تبرک جستن صحابه به لوازم و آثار رسول خدا صلی الله علیه و آله

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:کردی، محمد طاهر، 1903 - 1979م.

عنوان قراردادی:تبرک‌الصحابه باثار رسول‌الله صلی‌الله علیه و‌آله و سلم .فارسی

عنوان و نام پديدآور:تبرک جستن صحابه به لوازم و آثار رسول خدا صلی‌الله علیه و آله [کتاب]/ تالیف محمدطاهر بن عبدالقادر کردی‌مکی؛ ترجمه حیدر انصاری؛ تصحیح حسین طاهانیا: تدوین پژوهشکده حج و زیارت.

مشخصات نشر:تهران: نشر مشعر، 1395.

مشخصات ظاهری:204 ص.: مصور (بخشی رنگی)، نمونه (بخشی رنگی).م‌س‌21/5×14/5 ؛

شابک:72000 ریال: 978-964-540-626-2

وضعیت فهرست نویسی:فاپا

یادداشت:کتابنامه: ص. [195] - 204 ؛ همچنین به صورت زیرنویس.

موضوع:صحابه

موضوع:Muhammad, Prophet, d. 632 -- Companions

موضوع:توسل

موضوع:Invocation

شناسه افزوده:انصاری، حیدر، مترجم

شناسه افزوده:طاهانیان، حسین، 1362 -، مصحح

شناسه افزوده:حوزه نمایندگی ولی فقیه در امور حج و زیارت. پژوهشکده حج و زیارت

رده بندی کنگره:BP28/6/ک4ت2041 1395

رده بندی دیویی:297/94

شماره کتابشناسی ملی:4117826

اشاره

تبرک جستن صحابه به لوازم و آثار رسول خدا صلی‌الله علیه و آله

تالیف محمدطاهر بن عبدالقادر کردی‌مکی

فهرست

ديباچه 9

زندگى نامه 13

پيشگفتار مترجم 17

مقدمه مؤلف 21

فصل اول: تبرك جستن صحابه به آثار و لوازم پيامبر (صلی الله علیه و آله) و... 29

تبرك جستن به موى پيامبر (صلی الله علیه و آله) 31

تبرك به ظرف آب پيامبر (صلی الله علیه و آله) 37

تبرك جستن به لباس هاى پيامبر (صلی الله علیه و آله) 41

داستان برده اهدائى پيامبر (صلی الله علیه و آله) به كعب بن زهير 42

صحابه دوستدار پيامبر (صلی الله علیه و آله) 49

پناه بردن ايمان به مدينه 51

فصل دوم: خصوصيت و ويژگى كفش هاى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) 57

ويژگى هاى كفش هاى پيامبر (صلی الله علیه و آله) 59

نگهدارنده كفش هاى پيامبر (صلی الله علیه و آله) 63

فصل سوم: اهتمام سلف بر حفظ آثار رسول خدا (صلی الله علیه و آله) 73

خلاصه مطالبى كه ذكر آن گذشت 78

فصل چهارم: اماكن دربردارنده برخى آثار و لوازم پيامبر (صلی الله علیه و آله) 81

وجود موهاى پيامبر خدا (صلی الله علیه و آله) در اماكن گوناگون 81

وجود نامه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در آستانه 85

برخى از آثار و لوازم موجود در آستانه 87

فصل پنجم: تبرك جستن صحابه به بوسيدن دست و سر و... 91

داستان عداس 94

كاروان بنى عبدالقيس 95

بوسيدن پاى پيامبر (صلی الله علیه و آله) توسط عمر 97

بوسيدن دست و پاى پيامبر (صلی الله علیه و آله) توسط برخى از اصحاب 99

حكم بوسيدن گونه و اطراف گونه بزرگسالان و خردسالان 101

بوسيدن گونه ميت و شخص از سفر بازگشته 104

علت شايع نبودن دست بوسى در زمان حيات رسول خدا (صلی الله علیه و آله) 107

فصل ششم: بيان فضايل رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در قرآن 111

پيامبر (صلی الله علیه و آله) صاحب وسيله و شفاعت كننده 124

ناتوانى زبان و قلم از مدح پيامبر (صلی الله علیه و آله) 128

خاتمه 133

ضمايم 137

مشرك و موحد 139

جذب يا دفع 139

قانون عرضه و تقاضا 140

ارشاد يا انتقام 144

شرك و توحيد 145

اسلام، اصلاح گراست يا ويرانگر؟ 150

شرك هاى مجاز 153

اسلام و زيبايى ها و خوبى هاى ديگران 154

تصاوير 167

منابع 195

ديباچه

مطابق نص صريح قرآن كريم، پيراهن حضرت يوسف (علیه السلام)، تبركى شفابخش، براى يعقوب نبى (علیه السلام) شد و خداوند متعال، شفاى چشمان سفيد شده پدر را در پيراهن پسر، قرار داده بود. همچنين براساس سيره قطعى و مسلم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اصحاب به موها، آب وضو، عصا و ديگر وسايل و اشياى منتسب به آن حضرت، تبرك مى جستند. با وجود اين، امروزه گروهى كه خود را پيرو سيره سلف مى شمارد، تبرك جستن مسلمانان به آثار پيامبر (صلی الله علیه و آله) را دستاويزى براى تكفير آنان قرار داده مال و جان و ناموس مسلمانان را به غارت مى برند.

درباره تبرك جستن به لوازم و آثار پيامبر (صلی الله علیه و آله) كتاب هاى بسيارى نگاشته شده است. اما اين كتاب، در اين موضوع خاص، از ويژگى منحصر به فردى برخوردار است؛ زيرا به قلم يكى از نخبگان فرهنگى سرزمين وحى، جناب استاد «محمدطاهر كردى مكى» نگارش يافته و با هماهنگى ايشان، آقاى «حيدر انصارى نجف آبادى» آن را به فارسى ترجمه كرده است.

پژوهشكده حج و زيارت در راستاى اهداف علمى تعريف شده، بر خود لازم دانست تا ضمن تقدير و تشكر از پديدآورندگان محترم اين اثر، با چاپ و نشر ترجمه فارسى آن، براى تبيين معارف دين سيدالمرسلين (صلی الله علیه و آله) و كاستن از شبهه ها و تفرقه ها ميان امت اسلامى قدمى بردارد.

من الله التوفيق

گروه تاريخ و سيره

پژوهشكده حج و زيارت

متن اجازه ترجمه اين كتاب به قلم مؤلف:

بسم الله الرحمن الرحيم

إنني قد أذنت للحاج الشيخ حيدر الأنصاري في ترجمة و طبع ونشركتابي «تبرك الصحابة بآثار رسول الله (صلی الله علیه و آله)» لوجه الله تعالى بدون مقابل حبّا في نشر فضائل النبي (صلی الله علیه و آله).

كتبه محمدطاهر الكردى المكى

مكة المكرمة

فى يوم 6 ذى الحجة 1395

ترجمه اجازه نامه مؤلف به مترجم، جهت ترجمه و چاپ:

بسم الله الرحمن الرحيم

اينجانب به حاج شيخ حيدر انصارى اجازه مى دهم تا كتاب حاضر را ترجمه و سپس چاپ و توزيع نمايد. هدف از اين اقدام، صرفاً رضايت پروردگار و علاقمندى به نشر و گسترش فضائل پيامبر (صلی الله علیه و آله) است.

محمد طاهر كردى مكى

مكه مكرمه

6 ذى الحجه سال 1395 هجرى

زندگى نامه

زندگى نامه علامه محقق و مورخ، محمد طاهر كردى (1321-1400 هجرى)

اسم و نسب ايشان

نامش علامه، امام، مورخ و خطاط ماهر، أبوعبدالرحمن، محمد طاهر ابن شيخ عبدالقادر بن محمود كردى است. ايشان در مكه مكرمه، در سال 1321 هجرى (1903 ميلادى) به دنيا آمد. پدرش از شهر اربيل شمال عراق، مهاجرت نمود تا در مكه مكرمه سكونت گزيند و از مجاوران خانه خدا گردد، همانگونه كه عادت اهل علم و فضل نيز چنين بوده است.

مؤلف در مقدمه كتاب خود با عنون «التاريخ القويم لمكة و بيت الله الكريم» مى گويد: «من پدرم را هيچگاه از دعاى خير و طلب مغفرت و رحمت فراموش نمى كنم. مادرم كه در آغاز سال 1334 هجرى از دنيا رفت و در مكه به خاك سپرده شد، بسيار دلسوز و بامحبت بود. من خدمت و حمايت بى دريغش را فراموش نمى كنم. او به درستى از زنان نيكوكار و برتر بود. پدرم شيخ عبدالقادر كردى، در روز نهم ماه رجب

سال 1365 هجرى، از دنيا رفت و در طائف به خاك سپرده شد. من هيچگاه تربيت نيكو و توجه فراوانش را به آموزش خود، فراموش نمى كنم. از همان آغاز كودكى من را در مدرسه «الفلاح» مكه ثبت نام نمود و هنگامى كه از آنجا فارغ التحصيل شدم، در آغاز سال 1340 هجرى خودش من را به مصر برد، در الأزهر من را ثبت نام كرد تا در آنجا به تحصيل علم بپردازم».

اساتيد او

او در مكه مكرمه و الأزهر، از محضر توانمندترين اساتيد خط عربى استفاده كرد. محمد طاهر عصرها، به يادگيرى خط عربى در «مدرسة تحسين الخطوط العربيه» مى پرداخت. اساتيد اين مدرسه از بهترين استادان خط در تركيه و مصر آن روزگار بودند. شيخ محمد عبدالعزيز الرفاعى التركى و شيخ محمد ابراهيم افندى و شيخ على بدوى و شيخ محمد غريب عربى و استاد محمد رضوان از جمله مشهورترين اساتيد او بودند. او به قدرى از توانمندى اين اساتيد بزرگ استفاده كرد كه ديرى نپاييد مبدل به نفر اول رشته خطاطى در سرزمين حجاز گرديد.

فعاليت هاى ايشان

محمدطاهر در زمينه خط و خوشنويسى اقدام به تأليف كتاب هاى زيادى نمود. او به عنوان عضو كميسيون اجرائى توسعه حرم مطهر انتخاب گرديد. تعداد آثار تأليفى مؤلف، به چهل اثر مى رسد. از مهم ترين آثار او مى توان به «مقام ابراهيم (علیه السلام)»، «التاريخ القويم لمكة و بيت الله الكريم»، «التفسير المكى»، «زهرة التفاسير»، «إرشاد الزمرة لمناسك الحج و العمرة»، «النسب الطاهر الشريف»،

«بدائع الشعر و لطائف الفن»، «الهندسة المدرسية» و چندين اثر مهم ديگر ياد كرد.

مؤلف علاوه بر آثار ذكر شده، داراى اشعار و امثال و حكم نيز است.

وفات ايشان

محمدطاهر در ظهر روز دوشنبه، ساعت دو و نيم 22 ربيع الثانى سال 1400 هجرى، مصادف با 10 مارس سال 1980 ميلادى از دنيا رفت.

پيشگفتار مترجم

ويژگى نوشتار حاضر كه از نظر خوانندگان گرامى مى گذرد، آن است كه تاكنون، هيچ نويسنده اى بدين سبك نوشته اى را به رشته تحرير در نياورده است و از اين رو مى تواند براى نويسندگان پركار و جست وجوگر، نمونه و الگوى خوبى باشد؛ تا در اين زمينه، مطالب ارزنده اى را گردآورى و عرضه كنند. مقصود و هدف از تأليف و همچنين ترجمه اين نوشتار، آن است كه برخلاف تصور و نظريه پاره اى از مسلمانان سطحى نگر و كج سليقه و خودبين، بسيارى از سنت ها و اعمال عموم مسلمانان، از صدر اسلام تاكنون، مانند تبرك جستن به آثار پيامبر (صلی الله علیه و آله) و بزرگان دين و نيز توسل جستن به آنها، نه تنها شرك و كفر و الحاد، به حساب نمى آيد، بلكه از نظر عقل و كتاب و سنت، محبوب و مطلوب و سفارش شده مى باشد.

ما درباره جزئيات و صحت و سقم پاره اى از شواهد و مدارك و نوشته هاى اين رساله، مناقشه نمى كنيم و از مجموع آن، يك مطلب را كه

بدان اشاره شد، از زبان بيشتر دانشمندان، مورخان، محدثان و مفسران مى پذيريم و به اقليت مخالف هشدار مى دهيم و اعلام مى كنيم كه اگر نظريه و عقايد ويژه شما درست باشد، بايد شخص رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و نيز همه پيامبران و بزرگان صحابه و خلفاى راشدين و غير راشد و محدثان بزرگ، مورخان و مفسران را كافر و مشرك بخوانيد و كتاب هاى صحاح شش گانه و مسانيد و ديگر كتب حديث را بسوزانيد.

نويسنده اين نوشتار، علامه بزرگ و دانشمند نامى، جناب آقاى شيخ محمدطاهر كردى مكى است. تولدش در مكه معظمه و تحصيلاتش در همانجا و در مدينه طيبه و قاهره مصر بوده و هم اكنون در سن هشتاد سالگى، در مكه معظمه، سكونت دارد. او پيرمردى روشن فكر و بانشاط و فروتن و خوش سليقه و بسيار پركار است و تاكنون بيش از سى تأليف بزرگ و كوچك، در زمينه تفسير، تاريخ، ادبيات و فنون گوناگون دارد كه اغلب آنها، در حجاز و مصر، بارها چاپ شده است. ايشان در فن خطاطى نيز استادى زبردست و هنرمندى بنام است و تاكنون چندين نسخه قرآن براى چاپ نوشته و نيز تابلوهاى نفيسى از آيات و اشعار، خلق كرده است و با قلم مو، سوره هايى از قرآن مجيد را روى دانه هاى برنج و گندم و ديگر حبوبات، نوشته است.

با توجه به اينكه نويسنده، خود از اهل سنت و جماعت است و در مركز جامعه و جريان مخالف؛ و ميان امواج تبليغات آنان پرورش يافته و هم بايد در آنجا زندگى كند، اهميت كار و شجاعت و رشادت و اخلاص او، در تأليف اين نوشتار، آشكار مى گردد.

در سال 1395 ه. ق (سال آتش سوزى) در موسم حج، در مكه معظمه، در خانه اش، خدمت او رسيدم و اجازه ترجمه اين نوشتار را به همراه تابلوى مشخصات مقام ابراهيم كه خود خلق و چاپ كرده بود، به انضمام رساله كوچكى كه دربردارنده سلسله اسناد و مشايخ احاديث مصافحه و مشابكه و اجازه مصافحه و مشابكه از خودش و استادش تا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بود را به من هديه داد. خداوند همه ما را از بندگان خالص خويش و از دوستان و امت حضرت خاتم الانبياء، محمد (صلی الله علیه و آله) و از پيروان خاندان و صحابه پاكش قرار دهد.

تصحيح ترجمه حاضر، به همت گروه تاريخ و سيره پژوهشكده حج و زيارت و تحت نظارت مدير محترم گروه تاريخ و سيره حجت الاسلام والمسلمين محمدمهدى فقيه بحرالعلوم و توسط مصحح ارجمند جناب آقاى حسين طه نيا انجام گرفته است.

حيدر انصارى نجف آبادى

مقدمه مؤلف

سپاس خداى جهانيان را و درود بر خاتم پيامبران و رسولان و بر خاندان و ياران و پيروانش. در اين نوشتار كه در زمينه خودش، رسا و يگانه است و دل هاى مؤمنان را شاد مى سازد، بسيارى از احاديث صحيح و آيات قرآن مجيد را درباره تبرك جستن صحابه به آثار پيامبر (صلی الله علیه و آله)، گردآورى كردم و اين احاديث و آيات، نشانه و اشاره اى است به عظمت و فضيلت و آوازه شهرت و پايه عظمت آن بزرگوار.

چرا چنين نباشد كسى كه خدايش، بر جهانيان، برترى داد و منصب نبوت و رسالت را به ايشان ختم كرد و در روز رستاخيز، «مقام محمود» را ويژه او گردانيد و به احترام او، امت وحى را بر امت هاى گذشته، برترى داد.

اميدم از خداى بزرگ آن است خوانندگانى كه با دلى پاك و انديشه اى سالم اين نوشتار را مى خوانند، سود ببرند و براى من نيز پاداشى باشد كه در بهشت برين، در جوار رحمت پروردگار رستگار گردم. اين رساله در سال 1374 ه. ق، در مكه مكرمه، تأليف و در

سال 1385 ه. ق، براى اولين بار به چاپ رسيد و سپس در سال 1394 ه. ق، براى دومين بار چاپ شد. تبرك جستن به لوازم و آثار پيامبر (صلی الله علیه و آله)، سنتى است كه از پيشينيان روايت شده است.

بايد دانست كه تبرك جستن به آثار پيامبران، از دير باز تاكنون، نزد مؤمنان وجود داشته و از پيشينيان روايت شده است؛ زيرا پيامبران هم نزد خداوند از جايگاه رفيعى برخوردار هستند و هم بر همه مردم برترى دارند.

روايت شده است كه در زمان خليفه عباسى، متقى لله، ابراهيم بن مقتدر، در سال 331 ه. ق، پادشاه روم، نامه اى نوشت و از خليفه عباسى درخواست كرد تا دستمالى را كه گمان مى رود حضرت عيسى (علیه السلام)، آن را به صورت خويش كشيده و عكسش در آن افتاده و در كنيسه رهبان (تحت تصرف خليفه) نگهدارى مى گردد، برايش بفرستد. وى در پايان نامه نوشت: اگر تو اين دستمال را بفرستى، من به جاى آن ده هزار نفر از مسلمانان اسير را آزاد مى كنم.

خليفه، فقها را احضار نمود و از آنها نظرخواهى كرد. همگى فتوا دادند كه دستمال را بفرستد و مسلمانان را آزاد كند. خليفه نيز چنين كرد.(1)بدون ترديد، آثار خاتم پيامبران و برگزيده آفرينش و افضل انبيا، مشهورتر، پربركت تر و شايسته تر از آن دستمال است. گروه بى شمارى از صحابه، آن آثار را ديده، به آنها تبرك جسته و به گردآورى آنها، همت گماشته اند. اين صحابه كه رهبر و سرمشق شايسته ديگران اند، به مو،2.


1) ر. ك: تاريخ الخميس فى أحوال أنفس نفيس، ج 2، ص 352.

آب وضو، عرق بدن، لباس، ظرف، جسد و ديگر آثار و لوازم پيامبر (صلی الله علیه و آله) تبرك جسته اند و مورخان بزرگ، داستان هاى مربوط به آن را نقل كرده اند. به جرأت مى توان گفت كه تبرك جستن به آثار و لوازم پيامبر (صلی الله علیه و آله)، جزء سيره و سنت صحابه بوده است و سپس تابعان و مؤمنان برجسته و صالح نيز از آنان در اين زمينه پيروى كرده اند.

تبرك جستن به برخى از آثار پيامبر (صلی الله علیه و آله)، در زمان حيات ايشان، اتفاق افتاده است و آن حضرت نيز آن را تأييد فرموده و نهى و انكار نكرده است و اين خود دليل محكمى بر مشروع بودن اين موضوع است و اگر مشروع نبود، حتماً آن حضرت نهى مى فرمود.

همان گونه كه اخبار صحيح و اجماع صحابه، دلالت بر مشروع بودن تبرك جستن به آثار و لوازم پيامبر (صلی الله علیه و آله) مى كند، دلالت بر قوت ايمان و شدت محبت و دوستى و پيروى آنان از رسول گرامى نيز دارد؛ چنان كه شاعر(1)گفته است:

أمرّ على الديار ديار سلمى أقبّل ذا لجدار و ذا الجدارا

و ما حبّ الديار شغفن قلبي ولكن حبّ من سكن الديارا

من از كوى سلمى (معشوقه) مى گذرم و اين ديوار و آن ديوار را مى بوسم.

عشق كوى، دلم را نربوده است؛ بلكه عشق ساكن كوى، دلم را ربوده است.ت.


1) اين دو بيت از مجنون ليلى است. ر. ك: ديوان مجنون ليلى، ص 127، اما در آنجا به جاى «سلمى»، ليلى آمده است.

همچنين گفتنى است علامه ابوالحسن حصرى قيروانى قرشى، متولد 420 ه. ق، از شهر «قيروان» به شهر «سبته» رفت و در آنجا، مشغول تدريس قرائت شد. گروه بسيارى در اين فن، از محضرش فارغ التحصيل شدند. علامه داراى قصيده مشهورى است كه بالغ بر 212 بيت بوده و آغازش چنين است: «يا ليل الصَّبُ متى غده».(1)

يا ليل الصب متى غدهأقيام الساعة موعده

اى شب عاشق، چه زمانى به صبح و فردا تبديل خواهى شد؟ آيا هنگامى كه قيامت فرا برسد، صبح فرداى عاشق فرا خواهد رسيد و شخص عاشق به وصال معشوقش مى رسد؟

رقد السّمار فأرقّهأسف للبين يردِّده

شب نشينان عاشق، به خاطر جدايى از معشوق و تأسف و ناراحتى ناشى از آن، بيدار ماندند و نخوابيدند.

درون مايه اين قصيده درباره فن قرائت نافع(2)

وَرش (عثمان ابن سعيد) و قالون (عيسى بن مينا) بدون واسطه نقل كرده اند. «مصحح».

است. او قصايد ديگرى نيز سروده و داراى تأليفات ارزنده بسيارى است. علامه هنگام حركت از شهر قيروان، به زيارت قبر پدرش رفت و مشتى از خاك قبرش را برداشته و گفت: «من در اين سفر».

1) اين قصيده بر وزن بحر متدارك است و نام و آوازه آن در همه جا گسترده شده است. سرآغاز اين قصيده اين گونه شروع مى گردد:

2) ابوعبدالله نافع ابن ابى نُعيم مدنى اصفهانى، از قاريان هفتگانه قرآن است. او غلام «جعونه بن شعب الليثى»، از همپيمانان حمزه بن عبدالمطلب، عموى گرامى پيامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) بود. كنيه نافع «ابورويم» بوده است. نافع در اصل اصفهانى بوده و در مدينه مى زيسته است. او در سال 70 هجرى به دنيا آمد و در سال 176 يا 169 هجرى در اصفهان درگذشت. نافع بسيار خوش چهره، اخلاقش نيكو و پارسا بود. هنگامى كه قرآن مى خواند از دهانش بوى خوشى برمى خاست. زمانى كه دليلش را از او پرسيدند، گفت: «از زمانى كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) را در خواب ديدم كه بر من قرآن مى خواند، اين بوى خوش را به هنگام تلاوت مى شنوم». نافع يكى از قاريان هفتگانه قرآن و عالمى نامدار بوده كه قرائت را از قاريان ممتازى كه تعدادشان به 70 تن مى رسد فرا گرفته است. قرائت نافع را دو راوى مشهور يعنى:

از خاك قبر تو با خود مى برم تا از هرگونه عطرى بى نياز باشم».

علامه حصرى، مشتى از خاك قبر پدر را با خود برد تا هميشه به ياد او باشد و برايش دعا كند. او در اين باره مى گويد:

سأحمل من ترابك في رحالي لكي أغني به عن كل طيب

خاك قبر تو را با خود به سفر مى برم تا بوى خوش آن مرا از هر عطرى بى نياز گرداند.

به زودى، خواننده در اين كتاب، داستان هايى را درباره تبرك جستن صحابه و تابعان به آثار پيامبر (صلی الله علیه و آله) كه از احاديث و مدارك صحيح نقل شده است، خواهد ديد. از جمله اين احاديث روايتى به اين مضمون است: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در جنگ بدر، هنگامى كه صفوف سربازان را با چوبدستى خود، مرتب و منظم مى كرد، مشاهده كرد كه سواد بن عزيه بيرون از صف ايستاده است. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با چوبدستى شكم او را فشار داد و فرمود:

«اى سواد! راست بايست». سواد گفت: «اى رسول خدا! مرا آزرديد؛ درحالى كه شما پيامبر حق و عدالت هستيد و بايد اجازه بدهيد من شما را قصاص كنم». پيامبر (صلی الله علیه و آله) پيراهن خود را كنار زد و فرمود: «بيا قصاص كن». سواد به جاى قصاص كردن، دست در گردن پيامبر (صلی الله علیه و آله) آويخت و شكم او را بوسيد. فرمود: «چرا چنين كردى»؟! گفت: «فرصتى پيش آمد و خواستم پوست من با پوست شما، تماس پيدا كند». پيامبر (صلی الله علیه و آله) نيز برايش دعا كرد.(1)

اين نمونه كوچكى از اعتقاد راستين و علاقه شديد صحابه به اين9.


1) ر. ك: أسد الغابة، ج 2، ص 484؛ الإصابة، ج 2، صص 94 و 95؛ الطبقات، ج 3، صص 478 و 479.

پيامبر بزرگ است. بى شك، محبت و علاقه به شخص رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، از نخستين روز، ميان مردم آشكار بود و آن صفات برجسته و اخلاق پسنديده و برترى هاى آشكارى كه داشت، وى را محبوب دل هاى قريش و همه مردم ساخته بود، تا آنجا كه او را «امين» مى ناميدند و هنگامى كه خداوند، او را براى هدايت مردم، برانگيخت تا آنان را از تاريكى به روشنايى رهنمون سازد، علاقه و محبت مؤمنان به ايشان افزون گشت. چرا چنين نباشد؛ زيرا آن حضرت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و خليل خدا و برگزيده اوست.

محبت ژرف و احترام فوق العاده صحابه به او، در همه جا آشكار بود. براى مثال، در داستان صلح حديبيه، عروة بن مسعود ثقفى، بزرگ اهالى طائف و نماينده قريش، خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رسيد و شدت علاقه و شيفتگى صحابه را ديد كه چگونه آنان براى ربودن قطرات آب وضوى پيامبر (صلی الله علیه و آله) و تبرك جستن به آن، از يكديگر سبقت مى گيرند. همچنين در حضورش، آهسته سخن مى گويند و نگاه تند، به چهره اش نمى افكنند. آن گاه عروه به سوى قريش بازگشت و گفت:

اى گروه قريش! من كسرى، پادشاه ساسانى و دربارش و قيصر، پادشاه روم و تشريفاتش را ديده ام؛ ولى هرگز هيچ پادشاهى را ميان ملتش، همانند محمد (صلی الله علیه و آله) ميان اصحابش، نديده ام؛ به طورى كه اصحاب او، به هيچ قيمتى، وى را رها نخواهند كرد. دقت كنيد و درست بينديشيد! اگر محمد (صلی الله علیه و آله) راه سعادت را به شما عرضه كرد، بپذيريد. من خيرخواه شمايم و مى دانم كه هرگز بر او پيروز نخواهيد شد.

صحابه، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را اين گونه، خالصانه و صادقانه، دوست مى داشتند و مؤمنان در هر زمان و مكانى، او را بيش از جان و فرزند و ثروتشان، دوست مى داشتند. هر محبوبى را در راهش، فدا مى كردند و به همه آثار و لوازم او، تبرك مى جستند كه ما قسمتى از آن را در اين كتاب، در ضمن شش فصل و يك خاتمه، بيان خواهيم كرد؛ تا خواننده با اين موضوع، آشناتر گردد. از خداوند، توفيق و هدايت مى خواهيم و خداى جهانيان را شكر مى نماييم و بر سالارمان، محمد (صلی الله علیه و آله) و بر خاندان و اصحابش، درود مى فرستيم.

مكه مكرمه

محمدطاهر بن عبدالقادر كردى مكى

خطاط مكه مكرمه

تصوير شماره 1. يكى از آثار استاد محمدطاهر بن عبدالقادر كردى مكى

تصوير شماره 2. سوره تبارك به خط استاد محمد طاهر بن عبدالقادر كردى مكى

فصل اول: تبرك جستن صحابه به آثار و لوازم پيامبر (صلی الله علیه و آله) و شدت محبتشان به ايشان

اشاره

اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، به شدت، به آثار آن بزرگوار، علاقه داشتند و پيوسته به آنها تبرك مى جستند و گاهى براى ربودن قطرات آب وضوى ايشان، بر يكديگر سبقت مى جستند و پيامبر (صلی الله علیه و آله) همه اينها را مى ديد و با سكوت خود، آنها را امضا نموده و تاييد مى كرد و اين خود، دليل شرعى جواز تبرك جستن به لوازم و آثار پيامبر (صلی الله علیه و آله) است؛ چنان كه بخارى در صحيح خود در باب غزوه طائف و مسلم نيز در صحيح خود، در باب فضائل الصحابه، باب فضائل ابوموسى، از ابوموسى روايت كرده اند:(1)

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در «جعرانه» ميان مكه و مدينه فرو آمد و من و بلال، در حضورش بوديم. در اين هنگام، يك نفر عرب بيابان نشين، وارد شد و گفت: «چرا وعده اى را كه به من داده اى، انجام نمى دهى»؟ پيامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «بشارت باد تو را». عرب باديه نشين گفت: «شما اين سخن را بسيار گفته ايد». پيامبر (صلی الله علیه و آله) خشمگين شد و رو به بلال و


1) براى اطلاعات بيشتر در اين باره ر. ك: شرح مسلم، ج 16، ص 58؛ فتح البارى، ج 8، ص 46.

ابوموسى كرد و فرمود: «عرب بيابان نشين بشارت را رد كرد. شما بپذيريد». گفتند پذيرفتيم. سپس ظرف آبى را طلبيد و دست و صورتش را در آن شست و مقدارى آب دهان در آن ريخت و فرمود: «از اين آب، بنوشيد و به صورت و سينه خود بپاشيد و بشارت باد شما را». آن دو نفر هم ظرف را گرفتند و به فرموده پيامبر (صلی الله علیه و آله) عمل كردند. در اين هنگام، ام سلمه از پشت پرده، صدا زد: «قدرى هم از آب اين ظرف براى مادرتان بگذاريد». آنان نيز مقدارى از آن آب را به او دادند.

همچنين صحابه، به زيادى آب وضوى پيامبر (صلی الله علیه و آله)، قطرات بينى، مو، ظرفى كه از آن آب مى آشاميد و به ساير ظروف ايشان، تبرك مى جستند؛ چنان كه در صحيح بخارى، در كتاب شروط، در داستان صلح حديبيه، آمده است: هرگاه پيامبر (صلی الله علیه و آله) آب دهان يا بينى خود را مى انداخت، صحابه آن را مى گرفتند و به صورت و به بدنشان مى ماليدند و پيامبر (صلی الله علیه و آله) به آنها نگاه مى كرد و هرگاه وضو مى گرفت، صحابه براى ربودن قطرات وضويش، با يكديگر درگير مى شدند.

همچنين بخارى در صحيح خود، در باب خاتم نبوت، با اسنادش از جعيد بن عبدالرحمان روايت مى كند: از سائب بن يزيد شنيدم كه مى گفت: خاله ام مرا خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برد و گفت: اين خواهرزاده من، بيمار است. پيامبر (صلی الله علیه و آله) دستى بر سر من كشيد و از خدا، برايم بركت خواست و سپس وضو گرفت و من از آب وضويش، نوشيدم.

همچنين بخارى در باب صفات و ويژگى هاى پيامبر (صلی الله علیه و آله)، از ابوجحيفه وهب بن عبدالله سوائى روايت مى كند:

مردم بپا خاستند؛ دست هاى پيامبر (صلی الله علیه و آله) را مى گرفتند و به صورت هاى خويش مى كشيدند. من نيز دستش را گرفتم و به صورت خود كشيدم؛ دست مباركش از مشك، خوشبوتر و از برف، سردتر بود.

بخارى در باب صفات پيامبر (صلی الله علیه و آله)، از همين ابوجحيفه، روايت مى كند:

پيامبر (صلی الله علیه و آله) در «ابطح»، ميان خيمه اى بود. بلال از خيمه بيرون آمد و مردم را به نماز، دعوت كرد و باز به درون خيمه رفت و بازمانده آب وضوى پيامبر (صلی الله علیه و آله) را بيرون آورد و مردم هجوم بردند و آن آب را گرفتند. مردم، آب وضويى كه به بدن شريف آن حضرت رسيده بود را در ظرفى جمع مى كردند و به آن تبرك مى جستند.

بخارى اين حديث را در كتاب وضو، باب استعمال بازمانده آب وضوى مردم نيز نقل كرده است. همچنين بخارى در كتاب لباس، باب «القبة الحمراء من أدم»، (خيمه سرخ پوستين)، با اسنادش از ابوجحيفه نقل مى كند:

ميان خيمه سرخ پوستين، خدمت پيامبر (صلی الله علیه و آله) رسيدم. بلال، آب وضوى پيامبر (صلی الله علیه و آله) را گرفت و مردم براى گرفتن آن، بر يكديگر سبقت مى گرفتند. هركس قطره اى به دست مى آورد، به سر و صورتش مى ماليد و هركس به دست نمى آورد، از رطوبت دست رفيقش، استفاده مى كرد.

بخارى اين حديث را در دو جا از كتاب نماز هم آورده است.

تبرك جستن به موى پيامبر (صلی الله علیه و آله)

همچنين در حديث صحيح آمده است: هرگاه پيامبر (صلی الله علیه و آله)، سرش را مى تراشيد، موهايش را به برخى از صحابه مى داد تا ميان ديگران تقسيم

كنند و به آنها تبرك جويند؛ چنان كه مسلم در صحيح خود، از انس روايت مى كند: «رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را ديدم سرش را مى تراشيد و اصحابش، اطرافش را گرفته بودند و هر تار مويش، در دست يكى از آنان بود».

خواننده گرامى در لابه لاى احاديث ذكر شده به شدت محبت و علاقه صحابه به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پى مى برد و متوجه مى گردد كه چگونه آنها يك تار مو از موهايش را نگاهدارى مى كردند و قطرات و رطوبت وضويش را مى گرفتند و به آنها تبرك مى جستند.

بخارى از انس بن مالك روايت مى كند: «چون رسول خدا (صلی الله علیه و آله) سرش را مى تراشيد، ابوطلحه انصارى، نخستين كسى بود كه مويش را بر مى داشت». ابوعوانه نيز در صحيح خود، روايت كرده است: رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، به آرايشگر دستور داد سرش را بتراشد. سپس موهاى طرف راست سرش را به ابوطلحه داد و دستور داد تا موهاى طرف ديگر را در ميان مردم، تقسيم كنند.

مسلم نيز از طريق ابن عيينه، از هشام بن حكم، از ابن سيرين روايت مى كند كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پس از رمى جمره و قربانى، آرايشگر را خواست و موهاى طرف راستش را تراشيد و به ابوطلحه بخشيد. سپس موهاى طرف چپ را به ابوطلحه داد و فرمود: «آنها را ميان مردم، تقسيم كن».

