ghaemiyeh.com
سرشناسه:جزایری، نعمتاللهبن عبدالله، ۱۰۵۰ - ۱۱۱۲ق.
عنوان قراردادی:النورالمبین فی قصصالانبیا والمرسلین .فارسی
عنوان و نام پدیدآور:قصه های قرآن و انبیا/ تالیف نعمتاللهبن الجزایری؛ ترجمه لطیف راشدی و سعید راشدی.
مشخصات نشر قم: مسجد مقدس جمکران، ۱۳۸۸.
مشخصات ظاهری:۷۹۲ ص.
شابک:۸۰۰۰۰ ریال : 978-964-973-234-3 ؛ ۱۱۰۰۰۰ ریال (چاپ دوم) ؛ ۲۳۷۰۰۰ ریال(چاپ سوم)
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:چاپ دوم: زمستان ۱۳۸۹.
یادداشت:چاپ سوم : ۱۳۹۲.
موضوع:قرآن -- قصهها
موضوع:پیامبران -- سرگذشتنامه
شناسه افزوده:راشدی، عبداللطیف، ۱۳۳۲-، مترجم
شناسه افزوده:راشدی، سعید، مترجم
شناسه افزوده:مسجد جمکران (قم)
رده بندی کنگره:BP۸۸/ج۴ن۹۰۴۱ ۱۳۸۸
رده بندی دیویی:۲۹۷/۱۵۶
شماره کتابشناسی ملی:۱۸۴۱۲۲۰
قصههای قرآن و انبیا
تألیف: عالم عامل و کامل صدر الحکماء و رئیس علما سید نعمت اللّه الجزایری رحمهالله
ترجمه: لطیف راشدی و سعید راشدی
مقدمه مترجم··· 9
آغاز بحث··· 11
باب اوّل
آدم و حوّا علیهماالسلام··· 49
فصل اوّل: برتری و علّت نامگذاری و شروع آفرینش انسان و ...··· 50
فصل دوم: سجود ملائکه بر آدم علیهالسلام··· 65
فصل سوم: گناه آدم ترک اولی بود...··· 77
فصل چهارم: ازدواج آدم و حوّا··· 103
باب دوم
داستان ادریس علیهالسلام··· 117
فصل اوّل··· 118
باب سوم
نوح نبی علیهالسلام··· 131
فصل اوّل: زندگی و مرگ و اخلاق حضرت نوح علیهالسلام··· 132
فصل دوم: بعثت نوح علیهالسلام و ماجرای طوفان··· 138
باب چهارم
هود علیهالسلام و قوم عاد··· 157
فصل اوّل: داستانهایی در مورد هود نبی و قوم آن··· 158
باب پنجم
حضرت صالح علیهالسلام··· 171
سرگذشت قوم حضرت صالح علیهالسلام··· 172
باب ششم
حضرت ابراهیم علیهالسلام··· 181
فصل اوّل: فصایل ابراهیم علیهالسلام··· 182
فصل دوم: ولادت آن حضرت و بت شکنی··· 190
فصل سوم: دیدن ملکوت و زنده کردن مردهگان··· 215
فصل چهارم: اولاد و همسران آن حضرت علیهالسلام··· 228
فصل پنجم: ذبح اسماعیل علیهالسلام··· 240
باب هفتم
لوط علیهالسلام و قوم او··· 249
لوط و قومش··· 250
باب هشتم
ذوالقرنین··· 265
داستان ذوالقرنین··· 266
باب نهم
حضرت یعقوب و یوسف علیهماالسلام··· 295
داستان حضرت یعقوب و حضرت یوسف علیهماالسلام··· 296
باب دهم
حضرت ایوب علیهالسلام··· 363
داستان حضرت ایوب علیهالسلام··· 364
باب یازدهم
حضرت شعیب علیهالسلام··· 383
داستان حضرت شعیب علیهالسلام··· 384
باب دوازدهم
موسی و هارون علیهماالسلام··· 391
فصل اوّل: علّت نامگذاری و فضایل او··· 392
فصل دوم: از تولّد تا نبوّت··· 398
فصل سوم: گفت و گوی خداوند متعال و موسی علیهالسلام و علّت نامیدن طور سینا··· 420
فصل چهارم: فرستادن حضرت موسی و هارون به سوی فرعون··· 423
فصل پنجم: مؤمن آل فرعون و همسر فرعون و خروج موسی علیهالسلام··· 459
فصل ششم: نزول تورات، و گوساله پرستی··· 474
فصل هفتم: قارون و قربانی گاو··· 493
فصل هشتم: ملاقات موسی علیهالسلام با خضر··· 509
فصل نهم: مناجات موسی علیهالسلام و وقایع بین او و ابلیس··· 527
فصل دهم: داستان بلعم باعورا و احوال اسماعیل صادق الوعد و ...··· 542
اسماعیل صادق الوعد··· 549
الیاس و الیا و یسع علیهمالسلام··· 551
ذوالکفل··· 559
باب سیزدهم
لقمان و حکمتهای او··· 563
اشموئیل، طالوت و جالوت و داستان تابوت سکینه··· 572
باب چهاردهم
داستان حضرت داوود علیهالسلام··· 579
فصل اوّل: مدت عمر و وفات و فضایل آن حضرت··· 580
فصل دوم: وحی داوود و احکام بر او··· 590
فصل سوم: داستان اصحاب شنبه··· 601
باب پانزدهم
حضرت سلیمان علیهالسلام··· 607
فصل اوّل: مکارم اخلاقی و بعضی احوال آن حضرت علیهالسلام··· 608
فصل دوم: داستان حضرت سلیمان با مورچه··· 620
گذر حضرت سلیمان به سرزمین مورچهها··· 621
فصل سوم: داستان بلقیس··· 629
باب شانزدهم
قوم سبا و نهر ثرثار··· 647
فصل اوّل: داستان اصحاب رس··· 648
داستان اصحاب رس در قرآن··· 651
داستان شعیا علیهالسلام··· 657
باب هفدهم
حضرت زکریا و یحیی علیهماالسلام··· 661
باب هجدهم
حضرت عیسی علیهالسلام و مادر ایشان··· 675
فصل اوّل: ولادت مریم و حالات او··· 676
فصل دوم: به دنیا آمدن عیسی علیهالسلام و معجزات او··· 679
فصل سوم: عیسی و ابلیس و داستان حواریون··· 692
فصل چهارم: تفسیر عروج عیسی علیهالسلام به آسمان··· 704
باب نوزدهم
ارمیا، دانیال، عُزیر و بخت النصر··· 711
باب بیستم
حضرت یونس و پدرش متی··· 723
باب بیست و یکم
اصحاب کهف و رقیم··· 739
باب بیست و دوم
اصحاب اخدود، داستان جرجیس و ماجرای خالد بن سنان··· 751
باب بیست و سوم
پیامبران ناشناس و رسول مجوسیان··· 761
اخبار ویژه بنی اسرائیل و داستان بعضی از پادشاهان··· 769
الحمد للّه الواحد الأحد، الفرد الصمد، الّذی لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا أحد، و الصلاة علی محمّد عبده المجتبی و رسوله المصطفی، أرسله الی کافة الوری، بشیرا و نذیرا و داعیا إلی اللّه باذنه و سراجا منیرا و علی أهل بیته أئمة الهدی و مصابیح، الّذین أذهب اللّه عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا و السلام علی من اتبع الهدی.
و بعد:
ادبیّات داستانی قرآن، با سایر ادبیّات داستانی، تفاوتهای اساسی و عمده دارد؛ زیرا قصههای قرآن و انبیاء، جنبه حقیقی دارند، افزون بر آن، حامل پیامها و درسهای سازنده و عبرتهای آموزنده میباشند.
بیان شیوا و شیرین معارف الهی و دستورات زندگی در قالب قصّهها؛ و عبرت گرفتن از سرگذشتها و زندگی گذشتهگان و به طور کلی به خدمت گرفتن هنر و قالب داستانی برای مطرح کردن و عرضه نمودن مضامین عالی انسانی، در نوع خود کم نظیر است.
تاریخ شاهد ظهور داستان سرایان و قصّهگویان بزرگی بوده که سالیان سال، رنج و مشقّت این رشته از هنر و ادبیّات را تحمّل نمودهاند که رفته رفته به بایگانی تاریخ
سپرده شدهاند و از طراوت و حلاوت آثاری که خلق کردهاند، خبری نیست؛ امّا از زمان نزول قرآن مجید این تحفه خداوندی تاکنون و تا قیام قیامت؛ قصههای قرآن و انبیاء، حرف اوّل را میزنند.
بزرگان زیادی پیرامون قصههای قرآن و انبیاء، کتابهای متعددی نوشتهاند و خوشبختانه هر کدام موفق و جذاب هستند و هیچگاه کهنه نشده و از جذابیّت آنها کاسته نشده است؛ چرا که این ادبیّات با سرشت و فطرت انسان سنخیّت کامل داشته و خالق عظیم انسانها، از این راز و رمزها اطلاع کامل دارد.
کتاب شریف حاضر، شامل قصههای انبیا و قرآن است و میتواند نقش سازنده و سعادت آفرین برای شما خواننده عزیز، رقم بزند؛ و توسط مؤلّفی بس بزرگ، نگاشته شده است که میتواند مفید بودن آن را صد چندان کند.
مؤلّف این کتاب مستطاب عالم ربانی و دانشمند بزرگ و بزرگوار؛ علاّمه آیت اللّه سید نعمت اللّه جزایری (طاب ثراه) یکی از مفاخر و اعلام و اوتاد اسلام میباشد.
در نظر داشتیم گزیدهای از زندگینامه این فقیه والامقام در این کتاب بیاوریم، امّا از آنجا که حجم کتاب زیاد است، از این کار صرف نظر نمودهایم.
به هر حال نگارش کتاب در هنگام مطالعه، معرّف این شخصیت کم نظیر خواهد بود که امیدواریم استفاده کافی و وافی برده شود و ثوابی عاید مؤلّف محترم و مترجمین گردد و زاد و توشهای برای روز نشر و حشر و عقبی الدار باشد.
نیز امیدواریم ترجمه و نشر این کتاب گرانسنگ موجب رضایت خداوند سبّوح و قدّوس را فراهم آورد و دلهای مطّهر اهل بیت علیهمالسلامبالاخص خاتم آنان؛ یعنی قطب عالم امکان و حجت بر حق رب الودود، حضرت ابا صالح المهدی امام عصر و زمان عجل اللّه تعالی فرجه الشریف را خرسند و خشنود سازد.
و آخر دعوانا اَنِ الحمد للّه رب العالمین
و سلام علی المرسلین و علی عباداللّه الصالحین
قم المقدسه
العبدان
لطیف راشدی سعید راشدی
در خصوص وجوه مشترک پیامبران علیهمالسلام و تعداد آنها و بیان پیامبران اولوالعزم
و شرح اختلاف بین پیامبر و امام و بعضی از وضع زندگی آنها:
باید بدانیم که وهب بن منبه، کتاب گستردهای در مورد قصه پیامبران نوشته است، امّا ما مطالب موجود در آن کتاب را باور نداریم؛ زیرا بیشتر از اهل سنّت و کتاب تاریخ آنها استفاده کرده است، امّا فاضل راوندی که از دانشمندان شیعه است کتابی درباره قصه پیامبران نوشته است که در آن به جز موارد کمیاب، از روایات ائمه علیهمالسلام استفاده کرده است.
امّا قصههای کتاب او، نقص داشته و نیاز به تکمیل و اضافات دارد از سوی دیگر، دانشمند معاصر، علاّمه مجلسی رحمهالله کتاب «بحارالانوار» را نوشته است و جلد پنجم آن را به زندگی پیامبران اختصاص داده و نام آن را، کتاب نبوّت گذاشته است، این کتاب اگرچه به کل، سرگذشت پیامبران و شرح مفصل اوضاع آنها به وسیله گزارشها و روایات شیعه، در بردارد، امّا مفصّل و طولانی است؛ زیرا ابتدا آیات مربوط به بحث را بیان نموده و بعد از آن به توضیح آنها پرداخته و در دنباله هر روایتی که به وسیله عام و خاص درباره آن گفته شده را، بیان کرده است.
به همین علّت من به این فکر افتادم تا این کتاب را به روشی متمایز بنویسم، به این صورت که در آن همه گزارشهایی که از طریق شیعه (خاصه) و بعضی دیگر به وسیله عامه رسیده است و در صورت احتیاج به دلیل و برهان به صورت مختصر ذکر نمایم
تا به این ترتیب، کتابی کم حجم و پرمحتوا و مفید پدید آید که دانشمندان آگاه تعجب کنند و دانشجویان علوم دینی از آن بهرهمند و مستفیذ شوند.
خداوند متعال میفرماید: «وَإِذْ أَخَذَ اللّهُ مِیثاقَ النَّبِیِّینَ لَما آتَیْتُکُمْ مِن کِتابٍ وَحِکْمَةٍ ثُمَّ جَآءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنصُرُنَّهُ قالَ ءَأَقْرَرْتُمْ وَأَخَذْتُمْ عَلَی ذَلِکُمْ إِصْرِی قالُوا أَقْرَرْنا قالَ فاشْهَدُوا وَأَنا مَعَکُمْ مِنَ الشَّاهِدِینَ»؛(1)«آن زمان که خداوند متعال از پیامبران قول گرفت: آنگاه که به شما کتاب و حکمت دادم، سپس برای ارشاد شما رسولی از جانب خدای متعال آمد که تصدیق کننده کتاب و دینی بود که در نزد شما است، تا به او ایمان آورده و او را یاری کنید، آنگاه فرمود: آیا به رسول من و به آنچه در کتاب آسمانی او فرستادم، باور داشته و از پیمان من اطاعت میکنید. همه گفتند: باور داریم، خداوند متعال فرمود: شما شاهد باشید و من هم با شما از شاهدان خواهم بود».
راوی مورد اطمینان، علی بن ابراهیم در (کتاب) صحیح از امام صادق علیهالسلامروایت کرده است که خداوند متعال هیچ پیامبری را از صلب آدم مبعوث نکرده، غیر از آن که به دنیا باز میگردد و امیرمؤمنان علیهالسلام را یاری مینماید و این پیمان در عالم از آنها گرفته شده و آنها به آن اقرار کردهاند.
در این باره به نظر ما اخبار کافی و وافی رسیده که زمانی که قائم آل محمد صلیاللهعلیهوآله ظهور کند و حکومت به او برسد، در آن زمان، پیامبر صلیاللهعلیهوآلهو امیرمؤمنان علیهالسلام ظاهر خواهند شد در حالی که امیرمؤمنان، صاحب عصا و میسم است که نقش آن بسماللّه است و به وسیله آن بر پیشانی افراد نقش میزند که این فرد، مؤمن است و همچنین نقش میسم، بسم الکافر است که با آن بر پیشانی ستمکاران میزند تا افراد کافر از مؤمن شناخته شوند.
1) . سوره آلعمران، آیه 81.
در آن زمان همه ائمه علیهمالسلام باز خواهند گشت تا امیرمؤمنان علیهالسلامو مهدی علیهالسلام را یاری کنند، به خصوص پیامبرانی که در راه خدا ظلم و ستم زیادی دیدهاند؛ مانند زکریا و یحیی و حزقیل و سایر پیامبرانی که به دست کافران کشته یا زخمی شدهاند. همانا اخبار زیادی درباره برگشت ایشان به دنیا و انتقام گرفتن از قاتلین آنها و همچنین انتقام از خون امام حسین علیهالسلام وجود دارد، و از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود: «این فرموده خدای متعال که میفرماید: «یاأَیُّها الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّیِّباتِ وَاعْمَلُوا صالِحا إِنِّی بِما تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ»؛(1)«همانا ما پیامبران خود را که ایمان آوردهاند در زندگی دنیا و در روزی که شاهدان برمیخیزند، یاری میکنیم». به خدا سوگند در مورد بازگشت است، برای اینکه پیامبران زیادی در دنیا کمک و یاری نشدند و ائمه نیز بعد از آنها در دنیا کشته شده و کمک نشدند، پس این گفته خدای متعال درباره واقعه بازگشت است و منظور از شاهدان و گواهان، امامان علیهمالسلام میباشند.
نویسنده کتاب که خداوند متعال او را قبول نماید، میگوید: «منظور رسولان در این آیه و احادیث ذکر شده و احادیث مشابه این، همان پیامبران الهی هستند و این آیه و اخبار دلالت مینمایند که همه پیامبران در زمان ظهور حضرت به دنیا برمیگردند و خداوند متعال آنها را یاری میکند و به قول خود و با کمک فرشتگان، آنان را بر علیه دشمنانشان و دشمنان آل محمد صلیاللهعلیهوآله یاری و مدد میرساند و خدای متعال امّتهای کافر که آنها را اذیت و آزار کردهاند، زنده میکند؛ همانطور که بنیامیه و جانشینان آنها و همه کسانی را که راضی به اعمال آن (آزارها) بودهاند و همه ظالمین از غیر آنها را زنده میکند تا از آنها انتقام بگیرد».
همچنین خداوند متعال همه امتهایی را که در ایمان مخلص بودهاند، زنده مینماید تا به پاداش کمک و جهاد نایل شوند و از نعمت حکومت آل محمّد علیهمالسلام
1) . سوره مؤمنون، آیه 51.
بهرهمند گردند همانطور که خدای متعال میفرماید: «وَیَوْمَ نَحْشُرُ مِن کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجا مِمَّن یُکَذِّبُ بِ-ٔیاتِنا فَهُمْ یُوزَعُونَ»؛(1)«روزی که از هر امتی گروهی را مبعوث میکنیم»؛ شیخ صدوق فرمود: «اعتقاد ما در مورد تعداد پیامبران و جانشینان، این است که آنان 124000 پیامبر و 124000 جانشین بودهاند و بزرگترین آنان پنج نفر هستند که گُل سر سبد نبوّت هستند و آنها دارندگان شریعت و پیامبران اولوالعزم هستند که دینی جدید و باطل کننده دینهای قبلی آوردهاند و آنها نوح علیهالسلام، ابراهیم علیهالسلام، موسی علیهالسلام، عیسی علیهالسلام و محمد صلیاللهعلیهوآله هستند که سلام و درود خدای متعال بر همه آنها باد!
از دیدگاه ما، روایات آشکاری بر این عدد دلالت میکنند، امّا آنچه که از عالمان دینی ما نقل شده، دلالت بر خلاف این تعداد مینماید، قابل تفسیر است، مانند آنچه از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل شده که فرمود: «من به دنبال هشت هزار پیامبر برانگیخته شدم که چهار هزار از آنان از بنی اسرائیل بودهاند». میتوان گفت منظور ایشان، پیامبران بزرگ بودهاند.
امّا درباره فرستادگان، از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل شده که فرستادگان الهی 313 نفر بودهاند و همچنین از ایشان پرسیده شده که ای پیامبر! خدای متعال چند کتاب آسمانی نازل کرده است؟
آن حضرت فرمود: 104 کتاب: خداوند متعال بر شیث علیهالسلام پنجاه کتاب، بر ادریس علیهالسلام سی کتاب و بر ابراهیم علیهالسلام بیست کتاب نازل فرموده و چهار کتاب دیگر، تورات، انجیل، زبور و فرقان (نام دیگر قرآن) میباشند».
در کتاب «اختصاص» شیخ مفید با سند صفوان جمال از امام صادق علیهالسلام نقل کرده که فرمود: «ای صفوان! آیا میدانی خداوند متعال چند پیامبر مبعوث کرده است؟»
1) . سوره نمل، آیه 83.
و همچنین از او نقل شده که ابوذر به پیامبر صلیاللهعلیهوآله عرض کرد: «ای پیامبر! خداوند متعال چند پیامبر مبعوث کرده است؟ ایشان فرمودند: «خداوند 320000 پیامبر مبعوث کرده که از بین آنها 313 نفر رسول بودهاند و کتابهای فرستاده شده 124 کتاب است که پنجاه صحیفه از آن کتب بر ادریس نازل شده است».
از دیدگاه ما، وجه جامع و کامل بین این دو روایت و روایات قبلی این است که، یا تعداد زیادتری را بیان کنیم که قبل از آدم علیهالسلام هم زمین، خالی از حجت نبوده است و یا بگوییم که مفهوم عدد، دلیل و برهان نیست و از امام کاظم علیهالسلام نقل شده که فرمود: «پیامبران و پیروان ایشان به سه ویژگی اختصاص یافتهاند، بیماری در بدن، ترس از سلطان و فقر».
به نظر ما رواست که منظور از پیامبران، افراد معصوم و پاک و مبرّا از گناهان باشد که در این صورت شامل پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیز خواهد بود، که همه سادات و اولاد علی علیهالسلام نیز شامل امور سهگانه خواهند بود، ولی منظور از پیروان و تابعان، عالمان و صالحان و فقرا و اهل ایمان هستند.
در کتاب اقبال سید بن طاووس با استناد به ابوحمزه ثمالی نقل شده که گفته از علی بن حسین علیهالسلام شنیدم که فرمود: «هر کس که دوست دارد 124000 پیامبر با او دست دوستی دهند، امام حسین علیهالسلام را در شب نیمه شعبان زیارت کند؛ زیرا ارواح پیامبران برای زیارت امام حسین علیهالسلام از خداوند متعال اجازه میگیرند، پس به آنها اجازه داده میشود، بنابراین خوش به حال کسی که با آنها دست دوستی دهند و ایشان با او دست دهند و از جمله آن پیامبران، اولوالعزم هستند که شامل نوح علیهالسلام و ابراهیم علیهالسلام و موسی علیهالسلام و عیسی علیهالسلام و محمد صلیاللهعلیهوآله که درود خدای متعال بر همه آنان باد!»
ثمالی میگوید: «گفتم: چرا اینان اولوالعزم نامیده میشوند؟» فرمود: «برای آن که آنان بر شرق و غرب عالم و بر همه جن و انس برانگیخته شدهاند».
به نظر ما این دست دوستی و محبّت میتواند در دنیا برای زائران امام حسین علیهالسلام اتفاق افتد؛ اگرچه آن را نفهمند؛ زیرا فرشتگان میتوانند به شکل انسانهایی که به زیارت امام حسین علیهالسلامآمدهاند، در آمده و با زائران آن حضرت دست بدهند و شاید هم این دست دادن، در روز قیامت در بهشت یا قبل از ورود به آن اتفاق افتد، اینکه امام علیهالسلامفرمود: «پس حسین علیهالسلام را زیارت کند». شاید منظور، زیارت از نزدیک است اگرچه که قصد و تمایل به زیارت از راه طولانی و دور نیز امکان دارد و اینکه پیامبران
اولوالعزم را پنج نفر نام میبرند؛ طبق بیان روایات موجود و وارد شده، اهل سنّت، این معنا را از ابن عباس و قتاده نقل کردهاند و بعضی از آنها بر این اعتقاد هستند که پیامبران اولوالعزم شش نفرند: نوح علیهالسلام، ابراهیم علیهالسلام، اسحاق علیهالسلام، یعقوب علیهالسلام، یوسف علیهالسلام، ایوب علیهالسلام و احتمال ضعیفی وجود دارد مبنی بر اینکه آنها پیامبرانی هستند که مأمور به کشتن و مبارزه در راه خدا و کشفهایی هم انجام دادهاند و در راه دین، سعی و کوشش کردهاند و طبق گفته دیگری، پیامبران اولوالعزم چهار نفر هستند که عبارتند از: ابراهیم علیهالسلام، نوح علیهالسلام، هود علیهالسلامو پیامبر صلیاللهعلیهوآله.
البته توجهی به این گفتهها نیست؛ زیرا همه آنها بر خلاف اتفاق نظر ما و اصحاب خاصه درباره وجه نامگذاری پیامبران اولوالعزم و تعداد آنهاست و طبق روایات، مسؤولیت عمومی و فراگیر ایشان باعث اولوالعزم شدن آنها بوده است.
در تفسیر مورد اعتماد علی بن ابراهیم آمده است که این پیامبران، اولوالعزم نامیده شدند؛ زیرا در اعتراف به یکتا بودن خدای متعال و همه پیامبران قبل و بعد از خودشان بر سایر پیامبران، سبقت گرفتند و اراده خود را بر صبر و تحمّل در برابر ردّ آنها و آزار و اذیت به وسیله مردم، راسخ و استوار کردند.
در کتاب «عیون اخبار» از امام رضا علیهالسلام نقل شده است: «این پیامبران، اولوالعزم نامیده شدهاند؛ زیرا صاحب دین و آیین و اراده بودهاند، مثلاً هر پیامبر بعد از نوح علیهالسلام
تابع دین، شریعت و کتاب او بوده است تا زمان ابراهیم خلیل علیهالسلام و پس از او سایر پیامبران بر دین ابراهیم بودهاند تا زمان حضرت موسی علیهالسلام و تا آخر».
این سخنان، دلالت بر نبوّت همگانی و فراگیر این پنج نفر از پیامبران است، البته در پیامبری و نبوّت عام سه نفر از ایشان نوح علیهالسلام، ابراهیم علیهالسلام، پیامبر صلیاللهعلیهوآله شکّی نیست، امّا درباره پیامبری عام موسی علیهالسلامو عیسی علیهالسلام بعضی شک کردهاند؛ زیرا بعضی اخبار با این سخنان تعارض دارد، طبق نظر آنها، نبوّت این دو پیامبر، خاص است و امکان دارد اینگونه اخبار را تفسیر کرده و اخباری را که دلالت بر نبوّت عمومی و همگانی است، باقی بماند؛ زیرا از این اخبار به ما فیض رسیده است.
در کتابِ «مشارق الانوار» از علی بن عاصم کوفی نقل شده که: «خدمت امام عسکری علیهالسلام رسیدم، به من فرمود: «ای علی! زیر دو پایت را نگاه کن همانا تو بر روی فرشی ایستادهای که عده زیادی از پیامبران و فرستادگان و جانشینان دینداری بر روی آن نشستهاند». سپس فرمود: «نزدیک من بیا». پس من به نزدیک ایشان رفتم و آن حضرت، دست خود را به صورت من کشید، پس آگاهی و بینش پیدا کردم و بر روی فرش، جای پاها و اشکالی را دیدم، آنگاه فرمود: «این جای پای آدم علیهالسلام و محل نشستن
اوست و این جای پای هابیل علیهالسلامو این جای پای نوح علیهالسلام و... (آن حضرت، پیامبران و جانشینان زیادی را اسم برد از جمله سابور بن اردشیر تا به پیامبر صلیاللهعلیهوآله و ائمه اطهار و حضرت مهدی علیهالسلام رسید) و فرمود: «این جای پای مهدی علیهالسلاماست؛ زیرا او بر روی این فرش پا گذاشته و بر روی آن نشسته است، پس تو بر این نشانهها نگاه کن و بدان که اینها نشانههای دین خدای متعال است و کسی که درباره آنها شک کند، مثل کسی است که درباره خدای متعال شک کرده باشد». سپس فرمود: «ای علی! چشم خود را ببند». پس آنگاه شرمگین شدم و دیگر چیزی ندیدم، مثل آن که قبلاً بودم.
در اینباره میگویم که یاد کردن سابور و افراد بعد از او دلالت میکند که آنها زمانی
مسلمان بودهاند؛ زیرا سابور از نیاکان مادری حضرت علی بن حسین علیهالسلام میباشد کما اینکه افراد بعد از او از نیاکان پیامبر صلیاللهعلیهوآله بودهاند.
شیخ صدوق طاب ثراه در امالی با اسناد به رجل جعفی میگوید: «ما در نزد امام صادق علیهالسلامبودیم، گفتم: «پروردگارا من از تو روزی حلال طلب میکنم».
حضرت فرمود: «هرگز هرگز، این روزی پیامبران است، امّا از پروردگارت بخواه که روزیای قسمت تو کند که به سبب آن در روز قیامت، عذاب نکشی، هرگز؛ زیرا که پروردگار میفرماید: «یاأَیُّها الرُّسُلُ کُلُوا مِنَ الطَّیِّباتِ وَاعْمَلُوا صالِحا»؛(1)«ای رسولان از پاکیزهها بخورید و اعمال نیکو انجام دهید و پاکیزهها، روزی حلال است».
در کافی به سند معمر بن خلاد نقل شده که: امام باقر علیهالسلام به مردی نگاه میکرد در حالی که او میگفت: «خدای متعال از تو رزق حلال میخواهم» امام علیهالسلام فرمود: «تو از روزی پیامبران سؤال کردی، بگو: بارالها! روزی وسیع و پاک از روزیهایت را از تو میخواهم». منظور از روزی حلال در این دو حدیث آن روزی است، ولی روزی مؤمنان در ظاهر دین حلال است و چه بسا که در آن اختلافی هم وجود داشته باشد.
در کافی از زراره نقل شده که: «من از امام باقر علیهالسلام درباره گفته خدای تعالی که فرمود: «وَکانَ رَسُولاً نَبِیّا»(2)علیهمالسلام
فرمود: «پیامبر، کسی است که در خواب به او الهام میرسد و صدای ملائک را میشنود و آنها را میبیند». گفتم: «منزلت و شأن امام چیست؟» فرمود: «صدای فرشته را میشنود، امّا آنها را نمیبیند»، سپس این آیه را تلاوت فرمودند: «وَما أَرْسَلْنا مِن قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَلاَ نَبِیٍّ»؛(3)«و ما قبل از تو هیچ رسول و نبی را نفرستادیم».
از امام رضا علیهالسلام نقل شده که فرمود: «رسول، کسی است که جبرئیل بر او نازل
میشود و او را میبیند و سخنانش را میشنود و وحی به او میرسد و چه بسا که وحی را در خواب بگیرد، مانند رؤیای ابراهیم علیهالسلام، و پیامبر چه بسا که کلام وحی را میشنود و چه بسا که فرشته را میبیند، ولی چیزی نمیشنود و پیشوا کسی است که سخنان را میشنود، ولی کسی را نمیبیند».
در صحیح از احوال نقل شده که: «از زراره شنیدم که از امام باقر علیهالسلامسؤال کرد: «مرا از جانشینان و پیامبر و راوی حدیث خبر بده».
فرمود: «رسول، کسی است که جبرئیل با او رو در رو شده و او را میبیند و با او حرف میزند، امّا پیامبر، کسی است که او را در خواب میبیند، مانند رؤیای ابراهیم و آنچه برای پیامبر صلیاللهعلیهوآله قبل از رسالت اتفاق میافتاد، امّا موقعی که مقام نبوّت و رسالت پیامبر یکی شد، آن حضرت، جبرئیل را به صورت رو در رو میدید و با او سخن میگفت و بعضی از پیامبران که دارای مقام پیامبری بودهاند در خواب، روح الامین را دیده و با او همکلام شدهاند بدون اینکه او را در بیداری ببینند، امّا راوی حدیث، کسی است که فرشته با او سخن میگوید و او میشنود، امّا او را در خواب یا بیداری نمیبیند».
در این خصوص میگویم، عالمان دینی اسلام، عدّهای درباره فرق بین پیامبر و جانشینان، اختلاف نظر دارند، بعضی، آنها را یکی دانسته و تفاوت آنها را در این دانستهاند که رسول، معجزه و کتاب آسمانی دارد، امّا پیامبر؛ (یعنی نبی که رسول نیست)، کسی است که کتابی بر او نازل نشده، بلکه مردم را به کتاب شریعت پیامبر قبل از خود دعوت میکند.
یکی از علماء دین اسلام میگوید: «همانا کسی که صاحب معجزه و کتاب و باطل کننده دین قبل از خود باشد، جانشین است و کسی که در بردارنده این خصوصیتها نباشد، پیامبر است و جانشین نیست و شخص دیگری اعتقاد دارد، کسی که فرشته به
صورت آشکار به نزد او آمده و مأمور به دعوت مردم است، جانشین است و کسی که اینگونه نباشد، بلکه فرشته را در خواب میبیند، پیامبر است، این تفاوتها را فخر رازی و غیر او بیان کردهاند و احادیث ما درستی کلام آخر را تأیید مینماید، به واسطه
آنچه که قبلاً درباره تعداد فرستادگان و پنج نفر بودن ناسخان شریعت بیان کردیم.
در کتاب بصائر از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام نقل شده است که رسولان بر چهار درجه و مقام هستند، اولین گروه: پیامبری که در وجود خود از وحی خبر دارد و دومین گروه: پیامبری است که در خواب، فرشته را میبیند و صدایش را میشنود، امّا در بیداری او را نمیبیند و او بر کسی مبعوث نشده و امام بر او تسلط دارد، همچنانکه ابراهیم، امام لوط بود و سومین گروه: پیامبری است که در خواب، فرشته را میبیند و صدایش را میشنود و او را با چشم نگاه میکند و بر طایفهای کم یا زیاد
برانگیخته شده است، همچنان که خدای متعال فرمود: «وَأَرْسَلْناهُ إِلَی مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزِیدُونَ»؛(1)«ما او را به سوی صد هزار یا بیشتر فرستادیم».
و گفته شده منظور از بیشتر، سیصد هزار نفر است و چهارمین گروه: پیامبری است که در خواب، فرشته را میبیند و صدایش را میشنود و او را در بیداری نیز ملاقات میکند، امّا ابراهیم علیهالسلام، پیامبر بود، ولی امام نبود تا وقتی که خداوند متعال فرمود: «إِنِّی
جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماما قالَ وَمِن ذُرِّیَّتِی قالَ لاَ یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ»؛(2)«من تو را بر مردم، پیشوا و رهبر قرار میدهم، ابراهیم عرض کرد: این پیشوایی در فرزندان من هم میباشد؟ خداوند فرمود: عهد من هرگز به ستمگران نمیرسد».
منظور از ستمگر، کسی است که بتی را پرستیده باشد، در اینباره میگویم امامت، ریاست همگانی بر کل آفریدههاست و مقامی بالاتر و شریفتر از رسول است.
در کتاب اختصاص شیخ مفید از عمر بن ابان از بعض ایشان نقل شده که گفت:
«چهار نفر از پیامبران، سریانی هستند: آدم، شیث، نوح و ابراهیم علیهمالسلام. حضرت آدم علیهالسلام به عربی سخن میگفته که آن زبان اهل بهشت است، ولی موقعی که آدم علیهالسلام، پروردگارش را نافرمانی کرد، پروردگار متعال زبان او را به سریانی مبدل نمود و پنج نفر از پیامبران، عبرانی هستند: اسحاق، یعقوب، موسی، داوود و عیسی علیهمالسلام و پنج نفر از آنها عرب هستند: هود، صالح، شعیب، اسماعیل و پیامبر علیهمالسلام و از پادشاهان دنیا دو نفر، مؤمن و دو نفر، ستمکار بودند، مؤمنان: ذوالقرنین و سلیمان علیهماالسلام و ستمکاران: نمرود بن کوش بن کنعان و بخت النصر.
در این مورد میگوییم: نصر، اسم یک بت است و بخت؛ یعنی فرزند، برای اینکه او، این بت را پرستش میکرده، خود را پسر او مینامید.
شیخ صدوق (طاب ثراه) در اکمال الدین حدیثی طولانی از امام باقر علیهالسلام روایت کرده که در آن ذکر شده: آدم علیهالسلام وقتی دوران پیامبریاش کامل شد، خدای متعال به او الهام کرد که میراث دانش و پیامبری را در پسرش، هبتاللّه قرار دهد و آدم علیهالسلام را به نوح بشارت داد و بین نوح و آدم علیهماالسلام، ده نسل فاصله بود که همه آنان پیامبر بودند، پس وقتی که دوران پیامبری نوح تمام شد میراث دانش و پیامبری را به پسرش، سام واگذار کرد و بعد از سام، هود علیهالسلام بود و بین نوح علیهالسلامو هود علیهالسلام پیامبران گمنامی وجود داشتند و پس از هود علیهالسلام پیامبری به ابراهیم علیهالسلام رسید و میان هود علیهالسلام و ابراهیم علیهالسلام ده پیامبر وجود داشتهاند، پس از این بیان طولانی میفرماید: «آنگاه خداوند متعال، موسی علیهالسلام و هارون علیهالسلام را به سوی فرعون و هامان و قارون روانه کرد».
سپس بیان میکند که موسی علیهالسلام به طور ویژه به سوی مردم مصر و عیسی علیهالسلام به طرف بنی اسرائیل فرستاده شد و خداوند متعال، پیامبر صلیاللهعلیهوآله را برای هدایت همه موجودات برانگیخت. این حدیث با آنچه که ما قبلاً درباره عام بودن مسؤولیت موسی و عیسی علیهماالسلام
گفتیم، اختلاف دارد و میباید آن را تفسیر نمود، چنانچه در مورد پیامبر صلیاللهعلیهوآله گفته شده که او به سوی اعراب و یا به سوی اهل مکه فرستاده شده؛ روشن است که این تفاسیر با رسالت عام آن حضرت تضادی ندارد.
در کتاب کافی به سند خود که از براقی تا امام صادق علیهالسلام میرسد نقل شده: «خداوند متعال، اسم اعظم خود را بر 73 حرف قرار داد که به آدم علیهالسلام، 25 حرف و به
نوح علیهالسلام، 25 حرف و به ابراهیم علیهالسلام، هشت حرف و به موسی علیهالسلام، چهار حرف و به عیسی علیهالسلام، دو حرف بخشید؛ عیسی علیهالسلام به وسیله همان دو حرف، مردگان را زنده میکرد و نابینا و برص را شفا میداد و به پیامبر صلیاللهعلیهوآله، 72 حرف را عطا کرد و یک حرف را در پرده غیب پنهان کرد تا از آنچه در وجود اوست آگاه نشوند در حالی که او مطّلع به نفسهای بندگان است».
همچنین از آن حضرت علیهالسلام روایت شده است که عیسی بن مریم علیهالسلام دو حرف میدانست و با آن حرفها معجزه مینمود و موسی علیهالسلام چهار حرف میدانست
و آدم علیهالسلام، 25 حرف، نوح علیهالسلام، هشت حرف و تمام این حروف را پیامبر صلیاللهعلیهوآله میدانست به علاوه تعداد دیگری که به طور مجموع 72 حرف میشود و خداوند متعال، یک حرف را در حجاب قرار داد.
از دیدگاه ما خداوند تبارک و تعالی، اسم اعظم خود را از مخلوقاتش به جز پیامبران، مخفی و پنهان داشته است. محققان در این باره میگویند: «ممکن است علّت پنهان بودن آن یک حرف، این باشد که اگر خدای متعال آن یک اسم اعظم را به ایشان معرفی مینمود، بیشک همه او را پیامبر و یا پروردگار با آن اسم میخواندند و از اسماء حسنای دیگر روی برمیگرداندند و عقول آنها توانایی بزرگی آن را نداشت و اگر آن را میشناختند، نفسهای خود را به نابودی میکشاندند و دین و دنیای خود را باطل میکردند؛ همچنان که در مورد بلعم باعورا واقع شد و خداوند علمش را از او
گرفت و به همین سبب، شب قدر در میان سه شب، در رفت و آمد و پوشیده گشت تا بندگان در هر سه شب، عبادت بنمایند و همچنین به همین علّت، ولیّ خدا در پرده غیب پنهان است و در میان مردم، مجهول میباشد؛ زیرا اگر او را به چشم بشناسند، چه بسیار فقط به حرمت و بزرگ داشتن او روی آورده و او را مورد آسیب قرار دهند و یا چه بسیار او را مورد صدمه قرار داده و گناه بزرگی انجام دهند، بنابراین خدای متعال او را از مردم، پنهان داشت و در روایات آمده است که هم جواری اسم اعظم به «بسم اللّه الرحمن الرحیم» افزونتر از نزدیکی سیاهی چشم به سفیدی آن است.
ناقلِ امین از علی بن ابراهیم از یاسر از ابیالحسن علیهالسلام نقل کرده که فرمود: «خداوند متعال، هیچ پیامبری را برانگیخته نکرد، جز اینکه در او عقل و مزاجی ناب و صاف بود». در اینباره میگوییم: «مالک این مزاج همچنان که در علم پزشکی ثابت شده است، در نهایت هوش، دانایی و حافظه قوی است، امّا از آنجا که توهمات ویرانگر، بیم و خشم در آن اثر میگذارند، فرمود: «مره صافیه؛ یعنی عقل تهی از اخلاق رذیله و پست».
در «کمالالدین» با استناد به امام صادق علیهالسلام از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت شده که فرمود: «آدم علیهالسلام 930 سال، نوح علیهالسلام 2400 سال، ابراهیم علیهالسلام 175 سال، اسماعیل بن ابراهیم علیهالسلام 120 سال، اسحاق علیهالسلام 180 سال، یعقوب علیهالسلام 120 سال، یوسف علیهالسلام 120 سال، موسی علیهالسلام 126 سال، هارون علیهالسلام 133 سال عمر کردند و داوود علیهالسلام 100 سال زندگی کرد که چهل سال آن را حکومت نمود و سلیمان بن داوود 712 سال زندگی کرد.
همچنین آن حضرت علیهالسلام در این باره فرمود: «همانا پیامبری از بین پیامبران بود که خداوند متعال او را به عذاب گرسنگی گرفتار کرد تا موقعی که از شدت گرسنگی وفات یافت و همچنین پیامبری از بین پیامبران بود که خداوند متعال او را به تشنگی مبتلا نمود تا موقعی که از شدت عطش وفات یافت و پیامبرانی بودند که به دلیل ابتلا
به امراض و بیماریها وفات یافتهاند و پیامبرانی بودند که به نزد قومشان آمده و آنها را به پیروی خدای متعال و توحید او فرا میخواندند. در حالی که توانایی و روزی یک شب را نداشتند و مردم به آنها توجهی نمیکردند و به گفتارشان گوش نمیکردند و حتی آنها را میکشتند، پس همانا خداوند تبارک و تعالی آفریدگانش را به اندازه ارزش اعمال و رفتارشان که در نزد او دارند، امتحان نموده و آنها را به انواع بلاها مبتلا میکند».
از ابیالحسن علیهالسلام روایت شده که فرمود: «از اخلاق انبیا، تمیزی، معطر نمودن، اصلاح مو و شبگردی زیاد در میان قوم بوده است». از امیرمؤمنان علیهالسلام نقل شده که فرمود: «شامگاه پیامبران پس از تاریکی ثلث اوّل شب است».
همچنین امام رضا علیهالسلام فرمود: «هیچ پیامبری نبوده، جز آن که به خوردن جو تأکید شده و خداوند متعال آن را بر او، میمون و پر خیر قرار داده است. و دانه جو وارد هیچ شکمی نشده، به غیر از آن که هر بیماری که در آن بوده، از او خارج شده و نان جو، رزق پیامبران و خوراک خوبان و ابرار است و خداوند متعال ناپسند میپندارد که طعام پیامبرانش را به غیر از نان جو قرار دهد».
از امام صادق علیهالسلام نقل شده است: «قاؤوت گندم و جو، غذای پیامبران است، گوشت پخته شده با شیر و نان، خورش آنهاست و همانا بهترین خورشها، نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، سرکه و روغن زیتون بود و آن خوراک پیامبران است و خانوادهای که مدام سرکه و روغن زیتون مصرف کنند، دچار فقر و تنگدستی نمیشوند».
شیخ صدوق (طاب ثراه) در علل الشرایع با استناد به ابن سکیّت نقل کرده که میگوید: «من به امام رضا علیهالسلام عرض کردم: چرا خدای متعال، موسی علیهالسلام را با دست نورانی، عصا و جادو فرستاد و عیسی علیهالسلامرا با علم پزشکی و پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله را با کلام و خطابه فرستاد؟» فرمود: «همانا خداوند متعال زمانی که موسی را برانگیخت، علم
جادو بر مردم آن دوران غلبه داشت، پس از سوی خدای متعال چیزی به نزدشان آمد که در توانشان نبود که مانند آن را بیاورند و آن معجزه، توانست جادوی آنها را باطل کند و برهان را بر علیه آنها ثابت نماید و همینطور خداوند متعال، عیسی علیهالسلام را در زمانی مبعوث فرمود که در آن زمان، انواع بیماریها نمایان شده بود و مردم به علم پزشکی احتیاج داشتند، بنابراین از سوی خدای متعال چیزی برایشان آمد که مانند آن را نداشتند و خداوند متعال بوسیله زنده کردن مردگان و شفای کور و برص به اذن پروردگار، حجت را بر علیه آنان تمام کرد، امّا خدای متعال، محمد صلیاللهعلیهوآله را در زمانی برانگیخت که بر مردم آن دوران، به سخنوری و کلام، تسلط داشت، پس از سوی خدای متعال، کتاب ارزشمندی برایشان فرستاد که دارای موعظهها، نصایح و احکامی بود که سخنان آنان را باطل کرد و حجت را بر آنان ثابت میکرد».
ابن سکیّت گفت: «به خدا سوگند، من چنین روزی را نمیدیدم، پس امروز حجت بر مردم، جهت ایمان به خدای متعال چیست؟»
امام علیهالسلام در جواب فرمود: «خرد است که به وسیله آن، فرد صادق، درباره خدای متعال، شناخته شده و پذیرفته میشود و با همین عقل، آدم دروغگو بر خدای متعال هم شناخته شده و تکذیب میگردد». ابن سکیّت گفت: «به خدا قسم این جواب من است».
شیخ صدوق قدسسره میفرماید: «باور ما درباره پیامبران، رسولان، امامان و فرشتگان که سلام خدای متعال بر ایشان باد! این است که ایشان معصوم و پاک از هر بدی هستند و هیچ گناه کوچک یا بزرگی انجام نمیدهند و از دستورات پروردگار خویش عصیان نمیکنند و به هر آنچه را که مأمور هستند، ادا میکنند و هر کس عصمت را در امری از امور ایشان از آنان رد کند، همانا نسبت به آنان نادان است و باور ما درباره آنان این است که ایشان مزیّن به صفات کمال و علم هستند و در هیچ موردی از ابتدای کار تا پایان آن و در هیچ یک از حالاتشان به کوتاهی یا نادانی توصیف نمیشوند».
شیخ صدوق در «امالی» با استناد به اباصلت مروی روایت کرده است که گفت: «زمانی که مأمون، دانشمندان اهل اسلام و سایر مذاهب، مانند یهود، نصاری، مجوس و صابئین را در نزد امام رضا علیهالسلامدعوت نمود، هیچ کدام از آنها کلامی نمیگفتند، به غیر از آنکه امام علیهالسلامبا دلیلی محکم، آنها را چون سنگی بر جای خود میخکوب نمود، از جمله علی بن جهم در مقابل امام علیهالسلامایستاد و گفت: «ای پسر رسول خدا! آیا تو عصمت پیامبران را باور داری؟» فرمود: «آری».
گفت: «پس درباره کلام خدای متعال چه میگویی که فرمود: «وَعَصَی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَی»؛(1)«و آدم پروردگارش را نافرمانی کرد و گمراه شد». یا فرمود: «فاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ وَلاَ تَکُن کَصاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نادَی وَهُوَ مَکْظُومٌ»؛(2)«و صاحب ماهی آن زمان که با حالت خشم رفت و گمان کرد که ما بر او توانا نیستیم». یا درباره یوسف فرمود: «وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِها»؛(3)«همانا آن زن به یوسف اهتمام نمود و او نیز به وی متمایل شد». یا درباره داوود فرمود: «وَظَنَّ دَاوُدُ أَنَّما فَتَنَّهُ»؛(4)«داوود گمان برد که ما او را امتحان کردهایم». و یا درباره حضرت محمد صلیاللهعلیهوآلهفرمود: «وَاتَّقِ اللّهَ وَتُخْفِی فِی نَفْسِکَ ما اللّهُ مُبْدِیهِ وَتَخْشَی النّاسَ وَاللّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَیهُ»؛(5)«و در نفس خود آنچه را داری، خدا آشکار میکند و تو از ترس مردم آن را پنهان میکردی در حالی که خدای متعال سزوارتر است به اینکه از او بترسی». امام رضا علیهالسلامفرمود: «وای بر تو ای علی! از خدا بترس و گناهان زشت را به پیامبران نسبت مده و کتاب خدا را به نظر خود تفسیر مکن که همانا خدای متعال میفرماید: «وَابْتِغَآءَ تَأْوِیلِهِ وَما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ»؛(6)«و نمیداند تفسیر آن را جز خدا و پایداران در علم».
امّا آیه اوّل که درباره آدم علیهالسلام بود، همانا خدای عزّوجل، آدم علیهالسلام را برای این آفرید
که حجت خدای متعال در زمین و خلیفه او در زمین باشد و او را برای بهشت نیافریده بود و گناه و نافرمانی آدم علیهالسلام در بهشت واقع شد، نه در زمین و دلیل وقوع آن، تکمیل قدرت و توانایی الهی بود، امّا زمانی که به زمین فرستاده شد؛ خدا او را حجت و خلیفه
معصوم خود قرار داد، همچنانکه فرمود: «إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحا وَآلَ إِبْرَاهِیمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَی الْعالَمِینَ».(1)تا زمانی که خدای متعال او را مبتلا به امتحان نمود و روزی او را تنگ کرد. اگر در حقیقت میپنداشت که خدای متعال بر او توانا نیست، کافر شده بود.
کلام خداوند متعال درباره یوسف علیهالسلام به این معناست که زلیخا، قصد گناه نمود و یوسف علیهالسلامتصمیم به قتل او گرفت، به سبب بزرگی گناهی که او میخواست یوسف را به آن مجبور کند، امّا خدای متعال، کشتن آن زن و انجام فاحشه را از یوسف علیهالسلام دور کرد، چنانکه در جای دیگر فرمود: «کَذَلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَآءَ»؛(2)«ما این چنین بدی و فحشا را از او دور کردیم»؛ یعنی خداوند متعال او را از زنا بر حذر داشت. امّا داوود علیهالسلام؛ قبل از این شما درباره او چه میگفتید؟» پس علی بن جهم گفت: «میگویند: هنگامی که داوود علیهالسلام در محراب، نماز میخواند، شیطان به صورت پرندهای زیبا بر او نمایان شد، او نمازش را رها کرد و بلند شد تا پرنده را بگیرد، پرنده از خانه بیرون رفت و به پشت بام پرید، داوود علیهالسلام برای گرفتن او از خانه بیرون رفته و از پشت بام بالا رفت، آنگاه پرنده در خانه اوریا، پسر حنان به زمین نشست، داوود علیهالسلامبه دنبال پرنده به آنجا رفت، در این زمان، همسر اوریا در حال غسل و حمام کردن بود، در آن هنگام داوود علیهالسلام عاشق او شد و چون داوود علیهالسلام، اوریا را برای جنگ فرستاده بود، در آن هنگام نامه نوشت که اوریا را پیشاپیش لشکر بفرستند، پس او مقدم شد و دشمن را شکست داد و بر کافران پیروز شد و این باعث ناراحتی داوود علیهالسلام
شد، پس برای بار دوم نامه نوشت که او را پیشاپیش صندوق و تابوت قرار دهند، آنگاه اوریا به قتل رسید و سپس داوود، همسر او را به عقد خود درآورد».
اباصلت میگوید: «در این هنگام امام رضا علیهالسلام با دست خود بر پیشانی مبارک زد و فرمود: «إِنّا للّهِِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»؛(1)«همه ما از خداییم و به سوی او بازمیگردیم». شما به پیامبری از سلسله پیامبران نسبت کوتاهی در نماز و هوسبازی به دنبال پرنده و بهجا آوردن عمل زشت و قتل میدهید؟!» پس او گفت: «ای پسر پیامبر! گناه داوود چه بود؟»
حضرت فرمود: «وای بر تو! داوود علیهالسلام تصور میکرد که خداوند متعال هیچ مخلوقی، داناتر از او خلق نکرده است، پس خداوند، دو فرشته را بر او مبعوث نمود که آنها در محراب بر او ظاهر شدند و گفتند: «إِذْ دَخَلُوا عَلَی دَاوُدَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ قالُوا لاَ تَخَفْ خَصْمانِ بَغَی بَعْضُنا عَلَی بَعْضٍ فاحْکُم بَیْنَنا بِالْحَقِّ وَلاَ تُشْطِطْ وَاهْدِنا إِلَی سَوَآءِ الصِّرَاطِ»؛(2)«ما دو نفر شاکی هستیم که بعضی از ما بر بعضی دیگر ستم کردهاند، پس تو به حق، میان ما داوری و بر ما ستم روا مدار و ما را به میانهروی هدایت کن». همانا این برادر من، 99 گوسفند دارد و من فقط یک گوسفند دارم و او میگوید این یک گوسفند را هم تحت سرپرستی من قرار بده و مرا در خطاب محکوم میکند.
داوود در حکم خود شتاب کرد و گفت: «او با درخواست این یک گوسفند به تو ظلم کرده است». بدون اینکه از مدعی شاهد بخواهد، یا از طرف مقابل بخواهد که از خود دفاع کند، پس گناه داوود این بود که دستور عجولانه صادر کرد، نه آنچه که شما پنداشتهاید، مگر قول خدای متعال را نشنیدهاید که فرمود: «یادَاوُدُ إِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ فاحْکُم بَیْنَ النّاسِ بِالْحَقِّ»؛(3)«ای داوود ما تو را جانشین در زمین قرار دادیم، پس میان مردم به حق حکم نما».
سپس من گفتم: «ای پسر پیامبر! پس داستان داوود چه بود؟»
آنگاه امام رضا علیهالسلام فرمود: «در زمان داوود رسم بر این بود که وقتی همسر زنی از دنیا میرفت، آن زن بعد از او ازدواج نمیکرد و اوّلین کسی که خداوند متعال حکم فرمود و جایز نمود که با زنی که همسرش مرده یا به قتل رسیده، ازدواج کند، داوود بود و همین ماجرا درباره اوریا اتفاق افتاد؛ یعنی اوریا کشته شد و به امر خدای متعال، داوود با همسرش ازدواج کرد و اما آیهای که درباره پیامبر صلیاللهعلیهوآلهگفتی، همانا خدای عزّوجل، همسران پیامبرش را در این دنیا و آخرت به پیامبرش شناسانده بود و آنها، امّ المؤمنین هستند و یکی از این زنان، زینب، دختر جحش بوده که قبل از ازدواج با پیامبر صلیاللهعلیهوآله، همسر زید بن حارثه بود و پیامبر در نهان خود میدانست که زینب، همسر او خواهد شد، امّا از ترس اینکه دشمنان بگویند او زنی را که در تزویج مرد دیگر است، همسر خود میخواند، این مطلب را پنهان نمود و این آیه در مورد این امر نازل شد و خدای متعال عهدهدار و متولّی ازدواج هیچ یک از مخلوقات خود نشد، مگر ازدواج آدم و حوّا، زینب، برای پیامبر و فاطمه برای علی.
اباصلت گفت: «در این موقع علی بن جهم گریه کرد وگفت: «ای پسر پیامبر! من به خدای عزّوجل توبه میکنم که بعد از این، غیر از آنچه شما درباره پیامبران گفتید، چیز دیگری نگویم».
درباره گفته امام رضا علیهالسلام که فرمودند: گناه آدم در بهشت صورت گرفت به طور ظاهر، گناه آدم علیهالسلام را در بعضی جهات روا میشمارد یا به جهت اینکه گناه در بهشت بوده و عصمت در دنیا اتفاق افتاده یا از جهت آنکه این گناه قبل از بعثت بوده است و همانا عصمت برای پیامبر صلیاللهعلیهوآلهبعد از نبوّت واجب است».
کدام از این دو مورد، خلاف اجماع عالمان شیعه است و اخبار ما بر این معنا دلالت دارند و به همین جهت شیخ محدّث می گوید:ممکن است که کلام امام را به این معنا
بیان کرد که منظور از گناه، انجام مکروه (ترک اولی) باشد که این بعد بعثت هم ممکن است از سایر پیامبران صورت بگیرد و ذکر محل بهشت برای این بوده که نهی خداوند متعال، نهی تنزیهی و هدایتی بوده، نه نهی تکلیفی و تحریمی؛ زیرا بهشت، سرای تکلیف نیست، تا در آن نهی تحریمی محقق شود و محتمل است منظور از این کلام به این نحو، برای نوعی تقیّه و مدارا با عامه باشد، چون این سخن، موافق بعضی از سخنان آنهاست، یا بر طریق مهلت دادن و پشت گرم نمودن باشد بر علیه کسانی که گناه را بر پیامبران روا میشمارند. امّا ظنّ داوود علیهالسلام درباره دانا بودن او، اگر چه شکی صادق بوده، ولی چه بسا حاکی از نوعی خودپسندی و خودبینی بوده است، به همین علّت، خداوند متعال او را با فرستادن آن دو فرشته، تنبیه و راهنمایی نمود. امّا عجله آن حضرت علیهالسلام در هنگام دعوا و مرافعه آن دو نفر، به معنی این نیست که او قبل از درخواست روشن شدن، رأی به ظالم بودن متشاکی نموده است؛ زیرا منظور از گفته او که فرمود: «من به تو ظلم کردم». به معنی ظلم و ستم نیست و بهتر و شایستهتر این بود که قبل از راستی حکم و آوردن دلیل، این مطلب را نگوید.
در «معانی الاخبار» با استناد به مردی از شیعیان از حضرت امام صادق علیهالسلام نقل شده است که: «من از امام درباره سخن خدای متعال در قصه ابراهیم علیهالسلام که فرمود: «قالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هَ-ذَا فَسْ-ٔلُوهُمْ إِن کانُوا یَنطِقُونَ»؛(1)«بلکه بزرگ بتها این عمل را انجام داده، پس از او بپرسید، اگر آنها میتوانند، سخن بگویند».
سؤال کردم به این منظور که چرا ابراهیم دروغ گفته است؟» امام علیهالسلامفرمود: «ابراهیم دروغ نگفت؛ بلکه گفت: اگر آنها میتوانند، سخن بگویند، او این عمل را انجام داده است». پس من درباره یوسف سؤال کردم که فرمود: «أَیَّتُها الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسارِقُونَ»؛(2)«سخن یوسف حقیقت داشت، چون برادرانش یوسف را از پدرش
دزدیده بودند، آیا نمیبینی که وقتی کاروان از برادران میپرسند: شما چه چیزی را گم کردهاید؟ میگویند: ما پیمانه ملک را گم کردهایم و نمیگویند: «شما پیمانه ملک را گم کردهاید». چون منظورشان دزدیدن یوسف علیهالسلام از پدر بوده است».
آنگاه من گفتم: «منظور سخن ابراهیم که گفت: «فَقالَ إِنِّی سَقِیمٌ»(1)علیهمالسلام
«ابراهیم علیهالسلام بیمار نبود و دروغ هم نمیگفت، همانا او کنجکاو بود؛ یعنی از دین جاهلی حاکم بر جامعهاش راضی نبود و ناراحت به دنبال حقیقت میگشت».
از ایشان روایت شده که سخن ابراهیم علیهالسلام به معنای این بود که من به زودی مریض میشوم و هر میرندهای بیمار است و مرگ، نوعی بیماری است که هر کسی به آن مبتلا میشود و اینکه خداوند متعال به پیامبرش صلیاللهعلیهوآله فرمود: «إِنَّکَ مَیِّتٌ»؛(2)«تو سرانجام
خواهی مرد».
همچنین روایت شده است: بیماری ابراهیم علیهالسلام به معنی کشتن حسین بن علی علیهماالسلام است که از نسل اوست.
در تفسیر علی بن ابراهیم نقل شده که از امام صادق علیهالسلام درباره سخن ابراهیم علیهالسلام که فرمود: «هذا رَبِّی»(3)علیهمالسلامعلیهالسلام با پرستش ماه و خورشید به خدای متعال کفر ورزیده، یا در کلام خود دروغگو بوده است؟
در جواب فرمود: «هر کس چنین بگوید، کفر ورزیده؛ زیرا او در طلب و رسیدن به پروردگار متعال خود بود و اینکه خدای متعال فرمود: «استغفار ابراهیم علیهالسلام برای پدرش نبود، مگر از روی قولی که او به آن داده بود».(4)به معنای آن است که ابراهیم علیهالسلام به پدرش گفت: «اگر تو بتها را نپرستی، من برای تو طلب آمرزش میکنم». امّا وقتی که او عبادت بتها را رها نکرد، ابراهیم علیهالسلاماز او دوری کرد.
در «عیون الاخبار» به سند علی بن جهم روایت شده که میگوید: «من در مجلس مأمون بودم و حضرت علی بن موسی الرضا علیهم االسلام حضور داشت. مأمون به ایشان گفت: «یابن پیامبر! آیا شما معتقدید که پیامبران، معصوم هستند؟» فرمود: «بله».
مأمون گفت: «پس معنی این سخن خدای متعال چیست که فرمود: «وَعَصَی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَی»؛(1)«آدم، پروردگارش را نافرمانی کرد و گمراه شد». فرمود: «خداوند تبارک و تعالی به آدم علیهالسلام فرمود: «وَقُلْنا یا آدَمُ اسْکُنْ أَنتَ وَزَوْجُکَ الْجَنَّةَ وَکُلاَ مِنْها رَغَدا حَیْثُ شِئْتُما وَلاَ تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونا مِنَ الظَّالِمِینَ»؛(2)«تو و همسرت در بهشت زندگی کنید و از آن هرچه میخواهید، بخورید، ولی به این درخت نزدیک نشوید (منظور درخت گندم بود). اگر به این درخت نزدیک شوید از ستمکاران خواهید بود».
ولی به ایشان نفرمود: نه از این درخت و نه از جنس این درخت نخورید و آن دو به وسوسه ابلیس از درخت دیگری از همین نوع خوردند، چون شیطان بر ایشان قسم خورد که من خیرخواه شما هستم و آدم و حوّا قبل از آن ندیده بودند که کسی به خدای متعال قسم دروغ بخورد، پس او آنها را فریب داد و آنها در حالی که قسم دروغ را باور کرده بودند از آن درخت خوردند و این عمل از آدم قبل از پیامبری صادر شد و این گناه بزرگی که سزاوار آتش باشد، نبود، بلکه از گناهان صغیرهای بود که قبل از نزول وحی بر پیامبران رواست، امّا وقتی خدای متعال او را انتخاب کرد و پیامبر قرار داد، به عصمت الهی، مرتکب هیچ گناه کوچک یا بزرگی نشد همچنانکه خداوند متعال فرمود: «ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَیْهِ وَهَدَی»؛(3)«آدم پروردگارش را نافرمانی کرد و گمراه شد، آنگاه او را انتخاب کردیم، پس توبه کرد و هدایت شد».
خدای متعال در این مورد فرمود: «إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحا وَآلَ إِبْرَاهِیمَ وَآلَ
عِمْرَانَ عَلَی الْعالَمِینَ»؛(1)«به درستی که خدا، آدم علیهالسلامو نوح علیهالسلام و آل ابراهیم علیهالسلام و آل عمران علیهالسلام را بر همه جهانیان برگزید». در آن لحظه مأمون به ایشان گفت:
«پس معنای سخن خداوند متعال که فرمود: «فَلَمَّآ آتَیهُما صالِحا جَعَلاَ لَهُ شُرَکَآءَ فِیما آتَیاهُما فَتَعالَی اللّهُ عَمّا یُشْرِکُونَ»؛(2)«زمانی که به ایشان فرزند صالحی دادیم در آنچه به آنها دادیم، برای او شرکایی قرار دادند، چیست؟»
امام رضا علیهالسلام فرمود: «همانا حوّا برای آدم، پانصد شکم فرزند به دنیا آورد و در هر شکم یک پسر و یک دختر بود و آدم و حوّا با خدای متعال پیمان بستند و به درگاه او دعا کردند که اگر فرزندان صالح و سالم به ایشان عطا کند از دنیا و مادیات، دوری کنند
و خداوند متعال برای ایشان دو صنفِ مذکّر ومونث، فرزند قرار داد و آن دو گروه و دو صنف در نعمتهایی که خدای متعال به آنها اهدا کرده بود، شریک قرار دادند و مانند پدر و مادرشان، سپاس خدای متعال را به جا نیاوردند و خداوند متعال برتر است از کفری که آنها ورزیدند».
مأمون گفت: «شهادت میدهم که تو به راستی پسر پیامبر صلیاللهعلیهوآلههستی، پس مرا از سخن خدای متعال و عزوّجل درباره ابراهیم علیهالسلام: «فَلَمّا جَنَّ عَلَیْهِ الَّیْلُ رَآ کَوْکَبا قالَ هذا رَبِّی»؛(3)«آن زمان که شب فرا رسید، ستارهای را دید و گفت: این خدای من است». امام رضا علیهالسلامفرمود: «ابراهیم مقابل سه گروه قرار داشت: گروهی که ستاره زهره را میپرستیدند، گروهی که ماه را عبادت میکردند و گروهی که خورشید را ستایش مینمودند و این در حالی بود که از غاری که مادرش او را در آنجا پنهان کرده بود، بیرون آمد و وقتی که شب فرا رسید، ستاره پر نور زهره را دید، فرمود:
«این خدای من است».
امّا وقتی ستاره غروب کرد، گفت: «من غروب کنندگان را دوست ندارم؛ زیرا غروب از صفات حادث است و خداوند متعال، قدیم است».
امّا وقتی ماه نورانی را دید، فرمود: «این خدای متعال من است».
امّا وقتی ماه هم غروب کرد، فرمود: «اگر پروردگارم مرا راهنمایی نکند از گمراهان خواهم بود».
وقتی صبح شد و خورشید را مشاهده کرد، فرمود: «این خدای من است که از زهره و ماه، بزرگتر است». باز هم در مقام خبر دادن و اقرار نبود، بلکه در جستجوی کسب خبر و نفی کردن بود، امّا وقتی خورشید غروب کرد، به همه آن گروههای سهگانه گفت: «من از آنچه شما میپرستید، بیزارم؛ من روی خود را به سوی آفریننده آسمانها و زمین میکنم، در حالی که در عبادت او مخلصم و از کافران نمیباشم».
همانا ابراهیم منظورش از این سخنان، باطل کردن دین آنها و ثابت کردن یکتاپرستی بود تا آنها بفهمند، زهره، ماه و خورشید شایستگی عبادت ندارند و همانا عبادت، شایسته خالق آنها و آفریننده همه آسمانها و زمین است و این همان دلیل ابراهیم علیهالسلام بر علیه قوم اوست که خداوند متعال به او وحی کرده و فرمود: «وَتِلْکَ حُجَّتُنا آتَیْناها إِبْرَاهِیمَ»؛(1)«این حجّت ماست که آن را به ابراهیم علیهالسلام دادیم».
مأمون گفت: «به خدای متعال قسم، ای پسر پیامبر! شما حق مطلب را ادا کردهاید، مرا از سخن ابراهیم علیهالسلام خبر دهید که گفت: «وَإِذْ قالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتَی قالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن قالَ بَلَی وَلکِن لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی»؛(2)«پروردگارا! به من بنما که چطور مردگان را زنده مینمایی، فرمود: آیا باور نداری؟ گفت: بله، امّا برای آنکه قلبم
آرامش یابد».
امام رضا علیهالسلام فرمود: «به درستی که خدای متعال به ابراهیم علیهالسلاموحی کرد که من از
میان بندگانم، دوستی برگزیدهام که اگر از من بخواهد، مردگان را زنده کنم، دعای او را مستجاب میکنم، پس ابراهیم با خود گفت: «بلکه من آن دوست باشم». پس گفت: «پروردگارا! به من بنما که چطور مردگان را زنده مینمایی؟»
پیام رسید: «که مگر ایمان نداری؟»
گفت: «آری؛ ایمان دارم، ولی میخواهم قلبم آرامش یابد».
خطاب رسید: «چهار پرنده را بگیر و آنها را قربانی و تکهتکه نما و هر تکه را بر قله کوهی قرار بده و آنگاه آنها را بخوان، همه به سرعت به سوی تو میآیند و بدان که خدا عزیز و داناست».
ابراهیم علیهالسلام یک کرکس، یک مرغابی، یک طاووس و یک خروس را گرفت و قربانی و تکهتکه کرد و آنها را بهم آمیخت و هر تکّه را بر سر کوهی که در آن اطراف بود، قرار داد سپس نوک آنها را میان انگشتان خود قرار داد و آنگاه آنها را به اسم صدا
زد و برای هر یک، دانه و آبی قرار داد، سپس با چشم خود مشاهده کرد که آنها ترکیب شده و یک به یک بهم پیوستند تا پرندهای کامل درست شد و هر پرندهای به خوردن آب و دانه مشغول شد و همگی گفتند:
«ای پیامبر خدا، خداوند متعال تو را زنده کند که ما را زنده کردی».
آنگاه ابراهیم علیهالسلام گفت: «بلکه خداوند متعال است که زنده میکند و میمیراند و بر هر چیز قادر است». مأمون گفت: «آفرین بر تو ای ابالحسن! پس مرا خبر بده از کلام خدای متعال و عزّوجل درباره موسی علیهالسلامکه فرمود: «وَهذا مِنْ عَدُوِّهِ فاسْتَغاثَهُ الَّذِی مِن شِیعَتِهِ عَلَی الَّذِی مِنْ عَدُوِّهِ فَوَکَزَهُ مُوسَی فَقَضَی عَلَیْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ»؛(1)«موسی به او مشتی زد، پس او مرد و موسی علیهالسلام گفت: این از کردار شیطان بود».
امام رضا علیهالسلام فرمود: «موسی علیهالسلام وارد شهری از شهرهای فرعون هنگام مغرب شد،
1) . سوره قصص، آیه 15.
سپس در آنجا دو مرد را دید که با هم دعوا میکنند و یکی از آنها از پیروان او و دیگری از دشمنانش بود، آنگاه مردی که شیعه او بود از موسی کمک خواست و موسی در طرفداری از او با دست خود، ضربهای به آن دشمن وارد کرد و به دستور خدای متعال آن مرد، مُرد. موسی علیهالسلامگفت: «این از کردار ابلیس بود»؛ یعنی این جنگ و جدالی که میان آن دو مرد اتفاق افتاد از وسوسه ابلیس بود، نه عمل موسی علیهالسلام. شیطان، دشمنی گمراه کننده و آشکار است». مأمون گفت: «پس معنای گفته موسی علیهالسلامچه بود که گفت:
«قالَ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فاغْفِرْ لِی فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ»؛(1)«پروردگار! من به تجسم خودم ظلم کردم پس مرا ببخشا».
امام علیهالسلام فرمود: «موسی علیهالسلام گفت: خدایا! من نفس خود را با ورود در این شهر در نابودی انداختم پس تو مرا از دشمنانت پنهان کن تا به من دست نیابند و مرا نکشند». خدای متعال با آمرزش و پوشش خود او را از چشم آنان پنهان داشت، چون او آمرزنده و مهربان است و موسی علیهالسلام هم در مقام شکرگزاری با بدنی که قدرت داشت، توانست با یک ضربه دست، مردی را نابود کند؛ به خداوند متعال عرضه داشت: «قالَ رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَیَّ فَلَنْ أَکُونَ ظَهِیرا لِلْمُجْرِمِینَ»؛(2)«پروردگارا به شکرانه این نعمت که مرا عطا فرمودی من هم از بدکاران هرگز یاری نخواهم کرد». موسی علیهالسلامصبح در حالی برخاست که ترسان و ناراحت بود، ناگهان آن مردی که دیروز موسی علیهالسلام به او کمک کرده بود در مقابل دیگر دشمنان از موسی کمک خواست؛ موسی علیهالسلامبه او گفت: «همانا که تو گمراه هستی، دیروز با یک نفر جنگ میکردی و امروز با فرد دیگری، من امروز تو را ادب میکنم». و قصد کرد که او را بزند، آن مرد شیعه موسی علیهالسلام با ترس گفت:
«ای موسی! آیا میخواهی مرا بکشی، همانطور که دیروز یک نفر را کشتی؟»
موسی علیهالسلام گفت: «تو یک فرد ستمگر و عاصی هستی و نمیخواهی که اصلاح شوی».
مأمون گفت: «ای اباالحسن! خداوند متعال تو را پاداش خیر دهد، پس معنی سخن موسی علیهالسلامکه به فرعون گفت: «قالَ فَعَلْتُها إِذا وَأَنا مِنَ الضَّآلِّینَ»(1)چیست؟»
امام رضا علیهالسلام فرمود: «موقعی که موسی علیهالسلامبه نزد فرعون آمد، او به موسی علیهالسلام گفت: «تو این عمل را نباید انجام میدادی در حالی که از کافران نسبت به من بودی». موسی علیهالسلام گفت: «من آن کار را موقعی انجام دادم که از راه خود به شهری از شهرهای شما گم شده بودم، پس از شما و شهرتان فرار کردم؛ زیرا میترسیدم؛ امّا پروردگارم به من حکم اعطا کرد و مرا از پیامبران قرار داد».
در اینجا ضال در همان معنایی است که خداوند متعال به پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «أَلَمْ یَجِدْکَ یَتِیما فَ-ٔوَی * وَوَجَدَکَ ضَآلاًّ فَهَدَی * وَوَجَدَکَ عَآئِلاً فَأَغْنَی»؛(2)«آیا ما تو را بی کس نیافتیم و پناه ندادیم و تو را گمراه نیافتیم و راهنمایی نکردیم؟ یعنی تو را تنها یافتیم، پس مردم را به سوی تو دعوت کردیم و تو را در میان قومت ناشناس یافتیم، پس آنها را به شناخت تو راهنمایی کردیم و تو را در عیالوار یافتیم، پس تو را غنی نمودیم». منظور از «فاغنی» این است که دعای تو را اجابت کردیم. مأمون گفت: «آفرین بر تو ای پسر رسول خدا! پس معنای کلام خداوند متعال عزّوجل چیست که فرمود: «وَلَمّا جَآءَ مُوسَی لِمِیقاتِنا وَکَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنِی أَنظُرْ إِلَیْکَ قالَ لَن تَرَیانِی»؛ «آن زمان که موسی علیهالسلام به میقات ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، موسی علیهالسلامگفت: پروردگارا! خودت را به من نشان بده تا من به تو نگاه کنم. خداوند فرمود: هرگز مرا نمیبینی».(3)چگونه رواست که موسای کلیم اللّه نداند که خدای متعال دیدنی نیست تا چنین درخواستی را بنماید؟»
آنگاه امام رضا علیهالسلام فرمود: «موسی کلیم اللّه میدانست که خدای متعال عزیزتر از آن
است که با حس بینایی مشاهده شود، امّا زمانی که خداوند متعال با موسی علیهالسلام سخن گفت و او را به خود نزدیک نمود و به وی وحی نمود؛ او به سوی قومش برگشت و به آنان این خبر را داد». قومش به او گفتند: «ما به گفته تو ایمان نمیآوریم تا موقعی که
کلام او را بشنویم، همانطور که تو شنیدی». قوم موسی علیهالسلام هفتصد هزار مرد بودند که موسی علیهالسلام از میان ایشان هفتصد نفر را انتخاب کرد و از میان آنها نیز هفتاد نفر را انتخاب کرد تا آنها رابه دیدار پروردگار متعال ببرد، سپس بهسوی طور سینا راه افتادند و آنها را در دامنه کوه جای داد و خود به بالای کوه طور رفت و از خدای متعال خواست تا با او سخن بگوید و آنها سخن خدا را بشنوند، آنگاه خدای متعال با او سخن گفت و آنها صدای او را شنیدند و چون خدای متعال صدا را در درختی ایجاد کرد و آن را پراکنده نمود تا آنها آن را از همه طرف بشنوند، امّا آن افراد باز هم ایمان نیاوردند و گفتند: «ما ایمان نخواهیم آورد این صدایی که شنیدیم، صدای خدای متعال باشد تا وقتی که خدای متعال را به طور واضح ببینیم».
وقتی این سخن بزرگ و جسورانه را گفتند و تکبر ورزیدند، خداوند، صاعقهای را ایجاد کرد و آنها را به علّت ستمشان نابود کرد. موسی علیهالسلام گفت: «پروردگارا! وقتی من به سوی قومم برمیگردم، چه بگویم؟» آنها خواهند گفت: «تو با این افراد رفتی و آنها را کشتی، چون تو در ادعای خود مبنی بر صحت با پروردگار و مناجات با او راستگو نبودی». خداوند متعال، آنها را زنده نمود و آنها را همراه موسی علیهالسلامروانه کرد، آنگاه آنها گفتند:
«اگر تو از خدا درخواست میکردی که خود را به تو نشان دهد، او درخواست تو را قبول میکرد و تو به ما خبر میدادی که او چگونه است و آن وقت ما او را همانطور که هست، میشناختیم و نشانههای او را درک میکردیم». پس گفتند: «ما به تو ایمان نمیآوریم تا موقعی که از او، این درخواست را کنی».
آنگاه موسی علیهالسلام گفت: «پروردگارا! تو به کلام و صلاح قوم بنی اسرائیل، دانا و آگاهتری». پس خداوند به او وحی کرد: «ای موسی! آنچه را از تو درخواست کردهاند از من بخواه، من هرگز تو را به سبب جهالت آنها سرزنش نمیکنم». موسی علیهالسلام گفت: «پروردگارا! خودت را به من نشان بده تا من به تو نگاه کنم».
خطاب رسید: «هیچ وقت مرا نخواهی دید؛ ولی به کوه نگاه کن اگر کوه در جای خود ماند و نابود نشد تو مرا خواهی دید». خداوند در آن هنگام آیهای از آیاتش بر کوه تجلّی کرد، آن کوه نابود شد و موسی علیهالسلامبیهوش شد، زمانی که به هوش آمد، گفت: «ای خدای متعال! من به سوی تو باز میگردم؛ یعنی از جهل و نادانی قومم به سوی شناخت تو برمیگردم و من از اولین مؤمنان آگاه هستم که تو دیدنی نیستی».
در این هنگام مأمون گفت: «ای اباالحسن! به خدا سوگند، تو حق مطلب را درک کردهای، پس مرا از کلام خدای متعال درباره یوسف علیهالسلامخبردار کن که فرمود: «وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِها لَوْلاَ أَنْ رَآ بُرْهانَ رَبِّهِ»(1)«به تحقیق، زلیخا، یوسف را میخواست و او نیز وی را میخواست؛ اگر حجّت پروردگارش را نمیدید».
امام رضا علیهالسلام فرمود: «زلیخا، یوسف را خواست و یوسف هم اگر برهان پروردگارش را ندیده بود؛ هر آینه او را طلب میکرد همانطور که او یوسف را خواست، امّا یوسف، معصوم بود و معصوم، نیت گناه نمیکند و طرف آن نمیرود و پدرم از پدرش امام صادق علیهالسلام روایت کرده است: «زلیخا قصد یوسف را نمود، ولی یوسف قصد کرد که آن عمل را انجام ندهد».
مأمون گفت: «اباالحسن! به خدا قسم که تو حقیقت را درک کردهای، پس مرا خبر ده از کلام خدای متعال درباره یونس علیهالسلام که فرمود: «فاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ وَلاَ تَکُن کَصاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نادَی وَهُوَ مَکْظُومٌ»؛(2)«و صاحب ماهی آن زمان که با حالت عصبانی رفت و گمان برد که ما بر او توانا نیستیم».
امام رضا علیهالسلام بیان فرمود که خداوند متعال فرمود: «صاحب ماهی، حضرت یونس علیهالسلام است که نسبت به قوم خود عصبانی شد و یقین کرد که ما روزی او را سخت نمیگیریم، هم چنانکه در جای دیگر فرمود: «وَأَمَّآ إِذَا ما ابْتَلَیهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ»؛(1)«و امّا زمانی که پروردگارش او را مبتلا نمود و روزی را بر او تنگ گرفت»؛ یعنی روزی او را محدود نمود.
آنگاه یونس علیهالسلام در تاریکیهای سه گانه شب و دریا و شکم ماهی، پروردگارش را ندا داد و گفت: «منزّهی تو ای خدای متعال! من از ستمکاران بودم که چنین عبادتی را ترک کرده بودم، همانا تو این روزی را در شکم ماهی برایم مهیا و آماده کردی». خداوند دعایش را اجابت کرده و فرمود: «فَلَوْلاَ أَنَّهُ کانَ مِنَ الْمُسَبِّحِینَ * لَلَبِثَ فِی بَطْنِهِ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ »؛(2)«اگر او از تسبیح کنندگان نبود، هر آینه تا روز قیامت در شکم ماهی میماند».
مأمون گفت: «به خدای متعال قسم ای اباالحسن! تو حق مطلب را درک نمودی، در ادامه مرا از کلام خدای متعال خبر ده که فرمود: «وَلَقَدْ کُذِّبَتْ رُسُلٌ مِن قَبْلِکَ فَصَبَرُوا عَلَی ما کُذِّبُوا وَأُوذُوا حَتَّی أَتَیهُمْ نَصْرُنا»؛(3)«تا زمانی که پیامبران، ناامید شدند و گمان کردند که تکذیب خواهند شد، در آن زمان یاری ما به سراغشان آمد».
امام رضا علیهالسلام در ادامه فرمود: خداوند متعال میفرماید: «تا زمانی که پیامبران از قوم خود ناامید شدند و گمان کردند که مردم، آنها را تکذیب مینمایند در آن هنگام، یاری ما به نزد آنان آمد».
مأمون گفت: «به خدا قسم ای اباالحسن! حق را درک نمودهای مرا از کلام خدای متعال خبر ده که فرمود: «لِیَغْفِرَ لَکَ اللّهُ ما تَقَدَّمَ مِن ذَنْبِکَ»؛(4)«تا خدا گناه گذشته و آینده تو را ببخشد».
امام رضا علیهالسلام فرمود: «از نظر مشرکان مکه، هیچ کس از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهگناهکارتر نبود؛
زیرا آنها به جای خدای واحد 360 بت را میپرستیدند، اما وقتی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله با دعوت به توحید به نزدشان آمد، برایشان بسیار سخت بود و گفتند: «آیا خدایان بیشمار ما را به یک خدا تغییر میدهی؟ همانا این عجیب است». و گروهی از ایشان آمدند و گفتند: «بر خدایان خود صبر کنید، این فرد، ارادهای جز رسیدن به مال دنیا ندارد، ما چنین چیزی را در ملت دیگر نشنیدهایم، این جز یک امر نوظهور و ساختگی نیست، امّا وقتی خداوند متعال در کار پیامبر، گشایشی قرار داد و مکه را برای او فتح نمود، فرمود: «ای محمد! ما تو را با فتح آشکاری در عالم پیروز کردیم، فتحی آشکار تا خدا، گناه گذشته و آینده تو را بپوشاند».
منظور از گناه گذشته دعوت پیامبر به توحید و منظور از گناه آینده این بود که بعضی از آنان تسلیم پیامبر شده، برخی دیگر از مکه فرار کردند و خداوند راهی برای انکار توحید برای آنها باقی نگذاشت و این هر دو گناه پیامبر در نزد ایشان با ظهور و غلبه پیامبر بر آنها در نزد مشرکان، مغفور و پوشیده شد».
مأمون گفت: «به خدا قسم ای اباالحسن! حق مطلب را درک کردهای، مرا آگاه کن از گفتار خدای متعال و عزوّجل که فرمود: «عَفا اللّهُ عَنکَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمْ»؛(1)«خدا از تو بگذرد، چرا به آنها اجازه دادی؟»
امام رضا علیهالسلام فرمود: «این از آن مواردی است که (مردم) میگویند که به صاحب خانه بگویید تا همسایه گوش کند، خداوند متعال، پیامبر خود را مخاطب قرار داده و هدفش، امت آن حضرت بوده است. همچنانکه در جای دیگر میفرماید: «لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَلَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ»؛(2)«اگر شرک بورزی، عمل را باطل میکنی و از زیانکاران خواهی بود». یا میفرماید: «وَلَوْلاَ أَن ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ
إِلَیْهِمْ شَیْ-ٔ قَلِیلاً»؛(1)«اگر ما تو را ثابت نکرده بودیم قطعا اندکی به سوی آنان متمایل میشدی».
مأمون گفت: «راست گفتی یابن رسول اللّه! پس مرا آگاه کن از کلام خداوند متعال که فرمود: «وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَیْهِ أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَاتَّقِ اللّهَ وَتُخْفِی فِی نَفْسِکَ ما اللّهُ مُبْدِیهِ وَتَخْشَی النّاسَ وَاللّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَیهُ»؛(2)«آن زمان که به کسی که خدا تو به او انعام کرده بودی، گفتی: همسرت را نگه دار و از خدای متعال بترس و آنچه را که خدای متعال آشکار میکرد، در جان خود پنهان کردی و از مردم ترس داشتی در حالی که خدای متعال شایستهتر است که از او ترس داشته باشی».
امام رضا علیهالسلام فرمود: «پیامبر صلیاللهعلیهوآله به خانه زید بن حارثه، پسر شراحیل کلبی رفت و در آنجا همسر زید را دید و به او فرمود: «پاک و منزه است خدایی که تو را آفرید».
منظور آن حضرت از گفتن این کلام، پاک دانستن خداوند متعال از قول کسانی بود که فرشتگان را دختران خدای متعال میدانند، همانطور که قرآن نقل میکند: «أَفَأَصْفَیکُمْ رَبُّکُم بِالْبَنِینَ وَاتَّخَذَ مِنَ الْمَلاَئِکَةِ إِناثا إِنَّکُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلاً عَظِیما»؛(3)«آیا پروردگارتان شما را به پسران برگزیده و فرشتگان را دختران خویش قرار داده است، بی شک سخنی بزرگ میگویید». پیامبر صلیاللهعلیهوآله وقتی همسر زید را دید، فرمود: «پاک است از اینکه فرزندی از جنس فرشتگان داشته باشد». آنگاه وقتی که زید به منزلش آمد، همسرش او را از آمدن پیامبر صلیاللهعلیهوآله با خبر نمود و سخن آن حضرت را شرح داد و زید، نیّت پیامبر صلیاللهعلیهوآله را نفهمید و فکر کرد حضرت به خاطر تعجب از زیبایی همسرش چنین سخنی را گفته است، پس به سراغ پیامبر صلیاللهعلیهوآلهآمد و گفت: «ای رسول خدا! همسر من بداخلاق است و میخواهم او را طلاق دهم».
پس پیامبر صلیاللهعلیهوآله به او فرمود: «همسرت را نگهدار و از خدا بترس».
این در حالی بود که خداوند متعال، تعداد و نام همسران پیامبر را به او شناسانده بود و پیامبر صلیاللهعلیهوآلهمیدانست که این زن نیز جزو آنهاست، ولی این مطلب را پنهان کرد و آن را برای زید آشکار نکرد و ترسید که مردم از آن حضرت ایراد بگیرند، آنگاه خداوند متعال این آیه را نازل فرمود، سپس، زید آن زن را طلاق داد و پس از گذشت عدّه طلاق، خداوند، او را به ازدواج پیامبر صلیاللهعلیهوآله درآورد و این آیه نازل شد: «تَخْشَیهُ فَلَمّا قَضَی زَیْدٌ مِنْها وَطَرا زَوَّجْناکَها لِکَیْ لاَ یَکُونَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْوَاجِ أَدْعِیَآئِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرا وَکانَ أَمْرُ اللّهِ مَفْعُولاً»؛(1)«وقتی که زید از همسرش جدا شد، ما او را به ازدواج تو در آوردیم تا از این پس بر مؤمنان در ازدواج با همسران پسرخواندههایشان بر آنها، گناه و اعتراضی نباشد و فرمان خدا به انجام رسید». خدای متعال که میدانست منافقان به زودی به سبب این امر از پیامبر صلیاللهعلیهوآله ایراد میگیرند، این آیه را نازل فرمود که پیامبر صلیاللهعلیهوآله در چیزهایی که خدای متعال بر او واجب کند، اعتراض ندارد».
آنگاه مأمون گفت: «ای پسر پیامبر! سینهام را شفا دادی و کارهایی را که برای من مشکل شده بود، برایم بیان فرمودی، پس خدای متعال تو را از پیامبران قرار دهد و از اسلام، پاداش خیر عنایت فرماید».
در ادامه، علی بن محمد بن جهم میگوید: «مأمون برای نماز برخاست و دست محمد بن جعفر را که در آن مجلس بود، گرفت و من هم از آن دو پیروی کردم، آن وقت مأمون به او گفت: «پسر برادرت را چگونه دیدی؟» او گفت: «مردی دانشمند است که هیچ یک از عالمان به درجه او نمیرسند». مأمون گفت: «همانا پسر برادرت از اهل بیت پیامبر صلیاللهعلیهوآله است که درباره ایشان فرمود: «همانا خوبان عترت من و پاکیزگان
1) . سوره احزاب، آیه 37.
اهل بیتم در کودکی، صبورترین مردم و در بزرگی، داناترین ایشان هستند، به ایشان چیزی یاد ندهید که از شما داناترند و شما را از باب راهنمایی بیرون نبرده و در باب نادانی وارد نمیکنند».
پس از آن، حضرت رضا علیهالسلام به منزل خود رفت و هنگام صبح که به نزد او رفتم و ایشان را از سخن مأمون و جواب عمویش، محمّد بن جعفر آگاه کردم، لبخندی زد، فرمود: «ای علی بن جهم! آنچه از مأمون شنیدی تو را فریب ندهد، او به زودی مرا مسموم میکند و خداوند متعال انتقام مرا از او میگیرد».
شیخ صدوق درباره این حدیث میفرماید: «این حدیثی بسیار عجیب است، برای اینکه از طرف علی بن محمد بن جهم بیان شده که او از کینهورزان و دشمنان اهل بیت است». در توضیح میگوییم: «این امر عجیب نیست؛ زیرا خدای متعال، حقیقت اولیای خود را در بسیاری از موارد بر زبان دشمنان خود جاری نموده است».
شیخ صدوق میگوید: «معنای طیره در اینجا به معنی این است که قومشان آنها را شوم و نامیمون میدانستند و به آنها گمان بد میزدند؛ همچنان که قوم صالح علیهالسلام به آن حضرت گفتند: «قالُوا اطَّیَّرْنا بِکَ وَبِمَنْ مَعَکَ قالَ طَآئِرُکُمْ عِندَ اللّهِ»؛(1)«ما به تو و هر که نزد توست، فال بد میزنیم. فرمود: فال بد شما در نزد خدای متعال است» و دیگران هم به پیامبران خود گفتند: «قالُوا إِنّا تَطَیَّرْنا بِکُمْ لَئِنْ لَمْ تَنتَهُوا لَنَرْجُمَنَّکُمْ»؛(2)«ما به شما فال بد میزنیم اگر دست برندارید، شما را سنگسار میکنیم». حسد در اینجا به معنای مورد، بدخواهی مردم قرار گرفتن است، نه اینکه آنها خودشان مبتلا به رشک بودهاند؛ همچنانکه خداوند متعال فرمود: «أَمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلَی ما آتَیهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنا آلَ إِبْرَاهِیمَ الْکِتابَ وَالْحِکْمَةَ وَآتَیْناهُمْ مُلْکا عَظِیما»؛(3)«آیا مردم به آنچه خدا از
فضل خود به آل ابراهیم، کتاب و حکمت و ملک بزرگ داده است، حسد میبرند؟» فکر در آفرینش به معنای گرفتاری و امتحان پیامبران به وسیله اهل وسوسه است، نه غیر از این، همانطور که خداوند متعال از ولید بن مغیره مخزومی نقل میکند که: «إِنَّهُ فَکَّرَ وَقَدَّرَ * فَقُتِلَ کَیْفَ قَدَّرَ * ثُمَّ قُتِلَ کَیْفَ قَدَّرَ * ثُمَّ نَظَرَ»؛(1)«پس فکر کرد و تقدیر نمود، خدایش را بکشد که چه فکر غلطی کرد و باز هم خدا بکشد چه اندیشه غلطی کرد. در نهایت بیان قرآن را گفتار بشر دانست».
از نظر ما آنچه او به عنوان تفسیر بیان کرده، نیکوست، جز اینکه در کافی و غیر آن، حدیث دنبالهای دارد که این احتمال در آن وجود ندارد و آن این است که میفرماید: «مؤمن، حسد را بروز نمیدهد و به همین علّت، بعضی از جماعت اهل حدیث و چه بسا بیشتر آنان، شک را در اینجا به معنای حسرت خوردن و غبطه دانستهاند، که گناه نیست و فال بد زدن به معنای بینی گرفتن و یا ناراحت شدن از وجود آنچه میبیند یا میشنود یا به مشام او میرسد، است و دلیلی نداریم که این امر بر پیامبران روا نباشد؛
زیرا آنها به اشیا، فال نیک میزنند و منظور از فکر در آفرینش، فکر کردن به همان چیزهایی است که در وجود انسان حاصل میشود از قبیل وسواس درباره آفریدگار و کیفیت اشیا و چگونگی آفرینش آنها و خلقت اعمال بندگان و تأمل درباره حکمت آفرینش در عالم و اموری مانند آن، البته بدون اینکه در وجود (انسان) جای بگیرد یا به علّت آن شک به وجود آید و احتمال دارد که منظور از آفرینش مخلوقات و منظور از تفکر در وسواس، تفکر و حدیث وجود درباره عیوب آنها و جستجو در وضع ایشان باشد و در اخبار رسیده، هر دو وجه، قابل تأیید است، کما اینکه به زودی آن را خواهیم آورد و گفتن با بعضی از موارد این وجه، پایانی، بر پیامبران دور نیست.
درباره آیات شبههانگیز درباره عصمت پیامبران، علمای اسلام اختلاف دارند بر
1) . سوره مدثّر، آیات 18 - 21.
اینکه پیامبران بر چهار قسم هستند: آنچه به عقاید برمیگردد، آنچه به تبلیغ ناظر است، آنچه به احکام و فتوایها مربوط است و آنچه بر رفتار و روش آنها باز میگردد.
نوع اوّل، اعتقادات: پیامبران الهی، پاک از کفر و ضلالت هستند چه قبل از پیامبری و چه بعد از آن و این مطلب را همه امّت اسلام به غیر از «ازرقه» که گروهی از خوارج هستند، قبول دارند، ولی ازرقه، گناه را بر پیامبران روا میشمارند و از آنجا که نزد آنها هر گناهی، کفر است؛ بنابراین نه تنها ایشان، کفر را بر پیامبران روا میشمارند، بلکه آنها حتی روا میدانند که خداوند، پیامبری را مبعوث کند با اینکه میداند او بعد از نبوتش کافر میشود.
نوع دوم اختلاف درباره مسئله تبلیغ است، همانا همه امت و صاحبان مذاهب و شرایع بر ضرورت عصمت پیامبران از دروغ و تحریف، در آنچه به تبلیغ برمیگردد، یک نظریه دارند، در هر صورت آن را روا نمیدانند مگر قاضی ابوبکر که دروغ و تحریف در امر تبلیغ را به طریق فراموشی یا اشتباهات لفظی و زبانی جایز میشمارد.
نوع سوم اختلاف، اختلافی است که به احکام و فتاوی برمیگردد که همه اتفاق نظر دارند بر اینکه اشتباه پیامبران به طور عمد یا سهوی جایز نیست، مگر عدّه کمی از اهل سنّت.
نوع چهارم که به کردار پیامبران مربوط است، درباره آن اقوالی وجود دارد:
1- گفتار اصحاب شیعه امامیه که عبارت است از: نفی گناه از پیامبران بطور مطلق، چه گناه صغیره یا کبیره، عمدی یا از روی فراموشی و سهو و خطا و این سخن آنها در میان ایشان هیچ مخالفی ندارد، جز شیخ صدوق و شیخ محمد بن حسن بن ولید که این دو، فراموشی از سوی خدا (نه از سوی شیطان) را درباره پیامبران جایز میشمارند و همین عقیده را درباره ائمه نیز دارند.
2- عقیده بیشتر معتزله است که آنها، گناهان بزرگ را بر پیامبران جایز نمیدانند، امّا گناهان کوچک را مباح میشمارند، مگر گناهان صغیره بسیار پست و کوچک، مانند سرقت یک دانه یا یک لقمه و هر فعلی که به فاعل آن، نسبت پستی و دنائت داده شود را درباره پیامبران رد میکنند.
3- عقیده ابوعلی جبایی است که انجام گناه صغیره یا کبیره را به طور عمد برای پیامبران جایز نمیداند، ولی به نحو و فراموشی را مباح میداند همانطور که در حکایت آدم علیهالسلام در بهشت نقل شده که او اشتباه کرده بود و گمان بُرد که خداوند متعال او را از آن درخت خاص نهی میکند نه از نوع آن درخت.
4- هیچ گناهی از پیامبران سر نمیزند، جز به صورت سهو وخطا، امّا آنها از برای آن مؤاخذه میشوند، اگرچه که این دستور درباره مردم عادی وجود ندارد و علّت این حکم، این است که پیامبران از جهت شناخت و درجه و توانایی بر نگهداری، شدیدتر و بالاتر هستند.
5 - اینکه گناهان صغیره و کبیره بر آنها جایز است، چه عمدی و چه سهوی و از روی خطا. این قول حشویه و بسیاری از اصحاب حدیث از اهل عامه سنّت است، امّا علمای اسلام درباره وقت عصمت پیامبران به سه قول اختلاف نظر دارند:
1- اینکه پیامبران از موقع تولد تا آن زمان که به دیدار حق میشتابند، پاک و منزّه هستند و این مذهب شیعه امامیه است.
2- اینکه آنها از زمان بلوغ، معصوم میگردند، امّا شرک و گناه بزرگ قبل از پیامبری هم بر آنها مباح نیست و این مذهب بسیاری از معتزله است.
3- اینکه آنها در زمان پیامبری معصوم میشوند، امّا قبل از آن، انجام گناه از آنها جایز است و این گفته بیشتر اشاعره از جمله فخر رازی است. امّا دلیل ما بر باورمان، که همان مورد اوّل است - با وجود اینکه دلایل زیادی داریم - این است که اعتماد ما بر
اخبار متواتری است که نظر همه علمای ما به آن میرسد تا آنجا که اعتقاد به این امر از ضروریات دین ما گشته است. سید عظیم الشأن امامیه، سید مرتضی علم الهدی در «شافی» و «تنزیه الانبیاء» حجّتها و برهانهای محکمی در این مورد نقل کرده که هر کس میخواهد به آن آگاهی پیدا کند، باید به آن رجوع کند.
خدای متعال میفرماید: «وَإِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلاَئِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قالُوا أَتَجْعَلُ فِیها مَن یُفْسِدُ فِیها وَیَسْفِکُ الدِّمآءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لاَ تَعْلَمُونَ»؛(1)«آن موقعی که پروردگار تو به فرشتگان فرمود: همانا من در زمین جانشینی برای خود قرار میدهم. گفتند: آیا در زمین کسی را قرار میدهی که در آن فساد کند و خونها ریزد در حالی که ما تو را به حمد و ستایش، تسبیح میگوییم و تقدیس مینماییم. فرمود: من چیزی را میدانم که شما نمیدانید».
«همه نامها را به آدم علیهالسلام آموخت؛ سپس آنهارا بر فرشتگان عرضه نمود و فرمود: مرا به نامهای این آگاهی دهید، اگر راست میگویید. گفتند: پاک و منزّهی تو ای خدا!
علمی برای ما نیست، جز آنچه تو به ما آموختهای، به درستی که تو دانای خردمندی».(2)
«فرمود: ای آدم! اسمای آنها را به فرشتگان بگو. پس موقعی که آنها را به اسمای آنها آگاه کرد، خداوند متعال فرمود: آیا به شما نگفتم که من آگاه به امور پنهانی آسمانها و زمینم و دانای آنچه شما آشکار یا پنهان نمایید، میباشم».(3)
خلیفه، کسی است که جانشین فرد قبل از خود میشود و «هاء» آن به خاطر زیادهروی است و این آیه و آیات مثل آن که دلالت بر هدف آفرینش آدم علیهالسلام میکند، میرساند که آدم، جانشین پیشینیان او در زمین، از قبیل جن میباشد و هدف از آفرینش او این نبوده که او در بهشت بماند، بلکه بهتر و شایستهتر برای او این بود که آن عمل را انجام ندهد و با عزّت و بزرگواری و با لباسهای بهشتی و با استقبال فرشتگان به زمین نازل شود و فرشتگان همانطور که در بهشت برای او سجده میکردند او را در زمین نیز سجده کنند. امّا آنگاه که فرشتگان گفتند: «آیا در زمین کسی را قرار میدهی که فساد کند و..».یا به دلیل تعجب است، برای اینکه خداوند متعال برای آبادانی زمین و اصلاح آن کسی را در زمین جانشین قرار میدهد که در آن فساد میکند و یا این مطلب به دست میآید، دانش در بر داشتن این مفاسد بر آنها بوده و از کارهایی که از مخلوقات مانند انسان در زمین ظاهر خواهد شد، خبر میدهد.
شیخ صدوق با استناد به امام صادق علیهالسلام روایت کرده که: «همانا آدم علیهالسلام، برای این آدم نامیده شد که از عمق زمین چهارم است و چون آدم از آن آفریده شده، او را آدم علیهالسلام نامیدند». و نیز فرمود: «حوّا به این به جهت به این نام نامیده شد که او از جنس موجود زنده و حی؛ یعنی آدم علیهالسلامآفریده شده است».
برخی در مشتق بودن اسم حضرت آدم اختلاف دارند، بعضی آن را نامی فارسی و بدون مشتق دانستهاند؛ مانند: آزر و بعضی آن را گرفته شده از «دمه» به معنای گندمگونی و سفیدی دانستهاند، چون آدم، گندمگون بود و بعضی آن را برگرفته از ادم به معنای الف و هماهنگی و اتفاق دانستهاند و اما مشتق حوّا را از حیّ یا حیوان دانستهاند و این از مشتقات بسیار کمیاب و یا ساختگی است، مانند: لاین یا تامر.
صدوق رحمهالله نیز از ابن سلام نقل کرده که او به پیامبر صلیاللهعلیهوآله عرض کرد: «آیا آدم علیهالسلام از همه خاکها آفریده شد یا از یک خاک واحد؟» پیامبر فرمود: «او از همه خاکها آفریده
شد و اگر از یک خاک واحد بود، مردم از یکدیگر شناخته نمیشدند و همه یک صورت بودند». او گفت: «مَثل آنها در دنیا چیست؟» فرمود: «خاک، همانطور که خاکِ سفید، سبز، سرخ، کبود و یا شیرین و شور وجود دارد، همانطور هم مردم به رنگهای سفید، زرد، سیاه همانند رنگهای خاک وجود دارند».
از امیرمؤمنان علیهالسلام نقل شده که خداوند تبارک و تعالی، جبرئیل را برانگیخت و او را مأمور نمود که از عمق زمین (لایه چهارم آن) چهار نوع خاک بیاورد؛ خاک سفید، خاک سرخ، خاک تیره و خاک سیاه - و این خاک از دشتها و زمینهای ناهموار زمین بود - سپس به او دستور داد که چهار نوع آب بیاورد: آب شیرین، آب شور، آب تلخ و آب بدبو. آنگاه او را دستور داد تا آب را بر خاک بریزد، پس آب شیرین را در گلوی آدم علیهالسلام، آب شور را در چشمان او، آب تلخ را در گوشهای او و آب بدبو را در بینی او ریخت.
علّت این مطلب در توحید مفضّل از قول امام صادق علیهالسلام این طور بیان شده که امام علیهالسلامفرمود: «خداوند، آب شیرین را در گلوی آدم قرار داد تا خوردن غذا بر او آسان شود و آب شور را در چشم او قرار داد تا مردمک چشمش حفظ شود؛ زیرا مردمک چشم در صورتی باقی میماند که همواره تر باشد؛ آب تلخ در گوشهای انسان برای آن است که حشرات و کرمها به مغز او حمله نکنند؛ زیرا اگر حشره یا کرمی به گوش انسان وارد شود، وقتی به آب تلخ گوش میرسد، میمیرد و گاهی اتفاق میافتد که حشرهای از این آب تلخ میگذرد و به مغز میرسد». در همین باره، زنی به نزدم آمد تا از من درباره جراحی مغز خود فتوی بخواهد، چون هزارپایی در هنگام خواب وارد سر او شده بود و از مغز او تغذیه میکرد و در آنجا ساکن شده بود و چه بسا ممکن بود سالها در آنجا بماند. او میخواست به کمک جراحی، قسمتی از استخوان سر را بشکند و آن حشره را بیرون آورد و من به شکستن استخوان سرش
فتوی ندادم و آن را روا نشمردم؛ چنانچه در کتب پزشکی آمده که مانند این حکایت در زمان افلاطون اتفاق افتاد و کسی را جراحی کرده و قسمتی از استخوان سر او را شکافتند و هزارپا معلوم شد و وقتی افلاطون خواست آن را با انبر بردارد یکی از شاگردانش گفت: «این کار را انجام نده؛ زیرا او دست و پایش را محکم در پوشش مغز فرو برده و برداشتن آن، کار درستی نیست». آنگاه او انبر را به آرامی به آن نزدیک کرد
تا هزار پا خودش دست و پایش را از پوشش مغز بیرون کشد و به انبر چسبید، آنوقت آن را برداشته و به بیرون انداختند.
از امیرمؤمنان علیهالسلام روایت شده است که فرمود: «اولین کسی که خود را با آدم مقایسه کرد، شیطان بود که گفت: «خدایا! مرا از آتش و آدم را از خاک خلق کردهای»؛ در صورتی که اگر شیطان میدانست که خداوند متعال چه چیزی در وجود آدم قرار داده، هرگز بر او تکبر نمیکرد، سپس فرمود: «خدای عزّوجل، فرشتگان را از نور آفرید و گروهی دیگر را از آب خلق کرد، ولی آدم را از خاک آفرید، سپس نور، آتش، باد و آب را در او قرار داد، پس به وسیله نور میبیند، فکر میکند و میفهمد و به وسیله
آتش میخورد و میآشامد و اگر آتش نبود، معده نمیتوانست غذا را هضم کند و اگر باد در درون انسان نبود، آتش، معده را میسوازند و اگر آب در درون آدم نبود، آتش درون او را خاموش نمیکرد، آتش، درون او را میسوازند، پس خداوند متعال این چهار مورد را در درون آدم علیهالسلامجمع نمود که در شیطان وجود نداشت».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده که: «خداوند، آدم علیهالسلام را با مشتی خاک آفرید، وقتی که جبرئیل را برای آوردن آن فرستاد، زمین گفت: «من به خدا پناه میبرم از اینکه چیزی از من برداری؟» پس جبرئیل به سوی پروردگارش بازگشت و گفت: «پروردگارا! زمین از من به تو پناه میبرد».
خداوند، اسرافیل را فرستاد و زمین مثل همان کلام را تکرار کرد، آنگاه خداوند،
میکائیل را فرستاد و زمین، مثل همان را گفت، آن وقت خداوند، عزرائیل را فرستاد و زمین گفت: «به خدای متعال پناه میبرم از اینکه چیزی از من برداری». در این هنگام
عزرائیل گفت: «من هم به خدای متعال پناه میبرم از اینکه به سوی خدای متعال بازگردم، مگر اینکه مشتی از خاک تو را بردارم». امر خدای متعال و سبحان به سایر فرشتگان، امری لازم و واجب نبوده، امّا دستور او به عزرائیل حتمی بوده است.
از علی بن ابراهیم با استناد به امام باقر علیهالسلام از امیرمؤمنان علیهالسلام روایت شده که خداوند متعال میفرماید: «وقتی که خدای متعال اراده کرد که آفرینش را به دست توانای خود ایجاد کند، فرشتگان به خداوند متعال گفتند: «تو منزهی از اینکه در زمین،
موجودی را بیافرینی که مانند جنّیان که در زمین تباهی میکردند، در آن فساد و خونریزی کند، پس این جانشین را از ما قرار بده؛ زیرا ما، تو را نافرمانی نکرده و تو را شکر میکنیم». آنگاه خدای عزّوجل فرمود: «همانا من چیزی را میدانم که شما نمیدانید، قصد کردهام که به دست قدرت خود، خلقی را بیافرینم و از نسل او، پیامبران و بندگان مؤمن و امامان هدایت یافتهای قرار دهم و آنها را جانشینان خود بر
خلقم در زمین قرار دهم و زمین خود را از وجود ناپاک، پاکیزه نمایم و جنّیان سرکش را منتقل کرده و آنها را در هوا و در طبقات زمین جای دهم و بین آنها وخلقم، پوششی قرار دهم». فرشتگان گفتند: «پروردگارا! هرچه خواهی انجام بده». خدا آنها را پانصد سال از آسمان دور کرد، امّا آنان به عرش الهی پناهنده شدند و خداوند، نظر رحمت به آنان کرد و بیت المعمور را برای ایشان قرار داد و فرمود: «در اطراف آن بگردید». بیتالمعمور، خانهای است که هر روز هفتاد هزار فرشته به آن وارد میشوند که هرگز به سوی آن باز نمیگردند؛ پس خدا بیت المعمور را محل توبه اهل آسمان و کعبه را محل توبه و بازگشت اهل زمین قرار داده است، تا آنجا که فرمود: «آنگاه خدای سبحان، مشتی از گل را گرفت و طبیعت چهارگانه (صفرا، سودا، بلغم، خون) را در آن
قرار داد، پس از ناحیه سودا و باد برای بشر، شهوت زنان، درازیی آرزو و حرص و از ناحیه تلخی و صفرا، خشم، جهالت، شیطنت، زورگویی، عصیان و عجله و از ناحیه خون: شهوت به زنان و لذات دیگر و ارتکاب محرمات را در آن قرار داد». منظور از ریح یا باد، همان سودا و منظور از مرّه یا تلخی، صفراست و یا بر عکس و شاید هم هدف از ریح و مرّه، صفرا و سودا باشد؛ زیرا بر هر دوی آنها مرّه اطلاق میشود و تکرار (میل به زنان) به جهت دخالت داشتن هر دوی آن طبایع در خصوص آن است.
از امام رضا علیهالسلام روایت شده که نقش انگشتر آدم علیهالسلام که همراه آن از بهشت نزول یافت: «لا اله الا اللّه و محمد رسول اللّه» بود. از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهروایت شده است: «اهل بهشت هیچ کدام کنیه ندارند، مگر آدم علیهالسلام که به خاطر احترام و بزرگ داشت، ابامحمد نامیده میشود».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده است: «خدای متعال، آدم علیهالسلام را بدون پدر و مادر آفرید، همانطور قادر است بشر را از آن دو بیافریند و کلام خداوند متعال که میفرماید: «خُلِقَ الاْءِنسانُ مِنْ عَجَلٍ»(1)آدم دمید و روح از دو پایش به شانههایش رسید، قصد کرد که بایستد و نتوانست، آن وقت خداوند فرمود: «انسان با (صفت یا ذات) عجله آفریده شده است».
در جای دیگر میفرماید: «زن، المراه نامیده شده است، چون او را از مرء، مرد آفریدهاند؛ یعنی حوّا از آدم خلق شده و زنان، نسا نامیده شدهاند، چون برای آدم علیهالسلام، مونسی غیر از او نبوده است». از حضرت عبدالعظیم حسنی روایت شده که فرمود: «به امام جواد علیهالسلام نامه نوشته و از ایشان درباره علّت وجود مدفوع و بوی بد آن سؤال کردم، حضرت فرمود: «خداوند عزّوجل، آدم را در حالی آفرید که بدن او، پاکیزه
1) . سوره انبیاء، آیه 37.
و خوشبو بود و چهل سال گذشت در حالی که فرشتگان از کنار او میگذشتند و میگفتند: «تو برای چه آفریده شدهای؟» این در حالی بود که شیطان از دهان او وارد
میشد و از مقعدش بیرون میرفت، به همین جهت آنچه در درون انسان است، بدبو، پلید و نجس است».
از یکی از ائمه علیهمالسلام روایت شده که از ایشان درباره (حکمت) شروع طواف سؤال شد، فرمود: «همانا خداوند متعال وقتی که قصد کرد، آدم علیهالسلام را بیافریند به فرشتگان فرمود: «من خلیفهای در زمین قرار میدهم». پس دو فرشته از میان ملائکه گفتند:
«آیا میخواهی در زمین کسی را قرار دهی که در آن تباهی کند و خون بریزد؟»
در این هنگام میان آن دو و خدای عزّوجل، حجابی قرار گرفت با اینکه نور خدای متعال برای فرشتگان معلوم بود، پس آن دو فرشته دانستند که خداوند از سخنان آنان ناراحت شده است، آن دو ملک به فرشتگان دیگر گفتند:
«راه چاره و چگونگی توبه ما چیست؟» فرشتگان گفتند: «راهی برای توبه شما نمیشناسیم، غیر از اینکه به آسمان پناه ببرید».
آن دو فرشته به آسمان پناه بردند و توبه کردند، آن وقت، پوششهای میان آنان و خدای متعال برداشته شد و خدای متعال این عبادت را بر بندگان خود پسندید، بنابراین خداوند، خانه کعبه را در زمین قرار داد و طواف آن را بر آنان واجب نمود و بیتالمعمور را نیز برای عبادت فرشتگان در آسمان قرار داد. منظور از نور خدای متعال، نور ایجاد شده او در عرش و یا انوار ائمه یا انوار معرفت و شناخت خداست، پس منظور از پوشش، حجابهای معنوی هم میباشد.
در «علل» محمد بن سنان از امام رضا علیهالسلام نقل شده است: «وقتی فرشتگان از کلام خود پشیمان شدند، برای توبه و آمرزش به آسمان پناه بردند و خداوند متعال این عبادت را بر بندگانش پسندید، آنگاه در آسمان چهارم در مقابل عرش، خانهای قرار
داد و آن را ضراح نامید، سپس در آسمان دنیا در مقابل ضراح، بیتالمعمور را آفرید و در مقابل آن در روی زمین، خانه کعبه را قرار داد و آنگاه به آدم علیهالسلام دستور داد که
برای توبه در اطراف آن طواف کند و سپس توبه او را پذیرفت و این سنت تا روز قیامت در فرزندان او باقی ماند».
از امام رضا علیهالسلام روایت شده که آن حضرت فرمود: «به پدرم امام صادق علیهالسلام عرضه داشتم: «چرا طواف، هفت دور قرار داده شده است؟» فرمود: «برای اینکه وقتی خدای متعال به فرشتگان فرمود: «من در زمین، خلیفهای قرار میدهم». آنها در جواب گفتند: «آیا میخواهی کسی را در زمین قرار دهی که در آن تباهی کند». در این هنگام آنها که از
نور خداوند در حجاب نبودند، در پوشش قرار گرفتند و این حجاب، هفت هزار سال طول کشید، آنگاه ایشان هفت هزار سال به آسمان پناه بردند تا خداوند، توبه آنان را پذیرفت و برای آنان بیتالمعمور را در آسمان چهارم و خانه کعبه را در زیر آن بر روی زمین قرار داد، پس طواف، هفت دور بر بندگان لازم شد که هر شوط از طواف، برابر هزار سال میباشد.
از امام صادق علیهالسلام نقل شده که: «پرندهای کوچک که به آن ورکاک یا صرد میگویند، آدم علیهالسلام را از شهر سراندیب به طرف جده راهنمایی نمود و او اولین پرندهای است که به اجازه خدای متعال، نقش راهنما را ایفا کرد».
امیرمؤمنان علیهالسلام از پیامبر صلیاللهعلیهوآله سؤال نمود: «چگونه است که بعضی درختان، بار و میوه دارند و بعضی دیگر ندارند؟» آن حضرت فرمود: «هرگاه آدم علیهالسلام، خداوند متعال را ستایش میکرد برای او در دنیا، درخت میوهای ایجاد میشد و هرگاه حوّا، خداوند متعال را تسبیح میکرد برای او در دنیا، درخت بدون میوهای پدید میآمد».
همچنین آن حضرت سؤال نمود: «چرا خداوند، جو را خلق نمود؟» پیامبر صلیاللهعلیهوآله در
پاسخ فرمود: «خداوند متعال، آدم علیهالسلام را به کشاورزی دستور داد و به او گفت: «از
هرچه میخواهی کشت کن». آن وقت جبرئیل، مشتی گندم برای او آورد، پس آدم علیهالسلام مشتی از آن و حوّا نیز مشتی دیگر گرفتند و آدم به حوّا گفت: «تو دانه را نکار، ولی او
قبول نکرد؛ هرچه آدم کاشته بود، گندم به بار آورد و هرچه حوّا کشت کرد، جو به بار آورد».
از امام صادق علیهالسلام درباره کلام خدای متعال که میفرماید: «وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْمآءِ بَشَرا فَجَعَلَهُ نَسَبا وَصِهْرا»؛(1)روایت شده که خداوند از آب، بشر را آفرید و برای او نسب و سببی قرار داد.
همچنین فرمود: «همانا خداوند تبارک و تعالی، آدم علیهالسلام را از آب شیرین آفرید و همسرش را از جنس او خلق کرد، آنگاه پایینترین دنده آدم را به او نشان داد و به واسطه آن دنده، بین آنها نسبت برقرار کرد و حوّا را به ازدواج آدم علیهالسلام درآورد و به
واسطه این ازدواج میان آنها نسبت و سببی برقرار نمود، پس اراده قوی مردان در زمین و اراده زنان در مردان است».
امام صادق علیهالسلام میفرماید: «زمانی که آدم علیهالسلام برای از دست دادن بهشت میگریست سرش بر دری از درهای آسمان قرار گرفت و از نور خورشید ناراحت شد، پس خداوند متعال از قامت او کم کرد».
آن حضرت فرمود: «وقتی که خداوند، آدم علیهالسلام را آفرید، او را در مقابل خود گذاشت، پس آدم علیهالسلامعطسه کرد و خداوند متعال به او الهام کرد که سپاس خدا را به جای آورد. آنگاه خداوند متعال فرمود: «ای آدم! مرا ستایش نمودی، پس قسم به عزت و جلالم اگر دو بندهای که من اراده کردهام آنها را در آخرالزمان خلق کنم، نبودند
تو را نمیآفریدم». آدم علیهالسلام گفت: «پروردگارا! سوگند به جایگاه ایشان در نزدت، اسم آنان چیست؟» آنگاه خدای متعال فرمود: «ای آدم! به عرش نگاه کن» ناگاه دو خط نورانی بر عرش نمایان شد، که سطر اوّل: «لا اله الاّ اللّه، محمّد نبیّ الرّحمه، علیّ مفتاح
1) . سوره فرقان، آیه 54.
الجنّه؛ هیچ خدایی جز خدای یگانه نیست، محمد، پیامبر رحمت و علی، کلید بهشت است». و سطر دوم: «همانا من بر نفس خود واجب کردهام که هر کس آن دو را دوست بدارد؛ به او رحمت کنم و هر کس با آن دو دشمنی کند او را عذاب نمایم».
در «قصص الانبیاء» از امام صادق علیهالسلام نقل شده که فرمود: «فرزندان آدم علیهالسلام در خانهای جمع شده و مشاجره میکردند، بعضی از آنها میگفتند: «بهترین مخلوق خدای متعال، پدر ما، آدم علیهالسلاماست». و بعضی دیگر از آنها میگفتند: «بهترین
مخلوقات خدا، فرشتگان مقرب هستند». و بعضی دیگر، بهترین مخلوقات را حاملان عرش میدانستند، در این هنگام هبت اللّه، فرزند آدم علیهالسلام وارد شد و آنان
موضوع را برای او نقل کردند. او به سوی آدم علیهالسلام بازگشت و به او گفت: «ای پدر! برادرانم درباره بهترین مخلوق خدای متعال مشاجره میکردند، از من نظر خواستند و من آگاهی از آن ندارم».
آنگاه آدم علیهالسلام گفت: «ای پسرم! من در حالی که بین دو دستِ توانایِ پروردگار متعال ایستاده بودم به دو خط نورانی در وجه عرش نگاه کردم که نوشته بود: «به نام خداوند بخشنده مهربان، محمّد و آل محمّد، بهترین کسانی هستند که خداوند متعال آفریده است».
از جمیل بن درّاج از امام صادق علیهالسلام نقل شده که گفت: «از امام، درباره ابلیس سؤال کردم که آیا او از فرشتگان است و یا چیزی از امور آسمانی را به همراه میآورد؟» (کاری از کارهای آسمان را میکند) فرمود: «او از فرشتگان نیست و چیزی از امور آسمان را نمیآورد، بلکه او از جنّیان است و همراه فرشتگان بوده و فرشتگان او را از
خود میدانستند، ولی خداوند متعال میدانست که او از ایشان نیست، پس وقتی خداوند دستور داد که سجده کند، آنچه به او داده میشد از او گرفته شد».
سید بن طاووس در سعد السعود از صحیفههای ادریس علیهالسلام گفته است: «آدم علیهالسلام بر
صورتی که در لوح محفوظ ثبت بود، شکل گرفت». ابن طاووس میگوید: «بعضی از مسلمانان، قسمتی از این گفته را رد کرده و گفتهاند که خداوند متعال، آدم علیهالسلام را بر صورت خود آفرید و قائل به جسمانیّت گشتهاند، به خاطر همین مسلمانان به تفسیر احادیث نیاز دارند». آنگاه در صحف میفرماید: «سپس گل آدم را به صورت جسمی خلق کرد که چهل سال بر سر راه فرشتگان قرار داشت که از آن راه به آسمان میرفتند، آنگاه به ذکر نسل جنّیان و فساد ایشان میپردازد و میفرماید: «ابلیس از خداوند متعال درخواست کرد که با فرشتگان باشد و خداوند متعال، دعای او را اجابت فرمود و فساد جنّیان باعث شد که خداوند متعال، ابلیس را مأمور کند که برای دور کردن جنّیان با فرشتگان نازل شود، پس نازل شد و آنها را از زمینی که در آن فساد میکردند،
دور کرد». درباره فساد در زمین که فرشتگان آن را به آدم علیهالسلامنسبت دادند روشهایی
وجود دارد، از جمله اینکه فرشتگان، گمانشان ناشی از مشاهده زندگی جنیانی بود که قبل از آدم علیهالسلام در زمین بودند و این قول از ابن عباس نقل شده و در اخبار شیعه به آن استناد شده است.
دیگر اینکه آنها میدانستند که بدن انسان از ارکان مخالف و مزاجهای متفاوتی تشکیل شده که موجب شهوت میشوند که باعث تباهی است و منتهی به خشمی میشوند که باعث خونریزی است.
سخن دیگر اینکه به فرشتگان فرمود: «من میخواهم در زمین جانشینی قرار دهم». آنها گفتند: «پروردگارا! این خلیفه کیست؟» فرمود: «برای او، نسل و فرزندانی خواهد بود که در زمین، تباهی میکنند، حسد میورزند و یکدیگر را میکشند». در این موقع فرشتگان آن سخن معروف خود را گفتند.
خداوند متعال، خود به فرشتگان آموخت که انسانها در زمین، خلق بزرگی خواهند بود که در آن به فساد و خونریزی میپردازند. خدای متعال در لوح محفوظ،
همه اتفاقات موجود تا روز قیامت را نوشته است و به همین دلیل، فرشتگان به نحوی از لوح محفوظ خبر یافته و عاقبت بنیآدم را دانستهاند.
خلیفه به معنای نایب و جانشین خدای متعال در حکم، داوری و برهان است و این معنا در دعوا و اختلال نظام، تصور شده است، پس خبر دادن از وجود جانشین به شکل التزامی، خبر دادن از پدید آمدن تباهی و بدی است. خدای سبحان وقتی که آتش را آفرید، فرشتگان بسیار ترسیدند و گفتند: «این آتش را برای چه آفریدهای؟» فرمود: «برای هر کلام از مخلوقاتم که نافرمانی کنند». در آن زمان غیر از فرشتگان، مخلوقی نبود و آنگاه خداوند فرمود: «من در زمین، خلیفهای قرار میدهم». فرشتگان دانستند که گناه از جانب آنهاست فرقه حشویّه، انجام گناه را از فرشتگان جایز شمردهاند، بنابراین سخن ملائکه را اعتراضی بر خدا دانستهاند که آن، بزرگترین گناهان است و نسبت دادن بنیآدم به قتل و تباهی از گناهان کبیره و غیبت آنهاست و نیز گفتهاند فرشتگان با گفتن اینکه «وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ»؛(1)«ما تو را تسبیح و تقدیس میکنیم». خودستایی نمودهاند و این کلامی عجیب است. و گفتار ملائکه که گفتند: «قالُوا سُبْحانَکَ لاَ عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا»؛(2)«ما علمی نداریم، جز آنچه تو به ما یاد دادی». عذرخواهی است و عذرخواهی، دال بر گناهکاری آنهاست! و یا
کلام خداوند متعال که فرمود: «فَقالَ أَنْبِ-ٔونِی»(3)کلامشان است.
جواب این است که همه این سخنان بر روش اعتراض نبوده، بلکه هدف آنها از سؤال، دانستن حکمت آفرینش انسان است که این امر بر آنها پوشیده بود و کسی که هنوز وجود ندارد، غیبت درباره او حساب نمیشود.
در «قصص راوندی»؛ از مقاتل بن سلیمان نقل شده که میگوید: «از امام صادق علیهالسلام پرسیدم: «قامت آدم و حوّا هنگام نزول به زمین چقدر بود؟» امام علیهالسلام فرمود: «ما در نهجالبلاغه چنین یافتیم که خدای متعال، وقتی آدم و همسرش را به زمین فرستاد؛ پای آدم بر کوه صفا و سر او بالاتر از افق آسمان بود؛ آدم از گرمی خورشید به خداوند گلایه کرد، سپس طول قامتش هفتاد ذراع و طول قامت حوّا 35 ذراع گشت».
در کافی بعد از قول امام علیهالسلام که فرمود: «آدم از گرمی و نورانی بودن خورشید ناراحت بود، میفرماید: «خداوند متعال به جبرئیل علیهالسلام الهام نمود که آدم علیهالسلام از گرمی آفتاب ناراحت است، پس جبرئیل بر او فشار آورد و طول قامتش هفتاد ذراع شد و حوّا را نیز فشرد و طول قامتش 35 ذراع گشت». این حدیث را علمای پیشین به دو جهت از روایات مشکله دانستهاند؛ اوّل اینکه طول قامت، چگونه باعث اذیت شدن از گرمی خورشید میشود، با اینکه حرارت خورشید به خاطر انعکاس اجرام زمینی است و حدّ آن چهار فرسخ در هواست.
دوم اینکه، اگر طول قامت آدم علیهالسلام هفتاد ذراع باشد؛ لازمهاش عدم یکسانی آفرینش و سختی انجام بسیار از امور ضروری است و از اشکال اوّل، به دو صورت پاسخ میدهیم:
یکی اینکه؛ خورشید به غیر از جهت انعکاس، گرما دارد و آدم علیهالسلامبه قدری بلند بود که از طبقه زمهریریه جوّ عبور میکرد و از گرمای خورشید اذیت میشد.
دیگر اینکه؛ آدم علیهالسلام به خاطر بلندی قد نمیتوانسته، هیچ سایبانی برای خود پیدا کند و هیچ ساختمان یا درخت یا کوهی نبود که او را در سایه خود از گرمای خورشید حفظ کند.
پاسخ اشکال دوم را از جهات فراوانی میتوان داد که تا حدّی از گفتار و معنی حدیث دور است، امّا راههای نزدیکی که بعضی از فضلا آن را ذکر کردهاند، این است
که تعادل آفرینش، منحصر در آن چیزی که ما میشناسیم، نیست، بلکه خدای تعالی میتواند انسان را به صورتهای گوناگون دیگری بیافریند که باز هم دارای برابری در آفرینش باشد؛ چه بسا ذراع آدم علیهالسلام با وجود بلندی اندازه بازو، کوتاه بوده و ممکن است خداوند متعال، برای او مفصلهای متحرک و نرمی ساخته بود که وی توان انجام هر حرکتی را داشت؛ از جمله پاسخهایی که به این مسئله داده شده، پاسخی است که از شیخ ما، بهاء الدین نقل شده که در این کلام، استخدام، وجود دارد، به این معنا که منظور از آدم علیهالسلام، هنگام ارجاع ضمیر به او، آدم این زمان از فرزندان آدم علیهالسلام بوده است، ولی این گفتار او بسیار بعید است و مشابه این مطلب را جز با مشقّت و دشواری در مورد حوّا نمیتوان گفت. همانطور که از طول قد، آدم کم شد از طول قد حوّا نیز کاسته شد؛ زیرا اعضای بدن با هم تناسب دارند و اینکه ذراع را به ذکر اختصاص داده، به جهت آن است که تمام اجزا داخل بدن در طول هستند، به غیر از ذراع و منظور از ذراع در اینجا افرادی هستند که در زمان آدم علیهالسلام بودهاند و یا کسانی که در زمان صدور روایت وجود داشتهاند. به نظر من، وجه اوّل، صحیحتر است و این به خاطر آن است که تعادل آفرینش به نسبت همان دوران، مطرح است، مانند اینکه روایت شده که موسی علیهالسلام رؤسای قوم دوازدهگانه را فرستاد تا برای او از عمالقه، خبری بیاورند و برای جنگ با آنها آماده باشند، وقتی که رؤسای قوم به سرزمینهای عمالقه نزدیک شدند، مردی از عمالقه آنها را دید و هر دوازده مرد را با دست خود بلند کرد و آنها را به سوی شاهشان برد و گفت: «اینها قوم موسی علیهالسلامهستند، آیا اجازه
میدهی پای خود را روی آنها بگذارم و هلاکشان نمایم».
شاه گفت: «آنها را آزاد کن تابه نزد صاحبشان باز گردند و آنچه را دیدهاند، به او بگویند». آنگاه آنها از او طلب توشه راه کردند، او یک زین را بر روی گاو نری گذاشت و به آنها داد که نیمی از آن زین، خالی از دانه و خوراک بود و آنها، آن نصف خالی را
روی نیمه پر قرار داده و در شب در نیمه خالی میخوابیدند و در روز، آن نیمه خالی، پوشش آنها بود؛ یعنی آنقدر زین عمالقه بزرگ بوده است، پس قوم موسی به نسبت عمالقه، خلقتشان برابر و معتدل نبوده و عمالقه نیز در قیاس با آنها غیر معتدل بودهاند،
همین طور اخبار رسیده درباره حورالعین و پسران بهشتی حکایت میکنند که اگر آنها در دنیا بودند، هر آینه خلقتشان در مقایسه با ما غیر معتدل و ناموزون بود.
خدای متعال میفرماید: «وَإِذْ قُلْنا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُوا لِأَدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِیسَ أَبَی وَاسْتَکْبَرَ وَکانَ مِنَ الْکافِرِینَ»؛(1)«آن زمانکه به فرشتگان گفتیم: بر آدم علیهالسلام سجده کنید، پس سجده نمودند، غیر از شیطان که سرباز زد و کبر ورزید و از کافران گردید».
همچنین خداوند متعال میفرماید: «قالَ ما مَنَعَکَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ قالَ أَنا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِینٍ * قالَ فاهْبِطْ مِنْها فَما یَکُونُ لَکَ أَن تَتَکَبَّرَ فِیها فاخْرُجْ إِنَّکَ مِنَ الصّاغِرِینَ * قالَ أَنظِرْنِی إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ * قالَ إِنَّکَ مِنَ الْمُنظَرِینَ * قالَ فَبِما أَغْوَیْتَنِی لأََقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَکَ الْمُسْتَقِیمَ * ثُمَّ لأََتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیْمانِهِمْ وَعَن شَمآئِلِهِمْ وَلاَ تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شاکِرِینَ»؛(2)«چه چیزی مانع تو شد،از اینکه وقتی من، تو را دستور دادم که سجده کنی، امتناع کردی و سجده نکردی؟ گفت: «من از او بهترم؛ من را از آتش و او را از خاک آفریدهای». خدا به شیطان فرمود: «از این مقام پایین بیا که تو به آن نمیرسی که تکبر بورزی تو از فرومایگانی». شیطان گفت: «مرا تا روز قیامت مهلت ده». خداوند فرمود: «البته مهلت خواهی داشت». شیطان گفت: «پس به واسطه اینکه مرا گمراه نمودی، من نیز بر سر راه بندگانت مینشینم؛ سپس از میان دو دست و از پشت سر و از جانب چپ به نزد آنها میروم تا بیشتر آنها
شکر نعمت را به جای نیاورند.» نیز خداوند متعال فرمود: «قالَ رَبِّ فَأَنظِرْنِی إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ * قالَ فَإِنَّکَ مِنَالْمُنظَرِینَ * إِلَی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ»؛(1)«ابلیس گفت:
«پروردگارا! مرا تا روز قیامت مهلت بده»، فرمود: «همانا تو از مهلت داده شدگانی تا روز معلوم». در جای دیگر فرمود: «فَسَجَدُوا إِلآَّ إِبْلِیسَ کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ
رَبِّهِ»؛(2)«سجده کردند به غیر از شیطان که از جنّیان بود و از امر پروردگارش سرپیچی نمود».
در تفسیر مجمع البیان از ابن عباس روایت شده که شیطان همراه فرشتگان، مشغول عبادت بود که مأمور به سجده آدم علیهالسلام شد، امّا او نپذیرفت.
روایت شده از طاووس و مجاهد که شیطان قبل از اینکه مرتکب گناهی شود، فرشتهای از فرشتگان بوده و نامش، عاززیل و از ساکنان زمین بود و فرشتگانی که ساکن زمین بودند، جن نامیده میشدند و از بین فرشتگان هیچ کس از نظر اجتهاد و علم، بالاتر از او نبود، امّا وقتی که در مقابل فرمان خدای متعال، سرکشی کرد، خداوند متعال، او را نفرین کرد و وی را ابلیس نامید.
ابن عباس میگوید: «اولین کسی که خود را با آدم مقایسه کرد، ابلیس بود که خطا کرد، پس هر کس که دین را به رأی خود مقایسه کند، خداوند متعال، او را همنشین ابلیس میگرداند و اینکه شیطان گفت: «مرا تا روز قیامت مهلت بده؛ یعنی روزی که مردم از قبرهایشان بیرون میآیند تا به اعمالشان برسند». منظور این بود که مرگ را تا
نفخه اولی درک نکند و خداوند متعال در جواب او فرمود: «تو تا وقت معلوم، مهلت داده میشوی». که منظور از آن «نفخه اولی» است در این صورت، مرگ را میان دو نفخه، درک میکند که مدت آن 40 سال است».
اینکه شیطان گفت: «فَبِما أَغْوَیْتَنِی...»؛(1)«خدایا برای اینکه مرا از مهربانی و بهشت خود محروم و ناامید نمودی و مرا با سجده بر آدم آزمایش کردی، من در آن امتحان، گمراه شدم و من هم، بنیآدم را گمراه میکنم». همه اینها تفسیر معناست ولی ظاهر کلام این است که او اعتقاد دارد که گمراهی از جانب خداست و این از جمله اعتقادات پلید است. مبحثی که در زهر الربیع نقل کردم در این باب شگفتانگیز است و آن اینکه، من با علمای عامه بحثی داشتم و صحبت به اینجا رسید که: «شیطان که از اهل علم بوده چه دینی داشته است؟» من گفتم: «به نظر من او در اصول از اشاعره(2)و در فروع از حنفیّه بوده است»، آنها از کلام من متعجب شدند و گفتند: «دلیل این سخن تو چیست؟» گفتم: «گفتار اوّلش که گمراهی را به خدا نسبت داده، مذهب جبریّه از اشاعره است. امّا دوم؛ عمل کردن به قیاس در گفتارش میباشد که گفت: «من از او بهترم؛ او را از خاک و مرا از آتش آفریدهای». و عمل کردن به قیاس، اولویّت پنداری از
ناحیه اوست که خیال کرده، سجده برای او سزاوارتر است و او به گمان خود، خودش را برتر از آدم دانسته و آتش را برتر از خاک خوانده و خلاصه اینکه، مذهب شیطان، بالاتر از حنفیّه است؛ زیرا شیطان، طبق قیاس اولویّت، عمل کرده و ابوحنیفه به قیاس برابری، عمل میکرده که ضعیفتر و رانده شدهترین نوع قیاس است. سپس گفتار او که گفت: «لأََتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ»؛(3)«من از بین دستها و پشت سر و جانب چپ و راست به نزدشان میآیم».
از امام باقر علیهالسلام روایت شده که فرمود: «معنای «بین ایدیهم» آن است که شیطان، آخرت را برای بنیآدم، کوچک و بیاهمیت مینماید و «من خلفهم»؛ بنیآدم را به جمع مال و بخل، وا میدارد و از به جا آوردن حقوق واجب، منع میکند و «عن
ایمانهم»؛ دستورات دین آنها را با زینت نمودنِ نادانی و خوب نشان دادنِ اشتباهات بر آنها فاسد میگرداند و «عن شمائلهم»؛ خودپرستی و غلبه شهوات را بر دلهای آنها مسلّط میکند».
در «الخرایج» در حدیثی طولانی از امام عسکری علیهالسلام نقل شده که: «هیچ کس از دوستداران علی علیهالسلام نیست که دل خود را از کینه و نجاست گناهان پاک نموده باشد، جز اینکه هر آینه، او از فرشتگان پاکتر و برتر است».
در جواب کافری که از حضرت امام صادق علیهالسلام پرسید: «آیا سجده برای غیر خدای متعال جایز است؟» فرمود: «خیر». آن فرد پرسید: «پس چطور خداوند متعال، فرشتگان را دستور به سجده بر آدم نمود؟» فرمود: «همانا آن سجده به امر خدای متعال بود و در حقیقت سجده برای خداست».
در حدیث دیگر از آن حضرت علیهالسلام نقل شده است که: «سجده ملائکه بر آدم و نهادن پیشانی بر خاک برای بزرگ داشت آدم، به دستور خدای متعال بوده است».
از ابیالحسن سوم علیهالسلام نقل شده است: «سجده فرشتگان بر آدم، در حقیقت سجده برای خود آدم نبوده، بلکه سجده برای خدای متعال و نشان دهنده محبت آنها نسبت به آدم بوده است».
در خرایج از موسی بن جعفر علیهالسلام از پدران مطهرش نقل شده که: «مردی یهودی از امیرمؤمنان علیهالسلام درباره معجزه پیامبر صلیاللهعلیهوآله در مقابل معجزات پیامبران دیگر سؤال کرد و گفت: «حضرت آدم، سجده شده فرشتگان بوده است، پس آیا چنین امری درباره محمد صلیاللهعلیهوآله انجام شده است؟» حضرت علی فرمود: «بله، امّا سجده فرشتگان بر آدم، سجده عبادی و طاعتی نبود؛ زیرا در این صورت، آنها به جای خدا، آدم را پرستش میکردند، بلکه سجده آنها برای خدای متعال و به خاطر اقرار به برتری آدم و مهربانی خدای متعال بر او، بوده است و محمد صلیاللهعلیهوآلهچیزی بالاتر و برتر از این است؛ زیرا
خدای عزّوجل و ملائکه او همگی بر او صلوات فرستادهاند و همه مؤمنان در نماز خود بر او درود میفرستند، پس ای یهودی! این امر، بالاتر از سجده ملائکه است». تمام علمای اسلام بر این عقیده هستند که سجده ملائکه بر آدم، سجده عبادی نبوده؛ زیرا در غیر این صورت، کفر محسوب میشود، امّا آنها در این مورد نظرات گوناگونی دارند:
اوّل اینکه؛ این سجده برای خداوند متعال و آدم، قبله سجده بوده است و این قول ابوعلی جبایی و جمعی دیگر است.
دوم اینکه؛ سجده در لغت به معنای اطاعت و فروتنی است و سجده فرشتگان بر آدم به معنی فروتنی و مطیع شدن برای اوست. این قولی بعید است، چون در آیه میفرماید: «فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ»(1)میکند.
سوم اینکه؛ سجده به جهت تعظیم و بزرگ داشت آدم علیهالسلام واقع شده و در حقیقت،
عبادت خدای متعال بوده است؛ زیرا به امر خدای متعال صورت گرفته و این قول، ظاهرترین اقوال از نظر اخبار است.
علی بن ابراهیم میگوید: «تکبر ورزی ابلیس، اولین گناهی بود که خداوند متعال با آن، مورد نافرمانی قرار گرفت و ابلیس به پروردگار متعال عرضه داشت: «پروردگارا! مرا از سجده معاف کن در این صورت، تو را به بهترین نوع عبادت، پرستش میکنم که هیچ فرشته مقرّب و پیامبری، نتوانند تو را عبادت کنند». خدای متعال فرمود: «من به عبادت تو نیازی ندارم، من میخواهم که تو مرا آنگونه که اراده کردهام، عبادت کنی، نه آن گونه که خودت میخواهی». وقتی ابلیس از سجده سر باز زد، خداوند متعال به او فرمود:
«قالَ فاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّکَ رَجِیمٌ»؛(2)«بیرون شو که همانا تو رانده شده هستی».
ابلیس گفت: «ای خدای من!چگونه ممکن است، تو عدالت محض هستی و ستم نمیکنی، پس ثواب اعمال من باطل شده است؟» فرمود: «خیر، امّا هرچه از امور دنیوی، در برابر ثواب عملت از من درخواست کنی به تو خواهم داد». ابلیس گفت: «مرا بر فرزندان آدم مسلّط گردان». فرمود:«تو را مسلط کردم». گفت: «مرا مثل خون که در رگهای ایشان جاری است در آنها جاری نما». فرمود: «جاری نمودم». گفت: «هیچ فرزندی از ایشان متوّلد نشود، جز اینکه دو فرزند از من متوّلد شود و من آنها را ببینم،
ولی آنان مرا نبینند و به هر صورتی که اراده کنم، بتوانم بر آنها مسلط شوم». خداوند
متعال فرمود: «همه را به تو دادم». ابلیس گفت: «پروردگارا! بیشتر توجّه کن». فرمود:
«به زودی قلبهای آنان را جایگاه تو و نسلت قرار میدهم». گفت: «پروردگارا! برای من بس است». آنگاه ابلیس گفت: «قالَ رَبِّ بِما أَغْوَیْتَنِی لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَلَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ * إِلاَّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ»؛(1)«خدایا! قسم به بزرگی و جلالت چنانکه مرا گمراه کردی من نیز در زمین (همه چیز را) در نظر فرزندان آدم جلوه میدهم و همه آنها را گمراه خواهم کرد. بجز بندگان پاک و خالص تو را».
امام صادق علیهالسلام میفرماید: «وقتی که خداوند تبارک و تعالی آنچه را که شیطان درخواست کرد به او داد، آدم علیهالسلام گفت: «پروردگار متعال! ابلیس را بر فرزندان من مسلّط گرداندی و او را مانند خون در رگهایشان جاری کردی و هرچه خواست به او دادی، پس وای بر فرزندانم، چه بر سر ما خواهد آمد؟» خداوند فرمود: «از تو و فرزندانت هر عمل بد، یکی و هر عمل نیک، ده تا حساب میشود». گفت: «پروردگارا! بیشتر به من عنایت کن». خداوند فرمود: «درِ توبه تا وقتی که جان به گلوگاه رسد، باز است». گفت: «پروردگارا! بیشتر عنایت کن». فرمود: «میآمرزم، میآمرزم، میآمرزم و هیچ پروایی ندارم». آدم گفت: «پروردگارا! برای من کافی
1) . سوره حجر، آیات 40 - 39.
است». راوی خطاب به امام میگوید: «فدایت گردم، به چه سبب شیطان از سوی خدا سزاوار آن عطاها گردید؟» فرمود: «به چیزی که با آن، شکر خدای متعال را به جا آورد». گفتم: «فدایت شوم آنچه بود؟» فرمود: «دو رکعت نماز بود که آن را در آسمان بهجا آورد و چهار هزار سال طول کشید».
در نهجالبلاغه از قول آن حضرت نقل شده که شیطان دو رکعت نماز در آسمان بهجا آورد که شش هزار سال به طول انجامید که معلوم نیست از سالهای دنیا بوده یا از سالهای آخرت، بنابراین اگر از سالهای آخرت بوده باشد، به عددی بسیار بزرگ تبدیل میگردد؛ در این باره گروهی از صوفیه از ابلیس به خاطر سرباز زدن از سجده، تشکر میکنند و میگویند: «سجده، فقط خاص خداست». و ابلیس را به همین جهت، سیّدالموّحدین میدانند که نفرین خدای متعال و فرشتگان و کل مردم بر ایشان باد!
در «فضائل الشیعه» شیخ صدوق با استناد به ابی سعید خدری میگوید: «ما در نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآلهنشسته بودیم که مردی وارد شد و گفت: «ای پیامبر! به من از گفتار خدای متعال خبر بده که به ابلیس فرمود: «أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنتَ مِنَ الْعالِینَ»؛(1)«آیا تکبر ورزیدی یا از بلند مرتبهگان بودی». پس بلندمرتبهها چه کسانی هستند که از
فرشتگان هم برترند؟» پیامبر صلیاللهعلیهوآلهفرمود: «من، علی، فاطمه، حسن و حسین، ما در سراپردههای عرش، خدا را تسبیح میگفتیم و فرشتگان نیز به تسبیح ما، تسبیحگو بودند و این، دو هزار سال قبل از خلقت آدم و دستور خداوند متعال به سجده فرشتگان برای او بود، امّا ما مأمور به سجده نبودیم، به همین علّت وقتی شیطان از سجده خودداری کرد، خداوند متعال فرمود: «آیا تکبّر نمودی یا از بلندمرتبهگانی»؟
از آن حضرت علیهالسلام نقل شده که فرمود: «همان زمانی که آدم علیهالسلامو حوّا در بهشت بودند تا از آن به زمین بیایند، هفت ساعت از ساعات دنیوی بود».
1) . سوره ص، آیه 75.
در کتاب «علل الشرایع» از وهب نقل شده: «وقتی که خداوند متعال امر نمود که ملائکه بر آدم سجده کنند و شیطان خودداری کرد؛ خداوند متعال، ابلیس را از بهشت بیرون کرد، در آن هنگام خداوند عزّوجل به آدم فرمود: «ای آدم! به سوی این عده از فرشتگان برو و بگو: «سلام من و رحمت و برکات الهی بر شما باد!»، پس آدم علیهالسلام به ایشان سلام کرد و آنها در جواب گفتند: «درود ما و رحمت و برکات خدا بر تو باد!» وقتی که آدم علیهالسلام به سوی پروردگارش بازگشت، خداوند متعال به او فرمود: «این درود و سلام بر تو و نسل بعد از تو تا روز قیامت است».
همچنین در «علل الشرایع» با استناد به امام صادق علیهالسلام نقل میکنند: «از امام علیهالسلام درباره بهشتی که آدم در آن بود، سؤال کردم، فرمود: «بهشت آدم، باغی از باغهای دنیا
بود که خورشید و ماه در آن طلوع میکردند و اگر از بهشتهای همیشگی بود، هرگز از آن خارج نمیشد». از علی بن ابراهیم مانند این روایت نقل شده و به تحقیق میان عالمان و فضلا اختلاف است در اینکه بهشت آدم علیهالسلامدر زمین یا در آسمان است؟ بنابر قول دوم، آیا بهشت جاوید روز جزا غیر آن است؟ بیشتر مفسران و جماعت معتزله بر این باورند که آن، بهشت جاوید بوده و این عقیده، بیشتر علمای شیعه میباشد. ابوهاشم گفته است که بهشت آدم، باغی از باغهای دنیا و غیر از بهشت جاوید بوده است، گروهی از علما نیز بر این باورند که بهشت آدم، بستانی از باغ و بوستانهای دنیا و در زمین بوده است کما اینکه روایت بالا نیز بر آن دلالت کند.
گروهی بر این عقیدهاند، مقدم بودن لفظی و عهدی بون الف و لام در (الجنه) دلالت بر بهشت جاوید، دلیل آوردهاند و گروهی هم بر اینکه؛ هبوط آدم دلالت بر نزول او از آسمان به زمین میکند و بهشت جاوید نبوده؛ زیرا که هر کس وارد آن میشد از آن هرگز خارج نمیشد؛ به خاطر همین استدلال کردهاند که بهشت آدم، باغی از باغهای دنیا در آسمان بوده است و جواب این گروه این است که هبوط، فقط
در نزول از آسمان به زمین به کار نمیرود و انتقال از مکانی در زمین به مکان دیگر نیز هبوط نامیده میشود، مانند کلام خدای متعال که فرمود: «اهْبِطُوا مِصْرا»؛(1)«به مصر هبوط یابید (کوچ کنید)».
کسانی که معتقدند بهشت آدم، باغی از باغهای زمین بوده است؛ اینگونه دلیل آوردهاند که نعمتهای بهشتی از بین نمیرود و فردی که به آن وارد شود از آن بیرون نمیآید. این امر در صورتی امکانپذیر است که آنها در بهشت ساکن شده باشند، به هرحال این دو تعبیر با ظاهر آیات و روایات تفاوت دارد، مگر اینکه آنها راحمل بر تقیّه نماییم.
از جمیل بن درّاج نقل شده که میگوید: «من از امام صادق علیهالسلامپرسیدم: «آیا شیطان از جنس فرشتگان بود یا از جنس جنّ؟» فرمود: «فرشتگان گمان میکردند که او از جنس آنهاست، ولی خداوند متعال میدانست که او از ایشان نیست، تا اینکه مسئله سجده بر آدم پیش آمد و حقیقت، معلوم شد».
علمای اسلام درباره اینکه ابلیس از فرشتگان است یا نه، اختلاف نظر دارند. بیشتر متکلّمان و بسیاری از عالمان شیعه مانند شیخ مفید بر این باورند که شیطان از فرشتگان نیست؛ بلکه از جنّیان است، شیخ مفید میگوید: همانا روایات پیاپی از ائمه هدی این معنا را تأیید میکند و این گفته امامیه است، ولی گروهی ازعلما از جمله: شیخ طوسی در تبیان، ابلیس را از فرشتگان دانستهاند و این سخن را از امام صادق علیهالسلام نقل کرده و میگوید: ظاهر بیشتر روایات شیعه موافق این هستند و طائفهای در آن اختلاف نظر دارند. بعضی علما، ابلیس را نگهبان و خزانهدار بهشت میدانند و برخی او را دارای مقام حکومت بر آسمان و زمین میدانند و عدّه دیگر میگویند او میان آسمان و زمین، سرگردان است.
1) . سوره بقره، آیه 61.
آنچه شیخ مفید میفرماید، طبق احادیث متواتر و سودمند است.
عیاشی با استناد به امیرمؤمنان علیهالسلام میگوید: «اولین جای زمین که خداوند متعال بر آن عبادت شد، سرزمین کوفه بود وقتی که ملائکه مأمور سجده بر آدم شدند در آن سرزمین سجده کردند».
امام حسن عسکری علیهالسلام میفرماید: «خداوند متعال، زمانی که امام حسین علیهالسلام و یارانش را با لشکری که با آنان جنگ میکردند و سر آن حضرت را حمل نمودند، آزمایش کرد؛ آن حضرت به لشکر خود فرمود: «شما از پیمان من آزاد هستید، پس به خانواده خود بپیوندید».
و به اهل بیت خود فرمود: «شما را نیز از ترک یاری و کمک خود حلال میکنم؛ زیرا شما به علّت تعداد زیاد دشمن، توان مقاومت در برابر آنها را ندارید و اینها هدفی
جز نابودی من ندارند، پس ای قوم! مرا رها کنید که همانا خداوند متعال مرا یاری و کمک خواهد کرد، همانطور که در گذشتگان این چنین بوده است».
لشکر آن حضرت از او جدا شدند و او را رها نمودند، امّا اهل بیت و نزدیکانش از ترک او خودداری کردند و گفتند: «ما هرگز تو را رها نمیکنیم». پس آن حضرت به آنها فرمود: «اگر شما خود را مانند من مهیّا کردهاید، بدانید که خداوند متعال، منازل گرانقدر را به واسطه تحمّل مکروهات و سختیها به بندگانش عطا میکند؛ من آخرین فرد شما هستم که در این دنیا خواهم بود و خداوند متعال به ما کراماتی عطا میکند تا تحمّل سختیها بر ما آسان شود و بدانید که دنیا و همه تلخی و شیرینیاش، رؤیایی بیش نیست و بیداری و هوشیاری در آخرت است».
آنگاه فرمود: «آیا شما را به ابتدای آفرینشمان آگاه نمایم؟» گفتند: «آری؛ ای پسر پیامبر!» آنگاه فرمود: «همانا خدای متعال وقتی که آدم علیهالسلام را آفرید، اسامی همه چیز را به او یاد داد و آنها را بر فرشتگان عرضه کرد و ارواح محمّد، علی، فاطمه، حسن
و حسین را در پشت آدم قرار داد و نور آنها، تمام افقهای آسمانها و پردهها و بهشت، عرش و کرسی را فرا گرفت، آنگاه خداوند متعال، ملائکه را به سجده آدم مأمور نمود و این سجده، تعظیم و گرامی داشت آدم علیهالسلام بود و خداوند متعال، آدم علیهالسلام را حامل آن
نورهای مقدّس که کل آفاق را نورانی کرده بود، قرار داد و او را بزرگواری و برتری بخشید». سپس همه فرشتگان سر تعظیم بر زمین گذاشتند، غیر از ابلیس که خودداری کرد و از فروتنی در برابر انوار ما اهل بیت تکبّر ورزید».
در حدیثی علی بن حسین علیهالسلام میفرماید: «همانا آدم علیهالسلام به بالاترین نقطه عرش نگاه کرد و اشباح ما را به صورت انواری درخشان مشاهده کرد. آنگاه خدای متعال فرمود: «ای آدم علیهالسلاماین اشباح، برترین مخلوقات من هستند». نامهای آنان را به او یاد داد و فرمود: «من به واسطه آنها عطا کرده و باز میگیرم و به واسطه آنان، عذاب نموده
یا پاداش میدهم، پس ای آدم! به آنان متوسل شو و وقتی که دچار بلایی شدی، آنها را نزد من شفیع قرار بده، همانا من به ذات خود قسم میخورم که هیچ نیازمندی را به خاطر آنان ناامید نمیکنم». به همین علّت وقتی که آن گناه از آدم سر زد، خدای عزّوجل را به واسطه آن اشباح خواند و توبهاش پذیرفته شد».
از اسحاق بن جریر روایت شده که گفت: «حضرت امام صادق علیهالسلامفرمود: «اصحاب تو، درباره گفتار شیطان که عرضه داشت: «أَنا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِینٍ»؛(1)«خدایا مرا از آتش و آدم را از خاک آفریدی». چه میگویند؟» گفتم: «فدایت شوم، میگویند ابلیس از آتش است و خدای متعال آن را در قرآن یادآوری کرده است». فرمود: «ای اسحاق! شیطان دروغ میگوید، خداوند متعال، او را جز از خاک نیافریده بود». سپس فرمود: «الَّذِی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نارا فَإِذَآ أَنتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ»؛(2)«همان خدایی که برای شما از درخت سبز، آتش آفرید تا وقتی که شما
از آن آتش برافروزید». خداوند او را از آتش، آتش را از درخت و درخت را از خاک آفریده است؛ یعنی اصل درخت از خاک است.
علی بن ابراهیم با استناد به امام صادق علیهالسلام درباره گفتار خدای تبارک و تعالی میگوید: «منظور از وقت معلوم که پایان مهلت است همان روزی است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله او را بر صخرهای واقع در بیت المقدّس قربانی میکند».این روایت بر این اشاره دارد که مهلت شیطان تا روز خروج قائم علیهالسلام است که همان قیامت صغری (روز ظهور) است و اخبار فراوانی بر آن دلالت میکند.
در بحارالانوار ذکر شده است: «خدای متعال، آدم علیهالسلام را از گل و حوّا را از آدم آفرید، پس همت مردان در آب و خاک و همت زنان در مردان است».
در علل و امالی شیخ صدوق با استناد به حسن بن علی علیهماالسلاممیفرماید: «گروهی از
یهود نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمده و از او درباره مسائلی سؤال کردند و گفتند: «به ما خبر بده که چرا خداوند متعال این اوقات پنجگانه را در شب و روز برای نماز امّت تو قرار داده است؟» حضرت جواب داد تا آنجا که فرمود: «و اما نماز عصر، پس از آن ساعتی است که آدم علیهالسلام از آن درخت خورد و خداوند متعال او را از بهشت بیرون کرد و خدای متعال، نسل آدم علیهالسلام را تا روز قیامت به این نماز مأمور نمود و آن را برای امّت من برگزید و این نماز از محبوبترین نمازها، نزد خدای عزّوجل است و مرا سفارش کرده است که از میان همه نمازها بر این نماز مراقب باشم و امّا نماز مغرب، پس از آن
ساعتی است که خداوند متعال در آن، توبه آدم علیهالسلام را پذیرفت و هر آینه میان خوردن آن درخت ممنوعه و میان پذیرش توبه آدم سیصد سال از سالهای دنیوی فاصله بود و در روزهای آخرت هر روز، هزار سال از سالهای دنیاست، پس فاصله آنها در قیامت از نماز عصر تا عشا بود و آدم علیهالسلامسه رکعت نماز به جا آورد، یک رکعت برای گناه خودش، یک رکعت برای گناه حوّا و یک رکعت برای توبه، سپس خداوند متعال این سه رکعت را بر امّت من واجب گردانید».
بعد از آن، آنها پرسیدند: «به ما خبر بده که به چه جهت این اعضای چهارگانه را هنگام وضو میشویید، با آنکه، آنها پاکیزهترین نقاط بدن هستند». پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «وقتی که شیطان، آدم علیهالسلامرا وسوسه کرد و آدم علیهالسلام به درخت مورد نظر نزدیک شد و به آن نگاه کرد، آبرویش ریخت، سپس بلند شد و آن اولین قدمی بود که به سوی گناه برداشته شد، سپس میوه آن را با دست چید و آن را لمس کرد، و از آن خورد، در این حال، پوشش او جدا شد و او خجالت زده، دست خود را بر سر گذاشت و گریه کرد، بنابراین وقتی که خداوند متعال، توبه او را پذیرفت بر او و فرزندانش شستن و وضو این اعضای بدن را واجب نمود و او را به خاطر اینکه چشم را بر آن درخت دوخته بود، فرمان داد صورتش را شستشو دهد و هر دو دست را به جهت اینکه آن میوه را به دست گرفت، بشوید و هر دو پا را به سبب قدم نهادن به سوی گناه، مسح نماید».
سپس مردی یهودی پرسید: «مرا آگاه کن که چرا خدا روزه را به مدّت سی روز بر امت تو واجب کرده است و بر آدم علیهالسلام بیش از این واجب کرده بود». پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «وقتی که آدم علیهالسلام، میوه درخت ممنوعه را خورد، آن میوه تا سی روز در شکمش باقی ماند، پس خداوند تا 30 روز گرسنگی و تشنگی را بر نسل او واجب نمود و باقی ایامی که مردم میخورند و میآشامند؛ لطفی از جانب خدای عزّوجل بر آنهاست و همچنین لطفی بر آدم است، بنابراین خداوند متعال این سی روز، روزه را بر امت من واجب نمود». سپس پیامبر صلیاللهعلیهوآله این آیه را تلاوت نمود: «یاأَیُّها الَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ
عَلَیْکُمُ الصِّیامُ کَما کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ»؛(1)«ای اهل ایمان! روزه بر شما واجب گردید، همان طور که بر کسانی که قبل از شما بودند، واجب گشته بود، شاید که با تقوا شوید».
در تفسیر علی بن ابراهیم از ابی عمیر از ابن مسکان از امام صادق علیهالسلام نقل میکند
1) . سوره بقره، آیه 183.
که فرمود: «موسی علیهالسلام از پروردگارش خواست که او و آدم علیهالسلام را در یک جا جمع نماید، پس وقتی که با هم جمع شدند، موسی علیهالسلام به او گفت: «ای پدر! آیا خدای متعال تو را با دست خود نیافرید و در تو از روح خود ندمید و فرشتگان را برای تو به سجده امر نکرد و تو را دستور نداد که از آن درخت نخوری، پس چرا عصیان کردی؟» آدم گفت: «ای موسی! تو چند سال قبل از آفرینش من، آن مطلب را در تورات یافتی»؟ موسی علیهالسلام گفت: «سی سال قبل». آدم گفت: «ما نیز بر همین عقیدهایم». و امام صادق علیهالسلامفرمود: «به این ترتیب آدم علیهالسلام برای موسی علیهالسلام حجت آورد».
از امام صادق علیهالسلام نقل شده است که: «وقتی آدم علیهالسلام از بهشت خارج شد، جبرئیل بر او نازل شد و گفت: «ای آدم! آیا خدای متعال، تو را به دست قدرت خود نیافرید؟ و از وجود خود در تو ندمید؟ فرشتگان را به سجده تو مأمور نکرد؟ حوّا را به ازدواج تو در نیاورد؟ تو را در بهشت سکنی نداد؟ آن را بر تو پاک ننمود؟ و تو را با گفتار خود از
خوردن آن درخت منع نکرد؟ ولی تو از آن خوردی و خدا را نافرمانی کردی». آدم علیهالسلام گفت: «ابلیس به خدای متعال قسم خورد که خیرخواه من است و من هرگز فکر نمیکردم که یکی از مخلوقات خدای متعال، به خدای متعال قسم دروغ یاد کند».
در «معانی الاخبار» و «عیون الاخبار» اباصلت هروی میگوید: «به امام رضا علیهالسلام عرض کردم: «ای پسر پیامبر! مرا از درختی که آدم از آن خورد، باخبر کن که چه درختی بود؛ زیرا مردم درباره آن اختلاف دارند برخی آن را گندم و برخی انگور میدانند و عدّهای دیگر آن را درخت حسد میشمارند». امام علیهالسلام فرمود: «همه این سخنان حقّ است». گفتم: «پس معنای این وجوه چیست که علیرغم اختلاف، همه به حقّند»؟ فرمود: «ای اباصلت! درختان بهشتی، مانند درختان دنیا نیستند که فقط یک نوع میوه داشته باشند، چه بسا (در بهشت) درختی هم گندم و هم انگور بدهد و همانا آدم علیهالسلام به دلیل آنکه خداوند متعال، او را اکرام نمود و فرشتگان را مأمور به سجده او
کرد و او را داخل بهشت نمود. با خود گفت: «آیا خدای متعال بشری برتر از من آفریده است»؟ و خدای عزّوجل آنچه را در وجود او میگذشت، میدانست، پس او را ندا داد: «ای آدم! سر خود را بلند کن و به عرش من نگاه کن». پس آدم سر برداشت و به عرش نظر کرد، آن وقت دید که بر عرش به خطی روانی نوشته شده: «هیچ خدایی، جز خدای یگانه نیست و محمّد، فرستاده خداست و علی بن ابیطالب، امیرمؤمنان علیهالسلام است و همسر او، فاطمه، سیده زنان همه عالم است و حسن و حسین، سید جوانان اهل بهشت هستند». آدم گفت: «پروردگارا! ایشان چه کسانی هستند»؟ خداوند عزّوجل فرمود: «آنها از نسل تو و بهتر از تو و همه آفریدههای من میباشند و اگر به خاطر وجود آنها نبود؛ من هرگز تو، بهشت، دوزخ، آسمان و زمین را نمیآفریدم، پس دوری کن از اینکه به آنها به دیده رشک و حسد بنگری». ولی آدم منزلت آنها را آرزو کرد، پس شیطان بر او مسلط شد تا وقتی که از آن درخت ممنوعه خورد و شیطان بر حوّا نیز مسلط گردید؛ زیرا او به دیده حسد در فاطمه نظر کرد، پس از آن درخت ممنوعه خورد و خداوند متعال آن دو را از بهشت خود بیرون کرد و آنها را از جوار خود به سوی زمین نازل کرد».
درباره درخت ممنوعه، نظرات فراوانی وجود دارد. بعضی میگویند: آن درخت، خوشهای گندم بوده است. این روایت را ابن عباس نقل کرده و بعضی روایات دیگر نیز آن را تأیید میکنند؛ برخی گفتهاند آن درخت انگور، کافور و یا انجیر بوده است و بعضی آن را، درخت علم به خیر و شرّ دانستهاند و بعضی نیز گفتهاند آن درخت، درخت جاودانگی بوده که فرشتگان از آن خوردهاند و همه اینها در روایات آمده است و این روایت که ما از امام رضا علیهالسلام نقل کردیم، بین بیشتر روایات و گفتهها کامل است. منظور از حسد در اینجا، غبطه است که البته ترک آن بهتر از انجام دادن آن است و اینکه امام علیهالسلامفرمود: «اگر آدم علیهالسلام آن گناه را انجام نداده بود، هیچ مؤمنی هرگز
مرتکب گناه نمیشد و اگر خداوند عزّوجلّ، توبه آدم علیهالسلام را نمیپذیرفت، توبه هیچ مؤمنی را نیز قبول نمیکرد».
همچنین از امام صادق علیهالسلام نقل شده است که: «وقتی خداوند متعال، آدم علیهالسلام را از بهشت بیرون کرد بر بدنش لکه سیاهی از سر تا پایش ظاهر شد، پس آدم ناراحت و گریان شد، آنگاه جبرئیل به نزد او آمد و گفت: «ای آدم! چرا گریه میکنی؟» آدم علیهالسلام گفت: «به دلیل لکه سیاهی که در من است». جبرئیل گفت: «برخیز و نماز بخوان». وقت نماز صبح بود، پس از نماز، آن لکهها تا سینهاش از بین رفت، سپس جبرئیل در وقت نماز ظهر به نزدش آمد و گفت: «ای آدم! نماز بخوان». آدم نماز ظهر را به جا آورد
و آن لکهها تا حدود شکم و نافش از بین رفت، تا وقتی که هنگام عصر رسید، جبرئیل آمد و او را مأمور به نماز عصر کرد و وقتی که آن نماز را بهجا آورد، لکهها تا زانوانش
از بین رفت، پس از آن، جبرئیل وقت نماز مغرب آمد و به او دستور نماز داد و پس از ادای نماز مغرب، آن لکهها تا مچ پایش محو شد و سرانجام هنگام عشا، جبرئیل به نزد آدم علیهالسلام آمد و به او دستور نماز عشا را داد و پس از ادای نماز عشا به کلی آن لکه از بدن آدم برطرف شد؛ آنگاه به سپاس و ستایش خدای متعال پرداخت، در این هنگام جبرئیل گفت: «ای آدم! مَثَل فرزندان تو، درباره گناهان، مانند این لکه سیاه توست، هر
کس از فرزندان تو که در هر روز و شب پنج نماز به جا آورد، از گناهان خارج میشود، همان طور که این لکهها در تو از بین رفت و نجات یافتی».
در علل شرایع آمده است: «مردی شامی از امیرمؤمنان علیهالسلام سؤال کرد: «چرا ارث
مرد، دو برابر میراث زن است؟» حضرت فرمود: «به دلیل خوشه گندمی که سه دانه داشت و حوّا از آن خوشه، یک دانه برداشت وآدم طمع کرد و دو دانه گندم برداشت، بنابراین میراث مرد، دو برابر زن است».
از امام صادق علیهالسلام نیز همین مسئله سؤال شد و ایشان در جواب فرموند: «چون
دانههای گندمی که آدم و حوّا از آن خوردند، هجده دانه بود که دوازده تای آن را آدم و شش تای آن را حوّا خورد، بنابراین سهم ارث مرد، دو برابر ارث زن است». از این دو روایت به دست میآید که یا اولین خوشه چیده شده از آدم و حوّا سه دانه داشت و سپس خوشههای دیگر هم برداشته و به همین گونه مصرف کردند و یا ساقههای گندم ذکر شده شش خوشه داشته که در هر خوشه سه دانه بوده است.
از امام صادق علیهالسلام روایت شده است که: «آدم علیهالسلام، ابتدای حرکتش از هند بوده و جایی که ابتدا گام نهاد، همان محل قدم عمران بود و ما بین هر قدم او، صحراهای بیآب و علفی بود تا سرانجام به نزدیک محل کعبه رسید و بر آن طواف کرد».
همچنین از ابن مسعود نقل شده که درباره ایامالبیض هر ماه و علّت آن از امام سؤال شد، حضرت فرمود: «من از پیامبر صلیاللهعلیهوآله شنیدم که وقتی آدم علیهالسلام، پروردگار
عزّوجل را نافرمانی کرد، ندا دهندهای از عرش او را ندا داد: «ای آدم! از کنار من برو که هرگز کسی که در مجاورت من است، نافرمانی نمیکند». درآن هنگام آدم به گریه افتاد و فرشتگان و جبرئیل نیز بر او گریه کردند، آنگاه خداوند متعال او را به زمین فرستاد
در حالی که رنگ آن سیاه شده بود، فرشتگان وقتی او را سیاه دیدند به حال او گریه و زاری کردند و گفتند: «خدایا این مخلوقی بود که او را آفریدی و از روح خود در او دمیدی و ملائکه خود را مأمور به سجده او نمودی و حال برای یک گناه، سفیدی او را به سیاهی تبدیل کردی»؟ آنگاه منادی از آسمان، آدم علیهالسلام را ندا داد که ای آدم! برای پروردگارت روزه بگیر، پس در آن روز که روز سیزده ماه قمری بود، آدم روزه گرفت و یک سوم سیاهی چهرهاش برطرف شد، سپس در روز چهارده هم روزه گرفت، و وقتی که روزه گرفت دو سوم سیاهی او برطرف گشت و سرانجام در روز پانزدهم که فرمان روزه آمد، او روزه گرفت، تمام سیاهی او از بین رفت، بنابراین سه روز سیزدهم، چهاردهم، پانزدهم هر ماه قمری، ایام البیض است؛ یعنی روزهای سفیدی
که سپیدی چهره آدم به او بازگشت، سپس منادی از آسمان ندا داد: «ای آدم! من این سه روز را برای تو و فرزندان تو قرار دادم به نحوی که هر کس، این سه روز را در هر ماه روزه بگیرد، مثل این است که گویا تمام ایام دنیا روزه گرفته باشد». در ادامه فرمود:
«آنگاه آدم علیهالسلامبر چهره خویش، محاسن و ریشی سیاه رنگ مشاهده کرد و دست به آن بُرد و آن را لمس کرد و پرسید: «پروردگارا! این چیست؟» خطاب رسید: «این محاسن، زینتی است که تو و فرزندان پسرت را تا روز قیامت به آن آراستم».
در «معانی الاخبار» به استناد به مفضل نقل میکند که امام صادق علیهالسلامفرمود: «خداوند متعال،ارواح را دو هزار سال قبل از بدنها خلق کرد و والاترین و بلندمرتبهترین روحها متعلق به محمد، علی، فاطمه، حسن، حسین و ائمه بعد از ایشان است که سلام خداوند متعال بر آنان باد! سپس ولایت آنها را بر آسمانها و زمین و کوهها قرار داد و نور آنان را بر همه جا سایه انداخت، آنگاه خداوند تبارک
و تعالی به آسمانها و زمین و کوهها فرمود: «اینها، حجتهای من بر خلقم هستند، بهشت خود را برای آنها و هر که دوستدار آنان باشد، بوجود آوردم و آتش دوزخم را برای کسانی که با آنها مخالفت و دشمنی نمایند، آفریدم و هر کس نسبت به شأن و جایگاه آنها از جانب بزرگی من ادعایی داشته باشد، او را عذابی مینمایم که تاکنون
کسی از مخلوقاتم را چنین عذابی نکردهام و هر کس که ولایت ایشان را باور دارد و ادعایی درباره منزلت آنان نسبت به من نداشته باشد، او را در باغهای بهشت همراه ایشان قرار میدهم، پس ولایت آنها امانتی نزد مخلوقات من است. ای آسمانها و ای زمین! کدامیک از شما تحمّل قبول این بار سنگین را دارد و چه کسی میتواند ادعای چنین رتبهای را برای خود بنماید»؟ آنگاه آسمانها، زمین و کوهها از پذیرش آن خودداری کردند و از ادعای منزلت ایشان و آرزوی داشتن موقعیت ممتاز آنان، هراس نمودند، تا موقعی که خداوند عزّوجل، آدم علیهالسلامو حوّا را آفرید و آنها را در
بهشت جای داد و به ایشان گفت: «از هرچه میخواهید، بخورید، امّا به این درخت گندم نزدیک نشوید که از کافران خواهید شد». ولی آن دو به منزلت اهلبیت علیهمالسلام و ائمه بعد از ایشان نگاه کرده و آنها را در والاترین منازل اهل بهشت یافتند و گفتند:
«پروردگارا! این منزلت از آن کیست؟» خدای عزّوجل فرمود: «سرتان را بلند کرده و به عرش نگاه کنید». وقتی نگاه کردند، اسمای نورانی اهلبیت و ائمه و اولاد مطهر امام حسین علیهالسلام را دیدند که بر عرش نوشته بود، گفتند: «پروردگارا! منزلت آنها نزد تو چقدر است؟»
فرمود: «اگر ایشان نبودند، شما را نمیآفریدم، پس مراقب باشید از اینکه به آنها به دیده حسد بنگرید یا آرزوی منزلت آنان را در نزد من داشته باشید که در این صورت مرتکب نافرمانی من شده و از کافران خواهید بود». آدم و حوّا گفتند: «پروردگارا! ستمکاران چه کسانی هستند؟» خطاب رسید: «آنها، ادعاکنندگان به ناحق مقام ایشان هستند». آدم علیهالسلام و حوّا گفتند: «پروردگارا! جایگاه ظالمین را در آتش دوزخ به ما نشان بده، همانطور که منزلت آنها را در بهشت تو مشاهده کردیم». آنگاه خدای متعال به آتش دستور داد تا انواع عذاب خود را به آنها نشان دهد، سپس خداوند متعال به آدم علیهالسلام و حوّا وحی کرد که ای آدم علیهالسلام و حوّا! مبادا به نور حجّتهای من به دیده حسد بنگرید؛ زیرا در این صورت شما را از کنار خود دور میکنم؛ ولی شیطان آن دو را وسوسه کرد و برای آنها قسم خورد که من خیرخواه شما هستم، آنگاه شیطان، آنها را مجبور کرد تا شأن و مقام آن ارواح را آرزو کنند، پس آدم علیهالسلام و حوّا با دیده حسد به آنها نگریستند و به دنبال آن ساقه گندم خوردند و در محل آن گندمها، جو رویید، پس اصل گندم از همان گندمهایی بود که آنها باقی گذاشته و نخوردند و اصل جو از جوهایی است که به جای گندمی که آنها خوردند رویید، وقتی که آنها گندمها را خوردند، تمام پوشش و زیورهایشان از بین رفت و برهنه شدند. پس به ایشان ندا
رسید: «أَلَمْ أَنْهَکُما عَن تِلْکُما الشَّجَرَةِ وَأَقُلْ لَکُما إِنَّ الشَّیْطانَ لَکُما عَدُوٌّ مُبِینٌ»؛(1)«آیا من شما را از این درخت نهی نکردم و به شما نگفتم که شیطان، دشمن آشکار شماست».
پس گفتند: «قالاَ رَبَّنا ظَلَمْنا أَنفُسَنا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَتَرْحَمْنا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ»؛(2)«پروردگارا! ما به وجود خود ستم کردیم و اگر ما را نیامرزی و به ما رحم نکنی از زیانکاران خواهیم بود». خداوند متعال خطاب کرد: «از جوار قرب من خارج شوید؛ زیرا کسی که از من نافرمانی کند در بهشت من جایی نخواهد داشت». پس آدم علیهالسلام و حوّا از بهشت رانده شدند در حالی که باید خود به دنبال روزی میگشتند، سرانجام وقتی که خدای متعال اراده کرد که آنها را بیامرزد؛ جبرئیل علیهالسلامرا به نزد آنها فرستاد و جبرئیل به آنها گفت: «به درستی شما با آرزوی منزلت کسانی که بر شما برتری دارند به وجود خود ظلم کردید، پس جزای شما دوری از جوار الهی و نزول به زمین بود که به آن مبتلا شدید، پس خدایتان را به حقانیّت همان نامهایی که بر عرش مشاهده کردید، سوگند دهید تا بهسوی شما بازگردد و توبه شما را بپذیرد». آدم علیهالسلامو حوّا
گفتند: «خدایا! از تو به حقانیّت این بزرگواران درخواست میکنیم که به ما رحم نموده و توبه ما را بپذیری». سپس خداوند متعال، توبه آنها را پذیرفت، بنابراین همه پیامبران الهی بعد از آنها این امانت را حفظ کردند و به جانشینان خود و دوستانشان درباره آن خبر دادند که همه آسمانها و زمین از تحمّل این بار سنگین، شانه خالی کردند، امّا انسان آن را تحمّل کرد و اصل هر ستمی تا روز قیامت از جانب انسان است؛ همچنانکه خداوند متعال میفرماید: «إِنّا عَرَضْنا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَها وَأَشْفَقْنَ مِنْها وَحَمَلَها الاْءِنسانُ إِنَّهُ کانَ ظَلُوما جَهُولاً»؛(3)«ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم و همه از حمل آن خودداری کردند
و ترسیدند تا انسان آن را تحمّل کرد، به درستی که او ظالم و نادان است».
نباید تصور شود که آدم علیهالسلام با آرزوی منزلت چهارده معصوم از ظالمان ادعاکننده، و سزاوار عذاب است؛ زیرا آدم علیهالسلام در این آرزو و در مخالفت با امر مستحبی، خود را مانند ظالمان نمود، نه در ادعای مقام آن بزرگواران یا گرفتن آن منزلت و کشتن آنان یا
عدم حمل امانت و نگهداری آن، پس دشمنی آدم، ترک اولی محسوب میشود، همچنانکه قول امام علیهالسلام تأیید کننده این معناست و میفرماید: «همواره پیامبران الهی این امانت را حفظ کردهاند» که منظور از حمل آن امانت، ادعای به ناحق و گرفتن آن است. زجاج در توضیح معنای حمل میگوید: «هرکس که در امانت خیانت کند در واقع آن را نگهداری نکرده و هر کس که امانت را نگه ندارد، آن را ادا ننموده است». پس آدم علیهالسلام از حملکنندگان امانت نبود. برخلاف آنچه بعضی از مفسّران عقیده دارند و انسان را به آدم علیهالسلام تفسیر کردهاند، امّا قول اوّل صحیحتر است، امّا بنابر حدیث امام صادق علیهالسلام، عمل آدم، گناهی از زمره گناهان ظلم شمرده خواهد شد و به زودی ستمکاران خواهند دانست که به کجا برگردانده میشوند. از ابن عباس نقل شده است: «وقتی که خدای متعال، آدم علیهالسلام را آفرید و از روح خود در او دمید؛ آدم عطسه کرد و خداوند به او الهام کرد که «الحمدللّه ربّ العالمین» بگوید، آنگاه پروردگارش به او گفت: «پروردگارت به تو رحم کند». وقتی که خداوند متعال، فرشتگان را به سجده آدم مأمور نمود، آدم، گرفتار خودبینی شد و گفت: «خدایا! آیا مخلوقی آفریدهای که نزد تو از من محبوبتر باشد؟» وقتی جوابی نشنید تا سه بار این سؤالش را تکرار کرد، آنگاه پروردگار عزّوجل فرمود: «بله، آنها کسانی هستند که اگر به خاطر ایشان نبود، تو
را نمیآفریدم». آدم علیهالسلام گفت: «پس آنها را به من نشان بده». آنگاه خداوند متعال به ملائکه دستور داد که پوششها را کنار بزنند و در آن موقع آدم علیهالسلام، سایههای پاک پنج تن را در مقابل عرش مشاهده کرد و گفت: «پروردگارا! اینها چه کسانی هستند؟» خطاب رسید: «ای آدم! این محمد صلیاللهعلیهوآله، پیامبر خاتم و علی، امیرمؤمنان علیهالسلام، پسر عمّ
و وصّی اوست و این فاطمه علیهاالسلام، دختر پیامبر صلیاللهعلیهوآله و این دو، حسن علیهالسلام و حسین علیهالسلام، پسران علی علیهالسلام و دختر پیامبر صلیاللهعلیهوآله هستند». آنگاه فرمود: «ای آدم! اینها فرزندان تو هستند». آدم از این بابت شادمان شد و زمانی که مرتکب آن گناه شد، گفت: «پروردگارا! از تو میخواهم به حق محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین مرا بیامرزی». آنگاه خداوند متعال، او را به خاطر آنها آمرزید. این همان کلماتی است که خداوند متعال میفرماید: «فَتَلَقَّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیْهِ»؛(1)«آدم از پروردگارش کلماتی را آموخت و خدا، توبه او را پذیرفت». زمانی که آدم علیهالسلام به زمین فرستاده شد بر انگشتری خود این نقش را حک کرد: محمد صلیاللهعلیهوآله، فرستاده خدا و علی، امیرمؤمنان است. کنیه آدم، ابامحمد صلیاللهعلیهوآلهاست.
معانی الاخبار به استناد به امام صادق علیهالسلام مینویسد که امام علیهالسلامفرمود: «آدم علیهالسلامصد سال دور کعبه طواف کرد و هرگز به حوّا نگاه نکرد و آنقدر در دوری از بهشت گریه کرد تا آنجا که در اطراف گونهاش، مانند دو نهر بزرگ اشک جاری شد و در برابر درب کعبه میایستاد در حالی که لباس او از پوست شتر و گاو بود و میگفت: «خدایا از لغزش من بگذر و گناه مرا بیامرز و مرا به سرایی که از آن بیرون کردی، بازگردان». در
آن هنگام خداوند عزّوجل فرمود: «از خطای تو گذشتم و گناهت را آمرزیدم و به زودی تو را به سرایی که از آن بیرون کردم، بازمیگردانم». در این روایت دلالتی وجود دارد که بهشتی که آدم علیهالسلام از آن خارج شد، همان بهشت جاوید است که به زودی پس از مرگ به سوی آن بازمیگردد و همچنین روایات قبلی و روایات مشابه بر این دلالت میکنند که آدم علیهالسلام وقتی به مقام پنج تن نگریست و دید که نامشان بر پایههای عرش نوشته شده و عرش بام، بهشت جاوید است، همانطور که در روایت آمد بهشت، فوق آسمان است و بام آن، عرش است و تفسیر آن این است که روایت را
1) . سوره بقره، آیه 37.
بر این تشبیه کنیم که آن بهشت، بهشت برزخی بوده که ارواح همه مؤمنان در آن جای میگیرد. آن را حمل بر تقیه مینماییم.
در معانی الاخبار حدیثی از امام صادق علیهالسلام است که میفرماید: «کلماتی که آدم، آنها را از پروردگارش فرا گرفت و به وسیله آنها توبه نمود؛ نامهای مقدس پیامبر و اهلبیت او بود». سپس مفضّل میگوید: «در این صورت معنای تمهّن این است که نامهای آن امامان دوازدهگانه را که نُه تای ایشان از فرزندان امام حسین علیهالسلام هستند، تا حضرت قائم علیهالسلام فرا گرفت».
در بعضی روایات آمده، این کلمات، کلام خدای متعال است که به آنها یاد داد که بگویند: «قالاَ رَبَّنا ظَلَمْنا أَنفُسَنا»؛(1)«پروردگارا! ما به وجود خود ظلم کردیم». و در دیگر روایات وارد شده که آن کلمات این بود: «منزهی تو ای خدا! تو را سپاس میگوییم و نامت، مبارک و عظمتت بلندمرتبه است». کل این روایات این است که اصل این کلمات همان نامهای مبارک ائمه اطهار است. زمانی که آدم علیهالسلام، اولاد و فرزندانش بسیار زیاد شد و دارای نوه گردید، آنها در نزد او صحبت میکردند در حالی که او ساکت بود، آنها گفتند: «ای پدر! چرا ساکتی؟» فرمود: «ای فرزندان من! خدای عزّوجل وقتی که مرا از کنار خود بیرون کرد با من پیمان بست که گفتارت را کم کن تا به جوار من بازگردی».
در قصص راوندی با استناد به امام باقر علیهالسلام نقل میکند که: «آدم علیهالسلامدر هند بر زمین
پایین آمد و خدای متعال برای او خانهای بنا کرد، وقتی که در هند گام نهاد؛ جایگاه او،
همان قدمگاه عمران بود و بین هر قدم او، صحراهایی وجود داشت».
قول مشهور در روایات نقل شده از ائمه اطهار این است که نزول آدم علیهالسلام بر کوه صفا و نزول حوّا بر کوه مروه بوده است و اهل حدیث خبر بالا و اخبار مانند آن را
1) . سوره اعراف، آیه 23.
حمل بر تقیّه نمودهاند؛ زیرا بین اهل سنّت، مشهور است که آدم علیهالسلام بر کوهی در
سراندیب به نام کوه نور نازل شد و حوّا در شهر جدّه نازل گشت به هر حال ممکن است نزول آن دو بر صفا و مروه، بعد از ورودشان به مکه باشد، همانطور که گفتیم، رفتن از نقطهای در زمین به نقطه دیگر را هبوط میگویند.
عیاشی از مسعده بن صدقه از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل میکند که: «موسی علیهالسلاماز خداوند متعال درخواست کرد که با آدم دیدار کند و وقتی که درباره نماز به آسمان عروج کرده بود با آدم علیهالسلام روبرو شد، به او گفت:
«ای پدر! تو همان کسی هستی که خداوند متعال تو را به دست خود آفرید و بهشت خود را بر تو حلال کرد و تو را از آن درخت ممنوعه نفی کرد، امّا تو نتوانستی در مقابل آن مقاومت کنی و به همین علّت به زمین فرستاده شدی، چون نتوانستی وجود خود را حفظ کنی و شیطان تو را فریب داد و تو از او پیروی کردی، پس این تو هستی که با گناه خود ما را از بهشت بیرون راندی». آدم فرمود: «ای فرزند! درباره این درخت با من موافق باش، به درستی که دشمن من، شیطان با من از در مکر و حیله وارد شد و برای من به خدا قسم خورد که درباره خوردن از درخت، خیرخواه من است و با وانمود کردن به مهربانی و خیرخواهی به من گفت: «ای آدم! من درباره شأن و مقام تو ناراحت هستم». گفتم: «چطور؟» گفت: «من به تو خو گرفتهام در حالی که تو به زودی از این درجاتی که داری، خارج میشوی و به مقامی میرسی که از آن کراهت داری». من به او گفتم: «چاره کار چیست؟» گفت: «چاره کار به دست توست آیا من تو را به درخت جاودانگی و ملکی که هرگز از بین نمیرود، هدایت نکردم؟ پس تو و همسرت از آن بخورید تا همیشه در بهشت کنار من پایدار بمانید». و برای من قسم دروغ خورد و من فکر نمیکردم که کسی به نام خدای متعال سوگند دروغ یاد کند؛ بنابراین به قسم او اعتماد کردم و این عذر من در این مورد است، حالا ای فرزند!
به من خبر بده، آیا در کتابی که خدا بر تو فرستاده، نخواندهای که گناه من، قبل از آفرینشم مقدر شده بود». موسی گفت: «بله، سالها قبل از آفرینش تو چنین مقدر شده بود». آن وقت پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «این چنین آدم علیهالسلام در استدلال خود بر موسی علیهالسلامغلبه کرد و این مطلب را سه بار تکرار فرمود».
درباره اینکه آن درخت، درخت جاودانگی بوده، شیطان در اینباره دروغگو نبوده، امّا این برای کسی است که خوردن آن برایش حلال بوده و مأمور به خوردن باشد، ولی برای کسی که از آن نهی شده، اثری که برای او قرار میگیرد، همان اتفاقی است که برای آدم علیهالسلامافتاد و او از بهشت اخراج شد و نتیجه دلیل آدم علیهالسلام این است که خداوند متعال با علم همیشگی و قدیم خود میدانست که آدم مرتکب گناه شده و از بهشت اخراج میشود و این امر، موافق قضا و قدر الهی بود؛ کما اینکه این امر در همه مقدورات و سرنوشت الهی جاری است.
عیاشی از عبداللّه بن سنان نقل میکند که از امام صادق علیهالسلام سؤال شد: «آدم علیهالسلامو حوّا چه مدت در بهشت بودند؟» فرمود: «خداوند تبارک و تعالی هنگام ظهر روز جمعه از روح خود در آدم دمید و سپس حوّا را از باقی مانده گل او بوجود آورد و فرشتگان را مأمور به سجده او نمود و او را از همان روز در بهشت جای داد، پس سوگند به خدای متعال! آدم علیهالسلام به جز شش ساعت در آن روز، در بهشت اقامت نداشت؛ زیرا نافرمانی کرد و خداوند متعال، آنها را بعد از غروب آفتاب از بهشت بیرون کرد، آنها بیشتر از یک روز در بهشت نبودند و بهشت را از دست دادند و به واسطه انجام آن گناه، زشتیهایشان برایشان آشکار شد و پروردگارشان، آنها را ندا کرد: «آیا شما را از این درخت نهی نکردم؟» پس آدم علیهالسلام از پروردگارش خجالت کشید و به تواضع افتاد و گفت: «پروردگارا! ما به وجود خود ظلم کردیم و اکنون به گناهان خود اعتراف میکنیم، پس ما را بیامرز». خداوند متعال فرمود: «از آسمانهای من به سوی زمین بروید؛ زیرا در جوار و آسمانهای من، هیچ فرد گناهکاری وجود ندارد».
امام صادق علیهالسلام فرمود: «آدم علیهالسلام وقتی که خواست از درخت بخورد، ناگهان نهی الهی به یادش آمد و نادم شد و خواست تا از درخت روی برگرداند، امّا درخت، سر او را گرفت و به سوی خود کشید و به او گفت: «آیا قبل از اینکه از میوه من بخوری، نیت فرار داری؟» در این حدیث آمده است که آن درخت در آسمان بوده و به طور ظاهر، درخت جاودانگی بوده است.
در تفسیر امام حسن عسکری علیهالسلام آمده است: «آن درخت ممنوعه، درخت علم و دانش محمد و آل محمد بوده که خداوند متعال به واسطه آن، ایشان را بر سایر آفریدهها انتخاب کرده و برتری داده است و نهی الهی به واسطه آن بوده که این درخت دانش، خاص محمد و آل اوست و هیچ کس به دستور خدا از آن بهرهمند نمیشود، مگر آنکه از ایشان باشد و آن همان درختی است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله، علی، فاطمه و حسنین بعد از طعام دادن مسکین و یتیم و اسیر از آن بهرهمند شدند و بعد از آن هیچوقت احساس گرسنگی، تشنگی، خستگی نکردند و آن درختی است که در میان دیگر درختان بهشت، امتیاز ویژه دارد؛ زیرا بقیه درختان هر کدام یک نوع میوه دارند، ولی این درخت جنسش طوری است که بار آن انگور، انجیر، عنّاب و سایر انواع میوهها و خوراکهای خوشمزه است».
بنابراین راویان، میوههای مختلفی را به آن نسبت دادهاند و اینکه خداوند متعال، آنها را از نزدیک شدن به این درخت، نهی کرد به دلیل آن بود که هیچ موقع آرزوی رسیدن به درجه محمد و آل او را در سر نداشته باشند؛ زیرا خداوند متعال این رتبه را خاص آنها گردانیده بود و آن درختی است که هر کس به اجازه خدای متعال از آن بخورد؛ به او علم اولین و آخرین الهام میشود، آن هم دانشی بدون تعلیم است و هر کس که به بدون اجازه خدای متعال از آن بهرهمند شود به خواستهاش نمیرسد و با نافرمانی پروردگار از ظالمان خواهد بود، چون که با انجام گناه و درخواست آن (مقام
و منزلت)، که درجهای مخصوص کس دیگر است، (طلب کرده است و آدم) گول شیطان را خورده و مأیوس میشود، اینگونه آدم علیهالسلامو حوّا در انجام این عمل، فریب وسوسه و مکر شیطان را خوردند که شیطان به آنها گفت:
«خداوند متعال شما را از این درخت منع نکرد، مگر به این علّت که شما با خوردن از آن میوه، تبدیل به دو فرشته شده و دانا به امور غیب میگردید و توانا میشوید هر
کاری را که بخواهید، انجام دهید و یا از توانایی همیشگی بهرهمند میشوید و هیچ وقت نمیمیرید». شیطان هنگامی که سخن میگفت در آرواره ماری مخفی شده و آدم علیهالسلامفکر میکرد که مار با او حرف میزند و این را نمیدانست، بنابراین خطاب به مار گفت: «ای مار! این سخنان تو مثل وسوسه و فریب شیطان است؛ چطور چیزی که پروردگارم مرا از آن نهی کرده، بخواهم و برخلاف دستور او کاری انجام دهم»؟ پس موقعی که شیطان از فریب آدم ناامید شد، دوباره وارد آرواره مار شد و این بار حوّا را
مورد خطاب قرار داد به صورتی که حوّا فکر کرد مار با او سخن میگوید و به حوّا گفت: «ای حوّا! آیا میدانی این درختی که خدای متعال آن را بر شما حرام کرده بود هم
اکنون به خاطر اینکه عبادت و پیروی خدا را انجام دادید، آن را بر شما حلال کرده است. به دلیل اینکه فرشتگان نگهبانی که به نگهداری این درخت گمارده شدهاند و سایر حیوانات بهشت را از آن دور میکنند، (ولی) شما را از آن دفع نمیکنند و من این مژده را به تو میدهم که اگر قبل از آدم علیهالسلام از این درخت بخوری بر آدم علیهالسلام مسلّط
میشوی و میتوانی بر او امر و نهی کنی». آن وقت حوّا گفت: «به زودی آن را امتحان خواهم کرد». آنگاه خداوند به نگهبانان درخت فرمود: «شما مأموریت دارید که حیوانات بدون عقل و شعور را از درخت دور و بر حذر کنید، امّا کسی که من او را توانگر کردم و قوه تمیز و اختیار تام به او دادم نیروی عقل را برای او برهان قرار دادهام
که با عقل خود تمایل به خوردن از این درخت را نداشته باشد، اگر مرا پیروی کند، شایسته ثواب شده و اگر سرپیچی و با دستورات من مخالف باشد، سزاوار عذاب
است، پس او آزاد است و به او اعتراض نکنید». حوّا فکر کرد که خداوند متعال، آنها را از منع کردن خود بازداشته است و آن را برای آنها، حلال کرده است، پس با خود گفت: «مار راست گفت». و گمان کرد که طرف گفتگوی او، مار بوده است، در آن موقع از میوه درخت خورد و شک به خود راه نداد و سپس به آدم علیهالسلام گفت:
«آیا میدانی که درختی که بر ما حرام شده بود، حلال گشته؟ من از آن خوردم، فرشتگان نگهبان، مانع کار من نشدند و من چیزی احساس نکردم». بنابراین آدم علیهالسلام، گول حرفهای حوّا را خورد و از میوه درخت خورد، آن وقت آن بلایی که خداوند متعال در قرآن به آن اشاره کرده بود به سراغ آنها آمد؛ یعنی شیطان با مکر خود، آنها را فریب داد، پس از نعمتهایی که در آن لبریز بودند، محروم شدند و به آدم علیهالسلامو حوّا و آن مار و شیطان گفتیم: «وَقُلْنا اهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ»؛(1)«از بهشت بیرون
بروید، در حالی که بعضی با بعضی دیگر دشمن هستند». و همچنین فرمود: «وَلَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتاعٌ إِلَی حِینٍ»؛(2)«برای شما در زمین قرارگاهی برای معاش و زندگی و بهرهمندی و متاعی تا موقع مرگ خواهد بود».
در کیفیت دسترسی شیطان به آدم علیهالسلام و حوّا و وسوسه ایشان، اختلاف نظر است؛ زیرا ابلیس بعد از خودداری از سجده آدم علیهالسلام از بهشت اخراج شده بود، با اینکه آدم علیهالسلام و حوّا در بهشت بودند. گفته شده است که آدم علیهالسلام تا زمانی که در بهشت بود، شیطان، مانعی برای نزدیک شدن به بهشت نداشت و در همان جا با او گفتگو میکرد و این امر قبل از بیرون کردن شیطان به زمین و بعد از اخراج او از بهشت اتفاق افتاد و عدهای دیگر گفتهاند که شیطان در زمین با آن دو صحبت کرد با زبانی که ایشان به آن
آشنایی داشتند و درک میکردند و دیگران گفتهاند: «شیطان در آرواره ماری وارد شده و در آنجا با آنها صحبت کرد».
صاحب الکامل گفته است: «وقتی ابلیس خواست به بهشت وارد شود، فرشتگان نگهبان بهشت به او اجازه ندادند، سپس او به نزد تک تک حیوانات آمد و از آنها خواست که او را حمل کنند و با خود به بهشت ببرند، امّا حیوانات قبول نکردند تا اینکه به نزد مار رفت و گفت: «اگر تو مرا داخل بهشت کنی، من بنیآدم علیهالسلام را از تو منع
میکنم و در پناه من ایمن میشوی». آن وقت از بین دو دندان از دندانهای نیش مار وارد شد و در قالب او جای گرفت. گفته شد، مار قبل از این اتفاق، آفرینش کامل داشت و چهار دست و پا بود و از بهترین جنبدگانی بود که خداوند متعال آفریده بود، ولی بعد از این ماجرا، خداوند متعال او را بیدست و پا و خزنده کرد که بر روی شکم راه برود؛ همچنین گفته شده که شیطان به صورت خطابی با آنها گفتگو میکرد، امّا نشانه آیات بر صحبت حضوری است و در اخبار آمده است سمی که در نیش مار است از سوی شیطان است، حال یا به دلیل اینکه وجود شیطان، اثر سمّی در آن باقی گذاشته و یا آن سم به دلیل ورود شیطان در آنجا بوجود آمده است.
بزرگترین شبهه مخطئه که خطا را بر پیامبران نسبت میدهند؛ داستان آدم علیهالسلام در کلام خداوند است که او را گناهکار مینامد و میفرماید: «وَعَصَی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَی»؛(1)«آدم علیهالسلام، پروردگارش را سرپیچی کرد و گمراه شد». سیّد مرتضی علم الهدی این شبهه را چنین پاسخ داده که نافرمانی عبارت از: مخالفت با دستور، اعم از اینکه امر واجب باشد یا مستحبی و سید در مقام تحقیق، مطلب را بسیار طولانی کردهاند و همه این مطالب به این موضوع بر میگردد که «حسنات الابرار سیئات المقربین؛ یعنی نیکیهای افراد خوب برای افراد نزدیک، بدی به حساب نمیآید». ما همه این سخنان را مقاله پیامبران و ائمه در شرح صحیفه سجادیه نوشتهایم و در شرح دعای حضرت سجاد علیهالسلام هنگام عذرخواهی از گناهان توضیح دادهایم.
1) . سوره طه، آیه 121.
از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود: «شیطان، چهار بار ناله و شیون سر داد که اولین بار زمانی بود که مورد نفرین الهی واقع شد و دومی، هنگام فرستادن به زمین و سومی، هنگام بعثت پیامبر صلیاللهعلیهوآله بود که بعد از سالها نفرستادن پیامبران انجام شد و آخرین بار زمانی بود که قرآن نازل شد. و دوباره هم نعره و آواز خوشحالی سر داد، یک بار وقتی که آدم علیهالسلام از درخت ممنوعه خورد و دفعه دوم وقتی که او به زمین فرستاده شد».
همچنین از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «افرادی که زیاد گریه کردهاند، پنج نفر بودهاند: آدم علیهالسلام، یعقوب علیهالسلام، یوسف علیهالسلام، فاطمه، دختر پیامبر صلیاللهعلیهوآله و حضرت سجاد علیهالسلام. البته گریه آدم علیهالسلامبرای بهشت بود که آنقدر گریه کرد که از دو چشمش، دو نهر خروشان از اشک جاری شد». در حدیث دیگر میفرماید: «آدم آنقدر گریه کرد که از یک چشم آن، نهری مانند دجله و چشم دیگر، نهری مانند فرات جاری شد».
در حدیث دیگر از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «وقتی که آدم علیهالسلام به زمین فرستاده
شد با خود 120 شاخه و نهال درخت آورد، چهل تا از آن درختها میوههایی داشتند که هم درون و هم پوستش قابل خوردن بود و چهل تا از آنها درونش خوردنی و پوستش دور انداختنی بود و چهل تای دیگر پوست آن خوردنی و داخلش دور انداختنی بود و همچنین او خورجینی به دنبال داشت که در آن دانه و بذر همه گیاهان قرار داشت».
«علل الشرایع» از بکر بناعین نقل میکند که میگوید: «امام صادق علیهالسلام به من فرمود: «آیا میدانی حجرالاسود در اصل چه بود؟» من گفتم: «خیر» فرمود: «او فرشتهای بزرگ از بزرگترین فرشتگان الهی بود و زمانی که خداوند متعال از فرشتگان قول گرفت، او اولین فرشتهای بود که به خدای متعال ایمان آورد، پس خدای متعال، او را امانتدار همه آفریدههایش قرار داد و «پیمان» را نزد او به امانت گذاشت تا مردم در
هر سال این پیمان و عهد بندگی را در کنار او تکرار کنند، سپس خداوند متعال او را در کنار آدم علیهالسلام در بهشت قرار داد تا عهد و پیمان را به آنها یادآوری کند و هر سال این پیمان را نزد آنها تکرار کند، امّا وقتی که آدم علیهالسلام نافرمانی کرد و از بهشت بیرون رانده شد، خداوند متعال آن عهد و قسمی را که از او و همه فرزندانش درباره اعتراف به ولایت محمد و آل محمد گرفته بود، از او گرفت و او حیران و سرگردان شد، امّا وقتی که آدم علیهالسلام توبه کرد و خداوند متعال، توبه او را قبول کرد آن فرشته را به شکل یک مروارید درخشان به سوی آدم علیهالسلام که در هند بود، روانه کرد و وقتی که آدم علیهالسلام، او را دید به او علاقه پیدا کرد و او را نشناخت و گمان کرد که یک جواهر نورانی است، امّا خداوند متعال با او صحبت کرد و او گفت: «ای آدم! آیا مرا میشناسی؟»
گفت: «خیر» او گفت: «باید هم مرا نشناسی؛ زیرا شیطان با مکر و فریب تو باعث شده که خداوند را فراموش کنی و از یاد ببری». فرشته آمد و گفت: «آن عهد و پیمان که با خدای خود بستی، چه شد؟» آدم علیهالسلام آن پیمان به یادش آمد و گریه کرد و برای وی فروتنی نمود و او را بوسید و خواست که دوباره عهد و پیمان را تکرار کند. آنگاه خداوند متعال، آن فرشته را به صورت گوهری سنگی و مروارید درخشان و صاف که نورافشانی میکرد، تبدیل کرد، آدم علیهالسلام از روی احترام و بزرگواری، آن را بر پشت خود حمل کرد و وقتی که حمل آن بر آدم سخت میشد، جبرئیل آن را حمل میکرد تا موقعی که به مکه رسیدند و همواره در هر روز و شب، آدم به آن سنگ انس گرفته بود، و با آن عهد و پیمان الهی را تکرار مینمود آنگاه خداوند متعال، جبرئیل را به زمین فرستاد تا کعبه را بسازد و هنگامی که جبرئیل و آن فرشته میان رکن شرقی و در کعبه بر
آدم پدیدار شدند؛ عهد و میثاق الهی در آن محل، محکم و ثابت شد، به همین جهت آن سنگ در آن محل قرار گرفت و آدم علیهالسلام از محل خانه کعبه به طرف صفا رفت و حوّا به جانب مروه، گام برداشت و آدم، سنگ را در آن رکن قرار داد و خدای متعال را تکبیر
و تمجید کرد، به همین علّت، سنت بر این قرار گرفت که مردم وقتی به سوی سنگ میروند، تکبیر بگویند».
«علل الشرایع» از آن حضرت روایت شده است: «هنگام خروج از بهشت، آدم علیهالسلام روی کوه صفا و حوّا روی کوه مروه پایین آمدند، حوّا در همان موقع (خروج از بهشت) مشغول شانه زدن موهایش بود و وقتی که در زمین ساکن شدند با خود گفت: «حالا که مورد خشم الهی قرار گرفتهام، شانه را برای چه میخواهم». آنگاه شانه خود را شکست و به دور انداخت در آن موقع از آن شانه، عطری که در بهشت استفاده کرده بود، در فضا پخش شد و باد بوی آن عطر را با خود برد، امّا اثر آن در سرزمین هند باقی
ماند به همین دلیل، اصل عطر به هندوستان تعلّق دارد».
در حدیث دیگر آمده است: «حوّا، موی بافته خود را باز کرد و خداوند متعال از عطری که در آن موی بافته شده بود، هر که روی زمین بود، رایحهای بر آن پخش کرد و آن عطر در مشرق و مغرب پراکنده و توزیع شد».
در همان کتاب از امیرمؤمنان علیهالسلام روایت شده که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله سؤال کردند: «خداوند متعال، سگ را برای چه آفریده است؟» فرمود: «خداوند او را از آب دهان شیطان آفرید». وقتی از علّت خلقت آن پرسیدند، فرمود: «خداوند متعال، آدم علیهالسلام و حوّا را به شکل دو جوجه لرزان بر زمین نازل کرد و شیطان نفرین شده، موجودات زنده که قبل از آدم علیهالسلام در زمین بودند را فریب میداد و به آنها میگفت: «دو پرنده از آسمان نازل شدهاند که تا به حال بزرگتر از آنها را مشاهده نکرده است، بیایید و آنها را بخورید». پس درندگان به دنبال او رفتند و شیطان آنها را ترغیب میکرد که نعره و غرش کنند و به آنها وعده میداد که دیگر راهی باقی نمانده و به زودی به آنها میرسید و از عجله زیادی که در سخن گفتن داشت، آب دهانش بر زمین ریخت، آنگاه خداوند متعال از آن بزاق، دو سگ آفرید، یکی نر و دیگری ماده و آن دو سگ،
دور آدم و حوّا ایستادند، سگ ماده در جدّه و سگ نر در هند قرار گرفتند و درندگان نتوانستند که به آدم علیهالسلام و حوّا نزدیک شوند و از آن روز به بعد بین سگ و درندگان، دشمنی و جنگ به وجود آمد».
در همان کتاب از امام باقر علیهالسلام از پدر بزرگوارش نقل قول شده که فرمود: «همانا خداوند متعال به جبرئیل الهام کرد که من به آدم علیهالسلامو حوّا رحم کردم و خیمهای از خیمههای بهشت را بر آنها فرستادم، خیمه را در محل خانه کعبه بر افراشتند که پایههای آن را فرشتگان قبل از نزول آدم برپا کرده بودند، پس خیمه، به اندازه پایههای
خانه خدا برپا شد و آدم، در صفا و حوّا، در مروه نازل شدند و هم دیگر را در آن خیمه
دیدند؛ عمود اصلی خیمه از یاقوت سرخی بود که از درخشش نور آن، کوههای مکه منوّر و نورانی شدند و ادامه نور آن تا موضع حرم امروزی ادامه داشت و خداوند متعال آن محدوده را به احترام آن خیمه و عمود آن که از بهشت بودند، حرم قرار داد و بزرگی خیمه از اطراف و انتهای پایههای آن به اندازه مسجدالحرام بود و خدای عزّوجل به جبرئیل وحی نمود که با هفتاد هزار فرشته از آن خیمهها به خاطر وجود شیطان مواظبت کنند و آنها (فرشتگان) با آدم انس گرفتند و در اطراف خیمه طواف میکردند و از آدم مواظبت میکردند، آنگاه خداوند تبارک و تعالی به جبرئیل دستور داد که به سوی آدم و حوّا برود و آنها را از جایگاه پایههای خانه دور کند و پایههای
خانه کعبه را برای طواف فرشتگان و مخلوقات الهی از نسل آدم قرار دهد. جبرئیل به آدم گفت: «ای آدم! الان هفتاد هزار فرشته از آسمان برای محافظت از تو فرستاده شدهاند، آنها از خدای متعال خواستهاند که در جای خیمه و تنگه مبارکی که مقابل بیتالمعمور قرار دارد، برای آنها خانهای بسازد تا آنها بتوانند همانگونه که در آسمانهای اطراف بیتالمعمور طواف میکردند، در زمین نیز به طواف بپردازند، پس خدای متعال به من وحی کرده تا شما را از خیمه دور کنم و خیمه را بردارم
و پایههای خانه را به وسیله سنگی از کوه صفا و مروه و سنگی از طور سینا و کوه السلام در کعبه بسازم». آن وقت جبرئیل به ساخت کعبه مشغول شد و آن سنگهای چهارگانه را از جایگاههای آن به وسیله بالهایش حمل کرد و در جایی که خدای متعال دستور داده بود، گذاشت و ستونهای خانه کعبه را بر پایه آن بنا نمود و دیوارهای آن را بلند نمود، سپس خداوند متعال به جبرئیل وحی کرد که خانه را ساخته و کامل کند و سنگی از کوه ابوقبیس بیاورد و برای کعبه دو در در طرف ضلع شرق و غرب قرار دهد، جبرئیل آن کارها را انجام داد و آن موقع فرشتگان، اطراف کعبه طواف کردند؛ وقتی آدم علیهالسلام و حوّا این منظره را تماشا کردند با آنها هفت دور طواف به جا آوردند و سپس به دنبال کسب روزی و معاش، راه افتادند».
در «علل الشرایع» از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود: «یقینا آدم علیهالسلام وقتی از بهشت اخراج شد، تمایل زیادی به داشتن میوههای بهشتی داشت، پس خداوند متعال دو نهال انگور برایش فرستاد و او، آنها را کاشت، وقتی که میوههایشان رسید، شیطان آمد و دور تا دور آن نهالها دیواری کشید. آدم علیهالسلام گفت: «ای نفرین شده! اینها برای تو نیست، چرا این کار را انجام دادی؟» ابلیس گفت: «اینها برای من است». آدم گفت: «دروغ میگویی». کارشان به بحث کردن کشید، آن وقت آنها موافقت کردند که روحالقدس بین آنها داوری کند و آدم، داستان را برای او تعریف کرد، روح القدس ابتدا شعلهای از آتش برداشت و آن را به سوی دو نهال انداخت، شاخههای انگور، آتش گرفت تا آنجا که آدم علیهالسلام و ابلیس هر دو فکر کردند که چیزی از آن باقی نمانده و همه آنها سوخته است، ولی آتش به امر خدای متعال، دو سوم از آن دو درخت را سوازند و یک سوم آن باقی ماند. آن وقت روح القدس گفت: «آن مقداری که سوخت،قسمت شیطان و آنچه از آن باقی مانده، قسمت آدم علیهالسلاماست».
عیاشی در نقل قولی از امام صادق علیهالسلام میگوید: «هیچ کس مانند آدم علیهالسلام،
یوسف علیهالسلامو داوود علیهالسلام گریه نکرده است». پرسیدم: «گریه ایشان چقدر بود؟» امام فرمود: «گریه آدم علیهالسلام پس از خروج از بهشت و در حسرت آن بود و به این علّت که سر او بر دری از درهای آسمان قرار داشت، ملائکه از گریه او اذیت میشدند و برای همین به خدای سبحان گلایه کردند، آن وقت خداوند متعال قد او را کم کرد، امّا داوود علیهالسلام آنقدر گریه کرد که علفزارها از گریه سوزان او خشک شدند و از آه جگرسوز او گیاهان آتش گرفتند؛ امّا یوسف علیهالسلام آنقدر از دوری پدر، غریبی و تنهایی زندان گریست که اهل زندان ناراحت شدند و به شکوه آمدند و از او خواستند، یک روز گریه کند و روز بعد ساکت باشد».
در «علل الشرایع» و «عیونالاخبار» از صفوان بن یحیی نقل میکند که میگوید: «از ابوالحسن علیهالسلام درباره محدوده حرم و نشانههای آن سؤال کردم، امام فرمود: «آدم علیهالسلام زمانی که از بهشت بیرون شد، بر کوه ابوقبیس نازل شد، امّا در بین مردم، شایع است که او در هند فرود آمد، به هر حال او از تنهایی و ترس به پروردگار متعال شکایت کرد؛ زیرا دیگر آوازها را نمیتوانست گوش دهد، آن وقت خداوند متعال، یاقوت سرخی را در خانه کعبه نازل کرد و آدم اطراف آن طواف میکرد و نور آن یاقوت تا محلی ادامه یافت که آدم علیهالسلام در آن محدوده علامت گذاشته بود و خداوند متعال آن محل و اطراف آن را حرم قرار داد». از این دو و کلّ روایات معلوم میشود، روایاتی که در آنها محل نزول آدم، هند معرفی شده، باید حمل بر تقیّه شود، ولی از جمع روایات اینگونه برداشت میشود که نزول خیمه و آن یاقوت به طور تدریجی و پشت سر هم و یا به طور همزمان انجام شده است.
در «کافی» با استناد به امام صادق علیهالسلام بیان شده است: «خداوند تبارک و تعالی وقتی که آدم علیهالسلامرا از بهشت به زمین نازل کرد، برگهای بهشتی از بدنش جدا شد و حضرت برهنه شد و در هنگام نزول بر زمین، بوی این برگ در اثر تماس با گیاهان روی زمین
باعث منتشر شدن بویی خوش و نیکو در هند گردید و باد جنوب بر آن برگ وزید و بوی آن را به طرف مغرب برد و بعد از آنکه، وزش باد در هند تمام شد، ایستاد، همه درختان و گیاهان آن ناحیه معطّر شدند و اولین حیوانی که از آن برگ خورد، آهوی ختن بود و به همین علّت بوی خوش مشک در نافه او وجود دارد؛ زیرا بوی خوش آن گیاه، در بین بدن و جسم و خون او جریان دارد و در ناف او جمع میشود».
در «کافی» از همان حضرت علیهالسلام گفته شده است: «خداوند تبارک و تعالی، وقتی آدم علیهالسلام را به زمین فرستاد به او گفت: «کار کشاورزی و کشت و زرع انجام دهد و یکی از درختان بهشتی را برای او فرستاد و آن درخت برای او، نهال نخل و انگور و زیتون و انار به بار آورد وآدم، آن نهال را کاشت تا برای خود و فرزندانش ثمر بدهد و از میوههایش بخورند.ابلیس به او گفت: «ای آدم! این نهالها چیست که میکاری، من که قبل از تو در زمین بودهام، چنین درختانی را نمیشناسم، اجازه بده من از میوه آنها کمی بخورم». آدم علیهالسلام چیزی به او نداد که بخورد.
ابلیس به سوی حوّا رفت و گفت: «تشنگی و گرسنگی امان مرا بریده است». حوّا گفت: «آدم علیهالسلام از من قول گرفته که چیزی از میوههای بهشتی به تو ندهم؛ زیرا آنها از بهشت هستند و تو لیاقت خوردن آنها را نداری». ابلیس به او گفت: «حالا که این چنین است پس کمی از آب و عصاره آن را در دست من بریز تا از آن بخورم». حوّا خودداری کرد، شیطان گفت: «بگذار من آنها را بمکم، امّا از آنها نمیخورم». آنگاه حوّا، خوشه انگور برداشت و به او داد و او آن را مکید و چیزی از آن نخورد، امّا حوّا
دید که مقدرای از انگور خراب شده، دستش را دراز کرد و بقیه آن را از ابلیس گرفت.
در آن لحظه خداوند متعال به، آدم علیهالسلام وحی کرد: «ای آدم! دشمن من و تو، انگور را مکید و همانا من عصاره تخمیر شده انگور را بر تو و نسلت حرام کردم و اگر شیطان، همه انگور را میخورد، آن میوه به کل بر شما حرام میگشت». آن وقت شیطان به حوّا
گفت: «آیا میشود مقداری از عصاره خرما را هم به من بدهی، همانطور که از انگور به من دادی؟» حوّا هم کمی میوه خرما به شیطان داد و او آن را مکید. قبل از این اتّفاق،
خرما و انگور بوی خوبی داشتند و از مشک، خوشبوتر و از عسل، شیرینتر بودند، ولی موقعی که شیطان آنها را مکید، بوی خوششان از بین رفت و شیرینی آنها کمتر شد، بعد از مرگ آدم علیهالسلامابلیس میرفت و در کنار درخت خرما و انگور ادرار میکرد و آن آب کثیف در ریشههای این دو درخت جریان یافت و به همین دلیل، خرما و انگور پس از تخمیر، بدبو و مست کننده میشوند و خداوند متعال هر نوشیدنی مستکنندهای را بر نسل آدم حرام نمود؛ زیرا آن اثر مستکنندگی به خاطر ادرار شیطان نفرین شده است و بوی بد آنها نیز به خاطر جریان آن مایع کثیف در آنهاست».
همچنین از آن حضرت روایت شده که فرمود: «خداوند متعال، رطب را از بهشت برای آدم نازل فرمود».
از امام رضا علیهالسلام گفته شده: «درخت خرمایی که برای مریم، خرما داد، از نوع رطب یا تمر بود، ولی خرمای آدم علیهالسلام خرمای (عتیق) عجوه بود و به همین دلیل درخت خرما، انواع گوناگونی دارد».
«علل الشرایع» با استناد به زراره میگوید: از امام صادق علیهالسلامپرسیده شد: بعضی از مردم میگویند: «خداوند تبارک و تعالی به آدم علیهالسلام وحی کرد که دختران خود را به عقد پسرانش در آورد و همه مردم، اصلشان ازدواج خواهر و برادر به وجود آمده است. امام صادق علیهالسلام فرمود: «خدای متعال از این سخن منزه است، کسانی که چنین سخنانی میگویند در واقع میخواهند بگویند خداوند متعال، برگزیدگان خلقش و پدر پیامبران خود را از حرام آفریده و توانایی ایجاد آنها را از راه حلال نداشته است، خداوند متعال این چنین خبر داده که حتی بعضی از حیوانات هم از ازدواج با خواهر خود دوری میکنند». آنگاه از آن حضرت درباره چگونگی خلقت حوّا سؤال شد، گفته شد: «برخی از مردم آنگاه میگویند خداوند متعال حوّا را از دنده چپ و پایینی آدم علیهالسلامآفریده است». امام صادق علیهالسلام در جواب فرمود: «آیا خداوند متعال توانایی نداشت که حوّا را از غیر دنده آدم علیهالسلامبیافریند؟
خداوند متعال وقتی که آدم علیهالسلام را از گل آفرید، فرشتگان را مأمور کرد که او را سجده کنند و آن وقت خواب را بر او مسلط کرد، بعد از آن برای آدم، دست به آفرینش جدیدی زد و آن وقت او به حرکت درآمد و آدم علیهالسلام از تکان او بیدار شد و وقتی آدم علیهالسلام به او نگاه کرد او را با چهرهای بسیار زیبا و مثل خود دید و مشاهده کرد که او به
زبان خود آدم حرف میزند، پس به او گفت: «تو کیستی؟» حوّا گفت: «همانطور که میبینی من مخلوقی هستم، خدای متعال مرا آفریده است». آدم علیهالسلامگفت: «پروردگارا!
