ghaemiyeh.com
سرشناسه : واعظ زادهخراسانی، محمد، - 1304
عنوان و نام پدیدآور : میراث ماندگار/ محمد واعظ زادهخراسانی
مشخصات نشر : مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، - 1382.
شابک : 964-444-655-0(دوره) ؛ 964-444-655-0(دوره) ؛ 964-444-656-922000ریال:(ج.1)
یادداشت : کتابنامه
مندرجات : ج. 1. مجموعه مقالات قرآنی
عنوان دیگر : مجموعه مقالات قرآنی
موضوع : اسلام -- مقالهها و خطابهها
موضوع : مقالههای فارسی -- قرن 14
شناسه افزوده : بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره : BP10/5/و2م9
رده بندی دیویی : 297/08
شماره کتابشناسی ملی : م82-26494
میراث ماندگار
دفتر اول
مجموعه مقالات قرآنی
استاد محمدواعظ زاده خراسانی
مقدمه - 11
میراث ماندگار / 11سابقه آشنائی با قرآن / 13 درسهای من در دانشگاه / 18 درسهای تفسیر در خارج دانشگاه / 19
بخش اول
تأثیر قرآن در: جنبش فکری، نهضت علمی، تمدّن و تکامل بشر - 23
1
تأثیر قرآن در: جنبش فکری نهضت علمی، تمدّن و تکامل بشر - 25
محیط و عصر نزول قرآن / 251 - جزیرة العرب و ساکنان آن / 252 - روحیات و اخلاق عرب / 273 - سطح معرفت و فرهنگ عرب / 284 - ادیان و مذاهب عرب / 31 5 - زادگاه رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله / 31آغاز جنبش فکری و اجتماعی / 32هدایت افکار و تصحیح عقاید / 33دریچهای به اسرار وجود و گامی به سوی علم / 34آغاز نهضت علمی / 36بسیج عمومی در راه تفکّر و کسب علم / 38منطق قرآنی، راه تفکر صحیح / 40رابطه فکر و اخلاق / 41تهذیب نفس، تعدیل غرایز / 43ریشه طغیان / 44تقوی، علاج طغیان / 46راه وصول به تقوی / 47تقوی؛ اساس تکامل تمدن اسلامی / 48مسؤلیت همگانی / 49نقش انقلاب اسلامی / 50
بخش دوم
موضوعات قرآنی - 53
1
جهاد به مال و جان در قرآن - 55
محتوای آیات جهاد / 55غزوات رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله در قرآن / 56نظری به سیر نزول آیات جهاد / 58جهاد در سوره توبه / 60آیات نَفْر در سوره توبه / 62آیات اذن و تخلّف در سوره توبه / 64 چهره منافقان در سوره توبه / 65 جهاد مالی و جهاد بدنی با هم / 67 نکات قابل ملاحظه در آیات جهاد به مال و جان / 69
2
آب در اسلام از دیدگاه کتابو سنت و فقه - 84
آب مایه حیات / 84 آب اوّلین مخلوق / 85 آب مایه رفاه و آسایش بشر / 86 آب باران و ثمرات آن / 86 قدرِ آب باران معیّن است / 88 رابطه باد و باران / 88 آثار دیگر
آب / 89 نقش آب در سرگذشت انبیاء / 90 استسقاء و نماز باران / 93 آب و عطش در کربلا / 93 آب حیات / 94 آب و علم / 94 آب در فقه اسلامی / 95 آب در کتاب طهارت / 95 اقسام آب / 96 آب مستعمل در رفع حدث و خبث / 97 آب نیم خورده / 98 آب در وضو / 98 آب در غسل / 98 تطهیر بدن و لباس با آب / 100 تطهیر ظرف با آب / 100 آب در کتاب اطعمه و اشربه / 100 آب در کتاب احیاء موات / 102 حریم آب / 103 حیازت زمین و آب / 103 مالکیّت آب نهر / 104 کیفیّت تقسیم آب / 104 آب در کتاب مزارعه و مساقات / 105 احکام آب در سایر ابواب فقه / 106
3
محیط زیست در اسلام، از دیدگاه قرآن و حدیث و بهسازی
محیط زیست شهر تهران - 109
محیط زیست از نظر اسلام و قرآن / 109 طیّب و خبیث / 109 حلّیت طیبّات و حرمت خبائث / 110 روزی از طیّبات / 111 انفال از طیّبات / 111 سخن طیّب و خبیث / 111 تحیّت طیّب / 112 بلده طیّبه / 112 قریههای آمنه و ظالمه و مساکن
ستمکاران و تبهکاران / 113 شهر و زمین پر برکت / 116 مسکن طیّب و پاک / 116 مساکن بهشتی / 117 حیات طیّبة و مسکن نمونه اسلام / 117 هسازی محیط زیست تهران / 119 بخش اول: پیشنهادها و طرحها / 120 بخش دوم راه اجرای طرحها / 123 طرحهای موردی / 124 دادن معوّض / 124 نحوه مشارکت مردم و تحویل معوّض / 127 بهسازی هوای تهران / 128
4
جایگاه حق و عدل در دادرسی اسلامی - 130
از دیدگاه قرآن و حدیث و فقه / 130 عدالت چیست؟ / 130 عدالت و مساوات / 131 عدالت و حق / 132 عدالت و قسط / 135 جایگاه عدالت در اسلام / 139 عدالت و احسان / 141 دشواری تشخیص عدل و حق و عمل به آن / 143 إقامه عدل وقیام به قسط / 146 قضاء و حکم و فصل الخطاب / 150 عدالت در قضاء / 152 قضاوت امانت الهی است / 156 حاکم و قاضی خلیفة اللّهاند / 157 داوری به حقّ و به حکم خدا / 159 حکم قاضی، واقع را تغییر نمیدهد / 163 قبول داوری و رضایت به آن / 164 حق و عدالت در ابعاد داوری / 164
5
امر به معروف و نهی از منکر در قرآن - 168
معیار تشخیص معروف و منکر / 174
6
راهبردی برای قاریان و حافظان قرآن - 177
بخش سوم
درباره چند کتاب قرآنی - 187
1
رابطه (الکتاب) با قرآن و نقش سیبویه در علوم قرآنی - 189
قرآن و علوم اسلامی / 189 مراحل کوشش مسلمین برای حفظ قرآن / 191 مرحله اول - تلقی و تلقین صحیح وحی / 191 مرحله دوم - جمع قرآن / 193 مرحله سوم -
توحید نص قرآن و تکثیر آن / 193 مرحله چهارم - ابتکار ضوابط و قواعد زبان / 194 مرحله پنجم - اعجام و نقطهگذاری / 195 رابطه قرائت و علم نحو / 196 رابطه نحو و قرائت را میتوان با شواهد ذیل ثابت کرد / 198 سیبویه و قرآن / 202 رابطه الکتاب با قرآن دو نوع است: / 204 مآخذ و مدارک / 220
2
آیهالآیات فرقانی اولین کشف الآیات - 223
نقش قرآن در تکوین علوم / 223 علوم قرآنی / 224 فن کشف الآیات / 226 معرفی آیة الآیات فرقانی / 230 مقدمه آیهالآیات فرقانی / 244
3
نظم و اسلوب تفسیر المیزان - 269
سوره مکی و مدنی / 275 تعیین آیات شاخص / 276 تعیین ترتیب نزول برخی از سورهها / 276 معنی آیات / 277 تفسیر قرآن به قرآن / 279 بحثهای مستقل در المیزان / 280 سخن پایانی / 283
4
سخنی پیرامون تفسیر المیزان - 285
امتیازهای تفسیر المیزان / 289 1 - تفسیر قرآن به قرآن / 289 2 - تعمیم آیات در کلیّت بخشیدن به مفاهیم آنها / 291 3 - رعایت ادب و انصاف / 291 4 - عدم خلط تفسیر و تأویل / 293 5 - عدم خلط بحثهای جنبی با مسائل اصلی / 294 6 - ذکر روایات شیعه و اهل سنّت با هم / 294 7 - بررسی و ارزیابی روایات تفسیری / 296 8 - حلّ مشکلات روایات / 299 9 - پایبندی به روش اهل بیت علیهمالسلام / 299 10 - اجتناب از اصطلاحات علمی و فلسفی / 300
5
تفسیر طبری و قرائات - 301
بخش چهارم
مقدمه یا تقریظ بر چند کتاب - 303
1
مقدّمهای بر «المعجم فی فقه لغة القرآن و سرّ بلاغته» - 305
2
مقدمه کتاب «نصوصٌ فی علوم القرآن» - 319
علوم قرآنی / 319 1 - علوم للقرآن / 319 2 - علوم فی القرآن / 323 3 - علوم حول القرآن / 324 نصوص فی علوم القرآن / 326
3
مقدّمهای بر ترجمه تفسیر جوامع الجامع طبرسی - 330
4
درآمدی بر دو تفسیر از أمین الاسلام طبرسی - 337
5
مقدمهای بر کتاب فروغ قرآن - 354
6
مقدمهای بر تفسیر هدایت - 358
7
تقریظی بر کتاب المعجزة الکبری - 363
8
مقدمه کتاب قوارع القرآن - 367
9
تقریظی بر شرح و تفسیر لغات قرآن - 369
بخش پنجم
تفسیر آیاتی از قرآن - 373
1
هدایت و ضلالت در قرآن - 375
در تفسیر یک آیه / 375 عکسالعمل طبقات مردم از نظر قرآن / 382 علت توجه قرآن به عکسالعمل مردم / 384 رابطه علم و ایمان / 386 نکته قابل توجه / 389 دستهبندی آیات / 390 دعوت به دین عمومی است / 393 هدایت پاداش، و اضلال مجازات است / 394 هدایت روشنی و ضلالت تیرگی دل است / 397 حقیقت مورد نظر / 398
2
آیات اول سوره آل عمران - 400
مقدّمه / 400 تفسیر الم / 403 اَللّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ الْحَیُ الْقَیُّومُ / 406 نَزَّلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ / 409 مُصَدِّقَاً لِمَابَیْنَ یَدَیْهِ / 412 وَ اَنْزَلَ التَّوْراةَ وَاْلاِنْجیلَ مِنْ قَبْلُ / 414 تورات و انجیل / 415 هُدًی لِلنَّاسِ / 416 وَاَنْزَلَ الْفُرْقَانَ / 416 اِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا بِایَاتِ اللّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدیدٌ / 418 وَاللّهُ عَزیزٌ ذُوانْتِقَامٍ / 419 اِنَّ اللّهَ لاَیَخْفی عَلَیْهِ شَیْءٌ فِی اْلاَرْضِ وَ لاَ فِی السَّمَاءِ* هُوَ الَّذی... / 420 هُوَ الَّذی اَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ / 424 مِنْهُ ایَاتٌ مُحْکَمَاتٌ هُنَّ اُمُّ الْکِتَابَ وَاُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ / 425 فَاَمَّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مَاتَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَاْویلِهِ / 431 وَ مَا یَعْلَمُ تَاْویلَهُ اِلاَّ اللّهُ / 437 وَ مَا یَذَّکَّرُ اِلاَّ اُولُوا اْلاَلْبَابِ / 439
رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ اِذْهَدَیْتَنَاوَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً اِنَّکَ اَنْتَ الْوَهَّابُ / 441 رَبَّنَا اِنَّکَ جَامِعُ النَّاسِ لِیَوْمٍ لاَرَیْبَ فیهِ اِنَّ اللّهَ لاَیُخْلِفُ الْمیعَادَ / 442
آنچه در این جلد و جلدهای بعدی میخوانید، مجموعه مقالات فارسی منتشر شده از اینجانب است که پیشتر در مجلات مکتب اسلام، مشکوة، نشریه دانشکده الهیات و معارف اسلامی و جز اینها در لابهلای یادنامهها و یا به عنوان مقدمه و تقریظ در مقدمه کتابها چاپ شده است. بخش دیگری از مقالات ناتمام و یا سخنرانیهای بسیاری از این جانب نیز وجود دارد که برای چاپ در این مجموعه آماده نیست، که امید است توفیق یابم آنها را برای چاپ در مجلدات آخر این مجموعه آماده نمایم.
همانطور که ملاحظه میشود، مقالات من که در طول بیش از پنجاه سال منتشر شده، و سخنرانیهایی که در همین مدت، در مجامع گوناگون و کنگرههای داخل و خارج کشور ایراد گردیده، شامل موضوعات متنوع قرآنی، حدیثی، تاریخی، فلسفی، فقهی، کلامی و ولائی در توصیف اهلبیت علیهمالسلام است، و یا گزارش سفرها و کنگرهها و یا در معرفی کتابها مانند کتاب کافی کلینی، و نهجالبلاغه سیدرضی یا تقریظ بر کتابها میباشد.
بخش مهمی هم شرح حال بزرگان و علمای اسلام از جمله شرح حال بزرگان خاندان ما است، یا خاطرات شخصی خودم از حوادث و وقایع مهم از جمله فاجعه مسجد گوهرشاد که تاکنون چاپ نشده است.
در هر حال، این آثار، که به نام «میراث ماندگار» در چند مجلد منتشر میشود، در
حقیقت، حاصل زندگی علمی و فرهنگی اینجانب است، تجربه یک عمر تلاش علمی در حوزههای علمیّه مشهد، قم و نجف، و در دانشگاه مشهد و چند دانشکده در تهران، و همچنین تجربه یازده سالهی اینجانب در سمت دبیرکلی مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی و دانشگاه مذاهب اسلامی وابسته به آن مجمع میباشد.
بنیاد پژوهشهای اسلامی وابسته به آستان قدس رضوی - که اینجانب از آغاز تأسیس آن مؤسه فرهنگی و اسلامی، افتخار همکاری با آن را در گروههای مختلف از جمله در گروه قرآن داشته و دارم - تصمیم گرفت آنها را جمعآوری نموده در یک سلسله کتاب به چاپ برساند. اینجانب ضمن سپاسگزاری از هیئت مدیره و مدیرعامل این بنیاد حضرت حجهالاسلام والمسلمین جناب آقای الهی خراسانی، شایسته دیدم مقالات را به حسب موضوع، دستهبندی و هر دسته را در یک جلد خاص منتشر کنیم، و این جلد نخستین، شامل مقالات قرآنی است که 23 مقاله را در بر دارد.
لازم به یادآوری است که این مجموعه شامل مقالات فارسی و همچنین مقالات و سخنرانیهای عربی اینجانب میباشد که قبلاً در چند مجله عربی از جمله در مجله رسالة التقریب نشریه مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی، یا مجله رسالة الثقلین، نشریه مجمع جهانی اهلبیت علیهمالسلام و جز اینها منتشر گردیده بود، که تمام آنها به جز چند مقاله بقیه با همت «مجمع جهانی تقریب» در سه مجلّد شامل مقالات وحدت اسلامی در جلد اول، مقدمات کتابها در جلد دوم، وبحوث و دراسات در جلد سوم، به تعداد بیش از 40 مقاله منتشر شده است. از جمله آن مقالات، مقاله مفصل (الشهید فی القرآن) است.
همچنین تعدادی از مصاحبههای اینجانب در زمینه وحدت اسلامی و تقریب مذاهب در کتاب «پیام وحدت» و سخنرانیهای من قبل از نماز جمعه تهران، در کتاب «ندای وحدت» از سوی مجمع جهانی تقریب به چاپ رسیده است.
به علاوه، کلیه مقالات من در زمینه انقلاب اسلامی در کتاب «امام خمینی و انقلاب اسلامی» قبلاً از سوی بنیاد پژوهشهای اسلامی، منتشر گردیده است و اینک در این مجلد، مقالات قرآنی گردآوری شده است.
پیش از گزارش این مقالات، شایسته است سابقه آشنائی با تفسیر قرآن و کارهای قرآنی خود را شرح دهم. من از اوائل تحصیلات حوزوی هنگامی که هنوز از سطح فارغ نشده بودم، از بیانات قرآنی و تفسیری والد بزرگوار خود، مرحوم حاج شیخ مهدی واعظ خراسانی متوفای 1329 (ه .ش)، نخست در نجف اشرف در سالهای 1318 تا 1321 در مسجد هندی، و سپس در مشهد مقدس از سال 1321 تا 1329 در مسجد گوهرشاد بهره فراوان بردم. وی در ماه مبارک رمضان هم در نجف و هم در مشهد، هر شب حدود 5/2 تا 3 ساعت هر سال در یک موضوع بحث میکرد و عمدتاً بحثها ریشه تفسیری و قرآنی داشت. بهخاطر دارم یک ماه رمضان در نجف اشرف، در مسجد هندی، تفسیر سوره یوسف را مورد بحث قرار داد، و بهقدری لطائف و نکات ادبی و اخلاقی را با بیان شیرین و آرام خود ذکر فرمود که حلاوت آنها هنوز از کام من بیرون نرفته است. وی میگفت گاهی در منبرهای خود در نجف که بیشتر مستمعان از طلاب فاضل حوزه بودند، به تفسیر آیاتی میپرداختم و آراء و اقوال مختلف را بررسی میکردم. یک روز یکی از فضلای حوزه پیش من آمد و گفت: اقوال و وجوه مختلفی که شما در تفسیر فلان آیه ذکر کردید، من همه را در تفسیرها یافتهام، اما فلان وجه را هر چه گشتهام نیافتهام؟! من جای آن وجه را به وی ارائه کردم، معلوم بود که طلاّب آن منبر را مانند یک درس، دنبال میکنند. گاهی میفرمود من در منبرهای خودم در نجف، مطالب علمی مشکلی را مطرح میکردم، که بعداً خودم تعجب میکردم که من چطور جرأت کردهام وارد این مباحث شوم؟! علت آن بود که مستمعانِ عالم و جستجوگر داشتم.
پدرم میفرمود: یکسال در مشهد در ماه رمضان، تفسیر سوره حمد را عنوان منبر خود قرار دادم، و مشروحاً به تفسیر آیه آیه آن پرداختم. اصولاً منبرهای مفصل مرحوم والد، همه وقت با آیهای از قرآن، شروع میشد و بخش مهمی از منبر، در تفسیر همان آیه بود، بهخصوص وی در منبرهای مجالس ترحیمِ علما و مراجع تقلید، دادسخن
میداد و آیات را به مناسبت مجلس گزینش میکرد.
در مجلس ترحیم مرحوم علاّمه سیدمحسن امینی که در مسجد گوهرشاد، از سوی علمای مشهد برگزار گردیده بود، بحث جالبی راجع به «محسنین» کرد، در پایان منبر که علیالرسم از استاندار وقت و هم از متولی مسجد گوهرشاد که نامشان محسن بود نام برد و گفت: «اِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ» و بدینگونه از سه محسن تقدیر کرد.
پدرم میفرمود: یک سال، در ماه رمضان مسأله توحید را - با آن همه آیات قرآنی - مورد بحث قرار دادم. در سال 1321 که همراه وی از عتبات عالیات بعد از حدود چهار سال توقف در آن امکنه مقدس بر میگشتیم، مؤنین کرمانشاه ایشان را سه ماه: رجب و شعبان و رمضان نگه داشتند، و وی شبها در (مسجد حاج شهباز خان) یکی از مساجد مهم آن شهر، منبر میرفت، و مرحوم سردار کابلی معروف که خود مرد مطّلعی بود، حاضر میشد و گاهی برای پدرم کتاب از جمله تفسیر قرآن میفرستاد. در ماه رمضان پدرم سه منبر میرفت: دو منبر روز و شب در همان مسجد، و یک منبر هم پس از نماز ظهر و عصر در مسجد حاج آقامهدی فیض که از نوادگان فیض کاشانی بود. در این منبر که بیش از 5/1 ساعت طول میکشید، مسأله معاد را با آیات راجع به آن، مورد بحث قرار داد و من از همه این بحثها بهره فراوان میبردم. مرحوم والد درس تفسیر و فقه و اصول را نزد آیهاللّه حاج سیدعباس شاهرودی ساکن مشهد آموخته بود.
پس از مراجعت از عتبات و استقرار در مشهد چند سال به «کانون نشر حقائق اسلامی» رفت و آمد داشتم. مرحوم استاد محمدتقی شریعتی مؤس آن کانون، والد دکتر شریعتی، شبهای شنبه برای حاضران که غالباً فرهنگی بودند، درس تفسیر میگفت. وی در تفسیر، صاحب نظر بود، و نمونه آراء تفسیری وی در کتاب «تفسیر نوین» که تفسیر سُور قصار قرآن است دیده میشود. وی در ادبیات عرب دست داشت و از شاگردان ادیب نیشابوری اول، مرحوم میرزا عبدالجواد ادیب بود و مطالعات جدید گرایش انقلابی و اسلامی هم داشت، تاریخ اسلام را میدانست، و به خوبی از عهده تفسیر بر میآمد. من گاهی آرای ابتکاری وی را در تفسیر قرآن، بر آراء تفسیریِ
مرحوم علاّمه طباطبائی ترجیح میدادم. بهخاطر دارم در تفسیر این آیه «اَوَلَمْ یَرَوْا اَنَّا نَاْتِی الاَْرْضَ نَنْقُصُهَا مِنْ اَطْرَافِهَا»(1)چنین اظهارنظر میکرد:
(اطراف) جمع (طُرفه) است، مقصود آن است که ما طُرفههای زمین را که همان دانشمندان هستند از زمین میگیریم، و آنها را به دیار باقی میبریم. در سوره مائده که آیات راجع به بیعت غدیر آمده و با این آیه آغاز شده: «یَاءَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اَوْفُوا بِالْعُقُودِ»(2)میفرمود: این آیه مقدمه آیات ولایت است که از مهمترین عقود و میثاقها است و به منزله (براعت الاستهلال) و پیش درآمد برای آن مسأله است. در آیه 120 سوره نساء «یَعِدُهُمْ وَیُمَنّیهِمْ وَمَایَعِدُهُمُ الشَّیْطَانُ اِلاّ غُرُورًا» میگفت: اینکه انسان به دو حالت متضاد، آرزو و ترس، مبتلا میگردد خود دلیل وجود نیروی باطنی یعنی شیطان است که انسان را گاهی میترساند و گاهی امیدوار میکند.
بیشتر این جلسات را تا سال 1328 که من به قم هجرت نمودم درک کردم، و پس از مراجعت از قم در سال 1339 مجدداً به کانون میرفتم و گاهی به جای آقای شریعتی، تفسیر میگفتم که مورد پسند ایشان بود.
استاد بزرگ ما در مشهد، مرحوم حاج شیخ هاشم قزوینی گاهی در اثنای درس فقه و اصول، به رموزی از آیات قرآن اشاره میکرد از جمله میفرمود: سختترین تکلیف در قرآن این آیه است: «فَلاَوَ رَبِّکَ لاَیُؤمِنُونَ حَتّی یُحَکِّمُوکَ فیمَا شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لاَ یَجِدُوا فی اَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَیْتَ وَیُسَلِّمُوا تَسْلیماً»(3). همچنین مرحوم استاد، در مورد آیه نفر: «فَلَوْ لاََنَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لَیَتَفَقَّهُوا فیِ الدّینَ»(4)که معمولاً در علم اصول، برای حجّیّت خبر واحد به آن استدلال میکنند، میفرمود: این آیه مربوط به اجتهاد است نه خبر واحد.
استاد دیگر این جانب، مرحوم حاج شیخ مجتبی قزوینی در درس معارف، عمدتاً به قرآن و روایات تمسّک میکرد، نمونه آن درسها کتاب (بیان الفرقان) است. این کتاب
نتیجه درسهای معارف او است که من در آنها شرکت میکردم.
به خاطر دارم، در مدرسه سلیمانخان مشهد که من هشت سال در آن حجره داشتم، برای چند تن از طلاب مدرسه تفسیر صافی از فیض کاشانی را درس میگفتم، در حالی که خودم آن را پیش کسی درس نخوانده بودم. باری این مطالعات تفسیری در مشهد و در قم ادامه داشت.
در قم، در اثنای درسِ فقه و اصولِ استاد اعظم آیهاللّه عظمی بروجردی، از نظریات تفسیری و قرآنی ایشان بهره میبردم. در درس اصول، بحث وی به حجّیّت ظواهر قرآن رسید و شبهات طائفه اخباری را مطرح کرد و پاسخ فرمود و از این بحث گذشت که یکی از حضّارِ درس، تقاضا کرد که شبهه تحریف قرآن را مطرح کنند. ایشان فرمود: مگر در صیانت قرآن، شبههای هست که بحث شود. روز بعد در آغاز درس فرمود: «هر کس بداند قرآن چگونه نازل میگردید، احتمال تحریف قرآن را نمیدهد. هر سوره و آیهای که نازل میشد صدها نفر آن را حفظ میکردند، حتّی در مکّه جوانهای مشرکین برخی از سورههای قصار را حفظ داشتند، و مانند شعر و سرود میخواندند. با این وصف، اگر کسی کلمهای از آیات قرآن را بر خلاف معمول میخواند همه اعتراض میکردند (مانند اینکه اگر در محافل ادبی کسی شعر حافظ را غلط بخواند همه اعتراض میکنند). در مورد روایاتِ تحریف، فرمود: سه چهارم آن روایات را (احمد بن محمد سیّاری) جعل کرده است» .
با این بیانات مختصر و عمیق، از بحث تحریف گذشت، وی در مورد آیات احکام میفرمود: «قدمای ما آیات احکام را حفظ داشتند». خود وی نیز آنها را حفظ داشت، و در خلال بحث فقه از حفظ میخواند. به خاطر دارم در مورد نماز شب آیاتِ آغازِ سوره مزّمّل را قراءت کرد: «یَا ءَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ* قُمِ الَّیْلَ اِلاَّ قَلیلاً...» تا رسید به این آیه «اِنَّ لَکَ فِی النَّهَارِ سَبْحًا طَویلاً» آن گاه در توضیح این آیات این شعر عربی را مثل آورد:
أوردها هندٌ و هند مشتمل * ما هکذا تُورَد یا هند الإبل
هند شتران را وارد آب کرد در حالی که ردای خود را بر سر کشیده بود، ای هند این
چنین شتران را سر آب نمیبرند!! مقصود آن بود که با خوابیدن شب، تو ای رسول ما در روز به کارهای مهم خود نمیرسی، باید قدری از شب را بیدار بمانی و به عبادت بپردازی تا در روز آماده برای شنا کردن در دریای گسترده وظائف خود باشی؟!
لازم به ذکر است که در تمام مدتی که مجله (رسالة الإسلام) از سوی دارالتّقریب بین المذاهب الإسلامیّة در قاهره منتشر میگردید - حدوداً از سال 1327 به بعد - این جانب با علاقه تمام، مقالات تفسیری شیخ محمود شلتوت که قرآن را به سبک خاصی تفسیر میکرد مطالعه میشدم. این مقالات که از اولِ قرآن تا سوره توبه را تدریجاً تفسیر میکرد، افق تفسیر قرآن به خصوص در رابطه با تقریب مذاهب اسلامی را برای من گشود، که مجموعه آنها بعداً در یک جلد به نام تفسیر شلتوت منتشر شد و ما در (مجمع جهانی تقریب) چند سال قبل به مناسبت کنگرة آیهاللّه بروجردی و شیخ محمود شلتوت آن را با مقدمه خودم تجدید چاپ کردیم.
کما اینکه به همین مناسبت، دوره تفسیر (مجمع البیان) چاپ دارالتقریب - که حاوی مقدماتی به قلم شیخ محمود شلتوت و علامه شیخ محمدتقی قمی دبیرکل دارالتقریب، و خاتمهای به قلم استاد شیخ عبدالعزیز عیسی مدیر مجله رسالة التقریب که در مدت بیست سال، به تصحیح و چاپ این تفسیر مهم شیعی اشتغال داشته است - همراه مقدمهای از اینجانب به صورت افست تجدید چاپ گردید.
در قم، مرحوم حاج میرزا ابوالفضل زاهدی در مدرسه فیضیّه برای طلاب، درس تفسیر از کتاب «جوامع الجامع» تألیف مرحوم شیخ طبرسی (متوفای 548 ه ) و من بهطور نامرتب در آن درس حاضر میشدم، و برای اولین بار با روش تفسیری شیخ طبرسی آشنا شدم.
همچنین علامه طباطبائی رضوان اللّه تعالی علیه، درس تفسیر عمومی در مسجد «سلماسی» میفرمود که من به لحاظ حضور در درس فقه آیهاللّه گلپایگانی در همان وقت، توفیق حضور در آن درس را نداشتم، اما غالباً آراء خاص وابتکاری ایشان را از طلاب میشنیدم، و به مجردی که تفسیر المیزان تألیف آن دانشمند منتشر میگردید، در
همان وقت، مراجعه و از آن استفاده میکردم. چند مقاله تفسیری در مجله مکتب اسلام نوشتم که بحث هدایت و ضلالت در قرآن را در برداشت و مورد توجه واقع گردید.
آغاز اشتغال رسمی و دائمی من در دانشگاه با درس تفسیر همراه بود، این درس تا سال 1375 همواره یکی از درسهای من بود و چندین سال هم مدیر گروه قرآن و حدیث بودم و برای اولین بار این عنوان را ما در دانشکده الهیات مشهد مطرح کردیم، و بعداً در تهران و جاهای دیگر رائج گردید.
در این مدت، در دوره کارشناسی و بعداً در دوره کارشناسی ارشد و دکتری، بخشهای گوناگونی از سورههای قرآن شریف را درس گفتم و تقریباً تمام سوره حمد و بقره و بخشی از سوره آلعمران و نیز سورههای قصار را تدریس کردم. گاهی جزوه تهیّه میکردم که بخشی از سوره بقره و آلعمران را شامل میگردید و بسیاری از اوقات، از کتاب تفسیر (سورههای قصار) تألیف شیخ محمد عبده و افراد دیگری استفاده میکردم. در دوره کارشناسی ارشد از کتاب (تفسیر موضوعی) تألیف دکتر محمد البهیّ از استادان جامع ازهر، و گاهی در همین دوره و در دوره دکتری کتاب (احکام الآیات) فاضل مقداد را تدریس میکردم. این بود سابقه درسهای من در دانشکده الهیات و معارف اسلامی مشهد.
بعد از انقلاب، مدتی در دانشگاه علوم اسلامی رضوی برای دانشجویان تفسیر سوره انفال و برای دانشجویان مدرسه «باقر العلوم» قم، که به مشهد آمده بودند، علوم قرآنی و تفسیر قرآن را درس میگفتم.
در تهران هم نخست در دانشکده الهیات تفسیر، و بعداً در دانشگاه تربیت مدرس (مفردات راغب) درس میگفتم و اخیراً در دانشگاه مذاهب اسلامی - که هنگام دبیرکلی مجمع جهانی تقریب، آن را تأسیس کردیم - تفسیر و احکام الآیات تدریس میکردم. در دانشگاه مذاهب جزوه درسی را از سورههای فتح، حجرات، صف، حشر و منافقین
از دو کتاب (التفسیر الواضح) تألیف استاد محمد محمود حجازی - از استادان جامع ازهر - از اهل سنت که در دانشگاه الازهر تدریس میگردید، و تفسیر (الکاشف) از علامه محمدجواد مغنیّه - از علمای بزرگ شیعه در لبنان - را همراه هم، درس میگفتم. علت انتخاب این دو کتاب از شیعه و اهلسنت آن بود تا دانشجویان دانشگاه که از مذاهب شیعه و اهلسنت بودند پی ببرند که تفاوت چندانی بین دیدگاه شیعه و اهلسنت در تفسیر قرآن نیست، و این خود راهی به گرایش تقریبی آنان شمرده میشد.
آنچه گفته شد شمّهای از درسهای متفرّق تفسیری من بود که در دانشگاهها در سطوح مختلف درس میگفتهام.
علاوه بر درسهای دانشگاه چند رساله فوق لیسانس و دکتری درباره قرآن و تفسیر به راهنمایی این جانب تهیه گردیده است:
1 - آهنگ قرآن کریم از دیدگاه کتاب و سنت؛
2 - سبک علاّمه طباطبایی در فقه آراء تفسیری دیگر مفسّران؛
3 - زنان در قرآن؛
4 - مسائل اقتصادی در تفسیر المیزان؛
5 - روش شیخ ابوالفتوح رازی در تفسیر روح الجنان؛
6 - لطائف بلاغی و ادبی در سوره یوسف.
در کنار درسهای دانشگاهی، جلسه تفسیری در شبهای دوشنبه برای عدهای از فرهنگیان و قضات دادگستری و چند تن از بازاریان مشهد دائر کردیم. این جلسات از سال 1345 تا سال 1374 بهطور مرتب در منازل آنان برگزار میگردید و جز در هنگام مسافرت، به ندرت تعطیل میگردید. هر جلسه حدود یک ساعت طول میکشید و گاهی یکی از حضّار در بین درس، یا پس از آن پرسش میکرد و من پاسخ میگفتم. برای این درس، مقیّد بودم اقلاً سه تفسیر را مطالعه کنم: تفسیر (مجمع البیان) طبرسی،
تفسیر (المیزان) علاّمه طباطبائی و تفسیر (المنار) تقریرات درس شیخ محمد عبده به قلم رشیدرضا، که بخش آخر آن، آراء خود رشیدرضا است. گاهی هم در برخی آیات به دیگر تفاسیر رجوع میکردم.
در مدت حدوداً 23 سال، یک دوره تفسیر قرآن با مرور بر تمام آن سه تفسیر، به توفیق الهی پایان یافت. این درسها معلومات قرآنی من را بارور کرد، و باعث شد که در تفسیر، تا حدودی صاحب نظر به شمار آیم. متأسفانه در بین حاضران کسی این درسها را ننوشت، و فقط گاهی یکی از دبیران فاضل یادداشتهایی برمیداشت. مدتی هم یکی از دانشجویان دانشکده الهیات در جلسات حاضر میشد و از درسها نوار میگرفت که آن نوارها موجود است. بخشی از آنها را هم خود او پیاده کرده است که البته با کم و زیاد و حکّ و اصلاح لازم قابل چاپ است.
در منزل خودم برای چند تن از طلاّب فاضل از جمله حجهالاسلام والمسلمین الهی خراسانی سوره حمد را به تفصیل درس گفتم که یادداشتهای آنها نزد جناب آقای الهی - بنا بهگفته خود ایشان - موجود است.
علاوه بر تفسیر قرآن، در تاریخ تفسیر و علوم قرآنی در دانشگاه درس میگفتم و جزوههای درسی آنها موجود است و قابل نشر. همچنین برای جمعی از طلاّب مدرسه باقرالعلوم قم در مشهد تفسیر و علوم قرآنی از جمله بحث محکم و متشابه و نیز برای جمعی از طلاب مدرسه سلیمانخان درسهایی راجع به علوم قرآنی گفتم که آن را مینوشتند. این نوشتهها همه پس از بررسی و اصلاح، قابل نشر است، اما استاد با همتی لازم است که آنها را برای چاپ آماده کند.
در تهران، در چند جلسه در ماه مبارک رمضان برای گروهی آیات صوم را درس میگفتم، و بارها راجع به آیات سوره آلعمران درباره وحدت اسلامی «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ...» سخنرانی کردهام که کمی از آنها در کتاب ندای وحدت چاپ گردیده است.
آخرین کار ممتدّ من در باره قرآن، اشتغال در گروه قرآن (بنیاد پژوهشهای اسلامی)، درباره دو کتاب «المعجم فی فقه لغة القرآن و سرّ بلاغته» و «نصوص فی علوم القرآن»
است که بیش از 15 سال به خصوص - (کتاب المعجم) - اندیشه من را قبضه کرده است. همه بحثها به ویژه بحث (الاستعمال القرآنیّ) آن که نتیجه همه بحثها است و نوشته خودم میباشد. این کتاب بسیار بزرگ و مهم است و تاکنون هفت جلد از آن منتشر گردیده و بقیه تا حدود 25 جلد در دست تألیف است، معرفی این کتاب جزء یکی از همین مقالات قرآنی است.
حال که از گزارش کارهای قرآنی خود گذشتم، میپردازم به مندرجات این جلد از کتاب (میراث ماندگار). این جلد، حاوی بخشی از مقالات و نوشتههای قرآنی است که بیشتر آنها قبلاً بهطور متفرّق منتشر گردیده و اینک در چند بخش مرتب شده است:
بخش اول: تأثیر قرآن در نهضت علمی و تمدّن و تکامل بشر: یک مقاله.
بخش دوم: موضوعاتی از قرآن شامل 6 مقاله: جهاد به مال و جان در قرآن، آب در اسلام و قرآن، محیط زیست از دیدگاه قرآن، جایگاه عدل و دادرسی اسلامی در قرآن، امر به معروف و نهی از منکر از دیدگاه قرآن، راهبردی برای قاریان و حافظان قرآن.
بخش سوم: درباره چند کتاب قرآنی و تفسیری شامل پنج مقاله: رابطه الکتاب سیبویه با قرآن، آیة الآیات فرقانی اولین کشف الآیات، نظم و اسلوب تفسیر المیزان، سخنی پیرامون تفسیر المیزان، تفسیر طبری و قراآت قرآن (فهرست مطالب مقاله مفصّلی است که برای کنگره طبری در بابلسر تهیّه شده بود و فعلاً برای چاپ آماده نیست).
بخش چهارم: مقدمه یا تقریظ بر چند کتاب شامل هشت مقاله: مقدمه کتاب «المعجم فی فقه لغة القرآن و سرّ بلاغته»، مقدمه کتاب «نصوص فی علوم القرآن»، مقدمهای بر ترجمه «تفسیر جوامع الجامع»، درآمدی بر دو تفسیر از امین الاسلام طبرسی، تقریظی بر کتاب «فروغ قرآن»، تقریظی بر ترجمه «تفسیر هدایت»، تألیف آقای سیدمحمدتقی مدرسی، تقریظی بر ترجمه کتاب «المعجزة الکبری» تألیف شیخ ابوزهره، تقریظی بر کتاب «قوارع القرآن»، تقریظی بر کتاب «شرح و تفسیر لغات قرآن».
بخش پنجم: تفسیر آیاتی از قرآن شامل دو مقاله: تفسیر آیه هدایت و ضلالت در قرآن، تفسیر آیات اول سوره آلعمران.
در کلیه این مقالات سعی شده سخن تازه و ابتکاری و نظریه جدیدی درباره قرآن عرضه شود. هر چه هست، نموداری از آراء خاص نویسنده درباره مفاهیم و موضوعات قرآنیاست که امید است برای خوانندگان مثمرثمر و مفید فایده باشد.
در هر حال، قرآن کتابی است نامتناهی - مانند صفات جمال و جلال صاحب آن ذات باری - و هر کس وارد این دریای متلاطم شود و با کلام الهی سالها زندگی کند، قهراً
بهره خاصی از آن، نصیب وی میگردد و حرف تازهای برای گفتن خواهد داشت. من امیدوار هستم یکی از شاگردان بسیار کوچک این کتاب الهی باشم که آموختههای خود را برای دیگران بازگو کنم و آنها بهرهمند شوند. انشاءاللّه تعالی.
در پایان از برادر فاضل علیرضا غفرانی عضو گروه قرآن در بنیاد پژوهشهای اسلامی که رسیدگی به چاپ این مجموعه را به عهده گرفته است تشکر میکنم.
ومن اللّه التّوفیق
19 رمضان 1424 ه ق برابر با 23 آبان 1382
محمد واعظ زاده خراسانی
قرآن، چهارده قرن پیش در سالهای 611 - 632 میلادی در وسط سرزمین سوزان و لمیزرع عربستان، نازل گردید. این سرزمین، شبه جزیرهای است شرقاً، محدود به خلیج فارس و بحر عمان، غرباً به دریای عدن و بحراحمر، شمالاً به بادیه شام و جنوباً به اقیانوس هند. سکنه این ناحیه عموماً عرب زبان بودند، و به دو تیره عدنانی و قحطانی منشعب میشدند.
عدنانیان، یا نزاریان، از نسل اسماعیل و ابراهیم علیهماالسلام، بیشتر در سمت شمال و غرب، قحطانیان از اعقاب یعرب بن قحطان، در جنوب جزیره سکنی داشتند و همواره بین این دو تیره بزرگ، رقابت و ستیزه و جنگ برقرار بود.
در نواحی شمالی و جنوبی و همچنین مشرقِ صحرا، تمدنهای کهن وجود داشته که در هنگام نزول قرآن، کم و بیش آثار آن باقی بود، مانند تمدّن حمیریها در جنوب، غسانیها در شمال، و مردم حیره در مشرق، که کمابیش سنگنوشتهها و آثاری از آنان به
جای مانده و در شعرهای دوره جاهلی و اسلامی، شواهدی بر آن تمدنها میتوان یافت و همچنین در اخبارِ راویان و مورخان دوره عباسی.
بعلاوه این نواحی از تمدن کشورهای مجاور خود ایران و روم و حبشه و مصر، متأثر، و از لحاظ منابع طبیعی نیز از سایر نقاط صحرا بهخصوص مناطق مرکزی، غنیتر و برای زندگی مناسبتر بوده است و به همین لحاظ، همواره مطمح نظر و مورد طمع کشورهای متمدن و زورمند بوده و غالباً مستعمره و تحتالحمایه و یا جزء مناطق نفوذ، و احیاناً بهطور رسمی جزء برخی از کشورهای مجاور قرار میگرفته است. نواحی جنوب، میان حبشه و ایران و روم، رد و بدل میشد و مقارن ظهور اسلام، در قلمرو امپراتوری بزرگ ایران قرار داشت و فرمانروایان ایرانی (ابناء) از قِبَل «خسروان» بر آن قسمت حکمرانی میکردند و همچنین قسمت مشرق و شمال شرقی (قسمت عمده عراق فعلی) رسماً جزء ایران بوده، و طاقکسری، قصر زمستانی خسروان، در آن قرار داشت، کما این که شمال و غرب جزیره (سوریه و لبنان و فلسطین) در آن هنگام، جزء قلمرو امپراتوری روم به شمار میرفته و نمایندگان قیصران روم، عهدهدار اداره و فرمانروایی آنها بودهاند.
هر قدر به قلب جزیره و سواحل غربی نزدیکتر شویم آثار تمدن و حیات کمتر به چشم میخورد و بهجز مکّه، طائف و یثرب (مدینه فعلی) در آن قسمت نام شهری دیگر برده نمیشد و به همین علّت، این ناحیه، بهندرت، محل چشمداشت و طمع کشورهای قوی و توسعهطلب ایران و روم و جز آن دو، قرار میگرفت و تنها در (عامالفیل) که بنابر
مشهور سال ولادت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله بود، شهر مکّه و خانه کعبه، مورد هجوم ابرهه سردار حبشی، نه به خاطر ارزش ارضی آن، بلکه جهت انهدام کعبه معبد قوم عرب قرار گرفت که بنا به نص قرآن کریم، بهطور معجزهآسا مصون گردید و حمله ابرهه دفع شد.
اهالی صحرا، در آزادی مطلق و خودمختاری نامحدود به سر میبردند، اما نه به صورت کشور واحد، بلکه به صورت تودههای وسیع و قبایل پراکنده بیسواد و نادان ولی سرشار از غرور قبیلهای و تعصّب و سرگرم مفاخره و ستیزه با یکدیگر.
کشمکش و پیکار بین این قبایل، بهقدری رواج داشت که جنگ، شغل شاغل و کار روزمره و دایمی آنان، شمرده میشد. برنامه زندگی، تجارت، مسافرت و عبادت، بر محور جنگ میچرخید و براساس آن، تنظیم میگردید و بهجز چهار ماه حرام (ذیالقعده، ذیالحجه، محرم و رجب) که طبق یک سنت قدیمی برای رسیدگی به زندگی و تجارت و برگزاری مراسم حج، از جنگ مستثنی گردیده بود، سایر اوقات، همواره دست در کار جنگ و یا آماده آن بودند.
این نضال و پیکار دائم باعث پیمانهای بیشمار و قراردادهای گوناگون بین قبایل و بهطور کلّی موجب اهمیّت پایداری در برابر دشمن، وفای به عهد و زشتی نقض عهد و پیمانشکنی گردید. دفاع قبایل همپیمان و همقَسَم از یکدیگر، و فداکاری در راه حلیف و همپیمان، امری حتمی و وظیفه مسلم عرب شمرده میشد و قهراً این امر، خصلتهای پسندیده دیگری از قبیل شجاعت و سلحشوری و میهمانداری و سخاوت را در پی داشته است.
زندگی بیابانی و عدم انقیاد در برابر حکومت مرکزی واحد، روح آزادگی، استقلالطلبی، ابای نفس، همت بلند و بلندمنشی و سلحشوری را در نفوس افراد پرورش داده بود، اما از سوی دیگر، جنگ پیگیر و بیامان، اقتصاد ضعیف و بیجان عرب را که لازمه اوضاع طبیعی و عقبماندگی و بیکارگی آن قوم بود، هر چه بیشتر نحیف و بهخصوص امر تجارت و زراعت را فلج کرده بود.
شمار بینوایان، معلولان و آسیبدیدگان در میدان جنگ، کودکان یتیم پدر کشته، اسیران بیسرپرست و بردگان ستمدیده و بلاتکلیف، به نسبت جمعیّت، رو به افزایش بود، و این ستمدیدگان محروم، در همه جا به چشم میخوردند. اختلاف طبقاتی کاملاً
محسوس، بازار رباخواری تا میزان صدی صد (اضعافاً مضاعفة) رایج، نفرت از داشتن دختر و بهطور کلی تحقیر زن، بیعفتی و بیناموسی، فحشا، مبادله همسران، اتخاذ دوست بین زنان شوهردار (ذوات الاَخدان)، فواحش رسمی و مشخص (ذوات الاعلام)، ازدواجهای متنوع غیر عادلانه، فرزندان حرامزاده و مشکوک و مردّد بین چند پدر، عیاشی و هرزگی، قماربازی و میگساری بهخصوص بین طبقه مرفه، بهطور سرسامآور شایع و رو به ازدیاد بود و مجموعه این خصلتها و طرز زندگی، دوران جاهلیت عرب را تشکیل داده بود که زبانزد ملتهای مجاور قرار گرفته بود و قرآن نیز درباره آن وضع، کلمه «الجاهلیة الأولی» را به کار برده است.
امّا از لحاظ سطح معرفت و فرهنگ، قوم عرب بر خلاف ملتهای مجاور و یا مسیحیان و کلیمیان داخل جزیره، بیسواد و نادان و «امّی» بودند و با کتاب، کتابخانه، مدرسه، معلّم و خطنویسی بیگانه و ناآشنا. تنها چند صباحی بیش نبود که عدّهای انگشتشمار، خطنویس و خطخوان (البته بهطور ناقص) در مکه و یثرب پدید آمده بودند، زندگی بیابانی و نیازمندیهای متناسب با آن، به ضمیمه تماس با اقوام و ملل دیگر، چند رشته علم ناقص، آمیخته به خرافات مانند: ستارهشناسی، کهانت، عَرافت (غیبگویی) انواء (هواشناسی)، قیافهشناسی، سحر و افسون، پزشکی و علم انساب را بهتدریج طی قرون متوالیه بین تودههای پراکنده عرب به وجود آورده بود.
همه مردم با این علوم یا به تعبیر صحیحتر با این تجارب و اوهام و محفوظات سطحی، آشنا نبودند، اما به آن عقیده داشتند و به نظر و رأی مدعیان آن علوم، ترتیب اثر
میدادند، از مسافتهای بعید و نقاط دور و نزدیک، به سراغ افراد معدودی که در یکی از این رشتهها به حذاقت و استادی معروف و در قبایل مختلف پراکنده بودند، میرفتند. این افراد، معلومات خود را سینه به سینه و یا از راه تجربه به دست آورده بودند و علم ایشان به کتاب و دفتر و آموزش صحیح استناد نداشت.
هنر ممتاز و در عین حال همگانی عرب، قریحه و ذوق فطری، سخنسرایی و سخنسنجی و نکتهگویی بود که در شعر و خطابه تجلی میکرد، و به قول جاحظ:
«... اعراب هر چه میگفتند از روی بدیهت و الهام بود و بدون هیچ تفکّر و تأمّلی سخن نغز و معانی خوب را مانند سیل جاری میکردند».
گو این که این قدرتِ خلاّقه و هنر خداداد، به شهادت اشعار و ادبیات دوران جاهلیت، در راه خودستایی، افتخار به اجداد و به قتل و غارت، انتقامجویی، ترغیب و تحریص به جنگ و خونریزی، تغزّل و عشقبازی، هجو و ناسزا و تمسخر و ثناگوییهای بیجا، صرف میگردید.
دواوین شعرای جاهلیت که بعدها جمعآوری شده، به همان نسبت که مظهر هنر سخنوری و روح سلحشوری این قوم است، تجلّیگاه انحطاط اخلاقی و مفاسد اجتماعی آنان نیز میباشد.
امّا همین سابقه ممتد ادبی، زبان عرب را به اوج فصاحت و بلاغت رسانید. تا جایی که برای بیان رقیقترین عواطف و باریکترین افکار و خاطرات، آماده گردید. ضمناً آن سابقه ادبی، فهم و درک عرب را برای نیل به عالیترین معارف الهی صیقلی داده و مهیّا ساخته بود.
این که قرآن، در حد اعلای بلاغت قرار دارد، خود حاکی است که طرف خطاب آن، مردمی سخنسنج و نکتهدان بودهاند، و از همین راه تحت تأثیر و جذبه خاص آن کتاب، قرار میگرفتند، وگرنه سخننغز و شیوا و عمیق، برای مردمی سطحی و زبان نافهم و ابله و کند ذهن، همان داستان سوره یس خواندن به گوش درازگوش است.
از مطاوی آیات قرآن، بهطور وضوح آشکار است که قرآن به زبان ساده قابل درک عرب نازل گردیده و جمله «بلسان عربی مبین» و آیات نظیر آن در قرآن، اشاره به همین نکته دارد. البته ما منکر این نیستیم که به لحاظ نزول قرآن برای نسلها و نژادها و استعدادهای مختلف، تا پایان جهان، نمیتوان گفت همه نکات آن، برای همه اعراب عصر نزول، قابل فهم بوده است و قهراً قرآن، استعداد و درک همه مخاطبین خود را تا
پایان جهان، در نظر گرفته است، امّا این را هم نمیتوانیم قبول کنیم که اکثریت مردم طرف خطاب قرآن، در هنگام نزول، از نکات و لطایف آن چیزی نمیفهمیدند.
پس همانطور که گفته شد، بلاغت قرآنی حاکی از بلاغت و نکتهسنجی و سخندانی عرب بوده است. تا جایی که اعجاز قرآن، به تناسب هنر رایج میان اعراب در آن روزگار، عمدةً همان بلاغت آن است. کما این که معجزه موسی و عیسی و پیغمبران دیگر هم، متناسب با علم و دانش و هنر زمان خودشان بوده است: معجزه موسی با سحر ساحران و معجزه عیسی با طب یونانی، تناسب داشته و به همین منوال، معجزه انبیای دیگر. سنت الهی این بوده که معجزات انبیا از این راه برای امتها، ملموس و قابل درک باشد.
باری ما هر چند مانند دکتر طه حسین دانشمند مصری و بعض دیگر، در صحت انتساب اشعار جاهلی به شعرای جاهلیت، تردید رواداریم، هنر شاعری و سخندانی عرب را در آن ادوار، نمیتوانیم منکر شویم، بلکه باید اعتراف کنیم که این هنر به حدی در بین اعراب تکامل یافته بود که میتوانستند سرّ اعجاز قرآن را درک کنند، همان چیزی که بعدها در نتیجه اختلاط و آمیزش لغات و لهجههای عرب، حتی برای دانشمندان، قابل درک و توصیف نبود و در بیان آن، اختلافنظر پیدا کردند.
پس با توجه به آنچه گفته شد مسلماً هنر شعر و شاعری در بین اعراب رایج بوده و اشعار فراوان، از جمله «مُعلّقات سَبْع» از عظمت این هنر نزد عرب حکایت دارد.
اصولاً زبان عرب، به کثرت مرادفات، وسعت اشتقاقات، وفور ادوات ربط، سبک جملهبندی و قواعد دستور ممتاز است. مخصوصاً سکنه عربستان مرکزی، که با ملل مجاور کمتر اختلاط و آمیزش داشتند، فصاحت و خصایص زبان خود را کاملاً حفظ کرده بودند، و به هر نسبت از قلب صحرا به مرزها نزدیکتر میگردید، زبان مردم با لغات
اجنبی و کلمات فارسی، رومی، حبشی و جز آن، بیشتر آمیخته میشد و طبعاً اصالت خود را از دست میداد. هر چند، افرادی سرشناس از قلب جزیره مانند امرءالقیس به دربارهای ایران و روم و حیره رفت و آمد داشتند و اشعار آنان، متاثر از آداب و رسوم
دربارها میباشد.
4 - ادیان و مذاهب عرب
گرچه ادیان گوناگون مسیحیّت، یهودیّت، زردشتی، صابی، طبیعیگری و آئین مزدک بهتدریج از خارج، به اعراب سرایت کرده بود، اما دین همگانی، بتپرستی بود و به جز بتهای خانگی، سیصد و شصت بت که هر کدام به قبیلهای اختصاص داشت، از جمله «هبل» بت بزرگ و خدای مشترک همه اعراب، در کعبه قرار داشت، و به همین لحاظ، کعبه پرستشگاه و مورد احترام کلیّه اعراب بود، همه اعراب بهخصوص عدنانیان برای ابراهیم علیهالسلام، احترام قایل بودند و دین خویش را به وی نسبت میدادند، اما از دین ابراهیم که به گفته قرآن کریم، براساس توحید خالص پیریزی شده بود، به جز خانه کعبه و اعمال و مناسک حج، به کیفیت تحریف شده و پارهای مراسم دیگر، چیزی به جای نمانده بود، تنها انتساب به آن مرد بزرگ، وسیله مباهات و افتخار و غرور و تکبّر بر دیگران، قرار میگرفت.
5 - زادگاه رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله
رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله، در شهر مذهبی مکه در عریقترین خاندانها و شریفترین قبایل یعنی خاندان بنیهاشم و قبیله قریش، پا به عرصه وجود گذارد. اجداد وی پردهداران خانه خدا و مورد احترام اهل مکّه و بلکه عموم اعراب بودند. وی تا سن چهل سالگی با کمال امانت و نیکنامی، در زادگاه خود به سر برد. در این مدت، کتاب نخواند، خط ننوشت، با علما و پیشوایان مذهبی، تماس نداشت، برای بت، سجده نکرد و از دین رایج قوم خود پیروی ننمود.
قرآن کریم، در چنان محیط و بر چنین شخصیّتی در هزار و چهار صد واندی سال قبل نازل شد. با توجه به سابقه قوم عرب، همانطور که قرآن نیز اشاره میکند، گویا دست تقدیر، آن قوم را از هر لحاظ برای پذیرش و فهم قرآن و اسلام آماده کرده بود، و
چنین مقدر گردید که آخرین پیمبران و واپسین کتب آسمانی، از میان این قوم و به زبان ایشان در دل صحرای سوزان جزیره پدید آید.
آمادگی عرب از لحاظ زبان، طرز تفکر، داشتن ذهنساده و ناآشنا با علوم و استعداد برای درک معارف الهی و تحویل دادن به ملل دیگر، بدون آمیختن آنها به افکار و فلسفههای بشری، به ضمیمه روح سلحشوری، آزادگی و استقلالطلبی، پایبندی به پیمان، سخاوت و فداکاری و بسیاری از فضایل دیگر آنان را برای پیریزی حکومتی مقتدر و برپایی ملتی نیرومند و جامعهای تسلیم اراده الهی، مهیا ساخته بود. اینها همه، سرّ انتخاب رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله از میان اعراب است. وضعیت روحی و اجتماعی عرب پیش از اسلام، چنان بود که اگر انحرافات فکری و مفاسد اخلاقی آنان رفع میشد، و راه صواب به آنان ارائه میگردید، بهسرعت برق در راه ترقی و تکامل و استیلای بر ملل دیگر، پیش میرفتند و این موهبتی بود که اراده الهی به وسیله قرآن و رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله به آن قوم و بلکه به بشریت، در موقع خود، عنایت فرمود. قضای الهی چنین رقم خورده بود که طالعنیک بشر، از افق تاریک عربستان سر زند.
حال ببینیم قرآن، تحوّل را از کجا آغاز کرده و رسالت خود را چگونه انجام داده است:
قرآن، رسالت خطیر خود را ابتداءً و در مرحله اول، از هدایت افکار و تهذیب نفوس آغاز کرد، و در مرحله بعد به اصلاح اعمال مردم پرداخت. بهطور کلّی قرآن، اساس و شالوده اصلاحات فردی و اجتماعی خود را، ایمان قلبی، تقوای باطن، و عمل صالح معرفی فرمود و فلاح و نیکبختی دنیا و آخرت را وابسته به این سه امر دانست و بارها جمله «الَّذینَ امَنوُا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» را تکرار کرد و حتی در سوره والعصر، همه انسانها را در خسران دانست بهجز مؤنان دارای عمل صالح را: «وَالْعَصْرِ اِنَّ الاِْنْسَانَ
لَفی خُسْرٍ اِلاَّ الَّذینَ امَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَواصَوْا بِالْحَقِّ وتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ»(1)این سوره را میتوان برنامه اصلاحی قرآن دانست و به قول امام شافعی اگر جز همین سوره نازل نمیگردید، همین سوره بهتنهایی برای اصلاح و تکامل بشر کافی بود.
قرآن، هدایت و تحوّل فکری را بدینسان آغاز کرد:
اوّلاً افکار را متوجه فلسفه خلقت و آغاز و فرجام هستی (مبدا و معاد) نمود، و به پیروان خود مبنای فکری و مکتب فلسفی خاصّی، که محور کلیه تعالیم این کتاب میباشد، عطا کرد و به تعبیر امروز، ایدهئولوژی و جهانبینی الهی خود را به آنان آموخت.
جهان هستی از جمله انسان، از خدا آغاز گردیده و به او ختم میشود و انسان، به حکم جَبْر، این مسافت را طی میکند، فلسفه این حرکت قوسی و سیر نزولی و صعودی، اکتساب کمال و فضیلت است، که از راه شناسایی خدا و کمالات او و آنگاه تشبّه به او و تخلّق به اخلاق او به کمک عقل و با پیروی وحی و ریاضت نفسانی، حاصل میشود، و در این باره جمله معروف: «تَخَلَّقُوا بِأخْلاقِ اللّه» مبنای تقرّب و تشبّه به خدا است.
قرآن، ذات پروردگار و صفات جمال و جلال او را با دلیل و برهان و به وسیله جلب نظر متفکّران به عالم خلقت، مظاهر وجود و آثار قدرت و علم و حکمت خداوند، آشکار ساخت، آیاتی از قبیل:
«اَوَلَمْ یَنْظُرُوا فی مَلَکُوتِ السَّموَاتِ وَالاَْرْضِ وَمَا خَلَقَ اللّهُ مِنْ شَیْءٍ».(2)
«اَفَلَمْ یَنْظُرُوا اِلَی السَّمَاءِ فَوْقَهُمْ کَیْفَ بَنَیْنَاهَا وَزَیَّنَّاهَا».(3)
«اَفلاَ یَنْظُرُونَ اِلَی الاِْبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ* وَاِلَی السَّمَاءِ کَیْفَ رُفِعَتْ* وَاِلیَ الْجِبَالِ کَیْفَ نُصِبَتْ*
وَاِلیَ الاَْرْضِ کَیْفَ سُطِحَتْ».(1)
عقول و افکار را تکان داد، و قوم عرب که هیچگاه به تفکّر منطقی و استدلال عادت نکرده بود رفته رفته با آن، انس گرفت، قرآن به آنان آموخت که از عالم شهود و جهان محسوس، میتوان به رازهای پنهان و عالم نامحسوس و خلاصه به «عالم غیب» پی برد و به آن ایمان آورد. در قرآن، از این نوع تفکّر منطقی و به طور کلّی از رای و سخن درست به «حکمت» تعبیر گردیده و «حکمت» خیر کثیر شمرده شده است:
«وَمَنْ یُؤتَ الْحِکْمَةَ فَقَد اُوتِیَ خَیْراً کَثیراً».(2)
در این آیه، حکمت، پایه همه خیرات و کمالات و زیربنای تکامل و تمدّن بشر شمرده شده است.
یاد کردن آثار قدرت، مستلزم بیان اسرار خلقت و راز هستی بود و ناچار، قرآن افکار را به سیر آفاق وانفس وادار کرد و از همه زوایا و جوانب عالم وجود، اعم از جهان بالا و منظومه شمسی، یا جهان پایین - زمین و پدیدههای گوناگون و متنوع آن - انسان، حیوان، نبات، کوه، دریا، ابر، باد، باران، معادن، خوراکیها و خلاصه از سراسر جهان هستی نمونههای بارز همراه با بیان رازهای پنهان آن، تصریحاً یا تلویحاً مکرر یاد کرد.
گرچه غرض اصلی از ذکر اسرار خلقت، پی بردن بشر به حکمت و قدرت خالق و عظمت او است، اما بدون تردید، همین تذکّرات پیدرپی، فتح باب و روزنه، بلکه صراط مستقیمی بود در جهت آشنایی بشر با اسرار وجود، مخصوصاً با در نظر گرفتن این که قرآن بارها با صراحت تمام، از نظمِ کامل جهان و اندازه و مقدار معین پدیدههای گوناگون آن دم میزند:
«وَکُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدَارٍ».(1)
«اِنَّا کُلَّ شیْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ».(2)
«وَاِنْ مِنْ شَیْءٍ اِلاَّ عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ اِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ».(3)
با این امر، بهطور قهری خواهی نخواهی حس کنجکاوی بشر، نسبت به مظاهر وجود که هر کدام موضوع هر یک از علوم بشری است تحریک گردید.
قرآن، بدین وسیله، بشر را به مرز علوم و حتی چند گام فراتر از مرز، هدایت کرده و علاوه بر این که به بشر فهمانیده که جهان خلقت، دستگاه منظّم و واحدی است که همه اجزای آن وابسته به یکدیگر است، و عالم، پر از رموز و اسرار و قوانین و سُنَن لایتغیّر میباشد، گوشههایی از آن اسرار و قوانین را نیز جابهجا روشن نموده است.
شیخ طنطاوی مفسر مصری، نزدیک به 750 آیه قرآن را مربوط به علوم دانسته، در حالی که آیات احکام در قرآن، از حدود 400 آیه تجاوز نمیکند. با این بیان، معلوم شد قرآن کریم از همان راهی که فکر توحید را در بشر بیدار کرده دقیقاً از همان راه، بشر را در خط سیر علمی و کشف حقایق جهان هستی که پایه و مایه تمدن است، قرار داده است، و باید اعتراف کنیم که علم در قرآن، با ایمان و عقیده و تقوی توام و لازم ملزوم با معنویت و قرب روحی به خدا آغاز گردیده است. از نظر قرآن، همواره علم، باید در خط تکامل روحی و قرب به خدا پیش رود و نه در خطّ مادیت که اینک شیوه علمای غرب است. و اگر حقیقتاً حرکت علمی، براساس ایمان، آغاز میگردید، بشر امروز گرفتار انبوه مشکلات و انحرافات اخلاقی - اجتماعی، اقتصادی و سیاسی نبود. کما اینکه، حرکت علمی اسلام در آغاز تا این حد، گرفتار چنین مشکلاتی نبوده است، هر چند این حرکت بعدها از پیشرفت متوقف و گاهی از خط اصلی، منحرف گردید.
نتیجه آن شد که تقویت مبانی ایمانی و هدایت فکری در اسلام و در پرتو قرآن، همراه با تکامل علمی شروع شد و پیروان قرآن، همراه معرفت خالق و آشنایی با فلسفه عالی خلقت، که به منزله زیربنای همه تعالیم دین و سنگ اول ترقی و تعالی است، با منشأ و ریشه و سررشته علوم نیز، آشنا شدند.
این مرحله، آغاز نهضت علمی در اسلام بود که بهتدریج توسعه یافت و مسلمانان را به اکتساب و جمعآوری دانشها و اندوختههای علمی سایر ملل متمدن، وادار نمود.
مسلمین، ابتدا هدف اصلی قرآن از توجه عقول و افکار را به مظاهر هستی، وجهه نظر خود قرار دادند، و از این رهگذار بنیه ایمان خود را تقویت کردند. علوم آنان منحصر به علوم ایمانی بود و از توجّه به عالم خلقت، تنها درس توحید و خداشناسی میآموختند، اما پس از طی این مرحله به سرعت، غرض ضمنی و هدف ثانوی از این درس، مورد نظر ایشان قرار گرفت و تقریباً در اواسط قرن دوّم، در نتیجه برخورد عرب با ملل تازه مسلمان ایران و روم و جز ایشان که سابقهای در علوم داشتند، جهشی در جهت استنتاج از عقیده توحیدی و آشنایی با رازهای خلقت، در بین ایشان پدید آمد. مطالعه اجمالی پدیدههای طبیعت که پیش از این، صرفاً وسیله معرفت خدا بود، جنبه اصالت به خود گرفت و قهراً در این هنگام، آن سیر اجمالی و سطحی به تعمق گرایید، و آن نظر اجمالی، به کنجکاوی عمیق و پیگیر و همه جانبه در راه استکشاف قوانین و سنن کون و عالم هستی تبدیل گردید، و با کمک علوم بازیافته از دیگران، آن معرفت اجمالی از راز هستی به تفصیل گراییده و آنچه را بهطور مبهم و نامشخص از قرآن آموخته بودند، شرح و بسط آن را در دانش بشری یافتند و با حرص و ولع برخاسته از درس قرآن، رازهای خلقت را از زبان دیگران و هم با تجربه و درایت خویش به دست آوردند.
پس، نهضت علمی در اسلام، متعاقب نهضت عقیدتی و ایمانی و بر اثر آن، به وجود آمد، و تقریباً در نیمه دوم قرن دوم هجری علوم معمولی، بین مسلمین رواج یافت و
گرچه منشأ توجه به این علوم در اصل، قرآن و ایمان بود، اما مسلماً مسلمانان، قوانین و مسایل علمی را از قرآن استنباط نکردند و خود، مستقلاً به این کار نپرداختند، بلکه مستقیماً سراغ اندوخته علمی و آثار مدون سایر ملل بهخصوص آثار یونانی رفتند، و تقریباً ظرف دو قرن (از نیمه قرن دوّم تا اواخر قرن چهارم) به ترجمه و جمعآوری دانش یونانی، هندی، ایرانی، نبطی، رومی و دیگران سرگرم بودند و بخش عمده علوم این ملّتها را در این مدّت، به عربی ترجمه کردند. آنگاه در پرتو منطق قرآنی و تجربه علمی
متّخذ از بیگانگان به ابتکار نیز دست زدند.
این جانب، بر خلاف نظر بعضی، عقیده ندارد به این که آشنایی مسلمانان با علوم بیگانه (علوم دخیل) سرفصل انحراف ایشان از فلسفه و منطق قرآنی بوده است. بلکه معتقد است که این امر، خود دنباله تعالیم قرآنی و منبعث از آن بوده، گو این که در اعصار بعد، همانطور که قبلاً اشاره شد، این سیر علمی، دستخوشِ نشیب و فراز و احیاناً انحراف از طرز تفکّر قرآنی خالص گردید.
برخی از دانشمندان و متفکران اسلامی، یکسره خود را در مبانی فلسفی حتی در الهیات تسلیم فلسفه و منطق یونانی یا عرفان و تصوّف هندی و بودایی نمودند و اصالت و لون خاصِ فلسفه قرآنی را از خاطر بردند یا آن دو را به هم مخلوط و ممزوج کرده، فلسفه و عرفانی مزدوج و معجونی از فکر بشری و وحی آسمانی در پهنه دانش بشری پدید آوردند که در هر صورت، قابل ارزش است و رنگ قرآنی و اسلامی دارد، گو این که از همان آغاز، اهل حدیث و علمای متشرّع و برخی از فقها با این نوع حرکت علمی مخالف بودند و هنوز هم برخی عقیده دارند که فلسفه اسلامی مخالف اسلام است و با گرایش فلسفی اسلام سازگار نیست.
با همه این حرفها باید با صراحت گفت:
به طور حتم، توجه مسلمانان به علوم بیگانه، در آغاز، منبعث از حسّ کنجکاوی بیدار شده به وسیله قرآن و تعالیم اسلامی بوده است، و غالباً محور فکر دانشمندان، تطبیق مبنای این علوم با فلسفه قرآنی و بالاخره تلاش در پی بردن به اسرار وجود و
دستگاه آفرینش که قرآن بر آن تأکید دارد، بوده است. دانشمندان اسلامی در پیمودن این راه، خود را متأثر از قرآن و سالک در طریق به ثمر رسانیدن اصول قرآنی میدانستهاند و در به کرسی نشاندن این عقیده پافشاری میکردهاند.
اما شرح این مطلب که نهضت علمی در اسلام، تا چه حد رنگ اسلامی داشته و مسلمانان از این نهضت، چه استفاده کردهاند و تا چه حد از خط درست منحرف شدند و موجبات انحراف از راه صحیح، راهی که بعد از قرون وسطی به دست دانشمندان غرب، طی شد و با کوشش آنان به ثمر رسید، چه بود؟ خود مسألهای پیچیده و بغرنج و شایان بحث مفصّل است و از حوصله بحث حاضر خارج میباشد.
تنها به یک نکته اشاره میکنیم که مسلماً فلسفه اسلامی در بُعد طبیعیات، از شیوه تجربه حسّی، که در آغاز حرکت علمی اسلام پیروی میشد، بهتدریج فاصله گرفت و صرفاً به روش استدلال عقلی در قلمرو طبیعیات مانند الهیات بسنده گردید، و این امر را میتوان ریشه انحراف علمی در تمدن اسلامی و در شیوه و روند دانش و بینش مجامع مسلمین دانست.
قرآن، پس از جلب نفوس به فلسفه خلقت و پیریزی شالوده ایمان و زیربنای اصلاحات، افکار را برای هر چه بهتر و بیشتر اندیشیدن و آموختن، بسیج کرد و همواره مردم را به تفکّر و تعقل ترغیب و بر جهل و بیخردی نکوهش نمود. مردم نادان و بیفکر را کر و کور و لال در ردیف چهارپایان به شمار آورد. در سراسر قرآن، کلمات از ماده علم، حکمت، معرفت، بصیرت، شعور، فکر، فهم، فقه، عقل، تدبر، استنباط، لُبّ، با اسلوبی مؤّر و مؤد، بسیار آمده و همچنین الفاظ ضد آن از قبیل جهل، عمی، لایعلمون، لایشعرون، افلا یتفکرون، غالب آیات توحید و معاد و خلاصه، آنچه مربوط به اصلاح عقیده است و گاهی آیات مربوط به اخلاق و احکام به تفکر و تذکّر فرمان میدهد. قرآن از روی تعجّب میگوید:
«قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذینَ لاَیَعْلَمُونَ».(1)
این بیانات، طبعاً ارزش مفهوم علم و فکر و مرادفات این الفاظ را در انظار بالا میبرد و جامعه را به سوی دانش و اندیشه سوق میدهد. اصولاً کسی که در قرآن و روایات اسلامی سیر کند چنین به خاطرش میرسد که رسالت عمده این دین، همانا بالا بردن سطح معرفت و دانش، و تقویت بنیه اندیشه بشر، بوده است، و اسلام، بزرگترین وظیفه یک مسلمان را تعقّل و تفکّر میدانسته، و پیوندی ناگسستنی بین حیاتِ مادّی و معنوی بشر و یا زندگی معنوی و فکرت و درایت او قائل بوده است.
این ترغیبات، به همان نسبت که در آغاز امر، مسلمانان را به فراگرفتن تعالیم دینی و آداب و رسوم مذهبی و تقویت بنیه ایمانی، وادار نمود، در مرحله بعد، ایشان را به گردآوری دانشهای بشری و علوم دنیوی، با حرص و ولع هر چه بیشتر، بدون در نظر گرفتن عقیده، مسلک و نژاد به وجود آورندگان آن علوم، سرگرم نمود. مسلماً آیاتی از قبیل:
«یَرْفَعِ اللّهُ الَّذینَ امَنُوا مِنْکُمْ وَالَّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ».(2)و کلماتی مانند: «اَعْلَم النّاسِ مَنْ جمَع عِلْمَ النّاسِ إلی عِلْمِه؛ الحِکْمَةُ ضالّةُ المُؤِن أخَذَها حیْثُ ماوَجَدَها؛ اُطْلُبُوا العِلْمَ وَلَوبالصِّینِ؛ طَلَبُ العِلْمِ فَریضَةٌ عَلی کُلِّ مُسْلِمٍ.» (و در برخی از روایات و مُسْلِمَة)، که در کتب حدیث فریقَیْن در باب (فضل علم و علما) به نحو وافر آمده است. این نصوص مقدس، مرد مؤن را تشنه علم و دانش خودی و بیگانه مینماید و او عزم جزم میکند که همه چیز را از هر جا و هر کس بشنود، و یاد بگیرد، تا جایی که زحمت راه دور و دراز چین را که در قدیم دورترین نقطه جهان شمرده میشد، بر خود هموار سازد، که گفتهاند مسلمانان صنعت کاغذسازی را از چین آموختند والاّ در چین، علم دین وجود نداشت.
در تعقیب اصل سابق (بسیج افکار برای اندیشیدن) قرآن، راه تفکّر صحیح و ثمربخش و روش تعلّم درست را به انسان آموخته است. بدین کیفیت که طی بحثها و استدلالات خود، همواره استدلال را از محسوسات و موجوداتِ قابل حس، که اطراف و جوانب آدمی را احاطه کرده و همواره با آنها سر و کار دارد، آغاز نموده است. آسمان، زمین، شب، روز، مرگ، حیات، خوراک، پوشاک، خواب، بیداری، کوه، دشت، دریا، خورشید، ماه و نظایر آن، مورد استدلال قرآن قرار گرفته است و بر خلاف روش فیلسوفان و اَرباب علوم عقلی، مقدّمات عقلی صرف دور از ذهن عامه مردم را مقدّمه برهان قرار نداده است و این خود، فرق بارز میانِ تفکّر قرآنی و فلسفه یونانی است.
البتّه منطقیون هم، شرط کردهاند که باید مقدمات قیاس، از سنخ بدیهیات و مسلّمات و امثال آن باشد، اما خود ایشان هنگام بهکار بستن موازین منطق، ناچار، تاریکترین مقدّمات عقلی را که با محسوسات به وسائط عدیده فاصله دارد به کار میبندند.
بدین لحاظ، میتوان گفت روش قرآن، در استدلال و کشف مجهولات، به روش علمی که مبتنی بر حس محض و تجربه میباشد، نزدیکتر از فلسفه است و یا به تعبیر صحیحتر، قرآن قیاس و استدلالی را حجّت میداند که از مبادی حسی غیرقابل تردید، تألیف یافته باشد و از نظر روشنی و وضوح، به منزله تجربه حسّی بوده باشد و به خاطر رعایت همین نکته، استدلالات قرآن، اطمینانبخش و همه کس فهم و غیر قابل خدشه است، و شاید آشنایی با همین اصل بوده که مسلمانان در ابتدای نهضت علمی خود به شهادت تاریخ، بیشتر علوم حسی و تجربی را مورد نظر قرار داده و حتی تا یکی دو قرن، دانشمندان، عملاً دست در کار تجربه و تحلیل مواد شیمیایی بودهاند و دانشهایی چون طب، کیمیا، هیئت، نباتشناسی، تشریح، همراه با تجربه، بین دانشمندان اسلامی رواج داشته، لیکن به عللی، رفته رفته تجربه و علوم حسّی را کنار گذارده و منحصراً بهجز در موارد نادر، به شیوه فلسفی گرایش داشته و عمدةً به علوم عقلی پرداختهاند و این همان نقطه انحراف است که قبلاً از آن سخن گفتیم و خود میتواند راه فلسفه قرآنی
را از فلسفه بشری جدا کند.
شاید بتوان فرق دیگری هم میان این دو گرایش فکری پیدا کرد به این شرح: در حالی که منطق ارسطو بیشتر، صورت قیاس و شرایط صوری و اشکال آن را مورد مداقه قرار میدهد، قرآن، حالات روحی مساعد یا منافی با اندیشه و فهم صحیح را وجهه عنایت خود قرار داده و رعایت اصول اخلاقی را در رسیدن به حقیقت، از هر اصل دیگر، مهمتر دانسته است. تحرّی حقیقت، حقگویی، پذیرش حق و تواضع برای آن، سؤل از اهل ذکر، رجوع به علما و دانشمندان، کوشش و مجاهدت در نیل به حق، امیدوار بودن به حلّ کلیه مشکلات علمی، رعایت انصاف، اعتراف به جهل و قلّت علم «وَ مَا اُوتیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ اِلاَّ قَلیلاً»(1)، خودداری از پیروی هوای نفس و از اظهار عقیده در مطلبی نفیاً یا اثباتاً بدون علم، و همچنین عقیده بستن به چنین امری، عدم پیروی از ظنّ و تخمین، اجتناب از صفات رذیله و خصلتهایی چون: دروغ گفتن، نقل سخن دروغ و مشکوک، افترا، مراء، مجادله به باطل، نخوت و غرور و تعصّب در پذیرش حق، تقلید از پدران و نیاکان، پیروی محیط، دنبالهروی اکثریت نادان، دلبستن به خرافات و اساطیر اوّلین، ترتیب اثر دادن به سحر و افسون، مراجعه به کاهن و فالبین و منجّم، اینها همه از اصولی است که از نظر قرآن و اسلام، رعایت آنها در نیل به حقیقت، کمال اهمیت را دارد و با رعایت این اصول بهطور حتم، حقیقت برای انسان متفکر، روشن میشود و این خود نیاز به شرح و تفصیل دارد تا معلوم شود این خصلتها در رسیدن به حق و حقیقت و مصونیّت از خطا و اشتباه و انحراف، تا چه حد نقش دارند.
اجمالاً مسلم است که خواهشهای نفسانی: تعصّب ورزیدن، تقلید گذشتگان و امثال این امور بهمنزله غل و زنجیری برای فکر است و آزادی اندیشه را از انسان سلب
1) - اسراء / 85.
مینماید و خود باعث حبّ و بغض نسبت به اصل مطلب و گوینده آن است و به همین جهت، این امور شدیداً مورد منع و نکوهش قرآن و اسلام قرار گرفته است.
در این نقطه، قرآن، مغز و دل آدمی و نیروی عقل و احساسات وی را دقیقاً به هم پیوند داده و بین فکر و اخلاق، رابطه مستقیم برقرار نموده است، چیزی که در منطق ارسطو وجود نداشت، و از این جا میتوان پی برد که قرآن، بین روش فلاسفه که بر استدلال محض، مبتنی است و روش عرفا و اهل سلوک و اخلاق، جمع نموده، و استدلال صحیح را با طهارت دل و شهود باطنی، توأم کرده است، و به عبارت دیگر، شیوه قرآن، معجونی از فلسفه ارسطو و افلاطون و جمع میان روش فلاسفه مشاء و اشراق است که یکی بر استدلال عقلی، و دیگری به سیر درونی و کشف و شهود باطنی از راه تصفیه نفس، تکیه دارد. البته برخی از فلاسفه عارف مسلک درصدد برآمدهاند تا میان این دو طریق جمع کنند و شاید بتوان حکیم فرزانه، صدرالمتألهین شیرازی را سر سلسله این مکتب التقاط و جمع بین المشربین دانست که با طرح (حکمت متعالیه) پایه این حکمت را محکم نموده است.
ولی این بحث بهجا است که آیا اوّل باید تصفیه باطن کرد و راه اشراق را پیمود آنگاه به استدلال بر مبنای فلسفه مشاء پرداخت یا بالعکس اول به استدلال آغاز کرد آنگاه نتیجه استدلال را از راه تصفیه باطن و سیر درونی، با کشف و شهود وجداناً لمس کرد. ظاهراً روش ملا صدرا بنابر آنچه برخی از شاگردان مکتب وی در عصر ما به دست میآید و شاید بتوان محیالدین را نیز متمایل به این روش دانست همین احتمال دوم است. اما بنابر آنچه ما گفتیم روش قرآن در نیل به حقایق و در جمع بین دو طریق استدلال و شهود، با احتمال اول انطباق دارد، زیرا گفتیم شرط استدلال درست و تعقل صحیح منطقی، صفای باطن و تصفیه و اخلاق است.
البته در مراحل بعد از استدلال نیز مسلماً کشف و شهود ادامه دارد و با احتمال دوّم قابل جمع است یا به تعبیر صحیحتر، تصفیه باطن، شرط استدلال درست است اما کشف و شهود پس از استدلال از سوی مبدأ فیّاض، افاضه میگردد و این همان بهرهای است که
علامه محقق مرحوم عصّار از آن به سهم «الوحی» تعبیر میکرد و میگفت هر کس از این موهبت معنوی بهرهای دارد.
باری، گفته شد که برنامه اصلاحی قرآن، از اصلاح فکر و دل آدمی آغاز شده و به عمل وی خاتمه یافته است. راجع به اصلاح فکر، به قدر کفایت و ضرورت، اما نه بهطور کامل بلکه در نهایت اختصار بحث کردیم، و اینک سخنی کوتاه راجع به اصلاح درون و تصفیه باطن و جلای روح و به تعبیر رایج (تهذیب نفس).
بدیهی است اعمال انسان، متناسب با طرز تفکر او است و تفکر وی همان طور که قبلاً توضیح دادیم به روحیات و صفات باطنی وی بستگی دارد. فکر درست و نورانی از باطنی مصفّا و دلی پاک بر میخیزد و فکر حاد و افراطی و اندیشه کج و منحرف، از روحی کدر و ناپاک و باطنی آلوده و کثیف سر میزند، پس تزکیه نفس، شرط اوّل اندیشه تابناک و ضمیر روشن و هم عمل صالح و کردار نیک است.
«قَدْ اَفْلَحَ مَنْ زَکّهَا وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّهَا».(1)
در این جا مجال آن نیست که وارد بحث امراض باطنی و علل تباهی اخلاق و شعب مختلف آن بشویم، اما ذکر این نکته لازم است که قرآن، علهالعلل و ریشه همه پلیدیها و رذایل نفسانی را، طغیان دانسته است. ضلالت و دعوی خدایی و «اَنَا رَبُّکُمُ الاَْعْلی»(2)گفتن فرعون، ناشی از طغیان روح و عدم اعتدال غرایز نفسانی اوست و موسی علیهالسلام باید بیماری طغیان وی را چاره کند «اِذْهَبْ اِلی فِرْعَوْنَ اِنَّهُ طَغی فَقُلْ هَلْ لَکَ اِلی اَنْ تَزَکّی»(3).
دوزخ نیز جا و مأوای اهل طغیان است «لِلطَّاغِینَ مَاباً»(4)، و نهیب آتش دوزخ تجسّم و واکنش شرارههای سرکش نفس ایشان میباشد.
حال، باید ببینیم طغیان چیست؟ حقیقت طغیان، خروج از اعتدال و افراط و تفریط
در غرایز و روحیات آدمی است و به همین مناسبت، قرآن از اهل طغیان و بدکاران و حتی از کافران، به لفظ «فاسق» و «فاسقین» یاد میکند زیرا فسق، در لغت به معنی خروج و انحراف از راه است و فاسقان، از جاده اعتدال فطرت و خط میانه حکمت، منحرفاند.
طبیعی است نفس آدمی دارای غریزه جنسی، علاقه به مال و ثروت، خودخواهی، حب جاه، عشق به زیبایی و جمال، میل به خوراک و پوشاک هر چه بهتر و خلاصه، عاشق لذّت و حیثیت و بهتر زیستن است و این تمایلات، نه تنها عیب انسان نیست بلکه اصل آن، برای آدمی ضروری است، لیکن به اندازه و مقدار معیّن، کمتر از مقدار لزوم و همچنین زاید بر آن باعث دردسر است و انسان کامل، کسی است که بتواند مقدار لزوم و حد ضرورت از به کار بردن این غرایز را تشخیص دهد و خود را بر آن حد، قانع و ثابت نگه دارد.
مَثَل این غرایز و تمایلات نسبت به نفس، مَثَل موادّ مختلف شیمیایی برای بدن است که مقدار لازم و متعادل آن، برای صحت بدن، ضرورت دارد و امراض گوناگون از به هم خوردن تعادل آن عناصر، تولید میشود.
هوی و هوس هم، جز سرکشی و طغیان این تمایلات، چیزی نیست و سرکوبی تمایلات و یا به تعبیر بهتر، مهار کردن و محدود نمودن آنها، سبب فلاح و رستگاری است. قرآن، در آیات ذیل سخن را در این باره تمام کرده است: «فَاَمَّا مَنْ طَغی * وَآثَرَ الْحَیوةَ الدُّنْیَا* فَاِنَّ الْجَحیمَ هِیَ الْمَاْوی* وَاَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی* فَاِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَاْوی».(1)
اکنون اگر بگویید چرا نفس آدمی و تمایلات باطنی وی طغیان میکند و اگر چنین
1) - نازعات / 37 - 41.
آفریده شده و کنترل غرایز و حد نگهداری آنها، از قدرت انسان خارج است که دیگر این مرض مزمن طبیعی است و علاج ندارد، جواب قرآن این است که خدا انسان را بر فطرت مستقیم آفریده، به این معنی که تمایلات او را طوری قرار داده که تعادلپذیر است و زمام این تعادل در اختیار اوست، لیکن به شرطی که وی بخواهد و درصدد باشد تا تعادل نفس را حفظ کند، و اگر نفس را به حال خود واگذارد تمایلات او به منزله شرارههای آتشی است بدون کنترل و بدون محافظ و نگهبان و سرانجام خرمن هستی انسان را آتش میزند.
این اشتعال و طغیان، خاصیت طبیعی آتش و همچنین لازمه تمایلات نفسانی است، البته تربیت خانوادگی، محیط زندگی و تا حدی توارث، و تا حد بیشتر، وضع مزاج، در کمّ و کیف این طغیان مؤر است، اما هیچ یک از این عوامل، در برابر خواست و اراده آدمی تاب مقاومت ندارد و او میتواند نفس را به فرمان بیاورد و بر خلاف گفته شاعر خراسانی که میگوید:
این نفس بد اندیش به فرمان شدنی نیست * وین کافر بد کیش مسلمان شدنی نیست
قرآن میگوید: نفس انسان موعظهپذیر و مسلمان شدنی است، به این معنی که میتوان تمایلات و هواهای نفسانی را در لب مرز عدالت و حکمت، متوقف ساخت، گو این که شاید نتوان بهکلّی آنها را نابود نمود. مصلحت انسان نیز در نابودی آنها نیست، زیرا نابودی یکی از تمایلات به منزله قطع یکی از اعضا و جوارح است که قطعاً نقصی در خلقت آراسته آدمی به وجود میآورد.
باز باباطاهر که در مقام تصفیه باطن، از دست دیده و دل به تنگ آمده و آرزو دارد خنجری با نیش پولادین، بر دیده زند تا دل آرام گردد، نیز راه درستی نمیپیماید، بلکه
باید دیده را برای مصلحت خویش و تشخیص راه از چاه و دشمن از دوست، نگه دارد و به اصلاح دل پردازد تا دیده هر چه را میبیند، دل هوس آن را نکند و اصولاً دیده به فرمان دل درآید و هوسباز و چشمچران نباشد. همانطور که برخی از مسلکهای
اخلاقی تجویز میکردند که سالک، برای خلاصی از دیو شهوت خود را اخته کند و اسلام، با این عمل، شدیداً مبارزه نمود و گفت: سالک، اگر مرد است باید از به کار بردن
آلت شهوت، در غیر مورد، خود را نگه دارد و آلت را برای بقای نسل و اطفای شهوت و حفظ مصلحت نوع، باقی گذارد.
علاج قطعی مرض طغیان، در طب قرآنی تقوی است. کلمه تقوی از وقایه به معنی حفظ و حراست نفس از طغیان و سرکشی به کار میرود. تقوی عبارت است از مهار کردن خواهشهای نفسانی و برقراری تعادل در به کار بردن غرایز، و همانطور که فسادها و شرور آدمی از به هم خوردن آن تعادل سرچشمه میگیرد، تقوی منشأ کلیّه خیرات و حسنات و اعمال صالح انسان است، و به همین علّت، قرآن، متّقین را دسته مقابل اهل طغیان دانسته است: «لِلطَّاغینَ مَاباً... اِنَّ لِلْمُتَّقینَ مَفَازًا...».(1)بحث تقوی خود شایان کتابی است علی حده و از حوصله کلام ما خارج است و نظر به این که مهار کردن تمایلات، هر چند محال نیست اما بسیار مشکل و صعب است، قرآن غالباً در این مورد صیغه «افتعال» را که به معنی انجام کاری از روی مشقّت و رنج است به کار برده و کلمات «اتّقی» و «متّقین» و امثال آن در این کتاب، اشاره به همین نکته است. از قدیم گفتهاند: عالم شدن چه آسان، آدم شدن، چه مشکل، که یکی از بزرگان علمای حوزه علمیه قم بنا به آنچه از مرحوم امام خمینی رضوان اللّه تعالی علیه شنیدم گفته بوده است: عالم شدن چه مشکل، آدم شدن محال است که البته مراد وی مبالغه در صعوبت کار کسب محاسن اخلاق و مکارم فضایل نفس است.
همین صعوبت کار است که رسول خدا آن را جهاد اکبر نامیده و تاب مقاومت در برابر دشمن باطنی را از مجاهدت با دشمن خارجی مهمتر دانسته است، و نیز همین
1) - نباء / 22 و 31 .
مشکل، باعث آن گردیده که برخی در راه سلوک، نفس را کافر بدکیشِ مسلمان نشدنی پندارند و یا برای استخلاص از خواهشهای دل، در عالم خیال، خنجر به چشم زنند یا آلت تناسلی را قطع کنند، و یا دست به ریاضتهای شاقّ و فلج کننده جسم بزنند، یا آدم شدن را محال پندارند. همه این تعالیم، حاکی از ضعف اراده و فقدان تقوی است. قرآن میفرماید: انسان، با سلاح تقوی و تقویت اراده، میتواند این دیو سرکش را اسیر و رام اراده و نیروی عقل خویش نماید، و از این راه، شخصیّت انسان و ارزش نیروی عقل آدمی را به وی گوشزد کرده است. حکمت بسیاری از عبادات اسلام، از جمله روزه، همانا تقویت نیروی تقوی است و لهذا در مورد روزه قرآن میگوید:
«یَا ءَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَی الَّذینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ».(1)
آشنایی با خدا و معرفت صفات جلال و جمال رب متعال، خوف و خشیت از وی و همچنین امیدواری و رجای به لطف وی، ریشه تقوی است، کما این که شناختنِ خرد و انس به احکام و داوریهای عقل، در این امر کمک شایان به انسان مینماید. در نتیجه این دو معرفت، توانایی و میل به پیروی عقل و شرع، در انسان، پدید میآید، و هر قدر پیروی از آن دو، بیشتر و بهتر صورت گیرد، قدرت و رغبت نفس بر این پیروی، اشتداد مییابد. در این نقطه است که عقیده و اخلاق و عمل در یکدیگر تأثیر متقابل دارند، و هر کدام به دیگری نیرو میبخشد و هر سه، دست به دست هم میدهند و نفس سرکش را مهار کرده، انسان را به نردبان انسانیّت و اوج فضیلت، صعود میدهند و کلیه پیشرفتهای علمی و عملی بشر در سایه طیّ همین قوس نزول و صعود امکانپذیر است.
1) - بقره / 183.
در این جا وارد این بحث نمیشویم که تعالیم عملی قرآن، از کجا شروع شده و به کجا ختم میشود و نظر اسلام، راجع به اصلاح عمل فرد و جامعه و بالاخره مسائل اجتماعی و سیاسی، و پیشرفت علم و تمدّن چیست؟ همین قدر این نکته را تذکّر میدهیم که همه اعمال فردی و اجتماعی و کلیه تعالیم عملی قرآن، حتی سیر علمی و فکری بشر، مبتنی بر تقوای باطن و نیّت پاک و ضمیر روشن، و مشروط به آن، و در عین حال همه وسیله و باعث ازدیاد آن است یعنی عمل صالح، به شرحی که جلوتر بدان اشارت رفت، و تقوای باطن در یکدیگر تأثیر متقابل دارند.
با یک سیر اجمالی در آیات مربوط به عقاید و اخلاق و اعمال، این امر مسلم میشود، که رابط بین این امور و مقدّمه و هم نتیجه آنها همان تقوی است، کما این که هدایت خدا و سعادت دنیوی و اخروی و همه مواهب ربّانی از جمله قدرت سیاسی سالم و علم و تمدن مفید و بیضرر، از آن متقین است «اِنَّ لِلْمُتَّقینَ مَفَازاً»(1).
برنامه اصلاحی قرآن، تنها جنبه فردی ندارد بلکه به اصلاح اجتماع نیز کاملاً نظر دارد. اصلاح اجتماعی، متوقف بر اصلاح افراد است، و ممکن نیست اجتماع صالح از افراد ناصالح و غیر متّقی و نفوس پلید و ناپاک تشکیل شود، امّا معنی این سخن، آن نیست که در اصلاح اجتماع باید به انتظار پاک شدن همه افراد نشست، بلکه در اصلاحات اجتماعی، باید بیش از هر چیز، اصلاح نفوس و تقوای افراد را وجهه همّت قرار داد تمام کوششها و تلاشها در جهت تربیت و تهذیب نفوس به کار افتد و بهموازات آن، سایر اصلاحات تعقیب شود. باید به این حقیقت اعتراف کنیم که هر علمی، حتی علوم تجربی و طبیعی، علاوه بر علوم انسانی، در اجتماع دارای تقوی مفید واقع میشود و بدون آن مسلّماً ضرر دارد، زیرا در آن صورت، علم، به منزله تیغ است در دست زندگی مست. متأسفانه هم اکنون، بشریّت دچار چنین حادثهای گردیده و غرب متمدّن
1) - نباء / 31.
و صنعتگر و پرچمدار علم و صنعت، عاری از تقوی و کاملاً زنگی زنگ و مست مست است و غالباً فجایع جهان، از همین جا نشأت میگیرد. آری جهان امروز به قول نویسنده انقلابی و آزاده مصری شهید سید قطب «جاهلیّت قرن عشرین» است. او در این زمینه کتابی به همین نام نوشته و ثابت کرده است که تمام خصلتهای بدِ دوران جاهلیّت، هم اکنون به صورت مدرن و با رنگ و لون علمی و صنعتی، در تمدّن غرب، وجود دارد و جهان باید از این مرض واگیر، شفا یابد. این است فرق اساسی میان تمدن اسلامی، و تمدن غربی که آن یکی بر پایه تقوی پیریزی گردیده بود و این یک براساس هوی و هوس و استکبار و استعمار بنا شده است، به تعبیر دیگر نتیجه تمدّن اسلامی ترقی و تکامل جامعه اسلامی و نتیجه تمدّن اروپایی، لاابالیگری و استکبار برخی از بشر و استضعاف برخی دیگر است.
در این جا مسؤلیت همگانی و وظیفه «امر به معروف و نهی از منکر» نقش عمده را به عهده دارد و خود، ضامن جریان صحیح کلیّه امور و اجرای درست همه قوانین و مقررات و اصلاح همه افراد و باعث پیدایش تمدّن مفید است که باید این وظیفه از طرف عموم افراد صلاحیتدار و با تقوی، نه مردم ناپاک و پلید، بهطور پیگیر ادامه یابد.
به هر نسبت، که افراد اجتماع بهخصوص طبقات مؤّر که سمت رهبری دارند مانند مفتیان، گویندگان، نویسندگان، معلّمان، قُضات، زمامداران و متصدیان امور، و هم مبتکران، متفکران، کاشفان، مخترعان، و دانشمندان در کلیه علوم، سالم و پاک باشند، به همان نسبت اجتماع بشری، از صلاح و تکامل برخوردار است.
پس، اجتماع سالم را تقوای افراد که عمومیت یافته و به عبارت دیگر، تقوای فردی تبدیل شده به تقوای اجتماعی، اصلاح میکند. خطابات عام و دسته جمعی قرآن مانند
«یَا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا ادْخُلُوا فِی الِسّلْمِ کَافَّةً»(1)اشاره به تقوای اجتماعی است، و به عکس در اجتماع فاسد، روح طغیان و تجاوز حکمفرما است و طغیان فردی به طغیان اجتماعی تبدیل گردیده است. جامعهای که افراد آن ناصالح باشند بر تقدیری که با قوه قهریه بتوان نظم و انضباط در آن، برقرار نمود اما به بقاء آن اطمینان نیست و خود یک نوع امری ساختگی و حرکتی قشری و اصلاحی کاذب است که قائم به غیر است و نه به خصایص روحی و تقوای باطنی افراد، و هر آن باید انتظار از هم پاشیدن آن نظم و آن اجتماع را داشت.
این است جوهر و روح تعالیم و برنامه اصلاحی قرآن کریم جهت رقاء علمی و فکری و رسیدن به تمدّن سالم. بنابر این، تفسیر قرآن نیز باید ناظر به بیان و توضیح و شرح و بسط این اجمال بوده باشد، و ایمان و عقیده و تقوی را با علم و تمدّن، پیوند دهد، نه این که آن دو را از هم بیگانه پندارد، همان گونه که تمدّن غرب بر این جدایی دین از علم بنا شده و آن همه فساد به پا کرده و به جای خیر، شر آفریده است.
همین مکتب قرآنی است که تا حدود پیروی بشر از آن، هزاران دانشمند، متفکّر، عارف شیخ ارشاد، فقیه شرع، رهبر و قائد سیاسی، فیلسوف الهی، طبیب متعهد، صنعتگران با تقوی و اصناف دیگر از دانشمندان علوم طبیعی و علوم انسانی را به جامعه انسانیّت، تحویل داده و راه را برای ترقیات علمی بشر هموار نموده است، و با پیروی کامل از آن، آرزوی دیرین مصلحان بشریت، جامه عمل میپوشد و «مدینه فاضله» افلاطون، از عالم خیال و پندار، به منصه ظهور میرسد، و جامعه بشری از منجلاب مادّیت نجات پیدا میکند.
اینک ما در عصر مقدّس انقلاب اسلامی به سر میبریم. انقلاب اسلامی یکی از
1) - بقره / 208.
اهداف عالی خود را اصلاح تمدّن بشر میداند. معنی صدور انقلاب، که بارها امام بزرگوار بنیانگذار این انقلاب عظیم، عنوان میفرمود، همین است که اوّلاً مسلمانان جهان و بعداً سایر ملل عالم، به معنویت رو آورند و علم و صنعت و تمدّن و هنر را در خدمت تقوی و ایمان و همراه آن قرار دهند. این بیگانگی و دوئیت بلکه ضدّیتی، که اروپا میان دین و علم به وجود آورده، باید از میان برود و بشر به سوی زندگی نوین که از وحی سرچشمه میگیرد رهنمون گردد. ایمان، در همه شؤن زندگی بشر از زندگی فردی گرفته تا حیات اجتماعی، سیاسی اقتصادی، صنعتی و هنری نفوذ کند، دین در چهار دیوار کلیسا، چنان که شیوه مسیحیّت یا در داخل مسجد چنان که عادت بسیاری از مسلمین است، محصور نگردد. مسأله «تعهّد» که در انقلاب اسلامی شعار شمرده میشود، حقیقتاً در کلیه زوایای زندگی بشر، ساری و جاری باشد، همانطور که رهبر دینی باید متعهد باشد رهبر سیاسی، صنعتگر، مخترع، کاشف، و فرمانده نیروهای مسلّح هم باید متعهّد باشد بلکه به لحاظ مسؤلیت سنگینی که این افراد و طبقات، به دوش دارند حتماً باید از دیگران متعهدتر هم باشند.
ما امیدواریم، این انقلاب مقدس، در داخل کشور و خارج آن، و در تودههای یک میلیارد و سیصد میلیونی مسلمان، و بالاخره در سراسر جهان، بهگونهای نقش خود را اجرا نماید، روح تقوی و تعهد را در جهان نشر دهد، و این تمدّن بیمار و فاسد را، معالجه کند و آن را به راه صحیح و در راستای مصالح بشر، هدایت نماید ان شاءاللّه تعالی.
شما این امر را مستبعد ندانید، جهان، از مادیت، سرخورده است، جناح اصلی طرفدار و پرچمدار مادیّت (جناح شرق) بحمداللّه از میان رفت و رسواییاش بر ملا شد، جناح دیگر هم روزبه روز ضعف خود را نشان میدهد، در اروپا و امریکا کم نیستند کسانی که آرزوی بازگشت به معنویت را دارند، و برخی از آنان هر چند مسلمان هم نیستند، به این انقلاب، دل بستهاند، و گاهی تأثیر آن را در کشورهای خود کتمان هم نمیکنند.
از رئیس کلیسای روسیه نقل شد که گفته بود: نامه امام خمینی به گورباچف تنها
برای بیداری مسلمانان شوروی مفید نبود، مسیحیان شوروی را هم بیدار کرد. او گفته بود: امام خمینی، تنها به اسلام خدمت نکرد بلکه به کل ادیان الهی و الهیّون جهان، خدمت کرد.
بلی امام که خود یک انسان نمونه بود و همه مکاتب فلسفی و عرفان را با قدم فکر و سیر درونی پیموده بود و خود یک عالم و روحانی و مسلمان واقعی بود و نه مسلمان سنتی و عالم قشری، دین را از مهجوریت بیرون آورد و آن را از نو در جهان مطرح نمود، و بشریت را به ارزش اجتماعی و سیاسی دین، توجّه داد، امید است این انقلاب شکوهمند، نقش جهانی خود را به پایان برساند و تمدن جهان را به راه راست هدایت نماید و تأثیر قرآن را در تکامل و ترقّی و تمدن بشر عینیّت بخشد به امید آن روز.
در قرآن کریم، بیش از 250 آیه به مسأله جهاد ارتباط دارد. این رقم تقریباً نیمی از کل آیاتِ احکام است، معنی این سخن این است که تعداد آیات جهاد، برابر با سایر آیاتِ احکام در کل ابواب فقه است و با توجه به کَمیّتِ آیات جهاد چنین نتیجه گرفته میشود که اهمیّتِ جهاد از نظر قرآن، برابر با اهمیت سایر احکام اسلام است: جهاد یک
طرف و احکام دیگر، در طرف دیگر، شاید هم به لحاظِ کیفیّت و محتوای آیات و تأکید و تشدید و ترغیب و تحریصهای مکرر بر جهاد، و عظمت أجر و مُزدی که در این آیات برای جهاد و شهادت آمده، کفّه جهاد بر کفّه احکام دیگر رجحان داشته باشد.
این مطلب، هر چند غریب مینماید، لکن موافقِ موازین و اعتباراتِ عقلی است زیرا جهاد، راه خدا را به روی مردم میگشاید، آزادی عقیده و امکان برگزیدن راهِ حق و شناختِ خالق را تضمین مینماید، طاغوتها و مستکبران و هر کس را که مزاحم یا مانع پیشرفت دین خدا میگردد از سرِ راه دین برمیدارد.
آیاتِ جهاد، در سورههای مختلف پراکنده است و همگام با تحولات و حوادثِ دوران پس از هجرت، و با توجه به نیازهایی که برای پیغمبر اسلام و مسلمین پیش
میآمد، نازل میگردید و به مشکلات و نیازهای مردم در ابعاد گوناگون، پاسخ میگفت از این قبیل:
اِذْن جهاد، ترغیب بر قتالِ با کافران، آمادگی برای جنگ و فراهم آوردن ساز و برگِ جنگی، بسیج همگانی، آئین جهاد و جنگ، روانشناسی جنگی، روابط صلح و جنگ با کفار، قراردادها و عهد و پیمانها، و موارد نقض عهد از طرفِ دشمن، و شرائط نقض عهد از طرفِ مسلمانان، برائت از مشرکان، جنگ در ماه حرام و در بلد حرام و قِصاص در حُرُمات، نماز در میدان جنگ، اسیر گرفتن و احکام اسرا، غنائم جنگی و کیفیت تقسیم آنها.
شهادت در راه خدا و مقام شهدا، پناه دادن به دشمن، پیروزی و شکست و علل و اسرار آن، نصرتهای خدا و امدادهای غیبی و خوارقعادات در جبهههای نبرد، فضیلتِ مجاهدان بر قاعدان، برتری قتال پیش از فتح مکه بر قتالِ بعد از آن. تخلّف از جنگ، فرار از جنگ و احکام آن، پایداری و مقاومت و شرایط آن، اذن خواستن و عذر آوردن جهت تخلّف از جنگ، معرّفی صاحبان عذر و کسانی که از شرکت در جنگ معاف هستند، و آنان که معاف نیستند، و آنان که از جنگ تخلّف ورزیده و عذر آنان هرگز پذیرفته نیست، و یا اینکه عذر و توبه آنان قابل قبول است.
تَحَفُّط و افشای اسرار جنگی، نقش منافقان در جنگهای زمان پیغمبر، و خطرِ شرکت آنان در جنگ، وظیفه فرماندهان و مسلمانان مجاهد، در برابر منافقان. تجهیز أغنیا و کمکِ ایشان به فقرا و راه انداختن آنان برای جهاد، دلجوئی از آن دسته از مردمِ فقیر که از یاری و کمک ثروتمندان محروم گردیدهاند و پیغمبر نتوانسته آنان را با خود حمل کند. و سرانجام شرحِ غزوات رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله که به لحاظ اهمیت و حساسیّتِ موضوع، و این که جوّ میدانهای جنگ را در عهد رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله روشن میکند ذیلا به آیات و سور مربوط به آنها اشاره میکنیم تا هر کس بخواهد به آنها رجوع نماید.
در کتابهای تفسیر و سیره نبوی از جمله در سیره معتبر و معروف ابن اسحاق، که
بهنام (مَغازی) شهرت دارد و اینک گزیده و تحریری از آن بهنام (سیره ابن هشام) در دست است، طی گزارشِ غزواتِ پیغمبر، آیاتی که به هر یک از آن غزوات ارتباط دارد مُشخَّص گردیده، و حتی ابن هشام، به تفسیر و شرح لغات و پارهای از نکاتِ ادبی آن آیات نیز پرداخته است.
و اینک نام غزوات و شمار آیات و سورهها و سال تقریبی نزول را به ترتیب، در جدول ذیل میآوریم:(1)
نام غزوه- سال وقوع- نام سوره- شماره آیات
1 - غزوه بدر- 2- الانفال- از 5 تا 19 و از 41 تا 45 و 49، 50، 67
2 - غزوه احد- 3- آل عمران- از 121 تا 128 و از 152 تا 171(2)
3 - غزوه حمراء الاسد- 4- آل عمران- از 172 تا 175
4 - غزوه بنی النَّضیر- 4- الحشر- تمام سوره(3)
5 - غزوه خَنْدَق- 5- الاحزاب- از 9 تا 27
6 - غزوه بنی قُریظَه- 5- الاحزاب- بقیه آیات این سوره(4)
7 - حُدَیْبِیَّه- 6- الفتح- از 1 تا 27(5)
8 - فتح مکه- 8- النَّصر- تمام سوره
9 - غزوه حُنَیْن -8- التوبه- 26 و 28
10 - غزوه تَبُوک- 9- التوبه- از 42 تا 98، 118 و 119.
غزوه تَبُوک بنا به گفته ابن هشام(6)و دیگران، آخرین غزوهای بود که رسول خدا
1) - ترتیب غزوات از تاریخ یعقوبی و شمار سور و آیات از کتاب الجامع لمواضع آیات القرآن اخذ شده است.
2) - در سیره ابن هشام، ج 3، ص 106 16 آیه ذکر شده است.
3) - همان ج 3، ص 192.
4) - بنا به گفته ابن هشام در سیره ج 3، ص 245: آیات سوره احزاب در باره غزوه احزاب و غزوه بنی قریظه.
5) - و بگفتهابنهشام در سیره ج 3، ص320،تمام سوره الفتح هنگام بازگشت پیغمبراز این سفرنازل شده است.
6) - سیره ابن هشام، ج 4، ص 554.
شخصاً در آن شرکت فرمود.
به جز این سورهها و آیات، در سورههای دیگر هم آیات جهاد آمده است اما مُشخَّص نیست که درباره غزوه خاصی نازل گردیده باشد آن سورهها از این قرار است:
بقره، نساء، مائده، حجّ، محمَّد (قتال)، ممتحنه، صفّ، حَشْر.
به گفته ابن هشام(1)و دیگران، اولین آیاتِ جهاد در سوره حج نازل گریده است:
«اُذِنَ لِلَّذینَ یُقَاتَلُونَ بِاَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَاِنَّ اللّهَ عَلی نَصْرِهِمْ لَقَدیرٌ * اَلَّذینَ اُخْرِجُوا مِنْ دِیَارِهِمْ بِغَیْرِ حَقٍّ اِلاَّ اَنْ یَقُولُوا رَبُّنَا اللّهُ وَلَوْلاَ دَفْعُ اللّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِیَعٌ وصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ یُذْکَرُ فیهَا اسْمُ اللّهِ کَثیراً وَلَیَنْصُرَنَّ اللّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ اِنَّ اللّهَ لَقَوِیٌّ عَزیزٌ * اَلَّذینَ اِنْ مَکَّنَّاهُمْ فِی الاَْرْضِ اَقَامُوا الصَّلوةَ وَاتُوا الزَّکوةَ وَاَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَلِلّهِ عَاقِبَةُ الاُْمُورِ».(2)
سوره حجّ، بنا به قولی مَکّی و به قولی دیگر مدنی است، آیات یاد شده و آیاتی ازقبیل «وَالَّذینَ هَاجَرُوا فی سَبیلِ اللّهِ ثُمَّ قُتِلُوا»(3)که مردم را به هجرت ترغیب مینماید، حکایت از آن دارند که این سوره مقارن و دمادمِ هجرت و یا در راه هجرت، نازل گردیده است و شاید آخرین سوره مکی باشد و یا اولین سوره مدنی، هر چند معمولاً اولین سوره مدنی را سوره بقره میدانند. در این سوره از مشخّصات سُور مکی، خطاب «یَا اَیُّها النَّاسُ» در اول آن، و از مشخصات سُوَر مدنی خطابِ «یَا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا» در آخر آن هر دو وجود دارد.
به هر حال، آیات یاد شده اگر اولین آیاتِ جهاد باشد کاملاً با آغاز حکم جهاد مناسبت دارد و حاکی از آن است که جهاد، پیش از آن جایز نبوده است همانطور که در
سورههای مَکّی مکرّراً خداوند مؤنان را امر به صبر میکند مانند آیه «وَاصْبِرْ حَتّی یَحْکُمَ اللّهُ وَهُوَ خَیْرُ الْحَاکِمینَ».(1)
مُفسِّران، به اینگونه آیات که میرسند میگویند این آیه با آیات جهاد نسخ شده است و به همین دلیل، تمام آیاتِ جهاد در سورههای مدنی است و علمای علوم قرآنی، حکمِ جهاد را در یک سوره و آیه، نشانه مدَنی بودن آن سوره و یا آن آیه دانستهاند.
باری، این سه آیه در سوره حجّ، دلیل است بر کیفیّت تشریع جهاد در اسلام، و بر اهداف و نتائج آن، و این که جهاد، مقرّر گردیده تا مؤنان، که سالها مورد شکنجه و ظلم قرار گرفته و به ناحق از خانه و دیار خود آواره شده بودند، بتوانند از خود دفاع و برای خود احقاق حقّ کنند. بعلاوه از نام خدا و معابد الهی در ادیان آسمانی اعم از دین یهود و نصاری و اسلام، دفاع کنند، وگرنه صَوامِع: (معابد نصاری) بِیَعْ: (جمع بِیَعة، معابد یهود)(2)و مساجد: (معابد اسلام) همه خراب و منهدم میگردد.
خُصوصیتِ دیگر این حکم، آن است که اگر کسانی که به آنان اذن جهاد داده شده در زمین، قدرت به هم رسانند نماز را بهپا میدارند و زکات میدهند و به نیکی امر، و از بدی نهی میکنند و این همه، خلاصه و فشرده دین الهی است، و به عبارت دیگر حکومتِ مؤنان، حکومتِ صالحان است و جُز صلاح و اصلاح و اعتلای نام خدا و نشر نیکی در جهان، چیزی بر آن بار نمیشود.
پیداست که تا قدرت نباشد، فساد و کفر از صحنه گیتی بر نخواهد افتاد، و مستضعفان، از چنگال مستکبران رهائی نخواهند یافت.
باری، پس از آیاتِ سوره حجّ در سورههای دیگر مانند بقره، نساء، صفّ، حُجُرات و جز آنها به اضافه سورههای یادشده در مورد غزوات، پیاپی آیاتی در رابطه با جهاد و از جمله ترغیب و تحریص بر قتالِ با مشرکان و کافران آمده است و با رعایت ترتیب نزول
آن سورهها ملاحظه میشود که تدریجاً لحنِ قرآن در مورد جهاد شدیدتر و جدّیتر میگردد.
مثلاً در سوره نساء، که در حدود سال پنجم و ششم نازل گردیده است ترغیب به جهاد، زیاد دیده میشود از جمله آیه 75، جهاد در راه نجات مستضعفان را توصیه مینماید: «وَمَالَکُمْ لاَ تُقَاتِلُونَ فی سَبیلِ اللّهِ وَالْمُسْتَضْعَفینَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ وَالْوِلْدَانِ الَّذینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا اَخْرِجْنَا مِنْ هذِهِ الْقَرْیَةِ الظَّالِمِ اَهْلُهَا وَاجْعَلْ لَنَا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیّاً وَاجْعَلْ لَنَا مِنْ لَدُنْکَ نَصیراً».
در برخی از آیات دیگر، به جز آیات سوره حج نیز، به بُعد دفاعی و مقابله به مثل جهاد، اشاره و یا تصریح شده است: «وَقَاتِلُوا فی سَبیلِ اللّهِ الَّذینَ یُقَاتِلُونَکُمْ»(1)«وَاَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَیْثُ اَخْرَجُوکُمْ»(2)«قَاتِلُوا الْمُشْرِکینَ کافَّةً کَمَا یُقَاتِلُونَکُمْ کَافَّةً».(3)
در همین سوره نساء راجع به مجاهدان و قاعدان، خداوند با لحنِ ملایمی، مجاهدان را بر قاعدان ترجیح داده در عین حال هر دو را مشمول وعده خدا دانسته است:
«لاَیَسْتَوِی الْقَاعِدُونَ مِنَ الْمُؤمِنینَ غَیْرُ اُولِی الضَّرَرِ وَالْمُجَاهِدُونَ فی سَبیلِ اللّهِ بِاَمْوَالِهِمْ وَاَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللّهُ الْمُجَاهِدینَ بِاَمْوَالِهِمْ وَاَنْفُسِهِمْ عَلیَ الْقَاعِدینَ دَرَجَةً وَکُلاًّ وَعَدَ اللّهُ الْحُسْنی وَفَضَّلَ اللّهُ الْمُجَاهِدینَ عَلیَ الْقَاعِدینَ اَجْراً عَظیماً* دَرَجَاتٍ مِنْهُ وَمَغْفِرَةً وَرَحْمَةً وَکَانَ اللّهُ غَفُوراً رَحیماً».(4)
شدیدترین خطابات و قاطعترین فرمانهای قتال، در سوره توبه دیده میشود که بخشِ زیادی از آن، در مورد غزوه تبُوک نازل گردیده است. غزوه تبوک، چنانکه گفته شد آخرین غزوهای بود که رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله شخصاً در آن شرکت فرمود، هر چند کار به جنگ و قتال نکشید. در این غزوه مانند غزوه «مُؤتَه» که پیش از آن اتفاق افتاد، و
سردارانِ معروف اسلام جعفر بن ابیطالب، زیدبن حارثه و عبداللّه بن رَواحَه، در آن به شهادت رسیدند، طرفِ مخاصمه مسلمانان، امپراطور روم یکی از دو اَبر قدرت منطقه بود، تَبُوک، در مرزِ شام و حجاز قرار دارد و در آن هنگام، شامات، بخشی از متصرّفات روم بود. مسلمانان، شامات، مصر و شمال آفریقا را از تصرفِ امپراطور روم آزاد ساختند، همانطور که بحرین، یمن و عراق را پیش از فتحِ ایران، از چنگال امپراطور ایران، ابرقدرت دیگر منطقه درآوردند.
غزوه تبوک، در سال نهم هجرت در ماه رجب اتفاق افتاد، و پس از آن، در همین سال، اوّلین حج رسمی مسلمانان زیر نظر امیر حج منصوب از طرف پیغمبر، و با کاروانی عظیم، انجام گرفت، و آیات بخش اول سوره توبه مبنی بر برائت از مشرکان، توسّط علی علیهالسلام در مراسم حجّ، برای کُفّار قراءت گردید و عهد و پیمانهای غیر موقَّت آنان، لغو، و دخولِ مشرکان از آن پس به مکه اکیداً ممنوع گردید.
از خصوصیات دیگر این سوره آن است که آیاتی چند از آن، مردم را به قتال همه کافران و مشرکان و بسیج همگانی فرمان میدهد، و از تخلُّف و عُذر آوردن و اذن خواستن شدیداً منع نموده است:
«فَاِذَا انْسَلَخَ الاَْشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ واحْصُرُوهُمْ واقْعُدُوا لَهُمْ کُلَّ مَرْصَدٍ...».(1)
«قَاتِلُوا الَّذینَ لاَیُؤمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْیَومِ اْلاخِرِ...».(2)
«قَاتِلُوا الْمُشْرِکینَ کَافَّةً کَمَا یُقَاتِلُونَکُمْ کَافَّةً».(3)
«یَا ءَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا قَاتِلُوا الَّذینَ یَلُونَکُمْ مِنَ الْکُفَّارِ وَلْیَجِدُوا فیکُمْ غِلْظَةً...».(4)
آیات خاص نَفْر و بسیج و کوچ کردنِ دسته جمعی در سوره توبه از این قرار است:
1 - «وَمَا کَانَ الْمُؤمِنُونَ لِیَنْفِرُوا کَافَّةً فَلَولاَ نَفَرَمِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةً لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدّینِ وَلِیُنْدِرُوا قَوْمَهُمْ اِذَا رَجَعُوا اِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ».(1)
مُفسِّران، در معنی این آیه اختلاف دارند که آیا مراد از آن، کوچ کردنِ مسلمانان با پیغمبر به سوی میدان جنگ است یا کوچ کردن از محلِّ خود به مدینه تا از پیغمبر علم دین بیاموزند خلاصه نظرها و اقوالِ مفسران چنین است:
1 - زمخشری میگوید(2)پس از غزوه تَبوک با آن همه تأکید بر جهاد و توبیخ نسبت به متُخلّفان، هر غزوهای که پیغمبر عدهای را گسیل میداشت همه مؤنان مایل بودند در آن غزوه شرکت کنند، در این آیه میگوید همه نَرَوند فقط عدهای بروند و دیگران نزد پیغمبر بمانند و در دین تفقُّه کنند که آن جهاد اکبر است تا هنگامی که آن عده اول برگشتند به آنان تعلیم و انذار دهند. عبْدُه(3)، نیز همین وجه را بَرگزیده میگوید: شرکت در این قبیل غزوات، واجبِ کفائی است نه عینی مگر این که پیغمبر شخصاً در جنگ شرکت نماید و بسیج عمومی بدهد.