همچنين مسلم در روايت ديگرى از حفص بن غياث نقل مى كند كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، موهاى طرف راست سرش را ميان اطرافيانش تقسيم كرد. در عبارت ديگرى، آمده است كه حضرت، يك تار مو و دو تار مو ميانشان توزيع كرد و موهاى سمت چپ سرش را به ام سليم داد.

حرص و ازدحام مردم، براى به دست آوردن يك يا دو تار مو، دليل محكمى است بر اين ادعا كه تبرك جستن به آثار رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، در ميان صحابه، امرى بسيار آشكار، همگانى و جايز و مشروع بوده است. در واقع، نفس عمل و امر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر جواز آن، كفايت مى كند و هيچ كس نمى تواند منكر آن شود؛ مگر آنانى كه بويى از ايمان نبرده اند.(1)

در كتاب «تاريخ الخميس» و «منهاج نووى» آمده است كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حجة الوداع، وارد منا شد و رمى جمره كرد. سپس قربانى نمود و بعد به آرايشگر فرمود تا سرش را بتراشد و موهايش را به مردم بدهد.

در كتاب «مناسك كرمانى» نيز آمده است كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) بعد از رمى جمره عقبه، به منزلش در منا بازگشت، قربانى ها را طلبيد، همه را ذبح كرد و سپس آرايشگر را خواست و دستور داد طرف راست سرش را بتراشد. موهايش را به ابوطلحه داد كه ميان مردم تقسيم كند و درباره موهاى طرف ديگر سرش نيز همين كار را كرد. نقل شده است كه چند موى جلوى سرش، نصيب خالد بن وليد گشت؛ چنان كه صاحب كتاب «الشفاء» مى نويسد، چند تار موى پيامبر (صلی الله علیه و آله)، در كلاه خود خالد بود كه خالد از بركت آنها، در هر جنگى پيروز مى شد.

بخارى در صحيح خود، در باب وضو، از ابن سيرين روايت مى كند:

من به عبيده گفتم مقدارى از موى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نزد ما هست و ما آن را از انس يا از خاندان انس، به دست آورده ايم. عبيده گفت:6.


1) ر. ك: زاد المسلم، ج 1، صص 204-206.

«اگر يك تار موى آن حضرت، نزد من بود، پيش من، از همه دنيا محبوب تر بود».

گفتنى است اسماعيلى، اين حديث را بدين عبارت نقل كرده است: «يك تار موى آن حضرت نزد من، از هر طلا و نقره اى، محبوب تر است».

همان طور كه گفته شد، خالد بن وليد مقدارى از موى آن حضرت را در كلاه خود خود گذاشته بود و هنگامى كه در جنگ ها شركت مى كرد به بركت موهاى آن بزرگوار، پيروز مى شد. زمانى كه در جنگ يمامه، كلاه خودش افتاد، با تمام نيرو كوشيد تا آن را بردارد. سپس آن را بر سر نهاد. اين عمل، در نظر برخى از صحابه، خيلى كوچك آمد؛ زيرا گمان مى كردند، خالد براى يك كلاه خود كم ارزش، جانش را به خطر انداخته است. ولى خالد بن وليد گفت: «من اين كار را به سبب ارزش كلاه خود نكردم. بلكه چون موى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در آن بود، نخواستم به دست مشركان بيفتد».(1)

همچنين بخارى در كتاب لباس، باب احاديث موى سپيد (ما يذكرفى الشيب)، از اسرائيل بن يونس، به نقل از عثمان بن عبدالله بن موهب غلام آل طلحه روايت مى كند:

فاميلم، مرا پيش ام سلمه، همسر رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، براى گرفتن ظرف نقره اى فرستادند كه موى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در آن بود و از بركت آن، چشم زدگى و چيزهاى ديگر، درمان مى شد. من موهاى سرخى را در آن ديدم.(2)6.


1) ر. ك: عمدة القارى، ج 3، ص 37.

2) ر. ك: صحيح البخارى، ح 5896.

اين حديث را ابن ماجه نيز در كتاب سنن خود، باب لباس، آورده است.(1)قسطلانى مى گويد: «معناى حديث اين است كه ام سلمه، چند تار موى پيامبر (صلی الله علیه و آله) را در محفظه نقره اى نگه داشته بود و صحابه نيز براى تبرك و مداوا، به آن مراجعه مى كردند».(2)

در جلد پنجم كتاب «زاد المسلم»، باب شرح حال ابو ايوب انصارى؛ راوى حديث «يهود در قبورشان عذاب مى شوند» كه در صحيح مسلم و صحيح بخارى آمده است، چنين ذكر كرده است: از سعيد بن مسيب روايت شده است كه ابو ايوب انصارى، چند تار موى ريش پيامبر (صلی الله علیه و آله) را برداشت و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به او فرمود: «هيچ بدى و گزندى، به تو نمى رسد».

ابن سكن از صفوان بن هبيره، به نقل از پدرش روايت مى كند: ثابت بنائى از قول انس بن مالك به من گفت: اين تار مويى است از موهاى پيامبر (صلی الله علیه و آله)، آن را زير زبان من بگذار. من نيز آن مو را زير زبانش گذاشتم. هنگامى كه او دفن شد آن موها زير زبانش بود.(3)

محمد بن عبدالله انصارى، از قول پدرش، از ثمامه، به نقل از انس، روايت مى كند: «ام سليم»، پوستى پهن مى كرد و پيامبر (صلی الله علیه و آله) روى آن استراحت مى كرد. هرگاه پيامبر (صلی الله علیه و آله) خوابش مى برد، ام سليم از مو و عرق بدن آن حضرت برمى داشت و در شيشه اى نگهدارى مى كرد. سپس آنها را با عطر به هم مى آميخت. انس هنگام مرگ، وصيت كرد كه از اين3.


1) ر. ك: سنن ابن ماجه، ح 3623.

2) ر. ك: ارشاد السارى، ج 8، ص 465.

3) همان، ص 33.

عطر، در حنوطش بريزند. اين حديث را بخارى در اواخر كتاب استيذان، روايت كرده است.(1)

حضرت علامه شيخ حسنين مخلوف، مفتى سابق كشور مصر، در كتابش «فتاوى شرعية و بحوث اسلامية»(2)بعد از سخن گفتن از غسل دادن زينب، دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، مى گويد: پيامبر (صلی الله علیه و آله) به زنانى كه زينب را غسل مى دادند، فرمود: «هر وقت، از غسل دادن فارغ شديد، به من خبر بدهيد».(3)هنگامى كه خبر دادند، آن حضرت جامه اى از بدنش بيرون آورد و دستور داد بر بدن زينب بپوشانند تا از بركت آن، بهره مند گردد.

اين داستان، خود دليلى است بر مشروعيت تبرك جستن به آثار صالحان. روايت شده است كه امام احمد بن حنبل، سه تار از موهاى پيامبر (صلی الله علیه و آله) را با خود داشت و دستور داد هنگام كفن كردنش، يكى از آنها را روى چشم راست و ديگرى را روى چشم چپ و سومى را روى دهانش بگذارند تا از آنها، تبرك جويد.(4)با اين همه آيا هيچ مؤمنى مى تواند منكر تبرك جستن به آثار رسول خدا (صلی الله علیه و آله) گردد؟!

شايسته است خواننده گرامى به شدت محبت صحابه و تابعان و همه مسلمانان نسبت به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بنگرد و مشاهده كند كه آنان چگونه آثارش را نگهدارى مى كردند و به آنها تبرك مى جستند؛ چه در زمان3.


1) صحيح البخارى، ح 6281.

2) فتاوى شرعيه و بحوث اسلاميه، ص 357.

3) ر. ك: صحيح البخارى، ح 1235.

4) ر. ك: مناقب الإمام أحمد، ص 493.

حياتش و چه بعد از وفاتش. از جمله نادانى هاى شرم آور و محروميت هاى بزرگ، اين است كه در اين عصر، برخى از گروه هاى مردم به نگهدارى و تبرك جستن به آثار رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اعتراض مى كنند. ما از خداوند، سلامت و عافيت از فتنه هاى آشكار و نهان را خواستاريم.

همچنين شايسته است كه خواننده محترم به آنچه در صحيح بخارى در اواخر كتاب جهاد و سير در باب زره و عصا و شمشير و ظروف و مهر و انگشتر و مو و كفش و ظروفى آمده است كه صحابه و مسلمانان بعدى، در زمان حيات آن حضرت و بعد از وفاتش، بدان ها تبرك مى جستند، بنگرد و انديشه كند.

ابوبكر بن ابى شيب و ابن ابى عاصم از طريق ابوالخير، از قول ابورهم، به نقل از ابوايوب روايت كرده اند:

به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) گفتم شما براى من غذا مى فرستيد و من اگر اثر انگشتان شما را در آن غذا ببينم، از آن مى خورم و در اين غذاى آخرى، اثر انگشتان شما را نديدم. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: «آرى! همانا در اين غذا، پيازى بود و من به احترام فرشته اى كه با من هست، از آن نخوردم. ولى شما بخوريد».(1)

تبرك به ظرف آب پيامبر (صلی الله علیه و آله)

از ام ثابت كبشه، دختر ثابت و خواهر حسان بن ثابت، روايت شده است: «رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر من وارد شد و از دهانه مشكى كه آويزان بود،


1) ر. ك: المعجم الكبير، ج 4، ص 126؛ تاريخ مدينة دمشق، ج 16، ص 43.

ايستاده آب نوشيد. من برخاستم و دهانه مشك را بريدم». اين حديث را ترمذى روايت مى كند و مى گويد: «حديث صحيح و حسن است».(1)شارح اين حديث، در كتاب «رياض الصالحين» مى گويد: «ام ثابت، دهانه مشك را بريد تا جاى دهان پيامبر (صلی الله علیه و آله) را نگهدارى كند و به آن تبرك جويد. همچنين صحابه مى كوشيدند تا از جايى كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از آن آب نوشيده بود، آب بنوشند.

بخارى در صحيح خود، كتاب اشربه، اول باب شرب از جام و ظروف پيامبر (صلی الله علیه و آله) مى گويد: «عبدالله بن سلام صحابى، به ابوبرده گفت: مى خواهى با جامى كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از آن آب نوشيده است، به تو آب بدهم؟»2.


1) ر. ك: سنن الترمذى، ح 1892.

بخارى در همين باب، با اسنادش از سهل بن سعد ساعدى، روايت مى كند: «رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با اصحابش وارد سقيفه بنى ساعده شد و در آنجا نشست؛ سپس رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به من فرمود: «به ما آب بده». من نيز اين جام را آوردم و به آنان آب دادم. ابوحازم مى گويد: «سهل ساعدى، همان جام را آورد و ما براى تبرك جستن به رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، از آن آب، نوشيديم». سپس مى گويد: «بعدها، عمر بن عبدالعزيز، از سهل خواهش كرد آن جام را به او ببخشد و سهل نيز آن را به او بخشيد».(1)اين حديث را مسلم نيز در باب اشربه، آورده است.(2)

بخارى در همين باب، با اسنادش از عاصم احول، روايت مى كند: «جام رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را نزد انس بن مالك ديدم. انس گفت: من بارها با اين جام، به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آب داده ام».(3)البته در عبارت روايت مسلم، چنين آمده است: «من بارها با همين جام، همه انواع نوشيدنى ها را همانند: آب و عسل و شير به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) داده ام».(4)

قرطبى در كتاب «مختصر البخارى» مى نويسد:

در برخى از نسخه هاى قديمى بخارى، چنين نوشته شده است: ابوعبدالله بخارى مى گويد: من خودم اين جام را در بصره ديدم و از آن، آب نوشيدم.(5)اين جام را از نصر بن انس، به هشتصد هزار درهم خريده بودند.

اين جام نزد صحابه و تابعان نگهدارى مى شد و با آب نوشيدن از آن تبرك مى جستند. از هيچ يك از صحابه و بزرگان تابعين شنيده نشده است كه كسى اين عمل را كوچك شمرده يا انكار كرده باشد. بلكه بايد گفت: نادان هايى كه چنين عملى را كوچك مى شمارند يا انكار مى كنند، خودشان گمراه هستند.

بخارى در باب «شرب البركة و الماء المبارك» با اسنادش از جابر بن عبدالله، روايت مى كند:

من در حضور رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بودم كه وقت نماز عصر رسيد؛ درحالى كه فقط مقدار كمى آب داشتيم. آن را در ظرفى قرار داديم. رسول خدا (صلی الله علیه و آله)0.


1) ر. ك: صحيح البخارى، ح 5637.

2) ر. ك: صحيح مسلم، ح 2007.

3) ر. ك: صحيح البخارى، ح 5638.

4) ر. ك: صحيح مسلم، ح 2008.

5) ر. ك: فتح البارى، ج 10، ص 100.

دستش را در آن فرو برد و انگشتانش را باز كرد. سپس فرمود: «هركس مى خواهد وضو بگيرد به سمت من بشتابد؛ بركت از آن خداست». من ديدم كه آب از ميان انگشتانش مى جوشيد؛ مردم وضو گرفتند و از آن آب نوشيدند. من متوجه شدم كه آن آب متبرك است و در نوشيدن آن، كوتاهى نكردم. سالم بن ابوجعد مى گويد: به جابر گفتم: «شما در آن روز، چند نفر بوديد؟» جابر گفت: «1400 نفر».(1)

سخن جابر كه گفت: متوجه شدم كه متبرك است و بسيار از آن نوشيدم، به صراحت بيان مى دارد كه سنت و روش مسلمانان نخستين و پيروانشان، در تبرك جستن به آثار رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و تبرك جستن به هرآنچه با بدن مباركش تماس داشته و به آنچه از بين انگشتانش جوشيده است، راه و روشى است كه بايد از آن پيروى كرد و از آن دفاع نمود و هر عقيده اى كه برخلاف اين اصل باشد، نشانگر گمراهى صاحبان آن عقيده و گمراه ساختن ديگران است.

مسلم نيز در صحيح خود در كتاب «فضائل»، باب «تقرب و تبرك جستن مردم به رسول خدا (صلی الله علیه و آله)» از انس بن مالك روايت مى كند:

هنگامى كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نماز صبح را مى خواند، كارگران مدينه با ظرف هاى پر از آب مى آمدند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دست در همه آنها فرو مى برد. برخى اوقات كه هوا، بسيار سرد بود، باز هم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دست در آب فرو مى برد.(2)4.


1) صحيح بخارى، ح 5639.

2) صحيح مسلم، ح 2324.

تبرك جستن به لباس هاى پيامبر (صلی الله علیه و آله)

بخارى در كتاب ادب، باب حسن خلق و سخاوت، با اسنادش از سهل بن سعد، روايت مى كند:

زنى، جامه اى براى پيامبر (صلی الله علیه و آله) آورد و گفت: اين جامه را بپوشيد. پيامبر (صلی الله علیه و آله) هم كه به آن جامه نياز داشت، آن را پوشيد. سپس مردى از اصحاب، آن جامه را ديد و گفت: «چه جامه زيبايى است. اى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اين را به من بپوشانيد». پيامبر (صلی الله علیه و آله) هم جامه را به او داد. دوستان مرد صحابى، وى را سرزنش كردند كه چرا جامه اى را كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به آن نياز داشت، درخواست كردى؟! مرد صحابى در پاسخ گفت: «چون اين جامه را رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پوشيد؛ من به اميد تبرك جستن به آن، درخواست كردم تا آن را به من بدهد و اميدوارم آن را كفن خود سازم».(1)

صاحب كتاب «سيرة خيرالعباد» مى گويد:

در صحيح مسلم، از اسماء، دختر ابوبكر، روايت شده است: «اين جبه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است». سپس جبه شاهانه اى را كه به نرمى ديباج و دو چاكش با ديباج، حاشيه دوزى شده بود، بيرون آورد و گفت:

«اين جبه نزد عايشه بود و وقتى مرد، من آن را گرفتم. اين جبه را رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مى پوشيد و ما آن را مى شوييم و براى شفا، آب آن را به بيماران مى دهيم».(2)


1) صحيح بخارى، ح 6036.

2) زاد المعاد، ج 1، ص 34.

شارح كتاب «زاد المسلم» مى نويسد:

صاحب كتاب «عقد الفريد»، به هنگام ذكر داستان مرگ معاويه، نوشته است: در آخرين لحظات مرگش، يزيد به همراه عثمان بن محمد بن ابوسفيان وارد شد. آن گاه يزيد با پدرش، سخن گفت. ولى پدرش، پاسخى نداد. بعد از مدتى، گفت: «اى فرزندم! بزرگ ترين گناهان من، كارهايى است كه براى تو كردم. اى پسرم! من روزى با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بيرون رفتم و هنگامى كه آن حضرت، وضو مى گرفت، من آب بر دستش مى ريختم؛ در آن هنگام، حضرت به پيراهن پاره من نگاه كرد و فرمود: «آيا مى خواهى پيراهنى به تو بدهم؟» گفتم: «آرى». حضرت پيراهنى به من داد كه يك بار بيشتر، آن را نپوشيدم و الآن هم موجود است. همچنين روزى پيامبر (صلی الله علیه و آله) مو و ناخن هايش را كوتاه كرد و من آنها را برداشتم و در شيشه اى نهادم. وقتى من مردم، مرا غسل بده و اين مو و ناخن را در چشم و بينى من بگذار و پيراهن را زير كفنم قرار بده؛ زيرا اگر چيزى سود داشته باشد، همين است».(1)

داستان برده اهدائى پيامبر (صلی الله علیه و آله) به كعب بن زهير

كعب بن زهير، در نگهدارى برده اى كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به او داده بود، سخت مى كوشيد. داستان او مشهور است كه ما در اينجا آن را به اختصار نقل مى كنيم: زهير از بزرگان شعر و ادب است. قبل از مسلمان شدن،


1) ر. ك: شرح زاد المسلم، ج 4، ص 213.

پيامبر (صلی الله علیه و آله) را هجو و نكوهش مى كرد. به هنگام فتح مكه، بسيارى از مردم، از جمله كعب و برادرش، بجير كه او نيز شاعر بود، فرار كردند.

اما بجير در مدينه نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آمد؛ سخنان پيامبر (صلی الله علیه و آله) را شنيد و مسلمان شد، سپس در همانجا ماند. اين خبر به كعب رسيد و از مسلمان شدن برادرش، سخت ناراحت شد. سپس اشعارى در نكوهش بجير نوشت و برايش فرستاد. بجير نيز داستان اشعار كعب را به پيامبر (صلی الله علیه و آله) خبر داد. پيامبر (صلی الله علیه و آله) در بازگشت از غزوه طايف فرمود: «هريك از شما، كعب را ديد، او را بكشد».

سپس بجير در نامه اى به كعب نوشت كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) خونت را مباح كرده است و اگر جانت را دوست دارى، بيا به خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله)؛ زيرا او توبه همه را مى پذيرد و به گذشته ها نمى نگرد. كعب هم قصيده اى در مدح رسول خدا (صلی الله علیه و آله) سرود و به قصد مسلمان شدن، راهى مدينه شد. هنگامى كه وارد مدينه گرديد، به اتفاق مردى از عشيره جهينه كه با هم، سابقه آشنايى داشتند، وارد مسجد شدند و آن مرد، پيامبر (صلی الله علیه و آله) را به كعب نشان داد و گفت: برو از او امان بخواه.

كعب آمد و مقابل پيامبر (صلی الله علیه و آله) نشست. دست در دست او نهاد. پيامبر (صلی الله علیه و آله) او را نمى شناخت. سپس گفت: «اى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) كعب بن زهير آمده است تا توبه كند، مسلمان شود و از شما امان بخواهد. اگر من او را به اينجا بياورم، شما توبه او را مى پذيريد»؟ پيامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «آرى». كعب گفت: «من خودم، كعب هستم». در اين هنگام، مردى از انصار برخاست و گفت: «اى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اجازه بده، من گردن اين دشمن خدا را

بزنم». پيامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «رهايش كن؛ زيرا او از كفر بيرون آمده و توبه كرده است». آن گاه كعب، قصيده «بانت سعاد» را در حضور پيامبر (صلی الله علیه و آله) سرود و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به آن اشعار گوش مى داد، تا به اين بيت رسيد:

همانا پيامبر (صلی الله علیه و آله) شمشير درخشانى است كه مردم به وسيله آن هدايت مى شوند.

همچنانكه ايشان شمشيرى است از شمشيرهاى برنده خداوند.(1)

پيامبر (صلی الله علیه و آله) جامه اى را كه بر دوش داشت، برداشت و بر دوش كعب انداخت. معاويه حاضر شد ده هزار درهم بدهد و اين جامه را بگيرد. ولى كعب حاضر نشد آن را به او بدهد و گفت: من تن پوش رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را با هيچ چيز عوض نمى كنم. بعد از مرگ كعب، معاويه بيست هزار درهم به ورثه كعب داد و جامه را گرفت. اين همان جامه اى است كه نزد خلفا بود و ابن قانع از ابن مسيب نقل مى كند كه خلفا اين جامه را در اعياد و مناسبت هاى رسمى مى پوشيدند. شامى مى گويد: آن جامه الآن وجود ندارد زيرا ظاهراً در فتنه مغول ها مفقود شده است.

در صحيح مسلم آمده است:

پيامبر (صلی الله علیه و آله) در خانه ام سليم، روى پوستى خوابيده بود و ام سليم، عرق مباركش را جمع مى كرد و در شيشه اى مى ريخت. وقتى پيامبر (صلی الله علیه و آله) بيدار شد، فرمود: «ام سليم چه مى كنى؟» گفت: «به اميد تبرك جستن و شفا براى فرزندانمان چنين كردم». پيامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود:

«كار خوبى كردى».ل.


1) إن الرسول لسيف يستضاء به مهنّد من سيوف الله مسلول.

گفتنى است كه مسلم، در باب «خوشبويى عرق پيامبر (صلی الله علیه و آله)»، اين حديث را به سه طريق، روايت كرده است.(1)

توجه و اهتمام به نگهدارى آثار رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و تبرك جستن به آن ها، هيچ جاى انكار ندارد و اصلا عجيب به نظر نمى رسد؛ زيرا او رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، خليل خدا، حبيب خدا و گرامى ترين بنده خداست و وجودش، جامع همه خيرات و بركات است. پس در اين صورت، چرا به همه آثارش، تبرك جسته نشود؟! حال آنكه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در نزد اصحابش، محبوب تر از جان و مال و فرزندانشان بود و تمامى آثار و لوازمش نيز چنين است. بلال، مؤذن رسمى پيامبر (صلی الله علیه و آله)، هنگامى كه بعد از وفات ايشان، از شام به مدينه آمد، مردم از او خواهش كردند برايشان اذان بگويد. مرد و زن، كوچك و بزرگ مردم مدينه، جمع شدند تا صداى اذان او را بشنوند. زمانى كه بلال گفت: «الله أكبر الله أكبر»، همگى ناله سر دادند و گريه كردند. وقتى گفت: «أشهد أن لا إله إلا الله»، همگى فرياد زدند. هنگامى كه گفت: «أشهد أن محمداً رسول الله»، تمامى كسانى كه در مدينه بودند، صداى گريه و ناله شان بلند شد. دوشيزگان و پرده نشينان بيرون دويدند و گريه مى كردند. آن روز، همانند روز وفات رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شد. سبب اين همه ابراز احساسات و عواطف، به ياد آوردن عصر نورانى و شكوفاى پيامبر (صلی الله علیه و آله) بود كه آن حضرت هنوز در بين آنان بود.3.


1) ر. ك: زادالمسلم، ج 5، صص 5-13.

امام مالك در باب صلوات بر پيامبر (صلی الله علیه و آله)، از عبدالله بن دينار روايت كرده است: «عبدالله بن عمر را مى ديدم كه كنار قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مى ايستاد و بر پيامبر (صلی الله علیه و آله) و ابوبكر و عمر، صلوات مى فرستاد».(1)

در اول كتاب «موطأ» به هنگام ذكر شرح حال امام مالك، آمده است: مالك، با همه پيرى و ناتوانى اش، هرگز در مدينه، سوار بر مركب نمى شد و مى گفت: در شهرى كه جسد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دفن شده است، من سوار هيچ مركبى نمى شوم. همچنين نقل است كه وى، هرگاه مى خواست حديثى بگويد، وضو مى گرفت و محاسنش را شانه مى زد. سپس با وقار و آرامى، در جايگاهش مى نشست و حديث مى گفت. به او گفتند:

«چرا چنين مى كنى؟!» گفت: «دوست مى دارم كه شأن و حرمت حديث رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را حفظ كنم».(2)

در شرح حال امام بخارى نيز آمده است: «من كتاب صحيح بخارى را در مدت شانزده سال، از ميان ششصد هزار حديث، استخراج كردم. پيش از نوشتن هر حديثى، غسل مى كردم و دو ركعت نماز مى خواندم».(3)

همه اينها، نشانه احترام به پيامبر (صلی الله علیه و آله) و احاديث آن بزرگوار است. خدايا! نعمت محبت و تجليل از بزرگ ترين پيامبرت، محمد (صلی الله علیه و آله) و آل و اصحابش را به ما ارزانى دار.

عبدالله بن عمر نيز هرگاه نام رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را مى شنيد، مى گريست و3.


1) ر. ك: الموطأ، مالك، ج 1، ص 138.

2) ر. ك: حلية الأولياء، ج 6، ص 318؛ تهذيب الكمال، ج 27، ص 110.

3) ر. ك: تهذيب الكمال، ج 24، ص 443.

هرگاه از جايگاه پيامبر (صلی الله علیه و آله) مى گذشت، چشمانش را فرو مى بست و پيوسته در هر مسجدى كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در آن نماز خوانده بود، به دنبال آثار ايشان مى گشت. همچنين از راه هايى عبور مى كرد كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، از آنها عبور كرده بود. در عرفات نيز در جايى مى ايستاد كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در آنجا ايستاده بود.(1)مالك در باب دعاى كتاب «موطأ» مى گويد:

عبدالله بن عمر، وارد يكى از روستاهاى بنى معاويه شد و پرسيد:

«آيا مى دانيد پيامبر (صلی الله علیه و آله)، در كجاى اين مسجد، نماز خوانده است؟» عبدالله ابن جابر بن عتيك نيز گفت: «آرى». آن گاه جايى از مسجد را نشان وى داد.(2)

در برخى از روايات معراج، آمده است كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) سوار مركبش براق شد و به همراه جبرئيل گردش كرد تا به نخلستانى رسيدند. جبرئيل گفت: «پايين بيا6.


1) ر. ك: الإصابة فى تمييز الصحابه، ج 2، ص 340.

2) موطأ، الإمام مالك، ج 1، ص 216.

و نماز بخوان». پيامبر (صلی الله علیه و آله) نيز از مركبش پياده شد و نماز خواند؛ سپس دوباره سوار مركبش شد. جبرئيل گفت: «مى دانى كه در كجا نماز خواندى؟» فرمود: «نه». گفت: «آنجا، طيبه (مدينه) است. تو به آنجا مهاجرت خواهى كرد». باز در جاى ديگرى جبرئيل گفت: «پايين بيا و نماز بخوان». آن گاه بعد از نماز گفت: «مى دانى اينجا كجاست؟» فرمود: «نه». گفت: «اينجا، طور سينا و كنار درخت موسى است كه خداوند با او سخن گفت». باز سوار شد و در جاى ديگرى، جبرئيل گفت: «پايين بيا و نماز بخوان». بعد از نماز گفت: «آيا مى دانى در كجا نماز خواندى؟!» فرمود: «نه». گفت: «اينجا بيت لحم، زادگاه عيسى بن مريم (عليهما السلام) است» كه در روايات بسيارى، بيان شده است.

از اين احاديث چنين استنباط مى شود كه هرجايى كه اثر و نشانه اى از پيامبران باشد، در آنجا نماز خوانده مى شود و آنجا، محترم و جاى تبرك جستن است؛ به ويژه جاهايى كه منسوب به پيامبر ما، محمد (صلی الله علیه و آله) باشد. از همين رو، صحابى و صحابى زاده، عبدالله بن عمر، در هر جايى و در هر مسجدى، به دنبال آثار پيامبر (صلی الله علیه و آله) مى گشت.

در واقع اين شيوه و سنت، از زمان صحابه تا زمان ما، پيوسته وجود داشته است و همه مسلمانان در سراسر جهان، حرص و علاقه شديدى براى تبرك جستن به آثار رسول خدا (صلی الله علیه و آله) داشته و دارند و اين خود بيانگر محبت سرشارى است كه نسبت به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ابراز مى داشته و مى دارند. خدا رحمت كند كسى را كه گفت:(1)

أمرّ على الديار ديار سلمى أقبّل ذا الجدار و ذا الجدارا

و ما حبّ الديار شغفن قلبي ولكن حبّ من سكن الديارا

من از كوى سلمى (معشوقه) مى گذرم و اين ديوار و آن ديوار را مى بوسم.

عشق كوى، دلم را نربوده است؛ بلكه عشق ساكن كوى، دلم را ربوده است.ت.


1) اين دو بيت متعلق به مجنون ليلى است. ر. ك: ديوان مجنون ليلى، ص 127. اما در ديوان او به جاى واژه «ديار سلمى»، «ديار ليلى» آمده است.

در روايت صحيحى آمده است كه صحابه، از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) درخواست مى كردند كه در خانه آنان، نماز بخواند؛ چنان كه بخارى در كتاب «صلوة»، روايت مى كند: عتبان بن مالك، چون چشمش ضعيف بود و مى ترسيد كه نتواند به مسجدالنبى (صلی الله علیه و آله) بيايد، از پيامبر (صلی الله علیه و آله) خواهش كرد كه در جايى از خانه اش، نماز بخواند تا آنجا را محل نماز خويش قرار دهد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نيز به خانه اش رفت و فرمود: «دوست دارى كجا نماز بخوانم؟» عتبان به گوشه اى از منزلش اشاره كرد. پيامبر (صلی الله علیه و آله) به نماز ايستاد و صحابه، پشت سرش صف بستند.

صحابه دوستدار پيامبر (صلی الله علیه و آله)

معلوم مى شود كه صحابه، پيامبر (صلی الله علیه و آله) را بسيار دوست مى داشتند، او را بزرگ مى دانستند و به آثارش و به ته مانده آب و شير و غذايش و به مو و جامه و عرق بدنش و به آب دهان و به قطرات آب وضويش تبرك مى جستند و به سر و صورت خود مى ماليدند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نيز همه اين اعمال را مى ديد ولى آنان را از انجام چنين اعمالى نهى نمى فرمود. همين واكنش نشان ندادن پيامبر (صلی الله علیه و آله)، محكم ترين دليل براى جايز بودن اين گونه اعمال است. از اين گذشته، تمامى روايات مذكور نشانگر علاقه و دوستى و احترام مسلمانان به پيامبر (صلی الله علیه و آله) است.

در صحيح مسلم و صحيح بخارى، از انس روايت شده است: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: «هيچ يك از شما ايمانش تكميل نمى گردد تا آنكه من نزد او، از پدر و فرزند و از همه مردم، محبوب تر باشم».(1)بخارى در صحيح خود مى گويد:


1) ر. ك: صحيح البخارى، ح 15؛ صحيح مسلم، ح 44.

عمر گفت: «اى رسول خدا! تو نزد من، از همه چيز، محبوب ترى؛ مگر از جان خودم». پيامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «هيچ يك از شما، ايمانش تكميل نمى گردد تا آنكه من از جانش هم محبوب تر باشم». آن گاه عمر گفت: «تو از جان من هم محبوب ترى». پيامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «اكنون ايمانت تكميل شد».(1)

آرى! محبت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در دل و جان امتش، تا روز قيامت مى جوشد؛ مگر در دل سنگدلانى كه از ايمان كامل، محروم اند. امام احمد، روايت كرده است: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: «گروهى از امت من كه پس از من خواهند آمد، بيش از همه مرا دوست مى دارند و حاضرند مال و خاندان خود را بدهند و مرا ببينند».(2)

حاكم نيز روايت كرده است: پيامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «گروهى از امت من، پس از من مى آيند كه دوست مى دارند مال و خاندان خود را بدهند و ديدار مرا بخرند».(3)

اين حقيقت، در زمان ما كه سال 1393 ه. ق است، به طور كامل آشكار است و ما با چشمان خود مشاهده مى كنيم، همه حجاجى كه به مكه و مدينه مى آيند، هركدام چه رنج ها و سختى هايى مى كشند و چه پول ها و هزينه هاى كلانى خرج مى كنند تا به زيارت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و زيارت فرزندان و خاندان و اصحابش، نائل گردند.5.


1) ر. ك: صحيح البخارى، ح 6632.

2) ر. ك: مسند الإمام أحمد، ج 5، ص 156.

3) ر. ك: المستدرك على الصحيحين، ج 4، ص 85.

دل هاى آنان پس از زيارت، آرام و وجدان هايشان، آسايش مى يابد. گويا سراسر جهان را به آنان داده اند. در آنجا، سينه هاى مؤمنان و علاقه مندان از جمله عالمان، فاضلان، اديبان و بليغان به جوشش مى آيد و با زبان هاى گوناگون، عالى ترين قصايد و مدايح و شيواترين سخنان را در وصف رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مى سرايند.

پناه بردن ايمان به مدينه

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: «ايمان، به مدينه پناه مى برد»؛(1)يعنى اهل ايمان، مدينه را پناهگاه و خانه خود مى دانند و هركجا باشند، به ياد آنجا هستند و در آنجا، آسايش و آرامش مى يابند. بى ترديد اين موضوع، معجزه اى است كه در همه اوقات، به ويژه ايام حج ديده مى شود. در واقع شوق و رغبت حجاج و زائران مدينه منوره هر ساله، آشكار است؛ به طورى كه هزاران هزار حاجى، پشت سر هم، وارد مدينه مى شوند و پس از زيارت، به مكه معظمه مى روند تا مناسك حج را انجام دهند و اگر از پيش، انجام داده باشند، به شهر و ميهن خود، باز مى گردند.

يكى ديگر از معجزات آشكار در اين باره، اين است كه از اين همه جمعيت بيكران زائران مدينه، تاكنون شنيده نشده است كه حتى يك نفرشان، قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را عبادت كرده باشد؛ زيرا براساس روايت مالك و ابن ابى شيبه و بزاز، پيامبر (صلی الله علیه و آله) فرموده است: «خدايا! قبر مرا بت قرار مده».(2)


1) ر. ك: صحيح البخارى، ح 1876؛ صحيح مسلم، ح 147.

2) موطأ، مالك، ج 1، ص 172.

