ghaemiyeh.com
سرشناسه : بیات، ابوالفضل
عنوان و نام پديدآور : راه بهشت: زندگی به سبک قرآن[ 52 هفته، 52 آیه]/ گردآوری و تنظیم ابوالفضل بیات؛ تهیه دفتر مطالعات و پژوهشهای مرکز رسیدگی به امور مساجد.
مشخصات نشر : قم: مرکز رسیدگی به امور مساجد، دفتر مطالعات و پژوهشها، 1394.
مشخصات ظاهری : 2 ج.؛ 12/5×21/5 سم.
یادداشت : کتابنامه.
عنوان دیگر : زندگی به سبک قرآن[ 52 هفته، 52 آیه].
موضوع : شیوه زندگی -- جنبههای قرآنی
Lifestyles -- Qur'anic teaching
راه و رسم زندگی -- جنبههای قرآنی
Conduct of life -- Qur'anic teaching
شیوه زندگی -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Lifestyles -- *Religious aspects -- Islam
راه و رسم زندگی (اسلام)
Conduct of life -- *Religious aspects -- Islam
شناسه افزوده : مرکز رسیدگی به امور مساجد. دفتر مطالعات و پژوهشها
رده بندی کنگره : BP104
رده بندی دیویی : 297/159
شماره کتابشناسی ملی : 5742588
اطلاعات رکورد کتابشناسی : ركورد كامل
ویراستار دیجیتال: حدیثه کریمی
خیراندیش دیجیتالی: کانون فرهنگی اندیشه اصفهان
جلد اول
راه بهشت
زندگی به سبک قرآن 52 هفته، 52 آیه
عنوان کتاب: راه بهشت (جلد اول) زندگی به سبک قرآن [52 هفته، 52 آیه]
تهیه: دفتر مطالعات و پژوهش های مرکز رسیدگی به امور مساجد
گردآوری و تنظیم: حجة الاسلام ابوالفضل بيات
طراح جلد: محمد حسین مؤیدی
صفحه آرایی: کارگاه طراحی و گرافیک کمان
نوبت چاپ: اول / شهریور ماه 1394
ناشر: دفتر مطالعات و پژوهش های مرکز رسیدگی به امور مساجد
نشانی: قم، 45 متری آیت الله صدوقی رحمه الله علیه 30 متری حضرت ابوالفضل علیه السلام، پلاک 103
کدپستی: 3713163431
تلفن: 36-3293835-025
دورنگار: 32923837-025
شمارگان: 3000 نسخه چاپ: اسراء
نشانی: اینترنتی asar.masjed.ir
مراکز پخش:
قم: 45 متری آیت الله صدوقی رحمه الله علیه 20 متری حضرت ابوالفضل، پلاک 103
تهران: خیابان جمهوری اسلامی خیابان سعدی شمالی کوچه صفامنش، مجتمع محراب
(مرکز رسیدگی به امور مساجد) تلفن: 4- 66346941- 021
ویراستار دیجیتال: شهناز محققیان
گردش روزگار...11
قرض الحسنه...21
قرآن...31
پدر و مادر...51
يأس ممنوع...73
تهجّد...91
ولی...113
استقامت...133
فضل مجاهدین...143
وعده حکومت مستضعفین...153
وعده حکومت صالحان...163
شرط امامت...173
برخی از مشکلات برای جلوگیری از غفلت...185
روزه...195
نماز...209
خدا نزدیک است...221
شکایت پیامبر صلی الله علیه و آلهاز مهجوریت قرآن...233
شراب و قمار...249
زندگی سخت نتیجه فراموشی خدا...269
نگاه...281
صبر...295
مسجد...311
ربا...329
ازدواج...351
تعیین جانشین...375
شهید...395
رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله می فرمایند: وَ مَن أَحَبَّ القُرآنَ فَلَيُحِبَّ المَسَاجِدَ «کسی که دوست دار قرآن است مساجد را نیز دوست دارد.»
قرآن کلام خدا و مسجد خانه خدا است هر دو جلوه نور خدا هستند. بین قرآن و مسجد پیوندی عمیق و ناگسستنی است لذا دوست دار قرآن، دوست دار مسجد است و دوست دار مسجد دوست دار قرآن اوج این پیوند را که در صدر اسلام جلوه بیشتری داشت می توان در روایت زیر مشاهده نمود.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: إِنَّا نُصِبَتِ المَساجِدَ لِلقِرآنِ «مسجدها را برای قرآن خواندن ساخته اند.»
این گفتار نشانه اهمیت پرداختن به قرآن در مساجد است و براین اساس می توان دریافت که از اصلی ترین کارکردهای مسجد که در مبحث مسجد طراز به آن پرداخته می شود، ایجاد زمینه ای برای فراهم شدن ارتباط با قرآن و در نتیجه فهم و درک آن می باشد.
اگر در مساجد جلسات تلاوت، حفظ و تفسیر قرآن عمومیت پیدا کند و دارای جاذبه و استمرار باشد جامعه را دچار تحول فرهنگی بزرگی خواهد کرد و مساجد به عنوان پایگاه نشر فرهنگ قرآن و ایمان جایگاه حقیقی خود را باز می یابد و عطر ایمان به خدا و قرآن از آن به مشام می رسد و جان ها را حیاتی نو می بخشد.
امیرمؤمنان علی علیه السلام می فرماید: تَعَلَّمُوا الْقرْآن فَإِنَّهُ أَحْسَنُ الْحَدِيثِ وَتَفَقَّهُوا فِيهِ فَإِنَّهُ رَبِيعُ الْقُلُوبِ، وَاسْتَشْفُوا بِنُورِهِ فَإِنَّهُ شِفَاءُ الصُّدُورِ وَأَحْسِنُوا تِلاَوَتَهُ فَإِنَّهُ أَنْفَعُ الْقَصَصِ «قرآن را بیاموزید که بهترین گفتار است و آن را نيك بفهمید که بهار دل هاست از نورآن شفا و بهبودی خواهید که شفای سینه هاي بيمار است، و قرآن را نیکو تلاوت کنید که سود بخش ترین داستان ها است».
مقام معظم رهبری در این خصوص می فرمایند:
به شما جوانان عزیز توصیه می کنم انستان را با قرآن زیاد کنید؛ آن کسانی که با قرآن ارتباط پیدا کردند، قدر این ارتباط را بدانند؛ اگر با قرآن مأنوس شدیم، به قرآن نزدیک شدیم، مفاهیم قرآنی در دل ما توانست اثر بگذارد، آن وقت می توانیم امیدوار باشیم که امت اسلام عزّت وعده داده شده از سوی خدای متعال را به دست خواهد آورد وَاللهِ العِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنين؛
در چند سال گذشته مسئله تلاوت قرآن کریم در اکثر مساجد کشور تا حدودی تثبیت شده و زمان و جایگاهی مشخص را به خود اختصاص داده است. اما مسئله تفسیر مورد غفلت قرار گرفته است. و این در حالی است که قرآن کریم در اهمیت تدبر و اندیشیدن در آیاتش سخن گفته است و مسلمانان را به مطالعه و تفکر در کلامش تشویق کرده است.
كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ مُبَارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آيَاتِهِ وَلِيَتَذَكَّرَ أُولُو الْأَلْبَابِ (این کتابي مبارك است که آن را به سوی تو نازل کرده ایم تا در [باره] آیات آن بیندیشند، و خردمندان پند گیرند.) (1) از سوی دیگر، درست است که قرآن به زبان مردم نازل شده و کتابی مبین و آشکار است، اما به پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و دستور داده تا قرآن را شرح و توضیح دهد:
وأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُون (و این قرآن را به سوی تو فرود آوردیم، تا برای مردم آن چه را به سوی ایشان نازل شده است توضیح دهی و امید که آنان بیندیشند.) (2) لذا یکی از ارکان اصلی طرح نهضت قرآنی مساجد که چندی است توسط مرکز رسیدگی به امور مساجد دنبال می شود به تفسیر موضوعی قرآن کریم اختصاص پیدا کرد تا زمینه انس بیشتر و در نتیجه فهم عمیق ترآیات شریفه فراهم گردد.
کتابی که پیش رو دارید در راستای تحقق این مهم تدوین شده و در آن 52 آیه از آیات کلام الله مجید در قالب موضوعات مختلف هر هفته یک آیه ) مورد بررسی و تبیین قرار گرفته است و ذیل هر آیه مطالب تفسیری از روایات مختلف (شان نزول، روایات مرتبط با نکات تفسیری و داستان های پند آموز) ارائه گردیده است. ترتیب آیات در این کتاب کاملاً منطبق بر آیاتی است که در مطالب ارائه شده، در سالنامه 1394 مرکز رسیدگی به امور مساجد خدمت شما گرامیان ارسال شده است.
ضمن تقدیر و تشکر از محقق و نویسنده ارجمند حجة الاسلام ابوالفضل بیات و
همچنین همکاران دفتر مطالعات و پژوهش های مرکز رسیدگی به امور مساجد که در تهیه و تنظیم این اثر تلاش و مساعی داشتند، امید می رود اعزه گرانقدر و اساتید معزز، با ارائه دیدگاه و مطالب ارزشمند خویش یاری گر این رویداد مبارک در ادامه مسیر باشند.
جعلنا الله من عامری مساجد الله معاونت فرهنگی- اجتماعی
مرکز رسیدگی به امور مساجد
إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ وَتِلْكَ الْأَيَّامُ نُدَاوِهَا بَيْنَ النَّاسِ وَلِيَعْلَمَ اللهُ الَّذينَ آمَنُوا وَيَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَداءَ وَاللهُ لا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ * وَ لِيُمَحِّصَ اللهُ الَّذِينَ ءَامَنُواْ وَيَحَقَ الْكَفِرِين سوره آل عمران، آیه 141-140]
«اگر (در میدان احد)، به شما جراحتی رسید و (ضربه ای وارد شد)، به آن جمعیت نیز در میدان بدر، جراحتی همانند آن وارد گردید و ما این روزهای پیروزی و شکست را در میان مردم می گردانیم؛ (-و این خاصیت زندگی دنیاست-) تا خدا افرادی را که ایمان آورده اند، بداند و شناخته شوند؛ و خداوند از میان شما شاهدانی بگیرد. و خدا ظالمان را دوست نمی دارد و تا خداوند افراد با ایمان را خالص گرداند )و ورزیده شوند)؛ و کافران را به تدریج نابود سازد.»
درباره شأن نزول این آیات روایات متعددی وارد شده است، از مجموع آن ها استفاده می شود که این آیات دنباله آیاتی است که قبلا درباره جنگ احد داشتیم.
در حقیقت این آیات، تجزیه و تحلیلی است روی نتائج جنگ احد و عوامل پیدایش آن به عنوان یک سرمشق بزرگ برای مسلمانان. و در ضمن وسیله ای است برای تسلی، دلداری و تقویت روحی آن ها؛ زیرا جنگ احد براثر نافرمانی و عدم انضباط نظامی جمعی از سربازان اسلام در پایان به شکست انجامید و جمعی از شخصیت ها و چهره های برجسته اسلام از جمله «حمزه» عموی پیامبر، در این میدان شربت شهادت نوشیدند.
پیامبر صلی الله علیه و آله همان شب با یاران خود به میان کشتگان رفت و برای بزرگداشت ارواح شهدا بر سر جنازه یکایک آن ها می نشست، اشک می ریخت و طلب آمرزش می نمود و سپس اجساد همه آن ها در دامنه کوه احد درمیان اندوه فراوان بخاک سپرده شد. در این لحظات حساس که مسلمانان نیاز شدید به تقویت روحی و استفاده معنوی از نتایج شکست داشتند آیات فوق نازل گردید. (1)
کلمه «قرح» با فتحه قاف به معنای اثری است که از جراحت و آسیب وارده بر بدن به خاطر برخورد با شیء برنده ای از خارج باقی می ماند و اما قرح با ضمه قاف اثر جراحتی است که از داخل بدن پیدا می شود، از قبیل دمل و جوش و امثال آن (2)و این کلمه در آیه مورد بحث کنایه است از آسیبی که در جنگ احد به مسلمین که یک فرد واحد فرض شده اند از ناحیه دشمن رسید، یعنی جمعی از ایشان کشته و گروهی مجروح گردیدند و موقعیت نصرت و فتح با این که نزدیک شده بود از ایشان فوت گردید.
کلمه «یوم» به معنای مقدار قابل ملاحظه از زمان است که حادثه ای از حوادث را در بر گرفته باشد و به همین جهت کوتاهی و بلندی این زمان بر حسب اختلاف حوادث مختلف می شود هر چند که استعمالش در مدت زمان بین طلوع و غروب خورشید شایع شده است ولی چه بسا که در ملک و سلطنت و قهر و غلبه و امثال آن نیز استعمال بشود و این استعمالی است مجازی به علاقه ظرف و مظروف، (ظرف را که همان کلمه «یوم» باشد در مظروفش یعنی قهر و غلبه ای که در ظرف واقع شده استعمال می کنند و در نتیجه به جای این که بگویند: «روزی که فلان جماعت در آن اجتماع کردند، می گویند: « روز فلان جماعت» و به جای این که بگویند: «روزگاری که آل بویه زمام را به دست داشتند» یا «آل فرعون» قدرت را به دست گرفته بودند می گویند: «روزآل بویه» و یا «روزآل فرعون».
«محص» مصدر تمحیص که فعل «یمحص» از آن مشتق است به معنای خالص کردن چیزی است از آمیختگی و ناخالصی هایی که از خارج داخل آن چیز شده و کلمه «محق» به معنای نابود کردن تدریجی یک چیز است.
از ریشه دول و به معنای گردش روزگار است. در اقرب آمده: «دال الايام دولة: دارت» یعنی ایام گردش کرد وَ تِلْكَ الْأَيَّامُ نُداوِها بَيْنَ النَّاسِ (آل عمران، 140)؛ یعنی آن ایام را میان مردم می گردانیم گاهی بقومی و گاهی بقوم دیگری می دهیم.
معنای آیه شریفه این است که: «سنت الهی براین جاری شده است که روزگار را در بین مردم دست به دست بگرداند بدون این که برای همیشه به كام يك قوم چرخانده شود و قومی دیگر را از آن محروم سازد. این سنت به خاطر مصالحی است عمومی که فهم شما انسان ها جزبه برخی از آن مصالح احاطه نمی یابد و نمی تواند همه آن مصالح را درك كند.» (1)
1) ترجمه تفسیر المیزان، ج 4، ص41.