رشید رضا، در ذیل این آیه میگوید: معلوم میشود تعلیم و تعلِّم علمِ دین، در عرض جهاد است و هنگام مزاحمت این دو با هم، تعلیم و تعلّم دین، مقدَّم بر جهاد است. سپس حکایت میکند که در دورانِ طلبگی در طرابلس شام، درس میخواندم، حاکم آنجا مصطفیپاشا از من پرسید چرا دولت، طُلاّبِ علوم دینی را به جنگ و سربازی نمیفرستد و درباره آنان استثناء قائل میشود، من بالبداهه گفتم این امر در قرآن اصل دارد و این آیه را قراءت کردم که باعث شگفتی وی شد و این جواب را بیش از حدّ من که یک طلبه مبتدی بودم دانست و برای من دعا کرد. این وجه یکی از سه
وجهی است که طبرسی(1)ذکر کرده است.
2 - لازم نیست همه مردم از محل خود برای کسب فقه در دین به مدینه نزد پیغمبر بیایند بلکه تنها کافی است که عدهای برای این منظور بیایند و پس از تعلّم دین، به وطن
خود برگردند و دیگران را انذار نمایند این وجه دوم طبرسی است.(2)
3 - همه لازم نیست در جنگ شرکت کنند بلکه تنها عدهای بروند تا فنون جنگی را بیاموزند و نصرت الهی را به رأی العین به بینند و سپس برگردند و برای دیگران نقل کنند(3)این وجه سوم طبرسی است.
4 - علامه طباطبائی(4)میگوید مراد آن است که مردم قبائل خارج مدینه لازم نیست هنگام بسیج، همه بروند به جنگ بلکه باید عدهای بیایند به مدینه برای کسب علم تا پس از اینکه دسته اول برگشتند به آنان علم بیاموزند. علاّمه، احتمالات دیگر را تضعیف مینماید. به نظر ما در هر حال، مراد از (نَفْر) حرکت به سوی میدان جنگ است زیرا در این سوره و در جاهای دیگر قرآن، این کلمه به همین معنی بهکار رفته است.
2 و 3 - «مَالَکُمْ اِذَا قیلَ لَکُمْ انْفِرُوا فی سَبیلِ اللّهِ اثَّا قَلْتُمْ اِلَی الاَْرْضِ اَرَضیتُمْ بِالْحَیوةِ الدُّنْیَا مِنَ الاْخِرَةِ فَمَا مَتَاعُ الْحَیوةِ الدُّنْیَا فِی الاْخِرَةِ اِلاَّ قَلیلٌ اِلاَّ تَنْفِرُوا یُعَذِّبْکُمْ عَذَاباً اَلیماً وَیَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ وَلاَ تَضُرُّوهُ شَیْأً وَاللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ...»(5)این آیات سرپیچی از جهاد را نتیجه علاقه به دنیا دانسته است که در برابر زندگی آخرت، چیز اندکی است، و این که این امر موجب عذاب الهی است و اگر شما نروید خداوند کسانِ دیگر را برای جهاد برمیانگیزد و تخلُّف از جنگ، باعث خسارتی به ساحت قُدْس رُبوبی نمیشود.
4 - «اِنْفِرُوا خِفَافاً وَثِقَالاً وَجَاهِدُوا بِاَمْوَالِکُمْ وَاَنْفُسِکُمْ فِی سَبیلِ اللّهِ...».(6)
مسأله بسیج، به جز در این آیات از سوره توبه در سوره نساء هم آمده است: «یَا اَیُّهَا
الَّذینَ امَنُوا خُذُوا حِذْرَکُمْ فَانْفِرُوا ثُبَاتٍ اَوِ انْفِرُوا جَمیعاً..».(1)در این آیه حرکت فوج فوج و دسته دسته به سوی میدان جنگ و یا حرکتِ همه لشکر با هم، هر دو مورد نظر بوده است، در حالی که در آیه پیش از آن، سبکباران و سنگین باران یعنی آنان که گرفتاری دارند و آنان که ندارند هر دو به شرکت در جنگ امر شدهاند.
از خصوصیات دیگر سوره توبه، آیات پیاپی آن است با لحنی خشن و تند درباره منافقان و مسلمانان دو رو، کسانی که به ظاهر مسلمان و در باطن کافرند. مسأله نفاق و منافق نیز مانند جهاد و بسیاری از مسائل دیگر، در قرآن، تحول و سیر خاصی دارد. علمای علوم قرآنی وجود آیات نفاق و وصف منافق را در یک سوره نشانه مَدَنی بودن
1) - نساء / 71 .
آن سوره دانستهاند به این علت، که در مکّه قدرت، از آن کُفّار بود و کسی از مسلمانان نمیترسید تا ناچار شود به نفاق متوسل گردد و دو چهره به خود بگیرد، پس زمینه نفاق در مکه وجود نداشت. بهعکس مدینه که قدرت در دست مسلمین بود و رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله در رأس حکومت قرار داشت، در چنین شرائطی، آنان که باطناً ایمان نیاوردهاند برای حفظ منافع خود و بهرهبردن از مزایای خاصّ مسلمانان، چهره مسلمانی به خود گرفته حتی بیش از مسلمانان واقعی به اسلام تظاهر مینمایند هر چند برخی در این امر که در مکه بین مسلمانان منافق وجود نداشته تردید دارند.
موضوع نفاق، مانند جهاد در قرآن سیر صعودی دارد، لحن آیاتی که در آغاز هجرت راجع به منافقین آمده با آیات آخرین تفاوت دارد، هر چه زمان جلو میرفته بیان قرآن خشنتر میگردیده تا جائی که سورهای به نام سوره منافقین نازل شده است. مسأله نفاق، نیز مانند جهاد، در سوره توبه به اوج خود میرسد و شدیدترین انذارها در مورد منافقین در این سوره آمده است، حتی منافقان را در ردیف کُفّار میآورد: «یَا ءَیُّهَا النَّبِیُّ جَاهِدِ الْکُفَّارَ وَالْمُنَافِقینَ وَاْغلُظْ عَلَیْهِمْ وَمَاْوهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصیرُ».(1)
نکتهای که به بحث ما مربوط میشود آن است که در سوره توبه این دو مسأله یعنی جهاد و نفاق، به هم ربط داده شده است، متخلفانِ از جنگ و جهاد و آنان که عذر میآورند و یا از پیغمبر اذن میگیرند و رخصت میطلبند تا با خاطرِ جمع در جبهه شرکت نکنند، و در عین حال به نفاق هم متهم نگردند، قرآن این افراد را منافق میداند و میگوید آنان به خدا و روز جزا ایمان ندارند. آیات نفاق و جهاد در سراسرِ سوره توبه همراه هم زنجیره واحدی را تشکیل میدهند.
هیچ یک از احکام اسلام، بدین گونه منافقان را رُسوا و مشت آنان را باز نکرده است، از نظر قرآن، جهاد رمزِ ایمان و تخلّف از آن، نشانه نفاق است چنان که میبینیم
وصفِ مؤنان به مجاهدان اختصاص مییابد.
1) - توبه / 73 .
«اِنَّمَا الْمُؤمِنُونَ الَّذینَ امَنُوا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتَابُوا وَجَاهَدُوا بِاَمْوَالِهِمْ وَاَنْفُسِهِمْ فی سَبیلِ اللّهِ اُولئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ».(1)
باری، معلوم شد که آغاز سوره توبه داستان برائت از مشرکین و مابقی آن، بیشتر مربوط به غزوه تَبُوک و نقش منافقان در آن است. همچنین با سیر مرحله به مرحله جهاد در قرآن، باید گفت صرف نظر از آیات سوره حجّ و سوره بقره، اوّلین سوره در این باب سوره انفال است در رابطه با غزوه بدر - نخستین غزوه رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله - و آخرین سوره، سوره توبه است راجع به آخرین غزوه آن حضرت یعنی غزوه تبوک.
و این از عجائب قرآن است و شاید از لطائف آن که این دو سوره در کنار هم قرار گرفته و به احتمالی و قولی هر دو یک سوره محسوب میشوند زیرا سوره توبه با بسم اللّه
آغاز نشده و بسم اللّه میان آن دو فاصله نگردیده است.
اما آیات مربوط به تخلّف از جنگ و عذر آوردن و اذن خواستن جهت عدم شرکت، در سوره توبه فراوان است از جمله: «ومَا کَانَ لاَِهْلِ الْمَدینَةِ وَمَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ اْلاَعْرَابِ اَنْ یَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اللّهِ وَلاَ یَرْغَبُوا بِاَنْفُسِهِمْ عَنْ نَفْسِهِ».(2)
«لَوْ کَانَ عَرَضاً قَریبًا وَسَفَراً قَاصِدًا لاَتَّبَعُوکَ وَلکِنْ بَعُدَتْ عَلَیْهِمْ الشُّقَّةُ وَسَیَحْلِفُونَ بِاللّهِ لَوِ اسْتَطَعْنَا لَخَرَجْنَا مَعَکُمْ یُهْلِکُونَ اَنْفُسَهُمْ وَاللّهُ یَعْلَمُ اِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ».(3)
«فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلاَفَ رَسُولِ اللّهِ وَکَرِهُوا اَنْ یُجَاهِدُوْا بِاَمْوَالِهِمْ وَاَنْفُسِهِمْ فی سَبیلِ اللّهِ وَقَالُوا لاَ تَنْفِرُوا فِی الْحَرِّقُلْ نَارُجَهَنَّمَ اَشَدُّ حَرّاً لَوْ کانُوْا یَفْقَهُونَ».(4)
«رَضُوا بِاَنْ یَکُونُوا مَعَ الْخَوَالِفِ وَطُبِعَ عَلی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَ یَفْقَهُونَ».(5)
آیات مربوط به عُذر آورندگان و کسانی که از پیغمبر اذن میخواستند تا در جهاد شرکت نکنند با لحنی بسیار شدید تا جائی که آنان را به نِفاق متّهم میکنند زیاد است:
«وَجَاءَ الْمُعَذِّروُنَ مِنَ الاَْعْرَابِ لِیُؤذَنَ لَهُمْ وَقَعَدَ الَّذینَ کَذَبُوا اللّهَ وَرَسُولَهُ سَیُصیبُ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابٌ اَلیمٌ».(6)
«اِنَّمَا السَّبیلُ عَلَی الَّذینَ یَسْتَاْذِنُونَکَ وَهُمْ اَغْنِیَاءُ رَضُوا بِاَنْ یَکُونُوا مَعَ الْخَوَالِفِ...».(7)
«یَعْتَذِرُونَ اِلَیْکُمْ اِذَا رَجَعْتَمْ اِلَیْهِمْ قُلْ لاَتَعْتَذِرُوا لَنْ نُؤمِنَ لَکُمْ قَدْ نَبَّاَنَا اللّهُ مِنْ اَخْبارِکُمْ...».(8)
«فَاِنَ رَجَعَکَ اللّهُ اِلی طَائِفَةٍ مِنْهُمْ فَاسْتَاْذَنُوْکَ لِلْخُرُوجِ فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِیَ اَبَداً وَلَنْ تُقَاتِلُوا مَعِیَ عَدُوّاً اِنَّکُمْ رَضیتُمْ بِالْقُعُودِ اَوَّلَ مَرَّةٍ فَاقْعُدُوا مَعَ الْخَالِفینَ»(1)در این آیه، قرآن متخلّفان از جنگ را که آمدهاند اذن خروج میگیرند اجازه شرکت در جنگ نمیدهد زیرا با تخلّف از جنگ در نوبت قبل، عدم لیاقت خود را ثابت کردهاند و دیگر هرگز به آنان اذن جهاد داده نمیشود.
قرآن، در یک آیه بهطور ملایم و عطوفتآمیز، رسول خدا را مورد عتاب قرار میدهد که چرا به عدهای اذن داده است. طبرسی میگوید: «وهذا من لطیف المعاتبه بَدَأه بالعفو قبل العتاب» یعنی این، یک نوع عتاب لطیفی است که پیش از عتاب، پیغمبر را به عَفْو ابتدا کرده است.(2)آن آیه این است:
«عَفَا اللّهُ عَنْکَ لِمَ اَذِنْتَ لَهُمْ حَتّی یَتَبَیَّنَ لَکَ الَّذینَ صَدَقُوا وَتَعْلَمَ الْکَاذِبینَ»(3)و در آیه بعد از این، صریحاً میگوید آنان ایمان ندارند «لاَ یَسْتَاْذِنُکَ الَّذینَ لاَیُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الاْخِر اَنْ یُجَاهِدُوا بِاَمْوَالِهِمْ وَاَنْفُسِهِمْ...».(4)
و سرانجام، مشت آنان را باز میکند که آنان از اول، قصد شرکت در جنگ و خروج به سمت دشمن را نداشتند و گرنه آماده میشدند:
«وَلَوْ اَرَادُوا الْخُرُوجَ لاََعَدُّوا لَهُ عُدَّةً...».(5)
با سیری در آیات جهاد، مسلّم است که قرآن، به جهاد مالی و جهاد بدنی هر دو نظر داشته است، آیات بسیاری بر جهاد به نفس و قتال در میدان جنگ تأکید دارند و آیاتی دیگر بر صرف مال و انفاق و حتی کمک به کسانی که وسیله حضور در جبهه ندارند و تجهیز ایشان جهت حضور. در این خصوص آیه ذیل را میتوان یاد کرد که حاکی از آن است که برخی از مؤنین هنگام غزوه تبوک نزد پیغمبر آمدند و با چشمهای گریان و دلهای سوزان از آن حضرت کمک میخواستند تا آنان را تجهیز نماید و رسول خدا میگفت وسیله حمل شما را ندارم.
«... وَلاَ عَلَی الَّذینَ اِذَا مَا اَتَوْکَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لاَ اَجِدُمَا اَحْمِلُکُمْ عَلَیْهِ تَوَلَّوْا وَاَعْیُنُهُمْ تَفیضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَناً اَلاَّ یَجِدُوا مَا یُنْفِقُونَ».(6)
قرآن، عذر این گروه را پذیرفته در حالی که در آیه بعد با لحنی تند میگوید از آنان
که ثروت دارند و تخلّف میورزند هیچ عذری پذیرفته نیست بلکه متخلف شمرده میشوند.
ما در این جا از بحث مستوفی در باره همه آیات جهادِ به مال و جان میگذریم که کتابی را گنجد و نه مَقالی را و تنها به آن دسته از آیاتِ قرآن که این دو جهاد را با هم ذکر کردهاند بسنده میکنیم.
روی هم رفته در 11 آیه طی (6) سوره جهاد مالی و جانی توأم با هم آمده است و اینک متن آن آیات با رعایت تقریبی ترتیب نزول:
1 - «اِنَّ الَّذینَ امَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا بِاَمْوَالِهِمْ وَاَنْفُسِهِمْ فی سَبیلِ اللّهِ وَالَّذینَ اوَوْا وَنَصَرُوا اُولئِکَ بَعْضُهُمْ اَوْلِیَاءُ بَعْضٍ...».(1)
2 - «لاَیَسْتَوِی الْقَاعِدُونَ مِنَ الْمُؤمِنینَ غَیْرُ اُولِی الضَّرَرِ وَالْمُجَاهِدُونَ فی سَبیلِ اللّهِ بِاَمْوَالِهِمْ وَاَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللّهُ الْمُجَاهِدینَ بِاَمْوَالِهِمْ وَاَنْفُسِهِمْ عَلَی الْقَاعِدینَ دَرَجَةً وَکُلاًّ وَعَدَ اللّهُ الْحُسْنی وَفَضَّلَ اللّهُ الْمُجَاهِدینَ عَلَی الْقاعِدینَ اَجْراً عَظیماً* دَرَجَاتٍ مِنْهُ وَمَغْفِرَةً وَرَحْمَةً وَکَانَ اللّهُ غَفُوراً رَحیماً...».(2)
3 - «اِنَّمَا الْمُؤمِنُونَ الَّذینَ امَنُوا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتَابُوا وَجَاهَدُوا بِاَمْوَالِهِمْ وَاَنْفُسِهِمْ فی سَبیلِ اللّهِ اُولئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ».(3)
4 - «یَا ءَیُّها الَّذینَ امَنُوا هَلْ اَدَلُّکُمْ عَلی تِجَارَةٍ تُنْجیکُمْ مِنْ عَذَابٍ اَلیمٍ* تُؤمِنُونَ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَتُجَاهِدُونَ فی سَبیلِ اللّهِ بِاَمْوَالِکُمْ وَاَنْفُسِکُمْ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ».(4)
5 - «وَمَا لَکُمْ اَلاَّ تُنْفِقُوا فی سَبیلِ اللّهَ وَلِلّهِ میرَاثُ السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ لاَیَسْتَوی مِنْکُمْ مَنْ اَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَقَاتَلَ اُولئِکَ اَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذینَ اَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَقَاتَلُوا وَکُلاًّ وَعَدَ اللّهُ الْحُسْنی وَاللّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبیرٌ».(5)
6 - «اَلَّذینَ امَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فی سَبیلِ اللّهِ بِاَمْوَالِهِمْ وَاَنْفُسِهِمْ اَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَاللّهِ
وَاُولئِکَ هُمُ الْفَائِزُونَ یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَهُمْ فیهَا نَعیمٌ مُقیمٌ خَالِدینَ فیهَا اَبَداً اِنَّ اللّهَ عِنْدَهُ اَجْرٌ عَظیمٌ».(1)
7 - «اِنْفِرُوا خِفَافاً وَثِقالاً وَجَاهِدُوا بِاَمْوَالِکُمْ وَاَنْفُسِکُمْ فی سَبیلِ اللّهِ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ».(2)
8 - «لاَ یَسْتَاْذِنُکَ الَّذینَ یُؤمِنُونَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ اْلاخِرِ اَنْ یُجَاهِدُوا بِاَمْوَالِهِمْ وَاَنْفُسِهِمْ وَاللّهُ عَلیمٌ بِالْمُتَّقینَ...».(3)
9 - «فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلاَفَ رَسُولِ اللّهِ وَکَرِهُوا اَنْ یُجَاهِدُوا بِاَمْوَالِهِمْ وَاَنْفُسِهِمْ فی سَبیلِ اللّهِ وَقَالُوا لاَ تَنْفِرُوا فی الْحَرِّقُلْ نَارُ جَهَنَّمَ اَشَدُّ حَرّاً لَوْ کَانُوا یَفْقَهُونَ».(4)
10 - «لکِنِ الرَّسُولُ وَالَّذینَ امَنُوا مَعَهُ جَاهَدُوا بِاَمْوَالِهِمْ وَاَنْفُسِهِمْ وَاُولئِکَ لَهُمُ الْخَیْرَاتُ وَاُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحوُنَ اَعَدَّ اللّهُ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ خالِدینَ فیهَا ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ».(5)
11 - «اِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤمِنینَ اَنْفُسَهُمْ وَاَمْوَالَهُمْ بِاَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقَاتِلُونَ فی سَبیلِ اللّهِ فَیَقْتُلُونَ وَیُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقّاً فِی التَّوْراةِ وَالاِْنْجیلِ وَالْقُرانِ وَمَنْ اَوْفی بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمْ الَّذینَ بَایَعْتُمْ بِهِ وَذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ...».(6)
با توجه به آیات یادشده که جهاد به مال و جان را با هم ذکر کردهاند به نکتههائی پی میبریم:
نکته اول - همه این آیات در (6) سوره مدنی آمدهاند، مانند کلیه آیات جهاد و قتال که عموماً مدنی هستند زیرا در مکه مسلمانان، قدرت و توان جنگ مسلحانه را نداشتند، بلکه اصولاً حکومتی تشکیل نداده بودند. هجرت، در تاریخ اسلام، سر فصل فرهنگی و
سیاسی اسلام است. با هجرت، پیامبر و مسلمانان در مدینه حکومت تشکیل دادند. پیداست که حکومت، پشتوانه کلیه فعالیتها و حرکتهای سیاسی از جمله جنگ و جهاد است. همانطور که پس از هجرت، بیشتر قوانین و احکام، تشریع گردید. علمای علوم قرآنی وجود احکام اجتماعی و سیاسی را نشانه مدنی بودن سوره میدانند، به این علت که اجرای قوانین، نیاز به تضمین آن از طرف یک قدرت مرکزی دارد، و حکومت اسلامی پشتوانه محکمی برای اجرای قوانین است.
نکته دوم - با ملاحظه تاریخ و ترتیب نزول این شش سوره (هر چند تا حدی مورد اختلاف است) بنا به روایت معروف ابن عباس(1)در مورد ترتیب نزول سورههای مکّی و مدنی، نخستین بار جهاد به مال و جان با هم، در سوره انفال در سال دوم هجرت آمده است. این سوره همانطور که پیش از این گفته شد پس از غزوه (بَدْر) نازل گردیده و بیشتر مطالب و آیات آن، به همین غزوه ارتباط دارد. جنگ بدر، پس از گذشت (18) ماه از هجرت اتفاق افتاد.
این مطالب، پس از سوره انفال، در سوره نساء - که حدوداً در سال پنجم یا ششم نازل شده - سپس به ترتیب در سورههای حُجُرات، صف و حدید دیده میشود. هر چند سوره حدید، در روایت ابن عباس پیش از دو سوره دیگر ذکر شده است، اما در آیه یاد شده جمله «مَنْ اَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَقَاتَلَ...»(2)دلیل است که این سوره و یا لااقل این آیه، پس از فتح مکه نازل گردیده است زیرا ظاهراً مراد از (فَتْح)، فتح مکه است که در سال (8) هجرت رخ داده هر چند علامه طباطبائی احتمال داده است(3)که مراد از (فتح) در اینجا فتح حُدَیبیّه باشد که در سال ششم واقع شده است، نه فتح مکه. و سرانجام، آیات جهاد به مال و جان، در سوره توبه در رابطه با غزوه تبوک که اوج درگیری و مقابله اسلام با کفر بود در سال نهم هجرت، همراه با آیات و فرمانهای شدید در باره جهاد آمده است.
نکته سوم - راجع به سبب برتری جهاد پیش از فتح مکه بر جهاد بعد از آن، در مجمعالبیان(1)چنین آمده است: «پیش از فتح مکه نیاز به جهاد بیشتر بوده است.» به نظر ما علت آن است که پیش از فتح مکه امید مردم به پیروزی و پیشرفت قطعی اسلام و دست یافتن به غنائم جنگی ضعیفتر بوده است و لهذا مجاهدان اسلام، از خلوص نیت و قصد قربت بیشتری برخوردار بودند. در حالی که پس از فتح مکه تقریباً سراسر شبه جزیره عربستان به اسلام گروید و یا تسلیم حکومت اسلامی شد. اعراب، فتح مکه را نشانه موفقیت نهائی و بلکه حقانیت اسلام میدانستند و به همین جهت در سال نهم - یعنی یک سال پس از فتح مکه - نمایندگان قبائل عرب، سرازیر مدینه شدند و اسلام قبائل خود را اعلام کردند و لهذا سال نهم را (سَنَةُ الوُفُود) نامیدند. در سوره نصر جمله «وَرَاَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فی دینِ اللّهِ اَفْوَاجاً»اشاره به همین امر است. با فتح مکه، امید اعراب به شکست اسلام، مبدل به یأس گردید. بنابر این، جهاد در این هنگام، از عظمت و صلابت معنوی و اخلاص نیتِ کمتری برخوردار بود. همانطور که هجرت، پس از فتح مکه در نظر اسلام ارزش کمتری داشت و اصولاً مهاجران، اصطلاحاً به کسانی اطلاق میگردید که پیش از فتح مکه مسلمان شده و هجرت کرده بودند، همانگونه که (سابقون أوَّلون) از مهاجر و انصار بر دیگران برتری داشتند.
در سوره توبه میفرماید: «لَقَدْ تَابَ اللّهُ عَلَی النَّبِیِّ وَالْمُهَاجِرینَ وَالاَْنْصَارِ الَّذینَ اتَّبَعُوهُ فی سَاعَة الْعُسْرَةِ...»(2)، «وَالسَّابِقُونَ الاَْوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرینَ وَالاَْنْصَارِ وَالَّذینَ اتَّبَعُوهُمْ بِاِحْسَانٍ رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ...».(3)
علاوه بر این، سخن طبرسی که گفت: «جهاد پیش از فتح مکه بیشتر مورد نیاز بوده است» جای تردید است، زیرا با وسعت و گسترش سرزمین اسلام، و تجلّی و عرضاندام دولت اسلام به صورتِ یک قدرت سوم، در بین دو امپراطوری ایران و روم، اسلام، با دشمنان نیرومندتر و با ابرقدرتهای آن روزگار یعنی همین دو کشور ایران و
روم، که شاید پیش از آن تاریخ حکومت اسلامی را یک قدرت محلّی میدانستند و چندان اهمیتی به آن نمیدادند، روبرو گردید و به همین جهت همانطور که گفته شد، در سوره توبه که آخرین سوره از این نوع از سورههای جهادیه است، تندترین فرمانهای بسیج به جنگ، و نیز بزرگترین پاداشهای جهاد و شهادت، در راه خدا، آمده است. مسلمانان در غزوه تبوک و حتی پیش از آن در جنگ مُؤه در حقیقت، با دولت روم طرف جنگ بودند نه با یک قبیله عرب و یا یک دولت عربی.
مطلب دیگری که در مورد این آیه «مَنْ اَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَقَاتَلَ...»(1)باید گفته شود آن است که هر چند احتمال میرود مراد از انفاق در این جا انفاق مطلق در غیر جهاد باشد که قهراً آیه را از زمره آیاتِ جهاد به مال و جان خارج مینماید اما بهگفته علاّمه طباطبائی(2)سیاق آیات، دلالت دارد که مراد همان جهاد مالی فی سبیل اللّه است که همراه جهاد بدنی «وَقاتَلَ» ذکر شده است.
نکته چهارم - در هر یک از پنج سوره غیر از سوره توبه یک بار جهاد به مال و جان توأماً آمده در حالی که در سوره توبه این مطلب ششبار تکرار گردیده است. این تکرار خود نموداری از اوج گرفتن و شدت یافتن امر جهاد در این سوره است. بلی در سوره نساء هم در یک آیه دوباره آمده است.
نکته پنجم - این آیات، آثار و نتایج و اجر و مزد جهاد به مال و جان را برای ما چنین شرح میدهند:
الف : این نوع جهاد برای شما خیر است «ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»(3).
ب : این کار تجارتی است که شما را از عذاب اَلیم نجات میدهد «تِجارَةً تُنْجِیْکُمْ مِنْ عَذابٍ اَلِیْمٍ»(4).
ج : این کار دارای اجر عظیم است «اِنَّ اللّهَ عِنْدَهُ اَجْرٌ عَظیمٌ»(5)«اَجْراً عَظیماً»(6).
د : چنین مجاهداتی دارای درجه بزرگتری هستند «اَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّهِ»(1).
ه : آنان فائز و رستگارند «اُولئِکَ هُمُ الْفَائِزوُنَ»(2)«وَذلِکَ هُوَ الفَوْزُ العَظیْمُ»(3)«وَاُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»(4).
و : خداوند به آنان مژده رحمت و رضوان و حُسنی و مغفرت میدهد «یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَرِضْوانٍ»(5)«وَکُلاًّ وَعَدَ اللّهُ الْحُسْنی»(6)«دَرَجَاتٍ مِنْهُ وَمَغْفِرَةً»(7).
ز : به آنان جنّات و نعیم مخلّد داده میشود «وَجَنَّاتٍ لَهُمْ فیَها نَعیمٌ خَالِدینَ فیهَا اَبَداً»(8)«بِاَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ»(9)«اَعَدَّ اللّهُ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ خالِدینَ فیَها»(10).
ح : خیرات از آن آنهاست «اُولئِکَ لَهُمُ الْخَیْرَاتُ»(11).
ط : آنان تنها مؤنان واقعی هستند «اِنَّما الْمُؤمِنُونَ...»(12).
ی : آنان فقط مؤنان راستین هستند و راست میگویند «اُولئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ»(13).
ک : خداوند مجاهدان را بر قاعدان برتری داده است «فَضَّلَ اللّهُ الْمُجَاهِدینَ عَلَی الْقاعِدینَ»(14).
ل : مجاهدان به مال و جان پیش از فتح، درجه عظیمتری دارند و با آنان که پس از فتح جهاد کردهاند برابر نیستند(15).
نکته ششم - همانطور که ملاحظه میشود همه پاداشهای یادشده برای جهاد به مال و جان، مربوط به عالمِ آخرت است و نه دنیا، و این امر با واقعیت و طبیعت جهاد فی سبیل الله سازگار است، زیرا مال و جان و به خصوص جان، که در راه خدا فدا میشود
به حق، جز اجر اُخروی و پاداش معنوی و قُرب به حقّ متعال را پاداش دیگر، در خور نیست، زیرا جان، بالاتر از آن است که با پاداش دنیوی جبران شود. در بین این اجر و مزدها غیر از جناتِ نعیم و بهشت مخلَّد نهرهای جاری، که گرچه اجر اخروی است اما تا حدودی مادی است، پاداشهای دیگر کلی و معنوی است: اجر عظیم، فوز عظیم، فلاح، رحمت و رضوان، درجةً عِنْدَ اللّهِ، الخیرات، نجات از عذاب الیم، همه نوع پاداش را اعم از مادی و معنوی و حتی بالاترین پاداش مقرِّبان «رِضْوَانٌ مِنَ اللّهِ اَکْبَرُ»(1)و «لِقاء اللّه» را شامل است، و این همه، در برابر جانبازی و از خود گذشتگی و شهادت، که غالباً لازمه جهاد است، از فضل الهی بعید نمیباشد.
بحث در مورد شهادت و شهید، از نظر قرآن خود بحثی دلکش و بسیار جالب است و باید جداگانه مطرح گردد. باری، در این آیات، از فتح بلاد و سیطره بر خلق خدا و کشورگشائی و دست یافتن بر غنائم، سخنی به میان نیامده است، هر چند قرآن، در آیات دیگر به خصوص آیاتی که در اوائل فتوحات و غزوات اسلام نازل شده برای جلب نظر تازه مسلمانها و یا مردم ضعیف الایمان، از فتح بلاد و غنائم سخن گفته است و اگر از غنائم، که منافع شخصی را به ذهن متبادر میسازد، بگذریم، اصل فتح مکّه و فتح بلاد، نشانه پیشرفت دعوت اسلام، و انتشار کلمه حق، و گسترش دین خدا است و این یک امر معنوی است نه مادی، و لهذا در قرآن (فتح) همراه (نصر) و اقبال مردم به دین، بهکار رفته است:
«اِذَا جَاءَ نَصْرُ اللّهِ وَالْفَتْحُ وَرَاَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فی دینِ اللّهِ اَفْوَاجاً...»(2)«اِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحاً مُبیناً... وَیَنْصُرُکَ اللّهُ نَصْراً عَزیزاً».(3)
در همین رابطه، در آیه انفال، از مزایای جهاد به مال و جان، و همیاری مهاجرین و انصار میگوید «اُولئِکَ بَعْضُهُمْ أوْلِیَإُ بَعْضٍ...» که حاکی از همبستگی و وحدت آنان است، حال اگر این امر را هم یک نوع پاداش برای جهاد بدانیم، باز هم جنبه عمومی
دارد و نه شخصی، و به پیشرفت و نصرت دین و قدرت سپاه اسلام، بر میگردد که اجری است معنوی و نه مادی و شخصی.
نکته هفتم - در همه این آیات، جهاد به مال و جان، مقیّد به قید (فِی سَبِیلِ اللّه) است به جز آیه (44) و (88) از سوره توبه «اَنْ یُجَاهِدُوا بِاَمْوَالِهِمْ واَنْفُسِهِمْ»«جَاهَدُوا بِاَمْوَالِهِمْ
وَاَنْفُسِهِمْ» که این قید در این دو آیه نیامده، و گویا به وضوح مطلب به لحاظ تکرار این قید در این سوره واگذار شده است، و در آیه سوره حدید تنها این قید در مورد انفاق آمده است:
«وَمَا لَکُمْ اَلاَّ تُنْفِقُوا فی سَبیلِ اللّهِ»(1)، و بهعکس، در آیه (111) سوره توبه، قتال، به تنهائی با قید «فی سبیل اللّه» ذکر شده: «یُقَاتِلُونَ فی سَبیلِ اللّهِ» که در هر حال، اصل جهاد به مال و جان را سیاق آیات این سوره و سورههای دیگر، به راه خدا ارتباط میدهد.
به طور کلی، در حدود (27) مورد در قرآن، قتال و جهاد، و بارها هجرت و انفاق، چه به تنهائی و چه توام با قتال، همراه «فی سَبیلِ اللّهِ» آمده است، و این اصرار قرآن بر این امر، برای آن است که هر چه بیشتر این سه عبادت مقدّس را از اندیشه و هدف سودجویی و نفع مادی، و انگیزه شخصی، و از فکر طاغوتی کشورگشائی، و سیطره بر خلق خدا دور نماید، و آنها را خالص برای خدا و در چارچوب اهداف خدایی قرار دهد، تا هجرت، در راه خدا، انفاق، در راه خدا، و قتال و جهاد در راه خدا باشد و لاغیر.
و این خود میتواند جهاد اسلامی را از کشور گشائی و استعمار، که هدف همه فاتحان جهان و استعمارگران تاریخ بوده و میباشد، جدا سازد، و این نکتهای است که دقیقاً و مشخصاً قرآن روی آن انگشت گذاشته است، و صریحاً گفته است که مسلمان و مؤن تنها در راه خدا جهاد میکند در حالی که دیگران، در راه ستم و ظلم و به سود طاغوت:
1) - حدید/ 10.
«الَّذینَ امَنُوا یُقَاتِلُونَ فی سَبیلِ اللّهِ وَالَّذینَ کَفَرُوَا یُقَاتِلُونَ فی سَبیلِالطَّاغُوتِ فَقَاتِلُوا اَوْلِیَاءَ الشَّیْطَانَ اِنَّ کَیْدَ الشَّیْطَانِ کَانَ ضَعیفاً».(1)
اولیاء الهی و مجاهدان مومن، همواره در برابر اولیاء شیطان و سپاه طاغوت قرار دارند. در تاریخ ادیان همواره دوستان خدا در قبال دوستان شیطان، و صالحان، در برابر مفسدان و مستضعفان، در برابر مستکبران و طاغوتیان قرار گرفتهاند، و این ماجرا از آدم تا خاتم و تا قیامت استمرار دارد، و همه اولاد آدم و سراسر عالم، در نشیب و فراز همین مبارزه درگیر بوده و هستند، و این آبِ شیرین و شور در جهان، تا بوده جریان داشته، و تا جهان باقی است جاری خواهد بود.
رگ رگ است این آب شیرین و آب شور * بر خلایق میرود تا نفخ صور
و این همان نبرد و تقابل حقّ است با باطل، و شیطان است با رحمن و اهریمن است با یزدان.
در قرآن، سخن از «وَصَدٌّ عَنْ سَبیلِ اللّهِ»(2)که توسطِ کافران و مشرکان انجام میگیرد زیاد رفته است و به همان نسبت از جهاد فی سبیل اللّه و گشودن راه خدا. همواره طرفداران انبیاء و به خصوص مسلمانان راستین در جهاد دینی خود میخواستهاند راه خدا را به روی خلق خدا بگشایند و حق طلب بودند و آنان که در طرف مقابل ایشان قرار داشتهاند طالب باطل بودهاند و اصرار و پافشاری داشتند که این راه خدا و حق را به روی مردم ببندند:
«اَلَّذینَ کَفَروُا وَصَدُّوا عَنْ سَبیلِ اللّهِ اَضَلَّ اَعْمَالَهُمْ وَالَّذینَ امَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَامَنُوا بِمَا نُزِّلَ عَلی مُحَمَّدٍ وَهُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ کَفَّرَ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ وَاَصْلَحَ بَالَهُمْ ذلِکَ بِاَنَّ الَّذینَ کَفَرُوا اتَّبَعُوا الْبَاطِلَ وَاَنَّ الَّذینَ امَنُوا اتَّبَعُوا الْحَقَّ مِنْ رَبِّهِمْ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللّهُ لِلنَّاسِ اَمْثَالَهُمْ».(3)
حال، اگر فتوحات مسلمانان را در دوران شکوفائی آن، با کشور گشائی فاتحانِ
معروف جهان مقایسه کنیم میبینیم که بالاترین مزایا و چشمگیرترین بهرهای که از فتوحاتِ اسلامی عاید شده همان نشر دین خدا است. هر جا مسلمانان قدم گذاشتند چه در آسیا و یا در اروپا و آفریقا نام خدا را بلند کردند و دین او را رواج دادند، و مردم، گاهی از مسلمانان استقبال میکردند و گاهی با اندک مقاومت، با تمامِ وجود، این دین رهاییبخش را میپذیرفتند و خود پرچم اسلام را به دوش گرفته، آن را در اقطار دور، و کشورهای دیگر به اعتلا در میآوردند.
و این، در حالی است که هیچ یک از فاتحان جهان حتّی اسکندر مقدونی با آن همه مایههای تمدن و فرهنگ پیشرفته یونان که همراه داشت، نتوانست فرهنگ و دین خود را در سرزمینهای تسخیر شده رواج دهد، تنها آثاری جا به جا از علوم یونانی در کشورهای تحت فرمان وی و جانشینانش به چشم میخورد. این خود بحثی دقیق است که به خاطر اقناع خوانندگان این مقاله و بهطور کلی برای حقطلبان عالم، باید دنبال شود تا معلوم گردد «تفاوت راه از کجا است تا به کجا» این مطلب را تا حدی منصفانه، در سخنان گوستاولوبون فرانسوی در کتاب «تمدن اسلام و عرب» میتوان دید.
در خلال تاریخ فتوحات اسلامی، حتی در زمانی که بنی اُمیّه زمام خلافت اسلامی را در دست داشتند، شواهد بسیاری را میتوان جست، که بعضی از فرماندهان، و سپاهیان اسلام، چگونه با پارسائی و تقوی و عشق به حق، و تنها برای رواج اسلام و قرآن، تن به جنگ داده و خود را در معرض خطرهای بزرگ قرار میدادند، و از همین راه معجزه میآفریدند و با جمعیت کم بر سپاهی انبوه پیروز میشدند. فتح اُندلس یکی از نمونههای بارز آن است که در پایان قرن اول هجری به کیفیت حیرتانگیزی صورت گرفت.
بلی، به این حقیقت باید اعتراف کنیم که فتوحاتِ اسلام، از عصر بنی عباس به بعد به استثنای برخی از فتوحات ترکان عثمانی در اروپا و جز آن، از این روح اخلاص و تقوی برخوردار نبوده یا این روحیه در آنان ضعیف بوده است، و به همان نسبت، اثر تبلیغی فتوحات آنان، ناچیزتر، و گرایش مردمِ سرزمینهای مفتوحه به اسلام، کم رنگتر بوده
است. نمونه کامل این نوع از فتوحات اسلامی را میتوان در فتح هند، توسط سلطان محمود غزنوی در قرن چهارم و یا توسط مغولان مسلمان در قرن هفتم و هشتم دانست که ثمره، و نتیجه آن همه فتوحات، اسلام آوردن اقلیت مردم آن سامان، در برابر اکثریت بتپرست بوده است، و با این که مسلمانان، چند قرن در هند حکومت کردهاند باز هم حتی با محاسبه مسلمانان پاکستان و بنگلادش اکثریت مردم هند، بتپرست باقی ماندهاند.
پادشاهان مغولی هند، بهجای کوشش در راه تبلیغ اسلام، با گرفتن پول و رشوه از بتپرستان، برای خود قصور و قبور مجلّل و با شکوه بنا میکردهاند، و اینک، مسلمانان هند در معرضِ نابودی هستند، و اکثریت هندی که در هندوستان قدرت را به دست گرفته، انتقام آن پادشاهان عیّاش را از این اقلیت مسلمان میگیرند. ولی آن قصرهای مجلل و آن قبرهای با شکوه برای عبرت مسلمانان، و سرگرمی توریستها، و نیز جهت استفاده مادی و بهدست آوردن ارز، از طرف دولت هند، همچنان پابر جا است، و از آنها محافظت میشود. نمونه بارز آن، (قلعه سرخ) در دهلی و (تاج محل) در آگرا است.
نکته هشتم - که به نظر میرسد و به عقیده بنده از همه آن نکات، برجستهتر و زیباتر است و انسان را به اوج عشق به خدا و فنای فی اللّه سوق داده، و جهاد به مال و جان را نردبان قربِ حق قرار میدهد، عبارت از آن است: که در همه آیات یادشده که به نحوی جهاد به مال و جان را با هم در بردارند (مال) بر (جان) مقدم است: «یُجَاهِدُوا بِاَمْوَالِهِمْ وَاَنْفُسِهِمْ»(1)«وَالْمُجَاهِدُونَ فی سَبیلِ اللّهِ بِاَمْوَالِهِمْ وَاَنْفُسِهِمْ»(2)«مَنْ اَنْفَقَ قَبْلَ الْفَتْحِ وَقَاتَلَ...»(3)«وَجَاهَدُوا بِاَمْوَالِهِمْ وَاَنْفُسِهِمْ فی سَبیلِ اللّهِ»؛ «وَجَاهِدُوا بِاَمْوَالِکُمْ وَاَنْفُسِکُمْ» و تنها در آیه اخیر یعنی آیه (111) سوره توبه «اِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤمِنَینَ اَنْفُسَهُمْ وَاَمْوالَهُمْ بِاَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ» که با ملاحظه تاریخ نزول این سلسله از آیات، آخرین آیه از این قماش میباشد. «اَنْفُسَهُمْ» بر «اَمْوَالَهُمْ» مقدم گردیده است، و به عبارت دیگر با مقایسه با آن
همه آیات در این آیه، به جان بهای بیشتر داده شده است و حتماً این تقدُّم و تاخُّر، خالی از نکته نمیباشد و با بلاغت و نکتهسنجی حیرتانگیز و اعجازآمیز قرآن، نمیتوان از
کنار آن بیتفاوت گذشت، و همین امر نظر من را جلب کرد تا بیشتر در آن تدبر نمایم. اینک آنچه به نظر رسیده وَاللّهُ اَعْلَمُ آن است که در آیات دیگر، سخن از مجاهدتها و فداکاریهای مسلمانان است در راه خدا. طبیعی است، انسان در راه ایثار و فداکاری نخست، از مالِ خود صرفنظر میکند که حتماً در نظر او ارزش کمتری دارد و سپس از جانش میگذرد. انسان، مال را هم برای حفظ جان خود و فرزندان میخواهد، و بسیار احمق است کسی که جان را برای مال بخواهد، و ارزش مال نزدش از جانش بیشتر باشد پس بهطور طبیعی مؤنان، نخست مجاهد به مال هستند و سپس مجاهد به جان. این آیات، بیان کننده حال و کار عادی مؤنان است که تدریجاً در مراحل عرفان خدا و ایثار در راه او تکامل مییابند. آنچه کم ارزشتر است (مال) اول در این راه مقدس میدهند و پس از طیّ مراحل عرفانی و عشق به خدا، جان را هم نثار میکنند که مسلماً گرانتر از مال است.
اما در آیه (اشْتَری) سخن از کار و حال مردم نیست، سخن از کار خداست، سخن از خریداری خداوند است جان و مال مؤنین را در ازای بهشت، در این جا خدا خریدار است و مؤنان فروشنده، پیدا است خداوند به عکس مردم، از آنچه گرانبهاتر و نفیستر است آغاز میکند، خدا در راه قرب و عشق خود، نخست جان مؤمنان، و عاشقان دلباخته را میگیرد آنگاه مالشان را.
این نکته را با عبارت دیگر هم میتوان بیان کرد: خداوند در آن همه آیات که پیش از این آیه نازل گردیده اختیار را به مومنان واگذار فرموده، و آنان به اقتضای نقص بشری خود، گام به گام در نردبان معرفت و عشق به حق بالا میروند، آنان به جائی میرسند که با میل و رغبت خود ابتدا از مال میگذرند و سپس از جان، اما در این آیه واپسین، که مؤنان، به اوج معرفت و عشقِ خدا نائل گردیدهاند، خداوند درصددِ خریداری بر میآید خرید موجودی و هستی مؤنان. در این حالت، مؤنان نخست
جانشان را تسلیم حق مینمایند. خدا نیز نخست همان را که مؤنان پس از وصالِ به حق و گذشتن از نقصهای بشری، تقدیم میکنند همان را که گرانبهاتر است میخرد.
در این مرحله از کمال و وصال، طبیعت بشری مؤنان، دگرگون شده و خواست ایشان خواست خداوند گردیده است و از خود خواستی ندارند و این نشانه فناء فیاللّه و
تُهی شدن، از خود است.
لطائف دیگر آیه اشْتَری در ارتباط با این نکته، لطائف و نکات دیگری هم در این آیه به نظر میرسد:
1- این کار را خداوند به لفظ (اشتْرَی) به خود و با لفظ (بیع) به مردم نسبت داده و خود را طرف معامله مردم قرار داده است: خداوند خریدار، مؤنان جان باخته فروشنده، متاع جان و مال، و بها و ثمن بهشت برین است. آیا مگر جان و مال، از آنِ خدا نیست و مگر او این دو نعمت و گوهر را به انسان نداده، پس مالی که از آن خود او است چگونه میخرد؟
سوال دیگر، مگر مومنان واصل به حقّ، هنوز برای خود شخصیّت و مالکیتی قائل هستند، آنان که با تمام وجود میگویند: «اِنّا لِلّهِ وَاِنَّا اِلَیْهِ رَاجِعُونَ» دیگر از خود چه دارند که به خدا بفروشند؟
جواب هر دو سوال یک مطلب است: بلی حال که این بندگان خاص و مقرّب الهی به مقام وصال و ایثار رسیدهاند، و هر چه در اختیار داشتهاند در طبق اخلاص نهاده، تقدیم
ساحت قُدس رُبوبی نمودهاند، خداوند هم در مقابل، به آنان شخصیّت حقوقی مستقل عطا فرماید و آنان را مانند صاحب واقعی جان و مال خدا داده، به حساب آورد. به همان گونه که در جای دیگر فرموده است: «مَنْ ذَا الَّذی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضَاعِفَهُ لَهُ...»(1)در آنجا نیز خداوند، از باب ترغیب و نشان دادن عظمت عمل، برای قرض دهندگان شخصیت حقوقی مستقلّ قرار داده و از ایشان قرض میخواهد.
1) - بقره / 245.
2 - عنوان معامله و خرید و فروش، در آیه سوره صف هم آمده بود «... تِجَارَةً تُنْجیکُمْ مِنْ عَذَابٍ اَلیمٍ...» اما در آنجا بدون تفصیل خریدار و فروشنده و متاع، بهطور سربسته کلمه تجارت را آورده که به معنی مجموع خرید و فروش است. به علاوه در آن آیه، ثَمَن و بهای تجارت، نجات از عذاب الیم، قید گردیده در حالی که در اینجا بهای آن بهشت برین است به اضافه نعمتها و درجاتِ معنوی آن، به علاوه، در آیه اشتری، آغازگر معامله خداست و در آیه یادشده آغازگر به ظاهر مردم هستند زیرا خدا میگوید آیا من شما را بر تجارتی (که قهراً مردم باید انجام دهند) دلالت کنم؟ و این نکته مهمی است در تفاوت میان مجاهدان در این دو آیه: در آیه تجارت، مجاهدان، صرفا معاملهگر به حساب آمدهاند، و در آیه اشتری، خدا به سراغ آنان رفته و جان و مالشان را خریده است و در حقیقت معاملهگر خداست و نه مردم بلکه مردم مجاهد، پس از کار خدا به صفت فروشنده متّصف میشوند.
نکته دیگر، در آیه اشتری مال و جان راساً مورد خرید و معامله قرار گرفته در صورتی که در آیه تجارت، ایمان به خدا و رسول و جهادِ به مال و جان به عنوان تفسیر و
بیان تجارت ذکر گردیده است و جان و مال مستقیماً مورد معامله واقع نشده است.
حقیقتاً قرآن عجیب است هر قدر در آن بیشتر تدبّر کنیم به لطائف و نکات بیشتری پی میبریم، و این دریای ژرف پایانناپذیر است و کسی به عمقش نمیرسد
(بحرعمیق).
3 - بهجای عنوان جهاد، که در آیات دیگر بهکار رفته و با مفهوم عام و به نحو مجاز و کنایه قتال را در بر دارد در آیه اشتری در تفسیر بیع و شری صریحاً عنوان قتال و مقاتله
قید گردیده و فرموده است: «یُقَاتِلُونَ فی سَبیلِ اللّهِ» تا هر نوع ابهامی را از مفهوم جهاد بزداید. این عنوان در آیه سوره حدید هم آمده بود: «مَنْ اَنْفَقَ قَبْلَ الْفَتْحِ وَقَاتَلَ».
4 - در این آیه مورد بحث، اسلوب اجمال و تفصیل، که خود یکی از طُرُقِ بلاغت در بیان و تفهیم مطلب است کاملاً رعایت شده است نه یک نوبت بلکه در چند مرحله: نخست به عنوان خرید جان و مال، سپس به عنوان مقاتله و جنگ تن به تن «یُقَاتِلُونَ فی
سَبیلِ اَللّهِ» آنگاه در مرحله سوم، آن را هم شرح داده است: «فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ»(1)به ترتیب، کشتن و کشته شدن، تا روشن گردد که روی سخن خدا در اینجا با شهیدان است و نه با مطلق مجاهدان، زیرا مجاهدان گاهی آماده شهادت هستند و به فیض شهادت هم نائل میگردند و گاهی خیر، یا آماده شهادت نیستند و یا اینکه با وجود آمادگی به آرزوی خود نمیرسند. در اینجا خداوند خریدارِ جان و مالِ کسی است که تا پایان راه برود و دست از قتال، و کشتن و نابود کردن کافران و دشمنان خدا برندارد تا اینکه شهید شود و جان، به جان آفرین تسلیم نماید.
5 - تضمینهای قطعی و مکرر و پی در پی به اینکه این وعده الهی حتمی است و خدا به آن وفا میکند به اینکه اولاً این وعده حق است، و ثانیاً در کتب آسمانی تورات و انجیل و قرآن هم آمده است. این قید، در حقیقت همه کتب آسمانی و انبیاء الهی و در رأس همه این سه کتاب مهم و سه پیغمبر اولوالعزم موسی و عیسی و محمد صلیاللهعلیهوآله را به شهادت طلبیده تا پایِ این قرار داد را امضا نمایند. در مرحله سوم یادآور میگردد که چه کسی پایبندتر و وفاگرتر از خداوند است یعنی اگر همه جهانیان به عهد و پیمان و قراردادهای خود پشت پا بزنند، خداوند چنین نخواهد کرد و موقعیتِ ذات رُبوبی او اقتضای خُلْفِ وعد را ندارد زیرا مُوجِبی برای آن، در ذاتِ باری تصوّر نمیشود.
6 - خداوند پس از اصلِ قرارداد، و بیان شرایط و قیود آن، مجدداً به ارزیابی آن پرداخته و مجاهدان را به عاقبت آن مژده و بشارت داده است:«فَاسْتَبْشِرُوا بِبِیْعِکُمُ الَّذی بَایَعْتُمْ بِهِ»(2).
در اینجا معاملهای را که از طرف خدا آغاز شده بود، از آنِ مؤنان شمرده و دو بار آن را به آنان نسبت داده است: (بیعی که با آن بیع کردید) و تقریبا آنان را محور و رکنِ
معامله بهشمار آورده است. این توضیح نکتهای است که قبلا گفته شد یعنی دادنِ شخصیّتِ حقوقی به مجاهدانِ راه حق.
7 - جمله «وَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزَ الْعَظیمُ» که با اسم اشاره دور «ذلِک» آمده عظمت این معامله و پاداش و بُعد معنوی آن را در بردارد، به خصوص که مُفید حَصْر است یعنی آن فوز عظیم که در سراسرِ قرآن و در کتابهای آسمانی به آن مژده دادهاند، یکجا در این پاداش خلاصه میشود«و آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری» این خصوصیت، در آیه شماره (10) هم آمده بود «ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ»(1)که البته با «ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُالْعَظیمُ» در آیه اشتری با وجود (هو) بسیار تفاوت دارد و این کلمه (هو) در اینجا عظمتِ بیان را چند برابر جلوه میدهد.
رزقنا اللّه هذا الفوز العظیم.
1) - نساء / 13.
2
در قرآن و حدیث و فقه و بهطور کلّی در متون اسلامی، آب، با اهمیّت فراوانی تلقّی شده، و درباره این اکسیر زندگی، سخن بسیار، و آثار و احکام و آداب بیشمار آمده است که اگر مشروحاً با توجّه به همه منابع اسلامی از آن بحث شود، در یک جلد هم نگنجد چه رسد به مقالهای، و ما نه چنین فرصتی داریم و نه چنین نیّتی، بلکه در این جا صرفاً به رئوس مسائل اقتباس شده از اسلام و آثار اسلامی فهرستوار اشاره میکنیم.
آب مایه حیات جنبندگان و نباتات است، و این یکی از معانی آیه: «وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ»(1)است. طبرسی(2)سه معنی برای این آیه ذکر کرده است: 1 - با آب باران هر چیز زندهای را حیات بخشیدیم، و این را اصّح دانسته است. 2 - هر جانوری را از آبِ نطفه آفریدیم. 3 - در آب، حیات هر ذیروح و نموّ هر نمو کننده را قرار دادیم، پس حیوانات، نباتات و اشجار را شامل میشود. معنی اوّل با آیه: «وَاللّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مِنْ
مَاءٍ»(1)موافق است.
امام صادق علیهالسلام در حدیثی در پاسخ کسی که از طعم آب سؤل کرده بود فرمود: «طَعْمُ الماءِ طَعْمُ الحیاةِ» طعم آب طعم حیات است.(2)
روایاتی به عنوان «اوّل ما خلق اللّه الماء» رسیده(3)و کیفیّت خلقت آب و آفرینش جهان را از آن مادّه اصلی بیان کرده است، که خود نیاز به شرح و تفسیر دارد و دانسته نیست که آن چه نوع آبی بوده است.
و به گفته مرحوم طبرسی، آیه «وَکَانَ عَرْشُهُ عَلَی الْمَاءِ»(4)دلیل است که پیش از خلقت زمین و آسمان، آب همراه عرش خدا وجود داشته، و آن آب به قدرت خدا قائم بوده نه بر چیزی دیگر(5). مراد آن است که خداوند نخست آب را آفرید و از آب چیزهای دیگر را.
بنابر این، عرش خدا جسمی و جایی نیست، بلکه کنایه از سیطره و قدرت نامحدود خداست بر همه چیز، مقام فرمانروایی و قدرت مطلقه حق، به تخت پادشاه، که مرکز قدرت و فرمانروائی وی بر کشور است تشبیه گردیده است. و بنابر بعضی از روایات مراد از عرش خدا علم اوست، و حاملانِ عرش خدا حاملانِ علم اویند.(6)
در قرآن، آب وسیله رفاه و بقا و آسایش بشر شمرده شده که اگر از میان برود کسی جز خداوند قادر به آفریدن آن نیست: «قُلْ اَرَاَیْتُمْ اِنْ اَصْبَحَ مَاؤکُمْ غَوْراً فَمَنْ یاْتیکُمْ بِمَاءٍ مَعینٍ»(1)«اَوْیُصْبِحَ مَاؤهَا غَوْراً فَلَنْ تَسْتَطیعَ لَهُ طَلَباً».(2)
و اگر مردم بر طریق طاعت گام بردارند، خدا آب گوارا به آنان عنایت کند؛ و اگر بخواهد آب خوشگوار را تلخ و شور میگرداند: «وَاَنْ لَوِ اسْتَقَاَمُوا عَلَی الطَّریقَةِ لاََسْقَیْنَاهُمْ مَاءً غَدَقاً»(3)«وَاَسْقَیْنَاکُمْ مَاءً فُرَاتاً»(4)«لَوْنَشَاءُ جَعَلْنَاهُ اُجَاجاً فَلَوْلاَ تَشْکُرُونَ».(5)
قرآن، بارها و بهطور گوناگون، از آب آسمان و نعمت باران یاد کرده و گفته است: این ما هستیم که آب آشامیدنی شما را از ابرها نازل میکنیم نه شما: «اَفَرَاَیْتُمُ الْمَاءَ الَّذی تَشْرُبُونَ * ءَاَنْتُمْ اَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ اَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلوُنَ».(6)
خدا از آسمان، آب نازل میکند تا زمین مرده را زنده کند: «وَیُنَزِّلُ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَیُحْییِبِهِ الاَْرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا»(7)«سُقْنَاهُ لِبَلَدٍ مَیِّتٍ»(8)«فَاَنْشَرْنَابِهِ بَلْدَةً مَیْتاً»(9)«وَلَئِنْ سَاَلْتَهُمْ مَنْ نَزَّلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَاَحْیَا بِهِ اْلاَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْیَّهَا لَیَقُولُنَّ اللّهُ»(10)«فَاَحْیَیْنَا بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً».(11)
تا زمین سبز و خرّم شود، و از آن نباتات و درختها بروید، و انواع میوهها و محصولات به دست آید، و شما و چار پایانتان از آنها بهرهبرید و ارتزاق کنید و شما از آن آب بیاشامید: «وَتَرَی الاَْرْضَ هَامِدَةً فَاِذَا اَنْزَلْنَا عَلیْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَاَنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ
زَوْجٍ بَهیجٍ»(1)«اَلَمْ تَرَ اَنَّ اللّهَ اَنْزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاءً فَتُصْبِحُ الاَْرْضَ مُخْضَرَّةً»(2)«وَاَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَاَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقاً لَکُمْ»(3)«وَهوَ الَّذی اَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً لَکُمْ مِنهُ شَرَابٌ وَمِنْهُ شَجَرٌ فیهِ تُسیمُونَ * یُنْبِتُ لَکُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَالزَّیْتُونَ وَالنَّخیلَ وَالاَْعْنَابَ وَمِنْ کُلِّ الْثَّمَرَاتِ»(4)«وَهُوَ الَّذی اَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَاَخْرَجْنَابِهِ نَبَاتَ کُلِّ شَیْءٍ فَاَخْرَجْنَا مِنْهُ خَضِراً نُخْرِجُ مِنْهُ حَبًّا مُتَرَاکِباً وَمِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِهَا...»(5)«فَاَنْبَتْنَابِهِ جَنَّاتٍ وَحَبَّ الْحَصیدِ* وَالنَّخْلَ بَاسِقَاتٍ لَهَا طَلْعٌ نَضیدٌ* رِزْقاً لِلْعِبَادِ».(6)
از آسمان آب نازل کرد تا باعث نظافت و طهارت شما گردد: «وَیُنَزِّلُ عَلَیْکُمْ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً لِیُطَهِّرَکُمْ ویُذْهِبَ عَنْکُمْ رِجْزَ الشَّیْطَانِ...»(7)«وَاَنْزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً طَهُوراً»(8).
تا آب در زمین قرار گیرد و از آن، دریاها، چشمهها و نهرها پدید آید: «وَ اَنْزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً بِقَدَرٍ فَاَسْکَنَّاهُ فِی الاَْرْضِ وَ اِنَّا عَلی ذَهَابٍ بِهِ لَقَادِرُونَ»(9)«اَلَمْ تَرَاَنَّ اللّه اَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً یَنَابیعَ فِی الاْرْضِ»(10)«اَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ اَوْدِیَةٌ بِقَدَرِهَا...»(11)
آب آسمان مبارک و پر برکت است: «وَنَزَّلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً مُبَارَکاً»(12).
در روایات، استشفاء و تبرک جستن به آب باران بهخصوص بارانِ (نسیان) توصیه شده است.(13)همچنین از استشفاء به آب جوشیده، آب سرد، آب گرم، آب شیرین، آب زمزم، آب فرات و جز اینها، کما این که از تأثیر سوء برخی از آبها و نهرها از جمله رود نیل و دجله سخن رفته است.(14)
1) - حج / 5 .
2) - حج / 63 و مانند آن: نمل / 60 .
3) - بقره / 22 .
4) - نحل / 10 - 11.
5) - انعام / 99، و مانند ابراهیم /32 و طه / 53.
6) - ق / 9 - 11 .
7) - انفال / 11.
8) - فرقان / 48.
9) - مومنون / 18.
10) - زمر / 21.
11) - رعد / 17.
12) - ق / 9.
13) - مستدرک الوسائل، ج 3، ص 134.
14) - سفینة البحار، ج 2، ص 55؛ مستدرک الوسائل، ج 3، ص 132.
قرآن، درباره تحدید و تعیین اندازه مخلوقات خدا مکرراً سخن گفته، و این حکم را نسبت به همه اشیاء تعمیم داده است: «اِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ»(1). در مورد آب باران نیز تأکید بر تعیین مقدار آن دارد: «وَ اَنْزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً بِقَدَرٍ فَاَسْکَنَّاهُ فِی الاَْرْضِ»(2)«وَالَّذی نَزَّلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً بِقَدَرٍ».(3)
در قرآن ارتباط باد و باران بهطور دقیق، و به گفته اهل فنّ منطبق با علم فضا و هواشناسی، مشروحاً آمده است، از جمله میگوید خداوند بادها را میفرستد تا ابر را برانگیزد و آن را در فضا بسط میدهد: «اَللّهُ الَّذی یُرْسِلُ الرِّیَاحَ فَتُثیُر سَحَابًا فَیَبْسُطُهُ فِی السَّمَاءِ»(4). نکته مهم و قابل ملاحظه آن که در قرآن، هر جا باد در رابطه با باران آمده همه جا به لفظ (ریاح) جمع است که مورد اعجاب متخصّصان فنّ قرار گرفته و آن را معجزه میدانند، زیرا ثابت گردیده تا بادها از چند جانب ابرها را احاطه نکنند و آن را فشار ندهند. تبدیل به باران و آب نمیشود و به همین علّت، قرآن اینگونه از ابرها را (مُعصرات) بر وزن اسم فاعل یا مفعول نامیده «وَاَنْزَلْنَا ِمنَ الْمُعْصِرَاتِ مَاءً ثَجَّاجاً».(5)این در حالی است که لفظ (ریح) به صیغه مفرد غالباً نشانه غضب و عذاب و ویرانی است و بارانی را به دنبال ندارد و به همین جهت آن را (ریح عقیم) نامیده است: «اِذْ اَرْسَلْنَا عَلَیْهِمُ الرّیحَ الْعَقیمَ».(6)«وَاَمَّا عَادٌ فَاُهْلِکُوا بِریحٍ صَرْصَرٍ عَاتِیَةٍ».(7)
نقطه تراکم و فشار باد را در ابر، اصطلاحاً (خانه باران) میگویند که در قرآن از آن به
(مزن) تعبیر شده است: «ءَاَنْتُمْ اَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ اَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ».(1)
در حدیث، نظر انداختن به آب جاری، فضای سبز، و روی زیبا باعث جلای بصر شمرده شده است(2)و این شعر معروف :
ثَلاثة یُذْهِبْنَ عن قَلْبی الحَزَن * الماءُ والخَضْراءُ والوجهُ الحَسَن(3)
ناظر به همین معناست و شاید از آن حدیث اقتباس شده باشد. ابن أعسم، منظومهای در مورد آب دارد که مضامین آن غالباً از روایات أخذ شده است، بدین مطلع:
سیّدُ کلِّ المایِعاتِ الماءُ * ماعَنهُ فی جمیعها غِناءُ
أماتَری الوَحْیَ إلی النَّبِیِّ * منه جَعَلْنا کلِّ شیءٍ حیٍّ(4)
به گواهی کشف الآیات(5)در قرآن 63 بار کلمه (ماء) آمده و بارها از أنهار و دریاها و آبهای دنیا و ثمرات آنها برای بشر یاد شده است که شمّهای از آن آیات قبلاً ذکر شد. علاوه بر این، در میان نعمتهای بهشتی از آب، با اهمیّت خاصی نام برده است و به جز آیاتِ بسیار که از نهرهای بهشت یاد کرده، و بارزترین وصفِ بهشت را (جنّات تَجری من تحتها للأنهارُ) قرار داده مانند: «وَاُدْخِلَ الَّذینَ امَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهَارُ خَالِدینَ فیهَا بِاِذْنِ رَبِّهِمْ...».(6)یادآور میشود که دوزخیان، از بهشتیان آب طلب کنند: «وَنَادی اَصْحَابُ النَّارِ اَصْحَابَ الْجَنَّةِ اَنْ اَفیضُوا عَلَیْنَا مِنَ الْمَاءِ اَوْمِمَّا رَزَقَکُمُ اللّه
1) - واقعه / 69، مشروح بحث باد و باران در قرآن را در کتابی به همین نام ملاحظه نمائید.
2) - محاسن برقی، ص 622.
3) - در محاسن، ص 622، حاشیه عن قلبی آمده امّا در السنه مردم (عن قلب) رواج دارد.
4) - سفینة البحار، ج 2، ص 560.
5) - المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الکریم، ماده موه.
6) - ابراهیم / 23 و سورههای 13/3 و 16/14، 15 و 27/61 و 17/70.
ُقَالُوا اِنَّ اللّهَ حَرَّمَهُمَا عَلَی الْکَافِرینَ».(1)
نیز بهشتیان، در سایهای ممتد، و کنار آب جاری به سر برند، و پسرانی زیبا زیبایی جاودان و مخلّد، با ابریقها و کوزهها و جامهای آب و شراب بر آنها میگردند و خدمت میکنند: «وَظِلٍّ مَمْدُودٍ * وَمَاءٍ مَسْکُوبٍ»(2)«یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ* بِاَکْوَابٍ وَاَبَاریقَ وَکَاْسٍ مِنْ مَعینٍ».(3)
در حدیث نبوی آمده است: «الماء سَیِّدُ الشّرابِ فی الدُّنْیا والآخِرَة»(4)آب در دنیا و آخرت بهترین و برترین آشامیدنی است. آشامیدن از آب کوثر یا حوض کوثر در بهشت، آرزوی مؤنان است. در این باره روایاتی نقل شده(5)و سورهای از قرآن به نام کوثر میباشد.
آب، در زندگی و سرگذشت انبیای الهی نقشی داشته که داستانهای آنان در قرآن از آن حکایت دارد. در طوفان نوح، از آسمان آب فرو ریخت، و از زمین آب جوشید، و قوم عاصی و بدکار نوح را هلاک کرد، و او به امر خداوند و با راهنمایی او کشتی بساخت، و تنها او و مؤنان و حیواناتی چند که در کشتی بودند نجات یافتند و بقیّه مردم کافر حتّی فرزند نوح که با کافران دمساز بود غرق شدند.(6)
همین کشتی نوح در آثار اسلامی رمزی از ولایت اهل بیت گردیده و حدیث معروف «اَهْلِ بیتی کَسَفِینَةِ نوحٍ مَنْ رَکِبَها نجاو مَنْ تَخلَّفَ عنها هَلک»(7)منشأ این رمز است.
صالح، قوم خود ثمود را با آب آزمایش میکند که باید آب میان قوم و ناقه وی به
نوبت تقسیم شود.(1)
موسی، بر سر آب مدین به دختران شُعیب بر میخورد و گوسفندان شعیب را آب میدهد و از این راه به دیدار شعیب و کسب معرفت از او، و سرانجام، به دامادی وی توفیق مییابد.(2)
باز موسی بر لب دریا به خضر دسترسی یافته پس از مشقّت بسیار پیر راه را میجوید و از او ارشاد و هدایت میطلبد و با اجازه او در خشکی و دریا ملازمت او را اختیار کرده از او اسرار را فرا میگیرد.(3)
مادر موسی نیز پیش از آن به فرمان الهی طفل خود را از ترس گماشتگان فرعون در صندوق میگذارد و به آب سر میدهد و خداوند مجدداً کودک را به مادر باز میگرداند.(4)
بنی اسرائیل در مصاحبت موسی بهطور خارقالعاده از دریا عبور میکنند، و فرعون و لشکریانش که آنان را دنبال میکردند در آب غرق میشوند.(5)
هنگامی که بنیاسرائیل در بیابان سینا از موسی آبطلب میکنند وی به امر الهی از سنگ، دوازده چشمه به عدد اسباط و تیرههای بنیاسرائیل جاری میسازد.(6)
طالوت، بنی اسرائیل را با آب میآزماید که هر کس از آن نهر معهود، بیاشامد از جرگه او خارج است و هر کس از آن خودداری کند از مؤنان است.(7)
رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله در بیعت رضوان زیر درخت و کنار چاه آب حدیبیّه برای خویش(8)، و در کنار غدیر برای وصایت و ولایت علی علیهالسلام از صحابه بیعت گرفت(9)، به اعجاز
1) - قمر / 27 و 28.
2) - قصص / 23 - 28.
3) - کهف / 60 - 82 .
4) - طه / 37 - 39؛ قصص / 7 - 13.
5) - طه / 77 و 78 و همچنین سورهها و آیات: 28/40، 51/40، 7/138، 10/90، 26/63.
6) - بقره / 60 .
7) - بقره / 249.
8) - سفینة البحار، ج 1، ص 117 با اشاره به بحار الانوار، کتابهای سیر و مغازی و تفاسیر ذیل سوره انفال.
9) - الغدیر، ج 1 و منابع بسیار دیگر که در همین مأخذ ذکر شده است.
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله چاه حدیبیّه که کم آب و متروک بود، آبش زیاد گردید.(1)نیز در سفری، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از باقیمانده آب وضوی خود جمعی لب تشنه را سیرآب کرد(2)همانگونه که با آب دهان خویش چشم درد علی علیهالسلام را در غزوه خیبر بهبود بخشید و اعمال خارقالعاده دیگر از قبیل این که از سرانگشتانش در حدیبیّه و در غزوه تبوک آب جاری گردید.(3)
نظیر این اعمال خارقالعاده را به علی علیهالسلام در صفین و جاهای دیگر نسبت دادهاند و سید حمیری در آن باره قصیدهای ساخته است با این مطلع:
وَلَقَد سَری فیما یَسُرُّ بلیلَةٍ * بَعْدَ العِشاء بِکَرْبَلا فی مَوکِبٍ
و مرحوم علمالهدی شریف مرتضی آن را شرح کرده است(4)تمام آن قصیده و شرح لغات آن توسّط شریف مرتضی، در سفینة البحار آمده است.
از حضرت رضا علیهالسلام نیز آوردهاند که در بیابانی همراهانش را عطش فرا گرفت و او به اعجاز، آب از زمین بیرون آورد و آنان را سیراب کرد.(5)
در جنگ صفین، لشکر معاویه آب را به روی علی علیهالسلام و لشکرش بستند، امّا همین که لشکریان علی علیهالسلام آب را تصاحب کردند به فرمان علی علیهالسلام آب را از لشکر معاویه دریغ نداشتند.(6)همانطور که علی علیهالسلام هنگام محاصره منزل عثمان توسط مردم، به وی آب رسانید(7)، و فرزندش حسین علیهالسلام، نیز به لشکر حرّ بن یزید ریاحی که آمده بودند تا از رفتن حسین علیهالسلام به سمت کوفه مانع شوند و عطش بر آنان غلبه کرده بود آب داد، امّا در کربلا لشکر ابن زیاد آب را چند شبانه روز به روی حسین علیهالسلام و همراهانش بستند.(8)
در روایات اسلامی داستانهای زیادی از دعای باران، و استسقای رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله و ائمه أهلبیت علیهمالسلام طی حوادث مختلف، و نزول باران پس از آن به امر خداوند، آمده است.(1)همچنین خلیفه دوّم هنگام استسقاء، عباس عموی پیغمبر را وسیله قرار میداد.(2)نماز استسقاء و آداب و کیفیّت آن در احادیث و در فقه بابی دارد.(3)حضرت ابوطالب در ستایش و مدح رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله شعر: «وأبْیَضَ یُسْتَسْقی الغَمامُ بِوَجْهِهِ» را سروده، و عبدالمطلب برای اهل مکّه از خداوند طلب باران کرده است.(4)
بی آبی و عطش امام حسین علیهالسلام و خاندان و یارانش در کربلا یکی از بزرگترین و دلسوزترین مصائب آن واقعه، و دلیل آشکار مظلومیّت آن بزرگواران و سختدلی دشمنان آنان است. شیعیان و دوستداران خاندانِ طهارت، در ایام محرّم، به یاد آن لبتشنگان آب سبیل کنند، و همین امر باعث ساختن و تأسیس هزاران سقّاخانه در بلاد اسلامی با آداب خاص به یاد حسین علیهالسلام و تبرک جستن به نام وی گردیده است. همانطور که برای شُرب مردم، آب انبارهای بیشماری ساختهاند.
بخش مهمّی از مرثیهها و اشعار مصیبت به زبانهای عربی، فارسی، ترکی، اردو و سایر زبانهای اسلامی، ناظر به همین مصیبت عطش خاندان طهارت در کربلاست، و از میان شهدای کربلا عطش کودک شیرخوار امام حسین علیهالسلام و علیاکبر فرزند بزرگ وی و همچنین جریان سقّایی عباس برادرش با حماسه خاصی یاد میشود و آه و ناله و غوغای حاضران را بلند میسازد و این شعر محتشم کاشانی ورد زبانهاست:
زان تشنگان هنوز به عیّوق میرسد * فریادِ العَطش زبیابانِ کربلا
شایعه آب حیات، گویا ریشه یونانی دارد و از افسانههای اسکندر مقدونی سرچشمه گرفته است. ظاهراً در آثار اسلامی به لحاظ تطبیق نابهجای (ذِیالقرنین) با اسکندر مقدونی، و این که، خضر را هم از همراهان ذیالقرنین به شمار آوردهاند، به همین مناسبت طول عمر خضر را به سبب نوشیدن آب حیات در ظلمات، دانستهاند که ذیالقرنین در پی آن بود، ولی از خوردن آب حیات و عمر جاویدان محروم گردید. در این باره روایاتی هم نقل شده است که باید دقیقاً مورد بررسی قرار گیرد.(1)و ما در این جا فرصت آن را نداریم و نظر قطعی ابراز نمیکنیم.
آب، در آیه «وَ اَنْ لَوِ اسْتَقَامُوا عَلَی الطَّریقَةِ لاََسْقَیْنَاهُمْ مَاءً غَدَقًا»(2)از قول امام صادق علیهالسلام، به علم تأویل گردیده که مردم آن را از زبان امامان اهلبیت علیهمالسلاممیآموزند. علامه مجلسی گفته است: استعاره آب از علم شایع است زیرا علم، سبب حیات روح است همانطور که آب، مایه حیات بدن است.(3)معبّرانِ خواب نیز آب را به علم تعبیر کنند و اگر کسی خواب ببیند که در آب شنا میکند آن را نشانه عالم شدن وی میدانند در بحار الانوار بابی به عنوان (إنَّهم - الأئمة - علیهم السلام الماءُ المعین) آمده و حدیث سابق الذکر «مثلُ أهْلِ بیتی کَسَفینَةِ نُوحٍ» نیز اشارهای لطیف به این معنی دارد(4)و به همین مناسبت کوثر به فاطمه علیهاالسلام و ذرّیه پیغمبر تأویل گردیده(5)و نیز علی علیهالسلام را ساقی حوض
کوثر شمردهاند(1)که این خاندان، دریای علم و معرفتند، و لبتشنگان دانش و بینش از آب دانش آنان باید سیرآب گردند.
وحی الهی نیز، که سرچشمه حقایق علمی است، در قرآن به آب آسمان تشبیه گردیده که هر کسی به قدر استعداد خود از آن بهرهمند میگردد ولی برای افراد غیرمستعد به منزله سیل بنیادکن است، آب جای مانده در زمین به منزله حق، و کف روی آب به منزله باطل است: «اَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَاَلَتْ اَوْدِیَةٌ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَدًا رَابِیاً... کَذلِکَ یَضْرِبُ اللّهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِلَ».(2)
گرچه در بسیاری از ابواب و کتب فقه، فروع و مسائلی با آب مرتبط است، امّا آنچه رابطه مستقیم با آب دارد بخش مهمی از کتاب طهارت، کتاب اطعمه و اشربه، کتاب احیاء الموات، کتاب مزارعه و مساقات است که در این جا با رعایت اختصار، و به استناد به کتاب شرائع الاسلام اثر ارزنده محقّق حلّی یا محقّق اوّل فقیه معروف امامی (602 - 676 ه .ق) که معتبرتر و شایعتر از دیگر متون فقهی شیعه امامیه است به ذکر رئوس مسائل آن کتب، اکتفا میکنیم و در پایان تنها فهرست مسائل سایر ابواب و کتب فقه را که به آب ارتباط دارد یادآور میشویم.
به نظر میرسد این اندازه بحث فقهی بتواند جایگاه آب را در فقه اسلام بهطور کلی نشان دهد، و نمونهای از آرای دیگر فقهای اسلام باشد.
معمولاً در کتب فقه و حدیث، اوّلین کتاب، کتاب طهارت است که مقدّمه نماز است و نماز هم ستون دین، و بهطور کلّی، افضلِ اعمال و عبادات است، و این حسن مطلع، که
فقه، با طهارت و پاکی و نظافت، آغاز گردیده، در حقیقت، به یمن نماز است و از برکت اهمیّتی است که اسلام به نماز میدهد.
به همین علّت، محقّق در شرایع، رکن اوّل از ارکان اربعه کتاب طهارت را، در انواع آب و احکام آن قرارداده و خلاصه این که:
آب، دو قسم است: مطلق و مضاف، مطلق آن است که بهطور مطلق و بدون قید، (آب) گفته شود که آن در اصل طاهر و مُطهّر (طهور به معنی طاهر و مطهر است) و مُزیل حدث (حالتی که از جنابت و بول کردن و غیر آن حاصل شود) و خبث (اقسام نجاست) میباشد، و مادامی که اسم آب بر آن اطلاق شود هر چند اوصاف آن به خودی خود یا به سبب شیء طاهری تغییر یابد همین حکم را خواهد داشت.
آب مطلق، سه قسم است: جاری، راکد، آب چاه. آب جاری تنها با غلبه نجاست بر آن بهطوری که یکی از اوصاف ثلاثه یعنی: رنگ، بویا طعم آن را تغییر دهد، نجس میشود و اگر چنین شد باید آب طاهر بر آن غلبه کند به حدّی که اثر نجاست زایل شود تا پاک گردد.
آب راکد اگر کمتر از کُر باشد (قلیل) با ملاقات نجاست نجس، و با ریختن آب کُر بر آن پاک شود، و اگر به مقدار کُر یا بیشتر باشد (کثیر) تنها با تغییر یکی از اوصاف ثلاثه به سبب نجاست نجس، و با ریختن کُر بر آن به حدّی که اثر نجاست زایل شود پاک گردد.(1)
امّا آب چاه، با تغییر اوصاف آن به سبب نجاست اجماعاً نجس میشود امّا به مجرد ملاقات با نجس، در نجاست آن تردید، و اظهر همان نجاست است. آنگاه محقّق طریق تطهیر چاه را از هر یک از نجاسات شرح میدهد(2)، این مسأله نجاست چاه از زمان شاگرد محقّق، یعنی علامه حلّی (648 - 726 ه .ق) به بعد تغییر قیافه داده و مشهور میان
متأخران آن است که به مجرد ملاقات با نجس، نجس نمیشود و آنچه در روایات در تطهیر چاه آمده همه محمول بر استحباب است.(1)
امّا آب باران در حال نزول و یا جریان از ناودان با ملاقات نجاست نجس نمیشود، مگر با تغییر اوصاف ثلاثه.
آب مضاف آبی است که عصاره جسمی باشد یا آب با چیزی مخلوط شود بهطوری که بهطور مطلق به آن آب نگویند. آب مضاف به خودی خود پاک است ولی به اجماع، مُزیل حَدَث نیست، و همچنین خَبَث، بنابر اظهر، ولی در غیر طهارت میتواند استعمال گردد، و با ملاقات نجاست، نجس میشود، چه قلیل باشد یا کثیر (به مقدار کُر) و استعمال آن، در خوراک و شرب جایز نیست. و اگر مضاف، طاهر با آبِ مطلق ممزوج شود، تا وقتی که آب مطلق بر آن صادق نباشد رافع حدث نیست.(2)
از جمله احکام آب، آن که با آب مستعمل در رفع نجاست، نجس است چه تغییر یافته باشد یا خیر، و چه در غسله اوّل باشد یا دوّم، و چه آلوده به نجاست باشد یا خیر.
به جز آب استنجاء (شستن محل غائط) که اگر تغییری در آن حاصل نشده باشد پاک است. امّا آب مستعمل در وضو، طاهر و مطهر است و همچنین آب مستعمل در رفع حدث اکبر، ولی در این که رافع حدث باشد محل تردید و احوط عدم آن است.(3)
موضع بول را حتماً باید با آب شست و اقل آن، مقدار دو برابر بولی است که بر محل باقی مانده است. امّا مخرج غائط را با آب میشویند تا نجاست زایل شود، هر چند بوی آن بر طرف نگردد، و اگر از مخرج به اطراف تجاوز کرده باشد جز آب آن را پاک نکند، امّا در صورت عدم تجاوز، انسان میان به کار بردن آب و سنگ مخیّر است، ولی آب
افضل و جمع میان آن دو اکمل است.(1)
(سُؤ) یا نیم خورده حیوانات به جز سگ و خوک و کافر پاک است و به جز خوارج و غُلاة، سایر فِرَق مسلمین پاک هستند، و نیم خورده آنان هم پاک است. نیم خورده حیوان نجاست خوار و مردار خوار، مکروه است در صورتی که موضع ملاقات از عین نجاست خالی باشد. همچنین نیم خورده زن حائض که بی مبالات باشد، و نیم خورده قاطر، الاغ، موش، مار و آبی که قورباغه یا عقرب در آن مرده، همه کراهت دارد، امّا اگر حیوانی که دارای خونِ جهنده باشد در آب بمیرد آن آب نجس میشود. خونی که کم باشد و به چشم نیاید آب را نجس نمیکند هر چند احوط نجاست آن است.(2)
وضو گرفتن و غسل کردن با آبی که با تابش آفتاب در ظرف گرم شده باشد و همچنین غسل دادن میّت با آب گرم شده با آتش مکروه است.(3)بول کردن در آب، اعم از جاری و راکد نیز مکروه است.(4)آب، در وضو لازم است و باید صورت و دو دست را تا آرنج شست و سرو دو پا را مسح کرد(5)(و به قول اهل سنت پاها را شست). در وضو مستحبّات و آداب واحکامی است که غالباً با آب مربوط میشود.(6)
در غسل نیز آب لازم است.(7)اغسال دو قسمند: غسل واجب، که شش غسل است:
جنابت، حیض، استحاضه، نفاس، مسّ میّت انسانی، غسل میّت(1)، و غسل مستحبّ که بنابر مشهور 28 غسل است(2): شانزده غسل در اوقات خاص که عبارت است از: جمعه، شب اوّل رمضان و شبهای نیمه، 17، 19، 21، 23 آن ماه و شب عید فطر، روز عید فطر و قربان، روز عرفه، شب نیمه رجب، روز 27 رجب، شب نیمه شعبان، روز عید غدیر و روز مباهله.(3)
هفت غسل برای کارهای خاص که عبارت است از: احرام، زیارت، کسی که نماز کسوف را عمداً نخوانده باشد، توبه، نماز حاجت و نماز استخاره.
پنج غسل در امکنه خاص: جهت دخول حَرَم: (حدود چهار فرسنگ اطراف مکّه)، مسجدالحرام، کعبه، مدینه و مسجد النّبی.(4)
در غسل، باید آب به همه اجزای بدن، حتّی زیر ناخنها و موها برسد(5)، و در صورت فقدان آب، به جای غسل و وضو باید تیمم کرد، که آن نیز احکامی دارد مربوط به آب.(6)از این قبیل که فقدان آب چگونه محقّق میشود و نظیر آن.
میّت را سه نوبت غسل دهند: اوّل با آبِ سدر، دوّم با آبِ کافور و سوّم با آبِ خالص، و در صورت نبودن سدر و کافور، همان یک غسل با آب خالص کافی است، و قولی است بر این که سه بار با آن غسل دهند و احکام غسل میّت و فروع مربوط به آن بسیار است و مستحب است که آب غسل میّت را در چاه مخصوص به آن رها کنند، نه در چاه فاضلاب(7)و نیز بر روی قبر میّت آب بریزند.
ازاله نجاست با آب، از جامه و بدن برای نماز و طواف، و دخول در مساجد لازم است، و همچنین از ظروف اَکل و شرب.(1)جامه و بدن، از بول، دوبار شستشو میشود و اگر جامه کسی با سگ و خوک و کافر با رطوبت ملاقات کند شستن آن واجب، و اگر خشک باشد مستحب است آب بر آن بپاشند. امّا در مورد بدن، اگر با رطوبت با آنها ملاقات کند حتماً باید شسته شود. و قولی است که اگر خشک باشد آن را با آب مسح کنند ولی این مطلب ثابت نیست.(2)
احکام نجاسات و کیفیّت اجتناب از آنها در نماز و جز آن مفصل است.(3)
ظرف را از ولوغ: (لیسیدن) سگ باید سه بار شست: دفعه اوّل با خاک بنابر قول صحیحتر، ظرف شراب را و ظرفی که موش در آن مرده باشد، سه بار تنها با آب باید شست، و هفت بار بهتر است. امّا در سایر نجاسات، فقط یک بار بشویند و سه بار احوط است.(4)ظرف شراب که از چوب باشد و یا سفال بدون لعاب، استعمال آن جایز نیست و بعید است که با آب پاک شود ولی اقرب پاک شدن آن است پس از ازاله نجاست و سه بار شستن.(5)
مستحب و سزاوار است در میان مشروبات و مایعات، آب را برای شرب اختیار کنند و بدان التذاذ برند، بهخصوص آب شیرین و گوارا همراه کمی شکر. از اسراف و افراط در آن احتراز کنند، بخصوص پس از خوردن چربی و بهطور کلی بعد از غذا، امّا پس از
خوردن خرما مستحب است آب بیاشامند. آب را هنگام شرب، بمکند و هش نکشند و با سه نفس بیاشامند، نه با یک نفس. در روز ایستاده بیاشامند نه در شب. پیش از شرب بسم اللّه و بعد از آن سپاس گویند و دعای خاص را بخوانند، و همچنین در هر نفسی، و از حسین علیهالسلام یاد کنند و به قاتلان وی نفرین فرستند. در قدحهای شامی بیاشامند، نه در سفال مصری، در سفال آب بنوشند نه در ظرفهای برنجی و یا در ظروف نقره و طلا. در صورت نبودن ظرف، با دست آب بنوشند، و مانند حیوانات دهن در آب ننهند. از دهان مشک و از جای شکسته و ترک خورده ظرف و از جای دسته آن ننوشند، بلکه از وسط دو دسته بیاشامند.
به مؤنان آب دهند که خداوند از ظرفهای سربسته بهشتی به آنان بیاشاماند، همچنین به حیوانات مخصوصاً هنگام ذبح. از نیم خورده مؤنان بخورند و به آن تبرک جویند. همچنین از آب زمزم و فرات و آب باران و ناودان بنوشند. شتردار جلوتر از همه آب خورد و در آخرِ همه وضو سازد. ساقی قوم در آخر آب آشامد، از آب کبریت و تلخ و شور و برهوت، نخورند.(1)
دستها را پیش از غذا و بعد از آن بشویند، و در مجلس ضیافت، نخست دست صاحبخانه را بشویند سپس آن که سمت راست او نشسته، و به ترتیب دور بزنند تا آخرین نفر، و غساله را در یک ظرف جمع کنند.(2)
آن کس که با مجوسی هم خوراک شود، امرش کند تا دستش را بشوید بنابر روایتی نادر(3)، چنانچه با آب نجس خمیر کنند و نان بپزند، آن نان پاک نمیشود.(4)
در روایات، آب از جمله مشترکات است. چنان که حدیث معروف «ثلاثةٌ الناسُ فیها شَرعٌ سَواءٌ الماءُ والکلاءُ والنّارُ»(1)بر آن دلالت دارد. علاّمه مجلسی میگوید از آیاتی که در مورد نزول آب، از آسمان نازل شده استفاده میشود که همه مردم میتوانند به آن منتفع شوند و اصل در آن اباحه است، و هر انسانی در هر آبی حق انتفاع دارد، مگر آنچه به دلیل خارج شده باشد، مؤد آن روایتی است که به طُرُق عدیده رسیده: «ثلاثة أشیاء» تا آخر حدیث سابق، و آنچه این مطلب را به ذهن مأنوس میسازد این است که منع از آن مستلزم حَرَج عظیم است. بهخصوص در سفر، روایاتی رسیده که از امامان ما در مورد کیفیّت استفاده از آب و زمین دهات سرِ راه کاروان، پرسیدهاند، و امام استفاده از آن را تجویز فرموده و نگفته است که از صاحبان ده اذن بگیرند و از سیره و عاداتِ پیشینیان میدانیم که از این کار احتراز نمیکردند.(2)
مؤد این گفتار آن است که از فروش آب اضافه (نهرها) منع شده است(3)و نیز این که گفتهاند امیر و سلطان، (یعنی دولت) نمیتواند معادن و آبها را به کسی ببخشد.(4)ولی فقها غالباً با این وسعت فتوا ندادهاند و آن روایات را به نهرهای بزرگ و چاهها و چشمههای همگانی اختصاص دادهاند از جمله فتاوی محقّق که ذیلاً نقل میشود بر همین اساس است:
مردم همه در آب چشمهها و چاهها و باران با هم برابرند و هر کس با ظرف از آن برداشت یا در حوض و منبع آب را حیازت کرد مالک آن میشود.(5)در قنات و مجرای آب کسی بدون اذنش نمیتوان تصرف کرد.(6)
حریم راه آب و چاه آب و چشمه، در ملکیّت، تابع آنهاست و دیگری نمیتواند آن را حیازت کند.(1)حریم راه آب به قدر خاک ریز و محل عبور از دو طرف آن است، و اگر کسی حریم نهری را که در ملک اوست ادّعا بکند، پس از قسم خوردن از آن اوست و در این تردید است.(2)حریم چاهی که شتران را از آن آب میدهند چهل ذراع، و چاهی که با شتر از آن آب میکشند شصت ذراع است. حریم چشمه در زمین سست هزار ذراع و در زمین سخت پانصد ذراع است، و قولی است بر این که حدّ آن به مقداری است که دوّمی ضرر به اولی نرساند، ولی قول اوّل مشهورتر است.
در احیا و تحجیر و حیازت زمین جوی آب کشیدن در آن کفایت نماید(3)، و همچنین درختکاری و آب بر آن سر دادن و نیز به این که آب زیادی را از نیزار قطع کند و آن را برای زراعت آماده سازد.(4)در این که دولت بتواند معادن و آبها را به کسی به رایگان واگذار کند تردید است.(5)احداث چاه در نمکزار و تبدیل آن به زمین زراعتی باعث ملکیّت آن میشود.(6)هر کسی در ملک خود یا در زمین مباح، به قصد تملّک، چاه حفر نماید آن چاه به وی اختصاص یابد و به محض این که به آب رسید چاه و آب را مالک میشود و کسی را نرسد که به حق وی تخطّی نماید،(7)و اگر کسی چاه را نه به قصد تملّک، بلکه به عنوان انتفاع حفر کند، مادامی که آن را ترک نگفته وی نسبت به آن از دیگران اولویّت دارد و گفتهاند که باید آب زاید بر حاجت را به دیگران بذل کند، و همینطور نیز در مورد آب چشمه و نهر گفتهاند. اگر گفته شود که بذل آب واجب نیست
قول خوبی است ولی همین که از آن چاه دست برداشت (اعراض کرد) هر کس بدان سبقت بگیرد، همو احق به بهره بردن از آن است.(1)
در مورد سر ریز و فیضان آب از نهر کسی به زمین دیگری شیخ طوسی صاحب زمین را مالک آن آب نمیداند. همانطور که اگر سیل در زمین کسی افتد مالک آن نمیشود. بلکه تنها صاحب نهر به آن اولویّت دارد. اگر چند تن در نهری شریک باشند اگر آب برای همه کافی باشد یا به نحوی در میان خود تراضی حاصل کنند سخنی نیست در غیر این صورت به نسبت مساحت زمین، آب، بخش میشود و چنانچه بگوییم آب به نسبت سهم هر کدام از نهر تقسیم میشود سخن خوبی است.(2)هرگاه عدّهای نهری بکنند به مجرد حفر نسبت به آن اولویّت پیدا میکنند و چون به منبع آب رسید آن را مالک میشوند و میان ایشان به نسبت مخارجی که متحمّل شدهاند مشترک است.(3)
هرگاه نهر مباح و سیل رودخانه وافی به آبیاری همه املاک در یک وقت نباشد، ابتدا میشود به کسی که در سر آب قرار گرفته و او از آب تا ارتفاع بند کفش جهت کشت، و تا پشت پا جهت آبیاری درخت، و تا ساق پا جهت درخت خرما، از آن استفاده میکند آن گاه آب را رها میکند به زمین بعد از خود، و همچنین، و پیش از آبیاری بدین کیفیّت، رها کردن آب واجب نیست. هر چند این عمل باعث اتلاف کشت و زرع زمین بعد شود. چنانچه کسی زمین بایری را در چنین جایی احیا کند با آنان که بر وی سبقت گرفتهاند در آن شریک نمیشود، بلکه از باقیمانده آب مقدار کفایت آنان سهمی به وی میرسد، و
در این مطلب تردید است.(1)آنچه در بین مسلمانان مشترک است، از قبیل: چراگاه و آب، فروش آن پیش از حیازت جایز نیست،(2)آب چاه از آن کسی است که آن را حفر کرده و آب نهر از آنِ، آن که آن نهر را کشیده و حفر کرده است.(3)
در صحت عقد مزارعه شرط است که زمین دارای آب باشد از نهر یا چاه و یا از منبع. اگر در اثنای مدّت، آب قطع شود، طرف مقابل حق خیار خواهد داشت که مزارعه را فسخ کند، زیرا نمیتواند بدون آب، از زمین بهرهبرداری کند. اگر با علم شخص به این که زمینی آب ندارد، عقد مزارعه یا عقد اجاره زمین جهت زارعت بسته شود، در این صورت، خیار فسخ ندارد، ولی با جهالت به این امر خیار دارد. امّا اگر زمینی را بدون قید زراعت، اجاره نماید حق فسخ نخواهد داشت، و همچنین اگر قید زراعت بکند و زمین در جایی واقع شده که معمولاً از آب باران مشروب میشود که باز هم حق فسخ ندارد. اگر زمینی را جهت زراعت اجاره کرده در حالی که هیچ گاه آب از آن قطع نمیشود، این کار درست نیست، زیرا نمیتواند از آن منتفع شود، و اگر بگوییم جایز نیست به این علّت که زمینی در این حال، مجهول است حرف خوبی است، و اگر آب کم باشد به حدّی که زراعت در آن ممکن باشد مزارعه جائز است، ولی اگر تدریجاً آب از آن زائل شود مزارعه صحیح نیست زیرا وقت انتفاع به آن مجهول است.(4)
در عقد مساقات: (قرارداد درخت کاری با شرکت صاحب زمین) هر نوع کاری که به ثمر رسیدن درخت بر آن متوقّف باشد در عقد داخل است از جمله آبیاری، احداث چاه و دولاب و کشیدن نهر و هر چه وسیله آبیاری است.(5)
در موارد ذیل آب دارای حکم است: دخول در آب بدون لنگ(1)، نماز استسقاء و آداب آن،(2)کیفیّت نماز شخص غریق،(3)زکات غلاتی که با آب باران و چشمه و نهر مشروب شده یا با غیر آن،(4)، خمس چیزی که با غوّاصی از دریا بیرون آمده است.(5)حکم بطلان روزه با شرب آب، و یا ارتماس در آب، و اماله کردن با مایعات،تر کردن بدن و لباس، در اثنای روزه به قصد تبرید.(6)شرب آب زمزم در هنگام حج،(7)سقایت حجّاج، آب را مانع شدن از دشمن در جهاد،(8)آب دادن به اسیر،(9)در شیر، آب کردن و فروختن،(10)اجرت گرفتن جهت تغسیل میّت،(11)حکم ربا در خرید و فروش آب،(12)بیع سلف در آب و سایر مشروبات،(13)مصالحه بر آبیاری زراعت بدون تعیین مقدار آب،(14)آب و علف دادن به حیوان مورد ودیعه و ضمانت آن،(15)همچنین حیوان مورد اجاره،(16)حکم زراعتی که از دانههای سیل آورده در زمین کسی روییده باشد،(17)وکالت در وضو و غسل از طرف دیگری،(18)کفن بهجای مانده از میّتی که سیل او را برده است از کیست؟(19)شستن پای زن توسط شوهر در شب زفاف، و آب پاشیدن از در خانه تا آخر آن،(20)طهارت در حال جماع،(21)مجامعت در سفر با نبودن آب،(22)شستن نوزاد با آب فرات و
1) - مستدرک الوسائل، ج 1، ص 75.
2) - شرایع الاسلام، ج 1، ص 108.
3) - همان، ج 1، ص 131.
4) - همان، ج 1، ص 154.
5) - همان، ج 1، ص 180.
6) - همان، ج 1، ص 189، 190.
7) - همان، ج .
8) - همان، ج 1، ص 312.
9) - همان، ج 1، ص 318.
10) - همان، ج 2، ص 10.
11) - همان، ج 2، ص 11.
12) - همان، ج 2، ص 45.
13) - همان، ج 2، ص 63، 63.
14) - همان، ج 2، ص 122.
15) - همان، ج 2، ص 163 - 165.
16) - همان، ج 2، ص 187.
17) - همان، ج 2، ص 184.
18) - همان، ج 2، ص 195.
19) - همان، ج 2، ص 220.
20) - مستدرک الوسائل، ج 2، ص 560.
21) - شرایع الاسلام، ج 2، ص 267.
22) - همان، ج 2، ص 268.
جز آن،(1)کام نوزاد را با آب فرات برداشتن،(2)فروع و احکام سوگند یاد کردن بر ننوشیدن آب،(3)افتادن شکار در آب،(4)صید ماهی و احکام مختلف آن،(5)حکم پرندگان آبی،(6)و حیوانی که در کنار دریا یا در صحرا پیدا شده است.(7)قسم دادن شخص لال با خورانیدن آب قسم به او،(8)کشتیرانی و اموال به دست آمده از کشتی غرق شده در دریا،(9)قصاص کردن کسی که دیگری را حبس نموده تا از بی آبی مرده است،(10)کشتن کسی با افکندن او در آب،(11)افکندن کسی را در دریا که باعث بلعیدن ماهی گردیده است،(12)احکام سباحت و شناوری... .
به آنچه گفته شد باید اضافه کرد: آثار تاریخی جغرافیایی فرهنگ اسلامی را در پیوند با آبار و چاههای معروف،(13)نهرها،(14)، چشمهها،(15)پلها،(16)رودخانهها،(17)بندرها،(18)دریاها،(19)دریاچهها،(20)سدها(21)و قناتهای نامی که به نحوی با اسلام ارتباط دارد، و بخشی از فرهنگ اسلامی است و میتواند موضوع کتابی بزرگ قرار گیرد، و شاید هم در آن باره کتابی تدوین گردیده باشد، همانطور که راجع به مساجد و دیرها و رباطها نوشتهاند.
با سیری در سطور فشرده بالا رابطه آب را در اسلام، با صدها عنوان از مخلوقات
1) - شرایع الاسلام، ج 2، ص 343.
2) - مستدرک الوسائل، ج 2، ص 620.
3) - شرایع الاسلام، ج 3، ص 174، 175، 179.
4) - همان، ج 3، ص 202.
5) - همان، ج 3، ص 207، 208، 213، 218، 219.
6) - همان، ج 3، ص 221.
7) - همان، ج 3، ص 289.
8) - همان، ج 4، ص 88.
9) - همان، ج 4، ص 109.
10) - همان، ج 4، ص 196.
11) - همان، ج 4، ص 197.
12) - همان، ج 4، ص 198.
13) - معجم البلدان، ج 1، ص 298 به بعد.
14) - معجم البلدان، ج 5، ص 315 به بعد و سفینة البحار، ج 2، ص 629.
15) - معجم البلدان، ج 4، ص 175 به بعد.
16) - همان ، ج 4، ص 400.
17) - همان ، ج 5، ص 343.
18) - همان ، ج 5، ص 245.
19) - همان ، ج 1، ص 341.
20) - همان ، ج 1، ص 351.
21) - همان ، ج 5، ص 34.
خدا مانند: آسمان، زمین، خاک، خورشید، ابر، باد، آتش، دریا، کوه، دره، رودخانه، و یا آثار بشر مانند چاه، نهر، سد، بندر، آب انبار، سقاخانه... و نیز با مسائل و عناوین بیشمار فقهی و تاریخی و علمی میتوان به دست آورد، و مجموع آنها این حقیقت را مُسجّل میسازد که آب، از دیدگاه اسلام، نه تنها مایه اصلی خلقت عالم و آدم و مخلوقات خدا و خلق است بلکه جزء لاینفکّ زندگی روزمره بشر و احکام و آداب و قوانینی است که مانند آب آسمان، به خاطر حیات دوباره بشر از آسمان وحی الهی نازل گردیده است.
3
نویسنده این سطور نه متخصص شهرسازی است و نه کارشناس محیط زیست، از من مقالهای خواستند من هم مانند دیگران در برخورد دائم با مشکلات فراوان شهر تهران، پیشنهادهای پراکندهای را که همواره به فکرم میرسید ارائه میدهم، شاید در لیست سایر طرحهای رسیده مربوط به حل مشکلات تهران، مورد مطالعه متخصّصان قرار گیرد ولی از باب مقدمه بحث دیگری را طرح کردم به عنوان:
در این خصوص فقط مروری بر آیات قرآن تحت عناوین ذیل خواهم داشت:
طیّب و طیّبات در قرآن بارها در برابر خبیث و خبیثات به کار رفته است از جمله: «قُلْ لاَیَسْتَوِی الْخَبیثُ وَالطَّیِّبُ وَلَوْ اَعْجَبَکَ کَثْرَةُ الْخَبیثِ»(1)«بگو خبیث و طیب با هم
1) - مائده / 100.
برابر نیستند هر چند کثرت خبیث تو را به شگفت آورد».
«وَلاَ تَتَبَدَّلُوا الْخَبیثَ بِالطَّیِّبِ»(1)«خبیث را به جای طیب بدل نگیرید».
«اَلْخَبیثَاتُ لِلْخَبیثینَ وَالْخَبیثُونَ لِلْخَبیثَاتِ وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَات».(2)«زنان خبیث از آن مردان خبیث، و مردان خبیث از آن زنان خبیثند، و بالعکس، زنان پاک از آن مردان پاک و مردان پاک از آن زنان پاکند».
در این آیات به ترتیب چند مطلب آمده است:
1 - مقایسه میان طیّب و خبیث و نابرابری و عدم مساوات طیّب و خبیث و تذکّر این که این مطلب از واضحات است و نیاز به یادآوری ندارد نظیر این که در مورد دانشمندان و جاهلان میگوید: «هَلْ یَسْتَوِی الَّذینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذینَ لاَیَعْلَمُونَ»(3)در حقیقت داوری در این امر را قرآن به عقل مردم و وجدان و فطرت واگذار فرموده که هیچ تردید و شکی در آن وجود ندارد.
2 - خداوند با عنایت خاص درصدد جداسازی طیّب از خبیث است و لازم میداند که این دو طبقه از مردم باید از هم جدا و شناخته شوند، و طبعاً هر کدام به سرنوشت خود برسند و همچنین چیزهای طیّب از خبیث جدا شود. بنابر این در مورد مفهوم طیّب و خبیث چه درباره انسان و یا چیزهای دیگر ما نیاز به تعریف خاصّ جز همانچه همه میفهمند نداریم طیّب و خبیث یعنی: نیک و بد، پاک و ناپاک، پسند و ناپسند و از این قبیل مفاهیم.
در مورد خوراکیها قرآن میزان حلیّت و حرمت را طیّب و خبیث دانسته بارها راجع به حلّیت طیّبات و حرمت خبائث بحث کرده است.
«وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَاتِ وَیُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبَائِثَ»(4). «خداوند طیّبات را حلال و خبائث را
بر آنان حرام کرده است».
«اَلْیَوْمَ اُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّبَاتُ».(1)«امروز طیّبات برای شما حلال شد».
«یَسْئَلوُنَکَ مَاَذا اُحِلَّ لَهُمْ قُلْ اُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّبَاتُ»(2). «از تو میپرسند که برای آنها چه چیز حلال شده است بگو طیّبات».
«کُلُوا مِنْ طَیِّبَاتِ مَارَزَقْنَاکُمْ».(3)«از طیّباتی که به شما روزی کردیم بخورید».
«یَا ءَیُّهَا الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَاعْمَلُوا صَالِحاً».(4)«ای رسولان از طیّبات بخورید و عمل صالح انجام دهید».
«وَرَزَقَکُمْ مِنَ الطَّیِّبَاتِ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ».(5)«بهشما از طیّبات روزی کردیم تا سپاس بگذارید».
«یَا ءَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اَنْفِقُوا مِنْ طَیِّبَاتِ مَا کَسَبْتُمْ».(6)«ای مؤنین از طیّباتی که به دست آوردهاید انفاق کنید».
همانطور که خود انسان از طیّبات استفاده میکند در هنگام انفاق به دیگران هم باید منحصراً از طیّبات انفاق کند.
همانطور که خوراکیها طیّب و خبیث دارند سخنان نیز چنین هستند:
«اَلَمْ تَرَکَیْفَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ».(1)«آیا نمیبینی خداوند چگونه سخن طیّب را به درخت طیّب مثل میزند؟»
«وَمَثَلُ کَلِمَةٍ خَبیثَةٍ کَشَجَرِةٍ خَبیثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ اْلاَرْضِ...».(2)«و مثل سخن خبیث مانند درخت خبیثی است که در سطح زمین روئیده است (و ریشه ندارد)».
«فَسَلِّمُوا عَلَی اَنْفُسِکُمْ تَحِیَّةً مِنْ عِنْدِاللّهِ مُبَاَرَکَةً طَیِّبَةً».(3)«بر خود سلام کنید که این تحیّتی است مبارک از خداوند».
برخوردها و تعارفها و تحیّتها هم باید طیّب باشد که اگر طیّب بود مبارک و دارای برکت خواهد بود.
قرآن راجع به شهر و قریه، وصف طیّب را به کار برده و مردم را به آن ترغیب نموده است:
«کُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّکُمْ وَاشْکُرُوا لَهُ بَلْدَةٌ طَیِبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ».(4)«از روزی خدا بخورید و او را سپاس گویید، شهری پاک و پروردگاری آمرزنده».
این آیه خود جنبههای مختلف بلده طیّبه و مردم طیّب را از لحاظ عقیدتی و اخلاقی و توحیدی دربر دارد. در بلده طیّبه مردم، موحّد و شاکر هستند، روزی خدا را میخورند و او را ربّ غفور میدانند و نظیر آن راجع به بنیاسرائیل در دوران سیادت آنان میگوید:
«وَلَقَدْ بَوَّاْنَا بَنی اِسْرَائیلَ مُبَوَّاَ صِدْقٍ وَ رَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّیِّبَاتِ».(5)«و همانا بنی اسرائیل را
در مسکنی راست و درست جا دادیم و از طیّبات به آنها روزی خورانیدیم» (مبوّء صدق) یعنی محل سکنی و آرامش راست و درست که با روزی از طیّبات همآهنگ است.
در همین رابطه قرآن، از قرای امن و مطمئن و دارای رفاه و نیز قرای ظالمه و فاسقه سخن میگوید: قرای آمنه را میستاید و قرای فاسقه را مورد نکوهش و تحقیر قرار میدهد و سبب ویرانی و تباهی قریهها و انقراض ساکنان آنها را همان خصلتهای ناپسند میداند که به دو آیه اشاره میشود:
1 - «وَضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً قَرْیَةً کَاَنَتْ امِنَةً مُطْمَئِنَّةً یَاْتیهَا رِزْقُهَا رَغَداً مِنْ کُلِّ مَکَانٍ فَکَفَرَتْ بِاَنْعُمِ اللّهِ فَاَذَاقَهَا اللّهُ لِبَاسَ الْجُوعِ وَالْخَوْفِ بِمَاکَانُوا یَصْنَعُونَ».(1)«خداوند قریه امن و مطمئن را مثل میزند که روزیاش بهطور گسترده و فراوان از نقاط دیگر میرسد ولی مردمش نعمتهای خدا را ناسپاس کردند پس خداوند در برابر عملشان لباس گرسنگی و ترس را به آنها پوشانید و طعم آن را به آنان چشانید».
در این آیه نیز جنبههای اخلاقی و اقتصادی توأم با هم برای رفاه و سعادت یک شهر و یا بدبختی و محرومیت آن آمده است. ایمان، امنیت، آرامش خاطر، روزی فراوان یا اضداد آنها با هم ملازم هستند.
2 - «وَاِذَا اَرَدْنَا اَنْ نُهْلِکَ قَرْیَةً اَمَرْنَا مُتْرَفیهَا فَفَسَقُوا فیهَا».(2)«هرگاه اراده کنیم قریهای را هلاک کنیم دست مترفین را باز میگذاریم که در آن اعمال فسق را رواج دهند». بنابر این باعث ویرانی شهرها مردمان عیّاش و خوشگذران و ثروتمند و فاسق پیشه هستند.
راجع به همین موضوع دو داستان از قرآن نقل میکنیم:
اول: در سوره کهف، از آیه 32 تا 44 داستان دو مرد را مثل میزند که یکی از آن دو دارای دو باغ (جنّتین) بود با انگورهای متنوّع که پیرامون آن را درختهای خرما احاطه کرده بود و در لابهلای آنها نهرهایی از زمین میجوشید و هر دو باغ به ثمر رسید و میوه داد بدون هیچ کمی و کاستی، اما این مرد قدر نعمت شناخت و با رفیقش به جدال پرداخت، و به او فخر کرد و گفت من از تو مال بیشتر و نفرات و فرزندانی نیرومندتر دارم. او داخل باغ شد در حالی که با این فخرفروشی و غرور به خود ستم روا داشت و گفت فکر نمیکنم این باغ هرگز آسیب ببیند و همواره پاینده است و گمان ندارم قیامتی وجود داشته باشد و بر فرض که باشد و من نزد پروردگارم بروم حتماً بهتر از این باغ خواهم یافت.
در حالی که با او جدال میکرد، رفیقش به او گفت: آیا به کسی که تو را از خاک سپس از نطفه آفریده و آن گاه تو را مردی کامل و سالم ساخته است کفر میورزی؟ امّا من اعتراف میکنم که اللّه ربّ من است و هرگز به پروردگار خود شرک نمیورزم. تو چرا هنگامی که وارد باغت شدی نگفتی (ما شاءاللّه لاقوّه الاّ باللّه): «هر چه خدا بخواهد که نیرویی جز از سوی خدا وجودا ندارد». اگر میپنداری من از تو مال و فرزند کمتر دارم پس امید است پروردگارم بهتر از باغ تو نصیبم کند و بر باغ تو صاعقهای از آسمان ببارد و آن را به زمین خشک تبدیل کند یا این که آب آن فروکش کند و دیگر نتوانی آب به دست آوری.
ناگهان ثمرات باغ، مورد هجوم واحاطه عذاب الهی قرار گرفت، پس آن مرد دستش را زیرورو میکرد و تأسف میخورد بر پولهایی که در آن باغ مصرف کرده بود و در حالی که آن باغ زیرورو شده بود، با پشیمانی و ندامت میگفت: ای کاش به پروردگارم شرک نمیورزیدم، و دیگر یارانی به غیر از خدا نداشت که بداد او برسند و یاریاش دهند. در این جا بود که ولایت و حمایت خداوند بهحق ظاهر شد که او بهترین پاداشها و عاقبت خیر را به هر کس بخواهد عنایت میکند و هیچ نعمت و نقمتی جز از طرف خدا و از راه پرستش و یا شرک به او حاصل نمیشود.
در این داستان، رفاه زندگی و نعمت محیط زیست سالم و باغهای سرشار از میوه، با عقیده به خدا و سپاس و شکر او و اجتناب از شرک و فخرفروشی و غرور و خودبینی، گره خورده است و این اوصاف بد باعث زوال آن نعمت، به شمار آمده است.
دوم: داستان قوم سبا که قومی خوشبخت بودند و همین ناسپاسی باعث بدبختی آنها شد. در محل سکنای ایشان دو باغ در چپ و راست آنها را احاطه کرده بود و خداوند میفرماید که به آن قوم خوشبخت توصیه کردیم که از روزی خدا بخورید و او را سپاس گویید و توجه کنید که مسکن شما شهری پاک و سالم و پروردگارتان آمرزنده است: «بَلْدَةٌ طَیِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ»(1)و اگر ادامه این نعمت را طالبید باید به آنچه توصیه شد توجه داشته باشید، اما آن قوم، از این امر اعراض کردند و به توصیه خدا وقعی ننهادند، خدا هم سیل عرم را بر آنها جاری ساخت، و همه چیز را از میان برد که جزء داستانهای عبرتآمیز بشر به شمار میآید و در عوض، آن دو باغ پر میوه را، به دو سرزمین خشک با درختهای بیابانی خودرو با میوههای تلخ و اندکی درخت سدر، تبدیل فرمود، و میان آنان و شهرهای پربرکت، بیابانی خشک را فاصله انداخت. آنان به خود ستم روا داشتند خدا هم آنان را جزء داستانهای تاریخی قرار داد که تنها حکایت آنها بر سر زبانها است و از خود ایشان اثری به جای نمانده است.
در برابر مساکین طیّبه و مساکن بهشتی، قرآن، از مساکن تبهکاران یاد میکند تا مردم بتوانند این دو نوع مسکن را با هم بهتر مقایسه کنند و به امتیازهای مسکن خوب پی ببرند:
«وَسَکَنْتُمْ فی مَسَاکِنِ الَّذینَ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ».(2)«شما در مساکن ستمکاران سکنی گزیدید».
«اَوَلَمْ یَهْدِلَهُمْ کَمْ اَهْلَکْنَا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْقُرُونِ یَمْشُونَ فی مَسَاکِنِهِمْ اِنَّ فی ذلِکَ لاَیَاتٍ اَفَلاَ یَسْمَعُونَ».(3)«آیا برای آنان روشن نشده است که ما پیش از ایشان در قرون گذشته
اقوامی را هلاک کردیم و اینک ایشان در مسکنهای آن اقوام راه میروند همانا در این امر نشانههایی است، آیا گوش شنوا ندارند؟»
قرآن بارها از قریه و زمین پر برکت به نیکی یاد میکند از جمله:
«... اِلَی الْمَسْجِدِ الاَْقْصَا الَّذی بَارَکْنَا حَوْلَهُ».(1)«پیغمبر را سیر دادیم تا مسجدالاقصی که پیرامونش را برکت دادهایم».
«وَ قُلْ رَبِّ اَنْزِلْنی مُنْزَلاً مُبَارَکاً».(2)«بگو خدایا مرا در منزلی مبارک فرود آور».
مراد از زمین و منزل پربرکت، شهرهای آباد و پر نعمت و همچنین جاهای امن و سالم و مقدس است.
ما اینک کمکم به بحث مورد نظر نزدیک میشویم. آنچه در بالا ذکر شد همه در مورد مسکن صادق است، اما قرآن کلمه مسکن و مساکن را با همین اوصاف نیک و بد مورد عنایت قرار داده است.
نسبت به مسکن خوب و دارای محیط زیست سالم میگوید:
«لَقَدْ کَانَ لِسَبَاٍ فی مَسْکَنِهِمْ ایَةٌ جَنَّتَانِ عَنْ یَمینٍ وَ شِمَالٍ».(3)«برای قوم سبا در محل سکونتشان نشانهای (از قدرت الهی) دو باغ از راست و چپ بود».
ذکر دو باغ در طرف راست و چپ شهر، پارکهای سرسبز اطراف شهر را برای ما تداعی میکند و قوم سبا قومی خوشبخت و مرفه بودند و در چنین شهری سکونت داشتند.
«وَ تِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسَادَهَا وَ مَسَاکِنُ تَرْضَوْنَهَا».(4)«تجارتی که از کساد آن میترسید
و مسکنهایی که باعث رضایت شما است».
در این جا تجارت و اقتصاد در کنار مسکن مورد رضایت آمده است زیرا این دو چیز لازم و ملزومهماند کما این که قرآن بارها رفاه اهالی یک شهر را رسیدن خواربار و زیادی خوراکیها و ارزاق میداند از جمله در آیه گذشته «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً قَرْیَةً»(1)که راجع به «قریه آمنه» فرمود: روزیاش فراوان از همه جا به آن میرسد.
پیداست مساکن بهشتی بهترین مسکنهاست، قرآن آنها را طوری توصیف میکند که ما میتوانیم در دنیا آنها را الگو قرار دهیم. آنها را به عنوان «مساکن طیّبة» «جنّات
تجری من تحتها الانهار» میستاید که برای ما چنین تداعی میشود، حتماً شرط مسکن طیّب، فضاهای سبز و آبهای جاری است:
«وَیُدْخِلْکُمْ جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا اْلاَنْهَارُ وَ مَسَاکِنَ طَیِّبَةً فی جَنَّاتِ عَدْنٍ».(2)«و شما را در باغهایی که زیر درختانش نهرها جاری است و همچنین در مسکنهای پاک و طیّب و جاوید داخل کردیم».
جالب توجه است بهشت را «جنّت» به معنای باغ نامیده و شصتو شش بار این کلمه را تکرار نموده است، و جالبتر آنکه بارها بهشت را «جنّات»: باغها، نام برده که
هر کس در بهشت دارای باغهای فراوان است. کلمه «جنّات» نیز شصت و نه بار در قرآن تکرار شده است، کما این که غالباً از نهرهای بهشتی به صورت جمع «انهار» که در سطح زمین و زیر درختان جاری هستند یاد کرده است.