همچنين به روايت عطاء بن يسار، حضرت فرمود: «خدايا! قبر مرا بتى كه عبادت شود، قرار مده». بى ترديد، خشم خداوند شديد شد بر كسانى كه قبور پيامبرانشان را سجده گاه قرار دادند.(1)

[اين گونه احاديث، دستاويزى شده است براى برخى از بيماردلانى كه بدون توجه به هدف احاديث و بدون در نظر داشتن احاديث ديگر، ناجوانمردانه به پاره اى از مساجد مسلمانان تاخته و آنجا را بتخانه ناميده اند. ولى همان گونه كه مؤلف مى گويد، تاكنون كسى قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) يا قبور امامان را عبادت نكرده و بر آنها سجده ننموده و آن قطعه زمين و تربت را خدا (بت) ندانسته است.

اصولاً قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و قبور امامان، در همه جا، زير صندوق ها و ضريح ها، محافظت مى شود و هيچ كس نمى تواند روى آنها سجده كند. در همه جا، بناى مساجد و نمازها و دعاها و سجده، اطراف قبور است و حتى بوسيدن قبور نيز براى خداوند است؛ وگرنه در جهان، قبر فراوان است.

چرا همين مردمانى كه مقابل تربت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و امامان، به خاك مى افتند و آنها را مى بوسند و در آنجا مى گريند و زمزمه مى كنند، به بارگاه ها و آرامگاه هاى پرزرق و برق فراعنه مصر و زمامداران و فرمانروايان ديگر، كمترين اعتنايى ندارند؟!

از اين گذشته، خداوند در داستان اصحاب كهف، مى فرمايد:

«بر قبورشان، مسجدى ساختند». در احاديث بسيارى نيز آمده است كه هر كجا، مسجدى بنا شود، در آنجا پيغمبرى مدفون است؛ مگر3.


1) موطأ، مالك، ج 1، ص 143.

«حجر اسماعيل». علاوه بر اين بهترين مكان مسجدالحرام براى نماز و دعا، مقبره هاجر و اسماعيل و پيامبران ديگر است. همان گونه كه نماز و دعا در مقام ابراهيم (علیه السلام) و در كنار خود رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، ارزش ديگرى دارد، نماز و دعا در كنار قبر آن حضرت و تربت پاكان ديگر، بى اثر نخواهد بود].(1)

آرى! خداوند دعاى بنده و رسولش، محمد (صلی الله علیه و آله) را مستجاب فرمود و قبر شريفش را بتى كه عبادت شود، قرار نداد؛ با وجود آن كه جمعيت فراوانى در تمامى اوقات سال به زيارت آن مكان مقدس مشرف مى شوند، اما بى شك، نيت و قصد همگى آنان از زيارت، فقط تقرب جستن به خدا و رسولش است. در واقع، مردم از شدت شوق و محبت، همانند تشنگانى كه به سرچشمه گوارا مى روند، از يكديگر سبقت مى گيرند و بر آن درگاه پاك و شريف، هجوم مى آورند؛ زيرا در آنجا، فيوضات معنوى و انوار نيرومندى وجود دارد؛ چنان كه گفته اند: «و المورد العذب كثير الزحام». «سرچشمه گوارا، هميشه شلوغ است».(2)

يزدحم الناس على بابهو المنهل العذب كثير الزحام

مردم در درگاهش ازدحام مى كنند. اين امر عجيب نيست؛ زيرا سرچشمه اى كه آبش گوارا باشد، هميشه شلوغ است. «مصحح».

حرم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) همانند حجرالاسود است كه در ركن كعبه معظمه، نصب شده است و مردم در موسم حج، براى بوسيدن آن، هجوم».


1) مطالب داخل كروشه از افزوده هاى مترجم محترم است، و در متن عربى كتاب موجود نيست. «مصحح».

2) مصرع دوم اين بيت از بحر سريع بوده كه شاعر آن بشار بن برد است:

مى آورند. تاكنون شنيده نشده است كه يك نفر، حجرالاسود را عبادت كرده باشد؛ نه در دوران اسلامى و نه در عصر جاهليت. بدون ترديد، اين امر بيانگر لطف پروردگار نسبت به رسولش و حجرالاسود است. همچنين تاكنون شنيده نشده است كسى، سنگ مقام ابراهيم (علیه السلام) را كه چند هزار سال است كنار كعبه است، عبادت كرده باشد يا كسى خود كعبه را عبادت كند؛ نه در عصر اسلامى و نه در عصر جاهليت. خدايا! درود تو بر آقا و سالار ما محمد (صلی الله علیه و آله) و بر خاندان و همسران و نوادگان و اصحابش. خدايا! درود و سلام تو بر آن كسى كه زندگى اش، متفاوت تر از زندگى مردم و مرگش، متفاوت تر از مرگ مردم و مقامش، برتر از مقام مردم است.(1)سلام و درودى پيوسته تا روز رستاخيز و به».


1) در روايات و متون اسلامى براى پيامبر يك شخصيت متفاوت از بقيه مردم معرفى شده است. برخى تصور كرده اند تفاوت شخصيت پيامبر (صلی الله علیه و آله) در اين بوده است كه ولادت متفاوتى داشته است يا دوره كودكى يا نوجوانى خاصى داشته است، يا دوره جوانى، ميانسالى يا رحلت آن حضرت با بقيه مردم متفاوت بوده است. به همين جهت تلاش متون تاريخى بر اين است كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) را يك انسان متفاوت نشان دهند؛ به بيان ديگر پيامبر را از حالت انسانى خارج مى نمايند، تا بتوانند متفاوت بودن پيامبر را بيان كنند. غافل از اين كه تفاوت پيامبر در نوع آفرينش ايشان، ولادت، رشد و تربيت، و بزرگ شدن وى نبوده است. بلكه تفاوت پيامبر در شأن و شخصيت و ويژگى هاى اخلاقى و انسانى آن حضرت بوده است. پيامبر (صلی الله علیه و آله) على رغم اينكه در جامعه آن روزگار اعراب زندگى مى كرد كه برپايه نظام قبيله اى جاهلى بود و على رغم آنكه ايشان در دوره اى مى زيست كه دوره تاريكى، جهالت، بدبختى و ضلالت بود، با اين همه كاملاً انسانى و متعالى زندگى مى كرد. ايشان پيش از بعثت از لحاظ منش، روش، سيره، اخلاقيات و كمالات انسانى، با ديگران متفاوت بود. در اوج شكوه بود، اما خاكى بود. ايشان در رأس حاكميت و در اوج قدرت قرار داشت، اما در عين حال در مقابل كوچك ترين فرد جامعه خودش زانو مى زد و با فروتنى برخورد مى نمود. «مصحح».

عدد آفريدگانت و به درجه خشنودى ات و به سنگينى عرشت و به مداد كلماتت.

تصوير شماره 3. نماى درونى بخشى از مسجد پيامبر (صلی الله علیه و آله) از سمت شمال

فصل دوم: خصوصيت و ويژگى كفش هاى رسول خدا (صلی الله علیه و آله)

اشاره

ما در كتاب «مقام ابراهيم (علیه السلام)» و كتاب ديگرمان «التاريخ القويم لمكة و بيت الله الكريم»، درباره پاهاى پدر همه پيامبران الهى، ابراهيم خليل (علیه السلام)،(1)سخن گفته ايم و در اينجا، درباره خصوصيات كفش هاى رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، كه يكى از آثار و لوازم اوست، سخن مى گوييم.(2)

امام احمد، در كتاب «زهد»، روايت مى كند: «رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از كفشى كه كوچكتر از پايش بود، بدش مى آمد». مناوى در شرحش مى گويد:

يعنى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دوست نمى داشت كفش، بزرگ تر يا كوچك تر از پايش باشد و اين دليل بر حسن ذوق، احساس لطيف، شناخت كامل و حسن انتخاب است؛ زيرا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در خلقت و اخلاق و در عقل و دين، سرآمد مردمان و در كردار و گفتار و در همه امور دين و دنيا، پيشواى همه است.


1) ر. ك: التاريخ القويم، ج 3، صص 300-303.

2) ر. ك: به تصاوير كفش هاى آن حضرت (صلی الله علیه و آله)، كه در پايان كتاب آمده است.

بخارى و مسلم از عمر، روايت كرده اند: «پيامبر (صلی الله علیه و آله) نعلين چرمى دباغى شده مى پوشيد و محاسن مباركش را با گياه ورس(1)و زعفران، رنگ مى كرد».(2)

همچنين بخارى و مسلم، روايت كرده اند: پيامبر (صلی الله علیه و آله) با نعلين خود، نماز مى خواند و نيز روايت كرده اند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، مقدم كردن پاى راست را در هنگام كفش پوشيدن، راه رفتن، طهارت و در همه كارها، دوست مى داشت. از اينجا معلوم مى شود كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) كفش مى پوشيد، پابرهنه راه نمى رفت و به پابرهنگى عادت نداشت. صاحب كتاب «تاريخ الخميس»، در باب «خروج پيامبر (صلی الله علیه و آله) از مكه به سوى غار»، مى نويسد:

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ميان راه، كفش هاى خود را بيرون آورد و با سر پنجه راه مى رفت؛ تا اثر جاى پايش بر روى زمين آشكار نباشد، و در نتيجه پوست پايش سائيده شد. ابوبكر او را بر روى كولش گذاشت تا به غار رسيدند.(3)

سپس چند سطر پس از آن مى نويسد:

از ابوبكر روايت شده است كه به عايشه گفت: «اى كاش من و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را مى ديدى كه چگونه به غار ثور صعود كرديم. در رابطه با پيامبر (صلی الله علیه و آله) بايد گفت: دو پاى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) زخم برداشت. ولى دو پاى من، همانند سنگ بود». عايشه گفت: «علتش آن است كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) عادت ندارد پابرهنه راه برود».7.


1) گياه ورس، همان گياه كامالا است.

2) ر. ك: صحيح البخارى، ح 5851.

3) ر. ك: تاريخ الخميس، ج 1، ص 326؛ دلائل النبوة، ج 2، صص 476-477.

در روايت ديگرى، ابوبكر مى گويد: در غار ديدم از پاى پيامبر (صلی الله علیه و آله)، خون مى چكد. من گريستم و فهميدم كه او عادت ندارد، پابرهنه راه برود.

بدون ترديد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) كفش مى پوشيد و برحسب عادت مردم، هركسى در سال، دست كم به دو جفت كفش، نياز دارد. اگر فرض كنيم كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) از ده سالگى تا پايان عمرش، كفش پوشيده است، يعنى در مدت 53 سال، حضرت از 106 جفت كفش، استفاده كرده است؛ درحالى كه معمولاً خردسالان، از چهار يا پنج سالگى، كفش مى پوشند و اين همه كفش، اگرچه از جهاتى، با هم يكسان هستند، ولى از جهاتى نيز با يكديگر فرق دارند. بنابراين اگر چه اندازه و شكل اين تعداد كفش به يك شكل بوده است، لكن حتما بايد در ساخت برخى از آنها تفاوت اندكى بوده باشد. شايد هم سازندگان آن كفش ها بيشتر از يك نفر بوده باشند.

ويژگى هاى كفش هاى پيامبر (صلی الله علیه و آله)

صاحب كتاب «زاد المسلم»، در باب شرح حديث «پيامبر (صلی الله علیه و آله) با نعلين نماز مى خواند»، مى گويد:

طول كفش ايشان، يك وجب و دو انگشت و عرض آن، در قسمت برآمدگى پا، هفت انگشت و در قسمت كف پا، پنج انگشت و بالاى آن، شش انگشت و نوك آن، باريك و عرض ميان دو جاى انگشتان، به مقدار دو انگشت بود.(1)


1) ر. ك: صحيح البخارى، ح 386؛ صحيح مسلم، ح 555.

حافظ بزرگ، زين العابدين عراقى نيز اوصاف كفش هاى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را در «ألفية السيرة النبوية»، به همين كيفيت آورده است. در اين باره چنين مى سرايد:

ونَعلُه الكَريمة المَصُونَهْ طوبى لمن مَسَّ بها جَبينَهْ

لها قِبالان بسَيرِ وهُما سِبتِيَّتان سَبَتُوا شَعْرَهما

وطولها شِبْرٌ و اصبعانِ وعَرْضها مما يلي الكعْبانِ

سبعُ أصابع وبطنُ القَدَمِ خمسٌ، و فوق ذا فستٌ فاعلم

و رأسُها محدَّد و عرضُ ما بين القِبَالين اصبعان اضْبِطْهُما

و هذه مثالُ تلك النعل و دَورِها، أكرمْ بها مِنْ نعلِ

خوش به حال كسى كه پيشانيش را به كفش هاى مقدس پيامبر (صلی الله علیه و آله) ماليده است.

آن كفش ها دو بند دارند. آنها چرم هايى هستند كه دباغى شده اند.

طولشان يك وجب و دو انگشت است و عرضشان در سمت پايين قوزك

هفت انگشت و در قسمت كف پا پنج انگشت و بالاى آن شش انگشت است.

نوك آن تيز، و عرض ميان دو بند آن، به اندازه دو انگشت است.

اين الگو متعلق به كفشى است كه بهترين كفش دنيا است.

تصوير شماره 4. اولين الگو از كفش هاى مبارك پيامبر (صلی الله علیه و آله)

تصوير شماره 5. دومين الگو از كفش هاى مبارك پيامبر (صلی الله علیه و آله)

فاصله (1) تا (2)\26 سانتى متر

فاصله (3) تا (4)\13/5 سانتى متر

فاصله (5) تا (6)\9 سانتى متر

فاصله (7) تا (8)\12 سانتى متر

امام ابوالعباس احمد مقرى، صاحب كتاب «نفح الطيب» و «إضائة الدجنة» تأليف نفيسى(1)درباره اوصاف كفش هاى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دارد كه در حيدرآباد هند، چاپ شده است.

در صحيح مسلم، به نقل از كتاب «مبارق الأزهار فى مشارق الأنوار»، از ابوهريره روايت شده است:

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ميان چند نفر از اصحابش، نشسته بود. سپس برخاست و رفت و ديگر برنگشت. صحابه نگران شدند و من نخستين كسى بودم كه به جست وجوى او شتافتم و او را در بوستان يكى از صحابه يافتم. آن حضرت كفش هاى خود را به من داد و فرمود: «برو بيرون اين بوستان و هركس را ديدى با يقين قلبى، «لا اله الا الله» مى گويد، او را به بهشت مژده بده». من بيرون رفتم و نخستين كسى را كه ديدم، عمر بود. هنگامى كه حديث را برايش نقل كردم، چنان به سينه من زد كه از پشت، به زمين افتادم. آن گاه برگشتم خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و عمر نيز پشت سر من آمد و جريان را گفتم. پيامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «اى عمر! چرا چنين كردى؟!» گفت: «ترسيدم مردم به اين حرف ها، مغرور شوند و ديگر عمل نكنند».(2)و(3)

همان گونه كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) كفش مى پوشيد، چكمه نيز مى پوشيد؛ چنان كه نويسنده كتاب «تاريخ الخميس» مى گويد: «پيامبر (صلی الله علیه و آله) چكمه پوشيد و آنها).


1) نام آن كتاب «فتح المتعال فى وصف النعال» است.

2) ر. ك: مبارق الأزهار، ج 2، صص 12-13.

3) جهت شناخت بهتر و بيشتر شخصيت ابوهريره، خواننده گرامى ضرورى است به كتاب «شيخ المضيرة» يا ترجمه فارسى آن، كتاب بازرگان حديث مراجعه نمايد. (مترجم).

را مسح كرد». ترمذى نيز مى گويد: «چكمه هاى پيامبر (صلی الله علیه و آله) مشكى و ساده بود و آنها را نجاشى، پادشاه حبشه، برايش فرستاده بود».(1)

در روايات ديگرى نيز آمده است كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) گاهى آنها را مى پوشيد و بر آنها، مسح مى كشيد. گاهى كفش دباغى شده و گاهى كفش دباغى نشده مى پوشيد. هر لنگه از نعلين او، دو بند و دو جاى انگشت داشت و به رنگ زرد بود.(2)ترمذى مى گويد: گاهى حضرت، كفش بافته شده مى پوشيد و با آنها نماز مى خواند.(3)كتاب «الشمائل المحمدية»، از محمد بن بشار، از قول ابوداوود، به نقل از همام، از قتاده روايت مى كند: به انس بن مالك گفتم: «كفش هاى پيامبر (صلی الله علیه و آله) چگونه بود؟» گفت: «هر لنگه اش، دو جاى انگشت داشت».(4)همچنين از ابوكريب محمد بن علاء، از قول وكيع به نقل از سفيان، از خالد حذاء، از قول عبدالله بن حارث، از ابن عباس، روايت شده است: «هر لنگه از كفش هاى پيامبر (صلی الله علیه و آله)، دو بند و دو جاى انگشت داشت».

نگهدارنده كفش هاى پيامبر (صلی الله علیه و آله)

عبدالله بن مسعود هذلى كه يكى از سبقت گيرندگان در اسلام است و در غزوه بدر و ساير غزوات، شركت داشته است، نگهدارنده كفش هاى


1) ر. ك: سنن الترمذى، ح 2820.

2) ر. ك: صحيح البخارى، ح 3017.

3) ر. ك: الشمائل المحمدية، ص 80.

4) همان، ص 75.

پيامبر (صلی الله علیه و آله) بود و هرگاه پيامبر (صلی الله علیه و آله) مى نشست، كفش آن حضرت را برمى داشت و ميان آستين خود مى گذاشت و هرگاه برمى خاست، آن را به ايشان مى پوشانيد. عبدالله، ميان صحابه، به صاحب راز و مسواك و فرش و بالش، معروف بود.(1)مسلم در صحيح خود روايت مى كند كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به ابن مسعود فرمود: «من به تو اجازه مى دهم تا پشت پرده بيايى و راز مرا بشنوى تا آن گاه كه تو را نهى كنم».(2)ابن مسعود بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) وارد مى شد و كفش هايش را مى پوشانيد و پيشاپيش و همراهش راه مى رفت؛ هنگام غسل كردن ايشان، پرده دارى مى كرد و ايشان را از خواب، بيدار مى ساخت.

صاحب كتاب «التراتيب الإدارية» مى گويد:

در كتاب «مختصر السير» تأليف ابن جماعه و همچنين در كتاب «المواهب» و كتاب هاى ديگر آمده است كه عبدالله بن مسعود، كفشدار رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بود و هرگاه پيامبر (صلی الله علیه و آله) مى ايستاد، كفش هايش را به او مى پوشانيد و هرگاه مى نشست، آنها را در آستين خود مى گذاشت.(3)تا اينكه آن حضرت بلند مى شد. در حديث حرث و ابن ابى عمر از مرسل قاسم بن عبدالرحمان روايت شده است: «هرگاه پيامبر (صلی الله علیه و آله) برمى خاست، كفش ها را به او مى پوشانيد و راه مى افتاد و پيش از پيامبر (صلی الله علیه و آله) وارد حجره مى شد».(4)3.


1) ر. ك: أسد الغابة، ج 3، ص 386.

2) ر. ك: صحيح مسلم، ح 2169؛ شرح مسلم، ج 14، ص 150.

3) التراتيب الإداريه، ج 1، صص 34-36.

4) ر. ك: مسند الحارث، ح 1014؛ المطالب العالية، ح 3043.

امام ابوالعباس مقرى در كتاب «فتح المتعال» مى نويسد:

در حديث صحيح آمده است كه عبدالله بن مسعود، نگهدارنده كفش ها و مسواك و بالش و آفتابه پيامبر (صلی الله علیه و آله) بود. هرگاه پيامبر (صلی الله علیه و آله) برمى خاست، كفش هايش را به او مى پوشانيد و هرگاه مى نشست، آنها را در آستين خود مى گذاشت تا اينكه پيامبر (صلی الله علیه و آله) از جايش بلند مى شد. محمد بن يحيى، از قاسم روايت كرده است: هرگاه پيامبر (صلی الله علیه و آله) مى نشست، عبدالله بن مسعود برمى خاست و كفش هاى آن حضرت را از پاى مبارك ايشان بيرون مى آورد و در آستين خود مى گذاشت. هنگام برخاستن، به او مى پوشانيد و با عصا، پيشاپيش او راه مى رفت تا وارد حجره اش شود.(1)

و برخى، از جمله ابن سعد، گفته اند: نگهدارنده كفش ها و ظرف آبخورى پيامبر (صلی الله علیه و آله)، انس بن مالك بود.(2)حافظ ابن حجر نيز مى گويد: حامل نعلين، عبدالله بن مسعود بود.(3)

در كتاب «قوت المغتذى على جامع الترمذى» و نيز به نقل از بيضاوى آمده است: «ابن مسعود، پيوسته در خدمت پيامبر (صلی الله علیه و آله) بود. هنگام وضو گرفتن، آفتابه او را برمى داشت و كفش هايش را مى گرفت و در آستين خود مى گذاشت».(4)6.


1) تاريخ مدينة دمشق، ج 33، ص 89.

2) الطبقات الكبرى، ج 1، ص 414.

3) فتح المتعال فى مدح النعال، صص 99 و 100.

4) التراتيب الإدارية، ج 1، صص 34-36.

مناسب است در اينجا داستانى را كه در تاريخ ابن كثير، درباره احوالات محمدمهدى، خليفه عباسى، آمده است نقل كنيم:

«روزى، مردى بر خليفه وارد شد كه كفشى با خود آورده بود و مى گفت: اين كفش رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است كه براى شما، به عنوان هديه آورده ام. مهدى گفت: «آن را بياور». آن مرد نيز كفش را به او داد. خليفه كفش را بوسيد؛ بر چشم نهاد و ده هزار درهم نيز به او جايزه داد. زمانى كه آن مرد بيرون رفت، خليفه گفت: به خدا سوگند! مى دانم كه اين كفش را رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نديده است تا چه رسد به آنكه پوشيده باشد. ولى اگر من او را از خود مى راندم، مى رفت و پيش مردم مى گفت: من كفش هاى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را به خليفه هديه دادم، اما او نپذيرفت. مردم هم حرف او را تصديق مى كردند. چون مردم عوام، جانب همانند خودشان را مى گيرند و عادتشان اين است كه به ناتوان در برابر توانا، كمك مى كنند؛ اگرچه آن ناتوان، ستمگر باشد. بنابراين ما، زبان او را به ده هزار درهم خريديم و آن را بهتر و نكوتر ديديم».

چه نيكوست عقل و رياست و چه نيكوتر است، اگر دين و دنيا، با هم درآميزند.

همچنين در كتاب «التراتيب الإدارية»، آمده است: عده اى از دانشمندان بزرگ، مانند ابواليمن ابن عساكر، سراج بلقينى، بستى، شمس محمد بن عيسى مقرى صاحب كتاب «قرة العينين في تحقيق أمر النعلين» و ديگران، كتاب هاى مستقلى درباره نعلين رسول خدا (صلی الله علیه و آله) تأليف كرده اند.

مشهورتر از همه، امام ابوالعباس مقرى تلمسانى، مدفون در مصر است كه كتاب «النفحات العنبرية فى وصف نعلي خيرالبرية» و كتاب «فتح المتعال في مدح خيرالنعال» را نوشته است. كتاب اخير را در مسجدالنبى (صلی الله علیه و آله)، نزديك پاهاى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در يك جلد و نيز كتاب ديگرش «في العمامة النبوية» را در مسجدالنبى (صلی الله علیه و آله) نزديك سر مقدس آن حضرت، نوشته است.

گفتنى است كتاب «فتح المتعال» را چند نفر از دانشمندان، خلاصه كرده اند. از جمله رضى الدين ابوالخير عبدالمجيد قادرى هندى كه كتابش در هندوستان به چاپ رسيده است و ابوالمحاسن يوسف نبهانى و ابوالحسن على بن سليمان دمنتى، مدفون در مراكش. هر سه كتاب، نزد من موجود است. در كتاب مختصر اول مى گويد: كتاب هايى كه درباره كفش هاى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نوشته شده است، بالغ بر پنجاه و چند جلد مى شود. صاحب كتاب «الرحلة العياشية» مى گويد:

من در شهر مكه، حدود نيمى از كتاب «اللآئي المجموعة»، تأليف عبدالله بن محمد بن هارون طائى قرطبى را درباره توصيف كفش هاى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ديدم. مؤلفش مى نويسد: سبب تأليف كتاب، اين بود كه از من خواسته شد تا اشعارى بگويم تا آن اشعار را اطراف تصوير و الگوى نعال پيامبر (صلی الله علیه و آله) بنويسند. من در اين باره، قطعه شعرى سرودم و از شعرا و ادباى اندلس نيز خواستم كه آنان هم قصايدى در اين باره بگويند. آنچه به دست آمد، بيش از 130 قطعه شعر كوچك و بزرگ بود.

شيخ ابوسالم مى گويد:

حافظ مقرى، مؤلف كتاب «فتح المتعال»، با همه اطلاعات وسيع و محفوظات بسيارش و با همه كوششى كه درباره اخبار و اطلاعات مربوط به كفش هاى پيامبر (صلی الله علیه و آله) كرده، نه تنها كتاب «اللآئي المجموعة» را نديده است، بلكه به بسيارى از كتاب هاى ديگرى كه پيش از او نوشته شده، نيز دسترسى نداشته است و بيشتر مطالب كتابش، سخنان خودش و سخنان معاصرينش است و اگر اين كتاب را ديده بود، شيفته آن مى شد.(1)

در توصيف كفش هاى رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، شعراى بسيارى، قصايد و قطعات نغز و لطيف و عالى سروده اند و بسيارى از آنها، در كتاب ها ثبت و ضبط شده است.

مؤلف مى گويد: يك لنگه از كفش هاى رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، در شهر فاس اندلس موجود است كه دانشمند فاضل، آقاى سيد عبدالعزيز بن ابوالقاسم ابن مسعود دباغ، خطيب و امام جماعت فعلى مسجد پاشا در شهر جده، آن را ديده است.

در تاريخ بيستم ماه شعبان 1376 ه. ق كه در شهر جده، به اتفاق دوست فاضلم، آقاى محمدهادى عقيل، در خانه دو برابر عزيز، آقايان سعيد بن صالح و عبدالرحمان بن صالح دباغ بوديم، آقاى عبدالعزيز دباغ گفت: در سال 1357 ه. ق كه در شهر فاس بودم، يك لنگه كفش خود رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را در خانه يكى از دانشمندان فاضل فاس ديدم كه وى،7.


1) التراتيب الإدارية، ج 1، صص 36 و 37.

آن را ميان دو قاب شيشه گذاشته بود. لنگه ديگرش را برخى از سلاطين، از آنان گرفته بودند. آقاى دباغ، از صاحبخانه خواهش كرده بود كه اجازه دهد اندازه هاى آن كفش را روى كاغذ ضخيم به عنوان الگو در بياورد و مطالبى را كه اطرافش نوشته اند، بنويسد. صاحبخانه نيز اجازه داده بود. اين تصوير، همان الگوى كاغذى كفش پيامبر (صلی الله علیه و آله) است. عين همين تصوير، در كتاب «الشجرة المحمدية»، چاپ تركيه، موجود است.

اينك برخى از عباراتى كه اطراف لنگه كفش موجود در فاس نوشته شده است، ذكر مى گردد: سپاس خداى را كه دو نفر، در سال هاى خيلى دور، اين لنگه كفش را ديده اند و نامشان را بعد از تاريخِ نوشته شده [روى ورقه اى كه كنار كفش مى باشد] نوشته اند.

تصوير شماره 6. الگوى يك لنگه كفش رسول خدا (صلی الله علیه و آله). اصل آن لنگه كفش در خانه يكى از دانشمندان فاضل فاس نگهدارى مى شده است.

فاصله (1) تا (2)\26 سانتى متر

فاصله (3) تا (4)\13/5 سانتى متر

فاصله (5) تا (6)\9 سانتى متر

فاصله (7) تا (8)\12 سانتى متر

ما اين لنگه كفش را در خانه سادات طاهرى، اهل صقليه در «درب الدرج» حومه فاس اندلس ديديم. سپس بار ديگر هم آن را در خانه شان در «درب السعود» ديديم و هيچ گونه تغييرى در او نيافتيم.

تاريخ اين واقعه مصادف با شانزدهم ذى حجه سال 1135 ه. ق بوده است.

عبدالله محمد بن احمد و محمد بن احمد مسناوى و ادريس بن محمد عراقى حسينى زير آن نوشته اند: سپاس خداى را كه بر بنده اش، تاودى بن سوده، منت گذاشت و به زيارت اين لنگه كفش رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نائل گشت؛ سپس آن را به صورت كشيد و به آن تبرك جست.

به دنبال عبارت ذكر شده، اين عبارت آمده است: سپاس خداى را و سلام و درود بر مولاى ما، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) كه بر بنده اش، محمد بن احمد حسينى صقلى، منت نهاد تا كفش مبارك پيامبر (صلی الله علیه و آله) را لمس كنم. ذى حجه 1213 ه. ق

پس از آن اين عبارت ذكر شده است: سپاس خداى را و درود بر مولاى ما محمد، اشرف مخلوقات، آنچه سيد شريف حسينى، در بالا نوشته است، در حضور اين بنده فقير خداوند، محمد بن احمد بتنيس بوده است. همگى ما به آن كفش مبارك، تبرك جستيم.

در همان تاريخ احمد بن مهدى بن محمد بن عباس بوعزاوى آن كفش را مشاهده كرد. در ربيع الاول سال 1334 ه. ق در خانه شريف سيدى عبدالكريم طاهرى، محمد بن رشيد حسينى عراقى اين كفش مبارك را مسح كرد و به آن تبرك جست.

در همين تاريخ محمد عبدالحى بن عبدالكبير حسنى كتانى ادريسى، ادريس مكوار، محمد بن علال بن عبدالسلام حسنى وزانى و پسرش،

محمد بن محمد بن علال حسنى وزانى، محمد بن محمد رشيد عراقى، عبدالسلام بن محمد طيب شرفى، على بن طيب شرفى و محمد بن عبدالسلام طاهرى اين كفش را زيارت كردند.

خداوند بر نگارنده اين سطور، منت نهاد و در تاريخ 10 ربيع الثانى سال 1357 ه. ق به زيارت و تبرك جستن و به صورت ماليدن كفش مبارك پيامبر (صلی الله علیه و آله) نائل گشت و اين چند سطر را مستقيماً از الگوى كفش مبارك، در خانه سيدى محمد بن سيدى عبدالسلام طاهرى حسينى صقلى، صاحب كفش، ذكر كرد. عبدالعزيز دباغ بن محمد ابوالقاسم بن مسعود حسنى ادريسى، در چهارم ماه صفر سال 1358 ه. ق، اين تصوير و اين عبارت را، با اصل، مطابقت داد.

شيخ محمد تاودى بن سوده، در حواشى خود بر كتاب صحيح بخارى، در باب نوشيدن از جام پيامبر (صلی الله علیه و آله)، صفحه 73، مى نويسد:

خداوند بر اين بنده ناچيز، منت نهاد و يك لنگه از كفش هاى پيامبر (صلی الله علیه و آله) را ديدم. آن را به صورت و چشم خودم كشيدم. اين توفيق در واپسين روزهاى سال 1200 ه. ق در دارالاشراف طاهرى، در عدوه اندلس، نزديك وادى مصموده، حاصل گشت. جد سادات طاهرى به صاحب النعال معروف بود.

سلطان مولانا اسماعيل آنان را مجبور كرد تا كفش ها را به او بسپارند. آنها يك لنگه آن را دادند و لنگه ديگرش را پنهان كردند. اين كفش، ميان جعبه اى است و آن جعبه هم ميان صندوقى و در جاى محترمى، نگاهدارى مى شود. در اطراف آن سطرى به خط يكى از علماى معاصر،

ديدم. من نيز عباراتى پيرامون آن نوشتم.(1)

شايد مقصود از «يكى از علما»، علامه پرآوازه، ابوعبدالله محمد بن احمد مسناوى دلائى باشد.

سيدى محمد بن عبدالسلام كه اين كفش الآن نزد او است، براى من توضيح داد: اين لنگه كفش، ميان صندوقى است و آن صندوق نيز ميان دو صندوق ديگر است. صندوق اول، بر اثر مرور زمان، پوسيده شده و موش از صندوق اول به صندوق دوم، و از صندوق دوم به صندوق سوم رخنه كرده و هر سه صندوق را جويده است. ولى به كفش مبارك، هيچ گونه آسيبى نرسيده بود.

اين بود نمونه اى از معلوماتى كه ما، درباره موها و كفش رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، به دست آورديم. من نمى دانم كه آيا در ديگر شهرهاى مسلمانان نيز اثرى از آثار و لوازم پيامبر (صلی الله علیه و آله) هست يا نه؟! گمان مى رود كه در موزه سلاطين عثمانى در آستانه، آثار ديگرى هم باشد.

قبل از پايان دادن به اين فصل، سخنى درباره منبر نبوى مى آوريم. ابونعيم در كتاب «حلية»، در شرح حال مالك مى نويسد:

هارون الرشيد با امام مالك مشورت كرد كه منبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را از هم جدا ساخته و دوباره آن را با طلا و نقره و جواهرات بسازد. مالك گفت: «من صلاح نمى دانم كه مردم را از زيارت اثر و يادگار پيامبر (صلی الله علیه و آله)، محروم گردانى».(2)2.


1) حاشية التاودى على صحيح البخارى، ج 5، ص 357.

2) حلية الأولياء، ج 6، ص 332.

فصل سوم: اهتمام سلف بر حفظ آثار رسول خدا (صلی الله علیه و آله)

اشاره

بى ترديد، هرگونه خاطره براى آنان كه احساساتى دقيق و حساس و شعورى سرشار دارند، اثرى ژرف دارد؛ زيرا هر خاطره اى، انسان را به ياد صاحب آن خاطره مى اندازد؛ چنان كه گفته اند:(1)

مثّلت فى الذكرى هواك و فى الكرىو الذكريات صدى السنين الحاكى

در ياد و خاطره ام و نيز در خواب و رؤياهايم، عشق تو را به تصوير كشيدم، چرا كه خاطرات بيانگر و منعكس كننده دلباختگى و ماجراجويى هاى سال هاى جوانى است.

«خاطرات منعكس كننده دلباختگى جوانى است». در واقع خاطرات، آثار جاودانى صاحبانشان هستند و به هر اندازه كه صاحب خاطرات، بزرگ و محبوب باشد، به همان اندازه، تأثير خاطرات او نيز بر شخص نگهدارنده اش بزرگ خواهد بود.