این مخلوق زیبا کیست که من به نزدیکی و نگاه به او انس گرفتهام». فرمود: «این کنیز
من، حوّاست، آیا دوست داری که همراه و مونس تو باشد و با تو سخن بگوید و از تو فرمان برد؟» گفت: «بله، خداوند متعال تا وقتی زندهام تو را به این خاطر سپاس میگویم». آن وقت خداوند متعال، خطبه عقد آدم علیهالسلام و حوّا را جاری کرد و نیروی شهوت را در آن دو بوجود آورد، آدم علیهالسلام گفت: «خداوند متعال! چطور رضایت تو را در این باره به دست آورم؟» خداوند متعال فرمود: «رضایت من در این است که نشانههای دین مرا به او یاد دهی». آدم علیهالسلامبه حوّا گفت: «به سوی من بیا». حوّا گفت: «نه، تو به نزد من بیا». خداوند متعال به آدم علیهالسلام دستور داد که بلند شو و به سوی او برو و اگر اینطور میشد همیشه زنان به خواستگاری مردان میرفتند، این داستان آفرینش بود که درود خدای متعال بر او باد!»
در این باره بین اهل سنّت، مشهور است که حوّا از دنده چپ آدم علیهالسلام خلق شده و بعضی اخبار این سخن را تأیید میکند، امّا این حدیث و احادیث مانند آن، این سخن را نفی میکنند، بنابراین آن روایات یا حمل بر تقیّه میشوند و یا همانطور که شیخ صدوق رحمهاللهگفته، حوّا از زیادی گل آدم آفریده شده است.
رازی در مفاتیح الغیب در تفسیر آیه: «یاأَیُّها النّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْها زَوْجَها»؛(1)«ای مردم! از پروردگارتان بترسید همان که شما را از یک تن آفرید و همسرش را از او قرار داد». میگوید: «مراد از زوج، حوّاست و اما در مورد اینکه حوّا از آدم علیهالسلام خلق شده دو قول وجود دارد:
قول اوّل: که اکثریت معتقدند و آن این است که خداوند متعال وقتی آدم علیهالسلام را
1) . سوره نساء، آیه 1.
آفرید، نور خود را بر او تابانید و آن وقت حوّا را از یکی از دندههای چپ او آفرید و زمانی که آدم از خواب بلند شد، او را دید و به سوی او متمایل گشت؛ زیرا او از قسمتی از وجود خودش آفریده شده بود. و در گفتار (درازی) خود به روایتی از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهچنگ زده که فرمودهاند:
«آفرینش زن از دنده مرد است و چنانچه بخواهی آن را از شکل خود خارج کنی، خواهد شکست و اما اگر او را به حال خود رها کنی، از او سودمند خواهی شد».
قول دوم: که مورد نظر ابومسلم اصفهانی است این است که منظور از این آیه، این است که خداوند متعال، حوّا را از جنس آدم علیهالسلام آفرید همچنان که در جای دیگر میفرماید: «وَاللّهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجا»؛(1)«خداوند برای شما از وجود خودتان همسرانی آفرید». یا فرمود: «لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنفُسِهِمْ»؛(2)«آن زمان که در میان ایشان پیامبری از جنس خودشان برانگیخت».
قاضی میگوید: قول اوّل، قویتر است، چون اگر این طور بود که حوّا جدا خلق شده باشد در این صورت آفرینش انسانها از دو نفر بود و درست نبود که خداوند متعال بفرماید: «خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ»البته ممکن است (من) در این آیه، من ابتدایی باشد، در این صورت آغاز آفرینش و ایجاد از یک نفس؛ یعنی همان آدم علیهالسلام باشد و همچنین آنطور که خداوند متعال قادر بود، آدم را ازگل بیافریند، میتواند حوّا
را نیز از گل بیافریند و حال که چنین است به چه دلیل باید حوّا را از دنده چپ آدم آفریده باشد؟!
بعضی از اهل حدیث گفتهاند: «ممکن است منظور از آفرینش از یک وجود، خلقت از جانب پدر واحد باشد، همانطور که به عنوان مثال: بنی تمیم را به پدرشان تمیم نسبت میدهند و هیچ اختلافی با مشارکت ما با آنها در خلقتشان (وجود) ندارد
و شاید هم منظور از (منه) در این آیه، علّت باشد؛ یعنی خداوند، متعال حوّا را به خاطر آدم علیهالسلامآفرید.
در همان کتاب از زراره از امام صادق علیهالسلام درباره ازدواج برادران و خواهران مینویسد: «وای براین افراد که گفتارشان نه بر طبق فقهای حجاز و نه فقهای عراق است، خداوند متعال دو هزار سال قبل از خلق آدم علیهالسلام به قلم آفرینش، امر نمود و قلم بر لوح محفوظ روان گشت و سرنوشت تمام موجودات عالم تا روز قیامت به آن گره خورده است و از ابتدای آفرینش چنین بوده که ازدواج بین خواهران و برادران حرام است و ما در کتابهای آسمانی معروف چنین مطالبی را خواندهایم و خداوند متعال این تحریم را از لوح محفوظ بر پیامبران فرستاده و هرگز این مطلب را حلال نکرده و کسی که چنین مطالبی را بگوید، فقط اعتقادات فرقه زرتشتی را تقویت کرده که این نوع ازدواج را حلال میشمارند. خداوند، کیفیت ایجاد نسل را اینگونه برای ما بیان میکند و میفرماید: «همانا آدم علیهالسلام، حوّا را هفتاد شکم باردار نمود که در هر شکم یک پسر و یک دختر بود».
تا اینکه هابیل به دست قابیل کشته شد و آدم علیهالسلام در مرگ او آنقدر بیتابی کرد که تصمیم گرفت، پنجاه سال از حوّا دوری کند، امّا زمانی که آرام شد، با حوّا مباشرت کرد و خداوند متعال در یک شکم به او شیث را عطا کرد و شیث، همتا و جفتی در شکم مادر نداشت و وقتی شیث به سن ازدواج رسید، خداوند متعال، حوریه زیبایی به نام «نزله» را در روز پنجشنبه از آسمان فرستاد و به آدم علیهالسلام دستور داد که شیث با او ازدواج کند و آدم علیهالسلام آنها را به عقد هم در آورد و فردای آن روز، حوریه دیگری به نام «منزله» از آسمان فرستاده شد و خداوند متعال فرمان داد که با یافث فرزند دیگر آدم علیهالسلام ازدواج کند، آنگاه خداوند متعال به شیث یک پسر عطا کرد و یافث، صاحب یک دختر شد.
وقتی به سن بلوغ رسیدند؛ خداوند متعال دستور داد که آن پسر و دختر با هم ازدواج کنند و از ازدواج آنها، نسل پاک پیامبران بوجود آمدند.
از آن حضرت علیهالسلام نقل قول شده که فرمود: «آدم علیهالسلام، شیث را جانشین خود قرار داد و شیث، پسرش، شیبان را جانشین خود کرد و این پسر، فرزند منزله، حوریه بهشتی بود که خداوند متعال آن را از بهشت برای ازدواج پسر آدم علیهالسلام فرستاد».
داستان هابیل و قابیل در الخرایج از ثمالی نقل شده که میگوید: «از علی بن حسین علیهماالسلامشنیدیم که به مردی از قریش فرمود: «وقتی که خداوند متعال، توبه آدم علیهالسلام را قبول کرد؛ آدم علیهالسلامدر روی زمین با حوّا همبستر شد و این در حالی بود که آدم علیهالسلام از
حرم خارج شد و پس از غسل کردن به خانه برگشت و آدم علیهالسلام از حوّا دارای بیست فرزند پسر و بیست فرزند دختر شد و این فرزندان در هر شکم به صورت دوقلو بودند، یک پسر و یک دختر و اولین شکمی که حوّا به دنیا آورد، هابیل به همراه دختری به نام اقلیما بود و در شکم دوم، قابیل به همراه دختری به نام لوذا بود که زیباترین دختر آدم علیهالسلام بود و وقتی به سن بلوغ رسید، آدم از فتنه او میترسید و از او احساس خطر میکرد، بنابراین تصمیم گرفت که لوذا را به عقد هابیل و اقلیما را به عقد قابیل در آورد. قابیل با ناراحتی گفت: «آیا میخواهی خواهر زشت هابیل را به همسری من و خواهر زیبای مرا به همسری هابیل در آوری؟!» آدم علیهالسلام گفت: «میان شما قرعه میاندازم، پس اگر تیر تو بیرون آمد و به نام لوذا افتاد او را به عقد تو در
میآورم و گرنه باید به نتیجه قرعه، راضی باشی». زمانی که قرعه کشیدند، نتیجه به سود هابیل شد و در آخر، لوذا به عقد هابیل و اقلیما به عقد قابیل در آمد، امّا پس از آن خداوند متعال ازدواج خواهر و برادر را حرام کرد». مرد قریشی پرسید: «پس اولاد آنها چگونه بودند، اگر این امر صحیح باشد، فرقه زرتشتی هم به همینگونه رفتار میکنند». حضرت سجاد علیهالسلام فرمود: «مجوس بعد از حکم تحریم الهی، چنین عملی
را انجام میدهند و این قانون، شریعتی از شرایع الهی است که خداوند متعال آن را در آن موقع بیان نکرده بود و حکم تحریم، بعد آن نازل شد».
از امام صادق علیهالسلام نقل شده است: «وقتی که آدم علیهالسلام و حوّا به زمین آمدند و ازدواج کردند، دختری از حوّا به دنیا آمد که نام او را عتاق گذاشتند، او اولین نفری بود که بر روی زمین گناه کرد، پس خداوند متعال گرگی به بزرگی فیل و کرکسی به شکل درازگوش بر او مسلّط نمود و آن دو، او را کشتند، پس از آن دختر که عتاق نام داشت، قابیل متولد شد و وقتی که به سن ازدواج رسید، خداوند متعال اجنّهای به نام جهانه را
به شکل انسانی در آورد و قابیل وقتی او را دید به او علاقهمند شد و خداوند متعال به
آدم علیهالسلام وحی کرد تا جهانه را به عقد قابیل درآورد. پس از آن، هابیل از آدم علیهالسلام و حوّا متولد شد و وقتی هابیل به سن رشد رسید، خداوند متعال حوریهای به نام نزله، سیه چشم فرستاد و وقتی که هابیل او را دید، به او علاقهمند گردید.
و خداوند به آدم علیهالسلام وحی کرد که او را به عقد هابیل در آورد، پس نزله، همسر هابیل شد، آنگاه خداوند متعال به آدم علیهالسلام وحی کرد که میراث پیامبری و دانش را به هابیل بیاموزد و او این کار را انجام داد، ولی وقتی قابیل این موضوع را فهمید، ناراحت و عصبانی شد و به آدم علیهالسلام گفت: «آیا من از برادرم بزرگتر نیستم و به آنچه در مورد او انجام دادی، لیاقت بیشتری نداشتم؟» آدم علیهالسلام فرمود: «ای پسرم! امر نبوّت و همه امور به دست خدای متعال است و خداوند متعال، خود، او را برای پیامبری در نظر گرفته و نبوّت و جانشینی من را به او داده است، پس اگر حرف مرا قبول نمیکنی، هر دوی شما قربانیای آماده کنید، هر کدام از شما که قربانی او قبول شد، او شایستهتر و بالاتر است».
نشانه قبولی قربانی در آن زمان این بود که آتشی از آسمان فرستاده میشد و قربانی را میبلعید؛ قابیل، صاحب کشت و زرع بود و به عنوان قربانی، کمی گندم نامرغوب
آورد؛ ولی هابیل که دامدار بود، یک قوچ چاق را به عنوان قربانی اهدا کرد، در این موقع آتش از آسمان نازل شد و قربانی هابیل را بلعید، آن وقت شیطان به نزد قابیل رفت و گفت: «ای قابیل! اگر از تو و هابیل، نسلی به دنیا بیاید؛ فرزندان او بر فرزندان
تو افتخار میکنند و میگویند پدر ما بر پدر شما انتخاب شد و آدم علیهالسلام او را وصی و جانشین خود کرد و خداوند متعال قربانی او را پذیرفت و قربانی پدر شما را قبول نکرد، امّا اگر تو او را بکشی، پدرت چارهای ندارد، غیر از اینکه تو را وصی و جانشین
خود کند». به خاطر وسوسه شیطان قابیل، به سوی هابیل رفت و او را کشت، آن وقت شیطان گفت: «ای قابیل! آتشی که قربانی را بپذیرد، محترم است، پس آن را عزیز بدار و برای تعظیم آن، خانهای بساز و به عبادت و آتش بپرداز تا قربانی تو هم پذیرفته شود». قابیل هم به دستور شیطان، آتشکدهای ساخت و به عبادت آتش پرداخت و او اولین نفری بود که به عبادت آتش و آتشپرستی پرداخت. وقتی که آدم به جایگاهی رسید که هابیل در آنجا کشته شده بود، چهل روز در آنجا به گریه و زاری پرداخت و در زمینی که خون هابیل در آنجا ریخته بود، نفرین فرستاد و آن محل، جایگاه فعلی قبله (مسجد جامع بصره) است. در همان روز که هابیل مُرد، همسرش، نزله پسری به دنیا آورد و آدم علیهالسلام، نام نوهاش را به یاد فرزندش، هابیل گذاشت. خداوند متعال پس از هابیل به آدم علیهالسلام پسری به نام شیث داد و به آدم خطاب فرمود: «این پسر هدیه خداست و هبت اللّه است». وقتی که شیث به سن ازدواج رسید؛ خداوند حوری به نام «ناعمه» را به صورت انسانی فرستاد خداوند متعال به آدم علیهالسلام الهام کرد که او را برای هابیل که نوهاش بود، عقد کند و آدم هم این کار را کرد و این خلقی که میبینی از نسل حوریه و هابیل هستند؛ وقتی که دوران آدم علیهالسلام تمام شد خداوند متعال به او وحی کرد که علم نبوّت را به شیث بیاموزد و به او دستور داد که این موضوع را از برادرش پنهان کند که
مبادا او را هم مانند هابیل بکشد.
علی بن ابراهیم از امام سجاد علیهالسلام روایت کرده است: «وقتی که وجود قابیل، قتل برادر در نظرش خوشایند آمد، قابیل نمیدانست که چگونه هابیل را بکشد تا اینکه ابلیس به او یاد داد و گفت: «سر هابیل را بین دو سنگ قرار بده و آن را خرد کن». وقتی
که قابیل، هابیل را کشت، نمیدانست که با جنازه او چه کار کند، آن وقت دو کلاغ آمدند و در نزد او دعوا کردند تا وقتی که یکی از آن دو کشته شد، آن وقت کلاغ دیگر گودالی در زمین کند و لاشه کلاغ مرده را در آن دفن نمود. آنگاه قابیل گفت: «وای بر من، آیا من از این کلاغ کمترم که نتوانستم بدن برادرم را دفن کنم؟» حفرهای کند و هابیل را در آن دفن نمود و سپس به نزد پدرش بازگشت، در حالی که هابیل با آن نبود، آدم علیهالسلامگفت: «پسرم را کجا بُردی؟» قابیل گفت: «مگر من را نگهبان او کرده بودی؟» از جواب دادن خودداری کرد، ولی او را به مکان قربانی آورد و آدم علیهالسلام احساس کرد که قابیل چه عملی انجام داده است و وقتی از قتل هابیل اطمینان پیدا کرد، زمینی را که خون هابیل را فرو برده بود، نفرین کرد و به همین علّت هیچ زمینی، خون انسان را فرود نمیبرد، بلکه خون به صورت لخته روی زمین باقی میماند، آن وقت آدم تا چهل شبانهروز در عزای هابیل گریه کرد. امام سجاد علیهالسلام میفرماید: «قابیل تا
قیامت با گرمای خورشید عذاب میشود و از طلوع تا غروب آفتاب از حرارت آن گداخته میشود و فرشتگان عذاب در سرما، آب یخ و در گرما، آب جوشان بر سر او میریزند».
در عیون الاخبار الرضا آمده است که: مردی شامی از امیرمؤمنان علیهالسلام درباره اینکه
خداوند متعال میفرماید: «یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ»؛(1)«روزی که برادر از برادرش فرار میکند». پرسید، آن حضرت فرمود: «منظور، قابیل است که از هابیل فرار میکند». همچنین از آن حضرت درباره روز چهارشنبه و نحسی آن سؤال شد، فرمود: «روزی که قابیل، هابیل را کشت، آخرین چهارشنبه ماه بود».
1) . سوره عبس، آیه 34.
از امام صادق علیهالسلام نقل شده است: «در روز قیامت، عذاب هفت نفر از همه شدیدتر است: 1- قابیل، پسر آدم علیهالسلام که برادرش را کشت. 2- نمرود که با ابراهیم درباره
پروردگارش مجادله کرد. 3 و 4- دو نفر از بنی اسرائیل که قوم خود را به یهودیّت و نصرانیّت کشاندند. 5 - فرعون که ادعای پروردگاری میکرد. 6 و 7- دو نفر از این امت که هدف آنها، جانشینی ناحق و به زور بود».
مردی شامی از امیرمؤمنان علیهالسلام درباره اولین کسی که شعر سرود پرسید، آن حضرت فرمود: «وقتی که آدم علیهالسلام از آسمان به زمین فرود آمد و خاک زمین و گستردگی و هوای آن را دید و قتل هابیل به دست قابیل را مشاهده کرد این اشعار را سرود:
تغیّرت البلاد و ممن علیها
تغیّر کلّ ذی لون و طعم
اری طول الحیاه علی غما
و مالی لا اجود بسکب دمع
قتل قابیل هابیل اخاه
فوجه الارض مغبر قبیح
و قل بشاشّه الوجه الملیح
و ما انا من حیاتی مستریح
و هابیل تضمنه الضریح
فواحزنا لقد فقد الملیح
شهرها و ساکنان آن تغییر کردند و چهره زمین، غبارآلود و زشت شده است.
هرچیز رنگین و خوشمزهای تغییر یافت و صورت گشادهرو و خندان چقدر کم است.
دیگر پس از این، زندگی من با ناراحتی خواهد گذشت و من دیگر آرامشی پیدا نخواهم کرد.
چه طور از چشمانم اشک نبارم؛ در حالی که هابیل زیر خاک است.
قابیل، برادرش، هابیل را میکشد و افسوس و اندوه بر آن چهره نمکین و بامزهای که از دست من رفت.
شیطان نفرین شده در جواب او گفت:
تنح عن البلاد و ساکنیها
فبیء بالخلد ضاق بک الفسیح
و کنت بها و زوجک فی قرار
و قلبک من اذی الدنیا مریح
لم تنفک من کیدی و مکری
الی ان فاتک الثمن الربیح
فلو لا رحمت الجبّار اضحت
بکفک من جنان الخلد ریح
از این سرزمینها و افراد ساکن آن به سوی بهشت برگرد که این زمین با همه بزرگی برای تو کوچک به نظر میآید.
تو و همسرت در آنجا در آرامش بودید و قلبت از آزار دنیا در امان بود.
تو هرگز از حیله و مکر من راحت نخواهی شد تا آن که بمیری.
اگر مهربانی خداوند قاهر نبود در مشت تو نسیمی از بهشت جاوید آشکار میکردم.
چه بسا بعضی از این اشعار از آدم علیهالسلام یا شیطان نباشد؛ ولی اعتماد ما در نقل این اشعار به علل الشرایع و عیون الاخبار و سایر کتابها بوده است.
از امام صادق علیهالسلام نقل شده که فرمود: «قبل از کشته شدن هابیل به دست قابیل همه حیوانات وحشی، پرندگان، درندگان و سایر حیوانات با هم زندگی میکردند، امّا بعد از آن از یکدیگر فرار و وحشت کردند و هر یک جداگانه زندگی کردند».
همچنین از آن حضرت منقول است: «خداوند متعال از بهشت حوریهای فرستاد و آدم علیهالسلام او را به عقد یکی از پسران خود درآورد و پسر دیگر با یکی از اجنّه ازدواج کرد و هر دوی آنها صاحب فرزند شدند، پس هرچه زیبایی و حسن که در انسانها هست از جانب حوریه بهشتی است و هر اخلاق زشتی که در وجود آنهاست از جانب آن دختر جنّی میباشد و آدم علیهالسلام اکراه داشت که دختران خود را به عقد پسرانش در آورد». [شاید] منظور از جنّی بودن همسر قابیل، شباهت خلقی او به آنهاست و یا اینکه در حقیقت از اجنّه بوده کما اینکه بعضی از اخبار این سختن را تأیید میکند.
از امیرمؤمنان علیهالسلام نقل شده است: «اولین کسی که در روی زمین به فساد پرداخت؛ عتاق، دختر آدم علیهالسلام بود که خداوند متعال برای او بیست انگشت آفریده بود که هر انگشت، دو ناخن بلند و بزرگ، مانند داس داشت و جایگاه او در زمین به اندازه یک هکتار بود، و وقتی او فساد انجام داد، خداوند متعال شیری بزرگ مانند فیل و گرگی عظیم مانند شیر و کرکسی به بزرگی الاغ بر او برانگیخت و آنها بر او تسلّط پیدا کردند
و او را کشتند».
در معانی الاخبار از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل شده که فرمودند: «زنان را مانند امانت الهی در بر بگیرید و مانند کلمات الهی، آنها را بر خود حلال نمایید، اما امانت الهی، همان امانتی است که خداوند متعال وقتی آدم علیهالسلام و حوّا را به عقد همسری همدیگر در آورد با آدم علیهالسلام شرط کرد که او را بپرستد و چیزی را شریک او نگیرد، زنا نکند و به غیر خدا دوستی نگیرد».
عیاشی از ابوبکر حضرمی از امام باقر علیهالسلام نقل میکند که فرمود: «وقتی که آدم دارای چهار فرزند پسر شد، خداوند متعال برای آنها چهار حوریه بهشتی فرستاد و هر یک از آنها با یکی از پسران آدم علیهالسلام ازدواج کردند و صاحب فرزندان شدند، سپس خدای متعال چهار حوریه را به آسمان برد و چهار نفر از جنیان را فرستاد تا با پسران آدم علیهالسلام ازدواج کنند و آنها نیز صاحب فرزند شدند، بنابراین هر بردباری و صبری که در انسان است از جانب آدم و هر زیبایی که در او هست از جانب حورالعین و هر بدی و زشتی از طرف جنّیان است».
از امام باقر علیهالسلام نقل شده است: «قابیل، پسر آدم به سزای عملش در برابر گرمای خورشید آویزان نگه داشته شده و همراه آن است تا از گرمایش آب شود و تا روز قیامت که به آتش جهنم بپیوندد».
کافی با استناد به امام صادق علیهالسلام میگوید: «در مورد اولین کتابی که روی زمین
نوشته شد از آن حضرت پرسیده شد، فرمود: «خداوند متعال در جهان، همه انبیا، پادشاهان، مؤمنان و کافران از نسل آدم علیهالسلام را بر او نشان داد تا نوبت به داوود علیهالسلام رسید، آدم علیهالسلام پرسید: «این چه کسی است که او را پیامبر کرده و عزیز داشتهای و عمر او را کوتاه کردهای؟» خداوند متعال به او الهام کرد: «این داوود، پسر توست که چهل سال عمر میکند و همانا من سرنوشتها را نوشته و روزیها را قسمت کردهام و هرچه را بخواهم، از بین برده یا ثابت میکنم و امّ الکتاب در نزد من است و اگر من
کمی از عمر تو بگیرم به او اضافه خواهد شد». آدم گفت: «پروردگارا من شصت سال از عمر خود را به او میدهم تا صد سال عمر کند». آن وقت خداوند متعال به جبرئیل، میکائیل و عزرائیل فرمود: «از وی دست خطی بگیرید؛ زیرا به زودی یادش میرود»، پس آنها نوشتهای آماده کرده و با بالهای خود که از جنس درجهای از بهشت بود آن را
مهر زدند و زمانی که وقت مرگ آدم علیهالسلامرسید و عزرائیل به سراغ او آمد، آدم علیهالسلام گفت: «ای فرشته مرگ! برای چه آمدهای؟» او گفت: «آمدهام روح تو را بگیرم». آدم گفت: «ولی هنوز شصت سال از عمر من باقی مانده است». عزرائیل به او گفت: «تو آن شصت سال را برای پسرت، داوود قرار دادی». آنگاه جبرئیل نازل شد و آن نوشته را به او یادآوری کرد، پس از آن عزرائیل، روح او را گرفت». آنگاه امام صادق علیهالسلامفرمود: «به همین خاطر است کسی که قرض میدهد، نوشتهای که بین خود و طلبکار وجود دارد نشان میدهد».
در «کافی» از امام باقر علیهالسلام نقل شده است: «بین رکن و مقام، پر از قبرهای پیامبران الهی است و قبر آدم علیهالسلام نیز در همان محل قرار دارد».
امام صادق علیهالسلام میفرماید: «وقتی آدم علیهالسلام وفات یافت، شیطان و قابیل در سرزنش او به خوشگذرانی و ساز و ضرب مشغول شدند؛ [بنابراین] هر شیوه سرودن
موسیقی که مردم از آن لذت میبرند از کارهای شیطان است».
در «التذهیب» شیخ طوسی میگوید: «من از بعضی شیوخ که مدارکی از ایشان ندارم، شنیدم که وقتی خداوند متعال، آدم علیهالسلام را از بهشت به زمین فرستاد، او احساس ترس کرد و از خداوند متعال خواهش کرد تا بعضی از درختان بهشتی را برای او بفرستد تا به وسیله آنها دلش خوش باشد، در این لحظه خداوند متعال، درخت خرما برای او فرستاد و او در طول زندگیاش به آن انس گرفته بود. زمانی که هنگام مرگش فرا رسید به پسرش گفت: «من در طول دوران زندگی با این درخت مأنوس بودم و تمایل دارم که بعد از مرگم آن با من همسایه و همجوار، باشد پس وقتی که من جان به جان آفرین تسلیم کردم، شاخهای از آن را بریده و به دو نیم قسمت کنید و آن را در
کنار من در قبر قرار بدهید». پسرش هم این کار را انجام داد و پیامبران هم بعد از او
چنین کاری انجام میدادند، امّا بعدها این سنت در دوره جاهلیت از بین رفت تا اینکه پیامبر اکرم علیهالسلاماین سنت را زنده کرد و این عمل بعد از ایشان نیز انجام میشود.
از امام صادق علیهالسلام روایت شده است: «خداوند متعال به نوح علیهالسلامدرحالی که در کشتی بود، الهام کرد که یک هفته اطراف کعبه طواف کند و او این کار را انجام داد، سپس وارد آب شد و در حالی که تا زانوانش را آب فرا گرفته بود، آنگاه تابوتی را از آب در آورد که در آن استخوانهای آدم علیهالسلام بود و تابوت را به داخل کشتی برد و بارها به دور کعبه طواف نمود، آنگاه به کوفه و وسط مسجد آن رسید و گروهی که با نوح علیهالسلام در کشتی بودند، پراکنده شدند، سپس تابوت را در محلی به نام غری دفن کرد».
همچنین از آن حضرت منقول است که: «پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمودند: «آری، ابوالبشر 930 سال عمر کرد». و در روایتی دیگر عمر او هزار سال بیان شد0ه است.
سید بن طاووس در سعدالسعود میگوید: «در صحف ادریس علیهالسلام آمده است که آدم علیهالسلام، ده روز به مرض تب مبتلا شد و وفات او در روز جمعه، یازدهم محرم اتفاق افتاد و او در غری در کوه ابوقبیس دفن شده، در حالی که او را رو به قبله قرار دادند.
او از زمان خلقت تا موقع وفات، 930 سال عمر کرده بود و حوّا فقط تا یک سال بعد از او زنده بود، سپس پانزده روز بیمار شد و آنگاه وفات یافت و او را در کنار آدم علیهالسلامدفن کردند.
خداوند متعال میفرماید: «وَاذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کانَ صِدِّیقا نَبِیّا * وَرَفَعْناهُ مَکانا عَلِیّا»؛(1)«یاد کن در کتاب، ادریس علیهالسلام را که همانا پیامبری راستگو بود و ما او را تا جایگاهی بلند مرتبه بالا بردیم». امین الاسلام طبرسی میگوید: «به خاطر اینکه کتابهای زیادی درس میداد، ادریس نام گذاشته شد. منظور از کتاب در این آیه، قرآن است و ادریس، جدّ پدری نوح علیهالسلام است و نام او در تورات، اخنوخ بوده؛ یعنی کسی که کتاب خدا و احکام او را مینویسد و او اولین کسی است که با قلم نوشته است و همچنین اولین کسی است که خیاطی و لباس میدوخته است و گفته شده است که خدای متعال به او دانش نجوم، حساب و هیأت را آموزش داد و همین امر معجزه او بود و اینکه در آیه شریفه فرمود: «مَکانا عَلِیّا»؛ یعنی موقعیتی بلند مرتبه که همان رسالت الهی است به او داده شده است و بعضی هم گفتهاند خداوند متعال او را تا آسمان ششم بالا برده است».
از ابن عباس و مجاهد بیان شده که خداوند متعال، ادریس علیهالسلام را مانند عیسی علیهالسلام به آسمان برده و او زنده است.
برخی دیگر گفتهاند: «خداوند متعال، روح او را بین آسمان چهارم و پنجم گرفت».
1) . سوره مریم، آیات 57 - 56.
از امام باقر علیهالسلام نقل شده که معنای بزرگواری رفعت مقام و مرتبه اوست که به خاطر رسالت الهی به او داده شد و بالا بودن مکانی، مدّ نظر نیست.
علل الشرایع با استناد به روایات آورده است که ادریس علیهالسلام، مردی دارای شم بزرگ قوی و با سینهای گشاده بوده که هنگام راه رفتن قدمها را نزدیک و کوتاه برمیداشت و او درباره بزرگی خداوند متعال و جلال او میاندیشید که این آسمانها و زمین و این آفرینش بزرگ به طور مسلم پروردگاری متعال دارد که امور آنها را میاندیشد و اصلاح میکند، پس من باید این پروردگار متعال را بشناسم و حق بندگی او را بهجا آورم».
آن وقت به سوی طایفهای از قوم خود رفت و با پند و نصیحت و تذکر آنان را به عبادت خداوند متعال دعوت کرد و هزار نفر به دعوت او جواب دادند و او از میان آنها، هفت نفر را انتخاب کرد، آن وقت آنها با هم گفتند: «بیایید ما هفت نفر خدای متعال را بخوانیم تا ما را به عبادت خود راهنمایی کند».
پس دستان خود را بر خاک گذاشتند و خیلی دعا کردند، امّا چیزی برای آنها معلوم نشد، آنگاه دستان خود را به سوی آسمان دراز کردند، پس از آن خداوند متعال به ادریس علیهالسلام وحی فرستاد و او را آگاه نمود و آنها را به بندگی خویش هدایت کرد و همه کسانی که همراه اوایمان آورده بودند به هدایت الهی راه یافتند و همواره خداوند متعال را عبادت و چیزی را شریک او قرار نمیدادند تا اینکه خداوند متعال، ادریس علیهالسلام را به آسمان برد و کسانی که پیرو دین او بودند، غیر از عده کمی همه از بین رفتند و به اختلاف بین هم پرداختند و بدعتها و نوآوریهایی از خود ساختند تا آن که زمان نوح علیهالسلام فرا رسید.
در کافی با استناد به امام باقر علیهالسلام میفرماید: «ابتدای پیامبری ادریس علیهالسلام در زمان پادشاهی ستمگر بود، روزی آن پادشاه هنگام سواری در دشتی از زمینی سرسبز
و شاداب [از کنار] مردی که مؤمن و ضدّ او بود، عبور کرد به آن مرد گفت: «این زمین خود را به من بده». آن مرد گفت: «خانواده من به این زمین بیشتر احتیاج دارند تا تو».
پادشاه گفت: «پس آن را به من بفروش»، ولی او خودداری کرد و آنگاه پادشاه عصبانی شد و با حالت غمگین و عصبانی به قصر برگشت، همسر پادشاه، زنی از فرقه «ازرقه» بود که جز خودشان ریختن خون همه را جایز میشمردند، بنابراین وقتی خشم و غضب را در چهره شوهرش دید، ماجرا را از او پرسید آن وقت به او گفت: «اگر تو از اینکه او را بیدلیل بکشی، میترسی و آن را زشت میدانی، من تو را کمک میکنم و زمین او را متعلق به تو میکنم».
آن زن یارانی از فرقه خود داشت که کشتن مؤمنان مخالف پادشاه را روا میدانستند، پس به دنبال آنها فرستاد و آن افراد به این مطلب گواهی دادند، پادشاه هم
او را کشت و زمین وی را گرفت و خداوند متعال از کشته شدن بنده مؤمنش غضب نموده و به ادریس علیهالسلام وحی کرد و فرمود: به سوی بنده ظالم من برو و به او بگو:
«آیا راضی شدی که بنده مؤمن مرا بکشی تا زمین او را به زور بگیری و خانواده او را بیسرپرست رها کنی؟ حالا که این چنین شد به عزّتم قسم میخورم به زودی انتقام او را از تو میگیرم و فرمانروایی و زمین را از تو پس میگیرم و شهر تو را ویران میکنم و سگها را از گوشت همسرت سیر میکنم که همانا حلم و بردباری من علّت غرور تو شده و خیال کردهای ما از تو انتقام نمیگیریم». ادریس علیهالسلام با دستور پروردگار متعال به سراغ پادشاه آمد و پیغام الهی را به او رساند، امّا پادشاه ظالم به او گفت: «ای ادریس! از اینجا بیرون برو وگرنه تو را میکشم». در این هنگام همسرش به او گفت: «مبادا از پیغام خدای ادریس علیهالسلام بترسی، من کسی را میفرستم که او را بکشد و رسالتش را نابود کند». پادشاه گفت: «این کار را انجام بده».
از طرف دیگر، ادریس علیهالسلام دارای یارانی مخالف پادشاه بود که با آنها دوستی
زیادی داشت و به همین جهت ماجرای تبلیغ رسالت خود برای پادشاه را به آنان تعریف کرد و آنها که آن پادشاه ستمگر را میشناختند به خاطر جان ادریس علیهالسلام نگران شدند. در این وقت همسر پادشاه، چهل مرد از «ازرقه» را فرستاد تا ادریس علیهالسلام را بکشند و آنها به دنبال ادریس علیهالسلام همه جا را گشتند، ولی او را پیدا نکردند، هنگامی که یاران ادریس علیهالسلامآن افراد را دیدند و فهمیدند که در جستجوی ادریس علیهالسلامهستند، پس وقتی او را دیدند به او گفتند: «ای ادریس! از این شهر خارج شو و نگران جان خود باش؛ زیرا این پادشاه ستمگر، تو را خواهد کشت». ادریس علیهالسلام از آن روستا
بیرون آمد در حالی که گروهی از یارانش با او بودند، در هنگام سحر، ادریس علیهالسلام با پروردگار متعال مناجات کرد و گفت: «پروردگارا! تو به من وعده دادی که آن ستمگر را به قتل میرسانی». پس، خداوند متعال به او وحی کرد که از این آبادی بیرون برو و کار او را به من بسپار، پس سوگند به عزّتم دستور خود را درباره او اجرا میکنم. آنگاه ادریس علیهالسلامگفت: «پروردگارا! من حاجتی دارم». پروردگار فرمود: «بگو تا آن را اجابت کنم». ادریس علیهالسلامگفت: «از تو میخواهم تا مدتی که من نخواهم، باران در این شهر و حوالی آن نبارد». خداوند متعال فرمود: «در این صورت این شهر ویران میشود و مردم آن دچار قحطی و گرسنگی میگردند».
ادریس علیهالسلام راضی به این عذاب شد و خداوند متعال خواسته او را اجابت کرد، آنگاه ادریس علیهالسلام، یاران خود را خبر کرد و آنها همراه ادریس علیهالسلام از شهر، خارج شدند و عده آنها بیست نفر بود که در شهرهای مختلف پراکنده شدند و ماجرای رسالت ادریس علیهالسلام را در آن شهرها تعریف کردند. خود ادریس علیهالسلام به غاری در دل کوه پناه برد و خداوند متعال، فرشتهای را مأمور کرد تا در هر عصر غذایی، برای او ببرد در این زمان خداوند متعال، پادشاهیِ آن حاکم ظالم را از او گرفت و شهر او را ویران کرد و او
را به قتل رساند و سگان شهر از گوشت همسرش میخوردند؛ همه اینها برای قتل آن
مؤمن و گرفتن اموال او بود، پس از او در شهر، ستمگر دیگری به حکومت رسید و پس از خروج ادریس از آن شهر حدود بیست سال باران نبارید، وضع مردم آن شهر، خیلی دشوار و سخت شد به طوری که به سختی غذای خود را از شهرهای مجاور فراهم میکردند، آن وقت با خود گفتند: «ما به خاطر دعای ادریس علیهالسلام دچار این سختی و گرفتاری شدهایم و باران نخواهد آمد، تا موقعی که او از خدایش بخواهد و ما از جای ادریس علیهالسلام خبر نداریم، پس ای خدای متعال! خودت بر ما رحم کن». آنگاه همه تصمیم گرفتند که به سوی خدای متعال، توبه کنند و از او بخواهند که نزولات آسمانی را برایشان فرو فرستد. بنابراین با لباسهای خشن بر خاکستر نشستند و خاک بر سر ریختند و از خدا طلب مغفرت نمودند، آن وقت خداوند متعال به ادریس علیهالسلام وحی کرد که مردم قوم تو، توبه کردهاند و من، خدای متعال، بخشنده و مهربان و توبهپذیر هستم، پس به آنها رحم میکنم و هیچ چیز، مانعی برای فرستادن باران نیست، غیر از درخواستی که تو از من کردهای که من بر آنان نبارم تا وقتی که تو از من بخواهی، پس ای ادریس تو هم از من بخواه که بر آنها باران نازل کنم.
ادریس علیهالسلام گفت: «ای خدای متعال! من از تو چنین درخواستی نمیکنم». آن وقت خداوند متعال به فرشتهای که مأمور رساندن غذای ادریس علیهالسلام بود، وحی کرد که به او غذا ندهد، آنگاه تا شب به ادریس علیهالسلام غذایی نداد، بنابراین وقتی گرسنه شد و چیزی نرسید ناراحت شد و وقتی روز دوم هم غذایی نخورد، گرسنگی او زیاد شد و آن موقع به راز و نیاز مشغول شد و گفت: «پروردگارا! قبل از اینکه من بمیرم، روزی مرا قطع کردهای؟!» در این زمان خداوند متعال به او وحی کرد: «ای ادریس! تو از سه روز که به تو غذایی ندادهاند به شیون و زاری افتادهای، چون از گرسنگی اهل روستایت خبر نداری و نمیدانی که در این بیست سال چه بر سر آنها آمده، به خاطر اوضاع آنان زاری نمیکنی و وقتی هم که به تو میگویم، آنها توبه کردند و سعی میکنند که مورد
رحمت و مهربانی من قرار بگیرند و همچنین به تو دستور دادم که از من بخواهی باران بفرستم، دریغ میکنی و از آنها بخل و کینه گرفتی و الان که طعم گرسنگی را چشیدی، صبر تو تمام شده و ناتوانی و زاریت معلوم شد، پس حالا از جای خود بلند شو و خودت، روزی خود را تهیه کن؛ هر آینه روزی تو در دست چارهاندیشی خودت است».
آن موقع ادریس علیهالسلام از جای خود بلند شد و برای کسب غذایی که مانع گرسنگی بیشترش شود به سوی روستا راه افتاد، موقعی که وارد روستا شد و دودی که از خانهای بلند شده بود را دید، با عجله به طرف آن رفت، پیرزنی را دید که دو قرص نان را در تنور میپزد به او گفت: «ای پیرزن! کمی غذا به من بده که از شدت گرسنگی ناتوان شدهام». آن پیرزن به او گفت: «ای بنده خدا! نفرین ادریس علیهالسلام برای ما غذای
زیادی باقی نگذاشته که آن را به دیگران بدهیم، بلند شو و روزی خود را در جایی جز این شهر پیدا کن». ادریس علیهالسلام گفت: «ای زن! من از شدت گرسنگی نزدیک است، بمیرم و توانایی ایستادن روی پای خود را ندارم، کمی از غذایت را به من بده». پیرزن گفت: «این دو قرص نان، یکی برای من و دیگری برای پسرم است و اگر روزی خود یا پسرم را به تو بدهم دیگر خودمان چیزی نداریم بخوریم و از گرسنگی میمیریم». ادریس علیهالسلامگفت: «نیمی از قرص نان برای فرزندت کافی است و او را زنده نگاه میدارد و نصف دیگر هم برای من کافیست و باعث نجات من از مرگ میشود». آن وقت پیرزن، نان خود را خورد و نان فرزندش را تقسیم کرد تا نصف آن را به پسرش و نیم دیگر را به ادریس علیهالسلامبدهد و وقتی آن کودک دید که مادرش، نان او را به دو قسمت کرده تا نیمی از آن را به دیگری بدهد، از شدّت ناراحتی و غصه، مرد.
آن زن به ادریس علیهالسلام گفت: «ای بنده خدا! تو باعث شدی که فرزندم بمیرد». ادریس علیهالسلام گفت: «ناله و شیون نکن، من به اجازه خدای متعال، او را زنده میکنم». آن
وقت ادریس علیهالسلام دست آن پسر را گرفت و گفت: «ای روحی که به اجازه خدای متعال از بدن این پسر خارج شدهای، من ادریس پیامبر هستم الان به اجازه خدای متعال به بدن این پسر برگرد». روح آن پسر به اذن الهی به بدن او بازگشت و زنده شد. وقتی آن پیرزن، این سخن را شنید و دید که فرزندش زنده شد، گفت: «گواهی میدهم که تو ادریس پیامبر هستی». آن وقت بیرون رفت و با صدای بلند، همه مردم را خبر کرد و گفت: «خبر خوش به شما بدهم که به زودی فرج و گشایش میشود؛ زیرا ادریس علیهالسلام به شهر شما آمده است». ادریس علیهالسلام رفت تا در مکان آن پادشاه ستمگر که بر بالای تپّه بود، قرار گرفت و مردم اهل روستا به دور او جمع شدند و به او گفتند: «ای
ادریس! در این بیست سال، گرسنگی و سختیهای زیادی کشیدیم، حالا تو از خداوند متعال بخواه تا از آسمان بر ما باران بفرستد». ادریس گفت: «هرگز! مگر اینکه پادشاه ستمگرتان و همه مردم این شهر با پای پیاده به اینجا بیایند و از من درخواست کنند». این سخن به گوش پادشاه رسید و او چهل نفر را فرستاد تا ادریس علیهالسلامرا به نزد او ببرند؛ ادریس علیهالسلام وقتی سرکشی پادشاه را دید، آنها را لعنت کرد و آن چهل نفر نابود شدند و این خبر به گوش پادشاه رسید، این بار، پانصد مرد را به سراغ ادریس فرستاد تا او را به نزد او ببرند، وقتی آن پانصد مرد، ادریس علیهالسلام را پیدا کردند؛ ادریس علیهالسلامگفت: «به مردانی که قبل از شما برای بردن من آمده بودند نگاه کنید و ببینید که سرنوشت شما هم مانند آنها میشود». آنان گفتند: «ای ادریس! بیست سال است که ما را به بلای گرسنگی مبتلا کردهای و حالا لعنت میکنی تا ما نابود شویم، به ما رحم کن». ادریس علیهالسلام دوباره تکرار کرد: «من برای بارش باران دعا نمیکنم، غیر از اینکه پادشاه شما و همه مردم با سر و پای برهنه به سراغ من بیایند». آنگاه مردم به سوی پادشاه رفتند و او را از کلام ادریس علیهالسلام مطلع کردند و از او خواهش کردند که همراه آنان به سراغ ادریس راه بیفتند، آن ستمگر هم مجبور به پیروی شد و همه با حال خضوع
و فروتنی به پیش ادریس علیهالسلام رفته و از او خواستند که برای بارش باران دعا کند، آن وقت ادریس علیهالسلام به ایشان جواب مثبت داد و به درگاه الهی دعا کرد که آسمان بر آن شهر و حوالی آن ببارد، ناگهان ابرها معلوم شدند و رعد و برق در گرفت و آنقدر باران آمد که فکر کردند، غرق میشوند و هر یک، طوری به خانههایشان برمیگشتند که مهمترین هدفشان نجات جان خود از سیل بود.
در این باره میگوییم، مناسب است که فرمان خدای تعالی به ادریس علیهالسلام درباره دعا
کردن برای فرستادن باران، بر حتم و وجوب حمل نشود، بلکه آن در مقوله استحباب و جواز بوده و هدف ادریس علیهالسلام از تأخیر در انجام دعا به خواری کشاندن و تنبیه کردن آنان به خاطر سرکشی و فساد آنها بوده و برای اینکه با او همانطور که در دفعه اوّل مخالفت کردند، سرکشی ننمایند. در این حکایت، اشارهای وجود دارد که خشم اولیای خدا در راه پروردگار، شدیدتر از خشم خداوند متعال است؛ زیرا مهربانی و صبوری خدای متعال از خشم او جلوتر است و به آن سبقت گرفته است.
در تفسیر علی بن ابراهیم از ابن ابی عمیر از کسی که برای او از امام صادق علیهالسلام تعریف کرده است، مینویسد: «خداوند متعال بر فرشتهای خشم گرفت و بال او را قطع کرد و او را در جزیرهای در بین دریا انداخت و سالها آن فرشته در آنجا بود، تا
موقعی که خداوند متعال، ادریس علیهالسلام را برانگیخت، آن فرشته به نزد ادریس علیهالسلام رفت و گفت: «ای پیامبر خدا! دعا کن تا خدا از من راضی شود و بال مرا به من برگرداند».
ادریس علیهالسلام قبول کرد و به درگاه الهی دعا کرد تا خداوند متعال از آن فرشته راضی شود و بال او را به وی بازگرداند و خداوند متعال هم دعای ادریس را مستجاب کرد و آن فرشته را بخشید. آن وقت آن فرشته به ادریس علیهالسلام گفت: «آیا تو خواستهای داری». ادریس علیهالسلام گفت: «آری، دوست دارم که من را تا آسمان چهارم بالا ببری». آن فرشته، او را تا آسمان چهارم بالا برد و عزرائیل در آنجا نشسته بود از تعجب سر خود
را تکان داد. ادریس علیهالسلام به ملک الموت سلام کرد و سؤال کرد: «چه شده که سر خود را تکان میدهی؟» گفت: «پروردگار متعال به من دستور داده که جان تو را بین آسمان چهارم و پنجم بگیرم و من گفتم: «پروردگارا! چه طور چنین چیزی امکان دارد؟ زیرا بزرگی آسمان چهارم، پانصد سال راه است و از آسمان چهارم تا سوم، پانصد سال فاصله است و هر آسمان تا آسمان زیرین همین قدر فاصله دارد». در این وقت عزرائیل، روح ادریس علیهالسلام را گرفت. و این تفسیر کلام خدای تعالی است که فرمود: «وَرَفَعْناهُ مَکانا عَلِیّا» در ادامه میگوید: «ادریس علیهالسلامبه جهت یاد دادن و تدریس کتابها، ادریس علیهالسلام نام گذاشته شد و پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «خداوند بر ادریس علیهالسلام سی صحیفه نازل کرد و از امیرمؤمنان علیهالسلام نقل کرده: «ادریس علیهالسلام بعد از مرگش به مقامی بلند مرتبه صعود کرد و خداوند متعال او را از میوههای بهشتی متنعم گردانید».
در قصص انبیاء راوندی به استناد به امام باقر علیهالسلاممیگوید: «پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود:
«همانا فرشتهای از ملائکه که منزلتی در نزد خدای متعال داشت به دلیلی مورد خشم قرار گرفت و خداوند متعال او را به زمین فرستاد، آن وقت آن فرشته پیش ادریس علیهالسلام آمد و گفت: «شفاعت مرا نزد پروردگار خود کن». بنابراین ادریس علیهالسلام سه شب بدون وقفه نماز خواند و روزهای آن را روزه داشت و افطار نکرد، آن وقت هنگام سحر درباره فرشته از خدای متعال طلب بخشش کرد، آنگاه به او اجازه بالا رفتن به آسمان داده شد، آن فرشته به ادریس علیهالسلام گفت: «دوست دارم که حاجتی از تو را برآورده کنم، پس چیزی از من درخواست کن». ادریس علیهالسلام گفت: «میخواهم عزرائیل را ببینم تا شاید به او انس بگیرم و وقتی [من] به او توجّه کنم، دیگر نمیتواند مرا غافلگیر کند». آن وقت فرشته، بال خود را پهن کرد و به ادریس علیهالسلامگفت: «سوار شو». همراه او در پیدا کردن ملک الموت به آسمان دنیا پرواز کرد، به او گفته شد که او بالاتر رفته است،
بنابراین بالاتر رفتند تا بالاخره او را میان آسمان چهارم و پنجم دیدار کردند، آن وقت
ادریس علیهالسلام به ملک الموت گفت: «چه شده که تو را مات و مبهوت میبینم؟» ملک الموت گفت: «من از این مسأله در حیرتم که در زیر عرش بودم و خداوند متعال به من دستور داد که باید جان ادریس علیهالسلام را بین آسمان چهارم و پنجم بگیرم و من این سخن را قبول نداشتم، تا اینکه تو را در اینجا دیدم». در این وقت ادریس علیهالسلام از بال فرشته
پایین آمد و خود را تسلیم ملک الموت کرد و این همان کلام خدای تعالی است که فرمود: «وَاذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِدْرِیسَ إِنَّهُ کانَ صِدِّیقا نَبِیّا * وَرَفَعْناهُ مَکانا عَلِیّا»؛(1)«یاد کن ادریس را در قرآن که پیامبر راستگو بود و ما او را تا مکانی بالا بردیم».
در همان کتاب قصص راوندی با استناد به ابن عباس آورده است: «ادریس نبی علیهالسلام روزها را به عبادت و روزه مشغول بود و هر وقت که شب میشد، استراحت میکرد و غذا و روزی او هر زمان که موقع افطار میشد به او میرسید و اعمال نیکوی او به اندازه کارهای صالح همه مردم اهل زمین بود. پس ملک الموت از پروردگار درخواست دیدن ادریس علیهالسلام را کرد تا بتواند به او سلام و درود بفرستد، به او اجازه داده شد و به سراغ ادریس علیهالسلام رفت و به او گفت: «میخواهم همنشین تو و با تو
باشم». با ادریس علیهالسلام همراه شد و آن دو، روز را به ذکر و عبادت و روزه میگذراندند و شب که میشد، ادریس علیهالسلام غذای خود را آورده و افطار میکرد و وقتی عزرائیل او را دعوت به غذای بهشتی میکرد، میگفت: «من احتیاجی به غذایی که تو برایم آوردهای، ندارم». آن وقت هر دو بلند شده و دوباره به نماز مشغول میشدند و ادریس علیهالسلام بعد از نماز، استراحت و خواب هم میکرد، ولی ملک الموت بدون توقف و بدون اینکه نیازی به خواب داشته باشد، به نماز مشغول بود و به این ترتیب، چند روزی گذشت تا اینکه آنان به گلّه گوسفند و باغی رسیدند که میوههای رسیده و خوشمزهای داشت.
1) . سوره مریم، آیه 56.
ملکالموت گفت: «آیا میخواهی یکی از این چارپایان یا کمی از خوشه انگور برداری و با آن افطارت را باز کنی؟» ادریس علیهالسلام گفت: «سبحان اللّه، تو مرا به مال خودت میخوانی و من خودداری میکنم، چگونه است که مرا به مال دیگری دعوت میکنی؟ شما با من همنشین خوبی بودید، بگویید که هستید؟» گفت: «من ملکالموت هستم». ادریس علیهالسلام گفت: «من از تو خواستهای دارم». ملکالموت گفت: «بگو». ادریس علیهالسلام فرمود: «شنیدهام که مرگ، بسیار سخت و شدید است، میخواهم کمی از عذاب آن را به من بچشانی، چنانکه گویا در حال مرگ هستم». ملکالموت از پروردگار اجازه گرفت و آن وقت در مدت کوتاهی، جان ادریس را گرفت و آنگاه آن را به بدن او برگرداند و از او پرسید، چهطور بود و مرگ را چگونه دیدی؟ ادریس گفت: «آنچه چشیدم بسیار از آنکه شنیده بودم، سخت و شدیدتر بود، حال خواسته دیگری دارم و آن این است که آتش جهنم را ببینم». ملکالموت از نگهبان جهنم اجازه گرفت و پردهها کنار رفت و در جهنم باز شد و وقتی ادریس علیهالسلام، آتش جهنم را دید، بیهوش شد، دوباره به ملکالموت گفت: «من از تو خواسته دیگری دارم و میخواهم بهشت را ببینم». آن وقت ملکالموت از فرشته نگهبان بهشت، درباره آن اجازه گرفت و ادریس علیهالسلام وارد بهشت شد و وقتی آنجا را دید به ملکالموت گفت: «من دیگر از اینجا بیرون نمیروم، چون که خداوند متعال فرمود: «کُلُّ نَفْسٍ ذَآئِقَةُ الْمَوْتِ»؛(1)«هر وجودی چشنده مرگ است». همچنین فرمود: «وَإِنْ مِنکُمْ إِلاَّ وَارِدُها»؛(2)«هیچ یک از شما نیست غیر از اینکه وارد آتش جهنم میشود». من الان، هم طعم مرگ را چشیدهام و هم وارد جهنم شدهام و هم بهشت را دیدهام و به آن داخل شدهام و خداوند متعال میفرماید: «وَما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجِینَ»؛(3)«شما از آن بیرون نمیشوید».
در این مورد میگوییم: «بزرگان شیعه در این خصوص به جهت اعتبار سند به دودی ثقبلی استناد کردهاند و این روایت، پایانی مانند اخبار، اهل سنّت است اگر چه که جمع
بین این اخبار چندان دور نیست».
در همان کتاب از وهب بن منبه نقل شده که: «ادریس، اولین کسی بود که لباس دوخت و آن را پوشید و قبل از او، مردم، پوست حیوانات را به تن میکردند و فرشتگان در زمان ادریس علیهالسلام با مردم دست میدادند و بر آنها سلام میفرستادند و با آنان صحبت و همنشینی داشتند. این به جهت شایستگی و صلاح اهل آن زمان بود و اوضاع مردم به همین وضع ادامه یافت تا آنکه زمان نوح علیهالسلام و قوم او فرا رسید و بعد از آن، این ارتباط فرشتگان با مردم قطع شد».
در ادامه همنشینی ادریس علیهالسلام با ملکالموت میفرماید: «ادریس داخل بهشت شد و بعد از ماجرایی که او با ملکالموت داشت، خداوند متعال به ملکالموت وحی کرد: «چون سختی و مشقّاتی را که ادریس علیهالسلام به خود میداد، دیدم، بر من لازم است که در عوض آن سختی و ریاضت، آرامش و اطمینان را به او ببخشم و در برابر آن فروتنیای که در مقابل من داشت و اعمال صالحی که انجام میداد، جایگاه و موقعیتی والا در بهشت به او میبخشم».
از امام صادق علیهالسلام روایت میکنند که فرمود: «وقتی که به کوفه وارد شدی به مسجد سهله برو و در آنجا نماز بخوان و از خدا حاجتی برای دین و دنیای خود بخواه که همانا مسجد سهله، خانه ادریس علیهالسلامبوده که در آنجا خیاطی کرده و نماز میخوانده و کسی که در آنجا نماز بخواند و دعا کند، خداوند متعال دعای او را برآورده میکند و او را در روز قیامت تا مکانی بلند و درجه ادریس علیهالسلام بالا میبرد و از کارهای زشت دنیا و توطئههای دشمنانش در پناه خواهد بود».
مسعودی در «مروج الذّهب» میگوید: طول حیات ادریس علیهالسلام در زمین، سیصد
سال بوده و برخی عمر او را بیشتر گفتهاند و ابن اثیر در کامل میگوید: «بعد از شیث انوش به حکومتداری پرداخت و جانشین پدر شد و عمر انوش 705 سال بود، بعد از او پسرش، قینان به جانشینی رسید در حالی که انوش فرزندان زیادی داشت. بعد از قینان، پسرش مهلائیل به جانشینی رسید و بعد از مهلائیل، پسرش، یارد جانشین او شد و از یارد، اخنوخ به دنیا آمد که همان ادریس نبی علیهالسلام است و حاکمان یونان او را هرمس حکیم مینامند».
سیدبن طاووس به نقل از صحف ادریس میفرماید: «ای انسان! گویا آماده مرگ هستی؛ زیرا صدای نالهات شدیدتر شده و عرق مرگ به پیشانیت نشسته و لبانت خشک و زبانت به لکنت افتاده و آب دهانت خشک شده و سیاهی چشمانت به سفیدی تبدیل شده و از دهانت کف بیرون میآید و تمام بدنت میلرزد، تلخی مرگ و بیهوش شدن بر تو معلوم شده و فراخوانده شدهای، امّا نمیشنوی و جان تو در حال خارج شدن از بدن است و مانند مرداری در بین خانوادهات افتادهای، همانا تو عبرتی برای دیگران هستی، بنابراین در معنای مرگ دقت کن و از آن عبرت بگیر و این را بدان که مرگ حتما به سراغ تو میآید و همه عمر اگر چه طولانی باشد باز هم کوتاه و فناپذیر است؛ زیرا هر لحظه، مرگ به زودی و در موعد مقرر خواهد آمد، پس از مرگ عبرت بگیر و بدان که مرگ نسبت به قبل از خود، بسیار شدیدتر و نسبت به ما بعد خود، از اهوال و منظرههای ترسناک آخرت بسی راحتتر است». در دنباله به بیان چگونگی وقوع صیحه قیامت و فنا شدن به سوی خدا و اوضاع روز قیامت و توقفگاه حساب و جزا و اموری میپردازد که قدرتمندان از شنیدن آن به ناتوانی و خواری میافتند.
مدت عمر و وفات و علّت نامگذاری و نقش انگشتر و مکارم اخلاق او در «عیون اخبار الرضا» از امام هشتم علیهالسلام نقل شده که فرمود: وقتی که نوح علیهالسلام سوار بر کشتی
شد، خداوند متعال به نوح علیهالسلام وحی نمود: ای نوح! اگر از غرق شدن میترسی، هزار
بار «لا اله الا اللّه» بگو و آنگاه از من درخواست کمک کن که همانا من، تو و کسانی را که همراه تو ایمان آوردهاند را نجات میدهم. وقتی که نوح علیهالسلام سوار کشتی شد
و بادبان برافراشت؛ باد تندی وزید نوح علیهالسلام خود را از غرق شدن در امان ندید و باد آنچنان شدید بود که نوح نتوانست هزار بار تسبیح بگوید و فقط با عبارت سریانی گفت: «هلولیا الفا الفا یا ماریا اتقن»؛ یعنی «هزار بار لا اله الا اللّه ای پروردگار! امر مرا اصلاح کن». آن وقت باد آرام شد و کشتی به آرامی به راه خود ادامه داد. سپس نوح علیهالسلام با خودگفت: «به درستی که سخن خداوند متعال مرا از غرق و نابودی نجات داده، واجب است که از آن جدا نشوم و آن را ترک نکنیم». پس نقش انگشتر خود را به این کلام، زینت نمود «لا اله الا اللّه الف مرة یا ربّ اصلحنی».
در امالی شیخ صدوق با استناد به امام صادق علیهالسلام میگوید: «نوح 2500 سال زندگی کرد که 850 سال آن قبل از پیامبری او و 950 سال پس از بعثتش بود، نوح قوم خود را به سوی توحید دعوت میکرد و صد سال عمر خود را صرف ساختن کشتی کرده
و پانصد سال بعد از آرام گرفتن کشتی و فروکش کردن طغیان آب، به آبادانی شهرها و سکونت در سرزمینها پرداخت و سرانجام عزرائیل به سراغ او آمد در حالیکه او در آفتاب نشسته بود، عزرائیل به او سلام کرد و نوح علیهالسلامجواب سلام او را داد و گفت: «ای ملکالموت! چه میخواهی؟» عزرائیل گفت: «من آمدهام تا جان تو را بگیرم». نوح گفت: «به من وقت بده و مرا رها کن تا از آفتاب به سایه بروم». عزرائیل قبول کرد
و او جابجا شد؛ آن وقت به عزرائیل گفت: «ای فرشته مرگ! گویا تمام آنچه از دنیا بر من گذشته است مانند همین رفتن من از آفتاب به سایه بوده است، پس آنچه را به آن مأمور شدهای انجام بده». آن وقت ملکالموت روح او را گرفت.
در علل الشرایع آمده است: «مردی شامی از امیرمؤمنان علیهالسلام پرسید که اسم نوح علیهالسلام چه بود؟ آن حضرت فرمود: «اسم نوح، سکن بود و به این دلیل نوح علیهالسلام نامیده شد که
او950 سال با گریه و زاری، قوم خود را به سوی دین حق دعوت میکرد».
در همان کتاب از امام صادق علیهالسلام گفته شده: «اسم نوح علیهالسلام، عبدالغفار بود و به این دلیل نوح نامیده شد که دایم بر وجود خود، گریه و زاری میکرد».
همچنین از آن حضرت نقل شده است: «اسم نوح علیهالسلام، عبدالملک بود و به این علّت نوح علیهالسلامگذاشته شد که پانصد سال گریه و زاری میکرد». در روایت دیگر میفرماید: «نام نوح، عبدالعلی بود».
شیخ صدوق رحمهالله میگوید: «همه نامهایی که به نوح علیهالسلام نسبت داده شده یکی است و دلالت بر بندگی خداوند متعال میکند».
راوندی در «قصص انبیا» از قول شیخ صدوق با استناد به وهب نقل قول میکند: «نوح علیهالسلام قومش را 950 سال به اطاعت خدا دعوت میکرد، امّا جز تکبّر و سرکشی، عکسالعملی از آنها ندید به طوری که بعد از سیصد سال دعوت کردن، مردی از قوم او پسرش را با خود آورده بود و نوح علیهالسلام را به او نشان داد و گفت: «پسرم! اگر تو بعد از من زنده بودی از این دیوانه اطاعت مکن».
از امام هادی علیهالسلام نقل قول شده است: «شیطان به نزد نوح علیهالسلام آمد و گفت: «تو حق بزرگی بر گردن من داری، پس از من پند بپذیر که من به تو هرگز خیانت نمیکنم». نوح از سخنان او ناراحت شد، آن وقت خداوند متعال به او وحی کرد که با شیطان هم سخن شو و از در آشتی با او درآی که هر لحظه من او را با حجتی بر تو به سخن وا میدارم». سپس نوح علیهالسلام به ابلیس گفت: «سخن بگو».ابلیس گفت: «ما وقتی یکی از بنی آدم را بخیل، آزمند، حسود، ستمگر و یا عجول پیدا میکنیم او را مانند توپی به سوی یکدیگر روانه میکنیم و وقتی همه اخلاق بد در او پدید آمد او را شیطان مینامیم».
در آن هنگام نوح گفت: «آن حق بزرگی که گفتی من بر گردن تو دارم، چیست؟» ابلیس گفت: «تو اهل زمین را لعنت کردی و به وسیله طوفان فراگیر، همه آنها را در یک زمان وارد جهنم کردی و من راحت شدم و اگر دعوت تو نبود؛ من مدتهای طولانی باید به گمراه کردن آنها میپرداختم».
در کمالالدین از امام صادق علیهالسلام روایت شده که: «نوح علیهالسلام بعد از ساخت کشتی، پنجاه سال زندگی کرد، آن وقت جبرئیل به نزد او آمد و گفت: «ای نوح! همانا دوران پیامبری تو تمام شده و دوران تو به سر رسیده، پس به اسم اکبر و میراث علم نبوّت نگاه کن و آن را به پسرت، سام واگذار کن، که همانا من زمین را از عالمی که آگاه به اطاعت من است و نجات به دست اوست، خالی نمیکنم و بعد از هر پیامبر، پیامبر دیگری را مبعوث میکنم». نوح میراث علم نبوّت را به پسرش، سام منتقل کرد در حالی که حام و یافث، پسران دیگر نوح، سودی از آن علم نبردند، از نسل ایشان نوح علیهالسلام آنان را به نبوّت هود علیهالسلامبشارت داد ولی جبریه (معتقدان به مذهب جبر و مخالفین اختیار) در اولاد حام و یافث ظهور کردند؛ فرزندان سام، علم نبوّت را از آنها پنهان کردند و بعد از نوح علیهالسلامدولت در دست اولاد سام قرار داشت از آن حضرت
نقل شده که عمر قوم نوح، سیصد سال بود، در حالی که نوح علیهالسلام 2450 سال زندگی کرد. درباره عمر نوح علیهالسلاماختلافاتی است، بعضی آن را 1450 و برخی دیگر 1470
و عدهای دیگر 1300 دانستهاند، امّا بیشتر اخبار معتبر شیعه میگویند که نوح 2500 سال زندگی کرده و بعضی از آنها با حذف کردن زمان بعثت یا زمان ساخت کشتی یا بعد از طوفان و غیره و ذلک، قابل تعبیر و تفسیر است». شیخ طبرسی - طاب ثراه - درباره کلام خدای متعال در وصف نوح علیهالسلامکه میفرماید: همانا او بندهای بسیار شکرگزار بود(1)میگوید: «نوح بندهای بسیار شاکر بود و هر وقت لباسی میپوشید یا خوراکی میخورد و یا آبی مینوشید؛ خدای متعال را شکر میکرد و یا گفته شده که او در اوّل غذا و نوشیدنی، بسماللّه و در پایان آن الحمدللّه میگفت». از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام نقل شده که نوح علیهالسلام در هر صبح و شام میگفت: «خداوند متعال! تو را شاهد میگیرم که در هر صبح و شام هر نعمتی که در دین یا دنیای من وجود دارد، از جانب توست؛ تو یگانهای و شریکی نداری، حمد و سپاس از آن توست تا آنجا که از من راضی شوی».
نوح علیهالسلام در هر روز، ده بار این ذکر را بر زبان جاری میکرده است. علل الشرایع از دقاق از اسدی از سهل از حضرت عبدالعظیم حسنی نقل میکند که میگوید: «از امام علی النقی علیهالسلام شنیدم که فرمود: «نوح علیهالسلام 2500 سال عمر کرد و یک روزی که در کشتی خوابیده بود، باد وزید و بدن او معلوم شد، حام و یافث خندیدند و سام مانع آنها شد و در گذشته هم حام و یافث به تمسخر سام میپرداختند و نوح علیهالسلام، آنها را میدید که در حال مسخره کردن برادر خود هستند، در آن حال نوح دست خود را به آسمان بلند کرد و آنها را نفرین کرد و گفت:
«خداوند متعال! آب کمر حام را تغییر بده به گونهای که غیر از سیاهپوست از او
1) . سوره اسراء، آیه 3.
متولد نشود و آب کمر یافث را تغییر بده به طوری که فرزندان او زرد پوست و سرخپوست باشند، آنگاه خداوند متعال چنین مقدر کرد، پس همه سیاهپوستان در هر جاکه باشند از نسل حام هستند و همه ترکها و صقالبه و یأجوج و مأجوج و اهل چین در هر جا که هستند از نسل یافث میباشند و همه سفیدپوستان از نسل سام هستند؛ نوح به حام و یافث گفت: «من نسل شما را تا روز قیامت خدمتگزار و فرمانبردار نسل سام قرار دادم، برای اینکه او نسبت به من مهربان، امّا شما حق مرا
رعایت نکرده و گستاخی نمودید و عدالت بیاحترامی که به من کردید تا قیامت در فرزندانتان باقی خواهد ماند همانطور که نشانه نیکی و نیکبختی تا روزی که دنیا برقرار است در اولاد سام باقی میماند». شیخ طبرسی از باب نبوّت «بحارالانوار» نقل
کرده و میگوید: «شیخ ابوجعفر بن بابویه رحمهالله ماجرای یافث را به صورت عجیبی بیان کرده که من آن را در جای دیگری ندیدهام و تمام روایاتی که من در این مورد مشاهده کردهام؛ این است که حام با دیدن بدن نوح به تمسخر پدر پرداخت، امّا سام و یافث وقتی این خبر را میشنوند با پوششی به سوی پدر میروند و بدن او را میپوشانند و وقتی که نوح از خواب بلند میشود، خداوند متعال ماجرا را به او خبر میدهد و او در حق سام و یافث دعا کرده و حام را نفرین میکند».
در کتاب کافی به نقل از امام صادق علیهالسلام نقل شده: «وقتی که نوح از کشتی پیاده شد، درخت خرما و انگور را به دست خود کاشت و در آن زمان به نزد خانواده خود برگشت، آن وقت شیطان نفرین شده آمد و آن نهال را از ریشه درآورد، نوح علیهالسلام آمد،
آن درخت را دوباره کاشت و شیطان، مجدد آن را از ریشه درآورد، باز نوح علیهالسلام آن را کاشت و رفت، در این موقع جبرئیل به سراغ او آمد و به او خبر داد که ابلیس لعین باز هم آن را از ریشه در آورده است، نوح علیهالسلام به شیطان گفت: «چه چیزی باعث شده که تو این درخت را از ریشه میکنی؟ به خدا قسم من هیچ وقت درختی را به این اندازه
دوست نداشتهام و به خدا قسم تا آن را نکارم دست بر نمیدارم». ابلیس گفت: «من هم آن را رها نمیکنم، مگر اینکه سودی از آن به من بدهی». نوح علیهالسلام یک سوم برای او بهره قرار داد، شیطان راضی نشد، نوح نصفی از آن را به او اختصاص داد، باز هم راضی نشد، در این وقت جبرئیل نازل شد و به نوح گفت: «ای رسول خدا! نیکی و بخشش کن که همانا احسان شایسته توست». در این هنگام نوح علیهالسلام فهمید که خداوند متعال به او اختیار و سلطه بخشیده، بنابراین دو سوم از بهره آن درخت را به شیطان اختصاص داد». امام صادق علیهالسلام میفرماید: «وقتی آب انگور را میگیرید، آن را بجوشانید تا وقتی که دو سوم آن که بهره شیطان است، بخار شود، آن وقت میتوانید از آن بخورید و بیاشامید».
همچنین امام صادق علیهالسلام میفرماید: «ابلیس با نوح علیهالسلام درباره کرم و بخشش جدل میکرد، جبرئیل به نزد نوح علیهالسلام آمد و گفت: «او هم حقی دارد که باید به او بدهی». نوح یک سوم به او داد و او راضی نشد، نیمی از آن را به او داد، باز هم راضی نشد، آن وقت
جبرئیل آتشی انداخت که دو سوم آن را برد و یک سوم باقی ماند و گفت: «آنچه آتش سوازند؛ سهم ابلیس بود و ای نوح علیهالسلامآنچه باقی ماند، برای توست و حلال است».
شیخ طبرسی نقل میکند: «نوح علیهالسلام، پسر متوشلخ پسر اخنوخ است که همان ادریس نبی علیهالسلام است و نوح علیهالسلام، اولین پیامبر بعد از ادریس علیهالسلامبوده و گفته شده است که نوح، نجّار بود و در همان سالی به دنیا آمد که آدم علیهالسلام وفات یافته بود و او در سن چهارصد سالگی به پیامبری مبعوث شد و قوم خود را روز و شب به سوی خدا دعوت میکرد، امّا دعوت او فقط باعث فرار آنها میشد. زمانی قومش آنقدر او را زدند تا بیهوش شد؛ وقتی به هوش آمد، گفت: «خداوند متعال! قوم مرا هدایت کن؛ زیرا آنان جاهل هستند». ولی آنها آنقدر او را کتک زدند که خون از گوشهایش جاری شد و بیهوش افتاد، در آن وقت او را به نزدیک خانهاش آورده و رها کردند، سپس خدای متعال به او وحی کرد که همانا از قوم تو، غیر از همین عده کمی که ایمان آوردهاند؛ کسی دیگری ایمان نخواهد آورد و او قوم خود را نفرین نمود و گفت: «وَقالَ نُوحٌ رَبِّ لاَ تَذَرْ عَلَی الْأَرْضِ مِنَ الْکافِرِینَ دَیّارا»؛(1)«پروردگارا! احدی از کافران را روی زمین باقی مگذار». آنگاه خداوند متعال در اثر نفرین نوح علیهالسلام، مردان و زنان را نازا کرد طوری که تا چهل سال، هیچ فرزندی از آنان به دنیا نیامد و دچار قحطی
1) . سوره نوح، آیه 26.
و کمبود شدند و اموالشان رو به کاستی نهاد و از همه جا گرفتاری میدیدند، آنگاه نوح علیهالسلام به آنان گفت: «فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کانَ غَفّارا»؛(1)«از پروردگارتان
آمرزش بخواهید که همانا او بسیار آمرزنده است».
ولی آنها ایمان نیاوردند و به یکدیگر میگفتند: «وَقالُوا لاَ تَذَرُنَّ آلِهَتَکُمْ»؛(2)«خدایان خود را ترک نکنید». تا اینکه خداوند متعال، خدایانی را که میپرستیدند؛ غرق
کرد. بعد از خروج نوح از کشتی، مردم دوباره دچار بتپرستی شدند و بتهای خود را به نام بتهای قوم نوح علیهالسلامنامگذاری کردند، به عنوان مثال: اهل یمن، بتهایی به نام یغوث و یعوق، اهل دومه جندل، بتی به نام ود و اهل حمیر، بتی به نام نسر را میپرستیدند که
هذیل، همان بت را سواع مینامیدند و تا ظهور اسلام، آنها را عبادت میکردند».
همچنین روایت شده که خدای متعال درباره عذاب قوم نوح به کسی از آنها رحم نکرد. از پیامبر صلیاللهعلیهوآلهنقل شده که وقتی تنور فوران کرد و آب جوشیدن گرفت، مادر نوازدی از جان کودکش ترسید و به سبب علاقه زیادی که به او داشت او را به بالای کوهی برد، وقتی آب به یک سوم کوه رسید، باز هم بالاتر رفت و وقتی آب به دو سوم کوه رسید، کودک را تا قله کوه بالا برد و وقتی آب به نوک کوه رسید، کودک را با دو دستش بالای سر گرفت، امّا آب هر دوی آنها را غرق کرد، اگر خداوند متعال اراده داشت که به یکی از مردم کافر نوح علیهالسلام رحم کند، هر آینه به این مادر و کودک رحم مینمود؛ امّا همسر نوح، کسی است که خدای متعال درباره او و همسر لوط علیهالسلام فرمود: «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَامْرَأَتَ لُوطٍ کانَتا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَیْنِ فَخانَتاهُما»؛(3)«آن دو تحت فرمان دو بنده از بندگان صالح ما بودند، امّا به ایشان خیانت نمودند». ابن عباس میگوید: «همسر نوح، کافر بود و به مردم
میگفت: «شوهر من، دیوانه است». هنگامی که کسی به نوح ایمان میآورد، او ستمکاران و ظالمان قوم نوح را باخبر میکرد تا آن فرد را آزار و اذیت کنند. همچنین
همسر لوط، کافر بود و از اعمال قومش راضی بود و آنها را به سوی مهمانهای لوط راهنمایی کرد و این عمل از طرف این زن خیانت محسوب میشود و گرنه هرگز همسر پیامبران آلوده به زنا نبوده و خیانت آنها برخلاف دین بوده است. سدی میگوید: «کافر بودن آنها، بزرگترین خیانت آنان بود». ضحاک نقل میکند: «خیانت آنان، سخنچینی بوده، چون هر الهامی که به پیامبر خدا میرسید، آن را به گوش مشرکان میرساندند و نام همسر نوح، «واغله» و نام همسر لوط، «اهله» بوده است. مقاتل میگویند: «نام همسر نوح، والفه و نام همسر لوط، واهله بوده است». در تفسیر علی بن ابراهیم آمده است: «منظور از خیانت، ارتکاب فاحشه است. سزاوار است فاحشه را بر معنای لغوی آن معنی کنیم؛ یعنی عملی که زشتی آن از مرز معمول تجاوز کرده و زشتترین کارها، شرک و نفاق است». در همان تفسیر از امیرمؤمنان علی علیهالسلام از طریق ابیعمیر و ابنسنان و از قول امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود: «نوح علیهالسلام، سیصد سال در میان قومش دعوت به توحید میکرد؛ ولی آنها او را اجابت نمیکردند، پس نوح علیهالسلامتصمیم گرفت که آنها را موقع طلوع خورشید نفرین کند، آن وقت دوازده هزار از فرشتگان آسمان دنیا که از بزرگان ملائکه بودند به نزد نوح علیهالسلامآمده و از او خواستند تا قومش را نفرین نکند؛ نوح علیهالسلامتصمیم گرفت که آنها را نفرین کند، این بار هم دوازده هزار فرشته از انواع مختلف ملائکه در آسمان دوم به سراغ او آمده و گفتند: «از تو میخواهیم که آنها را نفرین نکنی». نوح علیهالسلام گفت: «من سیصد سال دیگر به آنان وقت میدهم». بالاخره وقتی نهصد سال از دعوت نوح علیهالسلام گذشت
و ایمان نیاوردند؛ نوح علیهالسلام بر نفرین خود پایدارتر شد؛ آن وقت خدای متعال این آیه را نازل فرمود: «وَأُوحِیَ إِلَی نُوحٍ أَنَّهُ لَن یُؤْمِنَ مِن قَوْمِکَ إِلاَّ مَن قَدْ آمَنَ فَلاَ تَبْتَئِسْ بِما
کانُوا یَفْعَلُونَ»؛(1)«جز عدهای که ایمان آوردهاند دیگر هیچ کس از قومت ایمان نخواهد آورد و تو بر کفر آنها غمگین مباش». آن وقت نوح علیهالسلامفرمود: «وَقالَ نُوحٌ رَبِّ لاَ تَذَرْ عَلَی الْأَرْضِ مِنَ الْکافِرِینَ دَیّارا»؛(2)«پروردگارا! کسی از این کافران را روی زمین باقی مگذار». خداوند متعال به نوح علیهالسلامالهام کرد که درخت نخلی بکارد؛ قومش او را مسخره کردند و گفتند: «پیرمرد برای چه درخت میکارد؟!»؛ ولی وقتی که درخت، پنجاه ساله شد، خداوند متعال، نوح علیهالسلامرا دستور داد که از آن درختان کشتی بسازد و جبرئیل را مأمور کرد تا به او یاد دهد. خداوند متعال طول آن کشتی را 1100 ذراع و عرض آن را هفتصد ذراع و ارتفاع آن را هشتاد ذراع مقدر کرده بود؛ نوح گفت: «خدای متعال چه کسی مرا در ساختن کشتی کمک میکند». خداوند متعال به او وحی نمود که در بین مردم ندا بده، که هر کس مرا در ساخت کشتی کمک کند و چوب آن را بتراشد، خردههای آن برایش تبدیل به طلا و نقره میشود، وقتی نوح این سخنان را به آنها ابلاغ کرد گروهی به یاری او برخاستند، امّا بیشتر مردم او را مسخره میکردند و میگفتند: «او در زمین خشکی به دور از دریا به ساختن کشتی میپردازد».
محل ساخت کشتی در مسجد کوفه بود و آن روزی که خداوند متعال، اراده هلاکت آنها را نمود؛ همسر نوح در محل «تنور» در مسجد کوفه، مشغول پختن نان بود و نوح علیهالسلام همه حیوانات را با غذایشان در کشتی جمع کرده بود و وقتی که آب از تنور جوشید، همسر نوح داد کشید و نوح به سوی تنور آمد و با مقداری گل، روی تنور را پوشانید و آن را بست تا وقتی که همه مردم و حیوانات سوار کشتی شدند؛ آنگاه به طرف تنور رفت و آن گل روی تنور را برداشت، در این موقع خورشید، تیره و تار شد و بارانی سیلآسا بارید و چشمههای زمین جوشید، آن وقت خدای متعال دستور داد که سوار کشتی شوید.
موج آب، کشتی را چرخاند، در این وقت چشم نوح علیهالسلام به پسرش افتاد که سوار
کشتی نشده بود به او فرمود: «یابُنَیَّ ارْکَبْ مَعَنا وَلاَ تَکُنْ مَعَ الْکافِرِینَ»؛(1)«ای پسرم! همراه ما سوار کشتی بشو و با کافران مباش». اما پسر نوح علیهالسلام گفت: «قالَ سَ-ٔوِی إِلَی جَبَلٍ یَعْصِمُنِی مِنَ الْمآءِ»؛(2)«من به زودی به کوهی پناه میبرم و آن کوه، من را از آب نجات میدهد». نوح علیهالسلام به او فرمود: «قالَ لاَ عاصِمَ الْیَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللّهِ إِلاَّ مَنْ رَحِمَ»؛(3)«امروز هیچ پناهی از امر خدا نیست، جز کسی که خدا به او رحم کند». در همین بین،
پسر نوح که به بالای کوه رفته بود آماده غرق شدن بود، نوح به خداوند گفت: «وَنادَی نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی وَإِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ»؛(4)«پسر من از خانواده من است و وعده تو به حق است». امّا خداوند متعال فرمود: «قالَ یانُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ»؛(5)«ای نوح! این پسر از خانواده تو نیست؛ زیرا عمل او ناشایست است». در همین وقت، موجی بین آنان فاصله انداخت و آن پسر غرق شد.
کشتی نوح علیهالسلام در میان امواج خروشان میچرخید و با ضربه امواج به راه خود ادامه میداد تا موقعی که به مکه رسید و اطراف کعبه به طواف پرداخت، در این هنگام همه عالم زیر آب رفته بود، جز خانه کعبه و علّت نامگذاری کعبه به بیت العتیق، این است که از غرق شدن در امان نگه داشته شده است. باران، چهل روز میبارید و چشمهها از زمین میجوشید و آب آنقدر بالا آمده بود که دکلهای کشتی به آسمان میرسید، آن وقت نوح علیهالسلام دستش را به سوی آسمان بلند کرد و به زبان سریانی گفت: «یا رحمان انفر؛ پروردگارا! احسان نما». آنگاه خداوند متعال به زمین دستور داد که آب خود را فرو ببرد و وقتی آب باران میخواست وارد زمین شود، زمین از قبول آن خودداری کرد و گفت: «من مأمور شدهام که آب خود را فرو ببرم»، بنابراین آب باران
در روی زمین باقی ماند، وقتی بارش باران بندآمد و آبهای زمین فرو رفت؛ کشتی نوح علیهالسلام بر بالای کوه جودی (کوهی بزرگ در موصل) قرار گرفت، پس از آن خداوند متعال، جبرئیل را مأمور کرد تا آبها را به سوی دریاهای اطراف زمین جریان دهد.
آنگاه خدای متعال به نوح وحی کرد: «قِیلَ یانُوحُ اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنّا وَبَرَکاتٍ عَلَیْکَ وَعَلَی أُمَمٍ مِمَّنْ مَعَکَ وَأُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ یَمَسُّهُمْ مِنّا عَذَابٌ أَلِیمٌ»؛(1)«ای نوح! به سلامتی بر زمین فرود آی و برکات من بر تو و امتهایی باد که همیشه با تو هستند و امتهایی که پس از آن که آنها را بهرهای بدهیم و سپس عذابی دردناک از جانب خود به ایشان میرسانیم». سپس نوح علیهالسلام همراه هشتاد مرد در شهر موصل از کشتی پیاده شد و آنها، شهر ثمانین را ساختند. نوح، دارای دختری بود که همراه او سوار بر کشتی شد و نسل بشر به وسیله آن دختر ادامه یافت و به همین جهت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهمیفرماید: «نوح یکی از دو پدر انسانهاست».
درباره کلام خدای متعال که فرمود: «إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ»؛(2)«این پسر از اهل تو نیست» سخنان متفاوتی وجود دارد: آن پسر از نسل نوح بود، امّا اینکه خداوند متعال او را از خانواده نوح نمیداند، برای این است که او به سبب کفرش، جزو کسانی که خدای متعال وعده نجات آنها را به نوح داده، نبوده است، بلکه شامل کلام خدای تعالی بوده که فرمود: «وَأَهْلَکَ إِلاَّ مَن سَبَقَ عَلَیْهِ الْقَوْلُ»؛(3)«مگر آنکه قول من درباره او سبقت گرفته است».
منظور این است که آن پسر بر دین نوح نبود، گویا شرک او را از احکام خانوادگی و اهل بودن خارج کرده بود و آن کلام شبیه همان گفتار پیامبر صلیاللهعلیهوآله درباره سلمان است که فرمود: «سلمان از ما اهل بیت است»؛ یعنی سلمان بر دین و طریقه ماست. تأیید این
کلام همان است که خدای متعال و در ادامه برای علّت آن میفرماید: «إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ»؛(1)«او عملش غیر صالح است». پس روشن میشود که اعمال بد و شرک آن پسر، او را از احکام اهل بیت نوح خارج کرده است.
از امام کاظم علیهالسلام نقل شده که فرمود: «قوم مؤمنی قبل از نوح علیهالسلاموجود داشتند که از دنیا رفتند و مردم از مرگ آنها غمگین شدند، در این موقع شیطان به سراغ آنان رفت و مجسمههایی از آنها ساخت تا مردم با دیدن آن به یاد آنان بیفتند و آنها، آن مجسمهها
را زمستانها با خود به داخل خانه میبردند و به آنها مأنوس شدند، آن زمان گذشت و در دوران بعدی، شیطان به نزد مردم آمد و به آنها گفت این صورتها، الهه و بتهایی هستند که پدران شما، آنها را میپرستیدند و آن مردم، فریب شیطان را خورده و بتها را عبادت کردند و به وسیله آن گمراه شدند؛ این مردم، همان قوم نوح علیهالسلام بودند که نوح علیهالسلام، آنها را به توحید دعوت کرده و نپذیرفتند؛ بنابراین آنها را لعنت نمود و خداوند متعال، آنان را نابود کرد».
در مناقب ابن شهر آشوب از ازدی نقل شده که میگوید: «از امام صادق علیهالسلام شنیدم که فرمود: «نادَی نُوحٌ ابْنَهُ»؛(2)«نوح علیهالسلام فرزندش را صدا زد»، یعنی پسر همسرش. این لغتِ قبیله طیّ است که این چنین میگویند؛ در اینجا قرائت (ابنه) با فتح هاء و حذف الف، مطابق لغت قبیله طیّ است و بعضی قاریان و مفسران، این قرائت را به اهل بیت نسبت دادهاند که در این صورت، به معنای پسر همسر میباشد.
از امام صادق علیهالسلام نقل شده که فرمود: «نوح علیهالسلام در زمان طوفان، همه آبهای زمین را فراخواند و همه آبها، او را اجابت کردند، مگر آبهای تلخ و گوگرددار».
از امام صادق علیهالسلام نقل شده است: «وقتی که نوح علیهالسلام از کشتی پایین آمد، شیطان به نزد وی آمد و گفت: «هیچ مردی در روی زمین نیست که بیش از تو بر من منت داشته
باشد؛ زیرا تو، این قوم گنهکار را نفرین کردی و مرا از زحمت گمراه کردن آنها نجات دادی، بنابراین من به تو دو مطلب را میآموزم: «یکی اینکه از حسد دوری کن، چون این همان خصلتی است که من را بدبخت کرد و دیگر اینکه از طمع دوری کن، این همان خصلتی است که آدم علیهالسلام را از بهشت بیرون راند».
در حدیث دیگر، شیطان به نوح علیهالسلام گفت: «در برابر این منّت به تو میگویم که در سه جا حضور من بیشتر است و به بندگان خدا نزدیکتر و مسلطّ هستم: 1- هنگام غضب و خشم 2- هنگام داوری بین دو امر 3- در هنگام خلوت با زن».
در عیون اخبار الرضا نقل شده که مردی شامی از امیرمؤمنان علیهالسلامدرباره این آیه سؤال کرد: «یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ * وَأُمِّهِ وَأَبِیهِ * وَصاحِبَتِهِ وَبَنِیهِ»؛(1)«روزی که انسان از برادر و مادر و پدر و همسر و دوست نزدیک و پسران خود فرار میکند». آن حضرت فرمود: «موسی علیهالسلام است که در کودکی از مادر جدا شد و آنکه از پدرش فرار میکند، ابراهیم علیهالسلام است که از آزرِ مشرک، دوری کرد و آنکه از همسر خود فرار میکند، لوط علیهالسلام است و آنکه از پسرش میگریزد، نوح علیهالسلام است که از پسر خود، کنعان بیزار بود.
در علل الشرایع از وهب نقل میکند که اهل کتاب میگویند: «ابلیس در زمان غرق شدن مردم و فراگیری آب با قدرت و حیلهای که خداوند متعال به او داده بود؛ میان آسمان و زمین در هوا سرگردان بود و لشکریان او در روی آب شناور بودند و همه جنیان به صورت ارواحی بر روی آب شناور گشتند و مثل باد بر روی آب قرار گرفتند و طوفان را نیز به این علّت طوفان گفتهاند که در آن، آب، همه چیزها را فرا میگیرد، وقتی که نوح علیهالسلام از کشتی پایین آمد از سوی خداوند متعال به او وحی رسید: «ای نوح! من خلق خود را برای عبادت آفریدم و آنها را مأمور به پیروی خودکردم، امّا آنها از من
نافرمانی کرده و جز مرا عبادت کردند و برای همین سزاوار خشم من گشتند و من آنان
1) . سوره عبس، 34 - 36.
را غرق نمودم و به درستی که من، رنگینکمان را موجب امان بندگان خود و سرزمینهای خود و وثیقهای میان خود و خلقم قرار دادهام که به خاطر آن تا روز قیامت از غرق شدن در امان هستند و چه کسی نسبت به عهد خود وفادارتر از من است؟» پس نوح علیهالسلامبسیار خوشحال شد و در آن زمان همراه رنگینکمان، چله و تیری نیز وجود داشت، امّا خدای متعال آن دو را از آن کمان جدا کرد و آن کمان را وسیله امنیت بندگان خود از غرق شدن قرار داد».
در حدیثی از امام صادق علیهالسلام آمده است: «این کمان بعد از غرق شدن مردم، برای امان به آنان از عذاب غرق شدن ظاهر شد».
همچنین فرمودند: «هرگز به رنگینکمان، قوس و قزح نگویید؛ زیرا قزح، نام شیطان است، بلکه به آن قوس اللّه بگویید و همانا این صورت فلکی که در آسمان به نام قوچ معروف است، محل گشایش آسمان برای نزولات آسمانی بود که باران از آن محل، یکباره بر زمین میبارد و وقتی که آسمان، آرام میگرفت، اثر آن باران، مثل اثر
زخم و دمل چرکینی که در بدن باقی میماند در آسمان باقی میماند».
«عیون اخبار الرضا» از قول وشا نقل میکند: «امام رضا علیهالسلام از من سؤال کرد: «شما این آیه را چگونه تفسیر میکنید: «قالَ یانُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ»؛(1)«ای نوح! او از اهل تو نیست و عملی غیر شایسته است». گفتم: «بعضی از مردم میگویند این آیه، آن پسر [کنعان] را از نوح علیهالسلام نفی کرده است». آن حضرت فرمود: «خیر؛ زیرا آن پسر، فرزند واقعی او بود، امّا وقتی که خدای متعال را نافرمانی کرد، خداوند متعال، او را از پدرش نفی فرمود». در اینجا دو قرائت مشهور به نحو متوالی وجود دارد، اکثریت آن را به فعل گذشته و بعد آن را بنابر مفعول بودن منصوب، قرائت میکنند؛ یعنی اینکه عمل آن پسر، ناشایست بوده است قرائت کسایی
1) . سوره هود، آیه 46.
و یعقوب و سهل به نحو مصدری و ما بعد آن، صفت میباشد، در این صورت معنی این آیه را اینگونه تفسیر میکنند که آن پسر از راه نامشروع متولد شده بود در این صورت قول، امام علیهالسلام که فرمود: «چنین نیست». جایز است که منظور رد کردن این تفسیر بوده، نه روش قرائت؛ یعنی هر آینه، تفسیر آنها باطل است؛ زیرا نفی آن فرزند از نوح علیهالسلام به دلیل دین و عمل بوده است.
نقل شده است که شخصی از اهالی شام از امام رضا علیهالسلام پرسید: «چرا دُم بز برگشته و عورت او آشکار است؟» امام فرمود: «برای آنکه بز هنگام داخل شدن به کشتی از فرمان نوح علیهالسلام سرپیچی کرد و نوح، او را با زور داخل کشتی برد و دمش شکست، ولی گوسفند که عورتش پوشیده است به خاطر آن است که اولین حیوانی بود که به کشتی وارد شد و نوح علیهالسلام به پشت او دست کشید و در نتیجه دنبهای در پشت این حیوان رویید که عورت او را کاملاً پنهان کرد».
«علل الشرایع» از امام صادق علیهالسلام بیان میکند که حضرت فرمود: «شهر نجف، همان کوهی است که پسر نوح به آن پناه برد تا از غرق شدن در امان باشد؛ در آن زمان هیچ کوهی به بلندی آن بر روی زمین وجود نداشت سپس خداوند متعال به آن کوه وحی نمود که ای کوه! آیا بنده من از من به تو پناه میبرد؟! در آن لحظه آن کوه از ترس
و شرم، تکه تکه شد و به طرف سرزمین شام ادامه یافت و به صورت شن نرم در آمد و بعد از آن تبدیل به دریایی بزرگ گشت که به بحرین معروف بود، پس از آن خشک شد و به آن نی جف؛ یعنی دریای نی خشک شده، گفتند و بعد به صورت نجف در آمد، چون این کلمه بر زبان آسانتر جاری میشود».
همچنین در علل الشرایع آمده است: «وقتی نوح سوار کشتی شد، خداوند متعال بر همه چارپایان، پرندگان و جانوران درندهای که در آن کشتی بودند، آرامش داد، به طوری که هیچ کدام از آنها به دیگری ضرر نمیرساندند و گوسفند در کنار گرگ و گاو
در کنار شیر آرام گرفته بود و خداوند متعال، نیش هر حیوان گزندهای را از بین برد و همه در کنار هم در کشتی آرامش داشتند تا وقتی که از آن کشتی خارج شدند و در طول مسافرت با کشتی، تعداد موشها به علّت تکثیر زیاد، افزایش یافت و باعث مشکل شد، آن وقت خدای متعال به نوح علیهالسلام وحی کرد که شیر را نوازش کند، وقتی نوح علیهالسلام، شیر را نوازش کرد؛ او عطسه کرد و خداوند متعال از عطسه او، یک جفت، گربه نر و ماده آفرید و با وجود گربهها، تعداد موشها کم شد و نیز صورت فیل را نوازش کرد و او به عطسه افتاد و خداوند متعال از عطسهای که از بینی او خارج شد، دو خوک نر و ماده آفرید که آنها، نجاسات و فضولات حیوانات را میخوردند و به این ترتیب، آلودگی در کشتی از بین رفت».
از امام صادق علیهالسلام نقل شده که فرمود: «نوح علیهالسلام به نزد الاغ آمد تا او را داخل کشتی کند، ولی او خودداری کرد؛ و در این حال شیطان بین دو پای الاغ بود، در نتیجه نوح علیهالسلام فرمود: «ای شیطان! داخل شو». به این ترتیب الاغ همراه شیطان داخل کشتی شد».
در «فقیه» از امام باقر علیهالسلام نقل شده است: «حیض زنان، نجاستی است که خداوند متعال با آن، آنها را از مردان دور نگه میدارد و در زمان نوح علیهالسلام زنان در هر سال، یک بار حیض میشدند بنابراین با خیال راحت با مردان آمیزش میکردند و از حجاب و پوشش خود بیرون میآمدند و حتی هفتصد زن بودند که با آزادی کامل، لباسهای رنگارنگ میپوشیدند و با زر و زیور و عطر، خود را مزین میکردند و در شهرها پراکنده شده و در مراسم و اعیاد، همراه و همدوش مردان شرکت کرده و همنشینی میکردند؛ در این موقع خداوند متعال به خاطر حیض ماهانه، آنها را از این عمل منع کرد و آنها مجبور شدند از میان مردان بیرون بروند و برای همین از شهوتشان کم شد و خداوند متعال غیر از این افراد، بقیه زنان را همان سالی یکبار مبتلا به حیض
مینمود، کمکم فرزندان زنانی که هر ماه، حیض میشدند با فرزندان زنانی که سالی یکبار حیض میشدند، ازدواج کردند و این دو تیره با هم آمیختند و کم کم فرزندان زنانی که هر ماه، حیض میدیدند، زیاد شده و تعداد فرزندان زنانی که حیض سالانه داشتند، کم شد؛ زیرا حیض باعث استحکام بدن، پاکیزگی خون و افزایش تولید مثل است و این روش ادامه یافت تا زمانی که به کلی نسل زنانی که حیض سالانه داشتند، از بین رفت».
بعد از نماز صبح برای نفرین آنان روی زمین نشست که ناگهان گروهی فرشته از آسمان هفتم نازل شده و بر او سلام کردند و به او گفتند: «ای پیامبر خدا! ما از تو خواستهای داریم و آن این است که نفرین بر قومت را به تأخیر بیاندازی، چون این اولین خشم و قدرت نمایی خداوند متعال در روی زمین خواهد بود». نوح گفت: «من نفرین بر آنان را سیصد سال تأخیر انداختم».
آنگاه به قصد دعوت به سوی قوم خود بازگشت، امّا همان روش ادامه داشت، نوح همچنان با صبوری دعوت میکرد و آنها با سنگدلی از او روی برمیگرداندند و او را آزار میدادند، تا اینکه سیصد سال دیگر هم گذشت و نوح از ایمان آنها نامید شد، پس در هنگام ظهر به قصد نفرین بر آنها روی زمین نشست، این بار گروهی از فرشتگان از آسمان ششم بر او نازل شده و به او سلام کردند و همان درخواست گروه اوّل را مطرح کردند و نوح علیهالسلام هم پاسخ آنها را همانطور که پاسخ گروه اوّل را داده بود، داد و دوباره مدت سیصد سال به دعوت قومش مشغول شد تا اینکه نهصد سال کامل، مشغول دعوت بود و آنها او را اجابت نمیکردند، در این موقع پیروان او از آزار و اذیت کافران
و طاغوتها به او شکایت کردند و از او خواستند تا برای گشایش ایشان دعا کند، آنگاه نوح علیهالسلام با اجابت درخواست آنان به دعا و نماز مشغول شد، در آن وقت جبرئیل نازل شد و گفت: «خداوند تبارک و تعالی، دعوت تو را اجابت کرده، پس به پیروانت
بگو که خرما بخورند و هسته آن را بکارند و از آن مراقبت کنند تا وقتی که به ثمر بنشیند و موقعی که چنین شد زمان گشایش میرسد».
نوح این مطلب را به آنان رساند و آنها خوشحال و به این کار مشغول شدند، وقتی درختان به بار نشستند از نوح خواستند که وعده خود را درباره فرج، عملی نماید؛ نوح این مطلب را از خداوند متعال درخواست کرد، خداوند متعال فرمود: «آنان خرما بخورند و هسته آن را بکارند تا وقتی که به بار نشیند و گمان نکنند که وعده ما دروغ است». در این موقع یک ثلث آنها کافر شدند و نوح را انکار کردند، امّا دو ثلث باقی ماندند و به کاشتن درخت مشغول شدند، وقتی درختان به ثمر نشست؛ آنها به نزد نوح علیهالسلام آمدند و از او درخواست تحقّق وعده الهی را نمودند، خداوند متعال مجدد آنها را به خوردن خرما و کاشتن هسته آن و به ثمر رسیدن درخت خرما، وعده داد، این بار یک ثلث دیگر هم کافر شدند و فقط یک ثلث باقی مانند که آنها با پایداری، باز هم به کاشت درخت مشغول شدند، وقتی درختان به ثمر رسیدند به سراغ نوح علیهالسلام آمدند و گفتند: «ای نوح! به غیر از عده کمی از ما، برایمان باقی نمانده است و ما از تأخیر
گشایش هراس داریم و میترسیم که نابود شویم» در این زمان نوح علیهالسلام به نماز و دعا
پرداخت و گفت: «پروردگارا! جز همین عده اندک، کسی از یاران من باقی نمانده و من میترسم مرگ آنها فرا رسد و فرج و گشایش را نبینند». خدای متعال به او وحی کرد: «همانا من دعای تو را اجابت کردم، پس به ساختن کشتی بپرداز». فاصله بین اجابت دعای او تا وقوع طوفان، پنجاه سال بود. در روایات آمده که سبب تأخیر طوفان، جدا کردن مؤمنان از گروه کفار و منافق بود که در ظاهر، ادّعای ایمان میکردند، امّا در باطن، شرک خود را پنهان مینمودند».
«الخرائج» از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل میکند که فرمود: «وقتی خداوند متعال اراده کرد که قوم نوح علیهالسلامرا نابود کند، به او وحی کرد که چوب درختان را به صورت الوار بِبُرد و او
هم این کار را انجام داد، امّا نمیدانست که با آنها چه کند و چگونه کشتی بسازد، آن وقت جبرئیل نازل شد و شکل کشتی را به او نشان داد، و همراه او صندوقی بود که در آن 129 هزار میخ بود و آنها برای ساخت کشتی باید به کار میرفت، نوح علیهالسلام همه آن میخها را در ساخت کشتی به کار برد به جز پنج میخ، که ناگهان نوح علیهالسلام یکی از آن میخها را برداشت و آن میخ همچون ستاره درخشانی نورافشانی کرد و نوح علیهالسلام مبهوت شد، در این موقع آن میخ به امر خدای متعال به سخن درآمد و با زبان رسایی گفت: «من به نام سید پیامبران، محمد بن عبداللّه هستم». جبرئیل نازل شد و نوح علیهالسلام به
وی گفت: «ای جبرئیل! این میخ چیست که من هرگز مانند آن را ندیدهام». جبرئیل گفت: «این میخ به نام محمد صلیاللهعلیهوآلهسرور همه انبیاست، این میخ را در طرف راست کشتی در بالاترین قسمت بکوب». نوح علیهالسلام هم انجام داد، آن وقت نوح علیهالسلام میخ دوم را برداشت و آن میخ پرتوافشانی کرد و جبرئیل گفت: «این میخ به نام برادر و پسر عموی سید پیامبران، علی بن ابیطالب، آقای اوصیاست؛ آن را به طرف چپ کشتی و بالاترین قسمت بکوب». نوح چنین کرد، سپس نوح، میخ سوم را برداشت و آن میخ همچون گوهر و ستاره درخشانی تابید؛ جبرئیل گفت: «این میخ، فاطمه، دختر سید انبیا و همسر سید اوصیاست». نوح علیهالسلام آن میخ را در کنار میخ پیامبر صلیاللهعلیهوآله کوبید. بعد از آن میخ چهارم را برداشت و وقتی آن میخ به درخشش درآمد؛ جبرئیل گفت: «این میخ، حسن علیهالسلام، فرزند بزرگتر علی و فاطمه علیهماالسلام است، آن را در کنار میخ پدرش بکوب». چنین کرد، سپس نوح علیهالسلام میخ، پنجم را برداشت و آن میخ درخشش و تبلور یافت و رطوبتی در آن بوجود آمد، جبرئیل فرمود: «این میخ حسین علیهالسلام، فرزند دوم علی و فاطمه علیهماالسلام است، آن را هم در طرف دیگر میخ پدرش بکوب». نوح علیهالسلام هم همین کار را انجام داد و پرسید: «ای جبرئیل! این رطوبت چیست که من در این میخ احساس میکنم؟» جبرئیل گفت: «این رطوبت از خون حسین علیهالسلاماست». آنگاه ماجرای امام
حسین علیهالسلام و کاری را که امتش با او انجام میدهند برای نوح علیهالسلام بازگو کرد. و نوح علیهالسلام به دستور الهی، قاتلین و ظالمان او را نفرین کرد».
از امام صادق علیهالسلام نقل شده است: به بعضی از غلامان خود فرمود: «اگر این عمل را انجام دهی و بر آن پافشاری کنی تو را همانگونه که چارپا ادب میشود؛ ادب میکنم». سؤال کردند: «ادب کردن چارپا چگونه بود؟» فرمود: «نوح علیهالسلام وقتی که همه ازواج حیوانات را وارد کشتی کرد، به سراغ درازگوش آمد، ولی آن حیوان از ورود به کشتی خودداری کرد، پس نوح علیهالسلام شاخهای از نخل برداشت و با یک ضربه به بدن او زد و به او گفت: «ای ابلیس! وارد شو».
المحاسن از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که فرمود: «وقتی نوح علیهالسلامنظاره کرد که استخوان مردگان پوسیده و پوک میشود؛ ناراحت شد و بیتابی نمود، آنگاه خدای متعال به او وحی کرد که انگور سیاه بخور تا غمت برطرف شود».
«عیاشی» از عبداللّه علوی نقل میکند که کشتی نوح علیهالسلام چند طبقه داشت و آن
کشتی دارای دو مهره یا گوهر بود که یکی با نور خورشید میدرخشید و دیگری با نور ماه و آنان به زمان نماز با این وسیله اطلاع پیدا میکردند، جسد آدم علیهالسلام همراه نوح علیهالسلام در کشتی بود و وقتی که او از کشتی خارج شد، نوح علیهالسلام او را در زیر مناره مسجدی در منا دفن نمود.
بیشتر روایات بر این دلالت میکند که قبر آدم علیهالسلام در نجف اشرف در کنار قبر امیرمؤمنان و قبر نوح علیهالسلام میباشد و از حضرت صادق علیهالسلامنقل قول شده که مدت معطّلی آنها در کشتی، هفت شبانه روز بوده است. در حدیث دیگر صد و پنج شبانه روز بوده است و در حدیث دیگر شش ماه بیان شده است.
«عیاشی» از اعمش با استناد به امام علی علیهالسلام میگوید که در مورد کلام خدای متعال که فرمود: «وَفارَ التَّنُّورُ» میفرماید: «به خدا قسم آن تنور، تنور پخت نان نبود». سپس به خورشید اشاره کرد و فرمود: «منظور، طلوع خورشید است».
در تفسیر عیاشی از امام صادق علیهالسلام نقل شده که فرمود: «ساخت کشتی نوح علیهالسلام صد سال طول کشید، آنگاه خداوند متعال به نوح وحی کرد که در آن از هر زوج، دو تا سوار کشتی کند و منظور ازواج هشتگانهای است که با آدم علیهالسلام از بهشت خارج شدند تا زندگی آدم علیهالسلام از آنها تأمین شود و همین ازواج را نوح علیهالسلام سوار بر کشتی نمود؛ زیرا زمین و همه آنچه روی آن است، نزدیک به غرق شدن بود و این ازواج هشتگانه در قرآن یاد شده است». خداوند متعال میفرماید: «ثَمانِیَةَ أَزْوَاجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَیْنِ وَمِنَ الْمَعْزِ اثْنَیْنِ»؛(1)«برای شما از چارپایان، هشت زوج فرستادیم از گوسفند دو تا، از بز دو تا، از شتر دو تا و از گاو دو تا». که منظور از ازواج، دو زوج وحشی و اهلی است،
افزون بر این، نوح علیهالسلام از دسته پرندگان نیز دو گروه وحشی و اهلی را با خود به کشتی برد و پس از آن زمین غرق شد».
بیشتر مفسران میگویند: منظور از زوجین دو گروه نر و ماده است، اما آنچه عیاشی گفته است، درستتر است و با روایت، تطابق دارد.
از امام صادق علیهالسلام نقل شده است: «شایسته است که شهادت زنازاده، مباح نباشد و مردم هرگز او را پیشوای خود قرار دهند؛ زیرا نوح علیهالسلام سگ و خوک را سوار بر کشتی کرد، امّا از ورود زنا زاده به کشتی جلوگیری کرد».
امام صادق علیهالسلام در تفسیر این آیه که میفرماید: «وَمَنْ آمَنَ وَما آمَنَ مَعَهُ إِلاَّ قَلِیلٌ»(2)فرمود: «فقط هشتاد نفر از قوم نوح علیهالسلام به او ایمان آوردند».
از همان حضرت علیهالسلام با اسناد متعدّد نقل شده است: «اینکه خداوند متعال فرمود: «نادَی نُوحٌ ابْنَهُ» آن پسر، فرزند نوح علیهالسلام نبود، بلکه پسر همسرش بود و این بیان مطابق زبان قبیله طیّ است که به پسر همسر، ابنه میگویند».
از امام کاظم علیهالسلام نقل شده است: «به درستی که خداوند متعال به کوهها وحی کرده
بود که من در موقع طوفان، کشتی نوح علیهالسلام را بر فراز یکی از شما قرار میدهم، ولی همه آنها به جز کوه جودی که در موصل بود از قبول این مطلب خودداری کردند، بنابراین کشتی نوح علیهالسلامهنگام طوفان از همه کوهها عبور کرد تا وقتی که به کوه جودی رسید و بر آن ایستاد، سپس نوح علیهالسلام به زبان سریانی گفت: «بارت قنی؛ پروردگارا! اصلاح بفرما». در روایت دیگر نقل شده که نوک کشتی به کوه برخورد کرد و نوح علیهالسلام از آن جهت ترسید و گفت: «یا ماریا اتقن؛ پروردگارا اصلاح کن». در روایت دیگر او گفت: «یا رحمان اقتن» که تفسیر آن همان جمله سابق است».
در «قصص» محمد بن جریر طبری مینویسد: «خداوند متعال، نوح علیهالسلام را با طاعت خود، گرامی داشت و طول قد او 360 ذراع بود و لباس او از جنس پشم بود و لباس ادریس که قبل از نوح بود از جنس موی حیوانات بود و او در میان کوهها زندگی میکرد و از گیاهان میخورد».
در حدیث دیگر آمده است: «نوح علیهالسلام، نجّار بود و جبرئیل در حالی برای فرستادن پیغام نزد او آمد که 460 سال از عمر نوح علیهالسلام میگذشت، جبرئیل به او گفت: «چرا در گوشه نشینی و عزلت هستی؟» نوح علیهالسلامگفت: «برای اینکه قوم من، خدای متعال را نمیشناسند». جبرئیل گفت: «با آنها مبارزه کن». نوح علیهالسلام جواب داد: «من قادر به مبارزه با آنها نیستم و اگر مراد و مطلب مرا بفهمند، مرا میکشند». جبرئیل فرمود: «اگر
من به تو توانایی و قدرت لازم را بدهم، با آنها مبارزه میکنی؟» نوح علیهالسلام گفت: «این آخرین آرزوی من است، تو کیستی؟» سپس جبرئیل فریادی کشید، ناگهان همه فرشتگان با لبیک، او را اجابت کردند و زمین به لرزش در آمد و نوح علیهالسلام شنید که فرشتگان میگویند: «لبیک لبیک، ای فرستاده پروردگار جهانیان!» در این هنگام نوح علیهالسلامترسید و لرزید، جبرئیل به او فرمود: «من همنشین پدران تو، آدم علیهالسلام و ادریس علیهالسلام بودهام و خدای متعال به تو سلام میرساند و من با خبر خوش به سوی
تو آمدهام و این جامه صبر، یقین، یاری، رسالت و پیامبری است و به تو دستور میدهم که با عموره، دختر ضمران بن ادریس علیهالسلامازدواج کنی، برای اینکه او اولین کسی است که به تو ایمان میآورد». نوح علیهالسلام در روز عاشورا به سوی قوم خود آمد، در حالی که عصای سفیدی در دست داشت که آن عصا، او را از وضع قومش آگاه میکرد و رؤسای ظالم قوم او، هفتاد نفر بودند که در روز عید، کنار بتها جمع شده بودند، ناگهان نوح علیهالسلام ندا داد: «لا اله الا اللّه» بتها لرزیدند و آتشها خاموش شدند و آنها دچار ترس و وحشت شدند ستمگران گفتند: «این کیست؟» نوح علیهالسلام فرمود: «من بنده خدای متعال و پسر بندگان او هستم که خدای متعال مرا به سوی شما مبعوث نموده است». عموره، کلام او را شنید و به او ایمان آورد و پدرش او را سرزنش نمود: «آیا سخن نوح علیهالسلام در تو تأثیر گذاشته است؟ من بیم آن دارم که پادشاه، تو را بشناسد و تو را بکشد».
عموره گفت: «ای پدر! عقل و صبر چه شد؟ نوح علیهالسلام یک مرد تنها و ضعیف است که در بین شما، فریاد توحید سر داده و شما را به وحشت انداخته است، ولی شما به دعوت او توجه نمیکنید؟» سخنان عموره فایدهای نداشت، سپس پدر عموره به اشاره کفار، دخترش را زندانی کرد و به او غذا نداد و مدت یک سال او را در زندان نگه
داشت، در حالی که مردم صدای او را میشنیدند، سرانجام پس از یک سال او را از زندان بیرون آوردند در حالی که صورتش از نور ایمان میدرخشید و در بهترین وضعیت به سر میبرد، آنها از اینکه او بدون غذا زنده مانده بود، متعجب شدند و از او
درباره علّت زنده ماندنش پرسیدند. او گفت: «من از پروردگار نوح علیهالسلامکمک میخواستم و خواستههایم توسط نوح علیهالسلام اجابت میشد». نوح علیهالسلام که در آن [مجلس] حضور داشت و به یاد فرمان جبرئیل افتاد و با آن دختر ازدواج کرد و سام از این زن به دنیا آمد. آوردهاند که نوح علیهالسلام دارای دو همسر بود، یکی رابعه، همسر کافر اوست که نابود شد و دیگری عموره، همسر مؤمن او که با او در کشتی سوار شد».
از امام صادق علیهالسلام نقل شده که فرمود: «نوروز، روزی است که کشتی نوح بر بالای کوه جودی قرار گرفت».
«دعوات راوندی» مینویسد: «وقتی که نوح، سوار کشتی شد، از سوار کردن عقرب ناراضی بود و نمیخواست او را با خود ببرد، امّا عقرب گفت: «من قول میدهم که هرگز کسی را که این دعا را بگوید، را نیش نزنم: «سلام علی محمد و آل محمد و علی نوح فی العالمین».
امام علی علیهالسلام میفرماید: «نوح نبی علیهالسلام و همراهانش، شش ماه نشسته نماز به جا میآوردند؛ زیرا کشتی و لرزشهای آن باعث حرکت و تکان خوردن آنان میشد».
باب چهارم:
خداوند متعال میفرماید: «وَإِلَی عادٍ أَخاهُمْ هُودا قالَ یاقَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَکُمْ مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ أَفَلاَ تَتَّقُونَ»؛(1)«به سوی عاد، برادرشان هود را فرستادیم که به آنان گفت: «ای قوم من! خدای متعال را عبادت کنید که معبود دیگری وجود ندارد، چرا پرهیزگار نمیشوید؟»
قرآن کریم، داستان [قوم عاد] و هود علیهالسلام را در سورههای فراوانی بیان کرده است و عاد، جدّ قوم هود، عاد بن عوص بن ارم بن سام بن نوح علیهالسلاماست که نسبت قوم هود علیهالسلام به او میرسد و هود علیهالسلام از نظر نسبی، برادر ایشان است؛ زیرا هود علیهالسلام، پسر شالخ پسر ارفخشد پسر نوح علیهالسلام است و طبق قولی هود علیهالسلام، پسر عبداللّه، پسر ریاح، پسر حلوت، پسر عاد، پسر عوص، پسر آدم علیهالسلام، پسر سام، پسر نوح علیهالسلام است.
در «باب نبوّت بحارالانوار» آمده است که خداوند متعال بعد از قوم نوح علیهالسلام، قوم هود علیهالسلام را ساکنین زمین قرار داده بود و ایشان را از نظر آفرینش، وسعت و گشایش زیادی داده بود،به طوری که بلندترین فرد ایشان، قدش صد ذراع و کوتاهترین آنها قامتش هفتاد ذراع بود. امام باقر علیهالسلام میفرماید: «قوم عاد، مانند نخلهای بلندی بودند، به طوری که یک
1) . سوره اعراف، آیه 65.
مرد از آنان میتوانست با یک ضربه دست، تکهای از کوه را بکند؛ آنها بتهایی را میپرستیدند که آنها را الهه مینامیدند و به همین علّت، هود علیهالسلام به آنها میفرمود:
«وَغَضَبٌ أَتُجادِلُونَنِی فِی أَسْمآءٍ سَمَّیْتُمُوها»؛(1)«آیا با من درباره اسمائی که خود نامگذاری کردهاید، بحث میکنید».
گفته شده منظور از نامگذاری اسماء این است که آنان اعتقاد به الهه باران داشتند که آن الهه، آب باران را برایشان میفرستد و همینطور الهه زمین را مسؤول شفای بیماریها و الهه دیگر را الهه سفر میدانستند و این قوم، افرادی هستند که خداوند متعال آنان را به وسیله تند بادی نابود کرد».
آنها به هود علیهالسلام نسبت دیوانگی و کم عقلی میدادند و میگفتند: «همین که تو به الهه ما نظر خوبی نداری، علامتش این است که الهههای ما قصد کردهاند که به مغز تو صدمهای برسد». آنها خانههایشان را در جاهای بلند میساختند تا بر افرادی که پیاده
از کنارشان رد میشده، خر بفروشند و آنها را مسخره کنند و کلام خدای متعال که فرمود: «وَغَضَبٌ أَتُجادِلُونَنِی فِی أَسْمآءٍ سَمَّیْتُمُوها»؛(2)«آیا بیهوده بر هر بلندی، بنایی میسازید». اشاره به این دارد که آنها حمامها را بالای برج قرار میدادند و وقتی هود، آنها را منع کرد، فایدهای نداشت، خداوند متعال، باران را از ایشان قطع کرد و سپس ابری سیاه برایشان فرستاد و آنها با خوشحالی فکر کردند که این مقدمه باران است، امّا هود علیهالسلام به ایشان فرمود: «خیر، بلکه این عذابی است که از من میخواستید». خداوند متعال، بادی به سوی آنها فرستاد که هر چیزی را نابود کرد و فقط هود علیهالسلام و مؤمنان پیرو او در گودالی پناه گرفتند و آسیبی از آن باد به ایشان نرسید، جز اینکه از وزش آن لذت برده و نرمی و لطافتی در خود احساس میکردند و خداوند متعال آن باد را هفت شب و هشت روز به ایشان مسلط فرمود. وهب میگوید: «این روزها، روزهایی است
که عرب آن را روزهای سرمای پیرزن (برد العجوز) میگویند و دارای سرمای شدید و تندبادهای سخت است و اینکه آن را به پیرزن نسبت میدهند، این است که پیرزنی برای فرار، داخل حفرهای شد و باد به دنبال او وزید و او را در روز هشتم، نابود کرد».
در تفسیر علی بن ابراهیم آمده است: «شهرهای قوم عاد در بیابان بود و آنها دارای کشت و زرع و درختان خرمای زیادی بودند و عمری طولانی و قدهایی بلند داشتند و بتها را عبادت میکردند تا اینکه خداوند متعال، هود علیهالسلام را بر آنها مبعوث کرد و او ایشان را به سوی خداپرستی و دین حق دعوت کرد، امّا آنها خودداری کرده و ایمان نیاوردند و او را اذیت و آزار کردند، آن زمان، آسمان تا هفت سال بر آنها نبارید تا اینکه دچار قحطی شدند. در آن زمان، هود علیهالسلام، کشاورز بود و محصولات خود را آبیاری میکرد، مردم به خانه او رفتند تا او را ببینند، همسرش که زنی سپید موی و نابینا بود، بیرون آمد و گفت: «شما کیستید؟» گفتند: «ما مردم فلان شهر هستیم، آمدهایم تا از هود علیهالسلامبخواهیم، دعا کند باران ببارد». همسر هود علیهالسلام گفت: «اگر دعای هود علیهالسلام اجابت میشد، دعا میکرد تا محصولات کشاورزی او از کمبود آب نسوزد». آنها گفتند: «حالا او کجاست؟» همسرش گفت: «او در فلان مکان است». آنها به سراغ هود علیهالسلام رفتند و گفتند: «ای پیامبر خدا! شهرهای ما دچار قحطی شده، تو از خداوند متعال بخواه که برای ما باران نازل کند». او نماز خواند و برای آنها دعا کرد و فرمود:
«برگردید که به زودی باران بر شما میبارد». در این موقع آنها گفتند: «ای پیامبر خدا! ما چیز عجیبی در خانه تو دیدیم، زنی که موی سفید و یک چشم داشت که در مورد تو سخنانی میگفت». هود علیهالسلام فرمود: «او همسر من است و من از خداوند متعال، طول عمر او را میخواهم».
آنها گفتند: «چگونه چنین چیزی امکان دارد؟» هود علیهالسلام فرمود: «خداوند متعال برای هر مؤمن، دشمنی آفریده که او را آزار بدهد و این زن، دشمن من است و به طور
مسلم، دشمنی که در اختیار انسان باشد، بهتر است از آن که انسان در اختیار دشمن باشد!» سپس هود علیهالسلامبه دعوت آنها ادامه داد و برای آنان دعا کرد تا دوباره سرزمینهایشان سبز و خرم شد و در همین باره، خدای متعال از قول هود علیهالسلام میفرماید: «وَیاقَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ یُرْسِلِ السَّمآءَ عَلَیْکُمْ مِدْرَارا وَیَزِدْکُمْ قُوَّةً إِلَی قُوَّتِکُمْ وَلاَ تَتَوَلَّوْا مُجْرِمِینَ»؛(1)«ای قوم من! از پروردگارتان آمرزش بخواهید و به سوی او بازگردید تا آسمان پشت سر هم بر شما ببارد و به روزی شما بیافزاید و هرگز با حالت گنهکاری روی برنگردانید». و آنها در جواب گفتند: «قالُوا یاهُودُ ما جِئْتَنا بِبَیِّنَةٍ وَما نَحْنُ بِتارِکِی آلِهَتِنا عَن قَوْلِکَ وَما نَحْنُ لَکَ بِمُؤْمِنِینَ»؛(2)«ای هود! برای ما دلیل روشنی نیاوردی و ما هرگز به سبب سخن تو، خدایان خود را ترک نمیکنیم و به تو ایمان نمیآوریم». زمانی که قوم هود ایمان نیاوردند؛ خداوند متعال، بادی شدید و سرد به سوی آنها فرستاد که آن را در سوره قمر چنین توصیف میکند: «عاد تکذیب کردند. پس عذاب و انذار من چگونه بود، ما سوی آنها در روزی شوم و مستمر بادی سرد و شدید فرستادیم». در سوره حاقّه میفرماید: «قوم عاد با بادی سرد و شدید نابود شدند که ما آن را هفت شب و هشت روز نحس بر آنها مسلط کردیم». گفته شده که در آن هشت روز و هفت شب، ماه در برج زحل بود و این نشانه نحسی است.
از امام باقر علیهالسلام نقل شده که فرمود: «آن باد عقیم از زیر زمین هفتم بیرون آمد و هنگام خشم الهی فقط بر قوم عاد علیهالسلام وزید و خداوند متعال به فرشتگان نگهبان و خازن آن دستور داد که فقط به اندازه یک انگشتر، سوراخی ایجاد کنند، آنگاه به اندازه کمی از آن باد وزید و با این حال، آن نگهبانان از شدت وزش این باد به خداوند متعال شکایت کردند و گفتند: «پروردگارا! این باد بر ما نیز میوزد و ما میترسیم که مردمی که تو را نافرمانی نکردهاند و شهرها را آباد کردهاند نیز از وزش این باد نابود
شوند». آنوقت خداوند متعال، جبرئیل را فرستاد تا با بال خود، آن باد را فقط به سوی قوم عاد محدود کند و به باد دستور داد: «ای باد! خارج شو و به سوی همان قومی که مأمور شدهای، بوز»، پس آن باد فقط بر قوم عاد وزید و آنها را نابود کرد».
علی بن ابراهیم میگوید: «پدرم برایم نقل کرده که: معتصم عباسی دستور داد که در بطانیه چاهی بکنند، آنها به اندازه سیصد قامت پایین رفتتند، ولی به آب نرسیدند، بنابراین کندن آن را رها کردند تا وقتی که متوکل به حکومت رسید و دستور داد که آن چاه را آنقدر بکنند تا به آب برسند، پس به کندن چاه ادامه دادند و هر صد قامت، قرقره و تسمه وصل کردند تا وقتی که به صخره سختی رسیدند و آن را به وسیله کلنگ شکستند؛ ناگهان از بین آن سنگ، باد سردی وزید که هر کس در آن نزدیکی بود، نابود شد؛ این حادثه را به متوکل خبر دادند او علّت را نمیدانست؛ مشاوران گفتند: «این مطلب را از امام جواد علیهالسلام باید پرسید». سؤال کردند، آن حضرت فرمود: «آنجا، سرزمین احقاف (شن)؛ یعنی سرزمین قوم عاد است که خداوند متعال آنان را به وسیله باد صرصر نابود کرد و پیامبر ایشان، هود علیهالسلام بود و شهرهایی آباد و بابرکت داشتند، امّا به علّت نافرمانی که کردند خداوند متعال تا هفت سال، باران را از آنها قطع کرد و آنان به قحطی مبتلا شدند و هرچه هود علیهالسلام، آنان را دعوت میکرد او را اجابت نمیکردند تا اینکه خداوند متعال به هود علیهالسلام وحی نمود که عذاب در فلان وقت نازل خواهد شد و آن بادی سرد و شدید بود که عذابی سخت به دنبال داشت، وقتی آن زمان فرا رسید؛ ابر سیاهی بر بالای شهر، ظاهر شد، مردم گمان کردند آن ابر، مقدمه باران است، خوشحال شدند و به یکدیگر خبر خوش بارش باران را دادند، امّا هود علیهالسلام به آنها فرمود: «خیر، بلکه این عذابی است که شما در آمدن آن عجله میکردید». آنگاه صبح شد در حالی که فقط خانههایشان باقی مانده بود و همه این اخبار از نابودی امتهای قبلی به خاطر آگاهی و ترساندن امت محمد صلیاللهعلیهوآلهاست. حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله
فرمود: «بادها، پنج نوع هستند که یکی از آنها، باد عقیم است؛ یعنی بادی که پس از وزش آن هیچ گیاهی نمیروید و از شرّ آن به خدا پناه میبریم».
پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «هیچ بادی نمیوزد، مگر به اندازه معین و محدود،مگر بادی که به فرمان الهی در زمان قوم عاد وزید و مانند سر سوزن، گزنده بود و از سوراخهای زیادی وزید و قوم عاد را نابود کرد».
در کافی از امام باقر علیهالسلام نقل میکند: «به درستی که خداوند متعال، صاحب لشکری از بادهاست که هر کس که از او نافرمانی کند، به وسیله آن عذاب میشود و هر بادی، فرشتهای دارد که وکیل آن است، پس موقعی که اراده میکند که قومی را با نوعی از عذاب تنبیه کند، به فرشته موکل نوعی از بادهایی که اراده کرده، وحی میکند و آن فرشته دچار خشم و هیجان میشود، مانند شیری عصبانی که تحریک میگردد و هر کدام از این بادها، نام مخصوصی دارد، آیا کلام خدای متعال را نشنیدهای که فرمود: «إِنّا أَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ رِیحا صَرْصَرا فِی یَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ»؛(1)«همانا ما زمانی که برایشان باد صرصر را در روزی شوم و مستمر فرستادیم». یا در جای دیگر از باد عقیم نام برده و آن را دارای عذاب دردناک مینامد و میفرماید: «فَأَصابَها إِعْصارٌ فِیهِ نارٌ فاحْتَرَقَتْ»؛(2)«گردبادی کوبنده که در آن آتش سوازنی است».
علل الشرایع با استناد به وهب مینویسد: «همانا باد، زیر این زمینی است که ما بر آن قرار داریم، با هفتاد هزار، مهاربند آهنی که به هر مهاربند، هفتاد هزار فرشته موکل است که خداوند متعال آن باد را بر قوم عاد مسلط فرمود و فرشتگان نگهبان آن باد از پروردگار متعال اجازه گرفتند تا به اندازه سوراخ بینی یک گاو از آن باد خارج گردد و اگر خداوند متعال این اجازه را داده بود؛ هیچ چیز بر روی زمین نمیماند، جز اینکه آتش میگرفت، بنابراین خداوند متعال به نگهبانان آن باد اجازه داد که فقط به اندازه
سوراخ یک انگشتر از آن، باد بیرون بیاید و به وسیله آن قوم عاد هلاک شدند. با همین باد، خداوند متعال در روز قیامت کوهها، تپهها، شهرها و قصرها را ویران کرده و با خاک یکسان میکند، همانطور خدای متعال میفرماید: «وَیَسْ-ٔلُونَکَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ یَنسِفُها رَبِّی نَسْفا * فَیَذَرُها قاعا صَفْصَفا * لاَ تَرَی فِیها عِوَجا وَلاَ أَمْتا»؛(1)«از تو درباره کوهها میپرسند، بگو خدای من، آنها را از ریشه بر میکند و پستی و بلندیهای زمین را هموار میکند، به طوری که در آن هیچ بلندی و پستیای نمیبینی».
قاع، بیابانی است که هیچ گیاهی در آن نمیروید و صفصف، زمینی است که هیچ ناهمواری در آن وجود ندارد و أمتا؛ یعنی زمین بلند و این باد، عقیم نامیده شده، برای اینکه ثمره آن عذاب است و از نزول رحمت و برکت، عقیم است و این باد در روز قیامت همه شهرها، قلعهها و روستاها را از ریشه برمیکند و آنها را چون شن نرم، باد میبرد، همچنان که درباره قوم عاد چنین شد و خدای متعال فرمود: «سَخَّرَها عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیالٍ وَثَمانِیَةَ أَیّامٍ حُسُوما فَتَرَی الْقَوْمَ فِیها صَرْعَی کَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِیَةٍ»؛(2)«هفت شب و هشت روز نحس برایشان وزید و آن مردم مانند ریشههای نخل از جا کنده شده بودند». آن باد، مردان و زنان را از جای کند و آنها را به رو بر زمین انداخت و همچنین خانههای آنها را زیر و رو کرد، به طوری که خاکسترشان بر باد رفت و همه تبدیل به شنزار شد، و این قوم «ارم ذات العماد» نامیده میشدند، به جهت اینکه ستونهایی از کوهها میتراشیدند و این ستونهای بزرگ را بر پا کرده و قصرهایی بلند میساختند».
علی بن یقطین در کتاب «احتجاج» نقل میکند: «ابوجعفر دوانیقی، یقطین را مأمور کرد چاهی در قصر «لعبادی» حفر کند و یقطین به کندن آن چاه مشغول شد تا وقتی که ابوجعفر مُرد و هیچ آبی از آن چاه بیرون نیامد، این مطلب را به مهدی ابلاغ
کردند و مهدی فرمان داد به حفر آن ادامه دهند تا وقتی که به آب برسند، اگر چه لازم باشد که همه بیت المال را خرج کنند، آن وقت یقطین در حفر آن از برادرش ابوموسی، کمک گرفت و به کندن آن مشغول شدند تا اینکه سوراخی در پایینترین بخش زمین به وجود آمد که بادی از آن خارج میشد و این امر، آنها را به ترس انداخت، این مطلب را به ابوموسی خبر دادند و او دستور داد تا وی را کنار چاه ببرند و حلقه چاه، چهل ذراع در چهل ذراع بود، ابوموسی در ارابه دلو مانندی نشست و دستور داد که آن سوراخ را بزرگتر کنند و به اندازهای که محل عبور به وجود آوردند، سپس دو مرد را در محمل دلو مانندی قرار داد و به آنها گفت: «به داخل آن قسمت بروید و هر وقت طناب را تکان دادید، ما شما را بالا میکشیم و هرچه دیدید، برای من تعریف کنید». این کار را انجام دادند وقتی آن دو مرد بیرون آمدند، گفتند: «امر بزرگی دیدیم زنان و مردان و خانهها و ظروف و وسایلی که همه به صورت فسیلهای زشت شده بودند و زنان و مردان در حالی که بعضی ایستاده، بعضی نشسته و بعضی به پهلو دراز کشیده بودند، لباسی به تن داشتند، ولی وقتی که ما به آنها دست گذاشتیم، لباسهایشان مانند گرد و غبار، پودر شد، امّا خانههای آنان هنوز وجود دارد». ابوموسی این مطلب را برای مهدی نوشت و مهدی ماجرا را به مدینه نزد امام کاظم علیهالسلامرساند و از ایشان خواست که به نزد او بروند و آن حضرت به سراغ مهدی رفت، وقتی مهدی این مطلب را برای حضرت بیان کرد به شدت گریه کرد و فرمود: «ای خلیفه! این افراد، بقیه قوم عاد هستند که خداوند متعال بر آنها غضب کرد و منازلشان را بر سرشان خراب کرد اینها، اصحاب احقاف هستند». مبرّد میگوید: «مراد از احقاف، شن زیاد است و این شنزار ما بین عمان تا حضرموت است و گفتهاند احقاف در یمن و مشرف به دریا بوده است».
اکمال الدین با استناد به ابووائل آمده است: «مردی که به او عبداللّه بن قلاّبه
میگفتند در جستجوی شترش که فرار کرده بود از خانه خارج شد و زمانی که در صحراهای عدن در «فلوات» بود به شهری رسید که دارای حصار بود و اطراف آن، قصرهای سر به فلک کشیده و نشانههای بلند و طولانی قرار داشت و وقتی که به شهر نزدیک شد، فکر کرد که شاید کسی در آنجا باشد که از او در مورد شترش بپرسد، امّا کسی را ندید که به شهر، وارد یا از آن خارج شود، پس از شترش پیاده شد و پای شتر را بست و شمشیر خود را کشید و از دیوار شهر وارد شد و ناگهان دو درب بزرگ دید که هرگز مثل آن را در دنیا ندیده بود و چوب آن درها از خوشبوترین عودها بود و بر آن درها، جواهرات درخشانی مانند یاقوت سفید و سرخ وجود داشت که نور آنها همه جا را پر کرده بود، وقتی اینها را دید، خیلی متعجب شد و یکی از درها را باز کرد و داخل شد و چیزهایی دید که هرگز کسی، آن را ندیده بود، قصرهایی را دید که آویزان بودند و در زیر آنها، ستونهایی از زبرجدّ و یاقوت قرار داشت و بالای هر قصر، اتاقهایی بود و بر بالای آن اتاقها، غرفههای دیگری از طلا، نقره، مروارید و یاقوت و زبرجدّ قرار داشت و بر هر دری از درهای این قصرها، درهایی وجود داشتند که مانند دروازه شهر از چوب خوشبو و عود درست شده بود و بر آنها، یاقوتهایی قرار داشت و این قصرها با مروارید، مشک و زعفران فرش شده بود، وقتی کسی را پیدا نکرد، دچار ترس و وحشت شد، آن وقت به دور و بر خود نگاه کرد و درختان میوه و نهرهای جاری را دید و با خود گفت: «این همان بهشتی است که خداوند متعال به بندگان خود در دنیا وعده آن را داده است، خدای متعال را شکر که مرا داخل بهشت کرد».
بنابراین تا آنجا که میتوانست از مرواریدها و دستههای مشک و زعفران جمعآوری کرد، امّا یاقوتها و زبرجدها را نتوانست، بردارد؛ زیرا آنها به درها و دیوارها وصل شده بودند، امّا مروارید و مشک و زعفران، مانند دانههای شن در
آنجا زیاد بودند و او تا میتوانست از آنها جمع کرد و از شهر بیرون رفت و بر شتر خود سوار شده و با تعقیب ردّ پای خود به یمن برگشت و آنچه که جمع کرده بود به مردم نشان داد و داستان خود را برای مردم تعریف کرد و بعضی از آن مرواریدها را فروخت و آن مرواریدها در اثر گذشت زمان، رنگش به زردی تبدیل شد این خبر همه جا پخش شد تا به معاویه بن ابیسفیان رسید، معاویه فرستادهای به سراغ او فرستاد تا او را به سوی او ببرد معاویه از او خواست هرچه را که دیده، برایش بازگو کند، عبداللّه ماجرای آن شهر را برای او تعریف کرد و گفت: «به خدای متعال سوگند که سلیمان بن داوود علیهالسلام هم مانند این شهر را نداشته». آن وقت معاویه به دنبال کعب الاحبار فرستاد و به او گفت: «ای ابااسحاق! آیا چنین خبری به تو رسیده است که شهری در دنیا باشد که از طلا و نقره ساخته شده و ستونهایش از زبرجد و یاقوت و سنگریزههایش از مروارید و مرجان بوده و نهرهای زلال در زیر درختانش جاری باشد؟» کعب الاحبار گفت: «این شهر از آن شدّاد بن عاد است، همان شهری که قرآن آن را برای محمد صلیاللهعلیهوآله وصف کرده و آن را «ارم ذات العماد» نامیده و میفرماید: «هرگز مثل آن در دنیا به وجود نیامده است». معاویه گفت: «ماجرای این شهر را برایم تعریف کن». کعب گفت: «عاد اوّل که غیر از قوم عاد است، او دارای دو پسر بود که نام آنها شدید و شدّاد بود، بعد از مرگ عاد، شدید و شدّاد فرمانروایی میکردند و به مردم ظلم و ستم میکردند و همه در شرق و غرب از آنها پیروی میکردند، بعد از مرگ شدید، شدّاد باقی ماند و به تنهایی حکومت کرد و هیچ کس در حکومت، حریف او نبود و او بسیار به مطالعه کتاب، علاقهمند بود و هرگاه در کتابی توصیف بهشت را میشنید، آرزو میکرد که مانند آن را در دنیا بسازد و این کار را به خاطر سرکشی و نافرمانی در مقابل خدای متعال عملی نمود و صد مرد را مأمور کرد که آن بهشت را بسازند و هر
یک از آنها، هزار کارگر در اختیار داشتند و به آنان گفت: «به سوی نیکوترین و بزرگترین دشت و فلات روی زمین بروید و روی آن مشغول کار شوید و برای من شهری از طلا، نقره، یاقوت و زبرجد و مروارید بسازید و در زیر این شهر، ستونهایی از زبرجد قرار دهید و بر روی آنها قصرها و بر بالای قصرها اتاقهایی بسازید و در زیر قصرها، درختانی بکارید و انواع میوهها را پرورش دهید و نهرها در زیر آن درختان جاری نمایید؛ زیرا من در کتابها خواندهام که بهشت این طوری است و میخواهم مانند آن را در زمین داشته باشم». آنها گفتند: «این همه طلا و جواهر را از کجا بیاوریم که چنین شهری بسازیم؟» شدّاد گفت: «مگر نمیدانید که حکومت دنیا و پادشاهی در دست من است؟» گفتند: «میدانیم».
شدّاد گفت: «پس به همه معادن طلا و نقره بروید و هرچه احتیاج دارید از آنجا بردارید و اگر کم بود همه آن طلا و نقرهای که در دست مردم است از آنها بگیرید». آن وقت به کارگزاران خود نامه نوشت که مدت ده سال به جمعآوری آن جواهرات بپردازند و ساختن آن شهر، سیصد سال طول کشید و عمر شدّاد، نهصد سال بود، موقعی که به او خبر دادند که ساخت این شهر به پایان رسیده است، گفت: «بروید و اطراف آن دیواری قرار دهید و اطراف دیوار، هزار قصر برافراشته بسازید و در نزد هر قصر، هزار پرچم و نشانه برپا کنید و هر قصر برای یکی از وزیران من باشد». آنها برگشتند و همه این کارها را انجام دادند، آن وقت او به مردم فرمان داد که برای حرکت به سوی ارم ذات العماد راه بیفتند و ده سال هم صرف آماده کردن وسایل آنان شد آنگاه پادشاه به سوی ارم حرکت کرد و وقتی که فقط به مقدار مسافت یک شبانه روز با ارم فاصله داشت، خداوند متعال به سوی او و همه همراهانش سفرهای آسمانی فرستاد که همه را نابود کرد و نه او و نه هیچ یک از همراهانش نتوانستند وارد ارم
شوند. این در وصف ارم است و من هرگز در کتابی نخواندهام که کسی وارد ارم شود و آنچه را آنجا دیده، و برای مردم تعریف کند، پس این مرد راست نمیگوید و فقط اهل دین در آخر زمان وارد آن میشوند».
در مجمعالبیان در پایان این ماجرا آمده است: «ای معاویه! به زودی در زمان تو، مردی مسلمان که سرخرو، سفید مو و قد کوتاه است و خالی بر روی گردن و به روی خود دارد هنگام به دست آوردن شترش، وارد آن دشتها میشود و آنجا را میبیند، در همین هنگام آن مرد نزد معاویه بود و کعب متوجه او شد و گفت: «به خدای متعال سوگند! این همان مرد است».
باب پنجم:
خداوند متعال میفرماید: «وَإِلَی ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحا»؛(1)«و به سوی ثمود، برادرشان صالح علیهالسلام را فرستادیم». که به آنان گفت: «ای قوم من! خدای متعال یکتا را بپرستید که شما، جز او معبود دیگری ندارید، هر آینه، دلیل آشکاری از سوی پروردگارتان برای شما فرستاده شده است، این شتر نشانهای آشکار از وجود خدای متعال برای شماست، پس آن را آزاد کنید تا در زمین خدا بچرد و در حق او بدی و اذیت و آزار انجام ندهید که عذابی دردناک به شما میرسد و به یاد آورید آن زمان که شما را پس از عاد، جانشین قرار داد و به شما در زمین جا داد تا در دشتهای آن قصرهایی بسازید و از کوهها، خانههایی بتراشید، پس نعمتهای خدا را به یاد آورید و در زمین فساد نکنید». گروهی از قوم او تکبر ورزیدند و به نیازمندانی که به او ایمان
آورده بودند، گفتند: «آیا شما میدانید که صالح علیهالسلام از سوی پروردگارش فرستاده شده است؟» مؤمنان گفتند: «ما به آنچه او فرستاده، ایمان داریم». ستمکاران گفتند: «ما به آنچه شما به آن ایمان دارید، مشرک هستیم». پس شتر را ذبح کردند و از امر پروردگار سرپیچی کردند و گفتند: «ای صالح! آنچه را به ما وعده میدهی برای ما بیاور، اگر به درستی از پیامبران هستی». زلزلهای آنها را فرا گرفت و در منازلشان صبح کردند، درحالتی که به زانو درافتاده بودند، پس صالح علیهالسلام از ایشان روی گرداند و گفت: «یاقَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ رِسالَةَ رَبِّی وَنَصَحْتُ لَکُمْ وَلکِنْ لاَتُحِبُّونَ النَّاصِحِینَ»؛(2)«ای قوم من!
به تحقیق، من رسالت پروردگارم را به شما رساندم و شما را نصیحت کردم، امّا شما خیرخواهان را دوست نمیدارید». خدای سبحان داستان ایشان را در قرآن کریم آورده است به خاطر بزرگ بودن عمل زشتی که انجام دادند و به خاطر ترساندن امّت اسلامی که مبادا مانند آن را انجام دهند و عمل امّت اسلامی، خیلی زشتتر و پستتر از عمل قوم صالح بود. به همین دلیل روایتی که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل شده، که آن حضرت به امیرمؤمنان علی علیهالسلاممیفرماید: «ای علی! زشتترین عمل امتهای قدیم، کسانی بودند که شتر صالح را کشتند و زشتترین عمل آیندگان، کسانی هستند که تو را به شهادت میرسانند، ای علی! از ضربههای او، محاسنت از خون سرت رنگین میشود».
حضرت علی علیهالسلام، آیت و نشانه بزرگ الهی است که خداوند متعال، او را به دست پیامبر صلیاللهعلیهوآلهظاهر فرمود، همچنانکه خود آن حضرت فرمود: «کدام نشانه از من، بزرگتر و عظیمتر است؟» دانشمند محترم ابن ابی الحدید در شرح این بیان حضرت مینویسد: «تاریخ دنیا و اوضاع آن از بعد از طوفان نوح تا زمان حاضر، ضبط و نگهداری شده و در طول این مدت طولانی هرگز مطلبی به ما نرسیده است که مردی از میان عرب و یا عجم یا ترک، هند و روم و ... از نظر دلاوری به گرد پای آن حضرت رسیده باشد، با اینکه افراد شجاعی در طایفههای گوناگون مردم وجود داشتند، ولی کسی در هیچ یک از خصلتهای کمالیّه آن حضرت هرگز، مانند و نزدیک او هم نشده است». صاحب قدسیّات از علمای عامه روایت کرده که جبرئیل علیهالسلام به پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «خدای متعال، علی علیهالسلام را با سایر انبیا به صورت باطنی و همراه تو به صورت ظاهری برانگیخته است». وجه تشبیه دیگر در تولد است؛ زیرا تولد آن حضرت در کعبه و صخره بیتاللّه بوده است، همان طور که شتر صالح از بین صخره کوه بیرون آمد و در این مورد هرگز هیچ پیامبر یا جانشین پیامبری با آن حضرت شریک نبوده
است. همچنین آن حضرت، مردم را از سرچشمه علوم و دانشها سیراب میکرد، همانطور که شتر صالح، قوم او را از شیر خود سیراب میکرد.
مطلب دیگر علّت شهادت حضرت است، که انگیزه و علّت شهادت آن، قطامه لعنه اللّه علیه است، به همین گونه سبب کشته شدن شتر صالح نیز وجود، زرقا نفرین شده بود، همانطور که بعد از کشتن شتر، بچه او را نیز میکشند، بعد از شهادت امیرمؤمنان علیهالسلام نیز دست به سوی فرزندان او دراز کرده و حسنین را به شهادت رساندند.
توضیح آیات شریفه: سهل به معنای دشت و معنای مخالف، کوه است و قوم ثمود در دشتها به ساختن خانهها و قصرها میپرداختند و تابستان را در کوهها و زمستانها را در دشتها به سر میبرند، به همین علّت در دل کوهها برای خود خانههایی ساخته بودند و محل زندگی قوم ثمود در وادی القری بین مدینه و شام بود و عمر آنها از سیصد تا هزار سال بود، امّا قوم عاد در یمن زندگی میکردند.
صالح علیهالسلام، پسر ثمود، پسر عاثر، پسر سام، پسر نوح علیهالسلام بود. عیاشی از پدرش از ابوحمزه ثمالی از امام باقر علیهالسلام نقل قول میکند که فرمود: «پیامبر صلیاللهعلیهوآله از جبرئیل پرسید: «قوم صالح علیهالسلام چگونه نابود شدند؟» جبرئیل گفت: «ای محمد! صالح علیهالسلام وقتی که شانزده سال داشت بر قومش مبعوث شد و تا سن 120 سالگی به دعوت آنان مشغول بود، ولی قومش، او را اجابت نمیکردند و دارای هفتاد بت بودند که آنان به جای خدا، بتها را میپرستیدند. وقتی که صالح علیهالسلام این رفتار را از آنها دید به آنها گفت: «ای قوم من! در سن شانزده سالگی به سوی شما مبعوث شدم و اکنون به 120 سالگی رسیدهام، دو امر به شما میگویم و شما آزادید که هر یک از آن دو را انتخاب کنید، هر آنچه میخواهید از من بخواهید تا من از پروردگارم بخواهم تا شما هر حاجتی که دارید، را اجابت کند و یا من از بتهای شما چیزی بخواهم و اگر آنان
درخواست مرا برآورده کردند من از بین شما بیرون میروم، در حالی که شما از من دوری و من نیز از شما دوری میکنم».
قومش گفتند: «ای صالح! حق عدالت را به جا آوردی»، روز موعود فرا رسید، قوم صالح علیهالسلام با بتهایشان از شهر خارج شدند و به شادی و خورد و خوراک مشغول گشتند و زمانی که از خوردن و آشامیدن دست کشیدند، گفتند: «ای صالح! هرچه میخواهی از بتهای ما درخواست کن». در این موقع صالح علیهالسلام بزرگترین بت آنها را مخاطب قرار داد و از آنها، نام آن بت را پرسید و سپس آن بت را به نام صدا زد، امّا صدایی از بت نیامد، قوم گفتند: «بتهای دیگر را صدا بزن». آن وقت صالح علیهالسلام همه آنها را یک به یک به نام صدا کرد، امّا هیچ کدام از آنان حرفی نزدند. صالح علیهالسلام فرمود: «ای قوم! دیدید که هیچ یک از این بتهایتان پاسخ مرا ندادند، حال شما از من بخواهید که به درگاه پروردگارم خواسته شما را بگویم تا فورا جواب دهد». آنها به سوی بتهایشان رفتند و گفتند: «شما چه بر سرتان آمده، چرا جواب صالح علیهالسلام را نمیدهید»؟ امّا باز هم جوابی ندادند، بنابراین مردم گفتند: «ای صالح! ما را با بتهایمان رها کن و ما را ترک نما». صالح علیهالسلامفرمود: «این بساط ریا و فریبی را که پهن کردهاید، جمع کنید و خود را بیشتر از این گول نزنید». قوم متوجه بتها شده و گفتند:
«ای بتها! اگر جواب صالح را ندهید، امروز رسوا میشوید». آنوقت دوباره به صالح علیهالسلام گفتند: «ای صالح! حال بیا و دوباره از آنان سؤال کن». صالح علیهالسلام مجدد برگشت و آنها را صدا زد، امّا باز هم پاسخی ندادند، صالح علیهالسلام گفت:
«ای قوم! نزدیک شب است و بتهای شما جواب من را ندادند، حال شما از من بخواهید تا از پروردگارم درخواست کنم تا سریعتر دعای شما را مستجاب کند». قوم صالح علیهالسلام، هفتاد نفر از بزرگان خود را به نمایندگی انتخاب کردند و گفتند: «ای صالح! ما از تو خواستهای داریم». صالح علیهالسلام گفت: «آیا این قوم به رأی شما راضی هستند؟»
قوم گفتند: «آری، اگر این هفتاد نفر تو را اجابت کنند؛ ما هم دعوت تو را میپذیریم». سپس آن هفتاد نفر گفتند: «ای صالح! ما از تو درخواستی میکنیم، اگر پروردگارت اجابت کرد ما از تو اطاعت میکنیم و همه مردم را نیز تابع تو میکنیم». صالح علیهالسلام فرمود: «هرچه میخواهید، درخواست کنید». گفتند: «با ما به کنار این کوه بیا، حالا از پروردگار خود بخواه، که همین الان ماده شتری بزرگ و سرخ مو و باردار از این کوه بیرون آورد که فاصله میان دو پهلویش یک میل باشد». صالح علیهالسلامگفت: «کاری از من خواستهاید که بر من خیلی مشکل است، امّا برای پروردگارم کاری ندارد، من این امر را از خداوند متعال درخواست میکنم».
پس از دعای صالح علیهالسلام، ناگهان کوه، شکاف برداشت و آن چنان صدای ترسناکی بلند شد که نزدیک بود عقل از سر آن قوم بپرد و آن چنان لرزید که انگار زنی در حالت زایمان به سر میبرد، پس از آن ناگهان سر شتر سپس گردنش و بالاخره بقیه اجزای بدنش از کوه بیرون آمد و ثابت و محکم بر روی زمین ایستاد، وقتی آنها چنین دیدند، گفتند: «ای صالح! چقدر زود پروردگارت درخواست تو را جواب داد! حالا از او درخواست کن تا فرزند این شتر به دنیا بیاید». صالح علیهالسلام دعا کرد، در همان لحظه شتر، بچه را به دنیا آورد و بچه شتر درکنار مادرش مشغول بازی شد، صالح علیهالسلام گفت: «ای قوم! آیا چیز دیگری هم باقی مانده؟» آنها گفتند: «ای صالح! ما را رها کن تا به سوی قوم خود برگردیم و آنچه را دیدهایم برایشان تعریف کنیم تا به تو ایمان بیاورند». آنها
بازگشتند، امّا در همین حین 64 نفر از آنها کافر شدند و گفتند: «این فقط یک جادو بود، ولی شش نفر ثابت قدم مانده و گفتند: «حق همان بود که ما دیدیم». سپس یک نفر از آن شش نفر نیز کافر شد و او در آینده از افرادی شد که شتر صالح را تعقیب کرد و کشت. محمد بن ابی نصر در ادامه این حدیث اضافه میکند: «سعید بن یزید به من خبر داد که کوهی را که شتر صالح علیهالسلام از آن بیرون آمد در شام مشاهده کرده و دیده که
سینه کوه شکافته شده و نشانه خارج شدن شتر درآن وجود دارد و فاصله دو طرف شکاف، یک میل است».
در تهذیب از امیرمؤمنان علیهالسلام نقل میکند که فرمود: «مرا در این زمین، کنار قبر دو برادرم هود علیهالسلام و صالح علیهالسلام دفن کنید».
از ابن عباس نقل شده که فرمود: «پیامبر صلیاللهعلیهوآله روزی از خانه بیرون آمد در حالی که دست علی علیهالسلام را به دست داشت و میفرمود: «ای انصار! من پیامبری هستم که از خلقت چهار نفر از اهل بیتم آفریده شدهام؛ یعنی من، علی، حمزه و جعفر از یک خاک مورد رحمت قرار گرفته و به وجود آمدهایم». گویندهای پرسید: «آیا این سه نفر در روز قیامت همراه تو سواره و هم رکاب خواهند بود؟» فرمود: «اینگونه است که فقط چهار نفر در روز قیامت سواره خواهند بود، من، علی علیهالسلام، فاطمه علیهاالسلام و صالح علیهالسلام؛ من سوار بر براق(1)و فاطمه، دخترم سوار بر شتری به نام عضبا، صالح علیهالسلام سوار بر ماده شتری که به معجزه حق از کوه بیرون میآید و علی سوار بر شتری از شترهای بهشتی خواهدشد که مهار شتر او از یاقوتی است که دو حلّه سبز دارد و او بین بهشت و جهنم میایستد و در آن روز، همه مردم از گرمای جهنم عرق کردهاند، ناگهان نسیم خنکی از سوی عرش میوزد و عرق ایشان را خشک میکند و آن وقت پیامبران، فرشتگان، ملائکه و صدّیقین میگویند: «این نسیم، خوش فقط از طریق وجود فرشتهای مقرّب یا فرستادهای الهی میوزد». در این زمان منادی ندا میدهد، این نسیم وجود فرشته مقرب یا نبی مرسلی نیست، بلکه وجود مبارک علی بن ابیطالب علیهالسلام، برادر و جانشین
پیامبر صلیاللهعلیهوآله است».
در تفسیر علی بن ابراهیم آمده است که صالح علیهالسلام به قوم خود فرمود: «این ماده شتر، یک روز در میان آب مینوشد و شما در عوض میتوانید از شیر او استفاده کنید».
1) . اسب حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله که در شب معراج بر آن سوار شد.
در روزی که وقت آب خوردن شتر بود، آن شتر در میان آبادی آنها میایستاد و همه کس میتوانستند از شیر او استفاده کنند، و در میان آن قوم، نُه نفر از رؤسا بودند که در زمین فساد میکردند و آن ماده شتر را تعقیب کرده و کشتند و بچه او را هم کشتند و آن
وقت در کمال گستاخی به صالح علیهالسلام گفتند: «اگر راست میگویی، آن عذابی را که وعده دادی به ما برسان، و صالح علیهالسلام به ایشان فرمود: «فَعَقَرُوها فَقالَ تَمَتَّعُوا فِی دَارِکُمْ ثَلاثَةَ أَیّامٍ»؛(1)«تا سه روز در خانههایتان بهره ببرید». نشانه هلاکت شما این است که فردا، صورتهایتان زرد و روز بعدش، سرخ میگردد و بالاخره در روز سوم، رویتان سیاه میشود و همه نشانههایی که صالح علیهالسلام فرمود، تحقق پیدا کرد، سپس خداوند تعالی، فریاد جبرئیل را بر آنها فرستاد و آن فریاد، قلبهایشان را شکافت و گوشهایشان را درید و همه آنها در یک لحظه نابود شدند، آن موقع خداوند متعال، آتشی فرستاد که همه آنها در آن سوختند».
حسن بن محبوب میگوید: «مردی از اصحاب ما که به او سعید بن زید میگویند، در حدیثی طولانی نقل میکند: «دامداران آن قوم به خاطر بزرگی شتر و شیر زیادی که داشت، کسب و کار آنها را بیرونق کرده بود از آن متنفر بودند و تصمیم گرفتند که آن را بکشند، نقل قول شده زن زیبایی که به او صدوب میگفتند و دارای گله گاو و گوسفند زیادی بود، بیشترین دشمنی را با صالح علیهالسلام داشت؛ این زن مردی به نام مصدع را فراخواند و به او گفت: «من در صورتی همسر تو میشوم که این شتر صالح علیهالسلامرا بکشی». زن دیگری به نام عنیزه، مردی به نام قدار بن سالف را که فردی سرخ رو، کبود چشم و کوتاه قد بود و اضافه بر آن، حرامزاده هم بود و پدر نامعلومی داشت، صدا زد و به او گفت: «من به شرطی خود را تسلیم تو میکنم که این شتر را
1) . سوره هود، آیه 65.
بکشی». قدار و مصدع رهسپار شدند و جاهلان قوم ثمود را فریب داده و به گمراهی بیشتر کشاندند و هفت نفر را با خود بردند و همگی به قصد کشتن شتر آماده شدند».
برخی گفتهاند از وقتی که قدار متولد و بزرگ شد در میان مردمی بود که شراب میخوردند و یک روز که نوبت آب خوردن شتر بود، به دنبال آبی بودند که با آن شراب آماده کنند و آن را با شراب مخلوط نمایند، امّا دیدند که همه آب شهر را شتر خورده است و این باعث ناراحتی آنان شد، آن وقت قدار به آنها گفت: «آیا میخواهید که آن شتر را برایتان بکشم؟» آنگاه همگی به این عمل رضایت دادند.
کعب میگوید: «علّت کشتن شتر صالح علیهالسلام این بود که در میان قوم ثمود، زنی بود که به او ملک میگفتند و او پادشاه آن قوم بود،ولی وقتی مردم به صالح علیهالسلام روی آوردند و او را رئیس خود قرار دادند، آن زن به صالح علیهالسلام حسادت کرد و به زنی که به او قطام میگفتند و معشوقه قدار بن سالف بود و زن دیگری به نام قبال که معشوقه مصدع بود و آنها هر شب و روز با هم به خوشگذرانی مشغول بودند، گفت: «این بار که قدار و مصدع به سراغ شما آمدند از آنها پیروی نکنید و بگویید، ملکه ما به خاطر وجود صالح علیهالسلام و شتر او ناراحت است و ما تسلیم شما نمیشویم، تا وقتی که این شتر را پی کنید و بکشید».
آن وقت قدار و مصدع و هفت نفر از یارانشان هم قسم شدند و در کمین شتر نشستند تا وقتی که از کنار آب برخاست، او را به قتل رساندند، قدار در پشت صخرهای کمین کرد و مصدع در طرف مقابل، وقتی شتر به طرف مصدع رفت او تیری به شتر پرتاب کرد که عضله پای او را شکافت، در این موقع عنیزه که صاحب زیباترین دختر قوم بود به دخترش گفت تا در برابر قدار عشوهگری کند و او را فریب دهد، آنگاه قدار گستاخ شد و به شدت با شمشیر به شتر زد و رگهای گردن شتر معلوم شد و شتر نعرهای کشید و قدار، آن رگها را قطع کرد و شتر را قربانی نمود، در این
وقت مردم بیرون آمدند و گوشت شتر را بین خود تقسیم کردند و آن را پختند و خوردند، وقتی کرّه شتر عمل آن قوم را نسبت به مادرش دید با ترس و وحشت فرار کرد و از کوهی بالا رفت و ناله غمگینی سر داد که از شنیدن او دلهای مردم به لرزه افتاد. آن وقت به نزد صالح علیهالسلام آمدند و به قصد عذرخواهی گفتند: «فلان کس شتر را کشته و ما مقصر نیستیم». صالح علیهالسلام فرمود: «اگر بتوانید کرّه شتر را پیدا کنید، شاید از عذاب نجات یابید». آنها در طلب بچه شتر روانه کوه شدند، امّا او را پیدا نکردند، ایشان شتر را در شب چهارشنبه به قتل رساندند و صالح علیهالسلام به ایشان فرمود: «تا سه روز در خانههایتان از زندگی لذت ببرید و پس از آن، عذاب بر شما نازل خواهد شد». آنها در آن سه روز با دیدن نشانههای عذاب، اطمینان پیدا کردند که عذاب فرا خواهد رسید و به تهیه وسایل حنوط و کفن و دفن خود مشغول شدند، امّا پس از سه روز جبرئیل بر ایشان فریادی کشید و همه در یک لحظه نابود شدند.
خدای متعال، قصه ابراهیم علیهالسلام و احوال او را در بسیاری از آیات و سورهها آورده است؛ زیرا او پدر انبیا و دومین پیامبر اولوالعزم و خلیل الرحمن است و همه پیامبران دیگر انتساب به این دین دارند. به همین دلیل از امام معصوم علیهالسلام نقل شده: «غیر از ما و شیعیان ما کسی بر دین ابراهیم علیهالسلام نیست».
خدای متعال در همین باره میفرماید: «ما کانَ إِبْرَاهِیمُ یَهُودِیّا وَلاَ نَصْرَانِیّا وَلکِن کانَ حَنِیفا مُسْلِما وَما کانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ * إِنَّ أَوْلَی النّاسِ بِإِبْرَاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَهذا النَّبِیُّ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَاللّهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ»؛(1)«ابراهیم، یهودی و نصرانی نبود، بلکه او بر دین حنیف اسلام بود و از مشرکین نبود، همانا نزدیکترین مردم از نظر انتساب به ابراهیم، کسانی هستند که از او اطاعت کردند و همین پیامبر و کسانی که به او ایمان آوردهاند و خداوند متعال، ولّی مومنان است».
علل الشرایع با استناد به امام رضا علیهالسلام مینویسد: «همانا خداوند متعال، ابراهیم علیهالسلام را خلیل و دوست خود برگزید؛ زیرا او هیچ وقت، احدی غیر خدای متعال را اراده نکرد و از هیچ کس جز خدای متعال درخواستی ننمود؛ همچنانکه مشهور است
1) . سوره آل عمران، آیات 67 - 68.
وقتی ابراهیم را در منجنیق نشانده و میخواستند به سوی آتش بیندازند، جبرئیل به سراغش آمد و گفت: «آیا خواستهای داری؟» فرمود: «آری، ولی به شخص تو، نه؛ یعنی خدای من در برآوردن حاجتم کافی است».
از امیرمؤمنان علی علیهالسلام نقل شده است: «ابراهیم علیهالسلام، اولین کسی بود که از مهمان پذیرایی کرد و اولین کسی بود که موی سفید در صورت و سرش رویید و آن، نشانه وقار در دنیا و نور در آخرت است».
شیخ صدوق رحمهالله میگوید: «از بعضی بزرگان اهل علم شنیدم، علّت نام نهادن ابراهیم این است که آن حضرت، قصد آخرت نمود و از دنیا دوری جست».
از امام صادق علیهالسلام پرسیده شد: «چرا خداوند متعال، ابراهیم علیهالسلام را دوست خود گرفت؟» فرمود: «به خاطر زیادی سجده او بر زمین». از امام جواد علیهالسلام نقل شده است:
«خداوند متعال، ابراهیم را خلیل خود گرفت به سبب صلوات و درود بیشماری که بر محمد صلیاللهعلیهوآله و خاندان او میفرستاد».
از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت شده است: «خداوند متعال، ابراهیم علیهالسلام را دوست خود انتخاب نکرد، مگر به خاطر خوردن غذا و نماز خواندن او در شب در موقعی که همه مردم در خواب بودند».
از امام باقر علیهالسلام روایت شده که فرمود: «وقتی که خداوند متعال، ابراهیم علیهالسلام را دوست خود برگزید، عزرائیل این بشارت را به صورت جوانی سپید موی به نزد او آورد، ابراهیم علیهالسلام وارد خانه شد و عزرائیل را در خانه خویش دید، چون ابراهیم، مردی در نهایت غیرت بود، همیشه هنگام خارج شدن از خانه در را قفل میکرد و کلید را با خود میبرد، بنابراین با تعجب گفت: «ای بنده خدا! چه کسی تو را به خانه من راه داده؟» عزرائیل گفت: «پروردگارم مرا داخل کرده است». ابراهیم علیهالسلام گفت:
«پروردگارم نسبت به این خانه سزاوارتر از من است، تو کیستی؟» گفت: «من ملک
الموتم». ابراهیم علیهالسلام ترسید و گفت: «آیا برای گرفتن روح من، آمدهای؟» عزرائیل گفت: «خیر، امّا خداوند متعال تو را دوست خود نموده است و من آمدهام تا این بشارت را به تو بدهم». ابراهیم علیهالسلام گفت: «امیدوارم تا زندهام به خدمت و عبادت اومشغول باشم». عزرائیل گفت: «یقینا چنین خواهی بود». در این هنگام ابراهیم علیهالسلام در خانه وارد شد و بشارت مقام دوستی خود را به ساره داد».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود: «وقتیکه فرستادگان الهی به نزد ابراهیم علیهالسلام آمدند، ابراهیم علیهالسلام، گوساله بریانی به نزدشان آورد و به آنها تعارف کرد، آنها گفتند: «ما از آن نمیخوریم تا وقتی که درست خوردن غذا را به ما یاد بدهی». ابراهیم علیهالسلام گفت: «در شروع خوردن، بسم اللّه بگویید و بعد از تمام شدن غذا، الحمدللّه بگویید». آن وقت جبرئیل علیهالسلام رو به یاران خود که چهار نفر بودند، کرد و گفت: «به راستی، حق است که خداوند متعال او را دوست خود برگزیند».
زمانی که ابراهیم علیهالسلام در بین هوا و زمین سرگردان بود و میخواستند او را در آتش بیاندازند؛ جبرئیل گفت: «ای ابراهیم! آیا خواستهای داری؟» فرمود: «به تو هرگز!»
در تفسیر علی بن ابراهیم از امام صادق علیهالسلام نقل میکند: «ابراهیم علیهالسلام، اولین کسی بود که شن برایش تبدیل به گندم و آرد شد».
نقل شده که حضرت ابراهیم علیهالسلام به قصد فراهم آوردن نان به سراغ یکی از دوستانش در مصر رفت، ولی او را در منزل پیدا نکرد و بد میدانست که شتر را خالی برگرداند، پس جوال و خورجین شتر را از شن پر کرد و وارد خانهاش شد و از شدت شرم و خجالت از همسر، خودش را بین شتر و ساره کرد تا زنش متوجه شنها نشود، پس از آن وارد خانه شد و خوابید، در این هنگام ساره، خورجین را باز کرد و با آرد نیکویی که در آن بود نان مرغوبی تهیه کرد، وقتی ابراهیم علیهالسلام از خواب بلند شد و نان را دید پرسید: «این نان را از کجا آوردهای؟» ساره گفت: «آن را از آردی که از دوست
مصری خود امانت گرفتهای، آماده کردهام». ابراهیم علیهالسلام گفت: «آری؛ این آرد از خلیل و دوست من است، اما نه دوست مصری من!» به همین خاطر، خداوند متعال، دوستی خویش را به او بخشید و او از این بابت، خدای متعال را شکر و سپاس گفت و از آن نان خورد.
این دلایل که برای خلیل بودن آن حضرت ذکر شده، همه صحیح است و مقام دوستی، حاصل نمیشود، مگر با جمع شدن همه این خصلتها و صفات نیکو و پسندیده.
از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود: «روز قیامت پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرا خوانده شده و بدن حضرت با حلّه و لباس سرخ بهشتی پوشانده میشود، سپس در طرف راست عرش به پا میایستد؛ آنگاه ابراهیم علیهالسلامفرا خوانده میشود و جامهای سفید بر او پوشانده میگردد و او در طرف چپ عرش میایستد؛ آنگاه علی علیهالسلام فراخوانده میشود و جامه و لباس سرخ بهشتی بر او میپوشانند و او در طرف راست پیامبر صلیاللهعلیهوآله میایستد، پس از آن اسماعیل علیهالسلام فراخوانده میشود و با پوشیدن جامهای سفید در سمت چپ ابراهیم علیهالسلام میایستد. آنگاه امام حسن علیهالسلامفراخوانده شده و جامه سرخ بهشتی پوشانده شده و در سمت راست امیرمؤمنان علی علیهالسلام میایستد، سپس حسین علیهالسلام فراخوانده شده و با پوشیدن جامه سرخ رنگ بهشتی در سمت راست امام حسن علیهالسلام میایستد، پس از آن، همه ائمه فراخوانده شده و با پوشیدن جامههای سرخ رنگ، هر یک در سمت راست امام قبل از خود میایستند، آنگاه شیعیان فراخوانده شده و در مقابل ایشان برپا میایستند، در ادامه فاطمه زهرا علیهاالسلام فراخوانده شده و زنان نسل او و زنان شیعیان بدون حساب وارد بهشت میشوند. آنگاه ندا دهندهای از درون عرش و از سوی پروردگار ندا میدهد: «ای محمد! چه پدر خوبی داری (منظور ابراهیم علیهالسلاماست) و چه برادر خوبی داری (منظور علی بن ابیطالب علیهالسلام است) و چه
نیکو دختری داری (مراد فاطمه است) و چه فرزندان نیکویی داری (که ایشان حسنین هستند) و چه نیکو جنینی است، جنین تو (مراد محسن علیهالسلاماست) و چه نیکوامامانی از نسل تو هستند (که نام ایشان فلان و فلان است) و چه شیعیان و پیروانی خوب داری». سپس دستور داده میشود که همه ایشان به بهشت بروند».
از حضرت علی علیهالسلام روایت شده که فرمود: «در قدیم، مردم موهایشان سفید نمیشد چه از دنیا میرفتند و یا به سن پیری و کهولت میرسیدند و اگر مردی به گروهی میرسید که پدران و فرزندان با هم جمع بودند، نمیتوانست آنها را از هم تشخیص دهد و میپرسید کدام یک پدر شماست؟ امّا در زمان ابراهیم علیهالسلام آن حضرت به خداوند متعال عرضه داشت: «خدایا! برای من نشانهای قرار بده که به واسطه آن، پیری سنّم شناخته شود». آن وقت موی سر و ریش آن حضرت، سفید شد و علایم پیری در او معلوم شد».
قصص انبیا راوندی از علمای امامیه نقل میکند: «زمان ابراهیم علیهالسلام، مردی به نام ماریا بن آوی بود که عمر او ششصد و شصت سال بود که در جزیرهای زندگی میکرد و بین او و مردم، خلیج عمیقی فاصله بود و او هر سال به میان مردم میآمد و در صحرا اقامت میکرد و در محراب به نماز میایستاد. روزی در صحرا، گوسفند چاقی دید که بسیار پر دنبه بود و همراه آن گله، جوان زیبارویی بود که صورتش چون قرص ماه میدرخشید، ماریا پرسید: «ای جوان! این گوسفند برای کیست؟»
آن جوان گفت: «این گوسفند برای ابراهیم علیهالسلام خلیل الرحمن است». ماریا گفت: «تو کیستی؟» گفت: «من اسحاق پسر او هستم». آن وقت ماریا با خود گفت: «خدایا بنده و دوست خود را قبل از مرگم به من بنما!» سپس به جای خود برگشت و اسحاق علیهالسلام خبر او را به پدرش رساند.
ابراهیم علیهالسلام آن مکان را به یاد آورد و به محل نماز او رفت و از نام او و سنّش و محل
سکونتش پرسید، ماریا گفت: «من در جزیرهای زندگی میکنم». ابراهیم علیهالسلام گفت: «من دوست دارم به آنجا بیایم، زندگی تو در آنجا چگونه میگذرد؟» او گفت: «من از میوه درخت خرما که آن را خشک کردهام، تغذیه میکنم و گمان نمیکنم تو بتوانی به آنجا بیایی، چون خلیج عمیقی میان آنجا و این محل قرار دارد». ابراهیم علیهالسلامگفت: «آیا تو راهی برای عبور داری؟» گفت: «خیر». ابراهیم علیهالسلامفرمود: «پس تو چطور عبور میکنی؟» ماریا گفت: «من به روی آب راه میروم». ابراهیم گفت: «امید است همان خدای متعال که آب را مطیع تو گردانده، آن را برای عبور من مطیع گرداند». پس به راه افتادند و ابتدا ماریا رفت و بسم اللّه گفت و پای خود را بر آب گذاشت و ابراهیم علیهالسلامهم به دنبال او بسماللّه گفت و قدم بر آب گذاشت، ماریا به او توجّه کرد و دید که ابراهیم علیهالسلام هم مانند او به روی آب راه میرود و از این امر تعجب کرد و بعد از مدتی هر دو وارد جزیره شدند و ابراهیم علیهالسلام همراه او سه روز در جزیره اقامت کرد، ولی ماریا او را نمیشناخت، ابراهیم علیهالسلام گفت: «چه جای خوبی داری، آیا تو به درگاه خدای متعال دعا کردی که ما را در این مکان جمع کند و ما در کنار هم باشیم؟»
او گفت: «نه، من چنین دعایی نکردهام». ابراهیم علیهالسلام گفت: «مطمئن هستی؟» ماریا گفت: «من از سه سال پیش دعایی کردم تا به حال برآورده نشده است». ابراهیم علیهالسلام گفت: «به زودی دعایت مستجاب میشود، من ابراهیم علیهالسلام هستم». سپس بلند شد و همدیگر را در آغوش گرفتند و روبوسی کرد و این اولین روبوسی و در آغوش گرفتن همدیگر در تاریخ بود». نوادر راوندی با استناد به امام کاظم علیهالسلاممینویسد: «پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «اولین کسی که در راه خدا مبارزه کرد، ابراهیم خلیل علیهالسلام بود که وقتی رومیان، لوط علیهالسلام را اسیر کرده بودند، ابراهیم علیهالسلام به آنجا کوچ کرد و لوط را از دست آنها نجات داد». اولین کسی که ختنه شد، ابراهیم علیهالسلام بود که در سن هشتاد سالگی ختنه شد.
این روایت و امثال آن از روایات حمل بر تقیه میشود؛ زیرا در بیشتر روایات آمده که پیامبران علیهمالسلام همگی ختنه شده به دنیا میآیند و در بعضی روایات آمده است که آنها در روز هفتم تولد، خود به خود از غلافشان جدا شده و ختنه میشوند و ممکن است معنای اوّل را به پیامبران اولوالعزم و دومی را به غیر ایشان نسبت داد.
تفسیر عیاشی از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که فرمود: «وقتی یکی از شما به سفر میرود باید به مقدار توانش برای خانوادهاش سوغات بیاورد، اگرچه یک تکّه سنگ باشد». همچنین از امام صادق علیهالسلام روایت شده است: «در روی زمین هیچ کس، جز ابراهیم علیهالسلامعبادت نمیکرد و اگر غیر او، شخص موّحد وجود داشت؛ خدای متعال در این آیه او را به ابراهیم علیهالسلام اضافه مینمود «إِنَّ إِبْرَاهِیمَ کانَ أُمَّةً قانِتا لِلَّهِ حَنِیفا وَلَمْ یَکُ مِنَ الْمُشْرِکِینَ»؛(1)«همانا ابراهیم علیهالسلام امتی مطیع خدا و بر دین حنیف بود واز مشرکان نبود». او برای تنهایی خود به خواست خدا صبر کرد و پس از سالها، خدای متعال، پاداش صبر او را با اسحاق علیهالسلامو اسماعیل علیهالسلامداد و او به آنها انس گرفت و در آن هنگام سه نفر شدند که خدای متعال را عبادت میکردند». امام صادق علیهالسلام میفرماید: «خدای تبارک و تعالی، ابراهیم علیهالسلام را قبل از پیامبر نمودن، بنده خود نمود و قبل از اینکه او را جانشین خود کند، پیامبر قرار داد و قبل از اینکه او را دوست گرداند، رسول خدا نمود و قبل از اینکه او را پیشوا قرار دهد، او را دوست خود نمود؛ پس وقتی که همه اینها در او جمع شد به او فرمود: «إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماما»؛(2)«من تو را امام مردم قرار میدهم». و از بزرگواری ابراهیم علیهالسلام مقام امامت او بود که ابراهیم علیهالسلامآن مقام را برای نسل خود درخواست کرد، امّا خداوند متعال فرمود: «لاَ یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ»؛(3)«عهد من به ستمکاران نمیرسد». آنگاه امام صادق علیهالسلام فرمود: «هرگز فرد سیه و نادان، امام متّقین نخواهد گشت».
از آن حضرت روایت شده که فرمود: «حضرت ابراهیم علیهالسلام، اولین کسی بود که کفش پوشید».
از امام باقر علیهالسلام روایت شده است: «مردم قبل از زمان ابراهیم علیهالسلام، ناگهانی میمردند و از دنیا میرفتند، امّا ابراهیم دعا کرد: «پروردگارا! برای مرگ، علتی قرار بده که مرده به واسطه آن پاداش و اجر داشته و از رنجهای او کم شود». آن وقت خدای متعال، بیماری برسام را نازل فرمود و پس از آن دردها و بیماریهای دیگر را قرار داد».
نوادر راوندی از امام کاظم علیهالسلام روایت میکند که پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «همانا کودک فوت شده در زیر عرش خدای رحمان برای والدین خود، طلب آمرزش میکند. حضرت ابراهیم علیهالسلام سرپرستی ایشان و ساره، تربیت آنها را به عهده داشته و در کوهی از مشک و عنبر و زعفران به سر میبردند».
در بعضی از روایات آمده است که اولاد مؤمنینی که در کودکی از دنیا میروند، در بهشت، حضرت زهرا علیهاالسلام به تربیت آنها میپردازد تا زمانی که والدین ایشان یا یکی از نزدیکانش وفات یابد، آنگاه، آنها را به ایشان واگذار میکند. همچنین در بعضی روایات آمده است، برخی درختان بهشت مانند سینه گاو، سینههایی دارند که کودکان مؤمنین که در سن نوزادی مردهاند، از آن شیر مینوشند تا موقعی که بزرگ شوند و به پدر و مادرشان منتقل شوند و وجه هماهنگی بین این دو دسته روایات این است که بعضی از کودکان را حضرت زهرا تربیت کرده و بعضی دیگر را ابراهیم علیهالسلام و ساره نگهداری میکنند و یا بگوییم اولاد علویون از نسل پیامبر صلیاللهعلیهوآله را حضرت زهرا نگهداری نموده و کودکان دیگر را ابراهیم و ساره نگهداری مینمایند.
خدای متعال میفرماید: «أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِی حَآجَّ إِبْرَاهِیمَ فِی رَبِّهِ أَنْ آتَیهُ اللّهُ الْمُلْکَ إِذْ قالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّیَ الَّذِی یُحْیِ وَیُمِیتُ قالَ أَنا أُحْیِ وَأُمِیتُ قالَ إِبْرَاهِیمُ فَإِنَّ اللّهَ یَأْتِی بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِی کَفَرَ وَاللّهُ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ»؛(1)«آیا ندیدی آن کس را که با ابراهیم علیهالسلام درباره پروردگارش دشمنی میکرد با اینکه خدای متعال به او حکومت و پادشاهی داده بود، آن زمان که ابراهیم علیهالسلام گفت: «پروردگار متعال من، کسی است که زنده میکند و میمیراند». او گفت: «من نیز زنده میکنم و میمیرانم». ابراهیم علیهالسلام گفت: «خداست که خورشید را از مشرق بیرون میآورد، پس تو آن را از مغرب بیرون بیاور». آن کسی که کفر ورزید، مبهوت شد و خدا، ظالمان را هدایت نمیکند». خداوند میفرماید: «ای پیامبر! آیا علم و آگاهی تو به نمرود بن کنعان؛ یعنی همان کسی که با ابراهیم دشمنی کرد، مسلط است؟» نمرود جزو اولین کسانی بود که به زور و ستم، ادعای ربوبیّت کرد و با ابراهیم در این خصوص استدلال نمود. از امام صادق علیهالسلام روایت شده است: «این ماجرا بعد از انداختن ابراهیم در آتش به وجود آمد و دشمنی نمرود با ابراهیم از روی طغیان و سرکشی بوده و به اعتبار اینکه، خداوند متعال به او ملک و حکومت عطا کرده بود؛ خود را خدای مردم میپنداشت.
1) . سوره بقره، آیه 258.
ملک در اینجا به معنای نعمتهای دنیوی است که خداوند متعال آن را در دنیا بر مؤمن و کافر عرضه میدارد، امّا ملک به معنای تملیک امر و نهی و اداره امور مردم و وجوب اطاعت مردم است، دادن آن از سوی خداوند متعال فقط بر کسانی رواست که اهل صلاح و راستی و هدایت باشند که به طور مسلم، چنین کسانی فقط در پیامبر و اهل بیت طاهرین وجود دارند که آنان به همه نیازهای مردم از اوّل تا آخر آگاهی و دانش دارند. من در بعضی از نوشتههای خود، این مبانی را با بعضی علمای اهل سنّت مطرح کردهام و در آنجا توضیح دادهام که شیطان به هر منکری امر کرده و از هر معروفی باز میدارد، در حالی که امام، واجب است که ضد شیطان باشد؛ یعنی از هرچه شیطان به آن امر میکند، نهی کرده و به هرچه شیطان نهی میکند، امر مینماید و این امر، تحقق پیدا نمیکند غیر از اینکه امام، آگاه به کل اوامر و نواهی الهی باشد و گرنه شیطان از او بالاتر خواهد بود! در این صورت امام، ضد شیطان نخواهد بود؛ آن کسانی که شما، اهل عامّه بر ایشان ادّعای امامت میکنید، به اتفاق همه عالمان دارای چنین صفاتی نیستند؛ زیرا این حدیث از خلیفه دوم به حدّ تواتر رسیده: «کل الناس افقه منّی حتی المخدرّات فی الحجاب؛ همه مردم از من آگاهترند، حتی زنان پردهنشین».
از خلیفه اوّل نیز در نزد اغالیطه نقل قول شده است: «همانا در نزد من، شیطانی است که مرا به خطا میکشاند، وقتی که به انحراف میافتم مرا به راه راست وادارید و وقتی که به بیراهه رفتم به راه صواب هدایت کنید. خلیفه سوم با توجّه به اوضاع حکومتی جای هیچ شکّی در نادانی و عدم هدایت او وجود ندارد، بنابراین حکومت و ملکی که آنها بر آن تسلّط داشتند، ملک و حکومتی الهی نبود، تا همه مردم مجبور به اطاعت از ایشان باشند، چون اگر چنین بود، تنگی و سختی برای مکلفین پیش میآمد، چون خلیفه اوّل در زمان خلافتش به راه و روشهایی رفت و فتواهایی را تأیید کرد که خلیفه دوم به آنها عمل نکرد و بر ضدّ آن عمل کرد، پس چگونه پیروی دو فردی که در سخنان و اعمالشان اختلاف و تضاد وجود دارد بر مردم واجب است؟!
در تفسیر این آیه شریفه: «قُلِ اللَّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَن تَشَآءُ وَتَنزِعُ الْمُلْکَ مِمَّن تَشَآءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَآءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَآءُ»؛(1)«خداوندا! ملک وحکومت را به هر که بخواهی، میبخشی و از هر که بخواهی، پس میگیری».
نقل شده که مردی از امام صادق علیهالسلام سؤال کرد: «آیا حکومت و ملک بنیامیّه از سوی خدا بود؟» آن حضرت فرمود: «به درستی که حکومت الهی از سوی خدا برای ماست، امّا بنی امیّه بر آن مسلّط شدهاند و آن را از ما به زور گرفتهاند».
مثل اینکه فردی لباسی پوشیده باشد و کس دیگر آن را از تن او به زور بگیرد و بر تن خود کند، هرگز با پوشیدن آن لباس، مالک آن نمیشود و منظور از ملک در اینجا هم معنای دوم است؛ یعنی او صاحب مالکیت نمیشود؛ یعنی مالکیت امر و نهی و تدبیر امور مردم، اما ملک به معنای اوّل؛ یعنی تسلط بر نعمات دنیوی و برخورداری از آن، که امری است که مانعی از تمکین این امر از سوی خداوند متعال به سایرین وجود ندارد، کما اینکه این ملک را خداوند متعال به کفار و سلطهگران ستمکار نیز داده است. کلام خدای متعال که فرمود: «الَّذِی یُحْیِ وَیُمِیتُ»؛(2)«آنکه زنده میکند و میمیراند». منظور از میراندن در اینجا، خارج کردن روح از بدن زنده، بدون زخم یا نقص قوا یا ایجاد فعلی است که از جهتی به بدن مربوط باشد که این کار از توانایی انسان خارج است و فقط خداوند متعال میتواند آن را انجام دهد. اینکه نمرود میگوید: «انا احیی و امیت؛ من زنده میکنم و میمیرانم». منظورش آزاد کردن یک زندانی از زندان و یا کشتن اوست و این امر از نادانی او ناشی میشود، چون در مقابل آن فقط به عبارت، اعتماد کرده و معنا را از نظر دور داشته و حال آنکه دلیل ابراهیم، مبتنی بر این معناست که فعل حیات بر مرده یا فعل اماته برای زنده بر روش اختراع و ایجاد است که این امر فقط به خدای متعال اختصاص دارد و جز او کسی بر
آن توانا نیست. در مورد طلوع آفتاب از مغرب، قرآن میفرماید: «فَبُهِتَ الَّذِی کَفَرَ»؛(1)«آن کافر مبهوت شد»؛ یعنی از آوردن دلیل بازماند؛ زیرا برهان ابراهیم علیهالسلام آنقدر آشکار بود که او را دچار سختی کرد و اگر بیان شود که چرا نمرود به ابراهیم علیهالسلام نگفت: «تو از پروردگارت بخواه آن را از مغرب بیرون آورد». باید گفت که او با دیدن معجزات و آیات آشکار الهی میدانست که اگر چنین سخنی به ابراهیم بگوید در واقع تصدیق سخنان او و تسلیم شدن به برهان اوست که چیزی جز رسوایی برای او به بار نمیآورد و عدم این پیشنهاد از سوی نمرود، لطفی از سوی خدا برای ابراهیم علیهالسلام بود، چون بر طبق این آیه شریفه: «إِنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ»(2)رساندن نقشهها و اهداف پلیدشان کمک و راهنمایی نمینماید.
از ابن عباس نقل شده که خدای متعال، پشّهای را به نمرود مسلط فرمود که لبان او را نیش زد و او برای گرفتن پشه دست به صورتش برد، امّا پشه داخل سوراخ بینی او شد و وقتی او خواست پشه را خارج کند پشه وارد مغز و دماغ او گردید و خداوند متعال، چهل شب او را به وسیله آن پشه عذاب کرد و آنگاه او را نابود نمود.
در تفسیر علی بن ابراهیم با استناد به امام باقر علیهالسلام روایت میکند که فرمود: «نام شیعه بر شما مبارک باد! خداوند متعال در قرآن فرمود: «وَإِنَّ مِن شِیعَتِهِ لاَءِبْرَاهِیمَ»؛(3)«همانا از پیروان او، ابراهیم بود». در جای دیگر در مورد پیروان موسی فرمود: «فاسْتَغاثَهُ الَّذِی مِن شِیعَتِهِ»؛(4)«آن که از پیروان موسی بود از او دادخواهی کرد». شیعه، نامی است که شیعیان بر خود قرار داده و خود را به آن ملقّب کردهاند، امّا مخالفان به شیعیان، نام رافضی را دادهاند.
در حدیثی آمده است که شیعه، نام مؤمنین قوم موسی علیهالسلام بوده که با گذاشتن این
اسم بر خود، فرعون و قومش را راندند و خداوند متعال، این نام را برای ما، پیروان ائمه ذخیره نمود.
در تفسیر علی بن ابراهیم از امام صادق علیهالسلام روایت شده است: «آزر، پدر ابراهیم علیهالسلام، ستارهشناس دربار نمرود بن کنعان بود و روزی به نمرود گفت: «من با حساب نجومی دریافتهام که در این زمان، مردی پدید میآید که این دین فعلی را رد نموده و مردم را به دین جدیدی دعوت میکند». نمرود به او گفت: «این مرد در چه شهری خواهد بود؟» آزر گفت: «در این شهر، امّا هنوز به دنیا نیامده است». نمرود گفت: «پس لازم است میان مردان و زنان جدایی بیاندازیم تا نطفه این کودک به وجود نیاید». این کار را انجام دادند، امّا مادر ابراهیم، باردار بود، امّا بارداری خود را اعلام نکرده بود، وقتی زمان تولد ابراهیم علیهالسلامنزدیک شد، مادرش به آزر گفت: «ای آزر! من بیمارم و میخواهم مدتی از تو دوری کنم». در آن زمان، زنی که بیمار میشد، یا میخواست زایمان کند از همسرش کنارهگیری میکرد، پس مادر ابراهیم علیهالسلام در غاری سکنی کرد و ابراهیم علیهالسلامرا به دنیا آورد و او را در پارچهای پیچید و به خانه برگشت و در غار را با سنگی بست و خدای متعال از انگشتان بسته و پوشیده ابراهیم، برای او شیر جاری میکرد و مادرش گاهی برای سرکشی به سراغ او میآمد و مراقب بود تا کسی متوجه رفت و آمد او نشود؛ زیرا نمرود برای هر زن حاملهای، فردی را مأمور قرار داده بود که اگر فرزند پسر متولد شود او را قربانی کند و مادر ابراهیم علیهالسلام به این ترتیب، ابراهیم را از قربانی شدن نجات داد و ابراهیم در غار به سرعت رشد میکرد، به طوری که رشد روازنه او به اندازه رشد ماهانه کودکان دیگر بود، او تا سیزده سالگی در غار زندگی میکرد و مادرش گاهی به دیدار او میآمد، روزی از روزهایی که مادر به دیدارش آمده بود، ابراهیم علیهالسلام به او اصرار کرد و از او خواست که او را از غار بیرون ببرد، مادر ابراهیم علیهالسلام به او گفت: «فرزندم! پادشاه اگر بداند که تو در آن زمان موعود به دنیا آمدهای، تو را میکشد».
وقتی که همراه مادرش از غار خارج شد، خورشید، غروب کرده بود و ناگهان چشم ابراهیم به ستاره زهره افتاد و گفت: «این پروردگار متعال من است». ولی وقتی زهره غروب کرد، ابراهیم گفت: «اگر این ستاره، پروردگار من بود، غروب نمیکرد و از بین نمیرفت، من غروب کنندگان را دوست ندارم». آنگاه به مشرق نگاه کرد و دید که ماه طلوع کرده، با خود گفت: «این پروردگار متعال من است؛ زیرا بزرگتر و نورانیتر است»، امّا وقتی ماه حرکت کرد و غروب نمود، ابراهیم گفت: «لَئِنْ لَمْ یَهْدِنِی رَبِّی لَأَکُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّآلِّینَ»؛(1)«اگر پروردگارم مرا هدایت نکند؛ از گمراهان خواهم بود». آنگاه وقتی که صبح شد و خورشید طلوع کرد و ابراهیم نور آن را دید گفت: «این پروردگار من است، چون بزرگتر و بهتر است». امّا وقتی که خورشید، حرکت و سپس غروب کرد، ابراهیم متوجه پروردگار متعال واقعی شد و خداوند متعال، پردههای غفلت را از او برگرفت و پوششها را کنار زد تا ابراهیم علیهالسلامعرش و ملکوت آسمانها و زمین را مشاهده کند، آن هنگام به قوم خود گفت: «إِنِّی بَرِیءٌ مِمّا تُشْرِکُونَ * إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِیفا وَما أَنا مِنَ الْمُشْرِکِینَ»؛(2)«من از آنچه شما شریک خدا قرار میدهید، بیزارم من روی خود را متوجه آفریننده آسمانها و زمین کردهام و بر دین حنیف اسلام هستم و از مشرکین نمیباشم». آن وقت به خانه مادرش رفت و بین فرزندان دیگر آمد، وقتی آزر، او را دید از همسرش پرسید: «این پسر کیست که در این سن توانسته زنده بماند، با اینکه پادشاه، همه پسران مردم را میکشت؟»
همسرش گفت: «این پسر توست که من او را آن مدتی که از تو دوری کرده بودم، به دنیا آوردم». آزر گفت: «وای بر تو! اگر پادشاه بداند، اعتبار ما، در نزد او کم میشود».
زیرا آزر، صاحب دستور نمرود و وزیر او بود که برای او و مردم، بت میتراشید و آن
را به فرزندانش میداد تا بفروشند، مادر ابراهیم علیهالسلام گفت: «پس بهتر است پادشاه از وجود او آگاه نشود و او پیش ما بماند و اگر هم متوجه وجود او شد، من او را با استدلال، قانع میکنم تا مطمئن شود که این پسر، آن مولودی که پیشبینی شده، تاج و تختش را ویران میکند، نیست؟» آزر هرچه به ابراهیم علیهالسلام نگاه میکرد، محبتش نسبت به او بیشتر میشد، پس اجازه داد که او در کنار فرزندانش باشد و زندگی کند. آزر، روزی بتی را که ساخته بود، به ابراهیم داد تا او هم مانند فرزندان دیگر، بت را برای فروش ببرد، ابراهیم علیهالسلام، طنابی به گردن بت انداخت و آن را روی زمین میکشید و با صدای بلند میگفت: «چه کسی چیزی را که نه سودی برایش دارد و نه ضرر، میخرد؟!» سپس آن بت را در آب حمام فرو برد، در حالیکه به بت میگفت: «اگر میتوانی با من سخن بگو!» برادرانش این داستان را برای پدر تعریف کردند و پدر ابراهیم علیهالسلام را نهی کرد، امّا ابراهیم علیهالسلام دست از این کارها برنداشت، پدر، او را زندانی کرد و به او اجازه خارج شدن نداد. این توضیح همان آیاتی است که خداوند متعال میفرماید: «وَحَآجَّهُ قَوْمُهُ قالَ أَتُحَاجُّونِّی فِی اللّهِ وَقَدْ هَدَینِ»؛(1)«قومش با او دشمنی کردند، پس ابراهیم علیهالسلام گفت: آیا با من درباره خدا دشمنی میکنید با اینکه او، مرا راهنمایی کرده است».
امام صادق علیهالسلاممیفرمایند: «ابراهیم خلیل الرحمن علیهالسلام در اولین روز ماه ذیالحجه متولد شد».
علی بن ابراهیم در تفسیر مینویسد: «روزی که عید بود، نمرود و تمام اهل مملکتش از شهر خارج شدند و ابراهیم از رفتن بیزاری جست، بنابراین او را مأمور و موکل بر بتخانه نمودند، پس از رفتن آنها، ابراهیم علیهالسلام مقداری غذا با خود به داخل بت خانه برد و از پیش یک بت به سراغ بت دیگر میرفت و به او میگفت: «بخور
1) . سوره انعام، آیه 80.
و حرف بزن». وقتی که از آن بت، جوابی نمیشنید، با تبر، دست و پای آن بت را قطع میکرد و این عمل را با همه بتها انجام داد و سپس تبر را به گردن بت بزرگ که در ابتدای بتخانه بود، آویزان کرد، وقتی نمرود بازگشت و بتهای شکسته را دید، گفت: «چه کسی این کار را با بتهای ما کرده است به درستی که او ستمکار است؟» گفتند: «در اینجا فقط جوانی به نام ابراهیم علیهالسلام، پسر آزر بوده است». آن وقت آزر و ابراهیم علیهالسلامو مادرش را به پیش نمرود بردند، نمرود به آزر گفت: «آیا تو به من خیانت کرده و این پسر را از من مخفی نمودی؟» او گفت: «ای پادشاه! این عمل را مادر او مرتکب شده». آن وقت به یادش آمد که مادر ابراهیم علیهالسلام به او گفت: «من میتوانم پادشاه را با دلیل و برهان قانع کنم». سپس نمرود به همسر آزر گفت: «چه چیزی باعث شد که تو این پسر را از من مخفی کنی که مرتکب این عمل نسبت به بتهای ما شود؟»
در این موقع مادر ابراهیم علیهالسلام به سخن در آمد و گفت: «من از روی چاره اندیشی و دوراندیشی نسبت به رعیت تو چنین کاری کردم». نمرود گفت: «چطور؟» مادر ابراهیم علیهالسلامگفت: «من دیدم که شما، فرزند پسر مردم را میکشید و این امر باعث قطع نسل و نابودی نژاد ما میشود، با خودم گفتم من فرزند خود را نگاه میدارم، اگر او همان کسی باشد که شما به دنبال او هستید، او را به شما میسپارم تا او را بکشید و دست از کشتن بقیه فرزندان مردم بردارید و اگر هم این فرزند آن شخص مورد نظر نباشد، فرزند ماست و برای ما باقی میماند». به این ترتیب مادر ابراهیم در استدلال بر نمرود غالب شد و به واسطه درستی و شایستگی فکر و رأی او، نمرود دست از نسلکشی برداشت، آنگاه به ابراهیم علیهالسلام گفت: «چه کسی این عمل را با بتهای ما انجام داده؟» ابراهیم فرمود: «قالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هَ-ذَا فَسْ-ٔلُوهُمْ إِن کانُوا یَنطِقُونَ»؛(1)«بت بزرگ، این عمل را انجام داد، اگر آنها سخن میگویند از ایشان بپرسید». امام
1) . سوره انبیاء، آیه 63.
صادق علیهالسلامدر این باره میفرماید: «بت بزرگ این عمل را انجام نداده بود و در عین حال ابراهیم علیهالسلام دروغ نمیگفت؛ زیرا او سخنان خود را وابسته به یک شرط ناممکن قرار داد؛ یعنی فرمود: «اگر آنها سخن میگویند، بت بزرگ این عمل را انجام داده؛ یعنی حال که سخن نمیگویند، او هم انجام نداده است». آن وقت نمرود با قوم خود درباره ابراهیم علیهالسلاممشورت کرد و آنها گفتند: «قالُوا حَرِّقُوهُ وَانصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِن کُنتُمْ فاعِلِینَ»؛(1)او را بسوازنید و خدایان خود را کمک کنید، اگر اهل عمل هستید. در این باره امام صادق علیهالسلام فرمود: «همانا مشاوران نمرود در مورد ابراهیم، افراد نادان و گمراهی بودند؛ زیرا به نمرود گفتند: «ابراهیم علیهالسلامرا بسوازن». امّا مشاوران فرعون در مورد موسی علیهالسلام افرادی دانا و هدایت یافته بودند، چون به فرعون گفتند: «قالُوا أَرْجِهْ وَأَخاهُ وَأَرْسِلْ فِی الْمَدَآئِنِ حاشِرِینَ * یَأْتُوکَ بِکُلِّ ساحِرٍ عَلِیمٍ»؛(2)«موسی و برادرش را رها کن مردانی را به سوی شهرها بفرست، تا همه جادوگران دانا را گرد آورند».
آنها ابراهیم علیهالسلام را زندانی و هیزم زیادی جمع کردند، روزی که قرار بود ابراهیم علیهالسلام را در آتش بیاندازند، فرا رسید، نمرود و سپاهیانش حاضر شدند و نمرود در برج بلندی به این مراسم نگاه میکرد تا ببیند چگونه ابراهیم در آتش میافتد و چون گرمای آن آتش زیاد بود، کسی نمیتوانست به اطرافش نزدیک شود و هر پرندهای از فاصله یک فرسخی آن، آتش میگرفت و آنها نمیدانستند چگونه ابراهیم علیهالسلام را در آتش بیاندازند، شیطان به سراغشان آمد و به آنها تعلیم داد که او را در منجنیق قرار دهند و در آتش بیاندازند؛ وقتی ابراهیم علیهالسلام را در منجنیق قرار دادند، پدرش به سوی او آمد و سیلی به او زد و گفت: «از اعتقادی که داری بازگرد». در آن حال هیچ چیز نبود که مانع این کار شود، غیر از دعای او به درگاه پروردگار متعالش،
در این هنگام زمین گفت: «پروردگارا! بر روی زمین هیچکس، جز ابراهیم علیهالسلام تو را پرستش نمیکند و تو اجازه میدهی که او در آتش بسوزد؟» فرشتگان نیز گفتند: «پروردگارا! ابراهیم، دوست توست که اینک او را میسوازنند». خداوند متعال فرمود: «اگر او از من درخواست نجات کند، من او را کفایت میکنم». و جبرئیل گفت: «پروردگارا! اینک، این خلیل توست که غیر از او کسی در روی زمین تو را عبادت نمیکند، آیا دشمنش را بر او مسلط میکنی، تا او را به آتش بسوازنند؟» خداوند متعال خطاب کرد: «ساکت باش! تو که مانند او بندهای از بندگانم هستی از مرگ او بیمناکی، امّا من پروردگار او هستم و هر زمان که قصد کنم او را نجات میدهم و اگر به درگاه من دعا کند، او را اجابت میکنم». آن وقت ابراهیم علیهالسلام، پروردگارش را با اخلاص خواند و عرضه داشت: «یا اللّه یا واحد یا احد یا صمد یا من لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد نجنّی من النّار برحمتک؛ ای خدا، ای یگانه، ای بیهمتا، ای بینیاز مطلق، ای آنکه نه زاییدهای و نه زاده شدهای و ای آنکه هیچکس مانند تو نیست! مرا به رحمت خود از آتش نجات بده». گفته شده، وقتی منجنیق پرتاب شد، جبرئیل، ابراهیم علیهالسلامرا در هوا ملاقات کرد و گفت: «ای ابراهیم! آیا خواستهای نداری؟» ابراهیم علیهالسلام گفت: «لا اله الاّ اللّه، محمد رسول اللّه، الجات ظهری الی اللّه و اسندت امری الی اللّه و فوضّت امری الی اللّه؛ خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد، پیامبر خدای متعال است و من او را پشت و پناه خود قرار میدهم و به او تکیه میکنم و کار خود را به او واگذار میکنم».
در این هنگام خداوند متعال به آتش دستور داد: «یا نارُ کُونِی بَرْدا»؛(1)«ای آتش! سرد باش». آن وقت از شدت سرما، دندانهای ابراهیم بهم خورد، تا آنکه فرمود: «وَسَلاما»؛ «و ایمن باش». آنگاه آتش بر ابراهیم علیهالسلام سرد و سلامت شد و ابراهیم علیهالسلام خود را بین گلستانی دید و جبرئیل نازل شد و با او در میان آن باغ صحبت میکرد، در
1) . سوره انبیاء، آیه 69.
حالی که دور و برشان پر از آتش بود، نمرود از بلندی برج به ابراهیم نگاه کرد و گفت: «هرکس میخواهد، خدایی انتخاب کند باید خدایی مثل خدای ابراهیم علیهالسلام برگزیند!» در این هنگام فردی از بزرگان و اطرافیان نمرود گفت: «من به سوی آتش میروم تا ببینم چه شده که آتش نمیسوزاند». ناگهان جرقهای از آتش بر بدن او فرود آمد و او را سوازند، امّا نمرود دید که ابراهیم علیهالسلام در بین گلستانی با پیرمردی در حال صحبت است، در آن موقع نمرود به آزر گفت: «چقدر پسرت در نزد پروردگارش، محترم و گرامی است». گفته شده که در آن روز، وزغ در آتش ابراهیم میدمید و قورباغه با خود آب میآورد تا آتش را خاموش کند. همچنین در اثر آن فرمان تکوینی خداوند متعال که به آتش فرمود: «ای آتش سرد و ایمن باش.». آتش! تا سه روز از عمل سوازندن ساقط شده بود و نمیسوازند، پس از آن خداوند متعال، ابراهیم علیهالسلام را به سوی شام و سودا کوه راهنمایی کرد تا از شرّ نمرودیان ایمن باشد. «وَنَجَّیْناهُ وَلُوطا إِلَی الْأَرْضِ الَّتِی بارَکْنا فِیها لِلْعالَمِینَ»؛(1)«و ما ابراهیم و لوط علیهماالسلام را به جانب سرزمینی فرستادیم که آن را برای عالمیان، مایه برکت قرار داده بودیم».
فخر رازی میگوید: «در چگونگی سرد شدن آتش بر ابراهیم به دو صورت اختلاف شده است: اوّل اینکه خداوند متعال، بدن ابراهیم را به گونهای به وجود آورده بود که مانع از آزار رساندن آتش به او باشد، خداوند متعال، بدن او را مانند نگهبانان جهنم را قرار داده است یا همان طور که شترمرغ با بلعیدن آهن گداخته، آسیبی نمیبیند یا سمندر که از ماندن در آتش آسیبی به او نمیرسد. دوم اینکه: خداوند متعال، میان ابراهیم علیهالسلام و آتش، حایل و فاصلهای ایجاد کرد که از نفوذ گرما به او جلوگیری کرد، امّا اهل تحقیق گفتهاند که قول اوّل آشکارتر است؛ زیرا کلام خدای متعال لازمه این است که خودآتش، سرد و ایمن شده باشد».
1) . سوره انبیاء، آیه 71.
از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت شده است: «زمانی که ابراهیم علیهالسلام در آتش افکنده شد، جبرئیل با پیراهنی بهشتی نازل شد و فرشی از بهشت برای ابراهیم آورد و آن لباس را بر تن او کرد و او را بر فرش بهشتی نشانید و همراه او در آتش نشست و مشغول گفتگو شد».
در «التفسیر» آمده است: «وقتی که نمرود،ابراهیم علیهالسلام را در آتش انداخت، دید که آتش بر او گلستان شد، به ابراهیم علیهالسلام گفت: «پروردگار تو چه کسی است؟» ابراهیم گفت: «پروردگار من، کسی است که زنده میکند و میمیراند». نمرود گفت: «من هم زنده میکنم و میمیرانم». دستور داد دو زندانی که مستوجب مرگ بودند را بیاورند، سپس یکی را آزاد کرد و آن یکی را به قتل رساند و گفت: «من اینگونه میمیرانم و زنده میکنم». ابراهیم علیهالسلام به او فرمود: «اگر راست میگویی این فردی را که کشتی، زنده کن، خواهی دید که ناتوان هستی، افزون بر آن، پروردگار متعال من، خورشید را از مشرق بیرون میآورد، اگر راست میگویی تو هم، همان کار را انجام بده». در این موقع نمرود حیران شد و جوابی برای گفتن نداشت.
از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود: «پادشاهان دارای قدرت در زمین، چهار نفر هستند که دو نفر از آنها مؤمن و دو نفرشان کافر بودهاند، مؤمنان: سلیمان بن داوود و ذوالقرنین و کافران: نمرود و بخت النصّر. نام ذوالقرنین، عبداللّه بن ضحاک بن معد
بود. اولین منجنیقی که در دنیا به کار رفت، منجنیقی بود که برای پرتاب ابراهیم علیهالسلام بر دیوار کوفه در نهری که به آن کوفی میگفتند و در قریهای به نام قنطانا به کار رفت».
علل الشرایع نقل میکند که مردی شامی از امیرمؤمنان علیهالسلام درباره این آیه سؤال کرد: «یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ * وَأُمِّهِ وَأَبِیهِ * وَصاحِبَتِهِ وَبَنِیهِ»؛(1)«روزی که انسان از برادر، پدر، مادر، همسر و فرزندش میگریزد». و میخواست، بداند آنها چه کسانی هستند، آن حضرت فرمود: «برادری که از برادرش میگریزد، قابیل است که از هابیل
1) . سوره عبس، آیات 34 - 36.
فرار میکند و آن که از مادرش میگریزد، موسی علیهالسلام است و آن که از پدرش فرار میکند، ابراهیم علیهالسلام است و آن که از همسرش میگریزد، لوط است و آن که از پسرش فرار میکند، نوح علیهالسلام است که از پسر خود، کنعان میگریزد». شیخ صدوق میفرماید: «فرار موسی از مادرش از بیم آن است که در حق تربیت، او را نشناسد و برخی هم گفتهاند منظور از مادر، دایه کافری است که قبل از پیدا کردن مادر موسی علیهالسلام، او را به پیش موسی علیهالسلام آورده بودند، ولی منظور از پدر ابراهیم، عموی اوست و گرنه پدرم ابراهیم علیهالسلام، تارخ نام داشت و با ایمان بود».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده است: «زمانی که نمرودیان، آتشی برای سوازندن ابراهیم آماده کردند، حشرات زمینی و موریانهها به خداوند متعال شکایت کردند و از خدای متعال اجازه گرفتند تا بر آتش، آب بریزند، ولی خدای متعال، فقط به قورباغه اجازه این کار را داد، بنابراین دو سوم بدن این حیوان سوخت و یک سوم آن باقی ماند».
اسحاق بن عمّار از امام کاظم علیهالسلام روایت شده که فرمود: «ای ابااسحاق! همانا در آتش دوزخ، سرزمینی هست که به آن سقر میگویند، از لحظهای که خداوند متعال آن را آفریده، زبانههایش فروکش نکرده و هوایی به آن نرسیده و اهل جهنم از گرمای آن سرزمین و از زشتی و آلودگی آن و آنچه خدای متعال برای اهل آن سرزمین آماده نموده به خدا پناه میبرند. و این سرزمین، کوهی دارد که همه اهل آن از گرما و بوی تعفّن و آلودگی آن کوه و عذابهایی که خداوند متعال برای اهل آن مهیّا کرده، به خدا
پناه میبرند. در آن کوه، درّهای دارد که همه اهل آن کوه از گرما و آلودگی آن دره و عذابهایی که خداوند متعال برای اهل آن آماده کرده، به خدا پناه میبرند و همانا در آن دره، چاه عمیقی وجود دارد که ساکنان آن از حرارت و تعفن وعذابی که خداوند متعال برای اهل آن چاه مهیا نموده، به خدا پناه میبرند و همانا در آن چاه، ماری است
که اهل آن چاه از زشتی و تعفّن آن مار و سمّی که خداوند برای عذاب در نیشش قرار داده، به خدا پناه میبرند و همانا در شکم آن مار، هفت صندوقچه وجود دارد که پنج نفر از امتهای گذشته و دو نفر از این امت در آن قرار دارند». ابا اسحاق میگوید: «گفتم، جانم به فدایت این امتها کدامند؟» امام علیهالسلام فرمود: «قابیل که برادرش هابیل را کشت، نمرود که با ابراهیم علیهالسلام درباره پروردگار دشمنی کرد، فرعون که ادّعای خدایی نمود، یهود که امت موسی علیهالسلام را به یهودیت کشاند و بولس که مسیحیان را به
نصرانیت دچار کرد و از این امت دو نفر عرب هستند». منظور از دو عرب، اولی و دومی هستند و دلیل عرب نامیدن آنها به علّت تقیّه و ملاحظه از ظلم و ستمی است که نسبت به شیعیان انجام شده است.
از حضرت امام رضا علیهالسلام روایت شده که فرمود: «وقتی که ابراهیم علیهالسلامدر آتش انداخته شد، خداوند متعال، را به حق ما دعا کرد و خداوند متعال آتش را بر او سرد و امن گردانید. همچنین آن حضرت فرمود: «وقتی که خداوند متعال، او را در آتش وارد کرد در اطراف او درختان سبز و خرمی رویانید که در هیچیک از فصول چهارگانه مانند آنها یافت نمیشد».
در محاسن از امام سجاد علیهالسلام نقل میکند: «هاتفی از آن حضرت درباره علامت یعقوب علیهالسلامو یوسف علیهالسلام پرسش کرد، آن حضرت فرمود: «وقتی که ابراهیم علیهالسلام در آتش افکنده شد، جبرئیل علیهالسلام لباسی نقرهای رنگ بر او پوشانید که ضد آتش بود و در اطراف او گلهای نرگس رویید، ابراهیم علیهالسلام، آن پیراهن را برداشت و آن را به عنوان میراث به اسحاق علیهالسلام بخشید و اسحاق علیهالسلام آن را به یعقوب علیهالسلام داد و یعقوب آن را بر شانه یوسف علیهالسلام گذاشت و به او فرمود: «اگر این پیراهن از تنت جدا شد، بدان که خواهی مرد یا کشته خواهی شد». وقتی که برادران یوسف علیهالسلام بر او وارد شدند او پیراهن را که درون لوله نی مانندی قرار داشت به آنان داد و وقتی آن پیراهن را بیرون
آوردند، باد، بوی آن را به یعقوب رساند که در آن هنگام در اردن بود و در همین باره یعقوب علیهالسلام فرمود: «قالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْلاَ أَن تُفَنِّدُونِ»؛(1)«مرا به دیوانگی متهم نکنید، میگویم که بوی یوسف علیهالسلام را میشنوم».
عیاشی از حرث از امیرمؤمنان علی علیهالسلام نقل میکند که فرمود: «همانا نمرود تصمیم گرفت تا به مُلک آسمان نظر کند، پس چهار کرکس را گرفت و آنها را یاد داد و صندوقی چوبی تهیه کرد و مردی را در آن قرار داد و پایههای آن را به پاهای کرکسها بست و در وسط آن صندوقی، ستونی قرار داد و بر سر آن ستون، تکه گوشتی چسباند و کرکسها به طمع رسیدن به گوشت پرواز کردند و آن صندوق و مرد را با خود به آسمان بردند، آن مرد سر خود را از صندوق بیرون آورد و به آسمان نگاه کرد و دید که آسمان همچنان بر فراز سرش ادامه دارد و به همان صورت سابق است، امّا وقتی به زمین نگاه کرد، چیزی غیر از آب ندید، باز هم ساعتی درنگ کرد و آن وقت به آسمان نگاه کرد و آسمان در تاریکی فرو رفت که نه بالای سر خود را میدید و نه خویش را، او دچار ترس شد، آنگاه گوشت را به پایین انداخت و کرکسها به دنبال آن به پایین رفتند و وقتی کوهها را دیدند که با سرعت به طرف آن پایین میآیند و صدای آنها را شنیدند، به هراس افتاده و نزدیک بود از ترس این امر آسمانی بر خود بلرزند و در همین باره خدای متعال میفرماید: «وَإِن کانَ مَکْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبالُ»؛(2)«هر چند که کوهها از مکر آنها به لرزه در آمد».
کافی با استناد به امام صادق علیهالسلام مینویسد: «محل تولد ابراهیم علیهالسلام، قریهای از قرای کوفه به نام بکوث بود و پدر او از اهالی آن روستا بود و مادر ابراهیم علیهالسلام و مادر لوط با هم خواهر بوده و هر دو دخترِ آحچ بودند و آحچ نبی منذر بود، امّا مقام رسالت نداشت و همسر ابراهیم علیهالسلام، ساره، دختر خاله یا دختر دایی ابراهیم علیهالسلام بود و صاحب
گلهها و زمینهای زیادی بود و اوضاع خوبی داشت، ابراهیم علیهالسلام، او را به همسری خود انتخاب کرد و آنگاه در زمینهای ساره به کشاورزی و اصلاح پرداخت و وقتی ابراهیم علیهالسلام، بتهای نمرودیان را شکست و آنها او را در آتش انداختند، آتش بر او سرد و سلامت شد. او را مجبور کردند که آنجا را ترک کند و میخواستند از بردن اموال و گوسفندانش مانع شوند. امّا ابراهیم علیهالسلام به آنها فرمود: «اگر میخواهید گلهها و مالم را بگیرید، پس عمری را که در سرزمین شما گذراندهام به من بازگردانید». نمرود هم در این بحث و جدل حق را به ابراهیم علیهالسلام داد و آنها او را رها کردند تا مال و گوسفندانش را از شهر بیرون ببرد. ابراهیم علیهالسلام تبعید شد و لوط هم همراه او به سوی شام و بیتالمقدس روانه شد. از آنجا که ساره، بسیار زیبا بود و ابراهیم نیز مردی با
غیرت بود، صندوقی ساخت و ساره را در آن قرار داد و بر در صندوق قفلهایی گذاشت وقتی از ملک نمرود خارج شدند؛ داخل سرزمین مردی از قبطیان به نام عراره شدند و هنگام ورود به مرد گمرکی برخوردند و او خیال داشت که از بارها و اموال ابراهیم مالیات بگیرد، بنابراین به ابراهیم علیهالسلام گفت: «این صندوق را باز کن تا از داخل آن آگاه شویم و حق گمرک ما را بپردازی». ابراهیم علیهالسلام گفت: «هرچه طلا و نقره بخواهی در مقابل به تو میدهم، ولی این صندوق را باز نکن»، امّا مرد گمرکی خودداری کرد، بنابراین ابراهیم علیهالسلامعصبانی شد، سرانجام صندوق را باز کرد، وقتی زیبایی و جمال ساره را دید، ابراهیم گفت: «این زن، همسر و دختر خاله من است». مأمور مالیات گفت: «من به تو اجازه عبور نمیدهم تا پادشاه را از وضع تو و این زن آگاه کنم»، بنابراین فرستادهای به پیش پادشاه فرستاد و او را مطّلع کرد. پادشاه، فرستادهای روانه کرد تا صندوق حاوی ساره را به نزد او ببرد، ابراهیم که اوضاع را این چنین دید، گفت: «من هرگز از این صندوق جدا نمیشوم و مرا هم به پیش پادشاه ببرید». در آنجا پادشاه به ابراهیم علیهالسلام گفت: «این صندوق را باز کن».
ابراهیم علیهالسلام گفت: «در این صندوق، ناموس و همسرم قرار دارد و من حاضرم تمام اموالم را بدهم، ولی این صندوق را باز نکنم». پادشاه از اینکه ابراهیم علیهالسلام صندوق را باز نکرد، عصبانی شد و دست خود را به طرف صندوق دراز کرد، ابراهیم از روی غیرت روی خود را برگرداند و به درگاه خداوند متعال، او را لعنت کرد و عرضه داشت: «بارالها! دست او را از ناموس من کوتاه کن».
