرد آنها را شلاق بزنند و نيز دستور مىداد سنگهايى را كه روى سينههايشان گذاشته بودند بردارند! آنگاه مشتهاى گره كرده بر سر و صورت مظلومين عاجز با شدّتى هرچه تمامتر وارد مىساختند و باز امر مىكرد كه سرنيزهها را بر بدنشان فرو برند و آنها را داغ كنند!
همين كه جلادها به منظورشان نايل نمىشدند و در برابر شكيبايى ستمديدگان عاجز مىماندند!
ابوجهل حكم مىكرد تا از به كار بردن آهن آلات و ابزار گدازنده و تازيانه زدن خوددارى كنند و بىچارگان ستمديده را در آب غرق كنند!
پس از آنكه آل ياسر را در آب مىانداختند و دوباره سر از آب در مىآوردند زبانشان به حمد خدا و درود بر پيغمبر به كار مىافتاد و به لات و عزى طعن و طنز مىزدند و به ابوجهل بد مىگفتند. در چنين موقعى بر قساوت و سختگيرى ابوجهل مىافزود و از حال طبيعى خارج مىشد، آنگاه دست به طرف ابزار جنگى دراز مىكرد و آنها را عليه «سميّه» و ياسر به كار مىبرد و به قدرى در اين عمل شنيع اصرار مىورزيد كه منتهى به مرگ اين پيرمرد شد و جان به جان آفرين تسليم كرد.
ابوجهل پس از كشتن ياسر دست جنايت آلودش را براى نابود ساختن عيال ياسر دراز كرد.
بدين طريق اين زن و مرد نيكوكار و سعادتمند با ايمان؛ طليعه شهداى اسلام و پيشاهنگ كاروان بهشت شناخته شدند!
ياسر و عيال وفادار باايمانش به بهشت جاويد رهسپار گرديده و در موكب فرشتگان؛ زفاف مجددى برپا داشتندو در جوار «رفيق اعلى» مسكن گزيدند.
ليكن عمّار زنده ماند و با رنج و مشقّت دست و گريبان بود و از تار و پود اين رنج مشقّت به صورت قهرمانى جاويد و مخلد نام خودش را براى هميشه در صفحات درخشان تاريخ انسانيّت باقى گذاشت و ضربالمثل بزرگترين فداكارىها و نمونه اعلاى والاترين مراتب ايمان گرديد و پس از درگذشت پدر و مادرش هميشه نصبالعين ابوجهل بود و اين مرد جنايتكار از اذيّت و آزار او لذّت مىبرد و تا جايى كه مىتوانست او را شكنجه مىداد و در زندانش نگاه مىداشت!
خلاصه كلام اينكه ابوجهل تا جايى كه مىتوانست؛ معارضه گربه با موش را ادامه مىداد؛ ليكن پايان كار اين دو حريف به جايى انجاميد كه استقامت، صبر و پايدارى عمّار در ثبات عقيده، تحمّل رنج و شكنجه و تازيانههاى ابوجهل؛ بيشتر از آنچه بدن عمّار را آزار دهد؛ روح ابوجهل را آزار مىداد.
اين وضع بر دشمنى و كينهتوزى ابوجهل مىافزود و به صورت وحشيانهاى، سنگدلى و ستمگرى خودش را استمرار مىداد. با اين حال عمّار بر استقامت و شكيباييش همانطور پايدار و استوار بود.
هر وقت ابوجهل عمّار را شكنجه مىداد پيغمبر از راه مواسات و همدردى به ديدار وى مىشتافت و سرش را در دامان خودش مىگذاشت و انيس وحشت و تنهايى او مىشد و براى تخفيف اذيّت و تسكين دردهاى او دعا مىكرد و مىگفت:
اى آتش! همانطور كه بر ابراهيم برد و سلام شدى؛ بر عمّار نيز برد و سلام باش؛
عمّار برد (خنكى) اين دعا را در قلبش احساس مىكرد و بر ثبات و شكيباييش مىافزود!
يك بار سوزش آهن، لهيب آتش و فشار آب به درجهاى شديد شد كه عمّار نمىدانست چه مىگويد و پس از آنكه ابوجهل او را آزار مىداد، با قيافهاى اندوهبار و دلى شكسته و چشمى اشكبار نزد پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم آمد!
پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از او پرسيد:
چه خبر دارى؟
عمّار گفت:
اى پيغمبر خدا! خبر بدى دارم! و خبر اين است كه از من دست برنداشتند تا اينكه مجبور شدم خدايانشان را به نيكى ياد كنم و از تو بدگويى كنم!
پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از عمّار پرسيد:
دلت در چه حالى است؟ و چگونه احساس مىكنى؟
عمّار گفت:
قلب من لبريز از ايمان و اطمينان است.
پيغمبر فرمود:
اگر دوباره تو را به اين عمل دعوت كردند؛ همان عمل را تكرار كن!سپس آيهاى در وصف عمّار نازل شد به اين شرح:
«...اگر كسى بعد از آنكه ايمان آورده به خدا كفر ورزيد. مگر كسى كه مجبور شده باشد و قلبش به ايمان مطمئن باشد ولى كسانى كه دلهايشان از كفر لبريز شده باشد غضب خدا بر آنها باد و عذاب بزرگى خواهند داشت».
عمّار نتوانست از چنگ ابوجهل نجات يابد جز اينكه به حبشه هجرت نمايد؛ لهذا در كاروان دوّمى كه از مهاجرين به سوى حبشه رهسپار شده بود شركت نمود و به آن كشور هجرت كرد و با كمال آرامش خاطر مىزيست تا اينكه بعد از هجرت پيغمبر به مدينه همراه ساير مهاجرين از حبشه به مدينه آمد.
سراينده اين داستان گفت:
از اين تاريخ به بعد انعكاس آثار ثبات ايمان و پايدارى عمّار و نشانى هدايت او اين بود كه پيغمبر فرمود:
«دستهاى ياغى و طاغى تو را خواهند كشت»
و باز درباره عمّار فرمود:
«عمّار يك پارچه ايمان است»!
در مورد ديگرى فرمود:
«هركس با عمّار دشمنى كند مثل اين است كه با خدا دشمنى كرده است! و هركس بغض او را در دل نگاه دارد مانند آن است كه بغض و كينه خدا را در دل نهفته است!
و نيز عمّار را «طيب و مطيب» يعنى پاك و پاكيزه ناميد.
عايشه مىگويد:
در ميان آن همه محسنات و مزايايى كه اصحاب پيغمبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم داشتند نكتهاى وجود ندارد كه در وجود عمّار نباشد! و من از پيغمبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنيدم كه گفت «عمّار از سر تا پا ايمان، و وجود او لبريز از ايمان است» و باز شنيدم كه فرمود: عمار يكى از چهار نفرى است كه بهشت مشتاق ديدار آنان است.
اوّلشان على و بقيه آنها سلمان فارسى و بلال پسر رباح است.
از حذيفه يمانى در حال احتضار در مورد فتنه عثمان راجع به «امام بر حق» پرسيدند، حذيفه گفت: «پسر سميّه را دريابيد! زيرا او كسى است كه تا بميرد از حق دستبردار نيست» و نيز گفته شده است كه حذيفه گفت:
«من اين حرف را از پيغمبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنيدهام»
سراينده داستان گفت:
عمّار بر دو قبله نماز خواند و دو هجرت كرد و او از اهل بيعت رضوان و يكى از رجال بدر، احد و خندق است و كليه مشاهد رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم را ديده است و در بيشتر از معركهها يكى از پرچمها در دست او بوده و شاهد جنگ «رده» يعنى مرتد شدن در ايام ابوبكر بوده و در دوره عمر والى كوفه بوده و در معارضه با عثمان يكى از قهرمانان و سپس در جنگ جمل و صفين يكى از پرچمداران على بوده و عمّار كسى است كه يكى از منابع، مصادر علم و حديث شناخته شده است و پسر عبّاس،ابوموسى اشعرى، عبداللّه پسر جعفر، ابولاس خزاعىابوطفيل و جمعى از تابعين از او روايت نقل كردهاند.
سراينده داستان گفت:
عمّار دشمن ديروز ابوجهل و ميهمان امروز حبشه است و در باقىمانده اين داستان پارهاى از اخبار مربوط به او را باز خواهيم شنيد.
قبل از هجرت پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به مدينه اسلام در آنجا استقرار يافته بود زيرا نقباى اوس و خزرج كه برگزيدگان اين دو قبيله، و از انصار يمانى پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودند بعد از بيعت عقبه كه به مدينه بازگشت نمودند به نشر و تبليغ اسلام پرداختند.
بنابراين زندگى پيغمبر در اين شهر با زندگى مكّه تفاوت زيادى داشت، به اين بيان كه در شهر مكّه به صورت دعوتكننده و مبلغى مىزيست و عناد و لجاج قريش اجازه نمىداد كه رسالت وى از مرحله دعوتى كه منحصر در وعده وعيد و تبشير و انذار بود تجاوز كند.
ولى همين كه به شهر مدينه ورود فرمود دعوت حضرتش صورت ديگرى به خود گرفت زيرا در اينجا به صورت مؤسّس و پايهگذار و مقنّنى درآمد كه از مرحله دعوت و تبليغ تا حدى فراغت حاصل كرده و مرحله تنظيم، تعمير، اداره و سازمان قانونگذارى را آغاز نموده و مخصوصا پس از آنكه مسلمين مكّه از آن شهر هجرت كرده و به حضرتش پيوستند.
و سپس مهاجرين حبشه نيز به اين شهر روى آوردند وظايف و تكاليف مهمترى در ايجاد و تأسيس بر عهده وى قرار گرفت. اين جمعيّت كه در اطراف پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم گرد آمدند در اين سرزمين امن و امان به منزله هسته دولت جديد اسلامى شناخته شدند؛ و قدرت مركزى را در دست گرفتند. خانههاى مسلمين مدينه كه (به انصار) مشهور شده بودند. مملو از مهاجرين گرديد و پذيرايى از اين همه ميهمانان؛ بر طبع كريم انصار گران نبود و با شور و شعف فراوان واردين را در آغوش محبّت و مكرّمت خويش نگهدارى مىكردند.
و چون اين همه مهاجرى كه پى در پى به مدينه مىآمدند به نيّت مسافرت موقّت نبود بلكه همه تصميم داشتند كه به طور دايم در اين شهر اقامت كنند و موطن جديد را بر وطن اصليشان ترجيح مىدادند از اين جهت ورود آن همه ميهمان مشكلى شده بود كه بايد حل شود.
اشكال مطلب اين بود كه ميهمانان جديد بايستى با آزادى تمام و با توجّه به آزادى ميزبانان در اين شهر زيست كنند، و هر يك به نوبه خودش تكاليف فردى را انجام دهد.بدين جهت پيغمبر وارد ميدان تأسيس و تشكيل شد و شروع به تأسيس ابنيه و ساختمانهايى كرد كه صحابه مهاجرش را در آنجا نگهدارى كند.
قبل از تأسيس هر بنايى شروع به ساختمان مسجد يعنى خانه معنوى اسلام فرمود. در ميان مهاجرين «عمّار» مدّتى ميهمان مبشر پسر عبدالمنذر بود تا اينكه پيغمبر مكان ديگر را براى عمّار در نظر گرفت. و در ساختن جايگاه تازه كه عمّار دست به كار تعمير آن شده بود پيغمبر با او همكارى مىفرمود!
اين روزها در ميان مسلمين جماعتى وجود داشتند كه روح تعليمات اسلام در اعماق فكرشان نفوذ نكرده بود و آنچه را كه از اسلام بر زبان مىراندند گويى به قلبشان راه نيافته بود و به تعبير ديگر بايد گفت اينها كسانى بودند كه براى طمع اسلام آورده بودند و چون احساس مىكردند كه در اين معامله نفعى عايدشان خواهد شد و به مال و جاهى خواهند رسيد مسلمان شده بودند!
عدّه اين افراد روى هم رفته كم نبود و اينها افراد ضعيف و ناتوانى نبودند؛ بديهى است پيغمبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم نيز از اين عمل غفلت نداشت.
خداى متعال چندين سوره قرآن كريم را به اينان تخصيص داده بود كه از آن جمله سوره برائه، منافقون و احزاب است.
پيغمبر به نوبه خودش از نفاق آنها بىخبر نبود بلكه آنها را معذور مىداشت و عفو مىكرد و بنا بر اصل مسالمت و صلحجويى كه برنامه كلّى رسالتش مبتنى بر آن بود؛ آنچه از حقوق و واجبات بر عهده مؤمنين قرار داده بود شامل آنها هم مىشد؛ و طبق
دستور كلى و آيه كريمهاى كه مىگويد «هركس بر تو سلام كرد، نبايد به او بگويى كه مسلمان نيستى» آن نوع اشخاص را با اينكه ايمانشان متزلزل بود و در پذيرش حدود و قوانين اسلام قلبا ترديد داشتند، به عنوان مسلمان مىپذيرفت.
در چنين محيطى عمّار از برگزيدگان مؤمنين و رجال برجسته ايمان و تقوى شمرده مىشد؛ و از كسانى بود كه از عذاب و شكنجههاى طاقتفرساى مكّه كه در مصاحبت پيغمبر گذرانده بودند رهايى يافته و به سرزمين امن و امان مدينه وارد شدهاند با اين حال حماسه و مبارزهاى را كه براى دفاع از اسلام از آغاز امر بر عهده گرفته بود تخفيف نمىداد و از حدّ احساس و شور ايمان وى چيزى كاسته نشده بود.
تنها فرقى كه حاصل شده بود اين بود كه مقاومت او را در برابر آن همه شكنجه و عذاب كه قبلاً صورت مبارزه منفى داشت اينك در محيط امن مدينه به شكل مبارزه مثبت در آمده و در راه تقويت اسلام با خلوص عقيده وظايفى را انجام مىدهد كه ساير مسلمين نمىتوانند آن نوع وظايف را بر عهده بگيرند.
عمّار با همه اين احوال با سكوتى خالى از ريا، دور از جنجال و غوغا به سر مىبرد.
سكوت عمّار سكوتى بود، طولانى مقرون با تأمّل و معرفت و جز در موقع ضرورت كلامى را به زبان نمىراند و هرگاه ضرورت اقتضا مىكرد كه سخنى بگويد؛ و هر وقت سكوت را مىشكست از فتنه آينده به خدا پناه مىبرد! گويى هميشه در انتظار حدوث فتنه بود!آرى عمّار قبل از وقت طعم تلخىها را چشيده و درك كرده بود كه يك دسته منافقى كه در ميان مسلمين به سر مىبردند از اينكه اسلام به اشخاصى مانند عمّار؛ آزادى بخشيده و حتّى او را بر بسيارى از افراد برترى داده و مقامشان را بالا برده و در ميان همه مسلمين مساوات و برابرى برقرار نموده و امتيازات و اختلافات را نابود ساخته و تعصّبها را محو كرده؛ و ميان سياه، سفيد، آقا و غلام رابطه برادرى ايجاد كرده است، رنج مىبردند!
عمّار از اين لحاظ به شدت نگران بود و هر وقت سكوتش را مىشكست از ترس فتنه
آينده كه در كمين مسلمين است مىگفت «پناه مىبرم به خدا از فتنه»!
يك روز صبح پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر قطعه زمينى كه متعلّق به پسران يتيم عمر و نجارى بود و در آنجا شتر را مىخوابانيدند عبور كرد و آن محل را به مبلغ ارزندهاى از سرپرست و قيمشان (معاذ پسر عفر) خريدارى نمود تا در آنجا مسجدى براى عبادت و مسكنى براى مهاجرين بىنوا بسازد.
هنگام تعمير اين ساختمان پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مانند ساير كارگران مسلمان آستين بالا زده و شروع به كار نمود. اين مساوات اسلامى به زبان حال براى همه مسلمانان دعوتى بود كه همه و همه بدون تكبّر و غرور در همكارى شركت جويند. مسلمانانى كه ناظر فعّاليّت پيغمبر بودند، مىگفتند:
«لئن قعدنا والنبى يعمل *** كذاك منا العمل المضلل»
يعنى اگر ما بنشينيم و پيغمبر كار كند چنين عملى از ناحيه ما باعث گمراهى خواهد بود.
اين نغمهاى بود كه مسلمانان در جواب عمل پيغمبر بر زبان مىراندند؛ و با خواندن اين نغمه دست به كار و عمل فعّاليّت ساختمانى مىشدند و خشت و گل، حمل و نقل مىكردند؛ و تنههاى درخت نخل را بلند مىكردند؛ و روى ديوار مىگذاشتند.
بدين طريق سقف بنا را مىپوشيدند و با كمال فرح و نشاط سرگرم عمل بودند.
معمولاً هر يك از كارگران مسلمان يك خشت بر مىداشت ولى عمّار دو خشت حمل مىكرد و با كوشش بىمانندى آمد و رفت مىنمود.
همينكه همه مسلماناندست همكارى بهيكديگر دادندنغمهاوّلازبينرفت؛ و سرود ديگرى جاى آن را گرفت. گفته مىشد كه على عليهالسلام اين سرود را ساخته و پرداخته است.
عمّار آن را تكرار مىكرد و پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم پشت سر او به كار مشغول بود و خشت مىزد و قسمت آخر سرود را مىخواند.
عمّار مىگفت:
«لايستوى من يعمر المساجدا»
پيغمبر مىگفت:
«المساجدا»
عمّار مىگفت:«يدأب فيه قائما و قاعدا»
پيغمبر مىگفت:
«و قاعدا»
عمّار مىگفت:
«ومن يرى من الغبار حائدا»
پيغمبر مىگفت:
و «حائدا»
عثمان پسر عفان از درون منزلش كه مشرف بر مسجد بود به اين سرود گوش مىداد و نگاه مىكرد. همين كه غبار، گرد و خاك يكى از ديوارهاى فرو ريخته به صورتش رسيد!
روى برگرداند و بينى خودش را با گوشه جامهاش پاك كرد و عقب رفت؛ و سپس به درون مسجد آمده و به كار خودش مشغول شد. دوباره عمّار شروع به خواندن همان مضامين كرد و گفت:
«لا يستوى من يعمر المساجدا يدأب فيه قائما و قاعدا و من يرى عن الغبار حائدا»(1)
عثمان مىشنيد كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم قافيهها را تكرار مىكند و از اين جهت با توجّه به اينكه در خواندن اين سرود قصد تعريض و تعرّض به او را دارند رنجيده خاطر مىشد؛ و چون پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم پشت سر عمّار قافيه را تكرار مىكرد و خشت مىداد؛ نمىتوانست
1) يعنى كسانى كه چه ايستاده و چه نشسته مسجد مىسازند و در اين عمل مىكوشند با كسانى كه ديده مىشوند كه از گرد و غبار روى برمىگردانند مساوى نيستند!
به او چيزى بگويد ولى پس از آنكه فرصتى به دست آورد رو به عمّار كرد و گفت:
«اى پسر سميّه! امروز مىشنيدم چه مىگفتى! به خدا سوگند نزديك بود اين عصا را به مغزت بكوبم! اى برده»!
اين موضوع به گوش پيغمبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسيد و خشمگين شد؛ آنگاه فرمود: «از عمّار چه مىخواهند؟ عمّار آنها را به بهشت دعوت مىكند ولى آنها عمّار را به جهنّم مىخوانند! هر آينه عمّار به منزله پوستى است كه ميان دو چشم مرا گرفته و چشمان مرا حفظ مىكند!
عمّار به منزله پوست بينى من است! اگر اين گفتار من به گوش عثمان برسد و در همكارى با عمّار سبقت نجويد ازاو اجتناب كنيد»!
يك روز عمّار بر اثر نارضايتى و شكايتى كه داشت سر كار حاضر نشد؛ آنگاه گفته شد كه عمّار تب كرده و مرده است. همين كه اين گفته منافقين به گوش پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم رسيد، خشتى را كه در دست داشت روى زمين انداخت و گفت:
«واى بر تو اى پسر سميّه! دسته ياغى و طاغى او را خواهند كشت»!
روز ديگر كه عمّار براى كار حاضر شد پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با لطف و محبّت خاصّى از او استقبال كرد و بااشتياقى كه به ديدار عمّار داشت دستى به سرش كشيده و گفت:
«مردم ياغى و طاغى تو را خواهند كشت»
از آن روز به بعد منافقين به طور استمرار به عمّار نيش مىزدند و از مرگ او بحث مىكردند و گفته پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم حاكى از اينكه مردم ياغى و طاغى او را خواهند كشت ورد زبانها شده بود. و از آن پس اين گفتار در فكر عمّار اثر عميق كرده بود همانطور كه درباره اسلام نيز بسى مهم جلوهگر شده بود!
پنج سال مقرون با حوادثى مهم از تاريخ هجرت گذشت و اين پنج سال به قدر پنج قرن اسلام را به جلو راند! به اين معنى كه پيغمبر در ضمن همين مدت كوتاه قريش را خوار و زبون ساخت و «غطفان» و «هذيل» را منكوب و بىچاره كرد و بالاخره با تمام نيرويى كه در اختيار داشت گاهى به شكل تعرّض و گاهى به صورت دفاع؛ از طرفى شعلههاى غرور عربيت را خاموش مىكرد و از طرف ديگر خارهاى جمعيّت را درهم مىشكست.
بارى؛ اين همه موفّقيّت را در سايه توحيد، تبليغ صلح و سلم به دست آورد!
بر اثر اين فعّاليّتها و در نتيجه اين پيروزىها اسلام نيرو گرفت و بزرگ شد و صداى پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نيز جهانگير شد. به موازات اين جريان همه شكست خوردهها عليه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دست اتّفاق به يكديگر داده و هر دشمنى كه اندك نيرويى در خود سراغ داشت براى انتقام قيام كرد!
قريش كه از عشيره و تبار پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود در ظرف مدت 13 سال اول دعوت يعنى از آغاز بعثت تا روز هجرت آمال و افكار او را تخطئه مىكرد و افراد سركش اين قبيله او را سفيه مىخواندند! و با او پيكار داشتند ولى او همچنان به جهاد خودش ادامه مىداد!
قريش در خلال اين پيكار چه بسا اموال و نفوس را دراختيار او مىگذاشت تا از اين دعوت منصرف شود ولى او راه خودش را مىرفت و از آنها دورى مىكرد تا اينكه بالاخره به شهر مدينه پناه برد.
چند ماهى از هجرت گذشت تا اينكه قوايى تشكيل داد و در «بدر» و غير بدر به مبارزه برخاست و پس از تحصيل غنايم با پيروزى كامل به مدينه مراجعت نمود.
قريش در ظاهر امر براى تخطئه رسالت او با او معارضه مىكرد و مىجنگيد ولى بعدا براى انتقام از خسارتهاى مالى و جانى و جلوگيرى از نفوذ او باطنا و ظاهرا عليه او قيام كرده و به صف آرايى پرداختند.
يهودىهايى كه در همسايگى پيغمبر مىزيستند و مالك اراضى وسيع بودند و از صنعتگرى نيز استفادهمىكردند از او تقاضا كردند تا يهوديان بنىقينقاع و بنىنضير را با همه مكانت و موقعيتى كه در ميان يهود داشتند از مدينه اخراج كند.
اين دسته از يهودىها كه آن همه املاك و ثروت داشتند از روز ورود پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به مدينه احساس كردند كه نفوذشان در معرض خطر است بدين جهت در صدد تفتين و افساد برآمدند و با اتكاء به مال و ثروتى كه داشتند و بر اوضاع مكّه مسلّط بودند تصوّر مىكردند خواهند توانست محمّد بىپناه و پيروانش را مغلوب كنند.
بديهى است پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نيز به نوبه خودش نمىتوانست تسليم عداوت يهود شود و اگر در برابر قدرت و نفوذ آنها تسليم مىشد مثل اين بود كه مغلوبيت خودش را اعلان كرده باشد؛ بدين ملاحظه در مرحله اوّل به يهوديان بنىقينقاع و سپس به يهوديان بنىنضير اخطار كرد كه دست از فتنه و فساد بردارند و چون آنها به اين اخطار ترتيب اثرى ندادند به ناچار حكم اخراج آنها را صادر فرمود و با كمال خفّت و زارى مجبور شدند شهر مدينه را ترك گويند و سرسلامتى از اين شهر به در برند؛ بدون اينكه بتوانند از دارايى خودشان جز همان مقدارى كه مؤنه سفرشان تا خيبر (در داخل حجاز) و تا اذرعات (واقع در شام)؛ چيزى حمل كنند.
از طرف ديگر اعراب غطفان، هذيل و ساير قبايل حول و حوش و همچنين قبايل نجد و حدود سوريه كه شبحى از نظام جديد را مىديدند و احساس مىكردند كه نظامات و مقرراتى را اسلام آورده و مردم را به سعى، عمل و كوشش دعوت مىكند. تا به جاى جنگ و غارتگرى از اين رهگذر زندگى كنند، مانند غول نيش تيز كرده و مانند
گرگ به روى پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چنگ مىزدند و در برابر اصلاحات وى سدّى شده بودند و مىترسيدند كه اين نظام جديد اصول زندگى قبيلهاى، سبك و روش غارتگرى آنها را به كلّى از بين ببرد!
خلاصه كلام اينكه قريش در مسقط الرأس پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و يهوديان مجاور وى در مدينه و اعراب غطفان، هذيل، قبايل نزديك و ساير قبايل نجد و حدود سوريه و بالاخره سراسر جهان عرب عليه وى قيام كرده و در برابر او مجهز شده بودند!
هرچند اسلام نيرومند شده بود ولى در عين حال دشمنان اسلام كه دست همكارى به يكديگر داده بودند داراى قدرت عظيمى بودند؛ از اين گذشته پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم اين روزها دچار يك دسته مردم منافق شده بود و نفاق اين افراد براى اسلام نقطه ضعفى شمرده مىشد و دليل سستى دستگاه قدرت اسلام بود و دشمن از اين رهگذر مىتوانست حصار اسلام را بشكند و به درون آن، راه يابد!
دلايل و آيات نبوت پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم زياد است ولى بزرگترين معجزه و آيت او همانا اطمينان خاطر و اعتمادى بود كه در كشاكش اين مخمصه و در چنان محيط آشفته و پرمشقّتى استقامت مىورزيد و از آن همه شعلههاى آتش فتنه، فساد و نفاق كه همه در يك دايره بزرگى به هم پيوسته و او را فرا گرفته بود نمىترسيد! بلكه هر روز براى رسيدن به هدف مطلوب بر اطمينان خاطرش مىافزود!
ضمن آن همه گير و دار و در سراسر اين كشمكشها و معركهها و در خلال اين وقايع و حوادث عظيم و هولناك؛ در طى پنج سال كه منتهى به عظمت و سربلندى اسلام مىشد و در عين حال بر عدّه مخالفين اسلام در شبه جزيره عربستان مىافزود:عمّار قهرمان داستان ما! آن مرد بلند بالا و تنومند كه پيوسته ساكت و صامت مىزيست؛ هميشه مانند سايه دنبال پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود و مقام و مرتبه خودش را حفظ مىكرد!
آرى؛ پسر سميّه كه در گرما و سرما طعم مرگ را چشيده و در هيچ حالى هراسى به خود راه نمىداد؛ اينك كارش به جايى رسيده كه:
مرگ از او مىترسد! و در خلال اين معركهها؛ مرگ در اختيار او قرار گرفته و با او عهد و پيمان بسته است! زيرا گاهى در سرما و گاهى در گرما به مرگ حكم مىكند كه بر سر دشمنان ديروز كه با كمال قساوت و شقاوت او را به آستانه نابودى سوق مىدادند فرود آيد و جانشان را بگيرد!
عمّار بنا به عادت هميشگى كه براى استماع بيانات پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به مسجد مىرفت؛ روزى به مسجد آمد تا تعليماتى از حضرتش فرا گرفته و آن را به كار بندد؛ يا اينكه امرى از ساحت مباركش صادر شود و او آن را اجراء كند.
در اين روز برخلاف روزهاى گذشته؛ در راه مسجد؛ آثار و علايمى مشاهده كرد كه مظاهر پيروزى و موفّقيّت در آن ديده نمىشد و اوضاع عمومى شهر صورت ديگرى به خود گرفته بود.
همين كه وارد مسجد شد، ملاحظه نمود كه وضع امروز مسجد با روز گذشته فرق دارد!
زيرا در روزهاى گذشته به رسم معمول كه اصحاب پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از معركه و جدال آسوده بودند و پس از پيروزىهاى متوالى كه به دست مىآوردند در سايه حمايت و عنايت او استراحت مىكردند، پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به اقتضاى مقام درباره تعليم، تربيّت، تنظيم امور زندگى، استقرار قواعد نظم و انضباط؛ اصحاب را موعظه مىكرد؛ امّا امروز محيط مسجد صورت تازهاى به خود گرفته و اوضاع شكل ديگرى نشان مىدهد!
عمّار با توجّه به اين اوضاع و احوال قدرى نگران شد و خواست درباره موجبات و علل اين تغيير وضع پرسشى كند؛ ليكن حكمت لقمانى، يعنى حكمت صمت و سكوت كه روش هميشگى او بوده مانع شد و صبر كرد تا نوبت سخن به او برسد؛ آنگاه بدون اينكه كنجكاوى او حمل بر فضولى بشود. جريان امر روشن گردد.
عمّار در خوددارى از پرسش و كنجكاوى اين موضوع اشتباه نكرده بود؛ زيرا در ساحت نبوّت مقام و موقعيتى داشت كه محرمانهترين اسرار از او مخفى نمىماند؛ چه رسد به رازى كه اينك فاش شده، و قيافههاى منافقين از فاش شدن اين راز تيره و تار گرديده است!
انتشار اين راز مانند كابوسى بر سراسر اجتماع مسلمين در مدينه سايه افكنده بود!
عمّار پس از آنكه در صف صحابه مقرّب جلوس كرد ملتفت شد كه يهوديان بنىنضير خبث طينتشان را بروز داده و همه احزاب عرب را عليه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم تحريك كردهاند!
و ايادى جنايتكار يهود جمله مخالفين اسلام را كه در عربستان اكثريت دارند؛ برانگيخته و به جنگ با مسلمانان مدينه كه از حيث عدد نسبت به مخالفين در اقليتاند قيام كردهاند! تا ضربت نهايى را برآنها وارد سازند!(1)
عمّار مطلع شد كه حيى پسر اخطب، سلام پسر حقيق و جمعى از يهوديان بنىنضير و رهبران يهود قريش را تحريك كردهاند و در نتيجه اين تحريك ابوسفيان؛ صخر پسر حرب؛ چهار هزار نفر جنگجو را مجهز ساخته كه سيصد نفرشان اسب سوار و هزار و پانصد نفرشان شتر سوارند و پرچمدار اردو؛ عثمان پسر طلحه است.
همچنين بنىفزاره تحريك شدهاند و عيينه پسر حصين پسر حذيفه هزار نفر شتر سوار را مجهّز ساخته و نيز قبيله بنىاشجع قيام كرده و به سركردگى معر پسر رخيله چهارصد نفر جنگجو آماده حركت شدهاند و قبيله بنىمره حاث پسر عوف را با چهارصد نفر مرد جنگى گسيل داشته و قبيله بنىسليم نيز هفتصد نفر مرد جنگنده را اعزام داشتهاند!
و بنىاسد و بنىسعد نيز در اين حمله و هجوم شركت دارند و از مجموع اين قبايل و از وابستگانشان جمعا اردويى تجهيز كرده و به راه انداختهاند! آنچنان اردويى كه عرب مانند آن را نديده است و همه اين دستجات فرماندهى كلّ قوا را بر عهده ابوسفيان قرار
1) بازماندگان اين جرثومه فساد؛ در اين قرن مقامات مؤثّر مسيحى انگليس و فرانسه و آمريكا را براى نابودى اسلام برانگيخته و بيشتر از يك ميليون مسلمان را از خانه و لانهشان آواره بيابانها نموده و فلسطين را غصب كردهاند! و به طورى كه در يكى از جرايد خوانده شد آقاى پاپ اعظم نيز فتوا دادهاند كه يهودىها مسيح عليهالسلام را نكشتهاند!!!
دادهاند و ابوسفيان اينك به طرف مدينه حركت كرده است!
ضمنا معلوم شد كه حيى پسر اخطب ضمانت كرده است كه يهود بنىقريظه را نيز عليه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم برانگيزد و آنها را وادار كند تا عهد و پيمانى را كه با پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بستهاند (و طبق همان پيمان در مدينه به سر مىبرند و از حمايت و وفادارى پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم برخوردارند) نقض كنند و بدين وسيله از داخل در صفوف مدينه هرج و مرج ايجاد نمايند و راه غلبه اين جيش جرار و ارتش نيرومند را صاف كنند، تا اينكه به سهولت با حمله ناگهانى؛ در اين فصل زمستان سخت؛ مسلمانان را تار و مار كنند.
عمّار كه اين مطالب را دريافت، دانست كه مسلمان مدينه حق دارند، در برابر وقوع اين حادثه نگران باشند، و جا دارد كه همه در برابر اين تجهيزات عظيم كه كلّيه اعراب در آن شركت كردهاند؛ بيمناك باشند؛ ولى عمّار در اينگونه موارد عادت داشت كه در قيافه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دقيق شود و قبل از آنكه از اندوه و نگرانى ديگران متأثّر شود؛ ميزان تأثّر و نگرانى حضرتش را بسنجد و آنگاه حكم كند.
بنابراين به سيماى پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چشم دوخته و با نظرى مملو از كنجكاوى به روى حضرتش مىنگريست!
در نتيجه اين دقّت نظر و كنجكاوى، احساس كرد كه قيافه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم همان بشّاشت عمومى و نشاط هميشگى را نشان مىدهد و اطمينان خاطر حضرتش ثابت و پابرجاست! و بالاخره چنين تشخيص داد كه قيافه نورانى و سيماى بشّاش پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم حكم مىكند كه تجهيز قواى يهود، ابوسفيان و ديگران، از مقوله واقعيات زندگى است كه ارزش تشويش خاطر ندارد و بايد آن را با سيماى گشاده استقبال كرد! و شخص پيغمبر در اين ساعت قضيه را درخور اهمّيّت نمىداند تا خاطر ديگران را نيز از اين جهت مشوّش ومضطرب سازد!
بدين جهت خاطر عمّار مانند همه كسانى كه فضاى روحشان از نيروى ايمان؛ اطمينان مىگيرد و از هيچ حادثهاى هرچند عظيم و هولناك باشد؛ هول و هراسى به خود راه نمىدهند؛ مطمئن شد!
پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم اصحاب را جمع كرد و درباره حادثه قريبالوقوع با آنها مشورت كرد و در خصوص تصميم يهوديان و مشركان از آنها نظر خواست.
در اين مجلس متفكّرين و رجال جنگى مهاجر و انصار حضور داشتند. در پايان مشاوره دو نوع نظر و رأى ابراز شد.
رأى و نظر اوّل اين بود كه مسلمانان از شهر مدينه خارج شوند و در محل «احد» يا موضع ديگرى در خارج شهر جلوى دشمن را بگيرند.
نظر دوّم اين بود كه در داخل شهر سنگربندى كنند و به مقاومت پردازند، زيرا در اينگونه مقاومت بيم مغلوبيت در كار نيست.
نظر دوّم، اصيل شناخته شد به ويژه كه پيشنهاد سلمان فارسى مبنى بر حفر خندق اين رأى را قوّت داد و ترجيح آن را تصديق كردند و حضّار مجلس بر ابتكار سلمان آفرين گفتند و صداى تحسين از همه جا بلند شد!
مهاجرين در اين جريان سلمان را از خود دانستند و گفتند سلمان از ماست!
انصار نيز همين ادعا را كردند و گفتند: سلمان از ماست!
ولى پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در ميان هر دو دسته حايل شد و فرمود.
«سلمان منا اهلالبيت»
يعنى؛ سلمان فردى است از افراد خاندان ما!
سلمان گفت:
رأى من اين است كه در شهر مدينه بمانيم و تمام رخنههاى آن را ببنديم و سپس خندقى در كنار شهر حفر كنيم كه مانع ورود قواى دشمن باشد، و پس از آنكه راه ورود براى آنها بسته شد؛ ما بر آنها غالب خواهيم آمد و با تدبيرهاى جنگى آنها را شكست خواهيم داد؛ در اين صورت فرصت و زمان به نفع ما خواهد بود زيرا ما در مأمن و پناهگاه خودمان خواهيم ماند و باد و طوفانى كه مىوزد و بارانى كه فرو مىريزد به ما آنقدر صدمه وارد نخواهد آورد؛ برعكس، دشمن از وزش باد و سردى هوا به ستوه خواهد آمد و چه بسا كه طوفان خيمههاى دشمن را از جا بركند.
از اين گذشته ما در حال حاضر ذخيره و مؤنه كافى داريم و مىتوانيم براى مدّتى
طولانى مقاومت كنيم؛ در چنين وضعى همان بهتر كه در خانههاى خود بمانيم و راه ورود به شهر را به وسيله خندقى كه حفر خواهيم كرد، بر روى دشمن ببنديم تا دشمن به ستوه آيد و اگر از طرف آنها كسى بر ما بتازد، نابود خواهد شد.
حضّار مجلس از همانجا يكسره به راه افتاده و به رهبرى پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به حفر خندق مشغول شدند.پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم امر كرد مقدارى بيل، كلنگ و ساير ابزار لازم را حاضر كنند.
ابزار و ادوات كار آماده شد؛ آنگاه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شخصا به نام خدا شروع به كار كرد و اوّل كسى بود كه كلنگ بر زمين زد و اوّلين كسى بود كه سر و صورتش غبار آلود گرديد و باز اوّلين كسى بود كه خاك را با بيل كنار زد، و در عين حالى كه مشغول حفر خندق بود، مسلمانان را براى كار و كوشش در اين منظور تشويق و تشجيع مىكرد و مىفرمود:
«خدايا زندگى همانا زندگى آخرت است! پس خدايا انصار و مهاجر را بيامرز»!
در ضمن انجام اين امر كسانى كه درباره اسلام خلوص و حسن نيّت داشتند با سرعت هر چه تمامتر دل زمين را مىشكافتند و خاكها را بيرون مىريختند؛ ليكن منافقين كه كار كردن بر آنها گران بود؛ رياكارى مىكردند و هر وقت مجالى به دست مىآوردند، ديگران را اغفال كرده و از كنار خندق راه منزل را در پيش مىگرفتند و در درون خانه استراحت مىكردند. به همين مناسبت خداى متعال وضع اين اشخاص را به رسول اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم وحى كرد؛ آنجا كه فرمود:
«دعاى پيغمبر را در ميان خودتان مانند دعايى كه بعضى از افراد در حق يكديگر مىكنند قرار ندهيد! مسلّما خدا مىداند كه چه كسانى از جمع شما طفره مىزنند و به خانه خودشان پناه مىبرند، در اين صورت كسانى كه از امر خدا سر باز مىزنند بترسند از اينكه فتنهاى آنها را فرا گيرد و يا عذاب دردناكى بر آنها نازل شود»
و باز در مورد مؤمنانى كه به حكم نيازمندى و در مورد لزوم مجبور مىشوند دست
از كار بكشند؛ جز با اجازه پيغمبر اين كار را نمىكنند، خداى متعال فرمود:
«همانا مؤمنان كسانى هستند كه به خدا و پيغمبرش ايمان آوردهاند و هرگاه با پيغمبر در يك امر معيّنى همكارى كنند؛ جز با اجازه او نمىروند.
كسانى كه از تو اجازه مىگيرند؛ اشخاصى هستند كه به خدا و پيغمبرش ايمان آوردهاند؛ در اين صورت اگر براى كارهايى كه دارند از تو اجازه بگيرند؛ به هركس بخواهى اجازه بده؛ و براى آنها از خدا آمرزش بطلب زيرا خداوند آمرزنده و رحيم است.
بارى؛ شش روز از فعّاليّت و كوشش مسلمانان در حفر خندق گذشت تا اينكه حصارى براى شهر مدينه ساختند و اين حصار به حصارهايى كه اعراب مىساختند، شباهتى نداشت؛ زيرا حصارهايى كه اعراب قبلاً مىساختند در هوا بود، ولى اين حصار در زمين حفر شده بود؛ و كفّار از مشاهده اين ابتكار ناگهانى مسلمانان مبهوت شدند!
در خلال اين عمليات شش روزه اگر بگوييم هر مسلمانى به يك درجه از مشقّت و زحمت مبتلا شده بود؛ بايد گفت: عمّار دچار دو درجه زحمت و مشقّت مىشد.
و باز در ضمن كوششهاى پى در پى و فعّاليّتهاى متوالى اين شش روز مسلمانان مشاهده مىكردند كه هيچروزى نمىگذشت مگر اينكه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خاكهايى را كه سر و صورت عمّار را فرا گرفته بود؛ با دست خودش پاك مىكرد و آن جمله مخصوص را بر زبان مىراند و مىفرمود:
«واى بر تو! و حيف از تو! اى پسر سميّه! كه گروه ياغى و طاغى تو را خواهند كشت»!
سراينده داستان گفت:
بيش از اين درباره روز خندق و آنچه مربوط به عمّار است چه بگويم؟
و نيز چنين گفت:
براى اينكه به اختصار كوشيده باشم از حكايتى به حكايت ديگرى مىپردازم تا شوق خيرهكننده و حيرتآور اين داستان شما را از حال طبيعى بيرون برد.
و باز همان گوينده گفت:
روز خندق از درخشندهترين ايّام فتح و پيروزى محمّدى است.
آرى روز خندق از مؤثّرترين عوامل نصرت و موفّقيّت اسلام بود و در عين حال دورانى بود كه دستگاه اسلام را به واسطه وجود منافقين شديدترين مخاطرات تهديد مىكرد! زيرا همين افراد منافق بودند كه مردم را خوار و دلسرد مىكردند! و مىگفتند:
«محمّد گنجهاى قيصر و كسرا را به ما وعده مىداد! در حالى كه قبور ما را در همين خندق حفر مىكند!»
و باز مىگفتند:
آيا مقصود محمّد از وعده دادن گنجهاى قيصر و كسرا همين بدعت ايرانى است كه در برابر لشكر ابوسفيان! هيچ كارى از آن ساخته نخواهد بود، و به هيچ وجه مانع حمله و هجوم مهاجمين نخواهد شد!
بلى! محمّد وعده گنج به ما مىدهد اين هم گنج جواهرات، آن گنجينهها نيز غير از جسدهاى بىجان ما چيزى نخواهد بود!
اين گفتوگوها را به لحنهاى مختلف بر زبان مىراندند و همين شايعات و اراجيف موجب ترس و وحشت مردم مدينه مىشد و اين انتشارات و اراجيف به قدرى اذهان را مشوّش و مرعوب كرده بود كه حدّ و اندازه نداشت.
قرآن كريم اين معانى را با لطيفترين و دقيقترين تعبير ترسيم كرد.
آنجا كه مىگويد:
«همين كه از طرف بالا و از طرف پايين به سوى شما آمدند و همان موقعى كه چشمها نگران شده و دلها به حنجرهها رسيدند، و يك نوع گمانهايى درباره خدا مىكرديد!
در آن موقع مؤمنان دچار ابتلا گرديده و به شدّت لرزيدند؛ و منافقين و آنهايى كه در دلهايشان بيمارى جاى گرفته؛ مىگفتند:
خدا و رسولش جز يك مقدار غرور و فريبندگى به ما وعدهاى نداده و دسته ديگرى گفتند:
اى اهل مدينه براى شما جايى نمانده پس برگرديد و جمعى ديگر از پيغمبر اجازه مىگرفتند و مىگفتند: خانهما خالى است و حال اينكه خالى نبود و منظور اين اشخاص غير از فرار چيز ديگرى نبود!(1)
بارى ابزار كار و موجبات پيروزى و موفّقيّت در اين معركه هولناك سه چيز بود:
طرح سلمان و شمشير على و تدبير پيغمبر!
ناگفته پيدا است كه در ميان اين سه عامل: تدبير پيغمبر مهمترين عامل و ابزار كار بود زيرا پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نعيم پسر سعود را كه اسلامش را آشكار نكرده بود نزد قومش فرستاد و آنها را از كمك يهودىها مأيوس كرد و بدين وسيله روحيه اين جمعيّت را متزلزل نمود و حسّ اعتماد و وثوقى را كه قبلاً در ميان اين دو دسته وجود داشت از بين برد؛ بدين جهت احزاب دچار شك و ترديد و نگرانى شده و نيروهاى متحدشان پراكنده و متشتت گرديد؛ در نتيجه مسلمانان چيره گرديده و مهاجمين در شب تاريك كه بادهاى سخت و سرد با آنها مبارزه مىكرد، روى به بازگشت و فرار گذاشتند!
سراينده داستان گفت:
بنىقريظيه پس از نقض عهد و پيمانى كه با مسلمانان داشتند، در سنگرهاى خودشان تنها ماندند و حسين پسر اخطب نيز همراه آنان بود. در اين صورت آيا نبايستى پاداش خيانتشان را دريافت كنند؟(2)
1) استاد دكتر محمد حميداللّه در رسالهاى كه به نام رسول اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم در ميدان جنگ نگاشته و نگارنده آن را به فارسى نشر دادهام مىگويد: «ابوبكر و عمر در يكى از برجهاى كنار خندق نزديك يكديگر به سر مىبردند و به شدّت وحشتزده شده بودند و عمر با خط خودش روى تخته سنگى كلماتى نقر كرده كه به خوبى خوانده مىشود و حكايت از وحشتزدگى مىنمايد. مترجم
2) اين دسته مكار و غدار برحسب حكميت سعد پسر معاذ و به حكم تورات كشته شدند رجوع كنيد به كتاب رسول اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم در ميدان جنگ. مترجم
سراينده داستان گفت:
عمّار پس از رحلت پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم يكى از دو طريق را مىتوانست انتخاب كند.
1- راحت و ثروت و قدرت.
2- مشقّت و رنج و محروميت.
ولى از آنجايى كه عمّار مردى بود سليمالعقل، صاحب اراده، متفكّر و دورانديش؛ طريق دوّم را انتخاب كرد.اين مرد كه از اوّلين دوستداران اسلام بود و رموز حقيقت و اسرار واقعيت اين كيش را به خوبى درك كرده بود؛ آنقدر بصيرت و حسن تشخيص داشت كه بتواند در ميان راههاى گوناگون؛ آن راهى را كه به هدايت نزديكتر است برگزيند. از اين گذشته عمّار كسى بود كه آنچه را مىدانست به كار مىبست و قدر نعمت را مىدانست.
آرى عمّار مرد حق بود و نيروى صلابت حق، و مشى در راه حق و دفاع از حق در نهاد او مخمر شده بود و به مشقّتهايى كه بايستى در اين راه تحمّل كند اعتنايى نداشت بالاتر از همه اينكه به سابقه بيان نبوى حاكى از اينكه:
«گروه ياغى و طاغى او را خواهند كشت»
عمّار در نظر مسلمانان مركز ثقلى بود كه از زواياى مختلف و از جهات عديده؛ مردم به او نظر دوخته بودند.
روشن و آشكار است كه آسايش مختصر، رفاه و راحتى ظاهر دنيا؛ چنان مرد ثابت
الايمان و دورانديش و وسيعالنظر و راسخالعقيدهاى را فريب نمىدهد و موقعيت و مقام والايش را متزلزل نمىسازد.
مگر اين مرد فرزند همان پدر و مادرى نيست كه هر دو جلوتر و پيشتر از همه در راه اسلام شهيد شدند؟
و آيا عمّار همان قهرمانى نيست كه در راه حفظ مبادى و اصول؛ آن همه رنج و مشقّت را به جان خريده بود؟
مسلّم است چنين جوانمردى هيچوقت اجازه نخواهد داد كه تاريخ درباره وى بنويسد كه:
«او بعد از ايمان مرتجع و مرتد شد! و بعد از هجرت عروبت، عربيت و اعرابيت را برگزيد! و بعد از تحصيل قوّت و قدرت به ضعف و سستى گراييد! و پس از تحصيل فتح و پيروزى راه خوارى و زبونى را در پيش گرفت! الخ(1)
هنوز آثار شكنجههايى كه از بيست سال قبل، ابوجهل؛ بر بدن عمّار وارد آورده بود؛ اينك بر پشت او ديده مىشود.
بلى فراموش نشده است كه عمّار آن شكنجههاى طاقتفرسا را تحمّل مىكرد و بر ابوجهل با تمسخر و ريشخند مىنگريست! آرى هنوز بيست سال از آن دوران دردناك بيشتر نگذشته است. در اين صورت آيا مىتوان تصوّر كرد كه عمّار آن همه مشقّت و رنج را كه تحمّل آن بر كوههاى بزرگ سنگينى مىكند به بهاى گذشت همين مدّت كوتاه و حصول آسايش مختصرى مبادله كند؟
هيچگاه عمّار چنين اشتباهى نمىكند و گمراه نمىشود.
باز سراينده داستان چنين گفت:
هنگامى كه عمّار در انتخاب يكى از دو طريق مختار و مخير گرديد، حساب كرد كه
1) اقتباس از قسمتى از خطابه حضرت على عليهالسلام در شكايت از كسانى كه پس از رحلت رسول اكرم چنين اشتباهاتى كردهاند.
احسن و ارجح؛ و از هر جهت بهتر آن است كه به دستهاى بپيوندد كه از لحاظ حجم كوچكتر و از جهت معنى و معنويّت بزرگترباشد.
آن روزها مردم، چه مهاجرين و چه انصار، حزبهايى تشكيل داده بودند كه حاكى از اختلاف در روش و سليقه بود. هرچند اين مناقشه و منافسه، كم و بيش در زمان حيات پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نيز در ميان مردم وجود داشت، ولى مانند اين روزها آشكار و علنى نشده بود!
عمّار به تمام اين اختلافات آگاه بود ولى قبل از وقت خودش را براى تحمّل مشقّت و رنج آماده كرده بود. اينك مشاهده مىكند كه مردم مدينه به چهار حزب تقسيم شدهاند.
از ميان اين چهار حزب؛ سه حزب سياسى است كه در هر عصرى وجود دارد و هواداران اين سه حزب كسانى هستند، كه هر وقت مصالح و منافعشان اقتضا كرد با يكديگر مشاجره و منازعه مىكنند ولى وقتى كه منافعشان تأمين شد؛ روى سازش نشان مىدهند و دست آشتى به طرف يكديگر دراز مىكنند.
و باز عمّار مىدانست كه افراد اين سه حزب سياسى از دوران پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم همه در يك مسير مشى كردهاند و مصلحت مشتركشان حكم مىكرده است كه على را از مركز و مقام خودش دور نگاه بدارند و باز مىدانست كه با همه اختلافاتى كه در ميان سه حزب موجود است اغلب و اكثر افراد سه حزب على را در نظر دارند و در عين حال باز افرادى هستند كه گاهى از طرفدارى على منحرف مىشوند و گاهى در هواخواهى او استقامت مىورزند، ولى على هميشه در طريق حق سير مىكند؛ به طورى كه اگر كسى از هواخواهى او منحرف شود باكى ندارد و اگر كسانى به او بپيوندند خوشحال نمىشود.
گوينده داستان اضافه كرد كه عمّار برنامههاى هر چهار حزب را از نظر خودش گذرانده بود و برنامهاى را انتخاب كرده بود كه جنبه دنيايى آن از همه ضعيفتر و جنبه آخرتى آن از همه قوىتر بود.
حزب اوّل از آن ابوبكر و عمر بود و اين حزب خلقالساعهاى بود مركب از دهها و
خردهريزهاى قريش و افرادى از قبيل خالد پسر وليد، عمرو پسر عاص و ابوعبيده جراح در آن شركت داشتند.
و رهبران اين حزب كسانى بودند كه به خشونت، خشكى، زمختى و سرسختى مشهور بودند.
اين دسته به دو نفر از مادران مؤمنين، يعنى عايشه دختر ابوبكر (كه خودش به تنهايى حزبى بود) و حفصه دختر عمر اعتماد و اتكاء داشتند پس از اينكه اين حزب تشكيل شد متدرجا عدّهاى از انصار را براى همكارى دعوت كردند و براى كشف نقاط ضعف توده عظيم، افرادى از انصار را به جاسوسى گماشتند تا جريانات كارهاى احزاب مخالف را به دست آورند.
اين افراد كسانى بودند از قبيل عويم پسر ساعده و معن پسر عدى؛ اين دو نفر داراى ملكات سياسى نرم و ملايمى بودند و از جمله اشخاصى شمرده مىشدند كه:
اشك چشمشان در اختيار خودشان بود!(1)حزب دوّم از آن انصار بود، و اين حزب از لحاظ قدرت و نفوذ و هم از جهت عضويّت وجوه رجال و متفكّرين انصار، كه از طريق فداكارىهاى بىشمار و از جهت پناه دادن به مهاجرين و نصرتى كه به اسلام كرده بودند؛ و از لحاظ اينكه در مدينه نفوذ تاريخى داشتند و مالك اراضى و اموالى بودند و قبلاً نيز از يمن ثروتهايى به اين شهر انتقال داده بودند؛ تالى حزب اوّلى بود رهبر و رييس اين حزب سعد پسر عباده خزرجى بود ولى زبان حزب منذر پسر حباب پسر جموح بود و نقطه ضعف اين حزب همانا مناقشه با اوس و حسد خانوادگى بود.
رابطه مشترك اين حزب با حزب اوّل، از جهت طريق و مسلك بود ولى پس از آنكه تير آرزوى اين حزب در تحصيل خلافت به سنگ خورد؛ طرفدار على شدند و اين طرفدارى را ادامه مىدادند.
1) پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرموده است: وقتى كه نفاق شخص به درجه كمال رسيد مىتواند اشكهاى هر دو چشمش را در اختيار خودش بگيرد!
حزب سوّم از آن ابوسفيان بود و شايد اين حزب از جهت آشنايى به فنون و رموز سياست؛ از كليه احزاب شايستگى بيشترى داشت ولى نقصى كه در كار اين حزب ملاحظه مىشد همانا سوء سابقه زعيم و رهبر حزب بود و سوء سابقه وى ناشى از مقاومتهاى عنيفى بود كه از آغاز بعثت، در برابر اسلام از خود نشان داده بود و چون نفاقهاى پى در پى و مطامع سياسى او بر كسى پوشيده نبود مانع موفّقيّت او مىشد.
بدين جهت ابوسفيان پشت سر عثمان كه عموزاده او بود و همچنين پشت سر عبدالرحمان پسر عوف و داماد عثمان كه رييس بنىزهره بود؛ پنهان شده بود. و دو افعى خودش (مغيره پسر شعبه و معاويه) را به ميدان فرستاده بود، و اينها با اوباش مشركين كه از روى كراهت به اسلام گرويده بودند و اسلام را پلكان ترقّى و تعالى مىانگاشتند؛ مربوط شدند.
بدين ترتيب و از اين طريق ابوسفيان موقع را مغتنم شمرده وارد فعّاليّت شد.
خلافت ابوبكر بر ابوسفيان گران آمد زيرا قبيله ابوبكر در ميان قبايل قريش از همه كوچكتر بود.
ابوسفيان به اين دليل يا با تظاهر به اين دليل به على پيوست؛ ولى همين كه على او را از حريم خودش راند، ناگزير شد از روى مداهنه به عمر تقرّب جويد.
ابوسفيان پس از آنكه در محضر عمر تقرّبى به دست آورد: به مرور ايّام مغيره پسر شعبه را عليه عمر تحريك كرد، تا او را از بين ببرد مغيره نيز مأموريتش را به خوبى انجام داد؛ زيرا مغيره غلامش ابولؤلؤ را تحريك كرد و او عمر را كشت.
آنگاه خون عمر كه نتيجه توطئه ابوسفيان ريخته شده بود موجب خلافت عثمان گرديد.
ابوسفيان عمر را كشت و خلافت را به دست عثمان تحويل گرفت.
ضمنا بايد دانست كه عمر فريب تملقهاى ابوسفيان را مىخورد و ابوسفيان كسى بود كه بر حسب ظاهر با مخالفين عمر مخالفت نشان و در باطن دشمنان عمر را تقويت و تحريك مىكرد.
ابوسفيان كه در فنون سياست داهيه و نابغهاى بود در دوران رسالت در شهر مدينه رييس و رهبر حزبى بود ولى چون پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم او را به خوبى مىشناخت ميدان عملى به روى او باز نبود و چون فعّاليّتهاى سياسى در پشت پرده و محرمانه صورت مىگرفت راه معارضه پيغبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نيز مسدود بود.
آخرين حزبى كه در پايتخت نبوّت وجود داشت و برنامه عملش به كلّى از برنامههاى ساير احزاب جدا بود؛ حزب على بود كه بنىهاشم پشت سر او بودند و معدودى افراد ديگر كه عددشان از هفت نفر تجاوز نمىكرد؛ بدين قرار:
سلمان فارسى، ابوذر، عمّار، مقداد و خالد پسر سعيد، پسر عاص اموى فروه، پسر عمر انصارى و زبير پسر عوام.
بايد دانست كه اين فرد اخير (زبير پسر عوام) پس از آنكه عبداللّه پسرش رشد كرد و تحت تأثير مادرش اسماء دختر ابوبكر بود؛ از حزب هواخواهان على كناره گرفت و از دايره هفت نفرى خارج شد.
اين حزب در برابر احزاب ديگر در اقلّيّت بود.
سراينده داستان گفت:
عمّار عضويت اين حزب اقلّيّت را بدان جهت پذيرفته بود كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را طرفدار اين حزب مىدانست و نيز مطلع بود كه على رهبر و زعيم اين حزب بر اثر تقويت و تأييد پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم محسود ديگران بود.
و همچنين مىدانست كه على داراى فضايلى است كه هيچ يك از رقيبان و حسودان وى حتّى يكى از آن فضايل را ندارند.
و باز به خوبى مىدانست و اطمنيان داشت كه اين حزب است كه حقگو و حقجو و مورد اميد همه حقپرستان است و حزبى است كه دسيسه و توطئه به كار نمىبرد و ابزار و وسايل كارش شرف است و فضيلت و روش شرافتمندانهاى دارد كه هدفش جز كسب شرافت چيزى نيست و يقين داشت كه اگر اين حزب براى وصول به مقصد و نيل به مقصود؛ مخير شود كه يا راه انحراف بپيمايد و يا اينكه عقبنشينى كند. قطعا
عقبنشينى و عقبافتادگى را ترجيح خواهد داد.
از طرف ديگر استعداد و صلاحيّت عمّار در فداكارى؛ از بزرگترين عواملى بود كه او را از اكثريت جدا ساخته و با اقلّيّت پيوند داده بود.
از همه اين معانى گذشته عمّار در طريق مستقيمى سير مىكرد كه موفّقيّت بلكه كمال موفّقيّت را در انتشار اسالم و اعلاى كلمه اسلام مىدانست و هيچوقت به موقعيت شخص خودش اهمّيّتى نمىداد.
و از اينجاست كه در ميان كسانى كه موفّقيّتهاى تاريخى به دست آوردهاند؛ عمّار سهم بيشترى دارد!
باز همان سراينده داستان گفت:
پيوستن عمّار به حزب اقلّيّت نه از آن نظر بود كه بليّهاى را استقبال كند يا اينكه مايل به انفراد باشد بلكه از آغاز طلوع اسلام تمام دقايق زندگى وى در بوته حرارت نبوّت گداخته شده و شخصيّت وى به صورت آهن آبديده و صيقلزدهاى از اين كوره درآمده بود و از آنجايى كه هميشه تقرّب حضور پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم رادرك مىكرد حرارت ايمان وى در آخرين سال حيات پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به درجه اعلى رسيده بود.
عمّار در اين سال آخر غايب نبود بلكه در عين سكوتى كه داشت ظرف ايمان و علم و معرفتش رااز اشعه انوار نبوّت پر مىكرد.
پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در اين سال آخر زندگى نسبت به آينده اسلام مضطرب، مشوّش و نگران بود به حدّى كه خوابش نمىبرد و اين بىخوابى او را شكنجه مىداد؛ و باز چيزى كه بر شكنجه و آزارش مىافزود همانا فتنههايى بود كه مانند قطعات تاريكى و مانند شبهاى تيره و تار پيشاپيش نظرش مجسّم بود و براى برطرف كردن اين ابرهاى تيره و تار تا جايى كه مىتوانست مىكوشيد و براى دفع آن پس از رحلت خودش كسى را جز على شايسته و لايق نمىديد.
بدين جهت در اين سال آخر زندگى اهتمامش منحصر در انجام همين منظور بود و منتهاى جهد و كوشش را به عمل مىآورد تا اينكه در ميان اين احزاب و افراد براى
حفظ اساس خلافت و حمايت دين؛ على را در مركزى كه شايسته احراز آن است بنشاند.
سال دهم هجرى (632 م) فتح و پيروزى عجيبى بود كه در تاريخ آزادى بشر نظير ندارد.
زيرا اسلام با تمام قوّت و قدرت ظهور كرد و كارش بالا گرفت؛ به اين تقرير كه:
پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در اواخر سال نهم هجرى به عنوان حجّهالوداع از مدينه به طرف مكّه عزيمت كرد و يكصد و بيست هزار نفر از پيروان او از شمال و جنوب جزيرهالعرب در اين مراسم شركت كردند.