مراد از علم الهی در فراز و لیعلم الله الذین آمنوا ظاهر شدن ایمان مومنین بعد از مخفی بودن آن است. و گرنه خدای تعالی جاهل به حال مؤمنین نیست» چون علم او به حوادث و اشیا و از آن جمله ایمان،مؤمنین همان وجود آن ها در عالم است و لازمه این حرف این است که وقتی خدای تعالی بخواهد به چیزی عالم شود او را خلق می کند پس اراده دانستن در خدا عبارت است از اراده ایجاد کردن و چون در جمله مورد بحث مؤمنین را موجود و محقق گرفته قهرا معنای «لیعلم...» این است که خدا خواسته ایمان مؤمنین ظاهر شود و چون ظاهر شدن ایمان مانند هر چیز دیگر باید بر طبق سنت جاریه در اسباب و مسببات صورت بگیرد، لذا چاره ای نیست جز این که امورو صحنه هایی را به وجود بیاورد تا ایمان مؤمنین که قبل از وقوع آن صحنه ها مخفی و در باطنشان پنهان بود ظاهر شود، (دقت بفرمائید). (1)
3- منظور از اتخاذ شهداء از بین مومنین واما جمله: وَيَتَّخِذَ مِنْكُمْ شُهَداءَ (که می فرماید: خدای تعالی از شما گواهانی می گیرد)، منظور از گواهان گواهان اعمال،است نه شهیدان به معنای کشتگان در معرکه جنگ چون شهید به این معنا در هیچ جای قرآن نیامده و به این معنا از الفاظی است مستحدث، که اخیرا در جامعه اسلامی اصطلاح شده. (2)
باید دانست که در جمله وَلِيُمَحِّصَ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ يَمْحَقَ که سخن از خالص سازی مومنان است این خالص سازی یکی از خواص مصالح مداوله ایام (گردش روزگار) است خاصیت دیگرش یعنی معلوم کردن ایمان مؤمنین، چون جدا سازی مؤمن از غیر مؤمن یک امر است و خالص کردن ایمان او از شوائب و ناخالصی های کفر و نفاق و فسق بعد از جداسازی امری دیگر است و به همین جهت در مقابل محق کفار قرار گرفته، پس خدای سبحان اجزای کفر و نفاق و فسق را کم کم از مؤمن زایل می سازد تا جز ایمانش چیزی باقی نماند. و ایمانش خالص برای خدا شود بنابراین همه این ها و جوهی است از حکمت و مصلحت که در مداوله ایام بین مردم وجود دارد و خدای تعالی دولت را برای همیشه به قومی خاص اختصاص نمی دهد. (3)
در این آیه درس دیگری برای رسیدن به پیروزی نهایی به مسلمانان داده شده است که شما نباید از دشمنان کمتر باشید، آن ها در میدان «بدر» شکستی سخت و سنگین از شما خوردند و هفتاد نفر کشته و تعداد زیادی مجروح و اسیر دادند و با آن همه از پای ننشستند و در این میدان شکست خود را براثر غفلت شما جبران کردند اگر شما در این میدان گرفتار شکست شدید باید از پای ننشینید تا آن را جبران کنید و لذا می فرماید: «اگر به شما جراحتی رسید به آن ها هم جراحتی همانند آن رسید بنابراین سستی و اندوه شما برای چیست؟!»
عبارت وَتِلْكَ الْأَيَّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ اشاره به یکی از سنن الهی دارد و آن این که در زندگی بشر حوادث تلخ و شیرینی رخ می دهد که هیچ کدام پایدار نیست، شکست ها، پیروزی ها، قدرت ها، عظمت ها و ناتوانی ها همه در حال دگرگونی هستند بنابراین نباید شکست در یک میدان و آثار آن را پایدار فرض کرد بلکه باید با بررسی عوامل و انگیزه های شکست، از سنت تحوّل استفاده نمود و آن را به پیروزی تبدیل کرد دنیا فراز و نشیب دارد و زندگی در حال دگرگونی است و خداوند این ایام را در میان مردم بطور مداوم گردش می دهد تا سنت تکامل از لابلای این حوادث آشکار شود.
سپس اشاره به نتیجه این حوادث ناگوار کرده و می فرماید: وَلِيَعْلَمَ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا... این ها به خاطر آن است که افراد با ایمان از مدعیان ایمان، شناخته شوند و به عبارت دیگر تا حوادث دردناک در تاریخ ملتی روی ندهد صفوف از هم مشخص نخواهند شد، زیرا پیروزی ها خواب آور و اغفال کننده است در حالی که شکست ها برای افراد آماده بیدار کننده و نشان دهنده ارزش ها است. (1)
در آیه شریفه به مؤمنان یادآوری می کند که در این جنگ اگر به شما آسیبی رسید، به دشمن شما هم آسیب رسیده و مشرکان هم در احد تعدادی کشته و زخمی داده بودند (2)و روزهای پیروزی و شکست میان مردم به نوبت است. آن طور نیست که
پیروزی همیشه از آن یک گروه باشد؛ چنان چه شکست مشرکان در غزوه بدر را بیان می کند که در آن، برابر خسارتی که به مؤمنان وارد شده به دشمن وارد آمده است.
قرآن به صراحت غزوه احد را صحنه آزمایش و امتحان مؤمنان می داند و چنین حوادثی را سبب شناخته شدن افراد با ایمان از مدعیان ایمان بیان می کند:
در این آیات، به مسلمانانی که شهادت در راه خدا را آرزو می کردند، یادآوری می شود که سنت الهی بر امتحان و آزمایش افراد استوار است؛ چنان که در آیه 154 آل عمران که لحظات پس از جنگ را بیان می کند به آن دسته از مسلمانان که ایمان ضعیفی داشتند همین مطلب را یادآور می شود: ... ولِيَبتَلِيَ اللهُ ما في صُدورِكُم ولِيُمَحِّصَ ما فی قُلوبِكُم... و تا خدای آن چه در سینه های شما است بیازماید و آن چه را در دل های شما است پاک کند... خداوند در آیاتی دیگر، آن چه را در روز احد اتفاق افتاد برای آزمودن مؤمنان از منافقان بیان می کند: و ما اصبَكُم يَومَ التَقَى الجَمعَانِ فَبِاذْنِ اللهِ وَلِيَعْلَمَ المُؤْمِنِينَ * وَلِيَعْلَمَ الَّذِينَ نَافَقُوا. (1)
مسلمانان نباید در صبر و بردباری از کفار کمتر باشند.
حوادث تلخ و شیرین، پایدار نیست.
در جنگها و فراز و نشیب های زندگی اهل ایمان از مدعیان ایمان بازشناخته می شوند.
پیروزی موقت،کفّار نشانه محبّت خداوند به آنان نیست
• حرکت و جریان های تاریخی به اراده خداوند است. «نُداوِها» (2)
از امام صادق علیه السلام آمده است که آن حضرت درباره ی قول خداوند: (و آن روزگاران
را در میان مردم به اختلاف می گردانیم) فرمود: «همواره- از هنگامی که خداوند آدم را آفرید- حکومتی از آن خدا و حکومتی برای ابلیس بوده است. پس حکومت خداوند کو؟ آیا به جز یک قائم هست؟. (1)
عن على علیه السلام: دولة الكريم تُظهِرُ مَناقِبَهُ، دَولةُ اللَّيمِ تَكشِفُ مَساوِيَهُ ومَعَايِبَهُ. (2)امام علی علیه السلام: دولت انسان کریم و بزرگوار خوبی های او را آشکار می کند، دولت شخص پست ولئیم زشتی ها و عیب های او را بر ملا می سازد.
«وعن ابن عباس قال لما كان يوم أحد صعد أبو سفيان الجبل فقال رسول الله (صلی الله علیه و آله) و اللهم أنه ليس لهم أن يعلونا فمكث أبوسفيان ساعة وقال يوما بيوم وأن الأيام دول وإن الحرب سجال فقال لا أجيبوه فقالوالا سواء قتلانا في الجنة وقتلاكم في النار فقال لنا عزى ولا عزى لكم فقال النبي صلى الله عليه وسلم والله مولانا ولا مولى لكم فقال أبو سفيان أعل هبل فقال الله تعالى أعلى وأجل». (3)
از ابن عباس است که در روز احد، ابو سفیان از کوه بالا رفت. پیامبر صلی الله عله و آله عرضه داشت خداوندا! ابو سفیان را نرسد که بر ما بلندی یابد ابوسفیان ساعتی درنگ کرد و فریاد برآورد که: این روز تقاص آن روز (یعنی رنج و کشته شدگان و جراحات امروز شما تقاص و در برابر جراحات و مقتولین روز بدر ما همانا روزگار همواره در گردش و دگرگونی است و هر روزی بکام کسی است و جنگ یک روز به نفع ماست و دیگر روز به زیان ما پیامبر و به اصحاب فرمود پاسخش گویید اصحاب فریاد برآوردند که مقتولین شما و ما یکسان نیستند که کشته شدگان شما در دوزخند و از ما شهید و اهل بهشتند.
ابی سفیان فریاد برآورد که (ولنا عزّى ولا عزّى لكکم) یعنی ما عزّی داریم و شما را عزّایی (4)نیست. پیامبر فریاد برآورد که: «الله مولانا و لا مولی لکم»، یعنی خدا مولای ماست و شما را مولایی نیست. ابوسفیان گفت: «اعل هبل» (5)(هبل بلند است و بزرگ) پیامبر فرمود: الله اعلی و اجل (خدا بلندتر و بزرگتر است).
1) یعنی حاکمیت خداوند- گرچه هماره مردمان اندکی حق پذیر و پای بند بوده اند – هیچ گاه فراگیر نشده است و با توجه به وعده ی راستینی که فلسفه ی حیات جوامع بشری است، این حاکمیت برپاکننده ای جز آخرین ذخیره ی الاهی حضرت مهدی علیه السلام ندارد.
2) غرر الحکم، 5107.
3) مجمع البیان، ج 2، ص 844،
4) عزا نام بت بزرگ قریش که در خانه کعبه نصب شده بود.
5) هبل- نیز بت بزرگ عرب در خانه کعبه
كَانَ مِنْهَا لَكَ أَتَاكَ عَلَى ضَعْفِكَ وَمَا كَانَ مِنْهَا عَلَيْكَ لَمْ تَدْفَعْهُ بِقُوَّتِكَ. (1) و بدان روزگار دو روز است یک روز به نفع توست و یک روز به زیان تو. و بدان که دنیا در حال چرخش است و از دست این به دست آن انتقال می گردد بنابراین هر چه از دنیا به سود تو باشد به تو خواهد رسید گرچه ناتوان و ضعیف باشی و هر چه از آن به زیان تو باشد با زور و قدرت نمی توان از آن جلوگیری کنی.
حجة الاسلام آقای سید ابوالقاسم شجاعی نقل نمودند شبی منزل دکتری مهمان بودم، او گفت قضیه عجیبی را که خودم شاهد آن بودم برای شما نقل می کنم:
در سال های قبل که من کودک بودم ایامی مصادف با قحطی شد، پدرم برای خرید گندم نزد یکی از فروشندگان گندم رفت که در همسایگی ما بود.
پدرم از او تقاضا کرد که مثلا مقداری گندم به فلان قیمت به من بفروش و آن مرد گفت برو بالاتر. پدرم قیمت را بالاتر برد باز او گفت برو بالاتر چند بار این سخن تکرار شد تا آن روز گذشت.
من در مدرسه درس خواندم تا به دانشگاه رسیدم و در رشته پزشکی تحصیل می کردم روزی در اتاق عمل با پزشک جراح همکاری می کردم، او به من دستور داد که پای مریضی را از مچ ببرم. من محض احتیاط از او سؤال کردم از این جای مچ ؟؟ گفت برو بالاتر گفتم از این جا؟ گفت برو بالاتر، همین طور هرجایی را نشان می دادم می گفت برو بالاتر تا به بالای ران راست رسیدم از این کلمه برو بالاتر برایم برو بالاتری را که در زمان کودکی شنیده بودم تداعی شد. از آن مریض پرسیدم اهل کجایی؟ گفت فلان محله تا این که بالاخره معلوم شد او همان شخصی است که روزی پدرم برای خرید گندم در سال قحطی نزد او رفته بود و او به پدرم می گفت برو بالاتر و من در شگفت شدم که روزگار چگونه جزای اعمال را می دهد. (2)
1- ایام در بین مردم تقسیم شده است.
2- غرض از این تقسیم امتحان و جداسازی مؤمن از کافر است.
3- خالص کردن مؤمنین و نابود کردن تدریجی کفر و کافران.
توضیح این که مؤمنین اکثرا پنداشته بودند از آن جا که دینشان دین حق است علت تامه آن است که همیشه و در هر جنگی که پیش آید غلبه کنند و دشمن را که بر باطل است هر قدر هم که باشند و هر کیفیتی که داشته باشند شکست دهند، پس در حقیقت خود مالک امر خویشند، خدای تعالی هم ایشان را در داستان جنگ بدر در این پندارشان جری کرد چون در آن جنگ به طور عجیب و خارق العاده ای بر دشمن ظفر یافتند، ملائکه نصرت به کمکشان آمد در حالی که این پندار پنداری باطل بود و باعث بطلان نظام امتحان و تمحیص و در آخر موجب بطلان مصلحت امر و نهی و ثواب و عقاب می شد که معلوم است انهدام اساس دین را به دنبال دارد، لذا خدای تعالی برای ابطال این خیال بعد از تذکر این معنا که مداوله ایام به منظور امتحان و خالص ساختن است شروع به ملامت کردن آنان در این پندار باطل نمود و حقیقت حال را روشن ساخت. (1)
1) ترجمه تفسیر المیزان، ج 4، ص 45؛ با تلخیص.
مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضَاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً وَاللهُ يَقْبِضُ وَيَبْصُطُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ [سوره بقره، آیه 245] «کیست که به خدا «قرض الحسنه ای» دهد، (و از اموالی که خدا به او بخشیده انفاق کند) تا آن را برای او چندین برابر کند؟ و خداوند است (که روزی بندگان) را محدود یا گسترده می سازد؛ و انفاق، هرگز باعث کمبود روزی آن ها نمی شود. و به سوی او باز می گردید (و پاداش خود را خواهید گرفت).»
شأن نزول (1)
«ابن عباس» می گوید: پیامبر صلی الله علیه و آله نامه ای به یهود «بنی قینقاع» نوشت و درطی آن آن ها را به انجام نماز، پرداخت زکات و دادن قرض به خدا دعوت نمود. منظور از قرض، انفاق در راه خدا است که برای تحریک حداکثر عواطف مردم از آن چنین تعبیر شده است.
فرستاده پیامبر صلی الله علیه و آله به خانه ای که مرکز تدریس مذهبی یهودیان بود و «بیت المدارس» نام داشت وارد شد و نامه را به دست «فنحاص» دانشمند بزرگ یهود داد. او پس از مطالعه نامه بالحن تمسخر آمیزی گفت اگر سخنان شما راست باشد، باید گفت خدا فقیر است و ما غنی و بی نیاز زیرا اگر او فقیر نبود از ما قرض نمی خواست! (اشاره به آیه مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً).