به ناگاه دست پادشاه، بیحرکت و لمس شد، پادشاه با ترس گفت: «آیا معبود تو با من این کار را کرد؟» ابراهیم علیهالسلام فرمود: «آری، پروردگار متعال من غیرتمند است و عمل حرام را، زشت میشمارد». پادشاه گفت: «تو به درگاه معبودت دعا کن تا دست مرا سالم کند، اگر او خواسته تو را اجابت کرد من هرگز به ناموس تو دست درازی نمیکنم». ابراهیم علیهالسلام به درگاه الهی عرضه داشت: «خدایا! دست او را به وی بازگردان تا دست از ناموس من بردارد». فورا خداوند متعال، دست او را شفا داد، امّا دوباره پادشاه به چشم بد به ساره نگاه کرد و بر او دست درازی کرد، مجدد ابراهیم دچار غیرت شد و دعا کرد: «خداوند متعال، دست او را از ناموس من نگهدار». این بار دست پادشاه خشک شد و به ابراهیم علیهالسلام گفت: «به راستی هم پروردگارت و هم تو، بسیار با غیرت هستید؛ دوباره دعا کن تا پروردگارت دست مرا شفا دهد که اگر چنین کند دیگر دستدرازی نخواهم کرد». ابراهیم علیهالسلام گفت: «به شرطی دعا میکنم که اگر دوباره انجام دادی از من درخواست دعا نکنی». پادشاه قبول کرد، ابراهیم علیهالسلامگفت: «پروردگارا! اگر راست میگوید، دستش را به او بازگردان». بلافاصله دست پادشاه سالم شد، وقتی پادشاه چنین دید، متوجه مقام و بزرگی ابراهیم علیهالسلام گشت و او را گرامی داشت و به او گفت: «به هر جا میخواهی برو، امّا من از تو درخواستی دارم و آن اینکه به من اجازه بدهی، کنیز قبطی زیبا و عاقلی به تو ببخشم خادم تو و همسرت باشد». ابراهیم علیهالسلام قبول کرد و پادشاه، هاجر را به ساره بخشید و آنگاه
ابراهیم از آن سرزمین خارج شد در حالی که پادشاه برای بزرگداشت و تعظیم او و به خاطر ترس از او، او را بدرقه نمود و در پشت سر او حرکت کرد، در این هنگام خدای متعال به ابراهیم علیهالسلام وحی کرد، بایست و جلوی این ستمگر حرکت نکن، بلکه بگذار او جلوی تو راه برود و او را تعظیم کن؛ زیرا او دارای تسلّط، تمکن است و لاجرم باید در روی زمین فرد مسلط و قدرتمندی باشد، خواه عادل و نیکوکردار باشد و یا ستمگر و گنه پیشه.
آنگاه ابراهیم علیهالسلام ایستاد و گفت: «توجلوی من حرکت کن؛ زیرا همین حالا پروردگارم به من وحی کرد که تو را بزرگ، گرامی و اقدم بدارم و خودم پشت سر تو حرکت کنم». پادشاه گفت: «شهادت میدهم که پروردگار تو باریک بین، صبور و باگذشت است و تو مرا به دین خود تشویق و ترغیب کردی». آن وقت پادشاه با او خداحافظی کرد. ابراهیم علیهالسلام به راه خود ادامه داد تا وقتی که به بالای شامات رسید در حالی که لوط علیهالسلام به عنوان جانشین او در منطقه پایینی شامات به سر میبرد، بعد از آن، زمانها گذشت و ابراهیم علیهالسلام، صاحب فرزندی نشد سپس به ساره گفت: «اگر بخواهی، من هاجر را از تو میخرم، شاید که خداوند متعال از او فرزندی قسمت ما کند و جانشین ما شود». ساره رضایت داد و ابراهیم، هاجر را از او خرید و با او ازدواج نمود و اسماعیل علیهالسلام از او متولد شد. در این مورد باید گفت اموری باقی مانده که آگاهی از آن لازم است: 1- علمای اسلام درباره پدر ابراهیم علیهالسلام اختلاف دارند. فخر رازی در تفسیر خود میگوید: «ظاهر کلام خدای متعال این است که اسم پدر واقعی ابراهیم علیهالسلام، آزر است و برخی دیگر، نام پدر ابراهیم را تارخ دانستهاند». زجاج میگوید: «بین نسابّین در مورد نام پدر ابراهیم اختلافی نیست و همه او را تارخ میدانند».
بعضی از کافران این سخن را سرزنشی بر قرآن دانستهاند و برای آن، وجوهی قائل شدهاند؛ از جمله اینکه پدر ابراهیم علیهالسلام، تارخ بوده و آزر، عموی او بوده است و در
زبان عرب به عمو هم معنی اب اطلاق میشود، چنانچه در سوره بقره از قول فرزندان یعقوب علیهالسلامنقل شده است که: «آبَآئِکَ إِبْرَاهِیمَ وَإِسْماعِیلَ وَإِسْحاقَ إِلها»؛(1)«ابراهیم، اسماعیل و اسحاق علیهمالسلام را پدران یعقوب علیهالسلام نامیدهاند». با اینکه به طور قطع، اسماعیل، عموی یعقوب علیهالسلام بوده است.
شیعه میگوید: «هیچ یک از پدران پیامبر صلیاللهعلیهوآله کافر نبودهاند و به همین علّت، آزر را عموی ابراهیم علیهالسلام دانسته، امّا دلایلی که برای این ادعا میآورند، این است:
خدای متعال میفرماید: «الَّذِی یَرَیکَ حِینَ تَقُومُ * وَتَقَلُّبَکَ فِی السَّاجِدِینَ»(2)پیامبر از فرد مؤمن و سجده کنندهای به فرد مؤمن و ساجد دیگری منتقل شده انسان کافر در اجداد آن حضرت نبوده است، همان طور که خود پیامبر صلیاللهعلیهوآله میفرماید: «من همواره از صلب پدران پاک و مؤمن به رحم مادران مطهّر و مؤمنه منتقل شدهام». همچنین خدای متعال میفرماید: «إِنَّما الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ»؛(3)«مشرکان نجس هستند». در حالی که اجداد پیامبر، هرگز مشرک و نجس نبودهاند. تمام علمای شیعه اعتقاد به اسلام پدر ابراهیم علیهالسلام دارند و تمام اخباری که دلالت بر کافر بودن پدر او دارند، حمل بر تقیه میشود. درباره قول ابراهیم علیهالسلام که به مشرکان فرمود: «إِنِّی سَقِیمٌ»؛(4)در معنای آن اختلاف است.
قول اوّل اینکه، ابراهیم علیهالسلام دچار بیماری و تب خاصی بود که در ساعتی مشخص، عود میکرد و با آگاهی به آن ساعت از وقوع بیماری خود در آن ساعت خبر میداد. بعضی گفتهاند ابراهیم علیهالسلام به ستارگان نگاه کرد و همانطور که آنها به تأثیر ستارگان و علم ستارهشناسی در امراض اعتقاد داشتند بر روش مدارا به آنان بیماری خود را اظهار داشت تا بتواند در شهر بماند و همراه آنها نرود. قول دیگر اینکه، خداوند متعال
به وسیله وحی، او را مطّلع کرد که به زودی بیمار میشود و برای آن، علامت و نشانهای قرار داد، به عنوان مثال؛ طلوع ستارهای به وجه مخصوص یا متصل شدن ستارهای به ستاره دیگر به روشی خاص، که ابراهیم علیهالسلام با مشاهده آن، نشانه در تصدیق وحی الهی، میفرماید: «من بیمار هستم».
معنای سخن ابراهیم علیهالسلام این است که من قلبم، بیمار است و ناراحت هستم؛ یعنی از مشاهده بتپرستی و نادانی مردم خود، غمگین بوده است که در این صورت، نگاه کردن او به ستارگان به خاطر تفکر در خلقت بوده است که آنها را حادث و مخلوق میدید و از پرستش آنها به وسیله مردم تعجب میکرد، امّا آنچه در اخبار آمده است، وجه دوم را قبول دارد، امّا برخی دیگر، قول او را حمل بر کذب یا توریه و یا تقیّه نمودهاند. در حدیث صحیحی نقل شده که منظور از سخن ابراهیم علیهالسلام خبر دادن از
وقوع حادثهای است که بر حسین علیهالسلامواقع خواهد شد؛ زیرا او از راه علم نجوم و دیدن ستاره امام حسین علیهالسلامبه واقعه کربلا آگاهی یافته بود و همه پیامبران و ائمه، هر کدام در آسمان ستارهای دارند که منسوب به ایشان است، کما اینکه در حدیث وارد شده که سیّاره زحل، ستاره امیرمؤمنان علیهالسلام است، پس نباید به آن همچنانکه بعضی عوام میگویند، نسبت نحسی داد.
امر سوم: اینکه ابراهیم علیهالسلام فرمود: «هذا رَبِّی»(1)و تفسیر شده است. ابراهیم علیهالسلام در زمان بلوغ عقلی و کمالی فکری با دقت و نظر و تأمل، وقتی ستاره را درخشان و نورانی میبیند و ملاحظه میکند که مردم قومش آن را عبادت میکنند، بر روش فکر و نظر میگوید: «این پروردگار متعال من است، امّا وقتی غروب ستاره را میبینند، متوجه میشود که ستاره، معبود واقعی نیست و غروب آن، نشانه حادث و مخلوق بودن آن است، همچنین کلام او در مورد ماه
1) . سوره انعام، آیه 76.
و خورشید نیز بر روش دقت و تأمل بوده و در پایان وقتی میبیند همه آنها حادث و مخلوق هستند، میگوید: «ای قوم! من از آنچه به آن شرک میورزید، بیزار هستم». این سخنان آن حضرت بعد از خداشناسی او گفته شده است و در بعضی از روایات اشارهای به این وجه، وجود دارد.
ابراهیم علیهالسلام بر عدم صلاحیّت ربوبیّت ستاره، ماه و خورشیدِ عالم آشنا بوده، امّا این گفتار آن حضرت بر روش مجادله و استدلال بر علیه ستارهپرستان بوده است تا عدم صلاحیّت معبودیّت ستاره را به آنان ثابت کند و این وجه را این آیه کریمه تأیید میکند که میفرماید: «وَتِلْکَ حُجَّتُنا آتَیْناها إِبْرَاهِیمَ»؛(1)«این حجّت ما بود که به ابراهیم دادیم».
مراد از روش مدارا؛ یعنی در اعتقاد شما و به پندار شما که میگویید این ستاره، ربّ و معبود است، فرض میکنیم این ستاره خدای من باشد، امّا وقتی ستاره غروب کرد، بر علیه آنها میفرماید: «من غروب کنندگان را دوست نمیدارم». یعنی چنین معبودی صلاحیت عبادت ندارد، این وجه شبیه کلام خدای تعالی است که از قول موسی علیهالسلام به سامری میگوید: «انظُرْ إِلَی إِلهِکَ الَّذِی ظَلْتَ عَلَیْهِ عاکِفا»؛(2)«بنگر به معبودت که همواره کمر به عبادت او بسته بودی».
منظور از گفتار ابراهیم علیهالسلام، فهم انکاری بوده است؛ یعنی بر روش انکار پرسیده است: «آیا این ستاره، معبود من است؟»
قول آن حضرت پوشیده و پنهان است؛ [کنایه است] برای فاعل، که همان مردم هستند، یعنی آنها میگویند: «هذا ربی». قول آن حضرت بر روش ریشخند کردن بوده است، کما اینکه به عنوان مثال، فردی با اشاره به سیّد قومی بگوید: «این سید و سالار شماست؟!» اراده آن حضرت در قول ایشان، در عبادت ستارگان بوده، ولّی چون میدانست که این عبادت را از اجداد خود یاد گرفته و به آن عادت کردهاند، بنابراین
مطمئن بود اگر با دعوت آشکار وارد شود و آشکارا، ایشان را به عبادت خدای متعال و یکتا دعوت کند، خواستهاش را قبول نمیکنند، بنابراین آرام آرام و بر روش مدارا، آنها را مجبور به شنیدن استدلال مینماید، بنابراین با اینکه از قلب، مطمئن به ایمان الهی بوده، امّا بر روش مدارا مطابق مذهب آنان سخن میگوید تا اعتماد آنها را به خود جلب نموده و پس از آن ایشان را مغلوب نماید؛ پس سخنان آن حضرت، مانند کلام کسی است که به زور مجبور به گفتن شرک بر زبان خود میشود تا از روی مصلحت، عدهای را به ایمان فراخواند.
مورد چهارم وجه استدلال بر عدم صلاحیّت ربوبیّت از طریق افول و غروب. فخر رازی میگوید: «افول عبارت است از: غیب شدن چیزی بعد از ظاهر شدن آن؛ چون این معنی را فهمیدیم، متوجه میشویم که افول، دلالت بر واقع شدن امر تازهای میکند، چون نوعی حرکت است و هر متحرکی که تازه پدید آمده است، به همین ترتیب طلوع هم دلالت بر واقع شدن امر میکند، ولی چرا آن حضرت از راه غروب و افول دلیل میآورد؟ هیچ شکی نیست که طلوع و غروب در دلالت بر حدوث مشترکند. به جز اینکه دلایل و برهانهایی که پیامبران در برابر خلق و برای دعوت آنان داده میشود، حتما باید ظاهر و آشکار باشند، به طوری که همه مردم آگاه و کمخرد در درک آن شکی نداشته باشند و دلالت حرکت بر حدوث اگر چه امری یقینی است، ولی درک و فهم آن احتیاج به دقتی دارد که غیر از افراد دانشمند و دانا نمیتواند کسی آن را درک کند، امّا دلالت افول و غروب بر حدوث، آنقدر آشکار است که هر فردی میتواند آن را بفهمد، همچنان که بعضی از محققّین فرمودهاند: «سقوط و افول از نشانههای امکان است».
در این باره، بهترین گفتار، کلامی است که هر گروهی از مردم بهترین سود و استفاده را از آن ببرند، آنچه خواص و علما در این باره درک میکنند این است که
افول، نشانه ممکن بودن و امکان ذاتی است و هر مملکتی نیازمند است و نیازمند، هرگز از حاجت خود جدا نمیشود، پس به واسطه دور بودن دور پیوسته لازم است که سلسله ممکنات به وجهی منتهی شود که مبری و منزّه از نیاز باشد و آن همان، خداوند متعال، واجب الوجود است. «وَأَنَّ إِلَی رَبِّکَ الْمُنتَهَی»؛(1)«همه امور به پروردگارت منتهی میشود».
افرادی که دارای درک و فهم متوسطی باشند از حجّت ابراهیم علیهالسلامو از مسئله افول، متوجه حرکت و حدوث میشوند؛ زیرا هر متحرکی، حادث است و هر حادثی نیازمند به قدیم توانایی است که او را به وجود آورده است، پس وجود افول و غروب کننده هرگز معبود نیست، بلکه معبود حقیقی، آفریننده و به وجود آورنده آن است. افراد عوّام و کم خرد از افول، معنای غروب و غایب شدن را میفهمند، آنها میبینند هر ستارهای که غروب میکند نور و سلطه آن از بین میرود و با افول، انگار نابود میگردد و هر موجودی که زایل باشد صلاحیت الوهیّت ندارد.
بنابراین کلام ابراهیم علیهالسلام شامل بهرهای برای مقربّین، اصحاب یمین و اصحاب شمال است، پس کاملترین دلایل و برترین برهانها است و در آن، نکته دقیق دیگری نیز وجود دارد و آن این است که وقتی حضرت ابراهیم علیهالسلام با آنها دشمنی میکرد، میدانست که آنها ستارهپرست هستند و ستارهها وقتی در ربع شرقی آسمان هستند تا زمانی که به وسط آسمان برسند، بیشترین نور و تأثیر را دارند، امّا وقتی به بخش غربی آسمان و نقطه افول خود نزدیک میگردند، بسیار کم نور و ضعیف میشوند و با توجّه به این نکته، معلوم میشود معبودی که تواناییاش در حال تغییر باشد و از توانایی به ناتوانی و از کامل شدن به ناقصی برسد، شایستگی عبودیت ندارد و همین قول ستارهشناسان در قوّت و ضعف نور ستاره، بهترین دلیل ناقض الوهیّت ستارههاست.
1) . سوره نجم، آیه 42.
مورد دیگر: تعبیر قول ابراهیم علیهالسلام که شکستن بتها را به بت بزرگ نسبت داد و فرمود: «بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هَ-ذَا»؛(1)«این کار را بزرگشان انجام داده است». علم الهدی رحمهالله میفرماید: «خبر ابراهیم علیهالسلام، مشروط و غیر مطلق است به کلام بعدی او که میفرماید: «إِن کانُوا یَنطِقُونَ»؛ «اگر این بتها حرف میزنند»، بزرگشان این کار را انجام داد. معلوم است که بتها قادر به بیان و سخن گفتن نیستند و امری که معلّق و مشروط به چیزی ناممکن باشد، خودش نیز محال است. منظور ابراهیم علیهالسلام، سرزنش و تنبیه آنهاست به خاطر عبادت بتهایی که حتی توانایی سخن گفتن و ابراز وجود خود را ندارند، وقتی آنها علم به اینکه بتها قادر به حرف زدن نیستند و بعدا علم به محال بودن انجام عملی از آنها نیز پیدا خواهند کرد. توجّه به این دو مطلب که
بتها قادر به سخن گفتن و انجام هیچ کاری نیستند، بهترین دلیل بر عدم شایستگی معبودیت آنهاست و کسی که آنها را بپرستد، گمراه است و در واقع هیچ فرقی بین این سخن حضرت ابراهیم علیهالسلامبا اینکه میفرمود: آنها قادر به هیچ کلام و هیچ فعلی نیستند، وجود ندارد و معنا و مفهوم هر دو کلام، یکی است. امّا قول آن حضرت که به آنان فرمود: «از بتها بپرسید». به همان ترتیب، وابسته و مشروط به سخن گفتن آنهاست؛ یعنی اگر آنها سخن میگویند از ایشان بپرسید و این امر، مثل آن است که در زبان گفتگو میگوییم چه کسی فلان کار را انجام داده، میگویند: زید، این کار و آن کار را انجام داده و فعلی اضافه بر پرسش سؤال کننده را به زید نسبت میدهیم و در واقع میخواهیم هر دو فعل را از زید نفی کنیم و پرسش کننده را متوجه این کنیم که زید، آن عمل را انجام نداده است.
در حقیقت ابراهیم علیهالسلام قصد نداشته که عمل خود را به بتها نسبت دهد، بلکه هدفش، بیان و ثابت کردن این مطلب بوده که بتها نمیتوانند هیچ کاری انجام دهند
1) . سوره انبیاء، آیه 63.
و سخن او جنبه کنایه داشته است، همانطور که به عنوان مثال، شما خط زیبایی مینویسید و به دوست خود که بهرهای از خط خوش ندارد به صورت کنایه میگویید: «تو این خط را نوشتهای». منظور شما این است که ثابت کنید این خط را خودتان نوشتهاید و نه دوست شما.
ابراهیم علیهالسلام وقتی مشاهده میکرد که مردم چقدر به این بتها به خصوص بت بزرگ احترام میگذارند، خشمگین و غضبناک میشد، بنابراین به خاطر کینه و خشمی که نسبت به بت بزرگ داشت، عمل شکستن بتها را به او نسبت داد،زیرا این کار باعث بیآبرویی بت بزرگ میشد و وقوع یک فعل، همانطور که به شخصی که به تنهایی آن را انجام داده، نسبت داده میشود، به عملکننده آن نسبت نیز برمیگردد. سخن ابراهیم علیهالسلام به صورت پنهان کردن حقیقت و از روی صلاح بوده است؛ یعنی سخن آن حضرت، کنایه آمیز و دو پهلو و به نوعی مصلحتآمیز بوده است.
[کلینی قدسسره] در کافی با استناد به امام صادق علیهالسلام مینویسد: «پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «شخصی مصلح و فردی که قصد اصلاح دارد، دروغ نمیگوید». همانطور که یوسف علیهالسلام فرمود: «أَیَّتُها الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسارِقُونَ»؛(1)«ای کاروان! شما سارقید». با اینکه نه آنها سارق بودند و نه یوسف علیهالسلامدروغ میگفت، همانطور که ابراهیم علیهالسلام فرمود: «بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هَ-ذَا»؛(2)بلکه بت بزرگ این عمل را انجام داده. با اینکه نه آن بت آن عمل را انجام داده است و نه ابراهیم علیهالسلامدروغ میگفت؛ زیرا میتوانست که آنان را اصلاح کند، ولی میخواست آنها را متوجه بیعقلی آنها و ناتوانی بتها کند.
خدای متعال میفرماید: «وَإِذْ قالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتَی قالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن قالَ بَلَی وَلکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبِی قالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَی کُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءا ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِینَکَ سَعْیا وَاعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ»؛(1)«آن زمان که ابراهیم علیهالسلام گفت: «پروردگار متعال! به من نشان بده چگونه مردگان را زنده میکنی؟» فرمود: «آیا ایمان نداری؟» گفت: «چرا، امّا میخواهم قلبم اطمینان پیدا کند». فرمود:
«چهار پرنده را بگیر و آنها را بکش و بر سر هر کوه، قسمتی از جسد آنان را قرار بده آنگاه آنها را فراخوان، همه با سرعت به نزدت میآیند بدان که خداوند متعال عزیز و داناست».
در احتجاج از امام حسن عسکری علیهالسلام روایت میکند که فرمود: «پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمودند: «وقتی که ابراهیم علیهالسلام برای مشاهده ملکوت، بالا رفت، خداوند متعال به او بینش فراوانی داد تا جایی که از آسمان، همه اهل زمین را آشکارا میدید». در همینباره پروردگار میفرماید: «وَکَذَلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ»؛(2)«این چنین به ابراهیم علیهالسلام ملکوت آسمانها و زمین را نمایاندیم تا از اهل یقین باشد». ابراهیم در آن هنگام زن و مردی را در حال عمل زشت زنا دید
و آنها را لعنت کرد و آن دو به دعای ابراهیم علیهالسلامنابود شدند، سپس دو نفر دیگر را مشاهده کرد و آنها را نفرین نمود، آنها هم نابود شدند، در این هنگام به ابراهیم علیهالسلام وحی شد: «ای ابراهیم! دست از نفرین بندگان و کنیزان من بردار، تو فقط بندهای هستی که به آنان آگاهی از عذاب میدهی و شریک حکومت من و مسلّط بر بندگانم نیستی و بندگان من در برابر من سه حالت دارند: یا توبه میکنند که من توبه پذیرم و آنها را میآمرزم و عیبهایشان را میپوشانم و یا عذاب خود را شامل آنان نمیکنم، به خاطر اینکه میدانم از صلب آنها، فرزندانی مؤمن بیرون میآید، بنابراین با پدران و مادران کافر آنها مدارا میکنم و عذاب خود را از آنها دور میکنم تا زمینه ظهور فرزندان مؤمن آنان به وجود آید و وقتی که از این دنیا بروند، عذاب خود را در حق آنان عملی مینمایم و هر آینه عذابی که من برای آنها آماده کردهام از نفرین و عذابی که تو در نظر گرفتهای، بزرگتر است؛ زیرا عذاب من بر حسب جلال و کبریای من است، پس ای ابراهیم! مرا با بندگانم رها کن و کار آنها را به من بسپار که هر آینه، من جبّار، بردبار، دانا و حکیم هستم، با آنها طبق علم و حکمتم رفتار میکنم و قضا و قدر خود را در ایشان جاری مینمایم».
آنگاه ابراهیم علیهالسلام نگاه کرد و جنازهای را در ساحل دریا دید که قسمتی از آن که در خشکی بود، درندگان خشکی و قسمتی که در دریا بود، درندگان دریایی میخوردند و خلاصه هر تکه آن در یک طرف پراکنده میشد، با مشاهده این امر، ابراهیم علیهالسلام متعجب شد و گفت: «پروردگار متعال! به من نشان بده که چگونه مردگان را زنده میکنی که هر بخش بدن آنها را موجودی میخورد و از بین میبرد». خطاب رسید: «آیا ایمان نداری؟» گفت: «چرا،ولی میخواهم قلبم مطمئن شود و حقیقت زنده شدن را همانگونه که هست، ببینم». خطاب رسید چهار پرنده را بگیر و گوشت آنها را با هم ترکیب کن، همانطور که این درندگان، بدن این جسد را پخش کردهاند، آن وقت هر
بخش از مخلوط گوشت آنان را بالای کوهی قرار بده و سپس آنها را به سوی خود بخوان، هر آینه با سرعت به سوی تو میآیند».
ظاهر احادیث این است که مشاهده ملکوت با چشم ظاهر بوده است، امّا بعضی از علما، رؤیت قلبی را نیز جایز شمردهاند، به این معنا که قلب ابراهیم علیهالسلام، روشن و نورانی شد تا آنجا که به همه ملکوت، احاطه علمی پیدا کرد.
در «علل الشرایع» مینویسد: «از محمد بن عبداللّه بن طیفور شنیدم که میگفت: خداوند متعال به ابراهیم علیهالسلام دستور داد که به زیارت بندهای از بندگان صالح برود، وقتی ابراهیم علیهالسلام به نزد او رفت؛ او گفت: «پروردگار متعال، بندهای به نام ابراهیم دارد که خداوند او را دوست خود گرفته است». ابراهیم علیهالسلام پرسید: «نشانه و علامت آن بنده چیست؟» او گفت: «وی مردگان را زنده مینماید». پس ابراهیم علیهالسلامفکر کرد که منظور از آن بنده، خود اوست، بنابراین از خدای متعال خواست تا مردگان را زنده نماید. خطاب شد: «آیا ایمان نداری؟» ابراهیم علیهالسلام گفت: «چرا، ولی میخواهم قلبم نسبت به خلیل بودنم اطمینان بیابد». گفته شده، منظور ابراهیم علیهالسلام از این درخواست این بوده که مانند سایر پیامبران دارای معجزه باشد و همانطور که خداوند متعال به درخواست او زنده نمود، به او دستور داد که زندهای را بمیراند و این همان، مسئلهای ذبح اسماعیل است، خدای متعال، ابراهیم را به کشتن و ذبح چهار پرنده فرمان داد: طاووس، کرکس، خروس و مرغابی. مراد از طاووس، زینت دنیا، منظور از کرکس، آرزوی طولانی، منظور از مرغابی، حرص و منظور از خروس، شهوت نفسانی بود. خداوند متعال به ابراهیم علیهالسلام وحی کرد: «من اراده کردهام و دوست میدارم که قلب تو را زنده نمایم تا در کنار من اطمینان بیابی، پس از اینها چیزهایی پیدا کن. زینت دنیا، آرزوی دراز، حرص و شهوت؛ زیرا تا وقتی این چهار امر در قلب تو باشد، اطمینان نخواهی یافت».
در این مورد، ایرادی وجود دارد که مگر خداوند متعال به راز و درون ابراهیم علیهالسلام آگاه نبود که از او پرسش نمود: «أَوَلَمْ تُؤْمِن» «آیا ایمان نداری؟» از ظاهر بیان ابراهیم علیهالسلاماین گمان، برداشت میشد که او به مسئله معاد و زنده کردن و برانگیختن مردگان ایمان ندارد و خدای متعال از او اقرار گرفت تا این تهمت و شک از او برطرف شود و وجود او پاک از آن گردد.
در «کافی» از حصین بن حکم نقل شده که میگوید: «نامهای به موسی بن جعفر علیهالسلام نوشتم و او را از شک خود باخبر نمودم همانطور که ابراهیم علیهالسلام از خداوند متعال درخواست کرد تا قلبش را مطمئن کند، از او خواستم تا مرا هم مطمئن کند؛ آن حضرت در پاسخ نوشت: «ابراهیم علیهالسلام ایمان داشت، امّا دوست داشت به ایمانش بیشتر شود، امّا تو بدگمان هستی و به فرد شکاک، هیچ خیری نمیرسد».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده که منظور از آن پرندگان، هدهد، کرکس، طاووس و کلاغ بوده است که ابراهیم علیهالسلام آنها را ذبح کرده، سرهایشان را جدا کرد و گوشت آنها را در هاون با استخوان و پرهایشان کوبید تا وقتی که کاملاً با هم مخلوط شدند، سپس آنها را به ده قسمت تقسیم کرد وهر تکه را بر قله کوهی قرار داد و در کنار خود، دانه و آب آماده کرد، سپس نوکهای آنان را میان انگشتان خود گرفت و فرمود: «همگی به اجازه خدای متعال به پیش من بشتابید».
آن وقت با چشم خود دید که گوشت هر یک به استخوان و پر پیوست تا وقتی که بدن هر کدام از آنها کامل شد، به سوی سر و منقار خود شتافتند و همانطور بدنشان کامل شد و هر یک به خوردن آب و دانه مشغول شدند؛ سپس گفتند: «ای پیامبر خدا! ما را زنده کردی، خدای متعال، تو را زنده کند». ابراهیم علیهالسلام گفت: «خیر، بلکه خدی متعال است که میمیراند و زنده میکند».
این تفسیر، ظاهر کلام است، امّا تفسیر باطن این است که ابراهیم، چهار نفر از افراد
پذیرا و شنوای توحید را از علم الهی خود آگاهی داد و آنها را در چهار گوشه زمین مأمور کرد تا دلیل او بر مردم باشند و هر زمان که اراده میکرد آنها را با اسم اعظم الهی نزد خود فرا میخواند. شیخ صدوق رحمهالله میگوید:
«از نظر من ابراهیم علیهالسلام مأمور به انجام هر دو امر بالا بوده است».
در روایت دیگر آمده است که پرندگان مورد نظر، طاووس، کرکس، خروس و مرغابی بودهاند.
عیون اخبار الرضا از علی بن جهم نقل میکند: «مأمون از امام رضا علیهالسلام درباره این سخن حضرت ابراهیم علیهالسلام سؤال کرد. امام رضا علیهالسلامفرمود:
«خداوند متعال به ابراهیم علیهالسلام وحی کرد که من از میان بندگانم، دوستی انتخاب کردهام که اگر از من درخواست زنده کردن مردگان را بکند، او را اجابت میکنم». در وجود ابراهیم این مطلب نقش گرفت که شاید من آن دوست باشم، بنابراین عرضه داشت: «پروردگار متعال! به من نشان بده که چگونه مردگان را زنده میکنی». خطاب رسید: «آیا ایمان نداری؟» عرض کرد: «آری، امّا میخواهم قلبم نسبت به مسئله خلیل بودن، اطمینان حاصل کند».
مفسران در تعبیر و تفسیر این آیه، وجوه متفاوتی آوردهاند. همان مطلبی است که حدیث بالا به آن اشاره دارد.
ابراهیم علیهالسلام در حین اینکه نسبت به مسئله زنده کردن اموات، علم و ایمان داشت، امّا میخواست آن را به چشم خود ببیند تا به این وسیله و با دلیلی محکم همه وسوسهها را از خود دور کند و در روایتی تأیید این معنا وجود دارد.
دلیل سؤال ابراهیم علیهالسلام خصومت نمرود با او - درباره زنده کردن و میراندن نمرود با آزاد کردن یک زندانی محکوم به مرگ و با کشتن یک فرد - که ادعا کرد که او هم میتواند زنده کرده یا بمیراند، امّا ابراهیم علیهالسلام فرمود: «این امر، زنده کردن نیست».
برای آنکه نمرود متوجه شود؛ خواست تا زنده کردن مردگان را به چشم ببیند؛ زیرا نمرود به او گفته بود اگر خداوند متعال برای او، مردهای را زنده نکند، او را میکشد به همین علّت گفت: «خودم یقین دارم، امّا میخواهم قلبم مطمئن شود که این فرد ظالم، مرا نکشد». از مفضّل بن عمر از امام صادق علیهالسلام روایت شده که میگوید: «من از امام صادق علیهالسلامدرباره این آیه: «وَإِذِ ابْتَلَی إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ»؛(1)«به خاطر آورید هنگامی که خداوند، ابراهیم را با وسایل گوناگونی آزمود». سؤال کردم تا بدانم آن کلمات چه بوده است. آن حضرت فرمود: «این کلمات، همان کلماتی است که آدم علیهالسلام با یاد گرفتن آنها از پروردگار متعال توانست به درگاه الهی توبه کند و عرضه داشت: «پروردگار متعال! از تو میخواهم به حق محمد، علی، فاطمه، حسن وحسین مرا بیامرزی و توبهام را قبول کنی». خداوند متعال هم به احترام آن بزرگواران توبه او را پذیرفت».
پرسیدم: «پس منظور از «تمهن» در ادامه آیه چیست؟» فرمود: «ابراهیم، آن کلمات مقدس را تا آخرین آنها؛ یعنی حجّت بن الحسن قائم علیهماالسلام شمرد و نام دوازده امام را ذکر کرد». گفتم: «ای پسر پیامبر! مرا از این آیه آگاه کن که خداوند متعال میفرماید:
«وَجَعَلَها کَلِمَةً باقِیَةً فِی عَقِبِهِ»؛(2)«او کلمه توحید را کلمه پایندهای در نسلهای بعد از خود قرار داد». فرمود: «منظور از آن امر، امامت است که خداوند متعال آن را تا روز قیامت در نسل حسین علیهالسلام و در فرزندان او قرار داده است».
معانی الاخبار با استناد به پیامبر صلیاللهعلیهوآله مینویسد که آن حضرت فرمود: «خداوند متعال بر ابراهیم علیهالسلام بیست نامه یا کتاب نازل فرمود». سؤال کردند: «کتاب ابراهیم درباره چه بود؟» فرمود: «بیشتر آنها، بیان امثال و نصایح بود، از جمله خطاب به نمرود، میفرمود: «ای پادشاه! مغروری که مورد امتحان قرار گرفتهای، من تو را برنگزیدم تا اموال مردم را بگیری و برای خودت جمع کنی و صدای عدالت خواهی
ضعیفان را به گوش من نرسانی، که من هیچ وقت دست ردّ به سینه مظلوم نمیزنم؛ اگر چه جزو کافران باشد». مطلب دیگر آن صحیفهها این بود: «بر عاقل لازم است که تا موقعی که مریض و بیمار نشده است، اوقات خود را به سه بخش قسمت کند: بخشی که در آن به راز و نیاز با پروردگارش بپردازد، بخشی که وجود خود را محاسبه کند و تفکر درباره نظام و خلقت خداوند کند و بخشی که از بهره و سود حلال استفاده کند. که همانا این بخش آخری، موجب میل و کمک نفس به پرداختن به دو بخش دیگر باشد و عاقل باید در به دست آوردن این سه کار باشد، به دست آوردن روزی، جمع کردن توشه برای آخرت و لذت بدن از حلالها». اصحاب پرسیدند: «ای پیامبر! در کتاب موسی علیهالسلام چه بود؟» فرمود: «همه کتاب موسی علیهالسلامبه زبان عبرانی بود و از جمله، اندرزهای آن کتاب این بود: «در عجبم از کسی که مرگ را باور دارد و به سرور و شادی مشغول است و از کسی که جهنم را باور دارد و با این حال، دهان به خنده میگشاید و از آن کس که عبرت دیگران و عذاب آنان را میبیند، ولی باز هم به دنیا اعتماد میکند و از کسی که ایمان به قضا و قدر الهی دارد، امّا در کسب روزی بیشتر، خود را به سختی میاندازد و از کسی که اعتقاد به حساب و کتاب قیامت دارد و برای آخرتش کاری نمیکند و توشهای نمیگیرد».
روایت شده که امام باقر علیهالسلام درباره کلام خدای متعال که فرمود: «وَکَذَلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ»؛(1)«ما این چنین ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم». فرمود: «به چشم ابراهیم علیهالسلام چنان توانایی داده شد که همه آسمانها، اهل آن، عرش، بالای آن و زمین و زیر آن را میدید و همین امر درباره پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیز وجود داشت و صاحب شما، امیرمؤمنان علیهالسلامو ائمه بعد از او نیز به اجازه الهی چنین قدرتی دارند».
1) . سوره انعام، آیه 75.
عیاشی از عبدالصمد بن بشیر نقل میکند که میگوید: «تمام داوران پیش ابیجعفر دوانیقی جمع شده بودند، او از آنها سؤال کرد: «مردی، بخشی از مالش را وصیت میکند، آنچه مقدار است؟» هیچ کس آن را ندانست، بنابراین پیکی به مدینه فرستادند تا از امام صادق علیهالسلام سؤال نماید. حاکم مدینه به سراغ امام صادق علیهالسلام رفت و این مسئله را پرسید، آن حضرت فرمود: «این مسئله در کتاب خدای متعال بیان شده، آنجا که ابراهیم علیهالسلام میگوید: «رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتَی» و اجزایی که ابراهیم، پرندگان را به آن تقسیم نموده، ده جزء بود.
عیاشی در روایتی دیگر از امام صادق علیهالسلام یا امام باقر علیهالسلام روایت میکند که این آیه: «رَبِّ اغْفِرْ لِی وَلِوَالِدَیَّ»(1)علیهالسلام و اسحاق علیهالسلام بودهاند.
در روایتی دیگر از آن حضرت نقل شده که منظور از (والدی) در این آیه، اسماعیل علیهالسلامو اسحاق علیهالسلام یا امام حسن علیهالسلام و امام حسین علیهالسلام بودهاند.
غوالی اللئالی در حدیثی نقل میکند: «ابراهیم علیهالسلام فرشتهای را دیدار کرد و به او گفت: «تو که هستی؟» فرشته گفت: «من ملک الموت هستم». ابراهیم علیهالسلام گفت: «آیا میتوانی شکل خود را موقع گرفتن روح مؤمن به من نشان دهی؟» ملک الموت فرمود: «آری، رویت را آن طرف کن». ابراهیم روی برگرداند و وقتی دوباره نگاه کرد، او را به صورت جوانی زیبا، خوشرو و خوشبو دید. در این هنگام ابراهیم علیهالسلامگفت: «ای ملک الموت! اگر مؤمن فقط روی خوب تو را ببیند، این پاداش برای او بس است». سپس گفت: «آیا میتوانی صورت خود را هنگام قبض روح افراد گنهکار به من نشان بدهی؟» ملک الموت گفت: «توان دیدن مرا در آن حالت نداری». ابراهیم خواهش کرد و ملک الموت گفت: «روی خود را از من برگردان و دوباره به من نگاه
1) . سوره نوح، آیه 28.
کن». وقتی ابراهیم علیهالسلام این کار را کرد این بار مردی سیاهرو با موهای راست و بدبو مشاهده کرد که لباسهایی سیاه به تن داشت و از سوراخهای بینی او دود و آتش خارج میشد، ابراهیم از مشاهده او بیهوش شد، وقتی به هوش آمد، ملک الموت را به حالت اوّل دید، در این هنگام خطاب به اوگفت: «ای ملکالموت! اگر گنهکار فقط همین قیافه تو را ببیند این عذاب برایش کافی است».
علل الشرایع از حضرت علی علیهالسلام نقل میکند که فرمود: «ابراهیم علیهالسلام از شهری به نام بانقیا عبور کرد و شب را در آنجا گذراند. آن شهر طوری بود که هر شب در آنجا زلزله میآمد، امّا شبی که ابراهیم علیهالسلام در آنجا اقامت کرد زلزله نیامد، مردم تعجب کردند و با خود گفتند: «حتما به خاطر ورود این مرد و نوکر اوست که زلزله نیامد». پس به سراغ ابراهیم علیهالسلام رفتند و گفتند: «بلند شو و در مقابل این خیری که به ما رساندی، هرچه دوست داری از ما بخواه». ابراهیم علیهالسلامگفت: «من از شما میخواهم که این زمین را به من بفروشید تا دیگر زلزله در شهرتان نیاید». آنها گفتند: «این زمین از آن تو». ابراهیم علیهالسلامگفت: «نه، من آن را مجانی نمیپذیرم، بلکه آن را از شما میخرم». آنها گفتند: ««میپذیریم، هرچه میخواهی در مقابل آن بده و ما آن را به تو واگذار میکنیم». آنگاه ابراهیم علیهالسلام آن زمین را در برابر هفت گوسفند و چهار شتر سرخ موی خرید، به همین دلیل، آن زمین بانقیا نامیده شد؛ زیرا گوسفند در لغت نبطی، نقیا گفته میشود. در این هنگام، غلام ابراهیم به آن حضرت گفت: «ای دوست خدا! تو این زمین را که نه کشاورزی و نه دامی دارد برای چه خریدی؟» حضرت فرمود: «ساکت باش، همانا خدای متعال از این زمین، هفتاد هزار نفر را محشور میکند که بدون حساب و کتاب داخل بهشت میشوند که بعضی از آنها شفاعت اهل محشر را میکنند».
بانقیا طبق آنچه در کتابهای لغت آمده، نام روستایی در شهر کوفه است، امّا
منظور از آن در این روایت، سرزمین پشت کوفه؛ یعنی نجف است و در همان کتاب با استناد به امام صادق علیهالسلاممینویسد:
«خداوند متعال به ابراهیم علیهالسلام وحی کرد، زمین از دیدن بدن تو شرم کرده و به من شکایت میکند، پس میان خود و زمین حجابی قرار بده ابراهیم چیزی بلندتر از پیراهن، و زیر شلوار خود پوشید که تا زانوان او را پوشش میداد». منظور از زیر شلوار، این است که آن جامه از شلوارهای معمولی کوتاهتر بوده و از این روایت استفاده میشود که ابراهیم علیهالسلام، اولین کسی بوده که این نوع شلوار کوتاه تا زانوان را به تن کرده است.
از پیامبر صلیاللهعلیهوآله در حدیث معراج نقل شده که آن حضرت بر پیرمردی عبور کرد که زیر درختی نشسته بود و اطراف او کودکانی بودند. پیامبر صلیاللهعلیهوآله به جبرئیل عرضه داشت: «اینها که هستند؟» جبرئیل گفت: «این فرد، پدر تو، ابراهیم علیهالسلام و این کودکان، اطفال مؤمنین هستند که در کودکی وفات یافتهاند و ابراهیم علیهالسلام آنان را غذا میدهد و تربیت میکند».
در «امالی» از امام صادق علیهالسلام و حضرت امیرمؤمنان علیهالسلام روایت شده که فرمود: «وقتی که خدای متعال اراده فرمود روح ابراهیم علیهالسلام را بگیرد، ملک الموت بر او نازل شد و عزرائیل به آن حضرت سلام کرد، ابراهیم علیهالسلام، پاسخ سلام او را داد و گفت: «ای ملک الموت! آیا در اینکه دعوت تو را قبول کنم، صاحب اختیار هستم یا که مجبورم؟»
ملک الموت گفت: «ای ابراهیم! مجبوری که دعوت حق را اجابت کنی». ابراهیم گفت: «ای ملکالموت! آیا تا به حال دیدهای که دوستی قصد داشته باشد که دوستش بمیرد؟» عزرائیل نتوانست پاسخ او را بدهد و به جانب خداوند متعال برگشت
و گفت: «خدای متعال! آیا سخن دوست خود، ابراهیم را شنیدی؟» خداوند متعال فرمود: «ای فرشته مرگ! به سوی ابراهیم علیهالسلامبرو و به او بگو آیا تاکنون دوستی را دیدهای که از دیدار دوستش ناخوش باشد؟» در این باره این مطلب به دست میآید که علّت اصرار ابراهیم بر ادامه زندگی، طاعت و عبادت بیشتر در راه رضای خدا بود.
در «علل الشرایع» از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود: «ابراهیم علیهالسلامپس از انجام دادن مناسک حج به طرف شام بازگشت و در آنجا مُرد و دلیل وفات وی این بود که عزرائیل برای گرفتن روحش به سراغ او آمد، ولی ابراهیم علیهالسلام از قبض روح، اکراه داشت، پس عزرائیل به سوی پروردگار جلیل بازگشت و این مطلب را به عرض خداوند رساند، پروردگار متعال فرمود: «ابراهیم علیهالسلام را به حال خود بگذار، او دوست میدارد که مرا بیشتر عبادت کند». این ماجرا گذشت تا اینکه ابراهیم، پیرمردی سالخورده را دیدار کرد که دیگر نمیتوانست تسلّطی بر بدن خود داشته باشد، در این هنگام، مرگ را بر زندگی ترجیح داد و وقتی که به خانه رسید، مردی بسیار خوش رو و خوشبو را دیدار کرد و گفت: «تو کیستی؟» آن مرد گفت: «من ملکالموت هستم». ابراهیم گفت: «سبحان اللّه! کیست که از دیار و زیارت تو با این زیبایی و جمال روی برگرداند». ملکالموت گفت: «ای دوست خدای رحمان! خداوند متعال وقتی بر بندهای اراده خیر میکند، مرا با این شکل به سوی او میفرستد و وقتی بر بندهای، اراده بدی و شر میکند مرا با صورتی ترسناک به سوی او میفرستد». در این هنگام ابراهیم با کمال رضایت، آماده جان دادن شد و عزرائیل، روح وی را در شهر شام گرفت و ابراهیم علیهالسلام بعد از آن وفات یافت، در حالی که 130 سال داشت و در حجر اسماعیل در کنار همسرش، هاجر دفن شد.
در «علل الشرایع» از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود: «ساره، همسر
ابراهیم علیهالسلام به آن حضرت گفت: «اکنون پیر شدهای، اگر دعا کنی که خداوند به تو فرزندی بدهد، چشم ما به وجود او روشن میگردد تو دوست خدای متعال هستی و بر دوست، لازم است که دعای خلیل خود را مستجاب کند». ابراهیم از پروردگارش خواست که پسری دانا به او بدهد، خداوند متعال به او وحی کرد، هر آینه من به تو پسری دانا، خواهم بخشید و تو را امتحان میکنم تا پیروی و طاعت تو را آزمایش کنم، پس از این مژده، ابراهیم علیهالسلام سی سال صبر کرد، دوباره ساره گفت: «ای ابراهیم! تو پیر و سالخورده شدهای و مرگ تو نزدیک شده، اگر به درگاه خدای متعال دعا کنی تا عمر تو را زیاد کند، بیشتر در کنار ما زندگی میکنی»، ابراهیم علیهالسلام تقاضای طول عمر بیشتر کرد و به او وحی رسید: «ای ابراهیم! هرچه میخواهی از من عمر طلب کن». ساره گفت: «درخواست کن که تو نمیری تا موقعی که خود تو بخواهی». چون ابراهیم علیهالسلامدرخواست را بازگو کرد، خداوند متعال آن را قبول کرد، ساره به ابراهیم گفت: «خدا را شکر کن و غذای زیادی آماده کن و همه فقرا و نیازمندان را دعوت کن تا غذا بخورند». ابراهیم علیهالسلام چنین کرد؛ در میان افرادی که به دعوت ابراهیم علیهالسلام به منزل او آمدند، پیرمردی بسیار ضعیف و فرتوت بود که همه کارهایش را به کمک فرد دیگری انجام میداد، آن فرد، او را در کنار سفره نشانید، او دست خود را به سوی غذا برد و لقمه گرفت، امّا به خاطر کوری، لقمه را به چپ و راست برده و به پیشانی خود نزدیک میکرد تا اینکه آن فرد کناری او، لقمه را در دهانش قرار داد و با ضربهای به پشت گردنش زد تا او را در بلع غذا کمک کند. ابراهیم علیهالسلام از وضع آن پیرمرد، تعجب کرد و از فرد همنشین او پرسید: «چرا او به چنین وضعی دچار گشته است؟» او جواب داد: «همه اینها به خاطر پیری و کهولت است». در این موقع ابراهیم علیهالسلام با خود گفت: «آیا من هم که پیر شوم مانند این پیرمرد میگردم؟» در اینجا بود که در مقام مناجات به
پروردگار عرضه داشت: «خدایا! مرا در همان زمانی که برایم قرار دادهای، بمیران؛ من بعد از این اتفاقی که دیدم، علاقه و احتیاجی به عمر زیاد و طولانی ندارم». در حدیث دیگر فرمود: «پروردگار متعال! چگونه پیامبری که بعد از مرگ او، جانشین صالح و مؤمنی ندارد حاضر میشوی که بمیرد؟» خدای متعال به او وحی کرد: «ای ابراهیم! آیا پس از خود، جانشینی بهتر از من سراغ داری که قائم مقام تو باشد و به احوال خانوادهات رسیدگی نماید؟» ابراهیم علیهالسلام گفت: «هرگز، خداوندا! اکنون خیالم راحت شد».
خدای متعال فرمود: «وَإِذْ جَعَلْنا الْبَیْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَأَمْنا وَاتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْرَاهِیمَ مُصَلًّی وَعَهِدْنا إِلَی إِبْرَاهِیمَ وَإِسْماعِیلَ أَن طَهِّرَا بَیْتِیَ لِلطَّآئِفِینَ وَالْعاکِفِینَ وَالرُّکَّعِ السُّجُودِ»؛(1)«آن زمان که خانه کعبه را محل ایمنی و پاداش بندگان قرار دادیم، مقام ابراهیم را مکان نماز قرار دهید و با ابراهیم علیهالسلام و اسماعیل علیهالسلام پیمان بستیم که خانه مرا، برای طواف کنندگان و اهل عبادت و رکوع و سجود، پاکیزه نماید».
مرحوم طبرسی رحمهالله از امام باقر علیهالسلام روایت میکند که فرمود: «سه سنگ از بهشت نازل شده: سنگ مقام ابراهیم، سنگ بنی اسرائیل و حجرالاسود. خداوند متعال، این سنگ را که در اصل به رنگ سفید و از کاغذ، سفیدتر بود، پیش ابراهیم علیهالسلام به امانت گذاشت، امّا این سنگ از خطاها و گناهان بنیآدم تبدیل به رنگ سیاه شد». در قبل گفتیم که آدم علیهالسلام این سنگ را از بهشت با خود آورد و بعضی از عالمان بزرگ برایم تعریف کردهاند که وقتی خانه کعبه را سیل خراب کرد، مردم، سنگ را از طرفی که به کعبه تکیه داده شده، دیدند که کاملاً سفید بود.
از ابن عباس نقل شده و در بسیاری از روایات شیعه نیز آمده است که وقتی ابراهیم علیهالسلام، هاجر و اسماعیل علیهالسلام را در مکه سکنی داد، دیگر به نزد آنها نیامد و قومی
1) . سوره بقره، آیه 125.
به نام جرهم در کنار آب زمزم فرود آمدند و منزل گرفتند و اسماعیل علیهالسلام با دختری از آن قوم ازدواج کرد و هاجر از دنیا رفت، در این هنگام ابراهیم علیهالسلام از ساره اجازه خواست تا به نزد هاجر و اسماعیل علیهالسلام برود، ساره به او اجازه داد، امّا به شرط آن که ابراهیم پیاده نشود و در آنجا منزل نگیرد، پس ابراهیم علیهالسلام به مکه آمد و دید که هاجر وفات یافته، بنابراین به سراغ اسماعیل علیهالسلام رفت و چون او را در خانه ندید به همسرش گفت: «همسرت کجاست؟» آن زن گفت: «برای شکار به بیرون از خانه رفته و عصر از شکار برمیگردد». ابراهیم به آن زن گفت: «آیا چیزی در خانه داری که از من پذیرایی کنی؟» او گفت: «من هیچ چیز ندارم». ابراهیم علیهالسلام به او گفت: «وقتی همسرت آمد، سلام مرا به او برسان و بگو سر در خانهات را عوض کن». ابراهیم علیهالسلام رفت و وقتی اسماعیل علیهالسلام آمد، بوی پدر را شناخت و به همسرش گفت: «آیا کسی به سراغ تو آمد؟» همسرش با تحقیر گفت: «پیرمردی چنین و چنان به نزد من آمد». اسماعیل علیهالسلامگفت: «آیا به تو چیزی نگفت؟» همسرش گفت: «چرا به تو سلام رساند و گفت سر در خانهات را عوض کن».
اسماعیل علیهالسلام متوجه کنایه پدر شد، بنابراین آن زن را طلاق داد و همسر دیگری اختیار کرد، سپس ابراهیم علیهالسلام سالها صبر کرد و باز از ساره اجازه گرفت تا اسماعیل را ببیند؛ ساره به او اجازه داد، امّا شرط کرد که پیاده نشود و به آن خانه نرود. این بار ابراهیم علیهالسلام آمد تا به در خانه اسماعیل علیهالسلام رسید، به همسر اسماعیل علیهالسلام گفت: «شوهرت کجاست؟» آن زن گفت: «همسرم برای شکار رفته و به امید خدا به زودی برمیگردد؛ خدا تو را رحمت کند به منزل ما داخل شو». ابراهیم به دلیل شرطی که با ساره بسته بود، داخل خانه نشد و پرسید: «چیزی هست که با آن از من پذیرایی کنی؟» همسر اسماعیل مقداری شیر و گوشت برای ابراهیم علیهالسلام آورد و ابراهیم برای برکت آنها دعا کرد؛ اگر آن روز همسر اسماعیل، نان گندم یا جو و یا خرما آورده بود، در اثر
دعای ابراهیم بیشتر آن سرزمین از گندم و یا خرما پر میشد. پس از اتمام غذا، همسر اسماعیل علیهالسلام گفت: «ای پدر! پیاده شو تا من سرت را بشویم». ابراهیم علیهالسلام پیاده نشد، امّا به نزد مقام رفت و آن را بر کنار رکاب راست قرار داد و سپس پای راست خود را بر آن گذاشت و جای پای آن حضرت بر آن سنگ باقی ماند، به این صورت، همسر اسماعیل علیهالسلام، سمت راست سر پدر شوهرش را شست، سپس مقام را به رکاب چپ انتقال داد و پای چپ خود را بر روی آن نهاد و همسر اسماعیل علیهالسلام، سمت چپ سرش را شستشو داد و جای پای چپ آن حضرت بر سنگ باقی ماند، وقتی عمل شستشو تمام شد ابراهیم علیهالسلامبه او فرمود: «به همسرت سلام برسان و به او بگو سر در منزلت، خیلی محکم و استوار است». وقتی اسماعیل علیهالسلام رسید، بوی پدر را در خانه استشمام کرد به همسرش گفت: «آیا کسی به سراغت آمده بود؟» همسرش گفت: «آری، پیرمردی که از نظر قیافه، بهترین مردم و خوشبوترین آنان بود، من سر او را شستشو دادم و از او پذیرایی کردم و این جای پای اوست که در مقام به جا ماند». اسماعیل علیهالسلام گفت: «او پدرم، ابراهیم علیهالسلام بود».
از پیامبر اکرم علیهالسلام روایت شده است: «رکن و مقام، دو یاقوت از یاقوتهای بهشتی بودند که خداوند متعال، نور آن دو را خاموش کرد و اگر نور آنها خاموش نشده بود، تمام شرق و غرب زمین از نور آنها روشن و نورانی میشد».
عیاشی از امام صادق علیهالسلام روایت کرده که فرمود: «حجرالاسود، برای آدم علیهالسلام از بهشت فرستاده شد در حالی که مانند مروارید درخشانی در خانه خدا میدرخشید و خداوند متعال، آن خانه را به آسمان بالا برد، امّا ستونهای آن باقی ماند و آن همان،
بیت اللّه الحرام فعلی است که هر روز، هفتاد هزار فرشته به آن وارد میشوند که هرگز به آن باز نمیگردند. خداوند متعال، ابراهیم علیهالسلام و اسماعیل علیهالسلام را مأمور کرد که کعبه را بر پایههای همان خانه استوار نمایند».
از ابن عباس نقل شده است: «ابراهیم علیهالسلام در مقام پا نهاد و مردم را ندا داد که ای مردم! من، شما را به حج دعوت میکنم. مردم، دعوت او را لبیک گفتند و تمام افرادی که در آینده مشرف به حج میشوند از اصلاب پدرانشان، ندای لبیک سر دادند و اولین گروهی که او را اجابت کردند، اهل یمن بودند».
تفسیر علی بن ابراهیم درباره کلام خدای متعال که فرمود: «طَهِّرَا بَیْتِیَ» از امام صادق علیهالسلامروایت کرده که: مشرکان را از آنجا دور کنید و برانید، زمانی که ابراهیم علیهالسلام، خانه کعبه را بنا کرد و مردم، مراسم حج را به جا آوردند، خانه کعبه از دیدار با مشرکین
و وجود بدبوی آنها به درگاه الهی گلایه کرد، خداوند متعال به کعبه وحی کرد: «ای کعبه! آرام بگیر که هر آینه من در آخر الزمان، مردمی را برمیانگیزم که دندان خود را خلال نموده و با شاخه درخت، مسواک میزنند». در اینجا شاخه درخت، شامل چوب اراک و غیر آن میشود و در روایات دیگر به چوب اراک تصریح شده، ولی اراده عموم در اینجا جایز است و هر آینه مسواک زدن با مطلق شاخه درخت مستحب است، اگرچه چوب اراک، بهتر است، بلکه حتی مسواک زدن با انگشتان نیز مستحب است، اگر چه در کمترین درجه فضل و مستحبات باشد.
در همان تفسیر درباره آیه «وَوَهَبْنا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنا»(1)آمده است مراد از «هم»؛ ابراهیم علیهالسلام، اسحاق علیهالسلام و یعقوب علیهالسلام است و «من رحمتنا»؛ یعنی به پیامبر صلیاللهعلیهوآله و «جعلنا لهم لسان صدق»؛ یعنی امیرمؤمنان علیهالسلام و این مطلب را پدر علی بن ابراهیم علیهالسلام از امام حسن عسکری علیهالسلام نقل کرده است.
علل الشرایع با استناد به امام صادق علیهالسلام در حدیثی طولانی نقل میکند: «وقتی ابراهیم و اسماعیل علیهالسلام، خانه کعبه را ساختند، همسر اسماعیل علیهالسلام که زن بسیار عاقلی بود، گفت: «چرا بر سر در خانه کعبه، پردهای نمیآویزید؟» ابراهیم و اسماعیل علیهالسلام
1) . سوره مریم، آیه 50.
پذیرفتند و پردهای آماده کردند که دوازده ذراع طول داشت و آن را بر در کعبه آویزان کردند، همسر اسماعیل علیهالسلام از این امر تعجب کرد و گفت: «چرا کل کعبه را با پردهای پوشش نمیدهید تا این سنگهای خشن پوشیده شوند؟» اسماعیل علیهالسلام پذیرفت و قوم
همسر اسماعیل به وسیله پشم، اقدام به بافتن اولین پرده کعبه نمودند».
امام صادق علیهالسلام فرمودند: «بافتن پرده خانه کعبه به کمک آنها انجام شد و گروه زیادی فورا به کمک همدیگر شتافتند و بخش عمدهای آن که بافته شد، موسم حج فرا رسید و آنها با زحمت، آن پرده را به کعبه آویختند، امّا بعضی از قسمتهای آن هنوز معلوم بود، همسر اسماعیل به او گفت: «با این قسمت از کعبه که پوشانده نشده، چکار کنیم، بهتر است آن را با برگ درخت خرما بپوشانیم». وقتی مردم برای زیارت کعبه آمدند و آن را به آن صورت دیدند؛ تعجب کردند و گفتند: «سزاوار است به سازنده این خانه، هدایایی داده شود تا از در آمد آن، پوشش کعبه را تکمیل کند». پس هر گروه از عرب، چهارپایان نذری و هدایایی آوردند و به پوشاندن کعبه کمک نمودند و آن برگها را کندند و پوشش پارچهای را که کامل کرده بودند، آویزان کردند و دو در برای کعبه گذاشتند، امّا هنوز خانه کعبه سقفی نداشت،آن وقت حضرت اسماعیل علیهالسلام آن را به وسیله چوب پوشاند و با آمدن حجاج و زیاد شدن حیوانات نذری، خداوند متعال به ابراهیم علیهالسلاموحی کرد که آنها را قربانی کرده و حجاج را غذا دهند، در این موقع اسماعیل علیهالسلام از کمیِ آب به پدر شکایت کرد، سپس خدای متعال به ابراهیم علیهالسلام وحی نمود که چاهی بکنند تا مردم از آب آن بیاشامند، ابراهیم، زمزم را عمیقتر کند و در چهار زاویه آن، چهار چاه ایجاد کرد که از هر یک، چهار چشمه آب فوران میکرد، آن وقت جبرئیل به ابراهیم علیهالسلام وحی کرد: «ای ابراهیم! بنوش و برای فرزندت برکت و رحمت را دعا کن».
سپس اسماعیل علیهالسلام با زنی از قبیله حمیریه ازدواج کرد و از او صاحب فرزندی
شد، بعد از او با چهار زن دیگر ازدواج کرد و از هر کدام از آنها صاحب چهار پسر شد، آنگاه ابراهیم علیهالسلام وفات یافت، امّا اسماعیل علیهالسلام هنگام وفات او، آنجا نبود و از مرگ پدر باخبر نشد، مگر موقعی که ایام حج فرا رسید و جبرئیل علیهالسلام، خبر مرگ پدر را به او داد و در آن زمان اسماعیل علیهالسلام، پسر کوچکی داشت که بسیار به او علاقهمند بود و آرزوهای خود را در او میدید، امّا خداوند متعال این علاقه وافر را از سوی او نمیپسندید و هنگامی که مرگ اسماعیل علیهالسلامفرا رسید، خداوند متعال یکی دیگر از پسرانش را جانشین او معرفی کرد، پس اسماعیل پسر و وصی خود را فرا خواند و به او وصیت کرد و گفت: «پسرم! وقتی هنگام مرگت رسید همین طور که من عمل کردم، تو هم جانشینی برای خود انتخاب کن، به همین علّت، هیچ امامی نمیمیرد، جز آنکه خداوند، متعال به او اعلام میکند که چه کسی را برای جانشینی خود قرار دهد».
تفسیر علی بن ابراهیم با استناد به امام صادق علیهالسلام مینویسد: «وقتی که ابراهیم علیهالسلام در سرزمین شام فرود آمد و اسماعیل از هاجر متولد شد، ساره بسیار ناراحت شد؛ زیرا او فرزندی نداشت به همین دلیل، ابراهیم علیهالسلام را درباره هاجر اذیت میکرد و او را غمگین مینمود، ابراهیم از این مطلب به درگاه الهی شکایت نمود. خداوند متعال به او وحی نمود: «باید اسماعیل و مادرش را از او دور کنی». ابراهیم علیهالسلامگفت: «پروردگارا! آنها را به کجا ببرم؟» فرمود: «به سوی حرم من».آنگاه جبرئیل علیهالسلام به همراه بُراق(1)نازل شد و هاجر و اسماعیل را حمل نمود و ابراهیم هر جای خوش آب وهوا و سرسبزی که میرسید، به جبرئیل میگفت که آیا آن محل، همین جاست؟ جبرئیل میگفت: «نه از اینجا هم بگذر». تا وقتی که به مکه رسیدند، جبرئیل به براق دستور داد تا هاجر و اسماعیل را در خانه خدا فرود آورد و ابراهیم به ساره قول داده بود که از
1) . وسیله سواری بهشتی مترجم.
مرکب پیاده نشود تا وقتی که به سوی او بازگردد، وقتی در آن محل پایین آمدند در آنجا، فقط یک درخت بود که هاجر، لباس همراه خود را بر آن درخت انداخت و آن را سایبان قرار داد و در زیر آن، خود و کودکش آرام گرفتند. وقتی ابراهیم علیهالسلام قصد بازگشت نمود، هاجر به او گفت: «ای ابراهیم! ما را در اینجا تنها میگذاری که نه کسی است، نه آب و کشت و محصولی؟» ابراهیم علیهالسلام فرمود: «آن خدایی که به من فرمان داده، شما را در اینجا بگذارم، شما را کمک خواهد کرد». سپس از آنها روی برگرداند و دوباره متوجه آنها شد و خطاب به پروردگارش فرمود: «رَبَّنا إِنِّی أَسْکَنتُ مِن ذُرِّیَّتِی بِوَادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِندَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِیُقِیمُوا الصَّلَواةَ فاجْعَلْ أَفْ-ٔدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ یَشْکُرُونَ»؛(1)«پروردگارا! من نسل خود را در بیابانی بیآب و علف نزد خانه تو برای برپا داشتن نماز قرار دادم، پروردگارا! قلبهای مردم را متوجه ایشان کن و آنها را از انواع میوهها بهرهمند کن تا شاید شکر به جا آورند».
هاجر در آن بیابان ماند، وقتی که ظهر شد، اسماعیل احساس تشنگی کرد و از مادر، طلب آب کرد، هاجر در بیابان بلند شد و ندا کرد: «آیا در این بیابان کسی هست؟» فریاد میزد و پیش میرفت تا از کوه صفا بالا رفت، آن وقت طرف مقابل در بیابان، درخشش آبی را دید و به دنبال آن آب از کوه صفا پایین آمد و به سوی مقابل؛ یعنی کوه مروه روانه شد، امّا در آنجا آبی ندید و چون نگاهش به روبرو افتاد؛ یعنی طرف کوه صفا، درخشش آبی را دید و دوباره در طلب به دست آوردن آب از سوی مروه به جانب صفا راه افتاد و این کار را هفت بار انجام داد، در دور هفتم از بالای کوه مروه به اسماعیل نگاه کرد و دید که ناگهان آب در زیر پاهای اسماعیل جاری است، برای جمع کردن آبها، شنهایی را در اطراف او جمع کرد، امّا آب همچنان جاری بود، پس او با ثابت کردن سنگها، سعی داشت آب را جمع کند و زم به معنای محکم کردن
1) . سوره ابراهیم، آیه 37.
و فشردن است، به همین سبب آن آب، زمزم نامیده شد و قبیله جرهم در آن زمان در عرفات فرود آمده بودند و دانستند که در مکه، آب پیدا شده است؛ زیرا پرندگان و حیوانات به سوی آن آب روان بودند. آن آب در کنار آنان میجوشید، به هاجر گفتند: «تو که هستی و با کودکت در این بیابان چه کار میکنی؟» هاجر گفت: «من، مادر فرزند ابراهیم خلیل الرحمن هستم و این کودک، پسر اوست». آنها گفتند: «آیا به ما اجازه میدهی که در کنار شما زندگی کنیم؟» هاجر با کسب اجازه قبلی از ابراهیم علیهالسلام به آنان اجازه سکونت داد و آنها در کنار او زندگی کردند، بنابراین هاجر و اسماعیل با وجود آنان آرامش یافتند و همه این اتفاقات به خواست الهی صورت گرفت و وقتی ابراهیم علیهالسلام برای بار سوم به طرف آنها نگاه کرد، عده زیادی را در اطراف آن دو دید و از این بابت بسیار خوشحال شد.
دوران سپری شد و اسماعیل به نوجوانی رسید و به شغل چوپانی پرداخت، هر کدام از قبیله جرهم در مقابل استفاده از آب زمزم به او یک یا دو گوسفند بخشیدند و هاجر و اسماعیل با استفاده از آنها، زندگی خود را میگذراندند و وقتی که اسماعیل به سن جوانی رسید، خدای متعال به ابراهیم علیهالسلام وحی نمود تا کعبه را بسازد، ابراهیم عرض کرد: «پروردگارا! در کدام مکان آن را بنا کنم؟» وحی شد: «در بقعهای که بر آدم علیهالسلام نازل شد». منطقه حرم، برایش روشن و نورانی گشت و آن قبه برپا بود تا وقتی که زمان طوفان نوح علیهالسلام فرا رسید در آن زمان، چون همه دنیا غرق شد، خداوند متعال آن قبه را به آسمان بالا برد و سایر مناطق زمین غرق شد، به همین دلیل آن خانه، بیت العتیق نام گرفت؛ یعنی مکانی که از غرق، حفظ شده است، خلاصه آن زمانی که ابراهیم علیهالسلام مأمور شد خانه کعبه را بسازد و جای آن را نمیدانست، خداوند متعال، جبرئیل علیهالسلام را نازل کرد تا مکان آن را برای ابراهیم علیهالسلاممشخص کند، و خداوند متعال، پایه کعبه را از بهشت فرستاد و حجرالاسود فعلی نیز وقتی که بر آدم علیهالسلام نازل شد، از
برف سفیدتر بود، امّا در اثر تماس و دست زدن کفّار، رنگ آن به سیاهی تبدیل شد. ابراهیم علیهالسلام، کعبه را ساخت و اسماعیل، سنگ را از سرزمین طُوی انتقال داد و آن را در ارتفاع نه ذراع بالا برد و پس از آن جبرئیل، ابراهیم علیهالسلام را به محل فعلی سنگ هدایت کرد و ابراهیم علیهالسلام، آن را در آنجا قرار داد؛ آنگاه ابراهیم علیهالسلام برای کعبه دو در قرار داد دری در سمت مشرق و دری در سمت مغرب که مستجار نامیده میشود، سپس با چوب درختان و شاخه آن، کعبه را پوشش داد و بر در کعبه، پردهای آویزان کرد، وقتی ساختن کعبه به پایان رسید، ابراهیم علیهالسلام و اسماعیل علیهالسلام حج به جا آوردند و جبرئیل در روز هشت ذیالحجه (روز ترویه) بر آن دو نازل شد و گفت: «برخیزید و آب جمع کنید، چون در منی و عرفات، آبی وجود ندارد». به همین دلیل این روز، روز ترویه نامیده شد، سپس ابراهیم گفت: «وَإِذْ قالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا الْبَلَدَ آمِنا وَاجْنُبْنِی وَبَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ»؛(1)«پروردگارا! این شهر را محلی امن قرار بده و من و فرزندانم را از پرستش بتها دور بدار». امام صادق علیهالسلاممیفرماید: «منظور از بهرهمندی از ثمرات، ثمره قلوب؛ یعنی محبت مردم و تمایل آنها نسبت به مکه است تا به سوی آن بروند».
علل الشرایع با استناد به محمد بن عرفه نقل میکند: «به امام صادق علیهالسلام عرض کردم قبل از ما چنین معمول بود که میگفتند: «ابراهیم خلیل الرحمن خودش برای ورود به مکه، خود را ختنه نمود». فرمود: «سبحان اللّه»؛ این مطلب را به دروغ به ابراهیم نسبت میدهند، بلکه ابراهیم علیهالسلام هم مانند دیگر پیامبران در روز هفتم ولادت، خود به خود ختنه شده و نافش افتاده بود، اسماعیل هم در روز هفتم تولد، ختنه شد و غلافش به همراه بند ناف از بین رفت و ساره برای همین با هاجر همانطور که با کنیزان رفتار میکنند، او را داغ و ختنه کرد و او را ناراحت کرد به طوری که هاجر به گریه افتاد و از گریه او، اسماعیل هم گریه کرد، ابراهیم علیهالسلام باخبر شد و در حالی که در جایگاه نمازش
1) . سوره ابراهیم، آیه 35.
بود به درگاه پروردگار راز و نیاز کرد و از او خواست از ناراحتی هاجر کم کند. خداوند متعال به هاجر آرامش داد. این ماجرا گذشت تا وقتی که ساره، اسحاق را به دنیا آورد، در روز هفتم، غلاف بچه ساقط نشد و ساره از این جهت ناراحت بود و به ابراهیم گفت: «چرا اسحاق، مانند دیگر فرزندان پیامبر، ختنه نشد و فقط بند نافش افتاده است؟» ابراهیم به سوی جایگاه خود رفت و با پروردگار مناجات کرد و گفت: «پروردگار متعال! این چه ماجرایی است که فرزند من، اسحاق، ختنه نشده؟» خداوند متعال به او وحی کرد: «این به دلیل بد رفتاری و داغ کردن هاجر است، من از این به بعد قصد کردهام که کسی از فرزندان پیامبران، ختنه شده نباشند». پس اسحاق با کارد ختنه شد و حرارت آن را چشید و این سنت بعد از ابراهیم علیهالسلام در میان مردم رایج شد که اولاد پسر خود را با چاقو ختنه کنند».
مناقب ابن شهر آشوب از علی علیهالسلام نقل میکند: «سنگهایی که برای رمی جمره به کار میروند، هفت عدد هستند؛ زیرا هنگامی که جبرئیل، ابراهیم علیهالسلام را در مشعر دید، شیطان بر ابرهیم علیهالسلام ظاهر شد، جبرئیل، ابراهیم علیهالسلام را دستور داد که او را با هفت سنگ بزند، ابراهیم هم همین کار را کرد و شیطان در محل جمره اولی به زمین فرو رفت و از محل جمره وسطی بیرون آمد، دوباره ابراهیم علیهالسلام او را با هفت سنگریزه مورد هدف قرار داد و شیطان به زمین فرو رفت و باز در محل جمره عقبی ظاهر شد، ابراهیم علیهالسلامنیز با هفت سنگ به او ضربه زد و این بار شیطان وارد زمین شد و دیگر ظاهر نشد».
در همان کتاب از ابی الحسن علیهالسلام نقل قولی شده است: «سکینه، نسیمی است که از بهشت بیرون میآید و شکلی هم چون صورت انسان دارد و خوشبو است؛ سکینه در حالی بر ابراهیم علیهالسلام نازل شد، که استوانههایی را برای ساخت کعبه قرار میداد و اطراف ارکان، طواف مینمود».
علل الشرایع از ابن عباس نقل میکند: «گروهی از اسبان وحشی در جزیره العرب پراکنده بودند، وقتی که ابراهیم علیهالسلام و اسماعیل علیهالسلامپایههای کعبه را ساختند؛ خداوند متعال فرمود: «همانا من به تو گنجی میبخشم که تا به حال به کسی ندادهام». پس ابراهیم علیهالسلام و اسماعیل علیهالسلاماز کوهی به نام جیّاد در مکه بالا رفتند. ابراهیم علیهالسلام گفت: «عجله کنید، بیایید». آنگاه در سرزمین عرب، هیچ اسبی باقی نماند، جز اینکه با خشوع و فروتنی به سوی او آمد و خود را در اختیار او نهاد و این کوه به همین دلیل، جیّاد نامیده شد؛ یعنی اسبهای تندرو و نجیب. بعد از این بود که اسبها، رام صاحبان خود شدند و این تا زمان حضرت سلیمان، ادامه پیدا کرد. مطابق آیه کریمه، سلیمان! آنقدر به اسبان مشغول شدند که زمان نماز گذشت و او به خاطر اینکه ناراحت شد، دستور داد بر پای و پیشانی اسبها داغ بگذارند و آنها را به فروش گذاشت و فقط چهل اسب باقی ماند. به نظر میرسد این عمل، تنبیهی برای اسبان بوده است».
در همان کتاب از امام صادق علیهالسلام روایت شده است: «وقتی که خدای متعال ابراهیم علیهالسلامو اسماعیل علیهالسلام را به ساختن کعبه دستور داد و بنای کعبه کامل شد، به ابراهیم علیهالسلام فرمان داد که از رکن کعبه بالا رود و مردم را ندا دهد که آگاه باشید و به سوی حج بشتابید. خطاب آن حضرت به همه مردم آن زمان و انسانهای موجود در اصلاب پدرانشان بود، بنابراین همه انسانهای موجود و انسانهایی که در آینده به وجود میآمدند، همگی ندا دادند، «لبیک ای دعوت کننده خدا!» پس هر کس ده بار لبیک میگفت، ده بار در عمر خود موفق به حج میگشت و هر کس پنج بار به همان تعداد و هر کس یکبار لبیک بگوید، تنها یک حج به جا میآورد و هر کس لبیک نمیگفت، موفق به حج نمیشد». در کافی نیز نظیر این روایت آمده است. در همان کتاب از امام کاظم علیهالسلام روایت شده که فرمود: «خداوند متعال وقتی که به
ابراهیم علیهالسلامفرمان داد که بین مردم، دعوت حج را سر دهد، آن حضرت از مقام بالا رفت، تا آنجا که ارتفاعش به مقدار کوه ابوقبیس رسید، آن وقت همه مردم را به حج دعوت کرد و همه انسانهایی که در صلب پدران یا رحم مادرانشان بودند تا روز قیامت، صدای او را شنیدند».
در همان کتاب از امام کاظم علیهالسلام روایت شده است: «ابراهیم علیهالسلام به درگاه پروردگار متعال مناجات کرد که خداوند متعال اهل مکه را از روزیها بهرهمند نماید. بخشی از سرزمین شام، زمانی که ابراهیم علیهالسلامدر حال طواف روز هفتم بود از سوی خدا به او بخشیده شد و این سرزمین به همین دلیل، طائف نامیده میشود».
«قصص الانبیاء» راوندی به استناد به حضرت علی علیهالسلام مینویسد: «روزی اسماعیل علیهالسلامو اسحاق علیهالسلام مسابقه گذاشتند، اسماعیل علیهالسلام بر اسحاق علیهالسلام سبقت گرفت، پس ابراهیم علیهالسلام، او را گرفت و در آغوش خود نشاند و اسحاق علیهالسلام را در کنار خود قرار داد، ساره از این عمل، عصبانی شد و گفت: «تو برابری را بین فرزندانت رعایت نکردی، پس اسماعیل و مادرش را از من دور کن». آنگاه ابراهیم علیهالسلام، اسماعیل علیهالسلام و مادرش، هاجر را به سوی مکه برد.
خدای متعال میفرماید: «وَقالَ إِنِّی ذَاهِبٌ إِلَی رَبِّی سَیَهْدِینِ * رَبِّ هَبْ لِی مِنَ الصّالِحِینَ * فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِیمٍ * فَلَمّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ قالَ یابُنَیَّ إِنِّی أَرَی فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فانظُرْ ماذَا تَرَی قالَ یاأَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِن شَآءَ اللّهُ مِنَ الصّابِرِینَ * فَلَمَّآ أَسْلَما وَتَلَّهُ لِلْجَبِینِ * وَنادَیْناهُ أَن یإِبْرَاهِیمُ * قَدْ صَدَّقْتَ الرُّءْیا إِنّا کَذَلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ * إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلَ-ؤُا الْمُبِینُ * وَفَدَیْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ * وَتَرَکْنا عَلَیْهِ فِی الْأَخِرِینَ * سَلامٌ عَلَی إِبْرَاهِیمَ * کَذَلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ * إِنَّهُ مِنْ عِبادِنا الْمُؤْمِنِینَ * وَبَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِیّا مِنَ الصّالِحِینَ * وَبارَکْنا عَلَیْهِ وَعَلَی إِسْحاقَ وَمِن ذُرِّیَّتِهِما مُحْسِنٌ وَظالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبِینٌ»؛(1)«ابراهیم علیهالسلام گفت: «من به جانب پروردگارم میروم و او به زودی مرا هدایت خواهد کرد، پروردگارا! به من فرزندی از صالحان بده».
پس او را به پسری صبور بشارت دادیم و زمانی که به کمال و رشد رسید، گفت: «ای پسرم! من در خواب دیدم که تو را قربانی میکنم، بگو ببینم نظر تو چیست؟» گفت: «ای پدر! آنچه را مأمور شدهای به انجام برسان، انشاء اللّه مرا از صابران خواهی یافت».
وقتی که تسلیم شدند و اسماعیل را به روی پیشانی به زمین انداخت به او ندا کردیم که ای ابراهیم! به درستی، تو رؤیای خود را عملی کردی و ما اینگونه نیکوکاران را پاداش
1) . سوره صافات، آیه 113 - 99.
میدهیم، همانا او از بندگان مؤمن ما بود و اسحاق را به او بشارت دادیم که پیامبری از صالحین بود و بر او و بر اسحاق و نسل آنها، برکت نهادیم و بعضی از نسل ایشان، نیکوکار و بعضی به روشنی، به وجود خود، ستمگر بودند».
در جای دیگر از آن حضرت نقل شده است: «خداوند متعال به ابراهیم علیهالسلام وحی کرد: «وَأَذِّن فِی النّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجالاً»؛(1)«و مردم را دعوت عمومی به حج کن. آن وقت از هر صحرا و درهای به او پاسخ لبیک داده شد».
همچنین فرمود: «گروه اسبان، عراب نامیده شدند؛ زیرا اولین کسی که سوار اسب شد، اسماعیل بود» همچنین فرمود: «دختران انبیا حیض نمیشدند و حیض به عنوان عذاب و تنبیه قرار داده شد و اولین کسی که به حیض دچار شد؛ ساره، همسر ابراهیم علیهالسلام بود».
نقل شده که سعی بین صفا و مروه به این جهت رایج شد که شیطان بر ابراهیم علیهالسلام ظاهر شد و جبرئیل به آن حضرت، فرمان فرار داد و ابراهیم به حالت دویدن سریع از شیطان فرار کرد، بنابراین هروله و دویدن حجاج در سعی صفا و مروه معمول گشت.
در همان کتاب از امام رضا علیهالسلام روایت شده است: «علّت نامگذاری «منا» این است که جبرئیل در آنجا به ابراهیم علیهالسلام عرضه داشت: «ای ابراهیم! هر آرزویی که داری از پروردگارت بخواه». ابراهیم علیهالسلامآرزو کرد که به جای قربانی کردن فرزندش، خداوند متعال گوسفندی برای او بفرستد تا فدای اسماعیل علیهالسلام شود و خداوند متعال این آرزوی او را برآورده کرد».
در همان کتاب از امام صادق علیهالسلام روایت شده است: «وقتی که ابراهیم علیهالسلام در روز عرفه از مکه خارج شد، خورشید در حال غروب بود، جبرئیل به ابراهیم علیهالسلام گفت: «ای ابراهیم! به گناه خود اعتراف کن و به مناسک عبادی خود، معرفت و شناخت پیدا کن». به همین دلیل آنجا به عرفات شهرت یافت؛ یعنی محل شناخت و اعتراف».
1) . سوره حج، آیه 27.
همچنین فرمود: «جبرئیل علیهالسلام تا هنگام غروب خورشید، در محل موقف عرفات باقی ماند». سپس به ابراهیم علیهالسلام گفت: «ای ابراهیم! اکنون به سوی مشعر الحرام برو و به آنجا کوچ نما».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود: «ساره هنگام مناجات عرضه داشت: «خدایا! مرا به سبب عملی که با هاجر انجام دادم، تنبیه نکن، من او را تحقیر کردم و فرزندش را ختنه نمودم و این در بین مردم، سنت شد». ساره در مورد ختنه شدن اسماعیل، هاجر را مورد آزار و اذیت قرار داد،در حالی که این نعمتی از سوی خدا بود که غلاف آلت و ناف اسماعیل خود به خود جدا شد و هدف ساره، پاک نمودن و جاری شدن سنت نبود، بلکه هدفش، آزار و اذیت هاجر و اسماعیل بود، به طوری که هنوز هم در بین عرب به قصد آزار و اذیت کنیزان، آنها را ختنه یا داغ مینمایند.
[در زمان اختلاف ذبح است که آیا آن] زمانی است که اسماعیل به سن سیزده سالگی میرسد، و عهدهدار امور پدر میگردد و یا زمانی است که به سن تکلیف میرسد، ابراهیم علیهالسلام در خواب میبیند که او را ذبح میکند و وقتی ماجرا را به اسماعیل میگوید، او پدر را تشویق به انجام دستور الهی میکند و میگوید: «ای پدر! آنچه مأمور شدهای، انجام بده. به امید خدای متعال، من صابر هستم و صورت مرا بر زمین قرار بده که مبادا محبت پدری، مهربانی در دل تو ایجاد کند و نتوانی امر الهی را انجام دهی». وقتی که هر دو تسلیم امر الهی و راضی به قضای پروردگار شدند، ابراهیم علیهالسلاماسماعیل را به صورت و به حالت سجده در آورد تا او را ذبح نماید و این یک امتحان بزرگ بود که با فرستاده شدن قوچی از آسمان امتحانی بزرگ و نعمتی آشکار بر حضرت ابراهیم علیهالسلامواقع شد، همچنانکه فرمود: «فَدَیْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ»؛(1)«ما ذبح عظیمی را فدای او کردیم».
1) . سوره صافات، آیه 107.
ابن عباس میگوید: «این قوچ، همان قوچی بود که هنگام قربانی دادن از هابیل پذیرفته شد و بزرگ بودن او به دلیل آن بود که چهل سال در بهشت میچرید». عبارت «بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ» را بعضی مفسران چنین تعبیر کردهاند که قربانی، اسحاق بوده و منظر از بشارت، خبر پیامبری اسحاق و صبر اوست. منظور از برکت بر او و اسحاق، این است که در وجود او خیر و برکت قرار دادیم و فرزندان آنها را زیاد نمودیم و اینکه فرمود: «مِن ذُرِّیَّتِهِما»؛ یعنی از اولاد ابراهیم و اسحاق، بعضی با ایمان و با اطاعت، محسن بوده و بعضی با کفر و انجام گناهان، ظالم به وجود خود بودهاند.
«عیون اخبارالرضا» با استناد به امام رضا علیهالسلام مینویسد: «به درستی که از معنای سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآله پرسش شده که فرمود: «من پسر دو ذبیح هستم، منظور از این کلام،این است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله، فرزند اسماعیل بن ابراهیم و فرزند عبداللّه بن عبدالمطلب است، امّا اسماعیل، پسر ابراهیم علیهالسلام بود که پدرش در خواب دید که او را قربانی میکند و وقتی قصد خود را بر قربانی کردن او استوار نمود، خداوند متعال، قوچی را از بهشت برای قربانی او فرستاد که رنگش مایل به سیاه بود و قبل از آن چهل سال در بهشت مشغول چرا بود و هر گوسفندی که تا روز قیامت در منا ذبح میشود، فدا و قربانی اسماعیل خواهد بود».
شیخ صدوق مینویسد: «درباره ذبح، روایات مختلف و گوناگونی وجود دارد، بعضی قربانی شونده را اسماعیل و بعضی اسحاق میدانند، البته هیچ راهی در ردّ اخباری که قربانی را اسماعیل میشمارند، وجود ندارد و همه روایات، درست هستند، امّا از آنجا که اسحاق بعد از این ماجرا به دنیا آمد و آرزو میکرد که پدرش او را قربانی کند و او هم مثل برادرش، صبر کرده و خواسته امر الهی باشد، خداوند متعال، ثواب آن درجه را به او نیز بخشید؛ زیرا خداوند متعال میدانست که قلب او راست میگوید او را میان فرشتگان به صفت ذبیح، مفتخر گرداند».
در این باره حدیثی از امام صادق علیهالسلام نقل شده که میفرماید: «سخن پیامبر صلیاللهعلیهوآله که فرمود: «من پسر دو ذبیح هستم». این معنا را تأیید میکند که قربانی، اسماعیل بوده است، اگر چه عمو نیز در گفتار خدای متعال تعبیر به پدر شده است، آنها که از قول فرزندان یعقوب علیهالسلام میفرماید: «قالُوا نَعْبُدُ إِلهَکَ وَإِلهَ آبَآئِکَ إِبْرَاهِیمَ وَإِسْماعِیلَ وَإِسْحاقَ إِلها وَاحِدا»؛(1)«ما معبود تو و پدرانت ابراهیم، اسماعیل و اسحاق علیهمالسلام را عبادت میکنیم». و اسماعیل، عموی یعقوب علیهالسلام بود، نه پدر او.
گفتار دیگری که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله وجود دارد که میفرماید: «العم والد؛ یعنی عمو، پدر است»، پس بنابراین اصل که ذبیح، اسحاق باشد، کلام پیامبر در مورد فرزندِ دو ذبیح بودن، سخنانی است که در مورد یکی از دو مورد، اطلاق حقیقی و در مورد دیگری، اطلاق مجازی خواهد بود؛ زیرا عبداللّه بن عبدالمطلب در حقیقت قربانی شد، امّا اسحاق به مجاز و به خاطر آرزویش، ثواب ذبیح بودن را داشته است».
ابن عبدوس از ابن قتیبه از فضل نقل کرده که میگوید: «از امام رضا علیهالسلام شنیدم که فرمود: «وقتی که خدای متعال، ابرهیم علیهالسلام را مأمور کرد که به جای پسرش، اسماعیل، قوچی را قربانی کند، ابراهیم علیهالسلامآرزو کرد که کاش به جای این قوچ، پسرش، اسماعیل را قربانی میکرد تا در حقیقت به درجه پدری که فرزند عزیزش را قربانی میکند، برسد و به این کار به بالاترین رتبههای اهل ثواب در برابر سختیها دسترسی پیدا کند، بنابراین خدای متعال به او وحی کرد: «ای ابراهیم! کدام یک از آفریدههای من در پیش تو از همه محبوبتر است؟» گفت: «پروردگارا! من هیچ یک از آفریدههایت را به اندازه دوستدارت، محمد صلیاللهعلیهوآله دوست نمیدارم». پس خدای متعال به او وحی کرد: «او را بیشتر دوست داری یا خودت را؟» ابراهیم علیهالسلام گفت: «او را بیشتر از خودم دوست میدارم». وحی شد: «پس پسر او را از پسر خودت هم بیشتر
1) . سوره بقره، آیه 133.
دوست میداری؟» عرض کرد: «بلی، این چنین است». خداوند متعال فرمود: «پس این را بدان که فرزند او از روی ظلم و ستم به دست دشمنان او قربانی خواهد شد، آیا درد و رنج تو برای این موضوع بیشتر است یا اینکه فرزند خودت را به دست خود در راه اطاعت من قربانی کنی؟» عرض نمود: «پروردگارا! کشته شدن فرزند او به دست دشمنانش برای قلب من، ناراحتکنندهتر است». وحی شد: «ای ابراهیم! طایفهای که خیال میکنند، شیعه و پیرو محمّد صلیاللهعلیهوآله هستند به زودی حسین، فرزند او را از روی ظلم و دشمنی میکشند، همانگونه که تو این قوچ را قربانی کردی و به این دلیل، سزاوار خشم و غضب من خواهند شد». ابراهیم علیهالسلام از شنیدن این مطلب، گریه و زاری نمود و قلبش به درد آمد و گریه کرد. آنگاه خدای متعال به او وحی کرد: «به خاطر سپاس از درد، اندوه و گریهای که بر حسین علیهالسلامکردی پسرت، اسماعیل را به تو بخشیدم و ثواب قربانی کردن او را به تودادم و بالاترین مقامهای اهل ثواب بر سختیها و بلایا را به تو ارزانی کردم». این تفسیر قول خدای متعال است که فرمود: «وَفَدَیْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ» در این باره ایرادی است که اگر حسین علیهالسلام، فدای اسماعیل باشد، باید فدا شونده از نظر درجه از شخص فدا شده، پایینتر باشد و حال آنکه مقام حسین علیهالسلام بالاتر از اسماعیل علیهالسلام است. منظور از فدا، عوض و بدل است؛ یعنی خداوند متعال، ناراحتی ابراهیم علیهالسلام و اندوه او برای حسین علیهالسلام را گرفت و در عوض مصیبت او، قربانی کردن فرزند خودش را قرار داد و خدای متعال به این ترتیب مقام ابراهیم علیهالسلامرا در بالاترین درجه تکلیف مصائب حزن بالا برد. بعضی از فضلا این اشکال را به طور دیگری بیان کردهاند و گفتهاند: «اسماعیل، پدر یا جدّ پدری پیامبر صلیاللهعلیهوآلهو اهلبیت او بوده است و اگر اسماعیل ذبح میشد، کل این شجره مبارکه قربانی شده و پا به عرصه ظهور نمیگذاشتند». هیچ شکّی وجود ندارد که مجموعه
این سلسله والا مقام، بهتر و اشرف از حسین علیهالسلام به تنهایی میباشد و آنچه در حدیث آمده، بر همین پایه است.
در تفسیر علی بن ابراهیم در حدیثی طولانی از امام صادق علیهالسلام روایت شده است: «وقتی که اسماعیل، خود را تسلیم امر الهی کرد و ابراهیم علیهالسلام خواست که او را ذبح کند، پیرمردی جلو آمد و گفت: «ای ابراهیم! از این پسر چه میخواهی؟» گفت: «میخواهم او را قربانی کنم». پیرمرد گفت: «سبحان اللّه! آیا میخواهی پسری را قربانی کنی که حتی لحظهای هم خطا و اشتباهی از او سر نزده و از فرمان خداوند متعال هم سرپیچی نکرده است؟» ابراهیم علیهالسلام گفت: «خداوند متعال، مرا به این کار مأمور نموده است». گفت: «مانع انجام دادن این کار است، ولی شیطان است که به تو میگوید این کار را انجام دهی». ابراهیم علیهالسلام در پاسخ او گفت: «وای بر تو، کسی که مرا به این درجه رسانده، خود او، مرا به این کار فرمان داده است». پیرمرد گفت: «ای ابراهیم! تو امام و پیشوایی هستی که مردم از تو پیروی میکنند، اگر پسرت را قربانی کنی، مردم از تو یاد میگیرند و فرزندان خود را هم قربانی میکنند». ابراهیم علیهالسلام ساکت شد و با او حرفی نزد، بلکه به طرف اسماعیل رفت و با او درباره قربانی شدن، مشورت کرد، اسماعیل، پدر را تشویق کرد، هر دو تسلیم خواسته و فرمان الهی شدند، اسماعیل گفت: «ای پدر! چهره مرا بپوشان و دست و پایم را محکم ببند». ابراهیم علیهالسلام گفت: «پسرم! هم دست و پایت را ببندم و هم تو را قربانی کنم؟ نه! به خدا قسم این دو را بر تو روا نمیدارم»، پس او را بر زمین قرار داد و کارد را گرفت و آن را بر گلوی اسماعیل گذاشت و سپس سر خود را رو به آسمان کرد و آنگاه چاقو را برگلوی او گذاشت. جبرئیل، کارد را به پشت برگرداند و اسماعیل را از زیر دست ابراهیم علیهالسلام بیرون آورد و قوچی را به جای اسماعیل قرار داد و از جانب مسجد خیف ندا داده شد: «ای ابراهیم! هر آینه خواب خود را ثابت کردی».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده است: «پادشاه روم از حسن بن علی علیهالسلامدرباره هفت نفر که خداوند، آنها را بدون بیرون آوردن از رحم مادر آفریده است، سؤال نمود، آن حضرت فرمود: «1- آدم 2- حوّا 3- شتر صالح 4- ابلیس ملعون 5 - مار 6- کلاغ 7- قوچ ابراهیم که ماجرای همه آنها در قرآن بیان شده است».
در «عیون اخبار الرضا» آمده است: «مردی شامی از امیرمؤمنان علیهالسلام درباره شش چیز که هرگز در رحم مادر وجود نداشتهاند، پرسید، آن حضرت فرمود: «آدم، حوّا، قوچ ابراهیم، اژدهای موسی، شتر صالح و خفاشی که عیسی علیهالسلام آن را با دست خود از گل درست کرد و آن خفاش به اجازه خدا پرواز نمود».
«علل الشرایع» با استناد به ابان بن عثمان مینویسد: «من به امام صادق علیهالسلام گفتم: «چه طور است که طحال گوسفند از محرمات است، با اینکه جزئی از گوسفند قربانی است؟» امام علیهالسلامفرمود: «برای ابراهیم علیهالسلام، قوچی از ثبیر (کوهی در مکه) نازل شد تا او، آن را قربانی کند، شیطان به نزد ابراهیم علیهالسلام آمد و گفت: «بهره مرا از این گوسفند بده؟» ابراهیم علیهالسلام گفت: «کدام نصیب؟ این گوسفند، بهره پروردگار و قربانی مخصوص اوست که به فدای پسرم، اسماعیل نازل شده است». پروردگار متعال به او وحی کرد: «نصیب ابلیس، طحال گوسفند است؛ زیرا طحال، محل جمع شدن خون است و دو بیضه گوسفند نیز حرام هستند؛ زیرا محل نکاح و به وجود آمدن نطفه است». پس ابراهیم، طحال و دنبلان گوسفند را به شیطان داد». من گفتم: «چرا نخاع حرام است؟» فرمود: «چون نخاع، جایگاه آب جهنده هر موجود نر یا ماده است و آن مغز درازی است که در بین ستون فقرات در کمر حیوان قرار دارد».
در «کافی» از امام رضا علیهالسلام روایت شده است: «اگر خداوند متعال، چیزی با ارزشتر از قوچ در میان آفریدههای خود سراغ داشت، حتما او را فدایی و قربانی اسماعیل قرار میداد». علمای اسلام در تعیین قربانی که اسماعیل بوده است یا
اسحاق، شک نمودهاند، طایفهای از علمای به حق از اهل شیعه و گروهی از اهل سنّت به دلیل اخبار درستی که بر منطق و عقل است، اعتقاد دارند که قربانی، اسماعیل بوده است و گروهی از اهل عامّه معتقدند که اسحاق بوده است و در این مورد اخباری از ائمه نیز وجود دارد که راه تفسیر آنها این است که یا حمل بر تقیّه شود و یا آن را همانطور که شیخ صدوق فرمود: «حمل بر معنای مجازی نماییم»؛ یعنی اسحاق به دلیل نیّت و تمنّی، ذبیح محسوب شده باشد.
شیخ طبرسی رحمهالله نقل میکند: «زمانی که ابراهیم علیهالسلام با پسرش، اسماعیل تنها شد او را از خواب خود باخبر نمود، اسماعیل گفت: «ای پدر! دست و پایم را ببند تا به لرزش و اضطراب دچار نشوم و لباست را از من دور کن تا به وسیله خون من کثیف وآلوده نشود و مادرم آن را نبیند و تا آنجا که امکان دارد، چاقو را تیز کن تا گلوی مرا فوری ببرد و زود تمام شود؛ زیرا مرگ سخت است». ابراهیم به او گفت: «همانا تو بهترین یاور من در اجرای دستورات الهی هستی».
خدای متعال فرمود: «وَلُوطا إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَتَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَکُم بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمِینَ * إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِن دُونِ النِّسَآءِ بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ * وَما کانَ جَوَابَ قَوْمِهِ إِلاَّ أَن قالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِن قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُناسٌ یَتَطَهَّرُونَ * فَأَنجَیْناهُ وَأَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ کانَتْ مِنَ الْغابِرِینَ * وَأَمْطَرْنا عَلَیْهِمْ مَطَرا فَانظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمِینَ»؛(1)«و لوط را بیادآر، آن زمان که به قوم خود گفت: «آیا شما مرتکب عمل زشتی میشوید که هیچ یک از جهانیان پیش از شما انجام نداده است؟ شما از روی شهوت، مردان را به جای زنان انتخاب کردهاید، بلکه شما قومی تجاوز کننده - از حدّ فطرت و اسرافکار هستید - امّا جواب قومش فقط این بود که گفتند: «آنان را از سرزمین خود بیرون کنید، اینها، مردمی پاکیزه و پاک هستند». پس، ما، او و خانوادهاش را نجات دادیم به جز همسرش که از باقی ماندگان در عذاب بود و بر آنان باران مرگ [سنگ] باریدیم، نگاه کن که عاقبت گنهکاران چگونه بود».
لوط، پسر هاران، پسر تارخ، پسر برادر ابراهیم خلیل علیهالسلام بود. گفته شده که او پسرخاله ابراهیم علیهالسلام بود و ساره، همسر ابراهیم، خواهر لوط علیهالسلام بوده است.
فاحشه، عمل قبیح لواط است که این قوم برای اولین بار در تاریخ، این عمل را انجام دادند. قطع سبیل از اعمال قوم لوط به معنای این است که آنها، راه به وجود آمدن فرزند را قطع نموده و مانع انجام [زناشویی شرعی] توسط مردم میشدند و از
1) . سوره اعراف، آیات 80 - 84.
مسافرت مردم جلوگیری میکردند و «وَتَأْتُونَ فِی نادِیکُمُ الْمُنکَرَ»؛(1)«در مجلسشان
اعمال ناپسند انجام میدهید». که از اعمال این قوم بوده به معنای آن است که اینها هر کسی را که از کنار شهرشان میگذشت با سنگ و سفال مورد حمله قرار میدادند، اگر به او میخورد، مال او را میگرفتند و به زور با او لواط میکردند، به عنوان ضرر و زیان، سه درهم به او میدادند و در میان خود داوری داشتند که به اینگونه حکم و فتوا صادر میکرد. بعضی گفتهاند: «معنای عبارت این است که آنان، بدون هیچگونه شرم و حیایی در مجالس عمومی و در جلوی یکدیگر از خود، باد، خارج مینمودند، که در این مورد روایتی، از امام رضا علیهالسلام وجود دارد و در قولی دیگر گفته شده که آنها در انظار یکدیگر، عمل لواط را انجام میدادند، پس خداوند متعال عذابی به صورت باران سنگ بر آنان نازل کرد. بعضی دیگر، عذاب آنان را آبی سیاه رنگ دانستهاند که بر روی زمین جاری شد و آنها را نابود کرد. خارج شدن آب سیاه بر روی زمین از نشانههای خشم الهی است و در همین دوران، آب سیاهی در شهر قم جاری شد که باعث نابودی و خرابی بسیاری از خانهها شد و افرادی کشته شدند و در آخر، کانالهایی ساخته شد و آن آب را به بیرون از شهر هدایت کردند.
در حدیثی از امام صادق علیهالسلام روایت شده است: «از نشانههای گشایش برای اهل قم این است که آبی بر سطح زمین جریان مییابد و منظور از گشایش، خروج حضرت قائم علیهالسلام است و هرآینه چنین آبی در شهرهایی مثل شیراز و غیره جاری شده و موجب ویرانی خانهها و نابودی مردم آنجا گردیده، امّا بعد از مدتی قطع شده و مردم از آن راحت میشوند».
«علل الشرایع» با استناد به ابوبصیر مینویسد: «به امام باقر علیهالسلامعرض کردم: «آیا پیامبر صلیاللهعلیهوآله از تنگ چشمی به خداوند متعال پناه میبرد؟» فرمود: «آری؛ در هر صبح
1) . سوره عنکبوت، آیه 29.
و شام؛ ما نیز از بخل به خدای متعال پناه میبریم، خداوند متعال میفرماید: «وَمَن یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فأُولَ-ئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»؛(1)«هر کس بخل نفسانی خود را نگه دارد، آنان رستگارانند». از عاقبت بخیل بودن، خودداری از غذا خوردن است و در نتیجه این کم خوردن، بیماریی در فرجشان پیدا شد». گفتم: «پس از آنچه شد؟» فرمود: «روستای قوم لوط در مسیر عبور کاروانها بود وآنها در شهر این قوم فرود میآمدند و قوم لوط از آنها پذیرایی میکردند، امّا وقتی عده مسافران زیاد شد، از پذیرایی آنها به ستوه آمدند، دچار تنگنظری، پستی و سرزنش کردن شدند و این بخل، آنها را مجبور کرد که هر کس که مهمان آنها میشد، بدون اینکه به آن شهوتی داشته باشند او را مورد لواط قرار میدادند و رسوا مینمودند، تا اینکه در اثر این عمل، از تعداد مهمانانی که بر آنها وارد میشدند، کم شد و این کار زشتشان در روستاهای دیگر شایع شد و همه درباره عمل زشت آنها صحبت میکردند، پس بخل، آنها را به بلایی دچار کرد که توان دفاع کردن از آن را نداشتند و پس از آن، همیشه این عمل را انجام میدادند. آن وقت به امام عرض کردم: «فدایت شوم آیا همه قوم لوط به این عادت زشت، آلوده بودند؟» فرمود: «بله، به غیر از یک خانه که اهل آن مسلمان بودند، مگر کلام خدای متعال را نشنیدهای که فرمود: «نیافتیم در میان آنجا به جز یک خانواده مسلمان». لوط علیهالسلام در میان آن قوم، سی سال زندگی کرد و آنها را به سوی خدای متعال دعوت کرد، امّا آنها خود را از آلودگی و نجاست رها نمیکردند و بعد از جنابت، غسل نمینمودند؛ لوط علیهالسلام مردی بخشنده و بزرگوار بود که از مهمانان و مسافران پذیرایی میکرد و آنان را از قوم خود و عمل پلیدشان آگاه میکرد. وقتی قوم او چنین دیدند، گفتند: «ما نمیگذاریم که تو از مهمانها پذیرایی کنی و اگر این کار را انجام دهی، تو را در مقابل مهمانانت رسوا میکنیم». آن وقت لوط علیهالسلام از ترس این مطلب، دیگر مهمانان را قبول
1) . سوره حشر، آیه 9.
نکرد؛ زیرا قوم و آشنایانی نداشت که حامی او باشند. از آن پس لوط علیهالسلام و ابراهیم علیهالسلام در انتظار فرستاده شدن عذاب بر آنها بودند، امّا هر وقت خداوند متعال قصد عذاب آنان را میکرد، به خاطر محبت و دل نازکی که ابراهیم علیهالسلامنسبت به لوط داشت، عذاب آنها به تأخیر میافتاد، امّا وقتی که اعمال زشت قوم لوط زیاد شد و خشم الهی به جهت آرام کردن ابراهیم علیهالسلام شدید گشت؛ اوّل، فرشتگان عذاب دهنده قوم لوط، ابراهیم را به تولد پسری دانا مژده دادند و سپس مسئله عذاب قوم لوط را اعلام کردند، این فرشتگان، شبانه بر ابراهیم علیهالسلام نازل شدند و خبر خوش وجود اسماعیل را به او دادند، ولی چون دست به غذا نزدند، ابراهیم فکر کرد؛ آنها دشمن هستند و ترسید که سرانجام آنها واقعیت امر را آشکار نمودند و گفتند، که برای عذاب کردن قوم لوط آمدهاند، ابراهیم علیهالسلام قصد میانجیگری داشت و گفت: «بار پروردگارا! لوط در میان آن قوم است». خطاب رسید: «ما بهتر میدانیم که چه کسی در آنجاست، ما لوط و خانواده او را نجات میدهیم، غیر از همسرش، او هم باید مانند دیگران عذاب شود».
از اصبغ بن نباته نقل شده که میگوید: «از امام علی علیهالسلام شنیدیم که میفرمود: «شش خصوصیت اخلاقی قوم لوط این موارد است: 1- تیر و کمان مخصوص برای پرتاب کردن سنگ 2- گلوله پرتاب نمودن 3- آدامس جویدن 4- بالا زدن شلوار در هنگام تخلیه کردن 5 - باز گذاشتن شلوار در زیر قبا 6- پوشیدن پیراهن کوتاه».
از امام باقر علیهالسلام روایت شده که فرمود: «وقتی شب از نیمه گذشته بود، لوط علیهالسلام همراه دخترانش روستا را ترک کرد، امّا همسرش بازگشت و به طرف قوم خود رفت تا از آنها بخواهد که لوط علیهالسلامرا دنبال کنند و به آنها خبر دهد که لوط علیهالسلام، دختران خود را برده است، جبرئیل در این هنگام فرمود: «من از سوی عرش ندا داده شدم که ای جبرئیل! وقتی شب شد کلام الهی درباره عذاب قوم لوط علیهالسلام عملی خواهد شد، پس تو آن قوم را نابود کن و زیر هفت زمین فرو ببر و آنگاه، آنان را تا هفت آسمان بالا ببر
و نگهدار تا وقتی که دستور خداوند متعال درباره دگرگون کردن آن سرزمین به بیاید، ولی خانه لوط علیهالسلامهمانطور که بوده، باقی بماند تا عبرتی برای عابران و مسافرانی باشد که از کنار این سرزمین میگذرند»، پس من با بال راستم به قسمت شرق سرزمین آنها و با بال چپم به قسمت غرب آن ضربه زدم و آن را تا طبقه هفتم زمین فرو بردم، به جز منزل لوط علیهالسلام سپس آن روستا را با بالهایم تا آسمان بالا بردم و نگه داشتم تا آنجا که اهل آسمان، صدای خروسها و بانگ سگهای این قوم را شنیدند و وقتی که خورشید طلوع کرد و صبح رسید از سوی عرش به من ندا رسید که ای جبرئیل! این روستا را بر سر قومش خراب کن، من هم این کار را انجام دادم تا آنکه زیر و رو شدند و خداوند متعال بر آنان بارانی از سنگ و کلوخ بارید؛ روستای آنها در نواحی شام بود و من سرزمین آنان را زیر و رو کردم، در نتیجه این دگرگونی و زلزله، بین دریای شام و مصر، صخرههای بزرگی از آب بیرون آمد».
در تفسیر علی بن ابراهیم آمده است: «وقتی که ابراهیم علیهالسلام به طرف آتش نمرود پرتاب شد، آتش بر او سرد و ایمن گشت از سرزمین نمرود خارج شد و به سوی بیابان رفت تا به کنار راه یمن و شام رسید و در آنجا فرود آمد و مردمی را که از آن راه میگذشتند به اسلام و ایمان دعوت میکرد. ماجرای انداختن او در آتش و نسوختن او در همه شهرها پخش شده بود، بنابراین مردم به سخن او گوش میدادند و او به همه مسافرانی که از کنار خانهاش عبور میکردند، غذا میداد و محترم میداشت، در فاصله هفت فرسخی از آنجا سرزمین آباد و پر درخت بود که هر کس از آن سرزمین عبور میکرد از درختان خرما و کشت و زرع آنها میخورد؛ آنها از تنگ نظری به بیتابی افتادند و در نتیجه همین بخل، شیطان به شکل پیرمردی به سراغ ایشان آمد و به آنان گفت: «آیا میخواهید به شما کاری یاد بدهم که دیگر کسی در سرزمین شما منزل نکند و از روزی شما بهره نبرد؟» گفتند: «چه کاری؟» گفت: «هر کس به سراغتان آمد او را
برهنه کنید و با او لواط نمایید». پس از آن شیطان به صورت مردی بی مو و خوش سیما خود را به آنها عرضه کرد تا با او لواط کنند و آنها از این عمل لذت بردند و از آن پس مردانشان با مردان و زنانشان با زنان، دفع شهوت مینمودند، مسافران و مردمی که از کنار شهر آنها عبور میکردند از این بابت به نزد ابراهیم علیهالسلام شکایت بردند، پس خداوند متعال، لوط علیهالسلام را در میان آنها مبعوث کرد که آنها را از این عمل منع کند، بنابراین لوط علیهالسلام به آنها فرمود: «من پسر خاله ابراهیم علیهالسلامهستم، همان کسی که خداوند متعال یکتا، آتش را بر او سرد و ایمن گردانید و او در نزدیکی شما زندگی میکرد، پس از خدای متعال بترسید و این اعمال را انجام ندهید؛ زیرا خداوند متعال شما، را به عذاب خود نابود میکند».
هر زمان که مردی از کنار آنها میگذشت، آنها قصد سویی درباره او مینمودند و لوط علیهالسلام او را از دست آنها نجات میداد. لوط علیهالسلام در میان این قوم ازدواج کرد و صاحب دخترانی شد، امّا کارهای خداپسندانه لوط علیهالسلام، مورد پسند آنان نبود و دعوتش را قبول نمیکردند و میگفتند: «اگر دست از این اعمال و سخنانت برنداری تو را سنگسار میکنیم». پس لوط آنان را لعنت کرد. در همان ایام، ابراهیم علیهالسلام که مشغول پذیرایی از مسافران و دعوت آنان به دین الهی بود، متوجه چهار مهمان تازه وارد خوشرو و بزرگوار گردید که مانند سایر مردم نبودند، آنها به او سلام کردند و ابراهیم علیهالسلام، جواب سلامشان را داد، آنگاه به سراغ ساره رفت و گفت: «مهمانانی عزیز به پیش ما آمدهاند که شبیه مردم دیگر نیستد، بهترین خوراک را برایشان آماده کن». ساره گفت: «غیر از این گوساله، چیز دیگری نداریم». پس ابراهیم گوساله را قربانی و کباب کرد و آنرا به پیش ایشان برد، امّا آنها به سوی غذا دست دراز نکردند و چیزی نخوردند، ابراهیم علیهالسلام به همین علّت از آنها ترسید؛ زیرا غذا نخوردن مهمان نزد صاحبخانه، نشانه دشمنی با اوست. بنابراین ساره به آنها گفت: «چه شده که از
غذای ابراهیم خلیل الرحمان نمیخورید؟» گفتند: «نترس، ما فرشتگان پروردگار متعال هستیم که به سوی قوم لوط فرستاده شدهایم». ساره ترسید و در اثر ترس، مبتلا به حیض شد در حالی که به دوران یائسگی رسیده بود و سالها بود که حیض نمیشد، آن فرشتگان در این وقت به ساره خبر خوش تولد اسحاق و بعد از آن بشارت یعقوب علیهالسلام را دادند و ساره از شدت تعجب و خوشحالی بر صورتش میزد و میگفت: «وای بر من! آیا من پیرزن با این شوهر پیرم، صاحب فرزند میشوم؟» جبرئیل به او فرمود: «آیا از کار خدا تعجب میکنی؟»
بالاخره وقتی ترس ابراهیم علیهالسلام و همسرش برطرف شد، ابراهیم علیهالسلام به نزد فرشتگان رفت و با آنان درباره عذاب قوم لوط صحبت کرد و سؤال کرد: «ای جبرئیل! برای چه کاری فرستاده شدهای؟!» جبرئیل پاسخ داد: «برای نابود کردن قوم لوط». ابراهیم علیهالسلامگفت: «لوط علیهالسلام در بین آنهاست». جبرئیل از سوی خداوند متعال پاسخ داد: «نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَن فِیها لَنُنَجِّیَنَّهُ وَأَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ کانَتْ مِنَ الْغابِرِینَ»؛(1)
«ما بهتر میدانیم که چه کسی در آنجاست بیشک او و خانوادهاش را نجات خواهیم داد، به جز همسرش». ابراهیم گفت: «ای جبرئیل! اگر در آن قوم، صد مرد مؤمن باشد، آنها را نابود مینمایی؟» گفت: «خیر». ابراهیم علیهالسلام عرضه داشت: «اگر پنجاه نفر مؤمن باشد، چطور؟» گفت: «خیر». عرض کرد: «اگر ده نفر مؤمن باشند؟» گفت: «خیر». عرض نمود: «اگر یک نفر مؤمن باشد؟» جبرئیل گفت: «خیر، حتی اگر یک نفر مؤمن هم در بین آنان باشد، ایشان را نابود نمیکنیم، امّا طبق آیه شریفه: «فَما وَجَدْنا فِیها غَیْرَ بَیْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ »؛(2)«در آنجا جز یک خانواده مسلمان نیافتیم». پس ابراهیم علیهالسلام گفت: «ای جبرئیل! به سوی پروردگارت برگرد و از او درباره آنها سؤال کن». در این وقت به ابراهیم علیهالسلام وحی شد: «یاإِبْرَاهِیمُ أَعْرِضْ عَنْ هَ-ذَآ إِنَّهُ قَدْ جَآءَ أَمْرُ رَبِّکَ وَإِنَّهُمْ
آتِیهِمْ عَذَابٌ غَیْرُ مَرْدُودٍ»؛(1)«ای ابراهیم! از این مطلب درگذر، همانا امر پروردگارت صادر شده و هر آینه عذاب آنها رد نشدنی است». سپس آنها به سراغ لوط علیهالسلام رفتند، در حالی او مشغول آبیاری مزارع خود بود، لوط علیهالسلام به آنان گفت: «شما که هستید؟» گفتند: «ما مسافریم، امشب ما را مهمان خود کن». لوط علیهالسلام گفت: «ای مسافران! مردم این شهر، آدمهای بدی هستند که خدا، آنها را نفرین و نابود کند؛ با مردان لواط کرده و مالشان را میدزدند».گفتند: «ما خستهایم، فقط امشب، مهمان تو هستیم». پس لوط علیهالسلام به سراغ همسرش آمد و به او گفت: «همانا در این شب مهمانانی به پیش ما میآیند، آنها را از این قوم پنهان کن تا از همه اعمال زشتی که تا به حال انجام دادهای بگذرم و تو را ببخشم». او گفت: «چنین میکنم». امّا نشانهای بین او و قومش بود که هر
وقت لوط علیهالسلام مهمان داشت، روی پشت بام هیزم روشن میکرد و با دود به آنها علامت میداد، در آن روز هم وقتی که جبرئیل و فرشتگان همراهش داخل خانه لوط علیهالسلام شدند، همسر لوط به آنها با دود، علامت داد و اهل روستا دانستند که لوط علیهالسلام مهمان دارد و از هر طرف با طمع، به سرعت به سوی خانه او حمله کردند و خطاب به لوط علیهالسلام گفتند: «مگر ما به تو نگفتیم که مهمان قبول نکن، اگر مهمان بیاوری تو را در پیش آنان رسوا میکنیم». لوط علیهالسلام که از نبودن قبیله و تنهایی میترسید، گفت: «اینها، دختران من هستند که ازدواج با آنها برای شما بهتر است». لوط علیهالسلام که پیامبر و پدر امتش بود؛ آنها را از حرام باز داشته و به امر حلال دعوت کرد، امّا آنها در جواب گفتند: «تو میدانی که ما به زنان کاری نداریم، این را هم میدانی که به چه نیّتی به اینجا
آمدهایم»، وقتی که لوط علیهالسلام از هدایت آنها ناامید شد، با ناراحتی گفت: «ای کاش! من در مقابل شما توانایی داشتم یا به یک تکیهگاهی محکم پناه میبردم». خداوند متعال بعد از لوط علیهالسلام هیچ پیامبری را مبعوث نکرد غیر از اینکه او در میان مردم سرزمینش دارای عزّت و بزرگواری بود.
1) . سوره هود، آیه 76.
در روایت آمده است: «منظور لوط از قوت و قدرت، حضرت قائم علیهالسلام ومراد از رکن شدید، 313 نفر اصحاب حضرت قائم بودند که همراه او خروج خواهند کرد».
علی بن ابراهیم در ادامه تعریف میکند: «در این موقع جبرئیل گفت: «بدان که تو قدرت و توانایی داری». لوط علیهالسلام گفت: «شما که هستید؟» جبرئیل گفت: «من جبرئیل هستم و مأمور هستم که این قوم را نابود کنم». لوط علیهالسلام گفت: «همین الان عذاب خواهند شد؟» جبرئیلگفت: «إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَلَیْسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ»؛(1)«خیر، موعد آنها صبح است، آیا صبح نزدیک نیست». لوط علیهالسلام گفت: «آنها، در را شکسته و داخل خانه شدهاند». پس جبرئیل با بال خود بر صورت آنها زد و آنان کور شدند. در همین باره خدای متعال میفرماید: «وَلَقَدْ رَاوَدُوهُ عَن ضَیْفِهِ فَطَمَسْنا أَعْیُنَهُمْ فَذُوقُوا عَذَابِی وَنُذُرِ»؛(2)«آنها قصد عمل زشت با مهمانان او داشتند، پس چشمانشان را کور کردیم، عذاب و انذار مرا بچشید». قوم لوط وقتی اوضاع را این طور دیدند، فهمیدند که عذاب بر سرشان نازل خواهد شد، در این وقت جبرئیل به لوط گفت: «تو، خانوادهات را شبانه از روستا بیرون ببر، غیر از همسرت که او باید در میان قومش بماند و عذاب شود و مراقب باشید که آنها، متوجه حرکت شما نشوند». از طرف دیگر، مرد دانایی در میان قوم لوط بود که با مشاهده این وضع به آنان گفت: «ای قوم! هر آینه عذاب بر شما نازل خواهد شد، امّا تا موقعی که لوط علیهالسلامدر بین شماست، عذابی به شما نمیرسد، پس مواظب او باشید که از بین شما خارج نشود». در نتیجه مردم دور خانه لوط علیهالسلام جمع شدند که نگذارند او بیرون رود، وقتی جبرئیل به لوط علیهالسلامدستور داد که از روستا خارج شود، لوط علیهالسلام گفت: «چگونه بیرون بروم، مگر مردم را اطراف خانهام نمیبینی؟» آن وقت جبرئیل ستونی از نور، میان دو دستش ایجاد کرد و به لوط گفت:
«این ستون نور را دنبال کن». لوط علیهالسلام، آن ستون نورانی را دنبال کرد و از راه زیرزمین از خانه خارج شدند، همسر لوط علیهالسلاممتوجه شد و خواست او را دنبال کند، امّا خداوند متعال، سنگی را بر سرش نازل کرد که او مُرد، وقتی که صبح شد هر یک از فرشتگان در یکی از چهار طرف روستا ایستادند و آن را از ریشه کنده و به آسمان بردند، تا آنجا که اهل آسمان، صدای سگها و خروسهای آنها را شنیدند و بعد ناگهان روستا را بر اهل آن واژگون نمودند و خداوند متعال بارانی از سنگ و کلوخ بر ایشان بارید و همه نابود شدند.
از امام صادق علیهالسلام روایت شده است: «هیچ بندهای که عمل قوم لوط را جایز و حلال بشمارد از دنیا نمیرود، غیر از اینکه خداوند متعال او را با سنگی از نوع سنگی که بر آنها بارید، نابود میکند، امّا مردم آن را نمیبینند».
طبرسی رحمهالله درباره عرضه کردن دختران لوط اختلاف کرده و گفته مراد لوط از دختران، دختران صلبی او؛ یعنی جنس زن بوده است. از قتاده روایتی نقل شده که منظور لوط از عرضه دخترانش، زنان امتش بوده؛ زیرا پیامبر، پدر امت است و زنان امت، دختران او محسوب میشوند، همچنین در کیفیت عرضه آنها اختلاف شده، چون دختران او مؤمن بودند و آن قوم، کافر، امّا به طور احتمال در شرع او، ازدواج زن مؤمن با مرد کافر، مباح بوده است، همان طور که در ابتدای اسلام نیز این امر جایز بود و پیامبر صلیاللهعلیهوآله، زن مؤمنهای را قبل از اسلام به ازدواج ابی العاص بن ربیع در آورد، ولی بعد این عمل باطل شد و گفته شده، منظور لوط علیهالسلام از ازدواج آنان این است که آنها باید ایمان بیاورند؛ زیرا آنان در سابق از دختران لوط علیهالسلام خواستگاری کرده بودند و به دلیل اینکه کافر بودند ایشان را قبول نکرده بود، همچنین بعضیها گفتهاند میان آن قوم، دو رهبر وجود داشت که لوط علیهالسلام با این شرط میخواست دو دختر خود، ذعورا و ریثا را به ازدواج آن دو در آورد.
«علل الشرایع» از امام صادق علیهالسلام روایت میکند که فرمود: «مردانی که لواط میدهند از بقیه اهل سدوم (قوم لوط) هستند، البته نه اینکه فرزند و نسل آنها باشند، بلکه از جنس و ذات آنها هستند». راوی میپرسد: «همان سدومی که سرزمینشان زیر و رو شد؟» فرمود: «آنها چهار شهر بودند: سدوم، صدیم، لدنا و عمیرا».
مسعودی میگوید: «خداوند متعال، لوط را بر پنج شهر مبعوث کرد و فرستاد که عبارت بود از: سدوم، عمورا، دوما، صاعورا، صابورا».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده که از آن حضرت سؤال شد: «قوم لوط از کجا فهمیدند که مردانی نزد لوط علیهالسلام هستند؟» فرمود: «همسر لوط بیرون آمده، به وسیله سوت زدن آنها را با خبر کرد، به همین دلیل سوت زدن مکروه است».
نیز فرمودند: «وقتی فرشتگان سراغ لوط علیهالسلام آمدند، او آنها را نشناخت و آنان را به خانه خود دعوت کرد و به آنها گفت: «شما به نزد بدترین آفریدگان خدای متعال آمدهاید». وقتی جبرئیل این را شنید با خودگفت: «این یک شهادت است، چون خداوند متعال به جبرئیل فرموده بود این قوم را عذاب نکن تا وقتی که سه بار بر علیه آنها شهادت داده شود؛ سپس ساعتی گذشت و لوط علیهالسلام از ترس حمله مردم به مهمانان هشدار داد و به آنان گفت: «شما به نزد بدترین خلق خدا آمدهاید». جبرئیل گفت: «این دو بار». وقتی به دروازه شهر رسیدند، مجدد لوط علیهالسلام متوجه آنها شد و هشدار داد و فرمود: «شما نزد بدترین مردم آمدهاید». جبرئیل گفت: «این سه بار». سپس فرشتگان داخل خانه لوط علیهالسلام شدند.
«ثواب الاعمال» با استناد به امام باقر علیهالسلام مینویسد: «قوم لوط قبل از آلوده شدن به عمل لواط از بهترین اقوام و برترین مخلوقات خداوند متعال بودند، پس شیطان به شدت میخواست که آنها را گمراه و از راه خدا برگرداند و از برتری و نیکی آنان
همین اندازه کافی است که بدانیم وقتی برای کار خارج میشدند، همگی با هم بیرون میرفتند و زنان آنها در خانه، جانشین ایشان باقی میماندند، در نتیجه ابلیس از بندگی و زندگی ایشان دچار حسرت میشد و وقتی که از کار برمیگشتند، آنچه را که ساخته بودند، خراب میکرد، پس با هم گفتند: «ما باید در کمین بنشینیم و ببینیم چه کسی کار ما را خراب میکند». به کمین نشستند و دیدند پسر جوان بسیار زیبایی آمد و کار آنها را خراب کرد، از او پرسیدند: «تو هستی که کار ما را خراب میکنی؟» گفت: «بله». آنها با هم گرد آمدند و تصمیم گرفتند که او را بکشند، امّا برای اینکه بدون داوری و حکم او را نکشند، تصمیم گرفتند او را در آن شب پیش مردی زندانی کنند تا صبح به کار دادرسی او برسند، وقتی که شب شد، آن پسر شروع به ناله و فریاد کرد، مرد زندانبان پرسید: «چه شده، چرا فریاد میزنی؟» گفت: «من عادت داشتم که روی شکم پدرم میخوابیدم و تنها خوابم نمیبرد». آن مرد گفت: «بیا روی شکم من بخواب». وقتی ابلیس، روی شکم آن مرد خوابید، شروع کرد به تماس دادن بدن خود با او و در انتها به او یاد داد که چگونه استمنا کند و خودش را ارضا نماید، در مرحله دوم به او یاد داد که چگونه عمل لواط را انجام دهد و خود را در اختیار او قرار داد، وقتی صبح شد، شیطان فرار کرد. آن مرد زندانبان به دیگران گفت که چه کاری با آن جوان انجام داده و آنها از این عمل ناآشنا تعجب کردند و آن را انجام دادند و کم کم با انجام دادن آن عادت پیدا کردند تا جایی که مردان به یکدیگر اکتفا کردند، در مرحله بعدی در راه مسافران کمین کردند و با آنان این کار را انجام میدادند به طوری که مردم از ترس، از کنار شهر آنها عبور نمیکردند، وقتی که مردان به یکدیگر روی آوردند و زنان را ترک کردند، شیطان به سراغ زنان رفت و خود را به صورت زن زیبایی در آورد و در مجلسی که زنان جمع شده بودند، به آنها گفت: «مردان شما با یکدیگر دفع شهوت
میکنند؟» گفتند: «آری؛ به همین دلیل هم لوط علیهالسلام آنها را اندرز میدهد آنها را از این کار باز میدارد».
در آن موقع شیطان خود را برهنه کرد و به آنها یاد داد که با یکدیگر آمیزش نمایند و خود را از مردان بینیاز نمایند. به این ترتیب زنان هم به یکدیگر مشغول شده و اکتفا کردند، به این صورت، حجت بر علیه آنها تمام شد و خداوند متعال، جبرئیل، میکائیل و اسرافیل را به صورت جوانانی خوشرو به نزد لوط علیهالسلام فرستاد، لوط علیهالسلام فرمود: «چه میخواهید، من تا امروز انسانی به خوشرویی و زیبایی شما ندیدهام». گفتند: «سرور و آقای ما، ما را به نزد بزرگ این قوم فرستاده است». لوط علیهالسلام گفت: «آیا آقای شما از عمل زشت این قوم به شما خبر نداده است؟ ای پسران من! این قوم، مردان را به زور میگیرند و با آنها لواط میکنند تا آنجا که به خونریزی دچار میشوند». آنها گفتند: «سید ما، به ما فرمان داده که از میان این روستا بگذریم». لوط علیهالسلام گفت: «من از شما درخواستی دارم». گفتند: «چه میخواهی؟» گفت: «همینجا منتظر باشید تا وقتی که هوا تاریک شود». پس آنها نشستند، آن وقت لوط علیهالسلام، دخترش را فرستاد تا برای آنها نان و آب و لباس گرم بیاورد، وقتی که دختر لوط به خانه رفت، باران گرفت و آب در دشت جاری شد، لوط علیهالسلام گفت: «بلند شوید تا آرام به منزل برویم». لوط علیهالسلام آهسته از کنار دیوار شروع به رفتن کرد و فرشتگان را در میان گرفت، آنها گفتند: «سید ما به ما دستور داده که از وسط روستا عبور کنیم».
لوط علیهالسلام به آرامی از آنها مواظبت میکرد، در این موقع ابلیس، فرزند کوچکی را که در دامان همسر لوط بود، گرفت و او را به داخل چاه پرتاب کرد، از داد و فریاد همسر لوط، مردم در خانه او جمع شدند، وقتی نگاه آنها به آن مردان زیبا افتاد، گفتند: «ای
لوط! آیا تو هم همکار ما شدهای؟» لوط علیهالسلام گفت: «اینها مهمانان من هستند مرا رسوا
نکنید». گفتند: «اینها سه نفرند، یکی را تو بردار و دو تا را به ما بده». لوط علیهالسلام در حالی که مهمانان خود را از چنگ آنها نجات داده و به داخل خانه میفرستاد. گفت: «ای کاش! من خانواده و عشیرهای داشتم که مانع شما میشدند و از من دفاع میکردند». در این وقت آنها به در فشار آوردند و آن را شکستند و لوط علیهالسلام را به گوشهای انداختند، لوط علیهالسلام بسیار وحشت کرده بود و از ترس رسوا شدن پیش مهمانانش با خود گفت: «ای کاش قدرتی داشتم یا به رکن شدیدی پناه میبردم». در این موقع جبرئیل گفت: «نترس، ما فرستادگان پروردگارت هستیم و آنها نمیتوانند به تو صدمهای برسانند». آنگاه جبرئیل، دست خود را پر از شن کرد و به صورت آنها پاشید و گفت: «رویتان سیاه باد!» آن وقت تمام اهل شهر کور شدند. وقتی لوط علیهالسلام خیالش راحت شد،گفت:
«ای رسولان پروردگار متعال! برای چه کاری به اینجا آمدهاید؟» گفتند: «آمدهایم تا آنان را در سحرگاه، مؤاخذه و عذاب کنیم». لوط علیهالسلام گفت: «آیا الان عذاب میرسد؟» گفتند: «موعد آنها صبح است، آیا صبح نزدیک نیست؟ اکنون تو دخترانت را بردار و از شهر بیرون برو».
امام باقر علیهالسلام در اینجا میفرماید: «خداوند متعال، لوط علیهالسلام را رحمت کند، اگر میدانست که چه کسانی با او در خانهاش هستند، هرگز آرزوی قدرت و رکن شدید نمیکرد؛ زیرا پشتوانه محکمی مانند جبرئیل در کنار او بود». سپس فرمود: «کلام خدای متعال که به پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «وَما هِیَ مِنَ الظَّالِمِینَ بِبَعِیدٍ»؛(1)«مثل همین عذاب در انتظار ستمکاران امّت توست». همان کسانی که عمل قوم لوط را انجام دهند».
«ثواب الاعمال» با استناد به امام صادق علیهالسلام مینویسد: پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «وقتی که قوم لوط، مرتکب آن اعمال زشت شدند، زمین از زشتی عمل آنها به گریه افتاد و به
1) . سوره هود، آیه 83.
پروردگارش شکایت کرد تا اشکهای آن به آسمان رسید و آسمان آنقدر گریست که اشکهای آن به عرش پیوست، آن وقت خداوند متعال به آسمان وحی کرد که بر ایشان باران سنگ ببارد و به زمین وحی کرد تا آنها را فرو ببرد».
عیاشی در تفسیر خود از زید بن ثابت نقل میکند که گفت: «از امام صادق علیهالسلام شنیدم که نزد ایشان از آمیزش با زنان از پشت سؤال شد، فرمود: «من در قرآن هیچ آیهای را نمیشناسم که این کار را مباح بداند مگر یک آیه: «إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِن دُونِ النِّسَآءِ»؛(1)«هر آینه شما زنان را واگذاشته و با مردمان میآمیزید».
1) . سوره نمل، آیه 55.
نام او عیاشی و اولین پادشاه بعد از نوح علیهالسلام بود که پادشاهی او شرق و غرب عالم را گرفته بود و خدای متعال درباره ذیالقرنین میفرماید: «وَیَسْ-ٔلُونَکَ عَن ذِی الْقَرْنَیْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَیْکُمْ مِنْهُ ذِکْرا * إِنّا مَکَّنّا لَهُ فِی الْأَرْضِ وَآتَیْناهُ مِن کُلِّ شَیْءٍ سَبَبا * فَأَتْبَعَ سَبَبا * حَتَّی إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِندَها قَوْما قُلْنا یاذَا الْقَرْنَیْنِ إِمَّآ أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّآ أَن تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسْنا * قالَ أَمّا مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ یُرَدُّ إِلَی رَبِّهِ فَیُعَذِّبُهُ عَذَابا نُکْرا * وَأَمّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صالِحا فَلَهُ جَزَآءً الْحُسْنَی وَسَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنا یُسْرا»؛(1)«از تو از ذی القرنین میپرسند: بگو: به زودی خبری از آنها بر شما تلاوت میکنم، ما به او در زمین، مکنت و حکومت داده و از هر چیز به او بخشیدیم، پس به دنبال علّتی راه افتاد تا زمانی که به جای غروب خورشید رسید و دید که انگار خورشید در چشمهای سرخ رنگ فرو میرود و در آنجا مردمی پیدا کرد و ما به او گفتیم: «ای ذی القرنین! یا آنان را عذاب میکنی و یا با آنها به نیکی رفتار میکنی؟» گفت: «هر کس که ستمکار باشد به زودی او را عذاب میکنم». سپس به سوی پروردگارش بازگشته و عذابی شدید خواهد دید و اما هر کس که ایمان آورده و عمل صالح انجام دهد او پاداشی نیکو داشته و به زودی از امور آسان به او واگذار میکنیم».
شیخ طبرسی درباره عبارت: «مَکَّنّا لَهُ فِی الْأَرْضِ» در آیه فوق میگوید: «خداوند متعال، او را بر زمین، مسلّط و چیره کرده بود».
1) . سوره کهف، آیات 87 - 83.
از حضرت علی علیهالسلام روایت شده که فرمود: «خداوند متعال، ابر را مسخّر او نمود و او را بر آن حمل مینمود و از همه اسباب به او بخشیده بود و نور را برایش گسترش داده بود به نحوی که روز و شب برایش یکسان بود و این معنای تمکین او در زمین است».
مراد از عبارت: «وَآتَیْناهُ مِن کُلِّ شَیْءٍ سَبَبا» این است که خداوند متعال، دانش همه چیز و توانایی و وسیلهای انجام هر کاری را به او داده بود، به طوری که او توانا به اراده و انجام آن کارها بود، «فَأَتْبَعَ سَبَبا»؛ یعنی راهی را در پیش گرفت و آن را پیمود. «حَتَّی إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ»؛ یعنی آخرین آبادی در جانب مغرب و عبارت «وَجَدَها تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَةٍ»؛ یعنی به جایی رسید که در نقطه تلاقی آب و آسمان به نظر میرسید که خورشید در آب فرو میرود و غروب میکند، اگر چه چنین چیزی امکان ندارد و خورشید داخل آب فرو نمیرود. «عَیْنٍ حَمِئَةٍ»؛ یعنی چشمهای دارای گل سیاه رنگ و بدبو و یا چشمهای از آب جوشان.
از کعب، نقل قول شده که میگوید: «در تورات چنین آمده که انگار خورشید در آب و گل فرو میرود».
علل الشرایع و امالی با استناد به وهب آوردهاند: «در بعضی از کتابهای آسمانی چنین دیدم که ذوالقرنین وقتی ساختن سدّ را تمام کرد، به راه خود ادامه داد تا اینکه او و لشکریانش به پیرمردی رسیدند که نماز میخواند در کنار او ایستادند تا نماز او تمام
شد، بعد ذوالقرنین به او گفت: «چگونه است که تو در موقع نماز، متوجه حضور من و سپاهیانم نشدی؟» پیرمرد گفت: «من مشغول راز و نیاز با خدایی هستم که لشکریانش زیادتر از تو و سلطنت و قدرتش هم از تو بیشتر است و اگر روی خود را متوجه تو میکردم به خواسته خود از درگاه او نمیرسیدم». ذوالقرنین گفت: «آیا
همراه من میشوی تا من در بعضی کارها از تو کمک بگیرم؟» گفت: «آری، اگر چهار کار را برای من ضمانت کنی همراه تو خواهم آمد؛ نعماتی که از بین نرود و سلامتی که در آن مریضی نباشد و جوانی که پیری به سراغ او نیاید و زندگی که با مرگ، تمام نشود». ذوالقرنین گفت: «ای پیرمرد! کدام آفرینندهای، توانایی انجام چنین اموری را دارد؟» پیرمرد گفت: «من اکنون همراه کسی هستم که توانا بر انجام آنهاست و مالک من و توست». آنگاه از کنار مرد دانشمندی گذشت، آن مرد به ذوالقرنین گفت: «مرا از دو چیز خبر بده از روزی که خدای متعال آنها را آفریده، ایستادهاند، دو چیز که از ابتدای آفرینش، متفاوت بودهاند و دو چیز که همواره جاری هستند و از دو امری که با هم در تضّاد هستند». ذوالقرنین گفت: «دو امر جاری، ماه و خورشید هستند، دو چیز متفاوت، روز و شب هستند و دو چیز مخالف یکدیگر، مرگ و زندگی میباشند». دانشمند گفت: «ای ذوالقرنین! به راه خود برو که به راستی تو دانا هستی». ذوالقرنین به راه خود ادامه داد و از شهرهای مختلف عبور کرد تا به پیرمردی رسید که جمجمه مردهای را زیر و رو میکرد، ذوالقرنین و لشکریانش ایستادند و از او سؤال کرد: «ای پیرمرد! چرا این جمجمهها را زیر و رو میکنی؟» پیرمرد گفت: «میخواهم فقیر و ثروتمند و بالا و پست از بین ایشان را بشناسم و هنوز بعد از بیست سال نتوانستهام این کار را انجام بدهم و آنان را بشناسم».
ذوالقرنین او را رها کرد و رفت و گفت: «او از گفتن این سخنان هدفی داشت که به من بفهماند، عاقبت آدمی، مرگ است و در پایان، پادشاه و رعیت، گدا و ثروتمند با هم فرقی ندارند». به راه خود ادامه داد تا به قوم دانایی از پیروان موسی علیهالسلام رسید؛ همان کسانی که به حق هدایت شده و بر اساس آن داوری میکردند، وقتی که آنان را دیدار کرد به آنها گفت: «ای قوم! مرا از اخبار و سرگذشت خود آگاه کنید، چون من همه شرق و غرب عالم و دریا و خشکی آن را گشتهام و هرگز قومی مانند شما ندیدهام، چرا قبر
کسانی که مردهاند بر در خانههایتان است؟» گفتند: «به خاطر آنکه، مرگ را فراموش نکنیم و یاد آن از دلهای ما بیرون نرود». ذوالقرنین پرسید: «چرا خانههایتان در ندارد؟» گفتند: «چون بین ما دزد و متهمی وجود ندارد و ما همه امانتدار یکدیگر هستیم». ذوالقرنین گفت: «چرا شما سرپرست و مسؤول نظم ندارید؟» گفتند: «ما به یکدیگر ظلم و ستم نمیکنیم که احتیاج به سرپرست داشته باشیم». او پرسید: «چرا قاضی و حاکم ندارید؟» گفتند: «چون هرگز با یکدیگر دشمنی و جنگ نداریم». ذوالقرنین پرسید: «چرا پادشاه ندارید؟» گفتند: «از میان ما کسی، ثروت اندوخته جمع نمیکند». او پرسید: «چرا بر یکدیگر برتری ندارید و بین شما فرقی وجود ندارد؟» گفتند: «از آنجا که ما به یکدیگر محبت کنیم». ذوالقرنین پرسید: «چگونه است که دعوا و اختلافی ندارید؟» گفتند: «به سبب مهربانی و مهر قلبی که بین ما هست و به دلیل محبت و رابطه نیکی که بین ما برقرار است». پرسید: «چگونه است که به یکدیگر ناسزا نمیگویید و با یکدیگر جنگ و جدال نمیکنید؟» گفتند: «به دلیل اینکه بر سرشت ما عزم و اراده غلبه یافته و نفوس ما همواره به حق، حکم میکند». پرسید: «چطور شما همه با هم وحدت کلمه دارید و روش شما درست و یکسان است؟» گفتند: «از آنجا که ما دروغ نمیگوییم و کسی را فریب نمیدهیم و پشت سر کسی غیبت نمیکنیم». ذوالقرنین پرسید: «به من بگویید چرا میان شما فقیر و مسکینی وجود ندارد؟» گفتند: «به دلیل اینکه ما، اموال خود را به طور برابر تقسیم میکنیم».
پرسید: «چرا میان شما فرد خشن و بداخلاق وجود ندارد؟» گفتند: «به دلیل تواضع و فروتنی ما». پرسید: «چرا خداوند متعال طول عمر شما را بیش از همه مردم قرار داده است؟» گفتند: «ما از حق تجاوز نمیکنیم و به عدل حکم مینماییم».
ذوالقرنین گفت: «چطور است که شما هرگز دچار قحطی نمیشوید؟» گفتند: «ما هیچ وقت از استغفار غافل نمیشویم». پرسید: «چرا غم و غصّهای ندارید؟» گفتند: «ما
همواره وجود خود را به بلا و سختی عادت دادهایم، بنابراین هیچ بلایی موجب غم و بیتابی ما نمیشود». ذوالقرنین گفت: «چگونه است که آفات و بلایا به شما نمیرسد؟» گفتند: «برای اینکه ما فقط بر خدا توکّل و اعتماد میکنیم و مانند بعضی اقوام، نزول باران را به اوضاع ستارگان و شانس و اقبال نسبت نمیدهیم». در آخر ذوالقرنین پرسید: «مرا آگاه کنید، آیا پدران شما هم همین کارها را میکردند که شما انجام میدهید؟» گفتند: «آری، پدران ما همیشه با بیچارگان مهربان بوده و با فقیران برادری و مواسات میکردند، از افرادی که به آنها ستم کرده بودند، میگذشتند و به کسانی که به آنها بدی کرده بودند، با خوبی رفتار میکردند، از گنهکاران میگذشتند، صله رحم مینمودند، امانات بین خود را به صاحب امانت برمیگرداندند، صدقه میدادند و دروغ نمیگفتند، بنابراین خدای متعال هم کار ایشان را اصلاح مینمود». ذوالقرنین که تحت تأثیر رفتار آنها قرار گرفته بود، باقی عمرش را پیش آنها زندگی کرد تا موقعی که مُرد و او پانصد سال عمر کرد.
تفسیر علی بن ابراهیم با استناد به امام صادق علیهالسلام مینویسد: «همانا، ذوالقرنین فردی بود که خداوند متعال، او را برای قومش فرستاد و آنها به طرف راست سر او ضربهای زدند که درجای آن برآمدگی شاخ مانندی پدید آمد و خداوند متعال، او را به مدت پانصد سال کشت، آنگاه دوباره خداوند متعال، او را بر آنها مبعوث کرد، این بار ضربهای به طرف چپ سر او زدند و برآمدگی شاخ مانند دیگری روی سرش بوجود آمد، این بار نیز خداوند متعال، او را پانصد سال کشت، سپس او را بر آنها فرستاد و تمام ممالک شرق و غرب را تحت حکومت او قرار داد».
از امیرمؤمنان علیهالسلام درباره ذوالقرنین سؤال کردند که آیا او پیامبر بوده یا پادشاه؟ فرمود: «نه پادشاه بود و نه پیامبر، بلکه بندهای بود که خداوند متعال را دوست میداشت، در نتیجه خداوند متعال، هم او را دوست میداشت و در راه خدا
خیرخواهی و نصیحت مینمود، در نتیجه خدای متعال، هم برای او طلب خیر میکرد پس خداوند متعال او را بر قومش مبعوث کرد و آنها به طرف راست سر او ضربهای زدند و او از ایشان مخفی شد، سپس خداوند متعال، او را برای دومین بار مبعوث کرد، این بار به طرف چپ سر او ضربتی زدند و مجدد از میان آنها غایب شد و بالاخره بار سوم که خداوند متعال او را برانگیخت،به او در شرق و غرب عالم، سلطنت و مکنت بخشید و میان شما نیز کسی چون او وجود دارد. ذوالقرنین وقتی از روستایی عبور میکرد، همچون شیر خشمگین بر آنجا غرّش مینمود و در اثر غرّش او در روستا، تاریکی و رعد و برق و صاعقه ایجاد میشد و هر کس مخالف او بود، نابود میگردید.
زمانی به او گفتند: «در زمین خدا، چشمهای وجود دارد که به آن آب حیات میگویند و هیچ صاحب روحی از آن نمیآشامد، جز اینکه تا هنگام قیامت و صحیه آن نمیمیرد». ذوالقرنین، خضر را فراخواند، خضر از بهترین یاران او بود؛ ذوالقرنین او را به همراه 360 مرد روانه کرد و به هر کدام یک ماهی داد و به آنان گفت: «به فلان محل که 360 چشمه در آن جریان دارد، بروید و هر کدام ماهی خود را در یکی از چشمهها بیندازید و بشویید». خضر به سراغ چشمهای رفت و نشست تا ماهی را بشوید، ماهی تا به آب رسید زنده شد و شنا کرد و رفت؛ خضر بسیار تعجب کرد و گفت: «به ذوالقرنین چه بگویم؟»، بنابراین برای پیدا کردن ماهی، لباسهای خود را درآورد و به درون چشمه رفت و از آب آن نوشید و در آن شنا کرد و به دنبال ماهی گشت، اما نتوانست ماهی را پیدا کند سرانجام دست خالی به سوی ذوالقرنین برگشت. ذوالقرنین دستور داد ماهی هر یک از آن 360 نفر را بگیرند، وقتی نوبت به خضر رسید، دیدند او ماهی ندارد، او را به نزد ذوالقرنین بردند، ذوالقرنین از او درباره ماهی سؤال کرد و گفت: «با آن ماهی چه کردی؟» گفت: «او را در چشمهای میشستم که گم شد و هرچه به دنبال آن گشتم آن را نیافتم». ذوالقرنین گفت: «آیا از آب آن
چشمه نوشیدی؟» خضر گفت: «آری». آنگاه ذوالقرنین به دنبال آن چشمه به راه افتاد، امّا هرچه گشت، آن را نیافت، سپس خطاب به خضر گفت: «همانا تو صاحب آن چشمه بودی و خداوند متعال آن را فقط برای تو معلوم کرده بود».
امالی از امام صادق علیهالسلام روایت میکند که فرمود: «وقتی ذوالقرنین، ساختن سدّ را به پایان رساند از آن عبور کرد و به تاریکی رسید، ناگهان فرشتهای را دید که بر کوهی ایستاده و طول قد او پانصد ذراع است. آن فرشته به او گفت: «ای ذوالقرنین! آیا پشت سر تو راهی برای عبور وجود دارد؟» ذوالقرنین به او گفت: «تو که هستی؟» آن فرشته گفت: «من ملکی از فرشتگان خدای رحمان هستم که نگهبان این کوهم و هیچ کوهی در روی زمین خدای متعال وجود ندارد، جز اینکه رگهای در این کوه دارد و موقعی که خداوند متعال اراده میکند، شهری را بلرزاند به من وحی میکند و من آن را به لرزه میاندازم».
از امام باقر علیهالسلام روایت شده که فرمود: «خداوند تبارک و تعالی، هیچ پیامبری را پادشاه روی زمین قرار نداد، به جز چهار نفر که بعد از نوح علیهالسلام بودند: 1) ذوالقرنین که نام او عیاش بود. 2) داوود علیهالسلام) سلیمان علیهالسلام 4) یوسف علیهالسلام عیاش، مالک تمام شرق و غرب عالم بود و داوود علیهالسلام، مالک ما بین شامات تا شهرهای اصطخر بود و حکوت سلیمان هم در همان محدوده بود، امّا یوسف علیهالسلام، حاکم مصر و صحراهای آن بود و جز آن بر جایی دیگر تسلط نداشت».
شیخ صدوق رحمهالله میگوید: «من در خبری درست شنیدهام که ذوالقرنین، پادشاه یا پیامبر نبوده، بلکه فقط بندهای مؤمنی بود که خدا را دوست میداشت و خداوند متعال نیز او را دوست میداشت، ذوالقرنین، پادشاهی برانگیخته شده از سوی خدای متعال بود، همانطور که طالوت، پادشاه بود، ولی پیامبر یا فرستاده نبود، همچنانکه خدای متعال میفرماید: «وَقالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ آیَةَ مُلْکِهِ أَن یَأْتِیَکُمُ التّابُوتُ فِیهِ سَکِینَةٌ مِنْ
رَبِّکُمْ»؛(1)«پیامبرشان به آنها گفت: «خداوند، طالوت را به پادشاهی شما مبعوث نموده». این جایز است که شخصی که پیامبر نباشد در جمله پیامبران ذکر شود، همان طور که جایز است، کسی که فرشته نیست در زمره ملائکه یاد شود، مانند سخن خدای متعال که فرمود: «وَإِذْ قُلْنا لِلْمَلاَئِکَةِ اسْجُدُوا لِأَدَمَ فَسَجَدُوا إِلآَّ إِبْلِیسَ کانَ مِنَ الْجِنِّ»؛(2)«آن هنگام که به ملائکه گفتیم: «آدم را سجده کنید، پس سجده کردند به جز ابلیس که از جنیان بود».
از امام صادق علیهالسلام درباره ذوالقرنین روایت شده که فرمود: «پادشاهان روی زمین چهار نفر بودند که دو نفر آنها کافر و دو نفر مؤمن بودهاند: امّا مؤمنان سلیمان بن داوود و ذوالقرنین علیهماالسلام هستند و کافران، نمرود و بخت النصر میباشند و نام ذوالقرنین، عبداللّه بن ضحاک بن معبد بوده است».
در علل الشرایع با استناد به امام باقر علیهالسلام آمده است: «نخستین دو نفری که در روی زمین با هم دست دادند؛ ذوالقرنین و ابراهیم خلیل علیهالسلام بودند که ابراهیم علیهالسلام به پیشواز ذوالقرنین آمد و با او دست داد».
«بصائر الدرجات» از امام باقر علیهالسلام روایت میکند که فرمود: «همانا ذوالقرنین میان انتخاب دو ابر، شک داشت و او ابر پایینتر را انتخاب کرد و ابر ضخیمتر و مشکلتر را برای پیامبر شما نگه داشت»، پرسیدم: «ابر مشکلتر چیست؟» امام علیهالسلام فرمود: «ابری که دارای رعد و برق و صاعقه بود و صاحب شما بر آن سوار میشود، امّا ذوالقرنین در اسباب آسمانهای هفتگانه بالا رفت و در زمینهای هفتگانه قدم گذاشت که پنج تا از آنان آباد و دو تا از آنها ویران بود». مراد از صاحب شما، قائم آل محمد صلیاللهعلیهوآله است.
«کمال الدین» با استناد به عبداللّه بن سلیمان که فردی اهل مطالعه بوده، نقل
میکند: «در بعضی از کتابهای آسمانی خواندم که ذوالقرنین، مردی از اهل اسکندریه بود و مادر او، پیرزنی بود که جز او فرزندی نداشت و نام او اسکندر بود که از ابتدای تولد تا زمان جوانی، با ادب، خوش اخلاق بود و عفت و شرم زیادی داشت. روزی اسکندر در خواب دید که گویا آنقدر به خورشید نزدیک شده که دو برآمدگی شاخ مانند، روی سرش به خورشید رسیده و شرق و غرب را در بر گرفته، وقتی خواب خود را برای مردم قومش تعریف کرد او را ذوالقرنین؛ یعنی صاحب دو شاخ نامیدند و بعد از آن، اسکندر همه تلاش خود را کرد و مشهور شد و در بین قومش به بزرگواری و عزت دست یافت و او در میان قومش، اولین کسی بود که تصمیم گرفت تسلیم خدای واحد شود و مردم را به سوی دین حق دعوت کند. مردم به خاطر بزرگواری از او پیروی کردند، سپس به آنان دستور داد که برایش مسجدی بسازند، قومش مسجدی بنا کردند، آنگاه فرمان داد طول مسجد را چهارصد ذراع نموده و عرض دیوارش را 22 ذراع و ارتفاع آن را صد ذراع قرار دهند. آنان گفتند: «ذوالقرنین! چگونه میخواهی چوبی فراهم کنی که دو دیوار را به هم متصل کنی؟» گفت: «آن را با خاک پر کنید تا موقعی که فاصله آن با بلندی دیوار مسجد، یکی شود؛ وقتی این کار تمام شد به هر یک از مؤمنان بگویید که به قدر توان خود طلا و نقره بیاورند، سپس آنها را خیلی ریز خرد کنید و بعد با خاک مخلوط کنید و این خاک را گرما داده و با آن چوبها و صفحات مس را پوشش دهید و وقتی این کارها تمام شد، مردم را برای بردن این خاک صدا بزنید و آنان به خاطر وجود طلا و نقرهای که در آن خاک است در بردن آن عجله میکنند». آنگاه مسجد را ساختند و مردم، این خاک را بیرون بردند و سقف مسجد از آن چوبها پوشیده شد و فقرا نیز بینیاز شدند و اسکندر آنها را به چهار لشکر تقسیم کرد که هر لشکری ده هزار نفر داشت، سپس آنها را در سرزمینها پراکنده کرد تا داستان حرکت او برای گرفتن شرق و غرب را به
گوش همه مردم برسانند، آن وقت قوم او به دورش جمع شدند و گفتند: «به خدای متعال سوگند که ما حامی تو هستیم، مبادا در کار خود کسی را بر ما ترجیح دهی که بیشک ما نسبت به تو شایستهتر هستیم و تو، حاکم مال و جان ما هستی و این مادر تو پیرزنی است که بیشتر از همه مردمِ دنیا به گردن تو حق دارد، پس مبادا با او مخالفت کنی». ذوالقرنین گفت: «سخن شما، سخن من و رأی شما، رأی من است، امّا من مثل کسی هستم که قلب و گوش و چشمش تسخیر شده و باید به دنبال کورگشایی بروم، ولی ای قوم من! وارد این مسجد شوید و از من پیروی کنید و با من مخالفت نکنید که نابود میشوید». سپس فرماندار اسکندریه را فرا خواند و به او گفت: «مسجد مرا آباد نگاه دار و مادرم را گرامی بدار». وقتی فرماندار گریه و ناله مادر اسکندر را دید، تصمیم گرفت تا با حیلهای او را آرام کند تا بداند مردم قبل از او و بعد از او دچار چه بلاها و سختیهایی میشوند، پس مجلس عید و گردهمایی ترتیب داد و سپس مؤذن و ندا دهنده در بین مردم فریاد برآورد: «ای مردم! فرماندار، شما را فراخوانده که در فلان روز در مسجد حاضر شوید». ولی درست در همان لحظه جارچی جار زد: «عجله کنید، امّا بترسید از اینکه در این جشن حاضر شوید به جز کسانی که هرگز دچار بلا و مصیبتی نشدهاند». مردم که این سخنان را شنیدند همه در خانه ماندند و گفتند: «هیچ کس از ما نیست، جز اینکه مبتلا به بلا و مصیبت و داغ جانسوزی شده است». مادر ذوالقرنین این مطلب را شنید و تعجب کرد، ولی نفهمید که منظور فرماندار چه بوده است. دوباره فرماندار به منادی دستور داد که ندا دهد: «ای مردم، فرماندار، شما را فراخوانده که در فلان روز حاضر شوید و این بار به جز افرادی که مبتلا به بلا و مصیبتی شدهاند، کسی حاضر نشود؛ زیرا هیچ خیری در افراد بیدردی که هرگز دچار مصیبتی نشدهاند، وجود ندارد». مردم گفتند: «این فرماندار به حضور ما حسودی میکند، پس پشیمان شده و کار خود را جبران کرده و عیب خود را پوشانیده
و از ما دوباره دعوت به عمل میآورد». وقتی همه مردم جمع شدند، فرماندار به آنها خطاب کرد: «من شما را برای جشن دعوت نکردهام، بلکه هدفم این بود که با شما درباره ذوالقرنین و غمی که از فقدان دوری او متوجه ما شده، سخن بگویم، پس آدم علیهالسلام به یاد آورید، که خداوند متعال او را به دست خود آفرید و در او از روح خود دمید و فرشتگان را مأمور به سجده او کرد و او را در بهشت خود جای داد، پس از آن، او را با بزرگترین بلاها و سختیها آزمود که آن خروج از بهشت بود. ابراهیم علیهالسلام را با آتش و پسرش را با قربانی و ذبح، امتحان نمود، یعقوب علیهالسلام را به اندوه و گریه بر یوسف علیهالسلام، یوسف علیهالسلام را با بردگی، ایوب علیهالسلام را با بیماری و مصیبت، یحیی علیهالسلام را با ذبح، زکریا علیهالسلامرا با قتل، عیسی علیهالسلام را با امری بزرگ که همان تولد بدون پدر بود، امتحان نمود و انسانهای زیادی را آفرید که هیچ کس جز او از تعداد آنها خبر ندارد».
سپس به مردم گفت: «برخیزید و بروید، مادر اسکندر را آرام کنید تا قدری صبر و آرامش داشته باشد؛ زیرا مصیبت دوری فرزندش برای او بسیار بزرگ است». وقتی مردم نزد مادر اسکندر رفتند به او گفتند: «آیا امروز در این جمع بودی و سخنان فرماندار را شنیدی؟» او گفت: «هیچ چیز از این اتفاقات بر من پنهان نیست و هیچ کس از میان شما گرفتاری به بزرگی مصیبت من ندارد، امّا خداوند متعال به من صبر داده و مرا راضی نموده و قلبم را به خود ارتباط داده است». وقتی مردم، صبر نیکوی او را دیدند، از پیشش رفتند، از طرف دیگر ذوالقرنین به جهانگشایی مشغول بود و سپاه او نیازمندان بودند و او تا سر حدّ مغرب و مشرق را تحت سلطه خود در آورد و آن وقت خداوند متعال به او وحی نمود: «ای ذوالقرنین! تو حجت من بر تمام خلق هستی از شرق عالم تا غرب آن و این همان تعبیر خواب توست». ذوالقرنین عرضه داشت: «خدایا! تو مرا بر کار بزرگی مبعوث و مأمور کردی که ارزش و بهای آن را جز تو کسی نمیداند، پس مرا آگاه کن از
اینکه در برخورد با مردم اقوام گوناگون چه طور بر آنان تسلط و با چه مکری، آنها را نابود کنم و با چه زبانی با آنها سخن بگویم و چطور زبان آنها را بفهمم؟» خدای متعال به او وحی کرد: «من قلب و سینه تو را گشودم تا ندای باطن هر امری را بشنوی و فهم تو را زیاد کردم تا هر چیزی را درک کنی و همه چیز را در وجودت حفظ کردم تا هیچ امری از تو پنهان نشود و پشتت را محکم نمودم که هیچ چیز تو را نترساند و نور و تاریکی را به تسخیر تو در آوردم و آنها را دو لشکر آماده به خدمت برای تو قرار دادم که به وسیله نور، هدایت میشوی و راه پیدا میکنی و به وسیله ظلمت، مردم از سپاه تو میترسند». آنگاه ذوالقرنین با پیغام پروردگارش به راه افتاد و به سر حد مغرب و محل غروب خورشید رسید و در راه خود هر قومی را میدید، آنان را به سوی خداوند متعال دعوت نمود، که اگر میپذیرفتند با آنها به نیکی رفتار میکرد و از آنها میگذشت و اگر دعوتش را قبول نمیکردند، تاریکی، خانه و شهرهایشان را فرا میگرفت و قلب و زبان و تمام اندام آنها را مطیع خود میکرد و در آن ظلمت، مبهوت بودند تا وقتی که ندای دعوت حق را اجابت کنند. سپس هشت روز و هشت شب در تاریکی راه رفت، یارانش، او را نگاه میکردند تا وقتی که به کوهی رسید که بر تمام زمین احاطه داشت در آنجا فرشتهای را دید که بر کوه ایستاده و خدای متعال را تسبیح میگوید، در این موقع ذوالقرنین به سجده افتاد و وقتی سر خود را بلند کرد، آن فرشته
به او گفت: «ای پسر آدم! چگونه توانستی به اینجا بیایی؛ زیرا هیچ کس از فرزندان آدم، قبل از تو به آن پا نگذاشتهاند». ذوالقرنین گفت: «این توانایی را همان کس به من داده که تو را مأمور حفاظت از این کوه نموده است». فرشته گفت: «راست گفتی، اگر این کوه نبود، زمین از هم میشکافت و اهلش را فرو میبرد و در روی زمین هیچ کوهی بزرگتر از این وجود ندارد و این اولین کوهی است که خدای متعال آفریده که قله آن به آسمان چسبیده و انتهای آن در زمین هفتم قرار دارد و این کوه مانند حلقهای بر
زمین است و زمینهای همه شهرها، در این کوه ریشه دارند وقتی که خدای متعال اراده کند که در شهری زلزله رخ دهد به من وحی میکند که ریشه مربوط به آن شهر را تکان دهم و سپس در آنجا زلزله اتفاق میافتد».
پس از آن ذوالقرنین به سوی یارانش برگشت و با آنها به طرف مشرق رفت و در راه با هر قومی برخورد میکرد آنها را به سوی خدای یکتا دعوت مینمود تا آن که همه شرق و غرب را پیمود و در جانب روم به قومی رسید که قرآن کریم میفرماید: «لاَ یَکادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً»(1)یأجوج میگفتند و به حیوانات شباهت داشتند و مانند چارپایان میخوردند و میآشامیدند و صورتهایشان شکل انسان بود، امّا از نظر اندام بسیار کوچک بودند و طول قدشان از پنج وجب تجاوز نمیکرد و همه به یک شکل و اندازه بودند و همگی پا برهنه و عریان بوده و هیچ لباسی بر تن نداشتند، جز مو و کرکی مانند پشم شتر که آنها را از سرما و گرما محافظت میکرد هر یک دارای دو گوش بودند که یکی دارای مو و دیگری دارای پشم بود و به جای ناخن، چنگالهایی داشتند و مانند درندگان، دندانهایی تیز و برنده داشتند و گوشهایشان آنقدر بزرگ بود که وقتی میخوابیدند از یکی به جای زیرانداز و از دیگری به جای روانداز استفاده میکردند، غذای آنان نوعی نهنگ دریایی بود که سالی یک بار طوفان و امواج دریا آن را برایشان میآورد که با آن روزی خود را میگذراندند و از آن آب و روغن میگرفتند، پس هنگامی که غذا داشتند به تولید مثل میپرداختند و تا سال بعد فقط از همان نهنگ استفاده میکردند و جز آن چیزی نمیخورند، وقتی که غذایشان تمام میشد به شهرهای دیگر حمله میکردند و مانند آفت مزارع از همه جا عبور میکردند، و در همه جا خرابی و فساد به بار میآورند، البته فساد آنها از ملخ و آفات گیاهی بیشتر بود
1) . سوره کهف، آیه 93.
و ساکنین آن منطقه با حمله این قوم مجبور به ترک محل زندگی خود میشدند؛ زیرا از شدت بوی بد و زیادی و نجاستشان هیچ کس حاضر نمیشد به آنها نزدیک شود، وقتی به زمین میرسیدند از فاصله صد فرسخی صدای حمله آنها شنیده میشد و صدای همهمه آنها مانند وز وز زنبور بود به اضافه اینکه صدای آنها بسیار گوش خراشتر و شدیدتر بود و وقتی به جایی میرسیدند، آنقدر وحشیگری میکردند که هیچ چیز در آنجا باقی نمیماند و هیچ جنبدهای از حمله آنان جان سالم بدر نمیبرد، آنها موجودات عجیبی بودند که همگی زمان مرگ خود را میدانستند؛ زیرا هر یک بعد از اینکه دارای هزار فرزند میشد، مرگش فرا میرسید و در آن موقع دست از طلب روزی برمیداشت و آماده مرگ میشد.
آنها در زمان ذوالقرنین به همه نقاط زمین هجوم میبردند. مردم به ناحیهای که ذوالقرنین در آنجا بود پناه بردند و از او خواستند که به آنها کمک کند و به او گفتند:
«همانا تو دارای سلطه و ملک هستی و سپاهیان فراوان و نور و ظلمت همه به دستور تو هستند و ما همسایگان یأجوج و مأجوج هستیم و بین ما و آنها غیر از همین دو کوه حدّ فاصلی وجود ندارد و اگر آنها از فاصله این دو کوه عبور کنند ما را از خانههایمان
بیرون میکنند، آنها، مانند چارپایان هستند و حشرات زمینی، مار، عقرب و هر جنبندهای را میخوردند و هیچ شکی نداریم که آنها، همه زمین را پر میکنند و اهالی آن را فراری دهند؛ ما میترسیم که مبادا تعدادی از سربازن سپاه آنها از روی این دو کوه پیدا شوند، تو میتوانی چارهای بیندیشی؛«أَن تَجْعَلَ بَیْنَنا وَبَیْنَهُمْ سَدّا»؛(1)«پس میان ما و ایشان سدی بساز». آن وقت ذوالقرنین پذیرفت و آنها را به سوی معدن آهن و مس راهنمایی کرد و برای آنها، معدن را شکافت تا مس و آهن استخراج کنند، آنگاه آنها پرسیدند: «به چه وسیله آهن و مس را خرد کنیم»، پس ذوالقرنین برای آنها از
1) . سوره کهف، آیه 94.
زیرزمین معدن دیگری به نام سامور بیرون آورد که شیئی بسیار سفید و درخشان است که هیچ چیزی نیست که روی آن قرار بگیرد و ذوب و بریده نشود. آنگاه از برش دادن آهن، ابزاری ساخت که به وسیله آن مشغول ساختن سد شدند. سلیمان بن داوود نیز استوانه بیتالمقدس را با همانطور قطع کرد و برش داد. در هر صورت ذوالقرنین به آنها یاد داد و به قدر کافی از آن جمعآوری کردند و پس از آن آتش افروختند تا آن را ذوب کنند و از آن تکههای بزرگ، مانند صخره و سنگ ساختند و مس را ذوب کردند و آن را مانند گل، نرم کردند و آن صخرههای آهنین را با ملاط مخلوط مس بهم متصل کردند و بین دو کوه، سدی از آهن ساختند، فاصله دو کوه، سه مایل بود، پس ابتدا پایه سدّ را کندند تا به آب رسیدند و عرض سد را یک مایل قرار دادند و سپس سد را طبقه طبقه بنا کردند، یک طبقه از آهن و طبقه دیگر از مس، تا آنکه ارتفاع سد به اندازه بلندی دو کوه رسید که از دور، مانند پارچه رنگارنگ به نظر میرسید که رنگهای سرخ، زرد و سیاه داشت.
قوم یأجوج و مأجوج هر ساله تا نزدیکی آن سد پیش میرفتند، امّا وقتی با مانعی به بزرگی آن برمی خوردند، مجبور بودند که عقب نشینی کنند و این وضع تا قیام قیامت ادامه دارد و وقتی نشانههای قیامت؛ یعنی قیام قائم آل محمد صلیاللهعلیهوآله فرا برسد، خداوند
متعال آن سد را برای ایشان باز میکند. وقتی ذوالقرنین ساخت سدّ را به پایان رساند به راه خود ادامه داد تا به مردمی دانشمند رسید، مردمی که از قوم موسی علیهالسلامبودند. «وَمِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ یَعْدِلُونَ»؛(1)«همان کسانی که به حق هدایت شده و بر اساس آن حکم میکردند». ذوالقرنین تا هنگام مرگش پیش آنان باقی ماند از کشورگشایی تا هنگام وفات، پانصد سال عمر کرد.
در کتاب قصص انبیاء راوندی با استناد به امام باقر علیهالسلام نقل شده است که فرمود:
1) . سوره اعراف، آیه 181.
«ذوالقرنین با ششصد هزار سوار عازم حج شد و وقتی که وارد حرم گردید، بعضی از یارانش او را تا خانه خدا همراهی کردند و هنگامی که از حج برگشت، تعریف کرد: «من آنجا مردی بسیار نورانی را دیدم». گفتند: «او ابراهیم خلیل الرحمن است». گفت: «اسبها را آماده کنید». ششصد هزار مرکب افسار زده، آماده شد و او دستور داد به سوی ابراهیم خلیل بروند وقتی که او و یارانش به ابراهیم علیهالسلامرسیدند. ابراهیم فرمود: «چگونه و با چه وسیلهای تمام جهان را طی کردی؟» گفت: «به وسیله یازده کلمه: منزه است آن باقی که فانی نمیشود، منزه است آن دانایی که فراموشی ندارد، منزه است آن حافظی که از بین نمیرود، منزه است آن بینایی که شک نمیکند، منزه است آن قیومی که هرگز نمیآرامد، منزه است آن مالک و صاحب اختیاری که تحت سلطه کسی قرار نمیگیرد، منزه است آن عزیز قدرتمندی که مغلوب نمیشود؛ منزه است آن که در پرده غیبی که دیده نمیشود، منزه است آن وسعت دهندهای که به تجمل و خودنمایی نمیافتد، منزه است آن قائمی که بازی نمیکند؛ منزه است آن دایمی که به سهو و اشتباه مبتلا نمیشود».
عیاشی از اصبغ بن نباته از امیرمؤمنان علیهالسلام نقل میکند: «از آن حضرت درباره ذوالقرنین سؤال شد، حضرت فرمود: «او بنده صالحی بود که نامش، عیاش بود و خداوند متعال، او را انتخاب کرد و او را در مردمی از قرون ابتدایی در مغرب مبعوث کرد و این بعد از طوفان نوح علیهالسلام بود،بعد از مدتی مردم به سمت راست سرش ضربهای زدند و او از آن ضربه مُرد، سپس خداوند متعال، او را بعد از صد سال زنده کرد و او را بر گروهی دیگر از قدیمیان در مشرق برانگیخت و این بار به طرف چپ سرش ضربتی وارد کردند و او از آن ضربت مُرد، سپس خداوند متعال، او را بعد از صد سال زنده کرد و در جای آن دو ضربه بر روی سرش دو برآمدگی شاخ مانند، پدید آمد که نشانه پیامبری و عزت ملک او بود، از آن پس خداوند متعال، او را به آسمان دنیا
بالا برد، به طوری که تمام زمین و شرق و غرب آن را به او نشان داد و دانش هر چیز را در اختیار او گذاشت و او را به رعد و برق و تاریکی آسمان تأیید نمود، سپس او را به زمین برگرداند و به او وحی کرد: «در زمین و در غرب و شرق حرکت کن که همانا سرزمینها را در اختیار تو گذاشتم و بندگانم را نزد تو فروتن قرار دادم تا از تو و هیبت تو بترسند». آنگاه ذوالقرنین به سمت غرب رفت و هرگاه از روستایی میگذشت، نعرهای هچون شیر خشمگین میکشید و از دو شاخ روی سرش رعد و برق و صاعقه میزد که همه مخالفانش را نابود میکرد، بنابراین شرق و غرب عالم، تابع او شدند، سپس در مسیر خود به جایی رسید که خورشید در خط افق به نظر میرسید که در دریا فرو میرود و در کنار خورشید، هفتاد هزار فرشته دید که با زنجیرهای آهنین، خورشید را به درون آب میکشیدند و هنگام طلوع آن را بالا میآوردند. زمانی که او مالک شرق و غرب عالم شد،در بین ملائکه دوستی به نام رفائیل داشت که بر او نازل میشد و با او گفتگو میکرد. روزی ذوالقرنین از او پرسید:
«عبادت اهل آسمان نسبت به اهل زمین در چه جایگاهی قرار دارد». او گفت: «در آسمان هیچ قدمگاهی نیست، جز آن که فرشتهای در آنجا ایستاده که هرگز نمینشیند و سجده نمیکند یا در حال رکوع یا در حال سجود است و هرگز سر از سجده بر نمیدارد». ذوالقرنین گریه افتاد و گفت: «دوست دارم آنقدر زندگی کنم تا بتوانم پروردگارم را آن طور که شایسته اوست، عبادت کنم». رفائیل گفت: «ای ذوالقرنین! روی زمین چشمهای هست که به آن آب حیات میگویند، هر کس از آب آن بخورد، نمیمیرد مگر زمانی که خودش بخواهد بمیرد، پس اگر به آن دست پیدا کنی میتوانی هر چقدر که بخواهی عمر کنی».
ذوالقرنین گفت: «آن چشمه کجاست، آیا تو آن را میشناسی؟» رفائیل گفت: «نه؛ ما فقط در آسمان شنیدهایم که خداوند متعال در زمین، تاریکیهایی دارد که پای هیچ
جن و انسی به آن نرسیده است و آن چشمه در میان آن تاریکی است». ذوالقرنین گفت: «آن تاریکی کجاست؟» رفائیل گفت: «من نمیدانم». سپس رفائیل بالا رفت و ذوالقرنین از گفته او غمگین شد؛ زیرا علاقهمند بود که چشمه آب حیات را بیابد، پس همه دانشمندان مملکت خود و فقها را جمع کرد و به ایشان گفت: «آیا در کتابهای آسمانی که خواندهاید و نامی از چشمه حیات برده نشده؟» گفتند: «خیر». گفت: «آیا ندیدهاید که صحبت از تاریکی شده باشد که پای هیچ انس و جنی به آن نرسیده؟» گفتند: «خیر». پس از شنیدن این مطلب ذوالقرنین بسیار ناراحت شد و گریه کرد یکی از غلامانی که نزد او از فرزندان پیامبران بود، به ذوالقرنین گفت: «آن دانشی را که میخواهی، پیش من است». ذوالقرنین بسیار خوشحال شد غلام گفت: «من در کتاب آدم علیهالسلام دیدهام که در روی زمین، خداوند متعال تاریکیای خلق کرده که در بین آن چشمه حیات قرار دارد و آن تاریکی در محل طلوع خورشید قرار دارد». ذوالقرنین تمام اشراف و عالمان سرزمین خود را فراخواند، هزار دانشمند و حکیم به پیش او آمدند، و همگی به راه افتادند تا به طرف محل طلوع خورشید حرکت کنند از کوهها و دریاها گذشتند، دوازده سال گذشت تا به لبه تاریکی رسیدند که در آنجا نه تاریکی شب بود و نه دود، پس به سوی آن رفتند و دانشمندان لشکر او جمع شدند و ذوالقرنین به آنها گفت: «من میخواهم چیزی را بدست آورم که قبل از من هیچ پیامبر و پادشاهی آن را به دست نیاورده است و به طور حتم خواهان آن هستم». آنها گفتند: «ما میدانیم اگر تو وارد این تاریکی شوی به آرزوی خود میرسی، ولی ما میترسیم تو هلاک شوی». ذوالقرنین گفت: «به هر حال من باید بروم». سپس گفت: «تیزبینترین چارپایان کدام است؟» گفتند: «مادیان». آن وقت در لشکر او، شش هزار اسب وجود داشت که او نیز از میان دانشمندان شش هزار مرد انتخاب کرد و به هر یک اسبی داد و خضر جلوتر از او با دو هزار سوار به راه افتاد و همه به امر ذوالقرنین وارد
تاریکی شدند و ذوالقرنین نیز با چهار هزار نفر سپاه به دنبال آنها حرکت کرد و به دیگران دستور داد که همین جا منتظر ما باشید اگر تا دوازده سال برنگشتیم شما به شهرهای خود بازگردید».
خضر گفت: «پادشاها! اگر در تاریکی حرکت کنیم همدیگر را نمیبینیم، اگر گم شدیم چه کار کنیم؟» در آن لحظه ذوالقرنین به او مهرههایی سرخ رنگ داد که در مواقع ضروری در اثر برخورد به زمین، ایجاد انفجار و تولید نور و صدا میکرد، پس خضر آن را گرفت و پس از یک شب ذوالقرنین استراحت کرد، امّا خضر به راه ادامه داد تا به یک سرزمین رسید که بسیار تاریک بود، به همراهانش گفت: «شما همین جا بمانید». آنگاه به تنهایی از اسب پیاده شد و به راه افتاد و برای دیدن راه، مهرهای از آن مهرهها را به زمین زد و در اثر نور آن به جلو رفت، ناگهان چشمهای دید که آب آن سفیدتر از شیر، نورانیتر از یاقوت و شیرینتر از عسل بود، پس از آن خورد و سپس لباس خود را در آورد و در آن بدن خود را شستشو داد و سپس لباس خود را به تن کرد و آنگاه یک مهره دیگر را انداخت تا یارانش او را پیدا کنند و در نور آن به راه افتاد تا به یارانش رسید و سوار بر اسب شد و به آنها فرمان داد که راه خود را ادامه دهند. پس از او ذوالقرنین و سپاهش به آن سرزمین رسیدند، امّا گم شد و چهل شبانه روز در تاریکی سرگردان شد، با نوری که نه نور ماه بود و نه نور خورشید از آن تاریکی بیرون آمدند و به زمینی شنی و سرخ رنگ رسیدند که سنگریزههای آن مروارید بود، آنگاه به قصری رسیدند که طول آن یک فرسخ بود، او و لشکرش به در قصر رسیده و ایستادند، ولی ذوالقرنین به تنهایی به داخل قصر رفت، ناگهان پرنده و تکه آهنی بزرگ را دید که بر دو طرف قصر قرار داشت، پرنده سیاه در میان آن مانند قلابی آویزان بود، وقتی آن پرنده صدای خش خش پای ذوالقرنین را شنید، گفت: «کیستی؟» گفت: «من ذوالقرنین هستم». پرنده پرسید: «آیا در روی زمین، خانههای گچی
و آجری زیاد شده؟» گفت: «آری». پرنده پر و بالی زد و یک سوم بدنش تبدیل به آهن شد، ذوالقرنین از او ترسید، پرنده گفت: «نترس و پاسخ مرا بده، آیا استفاده از ساز و ضرب موسیقی رواج پیدا کرده است؟» ذوالقرنین گفت: «آری». پرنده تکانی خورد و دو سوم از بدنش تبدیل به آهن شد، ذوالقرنین به وحشت افتاد، امّا پرنده باز از او خواست که نترسد و به پرسشهایش جواب دهد، آن وقت پرسید:
«آیا مردم در روی زمین به دروغ شهادت میدهند؟» ذوالقرنین گفت: «آری» در این وقت پرنده به کل تبدیل به آهن شد و همه دیوارهای قصر را در برگرفت، ذوالقرنین ترسید باز هم گفت: «نترس و مرا خبر بده آیا مردم شهادت لا اله الا اللّه را ترک کردهاند؟» ذوالقرنین گفت: «خیر». در این وقت یک سوم بدن پرنده به حالت اوّل برگشت، بعد پرسید: «آیا مردم نماز را ترک کردهاند؟» ذوالقرنین گفت: «خیر». در این وقت دو سوم بدنش به حالت اوّل برگشت، سپس گفت: «ای ذوالقرنین! آیا مردم در روی زمین غسل جنابت را ترک نکردهاند؟» ذوالقرنین گفت: «نه». در این هنگام تمام بدنش به صورت اوّل در آمد و به بالاترین قسمت قصر رفت و به ذوالقرنین گفت: «بیا بالا». ذوالقرنین بالا رفت، در حالی که بسیار هراس داشت تا وقتی که به بام قصر رسید مردی را دید که رو به سوی آسمان کرده بود و دست بر دهان داشت با شنیدن صدای ذوالقرنین روی گرداند و پرسید: «تو کیستی و چگونه توانستی به اینجا بیایی». ذوالقرنین گفت: «من ذوالقرنین هستم به من بگو چرا دست خود را بر دهانت گذاشته بودی؟» او گفت: «من صاحب صور اسرافیل هستم و روز قیامت نزدیک است و منتظر هستم که به من دستور دمیدن در شیپور داده شود و در آن بدمم». سپس به دست خود زد و سنگی برداشت و آن را به ذوالقرنین داد و گفت: «آن را بگیر که گرسنگی و سیری تو به این سنگ بستگی دارد، حال بازگرد». ذوالقرنین بازگشت و آن سنگ را برای اصحاب خود آورد و با آنها درباره آن پرنده و مرد صاحب شیپور سخن
گفت؛ سپس آن سنگ را به آنها داد و گفت: «چه کسی میتواند راز آن سنگ را به من بگوید».
آن وقت ترازویی برداشت و آن سنگ را در یک کفّه آن گذاشت سپس در کفه دیگر سنگهای دیگری قرار داد، امّا آن سنگ آنقدر سنگین بود که حتی با گذاشتن هزار سنگ در کفه دیگر، ترازو متعادل نشد، همه گفتند: «ای پادشاه! ما نمیدانیم چه نوع سنگی است؟» خضر گفت: «من ماجرای این سنگ را میدانم». ذوالقرنین گفت: «ما را از آن آگاه کن». آن وقت خضر، ترازو را برداشت و آن سنگ را در یک کفه قرار داد و سنگ دیگری را در کفه دیگر گذاشت سپس یک مشت خاک بر آن سنگ ریخت، ناگهان ترازو متعادل شد. یاران ذوالقرنین گفتند: «ای پادشاه! چقدر عجیب است، ما هزار سنگ قرار دادیم و ترازو متعادل نشد، امّا خضر یک مشت خاک هم به آن سنگ اضافه کرد با این حال ترازو متعادل شد، داستان این سنگ چیست؟» ذوالقرنین گفت: «ای خضر! ماجرا را برای ما تعریف کن». خضر گفت: «پادشاها! امر خداوند متعال درباره بندگانش گیراست و او بر آنها تسلط دارد و اوست که دانشمندی را با دانشمند دیگر امتحان میکند و اینکه مرا به تو و تو را به من میآزماید». ذوالقرنین گفت: «ای خضر! خدا تو را رحمت کند تو میگویی خداوند متعال با علم قرار دادن تو بر من و با مسلط گرداندن من بر تو، ما را به وسیله هم امتحان کرده است؟ اکنون مرا از ماجرای این سنگ آگاه کن». خضر گفت: «مثل این سنگ، مَثلی است که صاحب صور به وسیله آن خواسته به تو بفهماند که مَثل بنیآدم، مانند این سنگ است که سنگینی آن بر هزار سنگ تسلط داشت، امّا وقتی مشتی خاک بر آن ریخته شد، سیر شد و مانند سنگهای دیگر گردید، مَثل تو هم همین است که خداوند متعال ملک و فرمانروایی بسیار به تو بخشید، امّا به آنها راضی نشدی تا اینکه در بدست آوردن کاری برآمدی که قبل از تو هیچ کس آن را طلب نکرده بود و به جایی قدم گذاشتی که قبل از تو هیچ کس قدم نگذاشته بود، بنی آدم نیز این چنین است، سیر نمیشود تا زمانی که بمیرد».
ذوالقرنین به گریه افتاد و گفت: «ای خضر! راست گفتی، بنابراین من دیگر به دنبال کشورگشایی نمیروم». سپس در میان تاریکی تصمیم به بازگشت گرفتند، در میان راه صدایی زیر سم اسبان خود شنیدند و گفتند: «پادشاه! این صدای چیست؟» ذوالقرنین گفت: «از آن بردارید که هر کس بردارد، پشیمان میشود، هر کس هم از آن برندارد، باز هم پشیمان میشود».
بنابراین بعضی از آنها مقداری برداشتند و بعضی برنداشتند، وقتی از تاریکی بیرون آمدند، دیدند زبرجد بوده است، در این وقت آنها که برنداشته بودند از برنداشتن پشیمان شدند و آنها که برداشته بودند از اینکه چرا بیشتر برنداشتهاند، پشیمان گشتند، سپس ذوالقرنین به دومة الجندل، منزل او بود، بازگشت و دیگر همان جا باقی ماند تا وقتی که خداوند متعال، جان او را گرفت. وقتی پیامبر صلیاللهعلیهوآله ماجرا را شنیدند، فرمودند: «خداوند متعال، برادرم، ذوالقرنین را رحمت کند که در سیر و روش خود و گرفتن آنچه که طلب میکرد، اشتباهی نکرد و به درجه زهد و پرهیزگاری رسید، چون اگر در هنگام حرکت خود و قبل از وارد شدن به تاریکی به وادی زبرجد میرسید، هیچ چیز در آنجا باقی نمیگذاشت و همه را برای مردم جمع میکرد، امّا چون در هنگام برگشت با تقوی و زاهد شده بود، تمایلی به آن زبرجدها نداشت».
در همان کتاب از امام صادق علیهالسلام نقل شده است: «ذوالقرنین صندوقی از جنس شیشه درست کرد و آن را در طول مسیر حرکت با خود حمل کرد تا به دریا رسیده به یارانش گفت: «مرا در این صندوق بگذارید و مانند دلو به درون دریا بیندازید و وقتی طناب آن را حرکت دادم، مرا بیرون بیاورید و اگر طناب را تکان ندادم، مرا به پایین بفرستید». او را به درون دریا انداختند و طناب آن صندوق، تا چهل روز رو به پایین میرفت و ذوالقرنین زیر دریا را نگاه میکرد،تا اینکه شنید کسی ضربهای به صندوق
زد و از او سؤال کرد: «ای ذوالقرنین! چه میخواهی؟» ذوالقرنین گفت: «میخواهم فرشته پروردگارم را همان طور که در خشکی دیدهام در دریا ببینم». به او گفت: «این جایی که تو آمدهای. جایی است که نوح علیهالسلام در زمان طوفان از آنجا عبور میکرد و در آن هنگام شیئی عتیقه که مورد علاقه او بود به درون آب افتاد و از آن لحظه تاکنون هنوز به عمق آب نرسیده است». وقتی ذوالقرنین این مطلب را شنید طناب را تکان داد و از آب بیرون آمد».
عیاشی از امیرمؤمنان علیهالسلام نقل میکند: «منظور از شهری که در منتهای غربی قرار داشت و خورشید در آنجا غروب میکرد، شهر جابلقاست».
فخر رازی مینویسد: «مردم درباره ذوالقرنین و شخصیت او اختلاف دارند و نظرات متفاوتی بیان کردهاند. اینکه او اسکندر بن فلیقوس یونانی است، دلیل آنان این است که در قرآن بیان شده، ذوالقرنین حکومت شرق و غرب عالم را در دست داشت و این چنین پادشاهی باید نامش در تاریخ نوشته شده باشد و مخفی نماند و پادشاهی که در کتبهای تاریخی معروف است و قید شده که ملک او شرق و غرب را فراگرفته بوده، کسی غیر از اسکندر نیست.
در کتابهای تاریخ آمده است که وقتی پدر اسکندر مُرد؛ او، ملک روم را جمعآوری کرد و از حالت ملوک الطوایفی خارج نمود، سپس تمام پادشاهان مغرب را شکست داد تا جایی که به مرز دریایی سبز رسید، سپس به مصر برگشت و اسکندریه را به نام خود ساخت و وارد شام شد و بر بنی اسرائیل تسلط پیدا کرد، آنگاه متوجه عراق شد و مردم آنجا تابع او شدند، بعد از آن متوجه دارا شد، او را چندین بار شکست داده بود تا اینکه او را کشت و بر همه پادشاهان فارس تسلط یافت و هند و چین و سایر سرزمینهای دور را شکست داد و بر آنها مسلط شد، پس از آن به خراسان رفت و شهرهای زیادی ساخت و در آخر به عراق برگشت و در سرورد،
بیمار شد و از همان بیماری مُرد؛ زیرا در قرآن آمده که ذوالقرنین مالک همه شرق و غرب زمین شده بود و در مکتب تاریخی چنین توصیفی فقط در مورد اسکندر، راست و صحیح است، ناچار ذوالقرنین همان اسکندر بن فلیقوس یونانی میباشد، سپس درباره نام نهادن او به ذوالقرنین وجوهی ذکر کردهاند: علّت نامگذاری او به این نام این است که او به دو قرن به خورشید نزدیک شد؛ یعنی هم در جهت طلوع خورشید (مشرق) و هم در جهت غروب آن (مغرب).
اهل فارس میگویند: «داریوش کبیر با دختر فلیقوس ازدواج کرد؛ وقتی به او نزدیک شد بوی ناخوشایندی از او به مشامش خورد و او را به خانه پدرش فرستاد، امّا او باردار بود و بعد از بازگشت به خانه پدرش، اسکندر را به دنیا آورد، پس اسکندر نزد فلیقوس باقی ماند و چنین مشهور شد که او فرزند فلیقوس است، در حالی که او پسر داریوش کبیر بوده؛ زیرا که اسکندر وقتی داریوش کوچک، پسر داریوش را ملاقات کرد و در جنگ بر او تسلّط یافت، سر او را در بغل گرفت و به او گفت: «ای برادر! مرا آگاه کن که چطور از تو انتقام بگیرم؟» این گفته فارسیان است و بر این اساس اسکندر، پسر داریوش کبیر است و مادر او، دختر فلیقوس بوده است و تولد او از دو ریشه متفاوت فارس و رومی بوده و آنها طبق این سخن، اسکندر را از نسل پادشاهان فارسی میشمارند و در اصل نیز چنین است و اینکه اسکندر، داریوش را برادر صدا میزده، ممکن است از فروتنی و اکراه بوده باشد.
ابوریحان بیرونی، ستارهشناس بزرگ در کتاب خود «الآثار باقیة عن قرون الخالیه» نوشته است: ذوالقرنین، ابوکرب شمر بن عمیر بن افریقش حمیری است که ملک و حکومت او به مشرق و مغرب زمین گسترش یافت، او همان کسی است که شاعران حمیر به او افتخار میکنند. این به حقیقت نزدیکتر است، چون اذوا که از اهل یمن هستند، اسامی ایشان همواره با پیشوند (ذی) همراه است: ذیمنار،
ذیقواس و ذیالنون. قول سوم: ذوالقرنین، بنده نیکوکاری بود که خداوند متعال به او ملک و پادشاهی زمین را بخشید، و به او علم و دانش داد و لباس بزرگی بر اندام او پوشاند، اگرچه که ما، او را نمیشناسیم و نمیدانیم چه کسی بوده است.
سپس در علّت نام نهادن او به ذوالقرنین وجوهی آوردهاند:
1- روایتی که در آن ابن کوّا از امیرمؤمنان علیهالسلام درباره ذوالقرنین میپرسد و حضرت، علّت نام او را جای ضربتی میداند که مردم به سر او زدند.
2- علّت نامگذاری او این است که در زمان او، دو دوره از مردم یا دو قرن از ایشان نابود شدند.
3- سر او از جنس مس بوده و دارای دو شاخ بوده است.
4- بر سر او چیزی شبیه دو شاخ وجود داشته.
5- تاج او دارای دو شاخ بوده است.
6- از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل شده که او، ذوالقرنین نامیده میشد، چون دو شاخ دنیا؛ یعنی شرق و غرب آن را دور زد.
7- او دارای دو شاخ بود.
8- خدای متعال، نور و ظلمت را به تسخیر او درآورده بود، بنابراین وقتی راه میرفت؛ نور، او را از روبرو هدایت میکرد و ظلمت در پشت سر او کشیده میشد.
9- ممکن است این لقب به جهت شجاعتش به او داده شده باشد، همانطور که فرد شجاع را (قرن) مینامند، چون اقارن و حریفان خود را سرکوب کرد.
10- او در خواب دید که به آسمان رفت و به دو قرن خورشید؛ یعنی دو جانب آن دست یافت و به این سبب ذوالقرنین نامیده شد.
11- علّت نامگذاری او این است که در نور و ظلمت وارد شد. قول چهارم: ذوالقرنین، فرشتهای از فرشتگان الهی بوده است.
امّا قول اوّل ارجح است، به همان دلیلی که بیان کردیم؛ زیرا چنین پادشاه بزرگی که شرق و غرب عالم را تسخیر کرد، لازم است که نامش در تاریخ بیان شده باشد و چنین پادشاهی همان اسکندر است، ولی این قول یک اشکال دارد که که اسکندر، شاگرد ارسطوی دانشمند بوده و باید بر مذهب او باشد، در حالی که ما میدانیم ذوالقرنین، خداپرست بوده و مذهب حقی داشته است. این باعث میشود که مذهب ارسطو را نیز حق بدانیم و این امری است که هیچ راهی بر آن نیست، پس از شخصیت اسکندر و علّت نامگذاری او، درباره این اختلاف دارند که آیا او پیامبر بوده یا خیر؟ کسانی که معتقد به پیامبر بودن او هستند برای گفته خود دلایلی ذکر کردهاند:
قول خدای متعال که فرمود: «إِنّا مَکَّنّا لَهُ فِی الْأَرْضِ»(1)به معنای مکنت در دین بدانیم وتمکین کامل در دین، همان مقام پیامبری است.
قول خدای متعال که فرمود: «وَآتَیْناهُ مِن کُلِّ شَیْءٍ سَبَبا»(2)میکند که خدای متعال به خاطر پیامبری به او توجهی کرده باشد.
قول خداوند متعال که فرمود: «یاذَا الْقَرْنَیْنِ إِمَّآ أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّآ أَن تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسْنا».(3)و اینگونه سخن گفتن از سوی خداوند متعال با او، دلیلی بر پیامبری اوست.
امّا برخی از آنها اعتقاد دارند که او بنده صالحی بوده، امّا پیامبر نبوده است. آنچه از روایات استفاده میشود که همانطور که شیخ محدّث ما گفته است این است که او، اسکندر نبوده است و در زمان حضرت ابراهیم علیهالسلام زندگی میکرد و اولین پادشاه بعد از نوح علیهالسلام بوده است، امّا استدلال ابوریحان بیرونی در مورد اینکه او اسکندر بوده، خالی از ضعف نیست، چون میدانیم که اوضاع پادشاهان زمانهای خیلی دور ثبت نشده و جز عده کمی نامی از آنها در تاریخ نمانده است و همچنین ظاهر کلام اهل
کتاب که در تواریخ به حرف آنها استناد شده، با هم هماهنگی و اتحاد ندارد و نیز از اخبار استفاده میشود که او پیامبر نبوده، بلکه بنده صالحی از بندگان خدای متعال بوده که خداوند متعال او را از سوی خود تأیید کرده است.
حذیفه از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل میکند که از ایشان درباره یأجوج و مأجوج سؤال شد، پیامبر فرمودند: «یأجوج، نام یک قوم و مأجوج، نام قوم دیگری است که هر یک شامل چهارصد گروه میشدند و عمر آنها، آنقدر طولانی بود که هر مرد از آنها آنقدر زنده میماند که هزار مرد از نسل خود را میدید و همه آنها با خود سلاح حمل میکردند». حذیفه میگوید: «گفتم: «ای پیامبر! آنها را برای ما تعریف کن». فرمود: «آنها سه گروه بودند؛ گروهی مانند نوعی درخت شامی به نام «ارز» بودند و گروهی طول و عرضشان یکی بود و آنقدر قوی بودند که هیچ کوه و آهنی نمیتوانست در مقابلشان مقاومت کند، گروه سوم آنقدر گوشهایشان بزرگ بود که شبها یکی از آنها؛ زیرانداز و دیگری روانداز آنها بود و از کنار هر چیزی میگذشتند آن را میخوردند و گروه پیشاپیش آنها در شام و گروه بعد از آنها در خراسان بودند و تمام آب نهرهای مشرق و مغرب را مینوشیدند». وهب میگوید: «آنها از فرزندان یافث، پسر نوح بوده و اجداد اقوام ترک میباشند». سدی میگوید: «نژاد ترک از نسل یأجوج و مأجوج هستند که ذوالقرنین با ساختن سدّ، مانع از حمله آنها شد». کعب میگوید: «آنها موجوات نادری از فرزندان آدم علیهالسلامبودند که به طور ظاهر؛ روزی آدم علیهالسلام محتلم گشته و نطفهاش با خاک آمیخته میگردد و خداوند متعال از آن خاک و نطفه آدم، یأجوج و مأجوج را میآفریند و آنها از طرف پدر هم نسب ما هستند، ولی مادری ندارند». البته این قولی بسیار ناممکن است».
درباره سد ذوالقرنین علامه طبرسی میگوید: «گفته شده، این سد در پشت دریای
روم بین دو کوه قرار دارد که دریا با آن دو محیط است». بعضی نیز گفتهاند آن سد در پشت دربند و دریاچه خزر در ارمنستان و آذربایجان میباشد.
در حدیث آمده است: «آنها همواره به کار سوراخ کردن سد مشغول بودند و روز را به شب میرساندند در حالی که میگفتند فردا باز میگردیم و آن را سوراخ میکنیم و هر روز همین کار را میکردند، ولی سد همچنان پابرجا میماند تا وقتی که وعده الهی؛ یعنی ظهور قائم علیهالسلام فرا برسد، در آن وقت آنها، سد را شکافته و بر مردم حمله میکنند، آبها را میخشکانند و مردم را از ترس در قلعههایشان زندانی میکنند؛ و تیرهای خود را به آسمان پرتاب میکنند و آن تیرها، خونین به سوی ایشان برمیگردد، پس میگویند: «ما بر اهل زمین تسلط یافتیم و بر اهل آسمان برتری پیدا کردیم». آن وقت خداوند متعال، کرمهایی را در گردن آنها قرار میدهد که وارد گوشهایشان شده، آنها را نابود میکنند و چارپایان و موریانهها از خوردن گوشت آنها چاق میشوند».
در تفسیر کلینی آمده است: «خضر و الیاس هر شب نزد آن سد حاضر میشوند و مانع خروج یأجوج و مأجوج از آن سد میگردند».
این کل مطالبی بود که در مورد داستان ذوالقرنین وجود دارد.
تفسیر علی بن ابراهیم با استناد به جابر بن عبداللّه انصاری درباره این گفتار خدای متعال: «إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَبا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی ساجِدِینَ»؛(1)«من در خواب، یازده ستاره و خورشید و ماه را دیدم که برای من سجده میکنند». مینویسد:
«آن ستارهها: طارق، حوبان، ذیال، ذوالکتفین، وثاب، قابس، عموران، فیلق، مصبح، صبوح، غروب و ماه و خورشید بودند که همه در برگیرنده آسمان هستند».
از امام باقر علیهالسلام درباره تعبیر این خواب روایت شده است: «یوسف علیهالسلامبه زودی پادشاه مصر شده و پدر و مادر و برادرانش بر او داخل میشوند». امّا خورشید، مادر یوسف، راحیل و قمر، پدر او و ستارهها، برادران او هستند که وقتی در مصر بر او وارد میشوند، سجده شکر الهی به جا میآورند و از هیبت و زیبایی یوسف، خدای متعال را شکر میکنند و این سجده برای خداوند متعال بوده، نه برای یوسف. در ادامه میفرماید: «یوسف، دارای یازده برادر بود که فقط یک برادر او از نظر مادر با او یکی
بود که نامش بنیامین بود و پدر او، یعقوب علیهالسلام بود؛ یعنی خود را برای خدا خالص کرده بود و یوسف علیهالسلامدر وقتی که نه سال داشت این خواب را دید و آن را برای پدر تعریف کرد، امّا پدر به او گفت: «قالَ یابُنَیَّ لاَ تَقْصُصْ رُءْیاکَ عَلَی إِخْوَتِکَ»؛(2)«ای پسرم! این رؤیای خود را برای برادرانت بازگو مکن».
یوسف علیهالسلام، بسیار زیبا صورت بود و از نظر قیافه، زیباترین فرد زمان خود بود
و یعقوب علیهالسلام، او را بسیار دوست میداشت و او را بر دیگر فرزندان خود ترجیح میداد، در نتیجه برادرانش به او حسادت کردند و طبق حکایت قرآن با خود گفتند: «لَیُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَبُّ إِلَی أَبِینا مِنّا»؛(1)«یوسف و برادرش پیش پدرمان از ما محبوبترند». بنابراین تصمیم گرفتند یوسف را به قتل رسانند تا توجّه پدرشان را به خود جلب کنند.
اسامی بعضی از برادران یوسف به ترتیب سنی: فزوتیل، شمعون، لاوی، یهودا، ریالون، شیجر بود که مادرشان الیا، دختر خاله یعقوب بود، سپس او وفات یافت و یعقوب علیهالسلام با خواهر او، راحیل ازدواج کرد و از او یوسف و بنیامین متولد شدند و چهار پسر دیگر از دو زن دیگری به دنیا آمدند که نام آنها زلفه و بلهته بود.
بیشتر مفسران عقیده دارند که برادران یوسف هم، پیامبر بودهاند، اما عدهای گفتهاند: «آنها پیامبر نبودهاند؛ زیرا از پیامبران عمل زشت سر نمیزند».
از امام باقر علیهالسلام روایت شده که آنها پیامبر نبودهاند، به هر حال برادران یوسف نقشه قتل او را کشیدند، امّا یکی از آنها گفت او را نکشید، بلکه او را در چاهی بیندازید تا بعضی کاروانیان بیایند او را با خود ببرند، برای همین از پدر اجازه خواستند تا یوسف را با خود به صحرا ببرند تا او بازی کند و سرگرم باشد، ولی حضرت یعقوب علیهالسلام به علّت خوابی که دیده بود که ده گرگ گرسنه به یوسف علیهالسلام حمله میکنند و ناگهان زمین شکافته شده و یوسف علیهالسلام در گودالی میافتد و به جهت آنکه در صحرایی که آنها زندگی میکنند گرگهای زیادی وجود دارد از رفتن یوسف علیهالسلاممیترسید و به آنها فرمود: «وَأَخافُ أَن یَأْکُلَهُ الذِّئْبُ»؛(2)«من میترسم که یوسف علیهالسلام را گرگ بخورد». در واقع به نوعی به آنها تلقین کرد که برای نرفتن یوسف، گرگ را بهانه کند.
پیامبر صلیاللهعلیهوآله در این باره فرمودهاند: «هرگز دروغ را به کسی القا نکنید که در این
صورت باعث دروغ گفتن خواهید شد، چون همانا پسران یعقوب علیهالسلام نمیدانستند که گرگ، انسان را میخورد تا اینکه پدرشان این مطلب را به آنها تلقین کرد».
آنها برای پدر قسم خوردند که از یوسف علیهالسلام نگهداری میکنند، بنابراین یعقوب علیهالسلام با اکراه راضی شد، یوسف علیهالسلام را با خود ببرند.
سن یوسف علیهالسلام در آن زمان [بر حسب اختلاف] دوازده، شانزده، نه و هفت سال ذکر شده است و حضرت یعقوب علیهالسلامدر آن زمان چهل سال داشته است. سرانجام برادرانش، او را به صحرا بردند و هنگام بازگشت به او گفتند: «لباست را در بیاور». یوسف علیهالسلام گفت: «ای برادران! چرا مرا برهنه میکنید؟» یکی از آنها چاقویی کشید و به او گفت: «اگر پیراهنت را در نیاوری تو را میکشیم». یوسف علیهالسلام به ناچار پیراهنش را درآورد، آنها او را در سطلی گذاشتند و در چاه انداختند و تنها رها کردند، آنگاه به پیراهنش خون بزغالهای زدند و گریه کنان نزد پدر برگشتند و اظهار داشتند، یوسف علیهالسلام را گرگ خورده است. یعقوب علیهالسلام از شواهد فهمید که آنها دروغ میگویند، بنابراین گفت: «خدایا من صبر پیشه مینمایم که در این گرفتاری، فقط خداوند متعال، فریادرس و کمک حال من است».
از آن طرف یوسف علیهالسلام در ته چاه با خدا اینگونه مناجات میکرد: «ای خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب! به ضعف و کوچکی من رحم کن». در این هنگام کاروانی از آنجا عبور میکردند که از اهالی مصر بودند، آنها برای برداشتن آب، سطل را به چاه انداختند، امّا وقتی سطل را بیرون آوردند به جای آب دیدند، پسرکی چون قرص ماه در آن قرار دارد غلامانی که مسؤول آب کشیدن بودند با دیدن یوسف پیش صاحب خود گفتند: «بشارت باد شما را، این پسر بسیار زیباست، او را بیرون میآوریم و میفروشیم و پول آن را سرمایهای برای خود قرار میدهیم». برادران یوسف علیهالسلام که در گوشهای پنهان شده بودند، جلو آمدند و گفتند: «این پسر، بنده ماست که فرار کرده
است»، سپس پنهانی به یوسف علیهالسلام گفتند: «اگر به بندگی ما اعتراف نکنی، تو را میکشیم». کاروانیان به برادران یوسف گفتند: «آیا او را به ما میفروشید؟» گفتند: «آری»، پس آنها پولی به برادران یوسف دادند و او را از آنها خریدند و این مبلغ در برابر ارزش واقعی یوسف علیهالسلامبسیار کم بود که ظاهرا هجده درهم بوده است، ولی به هر حال فروشندگان یوسف علیهالسلام برادران او بودهاند، امّا بعضی اعتقاد دارند کسانی که او را از چاه بیرون آوردهاند، وی را به کاروانیان فروختند، امّا قول اوّل درستتر است.
پیامبر صلیاللهعلیهوآله میفرماید: «نصف تمام زیباییهای دنیا را خداوند متعال به یوسف علیهالسلام بخشیده و نیم دیگر را میان بقیه مردم تقسیم نموده است».
از امام باقر علیهالسلام روایت شده: «برادران یوسف علیهالسلام بزغاله را کشتند و پیراهن یوسف علیهالسلام را به آن آغشته کردند و با خود گفتند: «به پدر میگوییم، گرگ او را خورد». امّا لاوی گفت: «ای برادران! آیا خیال میکنید، خداوند متعال این خبر را از پیامبرش یعقوب علیهالسلام پنهان میکند». آنان گفتند: «پس چه کار کنیم؟» لاوی گفت: «بلند شوید و غسل کنید و نماز جماعت بخوانیم و به درگاه خدا گریه و زاری کنیم تا این کار را از پیامبر خود پنهان کند که همانا او بخشنده و بزرگوار است». پس غسل کردند و این امر سنت ابراهیم علیهالسلام، اسحاق علیهالسلامو یعقوب علیهالسلام بود که آنها، نماز جماعت به جا نمیآوردند مگر در حالیکه یازده مرد باشند که یکی امام جماعت شده و ده نفر دیگر به او اقتدا کنند، آنها گفتند: «چه کنیم که امام جماعت نداریم؟» لاوی گفت: «ما خدای متعال را امام خود قرار میدهیم». آنگاه نماز خواندند و گریه و زاری کردند و گفتند: «پروردگار متعال! این امر را پنهان کن». وقتی به پیش یعقوب علیهالسلام آمدند و اظهار کردند، گرگ، یوسف علیهالسلام را خورده است، یعقوب علیهالسلام گفت: «این چگونه گرگی بوده که یوسف علیهالسلامرا خورده، امّا پیراهن او سالم است و پاره نشده است؟!» به هر حال کاروان، یوسف علیهالسلام را به مصر برد، و عزیز مصر، او را خریداری کرد و به همسرش
تأکید کرد که او را گرامی بدارند، و چون فرزندی نداشتند او را بسیار عزیز داشته به نیکی نزد خود بزرگ کردند، امّا وقتی به سن جوانی و رشد رسید، به علّت زیبایی بیمثالش، همسر عزیز، دلباخته او شد و هیچ زنی به او نگاه نمیکرد غیر از اینکه به او علاقمند میشد و هیچ مردی نبود که زیبایی او را تحسین نکند و او را دوست نداشته باشد، صورت او مانند ماه شب چهارده میدرخشید. در نتیجه روز به روز همسر عزیز مصر به او بیشتر عشق میورزید تا آنجا که دل و دین از دست داد و درهای سرا را بست و خود را به یوسف علیهالسلام عرضه نمود، امّا یوسف علیهالسلام به خاطر دانش و عصمتی که از سوی پروردگارش به او بخشیده شده بود، وجود خود را حفظ نمود. گفته شده یوسف علیهالسلام در آن حال، یعقوب علیهالسلام را در آستانه در دید که انگشت به دهان میگزد و میگوید: «ای یوسف! نام تو در آسمان، در بین پیامبران نوشته شده و تو میخواهی در روی زمین مرتکب زنا شوی؟ بدان که این عمل اشتباه و تجاوز است» و در این رابطه آیه کریمه قرآن میفرماید: «وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِها لَوْلاَ أَن رَآ بُرْهانَ رَبِّهِ»؛(1)«آن زن قصد او را کرد و او نیز اگر برهان پروردگار را نمیدید، قصد او میکرد».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «وقتی زلیخا، عزم یوسف علیهالسلام نمود، بلند شد و پارچهای بر روی بت خویش انداخت و گفت: «من از این بت خجالت میکشم و نمیخواهم او، ما را در این وضع ببیند». در این هنگام یوسف علیهالسلام گفت: «تو از بتی که نمیبیند و نمیشنود، شرم میکنی، چگونه من از پروردگارم حیا نکنم؟» پس بلند شد تا درها را باز کند و از آنجا فرار کند که ناگهان عزیز مصر، او را در آن وضعیت یافت و دید که پیراهن او از پشت سر پاره شده، چنانچه قرآن کریم میفرماید: «وَاسْتَبَقا الْبابَ وَقَدَّتْ قَمِیصَهُ مِن دُبُرٍ وَأَلْفَیا سَیِّدَها لَدَا الْبابِ»(2)پیشدستی کرد و خطاب به همسرش گفت: «ما جَزَآءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِکَ سُوءا إِلاَّ أَن
یُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِیمٌ»؛(1)«سزای کسی که قصد سوء نسبت به اهل تو کرده، چیست، به جز زندان یا عذاب دردناک؟» یوسف علیهالسلام خطاب به عزیز مصر گفت: «او قصد دوستی با من را داشت». در آن موقع خداوند متعال به یوسف وحی کرد به عزیز مصر بگوید: «به عنوان شهادت و گواه از کودکی که در گهواره بود، سؤال کند». سپس خدای متعال، آن کودک را که از بستگان زلیخا بود در گهواره به سخن در آورد و آن کودک خطاب، به عزیز مصر گفت: «وَشَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِن کانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِن قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ الْکاذِبِینَ»؛(2)«اگر پیراهن یوسف از جلو پاره شد، زلیخا راست میگوید و یوسف دروغگوست، امّا اگر پیراهن او از پشت پاره شده، یوسف راست میگوید و زلیخا دروغگوست». وقتی عزیز مصر دید، پیراهن یوسف از عقب پاره شده به همسرش گفت: «قالَ إِنَّهُ مِن کَیْدِکُنَّ إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ»؛(3)«این از مکر و حیله شما زنهاست و همانا مکر شما بسیار بزرگ است». سپس به یوسف علیهالسلامگفت: «ای یوسف! از این ماجرا بگذر». به زلیخا گفت: «وَاسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ إِنَّکِ کُنتِ مِنَ الْخاطِ-ٔینَ»؛(4)«بر اشتباهت طلب آمرزش کن، همانا تو از خطاکارانی». این خبر به سرعت به وسیله کنیز خانه در مصر پخش شد و آن وقت، زنان شهر همه جا در مجالس خود به غیبت و صحبت درباره زلیخا پرداختند و گفتند: «وَقالَ نِسْوَةٌ فِی الْمَدِینَةِ امْرَأَتُ الْعَزِیزِ تُرَاوِدُ فَتَیاها عَن نَفْسِهِ»؛(5)«همسر عزیز مصر، عاشق غلامش شده است».
این سخنان به گوش زلیخا رسید، برای همین قاصد و نامهای به سوی زنان مصر فرستاد و آنها را به منزل خود دعوت کرد و مجلسی برپا داشت و به هر کدام از آن زنان چیز خشک و سفت شده و چاقویی داد که آن را پوست بکنند، آنگاه به یوسف علیهالسلام گفت: که ناگهان بر آنها وارد شود، وقتی آنها به او نگاه کردند، آن چنان عاشق زیبایی او
شدند که به جای ترنج، دست خود را بریدند و گفتند: «این جز یک فرشته ارجمند نیست». در این هنگام زلیخا گفت: «قالَتْ فَذَلِکُنَّ الَّذِی لُمْتُنَّنِی فِیهِ وَلَقَدْ رَاوَدتُّهُ عَن نَفْسِهِ فاسْتَعْصَمَ وَلَئِن لَمْ یَفْعَلْ ما آمُرُهُ لَیُسْجَنَنَّ»؛(1)«این همان کسی است که شما مرا درباره او سرزنش میکردید، من با او دوستی کردم، ولی او خودداری نمود و اگر آنچه را میخواهم انجام ندهد، او را به زندان میاندازیم». آن روز به شب نرسید، جز اینکه همه آن زنان، خود را به یوسف نشان دادند و او پاکدامنی پیشه کرد و در مقام مناجات با پروردگارش عرضه داشت: «پروردگارا! زندان برای من از آنچه مرا به آن دعوت میکنند، محبوبتر است و اگر تو، مکر آنها را از من بر نگردانی، من به سوی آنها مایل میشوم و از نادانان میگردم». پروردگارش، دعای او را مستجاب کرد و مکر آنها را از او برگرداند. «قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ وَإِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَأَکُنْ مِنَ الْجاهِلِینَ * فاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ کَیْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ»(2)علیهالسلامرا به زندان انداختند. در این خصوص میگوییم: «کودکی که به سود یوسف علیهالسلام در گهواره به سخن در آمد؛ پسر خواهر زلیخا بود و سه ماه داشت و زنان مصر وقتی دست خود را بریدند، اصلاً احساس درد نکردند و این از حالات عشق است که وقتی به قلب مسلّط میشود انسان دیگر متوجه چیز دیگری نمیشود، همانطور که در حکایت مرد یهودی آمده است که او برای کنیزش که بیمار بود، غذایی آماده میکرد که وقتی صدای ناله او را شنید، قاشقی که با آن دیگ غذا را هم میزد از دستش افتاد و چیزهایی داخل دیگ بر روی بدنش ریخت تا آنجا که گوشت و پوستش سوخت، امّا او متوجه نشد.
مانند این وقایع زیاد است و در مورد عاشقان، افسانهای شنیدهاید و من خود در
شیراز، مردی را دیدم که راه میرفت در حالی که مردم با چاقو بر سینه او میزدند و خون از آن جاری میشد ولی دردی احساس نمیکرد و وقتی درباره او سؤال کردم گفتند: «او معشوقی دارد که او را از وی پنهان کردهاند و از شدت درد دوری معشوقش، درد دیگری احساس نمیکند».
از امام باقر علیهالسلام در تفسیر این آیه: «ثُمَّ بَدَا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْأَیاتِ لَیَسْجُنُنَّهُ حَتَّی حِینٍ»؛(1)«سپس بعد از مشاهده نشانهها برایشان معلوم شد که او را تا مدتی زندانی کنند»، روایت شده: «علامتها همان شهادت کودک در گهواره و پیراهن پاره شده از عقب و دویدن آنها به طرف در سرا بود تا وقتی که عزیز مصر صحبت همسرش را با یوسف علیهالسلام شنید و وقتی که یوسف علیهالسلام از خواسته زلیخا سرپیچی کرد، زلیخا او را زندانی نمود و همراه دو جوان دیگر هم وارد زندان شدند که هر دو از بندگان پادشاه بودند که یکی نانوا و دیگر ساقی بود و دلیل زندانی کردن آن دو نفر این بود که به پادشاه خبر داده بودند که قصد مسموم کردن او را داشتهاند».
علی بن ابراهیم میگوید: «پادشاه مصر، دو نفر را مأمور نگهداری از یوسف علیهالسلامدر زندان کرده بود، وقتی یوسف علیهالسلام وارد زندان شد، آنها به او گفتند: «تو چه کاره هستی؟» گفت: «من تعبیر خواب میکنم». یکی از آن دو گفت: «من در خواب دیدم که عصاره انگور را میگیرم». یوسف علیهالسلام به او گفت: «تو از زندان آزاد میشوی و مسؤول شراب دادن به پادشاه خواهی شد و مقام تو در نزد او زیاد میگردد». دیگری گفت: «من در خواب دیدم که روی سرم نان حمل میکنم و پرندگان از آن نان میخورند». در حالی که او چنین خوابی ندیده بود، یوسف علیهالسلامبه او گفت: «پادشاه تو را میکشد و به دار میآویزد و پرندگان از مغز سرت میخورند». آن مرد انکار کرد و گفت: «من چنین خوابی ندیدهام». یوسف علیهالسلام گفت: «چیزی که درباره آن از من سؤال کردید، سرنوشتی
1) . سوره یوسف، آیه 35.
حتمی و واقعی است که اتفاق میافتد». وقتی که مسؤول شراب پادشاه میخواست از زندان آزاد شود، یوسف علیهالسلام به او گفت: «مِنْهُما اذْکُرْنِی عِندَ رَبِّکَ فَأَنسَیهُ الشَّیْطانُ ذِکْرَ رَبِّهِ»؛(1)«مرا نزد پادشاه یاد کن». در آن حال شیطان، یاد پروردگارش را از یادش برد. امین الاسلام طبرسی میگوید: «کمک خواستن از بندگان خدا در رفع مشکلات و نجات از گرفتاریها رواست و امری ناپسند و زشت نیست، بلکه در موارد بسیاری که انجام آن واجب است، همانطور که پیامبر صلیاللهعلیهوآله هنگام مشکلات از مهاجرین و انصار کمک میگرفت و اگر این روش زشت بود، هیچ وقت پیامبر آن را انجام نمیداد، اگر روایت بالا درست باشد، در این صورت سرزنشی که متوجه آن حضرت است، فقط درباره ترک کردن خصلت صبر و توکّل بر خدای سبحان در همه کارهایی است که خداوند متعال، انسان را به وسیله آن امتحان میکند؛ زیرا به جای توکّل به خداوند متعال بر دیگران توجّه و توکّل کردن، کاری پسندیده و نیکو نیست».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود: «وقتی زندانی شدن یوسف علیهالسلام در زندان تمام شد، خداوند متعال به او اجازه گشایش داد، صورت خود را بر خاک گذاشت و گفت: «خداوندا! اگر گناهان من، روی مرا پیش تو ناخوشایند نمود، بیشک من به وسیله آبروی پدران مؤمن و نیکوی خود، ابراهیم، اسماعیل، اسحاق و یعقوب به سوی درگاه تو میآیم و توبه میکنم».