پرچمهاى اسلام از نواحى يمن، تهامه، حضرموت، مهره، يمامه، نجد و سراسر حجاز به اهتزار در آمد!
جلال و عظمت كاروانها طورى بود كه خضوع و انقياد تمام اعراب جزيرهالعرب را نسبت به نظام و رژيم جديد مدلل مىداشت!
اسلام به حد اعلاى قدرت و نفوذ رسيده و نه فقط سراسر حجاز بلكه دامنه هلال خصيب را نيز از لوث شرك و تثليت تطهير كرده است. و اينك مىرود كه حكومت واحد انسانى را در جهان مستقر سازد و مىكوشد تا وحدت معنوى را در اين سيارهاى كه زمين نام دارد تحقّق دهد و بساط توحيد، عدل، خير، بركت، يگانگى، برادرى و همه فضايل انسانيّت را در پرتو هدايت اسلام گسترده سازد.
در نظر پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم هيچ خرسندى و سعادتى بالاتر از اين نبود كه اين فتح و پيروزى شامل حال همه مردم روى زمين گردد و حكومت و سيطره احكام الهى سراسر جهان را فرا گيرد. ليكن درك اين سعادت و كاميابى نهايى كه از هر جهت درخور شخصيّت عظيم حضرتش بود، با حزن و اندوه شديدى مقرون شده بود به طورى كه خواب شب را از او گرفته بود و اين نگرانى دايم روز روشن را در نظر مباركش مبدّل به شب تيره و تارى كرده بود و از فرط اندوه خواب نداشت.
هنگام روز همين كه اداره امور عمومى و تشريع احكام و سياست اجتماع فراغت
حاصل مىكرد. باز دچار همين نگرانى و ناراحتى مىشد و براى دفع اين هم و غم چاره مىانديشيد.
وضع نظامات، مقرّرات، احكام و قوانين اسلام پايان يافته بود و قداست و اقناع و نشر آن به مرحله نهايى رسيده بود. تنها چيزى كه باقى مانده بود اين بود كه بعد از حضرتش اين همه معانى به وسيله خليفهاى كه نگهبان و نگهدار اين سازمان مقدّس باشد، انتشار و توسعه يابد و خليفه بتواند از روح و نصوص اين احكام الهام بگيرد و با امانت تام و تمام اين معانى را به نواحى دور دست برساند و از آنجايى كه اين دين؛ كيش جاويد و ابدى است به اعصار و ادوار بعد انتقال يابد و آزادى و شرافت، كرامت، سعادت و ترقّى انسان را تأمين و تضمين كند.
پيغمبر با اطمينان به اينكه انتظامات و قوانين و تعليمات و اخلاقيات دين و تفسير و تطبيق آن با اراده الهى تضمين شده و مصالح زندگانى انسان را شريعت او تأمين خواهد كرد و از اين جهت نگرانى نداشت، بلكه تنها وحشتى كه او را رنج مىداد اين بود كه خلفايى به نام او بيايند و به تخت و تاجها و غنميتهاى دنيا چشم دوخته باشند.
در اين صورت فكر مىكرد كه اگر خليفه امين و نيرومندى كه از معدن نبوّت و سرچشمه وحى مايه گرفته باشد يقين نكند، بيم آن مىرود كه پيروزى گرانمايهاش مبدّل به فتنه، خودخواهى و برترىجويى شود و پيش از آنكه مردم يكديگر را بكشند روح اسلام كشته شود.
قدرت و نفوذ عظيمى را كه اسلام احراز كرده بود؛ از طرفى مايه خرسندى و از طرف ديگر مايه حزن و اندوه وى شده بود؛ به جهت اينكه مىدانست آن قدرتى كه از هر حيث بسط و توسعه يافته همين كه در اختيار ديگران قرار گرفت، از لحاظ اينكه، قدرت خود به خود موجب غرور و باعث لغزش مىشود و چشمها و دلها را كور مىكند.
اگر در اجتماعى صالح، كه افراد آن داراى حسن نيّت و وجدان پاك باشد به دست اهلش بيفتد، براى صاحب قدرت موجب دردسر و تحمّل و مشقّت خواهد بود تا اينكه
اين بار امانت را به سر منزل مقصود برساند.
چه رسد به اينكه چنين مسؤوليتى عظيم در اجتماعى پر از نفاق به دست نااهل بيفتد و منافقين بخواهند از آن بهرهبردارى كنند.
پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چنين معنايى را در حال حيات خودش در نهاد بسيارى از افراد احساس مىكرد و به خوبى تشخيص مىداد كه وجود مباركش به تنهايى مانع آن است، كه منافقين ميدانى براى مقاصد نامعقولشان به دست آورند و مىديد كه براى رسيدن به آرزوهاى خودشان ساعت مىشمارند و منتظر فرصتاند و هر لحظه انتظار دارند كه چراغ نبوّت خاموش شود و به مقصودشان برسند. و مطامعشان را تأمين كنند!(1)و قدرت اسلام را از خانه او به خانه خودشان انتقال دهند، در چنين وضعى حق داشت كه مضطرب و مشوّش باشد.
بديهى است اين ناشى از شكى بود كه نسبت به زنانش (كه عضويت احزاب را داشتند) داشت البتّه اين شك مولود فعّاليّت همان احزاب خارجى بود و معروف است كه در اين سال چند بار در اجراى اوامر پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مخالفت شد. و اگر حيات حضرتش اندكى به طول مىانجاميد تدبيرى مىانديشيد، ليكن اجل مهلت نداد و درضمن همان چند روز آخر عمرش از لحاظ علاقهاى كه به اسلام داشت نخواست در اينباره تعجيل كند.
بارى پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم براى درهم شكستن سلطه و نفوذ اسلام از دشمنان خارج جزيرهالعرب نگرانى نداشت؛ زيرا مىدانست پيروان حضرتش براى جزيرهالعرب ديوارهاى گوشتى به وجود آورده بودند و همان ديوارها كشور را در هر حالى كه باشد
1) احاديث و سيرههايى كه نوشتهاند حاكى از آنست كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در مرض موتش اجازه نمىداد كه زنانش شربتهاى دوا را به او بدهند و ميمونه دختر حرث در موقعى كه حضرت به حال اغماء افتاده بود شربتى به وى خورانيد. همين كه حضرت به هوش آمد خشمناك گرديد و امر كرد حاضرين از آن شربت بخورند و با اينكه ميمونه آن روز روزهدار بود امر فرمود روزهاش را بشكند و جز عمويش عباس ديگرى را از نوشيدن شربت معاف نداشت.
از تعرّض خارجى مصون و محفوظ نگاه خواهد داشت، و هيچ بيگانهاى نخواهد توانست آروزى سلطه و سيطرهاى بر مردم جزيرهالعرب داشته باشد.
زيرا مطمئن بود كه اين كشور و اين اجتماع هيچوقت مقهور بيگانه نخواهد شد و باز از تسلّط و نفوذ ملوك داخلى عربستان و مردم كوچه و بازار كه در طول و عرض جزيرهالعرب پخش شده بودند انديشهاى به خود راه نمىداد؛ زيرا اين دسته جمعيّت در هر مرحلهاى اسباب كار بودند و در برابر دشمن همه مانند سربازان جانبازى قيام مىكردند.
ليكن نگرانى و وحشت حضرتش از احزاب پايتخت بود و از كسانى كه در اسلام سابقه داشتند، و يا از كسانى كه مسلمانان را پناه داده بودند و همچنين از كسانى كه به اسلام گرويده و عشق به ثروت و حكومت دارند نگران بود و بس.
بارى، از اينها و از كسانى كه در سفر و حضر و در جنگ و صلح با او به سر مىبردند و در خواب و بيدارى همراه او بودند بيمناك بود.
بيم ديگرى كه داشت اين بود كه مبادا قدر اين نعمتى را كه به دست آوردهاند ندانند و از هدفهاى اعلايى كه در نظر گرفتهاند منصرف شوند و تحصيل اغراض دنيوى و مطامع ارضى را بر تحصيل مقاصد عاليه آسمانى و ملكوتى ترجيح دهند.
و اگر اين نگرانى وجود نمىداشت هر آينه با رويى خندان و دلى فارغ به «رفيق اعلى» مىپيوست و به جهان جاويد پرواز مىكرد.
و باز گوينده داستان بدين طريق ادامه داد و گفت:
چون عمّار از كسانى بود كه بر نگرانى و تشويش پيغمبر آگاهى داشتند و مانند ديگران مىديد كه بعد از رحلت حضرتش رسالتى را كه در راه ابلاغ آن، آن همه رنج برده و مشقّت تحمّل كرده ممكن است ميراث نبوّت بر اثر كشمكش نابود گردد، مىگفت:بيدار خوابى پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم، نه از جهت آن است كه خليفهاى كه متمّم رسالت او باشد وجود ندارد، بلكه مىدانست چنين عنصر شايستهاى براى خلافت موجود است و خدا
نيز به او امر كرده كه همان شخص را به خلافت معرفى كند و او را حاكم و امام منصوب قرار دهد.
ولى در بين امر خدا و اراده منافقين معطّل و سرگردان مانده بود.
گو اينكه مصلحت اسلام و ضمنا مصلحت خود مردم نيز چنين اقتضا دارد كه همان شخصيّت به خلافت برگزيده شود. ولى خودپرستى نفعجويان و خودخواهى سودطلبان مانع اجراى امر است، بدين جهت نه شب خواب داشت و نه روز آرام!
و نيز سراينده داستان گفت:
عمّار از جمله اشخاصى بود كه اين معنى يعنى علّت بيدار خوابى و ناراحتى پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را درك كرده و مىدانست كه چون بيدار خوابى پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را رنج مىدهد، مجبور مىشود در دل شب يا هنگام سحر از بستر آسايش بر خيزد و به قبرستان برود و شكايت بعضى از زندگان را بر مردگان عرضه دارد و به عبارت ديگر كلمه، زندگان را نزد ارواح مردگان كه به هر حال زندهاند ببرد!
ابو مويبهه غلام پيغمبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم روايت كرده است كه شبى پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از بيدار خوابى به ستوه آمده بود، از بستر برخاست و به طرف قبرستان رهسپار شد و به من نيز امر كرد همراه او باشم.
ما دو نفرى از خانه بيرون آمده و به سوى «بقيع الغرقد» كه قبرستان شهر مدينه بود رهسپار شديم. همين كه به محل بقيع رسيديم. پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در ميان قبرستان ايستاد و گفت:
«سلام اى اهل قبور! گوارا باد شما را كه بدان چه مردم اينك مبتلا مىشوند، مبتلا نشديد! فتنهها مانند قطعههاى شب تاريك روى آورده است! فتنههاى آخر تابع فتنههاى اوّل است! و فتنههاى آخر بدتر از فتنههاى اوّل!»
بايد پرسيد: اين چه همّ و غمى است كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را فرا گرفته و زبان شكايت گشوده است؟ و اين چه شكايتى است كه فقط بر زبان محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم جارى مىشود نه بر زبان كس ديگرى...
و باز بايد پرسيد:
اين چه جهتى است كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مردگان را تبريك مىدهد و مىگويد:
مرگ بر شما گوارا باد كه از اين فتنهها نجات يافتهايد! و اين چه ارتجاع و چه ارتدادى است كه پيغمبر آن را از شرك بدتر مىداند؟
حقيقت امر اين است كه هيچ شكايتى صريحتر از اين شكايتى كه به زبان محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم براى مردگان بيان شده فاش نشده است.
تصوّر مىكنيد اگر پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به تنهايى به قبرستان مىرفت تا چنين شكايتى را نزد مردگان فاش كند، از تنهايى بيم داشت؟ و بدين جهت فرد ديگرى همراه برد؟
گمان نمىكنم كسى چنين توهّمى به خود راه دهد. بلكه بدون ترديد همراه بودن ابو مويبهه به قبرستان براى اينمنظور بوده كه موضوع در ميان مردم شايع شود و در تاريخ ثبت شود و اين تصوير درخشان ناطق جزء تصويرهاى مبارزه حضرتش در ستون تاريخ محفوظ و مضبوط بماند، و رأى خودش را درباره اراده حزبهاى نفعطلب و مردم سودجو كه بر ميراث مقدّسش سايه افكنده و در صدد تحصيل قدرت برآمدهاند؛ اعلان كند، از آن جهت كه به زور اين فتنهها عبارت است از ارتداد و ارتجاعى بدتر از شرك، و جبههاى بر اين ميراث چشم دوخته كه زيان آن از جبهه ديروز ابوجهل و ابوسفيان بيشتر و خطرناكتر است!
گوينده داستان گفت:
يكى از امتيازات بزرگى كه عمّار داشت اين بود كه فقيه و دانشمند بار آمده بود و پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم او را به بهترين طرز اسلوبى تربيت كرده بود و او را نمونه «مسلمان قرآنى آزاد» قرار داده بود.
بنابراين سابقه، عقيده اسلامى عقيده كوركورانهاى نبود، بدين جهت درباره نصب خلافت صاحب نظر و داراى انديشه و فكر عميقى بود و با توجّه به اين معانى احساس مىكرد مادام كه پيرو عقيده اسلام باشد، الزام و اجبار دارد كه از لحاظ گفتار و كردار و نظر تابع پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم باشد و نيز ملاحظه مىنمود كه نظر پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در اين موضوع
بسيار مهم، همانا مسئلهاى است مربوط به عالم بالا و وحى الهى و تبعيت از امر خدا. و چه بسا كه در اينباره مسايل ديگرى نيز از نظر پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم كه بدان آگاهى داشت مورد توجّه و امعان نظر قرار مىداد، و شايد چنين فكر مىكرد كه اگر پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم جانشينى تعيين نكند، مثل اين است كه كارى نكرده است!
عمّار اين نظر را از فكر پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم اخذ نكرده بود، بلكه مىدانست كه اين معنى تفسير و تعبيرى است از فكر محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم كه خدا به او ابلاغ كرده و در آيهاى كه خدا صريحا گفته است:
«اى رسول! آنچه از طرف خدا بر تو نازل شده ابلاغ كن و اگر اين كار را نكردى (مثل اينكه) پيام او را ابلاغ نكردهاى؛ و خدا تو را از (شرّ) مردم نگهدارى مىكند.
عمّار پس از تشخيص اينكه خلافت امرى است منصوص و تابع همين حكم و اين معنى لبالباب كتاب و سنّت است، و ملاحظه مىكرد كه مسئله خلافت از امور ثابتى است كه حتّى پيغمبر حق دخل و تصرّف و تغيير و تبديل ندارد. به درستى درك كرد كه پيغمبر اين حكم را به بهترين نحوى ابلاغ مىكند و به قدرى در اجراى اين امر مىكوشد كه درباره هيچ يك از احكام اينقدر اهتمام نداشته است، و بايد چنين باشد زيرا نظم تمام احكام وابسته به همين امر است و اگر احيانا در اين زمينه كوتاهى شود، وحدت احكام از بين خواهد رفت و اوامر الهى متفرّق و متشتت خواهد شد!
ولى براى اسلام دوستى علاقهمند، مخلص، فداكار و پيرو احكام كجا پيدا مىشود؟
عمّار با چنين اوصافى ملاحظه مىكند كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به حدّى شيفته اين موضوع است كه نه فقط به يك صورت و يك بار و در يك زمان معيّن و در يك مكان معيّن به نص در اين موضوع قناعت كرده باشد، بلكه با نصوص مكرّر و متعدد و با بليغترين اسلوب و با كمال مهارت و بصيرت اين موضوع را ابلاغ فرموده و از آغازبعثت اين موضوع را گوشزد كرده و تا آخرين لحظه حيات در اينباره اهتمام ورزيده و امر خلافت را به نص صريح در شأن على دانسته است.
زمان نصوص و تصريح به اين امر از طليعه فجر نبوّت كه خدا امر كرد تا پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بستگان و خويشاوندان نزديكش را انذار كند و آگاهى دهد تا آخرين روزى كه خورشيد غروب كرد و پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بر بستر مرگ بود، و در مواقع متعدّد و موارد بىشمار چه در شعب ابوطالب در مكّه كه آغاز دعوت بود؛ و چه در طىّ مسافت بين خانه و مسجد (در مدينه) فقط و فقط به طور نص صريح اين موضوع را درباره على ورد زبان داشت.
از اين گذشته مسئله خلافت و امامت را به نام و نشان؛ براى تمام فرزندان على كه بعدا خواهند آمد، تصريح كرد.
اين همه نصوص متواتر و متوالى (چه قرآنى) به طورى كه قبلاً ذكر شد و چه به صورت حديث و نص غدير و چه (به صورت مقاله) مانند همه نصوص قرآنى و نبوى؛ و چه به صورت بيان حال؛ از قبيل موقع هجرت از مكّه كه همه امانتهاى مردم را به او سپرد تا به مردم برساند. و خوابيدن على در بستر پيغمبر هنگام هجرت، و چه در موقع جانشينى على در شهر مدينه و اداره امور مردم هنگام عزيمت پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به جنگ تبوك، و چه به صورت نمايندگى مخصوص و قرائت سوره برائة بر مشركين مكّه و هنگام حج ابوبكر و چه ضمن نمايندگىهاى گوناگونى كه بعد از آن تاريخ به على مىداد.
همه دليل، واضح و روشن است بر اينكه از سابقين و لاحقين صحابه، هيچكس غير از على درخور اين مقام نبوده است.
سراينده داستان افزود كه:
با در نظر گرفتن همه اين نصوص صريح و گفتههاى آشكار پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم براى تعيين خلافت، عمّار ملاحظه مىكرد كه روح اين نصوص صريح به اضعاف مضاعف از آثار نبوّت و غيبيات رسالت تطبيق مىكند و تشخيص مىداد كه تعيين على به دليل (لازم) و به دلالت «تضمينى» تغييراتى دارد بيشتر از تبليغ و از نصوص آشكار وافىتر! به جهت اينكه به وسيله دليل «لازم» از عالىترين وسايل تبليغ استفاده مىشود.
براى تشريح اين معنى مىگوييم:
عمّار از جمله «گروه ياغى و طاغى تو را خواهند كشت» كه پيغمبر فرموده بود نص غير مستقيمى بر خلافت على استنباط كرده بود بلكه بايد گفت:
عمّار از اين نصّ غير مستقيم قرينهاى بر نصّ «ابوالحسن» به دست آورده بود و درك كرده بود كه چنين بيانى حاكى از آن است كه تأويل كنندگان نتوانند در معنايى كه صاحب حديث بيان فرموده به ميل و رأى خودشان برخلاف اراده پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم تأويل و تفسيرى قايل شوند.
و باز بايد گفت:اين نصّ غير مستقيم از نوع همان معنايى است كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به عايشه فرمود:
«خدا كند كه تو آن زن نباشى! اى حميرأ»
اين جمله را كه رسول اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم درباره يكى از زنانش فرمود كه بر على خروج خواهد كرد و بر او ستم خواهد نمود؛ و اين بيان اشاره به جنگ جمل است.
و نيز عمّار از اين نصّ غير مستقيم؛ به حديث ديگر رسول اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم توجّه داشت كه هنگام معناى عهدنامه حديبيه به على فرمود:
«براى تو نيز شبيه اين پيشامد در نظر است» و آن موقعى بود كه يك دسته از مشركين مىخواستند با پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم پيمانى منعقد نمايند و مشركين از اعتراف به نبوّت و تصديق رسالت حضرتش امتناع ورزيدند.
به هر حال، عمّار گفتههاى زيادى از اين مقوله از پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در خاطر داشت كه همه حاكى از اهتمام و عنايت پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نسبت به آينده على بود و اينگونه مضامين امّت را به توجّه در مورد خلافت على بيشتر از نصوص صريح ملزم مىساخت تا جايى كه بايد گفت: اگر فرضا نصّ صريحى هم در دست نبود، همين مضامين و معانى كافى، بلكه بالاتر از حدّ كفايت مىبود.
بدون ترديد عمّار از مجموع اين معانى و سوابق با اطمينان خاطر به اين نتيجه رسيده بود كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خليفهاش را به طورى تعيين كرده كه براى هيچكس مجال شك و شبههاى باقى نگذاشته و براى عمّار مسلّم شده بود كه تعيين اين امر از مبدأيى صادر شده
است كه در نظام اسلامى و در رژيم اين حكومت هيچ عالمى نمىتواند آن را باطل كند، و دست روزگار از تصرّف، تفسير و تبديل آن عاجز است و كوتاه، گو اينكه بعدا بسيارى از مسلمانان، به بهانه واقعبينى از زير بار آن شانه خالى كرده و بر اساس تأويل و انحراف و انكار، دست به كار تعبير و تفسير شدند.
امر خدا و فكر پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چنين بود و ناگفته پيدا است كه هيچگونه فكر و نظرى نمىتواند در چنين امرى مداخله كند و آن را تغيير دهد، و اگر تغيير و تبديلى در چنين امرى قايل شوند مسلّما دچار خبط و خطا مىشوند، مگر موقعى كه (العياذ باللّه) ثابت شود كه امر خدا و فكر پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم انحراف داشته و واقع و «واقعبينى» درست است و مستقيم.
سراينده داستان گفت:
نمىدانم وقتى كه عمّار اينگونه فكرها را در ذهنش زير و رو مىكرد بنا بر نظر ثابت پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم توهّم مىكرد كه آيا حكومت اسلامى جنبه تئوكراسى دارد؟
و باز نمىدانم در اين موقع عمّار درباره طرز حكومت فرعونهاى مصر و حكّام آتن و روم كه قبلاً در جهان وجود داشته فكر مىكرد و فرق آن حكومتها را با حكومت آسمانى خالص ملى مىسنجيد؟
بلى، نمىدانم ولى بدون ترديد عمّار به طور ضمنى جواب تمام اين مسايل را پيش خودش مىداد و طرزدموكراسى حكومت اسلامى را در خلال جريان فكرى ناشى از تصميمات «سقيفه» يا به تفسير بهتر آن طرزى را كه منبعث از تعيين على به وسيله پيغمبر بود مىسنجيد و تفسير مىكرد.
واقع امر اين است كه مقصود پيغمبر از تعيين على و شكل حكومتى كه در نظر داشت درست فهميده نشد، و البتّه در اجتماعى كه آن همه مطامع ريشه دوانيده و مصبيتها تشديد شده بود امكان نداشت كه اين مطلب فهميده شود.
و از همينجا بود كه اين عوامل اشكال سياسى تازهاى درباره نوع حكومت به وجود آورد و همين اشكال سياسى احزابى را كه مىكوشيدند براى طفره از امر پيغمبر و
خلافت على راه و مجوزى تحصيل كنند به اين فكر وادار كرد تا «در نوع حكومت» فكر كند.
بدين جهت مسئله «شورا» و حكومت خانوادگى را به ميان آوردند و از حقّ ملّت براى انتخاب بحث مىكردند ولى عمّار با فهم و تشخيص صحيح و دقيقى كه داشت رأى و نظر پيغمبر را در اين مشكل ازلى و ابدى درك كرده بود و شبهات حاصله را به موجب همان ادراك و تشخيص دفع مىكرد.
باز سراينده داستان گفت:
جواب ضمنى عمّار از «حكومت تئوكراسى» يعنى حكومت الهى و ملكوتى اين بود كه مىگفت:
استمداد حكومت از مقام ربوبيت همانا بهترين پيام و رساترين بشارتى است از اينكه چنين حكومتى مصلحت و منفعت ملّت را بر منافع «خانوادهها» ترجيح مىدهد و نفع عمومى را بر نفع افراد و اشخاص مقدّم مىشمارد، ليكن عامه مردم هيچگاه آماده درك اين معنى نبودهاند تا بتوانند مصالح مشترك عمومى را به طور صحيح و درست بفهمند.
بلكه توده مردم تحت تأثير هزاران عامل مؤثّر داخلى و خارجى قرار مىگيرند و همين عوامل مىگذارد كه مردم سود و زيان عمومى و كلّيشان را درك كنند و بسنجند و نيز عامه مردم نه فقط از تفكّر درباره نفع و صلاح عمومى بركنارند، بلكه چون هميشه در اوضاع و احوال عادى سرگرم كارهاى روزانهشان هستند در روزهاى حسّاس كه مسايل بزرگى پيش مىآيد از ادراك صحيح مطالب و قضايا عاجز مىمانند، مضافا به اينكه عامل تعصّب بر آنها چيره مىشود و عقول فردى خود به خود تابع عقل اجتماعى مىشود، و باطل به صورت جالب و درخشانى جلوه مىكند!
بارى، از اينگونه عوامل بسيار است كه در سايه تأثير آن حق از باطل تشخيص داده نمىشود، و اگر احيانا در اين موارد صواب بر خطا غالب آيد، امرى خواهد بود شاذ و نادر.
بدين جهت از نظر پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم يعنى از ناحيه اسلام مقرّر گرديده كه حاكمى تعيين
شود تا نقيصههاى اجتماعى را جبران كند و بديهى است انتصاب چنين فردى از طرف پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به حكم امتيازاتى است كه آن فرد از لحاظ عدل و علم و تدبير و فداكارى و عفّت و مصونيّت از خودخواهى واجد آن باشد، گو اينكه حكومت چنين شخصى به صورت حكومت فردى جلوه كند.با اين حال چنين شخصى توانايى آن را خواهد داشت كه احكام ملى اسلامى خالص را تنفيذ كند و برنامه حكومت محمّدى را كه عهدهدار تأمين رفاه و آسايش و خير و صلاح جامعه است اجرا كند.
از طرف ديگر چون همه اتّفاق نظر داشتند كه على شايستهترين فرد جامعه اسلامى و مهمترين شخصيّتى است كه مصالح مشترك اسلامى را به بهترين طرزى رعايت مىكند، و در تجسّم دادن روح اسلامى علما و عملاً از همه تواناتر است.
و پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نيز نمىتواند وجود چنين مرد اصولى و مبدأيى را ناديده بگيرد و در تعيين چنين عنصرى تأخير روا دارد؟
با توجّه به اينكه هيچ پيغمبرى در حريم نبوّت نمىتواند تحت تأثير عوامل اميال شخصى و خانوادگى قرار گيرد؛ لهذا با در نظر گرفتن همه اين معانى و مطالب و با توجّه به همه اين مقدّمات مسلّم؛ پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم على را به خلافت تعيين كرد.
پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از واگذار كردن اين امر به شورا از آن جهت امتناع داشت كه ارجاع به شورا را در حكم آن مىدانست كه كسى موضوع حكومت را تسليم امواج درياى پرجوش و خروشى كند كه كرانه آن معلوم نيست. بلكه مىدانست كه تموجات و انقلابات اين دريا امر حكومت را منتهى به استبداد و خودسرى خواهد كرد.
و بالاخره آن را به جزيره دور دستى خواهد برد و در اختيار حاكمى قرار خواهد داد كه جز منافع خودش به چيزى نظر نداشته باشد؛ در آن صورت حكومت، اسمى خواهد بود بلامسمى و بىمعنى.
و پس از آنكه از شورا عدول كرد على را به خلافت تعيين نمود. بدان جهت كه على به اتّفاق آراء افضل اصحاب بود و قدرت على در تجرّد از ذات يعنى گذشت از منافع
شخصى در طليعه فضايل و مناقب وى بود و مردى بود كه خصوصيّات شخصيّت پيغمبر از هر جهت در نهاد او جلوهگرى داشت، و كسى بود كه مىتوانست بارهاى سنگين حكومت قرآنى را روى دوش خودش حمل كند و صلح و سلم را برقرار سازد و موانع تفاوتها و اختلافات را از ميان بردارد.
حقايق اين نظر بر مردم پوشيده نبود و همه مردمى كه معاصر عمّار بودند اين مطلب را مىدانستند؛ ليكن احزابى كه باد كبر و غرور در دماغشان جاى گرفته بود از توجّه به اين مقصد شريف تغافل مىورزيدند و نيز كسانى بودند كه چون در شناختن اسلام عميق نبودند توهّم مىكردند كه پيغمبر هم فردى مانند آنها است و نفع خانواده خودش را طالب است و بدين جهت حكومت را منحصر به خانواده خودش مىداند!
بارى همين سوء تشخيص و سوء تعبير باعث شده بود كه بين طرز تفكّر پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و طرز تفكّر بسيارى از صحابه و انصارش فاصله زيادى ايجاد كرده بود.
اين دسته چنين فكر مىكردند يا مىخواستند اينطور فكر كنند، كه خلافت مانند سلطنت است!
لهذا از فرط شوقى كه به رسيدن اين مقام را داشتند و در جستوجوى نفع شخصى بودند، براى تحصيل آن كوشش مىكردند ولى نظر پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نظرى بود آزاد و وسيع كه در راه نفع عمومى كار مىكرد، وبراى انجام اين منظور كه اتّفاقا قهرمان آن على بود او را در نظر گرفته بود، و اگر احيانا ابوسفيان نيز اين شايستگى را مىداشت، قهرا او را در نظر مىگرفت و از تعيين او عدول نمىكرد.
روشنترين دليل براى اينكه چنان فاصله بعيدى بين اين دسته و نظر پيغمبر موجود بود اين است كه بزرگان اين دسته پس از آنكه على را از حكومت دور كردند گفتند:
«عرب حاضر نيست كه نبوّت و خلافت را در يك خانواده ببيند»!
البتّه اين اظهار نظر در حكم اعتذارى بود كه ضمنا روح دموكراسى را در تلو آن جلوه مىدادند و اينطور وانمود مىكردند كه رضايت خاطر مردم شرط است. و همين اشكالات و معاذير بود كه آن شكاف عميق بين نظر پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و نظر اين دسته را به
وجود آورد؛ و افراد اين دسته امتناع داشتند كه نظر پيغمبر را درك كنند، ولى اگر در ماهيت دين اسلام تعمّق مىكردند و اخلاق پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در نظر مىگرفتند؛ مىفهميدند كه اسلام از شخصپرستى، حكومت مطلقه و استقرار حكومت خانوادگى احتراز دارد.
و اگر احيانا پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چنين نظرى مىداشت بايستى عمّش عبّاس را تعيين مىكرد و بدين وسيله دلايلى را كه مخالفين براى بركنار داشتن على از خلافت ابراز مىكردند، به كلّى باطل مىكرد؛ زيرا عبّاس با اينكه از نزديكترين كسان پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود، نه جوان بود و نه خونى از اعراب ريخته بود و همين دو نكته بود كه مخالفين بر على خرده مىگرفتند ليكن واقع امر همان بود كه مصلحت عمومى تنها عامل و انگيزهاى بود كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به تعيين على وادار كرده بود و پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در تعيين اين مقام براى على از خودش فكر و اختيارى نداشت.
سراينده داستان گفت:
عمّار مراقب اين حوادث بود و كلّيه حركات و جريانات را از نظر مىگذرانيد و از مجموع مطالعاتش با دقّت و بصيرت خاصّى نسبت به اشخاص و اشياء قضاوت مىكرد و احساس مىنمود كه مهمترين و مؤثّرترين عاملى كه اين فاصله بعيد و شكاف عميق بين نظر پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و رأى اكثر احزاب را در اين مشكل به وجود آورده است كه غالب مهاجرين و انصار نسبت به اين جنبش تازه عهداند و آن روزى كه وارد دستگاه اسلام شدهاند آرزوها و مطامعى در دل داشتهاند و كوششهايى را كه قبل از وقت در اين طريق به كار مىبردهاند به منظور تأمين مقاصد و اغراض خودشان بوده و حالا كه مىبينند كار اسلام بالا گرفته و به شدّت تحت تأثير همان سنّتهاى سابق و تأثيرات تاريخى خودشان قرار گرفتهاند وگرنه چرا چنين نكتهاى را بر زبان آورده باشند كه على آن همه افراد از پدران و فزندانشان را كشته است!
در صورتى كه همه مىدانستند كه على هيچ فردى را به خاطر انتقام شخصى نكشته و با كسى عداوتى نداشته؛ بلكه صرفا آلت و ابزارى بوده ولى قاتل معنوى اشخاص همانا اسلام و عقيده به مبدأ است.
پس در هر حال مسلّم است كه ا گر همه اين نفوس به طور شايسته و بايسته؛ به اسلام گرويده بودند نبايستى در اين مورد از كينههايى كه در دلها جاى گرفته بود نامى ببرند،ناگفته پيدا است كه در چنين اوضاع و احوالى مردم از درك سر مطلب از پىبردن به راز نبوى در خلافت على عاجزند و طبيعى است كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در تعيين خلافت على متهم به ميل شخصى و عواطف خصوصى مىشود!
و باز طبيعى است كه در چنين موردى اجتماع مىكنند تا خلافت به على واگذار نشود، بلكه در مرحله اوّل خودشان زمامدار شوند و در مرحله دوّم انتقام بگيرند و پس از آنكه على را از كار بركنار كردند در برابر مردم عذرهايى مىآورند و حرفهايى مىزنند از قبيل اينكه:
على جوان است و على به دودمان عبدالمطلّب علاقهمند است و على نابودكننده عرب است! و يا اينكه بگويند:
على مرد دين، علم، عدل و جنگ است و در اسلام سابقه بيشترى دارد.
ليكن مرد سياست نيست! بىخبر از اينكه اين جمعيّت با بيان اينگونه مطالب دانسته يا ندانسته با خود دشمنى مىكردند، زيرا در مرحله اوّل با شخص پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مخالفت مىكردند و در وهله دوّم صحيحترين و معقولترين علل برترى على را نسبت به خودشان به زبان مىآوردند، زيرا دين، علم، عدل و جنگ دليل برترى حاكم يا نامزد حكومت است.
و هرگاه كسى به نقص سياسى كه در مورد على ابراز مىكردند تسليم شود بايد گفت:
وقتى كه حكومت و سيطره دولت راقى محمّدى نافذ باشد جبران همه نواقص مىشود ولى اين دسته حكومت را صرفا سياست قرار دادند و تصوّر كردند.
حكومت يعنى سياست!
تازه وقتى كه اين اشكال وارد باشد بايد گفت:
وقتى كه به ديانت، عدل، علم و جنگ على اعتراف كردند در آن صورت على از سياست «حق» چه كسر دارد؟
بلى؛ على از دروغ، دسيسهبازى، حيلهگرى، نيرنگ و فريب؛ احتراز دارد و همه اين مواهبى را كه ديگران به داشتن آن بر خود مىبالند از دست داده است.
بايد پرسيد:
آيا كسان ديگرى اگر با اين نوع ابزار كار به ميدان بيايند و حكومت را در دست بگيرند؛ دليل رجحان و برترى آنها خواهد بود؟
واقع امر اين است كه اگر مخالفين چنين قصدى داشتند، پيروز شدند ولى نكتهاى كه در كار است اين است كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بدين منظور على را به خلافت تعيين مىكرد كه مىدانست.
على آنچنان كسى است كه مىتواند طرفداران اينگونه انديشهها را از لغزش در تفاخر نجات دهد و آنها را به رسالت تعمير و ترميم، بر اساس دين، علم، عدل و جنگ هدايت كند؛ نه بر سياست فرصتطلبى و دامگسترى و سودجويى.
شايد يكى از عجيبترين مواردى كه انسان در توسّل به اين قبيل معاذير مواجه مىشود؛ اين است كه نمىخواهد زحمت استنتاج منطقى به خود بدهد و زير بار حرف حساب برود!از اين گذشته اتمام يا رفع چنين نقصى كه آن را سياست ناميدهاند؛ در برابر چهار صفت ممتازى كه گفته شد؛ و هيچ فضيلتى نمىتواند جايگزين يكى از اين چهار صفت گردد؛ در نظر كسانى كه تسليم منطق باشند؛ بسى سهلتر و آسانتر خواهد بود.
در ميان حرفهايى كه آن روز زده شد؛ شايد موجهترين دليل منطقى كه اقامه مىنمودند مثلاً «مسئله شورا» بود ليكن طرفداران مسئله شورا در تبعيت از همين اصل نيز استقامتى از خود نشان ندادند، زيرا ثابت شد كه تبعيت با ابوبكر از لحاظ زمينه، وقت و زمان «فلته» يعنى تضادى بود كه فكر دقيق و نظر عميق در آن به كار نرفته بود، و باز بيعت با عمر نيز مستند به شورا نبود.
زيرا به توصيه ابوبكر صورت گرفت؛ و عجيبتر اينكه همين توصيه را در مورد وصى پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم رد كردند. از آن پس بيعت با عثمان نيز با تزوير صورت گرفت و منتهى به فساد و نظريه «انتخاب» شد.
زيرا اين عمل در اجتماع محدود و در محيط غير آزادى انجام شد؛ سپس امر خلافت در مجراى تقليد از سيستم حكومت روم افتاد كه مدار و محور آن مصلحت خانواده بود نه صلاح ملّت و حيات دين! و بالاخره عامل «شورا» از آن جهت كه در مفهوم علمى اسلام؛ معارض با نظر پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بود؛ مؤثّر نيفتاد!
گوينده داستان گفت:
عمّار فراموش نداشت كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در راه تعيين على به خلافت و الزام مسلمانان در اين زمينه به طرق مختلف مىكوشيد و با تمام وسايل او را در معرض جانشينى خودش قرار مىداد و عقبات و مشكلات وصول به اين منظور را ناچيز مىانگاشت؟
لهذا عمّار نيز به سهم خودش در همان طريق سير مىكرد و با توجّه به همان سوابق از معانى متعدّدى در اينباره استفاده مىكرد و سعى بليغى به كار مىبرد.
عمّار به اركان اصلى دين و اصول و مبانى واقعى حيات اسلامى پايبند بود و اوّلين معانى كه از اين جهت در ذهن او كارگر افتاده بود؛ درك روح اسلام است كه بر اساس مساوات پايهگذارى شده و دو عنصر شايستگى و حسن عمل را كه در كمون مبدأ مساوات اسلامى نهفته است، دقيقا مورد توجّه قرار مىداد.
نكته دوّم درباره مساوات اسلامى موضوع از بين بردن تعصّبات و مبارزه با طرز فكر قبيلهاى و مبدّل ساختن اين دو معنى به اخوّت اسلامى و تربيت قرآنى (به وسيعترين معانى و مفاهيم تربيّت انسانى) بود كه عمّار در اجراى مفهوم آن اهتمام مىورزيد.
آرى، اگر مسلمين به اين دو ركن اصلى از مبادى اسلامى تكيه مىدادند و در راه پيشرفت آن يكدل و يكزبان استقامت مىورزيدند.
با كمال سهولت مىتوانستند منظور پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در مسئله خلافت عملى سازند، و از شرّ اين پرده حزنآورى كه چنين نتايج سويى را در تاريخ اسلام به جود آورده؛ و آثار آن هميشه وجود خواهد داشت، مصون بمانند.البتّه براى پارهاى از صحابه، چه مهاجر و چه انصار؛ فهم اين معنى در تعيين على به خلافت، يعنى توجّه به دو ركن سابق الذكر مىتوانست حل مشكل كند؛ همانطور كه
عمّار به اين دو ركن قويم تكيه داده بود و جنبه الهى تعيين على را به خوبى درك كرده بود.
از اين گذشته توجّه به همين دو ركن معيّن به عمّار بصيرت و هدايت بخشيده بود و متوجّه بود كه هنوز مسلمانان به طورى كه بايد و شايد تحت تأثير نظام اسلامى و رژيم الهى قرار نگرفتهاند و نفوذ روشهاى كهنه بر آنها حكومت دارد و هر صدايى كه از حلقوم كهنهپرستان خارج شود در نفوس مردم مانند سحر و جادو كارگر مىشود!
عمّار از اصول كلّى و علمى موضوع به همين قدر اكتفا كرده بود و ضمنا فرط علاقه و كوشش پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را درباره تعيين على به خلافت در سال آخر حيات پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از نظر دور نمىداشت.
سراينده داستان افزود كه:
عمّار اهتمام و كوشش بىاندازه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در سال آخر حياتش مشاهده كرده بود، و به خاطر داشت كه مهمترين فعّاليّت پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در اين سال صرف انجام همين منظور مىشد و در مراحل مختلف با وسايل و اشكال گوناگون در ابراز اين نظر جد و جهد مىورزيد و بارزترين مظاهر اين جدّيت همانا وضع روز عيد غدير بود كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از حجّهالوداع برمىگشت و همچنين در موقعى كه مسلمانان را براى آماده شدن جبهه جنگ دعوت مىكرد؛ فرمانده جوانى را به نام اسامه پسر زيد بر مشايخ و مهاجر و انصار(رض) رياست مىداد.
و نيز موقعى كه مىخواست عهدنامهاى درباره وضع على تنظيم كند و چيزى بنويسد كه مسلمانان بعد از حضرتش گمراه نشوند همه و همه گواه بر اراده پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در تعيين على به خلافت است.
گوينده داستان گفت:
به طورى كه در اين فصل ملاحظه كرديد، روز عيد غدير مقارن با اوج اهمّيّت و عظمت اسلام بود. هرچند قبلاً نصوص پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نصوص صريح و واضحى بود و هر موقعى كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرصت مناسبى به دست مىآورد؛ اين معنى را بر اصحاب و
بستگان خودش عرضه مىداشت، ولى روى هم رفته عمل پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در اين زمينه به صورت عمل رسمى تلقّى شد كه ارجاع منصب خلافت به شكل قابل تأويلى نباشد و نتوانند از آن فرار كنند؛ قاطعيت داشت، و از دور و نزديك زمزمه همه احزاب به گوش مباركش مىرسيد و متوجّه بود كه در صدد انكار نصوص صريح وى هستند يا اينكه مىخواهند از تفسير صحيح نصوص منحرف شوند؛ لهذا مصمم شد تا اين موضوع را در يك مجلس رسمى اعلام نموده و صداها را خاموش كند، آنگاه اين نص صريح در سراسر جزيرهالعرب منفجر و منعكس گردد و اين صدا به دورترين نواحى اسلامى برسد.
بدين جهت مسلمانان را براى سفر حجّهالوداع دعوت كرد. در نتيجه اين دعوت مخصوص يكصد و بيست هزار نفر به عنوان نمايندگان مناطق مختلف اسلامى بار سفر بستند و در اين مسافرت با پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شركتكردند.
پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مراسم حج را به جاى آورد و به طورى كه خداى متعال امر كرده بود در حال انتظار به سر مىبرد، تا اينكه حج به پايان برسد.
مسافرين به قصد بازگشت به اوطان خودشان هر يك طريقى را در نظر گرفته بودند ولى پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم همه را به طرف غدير «خم» دعوت كرد براى اينكه اين امر مهم را در يك مجمع عمومى به اطلاع مردم برساند.
همين كه مسافرين با اشتياق به اينكه خبر آسمانى را بشنوند در اين نقطه جمع شده و گوش بر آواز استماع امر پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودند، دستور فرمود تا منبرى از جهاز شتر براى او تهيه كنند.
آنگاه بر فراز منبر برآمد و از مهمترين برنامههاى اصلاحى كه در راه بهبود اوضاع اجتماع قبلاً اجرا كرده و از لحاظ نظم و انضباطى كه به منظور تأمين و آسايش جامعه به وجود آورده بود به اجمال سخن راند و حوادث مهم گذشته و وظايف خطيرى را كه انجام داده بود، يكان يكان برشمرد؛ همه حضار صدق دعوت و صحت تبليغ او را تصديق كردند.
پس از آنكه اين مقدّمات برگذار شد؛ پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با هر دو دست مباركش «على» را گرفت و بلند كرد، به طورى كه سياهى زير هر دو بازويش نمودار شد و به شكل جاويد و مخلدى اين «نص» را تأييد فرمود و هنوز از منبر پايين نيامده بود كه مژده وحى آسمانى مبنى بر تعيين على به همه حاضرين رسيد.
در اين هنگام خداى متعال اين جشن بزرگ را با صدور اين منشور مبارك به همه مسلمانان تبريك داد كه فرمود:
«امروز دين شما را تكميل و نعمتم را بر شما تمام ساختم و دين اسلام را براى شما انتخاب كردم»د (1)
حالا اگر پرده زمان را از نظر بينندگان عقب بزنيم ملاحظه خواهيد كرد كه عدّه زيادى دور «على» حلقه زده و او را غرق تبريك و تهنيت كردهاند.
و باز ملاحظه خواهيد نمود كه شخص ابوبكر و شخص عمر(رضىاللّه عنهما) با على دست مىدهند و به او تبريك مىگويند و در پذيرش اين منصب و دريافت اين خلعت الهى او را تهنيت مىدهند و ابراز كمك مىكنند و در برابر همه حضار اين مجمع آشكارا به او مىگويند:
«تبريك و تهنيت باد بر تو اى على! كه اينك مولى يعنى سرور ما و سرور همه مردان و زنان با ايمان شدى!»(2)
ناگفته پيدا است كه اظهار اين دو شخصيّت جز اعتراف به امارت و فرمانروايى على معناى ديگرى ندارد و نمىتوان نام ديگرى بر آن گذاشت:ناقل اين داستان گفت:
بعد از سفر حجّهالوداع، تجهيز جيش اسامه اقدامى بود كه هدف آن اجراى همين منظور بود و بر محور همين مقصود دور مىزد و اگر از من دليل بخواهيد خواهم گفت:
تصميم رسول اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم مبنى بر تجهيز جيش اسامه؛ و اقدام در اين عمل جوابى بود به فعّاليّتهايى كه احزاب در برابر صداى روز عيد غدير براى معارضه با على آغاز كرده بودند؛ و در هر صورت آنچه ثابت و مسلّم است اين است كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در آخرين مرضى كه بدان مبتلا شده بود؛ اين عمل را جز در راه خدمت به على انجام نمىداد.
در اين صورت ملاحظه مىكنيد؛ به قدرى كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در اينباره سعى و كوشش مبذول داشت. در مورد هيچ يك از مبادى عاليه ديگرش آنقدر اهتمام نورزيد و ضمن اجراى همين مقصود نظر مهم ديگرى نيز داشت و آن عبارت از اين بود كه مىخواست مقام و مرتبه جوانان را به نسبت كفايت و صلاحيتى كه دارند در تصدّى وظايف بزرگ و احراز مقامهاى عالى تثبيت كند!
و هركس را بدون توجّه به سن و سال شايسته هر مقامى كه مىداند به آن مقام ارتقاء دهد؛ و از اينكه فرماندهى لشكر را به عهده اسامه جوان محوّل فرمود و ابوبكر، عمر، ابوعبيده پسر جحاح، عبدالرحمان پسر عوف، طلحه، زبير و غيرهم از شيوخ و بزرگان مهاجر و انصار را تحت امر چنان جوانى قرار داد مطلب آشكار است و به خوبى منظور پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را نشان مىدهد؛ و همانطور كه در مأموريت اسامه و اعطاى عنوان فرماندهى به كسى كه «پدرش غلام خديجه» بوده؛ صرف نظر از اسقاط اعتبار سن و سال؛ اعتبارات طبقاتى و خونى را نيز از بين برد و شايستگى را اساس و مبناى عمل قرار داد و به همه كس اعلام فرمود كه پايه اساسى و اصلى اسلام صحيح؛ همين معنى است و بس!
بارى؛ با اقدام در تفويض امر فرماندهى لشكر به «اسامه» مىخواست اين مبدأ شريف و اصل مقدّس را آشكارا عملى سازد و به همه بفهماند كه چون پايه و اساس اسلام صحيح رعايت از اصل لياقت و شايستگى است؛ و همانطور كه در انتصاب اسامه به فرماندهى لشكر اين اصل رعايت شده و سن و سال و خون در نظر گرفته نشده؛ در مورد خلافت على نيز همين اصل شايستگى و كفايت مورد توجّه بوده و مسئله سن و سال، يا
خون قرشى؛ در اين انتخاب مداخله نداشته است؛ و نيز همانطور كه اسامه به حكم شايستگى به منصب فرماندهى لشكر ارتقاء يافته؛ على نيز به حكم صلاحيت و كفايت ذاتى به عنوان خلافت در نظر گرفته شده است و جهت قرشى بودن و هاشمى بودن وى منظور نظر نبوده است.
نكته ديگرى كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ضمن تجهيز جيش اسامه در نظر داشت اين بود كه محيط شهر مدينه را براى خلافت على تصفيه كند و مخالفين او و كسانى را كه به منصب و مقام او چشم دوختهاند از شهر خارج كرده باشد تا اينكه در موقع مقتضى على زمام امور را در دست بگيرد و هنگامى كه لشكريان از جبهه جنگ بر مىگردند على بر مسند خلافت استقرار گرفته باشد.
بدين جهت در همان موقعى كه در بستر مرگ آرميده بود تا آن حد در تجهيز لشكر اهتمام مىورزيد و پس ازآنكه به هوش آمد اوّلين سؤالى را كه فرمود:
«مسئله جيش اسامه بود»
و همين كه به عرض حضرتش رساندند و گفتند:
هنوز لشكر حركت نكرده است. فرمود:
فورى لشكر اسامه حركت كند، خدا لعنت كند كسى را كه از تجهيز لشكر اسامه تخلّف كند!!
آنگاه با زحمت حركت كرد در حالى كه بر عبّاس و على تكيه داده بود و خود را سالم نشان مىداد روى منبر رفت و مردم را براى تجهيز لشكر اسامه برانگيخت و بر كسانى كه از همراهى با اين لشكر تخلّف كنند، لعنت فرمود.
با اين حال لشكر تجهيز نشد و همه بزرگان قوم تخلّف ورزيدند و از تحمّل بار فرماندهى لشكر اسامه، شانه خالى كردند و كار را به تأخير انداختند تا اينكه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم رحلت كرد.
راوى اين داستان گفت:
نامهاى را كه پيغمبر مىخواست بنويسد و مهر كند؛ به اين منظور بود كه كمال سعى و
منتهاى كوشش و فعّاليّت و تلاش نهايى خودش را در ابلاغ رسالت به طور كلّى ضمن اين نامه به صورت مخلد و جاويدى انجام داده باشد.
همانطور كه در غدير خم انجام داد؛ و هدف منظور اين بود كه نظرش را درباره قرآن و عترت اعلام نمايد؛ به اين تقرير كه:
قرآن كتابى است؛ حاوى قانون كلّى و عترت رجال قانون و قوّه اجرايى هستند و بديهى است قانون بايد به وسيله اشخاص و رجال معيّنى اجراء شود و اين رجال قانون و اجراء كننده امر هستند كه مىتوانند تنفيذ آن را بر عهده بگيرند و مردم را به رعايت آن وادار كند؛ و به نظر حضرتش قرآن و عترت دو شاخهاى هستند كه از يك درخت روييده و هر يك متمم ديگرى است.
و اين دو شاخه در وضعى قرار گرفتهاند كه هيچ يك از ديگرى بىنياز نيست و در اسلام به هيچ وجه اين دو شاخه را نمىتوان از يكديگر جدا كرد؛ و به صورتى در آمدهاند كه وحدتشان را نمىتوان از بين برد و خلاصه كلام اينكه:
هركس به هر دو شاخه دست بزند به هدايت و رستگارى رسيده و هركس به يكى از اين دو شاخه اكتفا كند همه چيز را از دست مىدهد، زيرا اين دو معنى و دو موضوع در اسلام به شكلى با يكديگر متّحد شدهاند كه مانند اجزاء تركيبيه يك حقيقت به يكديگر پيوسته شدهاند و همانطور كه در تركيب شيميايى اگر يك جزء از اجزاء آن كاسته شود آن تركيب خاصيتش را از دست مىدهد.
در اين موضوع نيز وضع اسلام همان خاصيت را پيدا كرده و اگر يك جزء از تركيب اين حقيقت از دست برود، ديگر آن حقيقت مركب خاصيت اصليش را نخواهد داشت و در نتيجه طعم آن تركيب در ذائقه تغيير خواهد كرد و فايده و اثر آن از بين خواهد رفت.بدين جهت رسول اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم با توجّه به اين معنى احساس مىكرد كه امّت به رجال قانون يعنى به قانونشناس و متخصّص در قانون بيشتر از قانون احتياج دارد؛ و ناگفته پيدا است كه قوانين در حكم قدرتهاى معلقى هستند و منجز شدن آن منوط به وجود
رجالى است كه آن را منجز سازند و مادامى كه منجز نشده و به مرحله تنفيذ و اجراء درنيامده باشند نه كيفرى به خطاكار داده خواهد شد و نه پاداشى به نيكوكار.
از اين گذشته تعليم و تربيّت مردم و رسوخ دادن مواد قانون در افكار و اذهان مردم جز به وسيله علماى مقتدر و مسموعالكلمه و نافذالامر امكانپذير نيست؛ در اين صورت وقتى كه قوانين تهيه و تنظيم و تدوين شد و رجال مخلص و علاقهمندى براى اجراء و تنفيذ آن وجود نداشت؛ خود به خود معلّق و معوّق خواهد ماند و در چنان حالى نه اين قوانين جلوى فساد را خواهد گرفت و نه مانع طغيان و عصيان خواهد شد.
سراينده داستان گفت:
عمّار كه شاهد اين جريان بود؛ درباره صدور مكتوب از ناحيه پيغمبرى حكيم و حليم صلیاللهعلیهوآلهوسلم كه آن همه سعى و كوشش را در راه ارشاد و نصيحت به مردم ابراز مىدارد دچار تعجّب شده بود و عجيبتر اينكه مىديد پيروان حضرتش تا مىتوانند از قبول نصيحت سر باز مىزنند.
و باز مشاهده مىكرد كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با اينكه در حال نزع است با عزمى ثابت در اجراى امر پروردگارش آن همه اهتمام به كار مىبرد و با اينكه با مرگ دست و گريبان شده از مرگ ترس و هراسى ندارد ولى از اينكه پس از مرگ حضرتش در ميان امّت شقاق و معارضه روى خواهد داد بىاندازه ناراحت است و به همين جهت سعى مىكند تا در همين ساعتهاى آخر زندگى آنچه از نصيحت و هدايت دارد به مردم توصيه كند.
عمّار ملاحظه مىكرد كه اطاق پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مملو از مهاجر و انصار است و قلب مباركش لبريز از هموم و غموم مربوط به امر خلافت و مقدّرات عترت و فتنه و ضايع شدن آثار رسالت و باز ملاحظه مىكرد كه:
اهتمام و نگرانى مردم به اين مشكلات كمتر از علاقه و فكر شخص پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نبود گو اينكه نگرانى حاضرين ناشى از جهات ديگرى بود كه با نگرانىهاى پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم تطبيق نمىكرد.
اين حالت نگرانى و اضطراب مدّتى ادامه داشت تا اينكه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در حالى كه دستمال قرمزى به سر بسته و رداى حضرمى سرخى بر دوش افكنده داشت، با كمك على از بستر برخاست.
حضّار مجلس گردنها را كشيده و چشمها را به طرف پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم دوختند و همه گوش فرا داشتند تا ببينند پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چه خواهد گفت.
در اين حيص و بيص چه بسا شنوندگانى در ميان جمعيّت بودند كه گفتار پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در گوششان از خبر مرگ سنگينتر بود و بر خشمشان مىافزود!
مىدانيد پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در اين هنگام با يك عالم رأفت، محبّت و لطف چه فرمود؟
با آن بيان بليغ شروع به تكلّم كرد و فرمود:
«اى مردم! چنين احساس مىكنم كه به زودى از ميان شما مىروم. قبلاً از شما عذرخواهى كردم و مطالبى بهشما گفتم. اينك متوجّه باشيد و ببينيد مىخواهم چه بگويم!
مىگويم: كتاب خدا و عترت، بعنى اهل بيتم را در ميان شما به امانت مىگذارم».
آنگاه دست على را كه گرفته بود بلند كرد و گفت:
«اين على است كه همراه با قرآن است؛ و قرآن همراه على است. اين دو از يكديگر جدايى ندارند تا اينكه موقعى كه لب حوض كوثر نشسته باشم بر من وارد شوند»!
پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با بيان اين مطالب و با تأييد اين معنى كليه امتيازات و صلاحيتش را به على تفويض فرمود و مقام ولايت را كه خلافت جزء آن است به على واگذار فرمود.
رسول اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم پس از اتمام اين بيان چون دچار خستگى شده بود تكيه كرد؛ آنگاه سكوت بر جمعيّت حكمفرما گرديد. گو اينكه قبل از اين تصريح؛ مرگ بر بعضى از شنوندگان گوارا شده بود ولى پس از شنيدن اين كلمات. ديگر مرگ بيشتر از پيشتر بر آنها گوارا شد!
شگفتا! با اينكه اين كلمات ممزوج با فراست است؛ چطور شده كه گويى به سنگ مىخورد و در آن نقش نمىبندد!
خدايا چه شده كه اين كلمات صريح و روشن در دلها اثر ندارد؟
عمّار مىگويد:
اين بيانات در گوش من مانند بيانات سابق پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بلكه به صورتى عميقتر اثر بخشيد و براى من مسلّم شد كه در «صدا» عيبى و نقصى نيست؛ بلكه هرچه عيب و نقص است در انعكاس صدا است؛ زيرا روح من كه مثل هميشه تشنه حقگويى و حقجويى بود در اين مورد نيز متأثّر به تأثيرات بيان نبوى گرديد.
پس از خاتمه بيان نبوى سكوت ادامه داشت. آنگاه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از فرط خستگى و رنجش خاطر كه به سكوت گراييده بود تكيه كرد و دوباره قواى خودش را تمركز داد و شروع به تكلّم نمود و فرمود:
«دوات و قلمى نزد من بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه پس از رحلت من با داشتن آن نوشته گمراه نشويد»!
عجيب اينكه قبل از آنكه كسى از ميان جمعيّت برخيزد تا دوات و قلمى بياورد؛ سكوت شكست؛ و در ميان جمعيّت صداى جار و جنجال بلند شد!
مىدانيد علّت اين وضع ناهنجار چه بود؟
حاضرين مىترسيدند كه مبادا آنچه را پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به زبان آورد روى كاغذ بياورد!
در آن صورت براى تأويل و انكار مطلب مجال تأويل نداشته باشند!
و نتوانند سندى را كه به موجب آن على منصوب شده؛ تكذيب كنند!
و نگران بودند كه اين نوشته همه راهها را به روى آنها خواهد بست!
عمر كه سكوت مجلس را شكسته بود با صداى بلند گفت:«حسبنا كتاب اللّه»
يعنى كتاب خدا براى ما كافى است!
پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود:
على همراه قرآن است و قرآن با على است!
مقصود پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم اين بود كه على از قرآن منفك نيست و قرآن از على جدا نيست.
عمر به جمعيّت گفت:
پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم هذيان مىگويد!
آنگاه در مجلس سر و صدا برخاست و جار و جنجال اوج گرفت!
يكى مىگفت:
دوات و قلم را بياوريد!
ديگرى مىگفت:
حرف عمر درست است!
آنگاه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرمود:
«بيرون برويد! زيرا نزاع، قيل و قال نزد هيچ پيغمبرى سزاوار نيست!
عمّار از مجلس برخاست و گفت:
«به خاطر ندارم بعد از ابوجهل كسى چنين حرفى به پيغمبر زده باشد»!
و نيز بر گفته خودش افزود:
«هيچگاه تصوّر نمىكردم كه عامل خؤلت (دايى بودن) تا اين اندازه مؤثّر باشد! و گمان نمىكردم خواهرزاده از «دايى» اينطور ارث ببرد»!
گوينده داستان گفت:
عمّار همه حوادث، پيشامدها و محاكمات مربوط به اين مقدّمه را از نظر مىگذرانيد و حتّى قبل از آنكه وضع خودش را در برابر انجمن «سقيفه» مشخّص كند؛ با نيروى بصيرتى كه داشت؛ در صف شيعيان على در آمد و به سلمان فارسى، ابوذر و مقداد پيوست و هر كسى مىداند كه اين دسته در حفظ كيان اسلام چقدر كوشا بودند و با روح اسلامى كه در نهاد آنها عجين شده بود چگونه در راه بقا و پيشرفت اسلام مبارزه مىكردند! تا جايى كه پيشاهنگان و پيشقراولان كاروان اسلام شناخته شدند!
بارى؛ در اطاق پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بسته شد و پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم روى بستر افتاده بود در حالى كه دختر و زنان وى گريه و زارى مىكردند و على همراه چند نفر از افراد خانواده خودش با كمال حزن و اندوه پهلوى پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نشسته و قرآن مىخواندند.
از طرف ديگر على از فرط علاقهاى كه به حمايت و حراست دين داشت به حقّ ثابت و مسلّم خودش اعتنانمىكرد و مىكوشيد تا از معركهاى كه به فتنه منتهى مىشود بركنار بماند.
على از جريانات پشت در و از كينهجويىهايى كه در دل احزاب موج مىزد و از مطالبى كه با يكديگر در ميان گذاشته بودند و از مطامعى كه در نظر گرفته بودند مطلع بود؛ با اين حال ترجيح مىداد كه دچار حزن باشد و به منظور حفظ دين براى گرفتن حقّ خودش قيام نكند.
از اين گذشته؛ اتّكاء او به خدا بود و اطمينان داشت كه حقّ ثابت و مسلّم وى نزد همه مهاجرين و انصار محفوظ است. همانطور كه زبير پسر بكار درباره او گفته بود.