به علاوه محمّد صلی الله علیه و آله و معتقد است خدا شما را از رباخواری نهی کرده، در حالی که خود او در برابر انفاق ها به شما وعده ربا و فزونی می دهد! (اشاره به آیه «یربی الصَّدَقاتِ»). ولى بعداً فنحاص انکار کرد که چنین سخنانی را گفته باشد. (2)
در اصل بمعنای بریدن با دندان است و این که به وام قرض می گویند از این باب است که آن قسمت از مال را از بقیه اموال جدا می کند و بدیگری می دهد که عین یا مثل آن را پس از مدتی بازگرداند.
کلمه «قبض» به معنای گرفتن چیزی و کشیدن آن به طرف خویش است، در مقابل کلمه «بسط» و همچنین «بصط» که به معنای دادن و از خود دور کردن
است، مراد از «واللهُ يَقبِضُ ويَبصُط» این است که قبض و بسط روزی به دست خداست و او توانایی آن را دارد که در عوض آن چه از مال انفاق کننده کم می شود چند برابر آن را بدهد. (1)
«اضعاف» جمع «ضعف» (بر وزن شعر) به معنی دو یا چند برابر کردن چیزی است و با توجه این که این واژه به صورت جمع در آیه آمده و با کلمه «کثیرة»، تاکید شده، به علاوه جمله «يضاعف» نیز تاکید بیشتری را از یضعف می رساند؛ (2)از مجموع این جهات، استفاده می شود که خداوند برای انفاق کنندگان پاداش بسیار فراوانی قرار داده و انفاق در راه خدا همچون بذر مستعدی است که در زمین آماده ای افشانده شود، (این نکته در آیه 261 همین سوره نیز گوشزد شده است). (3)
وام دادن به خداوند به معنی «انفاق فی سبیل الله» است و به گفته بعضی از مفسران، انفاق هایی است که در راه جهاد می شود زیرا در آن زمان تهیه هزینه های مختلف جهاد بردوش مبارزان مسلمان بود در حالی که بعضی دیگر معتقدند هر گونه انفاقی را شامل می شود هر چند بعد از آیه جهاد وارد شده است. (4)ولی تفسیر دوم با ظاهر آیه سازگارتر است، به خصوص این که معنی اول را نیز در بر می گیرد و اصولا انفاق در راه خدا و کمک به نیازمندان و حمایت از محرومان، همان کار جهاد را می کند زیرا هر دو مایه استقلال و سربلندی جامعه اسلامی است. (5)
انفاق کردن در راه خدا و رفع حاجت نیازمندان آثار و برکات فردی و اجتماعی متعددی در بردارد. این آثار اعم از مادی و معنوی و دنیوی و اخروی است.
انفاق موجب پاک شدن نفس از بسیاری از رذایل اخلاقی است؛ چنان که وجود این ویژگی برای زکات دادن که خود گونه ای از انفاق به شمار می رود، تصریح شده است: خُذ مِن اموهِم صَدَقَةً تُطَهَّرُهُم وتُزَكِّيهِم بِها وَصَلَّ عَلَيهِم.... (1)
پیامد دیگر انفاق، آرامش روحی انفاقگر در دنیا و آخرت است: الَّذِينَ يُنفِقُونَ امولهم في سبيل الله... لا خَوفٌ عَلَيهِم ولاهُم يَحْزَنون. (2)«خوف» را نگرانی از آینده و «حزن» را ناراحتی و اندوه از گذشته معنا کرده اند.
به نظر شماری از مفسران مراد از تَثْبِيتاً مِنْ أَنفُسِهِم (3)در آیه 265 بقره آرامشی است که پس از انفاق برای انفاق کننده و انفاق شونده و در پی آن برای جامعه حاصل می شود. (4)
خداوند کمبود مادی را که براثر انفاق در مال انفاق کننده پدید می آید، جبران می کند: وما انفقتُم مِن شَيْءٍ فَهُوَيُخلِفُهُ. مفسران مراد از «يُخلِفه» را در این آیه جبران مادی اموال در دنیا یا ثواب و پاداش اخروی دانسته اند. (5)
آیه 272 بقره نیز همین گونه تفسیر شده است (6)و ما تُنفِقُوا مِن خَيرِ يُوَفَّ اللَيكُم...
از جمله آثار خوشایند گسترش انفاق در جامعه نقش مهم آن در گسترش امنیت و سلامت جامعه است آن چنان که آن را از لوازم حیات اجتماعی شمرده اند. گاه این ویژگی انفاق را از آیه 38 محمد برداشت کرده اند. (7)مفسران مراد از هلاکت را در آیه 195 بقره، (8)غلبه دشمنان بر مسلمانان بر اثر خودداری از صرف مال در راه جهاد و به طور کلی امتناع از انفاق کردن در راه خدا دانسته اند که در نهایت به ضعف مسلمانان و گسترش ناامنی در جامعه می انجامد. (9)
1) سوره توبه آیه 103.
2) سوره بقره، آیات 274 و 262
3) وَمَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللهِ وَتَثْبِيتاً مِنْ أَنْفُسِهِم.
4) الفرقان، ج 3، ص 277
5) التبیان، ج 8، ص 402. مجمع البیان، ج 8، ص 616 تفسیر قرطبی، ج 14، ص 196.
6) مجمع البیان، ج 2، ص 664. المیزان، ج 2، ص 399.
7) نمونه، ج21، ص 496. الحياة، ج 5، ص 445
8) وانفقوا فی سَبیلِ اللهِ ولا تُلقوا بِايْدِيكُم إِلَى التَّهْلُكَةِ
9) مجمع البیان، ج 2، ص 516 المیزان، ج 2، ص 64. التفسیر الکبیر، ج 5، ص 149
انفاق کردن در راه خدا در شمار اعمالی است که جلب رحمت خداوند و آمرزش گناهان را در پی دارد: سَيُدخِلُهُمُ اللهُ في رَحمَتِه، (1)قال الله... لن اقتُمُ الصَّلوة... واقرَضتُمُ اللهَ قَرْضًا حَسَنًا لَا كَفَرَنَّ عَنكُم سَيَاتِكُم. (2)آیات 102- 103 توبه (3)درباره ابولبابه و یارانش نازل شده که پس از ارتکاب گناه توبه کرده و از خداوند عفو طلبیدند.
خداوند ضمن پذیرش توبه آنان به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمان داد تا برای پاک شدن آنان بخشی از اموالشان را بگیرد.
انفاق مالی یا غیر مالی، هرچند کوچک باشد بر خداوند مخفی نیست: وما تفعلوا مِن خَيرِ فَانَّ اللَّهَ بِهِ عَليم (4)و ما انفَقتُم مِن نَفَقَةٍ او نَذَرتُم مِن نَدْرِ فَانَّ اللهَ يَعْلَمُهُ.... (5)کم ترین انفاق در پرونده اعمال انسان نوشته می شود: ولا يُنفِقُونَ نَفَقَةً صَغِيرَةً ولا كَبيرَةً ولا يقطعونَ وادِيًا الا كُتِبَ لهَم، (6)تا وی را بهتر از آن چه انفاق کرده، پاداش دهد: لِيَجْزِيَهُمُ اللهُ احْسَنَ ما كانوا يعملون. (7)
در آیات متعددی از قرآن کریم به پاداش اخروی انفاق تصریح شده؛ از جمله با تعابیری چون: «اجراً عظیماً»، «اجر کبیر» «اجر کریم» و «رزق کریم»؛ همچنین در آیه 261 بقره انفاق کنندگان اموال در راه خدا را مانند بذری دانسته که 7 خوشه برویاند و در هر خوشه 100 دانه باشد: (8)مفسران از این آیه چنین استفاده کرده اند که پاداش اخروی انفاق 700 برابر کار خیر یا حتی بیش از آن است: واللهُ يُضعِفُ لِمَن يَشَاءُ. (9)
1) سوره توبه، آیه 99 و 21
2) سوره مائده، آیه 12.
3) وء اخرون اعترفوا بِذُنوبِهِم خَلَطوا عَمَلًا صلِحًاوء اخَرَسَيْئًا عَسَى اللهُ أَن يَتوبَ عَلَيهِم أَنَّ اللهَ غَفورٌ رَحيم * خُذ مِن امولِهِم صَدَقَةً تُطَهِّرُهُم وتُزَكِّيهِم...
4) سوره بقره، آیه 215.
5) همان، آیه 270.273.
6) سوره توبه، آیه 121.
7) همان.
8) مَثَلُ الَّذِينَ يُنفِقُونَ امولَهُم في سَبيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ انبَتَت سَبعَ سَنابِلَ فِي كُلِّ سُنبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ.....
9) مجمع البیان، ج 2، ص 646 تفسیر قرطبی، ج 3، ص 198- 197.
برخی مراد از «قَرْضًا حَسَنًا» را وام بدون ربا دانسته اند، (1)گرچه به نظر می رسد مقصود از آن مطلق انفاق در راه خدا باشد. (2)در این صورت قرض الحسنه می تواند از عنوان کلی انفاق و همچنین از دستور وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ (3)و از إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ (4)با توجه به روایاتی که معروف را به قرض تفسیر کرده است، (5)برداشت شود. در برخی روایات نیز پاداش قرض، بیشتر از صدقه دانسته شده است که شاید بر این دلالت داشته باشد که قرض باعث گشایش مشکلات افراد بیشتری می شود زیرا می توان پولی را چندین بار قرض داد. (6)
الف) صدقه بدون عوض که همان انفاق و بخشش به نیازمندان است.
ب صدقه با عوض، که آن را وام یا قرض الحسنه نامیده اند.
در صورتی که وام بدون دریافت سود و اضافه،باشد، قرض الحسنه است وگرنه ربا و حرام خواهد بود در روایات اسلامی وارد شده است که صدقه و بخشش بدون عوض، ثوابش ده برابر است و قرض الحسنه و صدقه با عوض اجر و پاداشش هجده برابر است. (7)دلیل این امر روشن است؛ زیرا وام گیرندگان افراد آبرومند و محتاج هستند بنابراین در «وام» دو کارنیک صورت می گیرد:
1- رفع حاجت نیازمند، 2- حفظ آبرو و حیثیت او. (8)
1) فقه القرآن، ج 1، ص 222 زبدة البیان، ص 571
2) مجمع البیان، ج 2، ص 607- 608؛ التفسیر الکبیر، ج 6، ص 178؛ تفسیر قرطبی، ج 3، ص 155.
3) و نیکی کنید که خداوند نیکوکاران را دوست می دارد؛ سوره بقره، آیه 195
4) مگر کسی که (به این وسیله) امر به كمك به دیگران؛ سوره نساء، آیه 114
5) وسائل الشیعه، ج 9، ص 459؛ ج 16، ص 318.
6) من وحی القرآن، ج 5، ص 127.
7) مستدرک الوسایل جلد 2، چاپ قدیم ابواب الدین و القرض، باب،6 حدیث 3، نقل شده است، طبق آن روایت حضرت رسول فرمودند: « بر روی در بهشت این جمله را دیدم « صدقه ده پاداش و قرض الحسنه هجده ثواب «دارد از جبرئیل سؤال کردم علت این امر چیست در حالی که صدقه دهنده پول خود را پس نمی گیرد؛ ولی قرض دهنده پس می گیرد؟ جبرییل عرض کرد: آری همین طور است؛ لكن تمام صدقات به مستحقان حقیقی نمی رسد؛ ولی آن کس که قرض می گیرد، واقعاً مستحق است و محتاج، از این رو ثواب قرض الحسنه از صدقه بیشتر است.
8) مثال های زیبای قرآن، ج1، ص 153
با اموال خود انفاق کنید، از جسم خود بگیرید و برجان خود بیفزایید و در بخشش بخل نورزید که خدای سبحان فرمود: «اگر خدا را یاری کنید، شما را پیروز می گرداند و قدم های شما را استوار می دارد» و فرمود: «کیست که به خدا قرض نیکو دهد؟ تا خداوند چند برابر عطا فرماید و برای او پاداش بی عیب و نقصی قرار دهد؟» درخواست یاری از شما به جهت ناتوانی نیست و قرض گرفتن از شما برای کمبود نمی باشد، در حالی که ازشمایاری خواسته که: «لشکرهای آسمان و زمین در اختیار اوست و خدا نیرومند و حکیم است» و در حالی طلب و ام از شما دارد که گنج های آسمان و زمین به او تعلق دارد و خدا بی نیاز و حمید است، بلکه خواسته است شما را بیازماید که کدام یک از شما نیکوکارترید، پس به اعمال نیکو مبادرت کنید تا با همسایگان خدا در سرای او باشید که هم نشینان آن ها پیامبران و زیارت کنندگانشان فرشتگانند و چنان گرامی داشته می شوند که صدای آهسته آتش را نشنوند و بربدن هایشان هیچ گونه رنج و ناراحتی نرسد. این بخشش خداست به هرکس بخواهد می دهد و خدا صاحب بخشش بزرگ است. من آن چه را می شنوید می گویم و خداوند را به یاری خود و شما می خوانم که او کفایت کننده و بهترین وکیل است.
2- عن النبي صلی الله علیه و آله: ينادى مناد كل ليلة لدواللموت ينادى مناد ابنوا للخراب ! وینادی مناد اللهم هب للمنفق خلفا ! وينادى مناد اللهم هب للممسك تلفاً! وينادى مناد ليت النّاس لم يخلقوا ! وينادى مناد ليتهم إذ خلقوا فكروا فيما له خلقوا! (4)
در هر شب منادی آسمان ندا می دهد: بزایید برای مردن!
و منادی دیگری ندا می دهد: بنا کنید برای ویرانی!
و منادی ندا می دهد: خداوندا! برای آن ها که انفاق می کنند عوضی قرار ده!
و منادی دیگری ندا می کند: خداوندا! برای آن ها که امساک می کنند تلفی قرارده!
و منادی دیگری می گوید ای کاش مردم آفریده نمی شدند!
و منادی دیگری صدا می زند ای کاش اکنون که آفریده شدند، اندیشه می کردند که برای چه آفریده شده اند!
منظور از این منادی ها که ندا می دهند فرشتگانند که به فرمان خدا تدبیر امور این عالم می کنند.
کسی که یقین به عوض و جانشین داشته باشد در انفاق کردن سخاوتمند خواهد بود پس رزق خود را با صدقه طلب کنید.
پیغمبر گرامی اسلام صلی الله عله و آله و فرمود: هر کار نیکی به هر صورت باشد صدقه و انفاق در راه خدا محسوب می شود (و منحصر به انفاق های مالی نیست). و هر چه انسان برای حوایج زندگی خود و خانواده خود صرف می کند صدقه نوشته می شود و آن چه را که انسان آبروی خود را با آن حفظ می کند صدقه محسوب می گردد. و آن چه را انسان در راه خدا انفاق می کند عوض آن را به او خواهد داد مگر چیزی که صرف بنا شود (همچون بنای (خانه یا در راه معصیت صرف گردد.