خداوند متعال در کار او گشایشی قرار داد و او را از زندان خلاص کرد». راوی گفت: «جانم فدایت، آیا ما هم خداوند متعال را با این دعا بخوانیم؟» فرمود: «شما بگویید: «خداوندا! اگر گناهانم، رویم را نزد تو سیاه کرده، هر آینه من به وسیله پیامبرت، محمد صلیاللهعلیهوآله و علی علیهالسلام، فاطمه علیهاالسلام، حسن علیهالسلام و حسین علیهالسلام و ائمه به درگاه تو روی میآورم».
1) . سوره یوسف، آیه 42.
علی بن ابراهیم میگوید: «پادشاه مصر، خوابی دید و به وزیران خود گفت: «من در خواب دیدم که هفت گاو لاغر، هفت گاو چاق را میخورند و هفت خوشه خشک و هفت خوشه سرسبز را دیدم، تعبیر آن چیست؟» هیچ یک از وزیران، تعبیر خواب او را نمیدانستند در آن لحظه، مرد ساقی که در زندان با یوسف علیهالسلام بود، به یاد خوابی که دیده بود و یوسف علیهالسلام آن را تعبیر کرد، افتاد؛ این یادآوری بعد از هفت سال اتفاق افتاد، پس پیکی را به زندان سراغ یوسف فرستادند و به او گفتند: «یُوسُفُ أَیُّها الصِّدِّیقُ أَفْتِنا فِی سَبْعِ بَقَرَاتٍ سِمانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَسَبْعِ سُنْبُلتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ یابِساتٍ لَعَلِّی»؛(1)«ای جوانمرد! تعبیر خود را درباره هفت گاو چاق که هفت گاو لاغر را میخورند و هفت خوشه سبز و هفت خوشه خشک به ما بگو». یوسف علیهالسلام در جواب گفت: «هفت سال خشک و بیباران فرا میرسد که در آن هفت سال آنچه را که در سال های سرسبزی ذخیره کردهاید، مصرف میکنید». آن مرد قاصد به سوی پادشاه آمد و آنچه را که یوسف علیهالسلام گفته بود، به خدمت پادشاه رسانید، پادشاه گفت: «او را به پیش من بیاورید». وقتی قاصد برای بردن یوسف علیهالسلام آمد، یوسف علیهالسلام گفت: «قالَ ارْجِعْ إِلَی رَبِّکَ فَسْ-ٔلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللاَّتِی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ إِنَّ رَبِّی بِکَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ»؛(2)«به نزد صاحبت برگرد و بپرس: ماجرای آن زنانی که دست خود را بریدند، چه بود؟ همانا پروردگار من به مکر آنها آگاه است». پادشاه، آن زنان را جمع کرد و سؤال کرد: «قالَ ما خَطْبُکُنَّ إِذْ رَاوَدتُّنَّ یُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حاشَ للّهِِ ما عَلِمْنا عَلَیْهِ مِن سُوءٍ قالَتِ امْرَأَتُ الْعَزِیزِ الاْنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنا رَاوَدتُّهُ عَنْ نَفْسِهِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الصّادِقِینَ * ذَلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ وَأَنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی کَیْدَ الْخَآئِنِینَ * وَما أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ»؛(3)«ماجرای شما که قصد دوستی با یوسف را
داشتید، چه بوده؟ آنها گفتند: «پناه بر خدا، ما از او هیچ بدی ندیدیم». همسر عزیز مصر گفت: «الآن حقیقت معلوم شد، این من بودم که با یوسف قصد دوستی داشتم و او از راستگویان است». وقتی این مطالب آشکار شد، زلیخا گفت: «این سؤال من برای آن بود که عزیز مصر بداند من در پنهان به او خیانت نمیکنم و خداوند متعال، هرگز خیانت کاران را هدایت نمیکند». سپس در مقام عذرخواهی بیان داشت: «من وجود، خود را تبرئه نمیکنم، لحظهای نفس به بدی فرمان میدهد، جز آنچه پروردگارم به من رحم کند». در این وقت بود که پادشاه گفت: «قالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی»؛(1)«یوسف را به نزد من بیاورید تا من او را از خاصان خود گردانم». وقتی یوسف علیهالسلام را به پیش او آوردند به او گفت: «فَلَمّا کَلَّمَهُ قالَ إِنَّکَ الْیَوْمَ لَدَیْنا مَکِینٌ أَمِینٌ»؛(2)
«بیشک تو در نزد ما بسیار با منزلت و امانتدار هستی». حال هر خواستهای داری، بگو، یوسف علیهالسلام فرمود: «قالَ اجْعَلْنِی عَلَی خَزَآئِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ»؛(3)«مرا بر خزانههای زمین مأمور کن که همانا من در نگهداری آن دانا هستم». پادشاه، او را وزیر اموال و وزیر معادن خویش نمود.
بیشتر مفسران عبارت: «وَما أُبَرِّئُ نَفْسِی...» را گفتار یوسف علیهالسلاممیدانند، امّا علی ابن ابراهیم آن را به زلیخا نسبت میدهد و بعضی مفسران نیز این را صحیح دانستهاند.
امّا وجه اوّل که این مطلب گفتار یوسف علیهالسلام باشد، آشکارتر است.
علی بن ابراهیم میگوید: «میان یوسف علیهالسلام و پدرش، هجده روز فاصله بود و یعقوب علیهالسلامدر بیابانها زندگی میکرد و مردم از همه اطراف به سوی مصر میآمدند و تقاضای غذا میکردند و یعقوب علیهالسلامو پسرانش در صحرایی بودند که در آنجا گیاهی دارویی به نام مقل میرویید و برادران یوسف، آن گیاه دارویی را برداشتند و با خود به
مصر بردند تا در عوض آن مقدرای آذوقه به دست بیاورند». گفته شده است تجارت آنها، فروش کفش بود و یوسف علیهالسلام خود، عهدهدار خرید از آنها شد و وقتی برادرانش بر او وارد شدند، او آنان را شناخت، ولی آنها او را نشناختند، وقتی بار و اثاث آنها را آماده کرد، بهترین آذوقه را برای آنها در نظر گرفت و گفت: «شما کیستید؟» گفتند: «ما پسران یعقوب علیهالسلام هستیم». گفت: «پدر شما چه میکند؟» گفتند: «او پیرمردی ضعیف است». سپس پرسید: «آیا شما برادر دیگری هم دارید؟» گفتند: «ما برادری داریم که از مادر، از ما جداست و برادر پدری ماست». یوسف علیهالسلام گفت: «وقتی به سوی پدرتان رفتید دفعه دیگر برادرتان را نیز با خود بیاورید؛ زیرا اگر او را نیاورید، من به شما آذوقهای نخواهم داد». آنها گفتند: «پدر ما او را بسیار دوست دارد، امّا تلاش خود را میکنیم تا او را بیاوریم». هنگام بازگشت آنها، یوسف علیهالسلام به مأموران خود گفت: «تجارتی را که آنها با خود آوردند و با آذوقه عوض کردند در میان بارهایشان قرار دهید و به آنها بازگردانید». وقتی آنها به پیش پدرشان برگشتند. گفتند: «ای پدر! پادشاه دستور داده که اگر برادرمان، بنیامین را با خود نبریم، آذوقهای به ما نمیدهد، تو او را با ما بفرست، ما حتما مراقب او خواهیم بود». یعقوب علیهالسلامگفت: «آیا همانطوری که از یوسف علیهالسلام مواظبت کردید از او مواظبت میکنید؟ انتظار دارید که من به شما اعتماد کنم؟» بالاخره آنها اصرار کردند و وقتی که بارهایشان را بازکردند، دیدند کالایشان به آنها برگردانده شده، این مطلب را به یعقوب علیهالسلام گفتند تا او بداند که پادشاه، مرد نیکوکار و امینی است، و بنیامین را همراه آنها بفرستد. سرانجام یعقوب علیهالسلام راضی شد، امّا به آنها فرمود: «وَقالَ یا بَنِیَّ لاَ تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ وَاحِدٍ وَادْخُلُوا مِنْ أَبْوَابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ ما أُغْنِی عَنکُمْ مِنَ اللّهِ مِن شَیْءٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ للّهِِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَعَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ * وَلَمّا دَخَلُوا مِنْ حَیْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ ما کانَ یُغْنِی عَنْهُمْ مِنَ اللّهِ مِن شَیْءٍ إِلاَّ حاجَةً فِی
نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضَیها وَإِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِما عَلَّمْناهُ»؛(1)«ای پسرانم! از یک در، داخل شهر نشوید، بلکه از درهای مختلف وارد شوید، اگرچه من نمیتوانم در برابر خواست خدای متعال کاری انجام دهم، حکم فقط از آن خدای متعال است و من بر او توکّل میکنم». آنها همچنین کار را انجام دادند و آنچه یعقوب علیهالسلام را به این سفارش واداشت، خواستهای در وجود او بود که همانا او دارای علمی بود که ما به او یاد داده بودیم».
میان مفسران نیز چنین معروف است که دستور یعقوب علیهالسلام به آنها، به خاطر ترس از چشم زخم مردم بود و بعضی نیز گفتهاند به جهت شهرتی که آنها برای حسن، زیبایی و گرامی داشت پادشاه که در میان مردم کسب کرده بودند، یعقوب علیهالسلام میترسید که آنها مورد حسادت مردم واقع شوند، چون بنده خداوند متعال مأمور به احتیاط و در نظر گرفتن اسباب است، اگرچه که نباید به آنها اعتماد کند و توکلش فقط به خدا باشد. به هر جهت، انسان، ملزم به دوراندیشی و احتیاط است، به همین جهت یعقوب علیهالسلام به پسران خود چنین سفارشی کرد و در عین حال گفت: «من با این سفارش خود نمیتوانم مانع از حکم خدا و قضای او شوم و حکم فقط مخصوص خدای متعال است». آنها به همراه بنیامین از دیار خود خارج شدند، امّا او با آنان حرف نمیزد و با ایشان نشست و برخاست نمیکرد، وقتی آنها بر یوسف، وارد شدند و به او سلام کردند، یوسف علیهالسلام، برادر مادری خود را دید و او را شناخت که دور از برادرانش مینشیند، از او پرسید: «تو برادر آنها هستی؟» گفت: «آری». پرسید: «پس چرا از آنها دوری میکنی؟» گفت: «چون آنها برادر مرا از پدر و مادرم جدا کردند و سپس برگشتند و ادعا کردند که گرگ، او را خورده است، بنابراین از آن به بعد من با خود قرار گذاشتهام که تا وقتی زندهام در کنار آنها نمانم». یوسف علیهالسلام گفت: «آیا ازدواج کردهای و فرزندی داری؟» گفت: «آری، من صاحب سه پسر هستم که نام یکی را گرگ، نام
1) . سوره یوسف، آیات 67 - 68.
دیگری را پیراهن و نام سومی را خون گذاشتهام». یوسف گفت: «این اسمها را از کجا آوردهای؟» او گفت: «این اسامی را به این علّت بر پسران خود گذاشتهام که هرگز برادرم را فراموش نکنم و هر دفعه که یکی از آنها را صدا میزنم یاد برادرم میافتم».
آنگاه یوسف علیهالسلام، برادرانش را بیرون کرد و فقط بنیامین را نگه داشت و آنگاه به او گفت: «من برادر تو، یوسف علیه السلام هستم، پس از هر اتفاقی که بیافتد نگران مشو، من دوست دارم که تو را پیش خود نگاه دارم». بنیامین گفت: «آنها هرگز مرا نزد تو نمیگذارند؛ زیرا پدرمان از آنها قول گرفته است که مرا به سوی او ببرند». یوسف علیهالسلام گفت: «من فکری دارم که با تو در میان میگذارم، امّا به آنها چیزی نگو». آن وقت به غلام خود دستور داد که پیمانه مخصوص پادشاه را در بار بنیامین قرار دهند و آن پیمانه از جنس طلا بود. غلامان، پیمانه طلا را در بار بنیامین قرا دادند و موقعی که آنان میخواستند، حرکت کنند، یوسف علیهالسلام دستور داد که آنها را نگه دارند، سپس منادی ندا داد: «ای کاروان! شما دزد هستید». آنها گفتند: «شما چه چیزی گم کردهاید؟» گفتند: «ما پیمانه شاه را گم کردهایم». یوسف علیهالسلام در آن لحظه گفت: «هر کس آن بار را برای من بیاورد، یک بار شتر جایزه میگیرد و من خودم عهدهدار آن هستم». برادران یوسف گفتند: «به خدا متعال سوگند! شما میدانید که ما قصد فساد نداریم و دزد نیستیم». یوسف گفت: «سزای دزد چیست و اگر دروغ بگویید، باید با دزد چه رفتاری داشته باشیم؟» گفتند: «در آیین ما، رسم چنین است که هر کس، مال دزدی نزد او باشد، او را زندانی میکنند». بعد از سخنان آنها یوسف علیهالسلام، دستور داد بار آنها را بگردند و ابتدا از بار برادرانش شروع کردند تا به بار بنیامین رسیدند و پیمانه را در بار او یافتند و به این ترتیب توانستند بنیامین را نگه دارند و خدای متعال در این باره میفرماید: «ما این چنین به یوسف یاد دادیم، و گرنه در آیین مصریان چنین چیزی رسم نبود که دزد را زندانی کنند و این کار به خواست خدای متعال انجام شد».
از امام صادق علیهالسلام درباره این گفتار یوسف علیهالسلام که به برادران خود فرمود: «أَیَّتُها الْعِیرُ إِنَّکُمْ لَسارِقُونَ»؛(1)«ای کاروان! شما دزد هستید». سؤال شد، فرمود: «آنها پیمانه را ندزدیده بودند، امّا یوسف علیهالسلام هم دروغ نمیگفت. منظور او این بود که شما، یوسف علیهالسلام را از پدرش دزدیدید و زمانی که یوسف علیهالسلام پیمانه طلا را در بار بنیامین بیرون آورد؛ برادرانش گفتند: «اگر او دزدی کرده، تعجبی ندارد؛ زیرا برادر او هم دزد بود». امّا یوسف علیهالسلاماظهار بیخبری نمود، همچنانکه خدای متعال میفرماید: «قالُوا إِن یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِن قَبْلُ فَأَسَرَّها یُوسُفُ فِی نَفْسِهِ وَلَمْ یُبْدِها لَهُمْ قالَ أَنتُمْ شَرٌّ مَکانا وَاللّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ»؛(2)«یوسف آن را در وجود خود مخفی داشت و برایشان آشکار نکرد و گفت: شما در بدترین وضع قرار دارید و خداوند متعال به آنچه توصیف میکنید داناتر است». پس برادران اطراف یوسف علیهالسلام جمع شدند در حالی که خونی زرد رنگ از پوستشان جاری بود و با یوسف علیهالسلام درباره زندانی کردن بنیامین بحث میکردند؛ فرزندان یعقوب علیهالسلام این طور عصبانی و ناراحت میشدند، موی بدنشان از پیراهن بیرون میزد و از هر تار موی آنها خونی زرد رنگ خارج میشد. آنگاه به یوسف علیهالسلام گفتند: «قالُوا یاأَیُّها الْعَزِیزُ إِنَّ لَهُ أَبا شَیْخا کَبِیرا فَخُذْ أَحَدَنا مَکانَهُ إِنّا نَرَیکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ»؛(3)«ما پدری پیر و ناتوان داریم، یکی از ما را به جای این پسر بگیر، قطعا ما تو را از نیکوکاران میبینیم». امّا یوسف علیهالسلام در پاسخ به آنان گفت: «قالَ مَعاذَ اللّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلاَّ مَن وَجَدْنا مَتاعَنا عِندَهُ إِنّا إِذا لَظالِمُونَ»؛(4)«پناه میبریم بر خدا از اینکه غیر از کسی که کالای خود را نزد او یافتیم دیگری را بگیریم، که در این صورت از ستمکاران خواهیم بود». و در این گفتار خود نفرمود: «غیر از کسی که کالای ما را سرقت کرده است». به هر حال وقتی آنها ناامید شدند، تصمیم گرفتند، به سوی پدر بازگردند. یهودا
به دیگران گفت: «أَلَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباکُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَیْکُمْ مَوْثِقا مِنَ اللّهِ وَمِن قَبْلُ ما فَرَّطَتُمْ فِی یُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّی یَأْذَنَ لِی أَبِی أَوْ یَحْکُمَ اللّهُ لِی وَهُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ»؛(1)«آیا نمیدانید که پدر از ما عهدی محکم گرفته است و ما قبلاً هم درباره یوسف کوتاهی کردیم، شما اگر میخواهید به پیش پدر برگردید، امّا من برنمیگردم تا موقعی که پدرم اجازه دهد یا خداوند متعال حکمتی نماید که او، بهترین حکم کنندگان است». «ارْجِعُوا إِلَی أَبِیکُمْ فَقُولُوا یاأَبانا إِنَّ ابْنَکَ سَرَقَ وَما شَهِدْنا إِلاَّ بِما عَلِمْنا وَما کُنّا لِلْغَیْبِ حافِظِینَ»؛(2)«بازگردید و به او بگویید، پسرت دزدی کرد و ما جز به چیزی که به آن علم داشتیم شهادت ندادیم و ما چیزی پنهان نکردیم». سپس برادران یوسف غیر از یهودا، به سوی پدر بازگشتند، یهودا به نزد یوسف علیهالسلام رفت و خواست او را قانع کند که بنیامین را پس دهد تا آنجا که سخنان بین او و یوسف علیهالسلامبالا گرفت و او عصبانی شد، بر شانه یهودا مویی بود که آن موی راست میشد و از آن خون بیرون میزد و این عصبانیت آرام نمیشد تا وقتی که یکی از فرزندان یعقوب علیهالسلام را لمس کند، در آن وقت بچه یوسف علیهالسلام در بغل او بود و با اناری از جنس طلا بازی میکرد، یوسف علیهالسلام آن انار را از کودک گرفت و آن را به سوی یهودا پرتاب کرد و کودک به دنبال گرفتن انار دوید و دستش بر بدن یهودا خورد و عصبانیت یهودا از بین رفت، یهودا به شک افتاد، کودک به سوی یوسف علیهالسلامبرگشت و این عمل سه بار تکرار شد تا اینکه یهودا به طور کامل آرام شد.
باید گفت: پیمانه پادشاه، همان جامی بود که پادشاه از آن مینوشید و از جنس طلا بود، امّا در سالهای قحطی آن را پیمانه آذوقه قرار داده بودند و گفته یوسف علیهالسلام که برادران را دزد نامید بر وجه توریه بود؛ یعنی سخن دو پهلو که گوینده، چیزی میگوید، امّا در دل، منظور دیگری دارد و منظور او این بود که شما یوسف علیهالسلام را دزدید.
علی بن ابراهیم میگوید: «وقتی آنها به نزد پدر برگشتند و ماجرا را برای او گزارش دادند او گفت: «قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنفُسُکُمْ أَمْرا فَصَبْرٌ جَمِیلٌ عَسَی اللّهُ أَن یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعا»؛(1)«بلکه وجود شما این امر را برایتان زینت داد، پس صبر نیکوست، چه بسا که خداوند متعال، همه آنها را به نزد من بازگرداند»؛ یعنی یوسف علیهالسلام، بنیامین و یهودا، سپس از آنها روی گرداند و فرمود: «وَقالَ یاأَسَفَی عَلَی یُوسُفَ وَابْیَضَّتْ عَیْناهُ مِنَ الْحُزْنِ»؛(2)«ای افسوس بر یوسف! و چشمانش از غصه سفید شد»؛ یعنی از شدت گریه از دوری یوسف علیهالسلام نابینا شد و او بسیار ناراحت و اندوهگین بود.
از حضرت امام صادق علیهالسلام سؤال شد: «اندوه و حزن یعقوب علیهالسلامبر دوری یوسف علیهالسلام چقدر بود؟» فرمود: «به اندازه اندوه هفتاد مادر در عزای فرزندشان». این برای آن بود که یعقوب علیهالسلام، کلمه استرجاع «انا للّه و انا الیه راجعون» را نمیدانست و به همین دلیل گفت: «یاأَسَفَی عَلَی یُوسُفَ».
در حدیثی آمده است: «کلمه استرجاع در هیچ یک از امتهای قبلی به کار نمیرفته و این کلمه فقط به امت محمد صلیاللهعلیهوآله داده شده است، آیا ندیدهاید که یعقوب علیهالسلام در سختی دوری یوسف علیهالسلام استرجاع نکرد و فقط گفت: «یا اسفا». همچنین در حدیث آمده است: «شخصی که هنگام گرفتاری کلمه استرجاع را میگوید، برای او، خانهای در بهشت ساخته میشود و هر زمان که آن مصیبت را به یاد آورد و استرجاع بگوید؛ ثوابی که به او میدهند، مانند ثواب کسی است که دوباره آن مصیبت بر سر او آمده است».
در این باره که حضرت یعقوب علیهالسلام در مصیبت فراق یوسف علیهالسلام، کور شده است علما اختلاف دارند و بعضی از شیعه آن را جایز نشمردهاند؛ زیرا ایشان کاستی در
آفرینش را بر پیامبران مجاز نمیشمارند. علاّمه طبرسی میگوید: «این امر روا نیست؛ زیرا این کار باعث نفرت مردم است و گفته شده، که کوری باعث تنفر نمیشود؛ بلکه مانند بیماریها و علل، امری عادی میباشد». بعضی گفتهاند: «سفید شدن چشم، کوری نیست، بلکه به معنای کم شدن دید چشم و نوعی آب مروارید است که در اثر گریه زیاد آب در چشم جمع شده و سفید به نظر میرسد». بعضی نیز کوری را امری روا و طبیعی شمردهاند و حق این است که دلیلی بر خودداری از کوری وجود ندارد تا نیاز به تفسیر آیات و اخباری باشد که حصول آن را محتمل میشمارند و کوری به طوری که کاستی و عیبی از نظر ظاهری در آفرینش وجود نداشته باشد، هیچ اشکالی ندارد، چون پیامبران آن چیزهایی را که دیگران با چشم خود دیدهاند، با قلب خود میبینند و بینش دارند.
در همان کتاب از امام باقر علیهالسلام روایت کرده که سریر از آن حضرت پرسید: «مرا از سخنان یعقوب علیهالسلام به فرزندان خود آگاه کن که فرمود: «یابَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِن یُوسُفَ وَأَخِیهِ»؛(1)«بروید و در جستجوی یوسف علیهالسلام و برادرش باشید».
آیا او میدانست که یوسف علیهالسلام زنده است و بعد از بیست سال جدایی از او، چشمانش در اثر گریه نابینا شده بود؟» حضرت فرمودند: «آری، یعقوب علیهالسلام میدانست که یوسف علیهالسلام زنده است و هنگام سحر از پروردگارش درخواست کرد که عزرائیل بر او نازل شود». بنابراین عزرائیل با بهترین صورت و خوشبوترین حالت نزد او آمد، یعقوب علیهالسلام گفت: «تو کیستی؟» او گفت: «من عزرائیل هستم، مگر تو از پروردگارت نخواسته بودی که من را ببینی، خواسته تو چیست؟» یعقوب علیهالسلام گفت: «به من بگو که ارواح مردم را پراکنده، قبض روح میکنی یا به طور دسته جمعی؟» ملک الموت گفت: «فرشتگان اعوان و انصار من، به طور جداگانه قبض روح میکنند
1) . سوره یوسف، آیه 87.
و همگی با هم بر من وارد میشوند». یعقوب علیهالسلام گفت: «تو را به خدای ابراهیم، اسحاق و یعقوب قسم میدهم، آیا در بین آن ارواح، روح یوسف نیز بوده است؟» عزرائیل گفت: «خیر» از همین رو یعقوب علیهالسلام اطمینان داشت که یوسف علیهالسلام زنده است، به همین دلیل به فرزندانش دستور داد که به دنبال او بگردند تا او را پیدا کنند.
عزیز مصر به یعقوب علیهالسلام نامه نوشت: «اما بعد؛ پسر تو را به قیمتی کم خریداری کردهام و او یوسف علیهالسلام است که من او را به بندگی گرفتهام و این پسرت، بنیامین است که من او را برای اینکه پیمانه خود را در بارش یافتم، نگه داشتهام و او را به بندگی
گرفتهام».
هیچ چیز برای یعقوب علیهالسلام سختتر از دریافت نامه نبود، بنابراین به قاصد گفت: «همین جا باش تا جواب نامه را بدهم و آن وقت به عزیز مصر نوشت: «بسم اللّه الرحمن الرحیم، این نامه از سوی یعقوب اسرائیل اللّه، پسر اسحاق، پسر ابراهیم خلیل اللّه است، امّا بعد؛ من نامه تو را که در آن نوشتهای؛ دو پسر مرا به بندگی گرفتهای، دریافت کردم و همانا بلا و آزمایش، همیشه بر بنیآدم وکیل است، همان طور که جدم، ابراهیم علیهالسلام نمرود در آتش انداخت و او نسوخت، بلکه خداوند متعال، آتش را بر او سرد نمود؛ عمویم اسماعیل که پدرش ابراهیم علیهالسلاممأمور به قربانی کردن او شد، ولی وقتی خواست که او را قربانی کند، خداوند متعال، قوچی بزرگ را فدای او کرد، همان طور که من فرزندی داشتم که هیچ کس در دنیا پیش من محبوبتر از او نبود، امّا برادرانش، او را از من جدا کردند و سپس برگشتند و ادعا کردند که او را گرگ خورده است، پس از دوری او، کمرم شکست و از شدت گریه بر او، چشمانم نابینا گشت و از مادرش برادری داشت که من با او انس گرفته بودم، او با برادرانش بیرون به سوی تو آمدند تا آذوقه برای ما فراهم آورند و وقتی به سوی ما برگشتند، گفتند که او پیمانه پادشاه را دزدیده و پادشاه، او را زندانی کرده است، در حالی که دزدی، عملی
زشت و از ما اهل بیت نبوّت به دور است و هرگز شایسته ما نیست و من از تو میخواهم به خدای ابراهیم، اسحاق و یعقوب بر من احسان کنی وخود را به خدای متعال نزدیک نمایی و آن دو را به من بگردانی». وقتی این نامه به یوسف علیهالسلامرسید آن را گرفت، بر صورت گذاشت و گریه کرد، سپس به برادرانش گفت: «آیا میدانید آن زمانی که نادان بودید با یوسف علیهالسلام و برادرش چه کردید؟» آنها با تعجب گفتند: «آیا تو یوسف علیهالسلام هستی؟!» فرمود: «آری، من یوسفم و این بار دوم است که خداوند متعال بر من منت نهاده». آنها گفتند: «قالُوا تاللّهِ لَقَدْ آثَرَکَ اللّهُ عَلَیْنا وَإِن کُنّا لَخاطِ-ٔینَ * قالَ لاَ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللّهُ لَکُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»؛(1)«خدا تو را بر ما برتری و ارجحیت داده و ما به راستی خطا کار بودیم. یوسف علیهالسلام گفت: امروز هیچ متأثّر نباشید که من شما را بخشیدهام، خدا هم شما را بیامرزد، که او مهربانترین مهربانهاست». وقتی که فرستاده یعقوب علیهالسلام با نامه او به طرف مصر فرستاده شد، او دست خود را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «ای بهترین همنشین، ای بزرگوارترین یاور و ای بهترین معبود! از سوی خود، رحمت و گشایشی بر من ارزانی بدار». در آن لحظه جبرئیل نازل شد و به او گفت: «ای یعقوب! آیا میخواهی دعایی را به تو یاد دهم که به واسطه آن خداوند متعال، بینایی و پسرانت را به تو بازگرداند؟» گفت: «آری». جبرئیل فرمود: «بگو: ای آنکه کسی به غیر از خودت نمیداند تو چگونهای، ای آنکه آسمان را برافراشتی و زمین را بر روی آب گستردی و برای خود بهترین نامها را انتخاب کردی؛ به من رحمت و گشایشی از خود ارزانی بدار». سپیدی صبح، نزدیک بود که پیراهن یوسف علیهالسلام بر چشمان او افکنده شد و خداوند متعال، بینایی و پسرانش را به او برگرداند».
درباره شناسایی یوسف علیهالسلام توسّط برادرانش در روایات آمده است که وقتی که
1) . سوره یوسف، آیات 92 - 91.
یوسف علیهالسلام خندید، دندانهای او که مانند مروارید ردیف بود، معلوم شد و از همین شباهتی که با یوسف علیهالسلامداشت او را شناختند. بعضی گفتهاند: یوسف، تاج را از سرش برداشت و آنها او را شناختند و این گفته یوسف علیهالسلام که به برادرانش فرمود: «إِذْ أَنتُمْ جاهِلُونَ»؛ «وقتی که چوپان یا کودک بودید». در واقع به آنها تلقینی بود که چگونه از عمل خود عذرخواهی کنند.
از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «هرگاه بنده، مرتکب گناهی شود، اگر چه آگاهانه باشد، از روی نادانی سر زده؛ زیرا وقتی نافرمانی از پروردگارش به ذهن او خطور کرده، این همان نادانی است، همانطور که یوسف علیهالسلام، گناه برادرانش را ناشی از نادانی دانست». بعضی دانشمندان اهل تفسیر در تفسیر این آیه: «إِنَّما التَّوْبَةُ عَلَی اللّهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ»؛(1)«همانا توبه مخصوص کسانی است که از روی جهالت، مرتکب بدی میشوند». آوردهاند: «هر گناهکاری، نادان است؛ زیرا در ذهن او انجام دادن خطا، راه پیدا کرده و این عمل، عملی جاهلانه است».
علی بن ابراهیم میگوید: «وقتی که عزیز مصر، یوسف علیهالسلام را در زندان انداخت، خداوند متعال به او تعبیر خواب را آموخت و او برای زندانیان خوابشان را تعبیر میکرد؛ هنگامی که برای آن دو جوان، خوابشان را تعبیر کرد، به آن کسی که قرار بود از زندان آزاد شود، گفت: «از من در نزد صاحب خود یاد کن». در آن حال به خدا پناه نبرد، آن وقت خداوند متعال به او الهام کرد: «چه کسی به تو آن خواب را نشان داد؟ چه کسی تو را پیش پدرت محبوب کرد؟ چه کسی آن کاروان را متوجه تو کرد؟ چه کسی آن دعایی را که باعث آزادی تو از ته چاه شد به تو آموخت؟ چه کسی آن کودک را به شهادت دادن به سود تو واداشت؟ چه کسی تعبیر خواب را به تو آموخت؟» یوسف علیهالسلام گفت: «تو ای پروردگارم!» خداوند فرمود: «پس چه طور است که از غیر،
1) . سوره نساء، آیه 17.
خواهان کمک و یاری هستی و از من کمک نمیخواهی و امیدواری که بندهای از بندگان من، تو را در پیش آفریدهای از مخلوقاتم یاد کند؟ پس چند سال دیگر نیز در زندان بمان». یوسف علیهالسلام گفت: «بارالها! از تو میخواهم به حق پدرانم در کار من گشایشی قرا دهی». خداوند متعال به او وحی کرد: «ای یوسف! پدران تو چه حقی بر من دارند؟! اگر منظورت آدم علیهالسلام است که من به دست خود، او را آفریدم و در او از روح خویش دمیدم و او را در بهشت خود جای دادم و به او دستور دادم که به آن درخت نزدیک نشود، امّا او سرپیچی کرد و پس از آن توبه کرد و او را بخشیدم؛ اگر منظورت نوح علیهالسلام است که من، او را از بین خلق خود انتخاب کردم و او را فرستاده و رسولی بر آنها قرار دادم و وقتی مردم از من نافرمانی کردند، از من درخواست طوفان نمود و من، دعای او را مستجاب کردم و آنها را غرق نمودم، ولی نوح علیهالسلام و مؤمنان همراهش را به وسیله کشتی نجات دادم؛ اگر منظورت ابراهیم علیهالسلام است که من، او را دوست خود قرار دادم و او را از آتش نجات داده و آتش را بر او سرد و ایمن نمودم؛ اگر منظورت پدرت، یعقوب علیهالسلام است که من به او دوازده پسر عطا کردم، ولی وقتی یکی از آنها از دیدهاش پنهان شد، آن قدر گریه کرد که چشمانش کور شد و به سوی من شکایت کرد، پس پدرانت چه حقی برگردن من دارند؟» آن وقت جبرئیل به یوسف علیهالسلامگفت: «ای یوسف! بگو: «از تو می خواهم به منت بزرگ و احسان قدیمت در کار من گشایشی قرار دهی». یوسف علیهالسلام گفت: «اسألک بنمّک العظیم و احسانک القدیم، الاّ فرجت عنی». آن وقت پادشاه آن خواب را دید و آن خواب، باعث آزادی و گشایش یوسف شد.
از امام رضا علیهالسلام روایت شده که فرمود: «زندانبان به یوسف علیهالسلامگفت: «من تو را دوست میدارم». یوسف علیهالسلام گفت: «هر بلایی که تا امروز به من رسیده به خاطر محبت و دوستی بوده، عمهام، مرا دوست میداشت و برای آنکه مرا پیش خود نگه
دارد به من نسبت دزدی داد، پدرم مرا دوست میداشت و به این ترتیب حسادت برادرانم را باعث شد، همسر عزیز مصر، مرا دوست میداشت که موجب شد من زندانی شوم». آنگاه یوسف علیهالسلام در زندان، به خدای متعال شکایت کرد و گفت: «قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ»(1)صلیاللهعلیهوسلم شدم؟» خداوند متعال به او وحی کرد: «تو خود، زندان را انتخاب کردی آن زمان که به درگاهم عرضه داشتی، پروردگار، زندان نزد من، محبوبتراست از آنچه این زنان، مرا به سوی آن دعوت میکنند مگر تو نبودی که مصونیت از گناه را ترجیح دادی؟
از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود: «وقتی که برادران یوسف، یوسف علیهالسلام را در چاه رها کردند، جبرئیل بر او نازل شد و گفت: «ای پسر! چه کسی تو را در چاه انداخته؟» گفت: «برادرانم به خاطر حسادت به موقعیت من در پیش پدر، مرا در این چاه انداختهاند». جبرئیل گفت: «آیا دوست داری که از اینجا خارج شوی». گفت: «آن را از خدای ابراهیم علیهالسلام، اسحاق علیهالسلام و یعقوب علیهالسلام میخواهم». جبرئیل گفت: «خدای ابراهیم علیهالسلام به تو میگوید، که بگو: «خداوند متعال! از تو میخواهم به واسطه آن که حمد و ستایش، مخصوص توست، هیچ معبودی جز تو نیست، تویی مهربان، منّتگزار، پدید آورنده آسمانها و زمین، صاحب جلال و اکرام، بر محمّد و آلش رحمت فرست و در کار من فرج و گشایشی قرار بده و به من از جایی که فکرش را نمیکنم، روزی بده». وقتی یوسف علیهالسلام این کلمات را گفت، خداوند متعال، او را از چاه نجات داد و از مکر زنان رها کرد و به او، ملک مصر را از جایی که گمانش را نمیبرد، بخشید».
از مفضل جعفی نقل شده که گفت: «به امام صادق علیهالسلام گفتم: «مرا از پیراهن یوسف علیهالسلام آگاه کن». فرمود: «وقتی که میخواستند ابراهیم علیهالسلامرا در آتش بیاندازند،
1) . سوره یوسف، آیه 33.
جبرئیل بر او نازل شد و پیراهنی از پیراهنهای بهشتی را برای او آورد و آن را بر تن او پوشاند، پس با وجود آن پیراهن، هیچ سرما یا گرمایی بر او تأثیر نداشت، وقتی که زمان مرگ ابراهیم علیهالسلام فرا رسید، آن پیراهن را در آویزی قرار داد و آن را برگردن اسحاق علیهالسلام افکند؛ اسحاق علیهالسلام نیز آن را برگردن یعقوب علیهالسلامانداخت و وقتی که یوسف علیهالسلام به دنیا آمد، یعقوب علیهالسلام آن را در گردن یوسف علیهالسلامآویزان نمود و آن در گردن او بود تا وقتی که به دستور خدای متعال، یوسف علیهالسلام آن را بیرون آورد و بوی آن از مصر به مشام یعقوب علیهالسلام در فلسطین رسید». مفضل میگوید: «گفتم: فدایت شوم این پیراهن الان کجاست؟» فرمود: «پیش اهل آن. هر پیامبری علم پیامبری و هم آن پیراهن را به جانشین خود واگذار کرد تا آن که به دست حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله رسید. یعقوب علیهالسلام در فلسطین بود، در حالی که کاروان در مصر بود، امّا یعقوب علیهالسلام، بوی یوسف را شنید و آن بو از همان پیراهنی بود که از بهشت آورده شده بود و ما آن را به میراث بردهایم».
امینالاسلام علامه طبرسی رحمهالله مینویسد: «یوسف علیهالسلام به برادرانش گفت: «پیراهن مرا همان کسی که بار اوّل، آن را برای پدر برد، بردارد». یهودا گفت: «من بار اوّل، آن پیراهن آلوده به خون را پیش پدر بردم». یوسف علیهالسلام گفت: «پس اکنون هم تو آن را ببر و به پدرم، خبر زنده بودن مرا بده و او را خوشحال کن همان طور که قبلاً از دیدن پیراهن خونین من، غمگین شد». یهودا، پیراهن را با حالت پشیمانی و پابرهنه به نزد پدر برد، در حالی که فاصله بین آنها هشتاد فرسخ بود و او فقط هفت تکه نان به دنبال داشت، امّا از شدت هیجان به خاطر رساندن پیراهن یوسف علیهالسلام به پدر، آن نان ها را هم نخورد».
ابن عباس میگوید: «بادی وزید و بوی پیراهن یوسف علیهالسلام را به یعقوب علیهالسلام رسانید». در این داستان آوردهاند که باد صبا از پروردگار اجازه خواست تا بوی
یوسف علیهالسلام را قبل از رسیدن قاصد بشارت دهنده، به یعقوب علیهالسلام برساند؛ خداوند متعال به او اجازه داد. باد صبا، بوی پیراهن یوسف علیهالسلام را به مشام یعقوب علیهالسلام رسانید و به همین علّت، هر فردی که ناراحت باشد با نسیم باد صبا، آرامش پیدا میکند و شاعران آن را در اشعار خود بسیار یاد کردهاند.
از امام رضا علیهالسلام روایت شده است: «در میان بنی اسرائیل این فتوی وجود داشت که وقتی کسی چیزی را میدزد؛ صاحب مال، او را نزد خود نگاه میدارد و یوسف علیهالسلامدر سنین کودکی نزد عمه خود بود و عمه او، بسیار او را دوست داشت و اسحاق علیهالسلام کمربندی داشت که آن را به یعقوب علیهالسلام داده بود و آن کمربند در پیش خواهر یعقوب علیهالسلامبود، وقتی که یعقوب علیهالسلام، یوسف علیهالسلام را از خواهرش خواست، عمه یوسف ناراحت شد و برای اینکه بتواند یوسف علیهالسلام را نزد خود نگاه دارد، دست آویز حیله شد و آن کمربند را در میان لباسهای یوسف علیهالسلام قرار داد، وقتی یوسف علیهالسلام را پیش پدرش برد، ادعا کرد که یوسف علیهالسلام کمربند را دزدیده است، او را گشتند و کمربند را در بین لباسهای او یافتند، به همین دلیل وقتی که بنیامین متهم به دزدی شد، برادرانش گفتند: «قالُوا إِن یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ»؛(1)«اگر او دزدی کرده، عجیب نیست؛ زیرا برادرش هم دزدی کرده بود». منظورشان همان کمربندی بود که گمان میکردند یوسف علیهالسلام آن را برداشته است».
علی بن ابراهیم میگوید: «پس از آنکه یعقوب علیهالسلام به وسیله پیراهن یوسف، بینایی خود را به دست آورد او و خانوادهاش از بیابان کوچ کردند و پسران یعقوب علیهالسلامبه او گفتند: «ای پدر! برای ما طلب مغفرت نما». یعقوب علیهالسلام گفت: «من دعا را تا موقع سحر تأخیر میاندازم؛ زیرا دعا و آمرزش، هنگام سحر اجابت میشود». زمانی که یعقوب، و خاندانش به مصر رسیدند، یوسف علیهالسلام بر تخت پادشاهی نشسته بود و تاج بر
1) . سوره یوسف، آیه 77.
سرداشت، خواست پدرش، او را به آن حال مشاهده کند، بنابراین وقتی که پدرش بر او وارد شد از جای خود بلند شد و همه آنها در برابرش سجده کردند؛ آن وقت یوسف علیهالسلام گفت: «ای پدر! این تعبیر آن خوابی است که من قبلاً دیده بودم».
از امام رضا علیهالسلام روایت شده است: «سجده یعقوب علیهالسلام و فرزندانش برای یوسف علیهالسلامنبود، بلکه سجده طاعت خدا بود و سلامی برای یوسف علیهالسلام به حساب میآمد، همانطور که سجود فرشتگان بر آدم علیهالسلامدر واقع برای خود آدم علیهالسلام نبود، بلکه منظور، پیروی از امر الهی و بزرگ داشت و سلامی برای آدم علیهالسلام بود.
بنابراین یعقوب علیهالسلام و فرزندنش همه برای شکر الهی، سجده کردند، به دلیل اینکه یوسف علیهالسلام در این هنگام زبان به شکر الهی گشود و فرمود: «رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْکِ وَعَلَّمْتَنِی مِن تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ فاطِرَ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ أَنتَ وَلِیِّ فِی الدُّنْیا وَالْأَخِرَةِ تَوَفَّنِی مُسْلِما وَأَلْحِقْنِی بِالصّالِحِینَ»؛(1)«پروردگارا! به من ملک ارزانی داشتی و به من تفسیر احادیث و خوابها را یاد دادی، تو آفریننده آسمانها و زمین هستی، تو تنها سرپرست من در دنیا و آخرت هستی، مرا مسلمان بمیران و به صالحان ملحق نما».
امین الاسلام طبرسی میگوید: «گفته شده که یوسف علیهالسلام همراه آن شخص بشارت دهنده، دویست راحله از لوازم و مایحتاج سفر را روانه کرد و از آنها خواست که همه خانوادهاش را به نزد او بیاورند، زمانی که هر یک از آنها به نزد یعقوب علیهالسلام میرسیدند به او سلام میکردند و میگفتند: «سلام بر تو ای رهرو اندوهها!».
وهب میگوید: «وقتی آنها وارد مصر شدند، هفتاد و سه نفر بودند، در حالی که دنبال موسی علیهالسلام، ششصد هزار و پانصد و هفت مرد بود و فاصله زمانی بین یوسف علیهالسلام و موسی علیهالسلام چهارصد سال بود».
علی بن ابراهیم میگوید: «در آن هنگام جبرئیل نازل شد و به یوسف علیهالسلام گفت: «ای
1) . سوره یوسف، آیه 101
یوسف! دست خود را بیرون بیاور». وقتی یوسف علیهالسلام دست خود را بیرون آورد، از بین انگشتان دست او نوری درخشید». یوسف علیهالسلام گفت: «ای جبرئیل! این نور چیست؟» جبرئیل گفت: «این نور پیامبری است که خداوند متعال، آن را از صلب تو بیرون آورد؛ زیرا تو به احترام پدرت از جای خود بلند نشدی». آنگاه خداوند متعال آن نور را در پشت لاوی، برادر یوسف علیهالسلام قرار داد و این برای آن بود، زمانی که برادران، قصد کشتن یوسف علیهالسلام را داشتند؛ لاوی مانع این کار شد و گفت: «لاَ تَقْتُلُوا یُوسُفَ وَأَلْقُوهُ فِی غَیابَتِ الْجُبِّ یَلْتَقِطْهُ»؛(1)«یوسف را نکشید، بلکه تصمیم گرفتهاید که با او کاری بکنید و او را در چاه بیندازید». زمانی هم که بنیامین به دستور یوسف علیهالسلام در مصر ماندگار شد و برادران قصد بازگشت نزد یعقوب علیهالسلام نمودند او گفت: «فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّی یَأْذَنَ لِی أَبِی»؛(2)«من از اینجا نمیروم تا وقتی که پروردگارم به من اجازه دهد». خداوند به این وسیله، عمل او را پاس داشت و از او تقدیر نمود. بنابراین همه پیامبران بنی اسرائیل، فرزندان لاوی، پسر یعقوب علیهالسلام بودند و موسی علیهالسلام نیز از فرزندان او بود. پس از آن یعقوب علیهالسلام گفت: «ای پسرم! برای من تعریف کن از زمانی که برادرانت، تو را از پیش من بردند با تو چه کردند؟» یوسف علیهالسلام گفت: «ای پدر! مرا از این امر بازدار». یعقوب علیهالسلام گفت: «فقط قسمتی از ماجرا را برای من تعریف کن». یوسف علیهالسلام گفت: «ای پدر! آنها وقتی مرا نزدیک چاه بردند، گفتند: «پیراهنت را در بیاور». گفتم: «ای برادران! از خدا بترسید و مرا برهنه نکنید». آنها چاقویی بیرون آورده و گفتند: «یا پیراهنت را درمیآوری یا سرت را از تن جدا میکنیم». پس ناگزیر، پیراهنم را در آوردم و آنها، مرا برهنه در چاه انداختند». دراین وقت یعقوب علیهالسلام نالهای از ته دل کشید و از حال رفت، وقتی به هوش آمد، گفت: «ای پسرم! بقیه ماجرا را برایم بگو». ولی یوسف علیهالسلام گفت: «پدر جان! تو را به خدای ابراهیم علیهالسلام،
اسحاق علیهالسلام و یعقوب علیهالسلام قسم میدهم که از این مطلب چشم بپوش و مرا از گفتن آن بازدار». بنابراین یعقوب علیهالسلاماز شنیدن بقیه ماجرا چشمپوشی کرد».
علی بن ابراهیم میگوید: «عزیز مصر در یکی از سالهای قحطی مُرد و همسر او، زلیخا به فقر و تنگدستی گرفتار شد تا آنجا که مجبور به گدایی کردن شد و عدهای به او پیشنهاد کردند که بر سر راه یوسف علیهالسلام بنشیند و از او گدایی کند، امّا او گفت: «من از این عمل خجالت میکشم». ولی در آخر به سبب تنگدستی زیاد مجبور شد که این کار را انجام دهد، وقتی یوسف علیهالسلام با موکب پادشاهی به نزدیک او رسید، زلیخا بلند شد و به او گفت: «سپاس خدایی که پادشاهان را به واسطه انجام گناه به بندگی رساند و بندگان را به خاطر پیروی خود پادشاه کرد». پس یوسف علیهالسلام، زلیخا را که در سن شصت سالگی بود، شناخت و گفت: «آیا تو همان کسی نیستی که با من چنین و چنان کردی؟» زلیخا گفت: «ای پیامبر خدا! مرا سرزنش مکن که من به سه چیز مبتلا بودم، که هیچ کس به آن گرفتار نبود». یوسف گفت: «آنها چه بودند؟» زلیخا گفت: «اوّل اینکه من به عشق و محبت تو مبتلا بودم، چرا که خداوند متعال، انسانی به زیبایی تو نیافریده بود، دوم اینکه من زیبایی و ثروت زیادی داشتم به طوری که در سراسر مصر، زنی به زیبایی و ثروت من وجود نداشت و سوم آنکه همسر من از نظر جنسی ناتوان بود». وقتی یوسف علیهالسلام اینها را شنید، گفت: «از من چه میخواهی؟» زلیخا خواست که خداوند متعال، زیبایی و جوانیاش را به او برگرداند، یوسف علیهالسلام به درگاه الهی دعا کرد و زلیخا تبدیل به دختر جوانی شد و یوسف علیهالسلام با او ازدواج کرد».
از امام باقر علیهالسلام روایت شده که درباره این آیه شریفه: «قَدْ شَغَفَها حُبّا»(1)علیهمالسلام «عشق یوسف، پوششی بر قلب زلیخا شده بود، به طوری که زلیخا غیر از یوسف علیهالسلام به هیچ کس دیگری فکر نمیکرد و شغاف؛ یعنی حجاب و پرده قلب. بین مفسران
1) . سوره یوسف، آیه 30.
چنین معروف است که این عبارت به معنی آن است که عشق یوسف، پرده قلب زلیخا را دریده و به دل او رسیده بود؛ یعنی از شدت عشق یوسف علیهالسلام از خود بیخود شده بود.
علامه طبرسی رحمهالله میگوید: «از حضرت سجاد علیهالسلام، امام باقر علیهالسلامو امام صادق علیهالسلام و نیز از غیر ایشان روایت شده که زلیخا، یوسف علیهالسلامرا مانند چشمان خود دوست و عزیز میداشت و به خاطر علاقه به او سرگشته و حیران بود و حاضر بود هرکاری بکند تا یوسف علیهالسلام را ببیند».
ابوبصیر از امام صادق علیهالسلام روایت میکند: «وقتی که یوسف علیهالسلامدر چاه بود و از زندگی مأیوس شده بود، دعایش این بود: «بارالها! اگر گناهان و خطاها، رویم را پیش تو سیاه گردانده و صدای من به تو نمیرسد و به دعای من توجّه نمیکنی، من از تو میخواهم که به حق پدر پیرم، یعقوب علیهالسلام به خاطر ضعف و ناتوانی او به من رحم کنی و مرا به او برسانی، چون میدانم که او چقدر به من علاقهمند و مشتاق است و از دوری من ناراحت شده است». آن وقت امام صادق علیهالسلامگریه کرد و فرمود: «اما من میگویم: «بارالها! اگر خطاها و گناهان، رویم را سیاه کرده و مانع این شده که دعاها و صدای من به درگاه تو نرسد، پس من از تو به حق تو که هیچ چیز مانند تو نیست، میخواهم و به واسطه پیامبرت به تو توجّه میکنم (یا اللّه، یا اللّه، یا اللّه، یا اللّه) پس فرمود: «شما نیز چنین بگویید. به خصوص هنگام گرفتاریهای بزرگ این ذکر را بسیار بگویید».
در همین کتاب با استناد به ابن عباس مینویسد: «وقتی که یعقوب علیهالسلام نیز مانند سایر مردم، دچار قحطی و کمبود غذا گردید، پسران خود را صدا زد و به آنان گفت: «ای پسرانم! همانا به من خبر دادند که در مصر، طعام نیکو و خوبی میفروشند و صاحب آن، مردی مؤمن و شایسته است، به نزد او بروید و از او طعامی بخرید». آنها راه افتادند، وقتی که به یوسف علیهالسلام رسیدند، او آنها را شناخت، امّا آنها او را نشناختند؛
زیرا اوّلاً یوسف علیهالسلام را از زمان کودکی به بعد ندیده بودند و دوم اینکه او مزیّن به زیور پادشاهی بود، وقتی یوسف علیهالسلام از آنها پرسید: «شما کیستید؟» گفتند: «ما پسران یعقوب علیهالسلام هستیم، او پسر اسحاق بن ابراهیم علیهالسلام است». یوسف علیهالسلام گفت: «در این صورت شما فرزند سه پیامبر هستید؟ پس چرا صبور و متین نیستید و هیچ فروتنی در شما دیده نمیشود، شاید شما جاسوسانی باشید که از طرف پادشاهان دیگر به سرزمین من وارد شدهاید». آنها گفتند: «ای پادشاه! ما جاسوس نیستیم و خیال جنگ هم نداریم و اگر تو، پدر ما را میشناختی، بیش از این به ما احترام میگذاشتی، او پیامبر خدا و پسر پیامبران اوست و بسیار اندوهگین است». یوسف علیهالسلام به آنها گفت: «دلیل ناراحتی او چیست؟ او که پیامبر خدا و پسر پیامبران اوست، به طور حتم در بهشت جاوید جای دارد و شما پسران قوی در خدمت او هستید، پس اندوه او به خاطر جهل ونادانی شماست». آنها گفتند: «پادشاها! ما نادان نیستیم و ناراحتی پدرمان به خاطر ما نیست؛ زیرا او پسری داشت که کوچکتر از ما بود و نامش یوسف علیهالسلام بود، دنبال ما برای شکار بیرون آمد و گرگ او را خورد و از آن زمان به بعد، پدرمان همیشه غمگین است». یوسف علیهالسلام به آنها گفت: «آیا همه شما از یک پدر هستید؟» گفتند: «آری، پدر ما یکی است، امّا مادرانمان فرق دارند». یوسف علیهالسلام گفت: «به چه علّت پدرتان از میان شماها فقط به یک نفر بیشتر محبت و توجّه میکرده است و به خاطر او، انس و آرامش مییابد و او را دنبال شما نفرستاده است؟» گفتند: «او کوچکترین برادر ماست که بعد از یوسف علیهالسلام پیش پدر، از همه ما، عزیزتر و محبوبتر است». یوسف علیهالسلام به آنان گفت: «من یکی از شما را پیش خود نگاه میدارم و بقیه به سراغ پدرتان بروید و سلام مرا به او برسانید و به او بگویید، پسر کوچکش را که پیش اوست به نزدم بفرستد تا او از غم پدر و پیری زودرس و گریه و نابینایی وی برایم خبر بیاورد و مرا آگاه نماید تا من حرفهای شما را قبول کنم».
وقتی یوسف علیهالسلام چنین گفت، آنها میان خود قرعه انداختند و قرعه به نام شمعون افتاد، یوسف علیهالسلام دستور داد تا شمعون را نگاه دارند، وقتی که آنها خواستند با شمعون خداحافظی کنند، شمعون به آنها گفت: «برادران ببینید که چه به سر ما آمده و سلام مرا
به پدر و مادرم برسانید». آنها با او خداحافظی کردند و به راه افتاند تا وقتی که به شام رسیدند و به نزد یعقوب علیهالسلامرفتند و آرام سلام کردند. یعقوب علیهالسلامگفت: «ای پسرانم! چرا با صدایی آرام، سلام میدهید و چرا من صدای پسر عزیزم، شمعون رانمی شنوم؟» گفتتند: «ای پدر جان! ما به سراغ بزرگترین پادشاه و بهترین مردم از نظر دانش و داوری رفته بودیم، اگرچه او شباهت زیادی به تو دارد، ولی متأسفانه ما برای سختی و امتحان آفریده شدهایم؛ زیرا پادشاه، ما را متهم به جاسوسی کرد و حرف ما را قبول نمیکند، مگر اینکه بنیامین را با پیغامی از سوی خود دنبال ما بفرستی تا او را از اندوه و گریه و پیری زودرس تو با خبر نماید». یعقوب علیهالسلام گمان کرد که این سخن، مکر و حیلهای از سوی آنهاست و به آنها گفت: «پسرانم! چه خصلت ناپسندی دارید، هر وقت که به هر علّتی از پیش من میروید، هنگام برگشت یکی از شما کم میشود، من او را با شما نمیفرستم». آنها تسلیم خواسته پدر شدند، امّا وقتی برای باز کردن بارهایشان رفتند، دیدند اجناسی را که به پادشاه فروختهاند، تمام و کمال به آنها برگردانده شده، آن هم بدون اینکه آنها بفهمند؛ با خوشحالی پیش پدر رفتند و گفتند: «پدر جان! کالای ما دوباره به ما برگردانده شده، پس مطمئن باش که پادشاه، مردی بزرگوار است و برادرمان را با ما بفرست». یعقوب علیهالسلام گفت: «شما میدانید که بنیامین پس از یوسف علیهالسلام محبوبترین شما نزد من است و من به او انس گرفتهام، امّا من هرگز او را با شما نمیفرستم، مگر اینکه پیمانی محکم از سوی خدا نزد من بگذارید». یهودا پذیرفت و با پدر عهد بست که بنیامین را صحیح و سالم برگرداند، پس به همراه او از شام خارج شدند و به مصر رفتند. زمانی که نزد یوسف علیهالسلام رفتند، یوسف علیهالسلام
گفت: «آیا پیام مرا رساندید؟» گفتند: «آری و جواب تو را همراه این پسر آوردهایم، هرچه میخواهی از او بپرس تا همه چیز برایت معلوم شود». یوسف علیهالسلام به بنیامین گفت: «ای پسر! پدرت تو را با چه رسالتی فرستاده است؟» بنیامین جواب داد: «او به تو سلام رسانید و گفت: «می خواهی بدانی چرا من ناراحتم و پیری زودرس به سراغم آمده و چرا آن قدر گریه کردهام که چشمانم کم سو شده است، بدان که از بین مردم کسی که بیشتر به یاد آخرت باشد از همه مردم، غمگینتر و ناراحتتر است و دلیل پیری من به یاد آوردن و ذکر روز قیامت است و دلیل گریه و سفید شدن چشمانم، گریه بر دوری حبیب و فرزند نازنینم، یوسف علیهالسلام است. همانا خبر گرفتن تو از احوال من به گوش من رسید، خداوند متعال به تو اجر و ثواب دهد و بدان که هیچ خبری مرا بیشتر از این خوشحال نمیکند که هرچه زودتر پسرم، بنیامین را که محبوبترین فرزندانم بعد از یوسف علیهالسلاماست به پیش من بفرستی و آذوقه خانوادهام را به من برسانی». وقتی بنیامین این پیغام را رسانید، بغض، گلوی یوسف علیهالسلام را گرفت و آرام نشد تا جایی که به تنهایی رفت و ساعتی گریه کرد، سپس به نزد آنها رفت و از آنان پذیرایی نمود و به آنها گفت: «همه برادران مادری در کنار یک سفره بنشینید!» همگی نشستند، فقط بنیامین ایستاده بود، یوسف علیهالسلام گفت: «چرا تو نمینشینی؟» بنیامین گفت: «من در میان ایشان برادر مادری ندارم». یوسف علیهالسلام گفت: «آیا تو پیش از این برادر مادری داشتی؟» گفت: «آری، ولی اینها گفتند که گرگ، او را خورده است». یوسف علیهالسلام گفت: «غصه و اندوه تو بر او به چه قدر است؟» او گفت: «من دوازده پسر دارم که نام همه آنها از یوسف علیهالسلام گرفته شده تا من با صدا کردن آنها به یاد یوسف علیهالسلام افتاده و او را یاد کنم». یوسف علیهالسلامگفت: «تو را میبینم که با این اندوه، زنان زیاد گرفتهای و فرزندان زیادی به وجود آوردهای». بنیامین گفت: «من پدر صالحی دارم که به من میگوید ازدواج کن و فرزندان بسیار داشته باش، شاید که خداوند متعال از نسل
تو تسبیح کنندگانی به دنیا بیاورد که به زمین، بها و اعتبار ببخشند». یوسف علیهالسلام به او گفت: «حالا که این طور است تو در سفره کنار من بنشین». برادران گفتند: «به راستی که خداوند متعال به یوسف علیهالسلام و برادرش برتری بخشیده تا آنجا که پادشاه در کنار بنیامین و بر سر سفره او مینشیند». سپس یوسف علیهالسلام در تنهایی، داستان برادری خود را با بنیامین در میان گذاشت و نقشه کشید که پیمانه طلای پادشاهی را در بار او قرار دهد.
از جابر بن عبداللّه نقل شده است: «مردی یهودی به نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآلهآمد که او به بستان یهودی معروف بود، به پیامبر صلیاللهعلیهوآله گفت: «ای محمد! مرا از ستارههایی که یوسف علیهالسلام در خواب دید که او را سجده میکنند، با خبر کن و اسامی آنها را برایم بگو». حضرت فرمود: «اگر من نام آنها را بگویم، ایمان میآوری؟» عرض کرد: «بلی». حضرت فرمود: «حرمان، طارق، ذیال، ذوالکتفان، قابس، وثاب، عمودان، فیلق، مصبح، ضورج، ذوالقرع، ضیا و نور را در افق آسمان دید که او را سجده میکنند و وقتی که این ماجرا را برای یعقوب علیهالسلامتعریف کرد آن حضرت گفت: «این امر مجهولی است که خداوند متعال، بعدها آن را آشکار میکند». بستان یهودی گفت: «به خدا قسم که نام آن ستارگان همین بود».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده است: «گریه کنندگان عالم پنج نفرند: آدم علیهالسلام، یعقوب علیهالسلام، یوسف علیهالسلام، فاطمه علیهاالسلام و علی بن حسین علیهالسلام، آدم، گریه او در دوری از بهشت بود تا آنجا که دو رود اشک برگونههایش جاری گشت. ولی گریه یعقوب علیهالسلام در دوری یوسف علیهالسلام بود تا آنجا که دو چشمش نابینا شد. امّا گریه یوسف علیهالسلام در فراق یعقوب علیهالسلام بود تا آنجا که از گریه او کسانی که در زندان بودند، شکایت کردند و گفتند: «یا شب را گریه کن و روز را آرام بگیر و یا روز را گریه کن و شب را آرام باش». او با آنها سازش نمود. امّا فاطمه؛ گریه او بر فراق پیامبر صلیاللهعلیهوآله بود تا آنجا که مردم مدینه
ناراحت شدند و به آن حضرت گفتند: «ما از گریه زیاد تو در عذاب هستیم». پس آن حضرت به کنار گورستان و مقبره شهدا میرفت تا غروب گریه میکرد و سپس به شهر برمیگشت». حضرت سجاد علیهالسلام؛ گریه او بر شهادت حسین علیهالسلام بود تا آنجا که سی و پنج سال هیچ خوراک یا آشامیدنی را نزد آن حضرت قرار نمیدادند، جز آن که چشمان مبارکش گریان میشد، تا آنجا که غلام آن حضرت به ایشان گفت: «جانم به فدایت! من میترسم که شما از غصه بمیرید». آن حضرت فرمود: «قالَ إِنَّما أَشْکُوا بَثِّی وَحُزْنِی إِلَی اللّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللّهِ ما لاَ تَعْلَمُونَ»؛(1)«همانا من غم و اندوه خود را به درگاه خدا شکایت میبرم و چیزی را میدانم که شما نمیدانید». من هرگاه محل کشته شدن فرزندان زهرا علیهاالسلام را به یاد میآورم، بغض، راه گلویم را میبندد و گریهام میگیرد».
علل الشرایع از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که فرمود: «یعقوب علیهالسلامو عیص، برادر دو قلو بودند، ابتدا عیص متولد شد و به دنبال او، یعقوب، اسرائیل اللّه که معنای آن عبداللّه، یا بنده خداست، چون اسرا؛ یعنی عبد و أیل یعنی اللّه و در روایت دیگر آمده
است که اسرا به معنای قوت است و اسرائیل؛ یعنی قوت اللّه».
از «کعب الاحبار» در حدیثی طولانی نقل شده: «یعقوب علیهالسلام، اسرائیل نام گذاشته شد به دلیل آن که خدمتگزار بیت المقدس بود و اولین کسی بود که به آنجا وارد شده و آخرین کسی بود که از آنجا بیرون میرفت و در شب، چراغها را روشن میکرد و هنگام روز که میآمد، چراغها را خاموش میدید، شبی در بیت المقدس ماند تا ببیند چه کسی چراغها را خاموش میکند، ناگهان جنّی را دید که چراغها را خاموش کرد، پس یعقوب علیهالسلام، آن جن را به یکی از ستونهای مسجد بست و او را زندانی کرد، وقتی که صبح شد مردم دیدند که او، جنی را اسیر کرده است و چون نام آن جنّ، ایل بود، او را اسرائیل نامیدند؛ یعنی اسیر کننده ایل».
1) . سوره یوسف، آیه 86.
از علی بن حسین علیهالسلام نقل شده: «مردم سه چیز را از سه نفر یاد گرفتهاند: «صبر را از ایوب علیهالسلام، شکر را از نوح علیهالسلام و حسادت را از پسران یعقوب علیهالسلام».
از امام رضا علیهالسلام روایت شده که مردی به آن حضرت عرض کرد: «خداوند متعال تو را صلاح دهد، تو چطور ولیعهدی مأمون را قبول کردهای با اینکه مخالف او هستی؟» آن حضرت فرمود: «ای مرد! پیامبر بالاتر است یا جانشینش؟» او گفت: «البته پیامبر». فرمود: «مسلمان برتر است یا کافر؟» او گفت: «البته مسلمان». سپس آن حضرت فرمود: «همانا عزیز مصر، مشرک بود و یوسف علیهالسلام نیز پیامبر؛ با این همه، یوسف علیهالسلام خود به عزیز مصر فرمود: «قالَ اجْعَلْنِی عَلَی خَزَآئِنِ الْأَرْضِ»؛(1)«مرا بر خزائن زمین بگمار». در حالی که مأمون، مسلمان است و من جانشین رسول خدا هستم». آن مرد، دیگر چیزی نگفت.
از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود: «زمانی که یوسف علیهالسلام در زندان بود از خوردن نان خالی به درگاه الهی شکایت کرد و تقاضای نان خورشی نمود و چون در پیش او نان خشک زیادی وجود داشت، خداوند متعال به او دستور داد که نان را درون ظرفی بریزد و آب و نمک به آن اضافه کند تا رقیق شود و سپس آن را خورش خود قرار دهد».
ابن عباس میگوید: «یوسف علیهالسلام در منزل عزیز مصر، سه سال زندگی کرد، وقتی به سن جوانی رسید، زلیخا، همسر عزیز عاشق او شد. چنانچه آوردهاند یوسف علیهالسلاماز آن پس از ترس پررودگارش تا هفت سال سرش را بلند نمیکرد تا مبادا نگاهش به او بیافتد». روزی زلیخا به او گفت: «چشمان زیبای خود را بالا کن و به من نگاه کن». یوسف علیهالسلام گفت: «از کوری چشمانم میترسم». زلیخا گفت: «چقدر چشمان تو زیباست». یوسف علیهالسلام گفت: «چشمان من، اولین چیزی است که در قبر بر گونهام قرار
1) . سوره یوسف، آیه 55.
میگیرد». زلیخا گفت: «چقدر بوی خوب میدهی». یوسف علیهالسلام گفت: «اگر بوی مرا بعد از سه روز از مرگم میشنیدی، از من فرار میکردی». زلیخا گفت: «چرا به من نزدیک نمیشوی؟» یوسف گفت: «برای اینکه میخواهم به پروردگارم نزدیک شوم». زلیخا گفت: «فرشهای زیبا و حریر را مزین کردهام، بلند شو و کام دلم را برآور». یوسف علیهالسلام گفت: «میترسم که بهره بهشت را از دست بدهم». زلیخا گفت: «آیا تو را به زندانبان معرفی کنم؟» یوسف علیهالسلام گفت: «پروردگارم مرا کفایت میکند».
«علل الشرایع» با استناد به ابوحمزه ثمالی مینویسد: «همراه علی بن حسین علیهالسلام در روز جمعه، نماز صبح به جا آوردم و سپس آن حضرت در حالی که من دنبالشان بودم به طرف خانهشان به راه افتادند و به کنیز خود که سکینه نام داشت، فرمودند: «امروز، روز جمعه است اگر فقیری بر در خانه آمد او را غذا دهید». من گفتم: «مولای من! هر فقیری مستحق کمک نیست». فرمود: «می دانم، ولی از آن میترسم که نیازمندی از ما درخواست کند و ما او را اطعام نکرده، ردّ کنیم و بلایی که به آل یعقوب علیهالسلام نازل شد بر ما نیز نازل شود، به درستی که یعقوب علیهالسلام هر روز گوسفندی قربانی میکرد و خود و خانوادهاش از آن میخوردند و صدقه نیز میدادند، روز جمعه، فقیر مؤمن و روزهداری که مستحق و غریب بود و هم اینکه پیش خدا مقامی داشت، از کنار خانه یعقوب علیهالسلام گذشت، در حالی که موقع افطار بود، در خانه یعقوب علیهالسلام را زد و گفت: «گدای غریب و گرسنهای هستم، مرا از غذای اضافه خود روزی دهید». چند دفعه این سخن را تکرار کرد و آنها هم سخنان او را شنیدند، امّا باور نداشتند و سخن او را قبول نکردند. فکر کردند که دروغ میگوید. وقتی که مأیوس شد و شب فرا رسید، برگشت و از گرسنگی خود به درگاه خداوند متعال شکایت کرد و شب را گرسنه خوابید و صبح هم در کمال صبر و شکر الهی، گرسنه بلند شد، در حالی که یعقوب علیهالسلام و خانوادهاش با شکم سیر خوابیده بودند و همچنین
غذای زیادی برایشان باقی مانده بود، صبح روز بعد خدای متعال به یعقوب علیهالسلام وحی نمود: «ای یعقوب! به حقیقت که بنده مرا خوار و ذلیل نمودی، او، ذمیال خداپرست بود که موقع افطار به در خانه تو آمد و به صدای بلند گفت: «گدای غریب را غذا دهید». امّا شما به او غذا ندادید؛ او هم به درگاه خدا شکایت کرد و شب را با شکم گرسنه خوابید، در حالی که صابر بود و شکر میکرد، امّا تو ای یعقوب و پسران تو همه سیر بودید و پیش شما غذای زیادی هم بود، آیا میدانی که عذاب من درباره اولیا، سریعتر از دشمنان من است؟! این به جهت حسن نظر من نسبت به اولیاء اللّه و به خاطر استدراج دشمنان خداست. امّا قسم به عزتم! بلایی به تو نازل میکنم و تو و فررزندانت را در معرض بلا و امتحان قرار میدهم، پس آماده نزول بلا باش».
در این وقت ابوحمزه ثمالی میگوید: «من به علی بن حسین علیهالسلام عرض کردم: «فدایت شوم، یوسف علیهالسلام چه موقع آن خواب را دید؟» فرمود: «در همان شبی که یعقوب علیهالسلام و فرزندانش سیر خوابیدند و ذمیال مؤمن، گرسنه و روزهدار سر بر بالین گذاشت، بنابراین وقتی که صبح، یوسف علیهالسلام آن خواب را برای پدر بازگو کرد، با توجّه به وحیی که از جانب خداوند متعال به او رسیده بود، دانست که بلایی در پیش است و به همین علّت به یوسف علیهالسلام تأکید کرد: «قالَ یابُنَیَّ لاَ تَقْصُصْ رُءْیاکَ عَلَی إِخْوَتِکَ فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْدا إِنَّ الشَّیْطانَ لِلاْءِنسانِ عَدُوٌّ مُبِینٌ»؛(1)«ای پسرم، خواب خود را برای برادرانت تعریف نکن؛ زیرا من میترسم که برایت مکری کنند بیشک شیطان، دشمنی آشکار برای انسان است»، ولی یوسف علیهالسلام آن خواب را برای برادرانش تعریف کرد و اولین بلایی که به آل یعقوب علیهالسلام نازل شد، حسادت برادرانش نسبت به یوسف علیهالسلام بود و در آن وقت حساسیت یعقوب علیهالسلام نسبت به یوسف علیهالسلام زیادتر شد و ترسید که بلایی که خداوند متعال به او تذکر داده، درباره یوسف علیهالسلام باشد، بنابراین بیشتر از او
1) . سوره یوسف، آیه 5.
محافظت میکرد و همین توجّه بیشتر و بزرگواری که یعقوب علیهالسلام نسبت به یوسف علیهالسلامانجام داد، آتش حسادت آنها را شعلهورتر کرد. پس بین خود مشورت کردند و گفتند: «به درستی که یوسف علیهالسلامو برادرش نزد پدر، محبوبتر از ما هستند، یوسف علیهالسلامرا بکشید یا او را به سرزمینی دور بفرستید تا توجّه پدر به سوی ما بازگردانده شود». به سراغ پدرشان آمدند و گفتند: «چرا ما را درباره یوسف علیهالسلام امین نمیدانی؟» یعقوب علیهالسلام گفت: «إِذْ قالُوا لَیُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَبُّ إِلَی أَبِینا مِنّا وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبانا لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ * اقْتُلُوا یُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضا یَخْلُ لَکُمْ وَجْهُ أَبِیکُمْ وَتَکُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْما صالِحِینَ * قالَ قَآئِلٌ مِنْهُمْ لاَ تَقْتُلُوا یُوسُفَ وَأَلْقُوهُ فِی غَیابَتِ الْجُبِّ یَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّیّارَةِ إِن کُنتُمْ فاعِلِینَ * قالُوا یاأَبانا ما لَکَ لاَ تَأْمَنّا عَلَی یُوسُفَ وَإِنّا لَهُ لَناصِحُونَ»(1)صلیاللهعلیهوسلمعلیهالسلام، یوسف علیهالسلام را به خاطر ترس از نزول بلا از دیگران جدا میکرد، امّا قدرت خدای متعال غالب شد و قضای او درباره یعقوب علیهالسلام و یوسف علیهالسلام و برادرانش جاری گشت و یعقوب علیهالسلام نتوانست جلوی نازل شدن بلا را بگیرد، بنابراین او را به برادرانش داد و آنها از ترس اینکه مبادا یعقوب علیهالسلامپشیمان شود، با عجله به راه افتادند و یوسف علیهالسلامرا با خود بردند، بعد از اینکه به صحرا رسیدند، با خود گفتند: «او را میکشیم و جسدش را زیر این درختان میگذاریم تا گرگ، او را بخورد». امّا برادر بزرگتر که لاوی بود، گفت: «یوسف را نکشید، بلکه اگر میخواهید این کار را انجام دهید او را در چاهی بیاندازید». تصمیم خود را گرفتند و او را در چاه انداختند و گمان میکردند که او در
چاه غرق میشود، امّا وقتی یوسف علیهالسلام به ته چاه رسید، صدا زد: «ای پسران رومین! سلام مرا به یعقوب علیهالسلامبرسانید».
وقتی آنها، صدای یوسف علیهالسلام را شنیدند، به یکدیگر گفتند: «همین حوالی بمانیم تا
1) . یوسف، آیات 11- 8.
اطمینان پیدا کنیم که او مرده است». امّا وقتی شب شد، ناامید شدند و پیش پدر برگشتند و ادعا کردند که گرگ، او را خورده است، در این وقت یعقوب علیهالسلام دانست که بلای الهی فرا رسیده، صبر کرد و خود را آماده پذیرش حکم الهی نمود و گفت: «کَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنفُسُکُمْ»(1)آراسته است. خداوند هرگز قبل از تعبیر خواب یوسف، او را طعمه گرگ نخواهد کرد. وقتی که صبح شد با خود گفتند: «بیایید ببینیم که یوسف علیهالسلام مرده یا زنده است؟» به چاه رسیدند، دیدند کاروانی به نزدیک چاه رسیده و دلو خود را به چاه انداختند، وقتی دلو را بالا آوردند، دیدند به جای آب، پسری خود را به دلو آویزان کرده است، او را از چاه درآوردند در این هنگام، برادران یوسف علیهالسلام نزدیک آمده و گفتند: «این پسر، برده ماست که دیروز در این چاه افتاد و ما امروز آمدهایم که او را از چاه درآوریم». یوسف علیهالسلام را از دست آنها گرفتند و او را به گوشهای بردند و به او گفتند: «یا اعتراف میکنی که برده ما هستی و ما تو را به این کاروانیان میفروشیم و یا اینکه تو را میکشیم». یوسف علیهالسلام گفت: «مرا نکشید، هر کاری بخواهید انجام میدهم». او را به پیش کاروان بردند و گفتند: «چه کسی این برده را از ما میخرد». مردی از میان آنها یوسف علیهالسلام را به بیست درهم خرید و پس از آن، او را به مصر برد و به پادشاه فروخت. وقتی یوسف علیهالسلام به سن جوانی رسید؛ همسر پادشاه مصر، عاشق او شد و از او درخواست زنا نمود، یوسف علیهالسلام گفت: «پناه بر خدا، ما خانواده پیامبران هرگز مرتکب زنا نمیشویم». در آن هنگام زلیخا، درها را بست و به یوسف علیهالسلامگفت: «نترس».
سپس خود را بر او عرضه نمود، امّا یوسف علیهالسلام از او فرار کرد و به سمت در رفت و زلیخا به دنبال او دوید و پیراهنش را از پشت گرفت، در نتیجه پیراهن او پاره شد. «سَیِّدَها لَدَا الْبابِ قالَتْ ما جَزَآءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِکَ سُوءا إِلاَّ أَن یُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِیمٌ»؛(2)
«در همین وقت عزیز مصر را در پشت در دیدند، زلیخا گفت: جزای کسی که به اهل تو، نظر بد داشته باشد، چیست؟ غیر از این است که زندانی شود یا عذابی دردناک تحمّل کند؟»
به این ترتیب به شوهرش فهماند که باید یوسف علیهالسلام را عذاب کند، اما یوسف علیهالسلام به عزیز مصر گفت: «من قصد بدی نسبت به خانواده تو نداشتم، بلکه او هدفش نزدیکی و دوستی با من بود، اینک از این کودک در گهواره بپرس که من راست میگویم یا او؟» آن کودک که خواهرزاده زلیخا و نوزادی سه ماهه بود، به امر خدای متعال به سخن درآمد و به عزیز مصر گفت: «اگر پیراهن یوسف علیهالسلام از جلو پاره شده باشد، زلیخا راست میگوید و اگر پیراهن یوسف علیهالسلام از پشت پاره شده باشد، یوسف راست میگوید». عزیز مصر دید که پیراهن از پشت پاره شده، آنگاه به همسرش گفت: «این از مکر و حیله شما زنان است». به یوسف علیهالسلام گفت: «ای یوسف! این کار را نادیده بگیر و آن را پنهان کن». امّا این موضوع به وسیله کنیزی در شهر پخش شد تا آنجا که زنان مصر در مجالس خود میگفتند: «همسر عزیز مصر با غلامش نزدیکی نموده و عاشق او شده است». این سخنان به گوش زلیخا رسید و بر او گران تمام شد، بنابراین پیکی به سوی آنها فرستاد و همه آنها را دعوت کرد و وقتی همه حاضر شدند، به دست هر یک از آنها، ترنج و چاقویی داد، آن وقت به یوسف علیهالسلام گفت: «وارد شو». وقتی یوسف علیهالسلام وارد شد از دیدن زیبایی او، همگی از خود بیخود شدند و به جای اینکه ترنج را ببرد دست خود را بریدند، آن وقت زلیخا گفت: «این همان کسی است که مرا به خاطر او سرزنش میکردید». آنگاه زنان از منزل او رفتند، امّا هر یک به طور مخفیانه، پیکی به پیش یوسف علیهالسلام فرستادند و از او درخواست ملاقات کردند، امّا یوسف علیهالسلاماز دیدار آنها خودداری کرد. وقتی ماجرای یوسف علیهالسلام و زلیخا و عاشق شدن زنان مصر به وی در شهر، شایع شد، عزیز مصر با اینکه میدانست یوسف علیهالسلام، بیگناه است تصمیم گرفت او را زندانی کند.
علامه طبرسی رحمهالله میگوید: «زنان مصر به یوسف علیهالسلام گفتند: «از زلیخا پیروی کن و حاجت او را برآور؛ زیرا او ستمدیده است و تو ستمکار هستی!»
سدی درباره علّت زندانی شدن یوسف علیهالسلام میگوید: «زلیخا به همسرش گفت: «این غلام، مرا در میان مردم رسوا کرده و من تحمّل دیدن او را ندارم. یا به من اجازه بده که از اینجا بروم و یا او را زندانی کن، همانطور که مرا زندانی کردهای». عزیز مصر با اینکه علم به بیگناهی یوسف علیهالسلام داشت،او را زندانی کرد. و در روایتی آمده است: «وقتی که برادران یوسف، او را به ته چاه فرستادند او خود را به طناب آویزان کرده بود، در همین وقت آنها پیراهن او را درآوردند، یوسف علیهالسلام گفت: «چنین نکنید، پیراهنم را بدهید تا لااقل بتوانم فرار کنم». امّا برادرانش گفتند: «ماه و خورشید و یازده ستارهای که به تو سجده کردند را صدا بزن تا تنها نباشی!» سپس او را به پایین چاه فرستادند، امّا او را در میان چاه، آویزان نگاه داشتند و هدفشان این بود که از گرسنگی
و تشنگی بمیرد، امّا یوسف علیهالسلام خود را به درون آب انداخت و بعد به سنگی در دیوار چاه خود را چسباند و لاوی، پسر بزرگتر برای او آب و غذا میآورد».
بعضی نیز گفتهاند: «چاه برای یوسف علیهالسلام، نورانی و آب آن شیرین شد و او را از غذا بینیاز نمود».
در علل الشرایع مینویسد: «از محمّد بن عبداللّه بن طیفور شنیدم که درباره گفتار یوسف علیهالسلام که فرمود: «قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ»؛(1)«پروردگارا!زندان از آنچه مرا به سوی آن فرا میخوانند، محبوبتر است». میگفت: «به یوسف علیهالسلام اختیار داده شد و او خود، زندان را انتخاب کرد و به پیامبر آخرالزمان، حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله پناه برد و به درگاه خدا، دعای فقر را عرضه داشت و گفت: «یا مقلب القلوب، ثبت قلبی علی طاعتک فعوفنی من العله» خداوند هم دعایش را مستجاب
1) . سوره یوسف، آیه 33.
کرد و او را در ظاهر و باطن، حفظ فرمود. همچنین درباره گفتار یعقوب علیهالسلامکه وقتی پسرانش از او خواستند، بنیامین را به ایشان بسپارد، فرمود: «قالَ هَلْ آمَنُکُمْ عَلَیْهِ إِلاَّ کَما أَمِنتُکُمْ عَلَی أَخِیهِ مِن قَبْلُ»؛(1)«آیا من شما را امین میدانم، همانطور که قبلاً درباره برادرتان امین شماردم؟» میگفت: «مثل این گفتار یعقوب علیهالسلامهمان است کهپیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمودهاند: «مؤمن هرگز از یک سوراخ، دو بار گزیده نمیشود». چون یعقوب علیهالسلام یک بار آنها را درباره یوسف علیهالسلام امانتدار دانست و یوسف علیهالسلام را به آنان تسلیم کرد، امّا آنها از اعتماد او سوء استفاده کردند و یوسف علیهالسلامرا در چاه انداختند و او را فروختند، بنابراین در مورد پسر دومش نمیخواست به آنها اعتماد کند، امّا تسلیم خواسته الهی شد و به خدای متعال اعتماد کرد و فرمود: «فاللّهُ خَیْرٌ حافِظا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»؛(2)«خداوند از جهت حفاظت، بهترین نگهبان است و او مهربانترین مهربانان است». به دلیل همین اعتماد و توکّل، خداوند متعال، بنیامین و یوسف علیهالسلام را به او برگرداند و قحطی و سختی را از قوم آنها دور کرد و درباره اینکه یعقوب علیهالسلام گفت: «قالَ یاأَسَفَی عَلَی یُوسُفَ»؛(3)«ای افسوس بر یوسف».
میگوید: «تأسف یعقوب علیهالسلام بر یوسف علیهالسلام بود، امّا علّت اصلی ناراحتی او، دوری از دیدار الهی و افسوس برای آن بود. همانطور که امام صادق علیهالسلام درباره این آیه: «وَلَنُذِیقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذَابِ الْأَدْنَی دُونَ الْعَذَابِ الْأَکْبَرِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ»؛(4)«هر آینه به آنها قبل از عذاب بزرگتر، عذاب دردناک و کوچکتری میچشانیم». میفرمایند: «این عذاب کوچکتر، دوری یاران در زندگی دنیاست تا با آن متوجه دوری مولایشان بشوند». به همین دلیل تأسف یعقوب علیهالسلام بر یوسف علیهالسلام از ترس فراق از لقای الهی است و هجران یوسف علیهالسلام تنها یادآور آن دوری بوده است. دوری دوستان، جهنم
و رسیدن به آنها، بهشت این دنیاست که به خاطر آنان بر بهشت و جهنم آخرت، راه پیدا میکنند و به آن استدلال میگردد، امیرمؤمنان علیهالسلام میفرماید: «اگر ترس از روز قیامت و دوری از دوستان صمیمی در این دنیا نبود، حتما آرزوی مرگ میکردیم». در تفسیر این گفتار الهی: «عَلَی الْأَرَآئِکِ یَنظُرُونَ»؛(1)«بهشتیان بر تختهایی رو به روی هم قرار دارند»، میفرماید: «این یکی از بزرگترین نعمتهای بهشتی است که دوستان صمیمی در بهشت در کنار هم دیگر قرار میگیرند».
متنّبی شاعر عرب میگوید:
لولا مفارقه الاحباب ما وجدت
لها المنایا الی ارواحنا سبلا
اسماعیل بن فضل هاشمی میگوید: «به حضرت صادق علیهالسلامعرض کردم، مرا از سخنان یعقوب علیهالسلام باخبر کنید که وقتی پسرانش از او خواستند بر ایشان طلب آمرزش کند، فرمود: «سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی»(2)وقتی آنها به یوسف علیهالسلاماظهار پشیمانی کردند، یوسف علیهالسلام فورا فرمود: «قالَ لاَ تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللّهُ لَکُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»(3)
به علّت آنکه قلب جوان از قلب پیر، رقیقتر است و یوسف علیهالسلامدل رحمتر از یعقوب علیهالسلامبود، به اضافه، خیانت آنها درباره یوسف علیهالسلامبود؛ بنابراین آنها را بخشید و از حق خود گذشت، امّا یعقوب علیهالسلامگذشت آنها را تأخیر انداخت، چون گذشت او درباره حق دیگری بود و استغفار برای آنها را تا سحر شب جمعه به تأخیر انداخت.
از آن حضرت روایت شده که فرمود: «زلیخا خواست تا یوسف علیهالسلامرا ببیند، به او گفته شد: «ای زلیخا! به سبب رفتاری که تو با یوسف علیهالسلامانجام دادهای ما کراهت داریم
که تو را با او روبرو نماییم». زلیخا گفت: «من از کسی که خودش از خدای متعال میترسد، ترسی ندارم». وقتی که یوسف علیهالسلام را دید، یوسف علیهالسلام به او گفت: «ای زلیخا! چه شده که رنگ صورتت تغییر کرده؟» او گفت: «سپاس خدای متعالی که پادشاهان را به خاطر گناه، بنده قرار داد و بندگان را به واسطه اطاعت، پادشاه نمود». یوسف علیهالسلام گفت: «ای زلیخا! چه چیز تو را بر آن داشت که مرتکب آن اعمال شوی؟» زلیخا گفت: «زیبایی تو باعث این کار شد». یوسف علیهالسلام گفت: «پس اگر تو پیامبر آخر زمان، محمد صلیاللهعلیهوآله را میدیدی، چه میکردی، او از لحاظ صورت، از من زیباتر و از جهت نفسانی از من بزرگوارتر و خوددارتر است». زلیخا گفت: «از هم اکنون، محبت او در قلب من جای گرفت». خداوند متعال به یوسف علیهالسلام وحی نمود: «زلیخا راست میگوید و به واسطه این محبتی که به حبیب من، محمد صلیاللهعلیهوآله دارد، من او را دوست میدارم». به همین سبب خداوند متعال به یوسف علیهالسلام وحی نمود که با او ازدواج کند و او را به عقد خود درآورد».
معانی الاخبار مینویسد: «معنای یوسف علیهالسلام از ریشه (اسف یوسف) است؛ زیرا باعث خشم و تأسف برادرانش گردید و خدای متعال میفرماید: «فَلَمَّآ آسَفُونا انتَقَمْنا مِنْهُمْ»(1)رحمهالله داشت، دچار خشم شدند».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود: «شخص بیابانگردی پیش یوسف علیهالسلامآمد تا از او غذایی بخرد، وقتی غذا را خرید، به او گفت: «خانهات کجاست؟» او گفت: «در فلان محل». یوسف علیهالسلام گفت: «وقتی از فلان بیابان عبور کردی، بایست و یعقوب علیهالسلام را صدا کن». آن وقت مردی تنومند و زیبا، پیش روی تو ظاهر میشود، به او بگو: «من مردی را در مصر دیدم که به تو سلام رساند و گفت: «امانت تو در پیش خدای متعال
1) . سوره زخرف، آیه 55.
تباه نمیشود و از بین نمیرود». آن مرد بیابانگرد به آن محل رسید، یعقوب علیهالسلام را صدا زد، آن وقت، مردی نابینا و زیبا و تنومند، پیش روی او نمایان شد که با دست خود به دیوار تکیه داده بود، وقتی آن مرد، سخنان یوسف علیهالسلام را به یعقوب علیهالسلام گفت؛ او بر روی زمین افتاد و از حال رفت. وقتی به هوش آمد، به آن مرد گفت: «آیا تو درخواستی از خدا داری؟» او گفت: «آری، من مال زیادی دارم، ولی همسری دارم که از او فرزندی ندارم، از تو میخواهم به درگاه خدا دعا کنی تا فرزندی به من بدهد». یعقوب علیهالسلام برای او دعا کرد و آن مرد از همسرش، صاحب چهار شکم، فرزند شد که در هر شکم، دو فرزند بود. یعقوب علیهالسلام با علم پیامبری میدانست که یوسف علیهالسلام زنده است و خداوند متعال بعد از این غیبت و دوری، او را به وی خواهد داد به همین دلیل به پسرانش فرمود: «وَأَعْلَمُ مِنَ اللّهِ ما لاَ تَعْلَمُونَ»؛(1)«من چیزی را میدانم که شما نمیدانید». روایت شده که وقتی برادران یوسف، شب به سراغ پدر رفتند، با گریه و زاری پیراهن خونین یوسف علیهالسلام را به او نشان دادند، یعقوب علیهالسلام از آنها روی برگرداند و رفت و مشغول نوحهسرایی برای یوسف علیهالسلام شد و با خود میگفت: «ای حبیب من، یوسف! تو همان فرزندی بودی که من تو را از تمام بچههایم بیشتر دوست میداشتم و از میان همه به تو امید داشتم، امّا تو را از من دزدیدند، حبیب من، یوسف!
تو حامی و پشت و پناه من بودی، امّا تو را از من دزدیدند؛ یوسف من! تو همان کسی بودی که مونس و آرامش جانم بودی، تو را کجا بردند؟ یوسف من! کاش میدانستم تو در کدام کوهها افتادهای یا در کدام دریا غرق شدهای، یوسفم ای کاش، سختیهایی که به تو میرسید، به من رسیده بود».
ثعلبی در «تاب العرائس» میگوید: «وقتی یوسف علیهالسلام با برادرش بنیامین تنها شد به او گفت: «نام تو چیست؟» او گفت: «بنیامین». یوسف گفت: «بنیامین کیست؟» او
1) . سوره یوسف، آیه 86.
گفت: «پسر بیمادر و داغدار». یوسف علیهالسلام گفت: «اسم مادرت چه بود؟» گفت: «راحیل، دختر لبان، پسر ناحور». یوسف علیهالسلام گفت: «آیا تو فرزندی داری؟» او گفت: «آری؛ من صاحب ده پسر هستم که نام همه آنها برگرفته از نام یوسف است، او برادر، گمشده من است». یوسف علیهالسلام گفت: «ای کاش من به جای برادر تو بودم». بنیامین گفت: «خوش به حال کسی که برادرش تو باشی، ولی تو فرزند یعقوب علیهالسلام و راحیل نیستی»؛ یعنی محترمانه به پادشاه عرض کرد: «هیچکس نمیتواند برای من جای یوسف را بگیرد، اگر چه پادشاه باشد». در این وقت یوسف علیهالسلام به گریه افتاد و ایستاد و او را در بغل کرد و به او گفت: «من برادر تو، یوسف علیهالسلامهستم، امّا نگذار آنها بفهمند». آن وقت بنیامین گفت: «من دیگر از تو جدا نمیشوم». پس با هم مشورت کردند و تصمیم گرفتند که برای ماندن بنیامین فکری بکند و آنگاه پیمانه طلا را در بار او گذاشتند.
بر طبق این قول، منظور از والدینی که وارد مصر شدند، پدر یوسف علیهالسلام و خاله او بودهاند، خاله در اطلاق عرف مردم، مانند مادر است و به او ام گفته میشود. پیامبر صلیاللهعلیهوآله وقتی که امیرمؤمنان علیهالسلام درباره سرپرستی دختر حمزه رضیاللهعنه با خاله آن دختر، بحث و جدل داشتند، فرمود: «خاله، مانند مادر است». در روایت آمده که مادر یوسف علیهالسلام بعد از تولد بنیامین مُرد و یعقوب علیهالسلام با خواهر او ازدواج کرد، امّا ابن اسحاق و حیایی گفتهاند که مادر یوسف علیهالسلام زنده بود و با یعقوب علیهالسلامدر مصر به ملاقات او آمده است. بعضی نیز گفتهاند: «به سبب تحقق یافتن خواب یوسف، مادرش راحیل از گور سر برآورده و به امر الهی بر او سجده کرده است!»
«قصص الانبیاء راوندی» از سلیمان طلحی روایت میکند: «به امام صادق علیهالسلام عرض کردم: «وضعیت ایمان فرزندان یعقوب علیهالسلام چگونه بود، آیا از دین خارج شدند؟» فرمود: «آری». پرسیدم: «پس وضعیت آدم علیهالسلام در نافرمانی خدا چگونه بود؟»
فرمود: «مسئله او فرق میکرد». ایمان، درجات و مراتب مختلفی دارد و طبق روایت درست، خروج برادران یوسف علیهالسلام از درجات عالیه ایمان بود که بعدها وقتی توبه کردند، به آن مرحله بازمیگردند و با آمرزش یعقوب علیهالسلام و یوسف علیهالسلامآنها حتی به درجات بالاتر ایمان ارتقا پیدا میکنند.
«قصص الانبیاء راوندی» با استناد به صدوق و در پایان از قول امام صادق علیهالسلامنقل میکند: «غم و اندوه یعقوب علیهالسلام و دوری یوسف علیهالسلاممعادل هفتاد مادر داغدار بود و زمانی که یوسف علیهالسلامدر زندان بود، جبرئیل بر او نازل شد و به او گفت: «خداوند، تو و پدرت را با این دوری امتحان کرد و خدای متعال، تو را از زندان آزاد خواهد کرد، حال از خداوند متعال به حق محمد صلیاللهعلیهوآلهو اهل بیت او درخواست کن تا تو را از این وضع نجات دهد». یوسف علیهالسلام گفت: «خدایا! از تو میخواهم که به حق محمد صلیاللهعلیهوآله و اهل بیت او، مرا از این وضع نجات دهی و گشایش و فرج مرا نزدیک گردانی». سپس جبرئیل گفت: «ای یوسف صدّیق! تو را بشارت میدهم که خداوند متعال تا سه روز دیگر، تو را از زندان نجات میدهد و مصر و اهل آن را تحت فرمان و سلطه تو قرار میدهد». در شب همان روز، عزیز مصر آن خواب را دید و ترسید و ماجرا را با یارانش در میان گذاشت، ولی هیچکس تعبیر آن را نمیدانست تا اینکه آن مردی که ساقی پادشاه بود و یوسف علیهالسلامدر زندان، خواب او را به درستی تعبیر کرده بود، به یاد یوسف علیهالسلام افتاد و گفت: «پادشاه مرا به زندان بفرستد؛ در آنجا مردی دانا و صبور هست که وقتی شما، من و دوستم را زندانی کرده بودید، با او آشنا شدم و او در زندان، خواب من و دوستم را به درستی تعبیر کرد، طبق تعبیر او، دوستم کشته شد و من از زندان آزاد شدم». پادشاه به او گفت: «پیش یوسف علیهالسلام رود و او را بیاورد و پیغام پادشاه را به او برساند، وقتی پیغام پادشاه به یوسف علیهالسلام رسید، یوسف علیهالسلامگفت: «چگونه به بخشندگی او امیدوار باشم با اینکه من را بیگناه میدانست و سالها مرا به زندان
انداخت؟» وقتی پادشاه این امر را شنید، زنان مصر را فرا خواند و از آنها درباره ماجرای یوسف علیهالسلامپرسید، آنها گفتند: «منزّه است خدا، ما هیچ بدی از او ندیدهایم». وقتی پادشاه، متوجه ماجرای بیگناهی یوسف علیهالسلام و نقشه زنان شد، قاصدی به زندان فرستاد و او را از زندان آزاد کرد و به سوی خود فرا خواند و خواب خود را برای او تعریف کرد، وقتی یوسف، تعبیر آن رؤیا را بیان کرد، او از عقل و آگاهی یوسف علیهالسلام، تعجب کرد و گفت: «راست گفتی، حالا بگو چگونه میتوان مملکت و مردم خود را در سالهای قحطی حفظ کنم». یوسف گفت: «خدای متعال به من وحی نموده که تدبیر مملکت و نظام آن در این هفت سال به دست من باشد و در هفت سال اوّل هرچه کاشتیم غیر از مقدار کمی از آن، بقیه را ذخیره کنیم و وقتی سالهای خشکی رسید، از آنها استفاده کنیم». پادشاه، او را امین دانست و اداره امور کشور را به او داد، وقتی سالهای قحطی رسید، در سال اوّل، یوسف علیهالسلام در برابر درهم و دینار به مردم آذوقه میفروخت، تا اینکه در سراسر مصر، همه دارایی نقدی به مالکیت یوسف علیهالسلامدرآمد، در سال دوم، در برابر جواهر و زینتآلات به آنها آذوقه داد و در سال سوم، در برابر حیوانات و دامها، سال چهارم در برابر بخشیدن کنیز و غلامانشان و سال پنجم در برابر ملک و داراییشان و سال ششم در مقابل مزارع و نهرها و سال هفتم با برده کردن آنها به آنان آذوقه داد تا اینکه در پایان سال هفتم در محل مملکت مصر، همه مردم، برده یوسف علیهالسلام شدند و مال و اموالشان به مالکیت او در آمد. آنگاه یوسف علیهالسلام به پادشاه گفت: «دیدی که پروردگارم مرا چگونه یاد داد و بزرگ کرد». پادشاه گفت: «رأی، رأی توست». یوسف علیهالسلام گفت: «خدای متعال را گواه میگیرم و از تو نیز شهادت میطلبم که ببینی من همه مردم مصر را آزاد کردم و همه اموال و دارایی ایشان را به آنها بازگرداندم و تخت و تاج و انگشتر و مهر پادشاهی را هم به تو برمیگردانم،
به شرط آن که تو هم طبق روش و سیره من عمل کنی و جز به حکم من حکم ننمایی».
پادشاه گفت: «این امر، باعث افتخار من است و من شهادت میدهم که هیچ خدایی، جز خدای یگانه نیست و شهادت میدهم که تو پیامبر و فرستاده او هستی».
«عرائس» نقل میکند: «وقتی که امانت داری و توانایی و عقل یوسف علیهالسلام بر پادشاه به اثبات رسید و دلیل عذر او را درباره زندانی شدن فهمید؛ دستور داد: «وَقالَ الْمَلِکُ ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی»؛(1)«او را به پیش من بیاورید تا او را خاص خود گردانم». آن وقت برای آزاد کردن یوسف علیهالسلام قاصدی فرستاد، وقتی یوسف علیهالسلام میخواست از زندان بیرون بیاید با این دعا، اهل زندان را دعا کرد: «خدایا! قلبهای نیکان را متوجه آنها نما و آنها را از اخبار ناآگاه مکن تا آنها داناترین مردم نسبت به اخبار روز در همه شهرها باشند». وقتی از زندان خارج شد، بر در زندان نوشت: «اینجا قبر زندگان، خانه غمها، محل کسب تجربه در کنار دوستان و جایگاه شماتت و سرزنش دشمنان است». سپس غسل کرد و با لباس پاکیزه به دیدار عزیز مصر رفت و با زبان عربی فصیح بر او سلام داد، پادشاه گفت: «این چه زبانی است؟» یوسف علیهالسلام گفت: «این زبان عمویم، اسماعیل است». سپس به زبان عبرانی، پادشاه را دعا کرد، پادشاه پرسید: «این چه زبانی است؟» گفت: «این زبان پدران من، اسحاق علیهالسلام و یعقوب علیهالسلام است». عزیز مصر که خود به هفت زبان صحبت میکرد، با یوسف علیهالسلامشروع به صحبت کرد و با هر زبانی که سخن میگفت، یوسف هم با همان زبان، پاسخ او را میداد. یوسف در آن زمان سی ساله بود و پادشاه از علم او تعجب کرد و با دیدن جوانی و علم او، روی به یاران خود کرد و گفت: «او تعبیر خواب مرا میداند، امّا شما کاهنان و جادوگران درمانده و ناتوان هستید». پس از آن یوسف علیهالسلام گفت: «بسیار خوب، ای پادشاه، تو هفت گاو خاکستری رنگ با پیشانیهای سفید را دیدی که با پستانهای پر از شیر، از رود نیل بیرون میآیند، تو در کناره رود، آنها را میدیدی و از زیبایی و چاقی آنها
1) . سوره یوسف، آیه 54.
متعجب بودی، در همان لحظه ناگهان آب نیل فرو رفت و از ته آن و از لابه لای لجنها، هفت گاو لاغر و بیمو با دندانهای تیز و خرطومهایی مانند خرطوم فیل و پستانهای خشک، بیرون آمدند و بر گاوهای چاق حمله کردند و با دندانهای تیز خود، آنها را تکه تکه کردند و پوست و استخوان آنها را خوردند، سپس هفت خوشه سبز گندم میبینی که در کنار هفت خوشه خشکیده سر از آب درآوردهاند و ناگهان میبینی که بادی سیاه و خشک از طرف خوشههای خشک شده میوزد و خوشههای سبز، آتش میگیرد و خشک و سیاه میشوند؛ این خواب تو بود».
از محمد بن مسلم نقل شده: «به امام باقر علیهالسلام گفتم: «یابن رسول اللّه! به من بگویید یعقوب علیهالسلام چند سال در کنار یوسف علیهالسلام در مصر زندگی کرد؟» فرمود: «دو سال و در زمان حیات یعقوب علیهالسلام، او حجت خدا و پیامبر بود، امّا یوسف، پادشاه بود، وقتی یعقوب علیهالسلام وفات یافت، یوسف علیهالسلام پس از او، حجت خدا در روی زمین شد و جنازه پدر را در تابوتی به سرزمین شام و از آنجا به بیتالمقدس برد و او را در همانجا دفن کرد».
کتاب الخرایج از امام حسن علیهالسلام در مورد سخنان برادران یوسف علیهالسلام که گفتند: «قالُوا إِن یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ»؛(1)«اگر او سرقت کرده، برادرش هم قبلاً سرقت کرده بود». فرمود: «یوسف علیهالسلامدزدی نکرده بود، بلکه او کمربندی داشت که آن را از ابراهیم علیهالسلام به ارث برده بود و اگر کسی آن کمربند را میدزدید، به بندگی صاحب آن درمیآمد و هر کس آن را میدزدید، جبرئیل به صاحبش خبر میداد تا کمربند را پس بگیرد و دزد را بنده خود نماید و آن کمربند در زمان کودکی یوسف علیهالسلام، دست عمهاش، ساره، دختر، اسحاق بود و او مادر اسحاق نامیده میشد؛ زیرا علاقه زیادی به یوسف علیهالسلام داشت و میخواست که او را به فرزندی خود درآورد و پیش خود نگاه
1) . سوره یوسف، آیه 77.
دارد، بنابراین آن کمربند را در زیر پیراهن یوسف علیهالسلام بست و شلوار را روی آن کشید و سپس به یعقوب علیهالسلام گفت: «کمربند دزدیده شده». جبرئیل به سراغ یعقوب علیهالسلام آمد و خبر داد: «ای یعقوب! کمربند پیش یوسف علیهالسلاماست، امّا او خبر ندارد و ساره آن را به کمر یوسف علیهالسلام بسته است». به اراده خدا، یعقوب علیهالسلام رفت و کمربند را از کمر یوسف علیهالسلامباز کرد، ساره گفت: «حال که یوسف علیهالسلام کمربند را برداشته، باید پیش من بماند و بنده من باشد». یعقوب علیهالسلام فرمود: «او بنده تو خواهد بود، به شرط آنکه، او را نفروشی و او را به خدمت نگیری». ساره گفت: «او را قبول میکنم به شرط آنکه او را از من نگیری و همین الان او را آزاد میکنم». یوسف را از بندگی آزاد کرد.
روایت شده وقتی که یوسف علیهالسلام به آن جوان زندانی گفت: «اذْکُرْنِی عِندَ رَبِّکَ»؛(1)«من را نزد صاحبت یادآوری کن». جبرئیل بر او نازل شد و با پای خود به زمین ضربهای زد که در نتیجه آن ضربه، تا طبقه هفتم زمین برای یوسف علیهالسلام معلوم شد، سپس به یوسف علیهالسلامگفت: «چه میبینی؟» یوسف علیهالسلام گفت: «سنگی کوچک». جبرئیل، سنگ را شکافت و سپس پرسید: «حالا چه میبینی؟» یوسف علیهالسلامگفت: «کرم کوچک».
جبرئیل پرسید: «روزی دهنده تو کیست؟» یوسف علیهالسلام گفت: «خدا». جبرئیل گفت: «پس بدان که پروردگارت میگوید: «من این کرم کوچک در شکاف این سنگ در ته زمین هفتم را از یاد نبردهام. آیا تو گمان بُردهای، که تو را فراموش کردهام که به صاحب آن جوان متوسل میشوی؟ حال که چنین است به واسطه این سخنانت، چند سال دیگر هم باید در زندان باقی بمانی». آنگاه یوسف علیهالسلام گریست تا آنجا که از گریه او در و دیوار به گریه درآمده و کسانی که پیش او بودند، معذب شدند، پس با آنها صلح و سازش کرد که یک روز، آرام بگیرد و روز دیگر را گریه کند و البته در روزی که گریه نمیکرد، حال و روز بدتری داشت».
1) . سوره یوسف، آیه 42.
عیاشی از هشام بن صالح نقل میکند که امام صادق علیهالسلام فرمود: «هیچ کس در طول تاریخ مانند این سه نفر گریه نکرده است: «آدم علیهالسلام، یوسف علیهالسلام و داوود علیهالسلام، امّا آدم علیهالسلام هنگام بیرون شدن از بهشت، گریه کرد و قد او آن قدر بلند بود که سرش از درهای آسمان میگذشت و از گریه او اهل آسمان به درگاه الهی شکایت کردند و خداوند متعال، قد او را کوتاه نمود، امّا داوود، آن قدر گریه کرد که در اثر گریه او، علفها و گیاهانی رشد کردند، ولی در اثر ناله سوزانی که از دل میکشید، گیاهانی که از اشک او روییده بودند، آتش میگرفتند و میسوختند. امّا یوسف علیهالسلام آن قدر در زندان و در دوری از یعقوب علیهالسلام گریه کرد که اهل زندان از او ناراحت شدند و با او صلح کردند که یک روز در میان گریه کند».
در همان کتاب از حفص بن غیاث از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود: «بلای قحطی که به مصر رسید، آن قدر شدید بود که یوسف علیهالسلام میفرمود، هرگز خداوند متعال برای کسی این بلا را نیاورده است. در آن سالها، تاجران به پیش آن حضرت میآمدند و اجناس را به قیمتی عادلانه میخریدند، امّا در جریان دلالی و وساطت، قیمتها را بیشتر میکردند، ولی حضرت یوسف علیهالسلام با نظارت وکنترل دقیق توانست، قیمت را در حد ثابتی نگه دارد».
از ابن عباس از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت شده که فرمود: «خداوند متعال او، همان است که او را بر خزانه مصر مسلط فرمود، امّا به دلیل این گفتارش یک سال این امر به تأخیر افتاد».
عیاشی از جابر از امام صادق علیهالسلام روایت میکند که: «یعقوب علیهالسلام برای خواستهای به سراغ راهبی رفت، راهب به او گفت: «از پیری چه چیزی قسمت تو شده است؟» فرمود: «اندوه و غم». هنوز از در خانه راهب عبور نکرده بود که خداوند متعال به او وحی نمود: «ای یعقوب! از من پیش بندگانم شکایت میکنی؟» یعقوب علیهالسلامبه سجده
افتاد و گفت: «هرگز شکایتی از پیری نمیکنم»، پس خداوند متعال فرمود: «تو را بخشیدم، هرگز دیگر چنین عملی انجام نده». از آن به بعد هر وقت گرفتاری و سختی به او میرسید، میفرمود: «إِنَّما أَشْکُوا بَثِّی وَحُزْنِی إِلَی اللّهِ»؛(1)«من غم و اندوهم را تنها به نزد خدا میگویم».
از محمد بن اسماعیل نقل شده که با استناد به امام صادق علیهالسلاممیگوید: «همانا یعقوب علیهالسلام، بوی پیراهن یوسف علیهالسلام را از فاصلهای که ده شب با محل زندگیاش فاصله داشت، بو میکرد، یعقوب علیهالسلام در بیت المقدس بود و یوسف علیهالسلام در مصر؛ زیرا آن پیراهنی بود که برای ابراهیم علیهالسلام از بهشت فرستاده شده بود و او آن را به عنوان میراث به اسحاق علیهالسلام بخشیده و اسحاق علیهالسلام نیز آن را به یعقوب علیهالسلام و یعقوب علیهالسلامهم آن را به یوسف علیهالسلام واگذار کرده بود».
روایت شده که وقتی یوسف علیهالسلام در مصر وفات یافت، او را در کف رودخانه نیل در تابوتی از مرمر دفن کردند و این به خاطر آن بود که مردم مصر به سبب علاقهای که به یوسف علیهالسلام داشتند، میخواستند او را در سرزمین خود دفن کنند تا از برکت او بهرهمند شوند، بنابراین تصمیم گرفتند او را در نیل دفن کنند که آب، از قبر او گذشته و به همه سرزمین مصر برسد و همه در برکت او شریک باشند؟ پس قبر آن حضرت در نیل بود تا وقتی که موسی علیهالسلام هنگام خارج شدن از مصر، تابوت او را با خود برد».
داستان یوسف علیهالسلام و یعقوب علیهالسلام به پایان رسید، اکنون در آخر به بحثهایی که مفسران درباره بخشهایی از زندگی آن حضرت نمودهاند، میپردازیم. ابتدا درباره تعبیر قول خدای متعال که فرمود: «وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِها لَوْلاَ أَنْ رَآ بُرْهانَ رَبِّهِ»(2)مفسرین و علمای اسلام درباره آن اختلاف دارند و بعضی به پیامبر صدیق الهی فاحشه نسبت دادهاند که خودشان وجود خود را از آن پاک میدانند.
فخر رازی میگوید: «بدان که این آیه از آیات با اهمیتی است که توجّه به آن لازم است و در آن مسائلی وجود دارد:
مسئله اوّل: درباره اینکه آیا آن حضرت، گناهی انجام داده است یا خیر؟ در این مسئله، دو قول وجود دارد.
آن حضرت قصد انجام عمل زشت را نمود. واحدی در «البسیط» میگوید: مفسران مورد اعتماد با مراجعه به روایات میگویند: «یوسف علیهالسلام هم قصد آن زن را نمود و میخواست با او در آمیزد، امّا وقتی حجت پروردگار متعالش را دید، شهوتش از بین رفت». امام باقر علیهالسلام با استناد به امام علی علیهالسلام میفرماید: «هم زلیخا قصد یوسف علیهالسلامرا نمود و هم یوسف علیهالسلام به او شهوت داشت». از ابن عباس نقل شده که میگوید: «او کمربند خود را باز کرد و قصد خیانت داشت». سپس واحدی در گفتار، افراط کرده و مسائلی را ذکر کرده که در بیان آنها فایدهای نیست و همه آنها به کاری پایینتر از شأن و مرتبه پیامبر معصوم صلیاللهعلیهوآله نسبت میدهند.
روایت شده که وقتی یوسف علیهالسلام گفت: «ذَلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ»؛(1)«تا بداند که من به او در پنهان خیانت نکردهام». جبرئیل به او گفت: «ای یوسف! حتی آن موقعی که قصد آن زن را کرده بودی؟»
آن وقت یوسف علیهالسلام گفت: «وَما أُبَرِّئُ نَفْسِی»؛(2)«من از وجود خود، رفع اتهام نمیکنم». سپس در ادامه بحث میگوید: «کسانی که این عمل را برای یوسف علیهالسلام ثابت کردهاند به حقوق پیامبران و بلندی مقام و منزلت آنان در پیش خدای متعال از کسانی که این عمل را از او نفی کردهاند، عالمتر بودهاند».
یوسف علیهالسلام از این عمل باطل و قصد حرام، به دور است و این قول اهل تحقیق از مفسران و متکلمان است و ما نیز همین قول را قبول داریم.
حجت اوّل: زنا از منکرات و گناهان بزرگ است و خیانت به امانت نیز از گناهان بزرگ است، به خصوص اگر در برابر نیکویی بزرگ و دایمی انجام شود در این صورت باعث رسوایی همیشگی و ننگ شدید است و همه اینها از زشتیها و گناهان است، همچنین کودکی که در پناه حمایت فردی بزرگ میشود و از کودکی تا جوانی، همه زندگی او به عهده آن فرد است، اقدام آن کودک در انجام خیانت به آن افراد از بزرگترین زشتیها است. گناهی که آنها به یوسف علیهالسلامنسبت دادهاند در صورت اثبات، شامل هر چهار گناه ذکر شده میباشد و نظیر این گناه اگر به گنهکارترین مردم نسبت داده شود، او آن را نمیپذیرد و ردّ میکند، پس چگونه چنین چیزی را به پیامبر الهی که مورد قبول است با معجزات و آیات آشکار، نسبت میدهند؟! خداوند متعال در عین وقوع این ماجرا میفرماید: «کَذَلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَآءَ»؛(1)«این چنین کردیم تا بدی و فحشا را از او دور نماییم». این آیه بر این دلالت میکند که ماهیت وجود عمل فحشا از آن حضرت دور است و هیچ شکّی نیست که گناهی که به او نسبت دادهاند، زشتترین انواع فحشا است و اگر این امر درست باشد، چه طور امکان دارد که خداوند شهادت دهد که یوسف علیهالسلام از هر بدی و فحشا به دور است و هیچ گناه و بدی متوجه او نیست؟
حجت دوم: این آیه به وجه دیگری نیز به قول ما دلالت میکند، فرض کنیم که این آیه، دلالتی بر نفی این گناه از یوسف علیهالسلام نداشته باشد، امّا تردید نیست که این گفتار، شامل مدحی بزرگ و ثنایی بسیار رسا نسبت به یوسف علیهالسلام است و شایسته حکمت الهی نیست که از انسانی که مرتکب چنین گناه بزرگی شده است، مدح و ستایش شود، مانند مسئلهای که پادشاهی به یکی از غلامانش، بدترین گناهان و زشتترین اعمال را نسبت دهد و بلافاصله بعد از آن، او را مدح و ستایشی بسیار کند، چقدر این عمل، ناپسند و ناممکن است، در این مورد هم به همین منوال است.
1) . سوره یوسف، آیه 24.
حجت سوم: وقتی از پیامبران الهی، لغزش و خطایی صورت بگیرد، آن را بزرگ میشمارند و بلافاصله اظهار پشیمانی و توبه میکنند و اگر یوسف علیهالسلام قصد انجام این عمل زشت و گناه کبیره را داشت، محال بود که بعد از رفع شدن آن، توبه و طلب آمرزش نکند و اگر توبه کرده بود، خدای متعال سبحان آن را بیان میکرد همانطور که در سایر موارد بیان کرده است و حال که چیزی در این مورد بیان نشده، از همین جا متوجه میشویم، که او نه گناهی انجام داده است و نه از فرمان خداوند سرپیچی کرده است.
حجت چهارم: هر کس که این ماجرا را از زبان قرآن بشنود به پاک بودن یوسف علیهالسلام از گناه و معصیت شهادت میدهد. در این واقعه، یوسف علیهالسلام، زلیخا، عزیز مصر، زنان مصر، شاهدی از اهل زلیخا و خداوند به دوری کردن یوسف علیهالسلام از گناه شهادت میدهند، حتی شیطان نیز به بیگناهی او اعتراف میکند، وقتی این چنین است برای فرد مسلمان که کلام قرآن را قبول دارد، شکی در این مسئله باقی نمیماند، امّا توضیح این شهادت: یوسف علیهالسلام خودش میگوید: «هِیَ رَاوَدَتْنِی عَنْ نَفْسِی»؛(1)«او قصد دوستی با من را داشت» نیز میگوید: «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ»؛(2)«زندان برای من از آنچه مرا به آن دعوت میکند، محبوبتر است». زلیخا خود میگوید: «الاْنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنا رَاوَدتُّهُ عَنْ نَفْسِهِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الصّادِقِینَ»؛(3)«حالا حق آشکار شد، من قصد مراوده با او را داشتم و او راست میگفت». عزیز مصر میگوید:
«إِنَّهُ مِن کَیْدِکُنَّ إِنَّ کَیْدَکُنَّ عَظِیمٌ * یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا»؛(4)«این از مکر شما زنان است که همانا مکر شما بزرگ است، ای یوسف! تو از این ماجرا چشم پوشی کن».
اما شاهد اهل زلیخا میگوید: «شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها إِن کانَ قَمِیصُهُ قُدَّ مِن قُبُلٍ
فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ الْکاذِبِینَ»؛(1)«که در آن شهادت میدهد حال که پیراهن یوسف علیهالسلام از پشت پاره شده، یوسف علیهالسلام راست میگوید و او گناهی ندارد». امّا شهادت خداوند متعال که میفرماید: «کَذَلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَآءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنا الْمُخْلَصِینَ»؛(2)«این چنین ما بدی و زشتی را از او دور کردیم، به راستی او از بندگان مخلص ما بود». خداوند متعال در این آیه به چهار وجه بر پاکی یوسف علیهالسلامشهادت داده است.
1- لام تأکید و مبالغه دار «نصرف»
2- نفی فحشا به صورت آشکار که شامل زنا هم میشود.
3- عبارت «من عبادنا» که در آن، یوسف علیهالسلام را بنده خود نامیده و بندگان راستین الهی طبق آیه سوره لقمان کسانی هستند که در روی زمین با فروتنی راه میروند و در دیدار با گمراهان به آنها سلام میدهند.
4- کلمه مخلصین که به دو صورت مخلَصین و مخلِصین تلاوت شده، در هر صورت دلالت بر اخلاص یوسف علیهالسلام میکند که اگر اولی صحیح باشد اسم فاعل، دلالت بر انجام طاعت و عبادات خالصانه از سوی یوسف علیهالسلام است و اگر دومی
صحیح باشد، اسم مفعول، دلالت بر این دارد، خداوند متعال، یوسف را برای خود خالص نموده و در هر صورت این چنین بندهای از آنچه به او نسبت میدهند، پاک و مبرّاست.
شهادت ابلیس: ابلیس میگوید: «فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ * إِلاَّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ»؛(3)«قسم به بزرگی و جلالت، همه بندگانت را فریب میدهم، جز بندگان مخلص تو را». یوسف علیهالسلامهم به شهادت قرآن از بندگان مخلص الهی است، پس این عبارت، اعتراف ابلیس به بیگناهی یوسف علیهالسلاماست؛ زیرا شیطان نمیتواند او را
فریب داده و از راه هدایت، گمراه کند. با این حجتها، شرط این افراد نادان که به یوسف علیهالسلام این رسوایی را نسبت میدهند، انتهای نادانی است، چون اگر اینها از پیروان دین و شریعت باشند، باید شهادت پروردگار متعال بر پاکی یوسف علیهالسلام را قبول کنند و اگر از پیروان شیطان و لشکر او هستند، باید شهادت او را بر پاکی یوسف بپذیرند، بنابراین چارهای نیست، غیر از اینکه بگوییم؛ اینها، شاگردان شیطان هستند که حماقت و نادانیشان از خود شیطان هم بیشتر است، همانطور که حروری میگوید:
کنت فتی من جند ابلیس فارتقی
الامر حتی صار ابلیس من جندی
فلومات قبلی کنت احسن بعده
طرائق فسق لیس یحسنها بعدی
من در جوانی از لشکریان ابلیس بودم، امّا آن قدر پیشرفت کردم که حالا او از سپاهیان من است.
اگر او قبل از من بمیرد، باکی نیست، چون من راههای گناه کردن را آن چنان میگویم که هیچ کس بعد از من آنها را نخواهند شناخت.
پس با این ثابت میشود که یوسف علیهالسلام از آنچه این افراد نادان میگویند، پاک و منزه است، حال که این امر را دانستی، در توجیه آن آیه ابتدای بحث، به دو مقام اشاره میکنیم:
مقام اوّل: اینکه ما هرگز نمیپذیریم که یوسف علیهالسلام نیز قصد زلیخا را کرد، چون خدای متعال میفرماید: «وَهَمَّ بِها لَوْلاَ أَنْ رَآ بُرْهانَ رَبِّهِ» در این عبارت، جواب لولا مقدم بر آن شده، همانطور که به عنوان مثال گفته شود: «قد کنت من الهالکین لو لا اخلصک؛ اگر تو را نجات نداده بودم، حتما نابود میشدی».
مقام دوم: درباره این آیه است که قبول داریم، جز اینکه میگوییم: این عبارت را نمیتوان بر ظاهر حمل کرد، چون تعلیق نمودن کلمه همّ به آن زن، محال است؛ زیرا همّ از جنس قصد است و به وجود، تعلق نمیگیرد، پس ناچار باید فعل مخصوصی
متعلق آن قصد و همّ قرار بگیرد و این فعل، بیان نشده است و آنها گمان کردهاند که آن ضمیر در همّ بها به اتیان عمل فاحشه تعلق، میگیرد امّا ما چیز دیگری را وابسته به آن ضمیر میدانیم و آن وجوهی دارد:
وجه اوّل: اینکه آن حضرت قصد دور کردن و دفع آن زن و مانع او از آن عمل زشت شد؛ زیرا همّ همان قصد است و واجب است که در هر یک بر قصدی که به آن تعلق میگیرد، حمل شود، که در اینجا هدف آن زن، کسب لذت بوده و نیّت حضرت یوسف علیهالسلام که پیامبر معصوم است، نهی از گناه و امر به معروف و نهی از منکر بوده است که با دفع و دور شد از زن، صورت گرفته و اگر بگویند با این حساب، نیازی به دیدن برهان پروردگار متعال نبوده، میگوییم: اتفاقا مهمترین فایده در این کلام است و آن اینکه در جریان این دفع و دور کردن، چه بسا که آن زن به او مبادرت میکرد و لباسش از جلو پاره میشد، در علم الهی چنین بود که باید پیراهن او از پشت پاره میشد تا شاهد به سود او گواهی دهد و در غیر این صورت، او گناهکار شناخته میشد، پس خدای متعال بر او چنین مقدر کرد که یوسف علیهالسلامبا زلیخا درگیر نشود، بلکه از او فرار کند تا شهادت شاهد، دلیلی بر پاکی او از گناه باشد.
وجه دوم: اینکه همّ را به شهوت تفسیر کنیم و این کاربرد در لغت عرب، شایع است، در این صورت میفرماید: «زلیخا میل و شهوتی به یوسف علیهالسلام داشت و یوسف علیهالسلام نیز اگر حجت پروردگارش را ندیده بود، به او میل پیدا میکرد».
وجه سوم: اینکه همّ را به حدیث نفس تفسیر کنیم، با این توضیح که آن زن در زیبایی و کمال ظاهری به وسیله انواع زینتها، برای مردی جوان و قوی، خود را آراسته بود و به ناچار در این بین، میان شهوت و حکمت و بین نفس و عقل، درگیری اتفاق میافتد، گاهی انگیزه طبیعی و شهوت بالا میگیرد و زمانی انگیزه عقل و حکمت، مسلّط میشود و هم عبارت است از: پاسخ طبیعت و شهوت و دیدن
برهان هم عبارت است از: جذبههای بندگی و پیروی دستور الهی. به عنوان مثال، مرد صالحی را در نظر بگیرید که در روز گرم تابستان، روزهدار است، وقتی شربت خنک و یخ را میبیند میخواهد که آن شربت را بنوشد، امّا عقل و دین، مانع او شده و او را به حفظ روزه وامیدارد، این درگیری نفسانی دلالتی بر وجود گناه ندارد، بلکه هرچه این حالت شدیدتر باشد، قوت شخص در قیام به لوازم بندگی کاملتر است و به درستی این گفتاری که ما آن را بیان کردهایم، ظاهر شده است. واحدی در تأیید گفتار خود چیزی ندارد، جز گنده گویی و بیان نام چند مفسر. بعضی از حشویه کار را به جایی رساندهاند که از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل میکنند: «ابراهیم علیهالسلامفقط سه بار دروغ گفت». ما مانند این روایت را انکار میکنیم و نمیپذیریم، اگر گفته شود، قبول نکردن این روایات، لازمه کذب شمردن روایت کنندگان است، میگوییم اگر ما این روایات را قبول کنیم، مستلزم تکذیب ابراهیم علیهالسلام است و شکی نیست که پاک داشتن ابراهیم علیهالسلام از دروغ، بالاتر از پاک دانستن این طایفه نادان از کذب و دروغ است. با این تفاسیر، کدام فرد عاقلی است که منزه دانستن یعقوب علیهالسلام راستگو را بر منزه دانستن بعضی از مفسران نامبرده ترجیح ندهد؟!
مسئله دوم: اینکه منظور از برهان پروردگار چه بوده است؟ اهل تحقیق، ثابت کردهاند که منظور عصمت الهی است که خداوند متعال آن را به پیامبران خود داده است، امّا دیدن برهان را به وجوهی تفسیر کردهاند:
اوّل: دیدن برهان به معنای حجت الهی در حرام بودن زنا و علم به عذاب اخروی شخص زناکار است.
دوم: دیدن برهان به معنای پاک کردن نفوس پیامبران از اخلاق ناپسند و زشت است. خداوند متعال، نفوس وابسته به خود و دوستان خود را پاک نموده است،
همچنانکه فرمود: «إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرا»؛(1)«خداوند فقط میخواهد پلیدی و گناه را از شما اهلبیت دور کند و کاملاً شما را پاک نماید». و منظور از دیدن برهان، به دست آوردن اخلاق نیکو و یادآور شدن آن، هنگام انجام زشتیهاست.
سوم: یوسف علیهالسلام بر سقف منزل، این آیه را مشاهده کرد: «وَلاَ تَقْرَبُوا الزِّنَی إِنَّهُ کانَ فحِشَةً وَسَآءَ سَبِیلاً»؛(2)«و نزدیک زنا نشوید که کار بسیار زشت و راهی بد است».
چهارم: پیامبری مانع از ارتکاب اعمال فحشا و زشت میگردد و دلیل بر این مطلب، این است که پیامبران برای این برانگیخته شدهاند که مردم را از انجام اعمال زشت منع کنند و اگر خودشان این اعمال را انجام دهند، جزو کسانی هستند که در گفتار الهی آمده که فرمود: «یاأَیُّها الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لاَ تَفْعَلُونَ * کَبُرَ مَقْتا عِندَ اللّهِ أَن تَقُولُوا ما لاَ تَفْعَلُونَ»؛(3)«ای کسانی که ایمان آوردهاید! چرا چیزی را میگویید که عمل نمیکنید. این در پیش خدا، گناهی بزرگ است که چیزی را بگویید که عمل نمیکنید». خدای متعال، یهود را سرزنش نموده و میفرماید: «أَتَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَکُمْ»؛(4)«آیا مردم را امر به نیکی میکنید و خود را فراموش میکنید؟!»
امّا کسانی که به یوسف علیهالسلام نسبت نافرمانی و گناه دادهاند در تفسیر این برهان، اموری را آوردهاند.
1- زلیخا بلند شد و به طرف بتی رفت که در گوشه خانه با مروارید و یاقوت، زینت داده شده بود و آن بت را با لباس خود پوشاند و گفت: «من از خدایم شرم دارم که مرا در حال گناه ببیند».
یوسف علیهالسلام گفت: «تو از یک بت خجالت میکشی که نه عقل دارد و نه میشنود
و من از خدای زنده و جاویدی که وکیل بر هر وجود و آگاه به اعمال اوست، شرم نکنم؟ به خدای متعال سوگند! من هرگز چنین کاری را انجام نمیدهم».
2- از ابن عباس نقل کردهاند: «یوسف علیهالسلام، چهره یعقوب علیهالسلام را در مقابل خود دید که او انگشتان خود را به دندان میگیرد و به یوسف علیهالسلاممیگوید: «میخواهی عمل اهل گناه را انجام دهی، در حالی که نام تو در گروه پیامبران ثبت شده است؟» یوسف علیهالسلام شرم نمود. این قول را عکرمه مجاهد و بسیاری از مفسران آوردهاند.
امّا سعید بن جبیر میگوید: «یعقوب علیهالسلام در مقابل یوسف ظاهر شد و ضربهای به سینه او زد و شهوت او از میان انگشتانش خارج شد».
3- گفتهاند: «یوسف علیهالسلام صدایی را شنید که میگفت: «ای پسر یعقوب! مانند پرندهای نباش که دارای پر و آراستگی است و اگر زنا کند، پر و زینت آن از بین میرود».
4- از ابن عباس نقل کردهاند: «یوسف علیهالسلام از دیدن یعقوب علیهالسلام آگاه نشد تا اینکه جبرئیل علیهالسلامضربهای به او زد که در اثر آن، هیچ شهوتی در وجود او باقی نماند». واحدی وقتی که این روایات راوی میگوید، به دروغ، آنها را نقل میکنند و میگوید: اینها سخنان مفسران بزرگ است که تفسیر را بر اساس نزول الهی به دست آوردهاند. این لاف زدنها هیچ سودی ندارد، دلیل و حجت شما کجاست؟! همچنین باید گفت: «مترادف دلایل، بر یک امر واحد روا است و آن حضرت بر حسب دلایل اصلیه، مانع از زناست و وقتی هم که این امور نهیکننده را به آن اضافه میکنیم، تنفر و دوری او از آن عمل، شدت و قوت مییابد و عجیب این است که نقل کردهاند: «توله سگی وارد حجره پیامبر صلیاللهعلیهوآله شد و بدون اینکه پیامبر صلیاللهعلیهوآله بفهمد چند روز در آنجا باقی ماند، ولی به خاطر وجود آن، جبرئیل تا چهل روز از نازل شدن در آنجا خودداری میکرد». اینها چگونه گمان کردهاند که در موقع انجام عمل فاحشه، جبرئیل بر یوسف علیهالسلام نازل شده
است؟ شگفتانگیز است که آنها گمان بردهاند که آن حضرت با وجود نزول جبرئیل علیهالسلام از آن عمل، منع و متنفر نگشته، در حالی که اگر گناهکارترین مردم مشغول عمل فاحشه باشد و مرد صالحی در چهره اهل صلاح بر او وارد شود، حیا نموده و فرار میکند و از آن عمل، دست برمیدارد، امّا یوسف علیهالسلام، یعقوب علیهالسلام را در حال گزیدن سر انگشتان میبیند، ولی توجهی نمیکند و یا چگونه جبرئیل با آن عظمت و قدر و ارزش بر آن حضرت وارد میشود، امّا او آگاه نمیشود، تا آنجا که جبرئیل بر پشت او ضربهای وارد میکند! از خداوند متعال میخواهیم ما را از گمراهی و سستی در جستجوی دین بازداشته و حفظ نماید. این خلاصه کلام درباره این مسئله بود و نظر اهل تشیع در این بخش از کتاب همان گفتار محققان میباشد. [پاکی و عصمت یوسف] امّا دو وجهی که عالمان ما بر اساس روایات انتخاب کردهاند:
1- قولی که امام رضا علیهالسلامبه اباصلت هروی میفرماید: «منظور آن زن قصد گناه بود، ولی هدف یوسف علیهالسلام در صورت مجبور شدن، کشتن آن زن بود و خداوند متعال، یوسف علیهالسلام را از قتل او و انجام این عمل زشت بازداشت». که درباره آن میفرماید: «کَذَلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَآءَ»؛(1)«این چنین کردیم تا بدی و فحشا را از او دور کنیم».
2- در خبر دیگر که ابن جهم از امام صادق علیهالسلام نقل میکند: «زلیخا قصد زنا نمود، امّا یوسف علیهالسلام، بیگناه بود و هرگز قصد زنا نکرد، بلکه هدف او، انجام ندادن و ترک آن عمل بود». در مورد تصمیم یوسف علیهالسلام بر کشتن آن زن، اختلافی پیش نیاید؛ زیرا دور شدن از گناه، واجب است اگر چه که باعث قتل شود، امّا خدای متعال به جهت مصلحت بسیار، او را از انجام آن نهی کرد. به هر حال حقیقت امر معلوم است و آنچه در روایات ما طبق قول عامه بیان شده است، باید آنها را حمل بر تقیه نمود.
اما در مورد این آیه: «وَخَرُّوا لَهُ سُجَّدا»؛(2)«همگی به خاطر او به سجده افتادند».
اشکال شده است و آن این است که: 1- یعقوب علیهالسلام، پدر یوسف علیهالسلام بود و حق پدری، حق بزرگی است. 2- او پیرمرد بود و بر هر جوان، واجب است که احترام پیر را به جا آورد. 3- یعقوب علیهالسلام از پیامبران بزرگ بود و از نظر مقام، بالاتر از یوسف علیهالسلام بود. 4- کوشش و تلاش او در کسب عبادات و طاعات بیشتر از تلاش یوسف علیهالسلام بود. با این توضیحات، لازم میشود که یوسف علیهالسلام به خدمت پدر باشد، پس چگونه است که یعقوب علیهالسلام بر یوسف علیهالسلام سجده و تعظیم نمود؟!
جواب این مطلب را از وجوه گوناگون باید داد:
سخن اوّل؛ قول ابن عباس که میگوید: «مراد از این آیه این است که به خاطر اینکه، آنان او را پیدا کردند، به درگاه الهی سجده شکر به جا آوردهاند، پس در واقع سجده حقیقی، برای ذات الهی بوده است، اگر چه که علّت آن، پیدا کردن یوسف علیهالسلام بوده و دلیل بر این سخن، آن است که میفرماید: «وَرَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ»؛(1)«و پدر و مادرخود را بر تخت نشاند»؛ یعنی ابتدا یوسف علیهالسلام، آنها را بر تخت مینشاند و سپس آنها سجده میکنند و اگر سجده آنها برای یوسف علیهالسلامبود، باید قبل از نشستن بر تخت، او را سجده کرده و تعظیم مینمودند، پس منظور از؛ «رَأَیْتُهُمْ لِی ساجِدِینَ»؛(2)«من در خواب دیدم که همه در برابرم سجده میکنند». خواب یوسف علیهالسلام این است که آن حضرت، یازده ستاره و ماه و خورشید را میبیند که به خاطر دیدن او، خدای متعال را سجده میکنند؛ زیرا با دیدن پادشاهی و مقام والای او خشنود شده و سپاس الهی را به جا میآورند و این تعبیر، نزد ما معتبر است؛ زیرا از مرتبه و کمال دین یوسف علیهالسلام به دور است که راضی شود، پدرش با آن سابقه حقوق پدری و پیری و پیامبری و علم و دیانت به او سجده کند.
وجه دوم؛ اینکه در جواب گفتهاند، آنها، یوسف علیهالسلام را در برابر خود دیدند، ولی
سجده ایشان برای شکر نعمت یافتن یوسف علیهالسلام بود، همانطور که ما کعبه را قبله قرار میدهیم، امّا سجده ما برای خدای متعال است. حسان میگوید:
ما کنت اعرف ان الامر منصرف
عن هاشم ثم منها عن ابی حسن
الیس اوّل من صلی لقبلتکم
واعرف الناس بالاثار و السنن
من نمیدانم چرا خلافت از اولاد هاشم و از ابیحسن علی علیهالسلام برگشت.
آیا جز این است که او، اولین کسی است که به قبله شما نماز خوانده و داناترین مردم به آثار و رسوم الهی نیست؟
پس آیه: «وَخَرُّوا لَهُ سُجَّدا»؛ یعنی آنها، او را روبروی خود قرار دادند و سپس برای شکر نعمت یافتن یوسف علیهالسلام به درگاه الهی، سجده شکر به جا آوردند.
وجه سوم؛ در جواب گفتهاند: سجده آنها به معنای فروتنی است، همانطور که در زبان عرب آمده است: «تری الا کم فیها سجدا للحوافر؛ پشتههایی را میبینی که زیر سم اسبان به سجده افتادهاند». در این سخن، این اشکال وجود دارد که خروا به
معنای سجده کامل است، امّا در پاسخ گفتهاند: منظور از خروا در اینجا، رفتن و گذشتن است. همانطور که میفرماید: «لَمْ یَخِرُّوا عَلَیْها صُمّا وَعُمْیانا»؛(1)«از کنار آن نمیگذرد، مگر به صورتی که کور و کر هستند».
وجه چهارم؛ در جواب گفتهاند: «ضمیر در خروا به پدر و مادر یوسف علیهالسلام برنمیگردد، بلکه به برادران او مربوط است؛ همانطور که بقیه کسانی که بر او وارد میشدند، برای بزرگداشت و تعظیم او، سجده میکردند؛ زیرا یوسف علیهالسلام در نهایت گرامی داشت، پدر و مادر خود را بر عرش پادشاهی بالا برد و در کنار خود نشانید، امّا برادران او و سایر افراد، برای او سجده میکردند و اگر گفته شود این وجه مطابق ادامه آیه است که یوسف علیهالسلام میگوید: «ای پدر جان! این تعبیر آن خوابی بود که من دیده
1) . سوره فرقان، آیه 73.
بودم». میگوییم واجب نیست که تعبیر رؤیا کاملاً منطبق بر آن بوده و از نظر صورت و صفت، طبق آن باشد، پس تعبیر سجده ستارگان و خورشید و ماه، تعظیم و بزرگداشت بزرگان مردم برای اوست و هیچ شکی نیست که آمدن یعقوب علیهالسلام و فرزندانش از کنعان به سوی مصر، گویای انتهای تعظیم و اکرام آنها نسبت به یوسف علیهالسلام است و همین قدر در درستی آن خواب کفایت میکند و هیچ عاقلی تأیید نمیکند که خواب باید از نظر صفت و صورت، کامل مطابق تعبیر آن باشد.
وجه پنجم؛ اینکه شاید در آن زمان، عمل سجده دلالت بر سلام و بزرگواری بوده است و منظور آنها از سجده، تعظیم یوسف علیهالسلام بوده است و این سخن بسیار به دور است؛ زیرا مبالغه در تعظیم از سوی یوسف علیهالسلام برای یعقوب علیهالسلام شایستهتر بود، و اگر این رسم در آن زمان وجود داشت، لازم بود که یوسف علیهالسلام برای یعقوب علیهالسلام سجده کند.
وجه ششم؛ اینکه گفتهاند: «شاید تنفر، برتری طلبی و تکبر هنوز هم در برادران یوسف وجود داشته و یعقوب علیهالسلام چون میدانست وجود این احساس، باعث ظهور فتنه و فساد و نشان دادن کینههای قدیمی میگردد، با وجود جلالت قدر و حق بزرگ خود که به سبب پیامبری و پدری بر گردن یوسف علیهالسلام داشته، به او سجده میکند تا برادران یوسف علیهالسلام با دیدن عمل او از او تقلید کنند و سجده نمایند و در نتیجه آن نفرت و کینه از قلبهایشان از بین میرود. همان طور که میبینیم حاکم یک مملکت وقتی نگهبان را منصوب میکند و قانونی وضع مینماید، خودش به قانونی که وضع کرده، احترم میگذارد تا به سبب آن هیچ کس با آن قانون مخالفت نکند.
وجه هفتم؛ شاید خدای متعال، یعقوب علیهالسلام را به این کار فرمان داده بود و دانش پنهانی در آن وجود داشته که غیر از خدای متعال کسی آن را نمیداند و همان طور که خداوند متعال، فرشتگان را به سجده آدم دستور داد و فرمود: «من چیزی را میدانم که شما نمیدانید».
یوسف علیهالسلام به این سجده راضی نبود، ولی از آنجا که میدانست خداوند متعال، یعقوب علیهالسلام را به این امر مأمور نموده، سکوت کرد. اعمال پیامبران علیهمالسلام نیازی به این تکلیفها ندارد؛ زیرا رفتار پیامبر از روی هوای نفس نیست، «وَما یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْیٌ یُوحَی»(1)علیهالسلام در خواب دید؛ نیز نوعی وحی بود؛ زیرا خواب پیامبران نیز نوعی وحی است و آنچه که یوسف علیهالسلام در خواب دید، یعقوب علیهالسلام در بیداری برایش تعبیر کرد همانطور که خواب ابراهیم علیهالسلام در قربانی نمودن فرزندش، سبب وجوب آن قربانی برای او در بیداری میگردید. خواه آن سجده برای یوسف علیهالسلام بوده و یا سجده شکر. بر پیدا کردن و یا غیر آن، هیچ اشکالی بر آن وارد نیست؛ زیرا سجده برای یوسف علیهالسلامبه امر الهی بوده است؛ در هر صورت سجده برای خدای متعال به حساب میآید؛ زیرا در مقام امتثال امر او واقع شده، همانطور که از همه جهات به امر خدای متعال رو به قبله سجده میکنیم، به هر جهت خداوند متعال، رسول او و اهل بیت معصوم آن حضرت علیهمالسلام به حقایق، داناتر و عالمترند.
1) . سوره نجم، آیات 3 و 4.
خدای متعال میفرماید: «وَأَیُّوبَ إِذْ نادَی رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ * فاسْتَجَبْنا لَهُ فَکَشَفْنا ما بِهِ مِن ضُرٍّ وَآتَیْناهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِندِنا وَذِکْرَی لِلْعابِدِینَ»؛(1)«ایوب علیهالسلام، زمانی که پروردگارش را ندا کرد که همانا به من، بلا و مصیبت رسیده و تو مهربانترین مهربانانی، پس ما، او را اجابت کردیم و بلا را از او دور نمودیم و خاندانش را دو چندان به او بخشیدیم تا رحمتی از سوی ما و ذکری برای عبادت کنندگان باشد». نیز میفرماید: «وَاذْکُرْ عَبْدَنا أَیُّوبَ إِذْ نادَی رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ * ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَشَرَابٌ * وَوَهَبْنا لَهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنّا وَذِکْرَی لِأُولِی الْأَلْبابِ * وَخُذْ بِیَدِکَ ضِغْثا فاضْرِبْ بِهِ وَلاَ تَحْنَثْ إِنّا وَجَدْناهُ صابِرا نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ»؛(2)«بنده ما، ایوب را یاد کن آن زمان که به پروردگارش ندا کرد: پروردگارا! از سوی شیطان، بلا و مصیبتی به من رسیده است. ما دستور دادیم: «با پایت بر زمین بکوب، چشمهای سرد و خنک و گوارا میجوشد». و ما او و خاندانش دو چندان زیاد کردیم به خاطر رحمت و برای اینکه ذکری برای صاحبان عقل باشد و با دست خود دستهای از شاخه نازک بگیر و به آن ضربه بزن و قسم خود را حفظ کن. همانا او را صابر یافتیم، چه بنده خوبی، همانا او بسیار به درگاه ما مراجعه میکرد».
امین الاسلام طبرسی میگوید: «ندای ایوب علیهالسلام در مقام دعا، برای برطرف شدن
بلا و مصیبتی بود که به او رسیده بود و گفته شده در همان زمان که مشغول مناجات بود، شیطان، او را دچار وسوسه میکرد و به او میگفت: «رنج و اندوه تو طولانی شده و پروردگارت به تو مهربانی نمیکند».
همچنین گفتهاند: «شیطان، نعمتهای گذشته را به یاد او میآورد تا مأیوس شود و زبان به کفر و ناسپاسی بگشاید، امّا او صبر کرد و تسلیم فرمان خدا بود». گفتهاند: «آنقدر بیماری ایوب علیهالسلام شدید شد که مردم از او دوری کردند و شیطان بین مردم وسوسه کرد که او آلوده و کثیف است و از بین خود او را بیرون کنند و اجازه ندهند، همسر او که خادم او بود به شهر آنها وارد شود و ایوب علیهالسلام از این جهت بسیار ناراحت گشت، امّا شکایتی نکرد؛ زیرا همه اتفاقات را ناشی از امتحان الهی میدانست».
قتاده میگوید: «این گرفتاریها هفت سال طول کشید». او این مطلب را از امام صادق علیهالسلامنقل کرده است.
گفته شده: «وقتی خدای متعال، دعای ایوب علیهالسلام را اجابت کرد، به او وحی کرد که با پایش بر زمین بکوبد و دو چشمه از زمین جوشید که او در یکی غسل کرد و از آب دیگری خورد و سلامتی خود را به دست آورد». دستور گرفتن شاخهها این بود که ایوب علیهالسلام فکر میکرد، همسرش گناهی انجام داده و به همین دلیل قسم خورد که او را صد تازیانه بزند، امّا خداوند متعال که میدانست همسرش، بیگناه است به او وحی کرد: «برای آن که قسم خود را به جا آورده باشد، دستهای از شاخههای نازک را گرفته و آن را یک بار بر همسرش بزند تا عهدش اجرا شود».
از ابن عباس نقل شده: «علّت این کار، آن بود که شیطان به شکل انسانی به نزد همسر ایوب علیهالسلام رفت و به او گفت: «من میتوانم ایوب علیهالسلام را درمان کنم به شرط آنکه من و دواهای مرا باعث شفای ایوب علیهالسلام دانی و من پاداشی جز این نمیخواهم». همسر ایوب علیهالسلامقبول کرد پس از آن شیطان به سوی ایوب علیهالسلام رفت و گفت:
«همسرت تابع من شده و خدای متعال را از یاد برده است». آن وقت ایوب علیهالسلامقسم خورد که همسرش را صد تازیانه بزند».
عیاشی با استناد به عباد ملکی میگوید: «سفیان ثوری به من گفت: «من تو را نزد امام صادق علیهالسلام صاحب منزلتی میبینم، پس از او درباره مرد زناکار بیمار سؤال کن که چگونه حدّ بر او جاری میشود؛ زیرا با اجرای حد بر او، ترس مرگ او میرود». عباد میگوید: من گفتم: «این مطلب به فکر خودت رسیده است، یا اینکه فردی تو را مأمور به سؤال کردن درباره آن کرده است؟» سفیان گفت: «من مأمور شدهام که این را بپرسم و گفت: «مردی مبتلا به بیماری عطش را نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآلهآوردند که با زنی بیمار، زنا کرده بود، پیامبر صلیاللهعلیهوآله دستور داد، دستهای از شاخه نازک بیاورند و با آن شاخهها، ضربهای به بدن او زده و او را آزاد کردند». این مطلب را شیخ صدوق در الفقیه با سند درست نقل کرده است.
در کتاب کافی از امام صادق علیهالسلام روایت میشده: «خداوند متعال، مؤمن را به هر آزمایش و گرفتاری مبتلا کرده و به هر نوع مرگی میمیراند، ولی او را به دیوانگی دچار نمیکند، آیا ندیدهاید که خداوند متعال چگونه اجازه داد، شیطان بر مال و فرزند و خاندان ایوب علیهالسلام مسلط شود، امّا به او اجازه نداد که بر عقل او تسلط پیدا کند، تا به این وسیله بتواند، خدای متعال را به یگانگی، یاد و او را عبادت نماید».
همچنین از آن حضرت نقل شده: «در روز قیامت، زنانی را که به خاطر زیبایی به گناه و لغزش افتادهاند، میآورند و از آنها میپرسند: «چرا گناه انجام دادید؟» میگویند: «ای پروردگار متعال! زیبایی ما باعث شد که مغرور شویم و خطا و گناه انجام دهیم». آن موقع مریم علیهاالسلام را میآورند و از آنها سؤال میکنند: «شما زیباتر هستید، یا مریم؟ او با این همه زیبایی و جمال دچار گناه نشد». همچنین مردان زیبایی را که آنان را به گناه انداخت، میآورند و یوسف علیهالسلام را هم حاضر مینمایند و خطاب میشود: «آیا شما
زیباترید یا یوسف؟ که با این همه زیبایی دچار گناه زنان نشد». همچنین افرادی را که در دنیا دچار سختی و مصیبت شدهاند و به خاطر آن به لغزش و گناه افتادهاند، حاضر میکنند و ایوب علیهالسلام را هم میآورند و به آنها گفته میشود: «آیا بلا و مصیبتی که به شما رسید، شدیدتر بود یا آنچه به ایوب علیهالسلامرسید؟ و با این همه، او دچار خطا و گناه نشد».
تفسیر علی بن ابراهیم با استناد به امام صادق علیهالسلام از قول ابوبصیر مینویسد: «درباره بلاهایی که به ایوب علیهالسلام رسید از آن حضرت پرسیدم که دلیل آنها چه بود؟» فرمود: «به خاطر نعمت دنیا بود که خداوند متعال به او بخشید و او، شاکر و سپاسگزار آن نعمتها شد و شیطان در آن زمان، هنوز از زیر عرش بیرون نشده بود، وقتی بالا آمد و شکر بیاندازه ایوب علیهالسلام را دید، دچار حسادت شد و گفت: «پروردگارا! اگر ایوب علیهالسلام، تو را حمد و سپاس میگوید به خاطر آن است که تو همیشه در دنیا به او نعمت دادهای و اگر او را از دنیا و نعمتهایش بینصیب کنی، او اصلاً تو را شکر نخواهد کرد». خداوند متعال فرمود: «ای شیطان! تو را بر مال و فرزندان او مسلط میگردانم». شیطان با عجله دست به کار شد تا مال و فرزندان ایوب علیهالسلامرا نابود کند؛ زیرا میترسید که مهربانی خداوند متعال، ایوب علیهالسلام را فرا بگیرد و او نتواند کاری انجام دهد. بعد از نابودی مال و فرزندانش، ایوب علیهالسلام بیشتر به درگاه خدا شکر و سپاس به جای آورد، شیطان گفت: «ای خدای متعال! مرا بر کشت و زرع او مسلط کن». خطاب رسید: «هرچه میخواهی انجام بده». شیطان با یارانش به سراغ کشت و زرع ایوب علیهالسلام رفتند و با نفس خود آن را به آتش کشیدند، اما ایوب علیهالسلام باز هم شکر و سپاس الهی را به جا آورد، شیطان عرضه داشت: «خدایا! چارپایان و گله او را به من بسپار». وقتی به او اجازه داده شد، همه دامهای ایوب علیهالسلام را نابود کرد، امّا ایوب علیهالسلام دست بردار نبود و بلکه بیشتر، خدا را شکر و سپاس میکرد، این بار شیطان گفت: «خدایا مرا بر بدن او مسلط کن». خداوند متعال، او را بر جسم ایوب علیهالسلام مسلط
ساخت، به غیر از عقل و دو چشم و زبان و گوش او، آن موقع شیطان بر بدن ایوب علیهالسلام فوت کرد که باعث به وجود آمدن زخمی شد که از فرق تا نوک پای او وجود داشت و مدتها آن زخم باقی بود، ولی ایوب علیهالسلامهمواره خدای متعال را شکر و سپاس میگفت تا آنجا که بدنش کرم گذاشت و آنها از بدن او بیرون میآمدند و او آنها را برمیگرداند و به آنها میگفت: «به همان جایی که خداوند متعال شما را از آن آفریده است، باز گردید». آن عفونتها همراه با بوی بد بود تا آنجا که اهل روستا او را بیرون کردند و او را به زبالهدانی بیرون شهر بردند و همسر او، رحیمه، دختر یوسف علیهالسلام بود که از بین مردم صدقه جمع میکرد و برای امرار معاش به پیش ایوب علیهالسلام میبرد.
وقتی رنج و بلای ایوب علیهالسلام طول کشید و شیطان باز هم او را در حال شکر و سپاس میدید، بنابراین همه یارانش را که در کوهها عابد مسیحی بودند، صدا زد و گفت: «بیایید برویم و از این بنده، درباره بلایی که به او رسیده، بپرسیم». سوار بر مرکبهای خود از اسب و استر شدند؛ وقتی که به ایوب علیهالسلام رسیدند، حیوانات از بوی تعفن او آزرده شدند و فرار کردند، آنها مجبور شدند که پیاده به پیش او بروند. در میان آنها، جوانی نورس بود. آنان در کنار ایوب علیهالسلام نشستند و از او سؤال کردند: «ای ایوب! به ما خبر بده چه گناهی انجام دادهای که خدا، تو را به این همه بلایی که هیچ کس به آن مبتلا نشده دچار کرده است». ایوب علیهالسلام گفت: «به عزیز بودن پروردگارم قسم که او خودش میداند من هیچ غذایی نمیخوردم، مگر آن که در کنار سفره من، یتیم و نیازمندی بود که همسفره من بود و هرگز دو کار بر من پیشنهاد نشد که هر دو فرمان الهی باشد و من امر مشکلتر را انتخاب نکرده باشم». آن جوان مزبور وقتی چنین شنید، گفت: «وای بر شما که پیامبر خدا را مجبور میکنید تا عباداتی را که پنهانی انجام داده است، آشکار و علنی کند». در ادامه ایوب علیهالسلام گفت: «اگر در مقام دشمنی و خصومت بودم، دلایل خود را آشکار میکردم». در این وقت خداوند متعال ابری به سوی وی فرستاد که از
بین آن، ده یا شش هزار زبان گویا با او گفتگو کردند و گفتند: «ای ایوب! دلایل خود را بگو؛ زیرا من به تو نزدیکتر خواهم بود». ایوب علیهالسلامگفت: «مرا بر روی زانو بنشانید». و آنگاه فرمود: «خدای متعال! تو، مرا به این بلا دچار نمودی، در حالی که میدانی هیچگاه دو فرمان بر من داده نشد، غیر از اینکه من کار سختتر را انتخاب میکردم و هیچگاه غذایی نمیخوردم، غیر از آن که یتیمی بر سر سفرهام حاضر بود».
خطاب رسید: «ای ایوب! چه کسی عبادت و طاعت را نزد تو محبوب نمود و چه کسی آن هنگام که همه مردم، مرا فراموش کرده بودند به تو لیاقت حمد و تسبیح و تکبیر مرا میداد؟ آیا بر ما به خاطری چیزی منت میگذاری که ما آن نعمت را بر تو منت نهادهایم و بخشیدیم». ایوب علیهالسلاممشتی خاک برداشت و آن را در دهان خود ریخت، سپس گفت: «ای خدای متعال! تو این امور را به نهایت رساندی و به من لیاقت عبادت و شکر عطا کردی». خداوند متعال، فرشتهای را به نزد او فرستاد و فرمان داد با
پای خود بر زمین بکوبد، آن وقت چشمهای نمایان شد که ایوب علیهالسلام خود را در آن شستشو داد و بلافاصله از آنچه که قبلاً بود، هم جوانتر و سالمتر شد، پس از آن خداوند متعال در اطراف او باغ سرسبزی رویانید و مال و خاندان و کشت و زرع و گلههایش را دو برابر به او برگردانید و با جبرئیل در کنار هم گرم صحبت بودند، که
در این وقت، همسرش با تکهای نان خشک آمد و وقتی اوضاع را متفاوت دید و دو مرد را مشاهده کرد، فریاد زد: «ای ایوب! چه بلایی بر سرت آمده؟» ایوب علیهالسلام، او را صدا زد، وقتی جلوتر رفت و ایوب علیهالسلام را سالم دید، سجده شکر به جای آورد، ناگهان ایوب علیهالسلام دید که موهای همسرش کوتاه شده و این برای آن بود که او از مردم درخواست نانی برای جلوگیری از گرسنگی کرده بود و چون موهای زیبایی داشت، مردم به او گفته بودند: «موهایت را به ما بده تا ما به تو نان بدهیم». او هم موهایش را کوتاه کرد و به آنها داد تا غذایی برای ایوب علیهالسلام آماده کند، امّا ایوب علیهالسلام از ماجرا اطلاع
نداشت با مشاهده این وضع، عصبانی شد و قسم خورد که او را صد تازیانه بزند، همان موقع به او وحی شد که همسرت، بیگناه است و به همین علّت از قسمی که خورده بود، ناراحت شد، امّا خداوند متعال به او وحی نمود که دستهای صدتایی از شاخههای نازک را گرفته و با آن ضربهای بر همسرش بزند و به این ترتیب، قسم خود را ادا کند. او هم این چنین کرد و خداوند متعال، خانواده او را که همگی در اثر نازل شدن بلا نابود شده بودند، زنده کرد و آنها را در کنار او روزگار را سپری کردند. پس از خوب شدن ایوب علیهالسلام از او پرسیدند: «چه مصیبتی برای تو از همه این بلاها سختتر و دشوارتر بود؟» فرمود: «سرزنش دشمنان». در ادامه خداوند متعال در خانه ایوب علیهالسلام باران طلا باراند تا آنجا که خانه او از طلا، فرش شد و او، آنها را جمع کرد و هرگاه باد آن را به اطراف میبرد، او آنها را برمیگرداند، سپس جبرئیل به ایوب علیهالسلام گفت: «ای ایوب، آیا سیر شدی؟» ایوب علیهالسلام پاسخ داد: «چه کسی از روزی و نعمت پروردگارش سیر میگردد؟»
از ابن عباس نقل شده که خداوند متعال، جوانی همسر ایوب علیهالسلامرا برگرداند تا آنجا که برای ایوب علیهالسلام 26 پسر به دنیا آورد و قبلاً هفت پسر و هفت دختر داشت که خداوند متعال، آنها را دوباره برای ایوب علیهالسلام زنده کرد.
از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «ایوب علیهالسلام هفت سال بدون آن که گناهی انجام داده باشد به انواع بلاها دچار شد و او آن قدر صبر کرد تا وقتی که مورد سرزنش و تنفر مردم قرار گرفت و پیامبران الهی هرگز در برابر این امر صبر نمیکنند».
«امالی» با استناد به امام صادق علیهالسلام مینویسد: «ایوب علیهالسلام به همه بلایا دچار شد، امّا هرگز دچار تعفن و بوی بد نشد و صورتش زشت نگردید و بدنش کرم برنداشت و خون، چرک و زخم پیدا نکرد به طوری که مردم، او را آلوده و کثیف بدانند و از او هراس داشته باشند؛ زیرا هیچ وقت خداوند متعال، پیامبران و اولیاء خود را به دردی
مبتلا نمیکند که مردم از او متنفر و بیزار شوند، بلکه دوری کردن مردم از ایوب علیهالسلام به خاطر فقر و ناتوانی جسمانی او بود؛ زیرا آنها نسبت به ارزش و مقامی که او در پیش پروردگار داشت، نادان بودند و نمیدانستند که خداوند متعال، تأیید و گشایش را شامل حال او میکند».
پیامبر صلیاللهعلیهوآله میفرماید: «بیشترین افرادی که مورد آزمایش و بلا واقع میشوند، پیامبران هستند و بعد از آن، کسانی که در بزرگواری و مقام به آنها نزدیکتر هستند.
خداوند متعال، ایوب را به بزرگترین بلاها آزمایش کرد که در مقایسه با آنها، بلاهای بقیه مردم آسان بود و این برای آن بود که ایوب علیهالسلام، ثروت و خاندان زیادی داشت و میترسید که مردم از دیدن این نعمتها برای وی قائل به خدایی شوند و دلیل دیگر این بود که مردم با مشاهده وضع ایوب علیهالسلام متوجه شوند و بدانند که ثواب از سوی خدای متعال به دو وجه است: یکی به جهت احتیاج و دیگری اختصاص، همچنین برای آن که هرگز ضعیفان را به خاطر ضعفشان، نیازمندان را به علّت فقرشان و بیماران را به خاطر مرضشان، کوچک ندانند و بدانند خداوند متعال هر کس را که بخواهد، بیمار کرده و هر کس را بخواهد به هر وسیله که اراده کند، شفا میدهد و این امور را برای بعضی، مایه عبرت و برای برخی، باعث بدبختی و برای عدهای، دیگر مایه خوشبختی قرار میدهد و خداوند تبارک و تعالی در همه این امور در حکم خود، عادل و در کار خود، دانا است و آنچه میکند به صلاح بندگان است و هیچ قدرتی جز توانایی او وجود ندارد».
این حدیث آخر، موافقترین سخن با اصول متکلمین شیعه است؛ زیرا پیامبران، پاک از این هستند که دچار درد و مرضی شوند که باعث تنفر مردم شود و روایات جز این را باید حمل بر تقیه نمود؛ زیرا روایات عامه خلاف این است، ولی دلیل ما بر نفی آن پایدار است. علم الهدی میفرماید: «اگر بگویند روایات، درست نقل شده که
ایوب علیهالسلام را مبتلا به جذام و از بین رفتن اعضای بدن توصیف کردهاند، میگوییم: وجود بیماری عفونی که باعث تنفر و وحشت مردم است، مانند پیسی و جذام، به هیچ وجه بر پیامبران جایز نیست؛ البته ما رنج و سختی ایوب علیهالسلام را انکار نمیکنیم چه بسا درد و رنجی که به ایوب علیهالسلام رسیده، بیشتر از درد یک جذامی باشد، امّا آنچه ما آن را قبول نداریم و نمیپذیریم، وجود مرضی است که موجب تنفر و آزار مردم شود».
در کتاب کافی از امام صادق علیهالسلام نقل شده: «زمانی که خدای متعال به ایوب علیهالسلام سلامتی بخشید، او روی خود را متوجه کشتزار مردمی نمود که او را از خود، رانده و از شهر بیرون کرده بودند و سر خود را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «ای خدای من! بندهات ایوب علیهالسلام را که مبتلا بود، سلامتی دادی، ولی او هیچ کشت و زرعی ندارد و این کشتزارها همه به بنی اسرائیل تعلق دارد». خدای متعال به او وحی فرمود: «ای ایوب! با دست از کیسهات مشتی بردار و آن را بپاش». در کیسه او نمک بود، ایوب علیهالسلام مشتی نمک برداشت و آن را پاشید و از آن گیاه عدس بیرون آمد که شما آن را حمص مینامید». معانی الاخبار مینویسد: «معنای ایوب علیهالسلام از ماده «ایوب» به معنای بازگشت میباشد و این نامگذاری به دلیل آن است که او از بلا و مریضی به سلامتی و نعمت برگشت و امام صادق علیهالسلام فرمود: «ایوب علیهالسلام در هیچ یک از بلاهایی که به او رسید درخواست سلامتی نکرد». در اخبار ذکر شده: شیطان بر مال و اولاد و چارپایان ایوب علیهالسلام مسلط شد و در بدن او دمید و او را مبتلا به درد و بیماری کرد». امّا سید میگوید: «شیطان نمیتواند که در بدن افرد، زخم ایجاد کند و یا بیماری به وجود آورد و فقط خدای متعال میتواند بیماری را در بدن ایوب علیهالسلام ایجاد کرده باشد تا او را آزمایش کند و در برابر صبر و مقاومت به وی ثواب و پاداش دهد، در حالی که اعمالی که بدبختان نسبت به پیامبران و ائمه انجام دادهاند، از دید هیچ کس پنهان نیست؛ زیرا خداوند متعال به آنها اختیار داده و تکلیف بر گردن آنها قرار داده و آنها هر کاری که
خواستند، انجام دادند و هیچ تفاوتی بین اعمال آنها در کشتن و آزار پیامبران و آنچه شیطان نسبت به ایوب علیهالسلام و فرزندان و اموال او انجام داد، وجود ندارد، امّا تسلطی که از شیطان نفی نشده، نسبت به دین فرد است، نه بدن او».
ثعلبی در «العرائس» میگوید: «وهب و کعب و اهل کتاب گفتهاند: «ایوب علیهالسلام، مردی از روم بود که سرنوشت او این چنین بود که دچار سختی و بلا شود و صبور باشد. ایوب علیهالسلام، پسر اموس، پسر دارح، پسر روم، پسر عیص، پسر اسحاق علیهالسلام، پسر ابراهیم علیهالسلام بود که مادرش دختر لوط، پسر هاران علیهالسلام بوده و صاحب چندین سرزمین از شهرهای شام بود و همچنین صاحب انواع گله از قبیل شتر، گاو، اسب، گوسفند و غیره بود و فردی نیکوکار، پرهیزگار و مهربان بود که همیشه از شیطان و مکر او دوری میکرد و در کنار او، سه نفر ایمان آوردند و او را قبول کردند: فردی از اهل یمن به نام یفن و دو مرد از سرزمین خودش به نامهای بلاد و صافن».
وهب میگوید: «جبرئیل علیهالسلام در پیش خدای متعال مقام و ارزشی دارد که هیچ یک از فرشتگان از جهت نزدیکی و برتری به درجه او نمیرسند و او همان فرشته وحی است که سخنان الهی را دریافت و به پیامبران میرساند و هر زمان که خداوند متعال برای بندهای خیر بخواهد، جبرئیل به ملاقات وی میرود، پس از آن، میکائیل و دیگر فرشتگان مقرب، از عرش، او را دیدار میکنند و وقتی این امر در بین فرشتگان رواج بیابد همه آنها برای آن بنده، سلام و صلوات میفرستند و فرشتگان و اهل آسمان برای سلام و درود بر او از آسمان به زمین فرود میآیند». شیطان از هیچ امری در آسمانها، بی خبر نبود و هر زمان که میخواست از آنها اطلاع مییافت که با فریب دادن آدم علیهالسلام باعث اخراج او از بهشت شد و همیشه در آسمانها رفت و آمد داشت تا وقتی که خداوند متعال، عیسی علیهالسلام را به آسمان برد، از آن پس شیطان از چهار آسمان ممنوع شد و فقط در سه آسمان، حق عبور و مرور داشت، امّا زمانی که خداوند متعال،
محمد صلیاللهعلیهوآله را برانگیخت، شیطان از بالا رفتن در سه آسمان دیگر هم ممنوع شد و از آن پس، او و همه سپاهیانش تا روز قیامت از تمام آسمانها محروم و ممنوع هستند. «إِلاَّ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبِینٌ»؛(1)«مگر آنها که استراق سمع کنند...». در آن زمان شیطان که هنوز از رازهای آسمان باخبر بود؛ وقتی درود فرشتگان را بر ایوب علیهالسلام شنید و دانست که خداوند متعال از او به نیکی یاد کرده و او را ستایش کرده است، دچار حسادت و کینه شد و به سرعت به آسمان رفت و گفت: «خدایا! به کار بندهات ایوب علیهالسلام نگاه کن، میبینی که او بندهای است که چون به او نعمت دادهای، تو را شکر میکند و از آنجا که به او سلامتی دادهای؛ حمد و سپاس تو را میگوید، امّا هرگز او را با سختی و بلا آزمایش نکردهای و من تضمین میکنم که اگر او را دچار بلا و سختی کنی؛ کافر شده و تو را از یاد میبرد». خدای متعال فرمود: «تو آزادی که اختیار مال او را داشته باشی». آن دشمن خدای متعال به سرعت به زمین آمد و همه شیاطین بزرگ را جمع کرد و گفت: «از هر شناخت و توانایی که دارید استفاده کنید و مال ایوب علیهالسلام را نابود کنید؛ زیرا خداوند متعال مرا بر مال او مسلط نموده است و از بین رفتن اموال، گرفتاری است که مردان، تحمّل صبر در مقابل آن را ندارند». عفریتی از شیاطین گفت: «من قدرتی دارم که وقتی بخواهم درختان را به آتش میکشم و هر چیزی که به آن نزدیک شوم، میسوزانم». شیطان گفت: «به پیش شترها و چوپان ایوب علیهالسلام برو». نزد شتران ایوب علیهالسلام رفت و همه آنها را یکی یکی به آتش کشید و چوپان را هم نابود کرد، سپس خودش به صورت آن چوپان درآمد و به پیش ایوب علیهالسلام رفت و او را دید که دارد نماز میخواند، گفت:
«ای ایوب! آیا میدانی خدایی که انتخاب کردهای و او را پرستش میکنی، با شتران و چوپانت چه کرده است؟» ایوب علیهالسلام گفت: «آن اموال برای خدای متعال بود که به من
1) . سوره حجر، آیه 18.
امانت داده بود و او از من به حفظ یا نابودی آنها شایستهتر است و من همواره وجود خود و مال خود را در معرض نابودی و فنا میدانم». شیطان گفت: «پروردگارت از آسمان آتشی فرستاد و همه آنها را نابود کرد و همه مردم از این امر، گیج و مبهوت شدهاند، یکی میگفت: «ایوب علیهالسلام خدایی ندارد و فقط دروغ گفته است». دیگری میگفت: «اگر معبود ایوب علیهالسلام قدرتی داشت، مانع از نابودی شتران او میشد». یکی دیگر میگفت: «این اتفاقی که افتاده، باعث میشود دشمنان ایوب علیهالسلام خوشحال شده و او را سرزنش کنند و دوستان او ناراحت شوند». ایوب علیهالسلام در جواب گفت: «سپاس و شکر خدای متعال در آن موقعی که آنان را به من بخشید و آن زمانی که از من گرفت؛ من از شکم مادرم برهنه به دنیا آمدم و برهنه هم به خاک باز میگردم و به سوی خداوند متعال برمیگردم. سزاوار نیست که وقتی خدای متعال امانتی به تو میدهد، خوشحال شوی و وقتی آن امانت را پس میگیرد، بیتابی کنی، خداوند متعال به تو و آنچه به تو بخشیده، شایستهتر است و اگر خداوند متعال در تو خیری میدید، روح تو را نیز همراه بقیه ارواح میگرفت و شهید میشدی، امّا او میدانست که تو بدی، پس تو را از بلا نجات داد». شیطان، خوار و مأیوس به سوی یارانش بازگشت و گفت: «کدام یک از شما توانایی بیشتری دارد؟» شیطانی گفت: «من قدرتی دارم که هر وقت بخواهم، صدایی تولید میکنم که هر کس آن را بشنود، قبض روح میشود». شیطان، او را به سوی گوسفندان ایوب علیهالسلام فرستاد و همه آنها را نابود کرد و خودش را به صورت چوپان گوسفندان در آورد و به سراغ ایوب علیهالسلام رفت و همان سخنان را تکرار کرد و از ایوب علیهالسلام همان پاسخ را شنید. دوباره خوار و مأیوس به پیش یارانش رفت و از آنها کمک خواست، این بار یکی از بزرگان شیاطین گفت: «من قدرتی دارم که باد تندی ایجاد میکنم که همه چیز را نابود میکند». شیطان، او را به سراغ کشت و زرع و خانه ایوب علیهالسلامفرستاد و آن باد، همه را با خاک، یکی کرد، سپس شیطان به صورت
کشاورز مزرعه ایوب علیهالسلام به نزد او رفت و همان حرفها را تکرار کرد و ایوب علیهالسلام هم همان جواب را به او داد». شیطان که دچار خشم و غضب شده بود، به نوبت همه اموال او را از بین برد، امّا ایوب علیهالسلام باز هم خدای متعال را شکر میکرد، وقتی شیطان دید به هیچ وجه نمیتواند از دست ایوب علیهالسلام رها شود، با عجله به آسمان رفت و گفت: «خدایا! ایوب علیهالسلام این نعمتها را در مقابل سلامتی خود و خانوادهاش کوچک میشمارد، آیا مرا بر فرزندان او مسلط مینمایی؛ زیرا مرگ فرزندان، غم بزرگی است که هیچ مردی طاقت آن را ندارد». خداوند متعال دستور داد و شیطان را بر فرزندان او مسلط کرد، شیطان به سرعت برگشت و به سراغ فرزندان ایوب علیهالسلام رفت و با ایجاد زلزله، بام خانه را بر سر همه ویران کرد و آنها را نابود کرد و خود را به صورت مردی
خونآلود در آورد و به پیش ایوب علیهالسلام رفت و گفت: «ای ایوب! اگر میدیدی که چطور فرزندانت تکه تکه شدند و خون از سر و گوششان جاری شد، قلبت ذره ذره میشد». و آنقدر این سخنان را ادامه داد که ایوب علیهالسلام، مشتی خاک برداشت و آن را بر سر خود پاشید و ابلیس از این بیتابی ایوب علیهالسلام شادمان شد و به آسمان رفت، زمانی طول نکشید که ایوب علیهالسلام به خود آمد و برای این بیتابی، طلب توبه نمود و فرشتگان، بلافاصله توبه او را به آسمان بردند، شیطان این بار هم در درگاه الهی، خوار و مأیوس
شد و گفت: «خدایا! این بار مرا بر بدن او مسلط نما، اطمینان دارم که اگر بیمار شود به تو شرک میورزد». خداوند متعال فرمود: «برو که تو را بر جسم او، جز بر زبان، قلب و عقل وی مسلط کردم». خداوند متعال این عمل را انجام نداد، جز از آنکه ایوب علیهالسلام را عبرت دیگران قرار دهد و اجر و ثواب بزرگی به او عطا کند تا مؤمنان بدانند در هر مصیبتی ناامید نشوند و صبر کنند و امید به پاداش داشته باشند. آن دشمن خدا به سرعت بازگشت و ایوب علیهالسلام را در حال سجده دید، آن وقت در صورتش نفوذ کرد و در سوراخ بینی او فوت کرد که در اثر آن، جسم ایوب علیهالسلام از درون آتش گرفت
و زخمی در سر تا پای او به وجود آمد که خارش و سوزش زیادی داشت و هرچه آن را با سفال یا سنگ میخاراند باز هم میسوخت و به ناچار آن قدر آن را خاراند که گوشت بدنش کنده و چرک کرد، وقتی به این مرحله رسید مردم روستا، او را به خارج شهر در محل زباله دانی بردند و برایش سایبانی آماده کردند و همه مردم، او را ترک کردند جز همسرش رحیمه، دختر افراییم، پسر یوسف علیهالسلامکه ایوب علیهالسلام را خدمت میکرد. همانطور که گفتیم، سه نفر پیرو ایوب علیهالسلامبودند که آنها هم، او را ترک کردند و مرتب او را سرزش مینمودند تا آن که ایوب علیهالسلام گفت: «سرزنش شما برای من از هر سختی که به من رسیده، دشوارتر و سختتر است».
از آنها روی برگرداند و به درگاه الهی عرضه داشت: «پروردگارا! برای چه مرا خلق کردی؟ ای کاش میدانستم که چه گناهی کردهام و چه عملی انجام دادهام که روی خود را از من برگرداندهای، ای کاش مرا میکشتی و به پدرانم میپیوستم؛ زیرا مرگ از این درد بیدرمان و عجیب برایم بهتر است و به آن بیش از غریبی به منزل و مسکینی به آرامش و یتیمی به سرپرست احتیاج دارم. پروردگارا! من بنده کوچک تو هستم اگر نیکی کنی، منت، شایسته توست و اگر بدی نمایی، عذاب بندهات به دست توست، مرا دچار بلایی کردی که اگر آن بلا برکوه نازل میشد تاب تحمّل آن را نداشت، پس من با این همه ضعف چگونه طاقت بیاورم و تحمّل کنم؟ خداوندا! انگشتانم قطع شده و حتی برای برداشتن لقمهای مشکل دارم، مژگانم فرو ریخته، انگار سوختهاند و چشمانم از حدقه بیرون زده و گوشت بدنم میریزد، گویا که مغزم از دهانم بیرون میریزد، زبانم باد کرده و دهانم را پرکرده به طوری که نمیتوانم لقمهای قورت دهم و لبهایم از بین رفته، به طوری که لب پایینی به چانه و لب بالا به بینی رسیده و اعضای درونی بدنم قطعه قطعه شده و همه مرا سرزنش میکنند، فرزندانم همه نابود شدند اگر یکی از ایشان زنده بود به من کمک میکرد و مرا در تحمّل مصیبت
یاری میرساند، همه آشنایان و دوستان از من قطع رابطه کردهاند، میدانم که قدرت و سلطه تو، مرا بیمار کرده و جسمم را از بین برده است و اگر ترس از بزرگی تو از سینهام از بین برود و زبانم را باز گذاری، با برهانی دلیل میآورم و از تو میخواهم که به من سلامتی و عافیت دهی، امّا تو برتر از آن هستی که بندهها با تو دشمنی کنند». وقتی ایوب علیهالسلام این سخنان را گفت، ابری بر بالای سرش قرار گرفت و از آن ندا داده شد: «ای ایوب! خداوند متعال میگوید: «بی شک من به تو نزدیک هستم، بلند شو و دلیل خود را بیان کن و بر رهایی خود دلایلی بیاور! آیا تو با این ضعف و کوچکی میخواهی با من ستیزهجویی کنی، تو آن روز که من، آسمان و زمین را میآفریدم، کجا بودی؟ آیا میدانی آنها را با چه ترازویی اندازه گرفتم؟ آیا تو به آنها تسلط داری و میدانی دنباله اطراف آنها تا کجا است؟ آیا به خاطر عبادت تو، آسمان و زمین استوار مانده یا به دستور و فرمان تو، آب در روی زمین جاری میشود، تو در آن روزی که من ستارگان و مدار آنها را میآفریدم، کجا بودی؟ آیا تو، موجهای دریا را آرام میکنی؟ آیا تو، کوهها را برافراشتهای یا روز و شب را به وجود آوردهای؟ یا بادها را تکان میدهی و به حرکت میآوری؟» در این وقت ایوب علیهالسلام گفت: «من هرگز چنین توانایی ندارم، ای کاش زمین، دهان باز میکرد و مرا میبلعید و من سخن نمیگفتم که پروردگارم ناراضی شود، ای خدای متعال! من، تو را و توانایی بی حدّت را میشناسم و میدانم که خیرخواه من هستی و تو، تنها تدبیر کننده عالم وجودی، حرف زدن یا سکوتِ من، برای به دست آوردن رحمت و مهربانی توست. مرا عفو کن که سخنانی بر زبانم جاری شد و دیگر هیچ وقت آن را تکرار نمیکنم و دستم را بر دهان خود قرار دادم و زبانم را گاز گرفتم و برصورت خود خاک ریختم، مرا ببخش از اینکه چیزی بر زبان آوردم که مورد قبولی و رضایت تو نبود و هرگز آن را تکرار نمیکنم». خدای متعال فرمود: «ای ایوب! علم من، درباره تو گیراست و مهربانیام بر خشمم سبقت
گرفته، وقتی گناه و اشتباه کنی، من تو را میبخشم و بدان که خانواده و ثروت تو را دو برابر به تو بر میگردانم و تو را سلامتی میدهم تا عبرتی برای اهل گرفتار و دلیلی برصبر کنندگان باشی. «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَشَرَابٌ»؛(1)«پای خود را بر زمین بکوب، این چشمه آبی خنک برای شستشو و نوشیدن است». ایوب علیهالسلام با پایش به زمین ضربه زد، چشمهای جوشید و او با آب آن چشمه، غسل کرد و خداوند متعال، همه دردها و بیماریهای او را شفا داد، سپس از آب بیرون آمد و در کنار چشمه نشست، وقتی همسرش آمد او را پیدا نکرد و به دنبال او گشت و سرگشته و حیران بود که چه بلایی بر سر ایوب علیهالسلام آمده، آن وقت به پیش ایوب علیهالسلام رفت و بدون آنکه او را بشناسد، گفت: «ای بنده خدا! آیا میدانی مرد بیماری که اینجا بود، کجا رفته؟» ایوب علیهالسلامگفت: «آیا اگر او را ببینی، میشناسی؟» رحیمه گفت: «چطور نشناسم؟» ایوب علیهالسلام لبخندی زد و گفت: «من ایوب علیهالسلام هستم». وقتی خندید، همسرش او را شناخت و او را در آغوش گرفت.
عالمان درباره زمان ندا و راز و نیاز ایوب علیهالسلام به درگاه پروردگار و نیز علّت اینکه فرمود: «أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ»؛(2)«بد حالی و مشکلات به من روی آورده» اختلاف دارند.
از انس بن مالک نقل شده که پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «ایوب علیهالسلام، پیامبر خدا بود که هجده سال دچار بلا و گرفتاری بود و همه اقوام و آشنایان دور و نزدیک، او را از خودشان رانده بودند، غیر از دو مرد از پیروانش و همسرش و او وقتی برای رفع حاجت میرفت، همسرش به او کمک میکرد و خود نمیتوانست انجام دهد، یک روز این کار طولانی شد و در همان حال به او وحی رسید «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ...».
حسن میگوید: «بیماری و مصیبت ایوب علیهالسلام هفت سال طول کشید و او در اصطبل و زباله دان در کنار چارپایان بنی اسرائیل زندگی میکرد و هیچ مال و فرزندی
برایش نمانده بود؛ به غیر از رحیمه، همسرش کسی در کنار او نماند و ایوب علیهالسلام در تمام این دوران از یاد خدای متعال و حمد و سپاس او دست برنداشت. پس شیطان کاملاً زاری و ناتوانی میکرد و گفت: «ای یاران! این بندهای که خدای متعال، مال و بدن او را در اختیار من قرار داده با همه دشواریها که به او دادهام غیر از صبر و سپاس، کاری دیگر انجام نمیدهد و من در پیشگاه پروردگارم رسوا شدهام، پس به کمک من بیایید و مکری به کار ببرید تا او را مطیع خود کنم». آنها گفتند: «آدم علیهالسلام را چطور و از چه راهی از بهشت بیرون کردی؟» شیطان گفت: «به وسیله همسرش». گفتند: «پس با ایوب علیهالسلام هم از راه همسرش وارد شو؛ زیرا هیچ کس پیش او از همسرش محبوبتر نیست و همه او را رها کردهاند و از خود راندهاند». شیطان گفت: «درست میگویید». سپس به راه افتاد و پیش همسر ایوب علیهالسلام رفت که درحال گدایی بود، بر او به صورت مردی نمایان شد و گفت: «ای بنده خدا! همسرت کجاست؟» گفت: «او مردی است که بدنش زخمی است و در اصطبل در کنار چارپایان زندگی میکند». وقتی شیطان این سخنان را شنید به حرص افتاد تا او را مجبور به ناسپاسی و ناتوانی کند، پس شروع کرد به یادآوری نعمتهای قبلی ایوب علیهالسلام و مال و زیبایی و جوانی که قبلاً داشت به خاطر حرفهای شیطان، همسر ایوب علیهالسلام آهی کشید و شیطان دانست که او دچار ناتوانی و بیصبری است، بنابراین برّهای به او داد و گفت: «اگر میخواهی ایوب علیهالسلام خوب شود، این بره را بدون اینکه نام خدای متعال را به زبان آوری، قربانی کن و به او بده تا بخورد».
همسر ایوب علیهالسلام ناله کنان به سوی او بازگشت و گفت: «ای ایوب! خداوندِ تو تا چه وقت میخواهد تو را عذاب کند و به تو رحم نکند، مال و فرزندانت را کجاست، رنگ و روی زیبایت چه شد؟ اکنون صورتت چون خاکستر سیاه شده، این بره را قربانی کن و بدون ذکر نام خدا بخور». ایوب علیهالسلام گفت: «وای بر تو!دشمن خدا، شیطان پیش تو
بوده و تو را فریب داده است، آن مال و فرزند و زیبایی را چه کسی به من داده بود؟» رحیمه گفت: «خدا». ایوب علیهالسلام گفت: «من چند سال به این نعمتها متنعّم بودم؟»
گفت: «هشتاد سال». ایوب علیهالسلامگفت: «حالا چند سال است که دچار بلا شدهام؟»
رحیمه گفت: «هفت سال و هفت ماه». ایوب علیهالسلام گفت: «پس وای بر تو که درباره پروردگار، عدالت را به جا نیاوردی. به خدا سوگند! اگر من شفا پیدا کنم به خاطر ناسپاسی و کفران نعمات، تو را صد تازیانه میزنم». او را از خود دور کرد. بعد از رفتن او، ایوب علیهالسلام به سجده افتاد و احتیاج خود را اعلام کرد و از خداوند متعال خواهان فرج شد، در همان لحظه به او وحی شد که پروردگارت، تو را شفا داده با پای خود بر زمین بکوب، چشمهای میجوشد، در آبِ آن غسل کن و از آن بیاشام. او چنین کرد و به ناگاه شفا یافت و جوان شد و لباسی برازنده بر تن کرد و همان لحظه خداوند متعال، همه اهل و مالش را دو برابر به او برگرداند. همسرش بعد از اینکه مدتی از او دور شد با خود گفت: «اگر من بروم چه کسی به او آب و غذا میدهد؟ شاید نابود شود و حیوانات». پس برگشت، نه زباله دانی دید و نه اصطبلی و نه ایوب علیهالسلام؛ گریه کرد و در دنبال ایوب علیهالسلام به جوان خوش رو و خوش لباس برخورد و از او سؤال کرد: «مرد بیماری که در این نزدیکی بود را ندیدی؟» اوگفت: «او را ببینی، میشناسی؟» رحیمه گفت: «او در زمان سلامتی و جوانی، بسیار مانند تو بود». ایوب علیهالسلام گفت: «من همان هستم که تو مرا مأمور به ذبح به نام شیطان کردی و من از خدای متعال پیروی کرده و از شیطان سرپیچی نمودم و پروردگارم به همین خاطر مرا شفا داد».
بعضی نیز گفتهاند: «شیطان به رحیمه اعتراض کرد و به او گفت: «اگر ایوب علیهالسلام یکبار برای من سجده کند، من همه مال و فرزندانش را به او برمیگردانم؛ زیرا من معبود روی زمین و مسؤول همه بلاهایی هستم که به ایوب علیهالسلام رسید».
وهب نیز میگوید: «شیطان به رحیمه گفت: «اگر ایوب علیهالسلام غذایش را به جای اینکه
با نام خدا شروع کند به نام من آغاز کند، من او را از بلا نجات میدهم». در بعضی کتابها آمده است که شیطان به رحیمه گفت: «اگر یکبار برای من سجده کنی، من مال و فرزندانت را باز میگردانم و همسرت را سلامتی میبخشم». او به نزد ایوب علیهالسلام برگشت و او را با خبر کرد و ایوب علیهالسلام به او گفت: «همانا شیطان، دشمن خدای متعال به نزد تو آمد تا تو را از دینت گمراه کند». سپس قسم خورد که اگر شفا یافت، همسرش را صد تازیانه بزند و همان وقت بود که به درگاه الهی دعا نمود. بعضی گفتهاند: «او وقتی دید کرمها نزدیک زبان و قلبش رسیدهاند از ترس آن که نتواند در فکر و ذکر خود خدای متعال را یاد کند، دست به دعا برداشت». و نیز گفته شده: «کرمها از روی پایش به زمین میافتادند و او، آنها را بلند میکرد و دوباره در جایشان قرار میداد و میگفت: «بخور که خدای متعال، مرا غذای تو قرار داده است». آنها بدن او را میگزیدند و میخوردند، به طوری که درد آن بسیار زیاد بود و در آن وقت دست به دعا برداشت. بعضی دیگر گفتهاند: «او در هنگام ملامت و سرزنش دشمنان، دست به دعا برداشت و دلیل آنها روایتی است که از عوفی نقل شده: «که از ایوب علیهالسلام سؤال شد: «شدیدترین بلایی که به تو رسیده چه بود؟» او گفت: «سرزنش دشمنان».
در اینباره میگوییم، سرزنش دشمن از بزرگترین مصیبتها و اندوههاست؛ زیرا مصایب دیگر، مصیبت جسمی است، ولی این امر، عذابی روحانی است و روح، لطیفترین اعضا و رقیقترین آنهاست، بنابراین بیشتر آزرده میشود. در حدیث آورده شده: «اهل جهنم، عذاب خود را از ترس سرزنش اهل بهشت از آنها پنهان میکنند».
خداوند متعال میفرماید: «وَإِلَی مَدْیَنَ أَخاهُمْ شُعَیْبا قالَ یاقَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ قَدْ جَآءَتْکُم بَیِّنَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ فَأَوْفُوا الْکَیْلَ وَالْمِیزَانَ وَلاَ تَبْخَسُوا النّاسَ أَشْیَآءَهُمْ وَلاَ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها ذَلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِن کُنتُمْ مُؤْمِنِینَ * وَلاَ تَقْعُدُوا بِکُلِّ صِرَاطٍ تُوعِدُونَ وَتَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللّهِ مَنْ آمَنَ بِهِ وَتَبْغُونَها عِوَجا وَاذْکُرُوا إِذْ کُنتُمْ قَلِیلاً فَکَثَّرَکُمْ وَانظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدِینَ»؛(1)«به سوی مدین، برادرشان شعیب را فرستادیم که به ایشان گفت: «خدای متعال را بپرستید که خدایی جز او برای شما نیست و به جست و جوی دلایل آشکار از جانب پروردگارتان به سوی شما آمده، پس پیمانه و میزان را رعایت کنید، از جنسهای مردم کم نکنید و در زمین بعد از اصلاح آن فساد نکنید، این برای شما بهتر است، اگر اهل یقین باشید و بر سر هر راه نشینید و جلوی راه خداوند متعال نگیرید و جلوی ایمان مردم را نگیرید و راه خدا را نادرست نخواهید و به یاد بیاورید، آن زمان که کم و کوچک بودید و خداوند، شما را بزرگ کرد و نگاه کنید عاقبت فسادکاران چگونه بود».
امین الاسلام طبرسی میگوید: «مدین، نام شهر آنها یا نام قوم ایشان بوده است و بعضی گفتهاند مدین، پسر ابراهیم خلیل علیهالسلام بوده که قبیله وی را به او نسبت داده و مینامند».
عطاء میگوید: «شعیب، پسر نوبه، پسر مدین، پسر ابراهیم علیهالسلامبوده است او در
1) . سوره اعراف، آیات 85 - 86.
میان انبیاء به خطیب الانبیاء معروف است، چون در مراجعه قومش با آنها به نیکی گفتگو کرده».
قتاده میگوید: «شعیب دوبار برگزیده شد، یکبار به سوی اهل مدین و یک بار بر اصحاب ایکه».
آیه شریفه از قول حضرت شعیب علیهالسلام نقل میکند که به مردم فرمان داد: حقوق یکدیگر را در معاملهها به خوبی رعایت کنند و کمفروشی نکنند و در روی زمینی که خداوند متعال با فرستادن انبیا و اجرای امر و نهی الهی اصلاح کرد و با انجام دادن و حلال دانستن محرمات، فساد ننمایند و دزدی نکنند و در طریق ایمان، مانعی ایجاد نکنند و آن را باطل ندانند و نعمتهای الهی درباره قوم خود را به یاد آورند.
ابن عباس درباره بخشیدن نعمت زیاد میگوید: «مدین، پسر ابراهیم علیهالسلامبا دختر لوط علیهالسلامازدواج کرد و از آن دو فرزندانی زیاد پدید آمد.
علل الشرایع با استناد به انس مینویسد: «رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: شعیب علیهالسلام آنقدر از عشق خداوند متعال گریست تا کور شد، خداوند متعال، چشمش را به او بازگرداند، دوباره گریه کرد تا نابینا شد، خداوند متعال دوباره بیناییاش را به او برگرداند، باز هم آنقدر گریست تا کور شد و این بار نیز خداوند متعال، او را شفا داد، مرتبه چهارم، خداوند متعال به او وحی کرد: «ای شعیب! تا کی گریه میکنی، اگر گریه تو از ترس آتش جهنم است، من، تو را از آن دور کردم و اگر از شوق رسیدن به بهشت است، من آن را به تو دادم». شعیب علیهالسلام گفت: «ای مولای من! تو میدانی که گریه من از ترس جهنم و از شوق بهشت نیست، بلکه عشق تو در قلب من جای گرفته و من طاقت، صبر و تحمّل ندارم، تا آنکه، تو را ببینم». خداوند متعال به او وحی کرد: «حالا که این چنین است، به زودی من نوکر خود، موسی بن عمران را به خدمت تو میگذارم».
شیخ صدوق میگوید: «منظور شعیب علیهالسلام این بود که من همواره در عشق تو گریه
میکنم تا وقتی که بدانم مرا به دوستی و حبّ خود پذیرفتهای». شیخ محدث میگوید: «منظور شعیب علیهالسلام از دیدن، رسیدن به نهایت بزرگی و یقین بوده که از آن به دیدن تعبیر میشود که البته دیدنِ قلب است نه دیدنِ چشم که نتیجه آن، رسیدن به کمالِ معرفت به خاطر استعداد و قابلیت و توانایی و گنجایش روحی فرد است. ولی آنچه نمایانتر است این است که هدف شعیب علیهالسلام از دیدن و رسیدن به خداوند متعال بعد از مرگ است؛ یعنی میگوید: «خدایا من آنقدر در عشق تو گریه میکنم تا وقتی که به دیدار تو نایل شوم». مثل کسی که از معشوق خود جدا شده و در دوری او و در امید رسیدن به او گریه میکند. آنچه شعیب علیهالسلام در مورد گریه خود میگوید، مقصود همان حدیث امیرمؤمنان علیهالسلام است که میفرماید: «خدایا! من، تو را از ترس آتش جهنم یا در طمع بهشت عبادت نمیکنم، بلکه تو را شایسته عبادت دیدم و کمر به عبادت تو بستم».
امام سجاد علیهالسلام فرمود: «اولین کسی که ترازو و پیمانه را به کار برد، شعیب علیهالسلام بود که آن را با دست خود ساخت و مردم هم به وسیله ترازو، معاملههای خود را انجام میدادند، امّا به تدریج با وسوسه شیطان، شروع به کمفروشی و کم کردن ترازو کردند و وقتی پندهای شعیب علیهالسلام را نادیده گرفتند، زلزلهای، سرزمین آنها را فرا گرفت و همگی عذاب سختی دیدند».
بعضی نیز گفتهاند: «وَلَمّا جَآءَ أَمْرُنا نَجَّیْنا شُعَیْبا وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنّا وَأَخَذَتِ الَّذِینَ ظَلَمُوا الصَّیْحَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دِیارِهِمْ جاثِمِینَ»؛(1)«هنگامی که عذاب خداوند فرا رسید ما و کسانی که به او ایمان آوردیم به لطف او نجات یافتیم و ستمکاران را عذاب فرا گرفت که در هنگام صبح همه در سرزمین خود هلاک شدند». عذاب آنها به صورت حرارت و گرمای شدید بود که وارد فضای خالی خانههایشان
1) . سوره هود، آیه 94.
شد و نه سایه، نه آب و نه هیچ وسیله دیگر نتوانست آنها را خنک کند، آن وقت خداوند متعال، ابر خوشبویی به سوی آنها روانه داشت که بسیار خنک و پر سایه بود و به آنها ندا رسید که همگی در زیر این ابر جمع شوید، وقتی همه در زیر آن ابر قرار گرفتند، خداوند متعال از آن ابر، آتشی بر سر آنان فرو ریخت و زمین، آنها را بلعید و مانند ملخِ سوخته، آتش گرفتند و خاکستر شدند و این عذابِ روز ظله یا سایبان بود. این مطلب را ابن عبس و دیگر مفسرین بیان کردهاند. ولی از امام صادق علیهالسلام روایت شده که خداوند یک عذاب آسمانی بر آنها فرو فرستاد و همه در اثر آن هلاک شدند. برخی نیز گفتهاند شعیب علیهالسلام بر دو قوم برگزیده شده که یکی از آنها با زلزله و دیگری به وسیله آن ابرِ سایبان، هلاک شدند.
در قصص انبیاء راوندی با استناد به سهل بن سعید آمده است: «هشام بن عبدالملک، مرا برای حفر کردن چاهی در رصافه روانه کرد، ما به اندازه صد متر زمین را حفر کردیم، در این وقت جمجمه مرد قدبلندی نمایان شد؛ ما اطراف آن را کندیم، دیدیم که مردی بر صخرهای ایستاده و پیراهنی سفید بر تن دارد و کف دست راستش را بر روی جای زخمی قرار داده که بر روی سر اوست، وقتی ما دست او را از آنجا برداشتیم، خون از آن جاری شد و وقتی دوباره دستش را روی آن قرار دادیم، خون قطع شد، روی لباس او نوشته بود: من شعیب، پسر صالح، فرستاده شعیب نبی علیهالسلام به سوی این قوم هستم؛ که مرا به سوی آنها فرستاد، آنها به سر من ضربهای زدند و مرا در این چاه رها کردند و روی چاه را با خاک پر کردند». آنچه را دیده بودیم برای هشام نوشتیم، او پاسخ داد، همانطور که بود خاک را بر روی او بریزید و مکان دیگری را حفر کنید.
کنز الفرائد کراجکی از قول عبدالرحمن بن زیاد افریقی مینویسد: «همراه عمویم به سوی آفریقا رفتیم، من در آنجا مزرعهای داشتم، برای حفر چاه، جایی را در نظر گرفتیم و آن را حفر کردیم تا به خاک نرم رسیدیم، تمام روز به کندن ادامه دادیم تا به
خانهای رسیدیم که به شکل عجیبی بود و در آن پیرمردی خوابیده بود و در کنار سر او نوشتهای قرار داشت که من آن را خواندم، نوشته بود: «من حسان بن سنان اوراعی، فرستاده شعیب پیامبر صلیاللهعلیهوآله به سوی مردم این سرزمین هستم که آنها را به ایمان به خدا دعوت کردم، امّا آنها مرا قبول نداشتند و در این گودال زندانی کردند تا وقتی که خدا، مرا برانگیزد کند و در روز قیامت با آنها دشمنی نمایم».
آوردهاند که سلیمان بن عبدالملک از وادی القراء عبور میکرد، دستور داد در آنجا چاهی حفر کنند، کارگران مشغول شدند تا به سنگی رسیدند، وقتی آن سنگ را بیرون آوردند در زیر آن مردی را دیدند که دو پیراهن بر تن داشت و دست خود را بر روی سرش گذاشته بود وقتی دست او را کنار زدند از سرش خون بیرون زد، سپس دستش را رها کردند و خون بند آمد، همراه او نوشتهای بود که بر آن نوشته شده بود: «من حارث، پسر شعیب غسانی، فرستاده شعیب علیهالسلام به سوی اهل مدین هستم که آنها مرا قبول نداشتند و به قتل رساندند».
وهب میگوید: «خداوند، شعیب علیهالسلام را بر اهل مدین نازل کرد و اینها قبیله شعیب علیهالسلامنبودند، بلکه امّتی بودند که شعیب علیهالسلام به سوی آنها برگزیده شد و پادشاه جبّاری بر آنها حکومت میکرد که تحت احاطه هیچ یک از پادشاهان آن عصر نبود و مردم آن قوم، کمفروشی میکردند و به خدا کفر میورزیدند و پیامبری او را قبول نداشتند و اینها، ابتدا پیمانه و ترازو را تمام و کمال، وزن میکردند و ثروتمند بودند امّا پادشاه، آنان را به دزدی دستور داد و پیمانه و ترازو را کم گذاشتند. شعیب علیهالسلام، آنها را نصیحت کرد، پادشاه، کسی را به نزد شعیب علیهالسلام فرستاد و از او پرسید: «حرف حساب تو چیست؟ آیا از پادشاهی من راضی هستی یا ناراضی؟» شعیب علیهالسلام گفت: «خداوند به من وحی کرد که وقتی پادشاهی، کارهایی مثل تو انجام دهد به او پادشاه ستمگر میگویند»، پادشاه، او را قبول نکرد و او و یارانش را از شهر بیرون کرد». خدای متعال
در حکایت این ماجرا از زبان قوم او میفرماید: «قالَ الْمَلأَُ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا مِن قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّکَ یاشُعَیْبُ وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَکَ مِن قَرْیَتِنا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنا قالَ أَوَلَوْ کُنّا کارِهِینَ»؛(1)«ای شعیب! هر آینه ما تو و پیروانت را از سرزمین خود بیرون میکنیم، یا آنکه به کیش ما برگردید. شعیب گفت: آیا با این نفرت که از آیین شما داریم (رجوع کنیم)؟» پس به وسیله تبعید و نفی بلد، شعیب علیهالسلام را آزار نمودند و در نتیجه خداوند متعال، بر ایشان حرارت و ابری را نازل کرد و نُه روز، گرفتار آن حرارت بودند و آب آشامیدنی آنها داغ شد، به طوری که نمیتوانستند آن را بخورند و آب به زمین فرو رفت و آن وقت خداوند متعال، ابرسیاهی را به سوی آنها فرستاد. فکر کردند که آورنده باران است و همگی در زیر سایه آن جمع شدند؛ ناگهان خداوند متعال، آتشی از آن ابر به سوی آنها روانه کرد و همگی آتش گرفتند و حتی یکی از آنها هم نجات نیافت؛ این همان عذابی است که میفرماید: «فَکَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمْ عَذَابُ یَوْمِ الظُّلَّةِ إِنَّهُ کانَ عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ»؛(2)«باز از او پیروی نکردند و به عذاب سخت گرفتار شدند که عذاب آن روز بسیار سخت بود». وقتی این عذاب به قوم شعیب علیهالسلام رسید، شعیب علیهالسلام و یارانش به همراه او به مکه رسیده بودند و تا آخر عمر در آنجا بسر بردند. ولی در روایت صحیح نقل شده: «شعیب علیهالسلام دوباره به مدین بازگشت و در آنجا ماندگار شد و موسی، پسر عمران علیهالسلام نیز در همانجا با او ملاقات کرد».
از امیرمؤمنان علیهالسلام روایت شده که فرمود: «شعیب نبی علیهالسلام آنقدر قومش را به سوی خدا دعوت کرد تا کهنسال شد و استخوانهایش لرزید، سپس مدتی از میان آنها رفت و دوباره به صورت جوان به سوی آنها بازگشت و آنها را به سوی خداوند متعال دعوت کرد، آنها گفتند: «وقتی تو پیر بودی ما دعوتت را قبول نکردیم، چطور انتظار داری که حرفهای یک جوان را قبول کنیم».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود: «خداوند، فقط پنج نفر از انبیا را از میان عرب برگزید: هود علیهالسلام، صالح علیهالسلام، اسماعیل علیهالسلام، شعیب علیهالسلام، محمّد صلیاللهعلیهوآله و شعیب علیهالسلام از بسیار گریهکنندگان تاریخ است».
در کتاب الکافی از امام محمد باقر علیهالسلام روایت میشده: «خدای متعال به شعیب علیهالسلام وحی کرد: «من صد هزار نفر از یارانت را عذاب میکنم، چهل هزار نفر از افراد شرور قوم و شصت هزار از افراد خوب آنها». شعیب علیهالسلامگفت: «خدایا! خوبان را چرا عذاب میکنی؟» خداوند متعال فرمود: «چون آنها با گنهکاران با ملایمت و نرمش رفتار کردند و از خشم و غضب من دچار خشم و غضب نشدند». از ابن عباس نقل شده: «شعیب علیهالسلام که درود خدا بر او باد! دویست و چهل و دو سال زندگی کرد».
مجاهد میگوید: «عذاب قوم شعیب، همان ابر سایبان بود».
برید بن اسلم درباره آیه: «قالَ الْمَلأَُ الَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا مِن قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّکَ یاشُعَیْبُ وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَکَ مِن قَرْیَتِنا أَوْ لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنا قالَ أَوَلَوْ کُنّا کارِهِینَ»؛(1)«ای شعیب! هر آینه ما تو و پیروانت را از سرزمین خود بیرون میکنیم، یا آنکه به کیش ما برگردید. شعیب گفت: آیا با این نفرت که از آیین شما داریم (رجوع کنیم)؟» میگویند: «علّت این گفته آنها این بود که شعیب علیهالسلام آنها را از بریدن کناره سکّههای نقره و درهم منع میکرد.
1) . سوره اعراف، آیه 88.
خدای متعال میفرماید: «َلَقَدْ آتَیْنا مُوسَی الْکِتابَ وَقَفَّیْنا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ وَآتَیْنا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّناتِ وَأَیَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ أَفَکُلَّما جَآءَکُمْ رَسُولٌ بِما لاَ تَهْوَی أَنفُسُکُمُ اسْتَکْبَرْتُمْ فَفَرِیقا کَذَّبْتُمْ وَفَرِیقا تَقْتُلُونَ»؛(1)«و ما به موسی، کتاب تورات را نازل کردیم و بعد از او پیامبران دیگری فرستادیم و عیسی بن مریم رابه معجزات و ادله روشن دادیم و او را به واسطه روح القدس توانایی دادیم آیا هر پیامبری که از جانب خداوند متعال کارهایی بر خلاف هوای نفس شما بیاورند گروهی را از حکمش سرپیچی میکنید و گروهی را از راه حسادت میکشید».
آیات زیادی هم در قرآن درباره حضرت موسی علیهالسلام آمده است، مفسران میگویند: «موسی علیهالسلاماسم مرکب از دو نام قبطی است «مو»؛ یعنی: آب و «سی»؛ یعنی: درخت، و علّت نامیدن او این بود که صندوقی که موسی علیهالسلام را در آن پیدا کردند، بر روی آب و در کنار درختی بود که نوکران آسیه که برای شستشو به کنار نیل آمده بودند، آن را پیدا کردند. نسبت او چنین است: موسی علیهالسلام پسر عمران، پسر یصهر، پسر یافث، پسر لاوی، پسر یعقوب علیهالسلام». درباره نام مادر موسی علیهالسلام اختلاف شده: «محمد بن اسحاق
1) . سوره بقره، آیه 87.
نام او را«نخیب» گفته و بعضی «فاحیه» گفتهاند، امّا نام «یوخابید» یا «یوکابد» از همه معروفتر است». من خود، این نام را در تورات عربی در بصره در سال 1095 بعد از بازگشت از سفر حج دیدم.
تفسیر علی بن ابراهیم با استناد به امام صادق علیهالسلام در روایت معراج از قول پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل میکند که فرمود: «وقتی به آسمان پنجم رسیدم، در آنجا مردی قوی با چشمانی درشت دیدم که اطراف او، گروهی از امت او بودند و من از زیادی آنها تعجب کردم. پرسیدم: «ای جبرئیل! این مرد کیست؟» جبرئیل گفت: «او هارون، پسر عمران است». به او سلام کردم و برایش طلب مغفرت کردم و او نیز به من سلام کرد و برایم طلب مغفرت کرد، در آنجا نیز مانند سایر قسمتهای آسمان، ملائکه، خشوع نمودند. سپس از آسمان ششم بالا رفتیم و در آنجا مردی قد بلند را دیدم که فرمانده لشکری بود و به آنها میگفت: «بنی اسرائیل فکر میکنند که من بهترین اولاد آدم در نزد خدا هستم، ولی این مرد در نزد خدا از من گرامیتر است». من گفتم: «ای جبرئیل! این مرد کیست؟» فرمود: «او برادرت، موسی پسر عمران است». به او سلام کردم و برایش طلب مغفرت کردم و او نیز بر من سلام کرد و برایم طلب مغفرت کرد و در آنجا مانند سایر آسمانها، ملائکه، خشوع و فروتنی نمودند».
آن حضرت فرمود: «عمر موسی پسر عمران، دویست سال بود و میان او و ابراهیم علیهالسلام پانصد سال فاصله زمانی وجود داشت».
نیز فرمود: «خداوند متعال، چهار تن از پیامبران را برای جنگیدن برگزید: ابراهیم، داوود، موسی و من و همچنین از میان خاندان و خانواده من چهار تا را برگزید، خدای متعال میفرماید: «إِنَّ اللّهَ اصْطَفَی آدَمَ وَنُوحا وَآلَ إِبْرَاهِیمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَی الْعالَمِینَ»؛(1)«خداوند، آدم و نوح و آل ابراهیم و آلعمران علیهمالسلام را برهمه جهانیان برگزید».
1) . سوره آل عمران، آیه 33.
علل الشرایع مینویسد: «مردی هاشمی از امیرمؤمنان علیهالسلامدرباره این آیه پرسید:
«یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ * وَأُمِّهِ وَأَبِیهِ * وَصاحِبَتِهِ وَبَنِیهِ»؛(1)«آن روز از وحشت، هر کس از برادرش فرار میکند...». حضرت فرمود: «قابیل از هابیل فرار میکند، موسی از مادرش، ابراهیم از پدرش و لوط از همسرش و نوح از پسرش و پسر او، کنعان هم از پدرش فرار میکند». شیخ صدوق میگوید: «علّت فرار کردن موسی علیهالسلام از مادرش این است که میترسد که در حقّ مادری او کوتاهی کرده باشد». در این خصوص میگوییم جماعتی از اهل حدیث گفتهاند: «خوب است که لفظ «ام» غیر از مادر به مربی یا زن شیردهی که از موسی علیهالسلامقبل از آمدن مادرش نگهداری کرده، گفته شود، همانطور که لفظ «اب» در مورد عموی ابراهیم علیهالسلام به کار رفته».
در امالی از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود: «خداوند متعال به موسی، پسر عمران وحی نمود: «ای موسی! آیا میدانی چرا از میان امّتم، تو را بری هم صحبتی خود برگزیدم؟» موسی علیهالسلام گفت: «خیر ای پروردگار!» وحی شد: «من در میان زمین، فردی فروتنتر از تو ندیدم». در این وقت موسی علیهالسلام به سجده افتاد و صورتش را بر خاک گزارد و در برابر پروردگارش خوار شد؟ سپس وحی شد: «ای موسی! سرت را بلند کن و دست خود را بر جای سجدهات بکش و آن را به صورتت و هر جای بدنت که درد میکند، بکش که همانا این خاک، شفای هر بیماری و درد و آفت و مریضی است».
در حدیث دیگر از امام باقر علیهالسلام نقل شده: «خداوند متعال به موسی وحی کرد: «ای موسی! آیا میدانی چرا از میان امتم، تو را به همصحبتی با خود انتخاب کردم؟» موسی علیهالسلام گفت: «نه ای پروردگارم». فرمود: «ای موسی! من همه بندگان خود را مورد
1) . سوره عبس، آیات 34 - 36.
سنجش قرار دادم و هیچکس را ندیدم که از تو در برابر نفس خود، خوارتر و فروتنتر باشد، ای موسی! تو در حال نماز، صورتت را بر خاک میمالی». گفته شده که موسی علیهالسلام هنگام نماز بلند نمیشد تا وقتی که گونه راست و چپ خود را بر زمین قرار میداد». در این خصوص میگوییم: «این حالت قرار دادن صورت بعد از نماز، همان سجده شکر است که بزرگان ما، آن را سفارش کردهاند و در روایات ما نیز آمده است، امّا دشمنان ما به زشتی با آن برخورد کردهاند و این عمل را ابداع کردن یهودیان و شیعیان دانستهاند و در اخبار خود آوردهاند، اولین کسی که در اسلام سجده شکر به جا آورد، امیرمؤمنان علیهالسلام بود که در شب لیلة الغار،(1)پس از خوابیدن در خانه پیامبر صلیاللهعلیهوآله سجده شکر نمود».
در تفسیر علی بن ابراهیم از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «بنی اسرائیل شایع کرده بودند که موسی علیهالسلام در بدنش اشکالی دارد، و هر وقت موسی علیهالسلام میخواست غسل کند، به مکانی میرفت که هیچ کس او را نمیدید، روزی مجبور شد در کنار جوی آب، غسل کند و لباس خود را روی سنگی گذاشت، خداوند متعال به آن سنگ وحی کرد که از او فاصله بگیرد و وقتی موسی علیهالسلام به دنبال سنگ به راه افتاد، بنی اسرائیل او را دیدند و فهمیدند که آن تهمتِ بیجایی بوده است. پس خدای متعال این آیه را نازل فرمود: «یاأَیُّها الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَکُونُوا کالَّذِینَ آذَوْا مُوسَی فَبَرَّأَهُ اللّهُ»؛(2)«ای کسانی که ایمان آوردهاید مثل کسانی نباشید که موسی علیهالسلام را اذیت کردند و خداوند متعال به او آنچه میگفتند، او را بری نمود».
امین الاسلام طبرسی میگوید: «عالمان درباره اذیتی که مردم به موسی علیهالسلام نمودند
گفتههای مختلفی ذکر کردهاند: اوّل اینکه؛ موسی علیهالسلام و هارون از کوهی بالا رفتند
و هارون در آنجا مُرد؛ بنی اسرائیل گفتند: «موسی علیهالسلام، هارون را کشته است». پس خداوند متعال، فرشتگان را مأمور کرد که بدن او را حمل کنند و پیش مردم بیاورند و درباره مرگ او توضیح دهد تا مردم بدانند که موسی علیهالسلام او را نکشته است، این سخن را از امیرمؤمنان علیهالسلام و پسر عباس نقل کردهاند. دوم اینکه؛ موسی علیهالسلام هر وقت میخواست غسل کند، به تنهایی غسل میکرد و بنی اسرائیل گفتند: «او حتما عیبی در بدن خود دارد از قبیل: پیسی، برص و غیره» روزی که برای غسل رفته بود، پیراهن خود را روی سنگی گذاشت و آن سنگ به خواست خداوند متعال حرکت کرد و موسی علیهالسلام به دنبال آن به راه افتاد و بنی اسرائیل، بدن او را مشاهده کردند که او از نظر بدنی از کاملترین و زیباترین مردان است، به این ترتیب خداوند متعال، او را بخشید. این مطلب را ابوهریره نقل کرده است، ولی جمعی از عالمان، این مطلب را جایز ندانستهاند که پیامبر خدا در برابر چشم مردم، بدون لباس ظاهر شود که کاری زشت است. سوم اینکه؛ قارون، زن بدکارهای را فرستاد تا به موسی علیهالسلامتهمت بزند و آن زن در مقابل مردم به موسی علیه السلام نسبت زنا داد، امّا خداوند متعال، او را بخشید و آن زن، شهادت داد که قارون، او را فرستاده بود تا این تهمت را به موسی علیهالسلام بزند، این مطلب از ابی العالیه نقل شده است.
چهارم اینکه؛ بنی اسرائیل با نسبت دادن سحر و جنون و دروغ به موسی علیهالسلام او را آزار دادند، امّا خداوند متعال با بیان کردن آیات بیّنات او را بخشید، این مطلب را ابی مسلم نقل کرده است، سیّد مرتضی علم الهدی مطلب دومی را به شدت رد میکند و دیدن عورت پیامبر الهی را کاری ناممکن میداند، چون خداوند متعال قادر بود که او را به صورتی دیگر ببخشد که منجر به زشتی نباشد و مثل این نقلها از وجود پیامبران به دور است، سپس میگوید: وجه اوّل صحیحتر است.
امام صادق علیهالسلام میفرماید: «هارون قبل از موسی علیهالسلام مُرد و از نظر سن، بزرگتر از موسی علیهالسلامبود و او دو پسر داشت به نامهای شبر و شبیر که معادل عربی آنها، حسن و حسین است و همانا رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «من ابراهیم علیهالسلام، موسی علیهالسلام، عیسی علیهالسلام را دیدهام، موسی علیهالسلام مردی بلند قد و شبیه به هندیها بوده و عیسی علیهالسلام مردی سرخ گونه با موهای فرفری بود، وقتی ساکت شدند، مردم گفتند: «ای پیامبر خدا! ابراهیم علیهالسلام چگونه بود؟» به من نگاه کنید؛ یعنی ابراهیم علیهالسلام شبیه پیامبر صلیاللهعلیهوآله بوده است».