«اگر مردم به امر خدا و ميل پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم احترام بگذارند و اين معنى در نظر على مسلّم بود فهوالمطلوب، وگرنه او كسى نيست كه براى تأمين چنين منظورى فتنهاى ايجاد كند و منشأ اضطراب و تشويق و شورشى بشود كه شرّ آن متوجّه دين گردد».
مضافاً به اينكه او وصى پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم است: و پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم او را به صبر و بردبارى و فداكارى و رعايت مصالح عاليه اسلام توصيه فرموده است؛ بدين جهت على صبر كرد و حلم نشان داد و در انتظار حوادث نشست، و در دعوت مردم براى بيعت خودش تسريع نكرد و در عين حزن و اندوهى كه از فراق پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم داشت به واسطه اخلاص در دين براى طلب حقّ ثابت و مسلّم خودش اقدامى نكرد و ضمنا مطمئن بود كه مردم از رعايت حق وى منصرف نخواهند شد، گو اينكه احزاب معين بكوشند تا حقّ او را از بين ببرند. بلى، عبّاس مىخواست در اين اقدام پيشدستى كند؛ بدين جهت دستش را دراز كرد تا او بيعت كند و سپس افراد خانواده عبّاس با او بيعت كنند؛ و كار تمام شود؛ ليكن على از قبول بيعت امتناع نمود و به عمّش گفت:
«غير از ما چه كسى به چنين امرى بر خواهد خاست»؟
در اطاق پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بسته شد در حالى كه على و خانوادهاش دور جنازه
حضرتش صلیاللهعلیهوآلهوسلم در داخل اطاق جمع شده بودند. جمعيّت انبوهى بيرون در اطاق گرد آمده و در حال جزع و فزعى كه دارند، مات و مبهوت اين فاجعه شدهاند؛ زيرا مىبينند كه نبض حق و قلب حقيقت از كار افتاده است! و افراد جمعيّت از عظمت مصيبت و اهمّيّت اين ضايعه و از وحشت حوادث آينده؛ همه متحيّر و سرگردانند و نمىدانند چه خواهد شد! و چه بايد بكنند!
عمر در ميان اين جمع سراسيمه مىدود و فرياد مىكشد؛ گويى بيم آن دارد كه مبادا كار از كار بگذرد و مردم براى بيعت به على روى بياورند. ابوبكر در اين ساعت غايب است و در «سنح»، نزد يكى از عيالاتش به سر مىبرد و عمر نمىداند پايان كار به كجا خواهد انجاميد؟
آخرين فكرى كه به ذهنش خطور كرد اين بود كه سروصدايى راه بيندازد و مردم را به خود مشغول دارد تا از تسريع در بيعت على باز مانند و ابوبكر برسد و برنامه عمل را هر دو تحت مطالعه قرار دهند. هرچند همانطور كه وصول به هدف منظور براى عمر مشكل مىنمود؛ براى ابوبكر نيز بعيد به نظر مىرسيد و رسيدن به چنين مقام رفيعى بسى صعب و سخت بود معذلك عمر از تعقيب چنين منظورى خوددارى نداشت و با سروصدايى كه راه انداخته بود در ميان جمعيّت به تكاپو برخاسته بود و اين طرف و آن طرف مىدويد. مردم همهحيرتزده، سرگردان و مدهوش شده بودند. هر جمعيّتى در چنين وضعى بلااراده و مسلوبالاختيار مىشود، و در چنين هنگامهاى براى هر قائد و رهبرى امكان دارد كه بر وتر حسّاس جمعيّت زخمه بزند و اختيار جمعيّت را در دست بگيرد و جمعيّت را از بلاتكليفى نجات دهد!
مردم مىبينند كه يكى از صحابه مقرّب سروصدا راه انداخته و فرياد مىكشد و با صداى بلند مىگويد:
«يك عدّه مردم منافق چنين شايع كردهاند كه پيغمبر خدا مرده است! و حال اينكه به خدا سوگند كه او نمرده است! بلكه نزد پروردگارش رفته است، همانطور كه موسى پسر عمران نزد خدايش رفت و مدّت چهل شب از نظر قومش غايب گرديد و بعد از آنكه گفته بودند موسى مرده است برگشت و به مردم پيوست!
در اين صورت به خدا سوگند مىخورم كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم برخواهد گشت، همانطور كه موسى برگشت!
مردم! بدانيد و آگاه باشيد: هركس بگويد پيغمبر مرده است؛ وقتى كه برگردد، دست و پاى كسانى را كه ياوهسرايى كرده و او را مرده انگاشتهاند خواهد بريد! اگر بشنوم كسى بگويد پيغمبر خدا مرده است گردنش را با اين شمشير خواهم زد!»
حالا بايد پرسيد:
در چنين هنگامهاى وضع جمعيّت حيرتزده و سرگردانى كه مات و مبهوت و مدهوش شدهاند؛ و به سخنان يك نفر صحابى مقرّبى مانند عمر گوش مىدهند و او نيز با لحن دينى شديد و غليظى تصديقكنندگان رحلت پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به قتل تهديد مىكند؛ و از طرف ديگر مردم را به بازگشت پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم اميدوار مىسازد؛ و باز در عين حال مردم سرگشته و حيران صداى نوحه و ناله زنان را در خانه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مىشنوند؛ چه خواهد بود؟
بديهى است جز حيرتزدگى، بلاتكليفى، شك و ترديد چيزى بر اين جمعيّت حكومت نمىكند و ناگفته پيدا است كه عمر هم همين را مىخواهد و بس!
عمر ادّعا كرد كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از ميان مردم غيبت كرده و سفر ملكوتى و الهى در پيش گرفته؛ و به اين قاعده صداى نوحه و نالهاى را كه از مصيبتزدگان به گوش مىرسد، نعره عمر و تهديد او تكذيب مىكند! و ادّعا مىكند كه شايعه مرگ پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نفاقى است واهى و پوچ! و چنين شايعهاى در حكم آن است كه كسى منكر معجزه نبوّت شود و به مقام رسالت توهين كند!
اين مقدّمات و صحنههايى كه آراسته شده مردم را در بنبست دينى سختى گرفتار كرده؛ و مردم همه مرعوب شده و مورد تهديد به قتل قرار گرفتهاند و بايد اعتراف كنند كه آنچه واقع شده ظاهر امر است. و نيز مردم مىدانند كه منافقين پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را احاطه كردهاند؛ در اين صورت چرا قول يك نفر صحابى مقرّبى را در شأنى از شئون اين نفاقى كه بر معجزه نبوى اعتراض مىكند و صورت انكار به خود مىگيرد؛ تصديق نكنند؟ و
باور نداشته باشند كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به زودى برخواهد گشت! به هر حال، در چنين وضع و مقامى اگر مردم گفته عمر را تصديق نكنند؛ صرف نظر از اينكه محكوم به قتل خواهند شد. مثل اين است كه منكر معجزاتنبوّت شده باشند!
حقيقت امر اين است كه عمر با توجّه به موقعشناسى خاصّى كه داشت از فرصت استفاده كرده و به حكم موهبتى كه در تسخير نفوس داشت زمام فكر مردم حيرتزده را در دست گرفت و اراده خودش را بر جمعيّتى كه رشد و شعورشان را از دست داده بودند تحميل كرد و مانند خطيبى در حال جوش و خروش، در ميان مردم به راه افتاده و لاينقطع مشغول سخنرانى بود، تا اينكه ابوبكر از محل «سنح» آمد و عمر را به همان حال ديد ولى بر او اعتراض نكرد؛ بلكه با كمال وقار به طرف خانه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم رفت و پس از تحصيل اجازه ورود داخل خانه شد، آنگاه پارچهاى را كه روى صورت پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم كشيده شده بود برداشت و صورت مباركش را بوسيد، سپس پارچه را روى صورت مباركش كشيد، برگشت و به جمعيّت پيوست و به عمر اشاره كرد كه ساكت شود ولى عمر همچنان نعره مىكشيد!
آنگاه ابوبكر با صراحت به عمر گفت:
على رسلك يا عمر!
يعنى «اى عمر آرام باش»!
پس از آنكه ابوبكر ملاحظه كرد كه عمر ساكت نمىشود؛ خودش به سخنرانى شروع كرد.
در اين موقع انظار مردم متوجّه ابوبكر شد و همه به سخنرانى خطيب دوّم گوش فرا مىدادند.
ابوبكر در همان آغاز سخنرانى رفيق و دوستش را نقض كرد و گفت:
«اى مردم! هركس محمّد را پرستش مىكرد (بداند كه) محمّد رحلت كرده است، و هركس خداپرست بوده (بداند كه) خدا زنده است و نخواهد مرد».
آنگاه اين آيه را از قرآن كريم خواند كه مىگويد:
«محمّد فقط پيغمبرى بود كه پيش از او پيغمبرانى آمده و رفتهاند؛ در اين صورت اگر محمّد بميرد يا كشته شود؛ شما به عقيده سابقتان برمىگرديد؟ هركس به كيش خودش برگردد به خدا ضررى نخواهد رسيد و خدا پاداش سپاسگزاران را خواهد داد»(1)
بيان ابوبكر معقول و مطابق واقع بود و باعث تعجّب مردم شد كه چرا قبلاً متوجّه چنين حقيقت مسلّمى نبودند و چرا خودشان اين حرف را نگفتند!
و نيز اين حرف از آن جهت مورد قبول مردم واقع شد كه حرفى بود عاقلانه به ويژه آنكه بعد از بيان عمر كه با آن شدّت وحدت حرف مىزد؛ گفته شد؛ و مردم را از حيرتزدگى و نگرانى نجات داد.
مضافا به اينكه وضعى را كه عمر ايجاد كرده بود شكلى داشت كه مردم را از فكر مصيبتى مانند مصيبت پيغمبرشان منصرف كرده بود و مجال آن را نداشتند كه درباره زيانهايى كه از اين رهگذر بوده و از شرورى كه متوجّه آيندهشان خواهد شد كنند!
ما نمىدانيم علّت ايجاد اين نگرانى از ناحيه عمر چه بود؟شايد مقصود عمر همين نكته بود كه مردم از فكر وقوع اين مصيبت منصرف شوند؛ و شايد منظور او و ديگران اين بود كه بيعت مردم را با على به تأخير اندازد و نگذارد مردم براى بيعت آماده شوند و در بلاتكليفى باقى بمانند! و حواسشان پرت باشد!
به هر حال چيزى كه مسلّم است اين است كه موفّقيّت ابوبكر در احراز اين موقعيت نتيجه وضعى بود كه عمر ايجاد كرده بود!
به اين تقرير كه اگر عمر شبهه اشاعه خبر مرگ پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را به اين صورت خشن و مستهجن در اذهان مردم وارد نكرده بود و مردم را دچار بهت و حيرتزدگى نمىكرد؛ و حس ادراك و شعور طبيعى و قضاوت صحيح را از مردم سلب نكرده بود؛ و اگر اين محيط عجيب را به وجود نمىآورد؛ موقعيت اجازه نمىداد كه ابوبكر احراز چنين
1) آل عمران، آيه 144.
عنوانى كند و كسى شناخته شود كه مردم را از بهت و حيرت نجات داده است و او را «مرد روز» معرفى كند!
صرف نظر از موقعيت تصنّعى كه به وسيله عمر ايجاد شده بود و بدون توجّه به اين شكل حيرتزدگى؛ بايد توجّه داشت كه حرف ابوبكر چنان حرفى نبود كه براى مردم تازگى داشته باشد و هر فردى مىتوانست چنين معنايى درك كرده باشد؛ به ويژه آنكه هر كسى مطمئن بود كه محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم رحلت كرده و هيچكس محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را مانند بتى نمىشناخت بلكه به مقدار اطلاعى كه ابوبكر از معارف اسلام داشت هر كسى از اين مقدار اطلاع برخوردار بود و همه موحد بودند و مىدانستند كه محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم بشرى بود با امتياز نبوّت و همه مسلمانان از فراق حضرتش متأسّف و اندوهناك بودند و زايد بر تأسّف و اندوه، حرفى در ميان نبود و هيچ فكرى نداشتند كه به سوى ارتجاع گراييده و از روش گذشتگانشان پيروى كنند.
ليكن عمر آمد و چنين شبههاى ايجاد كرد و موضوع رحلت پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را شايعه ناميد و چنان محيطى به وجود آورد و چنين اختراعى كرد تا با فكر جمعيّت بازى كند. و مردم را از بيعت با على باز دارد و ضمنا توجّه مردم را به سوى شخصيّت ابوبكر جلب كند!
بايد اعتراف كرد كه عمر مانند هر مرد سياسى ورزيدهاى كه از دو مكتب سياست و اجتماع فارغ التحصيل شده باشد حداكثر استفاده را از موقع كرد و تمام رموز و آداب مربوط به اين دو علم را با جريان روز تطبيق داد و شايد بتوان گفت:
بعيد نيست كه روح ماجراجويى و مبارزهطلبى در اين موقعيت دخيل بوده است.
درست است كه در دوران نبوّت، احزاب براى دور كردن على از مقام خلافت برنامههايى داشتند ولى بيعت با على در روز «غدير» تدبيرهاى پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم براى تثبيت و تحكيم موقيت وصيش در عداد احكام و مقرراتى قرار گرفته بود كه نقض آن مشكل مىنمود، و با توجّه به همين سابقه و به همين مناسبت بود كه على در مورد بيعت به عمويش گفت:
«مگر غير از ما كسى است كه در جستوجوى چنين امرى باشد»؟بارى، على اطّلاع داشت كه افراد زيادى طالب اين مقام و در جستوجوى احراز چنين حيثيتى هستند ولى از آنجايى كه همه مقام او را به رسميت شناخته بودند و اين عنوان براى وى تثبيت شده بود، به خوبى مىدانست كه چنين تقاضايى براى ديگران بسى مشكل و گران تمام مىشود.
در اينباره بايد گفت:
اقدام عمر در اين مورد عملى بود جسورانه و متهورانه، و با اين حال به خوبى از عهده اين اقدام ماجراجويانه برآمد و اين عمل خطرناك را ماهرانه انجام داد! و براى ابوبكر در اين روز بزرگ زمينه مساعدى فراهم ساخت؛ تا اينكه ابوبكر «مرد ميدان» يا به تعبير رايج اين زمان «مرد روز» شناخته شد و توانست از نزديكترين مكان و از سهلترين راهها وارد ميدان شود!
مهارت و شايستگى ابوبكر كه موجب جلب احترام او شد، منحصر در بيان معقول و صحيح مطلب نبود، بلكه حساسيت موقع و زمان تأثير بيشترى داشت تا او را مرد روز معرفى كند، و به همين جهت به آن بيان مختصر اكتفا كرد و از ميدان اجتماع خارج شد و تمام امتياز او در اين بود كه مردم را از آن حالت بهت و حيرتزدگى نجات داد و سپس آنها را به حال خودشان گذاشت تا به خود مشغول شوند. و نيز مىتوان گفت:
بيشتر چيرگى و مهارت ابوبكر در اين موقع حسّاس ناشى از اين بود كه، مردم را به حال خودشان بگذارد، تا در موقع مقتضى بتواند بر آنها مسلّط شود و با توجّه به همين معنى بود، كه به زودى از جمعيّت كناره گرفت در صورتى كه مردم انتظار داشتند مدّت زيادترى در ميان جمعيّت بماند و آخرين سايههاى حيرتزدگى مردم را زايل سازد!
ولى ابوبكر چنين چيزى را نمىخواست؛ بلكه آرزومند بود كه آثار اين حيرتزدگى براى مدّتى باقى بماند تا شخصيّت خودش را به عنوان مرد معتدل وزين و موقرى با داشتن فكر صحيح اسلامى به جامعه معرّفى كرده باشد!
چنين به نظر مىرسد كه ابوبكر پس از احراز اين مقدار موفّقيّت و پيشرفت، دست عمر را گرفت و از بيم اينكه مبادا ماجراجويى و جرأت و جسارت عمر به اين مقدار از
موفّقيّت ابوبكر صدمه زند و برنامه خودش را مختل كند و اين موفّقيّت حسّاس قاطع را از او بگيرد؛ دست عمر را گرفت و از ميان جمعيّت بيرون رفت.
ابوبكر پس از آنكه وضع و مقامش را در اجتماع به نحوى كه گذشت احراز كرد، همراه عمر به سوى جمعيّت مهاجر و انصار كه همه در جلوى مسجد پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نشسته بودند رهسپار شد و منتظر وقوع حوادث بود و ضمنا چنين وانمود مىكرد كه در انتظار على نشسته تا از خانه بيرون آمده و با او بيعت كند!
در اين موقع جاسوس ابوسفيان يعنى مغيره پسر شعبه، براى كسب اطلاع وارد شد. منظور مغيره در اين ساعت صرف نظر از كسب خبر اين بود كه مىخواست نبض اجتماع را در دست داشته باشد و به نفع حزب خودش فتنهانگيزى كند تا بر اوضاع مسلّط شوند. مغيره به محض ورود، پشت سر ابوبكر و عمر كه پهلوى يكديگر نشسته بودند، ايستاد و گفت:«شما دو نفر چرا اينجا نشستهايد»؟
ابوبكر كه از نيّت شيطانى اموىها به ويژه از نيّت پليد اين مرد خبيث مطلع بود و مىدانست كه جاسوس اموىها است در جواب مغيره گفت:
«ما دو نفرى منتظر على هستيم تا بيرون بيايد و با او بيعت كنيم».
مغيره كه ضمنا از نيّت ابوبكر و عمر آگاه بود گفت:
«آيا مىخواهيد دام اين شكار را در اختيار اين خانواده بگذاريد»؟
«خوب است آن را توسعه دهيد تا در اختيار قريش قرار بگيرد»(1)
چون موقع حسّاس بود و فرصت تنگ و اجتماع شكل بسيار دقيقى داشت، ابوبكر و عمر از بيم اينكه مبادا مرتكب اشتباهاتى بشوند، به مغيره جوابى ندادند و در عين حال به اين نكته توجّه داشتند كه احزاب، شايد بر هماهنگى و اتّفاق نظر سابقشان پايدار يا در
1) روح پليد اضلال و افساد و تحريك از اين سخن به خوبى محسوس است و مقصود گوينده اين است كه اگر خلافت به على واگذار شود نسل فاطمه زمامدار خواهند شد و جز بنىهاشم ساير افراد قريش از رهبرى بركنار خواهند ماند!
كنار گذاشتن على از خلاف نيز همفكر باشند، ليكن به واسطه رقابتهايى كه با يكديگر دارند نتوانند بر شخص معيّنى توافق كنند، بنابراين حزم و احتياط حكم مىكند كه دو نفرى فكرشان را مكتوم نگاه دارند، به ويژه آنكه امكان داشت اگر اين دو نفر نيّتشان را آشكار كنند، عامل منازعه و مناقشه بعضى از احزاب را وادار كند تا علىرغم احزاب ديگر اجبارا به على پيوسته و در صف هواخواهان او در آيند! و باز معلوم بود كه در اين موقع هيچ يك از انصار حضور نداشتند و ناگفته پيداست كه عدم حضور اقطاب و سران حزب انصار تا اندازهاى باعث نگرانى بود، ليكن ابوبكر به سابقه اينكه جاسوسانى بر آنها گماشته بود تا او را از جريان امور مطلع نمايند، اطمينان خاطر داشت و نيز مطمئن بود كه بر اثر منازعه و مناقشهاى كه با يكديگر دارند نخواهند توانست تصميم بگيرند، و در پايان كار خودش نزد آنها خواهد رفت.
به هرحال همه چيز در نظر ابوبكر روشن بود جز يك نكته؛ و آن نكته اين بود كه نمىدانست از چه راهى وارد معركه شود.
البتّه براى ابوبكر امكان داشت كه راهى بگشايد ولى بيم آن مىرفت كه راه گشوده منتهى به شكست شود، از اين گذشته نمىخواست راهى را باز كند تا ديگران نيز از آن راه وارد ميدان عمل شوند. بالاخره فكر ابوبكر به اينجا رسيد كه اگر اقدام و تصميم را عقب بيندازد خواهد توانست از اشتباهات ديگران استفاده كند!
بارى، جريان حوادث مطابق فكر او صورت گرفت: زيرا دو نفر از دستياران وى يكى به نام «عويم پسر ساعده» و ديگرى به نام «معن پسر عدى» وارد شده و سر به گوش او گذاشته و گفتند:
«اگر به خلافت نظر دارى اقدام كن!» زيرا اينك سعد پسر عباده در سقيفه بنىساعده است و نزديك است امارت را در دست بگيرد»
ابوبكر با شنيدن اين گزارش به راه افتاد و عمر پشت سر او گام بر مىداشت.
ابوعبيده پسر جراح نيز دنبال اين دو مىرفت.همين كه به سقيفه رسيدند ديدند، سعد صورتش را زير عبا مخفى كرده به طورى كه
صدايى از او شنيده نمىشود؛ ولى پسرش «قيس» با قامت بلندى كه دارد پشت سر او ايستاده و حرفهايى با يكديگر مبادله مىكنند. انصار نيز همه جمع بودند ليكن افرادى از اين دسته كه مردمى وفادار و مخلصاند از لحاظ علم و معرفتى كه به حقّانيّت على در مسئله امارت دارند قلبا مضطرب و نگرانند، گو اينكه علاقهمندى به على مستلزم زيان انصار باشد.
مردم سودجو و جاهطلب طرفدار امارت سعداند و با امارت او برترى شأن و مقام اوس را بر خزرج، مسلّم مىانگارند، گو اينكه انصار از اين برترى زيان ببينند!
سعد پس از اطلاع بر خبر ورود ابوبكر و دو نفر همراهانش با اينكه در موضوع بركنار نگاه داشتن على از امارت با ساير احزاب به طور صريح يا ضمنى همكارى داشت، معذلك نگران شد.
همكارى سعد با ديگران به اين منظور بود كه بر ديگران سبقت جسته باشد و به دليل پيشدستى در تشكيل اين كميته خيال مىكرد با اين اقدام مىتواند به طور ناگهانى بر ساير مدّعيان امارت غالب آيد و على را مغلوب كند، ليكن حوادث او را نوميد ساخت و آنچه را رشته بود پنبه شد!
ابوبكر در ساعتى وارد شد كه از لحاظ مصالح او فرصتى بسيار مناسب و مقتضى بود ولى از هر جهت به زيان سعد تمام مىشد.
سعد لاينقطع با انصار مشغول گفتوگو بود و مىخواست كه انصار با او بيعت كنند. وضع سعد طورى بود كه اگر ابوبكر يك ساعت ديرتر رسيده بود، سعد جاهطلب به مقصود مىرسيد و با جمعيّت حول و حوش تراضى به عمل مىآمد: ليكن بدبختى يا بدقلبى او (يا هر دو معنى) فرصت را از دست او ربود و ميدان به دست ابوبكر افتاد!
مسئله احراز امارت در اين ساعت بين ابوبكر و سعد مورد اختلاف بود.
سعد در وضعى قرار گرفته بود كه با اسلحه پيشقدمى و مبادرت در اين امر خود را مقدّم مىشمرد و نيروى انصار را كه سقيفه متعلّق به آنان بود براى وصول به مقصود كافى مىدانست.
از طرف ديگر ابوبكر نيز چنان كسى نبود كه بتوان او را ضعيفالنفس يا بىفكر انگاشت، ولى چون ضمير ناآگاه سعد به حقّ على در مسئله امارت ايمان داشت(1)همين تزلزل فكر و عدم قاطعيت باعث شكست او شد، گو اينكه اين وضع حاكى از عامل نهانى و انگيزه درونى بود كه در سيماى جاهطلبى او آشكار نبود و در سير حوادث و مذاكرات او تأثيرى نداشت و خودش نيز از اين ورطهاى كه در آن غوطهور شده و از طريق غصب حقّى كه در صدد تحصيل آن بود نمىتوانست برگردد و ناگزير بود تبعات آن را هرچه باشد بر عهدهبگيرد.
قيس پسر سعد پس از شنيدن اين جمله به پدرش گفت: آيا اين حرف را از پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنيدى و از پيروى على كوتاهى كردى؟ به خدا سوگند تا زندهام با تو حرف نخواهم زد؛ و اين معركه را ادامه دهد.
عامل ديگرى كه در شكست سعد مؤثّر شد، همانا حسد اقوام و همشهريان و بخل مزاحمين او بود.
بارى همه اين عوامل دست به هم داد و به شكست او منتهى گرديد.
در چنين محيط مساعدى بود كه ابوبكر و دو نفر همراهانش راه پيدا كرده و با كمال حزم و احتياط و تصميم قاطع براى وصول به هدف مطلوب چارهجويى مىكردند.
عمر خواست حرفى بزند ولى ابوبكر با لحن آمرانهاى به او اشاره كرد و گفت: «ساكت باش»!
لهذا عمر دم فروبست و چيزى نگفت، آنگاه ابوبكر شروع به سخنرانى كرد و برترى انصار را از جهت پناه دادن به مسلمانان و يارى كردن مهاجرين تصديق كرد، ليكن حقّ امارت را از حقوق اختصاصى قريش دانست، به دليل اينكه آنها با پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم خويشند
1) بعد از پيروزى ابوبكر در احراز امارت، سعد به رفقاى خودش گفت: شهادت مىدهم كه از پيغمبرص شنيدم كه با على در مسئله خلافت پيمان بسته است!
و در نصرت و يارى مقدّم بودهاند! ابوبكر ضمن اين سخنرانى به انصار وعده داد كه مىتوانند به عنوان وزارت در حكومت سهيم باشند و صاحب رأى باشند.
ابوبكر مردى بود بسيار نرم و ملايم و با رفق و مدارا صحبت مىكرد ولى طرز بيان و ملايمت و مدارايى را كه از خود نشان مىداد، در حكم ارفاق و مدارايى بود كه يك نفر امير مقتدر و نيرومند نسبت به اصحاب و اتباعش ابراز مىدارد، سعد در برابر اظهارات ابوبكر حرفى نزد ليكن «منذر پسر حباب» با لحن و لهجه شديدى از طرف سعد حرفهايى بر زبان راند!
روى سخن اين مرد با انصار بود و به صورت آمرانهاى به آنها دستور مىداد كه بر ابوبكر و دو نفر همراهان وى اعتراض كنند و ضمنا برترى انصار را از لحاظ يارى و نصرتى كه درباره پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم ابراز داشتهاند، و از جهت پناهدارى مهاجرين ياداور مىشد، و باز در عين حال ثروت و عدد و تجهيزات و اصالت انصار را از لحاظ موقعيت در شهر مدينه؛ به رخ ديگران مىكشيد. سپس از اين حد تجاوز كرده و با تهديد صريح گفت:
به سخن اين مرد و همراهان او گوش ندهيد، به خدا سوگند شما براى اين امر بر آنها اولويت داريد! چه بسا كسانى بودند كه جز با شمشير اسلام نياوردند! من نقطه اتكاء همه و پناهگاه همه و اصل و ريشه همه قدرتها هستم!
به خدا سوگند! هيچكس نمىتواند با من مخالفت كند و هركس مخالفت كند، با اين شمشير بينى او را خواهم بريد!»
پس از پايان اين مشاجرات و گفت و شنودها عمر شروع به صحبت كرد و بعد از او ابوعبيده به سخنرانى پرداخت و احتجاجات مشابه و مكررى به ميان آمد. در نتيجه انصار مسئله شركت در حكومت را مطرح ساخته و گفتند:
«يك امير از ما باشد و يك امير از قريش»و چنين فكر مىكردند كه اينگونه حكومت خود به خود براى تحقّق دادن عدالت، نزديكتر به صلاح است و شرط اساسى اين بود كه تضمينى از قريش كه خونشان را در
راه پيشرفت اسلام ريختهاند گرفته شود، زيرا انصار نگرانى داشتند كه مبادا حس انتقامجويى در قريش زنده شود و جلوى ارزاق انصار را بگيرند و آنها را در مضيقه اقتصادى بگذارند(1)
عمر اين پيشنهاد را رد كرد و گفت:
«دو شمشير در يك غلاف جمع نمىشوند»!
ولى مبادله و مناقشه گاهى سخت و شديد و گاهى نرم و ملايم دور يك محور مىگرديد.
ابوبكر ترسيد كه مبادا امر به جدال انجامد و فرصت از دست برود، و كار اين مجادله به جايى منتهى شود كه همه مجادلات بيزانطينى به آنجا منتهى مىشود! لهذا رشته كلام را در دست گرفت و بعد از مدح و ثنا و تمجيد از انصار متذكّر قدرت و ارثيه محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم گرديد، و به انصار يادآورى نمود كه قدرت و ارثيه محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم متعلّق به قريش است و لاغير و ضمنا آنها را تهديد كرد كه مبادا در نتيجه غصب قدرت و ارثيه محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم ثواب خدمتگزاريشان را از دست بدهند و بر اثر تضييع قدرت و ارثيه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مرتد شوند!
ابوبكر اين عقيده را ابراز كرد و منتظر جواب نشد بلكه با عزمى راسخ و تصميمى قاطع گفت:
«من يكى از اين دو نفر را براى شما انتخاب مىكنم»
و به عمر و ابوعبيده اشاره كرد: آنگاه افزود:
«هر كدام را مىخواهيد انتخاب كنيد»
ابوبكر با اظهار اين نظر بر وضع مجلس مسلّط شد و به مشكلات جر و بحث
1) قدرت و سلطنت قريش همانطور كه انصار پيشبينى مىكردند روزى كه حكومت به دست اموىها افتاد، به صورت انتقام جويانهاى درآمد، زيرا اموىها هر حرامى را حلال دانستند، مگر در مورد كسى كه به اموىها پناهنده شود.
پايان داد.
ناگفته پيداست كه منظور ابوبكر از نامزد كردن اين دو شخصيّت و ارشاد مردم به بيعت آنان اين بود كه با خودش بيعت كنند، و همين طور شد! زيرا بلافاصله عمر دستش را به طرف ابوبكر دراز كرد و با او بيعت نمود.
بعد از بيعت عمر با ابوبكر، بشير پسر سعد خزرجى و بعد از او اسيد پسر حضير اويسى كه در اردوى اسامه از دوستان ابوبكر بودند، با او بيعت كردند و اين دو نفر با سعد پسر عباده سابقه رقابت و حسادت داشتند، در نتيجه بيعت اين دو نفر جبهه انصار شكست خورد و از انصار كسى جز «حباب» كه شمشيرش را آخته و در صدد حمله و هجوم بود، ديگرى باقى نمانده بود، ليكن جمعيت بر او حمله برده و شمشير را از او گرفتند.
حباب پس از مغلوبيت جامهاش را از تن در آورده و با همان جامه بر سر و روى بيعت كنندگان مىكوفت و آنها را دشنام مىداد!
در اين هنگام سعد به ابوبكر گفت:«به خدا سوگند اگر قدرت مىداشتم مىديدى كارى مىكردم كه تو و اصحابت را از اينجا اخراج كنند و به همان جايى بروى كه مانند سابق تابع باشى نه متبوع و گمنام مىزيستى نه عزيز و محترم»!
آنگاه او را از مجلس بيرون بردند و ساير انصار شروع به بيعت كردند.
در اين موقع «منذر» همان جامهاى را كه در دست داشت بر روى ديگران مىكوبيد و دشنام مىداد ولى بعد از اين طوفان مشاجره كارى از او ساخته نبود! در مسجد سروصدايى بلند شد شبيه صداهاى موقع زفاف و عروسى!
على كه پهلوى بدن مبارك حضرت با حزن و اندوه عظيمى به سر مىبرد از شنيدن اين صداها دچار تعجّب گرديد و پرسيد:
آيا پيغمبر برگشته و ما بىخبريم يا اينكه مردم از وقوع اين حادثه جشن عروسى گرفتهاند»؟
جوابى كه به على داده شد اين بود كه گفتند:
بين انصار و بعضى از مهاجرين در سقيفه راجع به امر خلافت بين انصار و بعضى از مهاجرين در سقيفه مشاجره و مناقشهاى روى داده بود، و ابوبكر برنده شد! بدين جهت ابوبكر را روى دوش رجاله سوار كرده و هر عابرى را وادار مىكنند كه با ابوبكر بيعت كند و دست ابوبكر را براى قبول بيعت با دست مردم تماس مىدهند و در اين جريان امنيّت از همه سلب شده است!
اگر بشود تصوّر كرد كه در شديدترين و سختترين اوضاع و احوال براى كسى امكان داشته باشد كه تبسّمى آميخته با حزن از خود نشان دهد، مىتوان فرض كرد كه على از شنيدن اين خبر چنان تبسمى يا «زهر خندى» از خود نشان داده باشد، آن هم آميخته با سكون خاطر و وقارى كه حاكى از عالىترين مراحل كرامت نفس باشد.
على با كمال بىطرفى، مانند حكمى عادل؛ در عين حالى كه جز به حقّ و حقيقت عنايتى نداشت دوباره پرسيد:
«انصار چه گفتند»!
جواب داده شد كه انصار گفتند:
«يك امير از ما باشد و يك امير از شما».
سپس على گفت:
آيا عليه آنها استدلال نشد و نگفتند كه پيغمبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم توصيه كرده كه درباره نيكوكاران احسان شود و از گناهكارشان درگذرند؟
از على پرسيدند:
چه دليلى از اين موضوع به دست مىآيد؟
على در جواب گفت: اگر امامت و امارت به آنها تعلّق مىگرفت محتاج به توحيد نبودند.
آنگاه گفت:
قريش چه گفتند!
گفته شد:
قريش دليلشان اين بود كه قريش «شجره» يعنى درخت پيغمبر خدا است!
على با توجّه به اين منطق گفت:
«به درخت نبوّت استدلال كردند ولى ميوه آن را ضايع ساختند»!
على با اين بيان كوتاهى كه مملو از علم و عقل و خلق عظيم بود حقيقت را درباره اين مشكل اعلان نمود و دوباره همانطور كه پيش از شنيدن اين سروصدا مشغول به كار خودش بود؛ همراه آل و اتباعش سرگرم قرائت قرآن گرديد.
عمّار نيز جزء همين جمعيت بود و همه افراد اين جمعيت از فرط اندوه و تعجّب از اين پيشامد انگشت به دندان مىگزيدند و در عين خشمى كه داشتند همه به او چشم دوخته بودند و انتظار داشتند اجازه حركت و قيامى به آنها بدهد؛ ليكن هيچگونه تمايلى را براى چنين اقدامى از ناحيه او حس نكردند و على به همان حال با كمال حزن و بىاعتنايى به آنچه ديگران خيال مىكردند؛ مشغول قرائت قرآن بود.
البتّه در اين وضع تازه از دور و نزديك كسانى بودند كه به خود جرأت داده و به طور دسته جمعى به او مراجعه مىكردند و با توجّه به نيرويى كه براى مبارزه در خود سراغ داشتند از او اجازه اقدام و عمل مىخواستند و نصرت خودشان را اعلام مىكردند ليكن «او» با كمال حزم و متانت آنها را اسكات مىداد و مىگفت:
«حسبنا سلامة الدين»
يعنى براى ما همين قدر كافى است كه دين سالم بماند.
شايد على شخصا به قدرت و نيروى شخصى خودش براى ورود به معركه داناتر و واردتر بود ليكن در تشخيص مسئوليت بزرگى كه بر عهده داشت و در نتايج معركهاى كه به او پيشنهاد مىكردند نظر دقيقتر و فكر عميقترى داشت و پايان كار را بهتر از ديگران مىسنجيد.
بدين جهت با كمال اختصار گفت:
سالم ماندن دين براى ما كافى است.
بارى؛ فكر اغفال مردم و تسريع در احراز مقام امارت و بركنار داشتن بنىهاشم از امر
خلافت منحصر در قريش نبود؛ بلكه احساس شايع و رايجى بود كه اغلب مستضعفين از طريق ارعاب و تهديد مىكوشيدند تا قدرت حكومت را در دست بگيرند.
و باز در ميان قريش نيز كسانى بودند كه در مورد بركنار داشتن «على» از امارت خودشان را نسبت به ابوبكر اولى و احق مىدانستند!
خلاصه كلام اينكه؛ اين روزها فكرى كه بر مردم غلبه داشت فكر قبيلهاى و عشيرهاى محض بود زيرا عصبيتهاى قديم در مردم بيدار شده بود و «على» از اين جريان بسيار ناراحت و نگران بود؛ بدين جهت ناگزير از فداكارى و مجبور در خانهنشينى بود و بهتر از ابوبكر و عمر؛ هيچكس به اين خصلت و خوى علوى آگاهى نداشت؛ لهذا از رفق و مدارا و متانت او به حدّ اعلا استفاده كردند!
حزب اموى كه بيشتر از همه احزاب در بركنارى على دست داشت اميدوار بود كه روزى فرصتى به دستآورده و در موقع مقتضى عثمان يا عبدالرحمان پسر عوف را به امارت برگزيند؛ همانطور كه انصار نيز عين اين آرزو را براى خودشان در دل مىپروراندند!
ابوسفيان پشت سر حزب اموى آماده كار بود و به نفع عثمان و عبدالرحمان پسر عوف فعّاليّت مىكرد و تصوّر مىنمود در اين شبيخون انصار و شبيخونى كه ابوبكر بر آنها زده كشمكش ادامه خواهد داشت و ميدان منازعه توسعه خواهد يافت و در نتيجه دو قبيله «تيم» و «عدى» كه از بزرگان قريش بودند زمام امر را به دست خواهند گرفت.
بلى! حزب اموى در فعّاليّتها و كوششهايى كه داشت براى اسلام حسابى قايل نبود بلكه اساس مرام آن عصبيت و هدف آن فتنه بود.
بدين جهت همانطور كه قريشىها قبل از اسلام دسته دسته دور خانه كعبه حلقه زده و محفلهايى مىآراستند؛ اينك حزب اموى در مسجد نبوى در اطراف عثمان و بنو زهره و دور عبدالرحمان حلقه زدهاند.
در اين ضمن ابوسفيان در كوچههاى مدينه راه افتاده و مردم را به طرفدارى «على» تحريك مىكند ولى مردم همه منتظراند كه على شخصا قيام كند و به نام او فريب
ديگرى را نخورند و ضمنا از اخطار عمر كه قبلاً كرده بود و مردم را از هر اقدامى بازداشته بود، و وعده بازگشت پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را داده بود؛ در اين مرحله مردم متنبّه شده و احتياط مىكردند ولى ابوسفيان كه به همه جا سر زده بود، به در خانهاى رسيد كه على در آن بود. آنگاه اين اشعار را خواند:
بنىهاشم! لاتطمعوا الناس فيكم
ولاسيما تيم بن مرة اوعدى
فما الامر الافيكمو واليكمو
وليس لها الا ابوالحسن على
اباحسن! فاشدد بها كف حازم
فانك بالاثر الذى يرتجى على
يعنى: اى بنىهاشم! مردم: مخصوصا تيم پسر مره يا عدى را در امر حكومت به طمع مىاندازيد! زيرا هيچكس جز شما صلاحيت امارت و حكومت را ندارد و اين امر مخصوص ابوالحسن (على) است!
اى ابوالحسن! با كمال حزم و احتياط اين امر را با شدّت تمام و محكم در دست بگير!
زيرا براى اين موضوع مورد آرزو (كه همه چشم بدان دوختهاند) صلاحيت و شايستگى تو محرز است و مسلّم!
آنگاه ابوسفيان وارد خانه شد و گفت:
«اى ابوالحسن! دستت را دراز كن تا با تو بيعت كنم! به خدا سوگند اگر بخواهى شهر مدينه را پر از سواره و پياده خواهم كرد و اين تجهيزات را عليه آنها به كار خواهم برد»!
ليكن على از دست دادن امتناع ورزيد و با توجّه به حفظ نظر اساسى و اصولى كه داشت؛ شخص خودش رافراموش كرد و گفت:
«احتياجى به بيعت تو نداريم! قصد تو ايجاد فتنه و مفسده است!
«پيش از اين در برابر اسلام فتنههايى برانگيختهاى! حالا بايد به تو بگويم:
«آيا در جاهليت و در اسلام؛ به شكل يكنواختى بايد فتنهانگيزى كنى»؟!!
ابوسفيان با اينكه از پيشگاه على سرخورده بود، از پيشرفت منظور خودش مأيوس نبود و به هر درى مىزد و با اينكه مىدانست كه عباس رياست و امارت را حقّ برادرزادهاش على مىداند و در برابر او خاضع است؛ معذلك به اميد اينكه منظورش را به وسيله او تأمين كند نزد او رفت.
همين كه ابوسفيان به محضر عبّاس راه يافت و بيعتش را بر او عرضه داشت.
عباس گفت:
«خدا تو را اصلاح كند اى ابوسفيان! مگر نمىدانى كه برادرزاده من امير من است؟ براى بيعت به او مراجعه كن! من پشت سرت خواهم بود».
ابوسفيان در جواب عبّاس گفت:
«من به على مراجعه كردم ولى او تقاضاى مرا رد كرد»!
آنگاه عبّاس خنديد و گفت:
«من پيش از تو بيعتم را بر او عرضه داشتم ولى او نپذيرفت زيرا پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم او را مأمور به صبر كرده و او بر پيمان پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم استوار و پايدار است و مقام و منصب خودش را فداى اسلام مىكند تا اينكه اسلام محفوظ بماند و على كسى است كه همه اصول و مبادى فكرى خودش را بر تعليمات اسلام منطبق مىسازد؛ در اين صورت عبّاس نيز آن كسى نيست كه طالب چيزى باشد كه على از آن احتراز دارد!
ابوسفيان با تشخيص به اينكه اين روزها براى هيچكس غير از على اميد پيروزى نيست. لهذا پس از نوميد شدن از بيعت با على، طبيعى است كه بايد به حزب خودش برگردد و مشغول طرح نقشههاى تازهاى باشد و در لانه خودش به سر برد؛ تا روزى كه فرصت مساعدى به دست آيد.
عمر در همين موقع وارد مسجد شد و به اين دو حلقه پيوست و آنها را به بيعت با ابوبكر وادار كرد.
افراد اين حلقه نيز با علم به اينكه امتناع على از قبول بيعت قوىترين پايه بيعت با
ابوبكر شناخته مىشود؛ بيعت كردند و چه بسا كه اين افراد بىخبر نبودند كه سبب خانهنشينى على همانا علاقه شديد وى بود به اينكه در برابر جبهه ارتجاع و ارتداد اعراب كه در خارج مدينه آراسته شده بود؛ همه متّحد باشند و اگر على قيام مىكرد بايد با اين حزب نيرومند سرگرم پيكار شود؛ و بدون ترديد اين عمل به سود مرتجعين و مرتدين خارج مدينه تمام مىشد و نور اسلام خاموش مىشد!
ولى چون مصلحت اسلام در نظر على مقدّم بر تحصيل حق خودش بود؛ اوضاع و احوال اين محيط آشفته و متشنج، او را مجبور به خانهنشينى كرد و از حقّ خودش صرفنظر نمود.بارى؛ بدن پيغمبر دو روز در روى بستر مرگش افتاده بود و مردم درباره ميراث او با يكديگر اختلاف داشتند و به نام او عليه يكديگر دليل و برهان اقامه مىكردند! و شلاق بر يكديگر مىكوبيدند! درحالى كه خودش در ميان وراث حقيقيش آرميده بود!
زنان خاندان نبوّت نوحه و زارى داشتند و مردان اين خاندان به ياد خدا بودند و مشغول قرائت قرآن!
پس از آنكه مردم از كارشان فراغت جستند؛ على براى غسل دادن بدن پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم برخاست. در حالى كه عمّش عبّاس و دو پسر عمّش «فضل» و «قشم» و اسامه پسر زيد و شقران غلام پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم همراه او بودند.
على شخصا بدن پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را غسل داد و به اسامه و شقران دستور داد كه آب بريزند.
على پيراهن پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را از بدنش بيرون نياورد و پس از غسل دادن بدن بر آن نماز خواند.
آنگاه جنازه را به درون حجره بردند و مسلمانان از مرد، زن و كودك؛ دسته دسته براى وداع به آن حجره مىآمدند.
پس از برگزار شدن مراسم توديع! جنازه در شب چهارشنبه چهاردهم ربيعالاول در همان محل بستر پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به خاك سپرده شد.
روز بعد شهر مدينه شاهد حادثه و فاجعهاى شد كه مردم وفات پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را
فراموش كردند!
ملاحظه شد كه در آستانه خانه فاطمه «بضعة الرسول» يعنى پاره جگر پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و سيده زنان دو جهان؛ آتشى برافروخته شد!
و مردم ديدند كه يك عدّه «شرطه» يعنى پليس به فرماندهى عمر پسر خطاب؛ اطراف اين حرم مقدّس را احاطه كردهاند!
و باز ديدند كه «فاطمه» در ميان در و ديوار خانه محصور شده! و بالاخره مشاهده كردند كه حمايل شمشير يا عمامه على، به دور گردنش بسته شده؛ و او را مىكشند!
هرچند بسيارى از اين عمليات قابل تحمّل نبود ولى چه مىتوان كرد؟
احكام عرفى و به تعبير عصر حاضر «امر حكومت نظامى» چنين است!
شرح داستان اين است كه:
روز بعد از دفن پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم عمر نزد ابوبكر رفت و ملاحظه نمود كه خالد پسر وليد از قبيله قريش، اسيد پسر حضير از دسته انصار و عدّه ديگرى از وابستگان و حاشيهنشينان دستگاه حكومت جديد حضور دارند و درباره وضع شخصيّتهاى مهم و مؤثّر و اقطاب مخالفين و ممتنعين از بيعت صحبت مىكنند؛ و بيشتر بحث و گفتوگو راجع به على و سعد پسر عباده است.
عقيده عمر اين بود كه نسبت به اين دو شخصيّت بايد شدّت عمل به كار برده شود و احضار شوند، آنگاه اگر از بيعت امتناع كردند گردنشان زده شود!يكى از حضّار مجلس عقيده داشت كه «سعد» را بايد معاف داشت؛ زيرا بعد از آنكه انصار بيعت كردهاند، تخلّف او از بيعت متضمن خطرى نيست ولى به كار بردن شدّت عمل در مورد اوامرى است خطرناك! و چون براى بيعت كردن آماده نيست، نمىتوان او را كشت مگر پس از آنكه فرزندانش كشته شوند؛ و فرزندانش كشته نخواهند شد مگر اينكه افراد قبيله خزرج كشته شوند و باز اگر قبيله خزرج كشته شد، از قبيله اوس مصونيّت نخواهيم داشت!
همين گوينده بر اظهاراتش افزود و گفت:
از همه گذشته «سعد» در انتظار آن است كه كسانى متعرض او بشوند و او همين تعرّض را دليل و حجّتى براى اعلان جنگ قرار دهد، اما على اگر احتمالاً اهل خشم و غضب بود، خطرناكتر مىبود ولى چيزى كه هست اين است كه علم و حلم و عقل و علاقه او به مصالح عمومى او را مانع از ابراز خشم و اعمال شدّت است و اگر در مورد او شدّت عمل به كار بريد، همان عاملى كه او را از دعوت به نفع خودش باز داشته!
در اين مورد نيز به او جازه نخواهد داد كه قيام و اقدامى كند و شورشى راه اندازد، پس به همين دليل خوب است بيعت گرفتن را از او شروع كنيد و مطمئن باشيد كه از خشم او مصون و مأمون خواهيد ماند و پس از آنكه از بيعت گرفتن او آسوده شديد، تخلّف ديگران از قبيل سعد و امثال او زيانى نخواهد داشت و بيعت على معادل بيعت همه مسلمانان است!
در نتيجه اين مذاكرات، ابوبكر كسى را نزد على فرستاد و او را نزد خودش دعوت كرد ولى على امتناع كرد و به مأمور احضار گفت:
«به ابوبكر بگو؛ من مشغول جمع و تدوين قرآنم و مىكوشم تا پيش از آنكه در آن تصرّفى بشود يا اينكه دست روزگار در حريم آن تجاوزى روا دارد؛ اين كار را به پايان برسانم و تصميم دارم قبل از جمع و تدوين قرآن از خانه بيرون نروم؛ و ردا بر دوشم نيندازم.
ابوبكر بار ديگر كسى را نزد على فرستاد و او را احضار كرد، اين بار نيز على امتناع نمود و همانطور در خانه نشست.
در اين هنگام عمر داوطلب شد تا با اجبار على را بياورد. ابوبكر، خالد پسر وليد، و اسيد و چند نفر ديگر را همراه چند شرطى «پليس» مأموريت داد تا همراه عمر بروند.
بارى، اين حمله آشكار و علنى به فرماندهى ابوحفص صورت گرفت!
عدّهاى پيشاپيش و عدّهاى پشت سر عمر با تهديد و ارعاب به طرف خانه على به راه افتادند!
عدّهاى از غلامان مانند غلامان سابق ابوجهل، با چوبهاى در دست و آتش افروخته به جلو مىرفتند، و عدّهاى رجاله گوناگون از قبيل رجاله حرث پسر نصير، به
جنبش در آمده بودند!
وقتى كه مهاجمين به در خانه على رسيدند و در آنجا آتش برافروختند، به عمر گفته شد:
«اى ابوحفص! چه مىكنى»!
عمر در جواب گفت:«به خدا سوگند اگر بيرون نيايد و بيعت نكند، خانهاش را آتش خواهم زد»!!!
در اين موقع باز به عمر گفته شد.
ولى فاطمه در اين خانه است!
عمر گفت:
و آن يعنى گو اينكه...
به هر حال، عمر در بيرون آوردن على از خانه پيروز شد و توانست او را از خانه به مسجد بياورد.
هرچند اين عمل صورت عنيف و اندوهبارى به خود گرفته بود، ولى حلم على مانع از آن بود كه عكسالعملى نشان دهد و البتّه مقرّرات حكومت عرفى (حكومت نظامى) نيز همينطور حكم مىكرد.
با اين حال عمر در گرفتن بيعت از على موفّق نشد؛ بلكه مقرّر گرديد كه مراسم بيعت از على در يك روز معيّنى كه جمعيّت بيشترى در مسجد حضور داشته باشد، على همراه فاطمه حضور يابد و دو نفرى رأى خودشان را «كه به مثابه رأى پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم » است و در حكم رأى هزاران نفر از افرادى است كه از اين «تراژدى» يعنى از پرده نمايش حزنآور ناراحتاند: و تحت شكنجه حوادث به سر مىبرند اعلام دارند.
روز موعود فرا رسيد! و براى على در اين محيط تازه مقتضياتى فراهم شد تا به همان نحوى كه ابوبكر در برابر انصار دلايلى اقامه كرده بود. على نيز بتواند از لحاظ حق و علم و منطق و اعتدالى كه داشت و هيچ يك از حضّار مجلس منكر آن نبودند دلايل خودش را بر ابوبكر و همه حضار مسجد عرضه دارد.
عين اين محيط مساعد براى حضرت زهرا نيز آماده شد، به اين تقرير كه:
بين حضرت زهرا و جمعيت پردهاى آويخته شد آنگاه حضرت زهرا داستان اسلام را حرف به حرف و مرحله به مرحله و تمام اسرار و رموز آن را توضيح داد تا اينكه مطلب به «مسئله روز» منتهى شد؛ و حاكم جديد غاصب شناخته شد؛ و جمهور مردم نيز مرتجع و مرتد شمرده شدند؛ و براى اثبات اين معنى براهين و دلايل زيادى اقامه نمود و ضمن ايراد دلايل قاطعى كه داشت اعلان كرد كه:
«آن روزى كه روح از بدن پدرم پرواز كرد؛ پدرم نمرد! بلكه آن روزى پدرم مرد كه به جاى او شخص ديگرى روى اين منبر نشست و آن شخص شايستگى احراز اين مقام را ندارد، و هيچ حقّى يا قاعدهاى نمىتواند چنان كسى را نامزد اين مقام نمايد».
سپس حضرت زهرا شروع به توبيخ و نكوهش انصار كرد و عامّه مردم را كه از رعايت حقّ شوهرش خوددارى كرده و از نصبى كه اطلاع داشتهاند تجاهل ورزيدهاند. به سختى آنها را محكوم كرد.
در پايان سخن با تكريم و تعظيم از حق و ابراز احترام نسبت به مقام حق و حقيقت چنين گفت:
«اى مردم! با توجّه به علم و اطلاع و با معرفت كاملى كه بر اوضاع دارم و با توجّه به ضعف نفس و ضعف ايمانى كه شما را فراگرفته، به خوبى مشاهده مىكنم كه به چه خفّت و زارى و به چه ذلّت و سرافكندگى و زبونى مبتلا شدهايد، آنچه بايد بگويم گفتم».
باز مىگويم:
«حالا اگر چنين است اين مركب (خلافت و حكومت) را در اختيار بگيريد و هرچه داريد بر ترك ببنديد! ولى بدانيد. اين شترى است كه پشتش مجروح و پايش سوده؛ و فرومانده مركبى است! اينمركب هميشه داغ ننگ و عار و شعار بدنامى را همراه خواهد داشت! و همين مركب است كه شما را به طرف آتش
فروزان خدايى، كه در دلها زبان مىكشد، خواهد برد! ولى اگر شما و همه مردم روى زمين كافر شويد اهمّيّت ندارد! زيرا خدا بىنياز و ستوده است»!
اين صدايى كه بدينگونه منعكس شد، عكسالعمل خشونت و شدّت عمل عمر بود.
و اگر حكمت و بردبارى و خويشتندارى على در كار نبود هر آينه تاريخ مدينه «در اين لحظه حسّاس» در مجراى ديگرى مىافتاد؛ و اوضاع و احوال اين شهر، به طور قطع و مسلّم صورت ديگرى به خود مىگرفت.
آرى، حقيقت امر اين است كه عمل عمر در ارتكاب اين اشتباه؛ در اين روز نامبارك معين؛ از لحاظ شكستن «دنده» زهرا(!) و كشاندن على به مسجد، به آن صورت خاص! و افروختن آتش در جلوى خانه، به مثابه بار بسيار سنگينى بود كه بر عقول و افكار مردم گذاشته مىشد و مردم تحمّل كشيدن آن را نداشتند.
زيرا على «سيفاللّه» يعنى شمشير خدا و وصى و زهرا پاره دل پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و سرور زنان عالميان بود؛ و خانه اين زن و شوهر قبله آمال مردم و كانون محبّت و علاقه همه مؤمنين بود و بديهى است وقوع هر يك از اين حوادث فجيع و مصائبى كه مسلمانان آن را با چشم خودشان مشاهده مىكردند چنان تكانى به افراد داد كه گويى سراسر افكار و عقولشان را دچار زلزله شديدى ساخته بود!
براى تزلزل عقيده اسلامى مردم آن عصر؛ چه عاملى نيرومندتر و چه حادثهاى عجيبتر از اينكه شخصى مانند عمر با چنان شدّت و عدّتى بر منزل على حمله كند!
در صورتى كه به هر حساب و از هر لحاظ؛ بين اين دو شخصيّت تفاوت از زمين تا آسمان است!
و عمر كسى است كه اين معنى يعنى تفاوت عظيم بين شخصيّت خود و شخصيّت على را با بليغترين عبارتى بيان كرده است: آنجا كه مىگويد:
«كنا ننظر الى على فى عهد النّبوة كما كنا ننظر الى النجم» يعنى در دوران نبوّت، ما به نحوى به على نگريستيم كه گويى به ستارهاى در اوج رفعت مىنگريستيم.
و باز همين روزها نيز مقام على در نظر مردم نسبت به عمر صرف نظر از قرابت، همخونى و مشتركات وراثى با پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم؛ از لحاظ سابقه، جهاد، فداكارى، علم و عدل؛ مانند ستارهاى بود كه روى سر عمر در آسمان رفعت مىدرخشيد، و همه طبقات مردم چه مهاجر و چه انصار چه قوى و چه ضعيف چه مسلمان و چه غير مسلمان چه مردم با اخلاص و چه منافقين، همه و همه اين امتيازات اختصاصى را در على قبول داشتند.
در اين صورت جاى شگفتى نخواهد بود اگر چنين حادثه و چنين اهانتى به مقام على در قلوب اهل مدينه ايجاد شك و ترديد كرده باشد! و عقلشان را ربوده باشد!
سراينده داستان گفت:
عمّار تمام مراحلى را كه از لحاظ نصوص پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم گذرانده بود مورد رسيدگى قرار داده و مىدهد.
به موجب همان نصوص دينى پيشوا و حاكم على است.
و باز وقتى كه وضع احزاب سياسى را مورد مطالعه قرار مىداد، ملاحظه مىكرد كه همه احزاب رنگ سياسى بهخود گرفتهاند مگر همين حزب ديندارى كه با على رابطه برادرى دارند.
بدين جهت عمّار عضويت اين حزب را بر احزاب ديگر ترجيح داد و به اين حزب پيوست.
عمّار قبل از پيوستن به اين حزب همه حسابها را كرد و براى فداكارى در راه اجراى مقاصد اين حزب حاضر شد و جسم و جانش را براى تحمّل انواع شدايدى كه از اين رهگذر نصيب او خواهد شد، آماده كرد.
ولى هيچگاه به ذهن وى خطور نكرده بود كه متعاقب شركت در سوگوارى پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم با على و زهرا دچار چنين فاجعه و فتنهاى شود و آسمان بر زمين فرود نيايد! و زمين و ستارگان متلاشى نشوند و مردم اين كره را به نقطه مجهولى در فضاى لايتناهى پرتاب نكند!
يا طوفانى مانند طوفان دوره «قوم عاد» برپا نشود و باد صرصر وزيدن بگيرد و همه
مردم را نابود نكند!!!
وقتى كه على دستگير شد؛ عمّار با نظرى دقيق از گوشه چشم به اجتماع و اوضاع و احوال مىنگريست و همين كه عمر نزديك شد؛ عمّار نيز به تبعيت از افراد ديگرى كه به حمايت على برخاسته بودند به راه افتاد و مىخواست با آن افراد همگام و همكار شود؛ ولى پس از آنكه در قيافه على دقيق شد احساس نمود كه على با قيام مردم موافق نيست و با اينكه او را به طرف مسجد مىكشند مىرود و به هيچ وجه متعرّض دشمنانش نمىشود!
در چنين حالتى عمّار به خود گفت:
«واى بر عمّار! اگر على امام باشد، بدون ترديد در حقيقت امام على است ولاغير؛ چرا از امام دفاع نكنم».
و باز مىگفت:
«اگر على به حقيقت امام باشد بدون شك امام اوست و بس»:
پس چرا:
«خدا غضبناك نشود و اين كسانى را كه بر او ستم مىكنند، هلاك نمىكند! چرا خدا به من امر نكند كه همراه همه حقپرستان قيام كنيم و به قتال برخيزيم و اگر على به حقيقت امام و پيشوا و حاكم باشد؛ در صورتى كه به حقيقت هست؛ پس چرا اين اشخاص عليه او تظاهر مىكنند؛ و مردم همين طور خيره خيره به او مىنگرند»!
«و اگر على به حقيقت امام باشد؛ و در حقيقت امام است؛ پس معنى اسلام در اين وضع حاضر چيست»؟!!!
و باز به خود مىگفت:
«ما كه خود را مسلمان مىدانيم؛ نصوص پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را درباره على به چه وسيله تفسير كنيم و از چه راه علاقه او را در مقدّم شمردن و برتر دانستن على بر ديگران بفهميم؟
و باز عمّار از خود مىپرسيد و مىگفت:
«آيا من به تنهايى مؤمنم و مردم همه ملحد و از دين بيگانهاند؟ و يا اينكه ايمان! چيز سهل و ساده و نرم و ملايمى است كه مردم طبق مصالح و منافع خودشان آن را گرفته و تفسير مىكنند؟
«پس بدبختى و امتحان ما چگونه مشخص مىشود؟ و چرا بدين صورت جامهاى مرگ را مىنوشيم»؟عمّار پاسخ اين پرسشها را از دوران قديم به خوبى مىدانست و براى او تازگى نداشت!
حتّى آن وقتى كه جوان بيست سالهاى بود به اين معانى آشنا بود و همان روزها درباره اين مسايل با پدرش گفتوگوهايى داشت، زيرا ملاحظه مىكرد كه وجود پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در معرض خطر قرار گرفته بود و با اين حال از خود دفاع نمىكرد، و خدا نيز بر دشمنان حضرتش خشم نمىكرد و آنها را هلاك نمىنمود! بلكه از بيم فتنه، نه خودش در صدد دفاع بر مىآمد و نه به اصحابش اجازه دفاع مىداد؛ و باز مىديد كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در اقلّيت و دشمنانش در اكثريّت واقع شدهاند؛ و همچنين عمّار به خوبى مىدانست كه اسلام على را مقدّم و برتر دانسته ولى احزاب او را عقب زدهاند!
و نيز مىدانست كه مقدّم دانستن اسلام و عقب زدن احزاب نه به على ضررى مىزند و نه به روح اسلام؛ بلكه عقب زدن احزاب به زيان خودشان تمام مىشود!