با سیری در آیات قرآن نسبت به زندگی پاکیزه و ناپاک و شهرها و مسکنهای خوب
و بد، و سرگذشت اقوام صالح و ناصالح، اینک به سخنی در قرآن بر میخوریم که در حقیقت تمام مطالب گذشته را در خود جای داده و میتواند برای ما الگوی زندگی خوب و طیّب و معرّف محیط زیست سالم باشد و آن دو کلمه «حیات طیّبه» است که خاص صالحان است:
«مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِنْ ذَکَرٍاَوْ اُنْثی وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیوةً طَیِّبةً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ اَجْرَهُمْ بِاَحْسَنِ مَاکَانُوا یَعْمَلُونَ».(1)«هر کس از مرد و زن عمل خوب انجام دهد در حالی که ایمان دارد ما او را حیات طیّبه و زندگی خوب میدهیم و پاداش آنان را برابر بهترین عمل ایشان خواهیم پرداخت».
مگر هدف از بهسازی محیط زیست، زندگی خوب نیست؟ پس باید دید این محیط زیست، دارای چه شرایطی باشد تا زندگی و زیستن در آن «حیات طیّبه» باشد، مسلّماً خصایصی که اکنون معمولاً از نظر محیط زیست در دنیا ملحوظ میباشد یعنی: نظافت، آرامش، عدم تراکم جمعیت، سهولت رفت و آمد در معابر و خیابانها و جادهها، وجود فضای سبز، هوای پاکیزه، آبهای جاری، راههای متعدد، ارزاق فراوان و بازارهای پربار، همه مورد قبول اسلام و قرآن نیز هست.
حتی به شرحی که گفته شد اسلام، بدان ترغیب و تشویق هم کرده است. بعلاوه مسلمانان، در اوج ترقی خود چنین شهرها و محیطهای زیست را به وجود آوردهاند و شرح آن را باید در سرگذشت شهرهای آندلس، مصر، شام، عراق و نیز شهرهای ایران و سایر نقاط اسلامی ملاحظه کرد.
ولی نکته مهم که شاید در شرایط محیط زیست در دنیای کنونی ملحوظ نباشد و قرآن، بر آنها تأکید دارد، همان مسائل اخلاقی و معنوی است: امانت؛ امنیّت؛ ایمان و عقیده به خدا؛ شاکر بودن؛ صالح بودن؛ نبودن ظلم، فسق، تجاوز، تعدّی و امثال اینها، لازمه محیط زیست سالم است والاّ فرض کنیم شهر ما از تمام مزایای محیط زیست
1) - نحل / 97 .
معمولی برخوردار باشد ولی امانت، عدالت، روح سپاسگزاری و حقشناسی، صلاحیت عملی و اخلاقی و از همه بالاتر ایمان به خدا که منشأ همه این امور است، وجود نداشته
باشد مسلماً زیستن در آن شهر، باعث و مایه «حیات طیّبه» نخواهد بود.
پیداست تهران، شهری است که از اول طبق نقشه و برنامه بنا نشده است، بلکه دهی بوده که بهتدریج تبدیل به شهر گردیده است، و در حدود دویست و اندی سال پیش، پایتخت کشور پهناور ایران، از شهرهای دیگر مانند قزوین، اصفهان و شیراز، به آن جا منتقل شده است. بدون این که در نظر گرفته شود آیا این شهر چقدر جمعیّت را باید در خود جای دهد و بدون این که دولتها درصدد کنترل جمعیت و تحدید حدود شهر برآیند. این شهر بهطور خودرو از لحاظ جمعیت و مساحت، گسترش یافته تا به پایه فعلی رسیده است.
با این اوصاف، طبیعی است که تهران دچار مشکلات فراوان و تقریباً فاقد همه شرایط شهرسازی و محیطزیست باشد. بنابر این کسی مدعی نیست که میتوان همه مشکلات این شهر را مرتفع کرد، آنچه در این سطور مطرح است و یا دیگران پیشنهاد میکنند همان بهسازی محیط این شهر بزرگ است که لااقل برخی از مشکلات آن تا حد قابل قبول و قابل زیستن مرتفع گردد. آلودگی هوا، سختی ترافیک، تراکم بیش از حد جمعیت، نداشتن فضای سبز به مقدار کافی، تنگی خیابانها و کوچهها، فقدان پلهای عبور، نبود بازارها و محل کسب با امکانات ضروری و دهها مشکل دیگر از این قبیل، تهران را احاطه کرده است.
اینک پیشنهاد ما منحصر است به راه حل تراکم جمعیت، عبور و مرور داخل و خارج شهر، بهسازی هوا و مسکن و محل کسب و کار، و سخن خود را در دو بخش دنبال میکنیم:
بخش اول - پیشنهادها و طرحها
بخش دوم - راه اجرای آنها
به تصور ما راههای خلوت کردن شهر تهران و از بین بردن تراکم جمعیت که قهراً در بهسازی هوا و مسکن و تجارت هم مؤر است، عبارتند از:
1 - بیرون بردن انبارها و تعمیرگاهها از داخل شهر به خارج شهر، مسلماً انبارها، مشکلات فراوان از جمله، تردد هزاران کامیون به داخل شهر و آلودگی هوا و فشار ترافیک و تعمیرگاههای زیاد را به دنبال دارد بدون این که ضرورتی برای بودن آنها در داخل شهر وجود داشته باشد.
این کار که مسلماً در رتبه اول اولویت قرار دارد، نخست باید از انبارهای دولتی و در رأس همه، انبارها و کلیه تعمیرگاههای راه آهن آغاز شود. پیشنهاد میشود در مسافتی حدود پنجاه کیلومتر خارج از تهران در مجاورت راه آهن و جادههای عمومی، شهری با همه امکانات جهت تمرکز، انبارها و تعمیرگاههای دولتی و غیردولتی احداث شود. پیداست تمرکز انبارها در خارج شهر مستلزم بیرون بردن کلیه مراکز حمل و نقل و باربری و گاراژها و نیز تعمیرگاههای کامیون و فروشگاههای لوازم کامیون، و بسیاری از مؤسات وابسته به آن است. از جمله ساختن آپارتمانهایی در همان شهر برای کامیونداران، کارگران تعمیرگاهها، و انبارها. این کار علاوه بر آن که موجب خلوت شدن شهر تهران خواهد بود فواید ذیل را در بر دارد:
اولاً: حدود سه چهار هزار کامیون، که عمدةً در جنوب شهر تردّد دارند و از علل عمده آلودگی هوا و سنگینی ترافیکاند از ورود به شهر بینیاز میشوند.
ثانیاً: چندین هزار نفر از مردمی که به خاطر انبار و کامیون و تعمیرگاه و جز آن در داخل شهر بدون امکانات رفاهی، زندگی و رفت و آمد میکنند، میتوانند در مجاورت «شهر انبار» از زمینهای دولتی و آپارتمانهای ارزان قیمت و محیط زیست سالمتر و امکانات بیشتر استفاده کنند.
ثالثاً: تعلیم و تربیت این عدّه از مردم و خانواده آنان که به تناسب شغل قهراً نیاز بیشتری به ارشاد و هدایت هم دارند آسانتر میشود.
رابعاً: در ترافیک شهر و صرفهجویی در وقت این کارگزاران و کمکرسانی تعاونی و فرهنگی و بهداشتی کم خرج به آنها مؤّر خواهد بود.
2 - بیرون بردن کارخانههای باقیمانده در داخل و حومه شهر که اولویت درجه دوم دارند و تمرکز آنها در کنار کارخانههای دیگر، واقع در جاده کرج یا جای دیگر، که قهراً
باید شهرکهای کارگری با همه نیازها و وسایل رفاهی با هزینه صاحبان کارخانهها و با تسهیلات دولتی و همیاری شهرداری در نزدیکی کارخانهها ساخته شوند. این عمل بهطور عمده، ثمرات ذیل را به دنبال دارد:
اولاً: آلودگی هوا که ناشی از این کارخانهها و وسایل حمل و نقل باری و مسافری است از بین میرود.
ثانیاً: کارگران این کارخانهها از رفاه بیشتر و امکانات بهتر بهرهمند میشوند و در وقت و رفتوآمد آنها صرفهجویی خواهد شد.
ثالثاً: مشکل ترافیک ناشی از تردد کامیونها و وسایل حمل و نقل شهری به این کارخانهها از بین میرود.
رابعاً: تربیت و تعلیم و کنترل اخلاقی ناشی از استضعاف این قشر، از میان برداشته میشود.
3 - بیرون بردن کلیه پادگانهای نظامی به خارج شهر و تمرکّز آنها در نقاط مناسب نظامی اطراف تهران، این کار که به نظر میرسد از نظر اولویت در درجه سوم قرار دارد،
به نوبه خود ثمرات ذیل را در بر دارد:
اولاً: به خلوت شدن داخل شهر و سبک شدن ترافیک کمک میکند.
ثانیاً: از اختلاط و آمیزش دائمی نیروهای نظامی با مردم شهر که ممکن است تبعات ناخوشایندی به دنبال داشته باشد جلوگیری میشود.
ثالثاً: امکان استفاده بهتر از کادر نظامی به هنگام ضرورت و آمادگی بیشتر این
نیروها را برای عملیات فوری در بر دارد.
رابعاً: زمین آزاد شده پادگانها که غالباً در نقاط قدیمی و کهنه شهر و در مراکز پر جمعیّت قرار دارند در ایجاد پارکینگ و مدرسه و سایر نیازها در طرح نوسازی شهر مورد استفاده قرار میگیرد.
4 - بیرون بردن سفارتخانهها که در رتبه چهارم اهمیّت قرار دارد، و تمرکز آنها در شهرکهای خوش آب و هوای خارج تهران و در ارتفاعات شمال شهر، این شهرک باید قبلاً تسطیح و خیابانکشی و مجهز به همه امکانات شهری شود. بعلاوه در کنار و نزدیک یکی از بزرگراههای متّصل به نقطه مرکزی شهر و فرودگاه مانند ارتفاعات راه کرج تهران احداث شود، و مسلماً مزایای فراوانی در بردارد به شرح ذیل:
اولاً: مساحتهای زیادی در بخش مرکزی و پر ترافیک شهر، آزاد میشود و در سایر برنامههای نوسازی و خلوت کردن شهر که قبلاً گفته شد مورد استفاده قرار میگیرد.
ثانیاً: در کیفیت تردّد دیپلماتهای بیگانه در داخل شهر و در مسائل حفاظتی آنان مؤّر است.
ثالثاً: از لحاظ سیاسی کنترل سفارتخانهها و ارتباطات داخلی آنان آسانتر خواهد بود.
رابعاً: آزادی بیشتر کادر سفارتخانهها در زندگی داخلی تأمین میشود.
باید به آنچه گفته شد دو نکته را اضافه کرد:
اول: زمین این شهر قبلاً باید کاملاً آماده و تحویل داده شود تا ساختمان سفارتخانههای جدید توسط خود آنها آغاز گردد.
دوم: جهت مراجعه مردم میتوان محلی را در داخل شهر جهت قنسولگریها در نظر گرفت.
5 - ادامه بزرگراهها تا مرکز شهر و اتصال آنها به اتوبانهای خارج شهر و احداث پلهای عبور در نقاط تلاقی خیابانها با بزرگراهها، این عمل تردّد داخل شهر و بیرون رفتن از شهر را که الآن در بخش شرقی و حتّی جنوبی و غربی شهر، با معطلی فراوان
توأم است آسان میکند.
6 - انتقال منزلها و مغازههای کهنه و متراکم در نقطه مرکزی شهر به محل دیگر به شرحی که در بخش دوم به عنوان راه حل خواهم گفت و تبدیل محل آنها به پارک و پارکینگ و سایر مراکز رفاهی یا آموزشی که قهراً باید زمینهای مناسبی در نزدیکی شهر جهت آپارتمانسازی برای صاحبان منازل در نظر گرفت.
7 - شروع به نوسازی جنوب شهر و سایر نقاط قدیمی با استفاده از زمینهای آزاد شده از راه اجرای بندهای سابق به شرحی که خواهد آمد.
8 - احداث محلهای جهت تمرکز مسافرخانهها و هتلهای متوسط در نقطه حدّ فاصل میان مرکز شهر و ایستگاه راه آهن و ترمینال جنوب، با استفاده از زمینهای آزاد شده طی
نوسازی جنوب شهر. این کار مسلماً فواید بسیاری برای مردم شهر و برای خود مسافران در بردارد و به بهتر شدن ترافیک کمک میکند.
9 - احداث بازارهای گوناگون در کنار بزرگراهها به منظور انتقال مغازههای بین شهری به آنها با همه امکانات به شرحی که خواهیم گفت.
پیاده کردن و اجرای طرحهای یاد شده متوقّف بر رعایت چند اصل کلّی و چند طرح موردی است.
اول، تعهّد و التزام به حفظ حقوق کامل مردمی که در این نقل و انتقالها و ردّ و بدلها طرف حساب شهرداری و دولت هستند، و اجتناب جدّی از سرگردانی و پیدایش وقفه و رکود در زندگی آنها که مسلّماً نیاز به برنامهریزی دقیق و مجریان دلسوز و دردآشنا
دارد، در اجرای طرحها همواره توجه شود تا وقتی که عوض منزل و مغازه را به صاحبان آنها تحویل ندادهاند، کسی را از لانه و کاشانهاش آواره نکنند.
دوم، بلند نظری شهرداری و کلیّه مجریان طرحها در پرداخت پول یا واگذاری منازل و مغازههای معوّض و اعطای وام و تحویل مصالح ساختمانی و پرداخت عوارض شهری و جز اینها بهطوری که مردم احساس خسارت نکنند، بلکه خود را در این معامله برنده بدانند، این امر نیز نیاز به تدبیر و برنامهریزی دقیق دارد.
سوم، شریک کردن صاحبان ثروت و متخصّصان، در کلیّه برنامهها از جمله در آپارتمانسازی، بازارسازی، انبارسازیها و نحو آن با در نظر گرفتن سود معقول تضمین شده و اعطای تأمینهای لازم.
چهارم، نظارت دقیق شهرداری و دولت بر اجرای کلیّه کارها و تماس دایم با افراط ذیحقّ، بدون کاغذ بازی و وعدههای دور و دراز، توسط کارگزاران امین که از آغاز خرابی منزل یا مغازه کسی تا پایان پرداخت حقوق وی شخصاً با صاحب حقّ در تماس باشند و به محل اجرای طرح رفت و آمد نمایند و کسی را به این اداره و آن اداره حواله
ندهند.
پنجم، توجیه و تبیین طرحها برای مردم و اطمینان دادن به ایشان که طرحها به مصلحت آنان است و بهطور منظم مردم را در جریان کارها قرار دادن.
ششم، رعایت سنّتهای ملی و مذهبی در آپارتمانسازی و بازارسازی.
هفتم، در نظر گرفتن فضاهای رفاهی در کلیّه طرحها اعمّ از آپارتمانسازی، بازارسازی، شرکتهای «مسافر»، «انبار» «کارگری» و جز آنها.
هشتم، که شاید از همه مهمتر باشد در نظر گرفتن اولویتهای یاد شده و امکانات موجود، با برنامهریزی دقیق به شرحی که خواهیم گفت.
برای ادامه بزرگراههای داخل شهر و نیز انتقال مغازهها و منازل فرسوده و متراکم و نوسازی جنوب و مناطق کهنه شهر، مسلّماً نیاز به دادن معوّض خواهد بود، زیرا
شهرداری و دولت از عهده پرداخت پول بر نمیآیند و تحویل معوض باید بنابر اصل اول و سایر اصول قبل از تخریب صورت گیرد.
لهذا باید به تناسب مرغوبیت محلاّت بالا و پایین و وسط شهر، زمینهایی را در اطراف شهر جهت معوّض این اماکن در نظر گرفت که قبلاً خیابانکشی و دارای امکانات شهری شده باشد و حتّیالامکان ساخته تحویل گردد.
به نظر میرسد کیفیت دادن معوّض منازل با مغازهها فرق دارد و باید به طریق ذیل عمل شود:
در این کار باید همه اصول هشتگانه سابق، دقیقاً در نظر گرفته شود والاّ شهرداری موفّق نخواهد بود و پس از رعایت آن اصول، کار تعویض به یکی از دو کیفیت صورت میگیرد:
اول: زمین در برابر زمین با پرداخت وجه یا زمین اضافی در ازای ساختمان.
دوم: واگذاری آپارتمان در مناطق نوسازی شده داخل و یا مناطق نو بنیاد خارج شهر که بعداً راجع به آن صحبت خواهیم کرد.
همانطور که در بند 9 گفته شد لازم است جهت خلوت کردن شهر تهران بازارهایی در کنار بزرگراهها از جمله بزرگراه شهید چمران که منطقه وسیعی در طرف مسیل. زمین خالی وجود دارد، ساخته شود. در بنای این بازارها لازم است نکات ذیل رعایت شود:
اولاً: بازارها یا پاساژها چند طبقه باشد تا گنجایش مغازههای بیشتری را داشته باشد و در زمین صرفهجویی شود.
ثانیاً: راههای ورود و خروج از بزرگراههای متعدّد داشته باشد تا رفت و آمد به آنها از نقاط مختلف شهر آسان و ترافیک اطراف آن سبک باشد.
ثالثاً: به مقدار کافی پارکینگ، فضای سبز، وسایل بازی و سرگرمی بچهها و
رستوران داشته باشد.
رابعاً: از احداث چنین بازارهایی در مرکز شهر در مناطق تخریب شده و در کنار شهرک مسافر و نزدیک به بازار قدیمی تهران نباید غفلت شود.
امّا در کیفیت تعویض و واگذاری مغازههای جدید باید نکات ذیل ملحوظ گردد:
اوّلاً: کلیه اصول هشتگانه در نظر گرفته شود.
ثانیاً: در واگذاری معوّض، تناسب و مرغوبیّت میان مغازههای تخریب شده و مغازههای واگذاری دقیقاً رعایت گردد، و همچنین مقدار گنجایش و مساحت آن دو.
ثالثاً: طبقات بالا را به خیاطان، پزشکان و ارباب حِرَف و صنایع دستی اختصاص دهند، و طبقات پائینی را به فروشندگان کالاها، و سعی شود همه اصناف در آنجا وجود داشته باشند تا در رفت و آمد مردم صرفهجویی شود و کسی که برای خریدن جنسی میرود بتواند نیازهای دیگر خود را برآورده سازد و نیز سعی شود مغازههای دارای کارگاه بزرگ جدا از مغازههای فروشنده باشد.
رابعاً: حتّیالامکان بازارها صنفی باشد و هر صنف در یک محلّ متمرکز شوند، این عمل در جلب مشتریان و سهولت خرید بهتر و کنترل صحیح مؤّر است.
خامساً: در واگذاری مغازهها، مقرّرات خاصّ و مجریان دلسوز لازم است تا حقوق مردم کاملاً رعایت گردد و مردم از نقل مکان به محلّ جدید استقبال کنند.
سادساً: انتقال از محلّ قدیم به محلّ جدید پس از اتمام ساختمان بهطور دفعی و در یک زمان انجام گیرد تا رکودی در کار و کسب مردم و سرخوردگی پیش نیاید.
سابعاً: همانطور که بعداً در مورد آپارتمانسازی خواهیم گفت، بخشی از مغازهها باید در برابر مغازههای تخریب شده و برخی در برابر سرقفلی به داوطلبان جدید واگذار
شود و حقّ دسته اول مقدم است، امّا حتماً جهت این که سرمایهگذاران، به پول خود برسند باید مشتری داوطلب جدید را نیز پذیرفت.
راجع به اصل سوم یعنی مشارکت مردم و متخصّصان و صاحبان سرمایه در طرحهای مورد نظر اعم از آپارتمان، بازار، انبار، و جز آن، و واگذاری معوّض به صاحبان حق جهت حفظ حقوق همه افراد نکات ذیل را باید در نظر گرفت:
اولاً: زمین همواره در اختیار شهرداری باشد اعمّ از زمینهای دولتی خارج شهر، یا زمینهای آزاد شده داخل شهر، و شهرداری همواره با صاحبان سرمایه از آغاز تا پایانکار شریک باشد و نظارت کامل بر کارها داشته باشد.
ثانیاً: هیأتی را از طرف شهرداری و شرکاء برای تحویل و تحوّل و نقل و انتقال تعیین کنند که از آغاز تا پایان کار مرجع افراد صاحب حقّ باشند و صاحبان سرمایه مستقیماً طرف معامله با مردم نباشد.
ثالثاً: قراردادهای شهرداری با شرکا عادلانه و با محاسبه دقیق، قیمت زمین واگذاری از طرف شهرداری و هزینه مصرف شده از طرف شرکا باشد. سهمی از مغازهها و آپارتمانها از آن شهرداری در برابر زمین باشد که معوّض به افراد صاحب حقّ واگذار شود و سهمی از آن شرکا که با فروش آن بتوانند به سرمایه خود و سود حاصل از آن دست یابند.
رابعاً: در نقل و انتقال سند و تحویل مصالح ساختمانی تسهیلات لازم فراهم شود.
در نوسازی محلهای مسکونی نکات ذیل رعایت شود:
1 - منحصراً آپارتمان ساخته شود و حتّی اگر به کسی زمین معوّض بدهند باید از او تعهّد آپارتمانسازی بگیرند، و از این به بعد در مناطق نوسازی شده داخل شهر یا شرکتهای نوبنیاد، خانهسازی بهکلی موقوف گردد، و این امر باید اقّلاً چهل پنجاه سال
پیش از این در شهر تهران رعایت میشد تا بسیاری از مشکلات کنونی به وجود نمیآمد (و از هر جای ضرر که برگردیم منفعت است).
2 - در اجرای اصل ششم (رعایت سنّتها) باید شیوه جدیدی در آپارتمانسازی ابتکار گردد مثلاً راههای بالا رفتن و پایین آمدن متعدّد، و راهروها وسیع باشد بعلاوه
نظر به این که مردم ما عادت به داشتن حیاط دارند در پیشانی آپارتمان، ایوانی مسقف متّصل به هال یا سالن پذیرائی وجود داشته باشد که بتوان اطراف آن را با کرکره یا وسیله دیگر احاطه کرد، به طوری که آپارتمانهای دیگر بر آن اشراف نداشته و این ایوان، حکم صحن حیاط را داشته باشد و نکتههایی از این قبیل.
3 - در کنار آپارتمانها، فضاهای سبز و امکانات رفاهی و فروشگاههای ضروری و باشگاههای ورزشی و باغ کودک و مدرسه و حمام و مسجد و نحو آن در نظر گرفته شود.
سخن آخر ما راجع به بهسازی هوای تهران است:
پیداست، رعایت نکات بالا و پیاده کردن طرحهای یاد شده بخش عظیمی از آلودگیها را بر طرف میکند، در عین حال نکات دیگری را باید بر آنها افزود:
1 - بزرگراهها و خیابانها به طور مستقیم تا فضای باز بیابان از طرف غرب و شرق و جنوب باز باشد تا هوای خارج به داخل شهر و بالعکس جریان داشته باشد.
2 - همانطور که گفته شد اگر بزرگراهها را تا خارج شهر و تا وسط بیابانهای اطراف بهطور مستقیم ادامه دادیم و در جریان هوا مؤّر افتاد باید بهطور مستقیم بیابانهای
اطراف بزرگراهها را تبدیل به فضای سبز کرد، بهخصوص آنها که در جهت جریان باد به داخل شهر قرار دارند تا هواهای سالمتری به شهر داخل شود.
3 - با این که در خلال مطالب قبل گفته شد اما به لحاظ اهمیت و تأثیر در بهسازی هوا بهطور مشخص دو مرتبه عنوان میکنم که یکی از موانع سرعت حرکت وسایط نقلیه در داخل شهر، چهار راهها و چراغهای قرمز پیاپی است و باید این موانع را با زدن پل برطرف کرد. اینک پیشنهاد میکنم خیابانهای اصلی شرق، غرب و شمال، جنوب
بهخصوص خیابان انقلاب از میدان آزادی تا میدان امام حسین از اولویّت برخوردار است و باید سریعاً در چهار راههای اصلی این خیابان پل زده شود و چهار راههای فرعی آن مسدود گردد و وسایل نقلیه موظّف به دور زدن از زیر پلها شوند تا لااقل در همین یک خیابان مرکزی وسایل نقلیه دچار وقفه و رکود و نتیجةً باعث سنگینی ترافیک و آلودگی هوا نشوند و این عمل را تدریجاً به همه چهار راههای پر رفت و آمد توسعه دهند.
4 - در پایان در مورد فضاهای سبز بهخصوص در خارج شهر یادآور میشود که منحصراً از درختهای زینتی استفاده نشود، بلکه میتوان از کشت علوفه و درخت مو که بازدهی خواهد داشت بهرهبرند و اگر این عمل بهطور جدّی دنبال شود، ما فضاهای سبز کم خرج و پردرآمد و خودکفا خواهیم داشت که قهراً در بهسازی مداوم هوا مؤّر خواهد بود.
4
عدالت، یکی از کلمات بسیار زیبا و فریبنده است که همه مسلکها و ادیان و احزاب با هر طرز تفکر و هر فلسفهای آن را پذیرفتهاند و همه مکتبهای اجتماعی و سیاسی بهخصوص در قرن حاضر، عدالت را شعار و سرلوحه مرام خود قراردادهاند. همه زمامداران، حقوقدانان، قانونگزاران، سیاستمداران از آن دم میزنند و بهطور سربسته و
به مفهوم کلّی عدالت، بر آن اتفاقنظر دارند. گو اینکه هر کسی از آن، معنی خاص خود را
میطلبد و مصداق عدالت، نزد همه یکسان نیست. بلکه بسیار از ستمها و تجاوزها در جهان، به اسم عدالت بر مظلومان تحمیل شده و میشود.
به همین جهت، همه از عدالت دم میزنند و آن را طالبند، ولی اگر عدالت به معنی واقعی و مصداق حقیقی آن مطرح شود بدیهی است که همه از آن خوششان نیاید. عدالت اگر به نفع کسی باشد حتماً خوش آیند و اگر به ضررش باشد حتماً ناخوش آیند است؛ و حتی کسانی بیعدالتی را عدالت مینامند تا از این نام زیبا سوءاستفاده کنند؛ به همین جهت عدالت، با همه حسن و زیبایی و مفهوم کلی مورد اتفاق آن، نیاز به تفسیر
دارد.
علاوه بر این، عدالت، از لحاظ مفهوم حقوقی و لغوی ابهام دارد و با مفاهیم دیگری از قبیل مساوات، حقّ و قسط که غالباً در ردیف هم بهکار میروند اشتباه میشود، و هر
چند این مفاهیم به هم نزدیک هستند، و در قرآن و روایات از جمله در نهج البلاغه و در عرض مردم به جای هم بهکار رفتهاند امّا مسلّماً عین هم نیستند و با هم تفاوت دارند و اینک توضیح:
$$عدالت و مساوات
مسلماً در شرایطِ مساوی، عدالت دقیقاً همان رعایت مساوات است: اگر تنی چند از کارگران، با تخصّص و سابقه و توانِ کار مساوی در یک زمان مساوی به کار مشغول شوند عدالت، حکم میکند که از دستمزد مساوی برخوردار شوند، و تفاوت و اختلاف دستمزد آنان خلافِ عدالت است.
امّا با وجود تفاوت و اختلاف آنان در این خصوصیات، مثل این که کسی تخصّص و یا قدرت کار و یا سابقه بیشتر داشته باشد مسلّماً در این صورت، تساوی در حقوق میان آنها خلاف عدالت و تفاوتِ دستمزد، عین عدالت است. پس این جا نقطه افتراق عدالت از مساوات است و صورت اول، نقطه وحدت و تلاقی این دو مفهوم است.
بنابر این، ما نمیتوانیم عدالت را به مساوات، تعریف کنیم بلکه صحیح آن است که بگوییم: عدالت، رعایت حق است خواه آن حق میان افراد مساوی باشد یا متفاوت، و به تعبیر دیگر، عدالت، رعایتِ تساوی و برابری با حقّ والتزام دائم به حق است نه مطلق
تساوی.
بنابر این عدالت، با حق رابطه دارد در عین حال رابطه عدالت با مساوات بهگونهای که گفته شد بجای خود محفوظ است.
آیا عدالت عین حق است و این دو لفظ دارای یک مفهوم و از قبیل الفاظ مترادف هستند؟ شکی نیست که این دو لفظ خیلی به هم نزدیک هستند و در بسیاری از اوقات در ردیف و یا بهجای هم به کار میروند مانند سخنان علی علیهالسلام:
«وَلْیَکُنْ أحَبُّ الْأُمُورِ إلَیْکَ أوْسَطَها فی الْحَقّ وأعَمَّها فی الْعَدْلِ»(1).
«فَإذَا أدَّت الرَّعِیَّةُ إلی الْوَالِی حَقَّهُ وَأدَّی الْوَالیُ حَقَّها عَزَّ الحَقُّ بَیْنَهُمْ... وَأعْتَدَلَتْ مَعالِمُ العَدْلِ»(2).
«فَإنّهَ مَنْ اسْتَثْقَلَ الْحَقَّ أنْ یُقالَ لَهُ أو الْعَدْلَ أنْ یُعرَضَ عَلَیْهِ کانَ العَمَلُ بِهِما أثْقَلَ عَلَیْهِ فَلاَ تَکُّفُوا عَنْ مُقَالةٍ بِحَقٍّ أوْ مَشورةٍ بِعَدْلٍ».(3)
«وَقَدْ سَبَقَ اسْتِثْناءُنا عَلَیْهِما فی الحُکْمِ بِالْعَدْلِ وَالْعَمَلِ بِالْحَقِّ سُوءَ رَأْیِهِما وَجَوْرَ حُکْمِهِما».(4)
«فَکانَ أوّلُ عَدْلِهِ نَفْیَ الْهَوی عَنْ نَفْسِهِ یَصِفُ الْحَقَّ وَیَعْمَلُ بِهِ».(5)
«وَقامَ بِالْقِسْطِ فی خَلْقِهِ وَعَدَل عَلَیْهِمْ فی حُکْمِهِ».(6)
به نظر میرسد علی علیهالسلام در این سخنان، حق را مرادف عدل و یا لااقل ملازم آن بکار برده است. در ملازمت حق و عدل تردیدی نیست، اما مرادف بودن آن دو جای تردید است و توضیح مطلب موقوف است بر روشن شدن معنی حق:
حق، در اصل لغت مصدر و به معنی ثبوت است ولی معمولاً به طور وصفی به معنی امر ثابت بکار میرود و به حسب موارد، مصادیق و معانی گوناگون پیدا میکند مانند حق ضدّ باطل، موجود، ثابت، حَظّ و نصیب، مال و ملک و نحو آن که در کتب لغت ذکر
شده است.(1)
این اختلاف مصادیق، ناشی از آن است که ثبوت، گاهی خارجی و واقعی است و گاهی اعتباری: در اول، حق به معنی امر واقع و ثابت در خارج است در برابر منفی و معدوم تقریباً مرادف با صدق و کذب و به همین مناسبت خداوند حقّ است، روز جزا حقّ است، بهشت و دوزخ و امثال آن حقّ است یعنی واقعیت دارند و دروغ نیستند، و یا عقیده به این امور حقّ است یعنی در اسلام ثابت است.
امّا حقّ اعتباری عبارت است از کلیه حقوقی که مردم به حسب عرف و یا شرع و قانون، برای یکدیگر قائل هستند که خود، مَجْرای کلیه معاملات و روابط اجتماعی و نیز
موضوع علم حقوق میباشد و نام این علم، از همین معنی گرفته شده است.
در اینجا نیز حق به معنی امر ثابت است اما نه در خارج، بلکه در اعتبار، مسلّماً حق به این معنی با عدالت ارتباط دارد، و عدالت عبارت است از رعایت حقوق ثابت و قابل اعتبار.
در نصوص دینی گاهی حق در برابر باطل بکار میرود و گاهی در برابر ظلم و جور، اول مانند:
«ذلِکَ بِاَنَّ اللّهَ هُوَالْحَقُّ وَاَنَّ مَا یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ وَاَنَّ اللّهَ هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبیرُ».(2)
«وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ اِنَّ الْبَاطِلَ کَاَنَ زَهُوقاً».(3)
«قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَ مَا یُبْدِئُ الْبَاطِلُ وَمَایُعیدُ».(4)
«وَیَمْحُ اللّهُ الْبَاطِلَ وَیَحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ اِنَّهُ عَلیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ».(5)
«لِیُحِقَّ الْحَقَّ وَیُبْطِلَ الْبَاطِلَ وَلَوْ کَرِهَ الْمُجْرِمُونَ».(6)
«وَلاَ تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ».(7)
«لایُسْقِطُونَ حَقّاً وَلا یُثْبِتُونَ باطِلاً».(1)
«قَدْ أعَدُّوْا (یعنی المناقین) لِکلِّ حَقٍّ باطِلاً».(2)
«إنَّ الْحَقَّ ثَقیلٌ مَرِیءٌ وَإنَّ الْباطِلَ خَفِیفٌ وَبِیء».(3)
حق، در برابر جور، غالباً در حقوق مردم و ملازم با عدل است اما حق در برابر باطل، بیشتر در مورد اعتقادات و ادیان و واقعیات جهان، و کار خداوند و دستگاه آفرینش و سخنان حکمتآمیز به کار میرود. هر چند به همان معنی حق هم آمده است همانطور که باطل به معنی ناحق مانند اَکل مال بالباطل آمده است.
ظاهراً به همین جهت دستگاه خلقت در آیات قرآن حق شمرده شده است مانند:
«وَهُوَ الَّذی خَلَقَ السَّموَاتِ وَاْلاَرْضَ بِالْحَقِّ»(4)و آیات فراوان دیگر.(5)
مقصود آن است که خلقت، دارای هدف معقول و از روی حکمت است و عَبَث و بیفایده نیست و دلیل قطعی این معنی آیات زیر است:
«وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَاْلاَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا لاَعِبینَ* لَوْاَرَدْنَا اَنْ نَتَّخِذَ لَهْوًا لاَتَّخَذْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا».(6)
«وَمَا خَلَقْنَا السَّموَاتِ وَاْلاَرْضَ وَ مَابَیْنَهُمَا لاَعِبینَ* مَا خَلَقْنَاهُمَا اِلاَّ بِالْحَقِّ وَلکِنَّ اَکْثَرَهُمْ لاَیَعْلَمُونَ».(7)
«وَیَتَفَکَّرُونَ فی خَلْقِ السَّموَاتِ وَاْلاَرْضَ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذَا بَاطِلاً».(8)
«وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَاْلاَرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا بَاطِلاً...».(9)
بنابر این حق، در این قبیل آیات به معنی امر دارای هدف و حکمت، و باطل به معنی امر بیهدف و بازیچه است اما حق وباطل در مورد قرآن و دین که در قرآن بسیار زیاد است هم میتواند به همین معنی باشد یعنی دارای حکمت و به مصلحت بشر است، و هم
به معنی اینکه صدق است و از طرف خدا است و دروغ و افتری نمیباشد. مفسّران، نیز این قبیل آیات را به هر دو معنی تفسیر کردهاند.
باری؛ از میان معانی حق آنچه با عدل رابطه دارد همان است که در برابر باطل به معنی ناحق و جور و ظلم است یعنی آنچه شایسته و در خور اعتبار و وقوع و واجب و لازم است و عدالت، یعنی رعایت همین شایستگی و بایستگی و از همین جا باید گفت عدل و حق با هم لازم و ملزم هستند.
علمای حقوق و نیز فقها در تعریف حق و فرق آن با مال و ملک و حُکْم سخنانی گفتهاند از قبیل:
خلاصه سخن آیهاللّه سیدمحمد کاظم طباطبائی چنین است: فرق میان حق و حکم مفهوماً واضح است: حق، نوعی از سُلطه بر چیزی است که به عینی از اعیان تعلق میگیرد. اما حُکْم، مجرّد جعل رُخْصت در فعل یا ترک عملی است، ولی به حسب مصداق تفاوت میان آن دو در نهایت اشکال است و لهذا با هم اشتباه میشوند. یکی از مشخصات حق آن است که قابل اسقاط است زیرا زیر سُلطه شخص است اما حکم، جعل شرعی است و قابل اسقاط نمیباشد.(1)در جای دیگر میگوید: حق نوعی از ملک، بلکه به حسب لغت عین ملک است و این که آن دو را در قبال هم قرار میدهند، اصطلاح عام یا خاصّی بیش نیست.(2)برخی از علمای حقوق به لحاظ همین دشواریها اصولاً حقوق را قابل تعریف نمیدانند.(3)
در این جا لازم است نقطه تاریک دیگری روشن شود و آن فرقِ میان عدل و قسط است زیرا این دو لفظ نیز مانند عدل وحقّ در نصوص دینی به جای هم و یا همراه یکدیگر زیاد به کار میروند مانند:
«فَاِنْ فَاءَتْ فَاَصْلِحُوا بَیْنَهُمَا بِالْعَدْلِ وَاَقْسِطُوا اِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطینَ».(1)
«یَا ءَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا کُونُوا قَوَّامینَ لِلّهِ شُهَدَاءَ بِالْقِسْطِ وَ لاَیَجْرِمَنَّکُمْ شَنَانُ قَوْمٍ عَلَی اَلاَّ تَعْدِلُوا اِعْدِلُوا هُوَ اَقْرَبُ لِلتَّقْوی».(2)
«یَا ءَیُّهَا الَّذِینَ امَنُوا کُونُوا قَوَّامینَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ لِلّهِ... فَلاَ تَتَّبِعُوا الْهَوی اَنْ تَعْدِلُوا».(3)
«وَ اِنْ خِفْتُمْ اَلاَّ تُقْسِطُوا فِی الْیَتَامی فَانْکِحُوا مَا طَابَ لَکُمْ مِنْ النِّسَاءِ مَثْنی وَثُلثَ وَرُبَاعَ فَاِنْ خِفْتُمْ اَلاَّ تَعْدِلُوا فَوَاحِدَةً...».(4)
«وَقامَ بِالْقِسْطِ فی خَلْقِهِ وَ عَدَلَ عَلَیْهِمْ فی حُکْمِهِ».(5)
در این موارد، مسلّماً عدل و قسط به یک معنی بکار رفته است و چنانکه میبینیم در آغاز دو آیه (قوّامین) در سوره نساء و مائده امر به قسط، و در پایان، نهی از بیعدالتی
شده است که مسلّماً این مطلب ملازمه میان عدل وقسط و در عین حال تفاوت آن دو را میرساند.
با این وجود، مفسران و لغویین باریکبین، بین عدل و قسط فرق گذاشتهاند: ابوهلال عسکری میگوید: قسط، عبارت از عدل آشکار و بَیِّن است و لهذا مِکْیال ومیزان را (قسط) گویند زیرا عدالت در وزن را برای انسان روشن میکند بهطوری که آن را با چشم میبیند. اما عدل، گاهی پنهان است و بدینگونه آشکار نیست....(6)
ابوهلال در فرق میان نصیب و قسط گوید: نصیب، ممکن است عادلانه باشد یا جائرانه و کمتر از استحقاق باشد یا زائد بر آن چنانکه گویند: «نصیبٌ مَبْخُوسٌ وَمَوْفُورٌ»
اما قسط، منحصراً سهم عادلانه است... و شاید اسم برای عدالت در تقسیم باشد... .(7)
گویا اصل این سخن از راغب اصفهانی است که میگوید: «قِسْط به کسر قاف، نصیب عادلانه است و قَسْط به فتح به معنی جور و ستم است و اَقْسَطَ از باب اِفعال به معنی عدل
است و برخی گفتهاند همزه اِفْعال برای نفی و سلب است و اَقْسط یعنی قَسط و جور را زائل کرد».(1)
در قرآن، قاسطین به معنی ستمکاران آمده است و مُقسطین به معنی عادلان، گروه اول مورد مذمت قرار گرفتهاند و گروه دوم مورد مدح:
«وَاَمَّا الْقَاسِطُونَ فَکَانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً».(2)
«اِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطینَ».(3)
باری؛ معلوم شد که اصل مادّه قسط به معنی سهم و حصّه و نصیب و تقسیم است که بعداً حصه عادلانه را قِسْط، و غیر عادلانه را قَسْط گفتهاند و أقْسَطَ که معمولاً به معنی عدل میآید در اصل به معنی رفع قَسْط و نفی جور و ستم است کما این که در قِسْط نکتهای نهفته است که در عدل نیست و آن آشکار بودن عدالت در قِسْط است شاید همین نکته باعث شده که در قرآن لفظ کیل و میزان همواره با قِسْط آمده است و نه با عدل، زیرا عدالت در آن دو محسوس است:
«وَیَا قَوْمِ اَوْفُوا الْمِکْیَالَ وَالْمیزَانَ بِالْقِسْطِ».(4)
«وَاَوْفُوا الْکَیْلَ وَالْمیزَانَ بِالْقِسْطِ».(5)
«وَاَقیمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَلاَ تُخْسِرُوا الْمیزَانَ».(6)
«وَاَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ».(7)
«وَنَضَعُ الْمَوَازیَن الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیمَةِ».(8)
و در همین رابطه، توجه به این نکته نیز لازم است که لفظ قِسْطاس دوبار در قرآن آمده است و هر دو بار همراه با وزن:
«وَاَوْفُوا الْکَیْلَ اِذَا کِلْتُمْ وَزِنُوا بِالْقِسْطَاسِ الْمُسْتَقیمِ».(1)
«وَلاَ تَکُونُوا مِنَ الْمُخْسِرینَ* وَزِنُوا بِالْقِسْطَاسِ الْمُسْتَقیمِ».(2)
در المنجد قسطاس را به معنی میزان دانسته ولی برخی آن را به معنی قپان گرفتهاند و در ریشه آن نیز اختلاف است برخی آن را از ماده قِسْط و مبالغه در آن دانسته و برخی این اشتقاق را به لحاظ اختلاف ماده جایز ندانستهاند.(3)زمخشری میگوید اگر از قسط باشد وزن آن (فِعْلاء) است وگرنه رُباعی است(4)(بر وزن فِعْلال) این لفظ نزد برخی دیگر رومی است نه عربی اما بیشتر آن را عربی دانستهاند.(5)(فخر رازی) آن را مشتق از قسط و بمعنی چیزی که اعتدال در آن حاصل شود بهطوری که به یکی از دو جانب تمایل نکند میداند.(6)برخی دیگر آن را مرکب از (قسط) به معنی عدل و (طاس) به معنی کفّه ترازو دانستهاند.(7)
و در هر صورت، جمع میان وزن و قسط و مستقیم در این دو آیه نهایت مبالغه در عدل و تجسّم آن را میرساند.
مانند فرق میان قِسْط و قَسْط، بین عَدْل و عِدْل به فتح و کسر عین نیز فرق قائل شدهاند. برخی عِدْل را مثل و شبیه شیء از لحاظ ظاهر و عَدْل (به فتح) را مانند آن از لحاظ قیمت دانستهاند.(8)مثلاً این کتاب عِدْل آن کتاب است (به کسر عین) یعنی شبیه آن است و عَدْل آن است (به فتح عین) یعنی با آن هم قیمت است. برخی دیگر عِدْل (به
کسر) را مانند شیء از جنس آن و (به فتح) را از غیر جنس آن دانستهاند و یا اصلاً میان این دو تفاوت قائل نشدهاند.(9)
راغب در مفردات، آن دو را نزدیک و متقارب هم میداند ولی عَدْل (به فتح) چیزی
است که به چشم نمیآید مانند احکام دین مثل «اَوْ عَدْلُ ذلِکَ صِیَاماً»(1)و (به کسر) امر محسوس است از قبیل موزونات و معدودات و مکیلات و از همین روی بار شتر را (عِدْلین) میگویند زیرا باید هموزن باشند تا بار شتر به یک طرف کج نشود، و نیز عدیلِ
شخصِ راکب، کسی است که معادل او است در محمل و حتی هم وزن او است.
و چنان که خواهیم گفت در داوری و حُکم میان مردم، کلمه عَدل به کار میرود نه عِدل، عَدْل در داوری آن است که داور میان طرفین نزاع یکسان رفتار کند بهطوری که هر دو را به یک چشم ببیند و یکی را بر دیگری ترجیح ندهد درست مانند برابری عِدلین بر پشت شتر و یا برابری دو کفه ترازو و به همین مناسبت، ترازو در دست کسی که چشمهایش بسته است رمز عدالت در قضاء است و لذا عدالت، به معنی انصاف در حق و داوری آمده است.
پس از روشن شدن مفاهیم قِسْط، عَدْل، عِدْل و حق جایگاه عدالت را در اسلام بهتر میتوانیم درک کنیم. با سیری در قرآن و روایات اسلامی کاملاً احساس میشود که جوّ اسلام و قرآن جوّ حقّ، عدالت، انصاف، امانت و بیزاری از جور، ظلم، خیانت و ستم است. آیاتی که مردم را به عدل و قسط و رعایت حق و امانت فرمان میدهد یا از بغی، ظلم، فساد، خیانت و حکم و عمل بغیر حق نهی مینماید فراوان است.
قید (بغیر حق) در قرآن همراه کفر، شرک، اضلال، استکبار، قتل نفس، ظلم، فساد در ارض، و خیانت آمده است و پیدرپی از این امور منع شده و ستمگران به عذاب تهدید شدهاند از قبیل:
«اِنَّمَا السَّبیلُ عَلَی الَّذینَ یَظْلِمُونَ النَّاسَ وَیَبْغُونَ فِی اْلاَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ».(2)
«وَلاَ تَحْسَبَنَّ اللّهُ غَافِلاً عَمَّا یَعْمَلُ الظَّالِمُونَ».(3)
«وَنَذَرُ الظَّالِمیَن فیهَا جِثِیّاً».(1)
قرآن، بَغْی را در ردیف فحشاء و منکر آورده تا قباحت ذاتی ظلم را آشکار و مجسم کند:
«قُلْ اِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَ مَا بَطَنَ وَالْبَغْیَ بِغَیْرِ الْحَقِّ».(2)
«وَیَنْهی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْکَرِ وَالْبَغْیِ».(3)
در بسیاری از آیات، ظلم و کفر همراه هم آمده و ظالمان و کافران یک طبقه شمرده شدهاند و اصولاً شرک، ظلم عظیم به حساب آمده است قرآن از قول لقمان به فرزندش نقل میکند:
«یَا بُنَیَّ لاَ تُشْرِکْ بِاللّهِ اِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظیمٌ».(4)
بنابر این، با وجود صدها کلمه عدل، حق، قسط، ظلم و جور، خیانت و مشتقات آنها در قرآن و با وجود هزاران بار این کلمات در روایات به این حقیقت پی میبریم که جوّ قرآن و سنّت و بهطور کلی فضای اسلام، فضا و جوّ عدلخواهی و بیزاری از ستم است.
در اسلام، مسأله عدل نه تنها در احکام و اعمال بشر بلکه در صفات خداوند و اعمال او جای والایی دارد. و عدل الهی، بخش مهمی از مباحث کلام اسلامی را به خود اختصاص داده است.
مسأله عدل و ظلم در روایات و خطبهها و دعاها و کلمات قصار به قدری گسترده است که حقیقتاً جای شگفتی است، ما تنها به چند نمونه از آنها اکتفا میکنیم: در کلمات
علی علیهالسلام که خود عدل مجسّم و صوت عدالت انسانی بود بهترین توصیفها از عدل آمده است:
«العَدْلُ حَیاةٌ، العَدْلُ قِوَامُ الرّعِیَّةِ، الْعَدْلُ أقْوی أسَاسٍ، العَدْلُ أفْضَلُ سَجِیَّةٍ، الرّعِیَّةُ لا یُصْلِحُهَا إلاَّ الْعَدْلَ، العَدْلُ رَأسُ الاْءیمانِ وَجِمَاعُ الاْءحْسَانِ، أسْنَی الْمَوَاهِبَ العَدْلُ، أفْضَلُ النَّاسِ سَجِیَّةً مَنْ عَمَّ النَّاسَ بِعَدْلِهِ، بِالْعَدْلِ تتضَاعَفُ الْبَرَکَاتِ، جَعَلَ اللّهُ الْعَدْلَ قِوَاماً لِلأنَامِ
وَتَنْزِیِهاً مِنَ الْمَظَالِمِ وَالآثَام وتَسْنِیةً لِلإسْلاَمِ، شَیْآنِ لاَیُوَازُن ثَوَابُهُمَا: العَفْوُ وَالْعَدْلُ، عَلَیْکَ بِالْعَدْلِ فی الصَّدِیقِ وَالْعَدُوِّ، وَلْیَکُنْ مَرْکَبُکَ الْعَدْلَ فَمَنْ رَکِبَهُ مَلِکَ، مَا عُمِرَتْ الْبِلاَدُ بِمِثْلِ الْعَدْلِ».(1)رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمود: «اَلْعَدْلُ میزَانُ اللّهِ فی الْأرْضِ...».(2)
در مورد ظلم، رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله فرمود: «أفْضَلُ الْجِهَادِ مَنْ أصْبَحَ لاَیَهِمُّ بِظُلْمِ أحَدٍ،(3)الظُّلْمُ ظُلُمَاتٌ یَوْمَ القِیَامَةِ»(4). و علی علیهالسلام فرمود: «الْظُّلْمُ جُرْمٌ لاَیُنْسی، المُؤِنُ لاَ یَظْلِمُ وَلاَ یَتَأثَّمُ، شَرّ النّاسِ مَنْ یَظْلِمُ النَّاسَ، إنَّ أسْرَعَ الشَّرِّعِقابُ الظُّلْمِ».(5)
عدالت، در اسلام تا آن حد اهمیت دارد و به آنها بها داده شده است که آن را بر احسان و ایثار مقدم داشتهاند حتی قرآن، نخست مردم را به عدل فرمان میدهد و سپس به احسان: «اِنَّ اللّهَ یَاْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالاِْحْسَانِ...».(6)
علی علیهالسلام در تفسیر این آیه فرمود: «اَلْعَدْلُ: الإنْصَافُ وَالاْءحْسَانُ: اَلتَّفَضّلُ».(7)
عدل، رعایت اصل حق، بدون کوچکترین چشمپوشی و گذشت است، اما احسان به مفهوم رایج آن، گذشت و چشمپوشی از تنگنای حق و چیزی اضافه بر حق را در بر دارد و یک نوع تفضّل است، علی علیهالسلام عدل را بر جود ترجیح داده است و در پاسخ سؤل سائل که پرسید: «أیُّهُمَا أفْضَلُ الْعَدْلُ أو الْجُودَ» میگوید:
«اَلْعَدْلُ یَضَعُ الأُمُورَ مَوَاضِعَهَا وَالْجُوْدُ یُخْرِجُهَا مِنْ جَهَتِهَا، وَالْعَدْلُ سَائِسٌ عَامٌّ، وَالْجُودُ عَارِضٌ خاصٌّ فَالْعَدْلُ أشْرَفُهُمَا وَأفْضَلُهُمَا».(8)
بلی، جود و تفضّل با همه خوبی و زیباییش که حاکی از یک نوع ایثار، گذشت،
بزرگواری، کرامت باطنی، وارستگی و حسن نیّت است، کارها را از مجرا و مدار واقعی خود بیرون میبرد در حالی که عدل، هر چیزی را به جای خود قرار میدهد، عدل یک میزان دائمی و همگانی است. اما إحسان و بخشش، یک موهبت آنی و مقطعی و استثنایی و خصوصی است. پس عدل، به لحاظ حفظ نظام و رعایت مساوات و توازن در حقوق، از احسان که پایبند حساب و کتاب و مقرراتی نیست برتر است. عدل، همواره توأم با نظم، ولی احسان، گاهی توأم با بینظمی است.
در توضیح این سخن، میتوان گفت: کسی که زمام امور عامّه و نظام جامعه را در دست دارد پیش از آن که بخواهد از اموال عمومی به کسی احسان و تفضّل نماید باید به عدل رفتار کند، و بیتالمال و اموال عمومی را بهطور یکسان به مصرف برساند و این همان (قَسْمِ در رعیّت) است که از حقوق والی بر رعیّت شمرده شده است.
حضرت باقر علیهالسلام در مورد حق مردم بر امام فرمود: «یَقْسِمُ بَیْنَهُمْ بِالسَّوِیَةِ وَیَعْدِلُ فی الرَّعِیَّةِ»(1). زیرا تفضّل و بخش، هر چند هم که برای والی مسلمین نسبت به کسی جایز باشد اما به لحاظ اینکه گاهی باعث اجحاف و زیان نسبت به حقوق دیگران است، و یا یک نوع تبعیض به حساب میآید، کار پسندیدهای نیست، بلی، زمامدار مسلمین، مانند دیگران در اموال شخصی و روابط خاص خود میتواند احسان و تفضّل را بجای عدل بکار بندد و معلوم است که در این موارد، احسان بر عدل رجحان دارد. اما در امور عامه،
مسأله درست به عکس است تا جایی که اگر احسان، باعث زیان و رنجش و خشم دیگران شود، جائز نیست. برخی از خلفا از این نکته غفلت ورزیده و از بیتالمال مسلمین صله رحم میکردند و از کیسه خلیفه میبخشیدند که باعث اعتراض مسلمانان گردید. و عاقبت نامیمونی را به دنبال داشت. و این امر، در تاریخ اسلام نمونههای فراوان دارد.
از طرف دیگر، مردم هم باید خود را به عدل و حق عادت دهند و چشم براه احسان
1) - اصول کافی، ج 1، باب ما یَجِب من حقِّ الإمام عَلی الرعیَّة....
دیگران نباشند. حق را سنگین و ثقیل نشمارند و به آن تن دهند که مآلاً حق به نفع آنها است و کسی که به حق و عدل قانع نباشد سرانجام در تنگنای ظلم و جور واقع میشود زیرا همان احسانی که باعث مسرَّت آنان و خشم دیگران شده ممکن است روزی عکس شود و درباره دیگران معمول، و باعث زیان و خشم اینان گردد علی علیهالسلام میفرماید:
«فَإنَّ فی الْعَدْلِ سَعَةً وَمَنْ ضَاقَ عَلَیْهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ عَلَیْهِ أضْیَق».(1)
میوه عدالت بسیار شیرین، و در عین حال بسیار تلخ است، به کام کسی که عدالت به نفع او است شیرین، و آنکه به ضرر او است تلخ است. و از این گذشته تشخیص حق کار آسانی نیست و عمل به آن بسیار مشکلتر است.
اسلام، مردم را به هر دو نکته مهم توجه داده است تا اهمیت و صعوبت مسأله را درک کنند و بدانند تا دست به یک نوع جهاد با نفس نزنند وهوی و هوس را سرکوب ننمایند، تن به عدالت نمیدهند و توفیق اجرای عدالت و حق را هم به دست نخواهند آورد.
این که گفتیم عدل، هم شیرین و هم تلخ و سنگین است تعبیری است که در روایات آمده است: حضرت صادق علیهالسلام فرمود:
«اَلْعَدْلُ أحْلَی مِنَ الشَّهْدِ وَألْیَنُ مِنَ الزَّبدِ وَأطْیَبُ رِیْحاً مِنَ الْمِسْکِ».(2)
«اَلْعَدْلُ أحْلَی مِنَ الْمَاءِ یُصِیبُهُ الظَّمْآنُ مَا أوْسَعَ العَدْلُ إذ اُعْدِلَ فیْهِ وإنْ قَلَّ».(3)
و علی علیهالسلام میگوید:
«إنَّ الْحَقَّ ثَقیلٌ مَرِیءٌ وَاِنَّ الْبَاطِلَ خَفیفٌ وَجیءٌ».(4)
«فَإنَّ أکْثَرَ الْحَقِّ فیمَا تُنْکِرُونَ».(5)
«فَلاَ تَنْفِروا مِنَ الْحَقائقِ نِفارَ الصَّحیحِ مِنَ الْأجْرَبِ وَالْبَارِی مِنْ ذی السُّقْمِ».(1)
و به همین جهت رعایت حق و عدل سنگین و مشکل و مخالف هوا و هوس انسان و ملازم با تقوا است توصیف حق و عدل بسیار آسان ولی تشخیص آن مشکل و عمل به آن مشکلتر است در قرآن و نهج البلاغه شواهدی بر این نکات دیده میشود:
«وَ اِنْ خِفْتُمْ اَلاَّتُقْسِطُوا فِی الْیَتَامی فَانْکِحُوا مَا طَابَ لَکُمْ مِنَ النِّسَاءِ مَثْنی وَثُلثَ وَرُبَاعَ فَاِنْ خِفْتُمْ اَلاَّ تَعْدِلُوا فَوَاحِدَةً...».(2)
«وَلَنْ تَسْتَطیعُوا اَنْ تَعْدِلُوا بَیْنَ النِّسَاءِ وَلَوْ حَرَصْتُمْ».(3)
«فَلاَ تَتَّبِعُوا الْهَوی اَنْ تَعْدِلُوا».(4)
«وَلاَیَجْرِمَنَّکُمْ شَنَانُ قَوْمٍ عَلَی اَلاَّ تَعْدِلُوا اِعْدِلُوا هُوَ اَقْرَبُ لِلتَّقْوی».(5)
«(التّقِیُّ) قَدْ أ لْزَم نَفْسَهُ الْعَدْلَ فَکَانَ أوَّلُ عَدْلِهِ نَفْیَ الْهَوی عَنْ نَفْسِهِ یَصِفُ الْحَقَّ وَیَعْمَلُ بِهِ».(6)
«فَإنَّ فی الْعَدْلِ سَعَةً وَمَنْ ضَاقَ عَلَیْهِ الْعَدْلُ فَالْجُور عَلَیْهِ أضْیَقُ».(7)
علی علیهالسلام عنایت خاصی به دشواری تشخیص حق و عمل به آن داشته و کتاب نهج
البلاغه را باید کتاب شناسایی حق و باطل و عدل و جور دانست:
«فَلَوْ أنَّ الْبَاطِلَ خَلُصَ مِنْ مِزاجِ الْحَقِّ لَمْ یَخْفَ عَلی المُرْتادینَ وَلَوْ أنَّ الْحَقَّ خَلُصَ مِنْ لَبْسِ الْباطِلِ».
«انقَطَعَتْ عَنْهُ ألْسُنُ المُعَانِدینَ وَلَکِنْ یُؤخَذُ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ وَمِنْ هَذَا ضِغْثٌ».
«فَیَمْزجَانِ فَهُنَالِکَ یَسْتَوْلی الشَّیْطَانُ عَلَی أوْلِیَائِهِ وَیَنْجُوا الّذینَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَ اللّهِ الْحُسْنَی».(8)
«فَالْحَقُّ أوْسَعُ الأشْیَاءِ فی التَّوَاصُفِ وَأضیَقُهَا فی التَّنَاصُفِ لاَیَجْری لأحَدٍ إلاَّ جَری
عَلَیْهِ وَلاَ یَجْری عَلَیْهِ إلاَّ جَری لَهُ...».(1)
مسأله اشتباه حق و باطل در قرآن با کتمان عمدی حق مطرح گردیده است:
«وَلاَ تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَکْتُمُوا الْحَقَّ وَاَنْتُمْ تَعْلَمُونَ».(2)
«یَا اَهْلَ الْکِتَابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَاَنْتُمْ تَعْلَمُونَ».(3)
در همین نقطه است که عدل وحق به معنی مطلق، با صراط مستقیم پیوند مستقیم دارند، سیوطی در تفسیر عدل میگوید:
«العدل: هو الصِّراطُ الْمُسْتَقیم الْمُتَوَسِّط بَیْنَ الإفْراطِ وَالتَّفْریط».(4)
«هَلْ یَسْتَوی هُوَ وَ مَنْ یَاْمُرُ بِالْعَدْلِ وَهُوَ عَلی صِرَاطٍ مُسْتَقیمٍ».(5)
صراط مستقیم در قرآن بارها به عنوان میزان و مقیاس حق، و انحراف از آن به عنوان باطل آمده است. و نیز در همین نقطه، عدل وحق و انصاف با هم پیوند پیدا میکنند، هر کس بخواهد به عدل و حق عمل کند باید انصاف داشته باشد. تعبیر انصاف در قرآن نیامده ولی در نهج البلاغه و روایات بسیار است. اصل این لفظ از نصف گرفته شده به این مناسبت که شخص مُنْصِف، امتیازات و منافع را میان خود و دیگران تنصیف میکند، هر چه برای خود بخواهد همان را برای دیگران نیز میخواهد، دیگران را با خود یکسان و برابر حساب میکند، اگر برای خود بدی نخواهد برای دیگران هم، نمیخواهد و همواره خود را جای دیگران میگذارد «یک سوزن بخود میزند و یک جوالدوز به دیگری».
چنین کسی دندان سر جگر میگذارد و حق را مراعات میکند هر چند علیه خودش باشد حال اگر منافع خلق را بر منافع خود مقدم داشت که آن ایثار است و چیزی بالاتر از انصاف، و اینک نمونهای از بسیار:
«کُونُوا قَوَّامینَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ لِلّهِ وَلَوْ عَلی اَنْفُسِکُمْ».(6)
«وَاِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَلَوْ کَانَ ذَا قُرْبی».(1)
«إنَّ أفْضَلَ النَّاسِ عِنْدَ اللّهِ مَنْ کَانَ العَمَلُ بِالْحِقِّ أحَبَّ إلَیهِ وَإنْ نَقَصَهُ وَکَرَثهُ، مِنَ الْبَاطِلِ وَإنْ جَرَّ إلَیْهِ فَائِدَةً وَزَادَهُ».(2)
«أنْصِفِ اللّهَ وَأنْصِفِ النّاسَ مِنْ نَفْسِکَ وَمِنْ خَاصَّةِ أهْلِکَ وَمَنْ لَکَ فِیْهِ هَویً مِنْ رَعِیَّتِکَ فَإنَّکَ إلاّ تَفْعَلْ تَظْلِمْ».(3)
قرآن، در تعدادی از مهمترین موضوعات مورد نظر خود، ماده قیام و اقامه را بکار برده است از جمله دهها بار به صیغههای گوناگون در مورد نماز مانند:
«وَ اَقِمِ الصَّلوةَ طَرَفَیِ النَّهَارِ وَزُلْفاً مِنَ الَّیْلِ».(4)
«اَقِمِ الصَّلوةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ اِلی غَسَقِ الَّیْلِ».(5)
«وَ اَقِمِ الصَّلوةَ لِذِکْری».(6)
و نیز در مورد دین و تمسک و التزام و تعهد به آن:
«وَاَنْ اَقِمْ وَجْهَکَ لِلدّینِ حَنیفاً».(7)
«فَاَقِمْ وَجْهَکَ لِلدّینِ حَنیفاً».(8)
«فَاَقِمْ وَجْهَکَ لِلدّینِ الْقَیِّمِ».(9)
و نیز در مورد کتب آسمانی تورات و انجیل و برقراری و حاکمیت آنها:
«وَلَوْ اَنَّهُمْ اَقَامُوا التَّوْراةَ وَالاِْنْجیلِ وَمَا اُنْزِلَ اِلَیْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ».(10)
«لَسْتُمْ عَلی شَیْءٍ حَتّی تُقیمُوا التَّوْراة وَالاِْنْجیلَ».(1)
و در مورد حدود الهی و اجرای دقیق و عمل به آنها:
«اِلاَّ اَنْ یَخَافَا اَلاَّ یُقیمَا حُدُودَ اللّهِ».(2)
و نیز در مورد شهادت و گواهی دادن برای اثبات حقوق مردم:
«وَاَشْهِدُوا ذَوَیْ عَدْلٍ مِنْکُمْ وَاَقیمُوا الشَّهَادَةَ لِلّهِ».(3)
و بالاخره قرآن، در مورد برقراری عدل و قسط و میزان از کلمه (اقامه) استفاده کرده است:
«وَاَقیمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَلاَ تُخْسِرُوا الْمیزَانَ».(4)
همین طور قرآن، قیام را رمز التزام و تعهد و عمل بهکارهای مهم قرارداده است: «وَاَنْ تَقُومُوا لِلْیَتَامی بِالْقِسْطِ»(5)، «اَنْ تَقُومُوالِلّهِ»(6)، «قُومُوالِلّهِ قَانِتینَ»(7)، «وَالَّذینَ هُمْ بِشَهَادَاتِهِمْ قَائِمُونَ»(8)، و (درباره خداوند) «قَائِماً بِالْقِسْطِ»(9)، و (درباره کعبه) «جَعَلَ اللّهُ الْکَعْبَةَ الْبَیْتَ الْحَرَامَ قِیَاماً لِلنَّاسِ»(10)، و (در مورد اموال): «وَلاَ تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ اَمْوَالَکُمُ الَّتی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیَاماً»(11).
قرآن، دهها بار از رستاخیز که مهمترین حادثه جهان است به (قیامت) نام میبرده
است. همچنین دین و کتب را به وصف (قَیِّم) میستاید: «ذلِکَ الدّینُ الْقَیِّمُ»(12)«فیهَا کُتُبٌ
قَیِّمَةٌ»(13). و از جمله، لفظ (قَوّام) را جهت مبالغه در مورد قسط در دو آیه مشابه بکار برده است.
«یَا ءَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا کُونُوا قَوَّامینَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ لِلّهِ».(14)
«یَا ءَیُّهَا الَّذین امَنُوا کُونُوا قَوَّامینَ لِلّهِ شُهَدَاءَ بِالْقِسْطِ».(1)
مفسران، در فرق میان این دو آیه مفصلاً بحث کردهاند(2)که ما از نقل گفته آنان صرفنظر میکنیم همین اندازه یادآور میشویم اگر این دو آیه را پهلوی هم قرار دهیم و
اصطلاح بدیعی (تعطیم) را: (یعنی در دو جمله هر یک قیدی بیاید که نتیجةً هر دو جمله به هر دو قید مقیّد شود) در آنها در نظر بگیریم معنی دو آیه چنین میشود که شما باید
برای خدا قوّام به قسط و شُهداء به قسط باشید.
صاحب تفسیر المنار، در ذیل آیه اول(3)بحث مفصلی دارد که خلاصهاش این است:
«قَوّامُون بهقسط، کسانی هستند که به وجه اَتَمّ واَکْمَل و اَدْوَم، به عدل قیام کنند زیرا قَوّامین جمع قَوّام و به معنی مبالغه در کار است. قیام به شیء آن است که آن را بهطور
کامل و درست انجام دهد بهطوری که هیچ نقص و کجی در آن نباشد لهذا خداوند به إقامه نماز، إقامه شهادت، إقامه وزن به عدل، امر فرموده تا نهایت تأکید و مبالغه را
درباره این امور کرده باشد. در مورد ساختن درستِ دیوار، در داستان موسی وخضر میگوید: «فَوَجَدا فیهَا جِدَاراً یُریدُ اَنْ یَنْقَضَّ فَاَقَاَمَهُ»(4)حال، اگر دیوار را سُست و ناقص
بسازند نمیگویند (أقامَ الْجِدَارَ).
در مورد آیه (قَوّامونَ بالْقِسْط) میگوید این بلیغترین و مؤّدترین عبارتی است که ممکن است در مورد قیام به عدل بکار رود زیرا این مطلب را به عبارات گوناگون میتوان ادا کرد که مسلماً برخی اَبلَغ وآکَد از برخ دیگر است اگر بگویند: (إعْدِلُوا
وَأقْسِطُوْا) یا (کُونُوا عادِلین) عبارت دوم بلیغتر و اکیدتر است زیرا در آن امر شده که صفتِ عدالت را تحصیل کنید که ریشه و اساس عمل است و این غیر از امر به مجرّد
عمل به عدل است که معنی جمله اول است.
از این بلیغتر و اکیدتر، آن است که بگویند (کُونُوا قَوّامِیْنَ بِالْقِسْطِ) یعنی خَصیصه
قیامِ به عدل، و عنایت شدید به قِسْط، باید یکی از صفات و ملکاتِ راسخه در نفوس
شما باشد که همواره با دقّت و عنایت تمام به عدل ملتزم باشید. قسط، در عمل و در داوری هر دو لازم است و این آیه هر دو را شامل است». آنگاه اضافه میکند: «بنابر این
هدایت قرآنی، مسلمانان باید اعدل امتها و قائمترین آنان به قسط باشند، و در هنگامی که تحت تأثیر هدایت قرآن بودند همینطور بودهاند قرآن میگوید: «وَمِمَّنْ خَلَقْنَا اُمَّةٌ
یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ».(1)
در ذیل آیه دوم (قَوّامُون لِلّهِ) میگوید یعنی شما اَصحاب همتّهای عالی و اهل اتقان و اخلاص و التزام به حق باشید،(2)و میافزاید این تعبیر بلیغتر از آیه اول (قَوّامُونَ بِالْقِسْطِ) است زیرا متعلق (قَوّامین) حذف شده که مفید عموم است و قیام به قسط و غیر
آن هر دو را در بر میگیرد.(3)با توجّه به این خاصیت مادّه (قیام) قرآن، راه خدا را راه مستقیم و تمسّک به آن را استقامت، و قرآن را طریق اقوم، و تعهد و التزام به حق را مقاومت نامیده است.
«اِهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقیمَ»(4)«فَاسْتَقِمْ کَمَا اُمِرْتَ»(5)«اِنَّ هذَا الْقرانَ یَهْدی لِلَّتیِ هِیَ اَقْوَمُ»(6)«اِنَّ الَّذینَ قَالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا...».(7)
رسول خدا هم در پی انجام وظیفه خطیر وبسیار مهم خود یعنی تبلیغ دین و نبوّت باید به کار دعوت قیام کند:
« یَا ءَیُّهَا الْمُدَثِّرُ* قُمْ فَاَنْذِرْ».(8)
بنابر این، ماده قیام با همه مشتقاتش از یک نوع صلابت و استحکام و مقاومت و جدیّت برخوردار است و این همان چیزی است که برای اجرای عدالت و داوری به حق و قضاء و حکمِ بین طرفین متخاصم، ضرورت دارد، و چنان که خواهیم دانست این معنی در الفاظ قضا و حُکم و مشتقات آنها نیز ملحوظ است.
معمولاً قضاء و حکم مرادف هم، به معنی داوری به کار میروند، داور را گاهی قاضی و گاهی حاکم گویند، اما کنجکاوی در ریشه این دو لفظ، فرق میان آن دو را آشکار میکند (ابوحیّان نحوی) میگوید: «القَضَاءُ وَالْحُکْمُ وإنْ ظَهَرَ أنَّهُمَا مُتَرَادِفَانِ...»(1)طبرسی نیز میگوید: «القَضَاءُ وَالْحُکْمُ مِنَ النّظَائِرِ وَأصْلُ الْقَضَاءِ الْفَصْلُ وإحْکَامُ شَیءٍ ثُمَّ یَنْصَرِفُ عَلَی وُجُوهٍ» آنگاه ده معنی برای آن همراه شاهدی از قرآن، ذکر کرده است از این قرار: 1 - امر به توصیه 2 - اخبار واعلام 3 - فراغت 4 - فصل امر 5 - انزال 6 - وجوب 7 - کتابت
8 - اتمام 9 - جعل 10 - قضاوت.(2)طبرسی در جای دیگری از قول زجّاج نقل میکند: «قَضَی فی اللُّغَةِ عَلَی ضُرُوبٍ کُلُّهَا یَرْجِعُ إلَی مَعْنی انْقِطَاعِ الشّیء وَتَمَامِهِ».(3)
شیخ طوسی، نیز پیش از طبرسی، همان وجوه را آورده میگوید: «اَصْلُ القَضَاءُ فَصْلُ الأمْرِ عَلَی إحْکامٍ».(4)
و نیز میگوید: «وَقَضَی، عَلی طُرُقِ تَرْجِعُ إلی مَعْنی تَمامِ الشَّیء وَانْقِطاعِهِ».(5)
راغب، در مفردات میگوید: «القَضاءُ فَصْل الأمْرِ قَوْلاً کانَ ذلِکَ أوْفِعْلاً، وَکُلُّ واحِدٍ مِنْها عَلی وَجْهَیْنِ إلهیٍّ وَبَشَریٍّ...» بنابر این، اصل معنی قضاء اتمام و فراغت و قطع و احکام را میرساند.
امّا حُکم، در اصل به معنی منع از خلل و عیب است که قهراً استحکام را در بر دارد و این معنی در همه مشتقات آن ملحوظ است. حکمت، سخن استوار و مُحکم که مانع سفه و جهل است، حَکَمه، به فتح حاء و کاف آهن لجام اسب را گویند به لحاظ اینکه آن را از
سرکشی منع میکند. حکومت، فرمانروایی قاطع و مانع از اختلال نظام، و حُکم، داوری قاطع که از تضییع حق مظلوم مانع شود. پس اصل ماده قضاء اتمام و فصل است و اصل ماده حکم منع قطعی از خلل و فساد، و این هر دو در قاطعیّت و فصل امر اشتراک دارند
به همین جهت به جای هم به کار میروند.
در فرق بین آن دو چنین آمده است:
«القَضَاءُ فَصْلُ الأمْرِ عَلَی التَّمامِ مِنْ قَوْلِکَ قَضاهُ إذا أتَمَّهُ وَقَطَعَ عَمَلَهُ وَمِنْهُ قولُه تعالی (قضی أجَلاً) أی فَصَل الحُکْم بِهِ... والحکم یَقتَضی المنع عَن الخصَوص مِنْ قَولِکَ أحْکَمْتُهُ إذَا مَنَعَتَهُ وَیَجُوز أنْ یُقَالَ الحُکْمُ فَصْلُ الأمْرِ عَلَی الاْءحْکَامِ بِما یَقْتَضیهِ الْعَقْلُ وَالشَّرْعُ... وَیُسْتَعْمَلُ الْحُکْمُ فی مَواضِعَ لاَ یُسْتَعمَلُ فیهَا الْقَضَاءُ کَقُولِکَ حُکْمُ هذَا کَحُکْمِ هَذَا أی مُتَمَاثِلاَنِ فی السَّبَبِ وَالْعِلَّةِ...».(1)
در فرق بین حاکم و حَکَم گفتهاند: حَکَم، مقتضی آن است که شخص اهلیت دارد نزاع را نزد او برند، اما حاکم، کسی است که شأنش حُکم و داوری است پس در توصیف به حَکَم، مدح بیشتری است حاکم، صفت فعل است که گاهی به حق حکم میکند و گاهی به جور اما حَکَم صفت تعظیم و مدح است که جز به صواب حکم نمیکند.(2)
از اینجا معلوم شد که چرا داوری را فصل الخطاب گویند زیرا داور، نزاع و کلام میان طرفینِ نزاع را فیصله میدهد و ریشه نزاع را قطع میکند قرآن درباره داوُد میگوید:
«وَاتَینَاهُ الْحِکْمَةَ وَفَصْلَ الْخِطَابِ».(3)
در این آیه حکمت و فصل الخطاب با هم آمده است، زیرا حکمت، مانع هوای نفس و ستم و ظلم میشود و فصل خطاب هم، عبارت از تفکیک کلام و تمیز میان حق و باطل است و به همین مناسبت در این آیه فصل الخطاب را، به علم به قضاء تفسیر کردهاند(4)و نیز قرآن در آیاتی چند از روز قیامت به یومالفصل نام برده است مانند: «هذَا یَوْمَ الْفَصْلِ الَّذی کُنْتُمْ بِهِ تُکَذِّبُونَ»(5)و داوری خدا را در آن روز به «فصل» تعبیر کرده است: «اِنَّ اللّهَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیمَةِ».(6)
علاوه بر فضای کلی عدالت در جوّ اسلامی که همه روابط اجتماعی و وظایف همگانی مانند: حکومت و سیاست، تجارت و معاملات، ازدواج، شرکت، رفاقت و صداقت، شهادت و جز آن زیر پوشش عدالت قرار دارند، در خصوص داوری و قضاوت، تأکید و سفارش فراوان در نصوص اسلامی دیده میشود از جمله آیات ذیل:
«وَاِنْ حَکَمْتَ فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ اِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطینَ».(1)
«یَا دَاوُدُ اِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلیفَةً فِی اْلاَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلاَ تَتَّبِعِ الْهَوی».(2)
«اِنَّ اللّهَ یَاْمُرُکُمْ اَنْ تُؤَدُّوا اْلاَمَانَاتِ اِلی اَهْلِهَا وَاِذَا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النَّاسِ اَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ اِنَّ اللّهَ نِعِمَّا یَعِظُکُمْ بِهِ اِنَّ اللّهَ کَانَ سَمیعاً بَصیراً* یَا ءَیُّها الَّذین امنوا اَطیعُوا اللّهَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ وَاُولیِ اْلاَمْرِ مِنْکُمْ فَاِنْ تَنَازَعْتُمْ فی شیْءٍ فَرُدُّوُهِ اِلَی اللّهِ وَالرَّسُولِ اِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ والْیَوْمِ اْلاخِرِ ذلِکَ خَیْرٌ وَ اَحْسَنَ تَاْویلاً».(3)
در آیه اول، خداوند به رسولش امر میکند که حتی اگر بخواهد بین اهل کتاب داوری کند باید به عدالت و قسط حکم دهد در آیه دوم، اولین ثمره خلافت داود که از طرف خدا به وی تفویض شده داوری به قسط بین مردم و اجتناب از خواهش نفس که ممکن است او را از حکم به حق بازدارد، مورد تأکید قرار گرفته است.
اما در دو آیه اخیر، به طرق گوناگون بر عدالت در داوری تأکید گردیده است:
و به همین خاطر، این دو آیه را باید جامعترین آیات قرآن در مورد داوری و بلکه حکومت دانست.
1 - در آیه نخست، به ادای امانتها و داوری به عدل، با هم امر شده است، و داوری به عدل در پی امانت آمده، و این خود رابطه و پیوند میان امانت و قضاوت را میرساند. و چنین به ذهن میرسد که گویا خداوند میخواهد داوری به عدل را علاوه بر اهمیت
خود آن عنوان، زیر پوشش عنوان دیگری که از نظر عقل و شرع و عرف مردم، دارای اهمیت بیشتری است قرار دهد، تا حکم به حق، از آن عنوان نیز کسب اهمیت نماید و آن عنوان امانت است، نقطه مقابل خیانت. بخصوص که به لفظ جمع (امانات) ذکر شده است، بنابر این داوری به عدل یکی از امانتها است و عدم رعایت آن علاوه بر عنوان ظلم و جور، عنوان خیانت را با خود یدک میکشد. آیه ذیل:
«اِنَّا اَنْزَلْنَا اِلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِمَا اَرکَ اللّهُ وَ لاَ تَکُنْ لِلْخَائِنینَ خَصیماً»(1)، نیز اشعار دارد که حمایت از خائنان در داوری و رعایت جانب آنان، خود خیانت است و قهراً داوری به حق، مصداق ادای امانت به شمار میرود.
2 - در ذیل این آیه رعایت امانت و عدالت را با دو جمله مورد تأکید قرار میدهد:
«اِنَّ اللّهَ نِعِمَّا یَعِظُکُمْ بِهِ»(2).
«اِنَّ اللّهَ کَانَ سَمیعاً بَصیرًا».
یعنی اولاً آنچه امر شده بسیار موعظه و نصیحت شایستهای است و مصلحت شما را در بر دارد و قهراً عدم رعایت آنها به ضرر شما خواهد بود. ثانیاً خداوند شخصاً بر کار
شما نظارت مستقیم دارد و کلیه حرکات و کلمات شما را در مورد امانت و عدالت زیر نظر دارد و همه را میبیند و میشنود.
3 - در آیه بعد، مردم را به اطاعت خدا و رسول و اولی الامر، فرمان میدهد و تأکید میکند که اگر نزاعی میان مردم چه در امور شخصی و چه در امور عامّه و مسائل سیاسی، چه در بین خودشان، و چه در بین مردم و فرمانروایان، رخ دهد، باید حتماً آن را به خدا و رسول یا کتاب خدا و سنّت پیغمبر ارجاع دهند و بر محور این دو مرجع، آن نزاع را حل و فصل کنند و این بهترین مرجع و احسن تأویل است. و بعلاوه نشانه ایمان به خدا و روز جزاست که قهراً تخلف از آن، نشانه بیایمانی و کفراست.
4 - در آیاتِ پس از این دو آیه، از آنان که ادعای ایمان دارند، ولی به حُکّام جور و
ظالمان و طاغوتها رجوع میکنند شدیداً نکوهش شده، و خداوند چنین مردمی را منافق نامیده است.(1)
نکته قابل توجه در این دو آیه این است که مسأله داوری و قضاوت را به مسأله حکومت اسلامی ربط میدهد.
ارتباط میان این دو آیه را برخی از مفسّرین، از جمله مرحوم شیخ طبرسی از علمای شیعه و شیخ محمد عبدُه، از علمای متأخر و روشن بین اهل سنّت، درک کرده و آن دو را با هم مورد تفسیر قراردادهاند، ولی متأسفانه در تفسیر المیزان(2)این دو آیه از هم جدا تفسیر شده است مثل این که میان آنها ارتباطی وجود ندارد. در صورتی که قبل از هر کس، ائمه اهلبیت علیهمالسلام کاملاً به ربط میان این دو آیه توجه داشتهاند طبرسی میگوید:(3)
«عنهم علیهم السّلام انّهم قالوا: آیتان أحدهما لنا و الأُخری لکم ثمّ ذکر الآیتین».
مقصود آن است که این دو آیه یکی خطاب به حُکّام و وُلاة حقّ است که همان ائمه اهلبیت و نوّاب آنها هستند و آن آیه امانت است، و دیگری خطاب به مردم است و آن آیه طاعت است. پس بر مردم واجب است اطاعت و رفع مخاصمات به فرمانروایان حقّ، و بر فرمانروایان است ادای امانتهای خدا و خلق و از جمله داوری به حق، در کلیه
اختلافات و مشاجرات خصوصی و یا عمومی و سیاسی مردم.
عبده، عنایت خاصی به این دو آیه امانت و اطاعت داشته و به تفصیل درباره آنها بحث کرده که خلاصه سخنان وی چنین است:
این دو آیه، اساس حکومت اسلامی است، و اگر در قرآن بهجز این دو آیه نازل نگردیده بود همین دو آیه مسلمانان را کفایت میکرد بهشرط آنکه کلیّه احکام و روابط
میان خود را بر این دو آیه بنا نهند.(4)
خداوند، در این آیه و آیات بسیار دیگر امر به عدل نموده، ولی حدّ آن را بیان نکرده است. در سنَّت نیز تفسیری برای عدل نیامده و گویا آن را به وضوح خود واگذار
کردهاند. آنگاه میگوید: عدل، بر دو رکن استوار است که حاکم، باید آنها را رعایت نماید:
رکن اول آن است که حاکم و قاضی، باید حکم شرعی را بداند تا براساس آن داوری کند. لهذا داور باید احکام خدا و رسول را کاملاً رعایت نماید و احکام خود را با آن تطبیق دهد. این تطبیق گاهی آسان و روشن و آشکار، و گاهی پنهان است و نیاز به اجتهاد و استنباط و کنجکاوی و اعمال فکر و نظر دارد، و باید بکوشد حتیالمقدور حکم خود را بر حکم خدا و رسول منطبق کند. باری این رکن از عدل میان مردم معروف است و صرفاً از باب تذکر و تنبیه از آن یاد کردیم.
رکن دوم: عدل، مرکب از دو امر است: اول، فهمیدن صحیح دعوای شخص مدعی، و پاسخ شخص منکر تا اینکه داور، موضوع مابه النزاع و مورد تخاصم را کاملاً بدست آورد.
دوم، حاکم، خود را از هر نوع انحراف و تمایل به یک طرف و حُبّ و بغض و هواخواهی از یکی از طرفین نزاع تهی کند. این رکن از عدل، در مقام قضاوت نیز بر همه معلوم و مشهود است بنابر این عدل، به هر دو رکنش روشن و واضح است و به همین علت، نیازی به بیان و تفسیر آن نبوده است و خداوند آن را بدون تفسیر رها کرده است.
حال، تو میدانی بگویی عدل در داوری، عبارت است از ایصال حق به صاحب حق از اقرب طرق ممکن، و این امر محقق نمیشود مگر با اقامه و برقراری آن دو رکن، پس هر کس، از آن دو رکن عدالت بیرون رود و بدون در نظر گرفتن آن ارکان حکم کند مرتکب ظلم و جور شده است.
در اینجا عبدُه به کیفیت داوری در مصر که به تقلید از محاکم اروپا به بهانه انجام تشریفات غیر لازم، حکم را مدتی به تأخیر میاندازند، همانگونه که در غالب کشورهای اسلامی معمول شده است، ایراد گرفته و از مستمعان درس خود اعتراف
گرفته که تعویق احکام، بدین گونه بر خلاف اسلام و منافی با عدل است.(1)از بیانات گذشته سه نکته به دست آمد:
نکته اول، این که پایه داوری در اسلام، براساس امانت نهاده شده است، حاکم، امین خلق و خالق است و حُکم به عدل وداوری به حق امانتی است که خداوند در رابطه با حقوق مردم به او سپرده است. امانت چیست؟ امانت، از ریشه امن است به معنی آرامش خاطر و طمأنینه نَفس، ونداشتن ترس و واهمه، داور باید طوری باشد که طرفین نزاع نزد او احساس امن و آرامش کنند و هیچ کدام ترس و واهمه به دل راه ندهد که مبادا داور، به ناحق، به نفع آن دیگری حکم دهد و او را از حقش محروم کند. آری محکمه و دادگستری باید مانند خانه خدا و حرم اَمن الهی، محل اَمن باشد «وَمَنْ دَخَلَهُ کَانَ آمِناً» به همین خاطر است که داور باید حتی در نگاهش یکی را بر دیگری ترجیح ندهد و به هیچ وجه میان طرفینِ نزاع تبعیض قائل نشود.
نه تنها قضاوت بلکه حکومت و کلیه مناصب عمومی در اسلام، در زیر چتر امانت قرار گرفتهاند شیخ محمد عبدُه، در جلسه دیگری از درس خود گفته است:(2)«من بعد از درس اوّل، به کتاب «السیاسة الشرعیة» ابن تیمیه دست یافتم دیدم آن کتاب تمامش مبنی بر همین آیه است و مؤف در آن کتاب شرح و بسط انواع و اقسام امانتهایی که خداوند به دست حکّام سپرده، پرداخته است».
در همین جا باید یادآور شویم که در روایات و تفاسیر شیعه آیه «اِنَّا عَرَضْنَا اْلاَمَانَةَ
عَلَی السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ وَالْجِبَالِ».(3)به ولایت و امامت تفسیر شده است. و چنین پیدا است که در اصل کلّی مطلب که حکومت در اسلام یک نوع امانت الهی است میان بزرگان فریقین اختلاف نیست بلکه اختلاف، در صغری و مصداق آن است که چه کسی
باید عهدهدار این امانت الهی شود.
نکته دوم این که داوری و حکومت از یک مقولهاند و هر دو یک منصب الهی هستند این حق به معنی وسیع که شامل کلیه سمتها و مناصب حکمرانی از جمله قضاوت و بلکه تشریع قانون میباشد، در اصل مخصوص خدا است و کس دیگری جز خداوند، رأساً نمیتواند خود را در این مورد صاحب حق بداند، مگر این که خداوند این حق را به
کسی واگذار کند.
علت آن، هم واضح است زیرا این حق، که ولایت تشریعی است تابع ولایت تکوینی خدا است و چون او خالق است پس او هم حق امر و نهی و حکم و فرمان دارد: «اَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَاْلاَمْرُ»(1)«اِنِ الْحُکْمُ اِلاَّ لِلّهِ»(2)«اَلاَ لَهُ الْحُکْمُ»(3)و این خود بحثی جدا است که در جای دیگری باید عنوان شود.
نتیجه آن که حاکم و فرمانروا و قاضی، از نظر اسلام، خلیفه خدا هستند چنان که خداوند به داوود اعلام کرد:
«یَا دَاوُدُ اِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلیفَةً فِی اْلاَرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ».(4)
پیدا است داوود، تنها در قضاوت خلیفه خدا نبوده بلکه در فرمانروایی بین خلق و از جمله داوری و قضاوت بین آنها نیز خلیفه بوده است و به عبارت دیگر، هر نوع حکمرانی بر خلق، از جمله قضاوت، خاص خداست، که به رسولان، و آنان نیز به اوصیاء و سرانجام به علما و کارشناسان فن واگذار کردهاند این بحث در حقیقت به دو مطلب باید تفکیک شود:
اول، این که قضاوت و حکومت از یک مقولهاند و در اصل یک حق، و یا مراتب یک حقاند.
دوم، این که حق در اصل، خاص خدا است و انبیاء و جانشینان ایشان، صرفاً خلیفه خدایند در زمین، تا میان مردم، حکمرانی و داوری کنند. و همین جا باید اضافه شود که جز خدا کسی بر مردم حکمرانی ندارد خلفای او بین مردم حکمرانی دارند نه بر مردم و این نیز نکتهای است که نیاز به توضیح دارد.
راجع به مطلب اول، با توجّه به اشتراک معنی قضاء و حکم، همانطور که قبلاً گفته شد و با رجوع به آیات، مربوط به این دو عنوان از جمله آیه «اِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلیفَةً فِی اْلاَرْضِ» میتوان اطمینان حاصل کرد، لهذا مفسران حُکْم و حکمت را به معنی نبوّت حکومت قضاوت معنی میکنند، در ذیل آیه «یَا یَحْیَی خُذِالْکِتَابَ بِقُوَّةٍ وَاتَیْنَاهُ الْحُکْمَ صَبِیَّاً»(1)یکی از مفسران میگوید: «خداوند نبوت را (حُکْم) نامید زیرا خداوند عقل یحیی را در خُردسالی محکم و بر او وحی نازل کرد، و برخی گفتهاند مراد از حُکم، حکمت است که به معنی منع است زیرا وی از ظلم منع میکرد همانطور که حکمت، مانع انسان است از سفاهت و جهالت».(2)
مرحوم طبرسی در آیه «رَبِّ هَبْ لی حُکْماً وَالْحِقْنی بِالصَّالِحینَ».(3)میگوید: «الحکم بیان الشیء علی ما یقتضیه الحکمة...»(4)مقصود آن است که ابراهیم از خدا حکم طلب کرد که به معنی حکومت و فرمانروایی است و حقیقت آن، اعمال حکمت است... انبیاء آمدهاند تا از طرف خدا به حکمت، میان مردم حکمرانی کنند چنان که در آیات ذیل میبینیم:
«وَاَنْزَلَ مَعَهُمْ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فیمَا اخْتَلَفُوا فیهِ».(5)
«اِنَّا اَنْزَلْنَا اِلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِمَا ارکَ اللّهُ».(6)
و شاید نکته جمع میان حکم و نبوت در قرآن اشاره به همین اشتراک و وحدت این حق باشد:
«مَا کَانَ لِبِشَرٍ اَنْ یُؤْتِیَهُ اللّهُ الْکِتَابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُولُ لِلنَّاسِ کُونُوا عِبَاداً لی...».(1)
«اُولئِکَ الَّذینَ اتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّةَ».(2)
«وَلَقَدْ اتَیْنَا بَنی اِسْرَائیلَ الْکِتَابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّةَ».(3)
«وَلَمَّا بَلَغَ اَشُدَّهُ اتَیْنَاهُ حُکْماً وَعِلْمًا».(4)
خداوند نیز در آیات فراوانی، فرمانروایی خود را در روز قیامت، به عنوان حکم میان مردم مطرح کرده است:
«اَلْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ لِلّهِ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ».(5)
«فَاللّهُ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیمَةِ فیمَا کَانُوا فیهِ یَخْتَلِفُونَ».(6)
و اما مطلب دوم، یعنی خلافت حکّام و داوران از طرف خداوند، علاوه بر آیات یاد شده در روایات نیز آمده است: علی علیهالسلام به شُریح قاضی فرمود: «یَا شُرَیْحُ قَدْ جَلَسْتَ مَجْلِساً لاَ یَجْلِسُهُ إلاَّ نَبِیٌّ أوَصیّ نَبِیٍّ أوْشَقِیٌّ»(7)، حضرت صادق علیهالسلام فرمود: «اتَّقُوْا الْحُکُومَةَ فَإنَّ الْحُکُومَةَ إنَّمَا هِیَ لِلإمَامِ الْعَالِمِ بِالْقَضَاءِ وَالْعَادِلِ فی الْمُسْلِمینَ لِنَبِیٍّ أوْوَصِیٍّ».(8)
نکته سومی که لازم و ملزم و متُمِّم مطلب قبل است، اینکه اگر حکومت و داوری، حقّ خدا است و دیگران خلیفه او هستند، پس میزان و معیار حکم آنان، همان حکم خدا است و کسی را نرسد که به غیر حکم خدا داوری و حکومت کند حتّی انبیاء و اوصیا، جز به حُکم خدا حُکم نمیکنند. این مطلب، در آیات و روایات، بسیار زیاد مورد تأکید قرار گرفته است از جمله:
«اِنَّا اَنْزَلْنَا اِلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِمَا اَرکَ اللّهُ وَلاَ تَکُنْ لِلْخَائِنینَ خَصیماً».(1)
«... یُدْعَوْنَ اِلی کِتَابِ اللّهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ یَتَوَلّی فَریقٌ مِنْهُمْ».(2)
«وَاَنِ احْکُمْ بَیْنَهُمْ بِمَا اَنْزَلَ اللّهُ وَ لاَ تَتَّبِعْ اَهْوَاءَهُمْ».(3)
این قبیل آیات، دلالت دارد که ملاک عدل و حق و قسط که آن همه در قرآن مورد تأکید میباشد همان حکم الهی است هر معیار دیگری و هر نوع حکمی باید براساس حکم خدا باشد که گاهی آشکار است و گاهی پنهان و نیازمند به استنباط و اجتهاد چنان که قبلاً از شیخ عبدهُ نقل کردیم. کیفیت استنباط حکم کلی، مربوط به علم فقه، و کیفیت
تشخیص حق، در مقام داوری، جزء آداب دادرسی است. بنابر این، داوری به غیر حکم خدا به هیچ وجه روا نیست بلکه خود کفر، فسق و ظلم محسوب میشود:
«وَمَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِمَا اَنْزَلَ اللّهُ فَاُولئِکَ هُمُ الْکَافِرُونَ».(4)
«وَمَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِمَا اَنْزَلَ اللّهُ فَاُولئَکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ».(5)
«وَمَنْ لَمْ یَحْکُمْ بَمَا اَنْزَلَ اللّهُ فَاوُلئَکَ هُمُ الظَّالِمُونَ».(6)
قرآن، از رجوع به طاغوت و کسی که بغیر حکم الهی حکم میکند شدیداً منع کرده و آن را حکم جاهلیّت نامیده است.
«اَفَحُکْمَ الْجَاهِلِیَّةِ یَبْغُونَ».(7)
«یُریدُوَن اَنْ یَتَحَاکَمُوا اِلَی الطَّاغُوتِ وَقَدْ اُمِرَواَ اَنْ یَکْفُرُوا بِهِ».(8)
قرآن، حتی باک ندارد که انبیاء خود را از حکم بغیر ما انزل اللّه و بغیر حق منع و بر آن توبیخ نماید که گاهی مفسران ناچار شدهاند آن را تأویل و توجیه نمایند تا به ساحت قدس و مقام عصمت آنان لطمهای وارد نیاید. مرحوم طبرسی، در مورد آیه «وَلاَ تَکُنْ
لِلْخَائِنینَ خَصیماً»(1)که ظاهر آن خطاب به رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله است شأن نزولی نقل کرده که دلالت بر تمایل قلبی آن حضرت به جانب یکی از خویشان دارد و لهذا خداوند به او هشدار داده است آنگاه میگوید: «وَالْکَلامُ مُتَوَجِّهٌ إلَی النَّبِیِّ وَهُوَ خِطَابٌ إلَی الْأُمَّةِ وَإنَّمَا ذُکِرَ عَلَی وَجْهِ التأْدیبِ».(2)اما در مورد داوود پیغمبر، قرآن، با تفصیل بیشتری سخن میگوید و پس از اعطای مقام خلافت و فصل الخطاب به وی، داستان خصومت دو تن را نقل میکند که از دیوار محراب بالا رفتند تا نزاع خود را نزد داوود برند، داوود از آنان ترسید، آنان گفتند نترس ما با هم نزاع داریم و نزد تو برای داوری آمدهایم «فَاحْکُمْ بَیْنَنَا
بِالْحَقِّ وَلاَ تُشْطِطْ وَاهْدِنَا اِلَی سَوَاءِ الصِّرَاطِ»(3)آنگاه نزاع خود را بدینگونه مطرح کردند: «اِنَّ هذَا اَخی لَهُ تِسْعٌ وَتِسْعُونَ نَعْجَةً وَلِیَ نَعْجَةٌ وَاحِدَةٌ»(4): برادر من 99 گوسفند دارد و من یکی، او میخواهد همین یکی را هم از من بگیرد. داوود گفت: «لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤالٍ نَعْجَتِکَ اِلی نِعَاجِهِ وَاِنَّ کَثیراً مِنَ الْخُلَطَاءِ لَیَبْغی بَعْضُهُم عَلی بَعْضٍ اِلاَّ الَّذینَ امَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ قَلیلٌ مَاهُمْ وَظَنَّ دَاوُدُ اَنَّمَا فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَخَرَّ رَاکِعاً وَاَنَابَ»(5): بلی، برادرت بتو زور میگوید بسیاری از شریکان به هم تعدّی میکنند مگر مؤنان نیکوکار. در تفاسیر و روایات آمده که آن دو تن دو فرشته بودند و با طرح این دعوی نزد داوود خواستهاند او
را به کار خلافی که از او سر زده تنبّه دهند. ذیل آیه نیز گواه آن است که کار خلافی از او سر زده و لهذا پس از توجه به خطای خود استغفار کرده است. بعضی از مفسران، این آیه را به داستان مجعول اُوریا که در عهد قدیم آمده ربط دادهاند ولی غالباً آن را به شدت
انکار کردهاند. مرحوم طبرسی، وجوهی از تأویل برای آن آورده و از قول علی علیهالسلام نقل کرده که هر کس چنین گمانی به داوود برد او را دو حدّ میزنم یکی برای نبوّت و دیگری
برای اسلام.(6)
داستان دیگری که به داوود و سُلیمان هر دو مربوط میشود در قرآن آمده است:
«وَ دَاوُدَ وَ سُلَیْمنَ اِذْیَحْکُمَانِ فِی الْحَرْثِ اِذْنَفَشَتْ فیهِ غَنَمُ الْقُوْمِ وَکُنَّا لِحُکْمِهِمْ شَاهِدینَ* فَفَهَّمْنَاهَا سُلَیْمنَ وَکُلاًّ اتَیْنَا حُکْمَاً وَعِلْمًا».(1)
درباره این داستان نیز مفسران به اختلاف سخن گفتهاند ظاهر آن است که داوود، حکمی صادر کرده که سلیمان آن را نقض کرده و حکم دیگری داده است، علاّمه طباطبائی میگوید ظاهراً هر دو حکم راجع به یک قضیه بوده و هر دو حقّ بوده و آن پدر و پسر با هم اختلاف در اصل داوری به عدل نداشتهاند بلکه هر کدام به یک بُعد قضیّه، نظر داشته است به دلیل ذیل آیه «وَکُلاًّ اتَیْنَا حُکْماً وَعِلْماً».(2)
باری، پس از قرآن، در روایات، راجع به داوری به حق و عدل و به ما انزل اللّه، و حکم به ناحق و جور و غیر ما انزل اللّه، و رجوع به قُضات جور و حُکام سوء، مطالب گستردهای دیده میشود و اینک نمونهای از بسیار:
قال علیّ علیهالسلام: «اَلْحُکْمُ حُکْمَانِ: حُکْمُ اللّهِ وَحُکْمُ الْجَاهِلیَّةِ فَمَنْ أخْطَأ حُکْمَ اللّهِ حَکَمَ بِحُکْمِ الْجَاهِلیَّةِ».(3)
وَقَالَ علیهالسلام: «یَدُ اللّهِ فَوْقَ رَأسِ الْحَاکِمِ تُرَفْرِفُ بِالْرَّحْمَةِ فَإذَا جَارَوکَلَهُ اللّهُ إلی نَفْسِهِ».(4)
وَعَنِ النَّبِیّ صلیاللهعلیهوآله: «لِسَانُ الْقَاضی بَیْنَ جَمْرَتینَ مِنْ نَارٍ حَتَّی یَقْضیَ بَیْنَ النَّاسِ فَإمَّا إلَی الْجَنَّةِ وَإمَّا إلَی النَّارِ».(5)
وَعَنْ اَبِیعَبْد اللّهِ علیهالسلام: «أیُّ قَاض قَضَی بَیْنَ اثْنَیْنِ فَأخَطَأ سَقَطَ أبْعَد مِنَ السَّماءِ»(6).
وَعَنْهُ علیهالسلام: «اَلْقُضَاةُ أرْبَعَةٌ: ثَلاثَةٌ فِی النَّارِ وَوَاحِدٌ فی الْجَنَّةِ:
1 - رَجُلٌ قَضی بِجَوْرٍ وَهُوَ یَعْلَمُ فَهُوَ فی النَّارِ.
2 - وَرَجُلٌ قَضَی بِجَوْرٍ وَهُوَ لایَعْلَمُ فَهُوَ فی النَّارِ.
3 - وَرَجُلٌ قَضَی بِالْحقّ وَهُوَ لایَعْلَمُ فَهُوَ فی النَّارِ.
4 - وَرَجُلٌ قَضی بِالْحقِّ وَهُوَ یَعْلَمُ فَهُوَ فی الجنّة».(1)
آنچه در روایت بالا آمده است راجع به داوری است که عمداً به ناحق، و یا با عدم صلاحیت علمی ولو به حق حکم دهد، اما کسی که قصدش داوری به حق است، و از احکام الهی وآداب قضاوت کاملاً مطلع باشد، اگر در حکم خود خطا کرد، مسلّماً مسؤلیت ندارد و حکم او قابل اجرا است ولی حکم او در واقع حقّی برای طرفین ثابت نمیکند و حقیقت را تغییر نمیدهد و هر یک از طرفین که بداند حق با طرف مقابل است نه با او، باید حق را به صاحبش رد کند در این زمینه از طریق شیعه و اهل سنت روایت ذیل از رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله روایت شده است:
«إنَّکُمْ تَخْتَصِمُوْنَ إلَیَّ وَلَعَلَّ بَعْضُکُمْ اَنْ یَکُونَ ألْحَنَ بِحُجَّتِهِ مِنْ بَعْضٍ فأقْضِی لَهُ عَلی نَحْوٍ مِمَّا أسْمَعُ مِنْهُ، فَمَنْ قَطَعْتُ لَهُ مِنْ حَقِّ أخِیهِ، فإنَّمَا أقْطَعُ لَهُ بِهِ قِطْعَةً مِنَ النَّارِ».(2)
بلی، اگر قاضی بدون تقصیر، خطا کند، خطا کار شمرده نمیشود بلکه بنا به روایتی که اهل سنت نقل کردهاند نزد خدا مأجور نیز هست:
عَنِ النَّبِیّ صلیاللهعلیهوآله أ نَّهُ قَالَ: «إذَا حَکَمَ الْحَاکِمُ فَاجْتَهَدَ ثُمَّ أصَابَ فَلَهُ أجْرَانِ وَإذَا حَکَمَ فَاجْتَهَدَ ثُمَّ أخْطَأ فَلَهُ أجْرٌ».(3)
خطای قاضی در کتب فقهیه به تفصیل مورد بحث قرار گرفته که آیا خود او باید غرامت دهد و یا بر عهده بیتالمال است.
با توجه به دشواری و صُعوبت امر قضاء و مسؤلیت خطیر آن، تصدّی منصب
قضاوت امری مکروه شمرده شده و بزرگان دین، حتیالامکان از آن خودداری میکرده و شاگردان خود را از آن بر حذر میداشتهاند و همواره سخن علی علیهالسلام را به شُریح: «قَدْ جَلَسْتَ مَجْلِساً لاَ یَجْلِسُهُ إلاَّ نَبیٌّ أوْوَصیُّ نَبیٍّ أوْ شَقیٌّ» مدّ نظر داشته آن را نصبالعین و
آویزه گوش قرار میدادهاند.
قبول و رضایت به حکم حاکم، واجب و ردّ آن حرام است: در مقبوله عُمر بن حنظله آمده است: «... فَإذَا حَکَمَ بِحُکْمِنَا فَلَمْ یَقْبِلْهُ مِنْهُ فَإنَّمَا بِحُکْمِ اللّهِ اسْتَخَفَّ وَعَلَیْنَا رَدَّ وَالرّادُّ عَلَیْنَا الرَّادُّ عَلَی اللّهِ وَهُوَ عَلَی حَدِّ الشِّرْکِ بِاللّهِ».(1)اصل این مطلب مسلّم است و نیاز به ذکر آیات و روایات ندارد. مسلّماً مراد از آن، قبول حکم و اجرای آن است که عملاً به آن تن
دهند و از آن تخلّف نورزند خواه به نفع باشد یا به ضرر. اما یک آیه از قرآن کار را از این مشکلتر میکند زیرا رضایت باطنی و عدم احساس حرج و ناراحتی از داوری رسول صلیاللهعلیهوآله را شرط ایمان دانسته است که شاید به رسول صلیاللهعلیهوآله و اوصیای معصوم ایشان اختصاص داشته باشد:
«فَلاَ وَرَبِّکَ لاَیُؤمِنَونَ حَتّی یُحَکِّمُوکَ فیَما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لاَیَجِدُوا فی اَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَیُسَلِّمُوا تَسْلیماً»(2). این مطلب را میتوان اوج بها دادن به داوری و التزام و تقیّد به حق و عدالت، و تعهّد نسبت به حقوق دیگران، از نظر قرآن دانست که مافوق آن متصور نیست.
از آنچه گذشت جایگاه حق و عدل در قلمرو داوری، و بهایی را که اسلام به آن داده است تا حدّی دانسته شد، اما این واقعیت وقتی کاملاً روشن میشود که نظری به ابعاد مختلف قضا و آداب آن هر چند فهرستوار بیندازیم از این قرار:
1 - قاضی و صفات و شرایط آن.
2 - کیفیّت داوری و دادرسی و آداب آن.
3 - شرایط مُدّعی و مُنکر.
4 - شاهد و صفات آن و کیفیّت تحمُّل و اداء شهادت.
5 - سوگند و کیفیت و شرایط آن.
این ابعاد مستقیم داوری است، اما آنچه بهطور غیر مستقیم به داوری مربوط میشود احتیاط کاریهایی است که در کار قضاوت، به اثبات حق کمک میکند از قبیل احکام دین که در طولانیترین آیات قرآن در آخر سوره بقره آمده است از قبیل کتابت دَیْن، و
استشهاد بر آن، وجوب تحمّل شهادت، و ادای آن، یا گواه گرفتن برای ازدواج و طلاق و بیع و شراء و هر نوع معامله و هر نوع رابطه مالی و حقوقی، که در سراسر ابواب فقه پراکنده است.
حال، اگر به احکام واجب یا مستحب و مکروه هر یک از آن ابعاد پنجگانه قضاء، و این ابعاد غیر مستقیم مربوط به آن نظری بیندازیم خواهیم دید که هدف از آن همه مقررات، ضبط حقوق، احقاق حق و تحکیم عدالت، و از میان بردن ریشه ستم و بیعدالتی است. زیرا حکم بر خلاف حق و عدالت، یا عمدی است که منشأ آن هوا و هوس و غرضورزی یکی از ارکان و اشخاص ذیربط در امر قضاء است مانند قاضی، مُنکر، مُدَّعی، شاهد و جز اینها، و یا غیر عمدی است که منشأ آن، جهل، نقصِ عُضو، حواسپرتی، ناراحتی روانی و امثال اینها است. شرایط و مقرراتی که در ابعاد مستقیم و
غیرمستقیم داوری ملحوظ گردیده ناظر به خنثی کردن و از میان بردن یک یا چند عامل، از این عوامل عمدی و غیرعمدی است و اینک به عنوان نمونه شرایط قاضی و صفات او را که در کتاب شرایع الاسلام محقق حلّی آمده(1)مورد تجزیه و تحلیل قرار میدهیم:
1 - شرایط قاضی: بلوغ، کمال عقل، ایمان، عدالت، طهارت مولد، علم، مرد بودن. ایمان و عدالت، مانع از حُکم عمدی بر خلاف حق، و بقیه شروط مانع از حکم
1) - شرایع الاسلام طبع لبنان، ج 4، ص 67 به بعد.
غیرعمدی است.
طهارت مولد، گرچه ممکن است به یکی از این دو امر ارتباط داشته باشد یعنی باعث ضعف ایمان یا اختلال روانی شخص ولدالزنا شود امّا آنچه مسلّم است این شرط، به قاضی اعتبار و شخصیّت لازم و به مراجعین و طرفین نزاع آرامش و اطمینان خاطر میبخشد. شرط مرد بودن، هم به آن خاطر است که زن با وجود عواطف لطیف و احساسات تند، صلاحیت روانی لازم، برای کار جنجالی و عاطفه برانگیز قضاوت را ندارد.
2 - آداب قضاء اعم از واجب و مستحب و مکروه عبارت است از:
شناسایی اهل شهر، تا عادل را از غیر عادل تشخیص .
استقرار در وسط شهر، تا مردم بهطور مساوی به او دسترسی داشته باشند.
جلوس در محلی روباز و بدون در و دروازه تا مردم براحتی نزد او رفت و آمد کنند.
نخست، سپردهها و سندهای مردم را که نزد حاکم قبلی است از وی بگیرد تا او را دراثبات حقوق مردم یاری کند و همچنین آدابی دیگر از این قبیل.
اگر در مسجد قضاوت میکند، هنگام ورود به مسجد، نماز تحیّت بخواند آنگاه پشت به قبله بنشیند تا روی متخاصمین به سوی قبله باشد و بنا به قولی رو به قبله بنشیند زیرا پیغمبر فرمود: «خَیْرُ المَجالِسِ مَا اسْتُقْبِلَ بِهِ الْقِبْلَةُ» این دستور مستحب، طرفین نزاع را به خاطر احترام و قداست مسجد و قبله و نماز به رعایت حق و عدالت و اقرار به آن وامیدارد. اما همواره مسجد را مجلس داوری قرار ندهد تا از عظمت آن بکاهد.
به حالت غضب قضاوت نکند و همچنین با هر حالتی که مانند غضب تعادل روانی را بهم بزند مانند گرسنگی، عطش، غم و اندوه، شادی و مسرَّت مُفرِط، درد و مرض، فشار بول و غایط بر او، چرت زدن.
حاکم، شخصاً به خرید و فروش و حکومت و امارت نپردازد، زیرا ممکن است این
قبیل ارتباطات وی با مردم، در داوری او اثر بگذارد.
طبقه و افراد خاصی را برای شهادت دادن در نظر نگیرد که باعث تبعیض یا پارتیبازی شود.
نه خیلی گرفته و خشن باشد که طرفین نزاع نتوانند سخن خود را بگویند، نه خیلی ملایم و نرم که باعث پررویی آنان شود. حال اگر ما یکایک احکام و آداب دیگر ابعاد قضاوت را به همین کیفیت بررسی کنیم خواهیم دید که اسلام، برای برقراری حق و عدالت و رفع تبعیض و اعمال غرض، یا خطا و اشتباه، و ایجاد جوّ أمن و فضای آرامشبخش به قضاوت، و حفظ اعتبار و شخصیّت قاضی و متخاصمین و گواهان و جز اینها، نکتهای را فروگذار نکرده است.
5
پژوهش در باره امر به معروف و نهی از منکر و هر پژوهش دینی دیگری را باید از قرآن شروع کنیم آیات مربوط به این موضوع سه دسته است:
دسته اول آیاتی است که صرفاً به «معروف» پرداختهاند و آن آیاتی است که بیشتر به رابطه زن و شوهر مربوط میشود مانند: «امساک بالمعروف»، «فیمافعلن فی أنفسهنّ بالمعروف»، «متاعاً بالمعروف» و مانند آن.
دسته دوم آیاتی است که صرفاً منکر را نهی میکند، چهار آیه است: «اِنَّ الصَّلوةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشَاءِ»(1)، «لاَیَتَنَاهَوْنَ عَنْ مُنْکَرٍ فَعَلُوهُ»(2)، «یَاْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ وَالْمُنْکَرِ»(3)، «تَاْتُونَ فی نَادیکُمُ الْمُنْکَرَ».(4)
دسته سوم هشت آیهای است که به امر به معروف و نهی از منکر پرداخته است. این هشت آیه خصوصیات مشترکی دارند که به آنها اشاره میکنم:
1 - خطاب این آیات خطاب جمعی است یعنی امر به معروف و نهی از منکر یک کار دستهجمعی است مانند آیه «کُنْتُمْ خَیْرَ اُمَّةٍ اُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَاْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ
الْمُنْکَرِ»(5)و «وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ اُمَّةٌ یَدْعُونَ اِلَی الْخَیْرِ وَ یَاْمَرُوُنَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ
الْمُنْکَرِ»(1)که در سوره آل عمران هستند.
قرآن در جایی دیگر نیز مساله تفقه را به صورت دستهجمعی مطرح کرده است: «فَلَوْلاَ نَفَرٌ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدّینِ وَلِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ اِذَا رَجَعُوا اِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ»(2)معلوم میشود که دعوت دستهجمعی خیلی مؤر است. از هر قبیلهای و از هر منطقهای باید چند نفر بروند اسلامشناس و متفقه در دین شوند، آنگاه بر گردند و مردم را دعوت و انذار کنند پس این کار به صورت جمعی انجام میگیرد.
در آیه «وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ اُمَّةٌ یَدْعُونَ اِلَی الْخَیْرِ و...»(3)کلمه امّت، فضای وسیعی دارد جمعیتی است که دارای هدف واحد، امام واحد و مسلک واحد باشند، آییننامه واحدی برای کارشان تنظیم کرده باشند، اگر آنان جمعاً مردم را به خیر دعوت کنند، خیلی مؤر است.
2 - امر به معروف در این آیات بر نهی از منکر مقدم است میفرماید: «یَاْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ»، «اَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ»، «وَاْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ
وَانْهَ عَنِ الْمُنْکَرِ»؛ تقدم امر به معروف بر نهی از منکر یک نکته اجتماعی دارد و یک نکته روانی. جنبه روانی آن این است که وقتی مردم چهره زیبای معروف را دیدند، در روحشان اثر میکند و به خود میگویند: وقتی این راه هست چرا ما بیراهه برویم؟ این همانند آن است که به کسانی که در ظلمات قرار دارند بگویید از این تاریکی بیرون بیایید، چرا در این ظلمات دست و پا میزنید؟ اگر شما در جایی چراغی برافروخته، فضا را روشن کنید، میتوانید بگویید از این تاریکی به این روشنی درآیید. اگر اینگونه
نباشد، سخن شما تأثیر ندارد. اگر انسان ابتدا معروف را ارائه نکند و به آن امر نکند، نهی از منکر جز باعث سرگردانی مردم نمیشود. مردم میگویند: اگر این کارهایی را که ما را
از آنها نهی میکنید انجام ندهیم، پس چه کنیم؟ و این برایشان حیرت ایجاد میکند باید
به مردم امید داد و آنان را سرگردان نکرد. اما نکته اجتماعی ذیلاً بیان میگردد.
3 - وظیفه امر به معروف و نهی از منکر برای افراد مسلمان لااقل یک وظیفه اجتماعی است و برای گروهی که در این زمینه مسئولیت دارند، نوعی مقام ولایت فراهم میکند. امر و نهی آنان ناشی از نوعی ولایت در حد خودشان است، زیرا امر و نهی باید از یک مقام عالی باشد. این غیر از موعظه است که از همه ساخته است، امر و نهی باید از یک مقام بالاتر صورت گیرد. با ضمیمه کردن این مطلب و ویژگی، نخست شاید بتوان نتیجه گرفت که در جامعه اسلامی، حکومت وظیفه دارد، جمعیت امر به معروف و نهی از منکر تأسیس کند و به آنها اختیار امر و نهی بدهد. نمیتوان به همه مردم
این اختیار را داد، شاید از این آیات، چنین برآید که امر به معروف و نهی از منکر واجب
کفایی است، آن هم برای اشخاصی که صلاحیت دارند، یکی از صلاحیتهای لازم برای امر به معروف، عمل به آن و علم به معروف و منکر است که در آیات و روایات بسیاری آمده است.
بنابر این، امر به معروف و نهی از منکر به یک امت و جمعیتی نیاز دارد که ولایت داشته باشند. این ولایت را باید صاحب ولایت که در راس جامعه اسلامی است، به آنها بدهد که اگر به کسی امر و نهی کردند، نگوید به شما ربطی ندارد. هنوز در جامعه ما چنین
کاری انجام نشده است، و من ندیدهام کسی به فکر این امر باشد. بر اساس آیه «وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ اُمَّة...» باید این (امت) یا این جماعت مسئول را تعیین کنند و به آنها ابلاغ بدهند، لباس مشخصی داشته باشند و به گونهای باشند که مردم به آنها احترام بگذارند و از آنها
حرف بشنوند.
4 - در آیه «وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ اُمَّةٌ یَدْعُونَ اِلَی الْخَیْرِ وَیَاْمَرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ» ابتدا دعوت به اخیر را مطرح میکند و لازمه دعوت، امر و نهی نیست دعوت، سِلْم و مسالمت است، تقاضا و موعظه است همراه با برهان و احتجاج و استدلال است: «اُدْعُ
اِلَی سَبیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتی هِیَ اَحْسَنُ».(1)
اول دعوت امت آن هم دعوت به خیر، مردمی که مخاطب آمران و ناهیان هستند، باید بدانند که آنها طالب خیر هستند. خیر را همه دوست دارند، خیر مفهوم واضحی دارد. انسان نباید از همان ابتدا قیافه امر و نهی از خود نشان دهد؛ این نوعی خشونت است. اول باید قیافه داعی و کسی که به خیر دعوت میکند به خود بگیرد. آنگاه که مردم
چشم و گوششان باز شد و دلشان راغب گردید، قیافه امر و نهی به خود بگیرد. در ذیل آیه «وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ اُمَّة...» آمده است: «اُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»؛ اما در ذیل آیه تفقه دسته جمعی «حذر» «لَعَلَّهُمْ یَحْذُرُونَ» است. اینجا مردم را از بدی بر حذر میکنند، آنجا مردم را به صلاح و فلاح میرسانند؛ یعنی آنجا جنبه مثبت است و اینجا جنبه منفی. هدف اصلی رساندن مردم به فلاح و رستگاری است و بین «خیر» و «فلاح» پلی است که آن پل امر به معروف و نهی از منکر است. این نکتهای است که درباره آن باید خیلی اندیشید. علامه طباطبایی و مفسران دیگر کم و بیش در این باره چیزهایی گفتهاند، ولی
من فقط براساس خود آیات به این نکته رسیدم. محققان باید این نکته را دنبال کنند.