اصولاً آثار دو گونه هستند: دسته اول، آثار متعارف و متداول در زمان ما، يعنى آثار گوناگونى كه از اقوام و ملل گذشته، به نام آثار باستانى، بر جاى


1) اين عبارت، مصرع دوم اين بيت احمد شوقى، از بحر كامل است:

مانده است؛ مانند: آثار فرعون ها، فينيقى ها و كلدانى ها كه نشانه هاى تمدن و فرهنگ آن ملت هاست و شاعر نيز به همين معنا اشاره كرده و گفته است:

تلك آثارنا تدلّ علينا فانظروا بعدنا إلى الآثار

همانا آثار ما، ما را مى شناساند و پس از ما، به آثار ما نگاه كنيد

البته مقصود ما در اينجا، اين گونه آثار نيست. ضمن آنكه ما در كتاب خود «تاريخ الخط العربى و آدابه» كه در مصر چاپ شده است، در اين باره، به تفصيل، سخن گفته ايم.

دسته دوم كه مقصود ما مى باشد، همان آثار مقدس و لوازم شخص رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است كه از ايشان بر جاى مانده است. آثار پيامبر (صلی الله علیه و آله)، همه اش از آن يادگارى هايى است كه داراى جاذبه و تأثير شگفتى بر بينندگان آنها است؛ براى مثال، چه تأثيرى بالاتر از اذان گفتن بلال بعد از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، هنگامى كه از شام برگشت و صحابه از وى، خواهش كردند كه همانند زمان پيامبر (صلی الله علیه و آله) برايشان اذان بگويد. مرد و زن و كوچك و بزرگ، براى شنيدن اذان، اجتماع كردند و چون بلال به عبارت «أشهد أن محمداً رسول الله» رسيد، هركس كه در مدينه بود، گريست و ناله سر داد. آن روز تا زمانى كه بلال اذان را تمام كرد، همانند روز رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بود، چنان كه ذكر آن گذشت.

آرى! به خدا سوگند! صحابه حق داشتند كه چنين كنند و بيش از اين هم حق داشتند؛ زيرا آنان پيامبرى را كه رحمة للعالمين بود، از دست داده بودند و زخم هاى حاصل از فراق او، هنوز خوب نشده بود. ما امروز پس از گذشت چهارده قرن، هنگامى كه داستان رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را

مى خوانيم، بى اختيار گريه مى كنيم و ناله سر مى دهيم؛ در حالى كه نه پيامبر (صلی الله علیه و آله) را ديده ايم و نه به محضرش رسيده ايم. آنان كه در محضر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بوده و با ايشان، نشست و برخاست داشته و از ايشان بهره ها گرفته اند، بى ترديد بايد با ديدن كوچك ترين يادگارى وى، به هيجان آمده و داغ هاى درونشان آشكار شده باشد.

از جمله تأثيرات بزرگ يادگارى هاى افراد عادى، داستانى است كه صاحب «زاد المسلم»، آن را چنين ذكر مى كند:

عبدالله بن عمر كنيزى داشت كه او را خيلى دوست مى داشت و شيفته و فريفته او بود. آن كنيزك را آزاد كرد و گفت: خداوند، فرموده است: «به نيكى نمى رسيد؛ تا از آنچه كه دوست مى داريد، انفاق كنيد». سپس آن كنيز آزاد شده را به ازدواج يكى از غلامانش در آورد. آنها صاحب فرزندى شدند. عبدالله آن كودك را پيوسته در آغوش مى گرفت و مى بوسيد و مى گفت: اين كودك، بوى كنيزك را مى دهد.(1)

عبدالله، هرگاه به ياد پيامبر (صلی الله علیه و آله) مى افتاد، مى گريست؛ چنان كه صاحب «زادالمسلم» مى گويد:

بيهقى در كتاب «زهد»، از عمر بن محمد بن زيد بن عبدالله بن عمر، روايت كرده است: از پدرم شنيدم كه مى گفت: «هرگاه عبدالله به ياد پيامبر (صلی الله علیه و آله) مى افتاد، مى گريست و هرگاه از كوى پيامبر (صلی الله علیه و آله) مى گذشت، چشمانش را مى بست».(2)ن.


1) زادالمسلم، ج 3، ص 437.

2) همان.

همچنين مى گويد: عبدالله، پيوسته به دنبال آثار رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و به دنبال مساجدى كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) در آنها نماز خوانده بود، مى گشت و با شترش، از راه هايى عبور مى كرد كه ديده بود رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، از آن راه ها عبور مى كرد؛ چنان كه شاعر(1)گفته است:

خليليّ هذا ربع عزّة فاعقلا فلوصيكما أو فانزلا حيث حلت

دوستان من اينجا كوى يار من، عزّه است، پس شتران خود را متوقف كنيد، يا فرود آييد در جايى كه عزّه فرود آمده است.

امروز در شرق و غرب عالم، هيچ فرد مسلمانى نيست كه وقتى اثرى از آثار رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را ببيند، خوشحال و خندان نگردد و با ديده احترام و تعظيم به آن ننگرد. هر فردى از ما، آثار و يادگارى هايى از پدر، مادر، برادران و دوستان دارد و بسيارى از مردم، از دوستانشان خواهش و درخواست مى كنند كه چيزى براى يادگارى (عكس، خط، امضاء و...) به آنها بدهند تا با ديدن آنها، خاطرات شيرين دوستى را زنده و جاويد نگاه دارند. اگر اين يادگارى ها، متعلق به اشخاص عادى و در مسائل عادى است؛ واكنش ما به آثار و يادگارى هاى پرارزش رسول خدا (صلی الله علیه و آله) چگونه خواهد بود؟

مترجم در يكى از سفرها، با يكى از متعصبان وهابيه، همسفر بوده است و طبق رسم معمول وهابيت، بدون سلام شروع كرد به اهانت زوار و حجاج و سرزنش كردن كسانى كه قبر و منبر و محراب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را مى بوسند و در بقيع، بر سر قبور، گريه مى كنند. او مى گفت: انجام اين».


1) اين بيت، سرآغاز قصيده اى است كه متعلق به شاعر معروف عرب، كثير عزّه است. نام معشوق او عزه بوده است. او به داشتن رابطه عاشقانه پاك با عزه مشهور است. «مصحح».

كارها، شرك است. وى معتقد بود، ترك هاى عثمانى منبر و محراب و ضريح را ساخته و پرداخته اند. من موضوع سخن را به جاهاى ديگر كشاندم تا سخن از عتيقه فروشى و ارزش آثار باستانى به ميان آمد و خوشبختانه معلوم شد، خود اين جناب هم سوداگر عتيقه است و چنان كه مى گفت در خانه خود كلكسيون هايى دارد و درباره ارزش برخى از آنها بسيار سخن مى گفت. من نيز خود را اهل تجربه در اين زمينه، نشان دادم و گفتم كه من هم چندين نسخه كتاب هاى خطى منحصر به فرد دارم كه در دنيا نظير ندارد؛ از جمله، يك نسخه خطى از كتاب «ثلاث رسائل»، تأليف محمد بن عبدالوهاب، به خط و امضاى خود اوست.

در اينجا، عاليجناب موحد، از شدت شوق، با لكنت زبان گفت: «اگر آن را بفروشيد، به هر قيمتى كه باشد، خريدارم». گفتم: «مولانا! اين كتاب، مكرر با خط زيبا و اسلوب شيوا، چاپ شده و در دسترس همگان هست و گمان نمى كنم اين نسخه خطى مغلوط و كج و معوج، ارزشى داشته باشد و درضمن، كاغذ اين نسخه، ساخت مسيحيان انگلستان و قلم آن، ساخت يهوديان آلمان و مركب آن هم ساخت بت پرستان هندوستان است». مولانا با چهره برافروخته گفت: «اين چه حرفى است! كتاب هرچه بوده و هرچه مى خواهد باشد؛ اكنون بزرگ ترين سند و مدرك و يادگار شيخ و رهبر ما، محمد بن عبدالوهاب است و بى ترديد ديدنش، چشم را جلا و دل را نيرو مى دهد». از آنجا كه به مقصد رسيده بوديم، گفتم:(ذلِكَ تَأْوِيلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً) .(1)2)


1) «اين بود دليل و خاستگاه آنچه كه نتوانستى بر آن شكيبايى كنى». (كهف: 82)

خلاصه مطالبى كه ذكر آن گذشت

از مطالب گذشته، معلوم شد كه صحابه، چگونه و به چه ميزان به آثار رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و تبرك جستن به آنها، اهميت مى دادند و تا چه اندازه در اين باره، حرص و شوق داشتند كه ما در اينجا، خلاصه آن مطالب را مى آوريم، تا شايد دل ها روشن تر گردد:

1.

بانو ام سلمه، همسر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) چند تار موى آن حضرت را در جعبه ويژه اى نگاهدارى مى كرد و به آنها تبرك مى جست. مردم نيز هنگام بيمارى، به آنها تبرك مى جستند و آن را وسيله شفا، قرار مى دادند. گاهى آن را در جام آبى مى نهادند و آن آب را مى نوشيدند و گاهى نيز آن را در تشت بزرگ آب، قرار مى دادند و در آن مى نشستند.

2.

برخى از صحابه، جامه پيامبر (صلی الله علیه و آله) را نگهدارى مى كردند. با اين اميد كه كفن آنها قرار بگيرد.

3.

برخى ديگر از صحابه، جامى را كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) از آن آب مى نوشيد، نگهدارى مى كردند؛ و گاهى با آن جام، براى تبرك، به ديگران آب مى دادند. در صفحات پيشين اشاره شد كه امام بخارى مى گفت: «من آن جام را در بصره ديدم و از آن، آب نوشيدم». همچنين عمر بن عبدالعزيز، اين جام را از سهل بن سعد درخواست كرد و سهل نيز آن را به وى بخشيد.

4.

معاويه، پيراهنى را كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) پوشيده بود و نيز مقدارى از مو و ناخن آن حضرت را نگهدارى مى كرد و به پسرش، وصيت كرد كه آنها را با او دفن كند.

5.

خالد بن وليد و ابوزمعه، مقدارى از موى پيامبر (صلی الله علیه و آله) را نگهدارى مى كردند. همچنين ام سلمه، مقدارى از عرق بدن آن حضرت را براى تبرك جستن، در شيشه اى گذاشت و نگهدارى مى نمود.

6.

كعب بن زهير، جامه اى را كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) بر دوش او افكنده بود، نگهدارى مى كرد. معاويه، حاضر شد آن برده را به ده هزار درهم بخرد. اما كعب گفت: من جامه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را به هيچ كس نمى دهم. بعد از مرگ كعب، معاويه آن جامه را از ورثه او، به بيست هزار درهم خريد. اين جامه همانى است كه خلفا در اعياد رسمى، مى پوشيدند و در موزه آنها تا قرن ششم نگهدارى مى شد و ظاهراً در فتنه مغول ها مفقود گشت.

7.

در كتاب «التراتيب الإدارية»، در پايان جلد دوم آمده است: «كفش رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، نزد خاندان ابوربيعه مخزومى بود كه از طرف مادرشان، ام كلثوم، به آنها به ارث رسيده بود».

فصل چهارم: اماكن دربردارنده برخى آثار و لوازم پيامبر (صلی الله علیه و آله)

وجود موهاى پيامبر خدا (صلی الله علیه و آله) در اماكن گوناگون

1.

استاد بتاونى در كتابش، «الرحلة الحجازية»، مى گويد: «برخى از موهاى پيامبر (صلی الله علیه و آله) در مسجدالاقصى (بيت المقدس)، ميان جعبه اى نقره اى، در سمت غربى صخره، كنار شبكه موجود در آنجا است».

2.

در آستانه [يكى از شهرهاى تركيه] كه پايتخت خلفاى عثمانى بود، برخى از آثار پيامبر (صلی الله علیه و آله)، مانند مو، جامه و پاره اى از آثار صحابه، موجود است. همچنين در مسجد امام حسين بن على (عليهما السلام) در قاهره، مقدارى آثار قديمى اسلامى وجود دارد.

3.

شنيديم كه در شهر بوسته تركيه، در مسجد جامع خسرو، يك تار مو و يك تكه از پيراهن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) موجود است و در شب 27 ماه رمضان، به مردم نشان داده مى شود.

4.

در طرابلس غرب، در مسجد جامع طورغود پاشا، در نمازخانه، يك تار موى پيامبر (صلی الله علیه و آله) موجود است كه آن را ميان شيشه اى نهاده اند و در

روزهاى دوازدهم ربيع الاول و 27 رجب و نيمه شعبان و 27 ماه رمضان، به تماشاى همگان گذاشته مى شود. اين موى مبارك را از آستانه به طرابلس آورده اند. طورغود پاشا، صاحب مسجد، يكى از فرماندهان بزرگ نيروى دريايى عثمانى بود كه در اخراج اسپانيايى ها از طرابلس، تونس و الجزاير و بازگردانيدن اين سرزمين ها به ميهن اسلامى، سهم بزرگى داشت و در سال 973 ه. ق كه جزيره مالطه را محاصره كرده بود، شهيد شد. جنازه اش را به طرابلس غرب آوردند و كنار همين مسجد كه تا امروز به نام اوست، به خاك سپردند.

5. در شهر دمشق نيز يك تار موى پيامبر (صلی الله علیه و آله) موجود است و اهالى شهر، هرساله، جشن مفصلى به همين مناسبت، برپا مى كنند. مجله المصور مصر، در يكى از شماره هايش، گزارشى از اين جشن را نوشته و منتشر كرده است. مجله مذكور مى نويسد:

در اين هفته، مشايخ طريقه هاى مختلف صوفيه، براى تبرك جستن به موى رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، جشن مفصل و انجمن بزرگى برپا ساختند كه عده بسيارى از بزرگان دين، در آن شركت داشتند. معروف است كه پيامبر (صلی الله علیه و آله)، دو بار موهاى خود را چيد و هر دو بار، صحابه براى به دست آوردن آن موهاى بلند، بر يكديگر سبقت مى گرفتند و به فرزندانشان سفارش مى كردند كه برخى از اين موها را به همراه آنها دفن كنند و برخى ديگر را نگهدارى نمايند.

اين موهاى مبارك، از نسلى به نسل ديگر، منتقل مى شد تا اينكه در سال 1335 ه. ق و در عصر سلطان عبدالحميد عثمانى كه مدعيان دارندگان موى مبارك، افزون شدند، سلطان مذكور ناچار گشت،

جلوى اين كار را بگيرد.

سپس دانشمندان مسلمان را از همه شهرها دعوت كرد كه براى اين موضوع، چاره اى بينديشند. از جمله علماى دعوت شده، شيخ اسعد شقيرى، پدر احمد شقيرى بود. سلطان دستور داد هركس مويى از پيامبر (صلی الله علیه و آله) دارد، بياورد تا درباره آنها، مطالعه و تحقيق كامل و آزمايش دقيق، به عمل آيد.

شيوه آزمايش و تشخيص نيز اين بود كه از آنجا كه مورخان مى گويند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) سايه نداشت؛ به طورى كه اگر مقابل خورشيد و ماه راه مى رفت، سايه اش بر زمين، نمى افتاد. از اين رو شيخ شقيرى گفت: «همانا موى پيامبر (صلی الله علیه و آله) هم سايه نخواهد داشت و هر مويى كه در برابر نور، قرار گيرد و سايه نيندازد، آن موى صحيح النسب و موى پيامبر (صلی الله علیه و آله) است. و مويى كه سايه اندازد، دروغين و ساختگى است». بدين طريق آزمايش كردند و به صاحبان موهاى صحيح النسب، گواهينامه هايى دادند.

«نقل شده است كه نظير همين داستان، در زمان مأمون، اتفاق افتاد و امام هشتم على بن موسى الرضا (علیه السلام) فرمود: موى پيامبر (صلی الله علیه و آله) را با آتش آزمايش كنيد؛ هر مويى كه در آتش نسوزد، موى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است».(1)

در نصيب دمشق نيز يك تار مو وجود داشت كه به امام سعدالدين».


1) مطالب پايانى اين پاراگراف كه در داخل گيومه قرار دارد، توسط مترجم محترم اين كتاب، به مطالب مؤلف اضافه شده است. «مصحح».

جباوى، هديه شده بود. همچنين يك تار موى ديگرى وجود داشت كه به شيخ سلسله مولوى، جلال الدين رومى، صاحب مثنوى معنوى، اهدا شده بود.

هر سال براى تبرك جستن به اين تار موى شريف، در اعياد ميلاد و معراج و نيمه شعبان و شب قدر، جشن باشكوهى برپا مى شود. در اين هفته نيز به همين مناسبت، جشن مفصلى در زاويه سعديه، در حضور رجال دينى برپا شده بود و فضاى جشن، سراسر خشوع و جلال و وقار بود.

آن تار موى مبارك را با عنبر خشك، به هم پيچيدند و با مشك و بخور، ميان شيشه اى نهادند و آن شيشه را با پارچه هاى مخملى چهارگوش كه آياتى از قرآن بر آن نوشته بود، پوشانيده بودند. هنگامى كه شيشه را باز كردند، بزرگ خاندانى كه خزانه دار آن مو بود، آن را به دست گرفت و مردم بدان تبرك مى جستند. هنگام گشودن شيشه، صداى تلاوت قرآن و صلوات و اشعار و سرودهاى دينى، به آسمان برخاست و [مراسم] همچنان ادامه داشت تا دوباره به شيشه بازگردانيده شد و براى تبرك جستن به آن و مراعات اداب و احترام، مردم از سمت راست مى آمدند و بعد از بوسيدن شيشه و دعاى مختصرى، از سمت چپ مى گذشتند و جاى خود را به ديگران مى دادند. پس از خواندن مدايح و اشعار دينى، جشن پايان يافت.(1)8.


1) مطالب برگرفته از مجله المصور در اينجا به پايان مى رسد. به منظور دستيابى به اطلاعات بيشتر در اين باره ر. ك: الآثار النبوية، صص 128-148.

مؤلف مى گويد: ما شنيده ايم كه چند نفر، هركدام يك تار مو از موهاى مبارك را هديه نمودند و در ايام جشن هاى ميلاد پيامبر (صلی الله علیه و آله)، در مجلس جشن رسمى كه هرساله در مسجد جامع حلب برپا مى شود، بر مردم عرضه مى دارند. اين برنامه تا زمان ما هنوز ادامه دارد.

وجود نامه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در آستانه

از جمله چيزهايى كه در شهر آستانه، موجود است، عين نامه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به مقوقس، بزرگ قبطيان است. پيامبر (صلی الله علیه و آله) اين نامه را خودش مهر كرده و براى مقوقس، حاكم وقت كشور مصر، فرستاده است.

تصوير شماره 7. عين نامه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به مقوقس

گفتنى است كه اصل نامه، در «دارالآثار النبوية»، در قسطنطنيه تركيه موجود است و اين نامه را پيامبر (صلی الله علیه و آله) در سال هفتم هجرى، به وسيله حاطب ابن ابي بلتعة عمرو بن عمير بن سلمه براى مقوقس، فرستاده است.

در سال 1275 ه. ق، يكى از جهانگردان فرانسوى، اين نامه را با اوراقى به زبان قبطى كه ميان گلوله اى گلين بود، از برخى راهبان ساكن دير سكدة الحميم، يكى از شهرهاى مصر، خريد و به دربار سلطان عبدالحميدخان عثمانى برد. سلطان نيز امر كرد كه آن را با ديگر آثار نبوى (صلی الله علیه و آله)، در قسطنطنيه، نگهدارى كنند. اين نامه، به خط كوفى نوشته شده است كه در صدر اسلام، نگارش با آن خط متداول بوده است. متن آن نامه چنين است:

به نام خداوند مهرآفرين مهربان. اين نامه محمد (صلی الله علیه و آله)، رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، به مقوقس، بزرگ قبطيان است. سلام بر هركس كه به راه راست رود. اما بعد! من تو را به برنامه اسلام دعوت مى كنم. مسلمان شو تا در امان بمانى و سلامت باشى. خداوند پاداش تو را دوچندان كند. اگر روى بگردانى و اسلام نياورى، همانا گناه همه قبطيان بر گردن تو خواهد بود.

اى اهل كتاب! بياييد ما و شما يك سخن و يك هدف داشته باشيم. پرستش نكنيم مگر خداى يگانه را و چيزى را شريك او ندانيم و برخى از ما، برخى ديگر را به خدايى نپذيريم و اگر روى گرداندند، شما بگوييد: گواه باشيد كه ما مسلمان هستيم.

مهر (محمد رسول خدا) كه به ترتيب، كلمه الله، بالا و كلمه رسول، وسط و كلمه محمد، پايين آن نوشته شده است.

دانشمند محترم آقاى على احمدى، نامه هاى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را در دو جلد، به نام «مكاتيب الرسول»، با مدارك و اسناد و تحقيق كامل، تأليف و منتشر كرده است و عكس فتوگرافى چندين نامه اصل نيز موجود است.(1)

ما متأسفيم كه نتوانستيم شهر آستانه را كه روزى پايتخت خلافت اسلامى بود، زيارت كنيم؛ زيرا در اين شهر، موزه ها و آثارى هست كه در ديگر شهرهاى اسلامى وجود ندارد. نمى دانم كه بعد از انقراض دولت عثمانى، در سال 1334 ه. ق، طى جنگ جهانى اول، چه بر سر آنها آمده است. در بعضى از رساله هايى كه به انگليسى، در تركيه چاپ شده است، ديدم كه همه آثارى كه از پيامبر (صلی الله علیه و آله) به جاى مانده است، در قصر «توپ كاپى»، در غرفه مخصوصى در شهر آستانه، نگهدارى مى شود.(2)

برخى از آثار و لوازم موجود در آستانه

از جمله نامه هايى كه به زبان عربى، در آستانه چاپ شده، نامه اى به نام «الأمانات المقدسة» است كه وزارت تبليغات و جهانگردى آن را در آستانه، به صورت رنگى و به طرز زيبايى چاپ كرده و عكس هاى همه آثار موجود در آستانه را آورده است. اينك خلاصه اى از آنچه كه در اين نامه آمده است را ذكر مى كنيم:

1.

عين نامه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به مقوقس كه در جعبه طلايى نگهدارى مى شود؛

2.

دو شمشير از رسول خدا (صلی الله علیه و آله)؛


1) مطالب اين پاراگراف توسط مترجم محترم به اين صفحه اضافه شده است.

2) مطالب اين پاراگراف از زبان مؤلف محترم اين كتاب نقل شده است.

3.

كمانى از رسول خدا (صلی الله علیه و آله)؛

4.

جامه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) كه آن را به كعب بن زهير داد و در صندوقى از طلا نگهدارى مى شود كه جواهرنشان است؛

5.

پرچم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) كه در صندوق ويژه زيبايى نگهدارى مى شود؛

6.

قرآنى كه عثمان، از روى آن تلاوت مى كرد؛

7.

يك تار موى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) كه در جعبه اى ويژه از نقره نگهدارى مى شود؛

8.

دو ناودان كعبه كه يكى، در زمان سلطان سليمان قانونى و ديگرى، در زمان سلطان احمد اول عثمانى ساخته شده است؛

9.

يك قفل و دو كليد خانه كعبه؛

10.

شمشيرهاى ويژه برخى از بزرگان صحابه.

همه اين اشياء، در موزه آستانه، در سالن ويژه امانات مقدسه، ميان صندوق هاى طلا و نقره و خاتم كارى شده نگهدارى مى شد.

سؤال: پس سرنوشت اين همه آثار نبوى و يادگارى هاى اسلامى چه شد؟!

جواب: بسيارى از آنها، در جنگ ها و آشوب ها ناپديد گرديد و يكى از بزرگ ترين گرفتارى ها و بلاهاى جنگ، همين نابودى آثار باستانى ملت هاست. براى نمونه در يكى از خاندان هاى مدينه منوره، تار مويى از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) موجود بود كه ما آن را در سال 1383 ه. ق، زيارت كرديم. ولى امروز اثرى از آن وجود ندارد و معلوم نيست، چه بر سر آن آمده است.

ولى در مدينه منوره، در خانه شيخ على بن ابوبكر ابوالجود حميدانى انصارى، كمان سعد بن ابى وقاص موجود است كه درازاى آن، 120 سانتى متر و پهناى آن، 43 سانتى متر است. ما آن را در سال 1376 ه. ق،

در همان خانه ديديم. صاحب خانه (شيخ على)، مى گفت: اين كمان، نزد جد اولشان، ابوايوب انصارى بوده است و سپس به صورت ارث، در دست بزرگ ترين فرزندانشان گشته، تا به او رسيده است.

اين نمونه اى بود از آنچه، ما توانستيم به آن دسترسى پيدا كنيم و خدا مى داند چه آثار فراوان و با ارزشى در شهرهاى اسلامى هست كه ما از وجود آنها بى خبريم.

فصل پنجم: تبرك جستن صحابه به بوسيدن دست و سر و پاى مبارك پيامبر (صلی الله علیه و آله)

اشاره

براساس تاريخ، اعراب قبل از اسلام، عادات و رسوم خوب و اخلاق نيكويى هم داشته اند؛ مانند عزت نفس، شهامت، سخاوت، پايبندى به عهد و پيمان، زير بار ستم و خوارى نرفتن و بزرگ منشى. يكى از عادات آنها، اين بود كه دست، سر يا پاى كسى را نمى بوسيدند و گاهى از بوسيدن فرزندان كوچكشان نيز خوددارى مى كردند.

بخارى در صحيح خود، از عايشه روايت مى كند:

يك عرب بيابان نشين، خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رسيد و گفت: «شما فرزندان خودتان را مى بوسيد. ولى ما آنها را نمى بوسيم». پيامبر (صلی الله علیه و آله) نيز فرمود: «اگر خداوند مهر و عاطفه را از دل تو جدا كرده باشد، از من كارى ساخته نيست».(1)

حضرت با اين سخن، به او فهمانيد كه بوسيدن فرزندان، نشانه رقت


1) صحيح البخارى، ح 5998.

قلب و مهر و عاطفه اى است كه خداوند در دل هاى پدران و مادران، آفريده است و بايد آشكار گردد.

اعراب از روى همان خصايص ذاتى و پرورش هاى اوليه، به بوسيدن سر و دست و پاى ديگران، عادت نداشتند؛ تا هنگامى كه خداوند، پيامبر رحمت و هدايت را برانگيخت و مردم، صدق و امانت و استقامت و اخلاق بزرگ او را ديدند و در عمل نيز مشاهده كردند كه برنامه او، پاكسازى دل ها و مهربانى با كوچك و بزرگ و محبت و عاطفه به ديگران و زدودن قساوت ها و سنگدلى هاست.

بى درنگ، روشندلان و پاك سرشتان به او گرويدند و به رنگ اسلام كه رنگ خدايى است، درآمدند و محبت ايشان دل ها را پر كرد و مسلمانان آن حضرت را بيش از خودشان، فرزندانشان، خاندانشان و اموالشان، دوست مى داشتند. چرا چنين نباشد، حال آن كه خداوند، او را مايه رحمت براى همه جهانيان قرار داده است و او بود كه مردم را از تاريكى ها به روشنى ها كشانيد.

مسلمانان بيشترين، برترين و رساترين محبت ها را به ايشان داشتند و اين دوستى و پيروى از او را وسيله نزديكى به خدا مى دانستند. همچنين به هر چيزى كه به آن حضرت منسوب بود، از كردار و گفتار و آثارش، تقرب مى جستند و با بزرگداشت و احترام گزاردن به آثارش و خير و بركت خواستن از آنها، احساس آرامش جان و آسايش دل مى كردند.

برخى سر آن حضرت، برخى دست و برخى ديگر پايش را مى بوسيدند. گروهى از عرق بدنش، عطر مى ساختند. دسته اى آب

وضويش را به سر و صورت مى كشيدند و دسته اى ديگر، مو، جامه يا ظرف هاى او را نگهدارى مى كردند، همچنان كه در فصل هاى پيشين به جزئيات آن اشاره شد. خداوند در سوره حج مى فرمايد: «بزرگداشت شعاير خداوند، نشانه تقواى دل هاست».(1)بى گمان، بزرگداشت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و آثارش و خير و بركت خواستن از آنها نيز از بزرگ ترين شعاير و نشانه هاى تقوا و صلاح خواهد بود.

بى ترديد، حجت به منظور جواز و مشروعيت بوسيدن دست و امثال آن، داستان هايى است كه در حضور خود آن حضرت، رخ داده و ايشان نيز از آنها نهى نفرموده است. از جمله در تفسير ابن كثير، ذيل آيه:(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا) (2)آمده است:

از عبدالله بن عمر روايت شده است: من در يك جوخه از گشتى هاى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بودم. آن جوخه فرار كردند. من نيز در بين فراريان بودم. سپس به يكديگر گفتيم: چه كار كنيم؟! ما از جهاد فرار كرده ايم و مستحق غضب خدا و رسولش هستيم. قرار گذاشتيم كه وارد مدينه شويم، خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برسيم و جريان را برايش بازگو كنيم. اگر توبه ما قبول شد، چه بهتر و اگر قبول نشد، برمى گرديم. با اين تصميم، وارد مدينه شديم و پيش از نماز صبح، خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رسيديم. حضرت فرمود: «شما كيستيد؟»د.


1) (وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ). (حج: 32)

2) اى كسانى كه ايمان آورده ايد، هنگامى كه با كافران روبه رو مى شويد، به آنان پشت نكنيد و نگريزيد.

گفتيم: «ما فرارى ها هستيم». فرمود: «نه، بلكه شما گروه شناسايى هستيد». سپس ما دست رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را بوسيديم.

ابن كثير مى گويد: «اين روايت را ابوداوود، ترمذى و ابن ماجه، از يزيد ابن ابوزياد، نقل كرده اند». ترمذى مى گويد: اين حديث، حسن است. اين حديث، معروف به حديث ابوزياد است.(1)ابن ابى حاتم نيز اين حديث را از ابوزياد روايت كرده و اضافه نموده است: پيامبر (صلی الله علیه و آله) در ادامه اين حديث، دنباله آيه مذكور را خواند.(2)

داستان عداس

داستان عداس، غلام شيبة بن ربيعه كه مردى نصرانى و از اهالى نينوا(3)بود، دليل ديگرى بر صحت تبرك جستن به آثار و لوازم پيامبر (صلی الله علیه و آله) و نيز تبرك جستن صحابه به بوسيدن دست و سر و پاى مبارك آن حضرت (صلی الله علیه و آله) است؛ خلاصه آن داستان چنين است:

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از مكه به طائف رفت تا مردم آنجا را به اسلام دعوت كند. اما آنها نه تنها دعوت پيامبر (صلی الله علیه و آله) را نپذيرفتند، بلكه اراذل و اوباش و غلامانشان را وادار كردند كه به آن حضرت، دشنام بدهند و او را بيازارند. آنها در دو طرف مسير حضرت صف كشيدند و سنگبارانش كردند؛ تا آنجا كه پاهايش، خون آلود گشت. آن گاه


1) سنن ابوداوود، ح 2647؛ سنن الترمذى، ح 1716؛ سنن ابن ماجه، ح 3704.

2) . تفسير ابن كثير، ج 4، ص 27.

3) نينوا يكى از روستاهاى موصل عراق و نزديك شهر اربيل است كه فاصله اش با شهر اربيل با ماشين، 2 ساعت راه است.

حضرت بيرون شهر، كنار باغى كه متعلق به شيبة بن ربيعه و عتبه بود، نشست تا دمى بياسايد.

اين دو نفر كه از درون باغ، جريان را تماشا مى كردند، دلشان به رحم آمد و غلامشان، عداس را صدا كردند و گفتند: «برو خوشه انگورى بچين و ميان طبقى بگذار و براى آن مرد ببر و بگو بخورد». عداس نيز طبق انگور را آورد و گفت: از اين انگور بخوريد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هنگامى كه دستش را براى خوردن انگور دراز كرد، فرمود: «بسم الله الرحمن الرحيم».

عداس با شگفتى به صورت پيامبر (صلی الله علیه و آله) نگاه كرد و گفت: «به خدا سوگند! اين سخن اهالى اين شهر نيست». پيامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «اى عداس! تو اهل كدام شهرى و چه دينى دارى»؟ عداس گفت: «من اهل نينوا و نصرانى هستم». پيامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «پس تو همشهرى مرد صالح، يونس ابن متى هستى». عداس گفت: «تو يونس بن متى را از كجا مى شناسى؟!». حضرت فرمود: «او برادر من و همانند من، پيامبر خدا بود». عداس از جا برخاست و سر و دست و پاهاى پيامبر (صلی الله علیه و آله) را بوسيد.(1)

كاروان بنى عبدالقيس

محدث پرآوازه، امام عزيزى، در شرحش بر كتاب «الجامع الصغير»، در ذيل حديثى كه مسلم و ترمذى روايت كرده اند: «همانا در تو دو خصلت هست كه خدا و رسولش آنها را دوست مى دارند: 1. بردبارى 2. پايدارى»،


1) السيره، ج 1، ص 421؛ الإصابه، ج 2، ص 459.

مى گويد: داستان اين حديث را ابويعلى روايت مى كند و مى گويد:

روزى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با اصحابش، سخن مى گفت. ناگاه به آنان فرمود: «هم اكنون كاروانى از اين سوى مى آيد و آنها بهترين اهالى مشرق اند». عمر برخاست و به آن سوى رفت و سيزده نفر سواره را ديد و پرسيد: «شما از كدام عشيره ايد؟» گفتند: «ما از بنى عبدالقيس هستيم». عمر گفت: «حتماً براى تجارت به اينجا آمده ايد؟» گفتند: «نه». گفت:

«در هر صورت، پيامبر خدا (صلی الله علیه و آله) از شما به نيكى ياد كرد».

آن گاه آمدند تا خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رسيدند. عمر گفت: «اينها كسانى هستند كه در جست وجويشان بوديد». سپس همگى پياده شدند؛ برخى آهسته، برخى تند و برخى با سرعت، به طرف رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دويدند و دست مباركش را گرفتند و بوسيدند.

در بين آنها، مردى كوتاه قد و زشت چهره بود كه اثر زخم بزرگ و كشنده اى هم بر سر داشت. آهسته جلو آمد. شترش را خوابانيد. دو جامه سفيد بيرون آورد و آنها را پوشيد. سپس جلو آمد و دست رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را گرفت و بوسيد. هنگامى كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) به او نگاه كرد، گفت: «اى رسول خدا! سرمايه مردى و مردانگى، زبان و دل است؛ نه روى زيبا». پيامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «همانا در تو دو خصلت هست كه خداوند و رسولش آنها را دوست مى دارند: 1. بردبارى 2. پايدارى».