1- چون آیه مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيُضَاعِفَهُ لَهُ، نازل شد، ابو دحداح (3)گفت: یا رسول الله فدایت شوم خداوند از ما قرض خواسته است و حال آن که او غنی است ؟
1) إرشاد القلوب، ج1، ص 133.
2) مستدرک الوسائل، ج 2، ص 644.
3) نامش ثابت بود و دارای ایمانی قوی بود در جنگ احد وقتی شایع شد که پیامبر صلی الله علیه و آله شهید شده مسلمانان فرار می کردند او با صدای بلند فریاد می زد اگر محمد صلی الله علیه و آله کشته شد خدای او زنده است با دشمنان دین بجنگید که خدا ناصر شماست، سفینة البحار ماده (دحدح).
فرمود: آری می خواهد بدان سبب شما را داخل بهشت گرداند. عرض کرد: اگر من به خدای خود قرض دهم تو ضامن بهشت می شوی؟ فرمود: آری، هر که خدا را قرض دهد، در بهشت خدای او را عوض دهد گفت زن من ام دحداح با من در بهشت باشد؟ فرمود: آری، عرض کرد دخترم هم با من در بهشت باشد؟ فرمود:،آری عرض کرد دست به من بده به همین فرمایش که فرمودی!
پیامبر صلی الله علیه و آله دست به او دادند. عرض کرد مرا دو بوستان است هر دو را به خدا قرض دادم و مرا جز این دو باغ نیست!
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: یکی را برای خود نگاهدار و یکی را قرض بده گفت: گواه می گیرم تو را که رسول خدا صلی الله علیه و آلهئی که بهترین این دو بوستان را به خدا قرض دادم؛ و در آن بوستان شش صد درخت خرما بود.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: خدا تو را بر آن بهشت عوض داد. بعد از این ماجرا ابو دحداح نزد زوجه اش رفت و واقعه را گفت آن زن هم گفت خدا مبارک کند بر آن چه خریدی. (1)
2- شیخ زین العابدین مازندرانی از شاگران صاحب جواهر و شیخ انصاری، از مراجع تقلید بود او از وجهه و اعتبار خود در نزد مردم استفاده کرده و از آن ها پول قرض می نمود و به فقرا می داد تا بعد پولی برسد و قرض ادا گردد. در یکی از سفرها که به سامرا رفت سخت.بیمار شد
میرزای شیرازی از او عیادت کرده و او را دلداری می دهد. شیخ می گوید: «من هیچ گونه نگرانی از فوت ندارم ولی ناراحتی من از این است که به عقیده ما امامیه وقتی بعد از موت روح به امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) عرضه می شود اگر امام علیه السلام سؤال بفرمایند: ما به تو اعتبار و آبرو دادیم تا بتوانی بیشتر قرض کنی و به مستمندان برسی، چرا نکردی، چه جواب می توانم بدهم؟!» می گویند این حرف آن قدر در میرزای شیرازی اثر کرد که بعد از رفتن به خانه تمام نقدینه خود را بین فقرا تقسیم کرد. (2)
پیام ها
1- كمك به خلق خدا كمك به خداست. يُقْرِضُ الله بجای یقرض الناس
2- برای ترغیب مردم به کارهای خیر تشویق لازم است. فَيُضَاعِفَهُ لَهُ أَضْعَافاً كَثِيرَةً
3- اگر ما گشایش و تنگ دستی را بدست خدا بدانیم راحت انفاق می کنیم. وَ اللَّهُ يَقْبِضُ وَ يَبْصُطُ
4- اگر بدانیم که ما به سوی او باز می گردیم و هر چه داده ایم پس می گیریم، راحت انفاق خواهیم کرد. إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ
جامعه اسلامی نیازمند روح تعاون و همکاری است؛ بهترین مصداق تعاون رفع نیازهای دیگران بر محور دیانت می باشد که از بهترین مصادیق آن دادن قرض است؛ چرا که کمتر در معرض آفاتی مانند منت و آزار واقع شده، آبروی افراد نیازمند حفظ و روحیه گدا پروری را کاهش می دهد
با دقت در آیات قرآن مجید آشکار می شود که یکی از اهداف اسلام این است که اختلافات غیر عادلانه ای که در اثر بی عدالتی های اجتماعی درمیان طبقه غنی و ضعیف پیدا می شود از بین برود و سطح زندگی کسانی که نمی توانند نیازمندیهای زندگیشان را بدون کمک دیگران رفع کنند بالا بیاید و حد اقل لوازم زندگی را داشته باشند، اسلام برای رسیدن به این هدف برنامه وسیعی در نظر گرفته است (تحریم ربا خواری بطور مطلق و وجوب پرداخت مالیات های اسلامی از قبیل (زکات و خمس و صدقات و مانند آن ها و تشویق به انفاق) وقف و قرض الحسنه و کمک های مختلف مالی قسمتی از این برنامه را تشکیل می دهد و از همه مهم تر زنده کردن روح ایمان و برادری انسانی در میان مسلمانان است. (1)
1) تفسیر نمونه، ج 2، ص 316.
وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلا خسارا [سوره اسراء، آیه 82]
«و ما قرآن را که برای مؤمنان مایه شفا و رحمت است فرو می فرستیم، و ستمکاران (کافران و مشرکان) را چیزی جز زیان نمی افزاید.»
برای آیه شریفه شأن نزولی بیان نشده است لکن نکات تفسیری بسیاری وجود دارد که به برخی از آن ها اشاره می کنیم.
شفا: (بفتح ش) یعنی کنار حاشیه «شفا البئر» یعنی کنار چاه
شفاء: بكسر (ش) بمعنی صحت و سلامت است راغب گوید: الشفاء من المرض رسیدن بکنار سلامتی است و آن اسم گردیده بصحت در اقرب دوا نیز گفته است از باب تسمیه سبب باسم مسبّب که دوا سبب صحت است وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ (شعراء،80) (1)
معمولا در مقابل بیماری ها و عیب ها و نقص ها است، بنابراین نخستین کاری که قرآن در وجود انسان ها می کند همان پاکسازی از انواع بیماری های فکری و اخلاقی فرد و جامعه است.
کلمه رحمت به معنای تاثر قلب است اما نه هر تاثری بلکه تاثر خاصی که از مشاهده ضرر و یا نقص در دیگران به آدمی دست می دهد و آدمی را وا می دارد که در مقام جبران ضرر و اتمام نقص او برآید ولی وقتی این کلمه به خدای تعالی که اجل از داشتن قلب است نسبت داده شود دیگر به معنای تاثر قلبی نیست، بلکه به معنای نتیجه آن تاثر است، نتیجه تاثر در ما آدمیان این بود که در مقام جبران نقص طرف برآئیم رحمت خدای تعالی نیز به همین معنا است. پس این که می گوئیم خدا رحیم است معنایش این است که نقص بنده را جبران نموده حاجتش را برآورده و بیماریش را شفا می دهد و در یک عبارت جامع رحمت خدا منطبق است به اعطای او و افاضه وجود بر خلقش. (2)
به تعبیر دیگر «شفا» اشاره به پاکسازی و رحمت اشاره به نوسازی است و یا به
تعبیر فلاسفه و عرفاء اولی به مقام تخلیه اشاره می کند و دومی به مقام تحلیه. (1)
به طور کلی خسران در لغت به معنی زیان کردن کم شدن و نیز نقصان، گمراهی و هلاکی است. (2)«خَسر» بر وزن های مختلف آمده است، اما در قرآن فقط بروزن «فُعل» و در باب «فَعِلَ يَفْعَلُ» و به دو حالت لازم و متعدی ذکر گردیده است. (3)در قرآن کریم، «غرم»، «غبن» و «تب» تقریباً مترادف با «خسر» به کار رفته اند.
در مفردات راغب درباره معنای خسران مطلبی گفته که حاصل آن چنین است: «خُسران» در اصطلاح یعنی کم شدن سرمایه ی زندگی که به انسان نسبت داده می شود و می گویند: «خَسِرَفُلانَّ» یعنی او زیانمند شد و خسارت دید. گاهی نیز خسران به کار و عمل تعلق می گیرد و می گویند: «خَسِرَتْ تِجارَتُه». گاهی واژه خسران درباره دستاوردهای زندگی مثل مال و مقام دنیایی است و گاهی درباره زیانمندی در دستاوردها و نتایجی که از حالات نفسانی حاصل می شود مثل از دست دادن صحت و سلامت و عقل و ایمان و ثواب که این قسم همان چیزی است که خداوند در قرآن آن را «خُسران مُبین» نامیده است. (4)و مقصود ما از خسران معنوی آدمی نیز همین است.
انسان همان طور که سلامتی و ناسلامتی جسمی دارد یک سلامتی و ناسلامتی روحی هم دارد و همان طور که اختلال در نظام جسمی او باعث می شود که دچار مرض هایی جسمی گردد همچنین اختلال در نظام روح او باعث می شود به مرض های روحی مبتلا شود و همان طور که برای مرض های جسمیش دوائی است، برای مرض های روحیش نیز دوائی است. هم چنان که خدای سبحان درمیان مؤمنین گروهی را چنین معرفی می کند که در دل هاشان مرض دارند و این مرض غیر از کفر و نفاق است که صریح می باشند و می فرماید: لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَ
﴿الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ (1)و نیز می فرماید: وَ لِيَقُولَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَالْكَافِرُونَ مَا ذَا أَرَادَ اللهُ بِهَذَا مَثَلًا. (2) و این که قرآن کریم آن را مرض خوانده قطعا چیزی است که ثبات قلب و استقامت نفس را مختل می سازد از قبیل شک و ریب که هم آدمی را در باطن دچار اضطراب و تزلزل نموده به سوی باطل و پیروی از نفس متمایل می سازد و هم با ایمان (البته با نازل ترین درجه ایمان) منافات نداشته عموم مردم با ایمان نیز دچار آن هستند و خود یکی از نواقص و نسبت به مراتب عالیه ایمان شرک شمرده می شود و خدای تعالی در این باره فرموده: وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللهِ إِلَّا وَهُمْ مُشْرِكُونَ (3)و نیز فرموده: فَلَاوَ رَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيماً (4)
و قرآن کریم با حجت های قاطع و براهین ساطع خود، انواع شک و تردیدها و شبهاتی را که در راه عقاید حق و معارف حقیقی می شود از بین برده با مواعظ شفابخش خود و داستانهای آموزنده و عبرت انگیز و مثلهای دلنشین و وعده و وعید و انذار و تبشیرش و احکام و شرایعش با تمامی آفات و عاهات دل ها مبارزه نموده همه را ریشه کن می سازد، بدین جهت خداوند قرآن را شفای دل مؤمنین نامیده است.
و اما این که آن را رحمت برای مؤمنین خوانده با در نظر داشتن این که رحمت افاضه ای است که به وسیله آن کمبودها جبران گشته حوائج برآورده می شود. دلیلش این است که قرآن دل آدمی را به نور علم و یقین روشن می سازد و تاریکی های جهل و کوری و شک را از آن دور می نماید و آن را به زیور ملکات فاضله و حالت شریفه آراسته این گونه زیورها را جایگزین پلیدی ها و صورت های زشت و صفات نکوهیده می سازد.
پس قرآن کریم از آن جهت شفا است که اول صفحه دل را از انواع مرض ها و انحرافات پاک می کند و زمینه را برای جای دادن فضائل آماده می سازد و از آن
1) البته اگر منافقان و آنان که در دل هایشان مرض و ناپاکی است و هم آن ها که در مدینه دل اهل ایمان را مضطرب و هراسان می سازند دست نکشند ما هم ترا بر آن برانگیزیم و مسلط گردانیم. (سوره احزاب آیه 60.)
2) تا آنان که دل هایشان مریض است و کافران نیز به طعنه نگویند خدا از این مثل چه منظور داشت. (سوره مدثر، آیه 31.)
3) واکثر خلق به خدا ایمان نمی آورند مگر آن که مشرک شوند. (سوره یوسف، آیه 106.)
4) نه چنین است قسم به خدای تو که اینان به حقیقت اهل ایمان نمی شوند مگر آن که در خصومت و نزاعشان تنها تو را (حاکم کنند و آن گاه به هر حکمی که به سود و زیان آن ها) کنی هیچ گونه اعتراضی در دل نداشته و کاملا از دل و جان تسلیم فرمان تو باشند. (سوره نساء، آیه 65)
جهت رحمت است که صحت و استقامت اصلی و فطری آن را به وی باز می گرداند پس از آن جهت شفا است که محل دل را از موانعی که ضد سعادت است پاک نموده و آماده پذیرشش می سازد و از آن جهت رحمت است که هیات سعادت به دل مؤمن داده نعمت استقامت و یقین را در آن جایگزین می کند. پس قرآن کریم هم شفا است برای دل ها و هم رحمت، هم چنان که هدایت و رحمت برای نفوس در معرض ضلالت است، این را بدان جهت تذکر دادیم که نکته متفرع شدن «رحمت» بر «شفا» در جمله ما هُوَ شِفاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ روشن شود، پس این جمله نظیر آیه: هُدى وَرَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ (1)و جمله وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً (2)است.
و بنابر آن چه گذشت معنای آیه وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ این است که ما چیزی بر تو نازل می کنیم که مرض های قلب ها را از بین برده و حالت صحت و استقامت اصلیش را به آن باز می گرداند پس آن را از نعمت سعادت و کرامت برخوردار می سازد. (3)
تفاوت فضل و رحمت
در این که میان «فضل» و «رحمت» که در آیه دوم به آن اشاره شده است چه تفاوتی است در میان مفسران گفتگو بسیار است:
یکم: بعضی فضل الهی را اشاره به نعمت های ظاهری و رحمت را اشاره به نعمت های باطنی دانسته اند و یا به تعبیر دیگر یکی نعمت مادی و دیگری نعمت معنوی را می گوید کرا را در آیات قرآن جمله و ابتغوا من فضله يا لتبتغوا من فضله به معنی تحصیل روزی و درآمد مادی آمده است.
دوم: بعضی دیگر گفته اند فضل الهی آغاز نعمت و رحمت او دوام نعمت است (البته با توجه به این که فضل به معنی بخشیدن نعمت می باشد و با توجه به این که ذکر رحمت پس از آن باید چیزی اضافه بر آن بوده باشد تفسیر فوق قابل درک است) و این که در روایت متعددی می خوانیم منظور از فضل الهی وجود پیامبر صلی الله علیه و آله و نعمت نبوت و منظور از رحمت پروردگار وجود علی علیه السلام و نعمت ولایت است نیز شاید اشاره به همین تفسیر باشد، زیرا پیامبر سر آغاز اسلام بود و علی سبب بقا و ادامه حیات آن شد (یکی علت محدثه و ایجاد کننده و دیگری مبقیه و بقا دهنده) (4)بعضی دیگر احتمال داده اند که فضل اشاره به نعمت های بهشتی و رحمت اشاره به آمرزش از گناه است.