5 - بزرگترین شاخص امت اسلامی، امر به معروف و نهی از منکر است: «کُنْتُمْ خَیْرَ اُمَّةٍ اُخْرِجَتْ لِلنَّاسَ تَاْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ» آیا مشخصه اصلی امت اسلامی این است که کشورگشایی کند؟ حکومتش قدرتنمایی کند؟ ثروت جمع کند و به فکر این باشد که وضع اقتصادی را بالا ببرد؟ آیا اینها را اصول و اهداف قرار دهد؟ خیر، اینها
خود به خود تا آن حدی که مطلوب و مشروع است، حاصل خواهد شد. آن جمعیت مسلمان که میخواهند دنیا را دعوت کنند، باید کارشان امر به معروف و نهی از منکر باشد؛
همانگونه که پیامبر رحمت برای همه جهان مبعوث شد و مخاطب دعوت او همه
مردم جهان هستند: «وَ مَا اَرْسَلْنَاکَ اِلاَّ رَحْمَةً لِلْعَالَمینَ» امت او نیز باید جهان را مخاطب
دعوت خود قرار دهند؛ پس نباید در پی کشورگشایی، بسط قدرت و جمع ثروت باشند،
1) - نحل / 25.
کاری که بنیامیه کردند و چهره اسلام را در بین امتها زشت جلوه دادند. در تاریخ بنیامیه میبینیم بسیاری از سرزمینهایی را که فتح میکردند، مردم علیه آنان قیام میکردند. آن مردم مخالف اسلام نبودند، اسلام را پذیرفته بودند، بلکه مخالف اینگونه
سیطره بودند. بنیامیه میخواستند قومیت عربی را بسط دهند؛ ولی اسلام این را نمیپذیرفت. هدف امت باید این باشد که معروفها را در بین امتها و کشورها نشر دهد و منکرات را از بین ببرد. این هدف اصلی است. حال ممکن است این کار با سیطره سیاسی توام شود و ممکن است نشود. وقتی کشوری را که مستقل هم هست، امر به معروف و نهی از منکر کردیم و آنها به معروف گرویدند و از منکر اجتناب کردند، خود به
خود آن کشور یک کشور ایدهآل اسلامی خواهد شد. این نکته بسیار مهمی است.
6 - امر به معروف و نهی از منکر وظیفه انبیاست: «اَلَّذینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ اْلاُمِّیَّ الَّذی یَجِدُونَهُ مَکْتُوبًا عِنْدَهُمْ فِی التَّوْریةِ وَاْلاِنْجیلِ یَاْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ ویَنْههُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ...»(1)معروف خیلی گسترده است، در رأس آن توحید است و پاک کردن دلها از شرک، فساد و هوسها و تمایل دادن به تقوا. وقتی قرآن میخواهد رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله را معرفی کند، بعد از اینکه میگوید ما او را در تورات و انجیل معرفی کردیم، از اول نمیگوید یأمرهم بالصلاة
والزکوة؛ میفرماید: «یَاْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ» مسأله امر به معروف و نهی از منکر در طلیعه و مقدم بر کل وظایف رسول صلیاللهعلیهوآلهمعرفی شده است.
بنابر این، جمعیت امر به معروف و نهی از منکر وظیفه اولیه انبیا را انجام میدهند. این نکتهای است که به مسأله امر به معروف و نهی از منکر خیلی اهمیت میدهد. در آیهای دیگر وظیفه حکّام عادل اسلامی را این گونه بیان فرموده است: «اَلَّذینَ اِنْ مَکَّنَّاهُمْ
فِی اْلاَرْضِ اَقَامُوا الصَّلوةَ وَاتَوُا الزَّکوةَ وَاَمَروُا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ».(2)
در چند موضع، نماز و دادن زکات قبل از امر به معروف ذکر شده است. این دو کار زمینه را برای پذیرش امر و نهی از سوی مردم بسیار آماده میکند. وقتی مردم کشوری
مواجه شدند با جمعیت «دعاة مسلمین»، میبینند آنها اهل عبادت هستند و از اموال خود به فقرا زکات میدهند. این زمینه بسیار خوبی است که مردم امر و نهی را از آنان قبول کنند. مردم میگویند: این آمران و ناهیان اخلاص دارند، نظر به مال و ثروت ما ندارند، چرا که از اموال خود زکات میدهند، نظر به سیطره بر ما ندارند؛ چرا که با نماز و عبادت خود میفهمانند که ما بنده خدا هستیم.
شاید با نماز و عبودیت، این مفهوم هم ارائه میشود که مبلغان باید خدا ترس باشند و جز از خدا نترسند: «اَلَّذینَ یُبَلِّغُونَ رِسَالاَتِ اللّهِ وَ یَخْشَوْنَهُ وَلاَیَخْشَوْنَ اَحَداً اِلاَّ اللّهَ»(1)آمر و ناهی از کسی که او را امر و نهی میکند، نمیترسد.
بنابر این، امر به معروف و نهی از منکر همانطور که وظیفه انبیاست، وظیفه حکام، مسلمانان نیز هست.
7 - نکته دیگری در این زمینه در ذیل آیه 17 سوره لقمان است، حضرت لقمان فرزندش را نصیحت میکند معلوم است که مسائل مهمی را که خیر میداند، به او میگوید: «یَا بُنَیَّ اَقِمِ الصَّلوةَ وَاْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ اْنهَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ اصْبِرْ عَلی مَا اَصَابَکَ» این چنین نیست که هنگام امر به معروف و نهی از منکر همه مردم به استقبال تو بیایند، در پایت جواهر بریزند، بلکه با مخالفتها و مقاومتهای بسیار مواجه میشوی و باید صبر کنی.
کسانی که میخواهند امر به معروف و نهی از منکر کنند، باید اهل صبر باشند. گاهی به عنوان یکی از شرایط امر به معروف در رسالهها مینویسند، باید امر به معروف ضرر نداشته باشد و صدمهای به انسان وارد نشود، چنین کاری که امر به معروف نخواهد بود. اگر کسی واقعاً وظیفه خود را امر به معروف و نهی از منکر میداند و چنین ولایتی برای
خودش قائل است و از طرف خدا چنین ولایتی به او داده شده است، باید لوازم و پیامدهای آن را هم بپذیرد. و به قول معروف: کسی که خربزه میخورد، باید پای لرزش
1) - احزاب / 39.
هم بنشیند: «وَاصْبِرْ عَلی مَا اَصَابَکَ».
موضوع قابل بحث دیگر آن است که معیار تشخیص معروف و منکر چیست؟ آیا برای تشخیص معروف و منکر حتماً باید ببینیم دین چه گفته است و تعبّد داشته باشیم به
اینکه قرآن و روایات چه عملی را معروف و چه کاری را منکر دانسته است؟ عقیده بنده آن است که در اینجا مجال وسیعی وجود دارد و قرآن مجال و دیدگاه وسیعی پیش پای کسانی که امر به معروف و نهی از منکر میکنند، نهاده است. مسلمان که در جامعه اسلامی تربیت شده و در شعاع تربیت کتاب و سنت و ولایت قرار گرفته است، باید بداند معروف و منکر چیست. لزومی ندارد یکایک مصادیق معروف و منکر به او گفته شود، این مسأله با دیدگاه فقیه ارتباط پیدا میکند. فقیه در بسیاری از موارد «عرف» را
معیار قرار میدهد، «عرف» هم از همین ماده «معروف» است؛ یعنی چیزی که مردم آن را میشناسند و پذیرفتهاند و طبعاً آن را خوب میدانند که قبول کردهاند. در مسائل
اقتصادی، مسائل اجتماعی و روابط زناشویی باید عرف را پذیرفت: «اِمْسَاکٌ بِمَعْرُوفٍ
وَتَسْریحٌ بِاِحْسَانٍ»(1)و هم انفاق به همسر باید به صورت معروف باشد که در آیات دیگر آمده است.
از آیه «وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ اُمَّةٌ یَدْعُونَ اِلَی الْخَیْرِ وَ یَاْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ» معلوم میشود بین خیر و معروف و ترک منکر رابطهای وجود دارد؛ البته خیر خیلی اعم از معروف است. اینجاست که دیدگاه وسیعی در برابر وعاظ، آمران به معروف و ناهیان از منکر، نویسندگان، محققان و فقها پیدا میشود که به سراغ جزئیات نروند. قرآن نمونههایی برای معروف و منکر ذکر کرده که برای سرمشق است، اما در جامعه اسلامی که تحت تربیت احکام اسلام است، افراد خودشان باید بدانند معروف چیست و منکر
1) - بقره / 229.
کدام است.
این موضوع را باید از دیدگاه اجتماعی و شناخت اوضاع و احوال جامعه در زمانهای مختلف، بررسی کرد. نمیتوان گفت معروف و منکر چیزی است که جامعه، عقلاً پذیرفته باشد؛ زیرا قرآن امر به معروف و نهی از منکر را برای جامعه اسلامی میگوید. در جامعه عقلا ممکن است کارهایی معروف باشد که در جامعه اسلامی معروف نیست؛ برای مثال، رباخواری و روابط خاص میان زن و مرد در جهان غیر اسلامی پذیرفته شده و معروف است، اما از دیدگاه اسلام، منکر است و در ذهنیت مسلمانان نیز این گونه کارهایی که آنها را معروف میدانند، منکر محسوب میشود.
یک نکته مهم دیگر آن است که آمر به معروف و ناهی از منکر همانطور که قبلاً گفتم باید خودش عامل باشد: «اَتَاْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنْسَوْنَ اَنْفُسَکُمْ»(1)آیات و روایات در این زمینه بسیار است. آنجا که قرآن قبل از مسأله امر به معروف و نهی از منکر مسأله صلاة و زکاة را مطرح میکند، یعنی آمر به معروف و ناهی از منکر خود اهل نماز و زکات
هستند. دلیل بر همین موضوع است که آمرو ناهی باید عامل به این دو رکن اسلام باشند. در قرآن نماز رمز کل عبادات و روابط میان انسان و خداست و زکات رمز کل انفاقات و روابط بین انسانهاست؛ بنابر این انسان باید عامل باشد، سپس امر و نهی کند. کسی که عامل نیست، اول امر و نهی او را نمیپذیرند.
نکته دیگری که مرحوم مطهری رضوان اللّه تعالی علیه نیز به آن پرداخته است، آنکه امر به معروف و نهی از منکر به خیلی از مباحث علمی ما مربوط میشود، در علم کلام مطرح است معتزله 5 اصل دارند، یکی از اصول مذهبشان وجوب امر به معروف و نهی از منکر است. این موضوع باب مفصلی در فقه دارد، ابواب متعددی در حدیث که در وسائل الشیعه و کتب دیگر هست و در علم اخلاق هم مطرح است و با چند علم مهم اسلامی ارتباط دارد.
1) - بقره / 44.
نکته آخر مسأله وجوب عینی یا کفایی این فریضه است. به نظر من واجبی کفایی است که بر حسب صریح آیه «وَلْتَکُنْ مِنْکُمْ اُمَّة...» به دست میآید؛ زیرا همه مردم صلاحیت این کار را ندارند و اگر قرار شود امر و نهی را بر همه مردم واجب کنیم، فساد
ایجاد میشود، زیرا همه صلاحیت ندارند، و همه عامل به معروف نیستند تا به آن امر کنند و این ولایت را نمیتوان به همه داد که همه به یکدیگر امر کنند، مگر در شرایطی
خاص و در جامعهای مخصوص که همه صلاحیت دارند؛ ولی بهتر این است که بگوییم امر به معروف و نهی از منکر، واجب کفایی است.
6
در ابتدا مسرّت و سپاسگزاری خودم را نسبت به این جمع حاضر ابراز میدارم که از شهر مقدس مشهد و از کنار آرامگاه رضوی آمدهاند، از شهری که من هم در آنجا زندگی میکنم.
برای ما باعث افتخار است که خراسان در بسیاری از خدمات مربوط به انقلاب از خیلی از مناطق دیگر جلوتر بوده است. حالا ما شاهد این هستیم که در مورد قرآن، خراسانیان هم گامهایی برداشتهاند و شاید هم گوی سبقت را از دیگران ببرند.
جناب آقای محمدی، سخنان مشروحی فرمودند درباره این جمعیت، و تعداد کسانی که در سطوح مختلف از این مرکز استفاده میکنند و در راه قرآن تلاش مینمایند و همه این اطلاعات قرآنی باعث مسرّت است که بحمدالله فرزندان خراسان و مشهد از دوران ابتدایی، راهنمایی و بعد هم دبیرستان و دانشگاه در راه تعلم قرآن هستند. از پیشگاه خداوند متعال توفیق مؤّسین، اداره کنندگان و کلیه کسانی را که از این مرکز استفاده میکنند خواستارم. من آمادگی خاصی برای سخنرانی نداشتم، اما حال که چنین توفیقی دست داده است از مسائل گوناگونی در رابطه با قرآن کریم برای برادران و
خواهران صحبت میکنم. قرآن میگوید: «اِنَّ هذَا الْقُرْانَ یَهدی لِلَّتی هِیَ اَقْوَمُ»(1)دین سراسر هدایت است. انبیاء الهی برای هدایت آمدهاند، و ابزاری برای هدایت خلق خدا در اختیار دارند. بزرگترین ابزاری که رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله برای هدایت در اختیار داشت قرآن بود.
قرآن، صریحاً روی هدایت خودش تکیه میکند، استوارترین مطالب دینی از قرآن گرفته شده است. آنچه را که بشر برای هدایت در راه دین نیاز دارد در قرآن است.
قرآن، کتاب هدایت است. شیخ محمد عبده در تفسیر المنار میگوید:
«به نظر من بزرگترین وجوه اعجاز قرآن هدایت آن است زیرا خدا میگوید که شما کتابی بیاورید که بهتر از این دو کتاب (تورات و قرآن) مردم را هدایت کند. این خود یک نوع تحدّی و مبارزهطلبی راجع به هدایت قرآن است».
بنابر این، رکن رکین اسلام، عمود استوار خیمه اسلام، پایه اساسی اسلام و محور اصلی اسلام، قرآن است. اصل نبوّت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله را با قرآن ثابت میکنم. آن حضرت
و دیگر انبیاء را با قرآن میشناسیم. قرآن، اهتمام بلیغ دارد که درباره انبیاء سخن بگوید.
مهمترین گفتار قرآن مربوط به انبیاء همانا بیان روش هدایت آنها است و به همین هدف انبیاء را معرفی میکند. اهمیت قرآن را رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله و مسلمانان بسیار خوب درک کردهاند. پیامبر برای حفظ و ضبط قرآن کاتبانی داشت که به مجرد نزول آیات آنها را مینوشتند ولی برای ضبط سنّت کاتب نداشت. مسلمانان از همان اول که اهمیت قرآن را درک کردند، به طرق مختلف در حفظ و نگه داری آن سعی و کوشش میکردند.
از جمله طرق اهمیت دادن به قرآن، مسئله از حفظ کردن قرآن بود. از صحابه پیامبر کمتر کسی پیدا میشد که یا تمام قرآن، یا نصف قرآن یا چند سوره از آن را از بر نباشند.
بسیار کسانی بودند که سورهای بزرگ مثل سوره بقره را در نماز خود میخواندند. حتی بیسوادان (زیرا تدریجاً در اسلام نوشتن رسم شد) ولی همین مردم بی سواد قرآن را حفظ داشتند، بسیار بودند از صحابه بزرگ که خط بلد نبودند، ولی حافظ قرآن بودند.
1) - اسراء / 9.
آنها میدانستند چطور میشود کتاب آسمانی را حفظ کرد و نشر داد، مردم را توصیه کرد که آن را بفهمد هر چند سواد نداشته باشند.
کسانی بودند که قرآن را از حفظ نبودند ولی با متن قرآن آشنا بودند. استاد ما آیتالله بروجردی در وقتی که در درس اصول به بحث حجیّت به ظواهر قرآن رسید، بعضی حضّار درس اصرار کردند که ایشان مسئله تحریف قرآن را مطرح کند که معمولاً در کتابهای اصول، متأخران از آن مسئله جنجالی بحث میکنند.
ایشان در ردّ تحریف همین مسئله را بیان فرمود: قرآن وقتی که نازل میشد بخصوص در اوائل نزول سورههای کوتاه و موزون را کمتر کسی بود که حفظ نداشته باشد، حتی جوانان مشرکین هم آن را به خاطر میسپردند. وضعیت با این کمی قرآن، در جامعه اسلامی رواج یافت. محال بود که کسی آیهای را غلط بخواند که صدها نفر نگویند غلط میخواند. اگر کسی بداند که قرآن چه طور نازل شد و چگونه در جامعه انتشار پیدا کرد، محال میداند که قرآن تحریف شده باشد. این بود وضعیت قرآن که اوّلین مرحله ضبط قرآن، با حفظ آن بود. تا زمان خلیفه سوم، یک کتاب مکتوب و مجموع به نام قرآن در دست مردم نبود. قبلاً کسانی بخشهائی از قرآن را جمع آوری کرده بودند و یا بخشی از آن را حفظ میکردند، یا آن مقدار را هم مینوشتند و هم حفظ
میکردند، و یک افتخار برای صحابه شمرده میشد که چه اندازه از آیات و سورهها را حفظ دارد. این مرحله اول بود، بعداً مرحله دوم جمع آوری قرآن توسعه پیدا کرد، زیرا مسلمانان غیر عرب نمیتوانستند آن را درست حفظ کنند. به همین خاطر در قرائت آنان اختلاف پیدا میشد. جنگی که مسلمانان در ارمنستان داشتند، کسانی که از شام یا از کوفه یا از نواحی دیگر آمده بودند، بهخصوص مردم غیر عرب قرآن را به اختلاف قرائت میکردند و لذا احساس خطر شد.
حذیفة بن یمان به خلیفه وقت این خطر را گوش زد کرده، لهذا خلیفه چند تن را مامور کرد که قرآن را از روی نسخهای که قبلا در زمان ابوبکر جمعآوری شده بود، در چند نسخه بنویسند و به نواحی مختلف بفرستند، و یا آنها را در مساجد جامع مسلمانان
گذاشته بودند که مردم میرفتند از روی آنها قرآن را مینوشتند و حفظ میکردند که این هم یک گام بزرگ و کار خیلی خوب بود که انجام گرفت. در روایات آمده است که علی علیهالسلاماز این کار تقدیر میکرد و میفرمود؛ اگر خلیفه قبلی این کار را نکرده بود من میکردم. این کار ضروری بود و نام آن را مصحف گذاشتند. در گوشه و کنار مخصوصاً در تاشکند نسخهای از آن هست که در محل مخصوص قرار دارد و میگویند این همان قرآنی است که عثمان فرستاد. من در سفر به آسیای وسطی آن نسخه را دیدم. بعد که قرآن روی کاغذ آمد و نوشته شد خط عربی هم یک خط علمی پخته نبود، نه اعراب داشت و نه نقطه، چون در عربستان کسی خط نمینوشت .میگویند در کل مکه 17 نفر بودند که خط مینوشتند. آن هم اسم خودش و دو سه کلمه بیشتر نبود و یک خط کج و معوج بود. نامهای که رسول الله نوشته به مقوقس پادشاه مصر خیلی خط ابتدائی است که در موزه (توپ کاپی) اسلامبول وجود دارد و من در سفرهای خودم به آن دیار، آن خط را زیارت کردهام.
آن خط هنگام خواندن از چند جهت اشتباه میشد. از لحاظ اعراب و از لحاظ عدم نقطه گذاری، اولین کاری که شد و آن را حضرت علی علیهالسلام انجام داد آن بود که علم نحو را پایه گذاشت. داستان این بود که شنید کسی آیه (3) از سوره برائت را طوری میخواند که معنای خلاف مقصود از آن برداشت میگردید: «اَنّ اللّه برئ من المشرکین و رسوله» ضمّ (رَسولُهُ) یعنی خدا و رسولش از مشرکین بیزار است. آنان (رسولِهِ) را با کسر لام میخواندند، یعنی خدا از مشرکین و رسولش بیزار است. این بود که آن حضرت به ابوالاسود دُئلی که از شعرا بود ضوابط خاصی تعلیم داد و فرمود: کلام عرب به همین نحو خوانده شود و به همین خاطر علم نحو به این نام شهرت یافت و ابوالاسود کلیه کلام
عرب را به این ترتیب قرار داد بعد کم کم در دوران بنی امیه خط را نقطه گزاری کردند.
بعد کم کم نقطه به اعراب تبدیل شد و این کارها خدمتی بزرگ به حفظ آیات قرآن بود.البته بعداً اختلافی بین نحویین عراق در کوفه و بصره که دو شهر علمی بودند پدیدار
گشت. بعد از این مرحله، مرحله قرائت قرآن است. مسلمانان اهل هر قبیله طبق لهجه
خودشان قرآن را اداء میکردند. اگر میخواستند، قرآن به لهجه قریش نازل شود، حال اگر میخواستند آن لهجه را بر دیگران تحمیل کنند مثلا قُول بگویند یا قَول بگویند، کار
قرائت مشکل میشد. ریشه اصلی اختلاف قرائات این لهجهها و طرز ادای کلمات است.
علم قرائت علم مهم و بزرگی است که ادباء عرب در آن نقش داشتند. هم اکنون نیز استادان عرب در دانشگاهها به علم قرائت اهمیت میدهند و طرز تلفظ قبایل عرب را از آنها میفهمند. من در دانشگاه قاهره دانشکده ادبیات (کلیّة الآداب) استادانی را دیدم
که قرآن را حفظ بودند. در دانشکده (دارالعلوم )قاهره استاد بزرگی در سنین بالا بود بهنام دکتر محمود قاسم که فیلسوف بود و قرآن را حفظ بود و میگفت: من حالا حوصله مطالعه ندارم. تنها آیات قرآن را مزمزه میکنم و لطائف آیات را میجویم و از آنها لذّت میبرم. جوّ کشورهای اسلامی و عربی مخصوصاً راجع به قرآن این است. در تاشکند (که سالها در زیر هجوم مارکسیسم قرار داشت) عالمی بود، حافظ قرآن و استاد قرآن، میگفت: 1500 نفر شاگرد دارم که به خانه من میآیند و قرآن را حفظ میکنند. به مسئله
حفظ قرآن در عالم اسلام خیلی اهمیت میدهند. در حدود 30 سال قبل به ترکیه سفر کردیم، در آنکارا پروفسوری بود که فارسی هم بلد بود میگفت: ما در ترکیه 15000 مکتب حفظ قرآن داریم. در این خصوص خاطرات فراوانی از کشورهای اسلامی دارم که فرصت ذکر آنها نیست، این بود مسئله حفظ قرآن. مسلمانان، وقتی وارد کتابت قرآن شدند زیباترین نگارش و نقش نگاری و تذهیب و طلاکاری روی اوراق و جلد قرآن انجام دادند، و بهترین جلدها و کاغذها را برای نوشتن قرآن انتخاب میکردند. کسانی بودند که سواد نداشتند ولی همین که میتوانستند صفحات قرآن را طلا کاری کنند از هنر خود به قرآن خدمت میکردند. الآن آن قرآنها از مهمترین ذخائر مسلمانان است. 4000 نسخه قرآن از این نوع در موزه نفایس قرآن آستان قدس رضوی موجود است. در کشور مغرب قرآنهایی خطی هست و در آنجا حفظ میشود. همچنین در دیگر کشورهای اسلامی و عربی جلد سازی هم هنر مهمی است، که بیشتر در رابطه با قرآن
انجام میگیرد. مسلمانان از اول خواندن و نوشتن میدانستند ولی کم کم از قرن 2 به بعد، مسئله فصاحت و بلاغت قرآن مطرح شد. قرآن مردم را به مبارزه میطلبد که مثل قرآن را بیاورند. مسئله عمده در این خصوص فصاحت و بلاغت بود، و قرآن هم در اوج بلاغت است. برای آنها جالب بود که مثل قرآن را نمیتوانستند بیاورند. علمی به نام بلاغت با سه شعبه 1- معانی 2- بیان 3- بدیع خود در اسلام سیری دارد. مفسرین شروع کردند و اهتمام ورزیدند به این علم و نکات بلاغی قرآن را بیان کردند، تا رسیدند به دوران زمخشری (متوفای 538 ه) که عالمی از خراسان بزرگ بود. این فرد بزرگترین تفسیر بلاغی را نوشت که همان کتاب (کشّاف) است. پس از آن که کم کم مسئله بلاغت به اوج خود رسید، بعداً داستانهای قرآن که به ادب اسلامی و ادب فارسی وارد شد، مورد توجه ادبا و شعرا قرار گرفت. در زبان فارسی از همه بیشتر شعر این داستانها را از قرآن اقتباس میکردند. یکی از بزرگترین شاعران فارسی که حافظ است حافظ قرآن بود، و از قرآن بسیار استفاده کرده است. شب و روز با قرآن سر و کار داشته است. کسانی میخواهند حافظ را یک شرابخوار لاابالی معرفی کنند. کسی مانند او مسائل بلاغی را دنبال نکرده است؟ او با تفسیر کشاف أنس داشته و بر این کتاب حاشیه دارد، بعد جاهایی که احتیاج داشته و یا اختلاف نظر با مولف کتاب داشته حاشیه به این نام بر کشاف نوشته است. تأثیر قرآن در ادب فارسی، در ادب اردو و در زبان ترکی از مسائل مهم ادب اسلامی است.
لهجههای محلی در کشورهای عربی که دو سه هزار لهجه است با قراءات قرآن ربط دارند.
پس قرآن فقط هدایت در دین نیست در ادب هم هست. این علوم اسلامی که مطرح است، قرآن محور اینها بوده است. حالا هم هست، اما عدهای نمیخواهند به این حقیقت اعتراف کنند. عرض کردم در کشورهای عربی استادان دانشگاه هم حافظ قرآن هستند و هم در قرآن کار میکنند. اینقدر رسالههای دانشگاهی چه در دانشگاههای دینی مثل (الازهر) یا غیر دینی درباره قرآن کار میکنند و رسالههای دکتری قرآنی نوشته شده
است. اگر کسی سیر قرآن را در جهان اسلام بررسی کند تعجب خواهد کرد. در غیر جهان اسلام مستشرقین ابتدا شروع به انتقاد کردند، بعد به آن گرویدند دیدند قرآن کتابی نیست که بتوان با آن مبارزه کرد.
نوبت به فقها که رسید دیدند که خیلی از آیات قرآن، مربوط به احکام عملی است. از اول طهارت، دیات و قصاص در قرآن آیاتی وجود دارد که محور فقه همانها است. اگر حدیث و سنت را مایه فقه قرار دهیم سنت پیامبر شرح قرآن است. قرآن اینقدر به نماز و روزه تشویق میکند. سنت شارح قرآن است. این مسائل است که من با معلومات کمی که دارم اگر بگویم و صحبت کنم ساعتهایی میتوان صحبت کرد. اعجاز قرآن، بشارتی است که به آینده این کتاب داد «وَلَتَعْلَمُنَّ نَبَاَهُ بَعْدَ حینٍ»(1)و بیشترین تأکید را آینده قرآن به کار برده است. وقتی دانشگاهها گسترش پیدا کرد و دانشجویان رفتند از اروپا دکترا گرفتند و برگشتند و یکسره اروپایی شد، و لباس و سر وضع و آداب و رسوم اروپا را به کار بستند آیا قرآن کنار رفت؟ خیر.
قرآن کنار نرفت آنها رفتند، راهی را طی کردند حالا برگشتند. آنها پرچمدار قرآن هستند، هر کدام در یک رشته: در ادبیات، در لغت، در سبک عبارات قرآن، در تاریخ قرآن، و در قصص قرآن تحقیق میکنند. فقها هم آیات الاحکام را جمع کردند. از کسانی که اولین آیات احکام را جمع کرد امام شافعی بود. بعد معلوم شد اولین کس (کلبی) است که 500 آیه را جمع کرده است. چندین کتاب آیات الأحکام نوشته شده است. بهترین آیات الأحکام را علماء شیعه نوشتهاند. البته سنیها در این علم تقدم دارند علمی به نام علم آیات الأحکام از طهارت، زکات، خمس، حج، جهاد، امر به معروف و نهی از منکر، دیه، بیع و شراء، رهن، اجاره، نکاح، طلاق، وارث را دربردارد که ما در ارث بیشترین آیات را داریم، که قرآن بیشتر از نماز مسائل ارث را شرح داده است.
در کنار قرآن، سنت است. مدرک اصلی دو امر است: فقه قرآن و سنت، چه شیعه چه
1) - ص: 88.
در سنی. البته آن دو گروه در طریق اخذ سنت با هم اختلاف دارند، در اصل حجیّت سنّت و سنت. این سرگذشت قرآن بود. حالا متوجه میشوید مهمترین مسئله اسلام را خداوند به شما توفیق داد. به سراغش رفتید آن را حفظ کردید. کسی که حافظ قرآن است در نفس خودش کامل است.
کسی که بی وضوءِ دست به قرآن بزند حرام است. قرآن را با افکار شیطانی آلوده نکنید. مسلمانان که قرآن را حفظ میکردند در باطن خودشان حاضر نبودند دروغ بگویند. حرف باطل بگویند، شعر باطل بسرایند. یکی از شعرا گفته بود من حالا مثل زمان جاهلیت نمیتوانم شعر بسازم چون قرآن بر دهن من افسار زده است. در حقیقت کلام خدا، آنان را از لهوگوئی باز داشت. بهترین اشعار عرب که جمع شده شرح همین لهو و لعبها است، شرح رابطه خود با دختران قبیله و با شراب و یا آدم کشی، مسخره کردن اشخاص و قبایل است. قرآن به دهن آنان افسار زد. آنان حالا نمیخواهند دروغ بگویند، تهمت بزنند، فحش بدهند. خوب چنین کسی نمیتواند مثل سابق آزاد باشد. حالا کسانی که شعرشان گل کرده است همان آدمهای لاابالی بودهاند. قرآن اینها را به آداب و رسوم اسلامی وادار میکرد، توأم با تقوا و طهارت دل.
حالا خواهران و برادران که قرآن حفظ میکنند با قرآن زندگی میکنند، با قرآن تنفّس میکنند، توجه کنند وقتی قرآن را در دل و باطن دارند کاملاً رعایت نمایند. در
حضور قرآن رعایت ادب را بکنید، که اهانتی به قرآن نشود. اگر حرف باطلی به زبان جاری شود اینها اهانت به قرآن است. کسی که قرآن را حفظ کند باید در همه امور و همه
احوال، با قرآن باشد. تقوا یعنی خویشتنداری که بهترین وسیله فهم و عمل به قرآن است. وقتی انسان با قرآن بود باید همه اعمال و نیاتش، همه خاطراتش با قرآن باشد.
ائمه اهل بیت علیهمالسلاممیگویند: احادیثی که از ما به شما میرسد به قرآن عرضه کنید اگر با قرآن نمیسازد ما آنرا نگفتهایم. البته احادیثی که با هم اختلاف دارند، آنها را که موافق قرآن است اخذ کنید.
در اسلام قرآن محور همه چیزهاست، در گذشته غیر از مسائل فقهی، مسائل
عقلانی، فلسفه اسلام، مسائل اخلاقی را عرفا از قرآن در میآورند. بیشتر اصطلاحات در این علم اخلاق و عرفان از قرآن گرفته شده است. کسانی همت دارند که قرآن را با آن علوم تطبیق دهند. این بحث مفصل است که میشود یک کتاب دربارهاش نوشت.
اصولاً پوشش دادن و تطبیق دادن آیات قرآن با علوم بشری کار خوبی است یا نه؟ در اینباره این نظریهها مختلف است. شیخ محمود شلتوت شیخ جامع الازهر که به رسمیت مذهب شیعه فتوا داد و از موسسین و اعضا موسسه (دارالتقریب بین المذاهب الاسلامی بود) در مجله رسالهالاسلام که از سوی آن مرکز منتشر میگردید، تفسیر قرآن
را در هر شماره مینوشت که سبک خاصی و ابتکاری داشت. در آغاز آن بحثها همین مسئله را مورد بحث قرار داده بود. عقیده من این است، همین که قرآن در همه مسائلی که با علوم طبیعی سر و کار دارد صحبت کرده، ولی در هیچ جا مخالفت صریح با آن علوم ندارد، در اعجاز قرآن کافی است. قرآن، درباره رعد و برق و باد و باران و آسمان
و زمین و ستارگان و انسان و حیوان و کوه و دشت و دریا و جزاینها بحث کرده است و همین اندازه که با علوم و کشفیات قطعی برخورد ندارد، خود یک نوع اعجاز به شمار میآید.
مرحوم سید هبهالدین شهرستانی که من در اول جوانی او را در نجف دیدهام و بعداً به ایران هم آمد و مکرراً او را در قم و مشهد دیده و از افکارش بهره بردهام، هیئت و نجوم
جدید را با آیات احادیث در کتاب (الهیئة الإسلام) تطبیق داده است. او در سالهای آخر عمر هم نابینا بود. میگویند انگلیسها او را کور کردهاند. مردی انقلابی و عالمی روشنفکر، و مدتی در ابتدای استقلال عراق در آن کشور وزیر معارف بود. خود ایشان میفرمود من در نجف رفقا را جمع کردم، مانند مرحوم آیتاللّه کاشانی، آقای الفت پسر
آقا نجفی اصفهانی و دیگران که در آن دوران در نجف طلبه بودند. من به آنها گفتم کمک کنید این کار را دست جمعی دنبال کنیم. گفتند: ما متخصص نداریم، این کار پول لازم دارد. خلاصه کسی کمک نکرد. من خودم رفتم این کتاب را نوشتم. همه تعجب کردند که من چطور به تنهایی این کتاب را نوشتهام. بعد پول جمع کردند و کتاب چاپ شد، بعد
هم به زبان فارسی ترجمه شده است. در زمینه باد و باران مهندس بازرگان کتابی نوشت به نام (باد و باران در قرآن). در این کتاب میگوید: برای اولین بار قرآن رابطه باد و باران را بیان کرده است. این رشته پایان ندارد. این راه راهی سراسر سعادت و هدایت است و از بزرگترین مسائل اسلامی است و بسیار گسترده است. قرآن کتاب علم و عمل است. انشاءاللّه خداوند به شما توفیق خواهد داد که قرآنی باشید و قرآنی بمانید، و در جامعه قرآنی خدمت کنید. والسلام علیکم و رحمهاللّه.
رابطه (الکتاب) با قرآن و نقش سیبویه در علوم قرآنی(1)
قرآن و علوم اسلامی درهم تأثیر متقابل داشتهاند. از طرفی قرآن مبداء و منشأ پیدایش بسیاری از علوم گردید، و از طرف دیگر بسیاری از این علوم، بهفهم قرآن و حل معضلات آن کمک شایان کرد، و به عبارت دیگر، مسلمانان، برخی از علوم را از قرآن استنباط و استخراج کردند و پارهای از دانشهای دیگر را پایه نهادند تا خدمتی به
قرآن کرده باشند گو اینکه منبع این رشته از علوم صد درصد قرآن نبوده، اما از شعاع قرآن بهکلی بیرون و از این مشعل پرفروغ و فیض لایزال الهی بیبهره هم نبوده است.
جرجی زیدان میگوید:
«رشتههای علوم و ادب در تمدن اسلامی بسیار است تا جایی که شمار آنها از 300 علم در فنون شریعت و لغت و تاریخ و ادب و شعر و جز اینها تجاوز کرده است، و بیشتر این علوم از قرآن ناشی شده و یا در راه خدمت به آن پدید آمده است، و هیچ یک از این علوم، از تأثیر قرآن در آن بهطور مستقیم یا غیرمستقیم خالی نیست».(2)
1) - در کنگره جهانی دوازدهمین قرنِ درگذشت سیبویه در شیراز، در تاریخ اردیبهشت 1353 ایراد گردید.
2) - تاریخ آداب اللغة العربیة، ج 2، ص 12. شاید توضیح این نکته لازم باشد که رسم دانشمندان اسلامی آن بود که هر فصل و یا هر باب از یک علم را دانشی جدا میشمردند، مثلاً حاکم نیشابوری در کتاب «معرفة علوم الحدیث» متجاوز از پنجاه علم برای حدیث ذکر کرده که فقط هر کدام از آنها بابی از علم الحدیث به شمار میآید، و همچنین است امر در علوم قرآنی و ادبی و جز آن، بنابر این، رقم 300 در سخن جرجی زیدان در مورد علوم اسلامی مبالغه و گزاف نیست.
کیفیت استخراج و استنتاج علوم از قرآن و نحوه تأثیر این کتاب در تکوین و تکامل هر یک از دانشهای ادبی وشرعی و جز آن، نیاز به شرح و بسط دارد. جرجی زیدان در دو کتاب تاریخ آداب اللغة العربیة(1)و تاریخ تمدن اسلامی(2)گاهی به اختصار و زمانی به تفصیل، از این موضوع بحث کرده است و در مورد برخی از علوم و تأثیر قرآن در آنها از قبیل ادب و لغت عرب(3)و نقد لغوی(4)کتابهای جداگانه نوشتهاند. و بهطور کلی کتابهائیکه در قدیم یا در عصر حاضر راجع به تاریخ علوم اسلامی و تحول آنها و یا در
ادبیات عرب نوشته شده مبین این حقیقت است.
دانشمند فقید مصری دکتر طه حسین، بنابر مشرب خود در مورد شعر جاهلی، قرآن را تنها مصدر و منبع مطمئن و موثق برای زبان عرب میداند و مدعی است که أدب جاهلی و شعر جاهلی را هم باید از روی قرآن تشخیص بدهیم. وی در کتاب «من تاریخ الأدب العربی» تحت عنوان «القرآن مرآة الأدب الجاهلی» میگوید:
«ما یک مطلب را تکرار میکنیم و آن اینکه ما معتقدیم اگر نص عربی غیر قابل شک و تردید وجود داشته باشد که مطمئنترین سند برای لغت عرب محسوب شود همانا قرآن است. ما به جای اینکه شعر جاهلی را برای قرآن شاهد آوریم، به عکس، باید به نصوص و الفاظ قرآن، جهت اثبات و صدق آنچه را شعر جاهلی مینامند استشهاد و استدلال کنیم».(5)
1) - ج 1، ص 214 به بعد، و ج 2، ص 12 به بعد.
2) - ج 3 از اول تا آخر بخشهای مختلف.
3) - مانند کتاب أثر القرآن الکریم فی اللغة العربیة از شیخ احمد حسن الباقوری با مقدمه طه حسین، کتاب دیگر به همین نام از محمد عبدالواحد حجازی، از انتشارات مجمع البحوث الاسلامیة در قاهره، کتاب القرآن الکریم واثره فی الدراسات النحویة از دکتر عبدالغال سالم مکرم.
4) - مانند کتاب اثر القرآن الکریم فی تطور النقد العربی از دکتر محمد زغلول سلام.
5) - من تاریخ الادب، ج 1، ص 150 .
چیزی که ما در اینجا میخواهیم مقدمه سخن خود قرار دهیم اشاره به آن رشته از علوم و کوششهای علمی است که مربوط به ضبط نص قرآن و الفاظ و لغات و اعراب و معانی آن است.
حافظ قرآن در تمام مراحل، ذات باری است که خود آن را وعده کرده و تعهد نموده است «اِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَوَاِنَّالَهُ لَحَافِظُونَ».(1)
مصطفی را وعده کرد الطاف حق * تو بمیری و نمیرد این سبق
من کتاب و معجزت را خافضم * بیش و کم کن راز قرآن رافضم
این وعده و لطف الهی مانند همه کارهای حکیمانه حق طی مراحل و مراتبی و ضمن اسباب و وسائل ناشی از اراده الهی بمنصه ظهور رسید بدین شرح:
رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله واسطه و رابط میان خلق و خالق است، از طرفی وحی را از خدا تلقی میکند و از طرف دیگر به مردم تلقین مینماید و در هر دو ناحیه نهایت دقت و محکمکاری رعایت شده است. خدا به رسولش اطمینان میدهد که قرآن را چنان به او القا نماید که هیچگاه آنرا فراموش نخواهد کرد: «سَنُقْرِئُکَ فَلاَتَنْسی»(2)، «لاَتُحَرِّکْ بِهِ لِسَانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِاِنَّ عَلَیْنَا جَمْعُهُ وَ قُرْانَهُ فَاِذَا قَرَاْنَاهُ فَاتَّبِعْ قُرْانَهُ * ثُمَّ اِنَّ عَلَیْنَا بَیَانَهُ».(3)
پیغمبر، هر سال یک نوبت قرآن را بر جبرئیل میخواند و در سال واپسین دو بار بر
او بخواند.(4)
این، راجع به تلقی وحی، و اما در مورد تلقین آن به مردم، پیغمبر موظف بود قرآن را
بر مردم تلاوت و ترتیل کند: «هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی اْلاُمِّیینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ ایَاتُهُ»(1)، «وَرَتِّلِ الْقُرْانَ تَرْتیلاً».(2)ترتیل، چنانکه بعداً خواهیم گفت عبارت از قراءت باتأنی و با رعایت وقوف و اعراب کلمات و مخارج حروف است. مسلمانان نیز وظیفه داشتند قرآن را به همین کیفیت یاد بگیرند و به همان نحو تلاوت نمایند «اَلَّذینَ اتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاَوَتِهِ».(3)اصولاً قرآن، از آغاز خود را کتاب خواندن معرفی کرد، وحی الهی هم با کلمه «اقرء» آغاز شد «اِقْرَءْ بِاسْمِ رَبِّکَ».(4)
پیغمبر صلیاللهعلیهوآله، مردم را به حفظ و قرائت و تعلیم و تعلم قرآن ترغیب میفرمود و در این باره آن قدر سخن گفت که در نتیجه مسلمانان، چنان به حفظ و تلاوت و آموزش و آموختن و حتی نوشتن و تزیین و تذهیب قرآن اقبال کردند که تاکنون در جهان بیسابقه است و هیچ کتابی تا این حد قاری و حافظ نداشته و ندارد. در حیات رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله فراوان بودند کسانی که بخشی از قرآن را حفظ داشتند(5)، اصولاً اسلام آوردن خود مستلزم حفظ مقداری از قرآن بود که باید در نماز خوانده میشد، عدهای هم تمام قرآن را حافظ بودند. در وقت رحلت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله قاریان و حافظان قرآن که هر کدام قسمتی از قرآن و برخی هم همه آنرا از بر بودند جمعیت انبوهی را تشکیل میدادند و از
این لحاظ برای بقاء قرآن نگرانی وجود نداشت، تا اینکه در جنگهای رده بخصوص در جنگ یمامه عدهای از حفاظ، که برخی عدد آنان را تا 500 تن نوشتهاند شهید شدند(6)و همین فاجعه، زمینه مراحل بعد را فراهم کرد، و مسلمانان را بر آن داشت تا تدابیر دیگری در راه حفظ و صیانت کتاب خدا بیندیشند.
آیات و سور قرآن، که بهطور پراکنده در الواح و اوراق، مکتوب یا در سینهها محفوظ بود پس از حادثه یمامه و از بین رفتن جمعی از حافظان، به امر خلیفه اول، توسط عدهای از صحابه جمعآوری شد و در یک مجلد که آنرا مصحف نامیدند ضبط گردید.(1)بدیهی است باز هم حافظان و قاریان قرآن فراوان بودند ونیاز به تکثیر این نسخه نبود بلکه این کار، فقط یک عمل احتیاطی بهشمار میآمد که اگر احیاناً، سایر حافظان قرآن در جنگها و حوادث از پای درآیند و روزی اتفاق افتد که دیگر کتاب خدا در سینهها محفوظ نباشد، در آن هنگام مردم به این نسخه کامل رجوع کنند و چیزی از آیات الهی از میان نرود.
پس از گسترش فتوحات اسلامی در عصر خلیفه دوم و پس از وی، مردمی از غیر عرب وارد حوزه اسلام شدند که از حیث نفرات چند برابر نفوس عرب بودند، طبعاً یاد گرفتن قرآن برای آنان آسان نبود و حافظه آنان هم چنانکه عادت عرب از دوران جاهلیت بر آن بود آماده حفظ کردن نبود، به علاوه زبان عربها هم سالم نماند و با لهجهها و لغات گوناگون اختلاط پیدا کرد. از طرف دیگر واسطهها در تعلیم و تعلم قرآن بر اثر بعد زمان متعدد شدند. در نتیجه این وضع، اختلاف و غلط در قرائت قرآن پدید آمد بهخصوص در بین مردم تازه مسلمان غیرعرب که در نقاط دوردست قرار داشتند.
چنانکه میدانیم اول بار «حذیفة بن یمان» یکی از صحابه رسول و یکی از فرمانروایان جبهه شمال شرق اسلامی در جنگ ارمنستان به این امر توجه کرد و خلیفه وقت را از آن آگاه ساخت. پس از آن دیگر مسلم شد که تنها اتکاء و اتکال بر حافظه اشخاص در قرائت قرآن که تا آن هنگام در میان مسلمین شایع بود کافی نیست بلکه
1) - الفهرست ابن ندیم، ص 26؛ الاتقان فی علوم القرآن، ج 1 از ص 60 به بعد.
باید نوشته کامل و بیغلطی از قرآن در دسترس مسلمانان قرار گیرد.
این بود که خلیفه سوم باستناد نسخه گردآمده در زمان خلیفه اول و با عرضه کردن آن بر سایر نسخهها و بر حافظه حفاظ باقیمانده قرآن که هنوز حتی از صحابه رسول زیاد بودند، نص واحدی از قرآن را فراهم نمود و آن را تکثیر کرده به اطراف بلاد اسلامی فرستاد تا مردم نسخهها و محفوظات خویش را از قرآن بر آن نسخ مصحح عرضه کنند.(1)
بدیهی است غرض از اینکار، جلوگیری از سرایت غلط به قرآن بود وگرنه قرائتهای مختلف که همه صحیح بود و هر کدام اصلی داشت و به یکی از صحابه مستند بود در همان نسخه ملحوظ گردید و بهطوری که نوشتهاند کلمات و آیات قرآن در نسخه عثمان که مسلمانان تا عصر حاضر کیفیت کتابت آنرا حفظ کردهاند طوری نوشته شد که قابل انطباق بر آن قرائتها باشد(2)و این خود بحث دیگری است که خارج از موضوع سخن ما است.
همانطور که گفته شد اختلاط عنصر عرب با عناصر بیگانه و ملل دیگر و آمیختن لهجهها با هم، زبان و لغت عرب را دگرگون کرد، غلط به آن راه یافت و اعراب، نمیتوانستند دیگر مانند گذشته درست تکلم کنند و یا قرآن را با اعراب صحیح تلاوت نمایند زیرا ضابطهای برای تلفظ و یا کتابت، وجود نداشت و آن قریحه ذاتی که از طبیعت عرب ناشی بود تدریجاً ضعیف شده و یا از بین رفته بود.
ابوالاسود دوئلی شاعر و ادیب بصره متوفی 67 ه که از یاران علی علیهالسلام بود شنید مردی آیه سوره برائت را چنین تلاوت میکند «اَنَّ اللّهَ بَریءٌ مِنَ الْمُشْرِکینَ وَ رَسُولُهُ»(3)به
کسر کلمه (رسول) که چنین معنی میدهد خدا از مشرکان و رسول خود بری است در حالی که مقصود آن است که خدا و رسول از مشرکان بری هستند و باید کلمه رسول مرفوع تلفظ شود به همین علت به فکر تدوین قواعد زبان افتاد تا این قواعد جای قریحه سابق را بگیرد، و چنانکه مشهور است علی علیهالسلام اصول اولیه این علم را به وی آموخت و فرمود بر همین نحو آن را توسعه بده(1)و از آن تاریخ، علم نحو، به عنوان پشتوانهای برای ضبط صحیح قرآن، در اسلام پدید آمد و روز بروز گسترش یافت.
ابوالاسود در راه حفظ قرآن از غلط اعرابی به این اکتفا نکرد بلکه علائمی برای اعراب ابتکار نمود که در آغاز، عبارت بود از نقطههائی در بالا و پائین حروف به رنگی
مغایر با رنگ خط، و بعداً طی تحولاتی توسط خلیل بن احمد و دیگران بتدریج همان حرکات، بهصورت فتحه و کسره و ضمه در آمد.
حروف، در خط عربی نقطه نداشت و برای اولین بار به این کار بوسیله ابوالاسود انجام پذیرفت(2)، در این مرحله، حروف شبیه بهم مانند ب و ت و ث و ج و ح و خ با نقطه از هم مشخص شدند.
این بود مراحل کوشش مسلمین جهت حفظ نص قرآنی و مادانستیم که پیدایش علم نحو، خود یکی از تدابیر مختلف، جهت حفظ قرآن بوده است. ابوالاسود و پس از
وی دیگران، محور مسائل و مباحث نحو را قرآن قرارداده بودند و طرح بسیاری از
1) - مراتب النحویین، ص 8. عثمان بن جنی در کتاب الخصائص، ج 2، ص 8 اصل این داستان را به علی علیهالسلام نسبت میدهد که خود او شنید عربی آیه را چنین تلفظ کرد و گفت «برئت من رسول اللّه» و آن حضرت آن را انکار کرد و قواعد نحو را به ابیالاسود تعلیم داد و به همین کیفیت هم مسنداً در کتاب مراتب النحویین، ص 6 آمده است. از طرفی، اقوال گوناگون دیگری راجع به اینکه چه کسی ابوالاسود را وادار به تأسیس قواعد کرد ذکر کردهاند. در این خصوص به کتاب ابوعلی الفارسی تألیف دکتر عبدالفتاح اسماعیل شبلی ص 15 و 16 رجوع شود.
2) - بغیة الوعاة فی طبقات النحاة، ص 274.
مسائل آن، صرفاً به منظور حل مشکلی از قرآن یا بیان نکته و لطیفهای از آن بود و بیش
از همه طبقات، قاریان قرآن از این قواعد استفاده میکردند بلکه خواهیم گفت که قراء قرآن در آغاز غالباً عبارت از علمای نحو وادب بودند.
قرائت، علمی است که بوسیله آن کیفیت تلفظ کلمات قرآنی و طریق اداء آنها بر حسب قراءات گوناگون دانسته میشود و فائده آن جلوگیری از خطاء در تلفظ به آن کلمات و اجتناب از وقوع تحریف و تغییر در آنها و نیز معرفت نحوه قرائت ائمه قرائت است.(1)اصل این علم در قرآن از آیات «ترتیل و اقراء» استفاده شده است ترتیل، عبارت است از قرائت کلام بتأنی با حفظ کلیه وقوف و با اداء حروف از مخارج(2)خداوند قرآن را به همین کیفیت به پیغمبر وحی کرده است «وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتیلاً»(3)و پیغمبر
نیز موظف بود قرآن را بر مردم ترتیل کند «وَرَتِّلِ الْقُرْانَ تَرْتیلاً»(4)و قاری به کسی گفته میشد که قرآن را به همین کیفیت میتوانست بخواند و مقری به آنان که بر صحت قرائت دیگران نظارت میکردند و قرآن را بهطور صحیح از قاریان پس میگرفتند.
امین الاسلام طبرسی در تفسیر آیه «سَنُقْرِئُکَ فَلاَتَنْسی»(5)میگوید: «الإقراء أخذ القراءة علی القاری بالاستماع لتقویم الزلل».(6)و در معنی «سنقرئک» میگوید «سنأخذ علیک قراءة القرآن»(7)بنابر این تفسیر، خداوند اولین مقری است و پیغمبر نیز برای مردم مقرئی بود وی نه تنها قرآن را به آنان تعلیم میداد بلکه بر صحت قرائت آنان باید
1) - البدور الزاهرة فی القراءات لعشر المتواترة، ص 4 .
2) - استاد لبیب سعید میگوید: الترتیل - اصطلاحاً - هو القراءة بتؤة و اطمئنان و اخراج کل حرف من مخرجه، مع اعطائه حقه و مستحقه و مع تدبر المعانی. وی اقوال دیگری قریب به این نقل میکند. الجمع الصوتی الاول، ص 88 .
3) - فرقان / 35 .
4) - مزمل / 4 .
5) - اعلی / 6 .
6) - مجمع البیان، چاپ صیدا، ج 10، ص 474.
7) - همان، ص 475.
نظارت میفرمود و این دو کلمه قاری و مقری با ملاحظه همین خصوصیت تاکنون بر علما و معلمین قرائت اطلاق میشود.
علم قرائت، تدریجاً گسترش پیدا کرد و اصول و فروع و ضوابطی برای آن ترتیب دادند این علم، در آغاز مانند سایر علوم اسلامی بهصورت ساده از پیغمبر تلقی شد و در
میان صحابه، عدهای قاری و مقری وجود داشتند که عبارت از همان حفاظ قرآن بودند، علم قرائت در دوره تابعین با گسترش بیشتر و ضوابط دقیقتر و همچنین در ادوار بعد ادامه یافت و هر طبقه قرائت را از طبقه ما قبل اخذ میکردند و به طبقه بعد تعلیم میدادند سلسله قاریان و مقریان از صدر اسلام تا عصر حاضر در بسیاری از کشورهای اسلامی زنجیروار ادامه داشته و دارد. این طبقه مقید هستند قرآن را با همه آداب قرائت،
از اساتید فن و مقریان که سلسله روایت آنان تا قاریان صدر اول اتصال دارد اخذ کنند،
نه از قرآنهای مکتوب اعم از خطی وچاپی، ایشان پس از أخذ قرائت و حفظ قرآن، مرتباً قرآن را بر مشایخ میخوانند و بدینگونه استاد وظیفه اقراء و مؤخذه بر شاگرد را انجام
میدهد.
در برخی از کشورهای اسلامی مانند مغرب (مراکش)، با قرائت دستهجمعی استاد و شاگردان با هم این وظیفه مهم ایفا میگردد، و غالباً پس از نمازهای پنجگانه حافظان قرآن همراه امام مسجد که در عین حال مقری نیز هست مقداری از قرآن را با صدای متوسط با ترتیل میخوانند.
طبقات قراء و مقریان و سلسله روایات آنان، در کتابهائی از قبیل غایة النهایة فی طبقات القراء از شمسالدین محمد بن جزری آمده است.
آنچه در اینجا برای ما مهم است بیان این نکته است که علم قرائت و علم نحو و عربیت در قرون اولیه با هم توأم و لازم و ملزوم بودهاند. مقربان، عالم بنحو و عربیت، و نحویین غالباً قاری قرآن بودند گو اینکه این دو رشته، دو علم بود و دو مکتب محسوب میشد: مکتب نحو، و مکتب قرائت. سالها این دو مکتب، در عرض هم فعالیت میکردند و غرض اصلی از متخصصان هر دو هم یک چیز بود و آن حفظ نص قرآن. قاریان،
کیفیت تلاوت قرآن را تعلیم میدادند و نحویین ضابطه اعراب و تلفظ کلمات را بیان میکردند و شواهد صحت قرائت را ارائه میدادند.
رابطه نحو و قرائت به حدی قوی بود که همانطور که در نحو، دو مکتب اصلی بصره و کوفه پدید آمد با پیروان و طرفداران بسیار، در قرائت نیز پس از دو مکتب اصلی مدینه و مکه، دو مکتب جدید پیدا شد مکتب بصره و مکتب کوفه و هر یک از این دو مکتب اخیر با مکتب جدید پیدا شد مکتب بصره و مکتب کوفه و هر یک از این دو مکتب اخیر با مکتب شهر خود مربوط بود(1)یعنی مکتب قرائت بصره تابع مکتب نحو بصره و مکتب قرائت کوفه تابع مکتب نحو کوفه بود.
اولاً - سلسله قراء و نحاة را از آغاز غالباً افراد معینی تشکیل میدادند مثلاً علی علیهالسلام
استاد ابوالاسود است در قرائت و نحو(2)و پس از ابیالاسود اول واضح و متخصص نحو یحیی بن یعمر است(3)وی اعلم وافصح مردم بود و نحو را از ابوالاسود آموخت لیکن بصریین او را در عداد نحویین بشمار نیاوردند زیرا وی متمحض در تدریس و تعلیم قرائت بود و دیگران بتدریس نحو پرداختند.(4)عبداللّه بن ابیاسحاق که اعلم اهل بصره بود و در نحو، باب تفریع و قیاس را باز نمود، نحو و قرائت هر دو را از یحیی بن یعمر، و قرائت بخصوص را از نصر بن عاصم اخذ کرد.(5)ابوعمرو بن العلاء مازنی یکی از قراء سبعه معاصر همین عبداللّه بن ابیاسحاق است و نحو و قرائت را از مشایخ عبداللّه اخذ کرده(6)و این هر دو قرائت را از نصر بن عاصم
روایت کردهاند(1)و به گفته خلیل، عبداللّه، در نحو، بر ابوعمر و مقدم بود و ابوعمرو بر وی در لغت، وابوعمرو، در قرآن و عربیت اعلم مردم بود.(2)یکی دیگر از قراء سبعه بهنام یونس بن حبیب، قرائت و نحو هر دو را از ابوعمرو بن العلاء اخذ کرده است.(3)همچنین، ابوزید انصاری که از اجله اصحاب ابوعمرو، و از اعیان اهل نحو و لغت و شعر بود، قرائت را از ابوعمر و آموخت و نیز بهوسیله مفضل، از عاصم
یکی دیگر از قراء سبعه(4). سیبویه قرائت و نحو هر دو را بنا به قولی از ابیعمرو(5)و نحو بهخصوص را از یونس، که او خود در نحو شاگرد ابوعمرو بود، اخذ کرد.(6)و نیز سیبویه، از ابوزید انصاری، که در قرائت شاگرد ابوعمرو است و در قرائت ابوعمرو کتابی نوشته است، قرائت و حروف را أخذ نمود.(7)
بهطور کلی بسیاری از نحویین و قراء متأخر از ابوعمرو، بواسطه یا بلاواسطه طریق روایت خود را در این دو علم یا در یکی از آن دو به ابوعمرو میرسانند.
از طرف دیگر، عبداللّه بن کثیر (120 ه) یکی دیگر از قراء سبعه در رشته قرائت، استاد عیسی بن عمر(8)و خلیل بن احمد(9)استادان سیبویه در نحو بود و هم ابن کثیر استاد ابوعمرو در قرائت بوده است. ابوعمرو، میگوید من قرآن را بر ابن کثیر ختم کردم پس از
اینکه قبلاً بر مجاهد ختم کرده بودم و ابن کثیر در عربیت اعلم از مجاهد بود.(10)خلیل بن
احمد استاد سیبویه در نحو، قرائت را از ابن کثیر و ابوعمرو هر دو روایت میکرده است.(11)
1) - غایة النهایة، ج 2، ص 336 بنا به نقل کتاب ابوعلی الفارسی، ص 17.
2) - غایة النهایة، ج 1، ص 289.
3) - همان، ج 2، ص 406.
4) - همان، ج 1، ص 305.
5) - همان، ج 1، ص 602.
6) - مراتب النحویین، ص 23 .
7) - کتاب ابوعلی الفارسی، ص 100 به نقل از الکتاب.
8) - نزهة الالباء، ص 13 بنا به نقل کتاب ابوعلی، ص 17.
9) - همان به نقل از نزهة الالباء، ص 29.
10) - غایة النهایة، ج 1، ص 445.
11) - همان، ج 1، ص 277.
علی بن حمزه کسائی (189 ه ) معاصر و معارض و رقیب سیبویه، خود یکی از قراء سبعه و یکی از ارکان نحو، در مکتب کوفی است در ردیف خلیل و سیبویه در مکتب بصری، و ریاست و پیشوائی علم قرائت در کوفه به وی منتهی گردید، ابن انباری گفته است:
«دروی جهاتی گرد آمده از جمله اینکه او اعلم مردم در نحو و فرد منحصر ایشان در قرآن است».(1)
چنین است حال، در بسیاری از دانشمندان از قبیل فراءِ، اخفش و دیگران، و با یک نظر اجمالی و سیری سریع در کتابهای طبقات القراء و طبقات المفسرین و طبقات
النحاة بنام صدها دانشمند بر میخوریم که آن را به صفت «المقری النحوی» ستودهاند و بنده فهرستی از نام این اشخاص تهیه کردهام که در اینجا لزومی برای ذکر آن نیست.
به نظر میرسد عظمت و احترامی که در قرون دوم و سوم و چهارم هجری برای نحویین قائل بودهاند بیشتر از آن جهت بوده است که مردم، این طبقه را پاسداران و نگهبانان قرآن میدانستند و حقاً هم چنین بودند. به علاوه، همه دانشمندان اسلام در هر
رشته اعم از تفسیر و حدیث و فقه و تاریخ و رجال و نسب و جز اینها به معلومات و آراء علمای نحو و عربیت نیازمند بودند و این نیاز، گاهی آنان را وادار میکرد که شفاهاً
از علمای عربیت مطلبی را بپرسند و به هر اندازه قدر و منزلتی که داشتند تن، به ذلت سؤل دهند.
ثانیاً - در بین قراءات قرآن، علما، تنها آن قرائت را میپذیرفتند که با موازین نحو و عربیت موافق باشد، و این، اولین شرط پذیرش قرائت بود(2)، در علم «الحجة علی القراءات» که دانشمندان در آن، صحت و اعتبار قراءات را مورد بحث قرار داده آنها را با
هم میسنجند و قرائتی را بر قرائت دیگر ترجیح میدهند، مهمترین سند و شاخص عمده
آنان در این کار، ضوابط و قواعد زبان است و به همین علت دانشمندان این رشته، قرائتی را بر قرائت دیگر ترجیح میدهند بلحاظ اینکه صاحب آن قرائت در نحو متبحر
بوده است و آن دیگر تبحر نداشته است. اینکه ابوعمرو بن العلاء قرآن را بر ابن کثیر و
مجاهد قرائت نموده و گفته است ابن کثیر در عربیت اعلم از مجاهد بود میخواهد بدین وسیله رجحان قرائت ابن کثیر را بر مجاهد ثابت کند.
درباره حمزة بن حبیب الزیات (156) یکی از قراء سبعه نوشتهاند اهل کوفه او را امام و پیشوائی بزرگ میدانند اما چیزی از نحو و عربیت از وی نقل نشده و او تنها صاحب قرائت است و نزد بصریین قدر و منزلتی ندارد، از ابوزید واصمعی و یعقوب حضرمی (205) و دیگر علما که اغلب بصری بودند راجع به حمزه سؤل کردند، آنان اتفاق داشتند بر اینکه وی نحو و سخن عرب را نمیدانسته و ادعای آن را هم نداشته و از
این روی قرآن را غلط میخوانده و متوجه نمیشده است(1).
راجع به عاصم گفتهاند: اگر چه او را نحوی میدانند و شاید اندکی از نحو را هم میدانسته اما چیزی از وی در نحو ضبط نشده است.(2)فراء، در این مورد سخن بسیار تندی دارد وی راجع بهقرائت کلمهای میگوید: شاید آن، از اوهام قراء هم طبقه یحیی است زیرا بهندرت کسی از آن طبقه از غلط نحوی سالم مانده است.(3)
این قبیل داوریها راجع به قاریان قرآن، میزان و شاخص اعتبار و یا عدم اعتبار قرائت آنان بوده و ملاک ترجیح قرائتی بر قرائت دیگر محسوب میشده است.
ثالثاً - از آن هنگام که باب تألیف و تصنیف در نحو و عربیت و قرائت و علوم قرآنی باز شد غالباً مؤفان کتب نحو، همان مؤفان و مصنفان کتب قرائت و علوم قرآنی بودهاند،
این دو رشته از تألیفات، از نیمه قرن دوم آغاز شده و تا چند قرن ادامه داشته است و کمتر عالم نحوی مشهوری است که راجع به قرآن، قراءات، تفسیر قرآن و هم در نحو و عربیت کتاب ننوشته باشد. کسائی، فراء، اخفش، زجاج، مبرد، ابوعلی فارسی، ابن
خالویه، ابن جنی تا برسد به زمخشری و صدها تن امثال آنان در هر دو رشته تألیف و یا تألیفات عدیده داشتهاند و با نظر و سیری اجمالی در فهرست ابن ندیم و دیگر کتب فهارس و تراجم، این امر روشن میشود. بهنظر میرسد نسبت نحو و صرف به قرآن، نسبت منطق، به فلسفه بوده است و همانطور که منطق، خود علمی است مستقل و در همه علوم نظری از آن استفاده میشود اما عملاً توأم با فلسفه بوده است و علمای منطق
همان فلاسفه بودهاند همچنین قواعد عربی نیز با اینکه در همه علوم ادبی و شرعی مورد
استفاده بوده، نظر به اینکه از آغاز اساس آن، در خدمت قرآن پیریزی شده بود، تا چندین قرن با علوم قرآنی پیوسته بوده است.
پس از این مقدمه که گرچه بیش از حد طولانی گردید اما زمینه را برای بحث اصلی ما یعنی رابطه سیبویه با قرآن و حدود خدمت وی به علوم قرآنی آماده نمود، اینک بحث اصلی را دنبال میکنیم.
سیبویه، در مهد و زادگاه علم نحو یعنی بصره، نزد بزرگترین استادان فن، نحو و لغت و عربیت را آموخت، وی ملازمت خلیل بن احمد مؤف کتاب العین را برگزید و نحو و لغت را از وی فرا گرفت و نیز مقداری از نحو را از عیسی بن عمر ثقفی و یونس بن حبیب و جز آن دو که شاگرد ابوعمر و بن العلاء بوده است(1)و علم لغت را از ابیالخطاب اخفش اخذ کرد(2)، سیبویه در الکتاب نام ابوالخطاب و دیگران استادان خود بهخصوص خلیل و یونس را بسیار یاد کرده و آراء ایشان را نقل میکند. وی در آغاز، درصدد کسب حدیث بر آمد و از حماد بن سلیمان استملاء میکرد(3)سپس به نحو و عربیت، پرداخت و تا پایان عمر کوتاه خود، در راه گسترش این علم کوشش و تلاش کرده در حیات اساتید
خود تبرز یافت و در انظار عامه در ردیف آنان به شمار میآمد. سرانجام معروفترین و عمیقترین و پرمایهترین کتاب نحو را نوشت، با کسائی پیشوای قرائت و نحو کوفه و هم با شاگردان او بهمباحثه نشست و با آنان در میدان عربیت و نحو مصاف داد و این مناظره(1)که بسیار مشهور است و شرح آن خارج از بحث ما است در حقیقت، مصاف و زورآزمائی دو مکتب بصره و کوفه به شمار میرفت و آغاز برخورد این دو مکتب بود که از آن دو مکتب، در نتیجه این قبیل برخوردها، مکتب سومی بهنام مکتب نحو بغداد پدید آمد.
سیبویه همراه نحو و لغت، قرائت را از ابوزید انصاری شاگرد أبو عمرو بن العلاء اخذ کرد و بلکه جزری در «غایة النهایة» از قول هذلی آورده که سیبویه قرائت را مستقیماً از ابوعمرو بن العلاء اخذ کرده است لیکن جزری خود آن را بعید میشمارد.(2)و نیز ابوعمر
الجرمی (180) قرائت را از سیبویه گرفته(3)است و اصولاً سیبویه خود جزء قراء بود و متعرض قراءات میشد.(4)
با توجه به این سابقه باید گفت سیبویه در همان محیطی پرورش یافت که کسائی استاد قرائت و نحو کوفه و خلیل و ابوزید و سایر اساتید و معاصران او رشد یافته بودند
و غالباً در عربیت و قرائت هر دو تخصص داشتند منتهی سیبویه در علم نحو مشهور شد نه در علم قرائت.
اینک با رعایت اختصار، آنچه رابطه سیبویه را با قرآن و اثر وی را در حل رموز و مشکلات و بیان لطائف قرآن و بهطور کلی در گسترش علوم قرآنی ثابت میکند ذیلاً یاد میکنیم.
سیبویه در الکتاب به آیات قرآن بسیار استشهاد کرده در حالی که حتی یک بار هم به حدیث استدلال نکرده است علت این امر(1)هر چه باشد پایبند و توجه سیبویه را به استحکام نص قرآنی و اذعان به اینکه قرآن مؤقترین سند زبان و لغت عرب است میرساند.
به علاوه اینکه خواهیم گفت که وی میخواسته است کتابش کمکی به حل رموز و لطائف ادبی قرآن بنماید. اینجانب با تتبعّ در الکتاب موارد استشهاد را بررسی کرده نکاتی از آن استخراج نمودم، بعداً دیدم آقای دکتر حسن عون در مقاله خود(2)تعداد آیات مورد استشهاد سیبویه را در 374 آیه شماره کرده است، بنا به گفته وی، سیبویه نزدیک به 50 آیه را تکرار نموده و گاهی تا چهار نوبت به یک آیه استشهاد کرده است. کما اینکه گاهی در یک مطلب چند آیه را شاهد میآورد. مثلاً در اضافه اسم فاعل به مفعول میگوید: [فمن ذلک قوله عزّوجلّ: «کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ»(3)و «اِنَّامُرْسِلُوا
النَّاقَةِ»(4)، «وَلَوْتَری اِذِ الْمُجْرِمُونَ نَاکِسُوُؤسِهِمْ»(5)، (غَیْرِ مُحِلّیِ الصَّیْدِ)(6)فالمعنی معنی «وَلاَامّینَ الْبَیْتَ الْحَرَامَ»(7)و یزید هذا عندک بیانًاقوله عزّوجّل: «هَدْیًا بَالِغَ الْکَعْبَةِ»(8)و
1) - آقای دکتر حسن عون استاد کرسی علوم لغوی در دانشگاه اسکندریه علت را چنین ذکر کرده است: سیبویه آن طور که به نص قرآن و روایات شعر عرب اطمینان داشته به احادیث چنین اطمینان و وثوقی نداشته است، زیرا دقتی که در ضبط قرآن و حفظ آن و نیز در ضبط و حفظ اشعار به کار میرفت بهخصوص که موسیقی خاص شعر به این امر کمک میکرد، در حدیث رعایت نشده است بهخصوص که محدثینی حدیث را نقل به معنی مینمودهاند و این امر از اعتبار لفظ آن میکاهد. مجله کلیة الآداب جامعة الاسکندریة، ج 11، ص 41، سال 1957.
2) - همان شماره ص 40 .
3) - آل عمران / 185.
4) - قمر / 27.
5) - سجدة / 12.
6) - مائدة / 1.
7) - مائدة / 2.
8) - مائده / 95 .
و نیز در باب اتساع و تجوّز به حذف میگوید: [وممّاجاء علی اتّساع الکلام والاختصار قوله تعالی: «وَاسْاَلِ الْقَرْیَةِ الَّتی کُنَّافیهَا وَالْعیرَ الَّتی اَقْبَلْنَافیهَا»(3)انما یرید
أهل القریة فاختصر و عمل الفعل فی القریة کما کان عاملاً فی الاهل لوکان هاهنا. و مثله:
«بَلْ مَکْرُ الَّیْلِ وَالنَّهارِ»(4)و انّما المعنی بل مکرمکم فی اللّیل والنّهار. وقال تعالی: «وَلکِنَّ
الْبِرَّمَنْ امَنَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الاْخِرِ»(5)انّما المعنی ولکن البّر برّمن آمن باللّه. ومثله فی الاتّساع قوله عزّوجّل: «مَثَلُ الَّذینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ الَّذی یَنْعِقُ بِمَا لاَیَسْمَعُ اِلاَّدُعَاءً وَنِدَاءً»(6)فلم یشبهوا
بما ینعق وانّما شبهوا بالمنعوق وانّما المعنی مثلکم ومثل الّذین کفروا کمثل النّاعق
والمنعوق به الّذی لایسمع ولکنّه جاء علی سعة الکلام والإیجاز لعلم المخاطب بالمعنی...»].(7)
در انواع اشتغال فعل میگوید: [و مثل ذلک قوله عزّوجّل: «یُدْخِلُ مَنْ یَشَاءُ فی رَحْمَتِهِ وَالظّالِمینَ أعَدَّلَهُمْ عَذَاباً ألیمًا» و قوله عزّوجّل: «وَعَاداً وَثَمُوَد وَاَصْحَابَ الرَّسِّ وَقُرُونًا بَیْنَ ذلِکَ کَثیراً وَکُلاًّ ضَرَبْنَالَهُ الاَْمْثَالَ»(8)و مثله: «فَریقًاهَدی وَفَریقًاحَقَّ عَلَیْهِمُ الضَّلاَلَةُ»(9)وهذا فی القرآن کثیر].
سیبویه تعدادی از آیات قرآن را که با اسلوبهای گوناگون، مشتمل بر قسم است از
استاد خود خلیل سؤل کرده و خلیل، به او پاسخ گفته و این سؤل و جوابها را سیبویه در الکتاب(10)آورده است نظیر این گفتگوها را با خلیل، در ابواب «ان» نیز نقل کرده(11)و
1) - احقاف / 24 .
2) - مجله کلیة الاداب جامعة اسکندریه، ج 11، ص 41، سال 1957؛ الکتاب، ج 1، ص 84 .
3) - یوسف / 82 .
4) - سباء / 33 .
5) - بقره / 177.
6) - بقره / 171.
7) - الکتاب، ج 1، ص 108. و نیز در موارد به آیات عدیده استشهاد کرده است: الکتاب صفحات 120، 121، 72، 456، 467، 473، 481، 484.
8) - فرقان / 38 - 39.
9) - اعراف / 30 .
10) - همان ، ج 1، ص 455 تا 456.
11) - همان ، ج 1، ص 470.
گاهی آراء استاد دیگر خود یونس را در زمینه همان آیات ضمیمه کرده است.(1)در این موارد، خلیل، در توضیح سخن خود، آیات مشابه هم را یاد میکند.
باری تأمل در روش استشهاد سیبویه به قرآن، نکات ذیل را روشن میسازد:
1 - این همه استشهاد و بخصوص به چند آیه و بیان اشباه و نظائر در یک مسئله، کثرت مراجعه و توغل سیبویه را در قرآن و اهتمام او را بهفهم اسالیب قرآنی و به کشف
اسرار ادبی کتاب خدا اعم از اعراب و لغت و بلاغت میرساند و چنین به نظر میرسد که هدف اصلی او از این علم، حل همین رموز بوده است.
شاهد دیگر این ادعا آن است که سیبویه گاهی پس از طرح و بیان مسئلهای توجه میکند به اینکه آیهای از قرآن منافی نظر او است، فوراً استدرِاک مینماید و توضیح
میدهد که آن آیه منافات با سخن وی ندارد.
مثلاً در اشتغال فعل، آنگاه که مسبوق به (ان) و اشباه آن باشد مانند «انی زید لقیته» رفع اسم را اختیار نموده آنگاه میگوید: فأمّا قوله عزّوجّل: «اِنَّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ»(2)
فانما جاء علی «زیداً ضربته» و هو عربی کثیر.(3)
این استدراک، گاهی به این صورت است که به منظور اینکه کسی آیهای از قرآن را اشتباهاً از مصادیق بحث به شمار نیاورد به شرح آن آیه میپردازد و توضیح میدهد که از قبیل مسأله مورد بحث نیست، چنانکه در صورتی که فعل امر یا نهی یا نفرین و دعا مانند «اللهّمّ زیداً فاغفر ذنبه، وأمّا عمراً فسقیاً له» مورد اشتغال باشد نصب اسم را ترجیح داده سپس گفته است: و أمّا قوله عزّوجّل: «اَلزَّانِیَةُ وَالزَّانی فَاجْلِدُوا کُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَامِائَةَ
جَلْدَةٍ»(4)و قوله تعالی: «وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا اَیْدِیَهُمَا»(5)فإنّ هذا لم یبن علی الفعل
ولکنّه جاء علی مثل قوله تعالی: «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ»(6)ثمّ قال بعد: «فیها کذا
وکذا» فانّما وضع المثل الحدیث الّذی بعده... تا آخر(1)خلاصه اینکه این دو آیه از باب اشتغال و بنای فعل بر اسم نیست بلکه اسم سابق یعنی «الزانیة والزانی» و «السارق
والسارقة» مبتدا برای خبر مقدری است که از جملههای قبل از آن استفاده میشود.
2 - سیبویه، در نتیجه کثرت مراجعه به قرآن، احاطه عجیبی بر آن پیدا کرده و نحوه استدلال او خود گواه این احاطه است و پیدا است که در هر مسئله نحوی، سیبویه کلیه آیات مربوط به آن را بررسی کرده و میدانسته چند آیه قرآن، مصداق آن مسئله نحوی است و برای نمونه چند آیه را ذکر میکند و گاهی جملهای اضافه مینماید از این قبیل:
«وکذلک جمیع ماجاء فی القرآن من ذا»(2)، «و مثل هذا فی القرآن کثیر»(3)، «وهذه الواو
الّتی دخلت علیها ألف استفهام کثیرة فی کتاب اللّه عزّوجّل».(4)
با توجه به این احاطه و حضور ذهن نسبت به آیات نظیر هم شاید بتوان گفت که سیبویه حافظ قرآن بوده و قاعدتاً هم باید چنین باشد زیرا مقریان و قاریان قرآن، همواره حافظ قرآن بودهاند، و هماکنون نیز، در بسیاری از کشورهای اسلامی وضع چنین است.
3 - به نظر میرسد بسیاری از مسائل و قواعد نحوی را سیبویه از قرآن استنباط کرده و از تأمل در قرآن به آنها پی برده است، و نیز برخی از ابواب را صرفاً به راهنمائی آیات
و برای توضیح نکات ادبی آنها عنوان کرده است مانند این باب: هذا باب ماتکون فیه أن بمنزلة أی و ذلک قوله عزّوجّل: «وَانْطَلَقَ الْمَلاَُمِنْهُمْ اَنِ امْشُوا وَاصْبِرُوا»(5)زعم الخلیل أنّه بمنزلهأی، لأنّک إذا قلت انطلق بنو فلان أن امشوا فانت لاترید أن تخبر أنّهم انطلقوا
بالمشی، و مثل ذلک «ماقلت لهم الاّما أمرتنی به أن اعبدوا اللّه» وهذا تفسیر الخلیل، و مثل هذا فی القرآن کثیر. تا اینکه میگوید: و أمّا قوله عزّوجّل: «وَاخِرُ دَعْواهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمینَ»(6)«و آخر قولهم أن لااله إلاّاللّه» فعلی قوله «أنه لااله إلاّاللّه» و علی «أنّه
الحمدللّه» ولاتکون أن الّتی تنصب الفعل، لأنّ تلک لایبتدأ بعد الأسماء، ولاتکون أی،
لأنّ أی انّما یجیء بعد کلام مستغن ولاتکون فی موضع المبینی علی المبتدأ، ومثل ذلک:
«ونادیناه یا ابراهیم قد صدقت الرؤا».(1)کانه قال نادیناه أنک قد صدقت الرؤا یا ابراهیم...)(2)
چنانکه روشن است این باب، در حقیقت تفسیر پاره از آیات قرآن، و مبین فرق میان آنها است به اینکه (أن) در برخی، به معنی (أی) تفسیریه است و در برخی، مخفف از (أن)، و اگر نظر به توضیح این آیات الهامبخش به سیبویه نبود شاید اصولاً چنین بابی
عنوان نمیشد.
به عقیده نگارنده، تفاصیل و شقوق بسیاری که سیبویه در ابواب «اشتغال» یا به تعبیر خود او «بناء فعل براسم» ذکر کرده که حتی به آن تفصیل در کتب بعد هم دیده نمیشود غالباً از قرآن گرفته شده و سیبویه خواسته است در این ابواب، صورتهای گوناگون اشتغال را که در قرآن آمده بیان کند و نکته تنوع آن را شرح دهد.
4 - سیبویه، گرچه در اغلب موارد پس از طرح مسئله مثالهائی به عنوان «مثل قولک کذاو کذا» میآورد اما این مثالها صرفاً برای توضیح مسأله است نه شاهد و دلیل آن، بلکه دلیل وی در درجه اول، آیات و پس از آن اشعار است. و گاهی صریحاً آیه قرآن را تصدیق ادعای خود میداند چنانکه در جمله «ترکت المتاع بعضه علی بعض» جهت نصب کلمه بعض میگوید: و تصدیق ذلک قوله عزّوجّل: «وَیَجْعَلَ الْخَبیثَ بَعْضَهُ عَلی بَعْضٍ».(3)و در این موضوع که مقول (قول) باید جمله باشد میگوید: و تصدیق ذلک قوله عزّوجّل: «اِذْ قَالَتِ الْمَلاَئِکَةُ یَا مَرْیَمَ اِنَّ اللّهَ یُبَشِّرُکَ»(4)ولو ذلک لقال: (أن).(5)
5 - سیبویه به قراءات مختلف استشهاد کرده و از آنها اطلاع داشته است و اینک مواردی از استشهاد سیبویه به قرائت را یاد میکنیم تا از خلال آنها نظر سیبویه را درباره
قراءات بدست آوریم:
و مثل قولهم: «ماجائت حاجتک» إذصار تقع علی مؤث، قراءة بعض القرّاء: «ثُمَّ لَمْ تَکُنْ فِتْنَتَهُمْ اِلاَّ اَنْ قَالُوا»(1)و «تَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّیَّارَةِ»(2).(3)
و قرء بعضهم: «واما ثمود فهدیناهم»(4)(بنصب ثمود).
و مثل ذلک (وحوراً عیناً) فی قراءة أبی بن کعب.(5)
ألاتری أنّهم قرأوا واما ثمود فهدیناهم(6)(بنصب ثمود).
وقد قرأاناس «والسارق والسارقة، والزانیة والزانی» (بنصب وهو فی العربّیة علی ما ذکرت لک من القوّة ولکن أبت العامّة إلاّالقراءة بالرفع).(7)
وقد قرأ بعضهم «واما ثمود فهدیناهم» (برفع ثمود) إلاّ أنّ القراءة لاتخالف السّنة.(8)
کما قال عزّوجّل: «ولحم طیرمما یشتهون وحورعین...» و قد قرأه الحسن.(9)
وبلغنا أنّ بعض القرّاء قرأ: «یحاسبکم به اللّه فیغفر لمن یشاء ویعذب من یشاء واللّه علی کل شیء قدیر».(10)
وقال أیضًا: «لئلایعلم اهل الکتاب ان لایقدرون علی شیء» و زعموا أنّها فی مصحف أبی «أنهم لایقدرون علی شیء».(11)
وقد بلغنا أنّ بعض القرّاء قرأ: «من یضلل اللّه فلاهادی له ویذرهم فی طغیانهم یعمهون».(12)
و قد قرأ هذا الحرف علی وجهین قال بعضهم: «وانک لاتظمأ فیها» وقال بعضهم وأنّک.(13)
ولو قرؤا: «وان هذه امتکم امة واحدة» (بنصب امتکم) کان جیّدًا وقدقری.(1)
ولو قرأت: «ان المساجد للّه» کان جیّدًا (بکسران).(2)
وبلغنا أنّ الأعرج قرأ أنّه من عمل منکم سوأ بجهالة ثمّ تاب من بعده وأصلح فإنّه غفور رحیم.(3)
و زعم الخلیل أنّ مثل ذلک قوله تبارک و تعالی: «ألم تعلمون أنه من یحادد اللّه و رسوله فأن له نار جهنم» ولو قال فان بکسر همزه ان کانت عربیّة جیّدة.(4)
وکان عیسی تقرأ هذا الحرف: «قد عاربه انی مغلوب فانتصر...» ویزعمون أنّها فی قراءة ابن مسعود کذا.(5)
با تأمل در موارد یاد شده دانسته میشود که :
اوّلاً، سیبویه از قراءات مختلف اعم از مشهور و شاذ مطلع بوده است و نیز از سند قراءات تا صحابه و تابعین و اینکه کدام قرائت به کدام یک از آنان منتهی میشود اطلاع
داشته و لهذا میگوید: «ویزعمون أنها فی قراءة ابن مسعود» یا «وقد قرأة الحسن».
ثانیاً - برخی از قراءات را مستقیماً از استاد خود عیسی بن عمر یا خلیل نقل میکند و خود درباره برخی از آن قراءات اظهار نظر مینماید و اجتهاد را در قرائت راه میدهد
چنانکه پس از نقل قرائت خلیل میگوید: «ولو قال ان کانت عربیة جیدة». و در مورد دیگر گفته است: «ولو قرأت وان المساجد للّه کان جیّدَاً» بکسر ان.
ثالثاً - سیبویه قرائتهای شاذ را با تعبیرهای «وقد قرء بعضهم» «وقد بلغنا أنّ بعض
القرّاء» «وزعموا أنِّها فی مصحف أبی کذا» مشخص نموده است.
رابعاً - سیبویه به قراءات مختلف یک آیه استشهاد میکرده است چنانکه در باب
اشتغال به قرائتهای «واما ثمود» بهرفع و نصب ثمود و در جای دیگر به قرائت «و حور عین» «و حوراً عیناً» تمسک جسته و شذود قرائت، او را از احتجاج به آن باز نداشته است.
خامساً - سیبویه در ترجیح قراءات و در دفن «الحجّة فی القراءات» صاحب نظر و حتی چنانکه خواهیم گفت مبتکر بوده است. وی روایات غیر مشهور را رد میکرده و با اینکه احتجاج و استشهاد به این قبیل قرءات را در قواعد زبان عرب تجویز مینموده اما
خواندن قرآن را به آن قراءات جایز نمیدانسته است چنانکه در قرائت «واما ثمود فهدیناهم» (برفع ثمود) میگوید «إلاّ أنّ القراءة لاتخالف السّنّة» و در «الزانیة والزانی»
«السارق والسارقة» (بنصب) میگوید: «وهو فی العربیّة علی ماذکرت لک من القوّة ولکن أبت العامّة إلاّالقراءة بالرفع».
در این موارد، سیبویه قرائت را از لحاظ قواعد، صحیح و قوی میداند اما بهلحاظ محافظت بر نص قرآن و بر قرائت مشهور، آن را مردود یا ضعیف دانسته است. اما گاهی قرائتی را رد میکند چون با لغت فصیح منطبق نیست و این امر فقط در مورد قراءات شاذ است نه قراءات مشهور، مثلاً در قرائت خلیل «انه من یحادداللّه و رسوله فان له نارجنهم»
بنصب «أن» میگوید: [ولو قال «فان» (بکسر همزه ان) کانت عربیّة جیّدة] و گویا این جمله تعریض است به اینکه قرائت خلیل عربی فصیح نیست و به همین جهت با کلمه «زعم الخلیل» تعبیر میکند.
سیبویه به همین علت، در اخبار بنکره و تقدیم و تأخیر خبر میگوید: و جمیع ماذکرت لک من التقدیم والتأخیر والالغاء والاستقراء عربی جید کثیر فمن ذلک قوله عزّوجّل: «ولم یکن له کفوا احداً» و أهل الجفاء من العرب یقولون «ولم یکن کفوا له أحد»
کأنّهم أخروها حیث کانت غیر مستقر... .(1)در اینجا سیبویه از کسانی که بر خلاف مشهور و مخالف عربی جید قرآن را قرائت میکنند به (اهل جفاء) تعبیر کرده است.
1) - الکتاب ، ج 1، ص 27.
سیبویه، گاهی قرائتی را قبیح و ردی (پست) دانسته و آن را رد میکند و چنانکه گفتیم این امر اختصاص به قراءات غیر مشهور و شاذ دارد. بنابر این ما میتوانیم از کتاب سیبویه بهدست آوریم که کدام قرائت در عصر وی مشهور و کدام غیر مشهور بوده است، و چنانچه بیشتر تأمل کنیم ممکن است برخی از قرائتها که بعداً مشهور و متواتر شناخته
شده به این علت که در قرن چهارم ابوبکر بن مجاهد آن را برگزیده و یکی از قراءات سبع بشمار آورده، در عصر سیبویه از این شهرت برخوردار نبوده است و این خود مفتاحی است برای باز کردن بحثی جدید در قراءات که در اینجا مجال آن نیست.
سادساً - سیبویه در تفسیر قرآن و بیان معنی آیات، همانطور که روش و دأب علمای پرهیزگار است جانب احتیاط را رعایت میکند مثلاً در این آیه: «وَالَّذینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ اَوْلِیَاءَ مَانَعْبُدُهُمْ»(1)میگوید کأنّه قال - واللّه اعلم - قالوا نعبدهم(2)و در جای دیگر میگوید فهو محمول علی هذا الإضمار و نحوه، واللّه اعلم.
آنچه گفته شد صورت ناقصی از رابطه سیبویه و کتاب او با قرآن و اثر مستقیم وی در علوم قرآنی است اینک اثر غیر مستقیم سیبویه در این علوم.
حدود تأثیر سیبویه در بسط علوم قرآنی هنگامی روشن میشود که بدانیم کتاب سیبویه و آراء او در علمای علوم قرآنی که غالباً همان علمای عربیت بودند تا چه پایه
مؤر بوده و امواج این بحر متلاطم تا کجا گسترش یافته است و اینک اجمالی از بسیار.
اولاً قدیمترین کتاب، در «معانی القرآن» که در دست است کتاب «معانی القرآن»
فراء متوفی 207 ه است(3)، فراء از شاگردان کسائی است(4)و در جلسه مناظره سیبویه با کسائی حضور داشته و سیبویه ابتدا با او و دیگر شاگردان کسائی به مباحثه نشسته آنگاه
با کسائی.(1)حال ببینیم این کتاب معانی القرآن الفراء چطور فراهم آمده است.
اخفش صغیر یا اخفش اوسط سعید بن مسعدة، (و او غیر از ابوالحسن علیّ بن سلیمان متوفی 315 ه است که بعداً لقب اخفش صغیر به او اختصاص یافت) ملازم و شاگرد سیبویه(2)بود گو اینکه سیبویه او را از خود اعلم میدانست(3)و با او معامله یک شاگرد نمیکرد و همین شخص، کتاب سیبویه را تعلیم و نشر داد، و همان است که کسائی رقیب سیبویه 70 دینار به او میدهد تا کتاب سیبویه را سرّاً به او تعلیم دهد.(4)به هر حال اخفش، میگوید: «کسائی از من خواست کتابی برای او در معانی القرآن بنویسم و من با اشاره او چنین کتابی را نوشتم، کسائی کتاب مرا راهنمای خود قرارداد و کتابی
در «معانی القرآن» نوشت، و آنگاه فراء کتاب معانی القرآن خود را براساس آن دو کتاب تألیف کرد».(5)علاوه بر این، فراء خود بنابر آنچه در مقدمه المحتسب(6)ابن جنی آمده شاگرد سیبویه نیز بوده است.
پس از کتاب فراء أبوجعفر رواسی، نضر بن شمیل، زجاج، أبوعلی الفارسی، أبوجعفر النّحاس، قطرب و دیگران کتابهائی در معانی القرآن پرداختند.(7)
کتابهای معانی القرآن شامل مباحث مختلف مفردات و غریب القرآن، متشابهات، اعراب القرآن، احتجاج بر قراءات و نحو آن بوده است که هر کدام بهتدریج فن و علمی مستقل از علوم قرآنی بهشمار آمدند و در این کتابها از آراء سیبویه بسیار استفاده شده
است.
همچنین ابوعبیدة معاصر فراء متأثر از سیبویه بود.(8)وی کتابی در مجازات القرآن نوشته و در علم لغت متضلع بوده است، و به قول ابوالطیب لغوی سه نفر در آن عصر
پیشوایان مردم در لغت و شعر و علوم عربیت شناخته میشدند که قبل و بعد از آنها کسی همپایه آنان نبود - تا اینکه میگوید این سه تن عبارت بودند از أبوزید و أبوعبیدة واصمعی و هر سه تن قرائت و شعر و نحو را از أبوعمروبنالعلاء فرا گرفتند(1)بدیهی است سیبویه از علوم اینان متأثر بوده و متقابلاً، در آراء ایشان اثر گذاشته است، و نیاز به گفتن نیست که سلسله راویان و مؤفان در علوم قرآنی به همین اشخاص میرسد.
سیبویه و کتاب او، در علم غریب القرآن و مفردات القرآن تأثیر کرده است زیرا این کتاب همانطور که به قول دکتر عون، اولین کتاب شناخته شده در علم نحو است(2)مشتمل بر بسیاری از مباحث لغوی نیز هست، جلد اول کتاب در مباحث و قواعد نحو و جلد دوم آن غالباً در مباحث اصوات و ابنیه کلمات است سیبویه در مباحث جمع و تثنیه اسماء، امثله فراوان آورده و ریشه لغات و کلمات را بیان کرده است.
زجاج میگفت: هرگاه در امثله کتاب سیبویه تأمل کنی ثابت میشود که وی اعلم مردم به لغت است(3)و چون به این امر توجه کنیم که سیبویه شاگر خلیل مؤف کتاب «العین» است و به علاوه خود او با اعراب تماس میگرفته و مستقیماً از آنان یا بوسیله ثقات(4)طرز تلفظ کلمات را میآموخته بهتر به مرتبه دانش او در لغت واقف میشویم.
و نیز اثر سیبویه در کتب اعراب القرآن مشهود است، چنانکه زجاج در کتاب اعراب القرآن(5)مکرراً بهقول سیبویه استشهاد کرده و به نظر وی احترام گذاشته است.
ثانیاً یکی از رشتههای علوم قرآنی علم «الحجّة علی القراءات» است، هدف از این علم، آن است که درستی و صحت قراءات را با توجه به قواعد ادبی بیان کنند و شکوک و شبهات را از قرائتهای قرآن بزدایند و گرچه نزد علمای قرائت مسلم است که قراءات
باید متواتر باشد و بتواتر، از پیشوایان و أئمه قرائت نقل شود و به صحابه و رسولاکرم صلیاللهعلیهوآلهبرسد اما در عین حال همانطور که علم نحو و عربیت در ابتدا پشتوانه قرآن بود در طول زمان نیز از آن علم برای حمایت از قرائتهای مختلف استفاده میشد.
اینک دو کتاب از علم «الحجّة علی القراءات» را که هر دو در قرن چهارم توسط دو تن از شاگردان أبوبکر بن المجاهد - اولین کسی که قرائتهای سبع را برگزیده - تألیف شده مورد توجه قرار میدهیم، یکی کتاب «الحجّة فی القراءات السبع»(1)از ابن خالویه متوفی 370 ه که مختصر است و دیگر کتاب «الحجّة فی علل القراءات السبع»(2)از أبوعلی حسن بن احمد الفارسی (288 - 377) که بسیار مفصل است.
ابوعلی و ابن خالویه در علوم تربیت و علوم قرآنی با هم رقابت داشته و با یکدیگر دائماً در حال تعارض و رد و ایراد بودهاند که شرح آن مفصل است.(3)و گرچه پیش از آنان هم کسانی دیگری در علم احتجاج بر قراءات کتاب نوشتهاند(4)ولی از آن کتب اطلاعی در دست نیست، ظاهراً کتاب الحجه ابوعلی فارسی در این موضوع مشروحترین کتاب یا لااقل مشروحترین کتابی است که به دست ما رسیده است و ابوعلی این کتاب را برای عضدالدوله دیلمی تألیف کرده است.(5)
ما قبلاً نقش سیبویه را در قراءات شرح دادیم و گفتیم که وی از صاحبنظران در این علم بوده است و پس از وی فراء در کتاب معانی القرآن و دیگران نیز بهطور پراکنده از
مسائل این علم بحث کردهاند و گرچه ابن خالویه در کتاب موجز خود ظاهراً چیزی از سیبویه نقل نکرده اما بیگمان تحت تأثیر افکار وی و فراء و دیگران بوده است.
1) - به تصحیح و تحقیق دکتر عبدالعال سالم مکرم مدرس نحو در دانشگاه کویت.
2) - به تصحیح و تحقیق و با مقدمه علی النجدی تاصف، دکتر عبدالحلیم نجار، دکتر عبدالفتاح شلبی و مراجعه علی النجار.
3) - در این خصوص به کتاب ابوعلی الفارسی تألیف عبدالفتاح شلبی رجوع شود.
4) - مقدمه الحجه ابوعلی، ص 28 نقل از الفهرست، ص 49.
5) - مقدمه الحجة، ص 29.
اما ابوعلی فارسی بهطور واضح تحت تأثیر افکار سیبویه بوده و شواهد آن بسیار است. تأثر ابوعلی از سیبویه نیاز به شرح و بسط دارد، و آقای دکتر عبدالفتاح شلبی یکی از مصححین کتاب الحجه ابوعلی این موضوع را بهطور مستوفی و مشروح در کتاب «ابوعلی الفارسی» که در سال 1377 ه به مناسبت هزارمین سال درگذشت ابوعلی انتشار داده متعرض شده است.
قبل از اینکه چیزی از این موضوع بنویسیم مهم است که بدانیم ابوعلی در جلد اول کتاب الحجه که در دسترس بنده است در 37(1)مورد به قول سیبویه استشهاد کرده
است، طبعاً در سایر مجلدات آن کتاب که هنوز بدست من نرسیده از این شیوه دست برنداشته است.
سیبویه و ابوعلی هر دو شیرازی و از پیروان مکتب نحو بصره بودهاند(2)و ابوطالب عبدی درباره آن دو میگوید: در فاصله ما بین سیبویه و ابوعلی کسی افضل از ابوعلی نبوده است.(3)
ابوعلی، کتاب سیبویه را بر ابیبکر سراج قرائت کرد و نیز کتاب «المسائل المشروحة من کتاب سیبویه» تألیف مبرد را نزد سراج خواند(4)به علاوه الکتاب را بار دوم نزد مبرمان بخواند.(5)ابوطالب عبدی شاگردان ابوعلی را که نزد وی الکتاب را میخواندند متجاوز از سی نفر میداند.(6)و به قول ابوحیان توحیدی: فأما ابوعلی فأشدّ تفرداً بالکتاب وأشدّ کباباً علیه».(7)
ابوعلی، در کتاب (الاغفال) قول بصریین و رأی سیبویه را تأیید میکند.(8)
1) - صفحات 18، 22، 33، 40، 42، 44، 46، 50، 51، 53، 62، 76، 82، 96، 105، 113، 133، 143، 144، 156، 195، 211، 213، 214، 215، 216، 224، 242، 246، 247، 248، 266، 355، 289، 290، 300، 305.
2) - کتاب ابوعلی، ص 100 - 105.
3) - مقدمه الحجه، ص 20 .
4) - همان ، ص 15.
5) - همان.
6) - همان، ص 18.
7) - کتاب ابوعلی، ص 92 .
8) - همان، ص 107.
دکتر عبدالفتاح شلبی راجع به تأثر ابوعلی از سیبویه میگوید: ابوعلی کتاب سیبویه را با دقت خوانده، میان نسخههای مختلف آن موازنه به عمل آورده، موارد اختلاف و تعارض الکتاب را شرح داده، مذهب سیبویه را ثابت کرده و بر آن دلیل اقامه نموده است، ابوعلی در موارد اختلاف، تصریح کرده به اینکه قول درست قول سیبویه است، ابوعلی به روایت سیبویه اعتنا و بر آن قیاس کرده است. کتاب الحجه ابوعلی به منزله
شرح برای بسیاری از عبارات سیبویه و یا تطبیق قواعد آن است، ابوعلی پاره از الفاظ وتعبیرات سیبویه را بکار برده است...، نظر ابوعلی به سیبویه منحصر در نحو و لغت نبوده بلکه از سیبویه به عنوان قاری قرآن و راوی قرائت بهرهمند شده است(1)... تا آخر کلام دکتر عبدالفتاح شلبی.
ثالثاً - کتاب سیبویه و آراء وی بهطور کلی در ادوار بعد از او راهنما و بلکه مقتدی و پیشوای دانشمندان بوده است، اعم از علمای مشرق یا مغرب، شواهد بیشمار این سخن را میتوان به چند دسته تقسیم کرد و ما تنها به ذکر نمونههائی از آنها اکتفا میکنیم:
ابوطیب لغوی میگوید: «سیبویه پس از خلیل اعلم مردم به نحو است، سیبویه کتابی تألیف کرد که مردم آن را «قرآن النحو» نامیدند».(2)
کسائی رقیب سرسخت سیبویه کتاب سیبویه را با پرداخت هفتاد دینار نزد اخفش خواند، و همین امر زبان جاحظ را در مقام مفاخره بین بصریین و کوفیین باز کرده کوفیین را سرزنش میکند که «شما بر کتاب سیبویه اعتماد میکنید ولی فضل او را منکر میشوید».(3)
جاحظ خود درباره الکتاب میگوید: «کسی در نحو کتابی مانند آن ننوشته است».(4)جاحظ گرانبهاترین تحفهای که به محمد بن عبدالملک هدیه میدهد کتاب سیبویه است که آن را از میراث فراء خریده است.(5)
فراء میمیرد در حالی که کتاب سیبویه را زیر سر دارد!؟(1)
مبرد به کسی که میخواست الکتاب را بر وی بخواند میگفت: «هل کتب البحر؟»(2)مدینی میگفت: هر کس بخواهد پس از کتاب سیبویه در نحو کتابی بنویسد باید خجالت بکشد.(3)ابوحاتم سجستانی (م 255 ه) نحوی و مقرئی مشهور، کتاب سیبویه را دو نوبت نزد اخفش میخواند.(4)
ابوعلی حسن بن داوود، الکتاب را یکی از چهار کتاب میداند که اهل بصره به آن افتخار میکنند، سه کتاب دیگر عبارت است از: البیان و التبین و الحیوان جاحظ و کتاب العین خلیل.(5)
اولین کتابی که در علم نحو داخل آندلس گردیده کتاب کسائی و پس از آن کتاب سیبویه بوده است و همین که الکتاب به اندلس رسیدم مردم اندلس به درس و حفظ آن اقبال کردند و عدهای به حفظ آن مشهور شدند وعده دیگر متصدی درس و شرح و تعلیق بر آن شدند.(6)
نام سیبویه ضرب المثل در دانستن علم نحو گردید، ابن خلدون دانشمند مغربی درباره ابن هشام مؤف کتاب مغنی اللبیب میگوید: «ما در مغرب شنیدیم که عالمی در
مصر در نحو و عربیت پیدا شده که او را نحویتر از سیبویه میدانند».(7)
در اینجا تذکر این نکته شاید لازم باشد که ابن هشام در کتاب مغنی روش سیبویه را پیش گرفته و مانند وی به حل مشکلات و رموز قرآن از جنبه ادبی و اعرابی پرداخته و
احتمالاً در این کار از سیبویه الهام گرفته است. کتاب مغنی مانند الکتاب سیبویه
تفسیرگونهای است بر قرآن از لحاظ ادبی و فن اعراب. شرح استشهاد ابن هشام به آراء سیبویه و احترام وی به نظرات و اقوال آن دانشمند خود در خور مقاله و یا رسالهای است. داستان زنبوریه و مناظره سیبویه و کسائی را هم غالباً از زبان ابن هشام در مغنی شنیده و خواندهایم.
علاوه بر آنچه ذکر شد دانشمندان صدها شرح و تعلیق بر کتاب سیبویه و ابیات و شواهد آن نوشتهاند که خود حاکی از اهتمام آنان به این کتاب است. شواهد کتاب سیبویه بعد از وی ملاک عمل نحویین قرار گرفت.(1)اصولاً استشهاد سیبویه به شعر شاعری مایه اعتبار و افتخار شاعر بود. بشار بن برد سیبویه را هجوم کرد که چرا به شعر
او استشهاد نمیکند و سیبویه پس از آن برای مصون ماندن از زخم زبان بشار به شعر وی احتجاج کرد.(2)
همانطور که قبلاً تذکر دادم شواهد و ادله تأثیر و نفوذ آراء سیبویه در دانشمندان علوم ادبی و نحوی و علوم قرآنی اعم از معاصران وی و یا طبقات پس از وی تا عصر حاضر نسبت به کلیه مکتبهای نحوی و ادبی اسلام اعم از مکتبهای شرق و غرب و حتی مکتب اندلس و نیز در مکتبهای قرائت فراوان است و با تحقیقات و بحثهای ارزندهای که دانشمندان شرکت کننده در کنگره سیبویه در زمینههای مختلف بهعمل میآورند این موضوع کاملاً روشن خواهد شد و نیازی به آن نیست که اینجانب همه یادداشتهای خود را در این خصوص یادآور شوم.
اینک نتیجه میگیریم هر خدمتی و هر کوششی که دانشمندان علوم تربیت و قرآن و بلکه دانشمندان کلیه علوم اسلامی به کتاب خدا کردهاند به حکم اینکه بواسطه و یا بلاواسطه از خرمن پر فیض الکتاب سیبویه در احاطه بر علوم ادبی و لغت و قرائت
بهرهمند بودهاند باید سیبویه را در آن خدمات و کوششها سهیم بدانیم، و این است معنی
رابطه و تأثیر غیرمستقیم سیبویه در حل رموز و مشکلات قرآن.
باری سیبویه، این جوان پاک دل و برازنده پارسی که دلها و عقلها را سالها و قرنها فریفته و مسخر دانش خویش ساخته است برای چندمین بار صدق حدیث نبوی را که فرمود: «لو کان العلم فی الثریا لتناوله رجال من فارس» ثابت کرد و بدان تحقق بخشید.
1 - اعراب القرآن المنسوب الی الزجاج، تحقیق و دراسة ابراهیم الابیاری ط المؤسة المصریة العامة.
2 - انباه الرواة علی انباه النحافة، تألیف الوزیر جمالالدین ابیالحسن علی بن یوسف القفطی، به تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم ط دارالکتب المصریة.
3 - ابوعلی الفارسی حیاته ومکانته بین أئمة العربیهو آثاره فی القراءات و النحو، تألیف الدکتور عبدالفتاح اسماعیل شلبی ط نهضة مصر.
4 - اثر القرآن الکریم فی اللغة العربیة، تألیف احمد حسن الباقوری با مقدمه طه حسین دارالمعارف به مصر.
5 - اثر القرآن فی تطور النقد العربی، تألیف الدکتور محمد زغلول سلام ط دارالمعارف به مصر.
6 - تاریخ آداب اللغة العربیة، تألیف جرجی زیدان ط دارالهلال بالقاهره.
7 - الخصائص، تألیف ابی الفتح عثمان بن جنی به تحقیق محمدعلی النجار ط دارالهدی للطباعة والنشر بیروت.
8 - الحجة فی القراءات السبع، تألیف الامام ابن خالویه تحقیق و شرح الدکتور عبدالعال سالم مکرم ط دارالمشرق بیروت.
9 - الحجة فی علل القراءات السبع، لابی علی الحسن بن احمد الفارسی به تحقیق علی النجدی ناصف، الدکتور عبدالحلیم النجار الدکتور عبدالفتاح شلبی، من سلسلة
(تراثنا).
10 - بغیة الوعاة فی طبقات النحویین والنحاة، تألیف العلامة السیوطی ط مطبعة السعادة به مصر.
11 - خزانة الادب ولب لباب لسان العرب، تألیف عبدالقادر بن عمر البغدادی تحقیق عبدالسلام محمد هارون ط دارالکتاب العربی للطباعة و النشر بالقاهره.
12 - زهر الادب و ثمر الالباب، لابی اسحاق ابراهیم بن علی الحصری القیروانی به تحقیق علی محمد البجاوی ط داراحیاء الکتب العربیة.
13 - فی اصول النحو، تألیف سعید الافغانی ط دارالفکر - بیروت.
14 - الکتاب، تألیف سیبویه، ط بولاق.
15 - مراتب النحویین، تألیف ابی الطیب عبدالواحد بن علی اللغوی الحلبی به تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم ط نهضة مصر.
16 - المحتسب فی تبیین وجوه شواذ القراءات والایضاح عنها، تألیف ابی الفتح عثمان بن جنی به تحقیق علی النجدی ناصف، الدکتور عبدالحلیم النجار، الدکتور عبدالفتاح اسماعیل شلبی ط المجلس الاعلی للشؤ الاسلامیة - القاهره.
17 - معجم الادباء، لیاقوت ط دارالمأمون.
18 - البدور الزاهرة فی القراءات العشر المتواتره، تألیف عبدالفتاح القاضی ط مصطفی البابی الحلبی.
19 - غایة النهایة فی طبقات القراء، شمس الدین ابی الخیر محمد بن محمد بن الجزری ط ج برجستراسر.
20 - طبقات المفسرین، للحافظ شمس الدین محمد بن احمد الداودی به تحقیق علی محمد عمر ط مکتبة وهبة.
21 - معانی القرآن، تألیف ابی زکریاء یحیی بن زیاد الفراء، تحقیق الدکتور عبدالفتاح اسماعیل شلبی، مراجعة الاستاذ علی النجدی ناصف، ط الهیئة المصریة العامة للکتاب.
22 - القرآن الکریم.
23 - المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الکریم.
24 - مجمع البیان فی علوم القرآن، از فضل بن حسن امین الاسلام طبرسی چاپ صیدا.
25 - التفسیر و المفسرون، از محمد حسین الذهبی، ط دارالکتب الحدیثه، القاهره.
26 - الفهرست، تألیف محمد بن اسحق الندیم، ط ایران.
27 - مجلة کلیة الاداب، جامعة الاسکندریة، ج 11، (1957).
28 - الطبقات الکبری، از محمد بن سعد کاتب واقدی ط لیدن.
29 - الاتقان فی علوم القرآن، از علامه سیوطی ط قدیم، محل طبع معین نشده است.
30 - الجمع الصوتی الاول للقرآن الکریم، أو المصحف المرتل، بواعثه و مخططاته، به قلم لبیب السعید ط دارالکتاب العربی للطباعة والنشر: القاهرة.
31 - مغنی اللبیب عن کتب الاعاریب، تألیف ابن هشام به تصحیح محمد محیالدین عبدالحمید ط قاهره.
32 - آثار الجاحظ ، تألیف عمر ابوالنصر.
33 - من تاریخ الادب العربی تألیف دکتر طه حسین طبع قاهره.
34 - تفسیر طبری، طبع قاهره ط اول.
2
از شهابالدین احمد بن محمد مُدوَّنِ نیشابوری
قرآن کریم، نه تنها چراغی روشن و مشعلی فروزان، جهت نیل به سعادت دنیوی و اخروی است و از این راه به تربیت نفوس و گسترش فضائل اخلاقی و بهطور کلی بسط اعمال صالحه و خیرات، بهطور خارقالعادهای مؤر بوده و هست بلکه این کتابِ جاویدان، در طول تاریخ خود مبدء تحول و نهضت علمی بیسابقه و سبب پیدایش رشتههای مختلفِ علوم، گردیده است تا حدی که باید گفت: بهجز علوم دخیل (علوم اوائل) که مسلمانان، از مللِ پیش از خود و یا ملتهای مجاور، اقتباس کردهاند، سایر علوم و دانشهای اسلامی اعم از تاریخ و علوم ادبی و شرعی و عقائد، همه بلاواسطه یا معالواسطه، مقتبس و یا منبعث از قرآن است.
گو اینکه به شهادت تاریخِ علم، در اسلام، توجه و عنایت مسلمین به علومِ بیگانه، و حرص و ولع ایشان، در اکتساب و نشر و تحقیق و توسعه آن علوم نیز، ناشی و منبعث از قرآن بوده است که بهطور نامحدود و بیدریغ، مردم را پیدرپی به تعقل و تفکر در آثار
خلقت و کنجکاوی از اسرار کون و تدبر و تفقه در امور، ترغیب و تحریص نموده است.
علامه شیخ محمود شلتوت در مقدمه تفسیر خود(1)طی بیان مبسوطی اظهار میدارد:
«تاکنون سابقه ندارد هیچ کتابی تا این حد مورد عنایت پیروان خود قرار گیرد و تا این درجه در بروز و ظهور و پیریزیِ علوم و فنون مؤر گردد... علوم منبعث از قرآن، دو قسم است: یک قسم، علومی که مسائل آن، مستقیماً مأخوذ از قرآن و مبین مطالب آن است: مانند علم فقه، تفسیر، عقاید، کلام...
دوم علومی که در راه خدمت به قرآن پدید آمده از قبیل علوم ادبی عموماً (صرف، نحو، لغت، معانی، بیان، بدیع...) و پس از شرحِ خدمات مسلمین در این باب میگوید: مسلمانان از هر صنف و هر طبقه به نوبت خود تا حد امکان، از راه هنر و دانش خویش به قرآن خدمت کردهاند: عدهای قرآن را به خط خوش و زیبا نوشتند و حتی برای این منظور، به ابتکار خط و تعلیم و تعلم آن دست زدند بعضی با تجلید و تذهیب و تزیین قرآن، برخی با ساختن کاغذهای گرانبها و تهیه مرکب و قلم و نحو این امور، مراتب اخلاص و صدقِ عقیدتِ خود را به این کتاب مقدس ابراز داشتهاند و از راههای گوناگون، در بزرگداشت و تعظیم آن کوشیدهاند و از این رهگذرها، پارهای از هنرهای زیبا و صنایع ظریفه را پدید آوردهاند...».
یک دسته از علوم منبعث از قرآن، دانشهائی است که مستقیماً پیرامون قرآن بحث میکند و اصطلاحاً بهنام «علوم قرآنی» شهرت یافته است. بهطور اجمال، این علوم،
راجع به تاریخ نزول، ترتیب نزول، تعداد سور و آیات، تفاسیر، معانی، مرکبات، مفردات، رسمالخط، قرائت، تجوید، نامهای قرآن و سور، محکم و متشابه، ناسخ و منسوخ، قصص، اعلام، اَمثال، رموز و مجازاتِ قرآن و نحو این مسائل، گفتگو میکند.
علوم قرآنی، از قرون اولیه اسلام در بین سایر علوم اسلامی، مقام و منزلتی عالی و ارجمند داشته و به همین عنوان، جای خود را در صفِ علوم، باز کرده است.
1) - این تفسیر، در مجله رسالة الاسلام تدریجاً منتشر میگردید و آنچه در اینجا نقل کردیم، خلاصه و اقتباس از گفتار شلتوت در شماره اول سال اول آن مجله است.
ابوالفرجَ محمد بن اسحاق الندیم معروف به ابن الندیم (297 - 385 احتمالاً) در کتاب نفیس «الفهرست» که بنا به تصریح مکرر مؤف در سال 377 به تألیف آن اشتغال داشته است. در فن سوم از مقاله اولی تحت عنوان عنوان «الفن الثالث من المقالة الاولی من کتاب الفهرست فی اخبار العلماء و اسماء کتبهم، و یحتوی هذا الفن علی نعت الکتاب الذی لایاتیه الباطل من بین یدیه و لامن خلفه تنزیل من حکیم حمید و اسماء الکتب المؤفة فیه و اخبار القراء السبعة وغیرهم و مصنفاتهم»(1)موضوعات گوناگون وابسته به قرآن را مورد بحث قرار داده که میتوان مجموع آنها را تحت بیست عنوان مستقل درآورد و روی هم رفته حدود 300 کتاب در رشتههای مختلف علوم قرآنی را نام میبرد و طبعاً این کتب، آثاری است که به نظر ابن ندیم رسیده یا از آنها اطلاع یافته
است.
علامه سیوطی، ابوالفضل جلالالدین عبدالرحمن بن ابیبکر الشافعی (متوفی 910 ه .ق) در کتاب «الاتقان فی علوم القرآن» که جامعترین کتاب در این باب میباشد، پس
از اینکه در مقدمه کتاب، چند اثر از آثار معتقدمان و معاصران خود را راجع به علوم قرآنی نام میبرد و شمهای در وصف هر یک و حتی راجع به ابواب و انواع مباحث برخی از آن کتب گفتگو مینماید، کتاب خود را طی 80 نوع علم، فهرست مینماید و بعلاوه تعداد بسیاری از کتب مؤفه در رشتههای مختلف علوم قرآنی را نام میبرد. سیوطی در اثناء کتاب گاهی دیباچه و فصلی از کتب مربوط به بحث را به عین عبارت، نقل کرده است و از این حیث، بر فوائدِ کتاب خود افزوده است.
علامه سیوطی در بین متأخران، به حسن تألیف و جودتِ قریحه معروف است و تا حدود 500 کتاب و رساله در فنون مختلف، به وی نسبت دادهاند. از جمله کتابی در طبقات المفسرین به رشته تحریر درآورده است که با همه اختصار در موضوع خود، بسیار مغتنم است.
1) - الفهرست ط مکتبة خیاط بیروت، ص 24.
بدیهی است سیوطی مانند ابن ندیم تنها آثار و مؤفات و رشتههای علوم قرآنی که تا زمان او پدید آمده بوده و وی از آنها آگهی یافته است متعرض میشود و چه بسا آثاری وجود داشته که وی دسترسی به آنها نداشته است. کما اینکه از آن زمان تاکنون، علوم قرآنی، سیرِ تکاملی خود را ادامه داده و آثاری ارزنده نه تنها در آن رشتهها تدوین گردیده بلکه رشتههای تازهای به همت دانشمندانِ پراکنده در کشورهای اسلامی، و بلکه در یکی دو قرن اخیر، به وسیله شرقشناسان پا به عرصه وجود گذارده که پیشینیان، از آن، آگاهی نداشتهاند و اگر هم آگاهی داشتهاند و تألیف و تصنیفی در آن
باب بهجای گذاردهاند پیش از رواج و انتشار کامل، از بین رفته و بر دانشمندی متتبع و کنجکاو، چون علامه سیوطی پنهان مانده است.
یکی از علوم قرآنی، که ظاهراً پیشینیان از آن، بیخبر بودهاند، فن کشفالآیات نویسی است. غرض اصلی از این علم، همانطور که از نامش پیداست آن است که انسان، بدون زحمتِ استقراء همه آیات قرآن از اول تا به آخر و بدون صرف وقت موسعی در این کار، به آسانی و در اسرع وقت، آیه یا آیاتِ مورد نظر خود را در قرآن بیابد، زیرا
یافتن یک آیه در بین متجاوز از شش هزار آیه قرآن، آنهم با کثرت نظائر و اشباه، در آیات، حتی برای حفاظ قرآن، کار آسان و زود انجامی نیست و چه بسا چند ساعت وقت گرانبهای دانشمند و گوینده یا نویسندهای را میگیرد.
از طرفی، احتیاج مبرم به دانستن متن صحیح آیات، با رعایت احتیاط و دقت کافی در ضبط آنها و بلکه معرفت به مضمون آیات سابق یا لاحق آیه مورد نظر، برای کلیه کسانی که با موضوعات و مسائل قرآنی و اسلامی سرو کار دارند امری بدیهی است.
به علاوه، اقتباس از کلام خداوند در نثر و نظم و خطابه، و نیز استشهاد به قرآن، در سخن و نوشته میان مسلمانان اعم از عرب و عجم رایج بوده و خود، به منزله نمک طعام و چاشنی سخن به شمار میرفته است. و همین جهات، ضرورتِ چنین علمی را باعث
شده و این ابتکار شایسته، مانند توجه به سایر علوم قرآنی خود حاکی از شدت اهتمام مسلمانان به قرآن و ضبط صحیح آیات آن میباشد.