سپس آن مرد گفت: «اى رسول خدا! آيا اين دو خصلت را من خودم به دست آورده ام يا خداوند مرا بر چنين اخلاقى سرشته

است؟» حضرت فرمود: «خداوند تو را بر چنين اخلاقى سرشته است». مرد گفت: «سپاس خداوندى را كه در من دو خصلت آفريد كه خودش و رسولش، آنها را دوست مى دارند».(1)

همچنين روايت شده است كه وقتى اين مرد آمد، پيامبر (صلی الله علیه و آله) او را گرامى داشت و در كنار خود نشاند. سپس به كاروانيان فرمود: «آيا شما، خودتان و افرادتان، بيعت مى كنيد؟» همگى گفتند: «آرى». ولى آن مرد كوتاه قد گفت: «اى رسول خدا! شما مى دانيد كه دست برداشتن از يك دين و پذيرفتن دين ديگر، براى مردم كار آسانى نيست. بنابراين ما خودمان با تو بيعت مى كنيم و شما نيز يك نفر مبلّغ را براى افراد ما بفرستيد تا آنها را به اسلام دعوت كند. اگر پذيرفتند كه برادران ما خواهند بود و اگر نپذيرفتند، ما با آنها مى جنگيم». پيامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «راست مى گويى همانا در تو، دو خصلت هست...».

بوسيدن پاى پيامبر (صلی الله علیه و آله) توسط عمر

ابن كثير در تفسير خود، ذيل آيه:(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ) (2)مى نويسد:

ابن جرير نيز گفته است: حارث، از عبدالعزيز به نقل از قيس از ابوحصين از قول ابوصالح به نقل از ابوهريره، روايت كرده است: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حالى كه صورتش از خشم برافروخته بود، بيرون


1) ر. ك: مسند ابويعلى، ح 6850.

2) «اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از چيزهايى سؤال نكنيد كه اگر براى شما آشكار گردد، برايتان بد باشد». (مائده: 101)

آمد تا اينكه بر منبر نشست و مردى برخاست و گفت: «پدر من كجاست؟!» پيامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «در آتش». مرد ديگرى برخاست و گفت: «پدر من كيست؟» فرمود: «پدرت، حذافه است».

سپس عمر برخاست و گفت: «خشنوديم كه خداوند، پروردگار ما و اسلام، دين ما و محمد (صلی الله علیه و آله)، پيامبر ما و قرآن، امام ماست. اى رسول خدا! ما تازه از جاهليت و شرك بيرون آمده ايم و خداوند بهتر مى داند كه پدران ما، چه كسانى بودند». اين هنگام بود كه خشم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرو نشست و اين آيه(1)نازل شد.

همچنين اين داستان را به تواتر، بسيارى از علماى گذشته، نقل نموده اند. براى نمونه اسباط از قول سدى در ذيل همين آيه، مى گويد:

روزى از روزها، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) خشمگين شد و خطاب به مردم فرمود: «از من بپرسيد و هرچه از من بپرسيد، به شما پاسخ مى دهم». مردى از بنى سهم قريش كه نامش عبدالله بن حذافه بود و مردم درباره نسب او، حرف ها مى زدند، برخاست و گفت: «اى رسول خدا! پدر من كيست؟» حضرت فرمود: «پدرت، حذافه است». عمر برخاست، پاى پيامبر (صلی الله علیه و آله) را بوسيد و گفت: «اى رسول خدا! ما خشنوديم كه خداوند، پروردگار ما و تو، پيامبر ما و اسلام، دين ما و قرآن، امام ماست. از ما درگذر؛ خدا از تو درگذرد». پيامبر (صلی الله علیه و آله) در آن روز اين حديث معروف را بيان فرمود: «بچه از آنِ شوهر و سنگ از آنِ زناكار است».(2)5.


1) مائده: 101.

2) تفسير ابن كثير، ج 2، ص 105.

بوسيدن دست و پاى پيامبر (صلی الله علیه و آله) توسط برخى از اصحاب

در كتاب «الإصابة في تمييز الصحابة»، تأليف امام ابن حجر عسقلانى، در شرح حال طلحة بن براء انصارى، چنين آمده است:

طلحه كه جوان نورسى بود، چون به ملاقات پيامبر (صلی الله علیه و آله) نائل شد، كم كم خودش را نزديك كرد، تا به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) چسبيد. پاهاى او را مى بوسيد و مى گفت: «اى رسول خدا! هر فرمانى كه مى خواهيد به من بدهيد، من هرگز از فرمان شما، سرپيچى نخواهم كرد». پيامبر (صلی الله علیه و آله) شاد شد و از او خوشش آمد. سپس طلحه بيمار شد و مُرد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نيز بر جنازه اش نماز خواند و برايش دعا كرد و فرمود: «خدايا! به گونه اى با او روبه رو شو كه هم تو خندان باشى و هم او».(1)

صاحب كتاب «رياض الصالحين»، از صفوان بن عسّال نقل مى كند:

يك نفر يهودى، به رفيقش گفت: «مرا پيش اين پيامبر ببر». چون خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رسيدند، درباره نُه معجزه آشكار، پرسش هايى كردند. تا اينكه راوى مى گويد: اين دو نفر، دست و پاى پيامبر (صلی الله علیه و آله) را بوسيدند و گفتند: «ما گواهى مى دهيم كه تو فرستاده خدايى». [ترمذى و ديگران نيز با اسناد صحيح، آن را روايت كرده اند].(2)

همچنين در همين كتاب، داستانى از پسر عمر نقل مى كند و در پايانش مى گويد: «ما به پيامبر (صلی الله علیه و آله) نزديك شديم و دست او را بوسيديم».


1) الإصابة، ج 2، ص 218.

2) رياض الصالحين، ح 902؛ سنن الترمذى، ح 2733؛ النسائى، ج 7، ص 111.

[ابوداوود، اين حديث را روايت كرده است].(1)

همانند اين داستان، در كتاب «الاستيعاب فى أسماء الأصحاب»، تأليف محدث قرطبى و در كتاب «الإصابة»، در شرح حال ابوبزه مخزومى مكى نيز آمده است؛ چنان كه مى نويسد: احمد بن ابوبزه، از پدرش، به نقل از جدش، از قول ابوبزه مى گويد: «من و مولايم، عبدالله بن سائب، بر پيامبر (صلی الله علیه و آله) وارد شديم. من دست و پا و سر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را بوسيدم». مؤلف مذكور مى نويسد: «اين حديث را ابوبكر بن مقرى، در باب جواز بوسيدن دست، از ابوالشيخ، روايت نموده است و ابوموسى نيز آن را اندكى تغيير داده و اصلاح كرده است.

در شرح حال امام بخارى كه در اول كتاب صحيح بخارى آمده، نقل شده است كه صاحب كتاب صحيح مسلم، هر وقت بر بخارى وارد مى شد، مى گفت: «اى سرور محدثان و اى طبيب بيمارى هاى حديث! بگذار من پاى تو را ببوسم».

نگاه كنيد به اين دو امام بزرگ كه از بهترين فرزندان زمانه خودشان بودند، چگونه مقام يكديگر را مى شناختند و به فضايل هم اعتراف مى كردند. بى ترديد، فقط صاحب فضيلت است كه فضيلت را مى شناسد. در واقع، آنان كه منكر احترام گزاردن به صاحبان فضل و بوسيدن دست آنان اند، از دانش و خرد، بهره اى نبرده اند. همچنين در اين باره به داستان سواد بن غزيه كه شكم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را بوسيد و ما آن را در مقدمه اين نوشتار نقل كرديم، مراجعه كنيد.3.


1) رياض الصالحين، ح 903.

پس گوارا باد بر آن كسى كه هريك از اعضاى پيامبر (صلی الله علیه و آله) را لمس نمود يا بوسيد و خوشا به سعادت آن كسى كه او را زيارت نموده است.

ما درباره بوسيدن سر و دست و پاى پيامبر (صلی الله علیه و آله)، در كتاب هاى مورد اعتماد، به اين مقدار از روايات دست پيدا كرديم. در اين باره، كتاب هاى ديگرى نيز وجود دارد كه به سبب رعايت اختصار، آنها را ذكر ننموديم. از اين گذشته كتاب هايى درباره جواز بوسيدن دست پدر، مادر، عالمان و صالحان، نوشته شده است و هركس كه بعد از اين همه دليل و روايت صحيح، باز جواز آن را انكار كند، اشتباه و خطايش، بسيار بزرگ است. همين مقدار از روايات براى آگاه شدن اشخاص منصف و عاقل، كافى است.

حكم بوسيدن گونه و اطراف گونه بزرگسالان و خردسالان

امام نووى در كتاب «الأذكار»، در باب «مسائل مربوط به سلام»، مى گويد:

اگر كسى بخواهد دست ديگرى را ببوسد، اگر به سبب زهد و صلاح يا علم و شرف و مانند اينها، از امور دينى باشد، مكروه نيست. بلكه مستحب است. اما اگر به سبب توانگرى و ثروت دنيا و جاه و مقام او باشد، سخت مكروه است.

متولى در اين باره گفته است: اين امر جايز نيست و اشاره كرده كه حرام است.

در كتاب «سنن ابوداوود»، از زارع كه در كاروان عبدالقيس بوده، روايت شده است: «ما به سرعت، از مركب هاى خود پياده شديم و

شروع كرديم به بوسيدن دست و پاى پيامبر (صلی الله علیه و آله)».(1)همچنين در همين كتاب، از ابن عمر، روايت شده است: «ما به پيامبر (صلی الله علیه و آله) نزديك شديم و دستش را بوسيديم».(2)

گفتنى است بوسيدن گونه و اطراف گونه فرزندان كوچك و بوسيدن برادر از روى علاقه خويشاوندى و از روى مهر و محبت، مستحب است. احاديث صحيح وارد شده در اين باره، فراوان و مشهور است. همچنين درباره اين موضوع، فرقى بين فرزندان پسر و دختر و بچه هاى كوچك و بچه هاى دوستان، براى نوازش و محبت وجود ندارد. ولى بوسيدن از روى شهوت، به اتفاق، حرام است و فرقى ميان پدر و غير پدر در اين باره وجود ندارد، بلكه نگاه كردن از روى شهوت نيز براى خويشاوند و بيگانه، به اتفاق تمامى دانشمندان، حرام است.

هر يك از مسلم و بخارى، در كتاب صحيح خود، از ابوهريره روايت كرده اند:

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نوه اش، حسن بن على (عليهما السلام) را بوسيد و اقرع بن حابس تميمى كه آنجا حاضر بود، گفت: «من ده تا پسر دارم، اما تاكنون، هيچ يك را نبوسيده ام». رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نگاهى به او كرد و فرمود: «كسى كه رحم نداشته باشد، مشمول رحمت خداوند نخواهد شد».(3)

همچنين در دو كتاب مذكور از عايشه روايت كرده اند:

گروهى از عرب هاى باديه نشين، بر پيامبر (صلی الله علیه و آله) وارد شدند و پرسيدند:8.


1) سنن ابى داوود، ح 5225.

2) همان، ح 5223.

3) صحيح البخارى، ح 5997؛ مسلم، ح 2318.

«شما فرزندان خودتان را مى بوسيد؟» رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: «آرى». گفتند: «ولى ما به خدا سوگند فرزندان خود را نمى بوسيم». پيامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «در جايى كه خداوند مهر و عاطفه را از دل هاى شما بركنده باشد، من چه كار مى توانم براى شما بكنم؟»

اين حديث، با عبارات ديگرى نيز روايت شده است. در صحيح بخارى و در غير آن، از انس روايت شده است:

«رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پسرش ابراهيم را در آغوش كشيده بوسيد و بوييد»(1). ترمذى، نسائى و ابن ماجه، در كتاب هاى خودشان، با اسناد صحيح از صفوان بن عسّال صحابى، روايت كرده اند: «دو نفر يهودى، خدمت پيامبر (صلی الله علیه و آله) رسيدند و پرسش هايى مطرح كردند، سپس مسلمان شدند و دست و پاى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را بوسيدند».(2)

در سنن ابوداوود از براء بن عازب روايت شده است:

در نخستين روزهايى كه ابوبكر وارد مدينه شده بود، با او به خانه اش رفتم. دخترش عايشه، تب داشت و خوابيده بود. ابوبكر گفت: «دخترم حالت چطور است؟!» سپس گونه هاى عايشه را بوسيد.(3)

همچنين در «سنن ابوداوود»، با اسناد صحيح، از اياس بن دغفل، روايت شده است: «ديدم ابونضره تابعى، گونه هاى حسن بن على (عليهما السلام) را بوسيد».(4)از ابن عمر نيز روايت شده است كه او پسرش، سالم را1.


1) صحيح البخارى، ح 5994.

2) ترمذى، ح 2733؛ النسائى، ج 7، ص 111.

3) سنن ابى داوود، ح 5222.

4) همان، ح 5221.

مى بوسيد و مى گفت: «تعجب كنيد از پيرمردى كه پيرمردى را مى بوسد».(1)

از سهل بن عبدالله شوشترى كه يكى از زهاد و پارسايان اين امت بود، نقل شده است: بر ابوداوود سجستانى وارد مى شد و مى گفت: «زبانت را كه با آن حديث رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را روايت مى كنى، بيرون بياور تا من آن را ببوسم». سپس آن را مى بوسيد. گفتنى است رفتار گذشتگان در اين باره، بيش از آن است كه بتوان آنها را برشمرد.

بوسيدن گونه ميت و شخص از سفر بازگشته

بوسيدن صورت ميت براى تبرك جستن و همچنين بوسيدن صورت دوستى كه از سفر آمده است، اشكالى ندارد؛ چنان كه در «صحيح بخارى»، از عايشه، در ضمن حديث مفصلى، نقل شده است كه هنگام وفات رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، ابوبكر وارد شد، صورت پيامبر (صلی الله علیه و آله) را باز كرد، بوسيد و گريه كرد.(2)

در كتاب ترمذى، از عايشه روايت شده است: زيد بن حارثه وارد مدينه شد. در آن هنگام، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در خانه من بود. زيد درِ خانه را كوبيد. پيامبر (صلی الله علیه و آله) برخاست و دامن كشان به سوى در رفت. زيد را در آغوش گرفت و او را بوسيد. ترمذى مى گويد: اين حديث، حسن است.(3)

اما معانقه و دست در گردن يكديگر انداختن و بوسيدن روى غيركودك


1) مسند ابى الجعد، ح 2103.

2) صحيح البخارى، ح 1241.

3) سنن ترمذى، ح 2732.

و غير از كسى كه از سفر آمده باشد، مكروه است؛ چنان كه ابومحمد بغوى و ساير اصحاب ما، به آن تصريح كرده اند و دليل كراهت آن، حديثى است كه ترمذى و ابن ماجه، در كتاب هايشان، از انس روايت كرده اند:

مردى به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) گفت: «اگر يكى از ما، با دوست يا برادرش روبه رو شود، آيا جايز است، به احترام او خم شود؟» فرمود: «نه». گفت: «اگر او را بفشارد و ببوسد چطور؟» فرمود: «نه». گفت: «اگر با او دست دهد و مصافحه كند چطور؟» فرمود: «آرى» ترمذى مى گويد: اين حديث، حسن است.(1)

مؤلف در اين باره اشعار زير را سروده است:

إذا رأينا والدينا الكرما والعلماء العاملين العظما

والأولياء الصالحين الكاملين والأمراء الحاكمين العادلين

فإننا ننهض للقيام نلقاهم باللطف والإكرام

ثم نقبل لهم أيديهم و رأسهم و ربما أرجلهم

وذاك للتكريم والتقدير و إنما الأعمال بالضمير

ننوي بهذا العمل المبرور رضاء ربّ محسن غفور

فهؤلاء صفوة الأجناس وأنهم من فضلاء الناس

فإنهم في رتبة الكمال فافهم بلغت مبلغ الرجال

والأنبياء لهم علوّ المنزلة فهم كرام عظماء المنزلة

عليهم الصلاة والسلام في كل وقت ما بقي الإسلام8.


1) سنن ترمذى، ح 2728.

إن نحن قبلنا لهم أقدامهم أو نحن قبلنا لهم أعتابهم

فليس إلا من عظيم الحبّ تعظيمهم فيه رضاء الربّ

لا نبتغي من ذاك إشراكاً ولا معونة فهم ضعاف السبلا

فالله أقوي و أجلّ كرما وهو العزيز راحم للرحما

فلا إله غيره في الكون و هو الغني عن عباد الكون

سبحانه جلّ وعزّ الله من التجا إليه لا ينساه

هرگاه ما پدر و مادر بزرگوارمان يا علماى بزرگ عمل كننده به دين را

يا اولياى صالح و كامل را يا فرمانروايان عادل را ببينيم

همانا از جاى خود، بلند مى شويم و با احترام و لطف، با آنان روبه رو مى شويم.

سپس مى بوسيم دست و سر و گاهى پايشان را

و اين براى احترام و قدرشناسى است و هر عملى، تابع نيت است

ما در اين عمل، خشنودى خداى خوب و بخشاينده را مدنظر داريم.

زيرا اينان برگزيده تمام كائنات هستند و اينان، برترين مردمان اند.

اينان در نهايت كمال اند. اين مطلب را بدان تا از بزرگان باشى

و پيامبران در منزلت، از همه برترند و آنان بزرگواران و بزرگ مرتبه هستند.

سلام و درود بر آنان در هر زمانى مادامى كه اسلام پابرجاست.

اگر ما پاى آنان را ببوسيم يا اگر آستانه بارگاهشان را ببوسيم.

اين عمل براى شدت محبت است و در احترام آنان، خشنودى خداوند نهفته است.

مقصود ما از اين كار، نه شرك است و نه استعانت جستن.

خداوند، نيرومندتر و بزرگوارتر است و اوست عزيزى كه در حق همه مهربان است

و خدايى به جز او، در جهان نيست و اوست بى نياز از بندگان جهان.

اوست پاكيزه و عزيز و كسى كه به او پناه ببرد، فراموشش نمى كند.

از احاديث صحيحى كه نقل كرديم، مبنى بر اينكه برخى از صحابه، دست يا سر يا پاى پيامبر (صلی الله علیه و آله) را مى بوسيدند، به خوبى ثابت شد كه اين عمل، جايز و مشروع است؛ زيرا پيامبر (صلی الله علیه و آله) اين اعمال را با واكنش نشان ندادن خود، تأييد كرده و از آن نهى نفرموده است. تأييد عملى پيامبر (صلی الله علیه و آله)، دليل بر جواز و مشروعيت آن است. البته بايد توجه نمود با اينكه اين عمل، جايز و مشروع بوده، ولى شايع و عادى، نبوده است. از اين رو بيشتر صحابه، هنگام برخورد با رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، چنين كارى را انجام نمى داده اند.

علت شايع نبودن دست بوسى در زمان حيات رسول خدا (صلی الله علیه و آله)

مى توان گفت كه دو چيز، سبب متداول و عادى نبودن دست بوسى، در آن زمان بوده است:

1. اخلاق و عادات و ساير شئون زندگانى رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، از شدت حيا و كثرت تواضع، با اخلاق و عادات پادشاهان و فرمانروايان جهان كه تكبر و چيره دستى و فخرفروشى، شيوه آنهاست، مغاير بود و درست در دو قطب مخالف يكديگر بودند؛ زيرا خداوند او را براى راهنمايى مردم، تعليم خوبى ها، تبليغ حق و فضيلت و اخلاق والا، برانگيخته بود.
2. از نخستين ويژگى عرب ها، تكبر، خودبينى و بزرگ منشى و به هيچ گونه زير بار ظلم ديگران نرفتن بود. از اين رو بوسيدن دست و پا و سر ديگران، ميانشان متداول نبود. بلكه آن را جايز نمى دانستند و فقط براى پادشاهان و ستمگران، چنين كارهايى انجام مى شد.

پيامبر (صلی الله علیه و آله) دوست نمى داشت كه عادات و رسوم زشت گردنكشان و زورگويان گذشته، ميان مسلمانان، به همان صورت زنده بماند؛ همان گونه كه دوست نمى داشت عادات و رسوم زشت اهل كتاب كه زاييده جهل و گمراهى بود، ميان مسلمانان رخنه كند؛ از اين رو در بسيارى از موارد، با عادات و رسوم ناپسند اهل كتاب و ملل ديگر، مبارزه و مخالفت مى كرد. وى مى خواست كه امت اسلامى كه از بهترين امت هاست، بر پاى خودش بايستد و براساس برنامه هاى آسمانى و اسلامى خويش، تربيت شود و پيش رود. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با اينكه نمى خواست امت اسلامى، از عادات و رسوم ديگران تقليد كند، اما در مواردى كه اين آداب و رسوم خطر و زيانى نداشت، از قبيل بوسيدن دست و سر ديگران، اجازه مى داد تا مردم آن را انجام دهند، همچنان كه ذكر آن گذشت.

چرا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اجازه دست بوسى به آن مسلمان صحابى بزرگوارى كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) را از جان و مال و فرزندان و خاندانش، بيشتر دوست مى دارد، ندهد؟ مسلمانى كه در بوسيدن دست و پاى برترين هادى امت ها و رهبر سعادت دو جهان و سرور جهانيان، هيچ گونه احساس ذلت و خوارى نمى كند. بلكه در اين بوسيدن، احساس آرامش جان، آسايش دل، نشاط روان، اطاعت و تقرب به پروردگار و بركت

و توشه براى دو جهان مى كند. آن كس كه دست، پا يا سرش بوسيده شده، رسول بزرگ هدايت است كه خداوند درباره اش فرموده است: «و قطعاً براى تو پاداشى پايان ناپذير خواهد بود».(1)خداوند به ما فرمان داده است كه بر او سلام و صلوات بفرستيم؛ همان كسى كه بردبارى، بخشندگى، مهربانى، خيرخواهى و نوع دوستى اش، از همه مردمان بيشتر است. حساب او، از حساب ستمگران و گردنكشان كه شيفته تعظيم و خودستايى و مجسمه تكبر و خودخواهى و برترجويى اند، جداست.

اگر مى خواستند همين اصحابى را كه با عشق و شوق، دست و پا و سر پيامبر (صلی الله علیه و آله) را بوسيده اند، با تهديد يا تطميع، وادار سازند كه دست يكى از بزرگ ترين پادشاهان را ببوسند، هرگز قبول نمى كردند و زير بار نمى رفتند. ولى همين افراد، با دل هايى آرام و جان هايى مشتاق و چهره هايى گشاده و لب هايى خندان، با شتاب به سوى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مى آمدند و به اميد تبرك جستن و درخواست خيرات و بركات، دست و پا و سرش را مى بوسيدند.

به راستى تا روز قيامت، اين آرزوى هر فرد مسلمانى است كه از گروهى باشد كه به افتخار مصاحبت و ملاقات و زيارت رسول اعظم (صلی الله علیه و آله) مفتخر گرديده و به سعادت بوسيدن دست و پا و سر آن بزرگوار، سرفراز گشته باشد. چه منقبت و نعمت و سعادتى، بزرگ تر از اين، مى توان در دو جهان يافت؟3.


1) قلم: 3.

پس اى برادر مسلمان پرهيزكار! به هوش باش و رفتار صحابه با رسول اعظم (صلی الله علیه و آله) را با رفتار مردمان عادى با پادشاهان و ستمگران جهان، قياس مكن زيرا تفاوت ميان اين دو گونه رفتار، از زمين تا آسمان است. خداوند ما و شما را هدايت فرمايد.

فصل ششم: بيان فضايل رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در قرآن

اشاره

فضايل رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در بسيارى از آيات و سوره هاى قرآن، مانند: انفال، توبه، اسراء، احزاب، محمد، فتح، حجرات، نجم، قلم و كوثر آمده است.

خداوند در سوره شرح (انشراح)، فضايل بزرگ و بلند آوازه بودن پيامبر (صلی الله علیه و آله) را شرح مى دهد و مى فرمايد: «آيا ما سينه تو را فراخ نگردانديم و آيا بار سنگينى كه پشتت را خم كرده بود، فرو ننهاديم و آيا نام و ياد تو را بلند نساختيم؟»(1)

(شرح: 1-4)

1.

خداوند از نام پيامبر (صلی الله علیه و آله) و عظمت شأن و اسم شريفش در قرآن كريم و در ساير شعاير اسلام، به بزرگى ياد كرده است و هر مرد و زن مسلمانى تا روز قيامت، اين آيات را مى خوانند و همين افتخار و شرف و نام نيك ميان گذشتگان و آيندگان، او را بس است.

2.

خداوند نام او را در شهادت به رسالت، كنار شهادت به وحدانيت


1) (أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ * وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ * اَلَّذِي أَنْقَضَ ظَهْرَكَ * وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ).

خويش، قرار داده است؛ به طورى كه، در اذان ها، هر شب و روز، در سراسر جهان از مناره ها [و بلندگوها و فرستنده ها]، شنيده مى شود.

3.

همچنين در تشهد هر نماز واجب و مستحبى، نامش كنار نام خدا، برده مى شود.

4.

خداوند به مؤمنان فرمان داده است تا بر او سلام كنند و برايش صلوات بفرستند؛ آنجا كه مى فرمايد:(إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً) ؛ «همانا خدا و فرشتگان، بر پيامبر درود مى فرستند؛ شما مؤمنان نيز برايش سلام و صلوات بفرستيد». (احزاب: 56) اين فرمان، مطلق است و هيچ گونه محدوديت زمانى و مكانى ندارد.

5.

خداوند در آيه:(وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ) ؛ «همانا تو داراى اخلاق بزرگى هستى» (قلم: 4)، چنان او را مدح و ثنا گفته است كه بعد از آن، ديگر نيازى به مدح و ثناى ديگران نيست.

6.

خداوند، او را از شر مردمان، حفظ كرده است؛ چنان كه مى فرمايد:(وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ) ؛ «و خداوند تو را از شر مردمان، محافظت و نگهدارى مى كند».

7.

مهربانى و بخشش هاى بزرگ خداوند، همواره با او است؛ آنجا كه مى فرمايد:

(وَ الضُّحى * وَ اللَّيْلِ إِذا سَجى * ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ ما قَلى * وَ لَلْآخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الْأُولى * وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى)

«سوگند به روز و سوگند به شب! هنگامى كه تاريك گردد؛ پروردگارت نه تو را رها ساخته و نه از تو رنجيده است. همانا

آخرت، برايت بهتر است از دنيا و به زودى عطاى پروردگارت به تو خواهد رسيد و خشنود خواهى گشت». (ضحى: 5-1)

همچنين در سوره كوثر مى فرمايد:(إِنّا أَعْطَيْناكَ الْكَوْثَرَ) ؛ «ما به تو، خير و بركت فراوان داديم». (كوثر: 1)

8.

خداوند، اطاعت پيامبر (صلی الله علیه و آله) را همدوش اطاعت خويش گردانيده و فرموده است:(مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ) ؛ «كسى كه از پيامبر (صلی الله علیه و آله) اطاعت كند، از خدا اطاعت كرده است». (نساء: 80) همچنين مى فرمايد:(وَ مَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِيماً) ؛ «و كسى كه خدا و رسولش را اطاعت كند، به رستگارى بزرگى رسيده است». (احزاب: 71)

9.

خداوند، تسليم پيامبر (صلی الله علیه و آله) بودن و رضايت به قضاوت او دادن را واجب گردانيده و آنان را كه مخالفت كنند، بى ايمان خوانده است؛ چنان كه مى فرمايد:

(فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً) (نساء: 65)

«به پروردگارت سوگند! اينان ايمان نمى آوردند تا تو را درباره اختلافات ميان خودشان، داور قرار دهند و سپس تسليم فرمان تو باشند و از آنچه درباره آنها قضاوت كردى، رنجيده نگردند».

10. خداوند؛ توبه گناهكاران را به آبروى پيامبر (صلی الله علیه و آله) مى پذيرد؛ آنجا كه مى فرمايد:

(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّاباً رَحِيماً) (نساء: 64)

«و اگر آنها هنگامى كه بر خودشان ستم كردند (گناه كردند)، بيايند خدمت تو و از خدا آمرزش بخواهند و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هم برايشان آمرزش بخواهد، همانا خداوند را مهربان و توبه پذير خواهند يافت».

11. خداوند، تسليم حكم پيامبر (صلی الله علیه و آله) شدن را واجب و مخالفت با او را حرام گردانيده و فرموده است:

(وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِيناً) (احزاب: 36)

«و هيچ مرد و زن مؤمنى، حق ندارد در برابر حكم خدا و رسولش، حكم ديگرى را برگزيند و هركس با خدا و رسولش، مخالفت كند، گمراه گشته است، آن هم در يك گمراهى آشكار».

12. خداوند، او را بر همه پيامبران برترى داده و از آنان و از امت هاى آنان، پيمان گرفته است كه به او ايمان بياورند و تصديقش كنند و يارى اش نمايند، چنان كه مى فرمايد:

(وَ إِذْ أَخَذَ اللّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتابٍ وَ حِكْمَةٍ ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ قالَ أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلى ذلِكُمْ إِصْرِي قالُوا أَقْرَرْنا قالَ فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَكُمْ مِنَ الشّاهِدِينَ) (آل عمران: 81)

«و هنگامى كه خداوند، از پيامبران پيمان گرفت كه هرگاه به شما كتاب و حكمت دادم و پيامبرى برايتان آمد كه شما را تصديق مى كند، به او ايمان مى آوريد و يارى اش خواهيد كرد. گفت: آيا

اقرار كرديد و پيمان سخت بستيد؟! گفتند: اقرار كرديم. گفت: پس گواه باشيد و من نيز با شما از گواهانم».

خداوند در اين آيه، پرچم امامت بر همه پيامبران را پيش از پيدايش در اين جهان، به رسول اعظم (صلی الله علیه و آله) داده است و او، فرمانرواى همه پيامبران و بزرگ همه فرزندان آدم است.

13. خداوند، رعايت ادب و احترام و تعظيم او را واجب گردانيده است؛ چنان كه مى فرمايد:

(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ناجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقَةً ذلِكَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ أَطْهَرُ فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ) (مجادله: 12)

«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هرگاه با پيامبر سخن درگوشى گفتيد، پيش از آن صدقه بدهيد. اين كار براى شما، بهتر و پاكيزه تر است و اگر كسى را نيافتيد، همانا خداوند بخشنده و مهربان است».

14.

خداوند، او و امت او را به احترام او، بر همه امت هاى ديگر، برترى داده است، چنان كه مى فرمايد:(وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً) ؛ «ما اين چنين شما را امت ميانه اى قرار داديم تا سرمشق و گواه مردمان باشيد و پيامبر (صلی الله علیه و آله) هم سرمشق و گواه شما باشد». (بقره: 143)

15.

خداوند، دين او را بزرگ ترين دين قرار داده است و دين ديگرى را به غير از اين دين نمى پذيرد و مى فرمايد:(إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّهِ الْإِسْلامُ) ؛ «همانا تنها دين نزد خداوند، اسلام است» (آل عمران: 19)؛ و نيز مى فرمايد:(وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ) ؛

«و هركس، به جز دين اسلام، دين ديگرى بجويد، از او پذيرفته نيست و چنين كسى در آخرت از زيانكاران خواهد بود». (آل عمران: 85)

16. خداوند، براى خشنودى و تمايل او، نماز خواندن به سوى كعبه را به جاى بيت المقدس قرار داد، چنان كه مى فرمايد:

(قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ) (بقره: 144)

«ما مى بينيم كه رويت را در آسمان مى گردانى و به زودى، قبله اى به تو مى نمايانيم كه خشنود باشى. پس رويت را به سوى مسجدالحرام بگردان».

17. خداوند، او را خاتم پيامبران گردانيد و فرمود:(ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ) ؛ «محمد (صلی الله علیه و آله) پدر هيچ يك از مردان شما نيست. بلكه او رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و خاتم پيامبران است».

(احزاب: 40)

18. خداوند، هر چيزى را كه مايه آزار و رنجش او گردد، حرام كرده است، از جمله حرمت ازدواج با زن هاى او بعد از وفات ايشان، چنان كه مى فرمايد:

(وَ ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللّهِ وَ لا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذلِكُمْ كانَ عِنْدَ اللّهِ عَظِيماً) (احزاب: 53)

«و شما حق نداريد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را بيازاريد و هرگز حق نداريد با زن هاى او، بعد از وفاتش ازدواج كنيد. همانا اين كار نزد خداوند گناه بزرگى است».

همچنين مى فرمايد:

(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلاّ أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ إِلى طَعامٍ غَيْرَ ناظِرِينَ إِناهُ وَ لكِنْ إِذا دُعِيتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا وَ لا مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ إِنَّ ذلِكُمْ كانَ يُؤْذِي النَّبِيَّ فَيَسْتَحْيِي مِنْكُمْ وَ اللّهُ لا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ) (احزاب: 53)

«اى گروه مؤمنان! بدون اجازه، وارد خانه هاى پيامبر (صلی الله علیه و آله) نشويد، و هرگاه دعوت شديد، وارد گرديد و بعد از صرف غذا، پراكنده شويد و منتظر سخن نباشيد؛ زيرا اين كار پيامبر (صلی الله علیه و آله) را مى آزارد و او شرم مى كند و خداوند از بيان حقيقت، شرم نمى كند».

19.

او براى مؤمنان، از همه كس مهربان تر و سودمندتر است و همسرانش نيز در احترام و تجليل، همانند مادران مؤمنان اند؛ آنجا كه خداوند مى فرمايد:(النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ) ؛ «پيامبر (صلی الله علیه و آله) از خود مؤمنان بر آنان مقدم تر است و همسرانش، مادران آنان هستند». (احزاب: 6)

20.

خداوند، تكريم، احترام و رعايت ادب در صدا زدن و سخن گفتن با او را در همه جا و در هر كار، واجب گردانيده و فرمان او را بر هر فرمانى، مقدم داشته است، چنان كه مى فرمايد:(لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً) «اى مسلمانان! صدا زدن پيامبر (صلی الله علیه و آله) را همانند صدا زدن خودتان قرار ندهيد». (نور: 63) همچنين مى فرمايد:

(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ * يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَ

لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ * إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ أُولئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ * إِنَّ الَّذِينَ يُنادُونَكَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ * وَ لَوْ أَنَّهُمْ صَبَرُوا حَتّى تَخْرُجَ إِلَيْهِمْ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ) (حجرات: 5-1)

«اى گروه مؤمنان! بر خدا و رسولش، پيشى نگيريد و از [مخالفت فرمان] خدا بپرهيزيد. همانا خداوند شنوا و داناست. اى گروه مؤمنان! صداهاى خودتان را بلندتر از صداى پيامبر (صلی الله علیه و آله) نكنيد و با صداى بلند، با او سخن نگوييد؛ همانند سخن گفتن خودتان با يكديگر كه اعمالتان نابود مى شود. خودتان درك نمى كنيد و آنان كه در حضور رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، صدايشان را آهسته مى كنند، كسانى هستند كه خداوند، دل هايشان را با تقوا آزمايش كرده و برايشان آمرزش و مزد كلانى وجود دارد. همانا كسانى كه از پشت اتاق ها، تو را صدا مى زنند، بيشترشان بى خردانند و اگر صبر مى كردند تا بيرون بيايى، برايشان بهتر بود و خداوند آمرزنده و مهربان است».