در تفسیر علی بن ابراهیم از امام باقر علیهالسلام روایت شده که فرمود: «وقتی مادر موسی علیهالسلامباردار شد، حمل او تا زمان به دنیا آمدنش نمایان نشد، چون فرعون در آن زمان، زنان قابله قبطی را وکیل بر زنان بنی اسرائیل کرده بود تا از باردار شدن آنها باخبر شوند، چون فرعون شنیده بود که از میان بنی اسرائیل مردی به نام موسی علیهالسلام متولد میشود که کشته شدن فرعون و یاران او به دست او انجام میشود و فرعون به همین جهت، پسران آنها را به قتل میرساند و میان مردان و زنان آنها جدایی میانداخت و مردان را زندانی میکرد تا آن فرد، متولد نشود، وقتی که مادر موسی علیهالسلام، او را به دنیا آورد، به کودک خود نگاه کرد و با ناراحتی گفت: «حیف؛ همین حالا تو را میکشند». خداوند متعال بر قلب قابله بنی اسرائیل، رحمت و مهربانی انداخت و او به مادر موسی علیهالسلام گفت: «چرا رنگت زرد شده است؟» او گفت: «میترسم پسرم را بکشند». آن زن گفت: «نترس؛ من نمیگویم او به دنیا آمده است؟» موسی علیهالسلام هنگام نوازدی به قدری زیبا بود که هیچ کس به او نگاه نمیکرد، جز اینکه محبت او در قلبش قرار میگرفت، همچنان که خداوند متعال فرمود: «أَنِ اقْذِفِیهِ فِی التّابُوتِ فاقْذِفِیهِ فِی الْیَمِّ فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسّاحِلِ یَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِی وَعَدُوٌّ لَهُ وَأَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّةً مِنِّی وَلِتُصْنَعَ عَلَی
عَیْنِی»؛(1)«وحی کردیم که کودک خود را در صندوقچهای بگذارید و در دریا رها کنید موج دریا، کودک را به ساحل رسانید تا فرعون، او را از دریا گرفت و به لطف خداوند متعال، مهر تو را بر دلها افکندم تا تو را بزرگ کنند». آن قابله نیز به موسی علیهالسلام علاقهمند شد، پس از آن خداوند متعال به مادر موسی علیهالسلام وحی کرد: «فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَلاَ تَخَافِی وَلاَ تَحْزَنِی إِنّا رَآدُّوهُ إِلَیْکِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ»؛(2)«او را در صندوقی در دریا بیانداز و نترس و غمگین نباش، ما، او را به تو بازمیگردانیم و او را از جمله پیامبران قرار میدهیم». مادرش او را در صندوقی گذاشت و روی او را پوشاند و در رود نیل انداخت و قصر فرعون در کنار رود نیل بود و تلاش میکرد همواره رود، پاکیزه باشد، به همراه همسرش، آسیه از بالای قصر نگاه کرد و یک سیاهی در روی آب دید که امواج رود آن را به بالا و پایین میبردند و باد، آن را به این سو و آن سو میبرد تا اینکه به نزدیک قصر رسید؛ فرعون دستور داد که آن را از آب بگیرند، آن را گرفتند و پیش او آوردند، وقتی صندوق ر ا باز کردند، در آن کودکی دید، گفت: «این کودک حتما از بنی اسرائیل است». امّا او فرزندی نداشت و خداوند متعال محبت او را به قلب فرعون انداخت و همسرش آسیه، نیز به شدت به آن طفل علاقهمند شد، امّا فرعون به حکم عقل و احتیاط خواست که کودک را بکشد، امّا همسرش نگذاشت و به او گفت: «شاید که او به ما منفعتی برساند، بیا ما او را به فرزندی بپذیریم». آنها نمیدانستند که این کودک همان موسی علیهالسلام، موعود بنی اسرائیل است، پس تصمیم گرفتند او را نگاه دارند و از میان زنانی که فرزندانشان را کشته بودند برای شیر دادن به او دعوت شدند، اما او شیر هیچ یک از آنها را نخورد. همچنان که خدای متعال میفرماید: «وَحَرَّمْنا عَلَیْهِ الْمَرَاضِعَ مِن قَبْلُ فَقالَتْ هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی أَهْلِ بَیْتٍ یَکْفُلُونَهُ
لَکُمْ وَهُمْ لَهُ ناصِحُونَ»؛(1)«ما شیر هر دو مادر را بر او حرام کردیم و خانواده فرعون با محبتی که به او داشتند در پی هر مادری که پستانش را طفل بگیرد، درآمدند». مادر موسی علیهالسلامآگاه شد که کودکش به دست فرعون افتاده، اندوهگین شد و خواهر او را برای سرکشی و پرس و جوی ماجرا فرستاد، خواهر موسی علیهالسلام که از دور مراقب بود، دید که او سینه هیچ یک از زنان را نمیخورد، فرعون و همسرش بسیار ناراحت هستند، و جلو رفت و به آنها گفت: «آیا میخواهید شما را به خانوادهای معرفی کنم که با بزرگی و نیکوکاری از او نگهداری کنند». آنها گفتند: «آری»، خواهرش به دنبال مادر رفت و او را آورد، موسی علیهالسلام بلافاصله سینه مادر را به دهان گرفت و از شیر او نوشید، آنها خوشحال شدند و مادر موسی علیهالسلامرا احترام کردند و به او گفتند: «این کودک را برای ما بزرگ کن که ما، پاداش تو را میدهیم». پس خواست خداوند متعال برآورده شد و فرمود: «فَرَدَدْناهُ إِلَی أُمِّهِ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُها وَلاَ تَحْزَنَ»؛(2)«ما او را به نزد مادرش برگرداندیم تا چشمش خوشحال گردد و غمگین نباشد». و این چنین بود که فرعون، صدها کودک را به دنبال موسی علیهالسلام به قتل رسانید، امّا همان موسایی را که کشتنش به دست او بود در دامان خود بزرگ کرد و او را گرامی داشت». به قول مولانا:
صد هزاران طفل سر ببریده شد
تا کلیم اللّه صاحب دیده شد
وقتی که موسی علیهالسلام، کودک بود، روزی پیش فرعون، عطسه کرد و گفت: «الحمدللّه رب العالمین» فرعون این سخن را ناشناخته و عجیب دید و گفت: «این چه حرفی است که به زبان آوردی». موسی علیهالسلامریش فرعون را که بسیار بلند بود و به دست گرفت وآن را کشید و قسمتی از ریش او را کند، فرعون عصبانی شد و قصد کشتن او را کرد، آسیه گفت: «او کودک است، نمیداند چه میگوید و چه میکند». فرعون گفت: «به زودی میفهمیم». تصمیم گرفت او را آزمایش کند، در یک دست خود، یک گلوله
آتش و در دست دیگر خود، یک خرما قرار داد و به موسی گفت: «بیا این را بگیر و بخور». موسی علیهالسلام دستش را به طرف خرما دراز کرد، امّا جبرئیل آمد و دست او را به سمت گلوله آتش و ذغال افروخته برد و او آن را به دهان برد و زبانش سوخت و گریه کرد و فریاد زد. آسیه به فرعون گفت: «آیا به تو نگفتم این کودک است و عقل ندارد». سپس فرعون از او گذشت». راوی میگوید: «از امام باقر علیهالسلام سؤال کردم موسی علیهالسلام چند وقت از مادرش جدا بود تا سرانجام خداوند متعال او را به مادرش بازگرداند؟» فرمود: «سه روز». گفتم: «یابن رسول اللّه به من خبر دهید که آیا موسی علیهالسلام صاحب حکم و قضای الهی و امر و نهی بوده است؟» فرمود: «موسی علیهالسلام با خدای خود مناجات میکرد و هارون در زمان نبودن او، جانشین او بود». پرسیدم: «کدام یک از آن دو زودتر مُردند». فرمود: «هارون علیهالسلام، بزرگتر از موسی علیهالسلام بود و زودتر از او مُرد و همه آنها در بیابان از دنیا رفتند». پرسیدم: «آیا موسی علیهالسلام فرزندی داشت؟» فرمود: «خیر، هارون دارای فرزند بود». در ادامه فرمود: «موسی علیهالسلام در نزد فرعون، با عزّت و اکرام بزرگ شد تا وقتی که به مرد جوانی تبدیل شد و موسی علیهالسلام هرچه با او از توحید سخن میگفت؛ فرعون قبول نمیکرد تا اینکه خواست موسی علیهالسلام را بکشد، پس موسی علیهالسلام از قصر بیرون رفت و وارد شهری از شهرهای تحت سلطه فرعون شد و در آنجا دید که دو مرد که یکی از نژاد قبطی و دیگری از بنی اسرائیل بود با یکدیگر دعوا میکنند، موسی علیهالسلام در پشتیبانی از فرد بنی اسرائیل وارد درگیری شد و ضربهای به صورت مرد قبطی زد که در اثر آن، او به زمین خورد و کشته شد. موسی علیهالسلام که قصد کشتن او را نداشت از شهر فرار کرد و به قصر برنگشت، فردا دوباره آن مرد بنی اسرائیلی با فردی دیگر در حال درگیری بود و وقتی موسی علیهالسلام را دید از وی درخواست کمک کرد؛ آن مرد قبطی وقتی چشمش به موسی علیهالسلام افتاد به او گفت: «آیا میخواهی من را بکشی؟ همان طور که دیروز یک نفر را کشتی؟» موسی علیهالسلام ناچار شد
آنها را رها و فرار کند. از طرف دیگر صندوقدار فرعون به موسی علیهالسلام ایمان آورده بود، امّا ایمان خود را مخفی میکرد، او همان فردی است که خداوند متعال درباره او میفرماید: «وَقالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَکْتُمُ إِیمانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَن یَقُولَ رَبِّیَ اللّهُ وَقَدْ جَآءَکُم بِالْبَیِّناتِ مِنْ رَبِّکُمْ وَإِن یَکُ کاذِبا فَعَلَیْهِ کَذِبُهُ وَإِن یَکُ صادِقا یُصِبْکُم بَعْضُ الَّذِی یَعِدُکُمْ إِنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذَّابٌ»؛(1)«مرد مؤمنی از آل فرعون که ایمان خود را پنهان میکرد به فرعونیان گفت: «آیا مردی را میگویید که پروردگار من، خداست؟ در صورتی که با معجزه و دلایل روشن از جانب خدا برای شما آمده است، اگر دروغگو است، گناه دروغش برخود اوست و اگر راستگو باشد، از وعدههای او به شما میرسد و خداوند مردم دروغگو و ستمگر را هرگز هدایت نخواهد کرد». وقتی خبر کشته شدن مرد قبطی توسط موسی علیهالسلام به گوش فرعون رسید، تصمیم به کشتن او گرفت و در جستجوی او، مأموران خود را روانه کرد و صندوقدار مؤمن موسی علیهالسلام او را پیدا کرد و موسی را از این کار باخبر کرد و به او گفت: «از آن شهر فرار کند».
موسی علیهالسلام به سمت مدین حرکت کرد از آنجا تا مدین سه روز راه بود، وقتی او به دروازه مدین رسید، چاهی را دید که مردم از آن برای چارپایان خود آب میکشیدند، او در کنار چاه نشست در حالی که سه روز بود چیزی نخورده بود، چشم او به دو زن افتاد که نزدیک چاه نمیشدند و منتظر بودند، موسی علیهالسلام از آنها پرسید: «چرا آب نمیکشید؟» آن دو گفتند: «ما منتظریم همه آب بردارند و خلوت شود، ما پدر پیری داریم که در خدمت او هستیم».
موسی علیهالسلام دلش به حال آنها سوخت، نزدیک چاه شد و به فردی که بر سر چاه بود گفت: «من یک سطل برای شما و یک سطل برای خودم آب میکشم». چون سطل بسیار سنگین بود و ده مرد با هم آن را بالا میکشیدند، امّا موسی علیهالسلام به تنهایی سطل را
1) . سوره غافر، آیه 28.
بالا کشید و گوسفندان آن دختران را سیراب کرد، سپس به جانب سایه درختی رفت و به راز و نیاز با خدا پرداخت: «فَسَقَی لَهُما ثُمَّ تَوَلَّی إِلَی الظِّلِّ فَقالَ رَبِّ إِنِّی لِما أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ»؛(1)«موسی گوسفندانشان را سیراب کرد و رو به سایه آورد و گفت: ای خداوند متعال! من به آنچه از خیر بر من نازل کنی، نیاز دارم». درخواست او فقط برای قرص نانی بود که آن را با سبزیجات که در روی زمین روییده بود، بخورد و گرسنگیاش برطرف شود. وقتی آن دو دختر که دختران شعیب علیهالسلام بودند به خانه بازگشتند، پدر از آنها درباره علّت زود آمدنشان پرسید و آنها ماجرای موسی علیهالسلام را برای شعیب علیهالسلام تعریف کردند، شعیب علیهالسلام به یکی از آنها گفت: «به نزد آن مرد برو و به او بگو: پدرم میخواهد مزد آب کشیدن تو را به تو بدهد». آن دختر در کمال شرم و حیا به نزد موسی علیهالسلامرفت و سخنش را بیان کرد، موسی علیهالسلام بلند شد و به دنبال او حرکت کرد، امّا وزش باد باعث آشکار شدن پای او و بالا رفتن دامنش میشد، بنابراین موسی علیهالسلام به او گفت: «تو پشت سر من حرکت کن و راه را به من نشان بده، چون ما از قومی هستیم که به پشت سر زنان نگاه نمیکنیم». وقتی موسی علیهالسلام به خانه شعیب علیهالسلاموارد شد، ماجرای خود را برای او بیان کرد، شعیب علیهالسلامفرمود: «نترس، چون دیگر از شر آن قوم ظالم نجات پیدا کردی». یکی از دختران شعیب علیهالسلام به پدر گفت: «ای پدر! او را بپذیر، چون مرد بسیار قوی و امانتداری است». شعیب علیهالسلام گفت: «قدرت او را از اینکه یک تنه آب کشید، فهمیدم، امّا امانتداری او را از کجا متوجه شدی؟» دختر گفت: «از آنجا که او حاضر نشد پشت سر من راه برود و به من گفت: «ما از قومی هستیم که هرگز به پشت سر زنان نگاه نمیکنیم». وقتی شعیب علیهالسلام این را شنید به موسی علیهالسلام گفت: «ای موسی! من میخواهم یکی از دو دخترم را به ازدواج تو در بیاورم به شرط آنکه تو هشت سال به من یاری برسانی. که اگر بخواهی ده سال یاور
1) . سوره قصص، آیه 24.
من باشی، به خواست تو بستگی دارد». موسی علیهالسلام گفت: «این پیمانی میان من و توست، هر یک از مدت را که انتخاب کردم، مختارم». امّا ده سال به شعیب علیهالسلام خدمت کرد». راوی میگوید: «پرسیدم: آیا او که میخواست با دختر شعیب علیهالسلام ازدواج کند، جایز بود که چنین شرطی را بپذیرد و برای ده سالِ بعد قول بدهد؟» امام علیهالسلامفرمود: «موسی علیهالسلام میدانست که میتواند به آن شرط وفا کند و زنده میماند».
به هر حال وقتی مدت پذیرفته بودن موسی علیهالسلام به پایان رسید، شعیب علیهالسلام گفت: «من ناچارم به وطن خود پیش مادر و خانوادهام برگردم، شما چه ثروتی در اختیارم میگذارید؟» شعیب علیهالسلامگفت: «گوسفندان من که در این سال باردار شدند، هر برّهای که سیاه و سفید بود برای تو باشد». موسی علیهالسلام این حرف را شنید، عصای خود را تراشید به طوری که رنگ آن سیاه و سفید شد و هنگام جفتگیری گوسفندان آن عصا را در محل چرای آنها قرار داد و پوستین سیاه و سفید خود را نیز روی آن انداخت، وقتی گوسفندان، بچهدار شدند و زاییدند؛ برّه همه آنها سیاه و سفید بود، بنابراین شعیب علیهالسلام آنها را به او داد. وقتی شتر خود را آماده و مجهّز دید با همسرش قصد خارج شدن از مدین را کردند، هنگام خداحافظی به شعیب علیهالسلام گفت: «به من عصایی بده تا با من باشد». همه عصاهای پیامبران سابق پیش شعیب علیهالسلام بود و او که آنها را به ارث برده بود همه را در اتاقی نگهداری میکرد، شعیب علیهالسلام به موسی علیهالسلام گفت: «داخل برو و هرکدام از این عصاها را که خواستی بردار». موسی علیهالسلام به داخل رفت، در آنجا عصای نوح و ابراهیم علیهماالسلام روی دست او افتاد، امّا او آن را بلند کرد و به کناری گذاشت، شعیب علیهالسلام به آن عصا نگاه کرد و به موسی علیهالسلام گفت: «آن را سر جایش بگذار و عصای دیگری بردار». باز هم همان عصا در دست او قرار گرفت و این ماجرا سه بار تکرار شد، وقتی شعیب علیهالسلام چنین دید، فرمود: «ای موسی! همان عصا را بردار که به خواست خداوند، آن را برای تو قرار داده». پس موسی علیهالسلام به طرف مصر به راه افتاد.
هنگام شب، سرمای شدیدی ایجاد شد و باد و تاریکی همه جا را فرا گرفت، موسی علیهالسلام به اطراف نگاه کرد تا شاید آتشی پیدا کند و با آن، خود و خانوادهاش را گرم کند، از دور، روشناییِ خیرهکنندهای در میان کوه دید، به طرف آن رفت و درختی را دید که آتش از آن زبانه میکشید، به جانب آن درخت رفت تا آتشی از آن بگیرد، آتش به طرف او حرکت کرد، موسی علیهالسلام ترسید و برگشت، امّا دوباره آتش به روی درخت رفت و موسی علیهالسلام دوباره به خود جرأت داد و به آن نزدیک شد؛ این ماجرا سه بار تکرار شد، بار سوم موسی علیهالسلامترسید، امّا برنگشت در همان حال خداوند متعال، او را صدا کرد: «ای موسی! منم خدا، پروردگار جهانیان».(1)
موسی علیهالسلام گفت: «به چه دلیلی بپذیرم؟» خطاب رسید: «قالَ أَلْقِها یامُوسَی * فَأَلْقَیها فَإِذَا هِیَ حَیَّةٌ تَسْعَی»؛(2)«ای موسی! عصایت را بیانداز، وقتی او عصا را به زمین انداخت، ناگهان به صورت ماری وحشی درآمد». موسی علیهالسلام پوستی سبزه داشت، امّا دستش را که از آستین بیرون آورد، آنقدر سفید و نورانی بود که نورِ آن همه جا را پر کرد، آن وقت خداوند متعال فرمود: «این دو معجزه از طرف پروردگار توست که تو با آنها پیش فرعون و درباریانش میروی». موسی علیهالسلامگفت: «پروردگارا! من یک نفر از آنها را کشتهام و میترسم که مرا بکشند، برادرم هارون علیهالسلاماز من بهتر حرف میزند او را به عنوان پشتیبانی و یاور من بفرست تا مرا یاری کند، میترسم که آنها مرا قبول نکنند». فرمود: «قالَ سَنَشُدُّ عَضُدَکَ بِأَخِیکَ وَنَجْعَلُ لَکُما سُلْطانا فَلاَ یَصِلُونَ إِلَیْکُما بِ-ٔیاتِنا أَنتُما وَمَنِ اتَّبَعَکُما الْغالِبُونَ»؛(3)«به زودی پشت و بازوی تو را با برادرت محکم میکنم و نمیگذاریم کسی بر شما غلبه کند،به طوری که آنها نتوانند با شما دشمنی کنند، به وسیله معجزات، شما و یارانتان را نیرومند خواهید کرد».
در کافی از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «امید تو نیست به چیزی که به دنبال آن هستی بیشتر از ناامیدیات است، همانا موسی علیهالسلام با اینکه پیامبر بود به دنبال شعله آتش رفت و بارها ناامید شد، امّا باز هم دست از خواستهاش برنداشت».
عیون اخبار در حدیثی از ابن جهم نقل میکند که مأمون از امام رضا علیهالسلام درباره این آیه سؤال کرد: «وَدَخَلَ الْمَدِینَةَ عَلَی حِینِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِها فَوَجَدَ فِیها رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلاَنِ هذا مِن شِیعَتِهِ وَهذا مِنْ عَدُوِّهِ فاسْتَغاثَهُ الَّذِی مِن شِیعَتِهِ عَلَی الَّذِی مِنْ عَدُوِّهِ فَوَکَزَهُ مُوسَی فَقَضَی عَلَیْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِینٌ»؛(1)«موسی علیهالسلام به مصر رفت و در آنجا دید دو مرد به جنگ با یکدیگر مشغولند یکی از آنها پیرو موسی علیهالسلام و آن یکی دشمن او بود در آن حال، شخص پیرو از او کمک خواست، موسی علیهالسلام مشتی سخت به دشمن او زد و او هالک شد، موسی گفت: «این کار از وسوسه شیطان بود و (او) به صورت آشکار، انسان را گمراه میکند».
حضرت امام رضا علیهالسلام فرمود: «موسی علیهالسلام وارد شهری از شهرهای فرعون شد، زمانی که ما بین مغرب و عشا بود و مردم دنیاپرست غافل بودند. در آنجا دو مرد را در حال درگیری دید که یکی از آنها بنی اسرائیل و پیرو موسی علیهالسلام و دیگری قبطی و پیرو فرعون بود، وقتی فرد بنی اسرائیل از او کمک خواست آن حضرت به حکم خداوند متعال به آن قبطی ضربهای زد که در اثر آن جان داد و با اینکه آن را کار شیطان نامید، منظور، درگیر و دشمنی بین آن مرد است که در اثر وسوسه شیطان واقع شده، نه اینکه کار موسی علیهالسلامکار شیطان باشد». مأمون پرسید: «چرا موسی علیهالسلام گفت: «رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی فاغْفِرْ لِی»؛(2)«ای خدا! به خودم ستم کردم، خدایا از من گذشت کن». فرمود: «منظور موسی علیهالسلاماین بود که من با ورود خود به این شهر، خود را در حالی قرار دادم که نباید قرار میدادم، پس مرا از دشمنان، مخفی قرار بده که مبادا به من دست پیدا کنند
و مرا بکشند وخداوند متعال بخشنده ومهربان است، او را از دید دشمن پنهان داشت و او را نجات داد و در ادامه موسی علیهالسلام بیان کرد: «خدایا! به خاطر این نعمت و نیرویی که به من دادی که با یک ضربه مشت باعث قتل فردی شدم، هرگز یاور ظالمان نخواهم شد، بلکه با این قدرت در راه تو جهاد میکنم تا تو از من خشنود شوی». صبح فردا موسی علیهالسلام با ترس و وحشت در شهر به راه افتاد، ناگهان همان مرد دیروزی که از او کمک خواسته بود دوباره در مبارزه با فرد دیگری بود از او کمک خواست، موسی علیهالسلام فرمود: «تو فردی حقیقتا گمراه هستی، دیروز با یک نفر مبارزه میکردی و امروز با کس دیگر میجنگی، حالا تو را ادب میکنم». خواست تا کتکی به او بزند. ناگهان آن مرد گفت: «ای موسی! آیا میخواهی همانطور که دیروز یک نفر را کشتی، مرا هم بکشی؟ تو فقط یک فرد ستمگر هستی و از اصلاحکنندگان نیستی». مأمون گفت: «ای ابالحسن! خدا به تو پاداش خوبی بدهد؛ حالا معنی سخن موسی علیهالسلام به فرعون چیست که به او گفت: «فَعَلْتُها إِذا وَأَنا مِنَ الضَّآلِّینَ»؛(1)«موسی علیهالسلام در پاسخ فرعون گفت: بله، من این کار اشتباه را انجام دادم». امام رضا علیهالسلام فرمود: «وقتی فرعون به موسی علیهالسلام گفت: «تو آن کار را نباید انجام میدادی و از کافرین بودی». موسی علیهالسلام در جواب او گفت: «من آن کار را در حالی انجام دادم که در راه گم شده بودم و نمیدانستم
چگونه از شهر فرار کنم، پس از آن پروردگارم به من، حکم عطاء نمود و مرا از پیامبران قرار داد».
اکمال الدین با استناد به امیرمؤمنان علیهالسلام مینویسد: «رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «وقتی زمان مرگ یوسف علیهالسلام فرا رسید، اهل بیت و پیروان خود را فراخواند و پس از حمد و ستایش الهی فرمود: «به زودی سختی و گرفتاری به شما میرسد که مردان شما کشته میشوند و شکم زنان باردار پاره شده و کودکان قربانی میشوند تا آنکه خدا حقّ
1) . سوره شعراء، آیه 20.
و حجت خود را از میان فرزندان لاوی بن یعقوب نمایان مینماید و او مردی سبزهرو و بلند قد است». سپس تمام صفتهای موسی علیهالسلام را گفت و به آنها سفارش کرد که در آن زمان به او تمسّک جویند. بعدها پیامبری میان آنها نیامد و شدّت و سختی بنی اسرائیل به اوج خود رسید و آنها چهارصد سال منتظر قیام قائم و منجی موعود خود بودند تا وقتی که علایم ظهور او نمایان شد و پیشگوییهای یوسف علیهالسلام اتفّاق افتاد و همه منتظر ولادت او شدند و فرعونیان آنها را به بردگی میگرفتند و بر پشت آنها چوب و سنگ حمل میکردند و با این همه، آنها دنبال افراد دانشمندی بودند که با شنیدن احادیث او و مژده ظهور منجی، آرامش پیدا کنند، روزی مرد دانشمندی در میان صحرا برای آنها درباره موسی علیهالسلام و نشانه او صحبت میکرد، در این وقت موسی علیهالسلام بر آنها داخل شد و در آن وقت بسیار جوان بود، از قصر فرعون بیرون آمده بود و اسب خود را ترک کرده بود و پوستینی از خز به تن داشت و بر اسبی سوار بود، وقتی آن دانشمند او را با آن صفات دید، او را شناخت و در پایین پایش بلند شد و به قدمهای او افتاد و بوسید و گفت: «سپاس خدایی را که قبل از مردنم مرا به دیدار تو روانه کرد». پیروان او وقتی اینگونه دیدند آنها نیز به اطاعت از او، سجده شکر به جا آوردند موسی علیهالسلام به آنها گفت: «از خدا میخواهم که در فرج شما عجله کند». سپس از شهر خارج شد و نزد شعیب علیهالسلام در مدین زندگی کرد. امّا غیبت دوّم موسی علیهالسلام از غیبت اوّل طولانیتر بود و مدّت پنجاه سال به طول کشید و مردم در رنج و گرفتاری به سر میبردند و آن دانشمند، پنهانی زندگی میکرد، مردم به سوی او رفتند و گفتند: «ما دیگر طاقت دوری نداریم». همه با هم به طرف صحرا رفتند و او به آنها اطمینان خاطر داد که خدای متعال به او آگاهی داده که فرج آنها بعد از چهل سال خواهد بود، پس همگی خدا را شکر کردند و خداوند متعال به آن دانشمند، الهام کرد که به جهت این ستایش و شکری که به جا آوردند، این مدت به سی سال تغییر کرد، آنها همگی
گفتند: «همه نعمتها از طرف خداست». خداوند متعال وحی کرده، که این مدت به بیست سال کم شود، همگی گفتند: «هیچ خوبی نمیرسد، مگر از طرف خداوند متعال». این بار خداوند وحی کرد که فرج شما ده سال دیگر خواهد بود، همگی گفتند: «فقط خداست که بلا را کم میکند». این بار وحی رسید، زمان اجازه فرج شما را صادر کردم.
از جمله شکنجههایی که فرعونیان بر بنی اسرائیل میکردند، این بود که آنها را مجبور به ساختن بناهایی بزرگ میکردند و از ترس آنکه آنها فرار نکنند، آنها را به وسیله زنجیر به هم متصل میکردند؛ گل به زنجیرهای آنها میچسبید و آنقدر سنگین میشد که به زمین میخوردند و بعضی از آنها با فشار زیاد، کار جان میدادند تا اینکه خداوند متعال به موسی علیهالسلاموحی کرد که به آنها آموزش دهد که کار خود را با درود و صلوات بر محمد و آل محمد صلیاللهعلیهوآلهشروع کنند و وقتی آنها این کار را کردند، سنگینی کار و زنجیر کم شد و از میان آنها فقط کسانی در اثر سنگینی کار میمردند که صلوات بر محمد صلیاللهعلیهوآله و آل او را فراموش میکردند. قبل از آن هم در زمانی که فرعون، بچههای آنها را قربانی میکرد، بعضی از آنها به قابلهها پول میدادند تا حمل آنها را آشکار نکند و سپس کودک خود را در بیابان یا غار به دنیا میآوردند، ده بار بر او صلوات بر محمد صلیاللهعلیهوآله و آل محمد را میخواندند و آن کودک را به خدا میسپردند و فرشتهای از فرشتهها از آن کودکان محافظت میکردند و از انگشت آنها، شیر بیرون میآمد و بزرگ میشد و همین کار باعث حفظ نسل بنی اسرائیل شد و همواره تعداد کسانی که سالم میماندند از تعداد کشته شدگان بیشتر بود. از طرف دیگر زنان بنی اسرائیل را برای خدمتکاری به نوکری میگرفتند و بنی اسرائیل به موسی علیهالسلامشکایت کردند که میترسیم آنها به دختران و خواهران ما تجاوز کنند، خداوند تعالی به موسی علیهالسلام وحی کرد که به زنان بنی اسرائیل آموزش دهد، هر وقت چشمشان به مردان قبطی افتاد بر
محمد صلیاللهعلیهوآله و آل محمد صلوات بفرستند و در اثر همین ذکر، مردان قبطی به واسطه شغل یا مریضی یا چیره دیگری از لطف الهی از آنها فاصله میگرفتند، بنابراین هیچ یک از زنان بنی اسرائیل در بستر قبطیان قرار نگرفت و به واسطه صلوات، شرّ آن مردان از آنها از بین میرفت، پس وسیله نجات آنها، صلوات بر محمد صلیاللهعلیهوآله و خاندان او بود و این همان برتری و نعمتی است که خداوند به آنها داده است.
ثعلبی در «عرائس المجالس» میگوید: «بعد از فرعون اوّل مصر، ریان بن ولید که ملک یوسف علیهالسلام بود و یوسف علیهالسلام بر برکت زمین او تسلّط داشت، قابون بن مصعب، پادشاه مصر شد و یوسف علیهالسلام او را به دین حق دعوت کرد، امّا او فردی ستمگر بود و نپذیرفت و یوسف علیهالسلامدر زمان حکومت او مُرد، امّا پادشاهی او طولانی بود و در آخر از بین رفت، پس از او، برادرش ابوالعباس ولید بن مصعب بن ریان به اراشه بن ثوران بن عمرو بن فاران بن عملاق بن لاوی بن سام بن نوح علیهالسلام به پادشاهی رسید که او از برادرش هم ستمکارتر بود و بنی اسرائیل بعد از مرگ یوسف علیهالسلامپراکنده شدند و اسیر حکومت عمالقه شدند، ولی هنوز بر دین یوسف علیهالسلام و یعقوب علیهالسلامپایبند بودند تا اینکه حکومت به فرعون زمان موسی علیهالسلام رسید او از ستمکارترین فرعونها بود که بیشترین سرکشیها را نسبت به خداوند کرد و عمر و سلطنت او بسیار طولانی بود او که پادشاه بنی اسرائیل هم بود، آنها را به بردگی میگرفت و آنها را عذاب و شکنجه میداد، بعضی را به کار ساختن بنا میگذاشت و عدّهای را به کشاورزی و گروه دیگری را به اعمال کثیف مجبور میکرد. فرعون از بنی اسرائیل زنی گرفته بود که نام او، آسیه بنت مزاحم بود و زن بسیار پاک سرشتی بود و به دست موسی علیهالسلام به اسلام روی آورد و در حالی که از میان همه مردم مصر، فقط سه فرد به او ایمان آوردند: آسیه، حزقیل و مریم دختر موسمی که این زن، موسی علیهالسلام را به قبر یوسف علیهالسلام راهنمایی کرد، به هر حال بنی اسرائیل چهارصد سال در تحت پادشاهی این فرعون
بودند و او عمر بسیار طولانی کرد و سرانجام وقتی خداوند متعال تصمیم گرفت موسی علیهالسلام را مبعوث کند و در کار بنی اسرائیل گشایشی قرار دهد، فرعون در خواب دید، آتشی از بیت المقدس به وجود آمد تا آنجا که همه خانههای مصر رادر برگرفت و ویران کرد و همه قبطیان آتش گرفتند، امّا قوم بنی اسرائیل سالم ماندند، فرعون با ترس و وحشت، جادوگران و منجمان را فرا خواند و رؤیای خود را به آنها گفت. آنها گفتند: «در میان بنی اسرائیل پسری به وجود میآید که حکومت تو را از بین میبرد و تو و قومت را از سرزمینتان بیرون میکند و دین تو را تغییر میدهد و هر لحظه زمان تولد او نزدیک است». فرعون دستور داد کلیه نوزادان پسر بنی اسرائیل را به قتل برسانند و فقط دختران آنها را زنده بگذارند.
مجاهد میگوید: «گفته شده که فرعون، نسل مردان را قطع میکرد تا بچهدار نشوند و شکم زنان حامله بنی اسرائیل را با شمشیر پاره میکرد تا نوزادان را بکشد یا پای آنها را از دو طرف میکشیدند تا بچه آنها سقط شود و در اثر این کارها نسل بنی اسرائیل داشت از بین میرفت، بزرگان قبطی، فرعون را از این کار به دور کردند و در اثر این پیشنهاد یک سال طول میکشید، نوزادان به دنیا بیایند و سال دیگر آنها را میکشتند، هارون در سالی به دنیا آمد که از تولد فرزندان جلوگیری نمیکردند امّا موسی علیهالسلام در سالی به دنیا آمد که نمیگذاشتند پسران به دنیا بیایند، امّا به دستور خداوند متعال، مادرش او، را در صندوقی گذاشت و در رود نیل رها کرد و آسیه، همسر فرعون آن صندوق را روی آب دید و کنیزانش آن را به قصر آوردند و او از فرعون خواست تا این کودک را نگهدارند و نکشند و به او گفت: «ما فرزندی نداریم، شاید این کودک باعث روشنی چشم ما باشد». فرعون گفت: «برای تو شاید، امّا من به او احتیاجی ندارم».
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «اگر فرعون هم همانطور که آسیه گفت، موسی علیهالسلام را
فرزند خود میگرفت و به او علاقهمند میشد خداوند متعال، او را هم مانند همسرش هدایت میکرد، امّا خداوند متعال، او را از هدایت محروم کرد، وقتی آسیه خواست نامی برای کودک انتخاب کند، چون او را از آب و درخت پیدا کرده بودند، نامش را موسی علیه السلام گذاشت.
وهب میگوید: «آوردهاند در جستجوی موسی علیهالسلام فرعونیان، هفت هزار طفل را به قتل رساندند».
از ابن عباس نقل شده: «مادر موسی علیهالسلام حملش معلوم نبود، امّا قابلهای از قابلههای قبطی مأمور مراقبت از او بود، وقتی زمان ولادت موسی علیهالسلام فرا رسید و موسی علیهالسلام به دنیا آمد، ناگهان نوری از میان دو چشم موسی علیهالسلام تابید که در اثر آن تمام بدن آن قابله به لرزش افتاد و محبّت موسی علیهالسلام در قلب او جای گرفت و راضی نشد گزارش تولد او را بدهد، وقتی قابله بیرون رفت. بعضیها که آن نور را دیده بودند وارد خانه شدند تا علّت آن را بدانند، خواهر موسی علیهالسلامگفت: «نگهبانان، بیرون خانه هستند و ممکن است وارد شوند و برادرم را بکشند». مادر موسی علیهالسلامبسیار نگران شد و با عجله کودک را در پارچهای پیچید و آن را درون تنور روشن قرار داد، سربازان وارد خانه شدند و همه جا را گشتند، وقتی چیزی پیدا نکردند، از آنجا رفتند، با رفتن آنها، مادر موسی علیهالسلامبه حال عادی برگشت و از خواهر موسی علیهالسلام پرسید: «کودک کجاست؟» او گفت: «نمیدانم». ناگهان صدای گریه کودک از میان تنور بلند شد و هر دو با عجله به طرف آن رفتند و دیدند که به قدرت الهی، کودک در میان تنور روشن، سالم و محفوظ است، پس او را از آن بیرون آوردند». در ادامه میگوید: «مادر موسی علیهالسلام نزد نجّاری از قوم فرعون رفت و از او صندوق کوچکی خرید، نجار به او گفت: «این را برای چه میخواهی؟» او که نمیخواست دروغ بگوید به نجّار گفت که آن را برای چه میخواهد و از او خواست سوراخهایی روی درش بگذارد، بعد از
رفتن او نجّار رفت تا مأموران را با خبر نماید، امّا خداوند متعال، زبانش را بند آورد، به طوری که چیزی نمیتوانست بگوید، سعی کرد با اشاره به آنها بفهماند، امّا آنها متوجّه حرفهای او نشدند، وقتی اصرار کرد او را با کتک از آنجا بیرون کردند، با ناراحتی سر به بیابان گذاشت، وقتی از عمل خود پشیمان شد، خداوند، زبانش را به او برگرداند و او از همان لحظه ایمان آورد و خدای یکتا را انتخاب کرد. از آن طرف، مادر موسی علیهالسلام، او را در صندوق نهاد و وی را در رود نیل انداخت و این کار وقتی واقع شد که کودک، سه ماهه بود و تا سه ماه از شیر مادر تغذیه کرده بود. فرعون در آن زمان، دارای یک دختر بود و به جز او فرزندی نداشت و آن دختر در سرای او بسیار عزیز بود و دارای بیماری پیسی شده بود و پزشکان مصر و جادوگران گفته بودند که فقط به وسیله چیزی بهبود مییابد که از دریا پیدا میشود و شبیه انسان است و باید از آب دهان او به زخمهای پوست دختر، مالیده شود تا درمان پیدا کند و آن شیء در فلان روز و فلان ساعت روی آب میآید.
وقتی که روز دوشنبه فرا رسید؛ فرعون و آسیه در کنار جوی آب منتظر بودند، دختر آنها با کنیزانش آمد و در کناره نیل مشغول بازی شد، در همین وقت صندوق موسی علیهالسلام نزدیک آنها رسید و کنیزان، آن را از آب گرفتند.
آسیه نزدیک شد و از شکاف صندوق، نوری را دید که هیچ کس به غیر او آن را نمیدید، چون خدا خواسته بود که او را با هدایت خود اکرام کند. آسیه صندوق را باز کرد و ناگهان آن نور را میان چشمان کودک مشاهده کرد و دید که کودک، انگشت اشاره خود را میمکد و از آن شیر بیرون میآید، به محض دیدن، خداوند متعال، محبت او را در قلب آسیه قرار داد و فرعون نیز با دیدن او به او علاقهمند شد، وقتی او را بیرون آوردند از آب دهان او به زخمهای پوست دختر فرعون مالیدند و زخمها بهبود یافت، آسیه نیز او را به بغل کرد، ولی گمراهان از اطرافیان فرعون به او گفتند: «ما فکر
میکنیم این همان کودک بنی اسرائیل است که تو به دنبال او هستی». فرعون تصمیم به کشتن او گرفت، امّا آسیه از او خواست که آن کودک را به او بدهد و فرعون این کار را کرد و موسی علیهالسلام در دامان فرعون و آسیه، بزرگ شد و به جوانی رسید و بر اسب او سوار میشد و مردم، او را موسی بن فرعون صدا میکردند. روزی فرعون، سوار بر اسب بود و موسی علیهالسلام هم به دنبال او، اسب میراند، ناگهان موسی علیهالسلام از فرعون عقب ماند و به زمین گلآلودی رسید که به آن منف میگفتند، در نصف روز در آنجا بود در حالی که دکانها و بازار آنجا بسته بود و هیچ کس در راه دیده نمیشد و خدای متعال در اینباره میفرماید: «وَدَخَلَ الْمَدِینَةَ عَلَی حِینِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِها فَوَجَدَ فِیها رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلاَنِ هذا مِن شِیعَتِهِ وَهذا مِنْ عَدُوِّهِ فاسْتَغاثَهُ الَّذِی مِن شِیعَتِهِ عَلَی الَّذِی مِنْ عَدُوِّهِ فَوَکَزَهُ مُوسَی فَقَضَی عَلَیْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِینٌ»؛(1)«و موسی علیهالسلام به مصر رفت و در آنجا دید دو مرد به جنگ با یکدیگر مشغولند، یکی از آنها شیعه بود و آن یکی دشمن او بود و در آن حال شخص پیرو از او کمک خواست و موسی علیهالسلام مشتی سخت به او زد و مُرد و دشمن هلاک شد، موسی علیهالسلام گفت: این کار از وسوسه شیطان بود و به صورت آشکار، انسان را گمراه میکند».
در آنجا دو مرد را در حال بحث دید که یکی از بنی اسرائیل و دیگری از آل فرعون بود، آنکه از پیروان موسی علیهالسلام بود اسمش سامری بود و آنکه از قبطیان بود نانوای فرعون و اسمش قانون بود که نانی برای آشپزخانه قصر خریده بود و سامری برای حمل نانها با او بحث میکرد، وقتی موسی علیهالسلام از کنار آنها میگذشت سامری از او کمک خواست، موسی به مرد قبطی گفت: «او را رها کن». نانوا گفت: «من او را برای کار کردن میخواهم و رها نمیکنم». موسی علیهالسلامعصبانی شد و ضربهای به او زد تا سامری را از دست او آزاد کند، قبطی با او بحث کرد و موسی علیهالسلام یک سیلی به او زد
1) . سوره قصص، آیه 15.
و در اثر ضربه، آن مرد قبطی کشته شد در حالی که موسی علیهالسلام قصد کشتن او را نداشت و به وحشت افتاد و در شهر با ناراحتی منتظر بود تا ببیند عاقبت کار چه میشود. به فرعون خبر دادند که بنی اسرائیل، مردی از ما قبطیان را کشته است و به حقّ، برتری ما
بر ایشان واقعی نبوده، فرعون گفت: «قاتل و کسی را که علیه او شهادت دهد، پیش من بیاورید». فرعونیان به دنبال قاتل در شهر به راه افتادند، موسی علیهالسلام نیز در شهر، فراری بود که همان فرد بنی اسرائیل را در حال بحث با یکی دیگر از فرعونیان دید، این بار نیز او از موسی علیهالسلام کمک خواست، موسی علیهالسلام که از داستان دیروز ناراحت بود با دیدن دعوای مجدد آن فرد، ناراحت و عصبانی شد و خواست با دست خود ضربهای به مرد قبطی بزند، آن مرد بنی اسرائیلی ترسید که مبادا موسی علیهالسلام بخواهد او را ادب کند در این حال گفت: «آیا میخواهی مرا هم مثل آن مرد دیروزی بکشی؟» موسی علیهالسلام که دید اتفاق دیروز آشکار شده، آن دو را رها کرد و تصمیم گرفت از شهر خارج شود از آن طرف، مرد قبطی نزد فرعون رفت و گزارش داد که قاتل دیروزی، موسی علیهالسلام بوده
است، فرعون هم مأموران خود را در طلب موسی علیهالسلام روانه داشت و به آنها گفت: «او پسرکی است و راهها را نمیشناسد در میان راه به دنبال او باشید». به همین جهت حزقیل که از فرعونیان بود، امّا به موسی علیهالسلام ایمان داشت و دین خود را پنهان میکرد با عجله به دنبال موسی علیهالسلام رفت تا او را پیدا کند و به او خبر دهد که فرعون قصد کشتن او را دارد. از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله روایت شده: «از میان امتها سه نفر هستند که حتی یک چشم بر هم زدن هم به خدا کافر نشدهاند: حزقیل مؤمن آل فرعون، حبیب نجّار، و علی بن ابیطالب علیهالسلام که برتر از آنهاست». به هر حال حزقیل، موسی علیهالسلام را پیدا کرد و به او خبر داد، موسی علیهالسلام درمانده و سرگردان شد و نمیدانست به کدام طرف فرار کند، فرشتهای سوار بر اسب نازل شد که نیزهای در دست داشت و به موسی علیهالسلام گفت:«به دنبال من حرکت کن». او را به سوی مدین راهنمایی کرد. مصر تا مدین، هشت
شبانه روز فاصله داشت و موسی علیهالسلام طعامی جز برگ درختان نداشت که آن را هم با سختی به دست میآورد و پاهایش در به دست آوردن آن خشک میشد، سپس به مدین رسید و با آن ماجراهایی که گفتیم به نزد شعیب رفت و مدتها نزد او باقی ماند، وقتی آن مدّت سخت به پایان رسید، موسی علیهالسلام، همسر و اموال خود را برداشت و به طرف بیابان شام حرکت کرد و در راه از روستاها و شهرها فراری بود، چون از پادشاه و حاکمان شهرها میترسید و به دلیل آن که راه را نمیدانست از طرف غربی وادی ایمن سر در آورد و در یک شب بسیار سرد و تاریک که آسمان رعد و برق میزد و باران شدیدی میبارید، موسی علیهالسلام راه را گم کرده بود و نمیدانست که از کدام طرف باید برود، ناگهان از سمت کوه طور، آتشی را دید و به همسرش گفت: «إِذْ رَآ نارا فَقالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ نارا لَعَلِّی آتِیکُمْ مِنْها بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَی النّارِ هُدًی»؛(1)«من از دور، روشنایی آتش میبینم، میروم تا شاید شعلهای از آن بیاورم تا گرم شویم و یا راه را بیابیم»؛ یعنی شاید کسی در کنار آتش باشد که راه را به ما نشان دهد.
موسی علیهالسلام در تاریکی به راه افتاد، وقتی نزدیک شد، نور شدیدی را دید که از آسمان تا درخت بزرگی ادامه دارد. موسی علیهالسلام متعجب شد و از دیدن آن منظره، دندانهایش به لرزه افتاد، چون آن آتش بزرگ، هیچ دودی نداشت و از میان درختی سبز و خرم شعلهور میشد! وقتی به آن نزدیک شد، آتش از او فاصله گرفت، موسی علیهالسلام ترسید و برگشت، امّا وقتی به یاد احتیاجش به آتش افتاد، دوباره برگشت و به آن نزدیک شد، این بار از طرف وادی ایمن در آن مکان مبارک از میان درخت، صدایی شنید: ای موسی!» موسی علیهالسلام نگاه کرد و کسی را ندید، دوباره صدایی شنید: «همانا من خدا، پروردگار جهانیان هستم وقتی این را شنید، فهمید که صدا از طرف پروردگار اوست، نزدیک شد، ولی از بزرگی آن منظره و آن صدا، قلبش به لرزه درآمد
1) . سوره طه، آیه 10.
و زبانش بسته شد و مثل مردهای بیحرکت ماند، خداوند، فرشتهای را روانه کرد تا قلب او را تقویت کند، وقتی هوش و حواس خود را پیدا کرد، صدایی شنید: «نعلین خود را بکن که تو در وادی مقدس طوی هستی!» برای اطمینان خاطر معجزه عصا و ید بیضاء به او نشان داده شد.
در اسم عصای او اختلاف بوجود آمده آن را ماشاء اللّه، غیاث و علیق گفتهاند و درباره صفات و کاربردهای آن آوردهاند: عصای موسی علیهالسلام دو سر داشت و پایین آن یک قسمت آهنین بود، وقتی موسی علیهالسلام در شب وارد بیابان میشد و نور مهتاب نبود، دو شاخه عصا از چشمان موسی علیهالسلام نور میگرفت و همه جا را روشن میکرد و هر وقت نیاز به آب داشت آن را لبه چاه قرار میداد و خود عصا تا ته چاه ادامه مییافت و سر آن شبیه سطل میشد که با آن از چاه آب میکشید و وقتی موسی علیهالسلام احتیاج به غذا داشت؛ عصا را به زمین میزد و بلافاصله غذای آن روزش حاضر میشد و وقتی که میل به میوه داشت، آن را در زمین فرو میکرد و شاخههای آن سبز میشد و میوه میداد و موسی علیهالسلام از آن میل میکرد» گفته شده عصای او از چوب درخت بادام بود، و هر وقت میخواست با دشمنی مبارزه کند، بر سر دو شاخه آن، دو اژدهای آتشین نمایان میشد و هرگاه با آن به کوهی میزد، آن کوه از هم میشکافت و وقتی اراده میکرد از نهر یا رودی عبور کند با آن به آب ضربهای میزد و آب از هم میشکافت و راهی برای عبور او باز میشد، وقتی اراده نوشیدنی میکرد با آن عصا ضربه میزد و از یک شاخه آن شیر و از شاخه دیگر، عسل میجوشید و هر وقت میخواست به جایی برود، بر آن سوار میشد و بدون راه رفتن یا تکان دادن پایش، به هر جا که میخواست میرفت و آن عصا به او راه را نشان میداد و در مقابل دشمنانش با آن مبارزه میکرد و وقتی موسی علیهالسلام به بوی خوشی نیاز داشت، آن عصا بوی خوشی پراکنده میکرد که موسی علیهالسلام آن را به لباس خود میمالید و وقتی در راه، دزدی در
کمین آنها میبود، عصا به زبان میآمد و به او میگفت که از این راه نرو و به طرف دیگر برو. و به وسیله آن عصا، گله خود را چوپانی میکرد و درندگان و مارها و حشرات را با آن دور میکرد و وقتی قصد مسافرت میکرد آن را بر دوش خود مینهاد و همه وسایل و آذوقه سفر خود را به آن آویزان میکرد، وقتی که شعیب علیهالسلام، دخترش را به او داد و گله خود را برای نگهداری به او سپرد، به او گفت: «با این گوسفندان برو و وقتی به دو راهی رسیدی از سمت چپ حرکت کن و به سمت راست نرو، چون در آن طرف، مار بزرگی وجود دارد که میترسم تو و گله را نابود کند».
موسی علیهالسلام به راه افتاد و وقتی به دو راهی رسید، گوسفندان به سمت راست حرکت کردند و هرچه موسی علیهالسلام سعی کرد آنهارا به طرف چپ هدایت کند، موفق نشد و گوسفندان به چرا مشغول شدند و موسی علیهالسلام در کناری خوابید، ناگهان اژدها به جانب گوسفندان حرکت کرد، در همین وقت، عصای موسی علیهالسلام به مقابله برخاست و با او جنگید و او را از بین برد، بعد هم در کنار موسی علیهالسلام آرام گرفت، وقتی موسی علیهالسلام بیدار شد، دید عصا روی زمین افتاده و اژدها کشته شده، آن وقت فهمید که این عصا قدرتی خدایی دارد. این کاربردهای عصا در وقتی بود که به صورت چوبدستی در دست موسی علیهالسلام بود، امّا وقتی موسی علیهالسلام آن را به زمین میانداخت آن عصا به صورت اژدهایی بسیار هولناک و سیاهرنگ نمایان میشد که بر روی چهار پا میایستاد و دوازده نیش داشت و از هر نیش او، زبانه آتش بیرون میآمد و بادی مسموم کننده از آن به وجود میآمد که به هر چیز میرسید آن را به آتش میکشید، آن جانور از بزرگی، مانند اژدها و از تحرّک، مانند ماری جهنده و از نرمی حرکات، مثل ماری کوچک بود و قرآن نیز آن را با هر سه وصف توصیف میکند، میفرماید: «فَإِذَا هِیَ ثُعْبَانٌ مُبِینٌ»(1)و «فَإِذَا هِیَ حَیَّةٌ تَسْعَی»(2)«کَأَنَّها جَآنٌّ»(3)
روایت شده: «وقتی دختر شعیب علیهالسلام به موسی علیهالسلام گفت: «بیا تا پدرم پاداش کار تو را بدهد». موسی علیهالسلام نمیخواست برود، امّا چون در سرزمینی غریب و ناآشنا بود چارهای نداشت، وقتی به نزد شعیب علیهالسلام رفت، شعیب علیهالسلام به او گفت: «ای جوان! بنشین، آیا گرسنه نیستی؟» موسی علیهالسلام گفت: «به خدا پناه میبرم، بله گرسنه هستم، امّا میترسم که این پذیرایی شما در برابر کار من باشد و ما اهلبیت، هرگز عملی را که به خاطر رضای خداوند متعال انجام دادهایم با تمام طلاهای زمین عوض نمیکنیم». شعیب علیهالسلام گفت: «به خدا قسم چنین نیست، ای جوان! این رسم من و پدران من است که مهمان را عزیز بداریم و از او پذیرایی کنیم». آن دختری که موسی علیهالسلام با او ازدواج کرد، نامش صفورا بود و آن دختر دیگر اسمش، لیا بود، بعضی نیز گفتهاند: «نام دختر بزرگتر، صفورا و نام دختر کوچکتر، صفیرا بود».
در علل الشرایع با استناد به امام صادق علیهالسلام نوشته شده: «خداوند عزّوجلّ به موسی علیهالسلام فرمود: «إِنِّی أَنا رَبُّکَ فاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًی»؛(1)«نعلین خود را برکن، همانا تو در وادی مقدّس هستی»، چون جنس آن از پوست حیوان مرده بود.
و نیز از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «معنای این عبارت این است که ای موسی! ترس خود را کنار بگذار، چون موسی علیهالسلام از [تهدید] فرعون میترسید که خانواده خود را از دست بدهد».
شیخ صدوق میگوید: «از امام باقر علیهالسلام روایت شده: «دعای موسی علیهالسلام که فرمود: «وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِی»(2)علیهالسلام میگفت: «خدایا! من شرم دارم که با همین زبانی که با تو حرف زدهام با غیر تو سخن بگویم؛ زیرا که شرم و حیا،
مانع از گفتگو با غیر توست و این حالت، باعث گرفتگی در زبان من شده، تو خود به بزرگیات، این گره را باز کن». اینکه از خداوند متعال میخواهد که هارون، برادرش را نیز یاور او قرار دهد؛ برای این بود که هارون به جای او سخن گوید و احتیاج نیست که او با زبانی که با خداوند متعال حرف زده بود با فرعون حرف بزند».
از ابن عباس روایت شده: «آن کوهی که موسی از آن بالا رفت، طور سینا نامیده شده، چون بر بالای آن کوه، درخت زیتون قرار داشت و هر کوهی که درخت مفیدی روی آن باشد، طور سینا و طور سینین نامیده میشود و هر کوهی که درختی روی آن نباشد و یا گیاه مفیدی نداشته باشد طور گفته میشود».
در احتجاج نوشته شده: «سعد بن عبداللّه از حضرت مهدی علیهالسلام سؤال کرد: «به چه جهت خداوند به موسی علیهالسلام فرمان داد نعلین خود را بکند؟ فقهای شیعه و سنّی معتقدند که جنس نعلین او از پوست حیوان مرده بوده؟» آن حضرت فرمود: «هر کس چنین چیزی بگوید به آن حضرت، تهمت زده و در امر نبوّت او نادان است، چون کار از دو حال خارج نیست؛ یا نماز موسی علیهالسلام در آن نعلین، جایز بوده و یا جایز نبوده، اگر جایز بوده که پوشیدن آن نعلین در آن مکان مبارک نیز اشکالی نداشته، اگر چه که آن وادی، مقدس و مطهر بوده، امّا از مقام حضور در نماز بالاتر نبوده و یا نماز موسی علیهالسلام در آن پوشش جایز نبوده که در این صورت بر پیامبر خدا واجب است که حلال و حرام را بشناسد و اگر کسی بگوید: موسی علیهالسلام دانشی به آن نداشته، عین کفر است». راوی میپرسد: «ای مولای من! شما مرا از تفسیر آن با خبر کنید». فرمود: «موسی علیهالسلام در بیابان مقدس طوی بود و گفت: «خدایا! من محبّت خود را تنها برای تو کردم و قلبم را از غیر تو شستشو دادم».
در حالی که محبّت شدیدی نسبت به خانوادهاش داشت، امّا خداوند تبارک و تعالی فرمود: «فاخْلَعْ نَعْلَیْکَ»؛ یعنی محبّت آنها را از قلبت بیرون کن تا محبّت و قلبت، تنها برای من باشد و به محبّت غیر از من مشغول نباشی».
در این خصوص باید گفت: نظرات مفسران در این باره متفاوت است: نظر اوّل اینکه؛ کفش او از جنس پوست خر مرده بوده که این قول را باید حمل بر تقیه نمود. نظر دوم اینکه؛ از جنس گاو تهیه شده بوده، امّا امر به در آوردن کفش به جهت درک
برکت و مقدس بودن آن وادی بوده است. نظر سوم؛ پا برهنه شدن از نشانههای تواضع و بندگی است. نظر چهارم؛ موسی علیهالسلام از ترس نجاسات و از ترس گزیده شدن حشرات، کفش به پا کرده بود و خداوند متعال با این امر، او را از طهارت موضع و امنیت آن اطمینان داد. نظر پنجم؛ این امر به معنای دوری قلب از دوستی خانواده و ثروت بوده است. نظر ششم؛ مراد از این امر، استفاده قلب او از ذکر هر دو جهان بوده است. در روایت ابن سلام از پیامبر صلیاللهعلیهوآله درباره علّت نامگذاری وادی مقدس پرسش شده، آن حضرت میفرماید: «مقدس بودن آن وادی به جهت تزکیه و قداست روحها در آن مکان و ارسال ملائکه در آنجا و وقوع حرف زدن خداوند با موسی علیهالسلام است».
فرستادن موسی و هارون علیهماالسلام به سوی فرعون تا زمان غرق شدن فرعونیان؛ آیات وارده در این باب بسیار است، امّا اخبار موثق در این رابطه را ذکر مینماییم. علی بن ابراهیم میگوید: «فرعون، ابتدا بت میپرستید، ولی بعدا خودش ادّعای ربوبیت کرد و به بنی اسرائیل، ظلم و ستم میکرد و آنها به موسی علیهالسلام میگفتند: «ما قبل از آمدن تو هم در رنج و عذاب بودیم و حالا هم به واسطه ایمان به تو مورد حبس و آزار قرار گرفتیم». موسی علیهالسلام به آنها فرمود: «قالُوا أُوذِینا مِن قَبْلِ أَن تَأْتِیَنا وَمِنْ بَعْدِ ما جِئْتَنا قالَ عَسَی رَبُّکُمْ أَن یُهْلِکَ عَدُوَّکُمْ وَیَسْتَخْلِفَکُمْ فِی الأَْرْضِ فَیَنظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ»؛(1)«امید است پروردگارتان دشمنانتان را نابود کند و شما را در زمین جانشین آنها کند تا ببیند شما چگونه عمل میکنید». وقتی که جادوگران به موسی علیهالسلامایمان آورداند و بر خدای او سجده نمودند، همگی مردم از آنان پیروی کرده و حق را شناختند. در اینجا بود که هامان به فرعون گفت: «مردم به موسی علیهالسلام ایمان آورده، اکنون همه کسانی را که ایمان آوردهاند، زندانی کن». فرعون نیز این کار را کرد، پس از آن موسی علیهالسلام به نزد او آمد و از او خواست تا آنها را آزاد کند، امّا او این کار را نکرد، خداوند متعال هم در آن سال طوفانی، به سوی آنها فرستاد که خانههای آنها را ویران کرد و مجبور شدند بیرون از
1) . سوره اعراف، آیه 129.
شهر خیمه بزنند. آن وقت فرعون به موسی علیهالسلامگفت: «به درگاه پروردگارت دعا کن، این طوفان را از سرزمین ما دور کند، من هم، تو و بنی اسرائیل را آزاد میگذارم». موسی علیهالسلام به درگاه الهی دعا کرد و خداوند، طوفان را دور کرد، فرعون هم اراده کرد تا بنی اسرائیل را آزاد بگذارد، امّا هامان به او گفت: «اگر بنی اسرائیل را آزاد کنی؛ موسی علیهالسلام بر تو غلبه میکند و پادشاهی را از تو میگیرد». او هم پذیرفت و به قول خود عمل نکرد. خداوند متعال در سال دوم، ملخ را بر آنها مسلّط کرد، به طوری که ملخها همه چیزهای روئیدنی و درختان را خوردند و نزدیک بود، موی سر و ریش مردم را هم بکنند. فرعون به بیتابی درآمد و گفت: «ای موسی! از پروردگارت بخواه تا شر ملخها را از سر ما بکند، من نیز بنی اسرائیل و پیروان تو را آزاد میگذارم».
موسی علیهالسلام هم دعا کرد و ملخها به دعای موسی علیهالسلام از آنجا رفتند، امّا باز هم هامان نگذاشت که فرعون، بنی اسرائیل را آزاد کند. در سال سوم، خداوند متعال، شپش را بر آنها نازل فرمود که در اثر آن، همه مزارع نابود شد و دچار قحطی و گرسنگی شدند،این بار فرعون به موسی علیهالسلام گفت: «اگر شپش را از ما دفع کنی، من دیگر کاری به بنی اسرائیل نخواهم داشت». موسی علیهالسلامهم دعا کرد و شپش نابود شد، باز هم فرعون، بنی اسرائیل را آزاد نکرد. در سال بعد، خداوند، قورباغه را بر آنها فرو فرستاد تا آنجا که در ظرف طعام و شرابشان پر از قورباغه بود و گفته شده قورباغهها از گوش و دهان و ناف آنها هم بیرون میآمدند و این عذابی بزرگ بود که آنها را به ناتوانی و وحشت دچار کرد، پس به نزد موسی علیهالسلام آمدند و گفتند: «به درگاه پروردگارت دعا کن تا این بلا را از ما دفع کند، ما به تو ایمان میآوریم و بنی اسرائیل را همراه تو میفرستیم».
موسی علیهالسلام هم دعا کرد و خداوند، آن بلا را از آنها دور کرد، امّا باز هم از آزاد کردن بنی اسرائیل دوری کردند. این بار خداوند، آب نیل را برای قبطیان، تبدیل به خون کرد، به طوری که بنی اسرائیل آن را به صورت آب میدیدند و از آن میخوردند، امّا
برای قبطیان، رنگ و طعم خون را داشت و قبطیان به بنی اسرائیل میگفتند: «شما کمی آب را در دهان خود کرده و از دهان خود به دهان ما بریزید». وقتی چنین میکردند، آب در دهان قبطیان، تبدیل به خون میشد، آنها این بار هم دچار ناتوانی شدیدی شدند و به موسی علیهالسلام گفتند: «اگر این بلا را از ما برداری، ما، بنی اسرائیل را حتما همراه تو میفرستیم». امّا وقتی بلا برطرف شد، باز هم دروغ گفتند و بنی اسرائیل را آزاد نکردند. آن وقت خداوند متعال، عذابی به صورت برف سرخ رنگ بر آنها نازل کرد که کاری بیسابقه بود و موجب مرگ آنها میشد، باز هم رو به سوی موسی علیهالسلام کرده، گفتند: «اگر این بلا را از ما برداری ما به تو ایمان میآوریم و بنی اسرائیل را آزاد میکنیم». موسی علیهالسلام هم دعا کرد و عذاب برطرف شد، بالاخره آنها بنی اسرائیل را آزاد کردند و بنی اسرائیل همگی دور موسی علیهالسلامجمع شده و از مصر خارج شدند و هر کس که از فرعون، فرار کرده بود، نیز با آنها خارج شد. این مطلب را به فرعون گفتند، آن وقت هامان گفت: «من، تو را از آزاد کردن بنی اسرائیل منع کرده بودم». فرعون که مضطرب شده بود به خواست موسی علیهالسلام از مصر خارج شد.
در توضیح میگوییم: «فرعون، خودش بتپرست بود، امّا مردم را به بندگی خود در آورده بود و مردم برای نزدیکی به بتها او را عبادت میکردند. برخی هم گفتهاند:
«او گاوپرست بوده و به همین دلیل، سامری برای مردم، گوسالهای درست کرده و آنها را به عبادت آن فراخواند». در خصوص طوفان، تعبیرهای مختلفی وجود دارد، بعضی آن را آب فوقالعاده زیاد دانستهاند، برخی آن را، مرگ و میر دسته جمعی نامیدند، عدّهای نیز آن را طاعون تعبیر کردهاند و که خداوند متعال، شبانه، طاعون را بر فرعونیان مسلّط کرد، به طوری که هیچ جنبدهای از ایشان زنده نماند. بعضی دیگر آن را به مرض آبله تعبیر کردهاند و این قوم، اوّلین افرادی بودند که به این مرض دچار شدند و بعد از آنها در زمین باقی ماند. درباره شپش یا قمل نیز اختلاف وجود دارد،
بعضی آن را ملخ کوچکی میدانند که بال ندارد و برخی آن را نوعی حشره کوچک میدانند و عدّهای آن را چارپای کوچکی مثل میمون میداند. بعضی هم آن را سوسک کوچکی دانستهاند که از گندم بیرون میآید.
تفسیر علی بن ابراهیم با استناد به امام صادق علیهالسلاممینویسد: «وقتی خداوند متعال، موسی علیهالسلامرا به سوی فرعون روانه کرد، او به پیش فرعون آمد و برای گرفتن اجازه با عصای خود به در زد و همه درها برای او باز و بر فرعون وارد شد، موسی علیهالسلام به او گفت: «من فرستاده پروردگار جهانیان هستم». از او خواست تا بنی اسرائیل را همراهش روانه کند، فرعون پاسخ داد: «آیا تو از کودکی در کاخ من بزرگ نشدی و سالها در اینجا نبودی تا اینکه آن کاری را که میدانی به انجام رساندی، در حالیکه از کسانی بودی که به نعمت من کفر ورزیدی؟» موسی علیهالسلام، پاسخ او را بیان کرد و سپس گفت: «آیا میخواهی که برایت معجزهای آشکار بیاورم؟» فرعون گفت: «اگر راست میگویی آن را نمایان کن». آنگاه موسی علیهالسلام، عصای خود را افکند که ناگهان به اژدهایی تبدیل شد و در آن مجلس، همه فرعونیان را ترس و وحشت فرا گرفت و فرعون از ترس گفت: «تو را به همان خدایی که ادعا میکنی فرستاده او هستی، شرّ این اژدها را از سر من کوتاه کن». موسی علیهالسلام دست برد و اژدها را گرفت و آن به صورت اوّل در آمد، سپس دست خود را از پیراهن بیرون آورد و همه مشاهده کردند که مانند منبع نوری درخشنده و تابان است، و سپس دوباره دست او نیز به حالت اوّل بازگشت، وقتی فرعون این دو معجزه را مشاهده کرد، به وجدان خود مراجعه کرد و قصد داشت موسی علیهالسلام را تشویق کند، امّا هامان بلند شد و به او گفت: «تو معبود و خدای این مردم هستی، حال میخواهی پیرو یکی از بندگان خود شوی؟!» فرعون منصرف شد و به اطرافیان خود گفت: این موسی علیهالسلام، جادوگری تواناست که میخواهد شما را از سرزمینتان بیرون کند». پس چارهای پیدا کنید». باید دانست که
فرعون و هامان، هر دو جادوگری را یاد گرفته و به وسیله همین کار بر مردم مسلّط شده و فرعون با همین سحر و جادو، خود را خداوند مردم معرفی کرده بود. پس از این ماجرا مأموران فرعون در همه شهرها به جستجو پرداختند و هزار جادوگر را جمع کردند و از میان آنها، هشتاد نفر از ماهرترین ساحران را برگزیدند و به نزد فرعون آوردند، جادوگران گفتند: «در دنیا هیچ جادوگری ماهرتر از ما وجود ندارد، اگر ما بر موسی علیهالسلام پیروز شویم، چه پاداشی در نزد تو خواهیم داشت؟» فرعون گفت: «من شما را در اداره حکومت شریک میکنم». گفتند: «اگر موسی علیهالسلام بر ما پیروز شد و جادوی ما را باطل کرد، ما متوجه میشویم که آنچه او دارد، سحر و جادو نیست، آن وقت به او ایمان میآوریم و او را تشویق میکنیم».
فرعون گفت: «اگر چنین شد، من نیز همراه شما به او ایمان میآورم». آن وقت، روز عیدی را مقرر داشتند و وقتی روز به نیمه رسید، فرعون، مردم و همه جادوگران را جمع کرد و خود در جایگاه مخصوص به نگاه کردن مشغول شد، او جایگاهی داشت که طولش هفتاد ذراع بود و با فولاد ساییده شده، پوشانده شده بود و وقتی خورشید به آن میتابید، از بازتاب درخشش آن بر روی فولاد، هیچ کس نمیتوانست به آن نگاه کند. ساحران به فرعون گفتند: «ما در مقابل خود، مردی را میبینیم که به آسمان مینگرد، در حالی که سحر ما زمینی است و به آسمان نمیرسد». به هر حال آنها آماده شدند و به موسی علیهالسلام گفتند: «آیا تو اوّل سحر خود را میافکنی یا ما اقدام کنیم؟» موسی علیهالسلام گفت: «قالَ لَهُمْ مُوسَی أَلْقُوا ما أَنتُمْ مُلْقُونَ * فَأَلْقَوْا حِبالَهُمْ وَعِصِیَّهُمْ وَقالُوا بِعِزَّةِ فِرْعَوْنَ إِنّا لَنَحْنُ الْغالِبُونَ»؛(1)«شما هرچه میتوانید، بیان کنید، آنها هم ریسمانها و چوبدستیهای خود را بیرون آوردند و همه به صورت مارهای متحرّک درآمدند و آنها گفتند: قسم به عزّت فرعون که ما پیروز هستیم». «فَأَوْجَسَ فِی نَفْسِهِ
1) . سوره شعراء، آیات 44 - 43.
خِیفَةً مُوسَی * قُلْنا لاَ تَخَفْ إِنَّکَ أَنتَ الْأَعْلَی»؛(1)«موسی علیهالسلام هم در نفس خود احساس وحشت کرد، امّا از طرف حق به او خطاب رسید: نترس، همانا تو برترین هستی»، آنچه را در دست داری بیانداز. آن وقت موسی علیه السلام عصای خود را انداخت، ابتدا آن عصا مانند سربِ ذوب شده در آمد و سپس سر و دهان او آشکار شد و دهانه بالایی آن بر روی جایگاه فرعون قرار گرفت، سپس به جنبش در آمد و تمام عصاها و ریسمانهای جادوگران را بلعید و مردم از ترس بزرگی آن فرار کردند و عدّهای زیر دست و پا رفتند تا آنجا که ده هزار نفر از آنها هلاک شدند و سپس اژدها قصد جایگاه فرعون را کرد. فرعون و هامان از ترس جامه خود را آلوده کردند و موی سرشان راست شد، خود موسی علیهالسلامهم ترسیده بود و میترسید که همه هلاک شوند، آن وقت به او خطاب رسید: «قالَ خُذْها وَلاَ تَخَفْ سَنُعِیدُها سِیرَتَها الْأُولَی»؛(2)«آن را بگیر و نترس، ما آن را به صورت اوّلش در میآوریم». بنابراین موسی علیهالسلامبرگشت و عبای خود را روی دستش انداخت و دست خود را به طرف اژدها برد و ناگهان آن اژدها به صورت عصا در آمد. در اینجا بود که جادوگران به سجده افتادند و گفتند: «ما به پروردگار جهانیان، پروردگار موسی و هارون علیهماالسلام ایمان آوردیم.(3)امّا فرعون خشمگین شد و به آنها گفت: «آیا قبل از اینکه من به شما اجازه دهم به او ایمان آوردید؟ حتما موسی علیهالسلام، سر کرده و بزرگ شماست که به شما سحر را آموزش داده، پس به زودی میفهمید، دستها و پاهای شما را از جهت مختلف قطع میکنم و سپس همه شما را به دار میآویزم».
«قالَ آمَنتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَکُمْ إِنَّهُ لَکَبِیرُکُمُ الَّذِی عَلَّمَکُمُ السِّحْرَ فَلَأُقَطِّعَنَّ أَیْدِیَکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ مِنْ خِلافٍ وَلَأُصَلِّبَنَّکُمْ فِی جُذُوعِ النَّخْلِ وَلَتَعْلَمُنَّ أَیُّنا أَشَدُّ عَذَابا وَأَبْقَی»؛(4)
«فرعون به جادوگران گفت: چرا بدون اجازه به موسی ایمان آوردید؟ معلوم است او در جادوگری، معلم شما بوده است من شما را با پای بسته میبرم و به نخل خرما آویزان میکنم تا بدانید عذاب من سختتر است یا موسی!» جادوگران گفتند: «ما با وجود معجزات او، تو را برتر نمیدانیم در حق ما هرچه میخواهی بکن، ما به خدای خود ایمان آوردیم تا از گناهان ما بگذرد که لطف او پایندهتر است. سپس فرعون، همه کسانی را که ایمان آورده بودند، زندانی کرد و پس از آن بود که خداوند متعال، بلای طوفان و ملخ و غیره را بر آنها فرستاد و سرانجام فرعون، آنها را آزاد کرد تا مثل موسی علیهالسلام بروند. خداوند متعال به موسی علیهالسلام وحی کرد: «بندگانم را حرکت بده موسی علیهالسلامهمراه بنی اسرائیل حرکت کرد تا از دریا عبور کنند و مصر را پشت سر بگذارند. فرعون هم یاران خود را جمع کرد و پیش قراوّل سپاه از ششصد هزار نفر پیاده بود و خود، همراه دو هزار سواره به دنبال آنها به راه افتاد، همانطور که خدای
متعال حکایت میکند: «فَأَخْرَجْناهُمْ مِن جَنَّاتٍ وَعُیُونٍ * وَکُنُوزٍ وَمَقامٍ کَرِیمٍ * کَذَلِکَ وَأَوْرَثْناها بَنِی إِسْرَ ءِیلَ»؛(1)«ما آنها را از باغها و چشمهها وگنجها و جایگاه نیکویشان بیرون آوردیم و آنها را به میراث بنی اسرائیل دادیم». وقتی که پیروان موسی علیهالسلام به کنار دریا رسیدند و دیدند فرعونیان به آنها نزدیک میشوند، گفتند: «ما دستگیر میشویم». امّا موسی علیهالسلام گفت: «هرگز، پروردگارم همراه من است و مرا هدایت میکند». یعنی مرا نجات میدهد، آن وقت موسی علیهالسلام به دریا نزدیک شد و به آن دستور داد که شکافته شود، دریا گفت: «ای موسی! طلب بزرگی و استکبار میکنی که میخواهی من برای تو شکافته شوم، در حالی که من لحظهای پروردگارم را خشمگین نکردهام، امّا در میان شما نافرمان و گنهکار هم وجود دارد». موسی علیهالسلام گفت: «بترس از اینکه نافرمانی کنی، چون آدم را گناهش از بهشت بیرون کرد و ابلیس را گناهش دچار
1) . سوره شعراء، آیات 59 - 57
لعنت الهی کرد». دریا گفت: «پروردگارم بزرگ و بلندمرتبه است و من از امر او اطاعت میکنم». در این وقت یوشع بن نون برخاست و از موسی علیهالسلام پرسید: «ای رسول خدا! امر پروردگارت چیست؟» فرمود: «باید از دریا عبور کنیم». این در حالی بود که پاهای اسبش در آب بود، همان دم خداوند متعال به موسی علیهالسلام وحی فرمود: «فَأَوْحَیْنا إِلَی مُوسَی أَنِ اضْرِبْ بِعَصاکَ الْبَحْرَ»؛(1)«با عصایت به دریا بزن».
وقتی موسی علیهالسلام با عصای خود به دریا زد، ناگهان دریا از هم شکافت و از هر طرف، آب مثل کوهی سر بر آورد و چون قوم موسی علیهالسلام دوازده گروه بودند، در میان دریا دوازده راه خشک به وجود آمد که هر گروه از راه مخصوص خود عبور کردند، گروهی که همراه موسی علیهالسلام بودند با ناراحتی پرسیدند: «ای موسی! برادران ما کجا هستند؟» آن حضرت گفت: «آنها در کنار شما در حال عبور از دریا هستند». امّا کسی این حرفها را باور نکرد، بنابراین خداوند مهربان، آن راهها را به هم متصل نمود، به
طوری که هر گروه، گروه دیگر را نگاه میکرد و با آنها سخن گفتند و آرامش یافتند، در همان لحظه فرعون و سپاهیانش به کنار دریا رسیدند، فرعون به یارانش گفت: «آیا نمیدانید که من پروردگار برتر شما هستم، دریا را برای شما شکافتهام، همراه من وارد آب شوید».
اما کسی جرأت نکرد و همه از ترس جان خود ایستاده بودند و نگاه میکردند، فرعون خود قدم در میان آن راه دریایی گذاشت، منجم به او گفت: «وارد این راه نشو». امّا فرعون قبول نکرد و سوار بر اسب شد و خواست عبور کند، اسب او از رفتن خودداری کرد، امّا جبرئیل علیهالسلام آن اسب را به پیش راند، وقتی فرعون وارد شد و آسیبی ندید، سایرین هم جرأت یافتند و وارد آب شدند، وقتی همه فرعونیان وارد شدند و از آن طرف همه پیروان موسی علیهالسلام خارج شدند، ناگهان دو بخش جدا شده آب به هم
1) . سوره شعراء، آیه 63.
متصل شد و آب مثل کوهی بر سر آنها فرو ریخت، در آن لحظه فرعون گفت: «وَجاوَزْنا بِبَنِی إِسْرَ ءِیلَ الْبَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَجُنُودُهُ بَغْیا وَعَدْوا حَتَّی إِذَآ أَدْرَکَهُ الْغَرَقُ قالَ آمَنتُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلاَّ الَّذِی آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرَ ءِیلَ وَأَنا مِنَ الْمُسْلِمِینَ»؛(1)«ایمان آوردم که هیچ معبودی جز خدایی که بنی اسرائیل به آن ایمان آوردند، وجود ندارد و من تسلیم او هستم». ولی جبرئیل مشتی از خاک برگرفت و در دهان او پاشید و به او گفت: «آلْآنَ وَقَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَکُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ* فالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً وَإِنَّ کَثِیرا مِنَ النّاسِ عَنْ آیاتِنا لَغافِلُونَ»؛(2)«اکنون ایمان آوردهای در حالی که قبلاً عصیان کردی و از فسادکاران بودی، پس امروز بدن تو را نجات میدهیم تا نشانه، عبرتی برای آیندگان باشد». این چنین بود که فرعون، قوم خود را غرق و نابود کرد و از آنجا نیز همگی وارد آتش شدند، امّا خود فرعون، خداوند متعال فقط بدن او را به ساحل رساند، تا سایرین در او به دیده عبرت بنگرند و بدانند کسی که ادّعای خداوندی میکرد، سرانجام چون لاشهای در کنار دریا افتاده است.
امام صادق علیهالسلام فرمود: «جبرئیل همواره وقتی به نزد رسولخدا صلیاللهعلیهوآله نازل میشد،
اندوهگین بود، امّا وقتی که خداوند متعال، او را مأمور ارسال این آیه به رسولخدا صلیاللهعلیهوآله نمود؛«آلْآنَ وَقَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَکُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ (91)»(3)«اکنون باید ایمان بیاوری، در حالی که تمام عمر خود را با کفر و ناسپاسی زندگی کردی و از مردم بدکار بودی»؛ در حالی بر آن حضرت نازل شد که خندان و گشادهرو بود. پیامبر صلیاللهعلیهوآله از او پرسیدند: «تو همواره با چهرهای ناراحت بر من نازل میشدی، به جز این بار!» جبرئیل گفت: «آری، ای رسول خدا! چون وقتی که خداوند متعال، فرعونیان را غرق میکرد، فرعون به زبان آمد و گفت: «من به خدای بنی اسرائیل ایمان آوردم و تسلیم او
شدم». امّا من مشتی خاک برگرفتم و بر دهان او کوبیدم و به او گفتم: «اکنون ایمان میآوری؟ در حالیکه قبلا عصیان میکردی و از مفسدان بودی». من این عمل را بدون امر الهی انجام دادم و از آن روز ترس داشتم که شاید مهربانی خدا شامل حال او میشد و خداوند متعال، من را به خاطر این کار عذاب میکند، امّا اکنون که خداوند متعال این سخن مرا به تو گفته است، فهمیدم که آن کار را با خشنودی خداوند متعال و اجازه او انجام دادهام». اینکه خداوند متعال بدن او را نجات داد، برای این بود که موسی علیهالسلام به بنی اسرائیل خبر داد که خداوند، فرعون را غرق کرده، امّا آنها باور نکردند، پس خدای متعال به دریا دستور داد که جنازه او را به ساحل بیاورد تا بنی اسرائیل، او را مرده ببینند.
در علل الشرایع و عیون الاخبار با استناد به ابراهیم همدانی نوشته شده: «به امام رضا علیهالسلام گفتم: «به چه دلیل خداوند متعال، فرعون را که به او ایمان آورده و یگانگی او را پذیرفته بود، غرق کرد؟» فرمود: «چون او وقتی ایمان آورد که کاملاً از زندگی ناامید
شده بود و ایمان در وقت ناامیدی هرگز قبول نیست و این دستور خداوند متعال است که قبل از او و بعد از او نیز ادامه خواهد داشت. خداوند متعال فرمود: «فَلَمّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُواآمَنّا بِاللّهِ وَحْدَهُ وَکَفَرْنا بِما کُنّا بِهِ مُشْرِکِینَ * فَلَمْ یَکُ یَنفَعُهُمْ إِیمانُهُمْ لَمّا رَأَوْا بَأْسَنا سُنَّتَ اللّهِ الَّتِی قَدْ خَلَتْ فِی عِبادِهِ وَخَسِرَ هُنالِکَ الْکافِرُونَ»؛(1)«وقتی که سختی و شدّت ما را دیدند، به خدای واحد ایمان آوردند و به شرک گذشته خود کافر شدند، امّا ایمانشان در هنگام دیدن عذاب، سودی برایشان نداشت». فرعون از فرق سر تا نوک پا، غرق در آهن و طلا بود، وقتی که خداوند متعال، جنازه او را به ساحل انداخت، مردم با تعجب دیدند که بدن او با همه سنگینی آهن، روی آب آمده است و این کار بیسابقهای بود و نشانه آن بود که خداوند متعال اراده کرده، او را نشانه عبرت و نشانهای برای سایرین
1) . سوره غافر، آیات 85 - 84.
قرار دهد. امّا دلیل دیگر غرق شدن فرعون این بود که هنگام غرق به جای آنکه به درگاه خداوند متعال خواهش کند، متوسّل به موسی علیهالسلام شد و از او خواهش کرد و موسی علیهالسلام هم او را قبول نکرد، هنگام مناجات او با خدا، خداوند متعال به موسی علیهالسلام فرمود: «ای موسی! میدانی چرا فرعون را قبول نکردی؟ چون تو او را به وجود نیاورده بودی، اگر او از من خواهش کرده بود، هر لحظه به فریادش میرسیدم و او را نجات میدادم». در اینباره غیر از این دو سخن، گفتار دیگری نیز آوردهاند که از جمله آنها این سخنان است:
فرعون در ادّعای ایمان خود، راستگو نبود، بلکه فقط برای از بین بردن عذاب آن را بر زبان آورد.
این اقرار او فقط ناشی از تقلید خالی بود، همانطور که خود نیز گفت: «الَّذِی آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرَ ءِیلَ».
بیشتر یهودیان علاقه به تشبیه وتجسّم داشتند، به همین خاطر به گوساله پرستی پرداختند، چون فکر میکردند خداوند متعال در جسد آن گوساله دمیده است، پس به خدایی ایمان داشتند که فقط به وصف جسم و مادیّت است و هر کس چنین دیدگاهی داشته باشد، کافر است.
فرعون فقط به توحید اعتراف کرد، امّا نبوّت را قبول نکرد و به همین دلیل هم ایمانش باطل شد.
از امام رضا علیهالسلام پرسیدند: «وقتی فرعون گفت: «وَقالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونِی أَقْتُلْ مُوسَی وَلْیَدْعُ رَبَّهُ إِنِّی أَخافُ أَن یُبَدِّلَ دِینَکُمْ أَوْ أَن...»؛(1)«فرعون گفت: بگذارید تا من موسی را به قتل رسانم، او خدایش را به یاریاش بخواند، میترسم اگر او را زنده بگذارم حکومت را تغییر دهد یا فتنه در روی زمین ایجاد کند». چه چیز او را مانع شد؟» آن
1) . سوره غافر، آیه 26.
حضرت فرمود: «بلوغ فکری و حلال بودن به وجود آورندهاش مانع او شد، چون هیچ کس جز زنازاده مرتکب قتل پیامبران و اولاد آنها نمیشود». در این خصوص میگوییم: «اخبار درست، این سخن را تأیید میکند که فرعون، حلال زاده بوده و به همین خاطر، مرتکب قتل موسی علیهالسلامنشده در حالی که افرادی که در جریان کربلا حضور داشتند، همگی حرامزاده یا نطفه حیض بودند و از این مطلب استفاده میشود، هر کس با اهل بیت علیهمالسلام دشمنی داشته و در قتل آنها شرکت کرده قطعا حرام زاده است». در روایتی آمده است: «هیچ کس جز کسی که از طریق زنا متولد میشود، بغض و کینه اهلبیت را در دل ندارد». ولی کسانی که در جنگ با آنها حاضر شده و سیاهی لشکر بودهاند، امّا کسی را نکشتند از نطفه حیض بودهاند.
در قصص انبیاء راوندی از امام کاظم علیهالسلام روایت شده: «موسی علیهالسلاموقتی بر فرعون مبعوث شد به درگاه خداوند متعال گفت: «خداوندا! از کشته شدن به دست او به تو پناه بردم و از تو میخواهم مرا از شر او محافظت کنی و فقط از تو کمک میخواهم». پس خداوند متعال، امنیت و آرامش قلب فرعون را به ترس از موسی علیهالسلام تبدیل کرد».
شیخ صدوق روایت کرده: «رود نیل در زمان فرعون خشک شد و آب آن، بسیار کم شد، پس اهل سرزمین او پیش او آمدند و گفتند: «ای پادشاه! رود نیل را جاری کن». فرعون گفت: «من از شما راضی نیستم». آنها رفتند و دوباره از ناچاری پیش او برگشتند و گفتند: «ای پادشاه! ما از کم آبی در حال مرگ و هلاکت هستیم و اگر تو رود نیل را جاری نکنی؛ خدایی غیر از تو انتخاب میکنیم». به آنها گفت: «بیرون بروید». بعد از رفتن آنها، خودش به جایی رفت که هیچ کس او را نمیدید و صدای او را نمیشنید، آن وقت صورت خود را به خاک چسباند و با انگشت سبابه به آسمان اشاره کرد و گفت: «خداوندا! من به صورت یک بنده خوار که به سوی مولای خود آمده است، به پیش تو آمدهام و میدانم که هیچ کس غیر از تو نمیتواند رود نیل را جاری
کند، پس آن را جاری کن». سپس رود نیل آنچنان جاری شد که هرگز قبلاً جریان نداشت، پس به پیش مردم آمد و گفت: «من رود نیل را جاری نمودم». پس همه برای او به سجده افتادند، پس جبرئیل به پیش او آمد و گفت: «ای پادشاه! ماجرای بندهام را
برایت میگویم و تو درباره او داوری کن». فرعون گفت: «داستان او چیست؟» جبرئیل گفت: «من بندهای دارم که او را برتر نسبت به بندگانم قرار دادم و کلیدهای گنجهایم را به او سپردهام، امّا او دشمن من شده و دشمنان مرا دوست دارد و با دوستان من دشمنی میکند».
فرعون گفت: «چه بنده بدی است این بنده تو، اگر من چنین بندهای داشتم او را در دریای عمیق غرق میکردم». جبرئیل گفت: «ای پادشاه! برای این داوری خود حکمی بنویس».
پس کتاب و جوهر آوردند و فرعون نوشت: «جزای بندهای که با مولای خود مخالفت کند و با دشمنان او دوستی کند و با دوستان او دشمنی کند، این است که در دریای عمیق غرق شود». جبرئیل گفت: «ای پادشاه! آن را مُهر کن». فرعون آن نوشته را مهر کرد و به دست او داد، وقتی که فرعون در دریا افتاد؛ جبرئیل علیهالسلام آن نوشته را نزد او آورد و گفت: «بگیر این حکمی است که تو لایق اجرای آن هستی، و این حکم را خودت بر علیه خودت به کار بردی». در این خصوص میگوییم: «در این ماجرا تفاوتهایی وجود دارد و آن اینکه جاری شدن آب نیل به دعای فرعون، لازمهاش فریب خوردن مردم در قبول کردن پادشاهی او و پیروی از اوست و این امر بر خدای متعال خوب نیست و کسی به آن اعتراض نکرده، چون در نفس کار، شبهاتی فاسد است، البته همه تفاوتها در اصل، فاسد هستند، امّا ما به دلایلی پاسخ آن را ابراز میداریم:
اوّل: کارهایی که باطل بودن آنها بر هر عالم و عموم مردم، آشکار است و هر عقل
سالمی از قبول کردن آن دوری میکند، در اینجا آنها فریبی برای مردم پیش نمیآورد، و خداوندی فرعون، باطل است که هر عقل عاقلی، آن را باطل میداند و گمان و فهم از قبول کردن آن دوری میکند و هر کس هم که ظاهرا آن را قبول کند، هرگز به آن یقین ندارد و به همین جهت مردم به فرعون گفتند: «اگر نیل را برای ما جاری نکنی ما خدایی غیر از تو انتخاب میکنیم». از همینجا معلوم میشود سجده و فروتنی آنها برای فرعون به خاطر رسیدن به خوشی دنیا و همچنین فرار از شرّ و عذابی بوده که از ناحیه او به آنها رسیده و آنها در واقع، قائل به خداوندی او نبودهاند و با نوعی تقیه، این قولهای باطل را قبول کرده بودند؛ به این ترتیب، امر خداوندی فرعون، امری نمایان و باطل بوده و در این صورت، جریان یافتن رود نیل نمیتواند باعث فریب مردم در به وجود آمدن خداوندی فرعون باشد. فقط در زمانی که پیامبر یا امام در کاری از کارهایی که دالّ بر درستی ادعای او باشد، در مقام تحدّی و مبارزه باشند، اجرای آن امر به دست غیر آنها جایز نیست، به همین دلیل در زمان امام کاظم علیهالسلامجمعی از برادران و پسر عموهایشان که امامت آن حضرت را باور نداشتند از آن حضرت میخواهند که در میان آتش ظهور کند.
دوم: خدای متعال به عزّت خود سوگند یاد کرده که هرگز، کار هیچ عاملی را از بین نبرد و هر کس که ارادهاش خوشی کم دنیا باشد، خداوند متعال، بهره او را از دنیا به او میدهد و هر کس هم خوشی اخروی را بخواهد، بهره آخرت برای او در نظر میگیرد. به همین جهت در روایت آمده است که دلیل مهلت دادن به شیطان و تسلّط او بر بنیآدم تا روز موعود به واسطه عبادت چند هزار ساله او در آسمان است. همانطور که امیرمؤمنان علیهالسلام فرمود: «شیطان، شش هزار سال در آسمان به عبادت خدا مشغول بود، تازه معلوم نیست که از سالهای دنیوی بوده یا اخروی». امّا درباره فرعون در روایات آمده است که خدای متعال، چهار صد سال به او مهلت داد و او در
آن سالها، ادّعای خداوندی میکرد، دلیلش آن بود که او بسیار خوش اخلاق بود و به راحتی، مردم به دربار او راه پیدا میکردند و محافظ و نگهبان نداشت و هرگز بر سر سفره نمینشست، مگر اینکه در کنار سفره او یتیمان و فقیران هم حضور داشته باشند». از حضرت علی علیهالسلامروایت شده: «مهلت دادن خداوند متعال به فرعون به دلیل آسانگیری او در اجازه دادن به مردم و بخشش و اطعام او بود». و خداوند متعال هم در این دنیا به او مهلت داد تا اعمالی را به انجام برساند. و این پاداش دنیوی که خداوند متعال به ابلیس یا فرعون داده، واجب بر جبر برای مردم نیست، بلکه آنها در اطاعت از حق مختار هستند. این مطلب در موارد بسیاری ثابت شده مثلاً کافران هند و مرتاضان وقتی که بعضی اعمال را مثل معرفت خود برای بندگی به انجام میرسانند، به دست آنها بسیاری از امور شگفتانگیز و خبر دادن از کارهای غیبی به انجام میرسد و نیز بسیاری از اهل خلاف و درویشها در برابر پاداش عبادات، کارهایی صورت میگیرد که از عهده اهل خداوند، خارج است.
سوم: فرعون و هامان هر دو در امر سحر و جادوگری توانا بودند و به همین وسیله بر قوم خود تسلط داشتند و شاید جریان رود نیل نیز فقط برای سحر باشد و هیچ منافاتی با سجده او به درگاه الهی ندارد و شاید سحر و جادوی جادوگران نیز خالی از دعاها و آیات نیست، اگرچه که اموری دیگر نیز به آن اضافه و ضمیمه میکنند، بنابراین شاید جریان رود نیل نیز با استفاده از همین علم سحر به وجود آمده باشد، مثل آن در مورد کافران و مخالفان مذهب نیز واقع شده است.
چهارم: حکمت الهی ایجاب میکند که راه تکلیف، آمیخته با لطف و نیز پیچیده با انواع آزمایشات و بلاها باشد و عقل و گمان با یکدیگر درگیر شوند تا مؤمن از کافر و جهادگر از شخص فرمانده و مطیع از گناهکار و رستگار از پیرو هوای نفس، مشخص گردد. به همین دلیل، خدای متعال، موسی علیهالسلام و هارون را با حجتهای
آشکار و استوار و معجزات روشن و توفیقهای خدایی به سوی فرعون و قومش روانه کرد و اگر به وسیله عقل خود، عمل میکردند و دست از گمان و شک برمیداشتند، هر لحظه باید به او ایمان میآوردند و آنچه از کارهای عجیب و شگفتانگیز ظاهرا به دست فرعون به انجام رسیده از آزمایش و امتحان قومش بوده است. در این امر، هیچ فریب و دروغی برای مردم وجود ندارد و موجب ادّعای خداوندی یا نبوّت فرعون نیز نمیشود، کما اینکه مثل این کار در بسیاری از گروههای کافر و مخالف نیز دیده میشود. مثلا عبدالسلام بصری همراه شاگردان، وارد آتش میشد و زنده بیرون میآمد و اعمال شگفتانگیز انجام میداد، امّا این موجب درست بودن مذهب او نیست، چون بسیاری از کفّار و مرتاضان هند نیز اموری شگفتانگیز را انجام میدهند.
پنجم: حکمت الهی این چنین است که وقتی خداوند متعال، حجت را بر بندگان تمام کرده و برهانها را در میانشان استوار کرده و عقل سالم به آنها داده است و پیامبران خود را به سوی آنها فرستاده، هیچ بخششی برای آنها باقی نمیماند، بنابراین اگر ایمان آورده و از پیامبران الهی پیروی و اطاعت کنند؛ خداوند متعال در دنیا وآخرت به آنها پاداش میدهد، ولی اگر راه دشمنی و ستیزه و لجبازی با آیات خداوند متعال و پیامبران را به کار بگیرند، خداوند متعال به آنها مهلت داده و آنها را استدراج میکند و هرچه مخالفت و سرکشی خود را زیاد کنند، خداوند متعال، نعمتهای بیشتری به آنها میدهد، تا آنجا که فکر میکنند خداوند متعال به آنها لطف داشته و به آنها مهربانی کرده است، امّا در واقع این حیله و فکر از ناحیه خداست که میخواهد آنها غرق در کفر، به خود و نعمتهای دنیا مغرور و سرگرم باشند و ناگهان از جایی که به آن اهمیت نمیدهند، آنها را میگیرند و مجازات میکنند، همچنانکه
میفرماید: «وَأُمْلِی لَهُمْ إِنَّ کَیْدِی مَتِینٌ»؛(1)«چند روز به آنها مهلت میدهیم که مکری شدید به آنها میرسد». «وَالَّذِینَ کَذَّبُوا بِ-ٔیاتِنا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لاَ یَعْلَمُونَ»، «فَذَرْنِی وَمَن یُکَذِّبُ بِهذَا الْحَدِیثِ سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لاَ یَعْلَمُونَ»؛(2)«و آنان که آیات مرا تکذیب کردند به زودی آنها را عذاب میدهیم از جایی که نمیدانند». پس همه نعمتها و اموری که خداوند متعال، اجرای آن را به عهده فرعون قرار داده بود از فکر و تأمل بوده است. همچنانکه مثلاً یکی از مخالفان امیرمؤمنان علیهالسلامدر مجلس کوفه با تمام بیشرمی میگوید: «علی چنان میگوید، ولی من به خلاف او چنین میگویم». در حالی که هیچ شکی نیست که سخن علی علیهالسلام، عین فرمان خداست و هر حکمی که متفاوت با آن باشد، حکم شیطان است و این فرد، خود و ادعای خود را شریک خدا قرار داده، امّا با این همه، خدای متعال به او مهلت داد و او را با نعمتهای دنیا و اعتبار ظاهری در پیش پادشاهان و سلاطین و اعتماد بعضی مردم در زمان حیات او و پس از او به قوم و مذهب او، وی را استدراج نمود تا در نهایت با او بیعت کردند، امّا مردم فکر میکردند اینها از لطف خداوند الهی نسبت به او بوده و گفته شده او، مدّت بیست سال از ابتدای شب حداقل از نیمه شب تا انتهای آن را به عبادت میایستاد و اوضاع اصحاب او از فقهای اربعه نیز اینگونه بوده است.
در این باب، علل دیگری نیز وجود دارد که ما کتاب را با گفتن آن طولانی نمیکنیم.
در علل الشرایع نوشته شده: «مردی شامی از امیرمؤمنان علیهالسلام درباره روز چهارشنبه سؤال کرد، حضرت میفرمود: «آخرین چهارشنبه ماه که روز محاق است، روز بدی است که خداوند متعال، فرعون را در آن روز غرق کرد و روز چهارشنبه بود که فرعون قصد کشتن موسی علیهالسلام را کرد و روز چهارشنبه بود که فرعون دستور داد پسران بنی اسرائیل را بکشند و در روز چهارشنبه عذاب بر قوم فرعون نازل شد».
از امام باقر علیهالسلام روایت شده وقتی که موسی علیهالسلام از کوه طور به سوی همسرش برگشت، او پرسید: «از کجا میآیی؟» موسی علیهالسلام گفت: «از طرف پروردگار آن آتش». سپس به سوی فرعون رفت و همه دیدند که مردی قد بلند با موهایی بلند که عبای از پشم بر تن و کفشی از پوست خر بر پا و عصایی در دست دارد به قصر، نزدیک میشود، به فرعون گفتند: «بر در قصر جوانی است که فکر میکند پیامبر است». فرعون به نگهبان شیرها گفت، طناب آنها را باز کند - آن شیرها آنقدر وحشی بودند که وقتی به کسی حمله میکردند او را تکه تکه مینمودند - شیرها رها شدند و موسی علیهالسلام درِ اوّلِ قصر را کوبید در حالی که قصر فرعون، هفت در داشت، وقتی موسی علیهالسلام با عصای خود به در اوّل زد، هر هفت در به روی او باز شد و وقتی وارد شد، شیرها آنچنان در زیر پای او آرام گرفتند که مانند سگی اهلی خود را به پای او میمالیدند، در این هنگام فرعون به همنشینان خود گفت: «قبلاً هرگز این طور ندیده بودم». موسی علیهالسلام به نزد فرعون رفت و رسالت خود را بیان کرد، اوّل، فرعون عدّهای از نوکران خود را فرستاد و به آنها گفت: «او را بگیرید و گردنش را بزنید». امّا به محض اینکه آنها به موسی علیهالسلام نزدیک شدند، جبرئیل با شمشیر به آنها حمله کرد تا آنجا که شش نفر از نوکران فرعون کشته شدند، آن وقت فرعون گفت: «او را رها کنید». سپس موسی علیهالسلام، معجزات خود شامل دست نورانی و عصای اژدها را آشکار نمود و فرعون که بسیار وحشت زده شده بود به موسی علیهالسلام گفت: «ای موسی! امروز از این بحث بگذر و ما را آزاد بگذار».
از ابن ابی عمیر روایت شده: «به امام کاظم علیهالسلامگفتم: «منظور از (قول لیّن) در این آیه چیست؟ «اذْهَبا إِلَی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَی * فَقُولاَ لَهُ قَوْلاً لَیِّنا لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشَی»؛(1)«و با او با کمال آرامی و نرمی سخن بگویید تا از خواب غفلت بیدار شود و از خداوند
1) . سوره طه، آیات 43 و 44.
متعال بترسد». حضرت فرمود: «منظور آن بود که فرعون را با کنیه صدا کند و گوید: «ای ابا مصعب! چون نام او ولید بن مصعب بود». خداوند عزّوجلّ میدانست که فرعون به تذکر اهمیت نمیدهد و فروتن نمیشود، مگر وقتی که عذاب را در برابر خود دید، همانطور که قرآن ماجرای اعتراف او به ایمان را در لحظه غرق شدن بیان میکند، امّا خداوند متعال، ایمان فوری و از سر ناچاری او را قبول نمیکند. «وَجاوَزْنا بِبَنِی إِسْرَ ءِیلَ الْبَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَجُنُودُهُ بَغْیا وَعَدْوا حَتَّی إِذَآ أَدْرَکَهُ الْغَرَقُ قالَ آمَنتُ أَنَّهُ لاَ إِلهَ إِلاَّ الَّذِی آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرَ ءِیلَ وَأَنا مِنَ الْمُسْلِمِینَ»؛(1)«ما بنی اسرائیل را از دریا گذراندیم، آنگاه فرعون و گروهش برای ظلم کردن به آنها دنبالشان به راه افتادند تا وقتی که هنگام غرق شدنشان فرا رسید و گفت: من ایمان آوردم و شهادت میدهم به درستی که جز آن کسی که بنی اسرائیل به او ایمان آورد؛ خدایی، جز او نیست و من از مسلمانان هستم».
از امام رضا علیهالسلام روایت شده: «مقدمه لشکر فرعون، ششصد هزار نفر بودند و دویست هزار نفر در روبرو و یک میلیون نفر در دو طرف سپاه او بودند که همگی وارد دریا شده و غرق شدند و فقط خداوند متعال، جسد فرعون را برای آنکه برای آیندگان، نشانه عبرتی باشد به خشکی برگرداند».
از ابان بن احمر نقل شده: «از امام صادق علیهالسلام پرسیدم: منظور از «وَفِرْعَوْنَ ذِی الْأَوْتادِ»(2)چیست؟» فرمود: «فرعون هر وقت می خواست مردی را آزار دهد ، او را با صورت به روی زمین میانداخت و دست و دو پای او را به چهار میخ میکشید و او را رها میکرد تا وقتی که بمیرد».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «نه نشانه الهی که موسی علیهالسلام به فرعونیان عرضه کرد، عبارت بود از: «طوفان، ملخ، شپش، قورباغه، خون، سنگ، دریا، عصا، یدبیضاء».
همچنین از آن حضرت نقل شده: ««شاطِیءِ الْوَادِ الْأَیْمَنِ»(1)در قرآن بیان کرده، بقعه مبارک کربلاست و شجره، محمد صلیاللهعلیهوآله است؛ یعنی نور محمد صلیاللهعلیهوآله و حقیقت محمدیه صلیاللهعلیهوآله از آن ظهور و بروز یافت».
عیاشی از عاصم نقل میکند: «فرعون، هفت قصر بنا کرد و در آنجا پناه گرفت و شیرهای خطرناک را نگهبان کرد تا دست موسی علیهالسلامبه او نرسد. امّا وقتی که خداوند متعال، موسی علیهالسلام را به سوی فرعون فرستاد؛ شیرها مانند سگ رامی در پشت پای او پوزه میمالیدند و پشت سر او حرکت میکردند، سپس موسی علیهالسلام به هر دری که میرسید، خداوند متعال، آن در را برای او باز میکرد، تا سرانجام به قصر هفتم و به پیش فرعون رسید و بر در آنجا پادشاهی کرد، در حالی که عبایی از پشم بر تن داشت، دربان به او گفت: «اجازه بگیر». موسی علیهالسلام به او توجهی نکرد، دوباره تکرار کرد. باز هم موسی علیهالسلام جواب نداد، سرانجام دربان گفت: «آیا خداوند، مردی با ادبتر از تو پیدا نکرده که رسول خود قرار دهد؟» موسی علیهالسلام به خشم آمد و با عصای خود به در زد؛ ناگهان همه درها گشوده شد و او روبه روی فرعون قرار گرفت، فرعون در جایگاهی نشسته بود که هشتاد متر ارتفاع داشت، موسی علیهالسلام گفت: «من فرستاده خداوند متعال هستم». فرعون پاسخ داد: «اگر راست میگویی، معجزهای بیاور». آن وقت موسی علیهالسلام، عصای خود را بر زمین انداخت، ناگهان آن عصا به دو قسمت شد که یک شاخه در روی زمین به صورت اژدها به حرکت در آمد و شاخه دیگر تا بالاترین قسمت جایگاه فرعون به سمت بالا حرکت کرد و فرعون وقتی به دهان آن اژدها نگاه کرد دید که درون آن پر از آتش است و آتش از دهانش زبانه میکشد، پس فرعون از ترس، لباس خود را کثیف کرد و فریاد زد: «ای موسی! آن را بگیر».
عیاشی از یونس بن ظبیان از امام صادق علیهالسلامحکایت میکند که فرمود: «وقتی که
1) . سوره قصص، آیه 30.
موسی علیهالسلام و هارون در مجلس فرعون وارد شدند، در میان آن جمع، همگی حلال زاده و فرزند نکاح بودند و اگر کسی که از زنا متولد شده در میان آنها بود، هر لحظه فرمان به قتل آن دو میداد. امّا آنها با تأمل و با دقت نظر گفتند: «أَرْجِهْ وَأَخاهُ»؛(1)«او و برادرش را رها کن». سپس امام دست خود را بر سینه نهاده و فرمودند: «این طور است که کسی ما اهل بیت نبوّت و امامت را نمیکشد، به جز حرامزاده».
در تفسیر منسوب به امام حسن عسکری علیهالسلام آمده است: «وقتی موسی علیهالسلام به دریا رسید، خداوند متعال به او وحی کرد: «به بنی اسرائیل بگو توحید مرا تجدید کنند و به قلبهای خود نام محمد صلیاللهعلیهوآلهسیّد و سرور بندگان مرا القاء کنند و نفوس خود را در رهبری علی، برادر و وصیّ محمّد صلیاللهعلیهوآلهاهل بیت طیّبین او عادت بدهند و بگویند: «خداوند متعال! تو را به جاه و مقام آنها قسم؛ ما را از این آب عبور بده». آن وقت من زمین خود را برایتان تغییر میدهم، موسی علیهالسلام این مطلب را به آنان گفت، آنها گفتند: «تو میخواهی ما را به کاری وادار کنی که از آن بدمان میآید و هیچ راه دیگری برای فرار از فرعونیان نداریم؟» کالب بن یوحنّا در حالی که سوار بر چارپایی بود، به موسی علیهالسلام گفت: «ای پیامبر خدا! آیا خداوند متعال تو را به این امر فرمان داده که ما این سخنها را بگوییم و وارد آب شویم؟» موسی علیهالسلام فرمود: «آری». پس موسی علیهالسلام به توحید پروردگار و نبوّت محمد صلیاللهعلیهوآله و ولایت امیرمؤمنان علیهالسلامو فرزندان پاکش شهادت داد و گفت: «خداوندا! به مقام و منزلت این افراد، ما را از روی این آب به سلامت بگذران». سپس موسی علیهالسلام از اسب پیاده شد و قدم بر سطح آب گذاشت و تا آن خلیج پیش رفت و سپس به سوی مردم بازگشت و فرمود: «ای بنی اسرائیل! از من پیروی کنید و به دنبال من بیایید، چون این دعا، کلید درهای بهشت و قفل درهای جهنم و نازل کننده روزی و جلب کننده رضایت خداوند خالق و قادر بر بندگان خود
1) . سوره اعراف، آیه 111.
است»، امّا آنها دوری کردند و گفتند: «ما فقط از روی زمین عبور میکنیم». امّا خداوند متعال به موسی علیهالسلام وحی کرد: «ای موسی! با عصای خود بر دریا بزن و بگو: خداوندا! به مقام محمد صلیاللهعلیهوآله و آل طیّبین او این آب را بشکاف». موسی علیهالسلام چنین کرد و آب شکافته شد و زمین در میان آنها تا آخر خلیج آشکار شد، پس موسی علیهالسلام به آنها گفت: «وارد شوید». گفتند: «زمین خیس است و ما میترسیم در آن فرو برویم». پس خداوند متعال وحی کرد: «ای موسی! بگو به مقام محمد صلیاللهعلیهوآله و آل اطهر او، این زمین را خشک فرما». موسی علیهالسلام چنین گفت و خداوند متعال، باد صبا را به آنجا فرستاد و زمین را خشک کرد. موسی علیهالسلامفرمود: «وارد شوید». بنی اسرائیل گفتند: «ای پیامبر! ما دوازده قبیله هستیم از دوازده پدر که اگر همه وارد شودیم، میترسیم بدی بین ما ایجاد شود، پس اگر هر گروه راه جداگانهای داشته باشند، ما از شرّ به دور خواهیم بود».
پس خداوند متعال به موسی علیهالسلام امر کرد که دوازده بار در دوازده زمین با عصای خود به دریا بزند و بگوید: «خداوندا! به مقام محمد صلیاللهعلیهوآله و آل طیّبین او، زمین را برای ما آشکار کن». چنین کرد، پس دوازده راه در دریا پدید آمد و همگی به وسیله باد صبا خشک شد، موسی علیهالسلام فرمود: «وارد شوید». گفتند: «اگر هر گروه در راه جداگانه باشیم ما از حال یکدیگر بیخبر میمانیم و نمیدانیم چه بر سر دیگران آمده است». خداوند عزّوجلّ فرمود: «با عصای خود به این موجهای سربلند شده، آب بزن و بگو: «خدایا به جاه و جلال محمد و آل محمّد علیهمالسلام این آب را به صورت کنگرههای بزرگی در بیاور که اینها یکدیگر را ببینند و با یکدیگر سخن بگویند». سرانجام وقتی وارد شدند که فرعون و قومش نیز به کنار دریا رسیدند و آنها هم وارد شدند، امّا به فرمان پروردگار
وقتی آخرین بنی اسرائیلی از دریا خارج شد و آخرین قبطی نیز وارد شد، دو طرف آب به هم رسید و بر سر قبطیان فرو ریخت و همگی غرق شدند، در حالی که یاران موسی علیهالسلام آنها را میدیدند. سپس خداوند عزّوجلّ در عهد محمد صلیاللهعلیهوآله در قرآن کریم
به بنی اسرائیل فرمود: «با اینکه میدانید گذشتگان شما به واسطه بزرگی محمد صلیاللهعلیهوآله و دعای نزدیکی که موسی علیهالسلام به درگاه خداوند متعال بیان کرد، نجات پیدا کردند، چگونه فکر نمیکنید و امروز که شاهد ظهور آن پیامبر منجی و موعود هستید، به او ایمان نمیآورید؟!»
از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود: «میان قبول شدن دعای بنی اسرائیل در امر فرج و غرق شدن فرعون، چهل سال فاصله بود».
ثعلبی میگوید: «دانشمندان تاریخ میگویند: وقتی که خداوند، موسی علیهالسلام را بنده خود نمود و او را به سوی مصر روانه کرد، او در حالی از مدین خارج شد که نه زاد و توشهای داشت و نه سلاحی و فقط با گیاهان زمین و صید جانوران، گرسنگی خود را برطرف میکرد و وقتی به مصر رسید، خداوند متعال به برادرش، هارون فرمان داد و مژده ورود موسی علیهالسلام را بیان فرمود و به او خبر داد که او وزیر و یاور موسی علیهالسلام است و باید همراه موسی علیهالسلام به سوی فرعون بروند و به او فرمان داد تا در روز شنبه اوّل ماه ذی الحجه به طور ناشناس به کنار نیل برود و در آن ساعت، موسی را ملاقات کند. پس هارون در آن روز به کنار نیل رفت و موسی علیهالسلام را ملاقات کرد و این ملاقات قبل از طلوع خورشید بود و فهمید که در آن روز شیر نگهبان آب که مواظب اطراف شهر بود به نیل میآید و فرعون در آن شهر، هفت دیوار قرار داده بود که در هر دیوار و قلعهای جویها و مزرعهها و زمینهای فراوانی بود و در هر قلعه، هفت هزار مرد جنگجو مراقب بودند و از اطراف این هفت قلعه مزرعه پر آب و درختی بود که فرعون خود عهدهدار آبادی آنجا بود و در آنجا شیری را قرار داده بود که آن شیر به آرامی زاد و ولد میکرد و فرزندان او همگی از قصر فرعون نگهبانی میکردند و این مزرعهها، راههایی داشت که هر کس از آن راه میرفت به دروازههای شهر میرسید و هر کس راه را گم میکرد، در میان مزرعه گرفتار میشد و شیرها، او را میخوردند.
روزی که شیرها به نیل وارد میشدند، تمام نیل را به اختیار خود در میآوردند و شب از آنجا میرفتند، پس موسی علیهالسلام و هارون در روز ورود شیرها کنار نیل با یکدیگر ملاقات کردند، وقتی شیر آن دو را دید، بلند شد و چشمانش برق زد، امّا خدای متعال، ترس و وحشتی از آن دو در قلب شیر انداخت که با حالت شکست خورده به طرف مزرعه فرار کرد و آن شیر، رامکنندهای داشت که او را نگاهداری کرده و از مردم محافظت میکرد، وقتی شیر چنین رفتاری نشان داد، مأمور رامکننده او ترسید، و از ترس فرعون، زود این ماجرا را گزارش کرد.
موسی علیهالسلام و هارون حرکت کردند و از هفت قلعه گذشتند تا به دروازه بزرگ شهر که نزدیکترین درها به منزل فرعون بود و او از آنجا رفت و آمد میکرد، رسیدند و هفت روز در کنار آن دروازه منتظر ایستادند، سرانجام یکی از نگهبانان با آنها حرف زد و به آن دو گفت: «آیا میدانید این دروازه برای کیست؟» موسی علیهالسلام فرمود: «این در و هرچه در آن است برای خداوند متعال است و اهل آن، بندگان او هستند». نگهبان که تاکنون چنین سخنی نشنیده بود به سرعت به طرف اطرافیان خود رفت و گفت: «امروز سخن بسیار عجیب و غریبی شنیدهام که حتّی از ماجرایی که درباره شیر هم شنیدهایم، عجیبتر است و این ماجرا به فرعون گفته شد».
اما سدی میگوید: «موسی علیهالسلام با خانواده خود به سوی مصر حرکت کرد و شبانه به شهر رسید و مادرش در حالی که او را نشناخته بود از او پذیرایی کرد، و او در شب به منزل مادر رسیده بود که در آن شب طفیشل (نوعی آش) پخته بود، وقتی موسی علیهالسلام به در خانه رسید، هارون جلو آمد و به مادرگفت: «مهمان داریم». مادر جواب داد: «او را برای خوردن غذا دعوت کن». وقتی موسی علیهالسلام وارد شد و مشغول خوردن غذا شد و سخن گفت؛ هارون از او پرسید: «تو کیستی؟» او گفت: «من موسی علیهالسلام هستم». پس با هم روبوسی کردند و موسی علیهالسلامگفت: «هارون، برادرم همراه من به سوی فرعون بیا،
چون خداوند متعال مرا به طرف او روانه داشته است». هارون گفت: «باشد، هر لحظه من فرمان پروردگار را اطاعت میکنم»، ولی مادرشان بلند شد و فریاد کشید و گفت: «آیا خداوند به شما دستور داده که به سوی فرعون بروید تا او، شما را بکشد؟» سرانجام موسی علیهالسلام و هارون، شبانه به در دروازه فرعون رفتند و اجازه گرفتند وارد کاخ شوند، فرعون و دربان به وحشت افتادند و فرعون گفت: «این کیست که در این وقت شب به در قصر من میکوبد؟» پس دربان نزدیک شد و پرسید: «کیستید؟» موسی علیهالسلام گفت: «من فرستاده خداوند متعال هستم».
اما ماجرا از زبان محمد بن اسحاق به این صورت است: «وقتی موسی به مصر آمد، همراه برادرش به سوی فرعون رفتند و بر در قصر او، اجازه ورود خواستند، پس دو سال؛ بر در کاخ او ایستادند و هیچ کس به آنها نمیگفت؛ کیستید و کارتان چیست و برای چه به اینجا آمدهاید تا اینکه مرد بیکاری که کارش مسخرگی و دلقک بازی بود به نزد فرعون آمد و گفت: «پادشاها! مردی بر در خانه تو ایستاده و حرفهای عجیبی میزند و ادّعا میکند خدایی به غیر از تو، او را به سوی تو فرستاده». تازه آن وقت بود که فرعون دستور داد به موسی علیهالسلام و هارون اجازه ورود بدهند و هنگام ورود، موسی علیهالسلامدعایی خواند که به واسطه آن ترسشان برطرف شد و هر کس نیز آن دعا را بخواند امنیّت مییابد: «قالَ رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی * وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی * وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِی * یَفْقَهُوا قَوْلِی»؛(1)«پروردگارا! سینهام را بگشای و کارم را آسان کن و گره از زبانم باز کن تا سخنان مرا بفهمند». سپس فرعون به موسی علیه السلام گفت: «تو کیستی؟»
او گفت: «من فرستاده خداوند متعال هستم».
در این وقت فرعون مدّتی فکر و درنگ کرد و موسی علیهالسلام را شناخت،به او گفت: «آیا تو همان پسری نیستی که ما تو را در کنار خود بزرگ کردیم و بخشی از عمرت را
1) . سوره طه، آیات 28 - 25.
پیش ما گذراندی و حالا امروز ناسپاس و کافری میکنی؟» سرانجام او از موسی علیهالسلام معجزه خواست و موسی عصای خود را بیرون آورد و عصا به اژدهایی تبدیل شد که قصد بلعیدن فرعون را داشت، موسی علیهالسلام دست برد تا عصا را بگیرد و فرعون از ترس از تخت به پایین افتاد و لباس خود را کثیف کرد و در آن روز از شدّت هول و هراس، چهل بار بیرون رفت، در حالیکه مردم فکر کردند او خداست و هرگز مبتلا به مرض و آفتی نمیشود و سر درد و سرفه و بیرون روی و بر او غلبه نمیکند و او به دلیل آنکه، احتیاجی به دستشویی رفتن نداشته باشد، اغلب از گیاه مرز میخورد تا شکمش سنگینی پیدا نکند و مانند مردم دیگر نباشد، امّا در آن روز از ترس، دچار حالت بیرونروی شد و وقتی آن اژدها متوجه او شد، فریاد زد: «ای موسی! به حرمت شیری که نوشیدهای این مار را بگیر، من به تو ایمان میآورم و بنی اسرائیل را همراه تو میفرستم». موسی علیهالسلام دست برد و اژدها را گرفت و دوباره به صورت عصا در آمد، سپس موسی علیهالسلام، دست خود را از آستین در آورد، ناگهان همه دیدند که دست او، مانند برف سفید شده و نوری مانند نور خورشید از آن میتابد، فرعون گفت: «اینکه دست توست». موسی علیهالسلام دوباره دست در آستین برد و این بار نوری از آن تابید که تا آسمان تابش داشت و چشمه همه از آن نور خیره شد و فرعون نتوانست به آن نگاه کند، سپس موسی علیهالسلام، دست خود را به آستین برد و دوباره به حالت اوّل برگشت و فرعون تصمیم گرفت به او ایمان بیاورد، امّا هامان به او گفت: «تو با اینکه خدای مردم هستی، میخواهی تابع بنده خودت باشی؟!»
آن وقت فرعون به موسی علیهالسلام گفت: «به من تا فردا مهلت بده». در همان لحظه خداوند متعال به موسی علیهالسلاموحی نمود، به فرعون بگو: «اگر تو به خدای یکتا ایمان بیاوری، عمر تو را طولانی میکنم و جوانی را به تو باز میگردانم و زمین و پادشاهی تو را استوار میکنم». فرعون وقتی این را شنید باز هم مهلت خواست، فردای آن روز
هامان پیش فرعون رفت و فرعون او را از حرفهای موسی علیهالسلامو وعده او باخبر کرد، امّا هامان به او گفت: «هرگز من و تو نباید مانند اینها بندگی کنیم، من خودم، تو را جوان میکنم». پس برای او رنگ و خضاب آورد و درسوراخ بینی او دمید و او را با آرایش و رنگ، جوانتر جلوه داد. وقتی موسی علیهالسلامپیش او رفت و او را به آن صورت دید، وحشت کرد، امّا خدای متعال به او وحی کرد: «نترس این رنگ و آب، مدت زیادی طول نمیکشد و به زودی به حال اوّل برمیگردد».
در بعضی از روایات آمده است: «وقتی موسی علیهالسلامو هارون از پیش فرعون برگشتند باران میآمد و آنها در راه به پیرزنی از نزدیکان مادری خود رسیدند و فرعون عدّهای را به دنبالشان فرستاده بود، آنها وارد خانه پیرزن شدند و شب در خانه او خوابیدند، جستجوگران به دنبال آنها به در خانه رسیدند و پیرزن بیدار بود، وقتی متوجّه آنها شد، ترسید که مبادا موسی علیهالسلام و هارون را پیدا کند، امّا عصا از سوراخ در بیرون رفت و در حالی که پیرزن نگاه میکرد عصا با آنها جنگید و هفت نفر از آنها را به قتل رساند، سپس به حال اوّل برگشت و وارد خانه شد. وقتی موسی علیهالسلام و هارون بیدار شدند، پیرزن ماجرا را برای آنها تعریف کرد و به آندو ایمان آورد و آنها را تشویق کرد.
ثعلبی میگوید: «دانشمندان علم تاریخ گفتهاند که فرعون، امر موسی و هارون علیهماالسلام را سحر و جادو دانست و اراده کرد آن دو را بکشد، امّا بنده صالحی به نام حزقیل که همان مؤمن آل فرعون است به او گفت: «آیا میخواهید مردی را بکشید که میگوید: پروردگار من، خداوند متعال است و او برای شما معجزات آشکاری آورده است؟»
پس از آن فرعونیان تصمیم گرفتند هارون و موسی علیهالسلام را آزاد بگذارند و در جهت جنگ با آنها، همه ساحران را جمع کنند، چون فرعون در همه شهرها جادوگرانی آماده داشت که هر وقت امری باعث ناراحتی او میشد با اجرای برنامههای خود او را شادمان میکردند.
ابن عباس میگوید: «فرعون وقتی تسلّط و سلطه خداوند را در مورد معجزه عصا و دست نورانی دید با خود گفت: «من نمیتوانم بر موسی علیهالسلام پیروز شوم، جز اینکه افرادی مانند خود او را برای جنگ با او آماده کنیم». بنابراین پسر بچههایی را از میان بنی اسرائیل انتخاب کردند و همانطور که کودکان در مکتب، درس یاد میگیرند برای آنها مدرسه آموزش سحر ایجاد کرد و به آنها سحر و جادوگری یاد دادند و سپس با موسی علیهالسلام زمانی تعیین کرد و آن جادوگران را همراه معلمشان صدا کرد و از معلّم پرسید: «چه کردی؟» او گفت: «آنها را آنچنان آموزش دادهام که هیچ یک از اهل زمین، طاقت جنگ با آنها را ندارند، مگر اینکه امری آسمانی نازل شود که در این صورت آنها نمیتوانند با آن جنگ کنند». سپس فرعون همه آنها را که هفتاد و دو هزار نفر بودند جمع کرد».
البته کعب، تعداد آنها را دوازده هزار نفر دانسته و بعضی تعداد آنها را سی هزار و بعضی دیگر مانند عکرمه، آنها را هفتاد هزار نفر دانسته است و بعضی هم تعداد آنها را هشتاد هزار نفر گفتهاند، سپس فرعون از میان ایشان، هفتصد نفر را انتخاب کرد و رئیس جادوگران، دو برادر بودند که در دورترین شهرهای مملکت فرعون به سر میبردند، وقتی فرستاده فرعون به سوی آنها آمد، آن دو به مادرشان گفتند: «ما را به طرف قبر پدرمان راهنمایی کن».
سپس با آه و ناله و فریاد به طرف قبر پدر رفتند و او ار به نامش صدا زدند، او پاسخ آنها را داد». گفت: «ای پدر! پادشاه، ما را صدا کرده، چون دو مرد به نزد او آمدهاند که نه نفراتی دارند و نه سلاحی، امّا با هنر و جادوی خود زمانه را بر پادشاه سخت کردهاند
و آن دو نفر عصایی دارند که وقتی آن را بیاندازند هر چیزی از سنگ و چوب و آهن و غیره را میخورد». پدرشان پاسخ داد: «آن دو نفر را زیر نظر بگیرید، اگر عصا فقط در وقتی کار میکند که آن دو بیدار هستند، بدانید که آنها ساحرند، امّا اگر وقتی که آنها
خوابیدهاند، هم عصا عمل میکند، بدانید که اینها از جانب خداوند متعالاند، چون سحر در هنگامی که ساحر خوابیده باشد، کار نمیکند و اگر آنها از طرف خدا باشند، بدانید که نه شما و نه هیچ کدام از اهل زمین، طاقت جنگ با آنها را ندارید». پس آن دو ساحر با ترس و لرز شبانه در وقتی که موسی و هارون علیهماالسلام خوابیده بودند، برای برداشتن عصا پیش آنها آمدند، امّا عصا به مقابله با آن دو ساحر پرداخت و نتوانستند آن را بردارند، پس از آن، روز زینت یا روز عید و بازار را برای جنگ با موسی علیهالسلام زمان قرار دادند.
ابن عباس میگوید: آن روز، روز دهم محرم بوده است که در آن سال با روز شنبه اوّل فروردین نیز مطابقت داشت و در آن روز مردم از تمام سرزمین در اسکندریه جمع شدند، وقتی همه مردم جمع شدند و جادوگران آماده شدند، موسی علیهالسلام در حالی که به عصای خود تکیه زده بود در کنار هارون وارد مجلس شد و به جادوگران گفت: «وای بر شما! به خداوند متعال دروغ نگویید، او عذاب سختی بر شما نازل میکند». وقتی جادوگران این مطلب را شنیدند به یکدیگر گفتند: «این کلام سخن یک جادوگر نیست». امّا گفتند: «امروز در برابر تو، سحر و جادویی ارائه میکنیم که هرگز نظیر آن را ندیدهای». آنگاه عصاها و طنابهای خود را که شصت شتر آنها را حمل میکردند، پیش آوردند و موسی علیهالسلام به آنها گفت: «شما شروع کنید». آنها عصاها و ریسمانهای خود را انداختند و ناگهان همه آن وسایل به مارهایی به بزرگی یک کوه تبدیل شدند، و همه صحرا را پر کردند و بعضی بر پشت بعضی دیگر سوار شده و به حرکت در آمدند، در این لحظه موسی علیهالسلام در نفس خود احساس ترس و وحشت کرد و با خود گفت: «به خدا قسم؛ اگر این عصاها در دست اینها باشد به مارهای تبدیل خواهد شد که عصای من نمیتواند با آنها جنگ کند». امّا خدای عزّوجلّ به او وحی نمود: «نترس؛ همانا تو برتر از آنها هستی، آنچه را به دست داری، بیانداز، همه سحر آنها را میبلعد،
چون آنچه آنها انجام میدهند فقط سحر و جادوست و جادوگران پیروز نمیشوند». موسی علیهالسلام، عصای خود را انداخت و ناگهان به اژدهایی با هیکل بزرگ تبدیل شد که رنگی سیاه داشت و بر چهار پا ایستاد و چشم همه را خیره کرد و آنچنان خشمگین بود که همه از ترس میخکوب شدند، طول آن از یک شتر قوی و گردن دراز، بلندتر بود و دُمی داشت که از بالای دیوار شهر عبور میکرد و سرش از طرف دیگر، همراه دمش به هر چیزی که ضربه میزد، آن را میشکست و نابود میکرد تا آنجا که صخرهها و دیوار خانهها را خراب کرد و به آتش کشید، از دو سوراخ بینی او آتش مسمومکنندهای بیرون میزد و بر روی فرق سرش موهایی مانند نیزه داشت. آن اژدها به زودی متوجه عصاها و ریسمانهای جادوگران شد که مردم آنها را به صورت مارهایی میدیدند و یکی یکی همه آنها را بلعید تا آنجا که حتی یکی از آنها در آنجا باقی نماند و مردم پا به فرار گذاشتند و عدّهای زیر دست و پای دیگران مردند تا آنجا که در آن روز بیست و پنج هزار نفر کشته شده و فرعون شکست خورده از ترس به زمین افتاد و در آن روز چهارصد بار به دستشویی رفت و از آن پس هر شب چهل بار و هر روز چهل بار دستشویی میکرد و این وضع تا زمان مردن او ادامه داشت. وقتی جادوگران این منظره را دیدند، با خود گفتند: «اگر این کار، سحر و جادو بود، ما آن را میشناختیم و اگر سحر بود، پس عصاها و ریسمانهای ما چه شد؟» در نتیجه به سجده افتادند و گفتند: «فَأُلْقِیَ السَّحَرَةُ سُجَّدا قالُوا آمَنّا بِرَبِّ هارُونَ وَمُوسَی»؛(1)«ما به پروردگار جهانیان، پروردگار موسی و هارون ( علیهماالسلام) ایمان آوردیم».
در میان آنها چهار پیرمرد به نامهای: سابور، عارور، حط حط و مصفا بود، وقتی جادوگران ایمان آوردند، فرعون با عصبانیّت گفت: «قالَ آمَنتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَکُمْ إِنَّهُ لَکَبِیرُکُمُ الَّذِی عَلَّمَکُمُ السِّحْرَ فَلَأُقَطِّعَنَّ أَیْدِیَکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ مِنْ خِلافٍ وَلَأُصَلِّبَنَّکُمْ فِی
1) . سوره طه، آیه 70.
جُذُوعِ النَّخْلِ وَلَتَعْلَمُنَّ أَیُّنا أَشَدُّ عَذَابا وَأَبْقَی»؛(1)«آیا به او ایمان آوردید، قبل از اینکه من به شما اجازه دهم؟ همانا او، بزرگ و سرکرده شماست که به شما جادو آموزش داده، هر وقت با من مخالفت کنید دست و پایتان را قطع میکنم». امّا ساحران گفتند: «هرچه میخواهی، بکن در برابر معجزهای که ما دیدیم این اعمال تو، هیچ تأثیری بر ایمان ما ندارد». فرعون دست و پای آنها را در جهت مخالف قطع کرد و آنها را به دار کشید و او اوّلین کسی بود که این عمل را انجام داد و به قدرت خدا، آن جادوگران صبح با حالت کفر و جادوگری بلند شدند و شب، همگی با ایمان شهید شدند. فرعون شکست خورد، امّا باز هم از ایمان، دوری کرد و بر کافری خود باقی ماند، پس از آن خداوند متعال، او و قومش را به انواع عذابها مجاازت کرد تا سرانجام آنها را هلاک کرد. موسی علیهالسلامبرگشت و اژدها به دنبال او میآمد و در اطراف او میگشت، همان طور که سگ به دنبال صاحب خود میگردد و مردم هم به این منظره نگاه میکردند تا وقتی که موسی علیهالسلام وارد محدوده بنی اسرائیل شد و سر آن اژدها را به دست گرفت و ناگهان به صورت اوّلش در آمد، موسی علیهالسلامبه قوم خود رسید و در اطراف او بنی اسرائیل جمع شدند و لشکری فراهم شد.
ثعلبی میگوید: « «وَقالَ فِرْعَوْنُ یاهامانُ ابْنِ لِی صَرْحا لَعَلِّی أَبْلُغُ الْأَسْبابَ»؛(2)«فرعون به هامان گفت: برای من کاخی بلند برپا کن تا شاید به درهای آسمان برسد». فرعون که از ایمان مردم به موسی علیهالسلاممیترسید؛ تصمیم گرفت قصری بسازد که با آن، شکوه و جمال خود را زیاد کند، بنابراین به هامان دستور داد برای او قصری بسازند، هامان هم کارگران و بناها را جمع کرد و پنجاه هزار بنا غیر از کارگران ساده همگی مشغول ساخت قصر شدند، عدّهای آجر میپختند، عدّهای گچ فراهم میآوردند، برخی چوب و سنگ میآوردند و جمعی میخها را آماده میکردند و همیشه مشغول
به کار بودند، هفت سال گذشت تا سرانجام قصر باشکوه و بزرگی ساخته شد که از ابتدای خلقت آسمانها و زمین هیچ یک از بندگان خدا، چنین ساختمان بزرگی نساخته بود، خداوند متعال هم جبرئیل علیهالسلام را فرستاد و او با بال خود ضربهای به آن قصر زد که در اثر آن به سه قسمت جدا شد و قطعهای از آن در دریا افتاد و قطعهای دیگر در هند افتاد و قطعه دیگر در مغرب».
ضحاک میگوید: «خداوند متعال، جبرئیل علیهالسلام را در وقت مغرب فرستاد که با لشکر فرعون مواجه شد و یک میلیون نفر از آنها را به قتل رساند و هیچ یک از کسانی که در ساخت آن [بنا] تأثیر داشت، باقی نماند، جز اینکه مُرد یا آتش گرفت و هلاک شد، سپس فرعون تصمیم گرفت موسی علیهالسلام را به قتل برساند، امّا خداوند متعال به موسی علیهالسلاموحی نمود که همه بنی اسرائیل را جمع کن هر چهل نفر در خانهای جمع شوید، سپس برّههای بزهایتان را قربانی کنید و خون آن را به درب خانههایتان بمالید، من میخواهم بر دشمنان شما عذاب نازل کنم و به زودی فرمان میدهم که ملائکه، وارد خانههایی که در آنها خونی است نشوند و فقط آل فرعون و فرزندان و اموال آنها را نابود کنند، سپس شما نان فطیری تهیه کنید و نابودی آنها را جشن بگیرید، تا سرانجام، شما را نجات داده و آنان را در دریا غرق نمایم، پس بنی اسرائیل به فرمان موسی علیهالسلام، خون بزغالهها را بر در خانههایشان مالیدند و وقتی قبطیان از آنها میپرسیدند چرا چنین میکنید، میگفتند: «اگر این علامتها نباشد، پروردگارتان، شما را نمیشناسد؟» امّا آنها گفتند: «پیامبر ما چنین فرمانی داده است». وقتی که صبح شد، همه جوانان آل فرعون در یک شب هلاک شدند و تعداد آنها بالغ بر هفتاد هزار نفر بود و سایرین با اندوه و ماتم مشغول خاکسپاری شدند. موسی علیهالسلام و قومش که ششصد و بیست هزار نفر بودند به طرف دریا روانه شدند و در میان آنها بالاتر از هفتاد سال و کمتر از بیست سال وجود نداشت و همگی در سنّ جنگ بودند
و موسی علیهالسلام بر ساق سپاه، هارون علیهالسلام در جلوی آنها حرکت میکرد. از آن طرف، فرعونیان وقتی از دفن جوانان خود رها شدند، و متوجّه خروج بنی اسرائیل شدند، فرعون گفت: «این کار، کار موسی علیهالسلام است، جوانان ما را کشت، حالا هم فرار کرده».
ابن جریح میگوید: «فرعون همه جا را به دنبال موسی و قومش گشت، یک میلیون و پانصد هزار نفر افسر سپاهی که هر یک هزار نفر سرباز تحت فرمان داشتند و خود فرعون به دنبال آنها همراه، صد هزار مرد جنگی که هر یک سوار بر اسب تندرو و سیاه رنگی بودند، حرکت کرد که همه آنها غرق شدند. وقتی آنها غرق شدند، موسی علیهالسلام دو سپاه بزرگ از بنی اسرائیل را که هر یک شامل دوازده هزار نفر و تحت فرماندهی، یوشع بن نون و کالب بن یوحنا بودند، به سوی شهرهای فرعون روانه داشت و در آن شهرها غیر از زنان و کودکان و بیماران و افراد کهنسال کسی نمانده بود، پس بنی اسرائیل همه اموال و ذخایر فرعونیان را به غنیمت بردند، سپس یوشع در قوم فرعون، دو مرد عادل را جانشین قرار داد و همگی با سلامت و غنیمت به نزد موسی علیهالسلام برگشتند.
در تفسیر علی بن ابراهیم آمده است: «بعد از آنکه قصر افسانهای فرعون توسط جبرئیل ویران شد، فرعون از هامان خواست تا ابزاری بسازد که به وسیله آن بتواند در آسمانها پرواز کند، شاید خدای موسی علیهالسلام را پیدا کند. آنها برای این کار تختی آماده کردند و آن را به پای چهار کرکس گرسنه متّصل کرد و قسمت بالای هر چهار پایه، تکه گوشتی آویزان کرد تا کرکسها به طمع گوشت به پرواز در بیایند؛ پرندگان پرواز کردند و بعد از طی مسافتی طولانی دریاها و زمین از نظر پنهان شد، وقتی سیاهی همه جا را فراگرفت، فرعون خطاب به همه آنان گفت: «آیا به خدای موسی علیهالسلام رسیدهایم؟»
هامان گفت: «من فقط ستارگان را میبینم که آنها را از زمین نیز دیدم». در این لحظه بادی سخت وزید و تخت را بر زمین کرد».
امام کاظم علیهالسلام میفرمایند: «مدّتی ماه بر بنی اسرائیل نمایان نمیشد و شبها همه جا در تاریکی مطلق بود، خداوند متعال به موسی علیهالسلاموحی فرستاد که روشن شدن ماه در گرو خارج کردن استخوانهای پیکر یوسف علیهالسلام از مصر است؛ در آن زمان، پیرزنی در مصر زندگی میکرد که از محل آرامگاه یوسف علیهالسلام مطّلع بود، امّا او برای راهنمایی کردن موسی علیهالسلام چهار شرط قرار داد: اوّل آنکه هرگز زمینگیر نشود، دوّم آنکه بیناییاش را دوباره به دست آورد، سوم آنکه دوباره جوان شود، چهارم اینکه در بهشت همنشین موسی علیهالسلام باشد. خداوند متعال به موسی علیهالسلام وحی کرد خواستههای او را قبول کند، سرانجام موسی علیهالسلام به طرف رودخانه نیل هدایت شد و تابوت مرمرین یوسف علیهالسلام را از درون نیل بیرون آورد و به طرف شام حمل کرد، بعد از آن، دوباره ماه نمایان شد، بعد از انتقال جسد یوسف علیهالسلام به شام، یهود و نصاری مایل بودند مردگان خود را در آنجا دفن کنند».
امام صادق علیهالسلام میفرماید: «عدهای از بنی اسرائیل در حالت دودلی به سر میبردند و با خود میگفتند: «اگر موسی علیهالسلام غلبه کرد، همراه او خواهیم بود، امّا اگر برود با فرعونیان باشد با آنها خواهیم بود». روز موعود که فرعونیان غرق شدند، این عدّه سعی کردند از سپاه فرعون جدا شوند و به موسی علیهالسلام بپیوندند، امّا خداوند متعال، فرشتهای را مأمور کرد تا آنها را به عقب برگرداند و همگی همانند قبطیان اسیر امواج خروشان دریا شدند».
امام کاظم علیهالسلام فرمود: «پدر یکی از یاران موسی علیهالسلامدر میان فرعونیان بود، او در هنگام حرکت به سوی دریای سرخ از لشکر موسی علیهالسلام جدا شد تا شاید بتواند پدرش را راضی کند همراه موسی علیهالسلام برود، امّا تلاش او بیفایده ماند و آن دو به همراه فرعونیان در دریا غرق شدند، وقتی خبر این حادثه به موسی علیهالسلام رسید بسیار ناراحت شد و فرمود: «آن پسر در رحمت خداوند متعال به سر خواهد برد، امّا وقتی عذاب خداوند متعال فرا برسد راه دفاعی باقی نمیماند».
و نیز آن حضرت فرمود: «سختترین عذابها در روز قیامت برای هفت نفر خواهد بود: قابیل، فرزند برادرکش آدم، نمرود که با ابراهیم مخالفت کرد، آن دو شخصی که بنی اسرائیل و نصرانیها را به انحراف کشیدند، فرعون که ادعای خدایی میکرد و نیز اوّلی و دومی از این امت».
در روایات آمده است: «فرعون، اولین کسی بود که از آجر برای احداث ساختمان استفاده کرد و آن کاخ را برای اطلاع بر خدای موسی علیهالسلام یا مسلّط شدن بر اوضاع جوّی جهت تخمین کواکب بنا کرد، در تفسیر آیه «یُخَیَّلُ إِلَیْهِ مِن سِحْرِهِمْ أَنَّهَا تَسْعَی»(1)علیهمالسلام بود که در درون آنها قرار داده بودند که وقتی خورشید بر آنها میتابید، جیوه منبسط میشد و به حرکت در میآمد و مردم فکر میکردند که آنها، مارهایی متحرّک هستند و در مورد علّت ترس موسی علیهالسلامگفتهاند: 1- موسی علیهالسلام میترسید که کار آنها بر مردم تشبیه شود و بین معجزه او و علم آنها تفاوتی قائل نشوند و به همین دلیل در وجود خود احساس ترس کرد. 2- بعضی گفتهاند: طبیعت انسان چنین است که وقتی امر شگفتانگیزی میبیند، اوّل وحشت میکند. 3- ترس موسی علیهالسلام از این بود که مبادا مردم قبل از دیدن معجزه او پراکنده شوند و باطل بودن داوری آنها را نبینند و در شبهه باقی بمانند. 4- او میترسید از اینکه عصای او هم نمودی در حد همان جادوی آنها داشته باشد و نتواند بر آنها غلبه و آنها را نابود کند و جنگ به مساوی بودن منجر شود، امّا وقتی که اژدهای موسی علیهالسلام، همه عصاهای جادوگران را بلعید همه شبههها برطرف شد. در توضیح آیه شریفه که فرعون به جادوگران میگوید: «قالَ آمَنتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَکُمْ إِنَّهُ لَکَبِیرُکُمُ الَّذِی عَلَّمَکُمُ السِّحْرَ فَلَأُقَطِّعَنَّ أَیْدِیَکُمْ وَأَرْجُلَکُمْ مِنْ خِلافٍ وَلَأُصَلِّبَنَّکُمْ فِی جُذُوعِ النَّخْلِ وَلَتَعْلَمُنَّ أَیُّنا أَشَدُّ عَذَابا وَأَبْقَی»؛(2)«فرعون به جادوگران گفت: قبل از
اینکه اجازه دهم به موسی ایمان آوردید؛ و معلوم است او معلم شما در جادوگری بوده، من شما را به نخل میآویزم و دست و پایتان را میبندم تا بدانید عذاب من سختتر است یا موسی» گفتهاند، او میخواست بگوید: موسی علیهالسلام، استاد جادوگری شماست و شاگرد او درانجام عمل معلّم خود ناتوان است و یا میخواست بگوید: او فرمانده شماست و شما به خاطر احترامی که به او میگذارید با او مقابله نمیکنید و شاید هم او این مطلب را برای شک و تردید افکندن مردم بیان کرده بود.
وهب میگوید: «عصای موسی علیهالسلام از جنس عوسج بود و طول آن ده متر؛ یعنی به اندازه قامت موسی علیهالسلام بود، همچنین پیرامون آیه: «فَقُولاَ لَهُ قَوْلاً لَیِّنا لَعَلَّهُ یَتَذَکَّرُ أَوْ یَخْشَی»؛(1)«با او با کمال آرامی سخن بگویید که از خواب غفلت بیدار شود و از خداوند متعال بترسد» گفتهاند، هدف این بود که موسی و هارون علیهماالسلام فرعون را با کنیه ابوولید بنامند و در توضیح آیه شریفه: «فَقُلْ هَلْ لَکَ إِلَی أَن تَزَکَّی * وَأَهْدِیَکَ إِلَی رَبِّکَ فَتَخْشَی»؛(2)«به او بگویید که میل داری از زشتیها پاک شوی و تو را به راه خدایت هدایت کنم». گفتهاند: «روزی موسی علیهالسلام به نزد فرعون آمد و گفت: «آیا به خداوند متعال ایمان میآوری و تسلیم میشوی؟ در این صورت جوانی تو استوارتر میماند و هرگز پیر نمیشوی و حکومتی خواهی داشت که هرگز از بین نمیرود تا زمانی که بمیری». فرعون پیشنهاد او را پسندید و آن را با هامان، در میان گذاشت، امّا هامان، مشاور شیطان صفت او در پاسخ وی گفت: «من تو را صاحب عقل و صاحب فکر میدانستم، آیا تو که خداوند مردم هستی، میخواهی بنده دیگری شوی؟»
خداوند تعالی درباره حزقیل، مؤمن آل فرعون میفرماید: «فَوَقَیهُ اللّهُ سَیِّ-ٔتِ ما مَکَرُوا وَحاقَ بِ-ٔلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذَابِ»؛(1)«خداوند، شرّ فرعونیان را از او برطرف کرد و او همراه موسی از دریا عبور نمود». و در آیه شریفه میفرماید: «النّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْها غُدُوّا وَعَشِیّا وَیَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ»؛(2)«آتش دوزخ، صبح و شام بر آنها نازل شد، چون روز قیامت خطاب میشود که فرعونیان را به سختترین عذاب وارد جهنم وارد کنید»؛ یعنی آتش هر صبح و شام در قبر بر آنها نمایان میشود و آنها در عذاب هستند، امام صادق علیهالسلاممیفرماید: «این کار در دنیا (برزخ) و قبل از قیامت واقع میشود و آتش جهنمی است». آیا شنیدهاید که خداوند متعال میفرماید: «فَوَقَیهُ اللّهُ سَیِّ-ٔتِ ما مَکَرُوا وَحاقَ بِ-ٔلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذَابِ * النّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْها غُدُوّا وَعَشِیّا وَیَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ»(3)میگوییم: «آتش برزخ که ارواح کافران در فاصله مرگ تا قیامت با آن مواجه میشوند در بیابانی واقع میشود که محل آن جایی در سرزمین یمن است و کافران در آن ناراحتند تا وقتی که به جهنم برسند، همانطور هم بهشت برزخی که روح مؤمنین در
فاصله مرگ تا قیامت در آن واقع میشوند، در محل وادی السلام در پشت کوفه بین نجف و کربلا قرار دارد و روح مومنین با جسدشان در آنجا سرگردان هستند تا زمانی که به بهشت جاودان برسند.
در تفسیر امام حسن عسکری علیهالسلام از پدران اطهرش از امام صادق علیهالسلامنقل میکند:
«حزقیل، مؤمن آل فرعون، قوم خود را به سوی توحید خداوندی و نبوّت موسی علیهالسلام و برتری محمد صلیاللهعلیهوآله بر جمیع پیامبران الهی و همه مخلوقات و نیز برتری علی بن ابی طالب و اولاد اطهرش علیهمالسلام بر سایر اوصیاء پیامبران صدا زد و آنها را از [قبولی] خداوندی فرعون منع میکرد و خود، اعلام دوری از او کرد. امر دعوت او در میان مردم پیچید و خبر به فرعون رسید و گفتند: «حزقیل، مردم را به مخالفت با تو راهنمایی میکند و دشمنان تو را در مخالفت با تو مدد میکند». فرعون گفت: «این پسر عمو و جانشین و ولیعهد من است، اگر چیزی که شما میگویید درست باشد، لایق عذاب و شکنجه است، چون بر نعمت من کافری کرده و اگر شما کافر باشید، شما لایق شدیدترین عذابها هستید که به خود اجازه دادهاید بدگویی او را بکنید». حزقیل و مخبران در نزد فرعون جمع شدند، سپس از حزقیل پرسیدند: «آیا تو خداوندی فرعون را منکر میشوی و به نعمتهای او کفر ورزیدی؟» حزقیل گفت: «پادشاها! آیا تاکنون از من دروغی شنیدهای؟» فرعون گفت: «خیر». حزقیل گفت: «پس از آنها بپرس پروردگارشان کیست؟» آنها گفتند: «خداوند ما، فرعون است». حزقیل گفت: «خالق شما کیست؟» گفتند: «فرعون». حزقیل گفت: «روزیدهنده شما کیست؟ کسی که مسؤول تأمین زندگی شما و دفعکننده بدیهایتان است کیست؟» گفتند: «همین فرعون». حزقیل گفت: «ای پادشاه! شاهد باش و شما ای حاضرین، همگی شاهد باشید، که پروردگار اینها، پروردگار من و خالق ایشان، خالق من و روزیدهنده ایشان، همان روزیدهنده من است و من پروردگار، خالق
و روزیدهنده غیر از پروردگار ایشان ندارم و از هر پروردگاری غیر از او دوری میجویم».
منظور او همان خداوند متعال بود، امّا فرعون و بقیه فکر کردند که منظور او فرعون است، آن وقت فرعون به آن افراد خبرچین گفت: «شما درپی فساد در سرزمین من هستید و میخواهید میان من و پسر عمویم را تیره و تار کنید در حالی که او دست راست و پشتیبان من است،شما لایق عذاب هستید». سپس دستور داد تا آنها را به چهار میخ کشیده و با قیچی آهنین، گوشت بدنشان را قطعه قطعه کردند و به این وسیله خداوند متعال او را از شرّ حیلهای که آنان ایجاد کرده بودند، حفظ کرد: «فَوَقَیهُ اللّهُ سَیِّ-ٔتِ ما مَکَرُوا وَ»؛(1)«پس خدا از شر فرعونیان محفوظ داشت و عذاب سختی که بر فرعونیان نازل شد»؛ «حاقَ بِ-ٔلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذَابِ»؛(2)«یعنی همان کسانی که بدگویی از او کرده بودند، دچار شدیدترین شکنجهها شدند».
اما درباره آسیه، همسر فرعون، ابن عباس از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نقل میکند: «آن حضرت، چهار خط بر روی زمین کشید و فرمود: «آیا میدانید اینها چیست؟» گفتیم: «خدا و رسول او داناترند». فرمود: «برترین زنان اهل بهشت چهار نفرند: خدیجه، دختر خویلد و فاطمه، دختر محمد و مریم، دختر عمران و آسیه، دختر مزاحم، همسر فرعون».
تفسیر علی بن ابراهیم در خصوص آیه مینویسد: «او حزقیل بود که ششصد سال، ایمان خود را پنهان نگاه داشت و مبتلا به جذام شده و انگشتان دستش قطع شده بود و با دو دست بدون انگشت خود به قومش اشاره میکرد و میگفت: «وَقالَ الَّذِی آمَنَ یاقَوْمِ اتَّبِعُونِ أَهْدِکُمْ سَبِیلَ الرَّشادِ »؛(3)«ای قوم من! از من پیروی کنید تا من راه رشد و هدایت را به شما نشان دهم».
امام صادق علیهالسلام میفرماید: «قوم فرعون، او را تکه تکه کردند، امّا خداوند متعال، او را از اینکه ایمانش را از او بگیرند، حفظ فرمود».
ثعلبی میگوید: «راویان گفتهاند، حزقیل از یاران فرعون بود که شغل نجّاری داشت صندوقی را که مادر موسی علیهالسلام برای قرار دادن موسی علیهالسلام لازم داشت، او برایش ساخت و با همان صندوق، مادر موسی علیهالسلام او را به دریا انداخت».
گفتهاند: «حزقیل مدت صد سال، صندوقدار فرعون بود و مردی مؤمن و مخلص بوده که ایمان خود را پنهان میکرده تا زمانی که موسی علیهالسلام بر جادوگران پیروز شد، آن وقت حزقیل، ایمان خود را آشکار کرد و فرعون، او را هم با جادوگران به دار آویخت، امّا همسر حزقیل، آرایشگر دختران فرعون و زنی مؤمنه بود».
ابن عباس نقل کرده: «رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به جبرئیل فرمود: «هر وقت تو نزد من میآیی، بویی بسیار خوش به مشامم میرسد، این بو از چیست؟» جبرئیل گفت: «این بو از فرزند آرایشگر آل فرعون است، روزی او مشغول آرایش دختر فرعون بود، شانه از دستش افتاد، بلافاصله گفت: به نام خدا. دختر فرعون گفت: «منظورت، پدر من است؟» او گفت: «خیر». بلکه خداوند متعال، پروردگار من و تو و پدر توست»، دختر فرعون این خبر را به پدر رساند، فرعون هم او و فرزندانش را صدا کرد و گفت: «پروردگار شما کیست؟» او گفت: «پروردگار من و تو، خداوند متعال است». آنگاه فرعون دستور داد تنوری از مس ذوب شده را داغ کنند، سپس او و فرزندانش را آوردند، وقتی چنین کردند، آن زن به فرعون گفت: «از تو درخواستی دارم و آن اینکه استخوانهای من و فرزندانم را جمع کرده و آنها را دفن کنی». فرعون گفت: «باشد، به خاطر حقّی که در برابر خدماتت بر گردن من دارید، این کار را میکنم». سپس فرمان داد فرزندان او یکی یکی وارد آتش شدند تا نوبت به آخرین فرزند رسید که کودکی شیرخوار بود و به خواست خداوند متعال به سخن در آمد و گفت: «ای مادر صبر کن!
تو به حق هستی. آنگاه مادر و کودک را با هم در تنور انداختند، این بوی خوش از او و اولاد اوست». امّا همسر فرعون، آسیه، او از بنی اسرائیل و زنی مؤمن و مخلص بود که خداوند متعال را پنهانی عبادت میکرد، تا وقتی که فرعون، همسر حزقیل را کشت و او به چشم دل دید که فرشتگان، روح او را به آسمان میبردند. بنابراین به یقین و اخلاصش اضافه شد و وقتی که فرعون به پیش او آمد تا او را از عمل خود باخبر کند، آسیه گفت: «وای بر تو ای فرعون! چه چیز باعث جرأت تو بر خداوند عزّوجلّ شد؟» فرعون گفت: «چه چیزی شده، مثل اینکه همان دیوانگیای که به او رسیده بود، به تو رسیده است». آسیه گفت: «به پروردگار همه جهانیان ایمان آوردهام». آنگاه فرعون، مادر او را صدا کرد و به او گفت: «دخترت به من کافر شده، پس سوگند میخورم اگر به خدای موسی علیهالسلام کافر نشود، او را به قتل برسانم». بنابراین مادر آسیه با او صحبت کرد و از او درباره سخنان فرعون تحقیق نمود، امّا او فقط گفت: «من هرگز به خدای واحد کافر نمیشوم». سپس فرعون دستور داد تا او را به چهار میخ بکشند و آنقدر در عذاب بود تا وقتی که شهید شد.
از ابن عباس نقل شده: «وقتی که ایمان آسیه برای فرعون آشکار شد؛ او را شکنجه کرد تا دست از ایمان بردارد، در همان حال موسی علیهالسلام از آنجا عبور میکرد و او را در حال شکنجه دید، آسیه با انگشت اشاره نمود و از سختی عذاب به او شکایت کرد، موسی علیهالسلامهم به درگاه خداوند متعال، دعا کرد تا خداوند متعال عذاب او را کم کند، از آن پس دیگر دردی از شکنجه احساس نمیکرد و در هنگام شکنجه میگفت: «وَضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِندَکَ بَیْتا فِی الْجَنَّةِ وَنَجِّنِی مِن فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمِینَ»؛(1)«پروردگارا! برای من در نزد خود خانهای در بهشت بنا کن تا از شر فرعون و کردارش و از قوم ستمکار نجات بده».
1) . سوره تحریم، آیه 11.
آنگاه به او وحی شد: سر خود را بلند کن، وقتی سر بلند کرد، خانهای از مروارید دید که برای او در بهشت ساخته شده و با دیدن آن، لبخند زد، فرعون گفت: «به او نگاه کنید که در حال عذاب میخندد! شاید جای خود را در بهشت میبیند! «سرانجام او در حال شکنجه از دنیا رفت».
گفته شده: «همسر فرعون با نور آفتاب عذاب میشد و وقتی که مأموران شکنجه، او را رها میکردند ملائکه میآمدند و روی بدنش سایه میافکندند و جایگاهش را در بهشت به او نشان میدادند».
در تفسیر علی بن ابراهیم از سلمان درباره اوضاع بنی اسرائیل پس از عبور از دریا آمده است: «وَظَلَّلْنا عَلَیْکُمُ الْغَمامَ وَأَنزَلْنا عَلَیْکُمُ الْمَنَّ وَالسَّلْوَی کُلُوا مِن طَیِّباتِ ما رَزَقْناکُمْ وَما ظَلَمُونا وَلکِن کانُوا أَنفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ»؛(1)«ابر را سایبان شما ساختیم و مرغ بریان و ترنجبین را برای غذای شما بوجود آوردیم و گفتیم از غذای پاکیزه بخورید و نه به ما و بلکه به نفس خود ستم کردند». بنی اسرائیل وقتی که از دریا عبور کردند، به بیابانی رسیدند و به موسی علیهالسلامگفتند: «تو، ما را به هلاکت رساندی، چون ما را از شهر و آبادی به بیابانی آوردهای که نه سایهای دارد، نه درخت و نه آبی». بنابراین در روز، ابری میآمد و سایبان آنها از خورشید میشد و شب نیز از آن ابر، ترنجبین فرو میریخت و بر روی گیاهان و درختان و سنگها میافتد و آنها، آن را برمیداشتند و میخوردند و آخر شب، مرغ بریان میآمد و در دسترس آنها قرار میگرفت، وقتی میخوردند و سیر میشدند، پرنده مجددا پرواز میکرد و میرفت. موسی علیهالسلام سنگی داشت که آن را در میان لشکریان خود قرار داد، سپس با عصایش به آن ضربه زده و دوازده چشمه از آن سنگ جوشید، و هر قبیلهای از آبشخور جداگانه خود استفاده کردند، با این همه چون مدتی گذشت، گفتند: «وَإِذْ قُلْتُمْ یامُوسَی لَنْ نَصْبِرَ عَلَی طَعامٍ
1) . سوره بقره، آیه 57.
وَاحِدٍ فادْعُ لَنا رَبَّکَ یُخْرِجْ لَنا مِمّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ مِنْ بَقْلِها وَ قِثَّآئِها وَفُومِها وَعَدَسِها وَبَصَلِها قالَ أَتَسْتَبْدِلُونَ الَّذِی هُوَ أَدْنَی بِالَّذِی هُوَ خَیْرٌ اهْبِطُوا مِصْرا فَإِنَّ لَکُمْ ما سَأَلْتُمْ»؛(1)«ای موسی! ما نمیتوانیم همیشه یک نوع غذا بخوریم، پس به درگاه خدایت دعا کن که از گیاهان، سبزیجات، پیاز، سیر، عدس و گندم برای ما از زمین برویاند، موسی علیهالسلام به آنها گفت: آیا آنچه بهتر است را با آنچه ارزش آن کم است، عوض میکنید؟ پس وارد مصر شوید که هرچه خواستید برای شما خواهد بود». امّا آنها گفتند: «قالُوا یامُوسَی إِنَّ فِیها قَوْما جَبّارِینَ وَإِنّا لَنْ نَدْخُلَها حَتَّی یَخْرُجُوا مِنْها فَإِن یَخْرُجُوا مِنْهَا فَإِنّا دَاخِلُونَ»؛(2)«ای موسی! در آنجا مردمی ستمگر هستند، ما وارد آنجا نمیشویم تا وقتی که آنها خارج شوند». نصف این آیه در سوره بقره است و نصف دیگر و جوابش در سوره مائده است، علّت این جدایی در یک آیه واحد، ظاهرا این است که مصحف عثمان که الگوی سایر قرآنها بوده اینگونه آورده شده و در آن نویسنده ارتباطی بین ترتیبی آیات نیست و گاهی یک مطلب در جایی وارد شده نصف آن در جای دیگر آمده: «بنی اسرائیل درباره جنگ با آن ستمگران با موسی علیهالسلام موافقت نکردند و موسی علیهالسلام اراده کرد تا از آنها جدا شود، امّا آنها ترسیدند و گفتند: «اگر موسی علیهالسلام از بین ما برود هر لحظه عذاب بر ما نازل میشود». از او خواستند از آنجا نرود و از خداوند متعال بخواهد که توبه آنها را قبول کند، سپس خدای متعال به موسی علیهالسلاموحی کرد، من به شرطی توبه آنها را میپذیرم که وارد مصر شوند، حال که دوری کردند و رفتن به آنجا را تا چهل سال بر آنها حرام میکنم که در این مدت در بیابان سرگردان باشند و عاقبت این سخنان خود را که گفتند: «قالُوا یامُوسَی إِنّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَدا ما دَامُوا فِیها فاذْهَبْ أَنتَ وَرَبُّکَ فَقاتِلاَ إِنّا هاهُنا قاعِدُونَ»؛(3)«باز قوم گفتند
ای موسی! در آنجا تا زمانی که آنها باشند هرگز وارد نمیشویم، پس تو با خدایت با آنها جنگ کنید، ما خواهیم نشست». سپس همگی توبه کردند و در بیابان به راه افتادند به جز قارون، همگی از اوّل شب به راه میافتادند و شروع به خواندن تورات میکردند و وقتی صبح میشد، به دروازه مصر میرسیدند، امّا همان لحظه، خداوند متعال، زمین را دگرگون میکرد و آنها به جای اوّل خود برگشتند، در حالی که فاصله آنها تا مصر، چهار فرسخ بیشتر نبود، چهل سال در این مسیر، سرگردان بودند، گفتهاند هارون و موسی علیهم السلام در همان بیابان، وفات یافتند و پسران و نوههای آنها وارد مصر شدند.
ثعلبی از محمد بن قیس روایت میکند: «مردی یهودی نزد امیرمؤمنان علیهالسلام آمد و گفت: «ای اباالحسن! چقدر بعد از پیامبرتان صبرتان را از دست دادید و بیست و پنج سال نگذشته بود که به جان یکدیگر افتادید». حضرت فرمود: «بله، امّا شما هنوز پس از گذشتن از دریا پاهایتان خشک نشده بود که گفتید: «ای موسی! برای ما هم بتی قرار بده همانطور که بت پرستان، خدا و بتی دارند». در حدیث دیگر فرمود: «بله، ولی ما درباره خداوند متعال و پیامبر اختلاف نکردیم، بلکه درباره جانشینی پیامبر صلیاللهعلیهوآله اختلاف کردیم».
از ابن عباس نقل شده: «بنی اسرائیل وقتی که موسی علیهالسلام آنها را از دریا عبور داد به او گفتند: «به ما بگو چگونه و با چه قدرتی میتوانی وارد سرزمین مقدس شوی در حالی که خانواده و زنان و سالمندان همراه ما هستند؟» موسی علیهالسلام پاسخ داد: «من هرگز قومی را ندیدهام که خداوند متعال در دنیا به اندازه شما به آنها عنایت کرده باشد، به زودی خداوند متعال راه چارهای برای ما ایجاد میکند». بنی اسرائیل گفتند: «پس دعا کن خداوند متعال به ما غذا و شراب دهد و سایبانی برای ما فراهم کند». آن وقت خدای متعال به موسی علیهالسلام وحی کرد: «من به آسمان دستور دادم برای آنها مرغ بریان و ترنجبین ببارد و به باد، دستور دادم که آن را برای آنها برشته کن و به سنگها فرمان
دادم که شکافته شوند و برای آنها آب بیرون بیاورند و به ابرها دستور دادم که بر آنها سایه ایجاد کنند و به لباسهایشان دستور دادم که متناسب با رشد آنها گشاده شوند و اندازه تن آنها باشد». وقتی که موسی علیهالسلام این مطلب را به آنها گفت، آرامش پیدا کردند و بعد از مدّتی به سرزمین مقدّس؛ یعنی فلسطین رسیدند و مقدّس بودن آن سرزمین به آن دلیل بود که یعقوب علیهالسلام در آنجا زندگی میکرد و فرزند او در آنجا به دنیا آمد و اسحاق، پدر او و یوسف، پسر او علیهم السلام در آنجا زندگی میکردند و قبر همه آنها در سرزمین فلسطین است.
عیاشی از داوود رقی نقل میکند: «از امام صادق علیهالسلام شنیدم که فرمود: «پدرم فرمود: «بهترین زمین، سرزمین شام است و بدترین مردم، اهل شام هستند و بدترین سرزمینها، سرزمین مصر است که خداوند متعال آن را سرزمین کسانی قرار داد که مورد خشم خدا قرار گرفتند و خدای متعال هم آنها را چهل سال در بیابان سرگردان کرد تا سرانجام توبه کرده و از مصر خارج شده و وارد شام شدند». سپس فرمود: «من هرگز از غذایی که در ظرفهای مصری پخته شود، استفاده نمیکنم و دوست ندارم که با آب و گل سرشوی آن سرزمین، سر خود را بشویم، چون میترسم که خاک آن، خواری بیاورد و غیرت را از بین ببرد».
شیخ طوسی در التهذیب مینویسد: «امام صادق علیهالسلام فرمود: «خواب صبحگاه، بد است و رزق و روزی را کم و رنگ چهره را زرد میکند و پوست را زشت و تیره میکند و خواب صبحگاهی، مخصوص افراد نامبارک است. خدای متعال، روزی بندگان را بین طلوع فجر تا طلوع خورشید تقسیم میکند و هرگز بین الطلوعین نخوابید، مرغ بریان و ترنجبین هم در وقت بین الطلوعین بر بنی اسرائیل وارد شد و هر کس در آن ساعت میخوابید، چیزی نصیبش نمیشد و وقتی بیدار میشد چارهای جز گدایی و کمک از دیگران نداشت».
از امام حسن عسکری علیهالسلام روایت شده: «منظور از «منّ» ترنجبین است که از آسمان روی درختان میریخت و مردم از آن میخوردند، و «سلوی» بلدرچین یا مرغ بریان است که بهترین گوشت را دارد و خداوند، آن را بر ایشان نازل کرد. درباره قول خدای متعال که فرمود: «ادْخُلُوا هاذِهِ الْقَرْیَةَ»(1)شام است و منظور از سجدا؛ یعنی حالت فروتنی و تعظیم در برابر محمد صلیاللهعلیهوآله و امیرمؤمنان علی علیهالسلام که خداوند متعال، تجسم آنِ دو را بر در شهر برای آنها تشبیه کرد و به آنها دستور داد که سجده احترام و تعظیم به جا بیاورند و دوستی آن دو را تجدید کنند و متذّکر دوستی و ولایت آنها باشند و عهد و پیمان گرفته شده را به یاد آورند. «وَقُولُوا حِطَّةٌ»؛(2)یعنی بگویند: «خدایا! سجده ما، برای بزرگداشت مقام محمد صلیاللهعلیهوآلهو علی علیهالسلامو اعتماد ما به رهبری آنهاست، پس تو گناهان ما را ببخش و بدیهایمان را مخفی کن». «فَبَدَّلَ الَّذِینَ ظَلَمُوا قَوْلاً غَیْرَ الَّذِی قِیلَ لَهُمْ فَأَنزَلْنا عَلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا رِجْزا مِنَ السَّمآءِ بِما کانُوا یَفْسُقُونَ»؛(3)«پس از آن ظالمان به حکم خداوند متعال عمل نکردند و ما نیز برایشان عذابی سخت از آسمان نازل کردیم»؛ یعنی بعضی از آن افراد ستمکار، سجده نکردند و به جای اینکه بگویند «حطّه» گفتند: «حنظله» یعنی گندم قرمز! و تسلیم ولایت محمد و آل محمّد علیهمالسلام نشدند و آن را به مسخره گرفتند، امّا خدواند، عذابی از آسمان بر آنها نازل کرد که گفتهاند آن عذاب، بیماری طاعون بوده است که در چند روز 120000 نفر از آنها را شکنجه داد و خداوند متعال به آگاهی خود فهمید که آنها ایمان نمیآورند و توبه نمیکنند. درباره آیه شریفه: «فَقُلْنا اضْرِبْ بِعَصاکَ الْحَجَرَ فانفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَیْنا قَدْ عَلِمَ کُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ کُلُوا وَاشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللّهِ وَلاَ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ»؛(4)«به یاد بیاور وقتی که
موسی علیهالسلام برای قومش آب خواست و ما به او دستور دادیم که عصای خود را بر زمین بزن و سپس دوازده چشمه آب جاری شد و از آنچه خدا روزی شما ساخته بود، بخورید و بیاشامید و در زمین فتنهانگیزی نکنید». فرمود: «طلب آب به خاطر آن بود که بنی اسرائیل در بیابان دچار تشنگی و عطش شدند و با گریه و زاری به موسی علیهالسلامپناه بردند و گفتند: «عطش، ما را هلاک کرد». حضرت فرمود: «پروردگارا! به حق محمد صلیاللهعلیهوآله سرور پیامبران و به حق امیرمؤمنان علیهالسلام، سرور جانشینان و به حق فاطمه، سرور زنان عالم و به حقّ حسن علیهالسلام، سید و سرور جانشینان و به حق حسین علیهالسلام، برترین شهید و سید شهداء و به حق ذریه و عترت آنها و جانشینان ایشان که همگی سرور اهل تقوا هستند، این بندگان خود را سیراب کن». خدای متعال وحی نمود: «إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا سَوَآءٌ عَلَیْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ»؛(1)«ای پیامبر! کسانی که کافر شدند، بترسانی یا نترسانی ایمان نمیآورند». ای موسی! با عصبانیت به سنگ بزن، پس موسی علیهالسلامچنین کرد و ناگهان از سنگ دوازده چشمه جوشید و هر قبیلهای از اولاد یعقوب علیهالسلامآبشخور خود را شناخته و مزاحم یکدیگر نمیشدند.
از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «حضرت حجت علیهالسلام هنگامی که در مکّه قیام کند و متوجّه کعبه شود، منادی آن حضرت ندا میدهد: «هیچ کس لازم نیست آب و غذایی با خود بردارد، چون سنگ موسی علیهالسلام همراه ماست». به هر جایی که میرسند چشمهای از آن سنگ میجوشد و هر کس گرسنه باشد، سیر میشود و هر کس تشنه باشد، سیراب میشود تا وقتی که به شهر نجف در پشت کوفه برسند».
ثعلبی میگوید: «خداوند عزّوجلّ به موسی علیهالسلام وعده داد که سرزمین مقدّس؛ یعنی شام را ارث او و قومش قرار دهد در حالیکه در آن زمان، افراد ستمگری به نام عمالقه از فرزندان عملاق بن لاوی بن سام بن نوح علیهالسلام در آنجا سکونت داشتند. سپس
1) . سوره بقره، آیه 6.
خداوند متعال به موسی علیهالسلامو قوم او دستور داد که به طرف شام بروند و به آن حضرت وحی نمود: «ای موسی! من سرزمین شام را محل استقرار و سکونت شما قرار دادهام، پس آنجا با دشمنان مبارزه کن، من شما را در برابر آنها یاری میکنم، تو از میان قومت، دوازده نفر نیرومند را انتخاب کن؛ یعنی از هر قبیله یک نفر، تا آن فرد عهدهدار کار قوم خود باشد که آنها به دستوراتی که به آنها داده میشود، پایبند باشند و به آن عمل کنند». موسی علیهالسلام از هر گروه، یک نفر را انتخاب کرد و به آنها دستور داد تا مراقب اعمال خود باشند، سپس موسی علیهالسلام این دوازده نفر را به داخل شهر فرستاد تا برای او جست و جو کنند و اخبار و احوال ساکنان شهر را به او گزارش دهند. وقتی آنها به شام رفتند، مردی به نام عوج بن عناق را دیدند که طول قامت او 23 هزار متر! بود و او آنقدر بلند قد بود که به ابرها میرسید و میتوانست ماهی را از کف دریا صید کند و آن را با حرارت خورشید کباب کند و بخورد! روایت شده در زمان نوح علیهالسلاماین مرد پیش او رفت و گفت: «مرا هم در کشتی همراه خود ببر». نوح فرمود: «ای دشمن خدا! برو که درباره سوار کردن تو دستوری به من نرسیده است». وقتی آب، همه زمین را فراگرفت و حتی روی کوهها را پوشاند، آب از قوزک پای او بالا نرفت و او سه هزار سال عمر کرد تا وقتی که خداوند متعال، او را به دست موسی علیهالسلامهلاک کرد. به هر حال وقتی او چشمش به این دوازده نفر افتاد آنها را با دست خود گرفت و همه را در سوراخی فرو کرد و به همسرش گفت: «به این قوم کوچک نگاه کن که قصد جنگیدن با ما را دارند! من میتوانم آنها را زیر پای خود له کنم». امّا همسرش به او گفت: «نه!»
آنها را آزاد کن تا بروند و آنچه دیدهاند برای قوم خود بگویند»، او هم آنها را رها کرد، آن قوم آنقدر قوی هیکل بودند که یک خوشه انگورِ آنها را باید پنج نفر حمل میکرد و داخل یک نیمه از اناری که میخوردند، پنج یا چهار نفر جای میگرفت! وقتی این دوازده نفر رها شدند، با خود گفتند: «اگر ما واقعیّت را به بنی اسرائیل بگوییم، مردّد
میشوند و از پیامبر خدا علیهالسلام نافرمانی میکنند، ما باید چیزی به مردم نگوییم و فقط موسی و هارون علیهم االسلام را آگاه نماییم». با یکدیگر پیمان بستند. امّا وقتی بعد از چهل روز به موسی علیهالسلام رسیدند، یک حبّه از انگور را به موسی علیهالسلامنشان دادند و آنچه را که دیده بودند، توضیح دادند، سپس همه آنها به جز دو نفر یوشع بن نون و کالب بن یوحّنا که برادر همسر موسی علیهالسلامبود، پیمان خود را شکستند و ماجرا را برای مردم گفتند و آنها را از جنگ با ظالمان به دور کردند، وقتی که مردم این سخنان را شنیدند، شروع به گریه و زاری کردند و گفتند: «ای کاش در همان مصر مرده بودیم و امروز وارد این شهر نمیشدیم تا زنان و ثروت ما گرو ظالمان شود». تصمیم گرفتند به مصر برگردند و گفتند: «ای موسی! چون در شام، مردم ستمگری هستند ما وارد آنجا نمیشویم».
موسی علیهالسلام فرمود: «همان کسی که شما را از شرّ فرعون نجات داد و دریا را برای شما شکافت، میتواند شما را بر این ظالمان ستمگر غالب کند»، امّا قبول نکردند و تصمیم گرفتند به مصر برگردند، امّا یوشع و کالب، لباس به تن خود پاره کردند و به آنها گفتند: «وارد این سرزمین شوید که به محض ورود، خداوند متعال، شما را پیروز میکند، به وعده خود وفا مینماید، ما آنها را دیدهایم و به شما میگوییم آنها، بدنهای قوی و قلبهایی ضعیف دارند، پس از آنها نترسید و اگر اهل ایمان هستید به خداوند متعال توکّل نمایید». امّا بنی اسرائیل با سنگ به آن دو حمله کردند و نافرمانی کردند و گفتند: «قالُوا یامُوسَی إِنّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَدا ما دَامُوا فِیها فاذْهَبْ أَنتَ وَرَبُّکَ فَقاتِلاَ إِنّا هاهُنا قاعِدُونَ»؛(1)«ای موسی! تا وقتی این قوم در شام هستند، ما وارد آنجا نمیشویم، تو و پروردگارت بروید و با آنها بجنگید، ما همین جا بیرون دروازه مینشینیم». موسی علیهالسلام عصبانی شد و گفت: «قالَ رَبِّ إِنِّی لاَ أَمْلِکُ إِلاَّ نَفْسِی وَأَخِی فافْرُقْ بَیْنَنا وَبَیْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقِینَ»؛(2)«پروردگارا! من فقط صاحب اختیار خود و برادرم هستم، خدایا
میان من و این قوم ستمکار جدایی بیانداز». همین که موسی علیهالسلاماین سخن را بیان کرد، ابری نمایان شد که آورنده عذاب بود و خداوند متعال به موسی علیهالسلام وحی فرمود: «تا وقتی که آیات خداوند متعال را تکذیب میکنند، همه آنها را هلاک مینمایم و برای تو، قومی قویتر و بیشتر از اینها قرار میدهم». امّا موسی علیهالسلامگفت: «معبودا! اگر تو این قوم را هلاک کنی، مردمی که داستان آنها را شنیدهاند، میگویند: «خداوند این قوم چون نتوانست آنها را وارد سرزمین مقدّس کند، آنها را در بیابان هلاک کرد، در حالی که صبر تو بسیار زیاد است و گناهان را میبخشی، آنها را ببخش و عذاب نده». خدای متعال فرمود: «به خاطر این فکر و سخنان تو، من آنها را بخشیدم، امّا بواسطه این نافرمانی که کردند من تا چهل سال ورود به این سرزمین مقدّس را بر آنها حرام میکنم، غیر از دو بنده من یوشع و کالب، بقیه آنقدر در این بیابان خواهند ماند تا بمیرند، امّا زنان آنها که در ستمکاری ایشان دخالتی ندارند، در آینده میتوانند وارد سرزمین مقدّس شوند». موسی علیهالسلام در آن زمان، سپاهی داشت که یک فرسخ در یک فرسخ را اشغال کرده بودند، امّا عوج بن عناق با یک حرکت، کوهی را از جا کَند و میخواست آن را بر سر قوم موسی علیهالسلام بکوبد، در این وقت خداوند متعال، هدهد را فرستاد و او به وسیله نوک خود، صخرهای را کند و آن صخره بر سر عوج افتاد و او را به زمین انداخت، آن وقت موسی علیهالسلامنزدیک شد و در حالی که ده متر قامت او بود، ده متر هم طول عصای او بود، با عصای خود به قوزک پای عوج زد و او با همان ضربه به قتل رسید و سایر مردم نزدیک شدند و با کمک چندین خنجر، سر او را از بدن جدا کردند و او را در رود نیل انداختند و جنازه او یک سال باعث شد که آب در آنجا جمع شود و حرکت نکند، میگویند او از فرزندان امّعناق، دختر آدم علیهالسلام بود. به هر حال درباره نافرمانی بنی اسرائیل، فاصله شش فرسخی آنها تا سرزمین مصر، چهل سال به طول کشید و آنها صبح حرکت میکردند و شب به همان محل اوّل بر میگشتند، و در
همان حال ده نفر از برگزیدگان بنی اسرائیل که اسرار ظالمان را برای مردم بازگو کرده بودند در همان بیابان به مرگی ناگهانی از دنیا رفتند و هر کس که از جانب موسی علیهالسلام نافرمانی کرده بود در مدت بیست سال در بیابان به هلاکت رسید و از میان برگزیدگان هم فقط یوشع و کالب زنده ماندند، ولی هیچ یک از کسانی که گفته بودند: «قالَ رَبِّ إِنِّی لاَ أَمْلِکُ إِلاَّ نَفْسِی وَأَخِی فافْرُقْ بَیْنَنا وَبَیْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقِینَ»؛(1)«من فقط صاحب اختیار خود و برادرم هستم، خدایا میان من و این قوم ستمکار جدایی ایجاد کن». نتوانستند وارد اریحا شوند، امّا وقتی آنها هلاک شدند و چهل سال گذشت زنان آنها به جنگ آن ظالمان رفتند و خداوند، آنها را پیروز کرد و در همین رابطه، خداوند متعال فرمود: «یَابَنِی إِسْرَ ءِیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَأَوْفُوا بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُمْ وَإِیَّایَ فارْهَبُونِ»؛(2)«ای بنی اسرائیل! به یاد آورید نعمتی را که من به شما ارزانی داشتم که به عهد من وفا کنید تا به عهد شما وفا کنم و از شکستن پیمان من بر حذر باشید».
خداوند متعال میفرماید: «وَإِذْ وَاعَدْنا مُوسَی أَرْبَعِینَ لَیْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنتُمْ ظالِمُونَ * ثُمَّ عَفَوْنا عَنکُمْ مِنْ بَعْدِ ذَلِکَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ * وَإِذْ آتَیْنا مُوسَی الْکِتابَ وَالْفُرْقانَ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ * وَإِذْ قالَ مُوسَی لِقَوْمِهِ یاقَوْمِ إِنَّکُمْ ظَلَمْتُمْ أَنفُسَکُم بِاتِّخاذِکُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلَی بارِئِکُمْ فاقْتُلُوا أَنفُسَکُمْ ذَلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ عِندَ بارِئِکُمْ فَتابَ عَلَیْکُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ»؛(1)«به یاد آرید آن زمان که با موسی علیهالسلام چهل شب وعده نهادیم، سپس شما گوساله را خداوند قرار دادید در حالی که ستمکار بودید آنگاه ما شما را بخشیدیم تا شاید خدا را شاکر باشید و آنگاه که به موسی علیهالسلام کتاب و فرقان دادیم تا شاید هدایت شوید، و آن زمان که موسی علیهالسلام به قومش گفت: «ای قوم من! همانا شما با گوسالهپرستی به وجودتان ستم کردید، پس حالا به سوی خالق خود برگردید و به عقوبت آن، یکدیگر را بکشید، این در نزد خدایتان برای شما بهتر است، پس او، توبه شما را میپذیرد، همانا او توبهپذیر مهربان است».
در علل الشرایع و عیون الاخبار آمده است: «مردی شامی از امیرمؤمنان علیهالسلامپرسید: «چرا گاو همیشه سر خود را پایین نگه میدارد و سر خود را به آسمان بلند نمیکند؟» فرمود: «به خاطر شرم و حیای که از خدای عزّوجلّ دارد، از اینکه قوم موسی علیهالسلام، او را عبادت کردند، همیشه سر خود را پایین نگه میدارد».
1) . سوره بقره، آیات 54 - 51.
انس از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نقل میکند که فرمود: «گاو را گرامی بدارید، چون، او سرور همه چارپایان است و به جهت شرم از خداوند متعال پس از گوساله پرستی قوم موسی علیهالسلام، هرگز سر خود را بالا نمیکند».
تفسیر علی بن ابراهیم در خصوص این آیه: «قالَ فَإِنّا قَدْ فَتَنّا قَوْمَکَ مِنْ بَعْدِکَ وَأَضَلَّهُمُ السّامِرِیُّ»؛(1)«خداوند متعال فرمود: ما قوم تو را پس از تو آزمایش کردیم و سامری آنان را گمراه کرد». مینویسد: «خداوند، قوم موسی علیهالسلام را بعد از رفتن او به مناجات و وعدگاه، امتحان و آزمایش کرد و سامری آنها را به وسیله گوسالهای فریب داد و علّت این امر این بود که موسی علیهالسلام به سبب وعدهای که خداوند متعال درباره نزول تورات و الواح به او داده بود، قرار شد سی روز به کوه طور برود و او این سخن را به بنی اسرائیل خبر داد و به دیدار پروردگار خود رفت و هارون را جانشین خود در میان قوم قرار داد، امّا وقتی سی روز گذشت و موسی علیهالسلام برنگشت، ناسپاسی کردند و تصمیم گرفتند هارون علیهالسلام بکشند و گفتند: «موسی علیهالسلام به ما دروغ گفت و از پیش ما فرار کرد». آنگاه ابلیس به صورت مردی به طرف آنها آمد و به آنان گفت: «موسی علیهالسلام از دست شما فرار کرد و هرگز به نزد شما برنمیگردد، پس بلند شوید و طلاهای خود را بیاورید تا خدایی درست کنیم و آن را عبادت کنیم». سامری در روزی که موسی علیهالسلام، قوم خود را از دریا عبور میداد در جلوی موسی علیهالسلامحرکت میکرد و نگاهش به جبرئیل افتاد که بر حیوانی به صورت اسب نشسته بود و هر وقت آن حیوان، پای خود را در مکانی میگذاشت آنجا حرکت میکرد، سامری که در آن وقت از اصحاب و یاران موسی علیهالسلام بود، دست برد و مقداری از خاک مرکب جبرئیل علیهالسلام را برداشت و آن خاک، حرکت میکرد، بعد آن خاک را در کیسهای پنهان کرد و پیش خود نگاه داشت و همواره به وسیله آن بر بنی اسرائیل فخر فروشی میکرد. وقتی که ابلیس
1) . سوره طه، آیه 85.
به نزد آنها آمد به وسیله ذوب کردن زیور آلات برای آنها گوسالهای ساخت و به سامری گفت: «آن خاکی را که از ردّ پای جبرئیل برداشتهای، بیاور». آنگاه ابلیس آن خاک را در دهان گوساله قرار داد، وقتی که چنین کرد، آرواره گوساله طلا حرکت کرد و صدا کرد و بر بدن او، پشم و کرک به وجود آمد، آن وقت بنی اسرائیل برای گوساله به سجده افتادند و تعداد افرادی که گوساله پرست شدند، هفتاد هزار نفر بود.
در این وقت هارون علیهالسلام به آنها گفت: «وَلَقَدْ قالَ لَهُمْ هارُونُ مِن قَبْلُ یاقَوْمِ إِنَّما فُتِنتُم بِهِ وَإِنَّ رَبَّکُمُ الرَّحْمانُ فاتَّبِعُونِی وَأَطِیعُوا أَمْرِی * قالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَیْهِ عاکِفِینَ حَتَّی یَرْجِعَ إِلَیْنا مُوسَی»؛(1)«شما به وسیله این گوساله، فریب خوردهاید، در حالی که پروردگار شما خدای متعال است، پس از من پیروی کنید و اطاعت کنید، آنها گفتند: «ما همواره گوساله را عبادت خواهیم کرد تا اینکه موسی علیهالسلام به پیش ما برگردد». سپس آنها به هارون حمله کردند و هارون مجبور شد از میان آنها فرار کند و اوضاع بر همین حال بود تا آنکه میقات چهل روزه موسی علیهالسلام به پایان رسید، وقتی روز دهم ذیحجه فرا رسید، خداوند متعال، تورات را بر موسی علیهالسلامنازل کرد که در آن تورات، احتیاج مردم، شامل احکام و قوانین بود. آنگاه خداوند متعال به موسی علیهالسلام وحی کرد: «قالَ فَإِنّا قَدْ فَتَنّا قَوْمَکَ مِنْ بَعْدِکَ وَأَضَلَّهُمُ السّامِرِیُّ»؛(2)«ای موسی! ما بعد از تو، قوم تو را آزمایش کردیم و سامری آنها را گمراه کرد و گوساله پرست شدند». گوسالهای که صدا و آواز دارد، موسی علیهالسلام گفت: «پروردگارا! سامری، گوسالهای را ساخته، امّا صدای آن چیست؟» خداوند متعال فرمود: «صدای آن از طرف من است، ای موسی! من وقتی دیدم که آنها از عبادت من روی گرداندهاند و گوسالهای پیش آنها از عبادت من محبوبتر است، اراده کردم که آزمایش و فتنه آنها را زیاد کنم».
«وَلَمّا سُقِطَ فِی أَیْدِیهِمْ وَرَأَوْا أَنَّهُمْ قَدْ ضَلُّوا قالُوا لَئِنْ لَمْ یَرْحَمْنا رَبُّنا وَیَغْفِرْ لَنا
لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ * وَلَمّا رَجَعَ مُوسَی إِلَی قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفا قالَ بِئْسَما خَلَفْتُمُونِی مِنْ بَعْدِی أَعَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّکُمْ وَأَلْقَی الأَْلْوَاحَ وَأَخَذَ بِرَأْسِ أَخِیهِ یَجُرُّهُ إِلَیْهِ قالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَکادُوا یَقْتُلُونَنِی فَلاَ تُشْمِتْ بِیَ الأَْعْدَآءَ وَلاَ تَجْعَلْنِی مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ»؛(1)«آنگاه موسی علیهالسلام به سوی قوم خود برگشت در حالی که عصبانی و اندوهگین بود، گفت: «ای قوم! آیا پروردگارتان با شما وعدهای نیکو ننهاد و همین که عهد به درازا کشید، کاری کردید که غضب پروردگارتان را بر خود روا نمودید و خلف وعده کردید». سپس الواح تورات را انداخت و ریش هارون علیهالسلام را گرفت و سر او را به طرف خود کشید و به او گفت: «چه چیز باعث شد که وقتی دیدی آنها گمراه شدهاند جلوی آنها را نگرفتی. چرا از من پیروی نکردی، آیا نافرمانی کردی؟» هارون علیهالسلامگفت: «قالَ یاهارُونُ ما مَنَعَکَ إِذْ رَأَیْتَهُمْ ضَلُّوا * أَلاَّ تَتَّبِعَنِ أَفَعَصَیْتَ أَمْرِی * قالَ یَبْنَؤُمَّ لاَ تَأْخُذْ بِلِحْیَتِی وَلاَ بِرَأْسِی إِنِّی خَشِیتُ أَن تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إِسْرَ ءِیلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِی»؛(2)«ای پسر مادرم! سر و ریش مرا رها کن، من ترسیدم که بگویی میان بنی اسرائیل جدایی ایجاد کردی و مراقب گفتار من نبودی». آنوقت بنی اسرائیل به موسی علیهالسلامگفتند: «ما وعده تو را به خواست خود قبول نکردیم، امّا طلاهای قوم که آنها را ذوب کردیم ما را گمراه کرد و او از خاکی که داشت در دهان گوساله ریخت، گوساله به صدا در آمد، سپس موسی علیهالسلام، سامری را صدا کرد و از او پرسید، سامری گفت: «قالَ فَما خَطْبُکَ یاسامِرِیُّ * قالَ بَصُرْتُ بِما لَمْ یَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُها وَکَذَلِکَ سَوَّلَتْ لِی نَفْسِی»؛(3)«من چیزی را دیدم که سایرین ندیدند و مشتی از خاکِ پایِ جبرئیل را برداشتم و نگه داشتم تا نفس من این عمل را برایم زینت داد».
سپس موسی علیهالسلام گوساله را بیرون آورد و آن را آتش زد و خاکسترش را به دریا
ریخت، آنگاه سامری فرمود: «قالَ فاذْهَبْ فَإِنَّ لَکَ فِی الْحَیَواةِ أَن تَقُولَ لاَ مِسَاسَ»؛(1)«برو که همانا تا روزی که زنده هستی میگویی نزدیک من نشوید»؛ یعنی تا روزی که زنده هستی، علامت تو این است که میگویی: نزدیک من نشوید تا به این وسیله شناخته شوی و کسی فریب تو را نمیخورد، پس یاران او تاکنون نیز در مصر و شام معروف هستند به طائفهای که به آنها نباید نزدیک شد، سپس موسی علیهالسلام تصمیم به قتل سامری گرفت، امّا خداوند متعال به او وحی نمود: «ای موسی! او را نکش، چون او فردی بخشنده است». آنگاه موسی علیهالسلامبه او گفت: «وَانظُرْ إِلَی إِلهِکَ الَّذِی ظَلْتَ عَلَیْهِ عاکِفا لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنسِفَنَّهُ فِی الْیَمِّ نَسْفا * إِنَّما إِلهُکُمُ اللّهُ الَّذِی لاَ إِلهَ إِلاَّ هُوَ وَسِعَ کُلَّ شَیْءٍ عِلْما»؛(2)«به خدای خود که کمر به خدمت او بسته بودی نگاه کن که او را آتش زدند و خاکسترش را به دریا ریختند، همانا خدای شما خداوند بزرگ است که هیچ خدایی جز او نیست».
در ادامه میگوییم: منظور از زینت قوم، زینتها و جواهرات قبطیان بود که بنی اسرائیل وقتی قصد خارج شدن از مصر را داشتند آن را برای عیدی به امانت گرفته بودند و از ترس آنکه بفهمند اینها قصد خروج دارند آن را به ایشان برنگرداندند، و عبارت «لامساس» به گفته طبرسی در آن اختلاف شده است، بعضی گفتهاند: او مجبور بود به دستور خدا به مردم بگوید که با او صحبت و همنشینی نداشته باشند، تا بر او سخت بگذرد و در مدت زندگی در گوشهنشینی باشد، (ابن عباس) میگوید: «این حکم درباره فرزندان او نیز جاری بود و مجبور بودند در بیابان در کنار حیوانات وحشی و درندگان زندگی کنند و با هیچ بنی بشری تماس نداشته باشند و این به جهت عذاب عمل او بود که هر کس نزدیک آنها میشد میگفتند: لامساس، یعنی نزدیک من نشوید و با من تماس نگیرید. و گفتهاند: «سامری همواره میترسید و فراری بود
و مانند حیوانات وحشی در بیابان به سر میبرد، تا آنجا که گویی به خاطر دوری از مردم، مانند کسی بود که بگوید: «نزدیک من نشوید».
علی بن ابراهیم با اسناد به امام صادق علیهالسلام مینویسد: «خداوند متعال هیچ رسولی را نفرستاد جز اینکه در هنگام دعوتِ او، دو تن از شیطانها او را آزار و اذیت کرده و فتنهانگیزی میکردند و مردم را بعد از او گمراه میکردند، مخصوصا پنج پیامبر اولوالعزم: «نوح علیهالسلام، ابراهیم علیهالسلام، موسی علیهالسلام، عیسی علیهالسلام و محمد صلیاللهعلیهوآله».
شیاطین نوح علیهالسلام، فیقوس و حزام بودند. شیاطین ابراهیم علیهالسلام، مکیل و زدام بودند.
شیاطین موسی علیهالسلام، سامری و مرعقیبا بودند. شیاطین عیسی علیهالسلام، مولس و مریسان بودند. و شیاطین حضرت محمد صلیاللهعلیهوآلهمحبتر و زریق بودند، محبتر: یعنی روباه که به شخص مزوّر و حیلهگر میگویند و زریق به شخص کبود، چشم گویند و نیز به افراد بداخلاق و خشمگین گفته میشود که به اعتقاد ما منظور، اوّلی و دومی هستند، همانطور که خدای متعال میفرماید: «وَنَحْشُرُ الْمُجْرِمِینَ یَوْمَئِذٍ زُرْقا»؛(1)«گناهکاران را در قیامت سیاه چشم محشور میکنیم».
از ابوبصیر نقل شده که فرمود: «طاووس یمانی از امام باقر علیهالسلامدرباره پرندهای پرسید که فقط یکبار پرواز کرده و نه قبل از آن و نه بعد از آن پرواز نکرده و در قرآن یاد شده است، امام فرمود: «آن طور سینا است که خداوند متعال آن را بر بالای سر بنی اسرائیل سایه افکن کرده تا مجبور به قبول کردن تورات شدند». همچنان که میفرماید: «وَإِذْ نَتَقْنا الْجَبَلَ فَوْقَهُمْ کَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَظَنُّوا أَنَّهُ وَاقِعٌ بِهِمْ»؛(2)«آن زمان که کوه را مانند سایهبانی بر بالایشان نگه داشتم و یقین کردند که بر سرشان فرو میافتد».
روایت شده: وقتی که خدای متعال تورات را نازل کرد، موسی فرمود: «پروردگارا! خود را به من نشان بده تا من به تو نگاه کنم». خداوند، وحی نمود: «هرگز نمیتوانی
مرا ببینی، امّا به این کوه نگاه کن، پس اگر در سر جایش آرام گرفت، به زودی مرا میبینی». آن وقت خدای متعال پردهها را پس زد، ناگهان کوه به لرزه در آمد و در دریا افتاد و تا روز قیامت در حال سقوط است ملائکه نازل شدند و درهای آسمان را باز کردند و خداوند متعال به ملائکه وحی کرد که موسی علیهالسلامرا بگیرید که فرار نکند. ملائکه، موسی علیهالسلام را گرفتند و گفتند: «ای پسر عمران! آرام باش، به درستی که امر بزرگی را از خداوند متعال درخواست کردی». وقتی که موسی علیهالسلام نظر کرد، به زمین فرو رفت، ملائکه نازل شدند. از فروتنی و بزرگی پروردگار و ترس آنچه دیده بود، جان از بدنش خارج شد، امّا خداوند متعال روح او را به بدنش برگرداند. به هوش آمد و گفت: «پاک و منزهی ای خدا از اینکه با چشم، دیده شوی و من توبه میکنم و اولین کسی هستم که تصدیق میکنم تو دیدنی نیستی». خدای متعال فرمود: «قالَ یامُوسَی إِنِّی اصْطَفَیْتُکَ عَلَی النّاسِ بِرِسالاتِی وَبِکَلامِی فَخُذْ ما آتَیْتُکَ وَکُنْ مِنَ الشَّاکِرِینَ»؛(1)«ای موسی! من تو را بر سایر مردم برای رهبری و همکلامی با خود انتخاب کردم، پس آنچه را که به تو میآموزم، فراگیر».
از پیامبر صلیاللهعلیهوآله روایت شده که فرمود: «از کوههایی که با درخواست دیدن موسی علیهالسلام به پرواز در آمدند، هفت کوه هستند که در حجاز و یمن به زمین پیوستند، در مدینه، کوه احد و ورقان، در مکه، کوه ثور و ثبیر و حوی و در یمن، کوه صبر و حضور».
عیون الاخبار نقل میکند که مأمون از امام رضا علیهالسلامدرباره این آیه: «وَلَمّا جَآءَ مُوسَی لِمِیقاتِنا وَکَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنِی أَنظُرْ إِلَیْکَ قالَ لَن تَرَینِی وَلکِنِ انظُرْ إِلَی الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکَانَهُ فَسَوْفَ تَرَینِی فَلَمّا تَجَلَّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکّا وَخَرَّ مُوسَی صَعِقا فَلَمَّآ أَفاقَ قالَ سُبْحانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَأَنا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ»؛(2)«چون موسی با هفتاد نفر از بزرگان قومش در وقت معین به وعدهگاه آمد، گفت: «خدایا خود را به من بنمایان تا تو
را ببینم». خداوند متعال پاسخ داد: «تا ابد نخواهی دید امّا در کوه بنگر اگر کوه برقرار بماند، تو هم مرا میبینی». بعد نوری تجلی شد و کوه متلاشی شد و موسی بیهوش شد، گفت: «خدایا تو یکتایی». سؤال کرد که چطور ممکن است کلیم اللّه نداند که خدای متعال قابل دیدن نیست و چنین سوالی را مطرح کند؟ امام رضا علیهالسلام فرمود: «موسی میدانست که خداوند متعال، پاکتر از آناست که با چشم، دیده شود، امّا از آنجا که او با خداوند متعال هم سخن و به او نزدیک شد، این مطلب را به قوم خود خبر داد، آنها گفتند: «ما به تو ایمان نمیآوریم تا وقتی که ما هم صدای او را مانند تو بشنویم، قوم او هفتصد هزار نفر بودند». موسی علیهالسلام از میان آن قوم، هفتادهزار نفر را انتخاب کرد و از میان این عده نیز هفت هزار نفر و در نهایت، هفتاد نفر را برای دیدار پروردگار خود انتخاب کرد و به همراه آنها به سوی طور سینا به راه افتاد. آنها در دامنه کوه ایستادند و موسی علیهالسلام از کوه طور بالا رفت و از خداوند متعال خواست که با آنها سخن بگوید و آنها کلام او را بشنوند. خداوند متعال هم دعای موسی علیهالسلام را اجابت کرد و آنها سخن خداوند را از همه اطراف خود شنیدند. خدای متعال آن صدا را در درختی قرار داد و از آن پخش نمود تا اینکه آنان از همه اطراف شنیدند. امّا اینها قانع نشدند و گفتند: «ما به تو ایمان نمیآوریم تا وقتی که صاحب این صدا را نبینیم!» وقتی چنین سخنی را بر زبان آوردند، خداوند، عزّوجلّ صاعقهای فرو فرستاد و آنها را به سبب این جسارت و ظلم، شکنجه و هلاک نمود. موسی علیهالسلام گفت: «پروردگارا! وقتی من پیش بنی اسرائیل برگردم به آنها چه جوابی دهم؟ آنها میگویند که تو این هفتاد نفر را با خود بردی و آنها را کُشتی چون در ادّعای مناجات خود با خدای عزّوجلّ دروغگو بودی». خداوند متعال با دعای موسی علیهالسلام آنها را زنده کرد تا همراه او برگردند، آنگاه آن هفتاد نفر گفتند: «اگر تو از خدا بخواهی که خودش را به تو نشان دهد، حتما او درخواست تو را قبول میکند و بعد از آن تو، ما را از احوال او باخبر کن تا او را درست
بشناسیم». موسی علیهالسلام گفت: «ای قوم! خداوند متعال با چشم دیده نمیشود و باید او از نشانههایش، او را شناخت». آنها گفتند: «ما به تو ایمان نمیآوریم، مگر اینکه چنین درخواستی از خداوند متعال بنمایی، موسی علیهالسلام به ناچار گفت: «پروردگارا! تو خود حرفهای این قوم را شنیدی و خودت به صلاح آنها داناتری». خداوند متعال به او وحی کرد: «ای موسی! خواست تو از خواست آنها سرچشمه میگیرد و من تو را به سبب نادانی آنها مجازات نمیکنم». موسی علیهالسلام گفت: «پروردگارا! خود را به من نشان بده چنانکه به تو نگاه کنم». خداوند فرمود: «هرگز مرا نمیبینی، ولی به این کوه نگاه کن، اگر در جای خودش آرام گرفت تو نیز مرا خواهی دید». وقتی که خداوند متعال با یکی از نشانههای خود بر کوه آشکار شد، کوه، قطعه قطعه شد و موسی علیهالسلام بیهوش شد. وقتی به هوش آمد، گفت: «پاک و منزهی تو ای پروردگار من! من توبه میکنم و از دانش خود نسبت به تو از نادانی این قوم، توبه مینمایم و اوّلین کسی هستم که ایمان دارم که تو قابل دیدن و درک نیستی».
امام باقر علیهالسلام فرمود: «امیرمؤمنان علیهالسلام در وصیّت خود فرمود: «شما پشت جنازه من را بگیرید و جلوی آن را آزاد بگذارید، هر وقت قدمهایتان استوار شد و باد خوشی بر شما وزید، مرا در آنجا دفن کنید که ابتدای طور سینا است».
امام صادق علیهالسلام فرمود: «الغری، بخشی از کوهی است که خداوند متعال در آنجا با موسی علیهالسلام گفتگو کرد».
شیخ مرتضی رحمهالله میگوید: «اگر گفته شود: چرا موسی علیهالسلام سر و ریش برادر را گرفت؟ چون ظاهر آیات قرآن دلالتی ندارد که هارون علیهالسلام عمل زشتی کرده باشد که شایسته چنین رفتاری باشد، مخصوصا که او از موسی علیهالسلام عذرخواهی کرد، پس اینگونه رفتاری که موسی علیهالسلام نشان داد کار افراد بیارزش است که سنجیده عمل نمیکنند و هرگز بزرگان چنین عملی نمیکنند. باید در پاسخ گفت: در آنچه خدای
متعال از عمل موسی علیهالسلام با برادرش نقل میکند چیزی نیست که اقتضای آن صدور معصیت از هیچ یک از آنها باشد، چون موسی علیهالسلام وقتی به قوم خود میرسد و متوجه عمل زشت آنها میگردد، ناراحت شده و در فکر چاره افتاد و کشیدن سر و ریش برادر، عملی است که انسان در حالت خشم و تفکر با وجود خودش هم انجام میدهد، در حالی که انسان اندیشمند، گاهی لبان خود را به دندان میگیرد و ریش خود را فشار میدهد، موسی علیهالسلام هم برادر خود را شریک خود دانسته و قصد توهین یا بیاحترامی به او را نداشته، امّا منع هارون علیهالسلاماز او، از ترس آن بوده که بنی اسرائیل فکر کنند موسی علیهالسلام قصد سرزنش هارون علیهالسلام را داشته و قصد هارون علیهالسلام از منع برادر، آرام کردن او بوده، نه مانع او. به قول شیخ صدوق هیچ عمل زشتی از آنها صادر نشده و اگر هم شکی وجود داشته باشد، باید آن را ترک اولی دانست، چون دلیل محکم بر عصمت آن دو دلالت میکند.
روایت شده که موسی علیهالسلام وقتی به سوی قوم خود برگشت و آنها را مبتلا به گوساله پرستی دید به ایشان گفت: «یاقَوْمِ إِنَّکُمْ ظَلَمْتُمْ أَنفُسَکُم بِاتِّخاذِکُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلَی بارِئِکُمْ فاقْتُلُوا أَنفُسَکُمْ ذَلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ عِندَ بارِئِکُمْ فَتابَ عَلَیْکُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ»؛(1)«ای قوم! شما به خود ستم کردید، پس به سوی خالق خود توبه کنید و یکدیگر را بکشید که خداوند، توبهپذیر است». آنها گفتند: «چگونه یکدیگر را بکشیم؟» موسی علیهالسلام فرمود: «فردا در کنار بیتالمقدس جمع شوید و یک شمشیر یا کارد با خود بیاورید، وقتی من از منبر بنی اسرائیل بالا رفتم، چشمان خود را بپوشانید و با یکدیگر دعوا و جنگ کنید». روز بعد، هفتاد هزار از مردانی که گوسالهپرستی کرده بودند در کنار بیتالمقدس جمع شدند، وقتی که موسی علیهالسلام پیش آنها آمد و از منبر بالا رفت، آنها با یکدیگر درگیر شدند، جبرئیل نازل شد و گفت: «ای موسی! به
1) . سوره بقره، آیه 54.
آنان بگو، حکم قتل از میان شما برداشته شد، خداوند متعال شما را بخشید». در این دعوا ده هزار نفر کشته شدند تا آیه پذیرش توبه نازل شد: «ذَلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ عِندَ بارِئِکُمْ فَتابَ عَلَیْکُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ»؛(1)«ای قوم! به خود، ستم کردید پس به سوی خالق خود توبه کنید و یکدیگر را بکشید که خداوند، توبهپذیر است».
بصائر الدرجات با اسناد به سریر مینویسد: در نزد امام باقر علیهالسلام بودم مردی از یمن پیش ما آمد. امام علیهالسلام از او پرسید: «آیا تو فلان خانه را میشناسی؟» عرض کرد: «بلی، آن را دیدهام». امام علیهالسلام فرمود: «آیا فلان صخره را در فلان مکان میشناسی؟» عرض کرد: «بلی آن را دیدهام». پس از رفتنِ او امام باقر علیهالسلام فرمود: «ای ابافضل! این صخره، همان سنگی است که وقتی موسی علیه السلام عصبانی شد الواحِ تورات را بر روی آن انداخت و آنچه از تورات که قطع شد این سنگ آن را در برگرفت و در خود قرار داد، وقتی که خداوند متعال رسول دیگری فرستاد، آنها را به او برگرداند و این الواح در حال حاضر پیش ماست».
از آن حضرت روایت شده: «خدای متعال هیچ چیز به پیامبران خود نبخشیده، جز آنکه مثل آن را به حضرت محمد صلیاللهعلیهوآله بخشیده است و صُحُف ابراهیم و موسی علیهماالسلام در نزد ماست».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «الواح تورات که خداوند متعال بر موسی علیهالسلام نازل کرد، حاوی احکام تمام احتیاجات بشر تا روز قیامت بود. وقتی دوران موسی علیهالسلام تمام شد، خداوند متعال به او وحی کرد که الواح را که از جنس زبرجد بهشتی بودند به امانت خداوند بگذارد. موسی علیهالسلام به کنار کوه رفت، کوه شکافته شد و الواح را در آن نهاد و دوباره کوه به هم رسید و آنها را گرفت و آنها در همان جا باقی ماندند تا وقتی که خداوند محمد صلیاللهعلیهوآله را مبعوث کرد، آن وقت سوارانی از یمن به سمت پیامبر صلیاللهعلیهوآله
1) . همان.
حرکت کردند، وقتی به آن کوه رسیدند، کوه شکافته شد و الواح تورات که در پارچهای پیچیده شده بود، همان طور که موسی علیهالسلام آنها را قرار داده بود، آشکار شد و آن قوم آنها را گرفتند و نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآله آوردند و آنها را به ایشان تقدیم کردند.
از امیرمؤمنان علیهالسلام روایت شده، یوشع بن نون، وصی موسی علیهالسلام بود و الواح موسی علیهالسلاماز جنس زمرد سبز بهشتی بودند، وقتی که موسی علیهالسلام عصبانی شد، الواح از دستش افتاد و بعضی از آنها شکست، موسی علیهالسلام آنها را برداشت، وقتی عصبانیّت موسی علیهالسلاماز بین رفت، یوشع گفت: «آیا قسمت مهم الواح در پیش تو هست؟» فرمود: «آری». دوباره آن الواح دست به دست در میان پیامبران میگشت تا آنکه آخر به دست پیامبر صلیاللهعلیهوآله رسید.
عیاشی از امام باقر علیهالسلام در خصوص آیه: «وَإِذْ وَاعَدْنا مُوسَی أَرْبَعِینَ لَیْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنتُمْ ظالِمُونَ»؛(1)«به یاد بیاورید زمانی را که با موسی علیهالسلام چهل شب وعده کردیم پس ستمکار و ظالم شدید»، روایت میکند که فرمود: «چهل شب به خداوند رسیده بود، اگر چه ظاهرا تقدیر بر سی شب بود و خداوند متعال، ده شب بر آن اضافه کرد».
امام باقر علیهالسلام در خصوص آیه: «وَأُشْرِبُوا فِی قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ»(2)علیهمالسلام موسی علیهالسلام دعا میکرد. پروردگار به او وحی نمود: «ای موسی! همانا قوم تو به آزمایش و گرفتاری مبتلا شدهاند». موسی علیهالسلام گفت: «پروردگارا! این کار چگونه اتفاق افتاده؟» وحی رسید: «به وسیله سامری او از آب کردن طلاها و جواهراتشان گوسالهای ساختند و آن گوساله صدا میکند». موسی علیهالسلام فرمود: «إِنْ هِیَ إِلاَّ فِتْنَتُکَ تُضِلُّ بِها مَن تَشَآءُ»؛(3)«اینگونه نیست جز آزمایشی از طرف تو که به واسطه آن هر کس را
بخواهی گمراه و یا هدایت میکنی». امّا وقتی موسی علیهالسلام به قوم خود رسید و آنها را در حال گوسالهپرستی دید، الواح تورات از دستش افتاد و شکست، امام باقر علیهالسلام فرمود: «اتفاق افتادن این کار در علم الهی ایجاد شده بود و اما موسی علیهالسلام دچار خشم شد و آنها را به زمین انداخت، بعد موسی علیهالسلام از سر تا دُم آن گوساله به وسیله یخ پوشاند و بعد از آن، آن را آتش زد و آخر آن را در آب دریا ریخت». سپس فرمود: «آن قوم آنقدر آن گوساله را دوست داشتند که هر کس خواستهای داشت، میخواست خاکستر آن گوساله را بخورد امّا خداوند متعال دستور داد تا خاکستر آن را به دریا بریزند».
از آن حضرت روایت شده: وقتی که موسی علیهالسلام از پروردگار خود خواست [که پروردگار خود را ببیند]، دید درهای آسمان باز شد و ملائکه گروه گروه به طرف او آمدند در حالی که دستهایشان ستونهایی از نور بود که همگی از کنار او عبور میکردند و میگفتند: «ای پسر عمران! به راستی که خواسته بزرگی داری». ناگهان خداوند متعال آشکار شد و کوه تکه تکه شد، آن وقت موسی علیهالسلام به سجده افتاد
و بیهوش شد، وقتی خداوند متعال روحش را به او برگرداند، زود گفت: «سُبْحانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَأَنا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ»؛(1)«پاکی تو ای پروردگار من به سوی تو برمیگردم و اوّلین کسی هستم که ایمان میآورم». ابن ابی عمیر میگوید: عدّهای از راویان
گفتهاند: «آتش به موسی علیهالسلام غلبه کرد تا از ترس آنچه میبیند، فرار نکند».
از ابوبصیر، از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «وقتی که موسی بن عمران از خداوند متعال درخواست دیدن کرد، خداوند به او وعده داد که در جای خود بماند و به ملائکه دستور داد که گروه گروه با برق و رعد و صاعقه و طوفان از کنار او عبور کنند هرگاه گروهی از ملائکه از کنار او میگذشتند، استخوانهایش به لرزش میافتاد و سر خود را بلند میکرد و آنها به او میگفتند: «ای موسی! به درستی کار بزرگی را از من خواستی».
1) . سوره اعراف، آیه 143.
امام باقر علیهالسلام فرموده: وقتی موسی با خداوند متعال مناجات میکرد درباره سامری پرسید و گفت: «خداوندا! گوساله را سامری ساخته امّا صدای گوساله از کجاست؟» پروردگار فرمود: «صدای آن از من است چون آن را عذابی برای قوم تو قرار دادهام، پس آن را آشکار نکن». عذاب در زبان قرآن به معنای آزمایش و ابتلاء است و به معنای گمراه کردن و گمراهی نیست، چون قرآن کریم میفرماید: «تَهْدِی مَن تَشَآءُ»
و امّا سفارش به نگفتن سخن به خاطر آن بود که بنی اسرائیل به خاطر نادانی و تیرگی قلب، معنای لفظها و کاربرد آنها را نمیشناختند و حتّی در فهمیدن چیزهای روشن مشکل داشتند، پس چگونه ممکن بود موسی علیهالسلام این کار را به آنها بفهماند.
در کتاب منهج الدعوات از امام صادق علیهالسلام روایت شده است: ماه ذیالحجه ماهی است که موسی علیهالسلام پیش بنی اسرائیل رفت و در همان روز و شب سیصد هزار نفر از بنی اسرائیل مُردند.
در تفسیر منسوب به امام حسن عسکری علیهالسلام در خصوص آیه: «وَإِذْ وَاعَدْنا مُوسَی أَرْبَعِینَ لَیْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنتُمْ ظالِمُونَ»(1)علیهمالسلامصلیاللهعلیهوسلمعلیهالسلام به بنی اسرائیل فرموده بود، وقتی که خداوند متعال فرج را برساند و دشمنان شما را از بین ببرد، کتابی از طرف پروردگارتان برای شما نازل می شود که شامل اوامر و نواهی میباشد، امّا وقتی فرج بنی اسرائیل فرا رسید، خداوند عزّوجلّ به موسی علیهالسلامفرمان داد که در جشن او حاضر شود و سی روز روزه بگیرد و در کوه به مناجات بپردازد و موسی علیهالسلامفکر کرد بعد از سی روز، کتاب الهی نازل میشود، اما سی روز، روزه گرفت و در شب آخر قبل از افطار، مشغول مسواک زدن دندان خود شد، خداوند متعال به او وحی کرد: «ای موسی! میدانی که بوی دهان روزهدار نزد من از هر عطری خوشبوتر است، پس پنج روز دیگر نیز روزه بگیر و وقت افطار، مسواک نزن».
1) . سوره بقره، آیه 51.
موسی علیهالسلام این کار را کرد، خداوند هم به او وعده داد که کتاب تورات را بعد از چهل شب بر او نازل کند و چنین نیز شد. وقتی سی روز گذشت و موسی علیهالسلام برنگشت. سامری به نزد گدایان و مستضعفین بنی اسرائیل رفت و به آنها گفت: «موسی علیهالسلام به شما وعده داد که بعد از سی روز برگردد، اکنون این مدت تمام شد و موسی علیهالسلام برنگشت، حتما موسی علیهالسلام از امر پروردگار، نافرمانی کرده و پروردگارتان خواسته که به شما نشان دهد میتواند خودش شما را دعوت کند و احتیاجی به فرستادن موسی علیهالسلام ندارد». آن وقت گوسالهای را که ساخته بود و به آنها نشان داد، آنها گفتند: «چگونه این گوساله میتواند خدای ما باشد؟» سامری گفت: «این گوساله با شما درباره پروردگارتان حرف میزند. همانطور که با موسی علیهالسلام از درون درخت، سخن میگفت». آنها این گفتار را شنیدند و گفتند: «خدای ما در گوساله است همانطور که در درخت بود». به این ترتیب هم خود، گمراه شد و هم دیگران را گمراه کرد. زمانی که موسی علیهالسلام به سوی قومش برگشت، متوجّه گوساله شد گفت: «ای گوساله! آیا همانطوری که این مردم فکر میکنند، خدا در تو حلول کرده؟» گوساله پاسخ داد: «ای موسی! به خداوند متعال قسم! خداوند ما پاک است از اینکه، گوساله یا چیزی مثل درخت یا هر جای دیگری او را در بر بگیرد او را شامل شود». سامری، گوساله را کنار دیوار قرار داد و از طرف دیگر از زیر زمین بعضی از یاران قوی خود را پنهان کرد و آنها دست در دهان گوساله کردند و خود به جای آن حرف زدند: «فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلاً جَسَدا لَهُ خُوَارٌ فَقالُوا هاذَآ إِلهُکُمْ وَإِلهُ مُوسَی فَنَسِیَ»؛(1)«سامری با آن زر و زیورها گوسالهای ساخت که صدایی شگفت داشت و گفت: خدای شما و موسی، گوساله است». گوساله به حرف آمد و گفت: «ای موسی! این مردم بدبخت، دچار گرفتگی نشدند مگر به خاطر اینکه در سلام کردن به محمد و آل محمّد صلیاللهعلیهوآله تنبلی کردند و دوستی و یاری
1) . سوره طه، آیه 88.
او را نادیده گرفتند و مرا به خدایی انتخاب کردند، حالا که خداوند متعال به واسطه تنبلی در صلوات بر پیامبر اسلام صلیاللهعلیهوآله و اهل بیت پاکش علیهمالسلام آنها را به گوسالهپرستی دچار کرده، چگونه شما از خواری بزرگتر و دشمنی با محمّد صلیاللهعلیهوآله و علی علیهالسلام نمیترسید؟ در حالی که آیات و دلایل آشکار، حق بودن آنها را دیدهاید».
در همان کتاب درباره آیه شریفه: «ثُمَّ عَفَوْنا عَنکُمْ مِنْ بَعْدِ ذَلِکَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ»؛(1)«آنگاه شما را بخشیدیم و بعد از این کار زشت از گناه شما درگذشتیم، شاید سپاسگزار باشید». میفرماید: «یعنی ای بنی اسرائیل که در عصر محمّد صلیاللهعلیهوآله هستید ما از گناه گذشتگان شما در مورد گوساله پرستی میگذریم تا شاید شما نعمت شایسته خوبان و نعمتهای خود در دوره اسلام را شکر کنید و مهربانی خداوند متعال به همین خاطر، شامل حال پیشینیان شما شد که آنها خداوند متعال را به حقّ محمّد صلیاللهعلیهوآله و خاندان او خواندند و ولایت محمّد و علی علیهماالسلام و خاندان و آل آن دو را در وجود خود تجدید کرد و آن وقت، رحمت خداوند، شامل حال آنها شد و خداوند متعال گناهشان را بخشید».
در ادامه میفرماید: «خداوند متعال به موسی علیهالسلام دستور داد که گوسالهپرستان را بکشد، امّا تمام آنها از عبادت کردن گوساله، دوری کردند و گفتند: «ما آن را نمیپرستیدیم». خداوند متعال به موسی علیهالسلام وحی کرد که گوساله را داغ زده و در آب بیندازند و مردم از آبِ آن بنوشند، پس هر کس که گوسالهپرست بود، لبانش سیاه و بینی او تیره میشد و گناه او نمایان میگشت، به این ترتیب عبادت کنندگان گوساله آشکار شدند». خداوند متعال دستور داد که دوازده هزار نفر از غیر آنها با شمشیر به جنگ با گوسالهپرستان بپردازند و منادی ندا داد: «لعنت خدا بر کسی که گوسالهپرستان را با دست و زبان، یاری کند و لعنت خدا بر کسی که در کشتن کسی به
1) . سوره بقره، آیه 52.
خاطر دوستی، تنبلی کند و به طرف غریبه حمله کند». عدّهای کشته شدند و گروهی زنده ماندند، آنها که زنده مانده بودند، گفتند: «بدبختی ما از مردگان بیشتر است؛ زیرا مجبور شدیم با دست خود، پدران و مادران و برادران و نزدیکان خود را بکشیم در حالی که ما دچار گناه گوسالهپرستی نشدیم، پس چرا ما دچار سختی شدیم؟» سپس خداوند متعال به موسی علیهالسلام وحی نمود: «من آنها را هم امتحان کردم چون آنها وقتی گوسالهپرستی قوم خود را دیدند، از آنها دوری نکردند و با آنها جنگ نکردند، به آنها بگو: هر کس میخواهد شکنجه کشتن گوسالهپرستان برایش آسان شود، خداوند را به نام محمّد و علی علیهماالسلام و خاندانش صدا کند». این کار را کردند و این امر بر آنها آسان شد و از کشتن گوساله پرستان، رنجی احساس نکردند. و به این کار ادامه دادند تا اینکه ششصد هزار نفر کشته شدند، آنگاه خداوند متعال به قلب این دوازده هزار نفری که گوساله نپرستیده بودند الهام کرد که آنها با خود گفتند: «مگر به جز این است که پیوستن به پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله و خاندان پاکش وسیلهای است که خداوند متعال آن کس را ناامید نمیکند. پس چرا ما متوسل به آنها نشویم تا دستورِ کشتنِ گوسالهپرستان از ما برداشته شود؟» جمع شدند و گریه و زاری کردند و گفتند: «پروردگارا! به مقام محمد صلیاللهعلیهوآله و به مقام علی و به مقام فاطمه صاحب بزرگی و پاکی و به مقام حسن و حسین دو نواده سید و سرور پیامبران که سرور جوانان اهل بهشت هستند و به مقام زنان پاک آنها از خاندان رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از تو میخواهیم از گناه ما بگذری و دستور به کشته شدن را از میان ما برداری». به موسی علیهالسلام ندا رسید: «دست از کشتن بردار، چون بعضی از این قوم، مرا قسم دادند که اگر ابلیس و نمرود و فرعون مرا به آن قسم میدادند هر لحظه آنها را نجات میدادم و درخواستشان را قبول میکردم». خداوند، حکمِ کشته شدن را برداشت. آنگاه با خود گفتند: «افسوس بر ما، ای کاش! زودتر خدا را به سوگند خاندان رسول میخواندیم تا ما را از بدبختی این فتنه، حفظ میکرد».
از پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله سؤال شد: «چرا قرآن را فرقان میگویند؟» فرمود: «چون آیات و سورههای آن جدا جدا بود و به صورت وحی بر قلب من نازل شد، امّا کتب آسمانی دیگر مثل تورات، انجیل و زبور همگی به صورت لوح از آسمان نازل شد».
بصائر از سمان نقل میکند که امام باقر علیهالسلام فرمود: «شیعه درباره علی و موسی و عیسی علیهمالسلام چه نظری دارند؟» پرسیدم: «فدایت شوم! از چه نظر؟» فرمود: «به خدا سوگند! علی علیهالسلام از آن دو، داناتر است». سپس فرمود: «ای بنده خدا! آیا نمیدانی که علم علی علیهالسلام مثل علم محمّد صلیاللهعلیهوآله است و علم محمّد صلیاللهعلیهوآله بالاتر و برتر از همه پیامبران است؟» گفتم: «آری». فرمود: «خداوند متعال درباره موسی علیهالسلاممیفرماید: «وَکَتَبْنا لَهُ فِی الأَْلْوَاحِ مِن کُلِّ شَیْءٍ مَوْعِظَةً وَتَفْصِیلاً لِکُلِّ شَیْءٍ»؛(1)«ما در الواح تورات از هر چیز نوشتیم و به او فهماندیم که همه امور برای او آشکار نمیشود». خداوند متعال درباره حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله فرمود: «وَجِئْنا بِکَ شَهِیدا عَلَی هَ-ؤُلاَءِ وَنَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیانا لِکُلِّ شَیْءٍ وَهُدًی وَرَحْمَةً وَبُشْرَی لِلْمُسْلِمِینَ»؛(2)«ما تو را بر همه امّتها و رسولان آنها شاهد میآوریم و بر تو کتابی نازل کردیم که تفسیر همه چیز است».
گفته شده: وقتی که موسی علیهالسلام پیش گوساله پرستان آمد و به آنها گفت توبه کنند و خود را بکشند، آنان در محل توبهکاران نشستند و سایر مردم، خنجرهای خود را برای کشتن آنها بیرون کشیدند و آنها مجبور بودند، پدر، پسر، برادر، دوست و همسایه خود را بکشند و این کار برایشان بسیار سخت بود، آن وقت خداوند متعال مه غلیظ و ابر سیاهی به طرف آنها فرستاد که نمیتوانستند همدیگر را ببینند و به آنها
گفته شد: «هر کس فرار کند یا روی خود را از قاتل خود برگرداند یا او را با دست یا پا جلویش را بگیرد، ستمکار است و توبهاش پذیرفته نمیشود». آنها تا شب به کشتن مشغول بودند، وقتی تعداد کشتگان زیاد شد و به هفتاد هزار نفر رسید، موسی
و هارون علیهماالسلام دعا کردند و به گریه و زاری پرداختند و گفتند: «پروردگارا! بنی اسرائیل را هلاک کردی، بقیه را حفظ کن». خداوند متعال ابر را از بین برد و به آنها دستور داد، شمشیرها را بگذارند و دست از جنگ بردارند. وقتی صحنه آرام شد، موسی علیهالسلام از دیدن کشتهگان بسیار غمگین شد، آن وقت خداوند متعال به او وحی نمود: «ای موسی! اگر بدانی کشتگان آنها شهید هستند و من گناهان گذشته بازماندگان میگذرم و قاتل و کشته شده را به بهشت میفرستم، راضی میشوی؟» سپس موسی علیهالسلام تصمیم گرفت سامری را بکشد، امّا خداوند متعال به او وحی نمود: «سامری را نکش، چون مردی بخشنده است». آن وقت موسی علیهالسلام او را لعنت کرد و فرمود: «قالَ فاذْهَبْ فَإِنَّ لَکَ فِی الْحَیَواةِ أَن تَقُولَ لاَ مِسَاسَ وَإِنَّ لَکَ مَوْعِدا لَن تُخْلَفَهُ»؛(1)«برو تا وقتی زنده هستی از مردم دوری گزین و برای تو در قیامت، موعدی برای عذاب هست که هرگز تخلّف نمیپذیرد». آنگاه موسی علیهالسلام به بنی اسرائیل فرمان داد که با سامری همنشینی نکنند و سامری به صورت وحشیها در بیابان زندگی میکرد و هیچ کس به او نزدیک نمیشد و هیچ کس نباید او را لمس میکرد و اگر این کار را میکرد، آن قسمت بدن او را با قیچی میبریدند و این وضع تا هنگام مرگ او ادامه داشت.
1) . سوره طه، آیه 97.
در تفسیر علی بن ابراهیم آمده است: علّت هلاکت قارون این بود، که وقتی موسی علیهالسلام بنی اسرائیل را از مصر خارج کرد و آنها در بیابان زندگی کردند، موسی علیهالسلام دستور داد که با ستمکارانی که در شام هستند مبارزه کنند، امّا آنها پیروی نکردند و گفتند: «قالُوا یامُوسَی إِنّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَدا ما دَامُوا فِیها فاذْهَبْ أَنتَ وَرَبُّکَ فَقاتِلاَ إِنّا هاهُنا قاعِدُونَ»؛(1)«تو و پروردگارت بروید و بجنگید ما همینجا مینشینیم». خداوند نیز ورود به آنجا را بر آنها واجب کرد، امّا تا چهل سال ورود به آنجا را به آنان حرام کرد و آنها در بیابان تیه، سرگردان بودند. صدای قارون در میان آنها از همه بهتر بود و همواره تورات میخواند و به دلیل خواندن و قرائت خوبش «منون» نامیده میشد و در داروسازی توانا بود، وقتی زمان سرگردانی بنی اسرائیل در بیابان طول کشید، تصمیم گرفتند توبه کنند، امّا قارون از توبه خودداری کرد و چون موسی علیهالسلام از نزدیکان او بود، پیش او رفت و به او گفت: «ای قارون! قوم تو میخواهند توبه کنند و تو دوری میکنی؟ اگر تو نیز همراه آنها توبه نکنی، عذاب خداوند بر تو نازل میشود». قارون به گفته موسی علیهالسلام توجهی نکرد، موسی علیهالسلام با ناراحتی از پیش او بیرون رفت و قارون در قصر خود نشست، در حالی که عبایی از خز و کفشهایی از
1) . سوره مائده، آیه 24.
پوست خر به پا داشت، آنوقت دستور داد که قدری خاکستر با آب، مخلوط کرده و بر سر موسی علیهالسلام بریزند، وقتی خدمتکاران این کار را کردند، موسی علیهالسلام بسیار ناراحت شد و در کتف او، موهایی بودکه هر وقت عصبانی میشد آن موها از لباس او بیرون آمده و از آن خون میچکید. موسی علیهالسلام گفت: «ای خدا! اگر به خاطر من خشمگین نشوی، من پیامبر تو نیستم». خداوند متعال به او وحی کرد: «من به آسمانها و زمین فرمان دادم که از تو پیروی کنند، پس هر کار میخواهی با او بکن». قارون بعد از انجام این عمل در قصر را بسته بود، امّا موسی علیهالسلام با اشارهای در را باز کرد و جلو او رفت. قارون به او نگاه کرد، متوجّه شد که موسی علیهالسلام با خود، عذاب آورده است، به همین خاطر گفت: «ای موسی! از تو میخواهم که به من رحم کنی». امّا موسی علیهالسلام گفت: «ای پسر لاوی! ساکت باش، کلام تو را قبول نمیکنم». آن وقت به زمین دستور داد که او را فرو ببرد، زمین نیز قصر و همه وابستگان او را فرو برد. قارون هم تا زانوان در زمین فرو رفت، به همین خاطر به گریه افتاد و از موسی علیهالسلام خواست که به او رحم کند اما موسی علیهالسلام دوباره به او گفت: «ای پسر لاوی! ساکت باش که من کلامت را قبول نمیکنم». سرانجام قارون هلاک شد. شب همان روز وقتی موسی علیهالسلام برای مناجات رفت، خداوند متعال دعای او را جواب نداد و موسی علیهالسلام فهمید که علّت بیتوجهی خداوند متعال، مهربانی نکردن او نسبت به قارون است، پس گفت: «پروردگارا! قارون من را به غیر نام تو خواند و اگر از من به نام تو درخواست میکرد، قبول میکردم». خداوند متعال فرمود: «ای پسر لاوی! ساکت باش، من سخن تو را قبول نمیکنم». موسی علیهالسلام گفت: «پروردگارا! اگر میدانستم خشنودی تو در نجات اوست، درخواست او را قبول میکردم». خدای متعال فرمود: «به بزرگی و شکوهم قسم اگر قارون همانطور که از تو تقاضای نجات کرد از من تقاضا میکرد، حتما دعایش را قبول میکردم، امّا کار او را به تو واگذار کردم، ای پسر عمران! از مرگ شکایت نداشته
باش، چون مرگ، حکمی است که آن را بر همه نفسها راندهام و برای آخرت تو جایگاهی آماده کردهام که اگر به آنجا داخل شوی باعث روشنی چشم توست». سپس موسی علیهالسلام همراه یاران خود به طرف طور سینا حرکت کرد و از کوه بالا رفت، در این وقت چشم او به مردی افتاد که جلو میآید و همراه خود بیل و کلنگ دارد، موسی علیهالسلام گفت: «چه میخواهی؟» او گفت: «مردی از پیامبران خدا میمیرد و من مسؤول کندن قبر او هستم». موسی علیهالسلام فرمود: «آیا میخواهی در کندن قبر به تو کمک کنم؟» او گفت: «آری». موسی علیهالسلام به او کمک کرد و قبری کند، وقتی قبر کامل شد، آن مرد خواست که وارد قبر شود، موسی علیهالسلام گفت: «چه میکنی؟» او گفت: «میخواهم ببینم اندازه و قالب آن مناسب است یا نه؟» موسی علیهالسلام گفت: «من این کار را میکنم». وارد قبر شد و در آن دراز کشید، در همان لحظه ملک الموت نازل شد و روح او را گرفت و کوه، قبر او را در خود پنهان کرد».
درباره این روایت میگوییم: مطابق فرموده قرآن کریم: «إِنَّ قارُونَ کانَ مِن قَوْمِ مُوسَی فَبَغَی عَلَیْهِمْ وَآتَیْناهُ مِنَ الْکُنُوزِ ما إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِی الْقُوَّةِ إِذْ قالَ لَهُ قَوْمُهُ لاَ تَفْرَحْ إِنَّ اللّهَ لاَ یُحِبُّ الْفَرِحِینَ»؛(1)قارون از نزدیکان موسی علیهالسلام بود. پسر عموی
قارون، داماد بن فاهث بوده و ابن فاهث همان موسی بن عمران بن فاهث است، بعضی هم گفتهاند: قارون، پسر خاله موسی علیهالسلام بوده است، این مطلب از امام صادق علیهالسلام روایت شده است. بعضی هم گفتهاند: «او عموی موسی علیهالسلام بوده است».
امّا درباره گفتار قارون که میگوید: «إِنَّما أُوتِیتُهُ عَلَی عِلْمٍ»؛(2)«من این ثروت را از علم خود کسب کردهام». باید گفت: منظور او این بود که از نظر مقام و ثروت، برترین مردم است و هدف او از علم، علم تورات یا علم تجارت بوده و بعضی هم آن علم را علم شناخت گنجهای یوسف علیهالسلام دانستهاند.
از امام صادق علیهالسلام در روایتی درباره یونس علیهالسلام آمده است، آن ماهی که یونس را بلعیده بود، وارد دریای قلزم، دریای مصر، دریای طبرستان و دجله عوراء شد، سپس از آنجا به زیر زمین رفت و قارون را ملاقات کرد. قارون در زمان موسی علیهالسلام هلاک شده بود و خداوند متعال، فرشتهای را موکل کرده بود که هر روز او را به اندازه قامتش در زمین فرو میبرد، در همان حال یونس علیهالسلام در شکم ماهی مشغول دعا و تسبیح پروردگار بود، قارون صدای او را شنید و به فرشته نگهبان خود گفت: «قدری به من مهلت بده، من صدای آدمی را میشنوم». خداوند متعال به فرشته وحی نمود: «به او اجازه بده». قارون فریاد زد: «تو کیستی؟» یونس علیهالسلام گفت: «من بنده گنهکار و بدکار، یونس بن متّی هستم». قارون گفت: «خداوند متعال شدید الغضب با موسی بن عمران برادر کلثوم چه کرد؟» یونس علیهالسلام گفت: «افسوس! زمان طولانیای است که وفات یافته». قارون گفت: «خداوند، بخشنده و آمرزنده است با قوم هارون بن عمران چه کرد؟» یونس علیهالسلام گفت: «همگی از دنیا رفتهاند». قارون گفت: «کلثوم دختر عمران که همسر من بود، چه شد؟» یونس علیهالسلام گفت: «همگی درگذشتهاند و هیچکس از آل عمران باقی نمانده». قارون گفت: «افسوس بر آل عمران». سپس حمد و سپاس خداوند متعال را به جای آورد، به جهت این شکر و سپاس، خداوند به فرشته موکل دستور داد تا عذاب دنیای او را بردارد و این چنین شد».
در مورد آیه: «إِنَّ قارُونَ کانَ مِن قَوْمِ مُوسَی فَبَغَی عَلَیْهِمْ وَآتَیْناهُ مِنَ الْکُنُوزِ ما إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ»؛(1)«قارون یکی از ثروتمندان قوم موسی علیهالسلام بود که از راه ظلم و ستم، ثروت به دست آورده بود». از ابن عباس روایت شده، فرعون، قارون را در مصر، پادشاه بنی اسرائیل قرار داده بود و او به آنها ظلم میکرد و از نظر ثروت و مقام بر تمام بنی اسرائیل پیشی گرفته بود، از حنتمه نقل شده که کلید گنجهای قارون آن
1) . سوره قصص، آیه 76.
قدر زیاد بود که شصت اسبِ سفید، آنها را حمل میکردند و چون جنس کلیدهای او آهنی و سنگین بود، تصمیم گرفتند کلیدها را از جنس چوب بسازند و وقتی حمل آنها نیز سخت شد، کلیدها را از جنس پوست گاو و به اندازه یک انگشت درست کردند تا حمل آن آسان شود و او هر جا میرفت، کلید گنجهای خود را همراه خود میبرد و کلیدها را تزیین میکرد و چهار هزار سوار، او را همراهی میکردند و سه هزار کنیز و نوکر با لباسهای قرمز در اطراف او بودند و او خود را نیز غرق در طلا و نقره میکرد و مردمی که او را میدیدند از زیادی ثروت و فرزند او تعجب کرده و آرزو میکردند، ای کاش مال و ثروت او را داشتند. خداوند متعال به پیامبرش موسی علیهالسلام وحی کرد به قوم خود دستور بده به چهار طرف لباسهای خود، پارچههای سبز و آبی به رنگ آسمان آویزان کنند موسی علیهالسلام هم به آنها دستور این را داد تا با دیدن پارچههای آبی به یاد پروردگارشان بیافتند که ازآسمان برایشان کلامی آسمانی ارسال کرده، امّا قارون، تکبر کرد و گفت: «این عمل را اربابها با بندگان خود انجام میدهند تا بندگانشان از آنها تشخیص داده شوند». وقتی موسی علیهالسلام بنی اسرائیل را از دریا عبور داد، فرمانروایی قربانگاه را به هارون داد. بنی اسرائیل، هدیهها و نذریهای خود را نزد هارون میآوردند و هارون هم آنها را در قربانگاه قرار میداد، تا از آسمان آتشی نازل شود و آنها را ببلعد و قارون از این جهت به هارون حسادت میکرد به همین خاطر پیش موسی علیهالسلام رفت و به او گفت: «ای موسی! تو رهبر قوم هستی و هارون برادرت را رئیس قربانگاه کردی و به من هیچ مقامی ندادی، در حالی که من، بهتر از هر دوی شما تورات را میخوانم و طاقت این بیعدالتی را ندارم». موسی علیهالسلام گفت: «به خدا قسم! من این مقام را به هارون ندادهام، بلکه خداوند متعال به او داده است».
قارون عرض کرد: «به خدا قسم! من این کار را تأیید نخواهم کرد، مگر اینکه توضیح این مطلب را به من بدهی». موسی علیهالسلام رؤسای بنی اسرائیل را جمع کرد و به آنها گفت:
«عصاهای خود را بیاورید». عصاها را جمع کرد و آنها را در جایگاه عبادت خود قرار داد و همه تا صبح مراقب عصاها بودند، وقتی صبح به دیدن عصاها رفتند، دیدند که عصای هارون، سبز شده و بر آن، برگ روییده و جنس عصای او از درخت بادام بود. موسی علیهالسلامگفت: «ای قارون! آیا عصای هارون را میبینی؟» قارون گفت: «این کار از جادوهای دیگر تو عجیبتر نیست». با ناراحتی از موسی علیهالسلام و یارانش جدا شد، از آن به بعد همواره در جهت آزار موسی علیهالسلام تلاش میکرد و هر روز ستم و دشمنی او زیادتر میشد، امّا موسی علیهالسلام به خاطر خویشاوندی با او مدارا میکرد. قارون قصری ساخت که درِ آن از طلا و دیوارهای آن با صفحههای طلایی تزیین شده بود، به همین خاطر افراد بنی اسرائیل به ثروت او غبطه میخوردند و به همنشینی با او راضی بودند. خداوند متعال نیز حکم زکات را نازل فرمود و قارون با دانستن حکم زکات راضی شد که در برابر هر هزار دینار، یک دینار و در برابر هر هزار گوسفند، یک گوسفند و در برابر هر هزار مال و دارایی خود، یک عدد از آن را زکات بدهد. امّا وقتی به خانه برگشت و مقدار آنها را حساب کرد، به نظرش زیاد آمد، به همین دلیل ناراضی شد و بنی اسرائیل را جمع کرد و گفت: «موسی علیهالسلام هرچه خواست، انجام دادید، اکنون میخواهد اموالتان را از شما بگیرید». بنی اسرائیل گفتند: «تو سرور و بزرگتر ما هستی، دستور بده تا ما انجام دهیم». قارون گفت: «شما به نزد فلان زن بدکردار بروید و مالی به او بدهید تا شهادت دهد، موسی علیهالسلام با او زنا کرده آن وقت میتوانیم موسی علیهالسلام را از میان خود بیرون کنیم و از شر او راحت شویم». سپس هزار درهم آورد تا به زن بدهند. بعضی نیز گفتهاند: طشتی از طلا به آن زن داد و گفت: «من به تو پناه میدهم و تو را در میان زنان خود وارد میکنم تا با آنها همنشینی داشته باشی، به شرط آن که فردا در حضور مردم شهادت بدهی که موسی علیهالسلام با تو زنا کرده». فردا رسید، قارون، بنی اسرائیل را جمع کرد و موسی علیهالسلام را صدا کرد. موسی علیهالسلام بلند شد
و سخنرانی کرد و فرمود: «هر کس سرقت کند، دست او را باید قطع کرد و هر کس تهمت بزند، باید هشتاد تازیانه به او زد و هر کس زنا کند، اگر همسری نداشته باشد باید صد تازیانه بخورد و اگر همسر داشته باشد، باید او را سنگسار کرد تا کشته شود».
قارون گفت: «اگر چه آن فرد تو باشی؟ چون بنی اسرائیل فکر میکنند تو با فلان زن زنا کردهای!» موسی علیهالسلام گفت: «او را صدا کنید تا از او شهادت بگیریم». آن زن آمد، موسی علیهالسلام از او پرسید: «ای زن! آیا من با تو زنا کردهام؟» پاسخ این سؤال بر او دشوار بود، پاسخی نداد، موسی علیهالسلام او را به خدای گشاینده دریا و نازلکننده تورات سوگند داد، وقتی آن زن این مطلب را شنید، خداوند متعال به او توفیق توبه داد و با خود گفت: «توبه کردن، آسانتر از اذیت رسول خدا است». پس گفت: «نه، هرگز! قارون به من مبلغی داده تا به تو تهمت زنا بزنم». وقتی آن زن این سخنان را به زبان آورد، قارون سر به زیر انداخت و فهمید که در معرض هلاک واقع شده؛ موسی علیهالسلام به سجده افتاد و گریه کرد و گفت: «پروردگارا! دشمن تو میخواهد، رسول تو را آزار و رسوا کند. خدایا! اگر من پیامبر تو هستم، برای من غضب فرما و مرا بر او مسلّط ساز». خدای متعال وحی کرد: «سرت را بلند کن و هر فرمانی میخواهی بده که زمین من از تو اطاعت میکند». موسی علیهالسلام گفت: «ای بنی اسرائیل! خداوند متعال مرا بر قارون فرستاد، حال هر کس پیرو اوست، همراه او باشد و هر کس پیرو من است، از او دوری کند». همگی از قارون فاصله گرفتند، به جز دو نفر، هیچ کس در کنار او نماند، سپس موسی علیهالسلام دستور داد که ای زمین آنها را فرو ببر، پس آنها تا پاشنه در زمین فرو رفتند، بار دیگر موسی علیهالسلام دستور داد و این بار تا شکم فرو رفتند و بار دیگر تا گردن و در همه این مراحل، قارون و آن دو تن به موسی علیهالسلام اظهار عجز و ناتوانی میکردند و از او، مهربانی و شفقت میخواستند و هفتاد بار به او دعا کردند و او را به خداوند متعال قسم دادند که به آنها رحم کند، امّا موسی علیهالسلام از شدت عصبانیت و ناراحتی به آنها نگاه
نکرد، در آخر با دستور او، زمین، آنها را کاملاً در خود فرو برد، همان لحظه خدای متعال به موسی علیهالسلام وحی کرد: «اصلاً تو را این طور نمیدیدم که هفتاد بار، به تو التماس کنند، تو به آنها رحم نکنی و توجهی نکنی، امّا به بزرگی و شکوهم قسم، اگر فقط یک بار به درگاه من دعا کرده بودند، هر لحظه مرا، نزدیک و اجابت کننده میدانستند و آنها را نجات میدادم».
قتاده میگوید: «گفته شده که زمین، هر روز، آنها را به اندازه یک قد انسانی فرو میبرد تا روز قیامت که به ته زمین برسند، وقتی زمین، قارون و یارانش را فرو برد، بنی اسرائیل با خود گفتند: «موسی علیهالسلام، قارون را کشت تا خانه و ثروت و گنجهای او را بگیرد». آن وقت موسی علیهالسلام دعا کرد و خواست که خداوند متعال، خانه و ثروت او را نیز به زمین فرو ببرد».
علی بن ابراهیم تفسیر با استناد به امام صادق علیهالسلام مینویسد: «مردی از خوبان بنی اسرائیل و دانشمندان آنها، زنی را خواستگاری کرد و او قبول کرد. در همان وقت، پسر عموی آن مرد از آن زن خواستگاری کرد و چون مردی بدکار و گنهکار بود، زن قبول نکرد. پس پسر عموی آن مرد، دچار حسادت شد و در کمین او نشست و او را کشت، سپس جنازه او را برداشت و آن را نزد موسی علیهالسلام برد و گفت: «ای پیامبر خدا! این مرد، پسر عموی من است که کشته شده، نمیدانم قاتل او کیست؟» عمل قتل نزد بنی اسرائیل، بسیار زشت و جرم آن، سنگین بود، امّا موسی علیهالسلام متوجّه آن شد و بنی اسرائیل را جمع کرد تا در این مورد تصمیم بگیرند، از طرف دیگر در بنی اسرائیل، مردی بود که گاو مادهای داشت و صاحب پسر خوبی بود. پسرش، مغازهای داشت که میخواست آن را بفروشد، امّا کلید انبار مغازهاش، زیر سر پدرش بود و او نیز خوابیده بود و پسر میترسید که پدر را بیدار کند و خواب او را بر هم بزند، پس خریداران از کالای او منصرف شدند و کالایش را نخریدند، وقتی پدرش
بیدار شد، به پسر گفت: «پسرم مغازه را چه کردی؟» او گفت: «کالاها هم چنان هست و من، آنها را نفروختهام، چون کلید آن، زیر سر شما بود و من دوست نداشتم شما را از خواب بیدار کنم»، پدر گفت: «در عوض این خوبی که در حق من کردی، من، این گاو را به تو میدهم تا برای تو منفعتی داشته باشد که قرار بود از فروش کالا به دست بیاوری». خداوند متعال هم برای قدردانی از عمل نیک پسر، به بنی اسرائیل دستور داد که گاو بخرند و بفروشند. وقتی بنی اسرائیل دور هم جمع شدند و گریه و زاری کردند، موسی علیهالسلام به آنها دستور داد که باید گاوی را قربانی کنید. آنها تعجب کردند و گفتند: «آیا ما را مسخره کردهای؟» ما جنازهای آوردیم و از تو میخواهیم قاتل او را پیدا کنی؛ تو میگویی باید گاوی را قربانی کنید؟!» موسی علیهالسلامفرمود: «به خدا پناه میبرم از اینکه، من از نادانان باشم» بنی اسرائیل فهمیدند که موسی علیهالسلام فکر نکرده، حرف نمیزند و در سخن خود اشتباه کردهاند، پشیمان شدند و پرسیدند: «به خداوند بگو که گاو را برای ما تعیین کند». موسی علیهالسلام گفت: «پروردگارم میفرماید: «إِنَّها بَقَرَةٌ لاَ فارِضٌ وَلاَ بِکْرٌ عَوَانٌ بَیْنَ ذَلِکَ فافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ»؛(1)«موسی گفت: خدا میفرماید گاوی که نه مسن است و نه خیلی جوان». گفتند: «از او بپرس رنگ گاو چگونه باشد؟» موسی علیهالسلام گفت: «پروردگارم میفرماید: «إِنَّها بَقَرَةٌ صَفْرَآءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرِینَ»؛(2)«رنگ آن زرد بسیار روشن است که بینندگان از دیدن آن، شادمان میشوند». آنها گفتند: «ما، آن را خوب نمیشناسیم، از پروردگارت بخواه آن را برای ما، کاملاً وصف کند». موسی علیه السلام گفت: «پروردگارم میفرماید: « إِنَّهَا بَقَرَةٌ لَا ذَلُولٌ تُثِیرُ الْأَرْضَ وَلَا تَسْقِی الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لَا شِیَةَ فِیهَا قَالُوا الْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ (71)»؛(3)«آن گاویست که خیلی رام نیست که زمین را شخم بزند و آب از چاه بکشد و رنگ آن، یک دست است
و هیچ خالی در آن نیست بالاخره بنی اسرائیل تسلیم شدند و گفتند: حالا سخن حق گفتی! این گاوی که میگویی، میشناسیم». نزد آن پسر رفتند تا گاو را از او بخرند. پسر گفت: «آن را نمیفروشم، جز اینکه پوست او را پر از طلا کنید و به من برگردانید». آنها نزد موسی علیهالسلام برگشتند و سخنان پسر را به او گفتند. موسی علیهالسلامفرمود: «شما راهی ندارید و باید آن را بخرید». بنی اسرائیل رفتند و به اندازه قیمت، به صاحب گاو، طلا دادند و گاو را خریدند، آنگاه به نزد موسی علیهالسلامرفتند و گفتند: «ای پیامبر خدا! چه باید بکنیم؟» موسی علیه السلام فرمود: «پروردگارم میفرماید: «گاو را بکشید و بخشی از بدن او را به جنازه بزنید و از آن بپرسید چه کسی، تو را کشته است؟» آنها، دم گاو را به بدن جنازه نزدیک کردند و گفتند: «چه کسی، تو را کشته است؟» به قدرت خداوند متعال، آن مرده، زنده شد و گفت: «پسر عمویم که جنازه مرا آورده، مرا کشت».
در حدیث دیگری روایت شده: «در بنی اسرائیل، پیرمردی پول دار بود. برادرزادههای او به خاطر پول پیرمرد، پسر او را کشتند و جنازه او را بر دروازه شهر قرار دادند، سپس درخواست خون او را کردند، خداوند متعال هم به وسیله گاو، قاتلان او را رسوا نمود».
از امام باقر علیهالسلام روایت شده: «هر کس، کفش زرد رنگ بپوشد تا وقتی آن را دارد؛ احساس شادمانی میکند، چون خداوند عزّوجلّ میفرماید: «صَفْرَآءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرِینَ»؛ «زرد زرینی میباشد که رنگ آن، بینندگان را شاد میکند».
از امام رضا علیهالسلام روایت شده: «اگر بنی اسرائیل دنبال سخن را نمیگرفتند، خداوند متعال، هر گاوی که آنها قربانی میکردند، از آنها قبول میکرد، امّا خودشان سخت گرفتند و جزئیات مطلب را پرسیدند، خداوند متعال هم به آنها، سخت گرفت».
شیخ طبرسی مینویسد: «دانشمندان درباره این آیات، اختلاف داشتند، بعضی از آنها گفتهاند: «تکلیف بنی اسرائیل درباره گاو تغییر کرد و اگر آنها، همان ابتدای کار،هر
گاوی را قربانی میکردند از ایشان قبول میشد، امّا چون این کار را نکردند و خودشان خواستار جزئیات شدند، خداوند متعال هم تکلیف را برای آنها سخت گرفت و صلاح آنها در تغییر بود. عالمان از جنبه دیگری نیز اختلاف کردهاند، بعضی از آنها گفتهاند: «تکلیف بنی اسرائیل تغییر نکرد، بلکه تکلیف دوم و سوم به تکلیف اوّل اضافه شد و این به خاطر تشدید و سختگیری بر آنها بود». بعضی از عالمان هم گفتهاند: «تکلیف دوم، تکمیل کننده تکلیف اوّل بوده، تکلیف سوم، تکمیل کننده تکلیف دوم بوده است و گاهی قبول نکردن چیزی، قبل از انجام آن، مورد قبول نیست، چون منجر به بداء میشود، گروهی دیگر فکر میکنند تکلیف واحد و صفتهای گاو که بعدا گفته خواهد شد از ابتدا هم برای آن گاو، مورد قبول بوده و این فکر شیخ مرتضی است و با این آیات بر اجازه تأخیر بیان از هنگام گفتن تا وقت خواسته، توضیح داده است و میگوید: «خدای تعالی وقتی بنی اسرائیل را بر قربانی کردن گاو تکلیف کرد، آنها به موسی علیهالسلام گفتند: «قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّکَ یُبَیِّن لَنا ما هِیَ»؛(1)پروردگارت را بخوان، تا برای ما تعیین کند که آن گاو چگونه است. یعنی دنبال صفت گاو را گرفتند که خداوند متعال، آنها را مأمور قربانی آن کرده بود و فکر میکردند کاری که به آن مأمور شدهاند، محال است، در حالی که بیان الهی، همه جانبه بود».
در تفسیر امام حسن عسکری علیهالسلام آمده است «بنی اسرائیل، پول خود را برای خرید گاو جمع کردند و خداوند متعال، پوست آن گاو را بزرگ کرد تا آنجا که، پنج هزار دینار در آن پوست قرار دادند، بعضی از بنی اسرائیل به موسی علیهالسلام گفتند: «نمیدانیم کدام یک از این دو کار، عجیبتر است: زنده شدن این مقتول و معرفی قاتل خود یا ثروتمند شدن این جوان صاحب گاو، به خواست خداوند متعال». آن وقت خداوند متعال به موسی علیهالسلام وحی کرد: «ای موسی! به بنی اسرائیل بگو که
1) . سوره بقره، آیه 68.
هرکس از شما دوست دارد در دنیا زندگی خوبی داشته و در آخرت نیز مقام والایی در بهشت من داشته باشد، باید به محمد صلیاللهعلیهوآله و خاندان پاکش درود بفرستد و مانند این جوان به پدر و مادر خود احترام و توجّه کند؛ توجهی که من به این جوان کردم، برای این بود که او از موسی بن عمران، صلوات و نام محمد و خاندان پاکش را شنید و همواره بر محمد و آل محمد، درود میفرستاد؛ آنها، بهترین آفریدههای من از بین جن و انس هستند، به همین سبب، من، او را به این مال زیاد اختصاص دادم». آن جوان بنی اسرائیلی وقتی این سخن را از زبان موسی علیهالسلام شنید، سؤال کرد: «ای پیامبر خدا! من چگونه این ثروت زیاد را قبول کنم و از شر حسودان و دشمنان خود در امان باشم؟» حضرت فرمود: «همواره بر پیامبر و خاندان پاکش، درود بفرست، چون هر کس این صلوات را با ایمان کامل بگوید، خداوند متعال، او را از هر شری حفظ میکند». آن جوان هم این کار را کرد و خداوند متعال، شر همه حسودان را از او دور کرد و سپس آن کشته شده که زنده شده بود با شنیدن این سخن به درگاه خداوند متعال گفت: «خداوندا! از تو میخواهم به حقّ محمّد و خاندانش که این جوان به آنها درود فرستاد، مرا در این دنیا، زنده کنی و من با دختر عمویم ازدواج کنم و هفتاد سال مرا در کنار او حفظ کنی». خداوند متعال هم به واسطه این دعا به او، صد و سی سال عمر با تندرستی داد و او و همسرش را در دنیا و آخرت از زندگی خوب بهرهمند کرد، سپس به موسی علیهالسلام وحی شد: «ای موسی! اگر حتی این فرد قاتل هم مانند این جوان به من متوسل میشد و با فکر درست، مرا به حق محمد و خاندان پاکش قسم میداد، من، او را رسوا نمیکردم و به او توفیق تو به عنایت میکردم. در تفسیر آیه: «فَذَبَحُوها وَما کادُوا یَفْعَلُونَ»؛(1)«گاوی را به آن اوصاف کشتند، ولی نزدیک بود باز هم نافرمانی کنند»، میفرماید: بنی اسرائیل به خاطر زیاد بودن قیمت گاو میخواستند که از ذبح آن
1) . سوره بقره، آیه 71.
صرف نظر کنند، ولی بر اثر لجاجت و اصراری که در مورد این کار موسی علیهالسلام داشتند، آنها را مجبور کرد که به این کار تن دهند. سپس از کمی رزق و روزی به موسی علیهالسلام پناه بردن و از او خواستند که برایشان دعا کند. موسی علیهالسلامفرمود: «وای بر شما! چه قد کوردل هستند؛ آیا ندیدید و نشنیدید که این جوان چگونه به درگاه خداوند متعال دعا کرد و خدای عزّوجّل نیز به او ثروت و دارایی داد؟ آیا نشنیدید و ندیدید که این جوان کشته شده چگونه به درگاه خدای متعال دعا کرد و خداوند، او را زنده و با سلامت، نگاه داشت، چگونه شما از چنین دعایی عاجز و ناتوان هستید؟»، گفتند: «بارالها! از تو پناه میخواهیم و به فضل و کرمت بر تو توکّل مینماییم، سپس به مقام و آبروی محمّد و علی و فاطمه و حسن و حسین و پاکان نسل او علیهمالسلام فقر ما را بر طرف کن و ما را بینیاز فرما». در این لحظه بود که خدای متعال به موسی علیهالسلام وحی کرد: «ای موسی! بزرگان و رئیسان بنی اسرائیل باید به خرابه فلان قوم بروند و آنجا را بکنند و هرچه بود، خارج کنند». در آنجا ده هزار دینار طلا بود که دو برابر آن مقداری بود که برای خرید گاو، پرداخت نمودند، پس آن را در میان خودشان قسمت کردند.
از سدی و دیگران روایت شده: «مردی از بنی اسراییل بود که خیلی به پدر و مادر خود نیکی میکرد تا جایی در یک روز، مردی با یک مروارید نزد او آمد که آن را پنجاه هزار درهم بفروشد، پس سود زیادی عاید او میشد، ولی به فروشنده گفت: «پدرم خواب است و کلید صندوق زیر سر او میباشد به من فرصتی بده تا پدرم بیدار شود و پول آن را به تو بدهم». فروشنده گفت: «نه، الان پدرت را بیدار کن و پول را به من بده». گفت: «هیچگاه چنین کاری را انجام نخواهم داد، ولی اگر صبر کنی تا پدرم بیدار شود، ده هزار درهم به تو تخفیف میدهم». گفت: «اگر صبر کنی تا پدرم بیدار شود، حاضر هستم که بیست هزار درهم بیشتر به تو دهم». فروشنده صبر کرد تا پدر آن مرد بیدار شود. هنگامی که پدر بیدار شد و پسر، جریان را برایش گفت، پدر از خداوند
متعال خواست که به او ثواب و جزای خیر بدهد و آن گاو را نیز به واسطه کار نیک پسر، به او اهدا کرد، آنگاه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «نگاه کنید که نیکی چه میکند!»
از ابن عباس نقل شده: «در میان بنی اسرائیل، مرد صالحی بود که پسر نیکوکار و گوسالهای داشت، آن مرد، گوساله را به بیابان برد و گفت: «خدایا! من، این گوساله را به تو میدهم تا آن را برای پسرم حفظ کنی تا به سن رشد برسد». آن مرد مُرد و گوساله بزرگ شد، امّا وحشی و عصبی بود، پسر که یعقوب نام داشت، بزرگ شد و با مادر خود بسیار مهربان بود، او، شب خود را سه قسمت کرده بود، یک سوم آن را به نماز و عبادت میگذراند، یک سوم آن را میخوابید و یک سوم دیگر را در کنار مادر مینشست و سر او را به دامان میگرفت، وقتی صبح میشد، خار بر پشت خود حمل میکرد و آن را به بازار میبرد و میفروخت، سپس یک سوم ثروتش را به کسی میداد و یک سوم آن را خرج میکرد و یک سوم دیگر را به مادر خود میداد. روزی مادرش به او گفت: «پدرت، برای تو، گوسالهای به ارث گذاشته و آن را در بیابان در مقابل خداوند متعال، رها کرده و به خدای ابراهیم، اسماعیل و اسحاق علیهمالسلام قسم داده که آن را به تو برگرداند و از نشانههای آن این است که وقتی تو به او نگاه کنی، به نگاهت میرسد که نور خورشید از پوست او میدرخشد و به سبب زیبایی و خوش رنگیاش، طلایی نامیده میشود». یعقوب به بیابان آمد و آن گاو را در حال چرا دید، به او گفت: «تو را به خدای ابراهیم، اسماعیل، اسحاق و یعقوب علیهمالسلام قسم میدهم که نزد من بیایی». آن وقت گاو با عجله نزد او آمد و گردن خود را در اختیار او گذاشت و مطیع او شد، بعد هم به خواست خداوند متعال به حرف درآمد و گفت: «ای جوانی که نسبت به مادر خود مهربان هستی، بر من سوار شو که این کار فقط، برای تو ممکن است»، جوان گفت: «مادرم چنین دستوری به من نداده، بلکه گفته: گردن تو را بگیرم». گاو گفت: «تو را به خداوند بنی اسرائیل قسم میدهم که بر من سوار شوی که اگر تو بر
من سوار نشوی، من نمیتوانم کاری بکنم، امّا اگر، تو را بر دوش بگیرم و تو دستور بدهی به سبب نیکوکاری تو، به خواست خداوند متعال میتوانم کوهی را از ریشه بکنم». جوان بر او سوار شد، در این وقت دشمنِ خداوند متعال، ابلیس ملعون به صورت چوپانی نزد او آمد و گفت: «ای جوان! من، مردی دامپرور هستم که زندگی خود را بر گاو نری از گاوهایم حمل میکردم تا اینکه به یک دو راهی رسیدم و برای رسیدن به درخواستم به راه دور رفتم. گاو خود را گم کردم، اگر تو، گاو خود را به من بدهی؛ من، قیمت دو گاو را به تو میدهم». جوان قبول نکرد و به او گفت: «مادرم چنین دستوری به من نداده است». در همین وقت، پرندهای بین دو پای گاو پرید و گاو فرار کرد و در بیابان از جلوی چشمانشان دور شد، جوان دوباره، او را به نام خدای ابراهیم و اسحاق علیهماالسلام صدا زد و گاو به سوی او برگشت و به او گفت: «ای جوانی که نسبت به مادرت مهربان هستی به سوی آن پرنده نرو که او، شیطان است، او میخواست مرا از تو بدزدد، اگر تو روی من سوار شوی؛ او قدرتی ندارد، وقتی تو، خدای ابراهیم علیهالسلام را صدا کردی، فرشتهای آمد و مرا از دست شیطان نجات داد و به خاطر مهربانی که به مادرت میکنی مرا به تو برگرداند». جوان با گاو نزد مادرش رفت. مادر به او گفت: «تو فقیری و هیچ ثروتی نداری و هیزم کشی روز و شب زنده داری، تو را از بین میبرد، پس برو و این گاو را بفروش و پول آن را بیاور». جوان به مادرش گفت: «این گاو را چند دینار بفروشم؟» مادر گفت: «سه دینار طلا و آن را بدون رضایت و مشورت من نفروش»، پول گاو در آن زمان، همان سه دینار طلا بود؛ جوان به بازار رفت و خدای متعال، فرشتهای را به دنبال او فرستاد تا قدرت خداوند متعال را ببیند و بداند که چگونه خداوند متعال از خوبی او، نسبت به مادرش آگاهی دارد. فرشته به او گفت: «این گاو را چند دینار میفروشی؟» جوان گفت: «به سه دینار، البته رضایت مادرم نیز شرط است»، فرشته گفت: «آن را شش دینار از تو میخرم به شرط
آنکه، برای رضایت مادرت نرویم». جوان گفت: «حتی اگر هم وزن آن، طلا به من بدهی، من، آن را بدون رضایت مادرم به تو نمیفروشم». جوان نزد مادر رفت و او را از قیمت آن با خبر کرد، مادر گفت: «برگرد و آن را به شش دینار بفروش؛ البته با رضایت من». جوان به بازار رفت، فرشته به نزد او آمد و گفت: «آیا از مادرت، رضایت گرفتی؟» او گفت: «مادرم، قیمت آن را شش دینار تعیین کرد، البته به شرط فرمان او». فرشته گفت: «من، آن را به دوازده دینار میخرم به شرط اینکه از او اجازه نگیری». امّا پسر قبول نکرد و نزد مادر رفت و داستان را به او گفت، مادرش گفت: «او، فرشتهای از ملائکه خداوند متعال است که به صورت انسان نزد تو آمده، تا، تو را آزمایش کند، این بار نزد او برو و به او بگو، آیا تو دستور میدهی، ما، این گاو را بفروشیم یا نگه داریم؟»
پسر نیز این کار را کرد، فرشته به او گفت: «نزد مادرت برو و به او بگو این گاو را نگه دار که موسی علیهالسلام، آن را برای شناسایی قاتل یکی از بزرگان بنی اسرائیل از تو میخرد. آن وقت آن را به قیمت یک پوست گاو پر از دینار به او بفروشید». آنها هم گاو را نگه داشتند تا وقتی که بنی اسرائیل به دنبال آنها آمدند و ده بار به وزن گاو به آنها، دینار طلا دادند و این کار به سبب نیکوکاری آن جوان بود».
تفسیر علی بن ابراهیم مینویسد: «وقتی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، داستان اصحاب کهف را برای قریش گفت، آنها گفتند: «به ما خبر بده، آن دانشمندی که خداوند متعال، موسی علیهالسلام را به یاری او امر کرد، چه کسی بود و داستان او چیست؟» آن وقت خداوند متعال این آیات را نازل فرمود: «وَإِذْ قالَ مُوسَی لِفَتَیهُ لاَ أَبْرَحُ حَتَّی أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضِیَ حُقُبا»؛(1)«و به یاد بیاور وقتی را که موسی علیهالسلام به رفیق جوانمردش گفت: من دست از طلب برنمیدارم تا به مجمع البحرین برسم یا سالها عمر در طلب آن بگذرانم». علّت این کار، این بود که وقتی خداوند متعال به موسی علیهالسلامسخنان تورات را نازل کرد، او به طرف بنی اسرائیل برگشت و به آنها، تبریک نزول تورات را گفت و در وجود خود، گرفتار این فکر شد که خداوند متعال، بندهای، آگاهتر از من خلق نکرده است، آن وقت خداوند متعال به جبرئیل علیهالسلامدستور داد: «موسی علیهالسلامرا بگیر که بواسطه این فکر نمیرد و به او بگو در نزدیک صخرهای در مجمع البحرین، مردی هست که از او، آگاهتر و داناتر است، باید نزد او برود و از آگاهی او یاد بگیرد». جبرئیل بر موسی علیهالسلام نازل شد و این سخن را به او گفت، موسی علیهالسلام که فهمید، اشتباه کرده، ترسید و به دوست خود، یوشع گفت: «خداوند متعال به من دستور داده که از مردی
1) . سوره کهف، آیه 60.
در کنار مجمع البحرین پیروی کنم و از او علم یاد بگیرم». یوشع، ماهی نمک سودی را به عنوان آب و غذای راه برداشت و هر دو به راه افتادند تا به آنجا رسیدند، در آنجا، مردی را دیدند که روی خود را به عقب برگردانده بود و آنها، او را نشناختند، یوشع، ماهی را بیرون آورد و آن را با آب شست و آن را روی سنگی گذاشت و رفت و آن را فراموش کرد. آن آب، آب زندگی بود، پس ماهی زنده شد و داخل آب رفت، اندکی گذشت و موسی علیهالسلامبه یوشع گفت: «فَلَمّا جاوَزَا قالَ لِفَتَیهُ آتِنا غَدَآءَنا لَقَدْ لَقِینا مِن سَفَرِنا هذا نَصَبا»؛(1)«غذایمان را بیاور که به خاطر این، سفر گرسنه شدهایم». در این وقت یوشع به یاد ماهی افتاد و به موسی علیهالسلام گفت که آن را در آنجا گذاشته و فراموش کرده است، موسی علیهالسلام گفت: «باید برگردیم، چون آن مردی که در آنجا دیدیم، همان دانشمندی است که برای دیدن او حرکت کردهایم». آن دو نفر برگشتند و خضر را در حال نماز دیدند، وقتی نماز او تمام شد، موسی علیهالسلام به او سلام کرد و از او خواست تا به او آموزش دهد. در ادامه مینویسد: «محمد بن علی بن بلال از یونس برایم گفته که یونس و هشام درباره دانشمندی که موسی علیهالسلام با او دیدار کرد، اختلاف دارند که کدام یک از آن دو آگاهتر است، آیا میشود که با وجود موسی علیهالسلام که رهبر زمان بوده، مردی از او آگاهتر باشد؟» قاسم صیقل میگوید: نامهای به امام رضا علیهالسلام نوشتیم و در این باره از آن حضرت سؤال کردیم، در جواب، نامهای به این شرح نوشتند: «وقتی موسی علیهالسلام، آن فرد دانا را در جزیره دید و به او سلام کرد، او از موسی علیهالسلام پرسید: «تو کیستی؟» موسی علیهالسلام گفت: «من، موسی بن عمران هستم، همان کسی که خداوند متعال با او حرف زده، آمدهام تا علمی از تو بگیرم که به راه راست هدایت شوم». او گفت: «تو میتوانی با من همراه شوی». سپس آن فرد دانا از مصائب آل محمّد علیهمالسلام برای موسی علیهالسلام گفت، تا آنجا که هر دو خیلی گریه کردند، آنگاه، آن دانشمند از برتری
1) . سوره کهف، آیه 62.
خاندان محمّد علیهمالسلام برای موسی علیهالسلام حرف زد، تا آنجا که موسی علیهالسلامگفت: «ای کاش من، هم از خاندان محمد صلیاللهعلیهوآله بودم». بعد همه داستانها از نپذیرفتن آنها توسط مردم و داستان خلافت پادشاهان را برای او گفت و معنای این آیه را توضیح داد: ««وَنُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَأَبْصَارَهُمْ کَمَا لَمْ یُؤْمِنُوا بِهِ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَنَذَرُهُمْ فِی طُغْیَانِهِمْ یَعْمَهُونَ (110)»؛(1)«ما، قلبها و چشم آنها را دگرگون میکنیم، همان گونه که اوّلین بار وقتی که از آنها میثاق گرفتیم؛ ایمان نیاوردند». پس از آن موسی علیهالسلام از خضر خواست تا با او همراه شود و از آگاهی او، یاد بگیرد، خضر علیهالسلام فرمود: «قالَ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْرا * وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَی ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرا»؛(2)«تو نمیتوانی در همراهی من صبر کنی و چگونه در برابر چیزی که نمیدانی، تحمّل میکنی». موسی علیهالسلام فرمود: «قالَ سَتَجِدُنِی إِن شَآءَ اللّهُ صابِرا وَلاَ أَعْصِی لَکَ أَمْرا»؛(3)«به امید خداوند متعال، مرا از صابران میبینی و از امر تو نافرمانی نمیکنم». خضر گفت: «قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی فَلاَ تَسْ-ٔلْنِی عَن شَیْءٍ حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْرا»؛(4)«پس اگر از من پیروی کردی، از من چیزی نپرس تا وقتی که خودم از آن حرف بزنم». منظور خضر علیهالسلام این بود که اگر من کاری انجام دادم و تو، علّت آن را نفهمیدی، چیزی نپرس تا وقتی که خودم از آن آگاهی پیدا کنم. سه نفری به راه افتادند تا به ساحل دریا رسیدند و کشتی پر از مسافری را در حال عبور دیدند، مسافران کشتی با دیدن این سه نفر، گفتند: «این سه نفر، افراد نیکوکاری به نظر میرسند، آنها را سوار کنید». وقتی کشتی به همراه آنها به حرکت درآمد، خضر بلند شد و به کنار کشتی رفت و آن را شکست و بعد با گل و کاه، آن را تعمیر کرد، موسی علیهالسلام خیلی عصبانی شد و به خضر گفت: ««فَانْطَلَقَا حَتَّی إِذَا رَکِبَا فِی السَّفِینَةِ خَرَقَهَا قَالَ أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا لَقَدْ جِئْتَ شَیْئًا إِمْرًا (71)»»؛(5)«آیا این کشتی را شکستی تا مسافران آن، غرق شوند؟! به راستی
کار زشتی انجام دادی». خضر فرمود: «قالَ أَلَمْ أَقُلْ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْرا»؛(1)«مگر نگفتم که تو در کنار من، طاقت نمیآوری». موسی گفت: «قالَ لاَ تُؤَاخِذْنِی بِما نَسِیتُ وَلاَ تُرْهِقْنِی مِنْ أَمْرِی عُسْرا»؛(2)«مرا به وسیله فراموش کردن این سخن، مجازات مکن و بر من تکلیف دشوار حمل نکن». سپس هر سه از کشتی خارج شدند، بعد از آن خضر علیهالسلام به پسری که در حال بازی بود، نگاه کرد که آن پسری بسیار زیبا بود و صورت او مانند ماه میدرخشید و در دو گوش او گوشوارهای از مروارید غلطان بود، خضر اندکی فکر کرد، سپس آن پسر را گرفت و کشت، موسی علیهالسلام از شدت خشم به خضر حمله کرد و او را به زمین انداخت و به او گفت:
«فانطَلَقا حَتَّی إِذَا لَقِیا غُلاما فَقَتَلَهُ قالَ أَقَتَلْتَ نَفْسا زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَیْ-ٔ نُکْرا»؛(3)«آیا انسانی را بدون گناه کشتی، به درستی که مرتکب کار زشتی شدی». خضر فرمود: «قالَ أَلَمْ أَقُل لَکَ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْرا»؛(4)«مگر به تو نگفتم تو در کنار من، تحمّل نمیکنی». موسی علیهالسلام به حالت عذرخواهی گفت: «قالَ إِن سَأَلْتُکَ عَن شَیْءٍ بَعْدَها فَلاَ تُصاحِبْنِی قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْرا»؛(5)«اگر از این به بعد از چیزی پرسیدم، دیگر با من حرف نزن و عذر تو، موجّه است». باز به راه افتادند تا شب هنگام به روستای ناصریه که مسیحینشین بود، رسیدند، امّا هیچ کس، آنها را به خانه خود دعوت نکرد و از آنها پذیرایی نکرد، در شهر به راه افتادند تا به دیواری رسیدند که در حال ریختن بود، خضر علیهالسلام دست خود را به دیوار گذاشت و فرمود: «به خواست خداوند متعال پابرجا باش». پس دیوار درست شد؛ موسی علیهالسلام گفت: «خوب بود قبل از درست کردن دیوار از آنها درخواست پول یا غذا میکردی». در اینجا خضر علیهالسلام فرمود: «قالَ هذا فِرَاقُ بَیْنِی وَبَیْنِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیْهِ صَبْرا * أَمّا
السَّفِینَةُ فَکانَتْ لِمَساکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ فَأَرَدتُّ أَنْ أَعِیبَها وَکانَ وَرَآءَهُمْ مَلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ غَصْبا * وَأَمّا الْغُلامُ فَکانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَیْنِ فَخَشِینا أَن یُرْهِقَهُما طُغْیانا وَکُفْرا * فَأَرَدْنا أَن یُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَیْرا مِنْهُ زَکَواةً وَأَقْرَبَ رُحْما»؛(1)«این دیگر، زمان جدایی من و توست، خیلی زود تو را از معنی آنچه تحمّل نکردی آگاه میکنم، امّا آن کشتی برای قوم ضعیف و درستکاری بود و کمی جلوتر، پادشاه ظالمی همه کشتیها را به زور گرفته بود و من، آن کشتی را خراب کردم تا پادشاه از آن درگذرد، امّا آن پسر، او پدر و مادری مؤمن و درستکار داشت، امّا در کتاب، خواندم که در آینده، کافر میشود و از ترس آنکه، پدر و مادرش را که بر کفر دچار کند، خواستم خداوند به جای او، فرزندی درستکار به آن دو بدهد که از این پسر، نیکوکارتر و نسبت به پدر و مادر، خود مهربانتر باشد. خداوند متعال به جای آن پسر به پدر و مادر او، دختری داد که از نسل او، هفتاد پیامبر درستکار از پیامبران بنی اسرائیل به دنیا آمدند». «وَأَمّا الْجِدَارُ فَکانَ لِغُلامَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ وَکانَ تَحْتَهُ کَنزٌ لَهُما وَکانَ أَبُوهُما صالِحا فَأَرَادَ رَبُّکَ أَن یَبْلُغا أَشُدَّهُما وَیَسْتَخْرِجا کَنزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ وَما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ذَلِکَ تَأْوِیلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَیْهِ صَبْرا»؛(2)«و امّا آن دیوار، برای دو پسر یتیم بود که در شهر بودند و در زیر آن دیوار، گنجی بود که برای آن دو بود و چون پدر آنها مرد درستی بود، خدا خواست که آن دو به سن رشد برسند و از گنج خود بهرهمند شوند. این تعبیر همانی بود که تو، طاقت آن را نداشتی».
در مورد این آیات میگوییم: «منظور از مجمع البحرین، محل برخورد دو دریای فارس و روم است و بعضی آن را در آفریدن پنداشتند، بعضی دیگر نیز دو دریا را کنایه از وجود حضرت خضر علیهالسلام و حضرت موسی علیهالسلام دانستهاند که موسی علیهالسلام دریای آگاهی ظاهری و خضر، دریای آگاهی باطن بوده است».
گفته شده، موسی علیهالسلام پس از کشتن قبطیان و ورود به مصر، سخنرانی طولانی و عجیبی کرد که مردم تعجب کردند و به او گفتند: «آیا کسی را آگاهتر از خود میشناسی؟» او گفت: «نه!» آن وقت خداوند متعال به او وحی کرد که خضر از تو آگاهتر است و باید برای یاد گرفتن علم نزد او بروی. تولد و زندگی خضر در زمان افریدون بوده و در جلوی لشکر ذوالقرنین حرکت میکرد و به وسیله دست یافتن به آب زندگی، تا زمان موسی علیهالسلام نیز زنده بود و حالا هم زنده است.
گفته شده که موسی علیهالسلام از خداوند پرسید: «کدام یک از بندگان تو، آگاهتر است؟» خطاب رسید: «همان کسی که شایسته است مردم از او علم یاد بگیرند تا هدایت شوند». موسی علیهالسلام گفت: «پروردگارا! اگر بین بندگانت کسی از من آگاهتر است، مرا به سمت او هدایت کن». خداوند متعال فرمود: «خضر از تو، داناتر است». موسی علیهالسلام گفت: «او را کجا پیدا کنم؟» فرمود: «در کنار ساحل روی صخرهای». موسی علیهالسلامگفت: «چگونه او را بشناسم؟» خطاب رسید: «در توشه راه خود، ماهیای بردار، هر وقت آن را گم کردی،او را پیدا میکنی». موسی علیهالسلامبه راه افتاد و به یوشع گفت: «وقتی ماهی را گم کردی به من خبر بده». آن دو حرکت کردند و وقتی به مجمع البحرین رسیدند، ماهی زنده شد و در دریا حرکت کرد، امّا یوشع فراموش کرد به موسی علیهالسلام بگوید و موسی علیهالسلامهم فراموش کرد که از او بخواهد و وقتی از آنجا عبور کردند؛ موسی علیهالسلام گرسنه شد و آن را خواست. گفته شده که موسی علیهالسلامزمانی که ماهی زنده شد، خوابیده بود و این زنده شدن ماهی، معجزهای از طرف موسی یا خضر علیهماالسلام بوده و بعضی گفتهاند: «یوشع از چشمه آب زندگی، وضو گرفت و آب آن را به ماهی پاشید و ماهی زنده شد و در دریا حرکت کرد».
باید دانست که برتر بودن خضر از موسی علیهالسلام و یاد گرفتن موسی علیهالسلام از او، منافاتی با نبوّت موسی علیهالسلامو صاحب شریعت بودن او ندارد، تا لحظهای که آن آگاهی، شرطی
از اصول دین و ابواب آن نباشد، چون رسول خداوند باید از جهت آگاهی داشتن اصول و فروع دین، آگاهتر از کسانی باشد که بر آنها برگزیده شده و برتر بودن او در همه علوم و به صورت مطلق، شرط نیست، این جوابی است که در تفسیرها، در این مورد آمده است. امّا بهتر این است که در جواب گفته شود: «تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ»؛(1)«پیامبران از نظر فضیلت و برتری با یکدیگر برابر نبودهاند». خضر علیهالسلام نیز خود از پیامبران بوده و دیدار دو پیامبر و استفاده از علوم و کمالات یکدیگر، هیچ منعی ندارد، چون آشکار است که همه پیامبران از نظر علم و برتری با یکدیگر مساوی نبودهاند، چون علم و بزرگی، هیچ حدّ و مرزی ندارد، مگر انسان کامل و حقیقت محمدیه صلیاللهعلیهوآله.
در کتاب علل الشرایع از امام صادق علیهالسلام روایت شده که ایشان فرمود: «خضر علیهالسلام پیامبری دانا بود که خداوند متعال، او را بر قومش نازل کرد و آنها را به توحید و پیامبران الهی و کتابهای آسمانی فرا میخواند. و معجزه خضر این بود که او بر هر چوب خشک یا زمین شورهزاری که مینشست، زود سبز میشد و علّت نامگذاری او به «خضر»، (یعنی سبز) همین است و نام اصلی او تالیا پسر ملکان، پسر عابر، پسر ارفخشد، پسر سام، پسر نوح علیهالسلام بود.
در ادامه حدیث میفرماید: «آن گنجی که خضر علیهالسلام میخواست برای آن دو یتیم باقی بماند طلا و نقره نبود، بلکه لوحی بود که روی آن نوشته شده بود: «تعجب آور است از کسی که آخرش مرگ است و شادمانی میکند و کسی که به قدرت خداوند متعال اعتقاد دارد، و غمگین میشود و کسی که میداند روز جزایی هست و ظلم میکند و کسی که امور دنیا و از بین رفتنی بودن آن را برای اهل آن میبیند و باز هم بر آن اعتماد میکند». میان آن دو پسر و آن جد صالحشان، هفتاد پشت فاصله بود، امّا
1) . سوره بقره، آیه 253.
خداوند متعال به سبب درست کار بودن پدرشان این پند و اندرز را برای راهنمایی آن دو حفظ کرد.
شیخ صدوق بعد از اتمام حدیث میگوید: موسی علیهالسلام از خضر علیهالسلام علومی را یاد گرفت که اگر تمام عمر خود را با مقایسه و استنباط فقط برای فهمیدن آن صرف میکرد، به تنهایی و بدون راهنمایی خضر نمیتوانست آنها را درک کند و حالا که مقایسه و استنباط و استخراج برای پیامبران جایز نیست، مسلما بر امّتهای آنها نیز درست نمیباشد».
در مورد این حدیث میگوییم: «اینکه امام فرمود: (گنج آنها، طلا و نقره نبود) هدف آن حضرت این است که آگاهی و رسیدن آن به اهلش، مثل گنج، باارزش است اگر هم طلا و نقرهای بوده در کنار آن، سخن علمی نیز بوده است».
علل الشرایع مینویسد: «ابا جعفر محمد بن عبداللّه بن طیفور دامغانی که در فرغانه، سخنران بود، میگفت: «در سوراخ کردن کشتی توسط خضر و کشتن آن پسر و برپا کردن آن دیوار برای موسی علیهالسلام، نشانههایی وجود داشت که خداوند تعالی میخواست موسی علیهالسلام را متوجه اشتباه گذشته خود نسبت به او بکند، مثلاً سوراخ کردن کشتی و حفظ آن از غرق شدن و گرفتن آن توسط ملک غاصب، کنایه از حفظ موسی علیهالسلام در صندوقی بود که مادرش، او را در آن گذاشت و روی رود نیل رها کرد و کشتن پسر، کنایه از کشته شدن آن مرد قبطی توسط موسی علیهالسلام بود که این کار نزد کسی که موسی علیهالسلام را پیامبر معصوم نداند گناهی بزرگ و لغزشی بدون بخشش است، امّا کشته شدن او، داستانی داشته و خداوند متعال با دفع مکر فرعونیان از موسی علیهالسلام و نجات او، بر او منّت گذاشته است. امّا برپا کردن دیوار بدون پاداش، کنایه از برتری خداوند متعال برای ازدواج دختر شعیب به موسی علیهالسلام بود هنگامی که برای آنها آب کشیدن از چاه و - با آنکه گرسنه بود - ، انتظار پاداشی نداشت و خداوند متعال با یادآوری این نعمتها، خواست او را شاکر و شادمان کند».
امّا اینکه خضر علیهالسلام فرمود: «هذا فِرَاقُ بَیْنِی وَبَیْنِکَ»(1)موسی علیهالسلام به خضر گفت: «قالَ إِن سَأَلْتُکَ عَن شَیْءٍ بَعْدَها فَلاَ تُصاحِبْنِی قَدْ بَلَغْتَ مِن لَدُنِّی عُذْرا»؛(2)«اگر از این به بعد از تو چیزی سؤال کردم، دیگر با من صحبت نکن. و در واقع خود موسی علیهالسلام حکم دوستی را امضا کرده بود». در ادامه میگوید: موسی علیهالسلام هفتاد مرد از قوم خود را انتخاب کرد تا آنها را به دیدار پروردگار ببرد، امّا آنها با شنیدن سخن خداوند متعال قانع نشدند و از حد خود تجاوز کردند و گفتند: «لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْکُمُ الصّاعِقَةُ وَأَنتُمْ تَنظُرُونَ»؛(3)«ما به تو ایمان نمیآوریم، تا وقتی که به صورت آشکار، خداوند متعال را ببینیم. پس بلایی نازل شد و آنها به وسیله این تجاوز و ستم مردند». درحالی که اگر خداوند متعال آنها را انتخاب کرده بود، آنها را از تجاوز و ستم در امان میداشت، ولی موسی علیهالسلام آنها را انتخاب کرد، حال که موسی علیهالسلام پیامبر خداوند متعال با همه برتری و مقام بلندش، صلاحیت انتخاب افراد نیکو را نداشت، چگونه مردم، صلاحیت دارند که امام را با رأی خود انتخاب کنند و احکام شرعی را با عقل ناقص و رأی گوناگون و مقصود و خواستههای مختلف خود مقایسه و جستجو کنند؟!
در همان کتاب از عبایه اسدی نقل میکند: «عبداللّه بن عباس در کنار چاه زمزم برای مردم صحبت میکرد، وقتی که از صحبت فارغ شد، مردی نزد او آمد و به او سلام کرد و گفت: «ای عبداللّه! من مردی از اهل شام هستم که آمدهام مسئلهای را بپرسم؛ آیا کسانی که با علی بن ابیطالب علیهالسلام جنگ کردند از اهل توحید نبودند و نماز و حج و روزه و زکات به جا نیاورده بودند؟» عبداللّه گفت: «مادرت به عزایت بنشیند، از چیزی بپرس که به تو مربوط باشد و چیزی را که فایدهای برایت ندارد، رها کن». آن
مرد گفت: «من نیامدهام که مسئلههای حج و عمره را از تو بپرسم، آمدهام کار علی بن ابیطالب علیهالسلام را برایم باز گو کنی». عبداللّه گفت: «وای بر تو، آگاهی انسانها، تحمّل و ظرفیت درک کارهای او را ندارد، مثل علی بن ابیطالب علیهالسلام مثل موسی علیهالسلامو آن
دانشمند، خضر است». وقتی که خداوند تبارک و تعالی در کتاب خود فرمود: «یامُوسَی إِنِّی اصْطَفَیْتُکَ عَلَی النّاسِ بِرِسالاتِی وَبِکَلامِی فَخُذْ ما آتَیْتُکَ وَکُنْ مِنَ الشَّاکِرِینَ»؛(1)«ای موسی! من، تو را بر مردم انتخاب کردم و تو را به رسالت و هم کلامی خود اختصاص دادم، پس چیزی که به تو دادهام، بگیر و از سپاسگزاران باش و برای او در سخن از همه چیز، پندها و بیان آن را نوشتم». در آن وقت موسی علیهالسلام دید که همه چیزها برای او گفته و ثابت شده، همان طور که شما فکر میکنید دانشمندان شما به همه چیز آگاهی دارند و همه چیز را اثبات کردهاند، اما خداوند متعال، او را آگاه کرد که مردی در مجمع البحرین از او، داناتر است، پس به راه افتاد و در ساحل دریا با آن فرد دانا دیدار کرد تا از علم او استفاده کند و اصلاً به او حسادت نکرد، امّا شما برتری و دانش علی بن ابیطالب علیهالسلام را دیدید، امّا آن را قبول نکردید، بر عکس موسی علیهالسلام که از آن عالم خواست که همراه او باشد و از آگاهی او، رشد و هدایت پیدا کند، امّا آن عالم میدانست که موسی علیهالسلام ظرفیت تحمّل کارهای او را ندارد به او گفت: «وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَی ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرا»،(2)«تو تحمّل هم صحبتی من را نداری، چون آگاهی به حکمت و مصلحت آن نداری». ولی موسی علیهالسلام به او گفت: «قالَ سَتَجِدُنِی إِن شَآءَ اللّهُ صابِرا وَلاَ أَعْصِی لَکَ أَمْرا»؛(3)«ان شاء اللّه مرا از خوبان میبینی و من از امر تو نافرمانی نمیکنم». با این همه، آن عالم، مطمئن بود که موسی علیهالسلامتحمّل و ظرفیت درک کارهایش را ندارد و به او گفت: «اگر میخواهی با من همراه شوی نباید از من
چیزی بپرسی تا وقتی که خودم درباره آن صحبت کنم». سپس آنها به راه افتادند و آن عالم، کشتی را به دستور خداوند متعال، سوراخ کرد، امّا موسی علیهالسلام که مصلحت آن را نمیدانست، ابراز نارضایتی کرد، همان گونه که علی بن ابیطالب علیهالسلام هیچ کسی را نمیکشت جز آن که رضای خداوند متعال در قتل او بود، امّا نادانان امت به کار او اعتراض میکردند و از کارهایش دوری میکردند».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «موسی بن عمران علیهالسلاموقتی که خواست از خضر جدا شود، به او گفت: «به من سفارشی بکن». از جمله سفارشات خضر این بود که فرمود: «از لجاجت دوری کن و بدون علّت، حرکت نکن و بدون اینکه دچار تعجب شوی نخند و همیشه با یادآوری خطاهای خود، خطای مردم را فراموش کن».
از امام باقر علیهالسلام روایت شده که فرمود: «گنج آن دو پسر یتیم، طلا و نقره نبود، بلکه لوحی بود که در آن تمام کلمات چهارگانه نوشته شده بود: «همانا من، خدای عزّوجلّ هستم که هیچ خدایی، جز من نیست و محمد صلیاللهعلیهوآله فرستاده من است، تعجب میکنم از کسی که میداند میمیرد، چگونه در قلب خود، شاد است و تعجب میکنم از کسی که حساب قیامت را میداند، چگونه میخندد و دندانش نمایان میشود و تعجب میکنم از کسی که قضا و قدر خداوند متعال را میداند، چگونه از خداوند متعال در روزی دادن به خود عجله میکند و تعجب میکنم از کسی که دنیا و راه اوّل را میبیند، چگونه راه دوم و آخرت را انکار میکند».
در کتاب کافی از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «وقتی که آن عالم، دیوار را درست کرد، خدای متعال به موسی علیهالسلاموحی کرد: «من پسران را به وسیله کار پدرانشان پاداش میدهم، اگر خوب انجام داده باشند، پاداش خیر و اگر مرتکب بدی شده باشند، جزای بد و شر، زنا نکنید که زنان شما مورد زنا قرار میگیرند و هر کس در بستر زنی با او همخواب شود، مطمئنا همسرش در بستر او، هم آغوش دیگری میشود، همانگونه که عمل کنید، پاداش داده میشوید».
در تفسیر علی بن ابراهیم از امام صادق علیهالسلام روایت میکند: وقتی که خداوند متعال، حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله را به معراج برد در راه آسمان، آن حضرت بوی خوشی احساس کرد و از جبرئیل علیهالسلام درباره آن پرسید، جبرئیل علیهالسلام گفت: «این بوی خوش از خانه قومی است که تا هنگام مرگ، دست از عبادت خداوند متعال برنداشتند». و به آن حضرت گفت: «خضر از شهزادگان بود که به خداوند متعال، ایمان آورد و در خانه پدرش در تنهایی به عبادت خداوند متعال مشغول بود، پدرش غیر از او، فرزندی نداشت، امّا تصمیم گرفت او را داماد کند تا شاید او، صاحب فرزند شود و حکومت را به نوه خود بدهد، امّا دختر زیبایی را به ازدواج خضر درآورد و آن دختر نزد خضر رفت، امّا خضر به او توجهی نکرد، روز دوم، خضر به آن دختر گفت: «اگر من از تو چیزی بخواهم از امر من اطاعت میکنی؟» او گفت: «البته». خضر گفت: «اگر پدرم از تو پرسید که من با تو، هم بستری کردهام، بگو: بله». دختر قبول کرد و در پاسخ پادشاه.
هم بستری را تأیید کرد، امّا وقتی زنان قابله، او را معاینه کردند به پادشاه گفتند: «او هم چنان باکره است». مردم گفتند: «پادشاها! یک غافل و بکر را با غافل و بکری تزویج کردهای». این بار زن بیوهای را به عقد او درآوردند، وقتی زن نزد او رفت، خضر باز هم به او بیتوجهی کرد و از او خواست این مطلب را پنهان نگه دارد، امّا آن زن در جواب پادشاه گفت: «پادشاها! پسر تو، مثل زنان است، چگونه میخواهی که از زنی، بچه دار شود». این بار پادشاه بسیار خشمگین شد و دستور داد خضر را در اتاق زندانی کنند و در را به روی او ببندند، امّا پس از سه روز، نتوانست تحمّل کند و دستور داد در اتاق را باز کنند ولی، وقتی در را باز کردند، خضر را در آنجا ندیدند، از آن به بعد خداوند متعال به او قدرتی داد که به هر جا میخواهد، برود، پس از آن، او به سپاه ذوالقرنین پیوست و از آب حیات خورد، برای همین تا صیحه قیامت، زنده و پابرجا خواهد بود، بعد از آن، دو مرد از سرزمین پدرش برای تجارت به دریا رفتند
و در جزیرهای پیاده شدند و در آنجا، خضر را در حال نماز خواندن دیدند، پس از نماز، آنها را صدا زد و درباره آنان سؤال کرد و از آنها خواست دیدار او را پنهان نگه دارند و پدرش را باخبر نکنند، آن دو قبول کردند، امّا یکی از آنها نیت کرد که مطلب را به پدر خضر برساند، خضر علیهالسلام به ابری دستور داد تا آن دو نفر را به منزلشان برساند، ابر، آنها را به شهرشان رساند و فردا صبح یکی از آن دو نزد پادشاه رفت و داستان دیدن خضر را گفت: پادشاه از او شاهد خواست، او، دوست تاجر خود را معرفی کرد، امّا دوست او، داستان را انکار کرد و گفت اصلاً او را نمیشناسد و این ماجرا را ندیده است». تاجر اوّل گفت: «پادشاها! این مرد را زندانی کن و سپاهی را همراه من به فلان جزیره بفرست تا پسرت را نزد تو بیاورم». پادشاه، تاجر دومی را زندانی کرد و تاجر اوّل را همراه گروهی به آن جزیره فرستاد، امّا اثری از خضر پیدا نکردند و پادشاه، هم تاجر دومی را آزاد کرد، پس از آن، قوم خضر دچار گناه شدند و خداوند متعال، شهر آنها را خراب کرد و آنها را کشت و فقط آن دختر باکره که کار خضر را پنهان کرده بود، و آن تاجر که داستان خضر را مخفی کرده بود، زنده ماندند و صبح روز بعد به یکدیگر برخوردند و از داستان خود، همدیگر را باخبر کردند و با خود گفتند: «علّت نجات ما، مخفی کردن کار خضر بود، پس ما به خدای خضر ایمان میآوریم». هر دو به درستی ایمان آوردند و با یکدیگر ازدواج کردند و به شهر دیگری رفتند. زن برای آرایشگری به خانه پادشاه میرفت و دختر او را آرایش میکرد، روزی هنگام آرایشگری، شانهاش به زمین افتاد و آن وقت بر زبان خود، «لا حول و لا قوه الا باللّه» را خواند، دختر پادشاه که این کلام را نشنیده بود به او گفت: «معنای این حرف چیست؟» زن آرایشگر به او گفت: «من، خدایی دارم که همه کارهای عالم به توانایی و قدرت او انجام میپذیرد». دختر پادشاه نزد پدرش رفت و آنچه از زن آرایشگر شنیده بود، برای پدرش گفت، پادشاه، زن آرایشگر را صدا زد و از او سؤالهایی پرسید؛ او ایمان
خود را نگفت، پاشاه گفت: «چه کسی تو را به این دین راهنمایی کرد». او گفت: «همسر و فرزندم». پادشاه، آنها را صدا کرد و از آن خواست دست از دین توحید بردارند، امّا آنها این کار را نکردند. پادشاه هم دستور داد، زن و شوهر و فرزندان آنها را در آب جوش بیندازند و بعد، خانه را بر سرشان خراب کنند آن وقت جبرئیل به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله گفت: «این بوی خوشی که به مشام تو میرسد از آن خانه و اهل بیت آن است».
امالی از عبداللّه بن سلیمان نقل میکند: «در بعضی از کتابهای خداوند متعال خواندم که ذوالقرنین، بنده درست کاری بود که خداوند متعال، او را بر بندگان خود رهبر قرار داده بود، اگر چه او، پیامبر نبود، امّا خداوند متعال زمین را تحت سلطه او قرار داد و از همه چیز به او داد، روزی به ذوالقرنین گفتند: «در روی زمین چشمهای هست که هر کس از آب آن بخورد تا صیحه قیامت زنده خواهد ماند». ذوالقرنین به دنبال آن چشمه با سپاه خود حرکت کرد تا اینکه به محلی رسید که در آن، سیصد و شصت چشمه قرار داشت و خضر علیهالسلام در جلوی سپاه او بود و از نزدیکان او بود، ذوالقرنین به خضر، ماهی نمک سودی داد و به هر کدام از یاران خود هم یک ماهی نمک سود داد و به آنها گفت: «هر کس ماهی خود را در آب یک چشمه بشوید». آنها به دستور ذوالقرنین عمل کردند، خضر علیهالسلام هم ماهی خود را در آب یکی از آن چشمهها شست، ناگهان ماهی، زنده شد، خضر فهمید که به آب زندگی دست پیدا کرده، پس لباسهای خود را درآورد و داخل آب شد و از آب آن چشمه خورد، سپس همه آن افراد با ماهی خود نزد ذوالقرنین برگشتند، فقط خضر بدون ماهی برگشت، ذوالقرنین علّت آن را پرسید و خضر داستان را گفت، ذوالقرنین گفت: «آیا از آب چشمه خوردی؟» خضر پاسخ مثبت داد، ذوالقرنین گفت: «تو همان کسی هستی که خداوند متعال، تو را به این چشمه اختصاص داده و خلق کرده، پس مژده باد بر تو که در این دنیا، باقی خواهی ماند تا روزی که در صور دمیده شود».
در کتاب خصال از مظفر علوی از ابن عیاشی از پدرش از جعفر بن احمد از بن فضال از امام رضا علیهالسلام روایت میکنند که فرمود: «خضر علیهالسلام از آب زندگی نوشید و تا روز قیامت، زنده خواهد بود، او نزد ما میآید و به ما سلام میکند و ما، صدای او را میشنویم، ولی او را نمیبینیم و او در هر جا که یاد شود حضور پیدا میکند، پس هر کس از شما که او را یاد کرد به او سلام کند، او در هنگام حج در مکه حضور پیدا میکند و همه عبادات و مناسک را به جا میآورد و در عرفه حضور پیدا میکند و بر مؤمنان دعا میکند و به زودی خداوند متعال در هنگام ظهور قائم، ترس و تنهایی ما را به آرامش تبدیل میکند و او در کنار حضرت مهدی علیهالسلام حضور پیدا میکند».
در این باره میگوییم: «اینکه امام رضا علیهالسلامفرمود: «خضر در هر جا که یاد شود، حضور پیدا میکند». دلیل حضور خضر در جاهای متعارفی است که او را در آنجا یاد میکنند، سپس آنچه در این ایام، میان مردم مختلف است که میگویند: «آسیابانها پس از آرد کردن گندم، درب آسیاب را میبندند و به حضرت خضر درود و سلام میفرستند و صبح که برمیگردند، آثار دست مبارک خضر علیهالسلام را بر روی آرد میبینند» خالی از علّت نیست، بلکه این سخن امام رضا علیهالسلامنظر آنها را تأیید میکند».
از امام رضا علیهالسلام روایت شده که فرمود: «وقتی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله رحلت کرد، خضر علیهالسلام آمد و بر در خانه پیامبر صلیاللهعلیهوآله ایستاد، در حالی که پیامبر صلیاللهعلیهوآله، علی، فاطمه، حسن و حسین علیهمالسلام داخل خانه بودند، فرمود: «سلام بر شما اهل بیت، هر نفسی به یاد آورنده مرگ است و به راستی شما در روز قیامت، بر اساس کارهایتان پاداش داده میشوید. فقط خداوند متعال است که از مردن به دور است و خداوند متعال پس از رحلت پیامبر صلیاللهعلیهوآله، برای او جانشین قرار داده است، تا او به ستمگران، نبودن پیامبر را بگوید، پس بر خداوند متعال توکّل کنید و برای خود و من، از خداوند متعال، طلب آمرزش کنید». آن وقت امیرمؤمنان علیهالسلام فرمود: «این شخص، برادرم خضر علیهالسلام بود که برای تسلیت و آرامش دادن شما در وفات پیامبر صلیاللهعلیهوآله به اینجا آمده بود».
کافی با استتناد به سیف تمار میگوید: «ما و شیعیان همراه امام صادق علیهالسلام درحجر اسماعیل علیهالسلام بودیم، فرمودند: «جاسوسی مراقب ماست؟» ما به طرف چپ و راست نگاه کردیم و کسی را ندیدم، گفتیم: «نه» آن وقت فرمود: «به خدای کعبه و جایگاه سوگند، اگر من در حضور موسی علیهالسلام و خضر علیهالسلام بودم، آنها را آگاه میکردم که آگاهی من از آن دو بیشتر است و به علمهایی دسترسی دارم که آن دو نداشتند، چون آنها آگاهی به کارهای گذشته داشتند، ما به گذشته و حال و آینده تا روز قیامت آگاهی داریم و این آگاهی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به ما به ارث رسیده است».
اکمال الدین مینویسد: «نام خضر، خضرویه، پسر قابیل، پسر آدم بوده است، بعضی نیز، نام او را خضرون و خلعبا گفتهاند و علّت نامگذاری او این است که بر هر زمینی که مینشست؛ زود سبز و خرم میشد و درست این است که نام او، الیاس بن ملکان بن عامر بن ارفخشد بن سام بن نوح علیهالسلام بوده است».
امام صادق علیهالسلام فرمود: «مسجد سهله، مکانی است که خضر علیهالسلام در آنجا زندگی میکرد».
آن حضرت درباره سخن موسی علیهالسلام که به یوشع فرمود: «آتِنا غَدَآءَنا لَقَدْ لَقِینا مِن سَفَرِنا هذا نَصَبا»؛(1)«غذای چاشت ما را بیاور که ما در این سفر، سختی زیاد کشیدیم». و اینکه فرمود: «رَبِّ إِنِّی لِما أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ»؛(2)«خدای من! به خوبی و خیری که تو نازل کنی، محتاجم». فرمودند: «منظور موسی علیهالسلام، خواستن غذا بود وقتی او به این دو مورد گرسنه بود». در اینجا میگوییم: «مورد سوم گرسنگی او، در وقت ساختن دیوار بود که خطاب به خضر فرمود: «لَوْ شِئْتَ لَتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْرا»؛(3)«درست بود به جای تعمیر دیوار، جایی را تعمیر میکردی تا با پاداش آن، غذا تهیه میکردیم».
تفسیر عیاشی از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام روایت میکند که از آنها پرسیده شد، جایگاه و مقام شما در بین گذشتگان شبیه کیست؟ فرمودند: «مانند خضر و ذوالقرنین که درست کار و دانشمند بودند، امّا پیامبر نبودند».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «بر کتف آن پسری که خضر، او را کشته بود، نوشتند: «کافر، به راستی که خداوند متعال به خاطر شکرگزاری از مؤمن تا هزار سال، مراقب اولاد اوست، همانا آن دو یتیمی که خضر علیهالسلام، گنج آنها را حفظ کرد، میان آنها و جد صالحشان، هفتصد سال فاصله بود».
ریاض الجنان با استناد به عبدالملک بن سلیمان مینویسد: «در نوشتهای که از یکی از حواریون مسیح علیهالسلام باقی مانده بود، دیدم که به خط سریانی از تورات گفته شده بود که وقتی موسی علیهالسلام از نزد خضر علیهالسلام به طرف قوم خود برگشت برادرش، هارون علیهالسلام از او در مورد عجایبی که در دریا دیده بود، سؤال کرد، موسی علیهالسلام گفت: «وقتی من و خضر در کنار دریا بودیم، ناگهان پرندهای کنار دست ما افتاد که در منقار خود قطرهای داشت و آن قطره را به طرف مشرق پرتاب کرد، بعد قطره دیگری گرفت و آن را به طرف مغرب انداخت و بعد قطره سومی را گرفت و آن را به طرف آسمان پرتاب کرد و قطره چهارمی را به طرف زمین انداخت و در آخر، قطره پنجمی را گرفت و آن را دوباره در دریا ریخت و ما از این کارپرنده تعجب کرده و درمانده شدیم». من درباره این مطلب از خضر پرسیدم، او پاسخی نداد، در آن هنگام شکارچی که در حال شکار بود، نگاهی به ما کرد و گفت: «میبینم که از دیدن این پرنده تعجب کردید؟» گفتیم: «همان گونه که تو میگویی». او گفت: «من، مرد شکارچی هستم و راز کار آن پرنده را میدانم و شما دو نفر پیامبر هستید، امّا نمیدانید؟!» ما گفتیم: «ما هیچ آگاهی نداریم به جز آن علمی که، خداوند متعال به ما بدهد». او گفت: «این پرنده دریایی، مسلم نام دارد، چون در فریاد و صدایی که میکند میگوید: مسلم. او با این کار خود که
آبی را در منقار خود گرفت و آن را به آسمان و زمین و مشرق و مغرب پاشید، اشاره کرد که بعد از شما پیامبری میآید که مردم او، شرق و غرب جهان را پر میکنند و از آسمان بالا میرود و در زمین نفوذ میکند، امّا پرتاب آب به دریا به این معنا بود که آگاهی جهانیان در برابر علم آن پیامبر، مثل این قطره در مقابل دریاست و او، آگاهی خود را به ارث نزد جانشین و پسر عموی خود قرار میدهد». ما از شنیدن این مطلب بسیار تعجب کردیم و فهمیدیم که نباید به دانش خود مغرور باشیم، سپس آن صیاد از جلوی چشم ما غایب شد و ما فهمیدیم که خداوند متعال، او را فرستاده بود تا ما را از ادعای برتری کمال باز دارد».
منهج الدعوات روایت کرده که خضر و الیاس در هنگام حج، حضور پیدا میکنند و با این دعا به نزد خداوند متعال مناجات میکنند: «بِسم اللّه ما شاءَ اللّهُ لا قوة الاّ بِاللّه ما شاء اللّه کُلٌ نِعَمةٍ فَمِنَ اللّه ما شَاءَ اللّهُ الخَیرُ کُلُّهُ بِیدِ اللّه عَزوجَل وَ لا یصْرِفُ السُوَء إلاّ اللّه».
در تفسیر علی بن ابراهیم از ابن محبوب از ابن ابی یعفور نقل میکند که: از امام صادق علیهالسلام شنیدم که فرمود: «هر کس، دانه گندمی در زمین بکارد و زمین خود را رها نکند و در آن کشتزار به جای گندم، جو بروید، پس بدانید یا در زمینی که نامرغوب است کشت، کرده و یا در حق کشاورزان و کارگران خود، ظلم کرده است».
چون خداوند متعال میفرماید: «فَبِظُلْمٍ مِنَ الَّذِینَ هادُوا حَرَّمْنا عَلَیْهِمْ طَیِّباتٍ أُحِلَّتْ لَهُمْ وَبِصَدِّهِمْ عَن سَبِیلِ اللّهِ کَثِیرا»؛(1)«خداوند متعال به وسیله ستم یهودان، خوردنیهای پاکی مثل گوشت شتر و اجزای داخلی گاو و گوسفند را به آنها حرام کرد، چون آنها به ظلم، جلوی راه خدا را میگیرند».
در کتاب امالی با استناد به حضرت عبدالعظیم حسنی از امام حسن عسکری علیهالسلام روایت شده که فرمود: «وقتی خداوند متعال با موسی بن عمران علیهالسلام حرف زد؛ موسی علیهالسلام گفت: «پروردگارا! من، پیامبر و فرستاده تو هستم و تو با من حرف زدی؛ پاداش کسی که به اینها شهادت دهد چیست»؟ خطاب رسید: «ای موسی! ملائکه من، نزد او حاضر میشوند و او را به بهشت من، مژده میدهند». موسی گفت: «خدایا! پاداش کسی که در برابر تو به نماز بایستد، چیست؟» فرمود: «ای موسی! من به وجود
1) . سوره نساء، آیه 160.
تو در برابر ملائکه خود افتخار میکنم، ملائکهای که همیشه در رکوع و سجده و نماز هستند و هر کس که من به او دوستی کنم؛ هرگز او را عذاب نمیدهم ». موسی گفت: «خدایا! پاداش کسی که در راه رضای تو، فقیری را غذا دهد، چیست؟» فرمود: «ای موسی! من به منادی دستور میدهم که در روز قیامت در برابر همه مردم ندا دهد که این شخص از آزاد شدگان آتش است». موسی علیهالسلام گفت: «خدایا! پاداش کسی که با خویشاوندان خود دوستی کند، چیست؟» فرمود: «ای موسی! مرگ را از او دور میکنم و سکوت مرگ را برایش آسان میکنم و موکلان بهشت، او را صدا میکنند که از هر دری میخواهی به طرف بهشت برو». موسی علیهالسلام گفت: «خدایا! پاداش کسی که مردم را آزار ندهد و خوبی خود را متوجه آنها کند، چیست؟» خطاب رسید: «ای موسی! آتش جهنم در قیامت به او ندا میدهد: «من، راهی به طرف تو ندارم». موسی علیهالسلام گفت: «خدایا! پاداش کسی که با زبان و قلب خود، تو را صدا میکند چیست؟» فرمود: «ای موسی! روز قیامت با آسمان خود بر او سایه میاندازم و او را در پناه خود قرار میدهم». موسی علیهالسلام گفت: «خدایا! پاداش کسی که حکمت تو را در آشکارا و نهان بخواند، چیست؟» فرمود: «ای موسی! او، مثل برق از پل صراط میگذرد». موسی علیهالسلام گفت: «خدایا! پاداش کسی که بر آزار مردم صبر کند و سختی آنها را در راه تو تحمّل کند، چیست؟» فرمود: «او را در سختی قیامت کمک میکنم». موسی علیهالسلام گفت: «خدایا! پاداش کسی که از ترس تو بگرید چیست؟» فرمود: «ای موسی! من، روی او را از آتش جهنم در امان میدارم و او را در روز وحشت، محافظت میکنم». موسی علیهالسلام گفت: «خدایا! پاداش کسی که از روی شرم، خیانت نکند، چیست؟» فرمود: «ای موسی! در روز قیامت به او فرصت میدهم». موسی علیهالسلام گفت: «پاداش کسی که یاران تو را دوست داشته باشد، چیست؟» فرمود: «ای موسی!
آتش خود را بر او حرام میکنم». موسی علیهالسلام گفت: «سزای کسی که مؤمنی را عمدا بکشد، چیست؟» فرمود: «هرگز بدیهای او را نمیپوشانم و به او نگاه نمیکنم». موسی علیهالسلام گفت: «پاداش کسی که فرد کافری را به طرف اسلام دعوت کند، چیست؟» فرمود: «در روز قیامت به او برای هر کس بخواهد، اجازه شفاعت میدهم». موسی علیهالسلام گفت: «پاداش کسی که نماز را در وقت خود بخواند، چیست؟» فرمود: «خواسته و دعایش را قبول میکنم و بهشت خود را بر او مبارک میکنم». موسی علیهالسلام گفت: «خدایا! پاداش کسی که به خاطر ترس از تو، وضو را کامل و تمام انجام دهد، چیست؟» فرمود: «در روز قیامت، او را به شکلی برمیگزینم که نوری میان دو چشمش نمایان شود». موسی علیهالسلام گفت: «خدایا! پاداش کسی که از ترس تو ماه رمضان را روزه بگیرد چیست؟» فرمود: «ای موسی! او را در روز قیامت در مقامی محشور میکنم که هیچ ترسی در آنجا نخواهد بود». موسی علیهالسلام گفت: «خدایا! پاداش کسی که ماه رمضان را به خاطر مردم روزه بگیرد چیست؟» فرمود: «موسی! پاداش او، مثل کسی است که روزه نگرفته باشد».
در کتاب امالی از محمد بن سنان از مفضل نقل میکند که از مولای خود، امام صادق علیهالسلام شنیدم که فرمود: «خداوند عزّوجلّ به موسی بن عمران علیهالسلام خطاب کرد: «ای پسر عمران؛ دروغ میگوید کسی که فکر میکند مرا دوست دارد، ولی وقتی شب میرسد از من دوری میکند و میخوابد، آیا این طور نیست که هر عاشقی دوست دارد با معشوق خود خلوت کند؟ ای پسر عمران! بدان که من، دوست داران و عاشقان خود را میشناسم، وقتی شب، آنها را فرا میگیرد، قلبها و چشمهایشان به نگرانی میافتد و عذاب من در برابر چشمانشان نمایان میشود، با زبان راست، مرا میبینند و با من حرف میزنند، آن چنان با که مرا حاضر میبینند. ای پسر عمران! از قلب خود،
راستی و از بدن خود، تندرستی و از دو چشم خود، سیل اشک را در تاریکیهای شب به من بده و آنها را به عنوان گرو در نزد من قرار بده، هر لحظه مرا نزدیک و پذیرفته خواهی دید».
الکافی از امام صادق علیهالسلام روایت میکند: «بنی اسرائیل نزد موسی علیهالسلام آمدند و از او خواستند که از خدای عزّوجلّ بخواهد، آسمان به خواست آنها، ببارد، موسی علیهالسلام از خداوند متعال درخواست باران کرد و خدای عزّوجلّ فرمود: «باید کشاورزی کنند تا من به خواسته آنها عمل کنم». موسی علیهالسلام به آنها خبر داد. آنها هم کشاورزی کردند، سپس آسمان به خواسته آنها بارید و به درخواست آنها متوقف شد و در اثر آن، باغهای آنها، مثل کوه، قد کشید، آن وقت درو کردند، امّا هیچ چیز پیدا نکردند، پس با گریه و شکایت نزد موسی علیهالسلام آمدند و گفتند: «ما از تو خواستیم آسمان به خاطر ما ببارد، امّا چیزی جز ضرر، نصیب ما نشد». موسی علیهالسلام به خداوند متعال گفت: «خدایا! بنی اسرائیل میگویند، باریدن باران به خاطر ما فقط باعث ضرر ما شد». خطاب رسید: «ای موسی! من، تقدیر کننده مقدّرات هستم و بنی اسرائیل از آنجا که به تقدیر من، راضی نشدند و خواستند خودشان، تقدیر کارها را به دست بگیرند، من هم خواسته آنها را قبول کردم و نتیجهاش همان شد که دیدند».
در عیون الاخبار با استناد به امام رضا علیهالسلام روایت شده: «وقتی که خداوند عزّوجلّ، موسی علیهالسلام را انتخاب کرد و مبعوث فرمود و دریا را برای او باز کرد و برای او، تورات را فرستاد، موسی علیهالسلام مقام خود را در مقابل خداوند، بزرگ دید و گفت: «پروردگارا! مرا آن قدر گرامی داشتی که هیچ کسی را قبل از من تا این درجه بزرگ نکردی!» وحی رسید: «ای موسی! آیا میدانی که مقام محمد صلیاللهعلیهوآله در نزد من از مقام ملائکه و همه مخلوقاتم بالاتر و گرامیتر است،» موسی علیهالسلام گفت: «پروردگارا! اگر محمد صلیاللهعلیهوآله نزد تو از همه آفریدگان، محبوبتر است؛ آیا در میان اهل بیت و خانواده پیامبران، گرامیتر
از خانواده من وجود دارد؟!» خطاب رسید: «ای موسی! بدان که خوبی و برتری خاندان محمد بر مقام پیامبران، مانند برتری و خوبی او نسبت به مقام پیامبران است». موسی علیهالسلام گفت: «پروردگارا! حال که خاندان محمد، برتر از همه پیامبران هستند آیا در میان امتهای پیامبران، امتی نزد تو بهتر از امت من هست که تو، ابر را سایبان آنها کردی و دریا را برای آنها باز کردی، مرغ بریان و ترنجبین از آسمان برای آنها نازل کردی؟» خداوند عزّوجلّ فرمود: «ای موسی! آیا نمیدانی که خوبی و برتری امت محمد صلیاللهعلیهوآله و امتهای دیگر، مثل برتری محمد صلیاللهعلیهوآله بر تمام مخلوقات من است؟» موسی علیهالسلام گفت: «پروردگارا! ای کاش من آنها را میدیدم». وحی رسید: «ای موسی! تو نمیتوانی آنها را ببینی، چون حالا دوران ظهور آنها نیست، امّا به زودی، آنها را در بهشت نیکو و زیبای من میبینی که با حضور محمد صلیاللهعلیهوآله غرق در نعمتهای بهشتی هستند، دوست داری که من، سخن آنها را به گوش تو برسانم؟» عرض کرد: «بله، ای خداوند متعال». آن وقت خدای عزّوجلّ فرمود: «در برابر من بلند شو، مثل بنده خواری که در برابر پادشاه بزرگی، بلند میشود». موسی علیهالسلام این کار را کرد، آن وقت ندا رسید: «ای امت محمد!» پس همه امت اسلام از صلب پدران و رحم مادرانشان پاسخ دادند: «لبیک اللهم لبیک، لا شریک لک لبیک، ان الحمد و النعمه لک و الملک، لا شریک لک». سپس خداوند این جواب آنان را شعار حج قرار داد.
آنگاه خداوند عزّوجلّ گفت: «ای امت محمد! حکم من درباره شما این است که مهربانیام بر خشمم سبقت گرفته و عفو من بر عذابم پیشی گرفته، قبل از اینکه مرا صدا کنید، شما را میپذیرم و قبل از اینکه از من چیزی بخواهید به شما میدهم، هرکس از شما که با شهادت «لا اله الا اللّه وحده لا شریک له و ان محمدا عبده و رسوله، صادق فی اقواله، محق فی افعاله و ان علی بن ابی طالب اخاه و وصیه من بعده و ملتزم طاعته کما یلتزم طاعة محمد و ان اولیاءه المصطفین المطهرین الطیبین بعجائب آیات اللّه
و دلایل حجج اللّه من بعدهما اولیائه» به دیدار من بیاید، من، او را وارد بهشت خود میکنم، اگر چه گناهان او، مانند کف روی دریا باشد». در ادامه، امام علیهالسلامفرمود: «وقتی خداوند متعال، محمد صلیاللهعلیهوآله را برگزید به او گفت: «وَما کُنتَ بِجانِبِ الطُّورِ»؛(1)«یعنی تو در کوه طور هنگامی که امت تو را با این خوبیها مخاطب قرار دادیم، نبودی». سپس خداوند عزّوجلّ به پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهفرمود: «بگو حمد و سپاس فقط برای خداست؛ به وسیله این برتری که به من اختصاص دادی». به امت آن حضرت فرمود؛ بگویید: «حمد و سپاس، شایسته پروردگار جهانیان است به وسیله خوبیهایی که به ما اختصاص داد».
در کتاب کافی با استناد به امام باقر علیهالسلام نوشته شده: «در تورات اصلی که عوض نشده، نوشته شده است که موسی علیهالسلاماز پروردگار پرسید: «پروردگارا! آیا تو نزدیکی که با تو درد دل کنم یا دوری که تو را صدا کنم؟» خداوند عزّوجلّ وحی کرد: «ای موسی! من، همنشین و هم راز هر کسی هستم که مرا یاد کند». موسی علیهالسلام گفت: «خدایا! در آن روز که هیچ چیزی جز خوبی تو نیست؛ چه کسی در پناه تو قرار دارد؟» فرمود: «کسانی که مرا یاد کنند، من هم آنها را یاد میکنم و کسانی که به خاطر من، یکدیگر را دوست داشته باشند، من هم، آنها را دوست دارم، پس آنها کسانی هستند که هرگاه بخواهم اهل زمین را به وسیله زشتی کارهایشان عذاب کنم، آنها را به یاد میآورم و به وسیله آنها عذاب را از اهل زمین باز میدارم».
در این باره میگوییم: «به این ترتیب بر صوفیه و عرفا شایسته است که با نام، دست، گوش، نعره، بیخودی خداوند متعال را یاد میکنند و فکر میکنند که همه این کارها از بهترین عبادتهاست».
کافی از ابن عباس نقل میکند که رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهفرمود: «خداوند عزّوجلّ با
1) . سوره قصص، آیه 46.
موسی بن عمران علیهالسلام به صد هزار کلمه حرف زد که بیست وچهار هزار کلمه آن در سه شبانه روز بود که موسی علیهالسلام در آن مدت، نه چیزی خورد و نه چیزی آشامید، وقتی که پس از آن نزد بنی اسرائیل برگشت و کلام انسانها را شنید به خاطر عطوفتی که از شنیدن کلام خداوند متعال در گوشش جاری بود، از صدای مردم بدش میآمد و از آنها فرار میکرد».
از امیرمؤمنان علیهالسلام روایت شده: «خداوند تبارک و تعالی به موسی علیهالسلام فرمود: «سفارش و وصیت مرا درباره چهار چیز حفظ فرما؛ اوّل: زمانی که نمیدانی گناهانت بخشیده شده، به جست و جوی عیبهای دیگران نپرداز. دوم: زمانی که نمیدانی ذخائر رزق من به پایان رسیده، برای روزیات غمگین نباش. سوم: زمانی که نابودی سرزمین و پادشاهی را ندیدی، از من به کسی امید نداشته باش. چهارم: زمانی که شیطان نمرده است از حیله او در امان نباش».
در روایت دیگر از آن حضرت روایت شده: «در هر جایی که در قرآن؛ «یاأَیُّها الَّذِینَ آمَنُوا» آمده است در تورات؛ «یاأَیُّها النّاسُ» آمده است». و در روایت دیگر؛ «یا ایها المساکین» آمده است.
از امامان معصوم علیهمالسلام روایت شده که ابلیس گفت: «ای موسی! هرگز با زنی در خلوت نباش که هیچگاه مرد و زن نامحرمی تنها نمیشوند، مگر اینکه من در کنار آنها خواهم بود و هرگز با خداوند متعال، پیمانی نبند، چون من، تمام سعی خود را در رسیدن میان تو و وفای به پیمانت انجام خواهم داد و هر وقت که خواستی، صدقهای بدهی، زود آن را انجام بده، چون من، آن قدر در کنار تو میمانم تا میان تو و دادن آن صدقه، مانع شوم».
قصص الانبیاء راوندی با استناد به امام صادق علیهالسلام مینویسد: «در زمان موسی علیهالسلام، پادشاه ستمگری بود که با شفاعت بنده نیکوکاری، خواسته مؤمنی را برآورده کرد،
اتفاقا بنده درست کار و پادشاه ستمگر هر دو در یک روز مردند و مردم برای تشییع جنازه پادشاه برخاستند و سه روز، بازار را به احترام مرگ او بستند، امّا جنازه آن بنده درستکار در خانهاش باقی ماند و موریانهها و حشرات زمینی از گوشت روی او، خوردند تا اینکه بعد از سه روز، موسی علیهالسلام او را پیدا کرد و با تعجب به خداوند متعال گفت: «پروردگارا! آن پادشاه ستمگر، دشمن تو بود و این بنده درست کار، دوست و یاور تو، پس چگونه با آنها معامله شد؟» آن وقت به او وحی شد: «ای موسی! این بنده درستکار جانشین من از این پادشاه ستمگر چیزی خواست که آن پادشاه درخواست او را انجام داد، پس من آن پادشاه را با بزرگی روانه گورستان کردم و این بنده درست کار را به بدبختی درخواست از پادشاه ستمگر به این مردن دچار کردم».
از آن حضرت علیهالسلام روایت شده: «به موسی علیهالسلام وحی شد که ای موسی! شکر مرا آنچنان که شایسته من است به جا بیاور». موسی علیهالسلام گفت: «خدایا! چگونه حق شکر تو را به جا بیاورم، آیا به غیر از این است که هر ستایش و سپاسی که من بگویم، نعمتی
از طرف توست که به واسطه آن باید شکر دیگری به جا بیاورم؟» خطاب رسید: «ای موسی! همین قدر که بدانی که شکر و سپاس تو، هم نعمتی از طرف من است، کافی است و حق شکرگزاری من را به جا آوردهای».
از امام باقر علیهالسلام روایت شده است: «خدای تعالی به موسی علیهالسلام وحی کرد: «مرا دوست بدار و مرا محبوب امتم قرار بده». موسی علیهالسلام گفت: «پروردگارا! میدانی که هیچ کس نزد من، محبوبتر از تو نیست، امّا من، چگونه دوستی تو را در قلب بندگانت قرار دهم؟» خداوند متعال وحی کرد: «نعمتهای مرا به یاد آنها بیاور و این مسئلهها را به آنها تذکّر بده، چون آنها، جز خوبی چیزی از من ندیدهاند». موسی علیهالسلام گفت: «پروردگارا! به آنچه حکم کردی، راضی هستم، ولی تو چگونه پیرها را میمیرانی و اولاد کوچک از آنها را باقی میگذاری؟» خداوند متعال وحی فرمود: «آیا
به سرپرستی من رضایت نمیدهی؟» موسی علیهالسلام گفت: «بله، ای پروردگار من ! تو، بهترین سرپرست و بهترین کفیل هستی».
همچنین از آن حضرت روایت شده: «موسی علیهالسلام از پروردگارش خواست که هنگام از بین رفتن خورشید را به او اعلام کند، پس خداوند متعال، ملکی را به او موکل کرد و او به موسی علیهالسلام گفت: «ای موسی! خورشید از بین میرود». موسی علیهالسلام گفت: «چه زمانی؟» ملک گفت: «وقتی که آن مرد بلند شود و پیراهن خود را درآورد». آن وقت خداوند عزّوجلّ به وی وحی کرد: «ای موسی! به او بگو پیراهن خود را در نیاورد امّا من، قلب او را باز میکنم و سینهاش را گشاده میکنم».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود: خداوند به موسی علیهالسلام وحی کرد: «بعضی از یاران، جاسوسی تو را میکنند، از آنها دوری کن». موسی علیهالسلام گفت: «من، او را نمیشناسم، خودت، او را به من معرفی کن». خداوند متعال فرمود: «ای موسی! بین یارانت، ده نفر، ده نفر جدایی ایجاد کن، سپس میان آنها، قرعه کشی کن، قرعه به نام ده نفری میافتد که او در میان آنهاست، بعد آن ده نفر را جدا کن و میان آنها قرعه کشی کن، قرعه به نام آ ن سخن چین خواهد افتاد». موسی علیهالسلاماین کار را کرد، وقتی آن مرد دید که قرعه به نامش افتاد، بلند شد، به موسی گفت: «ای رسول خدا! من، دوست و یاور تو هستم و دیگر هرگز سخن چینی و جاسوسی تو را نمیکنم».
روایت شده که: موسی بن عمران علیهالسلام، مردی را در زیر آسمان دید، به خداوند متعال گفت: «پروردگارا! این کیست که او را این اندازه به خود نزدیک کردهای؟» خداوند تعالی فرمود: «ای موسی! پدر و مادرش، او را نفرین کردهاند که به سبب داشتههایش، حسادت نمیکند». موسی گفت: «خدایا! پاداش کسی که به عیادت مریض برود، چیست؟» خداوند متعال فرمود: «ملکی را به او میدهم تا از قبر تا قیامت همراه او باشد و از او عیادت کند». موسی علیهالسلام گفت: «خدایا! پاداش کسی که
مردهای را غسل بدهد، چیست؟» خطاب رسید: «او را مانند روزی که از شکم مادر خارج شده از گناهان، پاک میکنم». موسی علیهالسلام گفت: «پاداش کسی که مردهای را تشییع جنازه کند، چیست؟» خداوند متعال فرمود: «فرشتگانی را به همراه پرچمها و نشانهها روانه میکنم تا او را از محشر تا مقامش در بهشت یاری کنند». موسی علیهالسلام گفت: «پاداش کسی که مادر داغ دیدهای را آرامش دهد، چیست؟» خداوند متعال فرمود: «او را در روز قیامت که هیچ پناهی جز سایه بستر من نیست، در پناه خود قرار میدهم». فرمود: «ای موسی! هیچ گدایی را از در خانه خود دور نکن، اگر چه غذای کمی باشد، چون گاهی ملکی از ملائکه را به صورت گدا به خانه ات میفرستم تا تو را آزمایش کنم و ببینم چگونه با او رفتار میکنی؟»
از آن حضرت روایت شده که روزی موسی بن عمران علیهالسلام از کنار مردی عبور کرد که دست خود را به طرف آسمان بلند کرده و دعا میکرد، موسی علیهالسلام از کنار او گذشت و بعد از هفت روز که از آنجا عبور میکرد، او را هنوز در حال دعا دید، آن وقت خدای تعالی به او وحی کرد: «ای موسی! اگر این مرد، آن قدر مرا بخواند که زبانش قطع شود باز هم او را قبول نمیکنم تا وقتی که از راهش وارد شود».
از این روایت امور زیادی ظاهر میشود: «از جمله اینکه عبادت مخالفین ولایت امیرمؤمنان علیهالسلام، باطل است، اگر چه روزه بگیرند و نماز بخوانند و حج بجا بیاورند و زکات بدهند، چون از در ولایت وارد نشدهاند و خدای متعال میفرماید: «وَأْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوَابِها»؛(1)«به هر کاری خود را از آن در وارد شوید».
در روایت صحیح از همه مردم و افراد خاص گفته شده که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود:
«انا مدینه العلم و علی بابها؛ من، شهر علمم و علی، دروازه آن است». نیز فرمود: «اهل بیت من، مانند کشتی نوح علیهالسلام هستند که هر کس همراه آن شود، نجات پیدا
1) . سوره بقره، آیه 189.
میکند و هر کس از آن جدا، شد غرق و نابود شد». صاحبان مذاهب اربعه اهل سنّت، میان خود و خدایشان درهایی قرار دادهاند، (ابوحنیفه، شافعی، مالک، احمد بن حنبل) و احکام خود را از آنها قبول میکنند، در حالی که، آنها احکام را از راه مقایسه و استنباط و رأی خود گرفتهاند. همچنین عبادات صوفیه و کارهای فاسدشان که از شیخهای خود گرفتهاند و شیوخشان نیز از گذشتگان خود گرفتهاند و در پایان به اهل خلافت و دوری منجر میشوند و نتیجه هر دوری و گمراهی، آتش جهنم است.
قصص الانبیاء راوندی از علمای امامیه روایت میکند که امام صادق علیهالسلام فرمود: «روزی موسی علیهالسلام به همراه یکی از بهترین یارانش برای دعا، روانه طور شد، آن مرد در دامنه کوه نشست و موسی علیهالسلام به بالای کوه رفت و به مناجات پرداخت، وقتی موسی علیهالسلام به پایین کوه رسید، دید که حیوانات وحشی آن مرد را تکه تکه کردهاند، بسیار نگران شد، در همان لحظه به او وحی رسید: «او نزد من دچار گناهی شده بود و من خواستم تا با این مرگ فجیع، گناه او بخشیده شود و با قلبی پاک و پروندهای دور از گناه به ملاقات من بشتابد».
در همان کتاب از امام باقر علیهالسلام روایت شده: «خداوند تعالی به موسی علیهالسلام وحی کرد که بعضی از بندگان من هستند که به بهشت نزدیک میشوند و من دستور ورود آنها را به بهشت صادر کردهام، موسی علیهالسلام گفت: «آنها چه کسانیاند؟» خطاب رسید: «کسانی که در راه برآوردن خواسته مؤمنی گام بردارند»؛ یعنی همین گام برداشتن و سعی در برآوردن خواسته مؤمن، ثواب و پاداش دارد، اگرچه که انسان نتواند خواسته او را برآورد». در حدیث صحیح از آن حضرت روایت شده: «کسی که اطراف خانه کعبه، طواف کند، خداوند متعال، برای او شش هزار ثواب مینویسد و شش هزار گناه و بدی را از پرونده او برمیدارد و درجه او را به اندازه شش هزار مرتبه، بالا میبرد، بر آوردن خواسته مؤمن ده بار، برتر از طواف است». سؤالی که در اینجا میماند این
است که آیا مؤمنی که برآوردن خواستهاش این همه ثواب دارد، فقط شیعه بودن، شرط است و اشکالی ندارد که در بعضی کارهایش، نافرمان باشد؟ و یا حتما باید در اعتقاد و کار، مؤمن باشد؟ در جواب میگوییم: ظاهرا مورد دوم، صحیح است، چون نافرمانی، احترام و ارزشی ندارد، بله شاید بتوان گفت؛ همین قدر کافی است که تظاهر به گناه و زشتی نداشته باشد وگرنه همه انسانها به گناه و خطا آلوده میشوند، به جز
معصومین علیهمالسلام . مورد دیگر این است که بعضی از درست کاران شیعه در ظاهر، مجبور به انجام زشتی میشوند اگر چه در باطن از گناه دوری کنند، امّا چون مثلاً از سپاهیان سلطان یا عوامل و حکام و خدمتکاران آنها هستند، مجبور به انجام فرامین میباشند، مانند این موردها میگوییم، نمایش این گناهان نباید به قدری باشد که داوری، آنها را از بین برده باشد و آنها را از میزان برابری خارج کند تا بتوانیم آنها را کافر بدانیم.
در کتاب القصص از امام صادق علیهالسلام روایت شده که خداوند تعالی به موسی بن عمران علیهالسلاموحی کرد: «به بنی اسرائیل بگو از کشتن نفس بدون حق در مقام قصاص دوری کنید، چون هر کس از شما که در دنیا، فردی را بکشد، او را به همان صورتی که آن فرد را کشته شده، میکشم».
کافی از امام صادق علیهالسلام روایت میکند: «اسم اعظم پروردگار، 73 حرف است که چهار حرف آن به موسی علیهالسلام داده شده است».
تفسیر علی بن ابراهیم مینویسد: موسی و هارون علیهماالسلام هر دو در بیابان از دنیا رفتند و روایت شده که موسی علیهالسلام در شب بیست و یکم ماه رمضان مرد و کسی که قبر موسی علیهالسلام را کند، فرشته مرگ بود که به صورت آدمی شکل گرفته بود، به همین علّت هم بنی اسرائیل، جای قبر موسی علیهالسلام را نمیدانند.
از حنان بن سریر نقل شده: «از امام صادق علیهالسلام درباره مردی سؤال کردم که پیراهن خود را در مرگ پدر یا برادر یا یکی از نزدیکان خود پاره کند، چگونه است؟ آن
حضرت فرمود: «اشکالی ندارد، همان طور که موسی بن عمران علیهالسلام پیراهن خود را در مرگ هارون علیهالسلام، پاره کرد».
در کافی از عماره نقل شده: «از امام صادق علیهالسلامدرباره مرگ حضرت موسی بن عمران علیهالسلامسؤال کردم، فرمود: «وقتی مرگ موسی علیهالسلام نزدیک شد، فرشته مرگ نزد او آمد و گفت: «سلام بر تو ای کلیم خداوند متعال!» موسی علیهالسلام، جواب سلام او را داد و پرسید: «تو کیستی؟» گفت: «من، فرشته مرگ هستم که برای گرفتن روح تو آمدهام». موسی علیهالسلام گفت: «از کجا، گرفتن روح مرا شروع میکنی؟» فرشته مرگ گفت: «از دهانت». موسی گفت: «چرا اینگونه، حال آن که من با دهانم با خدای عزّوجلّ حرف زدهام؟» فرشته مرگ گفت: «پس از دستت شروع میکنم». موسی علیهالسلام گفت: «با همین دستم تورات را گرفتم». فرشته مرگ گفت: «پس از پایت شروع میکنم». موسی علیهالسلام گفت: «با این پایی که با آن به طرف طور سینا پا گذاشتم». فرشته مرگ گفت: «پس از چشمانت شروع میکنم». موسی علیهالسلام گفت: «همین چشمانی که همیشه به طرف پروردگار است؟» فرشته مرگ گفت: «پس از دو گوشت». موسی علیهالسلامگفت: «این گوشی که با آن، سخن خدای عزّوجلّ را شنیدهام». آن وقت خدای تعالی به فرشته مرگ وحی کرد: «روح او را نگیر تا زمانی که او، خودش از تو بخواهد». فرشته مرگ خارج شد. پس از آن، مدتها موسی علیهالسلام زندگی کرد و یوشع بن نون را دوست خود قرار داد و به او دستور داد تا کار او را مخفی کند و پس از او، جانشین او باشد، سپس موسی علیهالسلام از میان قومش پنهان شد و در راه خود به مردی رسید که در حال کندن قبر بود، به او گفت: «آیا میخواهی تو را در کندن این قبر کمک کنم؟» آن مرد گفت: «بله». موسی علیهالسلام در کندن قبر به آن مرد کمک کرد و سنگ لحد را صاف کرد و سپس موسی علیهالسلام برای دیدن کیفیت آن، در قبر دراز کشید، در همین حال، پردهها کنار رفت و مقام خود را در بهشت دید، آن وقت گفت: «پروردگارا! مرا به طرف خود ببر». آن وقت فرشته مرگ
در همان جا، روحش را گرفت و در همان قبر او را دفن کرد، آن مرد قبرکن، فرشته مرگ بود که در صورت آدمی شکل گرفته بود و این داستان در بیابان اتفاق افتاد و همان لحظه، فریاد کنندهای از آسمان فریاد کشید: «موسی کلیم اللّه علیهالسلاموفات یافت و کدام نفس است که مرگ او را نپذیرد؟!» سپس یوشع بن نون برای جانشینی موسی علیهالسلامقیام کرد و در برابر گرفتاریها و ناملایمات طاغوت صبر کرد تا آن که دوران طاغوتها به پایان رسید و بعد از آن بنی اسرائیل قدرت گرفت. بعد از آن، دو مرد منافق از منافقان قوم موسی علیهالسلام به همراهی صفوراء، دختر شعیب، همسر موسی علیهالسلام و صد هزار مرد جنگی بر یوشع بن نون خارج شدند و با او جنگ کردند، امّا یوشع بر آنها پیروز شد و گروه زیادی را به قتل رساند و باقی شکست خوردند و فرار کردند و صفوراء، همسر موسی علیهالسلام اسیر شد و یوشع به او گفت: «تو را در این دنیا میبخشم و شکایت تو و مردم را هنگام دیدار با موسی بن عمران علیهالسلام به او خواهم کرد». صفورا گفت: «وای بر من! حتی اگر بهشت بر من جایز شود، شرم میکنم که در آنجا رسول خدا، موسی علیهالسلام را ببینم در حالی که پاکی و درستی او را گرفتهام و بر دوست او بعد از او خارج شدهام».
قصص از امام صادق علیهالسلام روایت میکند: «موسی علیهالسلام به هارون علیهالسلام گفت: «با من به کوه طور بیا». بعد هر دو خارج شدند، در راه به خانهای رسیدند که بر در آن، درختی بود که بر روی درخت، دو پیراهن بود، موسی علیهالسلام گفت: «پیراهن خود را در بیاور و داخل این خانه شو و این دو پیراهن را بپوش و روی تخت بخواب». هارون علیهالسلام این کار را انجام داد، وقتی این کار را کرد، خداوند متعال، روح او را گرفت و آن خانه و درخت را به آسمان بالا برد، پس از آن موسی علیهالسلام به طرف بنی اسرائیل برگشت و به آنها، خبر داد که خداوند متعال، روح هارون علیهالسلام را گرفته و او را به آسمان برده است. بنی اسرائیل گفتند: «دروغ میگویی، حتما او را کشتهای!» موسی علیهالسلام به پروردگارش شکایت کرد. آن وقت خداوند، ملائکه را دستور داد تا جسد هارون علیهالسلام را که روی
تخت دراز کشیده بود، میان آسمان و زمین به طوری پایین بیاورند که بنی اسرائیل، آن را ببینند، آن وقت دانستند که او مرده است».
کافی از محمّد بن سنان نقل میکند: «من نزد امام رضا علیهالسلام بودم که به من فرمودند: «ای محمّد! در زمان بنی اسرائیل، چهار نفر از مؤمنان بودند که با هم دوست بودند، روزی سه نفر از آنها در خانهای نشسته و مشغول صحبت و گفت گو بودند، درِ خانه زده شد و خدمتکار یکی از آنها به در خانه رفت، دوست چهارمی، جلوی منزل بود و از غلام پرسید: «سرور تو کجاست؟» غلام گفت: «او داخل خانه نیست». پس آن مرد چهارم برگشت، غلام به درون خانه رفت و صاحب خانه را باخبر کرد، امّا صاحب خانه برای این دروغ، غلام خود را ملامت نکرد و هیچ کدام از آنها از برگشت دوست چهارمی ناراحت نشدند و به صحبت و گفت و گو خود ادامه دادند، فردا وقتی نفر چهارم که به سبب وضع مالی که پایینتر از دیگران بود به آنها رسید، آن سه نفر برای اینکه، او را خوار کنند به او سلام کردند، امّا اصلاً صحبتی از دیروز به میان نیاوردند و از او معذرت خواهی نکردند و به راه خود ادامه دادند، پس از چند لحظه، ابری را دیدند که بر آنها سایه انداخته بود، فکر کردند، آورنده باران است و خوشحال شدند، امّا از ابر، فریاد رسید که ای آتش! آنان را در برگیر، من، جبرئیل علیهالسلام، فرستاده خداوند متعال هستم، ناگهان آتشی از داخل ابر زبانه کشید و آن سه نفر را خاکستر کرد و نفر چهارم، وحشت زده بر جای خود ماند، چون علّت آمدن بلا بر آن سه نفر را نمیدانست، آن وقت به شهر برگشت و چون به یوشع بن نون رسید، ماجرا را برای او گفت، یوشع گفت: «خداوند تعالی به دلیل کاری که با تو انجام دادند بر آنان خشمگین شد». او گفت: «مگر آنها چه کردند؟» یوشع ماجرای دیروز را برای او بیان کرد. آن مرد گفت: «من، آنها را بخشیدم». یوشع گفت: «اگر این بخشش تو، قبل از آمدن عذاب بود، برای آنها سودی داشت، امّا اکنون کار از کار گذشته، امّا شاید برای آخرت آنها مفید باشد و خداوند متعال به خاطر بخشش تو از آنها بگذرد».
و الیاس و الیا و یسع و ذی الکفل
تفسیر علی بن ابراهیم از امام رضا علیهالسلام روایت میکند: «اسم بزرگ الهی به بلعم باعورا که از پرهیزکاران بود، داده شد و او به وسیله آن اسم، دعایش اجابت میشد، امّا به فرعون گرایش پیدا کرد و زمانی که فرعون به دنبال موسی علیهالسلام با اصحاب خود بود از کنار او رد شد و به او گفت: «موسی علیهالسلام و یارانش را نفرین کن تا زندانی ما شوند». بلعم باعورا هم سوار بر اسب خود شد تا به دنبال موسی علیهالسلام حرکت کند، اسب او از رفتن اجتناب کرد. بلعم باعورا اسب را کتک زد، اسب به درخواست خداوند متعال به حرف درآمد و گفت: «وای بر تو! آیا من را برای اینکه نمیخواهم همراه تو بیایم تا پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله و قوم پرهیزکار او را تعقیب و نفرین کنی، کتک میزنی؟» امّا بلعم باعورا آن قدر آن حیوان را تازیانه زد که مرد و خداوند متعال هم اسم بزرگ خود را از او برداشت». در همین باره خدای تعالی میفرماید: «فانسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطانُ فَکانَ مِنَ الْغاوِینَ * وَلَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَلکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الأَْرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَیهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَث ذَالِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِ-ٔیاتِنا فاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ»؛(1)«پس از آن آیات، عصیان، سرپیچی کرد، چنانچه
1) . سوره اعراف، آیات 175 - 176.
شیطان او را تعقیب کرد و از گمراهان عالم گردید. و اگر ما به خواست خود میخواستیم، به وسیله آن آیات، او را بلند مرتبه میکردیم، ولی او بر زمین فرو ماند، امّا پیرو نبود و تابع هوای و هوس خود شد در این صورت اگر از مال او، اطاعت کنی و یا او را به حال خود واگذاری به عوعو زبان میکشد این داستان را به همه بگو تا عبرت گیرند و به فکر در آیند».
در ادامه فرمود: «در پایان از میان چارپایان، فقط سه گروه وارد بهشت میشوند: الاغ بلعم باعورا، سگ اصحاب کهف و گرگی که به سبب ستم بیش از حد پاسبانی، فرزند او را غذای خود کرد، داستان این است که پادشاه ستمگری، مرد پاسبانی را برای آزار و شکنجه قوم مؤمنی مأمور کرده بود و آن پاسبان، پسری داشت که او را خیلی دوست داشت، این گرگ آمد و فرزند او را خورد و پاسبان غمگین شد، خداوند متعال هم به سبب انتقامی که این گرگ از او گرفت، این گرگ را وارد بهشت میکند، ابن عباس میگوید: «اگر آن گرگ، خود پاسبان را خورده بود؛ خداوند متعال،او را تا اعلی علیین بالا میبرد، چون آن پاسبان از همکاران ستمکاران بود».
صاحب الکامل میگوید: «وقتی موسی و هارون علیهماالسلام در بیابان مردند، خداوند تعالی به یوشع بن نون دستور داد تا به طرف اریحا در سرزمین شام برود و آنجا را فتح کند». سایر مفسران گفتهاند: «موسی علیهالسلام تا زمان خارج شدن از بیابان و فتح اریحا، زنده ماند و یوشع بن نون و کالب بن یوحنا از سپاهیان موسی علیهالسلام بودند (کالب همسر خواهر موسی علیهالسلام، مریم بنت عمران بود) وقتی سپاه موسی علیهالسلام به اریحا رسیدند، ستمگران، دور بلعم باعورا که از فرزندان لوط علیهالسلامبود، جمع شدند و به او گفتند: «موسی علیهالسلام میخواهد بیاید و ما را بکشد، یا ما را از سرزمینمان خارج کند، پس تو، او را نفرین کن». بلعم باعورا که به اسم بزرگ آگاه بود، به آنها گفت: «چگونه پیامبر خداوند متعال و مؤمنان و ملائکه همراه آنها را نفرین کنم». پس آنها برگشتند و ناامید
شدند». بعد نزد همسر او رفتند و به او هدیهای دادند و از او خواستند از همسرش در خواست کند تا بنی اسرائیل را نفرین کند، همسرش از او خواست و او باز هم دوری کرد، امّا آن زن، آن قدر اصرار کرد که بلعم باعورا گفت: «باید از پروردگارم استخاره کنم». سپس استخاره کرد، پروردگارش در عالم خواب او را از نفرین دور کرد. بلعم، داستان را به همسرش گفت، زن گفت: «دوباره از پروردگارت درخواست خیر کن». دوباره استخاره کرد و این بار جوابی نگرفت، همسرش گفت: «اگر پروردگارت میخواست نمیگذاشت آن کار را انجام دهی». بعد آن قدر در گوش او خواند تا او را مجبور کرد، پس بلعم بلند شد و سوار بر الاغ شد تا به طرف کوهی برود که برای بنی اسرائیل بود تا در برابر آنها بایستد و بر آنها نفرین کند، امّا الاغ کمی راه رفت و ایستاد، بلعم، او را شلاق زد، دوباره کمی راه رفت و ایستاد، بلعم باز هم او را شلاق زد و بار سوم، الاغ به حرف در آمد و به او گفت: «وای بر تو ای بلعم! کجا میروی، آیا فرشتهها را نمیبینی که ما را برمیگردانند؟» امّا بلعم برنگشت، ولی الاغ برگشت و به طرف بنی اسرائیل رفت، وقتی بلعم خواست که بر بنی اسرائیل نفرین کند، خداوند متعال، زبان او را گرفت و نتوانست، امّا وقتی که خواست قوم خود را دعا کند، خداوند متعال زبان او را دگرگون کرد و او، آنها را نفرین کرد، به او گفتند: «این چه کاری بود که کردی؟» بلعم گفت: «این کاری بود که خداوند متعال جاری کرد». از آن پس زبانش تا روی سینهاش آویزان شد، آنگاه گفت: «اکنون در دنیا و آخرت، زیان کار شدم». ستمکاران چارهای جز حیله ندیدند و زنان خود را آرایش کرده و آنها را برای خودفروشی به طرف سپاه بنی اسرائیل روانه کردند و هیچ یک از آن زنها از هیچ مردی نمیترسیدند و خود را به آنها نشان میدادند، با خود گفتند: «اگر یکی از بنی اسرائیل، زنا کند، این کار برای ما کافی است و خداوند متعال دست از یاری آنها برمی دارد». وقتی زنان را وارد لشکر بنی اسرائیل کردند، مردی به اسم زمری بن شلوم
که سرپرست قبیله شمعون بن یعقوب بود، زن زیبایی را برداشت و او را نزد موسی علیهالسلام آورد و گفت: «فکر کنم که تو میگویی این زن بر من حرام است، به خداوند متعال سوگند از تو پیروی نمیکنم». سپس آن زن را به چادر برد و با او زنا کرد، برای
این کار، خداوند متعال، بیماری طاعون را بر آنها فرستاد که باعث مرگ بیست هزار نفر و یا هفتاد هزار نفر شد، تا اینکه صحاح بن عیراد بن هارون، شوهر عمه موسی علیهالسلام که در آن وقت نبود به میان قوم آمد و با دیدن آن وضع به سراغ زمری رفت و جلوی او را گرفت از آن پس، طاعون برطرف شد. سپس موسی علیهالسلام، یوشع را جلوتر از بنی اسرائیل به اریحا فرستاد و آنها با ستمکاران مبارزه کردند و وارد شهر شدند، امّا
عدّهای از آنها باقیمانده بودند و خورشید نزدیک بود، غروب کند و بنی اسرائیل میترسیدند که با غروب خورشید از مبارزه و کشتن ستمگران درمانده شوند، پس دعا کردند که خداوند متعال، خورشید را نگاه دارد، خداوند متعال هم به دعای آنها خورشید را نگه داشت تا آنها، کاملاً ستمگران را نابود کردند و موسی علیهالسلاموارد شهر شد و تا مدتها درآن شهر اقامت داشت تا سرانجام خداوند متعال، روحش را گرفت و محل دفن او را کسی، جز خدای رحمان نمیداند».
کسانی که فکر کردند موسی علیهالسلام قبل از ورود به اریحا، مرده است، میگویند خدای تعالی به یوشع دستور داد که به طرف شهر ستمگران برود، او با بنی اسرائیل به راه افتاد، ولی مردی از بنی اسرائیل که به او بلعم باعورا میگفتند و عارف به اسم بزرگ بود از او پیروی نکرد و با آنها نرفت و داستان گذشته واقع شد. وقتی که یوشع برستمگران، پیروز شد، شب شنبه بود و چنانچه گفتیم به دعای او، خورشید دیرتر غروب کرد و آنها، ستمکاران را شکست دادند، وارد شهر اریحا شدند و غنیمتهای بسیاری به دست آوردند.
تفسیر علی بن ابراهیم درباره این آیه مینویسد: «أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ خَرَجُوا مِن
دِیارِهِمْ وَهُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْیاهُمْ إِنَّ اللّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی النّاسِ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لاَ یَشْکُرُونَ»؛(1)«آیا ندیدید آنهایی را که از وحشت مرگ، از سرزمین خود بیرون رفتند درحالی که هزاران تن بودند، خداوند متعال فرمود، بمیرید، همه مردند و بعد آنها را زنده کرد؛ زیرا خدا در حق بندگان، بخشنده است، اما بیشتر مردم، سپاسگزار نیستند». بیماری طاعون در بعضی شهرهای شام، زیاد شد و مردم زیادی از ترس طاعون از شهر خارج شده و به طرف بیابان رفتند و همگی در یک شب مردند و استخوانهایشان پراکنده شد، امّا خداوند متعال دوباره آنها را زنده کرد و آنها را به خانههایشان برگرداند و مدتها زندگی کردند تا سرانجام مردند و دفن
شدند».
در القصص با استناد به صدوق از عبدالاعلی درباره حدیثی که میان مردم شایع شده بود و او از امام صادق علیهالسلام درباره آن میپرسد، توضیح میدهد و مینویسد: امام صادق علیهالسلام فرمود: «خداوند تعالی به حزقیل نبی، وحی کرد که به فلان پادشاه خبر دهد که در فلان روز میمیرد. حزقیل نزد آن پادشاه رفت و به او، این مطلب را گفت، او از ترس از تخت پادشاهی افتاد و به حزقیل گفت: «به من اجازه بده تا کودکم را بزرگ کنم و کارهایم را سرانجام دهم». خدای تعالی به حزقیل وحی کرد، من به او پانزده سال فرصت دادم، حزقیل گفت: «پروردگارا قسم به بزرگیات! میدانی که من هرگز دروغ نگفتهام». خداوند متعال فرمود: «تو فقط بنده مأمور از طرف من هستی، این سخنان را به او بگو».
از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام درباره این آیه: «أَلَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ خَرَجُوا مِن دِیارِهِمْ وَهُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْیاهُمْ إِنَّ اللّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی النّاسِ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لاَ یَشْکُرُونَ»؛(2)«آیا ندیدید آنهایی را که از وحشت مرگ از سرزمین خود
بیرون رفتند درحالی که هزاران تن بودند خداوند متعال فرمود بمیرید، همه مردند و بعد آنها را زنده کرد؛ زیرا خدا در حق بندگان، بخشنده است اما بیشتر مردم، سپاسگزار نیستند». نقل شده: «این قوم، اهل شهری از شهرهای شام و از بنی اسرائیل بودند و تعداد آنها، هفتاد هزار نفر بود که بیماری طاعون هر از چند گاهی میان آنها شایع میشد و همین که احساس میکردند که این بیماری اتفاق افتاده، ثروتمندان از شهر خارج شدند و فقیران به خاطر ناچاری در شهر باقی ماندند، امّا مرگ و میر، بیشتر در میان فقرا اتفاق افتاد و ثروتمندانی که از شهر فرار کرده بودند، تمامشان نجات پیدا کردند. فقیران گفتند: «اگر ما هم از شهر خارج شده بودیم، زنده میماندیم». و ثروتمندان گفتند: «اگر ما در شهر مانده بودیم؛ میمردیم». پس فقرا نیز تصمیم گرفتند مثل ثروتمندان از شهر خارج شوند، بار دیگر که بیماری طاعون شایع شد، همگی از ترس مرگ از شهر خارج شدند و در شهرها به راه افتادند تا به شهر خرابی رسیدند که طاعون، اهالی آنجا را کشته بود، وقتی بار و توشه خود را برداشتند؛ دستور خداوند متعال برای مرگ آنها صادر شد، پس همگی مردند و استخوانهایشان هم پوسید، آن وقت پیامبری از پیامبران خداوند متعال به نام حزقیل علیهالسلام از کنار آنها عبور کرد و با دیدن استخوانهای پوسیده آنها، گریه کرد و در حال مناجات گفت: «پروردگارا! اگر تو بخواهی در همین لحظه میتوانی آنها را زنده کنی». در همان لحظه خداوند متعال، آنها را زنده کرد».
محاسن از امام باقر علیهالسلام روایت میکند: «وقتی پادشاه قبطیان به قصد خراب کردن بیت المقدس از سرزمین خود خارج شد، مردم، اطراف حزقیل علیهالسلام جمع شدند و به او شکایت کردند، حزقیل علیهالسلام گفت: «به زودی در این مورد، شبانه با خداوند متعال مناجات میکنم». وقتی شب رسید، موضوع را با خداوند متعال مطرح کرد، خداوند متعال فرمود: «من شفاعت آنها را خواهم کرد». سپس خداوند متعال به فرشته موکل
هوا دستور داد تا هوا را بر آنها حبس کند و همگی شبانه مردند، صبح، پیامبر، این سخن را به امت بشارت داد و همگی، آنان را مرده دیدند. آن وقت حزقیل نبی، دچار تکبر و خودبینی شد و با خود گفت: «آیا برتری سلیمان نبی علیهالسلام از من بیشتر بوده که خداوند متعال چنین کاری را برایم انجام داد؟» در اثر این تکبر، کبد و گوش او دچار زخم و جراحتی شد، بعد از آن نسبت به پروردگار فروتنی کرد و برای توبه، روی خاکستر نشست و گریه و زاری کرد، آنگاه خدای متعال به او وحی کرد: «شیره انجیر را بگیر و آن را مانند پماد بر سینه خود بمال». او، این کار را کرد و آن زخم خوب شد».
از شیخ احمد بن فهد در المهذب نقل شده، امام صادق علیهالسلامفرمودند: «نوروز، روزی است که خداوند متعال در آن روز، قومی را که همگی در یک روز مرده بودند به دعای پیامبری از پیامبران خود، زنده کرد و به آن پیامبر وحی کرد، آب در قبر آنها بریزد و در اثر این کار، همه آنها زنده شدند و سالها زندگی کردند».
اما آب ریختن در روز نوروز، یک سنت قدیمی است و علّت آن را کسی نمیداند، جز دانایان در علم. در توضیح میگوییم: نباید از این روایت چنین برداشت شود که نباید از بیماری واگیرداری مثل طاعون فرار کرد، بلکه از این روایات استفاده میشود، وقتی مرگ انسان نزدیک شود، فرار یا فرار نکردن، سودی نخواهد داشت و حتی در اخبار گوناگونی دستور به فرار از آن شده است». و روایتی مخالف آن نیامده به جز روایتی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله که میفرماید: «فرار از طاعون، مانند فرار از سپاه و لشکر دشمن است». وقتی درباره این روایت از امام صادق علیهالسلام سؤال شد، فرمودند: «رسول خدا صلیاللهعلیهوآله این روایت را درباره قومی گفت که در کنار مرزهای کشور اسلامی و در کنار دشمنان زندگی میکردند و فرار آنها از طاعون، باعث یورش دشمن به سرزمین مسلمان و تسلط بر آنها میشد».
خداوند تعالی میفرماید: «وَاذْکُرْ فِی الْکِتابِ إِسْماعِیلَ إِنَّهُ کانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَکانَ رَسُولاً نَبِیّا»؛(1)«یاد کن در کتاب اسماعیل را که او، راست وعده و پیامبری مرسل بود».
معانی الاخبار از امام صادق علیهالسلام روایت میکند: اسماعیلِ گفته شده در آیه، اسماعیل پسر ابراهیم خلیل الرحمان نیست، بلکه او، پیامبری است که خداوند متعال، او را بر قومش برگزید، ولی آن قوم، او را گرفتند و پوست سر و رویش را کندند، پس فرشتهای نزد او آمد و گفت: «همانا خدای عزّوجلّ، مرا به طرف تو فرستاده تا هر کاری را که دستور دهی، انجام بدهم»، امّا او گفت: «آنچه بر من گذشته کمی از کارهایی است که نسبت به حسین علیهالسلام اتفاق افتاده».
در قصص الانبیاء راوندی از امام صادق علیهالسلام روایت شده: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «بالاترین صدقه، صدقه زبانی است که به وسیله آن از خون ریزی و کار زشت جلوگیری کرده و منافع را متوجه برادر مسلمان خود کند». سپس فرمود: «مرد پرهیزکاری در میان بنی اسرائیل بود که از همه آنها بهتر و پرهیزکارتر بود، روزی برای خواستههای مردم نزد پادشاه میرفت. در راه، اسماعیل بن حزقیل علیهالسلام را دید، به او گفت: «همین جا باش تا من نزد تو برگردم». امّا وقتی نزد پادشاه رفت در آنجا ماندگار شد و اسماعیل علیهالسلام یک سال در آنجا منتظر ایستاد و خداوند متعال، برای او گیاهی رویانید که از آن غذا میخورد و چشمهای در زیر پایش جاری شد که از آن میخورد و خداوند متعال ابری را سایبان او قرار داد، پس از یک سال، مرد پرهیزکار در کنار پادشاه برای گردش و تفریح خارج شد و اسماعیل علیهالسلام را دید که در همان جا ایستاده، گفت: «ای اسماعیل! چرا اینجا ایستادهای؟» اسماعیل علیهالسلام گفت: «تو به من گفتی، همین جا باشم، پس من هم به انتظار تو ایستادهام». از آن پس، نام او را صادق
1) . سوره مریم، آیه 54.
الوعد گذاشت. همان لحظه، ستمگری همراه پادشاه بود که برای عزیز کردن خود و از بین بردن اسماعیل علیهالسلامبه دروغ گفت: «او دروغ میگوید و من قبلاً که از این محل گذشتم، او را ندیدم». اسماعیل علیهالسلامبه او گفت: «اگر من دروغ میگویم، خداوند متعال، دندانهای سالمی را که به تو داده از تو بگیرد». در همان لحظه، دندانهای آن ظالم، کنده شده و او با التماس گفت: «من به این بنده خدا دروغ گفتم، پس ای اسماعیل! از تو میخواهم دعا کنی که خداوند متعال، دندانهایم را باز گرداند». اسماعیل علیهالسلامقبول کرد، امّا دعا را تا هنگام سحر انجام نداد و در هنگام سحر برای او دعا کرد و دندانهای آن مرد، سالم شد. سپس رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «بهترین زمان برای دعا، هنگام سحر است؛ همان گونه که خدای تعالی فرمود: «وَبِالْأَسْحارِ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ»؛(1)«و سحرگاهان
از درگاه خداوند، طلب بخشش کنید».
در حدیث دیگری آمده است: «وقتی آن مرد نزد اسماعیل علیهالسلام آمد، او گفت: «اگر نزد من نمیآمدی تا هنگام محشر در محل تعیین شده، میماندم». آن وقت خداوند متعال درباره او، این آیه را فرستاد و او را صادق الوعد نامید».
کامل الزیارت با استناد به برید عجلی مینویسد: به امام صادق علیهالسلامگفتم: «یابن رسول اللّه! درباره اسماعیل صادق الوعد به من خبر دهید که آیا او، اسماعیل بن ابراهیم علیهالسلاماست؟ چون مردم این طور فکر میکنند». حضرت فرمود: «اسماعیل علیهالسلام قبل از ابراهیم علیهالسلام از دنیا رفت و ابراهیم علیهالسلام، پیامبر خداوند متعال در روی زمین بود، پس اسماعیل علیهالسلام بر چه کسی برگزیده شد؟ امّا این اسماعیل علیهالسلام که خداوند متعال، او را صادق الوعد و پیامبر مرسل مینامد، اسماعیل علیهالسلام، پسر حزقیل نبی علیهالسلام است که خداوند متعال هم بر قوم او خشمگین شد و سطاطائیل، فرشته عذاب را بر آنها فرستاد، آن فرشته از اسماعیل علیهالسلام اجازه خواست تا بر قوم او عذاب بفرستد،
1) . سوره ذاریات، آیه 18.
اسماعیل علیهالسلام گفت: «ای فرشته عذاب! دلیلی برای انتقام گرفتن و عذاب مردم نیست»، خداوند متعال به او وحی کرد: «ای اسماعیل! درخواست تو چیست؟» اسماعیل علیهالسلام گفت: «خداوندا! تو برای وجود خود، از محمد صلیاللهعلیهوآله و خاندان او بر دوستی پیمان گرفتهای و به آفریده خود خبر دادهای که امت او چه کاری را درباره حسین بن علی علیهماالسلام مرتکب میشوند و به آن حضرت مژده دادی کسی را بر میگردانی تا از دشمنان خود در همین دنیا انتقام بگیرد». از تو میخواهم که مرا هم همراه او به این دنیا برگردانی تا از قاتلان خود انتقام بگیرم و خداوند متعال، درخواست اسماعیل علیهالسلام را قبول کرد و او، همراه حسین علیهالسلام رجعت خواهد کرد».
کافی از مفضل بن عمر نقل میکند: «ما بر درب خانه امام صادق علیهالسلامایستاده بودیم تا اجازه ورود بگیریم، شنیدیم که امام علیهالسلام به زبانی غیر از عربی حرف میزند، ما فکر کردیم که زبان سریانی است، سپس امام گریه کرد و ما از گریه آن حضرت به گریه افتادیم از آنجا، خدمتکاری بیرون آمد و به ما اجازه ورود داد و ما بر آن حضرت وارد شدیم، من از علّت گریه آن حضرت سؤال کردم، فرمود: «من به یاد الیاس نبی علیهالسلام بودم که از بزرگان بنی اسرائیل بود، و من، ذکر سجده او را که به زبان سریانی بود، گفتم».
سپس حضرت به زبان سریانی، آن حرف را برای ما خواند و به خدا قسم؛ ما هیچ قسیس و جاثلیقی را سخنورتر از او ندیده بودیم، سپس آن را به عربی برای ما توضیح دادند و آن سخن این بود: «اتراک معذبی بنارک و قد اظمأت لک هو اجری؟ اتراک معذبی و قد عفرت لک فی التراب وجهی؟ اتراک معذبی و قد اجتنبت لک المعاصی؟ اتراک معذبی و قد اسهرت لک لیلی؟؛ خداوندا! آیا مرا در آتش خود میسوزانی، در حالی که تمام وجودم، تشنه عشق توست؟ آیا مرا عذاب میکنی، درحالی که روی خود را برای تو به
خاک میمالم؟ آیا مرا عذاب میکنی در حالی که از گناهان و زشتیها دوری میکنم؟ آیا مرا عذاب میکنی، درحالی که شب تا سحر به دعا کردن تو مشغولم؟»
آن وقت خدای متعال به او وحی کرد: «سر خود را از سجده بلند کن؛ من، تو را عذاب نمیکنم». آنگاه الیاس گفت: «اگرحالا بگویی؛ مرا عذاب نمیکنی و از آن به بعد، مرا عذاب کنی، دیگر تو، خدای من نیستی و من هم، بنده تو نیستم». سپس خداوند متعال به او وحی کرد: «سر بردار و بدان که من، تو را عذاب نخواهم کرد، همانا من هرگاه وعدهای بدهم به آن عمل میکنم».
در کتاب قصص الانبیاء از ابن عباس نقل میکند: «یوشع بن نون، بنی اسرائیل را بعد از موسی علیهالسلام در شام جای داد و آنجا را میان قبایل آنها تقسیم کرد و قبیلهای از آنها در سرزمین بعلبک قرار گرفت و الیاس نبی علیهالسلام از همان قبیله بود. خداوند متعال، او را بر آن قبیله و در آن سرزمین برانگیخت و آنها در آن زمان، پادشاهی بت پرست داشتند که بتی به نام بعل داشت، در همین باره خدای متعال میفرماید: «وَإِنَّ إِلْیاسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ * إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَلاَ تَتَّقُونَ * أَتَدْعُونَ بَعْلاً وَتَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخالِقِینَ»؛(1)«آن زمان که به قوم خود گفت: چرا تقوی نمیکنید؟ آیا بعل را عبادت کرده و نیکوترین خالق را رها کرده اید؟»
امّا آنها، او را قبول نکردند. آن پادشاه، همسری گناهکار داشت که در نبودن پادشاه، جانشین او بود و بین مردم فرمانروایی میکرد، این زن، نویسنده دانشمندی داشت که تا آن روز، سیصد مؤمن را که آن زن قصد کشتن آنها را داشت، از دست او نجات داده بود و در میان بنی اسرائیل، زنی حیله گرتر از او وجود نداشت، او با هفت نفر از پادشاهان بنی اسرائیل ازدواج کرده و نود فرزند برای آنها به دنیا آورده بود، به غیر از فرزندانی که خودش داشت، پادشاه آن وقت، همسایه درست کاری از میان
1) . سوره صافات، آیات 125 - 123.
بنی اسرائیل داشت که آن مرد، بوستان و مزرعهای داشت که در کنار قصر پادشاه به او رزق میداد، یک بار که پادشاه به مسافرت رفته بود، همسر پادشاه، آن بنده درستکار را کشت و مزرعه او را گرفت و این کار، سبب خشم خداوند متعال شد. وقتی پادشاه آمد، همسرش این خبر را به او داد و پادشاه گفت: «کار درستی نکردی». بعد خداوند متعال، الیاس علیهالسلام را به طرف آنها فرستاد که آنها را به عبادت خدا فرمان دهد، ولی آنها، او را قبول نکردند و از او دوری کردند و فقط به گمراهی آنها افزوده شد. پس از آن خداوند متعال اراده کرد که پادشاه و همسر زناکارش را در صورت توبه نکردن، بکشد، الیاس علیهالسلام این مطلب را به آنها گفت، امّا خشم و غضب آنان بر الیاس علیهالسلام زیاد شد و تصمیم گرفتند، الیاس علیهالسلام را عذاب دهند، الیاس علیهالسلام از چنگ آنان فرار کرد و به دامان کوه پناه برد و هفت سال در آنجا به سر برد و از گیاهان، غذا میخورد. در اثر این رفتار آنها با الیاس علیهالسلام، خداوند متعال، پسر پادشاه را که عزیزترین فرزند او بود به بیماریای مبتلا کرد و برای شفای او، بت ها را شفاعت کننده قرار دادند، امّا فایدهای نداشت، پس مردم را به کوهی که الیاس علیهالسلام در آنجا بود فرستادند تا از او بخواهند برای شفای آن پسر به درگاه خداوند متعال دعا کنند، آنگاه الیاس علیهالسلام از کوه پایین آمد و گفت: «خداوند متعال مرا به سوی شما فرستاده است، پس رسالت و پیام پروردگارتان را بشنوید که میگوید: «به سوی پادشاهتان بروید، بگویید: من، خداوند متعال، معبود شما هستم که هیچ بندهای از من نیست؛ من معبود، بنی اسرائیل هستم که عهده دار نفع و ضرر آنها منم و تو، شفای فرزندت را از غیر من درخواست میکنی؟!»
وفتی مردم نزد پادشاه رفتند و دستور خداوند متعال را به او گفتند، سرشار از خشم و غضب شد و به آنها گفت: «چه چیزی مانع از کشتن او شد؟ الیاس، دشمن من است». آنها گفتند: «او، ترس و وحشتی در قلب ما انداخت». آن وقت پادشاه، پنجاه نفر از قوم خود را انتخاب کرد و به آنها سفارش کرد که الیاس علیهالسلامرا به با حیله و نیرنگ گول بزنند
و به او بگویند که ما به تو ایمان خواهیم آورد. پس آن پنجاه نفر به کوهی که الیاس علیهالسلام در آنجا بود، رفتند و صدا زدند: «ای پیامبر! خود را به ما نشان بده، ما به تو ایمان خواهیم آورد». الیاس علیهالسلام که به ایمان آنها علاقهمند بود به درگاه الهی گفت: «خداوندا! اگر اینها در گفته خود، راستگو هستند، به من اجازه بده نزد آنها بروم و اگردروغ میگویند، با آتشی، آنها را نابود کن». هنوز کلام الیاس علیهالسلام تمام نشده بود که آتشی به طرف آنها آمد و آنها را سوزاند». وقتی این خبر به پادشاه رسید، خشم و غضبش بیشتر شد. آنگاه نویسنده همسرش را که فردی مؤمن و دانا بود به همراه گروهی به دامنه کوه فرستاد و به او گفت: «به درستی ما توبه کردهایم، به الیاس علیهالسلام بگو به طرف ما بر گردد و به درخواست خداوند متعال، ما را امر و نهی کند و ما را از عبادت بتها باز دارد».
نویسنده و همراهان او به دامنه کوه رفتند و فریاد زدند و الیاس علیهالسلام را صدا زدند، خداوند متعال به الیاس وحی کرد: «این بنده صالح، برادر ایمانی توست؛ نزد او برو و با او صحبت کن». وقتی الیاس نزد او آمد، نویسنده مؤمن به او گفت: «این پادشاه طغیان گر، مرا به سوی تو فرستاده که من، تو را نزد او ببرم و میترسم اگرهمراه من نیایی، مرا بکشد». در این وقت خداوند عزّوجلّ به الیاس علیهالسلام وحی کرد: «همه این کارها و نیرنگها، برای آن است که پادشاه میخواهد تو را پیدا کند و بکشد، من، او را با مرگ فرزندش سرگرم میکنم تا به این نویسنده مؤمن، شکی نکند». وقتی که آنها از کوه پایین آمدند، دیدند پسر پادشاه، مرده و الیاس هم سالم و سلامت در کوه باقی ماند. وقتی عزاداری پادشاه تمام شد، درباره نویسنده سؤال کرد، گفتند: «ما نمیدانیم او کجاست». پس از آن الیاس از کوه پایین آمد و شش ماه در خانه مادر یونس علیهالسلام پنهان شد.
در آن زمان، یونس علیهالسلام، نوزاد بود، سپس الیاس علیهالسلام به جای خود برگشت، زمانی نگذشته بود که یونس علیهالسلام در هنگام شیر خواری مرد و مادرش به دنبال الیاس علیهالسلام به
جستجو پرداخت و وقتی او را پیدا کرد، از او خواست برای زنده شدن فرزندش دعا کند، الیاس گفت: «چند روز از مرگ او میگذرد»؟ مادر یونس علیهالسلامگفت: «اکنون هفت روز از مرگ او میگذرد، ولی من، او را به همان حال رها کردهام و دفن نکردم، چون خداوند متعال به من الهام کرد که تو او را شفاعت میکنی تا فرزندم زنده شود». الیاس علیهالسلامهمراه او به راه افتاد و هفت روز طول کشید تا به آنجا رسیدند، سپس از خدای سبحان درخواست کرد که یونس علیهالسلام را به قدرت خود، زنده کند؛ به دعای الیاس علیهالسلام و به قدرت خداوند متعال، یونس علیهالسلام بعد از چهارده روز زنده شد و آنگاه الیاس علیهالسلام به محل خود برگشت، یونس علیهالسلام از آن پس زندگی کرد تا به چهل سالگی رسید و خداوند متعال، او را بر قوم وی برگزید: «وَأَرْسَلْناهُ إِلَی مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزِیدُونَ»؛(1)«و باز او را بر قومی بالغ بر صد هزار یا بیشتر فرستادیم». پس از گذشت هفت سال از داستان زنده شدن یونس علیهالسلامو برگشتن الیاس علیهالسلامبه کوه، خداوند متعال به الیاس علیهالسلاموحی کرد: «هرچه از من میخواهی، بخواه، به تو خواهم داد». الیاس علیهالسلام گفت: «مرا بمیران و به پدرانم ملحق کن، چون من از ایمان نداشتن این قوم احساس بغض و ناامیدی میکنم». خدای تعالی فرمود: «امروز، روزی است که زمین را به تو و اهل ایمان دادهام و ثبات زمین با توست، امّا من هرچه بخواهی به تو میدهم»، الیاس علیهالسلامگفت: «پروردگارا! به انتقام این دوری، من از تو میخواهم هفت سال بر آنها باران نباری، به جز آن که من، شفاعت کنم و از تو بخواهم». به دعای الیاس علیهالسلام، هفت سال باران بر آن قوم نبارید و آنها دچار قحطی و گرسنگی شدند و مرگ و میر در میان آنها افتاد و دانستند این موضوع در اثر دعای الیاس علیه السلام است، پس با گریه نزد او رفتند و گفتند: «ما فرمانبر تو هستیم». الیاس علیهالسلام همراه آنها از کوه پایین آمد در حالی که شاگردش، یسع نیز همراه او بود، آنها نزد پادشاه رفتند، پادشاه به الیاس علیهالسلام گفت:
1) . سوره صافات، آیه 147.
«بنی اسرائیل را در اثرقحطی کشتی!» الیاس گفت: «کسی آنها را هلاک کرد که آنها را فریب داد». پادشاه گفت: «از درگاه پروردگارت بخواه تا بر آنها باران ببارد». وقتی شب فرا رسید؛ الیاس علیهالسلامبرگشت و به درگاه خداوند متعال دعا کرد و به یسع گفت: «به پهنه آسمان نگاه کن، چه میبینی؟» او گفت: «ابری دیده میشود». الیاس علیهالسلامگفت: «مژده باد بر شما، بارش باران، پس جان و مال خود را از غرق شدن نجات دهید». آنگاه آسمان بارید و زمین، سرسبز شد، آن قوم درست کار شدند و الیاس علیهالسلام در میان آنها زندگی کرد، بعد از مدتی دوباره گرفتار طغیان و ستم شدند و حق الیاس علیهالسلام را انکار کردند، سپس خداوند متعال، دشمن ستمگر آن قوم را بر آنها مسلط کرد، آنها، پادشاه و همسرش را به قتل رساندند و جنازه آن دو را در باغی که صاحب آن را همسر پادشاه به قتل رسانده بود، انداختند، سپس الیاس علیهالسلام، یسع را برادر خود قرار داد و خداوند متعال، الیاس علیهالسلام را با لباسهایی از نور به آسمان برد و او کساء نبوّت را به یسع بخشید. بعد از آن خداوند متعال، او را بزرگ بنی اسرائیل قرار داد و به او وحی و او را تأیید کرد، بنی اسرائیل هم او را تعظیم و تکریم میکردند و با هدایت او، راهنمایی میشدند».
شیخ طبرسی میگوید: «درباره الیاس اختلاف آمده است، بعضی گفتهاند او، همان ادریس علیهالسلام است و بعضی فکر میکنند او از پیامبران بنی اسرائیل و از اولاد هارون بن عمران علیهالسلامو پسر عموی یسع بوده و نام او، الیاس بن یسع بن فخاس بن عیزار بن هارون بن عمران بوده است».
از ابن عباس و محمد بن اسحاق نقل شده: «الیاس علیهالسلام پس از حزقیل به خاطر وقایع بزرگی که میان بنی اسرائیل واقع شد، برگزیده شد و گفتیم که بعد از فتح شام، یوشع، دوست موسی، بنی اسرائیل را در آنجا، جای داد و آن سرزمین را بین قبایل بنی اسرائیل قسمت کرد و گروهی را در بعلبک جای داد که آن قبیله با الیاس علیهالسلام
مخالفت کردند و خواستند او را بکشند، الیاس علیهالسلام هم به کوه و صحرا فرار کرد و یسع را به جای خود در میان قوم قرار داد، سرانجام خداوند متعال، الیاس علیهالسلام را به آسمان برد، خداوند متعال هم دشمن آن پادشاه را بر او و همسرش مسلط کرد و او، آن دو را به قتل رساند، بعد از آن خداوند متعال، یسع را پیامبر بنی اسرائیل قرار داد و آنها به او ایمان آوردند».
گفته شده: «الیاس علیهالسلام، صاحب بیابانهاست و خضر، صاحب جزیرهها میباشد و آنها در هر سال در روز عرفه در عرفات حاضر میشوند». وهب گفته است که الیاس علیهالسلام، همان ذوالکفل است، بعضی هم گفتهاند او همان خضر علیهالسلام است.
در کافی از امام صادق علیهالسلام نقل شده: رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهفرمود: «بر شما باد که از کرفس استفاده کنید، چون کرفس غذای الیاس و یسع و یوشع علیهمالسلام بوده است».
در همان کتاب از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «روزی با پدرم، اطراف کعبه در حال طواف بودیم، ناگهان مردی را دیدیم که صورت خود را با عمامه پوشانده بود، وقتی هفت دور طواف او تمام شد، با ما وارد خانهای در کنار کوه صفا شد و ما سه نفر بودیم، او گفت: «آفرین بر شما، ای پسر رسول خدا! اگر میخواهید شما مرا آگاه کنید و اگر میخواهید من برای شما بگویم». پدرم فرمود: «شما بگویید». او گفت: «بعضی افراد هستند که علوم مختلفی را در قلب خود دارند که یکی از آنها، با دیگری مخالفت میدارد، امّا در علم خداوند متعال، همه با هم توافق دارند، مرا از علمی باخبر کنید که اختلافی در نحوه یاد گرفتن آن نباشد». پدرم فرمود: «همه علوم نزد خدای سبحان است که او به خواست خود آن را به پیامبر و خاندان برتر میدهد». او در همان لحظه، عمامه و روبند خود را باز کرد و روی او چون ماه تابان درخشید و گفت: «بله، علمی که در آن اختلاف نیست نزد پیامبران است، امّا چگونه آن را یاد بدهند؟» پدرم فرمود: «همان طور که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله آن را آموزش میداد، جز اینکه پیامبران نمیتوانند
آنچه را رسول خدا میدید، ببینند، چون پیامبر، نبی است و وصی، محدث است و به پیامبر، وحی میرسد، امّا به وصی، وحی نمیشود». او گفت: «راست گفتی، ای پسر رسول خدا! حال به من بگو چرا علمی که پیامبر دارد، فقط برای او نمایان است». پدرم خندید و گفت: «خداوند متعال اراده کرد آن علم را نزد کسانی قرار دهد که آنها را نسبت به ایمان به آن امتحان کرده است، همان طور که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در برابر آزار و اذیت قوم خود، صبر کرد و پاسخ آنها را فقط به مقتضای کارهای خداوند متعال میداد و آن قدر دعوت پنهانی کرد که به او وحی شد: «فاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ»؛(1)«با صدای بلند آنچه را گفتیم به همه برسان و از مشرکان روی گردان». و به خداوند متعال قسم! او اگر قبل از این دستور، دعوت را آشکار میکرد، مردم به او ایمان میآوردند، امّا او فقط طبق فرمان خداوند متعال عمل میکرد و میترسید که مردم مخالفت کنند». آنگاه فرمود: «دوست دارم تو را در زمان ظهور مهدی آل محمد صلیاللهعلیهوآله ببینم، درحالی که ملائکه با شمشیر آل داوود میان آسمان و زمین، ارواح کافران مرده و زنده را عذاب میکنند»، در این وقت، او شمشیری را بیرون آورد و گفت: «این همان شمشیر است؟» پدرم فرمود: «بله؛ قسم به خدایی که محمد صلیاللهعلیهوآله را بر مردم مبعوث فرمود، این همان است». بعد از آن، آن مرد دوباره روی خود را پوشاند و گفت: «من، الیاس نبی هستم و این سؤالاتی که کردم از روی نادانی نبود، بلکه میخواستم این حدیث باعث تقویت ایمان اصحاب و شیعیان شما باشد».
مناقب بن شهر آشوب مازندرانی از انس نقل میکند: «پیامبر صلیاللهعلیهوآله صدایی را از قله کوه شنید که میگفت: «خدایا! مرا از امّت مرحومه و مغفوره قرار بده». رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نزدیک رفت و ناگهان پیرمردی با موی سفید را دید که اندازه قد او سیصد ذراع بود، او وقتی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را دید، او را بغل کرد و گفت: «من الیاس نبی هستم که در سال،
1) . سوره حجر، آیه 94.
یک بار غذا میخورم و اکنون وقت آن است». در همان لحظه، فرشتهای از آسمان نازل شد و او به همراه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله مشغول غذا خوردن شد».
خدای متعال فرمود: «وَإِسْماعِیلَ وَإِدْرِیسَ وَذَا الْکِفْلِ کُلٌّ مِنَ الصّابِرِینَ * وَأَدْخَلْناهُمْ فِی رَحْمَتِنا إِنَّهُم مِنَ الصّالِحِینَ»؛(1)«و به یاد بیاور اسماعیل و ادریس و ذوالکفل را که از بندگان صابر و صالح ما بودند و آنها را به رحمت خاص خود در آوریم؛ زیرا آنان از صالحین بودند».
در قصص الانبیاء راوندی با استناد به پیامبر صلیاللهعلیهوآله میگوید: «ذوالکفل، مردی، از وادی حضرموت بود که نام او عوید، یا ابن ادیم بود». وقتی که یسع علیهالسلام، پیر شد، گفت: «همانا من، مردی را که در زمان زنده بودن میان مردم، جانشین من باشد، یاور خود میکنم». سپس مردم را جمع کرد و فرمود: «هر کس سه چیز را درباره من قبول کند؛ او را جانشین خود قرار میدهم و آن سه چیز این است: روزها را به کار و شبها را به عبادت بگذراند و خشمگین نشود». مردی به نام ذوالکفل بلند شد که در نظر مردم، حقیر بود؛ او این سه شرط را قبول کرد و یسع، او را جانشین خود قرار داد، این کار در ابتدای روز اتفاق افتاد. آن وقت، ابلیس، یاران خود را جمع کرد و به آنها گفت: «دست به کار شوید، شاید او را دچار غضب و خشم کنید». وقتی روز به نصف رسید، ابیض که از شیاطین بود نزد ذوالکفل آمد و رختخواب او را کشید و فریاد زد: «به دادم برس که من مظلوم هستم». ذو الکفل گفت: «این را نزد آن فرد ببر تا حق، تو را بدهد». او رفت و فردا در همان ساعت برگشت و رختخواب ذو الکفل را کشید و با داد و فریاد، دادخواهی کرد و گفت: «آن ستمگر به انگشتر و مهر تو توجهی نکرد،» حاجب
1) . سوره انبیاء، آیات 85 و 86.
و دربان گفت: «وای بر تو؛ لحظهای بخواب؛ او دو روز است که نخوابیده»، امّا ابیض دست برنداشت تا اینکه ذوالکفل نامهای نوشت و آن را مهر کرد و به او داد، او رفت و فردا ظهر درست در وقت خوابیدن ذو الکفل دوباره آمد و داد و فریاد کرد، تا آن که ذو الکفل بلند شد و در آن روز بسیار گرم که از شدت گرما، گوشت با حرارت آفتاب، کباب میشد، همراه او راه افتاد، وقتی ابیض دید که نتوانسته او را دچار خشم وغضب کند، دست او را رها کرد و از گمراه کردن وی ناامید شد؛ خداوند متعال، داستان او را برای پیامبر صلیاللهعلیهوآله گفت تا او هم در برابر آزار و اذیت قومش، صبر کند، همان طور که همه انبیا در برابر بلاها و مصیبتهایی که به آنها رسیده، صبر کردند».
از حضرت عبدالعظیم حسنی نقل شده: «نامهای به امام حسن عسکری علیهالسلام نوشتم و از ایشان درباره نام ذوالکفل و پیامبر بودن او سؤال کردم، آن حضرت علیهالسلامدر پاسخ نوشتند: «خداوند تعالی، صد و بیست و چهار هزار نبی برگزید که سیصد و سیزده نفر از آنها، مرسل بودند و ذوالکفل علیهالسلام از آنها بود که بعد از سلیمان علیهالسلام در میان مردم، قضاوت میکرد و نام او، عویدیا بود و هرگز برای چیزی جز آنچه خشم خداوند متعال در آن باشد به خشم در نمیآمد».
شیخ طبرسی میگوید: «درباره ذوالکفل اختلاف شده است. بعضی او را مردی درستکار دانستهاند که مرسل نبوده، امّا مأمور شده بود که روزها، روزه بدارد و شبها، نماز بخواند و هرگز عصبانی نشود و کارهای صالح و حق انجام دهد و خداوند متعال، او را به وفای این عهد توفیق داد و او را وصی قرار داد و نامش را ذوالکفل گذاشت و به سبب درستی اعمالش ثواب همه نیکوکاران زمانش به او تعلق گرفت».
ثعلبی در العرائس مینویسد: بعضی دانشمندان گفتهاند: «ذوالکفل، بشر بن ایوب صابر علیهالسلامبوده است که خداوند متعال، او را بعد از پدرش در روم، پیامبر قرار داد
و مردم به او ایمان آوردند، تا وقتی که خدای تعالی، به آنها دستور جهاد داد. پس نافرمانی کردند و گفتند: «ای بشر! ما زندگی را دوست داریم و از مرگ بدمان میآید، بنابراین در مورد جهاد در راه خداوند متعال و رسولش نافرمانی نمیکنیم، اگر تو از خدا بخواهی که عمر ما را طولانی کند و ما تا وقتی که خودمان نخواهیم، نمیریم. در راه خداوند متعال با دشمنان او جهاد میکنیم»، بشر به آنها گفت: «کار بزرگی را از من
خواستید». سپس بلند شد و نماز و دعا به جا آورد و گفت: «خدایا! به من دستور دادی که با دشمنانت جهاد کنم و تو میدانی که من، فقط اختیار خودم را دارم، ولی قوم من، خواستهای داشتند که تو به آن داناتری، پس مرا به وسیله جسارتی که آنها میکنند، بازخواست نکن». خدای تعالی به او وحی کرد: «من، سخنان قومت را شنیدم و آنچه را خواستهاند به آنها میدهم، پس فقط با خواست خودشان از دنیا میروند و تو از طرف آنان، موکل من باش». بشر هم رسالت پروردگار را به مردم گفت و از آن پس، ذوالکفل نامیده شد. آن قوم، تولید مثل کردند و جمعیت آنان زیاد شد، تا آنجا که سرزمین آنها، جای آنها را نداشت و زندگی بر آنها سخت شد، آن وقت از بشر خواستند که خداوند متعال، مرگ آنها را به عهده بگیرد؛ و گرنه هیچ کس به خواست خود درخواست مرگ نمیکند ! آنگاه خدای تعالی به بشر وحی کرد: «آیا قومت نمیدانستند که اراده و اختیار من برای آنان، بهتر از اراده و میل خودشان است؟» سپس آنها به مرگ طبیعی و تعیین شده خود از دنیا رفتند». در ادامه می گوید: «به همین دلیل جمعیت روم، بسیار زیاد است تا آنجا که گفتهاند: «پنج ششم از جمعیت دنیا در روم است و علّت نامگذاری سرزمین آنها، این است که نام جد بزرگ ایشان، روم بن عیص بن ابراهیم بوده است و بشر بن ایوب تا وقتی که مرد، اهل شام بود و سن او هنگام مرگ، 95 سال بود».
سیّد بن طاووس در سعد السعود میگوید: «گفتهاند ذوالکفل از طرف پروردگار
مسؤول شد که هرگز بر قومش خشم نکند به همین علّت، ذوالکفل نامیده شد و بعضی نیز گفتهاند او، عهده دار و موکل یکی از پیامبران خداوند متعال شد که خشم نکند و ابلیس، بسیار تلاش کرد تا او را عصبانی کرده و دچار خشم کند، امّا از هیچ راهی نتوانست، پس به خاطر وفای به این عهد و تکفل این سخن، ذوالکفل نامیده شد.
خدای متعال میفرماید: «وَلَقَدْ آتَیْنا لُقْمانَ الْحِکْمَةَ أَنِ اشْکُرْ للّهِِ وَمَن یَشْکُرْ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَمَن کَفَرَ فَإِنَّ اللّهَ غَنِیٌّ حَمِیدٌ»؛(1)«ما به لقمان، دانایی دادیم تا خداوند متعال را شکرگزار باشد و هر کس شکر کند، به نفع خود اوست و هرکس کفر بورزد باز با خود اوست به راستی که، خداوند متعال، بینیاز و ستوده است».
تفسیر علی بن ابراهیم از حماد نقل میکند: «از امام صادق علیهالسلام، درباره لقمان و داستان او پرسیدم، فرمود: «به خداوند متعال قسم؛ حکمتی که به لقمان داده شده بود، درباره حسب و خویشاوندی و ثروت و خانواده و قدرت بدنی و بزرگی و زیبایی نبود، بلکه او، مردی قوی در راه خداوند متعال و درست کار در محارم الهی و مردی صاحب فکر و نظر بود که اصلاً در طول روز نمیخوابید و هیچ یک از مردم به خاطر دقت در پوشیدگی، او را در حال انجام دادن قضای حاجت یا غسل کردن ندیدند و اصلاً نمیخندید و با هیچ فردی دعوا نکرد و با زنان بسیاری ازدواج کرد و فرزندان زیادی به وجود آورد که بیشتر آنها در کودکی مردند، امّا او برای هیچ یک از آنها، گریه و زاری نکرد، هرگز از کنار دو نفر که در حال دعوا و کشمکش بودند، عبور نمیکرد، مگر اینکه میان آنها، صلح و آشتی برقرار میکرد و هرگز هیچ حرف نیکو و پسندیدهای را از کسی نمیشنید، مگر اینکه، او را تشویق میکرد و از او سؤال میکرد که چه کسی این حرف را به او گفته و درباره توضیح و تفسیر آن سؤال میکرد و بیشتر در مجالس دانایان و فقیهان شرکت میکرد و با بزرگان و پادشاهان همنشینی
1) . سوره لقمان، آیه 12.
میکرد و به آنها، پند و اندرز میداد که مواظب امتحان الهی خداوند متعال باشند و به خداوند متعال تکیه کنند و همواره به دنبال علمی بود که به وسیله آن، بر وجود خود تسلط پیدا کند و با هوای نفس مبارزه کند و همیشه قلب خود را با فکر کردن، درمان میکرد و نفس خود را با پندها و موعظهها، تربیت و تزکیه میکرد و هرگز درباره چیزی که ندیده بود، نظر نمیداد و به همین دلیل از طرف پروردگار به او، دانایی داده شد و خداوند تعالی، گروهی از فرشتهها را در نیم روز به طرف او فرستاد و آنها، لقمان را صدا کردند، درحالی که لقمان، صدای آنها را میشنید، ولی آنها را نمیدید. به او گفتند: «ای لقمان! میخواهی خداوند متعال، تو را خلیفه و جانشین خود در زمین قرار دهد تا میان مردم داوری کنی؟» لقمان گفت: «اگر پروردگارم دستور دهد به گوش دل قبول میکنم، چون اگر پروردگارم چنین دستوری دهد، به من یاری میرساند و به من یاد میدهد و عصمت میبخشد و اگر پروردگارم به من اجازه داده، من دوری از این مسؤولیت بزرگ را انتخاب میکنم». ملائکه گفتند: «ای لقمان! بدان که داوری میان مردم، باعث آزمایش و امتحان میشود و در عوض، تو را به بالاترین مراحل دین میرساند». در ادامه حدیث میگوید: ملائکه از دانایی او تعجب کردند و خدای رحمان، درستی او را، خوب پنداشت، پس از فردای آن روز، خداوند متعال بر او، دانایی نازل کرد و او را از فرق سر تا نوک پا، غرق در دانایی و دانش کرد، درحالی که خوابیده بود، به او پوششی از دانایی، عطا کرد، پس وقتی بیدار شد که داناترین مردم در زمان خود بود و میان مردم با حکمت و دانش خود، داوری میکرد و چون خداوند متعال، دانایی را به او داد و او، جانشین بودن را قبول نکرد، خداوند متعال به فرشتگان دستور داد تا داوود علیهالسلام را جانشین و حجت قرار دهد و داوود علیهالسلام این کار را قبول کرد و شرطی را که لقمان کرد، در پذیرش خود قرار نداد، امّا خداوند متعال، او را جانشین خود در زمین قرار داد و هر بار که دچار آزمایش و امتحان میشد، خداوند متعال، او را
از اشتباه در امان میداشت و لقمان از آنجا که هم عصر داوود علیهالسلام بود، بسیار با داوود علیهالسلام دیدار میکرد و او را نصیحت میکرد و داوود علیهالسلام به او گفت: «ای لقمان، خوشا به حالت! دارای دانایی شدهای و در این حال، بلا و امتحان از تو دور شده». چون داوود علیهالسلام به مقام جانشینی رسیده و به خطا و آزمایش دچار میشود».
لقمان، پسر خود را آن قدر از آتش جهنم دور کرد و او را نصیحت کرد که از وحشت، نزدیک بود، بند بند وجودش از هم جدا شود. از جمله نصیحتهای او این بود که به پسرش میگفت: «ای پسرم! از وقتی که به این دنیا آمدی، دنیا را پشت سر خود قرار بده و از آخرت استقبال کن، چون خانه آخرت که از آن فرار میکنی از خانه دنیا که در آن زندگی میکنی به تو نزدیکتر است. ای پسرم! همنشین دانشمندان و یاور آنها باش و با آنها بحث نکن که مانع تو میشوند و از دنیا، استفاده مناسب کن و به کلی آن را ترک نکن که سربار مردم میشوی و همنشین آنها باش و آن قدر روزه بگیر که شهوت تو کم، شود، امّا نه آن قدر که تو را از نماز دور کند، چون نماز نزد خداوند متعال از روزه، بهتر است، ای پسرم! دنیا، دریایی بزرگ است که افراد زیادی درآن غرق شدهاند، پس در این دریا، کشتی خود را ایمان و بادبان آن را توکّل قرار بده
و توشه سفرت، تقوای الهی باشد، پس اگر نجات پیدا کردی، از بزرگی خداوند متعال بوده و اگر از بین رفتی به وسیله گناهت بوده است. ای پسرم! اگر در کوچکی تربیت شوی؛ بهره آن را در بزرگی میگیری؛ ای پسرم! آن طور از خداوند متعال بترس که اگر خوبی جن و انس را در پرونده خود داشته باشی باز هم از عذاب الهی بترسی و چنان به خداوند متعال، امیدوار باش که اگر در قیامت، پروندهات به مقدار گناه جن و انس، سنگین باشد، باز هم به عذاب الهی امید داشته باشی». پسرش گفت: «پدر جان! چطور چنین چیزی ممکن است؟ من، یک قلب بیشتر ندارم.
لقمان گفت: «ای پسرم! اگر قلب مؤمن را بیرون بیاورند و باز کنند در آن، دو نور
پیدا میشود، نور ترس و نور امید که اگر آن دو را وزن کنند، دقیقا با هم یکسان و هم وزن است و یک ذره هم تفاوت ندارد. ای پسرم! به دنیا تمایل نداشته باش و قلب خود را مشغول آن نکن، چون هیچ چیز برای خداوند متعال از آفرینش دنیا، آسانتر نبوده، نمیبینی که خدای عزّوجلّ، ثواب بزرگان را در پاداش این دنیا قرار نداده و عاقبت گناهکاران را نیز در بلاهای دنیوی قرارنداده است؟»
از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «از توصیههای لقمان به پسرش این است که به او گفت: «ای پسرم! سلاح تو در برابر دشمنی که قصد دشمنی با او را داری؛ مدارا و اعلام رضایت از طرف اوست و اصلاً از او دوری نکن، چون فکر میکند تو، کوچک هستی و بر تو جرأت پیدا میکند». پسرم! من، هر بار سنگین و صخره سخت و آهنین را تحمّل میکنم، امّا نمیتوانم همسایه بد را تحمّل کنم و سختترین سختی را چشیدهام، امّا هیچ سختی ای از فقر، تلختر نیست و ای پسرم! اگر هزار دوست داشته باشی، کم است، امّا یک دشمن هم زیاد است». همچنان که امیرمؤمنین علیهالسلام فرمود:
تکثیر من الاخوان ما اسطعت انهم
تکثیر من الاخوان ما اسطعت انهم
ولیس کثیر الف خل و صاحب
و ان عدوا واحدا لکثیر
تا میتوانی دوستان خود را زیاد کن، چون آنها در هنگام نیاز، یاور تو هستند.
بدان که هزار دوست و رفیق، زیاد نیست، امّا یک دشمن هم، زیاد است.
امیرمؤمنین علیهالسلام فرمود: «بعضی از نصیحتهای لقمان به پسرش این بود: «ای پسرم! باید در کسی که یقینش، کم و نیتش در طلب روزی کم، است به چشم عبرت نگاه کنی، چون خدای متعال در سه حالت به او روزی داد که در هیچ یک از آن حالات خودش اختیار و قدرتی نداشت، پس باید ایمان داشته باشد که او را در حالت چهارم هم روزی خواهد داد، امّا اولین حالت در رحم مادر است که خداوند متعال، او را در آن جایگاه استوار که هیچ سرما و گرمایی به او نمیرسید، روزی داد، سپس در حالت
دوم او را از رحم به دنیا آورد و روزی او را در شیر مادرش قرار داد که آن شیر، بهترین غذا برای او بود و او را تربیت و بزرگ کرد، در حالت سوم پس از آن که دوران شیرخواری او به پایان رسید، خداوند متعال، او را از کسب پدر و مادرش به وسیله محبت و بزرگیای که در قلب آنها نسبت به او ایجاد کرد، روزی داد تا آنجا که پدر و مادرش، او را بر خود ترجیح داده و از جان خود برای بزرگ کردن او مایه گذاشتند. پس حال که به مرحله رشد و عقل و بلوغ رسیده است، چگونه در مورد خدای متعال خود، فکر بدی دارد و فکر میکند، خداوند متعال، روزی او را نمیدهد؟! چرا برای به دست آوردن روزی، حلال و حرام را به هم آمیخته و حقوق مردم را زیر پای میگذارند؟ پس ای پسرم! بدان که او، بدترین بندگان است».
سپس گفت: «ای پسرم! اگر درباره مرگ، تردید داری، خواب را از وجودت دور کن، میبینی که هرگز نمیتوانی خواب را از خود دور کنی و اگر از بعث و نشور در تردیدی، بیدار شدن از خواب را به اختیار خودت کنار بگذار و همیشه در خواب باش! میبینی که هرگز نمیتوانی، پس فکر میکنی که اختیار تو به دست دیگری است، و همانا خواب مانند مرگ است و بیداری بعد از خواب، مانند زنده شدن پس از مرگ است. ای پسرم! زیاد به کسی نزدیک نشو که باعث دوری او میشود و زیاد دور نشو که خوار و ضعیف میشوی. ای پسرم! هرگز شمشیر خود را جز در برابر فرد ستمگر از غلاف نکش و هرگز فرد نادان را نماینده از طرف خود و رسول قرار نده، چون او، نماینده توست و اگر فرد عاقل و دانایی پیدا نکردی، خودت، پیام خود را برسان، هر وقت در راه، سرگردان شدی، راه را ادامه نده و وقتی در هدف خود دچار، تردید شدی، متوقف شو و درنگ کن و اگر فرد تنهایی را در آنجا دیدی از او، راه را نپرسید و راهنمایی نخواهید، چون فرد تنها در بیابان شاید جاسوس راهزنان باشد یا شیطانی باشد که بخواهد تو را سرگردان کند، و اگر دو نفر را دیدی از آنها دوری کنید،
مگر آنکه، چشم بصیرت داشته و کارهای نادیدنی را ببینید، چون فرد عاقل، وقتی چیزی را با چشم خود ببیند، حق را در آن میبیند و همواره فرد حاضر، چیزهایی را میبیند که غائبان نمیبینند.
ای پسرم! هرگز وقت نماز را از اوّل وقت تأخیر نینداز و برای پیوستن چیزی در آن عجله نکن، چون ادای نماز، دینی بر گردن توست و همواره نماز را به جماعت بخوان، اگرچه در قله کوه باشی و هیچ وقت روی چارپا و اسب خود، نخواب، چون در این صورت به سرعت از پشت آن به زمین میافتی، مگر آن که در نزدیکی محلی باشی که امکان استراحت در آنجا، وجود داشته باشد و وقتی که به مقصد، نزدیک شدی از اسبت پیاده شو و اوّل، غذا و علف او را بده و بعد از او، غذا بخور و وقتی پیاده شدی، قبل از نشستن، دو رکعت نماز بخوان و بر زمینی که به آن وارد شدهای، بر اهل آن، سلام و درود بفرست، چون در هر مکانی، جمعی از فرشتهها حضور دارند و همیشه از سفر کردن در ابتدای شب بپرهیز و به هنگام سفر، همیشه از نیمه شب تا آخر آن به خواب و استراحت بپرداز و مبادا صدای خود را در طول مسیر به آواز بلند کنی».
امین الاسلام طبرسی میگوید: «درباره لقمان اختلاف شده است، بعضی گفتهاند: «او، حکیم بوده، ولی نبی نبوده». این سخن ابن عباس و بیشتر مفسران است، بعضی او را پیامبر دانستهاند، بعضی او را بنده سیاه پوست حبشی بسیار درشت اندام و زشت دانستهاند که در زمان داوود علیهالسلامزندگی میکرد، بعضی مردم به او گفتند: «ای لقمان! آیا تو با ما گوسفندان را نمیچراندی؟ پس از کجا صاحب حکمت شدهای؟!» او گفت: «به خاطر امانتداری، راستگویی و سکوت درباره چیزی که ارتباطی به من نداشت». برخی گفتهاند: او پسر خواهر ایوب بوده، و برخی او را پسر خاله او دانستهاند و از رسول اکرم علیهالسلام نقل شده: «لقمان، نبی نبود، امّا فردی بود که بسیار فکر میکرد و یقین
بسیار خوبی داشت، و از آنجا که به خداوند متعال علاقهمند بود، خدا هم او را دوست داشت و با نعمت دانایی بر او منت نهاد».
آوردهاند: «لقمان، مولایی داشت که او را صدا کرد و به او گفت: «گوسفندی را قربانی کن و بهترین عضو آن را برای من بیاور». لقمان، گوسفندی را قربانی کرد و قلب و زبان آن را برای او برد. سپس مولایش، او را صدا زد و گفت: «این بار، گوسفندی را قربانی کن و بدترین اعضای آن را برای من بیاور». این دفعه هم لقمان، گوسفند را سر برید و قلب و زبانش را نزد او برد، مولای او که تعجب کرده بود از او توضیح خواست؛ لقمان گفت: «قلب و زبان اگر خوب و پاکیزه باشند، بهترین چیزها هستند و اگر ناپاک و آلوده باشند، بدترین اعضا هستند».
در روایت دیگر آمده: «مولای لقمان، زمان زیادی را در محل قضای حاجت گذراند، لقمان، او را صدا زد و گفت: «زیاد نشستن هنگام قضای حاجت، کبد را فاسد کرده و مرض بواسیر میآورد و حرارت سر را زیاد میکند، پس به نرمی و کوتاه بنشین و به نرمی و آسانی بلند شو».
روایت شده: «لقمان از سفر برگشت و غلام خود را در راه دید، لقمان پرسید: «پدرم چه شد؟» غلام گفت: «او مرد». لقمان گفت: «اینک خودم، باید عهده دار امور خود باشم»، لقمان پرسید: «همسرم چه شد؟» غلام گفت: «او مرد». لقمان گفت: «دوباره ازدواج میکنم». سپس گفت: «خواهرم چه شد؟» غلام گفت: «مرد». لقمان گفت: «ناموس من در خاک دفن شد». پرسید: «برادرم چه شد؟» غلام گفت: «او هم مرد». لقمان در این وقت گفت: «پشتم شکست». مردم به او گفتند: «چقدر صورت تو، زشت است». او گفت: «آیا از شکل صورت، عیب میگیرید یا از آفریننده این صورت؟!»
روایت شده: «لقمان بر داوود علیهالسلام وارد شد در حالی که او، مشغول ساخت زره بود،
چون خداوند متعال، آهن را برای داوود علیهالسلام مثل گلنرم کرده بود، لقمان خواست از او سؤال کند، امّا به خاطر دانایی و درستی، سکوت کرد، وقتی داوود علیهالسلام، ساخت زره را تمام کرد، آن را پوشید، لقمان گفت: «به درستی که لباس جنگ، لایق توست». سپس گفت: «سکوت، رمزی است که عمل کننده به آن کم است». داوود علیهالسلامگفت: «الحق که نام حکیم، لایق توست».
مسعودی مینویسد: «لقمان، برده لقین بن حر بود و زمانی به دنیا آمد که ده سال از حکومت داوود علیهالسلاممیگذشت، او بنده درست کاری بود که خداوند متعال با دادن حکمت بر او، منت نهاد و همواره در سرزمین خود، نماد حکمت و پارسایی بود و یونس علیهالسلام را که خداوند متعال، او را بر سرزمین نینوا از سرزمین موصل برگزید، درک کرد. از حکمتهای او این است که فرمود: «ای پسرم! مردم، قبل از تو به جمع آوری ثروت و اولاد مشغول بودند، امّا اکنون اثری از ایشان و آنچه جمع کرده بودند، وجود ندارد، همانا؛ تو، بندهای هستی که در برابر انجام کار، انتخاب شدهای و به تو، وعده پاداش و مزد داده شده، اگر مثل کار مولایت، عمل کنی پاداش خود را دریافت میکنی. هرگز در این دنیا مثل گوسفندی نباش که در مزرعهای سبز، آزاد شده و آن قدر میخورد که چاق شود و آن وقت او را قربانی میکنند؛ بلکه دنیا را مانند پلی بر روی رودخانهای در نظر بگیر که برای عبور از رودخانه، محتاج و مجبور به گذشتن از روی آن پل هستی و باید به سرعت از آن، عبور کنی و دیگر به آن برنگردی و هرگز تو را به کاخ و ساختن پل دستور ندادهاند. بدان که به زودی در روز قیامت در مقابل خداوند عزّوجلّ درباره چهار چیز از تو سؤال میشود:
1- جوانیات را در چه راهی به کار بردی؟
2- عمرت را در چه راهی نابود کردی و از دست دادی؟
3- ثروتت را از چه راهی به دست آوردی؟
4- امکانات و ثروت خود را در چه راهی مصرف کردی؟
پس آماده باش و جواب این سؤالات را از امروز آماده کن. ای پسرم! مشتی که حکیمی به تو بزند و تو را آزار دهد، از روغن خوشبویی که نادانی بر بدن تو بزند، بهتر است. ای پسرم! هرگز با مادر خود دعوا نکن، چون وجود تو از او و همسر اوست. ای پسرم! هرگز راز خود را به همسرت نگو هر چند که زیبایی او، تو را ف ریب دهد و محل نشستن خود را بر درخانهات قرار نده. ای پسرم! از هفت هزار حکمتی که یاد گرفتی، به چهار تای آن عمل کن و بر آن مراقبت کن تا همراه من به بهشت روی؛ کشتی خود را محکم بنا کن که همانا دریا عمیق است و بار خود را سبک کن که همانا، گردنه و دره بسیار لغزنده و سراشیبی است و توشه خود را زیاد کن که سفر بسیار دور است و کار خود را خالص کن که همانا بررسی کننده و ناظر کارها، دانا و بیننده کار است».
بیان التنزیل ابن شهر آشوب مینویسد: «اولین حکمتی که از لقمان نمایان شد، این بود که تاجری در حالت مستی با نوکر خود شرط کرد که تمام، آب دریا را بخورد و در غیر این صورت تمام ثروت و خانواده خود را به او بدهد، وقتی صبح شد و تاجر از حالت مستی درآمد، پشیمان شد، امّا پادشاه نزد او آمد و شرط ثروت و اهل او را درخواست کرد! لقمان گفت: «من تو را از این شرط خلاص میکنم». لقمان گفت: «به پادشاه خود بگو آیا من شرط کردم آب دریا را در همان زمان که شرط بستیم، بنوشم، یا آب الان دریا را؟ به درستی من شرط کردم، آب آن وقت را بنوشم و این آب اصلی، آن آب دیروزی نیست، پس من منتظر میمانم تا تو همان، آب دیروزی را بیاوری و من، آن را بنوشم».
در تفسیر علی بن ابراهیم با استناد به امام باقر علیهالسلاممینویسد: «بنی اسرائیل بعد از
موسی علیهالسلام دچار گناهانی شدند و دین الهی را تغییر دادند و از فرمان پروردگار خود سرپیچی کردند، درحالی که در میان آنها، پیامبری بود که آنها را امر به معروف و نهی از منکر میکرد، امّا آنها از او اطاعت نمیکردند. گفته شده پیامبر آنها، ارمیاء نبی بود. پس از آن خداوند متعال، پادشاه ستمگری از نژاد قبطی به نام جالوت را بر آنها مسلط کرد و جالوت، آنها را به خواری دچار کرد و مردانشان را از بین برد و آنها را از شهر و سرزمینشان بیرون کرد و ثروتشان را گرفت و زنانشان را به اسیری گرفت. پس از آن بنی اسرائیل با گریه نزد پیامبر خود آمدند و گفتند: «از خداوند متعال بخواه نبوّت را در یک خانواده بنی اسرائیل قرار دهد و پادشاه و سلطنت را در خانوادهای دیگر گذارد و پادشاهی و نبوّت را با هم در یک خاندان جمع نکند». برای همین آنها از پیامبر خود درخواست پادشاه کردند، پیامبرشان به آنها گفت: «آیا خود را برای مقابله آماده کردهاید و در صورت دستور جهاد از آن، سرپیچی نمیکنید؟!» آنها گفتند: «چگونه جهاد نکنیم در حالی که این پادشاه، ما را از سرزمینمان بیرون کرد و خانواده ما را نابود کرده است؟» ولی بنا به گفته قرآن: «فَلَمّا کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتالُ تَوَلَّوْا إِلاَّ قَلِیلاً مِنْهُمْ»؛(1)«پس چون با درخواست آنها حکم در جهاد بر آنان مقرر گردید به جز اندکی، همه از جهاد روی گرداندند». پس از آن، خداوند متعال، طالوت را بر آنها نازل کرد، امّا آنها به خشم آمدند و گفتند: «چگونه طالوت، پادشاه ما باشد با اینکه مال و ثروتی ندارد؟!» در آن زمان، نبوّت در میان فرزندان لاوی بود و حکومت در میان فرزندان یوسف علیهالسلام؛ در حالی که طالوت از فرزندان بنیامین، برادر تنی یوسف علیهالسلام بود؛ یعنی نه از خاندان نبوّت و نه از خاندان حکومت! امّا خداوند متعال چنین خواست و پیامبرشان به آنها گفت: «به راستی که خداوند متعال، طالوت را بر شما برگزید و او را از میان شما انتخاب کرد او را به وسیله علم و نیروی بدنی بر دیگران برتری داده
1) . سوره بقره، آیه 246.
و بدانید که خداوند متعال است که ملک خود را به هر کس بخواهد میدهد». طالوت از نظر بدنی، قویترین فرد بنی اسرائیل بود و مردی شجاع و بسیار دانا و قدرتمند بود، ولی قدرت مالی نداشت و به سبب همین فقر، مردم او را قبول نکردند. امّا پیامبرشان گفت: «نشانه پادشاه و سلطنت طالوت، این است که او برای شما، صندوق و تابوتی میآورد که در آن، آرامشی از طرف پروردگارتان و اضافه آن، میراث موسی و آل هارون علیهماالسلام است و فرشتگان، آن را حمل میکنند». این صندوق، همان صندوقی بود که خداوند متعال، آن را برای به آب انداختن موسی علیهالسلام بر مادر او نازل کرد و بنی اسرائیل به واسطه آن، خود را تبرک میکردند، امّا وقتی مرگ موسی علیهالسلام فرا رسید؛ او، الواح تورات را در آن صندوق قرار داد و همه آیات نبوّت خود و زرهاش را درآن گذاشت و آن را به سرپرست خود، یوشع داد و آن تابوت در میان بنی اسرائیل بود و آنها غرق در بزرگی و ثروت بودند تا وقتی که قدر و ارزش آن را خوار شمردند و کودکان در کوچهها با آن بازی میکردند، بنی اسرائیل نیز دچار گناهان زشتی شدند، آن وقت خداوند متعال، آن صندوق را از میان آنها به آسمان برد و از نظرشان پنهان شد و از آن به بعد، بنی اسرائیل دچار سختی و خواری شدند. حال خداوند متعال با پادشاه قرار دادن طالوت، آن صندوق را هم به عنوان نشانه پادشاهی او به آنها برگرداند. گفتهاند: بنی اسرائیل، این صندوق را در زمان جنگ میان خود و دشمن قرار میدادند و بوی خوشی از آن خارج میشد و روی آن صندوق، صورت یک انسان کشیده شده بود».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «منظور از سکینه و آرامش، بوی بهشت بود که از آن صندوق پخش میشد و صورتی مانند صورت انسان داشت و وقتی آن صندوق را میان خود و کافران قرار میدادند هر کس که بر آن صندوق پیشی میگرفت، کشته میشد یا شکست میخورد، امّا هرکس، آن صندوق را مقابل خود قرار میداد، موفق
به کشتن دشمنان میشد. آن وقت خداوند متعال به پیامبر آنها وحی کرد: «جالوت به وسیله مردی کشته میشود که زره موسی علیهالسلام، اندازه و لایق قامت او باشد و او، مردی از اولاد لاوی بن یعقوب علیهالسلام است که نامش، داوود علیهالسلام، پسر آشی چوپان است که پدر او، ده پسر دارد که کوچکترین آنها، داوود است». زمانی که طالوت در میان بنی اسرائیل به حکومت برگزیده شد و آنها را برای جنگ با جالوت دور هم جمع کرد، مأموران را به دنبال آشی و فرزندان او فرستاد، وقتی آشی حاضر شد؛ زره موسی علیهالسلام را بر تن تک تک فرزندان او پوشاند، بعضی از آن زرهها برای آنها، بزرگ بود و بعضی زرهها برای آنها، کوچک بود، طالوت گفت: «آیا کسی از فرزندان تو هست که حاضر نباشد؟» او گفت: «بله، کوچکترین پسرم را برای نگهبانی از گوسفندان به جای خود قرار دادم». پس کسی را به دنبال او فرستادند و او آمد، در حالی که همراه خود، سنگ قلابی داشت، در راه، سه سنگ به زبان آمده و به او گفتند: «ای داوود! ما را همراه خود ببر». داوود که جوانی قوی هیکل و قدرتمند بود، آنها را برداشت و در خورجین خود قرار داد. وقتی او نزد طالوت رسید، طالوت، زره موسی علیهالسلام را به تن او کرد و زره، دقیقا اندازه او بود، طالوت، او را همراه سپاه روانه کرد. «فَلَمّا فَصَلَ طالُوتُ بِالْجُنُودِ قالَ إِنَّ اللّهَ مُبْتَلِیکُم بِنَهَرٍ فَمَن شَرِبَ مِنْهُ فَلَیْسَ مِنِّی وَمَنْ لَمْ یَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّی إِلاَّ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِیَدِهِ فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلاَّ قَلِیلاً مِنْهُمْ فَلَمّا جاوَزَهُ»؛(1)«آنگاه پیامبر به آنها گفت: «به درستی خداوند متعال، شما را با نهر آبی آزمایش میکند، هرکس از آن نهر بخورد از گروه خداوند متعال نیست و هر کس از آن نخورد از گروه خداست، پس همه آشامیدند جز آن افرادی که مشتی با دست خود بردارند».
وقتی به آن جوی رسیدند، خداوند متعال، آنها را آزاد گذاشت تا مشتی آب بردارند،
1) . سوره بقره، آیه 249.
پس به جز تعداد کمی، همه از آب نهر خوردند، آنهایی که آب نهر را خوردند، شصت هزار نفر بوده و کسانی که اصلاً آب آن را نخوردند، سیصد و سیزده نفر بودند.
وقتی از نهر عبور کردند و چشم آنها به لشکر جالوت افتاد؛ «وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ قالُوا لاَ طاقَةَ لَنا الْیَوْمَ بِجالُوتَ وَجُنُودِهِ قالَ الَّذِینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللّهِ کَمْ مِن فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَاللّهُ مَعَ الصّابِرِینَ * وَلَمّا بَرَزُوا لِجالُوتَ وَجُنُودِهِ قالُوا رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَیْنا صَبْرا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنا وَانصُرْنا عَلَی الْقَوْمِ الْکافِرِینَ»؛(1)«کسانی که از آب جوی خورده بودند، گفتند: «امروز ما در برابر آنها، هیچ نیرویی نداریم»، امّا کسانی که از آن آب نخورده بودند، گفتند: خداوندا! صبر و تحمّل به ما بده و قدمهایمان را استوار کن و ما را بر گروه ستمگران پیروز کن» سپس داوود علیهالسلام با جالوت مبارزه کرد در حالی که جالوت، سوار بر فیل بود و تاجی بر سرداشت که در برابر پیشانی او، یاقوتی درخشان وجود داشت که از نور آن، همه سپاه میدرخشید. آنگاه داوود علیهالسلام یک سنگ از آن سنگهایی را همراه خود برداشته بود از خورجین خود بیرون آورد و با آن به طرف راست سپاه جالوت زد و آنها را نابود کرد و سنگ دیگر را به طرف چپ سپاه جالوت پرتاب کرد و آنها را به خواست خداوند متعال، هلاک کرد و سنگ سوم را به طرف جالوت پرتاب کرد و در اثر ضربه آن سنگ، یاقوت تاج جالوت شکست و در پیشانی او فرو رفت و به مغز او برخورد کرد و او بیجان بر روی زمین افتاد، این چنین بود که؛ «فَهَزَمُوهُم بِإِذْنِ اللّهِ وَقَتَلَ دَاوُدُ جالُوتَ»؛(2)«آنها را به خواست خداوند متعال، شکست دادند و داوود، جالوت را به قتل رسانید».
امین الاسلام طبرسی میگوید: «درباره نام پیامبر آنها، اختلاف شده است، بعضی میگویند که نام او، شمعون، پسر صفیه از فرزندان لاوی بوده است، بعضی میگویند که او، همان یوشع بن نون علیهالسلام بوده و بعضی نام او را اشموئیل یا اسماعیل به زبان عربی
دانستهاند که این سخن را بیشتر مفسران از امام باقر علیهالسلام نقل کردهاند». در مورد درخواست بنی اسرائیل از پیامبر خود در مورد انتخاب کردن پادشاه گفتهاند: «به خاطر تسلط ستمگران بر آنها و ظلم و ستمی که به آنها میکردند؛ بنی اسرائیل نزد پیامبر خود، اشموئیل رفتند و گفتند: «اگر راست میگویی پادشاهی برای ما قرار بده که در زندگی، راه او را در راه خدا به کار ببریم». گروهی هم گفتهاند: «عمالقه بر آنها پیروز شده بودند و آنها از پیامبر خود درخواست کردند برای جنگ با عمالقه برای آنها، پادشاه و فرمانروایی قرار دهد».
کنز الفرائد مینویسد: «ولید بن عبدالملک هنگام بنا کردن مسجد دمشق به سرب نیاز داشت، به او گفتند: «در اردن، معدن سرب وجود دارد». او افرادی را به آنجا روانه کرد، وقتی شروع به کندن معدن کردند، کلنگ یکی از افراد به جنازه مردی برخورد کرد که در گودال بود و خون از بدن او جاری شد، گفتند: «این مرد، طالوت، پادشاه بنی اسرائیل است، از ترس، او را به همان حال رها کردند و او را بیرون نیاوردند، ظاهرا آن محل، مزار طالوت بوده است».
کافی با استناد به امام صادق علیهالسلام مینویسد: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «داوود علیهالسلام در روز شنبه به مرگ ناگهانی از دنیا رفت و پرندگان، جنازه او را با بالهای خود پوشاندند».
معانی الاخبار مینویسد: «معنی داوود این است که او، زخم و جراحت قلب خود را با داروی عشق و محبت، درمان کرد». بعضی نیز گفتهاند: «او به وسیله طاعت و عبادت حق به عشق برگزیده شد».
از امام باقر علیهالسلام روایت شده: «خداوند تبارک و تعالی به جز چهار نفر، سایر پیامبران خود را پادشاه قرار نداد و آن چهار نفر عبارتند از: ذوالقرنین (عیاشی)، داوود، سلیمان و یوسف. ملک ذوالقرنین از شرق تا غرب بود و ملک داوود و سلیمان علیهماالسلام بین شام تا بلاد اصطخر بود و مُلک یوسف علیهالسلام در سرزمین مصر و صحراهای آن بود و به غیر آن تجاوز نمیکرد».
تفسیر علی بن ابراهیم درباره این آیه؛ «یاجِبالُ أَوِّبِی مَعَهُ وَالطَّیْرَ وَأَلَنّا لَهُ الْحَدِیدَ»؛(1)«ما برتری داوود علیهالسلام را کامل به او دادیم و فرمان دادیم ای کوهها و مرغابیها! شما هم با داوود علیهالسلام همراه شوید و آهن سخت را مثل موم، برایش نرم
1) . سوره سبأ، آیه 10.
کرد». مینویسد: «کوهها و پرندگان همراه داوود علیهالسلام «سبحان اللّه» میگفتند و هر وقت داوود علیهالسلام هنگام عبور از صحراها، زبور را میخواند، کوهها، پرندگان و حیوانات همراه او، تسبیح حق را میگفتند و خداوند متعال، آهن را مانند موم برای او نرم کرده بود تا آنجا که میتوانست به وسیله آن، هرچه میخواهد، بسازد».
امام صادق علیهالسلام میفرماید: «خواستههای خود را در روز سه شنبه بخواهید، چون خدای متعال در این روز، آهن را برای داوود علیهالسلام نرم کرد». و در خصوص آیه: «أَنِ اعْمَلْ سابِغاتٍ وَقَدِّرْ فِی السَّرْدِ»(1)می فرماید:«منظور ساخت زره و بافتن حلقه ها و میخ های آن است».
طبرسی درباره آیه: «یاجِبالُ أَوِّبِی مَعَهُ» میگوید: «خدای تعالی میفرماید: «ای کوهها! همراه داوود علیهالسلامتسبیح بگویید». به خاطر این کار، هرگاه داوود علیهالسلام به مناجات و تسبیح خداوند متعال مشغول میشد، کوهها هم همراه او تسبیح میگفتند و خوب است که این خواست خداوند متعال در تسبیح کوهها را معجزه داوود علیهالسلام بدانیم و اما درباره تسبیح پرندگان خوب است بگوییم، داوود علیهالسلام با دانایی خود، تسبیح آنها را تشخیص میداد و یا خداوند متعال در آنها ایجاد صدا میکرد. بعضی متأخرین گفتهاند: «ممکن است تسبیح کوهها کنایه از تسبیح فرشتههای ساکن آنها باشد و یا خداوند تعالی در آنها ایجاد صدا کرده باشد یا جمادات را صاحب شعور بدانیم».
مؤلف کتاب میگوید: «ما در بسیاری از مولفات خود آوردهایم که پرندگان و حیوانات، دارای نفس درست کار ناطقه و صاحب شعور و درک هستند و ما این سخن را با استفاده از سخن حکیمان و با تکیه بر برهانها و دلایل و احادیث درست و متواتر میگوییم و حتی چه بسا، درک و فهم آنها از بسیاری از انسانها بیشتر باشد و ظاهر آیهها هم این سخنان را تأیید میکنند که جمادات، نوعی از درک و شعور دارند
1) . سوره سبأ، آیه 11.
و خالق خود را شکر میگویند و با زبان حال از او پیروی میکنند. حتی گروهی از اهل تحقیق از مفسران و اهل حدیث گفتهاند: «معجزه پیامبر صلیاللهعلیهوآله این بود که سنگ ریزه در دست آن حضرت تسبیح میگفت و حتما حاضرین، این تسبیح را میشنیدند و گرنه تسبیح در همه موجودات وجود دارد، هم چنان که میفرماید: «وَإِنْ مِن شَیْءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلکِنْ لاَ تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ»؛(1)«آنها به ستایش خداوند متعال، مشغولند و موجودی نیست، جز خدا را تسبیح گوید امّا شما تسبیح آنها را نمیفهمید، همانا او بردبار و آمرزنده است».
و ما این سخن را به صورت مفصل در زهر الربیع و داستانی که بر دو کتاب التوحید و عیون الاخبار صدوق نوشتهایم، توضیح دادهایم.
قصص الانبیاء راوندی با استناد به امام صادق علیهالسلام مینویسد: «داوود علیهالسلام دعا میکرد که خداوند متعال، علم داوری میان مردم را آن گونه که به حقیقت نزد خدای تعالی وجود دارد به او یاد دهد، امّا خداوند متعال به او وحی کرد: «ای داوود! مردم، تحمّل این حکم را نخواهند داشت و من به زودی این کار را میکنم». تا اینکه روزی، دو مرد برای داوری نزد او آمدند و داوود علیهالسلام قبل از شنیدن حرفهای آن دو نفر، چون به علم خداوندی، مقصر را میشناخت، دستور داد شاکی، گردن متهم را بزند؛ این کار بر مردم سخت آمد و داوری مورد پسندشان قرار نگرفت؛ روز دیگر، ستم کاری نزد داوود علیهالسلام آمد و از او خواست که گردن مظلومی را بزند، داوود علیهالسلام که خود را در مخمصه هولناکی میدید، گفت: «پروردگارا! مرا از این مخمصه هلاکت نجات بده». آنگاه خدای متعال به او وحی کرد: «ای داوود! خودت از من خواستی که مثل نفس الامر و درستی که نزد من است میان مردم داوری کنی و تو هم به درستی، حکم کردی و دستور قتل متهم را صادر کردی، اگر میخواهی مردم، تو را ستمکار ندانند،
1) . سوره اسراء، آیه 44.
بدان که پدر فرد شاکی در فلان محل، دفن است، به آن محل برو و او را به نامش صدا کن، به خواست من، جواب تو را خواهد داد و راز قتل خود و نام قاتل خود را میگوید». داوود علیهالسلام با خوش حالی خارج شد و همراه بنی اسرائیل به آنجا رفت و از میت درباره قتل او سؤال کرد، میت به خواست خداوند متعال، نام قاتل خود را گفت و مردم شنیدند فردی که داوود علیهالسلام، حکم مرگ او را صادر کرده، قاتل بوده است، امّا باز هم قبول نکردند، از آن به بعد، خداوند متعال به داوود علیهالسلام دستور داد به جای داوری عادلانه، مثل علم خداوندی از ادعا کننده، شاهد بخواهد و شاهد را قسم دهد و مثل دلایل و شواهد حکم کند و داوود علیهالسلام نیز این کار را کرد».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «در زمان داوود علیهالسلام زنجیری را در جایی آویزان کرده بودند که مردم برای داوری به آنجا میرفتند، روزی مردی، جواهری را نزد مرد دیگر به امانت گذاشت، امّا موقع پس دادن، انکار کرد، مرد صاحب جواهر، او را در کنار زنجیر برد، مردی که جواهرات نزد او بود، جواهر را در چوبدستی خود جاسازی کرده بود و آن چوبدستی را به دست مرد صاحب جواهر داد و بعد خود را به زنجیر آویزان کرد و ادعا کرد که جواهر نزد من، نیست، من آن را به تو پس دادهام و به این ترتیب، حقیقت را پنهان کرد، از آن پس، خداوند متعال به داوود علیهالسلام وحی کرد: «در میان مردم با مدرک داوری کن و آنها را به نام من، قسم بده». و از آن به بعد زنجیر را برداشتند».
عیاشی از امام باقر علیهالسلام نقل کرده که فرمود: «خداوند تبارک و تعالی، گروهی از فرشتگان را در بیابان الروحا بین طائف و مکه بر آدم علیهالسلام نازل کرد، سپس خداوند متعال دستور داد که نسل آدم که همه آنها به صورت ذرههایی بودند، مانند مورچههایی که از لانه خود بیرون میآیند، همگی در بیابان جمع شوند، آن وقت خداوند متعال به آدم علیهالسلام وحی کرد: «نگاه کن که چه میبینی؟» آدم علیهالسلام گفت: «ذرههای
زیادی را میبینم». خداوند متعال فرمود: «ای آدم! اینها، نسل تو هستند که من، آنها را از پشت تو بیرون آوردهام تا از آنها، بر خداوندی خود و نبوّت محمد صلیاللهعلیهوآله عهد ببندم، همان طور که با آنها در آسمان نیز عهد بستهام». آدم علیهالسلام گفت: «پروردگارا! چگونه این ذرات زیاد را در پشت من جای دادهای؟» خداوند متعال فرمود: «ای آدم! به وسیله خلقت نیکوی خود، این کار را کردهام». آدم علیهالسلام گفت: «خداوندا! در این عهد از آنها چه خواستهای؟» خطاب رسید: «اینکه برای من شریک قرار ندهند. پس هر کس که از من اطاعت کند، او را در بهشت خود جای میدهم و هر کس از من سرپیچی کند، او را در آتش جهنم خود ساکن میکنم». آدم علیهالسلام گفت: «پروردگارا! به راستی که درباره آنها، عدالت را رعایت کردهای، امّا تو، اگر آنها را حفظ نکنی بیشتر آنها دچار زشتی خواهند شد».
امام باقر علیهالسلام فرمود: «خداوند متعال، همه نامهای پیامبران و مدت عمر آنها را به آدم علیهالسلام گفت، وقتی به نام داوود علیهالسلام رسید، گفت که عمر او، چهل سال است، آدم علیهالسلام گفت: «پروردگارا! چقدر عمر دواود علیهالسلام، کوتاه است و عمر من، طولانی است، پروردگارا! اگر من، سی سال از عمر خود را به داوود علیهالسلام بدهم، آیا این عمر را برای او ثبت میکنی؟» خداوند متعال قبول کرد و سی سال از عمر آدم، کم کرد و سی سال به عمر داوود علیهالسلام اضافه کرد. به همین سبب خدای تعالی میفرماید: «یَمْحُوا اللّهُ ما یَشَآءُ وَیُثْبِتُ وَعِندَهُ أُمُّ الْکِتابِ»؛(1)«خداوند متعال هرچه بخواهد محو میکند و هرچه بخواهد اثبات میکند». وقتی عمر آدم علیهالسلام به پایان رسید، فرشته مرگ برای گرفتن روح او آمد، آدم علیهالسلام گفت: «چند سال از عمر من باقی مانده است؟» فرشته مرگ گفت: «آیا یاد نداری که سی سال از عمر خود را به پسرت، داوود علیهالسلام دادی؟» آدم علیهالسلام گفت: «من چنین چیزی را به یاد ندارم، نوشتهای را حاضر کن که این سخن را به یاد آورم».
1) . سوره رعد، آیه 39.
آدم علیهالسلام در سخن خود راستگو بود و این مطلب را از یاد برده بود». از آن به بعد خداوند متعال به بندگان دستور داد که هنگام معامله و قرض گرفتن میان خود، نوشتهای به جا بگذارند تا مثل آدم علیهالسلام در اثر فراموشی، منکر آن نشوند، در اینجا باید گفت: «در گفتههای دیگر نوشته شده که آدم علیهالسلام شصت سال از عمر خود را به داوود علیهالسلام داد تا عمر او صد سال تمام شود و این سخن، درستتر است».
من لا یحضره الفقیه از امام باقر علیهالسلام روایت میکند: «حضرت علی علیهالسلاموارد مسجد شد، جوانی در حال گریه بود و گروهی، او را ساکت میکردند، حضرت فرمود: «چرا گریه میکنی؟» او گفت: «ای امیرمؤمنان! قاضی، حکمی به من گفته که من قبول ندارم، این افراد، همراه پدر من به سفر رفتند و اکنون برگشتهاند، امّا پدر من نیامده. وقتی درباره او از آنها سؤال کردم، گفتند: «او مرده است». گفتم: «مال او چه شد؟» گفتند: «مالی به جا نگذاشت». من، آنها را به نزد شریح قاضی بردم و او، آنها را قسم داد، امّا من میدانم که پدرم با ثروت فراوانی از شهر بیرون رفت». حضرت دستور داد همگی نزد شریح برگردند و خود هم همراه آنها رفت و در مقابل شریح به او فرمود: «ای شریح! بین آنها چگونه داوری کردی؟» شریح داستان را بیان کرد، حضرت فرمود: «آیا چنین دستوری دادی؟ به خدا قسم؛ امروز چنان داوری ای میکنم که هیچ کسی به جز داوود علیهالسلام چنین نکرده است». سپس به نوکر خود، قنبر دستور داد پنج پاسبان را حاضرکند و همواره هر یک از آنها را مأمور یک نفر کرد، سپس دستور داد، میان آنها، جدایی بیاندازند و صورتشان را بپوشانند و هر یک را درکنار یکی از ستونهای مسجد نگه داشتند، سپس عبید اللّه بن ابی رافع کاتب را صدا زد و فرمود: «هر وقت من، تکبیر گفتم شما تکبیر بگویید». آنگاه مردم را از مسجد بیرون بردند، بعد تکتک نزد آن افراد رفته و روی آن شخص را باز کردند و به عبیداللّه بن کاتب گفتند: «هرچه او گفت، بنویس». سپس از او پرسیدند: «چه وقتی از منزل خود خارج شدید و پدر این
جوان در چه روزی و در چه شهری و در چه مرحلهای از سفر و در چه موقعیتی مرد و بیماری او، چه بود و چند روز بیماری او طول کشید و چه کسی او را غسل و کفن کرد و چه کسی بر او نماز خواند و او را در قبر گذاشت». وقتی همه سؤالات پرسیده شد و او جواب داد، خود حضرت تکبیر گفت و مردم هم، همراه آن حضرت تکبیر گفتند، چهار نفر باقی مانده به شک افتادند و فکر کردند؛ دوست آنها، حقیقت را گفته است، آنگاه حضرت، صورت او را پوشانیدند و نزد دومی رفتند و روپوش او را باز کردند و گفتند: «آیا فکر کردهای که من نمیدانم شما چه کردهاید؟» او گفت: «ای امیرمؤمنان! من، فقط یکی از قاتلان او بودم». به قتل اعتراف کرد، بعد از سه نفر باقی مانده هم به همین صورت، اعتراف گرفتند، آنگاه نزد نفر اوّل رفتند و به او گفتند: «دوستانت، همه چیز را اعتراف کردهاند». او هم مجبور به اعتراف شد، بعد امیرمؤمنان علیهالسلام، آنها را مجبور به پرداخت ارثیه جوان و دیه قتل پدرش کردند». آنگاه گفت: «ای امیرمؤمنان! داوری داوود علیهالسلام چگونه بود؟!» حضرت فرمود: «داوود علیهالسلام از کنار کودکانی که بازی میکردند، عبور میکرد، دید بعضی از آنها فریاد میزنند «مات الدین»؛ یعنی دین مرد از بین رفت، داوود علیهالسلام، پسری را صدا زد و از او پرسید: «اسم تو چیست؟» او گفت: «اسم من، مات الدین است و مادرم، این اسم را روی من گذاشته». داوود علیهالسلام نزد مادر کودک رفت و گفت: «چرا این اسم را روی پسرت گذاشتهای؟» او گفت: «پدرش، این اسم را گذاشته. پدر این کودک در حالی که من، باردار بودم همراه قومی از سرزمین ما بیرون رفت و وقتی آن قوم، از مهاجرت برگشتند؛ همسرم همراه آنها نبود، وقتی از او سراغ گرفتم، گفتند: «او مرده است». گفتم: «ثروت او چه شده؟» گفتند: «ثروتی باقی نگذاشت». گفتم: «آیا وصیتی نکرد؟» گفتند: «چرا او فکر میکرد تو باردار هستی و وصیت کرد نام کودکت را مات الدین بگذاری». داوود علیهالسلام گفت: «آیا قومی را که همراه همسرت به سفر رفته بودند،
میشناسی؟» زن گفت: «بله، آنها، حالا زنده هستند». داوود علیهالسلامگفت: «مرا نزد آنها ببر».
بعد آنها را از خانه شان بیرون آورد و به این صورت میان آنها داوری کرد و مال و دیه مقتول را به همسر و فرزندش برگرداند، سپس به آن زن فرمود: «از این به بعد، نام کودک خود را عاش الدین بگذار؛ یعنی دین زنده شد».