گرچه غرض اصلی از این فن، دست یافتن به آیات قرآن بوده اما تدریجاً و یا از همان آغاز، بهطور ضمنی، دانشمندان، هدف خود را بسط داده و کلیدی برای یافتن کلمات و حتی مطالب قرآن بهدست دادهاند و همانطور که فرهنگها و لغتنامهها با اسلوبهای مختلف تحریر و تنظیم شده و هر کس، به سلیقه خود روش خاصی را اتخاذ و ابتکار نموده و به همان کیفیت که فن لغتنامه به نوشتن دائرة المعارفهای بزرگ منتهی گردیده و همچنین، کشف الایات نویسی در سیر خود، تفنن بسیار دیده و سرانجام، به تدوین کشف المطالب و دستهبندی آیات قرآن از لحاظ موضوع، در کتابی بهنام «تفصیل آیات القرآن الحکیم» آن هم به همت دانشمندی از غیر مسلمین(1)منجر گردید.
کشف الآیاتهای موجود، غالباً علاوه بر اینکه وسیله یافتن آیات میباشد، راهنمای جستن کلمات نیز هست و تقریباً کشف الآیات، و کشف الکلمات، لازم و ملزوم و دارای مصداق واحد است لیکن پارهای از کشف الآیاتهای متأخر، علاوه بر این، راهنمای چند تفسیر از تفاسیر معروف و مهم نیز میباشد.
تاریخ تطور این علم، خود بحثی جداگانه و خارج از غرض فعلی ماست. نگارنده یادداشتهائی در این خصوص، تهیه کرده و امید است در آینده به صورت کتاب یا رسالهای منتشر شود.
قدر مسلم آن است که در فهرستهای قدماء و آثار سلف مانند فهرست ابن ندیم اثری از این علم، مشهود نیست. علامه سیوطی هم در «الاتقان فی علوم القرآن» و همچنین حاجی خلیفه (1004 - 1068) در اثر گرانبهای خود «کشف الظنون» کتابی راجع به این فن، معرفی نکردهاند و ظاهراً بهکلی از این رشته علم بیخبر بودهاند و تنها در «ذیل
1) - ژول لابوم فرانسوی اصل کتاب را نوشته و بعداً محمد فؤد عبدالباقی آن را به عربی ترجمه نمود و به جای ترجمه، عین آیات را ذکر و به علاوه مستدرکی بر آن اضافه کرد و اخیراً همان کتاب به ضمیمه ترجمه فارسی در ایران انتشار یافته است.
کشف الظنون» و «الذریعه» و «معجم المؤفین» و برخی مآخذ متأخر دیگر، اسمی از «کشف الایات» برده شده و بیش از همه در «الذریعه» کتب این فن، معرفی گردیده است.
تا آنجا که اینجانب، طی فحص و تتبع نسبتاً عمیق، اطلاع یافته است قدیمترین اثر در این باب، کتاب «آیة الآیات فرقانی» متعلق به قرن نهم است که اینک در این مقال درصدد بحث از آن هستیم.
قبل از اطلاع از این کتاب، اینجانب تصور میکرد قدیمترین اثر در این باره کتاب «کشف الآیات» نوشته محمدرضا بن عبدالحسین نصیری طوسی است که چند سال قبل، نسخه خطی نفیسی از آن، در تملک بنده قرار گرفت و همان نسخه مرا به تحقیق درباره آن کتاب و مؤف آن، و بهطور کلی راجع به خاندان نصیری طوسی و تطور و سیر این علم، وادار نمود و بعد از تحقیق، معلوم شد نسخ متعددی در کتابخانهها از جمله چهار نسخه در کتابخانه آستان قدس رضوی از این کتاب وجود دارد. و چنین گمان میرود که «کشف الآیات نصیری طوسی» بر خلاف «آیة الآیات فرقانی» پس از تألیف، بلافاصله رواج یافته و نسخ متعددی از آن، در دسترس ارباب فضل قرار گرفته است.
این کتاب، تقریباً دو قرن بعد از «آیة الآیات» تألیف گردیده و مؤف، تاریخ تحریر آن را در دیباچه چنین آورده است:
نام این نسخه و سال تاریخ
«کشف الآیاتِ کلام قدس» است
که برابر سال 1099 است گو اینکه بعضی سنه تألیف آن را 1067 تعیین کردهاند و این تاریخ، با «کشف آیات» بدون «ال» و محاسبه «آ» را یک عدد درست درمیآید و اینجانب مقاله مفصلی راجع به آن کتاب در دست تألیف دارم.
به هر حال با وجود «آیة الآیات» باید اذعان کرد به اینکه مؤف آن کتاب که او نیز، از دانشمندان خراسان و منسوب به «نیشابور» و ساکن «هرات» بوده، گوی سبقت را از نصیری طوسی ربوده و تا وقتی ثابت نشود که دیگری بر وی در این رشته تقدم داشته
است باید «آیة الآیات» را بهطور مطلق، نخستین اثر و مبدء پیدایش این فن دانست. معالوصف، ظاهراً افتخار اصطلاح «کشف الآیات» را باید از آنِ نصیری طوسی بدانیم چه اینکه قبل از او کتاب به این نام نبوده و این علم هم گرچه پیش از آن، بهوسیله «آیة
الآیات» قدم به عرصه وجود گذارده اما عنوان «کشف الآیات» را پس از کشف الآیاتِ نصیری طوسی به خود گرفته است.
نصیری طوسی در دیباچه «کشف الآیات» نامی از «آیة الآیات» یا اثر دیگری نبرده و با اینکه با نهایت وجد و شعف، از تألیف خود توصیف و تحسین بسیار نموده، صریحاً خود را مبتکر این فن، معرفی نکرده است. حقیقت امر آن است که با همه دقت در «کشف الآیات نصیری» بر بنده معلوم نشد که آیا مؤف از «آیة الآیات» یا کتاب دیگری در این خصوص، اطلاع داشته یا خیر؟ در حالی که مؤف «آیة الآیات» و همچنین ملاحسین کاشفی نویسنده مقدمه این کتاب به شرحی که خواهیم دانست آن را اولین اثر و ابتکار در این فن دانستهاند و اتفاقاً این دو دانشمند و همچنین عبدالرحمن جامی که بر آن، تقریظ نوشته این رشته را یکی از «علوم قرآنی» وطلیعه دانشی جدید معرفی کردهاند.
با توجه به این سابقه، باید اعتراف کرد به اینکه این علم، نو ظهور و مستحدث است و بیش از پنج قرن، از تکون آن، نمیگذرد و اگر به احتمال بعید، در قرون سالفه تألیفی
در این باب بهوجود آمده، آنقدر شیوع نیافته که ارباب دانش و ترجمهنویسان و مؤفان فهرستها، بر آن دست یابند بلکه در حال تکون و حین انعقاد نطفه، نابود و یا مهجور گردیده است.
در اینجا تذکار این حقیقت هم بیمورد نیست که قبل از اطلاع از این دو کتاب، و تحقیق در تحول و سیر این علم، بدون جهت و صرفاً به استناد مسموعات مرتکز بنده آن بود که مبتکر «کشف الآیات» گوستاو فلوگل آلمانی است و با تأسف آمیخته با افتخار، این ابتکار را (که تصور میکرد حاکی از کنجکاوی و دقت بیگانگان حتی در مهمترین مسائل اسلامی یعنی قرآن مجید، و عدم توجه به آن، منبعث از بیاعتنائی
مسلمین به کتاب خودشان است) از آنِ دانشمندِ نامبرده میدانست.
با دست یافتن به این دو کتاب، معلوم شد که مسلمانان خود، چند قرن پیش از فلوگل در این خصوص، کتابهای مفصل به ضخامت خودِ قرآن، نوشتهاند و بدان وسیله حسن ابتکار و مزید اهتمام خود را نسبت به قرآن ابراز داشتهاند. علاوه بر این پس از
بررسی مقدمه «کشف الآیات فلوگل» راز دیگری کشف شد و آن اینکه فلوگل از کتابی بنام «نجوم الفرقان» چاپ کلکته (که بعداً مورد مطالعه بنده قرار گرفت) نام میبرد و آن را کافی برای یافتن آیات، ندانسته و لهذا خود، به تنظیم «کشف الآیات» دست زده است و بعداً «کشف الآیات فلوگل» عیناً و گاهی با تغییراتی همراه قرآن، مکرراً چاپ شده و چنان توهمی را بوجود آورده است.
نام «کشف الآیات» که گفتیم میراث نصیری طوسی است و بهطور کلی این رشته علم، از قرآن تجاوز کرده و کسانی برای دیوانهای شعر، «کشف الابیات» درست کردهاند. اخیراً کتابهائی به نامهای «کاشف نهج البلاغة»، «مفتاح کنوز السنة»، «المعجم الفهرست للحدیث النبویّ» و جز آنها جهت دست یافتن به خطب و روایات، ظاهراً به تقلید از «کشف الآیاتها» تألیف گردیده است که شرح هر کدام فرصت کافی لازم دارد.
چند سال قبل، جناب آقای ایرج افشار در مجله راهنمای کتاب (سال چهارم، شماره اول) جزء کتب خطی کمیاب شوروی که در سفر به آن سامان، به نظر ایشان رسیده بود، این کتاب را طی سطوری معرفی کرده بودند و بنده که جویای اطلاعات، در این خصوص بودم توسط دانشگاه مشهد، عکس آن نسخه را تهیه کرد و آنچه در اینجا نوشته میشود از روی آن نسخه عکسی است.
اجمال مطلب، آنکه دانشمندی بهنام شهاب الدین احمد مدون نیشابوری ساکن «هرات» در دوران سلطنت سلطان حسین بایقرا (873 - 906) پس از سالها تحمل رنج و زحمت، موفق به ابتکار فنی میشود بهصورت کتاب مورد بحث. وی که معاصر عارف
و دانشمند نامی عبدالرحمن جامی (817 - 898) و ظاهراً از ارادتمندان وی و همچنین معاصر دانشمند مشهور دیگر آن عصر ملاحسین کاشفی واعظ سبزواری (متوفی حدود 910 ه . ق) مؤف «تفسیر حسینی» و آثار ارزنده دیگر بوده است، کتاب خود را به نظر جامی رسانیده و او طی تقریظ کوتاهی عمل وی را ستوده و بر آن صحه نهاده است. سپس آن را به عرض پادشاه دانشپرور عصر سلطان حسین بایقرا رسانده و مورد قبول و مسرت خاطر وی قرار گرفته است و ظاهراً به اشاره آن پادشاه، کاشفی که خود، متخصص علوم قرآنی است مقدمه مبسوطی بر این کتاب نوشته و طی آن مقدمه، آنچه بدان اشاره شد به تفصیل بازگو نموده است.
وی بعد از حمد و ثنای الهی و درود بر پیغمبر و اشاره به سابقه و تحول علوم قرآنی، به رسم مؤفان آن اعصار، قسمتی از دیباچه را با نظم و نثر به مدح پادشاه، اختصاص داده و آنگاه مؤف «آیة الآیات» را با تجلیل نام برده و از ابتکار ارزنده وی تقدیر مینماید و اظهار میدارد که پس از اینکه آن را از نظر همه فضلاء و دانشمندان گذرانیده، بالاخره، به نظر مولانا عبدالرحمن جامی رسانیده است و تقریظ جامی را نقل میکند. بعداً عین خطبه و مقدمه عربی و دیباچه فارسی مؤف را آورده و آن قسمت از دیباچه را که مشتمل بر رموز و ترتیب و اصطلاحات کتاب است، شرح نموده است. کاشفی، این شرح و مقدمه را بنا به ظاهر عبارت، به امر سلطان حسین بایقرا به لحاظ ابهام و غموض مقدمه مؤف، نوشته است. به این کیفیت که یک یا چند جمله از سخنِ مؤف را ذکر کرده و با امثله و شواهد و ارائه نمونهای از جداول، متن کتاب، آن را توضیح داده است و سخن مؤف را با رمز «م» و سخن خود را با رمز «ش» مشخص نموده است.
مقدمه عربی مؤف، پس از حمد و ثناء الهی و درود بر پیغمبر و یارانش، علت و کیفیت آغاز این اثر را شرح داده و از مطالعه آن، بهدست میآید که بیچاره چه زحمتی به
خود داده است و طی یازده سال 26 بار آنچه به قول خود او در نتیجه تضرع و خضوع و خشوع به درگاه باری تعالی، بهخاطرش رسیده بوده روی کاغذ آورده و دوباره
بهواسطه برخورد بهنقص نوشته خود، آن را پاره کرده و کار را از سر گرفته است.
دیباچه فارسی مؤف، مشتمل بر مقدمه و اصل و خاتمهای است که کاشفی مقدمه را بدون شرح، عیناً نقل کرده است و خلاصه آن اینکه خداوند، در قرآن وعده حفظ آن کتاب را داده و بدین جهت، رعایت نظم و ترتیب و ضبط کلمات آن، از فرائض است و به همین جهت، نیز ائمه دین، از صدر اسلام، قرائت و کتابت قرآن را مجرد از زوائد و تحریکات به طلبه علم، تعلیم دادهاند و نظر به اینکه آیات قرآن، در کتب مختلف علوم اسلامی، مورد استشهاد و اقتباس میباشد، و غالباً بعد از ثبت یک یا دو کلمه از آیات،
به لفظ (الآیة) اکتفا مینمایند و حتماً تمام آیات، به خاطر خوانندگان نیست و ناچار
هستند که یا از قرآن تمام آیه را بیابند و یا از حافظ ثقه استماع نمایند و طریق اول اولی است زیرا در این صورت انسان از رجوع به غیر مستغنی است و این مزیت علاوه بر جنبه اخلاقی آن، آدمی را از بلاتکلیفی و معطلی هنگام عدم دسترسی بهغیر نجات میدهد. پس، این قواعد و ضوابط برای تسهیل این منظور مرتب شده است.
و بدان وسیله میتوان معلوم داشت که آیه و حتی کلمهای از آیه مورد نظر در قرآن، متعدد است یا منفرد؟ و اگر منفرد است در کجا است؟ و اگر متعدد است چند بار تکرار شده؟ و هر کدام، در کدام سوره و کدام عشر از اعشار سوره واقع است.
مؤف، پس از مقدمه، تحت عنوان «اصل» بهطور اجمال، به ترتیب و رموز کتاب اشاره نموده و کاشفی فقرات آن را شرح کرده است و در «خاتمه» همین امور، به تفصیل در متن مؤف و شرح کاشفی، تکرار گردیده است.
قواعد و رموز کتاب، بهقدری پیچیده و بغرنج تنظیم شده که با همه سعی بلیغ مؤف و شارح در توضیح و شرح آنها، باز هم بسیار مبهم و مجمل است و بنده پس از چند بار مطالعه و دقت، به زحمت کلید فهم آن را بهدست آوردم و شاید روش نگارش آن دو دانشمند، که به روش معمول زمان، مشحون از تکلف است در این امر، بیدخالت نباشد و پس از مقایسه آن کتاب، با کشف الآیاتهای اخیر، مخصوصاً «المرشد» و «المعجم الفهرس» روشن میشود که «تفاوت ره از کجا است تا بهکجا» و «معما چو حل گشت
آسان شود» و البته ابتکار و عمل مؤف «آیة الآیات» شایان تقدیر و تجلیل است و هر کاری در آغاز، خام و ناپخته و دارای نقیصه است و تدریجاً کامل و عاری از نقص میگردد اما حق تقدم، محفوظ است همچنانکه ابن مالک درباره ابن معط و الفیه او میگوید:
و هو بسبقٍ حائز تفضیلاً * مستوجب ثنائی الجمیلا
طبعاً این کتاب با این خصوصیت، فعلاً قابل استفاده و یا انتشار نیست لیکن مقدمه آن، که یک متن فارسی متعلق به قرن نهم اثر سه دانشمند است (که دو نفر از آنها «جامی
و کاشفی» در ردیف مشهورترین دانشمندان آن عصر خطّه خراسان بهشمار میروند و نفر سوم که همان مؤف «آیة الآیات» است بهکلی گمنام و ناشناخته مانده و منحصراً از
راه همین کتاب، شناخته میشود) ارزش چاپ را دارد و به همین جهت، آن مقدمه را به ضمیمه این مقاله انتشار دادیم.
در «آیة الآیات» مانند کشف الآیاتهای بعدی از راه کلمات به محل آیه پی میبریم. به این کیفیت که حرف آخر کلمه دوم از هر جمله اعم از اسم و فعل و حرف، در نظر گرفته میشود و چون حرف آخر آن کلمه، یکی از 29 حرف (28 حرف تهجی به اضافه همزه) میتواند باشد لهذا، کتاب را به 29 مقصد تقسیم نموده و هر مقصد، مشتمل بر سه مطمح است: مطمح اسماء، مطمح افعال و مطمح حروف و هر مطمح، مشتمل بر پنج جدول و به تعبیر صحیحتر، پنج ستون است و بدین لحاظ جمله «شهداللّه» را باید در مقصدها، مطمح اسماء پیدا کرد، و به لحاظ احترام و تعظیم خداوند «مقصدها» را مقدم داشته و آن را به لفظ «اللّه» آغاز کرده است.
کلمه دوم جمله را «قاعده» و حرف آخر آن کلمه را «اساس» نامیده است. حروف معانی، در اول آیات و جمل مانند «فاء» و «واو» باید یک کلمه محسوب شود و
همچنین، کلمه دوم، اگر یک حرف باشد همان حرف، «قاعده» و «اساس» هر دو محسوب میگردد و برای یافتن آیه، باید به مقصد آن حرف رجوع شود.
میزان، در حرف آخر کلمه، آن است که در هنگام وصل، تلفظ میشود و از این جهت، حرف آخر کلمه به حسب موارد، فرق میکند مثلاً در «فاما من اعطی» کلمه دوم «اما» و حرف آخر آن، الف است، ولی در «فَاما الذین آمنوا» حرف آخر، هنگام وصل، «میم» است زیرا «الف» تلفظ نمیشود لهذا در جمله اول، به مقصد الف، و در جمله دوم، به مقصد میم، باید رجوع کرد.
جداول خمسه، مشتمل بر ستونهای حد اول، حد ثانی، مابه الامتیاز، اسامی و مواقع است:
حد اول، اشاره به حرف آخر کلمه اول جمله است که در هنگام وصل، به تلفظ درآید: مثلاً در «هدی اللّه» دال، در تلفظ، حرف آخر است نه الف، و اگر کلمه اول جمله،
فقط یک حرف باشد میزان، همان است: مثلاً در «افنضرب عنکم» همزه، حد اول، محسوب میشود.
حد ثانی، اشاره به حرف اول کلمه سوم است چه آن کلمه، یک حرف باشد یا بیشتر و در اینجا و بهطور کلی در همه موارد، میزان حروف و کلماتی است که هنگام وصل، تلفظ شود.
در ستون مابه الامتیاز، مشخصات هر یک از حدود ثانیه در صورت تعدد، معین میشود. بدین نحو که اولین حرف واقع پس از حد ثانی تا آخر جمله که فارق و ممیز آن جمله از سایر جملههای مشابه است در این ستون، نوشته شده است و بنابر این، اگر آن ستون خالی باشد، حاکی از آن است که آن جمله، در قرآن مشابه ندارد.
در ستون اسامی، به جای نام سورهها، شماره آن، قید شده که از عدد یک تا عدد 114 به تعداد سور قرآن بیشتر نخواهد بود و برای تسهیل امر، در آغاز کتاب، شماره سور را طی جدولی آورده است.
در ستون مواقع، رقم آیه مورد نظر را به اعشار معین کرده زیرا ظاهراً در قدیم،
گذاردن شماره مسلسل آیات در هر سوره، مرسوم نبوده است بلکه آیات هر سوره را دهده به اعشار تقسیم و در کنار صفحه، ابتدای هر عشر را معین میکردهاند. حال، اگر
سوره مشتمل بر آیه مورد نظر، از ده آیه کمتر باشد، ستون مواقع خالی خواهد بود، و اگر
زیادتر از عشر باشد رقم قید شده در آن ستون، اشاره به شماره عشری است که آیه در آن واقع است. تنها در سوره بقره که متجاوز از دو جزء است علاوه بر شماره اعشار، شماره جزء و حزب هم معین شده است و بدین جهت در ستون مواقع، سه رقم ملاحظه میشود که به ترتیب شماره جزء و حزب و عشر است.
مولف،، در مقدمه کتاب، خود را احمد شیخ محمد نیشابوری که ظاهراً صحیح آن و یا مراد از آن احمد بن شیخ محمد است و در پایان کتاب، احمد المدون النیشابوری نام میبرد. ملاحسین کاشفی در مقدمه خود او را چنین توصیف مینماید: «... جناب فضائل مآب، مبدع الأفانین، مخترع القوانین، حاوی أسالیب المعقول والمعلوم، المستخرج دقایق العلوم، شهاب سماء المناقب، و المخصوص بصفة فاتبعه شهاب ثاقب، واقف غوامض الکلام، قدوه فضلاء الأنام فی الأیام. شعر:
واَری الاُمور المُشکلات تَمَزَّقتْ * ظلماتُها من رآنهاالمُتوقّد
شهاب ملت، برهان دین که میگردد * ریاض فضل، ز فیض فضایلش نامی
أداماللّه میامن أفضاله و ادرَ علی المستفیدین شآبیب فضله و کماله...»
عبدالرحمن جامی در تقریظ خود بر کتاب مورد بحث راجع به مؤف میگوید: «... ضابطه چند که خدمت مولوی اعظمی ادام اللّه تعالی فضایله شهابا در تعیین مواضع آیات...». و در ظهر کتاب چنین نوشتهاند: «کتاب آیة الآیات من مصنفات مولی (کذا) المحقق والمدقق شهاب الملة والدین أحمد المدون النیشابوری رحمهاللّه علیه وعلی
جمیع المسلمین».
از مجموع این نصوص، بهدست میآید که مؤف «آیة الآیات» احمد بن شیخ محمد مدون نیشابوری، ساکن هرات و ظاهراً ملقب به شهاب الدین است که به رسم معمول زمان به اختصار، شهاباً (مانند صدرا و نعیما) معروف بوده است، و از حیث معلومات، ظاهراً مرد فاضل و جامع فنون و خوش قریحهای در سطح متوسط نه در حد یک استاد محقق بهشمار میآمده و از لحاظ سن و موقعیت اجتماعی، هنگام تألیف کتاب در رتبه شاگرد ملا عبدالرحمن جامی و ملاحسین کاشفی و سایر اساتید معروف عصر بوده و از این جهت، اثر خود را به نظر همه آنان رسانیده و مانند اکثر مؤفان تازهکار، خواسته
است کتاب خود را به کمک تقریظ اساتید، به بازار علم عرضه کند.
از مقدمه عربی مؤف، حدود تحصیلات و سطح اطلاعات و میزان دانش وی در عربیّت بهدست میآید و ظاهراً این کتاب، اولین و شاید هم آخرین اثر او باشد، اما اگر
نوشته ظهر کتاب (من مصنفات مولی المحقق و المدقق) که گویا هنگام کتابت نسخه، به سال 1083 ه .ق کتاب گردیده بهطور سنجیده و حساب شده تحریر یافته باشد، حاکی از آن است که مؤف، غیر از این کتاب، تصنیفات دیگری هم داشته و در آن تاریخ، که تقریباً دو قرن از تألیف «آیة الآیات» میگذشته به عنوان «محقق و مدقق» شناخته میشده است.
و اما از لحاظ مذهب، طبق مذهب رایج آن روز هرات، باید از اهل سنت و جماعت باشد، مگر اینکه دلیلی بر تشیع وی بهدست آید و اینکه در خطبه کتاب، پس از صلوات و سلام بر پیغمبر به جای آل، میگوید: «و أصحابه الذین رحماء بینهم أشدّاء علی الکفّار...» و در آخر کتاب «و علی آله و أصحابه الّذین لم یکن فی قلوبهم میل المال و
الجاه...» هر دو مؤد سنّی بودن او است. گو اینکه با توجه به وضع خاص هرات و خراسان، در دوران سلطنت سلطان حسین بایقرا و بلکه از زمان شاهرخ به بعد، قضاوت قطعی درباره مذهب بسیاری از دانشمندان آن عصر، کار مشکلی است و آثار دو پهلوی دانشمندانی امثال جامی و کاشفی و امیر علیشیر نوائی اشکال این قضاوت را تشدید
نموده است. به نظر بنده، آن دوران و آن وضع را باید حلقه فاصل بین تشیع و تسنّن ایران دانست، و این خود نیاز به کنجکاوی و کاوشی در زوایای تاریخ مذهبی آن عصر، دارد.
از تاریخ تولد و وفات، مدت عمر، موقعیت اجتماعی، شغل، خاندان مؤف و شرح حال وی ابداً اطلاعی در دست نیست و آنچه گفته شد صرفاً به نصوص مندرجه در کتاب استناد دارد، و علت شهرت وی هم به مدون مجهول است، و شاید اشاره به شغل دیوانی او باشد. اما در مآخذ دیگر، اعم از آنچه راجع به هرات و حوالی آن نوشته شده مانند کتاب «روضات الجنات فی أحوال مدینة هراة» یا آثار کاشفی و فرزندش مانند
«لطائف الطوائف» و یا تواریخ مفصل که بعداً تألیف گردیده مانند «روضة الصفا، حبیب السیر، تاریخ جهانآرا، عالم آرای عباسی» و همچنین در «کشف الظنون، الذریعه، معجم المؤفین» و جز آنها ابداً نامی از این دانشمند، نبردهاند، و این خود دلیل است که وی از دانشمندان معروف قابل ذکر هرات یا سایر بلاد خراسان نبوده و گرنه حتماً لااقل
در «روضات الجنات» که همه دانشمندان و نامداران هرات در آن، استقصاء گردیده ذکری از او به میان میآمد. در لغتنامه دهخدا و برخی دیگر از کتب چند تن به نام شهابالدین احمد آمده اما هیچکدام بر وی قابل انطباق نمیباشد.
تاریخ تألیف کتاب، بنا به تصریح کاشفی در مقدمه، سنه 885 (توفیق کارساز) و بنا به قول مؤف در آخر کتاب، اوائل ماه رمضان سنه 891 در دارالسلطنه هرات میباشد. ظاهراً مؤف، قبل از پاکنویس، کتاب خود را در سال 885 به نظر کاشفی رسانیده و همان سال وی آن مقدمه را بر کتاب، نوشته است بعداً مؤف، همان نسخه یا نسخه دیگر را به طور کامل در سال 891 تحریر کرده و نسخه موجود بواسطه یا بلاواسطه از روی نسخه اخیر دستنویس گردیده است و چون مقدمه کاشفی، تقریظ عبدالرحمن جامی را در بر دارد پس تقریظ وی هم یا در همین سال 885 و یا پیش از آن صدور یافته است.
نسخه عکسی موجود نزد اینجانب، دارای 362 برگ است که در حدود 13 برگ آن مقدمه کتاب و یک صفحه فهرست سور قرآن، و دو مثلث از صفحه آخر، خاتمه کتاب و مابقی، جداول متن کتاب است که نمونه آن در کلیشه 3 دیده میشود.
اصل نسخه، ظاهراً به قطع وزیری است اما در عکس، اندکی کوچکتر از آن است. مقدمه و خاتمه، کلاًّ حتی آیات قرآن و عبارات عربی و اشعار، با خط نستعلیق زیبا و بسیار ظریف کتابت گردیده و تنها آیات، با خط افقی مشخص شده است.
اصل نوشته، خالی از اغلاطی از قبیل (المقصد الهاء!) نیست و اشعار، و همچنین متن و شرح، همه در یک دریف میان سطور قرار گرفته و ما آنها را سر سطر، قرار دادیم. در ظهر کتاب با همان خط، اسامی فرزندان حضرت یعقوب به نقل از «روضة الصفا» نوشته شده، و در گوشه صفحه با خط ناپختهای نوشتهاند «شرح آیة الآیه (کذا) از مولانا حسین)، و در ورقه سفید پشت کتاب، با خط نسخ پختهای چنین نوشته شده است «کتاب آیة الآیات من مصنفات مولی (کذا) المحقق والمدقق شهاب الملة والدین احمد المدون النیشابوری رحمة اللّه علیه و علی جمیع المسلمین» و گویا این نوشته از کاتب
کتاب باشد زیرا نمونه آن خط، در اثناء کتاب موجود است، و در زیر آن، کاتب کتاب، به خط نستعلیق نوشته است: عدد اوراق این نسخه شریفه سیصد و پنجاه و شش است، عرض دیده شد. بنا به تصریح مؤف در مقدمه، برخی از رموز، با جوهر سرخ نوشته شده اما در نسخه عکسی، این خصوصیت منعکس نگردیده است.
در خاتمه کتاب، به طوری که در کلیشه 2 دیده میشود کاتب، به عربی تاریخ فراغ را روز شنبه 12 شعبان سال 1083 ه .ق در دارالکتب علیه عالیه خاقانیه واقع در بخارا به امر پادشاه آن ناحیه ابوالمظفر سید عبدالعزیز بهادرخان ضبط کرده:
صفحه اول شرح مقدمه آیهالایات فرقانی به قلم ملاحسین کاشفی واعظ سبزواری
کلیشه 1
و خود را چنین نام میبرد: «کاتب الحروف الفقیر الی اللّه الغنیّ میر محمد بن علاءالدین(1)الدری کزینی(2)العراقی عفی عنهما برحتمک یا أرحم الرّاحمین» و به شهادت جمله «عرض دیده شد» در ظهر کتاب، و هم به قرینه کتابت این کتاب در کتابخانه نامبرده میتوان حدس زد که کاتب، کتابدار کتابخانه دربار امیر بخارا بوده است. از خصوصیات این کتابخانه اطلاعی نداریم لیکن ظاهراً آن کتابخانه، مانند سایر کتابخانههای گرانبهای
آن نواحی، پس از دست یافتن روسیه بر آن بلاد، به کتابخانه بزرگ تاشکند یا لنینگراد منتقل گردیده و اینک این نسخه در کتابخانه لنینگراد به شماره B357 موجود است و چه بسا کتابهای دیگری به خط همین کاتب در آن کتابخانه وجود داشته باشد.
عبدالعزیز نامبرده، پنجمین امیر از امرای سلسله «جانیه» یا «هشتر خانیه» است. این سلسله، که جمعاً ده نفر بودهاند از 1007 تا 1200 ه .ق بر ترکستان و ماوراء النهر
حکمرانی نموده و بالاخره بهدست امرای «منگیت» در سال 1200 منقرض شدهاند. جد اعلای ایشان یار محمد و پسرش جان محمد است که از رؤای «هشترخان» بودهاند و پس از تسلط روسها بر هشترخان به اسکندر شیبانی چنگیزی امیر بخارا پناه بردهاند و پس از ازدواج جان محمد با دختر اسکندر فرزندش باقی محمد به جای خال خود عبداللّه شیبانی به امارت رسید و از آن پس اخلاف وی بر آن نواحی به جای سلسله شیبانی (906 - 1007) فرمان روائی نمودند و چون از طرف مادر به چنگیزخان میرسند لهذا خود را مانند سایر امراء و سلاطین خراسان و هند، چنگیزی میدانستند و همواره با ایران و هند، روابط صلح و جنگ داشتهاند.
عبدالعزیز (1055 - 1091) بزرگترین فرد این سلسله بوده و علاوه بر منصب امارت و سلطنت سمت افتاء و روحانیت هم داشته است و دوران درخشان «جانیه» به وی ختم میشود زیرا پس از وی در نتیجه اختلاف بین افراد این خاندان، قدرت ایشان رو به ضعف نهاد و جز نامی از امیر بخارا بهجای نماند، آنهم بالاخره از بین رفت.
عبدالعزیز، معاصر شاه سلیمان صفوی (1078 - 1105) است و در پایان عمر، سلطنت را به برادر خود سبحان قلیخان واگذار کرده از راه ایران رهسپار مکه معظمه گردید و شاه سلیمان با تجلیل فراوان در کاخ چهل ستون اصفهان از او پذیرائی کرد و در حضورش جشن نوروزی برگزار نمود. داستان این امیر، مانند چند تن دیگر از امراء این سلسله بسیار حیرتانگیز است که تا قدرت داشتند با خویشان خود بر سر امارت میجنگیدند و جنایاتی مرتکب میشدند و در پایان، سلطنت را به رقیب خود واگذار نموده عازم بیتاللّه الحرام و اقامت در مدینه شده همانجا مدفون میگردیدند.
نکته جالب توجه، نسبت سیادت است به این امیر ازبکی در نوشته کاتب آیة الآیات (کلیشه 3) و پس از فحص بسیار، معلوم شد علت این انتساب آنست که جد وی دین محمد در رکاب عبدالمنعم ازبک هنگام هجوم او به خراسان و غارت شهر مشهد، حضور داشته و در آن شهر، سیدابوطالب بزرگ سادات رضوی مشهد از وی به گرمی پذیرائی نموده و دختر خود زهرا بیگم را به وی میدهد و از او میخواهد که عبدالمنعم را از قتل
عام اهل مشهد منصرف سازد. از این دختر دو پسر بهنامهای امامقلی و نادر (یا نظر) محمد متولد میشود که بهترتیب پس از اعمام خود، به امارت میرسند و عبدالعزیز فرزند نادر محمد است و به لحاظ این مصاهره فرزندان دین محمد خود را سید میشمردهاند.
به نظر بنده اصرار ایشان به انتساب به حضرت رضا و خاندان اهلبیت اطهار علیهمالسلام یک نوع رقابت با سلاطین صفویه بوده است و اینکه کاتب نسخه عبدالعزیز را بهمانند سلاطین صفویه «خاقان المعظم المکرم ملجاء العرب و المعجم مربی الإسلام والمسلمین خاقان بن خاقان بن الخاقان، أبوالمظفر سیدعبدالعزیز بهادرخان...»
نمونه جداول کتاب آیة الایات فرقانی
کلیشه 3 این کلیشه، صفحه اول متن کتاب است که کلمه «اللّه» شروع شده است.
ملقب ساخته خود مؤد این نظر است از قضای اتفاق قطبالدین امپراطور مغولی هند، نیز در آن اوان به نظیر همین القاب از جمله «سید» نامبرده میشده است.
و اینک متن مقدمه آیهالایات را که به قلم ملاحسین کاشفی واعظ و حاوی تقریظ عبدالرحمن جامی و مقدمه مؤف است پس از تصحیح، به نظر خوانندگان میرسانیم.(1)
از ملاحسین واعظ کاشفی سبزواری
زیباترین آیتی که نکتهشناسان حقایق قرآنی دیباچه صحایف معانی را به بیان آن مجلی و محلی سازند و خجستهترین صورتی که حافظان مخازن دقایق فرقانی عنوان جراید سبع مثانی را به ثبت شطری از آن موقع و مرقع گردانند وظایف حمدی تواند بود، علت کلمته که رایات ظهور کلام معجز نظامش علی مرور الأیّام، در عرصه «اِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَوَاِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ»(2)مرفوع و منصوب است. و سور صور اعجاز کلمات باهرات کتاب معانی قبابش علی کرور الشهور والاعوام بر صحیفه «لِیُدَّبَّرُوا ایَاتِهِ وَلِیَتَذَکَّرَ اُولُوااْلاَلْبَابِ»(3)مرقوم و مکتوب است.
شعر:
هوالّذی نَزِّلَ القُرآنَ مُشْتَمِلاً * عَلی حقایِق اَسْرارٍ وَاَخْبارٍ
1) - راجع به شرح حال این سلسله و عبدالعزیز مذکور، به مآخذ ذیل رجوع شود: تاریخ بخاری، تألیف ارمینیوس نامبری، تعریب دکتر احمد محمود الساداتی، ط وزارة الثقافة والارشاد القومی مصر از صفحه 361 به بعد. طبقات سلاطین اسلام، تألیف استانلی لین پول ترجمه عباس اقبال از ص 245 به بعد، روضة الصفا. ط 1339، ج 8، ص 489، دائرة المعارف اسلامی، ج 3، ص 414 و 415، دائرة المعارف مصاحب لغت «جانیه».
2) - س 15، ی 9 .
3) - س 38، ی 29.
نظم:
ناقلِ آیات حمدش در فضایل، بینظیر * حامد رایات شکرش، در معانی بیشبیه
کرد مثبت، خامه وحیش، برالواح ظهور * تلک آیات الکتاب(1)از دفتر لاریب فیه
و صِلات صلوات صافیة السمات، بعدد سور و آیات کتاب عزیز حمید، وتحف تحیات سامیة الصفات، شمار حروف و کلمات شریف مجید، نثار روضه اقدس، وایثار مشهد مقدس، حامل اَعباء وحی، مطمح انظار امر و نهی، طوطی بستان سرای وماینطق عن الهوی، عندلیب بستان سرای(2)«اِنْ هُوَ اِلاَّ وَحْیٌ یُوحی»(3)، سیمرغ فضای «ق وَالْقُرانِ الْمَجیدِ»(4)، شهبار بلندپرواز هوای «فَذَکِّرْ بِالْقُرْانِ مَنْ یَخَافُ وَعیدِ».(5)
عَنْ فَضْله نَطَقَ الکتابُ وبَشَّرَتْ * بقُدُومه(6)التوریةُ والانِجْیل
مثنوی
احمد مرسل که نوشته قلم * حمد، بنام وی وحم، هم
درس شرف کرده بخیر المآب * شیر خرد خورده(7)زام الکتاب
عروه وثقی، کنفِ نور * اوحبل متین، نسخه منشورِ او
جایزه دفترِ خیر الکلام *کرده بتبلیغ رسالت، تمام
و بر آن بزرگوار و صحابه اخیار آن حضرت که به برکت اجتهاد و میامن اعتقاد ایشان مناظم کلمات «کِتَابٌ اُحْکِمَتْ ایَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَّتْ»(8)از خلل تحریف و زِلل تصحیف بحفظ و صیانت، و ضبط و حراست، اقتران و انضمام پذیرفته و بر تابعان
اقوال ائمه دین، و واقفان احوال ارباب صدق و یقین، که بمدد حسنِ متابعت و یمنِ موافقت صحایف صدور پر نور ایشان، رقم، «وَ اِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ ایَاتُهُ زَادَتْهُمْ
ایمَاناً»(1)تزیین و ترشیح یافته.
شعر :
علیهم سلامُ اللّه ما ثبتَ العُلی * لِتالِی کَلامِ اللّه اَجْراً مُکَمَّلاً
اما بعد، بر نظر مشرفان مناظر حقیقت، واضح، و بر بصر مبصران محامل بصیرت، ساطح و لایح است که از آن وقت باز که منشی حکمتِ بالغه ربانی صحایفِ تبلیغ و ارسال حضرت ختمیه را صلوات اللّه و سلامه علیه بسرایت سَرِ آیت «اِقْرَاْ بِاسْمِ رَبِّکَالَّذی خَلَقَ»(2)نگاشته قلم قدرت گردانیده، و صدر نشین ایوان «اوتیت جوامع الکلم»(3)، به تباشیر انوار صبح آثار «فَاْتُوا بِسُوَرةٍ مِنْ مِثْلِهِ»(4)چراغ دعوی فصحای عرب و امرای دیوان الادب را منطقی ساخته، تا این زمان خجسته نشان، که سنه تاریخ هجریه موافق بحروف (توفیق کارساز 885) شده، محل ظهور لطایف تحقیقات، و بروز ظرایف تدقیقات است، اعلام علمای عظام، و فحول فضلای انام صحایف ایام را بعلوم قرآنی توشیحی تام دادهاند و در هر قسمتی از اقسام آن علوم، مدونات نفیسه تحیفه، و مصنفات انیقه بدیعه از مضیق خلوتخانه فکرت بمتسع پیشگاهِ اعلام، جلوهگر ساخته روزبروز، به مقتضای «کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فی
شَاْنٍ»(5)یعنی: اوصاف کمال تو ندارد پایان. نکته دیگر از علوم قرآنی از مَکمنِ غیب به عرصه اِبداع میآید، و ساعت بساعت، به اقتضای مِصراع لکل زمان دولة ورجال نجیه دیگر از لطائف قرآنی از پس استار اسرار، چهره میگشاید.
چنانچه درین روزگار فرخنده آثار، که سریر سلطنت و بختیاری، و مسند عظمت و جهانداری، بشکوه حضرت خلافت رتبت، سلطان اعظم، خاقان اعدلِ
اکرم، فرمان روای زمین و زمان، مظهر انوار امن و امان، جمشید تخت شهنشاهی، خورشید اوج جهانبانی، سلطان السلاطین، خلاصة الماء والطین، ظل اللّه المدید علی الارض، محی مراسم السنة، و معلی معالم الفرض، حامی بیضة الاسلام، حارس حوزة الانام.
شعر:
مَلاذُ مُلوک الدِّهْر اَعْظَمُهم نداً * وَاَوْرَعُهُمْ نَفْساً وَاَصْدَقُهم قَوْلاً
فلک مرتبه شاه جمشمید تخت * فلک کوکبه ماه خورشید بخت
نشیننده بزم کیخسروی * به بازوی او پشت عالم قوی
برزم، اژدهای جهان سوز، اوست * به بزم، آفتاب دلافروز، اوست
چو شمشیرش آهنگ خون آورد * زسنگ آب و آتش، برون آورد
چو تیر از کمان در کمین افکند * سرِ آسمان بر زمین افکند
ستاننده تخت کسری و کی * فریدون کمر، شاه فرخندهپی
ابوالغازی آن خسرو دین پناه * که قدری بود برتر از مهر و ماه
شه عالم آرای، سلطان حسین * کزو یافت ملک جهان، زیب و زین
خلداللّه سبحانه ملکه و سلطانه، سر بر اوج سپهر برین افروخته، و پرتو عدل عالم افروزش، ساحت گیتی و عرصه دور انرا منور ساخته.
بیت:
سریر مملکت اکنون کند سرافرازی * که سایه بر سرش افکند خسروِ غازی
نوباوه از ریاض علوم قرآنی ظاهر شده، و با کوره از حدایق حقایق، بر شاخسار اَزهار، باهر گشته، و باشارتِ غیبی و اِعلام لاریبی فنی از فنون متعلقه بکلام الهی، بر خاطر زاهرِ جناب فضایل مآب، مبدعَالافانین، مخترع القوانین، حاوی اسالیب المعقول و المعلوم، المستخرج دقایق العلوم، شهاب سماء المناقب، والمخصوص بصفة «فَاَتْبَعَهُ شَهَابٌ ثَاقِبٌ»(1)، واقف غوامض الکلام، قدوه فضلاء الانام فی الایام:
شعر:
واَرَی الاُمُور المشُکلات تَمَزِّقَتْ * ظُلْماتُها منْ رانها(2)المتوُقِّد
بیت
شهاب ملت برهان دین، که میگردد * ریاض فضل، زفیض فضایلش نامی
اَدام اللّه مَیامن اِفضاله، وادر علی المستفیدین، شآبیب فضله و کماله، خطور کرده و قواعد و ضوابط آنرا به سعی تمام وجد مالاکلام از موطن قوت به عرصه فعل آورده، عرایس نفایس آن علم بدیع الجمال را که بحلیه «حُورٌ مَقْصُورَاتٌ فِی الْخِیَامِ»(3)آراسته، و به پیرایه «لَمْ یَطْمِثْهُنَّ اِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَلاَجَان»(4)پیراسته بودند از پس پرده خفا برمنصه ظهور، جلوه داده و ناز پروردگان حجله ضمیر منیر را که
بصفت مالا عین رَأت ولا اذن سمعت(1)منعوت و مرسوم و بسمت ولا خطر علی
قلب بشر(2)موصوف و مرسوم بودند مکتسی بکسوت تدوین و متزین بزیب و زینت متانت و تبیین، از ورای استار بصفه، باز فرستاده.
و بعد از آنکه نقد قواعدش را به میزان خاطر نقاد هر یک از فضلای زمان سنجیده بود، سَبیکه ضوابطش، بر محک ذهن وقاد هر فردی از فحول علمایِ دوران، آزموده، و به موقع قبولِ سالکان فضلگستری رسیده، و شرف استحانِ مالکان ممالک هنرپروری یافته، و خصوصاً حضرت ولایت پناه، حقایق دستگاه، برهان المحققین، مکمل علوم الاولین، الحبر السامی، والبحر الطامی، مولانا نور الملة والدین عبدالرحمن الجامی خلدت ظلال معالیه علی مفارق موالیه که بقلم معالی رقم، در باب آن کتاب، این فضل فضیلت نصاب، بر صفحات اهتمام و التفات، مرقوم فرموده بودند، و هی هذه:
باسمه سبحانه بعد از تقدیم وظایف تحمید وتسلیم، معروض رأی شریف اجله مخادیم آنکه ضابطه چند که خدمت مولوی اعظمی ادام اللّه تعالی فضایله، شهابا در تعیین مواضع آیات قرآنی و تبیین مواقع آن که هر یک از آن در کدام سوره یا کدام عشر از کدام سوره واقعست تدوین کرده، این فقیر بعضی از آنها را بنظر تتبع و استقراء درآورد، بر نهج قویم و طریق مستقیم، وقوع یافته و از آن قدر که تتبع کرده شد معلوم میشود که همه آیات قرآنی را به آن طریقه تعیین میتوان کرد و آن خصوصیت به بعضی دون بعضی ندارد و فائده معتد بها درین تدوین آن است که کسی را که حفظ قرآن مجید نباشد و در مطالعه کتب عربیت یا کتب علوم اسلامی که آیات قرآنی در آنها بسیار مذکور میگردد، در عبارات یا معانی آن اشتباهی افتد در تصحیح عبارات بمصاحف، و در توضیح معانی، بتفاسیر بسهولت رجوع تواند
نمود و عقده آن اشکال را به آسانی تواند گشود جزاه اللّه سبحانه عن طلبة العلم خیر الجزاء و وفقه و ایانا لما یحب ویرضی وانا الفقیر عبدالرحمن بن احمد الجامی.
ثانیاً بذروه عرض حضرت خلافت پناهی ظل اللهی خلد اللّه ملکه و اجری فی
بحار المروات فلکه رسیده و بعز قبول معزز شده. فاما بجهت تبرک و تیمن، به خطبه به عبارات عربی و اقتباسات فرقانی مصدر فرموده بودند و چون تنبیه بر منشاء توجه تدوین این قواعد از محسنات بود و بعضی از آن خطبه مشتمل بود بر ادای این مقصود پس درین محل، آوردن همان، انسب و احسن نمود و من اللّه ایجاد الشاهد والمشهود و هی هذه:
بسم اللّه الرحمن الرحیم
«وَ مَنْ یَعْتَصِمْ بِاللّهِ فَقَدْ هُدِیَ اِلی صِرَاطٍ مُسْتَقیمٍ»(1)الحمد للّه الذی نزل کتابه سلطاناً نصیراً للانام الی دارالسلام، وفضل آیات آیه(2)مستشهدة ظهیرة للخاص والعام، وجعله بعز قدرته مداراً منیرا (ظاهراً) لکمال اخذ کل مرام. والصلاة والسلام
علی من ظهرت صفاته لاهل الادیان فیما سبق، ثم دارت معجزاته الباهرة بین الثقلین طبقاً عن طبق فصارت من بلاغتها وجنات الایام مزینة بتدوین الفنون سبقاً عن سبق، محمد خیر اصناف الانام واشرف سکان دارالمقام. واصحابه الذین رحماء بینهم اَشداء علی الکفار ما اختلف اللیل والنهار و تعاقب العشایا والاِبکار.
و بعد، فیقول اقل خلق اللّه باری، احمد(3)شیخ محمد نیشابوری اصلح اللّه حاله و رزقه جنات النعیم و حقق بلطفه آماله و وقاه من عذاب الیم:
اِنی لما اقدمت علی استفادةَ علی اصول الفقه عن کتب القدماء وآنست بتصانیف الاذکیاء، ولم یکن منها مطمح الا محویاً علی آیة وآیات، ولم یرتسم منها الاشطر من المفردات. وقد مستْ الحاجة الی معرفة المنظمات و عییت عیاً بهذه المشقة ولم اصل الی المطالب الا عن نهایة الصعوبة. بعثنی صدق الهمة فی الصعود الی مدارج معارج المقصود و فرط الشعف باستخراج القانون المرصود عن قعر العدم واندراجه فی سمط الوجود علی استقراء الآیات الکریمة المبینات والتأنق فی غرر الاصول المنطبعة علی
هذه الجزئیات. ثم الزمنی ازدیاد الجد لترتب شیء فشیء من هذه الفواید، ودوام الاتصاف اللازم بالعبادة، لان تذکر الایات والنظر فیها عین الطاعة، ثم التجلی بادراک
الحقایق والمعارف، من معجزات الانبیاء والصوارف، ثم انجلاء مستترات وانجلاء مخدرات لم یبرزهن احد الی الآن، «لَمْ یَطْمِثْهُنَّ اِنْسٌ قَبْلَهُمْ وَلاَجَانٌّ»(1)علی طریق التحقیق والتصدیق، لا علی سبیل التحریف والتزییف وقد اصبحت طالباً بالخضوع والخشوع، بحیث شببت ناراً بین الجوانح والضلوع حتی شرح فی صدری واوجد فی قلبی مَن کان الامر بقبضة قدرة جلاله، الذی تنزه عن الغرض والعوض صدور افعاله، من ارتسام الآیات التی وذات المحامد(2)طرقاً مشرقة الی جانب المقاصد، و وفقنی حتی صورت علی شیء من الاوراق والصفحات، مایدل علی ما انتقش فی الخیال بالرمز والاشارات، ثم بلغ تکرار تنمیقه وتمزیقه ستةً و عشرین مرة، فی زمان ارتسام الشمس بخاصیتها احدی عشرة دوراً لانتقال الذهن فی اثناء کل مرة الی مرتبة اقرب من لب اللباب، واحسبتها(3)علی وضع دون وضع، بعد طول المراودة عن حجب الاحجام والعتاب».
و قواعد کلیه و ضوابط اصلیه را در غایت ایجاز و اختصار، به عبارات فارسی وانموده بودند فلهذا اشارت عالی(4)لازال مطاعاً للاَعالی بر آن وجه، شرف نفاذ یافت که فقیر حقیر حسین الکاشفی ایده اللّه باللطف الخفی قواعد و ضوابط آنرا با مثله و شواهد شرح دهد چنانچه مفتتح کتاب هم به عبارات فارسی که زکی و غبی مستفید توانند شد تحریر و تصویر یابد والتوفیق من اللّه الصمد(5)و مقدمه و اصلی و خاتمه متکفل فواید این ضوابط است و متضمن بیان این قواعد و من اللّه نَیل المقاصد.
المقدمة: مقرر و معین است که از منطوق آیه کریمه «اِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَاِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ»(1)مفهوم اولی الفهوم و معلوم ذوی العلوم شده که حفظ بنیان راسخة الارکان کلام عظیم الشأن، و رعایت نظم آیات و ترتیب کلمات آن، از جمله فرایض و لوازم دین قوم و صراط مستقیم است و لهذا، از زمان عالیشأن حضرت رسالت منقبت، صلوات اللّه و سلامه علیه تا این غایت، ائمه دین و هادیان مناهج یقین، طلبه
حق را ادای قرائت قرآن به نقل صحیح و سند صریح، تلقین فرمودهاند و بنای کتابت کتاب عزیز را نیز بر وجهی که از زواید مجرد و برسم الخط مشتمل بود از تصرف تحریفات و تحرف تصریفات، صیانت فرمودهاند.
بیت:
جزی اللّه بالخیرات عنا ائمةً * لنا نقلوا القرآن عذْباً وسَلْسَلاً
و بعد از تذکر این مقدمات، نموده میشود که چنانچه به مطالعه شریف ائمه دین، و ارباب یقین، و اذکیاء و فضلای راسخین لازال لواء شرفهم منصوباً منصوراً رسیده که آیات بینات متین اسلوب کلام علام الغیوب سبحانه و تعالی اکثر مما یحصی وابلغ مما(2)یحوم حوله الانتها. در خطب و کتب و منشآت و مرسلات(3)، بواسطه تبرک و تیمن و ارشاد و استشهاد، بی حلیه حرکات و سکنات مذکورو مسطور است خصوصاً در فنون عربیت و تفاسیر و مدونات و مصنفاتی که در مبانی و شعب دین قویم و مقصد «اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقیمَ»اعنی کلام، و اصول، و فروع فقه، واقعست و علماء دین، از معلمین و متعلمین و صغار و کبار نقد حیات، و اشراف اوقات، مصروف و مألوف تحریر و تقریر این فنون و مدونات و مصنفات دارند ع: منم کمینه آنها که این شرف دارند.
و گوئیا بواسطه رسوخ ملکه ملکیه که آن اکابر را بوده از مدونین و مصنفین، در اکثر از مواضع و مواقع، بعد از ثبت یک دو کلمه از آن آیاتِ کریمه باشارت (الآیة)
اکتفا فرمودهاند و با وجود این هم در بسیاری از مباحث این علوم هست که به جهت اختصار در کلام، مقصد و مرام را حواله به آیتی مینمایند که در محلی دیگر مثبت و محقق شده، پس لامحاله اَعزه را این آیات بینات، بر خاطر شریف نباشد تکمیل و وجدان و تحصیل به یقین کیفیت بنیان آن آیات، منحصر خواهد بود بر آنکه یا از مصحف به نظر انور در آرند و یا از حافظ ثقه استماع فرمایند و بر رأی مستقیم اَجِله ومخادیم، واضح و لایح است که همت عالی، متوجه سلوک طریق اول داشتن، اولی و انسب است که استغناء از غیر، و عدم انتظار و کمال نفس، در آن جانب است. و برین طریق، حصول مقصود، بر وجهی که ملال و کلال، مانع و قاطع نگردد بی ملاحظه این قواعد و ضوابط، متصور نیست پس لازم مینماید به این تقریب، بعضی از نتایج این فن، به جلوهگاه ظهور رسانیدن تا حمل این مقدمه بر مبالغه نفرمایند با آنکه از ذکر آن، در محلی چاره نبود و انی اعتصم بتوفیق الرؤ الودود.
و آن چنان است که هر آیه از کلام ملک العلام، بلکه هر یک جمله از هر یک آیه خواه خبری و خواه انشائی که در موضعی از کتب و خطب واقع باشد، معلوم میشود که در تمام کلام اللّه این جمله بعینه بر صفت تعدد واقع شده یا بر کیفیت انفراد. پس اگر بر کیفیت انفراد باشد مبین شود که در کدام سوره است. و اگر آن سوره، از عشری زیاده باشد معلوم شود که در کدام عشر است از آن سوره. و اگر از قبیل اول باشد اولا عدد آن متشابهات، و ثانیاً محل هر یک، در کدام سوره و یا در کدام عشر است. وهذه شعبة من القوة المتولدة من هذا الفن. ع: خوش بود گر محک تجربه آید به میان. والهدایة من اللّه الحکیم العلیم الرحمن.
م الاصل: هو الموفق. و بعد، نموده میشود که این مفتاح گنجینه اسرار سبحانی و مخزن فراید فوائد تنزیل آسمانی که بآیة الآیات فرقانی موسوم است انحصار یافته در بیست و نه مقصد.
ش: بعدد حروف تهجی، چه همزه را حرفی علی حده داشته، و دلیل بر تغایر او با الف، تغایر مخرجین است چنانچه باصح اقوال در محلش مقرر شده. و مقصد الالف و مقصد البا و مقصد التا گفته تا آخر حروف.
م: و هر مقصدی در سه مطمح، و هر مطمحی در پنج جدول. والرَجاء فی کل مقصد من اللّه الاعز الاجل.
ش: علی هذه الصورة:
م : و بیان اجمالی این مقاصد، آن است.
ش : و قید اجمالی، بواسطه آن است که بیان تفصیلی در خاتمه مذکور است.
م : که از هر مقصدی، محل آیاتی مستخرج و معین میشود که بلفظ کلمه ثانیه آن آیه یا آن جمله منتهی شود به آن حرفی که آن مقصد به آن حرف اختصاص یافته.
ش : فرضاً در آیه کریمه «شَهِدَاللّهُ اَنَّهُ لاَاِلهَ اِلاَّهُوَ»(1)کلمه ثانیه لفظ (اللّه) است و منتهی بحرف (ها) شده پس در استخراج و تعیین محل این آیه و آنچه مثل این باشد، توجه به «مقصدالها» باید نمود. و تا پوشیده نماند که از کلمه ثانیه درین فن به
«قاعده» تعبیر کرده خواهد شد و از آن حرفی که تلفظ قاعده برو منتهی میشود «اساس» و در جمله «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ»(2)و آنچه مثل این باشد به «مقصد اللام» رجوع باید نمود، و باقی مقاصد را بدین قیاس باید فرمود. و تا پوشیده نماند که
حروف معانی، آنچه در اوایل آیات و جمل واقعست، فی نفس الامر، اگر در حین تعیین قاعده ملحوظ نشود و بکلمه در حساب در نیاید، البته قاعده مقصوده بر طرف بماند و مطلوب فوت شود.
م : و چون در بیانِ جهت اضافت، هر مقصدی بحرفی.
ش : چنانچه مقصد الالف و مقصد البا و علی هذه القیاس.
م : و هر مطمحی بقسمی از اقسام کلمه.
ش : چنانچه مطمح الاسماء، و مطمح الافعال، و مطمح الحروف.
م : و هر جدولی به عبارتی دیگر که آن حد اول، و حد ثانی، و مابه الامتیاز و اسامی و مواقع است چنانکه هر یک، در محل خود ذکر یافته، فائده که موقوف علیه مقصود است.
ش : اعنی استخراج محل آیات.
م : مندرج بود، لازم نمود بجلوهگاه ظهور رسانیدن پس مینماید که از مفردات کلام.
ش : اعنی از کلمات کلام اللّه مثل شَهدَ، وعَلمَ، واللّه، ورسول، و واو جمع، و عاطفه، وسوف، و بل، و همزه استفهام، چنانچه در علم نحو مقرر شده.
م : آنچه موقوف علیه مقصود بود انقسام یافته اولاً، به اعتبار حرفی که منتهی میشود تلفظ آن کلمه بر آن حرف، اگر مرکب باشد بشرط آنکه در محل خود بطریق وصل خوانده شود، و اگر مفرد باشد به اعتبار همان حرف که نفس کلمه است.
ش : پس مینماید که از آن مفردات آنچه موقوف علیه مقصود خواهد بود میتواند بود که بسیط باشد مثل (اَ) و (و) جمع و عاطفه، و میتواند که مرکب باشد: مثل شَهدَ و عَلم، و سَوف، وعَلی، وبَلْ. و چنانچه ظاهر است مقسم را آن حرفی داشته که منتهی میشود تلفظ این مفردات بر آن حرف. و این مدعی در قسم مرکبات ظاهر است که گوئیم مثلاً که تلفظ کلمه (شَهدَ) منتهی میشود بر (دال) اما در بسایط، اگر چه توان توجیه کردن اما خالی از غرابتی نیست که گوئیم: مثلاً که تلفظ (اَ) منتهی میشود بر همزه بواسطه آنکه کلمه، همان نفس همزه است.
باری، به جهت اختصار در کلام چنین قصد کرده و مدعی این است. و فائده آنکه در محل خود، از آیه و آیه بطریق وصل خوانده شود آن است که تلفظ بعضی از این مفردات، در هر محل و در هر وقت بر حرفی دیگر منتهی میشود: مثلاً کلمه (اَما) در این محل که «فَاَمَّا مَنْ اَعْطی»(1)بر الف منتهی میشود، و درین محل که «فَاَمَّا الَّذینَ امَنُوا»(2)بر (میم) منتهی میشود. و مثلاً اگر در همین ماده و در همین محل، بطریق قطع خوانده شود هم بر (الف) منتهی خواهد شد و از این نوع مفردات بسیار است مثل اِلی، و عَلی، واِنما که در هر محلی بر حرفی دیگر منتهی میشود.
م : پس لامحال، اقسام این تقسیم، از بیست و نه زیاده نباشد: مثلاً یکی آنکه تلفظ آن مفردات بشرط مذکور بر(ها) منتهی شود.
ش : مثل اللّه، واله، و هاء ضمیر، وفواکه، و وجه، و تشابه، ویوجه و طه.
م : پس این قسم مفردات را در مقصد اول آورده شد تا کلمه (اللّه) از برای تیمن، در مبدء کتاب باشد و ذکر القدیمِ اَولی بالتقدیم و آن مقصد را ازین جهت به (ها) اضافت کرده شد و بر این قیاس، باقی اقسام، بر ترتیب حروف تهجی، متولی و متعاقب مذکور شد.
ش : یعنی مثل بشری، و ذکری، و ما، و نا، و آوی، و اَما، و اِنما در مقصد «الف». و مثل نبأ، وَمَلأَ، والبارء، و همزه استفهام، در مقصد «همزه» و مثل اَب، و ارباب، و
ثواب، و حسب، و اَذهب، و کتب، و باء جاره در مقصد «با» و مثل تحریر، و خیر، و دیار، و فطر، و یقدر، والر در مقصد «را» آورده شد. و علی هذا القیاس.
م : و ثانیاً هر یک از این بیست و نه قسم، به اعتبار دلالتِ مفردات بر معانی، تقسیم یافته به اقسام ثلاث کلمه.
ش : یعنی اسم و فعل و حرف.
م : و هر قسمی از این اقسام ثلاث، در مطمح از آن مقصد، مذکور شده و از این حیثیت، آن مطمح، به آن قسم کلمه که در وی ثبت شده مخصوص و منسوب شده بر این صورت در جدول مابه الامتیاز:
م : و چون تعریف هر یک از حد اول، و حد ثانی، و مابه الامتیاز، و اسامی و مواقع، موقوف علیه بود بر بیان جهت اضافتِ جدولِ او را باو لاجرم، نقدِ مبدءَ توجه را پرانه بیان آن، ساختن احسن نمود.
اما مراد از حد اول، حرفی باشد که تلفظ کلمه صدر آیه مقصوده در حین قرائت، بشرط مذکور، بر آن منتهی شود اگر آن کلمه، مرکب باشد والا همان کلمه بذاتها، حد اول باشد مثل همزه استفهام، در این آیه «اَفَنَضْرِبُ عَنْکُمُ الذِّکْرَ صَفْحاً»(1)و (دال) در این جمله که: «هدی اللّه» و (با) در این فقره که: «کَتَبَ اللّهُ لَنَا»(2). و دیگر معروض آنکه هر حد اول که بنفسه کلمه نباشد بواسطه تشخیص و تمیز او از متشابهات، آن کلمه را که حد اول جزئیست از او بتمامها نازل منزله حد اول باشد.
ش : مثل اَحَل اللّه و یضل اللّه و فضل اللّه و اَنزل اللّه در این مجموع، حد اول (لام) است و بنفسها کلمه نیست پس مجموع هر یک از این کلمات را نازل منزله حد اول داشته تا هر یک از این حدود ممتاز باشد از آن دیگری.
م : و از حد ثانی، حرفی که مبدء تلفظ کلمه ثالث از او باشد اگر مرکب باشد والا همان کلمه چنانچه (واو) عاطفه در این آیه که «اَطیعُوا اللّهَ وَاَطیعُوا الرَّسُولَ».(3)و (عین) در این آیه که «اِنَّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ»(4). و اگر چه (ظ) فی الحقیقة (واو) عاطفه ثانی ثالث است(5)اما چون (واو) جمع، که فی نفس الامر کلمه ثانیه است
بواسطه التقاء ساکنین، در ادای آیه ظاهر نشود، به نیل تعدد نیز، بنا بر نکته متصف نگردد و این قاعده، در جمیع آیات و جمل، ملحوظ باشد که از کلمه و حروف، آنچه در حین قرائت، بشرط مذکور، در تحت تلفظ، مندرج نشود، به همان کیفیت در سلک حساب، منتظم نگردد.
و از مابه الامتیاز، حروفی که تشخیص و تمیز حد ثانی در حین تعدد، به آن باشد: مثل (الف) و (یا) و (همزه) و (ها) که در صدر کتاب، بعد از کلمه (اللّه) در جدول مابه الامتیاز، واقعست و به این حروف چهارگانه امتیاز یافته هر یک از حدود ثانیه که در این آیات واقعست که «اَفَاءَ اللّهُ عَلی رَسُولِهِ مَنْ اَهْلِ الْقُری»(1)و «اَفَاءَ اللّهُ عَلی رَسُولِهِ مِنْهُمْ»(2)و «اَفاَءَ اللّهُ عَلَیْکَ وَبَنَاتِ عَمِّکَ»(3)از دیگری. و آن ظاهر است که آن حدود، ما صدقات حروف (عین) است که (الف) و (یا) حد ثانی که در اول و ثانی واقع است امتیاز یافته از حد ثانی که در آیه ثالث است. و باز (همزه) و (ها) امتیاز یافته حد ثانی که در آیه اول واقع است از حد ثانی که در آیه ثانی واقع است.
ش : و هذه صورته :
م : و از اسامی، رقمی چند از ارقام هندی که مدلول هیچ یک از آن ارقام با مدلول رقمی دیگر مساوی نباشد وایضاً از صدو چهارده، زیاده نباشد و اکثر آن، صد و چهارده و اقل آن، یکی باشد.
ش : حقیقت این مقدمه آن است که به واسطه اختصار در کتابت، بهاِزای هر یک از سور بترتیب عدد، رقمی از ارقام هندی، وضع کرده چنانچه از فاتحه، به این رقم:
1، و از بقره، به این رقم: 2، و از آلعمران به این رقم: 3، و علی هذا القیاس تا به «قُلْ اَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ» به این رقم: 114 تعبیر گردد. و چون این ارقام، سبب انتقال ذهن میشود به اسامی سور، این ارقام را (اسامی) نامیده و با وجود این، بر ظهر کتاب، جدولی کشیده و اسامی سور را در ذیل آن ارقام، ثبت کرده به این وجه: فاتحه 1 البقره 2 آل عمران 3 نساء 4 تا آخر، تا به وقت احتیاج توجه به آن نموده و مقصود به سهل وجهی حاصل آید.
م : و از مواقع، نیز رقمی چند از ارقام هندی که مدلول آن ارقام را صلاحیت آن باشد، که سبب انتقال ذهن شود به آن عشری که محل آیه کریمه مقصوده است به اصطلاحی که معروض خواهد شد. انشاءاللّه تعالی.
ش : در خاتمه، و آن چنان است که در ورای سوره البقره از هر عشری، برقمی تعبیر کرده که آن رقم در محاذی آن عشر واقع شده بر ترتیب حساب مثلاً سوره انفال منحصر است در هشت عشر و چند آیه، از عشر اول به این رقم: 1، و از دویم به این رقم: 2، و از سیم به این رقم: 3، و از چهارم به این رقم: 4، و از هشتم به این
رقم: 8 و علی هذا القیاس در جمیع سور. و چون این ارقام، سبب انتقال ذهن میشود: به مواقع جمل، به این مناسبت، مواقعش نامیده واللّه هو المؤد والمؤد فی البدایة المحمودة والنهایة الحمیدة.
م : بعد هذا، جداول به مناسبت اولیه در جدول نخستین، ثبت شد و آن جدول به او اختصاص یافت و بر این قیاس باید فرمود مناسبت اضافتِ جداولِ اربعه باقیه و من اللّه التوفیق والهدایة.
م : الخاتمه.
ش : در بیان استخراج آیات و جمل، علی سبیل التفصیل و التکمیل.
م : نموده میشود که چون احتیاج افتد بدانستن موقع و موضع آیتی از آیات کریمه و یا جمله از جمل قویمه، از برای نصب العین ساختن منقوشه قاعده آن آیه کریمه و یا جمل جزیله.
ش : یعنی کلمه ثانیه آن آیه جزیله که منبأ(1)مدعی آن، و منشأ متمنی از آن است
پس درین اوراق بطریقی که نموده میشود به آن کلمه بباید رسید و آن کلمه را منظور نظر انور باید گردانید و بس.
م : ملاحظه افتد از حروف معینه.
ش : یعنی حروف بیست و نه گانه.
م : که کدام حرف است که اساسِ آن قاعده افتاده.
ش : یعنی محل منتهی شدن تلفظ آن کلمه.
م : تا عنان توجه، به مقصدی که بدان حرف مخصوص و مرصوص شده مصروف و مألوف کرده که لامحاله بلاسهو القلم منقوش آن قاعده در جدول مابه الامتیاز از مقصد مقصوده به ظهور پیوندد.
ش : چون تمثیل این مقدمه، تکرار مینمود بواسطه آنکه در بیان اجمالی، گذشته به همین جهت به همان تمثیل، اکتفا شد.
م : و تا پوشیده نماند که از آیات کریمه، آنچه زیاده بر کلمه نباشد مثل الرحمن، و ق، و ذق بعینها نازل منزله «قاعده» باشد و در احکام او داخل. و از آنچه نموده شد لازم آید که کلمه «نَسیَ» که در این آیه کریمه واقعست که: «فَنَسِیَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً»(2)مشعر به مقصد (یا) باشد. اما حروف علت، و همزه در افعالی که بعضی از و صحیح باشد، و تنوین مطلقاً بنا بر نکته در وقوع اساس، از سلک اعتبار، انفکاک یافته و بمرتبه نسیاً منسیاً رسیده.
ش : (3)چون نون تنوین را در کتابت، وجودی نیست و با وجود این هم در تلفظ یک کلمه گاهی هست و گاهی نیست و در هیچوقت، به آن ضرورت نمیافتد پس
مطلقاً اعتبار نکرده و در هیچ حکمی از احکام این فن، داخل نداشته پس درین جمله که «وَکِتَابٌ مَسْطُورٌ»(1)و آنچه مثل این باشد در مقصد (با) طلب باید نمود نه در مقصد (نون).
و چون حروف علت و همزه نیز، در بعضی از اوقات محل تبدیل و حذف یافته در آنجا که به ضرورت نرسیده، اعتبار نکرده، فاما در افعالی که از حرف صحیح خالی یافت به ضرورت، آخرین حروف را اساس داشته: مثلاً قاعده این جملی را «فَاواکُمْ)(2)در مقصد الف آورده و قاعده این آیه را که «اِذْاَویَ الْفِتْیَةُ اِلَی الْکَهْفِ»(3)در مقصد (واو) آورده، و علی هذا القیاس. و در افعالی که حرف صحیح، یافته حرف علت و همزه را اعتبار نکرده پس در آیه «فَنَسِیَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً»(4)رجوع به مقصد (سین) باید نمود در این جملی که«لِنَبْلُوَهُمْ»(5)به مقصد (لام) و در جمله که «اَنْ یُطْفِؤانُوَر اللّهِ»(6)به مقصد (فا) و علی هذا القیاس و این حکم، خاص بافعال باشد و بس.
م : و تا پوشیده نماند که الف و لام تعریف، در جمیع اسماء، نازل منزله همزه آلت، و با مدخول خود، در حکم یک کلمه است و ایضا تاء تأنیت و نون تثنیه و جمع در اسماء، از تتمه کلمه ملحق الیهاست بخلاف تاءِ تأنیت در افعال.
ش : بواسطه شدت اتصال این حروف، باسماء، بلکه در بعضی از اسماء، کالجزء شده مثل: الذین، الذانِ بخلاف افعال، که با وجود تاء تأنیت، فاعل، گاه هست و گاه نیست مثل: طلعت الشمس و طلع الشمس پس در مثل این جملی که «اِنَّ الْمُتَّقینَ فی جَنَّاتٍ وَ نَعیمٍ»(7)رجوع بمقصد نون باید نمود و در مثلی این جملی «فَکَفرَتْ بِاَنْعُمِ اللّهِ»(8)رجوع بمقصد (راء) باید کرد و علی هذا القیاس.
م : و چون مبدء آن بمقصد، منظور نظر انور کرد و از برای سهولتِ پیدا کردن،
منقوشِ آن کلمه در آن مقصد ملاحظه افتد که آن کلمه مطلوبه از کدام قسم است از اقسام ثلاث، تا از مبدء آن مقصد، به آن مطمح که در آن مقصد بآن قسم کلمه اختصاص یافته، توجه نمایند و چون خاطر عاطر از مبدء مقصد بمبدء مطمح، انتقال یابد و در آن مطمح، کثرت منقوش مفردات باشد.
ش : چنانچه مثلاً در مطمح اسماء مقصد الباء واقعست و اگر میل باشد به جهت مشاهده به نظر درآرند.
م : بار دیگر از برای سهولت پیدا کردن مدعی در آن مطمح، ملاحظه افتد که نخستین حرفِ ملفوظی آن کلمه کدامست هر حرفی که باشد در مرتبه آن حرف، منقوش آن کلمه را در جدول مابه الامتیاز آن مطمح، باید طلبید.
ش : مثلاً قریب به صدوسی کلمه میشود که در مطمح الاسماء مقصد البا واقعست و در بعضی از مطامح، شاید که بدویست و زیاده هم رسیده باشد پس، از برای تسهیل بازیافت مقصود، در جمیع مطامح، آن مفردات را باعتبار حروف اوایل، صنف صنف ساخته و بر ترتیب حروف تهجی که از جملی (کذا) بدیهیات است هر صنف را در مرتبه حروف اول صنف، ثبت کرده و چون از هر مطمح، فایده بمثل این ترتیب حاصل بود به همان اکتفا کردن، اولی و احسن نمود. پس قاعده این آیه را که «اِنَّ کِتَابَ الاَْبْرَارِ»(1)در مرتبه: 22 باید طلبید در مطمح اسماء، مقصد البا و قاعده این آیه را که «الَّذی سَخَّرَ لَکُمْ الْبَحْرَ»(2)در مطمح افعال، مقصد الرا در مرتبه: 12 باید طلبید. و قاعده این آیه را که «فَاَمَّا الاِْنْسَان اِذا»(3)در مرتبه اول، مطمح حروف، مقصد المیم، باید طلبید و علی هذا القیاس.
م : و چون کلمه ثانیه آیه مقصوده بقواعد مفروضه بنظر شریف، درآید و مشخص و معین گردد بعد این، توجه بحد اول باید نمود تا حدی که او هم در جدول حد اول، در نظر معین و مشخص گردد بشرط آنکه آن حد اول، یا در محاذات کلمه ثانیه منظوره باشد یا در ذیل، و اگر در ذیل باشد باید که بمحاذات کلمه دیگر، نرسیده
باشد.
ش : بواسطه آنکه هر یک کلمه از کلماتی که در جدول مابه الامتیاز ثبت شده که گاهی کلمه ثانیه آیه نامیده و گاهی به «قاعده» تعبیر کرده برأسها، مبدء و مداری واقع شده و از محاذات او تا محاذات کلمه دیگر، آنچه در مجموع این نسخ جدول ثبت شده از کلمات و حروف و ارقام، از توابع ولواحق اوست و در بعضی از کلمات هست که تا پنج صفحه و شش صفحه از تتمه او است و تقریباً تا هزار و پانصد، هزار و هفتصد آیه و جمله ازو مستخرج و مستنبط ، میشود و ازین قبیل یکی کلمه (اللّه) و یکی کلمه (ما) و یکی کلمه (لا) است و اگر خواهند مشاهد فرمایند.
م : پس لامحاله، آن حد اول، یا منفرد خواهد بود و یا متعدد. اگر منفرد باشد بجدول اسامی توجه باید و هر رقمی در آن جدول که در مقابل آن حد اول باشد از مدلول آن، توسل باید جستن به تعیین آن سوره که بر آن آیه مشتمل است.
ش : (1): مثلاً: اگر این رقم باشد: 28 مشعر باشد بسوره قصص بواسطه آنکه چون مبدء حساب از فاتحه باشد سوره قصص بیست و ششم باشد و اگر این رقم باشد: 29 مشعر بسوره عنکبوت باشد و علی هذا القیاس.
م : و چون آن سوره زیاده بر عشری باشد و خواهند که معلوم شود که آیه در کدام عشر آن سوره است، در جدول مواقع ملاحظه افتد، هر رقمی که در آن جدول، در مقابل رقم سوره باشد اگر کمتر باشد از سه رقم، مجموع آن علامت عشر باشد که موقع آن آیت است در آن سوره.
ش : مثلاً اگر آن رقم، برین صورت: 2 باشد علامت عشر دویم است و اگر برین صورت باشد: 8 علامت عشر هشتم و علی هذا القیاس.
م : و اگر سه رقم باشد اول علامت جزو، و دویم علامت حزب، و سیم علامت عشر، و این قاعده خاصه (البقره) است بواسطه کثرت اعشار.
ش : مثلاً: اگر آن ارقام برین وضع باشد (211) آیه، در عشر ثانی حزب اول،
1) - در این مورد و همچنین چند مورد بعد، متن و شرح، به هم مخلوط گردیده و ما از روی قیاس به سایر موارد آندو را از هم جدا و مشخص کردیم.
جزوء اول باشد. و اگربرین وضع بود (231) بر ترتیب ذکر، مثال هر یک درین جدول نموده میشود ملاحظه افتد تا فوتی نشود المقصد الها (کذا).
و آیت اول اینست که «ثَوَابُ اللّهِ خَیْرٌ لِمَنْ امَنَ»، و آیت ثانی آنکه: «یَبْدِئُ اللّهُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعیُدهُ»، و آیتِ ثالت اینکه «ذَهَبَ اللّهُ بِنُورِهِمْ»، و آیتِ رابع اینکه «اَنْبِیَاءَ اللّهِ مِنْ قَبْلُ». و در جمیع این آیات، حد اول منفرد است.
م : و اگر از قسم ثانی باشد.
ش : یعنی جداول، متعدد باشد.
م : لازم شود بحد ثانی توجه نمودن تا حدی که حد ثانی نیز منظور مرآت ملکی صفات صفات (کذا) ضمیر منیر گردد بشرطی که آن حد ثانی، از محاذات مفردات حد اول، متجاوز نباشد لامحاله حد ثانی نیز، متصف باشد بیکی از حیثیتین حد اول
ش : یعنی حد ثانی نیز، یا منفرد خواهد بود و یا متعدد.
م : پس اگر از قسم اول باشد حکم قسم اول حد اول، داشته باشد.
ش : یعنی اگر حد ثانی را منفرد یابند توجه بجدول، اسامی و مواقع نمایند و محل آیه معلوم کنند و این مثال را در جدول مشارالیه بسرخی نوشته شده تا ممتاز باشد از قسم اول و آیه اول، اینست که «اللّهُ اَذِنَ لَکُمْ»(1)، و آیه ثانی اینکه «اللّهُ خَیْرٌ اَمَّا یُشْرِکُونَ»(2)و درین مثال، ظاهر است که حد اول، متعدد نموده اما حد ثانی، منفرد است.
م : و اگر از قسم ثانی باشد.
ش : یعنی حد ثانی نیز متعدد باشد.
م : ملاحظه افتد که در محاذات آن.
ش : یعنی در محاذات آن حدود ثانیه.
م : مکیف بحلول ارقام هندی هست یا نی.
ش : یعنی در جدولِ مابهالامتیاز، در محاذات آن حدود ثانیه، رقمی ثبت شده یا نی.
م : اگر نباشد آن آیه را بعدد هر یک از افراد حد ثانی، مشابهی باشد و محل هر یک از جدولِ اسامی و مواقع، ظاهر شود.
ش : و این مثال را در جدول مشارالیه بسیاهی نوشته شده و قرینه تعدد حد اول و حد ثانی بیاضی باشد که در ذیل هر یک مانده و این آیه که «اَخَافُ اللّهَ رَبَّ
الْعَالَمینَ»(1)بعینه در تمام کلام اللّه، در دو محل، واقعست و از متشابهاتست و ظاهر است که هم حد اول، و هم حد ثانی متعدد است و در جدول مابه الامتیاز در محاذات این حدود هیچ رقم نیست.
م : و اگر نباشد.
ش : یعنی حد ثانی متعدد باشد و در محاذات او در جدول مابه الامتیاز، رقم هندی باشد و جدولی که سابقست برین جدول که بجهت تمثیل مابه الامتیاز نموده شده بعینه تمثیل، همین مدعاست اگر خواهند ملاحظه فرمایند.
م : خالی نیست از آن که ارقام در یک مرتبه وقوع یافت--ه از مرات-ب عدد.
ش : مثل این ارقام 2 چنانچه در جدول واقعست.
2
2
م : و یا آنکه بعضی فوق بعضی باشد.
ش : مثل این ارقام ظ 2 3 11 که بعضی در مرتبه دویم، و بعضی در
2 3 11
مرتبه سیم، و بعضی در مرتبه یازدهم است و در جدول تمثیل مابهالامتیاز واقعست،
1) - س 5، ی 28 .
و یا مثل این ارقام 2 3 6 که بعضی در مرتبه دویم، و بعضی در مرتبه
2 3 6
2 3
سیم، و بعضی در مرتبه ششم، و آن، قلیل الوقوع است درین کتاب.
م : و بر تقدیر اول.
ش : یعنی جمیع ارقام، در یک مرتبه باشد از مراتب عدد.
م : از حروف مبانی آیه آنکه مشعر به هر یک از آن ارقام ملاحظه افتد.
ش : و در این محل از تمهید مقدمه چاره نیست و آن چنان است که هر رقمی از ارقام هندی که درین جدول واقعست مشعر بحرفیست از حروف تهجی آیه: مثلاً اگر این رقم باشد: 2 مشعر باشد بحروف دویم حد ثانی، و اگر این رقم باشد: 3 بحرف سیم، و اگر این رقم باشد: 4 بچهارم، و علی هذا الترتیب تا غایتی که اگر این رقم باشد: 21 بحرف بیست و یکم مشعر باشد.
م : و در محاذات حدثانی.
ش : یعنی باید که از حدین حدود ثانیه منظوره، متجاوز نباشد.
م : در جدول مابه الامتیاز، آن حرف مفتاح مخزن مقصود گردد چنانچه در حد ثانی گفته آمد هر قسمی که باشد اجرای حکم او باید .
ش : یعنی لامحاله یا منفرد باشد و یا متعدد، و بهمه حال سلسله نظر، منتهی گردد و توجه به اسامی و مواقع، باید نمود: اما اگر متعدد باشد بعدد هر یک از آن حروف آن آیه را در تمام کلام اللّه، متشابهی باشد و محل هر یک، معلوم شود و در مثال منفرد که درین جدول مشارالیه نموده شده آیه اول این است که «یَضْرِبُ اللّهُ
الاَْمْثَالَ»(1)، و آیه ثانی اینکه «یَضْرِبُ اللّهُ الْحَقَّ»(2)، و آیه ثالث اینکه «یَضْرِبُ اللّهُ لِلنّاسِ اَمْثَاَلَهُمْ»(3)و ظاهر که در جمیع این آیات، حد اول و ثانی متعدد است و در محاذات حدود ثانیه، ارقام واقعست و هر یک از حروفی که مشار الیه آن ارقام
است منفرد واقع شده و در مثال متعدد، که بسرخی مرقوم شده جمله اول اینست که «اَرَادَ اللّهُ بِقَوْمٍ سُوءاً»(1)و جمله ثانی اینکه «اَرْادَ اللّهُ بِهذَا مَثَلاً»(2)و این جمله ثانیه در تمام کلام اللّه، در دو محل واقعست، و از جمله متشابهات است، و ظاهر است که (ها) متعدد واقعست و (قاف) منفرد.
م : و بر تقدیر ثانی.
ش : یعنی بعضی از آن ارقام، فوق بعضی باشد.
م : ایضاً از حروف تهجی آیه آنکه مشارالیه رقمی باشد که اقرب از آن رقم به حد ثانی رقمی دیگر نباشد.
ش : و درین صورت، رقم را باترقربیت مقید داشته تا بعد از حد ثانی مبدء توجه، رقمی باشد که میان آن رقم و حد ثانی برقمی دیگر فاصله نباشد: مثلاً در ارقامی که در تمثیل مابه الامتیاز واقعست اولاً این رقم را: 3 هدف ناوک توجه، باید داشتن و چون حرفی که ازین رقم ذهن باو منتقل میشود به پرتو نظر درآید و چنانچه گفته خواهد شد اگر قابلیت اصالت نداشته باشد و محل منتهی شدن سلسله نظر نتواند بود، عنان توجه، بجانب این رقم: 11 منصرف باید داشتن و علی هذا الطریق تا سلسله نظر منتهی گردد بحرفی که قابلیت اصالت داشته باشد والرشد من اللّه الصمد.
م : در جدول مابه الامتیاز، مشخص گردد بشرطی که میان مشیر و مشارالیه معانقه باشد.
ش : یعنی میان آن حرف و رقمی که آن حرف مشارالیه او واقعست فاصله نباشد.
م : بعد هذا در جانب یسرایِ آن حرف، در جدول مابه الامتیاز، اگر رقمی نباشد.
ش : چنانچه در تمثیل مابه الامتیاز این حرف (رای) واقعست.
م : آن حرف، اصل باشد و سلسله نظر باو منتهی گردد، و بعینه حکمِ قسمین مشروحین داشته باشد و این قاعدهایست شامله در جمیع حروفی که درین جدول،
واقعست.
ش : یعنی هر حرفی از حروف مبانی که در جدول مابه الامتیاز، واقعست چون در جانب دیگر آن حرف رقمی نباشد آن حرف، اصل باشد و سلسله نظر، باو منتهی گردد.
م : و اگر رقمی باشد.
ش : یعنی بر جانب دیگر آن حرف، رقمی دیگر باشد.
م : آن حرف را و رقمی که آن حرف مدلول او بوده از درجه اعتبار، محو باید فرمود و عنان توجه، متوجه رقمی داشتن که میان آن رقم و حرف مطروح فاصله نباشد.
ش : مثلاً چنانچه در تمثیل مابه الامتیاز، در جانب دیگر این حرف (الف) رقمی دیگر واقعست باین شکل: 11 و ظاهر است که میان الف و این رقم فاصله نیست پس این رقم 3 و الف، از درجه اعتبار، محو باشد و مدلول این رقم: 11 اصل باشد.
م : و مشارالیه آن رقم را منظور داشتن و این نیز قاعدهایست شامله در جمیع حروفی که واقعست در محاذات حد ثانی.
ش : یعنی هر حرفی از حروف مبانی که درین جدول منظور گردد و بر جانب یسرای او رقمی باشد، از لوح اعتبار محو باید فرمود و نظر، متوجه مدلول آن رقم داشتن.
م : والرجوع فی البدایة والنهایة الی اللّه الموفق الهادی.
نظم و اسلوب تفسیر المیزان(1)
بسماللّه الرحمن الرحیم الحمد للّه ربّ العالمین و الصلوة و السلام علی سیدنا و نبیّنا أبی القاسم محمد و علی أهل بیته الطیّبین الطاهرین.
با تشکر از دانشگاه تبریز که از یکی از مفاخر این سرزمین و از مفاخر عالم اسلام تجلیل به عمل میآورد و مقداری از حق آن مرد بزرگ را ادا میکند. همه کسانی که در خدمت آن مرد بزرگ درس خواندهاند و از افکار و نوشتههای او استفاده کردهاند حتماً
مانند من این تقدیر و تشکر را از دانشگاه تبریز دارند.
موضوع بحث من نظم و اسلوب تفسیر المیزان است. در زمینه روش تفاسیر دو نوع بحث وجود دارد : یکی همین بحثی که اینک به نام «مکاتب تفسیری» یا «روشهای تفسیری» یا «مذاهب تفسیری» مطرح است؛ مراد این است، تفسیرهایی که بر قرآن کریم نوشته شده هر کدام یک مبنا و پایه علمی خاص به خود دارد. مبنای بعضی از تفاسیر روایت است به آن میگویند «تفسیر روایی» یا «تفسیر مأثور»، بعضی از تفاسیر
1) - متن سخنرانی استاد واعظ زاده خراسانی در کنگره علاّمه طباطبایی در دانشگاه تبریز مهرماه سال 1371 با تجدید نظر و اضافات.
جنبه ادبی دارند که به آنها «تفسیر ادبی» یا «تفسیر بلاغی» و اخیراً «تفسیر بیانی» میگویند، بعضی از تفاسیر در رشته کلام و فلسفه و یا عرفان بیشتر بحث میکنند که به
آنها «تفسیر کلامی و فلسفی و عرفانی» میگویند و در عصر ما تفاسیر علمی که بر مبنای
علوم روز بحث میکند به روشهای تفسیری اضافه شده است.
خود این رشته یک علم است و کتابهایی در این زمینه نوشته شده است. در آغاز هم غیر از مسلمانها، مستشرقی بهنام گلدزیهر آلمانی کتابی بهنام مذاهب التفسیر الاسلامی نوشته و بعد هم در عصر ما معروفترین کتاب بهنام التفسیر و المفسرون از شیخ محمد
حسین ذهبی مصری استاد دانشگاه الأزهر است که من او را در دانشگاه الازهر ملاقات کردم. این یک نوع بحث است که روشهای تفسیری را از لحاظ مبنای علمی مورد بررسی قرار میدهد. من این بحث را نمیخواهم دنبال کنم.
بحث دیگر این است که هر تفسیری در نحوه بیان و نظم مطالب برای خودش اسلوب و نظم خاصی اتّخاذ کرده است. بعضی از تفسیرها بسیار مفصّل، بعضی متوسط، بعضی مختصر، بعضی شرح و متن هستند و بعضی به اصطلاح طلاب «شرح و مزج» هستند؛ یعنی تفسیر را با متن قرآن ممزوج میکنند. بعضی مطالب را دستهبندی و از هم جدا میکنند و بعضی نمیکنند بلکه تودرتو همه مطالب مختلف را ذکر میکنند. اینها اموری است مربوط به اسلوب تفاسیر؛ تاکنون چنین بحثی به طور مستقل در جایی مطرح نشده است که بیایند تفاسیر را از لحاظ نظم و اسلوب دستهبندی کنند. اما درباره
مکاتب تفسیری کردهاند و خودش علمی است که الآن در حوزههای علمیه کمتر و در دانشگاهها بیشتر تدریس میشود.
بحث من در این است که مرحوم علامه طباطبایی رضواناللّه تعالی علیه چه نظم و اسلوبی را در تفسیر خودشان بهکار بسته و دائماً همان نظم و اسلوب را رعایت کردهاند ؟ قبلاً لازم است در این خصوص اشارهای به بعضی از تفاسیر مهم بکنیم از این
لحاظ جزء تفاسیر بسیار مهم تفسیر طبری است که ام التفاسیر و در خصوص تفسیر مأثور هم پیشکسوت است. طبری نخست آیه را ذکر میکند بعد شروع میکند به بیان
لغت و بعد هم وجوه مختلفی را که از مفسرین صدر اسلام از صحابه و تابعین نقل شده با طُرُق مختلفی که یک قول دارد ذکر میکند. وی برای معنا کردن یک کلمه گاهی چند طریق ذکر میکند که هر طریق دو سه سطر را گرفته است. مثلاً برای اینکه یک کلمه را از ابن عباس با طُرُق مختلف نقل کند نصف صفحه را میگیرد، گاهی هم میان اقوال داوری میکند که فلان قول از لحاظ ظاهر قرآن ارجح است. به همین ترتیب آیه بعد را دنبال میکند.
تفسیر تبیان مهمترین و قدیمیترین تفسیر رسمی شیعه تألیف شیخ طوسی (385 - 460 ه) است. ایشان بحثهای لغوی را خیلی دنبال میکند و بهنظر ما شیخ طوسی در لغت، صاحب مکتب و مبنا و ذوق است. در کنگره عظیم شیخ طوسی در هفده هجده سال قبل که در دانشگاه مشهد تشکیل شد چند نفر از اساتید عرب در این زمینه تحقیق کردند که در یادنامههایی که به فارسی و عربی چاپ شده آمده است. وی در خلال تفسیر، لغت معنا میکند و خلاصه نظمی در کار نیست، بلکه مباحث کلامی و مباحث فقهی و جز اینها مخلوط است. به این جهت مرحوم امینالاسلام طبرسی (م. 548) مبنای کار خودش را همان تفسیر تبیان قرار داده ولی به آن نظم هم داده است، نظمی که تاکنون بینظیر است. وی مانند یک نویسندهای که در زمان ما کتاب مینویسد و مطالب را دستهبندی و کلاسه میکند، عناوین متعدد مطرح میکند از قبیل : «النظم» یعنی رابطه
آیه با آیه قبل یا سوره با سوره قبل، «القراءة»، «الحجة علی القراءة» یعنی ادلهای که هر یک از قراءتها را توجیه میکند و همینطور بحث لغت و چیزهای دیگر را ادامه میدهد. وی در پایان میگوید «المعنی» که تفسیر کلمه به کلمه و جمله به جمله است و به این صورت بینظیر مطالب تفسیر تبیان را منظم نموده و چیزهایی را هم به آن اضافه کرده است.
تفسیر فخر رازی که تفسیر مهمی است از اهل سنت چنین نظمی ندارد، فقط آنچه در آن به نظر میآید که منظّم است این است که در تفسیر یک آیه مباحث فرعی مربوط به آن را به ترتیب ارقام الاوّل، الثّانی، الثالث یاد میکند. گاهی ده موضوع را ردیف میکند
و از این لحاظ نظمی دارد.
تفسیر قُرطُبی یکی از مهمترین تفاسیر اهل سنت است و آن طوری که باید تاکنون ارزش این تفسیر شناخته نشده است. «بهخاطر دارم در هفده سال قبل که از مصر دیدن میکردم در الازهر به یک استاد تفسیر که نابینا بود گفتم : بهنظر شما کدام یک از تفاسیر
قرآن بهتر است؟ گفت : قرطبی! من توفیق پیدا کردم تقریباً همه این تفسیر را مطالعه کنم،
این تفسیر هم مطالب را با هم خلط کرده است. اما در بعضی از قسمتها منحصر به فرد است؛ از جمله بحثهای لغوی را زیاد دنبال میکند اقوال و آرا را خوب بیان میکند. وی مباحث فقهی را به طور مستوفی دنبال کرده است، بهطوری که اگر مباحث فقهی تفسیر قرطبی جمع شود یک کتاب احکام الآیات مفصلی خواهد شد. و به همین مناسبت، نام آن الجامع لأحکام القران است». ما هم در یک اثری که راجع به لغات قرآن است بهنام المعجم فی فقه لغة القرآن و سرّ بلاغته از آن استفاده کردهایم.
میرسیم به تفاسیر متأخر، تفسیر المنار نظم زیادی ندارد البته خصوصیاتی دارد که
در خلال گفتار از آنها و نیز از تفسیر طنطاوی بحث میکنیم.
علامه طباطبایی در المیزان یک مبنایی دارد در باره نظمی که در هر سوره وجود دارد که در یکی از سورهها این مطلب را بیان فرموده است، میگوید : هر سورهای از سورههای قرآن یک مقصد اصلی در آن هست که محور کلام است بعلاوه مقدمه یا مقدماتی نیز دارد و در پایان هم نتیجهگیری است.
علامه در بعضی از سورهها این مطلب را خیلی خوب بیان کرده از جمله در سوره جمعه(1)از اول میگوید که هدف اصلی در سوره جمعه بیان اهمیت نماز جمعه است. خداوند این مطلب را با مقدمات ذکر میکند اول صفات جمال و جلال الهی را همراه با تسبیح یاد میکند، بعد بر طبق آن صفات جمال و جلال مسأله مهم اهداف بعثت را بیان میکند. نتیجه این میشود که این کتاب از نزد چنین خدایی با این صفات و با این اهداف
1) - المیزان، محمد حسین طباطبایی، بیروت، الأعلمی، ج 19 ، ص 263 ؛ گفتنی است چون تمامی پانوشتها به جلدهای مختلف المیزان برمیگردد از این روی تنها به ذکر جلد و صفحه اکتفا خواهد شد.
نازل شده است. آنگاه سراغ انحرافاتی که ممکن است در کتابهای آسمانی و در استفاده از آنها پیدا شود میرود که به لفظ اکتفا کنند و معنا را نگیرند آیه «مَثَلُ الَّذینَ حُمِّلُوا
التَّوْریةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوهَا»(1)و مابعد آن، به این منظور آمده است. این مقدمات را که خوب میپروراند، میرود سر اصل موضوع «یَا ءَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اِذَا نُودِیَ لِلصَّلوةِ»(2)تا آخر سوره.
همچنین در سوره یس(3)میگوید غرض سوره بیان اصول سه گانه دین است نخست از نبوت و وصف حال مردم در قبول آن آغاز نموده سپس به توحید و معاد میپردازد و در پایان، به آغاز بحث برگشته اصول ثلاثه را همراه دلیل ذکر میکند.
گاهی هم علامه اعتراف میکند که سوره هدف واحدی را دنبال نمیکند مثلا در آغاز سوره توبه(4)میگوید : بحث از معانی و مضامین آیات این سوره به غرض واحدی مانند سایر سورهها که مشتمل بر اغراض مشخصی هستند نمیرسد.
گاهی علامه یک سوره را به یک مزیّت خاص توصیف میکند مثلا در باره سوره یونس(5)که سراسر انذار منکران است میگوید وعده نزول عذاب بر منکران گویا از مختصات این سوره است که در پایان آمده است و شایسته است که این سوره را به سوره انذار بشناسیم.
علامه گاهی به دیگران که دو سوره را دارای یک مضمون و یک غرض دانستهاند اعتراض میکند مثلا در آغاز سوره هود(6)پس از بیان غرض سوره میگوید : از آنچه گذشت دانسته شد که برخی این سوره را به معنی سوره یونس و با همان غرض دانستهاند خطا است، زیرا معلوم شد که این دو سوره دارای دو غرض مختلفاند.
این یک بحثی است که آیا سورههای قرآن هرکدام یکجا نازل شده است؟ به عقیده بنده غیر از موارد استثنایی این طور است. این که در کتابهای علوم قرآن در باره هر یک
از آیههای یک سوره میگویند : «نزلت فی کذا» این در حقیقت تفسیر و تطبیق بر مورد است نه این که این آیه جدای از قبل و بعد است. بلی این قبیل استثناها هست. این بیان
علامه با این شکل و عقیده، در باره سورههای قرآن خوب تطبیق میکند. وی بسیاری از این استثناها را چنانکه خواهیم گفت رد میکند.
اینها مقدمه سخن است از اینجا میخواهیم وارد بحث شویم که علامه تفسیر یک سوره را چگونه آغاز میکند. ایشان اول بر اساس همان نظری که درباره هر سوره دارد یک نوع فصلبندی میکند. البته مثل طنطاوی نمیگوید: این سوره چند فصل است. طنطاوی مفسری که نزدیک زمان ما بود و عمدتاً تفسیرش بر اساس مبانی علمی عصر حاضر است و در این جهت هم بینظیر است. ایشان هر سوره را فصلبندی میکند، الفصل الاول الفصل الثانی و هکذا وی آیات سوره را بر حسب فصول تقسیم و از آنها بحث میکند. علاّمه فصلبندی نمیکند اما عملاً همینطور است. گاهی بیست تا سی آیه را با هم ذکر میکند بعد وارد تفسیر میشود گاهی دو آیه را ذکر میکند. این کار، ناشی از نظر اوست که این آیات چه مقدارش یک موضوع را دنبال میکند و مقدمه بحث است یا وسط بحث است، بحث اصلی سوره است یا پایان بحث است.
از این لحاظ یعنی از لحاظ ذکر آیات، تفسیرها خیلی مختلف است. تفسیر مجمع البیان میبیند چهار پنج آیه را ذکر میکند آیاتی از دنباله بحث قبل را آورده و مخلوط با آیات بحث بعد کرده است؛ باز در بحث بعد هم همین کار را میکند. مثل این که خواسته از این لحاظ نظمی و ربطی بین این آیه و آیه قبل ایجاد کند گاهی هم تحت عنوان «النظم» مناسبات آیات را بیان میکند که خود موضوع مناسبات آیات یکی از علوم قرآنی است. و علامه سیوطی در کتاب الاتقان به تفصیل در بارهاش بحث کرده است و کمتر دیدهام که در تفسیرها مانند تفسیر المیزان، این همه فصول از یک سوره را با هم
ذکر کنند. شاید از لحاظ فصلبندی آیات و ذکر چند آیه مناسب با هم، بهتر از همه تفاسیر تفسیر المنار است.
گاهی بهنظر میآید که علامه مثلاً دو صفحه آیات را ذکر کرده لازم نبود ولی روی
همان عقیدهای که دارد که این آیات فصلی است از این سوره این کار را کرده است حالا آیات اول سوره که ذکر شد علامه میگوید «بیانٌ» این بیانٌ که اول سوره بعد از ذکر آیات هست همهجا شامل بیان هدف سوره و ترتیب مطالب سوره است زیرا همانطور که عرض کردم عقیده ایشان هست که هر سورهای هدف اصلی و مقدمه و مؤخره دارد.
علامه در ذیل (بیان) اول سوره بحث مکی یا مدنی بودن سوره را مطرح نموده غالبا از سیاق آیات سوره و گاهی به استناد روایات، سوره را مکی یا مدنی دانسته است و احیانا نظر مخالف را بخصوص در مورد آیاتی را که در یک سوره مکی، مدنی دانستهاند مورد انتقاد قرار داده است.
مثلا در آغاز سوره انعام(1)میگوید : مفسران اتفاق نظر دارند که این سوره مکی است مگر 6 آیه و برخی 2 آیه یا یک آیه را استثنا کردهاند اما این اقوال هیچکدام دلیل ندارد
بلکه وحدت سیاق و اتصال آیات، این اقوال را رد میکند بعلاوه از ائمه اهل البیت و دیگران نقل شده که این سوره جملةً در مکه نازل گردیده است.
همچنین در آغاز سوره یوسف(2)که مکی است گفتار ابن عباس را که 4 آیه از این سوره مدنی دانسته، به لحاظ سیاق واحد سوره رد میکند. در سوره رعد(3)که مسلما مکّی است گفتار برخی که آیه آخر آن سوره را مدنی و مربوط به عبداللّه بن سلام دانستهاند باز به استناد وحدت سیاق آیات رد میکند. وی همین نظر را در سوره ابراهیم(4)و جاهای دیگر ابراز داشته است.
علامه گاهی در ذیل همین «بیان» آیه شاخص سوره را معرفی میکند. مثلا در سوره حجر(1)میگوید : از آیات برجسته قرآنی که مشتمل بر حقایق بزرگی است در این سوره این آیه است : «وَ اِنْ مِنْ شَ-ْیءٍ اِلاَّ عِنْدَنَا خَزَآئِنُهُ»(2)و نیز آیه «اِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ اِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ»(3)همچنین در سوره نور(4)میگوید و از آیات برجسته این سوره آیه نور است «اللّهُ نُورُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ...»(5)و در سوره طه(6)آیه برجسته را آیه «اَللّهُ لاَ اِلهَ اِلاَّ هُوَ لَهُ الاَْسْمَاءُ الْحُسْنی»(7)دانسته است. نظیر این نوع گزینش در تفسیر المیزان مکرر آمده است.
گاهی علامه ترتیب نزول سورهها را از دقت در محتوای آنها استنباط میکند : مثلا در آغاز سوره اعراف(8)با مقایسه آیاتی که در این سوره در مورد محرمات آمده : «قُلْ لاَ اَجِدُ فی مَا اُوحِیَ اِلَیَّ مُحَرَّمًا عَلَی طَاعِمٍ یَطْعَمُهُ...»(9)با آیات سوره اعراف: «اِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّیَ
الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَ مَا بَطَنَ ...»(10)استنباط میکند که سوره اعراف قبل از سوره انعام نازل گردیده زیرا نسبت میان این دو آیه اجمال و تفصیل است.
همچنین در آغاز سوره شعراء(11)با مقایسه آیه «وَ اَنْذِرْ عَشیرَتَکَ الاَْقْرَبینَ»(12)از این سوره با آیه «فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَ اَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکینَ»(13)از سوره حجر استنباط میکند
که احتمالا سوره شعرا قبل از سوره حجر نازل شده است.
و نیز در آغاز سوره نحل با تأمل در آن، صدر آنرا تا حدود 40 آیه که به ظن غالب در اواخر عهد رسول خدا در مکه اندکی پیش از هجرت نازل گردیده، مکی و ذیل این سوره را در حدود 80 آیه که ظاهراً مربوط به اواخر دوران آن حضرت در مدینه است مدنی دانسته است.
پس از طرح این مسائل در تحت عنوان «بیان» در آغاز سوره علامه شروع میکند به تفسیر آیات ذکر شده، آیات را گاهی کلمه به کلمه، گاهی جمله به جمله و گاهی هم یک آیه را تماما تفسیر میکند یا احیانا برخی از آن را که واضح است با کلمه «الآیة» رها
میکند. سپس لغت را معنی کرده اما در بحث لغوی، طول و تفصیلهایی که عرض کردم در تفاسیر بزرگ آمده در المیزان وجود ندارد. ما یک معجم لغوی بهنام المعجم فی فقه القرآن و سرّ بلاغته برای قرآن در دست تهیه داریم در خلال کار به این نکته برخوردیم کسانی که در زمینه لغات قرآن کار کردهاند از مراجعه به خود تفاسیر غفلت کردهاند که
برخی از تفسیرها در باره یک کلمه یک صفحه بحث لغوی دارند. این بحثها از بحثهائی که در کتابهای لغت آمده گاهی مبسوطتر و هم مطمئنتر است مانند بحثهای لغوی تفسیر قرطبی و نیز تفسیر تبیان که مرحوم طبرسی در مجمع البیان آنها را تلخیص کرده و مطالبی بر آنها افزوده است علامه بر خلاف آنان به حداقل اکتفا میکند، غالباً هم نقل
است یا از راغب اصفهانی که همه میدانید در مفردات قرآن صاحبنظر و صاحب مکتب و تا امروز هم واقعاً ممتاز است. اول اگر راغب در آن زمینه چیزی دارد به لحاظ اینکه ریشه لغت را از لحاظ لفظ و معنی به دست میدهد، یک مقدار نقل میکند، گاهی از مجمع البیان و گاهی از زمخشری نقل میکند و گاهی هم بدون نام بردن کسی لغت را
معنی میکند.
علامه، آنگاه معنا را بیان میکند و بعد در بسیاری از آیات، آیه چند احتمال در آن
هست وقتی نظر خودشان را فرمودند احتمالات و وجوه دیگر را ردیف میکند، بدون این که طول و تفصیل بدهد و بدون این که اشاره به صاحب آن آرا بکند. این هم تلخیص خیلی خوبی است از اقوال و آرای دیگران و هم از سبک چاپ آنها که زیر هم آمده، انسان میتواند آرای دیگران را با هم مقایسه کرده و آنها را تأیید یا رد نماید، و گاهی در پایان میگوید : صواب آن اولی است که ما گفتیم.
امّا فلان وجه هم توجیهی دارد و یک مقدار در باره این وجوه بحث میکند و خیلی هم بحث را ادامه نمیدهد مگر در پارهای از مباحث مهم که با اصول اسلام یا با اصول مذهب شیعه برخورد دارد آنجا بحث را ادامه میدهد و حتی گاهی هم از صاحب آن رأی نام میبرد. در این قسمت ما دیدهایم که ایشان برخورد دارد با تفسیر المنار در آن مباحثی که یک نوع برخوردی با مباحث خاص شیعه دارد و گاهی هم مطالب دیگر را دنبال میکند یک نوع حساسیت در این زمینه دیده میشود در پارهای از مباحث نسبت به بعضی از بحثهای تفسیر المنار و این استنباط بنده است که این حساسیت را
حضرت علامه رضواناللّه تعالی علیه از استادش شیخ جواد بلاغی گرفته است.
مرحوم شیخ جواد بلاغی استاد بسیاری از بزرگان معاصر ما که در غیر فقه دست داشتند بوده است : استاد علامه طباطبائی، مرحوم آیتاللّه میلانی و حضرت آیتاللّه
خویی پیش ایشان درس خوانده بودند. علاّمه بلاغی در جامعیت مشهور بوده و بسیار مدافع مذهب بوده است. ولی بویژه در باره مباحث تفسیر المنار که با یک سبک جدید و بیان جدیدی به جنگ بعضی از اعتقادات شیعه رفته است حساس است. در آن زمان تفسیر المنار بسیار مورد توجه قرار گرفت و فوراً به چند زبان ترجمه شد و تا امروز هم بر افکار مفسران حکومت میکند.
مرحوم شیخ جواد بلاغی در آن مباحث اصلی که در المنار هست خیلی میدانداری میکند از همان سوره حمد شروع میشود در بحث اصلی توحید و اصل عبادت و یکتاپرستی محمد عبده نظر خاصی دارد ایشان نظر دیگری دارد؛ همینطور بحثهای دیگر، متأسفانه تفسیر بلاغی ناتمام مانده است، دو سه جزء کوچک از آن چاپ شده
است تا تعدادی از آیات سوره نساء رسیده و ایشان از دنیا رفتهاند. مرحوم بلاغی، هم در مباحث کلامی، فقهی و مذاهب و ادیان صاحب نظر و متخصص بوده است. کتابهایی دارد در ردّ مسیحیّت و مذاهب دیگر، در هر حال آثار این نوع معلومات در همین تفسیر هست.
باری از این بحث که بگذریم میرسیم به مسألهای که در خلال تفسیر هر آیه، علامه توجهی به آن دارد. در اول تفسیر هم روی این مطلب تأکید کرده است مسأله تفسیر قرآن به قرآن است. در مقدمه کتاب به تفصیل این مطلب را بیان میکند. میگوید : هیچکس شایستهتر برای بیان آیات قرآن از خود قرآن و از خداوند نیست و خوشبختانه کمتر موضوعی است که قرآن اقلا دو سه بار آنرا مطرح نکرده باشد، بنابراین ما در درجه اول باید قرآن را به قرآن تفسیر کنیم.
این نظر را مرحوم فیض کاشانی رضواناللّه تعالی علیه در یکی از مقدمات تفسیر صافی دارد و دیگران هم این را گفتهاند و ابتکار علامه نیست. خود مرحوم طبرسی گاهی آیات مشابه را برای تأیید یک وجه از وجوه که از دیگران نقل میکند یا برای نظر
خودش در معنی یک آیه میآورد. منتها علامه آن را دنبال میکند.
البته در انتخاب آیات مشابه علامه واقعاً ابتکار بهخرج میدهد. گاهی آیاتی را به عنوان آیه مشابه ذکر میکند که انسان به ذهنش نمیرسد، این بهخاطر اطلاع و احاطه کاملی است که ایشان بر قرآن داشته است، گاهی میرود سراغ موضوعات دیگری که آن موضوعات بهنظر نمیآید ربطی به آیه محل بحث ایشان داشته باشد. وی از آن موضوعاتِ مشابه برای بیان یک آیه کمک میگیرد.
یکی از موارد روشن و خیلی حساسی را که در این جهت من دیدم در تفسیر سوره حمد است در بیان «اِهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقیمَ» ایشان میگوید : تفسیر این آیه مبتنی است بر این که ما یک بحثی مستوفی درباره سبیل و صراط بکنیم. موضوعات مختلفی
را از جاهای مختلف همه را مورد بحث قرار میدهد و بعد نتیجه میگیرد که هدایت به صراط مستقیم یعنی چه.
ناگفته نماند از جمله تفاسیر متأخری که هرچند تفسیر عمیق تحقیقی نیست ولی به طور منظم و کلاسیک. بحث کرده «تفسیر مراغی» است، مؤلف این تفسیر احمد مصطفی المراغی فرزند عالم مشهور شیخ مصطفی مراغی که از شاگردان شیخ محمد عبده و از متفکران صاحبنظر بوده است، وی اصلاحاتی در الأزهر انجام داده و در این راه بسیار مبارزه کرده است، و بحثهای تفسیری هم از او بجا مانده است. فرزند او احمد مصطفی یک دوره تفسیر نوشته که خیلی مرتب است، بحثهای لغوی را اول تحت عنوان «المفردات» بعداً «المعنی الجُملی» و بعداً «المعنی التفصیلی» را میآورد. ایشان نیز مقید است که هر آیهای را که تفسیر میکند، آیات مشابه آن را نیز بیاورد.
علامه سعی میکند که بحثهای مستقل و مفصل را در یکجا مطرح نماید و در جاهای دیگر به آنجا ارجاع دهد مثلا در آغاز سوره المص(1)بحث مستوفی در باره حروف مقطعه قرآن را به سوره حم عسق(2)حواله میدهد.
علامه مباحثی را که میخواهد مستقلاً درباره آنها بحث کند و ادامه بدهد اینها را مخلوط با بحثهای خود تفسیر نمیکند این بسیار کار خوبی است اولین بحث مستقلی را که ایشان در آیات متعرض میشود «بحث روایی» است، در بحث روایی، آیاتی که قبلاً تفسیر شده روایات مربوط به آن را به همان ترتیب ذکر میکند، یعنی آیه اول هرچه بوده
روایات اول مربوط به آن است و به همین ترتیب ادامه میدهد.
این سبک، یک حُسن و یک عیب دارد. عیب این است که وقتی یک آیه تفسیر میشود انسان میخواهد هرچه را که راجع به آن است با هم جمع باشد. روایاتش هم
همانجا ذکر شود نه جدا از آن؛ گاهی سه یا چهار صفحه در بحث روایی روایاتی میآید که تنها اهل فن آنها را از هم تفکیک میکنند. اما امتیازش این است که ایشان دستش باز است برای اینکه بحثهای روایی را به طور مستوفی و کامل و گاهی با بیاناتی ادامه بدهد. اگر میخواست این کار را در خلال تفسیر و در ذیل هر آیه انجام دهد باز همان تشویش که عرض کردم بهوجود میآمد.
علامه در نقل روایات، بسیار دقیق و آنها را انتخاب کرده است. میدانیم در تفسیرها روایات اسرائیلی و ضعیف خیلی زیاد است علامه از تفاسیر شیعه و اهل سنت بهترین را انتخاب کرده است. از تفاسیر شیعه معمولاً از کتب حدیث از کافی و بعضی کتب صدوق وگاهی هم از مجمع البیان نقل میکند. بعد میرود سراغ تفسیر درالمنثور از علامه سیوطی که تقریباً مجموع روایات تفسیری اهل سنت با نظمی دقیق و با ذکر منابع متعدد در آن جمع شده است؛ این تفسیر از این لحاظ خیلی غنی و مفید است.
روایاتی که ذیل یک آیه نقل میشود گاهی همه با هم موافقند و گاهی متعارضند. علامه سعی میکند از آنها رفع تعارض کند. گاهی روایت با خود آن آیه نمیسازد ایشان نقّادی میکند. فقط روایت را نقل نمیکند و رد بشود تا آن کسی که قرآن و تفسیر را میخواند سرگردان بماند که حالا نتیجه چه شد. این روایات مختلف را گاهی رد میکند ایراد میگیرد گاهی میگوید: این شأن نزولهایی که دارند ذکر میکنند با این آیه نمیسازد یا مربوط به آیه دیگری بوده یا حدسی بوده که بعضی از مفسران زدهاند. علامه هیچ باکی ندارد که احادیث از طریق شیعه است یا اهل سنت همین که میبیند با آیه نمیسازد با ذوق دینی و یا با اصلی از اصول دین مخالف است آن را رد میکند.
این مزیتی است که علامه دارد اولاً این وسعت نظر را ایشان به خرج داده است که تفسیر را منحصر به روایات شیعه نمیکند ما در همه فنون باید به آرای دیگران توجه کنیم. مرحوم آیتاللّه بروجردی استاد بزرگ عصر درخصوص فقه میگفت: نمیشود یک مسأله فقهی را بدون مراجعه به فقه اهل سنت تحقیق کرد. ایشان میفرمود: فقه شیعه در حاشیه فقه اهل سنت است. فقهی که رایج بوده در بین محافل علمی آن روز،
فقه اهل سنت بوده است. شیعیان یا خود اهل سنت آنها را میشنیدند خدمت ائمه میآمدند و آنچه شنیده بودند بر ایشان عرض میکردند. آرا و نظرات ائمه علیهمالسلام ناظر بر اثبات یا رد یا تضعیف آنهاست.
در تفاسیر اهل سنت بسیاری از روایات به علی علیهالسلام یا به یکی از ائمه یا یکی از صحابه خوشنام و مورد وثوق همه میرسد. مثل ابن عباس و دیگران، نباید در کسب علم تعصب بهخرج دهیم و علامه این وسعت نظر را بهخرج داده است. انسان گاهی بین روایاتی که شیعه از طریق ائمه علیهمالسلام نقل میکند و آنچه آنها از طریق رسولاکرم صلیاللهعلیهوآله یا صحابه نقل میکنند مطابقت میبیند. هرکدام دیگری را تقویت و بیان میکند در حقیقت کار محققانه همین است. در مسائل فکری، بدون مراجعه به آرای علمی کل مسلمانان نمیتوان نظر صائب داد. این مسأله در روایات نیز صادق است. منتها مبانی خودمان را باید حفظ کنیم. هیچ وقت ما روایتی را که از غیر طریق ائمه است و در قبال یک روایت قطعی که از طریق ائمه باشد ترجیح نمیدهیم. ولی در هر حال کار تحقیقی این است که انسان استیفا کند مباحث را در همه طُرُق و نظرات مختلف را بدون تعصّب ببیند و این کار را مرحوم علامه کرده است.
علامه، مقید بود روایاتی که به اهل سنت یا یکی از فرق مسلمان به نحوی جسارت کرده است نیاورد. مثلاً در ذیل آیه غار(1)ایشان میگوید اینجا یک چیز دیگری هم گفتهاند. برای حفظ احترام و وحدت آن را ذکر نمیکنیم. این مطلب را ایشان در حقیقت از مرحوم طبرسی(2)اقتباس کرده است آنجا بعضی با یک بیانی خواستهاند بگویند از این آیه استفاده میشود که مؤمنی با پیغمبر در غار وجود نداشته است. در هر حال ایشان ادب را خیلی رعایت میکرد. اگر انسان حرف حق را با ادب بیان کند حرف باطل را هم با ادب رد کند بیشتر به دل مینشیند.