از اين گذشته عمّار از سابق مىدانست و شكّى نداشت كه كمى مؤمنان اگر دليل صحّت ايمان نباشد دليل بطلان ايمان نيست و بازار نفاق هرچند گرم باشد و رونق بگيرد: و عدّه منافقين هرچند فزونى داشته باشد؛ اگر پليدى و زشتى نفاق را تأييد نكند. درستى آن را صحه نخواهد گذاشت.
عمّار درباره همه اين پرسشها و پاسخها معرفت تام و تمامى داشت و همه اين معانى را از سابق بر حسب تجربه به خوبى آموخته بود ليكن اين «تراژدى» يعنى اين پرده حزنآور بارهاى سنگينى را روى دل او گذاشته بود كه طاقت حمل آن را نداشت دنيا را
در نظر او تيره و تار مىنمود؛ به طورى كه گويى جهان دارد نابود مىشود! اين حالت «ذهول» يعنى سرگشتگى و حيرتزدگى منحصر به عمّار نبود بلكه سلمان فارسى با آن معرفت عميق و رسوخ در كتب ايمان و دانش به همين عارضه و به همين شكنجه دچار شده بود!
سلمان با ساير برادران به طرف اميرشان روى آورده و با نظرى دقيق در قيافه او مىنگريست و مىديد با اينكه امير، اسير و دستگير شده معذلك با اجتماع و قيام طرفدارانش موافق نيست و اجازه نمىدهد كه با دشمنانش معارضه كنند!
سلمان در آغاز امر از فرط تأسّف و حسرتى كه بر حال مردم در دل داشت رنج مىبرد؛ به همين جهت با توجّه به اين وضع دست بر دست زد و گفت:
«اسلموا و ما اسلموا»!(1)
سپس با كمال دقّت به روى اميرش چشم دوخت و ملاحظه كرد كه قيافهاش باز و صاف و روشن است! آنگاه از ديدن منظره على حيرت كرد به حدى كه قدرت تكلّم از او سلب شد در چنين حالى عمّار از دل دردناكش آهى كشيد و گفت:
«خدايا چه مىبينم! اگراين مرد اراده كند آسمان را بر زمين فرود مىآورد»!عمّار در اين بيانى كه بر زبان راند مبالغه و غلو نمىكرد؛ بلكه تعبير او حاكى از قدرت على بود كه اگر از بيم وقوع فتنه نمىانديشيد. قيام مىكرد!
عمّار در دنباله اين گفتار مقصودش را اين طور تفسير كرد كه گفت:
«واى بر اين مردم! اگر با او بيعت كرده بودند حتّى دو نفر پيدا نمىشد كه با يكديگر اختلاف داشته باشند»!
سلمان از حال حيرت و بهتى كه او را فرا گرفته بود درآمد و احساس مىكرد كه اگر قدرت تكلّم از او سلب نشده بود! او هم همين حرف را مىزد!
1) يعنى مسلمان شدند و نشدند و نيز نقل كردهاند كه سلمان به زبان فارسى گفت: كردند و نكردند! مترجم
مقداد نيز در برابر آن دو برادر ديگر متحيّر و مبهوت بود و در چنان حالى خود را به على رساند و ملاحظه كرد كه سيماى درخشان و صافش اجازه دستهبندى و مقاومت نمىدهد و حاضر نيست كه كسى با دشمنانش معارضه كند و باز همانطور با حال نگرانى به طرف اميرش چشم دوخته بود كه شايد اجازه معارضه و مقاومت بدهد، ولى هرچه كوشيد از قيافه تابناك على چنين معنايى را درك نكرد!
اين حال حيرت و بهت اختصاص به اين چند نفر نداشت؛ بلكه افراد ديگرى نيز دچار همين حيرتزدگى و سرگردانى شده بودند!(1)
حزب اموى نيز كه افراد نيرومندى داشتند از جهت ديگرى همين تشخيص را داشتند و حتّى خود انصار نيز كه با ابوبكر بيعت كرده بودند در چنين وضعى بودند و مىگفتند:
«اگر على در سقيفه حضور به هم رسانده و در برابر ابوبكر مىايستاد حتّى دو نفر ديده نمىشد كه درباره او با يكديگر اختلاف داشته باشند»!
كلّيه اهالى مدينه نيز نظرشان اينطور بود و عقيده داشتند كه اگر على به موقع جنبيده بود، اين توطئه عليه حقّ مسلّم او صورت نمىگرفت و اين «تراژدى» يعنى پرده اندوهبارى كه عقايد و افكار را متزلزل كرده و جنبه عقلانى ندارد، نمايش داده نمىشد، ولى اقدام توطئهگران در اين موقع با كمال كراهت ظاهرى و باطنى كه مردم دارند؛ همه را وادار به سكوت كرده و چيزى كه بيشتر باعث سكوت مردم شده بود همانا آن حّس فداكارى عجيبى بود كه على از خود نشان مىداد، مضافا به اينكه مخالفين در غير اين صورت به نابودى تهديد مىشدند!
و باز اين حالت بهت و حيرت شديد منحصر به عمّار و مقداد، سلمان و ساير شيعيان
1) ابوذر غفارى اين روزها در مدينه نبود پس از آنكه به شهر مراجعت كرد و از اوضاع مطلع شد، او نيز حرف سلمان را زد و از مداخلات نارواى امّت و عدول از على و مخالفت با امر پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و زيانى كه بردند افسوس خورد!
على نبود بلكه سراسر مردم مدينه دچار چنين وضعى بودند و اشتباه سياسى عمر در اقدام به بيعت گرفتن از على موجب مزيد حيرت و بهت همگان بود! گو اينكه اقدام اوّل عمر پس از رحلت پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از نظر سياست نيز نظير همين امر بود!عمر مىخواست على را وادار به بيعت كند، ولى امتناع على موجب آن گرديد كه بسيارى از مردم ناظر اين وضع عنيف و گواه كراهت خاطر على باشند!
عمر مىخواست اينطور وانمود كند كه حضور آن همه مردمى كه ناظر اين جريان بودند دليل بر قدرت حكومت جديد شناخته شود ولى على با اين نمايش ظلم و ستمگرى و زورآزمايى اين دوره را نشان داد!
عمر مىخواست از قدر و منزلت على بكاهد ولى علىرغم اراده او تمام اين عمليّات به نفع على تمام شد و بر عظمت و رفعت و مهابت و علو مقام او افزود!
و باز عمر مىخواست سند محكوميت على را براى امتناع از بيعت با ابوبكر مسجّل كرده باشد و اين مدّت بيشتر از دو ماه و نيم طول نكشيد، زيرا حيات زهرا پس از رحلت پدرش همين مدّت بود و چون عامل اصلى اين امتناع وجود زهرا بود كه با امر بيعت موافقت نداشت.
معذلك اين دوره بحرانىترين ايّام حكومت جديد بود و ديگر نمىدانيم كه اگر زندگى زهرا طولانىتر مىشد: آيا حكومت ابوبكر تثبيت مىشد يا نه؟
به هر حال على پس از وفات زهرا نسبت به ابوبكر و عمر خشمگين بود، و با اينكه از بيعت امتناع داشت، با حكومت وقت معارضه نمىكرد، جز اينكه امتناع على، آل على و صحابه وى عمل بيعت ديگران را با ابوبكر مخدوش كرده بود و جنبه قانونى آن را در سراسر جهان اسلام از رسميّت انداخته بود!
شدّت عمل و اشتباه عمر منحصر در همين حد و مرز نبود بلكه روزافزون مىشد، زيرا در ميان ساير احزاب و دستههايى كه شكل و رنگ و برنامه ثابتى نداشتند، احزاب و دستههاى ديگرى به وجود آمد كه به فعّاليّت و حركت درآمدند!
اى كاش اين فعّاليّتها و جنبشها به خير و صلاح حكومت وقت تمام مىشد، تا
براى عمر موفّقيّتى باشد، ولى چون اشتباهات او بيشتر ناشى از تندخويى و تصميمات شديد آنى مقرون با حماسههاى سطحى بود؛ به ساير احزاب خرابكارى كه در راه تضييع اسلام مكر و حيله به كار مىبردند، و براى تأمين منافع حزبى و شخصى كوشا بودند، مجال و ميدانى داد، و در پايان كار يكى از نتايج اين اشتباهات، اين بود كه عمر خودش را دچار مخمصه ديگرى مىكرد.
به اين معنى كه بر اثر منازعه و مناقشهاى كه درگرفته بود: عمر مجبور شد كه احزاب و افراد ديگرى را كه هيچگونه رابطهاى با او نداشتند و طرز تفكّر و روش و مسلكشان با او فرق داشت به همكارى دعوت كند!
منظور عمر از اين دعوتهاى به همكارى اين بود كه توازنى در دو جبهه ايجاد نمايد يا اينكه براى مبارزه با حزب علوى جبهه حكومت ابوبكر را بدين وسيله تقويت كند و همين اشتباه در آخر كار او را در مسير حكومت ديكتاتورى كه با روح حكومت اسلامى تفاوت بسيارى داشت و دارو وارد ساخت و در نتيجه همين عمل، آن روزى كه زمام حكومت را در دست گرفت همين روش ديكتاتورى را ادامه داد تا اينكه منتهى بهقتل او شد و مسلّم است كه توطئه قتل عمر به دست حزب يا افرادى صورت گرفت كه قبلاً با عمر همكارى داشتند!
بارى، آنچه مسلّم است اين است كه اگر عمر در تأخير حركت جيش اسامه مداخله نمىكرد و اگر از سرگرمى مردم در جنگهايى كه بعدا روى داد بهرهبردارى نمىنمود و اگر على از لحاظ حفظ منافع عاليه اجتماع با عموم همكارى نمىكرد، پيش از آنكه ابولؤلؤ او را بكشد، ديگران او را مىكشتند! و باز آنچه مسلّم است اين است كه اگر عمر با خنجر ابولؤلؤ از پا درنيامده بود و بعد از اين تاريخ چندى زنده مىماند و حكومت مىكرد مىديد كه مردم غير از مردم سابقاند و به بلاى شديدترى از دست مردم مبتلا مىشد، آن وقت بهتر محسوس و مشهود بود كه منشأ و مبدأ رنج و زحمت و مرارت وى همانا ناشى از اشتباه اوّل او بوده است كه چنان وضعى را ايجاد كرد!
ليكن اوضاع و احوال با او مساعد شد، زيرا مردم سرگرم جنگ و جهانگيرى شدند
آنگاه قتل وى به دست آن جوان جنايتكار صورت گرفت.
حالا كه اين حادثه روى داده، و كار از كار گذشته اگر جايز باشد و جرم تلقّى نشود كه كسى اين پيشامد را بپسندد و به صرفه عمر بداند، خواهد گفت:
همين حادثه نامطلوب «ابوحفص» را از پيشامدهاى ناگوار و خطرناك ديگرى كه در كمين او بود نجات داد، چه اگر آن حوادث و خطرات روى مىداد، هيبت عمر نمىتوانست مانع بروز آن شود و مقدّرات وى صورت فجيعترى به خود مىگرفت؟
هرچند اين اشتباه عمر در آغاز امر از لحاظ تحكيم بنيان حكومت ابوبكر به نفع وى تمام شد ولى شخص ابوبكر از توجّه به آن غفلت نداشت: و اشتباه عمر بر او پوشيده نبود، زيرا طولى نكشيد كه نتايج حاصله از اين اقدامات عنيف و دستهبندى منتهى به قيام و ارتداد مسلمين گرديد، و يك دسته مردم مؤمنى كه بر عقيده اسلامى پايدار و استوار بودند از لحاظ اينكه بيعت با ابوبكر را قانونى و مشروع نمىدانستند، از پرداخت زكات و انباشتن خزانه عمومى «بيت المال» به نفع حكومت جديد خوددارى كردند!
و حتّى عدّهاى از اهالى شهر مدينه (مرد و زن) به همين دليل از دادن زكات امتناع ورزيدند و معتقد بودند كه پرداخت زكات و وجوهات به دولت وقت در حكم آن است كه كسى رشوتى بدهد! و شرع اسلام رشوت را تجويز نمىكند!
اشتباهى را كه عمر مرتكب شده بود موجب پشيمانى ابوبكر بود و به صورت مهيب و هولناكى هميشه او را ناراحت داشت و ابوبكر قبل از مرگش تمنى مىكرد كه:
اى كاش زندگى او از دو امر يعنى دو آلودگى مصون مانده بود!
(1) از محاصره خانه على!
(2) از تحمّل بار مسئوليت حكومت در روز سقيفه!
سراينده داستان گفت:
عمّار همراه سلمان، مقداد و زبير به اتّفاق بنىهاشم كه پشت سر على و زهرا حركت مىكردند از مسجدبرگشت و با توجّه به معرفت عميقى كه در امور اسلام داشت، در
حالى كه ساكت و صامت بود، متفكّرانه به اوضاع و احوال مىنگريست! و اين عدّه قليل اصحاب و ياران على كه از اين تاريخ به بعد «شيعه» ناميده شدند، خودشان را براى ادامه خدمتگزارى در راه اسلام آماده مىكردند.
و هرگاه عمّار طالب ثروت و راحت و جاهطلبى بود بايستى به صف ديگر مىپيوست.
ولى عمّار طرفدار حق و عدالت بود و هر كسى مىداند كه حق و عدالت را بايستى به قيمت سنگينى خريدارى كرد! و عمّار از روزى كه مسلمان شده بود، اين قسمت را از طريق جهاد مستمر و متوالى كه براى او بسى گران تمام مىشد، به اقساط
مىپرداخت!
بايد پرسيد:
آيا اين چنين مردى در چنين لحظه حسّاسى از خدمت در راه حق مىتواند خوددارى كند؟
در صورتى كه اگر در چنين موردى از حقپرستى امتناع كند مثل اين است كه همه فداكارىهاى سابق را باطل كرده و آن ثروت گرانبهاى معنوى را كه جز معدودى مانند او تحصيل نكرده بودند از دست داده باشد!
عمّار با عقل صائب و فكر روشن و صلاح و تقوايى كه داشت و هميشه مراقب تربيّت و تهذيب نفس بود درباره اين مسايل و جريانات سرگرم تأمّل و تفكّر بود و در اين زمينهها از خود پرسشهايى مىكرد!
هنوز چند ماهى از دوران حكومت ابوبكر نگذشته بود كه پيروان على احساس كردند كه سكوت و صرف نظر كردن وى از حقّ مسلّمش سياست معقول و معتدلى بوده و مخالفين وى نيز كه او را از حقّش محروم كرده بودند به اشتباه خودشان پى بردند!
حوادث و پيشامدهاى بعدى نيز يكى پس از ديگرى اين حقيقت را از هر دو جهت تأييد كرد.
آيا حوادث رده كه روح ارتداد و ارتجاع را در اعراب زنده كرده بود و قطع رابطه جمعى ديگر با حكومت مدينه و امتناع از پرداخت زكات، جواب عملى به تأخير حقّ على و تقدّم ديگرى نبود؟
قطعا چنين بود و غير از اين معنايى نداشت!
ضمنا همه اين حوادث ثابت كرد كه فداكارى و صبر و تسليم على و بقاى در محروميت از هر جهت به جا و به موقع است.آرى، با توجّه به هر دو طرف قضيه چه از نظر موافقين و چه از لحاظ مخالفين همه در برابر امر انجام شدهاى واقع شده بودند.
به طورى كه نه اشتباه مخالفين قابل جبران بود و نه تصديق موافقين!
و چون كار از كار گذشته بود جر و بحث، جدال و بدگويى فايده نداشت، پس همان بهتر كه همه و همه با سعى و كوشش و تلاش مداوم در حفظ امنيّت و بقاى دولت و دفاع از دين بكوشند.
على در اين جريان و با توجّه به همه اين معانى در اجابت نداى وجدان براى حفظ
وضع موجود و دفاع از دين اولى، بر همه مقدّم بود، همانطور كه گفته بود:
«به خدا سوگند به خاطرم خطور نمىكرد كه اعراب بعد از پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم اين امر را از اهل بيت سلب كنند، و پس از رحلت حضرتش مرا از اين حقّ مسلم محروم بدارند!
چيزى كه مرا به سكوت وادار كرد بيعت مردم با ابوبكر بود؛ بدين جهت كنار رفتم؛ تا اينكه احساس كردم، وضع به جايى رسيده كه مردم دارند از اسلام بر مىگردند! و در نابود كردن دين محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم مىكوشند! لهذا ترسيدم كه اگر اسلام و مسلمانان را يارى نكنم بيم نابودى اسلام مىرود و بديهى است چنين مصيبتى براى من عظيمتر و سنگينتر از محروم شدن از حكومت و خلافت بود!
به دليل اينكه حكومت و امارت امرى است زودگذر و جز دلخوشى موقّت چيزى در آن يافت نمىشود و منظره آن مانند سراب فريبندهاى است و بس! يا مانند قطعه ابرى است كه در هوا پديدار مىشود و به زودى از ميان مىرود!
بدين جهت در موقعى قيام كردم كه باطل مقهور گرديد و بنيان دين استوار شد!
بلى. على جز به حفظ اسلام به چيز ديگرى علاقهمند نبود و تنها نگرانى او اين بود كه مبادا دين از بين برود و چون ملاحظه كرد كه اگر قيام كند و حقّ خودش را به دست آورد، مردم از اسلام بر مىگردند.
لهذا خودش را فراموش كرد و براى دفاع از اسلام مجهز شد و همه اصحاب و اتباعش را براى انجام اين منظور تجهيز كرد و نشان داد كه اوّلين حامى اسلام اوست، و پيشاهنگ مدافعين مدينه قرار گرفت.
آنگاه ديگران پشت سر او به راه افتادند و در برابر طليحه پسر خويلد و هواخواهان او از قبيله اسد، قطفان، وطى و كنانه كه چشم طمع به تسخير مدينه دوخته بودند قيام كرد.
در اين معركه نيز مشاهده شد كه باز «سيفاللّه» يعنى شمشير خدا همانطور كه در گذشته با مشركين معارضه و مبارزه مىكرد و هيچ قدرتى ياراى مقاومت با او را نداشت،
در اين معركه نيز مرتجعين و مرتدين را مرعوب قدرت هميشگى خويش قرار داده است!
حقيقت امر اين است كه على براى حفظ كلمه «توحيد» و «توحيد كلمه» همكارى با دستگاه حكومت ابوبكر را بر عزلت و انزوا ترجيح مىداد و همانطور كه ديديد و شنيديد پس از انجام منظور يعنى سركوبى مخالفين و مرتجعين يمن، به خانه برگشت و به جمعآورى قرآن و نشر علم و اداره نهضت فكرى مشغول شد و در مواقع مقتضى كه ابوبكر يا رجال دستگاه حكومت وى نيازمند فكر و مشورتى بودند، بىمضايقه از او استفاده مىكردند.
در اين معركه اخير كه به اجمال از آن ذكرى به ميان آمد.عمّار از پيشاهنگان اردوى «على» بود و زير پرچم فرماندهى خالد پسر وليد جهاد مىكرد.
تفصيل اجمال اينكه:
كار مسيلمه كذاب و بنىحنيفه كه از خلفاى «طسم» و «جديس» بودند بالا گرفت و به حمله پرداخت. دو لشكر با يكديگر تلاقى كردند.
مسلمانان در اين معركه با دشمنان جنگجويى مواجه شدند كه نمونه آنها را نديده بودند! پس از آنكه آتش جنگ برافروخت، مرتدين پافشارى شديد كردند و مسلمانان متزلزل شدند و رو به فرار گذاشتند! به طورى كه قدرت فرماندهى از دست خالد خارج شد!
در اين هنگام مسيلمه و اتباع وى از كمينگاه بر مسلمانان هجوم آوردند و مسلمانان دچار مشكل عظيمى شدند و مانند گله رميدهاى رو به فرار گذاشتند!
عبداللّه پسر عمر (مانند واقدى و ابن سعد و ديگران كه ترجمه حال عمّار را نگاشتهاند نيز نوشتهاند) گفت:
عمّار ياسر را روى صخرهاى ديدم در حالى كه از گوش آويختهاش كه شمشير خورده بود خون مىچكيد، و با همان حال مشغول قتال بود! و به مسلمانان شكست
خورده فرارى خطاب مىكرد و مىگفت:
«اى گروه مسلمان! آيا از بهشت فرار مىكنيد»؟
و باز دوباره صدايش را بلند كرد و گفت:
«من عمّارم! من عمّارم! پيش من بياييد! و به سوى من بشتابيد»!
و من (عبداللّه) مىديدم كه گوش عمّار آويزان شده و نيز ديدم كه در همان حال كشتار مىكرد و رجز مىخواند و فرياد مىكشيد و همه را تشجيع و تحريص مىكرد تا اينكه مسلمانان اطراف او جمع شدند.
آنگاه كه مسلمانان نزد او جمع شدند بر دشمن حمله كرد و از ميدان جنگ فاتح و پيروز بيرون آمد!
ابوبكر پس از بيعت سقيفه به فاصله دو سال و سه ماه و چند روز وفات كرد و به موجب دستور او عمر به خلافت رسيد.
رأى خواص وجوه اصحاب و رهبران فكرى مدينه؛ هرچه بوده در دسترس ما نيست ولى هيچ يك از رجال آن روز عليه عمر معارضه و قيامى نكردند.
روزى كه عمر على را براى بيعت با ابوبكر مجبور مىساخت يكى از حرفهايى كه على به عمر گفت اين بود كه فرمود:«شيرى براى او بدوش كه نصف آن براى خودت باشد؛ و كار را هرچه مىتوانى براى او محكم كن؛ او فردا همان كار محكم شده را به تو خواهد سپرد».
و باز گفته شده است كه عبدالرحمان پسر عوف در مرض مرگ ابوبكر راجع به انتقال قدرت حكومت به عمر حرفى به ابوبكر گفت كه تعبير همين حرف را دربرداشت.
و باز در ميان جماعت مهاجر و انصار كه براى عيادت ابوبكر آمده بودند، كسانى وجود داشتند كه در بيان عقيده راجع به انتصاب عمر صريحتر از عبدالرحمان اظهار نظر كردند، و مقدّم بر همه در ميان اين جمع طلحه بود؛ كه پس از شنيدن خبر انتصاب عمر، در همان مرض مرگ ابوبكر نزد وى رفت و گفت:
«شنيدهايم عمر را به خلافت نصب كرده و او را بر ما امارت دادهاى! و حال اينكه او را به خوبى مىشناسى و خشونت و سرسختى و شرور او را نسبت به ما مىدانى! وقتى كه به ملاقات پروردگار نايل شدى و از تو در اينباره بپرسد چه جواب خواهى داد»؟
مرد ديگرى به عمر گفته بود:
«در سال اوّل تو بودى كه ابوبكر را به امارت برگزيدى و امسال او تو را به امارت نصب كرد»!
بارى؛ عمر از منزل ابوبكر بيرون آمد در حالى كه فرمان مهر شده او را در دست داشت.
فرمان را به مردم نشان مىداد و آنها را به اطاعت خودش دعوت مىكرد.
در اين ضمن مرد ظريفى به عمر رسيد از او پرسيد كه در فرمان چه نوشته شده است؟
ابوحفص در جواب گفت: نمىدانم!
آن مرد ظريف در ملاء عام آشكارا گفت:
«تو نمىدانى ولى ما مىدانيم كه در سال اوّل تو او را به امارت رساندى در عوض امسال او تو را به امارت رسانيد»!
نظر صحابه و ساير مردم درباره اين فرمان مهم نيست، بلكه آنچه اهمّيّت دارد، اين است كه هيچ يك از اصحاب نه معارضهاى كردند و نه مقاومتى! و مهمتر اينكه ابوبكر از وضع بيعت خودش تجربهاى آموخته بود و در اين موقع آن را به كار برد!
تجربه اين بود كه ابوبكر وظيفه خود مىدانست كه قبل از وفاتش خليفهاى را انتخاب كند و تمام قواى لشكرى را در اختيار او بگذارد و لشركيان او را به رسميّت بشناسند!
عمر نيز به نوبه خود از تجربهاى كه در دوران خلافت ابوبكر راجع به اصحاب به دست آورده بود استفاده كرد و اجازه نمىداد صحابه از مدينه خارج شوند، كه مبادا مردم را تحريك كنند!
يا اينكه تحت تأثير مردم قرار گيرند و مردم آنها را در مقاومت و پايدارى تحريك كنند!
بدين جهت همه صحابه را در مدينه نگاه مىداشت و مراقبت مىكرد تا همه تحت نظر و مطيع رأى و فكر خودش باشند و ضمنا از افكار و اطلاعات و نظرياتشان استفاده كند و در فتوحات پيروز باشد.
براى اجراى اين منظور بود كه وسايل آسايششان را فراهم ساخته بود تا مرفه باشند.
مهمتر از همه اين معانى توجّه به نظم و نسق و انضباطى بود كه همه امور لشكرى و كشورى به دلخواه وىبرگزار مىشد!
عامل ديگرى كه در ثبات اوضاع مداخله داشت، اين بود كه مردم را به جهاد وادار مىكرد و قدرت حكومت او بسط و توسعه مىيافت و منابع درآمد زيادى در اختيار وى قرار مىگرفت؛ و از آنجايى كه نماينده مختار و امين بيتالمال بود در تقسيم اموال به عدالت رفتار مىكرد(1)
و باز همو مىگويد: آتشى را كه از اين جهت برافروخت، خودش را گرم نگرد ولى عثمان را سوخت. (مترجم)
و در امانت و دادگسترى شدّت عمل به خرج مىداد و همچنين كارشناسانى را به كارها گماشته بود كه دواوين و سازمانهاى ادارى را به طور دقيق اداره مىكردند، و براى تشكيلات كشورى احصاييه و آمارى از كارگران و از كار افتادگان تهيه شده بود و همين آمار براى تنظيم بودجه عمومى و جيرهبندى لشكريان و غير لشكريان پايه و مبنايى شده بود و به تمام معنى مصالح اجتماع رعايت مىشد و هركس، چه كارگر و چه بيكار و عاجز از كار سهم وافى و كافى از بيتالمال دريافت مىداشت.خلاصه كلام اينكه، با جميع اسباب و عوامل مقتضى ثبات و آرامش كاملى در محيط فرمانروايى خودش فراهم ساخته بود كه همه خرسند و راضى مىزيستند.
كسانى كه شايستگى شركت در سازمان و ساختمان بناى اجتماعى را داشتند در بالا
1) با تصديق و تأييد اينكه خليفه دوّم آنچه مقدورش بوده به عدالت رفتار كرده؛ معذلك عبدالفتاح عبدالمقصود (استاد دانشگاه فوأد - قاهره در كتاب «الامام على بن ابىطالب مىگويد: عمر در سالهاى آخر حكومتش از لحاظ اينكه كسانى را كه سبقت در اسلام داشتند از بيت المال سهم بيشترى داد - بنيان عدالت اجتماعى در اسلام متزلزل شد، و در سال آخر حكومتش تصميم گرفت كه وضع را تعديل كند ولى اجل مهلت نداد.
بردن بناى اجتماعى اسلامى سهيم مىشدند و كسانى را كه در صدد تخريب بودند از راه تسكين مطامعشان اسكات مىداد.
در نتيجه همه همّتها در تحكيم اساس حكومت اسلامى در سراسر كشورهاى مفتوحه به كار افتاده بود و بالاخره عمر همه اين ملّتهاى تسخير شده را از عالم قديمى كه داشتند:
«به عالم جديد «محمّد» انتقال داد»
عمر در خلال اين احوال در مكتبى كه داشت به اشاعه معرفت پرداخت و براى حفظ مصالح دولت خواب نداشت و راه كسب روزى و كار را به روى همه گشوده داشت و مقدّماتى فراهم مىساخت كه هيچگاه امور دولتى دچار وقفه يا بنبست نشود و بدين طريق مشكلات را يكى پس از ديگرى به سهولت حل مىكرد!
شاگردان مكتب عمر نيز نسخههايى بودند از جنس خودش و در ميان مردم با كمال معرفت و اطمينان خاطر به كار مىپرداختند و با هركس كه در امور دولتى حسن نيّتى داشت، در راه خير و بركت و حفظ مصالح عمومى همكارى مىكردند.
در ميان اين جمع و شاگردان اين مكتب كسانى بودند كه با رنج و زحمت و كوشش و تلاش شديد؛ كسب معيشت مىنمودند و شب و روز براى حل مشكلات، ساعى و كوشا بودند و با كمال خلوص به بسط و نشر معارف اسلامى اهتمام مىورزيدند و در طريق تقويت حكومت اسلامى بر اساس خير و سعادت همكارى مىكردند.
عمّار يكى از افراد هدايت شده و تربيّت شده و تهذيب يافته اين جمع بود كه به هدايت كامل نايلگرديده و روح رهبرى جالبى داشت؛ و شايد سكوت طولانى و زبان كوتاه وى موجب شده بود كه از جريان امور دوران حكومت عمر خرسند و راضى معرّفى شود! و شايد همين سابقه باعث شده بود كه عمر از او كمتر از ديگران نگرانى داشته باشد؟
ضمنا بايد توجّه داشت كه يكى از سياستهاى عمر اين بود كه هاشميان و اتباعشان و همچنين كسانى را كه طالب حكومت آنها هستند از مراكز حكومتى دور نگاه دارد تا
نتوانند به نفع بنىهاشم دعوت و تبليغ كنند! او حساب مىكرد كه در آن صورت فتنه و مخمصهاى روى خواهد داد كه نتواند جلوى آن را بگيرد(1)
عمر با توجّه به تمام اطراف و جوانب امر و بيمى كه از اوضاع و توجّه نفوس به طرف بنىهاشم داشت احساس مىكرد كه عمّار نه مرد جبّارى است و نه در حكومت طمعى دارد، از همه اينها گذشته عمّار كسى بود كه جز به تقوى و صلاح و انديشه و فكر صحيح به چيز ديگرى اعتنا نداشت و عملاً مشمول همان معنايى بود كه گفتهاند:
«هزار نكته به زير زبان و لب خاموش»
آرى؛ عمّار از پيروان على بود كه هميشه زبان در كام فرو برده و با صمت و سكوت مىگذرانيد! و وضع عمومى او باعث نگرانى نبود.
حالا به جهات و ملاحظاتى مقتضيات حكم مىكند كه عمّار نيز به امارت انتخاب شود؛ و شايد انتصاب او به سمت فرماندارى و امارت و از لحاظ اينكه يكى از اعضاى حزب «هاشمى» است موجب دلخوشى افراد اين حزب باشد و اگر اين انتصاب رضايت خاطر آنها را جلب نكند اقلاً اين نتيجه را در برخواهد داشت كه خليفه از اين رهگذر بىطرفى و انصاف و بىتقصيرى خودش را به مردم اعلان كند!
هرچند ما به درستى نمىدانيم ولى چه بسا كه خليفه فكر مىكرد به وسيله انتصاب عمّار به امارت كوفه؛ او را به طرف خود جلب كند تا از عدّه هواخواهان يا «شيعيان» على كاسته شود!
به هر حال چه اينطور فرض كنيم و چه به نوع ديگرى حدس بزنيم و چه همه اين عوامل را دربست در تصميم عمر دخيل بدانيم و چه محلّ خاصّ ديگرى براى اين موضوع فكر كنيم؛ چيزى كه مسلّم است اين است كه:
1) بر اساس همين سياست بود كه استاد عبداللّه علائلى علامه معاصر: در كتاب «سموالمعنى فى سموالذات او اشعة من حياة الحسين» مىنويسد: «تا اواخر حكومت عثمان حتّى يك نفر از بنىهاشم به كارهاى دولتى گماشته نشد! مترجم
عمر اگر نگوييم عمّار را به بزرگترين كشورهاى اسلامى گسيل داشت مىتوانيم بگوييم؛ او را به فرماندارى و امارت يكى از بزرگترين كشورها يعنى به حكومت كوفه منصوب نمود.
ضمنا عبداللّه پسر مسعود و عثمان پسر حنيف (شيعى مذهب) را به عنوان وزارت همراه عمّار فرستاد و دستور داد كه امور مالى و كارهاى تعليماتى بر عهده عبداللّه باشد و عثمان متصدّى حكومت «سواد» يعنى اطراف، جوانب كوفه و مراقب باغستانها باشد، عمّار بر اين دو شخصيّت امامت و امارت داشته باشد.
عمر به مردم كوفه نامهاى نوشت به اين مضمون:«اما بعد عمّار ياسر را به عنوان امارت و پسر مسعود را به سمت معلّم و وزير بر شما گماشتم. پسر مسعود را امين بيتالمال و خزانهدار شما قرار دادم.
اين دو مرد از برگزيدگان اصحاب محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم و از رجال بدر هستند به دستور اين دو شخصيّت عمل كنيد و اوامر آنها را اطاعت كنيد و به آنها اقتداء نماييد.
ضمنا بدانيد و آگاه باشيد، اينكه پسر مسعود را نزد شما فرستادهام مثل اين است كه از حقّ خودم در استفاده از وجود او صرف نظر كرده و شما را بر خود ترجيح داده باشم. عثمان پسر حنيف را براى حكومت سواد تعيين كردهام، خرج سفره و جيره اين هيئت را روزى يك گوسفند مقرّر داشتم؛ به طورى كه نصف گوشت گوسفند و شكم آن بايد به عمّار داده شود؛ از بابت نصف ديگر؛ يك ربع به پسر مسعود و ربع ديگر به عثمان پسر حنيف تسليم شود!
بارى؛ پسر سميّه يا عمّارياسر همان جبّار سرسخت و همان حريف پر زورى است كه در برابر عذابها و شكنجههاى ابوجهل مرعوب و مقهور نشد و آن همه مقاومت و پايدارى از خود نشان داد! حالا هم او كسى نيست كه كبر و غرور و نخوتى از خود نشان دهد و با اينكه چنين مقام رفيعى را احراز كرده و بر همه بزرگان و آقايان سرور و سردار شده؛ جز تواضع و خضوع چيزى ندارد!
و اين امتيازات را از رهگذر ايمان به حق و بهرهمندى از اين دينى كه خدا به او
مكرّمت فرموده و رسول اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم آن را تشريح نموده به دست آورده است. پس چنين عنصرى اين روزها كه به مقام امارت رسيده بايد چنين رفتارى داشته باشد، و به همين دليل طرز كار و روش اخلاق او درست مانند همان روزهايى است كه يك نفر رعيت شناخته مىشد!!
امارت و حكومت معنى و موضوعى است كه در ذات او اثر نگذاشته زيرا شخصيّت او مافوق امارت و سلطنت است و تنها استفادهاى كه از قدرت امارت و فرمانروايى مىكند اين است كه اين قدرت را در مدار عمومى به نفع همگان به كار اندازد!
عمّار آن كسى است كه قانون را درباره خودش مانند مورد ديگران بدون هيچ تفاوتى اجرا مىكند.
عمّار همين كه از رسيدگى به كارهاى عمومى فراغت حاصل مىكند لباس امارت را از تن خارج مىكند و باز همان عمّار ساكت و صامت و آرام و متفكّرى مىشود كه قبلاًبوده! نه بلند پروازى مىكند و نه برترى مىفروشد! نه پاسدارى دارد و نه پرده و پردهدارى! بلكه در ميان مردم مانند يك فرد عادى و شايد نازلتر از عادى زيست مىكنند! چه بسا كه فرد يا افرادى به او توهين يا تعرّض كنند ولى او خشمى از خود نشان ندهد! يا در معاملات از او پول زيادى بگيرند ولى او از امارت و قدرت خودش استفاده نكند! يا سخنان درشتى به او بگويند و او جز با تبسّم و لبخند پاسخى ندهد!
وقتى كه حرف مىزند بيهوده نمىگويد! و اگر كسى نسبت به او تجاوزى روا دارد؛ در حقّ او دعا مىكند! و از خداوند براى او مغفرت و خير مىطلبد!
ابن سعد (مؤلّف طبقات) حكايتى نقل كرده و گفته است:«عمّار روزى معادل يك درهم علوفه از كسى خريد و ريسمانى را كه علوفه به آن بسته بود از فروشنده خواست ولى فروشنده ريسمان را نداد.
عمّار ريسمان را كشيد و به دو قسمت تقسيم كرد آنگاه علوفه را با همان ريسمان بست و در حالى كه والى كوفه است بسته علوفه را روى دوش گذاشت و
به طرف منزلش رهسپار شد!
و باز همو گويد:
عمّار يكى از افراد قبيله عطار و تميمى را براى مأموريت جنگى به طرف دهانه «ماه» فرستاد سپس لازم شد مكتوبى براى او بفرستد.
مكتوب را نوشت و شخصا آن را برد تا به مأمورش تسليم كند مأمور اعزامى كه ملاحظه كرد عمّار شخصا نامه را برده؛ ناراحت شد و از جهت اينكه مىدانست عمّار با آوردن نامه به ميدان جنگ در غنيمتهاى احتمالى شريك خواهد شد؛ با كراهت خاطر مقدم او را پذيرفت و با كمال جسارت به عمّار گفت:
اى گوش بريده! آمدهاى تا شريك غنيمتهاى ما بشوى!
عمّار كه امير و فرمانرواى عراق بود با شنيدن اين بيان خندهاى كرد و گفت:
«تو به بهترين گوشم توهين كردى».
مقصود از بهترين «گوش عمّار» همان گوشى بود كه در جنگ يمامه بريده شده بود!
بارى؛ جنگ با پيروزى پايان يافت ولى مرد تميمى از شركت دادن عمّار در غنايم جنگى امتناع كرد ليكن پس از آنكه گزارش امر به اطّلاع خليفه وقت (عمر) رسيد؛ امر كرد طبق دستور:
«الغنيمة لمن شهدالموقعه» يعنى هركس در ميدان جنگ حاضر باشد؛ از غنيمت سهم مىبرد؛ سهم عمّار از غنيمت داده شود.
عمّار با اين اخلاق و آن خضوع و تواضعى كه داشت مردى بود با حزم و قاطع و در عين حال با ابهت و هيبت و مطاع و محبوب و هيچ يك از حوادث و عوارض دوران ساير فرمانروايان كوفه در دوران حكومت او روى نداد و بر دامن تقواى او گردى ننشست، زيرا مردى بود عاقل و پرهيزكار و در حدود احكام توقّف مىنمود و چيزى بر آن نمىافزود.
ابن سعد (مورّخ) چنين حكايت كرده است كه روزى مسئلهاى از عمّار پرسيده شد.
عمّار از پرسنده سؤال كرد كه آيا چنين مسئلهاى عملاً واقع شده است؟
پرسنده گفت: نه.
عمّار گفت:
هر وقت چنين مسئلهاى واقع شد آن را حل خواهيم كرد!
احساس مسئوليت در مورد صدور حكم و فتوى در كسى ديده نمىشود؛ مگر كسى كه در عداد «صدّيقين» باشد.
زيرا اينگونه اشخاص براى هر كلمهاى حسابى و وزنى قايلند و همانطور كه از كارهاى ناروا امتناع دارند، از گفتار ناروا نيز احتراز مىكنند و مىترسند كه مبادا جواب نادرستى بدهند و مرتكب خطايى شوند.بدين جهت عمّار جز در مورد احتياج به هيچ يك از مسايل احتمالى جواب قاطعى نمىداد تا از اشتباه مصون بماند.
شايد يكى از بارزترين و جالبترين مظاهر زهد و ورع عمّار اين بود كه به جاى خطبه روز جمعه؛ سوره «يس» مىخواند (مراجعه كنيد به طبقات ابن سعد).
توضيح مطلب اين است كه؛ چون عمّار در دورانى مىزيست كه نسبت به حكومت وقت نظر مساعدى نداشت و رأى موافقى ابراز نكرده بود و ضمنا مىخواست چيزى بگويد كه مخالف استقرار امنيّت و مباين نظم روز نباشد بدين جهت به جاى ايراد خطبه، قرآن مىخواند.
بديهى است در چنين اوضاع و احوالى سالمترين و شديدترين روشها و سياستها، اتّخاذ همين روش است، زيرا خطبه روز جمعه فقط به همين منظور وضع شده كه به وسيله آن حكومت وقت تقويت و تأييد شود و خطيب بايد براى سلامت حاكم يا خليفه وقت دعا كند.
ولى چون عمّار در دورهاى به امارت منصوب شده كه قلبا موافق دولت نيست در اين صورت اگر حكومت وقت را دعا كند مانند آن است كه با دين خودش بازى كرده و اگر عليه حكومت وقت چيزى بگويد؛ خودش را به مهلكه دچار كرده؛ پس در اين صورت چه بكند؟
قطعا براى نجات و رهايى از اين بنبست چارهاى ندارد جز اينكه به جاى خطبه روز جمعه يكى از سورههاى قرآنى مخصوصا سوره «يس» را بخواند.
به هر حال معلوم نيست كه اين خطبه در عزل و انفصال عمّار مؤثّر بوده يا نه؟
ولى آنچه مسلّم است و نمىتوان در آن شك كرد اين است كه خليفه از خواندن اين خطبه خرسند نبوده، مضافا به اينكه نسبت به افراد خاندان بنىهاشم و هواخواهانشان دچار شك و ترديد بود و از بيم آنكه مردم به بنىهاشم خواهند گرويد و فتنه و مخمصهاى راه خواهد افتاد؛ كارى و شغلى به آنها ارجاع نمىكرد.
ما نمىدانيم كه اين خطبه روز جمعه مقام عمّار را در نظر خليفه متزلزل كرد و او را از عمّار مأيوس نمود يا خير؟ ليكن «ابن سعد» داستان ديگرى را نقل مىكند كه شايد با اين موضوع بىرابطه نباشد.
ابن سعد مىگويد:
روزى «مطرف» وارد كوفه شد و در دكان مرد كوفى نشست، در اين موقع مرد ديگرى نيز پهلوى صاحب دكان نشسته بود و مرد خياطى كه در همان دكان مشغول دوختن لباسى از پوست سمور يا پوست روباه بود گفت:
«.. من گفتم آيا نديدى على چنين و چنان كرد»!
مطرف حكايت كرد كه.
سپس همان مرد گفت:
اى فاسق مقصود تو اميرالمؤمنين است؟
صاحب دكان به من گفت:
اى زندهدل! از گفته اين مرد كه ميهمان من است مرنج!من همان وقت متوجّه شدم كه اين مرد عمّار است.
به طورى كه ملاحظه مىكنيد اين داستان مجمل است و مبهم: ليكن سابقه علاقه و تمايلات عمّار مطلب را روشن مىكند و تا اندازهاى پرده ابهام را كنار مىزند.
فرض كنيد آن مرد تازه وارد عملى را كه به على نسبت مىداد به خوبى ذكر مىكرد يا
فرض كنيد به بدى توجيه مىكرد، در هر صورت مدح يا قدح وى در برابر جواب صريح عمّار يكسان بود و باز اگر مرد تازه وارد على را مىستود و از ستايش او عمّار احساس مىكرد كه مقصود گوينده تعريض به خليفه است.
(و اين معنى با جريان حوادث بيشتر سازگار است) و عمّار به گوينده اعتراض مىكرد و نهيب مىزد؛ معناى اين اعتراض و نهيب اظهار بدگمانى عمّار است.
حاكى از اينكه گوينده را جاسوسى مىداند كه مىخواهد نظر عمّار را پس از آنكه عمر او را به امارت كوفه منصوب نموده؛ كشف كند و به احتمال قوى محيط زندگانى عمّار اقتضا داشت كه در چنين اوضاع و احوالى بيدار و هوشيار باشد و اگر فرض كنيم شخص تازه وارد از على به صورتى نام مىبرد كه خوشايند عمّار نبود (و تصوّر نمىكنيم اين معنى در كار باشد).
جواب عمّار بايد انعكاس تمايلات و علاقه قلبى او تلقّى شود؛ و در هر حال معنى اين عمل براى جلب توجّه مرد تازه وارد درباره روش خليفه خالى از انتقاد نيست و بايد چنان جوابى بشنود.
آنچه مسلّم است اين است كه عمّار در مأموريت فرمانروايى كوفه دچار امتحان سخت و مشكلى گرديده و مأموريتش را به اثبات عقيده و مراقبت خاصّى انجام مىداد و به هر حال مىتوان به درستى فهميد كه اصل گفت و شنود چه بوده؛ معذلك بعيد نيست كه در اين جريان؛ منظور كشف عقيده عمّار درباره خليفه بعد از عمر بوده است. ولى در هر حال علاقه عمّار به على در اين حكومت و فرمانروايى؛ يكى از موجبات و عوامل رواج بعدى تشيّع در كوفه شمرده مىشود.
ابن سعد در كتاب طبقات داستان ديگرى را نقل مىكند كه از حيث غموض و ابهام كمتر از موضوع سابقالذكر نيست.
داستان اين است كه مىگويد؟
كسى نزد عمر درباره عمّار سخن چينين كرد و اين خبر به گوش عمّار رسيد:
عمّار پس از شنيدن مطلب دستش را بلند كرد و گفت:
«خدايا به كسى كه دروغى به من نسبت داده در دنيا قدرت بده و او را بلاعقب بگذار».
تزكيه نفس و صوفى منشى در اين بيان آشكار است ولى مطلبى كه مورد نظر من است غير از اين است.
مورّخين و محدّثين در اين جريان نظر روشنى ابراز نكرده و تصريح ننمودهاند كه موضوع سخنچينى درباره عمّار نزد خليفه چه بوده است؟
آيا عمّار رشوه گرفته؟
آيا زنا كرده؟آيا شراب خورده؟
آيا نزديكانش را بر ديگرى برترى داده؟
آيا خلاف شرعى مرتكب شده؟
و آيا برخلاف نظامات و مقرّرات قدمى برداشته است؟
ناگفته پيدا است كه حزم و احتياط عمّار بالاتر و برتر از اين معانى است و هيچ نسبتى به او چسبندگى ندارد.
در اين صورت بايد پرسيد. بدگويان و سخنچينان چه تزويرى به كار برده باشند؟
البتّه جواب قاطعى به اين پرسش نمىتوان داد ولى بعيد نيست كه سخنچينى درباره عمّار مربوط به فعّاليّتهاى جزيى وى باشد كه خليفه از آن فعّاليّتها بسيار ناراضى بود و نمىتوانست عمّال و مأمورينش را در چنين حالى ببيند و باز بعيد نيست نفرينى را كه عمّار بر زبان رانده بود باعث مزيد بدگمانى شده باشد. گو اينكه معنى انكار و تكذيب در نفرين عمّار محسوس است و آشكار.
واقع امر هرچه بوده بر ما پوشيده است ولى نكته ثابت و مسلّم اين است كه عمر پس از وقوع اين حوادث مبهم و مجمل عمّار را از فرمانروايى كوفه عزل كرد و تاريخ علّت امر عمّار را تصريح نمىكند، ولى در عين حال، عمر عبداللّه پسر مسعود را كه وزير عمّار بود ابقاء كرد و روى هم رفته تنها عذرى كه در عزل عمّار بيان شده اين بوده كه عمّار
مأمورين را زود عزل مىكرده است!(1)
عمّار پس از انفصال از فرمانروايى كوفه به مدينه رفت. عمر از او پرسيد:
آيا از اينكه تو را عزل كرديم رنجيده خاطر شدى؟
عمّار با صراحت و صلابت تمام گفت:
«حقيقت اين است كه هم از نصبت بدم آمد و هم از عزلت»!
خلاصه گفتار اينكه؛ رابطه اين دو شخص با يكديگر طورى بود كه در باطن امر حسن نظرى به يكديگر نداشتند.
عمّار پس از انفصال به عبادت و عمل پرداخت و در خلال اين احوال همراه با برادران ديگرش از علم و معرفت على كامياب و برخوردار بود؛ و به راهنمايى و تعليم مردم بر اساس خير و صداقت كوشا تا اينكه فتنه آخر دوران حكومت عثمان پيش آمد.
1) بديهى است مرد قوىالاراده و پاكنهادى مانند عمّار نمىتواند به مأمورين منحرف مجالى بدهد و به محض اينكه عدم صلاحيت مأمورى را تشخيص دهد او را معزول مىكند و چه فضيلتى بالاتر از اين؟ مترجم
پزشك گفت چه نوع مشروبى را بيشتر دوست داريد؟عمر گفت: نبيذ را ترجيح مىدهم.
نبيذ آوردند وچندجرعهسركشيد؛ بلافاصلههمانمشروبازمحلجراحتخارجشد!
پس از جارى شدن مشروب؛ قيافه پزشك درهم شد و آثار يأس در سيماى وى هويدا گرديد ولى حضّار مجلس مأيوس نشدند.
يكى از حضّار به پزشك گفت:
اينكهشماتصوّرمىكنيدكهنبيذ ازمحل جراحتبيرونمىآيد؟اشتباه است بلكه آنچه خارج مىشود چرك و خون آلوده است و رنگ آن شما را به اشتباه انداخته است!
پزشك دستور داد مقدارى شير آوردند و خليفه آن را نوشيد طولى نكشيد كه شير از محلّ يكى از جراحهاى وارده بيرون ريخت!
پزشك با توجّه به اين وضع، با اطمينان خاطر و به شكل قاطعى به خليفه گفت:
«تصوّر نمىكنم تا امشب زنده بمانيد! در اين صورت هرچه مىخواهيد بكنيد»!
كعبالاحبار گفت: اى اميرالمؤمنين آيا قبلاً به شما نگفتم كه كشته خواهيد شد؟!(1)
1) اين پيش بينى كعبالاحبار نه از مقوله اخبار به غيب بود و نه حدس قوى! بلكه دليل و شاهدى بود از يك نوع مبارزه حزبى شديد كه بى سروصدا آن روزها وجود داشت و چه بسا نكتهاى بود كاشف از ارتباط كعبالاحبار با حزب اموى و همين مرد از سابق نيز به صورت مرد مخلصى نزد عمر آمد و رفت داشت ولى در واقع جاسوس امويان بود و در اين موقع با اين اخبار كوشش داشت كه خليفه را از تعقيب مجرم اغفال كند و با اين لسان دينى دلسوزى كند! از اين تاريخ به بعد نيز كعبالاحبار نزد معاويه از اركان مهم دعوت و تبليغ بود و داستانهايى به نفع او جعل مىكرد!
ابوحفص (عمر) در پاسخ كعبالاحبار گفت:
اين چه نوع شهادتى است؟ در صورتى كه من در جزيرهالعربم؟
قبل از وقت عمر برنامهاى تهيه كرده و در اجراى آن مصمّم بود و در انتظار فرصت.
اينك اجل رسيده و بيم آن مىرود كه فرصت از دست برود؛ در اين صورت ديگر جايز نيست كه از ترس خونريزى زياد يا از بيم نوميد شدن از حيات اجراى آن را تأخير اندازد! مضافا به اينكه بيم و نوميدى به هيچ وجه موجب نجات او نخواهد شد؛ با اين حال در صدد آن بر آمد كه در اين ساعتهاى آخر حيات قبل از اجراى برنامه؛ ميزان نفوذ خودش را بسنجد و بداند كه آيا از آن نفوذ چيزى باقى مانده است تا بتواند اوامرش را به مرحله اجرا بگذارد و براى سوّمين بار و آخر بار مردم را مطيع و خاضع سازد؟!
عمر از مدّتها قبل تصميم گرفته بود كه چه در حال حيات و چه پس از حيات حكومت را در دست داشته باشد ولى مىدانست كه دلهاى يك عدّه افرادى كه به خلافت چشم دوختهاند، نسبت به او صاف نيست! و باز شكّى نداشت كه ترور شدن او به وسيله اين جوان ايرانى نتيجه يك توطئه پردامنه قبلى است وگرنه چگونه، پسرى مانند ابولؤلؤ؛ بدون پشتيبانى قدرتى از قواى داخلى مدينه يا بدون تحريك يكى از دشمنان عمر؛ (اگر نگوييم دشمنان) جرأت مىكند بر عمرى كه قيصرها و كسراها را ذليل و خوار كردهخنجر بزند، در صورتى كه همه اين دشمنان از عقلاى مسلمانان هستند و در دستگاه دولت اسلامى نفوذ دارند!
به هر حال محرّك يا محرّكين اصلى اين جنايت (چه بر اساس علم و اطّلاع صحيح و چه بر مبناى ظنّ و گمان) در نظر عمر معلوم بود، ولى وسيلهاى براى قصاص و انتقام نداشت! مضافا به اينكه براى تعقيب اين منظور وقت كافى ندارد؛ در اين صورت بايد در اين لحظههاى آخر حيات همان برنامهاى را كه از سابق در نظر داشته اجرا كند؛ گو اينكه مجرم اصلى شناخته نشود و از اين عدم تعقيب استفاده كند!
تنها اشكالى كه قبلاً وجود دارد اين است كه نفوذ سابقش را به كار برد و آن را با
اجراى برنامه ذهنى خودش تطبيق دهد و از مشكل تعقيب مجرم صرف نظر كند!
اينك عمر در حالتى است كه بر اثر ضربات خنجر ابولؤلؤ كه بر بدنش وارد آمده؛ پيوسته مانند نهر آبى خون از بدنش جارى است! در چنين وضعى به چه وسيله و به چه كيفيّت در حل مشكلى كه دارد اقدام كند؟
بديهى است خطرى كه به تحريك مجرم (يا مجرمين) اصلى متوجّه نفوذ عمر شده، مسئلهاى است كه جز با رضايت و صواب ديد همه رهبران و ارباب حل و عقد صورت نگرفته و اوضاع حاضر نيز گواهى مىدهد كه اين پيشامد مورد تأييد افكار عمومى نيز واقع شده؛ و اگر اين نفوذ محكوم گردد به منزله آن است كه سياست او محكوم و نفوذ معنوى او نابود شده باشد!
ولى اگر قضيه به همينجا ختم شود كه افكار عمومى ترور شدن او را تصويب كرده باشد و عمر از بين رفته باشد ولى نفوذ معنوى او از بين نرود و محكوم شناخته نشود؛ براى او قابل تحمّل خواهد بود ولى در صورتى كه نفوذ او محكوم نشود و سياست او ادامه يابد و تاريخ و مسير تاريخ در برابر سياست او خاضع باشد؛ مثل اين است كه او به هدف رسيده است!
عمر به ظنّ قوى چنين افكارى را با سرعت تمام در ذهن خودش جولان مىداد؛ و براى اينكه اين افكار را فورى در بوته آزمايش بگذارد، به عبداللّه پسر عبّاس كه از همكاران و مشاوران وى بود دستور داد كه از منزل خارج شود و نظر مردم را درباره «ترور» استفسار كند و تحقيق نمايد كه آيا مردم با وقوع اين حادثه موافق بودهاند يا اينكه آن را حادثه غير مترقبهاى تلقّى كردهاند؟
عبداللّه در خارج منزل به تحقيق پرداخت و نتيجه تحقيقات او به اينجا منتهى شد كه مردم با وقوع اين حادثه موافق نبودهاند.
عمر به همين مقدار اكتفا كرد و بيشتر از اين چيزى نمىخواست! و پس از آنكه اطمينان حاصل كرد كه هيبت و نفوذ او از بين نرفته از اين جهت راحت شد! و از اينكه كسى جرأت كرده او را «ترور» كرده تأثيرى به خود راه نداد!
مردم پيش خودشان از عمل عمر دچار تعجّب شدند زيرا در اين دقيقههاى آخر حيات براى تعيين زمامدار آينده به ياد كسانى افتاد كه قبلاً مردهاند! ولى لياقت و كفايت و صلاحيت افراد شايستهاى را كه در حال حيات به سر مىبرند و به درجات بر افراد مرده برترى دارند فراموش داشت!!
عمر در اين حال مىگفت:«اى كاش سالم مولاى ابوحذيفه نمرده بود، تا او را جانشين خودم قرار مىدادم»!
و به روايت ديگرى به ياد اشخاصى از قبيل معاذ پسر جبل و خالد پسر وليد؛ و افراد قرشى افتاده بود و از كسانى نام مىبرد كه جزء موالى بودهاند! و حتّى نام اشخاصى را بر زبان مىراند كه در عداد مخالفان و دشمنان او بودند! و همه مردهاند! ولى از اشخاصى كه زندهاند هيچ يك را به نام ذكر نكرد!!! خلاصه كلام اينكه: هيچ فرد زندهاى را نامزد مقام خلافت نكرد با اينكه به خوبى مىدانست كه هيچ يك از گذشتگان بر افراد معاصر برترى نداشتهاند و شايد به خوبى مىدانست كه در ميان معاصرين فردى وجود دارد كه همه گذشتگان جمعا به پاى او نمىرسيدند!
و باز براى مردم اين نكته بسى تعجّبآور بود كه عمر پسرش را نامزد اين مقام نمىكند و نمىخواهد مسئوليت كارهاى او را پس از مرگش بر عهده داشته باشد! ولى در عين حال به طور غير مستقيم مسئوليت فرد ديگرى را عهدهدار مىشود و با تأكيد و اصرار تمام آن فرد را براى خلافت نامزد مىكند!!
موضوع جالب ديگرى كه باعث تعجّب مردم شده بود اين بود كه عمر در خلال چند روزى كه براى «شورا» در نظر گرفته شده بود؛ صهيب را براى امامت در نماز جماعت نصب كرد!
به طورى كه گويى بين امامت در نماز جماعت و امامت به پيشوايى امور عمومى تفاوت قايل است!
و باز تعجّب مردم بيشتر از اين بود كه در روز انتخاب ابوبكر امامت او را براى نماز جماعت؛ دليل صلاحيت خلافت و پيشوايى امور عمومى مىدانست.
از همه اينها گذشته تعجّبى را كه مردم درباره عمل عمر ابراز مىكردند؛ اين بود كه ملاحظه مىكردند: عمر شهادت مىدهد به اينكه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم رحلت كرد و از شش نفر اصحاب شورا راضى بود، ولى وقتى كه شخصيّت هر يك از شش نفر را جداگانه تجزيه و تحليل مىكرد شهادت مىداد كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم رحلت كرد در حالى كه نسبت به بعضى از اين افراد خشمگين بود! و خشم وى با مرگش دفن شد! و اين خشم در نظر مردم محسوس بود و هيچكس منكر آن نبود!
بارى؛ مردم از هر جهت درباره اين امور شبيه به متناقض دچار تعجّب شديدى شده بودند و اين تناقضات را با يكديگر بازگو مىكردند!
ولى هيچكس نگفت: درد و شكنجه بر خليفه غالب آمده است!
زيرا مىديدند كه خليفه برنامهاى دارد كه لازمه آن يا از لوازم مقدّماتى اجراى آن؛ همين كارهاى شگفتآور است كه بايد مراحل خودش را طى كند! مضافا به اينكه چون مردم به احزاب و دستههايى تقسيم شده بودند نمىتوانستند با برنامه او مخالفت كنند و هر حزب و دستهاى آرزومند بود كه به هدف خودش برسد!
مردم كه به اين همه شگفتىهاى طولانى و حيرتزدگى دچار شده بودند و مىخواستند به شگفتىها پايان داده شود و راه روشنى در جلوى پايشان گذاشته شود به عمر مراجعه مىكردند و براى خاتمه دادن به اين اختلافات از عمر درخواست مىكردند كه فرد معيّنى را براى خلافت تعيين كند.
عمر در پايان امر يك بار به مراجعه كنندگان گفت:
بعد از اين همه گفتوگو مصمّم شدم شخصى را براى زمامدارى بر شما بگمارم كه از لحاظ حقپرستى ورهبرى شما بر طريق حق؛ بر همه مقدّم باشد و در اين ضمن نام على را به زبان آورد! ليكن در عين حال يك نوع فكر و خيالى به نظرش مىرسيد و به او اجازه نمىداد كه چه در حال حيات و چه بعد از حيات زمام امور را به على بسپارد.
بدين جهت از تعيين على عدول مىكرد و در نتيجه شش نفر از افراد قريش را مأمور خلافت نمود، و اين شش نفر (على پسر ابوطالب، زبير پسر عوام، عثمان پسر عفان،
عبدالرحمان پسر عوف، سعد پسر ابى وقاص و طلحه پسر عبداللّه كسانى بودند كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از آنها راضى بود.
سپس به حضّار مجلس دستور داد كه اين شش نفر را دعوت كنند، تا نزد او بيايند.
طولى نكشيد كه شش نفر مورد اشاره وارد شدند.
آنگاه عمر به آنها گفت: شما همه بعد از من خواستار خلافتيد!
شنوندگان در برابر اين پرسش راهى نداشتند جز اينكه از فرط خشم سكوت كنند و حرفى نزنند!
با اين حال عمر اين پرسش را تكرار نمود تا اين افراد سكوت را بشكنند و او نيز پاسخى بشنود!
خلاصه زبير در جواب عمر گفت:
«چه مانعى دارد كه خواستار خلافت باشيم»؟
و اضافه كرد:
«با اين حال اى كاش خودت زنده مىماندى و اين مسئوليت را ادامه مىدادى! ولى در ميان قريش هيچ كدام نه از لحاظ سابقه و نه از جهت قرابت كمتر از تو نيستيم»!
پاسخ زبير بر عمر گران آمد و او را تحريك كرد و ناگفته پيداست كه اگر حالش مساعد بود «دره» را مىگرفت و بر سر زبير فرود مىآورد! ليكن توانايى آن را نداشت و انتقام منتفى شد!