از امام صادق علیهالسلام نقل شده: «خداوند تعالی به داوود علیهالسلام وحی کرد: «اگر از بیت المال استفاده نکنی و فقط از مال خود استفاده کنی، بهترین بنده ما هستی!» داوود علیهالسلام به گریه افتاد، سپس خدای متعال به آهن دستور داد که برای داوود علیهالسلام، نرم و حالت دهنده شود، از آن به بعد او هر روز، رزهی میساخت و آن را هزار درهم میفروخت، او، سیصد و شصت زره بافت و آنها را سیصد و شصت هزار درهم فروخت و از بیت المال استفاده نکرد».
بشارة المصطفی از امام صادق علیهالسلام روایت میکند: «وقتی که قائم آل محمّد علیهمالسلام ظهور کند، میان مردم مثل حضرت داوود علیهالسلام داوری میکند و نیازی به برهان و دلیل ندارد، بلکه خدای تعالی، حق را به او نشان میدهد».
صاحب الکامل میگوید: «داوود بن ایشا از اولاد یهودا بود که وقتی طالوت کشته شد، بنی اسرائیل نزد او رفت و مال و ثروت طالوت را به او دادند و او را پادشاه خود خواندند. وقتی به پادشاهی رسید، خداوند متعال، او را پیامبر قرار داد و زبور را بر او نازل کرد و به کوهها و پرندگان دستور داد که هر وقت او خداوند متعال را صدا کند با او همراهی کنند و خداوند متعال زیباترین صدا را به داوود علیهالسلام داد، آن طور که وقتی زبور را میخواند، حیوانات وحشی به او نزدیک میشدند و گردن تسلیم پایین میآوردند و داوود علیهالسلام شبها را به عبادت و روزها را به روزه میگذراند و هر روز و شب، هزار فرشته از او نگهبانی میکردند و او از دست رنج خود، روزش را میگذراند».
گفتهاند: «در زمان داوود علیهالسلام، بیماری طاعون در میان مردم شایع شد و به همین سبب، مردم همگی به طرف بیت المقدس به راه افتادند و از داوود علیهالسلام خواستند که دعا کند تا بیماری از بین برود، وقتی به محل صخره بیت المقدس رسیدند، داوود علیهالسلام دعا کرد و بیماری طاعون از میان آنها از بین رفت به همین دلیل در آنجا، مسجدی ساختند و شروع ساختن آن مسجد در سال یازدهم پادشاهی داوود علیهالسلام بود و داوود علیهالسلام قبل از اتمام ساخت مسجد درگذشت و به سلیمان علیهالسلام وصیت کرد، آن را تکمیل کند».
داوود علیهالسلام، کنیزی داشت که شب، درها را به روی او میبست و داوود علیهالسلام تا صبح به عبادت خداوند متعال مشغول بود و صبح کنیز میآمد و با کلید، درها را باز میکرد. یک شب، کنیز، درها را بست، امّا مردی را در اتاق دید، به او گفت: «چه کسی تو را به داخل راه داده؟» او گفت: «من، کسی هستم که بدون اجازه، مقابل پادشاهان ظاهر میشوم». داوود علیهالسلام صدای او را شنید و گفت: «آیا تو فرشته مرگ هستی و برای گرفتن روح من آمدهای؟ پس چرا رسولی نیاوردی تا مرا آماده مرگ کند؟» فرشته مرگ گفت: «پیامآوران زیادی فرستادم، پدرت کجاست، برادر و همسر و اقوامت کجا هستند؟» گفت: «آنها مردهاند». فرشته مرگ گفت: «آنها، پیامآوران و رسولان من بودند که به تو پیام دادند که تو هم روزی میمیری، همان طور که آنها مردند». سپس روح داوود علیهالسلام را گرفت، وقتی داوود علیهالسلام به جوار پروردگار شتافت؛ سلیمان علیهالسلام، ملک او را به ارث برد و داوود علیهالسلام غیر از سلیمان، نوزده پسر داشت و عمر او، صد سال بود و مدت فرمانرواییاش چهل سال طول کشید.
صاحب نهج البلاغه مینویسد: «داوود علیهالسلام صاحب مزامیر بود و قاری اهل بهشت است، او به دست خود، پارچههایی از لیف خرما میبافت و آنها را میفروخت و با پول آن، قرص نان جو درست میکرد».
منظور از مزامیر، صدای خوش و صحبت کردن دل انگیز، خواندن زبور است،
چنانکه گفته شده داوود علیهالسلام چنان صوت دل انگیزی داشت که تمام جانواران، برای شنیدن صدای او بی درنگ به میان مردم میآمدند و خود را به محراب او میرساندند تا صدای ملکوتی او را بشنوند.
کافی از امام صادق علیهالسلام روایت میکند: «وقتی داوود علیهالسلام برای انجام حج در عرفات بود، از بیشتر مردم دور شد و از کوهی بالا رفت و به پرستش خدای متعال پرداخت، وقتی راز و نیازش تمام شد؛ جبرئیل نزد او آمد و به او گفت: «ای داوود! پروردگارت میگوید: «چرا از کوه بالا رفتی، فکر کردی صدای تو را بین صدای این جمعیت نمیشنویم؟» بعد جبرئیل، او را از آنجا به دریای جده برد و مدت چهل روز از آب گذشتند تا به سنگی رسیدند، جبرئیل، آن سنگ را برداشت و در میان آن، کرمی را به داوود علیهالسلام نشان داد و به او گفت: «ای داوود! پروردگارت میگوید: «من، صدای این کرم را در دل این صخره در بزرگی این دریا میشنوم، چگونه فکر کردی که صدای مردم، مزاحم رسیدن صدای تو به من است؟!»
از آن حضرت علیهالسلام روایت است که داوود علیهالسلام گفته است: «هر لحظه خداوند متعال را چنان عبادت میکنم و آن چنان میخوانم که کسی تا امروز، مانند آن را انجام نداده باشد»، بعد وارد محراب و مشغول نماز شد، وقتی از نماز فارغ شد یک مرتبه قورباغهای را در محراب دید؛ او به داوود گفت: «ای داوود! عبادت و خواندن امروز، تو را متعجب کرد؟» داوود علیهالسلام گفت: «بله». قورباغه گفت: «تکبر نداشته باش، چون من در هر شب، هزار بار خدا را شکر میگویم که از هر راز و نیاز، سه هزار سپاس ایجاد میشود و همانا وقتی در ته آب هستم و صدای پرنده گرسنهای را در آسمان میشنوم، به روی آب میآیم تا از من بخورد، بدون اینکه گناهی داشته باشم». یعنی مطیع امر الهی هستم که مرا روزی آن پرنده قرار داده است.
امالی صدوق با استناد به امام صادق علیهالسلام مینویسد: «خدای سبحان به داوود علیهالسلام وحی کرد: ای داوود! فال بد زدن به کسی که اعتقاد به آن ندارد، ضرری به او نمیزند، همچنانکه اگر فتنه و بلایی ایجاد شده باشد، کسانی که فال بد میزنند از آن رهایی پیدا نمیکنند». در واقع باید گفت این حدیث مکی، اخباری است که فال بد زدن را به کلی از بین برده یا از ایجاد شدن و وجود آن، سخن به میان آوردهاند.
از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «خداوند متعال به داوود علیهالسلام وحی کرد: «بندهای از بندگان من، با کار خیری به نزد من میآید و من، بهشت خود را بر او حلال میکنم». داوود علیهالسلام گفت: «پروردگارا! آن کار خیر، کدام است؟» خطاب رسید: «اینکه موجب سرور و شادی بنده مؤمنی شده، اگر چه با دانهای خرما باشد». داوود علیهالسلام گفت: «کسی که تو را بشناسد؛ اصلاً نباید امید خود را از تو قطع کند». خداوند متعال فرمود: «ای داوود! بنده مؤمن من، اگر یک کار خیر انجام داده باشد، من، بهشت خود را بر او واجب میکنم». داوود علیهالسلام پرسید: «خداوندا! آن کار خیر، کدام است؟» خطاب رسید: «بنده مؤمنی که در راه بر آوردن خواسته برادر مؤمن خود، تلاش کند و دوست داشته باشد که مشکل او را حل کند، اعم از اینکه بتواند خواسته او را برآورده کند و یا نتواند».
مسعودی که از عالمان شیعه است،میگوید: «خداوند متعال،زبور را به زبان عبرانی نازل کرد که دارای 150 سوره و مشتمل بر سه بخش بود: بخش اوّل؛ درباره داستانی که با ظهور بخت النصر روی میداد. بخش دوم؛ درباره اهل ثور و بخش سوم؛ شامل اندرزها و موعظهها بود و هیچ امر و نهی یا تحریم و تحلیلی در آن وجود نداشت، حلال و حرام درآن م خص نشده بود».
خدای سبحان به داوود علیهالسلام وحی کرد: «ای داوود! مرا محبوب خلقم کن». داوود علیهالسلام گفت: «پروردگارا! من، خود، تو را دوست دارم، اما چگونه تو را نزد آفریدگانت محبوب کنم؟» خطاب رسید: «نعمتهای من را به آنها، یادآوری کن، چون آنان وقتی متوجه نعمتهای من باشند، مرا، دوست خواهند داشت».
از امام باقر علیهالسلام روایت شده: «مرد جوانی که بسیار خوش اندام و خوش صورت بود نزد داوود علیهالسلام حضور داشت و مدت زیادی در سکوت، کنار داوود علیهالسلام نشسته نبود؛ ناگهان فرشته مرگ بر داوود علیهالسلام نازل شد و نگاهی به آن جوان انداخت. داوود علیهالسلام گفت: «چرا به او نگاه میکنی؟» فرشته مرگ گفت: «من، هفت روز دیگر، روح او را در همین مکان میگیرم». داوود علیهالسلام دلش به رحم آمد و به آن جوان گفت: «ای جوان! آیا همسری داری؟» او گفت: «نه، من ازدواج نکردهام». داوود علیهالسلام دستور داد یکی از مردان سرشناس و محترم بنی اسرائیل، حاضر شود، سپس به او دستور داد دختر خود را به عقد آن جوان درآورد و آنها عروسی کردند و به جوان گفت که بعد از هفت روز در آنجا حاضر شود؛ جوان رفت و آن مرد سرشناس به خواست داوود علیهالسلام، دختر خود را به همسری آن جوان درآورد، بعد از هفت شبانه روز، روز هشتم جوان نزد داوود علیهالسلام آمد. داوود علیهالسلام از او پرسید: «در چه حالی؟» او گفت: «در حال خوشی، نعمت و سرور هستم که تاکنون، این احساس را نداشتهام». داوود علیهالسلام گفت: «بنشین». جوان نشست؛ داوود علیهالسلام، منتظر گرفتن روح او شد. وقتی طول کشید. داوود علیهالسلام گفت:
«نزد همسرت برو و هفت روز دیگر بیا». دوباره جوان آمد، ولی از فرشته مرگ خبری نشد. دوباره داوود علیهالسلام به جوان گفت: «هفت روز دیگر بیا». این بار فرشته مرگ آمد؛ داوود علیهالسلام به او گفت: «آیا قرار نبود در عرض هفت روز، عمر این جوان به پایان برسد؟ اکنون چند روز گذشته و تو نیامدی». فرشته مرگ گفت: «ای داوود! خدای تعالی برای محبتی که تو، نسبت به او کردی، به او رحم کرده و مرگ او را، سی سال به تأخیر انداخته است».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «خدای تعالی به داوود علیهالسلام وحی کرد: «زنی به نام خلاده، دختر اوس، همنشین و قرین تو در بهشت خواهد بود، او را به این امر مژده بده»، داوود علیهالسلام به منزل او رفت و در را زد، آن زن بیرون آمد و داوود علیهالسلام به او گفت: «خدای متعال به من وحی کرده که تو، همنشین من در بهشت هستی». آن زن گفت: «شاید نام کسی، با من یکی باشد». داوود علیهالسلام گفت: «آن زن، خود تو هستی». آن زن گفت: «ای پیامبر خدا! من، اصلاً از تو نافرمانی نمیکنم، امّا به خداوند متعال قسم؛ من با شناختی که از خود و کار خود دارم، خود را شایسته این صفت نمیدانم». داوود علیهالسلام گفت: «مرا از باطن خود باخبر کن». آن زن گفت: «اصلاً بر من، بلا و سختی و گرسنگی نرسید مگر اینکه بر آن را تحمّل کردم و از خدا نخواستم آن را برطرف کند تا آنکه، خداوند متعال، خود، آن بلاها را به بخشش و بزرگی خود تغییر داد و من، خود، آن را نخواستم، بلکه خداوند متعال را از بابت آن، شکر و سپاس گفتم». داوود علیهالسلام گفت: «برای همین به این مقامی که به تو گفتهام، برگزیده شدهای!» امام صادق علیهالسلام فرمود: «این رویه، راه و روش خدایی است که خداوند متعال، آن را بر بندگان درست کار خود میپسندد؛ یعنی همان مرتبه رضا به قضای الهی، که بالاترین درجه از مراتب بزرگان است».
امیرمؤمنان علیهالسلام به واسطه وصول و احاطه به این بزرگی برگزیده شده است و به
خدای سبحان میگوید: «اگر خدای متعال، مرا در آتش جهنم عذاب کند، نمیگویم این، جهنم است، بلکه آن را بهشت میبینم، چون رضای خدای متعال در آن است و بهشت من، رضای اوست!» این سخن ناظر به سخن خداوند عزّوجلّ است که بعد از بهشت و نعمتهایی که در آنجا برای بزرگان آماده شده، رضوان الهی را بزرگ و برتر از آن میشمارد، چون خشم خداوند متعال، جهنم بزرگان و رضای، الهی، بهشت آنهاست. بر همین مبنا، بعضی از اهل تحقیق درباره آیه: «قُلْ إِنَّ صَلاَتِی وَنُسُکِی وَمَحْیایَ وَمَماتِی للّهِِ رَبِّ الْعالَمِینَ»؛(1)«بگو ای پیامبر! همانا نماز، طاعت و تمام اعمال من و زندگی و مرگ من، همه برای خداست که پروردگار جهانیان است». معنای زندگی و مرگ در اینجا مدت اراده خدای سبحان برای زندگی و مرگ است؛ یعنی زمانی که خداوند متعال، زندگی مرا بخواهد، من هم آن را میخواهم و مرگ را نمیخواهم و وقتی که مرگم نزدیک شود و خداوند متعال درخواست مرگ مرا کند، من هم خواستار مرگ هستم و زندگی را نمیخواهم.
این سخن از مولای ما، امام محمد باقر علیهالسلام روایت شده که هنگام دیدن جنازهای، این شکر الهی را میخواند: «الحمدللّه الذی لم یجعلنی من السواد المخترم؛ سپاس خدایی که، مرا از مردگان قرار نداد». زندگی در جایی که خداوند متعال، آن را اراده کرده باشد، کاری نیکوست و آن حضرت، غیر رضای خداوند متعال را درخواست نکرده و از زندگی خود، شاکر بوده است، چون در طول زندگی، موفق به عبادت و طاعت حق شده است. بسیاری از عالمان و پیامبران حقّ، ادعای وصول به درجات بالا را داشتهاند، امّا در مقام امتحان، ادعای آنها بر خودشان هم ثابت شده است. بعضی از صوفیه، چنین ادعایی کردهاند. در الاثار روایت شده: «عمرو بن فارض که از رهبران صوفیه بود، ادعا کرد به درجه بزرگی رسیده و آن را در سخنان و شعرهای خود آورده:
1) . سوره انعام، آیه 162.
و بما شئت فی هواک اختبرنی
فاختیاری ما کان فیه رضاکا
بعد از آن خداوند متعال، او را به بیماری قطع ادرار، دچار کرد و او، پشیمان شد و از درد در کوچهها فریاد میزد و پوزش می خواست، حتی به کنار مکتب خانه کودکان رفت و فریاد زد: «ای کودکان! برای عموی دروغگویتان دعا کنید!»
تنها سخنی که در اینجا باقی میماند؛ این است که آن زن به داوود علیهالسلام گفت: «هرگز در هنگام مریضی از خداوند متعال نخواستم آن مرض را از من دور کند». درحالی که در آیات و روایات، دستور به دعا در وقت گرفتاری و سختیها شده است و در بین مردم، این دو سخن را باید گفت.
کسی که به درجه بزرگی برسد و به آن سعادت، دست یابد از تلخی و بدی مریضی، چیزی به جز لذت و شیرینی درک نمیکند، بنابراین بین تحمّل و صبر بر آن سختی، لذت بردن از آن صبر و یا دعا برای از بین رفتن آن سختی فرق وجود دارد و چنین کسی، نه تنها از رنج و سختی، احساس درد نمیکند، بلکه خداوند متعال را برای آن شکر میکند و این برای این است که پیامبران الهی از آنجا که میدانند مبدا رنج و لذت در عالم، محبوب و معشوق حقیقی، خداوند متعال است، به همین علّت همان طور که از دوری از گناه و نعمت لذت میبرند، هنگام بیماری و سختی هم، احساس خشنودی و لذت میکنند و به همین دلیل، خواستار از بین رفتن و برطرف شدن آن سختی و رنج نیستند.
سخن امیرمؤمنان علیهالسلام در هنگام فرود ضربت شمشیر که فرمود: «فزت و رب الکعبه» شاهد بر این ادعاست. همچنین سخن آن حضرت در وقتی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به او خبر داد: «ای علی! چگونه در وقتی که موی سر و رویت با خون سرت رنگین
میشود، صبر میکنی، درحالی که در محراب عبادت در حال نماز خواندنی؟» در جواب فرمود: «در چنین زمانی جایگاه شکر و سپاس است نه جایگاه صبر!» همچنین داستان احد وقتی که، مسلمانان فرار میکردند و آن حضرت به تنهایی با شمشیر خود از هر طرف به نگهداری از جان پیامبر صلیاللهعلیهوآله قیام کرد، به پیامبر صلیاللهعلیهوآله گفت: «ای رسول اللّه! مژده شهادتی که به من دادی، امروز است، چه کسی است که مرا از درک کردن آن لذت، دور کند؟» رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «ای علی! تو بعد از من و بعد از جنگ با پیمان شکنان و ستمکاران و منافقین منحرف به این درجه میرسی». آن حضرت در نهج البلاغه میفرماید: «به خداوند متعال قسم! انس و الفت پسر ابوطالب با مرگ، بیش از انسِ طفل به پستان مادر اوست». به پسر خود، امام حسن علیه السلام میفرماید: «برای پدرت، اهمیتی ندارد که مرگ، او را در برگیرد یا خود به استقبال مرگ برود!»
شهید ثانی در مسکن الفواد حکایت میکند: «مردی از خوبان از مصر خارج شد، در راه، چشمش به مردی افتاد که روی زمین خوابیده بود و کرمهایی از بدنش تغذیه میکردند و حشرات بر زخمهای بدنش نیش میزدند، پس در کنار او نشست و از روی مهربانی و لطف، حشرات را از او دور کرد، امّا او چشم باز کرد و گفت: «چه کسی است که میان من و خداوند، جدایی انداخته، قسم به بزرگی و شکوه او! اگر مرا قطعه قطعه کنند، فقط شکر و سپاس من، زیادتر میشود و محبت و عشقم نسبت به او بیشتر میگردد». درجه رسیدن به خواست خداوند متعال، از بالاترین درجات اهل تقوی است که ان شاء اللّه خداوند متعال، رسیدن به آن و درک آن مقام را به منت و کرم خود، روزی ما قرار دهد.
کتاب «حسین بن سعید بن ابی بلاد» از سعد اسکاف از امام باقر علیهالسلام نقل میکند:
«در میان بنی اسرئیل، مرد پرهیزکاری بود که عبادت او، داوود علیهالسلامرا شگفت زده کرد، آنگاه خدای متعال به داوود علیهالسلام وحی کرد: «عبادت او، تو را به تعجب واندارد، او،
فردی ریاکار است». وقتی آن پرهیزکار مُرد، بنی اسرائیل، او را غسل دادند و پنجاه مرد به خداوند متعال قسم خوردند که از او، جز خیر و نیکی ندیدهاند و وقتی برایش نماز خواندند، پنجاه نفر دیگر هم، قسم به نیکی و درستی او خوردند. آن وقت خداوند متعال به داوود علیهالسلام وحی کرد: «چه چیز باعث شد که همراه آنها به خوبی و پرهیزکاری او شهادت ندهی؟» داوود علیهالسلام گفت: «برای آن کاری که مرا از آن آگاه کردی». خطاب رسید: «اگر چنین بود، گروهی از درست کاران و پرهیزکاران شهادت دادند که از او، جز خیر و نیکی ندیدهاند، من هم، شهادت آنها را جایز دانستم و آنچه در مورد او میدانستم، چشم پوشی کردم و او را بخشیدم».
سید بن طاووس در سعد السعود مینویسد: «در زبور داوود علیهالسلام درسوره سوم نوشته است: «ای داوود! من، تو را جانشین خود در زمین قرار دادم و به زودی مردم، عیسی علیهالسلام را به جای من به خداوندی میگیرند، چون من به خواست خود به او، قدرت زنده کردن مردهها را دادم؛ ای داوود! چه کسی است که امید خود را فقط به من بدهد و من، او را به طرف دیگری روانه کنم و چه کسی است که به طرف من برگردد و من، او را از خود دور کنم، چه شده که به طرف پروردگاری که شما را به وجود آورده، نمیروید، چه شده که گناهان را از قلب خود دور نمیکنید؟ مثل اینکه هرگز نمیمیرید و دنیا، همواره باقی است و از شما روی نمیگرداند». درسوره دهم میفرماید: «ای مردم! از آخرت، غافل نشوید، ای بنی اسرائیل! اگر درباره عاقبت و محل برگشت خود فکر کنید و قیامت و آنچه را که برای گنهکاران آماده کردهام بیاد آورید، خنده شما، کم شده و گریه شما، زیاد میشود، امّا شما از مرگ فرار کرده اید، حرفهایی میزنید که به آنها عمل نمیکنید، اگر درباره ستم و سیاهی خاک و وحشت قبر و تاریکی آن فکر کنید، حرف زدنتان، کم شده و دعایتان بیشتر میشود، آیا درباره به وجود آمدن آسمانها و زمین و آیات ترس دهندهای که در آنها آماده کردهام
و درباره پرواز پرندگان در آسمان، فکر نمیکنید که چگونه در جوّ شناورند و برای به دست آوردن روزی خود، تلاش میکنند، در حالی که من، خدای بخشنده مهربان، بسیار منزه و به وجود آورنده نور هستم».
در سوره هفدهم میفرماید: «ای داوود! آنچه را میگویم، بشنو، بعد از تو، سلیمان علیهالسلام به مردم خواهد گفت که محمد صلیاللهعلیهوآله و امت او، وارث زمین و جانشین شما خواهند بود و نمازشان همراه با تار و طنبور نیست، پس دعا و اطاعت خود را زیاد کن. ای داوود! به بنی اسرائیل بگو از راه حرام، مال، جمع نکنند، چون در این صورت، نمازشان را قبول نمیکنم، پدران و برادران خود را از گناهان و انجام دادن حرام دور کن و برای بنی اسرائیل، داستان دو مردی را که در زمان ادریس علیهالسلام بودند، بگو: آن دو نفر آماده انجام تجارت و معاملهای بودند، وقت نماز واجب شد، یکی از آنها گفت: «ابتدا، کار خدا را انجام دهیم». دیگری گفت: «اوّل به تجارت و معامله خود برسیم و کار خدا را بعد از آن، انجام دهیم». پس اولی به طرف مسجد و نماز رفت، دومی به تجارت پرداخت، آن وقت به آسمان، دستور دادم و آسمان باز شد و آتشی بر دومی و تجارت او نازل شد و تاریکی ابر، او را فرا گرفت و تجارتش از بین رفت و بر در خانهاش نوشته شد: «به عاقبت کسی که به دنیا پرداخت، نگاه کنید». ای داوود! وقتی فرد ستمگری را دیدی که در دنیا به ظاهر، آبرومند است، هرگز به او غبطه نخور، چون کار او از دو حال، خارج نیست، یا من، ظالمی ستمکارتر از خودش را بر او مسلط میکنم که از او انتقام بگیرد و یا سختی و عذاب گناهانش تا روز قیامت، دامنگیر او خواهد بود. ای داوود! ای کاش گناهکاری را که طناب آتش برگردن دارد، میدیدی، پس کارهای خود را حساب کن و با مردم به عدالت رفتار کن، دنیا را رها کن، وای بر شما اگر بهشت و نعمتهایی را که در آن برای پیامبران من آماده شده، میدیدید، به هوسهای کمِ دنیا تمایلی نداشتید، کجا هستند مشتاقان غذا و شراب بهشتی؟ کجا هستند، کسانی که همراه خنده در دل، گریه میکنند؟ کجا هستند کسانی
که در زمستان و تابستان به مسجدهای من، هجوم میآورند؟ پس امروز از زندگی خود، توشه بردارید و از بهشت استفاده کنید که من از همگی شما، راضی هستم، چون کار نیک شما، زیاد است و نارضایتی من را از اهل دنیا، برطرف میکند. ای بهشت رضوان! آنها را از شراب بهشتی، سیراب کن، آنها میخورند و بر درخشش چهرههایشان افزوده میشود و رضوان میگوید: «آیا میدانید به چه دلیل، شما را از نعمتهای بهشت بهره مند میکنم؟ چون شما، باطن خود را از حرام نگه داشتید». ای بهشت رضوان! نعمتهایی را که برای بندگانم آماده کردهام، برای آنها، هشت هزار برابر کن، ای داوود! هرکس با من معامله کند؛ بیشترین سود را خواهد برد. ای پسر آدم! پدر و مادرت، مُردند و تو، عبرت نگرفتی. ای پسر آدم! آیا به حیواناتی که میمیرند و جنازه آنها، پوسیده و بدبو میشود، نگاه نمیکنی، با آن که آنها، حیواناتی بیگناه هستند، در حالی که اگر گناهان تو را بر کوهها بگذارند؛ تکه تکه میشوند. ای داوود! قسم به بزرگیام هیچ چیز برای شما از ثروت و اولادتان، بدتر نبوده و هیچ چیز بیش از آنها در آلوده کردن قلبهای شما به گناه مؤثر، نیست. عمل صالح نزد من، بالا میرود و من بر همه چیز نظاره میکنم؛ پاک و منزه است به وجود آورنده نور».
در سوره بیست و سوم میفرماید: «ای پسران آدم! شما از گل و آبی، بد آفریده شدهاید و فرزند غفلت و تکبر هستید، به چیزهایی که برای شما حرام شده، توجّه کنید، اگر راههای گناه را دیدید، تلاش کنید که از آن دور شوید تا در عوض، در بهشت به زنان پاکیزه و شایستهای، دست پیدا کنید که همواره، زیبا و جوان هستند و رسیدن به آنها از عسل، شیرینتر است و در خانه شما، موجهای خروشانی از شراب و عسل نیکو، جاری است، وای برتو! این بهشت، نیکو و جایگاه برتر و بزرگتر و نعمتهای فراوان و زندگی سرشار از نشاط و سرورِ همیشگی است که نعمتهای آن، نزد، من تا ابد باقی، است و من، خدای عزیز و حکیم هستم، پاک است به وجود آورنده نور».
در سوره سیام میفرماید: «فرزندان آدم در مقابل مرگ هستند، پس برای آخرت
خود، کار کنید و آن را به دنیا نفروشید و مانند قومی نباشید که مشغول هواپرستی شدند و بدانید کسی که به من قرض دهد و معامله کند، ثروت او را زیاد میکنم و هر کس به شیطان قرض دهد و با او معامله کند، شیطان، همراه او خواهد بود، شما را چه شده که در دنیا، زندگی کرده و از حق روی بر میگردانید، ثروت و مال، شما را فریب داده، پس مقام و نسب کسی که از خاک آفریده شده، چیست؟ تنها مقام و نسبِ معتبر نزد من، تقوا است، منزه است به وجود آورنده نور».
در سوره چهل و ششم میفرماید: «ای بنی آدم! حق مرا خوار نشمارید که در این صورت، من، شما را در آتش جهنم، خوار و ضعیف خواهم کرد، همانا در روز قیامت، ربا خواران، قطعه قطعه خواهند شد. هر وقت خواستید، صدقه بدهید؛ اوّل آن را با آب یقین، شستشو دهید، چون آن صدقه، قبل از صدقه گیرنده، به دست من میرسد، پس هر وقت از ثروت حرام باشد آن را به صورتِ صدقه دهنده، پرتاب میکنم و اگر از مال حلال باشد، دستور میدهم برای او در بهشت، کاخهایی بسازند. فرمانروای حقیقی، فرمانروایی ملک و حکومت نیست، همانا فرمانروایی حقیقی در آخرت است، منزه است به وجود آورنده نور».
در سوره چهل و هفتم میفرماید: «ای داوود! آیا میدانی چرا بنی اسرائیل را نفرین کردم و آنها را به صورت بوزینه و خوک درآوردم؟ برای اینکه هر وقت توانگری نزد آنها میآمد؛ او را گرامی میداشتند، اما وقتی فقیر و بیچارهای نزد آنها میآمد، او را تحقیر کرده و از او انتقام میگرفتند، نفرین من بر هر فردی که درباره فقیر و ثروتمند، یکسان داوری نکند؛ آیا واجب شده است، شما در دنیا از خواستهها و هوای خود پیروی میکنید، آن زمانی که در مقابل من به تنهایی حاضر میشوید، چه راه نجاتی دارید؟ چقدر شما را از بزرگی و حرمت مؤمنان دور کردم، ولی همواره زبان شما در بزرگی آبرو و احترام مردم، بلند است، منزه است به وجود آورنده نور».
در سوره شصت و پنج میفرماید: «در هنگام حرف زدن، سخنران و درست کار هستید، امّا هنگام کار، کوتاهی میکنید، اگر درحرف زدن، کوتاهی کرده و در کار، کوشا بودید، برای شما بهتر بود، ای داوود! به بنی اسرائیل، داستان مردی را بگو که مسلط بر همه ابعاد زمین شد، امّا برای فساد در زمین، تلاش کرد و حق را زیر پا گذاشت و باطل را آشکار کرد و دنیا را آباد کرد و قلعههایی برپا کرد و ثروت فراوانی جمع کرد، وقتی که در اوج غفلت و غرق در کارهای دنیا بود، به زنبوری دستور دادم که از راه گونه او وارد شود، زنبور، گوشت گونه او را خورد و زخم و جراحت عمیقی به وجود آمد که از آن چرک و خون بیرون میآمد؛ برای درمان به او گفتند؛ گوشت صورت خود را ببرد، چون این کار را کردند؛ هر کس که نزدیک او، مینشست از بوی بد او اذیت میشد و سرانجام از همان زخم، همه مغز سر او از بین رفت و بدن او را بدون سر، دفن کردند. پس اگر انسانها بخواهند، پند بگیرند، باید از داستان او، پند بگیرند، امّا آنها به سرگرمی و بازیچه دنیا مشغول هستند، آنها را رها کن که در کار، غوطه ور باشند، تا آن زمان که کار من، درست شود و من پاداش نیکوکاران را ضایع نمیکنم، منزه است به وجود آورنده نور».
خدای متعال میفرماید: «وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِینَ اعْتَدَوْا مِنکُمْ فِی السَّبْتِ فَقُلْنا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خاسِ-ٔینَ * فَجَعَلْناها نَکالاً لِما بَیْنَ یَدَیْها وَما خَلْفَها وَمَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِینَ»؛(1)«به تحقیق دانستهاید عدهای را از شما که نافرمانی کرده، حرمت شنبه را نگاه نداشتند، آنان را مسخ کردیم و گفتیم: بوزینه شوید، دور از درگاه قرب حق و مقام انسانیت. آن عاقبت کار را مسخ کیفر آنان و عبرت دیگران و پندی برای پرهیزکاران گرداندیم».
تفسیر علی بن ابراهیم در خصوص آیه: «وَسْأَلْهُمْ عَنِ الْقَرْیَةِ الَّتِی کَانَتْ حَاضِرَةَ الْبَحْرِ إِذْ یَعْدُونَ فِی السَّبْتِ إِذْ تَأْتِیهِمْ حِیتَانُهُمْ یَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعًا وَیَوْمَ لَا یَسْبِتُونَ لَا تَأْتِیهِمْ کَذَلِکَ نَبْلُوهُمْ بِمَا کَانُوا یَفْسُقُونَ»؛(2)«ای رسول! بنی اسرائیل را از آن روستا که در ساحل دریا بود، بپرس که از حکم تعطیل شنبه چرا تجاوز کردند و وقتی ماهیها را در کنار و اطراف دریا دیدند و در روزهای دیگر اصلاً پدید نمیآمدند و ما آنان را با این کار، آزمایش کردیم». مینویسد: «این روستا، متعلق به بنی اسرائیل بود که در کنار دریا زندگی میکردند و هنگام مدّ، آب دریا در نهرها و کشاورزی آنها وارد میشد و ماهیها از دریا به طرف آنها میآمدند و هنگام جزر که آب پایین میرفت، ماهیها برایشان باقی میماند. خدای متعال، صید ماهی را در روز شنبه برآنها حرام کرد، ولی
آنها شبِ شنبه، تورهای خود را در جویها نصب میکردند و روز یک شنبه، ماهیها را برمیداشتند و در واقع، هم روز شنبه و هم روز یک شنبه، صید میکردند. بزرگان بنی اسرائیل آنها را از این کار منع کردند، اما آنها توجهی نکردند، خداوند متعال، آنها را به صورت بوزینه و خوک درآورد. علّت حرام شدن صید در روز شنبه این بود که شنبه، روز عید آنها قرار داده شد، امّا آنها مخالفت کردند، خداوند متعال، هم صید رادر روز شنبه بر آنها حرام کرد».
از امام باقر علیهالسلام روایت شده: «خداوند متعال بر قبیلهای از ایشان وحی کرد: «من، شما را از خوردن ماهی در روز شنبه منع کردهام نه از صید آن»، پس در روز شنبه به صید پرداختند، ولی آن را در روزهای بعد خوردند. قبیله دیگری از آنها گفتند: «چرا در روز شنبه، صید کردید؟» و سرپیچی کردید و آنها را از عاقبت نافرمانی، آگاه و نصیحت کردند، اما آنها گفتند: «چرا قومی را که خداوند متعال، هلاک خواهد کرد، نصیحت میکنید؟» قوم پند دهنده گفتند: «برای آن که عذری به درگاه خدا داشته باشیم؛ شاید که تقوی و پرهیزگار بشوید». گفتند: «نه به خداوند متعال قسم، ما با شما همراه نمیشویم و در شبی که قرار است به واسطه سرپیچی شما، بلا و سختی نازل شود از شهر بیرون میرویم». آنها، آن شب بیرون از شهر در زیر آسمان نشستند، وقتی صبح شد، قبیله مطیع خدا به درون شهر رفتند تا احوال اهل گناهکاران را ببینند، وقتی به دروازه شهر رسیدند، آن را بسته دیدند، در زدند، امّا جوابی نیامد، فقط صداهایی شنیده میشد که مثل صدای انسانها نبود، آنگاه، نردبانی بر دیوار شهر گذاشتند و گروهی بالا رفتند و از آنجا به شهر نگاه کردند، ناگهان میمونها که فامیل خود را میشناختند، نزد آنها آمدند، امّا آن قوم، میمونها را نمیشناختند، فقط میگفتند: «آیا ما شما، را از گناه دور نکردیم؟!»
امام علی علیهالسلام فرمود: «سوگند به خدایی که دانه را شکافت و انسانها را آفرید، من،
نسل آن انسانها را که اکنون در میان این امت هستند، میشناسم، بدون اینکه کوچکترین تغییری کرده باشند، اینها خداوند متعال را مسخره کردهاند».
علی بن طاووس میگوید: «در حدیثی خواندم که این قوم، سه گروه بودند: اوّل: گروهی که مباشرند و خودشان دچار کار حرام شدند. دوم: گروهی آنها را منع کردند. سوم: کسانی که با اهل گناه مدارا کرده و آنها را منع از منکر نکردند. اگرچه خود، دچار سختی و گناه نشدند، امّا خدای متعال، گروه نصیحت کننده را نجات داد و گروه اهل مدارا را به صورت مورچههایی درآورد و گروه گناهکار را به صورت بوزینه درآورد، سپس فرمود: «شاید نفرین کردن گروه اهل مدارا به صورت مورچه، برای کوچک کردن بزرگی خداوند متعال و توهین به حرمت خداوند بود؛ یعنی خداوند به این ترتیب، آنها را نفرین و تحقیر کرد».
مناقب ابن شهر آشوب مازندرانی از هارون بن عبد نقل میکند: «قومی نزد امیرمؤمنان علیهالسلام در کوفه آمدند و گفتند: ای امیرمؤمنان! خرچنگها (یا میگوها) در بازارهای ما به فروش میرسد». حضرت خندید و فرمود: «امروز چیز عجیبی به شما نشان میدهم که درباره وصی پیغمبر خود، جز خوبی، حرفی نزنید». آنگاه همراه آنها به کنار فرات رفتند و آب دهان مبارک خود را در رود فرات انداخته و بعد با کلماتی ناآشنا حرف زد، ناگهان خرچنگی از آب سر برآورد و دهان باز کرد، امیرمؤمنان علیهالسلام به او گفت: «وای بر تو و قومت! تو کیستی؟!» گفت: «ما اهل روستایی در کنار دریا بودیم که خداوند متعال ولایت تو را بر ما قرار داد و ما آن را قبول نکردیم و خداوند متعال، ما را به این شکل درآورد، بعضی از ما در خشکی نفرین شدند که به صورت سوسمار و موش در آمدند و بعضی در دریا نفرین شدند که به صورت خرچنگ در آمدند». امیرمؤمنان علیهالسلام فرمود: «سوگند به خدایی که محمد صلیاللهعلیهوآله را برگزید، مادههای این موجودات، مانند زنان شما حیض میبینند».
حضرت علی بن حسین علیهماالسلام درباره اصحاب شنبه میفرماید: «آنها در کنار ساحل دریا زندگی میکردند، خداوند متعال به وسیله پیامبرشان، آنها را از ماهی گرفتن در روز شنبه، منع کرد، امّا آنها به نیرنگ، متوسل شدند و حرام خداوند متعال را بر خود حلال کردند، آنها آب، راههایی درست کردند که ماهیها به آسانی به آن وارد میشدند، امّا نمیتوانستند از آن خارج شوند، پس روز شنبه، ماهیها به وسیله امر الهی وارد آن شبکه شدند و در آنها، اسیر نیرنگ شدند و نتوانستند خارج شوند، مردم هم، آنها را در روز یکشنبه از تور خارج کردند و میگفتند: «ما، روز شنبه، ماهی نگرفتهایم». آنها مدتها این نیرنگ را به کار بردند و از هشتاد هزار و اندی جمعیت آن روستا، هفتاد هزار نفر دچار این گناه شدند و گروه کمی باقی ماندند که آنها را منع میکردند، سرانجام گروه گنهکار به صورت بوزینههایی درآمدند و گروه نصیحت کننده با دیدن هر یک از آنها میگفتند: «آیا تو فلان شخص هستی؟» اشکهای او، سرازیر میشد و با سر، پاسخ مثبت میداد. آنها سه روز به همین حال بودند تا آن که خداوند متعال، باد و بارانی فرستاد و آنها را به دریا ریخت و بعد از سه روز، اثری از آنها باقی نماند، امّا بعضی از افرادی که به آن صورت دیده میشوند، شبیه آنها هستند، نه عین آنها، و نه از نسل آنان».
همچنین حضرت فرمود: «خداوند متعال، این قوم را برای صید ماهی نفرین کرد، پس حالا کسانی که اولاد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله را کشتند و حرمت آنها را از بین بردند؛ چه حالی خواهند داشت؟ خداوند متعال، آنها را در دنیا نفرین نمیکند، امّا عذاب آنها در قیامت، چندین برابر نفرین خواهد بود».
در ادامه فرمود: «این قوم نفرین شده اگر پس از انجام دادن عمل زشت خود از درگاه الهی به مقام محمد صلیاللهعلیهوآله و آل طیبین درخواست میکردند که آنها را حفظ کند؛ خداوند متعال، آنها را از انجام کار و ادامه آن منع میکرد، هم چنان که اهل غرور
و زشتی، اگر خداوند متعال را به مقام محمد صلیاللهعلیهوآله و آل محمد صلیاللهعلیهوآله قسم دهند، خداوند متعال آنها را از غرور و غفلت حفظ میکند، امّا خداوند عزّوجلّ، این سخن را به آنها الهام نکرد و توفیق آن را به آنها نداد و آنچه در علم الهی و در لوح محفوظ، مقرر شده بود؛ درباره آنها انجام شد».
کافی از امام صادق علیهالسلام درباره این آیه: «لُعِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ بَنِی إِسْرَ ءِیلَ عَلَی لِسانِ دَاوُدَ وَعِیسَی ابْنِ مَرْیَمَ»(1)می فرماید:« لعنت داوود علیهالسلام بر قومی بود که به صورت خوک، نفرین شدند و لعنت عیسی علیهالسلام بر قومی بود که به صورت میمون، نفرین شدند، البته سخن مشهور در تفسیر و حدیثها، بر عکس این است».
بیضاوی میگوید: «اصحاب شنبه، اهالی ابله بودند که خداوند متعال، آنها را از زبان داوود علیهالسلام نفرین کرد و به صورت بوزینه و خوک مسخ کرد و لعنت عیسی علیهالسلام بر اصحاب مائده بود که از عیسی علیهالسلام درخواست غذای آسمانی کردند، ولی بعد کافر شدند و ناسپاسی کردند و خداوند متعال آنان را که پنج هزار نفر بودند به صورت خوک درآورد». باید گفت: «ابله، مکانی در بصره است که یکی از چهار مکان، خوش آب و هوا در روی زمین است».
1) . سوره مائده، آیه 78.
در اکمال الدین شیخ صدوق از امام صادق علیهالسلام روایت میکند: «داوود علیهالسلام به فرمان الهی خواست تا پسر خود را جانشین خود، قرار دهد، امّا بنی اسرائیل میگفتند فرد دیگری را جانشین خود، قرار بده. داوود علیهالسلام افراد بنی اسرائیل را صدا زد و به آنها گفت: «سخنان شما به گوش من رسیده است، بزرگ هر قبیله، عصای خود را به من بدهد و من، آنها را در اتاقی در بسته میگذارم؛ هر عصایی که به خواست خداوند متعال، سبز شد و به ثمر رسید، صاحب و جانشین امر شما، بعد از من است». آنها هم به این داوری، راضی شدند و عصاهای خود را در خانهای قرار دادند، وقتی صبح شد، دیدند عصای سلیمان علیهالسلام، شاخ و برگ یافته و به میوه نشسته، پس تسلیم داوری داوود علیهالسلام شدند. ابتدای کار، سلیمان علیهالسلام، حکومت خود را پنهان میکرد، مدتی از یاران خود، پنهان زندگی میکرد، تا آن که روزی، همسرش به او گفت: «پدرم و مادرم به فدایت! چقدر ویژگی خوب داری و چقدر خوش رو و مهربان هستی، به خدا سوگند! اگر در طلب روزی به بازار بروی، ناامید نمیشوی». سلیمان علیهالسلام گفت: «من به هیچ کاری، آشنایی ندارم». امّا به خواست همسرش به بازار رفت، روز اوّل، نتیجهای نگرفت و ناامید برگشت، امّا همسرش به او گفت: «اگر امروز نشد، فردا انجام بده». روز دوم، هم کاری پیدا نکرد و ناامید برگشت، امّا باز هم، همسرش، او را به رفتن
تشویق کرد، در روز سوم، سلیمان علیهالسلام آن قدر رفت تا به کنارساحل دریا رسید و صیادی را دید، به او گفت: «اگر من به تو کمک کنم، چیزی از صید خود را به من میدهی؟» مرد صیاد قبول کرد و سلیمان علیهالسلام، مشغول کمک به او شد، وقتی کار تمام شد، صیاد، دو ماهی به او داد، سلیمان علیهالسلام آنها را گرفت و شکم یک ماهی را باز کرد، ناگهان انگشتری در شکم ماهی دید، پس به خانه رفت و انگشتر را در لباس خود پنهان کرد، همسرش وقتی او را با دست پر دید، به او گفت: «امشب میخواهم پدر و مادرم را به مهمانی دعوت کنم تا بفهمند که تو، مشغول کار شدهای». پس آنها را دعوت کرد و همگی، ماهیها را خوردند، وقتی رفتند، سلیمان علیهالسلام، انگشتر را از جیب لباس خود بیرون آورد و آن را به دست خود کرد، همان لحظه، همه پرندگان و باد، تحت تسلط او درآمدند و پادشاه و سلطنت او نمایان شد و او، همسر و فرزندان را به سرزمین اصطخر برد و پیروان، دور او جمع شدند و خداوند متعال در امر غیبت او، گشایش ایجاد کرد و سالها حکومت کرد. وقتی زمان مرگ او، فرا رسید، آصف بن برخیا را جانشین خود، قرار داد و مردم، امر و نهی شریعت را از او میگرفتند، بعد از مدتی، آصف بن برخیا نیز پنهان شد، ولی بعد از مدتی، ظهور کرد و تا مدتها، میان آنها حکومت میکرد، وقتی زمان غیبت دوم او فرا رسید، با مردم خداحافظی کرد و زمانی که از او درباره زمان ظهورش پرسیدند، گفت: «شما را بر روی پل صراط میبینم». پنهان شد، پس از آن، مرض و گرفتاری در بنی اسرائیل زیاد شد و بخت النصر بر آنها پیروز شد».
در حدیث دیگری آمده است: «پیدا کردن انگشتر در شکم ماهی، مربوط به زمانی است که شیطانها، سرزمین سلیمان علیهالسلام را تصرف کرده و انگشتر او را به دریا انداخته بودند».
احتجاج در حدیثی نقل میکند: «فرد کافری از امام صادق علیهالسلام درباره مسائلی سؤال
کرد، در میان سؤالات یکی این بود که شیطانها با اینکه از نظر پیدایش، مثل انسان، دارای جسم خاکی میباشند، چگونه از آسمان بالا میروند و چطور آنها برای سلیمان ابن داوود علیهالسلام کاخهایی میساختند که از عهده بنی آدم خارج بود؟» آن حضرت پاسخ داد: «جسم آنها از نوعی جوهر لطیف و غذای آنها از چشمه تسنیم بود، امّا چون سلیمان علیهالسلام، آنها را نفرین کرده بود، نوعی غلظت و جسمی شبیه انسان پیدا کرده بودند و علّت این کار، بالا رفتن آنها در آسمان برای شنیدن است درحالی که جسم مادی، قدرت بالا رفتن به آسمان را ندارد، مگر با نردبان یا وسیلهای مخصوص».
کافی از امام کاظم علیهالسلام نقل میکند: «سلیمان بن داوود علیهالسلام، در یک قصر، هزار همسر داشت که سیصد نفر از آنها، آزاد و هفتصد نفر، نوکر بودند». همچنین فرمود: «مُلک سلیمان علیهالسلام، ما بین شامات تا سرزمین اصطخر بود، و آن حضرت، مهمانان خود را با گوشت و نان سفید، پذیرایی میکرد، امّا خانواده او از نان سیاهِ سبوس دار غذا میخوردند و غذای خودش، جوی سبوسدار و الک نشده بود».
قصص راوندی با استناد به امام صادق علیهالسلام در خصوص این آیه: «یَعْمَلُونَ لَهُ ما یَشَآءُ مِنْ مَحارِیبَ وَتَماثِیلَ وَجِفانٍ کالْجَوَابِ وَقُدُورٍ رَاسِیاتٍ اعْمَلُوا آلَ دَاوُدَ شُکْرا وَقَلِیلٌ مِنْ عِبادِیَ الشَّکُورُ»؛(1)«و آن دیوان هرچه میخواست از کاخ و عمارت و معبد و ظرفهای بزرگ مانند نقاشی و شالها و دیگهای بزرگ که روی زمین کار گذاشته بود، همه را میساختند و حالا ای خاندان داوود! شکر خدا را به جای آورید». مینویسد: خانواده داوود علیهالسلام هشتاد مرد و هفتاد زن بودند که همیشه در محراب، همراه او عبادت میکردند، وقتی که داوود علیهالسلام مُرد، سلیمان علیهالسلام، عهدهدار حکومت شد و او به زبان پرندگان آگاهی داشت و جن و انس را در اختیار گرفته بود و در زمان او، در همه نقاط زمین، مردم تحت فرمان او بودند و به دین او در آمدند و باد هم تحت دستور او
1) . سوره سبأ، آیه 13.
بود و هر وقت برای حرف زدن میرفت، جن و انس و همه پرندگان در برابر او به صف میایستادند و هرگاه قصد جنگ داشت به سپاه خود دستور میداد جایی از چوب، برایش درست میکردند و تمام چارپایان و مردم و سلاحها را در آن، قرار میداد و سپس به باد دستور میداد تا آن را حرکت دهد و به محل مورد نظر او برساند و او در یک روز و شب، مسافتی را که به صورت عادی در دو ماه میرفت، طی میکرد.
در همان کتاب از اصبغ نقل شده: «سلیمان بن داوود علیهالسلام از بیت المقدس خارج شد در حالی که سیصد هزار تخت روان در سمت راست او بود که انسانها، بر آن قرار داشتند و سیصد هزار تخت روان در سمت چپ او بود که جنها، نشسته بودند و او به پرندگان دستور داد بر آنها، سایه ایجاد کنند و به باد دستور داد که آنها را حمل کند و آنها را به مدائن برساند، پس از اینکه مدتی در آنجا به سر بردند، برگشتند و شب را در اصطخر گذراندند، بعد از آن، هنگام صبح به جزیره برکادان رفتند و آنگاه به باد دستور داد که آنها را پایین آورد تا پاهایشان با آب، تماس، پیدا کند، آن وقت مردم به یکدیگر گفتند: «آیا ملک و حکومتی، بزرگتر از این دیدهاید؟» در همان لحظه، منادی از آسمان ندا کرد: «ثواب یک تسبیح از آنچه میبینید، بزرگتر است».
در همان کتاب از امام باقر علیهالسلام روایت شده: «قصر سلیمان علیهالسلام که شیطانها برای او، درست کرده بودند، دارای هزار خانه بود که در هر خانه، یک همسر داشت که هفتصد نفر از آنها، غلام قبطی بوده و سیصد نفر، زن آزاد بودند و خداوند متعال از نظر قدرت جسمی به او نیروی چهل مرد قوی را داده بود. سلیمان علیهالسلام به شیاطین دستور میداد و آنها، سنگهای سنگین را برای او حمل میکردند، روزی، شیطان از آنها پرسید: «چگونهاید؟» گفتند: «کاری بسیار سخت داریم». شیطان گفت: «مگر نه این است که شما، سنگها را میبرید و در برگشت، دست خالی و آسوده هستید و در راحتی و آسایش به سر میبرید»، باد، این سخن را به سلیمان علیهالسلام رساند، سلیمان علیهالسلام هم برای
مجازات آنها، دستور داد هنگام برگشت نیز گِل را با خود حمل کنند، این بار، شیطان با دیدن آنها از ضعیف بودن آنها سؤال کرد، آنها با شکایت گفتند: «دیگر صبر نداریم». شیطان گفت: «اشتباه میکنید شما فقط روزها، کار و شبها، استراحت میکنید». این بار هم باد این حرفها را به گوش سلیمان علیهالسلام رسانید، سلیمان علیهالسلام دستور داد تا آنها، روز و شب، مشغول کار باشند و این وضع تا وقت مرگ سلیمان علیهالسلام، ادامه داشت». در ادامه فرمود: «روزی سلیمان علیهالسلام به همراه جن و انس در طلب آب باران از قصر خود بیرون آمد، در راه خود به مورچه کوچکی رسید که بالش، شکسته بود و دست خود را به آسمان بلند کرده و میگفت: «خداوندا! ما، بندگانی از آفریدههای تو هستیم که از روزی تو، بینیاز نیستیم، ما را برای گناهان بنی آدم، مجازات نکن و آب باران را به ما برسان و ما را سیراب کن». در این وقت، سلیمان علیهالسلام به یاران خود گفت: «برگردید که آفریدهای به غیر از شما، برای آمدن باران، شفاعت کننده شما شد».
تفسیر علی بن ابراهیم از امام کاظم علیهالسلام نقل میکند: «خداوند متعال، هیچ پیامبری نداشت که از نعمت عقل بهرهمند نباشد، امّا بعضی از پیامبران، برتر از بعضی دیگر بودند و داوود علیهالسلام، سلیمان علیهالسلام را جانشین خود نکرد تا وقتی که عقل او را آزمایش کرد، و آن زمان سلیمان علیهالسلام، در سن سیزده سالگی بود و مدت چهل سال پادشاهی کرد، همچنین ذوالقرنین دوازده ساله بود و سی سال حکومت کرد».
المحاسن برقی از امام کاظم علیهالسلام نقل میکند: «روزی، پیرزنی نزد سلیمان علیهالسلام آمد و از باد، شکایت کرد، سلیمان علیهالسلام، باد را صدا زد و به او گفت: «چه باعث شد که این بلا را بر سر این پیرزن بیاوری؟» باد گفت: «خداوند عزیز، مرا روانه کرد تا یک کشتی را از غرق شدن نجات دهم و آن کشتی در حال غرق شدن بود، من هم، با عجله برای انجام دستور خداوند متعال به راه افتادم و از کنار این پیرزن گذشتم، او، روی بام خانه خود بود و اثر وزش من، لغزید و از بام خانه به پایین افتاد و دست او شکست». سلیمان علیهالسلام
فرمود: «پروردگارا! خودت، مجازات باد را در این داستان معین کن». خداوند تعالی فرمود: «ای سلیمان! خسارت و دیه، شکستن دست این پیرزن به عهده صاحبان آن کشتی است که باد برای نجات آنها وزیده و این داوری برای آن است که در مقابل من به هیچ یک از مخلوقاتم، ظلم نمیشود».
امام صادق علیهالسلام فرمود: «آخرین پیامبری که وارد بهشت میشود، حضرت سلیمان علیهالسلام است برای نعمتهایی که خداوند متعال به او داده بود».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «سلیمان علیهالسلام به همراه جن، انس و پرندگان و باد برای حج بیرون آمد و خانه کعبه را با پارچه قبطی پوشاند. او، اولین کسی بود که خانه کعبه را با پردهای پوشاند».
روایت شده که او به وسیله باد، روز را در مشرق میگذرانید و از اصطخر به اصفهان میرفت و عصر از اصطخر حرکت کرده و شب را در کابل میگذراند و باد، او را با همه یارانش حمل میکرد و خداوند متعال، در عوض اسبهای تندرو، باد را در اختیار او قرار داده و قدرت تسلط بر آن را به او داده بود.
روایت شده داوود علیهالسلام وقتی که ساختن بیت المقدس را شروع کرد، نتوانست آن را تمام کند و سلیمان علیهالسلام، علاقهمند بود که آن را تکمیل کند، آنگاه جن و شیطان را جمع کرد و کارها را میان آنها تقسیم کرد و جن و شیطان را در طلب سنگ مرمر و سنگ صاف سفید به معادن فرستاد و دستور داد شهری از مرمر و سنگ سفید، درست کردند و برای آن، دوازده ستون درست کرده و هر یک از اسباط دوازدهگانه بنی اسرائیل را در یکی از آنها جای داد. وقتی از ساختن شهر فارغ شد به ساختن مسجد پرداخت و شیطانها را در طلب طلا و یاقوت و جواهر و سنگهای قیمتی به معادن فرستاد و گروهی از آنها را نیز به دنبال مشک و عنبر و دیگر عطرها روانه کرد و گروهی را برای جمع آوری مروارید به دریاها فرستاد و آنها، آن قدر برای او جواهر آوردند که
جز خدای متعال، کسی قادر به شمارش آنها نبود، بعد صنعتگران را حاضر کرد و آنها را مأمور تراشیدن سنگها کرد و آنها، سنگها را به صورت لوحهایی درآوردند و مسجد سلیمان علیهالسلام را با سنگ مرمر سفید و زرد و سبز ساختند و ستونهایی از سنگ تراشیده صاف، برای آن آماده کردند و سقف آن را با ورقههای طلا و جواهر و مروارید و یاقوت، زیبا کردند و زمین آن را با الواح فیروزه پوشاندند، تا آنجا که در روی زمین، هیچ خانهای ارزشمندتر و نورانیتر از آن، وجود نداشت و در تاریکی شب، مانند ماه شب چهارده میدرخشید. سلیمان علیهالسلام وقتی از ساخت مسجد فارغ شد، بزرگان بنی اسرائیل را جمع کرد و به آنها گفت: «ساخت این مسجد به قدرت خدای تعالی تمام شد، پس، امروز را، عید قرار میدهیم». این مسجد، برقرار بود تا وقتی که بخت النصر به جنگ با بنی اسرائیل پرداخت و شهر را ویران کرد و مسجد را خراب کرد و تمام زر و زیور و جواهراتی را که در سقف و دیوارهای مسجد بود به غنیمت گرفت و به پایتخت خود در سرزمین عراق، انتقال داد».
روایت شده: «در زمان حکومت سلیمان علیهالسلام برای ترساندن مخالفان، نقش حیوانات وحشی را بر روی تخت او میکشیدند، آوردهاند که نقش دو شیر در قسمت پایین تخت سلیمان علیهالسلام و نقش دو کرکس در بالای تخت او، کشیده شده بود و هر وقت سلیمان علیهالسلام از تخت بالا میرفت؛ دو شیر، دستان خود را به احترام او، بر زمین میزدند و وقتی که بر روی تخت مینشست، آن دو کرکس، بالهای خود را به احترام او، باز میکردند و خود را سایبان او از حرارت آفتاب قرار میدادند و این کار شگفت انگیزی بود که مردم از هول و ترس، طاقت دیدن آن را نداشتند. وقتی بخت النصر بر بنی اسرائیل تسلط پیدا کرد، خواست تا از کرسی سلیمان علیهالسلام بالا رود، امّا هیچ یک از بنی اسرائیل به چگونگی بالا رفتن از آن، اعتماد نداشتند. وقتی بخت النصر میخواست قدم بر کرسی بگذارد، شیرها، دست خود را بلند کرده و به پای او ضربه
محکمی زدند و او، بی هوش بر روی زمین افتاد و از آن به بعد، دیگر کسی، جرأت آن را پیدا نمیکرد که از تخت سلیمان علیه السلام، بالا رود».
از امام رضا علیهالسلام روایت شده: «نقش انگشتر سلیمان علیهالسلام این بود: «سبحان من الجم الجن بکلماته؛ منزه است خداوندی که اجنه را با کلمات خود، در بند کشید».
روزی که سلیمان علیهالسلام به وسیله باد، میان آسمان و زمین در حال رفتن بود، خداوند متعال به او وحی کرد: «همانا من، به پادشاهی سلطنت تو، اضافه کردم تا آنجا که، هیچ یک از آفریدههایم چیزی نمیگویند، به جز اینکه باد، خبر آن را برای تو میآورد». پادشاهی او، طوری بود که شیطانها، برای او سفرهای از ابریشم پهن میکردند که راه درازی داشت و او، بر تختی از طلا و نقره مینشست، طوری که در اطراف او، سه هزار صندلی از طلا و نقره قرار داشت که پیامبران بر صندلیهای طلایی و دانشمندان بر صندلیهای نقرهای مینشستند و مردم در اطراف آنها، دور جنها و شیطانها مینشستند و پرندگان با بالهای خود، آنها را از حرارت خورشید محافظت میکردند».
کافی از امام صادق علیهالسلام روایت میکند: «امیرمؤمنان علیهالسلام شبی بسیار تاریک از خانه بیرون آمد، در حالی که با خود حرف میزد: «در شبی تاریک، شلوغی عجیبی وجود دارد؛ امامی در میان شما است که پیراهن آدم علیهالسلام بر تن و انگشتر سلیمان علیهالسلام در انگشت و عصای موسی علیهالسلام را در دست دارد».
از امام سجاد علیهالسلام روایت شده: «کاکلی که بر سر هدهد قرار دارد، نتیجه مسح حضرت سلیمان علیهالسلام است برای آن است که روزی، شانه به سر نری میخواست با ماده خود، درآویزد؛ امّا او، خودداری میکرد. شانه به سر به همسرش گفت: «جلوی من را نگیر، شاید از ما، فرزندانی به وجود بیاید که خداوند متعال را بپرستند». همسرش قبول کرد. وقتی که ماده میخواست تخم بگذارد. شانه به سر نر گفت: «میخواهی در
میان راه، تخم بگذاری؛ میترسم که راهزنان از اینجا عبور کنند و آنها را از بین ببرند». همسرش گفت: «اگر مواظب باشیم، راهزنان به ما، آب و غذا میدهند و جوجهها هم سالم میمانند». بالاخره شانه به سر ماده، تخم گذاشت و بر روی تخمهای خود نشست. در همان روز، سلیمان علیهالسلام به همراه یارانش، در حالی که پرندهها در بالای سرشان، سایه ایجاد کرده بودند؛ از آنجا عبور میکردند. همسر شانه به سر گفت: «این سپاه سلیمان علیهالسلام است که از کنار ما، عبور میکند؛ ما از زیر پا ماندن آنها در امان نیستیم، امّا سلیمان علیهالسلام، مردی مهربان است؛ آیا تو، غذایی داری که آن را برای جوجههایمان نگه داشته باشی». او گفت: «من ران ملخی را نگه داشتم. خودِ تو چطور؟» همسرش گفت: «من هم، دانه خرمایی را برای جوجهها نگه داشتم، پس تو، ران ملخ را بگیر و من هم، خرما را برمیدارم و با هم نزد سلیمان هدیه میبریم؛ چون، او پادشاهی است که بیشتر مردم به او هدیه میدهند». آن دو حرکت کردند و ران ملخ و دانه خرما را به منقار گرفتند و نزد سلیمان علیهالسلام بردند. وقتی سلیمان علیهالسلام، آنها را دید، در حالی که بر تخت خود، تکیه داده بود، دستان خود را برای آن دو، باز کرد و آنها آمدند و شانه به سر نر، بر دست راست او و شانه به سر ماده، بر دست چپ او نشست. سلیمان علیهالسلام حال و احوال آنها را پرسید و آنها احوال خود را به او گفتند. سلیمان علیهالسلام، هدیه آنها را قبول کرد و یاران خود را از اطراف خانه آن دو، دور کرد و بر سر آن دو، دست لطف و مهربانی کشید و برای آن دو، به خیر و برکت دعا کرد. از آن به بعد، بر سر آنها، کاکلی رویید».
روایت شده: «سلیمان علیهالسلام با یاران خود از کنار مرد پرهیزکاری از پرهیزکاران بنی اسرائیل عبور کرد؛ پرهیزکار گفت: «به خدا قسم، ای پسر داوود! خداوند متعال به تو حکومتی بزرگ داده است». سلیمان علیهالسلام به او فرمود: «بدان که یک تسبیح در نامه عمل مؤمن، پاداشی بیشتر از، پادشاهی پسر داوود علیهالسلام دارد». بعد از آن سلیمان علیهالسلام رفت و پرهیزکار هم چنان به تسبیح خود ادامه داد».
روش سلیمان علیهالسلام، طوری بود که وقتی صبح از خواب بلند میشد؛ نگاهی به صورت گدایان و ثروتمندان میانداخت، بعد از آن، نزد فقرا میرفت و در کنار آنها مینشست و بدون در نظر گرفتن همه فرشتگان و حکومتی که داشت میگفت: «فقیری در کنار فقیرها، نشسته است او هم، لباس پشمی میپوشید و هنگام شب، دست خود را بر گردن میانداخت و تا صبح به راز و نیاز با خداوند و گریه، مشغول بود و درآمد او از راه زنبیل بافی، میگذشت و آن فرشتهای که از خداوند متعال درخواست کمک کرد، فقط برای مبارزه با پادشاهان ستمگر بود»، سلیمان علیهالسلام هر وقت میخواست سفر کند، باد، او را همراه همه غلامان حرکت میداد و حتّی اهل آشپزخانه او، تنورهای آهنین و دیگهای بزرگی که به اندازه، ده بار شتر جا داشت همراه خود آورده بودند و در حالی که میان آسمان و زمین قرار داشتند، آشپزی میکردند و نان میپختند؛ و درحالی که از اصطخر به طرف یمن میرفتند و از آنجا به مدینة النبی میرفتند و سلیمان علیهالسلام فرمود: «اینجا، سرزمینی است که پیامبر آخر الزمان به اینجا مهاجرت میکند، خوشا به حال کسی که به او ایمان آورده و از او پیروی کند».
آنگاه به مکه رفت و بتها را در اطراف کعبه دید، بعد از اینکه او رفت؛ خانه، کعبه، خیلی گریه کرد، خداوند متعال به او وحی نمود: «چرا گریه میکنی؟» کعبه گفت: «خداوندا! این پیامبر و یاران او، از کنار من گذشتند، امّا به من، سلام نکردند و نزد من نیامدند، در حالی که اطراف، من به جای تو، بتها هستند که آنها را میپرستند». در آن هنگام، خداوند متعال به کعبه وحی نمود: «گریه نکن، من، بتها را از اطراف تو جمع میکنم و در تو، قرآنی نازل میکنم و در کنار، تو پیامبر آخرالزمان را بر میگزینم که محبوبترین و بهترین پیامبران، نزد من است و در کار تو، مردمانی را به وجود میآورم که فقط، مرا عبادت میکنند و بر بندگان خود، واجب میکنم که با شور و شوق، مثل کرکسهایی، که طرف خانه خود، بال و پر باز میکنند به طرف تو بیایند
و مانند ماده شتری که به دنبال فرزند خود ناله میکند، تو را صدا کنند و زشتی بتها را پاک کنند».
گفته شده وقتی سلیمان علیهالسلام، بعد از داوود علیهالسلام، صاحب مقام شد، دستور داد؛ تخت داوری، برای او آماده کنند و آن را طوری بسازند که هر فرد گناهکاری با دیدن آن، به وحشت بیفتد و به گناه خود اعتراف کند، پس برای او، تختی از عاج فیل ساختند وآن را با یاقوت، مروارید، زمرد و انواع جواهر، تزیین کردند و در چهار گوشه آن، چهار نخل طلا قرار دادند که میوههای آن از یاقوت سرخ و زمرد سبز بود و بالای دو نخل، دو طاووس طلا قرار دادند و بر دو نخل دیگر، دو کرکس طلا بود به صورتی که طاووسها در مقابل کرکسها بودند و در دو طرف آن دو شیر طلایی گذاشتند که بر سر هر یک از آنها، دو ستونی از زمرد سبز بود و لابه لای درختان خرما، تاکهایی از طلای سرخ و خوشههای انگوری از جنس یاقوت ساختند، به طوری که درختان انگور، مانند داربستی بر درختان خرما و تخت، سایه ایجاد کرده بودند، وقتی سلیمان علیهالسلام خواست از تخت بالا برود به محض اینکه پای خود را روی پله اوّل گذاشت، آن تخت و همه زیباییاش مثل آسیابی به سرعت به گردش افتاد و آن طاووسها و کرکسها، بالهای خود را به حرکت درآوردند و آن دو شیر، دستان خود را باز کردند و دُم خود را به زمین زدند و همین طور هر پلهای که سلیمان علیهالسلام بالاتر می رفت، این کار تکرار میشد، وقتی سلیمان علیهالسلام به بالای تخت رسید؛ آن دو کرکس، تاج سلیمان علیهالسلام را آوردند و بر سر او گذاشتند، بعد تخت با همه زیباییاش به گردش افتاد و همه حیواناتی که بر تخت بودند از دهان خود مشک و عنبر بیرون میریختند، بعد کبوتری طلایی آمد و بر ستونی از ستونها ی تخت نشست و تورات را برای سلیمان باز کرد، در آن وقت سلیمان علیهالسلام، تورات را برای مردم خواند و آنها را برای دادرسی دعوت کرد و بزرگان بنی اسرائیل اطراف او، بر صندلیهایی از طلا و جواهر
نشسته بودند که هزار تخت، طرف راست او بود، امّا در طرف چپ او، هزار صندلی از نقره بود که بزرگان شیاطین بر آن نشسته بودند و پرندگان نیز بر سر همه آنها، سایه ایجاد کرده بودند و مردم، برای داوری نزد او میآمدند و او از آنها میخواست، شاهد آن باشند و در آن هنگام، تخت به گردش افتاده و شیرها و کرکسها و طاووسها حرکت میکردند و شاهدان از این منظره ترسیده بودند و فقط به حق و، برابری شهادت میدادند.
الف: در تفسیر: «قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَهَبْ لِی مُلْکا لاَ یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِی إِنَّکَ أَنتَ الْوَهّابُ»؛(1)«عرض کرد: خدایا! به لطفت مرا ببخش و به من، پادشاهی عطا کن که بعد از من، کسی لایق آن نیست که تو، بخشنده و بیعوض هستی».
معانی الاخبار و علل الشرایع با استناد به علی بن یقطین مینویسند: «از حضرت کاظم علیهالسلام سؤال کردم، آیا میشود که پیامبر خدا، بخیل باشد؟ فرمود: «خیر». گفتم: «پس چرا، سلیمان علیهالسلام از خداوند متعال خواست که برتریای به او بدهد که بعد از او چنین پادشاهیای، شایسته کسی نباشد؟» آن حضرت فرمود: «پادشاهی به دو قسم است، پادشاهی که ظلم و ستم به مردم روا میدارد و پادشاهی که از طرف خداست، مانند حکومت آل ابراهیم علیهالسلام و طالوت علیهالسلام و ذوالقرنین علیهالسلام». منظور سلیمان علیهالسلام از این خواسته، این بود که هیچ پادشاهی با ظلم و ستم به مردم، نمیتواند به پادشاهی، مثل پادشاهی و حکومت او دست پیدا کند، چون خدای متعال، باد را در اختیار او گذاشته بود که باد، هر روز، او را به اندازه مسافت دو ماه حرکت میداد، شیطانها را در اختیار او گذاشته بود که برای او، ساختمان بسازند و غواصی میکردند و از احوال پرندگان خبر داشت و چنین پادشاهی در آن زمان و بعد از آن برای هیچ یک از پادشاهانی که
1) . سوره ص، آیه 35.
مردم آنها را انتخاب کرده، وجود نخواهد داشت. گفتم: «پس منظور رسول خدا صلیاللهعلیهوآله چه بود که فرمود: «خداوند متعال، برادرم، سلیمان علیهالسلام را به واسطه بخیل بودنش بیامرزد؟» فرمود: «سخن حضرت، دو صورت دارد: اولاً: به واسطه این درخواست و سخن او، برایش درخواست آمرزش کردم که از دعای او، چنین پادشاهیای، نصیب نااهل نشود. ثانیا: اگر هدف او، مثل فکر نادانان مانع دیگران نباشد، به درستی لایق آمرزش از طرف خداوند متعال است، بعد فرمود: «به خداوند متعال سوگند، چنان تسلطی به ما عنایت شده است که به ملک سلیمان و هیچ یک از پیامبران داده نشده است».
گذر حضرت سلیمان به سرزمین مورچهها خداوند متعال میفرماید: «هذا عَطَآؤُنا فامْنُنْ أَوْ أَمْسِکْ بِغَیْرِ حِسابٍ»؛(1)«این عطاء و بخشش ماست، آن را بدون حساب، ببخش و یا نزد خود نگه دار».
و نیز در مورد داستان محمد صلیاللهعلیهوآله فرمود: «ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَما نَهاکُمْ عَنْهُ فانتَهُوا»؛(2)«آنچه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به شما میآورد، بگیرید و از آنچه، شما را از آن دور میکند دست بردارید».
در مورد این سخنها میتوان سخن حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله درباره بخیل بودن سلیمان علیهالسلام را حمل بر تقیه نمود چون وجهه انکار آن، وجود ندارد و مانند آن در روایات بسیاری آمده است که خداوند متعال، داناتر و آگاهتر است.
در داستان مورچه و سلیمان علیهالسلام، خدای متعال، میفرماید: «وَحُشِرَ لِسُلَیْمانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَالاْءِنسِ وَالطَّیْرِ فَهُمْ یُوزَعُونَ * حَتَّی إِذَآ أَتَوْا عَلَی وَادِ النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَةٌ یاأَیُّها النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاکِنَکُمْ لاَ یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ * فَتَبَسَّمَ ضاحِکا
مِن قَوْلِها وَقالَ رَبِّ أَوْزِعْنِی أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتِی أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَعَلَی وَالِدَیَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحا تَرْضَیهُ وَأَدْخِلْنِی بِرَحْمَتِکَ فِی عِبادِکَ الصّالِحِینَ»؛(1)«و سپاهیان سلیمان از گروه جن و انس و مرغان هر سپاهی تحت فرمان رئیس خود در رکابش حاضر شدند تا آنجا به وادی مورچهها رسیدند وقتی مورچهای، بزرگی سلیمان و سپاه بزرگ او را دید، گفت: «ای موران! همه به خانههای خود داخل شوید که مبادا، سپاهیان، شما را لگدمال کنند». سلیمان از سخن مورچه خندید و گفت: «خدایا! شکر که به من و پدرم نعمت دادی و من را در عمل صالح موفق کن و من را به لطف و مهربانی در صف بندگان شایستهات، داخل کن».
جایگاه مورچه، بیابانی در طائف است و بعضی آن را در شام ذکر کردهاند و آن مورچه، پادشاه مورچهها بود و حرف این مورچه بر دیگر مورچهها، مورد قبول است که سلیمان علیهالسلام و لشکرش به صورت سواره یا پیاده، روی زمین راه میرفتند و باد، آنها را جابه جا نمیکرد، چون اگر آنها به وسیله باد، بین آسمان و زمین، معلق بودند، آن مورچه نباید از زیر پا ماندن به وسیله آنان میترسیدند و شاید این داستان، قبل از گرفتن باد بر سلیمان ایجاد شده باشد.
عیون الاخبار و علل الشرایع با استناد به داوود بن سلیمان غازی مینویسند: «از امام رضا علیهالسلام شنیدم که آن حضرت از پدر بزرگوار خود و او نیز از امام صادق علیهالسلام روایت میکرد، باد، صدای مورچه را به گوش سلیمان علیهالسلام رساند و سلیمان علیهالسلام دستور داد آن مورچه را نزد او بیاورند، وقتی آن مورچه را آوردند، سلیمان علیهالسلام فرمود: «ای مورچه! آیا نمیدانی که من، پیامبر خدا هستم و هیچ وقت به کسی ظلم نمیکنم؟» مورچه گفت: «بله، میدانم». سلیمان علیهالسلام گفت: «پس چرا از ظلم من ترسیدی؟» مورچه گفت: «آیا میدانی چرا از بین همه پادشاهان، تو مسلّط بر باد شدهای؟»
1) . سوره نمل، آیات 19 - 17.
سلیمان علیهالسلام گفت: «نمیدانم». ملکه مورچهها گفت: «هدف خداوند متعال از این کار، این بود که به تو بفهماند اگر الان، باد در اختیار توست؛ نابودی این سرزمین، برای تو، مانند ناپایداری و ناتوانی باد است». در این هنگام بود که سلیمان علیهالسلام از سخنان استادانه مورچه به خنده افتاد».
تفسیر ثعلبی در ادامه میگوید: مورچه گفت: «آیا میدانی چرا اسم تو، سلیمان است؟» سلیمان گفت: «نه». مورچه گفت: «برای اینکه، دانا و ناب هستی و آن چیزی که به تو داده شده، به سبب سلامت قلب و سینه توست و هر لحظه، لایق توست که به مقام پدرت برسی».
در این خصوص باید گفت که این حدیث را از سخنان بسیار مشکل دانستهاند و در وجود آمدن آن؛ سخنان بسیاری آوردهاند:
سخن اوّل: معنای سخن مورچه به سلیمان علیهالسلام این بود که: داوود علیهالسلام برای جرم ترک اولی، ناراحت بود و قلبش زخمی شد و قلب خود را با محبت خدای متعال و عشق او، درمان کرد و برای همین خاطر داوود علیهالسلام، نام گرفت و از آنجا که تو، جانشین درست کار و دارای قلبی مهربان و دانا هستی، سلیمان نام گرفتی، پس این دو علّت، باعث برتری نام تو بر نام پدر توست و از آنجا که، این فکر وجود داشت که برتری حروف نام سلیمان برای برتری او بر پدر است، مورچه میگوید: «ترک کردن فرزند داوود علیهالسلام موجب بدی او نبود، بلکه به سبب عشق و محبت زیاد او نسبت به خداوند متعال بود و امیدوارم که تو هم به مقام پدرت برسی و در محبت و عشق خداوند متعال به بزرگی برسی».
سخن دوم: معنای حرف او این بود که، داوود علیهالسلام با محبت خداوند متعال، قلب زخمی خود را درمان کرد و اصل نام او داوی جرحه بود، امّا به سبب حرف و نام زیادی تبدیل به داوود شد، سپس به سبب دعا کردن سلیمان علیهالسلام، مورچه به او گفت: «امیدوارم که در کمال و برتری به پدرت اضافه شوی».
سخن سوم: هدف از نام سلیمان علیهالسلام که از ریشه دانایی است، فردی است که دارای سلامتی است و یا سلیمان علیهالسلام از درمانی که برای پدرش به خاطر ترک اولی ایجاد شد در درستی ایمان باقی ماند و به همین سبب، سلیمان علیهالسلام نامیده شد».
پس حروف اضافه در نام سلیمان دلالت بر وجود نداشتن نقض و زخم در اوست و هر حرف اضافه در اسم دلالت بر معنایی اضافه میکند و معنای لطیفی که در این و دلیل وجود دارد این است که زیاد بودن حرف در اسم، دلالت بر زیادی در معنا میکند، امّا این اضافه بودن، همیشه برای بزرگی نیست، بلکه گاهی اضافه بودن از لحاظ دیگر است.
قول چهارم: مطلبی است که شیخ صدوق آورده است و میفرماید: «این روایت به معنای این است که سلیمان علیهالسلام از آنجا که قلبی مهربان داشت، به همین سبب نام او، مشتمل بر سلامت است و از آنجا که، پدرش داوود علیهالسلام، زخمی بودن خود را با محبت به خداوند متعال درمان کرد و به بزرگی رسید، داوود علیهالسلام نام گرفت و خداوند متعال اراده کرد که در نام سلیمان علیهالسلام حرفی از حروف نام او باشد، تا شاید از نظر درجه بزرگی به او اضافه شود، پس (الف) به نام او سلیم اضافه شد و برای کامل کردن ترکیب و درستی آن، نون نیز به آن اضافه شد ( سلیم + الف + ن = سلیمان ) و گرنه همان سلیم برای دلالت بر سلامت قلب او، کافی است. پس اضافه بودن حروف نام سلیمان علیهالسلام بر نام داوود علیهالسلام از نام داوود علیهالسلام ناشی شده و برای همین الصاق الف به نام سلیم امید است که سلیمان علیهالسلام نیز در بزرگی به پدر خود اضافه شود.
علامه طبرسی در مشارق الانوار مینویسد: سلیمان علیهالسلام، هر روز، هفت بار، همه نعمت خود را برای موجودات باز میکرد؛ روزی نهنگی از دریا سر بیرون آورد و به او گفت: «ای سلیمان! امروز، مرا مهمان کن». سلیمان علیهالسلام دستور داد به اندازه یک ماه، آب و غذای خانه او را آماده کنند، پس کوهی از غذا در کنار دریا گذاشتند و آن نهنگ از
آب بیرون آمد و با یک حمله، همه آن آب و غذا را خورد و بعد گفت: «ای سلیمان! این، برای یک روز من بود، بقیه آن کجاست؟» سلیمان علیهالسلام تعجب کرد و گفت: «آیا در دریا، حیوان دیگری مثل تو وجود دارد؟» او گفت: «بله، هزار نهنگ مانند من در دریا زندگی میکنند». سلیمان گفت: «خداوند متعال، پاک و بزرگ است!»
غیر از نهنگ نیز روایت کردهاند که: «روزی سلیمان علیهالسلام، گنجشکی را دید که به همسر خود میگوید: «چرا مانع آمیزش من میشوی، اگر تو بخواهی، من، خانه سلیمان علیهالسلام را با منقار خود بلند میکنم و آن را در دریا میاندازم». سلیمان علیهالسلام از حرف او به خنده افتاد، بعد، آن دو را صدا کرد و به گنجشک نر گفت: «آیا قدرت انجام کاری را که گفتی، داری؟» او گفت: «خیر، ای پیامبر خدا! امّا مرد، خود را برای همسرش، بزرگ تصور میکند و نزد او، حرف گزاف میزند. عاشق را برای حرفش، سرزنش نمیکنند».
سلیمان علیهالسلام به گنجشک ماده گفت: «چرا نمیگذاری با تو آمیزش کند در حالی که او، عاشق توست». او گفت: «ای رسول خدا! او، ادعای عشق میکند، امّا در حقیقت، مرا دوست ندارد و کسان دیگری را هم دوست دارد». این کلام گنجشک، سلیمان علیهالسلام را ناراحت کرد و او به شدت گریه کرد و تا چهل روز از مردم دوری کرد و در خلوت به مناجات با خداوند متعال پرداخت تا قلب خود را از محبت غیر خداوند متعال، خالص کند».
روایت شده: «روزی، سلیمان علیهالسلام شنید که گنجشکی به همسر خود میگوید: «اگر به آمیزش من راضی شوی، خداوند متعال، فرزندی به ما میدهد که خداوند متعال را بپرستد و ما دارای بهترین درجه میشویم». سلیمان علیهالسلام از حرف او، تعجب کرد و فرمود: «این نیت او از همه پادشاهی و حکومت من، بهتر است». یک روز سلیمان علیهالسلام از کنار بلبلی گذشت که در حال نغمه خوانی و جست و خیز بود و میگفت: «وقتی نصف خرما را خوردم، بعد از آن، همه دنیا نابود میشود». در همان لحظه، پرندهای به آواز خود گفت: «ای کاش، آفریدگان وجود نمیآمدند».
زمخشری گفته که قتاده، وارد کوفه شد و مردم متوجه او شدند و او گفت: «هرچه میخواهید از من بپرسید». ابوحنیفه که در آن زمان، نوجوان بود از او پرسید: «مورچهای که با سلیمان علیهالسلام حرف زده، نر بوده یا ماده؟» قتاده نتوانست جواب دهد، ابوحنیفه گفت: «او ماده بود، چون خدای متعال میفرماید: «قالَتْ نَمْلَةٌ»، امّا در واقع نملة، مانند حمامة (کبوتر) و شاة (گوسفند)، مؤنث مجازی است و بر مورچه نر و ماده یکسان اطلاق میکنند. به همین دلیل گفتهاند، سکوت قتاده از پاسخ ابوحنیفه، عاقلانهتر بود، در اینجا باید گفت همان طور که شیخ رضی رحمهالله فرموده: «خداوند متعال، هر دوی آنها را ضایع کرده، چون قتاده، چیزی را خواسته که جز امیرمؤمنان علیهالسلام، کسی جرأت چنین خواستهای را نداشته، امّا ابوحنیفه با آن پاسخ غلط که اصحابش به آن افتخار کردند، فقط خود را ضایع کرد، چون غلط بودن پاسخ او، بر همه دانایان، روشن است.
ثعلبی در تفسیر خود میگوید: مقاتل نقل میکند، سلیمان علیهالسلام نشسته بود، یک دفعه، پرندهای آمد و دور او به پرواز درآمد، سلیمان علیهالسلام فرمود او میگوید: «سلام بر تو، ای پادشاه مسلط بر بنی اسرائیل! خدای متعال به تو، بزرگی داد و تو را بر دشمنت،
مسلط کرده، من، نزد جوجههای خود میروم، بعد از آن، دوباره از اینجا و از کنار تو میگذرم، پس او به زودی نزد ما برمیگردد». مردم مدّتی انتظار کشیدند، تا پرنده به نزدشان آمد و چرخی زد، سلیمان علیهالسلام فرمود او میگوید: «ای پادشاه! اگر میخواهی به من اجازه بده تا مدتی، نزد جوجههایم باشم و آنها را سیر کنم و از آنها پرستاری کنم،
بعد به نزد تو بر میگردم تا کار تو را انجام دهم»، سلیمان علیهالسلام هم به او اجازه داد و پرنده رفت».
روزی، قمریای، نزد سلیمان علیهالسلام فریاد زد، سلیمان علیهالسلام فرمود: «آیا میدانید او چه میگوید؟» گفتند: «نه»، سلیمان علیهالسلام فرمود: «او میگوید: ای کاش خداوند، چیزی را
نیافریده بود» و طاووس با فریاد خود میگوید: «همان طور که عمل کنید، عکسالعمل آن را خواهید دید». ورکاک (مرغ گنجشک خوار) میگوید: «ای گنهکاران! به درگاه خداوند متعال، طلب مغفرت کنید». هد هد میگوید: «هر کس رحم نکند، کسی هم به او رحم نمیکند». طوطی میگوید: «هر زندهای میمیرد و هر تازهای، کهنه میشود». پرستو میگوید: «خوبی کنید تا خوبی ببینید». کبوتر میگوید: «پاک است خداوند متعال که آسمانها و زمین را به وجود آورد». قمری میگوید: «سبحان ربی الاعلی؛ پاک است پروردگار بزرگ». و کلاغ بر زورگویان و مالیاتگیران که یک دهم ثروت مردم را به ناحق میگیرند، نفرین میکند. و شب پره میگوید: «کل شیء هالک الا وجهه؛ همه چیز، جز خدا، نابود میشود». و مرغ سنگ خوار میگوید: «هر کس حرف نزند، سالم و آگاه میماند». قورباغه میگوید: «سبحان ربی القدوس؛ منزه است پروردگار بسیار مقدس». طوطی کوچک میگوید: «نصیب هر کس از دنیا به قدر بزرگی و اراده اوست و باز میگوید: «سبحان ربی و بحمده؛ پاک است پروردگارم و من به ستایش او، مشغولم». وزغ میگوید: «پاک است خدایی که در هر مکان، یاد میشود و نام او بر زبان همه جاری است». دراج میگوید: «الرحمن علی العرش استوی؛ خدای بخشنده بر سرزمین خود، مسلّط شد».
دعوات راوندی مینویسد: «روزی سلیمان علیهالسلام در ساحل دریا نشسته بود، مورچهای را دید که دانه گندمی را به دوش میکشد و به سمت دریا میبرد، وقتی مورچه به آب رسید، ناگهان وزغی از آب بیرون آمد و دهان باز کرد و مورچه وارد دهان او شد و وزغ به زیر آب رفت و مدتی طول کشید، بعد وزغ بیرون آمد و دهان خود را باز کرد و مورچه از دهان او بیرون آمد، درحالی که دانه گندم، همراه او نبود.
سلیمان علیهالسلام، بسیار تعجب کرد و مورچه را صدا کرد و از او درباره این داستان سؤال کرد، مورچه گفت: «ای رسول خدا! همانا در ته این دریایی که دیدی، صخرهای تو
خالی وجود دارد که در داخل آن، کرم کوری زندگی میکند و خداوند متعال، او را در آنجا به وجود آورده و او نمیتواند برای زندگی خود از آن سنگ بیرون بیاید، خداوند متعال، مرا وسیله زندگی او قرار داده، من روزی او را به دوش میکشم و برایش میبرم و خداوند متعال، این وزغ را مأمور کرده تا مرا به آنجا ببرد و دهانش را بر سوراخ آن سنگ قرار دهد و من، وارد سنگ شوم و روزی کرم را به او بدهم و دوباره وارد دهان وزغ شده و او، مرا به روی آب و ساحل برساند». سلیمان علیهالسلام گفت: «آیا از کرم شنیدهای که خداوند متعال را ستایش کند؟» او گفت: «بله، آن کرم میگوید: ای خدایی که مرا در سوراخ این سنگ، در ته این دریا فراموش نکرده ای و روزی مرا میرسانی به مهربانیات، افراد مؤمن را فراموش نکن».
تفسیر علی بن ابراهیم نقل میکند: «روزی سلیمان علیهالسلام بر تخت خود نشست و همه پرندگان در مقابل او حاضر شدند و بالای سر او، سایه ایجاد کردند، امّا هدهد نبود و آفتاب از جایی که همیشه هدهد در آنجا بود به صورت سلیمان علیهالسلام تابید، سلیمان علیهالسلام، سر خود را بالا گرفت و متوجه غیبت هدهد شد؛ گفت: «چه شده، من، هدهد را در میان شما نمیبینم، اگر او، دلیل موجهی نداشته باشد؛ او را به بدترین شکل عذاب میکنم». زمان کوتاهی نگذشت که هدهد آمد و داستان قوم سبا را برای سلیمان علیهالسلام بازگو کرد، او گفت: «من از قومی خبر آوردهام که به جای خداوند متعال، خورشید را میپرستند و یک زن به اسم بلقیس بر آنها حکومت میکند». سلیمان علیهالسلام به هدهد دستور داد، نامهای به سوی بلقیس ببرد و او را به دین حقّ و پیروی از سلیمان علیهالسلام دعوت کند، هدهد نامه را نزد پادشاه سبا برد و آن را در دامان او انداخت، او با دیدن نامه بزرگان قوم خود را جمع کرد تا با آنها مشورت کند و به آنان گفت: «همانا، نامه مهر شدهای از سوی سلیمان علیهالسلام به دست من رسیده و حرفهای او، این است: این نامه از جانب سلیمان علیهالسلام است، به نام خداوند بخشنده مهربان، با حالت تسلیم به من بپیوندید». پادشاه سبا گفت: «اگر این فرد همان طور که گفته، پیامبر خداوند متعال باشد، ما در برابر او، قدرتی نداریم، امّا اگر فردی دروغگو باشد، در
برابر او میایستیم، امّا بدانید که پادشاهان وقتی به سرزمینی حمله میکنند، آنجا را خراب و مردم آن را نابود میکنند، پس هدیهای برای او بفرستیم اگر او پادشاهی باشد که دنیا برایش ارزش دارد، هدیه ما را قبول میکند و میفهمیم که او، پیامبر نیست و قدرت رهبری بر ما را ندارد». پس صندوقی برای او فرستادند که در آن، گوهری بسیار درشت و درخشان قرار داشت و به فرستاده خود گفت: «به او بگو این گوهر را بدون استفاده از آتش و آهن سوراخ کند».
فرستاده با آن هدیه، نزد سلیمان علیهالسلام آمد و پیام بلقیس را به او گفت، سلیمان علیهالسلام نیز به قدرت خداوند متعال، نخی را در دهان خود فرو برد، بعد بیرون آورد و با آن نخ، گوهر را سوراخ کرد و از طرف دیگر گوهر، نخ را بیرون آورد، سپس به فرستاده ملکه سبا گفت: «آنچه خداوند متعال به من داده، بهتر از چیزی است که به شما بخشیده، بلکه شما به هدیه خود، خوشحال هستید. نزد آنها برگرد، به زودی با سپاهی زیاد به طرف شما خواهیم آمد و عزیزان شما را نابود میکنیم». فرستاده نزد پادشاه آمد و از قدرت خداوند سلیمان علیهالسلام به او خبر داد، بلقیس فهمید که سلیمان علیهالسلام، پیامبر است و هیچ راه فراری ندارد، پس به طرف سلیمان کوچ کرد. وقتی خداوند متعال به سلیمان علیهالسلام خبر داد که بلقیس به طرف او میآید، سلیمان علیهالسلام به جن و انس فرمود: «کدام یک از شما میتواند تخت بلقیس را قبل از آمدن او، برای من بیاورد». عفریتی از جن گفت: «من، آن را قبل از اینکه از جایت بلند شوی میآورم». سلیمان علیهالسلام فرمود: «می خواهم زودتر از این باشد». آصف بن برخیا گفت: «من، آن را قبل از اینکه چشم خود را ببندید و باز کنید، برایت میآورم». پس خداوند متعال را با اسم بزرگ الهی خواند و ناگهان تخت بلقیس در کنار تخت سلیمان نمایان شد، سلیمان علیهالسلام گفت: «تخت او را عوض کنید تا ببینم آن را میشناسد یا نه». وقتی بلقیس آمد، سلیمان علیهالسلام از
او پرسید: «آیا این تخت توست؟» بلقیس گفت: «بله، همان است». سپس سلیمان
دستور داد قصری از شیشه و بلور بسازند و آن را بر روی آب بگذارند، بعد به بلقیس دستور داد وارد شود؛ بلقیس فکر کرد که آن قصر بر دریاچه عمیقی واقع شده، دامن لباس خود را بالا زد؛ ساق پایش نمایان شد که موی زیادی بر آن، روییده بود، امّا سلیمان علیهالسلام به او گفت: «این قصر بلورین از جنس شیشه و آبگینه است». بلقیس، متوجّه بزرگی و قدرت الهی سلیمان علیهالسلامشد و گفت: «قالَتْ رَبِّ إِنِّی ظَلَمْتُ نَفْسِی وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمانَ للّهِِ رَبِّ الْعالَمِینَ»؛(1)«پروردگارا! من به نفس خود، ظلم کردم و همراه سلیمان علیهالسلام تسلیم پروردگار جهانیان شدم». پس سلیمان علیهالسلام با بلقیس ازدواج کرد و به شیطانها دستور داد، مادهای تهیه کنند که موی بدن او را بر طرف کنند و آن شیطانها، حمام ساختند و نوره را آماده کردند، پس ساخت حمام و آسیاب آبی و تولید نوره از موادی است که شیطانها برای بلقیس درست کردند.
در کافی از امام کاظم علیهالسلام روایت شده: «خداوند متعال، هیچ پیامبری را مبعوث نکرده، مگر آن که رسول خدا، محمد صلیاللهعلیهوآله از او، داناتر است. خشمگین بودن سلیمان علیهالسلام از نبودن هدهد برای این بود که هدهد، راهنمای آن حضرت برای پیدا کردن آب بود و به قدرت خداوند متعال به این پرنده، قدرتی داده شده بود که سلیمان علیهالسلام آن قدرت را نداشت و آن پرنده، آب را از زیر زمین پیدا میکرد. خدای متعال در قرآن کریم میفرماید: «وَلَوْ أَنَّ قُرْآنا سُیِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ کُلِّمَ بِهِ الْمَوْتَی بَلْ لِلَّهِ الْأَمْرُ جَمِیعا أَفَلَمْ یایْ-ٔسِ الَّذِینَ آمَنُوا أَنْ لَوْ یَشَآءُ اللّهُ لَهَدَی النّاسَ جَمِیعا وَلاَ یَزَالُ الَّذِینَ کَفَرُوا تُصِیبُهُم بِما صَنَعُوا قارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِیبا مِن دَارِهِمْ حَتَّی یَأْتِیَ وَعْدُ اللّهِ إِنَّ اللّهَ لاَ یُخْلِفُ الْمِیعادَ»؛(2)«این قرآن است که کوهها از آن به حرکت درمی آیند و زمین به وسیله آن تکه تکه میشود و مردگان به وسیله آن به حرف میآیند. آری فرمان همه عالم با خداست. آیا مؤمنان هنوز ندانستهاند که خدا اگر
بخواهد همه مردم را هدایت میکند؟ کافران باید پیوسته از کار زشتشان به کیفر و سرکوبی رسند با مصیبتی بر دیار آنها زود فرود آید تا آنگاه که در محشر هم وعده خدا فرا رسد که خدا خلاف وعده نخواهد کرد».
از امام باقر علیهالسلام روایت شده: «اسم بزرگ الهی، هفتاد و سه حرف دارد که آصف بن برخیا، تنها یک حرف آن را داشت و با حرف زدن با آن یک حرف، زمین زیر تخت بلقیس باز شد و آن را نزد سلیمان علیهالسلام از زمین بیرون آورد و این کار را در یک چشم بر هم زدن انجام داد و ما اهل بیت، صاحب هفتاد و دو حرف از اسمهای بزرگ الهی هستیم و خداوند متعال، یک حرف را درگنجینه غیب خود پنهان کرده و هیچ قدرت و قوتی نیست، مگر از طرف خداوند متعال».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «هر کس که میخواهد از نوره استفاده کند، اگر نوره را با انگشتان خود بردارد و آن را نزدیک بینی بگیرد و بگوید: درود خدا بر سلیمان ابن داوود که، ما را به استفاده از نوره دستور داد؛ نوره، او را نمیسوزاند».
ابوحنفیه از امام صادق علیهالسلام پرسید: «چرا سلیمان در میان پرندگان به دنبال هدهد بود؟» حضرت فرمود: «هدهد، آب را در زیرزمین میدید، همان طور که شما، روغن را در شیشه میبینید». در این وقت ابوحنیفه به یاران خود نگاه کرد و لبخند زد، امام صادق علیهالسلام فرمودند: «چه چیز باعث شد که تو بخندی؟» او گفت: «فدایت شوم! من، بر شما خندیدم». حضرت فرمود: «چرا؟» او گفت: «چطور هدهد، آب را در زیرزمین میبیند، ولی تور و صیاد را در روی زمین نمیبیند و برای دانه به دام میافتد؟» امام صادق علیهالسلام فرمودند: «ای نعمان! آیا نمیدانی که وقتی قضا و قدر الهی نازل شود؛ چشمها کور میشوند؛ «اذا نزل قد اغشی البصر» در مورد عذابی که سلیمان علیهالسلام، برای هدهد در نظر گرفته بود، فرمود: «منظور این بود که، پرهای او را کنده و او را در حرارت آفتاب قرار دهد».
از ابن عباس نقل شده: «عذاب هدهد، قرار دادن او در میان مردم و یاران مخالف بود»، در بعضی روایات آمده که سلیمان علیهالسلام دستور داد، هدهد را با موش کور در یک قفس قرار دهند و این کار، عذابی روحیای بود که برای هدهد از عذاب بدنی سختتر بود تا آنجا که، سلیمان علیهالسلام دستور داد او را از قفس موش کور بیرون بیاورند و به هر عذابی که شدیدتر از آن است دچار کنند، حضرت سلیمان علیهالسلام از پرندگان سؤال کرد: «شدیدترین عذاب نزد شما چیست؟» آنها گفتند: «اینکه پرندگان دیگر، پر ما را با منقار خود بکنند و گوشت ما باقی بماند تا دوباره بر آن پر بروید». هدهد بر این عذاب، طاقت آورد و آن را بر، هم قفسی با جنس ناموافق ترجیح داد، چون عذاب روحی به مراتب از عذاب جسمی، سختتر است.
امین الاسلام طبرسی میگوید: «درباره هدیهای که بلقیس برای سلیمان علیهالسلام فرستاد، اختلاف به وجود آمده، بعضی گفتهاند: «بلقیس، تعدادی غلام و کنیز با لباس به آن حضرت دادند، به طوری که غلامان، لباس کنیزان و کنیزان، لباس غلامان را به تن داشتند».
ابن عباس نقل میکند: «بلقیس دویست غلام و دویست کنیز با لباس فاخر برای سلیمان علیهالسلام فرستاد».
از مجاهد نقل شده که هدیه او، صفحههای طلا و روپوشهای حریر بود، وقتی این مطلب به سلیمان علیهالسلام گفته شد به شیطانها دستور داد تا راه آنها را با آجر زرین بپوشانند تا هدیهای که آوردهاند به چشمشان خوار و پست بیابد و همراه آن کنیزان و غلامان، نامهای از بلقیس بود که نوشته بود: «ای سلیمان! اگر تو، پیامبر هستی؛ میان این افراد، مذکر و مؤنث را تشخیص بده و قبل از اینکه صندوق را باز کنی از آنچه داخل آن است خبر بده». به فرستاده خود گفت: «وقتی وارد شدی، اگر سلیمان علیهالسلام به تو نگاه خشمناکی کرد، بدان که او،پادشاه است و از او نترس، امّا اگر با نگاه لطف
و رحمت به تو نگاه کرد، بدان که او پیامبر و فرستاده خداست». فرستاده بلقیس با هدایا آمد و هدهد نزد سلیمان علیهالسلام رفت و به او خبر داد، سلیمان علیهالسلام همه جن و انس و پرندگان را جمع کرد و میدانی درست کرد که اطراف آن؛ چند فرسخ از آجرها و دیوارهای سیمین و زرین را پوشاندند، بعد به اجنه دستور داد فرزند خود را بیاورند. افراد زیادی جمع شدند و سلیمان علیهالسلام آنها را در طرف راست و چپ میدان دعوت کرد و خود بر تخت نشست و چهار هزار تخت در طرف راست او و چهار هزار تخت در طرف چپ او گذاشته شد و سلیمان علیهالسلام دستور داد، شیطانها صف به صف همراه انسانها و وحوش و پرندگان تا چند فرسخ اطراف میدان ایستادند، وقتی فرستادگان بلقیس به میدان رسیدند و آن همه بزرگی و شکوه خانه سلیمان را دیدند، به نظرشان، هدایایشان، حقیر و بیارزش رسید. وقتی نزد سلیمان علیهالسلام رسیدند، سلیمان علیهالسلام، با نگاهی مهربانانه به آنها نگاه کرد، آنها فهمیدند که او، پیامبر خداست و نامه بلقیس را به او گزارش دادند، سلیمان علیهالسلام، بعد از خواندن نامه گفت: «صندوق کجاست؟» صندوق را آوردند و به محض دیدن صندوق، جبرئیل علیهالسلام به او خبر داد که در آن، مرواریدی بسیار درشت و سوراخ نشده و مهرهای سوراخ دار با سوراخی کج قرار دارد، سلیمان علیهالسلام نیز به روشنی به آنها خبر داد، فرستاده بلقیس گفت: «راست گفتی، حال اگر میتوانی مروارید را سوراخ کن و نخ را از درون صدف عبور بده». سلیمان علیهالسلام به موریانه دستور داد تا مویی را به دهان بگیرد و وارد مروارید شود و ازطرف دیگر بیرون بیاید، بعد به حیوانات گفت: «کدام یک از شما میتواند نخی را از این صدف عبور دهد؟» کرمی سفید رنگ، این کار را قبول کرده و صدف را سوراخ کرد و نخ را از داخل آن عبور داد، بعد از آن به غلامان و کنیزان گفت که دست و روی خود را بشویند، دید که کنیزان با یک دست از ظرف آب بر میدارند و به دست دیگر میریزند و با آن، صورت خود را میشویند و آب را از درون ساعد روی دست
میریزند و آب روی دستشان، جاری میشود، امّا غلامان، آب را یک دفعه و با هر دو دست میگرفتند و به صورت میزدند و دست خود از بیرون ساعد میشستند، به این ترتیب آنها را از یکدیگر تشخیص داد و غلامان را از کنیزان جدا کرد».
گفتهاند: «بین هدیهها، عصایی بود که از پادشاهان حمیر به ارث رسیده بود و بلقیس از سلیمان علیهالسلام خواسته بود تا سر و ته آن را تشخیص دهد، همچنین ظرفی فرستاد که خواسته بود سلیمان علیهالسلام، آن را از آبی پر کند که نه از آسمان باشد و نه از زمین. سلیمان علیهالسلام، ابتدا عصا را به آسمان پرتاب کرد و هنگام پایین آمدن گفت: «هر طرفِ عصا که زودتر به زمین رسید، ته عصا است». آنگاه به اسبها دستور داد که بدوند تا عرق کنند و از عرق آنها، ظرف را پر کرد و به فرستادگان گفت: «این آب، نه از آسمان است و نه از زمین!»
وقتی فرستادگان برگشتند و به بلقیس گفتند که او، پیامبر خداست؛ بلقیس تصمیم گرفت، تسلیم او شود و نزد او بیاید. جبرئیل علیهالسلام این مطلب را به سلیمان علیهالسلام وحی نمود و سلیمان علیهالسلام برای آن که معجزهای آشکار به بلقیس نشان دهد، دستور داد تا تختش را برای او حاضر کنند، چون تخت بلقیس، تخت بزرگی بود که در قصر بلقیس تحت حفاظت شدید بود، امّا درباره کیفیت آورده شدن تخت او، بزرگان و عالمان، وجوه مختلفی آوردهاند:
1- ملائکه به امر خدای متعال، تخت بلقیس را حمل کردند.
2- باد، آن را حمل کرد.
3- خدای متعال، آن را با حرکات پی درپی به حرکت درآورد.
4- خداوند، آن را از جایش منحرف کرد و زمین را حرکت داد تا آن که در مقابل سلیمان علیهالسلام قرار گرفت.
5- زمین در هم پیچیده شد و تخت در زمین به سلیمان علیهالسلام رسید، این سخن از امام
صادق علیهالسلام روایت شده است.
6- خداوند متعال آن را در جایی که بود مخفی کرده و در خانه سلیمان علیهالسلام، آن را نمایان کرد.
در تفسیر عیاشی از امام حسن عسکری علیهالسلام آمده است: از امام سؤال شد: «آیا سلیمان علیهالسلام به علم آصف بن برخیا محتاج بود تا او، برایش تخت بلقیس را بیاورد؟!» آن حضرت علیهالسلام در پاسخ فرمود: «سلیمان علیهالسلام از آگاهی و شناختی که از آصف بن برخیا داشت، ناتوان نبود، امّا میخواست تا به همه جن و انس از امّت خود بفهماند که آصف، رهبر خدا بعد از اوست و این آگاهی را سلیمان علیهالسلام نزد آصف به ودیعه نهاده بود، ولی خداوند متعال میخواست، کسی در امامت آصف، اشتباه نکند، همان طور که علم و امامت سلیمان علیهالسلام در زمان داوود علیهالسلام به مردم ثابت شد و مردم دانستند که او، رهبر خدا بعد از داوود است».
در تفسیر امام حسن عسکری علیهالسلام آمده است: «وقتی سلیمان علیهالسلام از مکه به طرف یمن به راه افتاد، هدهد گفت: «تا شما، مشغول تدارکات راه هستید، من به دنبال آب میروم». در طرف راست و چپ به دنبال آب گشت، ناگهان چشمش به باغی سرسبز از باغهای ملکه سبا افتاد و در آنجا فرود آمد، در آنجا، هدهد دیگری را دید، نام هدهد سلیمان، یعفور بود و نام هدهد یمن، عنقیر بود. عنقیر به یعفور گفت: «تو از کجا آمدهای؟» گفت: «من از شام به همراه سرورم، سلیمان علیهالسلام آمدهام که همه پادشاه جن و انس و پرندگان و وحوش و شیطانها و بادها به دست اوست، تو کیستی؟» عنقیر گفت: «من اهل همین سرزمین هستم و پادشاه و سرور ما، زنی به نام بلقیس است که ملک او، کمتر از سلیمان علیهالسلام نیست، او، ملکه یمن است و دوازده هزار فرمانده و رهبر زیر دستور او هستند؛ آیا تو همراه من میآیی تا پادشاهمان را ببینی؟» یعفور گفت: «میترسم که سلیمان علیهالسلام در وقت نماز، آب بخواهد و متوجّه غیبت من شود». عنقیر گفت: «حتما سلیمان علیهالسلام خوشحال خواهد شد که از تو خبری درباره یمن بشنود».
آنگاه هدهد سلیمان علیهالسلام همراه هدهد یمنی به راه افتاد و پادشاه بلقیس را دید و تا هنگام عصر نتوانست نزد سلیمان برگردد. هنگام نماز ظهر، سلیمان علیهالسلام، هدهد را خواست، چون او را پیدا نکرد، سرور پرندگان؛ یعنی کرکس را صدا کرد و از او درباره هدهد پرسید، سپس عقاب را صدا کرد و درباره هدهد پرسید، عقاب به آسمان پرواز کرد تا او را پیدا کند، در همان لحظه، هدهد در حال برگشتن بود، عقاب به طرف او رفت و هدهد گفت: «به درستی آن کسی که به تو، قدرت داده، به من رحم کند عقاب را از مقابل من بردارد». عقاب گفت: «وای بر تو! مادرت به عزایت بنشیند، پیامبر خدا، سلیمان علیهالسلام قسم خورده که تو را قربانی میکند و یا به سختی تو را عذاب میکند». آنگاه هر دو به سوی سلیمان علیهالسلام پرواز کردند.
وقتی نزد سلیمان علیهالسلام رسیدند؛ او بر تخت خود نشسته بود، عقاب گفت: «ای پیامبر خدا! هدهد را نزد تو آوردهام». هدهد با فروتنی در حالی که بال و پر خود خود را روی زمین انداخته بود به سلیمان علیهالسلام نزدیک شد، سلیمان علیهالسلام، سر او را در دست گرفت و به او نگاه کرد و فرمود: کجا بودی؟» او گفت: «ای پیامبر خدا! یاد قرار گرفتن خود در مقابل خداوند متعال باش»، سلیمان علیهالسلام به لرزه افتاد و او را بخشید».
تهذیب از ابوبصیر نقل میکند: «از امام صادق علیهالسلام درباره این آیه: «وَدَاوُدَ وَسُلَیْمانَ إِذْ یَحْکُمانِ فِی الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِیهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَکُنّا لِحُکْمِهِمْ شاهِدِینَ»؛(1)«و یاد کن ای رسول! داوود و سلیمان را وقتی که درباره گوسفندانی که مزرعه را از بین بردند و داوری کردند و ما به داوود آنها گواه بودیم». سؤال کردم، آن حضرت فرمود: «چریدن گوسفندان در هنگام شب بود و صاحب زمین، هنگام روز از مزرعه خود مراقبت میکرد و برای صاحب گوسفندان واجب بود که از گوسفندان خود، هنگام شب مراقبت کند تا وارد مزرعه مردم نشوند، داوود علیهالسلام در این باره دستور داد تا گوسفندان در طول یک سال به صاحب کشت داده شوند».
1) . سوره انبیاء، آیه 78.
همچنین آن حضرت علیهالسلام فرمود: «حکم داوود علیهالسلام بر اساس حکم پیامبران پیشین بود، امّا حکم سلیمان علیهالسلامحکم جدیدی بود که خداوند متعال به او گفته بود و این سنت از آن به بعد در میان پیامبران دیگر رایج شد به همین دلیل خداوند متعال فرمود: «وَکُلاًّ آتَیْنا حُکْما وَعِلْما»؛(1)«حکم هر دو، مطابق حکم الهی و تعلیم او بود».
تفسیر علی بن ابراهیم از ابوبصیر از امام صادق علیهالسلام نقل میکند: در میان بنی اسرائیل مردی بود که مزرعهای داشت و گوسفندان همسایه شبها در مزرعه او، میچریدند و به آن خسارت وارد میکردند، صاحب مزرعه نزد داوود علیهالسلام آمد و از صاحب گوسفندان شکایت کرد، داوود علیهالسلام آنها را نزد سلیمان علیهالسلام فرستاد و سلیمان علیهالسلام فرمود: «اگر گوسفندان، ریشه و میوه زراعت را از ته قطع کرده باشند، بر صاحب گوسفندان واجب است، گوسفندان و تمام منافع آنها را به صاحب مزرعه بدهد و اگر گوسفندان، فقط میوه و ساقه مزرعه را خورده باشند و ریشه آن باقی است، باید صاحب گوسفندان، برهها و شیر و پشم گوسفندان را به صاحب مزرعه بدهد». حکم داوود علیهالسلام همین بود، امّا داوود علیهالسلام میخواست بنی اسرائیل از آگاهی و درایت سلیمان علیهالسلام آگاه شوند و بدانند که سلیمان علیهالسلام، حجت خداوند متعال و داوود علیهالسلام بعد از اوست وگرنه داوری آن دو، برابر بود هم چنان که فرمود: «وَدَاوُدَ وَسُلَیْمانَ إِذْ یَحْکُمانِ فِی الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِیهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَکُنّا لِحُکْمِهِمْ شاهِدِینَ»؛(2)«و یاد کن ای رسول! داوود و سلیمان را وقتی که در مورد گوسفندان بیچوپانی که مزرعه را از بین بردند، داوری کردند و ما شاهد داوری آنها بودیم».
کافی از معاویه بن عمار از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که فرمود: «امامت، پیمانی است که خداوند متعال، آن را از مردان مشخص و تعیین شدهای گرفته است و امام نمیتواند آن را از طرف خود به کسی بعد از خود بدهد، خداوند تبارک و تعالی به
داوود علیهالسلام دستور داد، از میان خانواده و اهل خود، جانشینی انتخاب کند، چون در آگاهی من، چنین ایجاد شده که جانشین همه پیامبران از میان خانواده آنها باشد و داوود علیهالسلام، تعدادی فرزند کوچک داشت. در میان آنها، پسری بود که مادرش بر ضد داوود علیهالسلام بود، امّا داوود علیهالسلام، او را بسیار دوست داشت، داوود علیهالسلام بعد از نزول این دستور الهی به آن زن گفت: «خدای متعال به من دستور داده که از میان خانوادهام جانشینی انتخاب کنم». همسرش به او گفت: «باید آن جانشین، پسر من باشد». داوود علیهالسلام گفت: «من هم، این را میخواهم»، امّا در علم الهی، مقدر شده بود که سلیمان علیهالسلام، جانشین او باشد، به همین سبب به او وحی شد: «عجله نکن و قبل از رسیدن دستور من تصمیم مگیر». داوود علیهالسلام، فرزندان خود را جمع کرد، وقتی جمع شدند از شاکی خواست تا ادعای خود را بازگو کند، بعد از گفتن ماجرا، سلیمان علیهالسلام از شاکی پرسید: «ای صاحب کشت! گوسفندان این مرد چه موقع وارد مزرعه تو شدهاند؟» او گفت: «آنها، شبانه به مزرعه من آمدهاند». سلیمان علیهالسلام فرمود: «حکم من این است که صاحب گوسفندان، باید فرزندان گوسفندان و پشم آنها را در سال جاری به صاحب کشت بدهد». داوود علیهالسلام گفت: «چرا به تعویض کردن گوسفندان دستور ندادی، چون بزرگان بنی اسرائیل این چنین دستور میدهند؛ زیرا قیمت کشت به اندازه قیمت گوسفندان است». سلیمان گفت: «چون درختان مزرعه از ریشه قطع نشدهاند و فقط میوه آنها از بین رفته، پس گوسفندان هم نباید از اصل به صاحب کشت داده شود و فقط باید منافع آنها، به او داده شود». آنگاه خداوند متعال به داوود علیهالسلام وحی نمود: «حکم درست این قضیه، حکمی است که سلیمان علیهالسلام داد، ای داوود! تو چیز دیگری میخواستی، امّا خواسته ما، غیر از آن بود». داوود نزد همسر خود رفت و این مطلب را به او گفت: «خواسته خداوند متعال غیر از خواست و اراده من بود و من، جز اراده او نمیخواهم و تسلیم او هستم، همان طور که سایر پیامبران به
خواست خداوند متعال تعیین شدهاند و پیامبران حق دخالت در کار خداوند متعال را ندارند و اوصیاء هم حق دخالت ندارند».
باید گفت: «اخبار گفته شده در داستان این حکم سلیمان و داوود علیهماالسلام بعضی از اوقات فرق دارد، بعضی از اختلاف حکم آن دو، سخن گفتهاند و بعضی از همکاری آن، ولی جمع میان آنها به وجوهی منتهی میشود؛ اوّل: سخنانی که بین آنها اختلاف وجود دارد محمول بر تقیه است، چون اهل حدیث، مطابق حرف همه مردم همکاری را در پیامبران جایز میدانند و باطل بودن سخن، نیازی به توضیح ندارد.
دوم: حکم سلیمان علیهالسلام را ناسخ حکم داوود علیهالسلام و هر دو را موافق حق و صواب بدانیم، همان طور که قبلاً هم در حدیثی آن را یاد آوردی کردیم؛ جمعی از عالمان شیعه و افرادی از معتزله به این سخن معتقد هستند و مخالف آن نیز گفتهاند، حکم نسخ در شریعت اولوالعزم واقع میشود، در جواب این سخنان باید گفت: «نسخ در کار جزئی، مثل این حکم در همه شریعتها وجود دارد و بسیاری از عالمان شیعه، این مطلب را تأیید کردهاند».
سوم: حکم داوود علیهالسلام، مثل حکم پیامبران سابق علیهمالسلام بود، اما در آن زمان، خداوند متعال، حکم دیگری به سلیمان علیهالسلام دستور داد، پس حکم داوود و سلیمان علیهماالسلام، هر دو بر اساس حکم خداوند متعال بود و از آن به بعد، سایر پیامبران و عالمان مثل حکم سلیمان علیهالسلام حکم کردند.
چهارم: حدیثی که راویان قابل اعتماد، چون علی بن ابراهیم آوردهاند که آن را قبلاً گفتهایم.
علل الشرایع و عیون الاخبار با استناد به حسین بن خالد از امام رضا علیهالسلام نقل میکنند: «سلیمان علیهالسلام، روزی به یاران خود گفت: «خداوند متعال به من مقامی داده که بعد از من، سزاوار هیچ کس نخواهد بود، باد، جن، انس، پرندگان و وحوش به دستور
من هستند و من، سخن پرندگان را میدانم و خداوند متعال از همه چیز به من داده و همه آنچه که از صبح تا شام، شادی و سرور مرا به وجود میآورد به من داده، و دوست دارم فردا وارد قصر خود شوم و به بالاترین نقطه قصر بروم و از آنجا به سرزمینهای تحت حکومت خودم نگاه کنم، پس به هیچ کس اجازه ندهید که نزد من بیاید»، نوکرانش اطاعت کردند. روز بعد، سلیمان علیهالسلام، عصای خود را به دست گرفت و به بالاترین نقطه قصر خود رفت و در حالی که به عصای خود تکیه داده بود، به زمینهای خود نگاه کرد و در عین حال از لذت و شادمانی آنچه، خداوند متعال به او داده خوش حال بود. ناگهان نگاهش به جوانی زیباروی و شیک پوشی افتاد که از گوشه قصر به طرف او میآمد، وقتی نزدیک شد، سلیمان علیهالسلام گفت: «چه کسی تو را به این قصر راه داده؟! من میخواستم امروز با خودم خلوت کنم، به اجازه چه کسی وارد شدی؟»
جوان گفت: «مرا، خداوند و صاحب این قصر به داخل راه داده و به خواست او نزد تو آمدهام». سلیمان علیهالسلام گفت: «خدای آن نسبت به این قصر، از من، شایستهتر است، تو کیستی؟» او گفت: «من، فرشته مرگ هستم». سلیمان گفت: «برای چه آمدهای؟» او گفت: «برای قبض روح تو آمدهام». سلیمان علیهالسلام گفت: «آنچه مأمور هستی، انجام بده، امروز، روز شادمانی و خوش حالی من است و خدای متعال نمیپسندد از اینکه من، شادمانی غیر از دیدار او داشته باشم». فرشته مرگ، روح او را در حالی که به عصا تکیه
داشت گرفت. پس سلیمان علیهالسلام، زمان طولانی در حالی که مرده بود، به عصا تکیه داده و ایستاده بود و مردم به او نگاه میکردند و فکر میکردند او زنده است و از بزرگی او، کسی جرأت نداشت به او نزدیک شود، به زودی درباره او، اختلاف افتاد، بعضی گفتند: «سلیمان علیهالسلام، این مدت طولانی بدون آن که بخورد یا بیاشامد یا بخوابد یا خسته شود به عصای خود تکیه داده، همانا او، خدای ماست و واجب است که او را عبادت کنیم!»
گروهی گفتند: «سلیمان علیهالسلام بنده، خداوند متعال و پیامبر صلیاللهعلیهوآله است و خداوند متعال هر طور بخواهد کار او را تدبیر میکند». چون چنین اختلافی روی داد، خداوند متعال، موریانه را به طرف عصای سلیمان علیهالسلام فرستاد، وقتی موریانه، داخل عصای او را جوید، عصا شکست و سلیمان علیهالسلام از بالای قصر با صورت به زمین افتاد و مردم و جن دانستند که او، مرده است و جنیان به همین سبب از موریانه تشکر کردند و هر جا که موریانه باشد، در آنجا، آب و گل نیز وجود دارد.
خدای متعال، داستان مرگ سلیمان علیهالسلام را اینگونه گفته است: «فَلَمّا قَضَیْنا عَلَیْهِ الْمَوْتَ مادَلَّهُمْ عَلَی مَوْتِهِ إِلاَّ دَآبَّةُ الْأَرْضِ تَأْکُلُ مِنسَأَتَهُ فَلَمّا خَرَّ تَبَیَّنَتِ الْجِنُّ أَن لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ الْغَیْبَ ما لَبِثُوا فِی الْعَذَابِ الْمُهِینِ»؛(1)«وقتی که بر سلیمان، دستور مرگ داد، فقط موریانهای که عصای او را خورد، مردم را متوجه مرگ او کرد و وقتی او به زمین افتاد، جنها فهمیدند که اگر میدانستند او قبلاً مرده است بر آن عذاب خوار کننده، صبر نمیکردند». امام صادق علیهالسلام فرمود: «به خداوند متعال قسم، این آیه به این صورت نازل شد، وقتی مرگ سلیمان علیهالسلام بر مردم آشکار شد، فهمیدند که اگر جنها، مرگ او را میفهمیدند بر آن عذاب خوار و خفیف، صبر نمیکردند. باید گفت صاحب کشف، این نوع خواندن را به ابن مسعود، نسبت داده است.
علل الشرایع با استناد به ابوبصیر از امام باقر علیهالسلام نقل میکند: «سلیمان علیهالسلام به جنها دستور داد برای او، قصری از بلور بسازند و در همان حال که در میان قصر به عصای خود تکیه داده بود و کار جنها را نگاه میکرد، ناگهان مردی به کنار او آمد، فرمود: «تو چه کسی هستی؟» او گفت: «من، کسی هستم که از پادشاهان نمیترسم و مال و ثروت هم قبول نمیکنم؛ من، فرشته مرگ هستم». همان جا روح او را گرفت و سلیمان علیهالسلام تا یک سال در حالی که به عصا تکیه داده و مرده بود و جنها اطراف او کار میکردند، تا
1) . سوره سبأ، آیه 14.
آنکه خداوند متعال به موریانهها دستور داد عصای او را بخورند تا همه متوجه مرگ او شوند».
از همان حضرت روایت شده: «وقتی سلیمان علیهالسلام مُرد شیطان، جادوگری را به وجود آورد و آن را نوشت و آن نوشته را در هم پیچید و بر پشت آن نوشت: «این گنجینهای از گنج علم است که آصف بن برخیا، برای سلیمان علیهالسلام قرار داده است و هر کس میخواهد به مقامی برسد، باید این کار را انجام دهد». سپس آن را در زیر تخت سلیمان علیهالسلام دفن کرد و آنگاه آن را بیرون آورد و برای مردم خواند. ستمکاران گفتند: «حتما سلیمان علیهالسلام به همینگونه بر ما مسلّط شده بود»، ولی مؤمنان گفتند: «خیر، بلکه سلیمان علیهالسلام، بنده خداوند متعال و پیامبر او بود».
در همین باره خدای متعال میفرماید: «وَاتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّیاطِینُ عَلَی مُلْکِ سُلَیْمانَ وَما کَفَرَ سُلَیْمانُ وَلکِنَّ الشَّیاطِینَ کَفَرُوا یُعَلِّمُونَ النّاسَ السِّحْرَ»؛(1)«شیطانها از رهبری سلیمان علیهالسلام پیروی کردند، ولی سلیمان کافر نشد، بلکه شیطانها کافر شدند و به مردم، جادوگری را یاد داد». در این باره باید گفت: «به همین خاطر، کافران یهودی و غیره، جادوگری را به سلیمان علیهالسلام نسبت میدهند، بعضیها گفتهاند سلیمان علیهالسلام، رمز و راه جادوگری را زیر تخت خود پنهان کرده بود تا مردم به آن دست پیدا نکنند. وقتی سلیمان علیهالسلام مُرد؛ جادوگران، آن کتاب را از زیر تخت او بیرون آوردند و به مردم گفتند: «پادشاهی سلیمان علیهالسلامبه واسطه جادو بود». و جادو را به مردم نشان دادند و گفتند: «این کار توسط سلیمان علیهالسلام به وجود آمد». و آن را در میان یهود پخش کردند و آنها به جهت شایعاتی که نسبت به سلیمان علیهالسلام داشتند، جادو را قبول کردند و در میان مردم به آن عمل کردند».
قصص راوندی از امام صادق علیهالسلام نقل میکند: «خداوند تعالی به سلیمان علیهالسلام وحی
1) . سوره بقره، آیه 102.
کرد: «نشانه مرگ تو این است که درختی به نام خرنوبه در میان بیت المقدس میروید». روزی سلیمان علیهالسلام متوجه درختی به این نام شد که در بیت المقدس روییده بود، پس به طرف محراب خود برگشت و بر عصای خود تکیه داد و منتظر فرشته مرگ شد».
در حدیث دیگر آمده است، سلیمان علیهالسلام از درخت پرسید: «نام تو چیست؟» درخت گفت: «اسم من، خرنوبه است». سلیمان علیهالسلام گفت: «چرا این اسم را روی تو گذاشتهاند؟» گفت: «به سبب این خرابی». سلیمان علیهالسلام فهمید که مرگ او، نزدیک است، در مقام مناجات گفت: «پروردگارا! مرگ مرا از جنها پنهان کن و مردم هم که علم غیب ندارند، هنوز از ساختن بیت المقدس، باقی مانده است و باید این ساختن تمام شود». به خانواده خود گفت: «جنها را از مرگ من آگاه نکنید، تا وقتی که ساخت بیت المقدس تمام شود». آن وقت وارد محراب عبادت خود شد و به عصایش تکیه داد تا مرگ او فرا رسید و به خواست خداوند متعال، مدت یک سال بر عصا تکیه داشت تا وقتی که ساخت مسجد تمام شد، آن وقت خداوند متعال، موریانه را فرستاد تا عصا را بخورد. در مدت این یک سال، آصف بن برخیا، نویسنده کارهای کشور بود.
امام صادق علیهالسلام فرمود: «بنی اسرائیل به سلیمان علیهالسلام گفتند: «پسر خود را در میان ما، جانشین خود قرار بده». سلیمان علیهالسلام فرمود: «او، شایسته جانشینی نیست». وقتی بنی اسرائیل اصرار کردند، سلیمان علیهالسلام گفت: «من از او سؤالهایی میپرسم؛ اگر جواب صحیح داد او را جانشین خویش میکنم،» سپس از او پرسید: «پسرم! طعم آب و طعم نان چگونه است؟ و برای چه میزان صدا کم و زیاد میشود؟ جای عقل در بدن کجاست؟ سنگ دلی و نازک دلی از کجا شکل میگیرد؟ برای چه خسته میشود یا آرامش پیدا میکند؟ بدن انسان به چه وسیله، روزی را میگیرد یا از آن محروم میشود؟» پسرش هیچ یک از سؤالات را پاسخ نداد. سپس امام صادق علیهالسلام فرمود:«طعم آب و اثر آن، زندگی است و مزه نان و اثر آن، کسب قوت است و کم و زیاد شدن
صدا در اثر گوشت کلیههاست و جای عقل در مغز است و سنگ دلی و نازک دلی از قلب، سرچشمه میگیرد؛ هم چنان که خدای متعال فرمود: «أَفَمَن شَرَحَ اللّهُ صَدْرَهُ لِلاْءِسْلامِ فَهُوَ عَلَی نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَیْلٌ لِلْقاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ مِن ذِکْرِ اللّهِ أُولَ-ئِکَ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ»؛(1)«آیا کسی را که خدا، برای اسلام، شرح صدر داد او به نور خداوند متعال، روشن است؟ پس وای بر کسانی که از قساوت، دلهایشان از یاد خدا خالی است و اینها هستند که از گمراهانند». خستگی بدن و آرامش از پای انسان است وقتی پاها از راه رفتن خسته شوند، بدن احساس خستگی میکند. هرگاه راه نرود، بدن آرامش پیدا میکند و کسب روزی یا محروم شدن از آن به وسیله دستان است، اگر انسان با دستان خود، کار کند روزی به دست میآورد و اگر کاری نکند، دچار فقیر میشود».
1) . سوره زمر، آیه 22.
المحاسن با استناد به عمرو بن شمر مینویسد: «از امام صادق علیهالسلامشنیدم که فرمود: «آن قدر از عسلهای یمن خوردم که می ترسیدم، خدمتکارم فکر کند؛ دچار حرص و طمع شدهام. ولی این طور نبود، همانا گروهی معروف به اهل ثرثار در یمن زندگی میکردند که خداوند متعال، نعمت را بر آنها تمام کرده بود و آنها از مغز گندم، نان سفید میپختند و آن قدر در نعمت، غرق بودند که کودکان خود را با نان سفید، پاک میکردند تا آنجا که از آن نانهای نجس، کوهی به وجود آمد. روزی مرد درست کاری از آنجا عبور میکرد، دید زنی برای شستن بچه از نان به جای کهنه استفاده میکند، به او گفت: «وای بر شما! از خدایی بترسید که میتواند به آسانی این نعمت را از شما بگیرد». آن زن گفت: «تو، ما را از گرسنگی و قحطی میترسانی، تا وقتی نهر ثرثار ما، روان و پر آب است از گرسنگی نمیترسیم». خداوند عزّوجلّ از این رفتار آنها خشمگین شد و نهر ثرثار را خشک کرد و بارانی بر آنها نبارید و از زمین چیزی نرویاند، آنها هرچه نان داشتند، مصرف کردند، وقتی گرسنه شدند، به آن نانهای نجس هم محتاج شدند و آنها را میان خود به طور مساوی تقسیم کردند!»
کافی از سریر نقل میکند: «مردی از امام صادق علیهالسلام درباره این آیه: «فَقالُوا رَبَّنا باعِدْ بَیْنَ أَسْفارِنا وَظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ فَجَعَلْناهُمْ أَحادِیثَ وَمَزَّقْناهُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّ فِی ذَلِکَ لَأَیاتٍ
لِکُلِّ صَبّارٍ شَکُورٍ»؛(1)«باز گفتند: «خدایا! سفرهای ما را دور و دراز کن و بر خود ستم کردند و ما هم، آنها را عبرت داستانها کردیم و به کلی پراکنده کردیم و در این عذاب، برای مردم صبو، آیات عبرت و دانایی آشکار است» سؤال کرد، امام علیهالسلام فرمود: «اینها، قومی بودند که آبادیهای وابسته به هم داشتند و همه در کنار هم به سر میبردند و نهرها در میان آبادیهایشان جریان داشت و خداوند متعال، نعمتهایش را برای آنها تمام کرده بود، امّا آنها به نعمتهای خداوند متعال، کفر ورزیدند و باعث از بین رفتن نعمت خود شدند، خداوند متعال، سیل بزرگی به طرف آنها فرستاد و آبادیهایشان غرق و شهرهایشان خراب شد، خداوند متعال به جای آن دو باغ سرسبز که در دو طرف محل زندگیشان بود، شوره زاری به وجود آورد که غیر از خار و گیاهان بدبو و کمی درخت سدر، چیزی در آنجا نمیرویید و اینها، در اثر ستم و ناشکری آنها بود».
در این خصوص میگوییم: «این قوم، اهل سبا بودند که خداوند متعال، قصه آنها را در قرآن کریم آورده است؛ آنها ساکن یمن بودند؛ سلیمان علیهالسلام دستور داد که خلیجی از آب شیرین به طرف آنها روان شود و این چنین شد و بر سر راه آن رود، سه سد بزرگ ساختند که در پایان، آب آن خلیج، میان روستاهای آنها جریان یافت و برای آب، سوراخی قرار دادند که به اندازه احتیاج میتوانستند از آب شیرین استفاده کنند و باغهای سرسبزی در سرزمینشان رویید که هر کس ده روز هم میرفت به پایان آن نمیرسید و از زیادی نعمتها؛ اگر زنی، زنبیلی بر سر خود میگذاشت و از میان آن باغها میگذشت، زنبیل او، پر از میوه میشد، بدون اینکه با دست خود، چیزی از درخت جدا کند و در روستای آنها از پشه، مگس، شپش، عقرب و مار خبری نبود و روستای آنها، سیزده دهکده بود که در هر دهکده، پیامبری، آنان را به سوی توحید
1) . سوره سبأ، آیه 19.
و خداوند متعال دعوت میکرد، امّا آنها، دعوت پیامبران خود را قبول نمیکردند، در نتیجه خداوند متعال، سیل بزرگی به طرفشان فرستاد».
میگویند: «در اطراف یمن دو کوه وجود داشت که در دره میان آن دو کوه، سدی بود که وقتی باران میبارید، آب در پشت آن سد و میان آن دو کوه، جمع میشد و هرگاه احتیاج به آب داشتند؛ سوراخی در سد ساخته بودند که از آن به قدر احتیاج، آب جاری میشد و باغها و کشتزارهایشان را آبیاری میکردند. امّا وقتی دچار کفر شدند، خداوند متعال به موشی دستور داد تا در آن سد، سوراخ به وجود آورد و آب از همان سوراخ بیرون آمد و سد خراب شد و سیل بزرگی جاری شد و آنها را غرق کرد».
گفته شده: «آن سد را بلقیس برای آنها ساخته بود، ولی بعد از خراب شدن آن، خداوند متعال باغهایشان را تبدیل به شوره زاری کرد که در آنها، جز خار مغیلان و درخت سدر و درخت شوره، چیزی نمیرویید».
کلبی از ابی صالح روایت میکند: «ابی عامر معروف به ابن ماء سماء، بعد از آن که طریقه کاهن به او خبر داد که در خواب خود، خراب شدن سد، جاری شدن سیل و خراب شدن باغها را دیده، ثروت خود را فروخت و خود با خانوادهاش به طرف مکه حرکت کرد و در آنجا زندگی کرد، بعد از مدّتی، آنها به بیماری تب دچار شدند و چون در سرزمین آنها، بیماری تب وجود داشت، طریقه کاهن را صدا کرد و از این بیماری به او شکایت کرد، طریقه گفت: «من خود نیز دچار تب هستم و این بیماری در این منطقه جریان دارد». ابن عامر گفت: «چه باید کرد؟» گفت: «هر کس، همت بلند و شتر قوی و زندگی مناسب دارد، باید به سوی قبیلهای در عمان حرکت کند و هر کس میتواند در برابر مشکلات دنیا صبر کند؛ باید خود را با چوب اراک درمان کند و نزد قبیله خزاعه برود و هر کس، خواستار کوههای استوار و درختان روزی دهنده خرماست، باید به یثرب (مدینه) برود که محل زندگی، قبایل اوس و خزرج است
و هر کس خواستار شراب، ساقی، پادشاهی، تاج، حریر و عسل است، باید به بصره و عویر در سرزمین شام برود که در آنجا، خاندان جفنه بن غسان زندگی میکنند و هر کس از شما که خواستار لباسهای حریر، اسبهای تندرو، صندوقهای رزق و روزی و خونهای به زمین ریخته است، باید به سرزمین عراق برود که ساکنان آن، خاندان جذیمه برش هستند و ساکنان حیره، خاندان معرق میباشند».
در علل الشرایع و عیون الاخبار با استناد به بهروی از امام رضا علیهالسلام و او از امام حسین علیهالسلام نقل شده: «سه روز قبل از شهادت پدرم، علی بن ابیطالب علیهالسلام، مردی از بزرگان تمیم به نام عمرو از پدرم پرسید: «ای امیرمؤمنان! مرا از داستان اصحاب رس باخبر کن که چه زمانی بودهاند و خانه آنها کجاست و چه کسی بر آنها پادشاهی میکرده و آیا خداوند متعال، پیامبری از آن مبعوث کرده و چرا هلاک شدهاند؟» پدرم فرمود: «درباره چیزی سؤال کردی که قبل از تو، کسی از من سؤال نکرده بود و هیچ کس بعد از این، درباره آن نخواهد گفت، مگر با استفاده از سخنان من، در کتاب خدای عزّوجلّ هیچ آیهای وجود ندارد، جز اینکه من از تفسیر آن و شأن نزولش و زمان دقیق نزول آن، آگاهی و شناخت دارم و همانا همه این علمها در سینه من، جمع شده، امّا خواهان آن کماند و وقتی مرا از دست دادند پشیمان، خواهند شد. امّا ای برادر اهل تمیم! آنها، درخت صنوبری را میپرستیدند که به آن، شاه درخت میگفتند و یافث، پسر نوح، آن درخت را در نزدیکی چشمهای به نام روشنا آب کاشته بود و به این علّت، اصحاب رس نامیده شدند که پیامبر خود را در زیر خاک دفن کردند و این قوم بعد از حضرت سلیمان علیهالسلامزندگی میکردند و دارای دوازده روستا بودند که همه آنها در کنار جوی آبی به نام رس از سرزمین مشرق قرار داشتند و نام آن نهر از این قوم
گرفته شده بود و در آن روز در روی زمین، رودی پرآبتر و شیرینتر از آن نهر و قریهای آبادتر از روستاهای این قوم وجود نداشت». سپس آن حضرت، نام روستاهای آنها را نام برد که بزرگترین آنها اسفندار نام داشت و پادشاه آنها که نرکوذ ابن غابور از فرزندان نمرود، فرعون زمان ابراهیم علیهالسلام نام داشت در اسفندار زندگی میکرد و در آنجا، چشمهای روان بود که صنوبر بزرگی در کنار آن قرار داشت و آنها در هر روستا، دانه این درخت را کاشته بودند و راهی از چشمه در کنار آن گذاشته بودند و از آن دانهها، درختان بزرگی روییده بود که این قوم، نوشیدن آب آن رود را بر خود و حیوانات خود حرام کرده بودند و هر کس از آن آب میخورد، او را میکشتند و میگفتند: «این نهر، باعث زندگی صنوبر و الهه ماست و شایسته نیست هیچ کس از زندگی آلهه ما، کم کند». بنابراین آنها و چارپایانشان از رود رس برای خوردن استفاده میکردند و در هر ماه از سال در یک روستا عید میگرفتند و در کنار صنوبر آن روستا جمع میشدند و روی درخت صنوبر آن روستا، حریر زیبایی میانداختند و بعد گوسفندان و گاوهای قربانی را در کنار درخت، قربانی میکردند و با هیزم، آتش درست میکردند و قربانیها را میسوزاندند و وقتی دود آنها، آسمان را فرا میگرفت و مانع از دیدن آسمان میشد به سجده میافتادند و با گریه و زاری از درخت صنوبر میخواستند تا از آنها راضی شود، سپس شیطان میآمد و شاخههای درخت را تکان میداد و از تنه درخت، صدای کودکی به گوش میرسید که میگفت: «ای بندگان من!از شما راضی شدم!» در آن حال، خوشحال میشدند و آرامش پیدا میکردند و چشمان آنها با دیدن این منظره، روشن میشد، بعد سر خود را بلند میکردند و آواز میخواندند و تار میزدند و یک شبانه روز را به خوشگذرانی سپری میکردند، این گروه از عجم بودند و عجم، نام ماههای دوازده گانه خود را از این روستای دوازدهگانه گرفتهاند. این کار در هر ماه در یک روستا انجام میشد تا وقتی که عید بزرگ آنها فرا
میرسید و آنها، همگی از کوچک و بزرگ در روستای اسفندار نزد صنوبر بزرگ و چشمه بزرگ خود جمع میشدند و سراپردههای ابریشم و حریر به آن درخت آویزان میکردند و برای آن سراپرده، دوازده در ورودی قرار میدادند که هر در، مخصوص یک روستا بود و همگی بیرون از آن سراپرده، برای صنوبر سجده میکردند و حیوانهای خود را چند برابر صنوبرهای روستای دیگر، در برابر این صنوبر بزرگ قربانی میکردند، در آن هنگام ابلیس ملعون نزدیک آمد و درخت را تکان داد و از داخل آن به واضحی با آنها حرف میزد و به آنها وعده میداد و بر آنها منت میگذاشت و آنها در حال سجده، سر خود را تکان میدادند و از هولناکی آن صدا نمیتوانستند بلند شوند و به ساز و آواز بپردازند و دوازده شبانه روز به تعداد عیدها و روستایشان در آن حال به سر میبردند، بعد سر از عبادت و سجده بلند میکردند.
وقتی کافر بودن آنها نسبت به خدای عزّوجلّ و عبادت غیر او به درازا کشید، خداوند متعال، پیامبری از بنی اسرائیل و فرزند یهودا، پسر یعقوب علیهالسلام را بر آنها برگزید و او مدتی طولانی در میان آنها به سر برد و ایشان را به عبادت خدای عزّوجلّ و شناخت او دعوت کرد، امّا آنها از او پیروی نکردند، وقتی پیامبرشان، گمراهی زیاد و لج بازی آنها را دید، در شب عید بزرگ آنها، به درگاه خداوند متعال دعا کرد و گفت: «پروردگارا! بندگانت از من دوری میکنند و فردا صبح، برای عبادت، کنار درخت بزرگی که نفع و ضرری برایشان ندارد، جمع میشوند، خدایا! قدرت خود را به آنها نشان بده و همه درختان صنوبر آنها را خشک کن». وقتی مردم صبح بلند شدند، دیدند همه درختان آنها، خشک شده، از این اتفاق ترسیدند و به دو گروه تقسیم شدند، گروهی گفتند: «این مرد که ادعای پیامبری میکند، خدایان شما را جادو کرده تا شما را از عبادت درخت، متوجه عبادت خدای خود کند». گروه دیگر گفتند: «خیر، بلکه درخت و خدای ما از دیدن این مرد که شما را به عبادت غیر او دعوت میکند، ناراحت
شده و خوبی و زیبایی خود را از ما گرفته است، پس باید از این مرد انتقام بگیریم». به همین دلیل با یکدیگر دعوا کردند و تصمیم گرفتند پیامبر صلیاللهعلیهوآله را بکشند و چاه عمیقی کندند که دهانه باریکی داشت و پیامبر صلیاللهعلیهوآله را داخل آن چاه انداختند و دهانه چاه را با سنگ بزرگی پوشاندند و لولههای آب را درون چاه کردند و گفتند: «ای خدا! ما امیدواریم که از ما راضی شوی، چون ما. کسی را که نمیگذاشت تو را عبادت کنیم، کشتیم و او را در زیر بزرگترین خدای خود دفن کردیم، شاید از این انتقام راضی شوی و نور و سرسبزی خود را برگردانی». در تمام آن روز، قبل از غرق شدن پیامبرشان، صدای ناله او را میشنیدند که در مناجات خود میگفت: «ای مولای من ! تنگی جا و شدت گرفتاری مرا میبینی، پس به ضعف و ناتوانی من و بر سختیام رحم کن و در گرفتن روح من، عجله کن و مرا زودتر به دیدار خود برسان». این ناله تا هنگام مرگ او، ادامه داشت. بعد از آن خداوند عزّوجلّ به جبرئیل وحی نمود: «آیا این بندگان من از بزرگی و صبر من، مغرور شدهاند و خود را از حیله من در امان میدانند که چیزی به جز من را پرستیدهاند و رسول مرا کشتهاند و فکر کردهاند خشم من، شامل حال آنها نمیشود و از قدرت و تسلّط من خارج شدهاند، حالا من از گناهکارانی که ترسی از عذاب من ندارند، انتقام میگیرم و هر لحظه به بزرگی خود، قسم میخورم و آنها را الگو و پندی برای همگان قرار میدهم». پس در همان روز عید آنها، باد بسیار سرخ رنگ و شدیدی وزید که باعث حیرت و ترس آنها شد و به یکدیگر پناه میبردند، سپس زمین از زیر پایشان، مانند کبریت، آتش گرفت و ابری سیاه رنگ بر سرشان سایه انداخت و شعلههای آتش بر آنها بارید که بدنهایشان را آب کرد، همان طور که سرب در برابر آتش، آب میشود. از خشم خداوند و آمدن عذاب او به او پناه میبریم که هیچ چیزی، جز قدرت پروردگار بلند مرتبه عظیم وجود ندارد.
تفسیر علی بن ابراهیم مینویسد: «اصحاب رس، کسانی هستند که مردانشان به مردان قناعت کرده و زنانشان با زنان، خود را بینیاز میکردند؛ یعنی به عمل لواط و مساحقه، آلوده بودند و خداوند هم آنها را از بین برد».
قصص راوندی با استناد به یعقوب بن ابراهیم میگوید: «مردی از امام کاظم علیهالسلام درباره اصحاب رس پرسید، آن حضرت فرمود: «خداوند متعال، دو پیامبر برای آنها فرستاد و آنها دو گروه بودند، اوّلی که اسم آنها در قرآن نیامده و قومی صحرانشین و دامدار بودند و خداوند متعال، صالح پیامبر علیهالسلام را به طرف آنها فرستاد و آنها او را کشتند. خداوند متعال، پیامبر دیگری به سویشان فرستاد و او را با یک جانشین، تأیید و پشتیبانی کرد، امّا آنها، پیامبر را به قتل رساندند و با جانشین او، مبارزه کردند، تا آنجا که به آنچه، سزاوار آن بودند، رسیدند، آنها میگفتند: «خدای ما در دریاست و کنار دریا، زندگی میکردند و آنها در طول سال، عیدی داشتند که در آن روز، نهنگ قوی هیکلی از دریا بیرون میآمد و آنها بر او سجده میکردند، جانشین پیامبر علیهالسلام به آنها گفت: «من نمیخواهم که مرا، پروردگار و خدای خود قرار دهید، ولی اگر این نهنگ از من پیروی کند، شما، دعوت مرا قبول میکنید؟» آنها قبول کردند و عهد و پیمان بستند، همان لحظه، آن نهنگ به همراه چهار ماهی بزرگ از دریا بیرون آمد، وقتی مردم به او نگاه کردند به سجده افتادند. جانشین پیامبر به طرف نهنگ رفت و به او گفت: «از روی میل و یا کراهت به نام خداوند بزرگوار کریم، نزد من بیا»، به قدرت خدا، آن نهنگ و چهار ماهی بزرگ به طرف خشکی و نزد جانشین درست کار آمدند، امّا مردم، باز هم از او دوری کردند، پس از آن، خداوند متعال، باد شدیدی به طرف آنها فرستاد که آنها و چارپایانشان را در آب انداخت، سپس به جانشین، وحی شد که در فلان جا در فلان چاه، گنجی از طلا و نقره است و او، آن را به طور مساوی، میان یاران و اصحاب خود تقسیم کرد. امّا گروه دوم که، خداوند متعال در قرآن به سرگذشت آنها
اشاره کرد. قومی بودند که در کنار نهری به نام رس زندگی میکردند و پیامبر زیادی به سوی آنها، نازل شد و آنها، صلیب را میپرستیدند و خداوند سی پیامبر به سوی آنها فرستاد که همه آنها را به قتل رساندند و خداوند متعال هم، آنها را کشت».
در کتاب العرائس آمده است: «اصحاب رس، پیامبری به نام حنظله بن صفوان داشتند و در سرزمین آنها، کوهی بلند به نام فتح وجود داشت و سیمرغی در آن کوه زندگی میکرد که از بزرگترین پرندگان بود و در بدن او از همه رنگها وجود داشت و به آن، عنقا میگفتند، چون گردن او بسیار بلند بود و پرندگان مختلف را شکار میکرد. روزی از فرط گرسنگی، کودکی را دزدید و خورد و روز دیگر، زنی را با دو چنگال خود گرفت و او را خورد. مردم از این جریان به پیامبر خود شکایت کردند، آن پیامبر در حال مناجات گفت: «خدایا!این پرنده را بگیر و نسل او را از بین ببر». پس صاعقهای رسید و آن پرنده را سوزاند و هیچ اثری از او نماند و عرب و عجم، داستان سیمرغ را در شعرها و مثالهای خود آوردهاند. پس از آن، اصحاب رس از پیامبر خود دوری کردند و او را به قتل رسانیدند، خداوند متعال هم بر آنها، عذابی فرستاد و آنها را هلاک کرد، امّا نهر آب و خانههایشان تا دویست سال، متروکه باقی ماند، بعد از این مدت، خداوند متعال، مردم دیگری را در آنجا سکونت داد که آنها، چند سالی، صالح و درستکار بودند، امّا بعد از آن، دچار فساد و زشتی شدند تا آنجا که، یک مرد با دختر و خواهر و همسر خود آمیزش میکرد و همسر خود را به همسایه و برادر و دوست خود میداد تا دوستی و پیوند، میانشان ایجاد شود. بعد از این به عمل زشتتری دچار شدند؛ یعنی مرتکب لواط و همجنس گرایی شدند و شیطانی به نام دلهات، نزد زنان رفت و به آنها آموزش داد که چگونه با عمل مساحقه از یکدیگر استفاده کنند، خداوند متعال نیز صاعقهای را در ابتدای شب بر آنها فرستاد در آخر شب، زمین، آنها را فرو برد و خورشید، خسوف کرد و یک نفر هم از آن قوم، باقی نماند و خانههایشان ویران و خالی از سکنه شد».
در قصص راوندی با استناد به امام باقر علیهالسلام آمده است که: حضرت علی علیهالسلام فرمود: «خداوند متعال به شعیا علیهالسلام وحی کرد: «من، صد هزار نفر از قوم تو را هلاک میکنم، چهل هزار تن از افراد شرور و شصت هزار نفر از خوبان!» آن حضرت گفت: «خداوندا! خوبان را چرا میکشی؟» خطاب رسید: «چون آنها با اهل گناهکار، مدارا میکردند و از خشم من، دچار خشم نمیشدند».
در همان کتاب از وهب بن منبه نقل شده: «در میان بنی اسرائیل در زمان شعیا علیهالسلام، پادشاهی عادل بود و مردم، فرمان بردار پروردگار بودند، بعد از آن، این قوم دچار زشتیهایی شدند، پادشاه بابل به آنها حمله کرد و پیامبرشان، آنها را از خشم خداوند متعال باخبر کرد، وقتی متوجه ضعف قدرت سپاه خود شدند، توبه کردند؛ خداوند متعال به شعیا علیهالسلام وحی کرد: «من، توبه آنها را برای درستکاری و صلاح پدرانشان قبول کردم». پادشاه آنها در آن زمان، بنده خوبی بود که زخمی در پای خود داشت. خداوند متعال به شعیا علیهالسلام وحی کرد: «به پادشاهتان بگو برای خود، جانشین و رهبر درستکاری از اهل بیت خود انتخاب کند، چون من به زودی مرگ او را میرسانم». وقتی شعیا علیهالسلام این پیام خداوند متعال را به او گفت؛ او با توبه و دعا و گریه گفت: «خداوندا! اوّل کار مرا با خیر و نیکی قرار دادی و وسیله پادشاهی مرا فراهم کردی و امید و توکّل من در آینده به توست، پرستش، شایسته توست و من، هیچ کار صالحی نزد تو نفرستادهام و تو نسبت به نفس من از خودم، آگاهتری، از تو میخواهم مرگ مرا نرسانی و عمر مرا طولانی کنی و کارهای مرا در راهی که خودت دوست داری و قبول داری، قرار دهی». آنگاه خدای متعال به شعیا علیهالسلام وحی کرد: «همانا، من به توبه و زاری او، رحم کردم و دعای او را قبول کردم و پانزده سال به عمر او اضافه کردم؛ پس نزد او برو و زخم پای او را با شیره انجیر، درمان کن، چون من، داروی درد او را در آن
گذاشتهام و من، خود، او را کفایت میکنم و بنی اسرائیل را در برابر دشمن، یاری میکنم». وقتی صبح شد، دیدند تمام سپاه پادشاه بابل در اردوگاه خود مردهاند و غیر از پادشاه شان و پنج نفر کسی زنده نمانده، آنها با دیدن هلاکت یاران خود، ترسیدند و با ترس به طرف کشور خود فرارکردند و بنی اسرائیل در خیر و برکت باقی ماندند، امّا وقتی پادشاهشان از دنیا رفت، دچار گرفتاری شدند و هر گروهی، دَم از خودخواهی زد و هرچه شعیا علیهالسلام، آنها را نصیحت کرد، قبول نکردند تا وقتی که خداوند متعال، عذابی فرستاد و آنها را هلاک کرد».
صاحب الکامل میگوید: «آوردهاند که خدای متعال به شعیا علیهالسلام وحی کرد تا در میان بنی اسرائیل قیام کند و با وحی خداوند متعال، آنها را از بدیها دور کند، او، این کار را کرد، امّا آنها با او دشمنی کردند و خواستند او را بکشند، او هم از چنگ ایشان فرار کرد و به طرف تنه درختی رفت و در آن مخفی شد، ولی شیطان، گوشهای از لباس او را کشید و از تنه درخت بیرون آورد و آن را به بنی اسرائیل نشان داد، آن قوم سنگدل، ارهای آوردند و شعیا علیهالسلام را همراه درخت از وسط اره کردند و او را کشتند».
توحید از حسن بن محمد نوفلی از امام رضا علیهالسلام در برخورد با بزرگان دین و ملتهای مختلف خطاب به جاثلیق میگوید: «ای نصرانی! آگاهی تو درباره کتاب شعیا علیهالسلام چه اندازه است؟» او گفت: «به تک تک حروف آن، آگاهی دارم». امام علیهالسلام فرمود: «آیا این حرف او را شنیدهای که میگوید: «ای قوم! من، چهره مرد خر، سواری را میبینم که لباسهایی از نور پوشیده است و شترسواری را میبینم که نور او، مانند نور ماه است».
او گفت: «بله، شعیا علیهالسلام چنین گفته است».
سپس فرمود: «شعیای نبی علیهالسلام، درباره آنچه، تو و یاران تو در تورات خواندهاید،
صحبت کرده و میگوید: «دو سوار را دیدم که زمین از نور آنها، روشن شد، یکی از آنها، سوار دراز گوش بود و دیگری، سوار بر شتر، آن دو کیستند؟»
رأس الجالوت (از علمای یهود) گفت: «من، آن دو را نمیشناسم، تو به من بگو، آنها کیستند؟» آن حضرت فرمود: «سوار اوّل، عیسی علیهالسلام است، شتر سوار، محمّد صلیاللهعلیهوآله میباشد، آیا این مطلب را در تورات منکر میشوی؟» گفت: «خیر؛ انکار نمیکنم». امام رضا علیهالسلام فرمود: «آیا حبقوق نبی علیهالسلام را میشناسی؟» او گفت: «بله». امام علیهالسلام فرمود: «آیا در کتاب شما از زبان حبقوق نیامده است، کتابی بر فراز کوه فاران، نازل میشود و آسمانها پر از نام احمد صلیاللهعلیهوآله و امت او میشود و سپاه او، بعد از خرابی بیت المقدس با آن کتاب جدید (یعنی قرآن) نزد ما میآیند. «آیا این سخن را شنیدهای و به آن ایمان داری؟» رأس الجالوت گفت: «بله، حبقوق نبی، اینها را گفته و من، آن را انکار نمیکنم».
عیون الاخبار از ریان بن شبیب نقل میکند: در روز اوّل محرم به خانه امام رضا علیهالسلام رفتم، آن حضرت فرمود: «ای پسر شبیب! آیا روزهای؟» گفتم: «نه». فرمود: «امروز، روزی است که زکریا علیهالسلام دعا کرد و از خداوند متعال، درخواست فرزند کرد و گفت: «رَبِّ هَبْ لِی مِنْ لَدُنکَ ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعَآءِ»؛(1)«خداوندا! به ما، فرزندانی پاک سرشت عطا کن که همانا تو، اجابت کننده دعا هستی». پس خداوند متعال، دعای او را قبول کرد و به ملائکه دستور داد، در حالی که زکریا علیهالسلام در حال عبادت خداوند بود، به یحیی علیهالسلام مژده دهند؛ «فَنادَتْهُ الْمَلاَئِکَةُ وَهُوَ قَآئِمٌ یُصَلِّی فِی الْمِحْرَابِ أَنَّ اللّهَ یُبَشِّرُکَ بِیَحْیَی»؛(2)«پس فرشتگان زکریا را صدا کردند، هنگامی که در محراب عبادت بود همانا خداوند، تو را به ولادت یحیی بشارت داد».
پس هر کس در این روز، روزه بگیرد و به درگاه خداوند متعال، دعا کند، خداوند متعال، همان طور که دعای زکریا علیهالسلام را اجابت کرد، دعای او را اجابت خواهد کرد».
کافی از ابوحمزه از امام باقر علیهالسلام نقل میکند: به آن حضرت گفتم: «هدف خدای متعال از اینکه درباره یحیی علیهالسلام فرمود: «وَحَنانا مِنْ لَدُنّا وَزَکَواةً»؛(3)«و او با لطف به مقام نبوّت رسید و راه تقوا راپیش گرفت». رحمت و لطف خداوند متعال نسبت به یحیی علیهالسلام این بود که، هر وقت یحیی علیهالسلام میگفت: «یا رب». خداوند عزّوجلّ میفرمود: «لبیک یا یحیی علیهالسلام».
امالی با استناد به پیامبر صلیاللهعلیهوآله مینویسد: از مهربانی و پارسایی یحیی بن زکریا علیهالسلام، همین بس که، وقتی او به بیت المقدس رفت و به مردم و رهبران آنجا که عباها و لباسهایی از پشم و کلاههای بلند میپوشیدند و با زنجیرهای بلند، خود را برای اعتکاف به ستونهای مسجد بسته بودند، نگاه کرد، به مادر خود گفت: «ای مادر! برای من نیز، عبایی از مو و پشم درست کن تا به بیت المقدس بروم و در کنار مردم و رهبران به عبادت خداوند متعال بپردازم». مادرش گفت: «باید از پیامبر خدا، زکریا علیهالسلام اجازه بگیرم». در بین این صحبتها، زکریا علیهالسلام آمد و به یحیی علیهالسلام گفت: «پسرم! چه چیزی باعث شده در این سن کم، این فکر را بکنی؟» یحیی علیهالسلام گفت: «پدر جان!، آیا کودکانی کوچکتر از مرا ندیدی که مردهاند؟» زکریا علیهالسلام گفت: «بله، دیدهام». زکریا علیهالسلام به همسرش گفت: «برای او، لباسی از پشم و کلاهی از موی حیوان درست کن». او، این کار را کرد و یحیی علیهالسلام، لباس را پوشید و کلاه را بر سر گذاشت و به بیت المقدس رفت و همراه رهبران به عبادت خداوند متعال پرداخت تا آنجا که لباس مویی، گوشت بدنش را لاغر کرد؛ وقتی چشم او به بدنش افتاد که لاغر شده بود، گریه کرد. خدای متعال به او وحی کرد: «ای یحیی! آیا برای لاغر شدن و از بین رفتن بدنت گریه میکنی، قسم به بزرگی و شکوهم؛ اگر از آتش جهنم خبر داشتی هر لحظه به جای لباس بافته شده از مو، لباسی آهنین میپوشیدی!» پس یحیی علیهالسلام آن قدر گریه کرد که به خاطر گریه، گوشت گونههایش آب شد و دندانهای آسیای او، نمایان شد، این خبر به گوش مادرش رسید و مادرش نزد زکریا علیهالسلام رفت و او را از حال یحیی باخبر کرد، زکریا علیهالسلام در جمع رهبران به یحیی علیهالسلام گفت: «ای فرزند من! تو را ازخداوند خواستم تا روشنی چشمم باشی، چه کسی باعث شده که این طور گریه کنی؟» یحیی علیهالسلام گفت: «پدر جان! شما، خودت مرا به گریه کردن واداشتی؟» زکریا علیهالسلام گفت:
«کجا و چه وقت، من به تو این دستور را دادم؟» یحیی علیهالسلام گفت: «آیا شما نگفتید بین
بهشت و جهنم، گردنهای است که هیچ کس، جز گریه کنندگان به درگاه خداوند متعال نمیتوانند از آن عبور کنند؟» زکریا علیهالسلام گفت: «بله، پس تلاش کن و به عبادت خداوند متعال بپرداز که جاه و درجه تو، برخلاف من است». یحیی علیهالسلام بلند شد و عبا را بر سرکشید، مادرش، دامان او را گرفت و گفت: «پسرم! اجازه میدهی با دو تکه نمد، دندانهایت را بپوشانم و اشکهایت را پاک کنم». یحیی علیهالسلام گفت: «هرچه میخواهی، بکن». مادرش، با دو تکه نمد در جای گونههای او، دندانهایش را پوشاند و اشکهایش را پاک کرد، بعد آن دو نمد را فشار داد و اشکها از میان انگشتان او، سرازیر شد، آنگاه زکریا به پسر خود نگاه کرد و سر به آسمان بلند کرد و گفت: «خداوندا! این پسر من، یحیی علیهالسلام است و این هم، اشکهای دو چشم اوست و تو، مهربانترین مهربانانی».
به سبب روحیه پاک و قلب مهربانی که یحیی علیهالسلام داشت، زکریا علیهالسلام هرگاه میخواست با مردم حرف بزند به اطراف خود نگاه میکرد و اگر یحیی علیهالسلام در آن جمع بود، سخنی از بهشت و جهنم نمیگفت.
یک روز خواست حرفی به بنی اسرائیل بزند و یحیی علیهالسلام، سر خود را با عبایش پوشانده و در جمع حاضر بود و در میان مردم نشسته بود، اما زکریا علیهالسلام، او را ندید، پس شروع به سخن گفتن کرد و فرمود: «دوست و حبیب من، جبرئیل علیهالسلام از خدای متعال برایم گفته: در جهنم، کوهی است که به آن، سکران میگویند، در زیر این کوه، دره و بیابانی است که به آن، غضبان میگویند و آنجا از خشم، خدای متعال، خشمگین میشود، در آنجا، چاهی است که عمق آن به اندازه صد سال راه رفتن است و در آن چاه، صندوقهایی از آتش است و در آن صندوق، غل و زنجیرهایی آتشین قرار دارد». در این وقت، یحیی علیهالسلام سر بلند کرد و گفت: «وای بر دوری ما از کوه!» بعد با حالت سرگشتگی و سرافکندگی از مجلس بلند شد، زکریا علیهالسلام با دیدن او، مجلس را
تمام کرد و نزد مادر یحیی علیهالسلام رفت و به او گفت: «میترسم یحیی علیهالسلام از گریه و ماتم بمیرد». مادرش بلند شد و به دنبال او رفت، دو جوان بنی اسرائیلی با دیدن او، علّت نگرانی او را پرسیدند و با فهمیدن داستان، آنها هم برای پیدا کردن یحیی علیهالسلام با مادرش به دنبال یحیی علیهالسلام گشتند تا وقتی که به چوپانی رسیدند، به او گفتند: «ای چوپان! آیا جوانی با این خصوصیات ندیدی؟» چوپان گفت: «نکند به دنبال یحیی علیهالسلام هستید؟» مادرش گفت: «بله، من، مادرش هستم، چون نزد او از آتش جهنم، حرف زدهاند، ترسیده است». چوپان گفت: «من، ساعتی قبل او را در فلان جا دیدم که پای خود را در آب فرو برده و در حالی که به آسمان نگاه میکرد، میگفت: «قسم به بزرگی و شکوهت، ای مولای من! هرگز آب نمیخورم تا وقتی که مقام و بزرگی خود را نزد تو ببینم». مادرش به آنجا رفت و به او نزدیک شد و سر او را به سینه گرفت و او را به خداوند متعال، قسم داد که همراه او به خانه برگردد و یحیی علیهالسلام قبول کرد، مادرش گفت: «آیا میخواهی که به جای لباس مویی، لباس پشمی بپوشی، چون پشم، نرمتر است». یحیی علیهالسلام قبول کرد، بعد مادرش، برای او، خوراک عدس درست کرد و او از آن خورد و خوابید و خواب سنگینی، او را فرا گرفت، به طوری که برای نماز بلند نشد، پس در خواب صدایی شنید: «ای یحیی! پسر زکریا علیهالسلام آیا خانهای بهتر از خانه من و همسایهای بهتر از من انتخاب کردی؟» یک دفعه بیدار شد و به نماز ایستاد و گفت: «پروردگارا! تنبلی مرا ببخش، خدایا! قسم به بزرگیات در هیچ سایبانی، غیر از بیت المقدس خانه نمیگیرم». به مادرش گفت: «لباس مویی مرا بده، فهمیدم که شما، مرا دچار سختی میکنید». مادرش، لباس مویی را به او داد و او را سخت در آغوش گرفت. زکریا گفت: «ای مادر یحیی!او را رها کن، پسر من به قناعت قلب رسیده و خوشی دنیا را نمیخواهد». به همین خاطر یحیی علیهالسلام بلند شد و لباس مویی
پوشید و کلاه پشمی بر سر گذاشت و به بیت المقدس رفت و همراه رهبران به عبادت پرداخت تا آن زمان که، دستور خداوند متعال درباره او محقق شد».
از امیرمؤمنان علیهالسلام روایت شده: «آسمان و زمین، فقط برای دو نفر گریه کرد: یحیی ابن زکریا علیهالسلام و حسین بن علی علیهماالسلام».
درباره او بحث کردهاند که چرا یحیی علیهالسلام نامیده شده است؟ ابن عباس گفته است برای اینکه خداوند متعال، نازایی مادرش را به وسیله وجود او از بین برده و او را به دنیا آورده بعضی گفتهاند: «برای اینکه خدای، متعال، او را با ایمان متولد کرد و یا اینکه خدای متعال، قلب او را با بزرگی به وجود آورد و قبل از او، کسی این نام را نداشته است».
عیون الاخبار از یاسر خادم نقل میکند: از امام رضا علیهالسلام شنیدم که فرمود: «سختترین کار، برای فرزند آدم در سه جا روی میدهد: 1- روزی که از شکم مادر متولد میشود و چشمش به دنیا باز میشود. 2- روزی که میمیرد و اهل آخرت را میبیند. 3- روزی که از قبر بلند میشود و چیزهایی را میبیند که در دنیا، خواب آن را هم ندیده بود».
به گفته خدای متعال، یحیی علیهالسلام در هر سه موضوع از وحشت و ترس در امان بود و سلامت میماند؛ «وَسَلامٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَیَوْمَ یَمُوتُ وَیَوْمَ یُبْعَثُ حَیّا»؛(1)«سلام خداوند بر او باد در روز ولادتش و در روز وفاتش و روزی که برای زندگی ابدی برانگیخته میشود». عیسی بن مریم علیهالسلام نیز به گفته قرآن کریم در این سه موضوع به خود، سلام فرستاده است؛ «وَالسَّلامُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدتُّ وَیَوْمَ أَمُوتُ وَیَوْمَ أُبْعَثُ حَیّا»؛(2)«و سلام خداوند بر من باد، روزی که به دنیا آمدم و روزی که از دنیا بروم و روزی که برای زندگی ابدی برانگیخته میشوم».
امالی از امام رضا علیهالسلام نقل میکند: «ابلیس ملعون نزد همه پیامبران از آدم علیهالسلام تا عیسی علیهالسلام رفت و با آنها گفت و گو و از آنها سؤال میکرد و با هیچ کدام از پیامبران بیش از یحیی علیهالسلام، دشمنی و خصومت نداشت، روزی یحیی علیهالسلام به او گفت: «ای ابامره! من از تو، چیزی میخواهم». ابلیس گفت: «تو گرانقدرتر از آن هستی که از من، چیزی بخواهی و من، آن را قبول نکنم، هرچه میخواهی، بگو». یحیی علیهالسلام گفت: «ای ابامره! از تو میخواهم نیرنگی را که بنی آدم را با آن به تسلیم و شکار خود میکشانی، به من بگویی». ابلیس گفت: «با تمام میل، قبول میکنم». با او، فردای آن روز قرار گذاشت. فردا صبح، یحیی علیهالسلام در خانه منتظر او نشست و در خانه را بست؛ ناگهان او را در حالت ترسناکی دید که از جلوی در، وارد خانه شد، صورت او، مانند میمون و بدنش، مثل خوک بود و چشمانش باز مانده و دندانهایش، دراز بود و چانه و ریشی نداشت و چهار دست داشت که دو دست از سینهاش در آمده و دو دست روی شانهاش بود و بر روی زانو، راه میرفت و انگشتانش در پشت آن بود و عبایی پوشیده بود که در وسط با کمربند بسته شده بود و آن کمربند، خطوطی قرمز و زرد و سبز و سایر رنگها را داشت و در دست او، زنگولهای بزرگ وجود داشت و بر روی سرش، تخم مرغ بزرگی بود و درون آن تخم، قلابی آهنین آویزان بود. وقتی یحیی علیهالسلام او را دید به او گفت: «این کمربندی که به کمر بستهای، چیست؟» ابلیس گفت: «این، دین مجوس است که من، آن را به وجود آوردم و برای آنها، شکوه دادم». یحیی علیهالسلام گفت: «این نخها و خطهای رنگارنگ چیست؟» ابلیس گفت: «اینها، رنگ و رو و زیبایی، زنان است که زنان خود را با آن آرایش میکنند تا مردان را با آنها دچار فتنه کنند و گول بزنند». یحیی علیهالسلام گفت: «این زنگی که در دست داری، چیست؟» ابلیس گفت: «همه لذتی است که از انواع موسیقی، مثل تار، طنبور، طبل، نی، بربط و رباب و... به دست میآید و مردم در کنار مجلس شراب خود، مینشینند و درخواست لذت
زیادتری میکنند، آن وقت، من، این زنگ را به حرکت در میآورم، با شنیدن آن به خوشی و شادمانی در میآیند، بعضی میرقصند و بعضی بشکن میزنند و بعضی پیراهن پاره میکنند». یحیی علیهالسلام گفت: «کدام یک از اینها، بیشتر مورد علاقه و باعث روشنی چشم تو میشود؟» ابلیس گفت: «زنان! زنان، دام من هستند و من، هر وقت از لعنت و نفرین افراد خوب و درستکار اذیت میشوم به سوی زنان، میروم و آرامش پیدا میکنم!» یحیی علیهالسلام گفت: «این تخمی که روی سر توست، چیست؟» ابلیس گفت: «به وسیله آن، نفرین مؤمنان را از خود دور میکنم». یحیی علیهالسلام گفت: «این قلاب آهنی چیست؟» گفت: «با آن، قلبهای صالحان را عوض میکنم و به سوی خود میکشانم». یحیی علیهالسلام پرسید: «آیا تا حالا بر من، پیروز شدهای؟» ابلیس گفت: «نه، ولی تو، ویژگیای داری که باعث تعجب من میشود». یحیی علیهالسلام گفت: «آن چیست؟» ابلیس گفت: «تو، مردی پرخور هستی که در اثر این کار، بعضی اوقات نمیتوانی نماز شب و روز خود را به درستی بخوانی». یحیی علیهالسلام همان لحظه گفت: «از این به بعد، با خدای متعال عهد میکنم که هرگز خود را از غذا سیر نکنم تا هنگامی که او را ببینم». ابلیس گفت: «از این به بعد با خدای خود عهد میکنم که تا روزی که او را ببینی؛ هیچ وقت مؤمنی را نصیحت نکنم». بعد خارج شد و دیگر نزد یحیی علیهالسلام برنگشت.
تقسیر علی بن ابراهیم نقل میکند: «همسر زکریا علیهالسلام، خواهر مریم، دختر عمران از بزرگان و رؤسای بنی اسرائیل و فرزندان پادشاهان آنها از نسل سلیمان بن داوود علیهالسلام بود که از خداوند متعال میخواست؛ فرزندی را وارث او قرار دهد».
از علی بن حسین علیهماالسلام روایت شده: «همراه پدرم علیهالسلام از شهر بیرون رفتیم و به هیچ خانهای نمیرسیدیم، مگر این روایت که پدرم از یحیی بن زکریا علیهالسلام یاد میکرد، روزی گفت: «از کوچکی دنیا همین بس که، سر یحیی علیهالسلام از تن جدا شد و به زنازادهای از بدکاران بنی اسرائیل تقدیم شد».
کتاب احتجاج مینویسد: «سعد بن عبداللّه از حضرت حجت علیهالسلام درباره نازل شدن کهیعص در آغاز سوره مریم پرسید، آن حضرت علیهالسلام فرمود: «این حروف از اخبار غیبی است که خداوند متعال، بنده خود را به آن آگاه کرد و بعد داستان آن را به صورت رمزی برای حضرت محمّد صلیاللهعلیهوآله گفت».
داستان این بود که زکریا علیهالسلام از خداوند خود خواست، نامهای پنج گانه را به او یاد دهد، خداوند متعال، جبرئیل علیهالسلام را فرستاد تا آنها را به او یاد بدهد، حضرت زکریا علیهالسلام وقتی نام محمد صلیاللهعلیهوآله و علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام و حسن علیهالسلام را شنید، غم او از بین رفت و آرامش پیدا کرد، امّا وقتی نام حسین علیهالسلام به میان آمد، اشکهایش جاری شد و به ناله و شکوه درآمد و نفسش به شماره افتاد، آن وقت گفت: «پروردگارا! چه شد که وقتی نام چهار تن از آنها را به من یاد دادی، از نام آنها، غم و اندوهم از بین رفت و آرامش پیدا کردم، امّا وقتی نام حسین علیهالسلام به میان آمد، اشک و ناله، امانم را برید». خدای متعال، او را از ماجرای حسین علیهالسلام آگاه کرد و گفت: «کهیعص: کاف، اسم کربلا وهاء، هلاکت بزرگ خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله، و یاء، یزید ظالم بر حسین علیهالسلام و عین، عطش حسین علیهالسلام و ص، صبر او، در آن بلاست». وقتی زکریا علیهالسلام این سخن را شنید تا سه روز با خود خلوت کرد و در مسجد به گریه و عزاداری برای حسین علیهالسلام پرداخت. در مرثیه سرایی خود میگفت: «پروردگارا! آیا بهترین فرزند تو، داغ فرزند میبیند؟ آیا چنین بلا و غمی به او میرسد؟ آیا علی علیهالسلام و فاطمه، پیراهن عزای فرزند خود را میپوشند؟ خداوندا! چنین غمی به آنها میرسد؟ خداوندا! به من، فرزندی بده که روشنی چشم من در پیری باشد و مرا با عشق و محبت او، آزمایش کن، بعد مرا به مصیبت و داغ او، دچار کن، همان طور که حبیب خود، محمد صلیاللهعلیهوآله را به داغ فرزند دچار کردی». خداوند متعال، یحیی علیهالسلام را به او داد و او را به مصیبت فرزند دچار کرد، مدت حمل یحیی علیهالسلام، شش ماه بود و مدت حمل حسین علیهالسلام نیز همین قدر بود».
علل الشرایع با استناد به وهب مینویسد: «ابلیس در میان مجالس بنی اسرائیل آمد و او در بین آنها گفت که زکریا علیهالسلام با مریم زنا کرده! این مطلب در بین آنها گفته شد، وقتی زکریا علیهالسلام، این سخن را شنید از ترس نادانی آن افراد شرور به بیابان فرار کرد تا به درختی خشک رسید، تنه درخت باز شد و زکریا علیهالسلام را در خود جای داد و دوباره به هم رسید و مردم همراه ابلیس به دنبال زکریا علیهالسلام حرکت کردند، تا وقتی که به آن درخت رسیدند، ابلیس به آنها گفت: «زکریا در این درخت پنهان شده». مردم نادان هم، ارهای آوردند و زکریا علیهالسلام را همراه درخت از وسط به دو قسمت کردند و بعد از آنجا رفتند و ابلیس هم از آنجا رفت، ولی زکریا علیهالسلام از درد اره شدن، هیچ چیز احساس نکرد، بعد خداوند متعال، ملائکه را فرستاد و آنها زکریا علیهالسلام را غسل دادند و کفن کردند و برای او، سه شبانه روز نماز خواندند و سپس او را خاک کردند، به همین صورت، همه پیامبران الهی، بدنشان در خاک سالم میماند و قبل از دفن، سه شبانه روز، ملائکه برای آنها، نماز میخواندند».
اکمال الدین از امام صادق علیهالسلام نقل میکند: «امر نبوّت بعد از دانیال نبی علیهالسلامبه عزیر علیهالسلام رسید و مردم احکام دینی خود را از او میپرسیدند، پس از آن خداوند متعال، عزیر علیهالسلام را مدت صد سال از میان آنها پنهان کرد و بعد از صد سال، او را برگرداند، امّا حجتهای الهی بعد از او پنهان شدند و گرفتاری میان بنی اسرائیل به اوج رسید تا وقتی که یحیی بن زکریا علیهالسلام به دنیا آمد و در سن هفت سالگی، پیامبری خود را اعلام کرد و در میان مردم به سخنرانی پرداخت، اوّل، حمد و ستایش خداوند متعال را بر زبان آورد و سپس آنها را از خوبی صالحان و از گناهان بنی اسرائیل آگاه کرد و به آنها وعده داد که بعد از بیست و چند سال، مسیح علیهالسلام بر میخیزد و فرج آنها میرسد».
قصص راوندی از همان حضرت علیهالسلام نقل میکند: «در زمان یحیی بن زکریا علیهالسلام،
پادشاهی بر بنی اسرائیل حکومت میکرد که با وجود داشتن زنان زیاد، باز هم قانع نمیشد، تا آن که با زن بدکارهای ازدواج کرد و تا سن پیری با او زندگی کرد، وقتی آن زن، پیر شد، دختر خود را به پادشاه داد و به او گفت: «میخواهم تو را به همسری شاه درآورم، به شرط اینکه، هنگام ازدواج، شرط ازدواج خود را کشتن یحیی بن زکریا علیهالسلام قرار دهی». آن دختر هم با پادشاه ازدواج کرد و قبل از ازدواج با او شرط کرد که یحیی ابن زکریا علیهالسلام را به قتل رساند، پادشاه، مأموران خود را به دنبال یحیی علیه السلام فرستاد و آنها، او را آوردند، بعد پادشاه طشتی آورد و سر یحیی علیهالسلام را در آن قربانی کرد و خون او را بر زمین ریخت، امّا خون او در روی زمین جوشید و بالا آمد و مردم روی خون، خاک ریختند، امّا باز هم خون او بالا آمد تا آن که مدت صد سال گذشت و تپهای از خاک خونین به وجود آمد. وقتی که بخت النصر بر بنی اسرائیل تسلط پیدا کرد؛ چشمش به آن تپه خونین افتاد از داستان آن پرسید، کسی چیزی به یادش نمیآمد به جز پیرمردی که در سن کودکی، داستان را به چشم خود دیده بود و داستان یحیی بن زکریا علیهالسلام را برای او گفت؛ بخت النصر گفت: «آن قدر از بنی اسرائیل میکشم تا این خون، آرام شود، بعد هفتاد هزار نفر را کشت و خون آنها را به زمین ریخت و آن وقت خون یحیی علیهالسلام دیگر نجوشید».
در همان کتاب از امام صادق علیهالسلام نقل شده: «وقتی خدای عزّوجلّ بخواهد؛ انتقام فرزندان پیامبر خود را بگیرد، با بدترین آفریده خود از آنها انتقام میگیرد و وقتی بخواهد برای خود انتقام بگیرد، به وسیله بهترین آفریده خود، انتقام میگیرد، برای همین انتقام یحیی علیهالسلام را بخت النصر گرفت».
در روایتی دیگر گفته شده: «عیسی بن مریم علیهالسلام، یحیی علیهالسلام را به همراه دوازده نفر کهن سال و حواریون برگزید که به مردم آموزش میدادند و آنها را از کارهای حرام از جمله، ازدواج با دختر خواهر، منع میکردند. پادشاه آن زمان، خواهرزاده خیلی
زیبایی داشت که میخواست با او ازدواج کند، وقتی خواهر شاه؛ یعنی مادر دختر شنید که یحیی علیهالسلام مانع این کار شده، دختر خود را با طلا و جواهر آرایش کرد و او را نزد شاه برد، شاه، زیبایی او را دید، عاشق او شد و گفت: «هرچه بخواهی،انجام میدهم». آن زن گفت: «خواسته من، کشتن و بریدن سر یحیی بن زکریا علیهالسلام است». شاه، یحیی علیهالسلام را صدا کرد و سر او را در طشتی گذاشت و آن را از بدن جدا کرد، ولی یک قطره از خون او به زمین چکید و آن قطره آن قدر جوشید، تا وقتی که خداوند متعال بخت النصر را برگزید و او، هفتاد هزار نفر از آنها را کشت، از آن به بعد دیگر خون یحیی علیهالسلام آرام گرفت».
قصص راوندی از امام باقر علیهالسلام نقل میکند: «کسی که باعث کشته شدن ناقه صالح شد، مردی با چشم کبود و زنازاده بود و قاتل یحیی علیهالسلام هم، فردی حرامزاده بود، همان طور که قاتل علی علیهالسلام، زاده زنا بود؛ یعنی پدر و اجداد شناخته شدهای نداشت و قاتل حسین بن علی علیهماالسلام هم زنازاده بود و پیامبران و فرزندان آنها را فقط زنازادگان میکشتند».
درباره آیه: «لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِن قَبْلُ سَمِیّا»(1)علیهمالسلامصلیاللهعلیهوسلمعلیهالسلام، هیچ کس این نام را نداشت، همان طور که نام حسین بن علی علیهماالسلام نیز بیهمتا بود و آسمان تا چهل روز برای آن دو، گریه کرد و خورشید نیز گریه کرد و گریه آن به این صورت بود که به شکل دایره سرخ رنگی طلوع میکرد، و پنهان میشد و بعضی هم گفتهاند: «اهل آسمان، یعنی ملائکه خداوند بر آن دو بزرگوار، گریه کرده است».
کافی از امام علی علیهالسلام نقل میکند: «یحیی بن زکریا علیهالسلام بسیار گریه میکرد و نمیخندید، ولی عیسی بن مریم علیهالسلام هم میخندید و هم گریه میکرد و عمل عیسی علیهالسلام از عمل یحیی علیهالسلام، برتر و بهتر بود».
1) . سوره مریم، آیه 7.
در کافی آمده است: «یحیی علیهالسلام، اوّلین کسی بود که به عیسی علیهالسلام ایمان آورد و به این صورت انجام گرفت که وقتی مادر یحیی علیهالسلام او را حامله بود، مریم که، عیسی علیهالسلام را حامله بود نزد خاله خود آمد و یحیی علیهالسلام در شکم مادر خود، برای جنینی که در شکم مریم بود، سجده کرد و به او ایمان آورد و به این ترتیب؛ مادرش متوجه بارداری مریم علیهاالسلام شد».بعضی هم گفتهاند: «یحیی علیهالسلام در سن سه سالگی به عیسی علیهالسلام ایمان آورد و بعضی او را در هنگام پذیرفتن مسیح، شش ماهه دانستهاند و میگویند غذای او، علف و برگ درختان بود و در بزرگسالی، نان جوین میخورد، روزی ابلیس از کنار او گذشت و او، نان خشکی با خود داشت. ابلیس گفت: «آیا فکر کردی پارسا هستی و نان خشک برای خود، نگه داشتی؟» یحیی علیهالسلام گفت: «ای لعنت به تو! این، روزانه من است». ابلیس گفت: «بدان که کمترین غذا برای کسی که در آخر میمیرد، کافی نیست». پس خدای متعال به او وحی کرد: «درباره آنچه او میگوید فکر کن».
کافی از امام صادق علیهالسلام نقل میکند: در روز قیامت، زنان زیبایی که برای زیبایی خود، دچار لغزش و فتنه شدهاند به خداوند میگویند: «پروردگارا! تو، ما را زیبا کردی و ما به واسطه زیبایی، دچار این لغزشها شدیم». در آن وقت، حضرت مریم را نزد آنها میآورند و میگویند: «شما زیباتر بودید یا این زن؟ من، او را بسیار زیبا آفریدم، امّا او دچار گناه نشد».
عیاشی از امام باقر علیهالسلام نقل میکند: فاطمه در برابر علی علیهالسلام، مسؤول پخت نان و غذا و نظافت خانه شد و علی علیهالسلام، مسؤول کارهای خارج از خانه، تهیه هیزم و آوردن غذا شد؛ روزی علی علیهالسلام به فاطمه فرمود: «فاطمه جان! آیا چیزی در خانه داریم؟» آن حضرت فرمود: «قسم به آن که، حق تو را بزرگ کرده، امروز، سه روز است که چیزی در خانه نداریم». علی علیهالسلام فرمود: «تو که از پسر عموی خود، چیزی نخواستی که نتواند آن را تهیه کند، از من بگذر». با گفتن این سخن از خانه بیرون رفت
و از مردی، یک دینار قرض کرد تا نانی تهیه کند، در همان وقت، مقداد بن اسود کندی را دید و به او گفت: «در این موقع روز برای چه از خانه بیرون آمدی؟» مقداد گفت: «ای امیرمؤمنان! گرسنگی زیاد، مرا دچار دردسر کرده». حضرت فرمود: «این، همان کاری است که مرا هم از منزل بیرون آورده و اکنون دیناری را که قرض کردهام به تو
میدهم و تو را بر خودم مقدم میدارم». آن دینار را به او داد، سپس به خانه برگشت و دید رسول خد صلیاللهعلیهوآله نشستهاند و فاطمه، در حال نماز خواندن است و میان آن دو، ظرفی پوشیده وجود دارد.
وقتی آن حضرت، نمازش تمام شد، روی ظرف را برداشت و علی علیهالسلام با تعجب خوراکی از گوشت و نان را دید؛ فرمود: «ای فاطمه! این غذا از کجا آمده؟» فاطمه فرمود: «این غذا از طرف خداست، همانا خدا، هر کس را بخواهد، بیحساب به او روزی میدهد». آنگاه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «آیا مانند این سخن را برایت نگفتهام؟» حضرت علی علیهالسلام فرمود: «آیا مثل داستان زکریا علیهالسلام و مریم است که در قرآن گفته شده است: «کُلَّما دَخَلَ عَلَیْها زَکَرِیّا الْمِحْرَابَ وَجَدَ عِندَها رِزْقا قالَ یامَرْیَمُ أَنَّی لَکِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِندِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ یَرْزُقُ مَن یَشَآءُ بِغَیْرِ حِسابٍ»؛(1)«وقتی زکریا به جای محل عبادت مریم میآمد روزی شگفت آوری پیدا میکرد و میگفت: ای مریم: این روزی از کجا به دست میآید؟ او گفت: از طرف خداست و همانا خداوند به هرکس بخواهد، روزی بیحساب میدهد». آنها یک ماه از آن غذا، خوردند بدون آن که، چیزی از آن کم شود و آن، مانند غذای نزد حضرت قائم (عج) است که از آن میخورد».
تفسیر علی بن ابراهیم مینویسد: «خداوند متعال به عمران وحی کرد: «من به تو، فرزندی میدهم که نابینا و مریضان را شفا میدهد و مردگان را به خواست خداوند متعال، زنده میکند». عمران این مطلب را به همسرخود مژده داد، وقتی همسر عمران، باردار شد، گفت: «رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ ما فِی بَطْنِی مُحَرَّرا فَتَقَبَّلْ مِنِّی إِنَّکَ أَنتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ»؛(2)«پروردگارا! من، عهد کردم فرزندی را که در شکم دارم، خدمتگزار بیت المقدس باشد، در راه خدمت تو آزاد میگذارم». ولی وقتی آن فرزند به دنیا آمد، دیدند نوزاد دختر است. تعجب کردند، امّا خداوند متعال، چنین خواسته بود که
عیسی علیهالسلام از وجود مادری پاک و مطهر به دنیا بیاید و زکریا علیهالسلام، سرپرستی مریم را به عهده گرفت».
امام صادق علیهالسلام فرمود: «اگر شما درباره مردی از ما، اهل بیت چیزی شنیدید که در وجود او ایجاد نشد، بدانید در فرزند یا فرزندزاده او ایجاد نشده و آن سخن را منکر شوید، همان گونه که خداوند متعال به عمران، مژده تولد عیسی علیهالسلام را داد، ولی همسر عمران، دختر به دنیا آورد و از وجود مریم، عیسی علیهالسلام متولد شد».
تفسیر راوندی با استناد به محمد بن طلحه مینویسد: به امام رضا علیهالسلام گفتم: «آیا ممکن است پیامبران، چیزی از طرف خداوند متعال بگویند، سپس چیزی بر خلاف آن، ایجاد شود؟» حضرت فرمود: «بله؛ همان طور که، خداوند متعال درباره بنی اسرائیل، وعده ورود به سرزمین مقدس را داد، امّا آنها وارد آنجا نشدند، امّا فرزند زادگان آنها وارد سرزمین مقدس شدند و خداوند متعال به عمران، مژده تولد عیسی علیهالسلام را داد، امّا فرزند عمران، دختر به دنیا آمد و بعضی از مردم، عمران را انکار کردند و بعضی او را قبول کردند. وقتی مریم، عیسی علیهالسلام را به دنیا آورد، گروه مؤمن به گروه کافر گفتند: «این همان مژده خداوند الهی است که گفته عمران علیهالسلام را محقق کرد».
کافی از امام صادق علیهالسلام میگوید: «هیچ نوزادی غیر از حسین علیهالسلام و یحیی بن زکریا علیهالسلام، شش ماهه به دنیا نیامده و زنده نمانده است».
در همان کتاب از حفص بن غیاث نقل شده: «امام صادق علیهالسلام را دیدم که در میان نخلستانهای کوفه، قدم میزدند تا به درخت نخلی رسیدند، در زیر آن، وضو گرفت و به نماز پرداختند و من شمردم، پانصد نام نیکو در سجده خود به زبان گفتند، بعد به آن نخل تکیه دادند و دعا کردند، بعد گفتند: «ای حفص! به خداوند متعال سوگند؛ این، همان درخت خرمایی است که عیسی علیهالسلام در زیر آن به دنیا آمد و خدای متعال به آن دستور داد تا برای مریم، خرمای تازه به وجود آورد؛ «وَهُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُساقِطْ عَلَیْکِ رُطَبا جَنِیّا»؛(1)«ای مریم! شاخ و برگ را تکان بده تا برایت، رطب تازه بریزد تا از آن بخوری».
تفسیر علی بن ابراهیم در خصوص آیه: «وَاذْکُرْ فِی الْکِتابِ مَرْیَمَ إِذِ انتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِها مَکانا شَرْقِیّا»؛(2)«و ای رسول! یاد کن در کتاب، احوال مریم و آن روزی که از اهل خانه خود کنار گرفته و به مکانی به طرف مشرق روی آورد». مینویسد: «مریم به طرف تنه درخت خشکیدهای رفت و در زیر درخت، پردهای آویزان کرد و مشغول
عبادت شد و خداوند متعال جبرئیل علیهالسلام را به صورت آدمی به طرف او فرستاد، مریم گفت: «من از تو به خدای متعال، پناه میبرم، اگر فرد پرهیزگار هستی». جبرئیل علیهالسلام گفت: «من، فرستاده خداوند متعال هستم تا به تو، پسری پاکیزه بدهد». مریم که تا آن لحظه نشنیده بود، زنی بدون شوهر، باردار شود، با حالت ترس و نگرانی گفت: «چگونه من، فرزندی داشته باشم که حتی آدمی، مرا لمس نکرده و من، بدکار نیستم». جبرئیل علیهالسلام که خود نیز حد کار خداوند متعال، امر حق و قدرت خداوند را نمیدانست به مریم گفت: «پروردگارت چنین دستور داده، این کار برای او، آسان است». جبرئیل در پیراهن مریم دمید و او در همان شب، عیسی علیهالسلام را باردار شد و صبح، نوزاد را به دنیا آورد و مدت بارداری او، نه ساعت بود که خداوند متعال، هر ساعت را برابر یک ماه قرار داده بود، سپس جبرئیل علیهالسلام به مریم ندا داد: «ای مریم! تنه خشک شده خرما را تکان بده». در آن روز، بازاری برقرار بود، مریم به طرف ریسندگان رفت، در آن زمان، کار بافندگی رونق فراوانی داشت، آنها سوار بر اسبهایی سفید بودند، مریم به آنها گفت: «نخل خشکیده کجاست؟» آنها، او را مسخره کردند و او را از آنجا بیرون کردند، مریم گفت: «خداوند متعال، برکت را از کار
شما بگیرد و شما را مایه ذلت در میان مردم قرار دهد». بعد از آن، گروهی از تاجران و فروشندگان به طرف او آمدند و او را به طرف نخل خشکیده، راهنمایی کردند و مریم برای برکت روزی و رونق کار آنها، دعا کرد، وقتی به آن نخل رسید، درد زایمان، او را گرفت و عیسی علیهالسلام را به دنیا آورد، زمانی که مریم به نوزاد نگاه کرد، از ترس تهمت مردم با خود گفت: «ای کاش! من، قبل از این مرده بودم یا فراموش شده بودم، حال به خانواده خود و بنی اسرائیل چه بگویم؟» عیسی علیهالسلام در زیر پایش به او گفت: «ای مادر! نترس، خداوند متعال در زیر پایت نهر آبی قرار داده، درخت خشکیده را تکان بده تا برایت، خرمای تازه بریزد». آن درخت، سالها بود که خشک
شده بود، امّا به محض اینکه مریم، دست خود را به درخت زد، درخت، شاخ و برگ در آورد و میوه داد و خرمای تازه در دامان او ریخت و او با دیدن آن، آرامش پیدا کرد و عیسی علیهالسلام به او گفت: «مرا بشوی و با پارچهای بپوشان». مریم این کار را کرد، سپس عیسی علیهالسلام گفت: «بخور و بنوش تا چشمت روشن شود، اگر کسی از مردم را دیدی با اشاره بگو؛ من برای خدای متعال، روزه سکوت گرفتهام و امروز با هیچ انسانی حرف نمیزنم».
از طرف دیگر مردم که مریم را در محراب ندیدند در طلب او از بیت المقدس بیرون آمدند و زکریا علیهالسلام جلوتر از همه او را دید، درحالی که عیسی علیهالسلام را به بغل گرفته بود، با دیدن او، زنانِ مؤمنِ بنی اسرائیل به استقبال او رفتند و در صورت او، آثار شادمانی آشکار بود، امّا او با هیچ کس حرف نزد و به طرف محراب خود رفت، بنی اسرائیل به طرف او آمدند و گفتند: «ای مریم! به درستی، کار زشتی انجام دادی، ای خواهر هارون! نه پدرت مرد بدی بود و نه مادرت، بدکاره بود!» هارون در میان بنی اسرائیل، مردی بود که به زناکاری و کارهای زشت مثالی مشهور بود و آنها، مریم را به او تشبیه کردند! امّا مریم به عیسی علیهالسلام اشاره کرد، آنها گفتند: «چگونه با کودکی در گهواره است، سخن بگوییم». همان لحظه به خواست خداوند متعال، عیسی علیهالسلام به حرف آمد و گفت: «إِنِّی عَبْدُ اللّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَجَعَلَنِی نَبِیّا»؛(1)«من، بنده خدا هستم که به من، کتاب داده و مرا پیامبر قرار داده است».
امالی با استناد به امام سجاد علیهالسلام میفرماید: «وقتی امیرمؤمنان علیهالسلام از جنگ با خوارج برگشتند، از بیابان زوراء عبور کرده و به مردم فرمودند: «اینجا زوراء است، پس به سرعت حرکت کنید و از اینجا دور شوید، چون به وجود آمدن خسف (فرو بردن زمین و وقوع گسل) در اینجا زودتر از فرو رفتن میخ در دیوار کاهگلی است». وقتی
1) . سوره مریم، آیه 30.
به عینه السّواد رسیدند، در آنجا، راهنما را در صومعهای دیدند، راهنما گفت: «در این سرزمین پیاده نشوید». حضرت گفت: «چرا؟» راهنما گفت: «چون در اینجا، کسی به جز پیامبر و یارانش که در راه خدای عزّوجلّ جهاد کرده، پیاده نمیشود». امیرمؤمنان علیهالسلام فرمود: «من، خاندان سرور پیامبران و سرور جانشینان، علی علیهالسلام هستم». راهنما گفت: «ما در حدیثهای خود خواندهایم، یاران محمد صلیاللهعلیهوآله از خاندان قریش و مردی است که موی پیشانیاش، کم است». امیرمؤمنان علیهالسلام فرمود: «من، همان هستم». راهنما به طرف آن حضرت دوید و گفت: «من، صفات تو را در انجیل خواندهام، مثل شریعت اسلام بر ما نازل شو، اینجا، سرزمین براثا، خانه مریم و عیسی علیهالسلام است». امیرمؤمنان علیهالسلام پیاده شد و به طرف مکانی رفت و با پای خود، ضربهای به زمین زد، ناگهان چشمهای از زمین جوشید، حضرت فرمود: «این، چشمهای است که خداوند متعال، یک دفعه برای مریم از زمین بیرون آورد». سپس فرمود: «این نقطه را تا هشت متر بکنید». این کار را کردند، ناگهان به سنگ سفیدی رسیدند، حضرت فرمود: «این، سنگی است که مریم، عیسی علیهالسلام را روی آن به دنیا آورد و مریم در همین جا، نماز خواند».
التهذیب از امام سجاد علیهالسلام درباره آیه: «فانتَبَذَتْ بِهِ مَکانا قَصِیّا»؛(1)«مریم، آن پسر را بلند کرد و بار را برداشت و با خود خلوت کرد». نقل میکند: «مریم به وسیله طی الارض از دمشق خارج شد تا به سرزمین کربلا رسید و عیسی علیهالسلامرا در محل قبر حسین علیهالسلام به دنیا آورد و شب همان روز برگشت».
علل الشرایع از وهب نقل میکند: «وقتی درد زایمان، مریم را فرا گرفت؛ او در زیر تنه خشکیده خرمایی نشست و از سرما به خود لرزید، یوسف نجار برای او، هیزم
1) . سوره مریم، آیه 22.
آورد و در اطراف او، آتش روشن کرد و هفت دانه گردو به مریم داد تا از آن بخورد، به همین سبب، نصاری در شب میلاد مسیح، آتش به پا میکنند و گردو میخورند».
از امام باقر علیهالسلام نقل شده: «ابلیس در شب میلاد عیسی علیهالسلام آمد و به او گفت: «امشب؛ پسری به دنیا میآید که هیچ بتی روی زمین نمیماند به جز آن که، او آن را بر زمین میاندازد». ابلیس، شرق و غرب را به دنبال او گشت، بالاخره او را در خانهای پیدا کرد، درحالی فرشتگان، او را در برگرفته بودند، خواست نزدیک او شود، فرشتگان فریاد زدند: «دور شو»! ابلیس گفت: «پدر این بچه کیست؟» فرشتگان گفتند: «او، مانند آدم، بدون پدر به دنیا آمده». ابلیس گفت: «هر لحظه به وسیله او، چهار پنجم مردم روی زمین را گمراه میکنم».
از آن حضرت علیهالسلام روایت شده: «وقتی هفتاد زن به مریم بیاحترامی کرده و گفتند او زنا کرده؛ خداوند متعال، عیسی علیهالسلام را به حرف در آورد و او گفت: «وای بر شما که به مادر من، تهمت میزنید؛ «قالَ إِنِّی عَبْدُ اللّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَجَعَلَنِی نَبِیّا»؛(1)«من، بنده خداوند متعال هستم که به من کتاب داده و مرا به مقام نبوّت رساند». به خداوند متعال قسم هر یک از شما را برای تهمتی که به مادرم زدید، شلاق میزنم». حکم میگوید: «از حضرت پرسیدم آیا عیسی علیهالسلام بعد از آن، آنها را شلاق زد؟» حضرت فرمود: «بله؛ به ستایش و منت خداوند متعال، این کار را کرد».
علل الشرایع با استناد به وهب یمانی مینویسد: «مردی یهودی از پیامبر صلیاللهعلیهوآله پرسید: «ای محمد! تو در علم خداوند متعال، قبل از اینکه آفریده شوی، پیامبر بودهای؟!» پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «بله». یهودی گفت: «این یاران تو هم قبل از اینکه به وجود بیایی مقدر بودند که تو را قبول کنند؟» فرمود: «بله». یهودی گفت: «پس چرا تو، مثل عیسی علیهالسلام وقتی از شکم مادرت به وجود آمدی به اندرز و حکمت حرف
1) . سوره مریم، آیه 30.
نزدی؟!» پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «کار من با عیسی علیهالسلام تفاوت داشت، خداوند متعال، او را بدون پدر از مادری مطهر خلق کرد، همانگونه که آدم علیهالسلام را بدون پدر و مادر به وجود آورد، اگر عیسی علیهالسلام در آن لحظه حرف نمیزد؛ مادرش هیچ بهانهای برای تولّد او نداشت و مردم، او را شلاق میزدند، پس خداوند متعال، حرف زدن او را بهانه مادرش قرار داد».
از امام رضا علیهالسلام روایت شده که فرمود: «درخت خرمای حضرت مریم علیهاالسلام، درختی خشک بود که در ماه کانون برای او خرمای تازه آورد».
درباره علّت نامیدن عیسی علیهالسلام به مسیح اختلاف وجود دارد، بعضی گفتهاند: «به واسطه این است که او، برکت و شکوه با خود آورده، عدّهای گفتهاند: برای اینکه با دوری از گناهان، مسح شده بود، گروهی گفتهاند: «چون جبرئیل، مسیح علیهالسلام را هنگام ولادت با بال خود مسح کرده بود، تا او از شیطان در پناه باشد». و عدّهای نیز معتقدند:
«برای اینکه او هیچ بیماری را با دست خود مسح نمیکرد، جز اینکه او خوب میشد».
در تفسیر عیاشی آمده است: یاران عیسی علیهالسلام از او خواستند، مردهای را برای آنها زنده کند، پس به کنار قبر سام، پسر نوح علیهالسلام رفتند، عیسی علیهالسلام فرمود: «به خواست خداوند متعال، بلند شو». پس قبر او باز شد، آنگاه دوباره عیسی علیهالسلام حرف خود را تکرار کرد، ناگهان سام بن نوح علیهالسلام از قبر خارج شد». عیسی علیهالسلام گفت: «ای سام! کدام یک از این دو حالت را بیشتر دوست میداری، زندگی یا برگشتن به مرگ؟» سام گفت: «ای روح اللّه! میخواهم برگردم، هنوز عذاب مرگ را احساس میکنم و حاضر به تجربه دوباره آن نیستم».
از ابان بن ثغلب نقل شده: از امام صادق علیهالسلام پرسیدم: «آیا از بین مردگانی که عیسی علیهالسلام زنده کرد، هیچ یک از آنان زنده ماندند تا دوباره زندگی کنند؟» فرمود: «بله؛ او، یک دوست داشت که در راه خداوند متعال، بسیار به او علاقه داشت و عیسی علیهالسلام
وقتی از کنار منزل او میگذشت، پیاده میشد و مدتی با او به سر میبرد، مدتی عیسی علیهالسلام با او حرف میزد، بعد از مدتی که به خانه او رفت و از مادرش، سراغ او را گرفت، مادرش گفت: «ای رسول خدا! او مرده است». عیسی علیهالسلام گفت: «آیا دوست
داری او را ببینی؟» مادرش گفت: «بله». عیسی علیهالسلام گفت: «فردا با تو به کنار قبر او میرویم تا به خواست خداوند متعال، او را زنده کنم». وقتی فردا رسید، عیسی علیهالسلام آماده شد و همراه مادرش به طرف قبر او به راه افتاد، سپس عیسی علیهالسلام کنار قبر او ایستاد و به خواست خداوند متعال، برای زنده کردن او دعا کرد، قبر باز شد و پسر زن از قبر بیرون آمد، مادرش با دیدن او شروع به گریه کرد، عیسی علیهالسلام از دیدن او به حالش رحم کرد و گفت: «آیا دوست داری همراه مادرت در این دنیا، زنده بمانی و مدت بیست سال، زندگی کنی و بخوری و بیاشامی و ازدواج و زاد و ولد کنی؟» او گفت: «بله». عیسی علیهالسلام دعا کرد و او به خواست خداوند متعال، بیست سال دیگر زندگی کرد.
در تفسیر امام حسن عسکری از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نقل شده: «ای بندگان خدا! وقتی از عیسی علیهالسلام چیزی خواستید از آسمان، فرشتهای نازل میشود، خدای متعال فرمود: «قالَ اللّهُ إِنِّی مُنَزِّلُها عَلَیْکُمْ فَمَن یَکْفُرْ بَعْدُ مِنکُمْ فَإِنِّی أُعَذِّبُهُ عَذَابا لاَّ أُعَذِّبُهُ أَحَدا مِنَ الْعالَمِینَ»؛(1)«من آن را بر شما نازل میکنم، امّا هر کس از شما، بعد از این کافر شد، من او را به نحوی عذاب میکنم که هیچ کس از عالمیان را به آن صورت، عذاب نکردهام». آنگاه خداوند متعال، فرشته را بر ایشان نازل کرد و هر کس به آن کافر میشد، خداوند متعال، او را به صورت خوک یا بوزینه یا خرس، یا گربه و یا به صورت بعضی از پرندگان و حیوانات دریایی میکرد، تا آنجا که آنها به چهارصد گونه، تغییر حالت و شکل گرفتند.
امام باقر علیهالسلام فرموداند: «فرشتهای که بر قوم عیسی علیهالسلام نازل شد به زنجیرهای
1) . سوره مائده، آیه 115.
طلایی، آویزان شده که در آن نُه گونه، غذا و نُه قرص نان گذاشته شده بود». به عیسی علیهالسلام گفته شد: «چرا ازدواج نمیکنی؟» او گفت: «ازدواج کنم که چه شود؟» گفتند: «برای آن که صاحب فرزند شوی؟» عیسی علیهالسلام گفت: «اولاد، چه فایدهای برایم دارند؟ اگر زنده بمانند، مرا به دردسر و آزمایش دچار میکنند و اگر بمیرند، باعث غم و اندوهم میشوند».
امیرمؤمنان علی علیهالسلام در یکی از خطبههای خود فرمود: «عیسی بن مریم علیهالسلام زیر سرش، سنگ میگذاشت و لباس زبر میپوشید و همیشه گرسنه بود، چراغ او در شب، نور ماه و سایبان او در زمستان و سرما، شرق و غرب زمین بود و میوه او، علفهایی بود که از زمین برای غذای چارپایان به وجود میآید، نه همسری داشت که او را به دردسر بیاندازد و نه فرزندی که او را غمگین کند و نه ثروتی داشت که وابسته و متوجه آن شود و نه طمع کار بود که او را به خواری دچار کند و چارپای او در پای خودش و خدمت گزارش، دو دست او بود».
در ارشاد القلوب نظیر همین روایت از حضرت عیسی علیهالسلام روایت شده که میفرماید: «خدمتگزار من، دو دستم و چارپایم، پاهایم، و جای خوابم، روی زمین و بالشم، سنگ و چراغم در شبها، نور ماه است، همواره مونس گرسنگی هستم و حرف من، ترس از خداوند متعال است و لباسم، پشم، میوه و سبزی من، علفهای مزرعه است، شب میخوابم در حالی که چیزی ندارم و صبح بلند میشوم در حالی که صاحب چیزی نیستم و در روی زمین، هیچ کس تواناتر از من نیست».
باید گفت: «معنای گرسنگی این است که آن حضرت، هیچ وقت چیزی نمیخورد، مگر وقتی که خیلی گرسنه میشد و به آن احتیاج داشت و برای لذت، غذا نمیخورد و هدف آن حضرت از توانا بودن، تزکیه نفس و بینیازی از مردم بود».
از مفضل از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «بقعههای روی زمین به یکدیگر افتخار
کردند و کعبه بر کربلا افتخار کرد، خداوند متعال به کعبه وحی کرد، آرام بگیر و اصلاً بر بقعه کربلا افتخار نکن، چون آنجا، بقعه مبارکیای است که موسی علیهالسلام در آنجا، صدای درخت را شنید و نور را در آنجا دید و آنجا، همان مکانی است که مریم، عیسی علیهالسلام را به دنیا آورد و غسل کرد، نماز خواند و آنجا، جایی است که سر مبارک حسین علیهالسلام غسل داده شد و بدن مبارکش دفن شد».
التمحیص از سریر نقل میکند: «به امام باقر علیهالسلام گفتم: «آیا خداوند متعال، مؤمن را به بلا دچار میکند؟» فرمود: «آیا خدا غیر، مؤمن را دچار میکند؟! تا آنجا که، مؤمن سوره یس، حبیب نجار را به مرض جذام دچار کرده بود و او میگفت: «قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قالَ یالَیْتَ قَوْمِی یَعْلَمُونَ»؛(1)«ای کاش! قوم من میدانستند که خداوند متعال، مرا بخشیده و مرا از بزرگواران قرار داده است».
در کتاب امالی از ابوبصیر نقل شده: به امام صادق علیهالسلام گفتم، میگویند: روزی عیسی علیهالسلام از کنار قومی که پایکوبی میکردند، عبور کرد پرسید: «اینجا چه شده است؟» گفتند: «ای روح خدا! اینجا، مجلس عروسی است». فرمود: «امروز پای کوبی کنید که فردا گریه خواهید کرد». فردی پرسید: «چرا ای رسول خدا؟!» فرمود: «برای اینکه عروس این خانه، امشب از دنیا میرود». عدّهای گفتند: «خداوند متعال و رسول او، راست میگویند». ولی منافقان گفتند: «فردا نزدیک است و خواهیم دید که چه اتفاقی میافتد!» وقتی صبح شد، آنها به آن خانه رفتند و دیدند هیچ اتفاقی نیفتاده، گفتند: «ای روح خدا! عروس این خانه که خبر مرگ او را به ما دادی، زنده است و نمرده!» عیسی علیهالسلام فرمود: «خداوند متعال هرچه بخواهد، میکند». پس در را زد، عروس بیرون آمد؛ عیسی علیهالسلام فرمود: «از همسرت اجازه بگیر که ما وارد خانه شویم». پس از گرفتن اجازه، حضرت عیسی علیهالسلام وارد خانه او شد و او، برای عیسی علیهالسلام غذایی
1) . سوره یس، آیه 26.
آورد. عیسی علیهالسلام پرسید: «بگو دیشب چه کاری انجام دادی؟» زن گفت: «کار خاصی انجام ندادم، جز همان اعمال همیشگی، فقط گدایی، هر شب جمعه به در خانه ما میآمد و ما از غذای خود به او میدادیم، دیشب هم، آن گدا آمد و من مشغول مراسم عروسی بودم و همه سرگرم بودند و هرچه این گدا از ما کمک خواست؛ کسی جواب او را نداد، وقتی من، صدای او را شنیدم، به طور ناشناس بلند شدم و از غذای عروسی، برای او بردم». حضرت عیسی علیهالسلام با شنیدن این حرف به زن فرمود: «از جای خود بلند شو». وقتی زن بلند شد، همه دیدند، ماری بسیار، بزرگ زیر پیراهن اوست». آن وقت عیسی علیهالسلام فرمود: «برای آن کار خوبت، خداوند متعال، شر این حیوان را از تو دور کرد».
در این باره میگوییم: در اخبار ائمه اطهار علیهمالسلام آمده است: «علومی که پیامبران و امامان علیهمالسلام از آن خبر میدهند، باید به وقوع بپیوندد تا مردم، اجازه فکر درباره آنها نبرند و این حدیث، ظاهرا با آن متفاوت است، امّا میتوان گفت به نوعی این روایت، نشان دهنده قدرت الهی در تغییر سرنوشت و تأثیر عمل نیکو در برطرف کردن بلاها است، به علاوه معجزه عیسی علیهالسلام نیز ثابت شده و شبهه کذب از آن حضرت برطرف میشود و مثل این اخبار در روایات پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیز وجود دارد که پاسخ همه آنها، یکسان است.
در کتاب البصائر با استناد به ابوعبداللّه بن ولید میگوید: امام صادق علیهالسلام از من پرسید: «یاران تو درباره امیرمؤمنان و عیسی و موسی علیهمالسلام چه میگویند و کدام یک از آنها داناترند؟» گفتم: «ما میگوییم هیچ کس بر پیامبران اولوالعزم، برتری و ندارد!»
حضرت صادق علیهالسلام فرمود: «اگر من با شما بر اساس کتاب خداوند متعال، حرف بزنم، چه میگویید؟» گفت: «در کجای کتاب خداوند متعال این سخنان آمده است؟» حضرت صادق علیهالسلام فرمود: «خدای متعال به موسی علیهالسلام فرمود: «وَکَتَبْنا لَهُ فِی الأَْلْوَاحِ
مِن کُلِّ شَیْءٍ مَوْعِظَةً»؛(1)«ما در الواح تورات، برای موسی علیهالسلام از پند هر چیزی نوشتیم». امّا نگفت: آگاهی همه چیز را نوشتیم. عیسی علیهالسلام به مردم گفت: «وَلِأُبَیِّنَ لَکُم بَعْضَ الَّذِی تَخْتَلِفُونَ فِیهِ»؛(2)«من آمدهام تا بعضی از اختلافتان را برای شما توضیح دهم». و نفرمود: همه چیز را برای شما بگویم و توضیح دهم. امّا درباره امام شما، فرمود: «کَفَی بِاللّهِ شَهِیدا بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتابِ»؛(3)«بین من و شما، سخن خداوند متعال و کسی که آگاهی همه کتاب نزد اوست، کافی است».
تفسیر علی بن ابراهیم از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که فرمود: «عمر عیسی علیهالسلام در دنیا، سی و سه سال بود، بعد خداوند متعال، او را به آسمان برد و در آخرالزمان در سرزمین دمشق به زمین، فرستاده میشود و او، کسی است که دجال را میکشد».
عیون الاخبار با استناد به امام رضا علیهالسلام مینویسد: «نقش انگشتر عیسی علیهالسلام، دو گونه بود که هر دو از انجیل گرفته شده بود: «طوبی لعبد ذکر اللّه من اجله» و «ویل لعبد نسی اللّه من اجله»؛ «خوشا به حال بندهای که خداوند متعال را برای او، یاد کند و وای به حال بندهای که خداوند متعال را برای خودش، فراموش کند».
در کتاب اکمال الدین از امام باقر علیهالسلام نقل میکند: خداوند تبارک و تعالی، عیسی علیهالسلام را فقط بر بنی اسرائیل فرستاد و پیامبری او، در بیت المقدس بود و فرشتگان او، دوازده نفر بودند. امّا این حرف با سخنانی که عیسی علیهالسلام را اولوالعزم معرفی کرده و رسالت او را شامل، عموم مردم میداند، اختلاف دارد و باید بدانیم همه جانبه بودن رسالت او، سخن صحیح و درستی است و پیامبری که هم عصر، حضرت عیسی و موسی علیهماالسلام بودهاند، همان شریعت آنها را به مردم میگفتند، شاید هم بتوانیم این سخنان را این طور توضیح داد که برگزیده شدن عیسی علیهالسلام بر بنی اسرائیل، منافاتی به
همه رسالت آن حضرت ندارد و مثل ذکر بعضی افراد بعد از همه آنها است، همان طور که در مورد رسول اکرم علیهالسلام آمده است که آن حضرت، پیامبر یا پیامبر اهل مکه بوده و این سخن، منافاتی با تمام رسالت آن بر همه آفریده شدگان ندارد».
در کتاب قصص راوندی با استناد به ابوعبداللّه بن سنان مینویسد: از امام صادق علیهالسلام پرسیدم: «آیا عیسی علیهالسلام به کارها و مسایل کودکان دیگر دچار شده است؟» فرمود: «بله، او در سن کودکی به بیماری بزرگسالان دچار شد و در سن بزرگسالی به بیماری و درد کودکان دچار شد»، گفته شده عیسی علیهالسلام در سن کودکی به درد لگن خاصره مبتلا شد و به مادرش گفت: برای او، عسل و زیره و روغن را مخلوط کند و نزد او آورد. وقتی مریم، این کار را کرد، عیسی علیهالسلام از آن نخورد، مریم فرمود: «تو خود به من گفتی، آن را درست کنم، امّا حالا نمیخوری؟» عیسی علیهالسلام گفت: «چیزی که به تو گفتم، آن را درست کنی، آگاهی نبوّت من بود و چیزی که نمیگذارد، آن را بخورم، از خصلت کودکی من است». سرانجام آن دارو را به اجبار خورد».
از همان حضرت علیهالسلام روایت شده: «روزی عیسی علیهالسلام، خیلی گریه میکرد و مادرش از گریه شدید او نگران شد، عیسی علیهالسلام به مادر گفت: «پوسته این درخت را بگیر و آن را برای من بکوب و معجونی در آور»، وقتی مریم، آن معجون را برایش آورد، خیلی گریه کرد، مریم گفت: «مگر خودت نگفتی این دارو را درست کنم؟» عیسی علیهالسلام گفت: «مادر چیزی که به تو دستور داد، آگاهی نبوّت بود و این گریه برای کودکی من است!»
در کتاب عیون الاخبار از امام رضا علیهالسلام نقل شده که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «همیشه از خوراک عدس استفاده کنید، چون غذایی، پربرکت و نیکوست که قلب را نازک و رقیق میکند و اشک چشم را زیاد میکند و خداوند متعال، آن را غذای هفتاد پیامبر قرار داده که آخرین آنها، عیسی بن مریم علیهالسلام بود».
در کتاب کافی از داوود رقی نقل میکند: از امام صادق علیهالسلام شنیدم که فرمود: «از خدا
بترسید و به یکدیگر حسودی نکنید. از قوانین و شریعت عیسی بن مریم علیهالسلام، گشتن در شهرها بود، در بعضی از این سفرها، مرد قد کوتاهی از یاران نزدیک آن حضرت، همراه او بود، وقتی عیسی علیهالسلامبه دریا رسید با آگاهی و یقین کامل، بسم اللّه گفت و پایش را در آب کرد، مرد کوتاه قد هم با اجازه گرفتن از عیسی علیهالسلام با آگاهی کامل، بسم اللّه گفت، پا در آب گذاشت و نزد عیسی علیهالسلام رفت، امّا ناگهان، دچار تکبر شد و این عمل را از وجود خود فهمید و با خود گفت: «این عیسی روح اللّه علیهالسلام است که روی آب راه میرود و من هم، مثل او روی آب، راه میروم، پس او، چه برتری نسبت به من دارد؟» به محض اینکه، این فکر به ذهنش رسید در آب فرو رفت و با داد و فریاد از عیسی علیهالسلام طلب کمک کرد، عیسی علیهالسلام، او را از آب بیرون آورد و سپس به او گفت: «با خود چه گفتی؟» او گفت: «تعجب کردم و چنین فکری به سرم آمد». عیسی علیهالسلام فرمود: «همانا؛ وجود خود را در مقامی که شایسته توست و خداوند متعال، تو را در آن گذاشته است، بدان و خداوند متعال، تو را به خاطر سخنت عذاب داد، پس به سوی خداوند عزّوجلّ برگرد و توبه کن». آن مرد، توبه کرد و به مقام اصلی خود برگشت، پس از خدا بترسید و تقوا داشته باشید و حسادت نکنید».