علامه از نقل روایات اسرائیلی، روایات ضعیف و تأویلیه اجتناب کرده است. میدانیم روایاتی که از طریق شیعه در تفسیر، نقل شده بیشتر روایات تأویلی است. مرحوم شیخ طوسی اصلاً این روایات را اعتنا نمیکند مرحوم طبرسی هم به این روایات کم توجه میکند اما تفسیرهای روایی شیعه مانند تفسیر برهان از سید هاشم بحرانی، و تفسیر صافی از فیض کاشانی به این روایات توجه دارند. علامه در بعضی از موارد پارهای از این روایات را ذکر میکند و یک تعبیری دارد که میگوید : «هذا من باب الجَرْی» جَرْی یعنی کشیدن مطلبی به مطلب دیگر. ما ریشه این اصطلاح را پیدا کردیم بعضی روایات دارد که مثلاً آیه «وَ نُریدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الاَْرْضِ...»(1)امام فرموده است در باره بنی اسرائیل نازل شده و تأویل و جریانش در باره ما است. علامه میگوید : «هذا من باب الجَری». تا این شبهه را رد کند که قبل و بعد این آیه مربوط به
بنی اسرائیل است چطور این وسط یک آیه مربوط به ائمه میشود ؟
آخرین موضوعی که اشاره میکنم بحثهای مستقل علمی که علامه تحت عناوین خاص در المیزان مطرح میکند مثل «بحثٌ فلسفی» بحثٌ کلامی، بحثٌ اجتماعی، و همچنین در ذیل قصص انبیاء سعی کرده در یک جا با توجه به کل قرآن و با توجه به تاریخ در باره پیامبران بحث کند. در سوره بقره به تفصیل راجع به حضرت ابراهیم بحث میکند و جای دیگر این بحثها را تکرار نمی کند. خیلی این بحثها، بحثهای مفیدی است مانند «المرأة فی القرآن»، «النفاق فی القرآن»، «التفکیر الاسلامی» که این بحثهای جداگانه خودش در حقیقت یک سلسله معلومات متنوع و یک نوع دایرة المعارفی است. کتاب الدلیل که برای المیزان نوشتهاند اینها را فهرست کرده و این کار را قبل از ایشان که بحثها را جدا کند تفسیر المنار کرده است. در المنار بحثها را تحت یک
1) - قصص / 5.
عنوان خاصی مطرح میکند مثلاً «الوحدة فی القرآن» و بعد شروع میکند به شرح و بسط. علامه هم مسلماً همان روش را پیروی کرده است.
در تفسیر فخر رازی مباحث علمی را خیلی دنبال میکند، اما همان طور که گفتیم لابهلای بحثهای تفسیری دیگر، آنها را جدا نکرده است و ظاهراً مرحوم علامه شیخ آقابزرگ تهرانی همین امر را که در المیزان دیده در کتاب الذریعه الی تصانیف الشیعه درباره تفسیر المیزان میگوید: تفسیر المیزان اگر بشود «اسمش را تفسیر گذاشت» برای این که ایشان تصور کرده المیزان بیشتر راجع به بحثهای دیگر است غیر از بحثهای تفسیری، هنر علامه در ارائه این قبیل بحثها دلیل بر جامعیت ایشان است.
یکی از دانشجویان دانشگاه مشهد زیر نظر من بحثهای اقتصادی المیزان را جمع کرد یک رساله وزینی شده بود و دیگران هم بحثهای اجتماعی را جمع کردند. در هر حال در این قسمتها، علاّمه هنرنمایی کرده البته که یک سخنرانی خیلی طولانی لازم است درباره ارزیابی این بحثهای علمی مستقل تفسیر المیزان که انشاءاللّه کسان دیگری این
بحث را دنبال خواهند کرد.
4
مهمترین اثر علمی استاد بزرگ علامه طباطبائی رضوان اللّه تعالی علیه تفسیر شریف المیزان است. اگر با دقت توأم با انصاف به داوری بنشینیم باید اعتراف کنیم که تفسیر المیزان مفیدترین و عظیمترین تفسیر شیعه امامیه و از لحاظی با ارزشترین تفاسیر جهان اسلام است.
اما در قلمرو شیعه، تفاسیر بهطور کلی پیرو دو مکتب بودهاند: مکتب اهل حدیث یا اخباریین و مکتب متکلمان و اصولیین، تفاسیری از قبیل تفسیر عیّاشی و قمی و تعدادی دیگر از تفاسیر قدما، تفاسیر برهان، نورالثقلین، صافی و تعدادی دیگر از تفاسیر متأخرین، براساس مکتب اهل حدیث نوشته شده و همه آنها «تفسیر روایی» یا «تفسیر مأثور» هستند. تفاسیری از قبیل آثار تفسیری شریف مرتضی و رضی، تبیان شیخ طوسی، مجمع البیان طبرسی و تعدادی از تفاسیر کم اهمیت دیگر از تفاسیر قدما، تفسیر براساس علوم ادبی و فقهی و کلامی و یا به اصطلاح (تفسیر به رأی) - البته از نوع
ممدوح و نه مذموم - و از تفاسیر متأخرین، «تفسیر ملاصدرا»، تفسیر بلاغی (آلاء الرحمن) و تعدادی تفاسیر فارسی از قبیل «تفسیر نمونه» این چنینند.
حال، اگر تفسیر المیزان را با این انبوه تفاسیر مقایسه کنیم با این که از زمره (تفسیر به رأی) به شمار میآید تا حدودی مزیّت تفسیر مأثور را به شرحی که خواهیم گفت
دربردارد.
البته المیزان در زمینه علوم قرآنی به جامعیت دو تفسیر نفیس و بسیار با ارزش التبیان از شیخ طوسی (385 - 460) و مجمع البیان از امین الاسلام شیخ طبرسی (م 548) نیست. در آن دو تفسیر بحثهای لغوی، ادبی، اعرابی، قرائت و نیز اقوال قدما مشروحتر آمده است، اما تفسیر المیزان هم به نوبه خود تهی از این بحثها نیست و در حدّ
لزوم و بهطور فشرده، برخی از این قبیل بحثها را در بردارد، همچنان که در بحث روائی
به نقل روایات تفسیری میپردازد.
با این همه، تفسیر المیزان در کاوش و موشکافی و حلّ مشکلات تفسیری، جمع بین روایات و ظواهر قرآن، عنایت به عدم تضاد و برخورد قرآن با علوم روز، عنایت به نیازهای علمی، اجتماعی، اخلاقی، سیاسی، اقتصادی، کلامی و فلسفی عصر حاضر، در میان تفاسیر شیعه بینظیر است. اما در بین تفاسیر اهل سنت از جهتی همسنگ است با تفسیر مهم المنار اثر دو تن از دانشمندان روشنفکر قرن چهارده هجری (شیخ محمد عبده و سیدمحمد رشیدرضا) از علمای دیار مصر؛ اگر نگوییم به لحاظ دقت فکری و فلسفی و توجه به روایات فریقین، و جهاتی دیگر، المیزان بر آن ترجیح دارد.
ولی در هر حال المیزان به طور قطع از چند مزیّت دیگر برخوردار است که المنار فاقد آنهاست:
اول: المنار - که تلفیقی از تقریرات درس (عبده) و اضافات شاگردش رشیدرضا و چند جلد آن راساً تألیف خود او است - نیمی از قرآن را بیشتر دربرندارد و ناقص است در حالی که تفسیر المیزان، یکدوره تفسیر کامل است.
دوم: المیزان براساس مذهب اهل بیت علیهمالسلام و حمایت از فکر تشیع تحریر گردیده،
در حالی که المنار تقریباً در نقطه مقابل آن و در صف حامیان مذهب اهل سنت بهخصوص با گرایش سلفیگری و مروج افکار ابن تیمیه مؤس اصلی مسلک وهابیّت، البته در سطحی بالاتر و با اندیشهای روشنتر از وهابیت فعلی، قرار دارد.
سوم: المیزان بیش از نیم قرن دیرتر از المنار به رشته تحریر در آمده و به تحولات
فکری و اقتصادی و سیاسی نیم قرن اخیر توجه دارد و به اصطلاح، نوتر و عصریتر است.
چهارم: المیزان به رد و تحلیل برخی از مندرجات المنار توجه داشته و به شبهات و ایرادات آن تفسیر نسبت به مذهب شیعه پاسخ میگوید، گو این که غالبا نامی از المنار نمیبرد، اما اهل فن میدانند که «المیزان» به این جهت کاملاً نظر داشته است، و گاهی لحن سخن او با همه متانت و ادب در این مورد، خشن و تند است.
پنجم: المیزان، زیر نظر خود مؤف به فارسی ترجمه و نشر گردیده و فارسی زبانان میتوانند از آن استفاده کنند کما این که اخیراً به انگلیسی و شاید اردو نیز ترجمه شده
است، در حالی که المنار مسلماً به فارسی ترجمه نشده و در مورد زبانهای دیگر عجالةً
اطلاع درستی نداریم ولی علی المسموع تمام و بخشی از آن ترجمه شده است.
ششم: المیزان، در «بحث روایی» روایات شیعه و اهل سنت هر دو را گلچین کرده و به شرح مشکلات، کیفیت انطباق یا عدم انطباق آنها با قرآن، و جرح و تضعیف آنها پرداخته است و تفسیر المنار از این مزیت، با این کیفیت، برخوردار نیست.
در عین حال، تفسیر المنار هم به نوبه خود امتیازهایی دارد که ذیلاً یاد میشود:
اول: المنار تقریباً سرفصلی در سیر علم تفسیر به شمار میآید، این تفسیر در آغاز پیدایش فکر نو اسلامی و تجدید و احیای اندیشه اسلامی، تألیف گردیده و خود آن تفسیر نیز، سهم عمدهای در نشأت و گسترش این نوع اندیشه در جهان اسلام داشته، در علم تفسیر و آشنایی مسلمانان با قرآن، کیفیت برداشت و رفع نیازهای عصر از قرآن، رهایی از مطالب تحمیلی و نادرست و از روایات و افکار اسرائیلی و پارهای از خرافات و افکار منحط رایج بین مسلمانانِ پیش از وی، تحوّلی به وجود آورده است.
دوم: المنار، در سطحی وسیع در جهان اسلام منتشر گردیده و تقریباً یک تفسیر جهانی به شمار میآید، در حالی که تفسیر المیزان هنوز آن اعتبار و موقعیت گسترده را
کسب نکرده اما امید میرود بهتدریج جای خود را باز کند و به این پایه از اهمیت برسد.
سوم: المنار، در هر حال از لحاظ قلم و سبک نگارش برتر از المیزان است زیرا
نویسنده آن عرب و اهل قلم و ناشر مجله المنار بوده است، علاوه بر این که امام محمد عبده، در عصر خود از بهترین نویسندگان عرب، بلکه یکی از پایهگذاران نگارش جدید عربی است. وی تا زنده بوده نوشته شاگردش رشیدرضا را کنترل و بازرسی میکرده و پس از آن، در مجله المنار چاپ میشده است. این استاد، به تقاضای شاگرد، تفسیر آیه «کَانَ النَّاسُ اُمَّةً وَاحِدَةً...»(1)را به قلم خود تحریر کرده و عینا در تفسیر المنار آورده است، که نمودار استحکام و قوت قلم آن مرد است اما قلم تفسیر المیزان مسلماً تا این حد قوی نیست.
چهارم: تفسیر المنار در مباحث کلامی و برخورد با افکار معتزله و اشاعره، در پارهای از مسائل مورد اختلاف مانند مسأله جبر و تفویض، کلام اللّه، صفات، متشابهات،
و نیز در مسائل مورد اختلاف فقهی بسیار قوی و صریح و مشروح مسائل را دنبال کرده است و تقریباً به جنگ افکار رایج در محیطهای اهل سنت رفته است. در حالی که المیزان بنا به روش علامه که در آغاز تفسیر آمده مباحث فقهی را به کتب فقه واگذار کرده و در تفسیر، آنها را دنبال ننموده، مسائل کلامی را هم به تفصیل المنار پیگیری نکرده است.
پنجم: تفسیر المنار، لحن و سبک ارشادی و دعوت به اصلاح عقیده و طرز تفکر، نقد صریح از قشریون و روش فقها و فقه سنّتی، مبارزه داغ با خرافات مقدس مآبان و سنتگرایان و صوفیان افراطی، و نیز دعوت به قیام و اقدام و مبارزه با استعمار و انتقاد و افشاگری نسبت به حکام و زمامداران و ارباب زر و زور دارد، در حالی که تفسیر المیزان در عین این که مآلاً همین اهداف را دنبال میکند اما به زبان و لسان علمی صرف و آرام و خشک بسنده نموده و ابداً لحن انقلابی و انتقادی و اصلاحی در آن مشهود نیست. اصولاً همانطور که در مقاله «سیری در زندگی علمی و سیاسی شهید مطهری»
در جلد اوّل یادنامه آن مرحوم گفتهام، علامه طباطبائی استاد فقید ما ابداً رنگ و بوی
1) - بقره / 213 .
انقلابی و سیاسی و اصلاحطلبی نداشت ولی در تفسیر المیزان و سایر آثار خود، زیر بنای همه نوع اصلاح سیاسی فرهنگی و انقلاب و اقتصادی را ریخته است و به تعبیر بنده در یک سخنرانی علامه تدارک انقلاب اسلامی را میدیده و برای انقلاب خوراک علمی طبخ کرده است و شاهد بر این امر آن که غالب شخصیتهای صف اول انقلاب، از شاگردان وی بودهاند.
باری، سخن به درازا کشید، اینک بهطور فشرده امتیازهای تفسیر المیزان را در ده عنوان بیان میکنیم، البته این عناوین هر کدام جداگانه قابل بحث و شرح و بسط است که فعلاً مجال آن نیست.
همان طور که در آغاز تفسیر آمده روش وی تفسیر قرآن به قرآن است، در این خصوص میگوید: قرآن بنا به گفته خود، نور است، هدایت است، بیان است، همه چیز را بیان کرده «تَفْصیلاً لِکُلِّ شَیْءٍ»(1)است، چطور میشود قرآن برای همه چیز بیان باشد اما برای خود بیان نباشد. پس باید سعی کنیم تا حد امکان، آیات قرآن را با کمک آیات دیگر، تفسیر کنیم. این روش (تفسیر قرآن به قرآن) پیش از آن هم عنوان شده و برخی از مفسران از آن پیروی میکردند، اما در همین حد، که آیهای را با آیه مشابه آن - که
اندکی با هم اختلاف دارند - مقایسه کنند و مورد تفسیر قرار دهند، مثلاً آیه «... یَتْلُوا
عَلَیْهِمْ ایَاتِهِ وَیُزَکّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ»(2)را با آیه «... یَتْلوا عَلَیْهِمْ ایَاتِکَ وَیَعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَ یُزَکّیهِمْ»(3)که در آیه اول (یُزَکّیهِمْ) مقدم، و در آیه دوم مؤر آمده، مقایسه کنند و یکی را مفسر دیگری قرار دهند و یا سیاق و قبل و بعد آیهای را که معنی
آن را روشن میکند در تفسیر آیه مشابه آن، مورد استفاده قرار دهند و از این قبیل. این نوع مقایسهها و تفسیر قرآن به قرآن، از قدیم معمول بوده و مرحوم شریف رضی (م 406) در تفسیر نفیس و کم نظیر خود تلخیص البیان - که تنها یک مجلّد از ده جلد آن
باقی مانده و از بقیه خبری نیست - عمدةً این روش را دنبال کرده است.
در تفاسیر دیگر از قبیل غرایب القرآن نیشابوری، مجمع البیان طبرسی، المنار، تفسیر مراغی و برخی دیگر هم اثری از این روش دیده میشود. تفسیر مراغی، مقید است که در تفسیر هر آیه متن آیات مشابه آن را که میتواند کمکی به تفسیر آن آیه باشد
ذکر کند.
اما روش علامه در المیزان، عمیقتر و جدیتر از این است. وی مبانی و اصولی را که در یک آیه و در یک موضوع مورد بحث و اختیار قرار داده، در تفسیر سایر آیات که به ظاهر مشابهتی از لحاظ لفظ و معنی و حتی موضوع با آن ندارد، مورد استفاده قرار میدهد. و از این راه اسراری را بر ملا میسازد. نمونه این کار در تفاسیر علمی مهم مانند
تفسیر فخر رازی (م 606)، تفسیر روح المعانی از آلوسی (م 1270) و خود تفسیر المنار دیده میشود، ولی هیچ کدام مانند المیزان از عهده برنیامده و یا تا این حد، به آن اهمیّت ندادهاند.
برای نمونه، به تفسیر سوره حمد در المیزان مراجعه کنید که علاّمه به مناسبت آیه «اِهْدِنَا الْصِّراطَ الْمُسْتَقیمَ»(1)بحث در کلمه صراط و سبیل در قرآن و فرق میان آن دو، و به مناسبت، هدایت و اقسام آن، هدایت کلّی که همان هدایت به صراط مستقیم است و منحصر در یک راه است، و هدایت جزئی که متعدد و (سبل) است «لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا»(2)تعقیب میکند و در این زمینه از بسیاری از آیات قرآن بهرهگرفته است. این نوع پیگیری در موضوعات قرآنی کم صورت گرفته و کسانی هم که درصدد برآمدهاند مانند علامه چنان که گفتیم از عهده برنیامدهاند.
علامه، مانند بسیاری از محققان، بر خلاف اهل حدیث و اخباریین، مفاهیم آیات را تعمیم و کلیّت داده، مطلبی که در چهارچوب خاصی، چه از لحاظ سیاق قرآن و چه از لحاظ شأن نزولها و روایات تفسیریه، بیان شده، آن مطلب را گسترش میدهد. این کار، ضرورت دارد زیرا قرآن کتاب همه زمانها و مکانها و پاسخگوی همه نیازهاست و جامعه بشری را تا پایان جهان و تا قیامت رهبری مینماید. چنین کتابی باید احکام و قوانین و مفاهیمش گسترده و فراگیر و نامحدود باشد. حال اگر آیهای به شخص یا اشخاص خاصی و در محیط و جوّ معینی خطاب شده است، کسی را مدح یا ذم کرده و یا مثلاً شهیدی را ستوده یا از فرعون و نمرود و قارون نکوهش نموده نمیتواند خاص به همان اشخاص باشد بلکه شامل همه کسانی که با آن اشخاص سنخیت دارند میشود، و تمام طاغوتها، ستمگران، پلیدان و یا کلیه شهیدان، مؤنان و صالحان را در بر گیرد.
بلی ما با این دیدگاه میتوانیم از قرآن و سایر ادله دین، اصول کلی را استنباط کنیم و همین روش مایه اصلی اجتهاد است، که انسان را قادر میسازد از اصول کلی، فروع را بیرون بکشد، و جز این راهی برای پاسخگوئی به همه نیازهای قانونی بشر، و اثبات کامل و جامع بودن و ابدیّت و خاتمیّت اسلام، وجود ندارد، راه قیاس را نیز جز این نوع
از اجتهاد متکی به نصّ، سدّ نمیکند. اگر بخواهیم همه چیز را در یک چهارچوب مشخّص و محدود بیان کنیم، در بسیاری از مشکلات فقهی و مسائل اجتماعی و سیاسی کمیت دین لنگ میماند و اجتهاد به بنبست میرسد. اساس تأویل که در روایات تأویلیه از خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام نقل شده، بر همین اصل تعمیم مفاهیم قرآنی استوار است که در جای خود از آن بحث شده است.
علامه، در بحثهای خود در المیزان و سایر آثار خویش، حتی در بحثهای فلسفیاش و بهخصوص در المیزان رعایت ادب را نموده و سعی کرده است تعصّبآمیز و یا تند و
گزنده سخن نگوید، بهخصوص در مورد اهل سنت و مذاهب اسلامی که در تفسیر قهراً به لحاظ اختلاف نظرها با آنان تقابل صورت میگیرد، رعایت احترام و انصاف را کرده است. در حالی که همه میدانیم کتابهای مسلمانان بهخصوص تفاسیر پر از تعبیرهای زننده و اهانتآمیز نسبت به دیگران است. حتی تفسیر المنار که قبلاً با المیزان مقایسهاش کردیم از این عیب خالی نیست و اگر در یکجا سخن از وحدت اسلامی و لزوم نفی و رفض تعصّب به میان آورده، در بسیاری از جاهای دیگر بسیار تعصّبآمیز نسبت به مخالفان خود و بیش از همه نسبت به شیعه سخن گفته است تا جایی که گرچه معمولاً مؤف آن (رشید رضا) را جزء مصلحان اسلامی عصر جدید میدانند ولی علامه مطهری در کتاب نهضتهای اسلامی در صد ساله اخیر او را از زمره مصلحان خارج و نام
او را از این لیست، حذف کرده است.
بنده نمونههایِ بسیاری از این نوع متانت بیان در تفسیر المیزان نشان دارم که مجال ذکر آنها نیست. در این روش، مفسّر بزرگ و نامی شیعه مرحوم شیخ طبرسی در مجمع البیان و جوامع الجامع همین روش را پیش گرفته و بلکه برای دیگران اسوه است تا جایی که شیخ محمود شلتوت شیخ سابق جامع ازهر که از پایهگذاران «دارالتقریب بین المذاهب الاسلامیه» بوده در مقدمه و تقریظ خود بر تفسیر مجمع البیان چاپ دارالتقریب قاهره، این روش او را ستوده و نمونههایی از آن را از جمله احترام و قدردانی او را از مفسر معاصر خودش علامه زمخشری در مورد تفسیر کشاف، در مقدمه تفسیر جوامع الجامع، شاهد آورده است.
وی در این مقدمه که در مجله رسالة الاسلام چاپ شده است تفسیر مجمع البیان را بهترین تفاسیر عالم اسلام دانسته است و از جمله مزایای آن، همین بیطرفی او را در برابر دیگران شمرده که همه آراء را نقل میکند و گاهی یک رأی را بر رأی موافق مذهب خود که با قرآن سازگارتر است ترجیح میدهد. مسلماً در جوّ علمی و در مسائل اختلافی که در قلمرو عقیده و اخلاق و فقه و سیاست میان مسلمین وجود دارد، راه حکیمانه همین است، و اگر همه مذاهب، در کلام و کتاب خود این سنّت را دقیقاً رعایت
کنند لااقل بدبینی و دشمنی و عداوت از بین میرود، هر چند اختلافات علمی به جای خود باقی بماند، بلکه به عقیده بنده همین ادب قلمی، اطراف نزاع را به انصاف و دقّت بیشتر در سخن طرف، و کوشش برای یافتن راههای آشتی علمی و رفع نزاع و اختلاف، وادار میکند و سرانجام، وحدت اسلامی، در حد معقول و مفید، که آرزوی همه مصلحان جهان اسلام است تحقق مییابد. زیرا مراد از تقریب مذاهب و وحدت، وحدت عقیده و عمل نیست این کار عادی حتی در یک مذهب محال است اما وحدت اجتماعی و عاطفی و سیاسی از این راه میسور است.
اهل فن میدانند که بسیاری از مفسران اعم از اخباریین و متصوفه هر کدام آرا و اخبار تأویلیه را با تنزیل و تفسیر ظاهر آیات خلط میکنند، این کار حتی به برخی از ترجمههای قرآن (مانند برخی از عبارات ترجمه مرحوم قمشهای) سرایت کرده است. علامه، مقید است که ظواهر و سیاق آیات را در تفسیر کاملاً رعایت کند در عین حال به روایات و اقوال تأویلیه نظر دارد و آنها را به اصطلاح خود حمل بر «جری» میکند. این
اصطلاح را علامه از برخی روایات گرفته است که راجع به برخی از آیات فرمودهاند: «نزلت فی فلان و جرت فینا» یعنی این آیه در مورد فلان شخص یا فلان قوم نازل شده ولی درباره ما خاندان پیغمبر جاری شده است.
این روش علمی ما را از بسیاری از بن بستها نجات میدهد و مشکل تضاد و اختلاف میان آیات و روایات را حل میکند، نمونه آن را در آیه «فَسْئَلُوا اَهْلَ الذِّکْرِ»(1)میتوان دید.
1) - نحل / 43 و انبیاء / 4 .
مطالب تفسیری را با مطالب علمی دیگر که بهطور جنبی و استطرادی خواهی نخواهی در تفسیر مورد بحث قرار میگیرد، مخلوط نکرده است؛ بلکه نخست، آیات را در حدّ لزوم بیان و تفسیر میکند آنگاه تحت عنوان بحث فلسفی، بحث اجتماعی «کلام فی معنی الحکمة»، «کلام فی النفاق فی صدر الاسلام» و از جمله بحث روایی، آن مباحث را جداگانه طرح میکند. جدا کردن این مباحث، لااقل این نتیجه را دارد که هر کس صرفاً مطالب تفسیر آیات را میطلبد، به همان مطالب اکتفا میکند و ناچار نیست مطالب دیگر را همراه مطالب اصلی تفسیر بخواند، و بالاخره سر در گم نمیشود.
بهخصوص جدا کردن روایات، هر چند شاید این نقص را دارد که میان تفسیر یک آیه و روایات مربوط به آن، فاصله میافتد، به خاطر این که علامه چند آیه را با هم آورده و تفسیر کرده است آن گاه بحث روایی مربوط به آن آیات را عنوان نموده و روایات را به ترتیب آیات ذکر میکند، و این امر باعث جدایی میان روایت و آیه مربوط به آن است، ولی بر اهل فن و کسانی که با تفسیر المیزان مأنوس هستند مشتبه نمیشود، بلکه استفاده از تفسیر را آسانتر میکند.
فایده دیگر این روش، آن است که برای تدریس و تلخیص میتوان به آسانی مطالب اصلی تفسیر را پیدا کرد و بلکه میتوان آنها را جداگانه جمعآوری و چاپ و منتشر نمود
و به صورت یک کتاب مختصر و فشرده تفسیری جزء برنامههای درسی علم تفسیر قرار داد.
نظر به رابطه نزدیک روایات شیعه و اهل سنّت با هم و این که غالباً مؤد و مفسر همدیگر هستند و اگر مخالف هم باشند روایات مروی از طریق ائمه و اهلبیت علیهمالسلام ناظر به رد و نقض و ابرام و یا توضیح روایات مروی از طرف اهل سنت، از رسولاکرم صلیاللهعلیهوآله میباشند، نقل روایات از هر دو طریق بسیار مفید است. به علاوه، خود یک نوع احترام
گذاردن و ارزش دادن به روایات دیگران و موجب تألیف و تقریب میان مسلمین است، و هم نمودار بیطرفی و عدم تعصّب و طرد جمود و تکروی در کار علمی است، بهخصوص کاری که به قرآن، کتاب مورد اتفاق همه مسلمین مربوط میشود.
اهل فن، فواید بیشمار این کار را میدانند و به آن ارج مینهند. پیش از علامه طباطبائی، مرحوم امین الاسلام طبرسی هم در مجمع البیان و ابوالفتوح رازی در روض الجنان و برخی دیگر از مفسّران، همین روش را به کار بستهاند ولی نه با این جامعیت و
به نحو یک سنّت دائمی که تفسیر المیزان به آن التزام دارد.
عنایت به روایات فریقین در مباحث عقیدتی و اخلاقی و از همه بیشتر در مسائل فقهی ضرورت دارد و مرحوم استاد بزرگ آیهاللّه العظمی بروجردی در درس خود غالباً این امر را رعایت میفرمود، گاهی میگفت: روایات شیعه و یا فقه شیعه در حاشیه فقه اهل سنت است، و این مطلب نفیس نیاز به شرح دارد. آیهاللّه بروجردی در کتاب مهم جامع الاحادیث که بنده در تألیف آن بالجنه حدیث همکاری ممتد داشتم، میخواست در هر باب، روایات اهل سنت را هم ضمیمه نماید و در بخشی از کتاب عمل هم شد، ولی بعداً به عللی که ذکر فرمود از آن منصرف گردید. این کار باید یک روزی دنبال شود
که مسلماً فواید زیادی دربردارد. باری، یکی دیگر از فواید جمع میان روایات فریقین آن است که زمینه جرح و تعدیل و رد یا قبول روایات را به طوری که خواهیم گفت فراهم میکند.
علامه، روایت اهل سنت را از کتاب دّر المنثور علاّمه سیوطی نقل میکند، این کتاب بهطور فشرده تقریباً همه روایات تفسیری اهل سنت را با ذکر منابع، که گاهی به حدود ده منبع برای یک روایت میرسد، دربردارد و به نظر بنده مهمترین تفسیر مأثور اهل سنت است، و در شیعه با وجود تفاسیر مهم روایی مانند آن با آن خصوصیت، وجود ندارد.
علامه، روایات شیعه را، از تفسیر علی بن ابراهیم قمّی استاد حدیث مرحوم محدث بزرگ کلینی مؤف کتاب کافی، به عنوان تفسیر القمی، و از خود کتاب کافی و کتب شیخ
صدوق به عنوان الخصال، العیون، و نحو آن و از تفسیر مجمع البیان طبرسی به عنوان المجمع و گاهی از تفسیر برهان سیدهاشم بحرانی و یا منابع دیگر نقل میکند.
اهل فن میدانند که یکی از مشکلات تفسیر و فقه و سایر علوم اسلامی وجود روایات مختلف و متضاد، یا ضعیف و نادرست، یا غیر منطبق با آیات قرآن و از همه بیشتر، وجود روایات اسرائیلی در خصوص علم تفسیر است که بعداً به تاریخ اسلام هم سرایت نموده است.
قدما، غالباً روایات را در تفاسیر خود نقل کردهاند بدون این که به این جهات توجه کنند و بسیار اسباب زحمت متأخران، که مورد هجوم شرقشناسان و یا متخصصان و آشنایان با علوم عصری هستند، گردیده است، این قبیل روایات، بهخصوص آنچه در تفاسیر اهل سنت آمده - هر چند تفاسیر روایی شیعه نیز از آنها خالی نیست - گاهی با اصول مسلّم عقلی، گاهی با تاریخ قطعی، گاهی با ظواهر آیات قرآن، و بیشتر از همه با علوم گسترده قرن اخیر که همواره رو به تکامل است، سازگار نیست، و از این بابت به دست مستشرقان و مبشران مسیحی و کجروان مسلمان، مستمسک و بهانه میدهد، علاوه بر این، باعث شبهه و ضعف عقیده جوانان تحصیلکرده مسلمان میشود. اگر پیشینیان، با این محذورات مواجه نبوده و به همین خاطر و یا به خاطر سادهلوحی و زودباوری بدون انتقاد، از کنار آن روایات گذشتهاند، بر علمای عصر حاضر فرض است که با شجاعت تمام و بیمحابا آن روایات را بررسی و انتقاد و یا توجیه منطقی نمایند و
جلو حملات مخالفان اسلام و شبهات مسلمین را بگیرند.
در تفاسیر گذشته، بهندرت در تفاسیر مجمع البیان، فخر رازی، ابن کثیر به این مهم پرداختهاند اما در متأخرین، تفسیر المنار الگو و اسوه است، و این یکی از خصوصیات آن تفسیر است، و بعداً دیگران هم از آن تفسیر پیروی نمودهاند. رشید رضا در جایی از تفسیر خود از استادش (عبده) نقل میکند که میگفت: مسلمانان جنون روایت حدیث
دارند و میخواهند در همه چیز به حدیث و بلکه به احادیث استدلال نمایند.
هر کس با روایات آشنا باشد اهمیّت سخن عبده را درک میکند.
باری، یکی از خصوصیات تفسیر المیزان، نسبت به تفاسیر گذشته آن است که به سکوت از برابر این قبیل روایات، نمیگذرد بلکه آنها را مورد بحث و گاهی ردّ و ابطال
قرار میدهد. در بسیاری از موارد میگوید: روایت با ظاهر قرآن سازگار نیست، روایات اسرائیلی را که در خصوص داستانهای انبیا بسیار زیاد است مورد نقد قرار داده است و حتی داستانهای قرآن را با متن تورات و کتب یهود و نصارا سنجیده و نادرستی مندرجات آن کتب را هم بر ملا ساخته است. این کار در تفسیر المنار هم به طور جالبی دنبال گردیده است. و بحثهای این دو تفسیر در این خصوص بسیار مفید و لازم است. بعلاوه هر جا به بحث تاریخی میرسد با این که قرآن، کتاب تاریخ نیست، اما برای روشن شدن مطالب قرآن، آن بحث تاریخی را جداگانه تحت عنوان بحث تاریخی، دنبال میکند.
داستانهای انبیا به عنوان نقل تاریخ در قرآن نیامده بلکه سراسر عبرت و معجزه و اخبار غیبی است که بشر از آنها آگاه نبوده و صرفاً از طریق وحی قرآنی به آنها پی برده
است.
اصولاً سرگذشت انبیا در قرآن گویای مبارزه حق و باطل، تضاد راه انبیا با راه طاغوتها در تاریخ و در جهان است که همه جا این دو جریان، در قرآن در قبال هم قرار گرفته است و قرآن میخواهد مشخص کند که انبیای الهی راه دیگری بجز راه طاغوتها و سخن دیگری غیر از سخن دیگران داشتهاند.
دیدگاه آنان نسبت به بشر و جامعه با نظر طاغوتها که همیشه بوده و هستند فرق آشکار دارد. در این مورد، بسیاری از مطالب را مطرح میکند، مثلاً حضرت ابراهیم، حضرت موسی، طوفان نوح و مباحثی از این قبیل که از لحاظ تاریخی ثبت نیستند و مورد انکار و تردید مورّخان اخیر قرار گرفتهاند، بسیاری از شخصیتها از جمله ابراهیم علیهالسلام در تورات چهرهای مغایر با چهره وی در قرآن دارد. در تورات از ابراهیم به
عنوان شیخ قبیله با ثروت و گوسفندان بسیار که از بابل به طرف فلسطین به راه افتاده و سرانجام در همان مکان رحل اقامت افکنده، یاد میشود، در حالی که در قرآن پیغمبری معرفی میشود که سالها با بتپرستی قوم خود در بابل به مبارزه برخاسته و سرانجام خود را از دست آنها رهانیده و وطن مألوف را در پی توحید الهی رها کرده و به طرف ارض موعود و سرزمین مقدس هجرت نموده، و در آن جا دو تیره خاندان را از دو فرزندش - اسماعیل که در سرزمین مکه اقامت گزیده، و اسحق که جد والای بنی اسرائیل و مقیم فلسطین و مصر بوده - از خود باقی گذاشته است.
این قبیل مباحث در تفسیر المنار، تفسیر طنطاوی و اخیراً در المیزان روشن شده است و ابعادی از مطالب مجهول قرآن را روشن نموده است.
این در حالی است که در روایات اسرائیلی مندرج در تواریخ و تفاسیر اسلامی آمده است که ابراهیم چهارصد گله گوسفند و در هر گلهای تعدادی سگ با گلوبندهای طلا داشته است، آتش نمرود چهار فرسخ در چهار فرسخ را فرا گرفته بوده است، و از این قبیل مبالغهها که نقل منبر واعظان سابق و نقالان و درویشان بوده و هنوز هم هست.
این چهره کجا و چهره قهرمانی ابراهیم بتشکن در قرآن کجا؟! پیداست که چنان شخص ثروتمند و گلهداری نمیتواند یکتنه با نمرود زمان در افتد و قاعدةً باید در کنار
او قرار گیرد نه در برابر او.
این قبیل داستانها یا افسانهها را مفسران بدون توجه به صدق و کذب آنها و حتی بدون توجه به بد آموزیها و زیانفکری و اجتماعی و واژگون جلوه دادن منطق انبیا، در تفاسیر خود نقل کردهاند که در تفسیر المیزان و پیش از آن در المنار مورد نقد قرار گرفته است.
یکی از مسائل بغرنج تاریخی قرآن، داستان ذوالقرنین است که راجع به آن بحثهای فراوانی شده است و بالاخره دانشمند هندی ابوالکلام آزاد با استناد به تورات و شواهد
تاریخی، آن را روشن کرد و علامه هم آن را پذیرفته و بر اقوال دیگر رجحان داده است.
اصولاً علامه و همه کسانی که پایبند روش اهل بیت و قرآن هستند، از جمله امام
خمینی رضوان اللّه علیه، در برابر این روش سهلانگارانه در قبال روایات، مقاومت نشان میدهند تا مسلمانان را از جمود فکری، گرایش به خرافات و از طرز تفکر اخباریگری باز دارند. علامه و بزرگان دیگر که برخی را نام بردم با گرایش عقلی و فلسفی خود چه در طی درس و بحث و چه در تألیفات خود سعی داشتند این روش را گسترش دهند و تا حدود زیادی در حوزه علمیه قم موفق هم شدند. برای پرورش محقق و گسترش روح تحقیق راهی جز این نیست.
علامه سعی دارد در بحث روایی، مشکلات خود روایات را حل کند، تطابق آنها را با متن قرآن شرح دهد، میان مصادیق و مفاهیم کلّی فرق گذارد و چند روایت را که به ظاهر با هم موافق نیستند با حمل هر کدام بر یک مصداق و آنگاه تبیین مفهوم کلی آیات و تطبیق بر آن مصادیق، موافق سازد. در این باره قبلاً تحت عنوان «تعمیم مفاهیم
قرآن» بحث کردیم.
باری حل مشکلات روایات در اصل مربوط به علم فقه الحدیث است اما در روایات تفسیری این کار انجام نگرفته و جای آن در تفسیر روایی است.
علامه، در عین حال که فیلسوف بوده و هیچ گاه از اصول خود منحرف نشده است، معالوصف در تبیین آیات و روایات، سعی بر آن داشت که اصول و مبانی مذهب شیعه را حفظ نماید و هیچگاه تحت تأثیر علایق روشنفکری که متأسفانه در سالهای اخیر در ایران و مصر و اقطار دیگر اسلامی به چشم میخورد قرار نگیرد؛ کما این که اهمیت اثبات آرای امامیه را در قبال اهل سنت از دست نداده و گاهی مطالب را برای این منظور
بخصوص، در برخورد با مفسرانی امثال فخر رازی، زمخشری و از همه بیشتر رشید رضا صاحب المنار دنبال میکند.
علامه مانند مرحوم امام قدسسره، مدافع سرسخت معارف اهلبیت بوده است. بحثهای وی در آیات مربوط به ولایت مانند آیه «اَلْیَوْمَ اَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ»(1)و آیه «یَا ءَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا اُنْزِلَ اِلَیْکَ»(2)و آیه «اِنَّمَا یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ»(3)و جز اینها گواه این امر است.
با این که زیربنای فکری علاّمه مسلماً تفکّر و گرایش فلسفی است و هیچ مطلبی را نمیگوید و نمینویسد مگر این که با این مبنا موافق و مساعد است، در عین حال از به کار بردن و تکرار اصطلاحات فلسفی و علمی بشدّت اجتناب میکند، بهطوری که اگر کسی سابقه او را نداند، از مطالعه تفسیر نمیفهمد که نویسنده آن فیلسوفی متعهد به فلسفه اسلامی است. فایده این روش آن است که اولاً فهم تفسیر را برای آنان که با فلسفه و اصطلاحات آن آشنا نیستند آسان میکند. ثانیا از اختلاط و آمیختن مطالب تفسیری به غیر آن، همانطور که گفته شد، دوری جسته است، البته اگر نیازی به طرح یک مسأله فلسفی یا علمی دیگر دیده آن را جداگانه عنوان کرده است.
اصولاً اهل تحقیق و نفوس کامله از خودنمایی علمی با ذکر اصطلاحات، خودداری میکنند، مرحوم آیهاللّه بروجردی و حضرت امام خمینی قدسسره هم همین طور بودند. همه شاهد بودیم که دقیقترین و عالیترین مطالب عرفانی را امام، طوری ساده بیان میکرد که
عموم مردم هم میفهمیدند و این خود کمال است، نه مشکلگویی و اصطلاح بافی که سیره جاهلان است.
در پایان اعتراف میکنم که بحث درباره تفسیر نفیس المیزان کامل نگردید و هنوز هم گفتنی در این خصوص زیاد است که در فرصتی دیگر انشاءاللّه بیان خواهد شد.
5
1 - گرچه طبری به لحاظ تفسیر و تاریخش نزد ما به عنوان تاریخنگار و مفسر شهرت دارد، ولی در عصر خود به مثابه فقیه و صاحب مذهب معروف بوده است.
2 - تفسیر طبری از جمله تفاسیر مأثوره شمرده میشود. او نزد شیعه و اهلتسنن به یک نسبت در نقل اخبار متقدمین مورد استناد است. اما در عین حال از ساخت ادبی و لغوی نکات قرآنی خالی است.
3 - یکی از جهات ناشناخته تفسیر طبری بحث قرائات قرآن است. این تفسیر که جامع علوم القرآن است به همه جنبههای علوم قرآن توجه داشته است، از جمله در قرائات هم مهمترین مزیت این بحث در آن است که طبری پیش از این که ابوبکر بن المجاهد، قرائات سبع را در کتاب السبع فی القراآت گردآورد، طبری قرائات را با سند
نقل میکند.
5 - مقایسه بین نقل طبری و ابن المجاهد بحث دقیق و جالبی است که تاکنون مورد توجه قرار نگرفته است.
6 - طبری در انتخاب و تأیید قرائات به شهرت قرائت در امصار اسلامی و مصاحف مسلمین تکیه دارد و این امر مسئله تواتر قرائات را تقویت میکند.
7 - باید در طریق طبری و طریق ابن المجاهد به قاریان معروف تحقیق به عمل آید،
و با هم مقایسه شود.
8 - مسئله نزول قرآن علی سبعة احرف در هر دو کتاب مورد بحث قرار گرفته است.
در پایان دو نکته اضافه میشود:
نکته اوّل: طبری در مقدمه تفسیر خود راجع به جمعآوری قرآن و خصوصیات مصحف عثمان نظر خاصی دارد که مورد استناد طه حسین قرار گرفته است.
نکته دوم: دیدگاه تاریخی طبری در تفسیرنگاری او تأثیر خاصی داشته است.
این کتاب، در گروه قرآن بنیاد پژوهشهای اسلامی، از چند سال پیش از این در دست تألیف است، و اینک جلد هشتم آن در آستانه انتشار قرار گرفته است. آنچه در اینجا آمده در معرفی این کتاب بسیار مهم و بینظیر، که موسوعهای عربی در لغات و مفاهیم و اسرار بلاغی قرآن مجید را در بیش از 15 مجلد تشکیل میدهد، خلاصهای از مقدمه آن کتاب است.
نخست زیر عنوان «تمهیدٌ» حمد و ثنای الهی مُنزِل قرآن به زبان عربی مُبین جهت هدایت مردم به راه راست، و سپس درود بر رسول مکرم اسلام که قرآن را معجزه جاویدان او قرار داده، آمده است، با این توضیح که قرآن هم هدایت است و هم حجّت: هدایت برای خلق و حجّت برای رسول بر خلق. آنگاه با اقتباس از آیات و روایات، اوصاف قرآن و مزایای آن از جمله جامعیّت و اشتمالش بر ضربالمثلها، قصهها، اخبار غیبی، شرایع و احکام و مواعظ و عبرتها و جز آنها بیان شده و به خصوص بر اعجاز آن از لحاظ بلاغت با ذکر آیات تحدّی تأکید گردیده است با این توضیح که گرچه قرآن، از جهات گوناگون معجزه است و آیات تحدّی، شامل همه آن جهات هست، اما مسلماً در زمان نزول قرآن با توجه به رواج بلاغت بین اعراب، وجه اعجاز نسبت به آنان همین جهت بلاغت بوده است، و با تحدّی مکرر قرآن بر آوردن مانند قرآن یا مانند ده سوره یا
یک سوره از آن، اَعراب با وجود سخنوران و شاعران و خطبای زبردست در بین ایشان، پاسخ ندادند و به معارضه با آن برنخاستند، تا خویش را از تحمّل آن همه جنگها و سختیها برهانند.
اگر به معارضه با قرآن برخاسته بودند مسلماً پنهان نمیماند و در تاریخ ضبط میگردید، همانطور که سخنان سخیف مسیلمه کذّاب و مانند او ضبط شده است و این خود عجز و ناتوانی آنان را از آوردن مانند قرآن، ثابت میکند.
سپس درود فراوان بر رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله نبیّ اُمّی عربی و بر خاندان او که عِدل قرآن و مبیّن آن و بر یاران او که حافظان متن قرآن و حاملان سنّت و آثار اویند و نیز طلب توفیق در تلاوت و رعایت قرآن و تدبّر در آیات و استبصار و عمل به احکام آن آمده است.
آنگاه به اختصار توصیفی جامع از کتاب (المعجم) به عمل آمده که مسلماً اوسع و اعظم مؤلفات درباره الفاظ و کلمات قرآن و اسرار بلاغت آن است، چه آن که شامل نصوص لغوی و تفسیری و وجوه قرآن و اختلاف قراءات و معضلات اعراب، به اضافه تحقیقاتی بیسابقه در فقه اللغه قرآن و اسالیب آن میباشد و بدون مبالغه طالبان تفقّه و تدبّر در الفاظ قرآن، با وجود این معجم، از بسیاری از کتب لغت و تفسیر و غریب القرآن
و وجوه القرآن و اعجاز و بلاغت قرآن، بینیاز میشوند، و آنچه دیگران دارند این کتاب، تنها دارد.
سپس زیر عنوان «تصدیرٌ» ابتداءً اهداف کتاب و مزایا و فواید آن با تفصیل بیشتر و همچنین، تفاوت آن با دیگر کتابهای مفردات القرآن و موقعیت آن در بین آن کتب و بین علوم قرآن به اختصار بیان شده، و نیز به روش تدوین کتاب و همکاران در تألیف آن و اجمالی از محتویات جلد (المدخل) اشاره شده، آنگاه همین مطالب به تفصیل پیدرپی بیان گردیده است:
نخست راجع به هدف کتاب، گفته شده: که نام آن «المعجم فی فقه لغة القرآن و سرّ بلاغته» حاکی از محتوای آن است و این اسم از اسم کتاب اَبی منصور ثعالبی
(350-430) دانشمند قرن چهارم و پنجم: «فقه اللغه و سرّ العربیة» اقتباس گردیده است و نیز از این اسم میفهمیم که قرآن خود دارای فقه اللغه خاصی است که با اعجاز آن در ارتباط است و این همان چیزی است که قدما و پیش از همه جاحظ (م 255 ه) از آن به (نظم قرآنی) و متأخّران به «البیان القرآنی» یا «الاعجاز البیانی» تعبیر کردهاند. ما معتقدیم که اصطلاح «فقه لغة القرآن» به سرّ بیان قرآنی و رمز کلام الهی از هر تعبیر
دیگر، وافیتر است، بهخصوص با توجه به عمق و دقّت بیان قرآن که در «المدخل» راجع به آن و همچنین درباره علم «فقه اللغة» نزد قدما و متأخّرین بحث کردهایم و عمق
معنی کلمه (فقه) و بالاخره با اشاره به چند مبحث از (المدخل) و همچنین به مباحثی از
متن کتاب بهخصوص بحث (الاستعمال القرآنی) درباره هر یک از کلمات قرآن که کاربرد کلمات قرآن را در بردارد، ثابت کردهایم که قرآن، دارای (فقه اللغه) خاصّی است.
اما راجع به موضع این کتاب و این علم «فقه اللغه قرآن» در بین علوم قرآنی به اجمال گفتهایم: که این کتاب از جهتی در شمار کتب «غریب القرآن» و «مفردات القرآن» است که در «المدخل» به تفصیل راجع به آن کتب بحث شده است، ولی از جهت دیگر این کتاب، جزء کتب اعجاز القرآن، و نیز یک نوع تفسیر موضوعی به حسب کلمات و نه مفاهیم است، همچنان که میتوان آن را در زمره کتابهای (اَعلام القرآن) به
شمار آورد، زیرا هر یک از اعلام قرآن در این کتاب، به ترتیب حروف معجم، در جای خود مورد بحث قرار گرفته است. پس از آن، مزایای (معجم) در چند امر خلاصه شده است:
1 - گردآوری نصوص لغوی مهم در زمینه لغات مذکور در قرآن، از قدیمترین معاجم لغوی به ترتیب زمان زندگی مؤلفان، تا عصر حاضر، و این خود یک نوع ابتکار است در علم لغت عرب و تطوّر آن در خصوص لغات قرآن که مفسران را از رجوع به کتابهای لغت بینیاز میسازد و شایسته است که این روش در دیگر لغات عرب گسترش یابد تا کیفیت تحوّل آنها دانسته شود.
2 - گردآوری نصوص تفسیری راجع به هر لغت با همین ترتیب که قهراً سیر تفسیر هر لغت را در بردارد، و طالبان را از رجوع به تفاسیر مفصل که غالباً فاقد فهرست و به
همین جهت وقتگیر است، بینیاز مینماید.
3 - دربرداشتن فقه اللغه هر واژه قرآنی از لحاظ لفظ و معنی، جهت دستیابی به ریشه کلمه و بر معنی اصلی آن که به منزله مادرِ دیگر معانی فرعیِ منشعبِ از آن است.
4 - شناخت مشتقّات هر واژه قرآنی، و سرّ تنوّع آنها در قرآن با رعایت مناسبتهای لفظی و معنوی.
5 - گردآوری همه نصوص متفرقه وجوه و نظائر در کتابهای (وجوه القرآن) که کار محقّق را آسان، و از رجوع به آن کتب بینیاز میسازد، با رعایت ترتیب زمانی.
6 - شرح اعلام قرآنی از لحاظ لفظ و معنی و مباحث تفسیری و تاریخی مربوط به آنها، از جمله آنچه در معاجم یهود و نصاری آمده و کوشش در شناخت درست اعلام قرآنی.
7 - شرح و توضیح سرّ اعجاز قرآنی در کلمات و شیوه، بکارگیری آنها.
8 - گشودن بابی جدید و شیوهای نو در فهم قرآن و اطلاع از اسرار بلاغی آن و اضافه کردن علمی بر علوم قرآن به نام «علم فقه لغت قرآن».
با توجه به این امور، تفاوت این معجم با دیگر کتابهای «مفردات» و «غریب القرآن» دانسته میشود و از این لحاظ، این کتاب رشته نوبافتهای منحصر بهفرد و یکتا در عصر
خود همچون یوسف مصر است.
راجع به مواد اصلی و مراحل تدوین این کتاب، آمده است که قبلاً فیشهایی از مباحث لغوی تفسیر (تبیان) شیخ طوسی (385-460 ه) به مناسبت برگزاری کنگره هزاره ولادت وی در دانشگاه مشهد در سال (1392 ه ق) توسط اینجانب تهیّه شده بود که با آقای الهی خراسانی آنها را مقابله و برای چاپ آماده کرده بودم و این مصادف
بود با تأسیس بنیاد پژوهشهای اسلامی به سرپرستی ایشان، و تصدّی اینجانب گروه قرآن را. قرار شد اولین کار گروه، نشر همین معجم باشد، لکن ضمن عمل، مناسب
دانستم که مباحث لغوی دیگر تفاسیر مهم به آنچه در کتب «غریب القرآن» یا در منابع دیگر آمده به آنها اضافه گردد و به لحاظ این که منبعِ همه مباحث لغوی قرآن معاجم و فرهنگهای زبان عرب است و بدون آنها مباحث لغوی قرآن کامل نیست، محتویات آنها نیز اضافه شد. بهخصوص که آنچه در بحثهای لغوی تفاسیر آمده همه لفظاً یا معناً از کتب
لغت اخذ شده است ولی در کتب لغت چیزهایی آمده که به تفاسیر راه نیافته است، در حالی که در فهم معنی دخالت دارند.
بنابراین، در مورد هر یک از لغات قرآن مجموعهای از فیشها گرد آمد بدون ترتیب خاصّ، و ملاحظه شد که اکتفا به گردآوری نصوص کافی نیست و باید راجع به هر لغت، از لحاظ (فقه اللغة) و از لحاظ کاربرد آن در قرآن و اسرار بلاغی آن، بحث شود تا تحقیق، کامل گردد. این بود موادّ این کتاب.
اما مراحل تدوین آن قبل از هر چیز، گرآوری منابع و گزینش بهترین چاپها و حواشی و شروح آنها، سپس گزینش همکارانی از فضلا که لغت عرب را بدانند و اقلاًّ بتوانند فیشها را از آن منابع، بیرون آورند، سپس شیوه کار به آنان آموخته شود. این هر
دو کار انجام گرفت و برادران ما مشغول کار شدند و تا چند سال، بیش از دویست هزار فیش از تفاسیر و مفردات تهیه شد. بهغیر از معاجم لغت که نیاز به فیشبرداری نداشتند
و هنگام تألیف به آنها رجوع میگردید.
پس از آنکه به مقدار کافی فیش تهیه شد کار تألیف را آغاز کردیم بدون اینکه کم و کیف و پایان کار را بدانیم، و چند نوبت ترتیب کتاب تغییر پیدا کرد تا به آنچه اکنون
شاهد آن هستید انجامید و اینک توضیح اسلوب و رموز کتاب:
1 - در ترتیب کلمات مواد اصلی آنها به ترتیب حروف تهجّی در سه حرف اول رعایت گردیده بهجز (اعلام) که به حسب تلفظ آنها مرتب گردیدهاند و لهذا این معجم با
لفظ (آدم) آغاز گردیده، برخلاف دیگر فرهنگهای قرآن که (آدم) را در ماده (أدَم) آوردهاند، و ما سرّ آن را در فصل «الأعلام القرآنیهً» از (المدخل) توضیح دادهایم.
2 - هر ماده شامل شش بخش است.
اول شناسنامه و جدول (کلمات ابتداءً ماده هجائیه کلمه سپس عدد کلی و جزئی آن) آنگاه عدد سور مکّی و مدنی آن مجملاً و مفصّلاً به نمونه ذیل آمده است.
(أثر)
13 لفظا، 21 مرة- 17 مکّیّة. 4 مدنیّة.
فی 16 سورة: 12 مکّیّة، 4 مدنیّة
أثَرَ 1:1
آثر 1:1
آثرک 1:1
یُؤرون 1: -1
تُؤثرون 1:1
نؤثرک 1:1
یؤثَر 1:1
أثَر 2:1-1
أثَری 1:1
آثار 1:1
آثاراً 2:2
آثارهما 1:1
آثارهم 7:5-2
أثارة 1:1
یعنی ماده (أ ث ر) در قرآن 13 لفظ است، 21 بار آمده: 17 بار مدنی و 4 بار مکّی، در 16 سوره: 12 سوره مکی و 4 سوره مدنی.
آنگاه جدول کلمات آمده: رقم اول در (أثر 1:1) اشاره به دفعات ذکر آن است، و رقم دوم اشاره به مکی است و مدنی ندارد، و در (یؤرون 1:-2) رقم دوم بعد از خط تیره - اشاره به مدنی است و مکی ندارد، و در (آثارهم 7:5-2) رقم قبل از خط مکی، و بعد از خط مدنی است: یعنی (آثارهم) در قرآن 7 بار آمده: 5 بار مکی و 2 بار مدنی.
مدرک ما در تشخیص اعداد، کتاب «المعجم المفهرس» تألیف (فؤد عبدالباقی) و «معجم الفاظ القرآن الکریم» تألیف «مجمع اللغة العربیة» است، که راجع به این موضوع در (المدخل) در فصل (عدد الآیات و الکلمات) و فصل (مکی السور و مدنیّها) و فصل (کشف الآیات) بحث کردهایم.
دوم - نصوص لغوی که گفته شد به ترتیب تاریخ زندگی مؤفان آنها آمده، هر نصّی با
اسم صاحب آن، آغاز میشود مانند الخلیل، الأزهری و جز آنان و در آخرِ نصّ، رقم صفحه و جلد ذکر شده بدون نام کتاب که به لحاظ شهرت آن، و نیز رعایت اختصار، و به لحاظ اعتماد بر فهرست آخر مجلد اول و فصل (المصادر) از (المدخل) ذکر نشده است. مثلاً در ماده «أثر» آمده است: الخلیل: الأثر بقیّة ماتری من کلّ شی (8:236) یعنی جزء 8 صفحه 236 از کتاب (العین).
اما اگر نصّ با واسطه ذکر شود، نام واسطه و رقم صفحه و جلد کتاب او ذکر میشود مانند (الکلبیّ: أثرت بهذا المکان أی ثبتُّ فیه. (ابن فارس 1:56) یعنی ناقل کلام کلبی،
ابن فارس در (مقاییس اللغة) است جلد 1 صفحه 56.
حال، اگر همان نصّ از قول دیگری نقل شود نام او ذیل نصّ میآید همراه لفظ «مثله» اگر عین همان لفظ باشد، و «نحوه» اگر با لفظ دیگر و با حفظ معنی باشد. این در
جایی است که ندانیم قائل دوم از شخص اول نقل کرده و الاّ به آن اشاره نمیشود، و این
امر در کتابهای لغت و در تفاسیر زیاد است که سخن دیگری را میآورند و گاهی نام او را میبرند و غالباً نام نمیبرند.
همان طور که گفتیم نام کتابها را به لحاظ شهرت و اعتماد بر فهرستها نمیبریم اما اگر صاحب نصّ، کتاب دیگری بهجز کتاب مشهورش داشته باشد، مانند زمخشری که غیر از (الکشاف) از (أساس البلاغة) و (الفائق) او هم، نقل میکنیم که قهراً نام این کتابها در ذیل نص میآید تا اشتباه نشود.
سوم - نصوص تفسیریّه با همان اسلوب و همان رموز و با ذکر مثله و نحوه مثلاً در ماده أثر ذیل آیه شریفه: «فَاَمَّا مَنْ طَغی وَ اثَرَ الْحَیوةَ الدُّنْیَا»(1)پس از نقل سخن أبی السعود، آمده است: «و نحوه الکاشانی (5:282) و البروسویّ (10:327)» که این دو تن در فهرست و در مصادر، همراه کتابشان معرفی شدهاند.
در اینجا چند نکته وجود دارد:
1) - نازعات / 37 - 38.
1 - نصوص مربوط به اعجاز عددی و نیز نصوص بلاغی در ضمن نصوص تفسیری آمده است.
2 - نصوص لغوی خالص در تفاسیر، زیاد است بهخصوص در تفسیر (القُرطبی) این نصوص در نصوص لغوی آمده نه در نصوص تفسیری.
3 - گاهی نصوص تفسیری شامل بحث تاریخی است مانند (اعلام قرآنی) که عنوان چنین آمده: «النصوص التفسیریة والتاریخیّة».
4 - آیاتی که مشتمل بر لغات هر مادهای است برحسب تنظیم کلمات آن ماده در جدول کلمات ذکر شده و در ذیل هر کلمه آیه یا آیات مربوط به آن همراه تفسیرش ذکر شده با رعایت ترتیب زمانی مفسران.
5 - از تکرار نصوص مشابه و مماثل تا جایی که میشده اجتناب گردیده مگر جایی که به لحاظ رعایت امانت و ضبط تفاوتها، نصوص عیناً تکرار شدهاند.
چهارم - وجوه القرآن و نظائره با همان اسلوب و رعایت زمانی.
پنجم - الأُصول اللّغویة، در این جا از ریشه کلمات و معانی اصلی و معانی ناشی از آن، و از کیفیت انشعاب معانی از همدیگر باکمکگیری از ذوق لغوی، بحث میشود و گاهی ناچار میشویم که معتقد شویم ماده اصلی کلمه اسم است نه مصدر یا فعل، مثل این که گفتهایم ماده «أذَن» منشعب از «أُذْن» است و نه (إذن) این قبیل مباحث کاملاً
ابتکاری است و دیدگاههای گستردهای را بهروی ما میگشاید، گاهی در این قبیل لغات بهخصوص در (الاعلام) از ریشه لغت در لغات دیگر سامی بحث میشود.
ششم - الاستعمال القرآنی در همین عنوان سرّ این معجم نهفته است که حجم کلمات هر ماده بهحسب اهتمام قرآن به آن، اندازهگیری میشود، گاهی لفظی یا مادهای زیاد و
گاهی کم حتی فقط یک بار در قرآن آمده یا یک معنی با الفاظ گوناگون آمده، که بررسی آنها ما را به اسراری آگاه میکند، و گاهی بهکار بردن یک لفظ، مانند (أبّاً) صرفاً به لحاظ رعایت فواصل آیات بهکار برده شده است، و این خود بحثی لطیف است که در (المدخل) آن را بررسی کردهایم.
بهطور کلی، در بحث (الاستعمال القرآنیّ) سرّ اعجاز کلمه و رمز سیاق قرآن نهفته است و به این کیفیّت، در مآخذ دیگر، مانند کتب (مفردات) و (اعجاز القرآن) نیامده
است.
همکاران ما در تدوین این معجم، جمعی نخبه و برگزیده از فضلای حوزه و فارغالتحصیلان دانشگاهاند که هر کدام در تمام مدت یا در برههای از زمان، با گروه
قرآن همکاری داشتهاند و نحوهکار و شایستگیهای هر کدام به تفصیل در مقدمه کتاب آمده است. در بین آنان چند تن از استادان عراقی هستند که در تنظیم و تصحیح و ویراستاری کتاب سهم بهسزایی دارند «شکّر اللّه مساعیهم جمیعاً».
(المدخل) این جلد شامل چند فصل است در ارتباط با کتاب و مواد آن، یا راجع به نصوص و مباحث لغوی و بلاغی و اعجاز، و یا اسالیب قرآنی و یا قصص و أعلام و ادوات و قراءات و آیات و سور مکی و مدنی و عدد آیات، و یا مربوط به مصادر کتاب و معاجم لغوی و قرآنی و کشفالآیاتها است، و ما دوست داشتیم که این (المدخل) همراه با جلد اول «المعجم» منتشر میشد، ولی بسط مباحث آن، این کار را به عقب انداخت و اینک اجمالی از مباحث آن در اینجا ذکر میشود:
1 - بحث درباره (فقه اللغة) در قدیم و در عصر حاضر با تحقیق در کلمه (فقه) در لغت و در کتاب و سنت و در اصطلاح فقها و بررسی نخستین کسی که این تعبیر (فقه اللغة) را بهکار برده و شمهای از مباحث این علم نزد قدما و معاصرین در سطح جهان، و
فرق دیدگاههای آنان.
2 - معرفی علوم قرآنی و انواع آنها، تا این معجم جای خود را در میان آن علوم پیدا کند، در این فصل برای اولین بار، علوم قرآنی به سه دسته تقسیم شدهاند: علوم للقرآن،
علوم فی القرآن، و علوم حول القرآن، و هر کدام را شرح دادهایم که کدام یک داخل علوم قرآنی متعارف است، و کدام یک خارج از آن و داخل در دیگر فنون ادبی است.
در این بحث ثابت کردهایم که علوم ادب عربی حتی (علم لغت) به گونهای از قرآن نشأت گرفتهاند، و بالأخره این بحث را به علم (فقه لغة القرآن) پایان دادهایم.
در همین جا لازم است گفته شود در گروه قرآن، کتابی، بهنام «نصوص فی علوم القرآن» شامل مباحث گوناگون قرآنی با گردآوری نصوص هر کدام به ترتیب زمانی تهیه میشود.
3 - به لحاظ بیان تفاوت میان کتاب (المعجم) با دیگر کتب مفردات و نیز روشن شدن سابقه این علم، تاریخچه تفسیر لغوی را از عصر رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله و صحابه و تابعین تاکنون، قرن به قرن، مشروحاً بیان کردهایم. با توجه به انواع آن: مانند مفردات،
غریب، معانی القرآن، وجوه و نظائر، که همه در هدفِ شناخت لغات قرآن، مشترکند، اما با هم تفاوت دارند، و نیز با توجه به این که بیشتر این کتب بهطور مستقیم یا غیرمستقیم
از منابع این معجم هستند.
در این فصل، معنی غریب و سرّ وجود آن در قرآن، و نیز آنچه در تفسیر اینگونه الفاظ از رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله نقل شده و اولین اثری که در این باب به دست ما رسیده مانند «مسائل نافع بن ازرق» از ابنعباس، و آثار پس از آن تا برسیم به کتاب «مجاز القرآن»
ابیعبیده (م 209 ه) و ریشههای علم بلاغت قرآن در آن که مسلماً دستمایه کتاب «اعجاز القرآن» جاحظ و سرانجام منشأ پیدایش علمی به نام «علم البلاغة» گردید که بعداً توسط عبدالقادر جرجانی (م 471 ه) در قرن پنجم هجری به کمال خود رسید، و نیز معرفی علمای این علم و حدود تأثر هر کدام آنان از دیگری، و بهطور کلی، شرحِ وضعیّت ادب عربی در قرن سوم و چهارم هجری و رابطهای که میان علوم قرآنی و علوم ادبی در آن هنگام وجود داشت، بهطوری که کمتر دانشمند نحوی یا لغوی یافت میشد که با قرآن و علوم آن ناآشنا باشد.
سپس از اصطلاح (معانی القرآن) و کتابهای آن، سخن گفتهایم، و نیز از اصطلاح «الوجوه والنظائر» و تاریخچه آن و مباحثی از این قبیل که مبسوطترین فصول «المدخل» را تشکیل میدهند.
4 - معرفی تفاسیر لغوی و بلاغی قرآن که حاوی بخش عظیمی از لغات قرآن و از منابع مهم این معجم هستند.
همچنین بررسی اختلاف اسالیب آنها و بیان مزایای هر کدام و حدود اقتباس و تأثرشان از یکدیگر. این فصل با تفسیر امام المفسرین طبری (224-310 ه) که مادرِ تفاسیر بعدی است و هر چند مهمترین تفسیر مأثور است، اما مایههای لغوی در آن بسیار است، آغاز میگردد، سپس تفسیر «تبیان» شیخ طوسی شیخ طائفه امامیه و «کشّاف» زمخشری (م 538 ه ) پیشوای معتزله و «مجمعالبیان» طبرسی (م 548 ه ) از بزرگان امامیه، و «مفاتیح الغیب» فخر رازی (م 606 ه) پیشوای اشاعره در زمان خود، و همچنین تفاسیر مهم پس از آنان تا برسد به آثار تفسیری معاصرین یک به یک مورد بررسی قرار میگیرند.
5 - معرفی مهمترین معاجم و فرهنگهای لغت عرب و اسالیب و امتیازات و حدود اعتبار هر کدام، و اندازه توجهشان به «فقه اللغة» بهمعنی قدیم یا جدید آن، که بخش مهمی از مواد «المعجم» را تشکیل میدهند. بدیهی است این فصل با بحث در کتاب «العین» خلیل بن احمد (م 175 ه) آغاز میشود و بعداً راجع به «صحاح اللغه جوهری» (م 393 ه) و «مقاییس اللغه» ابن فارس (م 395 ه) و «المحکم» ابن سیده (م 458 ه) تا برسد به فیروزآبادی (م 817 ه) و کتاب (قاموس) او و کتب لغت پس از آن، بحث میکنیم. این فصل، محققان را در عالم معاجم لغوی سیر میدهد و تحول فرهنگنویسی و نیز تحول علم لغت را بازگو میکند.
6 - شرح اعجاز لغوی و بلاغی و بهطور کلی وجوه اعجاز قرآن اجمالاً و اعجاز بلاغی آن تفصیلاً که به نظر ما بارزترین وجه اعجاز بود که قرآن هنگام نزول، به آن تحدی میکرد. در این فصل، مسأله مقدار درک ما از اعجاز قرآن، و از اعجاز کلمه و جمله و آیه و سوره بحث میشود و نیز برجستهترین لطائف قرآن را دربردارد و با هدف این معجم کاملاً مناسب است. در پایان این فصل، به اختصار اصطلاحات علوم بلاغت «معانی، بیان و بدیع» که در اثنای معجم بهکار میآیند، بیان میگردند.
7 - تناسب الفاظ با سیاق آیات که خود بابی از اعجاز بلاغی قرآن است و در بین مفسّران شایع و در این معجم مکرراً از آن بحث شده است. در این فصل بهطور کلی
رابطه بین لفظ و معنی در لغت عرب و در سایر زبانها و نیز آنچه علمای لغت در گذشته و حال در پیدایش و تحول و سیر لغات گفتهاند و مباحثی از این قبیل، بحث میشود.
8 - گاهی در باب مناسبت کلمات با سیاق آیات بحث به (فواصل و رویّ آیات) یعنی الفاظ آخر آیات میکشد، که برخی از مفسران مانند طبرسی آن را مطرح کردهاند لهذا راجع به این موضوع (فواصل آیات) مشروحاً بحث کردهایم در حالی که علمای علوم قرآنی، از باب این که مبادا قرآن با شعر شباهت پیدا کند، آن را چنان که باید مورد
بحث قرار ندادهاند و این خود بحثی مفید و ابتکاری است.
9 - مسأله اعجاز عددی قرآن که در کلام قدما به نحو اشاره، و در عصر ما توسط دانشمند مصری (عبدالرزّاق نوفل) به صورت علمی مستقل مطرح گردیده و تاکنون سه جلد کتاب کوچک از او انتشار یافته است که گرچه برخی از مباحث آن خالی از یک نوع تکلّف نمیباشد، اما قابل توجّه است. ما این مسأله را بهطور مستوفی همراه فهرست
کلماتی که آن دانشمند در کتاب خود آورده مورد بحث قرار داده و حدود اعتبار این نوع از اعجاز را که در بحث (الاستعمال القرآنی) کتاب (المعجم) بارها مطرح گردیده روشن کردهایم، و به مناسبت، از نظریه آقای دکتر رشاد خلیفه که عدد (19) را محور آیات قرآن قرار داده، بحث کردهایم.
10 - مسأله قراءات قرآنی و نقش آنها در لغات قرآن و بلاغت آن، اهمیت علم قرائت نزد پیشینیان و علمای ادب عربی در عصر حاضر ریشه و منشأ اختلاف قراءات، حدود اعتبار آنها که علمای این علم آنها را متواتر میدانند و برخی هم تواتر آنها را مورد
خدشه قرار داده و حدود رابطه قراءات با لهجههای عرب، و بهطور کلی رابطه قراءات با
اعجاز قرآن و با علم (الحجة علی القرءآت) که «طبرسی» در تفسیر خود به آن عنایت خاصی داشته است همه این مباحث، در این فصل مورد بررسی قرار گرفته است.
11 - رسم الخط قرآنی که کتابهایی درباره آن تألیف گردیده و خود یکی از علوم قرآنی است و اختلافنظری که میان علما در اعتبار آن وجود دارد به لحاظ ارتباط آن با
ضبط الفاظ قرآن، در این فصل مورد بحث قرار گرفته است.
12 - موضوع بسیار مهم اسالیب قرآن در هر باب مانند امر و نهی، دعا و نفرین، توبیخ و انکار، تشویق و ارشاد، استفهام و سئوال، اِنشاء و اخبار، شرط و تعلیق، تأکید و مبالغه و نحو اینها مانند اعجاز قرآن نیاز به بحث دارد و میتوان در این باب کتابها نوشت و در گروه قرآن کتاب ناتمامی توسط یکی از استادان عرب نوشته شد، ما اسالیب قرآن را بهطور کلی مورد بحث قرار داده و نمونههای بارزی از هر کدام، در این فصل آوردهایم.
13 - همچنین ادوات قرآنی بحث مهمی است که دو استاد مصری راجع به آنها کتاب نوشتهاند: بنام «معجم الادوات و الضمائر القرآنیة» که صرفاً مانند کتاب «المعجم المفهرس» آیات آنها را گرد آوردهاند اما ما در این فصل بهطور کلی شیوه بهکار بردن ادوات و ضمائر را در قرآن مورد بحث قرار دادهایم که خود بخشی از اسالیب قرآن و با اعجاز بلاغی قرآن در رابطه است.
این بحث، در مسائل فقهی قرآن هم مانند مسح یا غَسْل در وضو به لحاظ آیه «وامسحوا برؤوسکم» مانند بلاغت قرآن، کاربرد دارد.
14 - اَعلام قرآنی با تنوعی که دارند خود یکی از علوم قرآنی است، و به لحاظ این که یکی از مواد این معجم را تشکیل میدهند، در این فصل، مورد بحث قرار گرفته و روش خاص قرآن در بهکار بردن اسامی و اَعلام اعم از نام اشخاص و امکنه و قبائل و ماهها و اوقات و کواکب و جز اینها بیان شده است.
همچنین از ریشه این قبیل الفاظ که مفسران و علمای لغت غالباً آنها را عربی میدانند، در حالی که اکثر آنها ریشه در دیگر لغات دارند بحث شده است و به همین خاطر ما در ترتیب کلمات، تلفظ آنها را میزان کار قرار دادهایم و نه ماده اصلی آنها را، که دیگران بدان توجه داشتهاند.
15 - قصص قرآنی خود موضوع علمی از علوم قرآنی است و درباره آنها کتابها نوشتهاند. ما در (المعجم) جابهجا نمونههایی از آنچه راجع به این قصهها در تفاسیر و در تاریخ آمده ذکر کردهایم. در این فصل، روش قصههای قرآن بهطور کلی به عنوان یکی
از اسالیب قرآن و نقش آنها در بلاغت قرآن و در روش ارشاد و انذار و موعظه و عبرت، مورد بررسی قرار گرفته است.
16 - راجع به سور مکی و مدنی بسیار بحث شده و کتابها نوشتهاند، ما در این فصل به لحاظ این که مناسبت کلمات را با جوّ نزول آیات در مکه و مدینه ارائه دهیم، این موضوع را تفصیلاً مورد بحث قرار دادهایم و چه بسا در پارهای از آیات و سور، نظر ما با آنچه دیگران گفتهاند پس از بررسی کلمات تفاوت داشته باشد. این بحث، اصل کلیِ مورد اعتماد ما را در جای جای معجم که بر تعداد مکّی و مدنی کلمات تکیه کردهایم، روشن مینماید و این خود در فهم آیات احکام و تشریع نیز نقش دارد.
17 - شمارش و عدد کلمات قرآن، یکی از علوم قرآنی است که قدما به آن اهمیت میداده و دربارهاش کتابها نوشتهاند و شمارش شهرهای مهم اسلامی از قبیل: بصره، کوفه، مدینه، مکه، شام را بیان کردهاند، از جمله (طبرسی) در «مجمع البیان» بدان عنایت داشته است.نظر به این که ما در استعمال الفاظ به کمیّت آنها اهمیت دادهایم، این
بحث پایهای برای برداشتهای ما در «المعجم» است و چه بسا نظر ما با دیگران متفاوت باشد.
18 - کشف الآیاتها، در شمارش آیات نقش دارند بهخصوص در تشخیص مکی و مدنی و در تعداد آیات هر سوره، ما این بحث را بهطور مستوفی همراه تاریخچه این علم ذکر کرده، اولین کشفالآیات، و روش هر یک و نیز کتابهای کشفالمطالب را مورد بررسی قرار دادهایم زیرا از ضروریات کار ما شمرده میشوند.
19 - معرفی کلماتی که ماده این معجماند و ملاک انتخاب آنها که آیا به افعال و اسماء اختصاص دارند یا برخی از حروف هم اعتبار گردیده، موضوع بحث در این فصل است و شامل فهرست کامل کلمات مورد بحث در این معجم است.
20 - معرفی کامل مصادر و منابع این معجم و مؤفان آنها با اشاره به چاپهای مختلف آنها که در فهرستِ ملحق به جلد اول به آنها اشاره شده است و در این فصل مشروحاً آمده است.
2
این کتاب همانطور که از نامش (نصوص فی علوم القرآن) پیداست، مجموعهای از نصوص مربوط به علوم قرآنی است که به ترتیب زمانی از قدیمترین ایام آغاز گردیده و تا عصر حاضر را در بر میگیرد.
علوم قرآنی به معنای وسیع آن (و نه به معنی مصطلح) شامل هر علمی میشود که به نحوی از انحاء، با قرآن ارتباط داشته باشد که میتوان آن علوم را به سه دسته تقسیم کرد: 1 - علوم للقرآن 2 - علوم فی القرآن 3 - علوم حول القرآن.
و اینک مختصراً درباره هر یک از اینها بحث میکنیم تا ببینیم کدام یک جزء علوم قرآنی مصطلح است:
بهطوری که از این عنوان استفاده میشود مراد از (علوم للقرآن) کلیه علومی است که برای خدمت به قرآن و از باب تمهید مقدمه برای فهم قرآن و معارف یا دیگر جهات آن به وجود آمده است و اگر علوم ادبی را در رابطه با قرآن بررسی کنیم میبینیم تقریباً تمام
علوم ادبی اسلامی در اصل، علوم للقرآن بودهاند:
مثلاً علم نحو همانگونه که معروف است از این جا شکل گرفت که علی علیهالسلام شنید کسی آیه سوره برائت: «اَنَّ اللّهَ بَریٌ مِنَ الْمُشْرِکینَ وَرَسُولُهُ»(1)را به کسر (رسولهِ) تلاوت میکند که معنیش این است: (خدا از مشرکین و رسولش بیزار است) در حالی که مراد آن است که خدا و رسولش از مشرکین بیزار است. آن حضرت از این امر زنگ خطری را نسبت به قرآن کریم احساس فرمود، لهذا ابوالاسود دُئلی را احضار کرد و به او اصول علم نحو را تعلیم داد: «کلّ فاعل مرفوع، کلّ مفعول منصوب، کلّ مضاف الیه مجرور و هم چنین...» و به او فرمود به همین نحو سایر قواعد را بیان کند و لهذا این علم را (نحو)
نامیدند، و علی علیهالسلام مؤس آن شناخته شد.
در این مورد مرحوم آیة اللّه نائینی چند روایت نقل کرده است.(2)
پس علم نحو و به تبع آن علم صرف نخست برای قرآن وضع گردید ولی بعداً نتیجهاش نسبت به کل علوم عربی و زبان عرب تعمیم پیدا کرد. مانند علم منطق که نخست توسط ارسطو فیلسوف یونانی برای جلوگیری از سفسطه در فلسفه به وجود آمد و بعداً شامل کلیه علوم بهخصوص علوم عقلی گردید.
اما علوم معانی و بیان و بدیع در اسلام، اصلاً جهت درک سرّ اعجاز قرآن کریم وضع گردیدند، زیرا یکی از جهات بارز اعجاز قرآن از آغاز نزول (و تا کنون)، همان بلاغت قرآن بود که اجمالاً نزد اهلش مسلم مینمود ولی ضوابط و اسرار آن معلوم نبود، علاوه
بر این از قرآن دوم به بعد برخی از آیات و جملههای قرآن مورد ایراد ملحدان قرار گرفت که قصد داشتند حتی در صحت آن تردید روا دارند. همین امور باعث گردید که ادبای اسلام و بالاخص فرقه معتزله جهت بیان کنایات قرآن که ظاهر آنها تشبیه است، پی بردند که قرآن از لحاظ ادبی قابل بحث است، و تدریجاً برای وقوف بر سرّ اعجاز قرآن اساس این سه علم، که هر کدام به یکی از جهات بلاغت و فصاحت و شیوائی و
محسنات لفظی و معنوی قرآن ارتباط دارد، نهاده شد و سرانجام بحثهای پراکنده به صورت سه علم مستقل شکل گرفت.
شاهد بر آن این است که این قبیل بحثها نخست در کتابهای اعجاز قرآن مطرح گردید و به همین خاطر شیخ عبدالقاهر جرجانی (م 471) که واضع علم بلاغت شمرده میشود، یک کتاب خود را به نام «دلائل الاعجاز» و کتاب دیگر را «اسرار البلاغة» نامیده است. در قدیم، اعجاز قرآن را در جمله و آیه میدانستند، ولی اینک برخی از دانشمندان مانند دکتر عائشة بنت الشاطی در کتاب «الإعجاز البیانی»(1)و شیخ أبوزهرة در کتاب (المعجزة الکبری)(2)و دیگران، اعجاز کلمه را در استعمال قرآنی مطرح کردهاند که مطلب درستی است و گروه قرآن بنیاد پژوهشهای اسلامی در کتاب مهم «المعجم فی فقه لغة القرآن و سرّ بلاغته» این هدف را زیر نظر من دنبال میکند، و آن کتاب موسوعة و دائرة المعارف قرآنی عظیمی است.
اما علم لغت نخست در صدر اسلام درباره لغات قرآن مطرح گردید، نمونه آن سئوال و جواب نافع بن ازرق با عبداللّه بن عباس است که معنی حدود 200 کلمه از کلمات قرآن را از ابن عباس میپرسد و او پاسخ میدهد و برای هر کدام از شعر عرب گواه میآورد.(3)
و نیز قدیمترین لغتنامههای عربی همان کتابهای «مفردات القرآن» یا «غریب القرآن» است حتی خلیل بن احمد (م 175 ه ) در کتاب العین که ظاهراً قدیمترین کتاب لغت زبان عربی است از قرآن برای معانی لغات شاهد میآورد یا آیهای را معنی میکند.
همچنین شاگرد برجسته وی سیبویه (م 180 ه ) در «الکتاب» بسیاری از لغات را در پرتو آیات قرآن معنی میکند و من مقالهای تحت عنوان «رابطه الکتاب با قرآن» به کنگره بزرگداشت 1200 سال وفات سیبویه در دانشگاه شیراز ارائه دادم، که در مجموعه مقالات فارسی آن کنگره عظیم چاپ شده است.
به نظر میرسد نخستین تفاسیر قرآن هم همان تفاسیر لغوی است که به نام «معانی القرآن» نامیده میشود و کتابهای چندی به این نام از قدما بهجای مانده است مانند معانی القرآن فراء (م 207) که عمدةً حاوی شرح لغات قرآن بوده و گویا مدتها علم تفسیر را «علم معانی القرآن» میگفتند و از مفسران به «اصحاب المعانی» یاد میکردند.
قبل از اینکه به بیان دو قسم دیگر از علوم قرآنی بپردازیم مناسب دانستیم دو سخن را از دو دانشمند این عصر در این زمینه یعنی پیدایش بسیاری از علوم اسلامی در خدمت قرآن، نقل کنیم:
اول، سخن علامه شیخ محمود شلتوت شیخ سابق جامع الازهر (1384ه).
وی در مقدمه تفسیر خود که تدریجاً در مجله «رسالة الاسلام»(1)نشریه «دارالتقریب بین المذاهب الاسلامیه» قاهره منتشر میگردید، و بعدا در یک مجله جداگانه چاپ شده، پس از شرح اهتمام بینظیر مسلمانها به قرآن میگوید:
«لانکاد نعرف علماً من العلوم الّتی اشتغل بها المسلمون فی تاریخهم الطّویل إلاّ کان الباعث علیه هو خدمة القرآن».
و در پایان سخن خویش میفرماید:
«لهذا کلّه أعتقد أنّی لا أتجاوز حدّ القصدو الاعتدال إذا قلت: إنّه لم یظفر کتاب من الکتب سماویّاً کان أو أرضیاً فی أیّة أُمّة من الأُمم، قدیمها و حدیثها بمثل ماظفربه القرآن علی أیدی المسلمین، و من شارک فی علوم المسلمین...».
دوم، سخن محقق شهیر سعید الأفغانی در مقدمه کتاب «حجّة القراءات»(2)امام أبیزرعة (م بعد 400) «بین علوم القرآن الکریم و علوم اللّغة العربیّة ترابط محکم فمهما
تتقن من علوم العربیّة و أنت خاوی الوفاض من علوم القرآن فعلمک بهاناقص واهی الأساس، و قدمک فیها غیر ثابتة، و تصوّرک للغة غامض یعرّضک لمزالق تشرف منها علی السّقوط کلّ لحظة. و سبب ذلک واضح لکلّ من ألمّ بتاریخ العربیّة، فهو یعلم حقّ العلم أنّها
جمیعاً نشأت حول القرآن و خدمةً له، فمتن اللّغة اهتمّ قبل کلّ شیء بشرح مفردات القرآن. و تجد غیر واحد من المؤّفین الأولین ألّف فی «غریب القرآن» و «غریب الحدیث»، والنّحو والصّرف أنشئا لعصمة اللسان عن الخطأ فی التّلاوة أوّل الأمر، وکان
الحافز علی التفکیر فی وضعهما أخطاءٌ فی التّلاوة بلغت مسامع المسئولین فتنادوا لتدارک
الأمر، وعلوم البلاغة همّها جلاء روعة البیان القرآنی لاذهان النّاس لیتذوّقوا حلاوته
وتتلقّح ملکاتهم بفصاحته.
ولذا کان أمراً طبیعیّاً قیام أئمّة القرّاء بعلوم العربیّة، وکان کبارهم أئمّة العربیّة الفحول:
کأبی عمرو بن العلاء (م154ه ) و یعقوب الحضرمیّ (م205ه ) وابن مُحَیصن (م123ه ) والیزیدیّ (م 202ه ) و قبله الخلیل بن احمد (م175ه)، حتّی الکسائیّ (م 189ه ) فی کوفته علی ضعف ملکته، و کذلک الرّواة عنهم. وهذا الإمام ابن مجاهد مُسبِّح السّبعة یقول: «لایقوی بالتّمام إلاّنحویّ عالم بالقراءات عالم بالتّفسیر، عالم بالقصص وتلخیص
بعضهامن بعض، عالم باللّغة الّتی نزل بها القرآن».(1)
همین رابطه تنگاتنگ میان قرآن و علوم عربی باعث پیدایش علمی جدید تحت عنوان «تأثیر قرآن در ادب و لغت عرب» گردید که کتابهای متعددی درباره آن نوشته شده است.
باری علوم بسیاری در خدمت قرآن بوده و هست و أخیراً رایانه هم به خدمت قرآن درآمده است.
این قسم، علومی است که از قرآن استنباط گردیده و بهنحوی از انحاء یکی از مفاهیم و مقاصد قرآن را بیان مینماید: مانند انواع و اقسام تفسیر قرآن، علم فقه، علم کلام، علم اخلاق و کلیه علوم شرعی دیگر که بهگونهای از قرآن استخراج گردیده است.
1) - الوقف والابتداء لابن الأنباریّ، ص 25 چاپ دمشق و تحقیق الأُستاذ محییالدین رمضان.
شاید بتوان گفت این علوم، نامحدود است زیرا قرآن میگوید: «وَ نَّزَلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَانًا لِکُلِّ شَیءٍ»(1)و قطعاً علم قرآن، به آنچه ما تاکنون به آن پی بردهایم محدود نیست، مثلا یک نوع تفسیر، تفسیر علمی است که با علوم طبیعی مرتبط است و با پیشرفت این علوم، در حال تحول است، راجع به نجوم و هیئات و کوهها و دریاها و باد و باران، و ابر
و جز اینها از پدیدههای طبیعت قرآن سخن گفته است، و گرچه هدف قرآن عمدةً معرفة اللّه است نه بیان طبیعت، ولی در هر حال، آنچه را قرآن ایماء یا تصریحاً درباره عالم
خلقت گفته است حقیقت دارد و علوم بشری تدریجاً راز آن را در مییابد.
در زمینه رابطه علوم با قرآن کتابها و تفسیرها نوشته شده است، ما با اصل این کوششها مخالف نیستیم اما از تندروی و تحمیل علوم بر قرآن، باید اجتناب کرد، و چه بهتر که قبل از این که دانشمندان علوم، به اسرار کون پی ببرند، علمای اسلام این اسرار را از قرآن استنباط و عرضه نمایند و همواره در عقب کاروان علم حرکت نکنند.
مقصود از این عنوان آن است که قرآن به عنوان یک موضوع، محور بحث و تحقیق قرار گرفته است و همانطور که مثلاً بدن انسان، موضوع و محور علم طب است قرآن هم محور علم یا علومی است که ابعاد و جهات گوناگون قرآن را شرح میدهد، که این کار به نحو مستوفی انجام گرفته است و نتیجه این بحثها همان «علوم قرآنی» مصطلح را تشکیل میدهد.
علامه سیوطی در کتاب مهم «الإتقان فی علوم القرآن» 80 نوع علم را تحت عنوان علوم قرآنی بر شمرده و برای هر کدام، بابی عنوان نموده و مباحث آن را بیان و کتابهائی
که درباره هر یک به رشته تحریر درآمده معرفی کرده است. بحثهایی مانند: نزول القرآن،
مکی و مدنی، جمع قرآن، قرائت قرآن، تفسیر و مفسران، امثال و اقسام و کنایات و
1) - نحل / 89 .
مبهمات و ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و اعجاز قرآن و مباحثی از این قبیل.
کتاب «الاتقان» همواره پایه و اساس علوم قرآنی بوده و هست، و کتابهای دیگر از قبیل «البرهان فی علوم القرآن» اثر محمد بن عبداللّه زرکشی (745 - 794) که قبل از الاتقان نوشته شده) و «مناهل العرفان» اثر زرقانی، «مباحث فی علوم القرآن»، اثر دکتر صبحی صالح، «التّمهید فی علوم القرآن» از علامه معاصر شیخ هادی معرفت و بسیاری
دیگر هم پیش از برهان و یا بعد از آن نوشته شده که در این کتاب حاضر از کلیه آن آثار
و جز آنها استفاده شده است.
نکته قابل توجه آن است که یکی از دانشمندان متأخر در مصر، این علوم را در کتاب خود به 250 علم رسانیده است، اما در حقیقت او و دیگران حتی علامه سیوطی هر بحثی را یک علم شمردهاند و میتوان همه را تحت یک علم مطرح کرد و این علوم را مباحث همان علم واحد بهشمار آورد هر چند تعدادی از این علوم از قدیم، علمی جداگانه محسوب میگردید، مانند علم قراءات، علم ناسخ و منسوخ، علم تفسیر، علم غریب القرآن و هکذا علوم دیگر. البته آنچه جزء علوم قرآن است تاریخچه و روشهای تفسیری است نه خود علم تفسیر که قطعاً علمی مستقل است.
نکته دیگر آن که تا حدود یک قرن پیش از این همه این علوم تحت عنوان (علوم قرآنی) یاد میشد و مورد بحث قرار میگرفت و در کتابهای نامبرده هم همه آنها مورد بحث قرار گرفته است، اما بعداً برخی از مباحث آن را به عنوان «تاریخ قرآن» عرضه کردهاند که ظاهراً این کار نخست از سوی خاروشناسان آغاز شده است و بعداً مسلمانها خود کتابهائی به این نام نوشتهاند. در کتابهای تاریخ قرآن، ابعاد تاریخی قرآن از قبیل
نامهای قرآن و نامهای سورههای قرآن و عدد سورهها، مکی و مدنی، کتابت قرآن، مصاحف، رسم القرآن و گاهی قراءات مورد بحث قرار گرفته است و اینک «تاریخ قرآن» به عنوان یک ماده درسی در دانشگاهها تدریس میشود.
کمااینکه علم دیگری تحت عنوان روشهای تفسیری یا مکاتب تفسیری از علوم قرآنی جدا شد و به عنوان یک علم خاص ماده درسی است، ظاهراً نخستین کسی که
این علم را جداگانه مورد توجه قرار داده مستشرق آلمانی گلدزیهر یهودی هلندی (1850-1921) است. وی کتابی به نام «مذاهب التّفسیر الاسلامی» تألیف نموده و اهداف پلیدی را در آن کتاب دنبال کرده است، بعداً کسان دیگر از جمله دانشمند مصری معاصر دکتر محمدحسن ذهبی کتاب «التفسیر والمفسرون» را تألیف کرد که اینک با همه نواقصی که دارد بهترین کتاب در موضوع خود است.
با جدا شدن این دو علم از علوم قرآنی طبعاً باید سایر مباحث علوم قرآنی را تحت این عنوان مورد بحث و درس قرار داد و توجه کرد که این بحثها تحت سه عنوان در درسهای دانشگاهی تکرار نشود.
اما راجع به این کتاب سخن از این قرار است:
مقصود از نصوص، کلیه آراء و روایات و اقوالی است که در کتابهای تفسیر و علوم قرآن و در کتب حدیث و تاریخ قرآن و جز آنها درباره مباحث علوم قرآنی وجود دارد، اعم از کتب اهل سنت و یا کتب شیعه که بدون هیچ امتیازی مگر به لحاظ سیر زمانی، در اینجا گردآمده است.
شاید گفته شود که این اقوال و نظرات و حتی روایات در چند کتاب علوم قرآنی متداول از جمله کتاب معتبر «الاتقان فی علوم القرآن» از علامه سیوطی (م911ه) آمده است و دیگر نیاز به تألیف و جمعآوری آنها نیست. ولی با مروری بر این کتاب مشخص خواهد گردید که این داوری خطا است، زیرا در کتابهای حدیث و تفسیر بیشترین نصوص مربوط به علوم قرآنی آمده است که در جایی گردآوری نشده است. کما اینکه مؤفان علوم قرآنی اکثراً از اهل سنت بودهاند و از روایات و اقوال و آراء شیعه بهخصوص شیعه امامیه بیاطلاع بودهاند. در این کتاب کلیه این آراء و نظرات در کنار
اقوال علمای اهل سنت آمده است که بهترین وسیله برای مقارنه و مقایسه میان این دو مذهب در بعد علوم قرآنی است، و در حقیقت این کتاب یک نوع علوم قرآن مقارَن
محسوب میشود.
نظر ما صرفاً جمعآوری آراء و کمک به محققان است، تا محققان و باحثان، بدون صرف وقت در جستجوی مطالب، همه را یکجا و آماده برای تحقیق خویش ببینند، زیرا مسلماً اساس تحقیق در هر یک از علوم، بهخصوص علوم عقلی، همان منقولات و نظرات پیشینیان است و این کار باید در کلیه علوم نقلی صورت گیرد.
بدیهی است بیشترین اقوال در مقدمات تفاسیر و در کتب علوم قرآنی، وجود دارد اما آنها کافی نیست بلکه باید به همه کتب تفسیر و بلاغت و تاریخ و فهرست، مخصوصاً فهرست با ارزش ابن ندیم سر زد و از لابهلای این کتابها هر جا نصی و نقلی راجع به یکی از مباحث علوم قرآن یافت میشود آنها را جمع کرد و این کاری است که در این کتاب صورت گرفته است.
بدیهی است در این کار پردامنه و پراکنده باید نظمی خاص در نظر گرفته میشد. به نظر رسید اولاً موضوعات از هم تفکیک شود که چنین شد.
بحث در قسم اول درباره نزول قرآن است که در چند مبحث آمده است: کیفیت نزول، اول مانزل و آخر مانزل، و ترتیب نزول سور مکی و مدنی.
و بعداً در قسم دوم بحث جمع قرآن و مصاحف و قرائتها آغاز میگردد و همچنین موضوعی دیگر که در فهرست کلی کتاب آمده است.
پس از تفکیک موضوع، لازم بود راجع به کیفیت تألیف نصوص مربوط به هر موضوع نیز ترتیبی اتخاذ گردد که به نظر ما همان ترتیب زمانی بود، در هر مبحث از قدیمترین نص موجود آغاز گردید، و تا عصر حاضر ادامه یافت. این مسئله با ذکر آراء و نظرات هر یک از دانشمندان در فصل خاصی آمده است. اما نظر به اینکه آنچه از یک دانشمند نقل میشود همه آراء و نظرات شخصی او نیست، بلکه منقولات وی از دیگران هم هست، لهذا عنوان جامعی را در نظر گرفتیم که شامل کلیه آراء و اقوال باشد مثلاً: «ما
عند البخاریّ فی کیفیّة النزول»، و «ما عند الطّبری فی کیفیّة النّزول» و هکذا.
البته گاهی نظرات یک دانشمند همراه نظرات کسانی که بر کتاب او حاشیه نوشتهاند
ولی در دو زمان زندگی میکردهاند مانند آنچه در مورد تفسیر کشاف زمخشری عمل شد، آمده است که قهراً امکان رعایت زمان نبود وگرنه میان اصل نص و حواشی آن فاصله میافتاد.
مصادر و مآخذ کتاب و نیز تراجم اجمالی از دانشمندان صاحب کتابی که نصوص از آن کتاب گرفته شده، همه در آغاز نص آمده، اما تفصیل بیشتر آن، در مقدمه کتاب ذکر شده است که کار را بسیار آسان میکند.
یکی از مسائل و مشکلات مورد ابتلا در جمعآوری نصوص، تکرار بسیاری از مطالب در کتابهای مختلف که عیناً با تفاوت الفاظ میباشد، که با حذف مکررات و ارجاع مطلب مکرر، به اقوال سابقین تا حدودی که به اصل نصوص صدمهای وارد نیاید، این مشکل حل شد که البته در طبع کتاب باید صفحات مورد رجوع دقیقاً ثبت گردد تا رجوع به آنها آسان گردد. ولی نسبت به پارهای از نصوص، که ارجاع آن به گذشته به اصل مطلب نقصی وارد میآید ناچار از ارجاع خودداری گردید و عین نصوص را به لحاظ تفاوتی که با نصوص پیش از آنها داشته است، آوردهایم، هر چند مکرر به نظر آید. با کوششی که نسبت به گردآوری کتب علوم قرآنی به عمل آمد مسلماً به تعداد کمی از آنها دست رسی نیافتیم و قهراً نیاز به استدراک خواهد داشت اما از منابع
اصلی استفاده شده است.
تألیف این کتاب در گروه قرآن ابتداء از سوی اینجانب مطرح گردید و پس از تصویب، تألیف آن را جناب حجهالاسلام آقای سیدعلی موسوی دارابی وفقه اللّه تعالی زیر نظر من به عهده گرفتند و من همراه ایشان مرتباً ابواب و فصول کتاب را دنبال میکردم. در عنوان کتاب و ترتیب ابواب و فصول و ذکر مصادر و کیفیت نقل وترجمه نصوص، و در کلیه کارها نظری دادم و ایشان عمل میکردند، من خدا را سپاس میگذارم که توفیق همکاری و همگامی در این عمل بزرگ را یافتم، و از آقای موسوی ضمن سپاس و تشکر نسبت به پارهای انتقادات که وی با حوصله آنها را تحمل میفرمود معذرت میخواهم.
از همکاری اعضای گروه قرآن بهخصوص جناب آقای ناصر نجفی که در ترجمه نصوص از فارسی به عربی یاری دادند و نیز از مسئولان محترم بنیاد پژوهشهای اسلامی از هیأت مدیره بنیاد که چاپ آن را تصویب کردهاند و به خصوص از جناب حجهالاسلام والمسلمین حضرت آقای الهی خراسانی سرپرست محترم بنیاد پژوهشهای اسلامی، که وسیله این کار را فراهم نموده و از راهنمائیهای خویش دریغ نفرمودند صمیمانه سپاسگزاری مینماید.
امید است دانشمندان و محققان علوم قرآنی، اهمیت این کار را دریابند و به زحماتی که انجام گرفته ارج نهند و نیز نظرات خود را راجع به کم و کیف این کتاب به اطلاع گروه
قرآن برسانند تا در مجلدات آینده رعایت گردد.
3
تفسیر جوامع الجامع یکی از سه تفسیر شیخ بزرگوار امین الاسلام فضل بن الحسن الطبرسی (م 548 ه )، و آخرین آن سه و گزیده دو تفسیر دیگر او مجمع البیان و الکافی الشافی است.
بیان شخصیت و معرفی مقام والا و شرح زندگی آن دانشمند، در این مختصر نمیگنجد و در این باره مقالهها و بلکه کتابها نوشتهاند.
آنچه در این سطور به عنوان مقدمه بر ترجمه این تفسیر نگاشته میشود، به طور فشرده و کوتاه ارزش این کتاب نفیس را بیان میکند.
امین الاسلام طبرسی، از یک خاندان بزرگ روحانی و علمی بوده است که اصلاً اهل تفرش بودهاند، و به خراسان هجرت کردهاند، و کلمه طَبْرَس در اصل همان تَفْرش بوده
است. این دانشمند، ساکن مشهد بوده و در اواخر عمر راهی سبزوار شده و در همان جا فوت کرده و جنازه او را به مشهد مقدس حمل و در محل کنونی دفن کردهاند، و خیابان طبرسی به نام اوست.
به گفته بیهقی، معاصر او در کتاب تاریخ بیهقی، کار عمده این دانشمند تلخیص و تحریر کتب دیگران بوده است. کتاب مجمع البیان بنا به تصریح خود او در مقدمه کتاب، تحریری است نو از تفسیر تبیان شیخ طوسی (385 - 460)، کما این که کتاب
المولف من المختلف بین ائمة السلف در فقه تطبیقی مسائل الخلاف نیز تحریری است از کتاب مسائل الخلاف شیخ طوسی.
وی در عصر خود در علوم متنوّع زمان خود مانند تفسیر، فقه، کلام، سیره و تاریخ ائمه شهرت داشته و در همه این موضوعات کتاب یا کتابها نوشته است.
چنان که از کتب او بهخصوص دو تفسیر موجود او مجمع البیان و جوامع الجامع به دست میآید، او در ادب و لغت عرب استاد و صاحبنظر بوده، عبارت عربی را در نهایت جزالت و فصاحت، در عین اختصار مینوشته است و به لطائف ادبی علاقه خاصی داشته است. همین نکته سنجی و لطفیهجویی او را به نوشتن الکافی الشافی که لطائف ادبی تفسیر کشّاف علاّمه زمخشری (م 538 ه ) را در بر دارد واداشته است. لطائفی که تفسیر مجمع البیان خود او از آنها خالی بوده و با ضمیمه شدن آنها به مجمع البیان، این کتاب جامعی میگردد.
ما در این جا به نکاتی که از دیباچه کتاب جوامع الجامع از قول خود طبرسی به دست میآید اکتفا میکنیم:
در ترجمه احوال طبرسی نوشتهاند که او دارای سه تفسیر بوده است: کبیر، صغیر، اوسط . اما تعیین آن سه کتاب، بدون خواندن این دیباچه غیر ممکن است. در این دیباچه میخوانیم که طبرسی نخست کتاب مجمع البیان را نوشته و بعد از وقوف بر کتاب کشاف نکات و لطائف آن را برگزیده و نام آن را الکافی الشافی نهاده است؛ آنگاه بنا به اصرار و الحاح فرزندش ابونصر حسن نکات و لطائف هر دو کتاب را در کتاب سوّم، جوامع الجامع گردآورده و در اختصار آن کوشیده است.
از این جا پی میبریم که تفسیر کبیر همان مجمع البیان فی تفسیر القرآن است که طبرسی خود در این دیباچه آن را کبیر خوانده است. و تفسیر صغیر ظاهراً الکافی الشافی است، و اوسط جوامع الجامع است که به همین لفظ اوسط از آن یاد شده است. یا بالعکس این کتاب. تفسیر صغیر و الکافی تفسیر متوسط است؛ و در هر حال، تفسیر دیگری به قلم این دانشمند تألیف نشده است که محققان سراغ آن را بگیرند.
حال اگر تفسیر الکافی الشافی به دست آید، و انتشار یابد، هر سه تفسیر این مرد بزرگوار را در اختیار خواهیم داشت و با مقایسه و مطابقه میان آنها معلوم خواهد شد که
طبرسی چه نکاتی را از تفسیر کشاف انتخاب نموده است. امّا حالا هم که آن تفسیر را در اختیار نداریم با مقایسه میان مطالب جوامع الجامع با مجمع البیان و کشّاف میتوان حدود استفاده او را از این دو کتاب و نحوه گزینش و انتخاب مطالب را به دست آورد. با
دقت در این دو کتاب به دست میآید که طبرسی کوشیده است مطالب مهم و برجسته و لطائف آن دو کتاب را در این کتاب سوّم، جوامع الجامع گردآورد و از برخی مطالب آن دو کتاب صرفنظر نماید.
2 - تفسیر جوامع الجامع به لحاظ جامعیت، بلاغت، اختصار و فشردگی یکی از بهترین کتابهای تفسیر برای تدریس است، و در ایام تحصیل من در قم (سالهای 1328 به بعد) مرحوم آیهاللّه حاج شیخ ابوالفضل زاهدی آن را در مدرسه فیضیه برای طلاّب درس میگفت، و میتوان آن را در بین تفاسیر شیعه امامیه به کتاب تفسیر بیضاوی به نام انوار التنزیل و اسرار التأویل از اهل سنت مقایسه و موازنه نمود که آن نیز کتابی است فشرده و خوش عبارت و سالیان دراز، بلکه ظاهراً تا امروز در مدارس اهل سنت، کتاب درسی است، و گویا لااقل تا عصر شیخ بهائی رحمهالله (م 1030 ه ) تدریس آن تفسیر در بین شیعیان نیز معمول بوده، و به همین خاطر، مرحوم شیخ بهائی نظرات خود را هنگام تدریس تفسیر بیضاوی، به عنوان تعلیقه بر آن کتاب، به رشته تحریر درآورده است. سزاوار است این تعلیقه با متن آن تفسیر، مقایسه و قدرت شیخ بهائی در علم تفسیر دانسته شود، و این خود میتواند موضوع مقاله یا کتابی باشد مرحوم فیض کاشانی (م 1093 ه ) نیز در تفسیر صافی که بر اساس روایات اهلبیت علیهمالسلام نوشته شده، هر جا حدیثی نیافته از عبارات کوتاه و برجسته تفسیر بیضاوی بهره برده است، و این مطلب نیز با مقایسه میان آن دو تفسیر، معلوم خواهد گردید.
3 - نکته جالب توجه و بسیار ارزشمند، همانا انصاف و ادب و حقشناسی و پاکی نفس و عدم تعصّب مذهبی مرحوم طبرسی است که از خلال تفسیر جوامع الجامع و از
دیباچه آن کاملاً فهمیده میشود؛ زیرا طبرسی، به صراحت اعتراف به فضل و علم و شایستگی معاصر خود، علاّمه زمخشری و تفسیر کشاف او میکند، با همه اختلاف مذهب و مسلک آن دو؛ زیرا طبرسی عالم و پیشوای شیعه امامی است و در عصر خود و در بین پیروان اهل بیت به خصوص در بین اهل سبزوار که به پایبندی شدید به اهلبیت معروف بودهاند و داستان (ابوبکر) مولانا، کاشف از آن پایبندی است شهرت داشته است.(1)
شد محمد اَلپ اُلغ خوارزمشاه در قتال سبزوار پر پناهتنگشان آورد لشکرهای او اسپهش افتاد در قتل عدو
امّا زمخشری نیز دانشمندی بلندآوازه در بین اهل سنت و از مدافعان سرسخت مسلک اعتزال بوده است. در عین حال، طبرسی باک ندارد که علی رؤس الاشهاد از وی تقدیر و تجلیل کند، و حق او را چنان که باید و آن طوری که بوده، به قلم آورده، و
برای آیندگان باقی گذارد. این نوشته، در حقیقت یک سند کتبی و باقی ماندنی است و غیر از تعریف لفظی و احترام شفاهی و تعظیم مجلسی است که آنی رخ میدهد و از میان میرود.
همانطور که اشاره شد، این امر، حاکی از طهارت نفس، حقشناسی و خالی بودن قلب آن دانشمند از هرگونه تعصّب بیجای مذهبی است، که باید و لازم است همه وقت به خصوص در عصر حاضر که اسلام عزیز از همه سوی در معرض تهدید، و به اصطلاح بیضه اسلام در خطر است، و دشمنان اسلام، از شرق و غرب، از هندوی مشرک و مسیحی و یهودی به ظاهر اهل کتاب و مُلحدان بیدین، و سیاستمداران زورمند، درصدد هجوم نظامی و فرهنگی و علمی و صنعتی است. در این چنین زمانی، وحدت اسلامی و همزیستی مسالمتآمیز مذاهب اسلام، از اوجب واجبات است، و این امر با همین حقشناسیها و انصاف دادنها و رعایت ادبها تحقیق مییابد و لازم نیست کسی از مذهب خود که با آن بزرگ شده و انس گرفته عدول کند و از آن دست بردارد.
1) - حکایت ابوبکر و محمد خوارزمشاه در دفتر پنجم مثنوی آمده است، با این مطلع
این همان هدف مقدّسی است که رسولاکرم صلیاللهعلیهوآله و ائمه هدی و علما و رهبران بزرگ جهان اسلام، در گذشته و حال بدان توصیه کردهاند. از جمله مراجع و علمای شیعه در عصر ما مرحوم آیهاللّه العظمی بروجردی (م 1380 ه ) و حضرت امام خمینی رضوان اللّه
علیهما بیش از دیگران بر این امر تأکید داشتند. به امر رهبر عالیمقام انقلاب حضرت آیهاللّه خامنهای نیز مجمع التقریب بین المذاهب الاسلامیة به همین منظور تأسیس گردیده است. به نظر من یکی از راههای رسیدن به این هدف، نشر و ترویج این قبیل کتابهاست و این نکته عجیب است که پیش از ما نیز حامیان و هواخواهان تقریب بین مذاهب، به همین نکته عنایت داشتهاند، و از میان هزاران دانشمند انگشت روی امین الاسلام طبرسی و کتاب مجمع البیان و جوامع الجامع او گذاردهاند.
مرحوم شیخ محمود شلتوت، شیخ اسبق جامع ازهر که از بنیانگذاران دارالتقریب بین المذاهب الاسلامیه قاهره و در امر تقریب کوشا بوده است. مقدمهای بر کتاب مجمع البیان چاپ دارالتقریب نوشته که در مجله رسالة الاسلام، سال دهم شماره سوّم چاپ شده است. شیخ شلتوت در این مقدمه بحثی طولانی و شیوا درباره روحیه پاک طبرسی و خصوصیات مجمع البیان و جوامع الجامع طرح و روی چند نکته تکیه نموده است:
اوّل، انصاف و صفای باطن و مبرّی بودن طبرسی از هرگونه تعصّب مذهبی است، و گواه بر این مطلب را همان ارج نهادن وی به علاّمه زمخشری و کتاب کشّاف او، با وجود اختلاف مذهبی آنان دانسته است؛ و در این رابطه بخشی از عبارات جوامع الجامع را با کشّاف و مجمع البیان مقایسه نموده، و ثابت کرده است که طبرسی به قول خود وفا کرده و برخی نکات و لطایف را که خاص کشّاف است و در مجمع البیان وجود ندارد، از کشّاف اقتباس و در کتاب جوامع الجامع درج کرده است.
نکته دوّم آن که طبرسی در مجمع البیان با نهایت امانت و بیطرفی، اقوال مفسّران سَلف را بدون توجّه به مذهبشان آورده و گفتار ائمه اهلبیت علیهمالسلام را به آنها افزوده یا در باره یکی از اقوال میگوید: وهو المروی عن ائمتنا، و گاهی هم گفتار دیگران را بر آنچه
که منسوب به ائمه اهلبیت علیهمالسلام است ترجیح میدهد و میگوید: این قول به ظاهر قرآن
نزدیکتر است.
نکته سوّم: آن که طبرسی در مقدمه جوامع الجامع اظهار داشته که گاهی عین عبارت زمخشری را آورده؛ زیرا سخنی از آن زیباتر نیافته است.
نکته چهارم: سرانجام شیخ شلتوت میگوید: تفسیر مجمع البیان با مزایای زیادی که دارد از کلیه تفاسیر قرآن بهتر است.
این اعتراف از شیخ شلتوت، خود نیز گواه صمیمیت و طهارت نفس اوست، که در حقیقت پاداشی است به تجلیل و اکرام طبرسی از زمخشری.
آری؛ چنین دانشمندانی میتوانند مسلمانان را با وجود اختلاف مذهب و مسلک، متحد و هماهنگ سازند و با این عمل، آب رفته اسلام را به جوی باز گردانند، و باید از
خدای منّان بخواهیم که وجود این قبیل از علما و مصلحان را در همه مذاهب اسلامی زیاد کند، کسانی که در عین پایبندی به مذاهبشان، قلبشان برای عالم اسلام و قاطبه مسلمانان میتپد، و مصالح اسلام را بر مصلحت مذهب خاص خود مقدّم میدارند.
اینک من نکتهای را بر گفتار شیخ شلتوت میافزایم، و آن نکته این است که شیخ شلتوت از کتاب وزین و نفیس المؤلف من المختلف بین ائمة السلف تألیفات طبرسی که تحریر جدیدی از کتاب مسائل الخلاف شیخ طوسی است خبر نداشته است؛ زیرا هنوز در آن هنگام، این کتاب چاپ نشده و انتشار نیافته بود، و در این اواخر، توسط بنیاد پژوهشهای اسلامی وابسته به آستان قدس رضوی چاپ گردیده است.
از مقدمه این کتاب به دست میآید که طبرسی، نواقص موجود در کتاب مسائل الخلاف را که بر شمرده، در کتاب خود مرتفع کرده است، از جمله استدلالهای ضعیف شیخ طوسی و ادعاهای اجماع مکرّر او بر مسائل را کنار گذارده و با علامت (ج) مسائل اجماعی را مشخص کرده است.
نکته جالب توجه، نام این کتاب است که درست بر خلاف کتاب اصلی مسائل الخلاف، طبرسی قبل از این که به مسائل اختلافی توجه نماید، به مسائل مورد اتفاق توجه فرموده و نام کتاب را با این انگیزه مقدّس، هماهنگ فرموده است. آنچه مورد
ائتلاف و مایه اتفاق است از میان مسائل خلافی، برگزیده و از علمای پیشین که صاحبان آن اقوال مختلف هستند به ائمه سلف یاد کرده است.
این نام، من را به یاد نام کتاب ابوالحسن اشعری، پیشوای مذهب اشاعره انداخت: مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلّین. اشعری، در این کتاب به نحوی شایسته، مذاهب و فرق اسلامی را همانطور که بودهاند با نهایت امانت، معرفی نموده است، و با
این که مذهب حق را همان مذهب اهل حدیث میداند که بعداً به نام خود او شهرت یافته: (مذهب اشعری). در عین حال، دیگر مذاهب اسلامی را به عنوان مذاهب اسلامی و اختلاف آنان را به نام اختلاف نمازگزاران نام برده و همه را مسلمان و اهل قبله و نمازگزار قلمداد فرموده است. بر عکس مسلک نوپیدای وهابیّت و سلفیّه که با اندک اختلافی، دیگران را مشرک و غیر مسلمان و واجب القتل معرفی میکنند و هر چند گاه، فتوایی از سوی مفتیان جیرهخوار رژیم سعودی مُشعر به این امر صادر میگردد.
باری، گفتنی در این باره زیاد است، اما به قول شاعر:
شرح این هجران و این خون جگر * این زمان بگذار تا وقت دگر
از این درد دلها صرف نظر میکنیم، و دل پاک خوانندگان را آزرده و چرکین نمیکنیم.
امّا سخن کوتاه دیگر ما در باره این ترجمه و مترجمان عزیز است. ترجمه این کتاب را به فارسی و انگلیسی این جانب پیشنهاد کردم. ترجمه انگلیسی که قرار بود در هند توسّط دانشمندی هندی صورت گیرد انجام نشد، ولی ترجمه فارسی توسط چند تن صورت گرفت: آنان عدّهای از فضلای حوزه و دانشگاه هستند که در گروه ترجمه عربی بنیاد پژوهشهای اسلامی به سرپرستی حجهالاسلام آقای صاحبی گرد آمدهاند، و با کمک یکدیگر این کتاب نفیس جوامع الجامع طبرسی را ترجمه میکنند. ترجمه این کتاب صحیح و روان است، بعلاوه، حواشی مفیدی با استفاده از مجمع البیان طبرسی و جز آن، بر اصل ترجمه افزودهاند که بسیار مغتنم است.
4
ترجمه تفسیر «جوامع الجامع» از شیخ اجل امین الاسلام فضل بن حسن طبرسی متوفای سال 548 هجری از سوی بنیاد پژوهشهای اسلامی، و متن «مجمع البیان» وی به کوشش «مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی» چاپ گردید، و اینجانب بر هر دو مقدمه نوشتهام، بر ترجمه تفسیر اول، مقدمه فارسی و بر دوم مقدمه عربی تقریباً با یک مضمون و با تفاوتی اندک، که مقدمه نخست در مجله مشکوة (شماره 35، تابستان 1371) به چاپ رسیده و در این جا خلاصه مقدمه دوم آورده میشود. در این دو مقدمه از سه تفسیر طبرسی و آخرین آنها «جوامع الجامع» که فشرده دو تفسیر دیگر است بحث کردهام.
نظر به این که این چاپ از تفسیر «مجمع البیان» افست از روی چاپ قاهره است، که چند سال پیش، از سوی «دارالتقریب بین المذاهب الاسلامیة» به انگیزه خاصی و در راه هدف مقدّس آن مرکز، با چند مقدمه با ارزش و یک خاتمه به قلم بزرگترین دانشمندان «جامع الازهر» و بنیانگذاران دارالتقریب صورت گرفته است، مناسب دانستم گزیدهای از آن مقدمات و خاتمه نیز ضمیمه این نوشته شود تا خوانندگان محترم در جریان کار اندیشمندان و مصلحان اسلامی در نیم قرن اخیر قرار گیرند. ضمناً گوشهای از اندیشه بلند یک عالم بزرگوار شیعی در قرن ششم، و نیز افکار اصلاحی این دانشمند مخلص، و
کارکرد مجمع جهانی تقریب به برکت قرآن کریم دانسته شود.
مقدمه بر تفسیر مجمع البیان شامل مباحثی است که در مقدمه «جوامع الجامع» اشاره شده است، تفاوت طبع مجمع التقریب با چاپ قاهره، با این که از روی آن افست گردیده، آن است که چاپ قاهره، شماره آیات نداشت، و این امر کار پیدا کردن آیات را در سورهها مشکل میکرد.
به خاطر دارم دو دوره از آن چاپ، توسط فرزند علامه قمی آقای مهندس قمی در اختیار این جانب قرار گرفت، که به تقاضای وی یک دوره را به مقام معظم رهبری حضرت آیهاللّه خامنهای تقدیم کردم، در جلسهای پس از آن فرمودند: این دوره مجمع البیان که شما آوردید من مجمع البیان خودم را به دیگری دادم، به این خاطر که این طبع بهتر است، بعداً دیدم در این چاپ آیات شماره ندارد. من عرض کردم ما در مجمع جهانی تقریب، این طبع از تفسیر را میخواهیم به صورت افست تجدید کنیم، حتماً این نقیصه را بر طرف خواهیم کرد. مرکز تحقیقات قم وابسته به مجمع تقریب این کار را انجام داد و آن را شمارهگذاری کرد و بحمداللّه دوره کامل فراهم آمد.
لازم است بدانیم تفسیر مجمع البیان یکی از مهمترین، جامعترین و منظمترین تفسیرها در سطح جهان اسلام است، و گویا مرحوم طبرسی آن را به همین منظور، یعنی برای عموم مسلمانان از هر طائفه و مذهب به رشته تحریر درآورده و با این که خود او از پیشوایان بنام شیعه امامیه است، و آراء و عقاید این طایفه را هم در همه زمینهها اعم از مباحث کلامی و فقهی و فضایل اهلالبیت علیهمالسلام، با دقت تمام، در این تفسیر حفظ کرده است، در عین حال، آراء و عقاید دیگر مذاهب اسلامی را هم با کمال امانت و بیطرفی، و رعایت ادب، توأم با احترام و تکریم صاحبان آن آراء در تفسیر خود آورده است.
این عمل شایسته آن دانشمند شیعی، در عصر خود و در اعصار پس از وی، تا عصر حاضر، مورد تقدیر و ستایش دانشمندان قرار گرفته، بلکه شیوه و روش او الگو و راهنما برای دیگران در نگارش علوم اسلامی براساس حسن تفاهم و احترام متقابل و تقریب آراء و نظرات مذاهب اسلامی و مآلاً رسیدن به هدف مقدس وحدت اسلامی به
شمار میرود.
به همین خاطر این تفسیر گرانبها از سوی «دارالتقریب بین المذاهب الاسلامیة» قاهره همانطور که گفته شد از حدود چهل سال پیش از این به بعد توسط جمعی از علمای فریقین چنان که خواهم گفت تصحیح و چاپ شده است. «دارالتقریب» مرکز «جماعة التقریب بین المذاهب الاسلامیة» در قاهره بود و بزرگترین دانشمندان شیعه و اهل سنت، آن را تأسیس کردند و خدمات گرانبهایی به وحدت اسلامی و نزدیکی مذاهب نمود.