سوم: این احتمال نیز داده شده که فضل اشاره به نعمت عام پروردگار به دوست و دشمن می باشد و رحمت با توجه به کلمه «للمؤمنین» که در آیه قبل به صورت قید رحمت ذکر شده اشاره به رحمت ویژه او نسبت به افراد با ایمان است.
چهارم: تفسیر دیگری که برای این دو ذکر شده این است که فضل پروردگار اشاره به مسئله ایمان و رحمت اشاره به قرآن مجید است که در آیه قبل از آن سخن گفته شد. البته غالب این معانی با هم تضادی ندارند و ممکن است همه در مفهوم جامع فضل و رحمت جمع باشد. (1)
در آیه 57 سوره یونس می فرماید ای مردم از سوی پروردگارتان، موعظه و اندرزی برای شما آمد.
يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ، وَشِفَاءٌ لِمَا فِي الصُّدُورِ وَ هُدى وَ رَحْمَةُ لِلْمُؤْمِنِينَ ای مردم! اندرزی از سوی پروردگارتان برای شما آمده است؛ و درمانی برای آن چه در سینه هاست؛ (درمانی برای دل های شما) و هدایت و رحمتی است برای مؤمنان! در این آیه چهار صفت برای قرآن بیان شده است که برای فهم بیشتر باید نخست روی لغات آن تکیه کنیم.
البته مفهوم این سخن آن نیست که هر موعظه ای باید تاثیر داشته باشد، بلکه منظور آن است که در قلب های آماده بتواند چنین اثری بگذارد.
2- منظور از شفا دادن بیماری دله ا و یا به تعبیر قرآن شفای چیزی که در سینه ها است، همان آلودگی های معنوی و روحانی است مانند بخل و کینه و حسد و جبن و شرک و نفاق و امثال این ها که همه از بیماری های روحی و معنوی است.
3- منظور از «هدایت» راهیابی به سوی مقصود یعنی تکامل و پیشرفت انسان در تمام جنبه های مثبت است.
4- منظور از «رحمت» همان نعمت های مادی و معنوی الهی است که شامل حال انسان های شایسته می شود همان گونه که در کتاب مفردات می خوانیم رحمت هرگاه به خدا نسبت داده شود به معنی نعمت بخشیدن او است و هنگامی که به
1) تفسیر نمونه، ج 8، ص 324.
انسان ها نسبت داده شود به معنی رقت قلب و عطوفت است.
در واقع آیه فوق چهار مرحله از مراحل تربیت و تکامل انسان را در سایه قرآن شرح می دهد.
مرحله اول مرحله «موعظه و اندرز» است.
مرحله دوم مرحله پاکسازی روح انسان از انواع رذائل اخلاقی است.
مرحله سوم مرحله هدایت است که پس از پاکسازی انجام می گیرد.
و مرحله چهارم مرحله ای است که انسان لیاقت آن را پیدا کرده است که مشمول رحمت و نعمت پروردگار شود و هر یک از این مراحل به دنبال دیگری قرار دارد و جالب این که تمام آن ها در پرتو قرآن انجام می گیرد.
قرآن است که انسان ها را اندرز می دهد و قرآن است که زنگار گناه و صفات زشت را از قلب آن ها می شوید و قرآن است که نور هدایت را به دل ها می تاباند و نیز قرآن است که نعمت های الهی را بر فرد و جامعه نازل می گرداند.
و این خود می رساند که قرآن نسخه ای است برای بهبودی فرد و جامعه از انواع بیماری های اخلاقی و اجتماعی و این همان حقیقتی است که مسلمانان آن را بدست فراموشی سپرده و به جای این که از این داروی شفا بخش بهره گیرند درمان خود را در مکتب های دیگر جستجو می کنند و این کتاب بزرگ آسمانی را فقط یک کتاب خواندنی قرار داده اند نه اندیشیدنی و عمل کردنی. (1)
قرآن شفا دهنده
بهترین دلیل برای اثبات این که قرآن می تواند بیماری های اخلاقی و اجتماعی را شفا دهد، مقایسه وضع عرب جاهلی با تربیت شدگان مکتب پیامبر در آغاز اسلام است، دیدیم چگونه آن قوم خونخوار و جاهل و نادان که انواع بیماری های اجتماعی و اخلاقی سرتا پای وجودشان را فرا گرفته بود با استفاده از این نسخه شفا بخش نه تنها درمان یافتند، بلکه آن چنان قوی و نیرومند شدند که ابرقدرت های جبار جهان را به زانو در آوردند.
و این درست همان حقیقتی است که مسلمانان امروز آن را از یاد برده اند و به این حال و روزگار که می دانیم و می دانید گرفتار گشته اند.
تفرقه در میانشان غوغا می کند غارتگران بر منابعشان مسلط شده اند، سرنوشتشان به دست دیگران تعیین می شود و انواع وابستگی ها آن ها را به ضعف و زبونی و ذلت کشانده است.
1) تفسیر نمونه، ج 8، ص 320- 318.
و این است سرانجام کار کسانی که نسخه شفا بخش در خانه هاشان باشد و برای شفای دردهای خود دست به سوی کسانی دراز کنند که از آن ها بیمارترند! قرآن نه فقط شفا می بخشد بلکه بعد از بهبودی یعنی در دوران نقاهت بیماران را با پیام های گوناگونش تقویت می کند چرا که بعد از شفا رحمت است.
جالب این که داروهای دردهای جسمانی غالبا اثرهای نامطلوبی روی بدن می گذارند تا آن جا که در حدیث معروفی آمده: «هیچ دارویی نیست مگر این که خود سرچشمه بیماری دیگر است.» «ما من دواء الا ويهيج داء» (1)
اما این داروی شفابخش هیچ گونه اثر نامطلوب روی جان و فکر و روح آدمی ندارد، بلکه به عکس تمام آن خیر و برکت است.
در یکی از عبارات نهج البلاغه می خوانیم: شِفَاءً لَا تُخْشَى أَسْقَامُهُ (2)قرآن داروی شفابخشی است که هیچ بیماری از آن برنمی خیزد.
کافی است یک ماه خود را متعهد به پیروی از این نسخه شفابخش کنیم، فرمانش را در زمینه علم و آگاهی و عدل و داد و تقوی و پرهیزگاری اتحاد و صمیمیت، از خود گذشتگی و جهاد و... پذیرا گردیم، خواهیم دید به سرعت نابسامانی هامان سامان می یابد.
ذکر این نکته نیز ضرورت دارد که این نسخه مانند نسخه های دیگر وقتی مؤثر است که به آن عمل شود و الا صد بار اگر بهترین نسخه های شفا بخش را بخوانیم و روی سر بگذاریم ولی به آن عمل نکنیم، نتیجه ای نخواهیم گرفت. (3)
عبارت «ولا يزيد الظالمين الاخسارا» در صدد بیان نکته بسیار مهمی است و آن این که قرآن برای عده ای نه تنها موعظه و نور و رحمت و شفاء نیست بلکه آنان را به انحطاط کشانده سرمایه های آنان را نیز ابطال می کند. نه تنها در این آیه که در بسیاری دیگر از آیات قرآن می خوانیم دشمنان حق به جای این که از نور آیات الهی دل و جان خود را روشن سازند و تیرگی ها را بزدایند، برجهل و شقاوتشان افزوده می شود.
دلایل وقوع این امر عبارت است از:
الف) تغییر هویت انسانی براثر حق گریزی
این به دلیل آن ست که خمیرمایه وجودشان براثر کفر و ظلم و نفاق به شکل دیگری درآمده، لذا هر جا نور حق را می بینند به ستیز با آن برمی خیزند و این مقابله و ستیز با حق، برپلیدی آن ها می افزاید و روح طغیان و سرکشی را در آن ها تقویت می کند.
یک غذای نیرو بخش را اگر به عالم مجاهد و دانشمند مبارزی بدهیم از آن نیروی کافی برای تعلیم و تربیت و یا جهاد در راه حق می گیرد ولی همین غذای نیروبخش را اگر به ظالم بیدادگری بدهیم از نیروی آن برای ظلم بیشتر استفاده می کند، تفاوت در غذا نیست تفاوت در مزاج ها و طرز تفکرها است!
آیات قرآن طبق مثل معروف همچون قطره های حیاتبخش باران است که در باغ ها، لاله می روید و در شوره زارها خس و درست به همین دلیل، برای استفاده از قرآن باید قبلا آمادگی پذیرش را پیدا کرد و به اصطلاح علاوه بر فاعلیت فاعل، قابلیت محل نیز شرط است.
و از این جا پاسخ این سؤال که چگونه قرآن که مایه هدایت است این افراد را هدایت نمی کند روشن می گردد زیرا قرآن بدون شک مایه هدایت گمراهان است اما به یک شرط، گمراهانی که در جستجوی حق هستند، به همین انگیزه به سراغ دعوت قرآن می آیند و اندیشه خود را برای درک حق به کار می گیرند اما متعصبان لجوج و دشمنان قسم خورده حق که با حالت صد درصد منفی به سراغ قرآن می آیند مسلما بهره ای از آن نخواهند داشت، بلکه بر عناد و کفرشان افزوده می شود چرا که تکرار عمل خلاف به آن عمق بیشتر در جان آدمی می دهد. (1)
علامه طباطبایی در پاسخ این سوال که چرا قرآن برای عده ای عامل خسران است می فرماید این خسران درباره کافران است که سرمایه اصلی خود، یعنی فطرتشان را به خاطر کفر به خدا و آیات او از دست داده اند و همین کفر سبب شد که بدون منطق و دلیل به پیام های فطری آیات قرآن پشت کنند؛ طبیعی است نتیجه چنین رفتاری بی بهره ماندن از هدایت قرآن و در نتیجه اضلال آنان است. (2)
ب) افراط و بی نیاز دانستن خود از اهل بیت علیهم السلام
پس از رحلت پیامبر و انزوای تحمیلی اهل بیت علیهم السلام، بر اثر فقدان مرجعیت فکری چالش هایی جدی در حوزه مسائل اعتقادی و فقهی پدید آمد و امت اسلامی از دو سوی با جریان های انحرافی رو به رو شدند؛ از سویی جهان اسلام روز به روز گسترش
می یافت و پرسش ها و شبهاتی به ویژه درباره قرآن کریم مطرح می شد که نیازمند پاسخگویی بود و از سوی دیگر مسلمانان و صحابه پیامبر، روشمندانه به تفسیر قرآن نمی پرداختند، بلکه عده ای با تکیه بر آرای ظنی و استحسان و استمداد از اسرائیلیات و جدل های ناآگاهانه به تفسیر روی آوردند. گروهی نیز می گفتند: چون در بخش های فراوانی از قرآن تفسیری از پیامبر وجود ندارد باید سکوت کرد.
اهل بیت پیامبر با تحمل دشواری های دوران انزوا زندان و هجمه های پیاپی به ویژه در عصر امویان و عباسیان با دو روش ایجابی و سلبی به تصحیح حرکت علمی تفسیر قرآن پرداختند از سویی خود روش درست تفسیر را به کار گرفته، چگونگی استنباط از آیات را به مسلمانان آموختند و عملا به مراجعان خود تفسیر قرآن را به ویژه در آیات کلیدی آموزش دادند (1)و از سوی دیگر با تفسیرها و شیوه های نادرست تفسیر مانند تفسیر به رأی و تقطیع آیات مبارزه کردند و راه را بر اسرائیلیات بسته، راه تفسیر صحیح را هموار ساختند. (2)این روایات شاهد بسیار محکمی برجایگاه انحصاری اهل بیت علیهم السلام در هدایت به تفسیر صحیح و تصحیح بدفهمی قرآن است. از موارد بسیار روشن این موضع ممنوع کردن قیاس خاص یعنی دستیابی به علل واقعی احکام شرعی از طریق عقل برای سنجش صحت نصوص شرعی است. (3)نهی از قیاس از این روست که به تفسیر به رأی و تصرف در احکام شریعت و آیات احکام می انجامد. برخی روایات تفسیری نیز به تفسیر واژگانی قرآن می پردازد و در جهت فهم صحیح و پیشگیری از بدفهمی واژگانی مانند واحد، صمد، هدایت، ضلالت، استوای بر عرش کرسی صراط، امانت، ابتلای به کلمات، رجس، غیب، شهادت، خائنة الأعين قنطار، باغى و عادی را تفسیر می کند. (4)
با تأویل لایه های چندگانه معانی قرآن کشف می گردد. کشف لایه ها از طریق تأویل همانند تفسیر فرصتی است برای کاوش متن که علم آن به انسان ها هدیه داده شده است و یکی از ویژگی های اهل بیت علیهم السلام آگاهی آنان به تأویل است. گرچه
درباره علم به تأویل اختلاف شده که جز خداوند تأویل قرآن را کسی می داند یا نه؛ اما تردیدی نیست که قرآن دلالت دارد که علم به تأویل برای غیر خدا جایز است. از سوی دیگر تأویل قرآن میسور همگان نیست بلکه ویژه کسانی است که قرآن از آنان به راسخان در علم و خردمندان (اولوا الألباب) یاد می کند: ... و ما يَعلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللهُ والرّسِخونَ فِي العِلمِ... و ما يَذَّكَّرُالا اولوا الالبب. (آل عمران، 7) راسخان در علم بی واسطه یا با واسطه علم تأویل را از خداوند می گیرند. رسوخ در علم و خردمندی نیز درجات و مراتبی دارد که افراد به اندازه احاطه علمی و تقرب معنوی و اتصال به سرچشمه علم الهی از آن بهره می برند مثل اعلای این آگاهی شخص پیامبر است که خداوند او را برای ابلاغ و حی برگزیده و به او کتاب و حکمت آموخته است. (نساء، 113)
در مرتبه بعد نیز به اهل بیت پیامبر علم تأویل آموخته شد و یکی از فضایل آنان آگاهی به تأویل قرآن است. اگرچه دیگران نیز به بخشی از تأویل به معنای یاد شده دسترسی دارند اما افزون براین که انسان ها در ادراک مطالب علمی به ویژه تأويل قرآن یکسان نیستند و به میزان فهم خود از معانی و حقایق بهره می برند، تأویل های قرآن نیز یکسان نیست و مراتبی دارد.
از روایات فراوان استفاده می شود که اهل بیت پیامبر چون از راسخان در علم اند و تأویل را از پیامبر آموخته و در بیت وحی تربیت شده اند، (1)جایگاه انحصاری بهره مندی از کمال تأویل را دارند.