از همان حضرت علیهالسلام روایت شده: «روزی عیسی علیهالسلام از وسط دریا عبور میکرد، تکه نانی را که غذای هر روزش بود به دریا انداخت، حواریون گفتند: «ای روح خدا! چرا این کار را کردی و غذای خود را به دریا انداختی؟» عیسی علیهالسلام فرمود: «این نان را برای حیوانی که در دریا است، انداختم تا او از آن بخورد و ثواب این کار نزد خدای متعال، بسیار زیاد است».
در کتاب امالی از ابن عباس نقل شده: زنی از اجنهها از کنار دریا عبور میکرد، دید ابلیس، روی سنگی سجده میکند و اشک از چشمانش بر روی گونههایش میریزد. با تعجب، مشغول تماشای او شد و به ابلیس گفت: «وای بر تو ای لعنت شده! از طولانی کردن سجده خود، چه چیز میخواهی؟» ابلیس گفت: «ای زن درست کار که پدرت هم نیکوکار بود، خداوند عزّوجلّ را قسم میدهم که به مهربانی خود، مرا از آتش جهنم دور کند، این گریه من برای شنیدن دعای عیسی علیهالسلام است».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «روزی عیسی علیهالسلام در سرزمین شام از کوهی به نام اریحا بالا رفت، ابلیس به صورت پادشاه فلسطین، مقابلش نمایان شد و به او گفت: «ای روح اللّه! تو، مردگان را زنده میکنی و کور و بیماران را شفا میدهی، پس خودت را از کوه به پایین پرتاب کن، حتما آسیبی نمیبینی!» عیسی علیهالسلام گفت: «آن کارها را برای خدا انجام دادم، امّا اجازه چنین کاری به من داده نشده است».
در حدیث دیگری از آن حضرت علیهالسلام روایت شده: ابلیس به عیسی علیهالسلام گفت: «آیا فکر میکنی که تو هستی که مردگان را زنده میکنی؟» عیسی علیهالسلام گفت: «بله».ابلیس گفت: «پس، خودت را از بالای دیوار پرتاب کن!» عیسی علیهالسلام گفت: «وای بر تو! بنده، هیچ وقت خداوند خود را آزمایش نمیکند». ابلیس گفت: «ای عیسی! آیا خداوند، تو
میتواند، کره زمین را داخل یک تخم مرغ کند». عیسی علیهالسلام گفت: «هرگز خداوند متعال، ناتوان و عاجز نیست، امّا آنچه تو میگویی در وجود خود، غیر ممکن است، همان گونه که اجتماع نقیضین، غیر ممکن است».
از امام باقر علیهالسلام روایت شده: ابلیس با عیسی بن مریم علیهالسلام دیدار کرد، عیسی علیهالسلام از او پرسید: «آیا تا به حال از نیرنگهای خود، ناامید شدهای؟» ابلیس گفت: «بله، آن زمان که مادرت گفت: «فَلَمّا وَضَعَتْها قالَتْ رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُها أُنثَی وَاللّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ وَلَیْسَ الذَّکَرُ کالْأُنثَی وَإِنِّی سَمَّیْتُها مَرْیَمَ وَإِنِّی أُعِیذُها بِکَ وَذُرِّیَّتَها مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ»؛(1)«پروردگارا! من دختر به دنیا آوردم... و او و زنان او را از شرّ شیطان لعنت شده در پناه تو قرار میدهم».
در کتاب عیون الاخبار از علی بن حسین بن فضال نقل شده: به امام رضا علیهالسلام گفتم: «چرا یاران عیسی علیهالسلام را حواریون نامیدهاند؟» امام علیهالسلام فرمود: «برای اینکه، آنها، همیشه دامن لباس خود را کوتاه میدوختند تا آلوده نشود و آن را میشستند، مردم به آنها، حواری میگفتند و حوار به معنای نان آرد شده و حواری به شخص رختشوی میگویند. برای اینکه، آنها وجود خود را از آلودگی پاک کرده و مردم را هم با معجزه و تذکر از زشتی و بدهای گناهان دور میکردند، به آنها، حواریون میگفتند». پرسیدم: «چرا به مسیحیان، نصاری میگویند؟» فرمود: «برای اینکه وجود آنها از دهکدهای به نام ناصره در سرزمین شام است و مریم و عیسی علیهماالسلام بعد از برگشتن از مصر در آنجا زندگی کردند».
امام رضا علیهالسلام فرمود: «سه نفر هستند که هیچ وقت حتی در یک چشم بر هم زدن به خداوند متعال، کفر نورزیدند: 1- علی بن ابیطالب علیهالسلام. 2- مؤمن آل یاسین (حبیب
1) . سوره آل عمران، آیه 36.
نجار). 3- مؤمن آل فرعون حزقیل که علی بن ابیطالب علیهالسلام از آن دو نفر، نیکوتر و برتر است».
در کتاب کافی از عیسی بن مریم علیهالسلام نقل شده: «ای حواریون! من از شما خواستهای دارم که میخواهم آن را برآورده کنید». حواریون گفتند: «هر خواستهای داری، ما آن را انجام میدهیم». عیسی علیهالسلام بلند شد و پاهای آنها را شست، آنها با شرم و خجالت گفتند: «ای روح خدا! شایسته است ما، پای تو را بشوییم». عیسی علیهالسلام فرمود: «من، شایستهترین مردم برای خدمت به آنها هستم، بدانید همان گونه که من، برای شما فروتنی کردم، شما هم بعد از من در میان مردم، فروتنی کنید». و فرمود: «بر شما واجب است که فروتنی کنید، چون دانش با تواضع، رشد میکند نه با خود پسندی، همان طور که گیاهان در دشت میرویند، نه در بالای کوه».
در همان کتاب نقل شده که: از امام صادق علیهالسلام پرسیدند: «اصحاب عیسی علیهالسلام چگونه بر روی آب، راه میرفتند، امّا یاران محمد صلیاللهعلیهوآلهاینگونه نیستند؟» حضرت فرمود: «اصحاب و یاران عیسی علیهالسلام، دست از زندگی کشیدند و ترک دنیا کردند، امّا یاران محمد صلیاللهعلیهوآله دچار کار روزانه و اداره امور زندگی خود بودند».
از محمد بن مسلم روایت شده: «از امام صادق علیهالسلام پرسیدم: «اگر ما ببینیم؛ مردی در حال عبادت، تلاش، اجتهاد و فروتنی است، امّا از روی حق، حرف نمیزند، این عبادات او، نفعی برای او دارد؟» حضرت فرمود: «ای محمد! این مرد، مثل اهل بیتی است که در میان بنی اسرائیل بودند و آن قدر در عبادت، تلاش میکردند که هریک از آنها، اگر چهل شب دعا میکرد، حتما دعایش، مورد قبول خداوند متعال میشد؛ یک روز از آنها، چهل شب عبادت کرد، امّا دعایش مورد قبول واقع نشد، نزد عیسی بن مریم علیهالسلام آمد تا علّت آن را بپرسد و از او بخواهد تا برایش دعا کند، عیسی علیهالسلام وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند و به درگاه خداوند متعال دعا کرد، آن وقت از طرف
خداوند عزّوجلّ وحی رسید: «ای عیسی! این بنده من از دری که باید وارد شود، وارد نشده، او در حالی مرا صدا میزند که در قلب خود، درباره تو شک دارد، اگر آن قدر دعا کند که گردنش قطع شود و انگشتانش پخش شود، من دعای او را قبول نمیکنم». پس عیسی علیهالسلام، متوجه او شد و فرمود: «آیا خداوند متعال را در حالت شک و تردید نسبت به پیامبر او عبادت میکنی؟» آن مرد گفت: «ای روح خدا! به خداوند متعال سوگند؛ من چنین حرفی را نزدهام، امّا این احساس، ناخودآگاه است، شما دعا کنید تا این شک از من دور شود». عیسی علیهالسلام هم برای او دعا کرد و خداوند متعال به سوی او برگشت و شک او بر طرف شد و دعایش مورد قبول واقع شد و از آن پس، مثل همه اهل بیت او، مورد اجابت قرار گرفت».
در بحارالانوار نقل شده: «عیسی علیهالسلام در یکی از سفرها که همراه حواریون خود بود از شهری گذشتند، وقتی به آنجا رسیدند، در راه خود، گنجی پیدا کردند، یارانش گفتند: «ای روح اللّه! اجازه بده، در اینجا استراحت کنیم و از این گنج محافظت کنیم تا از بین نرود». حضرت عیسی علیهالسلام فرمود: «شما همین جا بمانید، ولی من، وارد شهر میشوم، چون من به دنبال گنج دیگری هستم». وقتی به شهر رسید و در آنجا گشت؛ خانه خرابهای پیدا کرد و داخل آن شد، در آنجا، پیرزنی را دید، به او گفت: «من، امشب مهمان تو هستم، آیا در خانه به جز تو، کس دیگری هست؟» پیرزن گفت: «بله؛ من، پسر کوچکی دارم که پدرش مرده است و پسرم یتیم است و من، مسؤول نگه داری او هستم، حالا که بزرگ شده، روزها به صحرا میرود و خار و هیزم جمع میکند و آن را میفروشد و با پول آن، زندگی میکنیم». وقتی فرزند زن آمد، پیرزن به او گفت: «امشب، مهمان عزیزی داریم که نور بزرگی و هدایت از پیشانی او میتابد، پس از آمدن او خوشحال باش و به خوبی از او پذیرایی کن!» آن پسر نزد عیسی علیهالسلام رفت و برای پذیرایی از عیسی علیهالسلام تلاش کرد، مدتی گذشت، عیسی علیهالسلام از زندگی و روزگار
پسر پرسید و با صحبتهای او، آثار عقل و استعداد بالا رفتن در مدارج کمال را در وجود او دید، امّا به زودی متوجه غم بزرگی در قلب او شد، پس فرمود: «ای جوان! من، قلب تو را گرفتار غم بزرگی میبینم، مرا از آن باخبر کن، شاید شفای درد تو، نزد من باشد». وقتی عیسی علیهالسلام اصرار کرد، جوان گفت: «بله؛ در قلب من، غمی است که جز خدای متعال کسی نمیتواند آن را درمان کند». عیسی علیهالسلام گفت: «درد خود را بگو، شاید خداوند متعال، به من راهی گفته که، غم تو را برطرف کنم». جوان گفت: «من هر روز مقداری خار از بیابان به شهر میبرم و از کنار قصر پادشاه میگذرم، روزی نگاهم به دختر زیبای پادشاه افتاد و مهربانی و محبت او در قلب من جای گرفت و عشق او، هر روز زیادتر میشود و این درد، دارویی به جز مرگ ندارد». عیسی علیهالسلام گفت: «اگر تو چنین میخواهی؛ من کاری میکنم تا با او ازدواج کنی». پسرک با ناباوری نزد مادرش رفت و او را از داستان باخبر کرد». مادرش گفت: «پسرم! فکر نکنم این مرد، قولی بدهد و به آن وفا نکند، پس به حرفهای او، گوش و از او پیروی کن». وقتی صبح فرا رسید، عیسی علیهالسلام به جوان فرمود: «به قصر پادشاه برو و به پادشاه بگو تا به تو، اجازه داخل شدن بدهد. وقتی نزد پادشاه رسیدی به او بگو، برای خواستگاری از دختر شما آمدهام، بعد نزد من بیا و حرفهای پادشاه را به من بگو». جوان به قصر رفت و به زحمت توانست پادشاه را ببیند، وقتی پادشاه، ماجرای خواستگاری جوان را شنید، با تعجب و با حالت مسخره به او گفت: «اگر خواستار ازدواج با دختر من هستی، باید فلان مقدار مروارید و یاقوت و جواهرات آن چنانی برای من بیاوری». در خواسته خود از جواهراتی نام برد که نمونه یا آن در گنجینه هیچ پادشاهی از پادشاهان دنیا پیدا نمیشد. جوان گفت: «من میروم و خیلی زود جواب میآورم». آنگاه نزد عیسی علیهالسلام رفت و داستان را گفت. عیسی علیهالسلام، او را به خرابهای برد که در آن، سنگها و کلوخهای بزرگی بود و به جوان گفت: «ای جوان! هرچه میخواهی از اینها بردار». بعد دعا کرد
و همه آن سنگها به بهترین جواهرات تبدیل شد، جوان با خوشحالی، آن جواهرات را نزد پادشاه برد، پادشاه تعجب کرد و همه اهل مجلس در کار این جوان، بی جواب ماندند و برای جواب کردن او گفتند: «اینها کافی نیست». جوان نزد عیسی علیهالسلام برگشت
و دوباره به آن خرابه رفتند و این بار، چندین برابر دفعه قبلی، سنگ و کلوخها به دعای عیسی علیهالسلام به جواهر تبدیل شد و جوان، آنها را نزد پادشاه برد. این بار پادشاه فهمید که این کار، شگفتانگیز است، پس با آن جوان خلوت کرد و از او درستی داستان را پرسید، جوان هم، داستان عشق سوزان خود و دیدار با عیسی علیهالسلام را برای پادشاه گفت، پادشاه با شنیدن داستان فهمید که میهمان آن جوان، پیامبر خدا، عیسی علیهالسلام است، پس به او گفت: «از مهمان خود بخواه تا به اینجا بیاید و عقد ازدواج تو و دختر مرا بخواند». آنگاه جوان با شادی نزد عیسی علیهالسلام رفت و همراه عیسی علیهالسلام و مادرش به قصر رفت و عیسی علیهالسلام، دختر پادشاه را به عقد او درآورد، پادشاه، لباس زیبایی به جوان پوشانید و جشن مفصلی برپا کرد، فردا صبح، جوان را صدا کرد و با او درباره کارهای مختلف صحبت کرد و متوجه بزرگی عقل و فهم او شد و چون غیر از آن دختر، فرزند دیگری نداشت، آن جوان را وارث ملک خود قرار داد و به همه مردم و اهل مملکت دستور داد تا با او بیعت کنند. وقتی شب دوم رسید، پادشاه از دنیا رفت و جوان به جای او بر تخت سلطنت نشست و مردم، مطیع او شدند، روز سوم، عیسی علیهالسلام نزد او رفت تا با او خداحافظی کند، جوان گفت: «ای مرد حکیم! به راستی حق زیادی بر گردن من داری که من، حتی از عهده انجام یکی از آنها هم برنمیآیم، امّا
در قلب من، سخنی وجود دارد که میخواهم آن را برایم بگویی، تو توانستی در عرض دو روز، مرا از خارکنی به بزرگی برسانی، پس چرا درباره خود، چنین کاری نمیکنی و در این حالت به سر میبری؟» وقتی زیاد اصرار کرد، عیسی علیهالسلام فرمود: «همه کارهای دنیا به دست خداوند متعال و همه خوبیها برای به دست آوردن، ثواب
و بزرگی است و کسی که به کم دنیا و پستی آن، آگاهی داشته باشد، این بزرگی از بین رفتنی را نمیخواهد و همانا برای ما در نزد خدای متعال و معرفت و محبت به او، مقام و مراتبی است که هیچ وقت قابل مقایسه با این دنیای پوچ نیست». جوان گفت: «حال که چنین است، من از تو چیز دیگری میخواهم، چرا برای خودت، کار بهتر و شایستهتر را انتخاب کردی و مرا در این بلای بزرگ و محبت دنیا گرفتار کردی؟!» عیسی علیهالسلام فرمود: «من این کار را برای تو به وجود آوردم تا عقل و هوش تو را آزمایش کنم و بدان که در ترک این کارهای از بین رفتنی برای تو، ثواب بسیار زیادی وجود دارد و تو میتوانی نشانهای برای دیگران باشی»، آن جوان، پادشاهی را ترک کرد و لباسهای سابق خود را پوشید و همراه عیسی علیهالسلام شد». وقتی عیسی علیهالسلام نزد حواریون برگشت، فرمود: «این جوان، گنج من است که در این شهر به دنبال او بودم و به شکر خداوند متعال، موفق شدم او را پیدا کنم».
در کتاب امالی با استناد به امام صادق علیهالسلام مینویسد: «عیسی بن مریم علیهالسلام برای کاری همراه سه نفر از یاران خود به سفر رفت و در راه متوجه سه قطعه شمش طلا شدند که در گوشهای افتاده بود، عیسی علیهالسلام فرمود: «این طلاها به زودی گروهی را به طرف مرگ میکشاند». از آنجا گذشتند، مدتی نگذشت که یکی از آنها به بهانهای از جمع، جدا شد، پس از او، نفر دوم نیز به بهانه کاری برگشت و در آخر، نفر سوم نیز بهانهای آورد و به عقب برگشت و هر سه نزد طلاها رفتند، سپس دو نفر از آنها به نفر سوم گفتند: «برای ما خوراکی تهیه کن». او که به فکر گرفتن طلاها بود، تصمیم گرفت سمی بخرد و آن را در غذای آن دو بریزد، از طرف دیگر آن دو نفر هم با خود گفتند: «وقتی او برگشت در گوشهای مینشینیم و او را میکشیم». وقتی او برگشت، او را به قتل رساندند و سپس خود، مشغول خوردن غذا شدند و بنابراین دو نفر هم مسموم شده و وفات یافتند. امّا وقتی عیسی علیهالسلامبرگشت، دید که آنها مردهاند و آنها را به
خواست خداوند متعال، زنده کرد و سپس به یادشان آورد، آیا به شما نگفتم: «این طلاها، همه را میکشد؟!»
در کتاب التوحید با استناد به امام باقر علیهالسلام مینویسد: وقتی عیسی بن مریم علیهالسلامبه دنیا آمد، به بزرگی یک کودک دو ساله بود و وقتی هفت ساله شد و مادرش، دست او را گرفت و او را به مکتب برد و او را نزد استاد گذاشت، استاد گفت: «بگو بسم اللّه الرحمن الرحیم». عیسی علیهالسلام گفت: «بسم اللّه الرحمن الرحیم». استاد گفت: «بگو ابجد»، عیسی علیهالسلام، سر خود را بالا برد و گفت: «من نمیدانم ابجد چیست؟» استاد چوب خود را بلند کرد تا او را ادب کند، عیسی علیهالسلام گفت: «ای استاد! اگر نمیدانم، مرا تنبیه نکن، بلکه از من بخواه تا آن را برایت تفسیر کنم». استاد با تعجب به عیسی علیهالسلام گوش داد و عیسی علیهالسلام فرمود: «الف، آلاء و نعمتهای خداوند متعال و باء، بهجت و شکوه اوست و جیم، جمال خدا است و دال، دین خداست، امّا در هوز، هاء، هول و وحشت جهنم؛ واو، ویل و هلاکت اهل آتش و زاء؛ زفیر و صوت جهنم است، امّا حطی؛ یعنی خداوند متعال، اشتباه توبه کنندگان را حبط کرده و از بین میبرد و کلمن؛ کلام خداوند متعال است که هرگز تغییر و تبدیل نمیشود و سعفص؛ یعنی هر عملی صاع به صاع و پیمانه به پیمانه، مثل عدل، جزا داده میشود و قرشت؛ یعنی خداوند متعال، مردم را از گوشه و کنار جمع میکند و محشور مینماید». در اینجا استاد گفت: «ای زن! دست کودکت را بگیر و از اینجا برو، او احتیاجی به معلم ندارد».
امالی با استناد به امام صادق علیهالسلام مینویسد: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «حضرت عیسی علیهالسلام از کنار قبری گذشت که صاحب آن در حال عذاب بود، سال بعد هنگام عبور از کنار آن قبر دید که عذاب او از بین رفته است، به درگاه خداوند متعال گفت: «خدایا! علّت از بین رفتن عذاب صاحب این قبر چیست؟» خداوند متعال به او وحی کرد: «ای روح اللّه! این مرد، فرزندی درست کاری داشت که این پسر، راهی را آباد کرد
و به یتیمی پناه داد و من برای کار فرزندش، او را شامل مغفرت و بخشش خود قرار دادم». سپس فرمود: «عیسی بن مریم علیهالسلام به یحیی بن زکریا علیهالسلام گفت: «اگر متوجه نعمت و ثروت خود شدی، بدان دچار گناهی شدهای و به درگاه خداوند متعال، طلب مغفرت کن و اگر متوجه فقری در خود شدی، بدان این فقر، خوبیای است که در نامه عمل تو، ثبت شده و به خاطر آن، ناراحت نباش».
در مواعظ مسیح علیهالسلام آمده است: «ای دانشمندان بدطینت! بدانید که کار خداوند متعال، مثل آرزو و اختیار شما نیست، بلکه برای مرگ، زاد و ولد میکنید و برای خرابی، آباد میکنید و برای وارث خود، آماده میکنید و به راستی به شما میگویم که موسی علیه السلام به شما دستور داد که هیچ وقت به نام خدا، قسم دروغ نخورید و من میگویم هیچ وقت به نام خدا، قسم راست هم نخورید، بلکه نعمتهای خداوند متعال را به یاد آورید، ای بنی اسرائیل! همواره از نان جو و سبزیجات بیابانی بخورید و از خوردن نان گندم، دوری کنید که میترسم، نتوانید شکر آن را به جای آورید».
در کتاب علل الشرایع از امیرمؤمنان علیهالسلام نقل میشده که: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «برادرم عیسی بن مریم علیهالسلام از شهری عبور میکرد در آنجا زن و مرد درست کاری را دید و از آنها درباره احوالشان پرسید؛ مرد گفت: «ای رسول خدا! این همسر من، زن درستکاری است که من، او را دوست داشتم، امّا اکنون نسبت به او سرد شدهام!» عیسی علیهالسلام پرسید: «چرا؟» مرد گفت: «بدون اینکه، سن زیادی داشته باشد، صورتی چروکیده و بد پیدا کرده است». حضرت عیسی علیهالسلام به آن زن فرمود: «از پرخوری دوری کن، چون غذای زیاد، آب و رنگ چهره را از بین میبرد». زن این کار را کرد و دوباره صورتش، شادابی و زیبایی خود را به دست آورد».
همچنین آن حضرت فرمود: «روزی، برادرم، عیسی علیهالسلام از شهری میگذشت که میوههای آنجا، کرم زده شده بود، مردم از این وضعیت به عیسی علیهالسلام شکایت کردند، آن
حضرت فرمود: «داروی این درد، با شماست، ولی خودتان نمیدانید، شما همیشه وقتی درختان را میکارید، ابتدا خاک میریزید، در حالی که این چنین نیست، بلکه باید آب را بر ریشه درخت، ریخته و بعد بر آن، خاک بریزید تا کرم زده نشود، آنها دوباره درخت کاشتند و این بار مثل دستور حضرت عیسی علیهالسلام عمل کردند و دیگر میوههایشان، کرم زده نشد».
روزی دیگر، برادرم، عیسی علیهالسلام از شهری میگذشت که چهرههایشان، زرد و چشمانشان، سیاه رنگ بود، آنها با ناله و فریاد از بیماری خود به عیسی علیهالسلام شکایت کردند، آن حضرت فرمود: «داروی این درد، همراه خود شماست، شما وقتی گوشت میخورید، آن را بدون شستن میپزید، در حالی که هنگام خارج شدن روح از بدن حیوان، لاشه آن، جنب میشود، پس باید آن را بشویید». آنها این کار را کردند و بیماریشان از بین رفت.
یک بار نیز، برادرم، عیسی علیهالسلام از شهری میگذشت که اهل آنجا، دندانشان، خراب و سوراخ شده و چهرههایشان، ورم کرده بود و از این وضع به او شکایت کردند، عیسی علیهالسلام فرمود: «شما وقتی میخوابید، دهان خود را میبندید و هوای درون سینه وقتی به دهان شما میرسد، راه خروجی پیدا نمیکند و به طرف ریشههای دندان میرود و آن را فاسد میکند و موجب باد کردن صورت شما میشود، پس سعی کنید، هنگام خواب، لبان خود را باز کنید تا این بیماری برطرف شود»، آنها این کار را کردند و بیماری آنها برطرف شد».
در کتاب قصص راوندی با استناد به امام صادق علیهالسلام مینویسد: عیسی بن مریم علیهالسلام فرمود: «هنگام درمان بیماران، من، آنها را به خواست خدای تعالی شفا میدهم، پس خوب شدن کور و جذامی و زنده شدن مردم را به خواست خداوند متعال به آسانی انجام دادم، امّا از معالجه نادان و اصلاح او، ناتوان ماندم!» پرسیدند: «ای روح اللّه! نادان
کیست؟» فرمود: «کسی که، خودرأی و خودپسند است و همیشه حق را برای خود میداند، نه بر خلاف او، در حالی که حقیقت این است که، او هیچ برتری و حقی ندارد، این چنین فردی، نادان است که هیچ راهی، برای درمان او نیست».
روایت شده که عیسی علیهالسلام همراه حواریون از کنار جنازهای گذشت، حواریون گفتند: «این جنازه سگ، چه بوی گندی میدهد». آن حضرت فرمود: «چقدر دندانهایش، سفید و مرتب است!» به آن حضرت گفتند: «ای کاش! خانهای انتخاب میکردی». حضرت فرمود: «سرنوشت کسانی که قبل از ما، خانه انتخاب کردند، برای ما کافی است».
روایت شده: «روزی بارش باران شدید و رعد و برق باعث شد که عیسی علیهالسلام به دنبال سرپناهی بگردد، ناگهان چادری را از دور دید و به طرف آن رفت، در آنجا، زنی را دید که به طرف غاری رفت و وارد غار شد و در آن غار، چشمش به شیر وحشیای افتاد به درگاه خداوند متعال گفت: «خداوندا! هر موجودی، خانهای دارد، امّا من خانهای ندارم»، خدای متعال وحی فرمود: «خانه تو در مقام قرب من است، به بزرگیام قسم؛ تو را در روز قیامت به عقد صد حوری که به دست خود خلق کردهام در میآورم و در عروسی تو، چهار هزار سال، که هر روز آن، مثل عمر همه دنیاست، غذا خواهم داد و ندا دهنده فریاد میزند، زاهدان دنیا کجا هستند؟ اینک در عروسی عیسی بن مریم زاهد، شرکت کنید».
روایت شده که عیسی علیهالسلام خواست، دنیا را به شکل اصلی آن ببیند، پس او را به صورت پیرزنی بیدندان دید که انواع زینتها را به خود آویزان کرده بود، عیسی علیهالسلام به او گفت: «چند بار ازدواج کردهای؟» دنیا گفت: «حساب آن را ندارم». عیسی علیهالسلام فرمود: «آیا همه همسران تو، مردهاند یا تو را طلاق دادهاند؟» دنیا گفت: «خیر؛ بلکه
من، همه آنها را کشتهام». عیسی علیهالسلام گفت: «وای بر دامادهای دیگر تو که آنها را یکی یکی میکشی و با این همه از تو دوری نمیکنند».
روزی عیسی بن مریم علیهالسلام نشسته بود، پیرمردی را دید که در حال کار کردن با بیل بود و زمین را میکند، عیسی علیهالسلام گفت: «خدایا! آرزوی او را اجابت نکن». پیرمرد، بیل را انداخت و روی زمین استراحت کرد، ساعتی گذشت، عیسی علیهالسلام گفت: «خدایا!
آرزو را به او برگردان». پیرمرد بلند شد و با بیل مشغول کار شد. عیسی علیهالسلام از او پرسید: «چرا قبلاً دست از کار کشیدی و اکنون مشغول کار شدی؟» پیرمرد گفت: «وقتی در حال کار بودم، صدایی در نفسم گفت: «پیرمرد تا کی به کار و تلاش میپردازی؟» آن وقت بیل را انداختم و دراز کشیدم، امّا ناگهان صدایی در درونم گفت: «به خدا قسم تا وقتی زندهای؛ چارهای جز کار و تلاش نداری!» آنگاه بلند شدم و بیل را برداشته و مشغول کار شدم».
در کتاب الامالی و معانی الاخبار با استناد به حارث اعور مینویسند: زمانی همراه امیرمؤمنان، علی بن ابیطالب علیهالسلام در بیابان حیره سفر میکردیم، ناگهان به بیابانی رسیدیم که ناقوس آن در حال خواندن بود، امیرمؤمنان علیهالسلام فرمود: «ای حارث! آیا میدانی این ناقوس چه میگوید؟» گفتم: «خداوند متعال، رسول، و پسر عموی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله داناترند». فرمود: «این ناقوس، مانند دنیا و نابودی آن، ضربه میزند و میگوید: «لا اله الا اللّه حقا حقا صدقا صدقا ان الدنیا قد غرتنا و شغلتنا و استهوتنا و استقوتنا؛ به حقیقت و راستی هیچ خدایی، جز خدای یکتا نیست و به حقیقت؛ دنیا ما را فریب داده و به خود مشغول کرده و به خود مایل کرده و قدرت برخورد را از ما گرفته»، ای گرفتاران دنیا! فکر کنید، ای گرفتاران دنیا! دقیق باشید، ای گرفتاران دنیا! جمع شوید، بدانید؛ دنیا، نسلی را پس از نسلی از بین میبرد، هیچ روزی از ما نمیگذرد جز اینکه، ستونهای زندگی ما، سست شود و ما، خانه آخرت را از بین برده و خانه نابودی دنیا را خانه خود قرار دادیم و نمیدانیم که در دنیا، چقدر کوتاهی کردهایم، مگر زمانی که بمیریم». آنگاه گفتم: «ای امیرمؤمنان! آیا نصاری، این صدا را میفهمند؟» فرمود: «اگر متوجه آن میشدند، هرگز مسیح را به جای خدا، عبادت نمی کردند». آنگاه به سوی بیابان رفتم و به رهبر آنجا گفتم: «به خدایی که مسیح بر تو
دارد، ناقوس را به همان طرفی که ضربه میزدی به صدا درآور». بعد من، کلمه به کلمه، معنای صدای ناقوس را برای او گفتم. او گفت: «به حق پیامبرتان به من بگو؛ چه کسی، صدای ناقوس را برایت معنا کرد؟» گفتم: «همان مردی که من، همراه لشکر او هستم». او گفت: «آیا بین او و پیامبر شما، نسبتی وجود دارد؟» گفتم: «بله، او پسر عموی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است». رهبر گفت: «به حق پیامبرتان، این سخن را از او شنیدهای؟» گفتم: «بله». آنگاه او ایمان آورد و مسلمان شد، سپس گفت: «به خدا قسم، من در تورات خواندهام، کسی که صدای ناقوس را معنی کند، جانشین پیامبر آخرالزمان است».
در کتاب اکمال الدین از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل شده: «در زمان حکومت اسبخ بن اشکان که 266 سال حکومت کرد، حضرت عیسی علیهالسلام ظهور کرد که در آن زمان، 51 سال از حکومت او میگذشت و خداوند متعال؛ نور آگاهی و حکمت و تمام علمهای پیامبران گذشته را به او یاد داد و انجیل را برای او فرستاد و ظهور او، در بیت المقدس و بر قوم بنی اسرائیل بود و سی و سه سال در میان آنها زندگی کرد تا آنجا که یهود به قصد قتل او به دنبال او آمدند و خداوند متعال، او را به آسمان عروج داد».
از امام باقر علیهالسلام روایت شده: «در شبی که یوشع بن نون، وصی موسی علیهالسلام به قتل رسید و در شبی که خداوند متعال، عیسی بن مریم علیهالسلام را بالا برد و در شبی که علی بن ابی طالب علیهالسلام به قتل رسید و در شبی که حسین بن علی علیهماالسلام شهید شد، هیچ سنگی را از سطح زمین بر نمیداشتند، جز آن که در زیر آن، خون تازهای میجوشید و این جریان تا طلوع فجر ادامه داشت».
تفسیر علی بن ابراهیم از امام باقر علیهالسلام روایت میکند که فرمود: «عیسی علیهالسلامدر عصر شبی که خداوند متعال، او را به آسمان برد، به اصحاب خود قول داد و دوازده حواری خود را در خانهای جمع کرد و خود از میان چشمهای در گوشه آن خانه، بر آنها نمایان
شد، در حالی که سرش از آب بیرون بود و به آنها گفت: «خداوند متعال در همین لحظه، مرا به آسمان میبرد و از آزار یهود بر کنار میدارد، پس کدام یک از شما میخواهد به صورت من درآمده و به دست آنها از بین رفته تا به درجه اعلی برسد؟» جوانی از میان آن جمع گفت: «ای روح خدا! من، آمادهام». عیسی علیهالسلام گفت: «پس تو به صورت من در خواهی آمد». آنگاه فرمود: «به زودی یکی از شما قبل از صبح و قبل از دیگران به من کافر خواهد شد». یکی از آنها گفت: «آیا من هم از کافران خواهم بود؟» عیسی علیهالسلام گفت: «اگر در نفس تو، چیزی در این باره وجود دارد، این طور خواهی بود».
سپس عیسی علیهالسلام فرمود: «اما؛ شما بعد از من به سه گروه تقسیم میشوید، دو گروه که به خداوند متعال، تهمت میزنند و در آتش جهنم خواهند بود و یک گروه که شمعون را یاری میکنند و راستگو هستند که جایگاهشان بهشت خواهد بود». سپس عیسی علیهالسلام از همان طرف در حالی که آنها میدیدند، بالا رفت».
امام علیهالسلام فرمودند: «پس از آن یهود به دنبال عیسی علیهالسلام آمدند و آن مردی را که عیسی علیهالسلام به او فرمود: «تو به زودی کافر میشوی». دستگیر کردند و آن جوانی را که به صورت عیسی علیهالسلام درآمده بود، زندانی کرده و به صلیب کشیدند و آن مرد دستگیر شده، همان طور که عیسی علیهالسلام گفته بود، به عیسی علیهالسلامکافر شد».
در کتاب قصص راوندی از آن حضرت علیهالسلام نقل شده: وقتی یهود، عیسی علیهالسلام را در میان گرفتند تا او را به قتل برسانند، جبرئیل بر او نازل شد و او را با بال خود در برگرفت، عیسی علیهالسلام به بال جبرئیل نگاه کرد و دید روی آن نوشته شده: «اللهم انی ادعوک باسمک الواحد الاعز و ادعوک اللهم باسمک الکبیر المتعالی الذی ثبت به ارکانک کلها ان تکشف عنی ما اصبحت و امسیت فیه؛ خدایا! به اسم بهترین عزیزت از تو میخواهم، خدایا! به نام بزرگ و متعالت که، همه زمینهها را ثابت کرده، تو را صدا میزنم و میخواهم که مرا از این گرفتاری که، روز و شب در آن به سر میبرم، نجات
دهی». وقتی عیسی علیهالسلام، خداوند متعال را با این دعا خواند، خداوند متعال به جبرئیل دستور داد تا عیسی علیهالسلام را به طرف آسمان و نزد مقام و قرب خداوند الهی بالا ببرد.
سپس رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «ای فرزندان عبدالمطلب! به درگاه خدایتان با این کلمات دعا کنید، قسم به آن که، جانم گرفتار قدرت اوست، هیچ بندهای، خداوند متعال خود را از روی اخلاص با این کلمات نمیخواند، به جز آن که عرش خداوند متعال، برای او به لرزه میافتد و خدای متعال به ملائکه میفرماید: «من به وسیله این کلمات، او را دعا کردم و خواستهاش را به زودی اجابت میکنم و در آخرت نیز به او پاداش میدهم». سپس فرمود: «با این کلمات دعا کنید و در انتظار اجابت سریع دعای خود باشید».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «خداوند متعال، عیسی بن مریم علیهالسلام را با عبایی از پشم به آسمان برد که مریم، پشم آن را تابیده و برای عیسی علیهالسلام دوخته بود و وقتی از آسمان بالا رفت، صدا رسید: «ای عیسی بن مریم! زیبایی دنیا را از دوش خود بردار».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده که فرمود: «کار هیچ یک از پیامبران و حجتهای خداوند متعال، بر مردم تشبیه نشد، جز کار عیسی بن مریم علیهالسلام، چون خداوند متعال، او را زنده از زمین، بالا برد و روح او را میان آسمان و زمین گرفت و پس از بالا بردن در آسمان، روح او را به او برگرداند، چون قرآن کریم میفرماید: «إِذْ قالَ اللّهُ یاعِیسَی إِنِّی مُتَوَفِّیکَ وَرَافِعُکَ إِلَیَّ وَمُطَهِّرُکَ مِنَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَجاعِلُ الَّذِینَ اتَّبَعُوکَ فَوْقَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِلَی یَوْمِ الْقِیامَةِ ثُمَّ إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأَحْکُمُ بَیْنَکُمْ فِیما کُنتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ»؛(1)«ای عیسی! روح تو را گرفتم و تو را به آسمان بالا بردم و پاک از معاشرت و آلایش کافران گردانم و پیروانت را بر کافران برتری میدهم، پس بازگشت شما به سوی من خواهد بود که به حقّ حکم کنم در آنچه که بر سر آن با یکدیگر به خلاف و نزاع بر میخاستید».
1) . سوره آل عمران، آیه 55.
روایت شده: «عیسی علیهالسلام، روزی بر گروهی از یهود گذشت، آنها گفتند: «این جادوگر که پسر آن زن جادوگر است و این زناکار، پسر زناکار نزد شما میآید». به مادر آن حضرت نسبت زنا دادند، عیسی علیهالسلام این حرف را شنید و گفت: «خداوندا! تو، پروردگار منی و من، اصلاً گناهکار به این سخنها نیستم، خدایا! هر کس که به من و مادرم نسبت بیهوده و دشنام دهد، لعنت کن». خداوند متعال دعای او را قبول کرد و آن جمع یهودی را به صورت بوزینه و خوک، مسخ فرمود و داستان آنها به گوش یهودا، پادشاه یهود رسید و از ترس آن که، عیسی علیهالسلام، او را نفرین کند، یهودیان را جمع کرد و همگی تصمیم به قتل عیسی علیهالسلام گرفتند، امّا خداوند متعال، جبرئیل علیهالسلام را فرستاد تا مانع از قتل عیسی علیهالسلام شود. یهودیان، اطراف عیسی علیهالسلام جمع شدند و از او درباره یهود پرسیدند، عیسی علیهالسلام فرمود: «ای گروه یهود! خداوند متعال، شما را نفرین کرده». با شنیدن این حرف، آنها به عیسی علیهالسلام حمله کردند تا او را بکشند، امّا جبرئیل علیهالسلام، او را از دریچهای در سقف خانه وارد آنجا کرد و او را به آسمان برد، سپس یهودا یکی از یاران خود به نام طیطانوس را برای کشتن عیسی علیهالسلام به داخل خانه فرستاد، او وارد خانه شد و عیسی علیهالسلام را ندید، امّا مدتی صبر کرد و آنها فکر کردند او در حال جنگ است، امّا خداوند متعال، صورت عیسی علیهالسلام را بر جسم او تشبیه کرد، وقتی او بیرون آمد، یهودیان فکر کردند که او، عیسی علیهالسلام است، پس او را گرفتند و به صلیب کشیدند».
بعضی نیز گفتهاند: «صورت او، مانند عیسی علیهالسلام شد، امّا بدنش به همان شکل باقی ماند».
امّا بعضی از آنها گفتند: «صورت، صورت عیسی علیهالسلام است، ولی بدن او، بدن طیطانوس است». و بعضی نیز گفتند: «اگر، او عیسی علیهالسلام است، پس طیطانوس کجاست؟» پس کار بر آنها مشتبه شد، امّا درباره سخن خدای متعال که فرمود: «إِنِّی مُتَوَفِّیکَ وَرَافِعُکَ إِلَیَّ»(1)مفسران سخن گوناگونی آورده اند:
1) . سوره آل عمران، آیه 55.
یعنی؛ ای عیسی! من، بدون آنکه تو را بمیرانم، به تمامی برگرفته و به طرف آسمان میبرم، به طوری که به تو دست پیدا نکنند.
یعنی؛ من، تو را مثل شخصی که در خواب است، روحش را گرفته و در خواب به طرف من خواهی آمد، مثل آیه شریفه: «وَهُوَ الَّذِی یَتَوَفَّیکُم بِالَّیْلِ»(1)
سخن بن عباس: به معنای اینکه، خداوند متعال، عیسی علیهالسلام را سه ساعت میمیراند و دوباره در آسمان، روح را به بدن او برمیگرداند.
علمای علم نحو میگویند: «مسئله تقدیم و تأخیر است، یعنی در اصل بوده است، (رافعک و متوفیک)؛ یعنی خداوند متعال، اوّل عیسی علیهالسلامرا به آسمان برد و در آینده بالا خواهد برد، چون (واو) ترتیب نمیآورد و این قول را روایتی از پیامبر صلیاللهعلیهوآله تأیید میکند که فرمود: «عیسی علیهالسلام، نمرده است، بلکه قبل از قیامت به طرف شما بر میگردد». پس تقدیر این حرف این است که، خداوند متعال، وقتی عیسی علیهالسلام را از آسمان به زمین نازل کند؛ او را میمیراند.
احتجاج مینویسد: «نافع، غلام بن عمر از امام باقر علیهالسلام سؤال کرد: «چند سال بین عیسی علیهالسلام و محمد صلیاللهعلیهوآله، فاصله بود؟» حضرت فرمود: «مانند حرف خودم، جوابت را بگویم یا حرف خودت؟» او گفت: «به هر دو حرف». حضرت فرمود: «اما به قول من، پانصد سال، ولی به قول خودت، ششصد سال».
تفسیر علی بن ابراهیم با استناد به شهر بن حوشب مینویسد: حجاج گفت: «آیهای در قرآن هست که من، معنی آن را نمیفهمم». گفتم: «کدام آیه؟» گفت: «وَإِنْ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ إِلاَّ لَیُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ»؛(2)«هیچ یک از اهل کتاب نیست، جز آنکه، قبل از مرگش به او ایمان میآورد». به خداوند متعال قسم؛ من، چندین یهودی و نصرانی را دار زدم، ولی ندیدم که در وقت مردن، ایمان بیاورد و لبانش حرکت کند، گفتم: «ای
امیر! خداوند متعال، کار تو را اصلاح کند، معنی آیه این طور نیست؛ بلکه عیسی علیهالسلام در ایام رجعت آل محمد علیهمالسلام به این دنیا برمیگردد و هیچ یک از اهل مردم یهودی و غیر ایشان باقی نمیماند، جز اینکه قبل از مرگ عیسی علیهالسلام به او ایمان میآورند و عیسی علیهالسلام در پشت سر مهدی (عج) نماز میخواند». حجاج گفت: «وای بر تو! چه کسی این سخن را به تو یاد داده؟» گفتم: «این حدیث را محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب علیهمالسلام برای من بیان کرد». او گفت: «به خدا قسم؛ آن را از چشمه خالص و گوارایی دریافت کردهای!»
خدای متعال میفرماید: «أَوْ کالَّذِی مَرَّ عَلَی قَرْیَةٍ وَهِیَ خاوِیَةٌ عَلَی عُرُوشِها قالَ أَنَّی یُحْیِ هاذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ کَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ یَوْما أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ فانظُرْ إِلَی طَعامِکَ وَشَرَابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ وَانظُرْ إِلَی حِمارِکَ وَلِنَجْعَلَکَ آیَةً لِلنّاسِ وَانظُرْ إِلَی الْعِظامِ کَیْفَ نُنشِزُها ثُمَّ نَکْسُوها لَحْما فَلَمّا تَبَیَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ»؛(1)«مثل کسی که از روستایی خراب عبور کرد و گفت: «خداوند متعال چگونه این استخوانهای پوسیده را پس از مرگ، زنده می کند؟» خداوند متعال، او را صد سال میراند و بعد زنده کرد و از او سؤال کرد: «چند وقت در اینجا صبر کردی؟» او گفت: «یک روز یا بخشی از یک روز». فرمود: «بلکه صد سال صبر کردی، پس به غذا و نوشیدنیات نگاه کن که فاسد نشدهاند و به چارپایت نگاه کن که استخوانهایش پوسیده، حالا به این استخوانها نگاه کن که چگونه آن را زنده میکنیم و بر آنها، گوشت میرویانیم، برای اینکه، تو را نشانهای برای مردم قرار دهیم». وقتی این امر بر او آشکار شد، خطاب رسید: بدان که خداوند متعال، بر هر کاری، تواناست».
در سوره اسراء فرمود: «وَقَضَیْنا إِلَی بَنِی إِسْرَ ءِیلَ فِی الْکِتابِ لَتُفْسِدُنَّ فِی الْأَرْضِ مَرَّتَیْنِ وَلَتَعْلُنَّ عُلُوّا کَبِیرا * فَإِذَا جَآءَ وَعْدُ أُولَیهُمَا بَعَثْنَا عَلَیْکُمْ عِبَادا لَنا أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ فَجَاسُوا خِلالَ الدِّیَارِ وَکَانَ وَعْدا مَفْعُولاً * ثُمَّ رَدَدْنا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیْهِمْ وَأَمْدَدْناکُم بِأَمْوَالٍ وَبَنِینَ وَجَعَلْناکُمْ أَکْثَرَ نَفِیرا * إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِکُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها فَإِذَا
1) . سوره بقره، آیه 259.
جَآءَ وَعْدُ الْأَخِرَةِ لِیَسُوءُوا وُجُوهَکُمْ وَلِیَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ کَمَا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَلِیُتَبِّرُوا ما عَلَوْا تَتْبِیرا»؛(1)«بر بنی اسرائیل در کتاب مقدّر کردیم که دوباره در زمین فساد کنید و تسلط و سرکشی سخت و ظالمانه کنید، وقتی مژده اوّل ایشان فرا رسید، بندگانی را به طرف آنها فرستادیم که بسیار نیرومند بودند و در میان شهرها برای قتل و غارت شما به جست و جو در آمدند و این وعده، انتقام حتمی خواهد بود، آنگاه قدرت را به آنها برگرداندیم و شما را با ثروت و فرزندان یاری کردیم و برای افراد، وسعت دادیم، اگر خوبی کنید به وجود خودتان نیکی کردهاید و اگر بدی کنید، به وجود خود ظلم کردهاید، پس وقتی وعده دیگر فرا رسید، آثار شکست در صورت شما نمایان میشود و دشمنان همان طور که اولین بار وارد مسجد شدند، به آنجا وارد میشوند و شما را از بین میبرند».
خداوند متعال در تورات، بر آنها، قضای حتمی، مقدر کرد و منظور از دو مرتبه فساد، یک بار مخالفت آنها با احکام تورات و کشتن شعیا و ارمیا بود و بار دوم، کشتن یحیی و زکریا علیهماالسلام و قصد کشتن عیسی علیهالسلام و منظور از (وعد اولیهما)، وعده عذاب اوّل است و منظور از (عبادا لنا)، بخت النصر، فرستاده هراسف و سربازان او به طرف بابل است. تسلط و غلبهای که، بنی اسرائیل به آنها پیدا کردند به این صورت بود که خداوند متعال در قلب بهمن بن اسفندیار که پادشاهی را از جد خود، گشتاسب به ارث برده بود، نسبت به بنی اسرائیل، لطف و مهربانی قرارداد و او، اسیران آنها را به شام برگرداند و دانیال را حکمران آنها قرارداد؛ آنها بر خویشاوندان بخت النصر غلبه کردند، امّا بار دیگر که خداوند متعال بر علیه آنها حکم کرد، خداوند متعال، اهل فارس را بر آنها مسلط کرد و پادشاه بابل با آنها جنگید و با سپاه خود وارد شهرهای آنها و وارد بیت المقدس شد و در آنجا، خونی را در حال جوشش دید و از علّت آن،
1) . سوره اسراء، آیات 4 - 7.
پرسش کرد، آنها از جواب دادن، طفره میرفتند تا بالاخره پادشاه بابل گفت: «اگر راست نگویید، حتی یکی از شما را هم زنده نمیگذارم». بنی اسرائیل گفتند که این، خون یحیی علیهالسلام است و او گفت: «پروردگارتان میخواهد از شما انتقام بگیرد». گفته شده پادشاه بابل، بخت النصر از نژاد نمرود و فردی زنازاده بود که پدری نداشت، او را بر بیت المقدس غلبه داد و مسجد را خراب کرد و تورات را سوزاند و لاشه مردهها را در مسجد بیت المقدس انداخت و بر روی خون یحیی علیهالسلام، هفتاد هزار نفر را گردن زد و نسل آنها را به اسیری گرفت و به قتل و غارت ثروت بنی اسرائیل پرداخت و هفتاد هزار نفر اسیر گرفت و آنها را به بابل برد و آنها، مدت صد سال در بندگی مجوسیان باقی ماندند. سپس خداوند متعال با مهربانی خود بر بنی اسرائیل عنایت کرد و به پادشاه خداشناسی از پادشاهان فارس دستور داد، آنها را به بیت المقدس برگرداند و آنها تا مدت صدسال بر راه راست و روش خداوند متعال زندگی کردند، پس از آن، دوباره به فساد و زشتی روی آوردند و خداوند متعال، این بار پادشاهی از پادشاهان روم به نام انطیاخوس را به سوی آنها فرستاد و او، بیت المقدس را خراب کرد و اهل آنجا را به اسارت گرفت.
تفسیر علی بن ابراهیم از امام صادق علیهالسلام نقل میکند: وقتی بنی اسرائیل دچار گناه شدند و از امر پروردگارشان سرپیچی کردند، خداوند متعال خواست تا کسی را بر آنها مسلط کند که آنها را به خواری دچار کند و آنها را به قتل برساند، آنگاه خداوند متعال به ارمیا وحی کرد: «ای ارمیا! در این شهری که، من، آن را از میان همه شهرها انتخاب کردم، به جای درختان انگور، درخت خرنوب به وجود خواهد آمد». ارمیا این خبر را به بزرگان بنی اسرائیل رساند، آنها گفتند: «از درگاه الهی طلب کن تا معنای این داستان را برای ما آشکار کند». ارمیا، هفت روز، روزه گرفت، آن وقت خدای متعال به او وحی کرد: «ای ارمیا! آن شهر، بیت المقدس است و درختان انگور، همان
بنی اسرائیل بودند که با انجام دادن گناه و تغییر دین من، نعمت من را عوض کردند و کافر شدند و مانند درخت خرنوب شدند، پس من، قسم میخورم که آنها را با بلایی امتحان کنم که دانشمندان به ترس، دچار شوند و هر لحظه، بدترین بندگانم را بر آنها مسلط میکنم تا آنها را بکشند و حریم آنها را بدرند و خانههایشان را خراب کنند و بیت المقدسی را که به آن افتخار میکردند، خراب کنند و سنگ مقدس را به مدت صد سال، میان زبالهها بیاندازند». ارمیا علیهالسلام این سخن را به بزرگان بنی اسرائیل گفت و آنها گفتند: «از پروردگارت سؤال کن، در این بین، گناه فقیران و ضعیفان و بیچارگان چیست؟» ارمیا علیهالسلام، هفت روز دیگر روزه گرفت و بعد با کمی غذا افطار کرد، ولی وحی به او نرسید، سپس هفت روز دیگر، روزه گرفت و سپس افطار کرد، ولی باز هم وحی نرسید، دوباره هفت روز، روزه گرفت، بالاخره به او وحی رسید: «ای ارمیا! از این کار دوری کن یا صورتت را به پشت سرت برمیگردانم. به آنها بگو، گناه آنها این بود که زشتی را دیدند، ولی مانع آن نشدند». ارمیا گفت: «پروردگارا! بنده خود را به من نشان بده تا من، پیش او بروم و برای خود و خانوادهام از او فرصت بگیرم». خداوند متعال فرمود: «به فلان جا برو و سراغ پسری را بگیر که از همه جوانان هم سن خود، ضعیفتر و از لحاظ به دنیا آمدن، ناپاکتر است و بدترین غذا را میخورد». ارمیا علیهالسلام با این اوصاف به آن شهر رفت و در آنجا، پسری بیچاره و بیمار را دید که در میان زبالهدانی زندگی میکند و مادرش، تکههای نان خشک را در شیر خوک، خیس کرده و به او میدهد، ارمیا علیهالسلام گفت: «اگر یک نفر در دنیا باشد که صفاتش به صفتی که خداوند متعال برایم گفته، بخورد، همین پسر است». پس به او نزدیک شد و گفت: «اسم تو چیست؟» او گفت: «بخت النصر». ارمیا علیهالسلام او را شناخت و به درمان و معالجه او پرداخت و به او گفت: «مرا میشناسی؟» او گفت: «نه؛ فقط میبینم مرد درست کاری هستی»، ارمیا علیهالسلام گفت: «من، ارمیا، پیامبر بنی اسرائیل هستم که خداوند متعال به من
دستور داده به زودی تو را بر بنی اسرائیل چیره کنم و تو آنها را به قتل رسانده و آنان را از بین ببری؟» جوان گفت: «هنوز وقت آن نرسیده!»
ارمیا علیهالسلام گفت: «برای من نامهای بنویس و به من فرصت بده». آن پسر هم برای ارمیا علیهالسلام نامه نوشت؛ از آن زمان تا مدتی، بخت النصر به کوهها میرفت و هیزم جمع میکرد و آنها را به شهر میبرد و میفروخت، کم کم مردم را به دور خود جمع کرد و آنها را به جنگ با بنی اسرائیل تشویق کرد، سرانجام گروه زیادی اطراف او را گرفتند و به طرف بیت المقدس هجوم آوردند، و خبر هجوم آنها به ارمیا علیهالسلام رسید. ارمیا علیهالسلام در حالی که بر الاغی سوار بود، به نزد او رفت و آن نامه را با خود برد، امّا از زیادی لشکر بخت النصر، ارمیا علیهالسلام نتوانست به او برسد، پس آن نامه را روی تابلویی نصب کرد و آن را بلند کرد، بخت النصر با دیدن آن گفت: «تو کیستی؟» گفت: «من، ارمیای پیامبر صلیاللهعلیهوآله هستم که از تو، برای خود و خانوادهام اجازه گرفتم و تو را به تسلط بر بنی اسرائیل مژده دادم». بخت النصر گفت: «تو در امان من هستی، امّا درباره خاندان تو، من از اینجا، تیری به طرف بیت المقدس میاندازم، اگر تیر به آنجا خورد، آنها امان نخواهند داشت، ولی اگر تیر به آنجا نرسید در امان خواهند بود». بخت النصر، کمان خود را کشید و تیری به طرف بیت المقدس رها کرد، پس باد، آن تیر را در برگرفت و آن را به بیت المقدس رسانید، بختالنصر گفت: «آنها، امانی نخواهند داشت». بعد از داخل شدن به شهر در میان شهر، چشم او به کوهی از خاک افتاد که در بین آن، چشمهای از خون میجوشید که هرچه خاک بر آن میریختند باز هم خون میآمد، پرسید: «این چیست؟» گفتند: «این، خون پیامبری است که پادشاه بنی اسرائیل، او را کشت». بخت النصر گفت: «آن قدر از بنی اسرائیل میکشم تا این خون، دیگر نجوشد». آن خون یحیی بن زکریا بود. پادشاه ستمکاری با زنان بنی اسرائیل زنا میکرد و یحیی علیهالسلام او را از این کار منع کرد، امّا یکی از آن زنان که در حال مستی بود،
گفت: «ای پادشاه! یحیی علیهالسلام را بکش و سر او را برای من بیاور». پس پادشاه، سر یحیی علیهالسلام را قطع کرد و آن را در طشتی قرار داد، امّا سر یحیی علیهالسلام در میان طشت، او را نصیحت کرد و فرمود: «ای مرد! تقوا داشته باش و از خدا بترس، این کار، برای تو حرام است». سپس خون او در میان طشت جوشید و هرچه خاک روی آن ریختند، بند نیامد تا اینکه پس از صد سال، کوهی از خاک، اطراف آن را گرفت و بخت النصر با دیدن آن شروع به کشتن بنی اسرائیل کرد و همه مردان و زنان و کودکان و حتی حیوانات را به قتل رساند، ولی خون هم چنان میجوشید، بخت النصر گفت: «آیا کسی از این قوم باقی مانده است؟» او را به خانه پیرزنی راهنمایی کردند، بخت النصر، پیرزن را هم کشت و خون او را بر روی خون در حال جوشش ریخت و سرانجام خون یحیی علیهالسلام از جوشیدن افتاد و آن پیرزن، آخرین بازمانده آن قوم طغیانگر بود. سپس بخت النصر، توجهش به بابل جلب شد و در آنجا، شهری ساخت و در آنجا به فرمانروایی پرداخت و چاهی را کند و دانیال علیهالسلام را در آن انداخت و همراه او، شیر مادهای را در چاه انداخت و آن حیوان از گل و لای چاه غذا میخورد و دانیال علیهالسلام شیر آن حیوان را میخورد و مدتی در آنجا زنده ماند. آنگاه خداوند متعال به پیامبری که در بیت المقدس بود وحی کرد، تا برای دانیال، غذا و نوشیدنی ببرد و به او سلام برساند و خداوند متعال، آن پیامبر را به مقام او در چاه بابل هدایت کرد. آن پیامبر کنار آن چاه آمد و گفت: «ای دانیال!» دانیال علیهالسلام با صدای گرفته و عجیبی سلام کرد، آن پیامبر گفت: «پروردگارت به تو سلام میرساند و مرا با غذا و نوشیدنی به طرف تو روانه کرده است». آنها را با طناب برای دانیال فرستاد، دانیال شروع به تشکر و سپاس از خداوند متعال کرد و گفت: «سپاس خدایی که کسانی که او را یاد کنند، فراموش نمیکند، سپاس خدایی که، افراد دعا کننده خود را ناامید نمیکند، سپاس خدایی که، هر کس به او توکّل کند، سرپرستی میکند، سپاس خدایی که هر کس به او اعتماد کند، او را به
دیگری محتاج نمیکند، سپاس خدایی را که خوبی را با خوبی پاداش میدهد، سپاس خدایی که پاداش صبر را با نجات میدهد و سپاس خدایی که هنگام سختی، مشکلات ما را برطرف میکند، سپاس خدایی را که تا آخرین مرحله ناامیدی به او امید داریم، سپاس خدایی را که در هنگام بد فکری به کار خود، فقط امید ما به اوست».
پس امام صادق علیهالسلام فرمود: «بخت النصر در خواب دید؛ سرش از جنس آهن و دو پایش از جنس مس و سینهاش از طلاست. منجمان را صدا زد و خواب خود را تعریف کرد، امّا آنها از تعبیر خواب او، ناتوان شدند، بخت النصر گفت: «من به شما حقوق و روزی میدهم که خواب مرا تعبیر کنید، حالا میگویید، نمیتوانید». پس فرمان داد همه آنها را بکشند، بعضی از یارانش گفتند: «اگر کسی باشد که تعبیر این خواب را بداند؛ فقط دانیال علیهالسلام است که او را در چاه زندانی کردهای و تا آنجا که ما میدانیم شیر ماده به او حمله نکرده، بلکه از شیر خود به او غذا میدهد». بخت النصر دستور داد دانیال را نزد او ببرند، سپس از او پرسید: «من در خواب چه دیدهام؟!»
دانیال علیهالسلام، خواب او را به درستی تعبیر کرد، دانیال علیهالسلام گفت: «حکومت تو از بین میرود و خودت تا سه روز دیگر به وسیله مردی از نژاد فارس، کشته میشوی».
بخت النصر گفت: «من، هفت شهر در اختیار دارم که بر در هر یک، نگهبان گذاشتهام و به علاوه مرغابیهای مسینی بر دروازه گذاشتهام که هر کس وارد شهر شود به صدا در میآیند، چگونه چنین چیزی ممکن است؟» دانیال علیهالسلام گفت: «همان است که گفتم».
سپس پادشاه، سپاهیان خود را روانه کرد و به آنها دستور داد؛ هر کس را که دیدید، بکشید و به دانیال علیهالسلام گفت: «تو، تا سه روز نزد من باش، اگر سه روز گذشت و اتفاقی روی نداد، تو را میکشم». وقتی عصر روز سوم فرا رسید، بخت النصر بسیار ناراحت بود به پسری که او را به فرزندی گرفته بود، برخورد، آن پسر از اهالی فارس بود، ولی
بخت النصر که نمیدانست شمشیر خود را به او داد و به او گفت: «پسرم! هر کسی را در اینجا دیدی؛ بکش، حتی اگر من باشم». و این جمله را برای تأیید دستور خود ادا کرد، امّا پسر که متوجه منظور او نشده بود، شمشیر را گرفت و با آن، ضربهای به بخت النصر زد و او در اثر همان ضربه، کشته شد».
امّا در مورد پیامبری که داستان آن در اوّل فصل گفته شد، اختلاف شده، بعضی او را عزیر دانستهاند، و بعضی این داستان را به ارمیا علیهالسلام نسبت دادهاند. امّا گروه دوم میگویند: «ارمیا علیهالسلام درحالی که سوار بر الاغ بود و مقداری انجیر و آب میوه همراه داشت از کنار روستایی میگذشت، دید درندگان خشکی و دریا از جنازه و لاشه مردگان تغذیه میکنند، ساعتی فکر کرد و سپس با تعجب گفت: «چگونه خداوند متعال، این جنازههای تکه تکه شده و جدا جدا را زنده میکند؟»، خداوند متعال، او و الاغش را به مدت صد سال میراند و پس از آن، او را زنده کرد، اوّل چشمهای او، روح پیدا کرد و به آسمان نگاه کرد، گفته شد: «چه زمانی صبر کردهای؟» او با نگاه به آسمان گفت: «یک روز یا بخشی از یک روز». امّا خطاب رسید: «تو صد سال صبر کردهای به الاغت نگاه کن که چگونه استخوانهای پوسیده او به موجودی زنده تبدیل میشود و به غذایت نگاه کن که فاسد نشده و این کار، برای آن است که تو، نشانهای برای مردم باشی و بدانی که خداوند متعال بر هر کاری، تواناست».
در قصص راوندی از امام رضا علیهالسلام نقل شده: پادشاه وقت به دانیال علیهالسلام گفت: «دوست دارم فرزندی مثل تو داشته باشم». دانیال علیهالسلام گفت: «مقام من در قلب تو، تا چه حد است؟» پادشاه گفت: «بالاترین مقام و بزرگترین مرتبه را در قلب من داری». دانیال علیهالسلام گفت: «پس هنگام آمیزش با همسرت، بزرگی من را متوجه قلب خود کن». پادشاه این کار را کرد، پس صاحب فرزندی شد که شبیهترین خلق خدا به دانیال بود.
در کتاب قصص راوندی از ابن عباس نقل شده: عزیر به درگاه الهی گفت:
«پروردگارا! من در همه کار آفرینش و احکام دین تو، نگاه کردم و با عقل خود، عدل تو را شناختم، فقط یک مطلب باقی مانده که آن را نمیفهمم، چرا وقتی بر اهل شهری خشم میکنی، همه آنها، حتی کودکان را دچار عذاب میکنی؟» خداوند متعال برای فهماندن مطلب به او دستور داد تا به طرف بیابان برود، چون گرما زیاد بود، عزیر در سایه درختی نشست و به خواب رفت، مورچهای، او را گزید، او، پای خود را بلند کرد و تعداد زیادی مورچه کشت، آن وقت فهمید که خداوند متعال، این ماجرا را برای فهمیدن مطلب به او انجام داده است، و به او وحی شد: «ای عزیر! وقتی مردمی لایق عذاب من میشوند؛ آمدن عذاب را با مرگ بچهها مقدر میکنم، پس گنهکاران به واسطه مردن و از بین رفتن، عذاب میشوند، امّا بی گناهان و کودکان به مرگ طبیعی خود میمیرند».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «علّت نامگذاری بخت النصر این بود که، او در کودکی از شیر سگ مادهای، غذا خورد که نام آن سگ، بخت و صاحب آن، مردی جاسوس به نام نصر بود و او در سال 1600 به بیت المقدس حمله کرد».
عیاشی مینویسد: «گروهی از اهل علم آوردهاند که ابن کوا به امام علی علیهالسلام عرض کرد: «آیا در میان اهل دنیا، پسری بوده که از پدر خود، پیرتر باشد؟» امیرمؤمنان علیهالسلام فرمود: «بله، او، پسر عزیر است که چون پدرش بعد از صد سال، دوباره زنده شد، دید پسرش، پیر و شکسته شده و اولاد و نوه به وجود آورده است، در حالی که عزیر، جوان بود».
در حدیثی دیگر از آن حضرت علیهالسلام روایت شده: «عزیر در حالی که پنجاه سال داشت از میان خانواده خود، خارج شد و آن زمان، پسرش تازه به دنیا آمده بود، امّا وقتی خداوند متعال، او را در کنار آن روستا به مدت صد سال کشت و دوباره زنده کرد، او نزد خانواده خود برگشت، درحالی که او، پنجاه سال داشت، امّا پسرش، صد ساله بود!»
کافی با استناد به امام صادق علیهالسلام مینویسد: پیامبری به نام دانیال علیهالسلام بود که روزی با دادن قرص نانی به صاحب یک کشتی از او خواست تا او را سوار کشتی کند، امّا صاحب کشتی، تکه نان را پرت کرد و گفت: «نان به درد من نمیخورد». نان، آن قدر زیاد است که زیر پا لگدمال میشود». وقتی دانیال علیهالسلام این کار را دید، دست به آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا! نان را عزیز بدار، دیدی که این بنده با نان چه کرد؟» در اثر این دعا، خداوند متعال به آسمان دستور داد که باران نبارد و به زمین وحی کرد که مانند سفال، خشک شود، در نتیجه، قحطی فرا رسید تا آنجا که، مردم به جان یکدیگر افتادند تا هم دیگر را بخورند؛ چنانچه دو زن که هر دو فرزند کوچک داشتند با هم قرار گذاشتند؛ روز اولی، بچه اوّل و روز دوم، بچه دیگری را بخورند، چون کودک اوّل را خوردند و نوبت به دومی رسید، مادرش خودداری کرد، پس برای قضاوت نزد دانیال رفتند و داستان را به او گفتند، دانیال با شنیدن این داستان گفت: «یعنی گرسنگی شما به اینجا رسیده که کودکان خود را میخورید؟» آن وقت دست به آسمان بلند کرد و گفت: «خداوندا! بزرگی و مهربانی خود را به ما برگردان و بیگناهان و کودکان را به گناه صاحب آن کشتی و بیادبی او به نعمت خود، عذاب نکن». پس خداوند تعالی به آسمان دستور داد تا بر زمین ببارد و به زمین دستور داد: «ای زمین! برای روزی آفریدههایم، خوبی خود را برویان، چون من به کودکان کوچک رحم کردم».
تفسیر علی بن ابراهیم مینویسد: روزی هشام بن عبدالملک، امام باقر علیهالسلام را به شام دعوت کرد تا یک دانشمند مسیحی درباره مسائلی از آن حضرت سؤال کند، از جمله سؤالات آن مسیحی این بود که به من، درباره دو نفر خبر ده که هر دو با هم متولد شده و در یک روز از دنیا رفتند و هر دو را در یک قبر دفن کردند، امّا یکی از آنها، صد و پنجاه سال عمر کرد و دیگری، پنجاه سال زندگی کرد، امام باقر علیهالسلام فرمود:
«آن دو نفر، عزیر و خواهر دو قلوی او، عزیره بودند که مادرشان آنها را در یک روز به
دنیا آورد، امّا عزیره سی سال همراه برادرش زندگی کرد، سپس خداوند متعال، عزیر را به مدت صد سال کشت، امّا عزیره، زنده ماند، بعد از آن خداوند متعال، عزیر را در همان سن سی سالگی زنده کرد در حالی که عزیره، صد و سی ساله شده بود و آن وقت بیست سال دیگر هر دو زنده ماندند و در یک روز مردند و در آن وقت، عزیر پنجاه سال داشت، ولی خواهر دو قلویش 150 ساله بود!»
البته گفتیم درباره پیامبری که خداوند متعال، او را صد سال کشت، اختلاف شده، بعضی نام او را ارمیا و بعضی عزیر نامیدهاند و در تأیید هر یک از این سخنان، روایتهایی وجود دارد. شاید روایاتی که نام او را عزیر گفتهاند از طرف تقیه و موافق حرف اهل کتاب باشد؛ یعنی در مقایسه جواب آنها، مانند عقایدشان گفته شده باشد.
دعوات راوندی مینویسد: خداوند تعالی به عزیر علیهالسلام وحی کرد: «وقتی در مقابل گناهی قرار میگیری به کوچک بودن آن، نگاه نکن، بلکه متوجه باش که با انجام آن، از چه کسی سرپیچی میکنی! وقتی از طرف من، روزیی به تو میرسد به کم بودن آن، نگاه نکن، بلکه نگاه کن که چه کسی آن را به تو داده و وقتی سختیای به تو میرسد، هرگز به غیر خداوند متعال شکایت نکن؛ همان طور که من به فرشتهای که گناهان و بدیهای تو را به آسمان میآورد، شکایت نمیکنم!»
تفسیر علی بن ابراهیم از ابن ابی عمیر از جمیل نقل میکند: امام صادق علیهالسلام به من فرمود: «خداوند متعال، عذاب را از هیچ قومی دور نکرد، مگر قوم یونس علیهالسلام. داستان به این صورت بود که، یونس علیهالسلام، آنها را به توحید و اسلام دعوت کرد، امّا آنها دوری کردند، پس یونس علیهالسلام تصمیم گرفت آنها را نفرین کند، امّا در میان آنها، دو مرد پرهیزگار و دانشمند به نامهای ملیخا و روبیل بودند مرد پرهیزگار، یونس علیهالسلام را بر نفرین قوم تشویق کرد، امّا مرد دانشمند او را از این عمل منع کرد و گفت: «قومت را نفرین نکن، چون خداوند متعال با اینکه، دوست دار از بین رفتن بندگان خود نیست، دعای تو را قبول میکند». امّا یونس علیهالسلام، حرف پرهیزگار را قبول کرد و حرف دانشمند را قبول نکرد و قومش را نفرین کرد، خداوند متعال هم به او وحی کرد که عذاب در فلان تاریخ روی میدهد؛ وقتی زمان عذاب فرا رسید، مرد دانشمند به مردم گفت: «ای قوم! به پیشگاه الهی، توبه و طلب بخشش کنید، شاید به شما رحم کند و عذاب را از شما دور کند». مردم گفتند: «چه کنیم؟» دانشمند گفت: «به طرف بیابان بروید و میان زنان و کودکانتان، جدایی بیاندازید و شتران ماده را از کرههایشان جدا کنید و میان دامها و بچههایشان، نیز این کار را انجام دهید». مردم این کار را کردند، خداوند متعال به آنان رحم کرد و عذاب را از آنان دور کرد و بر کوهها وارد کرد. بعد از آمدن عذاب بر کوه، یونس علیهالسلام به روستا برگشت تا نتیجه آمدن عذاب را ببیند، امّا با کمال تعجب، دهقانان را در حال کشاورزی دید، به آنها گفت: «قوم یونس علیهالسلام چه کردند؟» آنها که، یونس علیهالسلام را نمیشناختند، گفتند: «یونس علیهالسلام به آنها نفرین کرد،
خداوند متعال هم، دعای او را اجابت کرد و نشانههای عذاب نمایان شد، امّا آنها، جمع شدند و گریه و زاری کردند و به درگاه الهی دعا کردند، خداوند متعال به آنها رحم کرد و عذاب را از آنها دور کرد و بر کوهها نازل کرد، اکنون آنها به دنبال یونس علیهالسلام هستند تا به او ایمان بیاورند». یونس علیهالسلام خشمگین شد و با حالت خشم به کنار دریا رفت، در آنجا، متوجه یک کشتی در حال عبور شد و از آنها خواست تا او را همراه خود ببرند، آنها قبول کردند، وقتی به وسط دریا رسیدند، خداوند متعال، نهنگ بزرگی را فرستاد تا راه بر کشتی ببندد، یونس علیهالسلام با دیدن او ترسید و به عقب کشتی پناه برد، امّا نهنگ، کشتی را دور زد و دهان خود را باز کرد، اهل کشتی گفتند: «حتما در میان ما، گناهکاری وجود دارد، باید او را به قید قرعه مشخص کنیم و به دریا بیاندازیم». پس قرعه انداختند و قرعه به نام یونس علیهالسلام افتاد، در نتیجه اهل کشتی، او را اخراج کردند و در دریا انداختند، آنگاه نهنگ، او را خورد و میان دریا ناپدید شد».
یکی از یهودیان از امیرمؤمنان علیهالسلام پرسید: «کدام زندان است که همراه زندانی خود در اطراف زمین میگشت؟» امیرمؤمنان علیهالسلام فرمود: «ای یهودی! آن زندان، نهنگِ حمل کننده یونس علیهالسلام بود که همراه او، وارد دریای قلزم شد و از آنجا به دریای مصر رفت و بعد وارد دریای طبرستان شد و از آنجا به دجله عوراء رفته و بعد به زیرزمین رفت تا وقتی که به قارون رسید، قارون در زمان حضرت موسی علیهالسلام به زیر زمین فرو رفته بود و خداوند متعال، فرشتهای را موکل بر او کرده بود تا هر روز، او را به اندازه
قد یک مرد به زمین فرو ببرد در آن وقت یونس علیهالسلام در شکم نهنگ، مشغول دعا کردن و توبه بود، قارون، صدای او را شنید و به فرشته موکل خود گفت: «به من کمی فرصت بده، گویا صدای یکی از انسانها را میشنوم». آنگاه خداوند متعال به آن فرشته دستور
داد به او اجازه و فرصت دهد، پس فرشته به قارون فرصت داد، قارون پرسید: «تو کیستی؟» یونس علیهالسلام گفت: «من گنهکار خاطی، یونس، پسر متی هستم». قارون گفت:
«به من بگو خداوند متعال با خشم زیاد با موسی بن عمران علیهالسلام چه کرد؟» یونس علیهالسلام گفت: «بیچاره از دنیا رفت». قارون گفت: «خداوند متعال بزرگ و مهربان با هارون چه کرد؟» یونس علیهالسلام گفت: «بیچاره از بین رفت». قارون گفت: «افسوس بر آل عمران». از آن پس، خداوند متعال به فرشته موکل او دستور داد تا عذاب را در دنیا از او بردارد و از آن بعد، عذاب دنیوی او برطرف شد». به هر حال یونس علیهالسلام که در شکم نهنگ گرفتار شده بود، مشغول دعا و مناجات شد و گفت: «لاَ إِلهَ إِلاَّ أَنتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنتُ مِنَ الظّالِمِینَ»؛(1)«تو از شرک و شریک، پاک هستی و بیعیب و آلایشی و من از ستمکارانم».
خداوند متعال، دعای او را قبول کرد و به نهنگ دستور داد تا او را به ساحل دریا پرتاب کند، چون در اثر ماندن در شکم نهنگ، گوشت و پوست بدنش، آب شده بود، همانا خداوند متعال، بوته کدو را بالای سر او رویانید تا او را از نور خورشید در امان نگاه دارد و او آرامش پیدا کند، سپس خداوند متعال دستور داد تا درخت از او فاصله بگیرد و نور خورشید بر بدنش بتابد. آنگاه یونس علیهالسلام به گریه و زاری افتاد، سپس خداوند متعال به یونس علیهالسلام وحی کرد: «ای یونس! چرا به صد هزار نفر قوم خود رحم نکردی، امّا از تابش آفتاب ناتوان شدی؟» یونس علیهالسلام گفت: «پروردگارا! مرا ببخش و از من در گذر». آن وقت خداوند متعال، سلامتی را به بدن او برگرداند و او به طرف قوم خود برگشت و آنها به او ایمان آوردند». آنگاه فرمود: «یونس علیهالسلام در شکم نهنگ مدت نه ساعت بود». ولی از امام باقر علیهالسلام نقل شده: «یونس علیهالسلاممدت سه ساعت در شکم نهنگ بود». سپس درباره آیه: «وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِبا فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ فَنادَی فِی الظُّلُماتِ أَنْ لاَ إِلهَ إِلاَّ أَنتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنتُ مِنَ الظّالِمِینَ»؛(2)«و تو از شرک و شریک پاک هستی و بی عیب و آلایشی و من از ستمکارانم». فرمود: «صاحب ماهی،
یونس علیهالسلام بود که در مورد خداوند خود، بدترین فکر را داشت و علّت این کار آن بود که خداوند متعال، او را در یک چشم به هم زدن به حال خود او واگذار کرد».
ام سلمه میگوید: «همیشه میشنیدم که پیامبر صلیاللهعلیهوآله در دعای خود میفرمود: «الهی لا تکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا؛ پروردگارا! مرا یک چشم برهم زدن به حال خودم، واگذار نکن». وقتی از آن حضرت درباره این دعا سؤال کردم»، فرمود: «ای ام سلمه! چگونه راحت باشم، با، آن که، خداوند متعال، یک لحظه یونس علیهالسلام را به حال خود گذاشت و آنچه انجام نمیشد، انجام شد».
عیون الاخبار در روایت ابن جهم مینویسد: مأمون از امام رضا علیهالسلام درباره یونس علیهالسلام پرسید، حضرت فرمود: «صاحب ماهی، یونس علیهالسلام بود که بر قوم خود، خشمگین شد و فکر کرد که رزق و روزی او را تنگ نمیکنیم، هم چنان که در جای دیگر میفرماید: «وَأَمَّآ إِذَا ما ابْتَلَیهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهانَنِ»؛(1)«و وقتی او را برای آزمایش، فقیر کرد گفت: خداوند مرا، خوار کرد». آنگاه در تاریکی شب و دریا و تاریکی شکم ماهی، گفت: «هیچ خدایی، جز تو نیست، همانا من از ستمکارانم و تو را برای این سختی که در شکم ماهی برای عبادت خود به من دادهای، سپاس میگویم». باید گفت این منظور، موافق مذهب شیعه میباشد، امّا آنچه در روایت قبلی گفته شد، موافق، مذهب اهل سنّت است.
عیاشی از امام باقر علیهالسلام در حدیثی طولانی میگوید: «بعد از اینکه، یونس علیهالسلام برای قوم خود از درگاه خداوند متعال درخواست عذاب کرد، خداوند متعال به او وحی کرد: «ای یونس! در میان قوم خود، نوزاد و بچه بیگناه و جنین متولد شده و مردان و زنان پیر و زنان ناتوان و ضعیف وجود دارند و من، فرمانروایی عادل هستم که مهربانیام بر خشمم پیشه گرفته و کودکان را به گناه بزرگسالان عذاب نمیکنم، آنها،
1) . سوره فجر، آیه 16.
بندگان من هستند، دوست دارم به آنها فرصت دهم و با آنها مدارا کنم و منتظر توبه آنها باشم، من، تو را برای این به سوی آنها فرستادم که با آنها، مهربان باشی و مانند طبیب، درد آنها را معالجه کنی، امّا تو با آنها مدارا نکردی و اکنون با این بیصبری و فکر منفی از من درخواست عذاب میکنی؟ در حالی که بنده من، نوح علیهالسلام، صبر خیلی زیادی داشت و مدت درازی با قوم خود مدارا کرد و با آنها رفتار مناسب داشت و وقتی پس از سالها دعوت، آنها، او را قبول نکردند، خشمگین شد، من هم از خشم او به خشم آمدم و نفرین او را درباره عذاب قومش، قبول کردم». یونس علیهالسلام گفت: «پروردگارا! من برای تو بر آنها، خشمگین شدهام، برای اینکه از تو سرپیچی و نافرمانی میکردند، آنها را نفرین کردم و قسم به بزرگی تو، اصلاً درباره آنها، احساس دل سوزی و مهربانی نمیکنم، پس عذاب خود را بر آنها نازل کن، چون آنها اصلاً ایمان نمیآورند». امّا خدای متعال وحی کرد: «ای یونس! آنها بیش از صد هزار نفر از آفریدههای من هستند که شهرهای مرا آباد کرده و بندگان و دوست داران مرا به دنیا میآورند، پس به آگاهی خود که درباره تو و آنها پیشی گرفته، به تو اجازه میدهم، چون تقدیر من، غیر از آگاهی و تقدیر توست و تو پیامبری، امّا من، پروردگار دانایی هستم، اما حالا که تو این طور میخواهی و نزد من جایگاه بلندی داری، دعای تو را قبول میکنم، به زودی در روز چهارشنبه، نیمه ماه شوال، بعد از طلوع خورشید، عذاب خود را بر آنان میفرستم، پس این سخن را به آنها اطلاع بده».
یونس علیهالسلام از شنیدن این خبر، خوشحال شد و به عاقبت آن فکر کرد، سپس پیش تنوخا، پرهیزگار قوم رفت و خبر آمدن عذاب را به او داد و از او خواست داستان را به قوم خود خبر دهد، امّا تنوخا گفت: «آنها را رها کن تا غرق گمراهی و سرگردانی و گناه باشند تا وقتی که عذاب خداوند متعال فرا رسد». امّا یونس علیهالسلام گفت: «خوب است با روبیل دانشمند، دیدار کرده و مشورت کنیم، چون او، مردی دانا و از خاندان نبوّت
است». پیش روبیل رفتند و یونس علیهالسلام، داستان آمدن عذاب را به او گفت و با او درباره خبر دادن مشورت کرد، روبیل گفت: «به صورت یک پیامبر حکیم و دانا، پیش پروردگارت برگرد و از او بخواه تا عذاب را از قومت بردارد، چون او از عذاب آفریدگان، بینیاز است و مدارا با بندگان را بیشتر میپذیرد و شاید قوم تو، پس از این ستم توبه کرده و متوجه پروردگار شوند، با آنها مدارا کن و به آنها اجازه بده». اما تنوخا گفت: «ای روبیل! وای بر تو، بعد از اینکه این قوم، ستم کردند و پیامبر خداوند متعال را قبول نکردند و از شهر بیرون کردند از او، طلب مهربانی میکنی؟!» روبیل به او گفت: «ساکت باش! تو، مردی پرهیزکار هستی، امّا علم و دانایی نداری». سپس رو به یونس علیهالسلام کرد و گفت: «ای یونس! اگر عذاب خداوند متعال، نازل شود همه آنها را میکشد و یا بعضی باقی میمانند؟»
یونس علیهالسلام گفت: «همه آنان میمیرند و من از شدت خشم، چنین درخواستی کردم و هیچ احساس دلسوزی نسبت به ایشان نمیکنم تا به درگاه الهی دعا کنم و از او بخواهم عذاب را از آنها دور کند». روبیل گفت: «ای یونس! آیا میدانی که خدا، ارحم الراحمین است و شاید بعد از رفتن تو، این قوم توبه کنند و از خدا بخواهند عذاب را دور کند و اگر خداوند رحیم، توبه آنها را قبول کند و عذاب را از بین ببرد؛ تو نزد مردم، دروغگو خواهی شد». تنوخای پرهیزکار گفت: «وای بر تو! ای روبیل به درستی، حرف بزرگی میزنی؛ پیامبر و فرستاده خداوند متعال به تو خبر میدهد که خداوند متعال، عذاب را بر این قوم میفرستد، امّا تو در سخن خداوند متعال و در سخن پیامبرش تردید میکنی؟! بدان که با این سخنان، همه کارهای تو نابود میشود و از بین میرود!» روبیل به تنوخا گفت: «نظر و هدف تو، سست و غیر عاقلانه است». آنگاه متوجه یونس علیهالسلام شد و به او گفت: «بعد از آن که وحی بر تو نازل شد، باز هم خواست خداوند متعال، مهم است و آمدن عذاب به خواست او بستگی دارد و حرف
خداوند متعال، حق است، ولی آیا میدانی که اگر عذاب بیاید و همه قومت بمیرند و شهرتان خراب شود، خداوند متعال، نام تو را از میان پیامبران برمیدارد و رسالت تو، باطل میشود و مثل بسیاری از مردم، ضعیف میشوی و به دست تو، صد هزار نفر از مردم میمیرند؟» یونس علیهالسلام سفارش و نصیحت او را قبول نکرد، آنگاه یونس علیهالسلام پیش آنها آمد و به قومش آمدن عذاب را گفت، امّا آنها، حرفهای او را قبول نکردند و از او پیروی نکردند و او را با خواری از شهر بیرون کردند. سپس یونس علیهالسلام به همراه تنوخا از شهر بیرون رفت و در مکانی که چندان از شهر فاصله نداشت، جا گرفتند و منتظر آمدن عذاب شدند.
روبیل همراه قوم در شهر ماند، تا وقتی که ماه شوال آمد، آنگاه روبیل با صدای بلند از بالای کوه، مردم را صدا زد و به آنها گفت: «من، روبیل، دوست دار و خیرخواه شما هستم، حال ماه شوال فرا رسیده، در حالی که پیامبر خدا، یونس علیهالسلام آمدن عذاب را در این ماه به شما اعلام کرد و خداوند متعال اصلاً وعده دروغ نمیدهد، حال چه خواهید کرد؟» مردم با شنیدن صدای او، ترسیدند و در قلبشان ترس آمدن عذاب، ایجاد شد و با ناتوانی نزد روبیل دویدند و گفتند: «ای روبیل! به نظر تو، که مرد دانا و عاقلی هستی و ما، تو را خیرخواه و مهربانتر از خود میدانیم، چه کار باید بکنیم؟ ما میدانیم که تو درباره ما به یونس علیهالسلام سفارش میکردی، حالا هم درباره ما، نظر خود را اعلام کن تا ما به داوری تو عمل کنیم». روبیل گفت: «من اعتقاد دارم منتظر طلوع فجر، روز چهارشنبه وسط ماه باشید و در آن روز قبل از طلوع فجر، کودکان را از مادران جدا کنید و آنها را در دامنه کوه، میان بیابان رها کنید و مادران آنها را بالای کوه نگه دارید، وقتی دیدید باد زردی از طرف مشرق میآید، همه از بزرگ و کوچک شروع به فریاد و گریه و دعا کنید و به سوی خدای یگانه توبه کنید و سر خود را به طرف آسمان بلند کنید و بگویید: «پروردگارا! ما به وجود خود، ظلم کردیم و از
پیامبرمان دوری کردیم و اکنون به طرف تو برمیگردیم و از گناهانمان توبه میکنیم و اگر تو، ما را نبخشی و به ما رحم نکنی؛ هر لحظه از اهل عذاب خواهیم بود، پس توبه ما را قبول کن و با ما همراه باش، ای مهربانترین مهربانان!» سپس دست از گریه و زاری و فریاد برندارید تا وقتی که خورشید با ابری، پوشانده شود و خداوند متعال، عذاب را از شما دور کند». آن قوم با شنیدن این سخنان، تصمیم به اجرای آن گرفتند؛ وقتی روز چهارشنبه موعود آمد، روبیل از شهر دور شد، امّا صدای ناله و گریه آنها را میشنید و در صورت آمدن عذاب، آنها را میدید.
وقتی طلوع فجر نزدیک شد؛ قوم یونس علیهالسلام کارهایی را که روبیل به آنها یاد داده بود، انجام دادند، وقتی خورشید طلوع کرد؛ باد زرد و تاریکی که صدایی ترسناک داشت، نمایان شد، همگی با ناله و فریاد، دست به دعا برداشتند و به پیشگاه خداوند متعال توبه کردند و کودکان با ناله و فریاد، مادران خود را صدا میزدند و برههای چارپایان در طلب شیر مادران خود فریاد میزدند و همه آنها به این گریه و زاری و دعا ادامه دادند. در آن حال، یونس علیهالسلام و تنوخای پرهیزکار، صدای ناله و فریاد آنها را میشنیدند، امّا برای شدیدتر شدن عذاب آنها، دعا میکردند و روبیلِ عاقل هم صدای ناله و فریاد آنها را میشنید و برای از بین رفتن عذاب از آنان، دست به دعا برداشته بود، وقتی خورشید به وسط آسمان رسید و درهای آسمان باز شد، خشم پروردگار آرام گرفت، خداوند متعال، دعای آنها را اجابت کرد و توبه آنها را پذیرفت و به اسرافیل وحی کرد تا بر قوم یونس علیهالسلام نازل شود و به او گفت: «من به ناله و گریه قوم یونس علیهالسلام رحم کردم، چون من، توبه پذیر و مهربانم، امّا بنده من، یونس علیهالسلام، برای آن قوم، طلب عذاب کرده و من باید به وعده خود وفا کنم، ولی یونس علیهالسلام با من وعده نکرد تا در اثرآمدن عذاب، آنها را از بین ببرم، پس بر آنها وارد شو و عذاب مرا از آنها دور کن». اسرافیل گفت: «پروردگارا! عذاب تو تا
سرشانههایشان، نزدیک شده و نزدیک است که هلاک شوند، چگونه آن را برطرف نمایم؟» خدای متعال فرمود: «هرگز اینگونه نیست؛ من به فرشتههای خود دستور میدهم تا جلوی عذاب را بگیرند». آنگاه اسرافیل آمد و عذاب را از آنها دور کرد و آن را به طرف کوهها و مسیر رودهای روان فرستاد و با باز شدن بالهای خود، عذاب را به سمت کوه راند». امام باقر علیهالسلام فرمود: «آن کوهها، امروز در ناحیه موصل قرار دارد و تا روزی قیامت به آهن تبدیل شدهاند».
وقتی قوم یونس علیهالسلام دیدند که عذاب از آنها دور شده است، از قله کوه به طرف خانههای خود پایین آمدند و زنان و کودکان به یکدیگر رسیدند و همگی شکر و سپاس خداوند متعال را به جای آوردند، یونس و تنوخا، روز پنج شنبه در حالی که هیچ شکی نداشتند که عذاب بر قوم آمده است و همه آنها مردهاند، به طرف شهر آمدند تا حال و اوضاع را از نزدیک ببینند، وقتی به شهر نزدیک شدند، هیزم کشان و چوپانان و کشاورزان را در حالی عادی مشغول کار روزانه خود دیدند و مردم را در حال آرامش دیدند، یونس علیهالسلام به تنوخا گفت: «ای تنوخا! صدای وحی به من دروغ گفت و قوم من، وعده مرا، دروغ دیدند، پس دیگر هیچ آبرو و بزرگی برای من نمانده». آنگاه یونس علیهالسلام با حالت خشم به طرف دریا رفت، در حالی که از دیدار با مردم میترسید و فکر میکرد مردم، او را دروغ گو میپندارند. همچنین تنوخا به طرف روستا رفت و روبیل را دید، روبیل به او گفت: «ای تنوخا! آیا رأی تو، درستتر بود یا رأی من؟» تنوخا گفت: «رأی تو، صحیحتر بود و من همیشه فکر میکردم برای پارسایی و عبادتم نسبت به تو، برتری دارم، امّا حالا فهمیدم که تو سبب علم و دانایی از من جلوتری و علم و دانایی که پروردگار در کنار خداپرستی به تو داده از عبادت بدون آگاهی، برتر است». از آن پس آن دو با صلح و صفا در میان قوم خود زندگی کردند».
ابوعبیده میگوید: به امام باقر علیهالسلام گفتم: «چه مدت یونس علیهالسلام در میان قوم خود حاضر نبود تا دوباره با نبوّت و رسالت به سویشان برگشت و آنها به او ایمان آوردند و از او پیروی کردند؟» فرمود: «چهار هفته که هفت روز طول کشید تا به دریا رسید و یک هفته هم در میان کشتی و سپس در شکم ماهی بود و یک هفته هم در زیر درخت کدو استراحت کرد تا نیروی خود را پیدا کرد و هفت روز آخر هم، مسیر دریا تا روستا را طی کرد، پس رفت و برگشت او بیست و هشت روز به طول کشید».
سپس نزد قوم آمد و آنها به او ایمان آوردند و از او پیروی کردند، در همین باره خداوند میفرماید: «وَأَرْسَلْناهُ إِلَی مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ یَزِیدُونَ»؛(1)«باز او را بر قومی، حاضر و زیاد فرستادم».
عیاشی از امام باقر علیهالسلام نقل میکند: «عذاب آن قدر به قوم یونس علیهالسلام نزدیک شده بود که با سر نیزههای آنها تماس داشت، امّا آنها، لباس پشمی و خشن، تنشان کردند و در گردن خود، طناب انداختند و برسرشان، خاکستر ریختند و با گریه و ناله، همگی به درگاه خداوند متعال توبه کردند و گفتند: «ما به خدای یونس علیهالسلام ایمان آوردیم». پس خداوند متعال، عذاب را از آنها به طرف کوههای عامل منحرف کرد. صبح فردا یونس علیهالسلام فکر کرد؛ همه آنها مردهاند، امّا با تعجب، آنها را سالم دید، به همین علّت، بسیار غمگین شد و به طرف دریا رفت و سوار بر کشتیای شد که در آن، دو مسافر دیگر بود. با سوار شدن یونس علیهالسلام، کشتی به لرزش در آمد و صاحب کشتی گفت: «ای مسافران! این نهنگ به دنبال یک قربانی است». یونس علیهالسلام بلند شد تا خود را قربانی کند، امّا با دیدن نهنگ که دهان خود را باز کرده بود، یونس علیهالسلام ترسید و آن دو مرد دیگر گفتند قرعه میاندازیم، ولی قرعه هم به نام یونس علیهالسلام افتاد، سنت اینگونه است که اگر سه بار قرعه به نام کسی بیافتد، دلیل بر درست بودن و اشتباه نبودن قرعه است،
1) . سوره صافات، آیه 147.
پس یونس علیهالسلام بلند شد و خود را در دریا انداخت و نهنگ، او را خورد و یونس علیهالسلام را همراه خود از هفت دریا عبور داد تا به دریای مسجور رسید که قارون در ته آن، اسیر بود».
در کتاب مناقب از ثمالی نقل شده: «عبداللّه بن عمر نزد حضرت سجاد علیهالسلام آمد و گفت: «ای علی بن حسین! میگویی یونس بن متی علیهالسلام در شکم ماهی، گرفتار شد، برای اینکه، رهبری جدت بر او عرضه شد و او از قبول کردن آن، درمانده شده! به من، معجزه و نشانهای، نشان بده تا راستگو بودنت را تأیید کند». حضرت فرمود: «مادرت به عزایت بنشیند». آن وقت امام دستور داد با یک پارچه، چشمان خود را ببندیم و او هم، این کار را کرد، سپس بعد از گذشت ساعتی دستور داد، چشمان خود را باز کنیم، ناگهان خود را در ساحل دریایی خروشان دیدیم». ابن عمر گفت: «ای مولای من! خون من به گردن توست، من میترسم». حضرت فرمود: «آرام بگیر و اگر راست میگویی، نترس». سپس فرمود: «ای نهنگ یونس!» ناگهان نهنگی، سر خود را مانند کوهی بزرگ از آب بیرون آورد، در حالی که میگفت: «سلام ای ولی خداوند متعال!» حضرت فرمود: «تو کیستی؟» او گفت: «ای مولای من! من، نهنگ یونس علیهالسلام هستم». حضرت فرمود: «ما را از اخبار خود آگاه کن». نهنگ گفت: «ای مولای من! خداوند تبارک و تعالی هیچ پیامبری از آدم تا خاتم را برنگزید، جز اینکه رهبری شما را بر او عرضه کرد، پس هر کس که آن را قبول کند، در آگاهی و درستی واقع شود و هر کس در قبول آن، صبر کند به سختی و آزمایش دچار شود، مانند خطای آدم، غرق شدن کشتی نوح، در آتش افتادن ابراهیم، در چاه افتادن یوسف و دچار شدن ایوب به بلاها، خطای داوود و غیره تا آن که نوبت به یونس علیهالسلام رسید و خداوند متعال به او وحی کرد: «ای یونس! ولایت امیرمؤمنان علی علیهالسلام و ائمه راشدین از نسل او را قبول کن و او را دوست بدار». یونس علیهالسلام گفت: «چگونه سرپرستی کسی را که نمیشناسم
و ندیدهام، قبول کنم». با حالت خشم به راه افتاد، آنگاه خداوند تعالی به من وحی کرد تا یونس علیهالسلام را بخورم و او، چهل روز در شکم من، هفت دریا را سِیر میکرد و از میان تاریکی سه گانه (دریا، شب، شکم ماهی) ندا میکرد: «لاَ إِلهَ إِلاَّ أَنتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنتُ مِنَ الظّالِمِینَ»؛(1)«هیچ خدایی، جز تو نیست، منزهی تو، من از ستمکاران هستم». سپس سرپرستی شما را قبول کرد، وقتی به رهبری جد شما و رهبری اولاد او، ایمان آورد، پروردگارم به من دستور داد او را در ساحل دریا بیاندازم». آنگاه حضرت زین العابدین علیهالسلام فرمود: «ای ماهی! به خانه خود برگرد». بعد از رفتن او، آب آرام گرفت.
از امام صادق علیهالسلام روایت شده: داوود علیهالسلام به درگاه خداوند متعال عرض کرد: «پروردگارا! همنشین من در بهشت را که از نظر مقام و منزلت؛ مانند من است به من نشان بده». خداوند متعال به او وحی کرد: «او، یونس بن متی علیهالسلام است». داوود علیهالسلام گفت: «به من اجازه بده او را ببینم». خداوند متعال به او اجازه داد، سپس داوود علیهالسلام با سلیمان علیهالسلام، پسرش به راه افتاد تا به جایی رسیدند که در آنجا، خانهای ساخته شده از شاخه و برگ درخت خرما وجود داشت، در آنجا سراغ یونس علیهالسلام را گرفتند، گفتند: «او در بازار است». در آخر او، را در بازارِ هیزم فروشان در حالی که مقداری هیزم بر پشت خود داشت، پیدا کرد، در حالی که گروهی از مردم، منتظر او بودند، او هیزم را بر زمین انداخت و شکر خداوند متعال را به جای آورد و گفت: «چه کسی کالای خوب مرا با کالای خوب دیگر، تعویض میکند». سرانجام هیزمها را فروخت و به جای آن، مقداری گندم خرید، آنگاه داوود و سلیمان علیهماالسلام نزد او آمدند و به او سلام کردند، یونس علیهالسلام جواب آنها را داد و آنها را به منزل خود دعوت کرد و غذایی خرید و آتش روشن کرد و غذا را روی آن گذاشت و با آن دو مشغول صحبت شد. هنگام غذا
1) . سوره انبیاء، آیه 87.
خوردن در شروع هر لقمه، بسم اللّه میگفت و بعد از خوردن آن، الحمدللّه به زبان میآورد، بعد از تمام شدن غذا گفت: «پروردگارا! کیست که به او به اندازه من، نعمت داده باشی؟ چشمم را بینا کردی و گوشم را شنوا کردی و بدنم را سلامت کردی وخار و شاخه درختان را برای برآورده شدن روزی من، قرار دادی و به کسانی دستور دادی که آن هیزم را از من بخرند تا با پول آن، غذا تهیه کردم و آتش را در اختیار من کردی تا با آن، غذا را بپزم و به من، اشتهایی دادی تا آن را با یاد و شکر تو بخورم و بدنم بر طاعت و عبادتت، نیرو گیرد، پس ستایش و سپاس، لایق توست». آن وقت گریه کرد، سپس داوود به سلیمان علیهالسلام گفت: «پسرم! بلند شو تا برویم؛ من تا امروز بندهای که تا این حد، شکرگزار باشد، ندیده بودم، درود خداوند متعال بر آنان باد!»
در اینجا باید گفت: مفسران آوردهاند، کشتیای که یونس علیهالسلام سوار آن شد، در میان دریا گرفتار شد و حرکت نکرد، کشتیبانان گفتند: «در میان ما، بنده گنهکاری هست و سنت ما این است که این مواقع، قرعه میاندازیم». آنگاه قرعه انداختند و سه بار قرعه به نام یونس علیهالسلام افتاد و فهمیدند که فرد گنهکار، اوست. یونس علیهالسلام خود را در دریا انداخت و خداوند متعال به آن ماهی دستور داد: «من، یونس علیهالسلام را رزق و روزی تو قرار ندادهام، بلکه شکم تو را جای سجده و نماز او قرار دادهام، پس استخوان او را نشکن و پوست او را زخمی نکن».
در مورد داستان یونس علیهالسلام که قرآن کریم درباره او میفرماید: «فالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُلِیمٌ»؛(1)«و ماهی در دریا، او را خورد و مردم هم او را سرزنش کردند». باید گفت: «او، لایق سرزنش بود، نه لایق عذاب، چون او بدون دستور از طرف پروردگار از میان قوم خود خارج شد و نزد شیعه، این کار یونس علیهالسلام دوری از کار مستحب است و دوری از کار مستحب، لایق سرزنش خواهد بود».
1) . سوره صافات، آیه 142.
از امام صادق علیهالسلام روایت شده که پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «خوب نیست هیچ کس، مرا بهتر از یونس بن متی علیهالسلام بداند؛ یعنی شایسته نیست؛ کسی، مرا برای بالا رفتن در آسمان از یونس بن متی علیهالسلام، بالاتر بداند، چون خداوند متعال، عجایب خود را در آسمان به من نشان داد، امّا عجایب ته دریاها را به یونس علیهالسلام ارائه کرد و من، خداوند متعال را در آسمان عبادت کردم، امّا یونس علیهالسلام، او را درشکم ماهی عبادت کرد». البته این حدیث از نظر سند و لحاظ دیگر قابل بررسی است که توضیح آن در اینجا ممکن نیست.
خدای متعال میفرماید: «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَبا»؛(1)«آیا فکر میکنی اصحاب کهف و رقیم از آیات عجیب ما بودند؟»
در کتاب قصص راوندی با استناد به ابن عباس میگوید: «در عهد خلافت عمر، گروهی از بزرگان و علمای یهود نزد او آمدند و از او چند سؤال کردند:
قفلهای آسمانها کدامند؟
کدام قبر صاحب خود را همراه خود حرکت داد؟
چه کسی قوم خود را انذار کرد و از جنس بشر و جن نبود؟
پنج موجودی که روی زمین راه رفتند، امّا از رحم مادر به دنیا نیامدند؟
دراج در آواز خود چه میگوید؟
خروس، اسب، الاغ، قورباغه و چکاوک در صدای خود چه میگویند؟
عمر نتوانست جواب دهد و سرشکسته شد، نزد امیرمؤمنان علیهالسلام آمد و گفت: «ای اباالحسن! میدانم که جواب آنها فقط نزد توست». علی علیهالسلام فرمود: «شرط من برای پاسخ دادن به سؤالات این است که، اگر پاسخ درست را گرفتید به دین ما، ایمان بیاورید». آنها، این شرط را قبول کردند، امیرمؤمنان علیهالسلام فرمود: «قفل آسمانها ستم به خداست؛ یعنی اگر بنده، مشرک شود، هیچ دعایی از طرف او به آسمان نمیرود». آنها پرسیدند: «کلید آن چیست؟» حضرت فرمود: «کلید آسمان، شهادت به پذیرش خداوند متعال و نبوّت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است». یهودیان گفتند: «به ما بگو چه قبری،
1) . سوره کهف، آیه 9.
صاحب خود را همراه خود حرکت داد؟» حضرت فرمود: «آن نهنگی که یونس علیهالسلام را خورد و همراه او در هفت دریا به گردش درآمد». آنگاه یهود گفتند: «چه کسی، قوم خود را انذار کرد و از جنس جن و انس نبود؟» حضرت فرمود: «آن، مورچه سلیمان علیهالسلام بود که به مورچهها گفت: «یاأَیُّها النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاکِنَکُمْ لاَ یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ»؛(1)«ای مورچگان! وارد خانههای خود شوید تا سلیمان علیهالسلام و لشکر او، شما را لگدمال نکنند». یهود گفتند: «ما را از پنج موجودی که در رحم مادر به وجود نیامدند، آگاه کن». حضرت فرمود: «آن پنج نفر عبارتند از:
آدم علیهالسلام، حوا علیهالسلام، شتر صالح علیهالسلام، گوساله ابراهیم علیهالسلام و عصای موسی علیهالسلام».
یهود گفتند: «حال بگو آن حیوانات چه میگویند؟» امیرمؤمنان علیهالسلام فرمود: دراج میگوید «الرحمن علی العرش استوی؛ خدای رحمان بر عرش، مستقر شد».
خروس میگوید: «اذکروا اللّه یا غافلین؛ ای غافلان! خدا را یاد کنید».
اسب میگوید: «اللّه انصر عبادک المؤمنین علی عبادک الکافرین؛ خداوندا! بندگان مؤمن خود را در برابر بندگان کافرت، یاری کن».
الاغ، مالیات گیرندگان به ناحق را لعنت میکند و در چشم شیطان نعره میکشد، قورباغه میگوید: «سبحان ربی المعبود فی لجج البحار؛ منزه است خدایی که در اعماق دریاها، پرستش میشود».
چکاوک میگوید: «اللهم العن مبغضی محمدا و آل محمد؛ خدایا! دشمنان محمد و آل محمد را لعنت کن».
در این لحظه، دو نفر از سه تن عالمان یهود ایمان آورده و گفتند: «اشهد ان لا اله الا اللّه وحده لا شریک له و اشهد ان محمد عبده و رسوله». دانشمند سومی درنگ کرد و گفت: «ای علی! همان احساسی که در قلب یارانم ایجاد شد، در من هم به وجود
1) . سوره نمل، آیه 18.
آمده، امّا مطلبی باقی مانده که درباره آن از تو سؤال میکنم، به من از قومی خبر بده که در گذشته بودند و مدت سیصد و نه سال مردند، بعد خداوند متعال، آنها را زنده کرد، داستان آنها چه بود؟» امام علی علیهالسلام فرمود: «لا حول و لا قوه الا باللّه العلی العظیم، ای برادر یهودی! محمد صلیاللهعلیهوآله برای من گفت که در سرزمین روم، شهری به نام افسوس بود که پادشاه درست کاری داشت، اما پادشاه آنها، مُرد و مردم دچار تردید و اختلاف شدند، پادشاهی از پادشاهان فارس به نام دقیانوس داستان آنها را شنید و با صد هزار لشکر به طرفشان آمد و شهر افسوس را گرفت و آنجا را پایتخت خود قرار داد و در آنجا، قصری ساخت که طول و عرض آن، یک فرسخ بود و در آن قصر، جایی قرار داد که طول و عرض آن پانصد متر بود و جنس آن از بلور تراشیده شده بود و در آن جایگاه، چهار هزار استوانه طلایی و هزار قندیل طلایی با زنجیرههایی از جنس نقره ساختند که همگی با خوشبوترین روغنها میسوختند و در قسمت شرقی، جای هشتاد پنجره قرار داشت که وقتی نور خورشید، طلوع میکرد در اطراف تخت میچرخید و میدرخشید و در میان آنجا، تختی از جنس طلا با پایههای نقره و جواهر قرار داده و بر آن هشتاد کرسی طلایی آماده شده بود با زبرجد سبز؛ همچنین در سمت راست آن، تختی برای بزرگان اهل سرزمین خود درست کرد و در سمت چپ نیز هشتاد صندلی نقرهای با یاقوت سرخ ایجاد کرد که حاکمان و کارگزارانش بر آن مینشستند و سپس تاج پادشاهی بر سر خود کرد». یهودی گفت: «تاج او از چه جنسی بود؟» حضرت فرمود: «از طلای مشبک که هفت پایه داشت و در هر پایه، مروارید سفیدی مانند نور صبح در شب تاریک میدرخشید و او، پنجاه پسر بچه از فرزندان حاکمان و کارگزاران خود را با لباسهای زیبای سرخ و شلوارهای حریر دوخته شده بود و خلخال و دستواره به دست و پایشان آویزان بود و ستونهایی طلایی به دستشان داده، آنها را در اطراف خود به نوکری گذاشته بود و شش جوان از فرزندان وزیران را
نیز در راست و چپ خود قرار داده بود». یهودی از نام آنها سؤال کرد، حضرت فرمود: «سه نفر سمت راست: تملیخا، مکسمیلینیا، منثلینیا و سه نفر سمت چپ: مرنوس، دیرنوس و سادریوس بودند و پادشاه در همه کار خود با این شش نفر مشورت میکرد و هر روز که او بر تخت مینشست، بزرگان در سمت راست او و کارگزاران در سمت چپ او مینشستند، بعد سه غلام وارد میشدند که در دست یکی، جامی طلایی پر از مشک ساییده و در دست دیگری، جامی نقرهای حاوی گلاب و در دست سومی، پرندهای سفید با منقار سرخ بود، وقتی پادشاه، پرنده را میدید، سوت میزد و آن پرنده با شنیدن آن سوت به پرواز در میآمد، اوّل وارد ظرف گلاب میشد و در آن میغلتید، بعد وارد جام مشک میشد و همه مشک به بال و پر او میچسبید، بعد پادشاه، سوت دیگری میزد و پرنده پرواز میکرد و آنچه در پر و بال خود داشت بر سر پادشاه میریخت، پادشاه که این را دید؛ کم کم دچار تکبر و سرکشی شد و ادعای خداوندی کرد و قوم خود را به عبادت خویش دعوت کرد و هر کس از او پیروی میکرد و اطاعت میکرد، به او، پاداش و پول میداد و هر کس از او اطاعت نمیکرد، او را میکشت و سر او را جدا میکرد و این مراسم دوستی را سالی یک بار تجدید میکرد.
یک روز که عید بود و بطارقه در سمت راست و هراقله در سمت چپ او بودند، به او خبر دادند لشکر فارس، قصد حمله به آن سرزمین را دارند، او از این مسئله غمگین شد و تاج از سر او، بر زمین افتاد، در آن لحظه، یکی از سه جوان سمت راست، یعنی تملیخا او را در آن حال دید و با خود گفت: «اگر دقیانوس همان طور که خودش فکر میکند، خداوند بود، در این صورت ناراحت و غمگین نمیشد و احتیاج به درخواست حاجت و خوابیدن و خوردن نداشت و این کار، لایق خدا و معبود نیست». هر روز میزبانی و پذیرایی با یکی از آنها بود و آن روز، نوبت پذیرایی تملیخا
بود و او، بهترین غذا را برای دوستان خود آماده کرد، سپس به آنها گفت: «ای برادران! در قلب من، فکری ایجاد شده که مرا از خواب و خوراک و شراب دور کرده». آنها گفتند: «ای برادر! این چه فکری است؟» تلمیخا گفت: «فکر من، درباره این آسمان است که چه کسی آن را بدون ستون و بندی بالای سر ما گذاشته و درباره زمین فکر میکنم که چه کسی روی آن را با آب شیرین و خاک سرسبز، پوشانده و آن را محل زندگی ما قرار داده و چه کسی کوهها را روی آن برقرار کرده؟ درباره وجود خود فکر میکنم، چه کسی مرا از حالت جنینی از شکم مادر بیرون آورده و من را غذا داده و بزرگ کرده، حتما ما، آفریننده آگاهی به غیر از این پادشاه داریم و دقیانوس فقط یک پادشاه ستم کار است». سایر جوانان به پای او افتادند و او را همراهی کرده و گفتند: «خداوند متعال به وسیله تو، ما را از گمراهی به هدایت راهنمایی کرد، پس تو، راهنما و مشاور ما باش».
آنگاه تملیخا با سه هزار درهم، شش اسب و مقداری غذا خرید و همگی از شهر خارج شدند، وقتی سه فرسخ از شهر دور شدند، تملیخا گفت: «ای برادران! پادشاه دنیا از بین رفت و سرزمین در راه آخرت، آغاز شد، از اسب خود پیاده شوید و با پای پیاده به راه بیافتید، شاید خداوند متعال، راه نجات و فراری برای ما فراهم کند». پس همگی با پای پیاده به راه افتادند و هفت فرسخ راه رفتند تا آنجا که، خون از پاهایشان میآمد؛ در این وقت چوپانی به استقبال آنها آمد، آنها گفتند: «ای برادر چوپان! آیا شربتی از آب یا شیر داری؟» چوپان گفت: «آنچه میخواهید نزد من است، امّا من شما را مانند پادشاهان و بزرگان میبینم و فکر میکنم از دست دقیانوس فرار کرده اید». آنها گفتند: «دروغ فایدهای ندارد و بر ما زهر نیست، اگر راست بگوییم ما را نجات میدهی؟» چوپان قبول کرد و آنها، داستان خود را با او در میان گذاشتند، چوپان به دست و پای آنها افتاد و آنها را بوسید و گفت: «ای قوم! همان ایمانی که در قلب
شماست در قلب من هم وجود دارد، ولی کمی اجازه دهید تا گوسفندان را به صاحبانشان برسانم و به شما برسم». آنها برای او صبر کردند تا او، گوسفندان را پس داد و به سویشان آمد در حالی که سگ او نیز به دنبال او میآمد».
یهودی گفت: «ای علی! نام آن سگ و رنگ آنچه بود؟» حضرت فرمود: «لا حول و لا قوه الا باللّه العلی العظیم؛ رنگ سگ، سیاه و سفید بود و نام او، قطمیر بود. وقتی آن جوانان نگاهشان به سگ افتاد، بعضی گفتند: «شاید صدای سگ، ما را رسوا کند». پس او را با سنگ دور کردند، امّا سگ به حرف در آمد و گفت: «مرا آزاد کنید تا شما را از شر دشمنان حفظ کنم». چوپان نیز همراه سگ خود به راه افتاد و آنها را از کوهی بالا برد و در غاری به نام و صید جای داد، بیرون غار، چشمه آب و درختان میوه قرار داشت و آنها از میوهها خوردند و گرسنگی را برطرف کردند تا وقتی که شب فرا رسید و آنها در غار خوابیدند، همان لحظه، خداوند به فرشته مرگ دستور داد تا روح آنان را بگیرد و بر هر یک از آنها، دو فرشته را موکل قرار داد تا او را از راست به چپ بگرداند و به فرشته موکل خورشید دستور داد تا در غار، آنها دور بزند تا نور خورشید، آنها را اذیت نکند. وقتی دقیانوس از مراسم عید خارج شد درباره آن جوانان سؤال کرد، به او گفتند: «آنها با حالت ترس از شهر فرار کردند». پادشاه با هشتاد هزار سوار، آنها را تعقیب کرد تا به غار رسید و آنها را دید که خوابیدهاند، پادشاه گفت: «اگر بخواهم، میتوانم سختترین عذاب را برای آنها آماده کنم، ولی اراده کردهام، غار آنها را مسدود کنم». پس دستور داد در غار را با سنگ و گل پوشانیدند و به یاران خود گفت: «به آنها بگویید از خدایشان که در آسمان است، درخواست نجات کنند تا او، آنها را از اینجا بیرون آورد».
امام علی علیهالسلام فرمود: «ای برادر یهودی! آنها، سیصد و نه سال در خواب بودند، بعد از آن، وقتی خداوند متعال خواست آنها را زنده کند به اسرافیل دستور داد در آنها،
روح ایجاد کند و اسرافیل این کار را کرد و آنها از خواب سیصد و نه ساله بیدار شدند، وقتی خورشید بالا آمد، آنها گفتند: «امشب، ما از عبادت آفریننده آسمانها غافل شدیم»، امّا دیدند چشمه خشک شده و درختان از بین رفتند، گروهی گفتند: «چقدر عجیب است که این چشمه خروشان و درختان پر میوه، یک شبه، خشک شدهاند». به هر حال احساس گرسنگی کردند و با خود گفتند: «یکی از ما باید برای خرید غذا به شهر برود و مواظب باشد، کسی متوجه او نشود». تملیخا با پوشیدن لباس چوپان به طرف شهر رفت، امّا هرچه بیشتر به شهر نزدیک میشد، شهر را ناشناستر و راهها را ناآشناتر میدید، تا اینکه به دروازه شهر رسید و دید با خط سبز روی پرچمی نوشته شده: «لا اله الا اللّه، عیسی رسول اللّه» او با خود گفت: «مثل اینکه خواب میبینم!» سپس داخل بازار شد و به مرد نانوایی رسید و از او پرسید: «ای نانوا! نام شهر شما چیست؟»
او گفت: «افسوس». تملیخا گفت: «نام پادشاه شما چیست؟» او گفت: «عبدالرحمن». تملیخا با تعجب، پولی به او داد و از او نان خرید، نانوا از کهنگی و سنگینی سکه تعحب کرد». یهودی پرسید: «ای علی! وزن هر درهم آن زمان چقدر بود؟» فرمود: «به اندازه وزن ده درهم و دو سوم درهم».
نانوا گفت: «آیا تو گنج پیدا کردی؟» تملیخا گفت: «نه؛ این درهم برای شهر بود، وقتی من از اینجا بیرون رفتم، مردم، دقیانوس را عبادت میکردند». آن وقت نانوا، دست تملیخا را گرفت و او را نزد پادشاه برد، پادشاه از داستان پرسید، نانوا گفت: «این جوان، گنج پیدا کرده». پادشاه گفت: «ای جوان! نترس، پیامبر ما، عیسی علیهالسلام دستور داده که فقط یک پنجم گنج را به عنوان مالیات برداریم، پس خمس آن را به من بده و به سلامتی برو». تملیخا گفت: «پادشاها! در کار من دقت کن، من، گنجی پیدا نکردم، من، مردی از اهل همین شهر هستم». پادشاه گفت: «آیا کسی از اهل اینجا را میشناسی؟» تملیخا گفت: «بله». پادشاه گفت: «اسمت چیست؟» او گفت: «تملیخا». پادشاه گفت:
«مثل این اسمها در زمان ما وجود ندارد، آیا تو در این شهر خانه داری؟» تلمیخا گفت: «بله، همراه من بیایید تا خانهام را به شما نشان دهم». پادشاه همراه سایر مردم با او حرکت کرد تا به در خانه قدیمی او رسیدند، تملیخا گفت: «اینجا، خانه من است». در زد و پیرمردی که از شدت پیری، ابروهایش روی چشمانش را پوشانده بود در را باز کرد و گفت: «چکار دارید؟» پادشاه گفت: «این جوان، حرف عجیبی میزند، فکر میکند اینجا، خانه اوست». پیرمرد گفت: «تو کیستی؟» تملیخا گفت: «من، تملیخا، پسر قسطیکین هستم». با شنیدن این اسم، پیرمرد به پای او افتاد و آنها را بوسید و گفت: «به خداوند متعال سوگند! این، جد و خویشاوند من است، ای پادشاه! آنها، شش جوان خداپرست بودند که از ترس دقیانوسِ خدانشناس از شهر دور شدند». پادشاه از اسب خود پیاده شد و با تملیخا روبوسی کرد و مردم، دست و پای او را میبوسیدند، پادشاه مسیحی و پادشاه یهودی هر دو به همراه یاران خود به طرف غار حرکت کردند، وقتی به غار نزدیک شدند، تملیخا گفت: «من میترسم که یارانم با شنیدن سر و صدای مردم و اسبها فکر کنند دقیانوس پادشاه به دنبال آنها آمده است، اگر به من اجازه بدهید، جلوتر از شما بروم و آنها را باخبر کنم». پس آنها متوقف شدند و تملیخا به تنهایی وارد غار شد، وقتی دوستانش، او را دیدند، او را در آغوش گرفتند و گفتند: «ستایش خصوص خدایی است که ما را از بدی دقیانوس حفظ کرد». تملیخا گفت: «دقیانوس را فراموش کنید، فکر میکنید چند وقت در غار ماندهایم؟» گفتند: «یک روز یا بخشی از یک روز». تملیخا گفت: «نه، ما سیصد و نه سال در خواب بودهایم و دقیانوس مرده است و خداوند متعال، پیامبری به نام مسیح برگزیده و حالا او را به سوی خود بالا برده است و حال پادشاه خداپرست و مردم پرهیزکاری همراه من آمدهاند تا شما را ببینند». آنها گفتند: «ای تملیخا! آیا میخواهی ما را عذاب و وسیله آزمایشی برای جهانیان قرار دهی؟» تملیخا گفت: «پس چه کار کنیم؟» آنها
گفتند: «از درگاه خداوند عزّوجلّ بخواهیم تا روح ما را بگیرد». پس همگی دست به طرف آسمان بلند کردند و دعا کردند، خداوند متعال، دعایشان را قبول کرد و روح همه آنها را گرفت و خداوند متعال، درب آن غار را در برابر مردم بست و آن دو پادشاه تا هفت روز، اطراف کوه به دنبال درب غار بودند، اما آن را پیدا نکردند، پادشاه مسیحی گفت: «آنها بر دین ما مردهاند، خوب است که در اینجا مسجدی بسازیم». پادشاه یهودی گفت: «نه، آنها بر دین ما مردهاند و ما در اینجا کتیبه بسازیم». پس با هم جنگ کردند و پادشاه مسیحی در جنگ، پیروز شد و در آنجا، مسجدی ساختند».
حضرت علی علیهالسلام فرمود: «ای یهودی! آیا این سخنان، موافق آنچه در تورات شما آمده است، هست؟» یهودی گفت: «به خداوند متعال سوگند، نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر و من اغراق میکنم که هیچ خدایی، جز اللّه نیست و شهادت میدهم محمد صلیاللهعلیهوآله، بنده و فرستاده اوست».
همان کتاب با استناد به امام باقر علیهالسلام نقل میکند: شبی پیامبر صلیاللهعلیهوآله نماز خواند و سپس به طرف بقیع رفت و ابابکر، عثمان، عمر و علی علیهالسلام را صدا زد و فرمود: «راه بیفتید تا وقتی که به غار اصحاب کهف برسید و ازطرف من به آنها سلام برسانید، اوّل ابوبکر برود، پس از او عمر و سپس عثمان، اگر پاسخ شما را دادند که هیچ و گرنه، ای علی! تو نزد آنها برو و به آنها سلام کن». سپس به باد دستور داد و باد، آنها را به درب اصلی غار اصحاب کهف رسانید، اوّل، ابوبکر جلو رفت و سلام کرد، امّا جوابی نشنید، پس برگشت، پس از او عمر جلو رفت و به آنها سلام کرد، باز هم جوابی نشنید، بعد هم عثمان جلو رفت و سلام کرد، این بار هم صدای جوابی نیامد. این بار علی علیهالسلام جلو رفت و فرمود: «السلام علیکم و رحمت اللّه و برکاته، ای اصحاب کهف! به خداوند متعال خود ایمان آوردید و خدا به راهنمایی شما اضافه کرد و قلبهایتان را به هم پیوست من، فرستاده رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به طرف شما هستم». یک مرتبه آنها
جواب دادند: «آفرین به رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و فرستاده او و سلام بر، تو، ای وصی رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله و رحمت و برکات خداوند متعال بر تو باد!» حضرت فرمود: «چگونه فهمیدید من، جانشین پیامبر هستم؟» گفتند: «در گوش ما گفتند، فقط جواب پیامبر یا جانشین او را بدهیم». سپس گفتند: «رسول خدا صلیاللهعلیهوآله چگونه است و روزگار را چگونه میگذراند؟» به پرسش و جواب با امام علی علیهالسلام پرداختند و در آخر گفتند: «به یاران خود بگو ما فقط با پیامبر و جانشین او حرف میزنیم». علی علیهالسلام به ابوبکر و عمر و عثمان فرمود: «آیا آنچه را که میگویند، میشنوید؟» گفتند: «بله». فرمود: «پس شهادت دهید». آن وقت همگی به طرف مدینه آمدند و شهادت دادند، سپس باد، آنها را به طرف رسول خدا صلیاللهعلیهوآله برد و آنها داستان را برای پیامبر صلیاللهعلیهوآله گفتند، پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «خوب، خودتان دیدید و شنیدید، حالا شهادت دهید». آنها شهادت دادند، سپس پیامبر صلیاللهعلیهوآله به خانه خود برگشت و به آنها گفت: «بر شهادت خودتان، استوار باشید». این روایت را ثعلبی نیز با اسنادی در تفسیر خود در مورد معجزات پیامبر صلیاللهعلیهوآله و معجزات علی علیهالسلام آورده است.
از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «اصحاب کهف، ایمان خود را پنهان میکردند و در ظاهر، ستم میکردند، البته اظهار کفر برای آنها از انجام دادن ایمان، سختتر بود».
امام علیهالسلام فرموده است: «سه نفر برای گردش به راه افتادند و در قله کوهی میان غاری مشغول عبادت شدند، ناگهان سنگ بزرگی از کوه به پایین افتاد و دهانه غار را گرفت، یکی از آنها گفت: «ای بندگان خداوند! به خدا سوگند، فقط خدا میتواند ما را از اینجا
نجات دهد، پس هر یک کاری را که فقط خالصانه برای خداوند متعال انجام دادهاید، بگویید». اولی گفت: «خدایا! فقط تو میدانی که من، خواستار یک زن بسیار زیبا بودم و ثروت زیادی به او دادم تا راضی شود با من ازدواج کند، وقتی در خلوت، درخواست زنا با او کردم، یک لحظه به یاد آتش جهنم افتادم و فقط به خاطر ترس از
تو، دست از آن زن کشیدم». در این وقت سنگ تکان خورد و قدری نور به داخل تابید. دومی گفت: «خدایا! فقط تو میدانی، من، گروهی را به نصف درهم اجیر کردم، وقتی کارشان تمام شد، پاداش هر یک از آنها را دادم؛ یکی از آنها گفت: «من به اندازه دو مرد
قوی کار کردم و به خداوند متعال سوگند، من فقط پاداش یک درهم را قبول میکنم». عصبانی رفت، پاداش او هم نزد من باقی ماند، و من با آن نصف درهم، بذر خریدم و به نام او کشت کردم و خداوند متعال به آن کشاورزی، رونق داد و بعد از سالها از آن نیم
درهم، ده هزار درهم سود به دست آمد، روزی آن کارگر نزد من آمد و پاداش آن روز خود را درخواست کرد، من هم فقط برای ترس از تو، ده هزار درهم به او دادم»، این بار هم صخره، تکانی خورد و جابه جا شد. نفر سوم گفت: «خدایا! تو میدانی که روزی، پدر و مادرم خواب بودند، من با ظرفی شیر به نزدشان آمدم و از یک طرف نمیخواستم آنها را از خواب بیدار کنم و از سوی دیگر میترسیدم، اگر ظرف شیر را آنجا بگذارم، حشرهای در آن بیافتد، پس همان جا ایستادم تا وقتی که آن دو ازخواب بیدار شدند و آن شیر را نوشیدند، خدایا! تو میدانی که من، این کار را فقط برای رضای تو انجام دادم». ناگهان صخره تکان خورد و راه خروج باز شد». رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «هر کس با خدا، راستگو باشد، نجات پیدا میکند». امّا این داستان را در اینجا گفتهایم، چون بعضی از مفسران اعتقاد دارند اهل رقیم، این سه نفر بودهاند.
اما راوی مورد اعتماد، علی بن ابراهیم میگوید: «رقیم، نام دو لوح مسی است که بر روی آن، داستان اصحاب کهف و ایمان آوردن ایشان و عاقبت آنها نوشته شده بود». و برخی گفتهاند: «رقیم، نام دری است که غار اصحاب کهف در آنجا بود». بعضی نیز گفتهاند: «رقیم، نام روستایی است که آنها از آنجا بیرون کرده بودند».
تفسیر علی بن ابراهیم درباره اصحاب اخدود که در قرآن کریم از آنها یاد شده، میگوید: «کسی که در جنگ یمن به حبشه حمله کرد؛ ذانوس، آخرین پادشاه از پادشاهان حمیر بود که خود، دین یهودی داشت و مردم را به یهودیگری مجبور میکرد و اسم خود را یوسف گذاشته بود، به او خبر دادند که مردم نجران، باقی مانده قومی هستند که بر دین نصرانیت بودهاند و دنباله دین عیسی علیهالسلام و کتاب انجیل میباشند و از پادشاه خود، عبداللّه بن یاس پیروی میکنند. ذانوس به راه افتاد و به طرف نجران رفت و همه نصرانیها را جمع کرد و دین یهودیت را به آنها نشان داد و از آنها خواست به آن ایمان بیاورند، امّا آنها قبول نکردند و هرچه با آنها دعوا کرد
و آنها را تهدید کرد، تأثیر نداشت، و آنها کشته شدن را بر ترک دین خود ترجیح دادند.
ذانوس هم فرمان داد گودالهایی حفر کنند و هیزم زیادی را در آن ریختند و آنها را آتش زدند و آنها را بین جدایی از دین نصرانی و افتادن در گودال آتش یا کشته شدن با شمشیر قرار داد، امّا آنها، همگی با شجاعت، کشته شدن را به جدایی از دین خود انتخاب کردند تا آنجا که، تعداد کشته شدگان به بیست هزار نفر رسید».
قصص انبیاء راوندی با استناد به امام باقر علیهالسلام مینویسد: «اسقف نجران بر امیرمؤمنان علیهالسلام وارد شد و صحبت از اصحاب اخدود کرد، حضرت فرمودند: «خداوند متعال، پیامبری حبشی را بر قوم او در حبشه برگزید و او، مردم را به عبادت خدای تعالی دعوت کرد، امّا مردم از او دوری کردند و با او جنگیدند و پیروز شدند،
سپس گودالهایی حفر کردند و در آن هیزم قرار دادند و آن را آتش زدند، سپس به همه کسانی که دین آن پیغمبر را قبول کرده بودند، گفتند: «باید دست از دین او بردارید؛ و گرنه شما را در آتش میاندازیم». عده زیادی دست از آن دین کشیدند و عده زیادی هم حاضر نشدند و آنها را در آتش انداختند، تا اینکه نوبت به زنی رسید که کودکی دو ماهه داشت. به او گفتند: «یا از دین خود دست بردار یا تو را در آتش میاندازیم». او خواست خود را در آتش بیاندازد، امّا وقتی به کودک خود نگاه کرد، مهر مادری، او را در برگرفت و خواست منصرف شود، امّا خداوند متعال، آن کودک را به حرف آورد و او گفت: «ای مادر! خودت و مرا درآتش بیانداز، چون این کار در برابر خداوند متعال، کاری کم و بیارزش است».
از امیرمؤمنان علی علیهالسلام سؤال شد که در میان مجوس، چه حکمی اجرا میشد؟ امام علیهالسلام فرمود: «آنها، اهل کتاب بودند و کتاب آسمانی داشتند و یک روز پادشاه آنها، شراب خورد و مست شد و با خواهر و مادر خود زنا کرد، وقتی به هوش آمد پشیمان شد و این کار بر او سخت آمد، بنابراین به مردم گفت: «انجام این کار، حلال و خوب است»، امّا مردم قبول نکردند، پس گودالهایی از آتش درست کرد و هر کسی این کار را قبول نمیکرد، او را در آتش میانداخت».
در همان کتاب از آن حضرت علیهالسلام نقل شده: «عمر، مردی را در شام، رهبر قرار داد و او، آنجا را فتح کرد، وقتی اهل آنجا تسلیم شدند، برای آنها مسجدی ساخت، ولی مسجد خراب شد و تا سه بار هرچه آن را ساختند، باز هم خراب شد، پس فرماندار عمر به او نامه نوشت، عمر، همه یاران پیامبر را جمع کرد و از آنها پرسید: «آیا شما نظری در این مورد دارید؟» همه اظهار بیاطلاعی کردند، پس عمر گروهی را به دنبال علی علیهالسلام فرستاد و نامه را برای آن حضرت خواند، علی علیهالسلام فرمود: «آنجا، محل دفن پیامبری است که قومش از او پیروی نکردند و او را کشتند و او را غرق به خون، در
آنجا دفن کردند؛ به فرماندار خود بنویس، آنجا را بکند و جسد او را که هنوز تازه است، درآورند و بر او نماز بخوانند و در فلان جا، او را دفن کنند، سپس در آنجا مسجدی بسازند و اطمینان داشته باشند که پا برجا خواهد ماند». آنها این کار را کردند و مسجد پابرجا ماند».
در روایت دیگر آمده است: «امام علی علیهالسلام به عمر فرمود: «به فرماندار خود بنویس در طرف راست، ستون مسجد را بشکافند، در آنجا، مرد نشستهای را میبیند که دو دست خود را روی صورت خود گذاشته». عمر گفت: «او کیست؟» حضرت فرمود: «بگو آنها، این کار را بکنند؛ اگر آن مرد را پیدا کردند به امید خداوند متعال به تو میگویم که چه باید کنند». بعد از مدتی فرماندار، نامه نوشت که مثل دستور عمل کردیم و مردی با همان صفات پیدا کردیم، حالا چه باید کرد؟ آنگاه عمر به امام علی علیهالسلام گفت: «داستان آن مرد چه بود؟» امام علی علیهالسلام فرمود: «او، پیامبر اصحاب اخدود بود که داستان آنها در قرآن معروف است».
در همان کتاب با استناد ابن عباس مینویسد: «خداوند متعال، جرجیس علیهالسلام، را بر پادشاه شام برگزید و به او گفت: «آن پادشاه، بتی را میپرستد». جرجیس نزد پادشاه رفت و گفت: «پادشاها! نصیحت مرا قبول کن، جایز نیست مردم، غیر خداوند متعال را بپرستند و به غیر او تمایل پیدا کنند». پادشاه گفت: «تو اهل کدام سرزمین هستی؟» جرجیس علیهالسلام گفت: «من از سرزمین روم، شهر قاطنین در فلسطین هستم». پادشاه دستور داد او را زندانی کردند، سپس بر بدن او سرکه ریختند و بدنش را با پارچهای خشک خراشیدند، بعد دستور داد بدن او را با آهن داغ، بسوزانند و چون هنوز زنده بود، این بار دستور داد میخهای بلند آهنین را در سر او بکوبند که همراه آنها، تکههای مغزش خارج میشد، سپس سرب ذوب شده را در سوراخهای سر او ریختند و ستون سنگی را که هجده مرد قوی هیکل به سختی آن را به دوش میکشیدند، بر روی شکم
او قرار دادند، وقتی شب رسید و مردم از هم جدا شدند، اهل زندان دیدند فرشتهای نزد او آمد و گفت: «ای جرجیس! خداوند تبارک و تعالی میگوید: «صبر کن و نترس به تو مژده میدهیم که خداوند متعال، همراه توست و تو را نجات میدهد؛ آنها، تو را چهار بار خواهند کشت که هر بار، خداوند متعال، تو را زنده میکند و درد و ناراحتی را از تو دور میکند». وقتی صبح شد، پادشاه، او را صدا زد و با شلاق بر پشت و روی بدن او زد و سپس او را به زندان برگرداند، آنگاه به اهل سرزمین خود نوشت تا همه جادوگران را به طرف او بفرستند، پس همه جادوگران، هر جادویی را که بلد بودند به کار بردند، امّا در مورد جرجیس علیهالسلام اعمال نشد. سپس سمی را در غذای او ریختند که جادوگر سازنده آن گفت: «اگر این سم را به همه اهل زمین بدهند، همگی ناتوان شده و چشمانشان، کور خواهد شد». اما جرجیس علیهالسلام گفت: «به نام خدای یگانهای که در جوار صدق او، کذب گنهکاران و جادوی جادوگران، رسوا خواهد شد». آن وقت، سم را خورد، امّا هیچ ضرری به او نرسید، پس جادوگر گفت: «ای جرجیس! تو، نور روشن و چراغ برافروخته و آشکاری هستی، گواهی میدهم که خداوند، تو به راست است و غیر او، باطل است، من به او ایمان آوردم و پیامبری او را پذیرفتم و از کار خود به طرف او توبه کردم». آن وقت پادشاه، آن جادوگر را به قتل رسانید و جرجیس علیهالسلام را به زندان برگرداند و او را به انواع عذاب، عذاب داد و در آخر، او را تکه تکه کرد و در چاهی انداخت، سپس پادشاه ملعون و یارانش برای خوردن غذا و شراب کنار هم جمع شدند، آن وقت خدای تعالی دستور داد، ابر سیاهی ظاهر شد و صاعقه زد و زمین لرزید و کوهها به حرکت در آمد تا آنجا که همه از ترس، هلاک شدند، آن وقت خداوند متعال به میکائیل دستور داد بر سر چاه برود و بگوید: «ای جرجیس! به خواست خدایی که تو را اولین بار آفریده، بلند شو»، آن وقت جرجیس علیهالسلام زنده
و سالم شد و میکائیل، او را از چاه بیرون آورد و به او گفت: «صبر کن که مژده خداوند متعال، برای توست».
این بار هم جرجیس علیهالسلام نزد پادشاه رفت و گفت: «خداوند متعال، مرا برگزید تا رهبری بر خلاف شما باشم». رئیس نگهبانان بلند شد و به او ایمان آورده و گفت: «به خدایی که تو را بعد از مرگت برگزیده، ایمان آوردم و شهادت میدهم که او به حق است و تمام خداهای غیر او، باطلاند». به دنبال او، چهار هزار نفر ایمان آوردند و جرجیس علیهالسلام را پذیرفتند، امّا پادشاه، همه آنها را با شمشیر کشت، سپس دستور داد روی صفحهای مسی، آتش درست کنند تا صفحه سرخ شد، جرجیس علیهالسلام را روی آن انداخته و سپس سرب مذاب را در دهان او ریختند و در چشمان و سر او، میخ فرو کردند و در محل سوراخ، سرب مذاب ریختند، امّا باز هم، جرجیس علیهالسلام کشته نشد، این بار، او را آتش زد و خاکستر او را به باد داد، امّا خدای تعالی به بادهای زمین دستور داد، خاکستر او را در جایی جمع کنند و به میکائیل دستور داد او را صدا کند و میکائیل گفت: «ای جرجیس!» آن وقت او به خواست خداوند متعال، صحیح و سالم از میان خاکسترها بلند شد». دوباره جرجیس علیهالسلام نزد پادشاه و یاران او رفت، این بار، مردی از جمع بلند شد و به او گفت: «امروز، عید ماست و ما روی چهار هزار منبر در اینجا، غرق شادی و سرور هستیم و بساط نشاط ما تهیه شده، امّا بعضی از درختان، ما میوه دار و سرسبز هستند و بعضی میوهای ندارند، از خدای متعال خود طلب کن تا همه درختان، سبز شده و شاخ و برگ و میوه دهند، اگر چنین کاری انجام دهی، من، تو را میپذیرم». جرجیس علیهالسلام به درگاه خداوند متعال به زانو افتاد و از پروردگار بخشنده خواست همه درختان، سبز شوند و هنوز از جای خود بلند نشده بود که همه درختان، دارای میوه و شاخ و برگ شدند، این بار پادشاه دستور داد او را میان دو درخت ببندند و سپس او را با اره از وسط به دو قسمت کرد و او را در میان دیگ بزرگی انداخت
و روغن داغ در آن دیگ ریخت و سرب مذاب هم اضافه کرد و زیر دیگ را آتش زد تا جرجیس علیهالسلام همراه سرب و روغن پخت و با آنها مخلوط شد! ناگهان زمین، تیره و تار شد، امّا خداوند متعال، اسرافیل را ظاهر کرد و او فریادی برآورد که همه مردم از ترس آن، روی زمین افتادند، سپس اسرافیل، دیگ را بر زمین ریخت و گفت: «ای جرجیس! به خواست خداوند متعال، بلند شو!» ناگهان جرجیس علیهالسلام، صحیح و سالم به قدرت خداوند متعال، بلند شد و به طرف پادشاه رفت، مردم از دیدن او تعجب کردند، زنی نزد او آمد و گفت: «ای بنده لایق! ما، گاو نری داشتیم که روزی ما را تأمین میکرد، حالا او مرده است». جرجیس علیهالسلام گفت: «عصای مرا بگیر و آن را روی گاوت بگذار و بگو، جرجیس علیهالسلام میگوید: «به خواست خداوند متعال، بلند شو!» آن زن این کار را کرد و گاو به خواست خداوند متعال، زنده شد و آن زن به او ایمان آورد. پادشاه گفت: «اگر این جادوگر را رها کنم، قوم مرا از بین میبرد». پس همگی جمع شدند و تصمیم بر کشتن او گرفتند؛ این دفعه خواستند او را با شمشیر بکشند». جرجیس علیهالسلام گفت: «در کار من عجله نکنید». سپس گفت: «خداوندا! اگر تو این بت پرستان را از بین ببری از تو میخواهم، نام مرا در گروه حق پرستانی که در راه تو، هر بلا و سختی را تحمّل کردند، ثبت کنی»، سپس به او حمله کردند و سر از بدن او جدا کردند، در همان لحظه، عذاب برآنها نازل شد و همگی مردند».
کافی با استناد به امام صادق علیهالسلام مینویسد: روزی، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در مجلس خود نشسته بود، ناگهان زنی رسید که پیامبر، او را گرامی داشته و او را در کنار خود نشانید و سپس گفت: «این زن، دختر پیامبری به نام خالد بن سنان است که قوم او حقش را از بین بردهاند، وقتی آنها را دعوت کرد، نپذیرفتند و در آن سرزمین، آتشی، به نام آتش حدثان، سالی یک بار بر آنها فرود میآمد و بعضی از چارپایان آنها را از بین میبرد، خالد به قوم خود گفت: «اگر من، این آتش را از شما دور کنم، به من ایمان میآورید؟»
مردم قبول نکردند، وقتی آن آتش رسید؛ خالد با پیراهن خود، آن را به طرف غاری منحرف کرد و همراه آن وارد غار شد و مردم فکر کردند او، دیگر اصلاً از غار بیرون نخواهد آمد، امّا در آخر بعد از مدتی خالد از غار بیرون آمد و مردم را به ایمان به خداوند متعال دعوت کرد، امّا مردم قبول نکردند. خالد که از مؤمن شدن مردم، مأیوس شده بود به آنان گفت: «من در فلان روز میمیرم، شما مرا دفن کنید، به زودی دستهای گورخران وحشی که گورخری دُم بریده در جلوی آنها حرکت میکنند به طرف شما خواهند آمد و نزد قبر من میایستد، آنگاه مرا نبش قبر کنید و هرچه میخواهید از من بپرسید»، پس وقتی او از دنیا رفت او را دفن کردند و در آن روز گفته
شده، گورخران وحشی نزد قبر او رفتند، مردم خواستند او را نبش قبر کنند، اما گروهی دیگر گفتند: «شما در زمان زندگی او به او ایمان نیاوردید، چطور بعد از مرگش به او ایمان خواهید آورد و اگر او را نبش قبر کنید، زنده شدن او، دلیلی بر علیه شما خواهد بود، پس او را به حال خود رها کنید».
سیوطی با نقل از امام عسکری در نام اقسام آتش میگوید: «آتش سوزنده در سرزمین عبس از زمین، خارج میشد و هر کس از اطراف آن عبور میکرد از حرارت آن، آزرده میشد و این، همان آتشی است که خالد بن سنان آن را دفن کرد و خالد در این باره شعری سروده است:
کنار الحرتین لها زفیر
تصم مسامع الرجل السمیع
با این توضیح، احتمالاً نام آن آتش، حرتین است، نه آتش حدثان.
در همان منبع با استناد به امام صادق علیهالسلام مینویسد: روزی پیامبر خدا صلیاللهعلیهوآله در مجلس خود نشسته بود، که زنی به طرف آن حضرت آمد و پیامبر صلیاللهعلیهوآله به او احترام گذاشت و گفت: «مرحبا بر تو ای دختر برادرم!» نام آن زن، محیا، دختر خالد بن سنان
بود، حضرت فرمود: «خالد، قوم خود را به سوی ایمان دعوت کرد، امّا مردم از قبول او خودداری کردند، در سرزمین آنها سالی یک بار، آتشی از زمین بیرون میآمد که هرچه در اطرافش بود از بین میبرد». خالد به قوم خود گفت: «اگر من، شر این آتش را از شما دور کنم، مرا قبول میکنید». گفتند: «بله». امّا وقتی خالد، آن آتش را برطرف کرد به او ایمان نیاوردند».
احتجاج مینویسد: «مرد کافری از امام صادق علیهالسلام پرسید: «مرا باخبر کن که آیا خداوند متعال، خالد بن سنان را بر مجوس برگزید؟» امام علیهالسلام فرمود: «خالد، مردی بیابانی و درستکار بود، امّا پیامبر نبود، بلکه این سخنی است که در میان مردم شایع شده، باید گفت روایات دلیل بر نبوّت خالد، بسیار است و میتوان این روایت را حمل بر اعتقادات آن مرد کافر کرد».
علل الشرایع با استناد علوی از امیرمؤمنان علیهالسلام میگوید: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «خداوند عزّوجلّ، پیامبری را مدت چهل سال بر قومش برگزید، امّا مردم به او ایمان نیاوردند، آن قوم، عیدی داشتند که در کنیسه جمع میشدند، پیامبرشان آنها هر ماه به کنیسه میرفت و به آنها میگفت: «به خدای یکتا، ایمان بیاورید». مردم گفتند: «اگر تو، پیامبر هستی از خدایت طلب کن که برای ما، غذایی به رنگ لباسمان نازل کند». لباس آنها، زرد رنگ بود، آن وقت، پیامبر، چوب خشکی را در دست گرفت و دعا کرد، آن چوب، سبز شد و میوه داد و زردآلویی بسیار شیرین به وجود آورد و آنها از آن میوه خوردند، امّا هر کس نیت داشت که به آن پیامبر ایمان بیاورد، میوه و هسته آن برای او، شیرین بود و هر کس قصد داشت، کافر شود، هسته زرد آلو برای او، تلخ بود».
در کتاب عیون الاخبار با استناد به هروی مینویسد: امام رضا علیهالسلام فرمود: «خداوند تعالی به پیامبری از پیامبران خود وحی کرد: «فردا صبح، اولین چیزی که دیدی، آن را بخور و دومی را پنهان کن و سومی را قبول کن و چهارمی را ناامید نکن و از پنجمی دور شو». وقتی صبح شد، آن پیامبر به راه افتاد و اولین چیزی که با آن مواجه شد، کوهی بزرگ و سیاه رنگ بود، او ایستاد و با خود گفت: «پروردگارم به من دستور داده، که این کوه را بخورم؟!» او با حالت تعجب و حیرت ایستاده بود و فکر میکرد، سرانجام با خود گفت: «پروردگارم، پاک است از اینکه، مرا موظف به کاری غیر ممکن بکند»، پس به طرف کوه رفت تا آن را بخورد، پس هرچه به آن کوه نزدیک میشد، آن کوه، کوچک و کوچکتر شد تا به صورت لقمهای درآمد و او، آن را خورد و دید،
خوشمزهترین چیزی است که تا آن روز خورده بود، دوباره به راه افتاد و طشتی از طلا دید، به درخواست خداوند متعال، گودالی کند و آن طشت طلا را در آن پنهان کرد و بر روی آن، خاک ریخت، باز به راه افتاد و این بار دید، دوباره آن طشت ظاهر شده، به گفته پروردگار، آن طشت را دوباره دفن کرد. دوباره حرکت کرد و این بار پرندهای را دید که بازی شکاری در تعقیب او بود، به خواست پروردگار، آن پرنده را در دست خود گرفت و او را در آستین خود پناه داد، باز گفت: «من، روزهاست به دنبال این شکار هستم و حالا تو شکار، مرا گرفتهای». آن پیامبر گفت: «پروردگارم به من دستور داده که این موجود را ناامید نکنم». آنگاه قسمتی از ران آن پرنده را کند و آن را به طرف باز انداخت و باز، آن را خورد، دوباره به راه افتاد و این بار به گوشت مرداری رسید که کرم گذاشته و بدبو شده بود، به امر پروردگار متعال از آنجا فرار کرد و به منزل خود برگشت.
هنگام شب در خواب دید، منادی به او گفت: «تو هرچه پروردگارت دستور داده بود به انجام رساندی؛ آیا میخواهی تعبیر و معنای آن را بدانی؟ آن کوه بزرگ و سیاه، عصبانیت و خشم بود، وقتی بندهای خشمگین میشود، خود را در برابر خشم، کوچک و ناچیز میبیند، امّا اگر ارزش و قدر خود را بشناسد و خشمش را فرو برد، در آخر، آن کوه، مانند لقمه خوبی برای او خواهد بود؛ امّا آن طشت، کار درست بود که اگر بنده، آن را پنهان کند؛ خداوند متعال، آن را نمایان خواهد کرد تا بنده را به وسیله کار درست در دنیا زینت داده و برای او، ثواب آخرت را ذخیره کند. امّا آن پرنده، مردی است که با پندی به نزد تو میآید، پس او را قبول کن و پند و خیرخواهیاش را به کار بگیر. امّا آن باز شکاری، مردی است که با خواسته خود نزد تو میآید، پس او را ناامید نکن، امّا آن گوشت گندیده، غیبت است که باید از آن دور شوی».
در کتاب قصص راوندی از امام صادق علیهالسلام نقل شده: خداوند تبارک و تعالی به
یکی از پیامبران بنی اسرائیل وحی کرد: «من دوست دارم در قیامت، تو را در جوار قدس خود ببینم، پس در دنیا، غریب و ناراحت و خموش باش و مانند پرندهای که در دل شب از هم نوعان خود فرار میکند و فقط با صاحب خود، انس و الفت دارد، از مردم بترس و دعا به بپرداز».
در کتاب کافی از امام باقر علیهالسلام نقل شده: پیامبری از پیامبران بنی اسرائیل از کنار جنازه مردی گذشت که زیر دیواری گرفتار شده بود و بعضی از بدنش از آن بیرون مانده بود و پرندگان به او نوک میزدند و سگها از بدن او، تغذیه میکردند، کمی که جلوتر رفت به شهری رسید که در آنجا، یکی از بزرگان شهر، مرده بود و جسد او را برتختی با پوشش حریر زیبا قرار داده و اطراف آن، چراغها روشن کرده بودند، گفت: «پروردگارا! میدانم که تو، پادشاه عادل هستی که اصلاً ظلم نمیکنی، آن بنده تو، فردی درست کار بود که یک چشم برهم زدن هم به تو ستم نکرده بود، امّا جنازه او همان طور بود و این یکی، بنده ستمگری است که یک چشم برهم زدن به تو ایمان نیاورده، آن وقت او را با این بزرگی و احترام، تشییع میکردند». خداوند عزّوجلّ فرمود: «همان گونه که گفتی؛ من، فرمانروای درست کاری هستم و ظلم نمیکنم، آن بنده مؤمن در نزد من، بدی و زشتیای داشت که به عذاب آن گناه، او را به آن شکل میمیرانم تا با من در حالی دیدار کند که هیچ گناهی در نامه اعمالش نباشد و این بنده کافر، کار خیری نزد من داشت، من، او را به این صورت میمیرانم تا در حالی مرا ملاقات کند که هیچ حقی بر من نداشته باشد».
در همان کتاب از امام صادق علیهالسلام نقل شده: پیامبری از ضعف و تنبلی به خدای عزّوجلّ شکایت کرد، به او وحی شد: «گوشت را با شیر بپز که این دو، باعث نیرومندی جسم میشوند». همچنین فرمود: «پیامبری از ضعف و کمبود قوت جسم به پروردگار شکایت کرد. پس خداوند، او را به خوردن حلیم دستور داد».
یکی از پیامبران از درد قلب و خشکی چشم، به خداوند متعال، شکایت کرد، خداوند متعال او را به خوردن عدس دستور داد که باعث نرمی قلب و زیادی اشک چشم میشود و پیامبری هم از غم و اندوه شکایت کرد و خداوند متعال او را به خوردن انگور سفارش کرد و پیامبری از نداشتن فرزند به درگاه خداوند متعال، شکایت کرد، خداوند متعال، او را به خوردن گوشت و تخم مرغ دستور داد. خداوند متعال، هیچ پیامبری را برنگزید به جز آن که از او عطر و بوی خوب میوه گلابی بلند میشد و عطر از روشهای خوب پیامبران علیهمالسلام است.
در کتاب امالی از ابن نباته نقل شده: امیرمؤمنان علیهالسلام فرمود: «قبل از اینکه، مرا از دست بدهید هرچه میخواهید از من سؤال کنید». اشعث بن قیس بلند شد و گفت: «ای امیرمؤمنان! چگونه از مجوس، پاداش گرفته میشود با اینکه پیامبری بر آنها برنگزیده و کتابی برآنها نازل نشده است؟» امام علی علیهالسلام فرمود: «ای اشعث! خداوند متعال بر آنها پیامبری برگزید و کتابی نازل کرد، آنها، پادشاهی داشتند که شبی شراب خورد و با دختر خود آمیزش کرد، مردم که داستان را شنیدند، با ناراحتی بر در خانه او جمع شدند و گفتند: «دین ما را از بین بردی، باید به خارج شهر بیایی تا حدّ زنای نامحرم را برتو اجرا کنیم». او گفت: «حرفهای مرا بشنوید، اگر راه چارهای برای من نبود، من از شما اطاعت میکنم». آنگاه گفت: «می دانید که خدای عزّوجلّ، هیچ آفریدهای را گرامیتر از آدم و حوا، پدر و مادر ما قرار نداده است، آیا آدم بین پسران و دختران خود عقد ازدواج برقرار نکرد!؟» آنها گفتند: «پادشاها! درست میگویی و این کاری پسندیده است و از آن به بعد، این امر میان آنها اتفاق افتاد، خداوند متعال هم به این کار، علم خود را که در سینه آنها بود، زیاد کرد و کتاب را از میان آنها برداشت، پس آنها، ستم کارند و بدون حساب، وارد جهنم میشوند، امّا حال منافقان از این هم، بدتر است». اشعث گفت: «به خداوند متعال قسم؛ هرگز چنین جوابی
نشنیده بودم و اصلاً خود را برای این جواب آماده نکرده بودم».
در کتاب احتجاج در روایتی نوشته شده: شخص کافری از امام صادق علیهالسلام درباره مجوسیان سؤال کرد که آیا پیامبری بر آنها برگزیده شد یا خیر؟ امام علیهالسلام فرمود: «هیچ امتی نیست، جز آنکه خداوند متعال در میان آنها، پیامبر و راهنمایی برگزیده است». او گفت: «آیا آن پیامبر، زرتشت بوده؟» امام علیهالسلام فرمود: «زرتشت با گفتن کلماتی نزد آنها آمد و ادعای نبوّت کرد، گروهی به او ایمان آوردند، عده دیگر او را انکار کرده و از شهر بیرون کردند، در نتیجه، درندگان بیابانی، او را غذای خود نمودند».
کافر گفت: «به من خبر بده، آیا مجوسیان به راه درست، نزدیکتر بودند یا عربهای نادان؟» حضرت فرمود: «اعراب نادان به دین حنیف ابراهیم، نزدیکتر از مجوس بودند، چون مجوسیان به همه پیامبران، ستم کرده و کتاب آنها را کنار گذاشتند و هر یک از پیامبر را به قتل رساندند و مجوسیان غسل نمیکنند، امّا اعراب، غسل میکردند و این کار اختصاص به دین حنیف ابراهیمی دارد. مجوسیان ختنه نمیکردند، اما اعراب به اطاعت از ابراهیم خلیل، این سنت پیامبران الهی را انجام میدادند. مجوسیان، مردگان را غسل و کفن نمیکردند و آنها را در صحرا و بیابان رها میکردند، امّا اعراب، مردگان خود را کفن و دفن میکردند و مجوس با مادر و دختر و خواهران خود در میآمیختند، امّا عرب، این کار را حرام میدانستند، مجوس، بیت اللّه الحرام را نمیشناختند و آن را بیت الشیطان مینامیدند، امّا عرب، آن را دوست داشتند و حج را انجام میدادند و آن را خانه خداوند متعال مینامیدند و به تورات و انجیل اعتراف کرده و بعضی احکام خود را از اهل کتاب سؤال کرده و آن را انجام میدادند، پس اعراب در همه جهات به دین ابراهیمی از مجوس، نزدیکتر بودند و دلیل مجوسیان در زنای با محارم، این بود که آن را سنت آدم علیهالسلام میدانستند،
درحالی که آدم، نوح، ابراهیم، موسی و عیسی و سایر پیامبران علیهمالسلام این کار را حرام کرده بودند».
در کافی از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل شده: «مجوس، دارای پیامبری بودند، امّا او را به قتل رسانده و به آتش کشیدند و آن پیامبر، برای آنها کتابی آورد که در دوازده پوست گاو نوشته شده بود و به آن، جاماسب میگفتند».
در همان کتاب از امام صادق علیهالسلام نقل شده: «در گذشته قومی بودند که به پیامبر خود گفتند: «از پروردگارت طلب کن تا مرگ را از ما دور کند». خداوند متعال به دعای پیامبرشان، مرگ را از آنها دور کرد، پس گروه آنها، آن قدر زیاد شد که با کمبود امکانات مواجه شدند و مجبور شدند یکدیگر را بخورند، آن وقت نزد پیامبرشان رفتند و گفتند: «از پروردگار بخواه ما را به همان حال گذشته برگرداند». به دعای آن پیامبر، دوباره سنت مرگ و میر به طور طبیعی میان آنها رایج شد».
از ابن عمیر از بعضی یارانش نقل شده: به امام صادق علیهالسلام گفتم: «من از خواندن نماز در مساجد شما، بدم میآید»، حضرت فرمود: «هرگز بدت نیاید، چون هیچ مسجدی ساخته نشده، مگر اینکه، در آنجا، قبر پیامبر یا جانشین پیامبری بوده که در آنجا به قتل
رسیده و قطرهای از خون او در آنجا به زمین ریخته و خداوند متعال دوست داشته تا در آنجا، نام او ذکر شده باشد، پس در آنجا، نماز واجب و مستحبی بخوان و نمازهایی که نخواندی را در آنجا بخوان».
از آن حضرت علیهالسلام نقل شده: «خداوند متعال، هر امتی را که در قرنهای گذشته از بین برده، در روز چهارشنبه وسط ماه بوده است».
همچنین آن حضرت علیهالسلام فرمود: «بین رکن یمانی خانه کعبه و حجرالاسود، هفتاد پیامبر خاک شدهاند که خداوند متعال، آنها را از گرسنگی و بیماری، کشته است».
امام صادق علیهالسلام فرمود: «خداوند عزّوجلّ بر پیامبری که در سرزمین پادشاه
ستمگری زندگی میکرد، وحی کرد: به نزد آن ستم کار برو و به او بگو، من، تو را فرمانروا نکردهام تا صدای خوبان از دست تو به آسمان برسد و بدان که من، آنها را حتی اگر کافر هم باشند به حال خود رها نمیکنم».
امام کاظم علیهالسلام فرمود: «رؤیا از اوّل آفرینش همراه انسان نبود، بلکه به علتی ایجاد شد. داستان این است که خداوند عزّوجلّ، پیامبری را به سوی اهل زمان او برگزید و او، آنها را به عبادت خداوند متعال و عبادت او، دعوت کرد، مردم گفتند: اگر ما دعوت تو را قبول کنیم چه منفعتی برای شما دارد، چون تو از نظر خانواده و ثروتمند بودن از ما بهتر نیستی». او گفت: «اگر ایمان بیاورید، خداوند متعال شما را به بهشت میبرد و اگر نافرمانی کنید، شما را به جهنم میبرد». گفتند: «بهشت و جهنم چیست؟» آن پیامبر، بهشت و جهنم را برای آنها توصیف کرد؛ آنان گفتند: «چه وقت ما به بهشت یا جهنم میرویم؟» پیامبرشان گفت: «وقتی که مردید». آنها گفتند: «ما میبینیم مردههای ما به استخوان پوسیده تبدیل میشوند؛ این حرفهای تو، دروغ است». و او را قبول نکردند، خداوند متعال، برای آن که مسئله روح را به آنها بفهماند، خواب دیدن و رؤیا را ایجاد کرد و آن پیامبر به آنها گفت: «این خواب دیدن شما، توسط روحهای شماست و دانا باشید که پس از مرگ، روح شما، زنده و جاوید میماند تا روز قیامت که خداوند متعال، بدنهایتان را بر میانگیزد و روح شما را به آن اضافه میکند».
دعوات راوندی آورده است: «خداوند تبارک و تعالی در دوران اوّل به پیامبری وحی کرد: «در میان امت تو، مردی که دعای او را اجابت میکنم وجود دارد که من، سه آرزوی او را برآورده میکنم، آن پیامبر داستان را به آن مرد خبر داد، آن مرد به خانه رفت و داستان را با زن خود در میان گذاشت، همسرش اصرار کرد تا او از درگاه خداوند متعال بخواهد، آن زن را زیباترین زن زمان خود قرار دهد، آن مرد دعا کرد و این طور شد.
آن وقت زیبایی بیمانند او، باعث شد تا پادشاهان و افراد ثروتمند، او را دوست داشته باشند و کم کم محبت او به همسر پیر و فقیرش کم شد و با شوهر خود با بددهنی و خشم رفتار میکرد، آن مرد هم با او راه میآمد تا روزی که صبرش تمام شد و از درگاه خداوند متعال طلب کرد؛ او را به صورت ماده سگی درآورد و اینگونه شد، آن وقت، فرزندان آنها نزد پدر آمده و از این مسئله ناراحت شد و گفتند: «مردم، ما را برای اینکه، مادرمان به سگی تبدیل شده، سرزنش و ملامت میکنند». و از او خواستند تا دعا کند، مادرشان به حالت اولی برگردد، آن مرد دعا کرد و زن به حالت اوّل برگشت، پس هر سه آرزوی آن مرد از بین رفت و استفادهای از آن نبرد».
در کتاب مجمع البیان از ابن عباس نقل شده: در میان بنی اسرائیل، مرد پرهیزکاری به نام برصیصا بود که سالها به عبادت پروردگار متعال مشغول بود تا آنجا که، دیوانهها و مریضها را نزد او میآوردند که او، آنها را درمان میکرد و به دست او خوب میشدند. روزی زن دیوانهای را نزد او آوردند که دارای چند برادر بود و از مرد پرهیزکار، شفای او را خواستند، با رفتن برادران، شیطان نزد مرد پرهیزکار آمد و آن قدر، او را وسوسه کرد که مرد پرهیزکار با زن دیوانه درآمیخت و او از پرهیزکار، باردار شد، وقتی حمل او آشکار شد، شیطان نزد پرهیزکار آمد و به او گفت: «اگر برادرانش بفهمند، تو را میکشند، پس این زن را بکش و دفن کن و اگر برادرانش آمدند، بگو از نزد من فرار کرده است». پرهیزکار در اثر القائات شیطان، آن زن را کشت و پنهانی دفن کرد، از طرف دیگر شیطان، نزد برادران دختر رفت و آنها را از کار پرهیزکار با خبر کرد و محل دفن او را به آنها نشان داد و آنها، شکایت پرهیزکار را نزد پادشاه آن سرزمین بردند و آن کار بر پادشاه و همه مردم بسیار سخت آمد و پادشاه،
دستور به اعدام آن پرهیزکار کرد، همه نزد مرد پرهیزکار رفتند و با پیدا شدن جسد زن، پرهیزکار مجبور به اعتراف شد، وقتی مرد پرهیزکار را از چوبه دار بالا بردند، شیطان نزد او آمد و گفت: «بدون شک من، همان کسی هستم که تو را به این کارها وادار کردم، حالا اگر از من اطاعت کنی، من، تو را از این دام نجات خواهم داد». پرهیزکار گفت: «حالا چه باید بکنم؟» شیطان گفت: «به من سجده کن». پرهیزکار گفت: «چگونه بر تو سجده کنم، در حالی که مرا دار زدند؟» شیطان گفت: «با اشاره به من سجده کن». راهب با اشاره به او سجده کرد و در برابر خداوند متعال، کافر شد». خداوند تعالی، داستان او را در آیه شریفه آورده: «کَمَثَلِ الشَّیْطانِ إِذْ قالَ لِلاْءِنسانِ اکْفُرْ فَلَمّا کَفَرَ قالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنکَ إِنِّی أَخافُ اللّهَ رَبَّ الْعالَمِینَ * فَکانَ عاقِبَتَهُما أَنَّهُما فِی النّارِ خالِدَیْنِ فِیها وَذَلِکَ جَزَآؤُا الظّالِمِینَ»؛(1)«مانند شیطان که گفت کافر شوید و آن وقت به او گفت من از تو بیزارم و من از عذاب خداوند جهانیان بیزارم، پس عاقبت شیطان و کسی که به ما کافر شد آن است که در آتش جهنم میروند و عذاب جهنم، سزای کافران است».
قصص راوندی با استناد به امام باقر علیهالسلام مینویسد: «در میان بنی اسرائیل، پرهیزکاری به نام جریح بود که در سرزمین خود به عبادت مشغول بود، مادرش نزد او آمد و او را صدا زد، امّا پرهیزکار جواب او را نداد و مادرش برگشت، دوباره نزد او آمد و او را صدا زد، امّا باز هم به او جواب نداد و او برگشت و گفت: «از خداوند متعال میخواهم که نزد بنی اسرائیل، رسوا شوی». چون فردای آن روز رسید، زن بدکاری کنار خانه آمد و آنجا ادعا کرد، فرزند او، از آن جریح است. پس بین بنی اسرائیل شایع شد و همه می گفتند: «کسی که مردم را از زنا دور میکرد، خودش دچار زنا شده»! آن وقت، پادشاه دستور داد او را اعدام کنند، مادرش در حالی که به صورت خود سیلی میزد با نگرانی و دلهره نزد او آمد و به او گفت: «آرام باش! اینها از نفرین من است».
1) . سوره حشر آیات 17 - 16.
وقتی مردم، آن حرفها را شنیدند، گفتند: «داستان چست؟» مادر پرهیزکار گفت: «آن کودک را حاضر کنید و از او بپرسید: پدرت کیست؟» کودک گفت: «فلان چوپان از خاندان فلان». به این ترتیب، دروغ آن زن، آشکار شد و جریح از آن پس پیمان بست، هرگز با حکم مادرش، مخالفت نکند و کمر به خدمت او ببندد».
در همان کتاب از آن حضرت علیهالسلام نقل شده: «در میان بنی اسرائیل، مردی بود که دو دختر داشت و آن دو را شوهر داد، داماد اولی، کشاورز بود و دیگری، سفال گر بود، آن مرد به دیدن دختر اولی خود رفت و از حال او پرسید، دختر گفت: «شوهر من، کشاورز است و دانه زیادی کاشته است، اگر خداوند متعال، باران زیادی از آسمان ببارد، ما بهترین و پولدارترین مردم بنی اسرائیل خواهیم بود». آن وقت آن مرد به دیدن دخترِ دومی رفت و از احوال او پرسید، دختر گفت: «شوهر من، سفالگر است و کوزهها و ظروف سفالی زیادی درست کرده، اگر به خواست خداوند متعال از آسمان باران نبارد، کوزهها خشک میشوند و ما ثروتمندترین و بهترین مردم خواهیم بود» پس آن مرد در حالی از خانه آنها بیرون آمد که میگفت: «خداوندا! تو خدای هر دوی اینها هستی و خود به درستی، باید دعای هر دو را قبول کنی!»
امام صادق علیهالسلام فرمود: در میان بنی اسرائیل، مردی بود که همیشه با خود زمزمه میکرد: «الحمد للّه رب العالمین و العاقبه للمتقین». شیطان از این سخن ناراحت شد و شیطانی را به طرف او فرستاد، آن شیطان که به شکل مردی کامل شده بود، نزد آن مرد رفت و گفت: «بگو عاقبت از آنِ پولداران و ثروتمندان است». آن مرد قبول نکرد و گفت: «اولین کسی که نزد ما آمد از او پرسش میکنم و هر کس که آن فرد برخلاف او دستور دهد، دست او را قطع میکنیم». در این وقت، فردی نزد آنها آمد و وقتی از داستان با خبرشد،گفت: «العاقبه للاغیناء» پس دست مؤمن را قطع کردند، امّا او باز هم میگفت: «الحمد للّه رب العالمین و العاقبة للمتقین» دوباره آن شیطان به شکل دیگر نزد
او آمد و گفت: «بر سر قطع دست خود، شرط میبندم که عاقبت برای ثروتمندان است». این بار هم از اولین نفری که نزد آنها آمد، پرسش کرد و او گفت: «العاقبه للمتقین» این بار شیطان گفت: «حاضری بر سر قطع گردنت با من شرط ببندی؟» مرد مؤمن قبول کرد و هر دو نفر با هم به راه افتادند، این بار به فرشتهای برخورد کردند که به شکل انسان کامل بود، آن دو، داستان خود را برای او گفتند، او، اوّل دو دست بریده مرد مؤمن را لمس کرد و دوباره دستان او، صحیح و سالم شد، سپس سر آن شیطان خبیث را از تنش جدا کرد و گفت: «بله، این طور است که عاقبت برای اهل تقواست!»
در همان کتاب از امام باقر علیهالسلام نقل شده: «قاضی عادلی در میان بنی اسرائیل بود که میان آنها به حق، داوری میکرد، وقتی زمان مرگ او رسید به همسرش گفت: «وقتی مُردم، مرا غسل و کفن کن و صورتم را بپوشان و مرا روی تخت بگذار، به امید خداوند متعال، ان شاء اللّه چیز بدی نخواهی دید». وقتی او مرد، همسرش، کارهای او را انجام داد و مدتی صبر کرد، پس از مدتی، صورت او را کنار زد، یک مرتبه دید، کرمی از سوراخ بینی او بیرون آمد و مشغول خوردن صورت او شد، از این کار تعجب کرد، شب، او را در خواب دید، همسرش گفت: «آیا از دیدن آن کرم تعجب کردی؟» زن گفت: «بله»، قاضی گفت: «به خداوند متعال قسم! این به خاطر برادر توست، روزی، برادرت با مردی دعوا کرد و برای داوری نزد من آمدند، من در دل خود دعا کردم و خواستم خداوند متعال، حق را به برادرت دهد، وقتی دلایل خود را گفتند؛ من دیدم، حق با برادر توست و بسیار خوش حال شدم و آنچه تو دیدی برای هوای نفس من در موافقت با برادر تو بود، اگرچه حق هم با او بود».
از آن حضرت علیهالسلام نقل شده: «گروهی از بنی اسرائیل به پیامبر خود گفتند: «از پروردگار خود طلب کن، هر وقت ما خواستیم؛ آسمان برای ما ببارد». آن پیامبر دعا کرد و خداوند متعال، دعای او را قبول کرد و آسمان به خواست آنها، بارید، پس
کشاورزی کردند و کشت و زرع خوبی به بار آمد، امّا وقتی درو کردند، هیچ چیز در خوشهها پیدا نکردند و با خود گفتند: «ما باران را برای سود بیشتر میخواستیم». آن وقت خداوند متعال به پیامبرشان وحی کرد: «این برای آن بود که آنها به خواسته من، راضی نشدند».
امام باقر علیهالسلام فرمود: «کبوتری وحشی در میان درختی، لانه ساخت و تخم گذاشت تا جوجههایش سر از تخم بیرون آوردند، روزی، مردی آمد و آن دو جوجه را از لانه کبوتر برداشت، کبوتر از این اتفاق به درگاه خداوند متعال شکایت کرد، خدای متعال فرمود: «من، تو را میبخشم». آن مرد، جوجهها را برداشت و برد و همراه او دو قرص نان بود، گدایی نزد او آمد و او، یکی از دو قرص نان خود را به گدا داد و خداوند متعال، او را برای صدقهای که داد، بلا را از دور کرد که در غیر این صورت برای بردن
جوجه، بلایی به او میرسید».
در همان کتاب از امام باقر علیهالسلام نقل شده: «در میان بنی اسرائیل، مردی عاقل و ثروتمند بود که از همسر عفیفه خود، پسری داشت که خیلی به او شباهت داشت و از همسری غیر عفیفه و بدکار، دو پسر دیگر داشت. وقتی زمان مرگ او آمد به پسران خود گفت: «این ثروت من، برای یکی از شماست». وقتی که او از دنیا رفت؛ هر کدام از پسرها ادعا میکردند که ثروت برای اوست، پس دعوای خود را نزد قاضی بردند، ولی او گفت: «من نمیدانم، چطور میان شما داوری کنم، شما به طرف سه برادر چوپان بروید؛ جواب شما به دست آنهاست». برادران نزد اولی رفتند و او را پیرمردی سن بالا دیدند، او گفت: «پیش برادر بزرگترم بروید». ولی وقتی آنها نزد برادر دوم رفتند، او را جوانتر از اولی دیدند، او هم آنها را به برادر دیگر خود رجوع داد و گفت:
«پیش برادر بزرگترم بروید». امّا وقتی برادران نزد برادر سومی رفتند، او را بسیار جوانتر از دو برادر دیگر دیدند، او از حال آنها سؤال کرد و آنها داستان را گفتند، امّا از
راز پیری و جوانی او و برادرانش سؤال کردند، چوپان سوم گفت: «داستان این است که برادر اولی من، کوچکتر از ماست، امّا او، زنی بداخلاق و لجباز دارد که همیشه از ترس آن که به بلای بزرگتری دچار شود، با او مدارا میکند و علّت پیر شدن او همین است، برادر دومی که از نظر سنی، برادر وسطی است؛ همسری با رفتار مناسب دارد که گاهی باعث خوشحالی و گاهی باعث غم او میشود و او به خاطر همین میان سال به نظر میرسد، امّا من که بزرگترین برادر هستم، همسری بسیار خوش اخلاق و مهربان دارم که همیشه باعث سرور و شادمانی من است و اصلاً کار ناپسندی از او ندیدهام، پس راز جوانی من در همنشینی با اوست، امّا داوری من میان شما این است که، اوّل باید بروید و پدرتان را نبش قبر کنید و جسد او را بیرون بیاورید و بسوزانید، سپس برگردید تا من، میان شما داوری کنم». برادران به طرف قبر پدر رفتند، برادر کوچکتر، شمشیر پدرش را برداشت و دو برادر دیگر کلنگ برداشتند، وقتی آن دو برادر با کلنگ خواستند، قبر پدر را بکنند، پسر کوچکتر با شمشیر، مانع این کار شد و گفت: «پدرم را نبش قبر نکنید، من، سهم خودم را به شما میدهم»، پس نزد قاضی رفتند و داستان را گفتند، قاضی گفت: «ثروت را به من بدهید». آن وقت برادر کوچک را صدا زد و ثروت را به او داد و به دو پسر دیگر گفت: «اگر شما، پسر آن مرد بودید؛ مثل این پسر، دلتان به حال پدرتان میسوخت و راضی به نبش قبر او نمیشدید».
از امام کاظم علیهالسلام روایت شده: «در میان بنی اسرائیل، مرد درست کاری بود که همسری نیکو داشت، شبی در خواب دید که به او گفته شد: «خداوند متعال، عمر تو را در فلان سال ایجاد کرد که نیمی از عمرت را در بزرگی و ثروتمند خواهی بود و نصف دیگر را در رنج و فقر به سر میبری، خودت انتخاب کن که کدام نیمه، جلوتر باشد». مرد گفت: «من، همسر عاقل و شایستهای دارم که در زندگی، شریک من است، اجازه بدهید با او مشورت کنم و بعد جواب دهم». وقتی صبح، مرد بلند شد، داستان را به
همسر خود گفت، همسرش گفت: «ای مرد! به نظرم بهتر است نیمه اوّل عمرت، عافیت و بزرگی باشد، شاید خداوند متعال به ما رحم کند و نعمت خود را تا آخر عمر در حق ما، تمام کند». در شب دوم، وقتی آن رؤیا تکرار شد، مرد گفت: «من ترجیح میدهم نیمه اوّل عمرم در بزرگی و آرامش باشد». از آن به بعد، دنیا به او روی آورد و از هر طرف در بزرگی و آسایش قرار گرفت. وقتی نعمت بر او ظاهر شد، همسرش به او گفت: «با فقیران و نزدیکان، ارتباط و دوستی برقرار کن و به آنها نیکی کن و به همسایگان و برادران خود، لطف و بخشش داشته باش»، وقتی نصف عمر او گذشت؛ باز هم، نعمت ادامه پیدا کرد، شبی در خواب، آن منادی را دید که این بار به او گفت: «خداوند تعالی شکرگزار است و برای رسیدگی تو به نزدیکان و فقیران در تمام عمرت، تو را در بزرگی و بخشش قرار میدهد».
امام صادق علیهالسلام فرمود: «زن بدکارهای در میان جوانان بنی اسرائیل رفت و آنها را عاشق خود کرد تا آنجا که آنها به یکدیگر گفتند: «اگر فلان پرهیزکار، او را میدید عاشق او میشد». آن زن، حرف جوانان را شنید و گفت: «به خداوند متعال سوگند تا وقتی آن پرهیزکار را فریب ندهم، برنمیگردم». پس شبی به در خانه آن پرهیزکار رفت و در را زد، اما پرهیزکار در را باز نکرد، آن زن به دروغ ادعا کرد، گروهی از جوانان به دنبال او هستند و میخواهند به او تجاوز کنند، با این حرف، پرهیزکار در را به روی او باز کرد، وقتی آن زن وارد خانه شد، لباسهای خود را از تن بیرون آورد؛ پرهیزکار با دیدن او، وسوسه شد و دست خود را به بدن او نزدیک کرد، امّا ناگهان به خود آمد و به طرف دیگی که روی آتش میجوشید، رفت و دست خود را به آتش نزدیک کرد، آن زن گفت: «چه میکنی؟» پرهیزکار گفت: «دست خود را برای لمس بدن تو، با آتش میسوزانم». آن زن شرمنده شد و فهمید که توان فریب دادن پرهیزکار
را ندارد، از آنجا خارج شد و به گروهی از بنی اسرائیل رسید و به آنها گفت: «بروید و فلان پرهیزکار را در بربگیرید». وقتی مردم به آنجا رسیدند؛ او دست خود را سوزانده بود».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «شبی، زنی مهمان یکی از پرهیزکاران بنی اسرائیل شد و مرد پرهیزکار خواست به او نزدیک شود، امّا هرگاه در وجودش، این فکر نیرو میگرفت، یکی از انگشتان خود را با آتش میسوزاند و تا صبح این عمل ادامه داشت تا او، همه انگشتان خود را سوزاند! صبح به آن زن گفت: «از اینجا برو که مهمان بسیار بدی برای من بودی!»
از امام باقر علیهالسلام روایت شده که فرمود: «در میان بنی اسرائیل، پادشاه ستمکاری بود که در شب اوّل قبر، روح به بدن او برگشت و فرشتههای عذاب به او گفتند: «ما باید به دستور الهی صد تازیانه به بدن تو بزنیم». او گفت: «من طاقت ندارم». آنها مقدار آن را کمتر کردند، باز هم گفت: «طاقت ندارم». آنقدر از مقدار آن کم کردند تا به یک شلاق رسید، باز هم گفت: «طاقت ندارم». فرشتههای عذاب گفتند: «این یکی را دیگر نمیتوانیم از تو دور کنیم و باید این شلاق بر بدنت زده شود»، او گفت: «سبب این شلاق چیست؟» گفتند: «روزی بر بندهای از بندگان فقیر و گدا عبور کردی و او از تو کمک خواست، امّا تو به فریاد او نرسیدی و توجهی به او نکردی، این شلاق برای آن بیتوجهی توست». پس به او یک شلاق زدند و از همان یک شلاق، قبر او پر از آتش شد».
از وهب بن منبه نقل شده: «مردی از بنی اسرائیل، کاخی ساخت و آن را بسیار تزیین کرد و آراست، سپس میهمانی و جشنی ترتیب داد، اما فقط ثروتمندان را دعوت کرد و فقر را دعوت نکرد و اگر فقیری به در کاخ میآمد، به او میگفتند: «این مهمانی جای تو و امثال تو نیست». آن وقت خداوند متعال، دو فرشته را به شکل دو
مرد فقیر به آنجا فرستاد، امّا آنها را راه ندادند، سپس خداوند متعال آنها را به صورت ثروتمندان به آنجا فرستاد و این بار، به آنها احترام گذاشتند و در بالای مجلس نشاندند، در این وقت خداوند متعال به آن دو فرشته فرمان داد، آن شهر و همه ساکنان آن را در زمین فرو ببرند».
از وهب نقل شده که در بین بنی اسرائیل همه مردم از کوچک و بزرگ، هنگام راه رفتن از عصا استفاده میکردند، از ترس اینکه مبادا، یکی از آنها در هنگام راه رفتن، دچار فخر فروشی و غرور شود.
از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «امام باقر علیهالسلام میفرمود: بهترین سرزمین، سرزمین شام است و بدترین قوم، اهل آنجا هستند و بدترین سرزمین، سرزمین مصر است و خداوند متعال، آنجا را زندان کسانی از بنی اسرائیل قرار داد که مورد خشم خداوند متعال قرار گرفتند، چون خداوند عزّوجلّ میفرماید: «ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِی کَتَبَ اللّهُ لَکُمْ»(1)سال در بیابان سرگردان شدند و خارج شدن آنها از مصر و ورودشان به شام، تنها بعد از توبه آنها و رضایت خداوند متعال از ایشان محقق شد».
حضرت باقر علیهالسلام فرمود: «از اینکه، چیزی را که در ظروف سفالی مصر پخته شده، بخورم، بدم میآید و اصلاً سر و بدن خود را با گل سرشور آنجا نمیشویم، چون میترسم از خاک آنجا، خواری به وجود آید و غیرت از بین برود».
قصص راوندی با استناد به عبدالاعلی بن اعین مینویسد: به امام صادق علیهالسلام گفتم حدیثی از رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله گفته شده که در میان مردم وجود دارد آن اینکه حضرت علیهالسلام فرمود: «تو را ترسی نیست که از بنی اسرائیل روایت کنی». فرمود: «بله، امّا مگر نشنیدهای، در دروغگویی مرد همین بس که، هرچه را بشنود، میگوید». گفتم: «پس
1) . سوره مائده، آیه 21.
چه باید کرد؟» فرمود: «هر چیزی که در کتاب خداوند متعال درباره بنی اسرائیل گفته شده، مطمئنا در میان آن قوم، واقع شده و در گفتن آن اشکالی بر شما وارد نیست».
در نهایه بن اثیر آورده است: «از بنی اسرائیل روایت کنید و اشکال و گناهی برشما وارد نیست که آنچه را درباره آنها شنیدهاید، بگویید، اگر چه آن کار، محال باشد، مثل اینکه گفته شده، لباس آنها، بسیار بلند بود یا آتشی از آسمان نازل میشد و قربانیهای
آنها را میسوزاند و غیر اینها، ولی دروغ گفتن درباره آنها درست نیست و درست بودن گفتن کار عجیب درباره آنها سبب فاصله زمانی زیاد میان آنها و دوران فترت تا ظهور پیامبر صلیاللهعلیهوآله است، امّا درباره روایات امّت اسلامی، متفاوت است و حتما باید به درستی روایت و درستی راوی اطمینان داشت و بعد آن را گفت؛ بعضی گفتهاند معنای روایت پیامبر صلیاللهعلیهوآله در مورد بنی اسرائیل این است که درستی در روایت کردن مسئله آنها وجود ندارد».
کافی از امام صادق علیهالسلام نقل میکند که فرمود: «در میان بنی اسرائیل مرد پرهیزکاری بود که اصلاً به چیزی از دنیا تمایل نداشت و شیطان از این بابت بسیار ناراحت شد و فریادی کشید و همه یاران خود را جمع کرد و گفت: «چه کسی میتواند فلان پرهیزکار را منحرف کند؟» یکی از شیطانها گفت: «من میتوانم» شیطان گفت: «از چه راهی میخواهی بر او وارد شوی و او را فریب دهی؟» او گفت: «از طریق زنان» شیطان گفت: «نمیتوانی، چون او تاکنون درباره زن، تجربهای نداشته است». شیطان دیگری گفت: «من از طریق شراب و لذتها بر او وارد میشوم». شیطان گفت: «نمیتوانی؛ او اهل این کار نیست». شیطان سومی گفت: «من از راه خوبی و نیکوکاری بر او وارد میشوم». ابلیس گفت: «راه بیفت که این، کار فقط به دست تو انجام میشود». پس آن شیطان نزد پرهیزکار رفت و در کنار او نماز خواند، در حالی که مرد پرهیزکار پس از عبادت خسته میشد و به خواب و استراحت نیاز داشت، امّا شیطان نمیخوابید، پس
مرد پرهیزکار، کار خود را در کنار عبادت او، کوچک دید و نزد او رفت و به او گفت: «ای بنده خدا! تو با چه نیرویی میتوانی به نماز ادامه دهی؟» شیطان، جواب او را نداد، دوباره پرسید، شیطان گفت: «ای بنده خدا! من گناهی کردم و سپس از آن توبه کردهام، وقتی به یاد آن گناه میافتم، بر نماز و عبادت نیرو میگیرم». پرهیزکار گفت: «مرا از گناه خود باخبر کن تا من هم دچار آن گناه شده و توبه کنم تا نیروی عبادت پیدا کنم». شیطان گفت: «من وارد شهر شدم و سراغ فلان زن بدکاره را گرفتم و با دادن دو درهم با او زنا کردم». پرهیزکار گفت: «درهم چیست؟ من، تا کنون درهمی ندیدهام». شیطان دست به زیر سجاده برد و دو درهم به پرهیزکار داد، پرهیزکار بلند شد و وارد شهر شد و با گروه پرهیزکاران سراغ منزل آن زن بدکاره را گرفت، مردم که فکر میکردند او میخواهد، آن زن را نصیحت کند، نشانی او را دادند، پرهیزکار با دو درهم نزد زن رفت و گفت: «بلند شو». زن بلند شد و وارد خانهاش شد و به پرهیزکار گفت: «به داخل بیا، امّا تو با گروه پرهیزکاران نزد من آمدی، مثل تو هرگز به دنبال من نمیآیند، داستان خود را برای من بگو». مرد پرهیزکار، داستان را برای او گفت، زن فاجر گفت: «ای بنده خدا! همانا ترک گناه از توبه، آسانتر است و هر کس که خواست توبه داشته باشد، موفق به انجام آن نمیشود، من گمان میکنم، آن مردی که نزد تو آمده و به تو، این راهنمایی را کرده، شیطانی از لشکریان شیطان است که برای تو به صورت انسان کامل شده، بلند شو و برو، میبینی که او در آنجا نیست». پرهیزکار رفت و همان شب آن زن مُرد، فردا صبح مردم دیدند، بر در خانه او نوشته شد: «بر جسد این زن حاضر شوید که او از افراد بهشت است». مردم به شک افتاده و سه روز برای دفن او صبر کردند. آن وقت خداوند عزّوجلّ به پیامبری از پیامبران خود که غیر از موسی بن عمران علیهماالسلام، کسی او را نمیشناخت، دستور داد: «بر جسد آن زن حاضر شو و بر او نماز بخوان و به مردم دستور بده تا بر او، نماز بخوانند، چون من از او درگذشتم
و بهشت خود را بر او واجب کردم؛ زیرا او، بنده پرهیزکار مرا در ایمان خود ثابت کرد و او را از انجام گناه دور کرد».
در کتاب کافی با استناد به زراره از امام باقر علیهالسلام نقل شده: «حمران به آن حضرت گفت: «حدیثی برای ما بگو». حضرت فرمود: «ای حمران! تو، دوستان درست و برادران و آشنایانی داری، در قدیم هم، مردی از عالمان بود که پسری داشت و آن پسر، تمایلی به علم پدرش نداشت، اما همسایهای بود که نزد مرد دانشمند میآمد و از او طلب علم میکرد، هنگام مرگ آن مرد رسید و پسرش را صدا زد و به او گفت: «پسرم! تو، علم من را دوست نداشتی و در این سالها چیزی از من یاد نگرفتی، امّا این مردِ همسایه، نزد من میآمد و از من سؤال میکرد و علم یاد میگرفت، پس اگر به چیزی احتیاج داشتی که آن را نمیشناختی، مرد همسایه، آن را میشناسد». آن مرد، مُرد و پسرش باقی ماند، در همان زمان، پادشاه آن زمان خوابی دید و از یاران خود خواست مرد عالم را برای معنا کردن آن خواب نزد او بیاورند. به او گفتند: «آن مرد عالم مُرده است». پادشاه گفت: «اگر از او، فرزندی باقی مانده، او را نزد من بیاورید».
وقتی پسر را خواستند، پسر گفت: «به خداوند متعال سوگند! من نمیدانم، چرا پادشاه، مرا صدا زده، چون من هیچ آگاهی درباره علم پدرم ندارم و اگر پادشاه چیزی از من سؤال کند، رسوا و بیآبرو خواهم شد». آن وقت به یاد وصیت پدرش افتاد و نزد مرد همسایه رفت و داستان را با او در میان گذاشت، مرد همسایه گفت: «من میدانم چرا تو را میخواند، اگر من، جواب سؤال پادشاه را به تو بدهم، هر پاداشی که به تو بدهند، باید میان من و خودت تقسیم کنی». پسر قبول کرد و قسم خورد که این کار را بکند، آنگاه مرد همسایه گفت: «او میخواهد از تو بپرسد که رؤیای او چه معنایی دارد و مربوط به چه زمانی است، تو در جواب او بگو آن زمان، گرگ است».
سپس پادشاه دستور داد جایزه خوبی به او بدهند و پسر، جایزه را به خانه برد، ولی
به پیمان خود وفا نکرد و با خود گفت: «دیگر نیازی به علم و آگاهی مرد همسایه نخواهم داشت». مدتها گذشت دوباره پادشاه، خوابی دید و آن پسر را صدا زد، این بار پسر از کار گذشته، خود پشیمان شد و با خود گفت: «نزد مرد همسایه میروم و از او طلب بخشش میکنم». پس نزد آن مرد رفت و او را قسم داد تا عذرش را قبول کند و او را رسوا نکند، این بار هم، مرد همسایه به او کمک کرد و به او گفت: «این بار پادشاه میخواهد، بپرسد خواب خود را در چه زمانی دیده، به او بگو: زمان گوسفند». باز هم او نزد پادشاه رفت و داستان خواب خود را پرسید و پسر در جواب پادشاه، سخن مرد همسایه را گفت و این دفعه پادشاه به او، پاداش زیادی داد و او میترسید که پاداش را به مرد همسایه بدهد یا نه، در آخر، نفسش پیروز شد و باز هم پاداش را به تنهایی برای خود برداشت. مدتها گذشت، تا دوباره پادشاه خوابی دید و به دنبال او فرستاد، پسر با بدحالی و پشیمانی این بار هم نزد همسایه رفت با التماس و خواهش از او خواست از اشتباهش بگذرد و داستان را با او در میان گذارد، مرد همسایه گفت: «این بار وقتی پادشاه از زمان خواب خود پرسید، بگو حالا زمان، برابری و ترازوست».
وقتی پسر نزد پادشاه رفت، پادشاه گفت: «تو را برای چه کار صدا کردهام». پسرگفت: «برای سؤال از زمان خواب خود، اکنون، زمان برابری و ترازوست». پادشاه این بار هم، پاداش فراوانی داد و پسر، این بار همه ثروت را نزد مرد همسایه آورد و تسلیم او کرد، مرد گفت: «زمان اوّل، زمانه گرگ بود و تو، مانند گرگها طمع زیادی کردی و پاداشی به من ندادی، زمان دوم، زمانه گوسفند بود و تو مثل گوسفند، تردید داشتی و ترسو بودی، خواستی پاداش مرا بدهی، امّا ندادی، این بار، زمان ترازوست و تو، حق مرا همراه خود آوردهای، امّا من احتیاجی به آن ندارم، آن را بردار و ببر و مال را به او برگرداند».
شاید منظور امام علیهالسلام از گفتن این داستان این بوده که در این زمان، وفای به پیمان وجود ندارد و اگر زمان ظهور را درک کردی در آن زمان، دوستان درست کار و آشنایانی خواهی داشت و میتوانی این داستان را برای آنها بیان کنی، در غیر این صورت، شایع شدن این مسائل، منجر به شیوع فساد و بیوفایی و بدپیمانی میان مردم میشود.
در همان منبع از حسن بن جهم نقل شده: «از امام کاظم علیهالسلام شنیدم که فرمود: پرهیزکاری در میان بنی اسرائیل چهل سال به عبادت خداوند متعال مشغول بود، سپس یک قربانی به درگاه خداوند متعال هدیه کرد، ولی خدا از او قبول نکرد، آنگاه خطاب به نفس خود گفت: «هرچه بر من میرسد از دست توست و همه گناهان من از طرف توست». آنگاه خدای متعال به او وحی کرد: «این بدبینی و متهم کردن نفست نزد من از عبادت چهل ساله تو، برتر و بهتر است».
از امام باقر علیهالسلام روایت شده: در میان بنی اسرائیل، مردی بود که پسری داشت بسیار او را دوست داشت، شبی در خواب به او گفته شد: امشب پسرت میمیرد. آن شب، پدر بسیار ناراحت و منتظر مرگ پسر بود، فردا صبح، پسر را صحیح و سالم دید، با تعجب گفت: «پسرم! آیا دیشب کار خوبی انجام دادی؟» پسر گفت: «نه، به جز اینکه فقیری به در خانهام آمد، اهل خانه غذایی را برای من کنار گذاشته بودند، من غذای خود را به آن گدا دادم»، پدر گفت: «همین کار، مرگ را از تو را دور کرد».
در کتاب امالی با استناد به امام صادق علیهالسلام نقل شده: «در میان بنی اسرائیل، پیرمردی پرهیزکار و زاهد بود، روزی وقتی در حال نماز بود، چشمش به دو پسر بچه افتاد که خروسی گرفته بودند و پرهای او را میکندند، مرد پرهیزکار توجهی نکرد و آنها را از آنجا دور ننمود، خداوند متعال به زمین دستور داد: «بنده مرا در زمین فرو ببر». زمین او را در میان خود کشید و او برای این سنگدلی تا آخر قیامت در زمین خواهد بود».
کافی با استناد به امام صادق علیهالسلام نقل میکند: «در میان بنی اسرائیل، مرد قاضی بود که برادری خوب و راستگو داشت که همسر او از نسل پیامبران علیهمالسلام بود. پادشاه آن دوران از قاضی خواست مرد مطمئنی را برای انجام کار مهمی به او معرفی کند، قاضی گفت که به خداوند متعال سوگند؛ من، فردی بهتر از برادرم سراغ ندارم. پس به دنبال او فرستاد و داستان را با او در میان گذاشت، برادر قاضی به او گفت: «من دوست ندارم؛ همسرم را تنها بگذارم و هیچ چیز در دنیا برای من به اندازه او، اهمیت ندارد». قاضی با او عهد کرد به همسر او رسیدگی کند و در نبود او، مراقب او باشد و خواستههای او را برآورده کند، به این ترتیب برادرش راضی به رفتن شد؛ با رفتن مرد، قاضی گاهگاهی به دیدن همسر او میرفت و در برآوردن خواستههای او تلاش میکرد، امّا کم کم عاشق او شد و از او خواستار کامجویی کرد. همسر مرد که از این کار بدش میآمد، درخواست او را قبول نکرد، قاضی گفت: «اگر تسلیم من نشوی به پادشاه میگویم که تو دچار زنا شدهای». زن گفت: «هرچه میخواهی بکن، من هرگز تسلیم خواسته تو نمیشوم». قاضی نزد پادشاه رفت و به او گفت: «همسر برادرم، زنا کرده و حدّ زنا را باید بر او جاری کنم». پادشاه گفت: «با اجرای حدّ، او را تطهیر کن». قاضی نزد همسر برادر رفت و به او گفت: «اگر خواسته مرا قبول نکنی، تو را سنگسار میکنم، ولی زن نیکوکار، مرگ و از بین رفتن دنیا را بر هلاکت آخرت ترجیح داد و به قاضی گفت: «هرچه میخواهی بکن، من تسلیم خواسته تو نمیشوم».
قاضی چالهای کند و زن را در آن گذاشت و به همراه مردم، او را سنگسار کردند، وقتی اطمینان پیدا کرد که او مرده است، او را به حال خود رها کردند، وقتی شب رسید، زن با حال بدی که در بدن داشت از چاله خارج شد وبه حالت سینهخیز از شهر بیرون رفت تا به یک خانه رسید و در را زد. مرد راهبی در را برای او باز کرد و با شنیدن داستان دلش به حال او سوخت و او را وارد خانه کرد، راهب، پسر کوچکی داشت که
پسر خوب و نیکو بود. راهب، آن زن را درمان و پرستاری کرد تا وقتی که خوب شد، سپس پسر خود را به او داد تا آن زن، او را تربیت کند، امّا پیشکار آن، عاشق او شد و خواست از او کام بگیرد. زن، خودداری کرد و هرچه او اصرار کرد، زن قبول نکرد، پیشکار گفت: «اگر کام مرا برآورده نکنی، تو را میکشم». زن گفت: «هرچه میخواهی بکن!» پس پیشکار کودک را دزدید و او را کشت، بعد نزد راهب رفت و گفت: «این زن، کودک را کشته است»، راهب نزد زن رفت و گفت: «آیا این نتیجه محبتهای من است؟» زن، داستان پیشکار را با راهب در میان گذاشت، راهب گفت: «من نمیدانم تو راست میگویی یا او، در هر صورت باید از اینجا بروی». آنگاه بیست درهم به زن داد و او را شبانه از خانه بیرون کرد و به او گفت: «اگر راست میگویی، خدا تو را در امان نگه میدارد». آن وقت زن، شبانه بیرون رفت و هنگام صبح به روستایی رسید، در آنجا، مردی را دید که او را زنده از دار آویزان کرده بودند، زن از داستان او پرسید، مرد گفت: «من بیست درهم قرض دارم و در شهر ما، مدیون را از دار آویزان میکنند تا وقتی که قرض خود را بدهد یا از گرسنگی و تشنگی در بالای دار بمیرد». زن دلش به حال او سوخت و بیست درهم خود را به طلب کار داد و آن مرد را از مرگ نجات داد، مرد بعد از نجات به او گفت: «تو منت بزرگی بر من داری و تو هر جا بروی؛ همراه تو و خدمتگزار تو خواهم بود». آنها حرکت کردند تا به ساحل دریا رسیدند و افرادی از مردم را دیدند که داشتند سوار کشتی میشدند، مرد به زن نیکوکار گفت: «همین جا بنشین تا من بروم و کار کنم و غذایی تهیه کنم و نزد تو بیایم». مرد نزد آنها رفت و به صاحبان کشتی گفت: «چه کالایی در کشتی خود دارید؟» گفتند: «کالای زیادی داریم». مرد گفت: «اما من، کالایی دارم که مانند آن را ندیدهاید، من، کنیز زیبایی دارم که آن را به شما میفروشم»، آنها قبول کردند مرد گفت: «به شرطی او را میفروشم که بعضی از
شما بروید و او را ببینید و اگر او را پسندیدید، نزد من بیایید و قیمت او را بدهید، ولی تا وقتی من نرفتهام، او نباید متوجه داستان شود». آنها قبول کردند و وقتی زیبایی او را دیدند، حاضر شدند ده هزار درهم به آن مرد بدهند تا آن زن را از او بخرند و مرد با گرفتن پولها، ناپدید شد.
با رفتن او، آن قوم نزد زن رفتند و از او خواستند سوار کشتی شود، وقتی زن از علّت داستان سؤال کرد به او گفتند: «ما تو را از مولایت خریدهایم». زن گفت: «من، زنِ آزادی هستم و سروری ندارم». آنها گفتند: «ما ده هزار درهم بابت تو پرداختهایم، خودت همراه ما میآیی یا تو را به زور ببریم؟» زن مجبور شد، همراه آنها برود، وقتی به کنار ساحل رسیدند، چون به یکدیگر اطمینان نداشتند، زن را همراه کالاها و طلاها در یک کشتی، سوار کردند و خودشان سوار کشتی دیگر شدند، با حرکت کشتیها، خداوند متعال، طوفانی روانه کرد که کشتی آن قوم را غرق کرد، امّا کشتی زن با کالاها و طلاها سالم ماند و به یک جزیره رسید، زن از کشتی پیاده شد و در جزیره جست و جو کرد و با خود گفت: «اینجا، آب و میوههای متفاوت هست، در همین جا میمانم و به عبادت خداوند متعال میپردازم». آن وقت خداوند متعال به پیامبر آن زمان دستور داد، نزد پادشاه برو و به او بگو در فلان جزیره، زنی از آفریدههای خوب من زندگی میکند، همگی نزد او بروید و به اشتباهات خود اعتراف کنید و از او بخواهید شما را ببخشد، اگر او از گناه شما درگذرد؛ من هم، شما را میبخشم. پیامبر نزد پادشاه رفت و داستان را گفت، پادشاه و اهل آن، همه به طرف آن جزیره آمدند و زنی را در آنجا دیدند، اوّل پادشاه به زن نزدیک شد و به او گفت: «قاضی سرزمین من گفت، همسر برادرش، زنا کرده و من بدون اینکه از او دلیلی بخواهم، دستور به سنگسار آن زن کردم، میترسم آن زن بیگناه بوده و من در آخرت، گرفتار شوم» زن گفت: «بلند شو! من، تو را بخشیدم، خداوند متعال هم، تو را بیامرزد». سپس همسرش در حالی که
او را نمیشناخت جلو رفت و گفت: «من همسری نیکو و شایسته داشتم که بر خلاف خواسته باطنی او، او را ترک کردم و برادرم را در نبودن خود، وکیل خود قرار دادم، وقتی برگشتم و سراغ او را گرفتم، برادرم گفت: «او زنا کرد و ما، او را سنگسار کردیم».
میترسم باعث از بین رفتن او، من باشم». زن گفت: «خداوند متعال تو را بیامرزد، بلند شو». او هم رفت و کنار پادشاه نشست.
سپس قاضی جلو آمد و گفت: «برادرم، همسری زیبا داشت که من، عاشق او شدم و از او کام خواستم، امّا او دوری کرد و من به او تهمت زنا زدم و او را سنگسار کردم».
زن گفت: «خداوند متعال، تو را بیامرزد». سپس نزد همسرش رفت و به او دستور داد که آرام باشد و به قاضی اعتراض نکند. سپس راهب دیر جلو آمد و داستان را گفت و در آخر گفت: «من، او را شبانه از خانه بیرون کردم، میترسم حیوانات، او را خورده باشند». زن گفت: «خداوند متعال، تو را بیامرزد». سپس پیشکار جلو آمد و داستان خود را گفت. زن او، را بخشید و گفت: «آرام بگیر تا خداوند متعال، تو را بیامرزد». سپس مرد مکار جلو آمد و داستان فروش زن را گفت. زن گفت: «خداوند متعال تو را ببخشد».
سپس نزد همسر خود رفت و گفت: «من همسر تو هستم و همه داستانهایی را که شنیدی بر سر من آمده و من دیگر از همه مردان، بدم میآید؛ مرا با این کشتی در این جزیره به حال خود رها کنید، تا خداوند متعال را عبادت کنم، چون همه سختیهایی که به من رسید از طرف مردان بود». پس او را در آن جزیره به حال خود رها کردند و به سرزمین خود برگشتند».
کافی از دیلمی از پدرش نقل میکند: به امام صادق علیهالسلام گفتم: فلان کس در عبادت و دین، برتر از همه است، امام فرمود: «عقل او چگونه است؟» گفتم: «نمیدانم». فرمود: «ثواب و پاداش عمل هر کس به اندازه عقل اوست، در بین بنی اسرائیل، مردی
بود که در جزیرهای سرسبز از جزیرههای دنیا به عبادت خداوند متعال مشغول بود، یکی از فرشتههای خداوند متعال از کنار او عبور کرد و عبادت او به نظرش، بسیار باارزش آمد، به پیشگاه خداوند متعال گفت: «پروردگارا! ثواب این بنده خود را به من نشان بده». خداوند متعال پاداش آن پرهیزگار را به فرشته نشان داد، فرشته، پاداش او را بسیار کم دید و از علّت آن سؤال کرد. خداوند تعالی به آن فرشته دستور داد که مدتی همنشین آن پرهیزکار باشد، آن فرشته به صورت انسانی نزد او رفت، پرهیزکار پرسید: «تو کیستی؟» فرشته گفت: « من، مرد پرهیزکاری هستم که آوازه عبادت تو در اینجا به من رسیده است و من آمدهام تا در کنار تو به عبادت خداوند متعال مشغول شوم». آن روز در کنار او به عبادت پرداخت، فردا فرشته به او گفت: «اینجا، جایی بسیار سرسبز است و فقط برای عبادت، خوب است». پرهیزکار گفت: «اما اینجا نقصی دارد». فرشته گفت: «اشکال و نقص اینجا چیست؟» پرهیزکار گفت: «پروردگار ما چارپایی ندارد، اگر او، الاغی داشت، آن الاغ در اینجا به چرا میپرداخت و این علفهای سرسبز ازبین نمیرفت!» فرشته گفت: «پروردگار متعال، از داشتن حیوان و چارپا، پاک است». پرهیزکار گفت: «عیب او همین است». آن وقت خداوند متعال به آن فرشته وحی کرد: «همانا من به مقدار عقل او به او، ثواب میدهم».
در همان منبع با استناد به امام سجاد علیهالسلام نقل شده: «مردی همراه خانواده خود سوار بر کشتی شد، کشتی در میان دریا گرفتار طوفان شد و شکست و غرق شد و هیچ کس به جز همسر آن مرد، نجات پیدا نکرد، آن زن با تختهای از تختههای کشتی، خود را نجات داد تا به جزیرهای از جزایر دریا رسید. در آن جزیره، مرد دزدی بود که از انجام هیچ گناهی دوری نمیکرد. آن دزد، خوابیده بود که زن، بالای سرش رفت و او ناگهان از خواب پرید و گفت: «تو انسانی یا جن؟» زن گفت: «من، انسان هستم». با گفتن این سخن، بدون هیچ کلمهای مرد به او حمله کرد و خواست با او زنا کند، زن که از این کار ناراضی بود، بسیار ناراحت و نگران بود، مرد دزد که او را این طور دید به او گفت:
«چه شده، چرا نگران هستی؟» زن با انگشت خود به آسمان اشاره کرد و گفت: من از خداوند متعال میترسم، مرد گفت: «آیا دچار گناه شدهای؟» زن گفت: «به بزرگی خداوند متعال قسم؛ نه، این طور نیست». مرد گفت: «تو که تا حالا دچار گناه نشدهای، این طور از خداوند میترسی و از گناه بدت میآید، به خداوند متعال سوگند؛ من با این همه گناه، بیش از تو لایق ترس از خداوند هستم». سپس بلند شد و از کار خود منصرف شد و به طرف خانواده خود برگشت و خواست توبه کند. در راه با راهبی برخورد کرد و آفتاب بر آنها تابید، مرد راهب به جوان دزد گفت: «دعا کن و از درگاه الهی، بخواه ابری بر سر ما ایجاد کند». جوان گفت: «من نزد پروردگار خود، کار نیکی ندارم که جرأت کنم از او درخواستی داشته باشم». راهب گفت: «پس من دعا میکنم و تو آمین بگو». جوان قبول کرد، و بعد از دعای راهب، آمین گفت؛ بلافاصله ابری نمایان شد و آنها تا مدتها در سایه آن راه رفتند، تا به جایی رسیدند که راهشان از هم جدا شد و مرد راهب از یک طرف رفت و جوان از طرف دیگر، امّا راهب با کمال تعجب دید، ابر، همراه جوان رفت، آن وقت از ادامه راه منصرف شد و به جوان گفت: «تو نزد پروردگارت محبوبتر از من هستی، چون او برای آمین تو، این ابر را فرستاده، نه برای دعای من، پس داستان خود را برایم تعریف کن». جوان، داستان آن زن را برای راهب گفت؛ راهب با شنیدن داستان جوان گفت: «بدان که به خاطر همین کار و ترسی که از خداوند متعال در دلت ایجاد شده، خداوند متعال، گناهان گذشته تو را بخشیده، پس حالا مراقب کارهای آینده خود باش».
از امام رضا علیهالسلام روایت شده: «در میان بنی اسرائیل، یک پرهیزکار، قبل از اینکه، پرهیزکار نامیده شود باید ده سال مداوم روزه میگرفت».
کافی ابن عماره نقل شده: «گفته شده در میان بنی اسرائیل، هرگاه یک پرهیزکار به بزرگی میرسید؛ پای پیاده به راه میافتاد تا خواستههای مردم را طبق مصالحشان برآورده کند».
در کتاب اکمال الدین با استناد به ابن ابی رافع مینویسد: رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: «جبرئیل علیهالسلام، برای من کتابی آورد که در آن اخبار همه پادشاهان و فرشتههای زمین قبل از من و پیامبران و رسولانی که قبل از من برگزیده شده بودند، نوشته بود، پادشاهی به نام اشیخ بن اشکان که به کیس معروف بود و 266 سال حکومت کرد و در سال پنجاه و یکم حکومت او، خداوند، عیسی بن مریم علیهالسلام را به رسالت برگزید و آگاهی و نور نبوّت را نزد او به گرو و امانت گذاشت و او را به طرف بیت المقدس فرستاد تا بنی اسرائیل را به سوی ایمان راستین به خدای یکتا دعوت کند، امّا بیشتر آنها خودداری کردند و کافر شدند، حضرت عیسی علیهالسلام، آنها را نفرین کرد و بعضی از آنها به صورت شیاطین درآمدند، امّا باز هم اطرفیان آنها ایمان نیاوردند.
آنگاه عیسی علیهالسلام مدت سی و سه سال آنها را دعوت کرد، امّا یهود، او را دنبال کرده و گفتند او را شکنجه و عذاب کرده و زنده به گور کردهاند و گروهی دیگر ادعا میکنند او را به صلیب کشیده و میکشند، امّا دروغ میگفتند، بلکه کار بر آنها مشبه شده و فرد دیگری را به جای عیسی علیهالسلام به صلیب کشیدند و خداوند متعال، عیسی علیهالسلام را به آسمان برد و به او وحی کرد؛ علم و دانایی خود را نزد شمعون بن حمون الصفا به امانت گذارد تا او، وصی و جانشین عیسی علیهالسلام در میان مؤمنین باشد. از آن به بعد، شمعون به خواست خداوند متعال برخاست و حرفهای عیسی علیهالسلام را در میان مردم میگفت و با کافران، جنگ و مبارزه میکرد تا وقتی که خداوند، یحیی بن زکریا علیهالسلام را به پیامبری برگزید و در آن زمان، پادشاه وقت، اردشیر بن اشکان بود که چهارده سال و ده ماه پادشاهی کرد و در سال هشتم فرمانروایی او یهود، یحیی بن زکریا را کشتند و در هنگام کشتن او به یحیی علیهالسلام وحی شد که اولاد شمعون را جانشین خود قرار دهد و حواریون و یاران عیسی علیهالسلام همراه او به برخاستن شریعت خداوند متعال بپردازند. پس از آن، سابور بن اردشیر، مدت سی سال فرمانروایی کرد تا وقتی که کشته شد. آن زمان، نور نبوّت و دانایی در نسل یعقوب بن شمعون بود. سپس بخت النصر، مدت
صد و هشتاد وهفت سال به پادشاهی رسید و هفتاد هزار نفر از یهود را کشت و خون آنها را در جایی که خون یحیی علیهالسلام میجوشید، ریخت، آن وقت، بیت المقدس را خراب کرد و یهود در شهرها پراکنده شدند، سپس در سال 47 حکومت او، خداوند، عزیر را برگزید که داستان مردن صد ساله او را گفتیم، سپس بیشتر یهود به دست بخت النصر کشته شدند.
پس از آن، مهرویه بن بخت النصر به پادشاهی رسید و شانزده سال و بیست روز فرمانروایی کرد، در آن زمان، دانیال به بزرگی رسید، امّا پادشاه، دانیال و اصحاب مؤمن او را در آتش افکند و وقتی دید، آتش آنها را نمیسوزاند، آنها را در چاه انداخت و حیوانات وحشی را همراه آنها در چاه انداخت و آنها را به انواع عذابها دچار کرد، تا وقتی که خداوند متعال آنها را از آنجا نجات داد، وقتی مرگ دانیال رسید به او وحی شد، آگاهی و داناییاش را نزد مکیخا، پسر خود قرار دهد و او، این کار را کرد، در آن زمان، هرمز به پادشاهی رسید و شصت و سه سال و سه ماه و چهار روز فرمانروایی کرد و بعد از او بهرام، بیست و شش سال حکومت کرد و در آن زمان، هنوز مکیخا، مؤمنان را راهنمایی میکرد، ولی آنها در آن زمان نمیتوانستند ایمان خود را بیان کنند، پس از بهرام پسر او بهرام، هفت سال فرمانروایی کرد و در زمان حکومت او سلسله نبوّت ازبین رفته و زمان فترت بود، ولی مکیخا، پسر دانیال و اصحاب مؤمن او دستور خداوند متعال را انجام دادند، وقتی خداوند متعال اراده کرد، روح او را بگیرد، در خواب به او وحی کرد نور و حکمت الهی را نزد انشوا، پسر خود به امانت بگذارد و او این کار را کرد. دوران فترت میان عیسی علیهالسلام و محمد صلیاللهعلیهوآله، چهار صد و هشتاد سال طول کشید و پیامبران خداوند متعال در زمین نسل انشوا بودند که یکی بعد از دیگری به برپا خاستن شریعت خداوند متعال میپرداختند.
سابور بن هرمز، 72 سال فرمانروایی کرد و او، اولین کسی بود که تاج بر سر گذاشت. بعد از او، اردشیر، برادر سابور دوم، دو سال فرمانروایی کرد و در زمان، او
خداوند متعال، اصحاب کهف و رقیم را ایجاد کرد و سرپرست در آن زمان، دسیخا، پسر انشوا بن مکیخا بود بعد از اردشیر، یزدگرد، پسر سابور، بیست و یک سال و پنج ماه و نه روز فرمانروایی کرد و سرپرست امر خداوند متعال هم چنان، دسیخا بود، وقتی زمان مرگ او شد، خداوند متعال در خواب به او وحی کرد، علم و نور خود را نزد نسطورس، پسر خود به امانت بگذارد. در زمان او فیروز، پسر یزدگرد، بیست و هفت سال فرمانروایی کرد، وقتی زمان مرگ نسطورس فرا رسید، خداوند متعال، او را مأمور کرد، آگاهی و دانایی خداوند را نزد مرعیدا به امانت بگذارند، بعد از فیروز، فلاس، پسر او چهار سال فرمانروایی کرد و پس از او قباد، پسر فیروز، چهل و سه سال حکومت کرد و بعد از او، جاماسب، برادر قباد، چهل و شش سال حکومت کرد، ولی سرپرست امور خداوند متعال در تمام این دوران، مرعیدا و شیعه مؤمن او بودند. وقتی زمان مرگ او رسید، خداوند متعال در خواب، او را مأمور کرد؛ نور خداوند و دانایی را نزد بحیرای راهب بگذارد، در آن زمان، هرمز، پسر کسری، 38 سال فرمانروایی کرد و بحیرا و یاران مؤمن او به برخاستن دین حق میپرداختند. پس از آن کسری، پسر هرمز، پسر ابرویز به فرمانروایی رسید و بحیرا ولی امر حق بود، تا آن مدت فترت به طول انجامید و دین، کهنه شد و نماز، ترک شد و جدایی و سرگردانی میان مردم افتاد، در آن زمان خداوند متعال، رسول انتخاب شده خود، محمد صلیاللهعلیهوآله را برای نبوّت خود انتخاب کرد».
اکمال الدین از مکی بن احمد نقل میکند: «از اسحاق طوسی در سن 97 سالگی، در حالی که بر درب یحیی بن منصور ایستاده بود، شنیدم که میگفت: سر بابک، پادشاه هند را در شهر صوع دیدم و از سن او سؤال کردم، او گفت: «529 سال دارم و مسلمانم». و گفت: پیامبر صلیاللهعلیهوآله، ده نفر از اصحاب خود؛ از جمله حذیفه بن یمان و عمرو بن عاص و اسامه بن زید و ابو موسی اشعری را برای دعوت به اسلام به طرف او فرستاده و او، مسلمان شده و کتاب آسمانی محمد صلیاللهعلیهوآله را قبول کرده، به او گفتم: «با
این پیری و ناتوانی جسمانی، چطور نماز میخوانی؟» او، برایم این آیه را تلاوت کرد: «الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیاما وَقُعُودا وَعَلَی جُنُوبِهِمْ»؛(1)«کسانی که خدا را ایستاده، نشسته و یا به پهلو یاد میکنند».
به او گفتم: «غذایت چیست؟» او گفت: «از آبگوشت و تره استفاده میکنم و هفتهای یک بار، برای انجام قضای حاجت، احتیاج پیدا میکنم». از دندانهایش پرسیدم، او گفت: «تا حالا، بیست بار دندانهای تازه درآوردهام». در اصطبل او، حیوانی بزرگتر از فیل دیدم که به آن «زنده فیل» میگفتند، از او پرسیدم: «از این حیوان چه استفادهای میکنید؟» او گفت: «لباس خدمتکاران را به کاخهایشان میبرند و سرزمین او، معادل چهار سال پیادهروی بود و شهر او پنجاه در پنجاه فرسخ بود و بر هر دروازه آن، صد هزار سرباز نگهبانی میکرد، از او شنیدم که میگفت: «به سرزمین مغرب رفتم و از تپهای بالا رفتم و در آنجا، قوم موسی را دیدم که بام خانههایشان از
بین رفته بود و آنها بیرون از شهر غذا میخوردند و فقط آذوقه یک روز خود را ذخیره میکردند و گورستان آنها اطراف شهرشان بود و در میانشان، هیچ پیرمرد یا پیرزنی وجود نداشت و آنها همه به مرگ طبیعی میمردند و اصلاً بیمار نمیشدند و آنها بازاری داشتند که هر کس میخواست چیزی بخرد، خودش آن را وزن میکرد و قیمت آن را همانجا میگذاشت، بدون اینکه صاحب جنس آماده باشد و وقتی هنگام نماز میرسید، همه بازار را ترک کرده و برای نماز میرفتند و بین آنها، اصلاً دعوا و درگیری و حرف زشتی نبود، مگر یاد خدای عزّوجلّ و انجام دادن نماز و یاد مرگ».
از امام صادق علیهالسلام روایت شده: «پادشاه تُبع به زیارت خانه خداوند متعال رفت و آنجا را با روپوشی زیبا، شکل داد و سی روز، مردم را غذا داد، بعد از مکه به مدینه رفت و میان اقوامی از مردم یمن به نام غسان را در آنجا جای داد و آنها، انصار زمان پیامبر اکرم علیهالسلام بودند».
1) . سوره آل عمران، آیه 191.