21. خداوند آنجا كه با زنان پيامبر (صلی الله علیه و آله) سخن مى گويد، عظمت او را نشان مى دهد و مى فرمايد:

(وَ مَنْ يَقْنُتْ مِنْكُنَّ لِلّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تَعْمَلْ صالِحاً نُؤْتِها أَجْرَها مَرَّتَيْنِ وَ أَعْتَدْنا لَها رِزْقاً كَرِيماً) (احزاب: 31)

«هريك از شما زنان پيامبر (صلی الله علیه و آله) كه فرمانبردار خدا و رسولش باشد و عمل شايسته انجام دهد، ما مزد او را دوبار خواهيم داد و برايش

روزى شرافتمندانه اى آماده كرده ايم. اى زنان پيامبر! شما همانند هيچ يك از زنان ديگر نيستيد».

معلوم است كه شرافت زنان پيامبر (صلی الله علیه و آله)، از بركت و شرافت خود پيامبر (صلی الله علیه و آله)، سرچشمه گرفته است.

خداوند درباره آنها به پيامبرش اختيار تام داده است، چنان كه مى فرمايد:

(تُرْجِي مَنْ تَشاءُ مِنْهُنَّ وَ تُؤْوِي إِلَيْكَ مَنْ تَشاءُ وَ مَنِ ابْتَغَيْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلا جُناحَ عَلَيْكَ ذلِكَ أَدْنى أَنْ تَقَرَّ أَعْيُنُهُنَّ وَ لا يَحْزَنَّ وَ يَرْضَيْنَ بِما آتَيْتَهُنَّ كُلُّهُنَّ) (احزاب: 51)

«هريك از اين زنان را كه خواستى، از خود بران و هريك را كه خواستى، بخوان. باكى بر تو نيست كه آن كسى را كه رانده اى، باز بخوانى و اين كار، نزديك تر است به اينكه آنان شادمان گردند و محزون نشوند و به آنچه به آنان داده اى، خشنود باشند».

در صحيح بخارى، از عايشه روايت شده است: وقتى اين آيه، نازل شد، عايشه به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) گفت: «من مى بينم كه پروردگارت، به دلخواه تو رفتار مى كند».(1)در آيه ديگرى، خداوند خطاب به دو همسر او (عايشه و حفصه) مى فرمايد:

(إِنْ تَتُوبا إِلَى اللّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُما وَ إِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَ جِبْرِيلُ وَ صالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهِيرٌ * عَسى رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَكُنَّ أَنْ يُبْدِلَهُ أَزْواجاً خَيْراً مِنْكُنَّ مُسْلِماتٍ مُؤْمِناتٍ \8.


1) صحيح البخارى، ح 4788.

قانِتاتٍ تائِباتٍ عابِداتٍ سائِحاتٍ ثَيِّباتٍ وَ أَبْكاراً) (تحريم: 5-4)

«اگر شما دو زن توبه كنيد، جا دارد، چون دل هايتان به باطل گرويده است و اگر بخواهيد با پشتيبانى يكديگر، پيامبر (صلی الله علیه و آله) را بكوبيد و بر او چيره گرديد، همانا خدا و جبرئيل و مؤمنان شايسته و فرشتگان، پشتيبان پيامبرند. اگر رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، شما را طلاق دهد، اميد است پروردگارش، زنانى بهتر از شما كه مسلمان و مؤمن و فروتن و توبه كار و عبادت كننده و روزه گيرنده و باكره و بيوه باشند، به جاى شما، به او بدهد».

22. خداوند، بهترين نعمت ها را به او عنايت كرده و فرموده است:

(إِنّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً * لِيَغْفِرَ لَكَ اللّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ وَ يُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ يَهْدِيَكَ صِراطاً مُسْتَقِيماً * وَ يَنْصُرَكَ اللّهُ نَصْراً عَزِيزاً) (فتح: 1-3)

«ما گشايشى آشكار براى تو گشوديم؛ تا خداوند گذشته و آينده تو را ببخشايد و نعمتش را بر تو، تمام گرداند و تو را به راهى راست رهنما باشد و تو را عزت و نصرت عنايت كند».

همچنين خداوند مى فرمايد:(إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ يَدُ اللّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ) ؛ (فتح: 10) «همانا كسانى كه با تو پيمان مى بندند، با خدا پيمان مى بندند و دست خداوند، بالاى دست آنان است».

در آيه اى ديگر نيز مى فرمايد:

(لَقَدْ صَدَقَ اللّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللّهُ آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ لا تَخافُونَ فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِكَ فَتْحاً قَرِيباً) (فتح: 27)

خداوند حقيقت را از طريق، خوابى كه رسولش ديده بود، برايش آشكار ساخت، مبنى بر اينكه با خواست خدا و آرامش دل، وارد مسجدالحرام خواهيد شد و سرهايتان را مى تراشيد و ناخن هايتان را مى گيريد و ترسى نداريد. و خدا مى دانست آنچه را شما نمى دانستيد و بدين وسيله، پيروزى نزديكى برايتان قرار داد.

23.

خداوند، امت او را به سبب او گرامى مى دارد چنان كه مى فرمايد:(وَ ما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ) ؛ (انفال: 33) «و هرگز خداوند آنان را عذاب نمى كند تا زمانى كه تو ميانشان هستى».

24.

خداوند، در شب اسراء و معراج، به او نزديك بود. با او سخن گفت و شگفتى هاى آفرينش را به او نشان داد. اسراء و معراج، از آشكارترين معجزات اوست؛ چنان كه مى فرمايد:

(سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا) (اسراء: 1)

«پاك است خداوندى كه بنده اش را در يك شب، از مسجدالحرام به مسجدالاقصى (بيت المقدس) كه سرزمين آنجا را بركت داديم، گردش داد؛ تا آيات و نشانه هاى خود را به او بنمايانيم».

همچنين مى فرمايد:

(وَ النَّجْمِ إِذا هَوى * ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى * وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحى * عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى * ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوى * وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلى * ثُمَّ دَنا فَتَدَلّى * فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى * فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى * ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى * أَ فَتُمارُونَهُ عَلى ما

يَرى * وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى * عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى * عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى * إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى * ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى * لَقَدْ رَأى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى) (نجم: 1-18)

«سوگند به ستاره! هنگامى كه فرو آيد. يار شما (پيامبر)، نه به بيراهه رفت و نه پراكنده سخن گفت. او از روى هوا و هوس، سخن نمى گويد. اين سخن، همان وحى است؛ بياموخت به او، آن كس كه سخت نيرومند است، نيرومندى استوار و او در افق برتر بود. سپس نزديك شد و نزديك شد، تا به اندازه پهناى دو كمان يا نزديك تر، و وحى كرد به بنده اش، آنچه را وحى كرد. دل آنچه را ديد، درباره اش دروغ نگفت. آيا درباره چيزى را كه او مى بيند، با او ستيزه مى كنيد و حال آنكه فرو آمدن او را بار ديگر ديد. نزديك آخرين درخت شد كه جايگاه بهشت آنجاست، هنگامى كه درخت سدر را مى پوشاند. آنچه مى پوشاند، نه ديده بگردانيد و نه سركشى كرد. همانا ديد مقدارى از نشانه هاى بزرگ پروردگارش را».

از عمر بن خطاب، در ضمن سخنى، خطاب به پيامبر (صلی الله علیه و آله) روايت شده است:

پدر و مادرم به فدايت اى رسول خدا! فضايل تو به اندازه اى رسيده است كه خداوند تو را به عنوان آخرين پيامبر برانگيخت و نامت را در اول آنان آورد و فرمود:(وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ وَ إِبْراهِيمَ وَ مُوسى وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ مِيثاقاً غَلِيظاً) ؛ «هنگامى كه از پيامبران و از تو و از نوح، پيمان گرفتيم...». پدر و

مادرم به فدايت اى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فضايل تو بدان پايه رسيده است كه اهل دوزخ، دوست مى دارند كه كاش از تو اطاعت كرده بودند و ميان آتش مى گويند: «اى كاش ما از خدا و رسولش، اطاعت كرده بوديم». (احزاب: 7)

25. خداوند، پاسخ به دعوت او را كه سعادت جاودانى مؤمنان در آن است، واجب مى داند و مى فرمايد:

(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ)

«اى كسانى كه ايمان آورده ايد! پاسخ دهيد به دعوت خدا و رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، هنگامى كه دعوت مى كند به چيزى كه زندگى شما در آن است». (انفال: 24)

گفتنى است كه در قرآن كريم، فضايل و عظمت قدر و بلندى جايگاه پيامبر (صلی الله علیه و آله)، بسيار بيان شده است و در واقع همه قرآن، بيانگر فضايل ايشان است. پس چقدر و منزلت بزرگ و والايى دارد و چقدر نزد پروردگارش در دو جهان، گرامى است و چقدر كتاب قرآن او كه بيان كننده همه چيز است، عظمت دارد و چقدر بزرگ است امت او كه دعوتش را پاسخ گفته و به رسالتش، ايمان آورده و به دين او، عمل كرده است و از اين راه، به ويژگى هايى رسيده است كه امت هاى گذشته، به آن نرسيده اند. سپاس خداى را بر اين همه نعمت هايى كه در شمارش نمى گنجد و باز سپاس خداى را كه ما را به سوى اسلام هدايت كرد و ما را از امت بهترين مردمان گردانيد. درود و سلام پروردگار بر ايشان باد.

پيامبر (صلی الله علیه و آله) صاحب وسيله و شفاعت كننده

خداوند رسولش را براى همه مردم برانگيخت و قرآن كريم را بر او فرو فرستاد و در آن، نام و قدر او را بالا برد و ضمانت حفظ قرآن را تا روز قيامت برعهده گرفت و فرمود:(إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ) ؛ (حجر: 9) «بدرستى كه ما قرآن را فرو فرستاديم و خود ما هم نگهبان آن هستيم»؛ و چون نام پيامبر (صلی الله علیه و آله) و فضايل او با قرآن همدوش است، در هر زمانى تا روز قيامت، نامش پابرجا و جاويدان است.

بى ترديد بزرگترين دليل برترى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر همه آفريدگان، سخن خود آن حضرت است كه فرمود:

هرگاه صداى مؤذن را شنيديد، شما همانند آن را بگوييد و سپس بر من، صلوات بفرستيد؛ زيرا كسى كه يك بار بر من صلوات بفرستد، خداوند ده بار بر او صلوات مى فرستد. بعد از آن، از خدا بخواهيد كه به من، وسيله عنايت كند و وسيله، مقامى است در بهشت كه ويژه يكى از بندگان خداست و اميدوارم كه آن بنده، من باشم. هركس از خداوند براى من وسيله بخواهد، مشمول شفاعت من خواهد شد.(1)

مسلم اين حديث را در اوايل كتاب «نماز»، در باب سخن گفتن درباره نماز، روايت كرده است.

در اين حديث شريف، خوب دقت كنيد. خداوند ما و شما را در هر دو جهان مشمول رحمت خويش قرار دهد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در اين


1) صحيح مسلم، ح 384.

حديث، امر مى كند كه بعد از شنيدن و حكايت كردن اذان، بر او صلوات بفرستيد و پس از آن، باز امر مى كند كه از خدا، برايش وسيله بخواهيد و وسيله، مقام بزرگ و منحصر به فردى است كه دومى ندارد و اين مقام در بهشت، ويژه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است و هيچ يك از آفريدگان خداوند، چنين مقامى ندارند.

دعاى درخواست وسيله، مطابق حديث صحيحى كه بخارى روايت كرده، چنين است:

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: هركس اذان را بشنود و اين دعا را بخواند، در روز قيامت، مشمول شفاعت من خواهد بود:

اللهم رب هذه الدعوة التامة و الصلوة القائمة آت محمداً الوسيلة والفضيلة وابعثه مقاماً محموداً الذي وعدته.(1)

بار الها! اى پروردگار اين دعاى كامل و نماز برپاداشته شده، وسيله و فضيلت را به محمد عطا بفرما وآن مقام پسنديده اى را كه به او وعده داده اى نصيبش بگردان.

خداوند رحمت كند بوصيرى شاعر را كه در قصيده برده(2)خود، درباره فضايل رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مى گويد:

فاق النبيين في خلق و خلق ولم يدانوه في علم ولاكرم

وكلهم من رسول الله ملتمس غرفا من البحر أورشفا من الديم4.


1) صحيح البخارى، ح 614.

2) ر. ك: البردة الشريفة، صص 22-24.

و واقفون لديه عند حدّهم من نقطة العلم أو من شكلة الحكم

فهو الذي تمّ معناه وصورته ثم اصطفاه حبيباً باريء النسم

منزه عن شريك في محاسنه فجوهر الحسن فيه غير منقسم

دع ما ادعته النصارى في بينهم و احكم بما شئت فيه و احتكم

و انسب إلى ذاته ماشئت من شرف وانسب إلى قدره ماشئت من عظم

فإن فضل رسول الله ليس له حدّ فيعرب عنه ناطق بفم

در زمينه خلقت و اخلاق بر همه پيامبران پيشى گرفت و هيچ يك در دانش و بزرگوارى، به مقام و مرتبه او نرسيدند.

و همه آنان، از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) درخواست مى كردند مشتى از دريا و قطره اى از باران را.

هيچكدام از پيامبران به مقام علمى او نرسيدند.

و خداى آفريننده، او را به دوستى برگزيد؛ زيرا از لحاظ ظاهر و باطن كامل بود.

او در خوبى ها، شريكى ندارد؛ زيرا گوهر خوبى، قابل قسمت نيست.

ادعاى نصارا را درباره پيامبرشان رها كن و هر مدحى درباره او بگويى، عين حقيقت است.

هر شرافتى را كه خواستى، به او نسبت بده و هر اندازه مى خواهى، عظمت قدرش را بيان كن.

زيرا فضايل رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مرزى ندارد تا سخنگويى بتواند با دهان بيانش كند.

همچنين «بوصيرى»، در قصيده همزيه خود مى گويد:(1)ى.


1) المنح المكية، شرح قصيده همزيه بوصيرى، اثر ابن حجر هيتمى.

كيف ترقى رقيك الأنبياء يا سماءً ماطاولتها سماء

لم يساووك في علاك وقد حا ل سناً منك دونهم وسناء

إنّما مثّلوا صفاتك للناس كما مثّل النجوم الماء

أنت مصباح كل فضل فما تص - - دُرُ إلّا عن ضوئك الأضواء

لك ذات العلوم من عالم الغي - - ب ومنها لآدم الأسماء

لم تزل في ضمائر الكون تختا ر لك الأمهات والآباء

ما مضت فترة من الرسل إلا بشرت قومها بك الأنبياء

تتباهي بك العصور و تسمو بك علياء بعدها علياء

چگونه پيامبران در بلندى مقام و منزلت به تو مى رسند اى آسمانى كه آسمانى برتر از تو وجود ندارد؟

در بلندى مقام، با تو يكسان نيستند و نورى ميان تو و آنان، حائل شده است.

آنان صفات تو را به مردم، به گونه اى نشان دادند كه آب، ستارگان را نشان مى دهد.

تو چراغ هر فضيلتى هستى و همه نورها از فروغ تو سرچشمه مى گيرد.

همه علوم را از جهان غيب، به تو دادند و به آدم فقط علم اسماء را دادند.

تو پيوسته در جان جهان بودى و برايت پدر و مادرانى انتخاب مى شد.

هر پيغمبرى كه مدتى از دوره پيامبريش مى گذشت؛ حتما مژده نبوت تو را به امت خويش مى داد.

روزگاران به تو افتخار مى كنند و هر نوع بلندمرتبگى و والايى به تو مى بالد.

و يكى از بزرگ ترين دليل هاى فضايل بى شمار آن حضرت (صلی الله علیه و آله)، اين است كه خداوند به برخى از بندگان مؤمن و پرهيزكار خود، همچون علماى عمل كننده به دين و ادباى با اخلاص، بهره ويژه اى داده و آنان را به وسيله مدح و منقبت گويى بنده و رسولش محمد (صلی الله علیه و آله)، از ديگران متمايز گردانيده است. اين شيوه پسنديده، از زمان صحابه بزرگوار تا زمان ما و بلكه تا روز قيامت، پيوسته وجود داشته و وجود خواهد داشت و ديده و شنيده نشده است كه از امت هاى گذشته، كسى در مدح و منقبت پيامبران خود، همانند اديبان امت پيامبر (صلی الله علیه و آله) عمل كرده باشد. بدون ترديد، اين خود يكى از معجزات پيامبر ما، محمد (صلی الله علیه و آله) است. ديوان هاى شعراى عرب و عجم، پر است از قصايد و اشعارى كه در مدح آن بزرگوار سروده شده است. حجم اين قصايد و اشعار، به اندازه اى زياد است كه نمى توان تعداد آنها را برشمرد.

ناتوانى زبان و قلم از مدح پيامبر (صلی الله علیه و آله)

چه نيكوست گفتار علامه امام شهاب الدين احمد بن حجر هيتمى در شرحى كه بر قصيده همزيه امام بوصيرى، نوشته و در سال 1292 ه. ق، در مصر چاپ شده است. ايشان در مقدمه كتابش مى نويسد:

از جمله چيزهايى كه بر هر مكلفى واجب است به آن اعتقاد داشته باشد، اين است كه معتقد باشد كمالات پيامبر ما، حضرت محمد (صلی الله علیه و آله)، قابل شمارش نيست و اوصاف و تصوير شخصيت او، بى نهايت است. خصوصيات و امتيازات و معجزات او، هرگز در هيچ مخلوقى با هم يك جا جمع نشده است. ايشان

بزرگ ترين حق را بر گردن انسان هاى كامل دارد، تا چه رسد به انسان هاى ناقص پايين تر. هيچ كس نمى تواند پاره اى از حقوق بيكران او را ادا كند، مگر كسانى كه در احترام و تعظيم و آشكار كردن مناقب و آثار و علوم و احكامش بكوشند. مداحان جنابش هرگز نمى توانند او را توصيف كنند، مگر به مقدار اندكى از بسيار و مشتى از خروار، چنان كه در اشعار بوصيرى، به اين محدوديت و عجز اشاره شده است:

فإن فضل رسول الله ليس له حد فيعرب عنه ناطق فم

دع ما ادعته النصارى في نبيهم واحكم بما شئت مدحا فيه واحتكم

فمبلغ العلم فيه أنه بشر و أنه خير خلق الله كلهم

فاق النبيين في خَلق و في خُلق ولم يدانوه في علم ولا كرم

همانا فضايل رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مرزى ندارد تا گوينده اى بتواند با دهان، بيانش كند.

ادعاى نصرانى ها را درباره پيامبرشان رها كن و هر مدحى درباره او بگويى، عين حقيقت است.

آخرين پايه دانش درباره او، اين است كه او از جنس بشر است و اينكه او، بهترين همه آفريدگان خداست.

در خلقت و اخلاق، از همه پيامبران برتر بود و در دانش و بزرگوارى، كسى به منزلت او نرسيده است.

بى شك همه مداحان ايشان، نتوانسته اند حق مطلب را ادا كنند. چگونه كسى مى تواند او را مدح كند، درحالى كه آيات قرآن او را چنان

نشان مى دهد كه عقل متحير مى ماند و صفاتى را برايش مى ستايد كه به آن ها دسترسى وجود ندارد، چنان كه شاعر گفته است:

ماذا عسي الشعراء اليوم تمدحه من بعد ما مدحت حاميم تنزيل

شاعران امروز ديگر چه مدحى مى گويند در جايى كه حم تنزيل (قرآن) او را مدح كرده است.

بنابراين اگر خلق اولين و آخرين بكوشند تا مناقب او را برشمرند، درمانده مى شوند و نمى توانند پاره اى از افتخاراتش را دريابند. پس دوستداران او حق دارند كه درباره اش چنين بسرايند:

و على تفنن واصفيه بوصفه يفنى الزمان و فيه ما لم يوصف

هنوز توصيف كنندگان اوصاف او مى گويند: «روزگار به پايان مى رسد و اوصافش ناگفته مى ماند».

هيتمى بعد از چند سطر مى نويسد:

«عارف محقق، سراج بن فارض را در خواب ديدند و به او گفتند: «چرا درباره پيامبر (صلی الله علیه و آله) مدحى نگفتى؟» گفت:

أرى كلّ مدح في النبي مقصرا وإن بالغ المثني عليه فأكثرا

إذا الله أثنى بالذي هو أهله عليه فما مقدار ما يمدح الورى

من ديدم هر مدحى درباره پيامبر (صلی الله علیه و آله) كوتاه است و هرچند مداح كوشش كند و بسيار مدحش كند.

در جايى كه خدا او را ستوده است مدح گفتن همه مردم، چه ارزشى دارد؟

از اين رو در ميان شاعران بزرگ گذشته، مانند ابى تمام، بحترى و ابن رومى، مدح گفتن پيامبر (صلی الله علیه و آله) معمول نبوده است، زيرا مدح گفتن

او، از سخت ترين كارها بوده است و معانى هرچند بلند و بالا باشد، باز از مقام پيامبر (صلی الله علیه و آله)، پايين تر است و توصيف هرچند كامل باشد، باز از صفات او ناقص تر است».(1)

سپس بعد از ذكر چهار صفحه توضيح در اين باره، مى نويسد:

«بيشتر علما معتقدند كه تفضيل و ترجيح ميان پيامبران، جايز است و در اين باره، دليل هاى روشنى وجود دارد. اما آيه شريفه (لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ) (2)؛ «ما ميان هيچ يك فرق نمى گذاريم»؛ يعنى ما همگى را رسولان خدا مى دانيم و به همه آنان و به شرايع آنان، ايمان داريم و عدم تفاوت پيامبران با يكديگر را از لحاظ ايمان به آنان و به آنچه برايشان نازل شده است، بيان مى كند.

اما درباره احاديث صحيحى كه مى گويد: «ميان پيامبران، تفضيل ندهيد» و «مرا بر پيامبران، تفضيل ندهيد» و «ميان پيامبران، يكى را انتخاب نكنيد»، بايد گفت: شايد قبل از اعلام افضليت بوده است يا حمل بر تواضع و فروتنى شود يا مقصود از تفضيل، آن است كه موجب اهانت و چشم پوشى از مقام پيامبران ديگر باشد يا شايد مقصود، تفضيل دادن در اصل نبوت و رسالت است؛ زيرا همه پيامبران، در اصل نبوت و رسالت و مأموريت از جانب خداوند يكسان اند. ولى در احوالات و معارف و خصوصيات و كرامات، يكسان نيستند».(3)1.


1) المنح المكية فى شرح الهمزية، صص 68 و 69.

2) بقره: 136.

3) المنح المكية، ص 81.

اگر خواننده گرامى با ديده دقت، در اين آيه شريفه بنگرد كه خداوند در آن مى فرمايد: «ما برخى از اين پيامبران را بر برخى ديگر، برترى داديم»(1)، راه راست به طور كامل برايش آشكار خواهد شد.

بى ترديد كسى به برترى پيامبر ما، محمد (صلی الله علیه و آله)، بر همه مخلوقات از جن و انس گرفته تا فرشتگان، شك نمى كند، مگر آن كس كه با دين، آشنايى نداشته باشد و قلبش از محبت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پر نباشد و از مطالعه مناقب و سيره و كمالات او، سيراب نگشته باشد. حسان بن ثابت، همان صحابى بزرگوار، در مدح رسول خدا (صلی الله علیه و آله) چه شيرين گفته است:

وأحسن منك لم تر قط عيني وأجمل منك لم تلد النساء

خُلقتَ مبرّا من كلّ عيب كأنك خُلقتَ كما تشاء

و چشم من نيكوتر از تو هرگز نديده است و زنان روزگار زيباتر از تو نزاييده اند.

تو از هر عيبى، پاك آفريده شدى و گويا تو همان گونه كه مى خواسته اى، آفريده شده اى.

اگر خواننده محترم بخواهد فضايل و خصوصيات و معجزات پيامبر (صلی الله علیه و آله) و خصوصيات امتش را بيشتر بشناسد، شايسته است به كتاب هايى كه جزئيات بيشترى را در اين زمينه نوشته اند، مراجعه كند.3.


1) بقره: 253.

خاتمه

اگر بيمارى طولانى مانع نبود، ما بسيارى از فضايلش را مى نوشتيم، گرچه هرچه هم بنويسيم، باز هم نمى توانيم به پايان فضايلش برسيم. ولى اميدواريم در آينده بتوانيم.

آرى به خدا سوگند! رسول خدا (صلی الله علیه و آله) سرور بى چون و چراى جهانيان است و بدون شك، از همه پيامبران برتر است. او خورشيد جهان تاب است و ديگران، ستارگان درخشانى هستند كه مردم با نورشان هدايت مى شوند. بهترين درودها و سلام ها بر همگى آنان باد. امام بوصيرى مى گويد:

وكلّ آي أتى الرسل الكرام بها فإنما اتصلت من نوره بهم

فإنه شمس فضل هم كواكبها يظهرن أنوارها للناس في الظلم

و هر آيتى كه پيامبران گرامى آوردند، حتما از نور رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در آن آيت، بوده است.

او خورشيد فضايل و ديگران ستارگان اند كه در تاريكى ها، نورشان براى مردم، آشكار مى شود.

آرى به خدا سوگند! او افضل پيامبران و نزديك ترين آنان به خداوند است و منصب رسالت به او ختم گرديده و شريعت هاى آسمانى به وسيله او كامل گشته است. هركس كه با قرآن و حديث آشنا باشد، در اين باره شكى ندارد.

اما درباره حديث «هيچ يك از شما نگويد كه من، بهتر از يونس هستم»، چنان كه در «صحيح بخارى» آمده است و حديث «ميان پيامبران خدا، تفضيل ندهيد»، چنان كه در «صحيح بخارى» و «صحيح مسلم» آمده است، با توجه به علت بيان احاديث و قرائن موجود، بايد گفت: مقصود از تفضيل ممنوع، آن است كه مستلزم اهانت و پايين آوردن شأن پيامبر ديگرى باشد و اين عمل، مطابق اجماع دانشمندان امت اسلامى، حرام است. ولى تفضيل دادن برخى از پيامبران، مانند: پيامبر ما، محمد (صلی الله علیه و آله)، ابراهيم، موساى كليم و عيسى ابن مريم (عليهم السلام) بر برخى ديگر، با اقرار و اعتراف به فضايل و مقام هريك نزد خداوند، نه تنها اشكالى ندارد، بلكه بيان اين امر يك حقيقت و واقعيت است؛ چنان كه خداوند در اين باره مى فرمايد:

(تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ وَ آتَيْنا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ)

ما برخى از اين پيامبران را بر برخى ديگر، برترى داديم: در ميان آنان كسى است كه با خداوند سخن گفت. خدا درجات برخى را بالا برد و به عيسى بن مريم، معجزات داديم و روح القدس را كمك حال او ساختيم.(1)3.


1) بقره: 253.

«عموم افراد بشر و از جمله 124 هزار پيامبر، يكسان آفريده نشده اند و در فضايل ذاتى و اكتسابى، يكسان نيستند. ممكن است هر فردى در فضيلتى، يك يا چند امتياز ويژه داشته باشد كه ديگران، فاقد آن باشند و اين فرد از اين جهت، از ديگران برتر باشد و از جهات ديگر، ديگران از او برتر باشند.

بنابراين مقصود بحث ما در اينجا، اين است كه خاتم الانبيا، حضرت محمد (صلی الله علیه و آله)، در همه فضايل، داراى امتيازات فراوانى است و در مجموع فضايل، از جميع پيامبران برتر است. به عبارت ديگر، پيامبر ما (صلی الله علیه و آله) داراى دوگونه فضايل و مناقب بوده است: يكى، فضايل و مناقبى كه پيامبران ديگر هم داشته اند و ديگرى، فضايل و مناقبى كه ويژه شخص اوست و ديگران چنين فضايل و مناقبى نداشته اند.

پس احاديث منع برترى دادن يك پيامبر بر پيامبران ديگر، بر فرض صحت آنها، ناظر به بخش اول است؛ زيرا منحصر كردن همه فضايل در يك شخص، مستلزم حق كشى و ابطال حق ديگران است و اين سخن، خلاف منطق نيرومند و آزاد و خردمندانه اسلام است. ولى درباره بخش دوم، يعنى فضايل و امتيازات شخصى و ويژه پيامبر ما (صلی الله علیه و آله)، جاى هيچ گونه انكارى وجود ندارد و نمى توان گفت: «خورشيد و ماه و ستارگان، به دليل اينكه همگى نور دارند، يكسان هستند».(1)

شاعران عرب، مديحه هاى بسيارى درباره رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و فضايل».


1) مطالب داخل گيومه در اين صفحه، توسط مترجم محترم به كتاب حاضر اضافه شده است، و در متن عربى كتاب وجود ندارد. «مصحح».

بزرگش سروده اند؛ به طورى كه هيچ كدام، مستلزم اهانت به پيامبران ديگر نيست. در اينجا ما شعر يكى از اصحاب بزرگوار پيامبر (صلی الله علیه و آله) را به عنوان شاهد مدعاى خود مى آوريم: سواد بن قارب پس از آنكه مسلمان شد، در حضور رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اين اشعار را سرود:

فأشهد أن الله لا ربّ غيره وانك مأمون على كل غائب

و أنك أدنى المرسلين وسيلة إلى الله يا بن الأكرمين الأطايب

گواهى مى دهم كه پروردگارى غير از خداوند وجود ندارد و تو بر هر ناديده اى امين هستى.

و وسيله تو، از همه پيامبران به خدا نزديك تر است اى فرزند پاكيزگان بزرگوار.

اگر خواننده گرامى بخواهد جزئيات بيشترى را در اين مورد بداند، مى تواند به كتاب «البداية والنهاية» حافظ ابن كثير، مراجعه فرمايد.(1)

پايان رساله تبرك الصحابه

مكه مكرمه

محمدطاهر كردى مكى

آخر ماه رمضان 1385 ه. ق».


1) مؤلف در خاتمه، چند ورق ديگر از اشعار خودش و ديگران را نوشته است و چون ترجمه آنها، لطافت اصل اشعار را نداشت، از ترجمه آنها، صرف نظر شد. «مترجم».

ضمايم

مشرك و موحد

اشاره

در پايان، خوانندگان گرامى و همه روشنفكران و نيك انديشان مسلمان جهان را به خواندن اين مقاله، دعوت مى كنم. اميد است با استقلال فكرى و رهايى از قيد و بندهاى موهوم و خودساخته و آراى كوته نظرانه و نقشه هاى به ظاهر زيباى دشمنان و استعمارگران شناخته شده و ناشناخته و نيز بريدن دست هاى مرموز پيدا و ناپيداى آتش افروز و شكستن قلم هاى مزدور، روزى فرا رسد كه اختلاف، بدبينى، دشمنى، خودزنى، رسوايى، تحقير، خوارى و زبونى ها، به اتحاد، خوش بينى، دوستى، برادرى، نوع پرورى، خيرخواهى، همكارى، سرفرازى و پيروزى تبديل گردد.

جذب يا دفع

موضوع بسيار مهمى كه بايد قبل از هرچيز، به آن رسيدگى شود و شايسته است كه دانشمندان و انديشمندان مسلمان، درباره اش بحث ها

و تحقيقات دامنه دارى داشته باشند و پيرامون آن مقاله، رساله و كتاب بنويسند، مقياس و ميزان جذب و دفع افراد گوناگون در اسلام است. به عبارت ديگر آيا اسلام در پذيرش افراد، نگاهى سختگيرانه دارد؛ به طورى كه انسان به راحتى، جذب نمى شود يا اسلام در جذب و پذيرش افراد، بسيار آسان گير است؟!

پاسخ صحيح به اين مسئله، بسيارى از مشكلات و شبهه هاى خارجى و داخلى موجود را حل خواهد كرد. جا دارد كه فقيهان، مبلغان، گويندگان و نويسندگان بزرگ و شايسته، روى اين موضوع بيش از پيش، تكيه و بحث و تحقيق كنند و نتايج را به مردم مسلمان منتقل كنند تا آنها را با منطق صحيح و هدف عالى اسلام، آشنا سازند و پرورش دهند.

قانون عرضه و تقاضا

قانون عرضه و تقاضا، در همه جا، از جمله در موضوع بحث ما، مثال و گواه گويايى است. شما فرض كنيد در كشورى يكصد هزار دانشجوى آماده ورود به دانشگاه و ادامه تحصيلات عالى موجود است. ولى دانشگاه هاى آن كشور، ظرفيت و توانايى پذيرش بيش از ده هزار نفر را ندارد. در اين صورت، تقاضا بر عرضه فزونى مى گيرد و به ناچار بايد براى پذيرش افراد، مسابقه و كنكور بگذارند و شرايط سخت و طاقت فرسايى را اعلام كنند تا فقط يك دهم يا كمتر از آن افراد، پذيرفته شوند.

اكنون بايد ديد آيا قانون عرضه اسلام، كمتر از تقاضاى مردم جهان است؟! آيا دين اسلام، محدود و ناقص و فقط براى افراد انتخابى ويژه اى

آمده است؟! آيا سياست كلى و عمومى ادارى آن، كافر دانستن و طرد و دفع و اخراج متقاضيان بى شمار است؟! يا برعكس هركسى را كه به سويش بيايد، در هر شرايطى كه باشد، با آغوش باز مى پذيرد؛ همچنان كه خداوند متعال در آيات زير به اين مهم اشاره فرموده است:

1.(إِنِّي رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً) (1)؛ «من پيام آور خدايم براى همه شما».

2.(وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاّ كَافَّةً لِلنّاسِ) (2)؛ «ما تو را نفرستاديم؛ مگر براى همه مردم».

3.(وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ) (3)؛ «و ما تو را نفرستاديم؛ مگر آنكه رحمت باشى براى همه جهانيان».

از اصول مسلّم و قطعى اسلام، اين است كه خاتم الانبيا، حضرت محمد (صلی الله علیه و آله)، براى همه مردم جهان تا روز قيامت، برانگيخته شده است و عرب و عجم، سياه و سفيد، شرقى و غربى، زن و مرد، باسواد و بى سواد، همه و همه، بايد از نور او بهره مند گردند و زير چتر حمايت و راهنمايى او جاى گيرند. به يقين آن همه افراد گوناگونى كه در زمان حيات رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مسلمان شدند و صحابه و امت اسلامى را تشكيل دادند، از نظر سوابق و افكار و اخلاق و عقيده و عمل، يكسان نبودند و با برخى ديگر، از زمين تا آسمان فرق داشتند؛ درحالى كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرد فرد آنها را به عنوان مسلمان، پذيرفته و به رسميت شناخته بود و همگى، از حقوق عمومى برادرى اسلامى برخوردار بودند و جان و مال و آبرو و7.