عمر در اين وضعى كه داشت و در جهان ديگرى سير مىكرد به يك بيان گزنده ديگرى اكتفا كرده و هر شش نفر را مخاطب قرار داد و گفت:
«مىخواهيد آنطورى كه هستيد شما را به خودتان معرّفى كنم»؟
گفتند بگو! اگر ما از تو بگذريم تو از ما نخواهى گذشت!
عمر گفت:
اما تو اى زبير! با اندك چيزى راضى مىشوى! و باز زود خشمناك مىگردى!
يك روز انسانى و روز ديگر شيطان!
اگر امر خلافت را به تو واگذار كنم شايد شهر «بطحى» را براى ده سير جو برهم بزنى!
و آن روزى كه به صورت شيطان درآيى چه كسى به كارهاى مردم رسيدگى كند؟
و باز آن روزى كه خشمناك شدى چه كسى بر تق و فتق امور بپردازد؟
باز هم بگويم؟ يا خاموش شوم؟ آنگاه طلحه را مخاطب ساخته و گفت:بگويم يا نگويم؟(1)
طلحه گفت:
بگو! تو كسى هستى كه هيچوقت حرف حقّى بر زبان نمىرانى!
عمر گفت:
از روز جنگ احد كه انگشت تو قطع شد تو را مىشناسم! و آن حرفى را كه در روز نزول آيه حجاب به زبان آوردى فراموش ندارم؟(2)و به ياد دارم كه تا چه اندازه مورد خشم پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم واقع شدى! و تا روزى كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم زنده بود از آن حرف؛ بر تو خشمناك بود!
سپس رويش را برگردانده و متوجّه سعد پسر وقاص شد و گفت:
تو كسى هستى كه يك دسته سوار در اختيار دارى و مىخواهى به وسيله آنها كشتار كنى و غنيمتهايى به دست آورى!
تو مرد شكار و قوش و تيروكمانى!
1) روزى كه ابوبكر عمر را به خلافت گماشته بود - طلحه حرفى گفته بود كه عمر را خشمگين ساخته بود و عمر تا روزى كه مىمرد آن حرف را فراموش نكرده بود - براى شرح اين مطلب مراجعه كنيد به نهج البلاغه جلد 1، صفحه 62.
2) جاحظ نقل كرده كه طلحه گفته بود: حجاب زنان پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چه فايده دارد، فردا كه بميرد با آنها ازدواج خواهيم كرد! و به صورت بىادبانهاى اين حرف را زده بود پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از شنيدن اين حرف خشمناك شده بود.
قبيله بنىزهره را به خلافت و رسيدگى به كارهاى مردم چه كار؟
آنگاه عبدالرحمان پسر عوف را مورد خطاب قرار داده و گفت:
اى عبدالرحمان! اگر ايمان همه مسلمانان را وزن كنند و بسنجند و با ايمان تو مقايسه كنند؛ هر آينه ايمان تو برترى خواهد داشت ولى براى چون تو كسى كه نقطه ضعفى دارد اين كار صلاح نيست؛ و همانطور كه گفتم قبيله بنىزهره را به خلافت چه كار؟
پس از آنكه عمر از رسيدگى و تشريح وضع اين چند نفر فراغت جست و ملتفت شد كه آنها به خلافت نخواهند رسيد متوجّه على شد و گفت:
«چقدر براى خلافت برازندگى و شايستگى داشتى! اگر مزاح در تو نبود به خدا سوگند اگر تو را به خلافت انتخاب كنم مردم را به طرف حق واضح و مسلّم و بر طريق مستقيم رهبرى خواهى كرد!
در پايان امر به طرف عثمان روى نموده و با لحنى كه گويى خلافت را براى او مىخواهد و او را به اين عمل دعوت مىكند گفت:
تو براى اين امر سزاوارى! ولى اگر خلافت را به تو واگذار كنم مىبينم بنىاميه و بنىابىمعيط را بر گردن مردم سوار مىكنى و امتيازاتى به آنها مىدهى و املاك و اموالى به آنها مىبخشى، آنگاه يك دسته از گرگان عرب به تو حمله مىكنند و تو را روى بسترت ذبح مىكنند!به خدا سوگند اگر آنها (قريش) اين كار را كردند؛ اين پيشامد روى خواهد داد و گرگان عرب دست به اين عمل خواهند زد!
روزى كه كار به آنجا كشيد حرف مرا به خاطر بياور و بدان كه اين كار شدنى است؟ واضح است كه ابراز نظر عمر نسبت به اعضاى شورا از لحاظ مردم، به نحوى كه گذشت كاملاً با برنامه عمر تطبيق مىكرد و نيز روشن است كه اعلان اين افكار ركنى از اركان اجراى برنامه وى بود، زيرا عمر به اصحاب شورا و امثال آنها از قبيل احزاب و دستههاى بىطرف نظرى نداشت بلكه نظرش متوجّه اجراى برنامهاش بود و نشر اين افكار و نظرياتى را كه ابراز مىكرد در نفوس مردم مؤثّر بود! و باز بدون ترديد عمر به شدّت
علاقهمند بود كه افكارش را در اين زمينه با كمال دقّت و حرارت در چنين قالبى بريزد تا با اجراى برنامهاش سازگار باشد!
خوب توجّه كنيد! از يك طرف شش نفر را قبل از آنكه درباره نظام شورا و ترتيب طرح مطلب تصميمى بگيرد دعوت مىكند، و از طرف ديگر مىخواهد، از حرفهايى كه مىزند قاعدهاى تأسيس كند و نظام و دستور شورا را روى آن بنا كند!
صرف نظر از اين دو جهت؛ ملاحظه مىكنيد كه حرفهاى عمر با اينكه ممزوج به انواع انتقاد است داراى دو خاصيّت است به اين معنى كه از يك جهت با لحن مسخره و ريشخند ادا مىشود؛ و از جهت ديگر به صورت موضوع خاصّى جلوه مىكند!
اگر كسى بگويد اجتماع اين دو خاصيّت بدون قصد و نيّت قبلى و بىمقدّمه صورت گرفته است؛ باور نكنيد؛ بلكه حقيقت امر اين است كه عامل ذهنى و فكرى ابوحفص (عمر) در جمع كردن اين دو خاصيّت همانا ناشى از هنر سياسى اوست نه از هنر زيبايى و مقصود وى اين است كه مجموع اين معانى به اطّلاع خواص و عوام برسد تا در هر طبقهاى به نحو خاصّى مؤثّر افتد! و بالاخره تأثير كلّى ابلاغ اين معانى اين است كه همه را در ورطهاى وارد مىسازد كه راه نجاتى از آن ندارند!
عمر از اينكه با لحن مسخره و هزلى شروع به صحبت كرد مىخواست كه خشمش را تسكين دهد و از كسانى كه در حال احتضار وى جرأت مىكنند بدان نحوه گستاخانه صحبت كنند؛ انتقام بگيرد ليكن اين عامل ذاتى اگر با ساير عوامل سياسى ديگر كه در ذهن وى خلجان داشت مقايسه شود داراى اهمّيّتى نخواهد بود؛ به اين توضيح كه:
با توجّه به انتقاد مسخرهآميز عمر با آن نازككارىها و ظرافتى كه به كار مىبرد، مقصودش اين بود كه اصحاب شورا را در جلب احراز مقام خلافت بيشتر تحريك كرده باشد، نه اينكه بخواهد اين عمل را فقط وسيله تشفى قلبى خود قرار دهد، زيرا به صراحت تمام، شايستگى مقام خلافت و زمامدارى را از هر كدام به عبارتى خاص و به نحو معيّنى سلب كرد!
نكتهاى كه در اين جريان، مورد نظرش بود اين است كه با اين نيش زبان آنها را وادار
كند تا هر كدام داوطلبى و صلاحيّت خودشان را اظهار كنند و ضمنا فكر او را تكذيب كرده باشند، وگرنه در صورتى كه صريح وآشكار به آنها مىگفت:
«اين گوى و اين ميدان».
هر كدام مىخواهيد يا مىتوانيد، در اين مسابقه وارد شويد و هدف را دريابيد؛ طبعا حاضر نبودند با يكديگر مبارزه كنند.
در آن صورت او به مقصودش نمىرسيد لهذا از در هزل و مسخره درآمد و به آنها نيش زد تا عكسالعمل نشان دهند و در عين حال جز اجراى نظريه او وسيله و طريقهاى نداشته باشند!
عمر علاوه بر اين؛ منظور ديگرى از تمسخر داشت و آن منظور اين بود كه مىخواست از چهره حقيقى اين زعما و رهبران قوم پرده بردارد و حجابى را كه بين آنها و ساير مردم آويخته شده بود، پاره كند! و در نتيجه اين عمل، شخصيّت آنها را زبانزد خاص و عام قرار دهد و خودش را در همان مقام رفيعى كه احراز كرده نگاه دارد! و اين معنى را بر ذهن مردم عرضه كند و تصديق كنند كه؛ عمر آنچنان كسى بود كه هيچ يك بعد از او لياقت و صلاحيت خلافت و زمامدارى را مانند او ندارند! و شايد اين خاطره عمر مهمترين عاملى بود كه موجبات بركنارى على و نامزدى ضمنى عثمان را باعث گرديد.
زيرا اگر على بعد از درگذشت عمر زمام خلافت را در دست مىگرفت، در ظواهر امور و در جريان وقايع؛ نسبت به دوره خلافت عمر تفاوتى محسوس نمىشد؛ و در نتيجه به طورى كه قدر و منزلت عمر در دوران خلافت عثمان محسوس گرديد؛ با خلافت و زمامدارى على معلوم نمىشد!
و باز اينكه ضمن انتقاد از اصحاب شورا، سبك و اسلوب خاصّى به موضوع مطلب داد؛ نظر ديگرى داشت و نظر وى مبتنى بر اين معنى بود كه بر حسب ظاهر مسئوليت نصب و تعيين خليفه را بر عهده نگرفته باشد بلكه اينطور وانمود نمايد كه انجام تكليف و تعيين امر خلافت را به نظر مردم واگذار كرده و خودش در اين موضوع جز يك نفر
مرشد و رهنما عنوانى نداشته است!
نتيجه و اثر اين همه انديشه،اين بود كه يك نوع نظم و سيستمى را وضع كرد كه جامع بين انتصاب و انتخاب بود؛ ولى از لحاظ انتخاباتى فقط به همين قدر اكتفا مىكرد كه صورت ظاهر آن محفوظ باشد، گو اينكه در واقع نه با قواعد دينى تطبيق كند و نه با اصول و مبادى ملى! و مهمترين نظرى كه داشت اين بود كه مسئول تعيين و انتصاب كسى شناخته نشود!
پس از آنكه مقدّمات اجراى برنامه ذهنى عمر فراهم شد و نتايج آن كه معلول عوامل و اغراض مختلفى بود به دست آمد؛ اجازه نداد كه انتخاب به شكل طبيعى صورت گيرد بلكه مردم را مجبور كرد كه آن را بدون ايجاد اختلاف و تشتت؛ به شكل قاطعى انجام دهند و مقرّر داشت كه اگر انتخاب منتهى به اختلاف شود، گردن نامزدهاى انتخاباتى زده شود!
بدين جهت چنان شورايى در نظر گرفت و چنان مقرّرات شديدى را براى شورا وضع كرد و عجيب اينكه اجراى مقرّرات و نظامات به اين شورا را به اصحاب شورا يا به فردى از افراد شورا واگذار ننمود؛ بلكه يك قدرت خارجى را كه عبارت از قدرت «پليس» بود بر آنها گماشت، و بدين طريق راهى را جز اطاعت براىآنها باقى نگذاشت! زيرا مقرّر داشته بود كه هركس با دستور او مخالفت كند؛ گردنش زده شود! و اگر همه اصحاب شورا نيز مخالفت كنند؛ به همان مجازات برسند!!!
و باز از دقيقترين نكاتى كه براى تهيه محيط مساعدى براى اجراى برنامهاش در نظر گرفته بود كه براى ايام «فترت» تا تعيين خليفه يك نفر از موالى مسلمانان متصدّى امور باشد و بدين وسيله از نظر پسيكولوژى (روانى) به مردم چنين وانمود مىكرد كه موضوع شكل ملى دارد! و از اينكه فرصت انتخاب را محدود كرده و انتخاب را تحت مراقبت و نظارت شديدى قرار داده؛ قصدش اين بود كه بدون تسامح و بدون اينكه مهلتى در كار باشد، آنچه را اراده كرده انجام شود!!!
قانون شورا نه ابهامى داشت و نه موادى؛ بلكه در كمال سهولت و سادگى تهيه شده
بود و از هر جهت عميق و قاطع بود، به اين تقرير كه: به ابوطلحه انصارى رييس پليس امر كرد و گفت:
«پس از آنكه من مردم؛ پنجاه نفر از يارانت را جمع كن! آنگاه همه اصحاب شورا را در يك اطاق حبس كن! و آنها را تحت مراقبت نگاه دار! و سه روز براى مشاوره مهلت بده! و در هر صورت مهلت از سه روز تجاوز نكند! آنگاه متوجّه باش كه اگر پنج نفر اتّفاق نظر حاصل كردند و يكى مخالف بود؛ گردنش را بزن! و اگر دو نفر مخالف بودند گردن آن دو را بزن! و هرگاه به دو دسته متساوى تقسيم شدند، يعنى سه نفر داراى يك فكر و سه نفر داراى فكر ديگرى شدند؛ رأى آن دستهاى را اجرا كن كه عبدالرحمان جزء آن دسته باشد!
و آن سه نفر ديگر يا بايد مطيع شوند يا اينكه كشته شوند!
و هرگاه مدّت سه روز سرآمد و اتّفاق حاصل نشد؛ همه را بكش!!!
آنگاه اختيار امور را به مردم واگذار كن تا هر كه را مىخواهند انتخاب كنند!!!
بارى؛ قانونى است سهل و ساده و سر راست! و در عين حال قاطع و نافذ و عميق!
از آن جهت عميق است كه سهولت و سادگى و استقامت آن بر محور يك معنى خاصّى دور مىزند! و شايد در تاريخ سياسى جهان اين جريان سابقه نداشته باشد!
ساده است از آن جهت كه اجراى آن مقرون با كمال ضعف و شدّت است و در عين حال به صورت عجيبى طراحى شده و وضعى دارد كه در هر صورت «على» از كار بركنار بماند و نتواند انتخاب شوند!
چه بسا اشخاصى باشند و بگويند اگر منظور ابوحفص «عمر» از طرح اين نقشه بركنار ساختن على از امر خلافت و انتصاب عثمان مىبود؛ مىتوانست با همان صراحت و قاطعيتى كه روش عمومى او بود، عثمان را نامزد خلافت كند، ولى بايد توجّه داشت كه مقام و منزلت و موقعيت على در نفوس مردم و نفوذ وى در افكار عمومى؛ در نظر عمر آشكار بود و محتاج به دليل نبود؛ پس از اين جهت و از جهات ديگر ناگزير بود با افكار عمومى طورى كنار بيايد كه مردم خود به خود آنچه را عمر مىخواهد؛ اجرا كنند! و
بدون اينكه مواجه با خشم او شده باشند و برنامه او اجرا شود!
نكتهاى كه در اين نقشه ماهرانه جلب نظر مىكرد اين بود كه نام على را بر زبان آورد. و فضيلتهاى او را ستود! و بدين وسيله با افكار عمومى از جهت توجّه نفوس به على؛ ظاهرا مخالفتى نشان نداد! مگر همان نكتهاىرا كه علىالظاهر بدون اراده و در واقع با عمد و قصد اظهار كرد!
آنگاه نام پنج نفر ديگر را ذكر كرد و از جهت وثوق مردم به آنها نگرانى نداشت و از رهگذر مخالفت هواخواهانشان نيز بيمناك نبود.
از اين جهت اجراى نقشه وى مقرون با استقامت؛ قابل پيشرفت بود و بدون اينكه شخص معيّنى را به خلافت تعيين كرده باشد؛ بدون زحمت و رنج منظور وى حاصل مىشد! و ضمنا مسئوليت كارهاى خليفه بعدى را هم بر عهده نگرفته بود!
خلاصه كلام اينكه: با توجّه به مقدّمات امر؛ بركنار شدن على از خلافت و روى كار آمدن عثمان واضح و آشكار بود.
توضيح مطلب اينكه:
پيروزى عثمان از جهت اينكه عبدالرحمان داماد او بود و سعد نيز پسر عموى عبدالرحمان بود (و رابطه اين دو نفر طورى بود كه در هيچ صورتى با عبدالرحمان مخالفت نمىكردند و از صف او خارج نمىشدند) مسلّم بود: مضافا به اينكه طلحه از قبيله «تيم» بود و هنگامى كه از خلافت مأيوس مىشد! به طور قطع يك نفر «هاشمى» را انتخاب نمىكرد. در اين صورت از ميان شش نفر دو نفر باقى مىماند:
1- على
2- زبير
كه اگر مخالفت مىكردند طبعا بايد؛ شمشير بر سر اين دو فرود آيد!
به هر حال؛ صرف نظر از امتيازى كه براى نظم و انضباط شورا به عبدالرحمان داده شده بود، برنامه عمر خود به خود اجرا مىشد ولى حزم و احتياط خليفه حكم مىكرد كه براى اجراى برنامه در هر صورت عبدالرحمان مركز ثقل قرار داده شود! و اينكه عمر
روى ايمان عبدالرحمان تكيه داشت و ضمنا به شرحى كه گذشت قبيله «زهره» را لايق احراز مقام خلافت ندانست؛ فقط به اين منظور بود كه عبدالرحمان در نظام شورا داراى مقام و عنوان خاصّى باشد، و اگر اتّفاقا هر دو كفه مساوى و متوازن مىشد؟
عبدالرحمان مىتوانست كفه عثمان را سنگينتر كند!
راز اين امر بر على پوشيده نبود و از نظر كسانى كه اين روزها به كارهاى عمومى اشتغال داشتند نيز مطلب مكشوف بود؛ ولى در هر صورت وقتى كه اطراف و جوانب مطلب رسيدگى شود و اسباب و وسايل كار مورد مطالعه قرار گيرد معلوم مىشود كه:
«سياست هرچه باشد و به هر رنگى درآيد؛ سياست است»!
به ويژه آنكه هدف شورا و فرصتى كه براى اجراى برنامه معيّن شده براى على روشن و آشكار است و اگر اين تعبير جايز باشد بايد گفت:
«به حقيقت روش على در سياست جنبه «ايدهآليزم» داشت و به هيچ قيمتى از روش و مسلكى كه داشت دستبردار نبود؛ و شخصيّتش را فداى مسلكش مىكرد».و اگر بگوييم همين روش و مسلك على به پيشرفت برنامه ديگران كمك كرد؛ گزاف نخواهد بود! زيرا چه پيش از شورا و چه بعد از شورا به كرّات و مرّات به ضرر خودش اقدام كرد!
پس از آنكه عمر از توصيه خودش درباره شورا و صدور دستور به ابوطلحه انصارى فارغ شد؛ على همراه عمّش عبّاس؛ از محضر عمر خارج شدند و آن عدّه از افراد بنىهاشم و هوادارانشان كه در آنجا حضور داشتند به اين دو نفر پيوستند.
هنوز مسافت زيادى را نپيموده بودند كه على شروع به توضيح مطلب نمود و به عمّش گفت:
«هدف اين نقشه و برنامه اين است و بدين منظور طرح شده كه من از خلافت محروم باشم و عثمان به خلافت نايل گردد»!
بايد دانست كه على اين توضيحات را در برابر پرسش عمّش ايراد كرد؛ زيرا عبّاس
از على پرسيد و گفت:
نظر شما درباره شورا چيست؟
همين كه اسرار اين شورا، مسير و هدف آن تشريح شد؛ عبّاس به على پيشنهاد كرد كه در جلسه شورا حاضر نشود ولى على كه داراى مسلك «ايدهآلى» است هيچگاه با پيشنهاد عمّش موافقت نمىكند و براى هر نوع فداكارى خودش را آماده مىسازد و همه مىدانند كه اين مرد چنان كسى است كه در برابر هر پيشامدى رسوخ و ثبات دارد؛ و بر حق و استقامت و پايدارى بر حقپرستى استوار است و هيچوقت اين مرام و روش را از دست نمىدهد و كمال پيروزى و موفّقيّت را در آن مىداند كه:
«مصالح عاليه فكرى و مسلكى خودش را بر منافع دنيوى ترجيح دهد».
شش نفر معهود در يك اطاق گرد آمدند؛ و ابوطلحه انصارى با يك دسته پليس مسلح و مجهز بيرون در ايستاده و صف كشيدهاند!
پشت سر گروه پنجاه نفرى پليس مسلّح؛ گروه و دسته بزرگترى از پاسداران به خط زنجير صف كشيده و پاسدارى مىكنند و باز پشت سر اين عدّه پاسداران؛ جمع كثيرى از مردم در صفوف مختلفى به حال اجتماع آماده شدهاند. افراد اين صفوف متراكم و مجهز؛ مردم به طور كلّى دو فكر و دو رأى دارند و بس!
درست است كه در داخل اطاق شش نفر نشستهاند ولى به حساب مردم دو نفر بيشتر نيستند. يكى از آن دو نفر على است و ديگرى نامزد عمر!
و باز در نظر كسانى كه وارد اين اجتماعى هستند شك و شبههاى نيست كه طرفداران على اكثريت دارند و نيز از لحاظ كسانى كه از جهت سابقه و ثابت و استقامت بر ديگران برترى دارند.
و عمّار و مقداد به نام آنها سخن مىگويند «اولويت على» محرز و مسلّم است! ليكن موقعيت دوّمى عثمان وضع ديگرى دارد؛ زيرا دو حزب دولتى كه قدرت حكومت را از دست دارند طرفدار او هستند.
1 - دسته جنگى مجهز و مسلحى كه تحت فرماندهى ابوطلحه انصارى هستند:
2 - دسته و جمعيّتى كه نماينده آنها «ابن ابى سرح» سردسته مزدورين و منافقين است.
كسى كه آن روزها از نزديك ناظر اوضاع و شاهد معركه بوده روايت مىكند كه دو دسته مبارز در مقابليكديگر صفآرايى كرده و هر صنفى به نفع نامزد خود شعارهايى مىداد و صداهاى مخالف و موافق به گوش شش نفر اصحاب شورا كه در داخل اطاق با يكديگر خلوت كرده بودند مىرسيد و معلوم بود كه چهار نفر از اصحاب شورا در واقع طرفدارى ندارند!
صداهايى كه از خارج بلند بود، به طور واضح و آشكار يا حاكى از طرفدارى على بود يا عثمان. در اين صورت تكليف چهار نفر ديگر چيست؟
و چرا خودشان را دچار مخمصهاى كنند كه اميد پيروزى ندارند؟
و كسى آنها را نامزد نكرده و مردم نيز كوچكترين حسابى براى آنها قايل نيستند!
بدون شك اين فشار خارجى راه را كوتاه كرد و ميدان مبارزه براى دو نفر رقيب حقيقى باز شد و شكّى نيست كه اين فشار خارجى؛ چهار نفر عضو ديگر شورا را از نزديكترين راه در همان وضعى قرار داد كه «ابوحفص» قبل از وفاتش آن را آماده كرده بود!
اوّلين كسى كه موقعيت را به خوبى تشخيص داد (و قبل از وقت نيز با اوضاع آشنا بود) همانا طلحه بود كه صاحبان سروصدا را از حال شك و ترديد خارج نمود و از سعى بيهوده بازداشت و چون احساس كرد طرفدارانى ندارد آن ظلمتى را كه بر اجتماع حكومت مىكرد شكافت و از حق نامزدى خود به نفع عثمان استعفا داد؛ سپس زبير به نفع على عقبنشينى كرد؛ آنگاه سعد به اين دو نفر ملحق شد و زمام اختيارش را به دست عبدالرحمن سپرد.
پس از اين جريان على سكوت كرد و عثمان نيز ساكت ماند!
در نتيجه برترى عبدالرحمان در تعيين امر آشكار گرديد و اختيار انتخاب على يا عثمان بر عهده او قرار گرفت و به حكم اراده «عمرى» رأى او معادل رأى على و
عثمان گرديد و عبدالرحمان حقا مركز ثقل شناخته شد.
حالا عبدالرحمان چه بكند؟
آيا خودش را نامزد كند و از برنامه عمر كه گفت:
«زهره به خلافت چه كارى دارد»؟ عدول نمايد يا اينكه در اجراى امر عمر و به نفع برادرزنش اقدام كند؟ يا اينكه از رعايت همه اين معانى منصرف شود؟ و در رأى انتخاب على كه عقيده عمومى هواخواه اوست قدم بردارد؟
عبدالرحمان در اين لحظات حسّاس ساكت بود و انديشهاى را در سر مىپروراند كه نمىدانيم چه بود؟ آيا آن انديشه آنى بود يا اينكه قبلاً به او القا شده بود؟ ولى در هر صورت هرچه بود بسيار ماهرانه بود؛ زيرا وقتى كه شروع به تكلّم نمود چنين گفت:
«من از خلافت صرف نظر مىكنم و در برابر اين گذشتى كه كردم حقّ انتخاب يكى از اين دو نفر را به من واگذار كنيد»!
حضّار مجلس اين حق را به او دادند و باز در اين مورد نقش ماهرانه ديگرى را بازى كرد!چه اين نقش ماهرانه را قبلاً در ذهن پرورش داده بود و چه آنا آن را ابتكار كرد؛ عملش اين بود كه بدوا متوجّه عثمان نشد بلكه رو به على كرد و گفت:
«دستت را بده تا با تو بيعت كنم! به اين شرط كه بر اساس عمل به كتاب خدا و سنّت پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و سيره شيخين رفتار كنى»!
على گفت:
«رفتار من بر اساس عمل به كتاب خدا و سنّت و اجتهاد خودم خواهد بود»!
عبدالرحمان در اين موقع رو به طرف عثمان كرده و شرايط سه گانهاش را تكرار كرد.
عثمان شرايط سه گانه عبدالرحمان را پذيرفت.
آنگاه عبدالرحمان با اطمينان خاطر از اينكه على شرط آخر وى را از لحاظ اينكه با فكر او تطبيق نمىكند؛ نخواهد پذيرفت؛ مجدّدا متوجّه على شد، و همان شرايط را براى مرتبه دوّم و سوّم تكرار كرد؛ ولى على از قبول آن امتناع نمود.
در اين هنگام عبدالرحمان برخاست و دست بيعت به عثمان داد!
هنوز عبدالرحمان از اطاق بيرون نرفته بود كه اسرار بيعت او با عثمان آشكار شد و همه دانستند كه عبدالرحمان از بيعت با عثمان همان آرزويى را در دل دارد كه عمر در مورد بيعت با ابوبكر در دل داشت!
با اين تفاوت كه آرزوى عمر تحقّق گرفت ولى عبدالرحمان محروم ماند!
و چندين بار به ياد پيشبينى جمعيّت افتاد و هر وقت متذكّر اين پيشبينى مىشد؛ اندوهناك مىگرديد! ليكن اندوه وى هيچگاه به اندازه آن روزى كه از قصر طمار الزهرأ متعلّق به عثمان خارج مىشد؛ نبود!
توضيح مقال اينكه، اين قصر يكى از كاخهاى سلطنتى عثمان بود و در روزى كه براى جشن افتتاح اين قصر معيّن شده بود تشريفات اشرافى پردامنهاى براى آن قايل شده بودند ولى با كمال تأسّف در اين روز براى عبدالرحمان پيشامد حزنآورى روى داد؛ زيرا غلامان و پاسداران و قراولان كاخ عثمان؛ عبدالرحمان را با خشونت خاصّى بيرون راندند؛ از آن جهت كه به مناسبت تشريفات پرخرج و گزافى كه در آيين گشايش اين كاخ قايل شده بودند، عبدالرحمان، عثمان را نصيحت مىكرد و نصايح انتقادآميز وى بر عثمان گران آمده بود!
عجيبتر اينكه تأديب عثمان درباره عبدالرحمان منصحر به همين طرد و اخراج نبود بلكه كار به جايى كشيد كه عثمان مجالست و رفت و آمد با عبدالرحمان را تحريم كرد و دستور داد هركس با او هم سخن شود؛ از حقوق اجتماعى و مدنى محروم خواهد شد!
حالا خوب است از بحث درباره حادثهاى كه روى نداد صرف نظر كنيم و به آنچه در پايان جلسه شورا روى داد بپردازيم:
آنچه روى داد اين است كه عبدالرحمان پس از انتصاب يا انتخاب عثمان به خلافت برخاسته و از اين پيروزى بر خود مىباليد و حماسهسرايى و رجزخوانى مىكرد كه توانسته است عثمان را به خلافت ارتقاء دهد!
بارى؛ با بيعت عبدالرحمان امر خلافت بر عثمان استقرار گرفت و على از خلافت محروم ماند!على هنگام بيرون آمدن از مجلس شورا خطاى عبدالرحمان را اعلام كرد و آشكارا برخوردهاى ناگوار بين او و عثمان و تاريخ زشت و شرور ناشى از اين اقدام را براى عبدالرحمان پيشبينى كرد!
خبرهاى داخل اطاق كه مردم در بيرون در با كمال علاقهمندى انتظار شنيدن آن را داشتند و منتظر نتيجه نهايى انتخاب بودند به خارج رسيد.
عدّهاى به شكل اظهار تأسّف و عدّه ديگرى به صورت حماسه و مبارزه درباره نتيجه عمل اظهار عقيده مىكردند.
در ميان جمعيّت، سيماى عمار و قيافه «ابن ابى سرح» شاخص منويات دو جبهه بود.
همين كه آثار بشاشت خاطرى در سيماى عمّار منعكس مىشد قيافه ابن ابى سرح عبوس مىشد و با لحن انتقامجويانهاى طرف معارضه را تهديد مىكرد و عربده مىكشيد.
و باز هنگامى كه نشاط و سرورى در قيافه ابن ابى سرح ديده مىشد؛ عمّار به حماسهسرايى و رجزخوانى مىپرداخت و طرف مقابل را تهديد مىكرد!
البتّه در اين جريان رجز و حماسه و تهديد منحصر به همين تظاهرات نبود بلكه افراد زيادى پشت سر اين دو نفر بودند كه احساسات متضادّى داشتند و هر دستهاى گفتار يكى از اين دو گوينده را تأييد مىكردند!
جمعى مىگفتند:
عمّار درست مىگويد!
جمع ديگر مىگفتند:
ابن ابى سرح راست مىگويد!
شخصى كه ناظر اين معركه بوده روايت كرده است كه اين مشاجره و مبارزه بين دو
دسته مناقشه و معارضه بين دو شخص نبود بلكه در حقيقت مبارزهاى بود بين دو نوع فكر كه على مظهر يكى بود و عثمان نماينده ديگرى و به تعبير صحيحترى بايد گفت:
«معركهاى بود كه بين مسئله خلافت و مسئله سلطنت درگرفته بود، و به عبارت ديگر مبارزهاى بود بين اصول و مبادى حكومت ملى و اصل و مبدأ حكومت استبدادى.
و خلاصه كلام كشمكشى كه در گرفته بود به حقيقت حاكى از جنگ آزادى در برابر استبداد و مبارزه عدالت در برابر ظلم و ستمگرى و معارضه مساوات در مقابل خودخواهى و برترىجويى و به عبارت ديگر: معارضه بين مصلحت عمومى و منافع شخصى، فردى و خودپرستى بود و بس».
بنابراين از عمّار چه انتظارى مىتوان داشت؟ جز اينكه با حكومتى كه زمامدارش عثمان باشد؛ به معارضه برخيزد!
خوانندگان به خوبى عمّار را مىشناسند و مىدانند كه عمّار هميشه با صمت و سكوت و آرامش به سر مىبرد؛ مگر آن موقعى كه بيم وقوع فتنه و بروز مفسدهاى باشد!
از عمّار چه انتظارى مىرود؟ در حالى كه آن روزى كه پهلوى پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم هنگام ساختمان مسجد مشغولفعّاليّت و كارگرى بود و عثمان او را تهديد مىكرد، فراموش ندارد!
و باز غير از عمّار چه كسى مىتواند هنگام خلافت عثمان كه در اوج قدرت به سر مىبرد مردم را از ضرب عصا و تازيانه عثمان، حمايت كند؟
عمّار به خاطر دارد كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم او را به منزله «پوست ميان دو چشم» و همچنين «به مثابه پوست بينى خودش» دانسته و فرموده است كه:
عمّار با حسن نيّتى كه دارد؛ مردم را به بهشت دعوت مىكند؛ ولى ديگران به جهنم؟
از همه اينها گذشته عمّار همان كسى است كه:
«حسن نيّت، استحكام عقيدت، ايمان، تحمّل عذابها و شكنجههاى دوران اوّل مسلمانى خودش را به خاطر دارد و مىداند كه در راه خدا چه مشقّتها و رنجهايى را تحمّل كرده است!
اينك همان سوابق ذهنى و عملى درخشنده و همان صدق و خلوص عقيدت و خاطرات گرانمايه با توجّه به اصول و مبادى شرافتمندانهاى كه ذخيره خاطر و سرمايه فكرى اوست؛ و با توجّه به دعوت حق كه جز آن وظيفهاى را بر عهده نگرفته؛ به او حكم مىكند كه در اين موضوع دقيق كه سرنوشت همه وابسته به آن است و مورد اتّفاق خواص قوم و مورد اختلاف عوام قرار گرفته در اين لحظه حسّاس؛ قيام كند و آشكارا رأى و نظرش را اعلام دارد و از حقگويى احتراز نكند!
اين است كه از ميان توده جمعيّت با صداى بلند به گوش اصحاب شورا مىرساند و مىگويد:
«اگر مىخواهيد اختلاف را از بين ببريد؛ على را انتخاب كنيد»!
در همين موقع مقداد نيز به پيروى از فكر عمّار با صداى بلند مىگويد:
«عمّار راست مىگويد! اگر با على بيعت كنيد همه موافقيم»!
همان دقيقه در برابر صداى عمّار و مقداد؛ مردى به نام «عبداللّه پسر ابوسرح» كه يكى از منافقين معروف است و در قرآن كريم نيز به همين صفت معرّفى شده از ميان جمعيّت برخاسته و با صداى بلند فرياد مىزند و مىگويد:
«اى اعضاى شورا! اگر خودتان را محتاج موافقت ما مىدانيد با عثمان بيعت كنيد»!
در اين هنگام عمّار با تعرّض شديد قيام كرده و در حالى كه عبداللّه را به باد دشنام گرفته رو به طرف او كرده مىگويد:
«اى منافق! تو را به اين حرفها چه كار؟ خدا و همه مردم مىدانند كه پيوسته تو در راه اسلام مكر ورزيده و دام حيله گستردهاى! و به اسلام خيانت كرده و مىكنى و آتش مفسده مىافروزى! و بر ايجاد فتنه و فساد پايدارى»!
در اين موقع عدّهاى از افراد اموى عليه عمّار اعتراض كردند!
و باز در برابر امويان جمعى از بنىهاشم كه پشت سر عمّار ايستاده بودند گفته او را تأييد كردند و كار به جايى كشيد كه نزديك بود بين دو دسته فتنهاى برخيزد.
ليكن عمّار شخصا در ميان اين دو دسته برخاست و با زبان سحرآميز و بيان گيرا و كلماتى نافذ داد سخن داد واسرار و رموز تعليمات اسلام و مصالح و حكمتها و مقرّرات آن را تشريح كرد و احتياج اسلام و مسلمانان را به زمامدارى على روشن
كرد.
اگر در اين موقع حسّاس اندك فرصتى به عمّار داده شده بود، بدون ترديد در اين معركه پيروز مىشد؛ ولى پس از آنكه صداى نعرههاى عمّار از خارج محيط اطاق شورا منعكس شد عبدالرحمان ترسيد كه مبادا اين سروصدا در راه اجراى برنامه وى مشكلاتى ايجاد كند.
و ضمنا سعد و قاص نيز از ترس وقوع فتنه؛ عبدالرحمان را در تسريع امر تشويق مىكرد؛ لهذا عبدالرحمان با سرعت و شتاب تمام شرايطش را بر على عرضه داشت و با مهارت؛ به نفع عثمان كار را خاتمه داد!
همين كه على با از دست دادن حقّش خرامان خرامان از اطاق شورا بيرون مىآمد و نتيجه امر اعلان شده بود؛ مىدانيد عمّار چه كار كرد؟
عمّار جز آنچه تغيير محيط ايجاب مىكرد؛ در وضع خودش تغييرى نداد بلكه پس از اعلام نتيجه انتخاب؛ به جاى تعقيب روش دعوت و تبليغ كه در حين جريان انتخاب بر عهده گرفته بود اينك روش «اعتراض و معارضه» را در پيش گرفت و به عبدالرحمان گفت:
«لقد تركت عليا! ولكن الحق ماتركه! وانك لم تختر رجل العدل»!
يعنى: اى عبدالرحمان! تو از على دست برداشتى و او را كنار زدى! ولى حق از على دست برنداشت و او را كنار نزد! و تو مرد عدالت و دادگسترى را انتخاب نكردى!
مقداد نيز دنباله كلام عمّار را گرفت و همان حقايق را تذكار و تكرار مىكرد و مىگفت:
«از قريش عجيب است! آنها مردى را از دست دادند كه داناتر از او به امور قضا، كسى را نمىشناسم و كسى را داناتر و پرهيزكارتر از او نمىبينم.
اى واى! اگر يار و ياورى مىداشتم مىدانستم چه بكنم»!
عبدالرحمان كه خود را قهرمان انتخاب مىدانست عمّار و مقداد را تهديد مىكرد و آنها را از عاقبت معارضه و مناقشه بيم مىداد ولى اين دو شخصيت اعتنايى نداشتند؛ ليكن على اين پيشامد را بر آنها هموار مىكرد و مىگفت:
«من بهتر از هر كسى فكر قريش را مىخوانم، و همه آنها را به خوبى مىشناسم!
«اينها مردمى هستند كه طالب منفعت خودشان هستند و جوياى مصالح قوم و خويش و مىگويند:
اگر زمام امور در اختيار بنىهاشم قرار گرفت هيچوقت از دست آنها خارج نخواهد شد، ولى اگر اختيار حكومت را كسانى غير از بنىهاشم در دست بگيرند؛ اين اميد هست كه شكمهاى قريش از اين طعمه روزى سهمى داشته باشد».
آنگاه به عمّار و مقداد توصيه و تأكيد كرد كه منتظر حوادث باشند و مطمئن باشند كه آنچه را انتظار دارند روى خواهد داد و آينده پيشبينى آنها را ثابت خواهد كرد و در حال حاضر وظيفهاى ندارند مگر اينكه به نصيحت و پند و اندرز بپردازند! لهذا اين دو شخصيّت نيز راه ارشاد و نصيحت و نشر پند و اندرز را در پيشگرفتند.
ناگفته نماند كه: فكر عمّار و نظر ساير برادران و همفكرانش كه به معارضه و اعتراض پرداخته بودند مبنى بر اساس فكر مترقى محكم و مستحكمى بود.
به دليل اينكه: به طور قطع و مسلّم مىدانستند كه ملّت در ضمن تجربه و آزمايش حكومت عثمان دچار چه مخمصههايى خواهد شد!
و نيز به خوبى مىدانستند كه نظامات و اصول چگونه وارونه خواهد شد! و نتيجهاى كه از اين حوادث نامبارك و ناميمون ناشى شود؛ همانا بيدار شدن حسّ ارتداد و ارتجاع خواهد بود!
به اين معنى كه جامعه مترقّى اسلامى از «سوسياليزم عادل پردامنه و وسيع» به
«سرمايهدارى عنيف و شديدى» مبدّل خواهد گرديد!
آنگاه طبعا حميتها و عصبيتها زنده خواهد شد و صلاحيت و كفايت اشخاص نابود خواهد گرديد و كارها در انحصار اشخاص معيّنى قرار خواهد گرفت!
و اين اشخاص خواه ناخواه خون مردم را خواهند مكيد و امنيّت اجتماع را از بين خواهند برد! و جمعيّت را مبدّل به تفرقه و تشتت خواهند نمود و اين جامعهاى را كه پس از بينوايى به نوايى رسيده؛ و بعد از ذلّت و خوارى به عزّت و سرافرازى رسيده؛ و پس از ناتوانى به نيرومندى و توانايى گراييده؛ و بعد از بندگى و بردگى به حرّيت و آزادى نايل شده منهدم خواهد شد!
عمّار و همكاران عمّار عقيده داشتند كه سياست انتظار و به تعبير اين عصر و زمان:
«سياست صبر كن و ببين»!
حالت ارتجاعى دارد و مىگفتند:
«مهلت دادن به حكومت وقت و فرصت دادن به حاكم سرمايهدارى؛ يا تسليم شدن به نفوذ اين طبقه و در انتظار بروز نتايج سوء چنين دستگاهى؛ به سر بردن؛ موجب آن مىشود كه چنان دستگاهى به وسيله اموالى كه در اختيار دارد؛ دچار مفسده و فتنه و فساد در عقايد گردد! و طبعا در چنان محيطى؛ هر فرد نازل و نالايقى به مرتبه و مقام خواهد رسيد؛ و چنين افرادى هرگاه توفيق يافتند؛ ثروت و خوار و بار مردم را خواهند ربود؛ و به اين چپاول و غارتگرى افتخار خواهند كرد، و آن را فتح و پيروزى و كاميابى و موفّقيّت خواهند ناميد! و دست آخر نتيجه چنان حكومت فاسدى؛ پيدا شدن محيط «فئوداليزم» و حكومت اقطاعى خواهد شد و اقلّيّت صالح در برابر اكثريت فاسد؛ محكوم خواهند شد در نتيجه چنين جرياناتى؛ بدبختى و تيرهروزى و تاريكى بر چنين اجتماعى سايه خواهد افكند!
به اين دليل و با توجّه به همه اين معانى؛ عمّار به معارضه برخاست؛ و آن مرد ساكت و آرام؛ اين روزها صداى اعتراضش را هرچه بلندتر به گوش مردم مىرسانيد!
عمّار و ساير همفكرانش مىخواستند در صورت امكان؛ آن علّتى را كه تاريخ جديد
مىرود در مجراى نادرستى و انحراف وارد سازد از بين ببرند!
زيرا به خوبى مىدانستند خطاها و اشتباهاتى را كه سير جديد به آن آلوده مىشود و اجتماع مترقّى اسلامى را بهارتجاع و خودپرستى و سودجويى سوق مىدهد و پيشامدهاى ناگوارى براى اجتماع به وجود خواهد آورد؛ جلوگير شوند و مقصود نهايى آنها اين بود كه اگر اين تجربه تلخ و روش ناپسند در تاريخ اسلام رخ نشان دهد: حتّى انقلاب خونينى كه طبعا در انتظار اجتماع است؛ نخواهد توانست آن را اصلاح كند!
عمّار و همفكران عمّار مىخواستند اسلام تر و تازه را از شرّ اين طمعكارىها و خطرهاى كوبنده حفظ كنند و مىدانستند كه اين رژيم حكومت كه بر اساس مساوات پايهگذارى شده و هر كسى مىتواند از كفايت و استعدادش بهرهمند گردد؛ نبايد دچار جمود و ركود شود و اين تعليمات و آموزشهاى گرانمايه و گرانبها؛ نبايستى در حكم كالاى بازارى انگاشته شود و در گرانبها؛ نبايستى در حكم كالاى بازارى انگاشته شود و در معرض خريد و فروش درآيد؛ و اين سرمايه نفيس حيات انسانى نبايد تحتتأثير منافع و مصالح خصوصى اشخاص و مطامع پست و پليد فرومايگان؛ دچار فسخ و مسخ و تغيير و تبديل گردد يا اينكه هر كسى مطابق مصلحت خود آن را تفسير كند و بالاخره اين نظم نوين و اين سيره مقدّس نبايد به تدريج مبدّل به رژيم اقطاعى يا فئوداليزم سرمايهدارى گردد.
خلاصه گفتار اينكه: عمّار و همفكران مترقّى و پيشرو عمّار عقيده داشتند كه بايد از همكارى با دولت جديد اجتناب كنند و محيط اسلام را از آلودگىهاى اين حكومت حفظ و حراست كنند.
عمّار؛ عوامل و ايادى اين دولت تازه را: «الكفرة الصلعأ» مىناميد؛ و مىگفت اينها مردمى حق ناشناس و خشك و بىخير و بركت يا مردم ناسپاس داهيه و مكارى هستند كه روى كار آمدهاند!
بارى؛ تدبيرها و بند و بستهاى احزاب گوناگون و دستههاى مختلف آن روز داراى
قدرت و نيروى زيادترى بود و افكار عمومى نمىتوانست به خصوصيّات و معايب اين دوره پى ببرد؛ و همانطور كه هميشه روشن ساختن افكار عمومى نسبت به خبط و خطاهاى آينده كه در حال تكوين يا در شرف وقوع است، كار سهل و آسانى نيست عناصر صالح و روشن بين آن روز نمىتوانستند، به سهولت پيشامدهاى ناگوار بعد را در نظر عموم مجسّم و مصوّر سازند.
بدين جهت على به عمّار و مقداد و همفكران اين دو شخصيّت توصيه مىكرد كه منتظر وقوع حوادث آينده باشند و به نصيحت و ارشاد مردم اكتفا كنند و اين وظيفه تنها امرى بود كه در اين حال از عهده آنها ساخته بود.
اين دسته ناراضى از اوضاع در حال صبر و انتظار به سر مىبردند ولى انتظارشان مانند انتظار انقلابيون مؤمنى بود كه با حماسه و جوش و خروش وقت مىگذرانند!
ضمنا متصدّيان امور حكومت و زمامداران وقت مرتكب كارهايى مىشدند كه به عمّار و برادرانش بهانه انتقاد و اعتراض مىداد و دلايلى به دست عمّار و همكارانش مىدادند كه شاهد صدق دعوا و اصالت نظرشان بود؛ و روش هدايت و ارشاد اين اقلّيّت صالح را تأييد مىكرد!
مورّخين يا بعضى از مورّخين عقيده دارند كه اعضاى حزب اموى شش سال قبل از زمامدارى عثمان در نهان مىكوشيدند تا بتوانند فرمانرواى مستبد عاطفى مزاج خودخواهى كه خود و بستگانش را بر ديگران برترىدهد؛ به حكومت برسانند.(1)
سراينده داستان گفت:
حقيقت امر اين است كه عثمان مردى رقيقالقلب و ملايم و نسبت به ارحام و
1) استاد جليل علامه معاصر؛ عبداللّه علائلى كه يكى از بزرگترين شخصيّتهاى دقيق و محقّق عصر ماست، اين موضوع يعنى فعّاليّتهاى پشت پرده حزب اموى را با موشكافىهاى خاصّى مورد تدقيق قرار داده و صحنههاى نهانى اين حزب را به نحو خاصّى ترسيم و تصوير فرموده و معتقد است كه حتّى كشته شدن عمر مولود نقشههاى شيطانى اين حزب بوده و «ابولؤلؤ» فقط آلت فعل بوده؛ نه مجرم اصلى! مترجم
اقوامش بسيار علاقهمند بود و به شدّت از آنها جانبدارى مىكرد.
همين احساسات و صفات نيك خانوادگى او را براى غلبه اريستوكراسى «اشرافيت» بر دموكراسى يعنى حكومت همگانى اسلام به منزله پلى قرار داد؛ و به همين جهت بود كه بستگان عثمان و همچنين سايرين از ساليان دراز او را براى وصول به چنين مقصدى ذخيره كرده بودند؛ و ثبوت اين معنى از لحاظ منافع حزب اموى فقط شش روز وقت لازم داشت نه شش سال!
باز گوينده داستان اين نكته را اضافه كرد و گفت:
ذخيره كردن عثمان براى اين منظور حكايتى دارد كه مبدأ آن روز «سقيفه» است!
و روز سقيفه همان روزى است كه حزب ابوبكر فرصت رحلت پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را مغتنم شمرده و در استفاده از يك اصل تسريع نمود. آن اصل عبارت از اين بود كه مىگفتند؛ «امر خلافت را منحصر در قريش قرار دهيد! سپس خود به خود توسعه خواهد يافت و به ديگران نيز خواهد رسيد».
و باز خشم ابوسفيان را در آن روز كه ابوبكر به خلافت انتخاب شد فراموش نداريم و در نتيجه همان خشم بود كه داوطلب نصرت و يارى على گرديد! و به طرف وى شتافت! و پيشنهاد بيعت داد.
و نيز فراموش نداريم كه اكثر علاقهمندان به مطالعه موضوع در اين «فترت» اين حادثه را كوچك گرفته و با سرعت گذشتهاند! با اينكه اين موضوع از دقيقترين پيشامدهاى دوران فترت است و با مقدرات حكومت اسلامى به شدّت ارتباط دارد؛ تحقيق دقيق و اهتمام عميقى درباره آن به عمل نياوردهاند!
براى تشريح صحيح اوضاع دوران عثمان؛ لازم است موجبات خشم ابوسفيان و عوامل ارتجاعى آنكه بعدا «ميثاق» دوران عثمان را در قالب تازهاى ريخت! و اجراى آن را تضمين كرد توضيحاتى داده شود، تا مشخص گردد كه جريانات بعدى صورت اسلامى نداشته و در مجراى حركت تطوّر و تحوّل سير نكرده است!
البتّه تاريخ در بحث راجع به حادثه سفيانى كوتاه آمده و در توضيح اخبار مربوط به
آن بخل ورزيده و امساك كرده و جز مقدار ناچيزى از اهمّيّت و ارزش آن را نقل نكرده است!
اجمال تفصيل اين است كه تاريخ به طور اختصار به فتنهانگيزى ابوسفيان اشاره مىكند و در برابر اين تحريك و فتنهانگيزى؛ آبى را كه على بر آتش آن مىريزد ذكر مىكند و ساكت مىماند!
باز در ضمن همين پيشامد. به طور اجمال از حيرتزدگى ابوبكر و عمر راجع به وضع ابوسفيان ذكرى به ميانآورده و اشارهاى به مشاوره و تبادل نظر اين دو مرد براى احتراز از شرّ و فساد اين نابغه مىنمايد و تصريح مىكند كه ابوبكر و عمر براى مصون ماندن از شرّ ابوسفيان؛ تصميم گرفتند به وسيله پول او را نرم كرده و دلى از او به دست آورند، همانطور كه رسول اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم به عنوان «مؤلفة قلوبهم» وجوهى به او مىبخشيد ولى وضع ابوبكر و عمر در قبال ابوسفيان و بخششى كه در حقّ او قايل مىشدند با وضع پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم تفاوت داشت.
زيرا به شرحى كه ابن اثير نوشته؛ ابوبكر و عمر مقام و مرتبه او را از درجه منافقين كه تحت آن عنوان ابوسفيان مشمول دريافت وجوهى مىشد؛ بالاتر بوده و او را در درجه «اشراف مكّه» قرار دادند! اينكه عمر پرداخت وجوهى را به عنوان «مؤلفة قلوبهم» از بين برد و عذرش اين بود كه اسلام قدرت كافى دارد و احتياجى به «مؤلفة قلوبهم» در كار نيست، پايهاى شد براى اصول طبقاتى كه پس از وى به وجود آيد!
اشكالى كه بر عمل عمر وارد آوردهاند اين است كه به حقيقت منظور او تأمين نشد بلكه عنوان مطلب عوض شد، و اگر همان عنوان اوّل از بين نرفته بود؛ اين طبقه منافق به تدريج ممكن بود از بين برود.
ولى عنوان ثانى به نام «اشراف مكّه» موجب شد كه به اين طبقه حيثيت و قدرتى داده شود و طبعا مسئله استثنا و تبعيض پيش آمد كه نبايد پيش مىآمد! زيرا اسلام تبعيض را
از بين برده بود.
سراينده داستان مىگويد:
در اين مورد اقتضا دارد كه درباره بذرهاى دوره عثمان كه نفوذ حكومت اموى شش روز؛ نه شش سال در آن تأثير داشت بحث كنيم!
به طورى كه گفتيم؛ تاريخ درباره حادثه سفيانى به تفصيل بحث نكرده و به گرفتارى ابوبكر و عمر در مورد اشكال وضع ابوسفيان به اجمال اشاره كرده و سپس سكوت ورزيده است!
ليكن كسانى كه به روحيه و وضع ابوسفيان آشنايى كافى دارند، مىدانند كه اين مرد چنان كسى نبوده كه به اين آسانى فقط به دريافت وجوهى اكتفا كند و راضى بنشيند! زيرا مطامع او بيشتر از اين حدّ و مرز بوده است؟
به دليل اينكه ابوسفيان مردى بود تاجر پيشه و در حكومت و اصول زندگى صاحبنظر! بدين جهت امكان نداشت كه تمام مقاصد و آمال او با پول زياد تأمين شود؛ و اگر احيانا اطاعت خودش را از پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به قيمت معيّنى مىفروخت و به پيروى حضرتش تظاهر مىكرد؛ ديگر حاضر نبود كه اين معامله را در برابر ابوبكر و عمر تنفيذ كند و به عبارت ديگر خودش را با همان قيمت به اين دو شخصيّت بفروشد! زيرا با همان نظرى كه از سابق به اين دو مرد داشت مىنگريست؛ و باز بايد اين نكته شكافته شود كه تسليم و انقياد او به محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم نيز جز از طريق مكر و فريب نبود و پس از آنكه مجبور به بيعت شد؛ اين اجبار را براى خودش توهين نمىدانست، زيرا محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم را در مقامى از رهبرى و زعامت مىديد كه با مقام اشرافيت او معارض نبود.
معذلك باز هم اطاعت و تبعيت او مقرون با عصيان بود!در اين صورت آيا معقول است كه چنين شخصى مطيع و منقاد ابوبكر گردد؟
و باز آيا معقول است كه ابوبكر و عمر در برابر پرداخت حقوقى كه مورد تقاضاى اوست از او مطمئن شوند؟
حقيقت امر اين است كه بايد معتقد شويم كه رضايت ابوسفيان به تسليم و انقياد در
برابر عمر و ابوبكر؛ و اطمينان اين دو شخصيّت به او موجب قوىترى داشته است.
بايد پرسيد آن موجب قوى چيست؟
پاسخ اين پرسش اين است كه:
ابوسفيان مردى بود اقطاعى «فئودال» پرخرج و خوشگذران! از آن نوع آريستوكراتها يعنى «اشراف» ولخرجى بود كه براى خود و همگنانش احترام خاصّى قايل بود.
اين طبقه از شخصيّتها خودشان را آقا و ديگران را بنده و برده مىدانند! و طبعا از دريچه نظرى كه دارند به اسلام نگاه مىكنند و نهضت اسلام را جنبش سودجويى و نفعطلبى انگاشتهاند! و تصوّر مىكنند در اين تعليمات نيز مانند دستگاه بتپرستى روح سودجويى نهفته است!
و بدين جهت خيال مىكنند اين اصول و مبادى كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم نشر مىدهد و تبليغ مىكند: مانند شاهپرستىهاى قديم است، و در نتيجه چنين توهّماتى تصوّر مىكنند اسلام نيز همه افراد را موظف مىداند كه در راه خدمت اشراف و آقايان پرادعا كمر خدمت ببندند و خدمتگزار طبقه نجبا باشند و بس!
با توجّه به اين معانى؛ در نظر ابوسفيان؛ فرق بين عوامل بتپرستى و اسلام؛ همانا فرق در نتايج حاصله است! وگرنه مبادى و اصول اسلام براى رؤسا و بزرگان قوم سودمندتر و نافذتر و براى حصول منافع آنان اصلح و ارجح است!
و هرگاه اسلام چنين مقاصدى را تأمين نكند و وسيله خدمتگزارى اشراف نباشد؛ همان بهتر كه آقايان اشراف در جستوجوى ابزار و وسايل مفيدترى برآيند!
بارى؛ عوامل دقيقى كه در كمون ذهن ابوسفيان وجود داشت او را وادار به چنين تفكّراتى مىكرد و براى اسلام چنين موقع و مقامى قايل بود!
آرى ابوسفيان كاروان سالار شترداران و سردار مشركان، آقا و رهبر يك حزب مادى است و هر يك از اين عوامل و انگيزهها كافى است كه خودش را بتى مافوق ساير بتها بداند!
ابوسفيان با داشتن چنين وضع و مقامى، ضمنا از مكر و حيله و دهاى كافى برخوردار بود؛ و هواخواهانى داشت كه اين نحوه تفكّر را ترويج مىكردند؛ و همين هواخواهان بودند كه براى در دست گرفتن حكومت عليه احزاب و گروههاى ديگر به مبارزه بر مىخواستند؛ بدين مناسبت او از همه اين وسايل براى وصول به مقصد استفاده مىكرد!
و بديهى است چنان شخصيّتى در چنين محيطى به سهولت رام نمىشود و خودش را به قيمت ارزانى نمىفروشد بلكه وقتى مطيع و منقاد مىشود كه علاوه بر تأمين منافع مادى؛ در دستگاه حكومت و سازمانهاى دولتى سهيمو شريك باشد!
براى اينكه خصوصيّات ابوسفيان؛ با توجّه به وضع و مقامى كه دارد به خوبى تشريح شود به نقل داستان زير پرداخته و مىگوييم:
بدون ترديد ابوسفيان قبل از ماجراى «تصفيه» براى شركت در حكومت نظر داشته و بدون شك در انجام منظور خودش كوشا بوده است؛ و همين كه احساس كرد كه احزاب و دستههاى گوناگونى عليه على دست همكارى به يكديگر داده و نظر دارند كه او را از جانشينى پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و از زمامدارى امر بركنار سازند و مىخواهند خلافت را در اختيار قريش بگذارند؛ هرچند جزء پيشروان و پيشاهنگان قوم نبود ولى به آنها پيوست و در همكارى شركت كرد.
گو اينكه همكارى وى با مخالفين على به همينجا ختم نمىشد بلكه از اين نمد براى خودش كلاهى مىخواست! ولى چون مطابق موازين و مقياساتى كه اين روزها معيار تشخيص شناخته مىشد براى پيروزى او در احراز حكومت اميد موفقيتى نبود.
لهذا نتوانست سهمى به دست آورد ولى در عين حال تصوّر نمىكرد و معقول نمىدانست كه خلافت به كوچكترين قبيله قريش انتقال يابد؛ بلكه تصوّر مىكرد معقول اين است كه على وارث پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شود.
و اين روايت را امرى كاملاً طبيعى مىانگاشت ولى پس از آنكه ديد وارث طبيعى به حقّ خودش نرسيد، جرأت و جسارت پيدا كرد و به فكر انتقال خلافت به خاندان اموى افتاد! و چنين حساب مىكرد كه اگر تحصيل خلافت براى خودش امكانپذير نباشد،
مىتواند فرد ديگرى از قريش را نامزد اين مقام كند و تنها مردى كه از خاندان اموى داراى سابقه طولانى است و امتحانات زيادى در راه پيشرفت اسلام داده و طبق موازين موجود موجبات موفّقيّت براى او فراهم شده؛ غير از عثمان كسى نيست؛ لهذا او را براى خلافت نامزد كرد.
اتّفاقا روز «سقيفه» متوجّه شد كه فكر او درباره عثمان بىمورد بوده ولى در عين حال پيروزى ابوبكر به قدرى بر او گران آمد كه نزديك بود ديوانه شود!
ضمنا احساس كرد كه در اين جريان؛ يك بازى محرمانهاى دخالت داشته كه او حساب آن را نداشته است!
از اين گذشته ملاحظه كرد كه خلافت ابوبكر براى «خانوادهها» سابقه خطرناكى شد و براى آينده اشراف گران تمام خواهد شد!
بدين جهت با كمال صداقت نزد على شتافت و به عبارت ديگر با كمال حسن نيّت از لحاظ آريستوكراسى يعنى «حسّ اشرافيت» خدمتگزارى على را داوطلبانه بر عهده گرفت و براى حفظ اين حيثيت و اعتبار حياتى؛ كليه اعتبارات ديگر را پشت سر انداخت! ليكن على كه اصولاً طرز تفكّرش با سبك فكر و اسلوب انديشه ابوسفيان از هر جهت متناقض بود، كمك و زحمت ابوسفيان را نپذيرفت.ابوسفيان در آغاز امر بر اثر دو صدمه شديدى كه بر فكرش وارد آمده بود سخت متأثّر و اندوهناك شد.
اين دو صدمه شديد عبارت بود از:
1- حكومت بنىتميم.
2- ضعف و ناتوانى خاندان هاشمى.
و از آنجايى كه اين دو صدمه قابل تحمّل نبود او را مدهوش كرده بود، پس از آنكه به هوش آمد از صدمه دوّم استفاده كرد و اين معنى را سالها پس از اين تاريخ، معاويه در دوران حكومت على ضمن نامهاى كه به محمّد پسر ابوبكر نوشت تصريح كرد: به اين تقرير كه:
معاويه ضمن نگارش اين نامه اعتراف كرده كه اگر ابوبكر و عمر عليه على خروج نكرده و حقّ او را ناديده نگرفته و دستهبندى نكرده بودند؛ او و پدرش خروج نمىكردند!
باز معاويه ضمن همين نامه معهود و در خصوص اقدام مشترك ابوبكر و عمر عليه على؛ چنين مىنويسد:
«و هما به الهموم! وارادا به العظيم»!