از دیگر ویژگی های اهل بیت علیهم السلام به تصریح روایات و برپایه واقعیت تاریخی، رفع اختلاف در تفسیر و فهم قرآن و بیان معارف قرآن است. در احتجاجی از سوی هشام بن حکم که به تأیید امام صادق علیه السلام رسیده به این نکته اشاره شده و حجت خدا را مرجع نهایی حل اختلاف ها معرفی کرده است، (2)چنان که در روایت امام هادی همین معنا مورد توجه قرار گرفته و با صراحت به نقش امیرمؤمنان، علی پس از رحلت پیامبر و جانشینی آن حضرت در رفع اختلاف در تفسیر و تداوم بخشیدن به سنت اشاره شده است. (3)
اصحاب ائمه نیز نقش ضروری و انحصاری اهل بیت علیهم السلام را، رفع اختلاف ها
می دانسته اند، چنان که در احتجاج و مناظره هشام بن حکم به آن اشاره شده است. (1)در مواردی دیگر امامان معصوم علیهم السلام عملا در میان عالمان عصر خود به اختلاف های تفسیری در حد مقدور پایان داده اند با آن که برخی عالمان آن عصر چنین پذیرشی نداشتند. از نکات قابل توجه این است که معصومان علیهم السلام با استدلال و استناد به قرآن به داوری در اختلاف ها می پرداختند تا پذیرش آن آسان باشد. نمونه ای از این روایات، توضیح امام موسی بن جعفر درباره توحید است که در آغاز می فرماید در توحید از آن چه خداوند در کتابش یاد کرده است تجاوز نکن، آن گاه با کلمات و تعبیرهای قرآنی واحد، احد، صمد لم يلد ولم يولد و... خداوند وصف می شود (2)یا در برابر عقاید مرجئه قدریه و مجسمه تشبیه و تعطیل را نفی می کند. (3)
بر پایه برخی روایات اهل بیت علیهم السلام مسئولیت ایستادگی در برابر انحرافات را داشتند؛ به عنوان نمونه روایاتی از پیامبر آمده است که بار حفظ این دین را در دفاع از اسلام و رد انحراف ها در هر دوره ای مردی از فرزندان من بر دوش می گیرد که تأویل های باطل اندیشان و تحریف های کژاف کاران و ساخته های نادانان را از آن دورو نابود می سازد. (4)این ایستادگی به طور گسترده در دوره های مختلف حتی با دشواری انجام مسئولیت و فشارهای طاقت فرسا مشاهده می شود؛ آنان با تفسیر به رأی، (5)اسرائیلیات و نسبت های ناروا به پیامبران، (6)قیاس، استحسان (7)و مانند آن مبارزه می کردند امیرمؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام به شبهات مربوط به تناقض در قرآن پاسخ می داد. (8)
روایات مربوط به این بخش به ویژه در پاسخ به شبهات و اشکالات و توضیح بدفهمی ها در کتاب توحید صدوق، احتجاج طبرسی و کتاب الاحتجاج بحارالانوار (9)
1) الکافی، ج 1، ص 169- 170؛ بحارالانوار، ج 23، ص 9- 12.
2) التوحید، ص 76.
3) الکافی، ج 1، ص 104؛ التوحید، ص 50- 70.
4) قرب الاسناد ص 77؛ بحارالانوار، ج 23، ص 30.
5) التوحيد، ص 264؛ بحارالانوار، ج 89، ص 107
6) بحارالانوار، ج 14، ص 425.
7) الکافی، ج 1، ص 54
8) ر. ك: بحارالانوار، ج 10، ص 98- 127
9) همان، ج 9- 10.
دیده می شود و گستردگی آن نشان اهتمام اهل بیت علیهم السلام به این مسئله است.
روش آنان استدلال عقلی توأم با شرح صدر و استناد به قرآن و حدیث نبوی بود. البته ایستادگی آنان در برابر انحرافها به تفسیر آیات و معارف قرآنی محدود نمی شد و شامل موضوعات عام مربوط به قرآن نیز می شد چنان که اسحاق کندی یکی از دانشمندان معاصر امام حسن عسکری علیه السلام به فکر تألیف کتابی برای اثبات تناقض در قرآن افتاد؛ ولی امام عسکری فردی را مأمور کرد تا به شیوه ای خاص و با استدلال او را از این پندار برهاند و از این کار بیهوده باز دارد. (1)
ج) تحریف معنوی قرآن کج فهمی و تفسیر به رأی طبیعی است که وقتی این جایگاه بی بدیل نادیده گرفته شود منجر به انحرافات، تحریفات و کج فهمیهای بسیاری از آیات خدا خواهد شد و این جاست که قرآن برای کسانی که مرتکب چنین ظلمی شده و قرآن را از اهل بیت علیهم السلام جدا کرده اند جز خسارت نخواهد بود.
این نکته در قرآن به صراحت بیان شده است که قرآن را خداوند فرو فرستاده و او خود نگهدار این کتاب است: انّا نَحنُ نَزَّلْنَا الذِّكروانَا لَهُ لَحَفِظون. (حجر، 9) اهل بیت علیهم السلام همواره کوشیده اند تا قرآن را به عنوان تراز و منبع دائمی معارف و احکام دین مورد تأکید قرار دهند تا نادانان در کیان این کتاب عزیز تردید نکنند و در غوغای نزاع های مذهبی، استواری آن را زیر سؤال نبرند. در نگاه اهل بیت علیهم السلام قرآن محفوظ و ثابت است و هیچ گونه تصرفی در آن نشده است. آنان با هرگونه گزارشی که به ظاهر بر تحریف قرآن دلالت دارد و در استواری آن تردید می افکند مبارزه کرده اند. این روایات که به صورت مستفیض نقل شده چند دسته است:
الف. روایاتی که امت اسلامی را به قرآن ارجاع می دهد و پیش از این به آن اشاره کردیم.
اگر قرآن در عصر ائمه علیهم السلام تحریف شده بود یا امکان تحریف آن در آینده بود معنا نداشت که انسان ها را در فتنه هایی که مانند پاره های شب تاریک به آنان هجوم می آورد به قرآن ارجاع دهند و بگویند قرآن برطرف کننده شبهات، ملجأ و پناهگاه، داروی شفا بخش و آیات آن گنجینه هاست. (2)دائرة المعارف قرآن کریم (5)،
ص: 109
ب. روایاتی که اهل بیت علیهم السلام را همتای قرآن معرفی و از پیامبر نقل می کند که دو چیز گرانسنگ در میان شما برجای می گذارم کتاب خدا و عترتم که اهل بیت علیهم السلام من
هستند. این روایات پرشمار و از راه های گوناگون از جمله از قول امام صادق و دیگر امامان نقل شده و صدوق در کمال الدین آن ها را گزارش کرده است. (1)
همچنین روایاتی که اهل بیت علیهم السلام را با قرآن می داند چنان که در روایتی آمده است: به درستی که خداوند متعالی ما را پاک و معصوم گرداند و ناظران بر آفریده های خود و حجت در روی زمین قرار داد و قرآن را با ما و ما را با قرآن همراه کرد که نه قرآن از ما جدا گردد و نه ما از قرآن. (2)
ج. روایاتی که معیار استواری سنت و به طور اخص روایات اهل بیت علیهم السلام را هماهنگی با قرآن قرار می دهد و به وضوح بر پیراستگی قرآن از تحریف دلالت دارد. (3)
د. روایاتی که در آن ها اهل بیت علیهم السلام به قرآن تمسک کرده و اعتبار سخن خود را با استناد به کلام وحی نمایانده یا گفته اند سخنان ما مستند به قرآن است: إِذَا حَدَّثْتُکُمْ بِشَیْءٍ فَسْأَلُونِی عَنْهُ مِنْ کِتَابِ اَللَّهِ / «وقتی درباره چیزی سخن گفتم از جایگاه آن در قرآن بپرسید»؛ (4)همچنین آن گاه که در وصف قرآن سخن گفته اند و آن را دارای فصل و وصل و ظاهر و باطن دانسته اند (5)به همین کتاب موجود اشاره و بر موجودیت و استواری آن تأکید داشته اند.
ه-. روایاتی که اصل قرآن را مسلّم گرفته؛ ولی درباره تفسیرهای نادرست و تحریف های معنوی آن هشدار داده اند که نشان اهتمام ویژه به نگهداری محتوایی قرآن است. دغدغه اهل بیت علیهم السلام بیش از حفظ الفاظ و کلمات قرآن، درباره حفظ و صیانت محتوایی آن بوده است، چنان که در روایتی از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است: أَکْثَرَ مَا أَخَافُ عَلَی أُمَّتِی مِنْ بَعْدِی رَجُلٌ یُنَاوِلُ اَلْقُرْآنَ یَضَعُهُ عَلَی غَیْرِ مَوَاضِعِهِ / «بیشترین چیزی که از آن برامت خود بیمناکم این است که پس از من قرآن را در جایگاه واقعی و معنای درستش قرار ندهند» (6)یا نسبت به تفسیر به رأی یا بی توجهی به سیاق و صدر و ذیل آیات هشدار داده شده است. (7)
آشنایی با سبک و سیاق آیات
قرآن برای بیان منظور خودگاه از عبارات بسیار ساده گاه از اصطلاحات خاص خود بهره برده است گاه از محکمات و گاه از متشابهات استفاده نموده، گاه صریح و گاه به اشاره منظور خود را بیان کرده است. کسی که برای فهم قرآن به اهل آن رجوع کرده و سبک و سیاق قرآن را بشناسد و قلبا طالب هدایت باشد، در فهم آن معطل نمی ماند.
قرآن کریم هم احسن الحدیث است هم احسن القصص؛ اَللّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ (زمر، 23) نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ (یوسف، 3). قرآن کریم، هم مشهور است هم مستور؛ إِنَّهُ لَقُرءَانٌ كَرِيمٌ * فِى كِتَابٍ مَكْنُونٍ * لاَ يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ (واقعه، 77- 79) قرآن کریم هم قریب است، هم بعید از این رو با دو اسم اشاره ی نزدیک و دور از آن یاد شده است وَ هذا كتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَك (انعام 92)، ذلِكَ الْكِتابُ لَا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ (بقره، 2) و جهت قرب و بعد آن این است که مظهر خدایی است که او هم به بندگان نزدیک است وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ (بقره، 186) هم از علو مرتبه برخوردار است: سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى (اعلی، 1) و خداوند در کتاب خویش تجلی کرده: فَتَجَلَّی لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِی کِتَابِهِ مِنْ غَیْرِ أَنْ یَکُونُوا رَأَوْهُ (1)
قرآن کریم هم کتابی است صامت و هم کلامی است ناطق؛ حضرت علی علیه السلام می فرماید:
فالقرآنُ آمِرٌ زاجِرٌ، و صامِتٌ ناطِقٌ (2) صامت یعنی مقاصد خویش را به طور آشکار بیان نمی کند و تعبیرات آن چند پهلو است.
لاَ تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ فَإِنَّ اَلْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ (3) یعنی فهم مقاصد آن تابع شرایطی است و سخن شناسان باید او را به نطق در آورند. امیر المؤمنین علیه السلام می فرماید:
ذلكَ القرآنَ فاستَنطِقُوهُ، ولن يَنطِقَ، ولكن اُخبِرُكُم عَنهُ (4)
ناطق بودن قرآن از آن روست که این کتاب در هدایتگری خویش قصوری ندارد و کامل است، آیات ناظر به یکدیگرند؛
ويَنطِقُ بَعضُهُ بِبَعضٍ، و يَشهَدُ بَعضُهُ عَلى بَعضٍ (1) قرآن کریم هم نعمت است هم رحمت؛ نعمت است از آن جهت که در سوره ی مبارکه ی الرحمن که سوره ی نعمت ها است به عنوان نخستین نعمت از آن یاد شده است: الرَّحْمَنُ * عَلَّمَ الْقُرْءَانَ، رحمت است؛ زیرا خداوند از او به این عنوان یاد نموده وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْءَانِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ. (اسراء، 82)
قرآن کریم کتابی است که در قیامت هم از بیگانگان شکایت می کند؛ ثَلاَثَهٌ یَشْکُونَ إِلَی اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَسْجِدٌ خَرَابٌ لاَ یُصَلِّی فِیهِ أَهْلُهُ وَ عَالِمٌ بَیْنَ جُهَّالٍ وَ مُصْحَفٌ مُعَلَّقٌ قَدْ وَقَعَ عَلَیْهِ اَلْغُبَارُ لاَ یُقْرَأُ فِیهِ (2)هم از علاقه مندان شفاعت می کند. امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید: اعْلَمُوا أَنَّهُ القُرْآنُ شَافِعٌ مُشَفِّعٌ (3)
قرآن کریم هم ثقیل است هم آسان؛ ثقیل است یعنی خفیف نیست: إِنَّا سَنُلْقِى عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلاً (مزمل، 5)، آسان است وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْءَانَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِن مَّدَّکِرٍ (قمر، 17). آسان است یعنی قابل فهم برای همگان است و فطرت همه ی انسان ها او را می پذیرد.
امیرالمؤمنین علیه السلام آیات قرآن کریم را به سه قسم تقسیم کرده و می فرماید:
إِنَّ اللَّهَ قَسَمَ کَلَامَهُ ثَلَاثَةَ أَقْسَامٍ فَجَعَلَ قِسْماً مِنْهُ یَعْرِفُهُ الْعَالِمُ وَ الْجَاهِلُ وَ قِسْماً لَا یَعْرِفُهُ إِلَّا مَنْ صَفَا ذِهْنُهُ وَ لَطُفَ حِسُّهُ وَ صَحَّ تَمْیِیزُهُ مِمَّنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ وَ قِسْماً لَا یَعْلَمُهُ إِلَّا اللَّهُ وَ مَلَائِکَتُهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ (4) «خداوند کلام خویش را به سه قسم تقسیم کرده؛ بخشی از آن را عالم و جاهل می شناسند و بخش دیگری را جز کسی که صفای ذهن و لطافت حس وصحت تمییز و شرح صدر دارد نمی شناسد و به قسمت دیگر جز خدا و ملائکه و راسخان در علم پی نمی برند.»
تفسیر روشن ساختن مفهوم آیات قرآن و واضح کردن منظور پروردگار است بنابراین، در تفسیر نباید به مدارک ظنی و غیر قابل اطمینان، استناد نمود بلکه باید
به دلایلی تکیه کرد که عقلا و یا شرعا حجیت و اعتبار آن ثابت و مسلّم است زیرا:
اولا: پیروی از دلایل ظنی و غیر یقینی، شرعا ممنوع و نارواست.