1) اعراف: 158.

2) سبأ: 28.

3) انبياء: 107.

ناموسشان، محترم و در امان بود و هيچ گاه ديده و شنيده نشده است كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) براى مسلمان شدن فردى يا قومى، محكمه تفتيش عقايد يا مسابقه ترتيب داده باشد و پرسشنامه، شناسنامه، انگشت نگارى يا پرونده محرمانه بخواهد يا در آن مدت 23 سال رسالت، فرد يا دسته اى از مسلمان شدگان را كافر دانسته و طرد كرده باشد. بلكه براساس تاريخ، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اسلامِ ابوسفيان، سركرده منافقان و دشمن سرسخت ديرينه مسلمانان و همچنين اسلامِ زن ابوسفيان، هند جگرخوار بدكاره و اسلامِ وحشى، قاتل عمويش، حمزه و امثال اينان را پذيرفته است و آنها نيز در جامعه اسلامى، از حقوقى مساوى با مسلمانان ديگر، برخوردار بوده اند.

اسلامى كه آن همه قوانين و قواعد علمى و عملى، براى اتحاد و برادرى مسلمانان مقرر داشته است و حتى اجازه نمى دهد كه مسلمانى به مسلمان ديگر، بدگمان باشد يا پشت سر او بدگويى كند يا مسلمانى با مسلمان ديگر قهر كند، آيا مى توان باور كرد كه اجازه دهد هر مسلمانى، مطابق هوا و هوس و تشخيص ناقص و قضاوت نابجاى خود، مسلمان يا مسلمانان ديگرى را كافر و مشرك و مهدورالدم و خارج از اسلام بخواند؟

در سال هاى پايانى عمر پيامبر (صلی الله علیه و آله)، دسته دسته و گروه گروه، مردم كافر و مشرك، به مدينه آمده و خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رسيدند. اغلب يك نفر از طرف گروه خود سخن مى گفت و اعلام مسلمانى مى كرد. گاهى فرد حاضر در مدينه، مسلمان شدن عشيره و هم شهريان دوردست خود را اعلام مى كرد. همين اعلام، كافى بود كه زن و مرد، كوچك و بزرگ، باسواد و بى سواد و خوش سابقه و بدسابقه آن عشيره، در جرگه و

آمار مسلمانان قرار گيرند. به يقين، معلومات و اطلاعات آنان درباره اصول و فروع اسلام، بسيار اندك بوده است و هرگز هيچ كدامشان، از مباحث دقيق شرك و توحيد و از مسائل پيچيده و نوظهور كلامى، فلسفى و عرفانى امروز و از موشكافى هاى شاعرانه، بويى نبرده بودند.

البته در آيات، احاديث و روايات، اوصاف و نشانه هاى فراوان و گوناگونى براى شخص مسلمان، باايمان و پرهيزكار بيان شده است كه اگر اين گونه آيات و احاديث، مقياس و ميزان شناسايى صد در صد اسلام و كفر اصطلاحى باشد، بى ترديد، تعداد مسلمانان بسيار اندك خواهد بود.

ولى به قرينه آيات و احاديث ديگر و به شهادت برنامه عملى رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، بايد گفت: مقصود از بيان اين آيات و احاديث، فقط بيان درجات اسلام و ايمان است كه هر مسلمانى، در يك مقام ويژه اى از اسلام و ايمان قرار دارد و اسلام و ايمان همه يكسان نيست و ممكن است برخى از مسلمانان، در درجه اى از اسلام و ايمان باشند كه فقط در دنيا از حقوق و مزاياى اسلامى برخوردار گردند و در آخرت بهره اى نداشته باشند و برخى ديگر، در بالاترين درجات ايمان باشند و در آخرت نيز همنشين رسول خدا (صلی الله علیه و آله) گردند.

به هر حال، تكفير مسلمان و حكم به شرك و ارتداد او دادن و خون و مال و ناموس او را مباح دانستن، كار آسانى نيست و با نادانى ها و غرض هاى مادّى و سياسى و با هوا و هوس هاى شخصى، اجتهادهاى كودكانه و بى پايه و بى اساس، دوستى هاى ابلهانه و وسوسه هاى شيطانى،

نمى توان مسلمانى را كافر خواند و خونريزى و برادركشى به راه انداخت.

پيكر جامعه مسلمانان، به گفته رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، همانند پيكر يك نفر است. اين پيكر، هزاران عضو پرارزش و كم ارزش دارد و هيچ عضوى، نمى تواند از اعضاى ديگر بى نياز باشد و عضوى را بيگانه بشمارد و از خود جدا سازد.

نشانه مسلمان شدن و مسلمان بودن، همان ايمان و اقرار به شهادتين «أشهد أن لا إله إلا الله و أشهد أن محمداً رسول الله» است و ساير احكام و اعمال و دستورهايى كه در منشور اسلام آمده است، همه برنامه هاى تكاملى است. بنابراين به كسانى كه خود را مسلمان صد در صد و بى غل وغش، اسلام شناس، قرآن دان و موحد پنداشته اند، ولى به تكفير مسلمانان ديگرى مى پردازند كه آنان نيز ايمان و اقرار به شهادتين دارند و بسيارى از احكام و دستورهاى اسلام را انجام مى دهند، بايد گفت: خودشان از اسلام كم بهره اند و خطر و زيان اين دوستان نادان و دشمنان خانگى، خيلى بيشتر از خطر و زيان دشمنان رسمى و شناخته شده است.

ارشاد يا انتقام

هرگاه مسلمان يا مسلمانانى، بعد از ايمان و اقرار به شهادتين، دانسته يا ندانسته، در يك يا چند اصل از اصول اعتقادى يا عملى اسلام، در خطا و اشتباه باشند يا در انجام دادن فرايض، سست و در ارتكاب محرمات، آلوده باشند، آيا چنين كسانى را بايد با سنگدلى و كينه توزى تمام براى هميشه از جرگه مسلمانان دور كرد يا بايد با دلسوزى و

مهربانى، آنها را هدايت و ارشاد نمود و در صورت ارشاد نشدن نيز بگوييم:(وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللّهِ) ؟(1)

خداوند در قرآن مجيد مى فرمايد: «هيچ گروهى، گروه ديگرى را مسخره نكنند؛ شايد آنان بهتر از اينان باشند».(2)برادران يوسف، بيشترين جفا و ستم و آزار را در حق يوسف مرتكب شدند. ولى آن حضرت در اوج قدرت و شوكت، همه را ناديده گرفت و گفت: سرزنشى بر شما نيست. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نيز بعد از ديدن بيست سال رنج و ستم از مردمان جفاكار مكه و مدينه، در اوج قدرت، در فتح مكه، همه را بخشيد و فرمود: «برويد همه شما آزاديد و امروز (روز فتح مكه)، ما براى ارشاد و مهربانى با شما آمده ايم؛ نه براى انتقام جويى و خونريزى».

شرك و توحيد

درباره اين دو واژه، سخن بسيار گفته اند؛ به ويژه شاعران و عارفان؛ به طورى كه برخى افراد بى نهايت افراط و تفريط كرده اند و گاهى در دو فضاى متضاد بوده اند و هركدام نيز انديشه و عقيده و مرام خود را با صدها سخن و شاهد و مثال، آراسته و پرداخته اند.

گروهى مى گويند: در جهان هرچه هست، خداست و جز خدا، چيزى نيست تا شريك خدا باشد و اگر كسى بگويد بت ها و همه ذرات جهان، خدا نيستند، يكتاپرست نيست.


1) توبه: 106. «و از باديه نشينان مسلمان گروهى هستند كه نه دليل قطعى براى عذابشان وجود دارد، نه سببى براى آمرزششان».

2) حجرات: 11.

در مقابل، گروهى ديگر، دايره توحيد را به اندازه اى تنگ كرده اند كه از حضرت آدم گرفته تا انقراض عالم، هيچ فردى نتوانسته و نمى تواند كه در اين دايره وارد گردد؛ زيرا اينها مى گويند: اگر كسى بگويد: فلان غذا، نيرو مى دهد يا فلان دوا، شفا مى بخشد يا فلان زهر مى كشد يا بگويد: برف سفيد است و زغال، سياه و زمستان، سرد است و تابستان، گرم، مشرك مى گردد.

مقصود ما در اين مقاله، بررسى و بازگو كردن همه مقالات و مطالب مربوط به اين دو واژه نيست. بلكه فقط مى خواهيم بدانيم از نظر اسلام، كدام يك از اقسام و انواع بى شمار شرك، انسان را از جرگه مسلمانى خارج مى سازد و چه كس يا كسانى را مى شود مشرك ناميد. لغت شرك و مشتقات آن، به مناسبت هاى گوناگون، در چندين آيه از قرآن مجيد آمده است و آنچه مربوط به بحث ما است، آيات مربوط به مشركان اصطلاحى است.

خداوند همه مردم جهان را از نظر دينى و اعتقادى، به چهار گروه تقسيم كرده است: 1. مسلمانان؛ 2. اهل كتاب؛ 3. دهرى و طبيعى؛ 4. مشركان. هركدم از اين چهار گروه، از نظر كتاب، سنت و فقه اسلامى، احكام جداگانه اى دارند.

مشركان، گروه و امتى بودند و هستند كه عقايد ويژه اى دارند. به عبارت ديگر مشركان، امت مستقل، متمايز و شناخته شده اى در مقابل امت هاى اسلامى، اهل كتاب و دهرى ها بودند كه هدف اصلى و اولى از حملات كتاب و سنت به شرك و مشركان، همين گروه است.

اسلام به اين گونه از مشركان، هيچ گونه امتيازى نداده و در هيچ كجا، آنها را به رسميت نشناخته است. همچنين آنها را از همه گمراهان، پست تر و بى خردتر مى شمارد. گفتنى است در تمام آيات مربوط به سرزنش و نكوهش مشركان، فقط از عقيده ويژه و معبودهاى خودساخته و بى سود و زيان آنها بحث شده و از جزئيات و خصوصيات مطلق آداب و رسومشان، سخنى به ميان نيامده است.

بنابراين مى توان گفت: اگر فرد يا گروهى، از مشركان نباشد، ولى در پاره اى از موارد همانند آنان باشد، مشرك اصطلاحى نخواهد بود، هرچند اسلام آن مورد را هم قبول نداشته باشد. براى مثال يهوديان و مسيحيان، عزير و عيسى را پسران خدا مى دانند و احبار و رهبان هاى خويش را همتاى خداوند مى خوانند. ولى باز با اعتقاد به اين گونه عقايد باطل، از گروه مشركان اصطلاحى نيستند.

همان گونه كه محققان و دانشمندان بزرگ اسلامى، گفته و نوشته اند: شرك، دو بخش مجزا از هم دارد: شرك جلى يا شرك بزرگ، و شرك خفى يا شرك كوچك.

شرك جلى و بزرگ، همان شركى است كه مشركان اصطلاحى داشته اند؛ يعنى خودشان را ديندار مى دانستند. ولى از برنامه ها و تعليمات پيامبران الهى، پيروى نمى كردند و اساس دين آنها، بر هوا و هوس و سليقه و تشخيص ناقص خودشان استوار بود. از جمله وحدت ذات و ازليت صفات و قدرت مطلق و بى چون و چراى خداوند را ناديده مى گرفتند و چيزهايى را در ذات، صفات، قدرت، ازليت و خالقيت، كنار

خداوند مى پنداشتند و آنها را مستقل و ازلى، خودمختار و بى نياز و بالاخره معبود و مسجود مى دانستند. بى ترديد چنين كسانى، مشرك و نجس هستند.

اما شرك خفى و كوچك، هرچند ناپسند است و بايد هر مسلمانى بكوشد كه به آن آلوده نگردد، ولى اگر مسلمانى دانسته يا ندانسته، معتقد و عامل به آن گردد، كافر و مشرك و نجس و خارج از دين، نخواهد بود. براى مثال، ريا، غلو در فضايل پيامبران و اولياى خدا، مؤثر دانستن و كمك خواستن از چيزها و كسانى كه در واقع مؤثر نيستند، دوست داشتن و دل بستن به پدران و مادران و فرزندان و خويشان و زر و زيور دنيا، تصورات نارواى ذهنى از ذات و صفات جلال و كمال خداوندى، اميد به غيرخدا داشتن و توكل و تكيه بر غير او كردن.

از همه اينها، در آيات و احاديث، به شرك تعبير شده است. ولى مسلمانى كه معتقد به شهادتين و روز قيامت است، قرآن را كتاب آسمانى و اسلام را دين خدا مى داند، نماز مى خواند، روزه مى گيرد، اما از روى نادانى و بى خردى يا كج سليقگى يا اشتباه يا دسترسى نداشتن به معلومات و مربى شايسته، گرفتار يك يا چند نوع شرك خفى باشد، هرگز از اسلام و مسلمانان، جدا نخواهد بود.

به يقين، در زمان حيات رسول اكرم (صلی الله علیه و آله) كه عصر تحول و انقلاب عقيده بود، ميان صحابه، از مهاجران و انصار، چنين افرادى فراوان بودند. اما رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و بزرگان مسلمانان، هرگز آنها را مشرك و نجس و خارج از اسلام نخواندند و حتى در موارد حساس و لازم نيز آنها را

هدايت و تربيت مى كردند.

گاهى ممكن است دو نفر كه داراى دو عقيده دينى جدا هستند، يك عمل را يكسان انجام دهند، اما عمل يكى، شرك محض و عمل ديگرى، عبادت خالص باشد. اگر بت پرستى، سنگى را در آغوش بگيرد و ببوسد و با او سخن بگويد، اين عمل، نشانه شرك و گناه و بى خردى است. ولى اگر فرد مسلمانى، «حجرالاسود» را در آغوش بگيرد و ببوسد و با او سخن بگويد، عملى است پسنديده و عبادتى است خالص و نشانه اى است از بندگى خدا.

يا اگر فرد يا افرادى، در برابر طاغوت هاى زمان و خدايان زر و زور، به خاك بيفتد و سجده كند، اين عمل او چاپلوسى و شرك خواهد بود. ولى اگر در برابر پدر و مادر و استاد و صاحبان فضيلت، كرنش كند و پر و بال بگستراند يا به فرمان خدا و براى تجليل از مقام دانش، براى حضرت آدم (علیه السلام) سجده كند يا به شكرانه عظمت قدرت نمايى خداوند، براى حضرت يوسف (علیه السلام) سجده كند، اين عمل او عبادتى است ناب و نشانه اى است از درك و خرد و بندگى خالص.

اگر مشركان، سنگ و چوب بى جان، ارواح و اشباح خيالى و موهوم و اشخاص پست و آلوده را معبود و شفيع و وسيله سعادت خويش بدانند و از آنها كمك و يارى بخواهند، اعتقادى جاهلانه و عملى احمقانه است و هرگونه توبيخ و سرزنش درباره آنها روا است. ولى اگر خداپرستان، پيامبران و امامان و دوستان برجسته و شايسته و شناخته شده خدا را كه از برگزيدگان و برجستگان و شايستگان آفرينش اند و در علم

و عمل و در شناخت راه هاى سعادت، سرآمد ديگران اند، شفيع و وسيله و سرمشق و راهنماى خويش بدانند و براى لوازم و آثارشان، احترام ويژه اى قائل باشند، چنين اعتقادى عقيده اى خداپسندانه و عملى خردمندانه است.

بنابراين نمى توان فقط به اين دليل كه عملى از مسلمانان، شبيه عملى از مشركان يا كفار مى باشد، آن شخص مسلمان را كه آن عمل را انجام دهد، مشرك يا كافر خواند.

اسلام، اصلاح گراست يا ويرانگر؟

از بحث هاى مهم، براى هر يك از مسلمانان، اين است كه آيا اسلام آمده است تا وجدان، فطرت، عقل و احساس انسان را ناديده بگيرد و بگويد: همچون مجسمه اى بى اراده و خاموش باشيد؟

در پاسخ اين پرسش، بايد گفت: دين اسلام و همه اديان گذشته الهى، حجت و شريعت دوم هستند. پس شريعت اول در هر زمانى و با هر دينى، همان وجدان و عقل و فطرت ذاتى اشخاص است.

بنابراين اديان الهى براى كمك و راهنمايى و سرپرستى و كنترل وجدان، عقل و فطرت آمده اند تا انسان، غرايز، عواطف و اميال خود را در مسير صحيح، به كار اندازد و از افراط و تفريط، جلوگيرى كند؛ نه آنكه بخواهد آنها را خفه و خاموش سازد؛ زيرا اگر غريزه يا احساسى، صد در صد بيهوده و زيان بخش باشد، خداوند هرگز آن را نمى آفريند. براى مثال در سرشت همه انسان هاى سالم، خميرمايه زيباشناسى و

زيباپسندى و فروتنى و قدردانى از صاحبان كمال و همچنين سرور و خرسندى در برابر نعمت ها و سودها و ملايمات و اندوه و سوز و گداز در مقابل زيان ها و جدايى ها و بيمارى ها و مرگ ها و... وجود دارد و اگر انسانى، زن، فرزند، فاميل يا فردى را دوست بدارد و آنان را در آغوش بگيرد و ببوسد و ببويد، يا مناظر زيباى بهارى را ببيند و مرغ جانش، به نغمه بپردازد، يا در و ديوار كوى محبوب و معشوق و نامه و پيك و مركب او را نظاره كند و ببوسد، يا با كبوترانى كه از بام محبوب و معشوق گذشته، و با آهوانى كه او را ديده، و با ماهى كه بر چهره اش تابيده است، سخن بگويد، يا اگر در برابر پدر و مادر و استاد و رهبر شايسته و هر صاحب كمالى، فروتنى كند و آنان را بستايد و سپاسگزارى كند و برايشان و به نامشان، بزم ها و انجمن ها و جشن ها، برپا سازد و در راهشان و نثار مقدمشان، مال و جان بدهد و به شوق ديدارشان، اشك ها بريزد، يا اگر فرزندمرده و برادركشته اى و عزيز از دست داده اى، در سوگشان بسوزد و بگدازد و ناله و شيون كند و باران اشك، بر چهره اش ببارد، يا اگر كسى هنگام نياز و درماندگى، دست به سوى وسايل و ابزار و مخلوقات خداوندى، دراز كند و معقولانه، از افراد و چيزهايى، كمك و يارى بخواهد، گرسنه از غذا، تشنه از آب، برهنه از جامه، بيمار از پزشك و دارو، افتاده از ايستاده، گمراه از راهبر، مستمند از توانگر، نادان از دانا، غرق شده از تخته پاره، شبيخون زده و ستمديده از ياران و انصار و ادوات دفاعى، چاره و راه علاج و تغيير و تبديل سرنوشت بخواهد، و به فرمان خدا، از آنچه در زمين و آسمان ها، آفريده شده است، استفاده كند،

هرگز به خطا نرفته است. بى ترديد چنين كسانى، مشرك و دور از حريم اسلام نخواهند بود.

بلكه همه اينها، نشانه هاى برترين احساسات و غرايز پسنديده و زيباى بشرى است. همچنين نشان دهنده خرد و جان پاك و روان تابناك اوست و آن كس كه چنين نباشد، كودن و سنگدل و درنده خو است. بى ترديد اسلام هرگز به طور كلى از عواطف و احساسات و غرايز، جلوگيرى نكرده يا آنها را نكوهش ننموده است و فقط مى گويد: در همه جا بايد اندازه را نگه داشت و كامل تسليم سيل عواطف و طوفان غرايز و احساسات نگشت. در واقع بايد در همه جا، غرايز و احساسات، تسليم عقل و شرع باشند.

دوستان نادانى كه به نام توحيد محض و گريز از شرك، از گريه كردن و بوسيدن ضريح و منبر و محراب و بارگاه پيامبر (صلی الله علیه و آله) و امامان و اولياى خدا و سخن گفتن و راز و نياز كردن با آنان، جلوگيرى مى كنند و اين گونه اعمال را شرك و ضد اسلام مى خوانند، ندانسته، اسلام را در ديدگان دانايان و دانشمندان و روان شناسان جهان، يك دين خشك و سنگدل و عارى از احساس و ضد وجدان و عقل و فطرت، معرفى مى كنند و زير عنوان توخالى طرفدارى از توحيد، تيشه به ريشه اسلام و مسلمانان مى زنند. اين كاسه هاى از آش داغ تر، بى رحمانه چماق تكفير را بر فرق همه كوبيده و به راحتى، نوكران بى جيره و مواجب بيگانگان و استعمارگران و دشمنان در كمين نشسته اسلام و مسلمانان گشته اند.

آيا در قرن تسخير فضا، با اين همه وسايل ارتباط آسان، وقت آن

فرا نرسيده است كه به اين اختلافات خانمان سوز و به اين نابسامانى هاى ويرانگر، پايان داده شود؟! آيا پس از چهارده قرن عمر اسلام و آن همه بحث و تحقيق در موضوعات گوناگون اسلامى، ننگ و رسوايى نيست كه عده اى انگشت شمار ناشناس و غيرمسئول و خودبين، اسلام شناس و همه كاره دين و وكيل و وصى خدا و رسول گردند و با كردار و گفتارشان، همه صحابه، محدثان، مفسران، مورخان، فقيهان و همه مسلمانان چهارده قرن گذشته را نادان و مشرك بخوانند؟!

اگر حضرت خاتم الانبيا، محمد (صلی الله علیه و آله)، هم اكنون در مدينه طيبه يا در مكه معظمه يا در مشاهد مشرفه و مساجد و مجالس مسلمانان كنونى، آشكار گردد و پاره اى از اعمال مسلمانان را كه به نظر نابخردان شرك است، ببيند، آيا ايشان نيز همانند آن كوته انديشان سخن مى گويد، همانند آنها عمل مى كند و فتواى قتل و غارت مردم را صادر مى كند و به اجرا مى گذارد؟!

شرك هاى مجاز

كلمه شرك و مشتقات آن، در همه جا، ممنوع، حرام و كفر نيست. حتى در بسيارى از موارد، شرك به خدا يا مشاركت با خدا، نه تنها هيچ گونه اشكال عقلى و شرعى ندارد، بلكه در پاره اى از موارد، واجب و پسنديده است كه در اينجا به برخى از آنها، اشاره مى كنيم:

1.

شرك در پيروى از خدا و رسول و اولوالامر و پدر و مادر.

2.

شرك در نام محسن، جواد، جليل، جميل، هادى، عاصم، قاسم، حميد، مجيد، كريم و رحيم.

3.

شرك در صفات: سميع، بصير، عالم، قادر، مدرك، ماكر (وَ اللّهُ خَيْرُ الْماكِرِينَ) ، فاصل (وَ هُوَ خَيْرُ الْفاصِلِينَ) ، حاكم (وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ) ، فاتح (وَ أَنْتَ خَيْرُ الْفاتِحِينَ) ، غافر (وَ أَنْتَ خَيْرُ الْغافِرِينَ) ، راحم (وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّاحِمِينَ) ، باقى (وَ اللّهُ خَيْرٌ وَ أَبْقى) ، وارث (وَ أَنْتَ خَيْرُ الْوارِثِينَ) ، رازق (وَ هُوَ خَيْرُ الرّازِقِينَ) ، خالق (أَحْسَنُ الْخالِقِينَ) ، رب (اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ) و....

4.

شرك در نصرت:(هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤْمِنِينَ) .

5.

شرك در جمال و كمال و اخلاق.

6.

شرك در شفا دادن:(أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ) .

7.

شرك در زنده كردن:(وَ أُحْيِ الْمَوْتى) و (وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النّاسَ جَمِيعاً) .

8.

شرك در صلوات:(إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ) .

اسلام و زيبايى ها و خوبى هاى ديگران

نكته ديگرى كه بايد مورد توجه قرار گيرد، اين است كه آيا هدف و برنامه اسلام، مخالفت صد در صد با تمام برنامه هاى اديان و مذاهب و عقايد و آداب و رسوم همه مردم جهان است؛ هرچند پاره اى از آن عقايد و آداب، حقيقت و پسنديده باشد؟ به عبارت ديگر آيا اسلام، مى خواهد همه برنامه هاى عملى و عقايد گروه هاى بى شمار مردم جهان را باطل بداند؟

بى ترديد، پاسخ اين پرسش منفى است؛ زيرا اسلام، براى بالا بردن مكارم اخلاق و تكميل كردن اديان آمده است. در قرآن كريم، بسيارى از احكام اديان گذشته و راه و روش پسنديده مردمان گوناگون، ذكر شده و

تأييد گشته و به ملت هاى مسلمان نيز دستور داده شده است كه از آنها پيروى كنند. تجزيه و تحليل و تطبيق و نتيجه گيرى از مثل هاى قرآن و داستان هاى آدم و شيطان، موسى و فرعون، هابيل و قابيل، يوسف و برادران، اصحاب كهف و رقيم و داستان هاى پيامبران و امت هاى آنان، همه گواهان گويايى هستند كه اسلام، بيش از آنچه تصور مى شود، جهان بين و حقيقت گراست و از هرگونه تعصب خشك و حق كشى و كينه توزى، به دور است و حق را در هر كجا و با هر كسى كه باشد، مى ستايد و مى گيرد و به كار مى بندد و باطل را هم در هر كجا و نزد هر كسى كه باشد، نكوهش مى كند و نابود مى سازد.

اسلام مى گويد: حكمت و سخن حق، گمشده مؤمن است و انسان با ايمان، در هر كجا و نزد هر كسى كه آن را بيابد، آن را مى گيرد. در واقع اگر گوهر گرانبهايى از دهان سگ گرى هم بيرون افتد، باز گوهر است و گرانبها.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و صحابه گرامى اش و بزرگان و پيشوايان دينى، به اشعار شاعران عصر جاهليت يا قبل از اسلام و به داستان هايى از زندگى كافران، مشركان و بت پرستان، استشهاد كرده اند.

اسلام يك برنامه كلى و اصولى اعتقادى و يك سلسله احكام و قوانين كلى واجب و حرام دارد كه اين اصول و قوانين همگانى است و با فراهم آمدن شرايط، براى همه پيروانش، اجبارى و لازم الاجرا است. ولى با برنامه هاى خصوصى و با آداب و رسومى كه با اصول و فروع دين، مخالفت و منافات نداشته باشد، دشمنى ندارد.

به عبارت ساده تر، از نظر اسلام يكپارچگى و يكرنگى ملت هاى روى زمين، آن هم در تمامى شئون زندگى و از جميع جهات، نه تنها لزومى ندارد و كار بيهوده اى است بلكه از نظر عقلى هم، غيرممكن و محال است؛ زيرا مردم مناطق مختلف و نژادهاى گوناگون، از نظر فهم و شعور و درك و صفات اكتسابى و موروثى و نيازهاى قومى و منطقه اى، و همچنين از نظر آداب و رسوم زندگى، نمى توانند يكسان باشند. براى مثال، اسلام هرگز نمى گويد: لباس و غذا و مسكن مردمان سردسيرى و گرمسيرى، شهرى و روستايى، كوه نشين و بيابانگرد، كارگر و كشاورز و صنعتگر و بازرگان، از لحاظ كيفيت و كميت، يكسان باشد، يا هركس مسلمان شد، بايد زبان و لغت و فرهنگ و آداب و رسوم خويش را به كلى كنار بگذارد.

مسلمانان و خلفاى صدر اسلام، بسيارى از قوانين كشوردارى و لشكركشى ايرانيان و مصرى ها و رومى ها را گرفتند و به كار بستند. از جمله، در غزوه خندق، از اطلاعات تاريخى سلمان فارسى، استفاده شد. خلاصه اگر آداب و رسوم و احكام و اعمالى عاقلانه و پسنديده كه ضد اصول و فروع دين نباشد، ميان همه مسلمان يا دست كم ميان گروهى از آنان، مرسوم و متداول باشد، بدعت و زشت و ننگ نيست و چنين كسانى، مشرك و خارج از دين، نخواهند بود؛ هرچند اين احكام و اعمال، از كافران، مشركان و بيگانگان، به يادگار مانده باشد.

شما اگر در كشور خود، كاخ باشكوهى بسازيد و در ساختمان آن، از پاره اى مصالح بيگانه استفاده كنيد، باز آن كاخ، صد در صد براى

شماست و از نظر هركسى، از كاخ هاى شهر و كشور شما شمرده مى شود. همچنين اگر شما به زبان مادرى خودتان، سخن بگوييد و هنگام سخن گفتن، برخى از اصطلاحات و لغات بيگانه را به كار ببريد، باز به زبان مادرى خودتان، سخن گفته ايد و آن لغات و اصطلاحات بيگانه، به رنگ زبان شما درآمده اند و هرگز آن بيگانه صاحب آن زبان، نمى تواند بگويد: شما به رنگ ما درآمده ايد و به زبان ما سخن گفته ايد. بنابراين، هر عقيده و حكم و قانون يا هر عمل و آداب و رسومى كه به شكلى، مخالف و ضد اسلام باشد، باطل، حرام و ممنوع است. همچنين هر عقيده و هر عملى كه به هيچ عنوان، مربوط به دين نيست، اگر به نام و عنوان دين پذيرفته شود، بدعت و گمراهى و حرام است.

ولى اگر عقيده و اعمالى، بيرون از عنوان مخالفت و عنوان بدعت باشد، هيچ قاضى و فقيه و مسلمانى، نمى تواند بگويد كه آنها، كفر و حرام هستند و ما هرگز براى اثبات حليت و جواز و اباحه آنها، نيازى به دليل و برهان جداگانه نداريم. خداوند نيز هرگز چنين بندگانى را مؤاخذه و محاكمه و عذاب نخواهد فرمود، بلكه محاكمه و عذاب، براى كسانى است كه چنين بندگانى را هدف تيرهاى تهمت و كفر و دشنام و شكنجه و آزار، قرار مى دهند و ندانسته و نسنجيده، و از روى هوى و هوس و غرض، دوستان را بيگانه مى پندارند و تيشه به ريشه خود مى زنند و موضوعات حياتى و مسائل اساسى را فراموش مى كنند و تنها به بحث و نزاع درباره مسائل كم سود يا بيهوده مى پردازند و به جز تفرقه اندازى و دشمنى و كينه توزى با مسلمانان، هنر ديگرى ندارند.

در پايان مقاله، مى خواهم چند سؤال را كه ريشه در قرآن مجيد و سنت نبوى هم دارد، براى پاره اى از مسلمانان افراطى و خرده گير و كوته بين، بيان كنم؛ باشد كه وجدان هاى پاك، پاسخگوى آنها باشد.

1. احترام به قرآن

احترام به قرآن به اتفاق همه فرقه هاى مسلمانان، بر هر فرد مسلمانى، واجب و لازم است و هتك حرمت و اهانت به قرآن نيز حرام و گناه است. لمس قرآن هم، بدون طهارت، جايز نيست.

آيا الفاظ و كلمات قرآن، غير از همان الفاظ و كلمات عربى قبل از نزول قرآن، چيز ديگرى است؟! آيا كاغذ و مركب قرآن، با كاغذ و مركب روزنامه، فرقى دارد؟! آيا جز اين است كه وجوب احترام به قرآن و پرهيز از هتك حرمت آن، به سبب همين تركيب خاص و انتساب اين الفاظ و كلمات به ذات مقدس خداوند و انتساب و مجاورت كاغذ و مركب، با اين كلمات است؟! و آيا اگر كسى، قرآن و چيزهايى كه همانند قرآن، محترم و منسوب به خدا و نمايانگر اوصاف و اهداف خداوندى است، را از روى عشق و علاقه و جذبه عاطفى، ببوسد و بر ديده بگذارد، مشرك شده است؟!

2. شوق زيارت

يعقوب در آتش فراق يوسف سوخت و گريست تا نابينا گشت و همواره در جست وجوى يوسف بود و در اين راه، از بذل جان و مال و عمر و ديده، دريغ نكرد. گويا از اين جهان پهناور، غير از يوسف، چيزى

در انديشه اش نبود و از فرسنگ ها راه دور مى گفت: «من بوى يوسف را مى شنوم. ولى شما كه عاشق نيستيد، نمى توانيد اين معنا را درك كنيد و ممكن است، زبان به سرزنش من بگشاييد».

يعقوب، پيغمبر بود و يوسف، پيغمبرزاده و در اينجا، خورشيد به دنبال ستاره مى گشت. آيا يعقوب گمراه بود و كار زشتى مى كرد و خداوند را به خشم مى آورد؟! آيا اگر مسلمانان شيفته و دلسوخته، به عشق زيارت مرقد منور پيامبرشان و بارگاه جگرگوشه اش، حسين شهيد و ديگر بزرگان دين، از جان و مال و وقت، دريغ نكنند و در راه رسيدن به معشوق، از سرزنش ها و آزارهاى ناپختگان و فرومايگان نهراسند و خارهاى مغيلان را حرير پندارند، به خطا رفته اند؟!

3. پيراهن يوسف

يوسف گفت: «پيراهن مرا ببريد و بر صورت پدرم بيفكنيد تا از نابينايى نجات يابد و بينا گردد».

آيا پيراهن يوسف، جز پارچه اى بافته از الياف پنبه بود؟! در جايى كه پارچه همراه بدن يوسف پيغمبرزاده، بتواند نابينايى را بينا سازد، اگر مسلمانى، خاك قبر و ضريح مرقد و در و ديوار بارگاه اشرف مخلوقات، خاتم الانبيا (صلی الله علیه و آله) و امامان (عليهم السلام) را به قصد تبرك و شفا يافتن، ببويد و ببوسد و بر ديده بگذارد و در آغوش بفشارد، مشرك است؟!

4. حجرالاسود

بوسيدن و دست كشيدن و تجديد عهد و گواه گرفتن «حجرالاسود»، به اتفاق نظر همه مسلمانان، نه تنها جايز، بلكه مستحب نيز است. آيا از

نظر جواز و مشروعيت، اين تكه سنگ سياه، با سنگ و خاك و ضريح و ديگر آثار پيامبر (صلی الله علیه و آله) و امامان (عليهم السلام)، فرقى دارد؟!

5. حرمت صحابه

اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، يعنى كسانى كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) را ديده و با او نشست و برخاست كرده اند، هرچند مدتش كوتاه بوده باشد، همچنين تابعين، يعنى كسانى كه شخص پيامبر (صلی الله علیه و آله) را نديده اند، ولى به زيارت و نشست و برخاست با صحابه نائل گشته اند، در اسلام و ميان مسلمانان، احترام و مقام و عنوان و امتياز بسيارى دارند و همين افتخار مصاحبت، به تنهايى، همچون تاجى زرين بر تارك آنان مى درخشد.