يعنى اين دو شخصيّت (ابوبكر و عمر) بسى رنج و غصّه به على دادند و بر او سخت گرفتند!
اين دو صدمه عنيف و ضربه شديد كه بر روح ابوسفيان وارد آمد؛ به هيچ وجه تغييرى در طرز فكر و نظر وى ايجاد نكرد.
البتّه از روحيه ابوسفيان نبايد انتظار تغيير و تبديل داشت زيرا اسلام با همه نيرويى كه دارد نتوانسته بود جمود او را بشكند و يخ او را ذوب كند.
ابوسفيان ملاحظه كرد كه ارتقاء ابوبكر و عمر به جانشينى محمّد صلیاللهعلیهوآلهوسلم امرى بود غير طبيعى و اين دو شخصيّت از حد و مرز خودشان تجاوز كردند و دست به كارى زدند كه براى آنها شايسته نبود.
از طرف ديگر خانهنشينى على را حمل بر ضعف يا گذشت عجيبى مىنمود كه صاحب حق واضح و مسلّم از آن صرف نظر كرده است!
آنگاه پس از رسيدگى دقيق به اين حساب و موازنه بين اين دو حادثه عجيب به نتيجه درخشانى رسيد و فكر كرد كه براى بنىاميه؛ نيز وصول به اين هدف از راه نزديكى امكانپذير است و هرگاه خودش به اين آرزو نرسد؛ مىتواند نامزدش را به مقام خلافت برساند!
هنگامى كه ابوسفيان به نفع على قيام كرد از صدمه دوّمى كه بر او وارد آمده بود استفادههايى كرد كه قبلاً به ذهنش خطور نكرده بود و چون عامل و انگيزه نفسانى وى در اين قيام؛ خودخواهى بود.
لهذا فكرش به جاى ديگرى متوجّه نمىشد؛ به اين معنى كه هرچند على قيام و مخالفت ابوسفيان را به چيزى نمىشمرد؛ ولى اين قيام در نظر ابوبكر و عمر اثر عميقه داشت و اين دو شخصيّت اهمّيّت زيادى براى آن قايل شدند.
عمر و ابوبكر بدين جهت از قيام ابوسفيان هراسناك شدند كه تصوّر مىكردند اين قيام دريچههاى خطرى را باز خواهد كرد و از اين رهگذر مشكلاتى به وجود خواهد آمد و فكر مىكردند كه هرچند متانت وخويشتندارى و پايدارى على در اوضاع حاضر آنها را از مفسده نجات داد؛ ولى اگر در فرصتهاى ديگرى ابوسفيان دست به شرارت بزند چه كسى مىتواند آنها را از شرّ او حفظ كند؟ و چه قدرتى خواهد توانست در برابر نيشهاى گزنده و چنگال تيز اين غول ارتجاع مقاومت كند!
بدون شك و ترديد ابوبكر و عمر اين مشكل را مورد بررسى دقيق قرار داده بودند و حداكثر عنايت و اهتمام خود را در اينباره به كار مىبردند؛ به طورى كه بعضى از مورّخين يادآور شدهاند راه حلى به دست آورده بودند؛ به اين معنى كه سكوت او را با پول خريدند!
ولى از توجّه به دقيقترين و عميقترين نكات، در زمينه شخصيّت او را فراموش داشتند؛ زيرا ابوسفيان كسى نبود كه مانند دوران نبوّت، مهر سكوت بر لب بزند و در هر حال؛ سهمى كه از بودجه هزينه محرمانه دريافت مىنمود او را اقناع نمىكرد!
از همه اينها گذشته نبوغ او بالاتر از آن بود كه برترى ابوبكر و عمر را نسبت به خودش تصديق كند و وضع او طورى بود كه هرچند علىالظاهر مجبور به سكوت بود ولى محرمانه به كيد و مكر و كارشكنى مشغول بود و ابوبكر و عمر نمىدانستند به چه نحوى از شرّ او مصون بمانند؟
بدين جهت ناگزير بودند صرف نظر از كمكهاى مالى؛ به طور محرمانه رضاى خاطر او را جلب كنند ما چه مىدانيم شايد ابوسفيان در نقطه معيّنى با ابوبكر و عمر ملاقات مىكرد يا اينكه آنها در محل معينى او را مىديدند!
اين نكته مسلّم است كه همه احزاب اتّفاق فكر داشتند كه امر خلافت در قبيله قريش
توسعه يابد. پرسشهايى كه در اين جريان به ميان مىآيد؛ نشان مىدهد و مىتوانيم در اين زمينه جواب قاطعى بدهيم و بگوييم:
ارزش سكوت ابوسفيان بالاتر از آن بود كه به وسيله وجوه دريافتى از ابوبكر تحت عنوان «مؤلفة قلوبهم» ارزيابى شود.
و همچنين سكوت اين مرد در برابر عمر بسى ارزندهتر از آن بود كه با گرفتن وجوهى به عنوان اشرافيت قانع گردد؛ بلكه ارزش حقيقى سكوت وى اين بود كه بعد از عمر وعده خلافت عثمان را به او بدهند و ضمنا معاويه با اسباب و وسايلى كه در اختيار دارد بتواند محيط مساعدى براى وصول به اين هدف مهيّا سازد!
اين نكته واضح و آشكار است كه در امر مربوط به بنىاميه؛ متوجّه بودند كه نامزدى عثمان براى خلافت به مصلحت او نيست تا در اين جهت با يكديگر متّفق شوند و جبههآرايى كنند.
مضافا به اينكه سيطره اوامر و احكام نبوى اجازه نمىداد كه كسانى آشكارا به معارضه با آن قيام كنند؛ چه اين عمل مستلزم تصادم شديد بود و به خونريزى منتهى مىشد؛ بدين جهت براى وصول به اين هدف و اجراى اين برنامه لازم بود پلى بسازند و از آن عبور كنند.
و نيز ناگزير بودند «نقطه تحوّلى» به وجود آورند تا عكسالعملهاى متضاد؛ در آن نقطه با يكديگر برخورد كنند؛ و سود و زيان اقدامات؛ تعادل و توازنى داشته باشد؛ در آن صورت براى اجراى چنين نقشه و برنامهاى وجود يك نفر «صحابى» رقيقالقلب و مردى ملايم كه ضمنا به اقوام و ارحامش نيز علاقهمند باشد؛ لازممىنمود، تا او را در صف مقدّم خودخواهان و سودجويان قرار دهند و در سايه حكومت چنان عنصرى آنچه بتوانند با اوامر و احكان نبوى مخالفت كنند و عكسالعمل آن به جايى منتهى شود كه خليفهاى را كه براى اجراى اين منظور ابزار كار قرار دادهاند نابود سازند؛ و باز پس از نابود شدن وى؛ عكسالعمل ديگرى از خود بروز دهند، تا توازن مطلوب را به دست آورند؟ و بالاخره زمام امور در اختيار شخص ابوسفيان كه به صورت معاويه
جلوهگر است و در دمشق كمين كرده قرار گيرد؛ و هرگاه چنين پيرمرد ضعيفالنّفس بىچارهاى وجود نمىداشت بنىاميه براى حل مشكل خود، دچار مشقّت و رنج بسيارى مىشدند.
ليكن عثمان (رحمهاللّه) مخلوقى بود كه براى اين كار به درد مىخورد و براى اين صحنه ساخته شده بود! و دست آخر در حكم قصيده مدح و ثنايى براى «سابق» و به منزله «پلكانى» براى لاحق شناخته شد!
سراينده داستان گفت:
مورّخين تصوّر مىكنند كه ايادى اموى براى مدّت شش سال به طور نهانى پشت سر عثمان به صورت حكومت سودجوى مستبد قبيلهاى مشغول فعّاليّت بودند و حال اينكه اگر درست دقّت شود اين عوامل و ايادى قبل از روى كار آمدن عثمان مدّت دوازده سال در اين راه تلاش مىكردند و عثمان از لحاظ ملايمت اخلاق و رقّت قلب و علاقه شديد به اقوام و ارحام در وضعى قرار گرفته بود كه حتّى براى يك دقيقه نمىتوانست حكومت حزب اموى را مخفى نگاه دارد!
اينكه عمّار ابتكار معارضه و رهبرى معارضين را در برابر دستگاه حكومت وقت به عهده گرفته بود؛ همانا نتيجه عكسالعملى بود كه عثمان در حمايت از خويشاوندان نزديك و طرفدارى از بنىاميه و بنىمعيط نشان مىداد:
عمّار به خوبى مىدانست كه نفوذ اين گروه از جنبه اقتصادى براى رژيم سوسياليستى اسلام چه خطرهايى را دربر دارد؟
اينك دلايل مادى اين معنى كه در همان لحظههاى اولى محسوس گرديده و جمهور مسلمين را آشفته خاطر ساخته و در صدد انتقام برآمده بودند، موجب شد كه عمّار رهبرى معارضين را بر عهده گيرد و بر اثر اين معارضات دچار چنان مشقّتها و شكنجههايى گردد كه توضيح داده مىشود. توضيح مطلب اين است كه:
پس از آنكه بيعت انجام گرفت؛ براى اينكه عثمان به مسجد برود و برنامه حكومتش را براى مردم تشريح و اعلان كند مهاجر و انصار را در امر زمامدارى خودش
شركت دهد؛ اصحاب خاص و درباريانش او را روى دست گرفته و به منزل شخصيش بردند تا مجتمعا در آنجا از باده پيروزى سرمست شوند؟
همين پيشامد باعث شد كه مردم آشكارا سوءظن، شك و ترديدشان را اعلام كنند و بىپروا در هر كوى و برزن به گفتوگو بپردازند!
به طورى كه مطلب به گوش خليفه رسيد ناگزير شد به مردم مراجعه كند و از آنها عذرخواهى نمايد! زيرا تصريح كرد كه چون تازهعهد بوده خوب است به او مهلت دهند در اين زمينه بررسى كند و تعمّق نمايد.
آنگاه كه فراغتى حاصل كرد همانطور كه خواسته مردم است و خودش نيز همان وضع را طالب است با مردمتماس بگيرد.
هنوز اين اجتماع اوّل خانوادگى كه مقرون با پيروزى بود و ضمن آن جشن گرفته بودند مجلس جشن به پايان نرسيده بود كه به ناگاه ابوسفيان؛ نظرش را در مورد خلافت طىّ برنامهاى كه از ساليان دراز راجع به حكومت اموى در ذهن طرح كرده و براى اجراى آن فرصت مىطلبيد! اعلان كرد!
چون ابوسفيان اين روزها كور بود از حضّار مجلس پرسيد:
«آيا در مجلس كسى هست كه از او تقيه كنيم»؟
حضّار گفتند:
«آزاد باش! غير از خودمان كسى نيست»!
آنگاه شروع به طرح مطلب كرد و گفت:
«اى بنىاميه! حكومت را همچون گويى كه به دست آوردهايد؛ محكم نگاه داريد! زيرا قسم به آن كسى كه سوگند مىخورم؛ سالها بود كه احراز اين مقام را براى شما آرزو مىكردم! حالا كه به مقصود رسيدهايد بكوشيد تا خلافت را به كودكان انتقال دهيد! به خدا سوگند نه بهشتى است و نه جهنمى»!
عجيب اين است كه خليفه (عثمان) گفته او را تأييد كرد، زيرا اعتراضى بر او ننمود!
اگر ملتزم باشيم كه با رعايت ادب در اين خصوص اظهار نظرى كنيم و براى سكوت
و عدم اعتراض عثمان تعبيرى و مجوزى قايل شويم خواهيم گفت:
به واسطه علاقهاى كه بين اين دو شخصيّت وجود داشت؛ عثمان بيان ابوسفيان را بر ضعف و پيرى او حمل كرد و متعرّض او نگرديد؟
ابوسفيان به اعلان اين برنامه خانوادگى اكتفا نكرد؛ بلكه حقد و كينهاى كه از ساليان دراز در سينه او ذخيره شده بود فوران كرد و همين حس پليد او را به سر قبر حمزه كشانيد؛ آنگاه لگدى بر قبر فرود آورده گفت:
«اى حمزه برخيز و ببين آن سلطنتى كه براى به دست آوردن آن با ما جنگيدى؛ اينك به دست خود ما افتاد»
اين اظهارات ابوسفيان حاكى از تمايلات و عشق و علاقه وى به افكار جاهليت است كه به منظور تشفى قلب با چنان خشم و عصبيتى ابراز كرد!
از طرف ديگر اين كلمات واجد اهمّيّت خاصّى است كه ضمن بيان آن، نظر ابوسفيان در موضوع نوع حكومت مشخّص مىشود و ابوسفيان اين حكومت را به مثابه آيينهاى تفسير مىكند كه قيافه خودش را در آن مىبيند!
و باز ظنّ قوى اين است كه اگر ابوسفيان اين حرفها را فقط به نام خودش بر زبان مىراند؛ مانند بسيارى از عواطف حقد و حسد و كينهتوزى و تعصّبات جاهلانه شخصى و فردى؛ تسليم امواج هوا مىشد و از بين مىرفت و در سينه تاريخ ضبط نمىشد. ليكن از آنجايى كه با لهجه حاكمانه و به زبان حكومت وقت؛ اين اظهارات را نمود؛ ملاحظه مىكنيم كه تا امروز در متون تاريخ از ابوسفيان به يادگار مانده و تخلّفات حكومت خطرناك آن عصر را به خوبى نشان مىدهد!بارى امر «ابوعمرو» عثمان پسر عفان و حكومت وى بر اساس قاعده ابوسفيان با كمال سرعت پيشرفت مىكرد؛ بدون اينكه از كتاب خدا يا سنّت پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم يا سيره شيخين؛ دستورى بگيرند!
بالنتيجه در همان اوايل امر؛ حكومت خليفه جديد بر اثر نفوذ برنامه سفيانى سريعا در مجرايى افتاد كه عثمان(رض) نتوانست از آن عدول كند. و خلاصه كلام اينكه:
عثمان به راهى مىرفت و همه مردم به راه ديگر.
عثمان در اين جريان دچار اشكال قضايى شد و هر كسى مىداند كه سلطه قضايى، در اسلام داراى چه قدرت و اهمّيّتى است و در عين حال مسلّم است كه رسول اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم چه حدود و قيودى را براى اين امر مقرّر فرموده و چه موازين و مقرّراتى را تشريح كرده و چه طهارت و نزاهتى را براى تصدّى اين امر شرط دانسته و چه مساوات و عدالتى را در اين زمينه توصيه فرموده! و چگونه قاضى را آزاد و مستقل قرار داده است!
بديهى است همه اين معانى به اين منظور رعايت شده كه محيط امنى فراهم شود تا بيم و هراسى در آن وجود نداشته باشد و مردم از تعدّى و تجاوز مصون باشند و محكمه قضا در حل مشكلات مربوط و خون و مال و عرض مرجعى باشد براى حقگويى و قاضى بتواند آزادنه به هر موضوعى كه امنيّت را مختل كرده يا آسايش مردم را سلب كرده باشد رسيدگى كند و حكم قاطع صادر نمايد.
حالا بايد ديد «ابو عمرو» عثمان، با اين اشكال چگونه مواجه و به چه كيفيّتى آن را حل كرد؟
آن روزها در شهر مدينه مردى ايرانىنژاد به نام «هرمزان» سكونت داشت كه بدبختانه پس از ترور عمر به دست ابولؤلؤ در حين عبور از كوچه به عبيداللّه پسر عمر برخورد.
هرمزان در مورد ترور شدن عمر به هيچ وجه مسئوليتى نداشت و هيچكس هم او را متهم نكرده بود، بلكه هيچگونه خطايى از او نديده بودند!
بلى، هرمزان خودش را مىشناخت و مردم هم او را به عنوان مردى ايرانىنژاد مىشناختند و آن روزها در شهر مدينه برخلاف دوران حكومت اموى ابدا از جنگ نژادى خبرى نبود.
اين است كه هرمزان تحت حمايت قوانين اسلام با كمال آسايش خاطر و اطمينان قلب زندگى مىكرد و روزگارى را مىگذرانيد؛ ليكن عبيداللّه پسر عمر فقط به جرم اينكه هرمزان ايرانى و ابولؤلؤ هم ايرانى است او را به قتل رسانيد!
وقوع اين حادثه عثمان را دچار اشكال كرد؛ ولى اگر چنين پيشامدى در دوره خلافت عمر روى مىداد، حل آن براى عمر كوچكترين اشكالى نداشت.
زيرا عمر عادلانه قضاوت مىكرد و رعايت حقوق عمومى را بر جنبه خصوصى مقدّم مىشمرد، به دليل اينكه در مورد فرزندش كه مرتكب خطيئهاى شده بود قانون را اجرا كرد؛ ليكن عثمان برخلاف روش عمر دچار دقيقترين مشكلات گرديد و كار به جايى كشيد كه اين مرجع عادل(!) در همان آغاز امر بر اثر محافظه كارى اصول قضايى را متزلزل ساخت؛ به اين دليل كه در برابر ضعيف از قوى طرفدارى كرد و عنصر عربى رابر عنصر ايرانى ترجيح داد، در نتيجه براى موازين عدالت يك نوع اعتبارى قايل شد كه يادگار دوران اقطاعى (فئوداليزم) و تعصّبات و مقرّرات ظالمانه آن عهد بود!
همه مردم كه مراقب نتيجه اين محاكمه بودند وحشتزده شدند! زيرا ديدند كه عثمان از عبيداللّه حمايت كرد و خون هرمزان را بدون هيچ دليل و مدركى هدر ساخت.
اين محافظهكارى موجب تعطيل يكى از حدود الهى گرديد و در نتيجه يك سنّت صريح و آشكارى از سنن جاهليت زنده شد! كسى چه مىداند شايد عثمان در ضمن اين عمل مىخواست در برابر احسانى كه عمر به او كرده بود حقشناسى كند و پسرش را در مقابل قانون يعنى در مقابل امر خدا حمايت نمايد!
گويى اين حمايت بر او واجب شده بود و بعيد نيست كه اين وظيفه را ابوسفيان بر او تحميل كرده باشد تا بدين وسيله عثمان وفادارى خودش را نسبت به عمر ابراز دارد!
ابوسفيان احتمالاً از اين توصيه استفاده ديگرى نيز مىكرد، به اين تقرير كه عدم اجراى اين حد، مستلزم فساد و تباهى و اختلال نظم قضايى اسلام بود و با مختل ساختن اين نظم قضايى اساسىترين نظام سوسياليستى اسلام از بين رفت و رژيم قبيلهاى جاهليت از نو زنده شد! و قدرت قضايى اسلام فداى مصالح و منافع طبقهاى و قبيلهاى گرديد.
در هر صورت عثمان اين مشكل را بر اساس مقرّرات و نظامات اسلام حل ننمود، بلكه آن را به صورت عصبيت حل كرد! و خاطر همه مسلمين را افسرده و رنجيده ساخت!
در نتيجه اين اهمال و سهلانگارى همه مسلمانان ترسيده و وحشتزده شدند! زيرا احساس كردند كه از اين به بعد مصونيّت جانى و مالى براى كسى نخواهد ماند! و با از بين رفتن مقرّرات قضايى اسلام طبيعى است كه حقوق همه افراد مورد تعرّض رغبات و شهوات خواص قرار خواهد گرفت!
اشكال ديگرى كه براى عثمان پيش آمد مسئله مشكلات امور مالى بود. به اين توضيح كه: مبالغ زيادى از وجوه عمومى در خزانه «بيتالمال» توده شده بود.
عمر قبل از اين تاريخ دچار همين اشكال شده بود، زيرا در نتيجه فتوحات قواى اسلام غنيمتها و ثروتها به دست آمده بود. عمر براى مصرف اين درآمدهاى سرشار به دانشمندان و صاحبنظران متوسّل شد.
آنها پيشنهاد كردند كه اين درآمدها در دفاترى ثبت و ضبط شود؛ و عمر؛ مطابق اصول سوسياليستى اسلام؛ موجودى را بر همه توزيع و تقسيم كند؛ و او نيز همين طور عمل كرد.
ليكن پس از درگذشت عمر در خزانه «يا بيتالمال» مقدارى از جواهرات و زينت و زيورهاى خسروانى ايران باقى مانده بود و عمر آن روزى كه به مسجد رفت جواهرات و زينت آلات را به مردم نشان داد!
جواهرات در برابر آفتاب همچون آتش فروزان مىدرخشيد، و عمر از بيم اينكه دچار فتنه خواهد شد از ديدن جواهرات وحشت كرد، بدين جهت به خزانهدار؛ امر كرد كه آنها را تقسيم كند و او را از شرّ آن نجات دهد!ليكن خزانهدار گفت:
«توزيع جواهرات با عدالت سازگار نيست و مستلزم آن است كه مال زيادى تلف شود و اضافه نمود كه:
اين توده جواهرات امكان ندارد كه در ميان افراد بالغ و مكلّف تقسيم شود، و اگر به بعضى داده شود و ديگران محروم بمانند، برخلاف عدالت است و از اين گذشته به هر فردى كه داده شود زايد بر استحقاق او خواهد بود. و اگر اين جواهرات را بشكنيم
و خورد كنيم، قيمت آن از بين مىرود و در حكم تلف كردن است!
و تلف كردن چنين ثروتى خيانت به ثروت دولت محسوب مىشود و باعث مسئوليت خزانهدار خواهد بود! بلى؛ ممكن است آن را فروخت و تبديل به نقد كرد؛ آنگاه وجه قيمت آن را به مستحقين داد؛ در آن صورت ثروت محفوظ خواهد ماند ولى دارايى همه مسلمانان در حال حاضر از قيمت اين جواهرات كمتر است؛ پس چاره منحصر در آن است كه جواهرات را به همين حال تا سال آينده نگاه داريم؛ ممكن است ثروت ملى فزونى يابد آن وقت جواهرات را در معرض فروش قرار خواهيم داد.
عمر پيشنهاد خزانهدارش را پذيرفت و امر كرد در خزانه «بيتالمال» محفوظ بماند تا اينكه در موقع به مصرف فروش برسد و وجوهات حاصله از فروش را به مستحقين برسانند.
بارى عمر كشته شد و اين جواهرات درخشان مانند آتشى فروزان در يكى از گوشههاى بيتالمال از فروزندگى و درخشندگى بازماند؛ و خاموش شد!
بار ديگرى مردم همين جواهرات فروزنده و درخشنده را ديدند كه در برابر آفتاب همچون آتش و فروزندگى و درخشندگى دارد؛ ليكن در سينه دختران عثمان! نه در صحن مسجد!
و باز ديدند كه حقوقشان به صورت مسخره در عين حال به شكل وحشت آورى در اختيار خانواده حكومت وقت قرار گرفته است!
اين دوّمين مشكلى بود كه شايد مهمترين مشكلات رژيم سوسياليستى شناخته مىشد، و عثمان اين مشكل را به صورتى حل كرده بود كه به هيچ وجه با مقرّرات كتاب خدا و سنّت پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و سيره شيخين تطبيق نمىكرد؛ عثمان در اين زمينه يك نوع اجتهاد متهورانهاى كرده بود كه مبناى آن «احتكار» و قاعده آن حكومت مطلق بود.
باز مشكل ديگرى براى عثمان پيش آمد كه جنبه سياسى داشت و مربوط به امنيّت مدنى جامعه و نجات اجتماع از عوامل اغتشاش و فساد بود.
رسول اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم اين مشكل را به نحوى حل كرده بود كه شيخين پس از رحلت
حضرتش جرأت تخطى و تخلف نداشتند.
اين مشكل مربوط به «آل حكم» از بنى «ابى العاص» بود كه رسول اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم آنها را به بطن «وج» از نواحى طائف تبعيد كرده بود.
ابن حكم و پسرانش از پسر عموهاى عثمان بودند و از طفيلىهاى بسيار مضرى بودند كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مىكوشيد تا آنها را اصلاح كند: ولى فساد اين افراد به قدرى ريشهدار و عميق بود كه قابل اصلاح نبود، زيرا فسادى بود ذاتى و روحى و عقلى؛ و همه اين مفاسد جنبه ارثى داشت و به صورت مرضى در نهاد آنها ريشه دوانيده بود كه علاجپذير نبود.
اين افراد ذاتا و طبعا به اندازهاى فاسد بودند كه در برابر نفوس ضعيف و مردم پست سرمشق رذالت و لاابالىگرى شده بودند و هر روزى به نحوى موجبات تشنج و اضطراب جامعه را فراهم مىساختند!
رذالت و لاابالىگرى اينها به جايى رسيده بود كه «حكم» بارها پشت سر پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به صورت مسخره و هزل حركت مىكرد و با تمسخر و ريشخند از راه رفتن آن حضرت تقليد مىكرد.
كار اين رسوايى و بىادبى اين مرد به جايى رسيد كه يك روز شخص رسول اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم اين حركات گستاخانه و «كمدى» او را ديد و فرمود:
«كن كما انت»
يعنى: همانطور كه هستى؛ باش!
از آن روز به بعد؛ مردم به عنوان تحقير و اهانت او را مسخرهچى و لوده و مقلّد مىناميدند!
اين مرد جسور و بىحيا كار بىادبى را به حد اعلى رسانيد؛ و بارها گستاخانه از دريچه اطاق شخصى پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مانند جاسوسها به داخل نگاه مىكرد؛ در اين موقع خشم حضرت برافروخت و فقط فرمود:
«كيست كه مرا از شرّ اين سوسمار نجات دهد»؟
از اين تاريخ به بعد هر وقت ذكرى از اين مرد به ميان مىآمد؛ مردم او را «سوسمار» يا «سوسمار زاده» مىناميدند!
اين مرد و پسران و اتباعش از اين نوع رذالتها و سفاهتها بسيار مرتكب مىشدند؛ و اتّفاقا كسانى در اين رذالتها با اين مرد همكارى مىكردند كه از خويشاوندان نزديك عثمان بودند!
همكارى اين نوع افراد در ارتكاب سفاهتها و رذالتها دليل بر ارتباط نزديك آنها با يكديگر بود و اين همكارى مانند اقدامات اراذل و اوباشى است كه براى نگهدارى مقام هر فئودالى از تعرّض به مخالفين خوددارى نمىكنند و براى تحقير و اهانت به كسانى كه مطيع فئودال نباشند يا احيانا مخالف وى باشند دستهبندى كرده و از هيچگونه فضاحت و رذاتى فروگذار نمىكنند!
با همه اين فضاحتها و سفاهت و گستاخىها؛ پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم براى نفى و طرد اين «سوسمارها» عجله نفرمود؛ بلكه به وسيله پند و اندرز آنها را راهنمايى مىفرمود و سفاهتهاى آنها را تحمّل مىنمود و صبر مىكرد!
ولى كار به جايى كشيد كه بيم سرايت اين مرض اخلاقى در ميان مردم تشديد شد!
فقط در اين موقع كه خبث طينت و فساد اين افراد بر همه مردم واضح شد؛ پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم امر كرد كه آنها را از جامعه طرد كنند؛ و ناچار شد كه براى مصونيّت مردم از سرايت اين مرض خطرناك آنها را تبعيد كند تا دربطن «وج» زندگى كنند و چون علّت اين نفى و تبعيد از ابوبكر و عمر مخفى نبود؛ مادام كه زنده بودند آنها را در تبعيدگاه نگاه داشته و اجازه نمىدادند دوباره وارد اجتماع شوند؛ و شيخين در برابر شفاعتهاى مكرّر عثمان مقاومت مىكردند و به تعبير روشنترى بايد گفت:
آزاد كردن اين اشخاص تبعيد شده؛ با ابقاى آنها در حال تبعيد رمزى بود از دو نوع فكر، ارتجاعى و ترقّى خواهى!
به اين معنى كه اگر به آنها اجازه بازگشت به اجتماع داده مىشد مثل اين بود كه فكر ارتجاعى جان گرفته و زنده شده؛ و اگر آنها را در همان حال نگاه مىداشتند دليل بر اين
بود كه قوانين، نظامات و اصول و مبادى محترم مانده و مقرّرات امنيّت اجتماعى و سير ترقّى و پيشرفت ادامه دارد.
بارى؛ روى باز و صورت مكشوف قضيه همين است كه گفتيم و در اين مورد بنبستى به نظر نمىرسد؛ مگر اينكه طرفين قضيه به نحوى كه تشريح شد؛ مورد توجّه قرار گيرد؛ و نتايج مهمى كه آن روزها بر آن مترتب مىشد رسيدگى شود.
ما نمىدانيم كه آيا عثمان در آن روزها شخصا توانست به سهولت از اين بنبست خارج شود يا اينكه ابوسفيان خروج او را از اين بنبست تسهيل كرد؛ و سلامت نفس و ملايمت اخلاق و عواطف رقيق عثمان مانع بود كه به سوء نيّت ابوسفيان پى ببرد!
به هرحال نمىتوانيم در اين زمينه نظر قاطعى اظهار كنيم؛ ولى آن چه مسلّم است، اين است كه عثمان؛ مانند دو مشكل سابق با اين مشكل مواجه شد؛ و با كمال سادگى و آسانى بر مبناى سابق؛ نه بر اساس حساب خدا يا حساب ملّت؛ و نه بر اساس نفوذ قرآن يا امر پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم و نه بر مبناى احترام به سوابق قانونى يا سيره شيخين؛ بلكه به حساب نفوذ و احترام به تمايلات شخصى و رغبت فردى و بر اساس حكومت اريستوكراسى (اشرافيت) و بر اساس حفظ احترام خانوادگى؛ اين مشكل را حل كرد!
و تنها عاملى كه در حل اين مشكل مؤثّر و دخيل بود؛ همانا حساب نفوذ و احترام به اراده قوى و حفظ حيثيت و اعتبارات خانوادگى بود و بس!
با توجّه به اين عمل؛ ديگر چه لزومى دارد بعد از توضيح اين مشكلات اجتماعى و اقتصادى و سياسى و مدنى؛ درباره فرو ريختن ستونهاى عمده و اركان اصلى بناى اسلام كه يكى پس از ديگرى در هم شكسته مىشد؛ بحث كنيم؟
حقيقت امر اين است كه نظام و رژيم اسلام از نظر كلّى و همه جزييات آن؛ و از لحاظ جنبه سوسياليستى و بشردوستى و عدالت مطلقهاى كه داشت؛ براى امويان كه در سايه حمايت «بر و احسان عثمان» مىزيستند؛ قابل تحمّل نبود؛ و در هر صورت برخورد اين جمعيّت با مقرّرات و نظامات اسلامى از جزء و كل، بسيار سنگين مىنمود! بدين جهت بايد گفت:
هر حركت و جنبشى كه از ناحيه اموىها در اين دوره صورت مىگرفت؛ از نظر مردم مسلمان، در حكمتيشهاى بود كه بر ريشه اسلام زده مىشد!
و با توجّه به پيشامدهايى كه اين مشكلات جزيى بىشمار و بىپايان دربرداشت؟ طبيعى است كه چنين جريانى حد و مرز ندارد؛ زيرا حوادث مختلف و پيشامدهايى كه موجب فعّاليّتهاى اموى بود از هر جهت مخالف وحدت اسلام بود؛ زيرا وحدت اموى بر اساس اصل و مبدأ تفاوت استوار بود! و بديهى است هر يك از اين دو مبدأ داراى قوانين و قواعدى است كه حدّ مشترك و قدر جامعى جز جنگ ندارد!
مبدأ اسلامى هدف و مقصودى جز سعادت و رفاه جامعه ندارد؛ برعكس مبدأ اموى تمام توجّه آن معطوف به تأمين مصلحت و منفعت فرد است!
مبدأ اسلامى بر اساس علم، عمل، صلاح و عدالت پايهگذارى شده ولى مبدأ اموى بر اساس حميّت، نفوذ، مداخله، وساطت، پردهدرى و هتاكى! و بالاخره اين دو اصل و مبدأ از هر جهت ضد و نقيض يكديگرند.
سراينده داستان گفت:
از لحاظ اينكه شما با تعدّى و تجاوز اقويا يعنى زورمندان مأنوس شدهايد؛ و در نتيجه تخدير رجال دينى؛ حس اسلامى شما و امثال شما، كه شما و امثال شما را مانند كالايى به فئودالها مىفروشند؛ و حقوق و زحمات همه را با يكديگر تقسيم مىكنند؛ از كار افتاده است! از نقل اين داستانهاى كوچك دوره حكومت عثمان متأثّر نشويد! و به چنين حوادثى اهمّيّت ندهيد!
ليكن بايد دانست كه قبل از تخدير شدن حسّ اسلامى و منع شدن ضماير مسلمانان؛ حتّى يك خبر كوچكى از اين نوع خبرها، در آن روزها؛ جامعه اسلامى را تكان مىداد؛ زيرا مردم مىديدند كه انتشار چنين خبرى؛ حاكى از وقوع حادثهاى است كه:
«اصل تفاوت»
و برترىجويى با «اصل مساوات» به جنگ برخاسته است!
بارى؛ در خارج شهر مدينه چراگاه سبز و خرّمى وجود داشت كه مسلمانان مواشى و اغنامشان را در آن مىچرانيدند؛ و چون اصول همكارى و برادرى بر مردم حكومت مىكرد؛ استفاده از چراگاه براى همه مباح و مجاز بود.
رسول اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم استفاده از اين چراگاه را همانطور آزاد گذاشته بود و ابوبكر و عمر نيز در اين كار مداخله نكردند؛ زيرا اصل مساوات و رعايت مصلحت ثروت مشترك حيوانى نيز همينطور حكم مىكند؛ ليكن ابوسفيان، مروان پسر حكم و ساير اموىها كه با شيوه سرمايهدارى خو گرفته بودند و منابع ثروت را در انحصار خودشان داشتند تا حكومت خودشان را بر مردم توسعه دهند؛ پيشنهادهاى زيادى به عثمان مىكردند؛ از جمله انحصار كردن همين چراگاه بود براى استفاده بنىاميه و وقف كردن بر مواشى بنىاميه ولاغير!
من و شما در حال حاضر چنين عملى را بزرگ نمىشماريم؛ و چه بسا كه دادن چنين امتيازى را جزء حقوق خليفه بدانيم ولى بايد دانست كه:
نظر ما در چنين موضوعى جنبه قانونى ندارد زيرا از اين وقايع زياد ديده و مىبينيم و با تعدّى و تجاوز حكام و فرمانروايان خودسر و همچنين انحرافات و فريبكارىهاى رجال دينى در برابر پاداشى كه ازمتجاوزين به حقوق عمومى مىگيرند؛ و براى تصحيح و تجويز تعدّيات آنها (و براى دفاع از خطاكارىها و دغل بازىهاى خودشان كه به درجات از تعدّيات حكم بيشتر است و به وسايل گوناگون مردم سادهلوح را فريب داده و اغفال مىكنند و سپس فتواهاى ناروايى صادر مىنمايند) مأنوس شدهايم، ليكن قاطبه مردم آن زمان كه ناظر اين وضع بودند، محدوديت و انحصار چراگاه را به امويان مانند يك فاجعه خطرناكى تلقّى مىكردند؛ و اين عمل را به منزله جنگى مىانگاشتند كه اموىها عليه حقوق و اموال آنها آغاز كرده باشند!
زيرا مردم به اين اقدامات با همان نظرى مىنگريستند كه بايد بنگرند؛ و به هر حال نظر مردم درباره اين حادثه نظر اصولى و مبدأيى بود و به طور خلاصه مىديدند كه اين اقدام نمونه عمل تجاوزكارانهايست كه از هر جهت متوجّه بهشت امن و امانشان شده و
نعمت امنيّت را از آنها سلب كرده و جمال و زيبايى آسايش و آرامششان را لكهدار ساخته است!
بارى نظر مردم خطا نرفته بود؛ زيرا طولى نكشيد كه ديدند براى خليفه در شهر مدينه هفت كاخ سلطنتى ساخته شد.
و باز ملاحظه كردند كه براى مروان نيز امثال اين كاخهاى قيصرى در محل «ذىخشب» بنا شد؛ سپس كار به جايى كشيد كه همين «سوسمار» از غارت اموال مسلمين كه به خزينههاى قارونى سرازير شده بود، بازار و دكانى ساخت! و باز مقارن همين اوقات مردم مشاهده كردند كه سعيد پسر عاص، امير كوفه در حول و حوش اين شهر به باغستانهاى مجاهدين و مزارع فرات چشم دوخته است!
و باز ملاحظه كردند كه پسر «ابى سرح» همه درآمدهاى دره نيل را به خود اختصاص داده و ثروتهاى كارگران و كشاورزان را غارت مىكند!
گذشته از تعدّيات اين رجال درجه اوّل؛ مردم ملاحظه كردند كه فرزندان اميه و پسران «ابى معيط» به هر طرف دست تعدّى گشوده و آشكارا به عرض و مذهب و دارايى مردم تعرّض مىكنند! و از هيچ تجاوزى فروگذارى ندارند!
آنگاه مردم به خوبى تشخيص دادند كه بيم و نگرانى آنها درباره انحصار «چراگاه عمومى» در آغاز امر بىمورد نبوده، و اين تعدّى در حكم پلى بوده كه كليه شرور و مفاسد بعدى بايد از روى آن بگذرد!
در خلال اين احوال! چيزى كه بر تعجّب مردم افزوده بود اين بود كه:
خليفه از اين جوان مغرور و متكبّر و گردنكش خودخواه حمايت مىكند! و سابقه قضايى عبيداللّه پسر عمر در مورد وليد پسر عقبه؛ تكرار شد! به اين تقرير كه:
وليدى كه بدوا شراب خورد و سپس به اساس دين اهانت كرده بود؛ با اين حال خليفه از او حمايت مىكرد و اجازه نمىداد كه حدّ شرعى بر او جارى كنند!
توضيح مقال اينكه: وليد پسر عقبه پيش از سعيد پسر عاص والى كوفه بود و شبى را در مصاحبت رامشگران و نديمان همپياله با شرابخوارى به سر آورده بود و سپس
براى اداى نماز صبح در همان لباس شبنشينى مستو مخمور به مسجد رفت و دو ركعت نماز صبح را خواند! و پس از اتمام نماز كه كمى آثار مستى كمتر شده بود با لحن مسخره و استهزاء روى به مردم كرده و گفت:
«اگر مىخواهيد باز هم چند ركعت بر نماز بيفزايم»!
البتّه همين كه مردم احساس كردند كه اين مرد مانند شخص ملحدى به نماز كه ركنى از اركان دين است با تمسخر و استهزاء مىنگرد و به خود حق مىدهد كه آن را كم و زياد كند، برآشفتند و شهودى را به مدينه فرستادند، در نتيجه افكار عمومى مسلمانان برانگيخته شد!
با اين حال وليد معلومالحال مورد حمايت خليفه قرار گرفته بود و خليفه در برابر قوّه قضاييه بلكه در برابر خدا از او حمايت مىكرد! ولى پس از آنكه كار شدّت خشم مردم بالا گرفت خليفه حكم كرد كه حدّ شرعى بر اين ملحد فاسد وارد آيد؛ ولى حكمى بود شفاهى و در عين حال قيافه عثمان گواهى مىداد كه قلبا راضى به اجراى حد نيست!
بدين جهت كسى جرأت نمىكرد كه حد الهى را بر او جارى كند! تا اينكه على ناگزير شد قيام كند و حدّ شرعى را جارى سازد.
وليد فاسق چون مطمئن بود كسى حاضر نخواهد شد بر او حدّى جارى كند، به محض اينكه ديد على به پا خاسته و در صدد اجراى حدّ شرعى برآمده سخت نگران شد و يقيين كرد كه راه نجاتى ندارد، به ويژه آنكه على را از دوران كودكى به خوبى مىشناخت، زيرا عقبه پسر ابى معيط پدر وليد از مشركينى بود كه به شدّت پيغمبر را آزار مىداد و على به امر پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم او را كشته بود.
وليد با توجّه به اين سوابق مىكوشيد تا از چنگ على فرار كند، ولى على او را گرفت و بر زمين كوفت؛ آنگاه حد بر او جارى كرد، ولى عثمان بر عمل على اعتراض كرد كه نبايستى على وليد را بر زمين كوفته باشد، بلكه بايستى همان حد را اجرا مىكرد و حال آنكه على همان كسى بود كه عثمان فتواهاى فقهى را از او مىگرفت! گذشته از اين حمايت آشكار عثمان، چيزى كه باعث افسردگى و موجب آزردگى مردم شده بود اين
بود كه مىديدند خليفه وقت رژيم سوسياليستى و نظم عدالت اجتماعى را مبدّل به سيستم سرمايهدارى نمود و كارى كرده است كه مال و ثروت فقط در ميان اغنيا و ثروتمندان توده شود و از اين دست به آن دست نگردد!
و نيز خليفه از لحاظ بخشيدن مال و جاه دشمنان پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را بر مهاجرين رجحان مىداد! و بدون پردهپوشى و تأويل مخالف كتاب خدا كه دستور آسمانى است عمل مىكند؛ به اين تقرير كه:
1- حكم پسر ابى العاص طريد و تبعيد شده پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم را از تبعيدگاه آزاد نموده و پس از آزادى مبلغ يك هزار درهم به او بخشيد!
2- از جمله اوقاف پيغمبر براى صرف بر مصالح مسلمانان و كمك به بينوايان در مدينه بازارى بود به نام «شهر روز» و عثمان اين بازار را به صورت تيول به حرث پسر حكم بخشيد!
3- فدك را كه زهرا از پدرش به ارث برده بود به مروان پسر حكم به عنوان تيول واگذار كرد! و علاوه از اينبخشش پنج يك از درآمد ارمنستان را نيز با پرداخت صد هزار درهم نقدى به اين مرد بخشيد.
4- مبلغ چهار هزار درهم فقط به خالد پسر اسيد بخشيد!
5- علاوه از تفويض حكومت و فرمانروايى مصر به عبداللّه پسر ابى سرح پنج يك از درآمد آفريقا را به او واگذار كرد!
6- علاوه بر امتيازات و بخششهايى كه براى ابوسفيان قايل شده بود در همان روزى كه دويست هزار درهم به او بخشيد مبلغ يك صد هزار درهم براى مروان به بيتالمال حواله صادر كرد! و در نتيجه اين بخششهاى بىمورد بود كه زيد پسر ارقم «خزانهدار بيتالمال» با گريه نزد عثمان آمد و گفت:
به خدا سوگند اگر صد درهم به نام مروان حواله دهى زياد است چه رسد به صد هزار درهم! و به مناسبت همين پيش آمد كليد بيتالمال را جلوى عثمان انداخت و رفت.
7- اموال عراق را اختصاصا در ميان افراد بنىاميه تقسيم كرد!
8- يكى از دخترانش را به ازدواج حرث پسر حكم درآورده و به همين مناسبت صد هزار درهم به او بخشيد.
از اين قبيل حوادث و وقايع بىشمار صورت مىگرفت و همين جريانات باعث تشويق زورمندان مىشد تا اينكه در هر موقع و فرصتى از وسايل نامشروع استفاده كنند و بر ثروت خود بيفزايند و چه بسا كه ديده و دانسته اين قبيل فرصتها را در اختيار اقويا و زورمندان مىگذاشت تا شريك وزر و وبال باشند! و به معارضه برنخيزند!
همين سوء سياست موجب آن گرديد كه «زبير» به صورت شگفتآورى؛ سرمايههاى گزافى اندوخته بود!
پايههاى قدرت مالى شگفتآور زبير در كوفه، بصره و مصر استوار شده بود، در نتيجه وجوه نقدى اين مرد صحابى! غير از هزار اسب و هزار كنيز؛ بالغ بر پنجاه هزار دينار مىشد!
زبير علاوه از اين همه ثروت و مكنت؛ اراضى و مستغلات فراوانى به دست آورده بود!
طلحه نيز در شهر مدينه كاخ رفيعى برافراشته بود! و كاخ ديگرى نظير آن را در شهر كوفه بنا كرده بود و محصول غلات او به قرار روزى هزار دينار ارزيابى مىشد!
زيد پسر ثابت نيز غير از تودههاى عظيم طلا و نقرهاى كه اندوخته بود و آنها را با تبر مىشكستند! املاك و مستغلاتى را به دست آورده بود كه به دو مليون و نيم دينار تقويم مىشد!
صرف نظر از اين شخصيّتها، افراد ديگرى نيز بودند كه مفتون مال و منال شدند؛ و مكيدن خون مردم در كام آنان بسى لذّتبخش مىنمود!
بدين جهت اين دسته نيز همان روش اموىها و شيوه سفيانىها را در پيش گرفته بودند!
روزى كه عثمان محصور شد و از على استمداد مىكرد؛ با اشاره به اشخاصى از سودجويان گفت:
«وقد اتهمنى من لا يدافع عن نفسه»
يعنى كسى بر من خرده مىگيرد و مرا متهم مىكند كه خودش آلوده است و نمىتواند از خود دفاع كند!
بلى، عثمان در عين حال فراموش داشت كه روش و شيوه كار امويان همين است كه امويان به او نزديك شوند و فتح باب كنند و لجام بر سر او بزنند و رابطه او را با مردم قطع كنند و او را از اشخاص حقگو و حقجو دورنگاه دارند؛ و بازار حق تعطيل شود!
با همه اين تفصيل اگر خليفه شخصا راه انتقاد را مسدود نكرده و ادّعاى صلاحيّت مطلقه نمىنمود، ممكن بود بسيارى از اين مطالب مسكوت بماند و مردم صبر كنند؛ ولى عدول و انحراف خودش از طريق صواب و ادّعاى صلاحيّت مطلقه مانع از اصلاح امور بود. زيرا گاهى به وسيله تهديد و گاهى به وسيله شلاق و حكومت نظامى زبان معترّضين و متنفذين را مىبست و همين توسّل خليفه به مقرّرات حكومت نظامى بود كه سرانجام مردم را وادار به قيام و اقدام و انقلاب كرد!
صداى افراد وابسته به ساير احزاب بلند شد و ضمن اعتراض بر مفاسد و شرورى كه داشتند.
در بادى امر بر وضع قصور و بخششها و فرمانروايان عثمان خورده مىگرفتند همين كه صداى اعتراض به گوش عثمان رسيد با خشم و نگرانى خاطر از خانه بيرون آمده روى منبر رفت و گفتهها و اعتراضات معترضين را با منطق اشرافى رد كرد و گفت:
بردبارى و سعه صدر من موجب شده كه مردم بر من اعتراض كنند! و جرأت كنند چنان اعتراضاتى را آشكارا بيان نمايند!
ولى اگر من مانند عمر كه مادون من بود، شدّت عمل به خرج مىدادم، حس اطاعت و انقياد مردم فزونى مىگرفت و از سروصدا و اعتراض خوددارى مىكردند ولى از آنجايى كه مردى هستم حليم، مردم جرى و جسور شدهاند»!
آنگاه راجع به عيب جويىهاو خوردهگيرىهاى مردم درباره اعمال خودش آشكارا اعلان كرد و گفت:
آنچه كردهام جزيى از حقوق مسلّم خودم بوده و اگر بخواهم صلاحيّتى را كه دارم به كار برم و از حقوقى كه دارم استفاده كنم، بيشتر از اين وجوه بيتالمال را مصرف خواهم كرد و مانعى نخواهم داشت».
عثمان با لحن تهديدآميزى گفت:
«بينى جمعى را با اقدامات بعدى خود به خاك خواهم ماليد»!
هنوز عثمان از منبر پايين نيامده بود كه صداى على بلند شد و گفت:
«در آن صورت جلوى تو گرفته خواهد شد»!
سپس عمّار به سخن در آمد و گفت:
«به خدا سوگند! من اوّلين كسى خواهم بود كه بينى من به خاك ماليده شود»!
البتّه اين گفتار عمّار اوّلين اعتراض او نبود بلكه قبلاً از نظر خوانندگان گذشت كه هنگام تشكيل جلسه شوراى شش نفرى براى انتخاب خليفه؛ صداى عمّار براى اعتراض از همه بلندتر بود!
و بعد از آن نيز گاه و بىگاه از انتقاد خوددارى نمىكرد، ولى چون مردى بود كه سكون و آرامش را از دست نمىداد و با مطالعه و رويه صحيح استفاده مىكرد؛ و از طرف ديگر وقتى كه مىديد ديگران همان مطلب را در انتقاد ادا مىكنند؛ ساكت مىماند؛ بدين جهت از نيش زبان و ضربه شلاق عثمان مصون مانده بود؛ مضافا به اينكه در صفوف قاطبه مسلمين ابهت و جلال خاص و امتياز مخصوصى احراز كرده بود و از همه اين معانى مهمتر؛ مأثورات و روايات پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم درباره او؛ مصونيّت خاصى به او داده بود به ويژه آنكه: اينمأثورات و روايات در روز بناى مسجد مدينه عليه عثمان و به نفع عمّار از پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنيده شده بود؛ و عثمان نيز آن سابقه را فراموش نداشت از اينها گذشته؛ نفوذ على و هيبت حزب وى نيز براى حمايت عمّار عامل مؤثّر و مهمّى بود!
قبل از اين جريان؛ عبداللّه پسر مسعود، مورد خشم عثمان قرار گرفته بود، زيرا اين مرد نيز بدون بيم و هراس و بدون تقيه؛ با عثمان در افتاد و عثمان او را از مسجد طرد كرد و عدّهاى از مأمورين اجرا، او را كشان كشان از مسجد بيرون بردند به طورى كه دندههاى او شكست و غش كرد! آنگاه او را به منزلش بردند و حقوق او از بيتالمال قطع شد! و مردم نيز از عيادت او ممنوع شدند و همه مردم جز معدودى از صحابه خاص من جمله عمّار از عيادت پسر مسعود خوددارى مىكردند.
همين كه مرگ عبداللّه فرا رسيد عمّار بر بستر او حاضر شد و به وصاياى او گوش فراداد.
عبداللّه به عمّار وصيّت كرد كه بر جنازهاش نماز بخواند و او را محرمانه دفن كند!
عمّار مطابق همين وصيّت عمل كرد ولى پس از آنكه اين خبر به گوش عثمان رسيد خشمناك شد ولى خشمش را مكتوم نگاه مىداشت!
ابوذر نيز به نوبه خودش مورد خشم عثمان قرار گرفت؛ زيرا واضح و آشكار؛ اعتراضاتش را به زبان مىآورد و از انتقاد صريح خوددارى نمىكرد. بدين جهت عثمان او را به دمشق تبعيد كرد و به «نابغه» خاندان اموى (معاويه) دستور داد تا او را تأديب كند! ليكن ابوذر نشاط و فعّاليّت سوسياليستى خودش را در اين مركز حكومت از سر گرفت و سروصدا راه انداخت! به حدّى كه معاويه نگران شد و چون هنوز بر تخت سلطنت ننشسته بود و نمىخواست سياستش متزلزل گردد؛ لهذا وضع قيام و نهضت ابوذر را ضمن نامهاى به عثمان گزارش داد و از او چارهجويى خواست. عثمان دستور داد تا ابوذر را بر مركب بد راه و خشنى سوار كرده و به مدينه بفرستند!
هنوز ابوذر به مدينه نرسيده بود كه استخوانهايش درهم شكسته و گوشت هر دو ران وى ساييده شده بود؛ حركات ناهموار شتر بد راه استخوان كمرش را نيز شكسته بود!
ابوذر به محض ورود به مدينه تسليم مأمورين انتظامى گرديده و سپس به «ربذه» تبعيد شد!
هنگام تبعيد ابوذر از مدينه؛ مردم از بدرقه وى ممنوع شدند و جز على و عقيل و حسن و حسين و عمّار كسى جرأت نكرد از او بدرقه كند!
مروان شخصا مأمور تبعيد ابوذر شده بود و مراقبت مىكرد كه كسى با ابوذر همصحبت نشود! حتّى مىخواست از همين چند نفر نيز جلوگيرى كند!!! ولى على مروان را طرد كرد و با بيان مخصوصى ابوذر را توديع كرد؛ به طورى كه نفى و تبعيد بر او آسان شد و بر ثبات و پايداريش افزود! آنگاه على به عقيل و عمّار گفت:
برادرتان را وداع كنيد!
سپس به هر دو فرزندش امر كرد و فرمود:«عموى خودتان را وداع كنيد»!
اوّل عقيل و بعد از او حسن و سپس حسين عليهالسلام، ابوذر را وداع كردند و از نوع گفتههاى اصولى على؛ كلماتى بر زبان راندند.
سرانجام عمّار با ابوذر وداع كرد و چنين گفت:
«از رحمت خدا به دور باد كسى كه تو را به وحشت انداخت»!
«روى آسايش و امنيّت نبيند آن كسى كه تو را ترسانيد»!
«بلى؛ اگر تو دنياى آنها را مىخواستى به تو امنيّت مىدادند! و اگر به كارهاى آنها رضايت مىدادى؛ هر آينه تو را دوست مىداشتند»!
«تنها عامل و موجبى كه اجازه نمىدهد مردم با تو همفكرى و همزبانى كنند همانا تسليم شدن مردم به دنيا و ترس از مرگ است»؛ «بلى؛ مردم عاشق قدرتاند و مملكت و سلطنت از آن كسى است كه غالب شود و قدرت را در دست گيرد! اين است كه مردم دين خود را به چنان كسانى فروختهاند! و آنها نيز از منابعى كه در اختيار دارند به مردم بخشيدهاند»!
«اى واى كه اين مردم دين و آخرتشان را از دست دادهاند! و چه زيان آشكار و چه باخت مسلّمى است»!
اين واقعه على را مورد خشم عثمان قرار داده بود، گو اينكه قبل از اين پيشامد نيز
عثمان، على را متهم مىنمود؛ ليكن زمينه و بهانهاى در دست نداشت!
عثمان به طلحه، عايشه، حفصه و سعد پسر ابى وقاص دشنام مىداد و نسبت به عبدالرحمان پسر عوف نيز سختگيرى مىنمود هركس بر اعمال او انتقاد يا اعتراض مىكرد به همين مصيبت مبتلا مىشد، غير از على. زيرا على كسى نبود كه بخواهد به هواى معارضه حرفى بزند؛ بلكه اعتراض او اصولى بود و جز اصلاح نظرى نداشت و چون از چانهزدن و تندروى بركنار بود، مقام و موقعيت او محفوظ مانده بود و شايد همين موضوع مهمترين عاملى بود كه عثمان را به كينهتوزى وادار مىكرد؛ ليكن وداع ابوذر به صورتى جلوهگر شد كه بهانهاى به دست عثمان داد؛ از آن رو كه وجود على خود به خود حصارى بود كه ابوذر در داخل آن سنگر گرفته بود و اين مسئله بسى اهمّيّت داشت؛ بدين جهت بلافاصله پس از وداع ابوذر صحابى تبعيد شده!عثمان به شدّت بر على اعتراض كرد و گفت:
«با اينكه مروان مأمور من بود و در تبعيد ابوذر انجام وظيفه كرده بود؛ چرا او را طرد كردى»؟
على در پاسخ عثمان گفت:
چون مروان مانع توديع با ابوذر شد؛ بايد او را طرد مىكردم!
عثمان گفت:
مروان مأمور من بود؛ و من به عنوان خلافت به او دستورى داده بودم و او موظف بود آن را اجراء كند!
على در جواب گفت:
خليفه نبايد امرى كه مستلزم معصيت باشد صادر كند و نبايد از امر واجبى جلوگيرى كند؛ و هر وقت چنينكارى كرد امر او قابل اطاعت و اجرا نيست.
آنگاه عثمان براى اينكه به اين نزاع خاتمه دهد؛ تقاضا كرد كه على از مروان عذرخواهى كند!
على گفت:
اگر عذرخواهى موردى داشته باشد؛ مىتوانم از تو دلجويى كنم ولى عذرخواهى از
مروان امرى است محال و باز لازم است اين نكته را تصريح كنم كه امتناع من از عذرخواهى نسبت به مروان فقط از اين جهت است كه بيشتر بر تو مسلّط خواهد شد و اين عمل موجب آن مىشود كه بر قدرت او بيفزايد؛ و از آن پس سياست انحرافى خودش را بيشتر از پيشتر بر تو تحميل كند! و باز به تو بگويم: صلاح تو در اين است كه اين بچّه شيطان را از نزد خود برانى!
در اين هنگام آن عقده نفسانى كه در روح عثمان گره خورده بود و بر او نيش مىزد راهى را براى همكارى به روى وى گشود!
عثمان به خوبى تشخيص مىداد كه على در نصيحت از طريق ميانهروى منحرف نمىشود و ناصح و پندآموزى است كه پندهاى او ناشى از حقد و كينه نيست و نظر و طمعى ندارد، برخلاف ساير زعماى معارضه كه هر يك تحتتأثير عامل خاصّى قرار گرفته و بر عثمان مىتازند.
بدين جهت اعتراضات ديگران را ناچيز مىانگاشت و آنها را درخور معارضه و مبارزه نمىديد؛ از اين گذشته چون اين روزها تحتتأثير عامل و انگيزه خيرخواهى و مصلحتجويى بود كوشش داشت تا بداند علّت اصلى اين همه سروصدا و طغيانى كه عليه او راه افتاده چيست؟ و ضمنا در كمون ذهنش اين معنى جولان داشت كه ميزان كفايت و استعداد حريف را بسنجد! بدين جهت و به دلايل ديگرى از راه اتهام على وارد شد! و تشبث او به اين اقدام شبيه يك «بيمار روانى» بود!
على از اين معنى غفلت نداشت؛ بدين جهت در اطراف همين موضوع چندين بار اشارههايى به او كرده بود!
به هرحال اصل مطلب هرچه باشد؛ بعد از توديع ابوذر رابطه بين على و عثمانيان به كدورت انجاميد و كار معارضه بالا گرفت! و به تعبير ديگر اتهام عثمان عليه على به قدرى فزونى گرفت كه «توازن» از بين رفت؛ و كار مشاجره به جايى رسيد كه عثمان در وسط يك روز تابستانى گرم على را دعوت كرد و با چون خيزران ضربتهايى بر او نواخت تا قلبش تشفى يابد!
در همين حال على او را نصيحت مىكرد و شفاى او را از خدا مىخواست!
بالاخره عثمان نرم شد و دوباره با مهربانى و محبّت به طرف على رفت و از عواطف خويشاوندى استمداد كرد! و از على تقاضا نمود كه حميّت و عصبيت خانوادگى را از دست ندهد!
يك بار عبّاس به وساطت برخاست و از آن پس چندين بار عبداللّه پسر عبّاس براى تحصيل رضايت على مداخله كرد، و تصوّر مىكرد مىتواند رضايت او را جلب كند.
ديگر نمىدانيم؛ اينكه عبداللّه از عثمان عذرخواهى كرد و گفت:«اما من نتوانستم از وساطتم نتيجهاى بگيرم؛ زيرا عمّار مانع است و نمىگذراد كه رضايت على را تحصيل كنيد» ناشى از مكر عبداللّه بوده يا اينكه در اين اظهارش صادق بوده است!
به هر حال در تمام اين مواقع مهم و حساس سايه عمّار ديده مىشود و شخصيّت و رأى عمّار مورد بحث و توجّه است؛ ليكن عثمان منزلت و وجاهت و حيثيت اجتماعى عمّار را به خوبى مىداند و از مأثورات و روايات پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم درباره عمّار بيم دارد! و از رابطه او با على نيز نگران است!
بدين جهت عمّار را از نيش زبان و تعرّض شفاهى و از ضربه شلاق معاف قرار داده! و اين شلاق همان ابزارى است كه زشتترين مطاعن را متوجّه عثمان ساخته است!
به هر حال، از آنجايى كه عثمان خودش را حاكم مطلق معرّفى مىكرد و به شرحى كه گذشت؛ على جلوى او را مىگرفت و عمّار ادّعاى او را مردود مىدانست، معهذا عثمان در مسجد عصبانى و منفجر شد ولى چون از على در آن موقع ملاحظه داشت؛ به او چيزى نگفت ولى به عمّار دشنام داد! در نتيجه عمّار نيز عصبانى و منفجر گرديد و به عثمان حملهور شد و از كارهاى او به شدّت انتقاد كرد.
آنگاه عثمان بيشتر برآشفت و مجدّدا او را به حضور طلبيد ولى عمّار امتناع كرد؛ لهذا با اكراه و اجبار او را نزد عثمان كشيدند و در آنجا مشاجرات عنيفى بين طرفين
درگرفت!
عمّار به محض خروج از محضر عثمان؛ راه مسجد را در پيش گرفت و وارد مسجد شد؛ آنگاه مردم دور او حلقه زده و با او به گفتوگو مشغول شدند!
عمّار شروع به سخنرانى كرد و مخاطراتى را كه از طغيان مردم در برابر عمليات نارواى عثمان پيش آمده بود مورد بحث قرار داد، و همه كارهاى نارواى او را براى مردم تشريح كرد!
عثمان پس از اطّلاع بر اين امر يك دسته پليس را مأمور كرد كه مردم را از دور عمّار برانند و متفرّق كنند.
اين مبارزه با عثمان به مبارزهاى كه سالها پيش از اين در مكّه داشت؛ شباهت پيدا كرده بود!
عثمان حيران و سرگردان مانده بود و مىترسيد مجبور شود در اين مبارزه نقش ابوجهل را بر عهده بگيرد و بسيار نگران بود از اينكه مبادا؛ عمّار با توجّه به اينكه در نظر همه مردم مسلمان داعى و منادى بهشت و علامت هدايت شناخته شده است؛ عثمان در مقابل او قرار بگيرد، و قطب مخالف او شناخته شود و در اعداد كسانى امثال ابوجهل شناخته شود!