و ثانيا: نسبت دادن مطلبی به خدا بدون اذن وی حرام و گناه بزرگ و نابخشودنی است چنان که خداوند می فرماید:
قُلْ اللَّهُ أَذِنَ لَكُمْ أَمْ عَلَى اللَّهِ تَفْتَرُونَ. [يونس، 59.] [به آنان] بگو که آیا [در این گفتار] خدا به شما اذن داده است یا به وی افترا می بندید؟
وَلا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ. [ بنی اسرائیل، 36.] از آن چه علم و آگاهی کامل بر آن نداری پیروی مکن! در این مورد، آیات و روایات فراوانی در دست داریم که انسان را از استناد و عمل نمودن به آن چه که اطلاع دقیقی از آن در دست نیست سخت برحذر می دارد علاوه بر آن، روایات فراوان دیگری از طریق شیعه و سنی به ما رسیده که در قرآن از تفسیر به رأی و سلیقه ای و از تأویلات دلبخواهی شدیداً نهی و جلوگیری می کنند.
با این بیان روشن می شود که در تفسیر قرآن اعتماد نمودن به آرای شخصی مفسرین و پیروی کردن از رأی و نظر آنان صحیح و روا نیست زیرا تبعیت از آرا و نظرات شخصی افراد جز پیروی از ظن و گمان چیز دیگر را به حق و واقعیت نمی رساند إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئاً. (1)
1- ظواهر الفاظ قرآن یکی از منابع و مدارک معتبر تفسیر است
2- عقل فطری و سالم از تأثیرات افکار و سلیقه های شخصی نیز در مسیر تفسیر یکی از منابع قابل تبعیت است زیرا عقل حجت و راهنمای صحیح و معتبر درونی است، همان طور که پیامبر حجت و راهنمای برونی است.
3- دستورها و گفتارهایی که به طور حتم از ناحیه معصوم علیه السلام رسیده، در تفسیر قرآن کاملا دارای اعتبار و قابل تبعیت است زیرا آنان در مسائل دینی مرجع معتبر و اطمینان بخشی هستند و پیامبراکرم صلى الله عليه وسلم نیز لزوم تمسک به گفتار آنان را برای ما به صراحت و قاطعیت اعلان کرده و فرموده است: من در میان شما دو امانت سنگین به یادگار می گذارم که اگر بدانها تمسک بجویید، هرگز به ضلالت و گمراهی نخواهید افتاد.»
1) بیان در علوم و مسائل کلی قرآن، ص 527.
4- اخبار ظنی معتبرهم در تفسیر قرآن قابل استناد و اتکا می باشند. توضیح این که روایات صحیحی که به طور قطع از معصوم علیه السلام صادر گردیده، در تفسیر قرآن بدون شک قابل اتکا و استناد است و استناد کردن به روایات ضعیف هم مسلما جایز و روا نیست ولی آیا از روایات غیر قطعی اما معتبر یعنی از «خبر واحدی» که دارای شرایط حجیت و اعتبار است، می توان در تفسیر قرآن پیروی نمود یا نه؛ مسئله ای است که در میان مفسرین و دانشمندان تفسیر و حدیث، بسیار مورد اختلاف است و به نظر ما این گونه روایات در تفسیر قرآن، قابل اعتماد و تبعیت است و مفسر می تواند در مسیرش به آن ها استناد کند زیرا اقتضای حجیت و اعتبار، همین است. (1)
1- پیامبر اکرم صلى الله عليه وسلم می فرمایند خانه هایتان را با خواندن قرآن نورانی کنید و آن ها را گورستان قرار ندهید چنان که جهودان و ترسایان کردند که در همان کلیساها و معبدهای خود عبادت نمودند و خانههای خود را معطل و بی عبادت گذاردند؛ زیرا وقتی در خانه بسیار قرآن خوانده شود خیرش فراوان گردد و اهل آن توسعه یافته و رشد نمایند و برای اهل آسمان بدرخشند چنان که اختران آسمان برای اهل زمین می درخشند. (2)
2- با قرآن کسی ننشست جز آن که پس از برخاستن با فزونی یا کاستی برخاست: فزونی در راهیابی و کاستی در کوری و گمراهی. بدانید که هیچ کس پس از داشتن قرآن فقر معنوی ندارد و برای هیچ کس پیش از آن غنا و توانگری (معنوی) نیست؛ پس شفای دردهای خود را از آن بخواهید و در سختی های خود از آن یاری جویید، که در آن شفای بزرگترین درد یعنی کفر و نفاق و گمراهی است؛ از خدا به وسیله قرآن چیز بخواهید و با دوستی قرآن رو به خدا کنید. (3)
قرآن کریم، هم کتاب دواء است و هم نسخه ی شفاء؛ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرماید: القرآن هو الدواء (4)
علی علیه السلام فرموده است:
از این کتاب بزرگ آسمانی برای بیماری های خود شفا بخواهید و برای حل مشکلاتتان از آن یاری بطلبید، چرا که در این کتاب درمان بزرگترین دردها است درد کفر و نفاق و گمراهی و ضلالت.
أَلا إِنَّ فِيهِ عِلْمَ مَا يَأْتِي، وَالْحَدِيثَ عَنِ الْمَاضِي، وَ دَوَاءَ دَائِكُمْ، وَ نَظْمَ مَا بَيْنَكُمْ (3) آگاه باشید در این خبرهای آینده است و بیان حوادث اقوام گذشته و درمان بیماری های شما و برنامه نظم زندگی اجتماعی شما.
وَ عَلَيْكُمْ بِكِتَابِ اللَّهِ فَإِنَّهُ الْحَبْلُ الْمَتِينُ وَالنُّورُ المُبِینُ، وَالشِّفَاءُ النَّافِعُ، وَالرِّيُّ النَّاقِعُ، وَالْعِصْمَةُ لِلْمُتَمَسِّكِ، وَالنَّجَاةُ لِلْمَتَعَلِّقِ؛ لَا يَعْوَجُّ فَيُقَامَ، وَلَا يَزِيغُ فَيُسْتَعْتَبَ، وَلَا تُخْلِقُهُ كَثْرَةُ الرَّدِّ، وَ وُلُوجُ السَّمْعِ، مَنْ قَالَ بِهِ صَدَقَ، وَمَنْ عَمِلَ بِهِ سَبَقَ (4) کتاب خدا را محکم بگیرید زیرا رشته ای است بسیار مستحکم و نوری است آشکار دارویی است شفا بخش و پربرکت و آب حیاتی است که عطش تشنگان حق را فرو می نشاند هر کس به آن تمسک جوید او را حفظ می کند و آن کس که به دامنش چنگ زن-د نجاتش می بخشد، انحراف در آن راه ندارد تا نیاز به راست نمودن داشته باشد و هرگز خطا نمی کند تا از خوانندگانش پوزش بطلبد، تکرارش موجب کهنگی و یا ناراحتی گوش نمی گردد و هر قدر آن را بخوانند، شیرین تر و دلپذیرتر خواهد بود کسی که با قرآن سخن بگوید راست می گوید و کسی که به آن عمل کند گوی سبقت را از همگان می برد.
قرآن نسخه شفابخشی است برای بر طرف ساختن ضعف ها و زبونی ها و ترس های بی دلیل اختلاف ها و پراکندگی ها و نیز داروی شفا بخشی است. برای آن ها که از بیماری عشق به دنیا وابستگی به مادیات تسلیم بی قید و شرط در برابر شهوت ها رنج می برند.
آیه شریفه بیان جامعی است برای همه آثار طیب و نیکوی قرآن که در نفوس مؤمنین ترسیم می شود و آن اثر را از همان اولین لحظه ای که به گوش مؤمنین می رسد تا آخرین مرحله ای که در جان آنان استقرار دارد در قلوبشان حک می کند.
این نسخه مانند نسخه های دیگر وقتی مؤثر است که به آن عمل شود و الا صد بار اگر بهترین نسخه های شفا بخش را بخوانیم و روی سر بگذاریم ولی به آن عمل نکنیم، نتیجه ای نخواهیم گرفت.
چهار مرحله از مراحل تربیت و تکامل انسان:
مرحله اول مرحله «موعظه و اندرز» است.
مرحله دوم مرحله پاکسازی روح انسان از انواع رذائل اخلاقی است.
مرحله سوم مرحله هدایت است که پس از پاکسازی انجام می گیرد.
و مرحله چهارم مرحله ای است که انسان لیاقت آن را پیدا کرده است که مشمول رحمت و نعمت پروردگار شود.
وَ قَضَى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَنًا إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلَاهُمَا فَلَاتَقُلَ هُمَا أُفٍ وَلَا تَنهَرْهُمَا وَقُل لَّهُمَا قَوْلًا كَرِيمًا * وَاخْفِضْ هَمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُل رَّبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيرًا [سوره اسراء، آیه 24-23] «و پروردگار تو مقرر داشته است که جز او را نپرستید و به پدر و مادر خود نیکی کنید. اگر یکی از آن دو یا هردو در کنار تو به کهنسالی رسیدند به آنان کلمه ای ناخوشایند مگوی، و با آنان پرخاشگری مکن و با ادب و احترام با آنان سخن بگوی * و از سر مهربانی بال فروتنی را برای آن دو بگستر و بگو پروردگارا، بر آنان رحمت آور چنان که مرا در کودکی پروردند.»
«قضی» از ماده «قضاء» در اصل به معنی جدا ساختن چیزی است یا با عمل و یا با سخن و بعضی گفته اند در اصل به معنی پایان دادن به چیزی است و هر دو معنی در واقع قریب الافق می باشند.
«قرطبی» ضمن بیان شش معنی برای قضی» در این آیه می گوید:
«قضاء» به معنی «امر» و فرمان مانند وَ قَضى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ (1)
منظور از «و قضی ربک» قضای تشریعی است که متعلق به احکام و مسائل تشریعی می شود یعنی حکم قاطع نمودن و این قضاء همان طور که شامل اوامر خدا می شود شامل نواهی او نیز می گردد. (2)
مفسران معانی «قضاء» را تا سیزده مورد هم گفته اند (3)لکن در حقیقت غالب معانی بیان شده از قبیل «اشتباه» مصداق به «مفهوم است، چه این که هر یک از این ها مصداقی است برای آن معنی کلی و جامع یعنی پایان دادن و جدا ساختن». (4)
«قضاء» مفهوم مؤکدتری از امر دارد و امر و فرمان قطعی و محکم را می رساند و این نخستین تأکید در این مسئله است. (5)
«راغب» در کتاب مفردات می گوید: «اُف» در اصل به معنی هر چیز کثیف و آلوده است و به عنوان توهین نیز گفته می شود این کلمه تنها معنی اسمی ندارد، بلکه فعل از او نیز ساخته می شود مثلاً می گویند: «أففتُ بكذا» یعنی من فلان چیز را آلوده شمردم و از آن اظهار نفرت کردم.
از جمع بندی نظر مفسران و قرائن دیگر چنین استفاده می شود که این کلمه در
اصل «اسم صوت» بوده است، (صدایی که انسان به هنگام اظهار نفرت یا ابراز تالم و درد جزئی و یا فوت کردن چیز آلوده ای از دهانش خارج می شود).
سپس این اسم صوت به صورت کلمه ای درآمده و حتی افعالی از آن مشتق شده است و در ناراحتی های جزئی و یا اظهار تنفر به خاطر مسائل کوچکی، به کار رفته، معانی مختلفی که در بالا ذکر شد به نظر می رسد از مصداق های همین معنی جامع و کلی بوده باشد.
به هر حال، آیه فوق می خواهد در یک عبارت کوتاه و در نهایت فصاحت و بلاغت این معنی را برساند که احترام پدر و مادر چندان زیاد است که حتی نباید در برابر آن ها کمترین سخنی که دلیل بر ناراحتی از آن ها و یا بی میلی و تنفر بوده باشد بر زبان جاری ساخت. (1)
«خَفْض» بر وزن «خشم» در اصل به معنی پایین آوردن است و «جناح» به معنی بال می باشد. بنابراین «وَاخَفض جناح» کنایه از تواضع آمیخته با محبت است، همان گونه که پرندگان هرگاه می خواهند به جوجه های خود اظهار محبت کنند بال و پرخود می گسترانند و آن ها را زیر بال و پر می گیرند تا هم در برابر حوادث احتمالی مصون بمانند. (2)
«اذِلَّةٍ» جمع «ذلول» و «ذلیل» از ماده « ذُلّ» (بر وزن خر) در اصل به معنی نرمی و ملایمت و تسلیم است. (3)
مسئله «امر به اخلاص در پرستش» بزرگ ترین اوامر دینی و اخلاص در عبادت از واجب ترین واجبات شرعی است هم چنان که در مقابل شرک ورزیدن به خدای
عز و جل بزرگترین گناه است و به همین جهت فرمود: «خدا نمی آمرزد این گناه را که بدو شرک بورزند و پائین تر از آن را از هر که بخواهد می آمرزد».
و ما اگر یک یک معاصی را تحلیل و تجزیه کنیم خواهیم دید که برگشت تمامی گناهان به شرک است زیرا اگر انسان غیر خدا یعنی شیطان های جنی و انسی و یا هوای نفس و یا جهل را اطاعت نکند هرگز اقدام به هیچ معصیتی نمی کند و هیچ امر و نهیی را از خدا نافرمانی نمی کند پس هر گناهی اطاعت از غیر خدا است و اطاعت هم خود یک نوع عبادت است، هم چنان که در آیات زیر اطاعت شیطان را پرستش وی خوانده و فرمود: أَلَم أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَنْ لَا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ (1)و نیز فرمود: أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَواهُ. (2)
نیکی کردن به والدین، از مهمترین واجبات بعد از توحید و عقوق بعد از شرک از بزرگترین گناهان کبیره است.
وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً این جمله عطف است بر جمله قبلی و معنایش چنین است «پروردگارت چنین حکم رانده که: تحسنوا بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً و احسان در فعل، مقابل بدی و آزار است. معلوم می شود مسئله احسان به پدر و مادر بعد از مسئله توحید خدا واجب ترین واجبات است هم چنان که مسئله عقوق بعد از شرک و رزیدن به خدا از بزرگترین گناهان کبیره است و به همین جهت این مسئله را بعد از مسئله توحید و قبل از سایر احکام اسم برده و این نکته را نه تنها در این آیات متذکر شده، بلکه در موارد متعددی از کلام خود همین ترتیب را به کار بسته.
در سوره انعام پیرامون تفسیر آیه 151 که شبیه به آیه مورد بحث است گفته شدکه رابطه عاطفی میان پدر و مادر از یک طرف و میان فرزندان از طرف دیگر از بزرگترین روابط اجتماعی است که قوام و استواری جامعه انسانی بدانها است و همین وسیله ای است طبیعی که زن و شوهر را به حال اجتماع نگه داشته و نمی گذارد از هم جدا شوند، بنابراین از نظر سنت اجتماعی و به حکم فطرت، لازم است آدمی پدر و مادر خود را احترام کند و به ایشان احسان نماید زیرا که اگر این حکم در اجتماع جریان نیابد و فرزندان با پدر و مادر خود معامله یک بیگانه را بکنند قطعا آن عاطفه از بین رفته و شیرازه اجتماع به کلی از هم گسیخته می گردد.