آيا غير از ويژگى مصاحبت، فرقى ميان مسلمان صحابى و مسلمان غيرصحابى است؟! آيا اگر يك نفر مسلمان غيرصحابى، به يك نفر مسلمان صحابى احترام بگذارد و برايش امتيازى قائل شود و در برابرش فروتنى كند، به خطا رفته و مشرك شده است؟! آيا اگر مسلمانانى، به خاتم الانبيا (صلی الله علیه و آله) كه شرف و فضيلت و افتخار صحابه از اوست، احترام بگذارند و امتيازى براى او و قبر و ديگر لوازم و آثارش قائل شوند، مشرك شده اند؟!

6. همسران پيامبر (صلی الله علیه و آله)

خداوند، همسران رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را مادران مؤمنان لقب داده و كيفر و پاداش كردار زشت و زيباى آنها را دوبرابر زنان مسلمان ديگر، گردانيده است.

آيا زنان پيامبر (صلی الله علیه و آله) با ديگر زنان مسلمان، فرقى دارند؟! آيا اين عنوان مادرى امتياز است يا نه؟! اگر فرزندى، به نام يا قبر مادرش احترام بگذارد، كار خوبى انجام داده است يا كار زشتى مرتكب شده است؟!

7. عترت و فرزندان

خداوند، پاداش رسالت را دوستى با خاندان پيامبر (صلی الله علیه و آله) (ذوى القربى) قرار داده و در آيات بسيارى، آنان را ستوده است. شخص رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نيز درباره آنان، بسيار سفارش كرده و همواره و در همه جا، امتيازات آنان را برشمرده است. بنابراين، دوستى و احترام خاندان پيامبر (صلی الله علیه و آله)، وظيفه وجدانى، اخلاقى، شرعى و عمومى همه مسلمانان جهان از آغاز تا انجام است.

اكنون پس از گذشت چهارده قرن، اگر مسلمانى بخواهد فرمان خدا و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را در اين باره اجرا كند، بايد چه كار كند؟! اگر به نام ها، قبور، آثار جاويدان و فرزندان آنان احترام بگذارد و از خواندن و شنيدن تاريخ و سرگذشت آنان، گاهى خندان و گاهى گريان گردد و در راه بزرگداشت و براى سربلندى و شناساندن آنان، مجالس و محافلى برپا كند، آيا برخلاف خواسته خدا و رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، رفتار كرده است؟! آيا خدا و رسول خدا، چنين كسى را توبيخ و سرزنش و عذاب خواهند كرد و از او بيزارى مى جويند و مشركش مى شمارند؟! اگر چنين باشد، پس معناى دوستى و تمسك و پيروى و فرمانبردارى و جلب رضايت آنان چيست و چه بايد كرد؟!

8. شتر صالح

خداوند، داستان شتر صالح پيامبر (علیه السلام) را در چند جاى قرآن مجيد، بيان مى كند و با صراحت تمام مى فرمايد، كسانى كه شتر صالح را كشتند، مورد خشم و غضب پروردگار قرار گرفتند و خداوند، آنها را به همراه

شهر و ديارشان نابود ساخت. شتر صالح، حيوان علفخوار غيرمكلفى بيش نبود و امتيازش فقط اين بود كه از طرف خداوند، بيمه و حمايت شده بود.

اكنون بايد پرسيد آيا كسانى كه به جگرگوشه و پاره تن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) (فاطمه زهرا) ستم كردند و او را آزردند و حقوقش را به يغما بردند و كسانى كه ديگر جگرگوشه هاى پيامبر (صلی الله علیه و آله)، دو سرور جوانان اهل بهشت، حسن و حسين (عليهما السلام) و فرزندانشان را به ناحق كشتند و سنگدلى و جفاكارى و ننگ و رسوايى را به بى نهايت رساندند، مورد خشم و غضب پروردگار نيستند؟!

اگر مسلمانى، با چنين مردمان ستمكار و جفاپيشه اى، همگام و هم آهنگ و هم انديشه و همراه و هم سخن نباشد، گمراه است يا آنان كه پرده هاى تعصب و حق كشى و ظالم پرورى، چشم و گوششان را فراگرفته و مى خواهند براى خوشايند ستمكاران، ناله هاى ستمديدگان را خاموش سازند و بر چنين پرونده هاى رسوا و ننگينى صحه بگذارند و باطل را حق جلوه دهند؟!

9. شفاعت

خداوند در قرآن مجيد مى فرمايد:

(فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً)

پس چنين نيست كه اگر مردم رسالت تو را تصديق كنند مؤمن باشند؛ به پروردگارت سوگند آنان مؤمن نيستند تا تو را در آنچه

ميانشان مايه اختلاف است داور سازند، آنگاه از داورى تو در ميان خود احساس هيچگونه دلتنگى نكنند و كاملا تسليم حكم تو باشند.(1)

كمك و يارى و شفاعت و استغفار و دعاى پيامبر (صلی الله علیه و آله) در زمان حياتش، براى امور دنيوى و اخروى مسلمانان، به دفعات فراوان اتفاق افتاده است؛ به طورى كه هيچ جاى انكار نيست و به يقين، شفاعت و درخواست ايشان، بى اثر نبوده و نخواهد بود.

بدون شك وجود شخص پيامبر (صلی الله علیه و آله) و سيره و سنت و آثار و سخنان و همه چيز ايشان، وسيله و واسطه خير و بركت و سعادت مردم بوده و هست، و هركس در زمان حيات و پس از وفات ايشان، از هدايت و گفتار و رفتار و امتيازات و آثار جاودان ايشان بهره مند گردد، و آنها را وسيله و ابزار پيشرفت و تكامل مادى و معنوى خويش گرداند، و آنها را سرمشق خود قرار دهد و از آنها كمك و مدد بگيرد، هرگز مشرك نخواهد بود.

و از اين بالاتر، حتى ابر و باد و مه و خورشيد و فلك و تمام ذرات جهان هستى، واسطه و وسيله و شفيع هستند و هركدام در موردى يا مواردى، شفاعت مى كنند، و همگى، به انسان كمك و يارى مى دهند. آيا اگر كسى از غذا نيرو، و از دوا شفا، و از آتش گرمى، و از آب ادامه حيات، و از خورشيد نور، و از رهبر راهنمايى، و از استاد درس بخواهد، كافر و مشرك مى گردد؟!

خداوند نيز در قرآن مجيد، گاهى اعمال و آثار موجودات را به خودشان نسبت مى دهد و گاهى به علل و اسباب ديگر، چنان كه در يكى5.


1) نساء: 65.

از آيات قرآن كريم مى فرمايد:(اللّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها) ؛ «خداوند، جان ها را مى گيرد»(1)؛ كما اينكه در آيه اى ديگر مى فرمايد:(إِذا جاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا) ، «فرشتگان، جان ها را مى گيرند».(2)بنابراين، مؤثر دانستن موجودات تأثيرگذار و بهره و مدد گرفتن از آنها و آنها را واسطه و ابزار و وسيله و شفيع ساختن، غلط و خطا نيست؛ زيرا اين اجازه را خود خداوند داده است.

آيا خود لفظ توبه و استغفار، از گناهكار شفاعت مى كند يا نه؟! اگر شفاعت مى كند، آيا از پيغمبر و امام، به اندازه يك استغفار، كار ساخته نيست؟! آيا وجدان و ترحم و دلسوزى، مى گويد: اگر شخص غرق شده يا آتش گرفته يا گرفتارى را ديدى، بى تفاوت باش، يا مى گويد: چه از تو مدد بخواهد يا نخواهد، در نجات او بكوش؟ آيا پيامبر (صلی الله علیه و آله) رحمت و درياى بيكران عواطف و احساسات عالى بشرى، و مهربان تر از هر پدر و مادرى كه:(حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ) (3)است، مى تواند گرفتارى و درماندگى و بيچارگى مؤمنان را ببيند و خاموش بنشيند؟!

10. عصاى موسى

بر اساس قرآن كريم، موسى بن عمران (علیه السلام) فرمود: «اين عصاى من است كه بر آن، تكيه مى زنم و براى گوسفندانم برگ مى ريزم و درح»


1) زمر: 42.

2) انعام: 61.

3) «سخت به شما علاقه دارد و با مؤمنان رئوف و مهربان است». (توبه: 128) «مصحح»

نيازمندى هاى ديگرم نيز از آن استفاده مى كنم».(1)عصاى موسى، يك تكه چوب خشكيده اى بيش نبود. تكليف موساى پيامبر كه از يك تكه چوب خشك، يارى گرفته و خود را نيازمند به غيرخدا دانسته است، چيست؟! آيا اين سخنان، با خداشناسى و موحد بودن او منافات دارد؟!

11. چتر حمايت

خداوند در قرآن مجيد مى فرمايد: «تا تو ميان آنان هستى، هرگز خداوند عذابشان نخواهد كرد»؛(2)يعنى وجود مقدس و پربركت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در اين جهان، مانع عذاب است و كسانى كه در حريم و زير چتر حمايت اويند، چه نيك و چه بد، همه از ايمنى برخوردارند. اين مقام نيز يكى ديگر از امتيازات بزرگ ايشان است. آيا جسد شريف و مرقد پاكش و فرزندان و ديگر آثارش، چنين اثرى، هر چند ناچيز ندارند؟! آيا اينها نزد خداوند، هيچ گونه ارزشى ندارند؟! آيا بعد از رحلت و در جهان ديگر، اين مقام را از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) گرفته اند يا تازه در آنجا، مقام:(وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى) (3)، آشكار مى گردد؟

والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته

حيدر انصارى نجف آبادى

1355/5/3، مصادف با 27 رجب 1396 ه. قح»


1) (قالَ هِيَ عَصايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها وَ أَهُشُّ بِها عَلى غَنَمِي وَ لِيَ فِيها مَآرِبُ أُخْرى). (طه: 18)

2) (وَ ما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ). (انفال: 33)

3) «و به زودى پروردگارت در سراى آخرت به تو مقامى عطا مى كند كه به سبب آن خرسند خواهى شد». (ضحى: 5) «مصحح»

تصاوير

1. ريش مبارك پيامبر (صلی الله علیه و آله)، موزه توپ كاپى، استانبول
2. ريش مبارك پيامبر (صلی الله علیه و آله)، موزه توپ كاپى، استانبول
3. ريش مبارك پيامبر (صلی الله علیه و آله)، موزه توپ كاپى، استانبول
4. جعبه اى كه ريش مبارك پيامبر (صلی الله علیه و آله) در آن نگهدارى مى شود. موزه توپ كاپى، استانبول
5. جام مقدس پيامبر (صلی الله علیه و آله)، موزه توپ كاپى، استانبول
6. صندق طلايى كه جامه مبارك پيامبر (صلی الله علیه و آله)، (بردة السعادة) در آن نگهدارى مى شود. موزه توپ كاپى، استانبول
7. صندوق داخلى كه جامه مبارك پيامبر (صلی الله علیه و آله) در آن نگهدارى مى شود. موزه توپ كاپى، استانبول
8. جامه مبارك پيامبر (صلی الله علیه و آله)، (بردة السعادة)
9. تصويرى ديگر از جامه مبارك پيامبر (صلی الله علیه و آله) مشهور به بردة السعادة
10. حجر الأسود
11. مقام مولايمان ابراهيم (علیه السلام)
12.

جاى پاى مبارك پيامبر (صلی الله علیه و آله)

13.

كفش سعادت (نعل السعادة)، موزه توپ كاپى، استانبول

14.

نامه اى كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) به امير احساء، منذر بن ساوى فرستاد

15.

نامه اى كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) به مسيلمه كذاب فرستاد

16. نامه اى كه پيامبر (صلی الله علیه و آله) به مقوقس فرستاده. موزه توپ كاپى، استانبول
17.

شمشير رسول خدا (صلی الله علیه و آله)

18.

كمان پيامبر (صلی الله علیه و آله)، موزه توپ كاپى، استانبول

19. شمشير منسوب به رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، موزه توپ كاپى، استانبول
20. پرچم رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، كه نامش عقاب بود، و در اثر گذشت زمان، متلاشى شده است، موزه توپ كاپى، استانبول
21.

قرآنى كه به خط عثمان نوشته شده است. موزه توپ كاپى، استانبول

22.

صندوق نقره اى كه يك تار مو از ريش مبارك پيامبر (صلی الله علیه و آله) در آن نگهدارى مى شود. موزه توپ كاپى - استانبول

23.

ناودان كعبه مشرفه، موزه توپ كاپى - استانبول

24.

قفل كعبه معظمه، موزه توپ كاپى - استانبول

25. قفل و كليد كعبه معظمه، موزه توپ كاپى - استانبول
26.

شمشير ابوبكر

27.

شمشير عمر بن خطاب

28.

شمشير عثمان بن عفان

29.

شمشير مولايمان على بن ابى طالب (علیه السلام)

30.

شمشير زبير بن عوام

31.

شمشير خالد بن وليد

32.

عمامه منسوب به پيامبر (صلی الله علیه و آله)

33.

عمامه، پيراهن و عصاى منسوب به پيامبر (صلی الله علیه و آله)

34.

پيراهن منسوب به پيامبر (صلی الله علیه و آله)

35.

پيراهن عربى منسوب به سيدالشهداء (علیه السلام)

36.

نمونه اى از لباس (عبا) حضرت زهرا (علیها السلام)

37.

پيراهن منسوب به حضرت زهرا (علیها السلام)

38. نمونه اى از خطاطى اسلامى مربوط به آثار و لوازم پيامبر (صلی الله علیه و آله)

منابع

1.

الآثار النبوية، أحمد تيمور باشا، به اهتمام: محمد إبراهيم الحسين، چاپ اول، دار غار حراء، سورية، 2006 م.

2.

الإحسان فى تقريب صحيح ابن حبان، موسوم به «المسند الصحيح على التقاسيم و الأنواع من غير وجود قطع فى سندها و لا ثبوت جرح فى ناقليها»، على بن بَلبان الفارسى المصرى، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، چاپ سوم، مؤسسة الرسالة، لبنان، 1997 م.

3.

إحياء علوم الدين، محمد بن محمد بن محمد الغزالى، چاپ اول، 1982 م.

4.

أخبار مكة فى قديم الدهر و حديثه، محمد بن إسحاق بن العباس الفاكهى، تحقيق: عبدالملك عبدالله دهيش، چاپ اول، دار خضر، لبنان، 1414 ه. ق.

5.

الأذكار من كلام سيد الأبرار، «حلية الأبرار و شعار الأخيار فى تلخيص الدعوات و الأذكار المستحبة فى الليل و النهار»، يحيى بن شرف النووى، به اهتمام: صلاح الدين الحمصى و عبداللطيف عبداللطيف و محمد شعبان، چاپ اول، دار المنهاج، السعودية، 2005 م.

6.

إرشاد السارى إلى شرح صحيح البخارى، أحمد بن محمد بن أبى بكر القسطلانى، در حواشى آن صحيح مسلم و شرح النووى وجود دارد، چاپ

ششم، چاپ مصور انتشارات بولاق وابسته به دار إحياء التراث العربى، لبنان، 1304 ه. ق.

7.

أسد الغابة فى معرفة الصحابة، على بن محمد الشيبانى معروف به ابن الأثير، تحقيق: محمد إبراهيم البنا و محمد أحمد عاشور و محمود عبدالوهاب فايد، چاپ اول، دار الشعب، مصر، 1970 م.

8.

الإصابة فى تمييز الصحابة، أحمد بن على بن حجر العسقلانى، در حواشى آن «الاستيعاب فى أسماء الأصحاب» وجود دارد، چاپ اول، دار الكتاب العربى آن را به صورت مصوّر چاپ كرده است، لبنان، 1359 ه. ق.

9.

إكمال المعلم بفوائد مسلم، قاضى عياض بن موسى اليحصبى، تحقيق: دكتر يحيى إسماعيل، چاپ دوم، دار الوفاء، مصر، 2004 م.

10.

البداية و النهاية، إسماعيل بن عمر الدمشقى معروف به ابن كثير، به اهتمام گروهى از محققين زير نظر عبدالقادر الأرناؤوط و بشار عواد معروف، چاپ اول، دار ابن كثير، سورية، 2007 م.

11.

البردة، امام مادحين محمد بن سعيد البوصيرى، به اهتمام محمد شريف عدنان الصواف، چاپ دهم، دار السنابل، سورية، 2005 م.

12.

البركة و التبرك من ذهبيات الحافظ الذهبى «قراءة عابرة فى سير أعلام النبلاء»، اثر خديجة الإدريسية الفاسية، چاپ اول، 2002 م.

13.

تاريخ الإسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، محمد بن أحمد بن عثمان الذهبى، تحقيق: عمر بن عبدالسلام تدمرى، چاپ اول، دار الكتاب العربى، لبنان، 1987 م.

14.

تاريخ الخميس فى أحوال أنفس نفيس (صلی الله علیه و آله)، حسين بن محمد بن الحسن الديار بكرى، تصحيح: شيخ مصطفى محمد، چاپ اول، چاپخانه الوهبية، مصر، 1283 ه. ق.

15.

التاريخ القويم لمكة و بيت الله الكريم، محمدطاهر كردى مكى، به اهتمام: عبدالملك عبدالله دهيش، چاپ اول، دار خضر به هزينه بانى آن، لبنان، 2000 م.

16.

تاريخ المدينة المنورة، عمر بن شبة النميرى البصرى، تحقيق: فهيم محمد شلتوت، چاپ دوم، دار الفكر آن را به صورت مصوّر چاپ كرده است، ايران، 1348 ه. ش.

17.

تاريخ مدينة دمشق و ذكر فضلها و تسمية من حلها من الأماثل أو اجتاز بنواحيها من وارديها و أهلها، على بن الحسن بن هبة الله معروف به ابن عساكر، تحقيق: محب الدين عمر بن غرامة العَمْروى، چاپ اول، دار الفكر، لبنان، 1995 م.

18.

تفسير ابن أبى حاتم، عبدالرحمن بن محمد الرازى معروف به ابن أبى حاتم، تحقيق: أسعد محمد الطيب، المكتبة العصرية، لبنان.

19.

تفسير الثعلبى، موسوم به «الكشف و البيان»، أحمد بن محمد الثعلبى، تحقيق: شيخ أبومحمد بن عاشور، چاپ اول، دار إحياء التراث العربى، لبنان، 2002 م.

20.

تفسير الطبرى، «جامع البيان عن تأويل آى القرآن»، محمد ابن جرير الطبرى، به اهتمام: مكتب التحقيق و الإعداد العلمى فى دار الأعلام، چاپ اول، دار ابن حزم و دار الأعلام، لبنان و الأردن، 2002 م.

21.

تفسير القرآن العظيم، إسماعيل بن عمر الدمشقى معروف به ابن كثير، تصحيح: گروهى از دانشمندان، چاپ اول، مصوّر، دار المعرفة، لبنان، 1969 م.

22.

تفسير القرطبى، موسوم به «الجامع لأحكام القرآن»، محمد بن أحمد بن أبى بكر القرطبى، تصحيح: أحمد عبدالعليم البردونى، چاپ دوم، مصوّر، دار إحياء التراث العربى، لبنان، 1985 م.

23.

التلخيص الحبير، موسوم به «التمييز فى تلخيص تخريج أحاديث شرح الوجيز»، أحمد بن على بن حجر العسقلانى، به اهتمام: محمد الثانى موسى، چاپ اول، دار أضواء السلف، عربستان سعوديه، 2007 م.

24.

التمهيد لما فى الموطأ من المعانى و الأسانيد، يوسف بن عبدالله نمرى معروف به ابن عبدالبر، تحقيق: گروهى از محققين، چاپ اول، وزارت اوقاف، مغرب، 1967 م.

25.

التهذيب فى فقه الإمام الشافعى، الحسين بن مسعود البغوى، تحقيق: عادل عبدالموجود و على محمد معوض، چاپ اول، دار الكتب العلمية، لبنان، 1997 م.

26.

تهذيب الكمال فى أسماء الرجال، يوسف بن عبدالرحمن المزى، تحقيق: بشار عواد معروف، چاپ اول، مؤسسة الرسالة، لبنان، 1980 م.

27.

الجامع الصغير من حديث البشير النذير، عبدالرحمن بن أبى بكر السيوطى، تحقيق: عبدالله محمد الدرويش، به انضمام شرح غريب ما فى الجامع الصغير، چاپ اول، محقق آن را منتشر كرده است، سوريه، 2002 م.

28.

الجمع بين الصحيحين، محمد بن فتوح الحميدى، تحقيق: على حسين البواب، چاپ دوم، دار ابن حزم، لبنان، 2002 م.

29.

الجوهر المنظم فى زيارة القبر المكرم، أحمد بن محمد ابن حجر الهيتمى، به اهتمام: قصى محمد نورس الحلاق، چاپ اول، دار الحاوى و دار السنابل، لبنان و سوريه، 2007 م.

30.

حاشية التاودى بن سودة على صحيح البخارى، محمد التاودى بن محمد الطالب بن سودة الفاسى، به اهتمام: عمر أحمد الراوى، دار الكتب العلمية، بيروت.

31.

حلية الأولياء و طبقات الأصفياء، أحمد بن عبدالله معروف به أبى نُعيم اصبهانى، چاپ پنجم، مصوّر چاپخانه السعادة و الخانجى، 1987 م. دار الريان للتراث و دار الكتاب العربى، مصر و لبنان، 1357 ه. ق.

32.

الخصائص الكبرى، عبدالرحمن بن أبى بكر السيوطى، چاپ اول، مصوّر، دار الكتاب العربى، لبنان، 1320 ه. ق.

33.

دلائل النبوة و معرفة أحوال صاحب الشريعة، أحمد بن الحسين البيهقى،

تحقيق: عبدالمعطى قلعجى، چاپ اول، دار الريان، مصر، 1988 م.

34.

دليل الفالحين لطرق رياض الصالحين، محمد بن علان الصديقى، با حواشى: محمود حسن ربيع، چاپ سوم، مصور دار إحياء التراث العربى، لبنان، 1972 م.

35.

ديوان مجنون ليلى، شاعر غزل سراى عاشق، قيس بن الملوِّح معروف به مجنون ليلى، به اهتمام: عدنان زكى درويش، چاپ اول، دار صادر، لبنان، 1994 م.

36.

الرخصة فى تقبييل اليد، محمد بن إبراهيم بن المقرى، تحقيق: محمود محمد حداد، چاپ اول، دار العاصمة، عربستان سعوديه، 1408 ه. ق.

37.

رياض الصالحين من كلام سيدنا رسول الله (صلی الله علیه و آله) سيد العارفين، يحيى بن شرف النووى، به اهتمام: مركز دارالمنهاج للدراسات والنشر، چاپ اول، دار المنهاج، عربستان سعوديه، 2006 م.

38.

زاد المسلم فيما اتفق عليه البخارى و مسلم، علامة محدث محمد حبيب الله بن عبدالله مأ يأبى الشنقيطى، چاپ اول، مصور، مؤسسة الحلبى وابسته به دار إحياء التراث العربى، لبنان، 1967 م.

39.

زاد المعاد فى هدى خير العباد، محمد بن أبى بكر الزرعى معروف به ابن قيم الجوزية، به اهتمام: شيخ حسن محمد المسعودى، چاپ سوم، مصور دار الفكر للطباعة و النشر، لبنان، 1973 م.

40.

السراج المنير شرح «الجامع الصغير فى حديث البشير النذير»، على بن أحمد بن محمد العزيزى، با حاشيه محمد بن سالم الحفنى، چاپ اول، چاپخانه الخيرية، مصر، 1305 ه. ق.

41.

سنن ابن ماجه، محمد بن يزيد القزوينى معروف به ابن ماجه، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقى، چاپ اول، دار إحياء الكتب العربية به رياست عيسى البابى الحلبى، مصر، 1954 م.

42.

سنن أبى داوود، أبى داوود سليمان بن الأشعث السجستانى، با حواشى «معالم السنن» خطابى، تحقيق: عزت عبيدالدعاس و عادل السيد، چاپ اول، دار ابن حزم، لبنان، 1997 م.

43.

سنن الترمذى، «الجامع الصحيح»، محمد بن عيسى بن سورة ترمذى)، تحقيق أحمد شاكر و محمد فؤاد عبدالباقى و إبراهيم عطوة، چاپ اول، مصوّر دار إحياء التراث العربى، لبنان، 1938 م.

44.

السنن الكبرى، أحمد بن الحسين البيهقى، به اهتمام: سيد هاشم الندوى، با حواشى: الجوهر النقى ابن التركمانى، چاپ اول، مصور، دائرة المعارف العثمانية، حيدر آباد الدكن وابسته به دار المعرفة، لبنان، 1356 ه. ق.

45.

سنن النسائى (المجتبى)، أحمد بن شعيب النسائى، همراه آن «زهر الربى على المجتبى» سيوطى است، و در حاشيه آن «حاشية الإمام السندى» وجود دارد، چاپ اول، مصور، دار الكتاب العربى، چاپخانه الميمنية، لبنان، 1312 ه. ق.

46.

سير أعلام النبلاء مع «السيرة النبوية و سير الخلفاء الراشدين»، محمد بن أحمد بن عثمان الذهبى، زير نظر: شعيب الأرناؤوط، چاپ يازدهم، مؤسسة الرسالة، لبنان، 1996 م.

47.

السيرة الحلبية، «إنسان العيون فى سيره الأمين المأمون (صلی الله علیه و آله)»، على بن إبراهيم الحلبى، در حاشيه آن «السيرة النبوية و الآثار المحمدية» شريف زينى دحلان وجود دارد، چاپ اول، مصور، محمد أفندى مصطفى، دار إحياء التراث العربى، لبنان، 1320 ه. ق.

48.

السيرة النبوية، امام عبد الملك بن هشام الحميرى، تحقيق: مصطفى السقا و إبراهيم الأبيارى و عبدالحفيظ الشلبى، مصور، دار ابن كثير، سورية.

49.

شذرات الذهب فى أخبار من ذهب، عبدالحى بن أحمد معروف به ابن العماد، تحقيق: محمود الأرناؤوط، چاپ اول، دار ابن كثير، سورية، 1986 م.

50.

شرح علامة زرقانى بر «المواهب اللدنية بالمنح المحمدية» امام القسطلانى، محمد بن عبدالباقى بن يوسف الزرقانى، به اهتمام: محمد عبد العزيز الخالدى، چاپ اول، دار الكتب العلمية، لبنان، 1996 م.

51.

شرح صحيح مسلم، «المنهاج فى شرح صحيح مسلم بن الحجاج»، يحيى بن شرف النووى، مصور، مكتبة الغزالى، سورية، 1349 ه. ق.

52.

شرح قصيدة بانت سعاد، امام عربى عبدالله بن يوسف الأنصارى معروف به ابن هشام، چاپ سوم، مكتبة و مطبعة مصطفى البابى الحلبى، مصر، 1957 م.

53.

الشفا بتعريف حقوق المصطفى (صلی الله علیه و آله)، قاضى عياض بن موسى اليحصبى، تحقيق: عبده على كوشك، چاپ اول، مكتبة الغزالى و دار الفيحاء، سوريه، 2000 م.

54.

الشمائل المحمدية، محمد بن عيسى بن سورة الترمذى، به همراه المواهب اللدنية على الشمائل المحمدية إبراهيم الباجورى، به اهتمام: شيخ محمد عوامه، چاپ اول، توسط محقق منتشر شده است، لبنان، 2001 م.

55.

صحيح البخارى، «الجامع المسند المختصر من أمور رسول الله (صلی الله علیه و آله) و سننه و أيامه» (چاپ السلطانية العثمانية)، محمد بن إسماعيل بن إبراهيم البخارى، به اهتمام: محمد زهير بن ناصر الناصر، چاپ دوم، دار المنهاج، عربستان سعوديه، 1430 ه. ق.

56.

صحيح مسلم، «الجامع الصحيح»، مسلم بن الحجاج القشيرى النيسابورى، تحقيق: محمد فؤاد عبدالباقى، چاپ اول، دار إحياء الكتب العربية به رياست عيسى البابى الحلبى، مصر، 1954 م.

57.

الطبقات الكبير، محمد بن سعد بن منيع البصرى معروف به ابن سعد، تحقيق: على محمد عمر، چاپ اول، مكتبة الخانجى، مصر، 2001 م.

58.

العقد الفريد، أحمد بن محمد بن عبد ربه اندلسى، تحقيق: أحمد الأمين و أحمد الزين و إبراهيم الإبيارى، چاپ دوم، لجنة التأليف و الترجمة و النشر،

مصر، 1940 م.

59.

عمدة القارى شرح صحيح البخارى، محمود بن أحمد العينى، چاپ اول، مصور، از انتشارات السلفية، دار إحياء التراث العربى، لبنان، 1348 ه. ق.

60.

فتح البارى بشرح صحيح البخارى، أحمد بن على بن حجر العسقلانى، نشانه گذارى و اعراب گذارى: محمد فؤاد عبد الباقى، چاپ اول، مصور، مكتبة الغزالى، سوريه، 1996 م.

61.

فتح المتعال فى مدح النعال، أحمد بن محمد بن يحيى معروف به المقرى، چاپ اول، بدون ناشر، مصر، 1334 ه. ق.

62.

فضل الحجر الأسود و مقام إبراهيم عليه الصلاة و السلام و ذكر تاريخهما و أحكامهما الفقهية و ما يتعلق بهما، شيخ سائد محمد يحيى بكداش، چاپ ششم، دار البشائر الإسلامية، لبنان، 1429 ه. ق.

63.

فيض القدير شرح الجامع الصغير، محمد عبدالرؤوف بن على المناوى، چاپ اول، مصور، دار المعرفة، لبنان، 1357 ه. ق.

64.

القاموس المحيط، محمد بن يعقوب الفيروز آبادى، چاپ اول، دار إحياء التراث العربى، لبنان، 1991 م.

65.

كنز العمال فى سنن الأقوال و الأفعال، على بن حسام الدين معروف به البرهان فورى، به اهتمام: بكرى حيّانى و صفوة السقا، چاپ اول، مؤسسة الرسالة، لبنان، 1993 م.

66.

المتاح من الموالد و الأناشيد الملاح، نوال أبوالفتح، چاپ اول، چاپخانه العلمية، سورية، 1995 م.

67.

مختصر تاريخ دمشق ابن عساكر، محمد بن مكرم معروف به ابن منظور، به اهتمام: گروهى از محققين، چاپ اول، دار الفكر، سوريه، 1984 م.

68.

المسالك فى المناسك، محمد بن مكرم بن شعبان الكرمانى، تحقيق: سعود

إبراهيم الشريم، چاپ اول، دار البشائر الإسلامية، لبنان، 2003 م.

69.

المستدرك على الصحيحين، محمد بن عبدالله بن حمدويه النيسابورى معروف به الحاكم، در حاشيه آن «تلخيص المستدرك» حافظ ذهبى، چاپ اول، مصور، دار المعرفة دائرة المعارف النظامية هند، حيدر آباد الدكن، لبنان، 1335 ه. ق.

70.

مسند أبى عوانة، يعقوب بن إسحاق الإسفرايينى معروف به أبى عوانة، تحقيق: أيمن بن عارف الدمشقى، چاپ اول، دار المعرفة، لبنان، 1998 م.

71.

مسند أبى يعلى الموصلى، أحمد بن على بن المثنى معروف به أبى يعلى الموصلى، تحقيق: حسين سليم أسد الدارانى، چاپ دوم، دار المأمون للتراث و دار الثقافة العربية، سوريه، 1989 م.

72.

مسند الإمام أحمد ابن حنبل، أحمد بن محمد بن حنبل الشيبانى، تحقيق: گروهى از دانشمندان، زير نظر: شعيب الأرناؤوط، چاپ اول، مؤسسة الرسالة، لبنان، 1995 م.

73.

المصنف، عبدالرزاق بن همام الصنعانى، تحقيق: حبيب الرحمن الأعظمى، همراه «الجامع» امام معمر الأزدى، چاپ دوم، المجلس العلمى با همكارى المكتب الإسلامى، لبنان، 1983 م.

74.

المصنف، عبدالله بن محمد بن أبى شيبة، تحقيق: الشيخ محمد عوامة، چاپ دوم، دار المنهاج، عربستان سعوديه، 2006 م.

75.

المطالب العالية بزوائد المسانيد الثمانية، أحمد بن على بن حجر العسقلانى، تحقيق: أيمن أبويمانى و أشرف على، چاپ اول، مؤسسة قرطبة و المكتبة المكية، مصر و عربستان سعوديه، 1997 م.

76.

المعارف، قاضى عبدالله بن مسلم معروف به ابن قتيبة الدينورى، تحقيق: ثروت عكاشة، چاپ اول، از روى چاپ مصور، دار الكتب مصر، دار الشريف الرضى، ايران، 1960 م.

77.

المعجم الكبير، سليمان بن أحمد الطبرانى، همراه «الأحاديث الطوال»، تحقيق: حمدى عبدالمجيد السلفى، چاپ دوم، دار إحياء التراث العربى، لبنان.

78.

معرفة الصحابة، أحمد بن عبدالله معروف به أبى نُعيم الأصبهانى، تحقيق: عادل يوسف العزازى، چاپ اول، دار الوطن، عربستان سعوديه، 1998 م.

79.

مناقب الإمام أحمد ابن حنبل، عبدالرحمن بن على معروف به ابن الجوزى، تحقيق: عبدالله بن عبدالمحسن التركى و على محمد عمر، چاپ اول، مكتبة الخانجى، مصر، 1979 م.

80.

المنح المكية فى شرح الهمزية، «أفضل القرى لقراء أم القُرى»، أحمد بن محمد ابن حجر الهيتمى، به اهتمام: أحمد جاسم المحمد و بوجمعة مكرى، چاپ دوم، دار المنهاج، عربستان سعوديه، 2005 م.

81.

المواهب اللدنية بالمنح المحمدية، أحمد بن محمد بن أبى بكر القسطلانى، تحقيق: صالح أحمد الشامى، چاپ اول، المكتب الإسلامى، لبنان، 1991 م.

82.

الموطأ، مالك بن أنس بن مالك بن نافع الأصبحى، تحقيق: محمد فؤاد عبدالباقى، چاپ اول، دار إحياء الكتب العربية به رياست عيسى البابى الحلبى، مصر.

83.

نظام الحكومة النبوية، «التراتيب الإدارية»، محمد عبدالحى بن عبدالكبير الكتانى الحسنى، دار الكتاب العربى، لبنان.

84.

وفاء الوفا بأخبار دار المصطفى، على بن عبدالله معروف به السيد السمهودى، تحقيق: محمد محيى الدين عبدالحميد، چاپ چهارم، مصور، دار إحياء التراث العربى، لبنان، 1984 م.

85.

وفيات الأعيان و أنباء أبناء الزمان، أحمد بن محمد ابن خلكان، تحقيق: احسان عباس، چاپ اول، دار صادر، لبنان، 1968 م.