اینک گزیدهای از مقدمات و خاتمه آن چاپ در این جا ثبت میشود. آن چاپ دارای چهار مقدمه و یک خاتمه است.
مقدمه اول نامهای است که امام اکبر شیخ عبدالمجید سلیم، شیخ جامع ازهر در آن هنگام در تاریخ 4 ذیالقعده 1371 هجری قمری برابر 26 ژوئیه 1952 میلادی به دارالتقریب و اعضای آن به نام «جماعة التقریب بین المذاهب الاسلامیة» که خود او از آن جمله و معاون آن جماعت بوده است، نوشته و آنان را به نشر این تفسیر ترغیب نموده است به این مضمون:
بعد از حمد و ثناء کتاب «مجمع البیان لعلوم القرآن» تألیف شیخ علامه ثقهالاسلام، ابوعلی، فضل بن حسن بن فضل طبرسی، از علمای قرن ششم هجری، کتابی است جلیل الشأن مملو و لبریز از علم، و پرفایده با ترتیب و نظم نیکو و من مبالغه نمیکنم اگر بگویم این کتاب سرآمد و مقدّم بر دیگر تفاسیر قرآن است، که مصدر و مأخذ علوم و بحثهای قرآنی به شمار میآیند.
من این کتاب را بسیار مطالعه و بررسی نمودم، و جاهای زیادی از آن را از نظر گذرانیدم، آن را حلاّل معضلات، وکشّاف مبهمات یافتم. مؤف آن رحمهاللّه را شخصیتی یافتم با فکر عمیق، جلیلالقدر، دارای قدرت علمی، و توانا در اسلوب نگارش و حسن تعبیر، و بسیار شائق و حریص بر توضیح مسائلی که دانستن آنها برای مردم مفید هستند.
پس، هرگاه «جماعة التقریب بین المذاهب الاسلامیة» که من شرف تأسیس آن را داشتم و دستاندرکار فعالیتهای آن بودهام، به احیای این تفسیر جلیل کمر همت ببندد،
مسلماً این عمل از باقیات الصالحات خواهد بود. آرزومندیم خداوند متعال به ما و به هر کس که به اتمام این کار شایسته کمک کند، پاداش نیکو عطا فرماید «والباقیات الصالحات خیر عند ربک ثواباً و خیرٌ أملا».
شیخ الجامع الأزهر
و معاون جماعة التقریب
بین المذهب الاسلامیة
عبدالمجید سلیم
لازم به توضیح است که این عالم جلیل القدر، شیخ عبدالمجید سلیم، سالها ریاست لجنه یا کمیته فقهی جامع الازهر را به عهده داشته و مدتی هم شیخ جامع الازهر بوده، که این نامه را در همان وقت نوشته است، ولی چنان که نقل گردید به خاطر کدورت و عدم رضایت از دولت وقت، ناگهان از این سمت مهم، که در کشور مصر بسیار با ارزش است استعفا داده است، این خود یک عمل انقلابی، و در عین حال زاهدانه به لحاظ صرفنظر کردن از بالاترین سمت روحانیت و از حقوق زیاد آن شمرده میشد.
او از موسسان «دارالتقریب» و جماعة التقریب و شاید موثرین اعضای آن بود، و به لحاظ شخصیت علمی و موقعیت اجتماعی خود، در پیشرفت آن نقش زیادی داشت.
وی از لحاظ علمی، استاد شیخ محمود شلتوت، شیخ دیگر جامع ازهر و صاحب فتوای مشهور مبنی بر به رسمیت شناختن مذهب شیعه امامیه و مذهب زیدیه به شمار میآید، و بنا به نقل علامه شیخ محمدتقی قمی برای این جانب: «هرگاه در مجلسی که شیخ شلتوت وجود داشت حاضر میشد، شلتوت دست او را میبوسید».
نامه او به دارالتقریب راجع به نشر تفسیر مجمع البیان، در حالی که شیخ ازهر بود، در حقیقت، نوعی گستاخی و جرأت و هم مجوّز شرعی جهت نشر یک کتاب شیعی از سوی آن جماعت، شمرده میشد و گویا به همین خاطر، دستخط او را که ملاحظه میکنید، در اول تفسیر عیناً چاپ کردهاند، تا جلو هرگونه ایرادی را از سوی دیگر علما
و استادان که چنین شرح صدر و دیدگاه وسیع نداشتهاند، و این کار را نمیتوانستند تحمل کنند، بگیرد و سدّ محکم و عذری مقبول باشد و آن کار هم عملی مشروع به شمار
آید. وی در تاریخ 9 صفر 1374 از دنیا رفت. به مجله رسالة الاسلام سال ششم شماره چهارم رجوع شود. ضمناً یادآور میشوم شیخ عبدالمجید سلیم در ایّام کسالت آیهاللّه بروجردی نامهای به ایشان نوشت و ضمن تفقد از حال ایشان، حزن و اندوه خود را نسبت به حال خود و جهان اسلام بیان کرده است. و آیهاللّه بروجردی آن را پاسخ فرمود.
و همچنین نامه دیگری بین آن دو ردّ و بدل شده است.
سخن اعضای هیأت متصدّی تحقیق و تصحیح و نشر این اثر نفیس است با امضای سه تن، به نامهای: محمد محمد المدنی، عبدالعزیز عیسی، محمد محمداسماعیل عبده. محمد محمد مدنی یکی از اعضای مؤر و مخلص جماعة التقریب، و سردبیر مجله معتبر «رسالة الاسلام» بود، که نشریه فصلی دارالتقریب بود و هر سه ماه یک شماره منتشر میگردید، و به عقیده این جانب تاکنون مجله دینی با این استحکام، و با چنان نویسندگان سطح بالا، وجود نداشته است. و ما در مجمع جهانی تقریب، کلیه شمارههای آن را در آغاز تأسیس مجمع در 15 مجلد جمعاً شامل شصت شماره، به صورت افست چاپ کردیم و البته با کمک و مشارکت بنیاد پژوهشهای اسلامی. بنا به گفته علاّمه قمی این شخص مردی آرام و کوشا و بسیار با اخلاص در کار تقریب مذاهب بود که مدتی در کشور کویت به تدریس در دانشگاه اشتغال داشت، و در همان جا از دنیا رفت و باعث اندوه فراوان اعضای دارالتقریب گردید.
اما شیخ عبدالعزیز عیسی، که تا پایان چاپ تفسیر مجمع حدود بیست سال به کار ادامه داد، مدیر داخلی مجله رسالة الاسلام، و از اعضای مؤّر و کارآمد دارالتقریب، و
مدتی هم معاون ازهر، و بعداً وزیر شؤن ازهر گردید، و در حدود دو سال پیش در سنین بالا از دنیا رفت. من او را در هنگامی که معاون ازهر بود و هم آنگاه که وزیر شؤن ازهر گردیده بود، در سفرهای متوالی به قاهره میدیدم و با او دوست شدم، او نیز
به من بسیار مهر میورزید و خاطرات فراوانی از او دارم. نفر سوم، محمد محمداسماعیل را نمیشناسم.
اینک گزیدهای از این مقدمه: پس از حمد و ثنا، درباره مجمع البیان نوشتهاند: رضوان
خدا بر مؤف این کتاب باد، و به او پاداش نیک دهاد بر کوشش و سعی مشکوری که در خدمت به علم و دین و به کتاب مبین انجام داده است، همانا ما در هر صفحهای از صفحات آن، نور ایمان، و قدرت برهان، و قوت بیان و برکات فراوان را مشاهده میکنیم.
آنگاه یادآور شدهاند که از اهم اهداف جماعة التقریب شناخت راههای پاسداری از میراث عظیم اسلامی است، که وسیله تبادل آراء و مبادله فرهنگها، و باعث شناخت یکدیگر است. و از حسن اتفاق، آن است که مسلمانان کتاب خدا را در دست دارند و همه بر آن اتفاق داشته، این کتاب، مایه تألیف دلهای آنان است، همه راهها به کتاب خدا
منتهی میشود و کلیّه مذاهب و متفکران اسلامی به آن تمسّک میجویند، و همه ثمرات اندیشه اسلامی از آن سرچشمه میگیرد. همانگونه که علاّمه قمی در مقدمه خود بر تفسیر (که خلاصه آن خواهد آمد) حرکت و نهضت علمی اسلام را بر محور قرآن به نحو احسن به تصویر کشیده است.
سپس، درباره تفسیر مجمع البیان و جامعیّت، و حسن ترتیب، و نیز اشتمال آن بر آراء اهلسنت در کنار آراء شیعه امامیه سخن گفتهاند، مزیّتی که شیخ عبدالمجید سلیم
را واداشت تا نامهای به جماعة التقریب بنویسد (نامهای که در آغاز کتاب منعکس است) و این جماعت را به نشر آن ترغیب نماید، آن مرحوم در ظهر نسخه خود نوشته است: «این تفسیر از بهترین تفاسیری است که من دیدهام». و همانطور که استاد جلیل شیخ محمود شلتوت، معاون ازهر در آن هنگام، در مقدمه خود مزایا و امتیازهای این تفسیر را برشمرده و ارزیابی دقیق علمی از آن کرده است.
همین امر دارالتقریب را واداشت که این تفسیر را به نحوی که شایسته مقام علمی آن است منتشر سازد. و این کار را به عهده ما گذاشت. ما با دو انگیزه افتخار نیل به این
شرف علمی، و فوز به ثواب الهی به این کار دینی با ترسی که از تبعات آن وجود داشت دست زدیم. با استمداد از خداوند و به امید آن که به آنچه آن مرد صالح شیخ عبدالمجید
سلیم گفت: «الباقیات الصالحات» برسیم، کار را آغاز کردیم.
نسخههای خطی و چاپی این تفسیر، از جمله نسخه کتابخانه بزرگ الازهر را که بهطور استثنایی با توصیه حضرت شیخ عبدالمجید سلیم شیخ جامع الازهر در آن هنگام، در اختیار ما قرار گرفت، گردآوردیم. این نسخه با دقت زیاد اما بدون نقطه نوشته شده، که تصویر یک صفحه از آن در مقدمه آمده است. همچنین از نسخه چاپ صیدا که اولین چاپ حرفی آن است، و علامه شیخ عارف الزین صاحب مجله «العرفان» در حدود 30 سال پیش، آن را فراهم کرده است، بسیار بهرهبردیم.
ما بدون ضبط نسخه بدلها در پایین صفحات، درستترین نسخهها را انتخاب کردیم، مگر این که نقصی و تصحیفی در آن بیابیم - که خیلی کم است - از دیگر نسخهها آن را ترمیم میکنیم.
از جمله مشکلات کار ما شواهد شعری این تفسیر است، که در کتابهای شواهد یافت نمیشود و خود به توضیح آنها پرداختیم و بسیار طاقتفرسا بود، تا این که خداوند کار
را آسان کرد، و به نسخه قدیمی در تهران دست یافتیم، که در شرح شواهد شعری مجمع البیان، به قلم عالمی جلیلالقدر به نام «میرزا محمدحسین بن محمد طاهر الشریف الوحید» به عنوان شواهد مجمع البیان تألیف شده بود، افتخار دستیابی به آن نسخه، از
آنِ علامه جلیل شیخ محمدباقر آیهاللّه زاده مازندرانی است.
ما نمیخواهیم مشقّات و مساعی خود را در توضیح و رفع انواع تحریف و تصحیف واقع در آن، که لازمه طبیعی چنین کاری است بازگو کنیم. لذتی که از این کار پرمشقّت و آرامش خاطری که به ما دست داده برای ما کافی است «والحمد للّه الذی بنعمته تتمّ الصالحات» ربیع الاول سال 1378 هجری برابر سپتامبر 1958 میلادی.
ترجمه کوتاهی از علاّمه طبرسی که در مقدمه این جانب بر جوامع الجامع با تفصیل بیشتر آمده است، از جمله نوشتهاند: طبرسی عمر درازی در حدود 90 سال در قرن پنجم و ششم، (در حدود 40 سال در قرن پنجم و پنجاه سال در قرن ششم) کرده است. و چون مدتی را در مشهد به سر برده، در برخی از ترجمهها کلمه «مشهدی» بعد از کلمه «طبرسی» اضافه شده است، یعنی او را «طبرسی مشهدی» نوشتهاند.
همچنین در این ترجمه به پارهای از تألیفات وی اشاره کردهاند کما این که خاندان بزرگ و مشهور او را که دانشمندانی را در خود پرورانیده یاد کردهاند، از جمله به فرزندش رضیالدین ابونصر حسن بن فضل مؤف کتاب «مکارم الاخلاق» و نوهاش، ابوالفضل علی بن الحسن صاحب کتاب «مشکاة الانوار» و جز ایشان اشاره کردهاند.
و نیز از شاگردان و راویان طبرسی مانند ابن شهر آشوب و شیخ منتجب الدین، و قطب راوندی، و شیخ جعفر دوریستی و دیگران نام بردهاند.
تحت عنوان «کلمة دارالتقریب» به قلم علامه شیخ محمد تقی قمی، دبیرکل دارالتقریب است که هفت صفحه را فراگرفته و شامل چند نکته مهم درباره قرآن است از این قرار: فرهنگ و اندیشه اسلامی که بیش از هر چیز با قرآن پیوند دارد، از آنِ
همه مسلمین است و هر قوم و ملت و هر ناحیه از سرزمین اسلام، در آن شریکند. این میراث عظیم، نه تنها از بزرگترین فرهنگهایی است که تاریخ به خاطر دارد، بلکه در دوران طلایی خود، بزرگترین فرهنگهای جهان به شمار میآمد، و با سرعتی برقآسا رشد کرد و به ثمر رسید، که بسیاری از پژوهشگران را به حیرت واداشت. این پیشرفت پیش از هر چیز و هر عامل، مرهون قرآن است.
بلی اقوام بسیاری به اسلام گرویدند، و این کتاب را گردن نهادند، و آن را ریسمان الهی و پایه تشریع دانستند، و با تمام قلب در راه قرائت لفظ و فهم معانی و درک اسرار
آن کوشیدند. و بدینگونه عقلها و افکار بر محور قرآن، با هم تلاقی کردند، و دلها از
مبادی و اصول عالی و الگو مانند آن، لبریز گردیدند، و از این راه تعصبات قومی و عناصر قبیلهای و ملی، در پناه قرآن، ذوب شدند، و از ملتهای مختلف، ملت واحد اسلامی به وجود آمد، که جز همان جنسیت عقیدتی و قرآنی را نمیشناخت، و به هیچ اندیشهای جز اندیشه توحیدی، اعتقاد نداشت.
اگر حوادث تاریک صدر اسلام، و زد و خورد حکّام و احیای تعصّبات قومی و اختلافات مذهبی نبود، امروز وضعیت ما مسلمانها جز این بود که هست، و فرهنگ اسلامی همچنان پیشرو بود، و بشریت را به سوی روحانیت و معنویت عالی، سوق
میداد، و از انحطاط و پستی، دور میکرد.
عملکرد حاکمان ستمگر، برای از بین بردن هر فکر و اندیشه تازهای کافی بود. چه عاملی این آرامش خاطر را به مسلمانان بخشید، و آنان را از انحراف نجات داد؟ جز همین قرآن بود که سالم و دست نخورده باقی ماند، و در میدان برخورد آراء و عقاید پا بر جا ایستاد، و به دلها امید داد و ضعف و زبونی را از آنها محو کرد و بر عقلها همچون
چراغی پرفروغ تابید، تا بر فتنهها فایق آمد، و مردم با تمسک به قرآن، از آن فتنهها
رهایی یافتند. چنان که علی علیهالسلام از رسول خدا درباره قرآن، نقل کرده است که فرمود: بزودی فتنههایی پدید میآید، گفتم: راه نجات از آنها چیست؟ فرمود کتاب خدا... (تا آخر حدیث).
چنین کتابی، باید مورد اهتمام مؤنین باشد، در ابتدا به قرائت و کتابت و تجوید آن پرداختند عرب امّی خواندن و نوشتن را به خاطر قرآن آموخت، غیر عرب لغت عربی را به خاطر قرآن یاد گرفت، و همین امر بزرگترین تأثیر را در پیشرفت فرهنگ امت اسلام، در برداشت، و گویا به همین خاطر خداوند آن را «قرآن» و «کتاب» نامید که رمز بارزِ خواندن و نوشتن است. سپس آن را اعرابگذاری، و کلماتش را دقیقاً ضبط کردند، و به شرح لغات غریبه و مفردات آن و علم نحو و صرف همت گماشتند، و از این راه، در علم لغت و فهم اشعار پیشینیان تخصص یافتند، که قهراً نوشتن قاموسها و فرهنگهای لغت، و دانش مغازی و حوادث ایام را در پی داشت.
آنگاه به فصاحت و بلاغت قرآن روی آوردند، علوم بلاغت، و بلکه علم عروض را پدید آوردند، نه به خاطر شعر گفتن، بلکه به خاطر اینکه ثابت کنند که قرآن، شعر نیست.
در تمام این دانشها کسانی از غیر عرب و از خارج جزیرة العرب، شرکت داشتند. امثال زمخشری و سیبوبه و فیروزآبادی و ابوعلی فارسی و جرجانی و جز ایشان از شهرهایی چون سمرقند و بخارا و غرناطه و قرطبه. چرا این دانشمندان - در شرق و غرب - زندگی و همه نبوغ خود را صرف رشد و نموّ زبانی کردند که زبان خود آنان نبود؟ زیرا عربیّت زبان قرآن بود و قرآن برای آنان همه چیز زندگی شمرده میشد... .
نتیجه آن شد که لغت عرب، لغت علم و دانش گردید، مانند زبان لاتین که قرنها زبان علم بود، تا جایی که کلمه «عربیت» مرادف با کلمه «اسلام» شد و تاکنون این دو کلمه نزد مستشرقین به جای هم به کار میروند.
همانطور که اهتمام مسلمانان به الفاظ قرآن، به پیدایش علوم نحوی انجامید، اهتمام آنان به معانی قرآن، درهای علوم چندی را بر وی این امت گشود، که قرنها پیشرو اندیشه بشری، و مرجع معارف و علوم گردیدند. بحثهای معنوی و روحانی قرآن، بسیاری از بحثهای کلامی و سلوک اخلاقی را باعث گردید. و سفارش قرآن به تدبّر در آثار خلقت، آفاق جدیدی از اندیشه را پیرامون موجودات و پدیدههای ارضی و سماوی، و درباره خالق آنها گشود. سخنان قرآن راجع به قبله و اوقات نماز و اهلّه و ماهها بیشترین اثر را در عنایت به علم حساب و هیئت و تقویم، در برداشت.
قصّههای قرآن درباره امتها و پیغمبران، مسلمانان را بر تاریخ و احوال امتهای گذشته مطّلع کرد. همانطور که معلومات فکری و کلامی معتزله و اشاعره و دیگران، اساساً از قرآن ناشی گردید که با همه شدت و خشونت و خصومتی که گاهبگاه در برداشت، باعث شکوفایی و صیقل عقول و اندیشهها گردید. دوازدهمین رهگذر به علم منطق جهت تفوّق و پیروزی در مناظره و قدرت بر استدلال، نیاز پیدا کردند، و آن علم را از دیگران آموختند، و نه تنها منطق بلکه هر وسیله و سلاح فکری و علمی را که میتوانستند به خدمت اندیشه اسلامی میگرفتند مانند فلسفه یونان، که آن را در خدمت اسلام عاریه کردند، همان فلسفهای که نخست در خدمت وثنیّت، و سپس در خدمت تثلیت مسیحیّت بود، مآلا در خدمت معارف قرآنی و اثبات توحید و رسالت و معاد، درآمد.
اهتمام مسلمین به حدیث نیز براساس اهتمام ایشان به قرآن بود زیرا بسیاری از آیات قرآن، نیاز به شرح و تفسیر داشت که به عهده پیغمبر اکرم نهاده شده بود: «وَاَنْزَلْنَا
اِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَانُزِّلَ اِلَیْهِمْ»(1)و لهذا به جمع و تدوین حدیث و سنت پیغمبر پرداختند و از این راه، سرمایه بزرگ حدیث، فراهم آمد که در دیگر ادیان، مانند ندارد.
و این خود علم روایت و علم درایه و علم جرح و تعدیل را در پی داشت. در راه استنباط احکام الهی از کتاب و سنت، نوابغی از فقها ظهور کردند، که با اجتهاد خود فقه
را همگام با زمان به جلو بردند و از همین راه، فقها زمام اندیشه و افکار را به دست گرفتند و دارای مکتبهای فقهی و فکری، و پیشوایی مذاهب شدند که روزبهروز در مسیر رشد و تبلور پیش میرفت. اگر اجتهاد نبود ائمه و پیشوایان هم نبودند، حال چه چهار تن یا شش تن یا بیشتر، و نیز مذاهب و آراء گوناگون هم که جامعه اسلامی از آنها بهرهمند گردیدند هیچکدام وجود نداشت. اختلاف بین مذاهب، امری است طبیعی که به فهم آیهای یا نادرستی حدیثی بر میگردد که در این جهت، مذاهب شیعه و اهلسنت یکسانند، همه را کتاب خدا در محور خود گردآورده، در حالی که در صحت حتی یک آیه از قرآن با هم اختلاف ندارند، کما این که همه در حجیّت سنت اتفاق نظر دارند، فقط
در فهم کتاب و سنت و یا در صحّت و سقم سنّت با هم اختلاف دارند، که همین دو امر یعنی فهم کتاب و سنّت، و اختلاف در پذیرش خبری به عنوان سنت، مایه اختلاف آراء است.
معنی این که یک طایفه را اهل سنّت مینامیم آن نیست که طایفه دیگر به سنت عمل نمیکند خیر، سنّت پس از قرآن، نزد هر دو گروه، اصل و مصدر دوم، برای احکام است. پس اختلاف در کجا است؟ و چه امری دو طایفه را از هم جدا کرده است؟ بلی اساس اختلاف آن بود که چه کسی احق به ولایت امر امت و تصدی مقام حکومت عامه در دین و در دنیای مردم است؟ آیا پیغمبر خدا کسی را برای زعامت پس از خود معین
کرده است یا این امر را به خود مسلمانها واگذاشته است؟ کتاب و سنّت در این خصوص چه میگویند؟
1) - نحل / 44 .
همین امر مسلمانان را به کاوش در کتاب و سنّت و تفسیر تنزیل وادار کرد و ما مسلمانها از این راه، سرمایه کلامی در علوم عقلی و نقلی، و مهارت در نقد و ردّ و ایراد،
و احتجاج، و دقت در ادلّه را به دست آوردیم.
حال، اگر سیاست حاکمان، از این اختلاف سود برده و آن را بزرگ کرده است هر یک از دو طایفه شیعه و سنّی داعیان و مبلغانی برای خود فراهم کردند، و گاهی جنگهایی بپا داشتند، و کینه و دشمنی را در بین فرزندان دین واحد رواج دادند. این همه
نیز از اندیشه دینی مایه میگرفت در عین حال، بزرگانی در طرفین نزاع، از علما و رجال دین، اعم از فقها و متکلمان و مفسران و متفکران ژرفنگر وجود داشتند که از سر اخلاص، به اندیشه دینی و مذهبی خود پایبند بودند. و این خود پژوهشگران را دچار حیرت میکند که منشأ اختلاف را سیاست انگارند، هر چند سیاست، آن اختلافها را گاهی به خدمت خود گرفت، یا ممکن است آنها را مولود محیط زندگی پندارند، که به شهرهای خاصی اختصاص داشته است. خیر، همانا طبرسی و طوسی و ابوالفتوح رازی و دیگر مفسران شیعه از همان بلادی برخاستهاند، که زمخشری، و فخررازی، و نیشابوری، و بیضاوی و امثال آنان برخاستهاند که از مفسران سنّی مذهب هستند. شهری که امام غزالی را پرورش داده همان شهری بود که شیخ طوسی را پرورانیده است.
علاوه بر این، اختلاف میان فریقین گاهی آنقدر دقیق و لطیف است که انسان به آسانی باور ندارد یک اهل کدام مذاهباند. شاید کسی که تفسیر فخررازی را یا تفسیر زمخشری را بخواند در آنها مطلبی را بیابد که رأی طایفه شیعه را تأیید میکند. با این که دو نفر از پیشوایان بزرگ اهل سنتاند و برخی از آنان در بحثها معتدل بودهاند تا حدی
که هر فرقهای آنان را از خود میداند، و از گفتار آنان برای عقیده خود، شاهد میآورد. و این خود بدون شک شیوهای است که از ادب قرآنی که خاص صالحان است آموختهاند.
این است نتیجه ایمان مسلمانان به عظمت قرآن و این است اندازه عنایت و همت ایشان، با اختلاف ملیت و قومیت و مذهبشان، به علوم قرآنی - پس اگر جماعت تقریب، این تفسیر «مجمع البیان» را برگزیده است به خاطر آن است که مسلمان اهل
مشرق و مغرب و شیعی و سنّی، در آن با هم تلاقی میکنند این تفسیر میدانی است که مسلمانان در آن همچون برادر با هم تفاهم و تلاقی مینمایند و یکدیگر را میشناسند اگر ما این کتاب را بخصوص برگزیدهایم کتابی را اختیار کردهایم که مؤف آن از موضع
انصاف و تعهّد به ادب قرآنی، سخن گفته، در جدال، شدت و در مقال سِفاهت بخرج نداده بلکه به مخالف خود همان را عطا کرده که به موافقش بخشیده است: از نقل اقوال و
روایات و بیان ادلّه و از این راه خواننده را از داوری محکم متمکّن ساخته و کتاب خود
را اسوه و الگو در جدال به احسن قرار داده است.
همانا جماعت تقریب به شدت حریص است که به عالم اسلام این چنین غذای فکری که همه عناصر و مصادر قابل قبول را در بردارد اهدا نماید، زیرا با چنین خوراک فکری، کیان امت اسلام استوار میگردد.
نسأل اللّه جلّت قدرته أن ینفعنا بکتابه الکریم، وأن یهدینا صراطه المستقیم، و أن یجعل قلوبنا علی کلمة الحقّ، إنّ اللّه هو الحقّ المبین.
محمد تقی القمّی
از آنِ استاد جلیل شیخ محمود شلتوت است که در آن هنگام معاون جامع ازهر بوده و بعداً شیخ ازهر گردید و فتوای معروف را درباره مذهب شیعه صادر کرد. وی ابتداء مقدمه تفسیر را با عین عبارات طبرسی در معرفی این تفسیر ذکر کرده میگوید: امین الاسلام طبرسی با این عبارات تفسیر خود را معرفی کرده است، این تفسیر در نوع خود منحصر به فرد است و من عبارتی بهتر از عبارت خود طبرسی نیافتم برای معرفی این کتاب، که مناسب دیدم آن را آغاز سخن خود قرار دهم. این که گفتم این تفسیر منحصر به فرد است به لحاظ این است که با جامعیت و تنوع و عمق بحثهایش، دارای ترتیب و تنسیق خاصی است، که در تفاسیر قبل از آن نیافتم و ظاهراً در تفاسیر بعد از آن هم وجود ندارد. شلتوت، مشروحاً این تفسیر و تفاسیر دیگر را مورد بحث قرار داده و به بسیاری از تفاسیر ایراد میگیرد که مباحث غیر لازم را به مناسبت و بدون مناسبت در تفسیر آوردهاند و طبرسی مطالب لازم را بهطور مهذّب و
مرتب ذکر کرده است و مباحث را از هم جدا کرده: لغت، اعراب، قراءت و جز اینها را پیدرپی و جدای از هم آورده که جوینده هر کدام را بخواهد مستقیماً به سراغ آن میرود.
آنگاه تفاسیر را به دو دسته تقسیم کرده: تفاسیر مذهبی که فقط آراء مذهب خود را ذکر میکنند و تفاسیر عمومی که همه آراء و ادله آنها را ذکر میکنند که این روش فایدهاش اعم است و به خدمت حق و اخلاص در راه علم نزدیکتر است و صاحب این کتاب از همین طبقه است و او را به انصاف و بیطرفی میستاید و از تفاسیر تعصّبآمیز،
عیب میگیرد. راجع به طبرسی میگوید: اگر چه وی عاطفه مذهبی و نظر شیعه را در نظر داشته او در این راه تعصب به خرج نداده و نسبت به کسانی که مخالف اویند شدّت و خشونت روا نداشته است، و در این خصوص چند سطر نوشته است آنگاه به نکتهای پرداخته که طبرسی آراء چندی از جمله رأی مذهب خود را ذکر کرده ولی رأی دیگری را بر رأی خود رجحان داده است.
سپس از وی خُرده میگیرد که او مانند بیشتر مفسران، به شأن نزول اهمیت داده است در حالی که مطابق قاعده مقرره در علم اصول «العبرة بعموم اللفظ لابخصوص السبب» شأن نزول اعتبار ندارد آنگاه اهتمام طبرسی را به علم تفسیر از قول خود او در مقدمه تفسیر آورده و به حقیقت خواهی و حرص او برگردآوری علوم از هر کس تأکید نموده، روی استفاده او از تفسیر کشاف زمخشری و انتخاب لطایف آن تفسیر در تفسیر جوامع الجامع که قبلاً در مقدمه خودم بر ترجمه این تفسیر ذکر کردهام انگشت نهاده و برای این که تعیین کند که طبرسی به وعده خود در آغاز این تفسیر وفا کرده عباراتی از تفسیر کشاف را با عباراتی از تفسیر مجمع البیان مقایسه کرده و آنگاه همان مطالب را از تفسیر جوامع الجامع که نکات هر دو تفسیر را در بر دارد ذکر میکند و پس از آن میگوید من در این جا در موضع تعظیم و تکریم نسبت به این خصلت علمی و این اخلاص نسبت به علم و معرفت قرار دارم این عمل دلالت دارد که این مرد علاقهاش به بحثهای قرآنی تا آن حدّ است که در مجمع البیان این چنین دقیق مطلبی را بیان کرده
ولی بدان اکتفا نمیکند، و در سن شیخوخیت که از هفتاد گذشته او از قول زمخشری مطلبی را بر آن میافزاید. این ادب قرآنی است که طبرسی آن را فرا گرفته. و من به طرب
آمدم هنگامی که این عمل شگفت را از این عالم شیعی امامی دیدم که اختلاف مذهب و عواطف مذهبی جلو حقیقتطلبی او را به معرفت علم نگرفته است.
در پایان، میگوید: شاید در این تفسیر مطالبی یافت شود که من یا دیگران با آنها موافقت نداریم اما این امر مانع از آن نمیشوند که از این بنای شامخی که طبرسی ساخته
است صرفنظر کنیم. مسلمانان دارای ادیان مختلف نیستند و نه اناجیل متعدد، آنان بر دین واحد و کتاب واحد و اصول واحدهاند اگر اختلافی باشد اختلاف رأیی است با رأیی، و روایتی با روایتی، و روشی با روشی، و همه آنان طالبان حقاند و از کتاب خدا
و سنت رسول مدد میگیرند و حکمت، گمشده همه آنان است هر جا بیابند آن را اخذ میکنند. تبادل فرهنگها و معلومات و آراء، اولین واجب از واجبات مسلمانها است و باید از تنابذ القاب و سبّ و لعن یکدیگر پرهیز کنند و حق را راهنما و انصاف را عصاکش خود قرار دهند و از هر مطلبی بهترین آن را بگیرند «فَبَشِّرْ عِبَادِ الَّذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ اَحْسَنَهُ اُولئِکَ الَّذینَ هَدَاهُمْ اللّهُ وَاُولئِکَ هُمْ اُولُواْلاَلْبَابِ»(1)
محمود شلتوت
آنچه تاکنون گفته شد مربوط به مقدمات تفسیر بود که از سوی اعضای جماعة التقریب و مصححان این تفسیر نوشته شده بود اما خاتمه کتاب، در پایان جلد دهم، که در تاریخ ربیع الاول سال 1398 هجری برابر فبرایر 1978 میلادی نوشته شده است شامل چند مطلب است اول: نام محققین و مصححین که شش تن هستند و سهم هر کدام در این کار با دقت ذکر شده است.
دوم: اشاره به دعوت تقریب و اغراض آن و نیز به مجمع البیان و مزایای آن است راجع به دعوت تقریب تاریخچه این مؤسه مهم و مراحل پیشرفت آن و شخصیتهای
1) - زمر / 17 و 18 .
شیعه که به این عمل خیر قیام کردند از جمله علامه شیخ محمدتقی قمی و شمهای از کارها و فعالیتها و تلاشهایی که در این راه به عمل آورده و سخنانی که شیخ محمود شلتوت راجع به وی نوشته است مطالبی آوردهاند.
و امّا راجع به تفسیر مجمع البیان، بار دیگر امتیازهای فراوان آن گفته شده و در پایان به معرفی سه شخصیت که در این عمل خیر نقش داشتهاند پرداختهاند اول شیخ ازهر شیخ عبدالمجید سلیم که پیشنهاد طبع و نشر این کتاب را به دارالتقریب داده است.
دوم شیخ محمود شلتوب که مقدمه آن را نوشته است سوم استاد مرحوم شیخ محمد محمد مدنی و موضع او در دارالتقریب و نقش او در انتشار مجله رسالة الاسلام، و شرکت او در تصحیح و آمادهسازی مجمع البیان برای چاپ جدید، و بالاخره به کوششهای مداوم و پایداری علامه شیخ عبدالعزیز عیسی در اداره مجله رسالة الاسلام و نقش بارز او در تصحیح این تفسیر و بالاخره به تصحیح و نشر این تفسیر پرداختهاند که بیست سال طول کشیده، در ماه ربیع الاول 1378 آغاز و ربیع الاول 1398 پایان پذیرفته است. و از عجایب است که چاپ صیدا پیش از این چاپ، 24 سال به طول انجامیده است. و بالاخره یادآور شدهاند که نخست قرار بود این کتاب در 12 مجلد از طبع بیرون بیاید و در مجلدات اول هم همینطور قید گردیده است بعداً تصمیم گرفتند که آن را مانند چاپ صیدا در ده جلد قرار دهند. خداوند همه کسانی را که این تفسیر ارزشمند شیعه امامیه را با این اخلاص و صمیمیت در قاهره و توسط شیخ ازهر با این کیفیت خوب و جالب نشر دادهاند پاداش نیک عطا فرماید. و این کار را برای آنان همانطور که آرزو کردهاند «الباقیات الصالحات» قرار دهد.
در پایان این مقاله مناسب است از دو خاطره در مورد چاپ مجمع البیان توسط دارالتقریب یاد کنم:
اول: در اواسط کار تصحیح و چاپ مجمع البیان، در جلسهای در بیت آیهاللّه العظمی بروجردی رضوان اللّه تعالی علیه، علاّمه شیخ محمدتقی قمی همراه علاّمه ابن الدین، در
اتاق بیرونی در کنار هیأت حدیث که به تهیه کتاب جامع الاحادیث اشتغال داشتند و
من نیز در آن جمع بودم، نشسته بودند و منتظر شرفیابی خدمت آیهاللّه بودند. در اثنای صحبت از چاپ مجمع البیان و کوششی که در تصحیح آن به عمل میآوردند سخن به میان آمد. آقای قمی پرسید به نظر شما چند بار تصحیح و غلطگیری میکنیم؟ گفته شد دو یا سه بار. فرمود: شش بار غلطگیری میکنیم و شواهد شعری آن را هم ضمیمه میکنیم.
دوم : هنگام اقامت چند ماهه من در قاهره، شبی به دعوت آقای استاد شیخ عبدالعزیز عیسی به دارالتقریب رفتیم. مرحوم آقای حاج سیدمهدی آیهاللّه زاده گلپایگانی و یک عالم شیعی ساکن قاهره هم حضور داشتند. آقای شیخ عبدالعزیز عیسی که قبلاً از او نام بردم یک فرم از تفسیر مجمع را که مشغول تصحیح بود ارائه داد.
مرحوم طبرسی قراءتی را ذکر کرده بود و گفته بود «هذه قراءة ردیّة» آقای عبدالفتاح قاضی، رئیس قراء مصر در آن جا حاضر بود. گفت: درباره قراءات، «ردیّه» گفته نمیشود شما این نکته را در حاشیه تذکر دهید.
اما این جانب بعداً در کتب قراءات این تعبیر را دیدهام.
این تنها موردی بود که من از دارالتقریب دیدن کردم. خانهای بود در محله «زمالک»، بسیار ساده، دارای دو سه اتاق، ملک آقای قمی بود که دفتر کار التقریب در همان جا قرار داشت. و انسان فکر میکرد دارالتقریب اداره عریض و طویلی است، در حالی که آقای قمی در همان خانه زندگی میکرد، با نهایت سادگی و بدون تشریفات. رحمهاللّه علیه رحمة واسعة.
5
آموختن و تعلیم قرآن مجید و برخورداری از هدایت این کتاب آسمانی، در مرحله اول، متوقف بردانستن الفاظ قرآن و تلاوت و قرائت صحیح آن است که در خود قرآن از این امر به ترتیل تعبیر شده است «وَرَتِّلِ الْقُرْانَ تَرْتیلاً»(1)
یعنی قرآن را با ترتیل تمام تلاوت کن. ترتیل، عبارت است از خواندن به تأنی با رعایت حرکات و سکنات و وقف و وصل و اداء حروف از مخارج، رسالت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله نیز با تلاوت قرآن آغاز شده است و آنگاه به تعلیم و تربیت پرداخته است چنانکه خداوند میفرماید: «هُوَ الَّذی بَعَثَ فِی اْلاُمِّیینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ ایَاتِهِ وَیَزَکّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ»(2)او است کسی که برانگیخت در میان مردم امی پیغمبری از خود آنان تا تلاوت کند برایشان آیات خدا را و آنان را از رذائل پاک سازد و کتاب و حکمت بیاموزد.
بهطور کلی قرآن، کتاب خواندن و قرائت است و حتی لفظ قرآن بنا به قولی به معنی «مقرو» یعنی قرائت شده مانند کتاب به معنی مکتوب است و اطلاق این هر دو اسم یعنی «قرآن» و «کتاب» بر این صحیفه آسمانی خود رمز است به اینکه اسلام دین خواندن و
نوشتن است.
علاوه بر این، چنانکه میدانیم وحی الهی هم با ذکر قرائت و کتابت آغاز شده است و در آیات اول سوره «علق» که بنابر مشهور آغاز وحی بوده است به قرائت امر و از کتابت و نوشتن با قلم یاد شده است و از مجموع آیات اهمیت قرائت و تلاوت و بلکه کتابت قرآن که تنها وسیله پیبردن به اهداف عالیه این کتاب شریف است بدست میآید و همین دو امر یعنی خواندن و نوشتن وسیله همه نوع آموزش و پرورش است.
یاد دادن قرائت قرآن به کسی و پس گرفتن از او را «اقراء» میگویند و کسی که مباشر این نوع تعلیم است مقری مینامند. وظیفه مقری آن است که قرآن را با رعایت همه آداب قرائت به دیگران بیاموزد و مرتباً از آنان پس بگیرد تا کاملاً ورزیده شوند و اولین مقری قرآن خداوند متعال است که قرآن را با همین خصوصیت به پیغمبرش اقراء کرده و فرموده است: «سَنُقْرِئُکَ فَلاَتَنْسی»(1)ما قرآن را آنطور بر تو میخوانیم و از تو پس میگیریم که هرگز فراموش نکنی شاید حفظ کردن و از بر نمودن قرآن نیز از کلمه «اقراء» در این آیه فهمیده شود زیرا جمله «فلاتنسی» بر آن مترتب شده است. مرحوم امین الاسلام طبرسی در تفسیر مجمع البیان در تفسیر آیه فوق میگوید: «اقراء» آن است که قاری را بر قرائت مؤخذه کنند به استماع قرائتش، تا غلطها و لغزشهای وی را تصحیح نمایند.
پس از خداوند رسول او اولین مقری است که مأمور است قرآن را با ترتیل بر مردم بخواند «وَرَتِّلِ الْقُرْانَ تَرْتیلاً» و آنگاه یاران و شاگردان رسول خدا اولین شاگردان مکتب وحی، این وظیفه مقدس را به عهده گرفتند و همچنان این رشته ادامه پیدا کرد و علمای قرآن که آنان را «قراء» و «مقریان» میگویند طبقه به طبقه و پیدرپی زنجیروار آمدند و عهدهدار این شغل روحانی گردیدند و هر طبقه به نوبه خود این ودیعه الهی را از طبقه پیش از خود تحویل گرفت و به طبقه بعد از خود سپرد تا پس از هزار و چهار صد سال با وساطت هزاران قاری و مقری وحی آسمانی دست نخورده به دست ما رسید و در حقیقت سلسله قاریان قرآن افتخار حفظ و حراست کلمات خدا را طی قرون متوالی
1) - اعلی / 6 .
داشتهاند و چه موهبت و افتخاری بالاتر از این.
پس دانسته شد که منشأ و مبدأ و ریشه علم تجوید قرآن همان آیات مربوط به «اقراء» و ترتیل و تلاوت و قرائت است که بهمرور زمان با ذوق و سلیقه و کوشش و مجاهدت قراء و مقریان و به پیروی از روش قرائت قراء اولیه که از زبان رسولخدا قرآن را شنیده بودند به صورت علمی به نام «علم تجوید» یعنی علم خوب خواندن و نیکو تلاوت نمودن قرآن تدوین گردید و گسترش پیدا کرد.
با توجه به این سابقه، اهمیت این علم شریف ومقام والای عالمان و معلمان آن دانسته میشود زیرا مقریان کلید فهم قرآن را که عبارت از یاد گرفتن الفاظ قرآن و نیکو
و صحیح خواندن آن است در دست دارند.
آنان عهدهدار اولین سمت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله یعنی تلاوت و ترتیل آیات خدا هستند. چنانکه مفسران و فقهاء و علمای اخلاق عهدهدار وظائف دیگر رسول صلیاللهعلیهوآله یعنی تزکیه نفوس، و تعلیم کتاب وحکمت میباشند.
نظر به اهمیت این علم است که رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله فرموده است: «خیرکم من تعلّم القرآن
وعلّمه» بهترین شما کسی است که قرآن را یاد بگیرد و یاد بدهد.
قاریان و مقریان قرآن همواره در بین سایر علمای دین از احترام و اکرام خاصی برخوردار بودهاند و هماکنون نیز در کشورهای اسلامی بخصوص در مصر و ترکیه و جزآندو مورد تعظیم و احترام هستند.
در قدیم همه دانشمندان دینی، خود را به علم قاریان قرآن که در عین تلاوت صحیح آیات قرآن، از قرائتهای مختلف آن نیز آگهی داشتند نیازمند میدانستند و فقهاء و مفسران و محدثان با همه موقعیتی که داشتند عندالحاجه به قاریان قرآن رجوع میکردند و از دانش ایشان بهرهمند میشدند و خلاصه قاریان و مقریان قرآن در ردیف سایر علمای دین و بلکه مقدم بر آنان جای داشتند که متاسفانه در جامعه ما مدتها است این موقعیت را از دست دادهاند و شاید به همین علت این علم شریف تدریجاً اهمیت شایسته خود را نزد ما از دست داده و شماره علمای این علم هم رفته رفته روی به نقصان گذارده است به طوری که در حال حاضر در این رشته افراد معدود و
انگشتشماری را به زحمت میتوان پیدا کرد.
یکی از همین افراد نادر که خوشبختانه نصیب خراسانیان شده است حضرت سیدالقراءت عالم متقی جناب مستطاب آقای حاج سیدحسین حافظیان است که سالیان دراز با نیکنامی و متانت و بدون تظاهر در مشهد مقدس در جوار بقعه منوره هشتمین پیشوا که درگاهش همیشه منبع فیض و مجمع دانشمندان و علمای ربانی بوده است تعلیم قرائت قرآن را با بهترین روش و با نهایت استاد و احاطه به رموز این علم به
عهده گرفته و تاکنون شاگردان برجستهای از حوزه پرفیض وی برخاستهاند.
و خود آن جناب سالها است که به منصب صدر القرائی آستان قدس رضوی و جامع کبیر گوهرشاد مفتخر است.
اینک علاوه بر افاضات و افادات مستمر خود که هر شب در دارالقرائه جامع کبیر گوهرشاد بدان موفق است دست به تألیف کتابی ارزنده در علم تجوید زده است که نتیجه عمری کاوش و تجربه و عصاره کتب این فن را در آن گرد آورده و با عباراتی سهل و ساده قواعد این علم را در خور فهم عموم به رشته تحریر کشیده است.
این کتاب نفیس که نام آن مطابق معنی «فروغ قرآن» است علاوه بر فن تجوید بیان شمهای از الحان خاص قرآن را که خود علمی جدا از علم تجوید است در بردارد و چنانکه میدانیم رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله بسیار دوست داشت که قرآن با صوت خوب والحان عرب قرائت شود و به قرآن خواندن چنین افرادی با علاقمندی تمام گوش فرا میداد.
از مزایای دیگر این کتاب شرح حال قراءت سبعه قرآن و روایان هر یک از آنان و همچنین بیان فضائل سور قرآنی و تعداد آیات و کلمات و حروف قرآن و معنی لغات و مفردات آن است که همه این امور در فهم قرآن مفید است.
اینجانب مایه افتخار و سعادت خود میداند که با این چند سطر چنین کتاب ارزندهای را به خوانندگان و شیفتگان علم قرآن معرفی کنم. امید است عموم مؤنین از فوائد بیشمار آن بهرهمند شوند و از خداوند متعال توفیق بیشتر حضرت مؤف را خواستار است.
6
از من خواستند مقدمهای بر تفسیر هدایت، ترجمه تفسیر «من هدی القرآن» تألیف دانشمند آگاه و متتبّع و ذوفنون، علاّمه سیّدمحمدتقی مدرسی بنگارم. اینک با کمیِ فرصت و ضیق وقت، با مروری بر مجلدات این تفسیر نفیس، سطوری را به رشته تحریر میآورد که صرفاً دورنمایی از این کار مهم برای خوانندگان ترسیم مینماید، ولی مسلّماً
آنطور که باید، حق آن را ادا نمیکند و نمیتواند معرّف کاملی برای آن باشد.
همانطور که میدانیم تدریجاً روشهای گوناگونی در تفسیر قرآن پدیدار شده است. قدیمترین روشهای تفسیری، تفسیر مأثور است که صرفاً در تفسیر آیات به نقل آنچه از رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله و یا صحابه و تابعین، و نزد شیعه از ائمه اهلبیت علیهمالسلام روایت شده، اکتفا میشده است. تفاسیر مرویّ از ابن عباس و شاگردان وی و از اصحاب ائمه اهل بیت تا حدود اواخر قرن دوم و پس از آن، از این قبیل است. بسیاری از این تفاسیر بر معنی کلمات قرآن به نقل از آن بزرگان بسنده نموده، جابجا شأن نزول آیات را هم اضافه کردهاند.
پس از این، نوبت به تفاسیر ادبی و کلامی میرسد. تفاسیر ادبی نخست به شرح کلمات واعراب قرآن میپرداختند، ولی از زمان ابوعبیده (110 - 209 ه ) که نخستین تفسیر بلاغی را به نام مجاز القرآن نوشت، تدریجاً مباحث بلاغی به تفاسیر ادبی راه
یافت و رو به تکامل نهاد تا قرن ششم توسط علاّمه زمخشری (467 - 538 ه ) به اوج خود رسید. این قبیل مباحث بعداً به غالب تفاسیر کلامی و انواع دیگر تفسیر سرایت کرده، در عصر حاضر نویسندگان عرب بیش از دیگران به این قبیل نکات بلاغی قرآن علاقه نشان میدهند و غالباً بلاغت را مانند قدما، سرّ اعجاز قرآن میدانند.
مباحث کلامی از قبیل قدم یا حدوث کلام اللّه، صفات اللّه، جبر و اختیار، خلق اعمال و مانند این مسائل، محور بحث معتزله و اشاعره و اهل حدیث بود، کما این که مسأله خلافت و عصمت و امر بین الامرین و مشابه آنها در تفاسیر کلامی شیعه خود را نشان میدهند. از سوی عرفا و متصوفه و اهل سلوک و علمای اخلاق این نوع از مباحث در تفاسیر آنان مطرح گردیده است و آن را تفسیر (بالاشاره) مینامند، زیرا غالباً به رموز و
اسرار عرفانی که از فهم عموم دور است میپردازد. این نوع از تفاسیر باب تأویل آیات را به روی مسلمانان باز کردهاند و اکثر قصههای قرآن مانند داستانهای موسی و فرعون
را به نبرد میان نفس و عقل تأویل نمودهاند و درباره این نوع از تفسیر، اختلاف نظر میان
طرفداران و مخالفان آن وجود دارد.
کما این که در تفاسیر حدیثی و احیاناً کلامی، تأویل آیات بر اشخاص و در تفاسیر روائی شیعه بیشتر بر ائمه اهلبیت علیهمالسلام و یا تأویل قرآن بر مبنای باطنیه شیوع دارد، و خود یک رشته از تفسیر را که مورد انکار دیگران است، مطرح ساخته است.
تفسیر فلسفی در قدیم، و تفسیر علمی، اعم از علوم طبیعی و نجومی و اجتماعی و اقتصادی و سیاسی در عصر حاضر، یک نوع دیگر از روشهای تفسیری است و علاقهمندان زیادی دارد و نویسندگان این تفسیرها بر اعجاز علمی قرآن تأکید دارند و نکاتی بدیع و عالِمپسند و عالَمگیر در آنها دیده میشود که اگر چه مخالفانی هم دارد، امّا تدریجاً جای خود را در بین روشهای تفسیری باز کرده و رو به گسترش است. از قدیمالایام تفاسیر فقهی قرآن به نام أحکام الآیات (و یا آیات الأحکام) رسم بوده و تا
عصر حاضر ادامه دارد.
این یک نوع دستهبندی از تفاسیر قرآن است. نوع دیگر تفاسیر به مطوّلات و
مختصرات و متوسطات با روشهای یادشده، تقسیم میگردند. تفاسیر مختصر و کوتاه، یک یا دو مجلد و تفاسیر متوسط اعم از عربی و فارسی و دیگر زبانها در حدود چهارپنج مجلد و تفاسیر مطوّل در پانزده تا سی جلد تدوین گردیده است.
نوع اول، غالباً بر اساس یک یا چند روش یادشده نگارش یافته، اما تفاسیر بزرگ غالباً جامع همه یا بیشتر روشهای تفسیری است، بجز تفاسیر مأثور متأخر که فقط جامع روایات تفسیری است. از این نوع تفسیر مطول، چند تفسیر شیعی و کمتر از آن از اهلسنت وجود دارد.
اکنون که دورنمایی از سرگذشت تفاسیر قرآن ترسیم کردیم، به سراغ تفسیر «من هدی القرآن» و ترجمه آن «تفسیر هدایت» میرویم تا ببینیم از کدام نوع است و با کدام یک از گرایشهای یاد شده تطبیق مینماید.
این تفسیر با 18 مجلد عربی مسلماً از نوع تفاسیر مطوّل است، اما از تفاسیر جامع نیست. هر چند به روایات بها میدهد، ولی از دیگر روشها میتوان گفت بر روش علمی، اجتماعی و تربیتی تکیه دارد.
بنا به گفته مؤّف محترم در مقدمه تفسیر: از آیات بلاواسطه الهام میگیرد و قرآن را به قرآن تفسیر میکند پیش از این که به تفاسیر رجوع کند - که بندرت به آنها رجوع میکند - زیرا میترسیده است از این طریق میان خود و قرآن حجابی قرار دهد. پس این نوع تفسیر قهراً نظری به نقل آراء دیگران و قبول و ردّ آنها ندارد، بلکه خود مستقلاً به معنی آیات از سیاق قرآن و در مشکلات به کمک روایات مرویّ از رسولاکرم صلیاللهعلیهوآله و امامان اهلبیت علیهمالسلام میپردازد. پس میتوان گفت بیشتر آنچه در تفسیر آیات نوشته، ابتکار و اندیشه خود اوست.
وی در خلال تفسیر، به مباحث استطرادی نظیر آنچه در برخی از مطوّلات مانند تفسیر فخررازی و المنار و المیزان تحت عناوین جداگانه آمده، نمیپردازد، لکن برای تفسیر چند آیه عنوانی طرح میکند؛ مانند این که در جلد 1 صفحه 127 تحت عنوان (شخصیت انسانی چگونه میباید باشد) به تفسیر آیات مربوط به خلقت انسان دست
زده است و در صفحه 147 در زیر عنوان (نقش رسالتهای خدا در ساخته شدن تمدنها) آیات را تفسیر میکند.
در طلیعه تفسیر آیات (معنای واژهها) را آورده، آنگاه تحت عنوان (رهنمودهایی از آیات) برداشت کلی خود را بیان میکند. آنگاه به شرح آیات و در ذیل بحث به نقل پارهای از روایات میپردازد.
به نظر این جانب مهمترین خصیصه این تفسیر، همین رهنمودها و روابط آیات و برداشتهای خاص مؤف است و از مطالب دیگر که شرح لغات و ذکر روایات است، در تفاسیر دیگر به وفور وجود دارد.
به طور کلی امتیازات ذیل، در این تفسیر قابل توجه است:
1 - در کیفیت تألیف آن روش خاص و ابتکاری دیده میشود که با این کیفیت در دیگر تفاسیر دیده نمیشود. این تفسیر دارای مطالب بسیار ساده و دلنشین و در عین حال منظم و منضبط است.
2 - در تفسیر سعی شده مطالب تفاسیر دیگر تکرار نشود و اقوال و آراء دیگران که در غالب تفاسیر مطوّل آمده، روی هم انباشته نشود و ذهن خواننده را از معنی مورد نظر
مؤف دور ندارد.
3 - از روش تحلیل نفسی و کاوش روانی در ابراز جنبههای تربیتی قرآن بهره برده است.
4 - در نقل روایات، به قدر ضرورت اکتفا شده و از آنچه مایه سرگردانی خواننده است، پرهیز گردیده است.
5 - در نقل داستانها و قصص قرآنی به نکات مستفاد از خود قرآن اکتفا گردیده و به نقل تاریخ و قصه نپرداخته است و قهراً از نقل روایات اسرائیلی شایع در ذیل قصههای قرآن احتراز جسته است.
6 - مقدمات تفسیر دارای نکات تازهای است. تعریف و توصیف قرآن از روی قرآن و سنت، علت نیاز قرآن به تفسیر و عدم احاطه بشر بر مفاهیم قرآنی، لزوم تدبر در قرآن،
و راه و روش تدبر قرآنی، تفاوت میان روش وی و تفسیر بر رأی، رابطه قرآن با صفات نفسانی و عقلانی انسان و با واقعیتهای خارجی که حتی باید آنها را بر قرآن عرضه کرد و
از قرآن درس آموخت و مشکلات اجتماعی و زندگی را در پرتو آن بر طرف کرد، اینها مسائلی است که در مقدمه از آنها بحث شده است.
در مقدمات تفسیر مباحث قرآن، تزکیه و تعلیم و ظاهر و باطن و محکم و متشابه بهگونهای نو بیان شده است. هر چند این مباحث در متن و در مقدمه تفاسیر و در کتابهای علوم قرآنی آمده، اما نحوه بیان مؤف در این تفسیر نو و ابتکاری است.
7 - ترجمه تفسیر به قلم نویسندگان و مترجمان معروف و کار کشته، مانند مرحوم احمد آرام، یکی دیگر از امتیازات این تفسیر است. مزید توفیق مؤف محترم و مترجمان و ناشر را از خداوند متعال مسألت دارد.
7
قرآن، کتاب خدا و کتاب مردم است تا پایان جهان، و کلیه نیازهای عقیدتی، اخلاقی عملی بشر و همه معارف الهی را در بر دارد و به گفته خود قرآن (تبیاناً لکل شیء) است.
چنین کتابی به طور حتم دارای ابعاد وسیع و نامحدود است و هر قدر راجع به آن کاوش و تحقیق و پژوهش به عمل آید مطلب به پایان نمیرسد و باز هم جای بحث در آن باقی است. و به همین خاطر از صدر اسلام بخصوص از قرن دوّم به بعد درباره لفظ و معنا و تفسیر و تأویل و قرائت و تجوید و جمع و کتابت و رسم الخطّ و اعراب و مفردات و آیات و سور و سایر ابعاد این کتاب عظیم، محققان اسلامی مطلب نوشتهاند و هنوز هم مینویسند و جا دارد که این کار ادامه یابد که قطعاً ادامه خواهد داشت.
کتاب حاضر معجزه بزرگ ترجمه کتاب المعجزة الکبری تألیف شیخ محمد ابوزهره استاد دانشگاه الازهر و یکی از پرکارترین و مطّلعترین دانشمندان معاصر است که با بهرهگیری از همه آثار پیشینیان درباره قرآن تحریر گردیده است. شیخ ابوزهره نزد اهل اطلاع، معروفتر از آن است که نیاز به معرّفی داشته باشد او در زمینههای علوم اسلامی
آثار گرانبهایی دارد، هر چند تخصص وی بیشتر در فقه مذاهب اسلامی بوده است و
کتابهای او درباره هشت مذهب فقهی اسلام از بهترین مآخذ در تاریخ فقه و تحوّلات فقهی در سطح جهان اسلام است، در مصر او را اعلم فقهای زمان خود میدانستند و من با او تماس گرفتم و در پارهای از مسایل اسلامی و اعتبار روایات شیعه با وی گفتگو کردم. به نظر من با توجه به کتابهایی که او در مورد فقه و اصول و تاریخ شیعه نوشته باید
او را از دیگر علمای اهل سنت اعلم به مذهب شیعه دانست. هر چند این کتابها هم مانند کتابهای دیگران راجع به شیعه خالی از نقص و اشتباه نیست.
به طوری که از دیباچه این کتاب به دست میآید وی خواسته است در کنار کارهای علمی دیگر خود در مورد قرآن که منشاء و سرچشمه همه علوم و دانشهای اسلامی است، نیز کاری انجام داده باشد و سرانجام پس از رنج سالها، عصاره کار او این کتاب است.
شیخ ابوزهره هر چند در آغاز کتاب، به عنوان مقدّمه از نزول، قرائت، جمع و کتابت قرآن بحث نموده اما سخن او عمدةً در مورد اعجاز قرآن است که خود یکی از مباحث مهم و گسترده کتاب خدا است و از قرن دوّم و سوّم تاکنون، صدها کتاب و رساله و مقاله درباره آن نوشتهاند، و با اینکه اعجاز قرآن قولی است که جملگی برآنند و مورد اتّفاق
همه دانشمندان و بلکه همه مسلمانان، میباشد، اما جهات بحث و نقطه نظرها در آن مختلف است.
و استاد ابوزهره از همه آن بحثها و نظرها در کتاب خود استفاده کرده و آنها را مورد بحث قرار داده است. این کتاب با این که از نقص و نقد خالی نیست و نمیتواند حرف آخر درباره اعجاز قرآن باشد اما مسلماً در موضوع خود از بهترین کتابها است و در مقام تحقیق و پژوهش از این مبحث پیچیده نمیتوان آن را نادیده گرفت.
مساله اعجاز قرآن، اینک در جوامع علمی و دانشگاههای اسلامی و عربی یکی از مباحث داغ و مسایل علمی روز است و نظرها بیشتر متوجّه «اعجاز بیانی» قرآن است مقصود از «اعجاز بیانی» که اینک اصطلاح شایعی است و دکتر بنت الشاطی کتابی به همین نام در آن باره نوشته، آن است که قرآن از لحاظ سبک و اسلوب بیان، و اَدای
مطالب و به کارگیری کلمات و تعبیراتِ مناسب و رعایت بلاغت و فصاحت، از مرز قدرت بشر گذشته و به حدّ اعجاز رسیده است.
این حقیقت را حتّی فُصحای عرب، در عصر نزول وحی لمس میکردند هر چند از توجیه و بیان آن عاجز بودند، از قرن سوّم به بعد دانشمندانی امثال جاحظ، رُمّانی، باقلانی، شریف مرتضی و دیگران، بیش از وجوه دیگر اعجاز به این وَجه نظر داشتند. با این همه هنوز عم علمای ادب عربی که بسیاری از آنها دانشگاههای اروپا را دیده و از تحولات ادبی جهان باخبرند به این بخش از اعجاز قرآن نظر دارند و هر روز نکتهای ناگفته را بر نکتههای سابق در این خصوص میافزایند.
به نظر من، همین خود معجزه است که با پیشرفتهای فنون ادبی و بلاغی به خصوص در زبان عربی باز هم اعجاز بیانی و بلاغی قرآن، نظر این قبیل از دانشمندان را به خود
جلب نموده که در این زمینه کتاب مینویسند و اظهارنظر میکنند.
البته باید از نظر دور نداریم که در حال حاضر، اعجاز قرآن از لحاظ علمی، قانونی، تاریخی و اجتماعی و حتّی موسیقی نیز مطمح نظر مجاهی علمی هست ولی این جهات تقریباً به افراد خاصّی اختصاص دارد و بهگونه «اعجاز بیانی» گسترده و همگانی نمیباشد.
باری، این جانب سالها است که این کتاب را خوانده و مایل بودم با ترجمه آن زمینه بحث اعجاز قرآن در ایران غنی و بارور شود، اینک شاهد تحقّق این آرزو هستم که یکی از همکاران گروه قرآن در بنیاد پژوهشهای اسلامی فاضل محترم آقای محمود ذبیحی به پیشنهاد بنده این مهّم را به نحو شایسته و بایسته و با کیفیتی مطلوب و قابل
عرضه در بازار تحقیق انجام داده و انشاءاللّه توسط بنیاد پژوهشها که خود از برکات حضرت رضا علیهالسلام است چاپ خواهد شد و باید از مترجم و ناشر سپاسگذار باشیم. باید توجّه داشت که این ترجمه اوّلین کار علمی و تحقیقی مترجم است و با این که متن کتاب مشکل و پیچیده است ایشان به خوبی از عهده ترجمه برآمدهاند.
خوانندگان توجّه کنند که مؤف کتاب، یکی از علمای سرشناس اهل سنت و طبعاً
دارای همان دیدگاه است و از او انتظار علاقه کامل به معارف اهل بیت و استفاده از آنها نیست امّا جای خوشوقتی است که چیز مهمی بر خلاف مذهب شیعه در آن به نظر نمیرسد هر چند همه مطالب به خصوص آنچه راجع به قرائت و جمع قرآن است، مورد اتفاق همه نمیباشد.
8
رساله حاضر همانطور که از نامش پیداست کتاب «فی قوارع القرآن و مایستحبّ
أن لایخل بقراءته کلّ یوم ولیلة» در فضیلت و خاصیت پارهای از آیات و سور قرآن و شامل روایاتی است که به طریق اهل سنت از رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله روایت شده است و اگر چه اصل موضوع چندان مهم و مورد نیاز نیست و نیز روایات و احادیث موجود در آن از لحاظ متن و گاهی از لحاظ سند قابل خدشه میباشد ولی با این همه فوائد مهمی را در
بر دارد:
اولاً نسخهای است که کهن و مستند و ظاهرا منحصر به فرد که انتشار آن محققان علم حدیث را مفید خواهد بود ولااقل مؤد و پشتوانه روایاتی است که در کتب حدیث موجود است.
ثانیاً این رساله مشتمل بر نام عدهای از رجال حدیث نیشابور در قرن پنجم هجری و از شاگردان حاکم نیشابوری و معاصران وی میباشد و این خود برای علمای رجال و تراجم بسیار مغتنم است. و چه بسا گوشهای از وضعیت علمی نیشابور و خراسان و سلسله استادان و شاگرد را در قرن پنجم در این ناحیه روشن نماید.
ثالثاً نمودار صدها نسخه خطی منحصر به فرد موجود در خرانه رضویه است که محققان و دانشمندان آرزوی دیدن و نشر آنها را دارند، و نشر این اثر گامی است در راه
آرمان بنیاد پژوهشهای آستان قدس رضوی و نیز کمیته نشر نفائس کتابخانه مبارکه. و اگر محتویات آن در ایران مشتری کم دارد ولی در جهان اسلام طالبان بسیار دارد و نباید از نشر آنها دریغ کرد.
بسیار جای خوشوقتی است که فاضل دانشمند جناب آقای قاسم نوری عضو محترم گروه قرآن با حوصله بسیار این نسخه را به این خوبی برای چاپ آماده نموده است و آنچه به نظر بنده رسیده در یادآوری به وی کوتاهی نکردهام. وی علاوه بر رونوشت و تصحیح متن رساله هر قدر توانسته است احادیث آن را از کتب معتبر اهل سنت از قبیل صحاح ستّ مستدرک حاکم نیشابوری مسند طبرانی و بیهقی و جز آن استخراج و اخراج نموده است.
و نیز رجال حدیث و مشایخ صاحب نسخه و معاصران و حضار جلسه قراءت کتاب را معرفی نموده، بعلاوه اضطراب موجود و نقاط ضعف نسخه و ملحقات آن را یادآور شده است. امید است همانطور که در این اولین کار علمی خود موفق گردیده، در کارهای بزرگتری در آینده توفیق یار و مددکار وی باشد.
9
کلمات و مفردات قرآن کریم نخستین مسائل و موضوعات قرآنی است که مورد بحث و تفسیر قرار گرفته است قدیمترین تفاسیر ماثور از ابن عباس و شاگردان وی مانند مجاهد و قتاده و دیگر صحابه و تابعین بیشتر شرح و تفسیر و معنی کلمات قرآن است.
حدیث مفصلی را از قول ابن عباس نقل میکنند حاکی از آن که نافع بن ازرق سرکرده فرقه تندرو خوارج، معنی حدود دویست کلمه از قرآن را از ابن عباس که در پناه کعبه نشسته بود میپرسد و ابن عباس به آنها پاسخ میگوید و برای هر کدام شعری از اشعار عرب شاهد میآورد و گویا این عمل ابتکاری یعنی استشهاد به شعر در معنی لغات قرآن، از وی ابتدا شده است هر چند در صحت آن حدیث مفصل تردید هست.
قدیمترین تفاسیر قرآن، صرف نظر از روایات متفرق تفسیری، به دو نام نامیده میشوند.
اول، معانی القرآن که کتابهای متعددی به این نام در قرن سوم به بعد وجود داشته از جمله معانی القرآن فرّاء (م 207) و معانی القرآن زجّاج (م 311) که هر دو از علمای لغت و عربیتاند، اخیرا هر دو کتاب به طبع رسیده است. این دو کتاب عمدةً راجع به الفاظ قرآن، از لحاظ معنی و اشتقاق و قراءت میباشد. بهطور کلی این دسته از مفسران
را (اهل المعانی) یا (اصحاب المعانی) میگفتند...
دوم، کتابهای غریب القرآن یا مفردات القرآن، که صرفاً به معنی کردن کلمات قرآن پرداختهاند و از قدیمترین آنها «مجاز القرآن» أبوعُبیدة محمد بن مثنی تیمی (م 209) است. و دیگر «غریب القرآن» أبوعُبید قاسم بن سَلاّم (م 223 یا 224 ه ) است. و هر دو کتاب به چاپ رسیده است. این دو کتاب، سرآغازی برای بسیاری از کتب در مورد کلمات قرآن به شمار میآیند، از جمله کتاب «الغریبین» تألیف أبی عُبیدالهروی احمد بن محمد بن محمد (م 401 ه ) و «مُفردات» راغب اصفهانی (م 502) که از بهترین کتابهای مفردات است و تا امروز اعتبار خود را حفظ کرده است، اهل فن ارزش ادبی و لغوی این کتاب را میدانند، راغب دارای ذوق و سلیقه خاصی در ریشهیابی کلمات عرب و لغت قرآنی بوده است.
و نیز کتاب «النهایة» ابن أثیر مجدالدین ابی السعادات مبارک بن محمد الجَزَری (م 606) با این فرق که کتاب «غریبین» و «النهایة» راجع به شرح لغات قرآن و حدیث
است که بعداً شیخ فخرالدّین طریحی (م 1085) از علمای بزرگ شیعة امامیة به شیوه آن دو کتاب، کتاب «مجمع البحرین» را تألیف کرد.
در حالی که کتابهای دیگر، تنها راجع به مفردات قرآن است.
علم مفردات قرآن، بعداً توسعه یافت و هدف بالاتری را دنبال کرد و آن، وجوه مختلف معنی لغات قرآن است که مثلاً لفظ (اتی) در قرآن به چند معنی آمده است، این کتابها به نام «وجوه القرآن» یا «الوجوه والنظائر» نامیده میشوند که از قدیمترین آنها کتاب «الوجوه والنظائر فی القرآن» تألیف أبوعبداللّه حسین بن محمد دامغانی از علمای آخر قرن ششم و اوّل قرن هفتم است.
و نیز کتاب «البصائر والتمییز» از صاحب قاموس، مجدالدّین محمد بن یعقوب فیروزآبادی (729 - 817) که از بهترین کتابهای وجوه القرآن است. کتاب دیگری به همین نام از نویسندهای به نام ابوالفضائل معینی، به زبان فارسی تألیف گردیده است که بخشی از آن در کتابخانه آستان قدس رضوی و برخی از کتابخانههای هند به صورت
نسخه خطی در دست است.
کتابهای وجوه القرآن دیگری به هر دو زبان، وجود دارد که برخی از آنها چاپ شده است.
باری، تفسیر و شرح لغات قرآن، علاوه بر اینکه کتابهای خاصی را به شرحی که گفته شد، به خود اختصاص داده، بخش مهم و طولانی از تفاسیر قرآن را نیز فرا گرفته است، تفاسیر قرآن، از این لحاظ بسیار متفاوت است برخی، به لغات قرآن، بسیار اهمیّت دادهاند و بهطور مستوفی هر لغت را در یکجا یا در جاهای مختلف تفسیر، مورد بحث قرار دادهاند. در این خصوص تفاسیر ذیل ممتازاند:
1 - تفسیر «طبری» أبوجعفر محمد بن جریر بن یزید طبری (224 - 310).
2 - تفسیر «تبیان» شیخ أبوجعفر محمد بن الحسن الطوسی (385 - 460 ه ) .
3 - تفسیر «مجمع البیان» از أمین الاسلام فضل الحسن الطبرسی (482-548 ه ) .
4 - تفسیر «کشّاف علامه زمخشری» (م 538).
5 - تفسیر «الکبیر» از امام فخرالدین رازی أبوعبداللّه محمد بن عمربن الحسن التیمی الرازی (544 - 606 ه ).
6 - تفسیر «البحر المحیط» از ابوحیّان محمدبن یوسف اندلسی (654 - 745 ه ).
7 - تفسیر «الجامع لاحکام القرآن» معروف به «تفسیر قُرطبی» اثر ابوعبداللّه محمد بن احمد انصاری اندلسی قرطبی (م 671).
تفاسیر دوران ما از جمله تفسیر «المنار»، تألیف سیدمحمد رشیدرضا (م 1354) که بخشی از آن تقریر درس استادش شیخ محمدعبده (م 1323) است.
و همچنین تفسیر «المیزان» تألیف استاد علامه طباطبائی (م 1402) نیز از این لحاظ قابل توجه است.
مسلماً لغات قرآن، پایه اصلی تفسیر است و تا معنی لغت دانسته نشود، معنی آیه روشن نمیشود، با توجه به این مطالب، اهمیّت کار فاضل محترم آقای جعفر شریعتمداری از اعضای کادر علمی بنیاد پژوهشهای اسلامی، دانسته میشود ایشان با
پشتکار و همت بلند، شرح مفردات و لغات تفسیر نمونه را گردآورده و مطالبی هم جابجا بر آن افزودهاند. تفسیر نمونه یکی از بهترین تفاسیر فارسی است که با مباشرت
جمعی از فضلای قم زیر نظر آیهاللّه ناصر مکارم شیرازی تألیف گردیده است. این کتاب
ذهنیّات نسل جوان تحصیلکرده را در نظر گرفته و سعی کرده است قرآن را برای این طبقه تحصیلکرده و روشنفکر، در حد نیاز و نه خیلی مفصّل، با نثری شیرین و بدون اغلاق شرح دهد و دارای امتیازاتی است که در اول آن تفسیر آمده است.
از امتیازات تفسیر نمونه، سادگی و روانی، خلاصه نویسی، توجه به مشکلات روز و شبهات نسل جوان است، امتیاز دیگر آن، شرح لغات قرآن با استفاده از آراء و نظرات مفسّران و صاحبنظران در فن مفردات القرآن است کتاب شرح و تفسیر لغات قرآن اثر آقای جعفر شریعتمداری، در حقیقت، ارزش لغوی تفسیر نمونه را که یکی از معدود آثار و تألیفات و کارهای دسته جمعی زمان ماست، روشن نموده است و امید است مانند اصل کتاب، مورد استفاده دانشجویان و دانشپژوهان و لبتشنگان معارف قرآن، قرار گیرد.
«اِنَّ اللّهَ لاَیَسْتَحْیی اَنْ یَضْرِبَ مَثَلاً مَا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا فَاَمَّا الَّذینَ امَنُوا فَیَعْلَمُونَ اَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ اَمَّا الَّذینَ کَفَرُوا فَیَقُولُونَ مَاذَا اَرَادَاللّهُ بِهذَا مَثَلاً یُضِلُّ بِهِ کَثیرًا وَیَهْدی بِهِ کَثیرًا وَمَا یُضِلُّ بِهِ اِلاَّ الْفَاسِقینَ».(1)
اول این آیه که اینک مورد بحث و گفتگو است این جمله است: «اِنَّ اللّهَ لاَیَسْتَحْیی اَنْ یَضْرِبَ مَثَلاً مَا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا» یعنی خدا از این حیا نمیکند که به پشه و یا بزرگتر از آن مثل زند.
یکی از روشهای سخن و طریق تفهیم و تفهم بهکار بردن تشبیه و مثل است فائده تمثیل و ذکر اشباه و نظائر در کلام؛ این است که مطالب پیچیده و دقیق را که از سطح افهام عمومی بالاتر است تنزل داده و آنها را در خور فهم میگرداند. مثال، معقولات را به محسوسات نزدیک و ذهن را برای درک هرگونه مطلبی آماده میسازد. چه بسا مطلبی که باور کردن آن برای مردم سنگین است با یک یا چند مثل کاملاً قابل قبول و مورد تصدیق واقع میشود.
1) - بقره / 26 .
قرآن، همانطور که مکرراً در آن تصریح شده کتاب هدایت است بیان حقایق، رفع مشکلات و توضیح احتیاجات و وظائف بشر را به عهده دارد و از همهی طرق محاوره که میان فصحاء و بلغاء، معمول و رائج است به بهترین وجهی استفاده نموده بلکه بهحدی رعایت بلاغت و نکات ادبی را کرده است که به پایه اعجاز رسیده و در این مرحله از شعاع قدرت و توانائی بشری گذشته است.
از آن میان قرآن از فن تمثیل کاملا برخوردار و با عنایت خاصی که از آیات زیادی من جمله آیات ذیل مشهود است روی آن تکیه نموده است:
«وَلَقَدْ صَرَّفْنَا فی هذَا الْقُرْانِ لِلنَّاسِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ وَ کَانَ الاِْنْسَانُ اَکْثَرَ شَیْءٍ جَدَلاً»(1)«وَلَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ فی هذَا الْقُرْانِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ»(2)«وَلَقَدْ ضَرَبْنَا لِلنَّاسِ فی هذَا الْقُرْانِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ»(3)«وَلَقَدْ صَرَّفْنَا لِلنَّاسِ فی هذَا الْقُرانِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ فَاَبی اَکْثَرَ النَّاسِ اِلاَّکُفُورًا»(4)«وَیَضْرِبُ اللّهُ اْلاَمْثَالَ لِلنَّاسَ وَاللّهُ بِکُلِّ شَیٍْ عَلیمٌ».(5)
در قرآن مثلهای گوناگون بچشم میخورد و همانطور که در این آیات تصریح شده (من کل مثل) از هر مثلی که وسیله هدایت و روشنی اذهان و تکان دادن افکار و عقول باشد در آن آمده است؛ اگر قرآن را ورق بزنیم در هر صفحه یا اقلا هر چند صفحه به یک یا چند مثل شیرین و دلچسب بر میخوریم که در عین سادگی و روشنی، مطالب ارزنده و پرمغزی را در بردارد و با صدور و نزول خود از مصدر جلال حق، حقایق بلند پایهای را همراه خود به افق فکر بشر فرو آورده و مطالب را برای هضم طبایع خام و ناآزموده از هر طبقه و صنفی مانند شیری که به تناسب مزاج کودک نوزاد همزمان ولادت در پستان مادر تعبیه شده ساخته و پرداخته است.
با توجه به این نکته؛ این فکر برای ما پدید میآید که: آیا آن مبدء سراسر مهر و لطف که برای نشو و نمای تن آدمی چنان شیر گوارائی در دامن پر مهر مادر به کام نوزاد
میرساند همان نیست که برای پرورش و تهذیب روح و تکامل و رشد عقل انسان چنین اندرزهای پر ارزش و مثلهای آمیخته به مهر و عاطفه در این کتاب مقدس آورده است؟ آری تناسب (تکوین و تشریع) و مشابهت آن و این برای هوشمندان دلیلی روشنو شاهدی گویا است بر این که این هر دو از یک نقطه نامشهود و یک چشمه فیض و کان رحمت سرچشمه گرفتهاند.
اگر مثلهای قرآن را پهلوی هم ردیف کنیم قطعهی ادبی، آموزنده و جالبی به صورت ذیل که فقط از باب نمونه ترجمه چند مثل را در بردارد در جلو خود مشاهده میکنیم:
1 - داستان کسانی که مالهای خود را در راه خدا انفاق میکنند مانند این است که از یک دانه هفت خوشه بروید و در هر خوشه صد دانه (که جمعاً هفتصد دانه میشود) وجود دارد و خداوند برای هر کس بخواهد بر این مقدار هم میافزاید زیرا وی دارای رحمتی بی منتها و به همه چیز احاطه کامل دارد.(1)
2 - ای اهل ایمان صدقات و مبرات خود را با منت و اذیت مردم باطل نکنید مثل کسی که مال خود را از روی ریا و خودنمائی رایگان دهد و ایمان به خدا و روز قیامت نداشته باشد، مثل این مرد ریاکار به این ماند که به جای اینکه بذر را در زمین قابلی
افشاند، آن را روی سنگ سخت ریزد و تندبارانی غبار آن را نیز بشوید که نتوانند هیچ از
او حاصلی بدست آرند... و مثل آنان که مالشان را در راه رضای خدا انفاق کنند و به آرامش خاطر دل به لطف حق شاد دارند مثل دانهای است که در زمین قابل و شایستهای بریزند و بر آن به موقع باران زیادی یا اندکی ببارد و ثمر و حاصلی دو چندان از آنکه
انتظار دارند بار دهد و خداوند بکردار شما آگاه و بینا است، آیا هیچ یک از شما میل دارد که باغی داشته باشد انبوه از درخت خرما و انگور که از زیر آنها جویهای آب، روان
باشد و طوفانی آتش بار در آن باغ افتد و همه درختها را طعمه خود سازد خداوند آیات خود را برای شما روشن بیان میکند به این امید که (در مال کار و حقیقت احوال) فکر
1) - بقره / 260 .
کنید (و بدانید ریا و خودنمائی چگونه انفاقات شما را تباه میسازد).(1)
3 - (ای رسول ما) آیا ندانستی که خداوند چگونه سخن پاک و بیآلایش را بدرخت خوش باور و ثمری مثل زده که ریشه آن در اعماق زمین استوار و شاخه آن در فضا (بال و پرافکنده) و با اجازه و تقدیر آفریننده خود در همه اوقات و کلیه فصول میوههای مأکول و خوش طعم بار دهد خدا این گونه مثلها را برای تذکر و تنبه مردم میآورد (تا آگاه شوند که سخن حق و گفتار پاک چطور در دلها مؤر و سودمند است) و مثل کلمه ناحق و سخن پلید مثل درخت پلیدی است که ریشهاش از روی زمین بروید که هیچ ثبات و قراری نخواهد داشت.(2)
4 - خدا از آسمان آبی فرود آورد که در هر رودباری به اندازه وسعت و ظرفیتش سیل آب جاری شد و بر روی سیل کفی به وجود آمد چنانکه فلزاتی را که برای تجمل و زینت (مانند طلا و نقره) یا جهت اثاث و ظرف (مانند آهن و مس) در آتش ذوب کنند مثل آب کف برآورد خدا این (آب و فلزات و کف روی آنها را) برای حق و باطل مثل میزند که آن کف بهزودی نابود گردد ولی آب و فلز که به خیر و منفعت مردم است در زمین باقی ماند خدا مثلها را این چنین (روشن و بیپرده) میزند.(3)
5 - خداوند (برای مقایسه و فرق میان بت و خدا یا بتپرست و خداپرست) مثلی زده آیا بنده زرخریدی که قدرت و سلطنت بر هیچ چیز (حتی نفس خود) ندارد با مردی آزاد که ما به او روزی فراخ (و ثروتی فراوان) بخشیدیم و در پنهان و آشکار و تمام احوال از آن مصرف میکند: این دو نفر یکسانند؟ سپاس خدا را (که نه) ولی بیشتر این مردم نادانند. باز خدا مثلی آورده: دو نفر مرد، یکی بنده لال که قادر بکاری نیست و سربار آقا و صاحب خود میباشد، پی هر کاری روانهاش کند خیری به وی نرساند (و از عهده آن کار برنیاید) آیا چنین آدمی با کسی که آزاد و مقتدر است و بر خلق خدا به عدالت فرمان دهد و خود در راه راست سیر میکند مساوی است؟(4)
6 - اگر فی المثل این قرآن را بر کوه نازل میکردیم میدیدی که کوه از ترس خدا خاشع و متلاشی میگشت و این مثلها را برای مردم میزنیم شاید بیندیشند.(1)
درباره مثلهای قرآن کتاب جداگانه تالیف گردیده و بدون شک قسمت مهمی از زیبائیهای قرآن در همین مثلها است.
در قرآن کلمه مثل تنها به مثلهای معمولی که عبارت از تشبیه مطلبی است به مطلب دیگر فرضی یا واقعی گفته نمیشود بلکه اگر برای یک مطلب کلی و عمومی یک یا چند مورد به عنوان شاهد و نمونه ذکر شود قرآن از آن نیز به مثل تعبیر میکند و این همان
است که در اصطلاح آنرا «مثال» میگویند در این کتاب، نشانههای بزرگی و عظمت خدا و موجودات گوناگون دستگاه آفرینش نام برده شده از قبیل آسمان، زمین، ماه، خورشید، ستارگان، دریا، کشتی، ابر، باد، گیاه، آب، حیوان وانسان، و اینها همه مثال قدرت و شاهد و معرف ذات و صفات ربوبی است. و از آن جمله در آیه محل بحث ما پشه یکی از کوچکترین مخلوقات به همین عنوان نام برده شده است.
گرچه مفسرین در شأن نزول آیه و معنی آن به اختلاف سخن گفتهاند و بعضی مانند «ربیع بن انس» مثل را به همان معنی اول دانسته و گفته است: «خداوند در این آیه دنیا را به پشه مثل زده است که تا آخرین لحظه گرسنگی زنده است و چون به اندازه کافی خون بدن را مکید میمیرد، اهل دنیا نیز همین که حظ و بهره خود را از آن بردند مرگ و عذاب
الهی آنان را دریابد» اما در آیه نامی از دنیا نیست و گفته «ربیع» شاهدی ندارد.
در این باره از امام صادق علیهالسلام روایتی رسیده به این مضمون که: «خداوند پشه را مورد ذکر قرار داد زیرا آنچه از اعضا و جوارح در فیل وجود دارد به اضافه دو عضو دیگر در پشه به این کوچکی موجود است و خدا خواسته است مردم را به دقت و
باریکی دستگاه آفرینش و شگفتی آن توجه دهد» بنابر این حدیث، مثل به معنی نمونه و
1) - حشر / 20 .
مثال است.
در هر صورت از سیاق آیه به خوبی نمایان است که به اعتراضی که از طرف کوتهنظران درباره مثلهای قرآن اظهار گردیده پاسخ میدهد. مثل اینکه گفتهاند: برای
چه منظور خداوند از موجودات ناچیزی مانند عنکبوت و مگس نام برده است؟ مقام ربوبی از ذکر چنین امور ناچیزی بالاتر است.
این پندار خام با منطق محکم و نیرومند قرآن روبرو شده است که ضمن جواب از این سخن از روی حقائق دیگری نیز پرده برداشته است به این شرح:
الف - قرآن سراسر حق است و همواره حق گوئی و واقعبینی را وجهه نظر خود قرار میدهد، حق را میگوید خواه بزرگ و خواه کوچک؛ اصولاً بزرگی و کوچکی اشیاء ملاک اهمیت آنها نیست اهمیت هر موجودی به اندازه قوه و قدرتی است که در آن نهفته است؛ به مقدار تدبیر و نیروئی است که در ساختن و پرداختن آن موجود به کار رفته است؛ اگر فرض کنیم پشه کوچک به قدر فیل یا بزرگتر از آن آلات و ابزار در اختیار دارد و خلقتش عجیبتر از آن است آیا در این صورت میتوان آن را ناچیز دانست؟!
علاوه، مثلهای قرآن برای تعقیب هدف و منظور معینی آمده است؛ چه بسا موجود کوچک و بزرگ در آن هدف یکسان یا اینکه کوچک بیش از بزرگ با آن سازش دارد مثل اینکه فرض کنیم (اتم) با همه کوچکی برای معرفی قدرت و حکمت خداوند بیش از کوه با آن عظمت آمادگی و مناسبت داشته باشد در این صورت برای درس توحید و خداشناسی که هدف اساسی قرآن است مناسبت بیشتری خواهد داشت.
ب - قبل از هر چیز باید واقع بین بود. واقع بینی با وسعت نظر و همت بلند منافات ندارد آنان که همواره پی کارهای بزرگ و چیزهای عظیم میروند و از کوچکها غفلت میورزند به خطا رفتهاند. وسعت نظر در این است که هر چیزی را به جای خود و در خور موقعیت خود مورد توجه قرار دهیم یعنی واقع بین باشیم، و در امور با چشم دل و دیده خرد بنگریم نه به چشم سر. خلاصه، عقل را در روزنه چشم محصور نکنیم وگرنه حتماً هر چه به چشم بزرگتر است توجه ما را بیشتر به خود جلب میکند و از کارهای
کوچک که پایه اساسی تشکیل اجتماع است و اشیاء ناچیز مانند اتم و نیروهای پنهان در طبیعت دور میافتیم.
اصولاً توجه به بزرگها و عدم نظر به کوچکها خود از یک انحراف اخلاقی یعنی «غرور» ناشی شده و در این مورد باید شعر معروف را در نظر داشت که میگوید:
هر بیشه گمان مبر که خالی است * شاید که پلنگ خفته باشد
یکی از علل عقب افتادن جامعه اسلامی غفلت از همین نکته است، دیگران در علم و صنعت پیش رفتهاند و پیشتر هم میروند. سر موفقیت آنان این است که نظر جامع الاطراف به جهان دارند: اگر موجودات بسیار بزرگ و کرات ماه، خورشید و مریخ را هدف کردهاند به ذرات «اتم» نیز نظر دارند اگر به آن کرات موشک روانه میکنند دل این
را نیز شکافتهاند. در اصلاحات اجتماعی نیز برای هر کاری بزرگ یا کوچک به نسبت خود حساب باز میکنند.
در صورتی که این روش قرآن و اسلام است، مزیت اسلام در این است که دین جامع و کامل و به همه جا و همه چیز نظر دارد و همواره تناسب و نسبت را مراعات میکند: با
این که اسلام برای گناه مراتبی قائل شده و بعضی از گناه کبیره و بعضی را صغیره میداند
اما در عین حال میگوید گناه از نظر اینکه گناه است بزرگ و کوچک ندارد همه بزرگ است برای هر جنایتی حدی مقرر کرده حتی خراشی که به ناحق بر بدن کسی وارد آید (ما به إذاءودیه) دارد در مورد تعلیم و تربیت و تقویت نیروی عفت در پسران و دختران دستوراتی بس عجیب و قابل توجه دارد، برای توجه دادن مردم به جهان و اسرار کون از آسمان گرفته تا زمین، از نبات تا انسان و از بزرگ تا کوچک همه را نام برده «اَفَلاَ یَنْظُرُونَ اِلَی اْلاِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ* وَاِلَی السَّمَاءِ کَیْفَ رُفِعَتْ* وَاِلَی الْجِبَالِ کَیْفَ نُصِبَتْ* وَاِلَی اْلاَرْضِ کَیْفَ سُطِحَتْ».(1)
و از این که مردم از بسیاری از آیات و نشانههای قدرت خدا غفلت دارند، نکوهش
1) - غاشیه / 18 - 21.
نموده است «وَ کَاَیِّنْ مِنْ ایَةٍ فِی السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ»(1)و به مردم گفته است: «وَکُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدَارٍ»(2)اما مسلمانان نه تنها به کوچکها بلکه به بزرگها نیز توجه ننموده و هر روز و هر ساعت با حیرت ناظر کارها و پیشرفتهای دیگران میباشند و هیچ نمیاندیشند که بالاخره عاقبت آن پیشرفتها و این عقب ماندگیها چه خواهد بود؟
ج - این آیه به ما میآموزد که حق را باید گفت، در حق گوئی حیا و خجالت معنی ندارد. خجالت و شرم در کارهای قبیح و نابجا است؛ واقعگوئی پسندیده است و ابداً قبحی ندارد، بگمانم در این مرحله نیز جامعه اسلامی کُمیتش لنگ و دستش تهی است و تنها یک نظر سطحی به کتابها؛ نامهها، روزنامهها. تبلیغات، آداب و رسوم معموله و تعارفات روزمره مردم (که پر از خلاف گوئی، دروغ و تملق؛ و عاری از گفتن حقایق است، حقایقی تلخ که نباید از گفتن آن شرم و ترسی داشته باشیم) برای میزان حقگوئی جامعه ما کافی است.
و اینک تفسیر قسمت دوم آیه: «فَاَمَّا الَّذینَ امَنُوا فَیَعْلَمُونَ اَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ اَمَّا الَّذینَ کَفَرُوا فَیَقُولُونَ مَاذَا اَرَادَاللّهُ بِهذَا»(3)(در مقابل این مثل مردم به دو دسته تقسیم میشوند: مؤن و کافر) آنان که ایمان آوردهاند میدانند که این مثل حق، و از جانب خدا است و
آنان که کفر ورزیدند میگویند: خدا با این مثل چه اراده کرده است؟!!
معمولاً کسانی که در پی تبلیغ مرام و مسلکی هستند میل دارند بدانند عکسالعمل مردم در مقابل تبلیغات آنان چگونه است، آیا مؤر و سودمند است یا ملالتآور و بیاثر
و آنانکه خود در رشته تبلیغ کار میکنند اعم از نویسنده و گوینده، مذهبی و غیرمذهبی
این نکته را بهتر تصدیق میکنند این امر به این طبقه اختصاص ندارد بلکه هر کس با دیگری سخن میگوید مایل است اثر گفته خود را در طرف مقابل ببیند و سعی میکند از قیافه، لحن سخن و چگونگی رفتار طرف، این راز را بدست آورد؛ گاهی از دیگران میپرسد: آیا سخن من در فلان کس اثر بجا گذاشته است یا خیر؟
این روش مردم عادی است اما قرآن بر خلاف همه در انتظار، تأثیر گفته خود نیست البته نباید هم چنین باشد زیرا این کتاب گفته خداست که آگاه و عالم به غیب و شهود است و بر حسب آیه 50 از سوره احزاب «وَاللّهُ یَعْلَمُ مَا فی قُلُوبِکُمْ» و آیات دیگر از دلهای مردم خبر دارد. بنابر این ممکن نیست که از عکسالعمل مردم در مقابل قرآن آگاه
نباشد.
قرآن در موارد بسیاری نتایجی که طبقات مختلف از آن میبرند و عکسالعملی که از خود نشان میدهند بیان کرده است مثلاً در سوره آل عمران آیه 7 آیات قرآن را به محکم و متشابه تقسیم و مردم را در مقابل متشابهات دو دسته کرده است: «فَاَمَّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مَاتَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءِ تَاْویلِهِ وَمایَعْلَمُ تَاْویلَهِ اِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ امَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا».
اما آنان که در دل میل به گمراهی و باطل دارند پی متشابهات رفته (تا به تأویل آن مطابق آمال و خواستههای پلید خود) فتنه بر پا کنند در حالی که تأویل آن را جز خدا کسی نمیداند و اما مردم باریک بین(1)و راسخ در بحردانش میگویند: ما به همه آیات کتاب (اعم از محکمات و متشابهات) ایمان داریم، همه از جانب پروردگار ما است.
همچنین در سوره اسراء فرموده است: «قُلْ امِنُوا بِهِ اَوْلاَتُؤْمِنُوا اِنَّ الَّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ اِذَایُتْلی عَلَیْهِمْ یَخِرُّونَ لِلاَْذْقَانِ سُجَّداً* وَیَقُولُونَ سُبْحَانَ رَبِّنَا اِنْ کَانَ وَعْدُ رَبِّنَا لَمَفْعُولاً* وَیَخِرُّونَ لِلاَْذْقَانِ یَبْکُونَ وَ یَزیدُهُمْ خُشُوعًا»(2).
بگو (ای مردم) به این کتاب ایمان بیاورید یا ایمان نیاورید (در هر حال) آنان که
پیش از این به مقام دانش و علم رسیدهاند هر گاه این آیات بر آنان تلاوت شود همه با کمال خضوع و فروتنی سرطاعت بر حکم آن فرود آورند و گویند: پروردگار ما پاک و منزه است، وعده خدا محققا واقع خواهد شد، آنان با چشم گریان همه سر به خاک عبودیت نهاده و همواره قرآن بر خشوع و وارستگی آنان میافزاید.
در سوره عنکبوت میفرماید: «وَکَذلِکَ اَنْزَلْنَا اِلَیْکَ الْکِتَابَ فَالَّذینَ اتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَمِنْ هؤُلاَءِ مَنْ یُؤْمِنُ بِهِ وَمَا یَجْحَدُ بِایَاتِنَا اِلاَّ الْکَافِرُونَ»(1)و به همین طریق (که بر پیغمبران
گذشته کتاب فرستادیم) بر تو نیز قرآن را نازل کردیم پیروان آن کتب و برخی از مشرکین به این کتاب ایمان آورند و کسی آیات ما را به جز گروه کافرین انکار نمیکند.
در سوره اسراء مراتب تأثیر قرآن در طبقات مردم خلاصه شده است «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْانِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنینَ وَلاَیَزیدُ الظَّالِمینَ اِلاَّخَسَاراً»(2)این قرآنی که ما نازل میکنیم برای مؤنین شفا و رحمت است ولی ستمکاران جز فزونی خسران از آن سودی نمیبرند.
از این قبیل آیات در قرآن زیاد است و برگشت همه به یک اصل کلی است که در این آیه اخیر بیان گردیده است و به یاری خداوند ذیل آیه محل بحث یعنی جمله: «یُضِلُّ بِهِ کَثیراً وَیَهْدی بِهِ کَثیراً وَمَایُضِلُّ بِهِ اِلاَّ الْفَاسِقینَ» در این باره بهطور مشروح بحث خواهیم
نمود.
در اینجا لازم است به این نکته توجه شود که چرا قرآن بهطور مکرر عکسالعمل مردم را بیان میکند:
آنچه بهنظر میرسد این است که ضمن این بیانات؛ خداوند متعال بینیازی و استغنای خود را از ایمان مردم توضیح داده است و از این راه پیغمبر خود را به اوضاع و
احوال ایشان آگاه ساخته و برای تسکین آلام و رنجفوقالعادهای که از ناحیه خلق به وی میرسد روحیات آنان را آشکار نموده است.
آری هادیان قوم که جز به صلاح و سعادت مردم قدم بر نمیدارند انتظار استقبال و عکسالعمل موافق از مردم دارند و از رفتار نابجای عوام بسیار ملول و ناراحت میشوند و حتی انبیاء و رسل که سر سلسله داعیان راه حقند از این قانون مستثنی نیستند.
گر هزاران طالب است و یک ملول * از رسالت باز میماند رسول
بنابر این؛ وسیلهای لازم است که یأس ایشان را به امید مبدل و دلدردناکشان را آرامش بخشد و این قبیل آیات بهترین وسیله است.
در قرآن آیاتی دیده میشود که حاکی از ناراحتی رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله از عدم ایمان مردم میباشد و وی را به صبر و بردباری امر میکند، گاهی قرآن داستانهای امتهای گذشته و رفتار نامساعد آنان را با پیغمبران نقل مینماید و در سوره یوسف میگوید: «حَتّی اِذَا اسْتَیْئَسَ الرُّسُلُ وَظَنُّوا اَنَّهُمْ قَدْکُذِبُوا جَاءَهُمْ نَصْرُنَا»(1)(مردم با انبیاء ستیزه نمودند) تا آنجا که رسولان مأیوس گشته و گمان کردند دیگر کسی تصدیق نخواهد کرد (یا وعده نصرت خدا خلاف خواهد شد) در این حال یاری خداوند فرا رسید.
کسانی که در راه تبلیغ قرآن و هدایت خلق هستند بیش از هر کس باید به این قبیل آیات توجه نموده؛ از تأمل در آنها به روحیّات و عکسالعمل مردم در مقابل تبلیغات خود که قهراً از قرآن مدد میگیرد واقف شوند در حقیقت، قرآن در خلال این آیات یک نوع روانشناسی مذهبی به علماء دین آموخته که همواره پیش از تبلیغ و پس از آن اثر آنرا دانسته و از پشت کردن مردم ملول و خسته نشوند، روح یاس به خود راه ندهند و از احساسات پاک و عکسالعملهای مساعد مردم پاکدل و پاک نهاد آگاه و دلشاد باشند، خلاصه پیوسته، با نشاط و امید به موفقیت، در این راه خدائی (راه تبلیغ) گام بردارند نه
1) - یوسف / 110.
با یأس و ملالت.
این بحث به این مناسبت در اینجا طرح شد که در آیه محل بحث نیز خداوند متعال مردم را در مقابل مثلهای قرآن به دو دسته مؤنین و کفار تقسیم و عکسالعمل هر یک را ذکر کرده است. دسته مؤنین از مطالعه این آیات علم پیدا میکنند که آنها حق و از
جانب خداست و دسته کفار خود را به نادانی زده میگویند: خدا به این مثالها چه اراده
کرده است اکنون در باره اختلاف این دو عکسالعمل و تناسب آن با دو دسته فوق (مؤنین و کفار) بحث میکنیم:
در جمله «فَاَمَّا الَّذینَ امَنُوا فَیَعْلَمُونَ اَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ» رابطه میان ایمان و علم تصریح شده است و این خود اصل مهمی است که قرآن در آیات متعددی؛ من جمله آیات ذیل به آن اشاره نموده است:
«وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ امَنَّابِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْد رَبِّنَا»(1)«وَیَرَی الَّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ الَّذی اُنْزِلَ اِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ هُوَ الْحَقِّ».(2)«بَلْ هُوَ ایَاتٌ بَیِّنَاتٌ فی صُدُورِ الَّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ»(3)«اِنَّمَا یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمؤُا»(4)«اِنَّ الَّذینَ اُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ اِذْیُتْلی عَلَیْهِمْ یَخِرُّونَ لِلاَْذْقَانِ
سُجَّداً».(5)
معمولاً از کلمه مؤنین و متقین و نظائر آن گروندگان و پرهیزکارانی که دین را آموخته و از آن استفاده کردهاند فهمیده میشود، اما در آیه محل بحث و نظائر آن مراد
آن طبقه از مردمند که بر فطرت اولیه یعنی فطرت توحید، خداپرستی و حقجوئی باقی هستند و لوح خاطرشان به وساوس علمی، انحرافات فکری و مفاسد اخلاقی تیره
نگشته است. این چنین مردم برای درک هر حقیقتی مخصوصاً آنچه مربوط به معارف الهی و علوم مافوقالطبیه است مهیا میباشند.
زیرا پی بردن به این قبیل امور وابسته به قدرت تفکر صحیح، احساسات و تمایلات معتدل و جنبههای اخلاقی است قسمت اول یعنی وابستگی درک حقایق به قدرت تفکر صحیح، مورد تصدیق همگان است؛ اما از دخالت احساسات و جنبههای اخلاقی در این امر غفلت شده است در صورتی که ابداً جای تردید نیست. آنان که ماده و مادیات بر مغزشان حکومت میکند. آنان که شفیتهی مظاهر زندگی مادی هستند و آنان که روحشان به مرض تعصب، غرور و امثال آن گرفتار است فرصت، بلکه قدرت درک معنویات و آنچه بالاتر از زندگی مادی و مرتبط به عالم ربوبی است ندارند.
شما اگر در مقالات جبهه مخالف دین دقت کنید چه آن کسانی که در مسألهی الوهیت که پایه و اساس ادیان است توقف مینمایند، و چه آنان که در مسألهی نبوت و فروع آن با دینداران مخالفت مینمایند، خواهید دید که تنها سبب انکار آنان شبهات علمی نیست بلکه از یک یا چند انحراف فکری و اخلاقی نیز سرچشمه گرفته است مثلاً قرآن درباره دهریین که میگفتند: «مَایُهْلِکُنَا اِلاَّالدَّهْرُ»(1)جز روزگار چیزی ما را تباه نمیسازد میفرماید: «اِنْ هُمْ اِلاَّیَظُنُّونَ» گفتار آنان گمانی بیش نیست یعنی گفته آنان ناشی از یک انحراف فکری است و آن اینکه گمان را به یک امر مسلم قطعی اشتباه کردهاند در صورتی که استبعاد و گمان، در چنین مسألهی مهمی نمیتواند راهنما باشد.
کسانی که در گذشته با پیغمبران با این منطق: «اِنْ هذَا اِلاَّاَسَاطیرُ اْلاَوَّلینَ»(2)(اینها جز نوشتهها و افسانهای گذشتگان نیست) روبرو میشدند و آنان که در عصر ما در مقابل ادیان صفآرائی نموده و همه مواریث دینی را به باد انتقاد میگیرند به این دلیل که: ما در قرن بیستم زندگی میکنیم اینک عصر اتم و موشک و تسخیر فضا فرا رسیده است دیگر سخنان مذهبی که میراث هزاران سال پیش است ارزش خود را از دست داده و
نمیتواند سرنوشت افراد و جوامع کنونی را معین کند، آن دسته و این دسته هر دو دستخوش غرور و افتخارند آن هم به دسترنج دیگران! و اگر انصاف باشد به خوبی روشن است که تسخیر فضا و پرتاب موشک هرگز به مسألهی الوهیت که ریشهی دعوت انبیاء است لطمه نمیزند و احتیاج بشر را به ایمان و عقیده صحیح و دستورات اخلاقی و اجتماعی انبیاء، مرتفع نمیسازد.
اما چه باید کرد باد غرور میوزد و عالم و عامی و پیر و جوان را از تفکر صحیح باز میدارد امام آنان که از این انحراف در امان و قدرت تفکرشان دستخوش تعصب و غرور نگشته و به گفته قرآن مؤن، متقی... میباشند در این مسأله طور دیگر فکر میکنند، آنان میگویند: بر عکس، امروز بیش از همیشه بشر به گفتهی انبیاء احتیاج دارد امروز که بشر میتواند در یک چشم بهم زدن جهان را تبدیل به غبار کند، امروز که
مادیات به طور حیرتآوری در دل و مغز بشر راه یافته؛ امروز که تعصباتنژادی، کشوری، منطقهای و قبیلهای بیش از همه وقت بر مردم حکومت میکند، امروز که آدمیزاد جنون التذاذ و کیف کردن پیدا کرده و تمام دستگاهها در راه آزاد ساختن حس شهوت؛ جاهطلبی؛ فخرفروشی و رقابت بشر تلاش میکنند، آری امروز، بیش از هر زمانی دستورات حیاتبخش انبیاء که هدف آن تعدیل غرائز و تهذیب اخلاق بشر است ضرورت دارد، امروز بشر متمدن باید زیادتر از پیش از حس رأفت؛ مهربانی، گذشت، ترحم به زیردستان، احترام به حقوق ضعفا و حفظ مال و جان دیگران استفاده نماید.
ابن بود طرز تفکر و قضاوت طبقه دوم و آنهم طرز تفکر و قضاوت طبقه اول در این مسأله بدیهی (احتیاج بشر به تعلیمات انبیاء) اینک در کلیه مسائل مذهبی و اخلاقی این
دو طرز تفکر موجود و همواره کشمکش میان این دو دسته مؤن و غیرمؤن، متقی و غیرمتقی، وجود دارد بنابر این رابطه علم و ایمان مخصوصاً در مسائل مذهبی کاملاً روشن میشود.
مثلاً در همین آیهی محل بحث که خداوند به مانند پشه مثال زده است، مؤمن از روی تفکّر منطقی و منصفانه پی میبرد که آن حق است و از جانب خداست و به حقایق
آموزندهای که در شماره قبل گفتیم توجه میکند اما غیر مؤن از روی استهزاء و تحقیر یا سبب دیگر تجاهل میکند و میگوید خدا به این مثل چه اراده کرده است؟!
این نکته را نیز ناگفته نگذاریم که قرآن این دو علم را قرین و ملازم هم دانسته: علم به اینکه این مثل حق است و علم به اینکه از جانب خداست علت آن این است که خدا محور و مرکز همه حقایق است کلیه حقایق مادی معنوی، اخلاقی تربیتی و بالاخره هر چه رنگ کمال و حقیقت دارد از خداوند هستی یافته است.
حسن یوسف را به عالم کس ندید * حسن آن دارد که یوسف آفرید
و این خود بحثی است طولانی که فرصتی دیگر و مجالی بیشتر میخواهد.
و اینک قسمت آخر آن یعنی جمله «یُضِلُّ بِهِ کَثیرًا وَیَهْدی بِهِ کَثیرًا وَمَا یُضِلُّ بِهِ اِلاَّ الْفَاسِقینَ» مورد گفتگو است. اگر بخواهیم بحث ما در این مورد جامع و مفید باشد لازم است دامنه سخن را به کلیهی آیات مشابه این آیه که متعرض هدایت و اضلال میباشد توسعه دهیم، و بهطور کلی منطق قرآن را در این باره مطالعه کنیم. به یاری خدا تا حدودی که صفحات مجله بهما اجازه میدهد این منظور را تعقیب میکنیم.
خوب است قبلاً به این نکته توجه شود که در قرآن نسبت به پارهی از موضوعات اهمیت بیشتری داده شده و بهطور مکرر پروردگار در سراسر این کتاب از آنها نام برده است. این قبیل موضوعات پایههای اساسی دعوت قرآن را تشکیل میدهد، و حتماً تکرار آنها در این آخرین صحیفه آسمانی که براساس حد اعلای بلاغت پیریزی شده حاکی از این است که حقایق بسیار مهم و طالب اصولی را در بر دارد که مانند سایر مسائل اصولی از قبیل مسئله توحید و نبوت باید مورد نظر و توجه قرار گیرد. متأسفانه به نظر میرسد که قسمتی از این قبیل آیات در اذهان از هدف خود منحرف گشته و نه
تنها به حقیقتی که در آنها نهفته است؛ بهطور شایسته توجه نشده بلکه خود آن آیات به صورت مشکل لاینحلی در آمده که بیشتر کوشش مفسرین مصروف حل آن مشکل گردیده و زمینهی مناسبی برای بحثها و گفتگوهای علماء کلام فراهم ساخته است.
موضوع محل بحث، یعنی مسئله هدایت و اضلال یکی از همان موضوعات، و شاید از پر سر و صداترین و دامنهدارترین آنها است و با مسئله قدیمی و ریشهدار (جبر و تفویض) بستگی دارد. معمولاً آیات مربوط به این مسأله از متشابهات قرآن شمرده میشود با اینکه تکرار و کثرت آنها، چنانکه بعداً ملاحظه خواهید نمود، مؤد آن است که خود از محکمات آیات است و همانطور که گفتیم به نظر میرسد که حقیقتی را بیان میکند که از مسائل مهم و اساسی دین و اصول مسلمهی معارف قرآن است. لهذا باید بگوئیم: شبهات علماء کلام و بحثهای طولانی آنها است که این سلسله آیات را در صف آیات متشابه جای داده والا اگر با ذهن خالی و فارغ از آن گفتگوها با تأمل و تدبری که
شایسته این کتاب آسمانی میباشد سراغ این آیات برویم. حتماً به آن حقیقت ارزنده برمیخوریم، و مسیر بحث ما از جنبههای منفی، تأویل و توجیه و حل اشکال، به جاده طبیعی و شاه راهی که به یکی از معارف عالیه اسلام منتهی میشود بر خواهد گشت.
با توجه به این نکته ما از کلیه گفتگوها و رد و بدلهائی که میان فرقههای مختلف علماء کلام در این مسأله و این آیات وقوع یافته با اینکه شمّهی قابل ملاحظهای از آن
گفتگوها برای نوشتن آماده شده بود صرفنظر نموده، خوانندگان را مستقیماً بهتأمل در
این آیات دعوت میکنیم.
شمارهی آیاتی که صریحاً یا تلویحاً به این مسأله ارتباط دارد از پنجاه متجاوز و به چند دسته تقسیم میشوند:
1 - در شش آیه تصریح شده است به این که خدا هر کس را بخواهد هدایت و هر کس را بخواهد گمراه مینماید از این قبیل «وَ مَا اَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ اِلاَّبِلِسَانِ قَوْمِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُمْ
فَیُضِلُّ اللّهُ مَنْ یَشَاءُ وَیَهْدی مَنْ یَشَاءُ وَهُوَ الْعَزیزُ الْحَیکمُ»(1)ما پیغمبری نفرستادیم مگر به زبان امت خویش تا (حقایق دین را) برای آنان بیان کند پس از آن هر کس را خدا بخواهد گمراه و هر کس را بخواهد هدایت مینماید و او است توانا و دانا.(2)
2 - در 16 آیه تأکید گردیده به اینکه هر کس را خدا گمراه کند کسی قدرت ندارد او را هدایت نماید و در پاره از این آیات آمده است که هر کس را خدا هدایت کرد فقط همان کس هدایت یافته است: «وَمَنْ یُضْلِلِ اللّهُ فَمَالَهُ مِنْ وَلِیٍّ مِنْ بَعْدِهِ»(3)«وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّهُ فَمَالَهُ مِنْ سَبیلٍ»(4)«وَ مَنْ یُظْلِلِ اللّهُ فَمَالَهُ مِنْ هَادٍ»(5)و پنج مورد دیگر(6)«مَنْ یُضْلِلِ اللّهُفَلاَهادِیَ لَهُ وَیَذَرُهُمْ فی طُغْیَانِهِمْ یَعْمَهُونَ»(7)«وَمَنْ یَهْدِ اللّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِوَ مَنْ یُضْلِکَ فَلَنْ تَجِدَلَهُمْ اَوْلِیَاءَ مِنْ دُونِهِ».(8)
3 - در دو مورد فرموده است: خداوند یا قرآن دسته ظالمین را گمراه مینماید: «یُثَبِّتُ اللّهُ الَّذینَ امَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیوةِ الدُّنْیَا وَ فِی اْلاخِرَةِ وَیُضِلُّ اللّهُ الظَّالِمینَ وَیَفْعَلُ اللّهُ مَایَشَاءُ»(9)«وَلاَتَزِدِ الظَّالِمینَ اِلاَّضَلاَلاً»(10)در یک مورد گفته است خدا کافرین را گمراه میکند «کَذلِکَ یُضِلُّ اللّهُ الْکَافِرینَ»(11)و در ده آیه آمده که خداوند ظالمین را هدایتنمیکند(12)و در چهار آیه خداوند کافرین را هدایت نمیکند(13)و در پنج آیه خدا فاسقین را هدایت
1) - ابراهیم / 4 .
2) - و نیز فرموده است: «وَیَقُولُ الَّذینَ کَفَرُوا لَوْلاَ اُنْزِلَ عَلَیْهِ ایَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ اِنَّ اللّهُ یُضِلُّ مَنْ یَشَاءُ وَیَهْدی اِلَیْهِ مَنْ اَنَابَ» رعد / 27؛ «وَلَوْشَاءَ لَجَعَلَکُمْ اُمِّةً وَاحِدَةً وَلکِنْ یُضِلُّ مَنْ یَشَاءُ وَ یَهْدی مَنْ یَشَاءُ وَلَتُسْئَلُنَّ عَمَّا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» نحل / 93؛ «اَفَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَاهُ حَسَنًا فَاِنَّ اللّهَ یُضِلُّ مَنْ یَشَاءُ وَیَهْدی مَنْ یَشَاءُ فَلاَتَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرَاتٍ اِنَّ اللّهَ عَلیمٌ بِمَایَصْنَعُونَ» فاطر / 8 ؛ «وَالَّذینَ کَذَّبُوا بِایَاتِنَا صُمٌّ بُکْمٌ فِی الظُّلُمَاتِ مَنْ یَشَاِاللّهُ یُضْلِلْهُ وَمَنْ یَشَاْ یَجْعَلْهُ عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقیمٍ» انعام/ 39 «کَذلِکَ یُضِلُّ اللّهُ مَنْ یَشَاءُ وَیَهْدی مَنْ یَشَاءُ وَمَا یَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّکَ اِلاَّهُوَ» مدثر / 31 .
3) - شوری / 44 .
4) - شوری / 46 .
5) - مؤن / 33.
6) - رعد / 35؛ زمر / 23 و 36؛ شوری / 44 و 46.
7) - اعراف / 185 .
8) - اسری / 97؛ و همچنین کهف/ 17؛ اعراف / 127؛ نساء / 87 ؛ روم/ 29؛ جاثیه/ 22؛ نحل / 36؛ یونس / 43 و 44.
9) - ابراهیم / 27 .
10) - نوح / 24 .
11) - مؤن / 74 .
12) - از این قرار: بقره / 258؛ آل عمران / 86؛ مائده/ 54؛ انعام / 144؛ توبه/ 20 و 110؛ قصص / 50، احقاف / 10؛ صف / 7؛ جمعه / 5 .
13) - از این قرار: بقره/ 264؛ مائده / 70؛ توبه / 38؛ نحل / 107.
نمیکند(1)و در سوره بقره آیه 25 (آیه محل بحث) فرموده است «وَمَایُضِلُّ بِهِ الْفَاسِقینَ».
4 - در هفت آیه تصریح نموده به اینکه خداوند بر دلهای کفار یا متجاوزین یا متکبران ستمگر، یا بر دل و گوش و چشم آنان مهر زده، یا جلو چشمشان پرده افکنده است از این قبیل «وَقَوْلِهِمْ قُلُوبُنَا غُلْفٌ بَلْ طَبَّعَ اللّهُ عَلَیْهَا بِکُفْرِهِمْ فَلاَیُؤْمِنُونَ اِلاَّقَلیلاً».(2)«اُولئِکَ الَّذینَ طَبَعَ اللّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَسَمْعِهِمْ وَاَبْصَارِهِمْ وَاُولئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ».(3)
5 - شاید بیش از بیست آیه به ما میگوید که هدایت خدایا قرآن مخصوص متقین یا مؤنین یا نظائر آنان میباشد مانند این آیه «الم* ذلِکَ الْکِتَابُ لاَرَیْبَ فیهِ هُدًی لِلْمُتَّقینَ».(4)
6 - در چهار آیه فرموده است: ضلالت و گمراهی برای جمعیتی مقرر گردیده و آنان ایمان نمیآورند:
«اِنَّ الَّذینَ حَقَّتْ عَلَیْهِمْ کَلِمَتُ رَبِّکَ لاَیُؤْمِنُونَ* وَلَوْجَاءَتْهُمْ کُلُّ ایَةٍ حَتّی یَرَوُا الْعَذَابَ الاَْلیمَ»(5)«لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلی اَکْثَرِهِمْ فَهُمْ لاَیُؤْمِنُونَ»(6)«فَریقًا هَدی وَفَریقًا حَقَّ عَلَیْهِمْ الضَّلاَلَةُ»(7)«فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَی اللّهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَیْهِ الضَّلاَلَةُ فَسیرُوا فِی الاَْرْضِ فَانْظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُکَذِّبینَ* اِنْ تَحْرِصْ عَلی هُدهُمْ فَاِنَّ اللّهَ لاَیَهْدی مَنْ یُضِلُّ وَمَاَلَهُمْ مِنْ نَاصِرینَ».(8)
7 - در سوره توبه - 115 فرموده است: «وَمَا کَانَ اللّهُ لِیُضِلُّ قَوْماً بَعْدَ اِذْهَدهُمْ حَتّی یُبَیِّنَ لَهُمْ مَایَتَّقُونَ» خداوند جمعیتی را پس از راهنمائی گمراه نمیکند مگر بعد از اینکه آنچه را که باید از آن بپرهیزند برای آنان بهطور روشن بیان کرده باشد.
این بود قسمت عمده آیات مربوط به هدایت و اضلال و مابقی آیات تدریجاً در ضمن بحث یادآوری میشود، خوانندگان محترم تا اینجا از مطالعه آیات فوق چند مطلب به ذهن آوردهاند و ممکن است بعضی از تأمل درپاره از آن آیات به آنچه ما میخواهیم بگوئیم توجه کرده باشند برای توضیح کامل و رفع هر گونه شبههای به مطالب ذیل توجه فرمائید.
مسلماً مقصود از هدایت در این آیات بیان معارف دینی و دعوت مردم به خدا نیست، زیرا هدایت به این معنی (راهنمائی) به افراد و طبقه معینی اختصاص ندارد و شامل همه مردم است، پیغمبران و کتب آسمانی دعوت خود را به همه بندگان خدا از هر صنف و نوعی توجه دادهاند، قرآن در موارد بسیاری به جمله «یَا اَیُّهَا النَّاس» دعوت خود را شروع مینماید چه بهتر که این مطلب را از زبان خود قرآن بشنویم: «هذَا بَیَانٌ
لِلنَّاسِ وَهُدًی وَمَوْعِظَةً لِلْمُتَقینَ» در این آیه خداوند صریحاً اعلام نموده است که قرآن برای عموم مردم حقایق را بیان میکند اما در عین حال تنها دسته پرهیزکاران را هدایت
مینماید و نیز فرموده است: «وَنَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَانًا لِکُلِ شَیْءٍ وَهُدًی وَ رَحْمَةً وَبُشْری لِلْمُسْلِمینَ»(1)قرآن را بر تو نازل کردیم که همه چیز را بیان، و برای آنان که تسلیم امر حقاند هدایت و رحمت است و همچنین در آیه 116 از سوره توبه که قبلاً ذکر کردیم
فرموده بود همواره ضلالت و گمراهی پس از بیان مطالب لازم برای مردم شامل آنان
1) - نحل / 89 و مانند آن سوره یوسف / 111 .