روزى عدّهاى از صحابه كه زبير و طلحه و مقداد و غيرهم نيز جزء آنها بودند اجتماعى كرده و به كنكاش پرداختند؛ در نتيجه متفقا تصميم گرفتند نامهاى به عنوان عثمان بنويسند و پس از تشريح انحرافات و كارهاى نارواى وى از او بخواهند كه بيايد و توبه كند و از خلافت استعفا دهد!
مكتوب بر اساس همين تصميم و شامل همين معانى نوشته شد و ده نفر پشت سر عمّار به راه افتادند تا نامه را تسليم عثمان كنند؛ ولى در طول طريق هر يك به كوچهاى رفته و عمّار به تنهايى نامه را نزد عثمان برد و به او تسليم كرد. عثمان نامه را گرفت و خواند و پس از مطالعه گفت:«آيا تو اين نامه را نوشتهاى»؟
بلى من نوشتهام!
آيا تو تنها نوشتهاى؟
من تنها نبودم بلكه افراد ديگرى نيز همراه من بودند ولى آنها از ترس تو متفرّق شدند!
نام آنها را به من بگو!
هيچوقت نام آنها را نخواهم گفت!
چرا تو به تنهايى چنين اقدامى كردى؛ در حالى كه ديگران ترسيدند؟
در اين موقع مروان مبادرت به جواب كرد و به عثمان گفت:
تا كى در برابر اين بنده سياه صبر مىكنى؟
همين مرد است كه مردم را نسبت به تو جرى ساخته است!
اگر او را بكشى كسانى را كه پشت سر تو بودهاند مرعوب خواهى كرد! و ساير متمردين از كشته شدن او عبرت خواهند گرفت! عثمان پس از شنيدن حرفهاى مروان امر كرد عمّار را بزنند! آنگاه غلامان عثمان شروع كردند به زدن عمّار و شخص عثمان نيز در زدن عمّار شركت كرد! و به قدرى او را زد كه مبتلا به «فتق» شد و غش كرد!
سپس او را از زمين بلند كرده و همانطور كه فضولات را در كوچه مىاندازند او را در كوچه انداختند!
پس از وقوع اين قضيه، ام سلمه از اين سروصدا مطلع شد نزد عمّار آمد؛ و چون او را در حال اغماء ديد دستور داد او را به خانه خودش ببرند!
جمعيّت، عمّار مدهوش را روى دست گرفته و به خانه ام سلمه بردند! عمّار در آنجا همانطور و در حال اغماء افتاد؛ به طورى كه نماز ظهر و عصر و مغرب از او فوت شد!
همين كه به هوش آمد مشاهده كرد كه امالمؤمنينها (ام سلمه، عايشه، حفصه) و ساير اقطاب معارضه دور او حلقه زدهاند! آنگاه خداى را سپاس گفت و به ياد نماز افتاد.
سپس وضو گرفت و نماز خواند. بعد از نماز فتنه ابوجهل به يادش آمد و گفت:
«اگر مضروب شدم؛ اين اوّلين بارى نيست كه در راه خدا معذب مىشوم و مرا شكنجه مىدهند»!
عثمان پس از حادثه مضروب شدن و غش كردن عمّار از خانه بيرون آمد و ملاحظه كرد كه بنىمخزوم جمع شده و سروصدايى راه انداختهاند! و رييس آنها هشام پسر وليد پسر مغيره نيز حضور دارد؛ و از اينكه به حليف يعنى همپيمان آنها توهين شده غضبناكند!
در اين موقع؛ هشام با توجّه به وضع رقتبار عمّار رو به عثمان كرد و گفت:
به خدا سوگند اگر عمّار بميرد؛ يكى از بزرگان بنىاميه را خواهم كشت!
عثمان تبسّمى آميخته با مسخره كرد و به راه افتاد تا برود و با على تماس بگيرد و گفتوگو كند.
سراينده داستان گفت:وقوع اين حادثه شراره خطرى بود كه آتشى برافروخت و شعله آن منتهى به كشتن خليفه شهيد گرديد، ولى عمال خليفه به عمد، اينگونه حوادث را ناديده مىگرفتند! تا اينكه بعد از كشته شدن خليفه دوباره به نام خونخواهى وى حكوت را به صورت ديگرى در دست بگيرند! اما عمّار با همه شدّت و عنفى كه در معارضه با اوضاع ناگوار حكومت وقت بر عهده گرفته، در قتل عثمان عملاً شركت ننمود، بلكه براى نجات خليفه قدم روى قدم على مىگذاشت.
زيرا على مىكوشيد تا خليفه را از شرّ انقلاب و عوامل آن محفوظ نگاه دارد؛ به همين جهت روزى كه عثمان محصور شد؛ عمّار پشت سر على وارد منزل عثمان شد؛ و على به عثمان توصيه مىكرد كه از حكومت استعفاء دهد يا اينكه مروان را تسليم مردم كند.
عمّار با اينكه شخصا عثمان را اهل ايمان نمىدانست زايد بر اين اقدامى نكرد و مىگفت:
«كفر عثمان كفرة صلعآء» يعنى عثمان به نحو زشتى كفران كرد يا به كفر گراييد!
روزى حسن بن على در مورد اسلام و كفر عثمان؛ با عمّار مجادله مىكرد، و چون عمّار قانع نمىشد، براى فصل خصومت به على مراجعه كردند و على جواب نرم و ملايمى به آن دو داد.
دوران على دوره عمّار و به حقيقت دوره همه بود! از آن رو كه بدون شك و ترديد، دوران عدل و آزادى و مساوات و تسلّط اسلام بود. در اين صورت نبايد انتظار داشت كه عمّار در چنين روزگارى گمنام و بيكار و بىسروصدا باشد!
و باز با توجّه به اينكه عمّار در نظر مسلمانان.
«علامت هدايت»
شناخته مىشد؛ بديهى است در چنين محيط و موقعيتى؛ فعّاليّت و نشاط و حسنسابقه و حسن شهرت او بايد مورد استفاده قرار گيرد. بدين جهت همه مسلمانان در اين فترت تاريخى خودشان كه مقرون با انواع معركهها و جنگها است؛ براى مشكلاتى كه روى مىداد به عمّار نظر دوخته بودند؛ به اين معنى كه عمّار را در هر صفى كه مىديدند مطمئن مىشدند كه آن صف متعلّق به «حق» و حقپرستان است.
خلاصه كلام اينكه: مردم به وسيله عمّار صلاح را از فساد و حق را از باطل تشخيص مىدادند.
مردم در اين نظرى كه به عمّار داشتند محق بودند و راه افراط و مبالغه نمىپيمودند؛ زيرا عمّار به منزله «هلالى»بود كه از افق اسلام سر برآورده و اينك در حدود چهل و پنج سال از آن تاريخ مىگذرد و او به عنوان يك نفر مجاهد در وسيعترين مدارى سير كرده و بزرگترين مخاطرات و فتنههايى را كه چه از جهت خوف و نگرانى و اضطراب خاطر، و چه از لحاظ حرص و طمع؛ متوجّه مبادى اسلام شده بود، پشت سر گذاشته و با كمال رسوخ عقيده، ثبات رأى و استقامت فكر؛ پايدار مانده بود؛ در صورتى
كه بسيارى از همگامان او متزلزل، ساقط و مرتد شده بودند! در اين صورت تعجّبى ندارد كه از ميان آن همه مردم متنوّع؛ چنين فرد ضعيف و در عين حال فعّالى به اين درجه از مجد و عظمت و رفعت و اهمّيّت رسيده باشد!
امام صادق عليهالسلام روزى به يكى از اصحابش گفته بود.
جمعى تصوّر مىكنند كه على عليهالسلام تا شمشير نكشيده بود امام نبود! اگر چنين باشد بايد اعتراف كرد كه عمّار (با توجّه به اينكه هميشه و در هر دورهاى همراه و پيرو على عليهالسلامبوده) زيانكار بوده است!
مقصود اين است كه اگر وجود عمّار و ثبات او در پيروى از على حكم قاعده مسلّمى را نمىداشت؛ منطق امام صادق او را دليل و نشانى امامت على قبل از شمشير كشيدنش معرفى نمىكرد؛ و بيعت او را به عنوان برهان برترى كيش شيعه در مورد مشكل امامت، هنگام خانهنشينى على؛ دليل و حجّت براى درستى عقيده تشيع قرار نمىداد!
از طرف ديگر اگر در ميان فرقههاى مسلمان اين حكم مخصوص شيعه مىبود؛ اين منطق پايه استوارى نمىداشت زيرا دليل و حجّت مادام كه مورد تأييد دوست و دشمن نباشد الزامآور نيست؛ و حقيقت امر اين است كه اين بيان امام صادق كه پس از يك صد و چند سال پس از شهادت عمّار به عنوان دليل ذكر شده است؛ انعكاس نظر قاطبه مسلمانان نسبت به عمّار در عصر خودش بوده است؛ و در آن زمان؛ مذاهب مختلف و طرق بحث و جدلى كه در عصر امام صادق پيدا شده بود؛ وجود نداشت!
و باز در خصوص عمق اين نظر و اثر آن در ميان دشمنان عمّار؛ بحث خواهيم كرد.
بارى اگر در صدد تزكيه عمّار باشيم همين شهادت امام صادق كه نتيجه استدلال آن حضرت است كافى خواهد بود.
نكته جالب در اين بحث اين است كه اينك ما در برابر شخصيّت معنوى عمّار قرار مىگيريم. همان شخصيّتى كه در سنجش ارزشها، ميزان و معيار شناخته شده؟ و در مفاهيم خير نمونه و سرمشق!
و با توجّه به اينكه سلوك و رفتار مستقيم او در مسير انسانيّت او را به قله شرف و
فضيلت ارتقاء داده و در اين مرحله نامى و نشانى از گوشت و خون و نسب و نسبت در كار نيست كه بدان وسيله مورد تقدير و تعظيم قرار گرفته باشد؟ بلكه كسانى شرف، فضيلت، رفعت و منزلت معنوى او را مىستايند كه گوشت و خونشان از معدنى كريمتر و از منبعى نفيستر از منشأ وجودى خود عمّار؛ سرچشمه گرفته است!
اين معنى ميزان تشخيص و معيار ارزيابى مقام عمّار را به خوبى نشان مىدهد و به همين دليل بايد گفت:
چنين عنصر گرانمايهاى بر خلاف دوره عثمان كه زمان ناتوانى و محدوديت او بود؛ همين كه مجال و ميدانىبه دست آورد و دوره او فرا رسيد؛ بايد فعّاليّت كند و صدايش را به همه جا برساند و بالاخره شخصيّت و آثار وجودى خودش را در اين دوران مساعد و محيط مناسب ابراز دارد.
در دوران حكومت عثمان؛ ابتكار معارضه و مخالفت با عمّار بود؛ بدين جهت قيام كرد و دست به كار عصيان شد و از بيعت با اين مرد امتناع نمود و عثمان نيز در اين دوره فرمانروايى؛ ابتكار خروج از عرف متداول و نقض مقرّرات اسلامى را در دست گرفته بود؛ به دليل اينكه از عبيداللّه پسر عمر كه بدون گناه و تقصير هرمزان را كشته بود حمايت كرد و قصاص اسلامى را اجرا نكرد!
از اين روز به بعد عمّار معارضه و مبارزه را آغاز كرده و به على روى آورد و مىگفت:
«اى منادى اسلام! برخيز و ندا درده!
«معروف مرده و منكر زنده است! ناپاكى و زشتكارى جاى معروف و درستكارى را گرفته است»!
و باز مىگفت: «به خدا سوگند اگر يارانى مىداشتم با اين قوم به مقابله بر مىخواستم و باز به خدا سوگند اگر يك نفر در پيكار پيشقدم شود؛ من دوّم خواهم بود».
بارى جهاد و ثبات و فداكارى عمّار جز اين نتيجهاى نداشت كه قطبى از اقطاب دوران علوى شناخته شود؛ و اين معنى از همان لحظه اوّل مورد انتظار بود و ديگر عمّار
اين روزها آن مردى نيست كه با صمت و سكوت طولانى، بىسروصدا در گوشهاى بنشيند، و مانند مردان زاهد گوشهنشين باشند و آه بكشند و بگويند:
«پناه مىبريم به خدا از فتنه»!
بلكه عمّار مردى ديگرى شده بود: گويا و پر سروصدا! و با سخنرانىهاى پر دامنه و مباحثات و مجادلات مبسوط به فعّاليّت برخاسته بود ولاينقطع با جوش و خروش نطق مىكرد و صدايش را به همه جا مىرسانيد.
منشأ اين تطوّر و تحوّل در اين موقع روشن است و آشكار، و كسى كه بخواهد در اين زمينه به تجزيه و تحليل قضايا بپردازد و با نظرى عميق و دقيق اوضاع روز را مورد مطالعه قرار دهد؛ تشخيص مطلب سهل است و آسان، به دليل اينكه:
«هلال» دولت علوى در افقى مضطرب و متشنج و مهآلود؛ رخ نشان مىدهد و با رؤيت اين «هلال» فتنههايى برخاسته، كه مردم را به گروهها و دستههايى تقسيم كرده، و احزاب را به طمع انداخته و سراسر افكار را تيره و تار ساخته است.
آثار و تبعات اين تشنج و اضطراب و گرفتارىها و برخوردها بيشتر از همه دامن عمّار را مىگيرد و بيشتر از هر كسى شايستگى دارد كه به اين تأثيرها متأثّر گردد.
در نتيجه عمّار مجبور مىشود كه شخصيّت خودش را از لحاظ وظيفه دعوت و تبليغ آشكار سازد و بديهى است اين چنين شخصيّتى در برخورد با چنين هنگامهاى ابزار و اسبابى لازم دارد غير از صمت و سكوت؛ مضافا به اينكه اين روزها اوّلين مرحلهاى نيست كه سكوتش را شكسته و منفجر شده است؛ بلكه از آغاز حكومت عثمان منفجر بوده، و اگر از جنبه مثبت و منفى قضيه لحن و لهجهاش تغيير كرده باشد؛ بايد تصديق كرد كهجوهر شخصيّت او يكى بيش نبوده؛ و هميشه از اين جوهر ذاتى به نفع تبليغ و دعوت استمداد كرده است.
از لحاظ مدح و ثنايى كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم از عمّار فرموده و بر اثر ثبات و استقامتى كه اين مرد در همه مراحل رفتار و كردار از خود نشان داده، اينك به اوج رفعت رسيده و در ذروه وثوق و اعتماد و احترام جاى گرفته است. ليكن عمّار حساب مىكرد كه
استقرار در اين مقام رفيع و بقاى در اين قله بلند مجد و شرف و بزرگوارى جز با اخلاص، تبليغ، نشر دعوت و فداكارى در راه على انجامپذير نيست.
و باز احساس مىكرد كه سپرى كردن يك دوره عمر طولانى مقرون با رنج و مشقّت در تحصيل اين همه مجد و شرف و فضيلت، همه مقدّمه آن بوده است كه بتواند نقش خودش را در اين دوره حقيقى يعنى:
«دوران حكومت علوى»
ايفا كند!
پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم راجع به آينده عمّار و همچنين آينده ديگران حرفهايى به او گفته بود و ظايفى را بر عهده او و ديگران مقرّر فرموده بود.
آنچه درباره خود عمّار پيشبينى كرده بود؛ جز مسئله شهادت او به دست گروه ياغى؛ همه واقع شده بود!
اينك عمّار در انتظار وقوع همان حادثه، يعنى شهيد شدن به دست گروه ياغى به سر مىبرد!
آرى؛ پس از نود سال عمر؛ ديگر چه انديشهاى دارد؟ و چه ذخيرهاى مىخواهد؟
اينك فتنههاى هولناك روى داده و عمّار در نظر مردم:
«علامت حق و نشانى هدايت و ارشاد»
شناخته شده است! و در حال حاضر در نظر عمّار «حق» يعنى:
«على»
از اين روز به بعد نه جاى سكوت است و تقيه و نه جاى حزم و احتياط. اين كلمات را در دل مىگفت و سپس همين مفاهيم به صورت كلماتى مانند سيل با بيانى شيرين و دلپذير با لحنى قاطع و مصمّم، بر زبانش جارى مىشد و با دست و زبان به مبارزه برخاست و به اقدام و عمل پرداخت.
معارضين و مخالفين عثمان كه از تيره قريش بودند؛ پس از كشته شدن عثمان از نو در صف طرفداران و هواخواهانش درآمدند!
و شايد وضع و مقام امالمؤمنين عايشه؛ در اين «تراژدى» يعنى پرده اندوهبار مظهر اتم و كمل تناقضگويى و وارونهكارى عجيب و غريبى بود كه قرشىهاى حريص و طماع در برابر كشندگان عثمان از خود بروز دادند به اين تقرير كه:
عايشه با تحريض عنيف، تحريص شديد و آشكار و با كوشش مستمر و پردامنه خودش باعث كشته شدن عثمان گرديده و آرزومند بود كه دوره حكومت آينده به وسيله عموزادهاش «طلحه» به دست قبيله تيم بيفتد؟
طلحه و زبير و سعد پسر ابى وقاص با پولهايى كه خرج كردند و با دسيسههايى كه به كار مىبردند؛ عثمان را كشتند!معاويه و حزب اموى از جهت اينكه عثمان را تنها گذاشتند و به كمكش نيامدند قاتل عثمان شناخته شدند!
مروان و آل حكم و دوستانشان از قبيله ابى معيط بر اثر خودخواهى و سودجويى عثمان را كشتند!
ولى با همه اين اوصاف پس از آنكه امر خلافت به اجماع مسلمانان بر على قرار گرفت همين دستهها بدون تمهيد مقدّمه؛ وضعشان عوض شد و به ناگاه:
عثمان ستمگر كافر ديروز! شهيد مظلوم امروز شد!
نكته اندوهبار و غمانگيزى كه در ميان اين حوادث به چشم مىخورد اين است كه، يك دسته مردم متلون و ضعيفالنفس و بىشرمى كه از هيچ چيز باك ندارند و عامل طمع و حرص آميخته با تملّق و دنائت، آنها را به هر طرف سوق مىدهد؛ به يكديگر پيوسته و جمعيّتى را تشكيل مىدهند.
اين مجمع و به هم پيوستگى و طرح برنامه مفسدهآميز نه فقط در شهر مدينه بلكه در كلّيه پايتختهاى ممالك اسلامى پيچيدگىها و مشكلاتى را ايجاد كرد.
طلحه و زبير و سعد بيعت با على را نقض كردند و عدّه قليلى در شهر مدينه به دنبال اين اشخاص راه افتادند؛ آنگاه فتنه و فساد به سراسر جهان اسلام سرايت كرد.
معاويه در دمشق از بيعت با خليفه وقت امتناع كرد.
ابوموسى اشعرى با سرسختى و با جمود و ركود عجيبى خود و همه را بلاتكليف گذاشت!
بارى روح بيم و نگرانى و احتياط و ملاحظهكارى و بلاتكليفى به همه جا سرايت كرد و اكثر مردم در انتظار پيدا شدن افق روشنى به سر مىبردند! تا تكليفشان معيّن شود!
در برابر اين اوضاع به طورى كه مىدانيم؛ همه شيعيان على يك نوع فعّاليّت نجيبانه ممزوج با كرامت و شرافتى خاص از خود نشان مىدادند؛ و با عزمى قاطع و ثباتى بىنظير به اين افق تيره مىنگريستند! ليكن در ميان اين جمع؛ عمّار از همه سبكبارتر و فعّالتر و داغتر و فداكارتر بود و از لحاظ نفوذ كلام نيز كسى به پاى او نمىرسيد!
به عمّار خبر دادند كه عايشه به منظور خونخواهى عثمان از مكّه به طرف مدينه رهسپار شده بود ولى به محض اينكه خبر خلافت على به او رسيد تغيير فكر داد و از تصميم قبلى منصرف گرديد!
عمّار پس از استحضار از اين امر كسى را نزد «عايشه» فرستاد و او را به ياد خدا و رسول انداخت و حسن شهرتش را گوشزد وى كرد و گفت:
«از مثل امالمؤمنين كسى شايسته نيست كه وضع ديروز خودش را در برابر عثمان فراموش كند! و بايد به خاطر داشته باشد كه مىگفت:(1)«نعثل را بكشيد»!(2)
و باز شايسته مقام امالمؤمنين نيست كه آنچه را درباره على در خاطر سپرده از ياد ببرد! و از اين بالاتر مناسب شأن او نيست كه خودش را در اين جريانهاى متناقض و متعاكس وارد كند! و در ميدان سياست آلت مقاصد سوء و ابزار نيّتهاى فاسد
1) الايضاح، ابن شاذان، ص 78.
2) نعثل نام يك نفر يهودى پيرى بود كه از لحاظ قيافه و سر و صورت و ريش به عثمان شباهت داشت! بدين جهت ام المؤمنين عايشه، عثمان را به او تشبيه مىكرد و در روزهاى آشفته كه مردم از وضع دربار عثمان ناراضى بودند و عثمان خواستههاى امالمؤمنين را انجام نمىداد؛ به مردم مىگفت: «نعثل را بكشيد» مترجم (المحصول رازى، ج 4، ص 292).
فرصتطلبان و ماجراجويان شود»!
ليكن با كمال تأسّف امالمؤمنين عايشه؛ پيغام او را شنيد و اعتنايى نكرد و بر دوش طلحه و زبير سوار شد تا اينكه روز جنگ جمل فرا رسيد!
و نيز عمّار ملاحظه مىكرد كه پسر شعبه، نزد اميرالمؤمنين مىآيد و مشورتهايى مىدهد و در ضمن اين رفت و آمدها آرزوها و انتظاراتى دارد! و عمّار كسى بود كه به سياستهاى شيطانى او پى برده بود و سابقه زندگى پر تزوير و روابط نفاقآميز او را به خوبى مىدانست و هر گامى را كه اين مرد فاسق بر مىداشت، مورد توجّه و نظارت عمّار بود، و از آنجايى كه موقعيت و مقام مبلّغ حق و داعى هدايت به حق به او حكم مىكند كه هرچه مىتواند در تجهيزات حق بكوشد حتى از دعوت اين مرد خودسر خوددارى نمىكرد؛ تا شايد اين شخص نيز به اردوى على ملحق شود. ولى چون مغيره با دشمنى على خو گرفته بود طفره مىزد و پيوستن به اردوى امالمؤمنين عايشه را برترى مىداد تا اجر و قيمت عداوتش را با على از اين مقام بگيرد! از اين گذشته عضويت مغيره در حزب اموى مانع ديگرى بود كه نمىگذاشت در عداد پيروان على درآيد، مضافا به اينكه اصولاً مغيره كسى نبود كه بتواند در چنين محيط متشنج و مضطربى تصميم بگيرد و دست به كارى بزند كه سود مادى او تضمين نشده باشد! لهذا با توجّه به همه اين معانى با زبانى چرب و نرم به «ابواليقظان» يعنى عمّار زندهدل گفت:
«مدّتى مهلت مىخواهم تا اين افق تيره و تار روشن شود و ماه طلوع كند؛ آنگاه در روشنايى با بصيرت گام بردارم»!
با اينكه اين بيان صريحترين جوابى بود كه از هر جهت درخور وضع و مقام مغيره و نماينده و طرز تفكّر او بود، معذلك از آنجايى كه داعى و مبلّغ حق هميشه در تعقيب منظورش اصرار مىورزيد. عمّار با تأكيد به مغيره گفت:
«پناه بر خدا اى مغيره! با اينكه چشم بصيرتت گشوده شده است، باز هم مىخواهى كور بمانى؟ و مانند كوران در گوشهاى بنشينى؟ فكرى به حال خودت بكن! و ببين چه مىنگرى و چه مىكنى؟ اما به تو بگويم: من كسى هستم كه جز در صف مقدم گامى
برنخواهم داشت»
عمّار وقتى كه گفت «من» به اعتبار شخص گوينده كه خودش باشد نگفت «من» بلكه به عنوان «علامت هدايت و نشانى ارشاد» اين كلمه را بر زبان راند!
عمّار زمام مغيره را گرفته بود و پياپى دليل و برهان اقامه مىكرد و زبان مغيره را مىبست، و مغيره مانند شكارى كه از چنگ صياد فرار كند، به اين طرف و آن طرف مىگريخت!
على به گفتوگوهاى عمّار و مغيره گوش مىداد؛ و به خوبى تشخيص مىداد كه اين مذاكرات و مباحثات بيهوده و بىنتيجه است بدين جهت به عمّار گفت:
«مغيره را به حال خودش بگذار! او از دين همان مقدارى را مىخواهد كه دنياى او را تأمين كند! و با عمد و قصد مطلب را بر خودش مشتبه مىسازد! و نظرش اين است كه اين شبهات پردهپوش سقطات و بهانه انحرافاتش باشد!
عمّار از اعتزال و كنارهگيرى عبدالله پسر عمو تعجّب نداشت بدين جهت از اميرالمؤمنين اجازه گرفت تا با او نيز مذاكره و مباحثه كند و او را به يارى حق دعوت كند.
عمّار پس از تحصيل اجازه به نام اسلام نزد عبداللّه رفت تا شبهاتى كه موجب اعتزال و كنارهگيرى او شده برطرف سازد و به عنوان مجتهد مسلمان با منطق قانونى عالمانه او را هدايت كند.
عمّار به محض ورود به منزل عبداللّه باب مذاكره را گشود و گفت:
«اى ابوعبدالرحمن! شما مىدانيد كه مهاجر و انصار با على بيعت كردهاند! اگر على را بر تو ترجيح دهيم نبايد خشمگين شوى، و اگر تو را بر او ترجيح دهيم نبايد راضى باشى! البتّه اينكه تو منكر اين معنى هستى كه نبايد به روى نمازگزار شمشير كشيد، حقّى مسلّم است!
من نيز قبل از زمامدارى على همين عقيده را داشته و دارم و تو مىدانى كه قاتل را بايد كشت و زناكار را بايد سنگسار كرد.
اين يكى با شمشير كشته خواهد شد و آن يكى با سنگ! و باز تو مىدانى كه على هيچ
فرد نمازگزارى را نكشته است».
عبداللّه مطلب را درك كرد و فهميد كه عمّار چه مىگويد و نيز دانست كه دليل عمّار الزامآور است و عبداللّه به سابقه اينكه با كسى بيعت كرده است كه نمازگزاران را كشته و با كسى بيعت كرده كه زناكارى را عفو كرده است! ولى چون عبداللّه كسى بود كه مانند خوارج دچار انحراف و اعوجاج شده بود و حسّ شهرتطلبى خاصّى داشت ممزوج با ضعف و ناتوانى زاهدانه؛ بدين جهت در جواب عمّار به همين مقدار اكتفا كرد كه گفت:
من به حقّانيّت على ايمان دارم و يقين دارم كه اقلاً بگويم در روز شورا بر على ظلم شد! زيرا با زور شمشير او را از حقّش محروم كردند، و ضمنا از پدرش (عمر) انتقاد كرد و با اشاره ضمنى به اينكه پدرش پنهان و آشكار نسبت به على عداوت ورزيده، خودش را تبرئه كرد و ديگر چيزى نگفت.
عمّار نيز به همين مقدار دعوت و تبليغ كه زايد بر آن موضوع نداشت، اكتفا كرد و از منزل عبداللّه بيرون رفتو او را معذور داشت، و باز به عمّار گفته شده بود كه پسر ابى وقاص بهانهجويى و نقض عهد مىكند، بدين جهت نزد او رفت ليكن تشخيص داد كه سعد مردى است دلمرده و عقلش مشوّش و مغشوش، بدين جهت او را به بيمارى و محنت خودش واگذاشت و از گفتوگوى با او صرف نظر كرد.
به اطلاع عمّار رسيد كه محمّد پسر مسلمه انصارى مانند افراد عياش و خوشگذران ديگرى كه در راه حق مىلنگند و از حقپرستى كناره مىگيرند، دچار عقده روحى شده و به حال ترديد و تذبب افتاده است. بدين مناسبت به تصور اينكه به وسيله فكر نورانى تابناكش عقده روحى او را بگشايد با سرعت نزد او رفت.
محمّد گفت: خوش آمدى اى ابواليقظان «زندهدل».
متأسّفم كه مدّتها است از ديدار تو محروم ماندهام!
به خدا سوگند اگر حديثى كه در دست دارم از پيغمبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم صادر نشده بود با على بيعت مىكردم؛ گو اينكه همه مردم با او مخالف باشند!
محمّد ضمن اظهار اين مطلب با دقت تمام به قيافه عمّار مىنگريست تا ميزان تأثير
كلامش را بفهمد! و افزود:
در اين صورت چه كنم كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم در اين موضوع رأى خودش را صادر فرموده است؟
عمّار در پاسخ محمّد گفت: اى محمّد حرفت را صاف و صريح بگو! اگر مقرون با صواب باشد من هم با تو همراه مىشوم و به خدا سوگند در هيچ حالتى از حق عدول نخواهم كرد و اگر تشخيص دادم كه حق با تو است تسليم مىشوم.
محمّد گفت:
پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به ما دستور داده است هر وقت ديديم مسلمانان با نمازگزاران به كشتار برخاستند، كنارهگيرى كنيم و بىطرف بمانيم.
عمّار گفت:
آيا تو اين حرف را از پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنيدهاى؟
محمّد گفت بلى؛ من اين حرف را به گوش خودم شنيدم!
عمّار گفت:
من تو را متهم نمىكنم ولى اگر ثابت شد كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چنين حرفى گفته باشد، اين حرف محتاج به تفسير صحيح خواهد بود.
اينكه گفتى پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم فرموده است هر وقت ديدى مسلمانان يكديگر را مىكشند...
بايد به تو بگويم: هيچ وقت ممكن نيست كه دو نفر مسلمان براى كشتار به روى يكديگر شمشير بكشند! و اگر احيانا ديدى كه دو مسلمان به روى يكديگر شمشير مىكشند، به طور قطع بدان كه يكى از آن دو مسلمان! نيست در آن صورت تو موظفى كه آن مسلمانى را يارى كنى كه حق با او است. و اگر پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم گفته باشد
نمازگزاران...در آن صورت تو يكى از دو شاهد خواهى بود.
آيا مىخواهى بگويى: پيغمبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم بعد از خطبه حجّهالوداع در اين زمينه حرفى زده؟ جز اينكه فرموده است: «خون شما و مال شما بر يكديگر حرام است مگر اينكه
كسى ايجاد حادثهاى كند...»!
در اين صورت اى محمّد! مىخواهى بگويى با كسانى كه ايجاد حادثه كردهاند جنگ نكنيم؟
پسر مسلمه در برابر اين منطق قوى و اين فقه وسيع مغلوب شد، به ويژه آنكه همين منطق قوى، فرق بين مسلمان حقيقى و نمازگزار رياكار را براى او روشن ساخت و ناگزير شد به وجوب قتل ايجادكنندگان اين حوادث كه عليه مبادى و اصول مقدّس اسلامى قيام كردهاند فتوا بدهد!
محمّد در نتيجه به همين مقدار مباحثه و مناظره اكتفا كرده و گفت: اى مرد زندهدل! مطلب را در همينجا ختم كن!
پسر مسلمه ترسيد كه عمّار پس از آنكه شبهه او را رفع كرد «عقده روحى» او را نيز خواهد گشود! و اين عقده روحى كه گشودنى نبود از آنجايى ناشى شده بود كه در جنگ خيبر، على يكى از برادران محمّد را كشته بود! در ميان شيعيان على عمّار كسى بود كه به حسب ظاهر حركتش از همه خفيفتر بود ولى نشاط و فعّاليّتش از همه بيشتر! و در عين حال آنچنان كسى بود كه در هر صفى بيشتر از ديگران در پيشرفت امر حق مىكوشيد و مراقب تمام جريانات روز بود، و روى هم رفته كفايت و شايستگى و قدرت تفكّر و اصابت نظر و علم او بر همه فزونى داشت!
در ضمن چهار ماهى كه از بيعت على در مدينه گذشته بود، يعنى قبل از عزيمت على براى ملاقات ناكثين «عهد شكنان» به طرف بصره، كار عمّار اين بود كه يكى را دعوت كند و يكى را در بقاى بر عهدش تقويت نمايد و يكى را سر جايش بنشاند!
بارى پس از آنكه خبر حركت و خروج عايشه، طلحه و زبير به سوى بصره به اطّلاع على رسيد، تصميم گرفت كه حركت كند و مانع حركت آنها شود تا اينكه از فتنه و فساد جلوگيرى به عمل آيد.
على به اين قصد عزيمت نمود و نهصد نفر صحابى از مهاجر و انصار همراه او حركت كردند.
عمّار پيشاهنگ اين اردو بود و عدّه زيادى از افراد توده مسلمانان نيز با او به راه افتادند. همين كه اردو به «ربذه» رسيد معلوم شد عايشه، طلحه و زبير قبلاً به طرف بصره رفتهاند و ديگر فرصتى باقى نمانده تا خود را به آنها برساند، لهذا على برادرزادهاش محمّد پسر جعفر و محمّد پسر ابوبكر را همراه نامهاى به عنوان ابوموسى امير كوفه به اين شهر فرستاد و دستور داد كه ابوموسى مردم را تجهيز كند و به طرف بصره حركت كنند تا در آنجا با او تلاقى كنند، ولى اين دو پس از ورود به كوفه ملاحظه كردند كه عامل اميرالمؤمنين در كوفه يا به تفسر صحيحتر عامل اشتر(1)دشمنى است كه بايد از عداوت او پرهيز كرد.زيرا آقاى ابوموسى مردم را از قيام و اقدام احتراز مىدهد و احاديثى براى آنها مىبافد! و بدين وسيله آنها را به بىطرفى و ترس و گوشهگيرى دعوت مىكند و همين موضوع موجب شد كه دو محمّد با ابوموسى به جدال عنيف بپردازند، و كار مجادله به حدّ خشونت رسيد تا اينكه اميرالمؤمنين دوباره، عبداللّه پسر عبّاس و محمّد پسر ابوبكر را نزد ابوموسى فرستاد و ضمن مكتوبى با لحن شديد او رامعزول نمود و امر كرد حكومت كوفه را به دو نفر ممور اعزامى جديد تحويل دهد، و چون چند روز گذشت و اخبارى از كوفه نمىرسيد، اميرالمؤمنين نگران شد كه مبادا در كوفه فتنهاى روى داده باشد.
آنگاه از «ربذه» به جانب «ذى قار» كوچ كرد و به مقصد كوفه نزديكتر شد و دستور عزل مجدّد ابوموسى را به وسيله حسن (پسرش» و به وسيله عمّار (وزيرش» تأييد كرد و عدّهاى از شخصيّتهاى شايسته و برازنده از جمله، قيس پسر سعد و زيد پسر صوحان را همراه آنها فرستاد كه اگر احتمالاً ابوموسى از اجراى حكم خوددارى كند، ابن عباس و محمّد پسر ابوبكر او را وادار به تنفيذ حكم نمايند.
1) ابوموسى والى كوفه از اين جهت عامل اشتر شناخته مىشود كه اشتر در كوفه قيام كرد و ابوموسى را به حكومت كوفه برگزيد و عثمان او را تأييد كرد. مترجم
بارى با اين حال ابوموسى بعد از ورود آخرين مأمورين اميرالمؤمنين به كوفه، بر مقاومت افزوده در برابر ابن عباس و همراهانش نيز سرسختى نشان مىداد! و پس از اينكه مأمورين جديد دستور اميرالمؤمنين را به مردم ابلاغ كردند ابوموسى روى منبر رفته مردم را سركوفت مىداد و آنها را به تفكّر و تأمّل دعوت مىكرد(!) و اخبارى به نام پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم اختراع و جعل مىنمود و فريقين را از جنگ احتراز مىداد!
على در كوفه دوستانى داشت و دشمنان معدودى. ليكن كوفه از لحاظ دوستى و دشمنى خاصيّت عجيبى دارد، به اين معنى كه دوستى و دشمنى مردم كوفه روى اساس و مبنايى نيست بلكه مقياس روابط اجتماعى در اين شهر همانا رغبتهاى مخصوص است و مردم تابع محيط حوادث!!!
اتّفاقاً اين روزها محيط كوفه حكم مىكرد كه مردم راه مسامحه و ترديد و خودخواهى را بپيمايند و اقتضاى شدّت عمل نداشت به ويژه كه پسر عبّاس نيز مأمور شدّت عمل نبود، بدين جهت بر ابوموسى سخت نگرفت و از منبر رفتن او نيز جلوگيرى نكرد. در اين صورت طبيعى است مادام كه كاخ امارت و حكومت و منبر در اختيار ابوموسى بود، خاصيت مسامحه و ترديد و عامل خودخواهى و خودپرستى، در مذاق مردم كوفه لذّتبخش بود.
در چنين موقعى حسن پسر على همراه عمّار وارد كوفه شد و عمّار به طورى كه مىدانيد، امير كوفه ديروز و دوست و رفيق مردم اين شهر بود كه مدّتها در آنجا حكمرانى داشت و توفيقى به دست آورد كه منتهى به عزلش شد.
طبيعت مردم كوفه شبيه به طبيعت شاگردان شرور و شيطانى است كه در بادى امر از معلّمشان استقبال مىكنند و در رعايت خاطر او مىكوشند تا اينكه شخصيّت او را بشناسند، همين كه تشخيص دادند كه معلّم مردىشريف و سليمالنفس و خوشاخلاق است، سر به سرش مىگذارند و آزارش مىدهند ولى اگر احساس كردند كه معلّم مردى قوىالاراده و سختگير است مىكوشند تا دلش را به دست آورده و در اطاعت او بر يكديگر سبقت بگيرند!
رابطه مردم كوفه به احكامشان چنين بود و خصوصيّات عمّار را مىشناختند.
عمّار نيز قبل از اين تاريخ مردم را به خوبى آزموده بود، ليكن حسن پسر على كه تازهوارد بود آن سوابق را نداشت، فقط مردم مىدانستند كه پسر امام و سبط پيغمبرشان صلیاللهعلیهوآلهوسلم و آقاى جوانان اهل بهشت است.
با اين حال مردم با نظر كنجكاوى به او مىنگريستند و جاسوسان و خبرنگارانى بر او گماشته بودند.
قيافه جاذب و جالب و وقار و هيمنه و سحر بيان «حسن» نظر مردم را جلب كرده بود و براى اوّلين بارى كه در مجمع عمومى با جمعيّت تماس گرفت برترى اين جوان همه انظار را جلب كرد و پيش از آنكه شروع به سخنرانى كند مردم احساس كردند كه او شخصيّتى است انحصارى و همين كه به سخنرانى پرداخت و مقدارى حرف زد مردم گفتند:
«اللّه اعلم حيث يجعل رسالته»(1)يعنى خدا بهتر مىداند كه پيغمبرى خودش را در چه محلّى قرار دهد!
پس از آنكه حسن پسر اميرالمؤمنين سخنرانى كرد و نشست، عمّار در حالى كه دستش را روى حمايل شمشيرش گذاشته بود، به راه افتاد و سپس شروع به سخنرانى كرد و ضمن اين سخنرانى اصول دين و مبادى اسلام و ارزشهاى مبارزه آن را بر شنوندگان عرضه داشت و طى بياناتش همه خصوصيات و امتيازات و مقام و منزلت على را با تطبيق بر موازين اسلامى براى مردم تشريح نمود و گفت:
مردم در حال حاضر بين دو اشكال يعنى مخالفت با دين يا احترام به امالمؤمنين گرفتار شدهاند و بايد امتحان بدهند! سپس اين مشكل را به صورت يك مسئله فقهى صريحى حل كرد و در رسيدگى به اين موضوع، حكومت و قضاوت او بر اساس مقدم شمردن «مهمتر» بر «مهم را» يعنى مقدّم داشتن «دين» را بر احترام «امالمؤمنين» استوار
1) انعام / 124.
بود و تأكيد مىنمود كه به هر حال حفظ و نگهدارى «دين» مقدّم بر احترام امالمؤمنين است.
عمّار براى طلحه و زبير با اينكه صحابى پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم بودند اهمّيّت زيادى قايل نمىشد، زيرا اين دو شخصيّت نقض بيعت كرده و به ضرر سلامت «دين» و امنيّت دولت قيام نموده بودند! لهذا مىگفت: مقابله با آنها يا كشتن آنها محتاج فتوا و دليل نيست. آنگاه مردم را براى استقبال و تلاقى با على دعوت كرد و گفت:
«اگر براى كمك و نصرت او آمادگى نداريد، اقلاً براى مباحثه و مناظره و گفتوگوى با او حركت كنيد تا حقيقت بر شما مكشوف شود. در نتيجه اگر كسانى با او موافق شدند او را كمك و يارى خواهند كرد و اگر مخالف شدند، او را سركوبى خواهند داد.چهره دموكراسى و پايدارى در اثبات حق، بر اساس حرّيت و آزادى مطلق از اين خطبه عمّار به خوبى نمايان است. و همچنين نيروى اقناع بر مبناى استدلال، قبل از حكومت شمشير به طور واضح محسوس و مشهود است!
حقيقت امر اين است كه انعكاس اين معانى جلوه روح علوى و طريقه معارضه و خط مشى حكومت على است كه در شاگردانش بدين صورت جلوه مىكند.
بلى، على كسى بود كه ميدان معارضه و مباحثه را هرچه وسيعتر به روى مردم مىگشود و آنقدر در اين زمينه به مردم مجال و ميدان مىداد كه حتّى در زمان حاضر هيچ يك از جديدترين جوامع دموكراسى، به پايه آن نمىرسد! و اين معنى را بر او خرده مىگيرند! و ضعف سياست او مىشناسند! و حال اينكه به حقيقت و در واقع، ذروه رفيع سياست او همين است!
ابوموسى كه اين فكر وسيع و حس شريف گذشت و اغماض و مداراى پردامنه را در على سراغ داشت: از فرستادن نمايندگانى نزد على خوددارى مىكرد، بدين جهت در همين مجلس بعد از پايان سخنرانى عمّار برخاسته و افكار و دلايل خودش را بر مردم عرضه داشت و به مردم توصيه كرد كه گوشهنشينى و بىطرفى را پيشه سازند و با آرامش
و خاموشى بگذرانند! ضمنا دلايلى از قبيل ابراز اخوت اسلامى و احترام خون مسلمانان و احتراز از فتنه را به رخ مردم مىكشيد و با توجّه به اين معانى مىگفت:
بر مردم واجب است كه اسلحه را بر زمين بگذارند!
ابوموسى با منطق يكنواختى كه داشت، در معارضه پايدار بود و لاينقطع مردم را از يارى على نهى مىكرد و درباره احترام به امالمؤمنين تأكيد و اصرار مىورزيد و مىگفت: «مردم همه بايد بىطرف بمانند تا اينكه آتشافروز جنگ خودش طعمه آتش شود!
ابوموسى غالبا گفتار خودش را با آيات قرآن و حديث و قواعد كلّى فقه اسلامى تطبيق مىداد و مهمترين حديثى كه به آن استناد مىكرد اين بود كه:
«من از پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنيدم كه از اين فتنه ياد مىكرد و مىگفت:
«وقتى كه اين فتنه برخاست اگر در خواب باشى بهتر از آن است كه نشسته باشى! و اگر نشسته باشى، بهتر از آن است كه به راه افتى»!
قبل از آنكه ابوموسى بنشيند، عمّار برخاست و بر اساس مبانى فقه، به بحث پرداخت و در عين حال زمام فكر مردم را در دست گرفت.
عمّار رو به ابوموسى كرد و گفت:
«آيا تو از پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنيدى كه چنين حرفى زد»؟
ابوموسى گفت:
«بلى! اين دستم را گرو مىدهم»!
عمّار گفت:«اگر راست گفته باشى؟ تازه خودت به تنهايى مسئوليت دارى و بايد به موجب اين دليل در خانه بنشينى و شاهد و ناظر فتنه نباشى»!
اما آنچه من از پيغمبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنيدم اين است كه به على امر كرد با ناكثين (عهدشكنان) بجنگد و نام آن عهدشكنان را نيز به من گفته است!
علاوه بر اين به على امر كرد كه با «قاسطين» يعنى منحرفين نيز بجنگد و اگر
بخواهى، شهودى را معرفى مىكنم تا شهادت دهند به اينكه پيغمبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم فقط تو را نهى كرده و بس!
آنگاه با لحنى قاطع و مصمّم در حالى كه محكم ايستاده بود به ابوموسى گفت: «آن دستى را كه به دروغ در گرو گذاشتى به من بده»!
ابوموسى دستش را دراز كرد.
عمّار پس از اظهار اين بيان دست ابوموسى را گرفته و او را از منبر پايين كشيد و به ميان جمعيّت پرتاب كرد.
آنگاه به طرف مردم روى آورده و گفت:
«ابوموسى شما را در برابر اين دو جبههاى كه آراسته شده به بىطرفى دعوت مىكند؟ و آنچه گفت راست و درست نيست»! و نيز اضافه كرد كه:
اگر مردم دستور ابوموسى را به كار برند خدا از آنها راضى نخواهد شد، به دليل اينكه خدا گفته است:
«هرگاه دو دسته مؤمن عليه يكديگر به جنگ برخيزند؛ آنها را با يكديگر آشتى دهيد ولى اگر دستهاى طغيان كند؛ بر شما واجب است كه با آن دسته ياغى و طاغى بجنگيد تا اينكه به حكم خدا تسليم شوند و سپس با عدل و داد در ميان آنها به اصلاح پردازيد».(1)
و باز خدا گفته است:
«با آنها بجنگيد تا اينكه فتنه بخوابد و دين خدايى استوار و پايدار بماند».(2)
مردم خوب توجّه كنيد كدام يك از اين آيات الهى با نصايح مغشوش و فريبكارانه ابوموسى تطبيق مىكند؟
خدا از شما راضى نخواهد شد مگر اينكه برخيزيد و درباره دسته ياغى و طاغى
بررسى و كنجكاوى كنيد! و با اين ياغيان و طاغيان جهاد كنيد تا اينكه حق به مرجع خودش بازگردد و توحيد كلمه حكومت كند و فتنه از بين برود!
اى مردم! از ابوموسى بپرسيد: چه كسى اين فتنه را برانگيخته است؟ آيا عامّه مردم با على بيعت نكردند؟ و اين بيعت براى همه مسلمانان الزامآور نيست؟ آيا همين آقاى طلحه و آقاى زبير كه امالمؤمنين را اغفال كردهاند و به وسيله او مردم را از توجّه به حق منصرف مىكنند و آنها را فريب مىدهند با على بيعت نكردند؟
و آيا همين دو شخصيّت نيستند كه عهدشكنى مىكنند؟آيا على حادثهاى را ايجاد كرده و معركهاى راه انداخته كه مستحق خلع و عزل باشد؟
و آيا على كسى است كه به علّت عصيان در معرض امتحان قرار گيرد؟
از ابوموسى بپرسيد و دليل بخواهيد تا فريبكارى و تدليس او بر شما آشكار شود، آنگاه طبق امر خدا براى احقاق حق و يارى امام و پيشواى خودتان قيام كنيد! رحمت خدا بر شما باد!
اى مردم كوفه! اگر قبلاً از راه دور راجع به ما خبرهايى به شما رسيده؛ اينك از نزديك وضع ما را مىبينيد!
مطلب اين است كه كشندگان عثمان در برابر مردم از آنچه كردهاند پشيمان نيستند و عذرخواهى نمىكنند! و منكر عملشان هم نيستند!
من با اينكه شخصا در اين كار شركت نداشتهام بايد بگويم:
«من از اين پيشامد بدم نيامده! كسانى كه عثمان را كشتهاند كتاب خدا را در ميان خودشان و بين كسانى كه در مورد قتل عثمان سروصدا راه انداخته و به بحث و جدال پرداختهاند داور و قاضى قرار دادهاند!
كتاب خدا راجع به حيات زنده و مرگ مرده دستوراتى دارد كه بايد طبق آن عمل كرد؛ در اين صورت كسانى كه راه جدال را مىپيمايند بايد دست از طغيان و عصيان بردارند؛ آنگاه براى حل مشكل محكمهاى تشكيل شود و اين قضيه را رسيدگى كند.
اما طلحه و زبير، به طورى كه مىدانيد بيعت امام و پيشوايشان را نقض كردهاند بدون اينكه حادثهاى ايجاد كرده باشد!
اينك «حسن» پسر دختر پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم كه همه او را مىشناسيد آمده و اينجا حاضر است و از شما يارى مىطلبد؛ و على اميرالمؤمنين عنقريب همراه جمعى از مهاجرين و انصار بدريون وارد مىشود!
برخيزيد و به كمك او بشتابيد تا خدا شما را پيروز كند!
عمّار تا بر همه عقول و عواطف مردم مسلّط نشد و تا زمان فكر و اراده جمعيّت را به دست نگرفت ساكت نشد! با اين حال ابوموسى مأيوس نبود و به اميد اينكه عمّار را در محاوره و مباحثه مغلوب كند؛ دوباره آغاز سخن كرد؛ و به محض اينكه رشته كلام را در دست گرفت؛ زيد پسر صوحان؛ آرامش مجلس را بر هم زده و گفت:
«اى عبداللّه پسر قيس (كه نام شخصى ابوموسى بود)! تو مىخواهى امواج رودخانه فرات را به عقب برگردانى!؟ از بحث در مسئلهاى كه وارد نيستى خوددارى كن!
در اين هنگام شبث پسر ربعى و افرادى از قبيله بنىتيم كه طرفدار ابوموسى بودند خشمناك شدند! آنگاه قيس پسر سعد و شريح قاضى هر يك به نوبه خود حرفهايى گفتند.
سپس از گوشه و كنار سروصداهايى به نفع عمّار بلند شد و عدّه كمترى گفتههاى ابوموسى را تأييد كردند. در نتيجه ابوموسى مجبور شد از مجلس خارج شود و راه قصر حكومتى را در پيش گيرد!
ابوموسى كه در مجمع عمومى از سخنرانى بيشترى بركنار شده بود؛ به طرف قصر رفت و در آنجا منبرىگذاشت و دعوتش را به نفع امالمؤمنين عايشه و حفظ احترام او و جلوگيرى از كمك و يارى عمّار ادامه مىداد؟
توده حضّار مسجد در اطراف «حسن»، عمّار و اصحابشان حلقه زدند! در همين اثنا خبر رسيد كه ابوموسى در قصر خودش منبرى گذاشته و به سخنرانى مشغول شده است؛ لهذا «حسن»، عمّار و همراهانشان به طرف قصر رفتند.
عمّار منطق ابوموسى را تخطئه مىكرد و فساد رأى او را روشن مىنمود؛ ولى حسن به ابوموسى امر كرد كه از منبر فرود آيد و قصر حكومتى را تخليه كند.
در اين كشمكش كه مردم ازدحام كرده بودند سروصداى تازهاى برخاست و از ميان جمعيّت صدايى بلند شد كه:
«اين اشتر است»
اشتر آمد! نگهبانان قصر بر اثر اين صدا و استحضار بر ورود اشتر نزد ابوموسى رفته و خبر دادند كه: «اشتر وارد شد»!
كسى كه اشتر را ديده بود گفت: با شنيدن اين خبر رنگ ابوموسى بىچاره از فرط اندوه تغيير كرد و آب دهانش خشك شد به طورى كه به كلّى خود را باخت! آنگاه با وحشت تمام از منبر پايين آمد و به طورى سرش پايين افتاده بود كه بينندگان تصوّر مىكردند:
«ابوموسى چهار دست و پا راه مىرود»!
على بدين منظور اشتر را فرستاد كه غائله بخوابد؛ زيرا در اين روزها خبرهايى به طور منظّم به او مىرسيد!
همان دقيقهاى كه اشتر وارد شد و ابوموسى از ترس او داشت از منبر پايين مىآمد؛ اشتر نهيبى بر او زد و گفت:
«اى الاغ! هنوز از عرعر كردن دست بر نمىدارى»!
«بعد از صدور فرمان اميرالمؤمنين كه به موجب آن معزول شدهاى؛ اينجا چه مىكنى؟ برو بيرون! ديگر در اينجا ولو يك لحظه حق سكونت ندارى!
بىچاره ابوموسى از اشتر مهلت خواست تا فقط يك شب در كوفه بماند و به كارهاى خودش سر و سامانى بدهد، آنگاه برود!
اشتر به او مهلت داد مشروط به اينكه در قصر نماند!
مردم رجاله و اوباش اين فرصت عزل ابوموسى را مغتنم شمرده و در صدد حمله و هجوم بر آمدند تا اثاثيه او را غارت كنند؛ ولى اشتر جلوگيرى كرد و گفت:
«همين كه او را از نزد خودتان مىرانيد كافى است»!
با رفتن ابوموسى وضع كوفه استقرار گرفت و آرامش برقرار شد!
افراد داوطلب به شكل دستهها و ستونهاى جنگى به يكديگر پيوسته و اردوى مجهزى تشكيل مىشود! و صفوف لشكر زير پرچم هدايت و ارشاد؛ به صورت منظّم و مرتّبى به حركت مىآيد!عمّار يكى از پرچمداران جنگ جمل است!
روز جمل از جهتى روزى است محبوب و از جهت ديگر روزى است هولناك و رعبآور! على در اين معركه عمّار را به فرماندهى سوار نظام برگزيده است؛ و عمّار طبق برنامه فنون نظامى علوى؛ به نظم و ترتيب قسمتى از لشكر پرداخته و مانند صاعقه مهيبى با غرور ايمان خاصّى كه از جنگ بدر مايه گرفته؛ پيشاپيش سوار نظام به جلو مىرود!
در اين جبهه جنگ هيچ جوانى را نمىتوان پيدا كرد كه مانند عمّار با نشاط و شاداب، آماده كارزار باشد!
چه بسا كه در قسمتهايى از جبهه اردوى على رخنه يا نقاط ضعفى ديده مىشد؛ ليكن جبهه عمّار از عقاب بلند پرواز، منيعتر و رفيعتر بود!
عمّار با نيروى ثبات و پايدارى مخصوص به خود؛ همه اطراف و جوانب سازمان مربوط به لشكر خودش را استحكام مىداد و سپس فرمان حمله صادر مىكرد!
در نتيجه توجّه دقيق و نظم و انضباطى كه رعايت مىكرد؛ لشكر تحت فرماندهى وى با پيروزى تمام بر لشكر مقابل غالب مىشد!
اردوى امالمؤمنين فقط از نيروى عصبيت بهرهمند بود، و جز آن مستمسكى نداشت؛ ولى در اردوى على قدرتى عظيمتر موجود بود، و آن نيروى معنويت و حقپرستى بود، و عمّار يكى از مظاهر اين حقايق ثابت بود!
مگر عمّار همان شهيدى نيست كه:
«گروه ياغى او را خواهند كشت»؟
يكى از عجيبترين نكات قابل ملاحظه در اين معركه اين داستان است كه در اثر
يكى از حسّاسترين ساعتهايى كه كوره جنگ مشتعل است، على در مقرّ فرماندهى نشسته و در همان حينى كه مشغول صدور فرمان است خواب بر او چيره مىشود! و در همان آن هر دو جناح لشكر وى مورد هجوم دشمن واقع مىشود و دشمن در هر دو جناح رخنه مىكند!
در اين هنگام «حيه» پسر جهين وارد شد و اعلام خطر كرد!
حيه از تشخيص به اينكه در چنين لحظه حسّاسى فرمانده كلّ قوا را خواب گرفته و خميازه مىكشد تعجّب كرد!
فرمانده كل در ضمن خميازه كشيدن و تمدّد اعصاب با خود زمزمهاى داشت و خدا را شاهد مىگرفت بر اينكه در اين فتنه و در فتنه عثمان بىگناه است.
پس از بيان اين كلمات كمرش را محكم بست و وارد ميدان شد و با حمله بر لشكريان دشمن، هر دو جناح آسيب ديده لشكرش را استحكام داد و برگشت.
پس از بازگشت به مقرّ فرماندهى چون تشنه بود آب خواست. سرباز قراول مقرّ فرماندهى با توجّه به خستگى و تشنگى فرمانده كه به آن صورت از ميدان برگشته و با توجّه به حفظ سلامت فرمانده از دادن آب خوددارىكرد و به جاى آب مقدارى عسل تقديم كرد تا بمكد.
على در همان حالى كه عسل را مىمكيد پرسيد:
«اى برادر زادهام آيا اين عسل شما از طائف است»؟
تقديم كننده عسل گفت: من از حسّاسيّت ذائقه و حضور حس و تمركز فكر فرمانده كه در چنين حالى كه آنطور خسته و تشنه از جنگ برگشته و عسل طائفى را از غير طائفى تشخيص مىدهد اظهار تعجّب كردم!
اميرالمؤمنين در برابر اظهار تعجّب فرمود:
اى پسرم! تعجّب مكن! به خدا سوگند تاكنون اتفاق نيفتاده كه چيزى فكر عمويت را به خود مشغول دارد يا از چيزى بترسد!
سپس دوباره به پيكار پرداخت و طولى نكشيد كه لشكر جمل عقبنشينى كرد و
شترى كه پرچم بر فراز جهازش افراشته شده بود، روى زمين افتاد و پرچم نيز سقوط كرد! آنگاه هواداران و نگهبانان شتر نيز متفرّق شدند و چند نفر از نزديكان منجمله مروان پسر حكم، عمر و پسر عثمان اسير شدند.
اوّلين كسى كه خود را به شتر ساقط شده رسانيد على بود! و بعد از او عمّار و مالك اشتر و محمّد پسر ابوبكر و چند نفر ديگر از دلاوران و شجاعان.
در اين هنگام منادى اميرالمؤمنين پايان جنگ اسلام را اعلام كرد و گفت:
«هيچكس حق ندارد فرار كنندهاى را دنبال كند، يا بر مجروحى بتازد؛ يا پردهاى را پاره كند»!
اين مطالبى كه گفته شد فقط اوامر اخلاقى نبود بلكه احكامى بود فقهى و وجوه نظر صائبى از منطق و روش على، و اين همه معانى جزيى از برنامه على بود در طريق اجراييات و دستگاه دولت و حفظ مصالح عاليه اسلام كه با كمال رفق و مدارا و بدون اينكه مردم را در مضيقه بيندازند يا تحميلى بر كسى روا دارند، اظهار و اعمال مىشد.
با كمال تأسّف اين نظر حكيمانه واقع امر را بر مردم مشتبه مىنمود، زيرا با اين اظهار نظر، مردم حدود واقعى مطلب را نمىفهميدند، و موجب رواج اين شايعه شده بود كه:
«خون و مال و زن جنگجويان مباح شناخته مىشود»
و مردم راه حل آن را نمىدانستند. صداى مبهم نامعقولى كه درالسنه و افواه طنينانداز شده بود به گوش عمّار مىرسيد كه به احتمال قوى راه حل آن را مىدانست. و همانطور كه در مذاكره و مباحثه با محمّد پسر مسلمه انصارى شنيديم و ديديم كه عمّار تا چه اندازه به اصول و مبانى فقه اسلام آگاهى دارد در اين مورد نيز نمىتوان او را متهم به بىاطلاعى نمود، ولى مىخواست على اين مشكل را حل كند.
بدين جهت نزد على رفت و گفت:
اى اميرالمؤمنين! اجازه بده كه اين اسراى جنگ جمل كشته شوند!
اميرالمؤمنين به عمّار گفت:
«من اهل قبله را نمىكشم».
همانطور كه مىدانيد عمّار فرق بين مسلمانى كه مبادى اسلام را درك كرده باشد با نمازگزارى كه در ارتباط با اين مبادى دچار تشويش و اضطراب باشد، مىدانست. و شايد تا اين لحظه هيچگونه عاطفه و محبّتى نسبت به اينگونه نمازگزاران ابراز نمىكرد، ولى نكتهاى كه در كار بود اين بود كه به فقهى كه در درستى آن شك نداشت براى خودش كافى مىدانست. ولى براى اينكه مطلب براى ديگران روشن شده باشد؛ لازم مىدانست كه اعلان اين معنى از مصدر امر صادر شود ولى اشخاصى بودند كه اطلاعات فقاهتى و حقوقى آنها كمتر از عمّار بود و به فتوا اكتفا
نمىكردند.
بدين جهت على فلسفه اين حكم را تشريح مىكرد ولى دركش براى آنها مشكل بود و نمىتوانستند مطلب را تجزيه و تحليل كنند؛ به اين علّت على با آنها مدارا مىكرد تا اينكه از واقع محسوس وسيله به دست آورد و جواب اقناع كنندهاى به آنها بدهد: بدين جهت گفت:
«قرعه بكشيد و سهام خودتان را از غنايم هر يك به حكم قرعه برداريد»!
همين كه براى تقسيم غنايم حاضر شدند، اميرالمؤمنين گفت:
«اينك عايشه، مادر شما اسير شده، كدام يك از شما حاضر است كه عايشه به سهم او بيفتد»؟
جمعيّت گفتند: از خدا استغفار مىكنيم!
على گفت من نيز استغفار مىكنم!
آن وقت، مطلب را فهميدند!.