میگردد و در آیه ذیل صریحاً اعلام کرده است که برای هر ملتی پیغمبری فرستاده شده تا دین را برای ایشان بیان کنند پس از آن دستهای هدایت مییابند و دستهای گمراه میشوند: «وَ مَا اَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ اِلاَّبِلِسَانِ قَوْمِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُمْ فَیُضِلُّ اللّهُ مَنْ یَشَاءُ وَیَهْدی مَنْ یَشَاءُ وَهُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ».(1)
بنابر این از مطالعه آیات دسته اول که به ما میگفت: «خدا هر کس را بخواهد هدایت و هر کس را بخواهد گمراه میکند» نباید تصور کنیم که خداوند مثلاً با بعضی مردم خصوصیتی بهخرج میدهد و فقط برای آنها پیغمبر و کتاب میفرستد و حقایق دینی را تنها به آنان گفته و دیگران را از آن محرم مینماید. و هم چنین در آیات دیگر که حاکی
از این بود که عده از مردم ستمگر یا کافر دچار اضلال میشوند نباید چنین پنداریم که
معنی آن این است که دعوت دین متوجه آنان نیست و پیغمبران برای هدایت آنان نیامدهاند. خلاصه، در این مسأله نباید تردید کرد که بیانات و توضیحات دینی همگانی است و به دسته معینی اختصاص ندارد پس هدایتی که تنها به مردم با تقوی و با ایمان میرسد بهطور حتم یک نعمت دیگری است که دیگران شایسته آن نیستند، و شرط وصول به آن، همان تقوی و ایمان است. و همچنین ضلالتی که به گفته قرآن بعضی از مردم به آن گرفتار میشوند دوری از سخنان انبیا و دعوت ادیان نیست بلکه آن هم یک نوع محرومیت و بلائی است که همان طبقات نامبرده در قرآن ظالمین، فاسقین، کافرین و امثال آنها استحقاق دارند. حال دیگر حقیقت این هدایت و اضلال چیست و چگونه و به چه علت به اشخاص و دسته معینی میرسد اینها خود حقایقی است که با رهنمائی قرآن در اینجا روشن خواهد شد.
آنان که پس از برخورد به دعوت انبیاء عقل و انصاف را حکم قرار دادهاند، خود را
1) - ابراهیم/ 34؛ ترجمه آن گذشت و مانند آن است آیه 35 از سوره نحل.
تسلیم آنان نمودهاند و تعالیم حیاتبخش این سلسله را به جان و دلپیروی کردهاند آنان آمادگی خود را برای تکامل و نزدیکی به خدا اعلام نمودهاند. در این مرحله پروردگار از راه وجود خودشان آنان را مورد لطف و مرحمت قرار میدهد. در این راه صعبالعبور (راه قرب به خدا) به آنها کمک مینماید، پردهها و موانع را از پیش روی ایشان برمیدارد و هر قدمی که بردارند با نور خودشان راه باقیمانده را روشن میسازد.
قرآن در این باره میفرماید: «وَالَّذینَ جَاهَدُوا فینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا»(1)آنان که در راه ما کوشش کنند ما راههای خود را به آنان ارائه دهیم.
«یُثَبِّتُ اللّهُ الَّذینَ امَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیوةِ الدُّنْیَا وَ فِی اْلاخِرَةِ»(2)خدا اهل ایمان را بر عقیده استوار ثابت قدم میدارد هم در دنیا و هم در آخرت «وَاَمَّا الَّذینَ امَنُوا فَزَادَتْهُمْ ایمَانًاوَهُمْ یَسْتَبْشِرُونَ»(3)اما آنان که ایمان آوردهاند پس (قرآن یا سوره مورد نظر) به ایمان آنان میافزاید و آنان بشاش و شادمان میباشند، این همان نعمتی است که معرف آن خشیت از خدا و تاثر شدید از شنیدن قرآن است بهطوری که گویا جسم و روح هر دو متوجه خداست(4)این همان گوهر گرانبهائی است که مسلمان در هر نماز دو مرتبه آنرا از خدا میخواهد «اِهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقیمَ» ما را به راه راست هدایت کن، این هدایت آنچنان چیزی است که تنها کار خدا است و از پیغمبران هم ساخته نیست. «اِنَّکَ لاَتَهْدی مَنْ اَحْبَبْتَ وَلکِنَّ اللّهَ یَهْدی مَنْ یَشَاءُ»(5)تو (ای محمد) نمیتوانی هر کس را
دوستداری هدایت کنی این خداست که هر کس را بخواهد هدایت میکند.
نقطه مقابل هدایت اضلال است، آن هم بلا و مجازات بزرگی است مخصوص مردمی که به دعوت انبیاء پشت کرده و در افکار، عقاید، گفتار و رفتار از آنان پیروی نکردهاند.
راستی چه مجازات و عقوبت بزرگی که بیشتر مردم از آن غافلند در حالی که قرآن پیاپی آن را گوشزد نموده است!! در اینجا آیات گذشته را تکرار نمیکنیم خواننده
محترم میتواند مجدداً آنها را مطالعه و در صورت امکان آیات قبل و بعد آنها را در قرآن ببیند تا باور کند که ضلالت، خود عذابی است دنیوی و دریچهای است به سوی عذاب اخروی. باز هم این چند آیه را برای روشن شدن منظور فوق مورد دقت قرار میدهیم: «فَریقاً هُدًی وَ فَریقًا حَقَّ عَلَیْهِمُ الضَّلاَلَةُ اِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّیَاطینَ اَوْلِیَاءَ مِنْ دُونِ اللّهِ وَیَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ».(1)عدهای را هدایت و دستهای گمراهی بر آنان ثبت شده به این علت که آنان به جای خدا شیاطین را بزرگ و دوست خود برگزیدهاند و میپندارند که هدایت یافتهاند. «صَرَفَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ بِاَنَّهُمْ قَوْمٌ لاَیَفْقَهُوَن»(2)خدا دلهای آنان را برگردانید زیرا
ایشان مردمی میباشند که درصدد دانستن نیستند. «فَلَمَّا زَاغُوا اَزَاغَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ وَاللّهُ لاَیَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقینَ»(3)پس چونکه به گمراهی برگشتند خدا دلهای آنان را برگردانید. «بَلْ طَبَعَ اللّهُ عَلَیْهَا بِکُفْرِهِمْ فَلاَ یُؤْمِنُونَ اِلاَّقَلیلاً»(4)بلکه خداوند به جهت کفر و جحود آنان بر دلهایشان مهر زده است پس جز اندکی ایمان نمیآورند. «وَاَمَّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْسًا اِلی رِجْسِهِمْ وَمَاتُواوَهُمْ کَافِرُونَ»(5)و اما آنان که دلهایشان مریض است پس (قرآن) پلیدی به پلیدی آنان افزوده و آنان با حالت کفر جان سپردند.
قرآن برای ما حکایت میکند که موسی و هرون پس از مبارزات طولانی با فرعون و فرعونیان از خدا میخواهند که آن گروه را در ضلالت نگه دارد و ایمان نیاورند تا اینکه
عذاب دردناک خدا را بچشند خداوند نیز دعاء آنان را اجابت میکند(6)و از قول مردم صالح و ثابت قدم در راه علم نقل مینماید که از خدا میخواهند دلهای آنان را پس از هدایت، از حق برنگرداند «رَبَّنَا لاَتُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ اِذْهَدَیْتَنَا».(7)
از این آیات مسلم گردید که دسته ظالمین، کافرین، فاسقین و نظائر آنها در دنیا به
عذاب ضلالت مجازات میگردند. ظالمین کسانی هستند که بزرگترین ستم یعنی شرک و افتراء به خدا و تکذیب پیغمبران را مرتکب و قبل از هر چیز به خود ستم روا داشتهاند.
کافرین آناناند که حقایق را پردهپوشی نموده و عقل و شرع را زیر پا نهادهاند. فاسقین
آن دسته از مردماند که از فطرت پاک خدا داده و فرمان عقل و راه راست دین خارج و در افکار، عقائد و اعمال آنان انحراف، پدیدار گشته است. پس اگر معانی اولیه این الفاظ را در نظر بگیریم (نه معانی اصطلاحی و معمولی را) برگشت همه به یک اصل مشترک خواهد بود که عبارت از پشت کردن به فرمان عقل و شرع است.
این را هم بگوئیم که این دسته اگر تنبّه پیدا کنند و از کرده خود پشیمان شوند به موجب آیات توبه درگاه لطف خدا بر روی آنان باز است و چه بسا که در زمره هدایت شدگان در آیند.
گویا تا اینجا این حقیقت مورد تصدیق واقع شده باشد که هدایت و ضلالت در آیات فوق با دل وقلب انسان ارتباط دارد، اینک بهطور وضوح کیفیت آن را از قرآن میآموزیم: «فَمَنْ یُرِدِ اللّهُ اَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلاِْسْلاَمِ وَ مَنْ یُرِدْاَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقًا حَرَجَا کَاَنَّمَا یَصَّعَّدُ فِی السَّمَاءِ کَذلِکَ یَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذینَ لاَیُؤْمِنُونَ».(1)پس هر کس را خدا بخواهد هدایت کند دلش را برای تسلیم مطلق (در مقابل حق یا برای اسلام) گشاده فرماید، و هر که را بخواهد گمراه نماید سینه و دل او را تنگ و سخت گرداند که گوئی به آسمان بالا میرود؛ این چنین، خداوند پلیدی و نکبت را بر مردم بیایمان قرار میدهد «اَفَمَنْ شَرَحَ اللّهُ صَدْرَهُ لِلاِْسْلاَمِ فَهُوَ عَلی نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَیْلٌ لِلْقَاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِکْرِ اللّهِ اُولئِکَ فی ضَلاَلٍ مُبینٍ»(2)آیا کسی را که پروردگار برای تسلیم مطلق (یا اسلام) شرح صدر داده که به نور الهی روشن است (چنین کسی با مردم کافر بی نور و
تاریک دل یکسان است؟! هرگز) پس وای بر آنان که از شدت قساوت و شقاوت دلشان از یاد خدا فارغ است این گروه در گمراهی آشکاری بسر میبرند.
در این دو آیه از هدایت و ضلالت به شرح صدر و ضد آن و در آیه اول و بیش از ده آیه از هدایت به نور و از ضلالت به ظلمت تعبیر شده است از قبیل «یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ
اِلَی النُّورَ وَ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورَ اِلَی الظُّلُمَاتِ»(1)در تفسیر آیه اول و روایات وارده درباره گناهان و آثار شوم آنها در روح نیز، نور و ظلمت و نقطه سفید یا سیاه که در دل آشکار
میشود برای توضیح هدایت و اضلال بهکار رفته است. این تعبیرات اگر حقیقت را نتواند برای ما کاملاً بیان کند اما ما را به واقع نزدیک میسازد و مانند آنها در تعبیرات
عرفی نیز رائج و هر کسی کم و بیش این روشنی و تاریکی را در دل خود مییابد.
اما تحقیق این مطلب که آیا هدایت و ضلالت بدین معنی، از آثار وضعی و عکسالعمل کردار نیک و بد آدمی است و بدان جهت به خدا نسبت داده شده که مانند همه مقررات عمومی جهان، از خدا هستی یافته یا اینکه صرفاً پاداش و مجازات بوده و بسته به اراده و خواست خدا است؟ هر دو احتمال ممکن است شاید هم به هر دو قسم وجود یابد یعنی این دو کیفیت حاصل در دل گاهی نتایج وضعی اعمال و زمانی از قبیل پاداش و مجازات میباشد.
اینک نتیجه این بحث این است که این آیات زیاد حقیقتی را بیان میکند که خود از مسائل قابل توجه است و آن اینکه خداوند از دو راه انسان را رهنمائی میکند: یکی راه
انبیاء و کتب آسمانی و دیگر از راه دل و همانطور که مسأله نبوّت همواره مورد نظر قرآن
بوده و مکرراً از انبیاء و کتب آسمانی و دعوت آنها نام برده است، مسأله هدایت از راه
دل نیز مورد توجه بوده و باید به آن توجه شود و اگر انسان در مورد دعوت انبیاء درست
1) - بقره / 257 .
امتحان نداد از هدایت دوم محروم شده و در عوض به گمراهی دچار میشود و این حقیقت در کلمات پیشوایان نیز بیان گردیده است، ولی نظر به اینکه سخن طولانی شده است از تعرض آنها مانند مطالب دیگری که از فروع مسأله مورد بحث یا مربوط به آیه مورد تفسیر میباشد صرفنظر گردید.
2
سوره آل عمران، پس از سوره بقره و نساء طولانیترین سورههای قرآن و مشتمل بر دویست آیه است، و گرچه سوره اعراف شامل 206 آیه است، اما از لحاظ کمیّت و تعداد کلمات، کوتاهتر از سوره آل عمران است، کما اینکه سوره نساء به عکس، از لحاظ تعداد آیات، حاوی 176 آیه، ولی از سوره آل عمران طولانیتر است. این تفاوت، مربوط به کوتاهی و بلندی آیات قرآن است. به طور کلی آیات سورههای مدنی بلند و آیات سورههای مکّی کوتاه است، کما اینکه این تفاوت بر سبیل غلبه، در خود سورهها وجود دارد؛ یعنی سورههای مکّی غالباً کوتاهتر از سورههای مدنی است.
سوره آل عمران، پس از سوره بقره و انفال، نازل گردیده و سومین سوره مدنی است. رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله، در مدینه برای اولین بار با اهل کتاب، مواجه گردید، در حالی که در مکه منحصراً سر و کارش با مشرکان بود. از اهل کتاب هم، ابتداءً با طائفه یهود پیروان
حضرت موسی علیهالسلام، که در مدینه و اطراف آن از دیر باز سکنی داشتند، مواجه گردید. یهود مدینه تشکیلات دینی داشتند، و افراد سرشناسی از علماء و احبار در بین آنان بود.
به علاوه، آنان مردمی ثروتمند و مقتدر و با سیاست و کیاست بودند، و اسلام تا چند
سال با آنان روابط صلح و جنگ، و بحث و مناظره داشت، و لازم بود خداوند سوابق این قوم و عقاید و روحیه آنان را برای پیغمبر و مسلمانان بیان کند. به علاوه خطابهائی مستدلّ و مواعظی نیکو، برای آن قوم سر سخت بیاورد، شاید به اسلام بگروند. به همین مناسبت، در حدود صد آیه از سوره بقره مربوط به قوم یهود و به بنی اسرائیل است.
پس از آن گروه، مسلمانان با طائفه دیگرِ اهل کتاب که در جزیرهالعرب پراکنده بودند، یعنی پیروان حضرت مسیح علیهالسلام ارتباط پیدا کردند، و به طوریکه از تاریخ به دست میآید از این دسته، جمعیّت مهم و یا قبیله بزرگی در مدینه نبودند، بلکه بیشتر در
(نَجران) و یَمَن و قسمتهای شمالی عربستان (شامات) سکنی داشتند، و اسلام پس از چهار پنج سال از هجرت با ایشان مواجه گردید.
سوره آل عمران به خصوص قسمتهای اولِ آن سوره تا حدود 80 آیه درباره نصارای نجران، نازل شده است. در بین مفسّران اسلام، کسی مانند محمد بن اسحاق، اوّلین سیره نویس، متوفی در 151 هجری، شأنِ نزول و تفسیر این آیات و تطبیق آنها را بر دعاوی نصاری به طور دقیق و مفصّل ننوشته است، او با اینکه اولین کسی است که قلم به دست گرفته و شرح وقایع اسلام را نگاشته است، از کلّیه کسانیکه پس از وی آمدهاند، مباحثِ
تفسیری و شأنِ نزول آیات مربوط به سیره، و تطبیق آنها را بر مواردشان، ضبط کرده است.
سوره (انفال) که پیش از سوره آل عمران، و پس از سوره بقره نازل شده بیشتر مربوط است به غنائم جنگی و حوادثِ جنگ بدر و وقایعی که پیش از نزول سوره آل عمران رخ داده است. یکی دیگر از نکاتِ جالب توجه، نام این سوره است که از یکی از آیات آن «اِنَّ اللّهَ اصْطَفی ادَمَ وَ نُوحاً وَ الَ اِبْراهیمَ وَ الَ عِمْرَانَ عَلَی الْعَالَمینَ»(1)گرفته شده است. سخن در مورد اسامی سورهها و منشأ و ملاک آنها طولانی، و خود بخشی از علوم قرآنی است. آنچه به نظر من رسیده نام چند سوره از سُوَر طوال، از نام شخص یا از یک
1) - آل عمران / 33.
داستان مربوط به قوم بنی اسرائیل گرفته شده است. مثلاً نام سوره بقره از داستانِ بقره بنی اسرائیل، که در آن سوره در آیات (67) تا (73)، و نام (آل عمران) از آیه مذکور، و
نام (مائده) از داستان مائده آسمانی عیسی علیهالسلام مأخوذ است، شاید این نام گذاری در جلبِ بیشتر آن قوم، و به طور کلی یهود و نصاری در آن تاریخ، به اسلام مؤّر بوده است.
از جمله، سورههای بنی اسرائیل، مریم، یوسف، و احتمالاً یونس، مربوط به این دو طائفه است. در حالی که سوره ابراهیم به نام جدّ اعلای آنان (که نقطه اشتراک آنان با
رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله است) میباشد.
مفسران، چند وجهِ مشترک، بین سوره بقره و آل عمران ذکر کردهاند.
اولاً هر دو سوره به یکی از حروف مقطَّعه (الم) آغاز گردیده است.
ثانیاً به شرحی که گفته شد هر یک از این دو سوره، یکی از دو طائفه مهم اهل کتاب را مخاطب قرار داده است.
ثالثاً در سوره بقره راجع به خلقتِ حضرت آدم علیهالسلام، و در سوره آل عمران راجع به ولادت غیر عادی حضرت عیسی علیهالسلام بحث شده است.
رابعاً هر دو سوره، به چند دعا ختم میشود با این تفاوت که دعاهای سوره بقره راجع به اصل تشریع و وضع تکالیف، و دعاهای سوره آل عمران، مربوط به نتیجه تکالیف و پاداش آنها است.
خامساً در هر دو سوره، پارهای از تکالیف و احکام یاد شده اما احکام سوره بقره مربوط به آغاز قانون گذاری، و احکام سوره آل عمران مربوط به اواسط کار تشریع و به منزله اِکمال احکام قبل، محسوب میشود.
سادساً در هر دو سوره، آیاتِ بسیاری راجع به روابط مسلمانان با اهلِ کتاب، و کیفیت معاشرت با آن دو قوم، آمده است.
سابعاً در آغازِ سوره بقره طبقاتِ مردم، از نظرایمان به قرآن معرفی شدهاند: مُتقین. کافران. منافقین، و در آغازِ سوره آل عمران نیز، مردم از لحاظ فهم قرآن به دو طبقه راسخین در علم و کسانیکه دلهایشان مریض است، تقسیم گردیدهاند. به طور کلّی این
دو سوره به بحث درباره قرآن و آثار مختلف آن در طبقات مردم پرداخته است. امّا بحثهای مربوط به عقیده و ایمانِ به خدا و رسول و معاد، مشترک بین اکثر سوره قرآن است و در خلالِ همه آیات قرآن به چشم میخورند.
ثامناً سوره بقره ابتدا شده است به وصف متّقین و اهلِ صلاح و فلاح و رستگاری: «اُولئِکَ عَلی هُدًی مِنْ رَبِّهِمْ وَ اُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»(1)، و آیه آخرِ سوره آل عمران نیز در همین زمینه بحث میکند: «وَاتَّقُواللّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ»(2)و این خود دلیل است که این دو سوره، اول و آخر یک مطلب را بیان میکند و هر کدام مکمّل دیگری است.
«بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ »
«آلم* اللّهُ لاَاِلهَ اِلاَّ هُوَالْحَیُّ الْقَیُّومُ نَزَّلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ وَ اَنْزَلَ التَّوراة وَ اْلاِنْجیلَ مِنْ قَبْلُ هُدًی لِلنَّاسِ وَ اَنْزَلَ الْفُرْقَانَ اِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا بِایَاتِ اللّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدیدٌ وَاللّهُ عَزیزٌ ذُواِنْتِقَامٍ».(3)
ترجمه: الم خداوند نیست خدائی جز او که زنده و پاینده و نگه دارنده همه چیز است. اوست که قرآن را به راستی و حق بر تو تدریجاً فرو فرستاد که تصدیق کننده کتب آسمانی پیش از آن است، و پیش از قرآن، تورات و انجیل را برای هدایت مردم، یکجا فرستاد، و نیز فوقان: چیزیکه مایه افتراق حق از باطل است (عقل یا قانون) را نازل فرمود. همانا آنان که به آیات خدا کفر میورزند برای اینها عذابی سخت و کیفری دشوار
است و خداوند از هر مقتدری با اقتدارتر و او کیفر کننده و منتقم است.
این قبیل کلمات قرآنی را به لحاظ اینکه حروف آنها جدا جدا و به صورت حروف تهجی تلفظ میشوند (حروف مقطعه) گویند. بحث درباره حروف مقطعه قرآن یکی از
مباحث مهم و طولانی قرآن است که در غالب تفاسیر مورد بحث قرار گرفته و برخی رسائل و مقالات هم درباره آن نوشته شده است. از جمله رساله فارسی (حروف مقطعه قرآن نوشته آقای علی اصغر حکمت استاد دانشگاه تهران) و نیز در بسیاری از کتب علوم قرآنی به عنوان بحث جداگانه آمده، و اختلاف نظر در این باب به بیش از 28 قول رسیده است و هر کس از قدماء و متأخران و حتی مستشرقان، در این باب نظر خاصی ابراز داشتهاند. بدون این که نظری به ایراد و ردّ آن وجوه و اقوال داشته باشیم، برای این که نمونهای از آن همه بهدست دهیم میگوئیم: غالباً مفسّران قدیم، میگفتند این کلمات
رمزی بین پیغمبر و خداست، خداوند اسراری را در طیّ این کلمات (تلگرافی) بر رسول خود، فاش ساخته و جز او به قول شیعه (اوصیای) وی، دیگران از دانستن آن محرومند. بنابر این قول، ما را نرسد که فضولی کنیم و از سرّ بین حبیب و محبوب تفتیش نمائیم و
اگر قرار میبود که دیگران هم از آن اسرار آگاه شوند، خداوند آنها را بر این نسق رمز
آسا بیان نمیفرمود. حتی برخی ادعا کردهاند متشابهاتِ قرآن که در آیات بعد، شرح آن
خواهد آمد منحصراً همین حروف مقطّعه هستند، و آیات دیگر قرآن همه محکم و قابل فهماند.
از طرفی روایاتی بسیار سست و ضعیف از طریق فریقین رسیده مبنی بر اینکه این کلمات، اشاره به مدت عمر اسلام یا حکومتهای گوناگون و یا اسراری مخصوص به اهلبیت است، نظیر این که روایت کردهاند که (کهیعص) اشاره به داستان کربلا است و برخی با حساب (اَبجد) فضایل علی علیهالسلام را از آن کلمات بیرون آوردهاند.
کما اینکه برخی از اهلسنت، آنها را به کیفیت دیگری بر خلفاء منطبق کردهاند. اتفاقاً بنا به شرحیکه محمد بن اسحق در سیره خود در مورد نقل (الم) نقل مینماید آغاز این نوع تفسیر و تأویل، از طرف یهودیان بوده که خواستهاند این کلمات را بر مدّت بقاء اسلام حمل نمایند، بسیاری از مذاهب منحرف و ساختگی به استناد همین اقوال و روایات از حروف مقطعه سوء استفاده نموده و مینمایند و اتفاقاً قرآن، در آیات بعد این حقیقت را فاش کرده است.
اما آنچه محققان، انتخاب نموده و در تفسیر منسوب به حضرت عسکری علیهالسلام نیز آمده آنست که این کلمات، یک نوع تحدّی درباره قرآن است و منظور آنست که قرآن، از حروف تهجّی رائج میان مردم ترکیب یافته، و آسانترین کارها ساختن کلمات و جملات است از این حروف، حال اگر کسی مدّعی است که قرآن از طرف خدا نیست، پس به معارضه با قرآن برخیزد و از این حروف رائج، مانند آن را تلفیق نماید تا بطلان
ادّعای پیغمبر، ظاهر گردد، و اگر از این وسائل سهل و آسان نمیتوانند استفاده نمایند، و کتابی مثل قرآن بسازند پس اعتراف کنند که این کتاب از نزد خداست.
بعضی از محققان در تأیید این قول گفتهاند: پس از تمام حروف مقطعه قرآن، به استثنای سوره کهیعص ذکری از قرآن به میان آمده مانند «الم ذلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فیهِ »و
این خود، مشعر است که این حروف ارتباطی با قرآن دارد و چه بهتر که اشاره به اعجاز این کتاب و استناد آن به خداوند بوده باشد. دکتر عایشه بنت الشاطی در کتاب (الإعجاز البیانی للقرآن الکریم) این قول را به طور مستوفی دنبال کرده است. در عین حال، باید اعتراف کرد که این کلمات، مصداق آشکار متشابه است زیرا پس از هزار و چهارصد و اندی سال بحث در این باره، هنوز آراء بر یک قول مستقر نگردیده است، و نمیتوان درباره آنها به طور یقین رأیی اظهار نمود. کسانی که همه آیات محکم و روشن قرآن را میگذارند و مستقیماً به سراغ این کلمات میروند، و برای آنها تأویلهای دل به خواه میتراشند از جمله فِرَق ضالّه که خواستهاند از جمع این حروف پایان اسلام و آغاز بدعت خود را بیرون بکشند، حتماً مصداق گفته خداوند هستند: «فَاَمَّا الَّذین فی قُلُوبِهِمْ
زَیْعٌ فَیَتَّبِعُونَ مَاتَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَاْویلِهِ»(1).
خاتمیّت پیغمبر اسلام را که یک امر ضروری و مسلّم بوده و هست و قرآن بدان تصریح مینماید، با تشبّث به این کلمات مبهم و متشابه، نمیتوان از بین برد بلکه این
نوع از استدلال، خود دلیل بر بطلان آن کسی است که به آن استدلال میکند. چنانکه
1) - آل عمران / 7.
گفته شد اَوائل این سوره بیشتر ناظر به دعاوی نصارای (نجران) است، و به همین جهت ابتدا از مسئله توحید که اوّلین نقطه اختلافِ اسلام و مسیحیّت است آغاز مینماید.
کلمه (اللّه) علم برای ذاتِ باری است، و در مبدء اشتقاق آن اقوال مختلفی نقل شده و از همه نزدیکتر به صواب این که در اصل (الاه) بوده و الف و لام عهد ذهنی یا تعظیم آن
داخل شده، و پس از اسقاط همزه (اِلاه) و ادغام دو لام درهم (اللّه) شده است. بنابر این (اللّه) در اصل، به معنی خدای معهود یا خدای بزرگ که خالق عَلَم است بوده و تدریجاً
در لسان عرب حتی قبل از اسلام، برای خدای عالم گردیده است.
کلمه (الإه) مشتق از (اَلَه) بمعنی (عَبَد) و (إلاه) معنی مألوه و معبود است، مانند (کتاب) که به معنی مکتوب است، پس معنی جمله فوق آن است که معبودی جز اللّه نیست. بنابر تحقیقی که به عمل آمده لفظ اللّه در لسان عرب اشاره به یک نیروی غیبی محیط بر عالم وجود بوده و نظیر آن و از همان ریشه در سایر السنه سامی مانند (الوهیم)
در زبان عبری، و(اِل) در زبان بابلی، و(اَلیم) در زبانِ سُریانی، و(آلِه) در زبان نَبَطی، به مفهوم قدرت نامرئی و مافوق همه خدایان به کار برده شده است. اشتراک این لغت به مفهوم واحد در اَلسنه سامی، دلیل است که این نژاد در سایه هدایت عقلی و ارشاد انبیاء
معتقد بودند. یک نیروی غیبی که باید در برابر او پرستش کرد، وجود دارد. قرآن هم همواره میگوید منحصراً همان نیروی غیبی که محیط بر کائنات است شایسته پرستش است، و خدایان دیگر صلاحیت این امر را ندارد. دو کلمه (الحی القیّوم) به منزله دلیل
این ادعا است.
کلمه (حیّ) در عرف معمولِ عرب، به معنی موجود ذی حیات است و حیات هم عبارت از نیروئی است که اثر و لازم آن حرکت و شعور و نموّ و رشد و مرض و صحّت و بالاخره مرگ و فنا است. اما هنگامی که این کلمه درباره خدا به کار میرود، مقصود از
آن، حقیقت حیات و مبدء علم و قدرت است، بدون آثار نامبرده که لازمه حیات
ممکنات میباشند و اینکه در عرفِ مردم، حیات ملازم با عوارض مذکور است. به لحاظ آن است که مردم جز با موجودات ذوحیات با این خصوصیات، آشنا نیستند و اصولاً حقیقت حیات جز از راه همین آثار فهمیده نمیشود، وگرنه، حیات حقیقی و منبع همه حیاتها، خود ملازم با حرکت و صحّت و مرض و موت نیست، بلکه به عکس، از هر گونه فناء و تغییر مصون است. اصولاً حقیقت حیات، عین قدرت و علم و ملازم با بقاء و ابدیت است، و لهذا در قرآن هرگاه خداوند به صفت (حیّ) متّصف میشود صفت دیگر که دلیل بر ابدیّت و ازلیّت و عدم عروض عوارض دیگر است همراه آن است، مانند: «هُوَ الْحَیُ الَّذی لاَیَمُوتُ»، «هُوَ الْحَیُّ الْقُیُّومُ» «لاَ تَاْخُذُهُ سنَةٌ وَلاَنَوْم» الخ. این اوصاف اشاره به این است که حیاتِ خداوند مانند سایر موجودات ذیحیات عارضی و زائل و در معرضِ مرض و موت و خواب و غفلت و آنچه منافی با حیات است نمیباشد، بلکه حیات عین ذات او است و همه کمالات در آنجا مصداق واحد حقیقی است.
کلمه (قیّوم) بر وزن (فَیْعوُل) صیغه مبالغه از مادّه قیام و به معنی قائم به نفس، و ذات
حافظ و نگه دارنده همه چیز است.
پس مراد از این دو صفت، آن است که خدا زنده و قائم به نفس است و ذات وی همان حیات او و مقتضی حیات و قِوامِ سایر موجودات میباشد. چون چنین است، شایسته پرستش و مصداق واقعی معبود و (اِلاه) است.
این بیان، تعریض به عقیده سخیف نصاری است که مسیح را خدا دانستهاند و پرستش او، و حتی پرستش مجسمه او را جائز میدانند. گویا قرآن میخواهد بگوید مسیح قبلاً وجود نداشته و بعداً هم قابل موت و از بین رفتن است. پس او نیز مانند سایر
مخلوقات، بنده و مخلوقی بیش نیست، بلکه به عقیده مسیحیون که در اناجیل اربعه نیز آمده - ولی قرآن آن را رد کرده است - مسیح را به دار زدند و مُرد و دفن گردید و پس از
سه روز از قبر برخاسته به آسمان عروج نمود، و گرچه قرآن، دار کشیدن وی را انکار نموده، اما او را مخلوقی مانند حضرت آدم و سایر انسانها میداند که قابل مردن و از بین
رفتن است.
پس مسیح، نه تنها حافظ موجودات دیگر نیست، بلکه وجود خود او نیز به دست خداست و در معرض فنا و نیستی.
نظر به اینکه صفت قیّوم در این آیه و آیات دیگر - به علاوه حکم قطعی عقل - به خداوند اختصاص دارد، پس شرکت دادنِ غیر خدا حتی انبیاء و اولیاء در این امر و اعتقاد به دخالت داشتن وجود ایشان در قوام عالم که متاسفانه در بین مسلمین نیز شایع
گردید، شائبه شرک در آن میرود و با روح تعالیم قرآن و توحیدِ خالص، ناسازگار میباشد و به نظر اینجانب این گونه غلوّها از مسیحیت به مسلمین سرایت کرده است، کما اینکه مسیحیّت، در این مورد، و هم در مسئله تثلیث، تحت تأثیر عقاید رائج در روم
و یونان پیش از نشر مذهب مسیح قرار گرفته است.
بیش از همه فرقِ اسلام عرفاء و متصوّفه و بعضی از فرق نادر شیعه، باعث رواج این عقائد بین مسلمین گردیدهاند.
پس از این که قرآن، امر آفرینش و تکوینِ عالم و بقاء و قوام آن را به خداوند اختصاص داد، امر تشریع و قانونگذاری و هدایت و دین را نیز، به خدا اختصاص میدهد و این خود، تعریض دیگری به نصاری است، به اینکه خدا قبل از خلقتِ مسیح و پس از وی مُنزِل کتب و مُرسِل رُسل و شارع شرایع است، و حتّی انجیل را او به مسیح
داده و مسیح هم پیامآور و فرستاده او بوده است، نه خدای دوم و سوم. در اینجا برای اثبات این ادّعا سه کتاب آسمانی؛ قرآن و تورات و انجیل را با اشاره به کیفیّت نزول و
خصوصیّات هر کدام، نام میبرد.
لازم به تذکر است که احادیثی از قبیل «لولا الحجّة لساحت الارض» یا جمله «بوجوده ثبت الأرض و السّماء» به این معنی نیست که انبیاء و اولیا و حجج الهیه حافظ
زمین و آسمانند، بلکه مراد از آنها این است که خداوند به خاطر آنها زمین و آسمان را
نگه میدارد.
چنانکه خداوند اهل مکه را به خاطر رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله و به خاطر استغفار آنان عذاب
نمیکند: «وَمَاکَانَ اللّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ اَنْتَ فیهِمْ وَ مَا کَانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ»(1)
مسلماً مراد از (کتاب) در اینجا قرآن است و مناسبتِ این تعبیر آن است که مطالب آن مآلاً نوشته میگردد گو اینکه به صورت نوشته نازل نشده است. مراد از (حقّ) آن چیزی است که سراسر حقیقت و عین واقع است و ابداً شک و ریب و دروغ به آن راه ندارد. بعید نیست کلمه (حقّ) در اینجا به معنی «ذلِکَ الْکِتَابُ لاَرَیْبَ فیهِ» در سوره بقره باشد. بنابر این، مراد این است که مطالب آن حق است، و یا اینکه به منظور صحیح نشان
دادنِ راه حق، یا همراه براهین و اَدِلَّه حق، نازل گردیده است.
گرچه در قرآن (نزّل و اَنزل) به معنی مطلق نازل ساختن به کار رفته است، اما (نزّل) در لسان عرب بیشتر در مورد نزول تدریجی به کار میرود، مخصوصاً اگر همراه کلمه (اَنزل) بیاید چنانکه در این آیه آمده است. میتوان به طور یقین آنرا به همین معنی دانست، چنانکه در مورد کلمات: (فقیر و مسکین) گفتهاند: «إذا اجتمعا افترقا و إذا افترقا
اجتمعا» یعنی هرگاه با هم جمع شوند در معنی از هم جدا نیستند، و هرگاه از هم جدا شوند در معنی با هم جمع میشوند. مسلّم است که قرآن، به طور تدریجی بر پیغمبر نازل شده است، کما این که مسلّم است که تورات و انجیل دفعةً، به صورت نوشته بر موسی و احتمالاً بر عیسی علیهماالسلام نازل گردیده است.
نزول تدریجی آن هم به صورت وحی بر دلِ رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله، نه به صورت مکتوب از مختصّات قرآن و از مزایای آن است، و قرآن در چند مورد بدان تصریح فرموده است: در سوره فرقان، آیه 32 میفرماید: «وَقَالَ الَّذینَ کَفَرُوا لَوْ لاَنُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْانُ جُمْلَةً وَاحِدَةً
کَذلِکَ لَنُثَبَّتَ بِهِ فُؤادَکَ وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتیلاً».
مشرکان میگویند: چرا قرآن جملگی یک بار نازل نمیشود (خداوند پاسخ میدهد)
1) - انفال / 33 .
ما به این وسیله دل تو را (ای رسول) استوار و ثابت میکنیم، و بدین جهت نیز قرآن را به طور آرام و کلمه کلمه و چیده چیده بر تو میخوانیم.
پس نزولِ تدریجی آن، به موجب این آیه به ملاحظه تثبیت دل پیغمبر بوده تا توانائی درک و تلقّی وحی و حفظ آن را به آسانی داشته باشد، و آیات الهی در صفحه دلِ پیغمبر نقش ببندد. حال اگر همه قرآن، دفعةً نازل میشد این اثر را نداشت.
در جای دیگر میفرماید:«وَقُرْانًا فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَاَهُ عَلَی النَّاسِ عَلی مُکْثٍ وَنَزَّلْنَاهُ تَنْزیلاً»(1)یعنی علت نزول تدریجی قرآن آن است که تو بتوانی آن را با کمال تأنّی درس به درس بر مردم بخوانی و به همین خاطر آن را تدریجاً نازل کردیم.
پس در این آیه توانائی و استعداد مردم در نظر گرفته شده است و در آیه اول استعداد پیغمبر صلوات اللّه علیه.
تقریباً کسی تردید ندارد که قرآن تدریجاً بر پیغمبر نازل شده و هر کسی اندکی آشنائی با قرآن و تفسیر و مناسبت آیات با شأن نزولها داشته باشد، و به علاوه آیات ناسخ و منسوخ، و سبک و سیاق آیات مدنی و مکی را از لحاظِ لفظ و معنی در نظر بگیرد، تردید نخواهد کرد که قرآن، همراهِ حوادث و احتیاجات رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله و مسلمانان، قدم به قدم پیش میرفته، و به مقتضای حال نازل میشده است.
تنها سخنی که در اینجا گفتهاند این است که ظاهر چند آیه از قرآن مانند: «اِنَّا اَنْزَلْنَاهُ
فی لَیْلَةِ الْقَدْرِ»(2)، «اِنَّا اَنْزَلْنَاهُ فی لَیْلَةٍ مُبَارَکَةٍ»(3)، «شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذی اُنْزِلَ فیهِ الْقُرْانُ»(4)آن است که قرآن یکجا در شب قدر و در ماه مبارک رمضان نازل شده است، و بدین جهت بعضی از صحابه مانند ابن عباس و به تَبعِ وی دیگران، و بلکه بر حسب پارهای از روایات، اهلبیت علیهمالسلام گفتهاند. قرآن دو مرتبه نازل شده یکبار دفعةً، بر بیت المعمور یا قلب پیغمبر، و بار دیگر تدریجاً. از بیت المعمور بر پیغمبر یا از دل او بر زبانش.
ولی به نظر ما این آیات، ناظر به ابتدای نزول قرآن است، و صراحتی در نزول همه
قرآن دفعةً ندارند زیرا لفظ (قرآن) بر کل آیات و بر بعض آنها اطلاق میشود. به علاوه همین آیات و آیات دیگر هر کجا سخن از نزول قرآن است، دلالت دارند بر نزول از نزد خداوند بر پیغمبر و دیگر مرحله دیگری برای نزول نیامده مگر اشاره به جبرائیل و وساطت وی بین خدا و پیغمبر. گفته ابن عباس هم استناد به روایتی از رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله ندارد بلکه نظرِ خود اوست، و بسیاری از نظریّات وی در روایات وی و روایات اهلبیت نیز منعکس است، و این خود باعث ضعف آن روایات است.
شیخ صدوق در کتاب اعتقادات همین روایت را نقل فرموده، و شیخ مفید در کتاب «تصحیح الإعتقاد» آن را رد کرده است و با شواهدی از قرآن ثابت کرده است که قرآن بیش از یک بار به طور تدریجی نازل نگردیده است.
علامه طباطبائی در آیهی «کِتَابٌ اُحْکِمَتْ ایَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکیمٍ خَبیرٍ»(1)دو مرحله درباره قرآن از لحاظ معنی نه از لحاظ لفظ قایل میشود که بسیار دقیق است. خلاصه گفتار او این است که قرآن از لحاظ هدف و جوهر واحد است و در مقام تفصیل آیات قرآن شرح و بیان همان امر واحد است.(2)این سخن با نزول دفعی الفاظ قرآن
منافات ندارد.
سخن در این باب طولانی است، ما در اینجا به همین اندازه اکتفا میکنیم.
معنی نزول و اِنزال قرآن آن نیست که قرآن در نقطه مرتفع و مکان بالا قرار داشته و یا مثلاً خداوند در ورای عرش قرار دارد و فرشته آن را از بالا پائین میآورد، و باز دو مرتبه
پرواز کرده به آن نقطه صعود میکند، بلکه مسلماً این گفته کنایه و استعاره است از باب اینکه لفظ دیگری نمیتواند حقیقت وحی را مجسّم سازد، بر سبیل تشبیه معقول به محسوس به کار رفته، و اشاره به مقام والای الوهیّت است به اینکه او موجودی است مافوق افکار وتخیلات بشر، و مباین با عالم محسوس و ممکنات و به عکس ممکنات نسبت به او در مراحل پست و محدودِ وجود قرار دارند. او واجب الوجود و قائم به ذات
و بقیه ممکن و قائم به اویند. «أین التّراب وربّ الأرباب» کلمه نزول و انزال، تنها در
مورد وحی به کار نرفته، بلکه آنچه از مقام منیع حق ظهور مینماید میتوان آن را نازل
از خدا دانست. قرآن میگوید: «وَاَنْزَلْنَا الْحَدیدَ فیهِ بَاْسٌ شَدیدٌ»(1). خلاصه خداوند نقطه مخروط عالم وجود، سرچشمه و مبدء کائنات است، و همه چیز از او صادر شده، و طبعاً در جهات و مراتب وجودیّه انحطاط یافته و باز به او برمیگردد و سلسله ممکنات، جز قوس صعود و نزولِ فیض حق چیزی نیستند.
ظاهراً صعود و نزولِ فرشتگان هم به معنی بالا رفتن و پائین آمدن در فضا نباید باشد، بلکه آن نیز یک نوع قرب و بعد معنوی نسبت به مبدء وجود است. این نوع از تعبیرات، اشاره به اختلاف مرتبه وجود واجبی حق، و وجود امکانی ممکنات است. پس آنچه از او صادر و عاید ما شود، نازل و آنچه از ما صادر شود از اعمال و ادعیه مشهود و معلومِ حق گردد، صاعد خواهد شد. «اِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ».(2)
این جمله در قرآن به طور مکرّر صفتِ قرآن و رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله آمده است. به
خصوص در سوره بقره که اولین سوری مدنی است و گویا سرّ اصرار قرآن بر اعلام این مطلب که قرآن و پیغمبر تصدیق کننده تورات و انجیل و کتب انبیای سَلَف و ادیان گذشتهاند آن باشد که اهل کتاب، به خصوص یهودِ مدینه و همچنین نصاری، از این امر وحشت داشتند. که پیغمبرِ مبعوث در عرب به کلّی کتاب و شریعت آنان را باطل اعلام کند، و همه را دروغ و نادرست بداند. همین امر خود یکی از علل مقاومت آنان در برابر اسلام بود. برای رفع این سوء تفاهم، قرآن مکرّراً میگوید: این کتاب و این پیغمبر تصدیق میکنند موسی و عیسی و سایر انبیاء و کتب ایشان را و بلکه علاوه بر تصدیق،
این کتاب، مهیمن بر آن کتب یعنی درصدد اثبات حقانیّت آن کتب و انبیاء سلف و حافظ و مدافع آنها است و به همین جهت، شرط ایمان به اسلام، ایمان به انبیای سَلف و به کتب
آنان است. این حقیقت بارها در قرآن آمده است:
«وَالَّذینَ یُؤْمِنُونَ اُنْزِلَ اِلَیْکَ وَمَا اُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ»(1)، «وَلکِنَّ الْبِرَّ مَنْ امَنَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ اْلاخِرِوَ الْمَلئِکَةِ وَالْکِتَابِ وَالنَّبِیّن»(2)، «لاَ نُفَرِّقُ بَیْنَ اَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ».(3)
خلاصه قرآن نیامده که نام پیغمبران گذشته و کتب آسمانی را محو کند، بلکه به عکس میخواهد آن مردان بزرگ و اصالت آن کتب را به همه عالم اعلام نماید و بگوید که: همه آنان منادی یک هدف و نماینده یک خدا بودهاند. و این خود بهترین راه برای ایجاد وحدت و ائتلاف بین ملل و طوائف است. اصولاً از دیدگاه اسلام، اگر کسی به یکی از انبیای گذشته ایمان نداشته باشد مسلمان نیست، زیرا که مستلزم انکار قرآن است.
جمله «مُصَدِّقًا لِمَابَیْنَ یَدَیْهِ» چنانکه ظاهر است بهمعنی آنچه پیش از قرآن آمده میباشد اما بعضی از دینسازان آن را به معنی کتابی که در آینده میآید معنی کردهاند.
بدیهی است (بَیْنَ یَدَیْهِ). یعنی میان دو دست او و این تعبیر در لسان عرب، کنایه از پیش رواست کما اینکه (خَلْف) و (ظَهْر) به معنی عقب است. گویا آنان خواستهاند مغالطه کنند
و پیش رو را نسبت به آینده حساب کنند در حالی که باید آن را نسبت به گذشته یعنی آنچه قبلاً و جلوتر از قرآن آمده و قرآن در دنبال آن نازل شده، محسوب نمود. آنچه بعداً
بیاید (من ورائه) گفته میشود و این خود مشعربه آن است که پس از قرآن کتاب آسمانی دیگری وجود ندارد که قرآن آن را تصدیق کند چه اینکه همه جا، قرآن خود را مصدّق ماقبل معرفی مینماید. و در مورد حضرت عیسی میگوید: «وَقَفَّیْنَا عَلی اثَارِهِمْ بِعیسیَ ابْنِ مَرْیَمَ مُصَدِّقًا لِمَا بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ التَّوْراة».(4)
ما قبلاً گفتیم: این آیه در مورد قرآن (نزّل) از باب (تفعیل) و در موردِ تورات و انجیل (اَنزل) از باب (اِفعال) بکار برده است، و گرچه این دو لفظ هنگامی که هر یک تنها بکار
روند اعم از نزول تدریجی و دفعی را میرسانند، اما هرگاه با هم بکار روند هر کدام معنی خاصّی دارد. (تنزیل) نزولِ تدریجی، و (اِنزال) نزول دفعی را میفهماند، چه این که یکی از معانی باب تفعیل افاده تدریج است مانند تقطیر که به معنای قطره قطره چکاندن میباشد و قهراً (اِنزال) به نزول دفعی اختصاص خواهد یافت.
راغب اصفهانی در کتاب مفردات مدّعی است: (تنزیل) همه جا در قرآن به معنی نزولِ تدریجی و (اِنزال) به معنی نزول دفعی بکار رفته است و آیاتی چند را شاهد ادّعای خود آورده است. ظاهر قرآن و روایات نیز حاکی از آن است که این دو کتاب بر موسی و عیسی یکجا و به صورت نوشته نازل شده است. قرآن، در مورد تورات میگوید: «وَکَتَبْنَا لَهُ فِی اْلاَلْوَاحِ مِنْ کُلَّ شَیْءٍ»(1)، «وَاَلْقَی اْلاَلْوَاحَ وَ اَخَذَ بِرَاْسِ اَخیهِ»(2)«اَخَذَ اْلاَلْوَاحَ وَ فی نُسْخَتِهَا هُدًی»(3)و نظر به اینکه مشرکان عرب از یهود و نصاری این معنی را شنیده بودند، لهذا توقّع داشتند که قرآن نیز مانند آن دو کتاب به طور نوشته نازل شود:
«وَلَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتّی تُنَزِّلَ عَلَیْنَا کِتَابًا نَقْرَؤهُ»،(4)«وَقَالَ الَّذینَ کَفَرُوا نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْانُ جُمْلَةً وَاحِدَةً».(5)قرآن در ردّ انتظار ایشان میگوید: «وَلَوْ نَزَّلْنَا عَلَیْکَ کِتَاباً فی قِرْطَاسٍ فَلَمَسُوهُ بِاَیْدیهِمْ لَقَالَ الَّذینَ کَفَرُوا اِنْ هذا اِلاَّ یسخرٌمُبینٌ».(6)
نام بردن از تورات و انجیل همانطور که قبلاً اشاره شد خود تعریضِ دیگری به مسیحیان است که مسیح را خدا انگاشتهاند، به این بیان که شما معترف هستید که بر مسیح انجیل نازل شده آیا اگر او خداست چگونه برخود، کتاب نازل میکند، آیا نازل
کننده و نازل شده بر او مُنزل ومُنَزل علیه یکی است یا دو تا است؟ به علاوه تورات هم که به اعتراف شما قبل از ولادتِ مسیح بر موسی نازل شده است، آیا آن کتاب را مسیح پیش از ولادت خود نازل کرده یا خداوند؟ و چون مُنزِل خداست، چه قبل از مسیح و چه بعد از او، و حتی انجیل را او بر مسیح فرو فرستاده پس مسیح خدا نیست و صرفاً پیغمبر است.
این بیان نظیر احتجاجی است که یکی از علمای اسلام با یکی از رهبانان مسیحی به عمل آورده و به او گفته است مسیح بسیار مرد خوبی بود، اَمّا حیف که نماز نمیخواند؟
مرد راهب یک مرتبه بر آشفت که این چه حرفی است که میزنی؟ چه کسی مانند مسیح عبادت میکرد و نماز میخواند؟ آن عالم گفت: اگر مسیح چنانکه تو ادّعا میکنی خدا بود، پس او دیگر برای چه کسی عبادت میکرد مگر خدا هم خود را پرستش مینماید؟ بیچاره راهب مجاب شد.
در اینجا مناسب است قدری راجع به تورات و انجیل و تاریخچه آن دو کتاب به اختصار بحث کنیم. قدر مسلّم آن است که تورات و انجیل یا اناجیل موجود در دست یهود و نصاری به دلیل محتویات آن دو کتاب نمیتوانند عین دو کتاب معهود و مورد تصدیق قرآن باشند، زیرا حتی پنج سفر اول تورات که یهود مدعی نسبت آن به موسی هستند، جز تاریخ قوم بنی اسرائیل از ابتدای خلقت تا حضرت ابراهیم، و از ابراهیم تا پایان زندگی موسی و حتی تا وفات و دفن وی چیزی نیست، و موارد بسیاری از آن، دلالت دارد که کسی پس از قرنها آن را به عنوان تاریخ قوم اسرائیل، نوشته است. گو این که در هر جا به مناسبت کلماتی را به وحی نسبت میدهد که بر یکی از انبیاء نازل شده است. اگر بتوان چیزی از آنرا وحی دانست همان مکالمات خدا با موسی است در پایان (سِفر خروج) که مجدّداً در (سِفْر تثنیه) تکرار شده است. در انتساب سایر اسفار عهد عتیق به انبیاء الهی حتّی از طرف دانشمندان مسیحی، سخنان بسیاری نقل شده است.
اما اناجیل که به لحاظ اختلاف مطالب و سبک سخن خیلی روشن است که به دست دیگران نوشته شده است. بهطوری که تحقیق کردهاند نویسندگان اناجیل بجز یوحنّا، دیگران از حواریون نبودهاند، احتمالاً حتی تا صد سال پس از مسیح، دست به نوشتن انجیل زدهاند.
ظاهراً داستانِ خارقالعاده تولد و زندگی مسیح پس از وی، در یونان، روم و مستعمرات آن کشور سر و صدایی به پا کرده بود، و افرادی چند درصدد تحقیق بر آمده، و مسموعات خود را راجع به سرنوشت مسیح نوشتهاند، و اسم آن را انجیل گذاردهاند، وگرنه انجیلِ مسیح نایاب گردیده است. در عین حال بعید نیست همین اَناجیل مقداری از سخنان و افعال مسیح را در برداشته باشد.
دو کلمه (هُدًی لِلنَّاسِ) توصیف توراه و انجیل است به اینکه آن دو کتاب مانند قرآن، به منظور هدایت مردم نازل شده است. پس آنچه از نادرستی و گمراهی و خرافات در کتب موجود اهل کتاب باشد جزء کلام الهی نیست، و تنها آن بخش از این کتابها کلام خداست که در آن هدایتی به چشم بخورد. از اینجا میتوان استنباط کرد که داستانهای تاریخی بیفایده که بیشتر مربوط به نام شخص یا اسم محلّ، یا توصیف چیزی از اشیاء است و بیشتر رسم مورّخان و قصه گویان بوده و شایسته مقام الهی نیست، همه ساختگی و زائیده فکر نویسندگان این دو کتاب است. به همین جهت قرآن در نقل داستانها به آن اندازه که بصیرت و هدایتی در بر دارد اکتفا نموده و از نقل تاریخ و محل
حدوث وقایع و حتی نام اشخاص، حتیالامکان خودداری مینماید.
کلمه فرقان بر وزن قرآن در اصل به معنی فارق بین دو امر و یا چیزی که به طور متفرّق وجود یابد میباشد. این کلمه در قرآن بر قرآن و هم بر تورات و انجیل اطلاق
شده است. گرچه آن را یکی از نامهای قرآن گرفتهاند اما در حقیقت وصفی از اوصاف قرآن است که به یکی از جهات معنوی قرآن (فارق بودن بین حق و باطل) یا به کیفیت نزول آن اشاره مینماید. در پارهای از احادیث آمده که قرآن، همه کتاب و فرقان، محکمات آن است که باید به آن عمل کرد، و از نسخ مصون است به همین لحاظ، غالباً میگویند مراد از (فرقان) در اینجا قرآن است لکن با توجّه به اینکه ابتداء نزول قرآن را ذکر فرموده، دیگر وجهی برای تکرار آن نیست و بهتر است به پیروی از شیخ محمد عبده و عدّهای از مفسران متقدم، این کلمه را که طبعاً به معنی میزانِ حق و باطل و فارق
بین آندوست بریکی از دو امر حمل کنیم:
اول ، عقل آدمی که مانند کتاب الهی و وحی آسمانی راهنمای انسان و مبیّن حق و ناحق است و مانند مشعلِ فروزانی، از باطن انسان او را هدایت مینماید. اصولاً اگر عقل
بکار نیفتد، وحی هم قابل فهم و مفید فائده نیست. از اینجا راهی برای اجتهاد باز میشود، منتها هر یک از مذاهب اسلامی اجتهاد را به معنی ثابت در مذهب خود میگیرند. غالباً اهل سنت آن را حمل بر عمل به قیاس مینمایند، اما بنابر مذهب امامیّه
باید اجتهاد را عبارت از استنباط صحیح حکم حوادث، از ادلّه شرعی با در نظر گرفتن جمیع جهات، دانست. پس از تحقیق، بسیاری از اجتهادات که اهل سنت آنها را قیاس مینامند. در مذهب شیعه به عنوان دیگری مورد عمل است، و اینجا مجالِ این بحث نیست.
نزدیک به این معنی الهامات و هدایتهای باطنی است که خداوند نصیب انسان مینماید، و در قرآن از آنها به فرقان نام برده و آنها را نتیجه تقوا و ملازم با مغفرت
گناهان دانسته است:«یَا ءَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اِنْ تَتَّقُوا اللّهَ یَجْعَلْ لَکُمْ فُرْقَاناً وَیُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّآتِکُمْ وَیَغْفِرْلَکُمْ وَاللّهُ ذُوالْفَضْلِ الْعَظیمِ».(1)
فرقان به این معنی وسیله فهم صحیح کتاب و سنّت و رسیدن به هدفهای واقعی دین
1) - انفال / 29.
است، و خود عبارت از تفقه و رسوخ در دین و بصیرت به فلسفه شریعت، و یک نوع واقعبینی مذهبی است. گویا به همین خاطر فقهای شیعه، ملکه اجتهاد را یک نوع (قوه قدسیّه) دانستهاند.
دوم، به معنی میزانِ صحیح در مقام قضاوت است، همانطور که خداوند آن را در ردیف کتاب خود قرار داده و فرموده است: «وَاَنْزَلْنَا مَعَهُمْ الْکِتَابَ وَالْمیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ».(1)میزان عبارت از قریحه مستقیم تشخیصِ حق، و داوری به حق، بین متخاصین است. عبده میگوید: گرچه این دو معنی هر دو در اینجا مناسب است اما در آیه اخیر به لحاظ جمله «لِیَقُوم النَّاسُ بِالْقِسْطِ» معنی دوم متعین، و در آیه مورد بحث به لحاظ قید (هُدًی لِلنَّاسِ) و همچنین به مناسبت موضوع بحث، که عبارت از توحید و راه
فهم قرآن و دین است چنانکه در آیات بعد بدان تصریح مینماید، معنی اول یعنی عقل سلیم و اجتهادِ صحیح، و قریحه فهم قرآن و نصوص دینی بسیار مناسبتر از میزان داوری است.
کلمه کفر در لغت به معنی پردهپوشی است، و همچنین کلمات کفران و کفور، لکن لفظ کفر بیشتر در مورد ترک حق و انکار دین که بزرگترین پرده پوشیها است به کار میرود و کلمه «کفران» در مورد ندیده گرفتن وسترِ نعمت، به اینکه شکر آن را ادا نکنند و حق منعم را نشناسند. اما کلمه (کفور) به ضم کاف، هر دو مورد استعمال میشود. (جحود حق وجحود نعمت).
گرچه در اصطلاح فقهاء و متشرعه هر شخص خارج از دین، کافر نامیده میشود اما در قرآن منحصرا در مورد کسانی که با انکار و عناد در برابر دین ایستادگی میکنند به
کار رفته است و بر آن دسته که در حال تحقیق و تردید به سر میبرند با آن دسته که هنوز
1) - حدید / 25 .
دعوت حق به ایشان نرسیده، و خلاصه کسانی که انکار و عنادی نسبت به حق ندارند کافر، اطلاق نشده است.
بدیهی است کفر ورزیدن به کتاب خدا، توأم با مقاومت در برابر عقل است و به همین لحاظ، جمله (الذین کفروا) ناظر به هر دو نوع کفر است، و آن عبارت از انکار آیات حق است که به این روشنی حقایق را بیان میکند، و حق را از راه وحی و عقل هر دو به مردم گوشزد مینماید. در عین حال، عدهای به آن کفر میورزند، طبعاً چنین مردمی مستحقّ عذابِ شدید هستند، هم در دنیا و هم در آخرت، اما در آخرت دچار عواقب سوء (کفر) و رزائل اخلاقی ملازم با آن میباشند که به صورت آتش دوزخ مجسم میشود و اما در دنیا به عذاب وجدانی که ناشی از انحراف از فطرت است مبتلا هستند، زیرا فطرت انسان بر حقخواهی و حق جوئی و پذیرش حق، نهاده شده و انحراف از آن، یک نوع مرض روانی است، و باعث ناراحتی روح، و نبود استقرار و اطمینان است. کما این که خروج مزاج از اعتدال، مولّد مرض در جسم و موجب رنج و درد است. به علاوه این گروه در دنیا نیز به عواقب سوء اعمالِ خود، که مناسب با روحِ کفر و حقکشی ایشان است دچار میباشند. در جامعه این که روح کفر بر آن حکم فرما است جز بی عدالتی و تجاوز و تعدّی و خونریزی نمیتواند رائج باشد. پس از هر جانب، عذاب و ناراحتی بر کافران مستولی است، از برون و درون و هم در دنیا و هم در آخرت.
این جمله به منزله بیان علت و دلیل عذاب کافران است. کلمه (عزیز) از عزّت مشتق است. عزّت حالتی است مانع از مغلوب شدن، و عزیز به معنی کسی است که غلبه پیدا میکند ولی مغلوب و مقهور نمیشود. به همین مناسبت این کلمه بر رؤا و ملوک اطلاق میگردیده است، مانند «عزیز مصر». اما پیداست مصداقِ واقعی و کامل عزیز مانند «قدیر و علیم و حکیم» و سایر صفات کمال، خداوند است: «وَلِلّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ
وَلِلْمُؤْمِنینَ»(1)«سُبْحَانَ رَبِّکَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّایَصِفُونَ».(2)پس کلمه عزیز، حاکی از غلبه مطلق خدا بر موجودات و از جمله بر انسان و بالأخص بر کافران است. او قادر است آن گروه را عذاب کند.
به علاوه خداوند انتقام گیرنده است. کلمه «انتقام» مشتق از نقمت به معنی عقوبت است، مانند «وَمَانَقَمُوا مِنْهُمْ اِلاَّ اَنْ یُؤْمِنُوا بِاللّهِ».(3)گرچه معمولاً کلمه انتقام، در عربی و فارسی در مورد مجازاتی بکار میرود که ناشی از کینه و باعث تسکین این حسّ است و به اصطلاح، برای خنک شدن دل انسان از بغض و کینه دیگری تحقق مییابد اما در اصل لغت این خصوصیت در آن ملحوظ نیست، بلکه صرفاً به معنی مجازات و عقوبتی است در اذاء تخلّف و جرم. بدیهی است که ذات باری از کینهجوئی مبرّاست و اصولاً این حالت نفسانی، مخصوص مردم کم ظرفیّت است، اما مردمان حکیم و عاقل و صاحبان ارواح بزرگ و نفوس شریفه، هرگز دل خود را عرصه کشت عداوت و کینه قرار نمیدهند، بلکه به عکس دلشان قبرستان عداوتها و کینهها است، که همه در آن دفن میشوند و از بین میروند، نه این که مانند تخمی در آن بذر شود و رشد و نمو نماید وباعثِ عکسالعمل گردد. بنابر این منشاء انتقام الهی کینه نیست، بلکه حکمت و عدالت است، تا بد خواهان و بدکاران به سزای اعمال خویش برسند و آنچه کشتهاند بدروند.
اِنَّ اللّهَ لاَیَخْفی عَلَیْهِ شَیْءٌ فِی اْلاَرْضِ وَ لاَ فِی السَّمَاءِ* هُوَ الَّذی یُصَوِّرُکُمْ فِی اْلاَرْحَامِ کَیْفَ یَشَاءُ لاَاِلهَ اِلاَّ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ
ترجمه: همانا محققا چیزی در آسمان و زمین از خدا پنهان نیست. او است آنکه ترسیم میکند صورت شما را در ارحام مادران به هر کیفیت که اراده کند، خدایی و معبودی جز او نیست که از هر قدرتی برتر و در نهایتِ حکمت و دانش است.
تفسیر: این دو آیه هم دو توصیف دیگر از ذاتِ پروردگار و دنباله همان توصیفهائی است که از آغاز این سوره درباره خداوند آمده است و همانطور که اشاره شد زمینه را برای ردّ ادّعای پیروان مسیح علیهالسلام که او را خدا میدانند فراهم مینماید، و خداوند را به گونهای توصیف میکند که مسلماً بر حضرت مسیح و دیگر خدایان اقوام و ملل بتپرست، قابل انطباق نیست.
در آیه اول میگوید بر خدا هیچ چیز از اشیاء زمینی و آسمانی و به طور کلی هیچ امری پنهان نیست و همه چیز بر او مشهود و معلوم است، این علم و شهود ذاتی و به اصطلاح علمِ حضوری است نه اکتسابی و حصولی، در حالی که مسیح، چنین نبوده است.
این درست است که مسیح میفرموده: «من شما را خبر میدهم از آنچه در خانههای خود ذخیره کردهاید، و از غذائی که میخورید» ولی این گفته شامل معلومات معدودی است که بر او وحی میشده و به استناد وحی الهی و با اذن او بر زبان مسیح، جاری میگردیده است ولی هیچگاه مسیح ادعا نکرد که بر تمام اسرار زمینی و آسمانی احاطه دارد، بلکه منحصراً کسی که چنین دانشی دارد خداست، ولی مسیح نه میتواند خدا باشد و نه هیچ بشری و هیچ موجودی جز خداوند چنین نیست، و بر فرض چنین مشهود کلی و علم و دانش احاطی برای بشر که مسلماً از جمله انبیاء یا اولیاء میباشد، دست دهد. این حالتی است که دفعتاً بدون اختیار برای آنها دست میدهد و بعداً از ایشان سلب میگردد و ادامه ندارد، تا فرق باشد میان علم خدای خالق، و علم مخلوقِ بنده خدا.
پس این مطلب، از این لحاظ یعنی بیان صفات اختصاصی خداوند، دنباله بحث قبل است، و هم از لحاظِ دیگر که عذاب شدید خداوند در آیه سابق ذکر شد بر کافران احاطه دارد و کسی گمان نبرد که عمل و عقیده کافران و عاصیان از خدا پنهان میماند، و ممکن است از این بابت مشمول عذاب الهی نگردند. خیر، چنین امری امکان ندارد زیرا همه چیز بر خدا آشکار است و او از همه اعمال و نیّات و عقاید شما آگاه میباشد.
در آیه دوم: «هُوَ الَّذی یُصَوِّرُکُمْ فِی اْلاَرْحَامِ کَیْفَ یَشاءُ» توصیف خدا بدین گونه است که خداوند شما را به هر کیفیت که اراده نماید تصویر میکند، و در رحم شما را نقش میبندد، هر چه بعداً در شما دیده میشود از اعضاء و جوارح و شکل و قیافه، مبدء آن در رحم مادر یافت شده، و هر کس را هر طور نقش بستند سرانجام به همان صورت، متولّد میشود و رشد مییابد.
آیا شما که مسیح را خدا میدانید فکر میکنید مسیح، شما را در رحم مادر به این صورتهای گوناگون، ترسیم کرده است؟ نه این همه زیبائیها و زشتیها در اندام و قیافه مردم نتیجه نقشبندی خداوند است. آنها در ارحام، و مسیح خود نیز مشمول همین نقشبندی خدا بوده است، زیرا او قیافه و صورت خاصّی متولد شده و مسلماً خود او این تصویر و ترسیم را انجام نداده است.
اختلافِ مردم در زشتی و زیبائی مسلماً علل و اسبابی دارد که از عالم رحم و حتّی از قیافه و خصوصیّات پدر و مادر و آباء و اجداد مایه میگیرد، ولی هیچکدام از این اسباب، از مشیّت و اراده خدا خارج نیست. مانند همه پدیدههای طبیعت، که معلول یک سلسله علل و عوامل طبیعی است، اما این علل و اسباب در تأثیر خود، مستقل و بینیاز از خداوند نیستند.
این همان نکته باریکی است که الهیّون را از طبیعیون جدا میسازد. مادیّیین طبیعت و نوامیس طبیعت را مستقل و قائم به ذات میدانند، امّا الهیّون، در عین اعتقاد به قوانین
طبیعت، همه آنها را پدیده مشیّت و قدرتِ خدا میدانند که در تمام احوال همراه آن قوانین هست، و هیچگاه طبیعت جدا از اراده الهی نیست بلکه بدون آن قابل بقاء نمیباشد، زیرا همه اشیاء عالم ممکن است، و ممکن نمیتواند به ذات خود قائم باشد.
اختلاف قیافه در زشتی و زیبائی مردم به حدّی است که یکی ضربالمثل زیبائی میشود، مانند یوسف علیهالسلام و دیگری که با همان شرائط متولّد گردیده ضربالمثل زشتی. در رحم مادر جز خدا کسی را نرسد که در کیفیّت قیافه جنین دخلُ و تصرّف نماید، حتی بسیاری از عوامل طبیعی از قبیل نور خورشید، که معمولاً در اشخاص باعث
سیاهی رنگ میشود، به آنجا راه ندارد. بنابر این، هر کس هر طور آفریده شده مستقیماً این آفرینش منبعث از اراده خداست. دیگر عوامل طبیعی مقدّمات و اسباب کار هستند، نه علت تامّه. همانطور که گفتیم مسیح علیهالسلام هم از این امر مستثنی نبوده است پس چطور شما او را خدا و فرزند خدا میدانید؟
در پایان بحث، این آیه نتیجه میگیرد که «لاَاِلهَ اِلاَّ هُوَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ» یعنی پس نتیجه این ادلّه و شواهدی که بر شمردیم این شد که هیچ الهی و معبودی قابل پرستش جز همان خدای توانا و دانا که قدرت و علم و حکمت او نامحدود، و او برتر از همه چیز است وجود ندارد و دیگرِ موجودات همه مخلوق و مربوب و بنده او هستند.
او عزیز است یعنی دارای قدرت قاهره است و بر همه چیز غلبه دارد و خلاصه در عالم وجود، اَبرقدرت است، سایر قدرتها در عرض قدرت او نیستند، بلکه در طول آن، و پرتوی از آن قدرت و عزتِ قاهرهاند.
در عین حال، که خداوند دارایِ چنین قدرت نامحدود و بلامعارض و بدون مزاحمی است، او این قدرت را به طور دلبخواه و بدون ضابطه و حکمت به کار نمیبندد، بلکه او در نهایتِ حکمت و درستکاری و با رعایت مصالحِ بندگانِ خویش، آن قدرت را بکار میبندد و همانطور که قدرتِ او نامتناهی است، حکمت او نیز نامحدود است و همه جا همراه قدرت و گامبه گام با اوست.
پس خدا قاهر و غالب علی الاطلاق و عالم علی الاطلاق و حکیم علی الاطلاق است. این است نکته اینکه در قرآن کلمه عزیز همواره با کلمهای مانند حکیم و علیم آورده میشود.
کلمه «حکیم» از حکمت مشتق است و صفتِ مشبّهه یا صیغه مبالغه است. حکمت در اصلِ لغت به معنی محکم کاری است. کار استوار، سخن درست و بدون نقص و رأی سدید، و نظر صائب را حکمت میگویند. کلمه (حُکم) یعنی فرمانی محکم و با نفوذ، همچنین (حاکم) به معنی فرمانرواست. طبعاً معنی حکمت از دانش و علم جدا نیست، از قدرت نیز خالی نمیباشد، و میتوان گفت: حکمت، نتیجه قدرت و علم است.
این کلمه در اینجا اشاره است به اسرار اختلاف صورتها و قیافهها و رنگهای بشری که در اول آیه آنرا به خداوند نسبت داد به اینکه هر کدام، سری و حکمتی دارد.
«هُوَ الَّذی اَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ مِنْهُ ایَاتٌ مُحْکَمَاتٌ هُنَّ اُمُّ الْکِتَابِ وَاُخَرُ مُتَشَابِهَاتُ فَاَمَّا الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مَاتَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَاْویلِهِ وَ مَایَعْلَمُ تَاْویلُهُ اِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ امَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا وَ مَا یَذَّکَّرُ اِلاَّ اُولُواْلاَلْبَابِ* رَبَّنَا لاتُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ اِذْهَدَیْتَنَاوَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً اِنَّکَ اَنْتَ الْوَهَّابُ* رَبَّنَا اِنَّکَ جَامِعُ النَّاسِ لِیَوْمٍ لاَرَیْبَ فیهِ اِنَّ اللّهَ لاَیُخْلِفُ الْمیعَادَ»
ترجمه:
تنها اوست که قرآن را بر تو فرستاد. بخشی از آیات آن، محکمات و دسته دیگر متشابهاتاند و محکمات، ام الکتاب و مرجع آیات دیگراند. کسانی که دلهایشان از حق برگشته تنها آیات متشابه را دنبال میکنند تا باعث گمراهی مردم شده و از طرفی هم به
خیال خود، به تأویل قرآن نائل شوند با اینکه جز خدا کسی تأویل آن را نمیداند، ولی راسخون در علم میگویند: ما ایمان آوردهایم تمامی از نزد پروردگار ما است (اینان خردمندانند) - و تنها خردمندان آگاه به این امراند - (آنها میگویند): پروردگارا دلهای ما را نگهدار که پس از هدایت از حق بر نگردد، و از پیش خود رحمتی به ما عنایت کن که تنها تو وهّاب و بخشندهای. پروردگارا تو مردم را در قیامت روز حتمی، جمعآوری خواهی کرد زیرا: تو چنین وعده دادهای و تو خلف وعده نمیکنی.
در اینجا خداوند لفظ (أنزل) را استعمال کرده و (نَزَّل) نگفته است. برای آن است که میخواهد یکی از اوصاف این کتاب من حیث المجموع را بیان کند یعنی میخواهد بفهماند که قرآن شریف یک دسته از آیاتش «محکمات» و قسمت دیگر «متشابهات» میباشد، آن متشابهاتی که با رجوع به محکمات، تشابهشان رفع شده معنی آنها معلوم
میگردد. بنابر این در اینجا «کتاب» به عنوان یک امر واحد در نظر گرفته شده است و به همین خاطر (أنزل) آمده نه (نزّل). آری اگر اعتبار تعدد و تکثر در بین بود در آن صورت
(نزّل) مناسب بود.
الفاظی که از مادّه (حَکَم) گرفته شده و در موارد مختلف استعمال میشود، تماماً به لحاظ آن ماده مفید یک نحو ثبات است و حاکی از آن است که مدلول آن چیز، به قدری در معنای خود استوار و متقن است که پذیرائی تجزّی را نداشته و فساد و خللی به خود راه نمیدهد. مثلاً الفاظ «اِحکام» به معنی استوار گردانیدن، «تحکیم» به معنی حاکم کردن، «حُکم» به معنی فرمان، «حکمت» به معنی معرفت کامل و دانش قطعی «حَکَمه» به معنی زمام ولگام اسب، تماماً به خاطر دارا بودن این «ماده» معنی ثبات است با خصوصیتهای نامبرده آن را افاده میکنند. به همین خاطر گفتهاند: ماده «حکم» دلالت بر اصلاح و اِتقانِ داخلی کرده، از خارج خود ممانعت مینماید.
باری، مقصود از احکامِ محکمات قرآن، همان اِتقان و ثبات خاصّی است که در این قبیل از آیات وجود دارد و آنها در دلالت به مدلول خود، تشابهی ندارد.
البته این نحو از اتقان، مخصوص یک دسته از آیات قرآنی است و تمامی آیات آن، دارای چنین احکامی نیستند: آری یک نحو اتقان و احکامی در این آیه: «کِتَابٌ اُحْکِمَتْ ایَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکیمٍ خَبیرٍ»(1)یعنی (این قرآن) کتابی است که محکم و استوار نازل گردیده و سپس از نزد خدای حکیم و آگاه تفصیل داده شده است.
برای تمام آیاتِ کتاب ثابت کرده است، لکن چون موضوع اِحکام «کتاب» را مقدم بر تفصیل و نزول آن دانسته است، معلوم میشود که اِحکام در آن، غیر از احکام در آیهی مورد بحث است، زیرا آیه مورد بحث «اِحکام» را برای بعضی از آیات پس از
1) - هود / 1.
نزول و تفصیل ثابت میکند، ولی این آیه احکام قبل از نزول و تفصیل را مورد نظر قرار داده است میخواهد بفهماند که قرآن قبل از نزول، دارای یک نحو وحدت محکمی بوده سپس تجزی پیدا کرده و به صورت تفصیل آیاتش نازل شده است.
به عبارت سادهتر، چون در آیه مورد بحث، آیات قرآنی را مدّ نظر قرار داده، آنها را به دو دسته مشخّص «محکمات و متشابهات» تقسیم کرده است اما در این آیه، قرآن را (ونه آیات آن را) مورد نظر قرار داده و برای تمام آن اِحکام و تفصیل قائل شده است. از اینجا روشن میشود که اِحکام در مقابل مبحث متشابهات، احکام غیر از احکامی است که در این آیه در مقابل تفصیل برای تمام کتاب ثابت نموده است.
همین سخن، عیناً در جانب «متشابهات» وجود دارد یعنی تشابه در آیه مورد کلام، غیر از تشابهی است که در آیه «کِتَاباً مُتَشَابِهًا مَثَانِیَ»(1)برای تمام قرآن آمده است. تشابه در این آیه به معنی یک دست بودن قرآن است و نه مبهم بودن آن.
«اُمّ» به حسب أصل لغت، آن مرجعی است که محل بازگشت چیز دیگر واقع شود بنابر این، در آیه شریفه که محکمات را به (اُم الکتاب) توصیف کرده برای آن است که این دسته از آیات به خاطر محکم بودن مرجع آیات دیگر یعنی متشابهات میباشد. پس بعضی از کتاب یعنی (متشابهات) به پاره دیگر از آن یعنی «محکمات» رجوع داده میشوند.
از همین مطلب روشن میشود که اضافه «امّ الکتاب» به اصطلاح اضافه لامیّه چون اضافه «اُمّ الاطفال» نیست بلکه این اضافه به معنای «من» (مانند اضافه «نساء القوم» و «قدماء الفقهاء») میباشد.
باری، روشن شد که کتاب الهی مشتمل بر یک دسته آیات است که نسبت به آیات دیگر سمتِ «امّ» و مرجعیّت را دارند و از اینکه کلمه «اُمّ» را با صیغه مفرد ذکر کرده و در هیئت جمع: «اُمّهات الکتاب» نیاورده، استفاده میشود که تمام آیات محکمات در میان
1) - زمر / 23 .
خود اختلافی ندارند یعنی با هم در افاده معانی متفق میباشند و همه به منزله یک واحد مرجع برای متشابهاتاند.
«تشابه» عبارت از توافقی است که بین اشیاء مختلفه در بعض از اوصاف و کیفیات، حاصل میگردد، و چون در آیه «کِتَاباً مُتَشَابِهًا مَثَانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ».(1)تمام آیات قرآن را به این صفت توصیف نموده است پس مقصود آن است که تمام این آیات دارای نظم واحد بوده از حیث اسلوب و روش همه یک دست و با هم تشابه کامل دارند.
همچنین از نظر بیانِ حقایق و هدایت، موافق هم بوده در هدایت و رهبری به حق، شباهت دارند. این است معنای تشابهی که برای تمام آیات قرآن ثابت شده است، اما تشابهی که در آیه مورد بحث برای یک دسته از آیات آمده به این معنی است و چنین یک دسته و روشن نیستند و دارای ابهام و تشابهاند در حالی که (محکمات) در دلالت بر مدلول خود هیچگونه قصوری ندارند.
ضمناً در خود آیه تذکر داده شده که آیات متشابهه را اشخاص منحرف به منظور گمراه کردن مردم و نائل شدن به تأویل قرآن دنبال میکنند.
بنابر این «متشابهات» آن آیاتی است که در نظر ابتدائی مصداق و مدلول واقعیش برای مردم روشن نیست یعنی با معانی و مصادیق دیگر اشتباه میشوند. این تشابه، به حال خود هست تا وقتی که آن را به «محکمات» رجوع داده معانی واقعی آنها را روشن کنیم، که پس از معلوم شدن معانی آنها خود این آیه متشابهه از جمله آیات محکمه میشود.
مثلاً در این آیه «الرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی»(2)تصریح شده که خداوند بر کرسی قرار گرفته است. در نظر ابتدائی برای شنونده تردید حاصل میشود و معنای حقیقی آن در نظرش روشن نیست، لکن وقتی به مانند آیه «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ»(3)(خداوند شبیه
چیزی نیست) رجوع شود معلوم میشود که استقرار خداوندی بر عرش نحوه استقرار جسمانی که اعتماد و تکیه بر مکان باشد، نبوده بلکه منظور تسلّط و احاطه او بر عالم است. همچنین هنگامی که آیه «اِلَی رَبّهَا نَاظِرَةٌ»(1)(به پروردگارش نظر میکند) به مخاطب القاء شود در حال تردید قرار گرفته منظور واقعی آیه را نمیفهمد، ولی پس از رجوع به امثال آیه«لاَ تُدْرِکُهُ اْلاَبْصَارُ وَهُوَ یُدْرِکُ اْلاَبْصَارَ»(2)معلوم میشود که مقصود از (نظر) نگاه کردن جسمانی نیست. همینطور آیات منسوخه را چون به ناسخهایش رجوع دهیم، آشکار میشود که احکام مذکوره در آنها محدود است به زمان خاص و استمرار ندارند.
باری از بیانات گذشته معنی «محکم و متشابه» روشن شد و همچنین معلوم شد که یک فهم ساده از مجموع «هُوَ الَّذی اَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ مِنْهُ ایَاتٌ مُحْکَمَاتٌ هُنَّ اُمُّ الْکِتَابِ وَاُخَرَ مُتَشَابِهَاتٌ» چه معنائی را میفهمد زیرا بر فرض که تمام قرآن از متشابهات باشد، این آیه قطعاً خود از محکماتی است که در مدلوش تردید نیست. چگونه این آیه از محکمات نباشد با اینکه اگر آنهم در زمره متشابهات قرار گیرد دیگر یک آیه محکمه در تمام قرآن پیدا نمیشود و نتیجتاً تقسیم مذکور در این آیه باطل شده، علاجی که در آن
برای معلوم شدن مدلول آیات متشابه آمده بیجا میشود. آری، اگر قرآن شریف دارای آیاتِ محکمه نباشد معنای «کِتَابٌ فُصِّلَتْ ایَاتُهُ قُرْانًا عَرَبِیّا لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ* بَشیرًا وَنَذیرًا»(3)(این قرآن) کتابی است که (حقایق و احکام الهی را) به زبان فصیح عربی برای دانشمندان مبیّن ساخته، قرآنی است که نیکان را بشارت داده و بدان را میترساند، صادق نخواهد بود.
همچنین احتجاج به «اَفَلاَیَتَدَبَّرُونَ الْقُرْانَ وَلَوْکَانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فیهِ اخْتِلاَفًا کَثیرًا»(4)آیا در (اختلاف نداشتن آیات) این قرآن تدبر نمیکنند؟ با اینکه اگر از جانب غیر خدا بود اختلافات زیادی در آن مییافتند تمام نخواهد بود.
همچنین، آیات دیگری که قرآن را «نور» یا وسیله هدایت شمرده، یا آن را تبیان و ذکر و نحو آن دانسته است همگی بی معنا میگردد و مفهوم صحیحی از آنها به دست نمیآید.
باری، کسی که در آیات قرآن نظر کرده آنها را مورد دقت قرار دهد، خواهد فهمید که حتی برای نمونه یک آیه هم پیدا نخواهد کرد که در دلالت بر مدلولِ خود کوتاهی داشته باشد بلکه پی میبرد که تمام آیات آن در افاده معنا هیچگونه قصوری ندارند، منتها مدلولهای آنها فرق میکند. یعنی بعضی از آیات دارای مدلول واحدی است که هر کس عارف به لسان باشد در همان برخورد ابتدائی معنی آن را درک میکند، و بعضی دیگر دارای مدلولهای چندی است که بواسطه تعدد آنها مفهوم و مدلول حقیقی مشتبه شده، و در نظر نخستین آشکار نیست.
اینجا است که ما یقین داریم در صورت تردید در معنی آیات مسلماً مدلول حقیقی هر یک از آنها، از اصول مسلّمه قرآن مانند: (وجود صانع و توحید آن، و همچنین، بعثت
انبیاء و تشریع احکام و معاد و امثال آن) بیگانه نیست، بلکه با آنها موافقت کامل دارد،
یعنی آن اصول، مدلول واقعی آیه متشابه را معیّن مینمایند. پس بعضی از آیات قرآن، نسبت به پاره دیگر مرجعیت دارد و معنی آن را بیان میکند. انسان وقتی به جمله «مِنْهُ ایَاتٌ مُحْکَمَاتٌ هُنَّ اُمُّ الْکِتَابِ وَاُخَرَ مُتَشَابِهَاتٌ» برسد بدون هیچگونه تردید میفهمد که مراد از «محکمات» همان آیات مربوط به اصول مسلّم و قطعی قرآن میباشد، و منظور از «متشابهات» آیات دیگری است که با رجوع به آن اصول، معانی و مدلولهایشان روشن میگردد.
پرسش: البته جای تردید نیست که در صورت وجود اصول ثابته و فروع متفرقه، باید آن فروع را به اصول خود ارجاع داد و با آن اصول آن فروع را روشن کنیم - اعم از آنکه
در معارف قرآنی باشد یا غیرآنها - لکن این امر باعث نمیشود که در پارهای از آیات قرآن یعنی آیات مربوط به فروع تشابهی حاصل گردد. پس وجه پیدا شدن تشابه در این دسته از آیات چیست؟
پاسخ: معارف قرآنی دو دستهاند: یک دسته معارف عالیهای است که از افق حسّ و مادّه بالاتر است، حصول تشابه در این دسته از معارف برای آن است که افهام عمومی و عادی یعنی افهام افرادی که با عالم جسمانی و محسوس مأنوس شدهاند، نمیتوانند حقیقت آن را درک کنند لذا در بین احکام جسمانی و غیر جسمانی مردّد میمانند. مثلاً هنگامی که یک فرد عادی مانوس با جهان طبیعت بشنود که قرآن میفرماید: «اِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرصَادِ»(1)(خدای تو در کمین ستمکاران است)، و یا بشنود که میگوید «وَجَاءَ رَبُّکَ»(2)(پروردگار تو آمد) این شخص، اوصاف و خواص آمدن و در کمین بودن مردم را خیال کرده در مورد خداوند متعال هم آن را در ذهن خود جای میدهد. این جا است که تشابه حاصل شده و با رجوع به اصول قطعیّه یعنی آیاتی که اوصاف و خواصّ مادّه و جسم را از حق تعالی نفی میکنند تشابه این دسته از آیات، بر طرف میگردد.
این طور نیست که تشابه و تردید تنها در معارف قرآنی برای انسان رخ دهد، بلکه در معارف تحریف نشده کتب آسمانی دیگر و نیز در مباحث الهی فلسفه هم، صورت خارجی پیدا میکند. این گونه معارف عالیه، همان حقیقت والائی است که در این آیه: «اَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً افَسَالَتْ اَوْدِیَةٌ بِقَدَرِهَا»(3)به صورت «مثل» به آنها اشاره فرموده
است. در این آیه «اِنَّا جَعَلْنَاهُ قُرْانًا عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ* وَاِنَّهُ فی اُمِّ الْکِتَابَ لَدَیْنَا لَعَلِیٌّ حَکیمٌ»(4)(ما قرآن را به لسان عربی فصیح قرار دادیم که شاید آن را تعقل کنید همانا که آن در لوح محفوظ پیش ما بس بلند پایه و محکم است). این است وضعیت معارف الهی و نوامیس اجتماعی که تغییرپذیر نیستند ولی تشابه دارند امّا مسائل و احکام فرعی هم دستخوش تشابه میشوند که علت حصول «تشابه» در آنها هم روشن است.
توضیح آنکه این قسم از مسائل، چون از طرفی به واسطه تغییر مصالح (همان مصالحی که علت اساسی تشریع احکام میباشند) بعضی از آیات آنها منسوخ شده احکام دیگری جایگزین آنها گردیده است و از طرف دیگر، آیات قرآن، به طور متفرّق
و تدریج نازل و به مخاطبین القاء شده است این دو امر، باعث گردیده که در این دسته از آیات هم تشابه حاصل شود، یعنی در مدلول بعضی از آنها تردید پدید آید. روشن است که با رجوع به اصول مسلّمه آنها یعنی آیات ناسخه تشابه از آنها هم رفع میشود و مدلول حقیقی آنها روشن میگردد.
(زیغ) عبارت از میل نفسانی است که برای آدمی پیش میآید و نفس او را از استقامت منحرف میکند. این معنا ملازم با اضطراب قلب و قلق نفس است، در مقابل «راسخین در علم» کسانی هستند که دلی مطمئن و خالی از اضطراب دارند چنانکه میفرماید. «وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ امَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِرَبِّنَا»
همانطور که ملاحظه میشود این آیه در مقام بیان احوال مردم نسبت به تلقّی و فراگرفتن قرآن است یعنی بیان میکند که یک دسته از مردم در برابر آیات آن دارای زیغ
قلب بوده دلی مضطرب و منحرف دارند، این دستهاند که از متشابهات پیروی میکنند تا فتنه بر پا کنند، و به دلخواه خود، آنها را تأویل نمایند. دسته دیگر راسخنان در علماند،
همانهائی که قلبی پا بر جا و ایمانی مستحکم دارند، اینان به محکمات گرویده در برابر
متشابهات، تسلیماندوهم از خدا درخواست میکنند که دلهایشان را به همان حال نگهداشته از حق منحرف نسازد.
از این بیان روشن میشود که مقصود از «اتّباع متشابهات» همانا پیروی عملی است و به ایمان قلبی مربوط نیست، و باز روشن میشود که اتّباع و پیرویِ مذِمّت شده، پیروی از آن آیات، بدون ارجاع آنها به محکمات است والاّ آیات متشابه پس از رجوع به محکمات، تشابهشان را از دست داده خود، آیاتی محکم میشوند و پیروی از آنها تبدیل به پیروی از آیه محکم میگردد.
مقصود از «ابتغاء فتنه»: آشوب، طلب گمراهی مردم است زیرا «فتنه» با «اضلال» توافق در معنا دارند خدای متعال در این آیه میخواهد بگوید: اشخاص منحرف که
دنبال آیات متشابه را میگیرند برای دو مطلب است: یکی آنکه با ایجاد فتنه، مردم را گمراه کنند و دیگر میخواهند به این وسیله به امر بزرگتری که تأویل قرآن است دست یابند یعنی مأخذ و اصل آن را به خیال خود، به دست آورند.
اینان، نسبت به آیات محکمه اظهار بینیازی میکنند، برای رسیدن به مقصود خود تنها به متشابهات متمسّک میشوند، تا دین الهی را از اصل زائل سازند، یا از آن سوء استفاده نمایند.
«تأویل» از «اَول» به معنی رجوع گرفته شده پس تأویل متشابه مرجعی است که متشابه به آن برگشت مینماید چنانکه تأویل قرآن هم، عبارت از مأخذی است که معارفی از آنجا سرچشمه گرفته است.
خداوند متعال، لفظ «تأویل» را در موارد متعددّی از قرآن ذکر فرموده یکی آیه «وَلَقَدْ جِئْنَاهُمْ بِکِتابٍ فَصَّلْنَاهُ عَلی عِلْمٍ هُدًی وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤمِنُونَ* هَلْ یَنْظُرُونَ اِلاَّتاْویلَهُ یَوْمَ یَاْتی تَاْویلُهُ یَقُولُ الَّذینَ نَسُوُهُ مِنْ قَبْلُ قَدْجَاءَتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقِّ»(1)(ما کتابی را برای آنان فرستادیم که هر چیز را بر اساس علم و دانش تفصیل داده و بیان کرده - همانا آن کتاب وسیله هدایت و رحمت مؤنان است - آیا کافرانی که به آیات آن ایمان نمیآورند جز آنکه در انتظار تأویلش نشستهاند کاری دارند؟ روزی که تأویلش بیاید آنان که آن را فراموش کردهاند خواهند گفت: رسولان خدا آنچه را برای ما گفتند همه حق و صحیح بود است.)
در اینجا بیان فرموده روز قیامت، چون تأویل این کتاب را کافران بهبینند خواهند گفت: تمام آنچه رسولان خدا بما خبر دادند (که خداوند تنها مولای حق است و غیر او هر چه مورد پرستش واقع شود باطل میباشد و اینکه نبوت و دین حق است و این که خداوند تمام مردگان را برای حساب از قبر، بر میانگیزد و به طور کلّی، تمام آنچه از
حقایقش در قیامت آشکار میگردد) تمام حقّ بوده و آنان درست خبر دادهاند.
1) - اعراف / 53 .
چون در این آیه کلمه (حق) را از زبان کافران نقل کرده - و حق آن خبری است که مطابق واقع بوده، صورت خارجی داشته باشد - بعضی از مفسّرین گفتهاند: مراد از کلمه «تأویل» در این آیه امور خارجیهای است که در روز قیامت، مشهود شده و با اَخبار انبیاء علیهمالسلام (خبرهای صادق) مطابقت دارند.
لکن این سخن درست نیست، بنابر این باید تأویل مخصوص آیاتی باشد که راجع به صفات الهی و افعال او است و یا وقایع و قضایای قیامت را بیان میکنند. به عبارت دیگر، داشتن تأویل را باید مخصوص آن دسته از آیات بدانیم که در قیامت مطابق خارجی و واقعیت عینی پیدا میکنند، امّا آیاتی که متضمن تشریع احکام بوده جنبه انشائی دارند و واقعیت خارجی ندارند و یا آیاتی که مطالب عقلی و اخلاقی را یادآوری میکنند و خارجیتشان همراه خود آنها است، و همچنین آیاتی که دانستانهای انبیاء و امم گذشته را شرح داده و پیش از این خارجیّت آنها گذشته است، باید گفت: تمام اینها دارای تأویل نیستند، با اینکه این سخن با ظاهر آیه مخالفت دارد زیرا: چنانکه گذشت: آیه شریفه برای تمام قرآن و آیاتش تأویل ثابت میکند نه برای دسته مخصوصی از آنها، چنانکه همین عمومیّت هم از این آیه استفاده میشود: «وَ مَا کَانَ هذَا الْقُرْانُ اَنْ یَفْتَری» تا آنجا که میفرماید: «بَلْ کَذَّبُوا بِمَالَمْ یُحیطُوا بِعِلْمِهِ وَلَمَّا یَاْتِهِمْ تَاْویلُهُ کَذلِکَ کَذَّبَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَانْظُرْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبةُ الظَّالِمینَ»(1)(این منکران از روی علم سخن نمیگویند، بلکه قرآنی را انکار میکنند که علمشان به آن احاطه نیافته و تأویلش
را هم درک نمیکردهاند، امتهای گذشته هم به همین طریق رسولان و آیات الهی را تکذیب میکردند. اکنون بنگر که عاقبت کار آن ستمکاران به کجا کشید.
باری چنانکه ملاحظه میکنید این گونه آیات تأویل را برای تمام آیات قرآن اثبات نمودهاند.
به خاطر این اشکال، بعضی سخن این قائل را به خیال خود اصلاح کرده و چنین
1) - یونس / 39 .
گفتهاند: «تأویل» آن امر خارجی و عینی است که تکیه گاه کلام و معتمد آن باشد. بنابر این، در مورد خبرهای وارده تأویل و تکیهگاه آنها همان امر خارجی میباشد که مورد حکایت قرار گرفته یعنی اگر خبرها راجع به قصّهها و داستانهای انبیاء و امم گشته است، تأویلشان همان است که در روزگار پیشین واقع شده، و اگر آیاتی است که از صفات و اسماء الهی و یا وعدههای حضرت ربوبی حکایت میکند تأویل آنها هم اموری میباشد که بعداً در قیامت ظاهر و آشکار میگردند و در مورد آیات غیر خبری یعنی آنهائی که تنها جنبه انشائی دارند، مانند آیات احکام شرعی و امثال آنها تأویل و
تکیهگاه آنها همانا مصالحی است که خارجاً بر آنها مترتب میشوند. مثلاً در آیه شریفه:
«وَ اَوْفُوا الْکَیْلَ اِذَا کِلْتُمْ وَزِنُوا بِالْقِسْطَاسِ الْمُسْتَقیمِ ذلِکَ خَیْرٌوَ اَحْسَنُ تَاْویلاً»(1)(هر چه را با کیل میسنجید، به طور تمام پیمانه کنید و اشیاء موزون را هم با ترازوی دقیق و مستقیم
بسنجید، که این کار بهتر و از نظر «تأویل» نیکوتر است).
«تأویل» ایفاء کیل و تمام وزن کردن، که مورد امر و حکم الهی واقع شده همان مصالحی است که در نتیجه رعایت آنها در اجتماع انسانی، حاصل شده امر اجتماع را نظم میبخشند.
ولی این سخن هم ناتمام است، زیرا اولا چنانکه از ظاهر آیه روشن است «تأویل» آن امر خارجی میباشد که بر فعل خارجیِ پیمانه و وزن کردن تمام مرتّب میشود، نه آنکه «تأویل» امر خارجی مترتب بر امر تشریعی یعنی امر خدا در «وَاَوْفُوا الْکَیْلَ اِذَا کِلْتُمْ وَ زِنُوا» باشد، بنابر این، تأویل آن امر خارجی است که مرجع امر خارجی دیگر و مآل آن باشد. روی این حساب، توصیف کردن آیات قرآنی به اینکه دارای تأویلاند به اصطلاح ادبی (از قبیل وصف به حال متعلق شیء است نه وصف به حال خود شیء) و به عبارت سادهتر آیات قرآنی دارای تأویلاند، ولی نه آنکه تأویل، صفت بلاواسطه خود آیات باشد، بلکه صفتِ معانی و وجودهای خارجیهای است که مورد حکایت (در
1) - اسراء / 35 .
آیات اخباری) و یا متعلق آن (در آیات انشائی) واقع شدهاند.
ثانیاً: تأویل، گرچه مرجع و مآلی است که «شیء» به آن رجوع کرده و به او برگشت دارد، ولی این طور نیست که اطلاق داشته باشد و به هر مرجع و مآلِ چیزی گفته شود، زیرا روشن است که مرئوس بر رئیس خود رجوع میکند و با این وصف «رئیس» تأویل او نیست. همچنین، اَعداد به «واحد» برگشت دارند، ولی «واحد» تأویل آنها نیست - بلکه آن، یک نحو رجوع خاصی میباشد که از دقّت در آیات مربوط به داستان موسی و خضر علیهماالسلام میتوان استفاده کرد.
توضیح: در آن داستان خداوند متعال از زبان خضر هنگامی که مواجه با ایرادهای موسی میشود نقل میفرماید که گفت: «سَاُنَبِّئُکَ بِتَاْویلِ مَالَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیْهِ صَبْرًا»(1)(به زودی «تأویل» آنچه را که بر تحمّلش صبر نداشتی به تو خبر میدهم).
و همچنین پس از خاتمه بیان و تشریح عناوین قضایا باز نقل میکند که بدو گفت: «ذلِکَ تَاْویلُ مَالَمْ تَسْطِعْ عَلَیْهِ صَبْرًا»(2)(این بود «تأویل» آن چیزهائی که بر تحملش طاقت نداشتی).
چنانکه ملاحظه میشود، در این دو جا که لفظ «تأویل» استعمال شده، مقصود از آن، بیانِ عناوین اصلی است که در سه مورد بر موسی مخفی بوده و از آن غفلت داشته است، که به واسطه غفلت و توجه نداشتن به آنها، عناوین دیگری را جایگزین آنها کرده بود و به آن سبب آنچه را در موارد سه گانه از خضر مشاهده نمود، مورد ایراد و اشکال او واقع
شد.
اما موارد و قضایای سه گانه: نخست آن بود که چون در کشتی نشستند (خضر) آن کشتی را سوراخ نمود آن را معیوب کرد. دوم کشتن جوان بیگناه و سوم ساختن دیواری که در شرف خرابی بود، در حالی که اهل قریه به آنان غذا نداده بودند، و خضر بدون اخذ مزد، آن دیوار را ترمیم کرد؛ و موسی بر هر سه عمل خضر ایراد گرفت سپس خضر،
تأویل آن کارهای به ظاهر خلاف را بیان کرد و برای هر کدام سرّی و حکمتی باز گفت و تذکّر داد که این کارها را من به امر خداوند انجام دادم.
باری چنانکه از این آیات روشن میشود، منظور اصلی از «تأویل» بازگشتی است که «شیء» نسبت به صورت و عنوان خود پیدا میکند. مانند این که «ضرب» (در صورت زدن کسی برای تأدیب) به (تأدیب) رجوع میکند. یا عمل «رگ زدن» (در صورتی که رگ زدن برای معالجه باشد) به علاج مرض رجوع مینماید نه آنکه «تأویل» رجوعی باشد که جمله خبریّه و امثال آن به مصداق خارجی خود (مثل رجوعی که در این خبر: «زید آمد» نسبت به آمدن خارجی «زید» پیدا میکند نزدیک به همین معنا است. کلمه «تأویل» در آیات سوره یوسف که مربوط به داستان تأویل خواب است که شرح آن مفصل است، تأویل خواب همان تعبیر خواب است که رمز خواب و عاقبت آن را در بر دارد.
باری از بیانات گذشته روشن شد که:
اولاً معنای این که آیهای دارای «تأویل» باشد و به آن رجوع کند غیر آن است که «متشابه» باشد و به آیه محکمه دیگری رجوع نماید.
ثانیا: تأویل مخصوص به آیات متشابه نیست بلکه تمام آیات قرآن اعم از محکم و متشابه همگی دارای تأویلاند.
ثالثا: تأویل از مفاهیمی که مدلول لفظ اند نبوده بلکه از امور خارجی و عینی است. همچنین روشن شد که اتّصاف آیات قرآن به «تأویل» به معنای خلاف ظاهر، استعمالی است که پس از نزول قرآن پیدا شده و شهرت گرفته است، به این جهت گفتن اینکه منظور از لفظ «تأویل» در آیه «وَمَا یَعْلَمُ تَاْوِیلَهُ اِلاَّ اللّهُ» همین اصطلاح است مدرک صحیحی نداشته و بدون دلیل میباشد، چنانچه سایر معانی مذکوره برای تأویل هم که به زودی آنها را نقل میکنیم، هیچ یک دلیل روشنی ندارند.
ظاهر کلام میرساند که ضمیر «تأویله»، راجع به متشابه باشد زیرا تنها چیز نزدیکی که به اصطلاح، صلاحیّت مرجعیت آن را دارد همان است. چنانکه در مرجع ضمیر (ابتغاء تأویله) همین احتمال میرود، ولی ناگفته نماند که این امر مستلزم اختصاص «تأویل» به آیات متشابه نیست، زیرا چنانکه در سابق گذشت، قرآنِ شریف برای تمام آیاتش «تأویل» قایل است. با اینکه ممکن است مرجع ضمیر «تأویله» را «کتاب» دانست چنانکه ضمیر مذکور در «ماتشابه منه» همینطور میباشد.
باری چنانکه از ظاهر «حصر» (إنّما) روشن میشود باید گفت: علم به تاویل مخصوص ذات اقدس الهی است و جمله (وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ) که پس از آن ذکر شده
جمله مستأنفه مطلب دیگری را میخواهد بیان کند که طَرَف مقابلِ «فَاَمَّا الَّذینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ» است.
بنابر این، معنای آن چنین است: مردم در اخذ کتاب الهی دو دستهاند، یک دسته پیروی متشابهات را کرده، و دسته دیگر که راسخان در علماند چون به آیه متشابه برسند میگویند: (امَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا) و این تفاوت، به واسطه اختلاف قلبی آنان است که یک دسته به جهت زیغ و اضطراب قلبی دنبال متشابهات را میگیرند و دسته دیگر به واسطه رسوخ در علم راه صحیح را میپیمانید. این یک احتمال که خیلی طرفدار دارد. احتمال دیگر که از روایات استفاده میشود آن است که «واو» در (الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ) را واو عاطفه بگیریم (و نه استیناف) به این سبب راسخین در علم راهم دانایان به تأویل کتاب محسوب داریم. این احتمال علاوه بر آنکه خلاف ظاهر است مواجه با اشکال دیگری هم میگردد، زیرا در این صورت رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله از راسخین در علم بلکه افضل آنان خواهد بود و چگونه متصور است که کتاب الهی به قلب رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله نازل شود و به مراد آن دانا نباشد، و حال آن که قرآن شریف هر جا ذکری از امت کرده یا صفت جماعتی را بیان میدارد که رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله هم داخل آنان
است در ابتدا بهصورت تشریفاتی نام رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله را ذکر میکند و سپس بقیه را نام
میبرد مانند این آیات: «امَن لرَّسُولُ بِمَا اُنْزِلَ اِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ امَنَ بِاللّهِ وَ مَلئِکَتِهِ وَکُتُبِهِ وَرُسُلِهِ»(1)و «ثُمَّ اَنْزَلَ اللّهُ سَکینَتَهُ عَلی رَسُولِهِ وَ عَلَی الْمُؤْمِنینَ»(2)و «لکِنَّ الرَّسُولُ وَالَّذینَ امَنُوا مَعَهُ»،(3)و «لاَیُخْزِی اللّهُ النَّبِیَّ وَالَّذینَ امَنُوا»(4). از این آیات، اشتراک پیغمبر با
مؤنین در ایمان و اعمال دانسته میشود. بنابر این اگر جمله «وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ» جمله عاطفه باشد و بخواهد بنابر عادت و سنت خود، آنان را در علم به تأویل شرکت دهد باید چنین فرماید: «وَمَا یَعْلَمُ تَاْویلُهُ اِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ»گرچه ممکن است گفته شود: جمله «هُوَ الَّذی اَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ»که در صدر آیه ذکر شده ثابت میکند که رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله به کتابی که به قلبش نازل شده دانایی کامل دارد و بنابر این احتیاجی هم به تکرار ثانوی نام شریف آن حضرت نیست.
باری، آیه شریفه طبق همان احتمال اول «علم به تأویل» را مخصوص ذات اقدس الهی میداند، و این امر منافاتی با ورود استثناء به آن ندارد که خداوند کسان دیگر را به تأویل آگاه سازد. چنانکه آیات چندی «علم غیب» را ویژه خداوند دانسته و با این وصف، با امثال این آیه «عَالِمُ الْغَیْبِ فَلاَ یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ اَحَدًا اِلاَّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ»(5)(او دانای غیب عالم است و هیچ کس بر عالم غیب او آگاهی ندارد مگر آنکس که از رسولان خود برگزیده است که استثناء پذیرفته است.)
همچنین منافاتی بین این آیه و اینکه «مستثنی» خودِ راسخین در علم باشند نیست، زیرا آیه مورد بحث، متعرّض شأن مخصوصی از شئون آنان یعنی توقف در برابر آیات متشابه و تسلیم و ایمان به آنها میباشد و «وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ امَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا». رسوخ در یک چیز، ثبات کامل و محکمی است که برای آدمی در آن چیز حاصل میشود و از اینکه «راسخین در علم» را مقابل «الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ»قرارداده و سپس آنان را به این جمله «امَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا» توصیف نموده است، تعریف تامّ و کامل
آنان روشن میشود، زیرا به این وسیله میخواهد ثابت کند که راسخین در علم از نظر ایمان به خدا و آیاتش دارای یک نحو علم ثابت و پا بر جائی هستند که غبار شک و تردید به دامنش نمینشیند، و از آیات محکمه قرآن دانائی بس روشن پیدا کرده که تزلزلی در ارکانش پیدا نمیشود، آری آنان در برابر آیات محکمه گذشته از ایمانِ قلبی
اتباع و پیروی عملی هم دارند. اینان به واسطه رسوخ در علمی که برایشان پیدا شده، چون به آیه متشابهی برسند «تشابه» آن، موجب اضطراب قلبیشان نمیشود بلکه ایمان قلبی به آن پیدا کرده و به لحاظ اینکه نازل من عنداللّه است آنرا تصدیق میکنند ولی در مقام عمل از اتّباع و پیروی عملی آن، خودداری مینماید.
باری، در جمله «امَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا» دلیل و نتیجه را با هم تذکر داده، یعنی ثابت میکند که چون محکم و متشابه هر دو از طرف خدا است به این جهت باید به هر دوی آنها ایمان قلبی داشت، لیکن از نظر عمل و پیروی، چون آیات محکمه مراد و مقصودشان آشکار و روشن است، از آنها باید پیروی کرد و به آنها عمل نمود، ولی در برابر، آیا متشابهه که مراد از آنها روشن نمیباشد باید توقف نمود یعنی نه میتوان اعراض کرده آنها را رد کرد و نه میتوان از معانی مبهم آنها که با محکمات مخالفت دارند
بهرهای گرفت، بلکه نتیجتاً باید از معانی متعدده آنها معنائی را که با محکمات موافقت
دارد گرفته و از آن پیروی نمود. آری این همان ارجاع متشابهات به محکمات است که مبسوطاً آن را شرح دادیم. بنابر این، جمله «کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا» به منزله دلیلی است که هر دو قسمت را ثابت کرده، نتیجه میدهد که هم ایمان و پیروی عملی را در محکمات مسجّل میدارد، و هم ایمان قلبی به متشابهات ارجاع آنها را به محکمات ثابت میکند.
تذکر انتقالی است که برای آدمی نیست، به دلیل یک شیء پیدا شده آن شیء را استنتاج مینماید، و چون جمله (کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا) به منزله دلیلی است که هر دو قسمت سخنِ راسخین در علم را در بر میگیرد - چنانکه یادآوری کردم - پس تذکر استدلال و
انتقالی است که برای آنان حاصل شده است، لذا خداوند متعال آن را «تذکر» نام نهاده در برابر آن، به اولوالالباب مدحشان فرموده است.
«الباب» جمع «لبّ» ولبّ عقل پاک و خالص از شوائب میباشد. خداوند متعال در جاهای متعددی از قرآن شریف (اولوا الالباب) را مدح بلیغ فرموده که آنان اهل ایمان به
خداونداند و از نیکوترین قول پیروی کرده و همیشه در فضیلت عظمای (یاد خدا) بسر میبرند. سپس خداوند اوصاف مذکور در آیات محل بحث را به این مطلب ختم فرموده که «این دسته اهل تذکر بوده از راه دلیل و حکمت به معارف حقه انتقال پیدا کردهاند.
خداوند (اولوالالباب) را در چند آیه یاد کرده است از جمله: «وَالَّذینَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ اَنْ یَعْبُدُوهَا وَاَنَابُوا اِلَی اللّهِ لَهُمُ الْبُشْری فَبَشِّرْ عِبَادِالَّذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ اَحْسَنَهُ اُولئِکَ الَّذینَ هَدهُمُ اللّهُ وَاُولئِکَ هُمْ اُولُواْلاَلْبَابِ».(1)(کسانی که از پرستش طاغوت دوری
جسته و به سوی خداوند بازگشتهاند مژده رحمت الهی مخصوص آنها است. پس تو هم (ای رسول ما آن بندگان را به این لطف و رحمت بشارت بده. آنان کسانی هستند که چون سخنی بشنوند وجه احسن و نیکوتر آن را پیروی میکنند. آنان کسانی هستند که خداوند آنها را به لطف خاص خود هدایت فرموده و هم آنان به حقیقت خردمندان عالمند). «اِنَّ فی خَلْقِ السَّموَاتِ وَاْلاَرْضِ وَاخْتِلاَفِ الَّیْلِ وَالنَّهَارِ لاَیَاتٍ لاُِولِی اْلاَلْبَابِ* الَّذینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیَامًا وَقُعُودًا وَ عَلی جُنُوبِهِمْ»(2)(در آفرینش آسمانها و زمین و اختلاف شب و روز آیات روشنی برای خردمندان وجود دارد آن کسانی که در هر حال (ایستاده، نشسته، خوابیده) در یاد خدا بوده و آنی حضرتش را فراموش نمیکنند).
از این آیات روشن میشود که ذکر دائم خداوند از سوی اولوالالباب خضوع و خشوعِ آنان را همراه دارد و باعث انابه و رجوعشان به پروردگار میشود. همان انابه و
رجوعی که تنها سبب «تذکر» شده آنان را به معارف حقّه الهیّه انتقال میدهد.
این دعاء یکی از آثار «رسوخ در علم» است که خداوند متعال از صاحبانش حکایت فرموده است. اینان به واسطه دانائی و معرفت کاملی که به مقام پروردگارشان پیدا کردهاند، به طور یقین پی بردهاند که تنها ذاتاقدس الهی است که مالک هستی و تمام موجودات و مالک خود آنها میباشد. لهذا به ضعف و ناتوانی خود پی برده، دانستهاند که اگر مشیّت الهی نباشد ممکن است پس از رسوخ در علم و رسیدن به پایه کمال قلبشان از راه راست منحرف شده، به راه غیر حق متمایل گردند. بدین جهت، به پروردگار خود ملتجی شده از او خواستهاند که قلبشان را نگهدارد تا پس از هدایت به وادی گمراهی نیفتند. همینطور درخواست کردهاند که رحمتش را بر آنان ارزانی دارد، تا در آن نعمتی که نصیبشان شده، یعنی رسوخی که در علم پیدا کردهاند مستدام بمانند تا به پیمودن مراتب قرب حضرتش موفق شده، در سلوک صراطِ هدایت پیشروی نمایند.
علت اینکه آنان، پس از درخواست «عدم زیغ قلبی» درخواست رحمت نمودهاند، آن است که تلازمی بین «عدم زیغ قلبی» و «مستدام بودن رسوخ در علم» نیست زیرا ممکن است خداوند متعال قلبشان را از انحراف نگهداری کند و با این وصف، رسوخ در علم را هم از دستشان بگیرد که نتیجتاً افرادی مهمل شده در حال استصغاف به سر برند و نه به واسطه رسوخ در علم، از سعادتمندان ابدی شدهاند و نه بواسطه انحراف و زیغ قلبی در زمره اشقیاء قرار گرفته باشند. علاوه بر این، دعا و درخواست رحمت سبب دیگر هم دارد، و آن اینکه چون اینان در راه سلوک إلی اللّه و پیمودن صراط هدایتاند،
آن صراطی که رسیدن به منتهای آن جز به واسطه رحمتهای الهی صورت نمیگیرد، و تنها ذات اقدس الهی است که به حقیقت و شماره آن رحمتها آگاهی دارد، لذا پس از درخواستِ منحرف نشدن قلب درخواست ریزش رحمت الهی را کردهاند.
به عبارت دیگر جمله «رَبَّنَا لاَ تُزِغُ قُلُوبَنَا» که از راسخین در علم در مقام دعاء نقل شده، استعاذه و پناهی است که از زیغ و انحراف قلبی و زوالِ علم راسخشان به
پروردگار بردهاند، و همچنین جمله «وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً اِنَّکَ اَنْتَ الْوَهَّابُ» برای مستدام بودن حیات قلبیشان بوده به وسیله آن درخواست ریزش رحمت الهی را نمودهاند. در اینجا لفظ (رحمة) را به صورت نکره آورده سپس با قید (من لدنک) آنرا مقیّد نمودهاند، برای آن که میخواهند نسبت به حقیقت رحمتِ الهی که مورد سؤل آنها
است و همچنین نسبت به چگونگی آن، اظهار بیاطلاعی کنند. آنان همینقدر میدانند که اگر در سلوک این راه، رحمت الهی پشتیبان آنان نباشد به هدف و منظور خود نخواهند رسید و بهرهای به چنگ نمیآورند، و در اینکه از «زیغ و انحراف قلبی» تنها به خداوند
پناه برده و همچنین طلب رحمت را تنها از نزد او نمودهاند، دلالت روشنی است بر این که (راسخین در علم) به قسمت اسباب توجه استقلالی نداشته، تمام کارها را مخصوص ذات اقدس الهی میدانند.
این آیه نسبت به قسمت دعاء و درخواستِ رحمت جنبه تعلیلی دارد، زیرا راسخان در علم به میزان دانشی که به نظام خلقت، پیدا کردهاند. میدانند که دعوت دین و کوشش انسان در سیر وجودی خود، همگی مقدمه حشر انسانی در قیامت میباشد. آن روز قیامتی که انسان در آنها تنها و تنها به رحمت الهی محتاج است و بس: «اِنَّ یَوْمَ الْفَصْلِ میقَاتُهُمْ اَجْمَعینَ* یَوْمَ لاَیُغْنی مَوْلًی عَنْ مَوْلًی شَیْئًا وَ لاَهُمْ یُنْصَرُونَ اِلاَّ مَنْ رَحِمَ اللّهُ»(1)(روز جدائی حق از باطل (قیامت) وعدهگاه تمامی آنها است آن روزی که هیچ دوستی نسبت به دوستش فائدهای نمیبخشد و نه مردمان را در آن روز یاری کنندهای هست جز آن کس که مورد رحمت الهی واقع شود.) این جمله را نیز با جمله «اِنَّ اللّهَ لاَیُخْلِفُ الْمیعَادَ» تعلیل کردهاند تا یقینی بودن آن و رسوخ علمیش را مسجّل دارند، زیرا روشن است که علم به یک چیز هنگامی راسخ میشود که علم به علت آن هم داشته باشد. بنابر
1) - دخان/ 40 - 42.
این، علت شک نداشتنشان به پیش آمدنِ قیامت، همانا وعده خداوند به وقوع آن میباشد. ناگفته نماند که نظیر آن در جملههای دیگر آیات مورد بحث دیده میشود. مثلاً جمله «اِنَّکَ اَنْتَ الْوَهَّابُ» نسبت به جمله «وَهَبْ لَنَامِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً» همین نسبت را دارد و ثابت میکند که چون خدای تعالی (وهّاب) و بخشنده است، بدین سبب از حضرتش سوال رحمت را نمودهاند. همینطور حصری که از جمله «اِنَّکَ اَنْتَ الْوَهَّابُ» که (انت الوهاب) خبر معرّف به الف و لام است استفاده میشود نسبت به حصری که از «من لدنک» هویدا است، جنبه تعلیلی داشته، روشن میکند چون بخشندگی مخصوص ذات اقدس او است، رحمت را هم از او درخواست کردهاند. شبیه این امر جمله «رَبَّنَا لاَتُزِغْ قُلُوبَنَا» نسبت به جمله «بَعْدَ اِذْهَدَیْتَنَا»جاری است زیرا فراز دوم نسبت به فراز اول تقریباً جنبه تعلیلی داشته مبرهن میکند که خدایا چون هدایت ابتدائی از تو بوده ادامه آن هم از تو باید باشد.
چنانکه قبلاً گذشت همین نکته را از جمله «کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا» بعد از (آمنابه) میتوان استفاده کرد.
باری چنانکه از این آیات استفاده شد باید گفت: راسخان در علم، مردانی هستند که به خداوند ایمان دارند و در ایمان خود ثبات قدم به خرج دادهاند، لهذا خداوند هم آنها را رهبری کرده عقلشان را کامل نموده است، به طوری که سخن نمیگویند مگر که از روی علم و یقین باشد، عملی انجام نمیدهند، جز آنکه از روی بصیرت و دانائی کامل باشد. بدین سبب خداوند آنها را «راسخین در علم» نام نهاده به وصف (اولو الالباب) مفتخر ساخته است. اگر اوصافی را که خداوند متعال در آیه «وَالَّذینَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوت» تا آخر ذکر فرموده در نظر بگیریم، خواهیم فهمید که تمام آنها منطبق بر مضمون و محصّل آیات مورد بحث خواهد شد زیرا در این آیه راسخان در علم را به ایمان و پیروی احسن القول و انابه، ورجوع به پروردگار، و ملتجی شدن به آن حضرت، توصیف فرموده است و روشن است که تمامی اینها در آیاتِ مورد بحث برای راسخان در علم، آمده است.
در خاتمه نکته التفات و توجهی است که در جمله «اِنَّ اللّهَ لاَیُخْلِفُ الْمیعَادَ» از «خطاب» «به غیبت» شده، آن است که چون وعده آخرت مخصوص راسخان در علم نیست، و سایر افراد را هم شامل میشود لهذا لفظ «ربّنا» به لفظ جلاله «اللّه» که مفید
الوهیت مطلقه او و شامل تمام افراد است تبدیل شده است.