گشته گروه ياغى
پس از آنكه عبداللّه پسر عبّاس والى جديد بصره زمام حكومت را در دست گرفت و بر اوضاع مسلّط شد و زندگى مردم در مجراى طبيعى افتاد، در سراسر كشورهاى وسيع اسلامى امنيّت برقرار شد مگر در شام.
هرچند اوضاع شام خود به خود اهمّيّتى نداشت، زيرا معركه آراى اين صحنه شخص
معاويه بوده اگر كسانى براى طلحه، زبير و امالمؤمنين عايشه كه براى معارضه و مبارزه با على صفآرايى كرده بودند، از لحاظ ارزشهايى كه آن روز در جهان اسلام وجود داشت قيمت و اهمّيّتى قايل مىشد، بر عكس معاويه از نظر جهان اسلام قدر و قيمتى نداشت و «طليق بن الطليق» يعنى آزاد شده پسر آزاد شده، شناخته مىشد.
همه مىدانستند كه اين مرد پسر همان كسى است كه قيادت «احزاب» را بر عهده گرفت، و براى نابودى اسلام جهودها را تحريك كرد!
بدين جهت ماجراى دمشق يا ماجراجويىهاى معاويه در دمشق، خود به خود اهمّيّتى نداشت، بلكه اهمّيّت آن مربوط به محيط تاريخى و عوامل زمان بود، و در حقيقت همين عوامل و موجبات، به جنگ با على برخاسته بود! نه اينكه مكر و نيرنگ معاويه در سياست مكياولى وى، در اين جريان موجب تقويت كار او شده باشد!
بارى، دلايل خروج معاويه بر على، جز سفسطههاى واهى پايه اساسى نداشت، و قبل از آنكه تحت تأثير «ضربه حق» قرار گيرد خود به خود نابود شده انگاشته مىشد.معاويه على را به قتل عثمان متهم مىكرد ولى در تمام عالم اسلام آن روز كسى وجود نداشت كه اين اتهام را تصديق كند.
كسانى كه على را از اين تهمت مبرّا مىدانستند، ترديد نداشتند كه شخص معاويه در كشتن عثمان دخيل بوده است زيرا با اينكه مىتوانست عثمان را نجات دهد، از استخلاص او خوددارى كرد، و از طرف ديگر با اينكه عثمان پسرانى داشت كه به حق وارث و ولى دم پدرشان بودند، معاويه پيشدستى كرده و اين عنوان را به خود اختصاص داده بود و حتّى اگر به عنوان وكيل نيز در اين زمينه اقدام كرده بود، بايد گفت:
راه خطا پيموده بود، زيرا مرجع حل اينگونه قضايا و مشكلات محكمه قضايى است نه تمرّد و عصيان.
از طرف ديگر معاويه مدّعى آن بود كه مانند طلحه و زبير كه قبلاً با على بيعت كردهاند، او بيعت نكرده و بدين جهت الزامى ندارد كه از خليفه جديد اطاعت كند!
در اين زمينه بايد گفت: بى پايهتر از اصل ادّعاى معاويه جهل او به مسئله است! زيرا
مىخواهد از مستثنيات وشذ وذونوا در امر قاعدهاى تأمين كند و آن را بر احكام كلّى و عمومى حكومت دهد و براى خود قداستى جعل نمايد تا به موجب آن عمل جامعه اسلامى را باطل و فاسد نشان دهد، و با توجّه به اين معانى ادّعا مىكرد كه رأى مردم شام مطاع است و متبع، نه رأى مردم حجاز!
به هر حال من نمىدانم اگر اين ادّعا تهكم و زورگويى نيست پس تهكم و زورگويى چه خواهد بود؟
همه دلايل و براهين معاويه، مانند گياهان سست و بىريشهاى بود كه روى آب مىرويد و خودش مىدانست كه از آن هم سست است و فقط از آن جهت به اين بهانه دست مىزد كه مىدانست نيروى فهم و قدرت تشخيص مردم حتّى از نيروى آن نوع گياهها سستتر و بىمايهتر است!
از اين گذشته تصميم معاويه دراين روزها تازگى نداشت؛ بلكه تصميمى بود عميق و ريشهدار كه با دقّت و استحكام تمام؛ مراحل بعيدى را پيموده بود و قبلاً در اين كتاب بدان اشاره شده است؛ و شايد خوانندگان؛ مسئله مطرود شدن ابوسفيان را بعد از تشكيل سقيفه از پيشگاه على فراموش نكرده باشند!
بارى طى اين مراحل، مولود پارهاى از عوامل تاريخى بود كه در برابر سوسياليزم هاشمى به نفع عصبيت اموى به كار افتاده بود. از اين گذشته حوادث تاريخى كه در دوره خليفه سوّم نقاب از چهره برداشته بود؛ مؤثّرترين عاملى بود كه مقتضيات زمان را؛ به زيان على توجيه مىكرد و على به همه اين معانى توجّه داشت و هيچكس بهتر از خودش نمىدانست كه تسكين مطامع و بازگشت به احياى عصبيتها و خريدن وجدانها؛ در اين دوره فترت به حكم اقتضاى زمان؛ تنها وسيله غلبه مشكلات و آخرين راهحل نهايى است؛ ولى على كسى بود كه مىگفت:
«انى لا اتخذ المضلين عضدا»
يعنى؛ من از گمراه كنندگان كمك نمىگيرم و آنها را وسيله پيشرفت كار قرار نمىدهيم؛ به طورى كه اين معنى را صريحا در روزى كه مغيره با حضرتش تماس گرفته
بود و پيشنهاد مىكرد تا معاويه در شام ابقاء شود؛به او خاطرنشان ساخت و همچنين آن روزى كه معاويه از على تقاضا كرد كه حكومت دمشق و قاهره به او تفويض شود تا با او بيعت كند؛ على همين جواب را داد و دست رد بر سينه معاويه گذاشت، زيرا خود را ملزم مىدانست كه برنامه خودش را اجرا كند و در عين حال طرق حل مشكلات سياسى را به نحوى كه رجال سياسى معاصر وى و سياستمداران اعصار و قرون بعد انديشيده و مىانديشند؛ به روى او بسته بود و غفلت نداشت؛ ولى از غدر و مكر و چانه زدن بر حذر بود. و از آنجايى كه روش على مخصوص به خودش بود، به طرز رفتار و روش سياسى ديگران اعتنا نمىكرد؛ به همين جهت و با توجّه به قاعده و اصلى كه در نظر داشت حاضر نشد كه معاويه را در شام ابقاء كند و اصولاً عمل وى در مورد معاويه مبتنى بر همان قاعده و اصلى بود كه به موجب آن معاويه را قبلاً طرد كرده بود و مىگفت:
«من از گمراه كنندگان كمك نمىگيرم»
و نيز به خوبى مىدانست كه رعايت اين قاعده و اصل با روح زمان او سازگار نيست و دنبال كردن اين روش، براى او بزرگترين و سختترين مشكلات را ايجاد خواهد كرد، معذلك تنها عامل و موجبى كه او را وادار به استقامت و پايدارى كرده بود و مقتضيات زمان را كوچك مىشمرد؛ اين بود كه:
«مىخواست على باشد؛ نه معاويه»
و براى تأمين اين اصل و قاعده و رواج اين مبدأ مىجنگيد؛ نه اينكه به حكومت و سلطنت برسد؛ و خواستار پيروزى موقّت نبود؛ بلكه طالب فتح و پيروزى دايم و جاويد بود.
واضحترين دليل و روشنترين برهان بر صدق اين ادّعا و توجّه او به تمام اين جهات؛ اين است كه به يك دسته از اصحابش كه جبين ذلّت و جبهه خوارى بر آستان او مىسودند گفت:
«انى اعرف ما احملكم على الطاعه؛ ولكن لا اصلح دنياكم بفساد دينى»!
يعنى مىدانم چه عامل و موجبى شما را وادار كرد تا از من اطاعت كنيد؟ ولى
به شما بگويم: من كسى نيستم كه دين خود را ضايع و فاسد كنم تا دنياى شما آباد شود!
آرى جان كلام اين است كه على با سوءاخلاق و مفاسد و پليدىها و زشتىهايى كه در نفوس بشر ريشه دوانيده مىجنگيد؛ و على در اين جنگى كه با مفاسد اخلاقى و ريشهكن ساختن پليدىها و زشتىهاى نفوس بشر بر عهده گرفته بود، دوستان و نزديكانش را نيز كه اين بيمارى در نهادشان سرايت كرده بود، مستثنى قرار نمىداد؟ و خلاصه كلام اينكه براى او در اين مبارزه دوست و دشمن يكسان بود. در اين صورت روشن و آشكار است كه براى معاويه با آن همه آلودگى كه غرق در مفاسد و شرور ذهنى و عملى گرديده؛ در اين دستگاه راهى و در اين ميدان جولانى نيست؛ و او كسى است كه جز از اين راه به طريق ديگرى نمىتوانست كامياب گردد.
بارى مقصود از بسط كلام در اين زمينه اين است كه: آن همه نبوغ و دهايى كه براى معاويه قايل شده و بيش از حدّ كفايت و استعدادش درباره او حرف زدهاند؛ گزاف است و پوچ! بلكه تمام موفّقيّت اين مرد مديون همان صفات مستعار آميخته با مفاسد و شرورى بود كه لازمه آن تحصيل همين نوع موفّقيّتها و پيروزىها است.و باز نكته ديگرى را كه مىخواهم در اين باب روشن سازم اين است كه موفّقيّتهاى صورى معاويه به طور قطع و مسلّم ناشى از ثبات و پايدارى على در حفظ اصول و مبادى حقجويى او بود؛ و بديهى است مردمى كه با قيد تمايلات فردى و نظرهاى محدود شخصى؛ اسير مطامع و شهواتشان بودند و نمىتوانستند از تقرّب به على بهرههاى دنيوى به دست آورند؛ طبعا به سوى معاويه گرويده و مقاصدشان را تأمين مىكردند!
ضمنا اين جنبه از حقيقت امر را بايد روشن ساخت كه: محيط معلوم قبل از زمامدارى على؛ مردم را از توجّه به اصول و مبادى صحيح اسلامى منصرف و منحرف كرده بود و كار به جايى كشيده بود كه مىگفتند:
«حقّ حيات با كسى است كه غالب و قاهر باشد و غلبه و پيروزى نيز در سايه
جمعآورى مال، احتكار، اغتنام فرصت، بسط نفوذ و تحصيل مطامع است»!
و هر كسى مىداند كه در چنين روزگارى شخص على؛ اگر اندكى در طريق «مداهنه» و به اصطلاح اين زمان در راه «سازشكارى» گام بر مىداشت به سهولت مىتوانست نتايج حاصله فعّاليّت حريف را نابود سازد و باز واضح است كه مغلوب ساختن معاويه با استفاده از همان عامل «مداهنه» براى على آسانتر از مقهور ساختن «ناكثين» يعنى پيمانشكنان بود.
آشوبگرى معاويه در آن روزگار از لحاظ موازين اسلامى صحيح؛ اهمّيّت زيادى نداشت؛ بلكه خطر شديد ناشى از علل و عوامل محيط بود و خطر مقاومت و استقامت در حقجويى به طور اطلاق از همه خطرات گرانتر و سنگينتر مىنمود.
ولى با همه اين اوضاع و احوال بايد تأييد كرد كه مهمترين عامل؛ به طورى كه گفتيم همان استقامت و مقاومت و پايدارى در حفظ و حمايت از حقّ مطلق؛ و زير پا گذاشتن مشورتهاى كسانى بود كه او را به تأمّل و مداهنه دعوت مىكردند! و او به هيچ وجه گوش نمىداد(1)
به هر حال؛ اين روزها كه على در كوفه به سر مىبرد؛ وضع معاويه و فعّاليّتهاى او همانطور كه در نظر هر متفكّر و صاحب نظر وزين و عميقى سست و موهون مىنمود؛ به طريق اولى در نظر على بىارج و بىاهمّيّت جلوه مىكرد؛ با اين حال مقدّماتى را كه پيشامدها و حوادث به نفع معاويه ايجاد كرده و محيط مساعدى را براى تقويت مقام او
1) يكى از دوستان گرانمايه و بزرگوارم نقل مىكرد، شبى در عالم رؤيا خليفه دوم را ديدم و با او همصحبت شدم. برخلاف شايعاتى كه از دوران كودكى راجع به اين مرد مقتدر شنيده بودم، ديدم مردى است خوش فهم و باهوش و صالح و صريح.... اينكه با خصوصيات و امتيازاتش مأنوس شدم به او گفتم: تعجّب مىكنم شما با داشتن اين همه امتياز و فهم و دانش چطور شد كه با على كنار نيامديد؟ خليفه دوّم تبسّمى كرد و گفت: «علّتش اين بود كه على حرف گوش نمىكرد»! مترجم
آماده ساخته بود؛ على از نظر دور نمىداشت؛ و اوضاع به صورتى درآمده بود كه معاويه به طمع احراز مقام خلافت افتاده و اين خرافه را در ذهن خودش پرورش مىداد تا براى اين امر نامزد شود؛ ولى على با توجّه به همه اين اوضاع و احوال؛ ثابتقدم و مطمئنالبال مىزيست و در عين حال نه فقط نتايج فاسد مقدّمات معركههاى آينده را به وضوح در افق حوادث آينده مىخواند! بلكه با كمال سكون خاطر و اطمينانروح به دشمنش ميدان مىداد تا اينكه عذر واضح و موجّهى براى مقابله و مبارزه با معاويه داشته باشد؛ و مسئوليت جنگى را كه آشوبگران راه مىاندازند بر گردن «قاسطين» ستمگر باشد؛ همانطور كه مسئوليت جنگ سابق بر عهده «ناكثين» طمعكار قرار گرفت؛ و همانطور كه مسئوليت جنگ آينده ديگرى بر عهده «مارقين» يعنى خوارج قرار خواهد گرفت!
در خلال اين احوال كه على در كوفه اقامت داشت؛ بين او و معاويه مكاتباتى برقرار بود و نامههايى مبادله مىشد و على در مورد مسايل روز با اصحابش مشاوره مىكرد و آنها را در جريان مىگذاشت، نظر اصحاب على اين بود كه اين سال را در كوفه به حال انتظار بگذرانند. ولى عمّار، اشتر و «عدى» پسر حاتم طايى (سخاوتمند معروف) و شريح پسر هانى مخالف اين فكر بودند.
عمّار مىگفت: اى اميرالمؤمنين! ما با تو بيعت كردهايم و كسى را در برابر تو نمىبينيم كه بتواند عليه تو قيام كند. قبلاً كسانى بودند كه عليه تو به جنگ برخاستند ولى خدا به وعدهاى كه درباره آنان داده بود به موجب آيه «ومن بغى عليه لينصر نه اللّه»(1)ياغيان و طاغيان را تار و مار كرد و تو را يارى نمود و باز به موجب آيهاى كه تصريح كرده و فرموده است «ومن نكث فانها ينكث على نفسه»(2)پيمانشكنان به سزاى كردارشان رسيدند! نكته ديگر اين است كه آن روزها كوفه موافق و بصره مخالف ما بود؛ در نتيجه
آن كشمكشها ما به آنچه خواستار آن بوديم رسيديم. دستهاى مأجور شديم و دسته ديگرى معذور؛ ولى فعلاً در شام درد بىدرمانى دامنگير شده و مردى قيام كرده كه تا مقتول يا مغلوب نشود تسليم نخواهد شد! در اين صورت پيش از آنكه او دست به جنگ بزند بايد پيشدستى كرد و جنگيد! پس برخيز و فرمان حمله صادر كن!
اشتر و همفكران او نيز نظر عمّار را تأييد مىكردند؛ ولى طولى نكشيد كه خبر تجهيز اردوى معاويه از شام به گوش على رسيد و مسلّم شد كه معاويه دست به حمله و هجوم زده و آماده كارزار شده است! بدين جهت اميرالمؤمنين سپاهى مركّب از صد و نود هزار مرد جنگنده تجهيز كرد و با اين نيروى عظيم به طرف صفين رهسپار شد. در اين اردو نيز فرماندهى سواره نظام را عمّار عهدهدار بود. اوّلين معارضه و برخورد بين دو فريق ناشى از عملى بود كه معاويه بر آب مسلّط شده بود و نمىگذاشت كه على و اصحابش از آب استفاده كنند!
قبل از آنكه آزادمردان زبده و نخبه «بدريون»، مهاجر و انصار و آزادمردان مضر و ربيعه و زعماى زمن و عراق آغاز مبارزه كنند؛ و از مبارزه نتيجه بگيرند؛ اشتر براى به دست آوردن پيروزى؛ مسايلى را مطرح كرد كه معاويه وزيرش را وادار به جنگ فكرى نمود؛ و لازمه اين جنگ فكرى بحث، مجادله، ايراد خطابه، سخنرانى و نامهپرانى بود. واضح است كه برترى اصحاب على در اين معركه فكرى مانند برترى نيروى شمشيرشان بر دشمن مسلّم بود!اگر در آن جبهه؛ معاويه، عمروعاص و پسرش عبداللّه قرار گرفتهاند در اين طرف؛ صرف نظر از شخصيّت على؛ مردان سخنورى وجود دارند مانند عبداللّه پسر عبّاس، عمّارياسر، مالك اشتر، اشعث پسر قيس (در عين نفاق)، احنف پسر قيس، عثمان پسر حنيف، صعصعه پسر صوحان، عدى پسر حاتم و صدها مرد ديگر از مهاجرين و انصار بدريون كه همه داراى فهم و بصيرت و ذكاوت و تجربهاند؛ و زبانآور! در صورتى كه افراد صف مقابل هيچ يك داراى اين ملكات و واجد اين فضايل نيستند!
و از آنجايى كه معاويه و وزيرش عمروعاص دو شخصيّتى هستند كه در استفاده از وقت و فرصتطلبى كم نظيراند؛ از روش على در جنگ بصره تجربياتى اندوختهاند كه در موقع مقتضى بتوانند از آن استفاده كنند؛ حالا فرصتى به دست آورده و مىخواهند از آن آزمايشها بهرهمند شوند؛ بدين جهت براى سرگرم كردن جنگجويان شام و تعلّل و طفره در عمل و اقدام جنگى؛ دست به كار حيلههايى شدهاند! براى تأمين چنين منظورى تصميم گرفتهاند تا بتوانند به رهبران ارزنده و شخصيّتهاى برجسته و برازنده عراق توهين كنند؛ و آنان را در نظر جنگجويان فريب خورده شام خوار و منفور جلوه دهند!
عمروعاص كه قبلاً با پارهاى از منافقين عراقى امثال «اشعث» راه مكاتبه و مراسله باز كرده بود؛ اينك براى شامىها به سخنرانى پرداخته و در اغفال و اغواى آنان مىكوشد!
همين كه صداى سخنرانى عمرو به گوش عمّار رسيد؛ برخاست تا به اين جنگ سرد خاتمه دهد. به محض اينكه صداى سخنرانى عمروعاص به گوش عمّار يا همان مرد زندهدل؛ رسيد؛ با آن پيرى و فرسودگى صداى رعد آسايش را كه از منبع عزم و تصميم نيرو مىگرفت بلند كرد و گفت:
اى بندگان خدا برخيزيد تا به طرف اين قوم كه به خونخواهى مرد ستمگرى برخاستهاند؛ بشتابيم! يك عدّه مردان خيرخواه و نيكوكار كه مخالف جور و عدوان و طرفدار عدل و احسان بودند قيام كردند و آن مرد را كشتند! حالا اين قوم قيام كرده و مىخواهند انتقام خون چنان كسى را از ما بگيرند! اين مدّعيان خونخواهى كسانى هستند كه اگر دنيايشان تأمين شود و «دين» از بين برود باكى ندارند! چنين كسانى به ما گفتند: چرا او را كشتيد؟ گفتيم براى كارهاى ناروايى كه كرده بود! آنها گفتند: او كار ناروايى نكرد! مىدانيد چرا اين حرف را زدند؟ براى اينكه او دنيايشان را آباد كرده بود! اينها كسانى هستند كه هستى او را چاپيدند! و اگر كوهها منهدم شود باكى ندارند! به خدا سوگند تصوّر نمىكنم آنها طالب خونخواهى باشند! بلكه دنيا در كامشان مزه كرده
و لذّتبخش شده است. آنها دانستهاند كه اگر صاحب حق حكومت را در دست بگيرد جلوى منافع نامشروع و مطامع نامحدودشان را خواهد گرفت! اين مردم در اسلام سابقهاى ندارند! تا به آن جهت شايسته فرمانروايى و حكومت باشند! بلكه پيروانشان را فريب داده و گفتهاند امام و پيشواى ما مظلوم كشته شد!
اين حرف را گفتند براى اينكه بدين وسيله سلطنت و قدرت را به دست آورند! به طورى كه مىبينيد و مىدانيد اين ادّعا جز مكر و فريب چيز ديگرى نيست! و اگر اين مكر و فريب را به كار نبرده بودند؛ هيچكس باآنها بيعت نمىكرد.
خدايا اگر ما را نصرت دهى اين اوّلين نصرت تو نخواهد بود! زيرا پيش از اين پيروزىهايى به ما دادهاى! و اگر مقدّر است كه آنها حكومت را در دست بگيرند، پس نتيجه كارهاى نارواى آنها را كه آن همه عذاب و شكنجه براى مردم فراهم كرده، براى خودشان ذخيره قرار ده»!
پس از آنكه عمّار اين سخنرانى را به پايان رسانيد و اذهان شنوندگان را از هر جهت روشن كرد؛ به هاشم مرقال كه پرچمدار وى بود فرمان پيشروى داد و گفت:
«پدر و مادرم فداى تو باد! به پيش! برو و بر اين شاميان حمله كن! و صفوفشان را در هم شكن»!
عمّار نيز خودش به جلو راند و ضمن اين پيشروى به محض اينكه در قلب اردوى مخالف نزديك عمروعاص رسيد؛ گفت:
«اين عمرو! دين خودت را به مصر فروختى؟ واى بر تو! چه مفاسد و شرورى را عليه اسلام برانگيختهاى»!
سپس عمّار در حضور اهل شام به مناجات پرداخت و گفت:
«خدايا! تو مىدانى؛ اگر بدانم رضاى تو در آن است كه خودم را در اين نهر بيندازم؛ اين كار را خواهم كرد! خدايا اگر بدانم رضاى تو در آن است كه نوك شمشير را در شكم فرو برم و خم شوم تا اينكه شمشير از پشتم درآيد، اين كار را مىكنم!
خدايا تو مىدانى آنچه را تو به من تعليم دادهاى؛ فراگرفتهام و به خوبى اين مطلب را
مىدانم كه هيچ عمل صالحى در اين روز بالاتر از اين نيست كه با اين قاسطين (متجاوزين به حقوق عمومى) جهاد كنم؛ و اگر بدانم كه در حال حاضر عملى مطلوبتر و نزديكتر به رضاى تو باشد آن عمل را انجام خواهم داد».
سراينده داستان گفت:
به محض اينكه عمروعاص اين سخنان عمّار را شنيد از ميدان بيرون رفت و متوارى شد!
صفوف لشكريان شام نيز بيشتر از آنچه از هيبت شمشير عمّار بلرزند، از تأثير كلام او بر خود لرزيدند! و همه به خوبى مىدانستند كه عمّار را گروه ياغى و طاغى خواهند كشت!
و چون اهمّيّت و خطر وجود عمّار بر معاويه پوشيده نبود و از اين پيشامد هراس داشت، به عبارتهاى مختلف و بيانات گوناگون نگرانى خودش را گاه و بىگاه از اين كار بر زبان مىآورد!
گوينده داستان گفت:
عمّار مردانه حمله كرد و هاشم مرقال پرچمدار وى با همراهانش مانند طوفان خشمناكى بر اردوى اموى حملهور شده و دشمن را عقب راندند!
در اين اثنا عمّار از عبداللّه پسر عمروعاص (كه در آغاز امر خودش را مرد زاهدى نشان مىداد و در كمك به معاويه مردّد بود) ولى بعدا به نام اينكه تابع معاويه نيست بلكه تابع پدرش است به اردوى معاويه پيوسته بود تفقدى كرد و از ميدان جنگ با صداى بلند گفت:«اى عبداللّه دينت را به دنيا فروختى»؟!
عبداللّه در جواب گفت، «اينطور نيست! بلكه به خونخواهى عثمان برخاستهام»!
عمّار گفت: «ابدا! مطلب اينطور نيست! بلكه شهادت مىدهم كه تو هيچ كارى را در راه خدا انجام نمىدهى! بدان كه اگر امروز كشته نشوى فردا كشته خواهى شد! خوب توجّه كن! در صورتى كه خدا مردم را بر حسب نيّاتشان پاداش مىدهد، بگو ببينم! نيّت
تو چيست»؟
عمّار اين حرف را گفت و شروع به حمله نمود!
سراينده داستان گفت:
اين حمله عمّار آغاز معركه پردامنهاى بود كه شديدترين و عنيفترين مظاهر جنگ در طول سه شبانه روز به طور استمرار به چشم مىخورد! و سوّمين شب اين جنگ به نام «ليلة الهرير» معروف شده است.
عصر روز جنگ عمّار ستون جنگى خودش را به عقب جبهه برگردانيد تا استراحت كند. آن ساعتى كه لشكريانش مشغول استراحت بودند مردم به يكديگر مىگفتند: دشمن امشب از ضربات شمشيرهاى جنگندگان عمّار مصون خواهند بود!
عمّار اين حرفها را مىشنيد و شمشيرش را تيز مىكرد. و «مرقال» پرچمدار و افسر ارشدش را تهييج و تجهيز مىكرد طولى نكشيد كه به مرقال فرمان آماده باش و حمله داد و جلو افتاد. آنگاه با صداى بلند ندا درداد و گفت. «كيست كه عازم بهشت باشد! بهشت زير سايه شمشيرها و تيرها است! امروز به ملاقات دوستان نايل مىشوم! امروز محمّد و حزبش را ملاقات مىكنم»!
عمّار به پيش مىراند و جنگجويان ديگرى پشت سرش به حركت آمده و همه به پيش مىراندند؛ آفتاب آخرين اشعهاش را روى زمين پخش مىكرد و مىرفت پشت پرده افق پنهان شود و در اين دامنه افق تنها روشنايى كه ديده مىشد، برق شمشير بود و شراره ضربتها يك بار ديگر عمّار به استراحت پرداخت؛ و آن ساعتى بود كه آخرين اشعه درخشان آفتاب روى نهر خون مىتابيد و اشعه خونين آن در اطراف منعكس مىشد! در چنين هنگامهاى پى در پى كشتههايى در نهر خون مىغلطيد و فرو مىرفت همانطور كه صخرهاى را در ميان نهرى بيندازند! در همين موقع قبل از آنكه عمّار استراحت كند، چشمش به عمروعاص افتاد كه پرچم معاويه را بر دوش گرفته بود.
عمّار متذكّر موضوعى شد و شمشيرش را تكان داد. آنگاه دستى بر پشت پرچمدارش زد و گفت:
«اى مرقال! به كسى سوگند مىخورم كه حيات من در اختيار اوست! كه اگر كار اين مردم به جايى بكشد كه با ضربتهاى كوبنده پى در پى ما را نابود كنند؛ باز هم در يقين و اطمينان من فتورى روى نخواهد داد، زيرا به خوبى مىدانم كه حق با ماست! و آنها بر باطلند»!
«اى مرقال! آن پرچمى را كه عمروعاص بر دوش مىكشد همان پرچمى است كه سه بار در ركاب پيغمبر با آن مبارزه كردهام و اين چهارمين بار است»!
سپس حمله كرد و به هاشم عتبه (مرقال) گفت:
«اى اعور! به پيش! پدر و مادرم فداى تو باد»!عمّار در اين گير و دار معركه، لحظهاى آرام نداشت مىكوشيد و لشكريانش را به كوشش وادار مىكرد و فرمان يورش مىداد و مانند صاعقه مرگبارى بر دشمن حمله مىبرد! تا اينكه روز سوّم جنگ فرا رسيد؛ در اين روز كه جنگ به اوج شدّت و حدّت رسيده بود؛ ميدان جنگ به شكلى درآمده بود كه حمله و هجوم و كشتار استمرار داشت و براى جنگندگان فداكارى كه همراه عمّار در نبرد بودند، فرقى نداشت كه بكشند و يا كشته شوند؛ عمّار پيرمرد نود و چهار ساله؛ روزهدار بود! با اين حال حملات مرگبارى بر دشمن مىبرد و هاشم؛ پرچمدارش را به جلو مىراند!
هاشم از او مهلت مىخواست و با اصرار تمام درخواست مىكرد تا فرماندهى و وظيفه حمله و يورش را به او واگذار كند و براى جبران خستگى روزهدارى برود و ساعتى استراحت كند؛ ليكن عمّار بر او هيبت مىزد و مىگفت:
«اى اعور! پدر و مادرم فداى تو باد! به پيش»!
بارى؛ در نتيجه حملات شديد و پى در پى عمّار سوارهنظام اردوى شام رو به فرار گذاشت. در اين معركه «ذوالكلاع حميرى» كه فرمانده لشكر شام بود؛ مردّد شد و جرأت مقاومت او در صفى كه مورد حمله عمّار بود از وى سلب شده همين كه خبر ترديد و وحشت «ذوالكلاع» به معاويه رسيد او را طلبيد و با كمك وزيرش عمروعاص؛ او را فريب داد و دو نفرى سوگند خوردند كه آنچه «ذوالكلاع»
درباره عمّار شنيده و به خاطر سپرده است حق است! ولى عمّار در پايان كار از آن اردو دست برداشته و به اردوى معاويه و عمروعاص خواهد پيوست! به اين قاعده ذوالكلاع چارهاى ندارد و بايد وارد معركه شود! و به او اطمينان دادند كه:
سرانجام وقتى كه گرد و غبار جنگ فرو نشست خواهد ديد كه عمّار در صف ذوالكلاغ وارد شده باشد! و ضمنا گفتند: اگر اين پيشبينى امروز صورت نگرفت؛ ذوالكلاع حق خواهد داشت در جنگ روزهاى آينده بر همين ترديد باقى بماند؛ و براى اين كار فرصت كافى خواهد داشت!
روز سوّم معركه؛ جنگ به پايان رسيد؛ و عمّار به سان قهرمانى بىمانند همانطور ثابتقدم و پابرجا سرگرم جنگ و قتال بود! پس از آنكه آفتاب به طرف مغرب متمايل شد؛ و شب «ليلة الهرير» فرا رسيد عمّار آبى خواست تا افطار كند!
ظرف شيرى براى او آوردند تا بنوشد قبل از آنكه شير را بنوشد تبسّمى كرد كه گويى روحش با آن تبسّم مىدرخشد!
در چنين حالى كه سراپا وجد و نشاط و غرق در شادمانى بود گفت:
«حبيب من پيغمبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم به من گفت: آخرين توشه تو از دنيا جرعه شيرى خواهد بود ممزوج با آب»!
عمّار شير را نوشيد و با همان ستون جنگى خودش دست به كار حمله و هجوم شد؛ و به سوى بهشتى كه در نظر او مجسّم و محسوس بود شتافت! و ديد كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم او را استقبال مىكند؛ همانطور كه در اين دنياقبلاً او را استقبال مىكرد!
ظنّ قوى اين است كه معاويه بزرگترين جايزه را براى «سر عمّار» تعيين كرده بود تا اينكه از گرفتارى آن دليل و حجّت كوبندهاى كه در نظر افراد اردو وجود داشت راحت شود! همانطور كه به شدّت توصيه كرده بود كه همه مراقب «سر ذوالكلاع» باشند كه مبادا آسيبى به او برسد! و براى حفاظت ذوالكلاع نيز جايزههايى وعده داده بود!
بارى؛ اگر ذوالكلاع بعد از عمّار زنده مىماند براى معاويه اشكال بزرگى ايجاد مىكرد! و معاويه به هيچ وسيلهاى نمىتوانست او را اقناع كند. و از همه مهمتر قبيله
ذوالكلاع قبيله مهمّى بود و عده نفرات اين قبيله بر ساير قبايل فزونى داشت.
به هرحال عمّار در حالى كه محافظ و نگهبانى نداشت مانند شاهينى با كمال جرأت و بىپروايى به جلو مىراند و همين كه به كنار ميدان رسيد با صداى بلند گفت:
«آيا مبارزى هست»؟
آنگاه يك نفر سوار از طايفه «سكاسك» به ميدان مبارزه عمّار آمد و عمّار او را كشت. سپس مبارز سواركارى از «حميرىها» به ميدان آمد و او نيز كشته شد! و هركس به مبارزه عمّار مىآمد به همان سرنوشت دچار مىشد!
«ابوالغاديه جهنى» كه از دوران عثمان؛ عمّار را تعقيب مىكرد اينك به عمّار رسيده است! از فرصت استفاده كرد و به عمّار نزديك شد، در اين موقع كه زره از روى ران عمّار كنار افتاده بود اين مرد موقع را مغتنم شمرده و ضربتى بر ران عمّار فرود آورد. همان آن دو نفر سوار ديگر بر عمّار حمله كرده و كار او را ساختند!
بارى يكى از خوشبختىهاى مخصوص بنىاميه همان تصادفى بود كه ذوالكلاع در لحظهاى كه عمّار كشته شد او نيز مقتول گرديد!
گوينده داستان گفت: كشته شدن عمّار براى افراد هر دو اردو حادثه حزنآورى بود: يكى از آثار اين حادثه اين بود كه حركت دفاعى اردوى معاويه متوقف شد و صداى حماسه و رجز از اردوى على به آسمان رسيد! پيش از كشته شدن عمّار در هر دو اردو؛ كسانى بودند كه حالت شكّ و ترديدى داشتند ولى پس از كشته شدن عمّار حق در نظر آنها آشكار شد.
در نتيجه چنان تشويش و اضطرابى در دلها جاى گرفته بود كه منتهى به عقبنشينى لشكر شام گرديد؛ آنگاه معاويه و عمروعاص ناگزير شدند افراد اردوى خودشان را از طريق تأويل فريب دهند و براى مصونيّت مخالفين را به صورت ديگرى اغفال كنند و فريب دهند!
بارى اگر در اين دقايق حسّاس؛ قضا و قدر غالب نمىشد؛ تاريخ در مجرايى سير مىكرد غير از سيرى كه نفاق و شقاق اشعث پسر قيس باعث گرديد تا در اين مجرا سير
كند!
سراينده داستان گفت: پس از آنكه «ابوالغاديه» عمّار را كشت؛ صداى مردم از هر دو اردو بلند شد كه مىگفتند!
واى بر تو اى ابوالغاديه!
اين تو بودى كه ابواليقظان (مرد زندهدل) را كشتى!
خدا تو را بكشد! محمّد پسر منتشر به ابوالغاديه گفت: اى ابوالغاديه! دشمن تو در روز قيامت دشنى زورمند و قوىپنجه است!
تنها كارى كه ابوالغاديه كرد اين بود كه خندهاى سر داد و راه خودش را گرفت و رفت!
«هنى» غلام عمر خطاب درباره خودش چنين گفت: در اوايل امر من با معاويه بودم و اصحاب معاويه مىگفتند: نه به خدا سوگند! ما هيچ وقت عمّار را نخواهيم كشت! زيرا اگر عمّار را بكشيم ما نيز همانطور كه مىگويند مشمول عنوان گروه ياغى خواهيم شد!
و روزى كه جنگ صفّين به پايان رسيد من در ميان كشتهشدگان مىگشتم؛ همين كه نگاه كردم و ديدم «عمّار ياسر» كشته شده است! نزد عمروعاص رفتم. ديدم عمرو روى تختش آرميده است! گفتم: در خصوص عمّار ياسر چه شنيدى؟
عمروعاص گفت: من از پيغمبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنيدم كه مىگفت:
«عمّار را گروه ياغى خواهند كشت»!
من گفتم: به خدا سوگند عمّار كشته شد! حالا چه مىگويى؟ عمرو گفت: ادّعاى باطلى است!
من گفتم: به چشم خودم ديدم كه عمّار كشته شده است!
عمروعاص گفت برويم و ببينيم! كشته او را به من نشان بده!
من عمروعاص را بردم و او را بر سر نعش عمّار نگاه داشتم!
چهره عمروعاص از ديدن نعش عمّار دگرگون شد. سپس روى برگرداند و به راه افتاد و گفت: آن كسى عمّار را كشت كه او را به ميدان جنگ وارد كرد!
خزيمه پسر ثابت در جنگ جمل و صفين شاهد معركه بود و در هيچ يك از اين دو جنگ شمشير نكشيد و بىطرف ماند ولى پس از كشته شدن عمّار گفت: حالا گمراهى شاميان بر من آشكار شد!
سپس خزيمه وارد معركه شد و جنگيد تا اينكه كشته شد!
دو نفر سوارى كه در كشتن عمّار به كمك «ابوالغاديه» شتافته بودند و كار عمّار را ساخته بودند هر كدام مىكوشيدند تا جايزهاى را كه براى سر عمّار تعيين شده بود از معاويه بگيرند!
عمروعاص به آن دو نفر گفت:
«شما دو نفر فقط بر سر آتش جهنم مىجنگيد و بس»! من از پيغمبر شنيدم كه گفت: هركس عمّار را بكشد و هركس جامه از تنش بيرون بياورد؛ هر دو به جهنم خواهند رفت!
معاويه سخن عمروعاص را قطع كرد و با لحن توبيخ و ملامت گفت: اين شوخى خطرناكى است كه بر زبان مىرانى! اين دو نفر هر دو در راه ما مىجنگند و تو به آنها مىگويى: هر دو جهنمى هستند!
عمرو گفت: به خدا سوگند؛ مطلب همين است و خودت هم مىدانى! اى كاش بيست سال پيش از اين مىمردم!عبداللّه پسر عمروعاص در موقعى كه همراه پدرش و معاويه از صفّين بر مىگشت رو به پدرش كرد و گفت: پدرم! من از پيغمبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم شنيدم كه به عمّار مىگفت: «گروه ياغى تو را خواهند كشت»!
عمروعاص پس از شنيدن اين كلام با خباثت خاصّى رو به معاويه كرد و گفت:
«مىشنوى اين پسر چه مىگويد»؟
معاويه گفت: آيا ما او را كشتهايم؟ ابدا چنين چيزى نيست! كسانى او را كشتهاند كه او را به ميدان جنگ آوردهاند!
آنگاه هر دو مكار خنديدند!
روزى عمرو عاص به رفقاى مجلسش گفت: اى كاش آن روزى كه پيغمبر خدا صلیاللهعلیهوآلهوسلم رحلت كرد و به سراى جاويد مىشتافت از كسى بدش نمىآمد تا آن كس را خدا به جهنّم ببرد!
رفقاى مجلس گفتند: به طورى كه ما احساس مىكرديم پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم تو را دوست مىداشت و تو را به حكومت و فرماندارى مىگماشت!
عمرو گفت: خدا بهتر مىداند كه آيا مرا دوست مىداشت يا اينكه از جهت تأليف قلوب به من مهربانى مىكرد! ليكن مىديديم كه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مرد معيّنى را دوست مىداشت؛ از عمرو پرسيدند: آن مرد كيست؟
عمرو گفت: آن مرد عمّار ياسر است!
سپس گفتند: همان كسى كه او را در جنگ صفّين كشتيد؟
عمرو گفت: آرى به خدا! ما او را كشتيم!
بارى؛ پس از كشته شدن عمّار؛ شاميان از زير لواى خودشان خارج و متفرّق مىشدند و چون نمىخواستند مشمول عنوان گروه ياغى شده باشند؛ با مردم عراق مخلوط مىشدند. در همين جريان بود كه عمروعاص مىكوشيد تا نيروى ذهنى و فراست پادشاهش را در خصوص اين اشكال امتحان كند و ضمنا آنچه را در افكار شاميان راجع به عمّار تزريق كرده بود تقويت نمايد و استقامت قوّه ادراكشان را تأييد نمايد! معاويه از وزيرش روى برگردانده و به طرف اردوى خودش رفت و به سر صف ايستاد و به آنها گفت:
«من درباره حسّاسترين مسئله روز با شما گفتوگو كرده و اين مطلب را با شما در ميان گذاشتم و اين موضوعى است كه مهمتر از آن بحثى وجود ندارد و آن حديث «گروه ياغى» است كه دهن به دهن مىگردد!
«بايد دانست كه حديث گروه ياغى به نفع ماست؛ نه به ضرر ما! شما همه حواستان را جمع كنيد و در حديث رسول اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم دقيق شويد! «ياغى» بىگمان و بدون شك و ترديد به ما نيش مىزند و ما مورد عتاب قرار گرفتهايم»!
بسيار خوب! چنين باشد! بايد پرسيد:
آيا ما همان «گروه ياغى» نيستيم كه براى خونخواهى عثمان قيام كرده و براى مظلوميت آن مرد متأثّر شديم؟چرا ما به اين معنى گروه ياغى هستيم»! شنوندگان اين منطق رساى آقاى معاويه را شنيده و متقاعد شدند! آنگاه شاميان با فكرى راحت و وجدانى آسوده؛ راه خودشان را گرفتند و تشريف بردند!!!
عمروعاص به شدت خنديد! و نيشهاى معاويه را به جان خريد!
گوينده داستان گفت كشته شدن عمّار در اردوى عراق سروصدا راه انداخت و انعكاس اين صدا موقعيت و وضعيت اميرالمؤمنين را به بهترين شكلى تصوير مىكند به نحوى كه بهتر از آن امكان ندارد؛ و نيازمند آن نيستيم كه در اينباره بحثى بنماييم. همين كه خبر كشته شدن عمّار به اميرالمؤمنين رسيد گريه كرد؛ آنگاه به اطرافيانش نگريسته و گفت: مىخواستيد عمّار چقدر زنده بماند؟ و چقدر عمر كند!
گويى اميرالمؤمنين مىخواست بگويد: مىخواستيد اسلام چقدر عمر كند!
سپس به راه افتاد و به طرف كشتهشدگان رهسپار گرديد تا اينكه به نعش عمّار رسيد! آنگاه با اين سخنان گرانمايه اندوه و سوگوارى خودش را نسبت به شهادت عمّار ابراز داشت كه گفت:
«هر مسلمانى كه حادثه كشته شدن عمّار را بزرگ نشمارد و آن را مصيبتى دردناك تلقّى كند؛ بالغ و رشيد شناخته نخواهد شد! خدا بر عمّار رحمت بفرستد آن روزى كه مسلمان شد و روزى كه كشته شد و روزى كه دوباره سر از خاك بردارد و زنده شود! من عمّار را در مقامى مىديدم كه اگر صحابه پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم چهارتن به حساب مىآمدند؛ چهارمى عمّار بود! و اگر پنج تن بودند پنجمى
عمّار بود و هيچ يك از صحابه رسول اكرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم شكّى نداشتند. بهشت بر عمّار واجب شده و بهشتى بودن وى منجر به يك مورد يا دو مورد نبوده است! بهشت بر عمّار گوارا باد»!
گفته شده است كه «ان عمّارا مع الحق والحق معه! اينمادار! و قاتل عمّار فى النار» يعنى: عمّار بر حق است و حق با اوست! عمّار هرجا بگردد حق همانجا مىگردد؛ و كشنده عمّار در آتش خواهد بود!
بارى على امر كرد كه جنازه عمّار و جنازه هاشم مرقال؛ پرچمدار و آجودان عمّار را پهلوى يكديگر بگذارند؛ و بدون اينكه دو جسد را كسى غسل دهد على بر هر دو جنازه نماز خواند. آنگاه جسد هر دو شهيد بزرگوار را در صفّين به سال سى و هفتم هجرى دفن كردند.
سراينده داستان گفت: براى همه آشنايان به رموز و دقايق حقايق و براى همه متفكّران و صاحبنظران كه؛ شخص عمّار در طليعه اين جمع جاى داشت؛ هيچ نكتهاى شگفتانگيزتر از اين معنى وجود نداشت كه: كسانى باشند كه وجود عمّار و طرز تفكّر او را بدانند و آن را ميزان حق و معيار حجت و دليل قرار دهند ولى اين حجّت و برهان را در مورد شخص على به كار نبرند(!) با اينكه همه مىدانستند كه بين شخصيّت على و شخصيّت عمّار: تفاوت از زمين تا آسمان است!
و چه شگفتآور است كه اين جمع غفلت داشتند و متوجّه نبودند كه:
منطق مأثور نبوى يعنى گفته مسلّم پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم مبنى بر شهادتهايى كه بارها راجع به مقام و منزلت على به گوش مردم رسيده؛ و تصريح پيغمبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم به اينكه «حق از على جداشدنى نيست همانطور كه على از حق جداشدنى نيست و على هميشه در مدار و مسير حق سير مىكند» به درجات بالاتر از آناست كه اين معنى را بر شيوه عمل و روش عمّار تطبيق كنند!!!
به هر حال؛ معاويه و وزيرش تلاش مىكردند تا روش حقپرستى عمّار را تخطئه
كرده و اين مانع را از سر راهشان بردارند!
گاهى سعى و كوشششان در تنزّل دادن مقام عمّار مصرف مىشد؛ و گاهى براى درهم شكستن دليل او فعّاليّت مىكردند ولى اين تلاشها در هيچ مرحلهاى مؤثّر نبود و از اين رهگذر توفيقى به دست نمىآوردند!
ضمن اين توطئههايى كه به كار مىبستند يك بار دو نفرى «ذوالكلاع حميرى» را كه مىدانستند ايمان او به عمّار براى معاويه و عمروعاص هر دو بسيار خطرناك است، نزد پسر عمّش «ابو نوح حميرى» كه از شيعيان على بود فرستادند تا او را از عقيدهاى كه دارد منصرف كنند و مقام عمّار را در نظر او تنزل دهند. در اين مصاحبه مذاكرات بين اين دو شخص بر محور حجيت وجود عمّار دور مىزد.
تعجّب ابونوح از اين جهت بود كه اين مردم تا اين اندازه به عمّار كه خود خدمتگزار فداكار على است عقيده و ايمان دارند ولى على را تكفير مىكنند!!
دليل و برهانى كه ابونوح در اين مورد عليه اين اشخاص به كار مىبرد، بسيار بليغ و رسا بود، سپس اجتماع و گفتوگوهاى اين دو شخص منتهى به ملاقات و مذاكره با عمروعاص شد و همه صحبتها در اطراف عمّار دور مىزد.
شخص عمّار نيز در اين مجمع دعوت شد تا اينكه از سخافت رأى آنها در نحوه قضاوتى كه راجع به او در ميان دارند و او را دليل و برهان حق مىانگارند، و شخصيّت على را ميزان حق قرار نمىدهند! بيشتر تعجّب كند؛ و در نتيجه با آنها پرخاش نمايد! و با هيمنه و صولت گفتارى كه دارد، آنها را با تيرهاى ملات و نكوهشى كه نافذتر از هر نوع تيرى است بكوبد كه گفتهاند:
آنچه تير زبان كند با من تيغ شمشير جانستان كند!
(در اين زمينه مراجعه كنيد به شرح نهج البلاغه صفحه27، جلد2).
ضمنا بايد توجّه داشت كه علامه ابن ابى الحديد معتزلى در مجلد دوم صفحه539 اين مشكل را به خوبى حل كرده و با كمال دقّت نظر و موشكافى عميق، آن را مورد تجزيه و تحليل قرار داده و بعد از بيان شرح حال و توضيح خصوصيات عمّار، پسر تيهان
و خزيمه پسر ثابت كه همه در اين معركه شهيد شدهاند و علامه مزبور جانبازى و شهادت آنها را دليل بطلان ادّعاى معاويه شمرده است چنين مىگويد:
(از قبيحترين و زشتترين وقايعى كه ناشى از عصبيت زشت و پليد بوده و هست يكى اين نكته است كه: ابوحيان توحيدى در كتاب البصائر گفته است كه: خزيمه پسر ثابت كه در صفّين كشته شده، و از هواخواهان على بوده، غير از خزيمه پسر ثابت بوده است. در صورتى كه كتابهاى «انساب» و حديث همه تصريح كردهاند كه: در جمع صحابه چه انصار و چه غير انصار، «خزيمه پسر ثابت ذوالشهادتين» بيشتر از يكى نبوده است ولى چه بايد كرد كه هوسپرستى دردى بىدرمان است.نكته ديگر اينكه طبرى صاحب تاريخ در بيان اين تكليف مقدم بر ابوحيان بوده و ابوحيان از او نقل كرده است و تمام كتابهايى كه اسامى صحابه را نقل كردهاند برخلاف گوينده شهادت مىدهند.
از همه اينها گذشته؛ ياران اميرالمؤمنين چه احتياجى دارند كه نام اشخاص زيادى از قبيل خزيمه، ابوالهيثم و عمّار را رديف كنند؟
بارى: مطلب روشن و آشكار است كه اگر همه مردم درباره اين مرد يعنى على فكر كرده و او را با ديده انصاف و چشم باز مىنگريستند؛ هر آينه مىدانستند كه اگر او به تنهايى در يك طرف مىايستاد و همه مردم عليه او به جنگ بر مىخاستند! او بر حق بود و همه بر باطل!
سراينده داستان گفت: مجموع اين مطلب بحثى بود از واقع تاريخ اسلام؛ و من اوّلين كسى نيستم كه اين بحث را طرح كرده باشم و همچنين از آخرين كسانى كه در اين زمينه بحث خواهند كرد شمرده نخواهم شد.
اين عملى كه انجام شد مستلزم آن نيست كه بگويند: بسيارى از گويندگان در بيان اين موضوع پيشى گرفتهاند و بحث تازهاى نيست كه قابل طرح باشد؛ بىخبر از اينكه ثبات و رسوخ حق مسئلهاى است كه با استمرار و تكرار و مراجعه بستگى دارد!
نكته ديگرى كه در كار است و بايد مورد توجّه قرار گيرد اين است كه:
عبرت گرفتن و درس گرفتن از تاريخ بسته به تعمّق و ابتكار در هر يك از موضوعات تاريخى؛ بسته به تفسير، تنظيم، بسط، تشريح و كنجكاوى در آنست و بقلت غوركنندگان و گويندگان آن موضوع بستگى ندارد؛ و شايد به اين معنى؛ هيچ موضوع بكرى وجود نداشته باشد و باز چه بسا مطالب بكرى باشد كه مورد اختلاف افكار باشد؛ و چه بسا اذهان آماده و نيرومندى باشد كه با قوّه ابتكار از موضوع كهنهاى كه قلمها و انگشتها را از كثرت بحث و زير و رو كردن مطالب خسته و فرسوده كرده؛ بتواند محصول تازهاى به دست آورد!
به هر حال؛ هيچ چيز بيشتر از تاريخ نيازمند تجديد و نقل و ترجمه به زبان عصر نيست! و تاريخ هميشه يكى از علل عقبافتادگى ما بوده و يكى از عواملى است كه مانع پيشرفت ما گرديده و ما را به عقب برمىگرداند!
زيرا هميشه تاريخ را با روح ارتجاعى درك كردهايم و از درمان دردها عاجز
ماندهايم، از آن رو كه مصيبتهاى تاريخ در ما تأثير داشته و هيچ مجوّزى براى سيطره تاريخ؛ جز دورى و غموض و ابهام آن وجود نداشته است، مضافا به اينكه تاريخ مطيع توجيهات سياسى تجارى نيز بوده است، و اگر بتوانيم تاريخ را از اين قيود آزاد كنيم به مقدارى كه تاكنون باعث عقبافتادگى ما شده؛ به همان مقدار عامل ترقّى و پيشرفت ما خواهد شد.تاريخ مجموعهاى است از تجربيات حيات، كه در اين مجموعه افرادى درستكار و صالح به كاميابى رسيده و اشخاص خطاكار و منحرف ناكام و عاجز ماندهاند. و باز تاريخ نشان مىدهد كه چه بسا خطاكارانى كه موفّق و كامياب شده، و چه بسا درستكاران و برازندگانى كه محروم و ناكام زيستهاند!
وقتى كه از اين لحاظ به تاريخ بنگريم راحت مىشويم و استفاده مىكنيم و ضمنا دريچههايى به روى ما گشوده مىشود كه بر آينده درخشان متطورى مشرف باشد. ولى اگر تاريخ را به همان صورتى كه هست با حسن و عيب بنگريم و مانند تاريخ جامد و راكد بمانيم؛ و به طورى كه سابقين خود را ملزم دانستهاند ما نيز بر همان منوال خود را ملزم بدانيم، مثل اين است كه خودمان را محكوم دانستهايم كه بنده خطاهاى پر از گناه باشيم و صدها سال به قهقرى برگرديم؛ و اين همان كارى است كه فعلاً مىكنيم!
در اين داستانها هدفهايى براى تشريح مهمترين حوادث صدر اسلام و بزرگترين عوامل مؤثّر در جرياناتى كه از روز صفّين تا امروز امتداد يافته؛ در نظر گرفته شده است، و جز عامل اخلاص و حقيقتجويى انگيزهاى در كار نبوده و از عصبيتهاى مألوف از هر جهت احتراز شده و سطور اين كتاب براى چنين منظورى نگاشته شده است، و بيشتر از هر قصدى خدمت به تاريخ منظور نظر بوده است.
اگر اين تير به هدف اجابت كرده باشد من به آرزويم رسيدهام، و اگر به خطا رفته باشد، عذرم را به صلاحيت و شايستگى خودتان خواهيد پذيرفت.
...
فهرست اعلام
فهرست كتب
فهرست اماكن
ابن ابى الحديد معتزلى، 287
ابن ابى سرح، 196، 199
ابن اثير، 208
ابن حكم، 223
ابن سعد، 174، 175، 176، 177، 178
ابواسامه مولى، 48، 49، 51، 55، 57
ابوالغاديه، 281، 283
ابوالهيثم، 288
ابواليقظان، 35، 48، 56، 250، 252، 282
ابوبكر، 78، 99، 100، 110، 118، 123، 131، 133، 134، 135، 136، 137، 138، 139، 140، 141، 142، 143، 144، 146، 149، 150، 151، 153، 159، 160، 161، 162، 164، 165، 166، 168، 169، 184، 198، 207، 208، 209، 210، 212، 213، 214، 224، 227، 255
ابوجهل، 36، 40، 42، 44، 45، 46، 49، 50، 52، 53، 54، 55، 56، 57، 58، 59، 60، 61، 62، 63، 64، 65، 67، 68، 69، 70، 71، 73، 74، 75، 76، 77، 78، 97، 108، 129، 152، 173، 239، 241
ابوحذيفه، 19، 20، 21، 23، 35، 57، 65، 184
ابوحفص، 152، 162، 169، 182، 189، 192، 196
ابوحنظله، 41، 60
ابوسفيان، 36، 37، 42، 43، 46، 60، 89، 90، 94، 100، 108، 115، 137، 146، 147، 148، 207، 208، 209، 210، 211،
212، 213، 214، 216، 217، 218، 220، 225، 227، 230، 269
ابوطالب، 43، 44، 110
ابوطلحه انصارى، 192، 194، 195، 196
ابوعبيده جراح، 98
ابو عمرو العاص، 31، 41، 219
ابوعمرو العاص، 218
ابولهب، 43، 44
ابولؤلؤ، 100، 162، 182، 183، 219، 220
ابوموسى اشعرى، 78، 249، 255، 256، 258، 259، 260، 261، 262، 263
ابو مويبهه، 107، 108
ابو نوح حميرى، 286
ابى العاص طريد، 223، 230
ابى بنخلف جمحى، 32
ابى سرح، 228
ابى معيط، 228، 248احمد صادق،، 12
احنف بن قيس، 274
اسفنديار، 46
اشعث بن قيس، 281
ام سلمه، 240، 241
بلال حبشى، 8، 38، 52، 65، 78
بنىحنيفه، 166
بوحيان، 288
جيش اسامه، 123، 124، 143، 149، 161
حاتم طايى، 273
حذيفه هشيم، 36
حذيفه يمانى، 78
حرث بن حكم، 231
حضرت آدم، 52
حضرت ابراهيم، 27، 76
حضرت اسماعيل، 30
حضرت حسن، 235، 242، 262
حضرت حسين، 235
حضرت خديجه، 123
حضرت زهرا، 150، 152، 153، 154، 156، 160، 163، 230
حضرت صادق، 244
حضرت على، در اغلب صفحات
حضرت محمد، در اغلب صفحات
حضرت موسى، 132
حفصه، 241
حليف مخزوم، 11
خالد بن اسير، 230
خالد بن وليد، 38، 39، 40، 98، 166، 184
خزيمة بن ثابت، 282، 283، 287، 288
رستم، 46
زيد بن ثابت، 231
زيد بن صوحان، 256، 262
سعد بن ابى وقاص، 236، 248، 252
سعيد بن عاص، 228، 229
سلمان فارسى، 9، 78، 91، 101، 129، 158، 160، 163
سميه، 19، 21، 22، 35، 36، 58، 60، 63، 69، 75، 78، 84، 87، 93، 173
شريح بن هانى، 273
صادق امين، 32
صعصعه بن صوحان، 274
صهيب رومى، 9
طبرى، 288
عايشه، 19، 77، 99، 111، 236، 241، 248، 249، 250، 254، 262، 267
عباده خزرجى، 99
عبداللّه بن ابى سرح، 230
عبداللّه بن مسعود، 234
عبدالمطلب، 24، 25، 26، 27، 28، 29، 32، 33، 45، 61، 117عبد مناف، 43
عثمان بن حنيف، 274
عدى بن حاتم، 274
عمار ياسر، در اغلب صفحات
عمر انصارى، 101
عنيف، 248
غلامرضا سعيدى، 13
قيس بن سعد، 256، 262
مالك اشتر، 266، 274
محمد اقبال لاهورى، 9
محمد عسگرى سرشتى، 12
مروان بن حكم، 227، 230، 235، 236، 237، 240، 242، 248، 266
مسلمه انصارى، 252، 266
مسيلمه كذاب، 166
معاذ بن جبل، 184
معاويه، 100، 213، 215، 216، 234، 248، 267، 268، 269، 271، 272، 274، 277، 279، 280، 281، 282، 283، 284، 286، 287
مغيره، 38، 100، 137، 138، 241، 250، 251، 269
ملكالشعراى بهار، 13
منوچهر سالور، 12
مهدى هادوى، 12
وليد بن عقبه، 228، 229
هرمزان ايرانى، 219، 220، 245
هشام، 62
هلال خصيب، 20، 103
ياسر، 19، 20، 21، 24، 26، 28، 29، 30، 31، 32، 33، 48، 62، 63، 64، 65، 66، 67، 68، 69، 70، 73، 75
آتن، 112
آفريقا، 230
ارمنستان، 230
اروپا، 13
ايران، 46، 219، 221
بصره، 231، 254، 267، 273
بطحى، 187
تهامه، 103
تهران، 13
جزيرهالعرب، 103، 105، 106، 121، 182
حبشه، 77، 78، 79حجاز، 27، 86، 103، 269
حضرموت، 103
دمشق، 216، 234، 248، 268، 269
ذى قار، 255
ربذه، 255
روم، 112، 119
سبأ، 20
سوريه، 86، 87
شام، 20، 36، 53، 86، 267، 269، 273، 275، 276، 277، 279، 281
طائف، 223، 265
عراق، 20، 46، 175، 231، 274، 275، 284، 285
عربستان، 87، 89، 106
قاهره، 269
كوفه، 172، 173، 174، 175، 177، 178، 179، 180، 228، 229، 231، 255، 256، 261، 263، 272، 273
مدينه، 20، 77، 79، 80، 81، 85، 86، 87، 89، 90، 91، 93، 94، 95، 98، 99، 101، 103، 107، 110، 141، 147، 149، 150، 154، 155، 159، 160، 162، 164، 165، 168، 169، 180، 182، 219، 227، 228، 229، 230، 231، 234، 248، 249، 254
مصر، 112، 230، 231، 276
مكه، 8، 20، 22، 23، 24، 25، 30، 31، 32، 33، 37، 44، 45، 46، 47، 49، 51، 56، 63، 68، 72، 79، 81، 86، 103، 110، 208، 239، 249
مهره، 103
نجد، 20، 103
يمامه، 20، 46، 103
يمن، 19، 20، 30، 53، 99، 103، 166
ابن ابى الحديد، 14
ابن عبدالبر، 14
ابن قتيبه، 14
ابى نعيم الاصفهانى، 14
احمدبن ابى يعقوب، 14
احمد بن على الخطيب، 14
اخبار الرجال، 14
الاستيعاب، 14
الامامة و السياسية، 14
البلاذرى، 14
المسعودى، 14
الوعد الحق، 14
انساب الاشراف، 14تاريخ اليعقوبى، 14
تاريخ بغداد، 14
حسين هيكل، 14
حلية الاولياء، 14
حياة محمد، 14
دايرهالمعارف،، 14
سيره، 14
شرح نهجالبلاغه، 14
صدرالدين شرفالدين، 14
طه حسين، 14
عبدالعزير الكشى، 14
عبدالملك بن هشام، 14
قرآن كريم، 10، 12، 45، 46، 70، 80، 94، 110، 125، 127، 129، 130، 134، 145، 149، 151، 166، 176، 201، 225، 259
كتابالبصائر، 287
للبستانى، 14
مروج الذهب، 14
نهج البلاغه، 287
هاشم و امية، 14