حکم به احسان اختصاص به دوران کهولت ندارد
اگر حکم را اختصاص به دوران پیری پدر و مادر داده از این جهت بوده که پدر و مادر در آن دوران سخت ترین حالات را دارند و بیشتر احساس احتیاج به کمک فرزند می نمایند زیرا از بسیاری از واجبات زندگی خود ناتوانند و همین معنا یکی از آمال پدر و مادر است که همواره از فرزندان خود آرزو می کنند، آری روزگاری که پرستاری از فرزند را می کردند و روزگار دیگری که مشقات آنان را تحمل می نمودند و باز در روزگاری که زحمت تربیت آن ها را به دوش می کشیدند، در همه این ادوار که فرزند از تامین واجبات خود عاجز بود آن ها این آرزو را در سر می پروراندند که در روزگار پیری از دستگیری فرزند برخوردار شوند.
پس آیه شریفه نمی خواهد حکم را منحصر در دوران پیری پدر و مادر کند، بلکه می خواهد وجوب احترام پدر و مادر و رعایت احترام تام در معاشرت و سخن گفتن با ایشان را بفهماند حال چه در هنگام احتیاجشان به مساعدت فرزند و چه در هر حال دیگر و معنای آیه روشن است. (1)
افّ که در آیه مورد بحث از آن نهی شده، همان کلمه و حرکتی است که ناخشنودی شخص را نشان می دهد و از کراهت و سختی او درباره طرف مقابل حکایت می کند. در روایات، از اف به کمترین چیزی که سبب عقوق والدین است، یاد می شود نهر» در این آیه نیز به معنای تند شدن فریاد زدن، بالا بردن دست به نشانه اعتراض و «قول «کریم به سخن نرم، فرمان برداری از آنان، صدا نکردن پدر و مادر به اسم، ترک ناسزا و فحش به آنان، پیشی نگرفتن از ایشان، ننشستن پیش از آنان و «خفض جناح ذلّ» در آیه بعد به معنای اطاعت از پدر و مادر و عدم مخالفت از خواسته های ایشان خاکساری و تواضع نزد آنان رأفت و رحمت و نرمی در حق ایشان دانسته شده است. (2)
در حقیقت آیات مورد بحث قسمتی از ریزه کاری های برخورد مؤدبانه و فوق العاده احترام آمیز فرزندان را نسبت به پدران و مادران بازگو می کند:
الف) از یک سو انگشت روی حالات پیری آن ها که در آن موقع از همیشه نیازمندتر
به حمایت و محبت و احترامند گذارده می گوید کمترین سخن اهانت آمیز را به آن ها مگو!
آن ها ممکن است بر اثر کهولت به جایی برسند که نتوانند بدون کمک دیگری حرکت کنند و از جا برخیزند و حتی ممکن است قادر به دفع آلودگی از خود نباشند، در این موقع آزمایش بزرگ فرزندان شروع می شود.
آیا وجود چنین پدر و مادری را مایه رحمت می دانند و یا بلا و مصیبت و عذاب آیا صبر و حوصله کافی برای نگهداری احترام آمیز از چنین پدرو مادری را دارند و یا هر زمان با نیش زبان با کلمات سبک و اهانت آمیز و حتی گاه با تقاضای مرگ او از خدا قلبش را می فشارند و آزار می دهند؟
ب) از سوی دیگر قرآن می گوید: در این هنگام به آن ها اف مگو، یعنی اظهار ناراحتی و ابراز تنفر مکن و باز اضافه می کند با صدای بلند و اهانت آمیز و داد و فریاد با آن ها سخن مگو و باز تاکید می کند که با قول کریم و گفتار بزرگوارانه با آن ها سخن بگو که همه آن ها نهایت ادب در سخن را می رساند که زبان کلید قلب است.
ج) از سوی دیگر دستور به تواضع و فروتنی می دهد تواضعی که نشان دهنده محبت و علاقه باشد و نه چیز دیگر.
د) سرانجام می گوید: حتی موقعی که رو به سوی درگاه خدا می آوری پدر و مادر را (چه در حیات و چه در ممات) فراموش مکن و تقاضای رحمت پروردگار برای آن ها بنما.
مخصوصا این تقاضایت را با این دلیل همراه ساز و بگو «خداوندا همان گونه که آن ها در کودکی مرا تربیت کردند تو مشمول رحمتشان فرما»؟
نکته مهمی که از این تعبیر علاوه بر آن چه گفته شد استفاده می شود این است که اگر پدر و مادر آن چنان مسن و ناتوان شوند که به تنهایی قادر بر حرکت و دفع آلودگی ها از خود نباشند، فراموش نکن که تو هم در کودکی چنین بودی و آن ها از هر گونه حمایت و محبت از تو دریغ نداشتند محبت آن ها را جبران نما.
و از آن جا که گاهی در رابطه با حفظ حقوق پدر و مادر و احترام آن ها و تواضعی که بر فرزند لازم است ممکن است لغزشهایی پیش بیاید که انسان آگاهانه یا ناآگاه به سوی آن کشیده شود در آخرین آیه مورد بحث می گوید پروردگار شما به آن چه در دل و جان شما است از شما آگاه تر است رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما فِي نُفُوسِكُمْ چرا که علم او در همه زمینه ها حضوری و ثابت و ازلی و ابدی و خالی از هرگونه اشتباه است در حالی که علوم شما واجد این صفات نیست.
بنابراین اگر بدون قصد طغیان و سرکشی در برابر فرمان خدالغزشی در زمینه احترام و نیکی به پدر و مادر از شما سرزند و بلافاصله پشیمان شدید و در مقام جبران
برآئید مسلما مشمول عفو خدا خواهید شد اگر شما صالح باشید و تو به کار خداوند توبه کاران را می آمرزد» إِنْ تَكُونُوا صالِحِينَ فَإِنَّهُ كَانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُوراً. (1)
رعایت حقوق والدین از سوی فرزندان یکی از مباحث اخلاقی مطرح شده در قرآن کریم است که در زبان قرآن از آن به «ب» و «احسان به والدین (نیکی به والدین) یاد می شود. وجود این بحث در قرآن کریم ما را بر آن داشت تا در این مقاله به بررسی اجمالی آیات مرتبط با این موضوع و فهم موضع قرآن درباره ی آن بپردازیم.
در لغت «حق» را «قرار گرفتن چیزی در جایی که شایسته ی آن است» و نیز «امری ثابت که انکار آن جایز نیست معنا کرده اند «حقوق» نیز جمع حق است و با در نظر گرفتن این که به والدین اضافه شده منظور از آن همه ی امور ثابت (اخلاقی) است که باید چنان که شایسته ی والدین است به جای آورده شوند و تخطی از آن ها نیز جایز نیست و البته سزاوارترین افراد برای رعایت این حقوق، فرزندان آن ها هستند. از «رعایت حقوق والدین» به «احترام به والدین» و یا «نیکی (نیکوکاری) به (با) والدین» نیزیاد می شود.
مطالعه ی متون دینی مختلف نشان می دهد که احترام به پدر و مادر همواره به عنوان فضیلتی اخلاقی در حوزه ی مسائل دینی مطرح بوده است. در عهد عتیق (تورات) می بینیم که حضرت یعقوب از برخی فرزندانش به خاطر انجام اعمالی که آبروی ایشان را خدشه دار کرده است بیزاری می جوید و آن ها را سرزنش می کند (2)همچنین در بین ده فرمانی که خداوند به حضرت موسی وحی فرموده بود این فرمان نیز وجود داشت که: «پدر و مادر را احترام کن تا در سرزمینی که خداوند به تو خواهد بخشید، عمر طولانی داشته باشی» (3)در عهد جدید (انجیل) نیز دیده می شود که حضرت عیسی علیه السلام بزرگان یهود را به خاطر تحریف فرمان یاد شده مورد عتاب قرار می دهد (4)همچنین در انجیل لوقا از این که مسیح علیه السلام همواره مطیع والدین خود بود سخن رفته است. (5)
در دین اسلام نیز علاوه بر متن مقدس آن یعنی قرآن کریم که ذکر آن خواهد آمد در سخنان پیشوایان دینی آن هم به موضوع رعایت حقوق والدین توجه فراوانی شده است؛ چنان که پیامبر مکرم اسلام صلی الله علیه و آله بر (نیکویی) به والدین» را پس از «نماز اول وقت» و پیش از «جهاد در راه خدا» به عنوان یکی از محبوب ترین اعمال در نزد خداوند معرفی فرموده اند (1). همچنین ایشان در روایتی دیگر حقوق والدین را بر فرزندان چنین بیان فرموده اند که فرزند نباید والدین خود را به نام صدا بزند و در راه رفتن و نشستن بر آن ها سبقت گیرد و موجب توهین دیگران به ایشان شود. (2)
آیات قرآن را برحسب چگونگی پرداختن به موضوع حقوق والدین می توان به دو گروه تقسیم کرد درگروه اول مدلول مستقیم آیات بحث حقوق والدین است. (3)
اما در گروه دوم آیات بحث اصلی آیه حقوق والدین نیست و فقط مضمون آن ها با این موضوع مرتبط است؛ مثلاً آیات 135 سوره ی نساء، 141 سوره ی ابراهیم، 14 و 32 سوره ی مریم، 28 سوره ی نوح و 102 سوره ی صافات. (4)
وجود مفاهیمی چون «احسان به والدین» (بقره، 83) «بربه والدین» (مریم، 14) و سفارش شدن انسان به والدینش (عنکبوت، 8) در آیات گروه اول ما را به وجود بحث حقوق والدین در قرآن رهنمون می شود در این آیات توصیه به رعایت حقوق والدین و بیان وظایف فرزندان (و در واقع بیان مصادیق این حقوق) نمود دارد.
بنا بر آیات قرآن مجید والدین از اموال فرزندان درگذشته ی خویش ارث می برند و این امریکی دیگر از حقوق والدین است که فرزندان در وصیت خود پیش از مرگ و یا بازماندگان آن ها پس از مرگشان باید به آن توجه کنند و آن را به انجام برسانند.
كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِن تَرَكَ خَيْرًا الْوَصِيَّةُ لِلْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ (5) بر شما فرض است که چون نشانه های مرگ شما آشکار شود اگر مال [قابل
1) صحیح بخاری، ج1، ص 134، كتاب مواقيت الصلاة.
2) کافی، ج20، ص 159، باب البر بالوالدين.
3) 1- بقره: 83، 180، 215؛ 2- نساء: 11، 36؛ 3- انعام: 151؛ 4- اسراء: 23- 24؛ 5- عنکبوت: 8؛ 6- لقمان: 14، 15؛ 7- احقاف: 15.
4) برای بررسی این دو دسته از آیات رک،بحارالانوار، ج 71، ص 22 23 المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الكريم، ص 764؛ فرهنگ موضوعی قرآن مجید، ص 404.
5) سوره بقره، آیه 180.
توجهی] در اختیار دارد به نحو عادلانه ای آن را برای والدین و نزدیکان خود وصیت کند که این امر بر پرهیزکاران الزامی است.
از این گذشته، آیه ی 11 سوره ی مبارکه ی نساء هم به نسبت اموالی که وارثان، از جمله والدین به ارث خواهند برد اشاره کرده است.
ممکن است مطالب گذشته این نکته را به ذهن متبادر سازد که لازمه ی احترام به والدین اطاعت مطلق از ایشان در تمامی امور است، اما باید گفت که از دیدگاه قرآن چنین روشی در برخورد با ایشان صحیح نیست. بنا بر آیات قرآن احترام به پدر و مادر و رعایت حقوق ایشان در جای خود محفوظ است، اما اطاعت از ایشان و حفظ منافع آنان تنها تا جایی واجب است که به خروج فرزندان از دایره ی عبودیت الاهی و مسیر حق و عدالت منتهی نشود چنان که آیه ی 135 سوره ی مبارکه ی نساء افراد را به برپایی قسط عدل و داد و شهادت دادن به حقیقت و راستی امر می کند حتا اگر برضد خود و یا والدین و نزدیکانشان تمام شود: ... کُونُواْ قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاء لله وَلَوْ عَلَی أَنفُسِکُمْ أو الْوَالِدَیْنِ وَالأَقْرَبِینَ....
افزون براین آیه ی 8 سوره ی مبارکه ی عنکبوت به صراحت انسان را از این که در برابر تلاش والدینش در شرک ورزیدن او به خداوند عقب نشینی کند و به خدا مشرک شود نهی کرده است، چنان که با آوردن عبارت «الی مرجعکم» (بازگشت شما به سوی من است) نیز بر شدت این نهی افزوده چرا که یادآور گرفتار شدن به عذاب اخروی الاهی در صورت شرک به اوست:
وَوَصَّيْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَيْهِ حُسْنًا وَإِن جَاهَدَاكَ لِتُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلَا تُطِعْهُمَا إِلَى مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ [ عنكبوت، 8] به انسان سفارش کردیم که به والدینش نیکی کند و اگر آن دو سعی کردند که چیزی را که به آن علم نداری شریک من قرار دهی از آن ها اطاعت نکن، [آگاه باش] که به سوی من باز خواهید گشت و شما را به آن چه می کردید آگاه خواهم ساخت.
اما خداوند در آیه ی 15 سوره ی مبارکه ی لقمان به این نکته اشاره می کند که عدم اطاعت فرزند از والدین در اموری که موجب خلل و سستی در ایمان و اعتقادش به خداوند می شود مجوز بدرفتاری او با ایشان و ترک اطاعت وی از آن ها در امور غیر اعتقادی نمی شود.
قرآن در همین باره به ارائه ی الگویی از والدینی می پردازد که فرزندان خود را به اطاعت امر خدا فرا می خوانند و فرزندان نیز خالصانه از این دعوت اطاعت می کنند. آیه ی 102 سوره ی مبارکه صافات به داستان مشهور حضرت اسماعیل علیه السلام در
اطاعت از امر پدرش، مبنی بر ذبح کردن او به فرمان الاهی اشاره می کند: ... قَالَ یَا بُنَیَّ إِنِّی أَرَی فِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ مَاذَا تَرَی قَالَ یَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ.
گفت: پسرم در خواب دیدم که تو را ذبح می کنم در این باره چه نظری داری؟ گفت: ای پدر، آن چه را که به آن فرمان داده شده ای انجام بده که به خواست خداوند [در سختی ها و امتحان های الاهی] مرا از صابران خواهی یافت.
در مقابل آیه ی 17 سوره ی مبارکه ی احقاف از کسی صحبت می کند که بالحنی عتاب آمیز والدین خود را به خاطر آن که وی را به ایمان آوردن به وعده های الاهی دعوت می کردند مورد خطاب قرار می دهد و از اطاعت ایشان سرباز می زند:
وَ الَّذِی قَالَ لِوَالِدَیْهِ أُفٍّ لَّکُمَا أَتَعِدَانِنِی أَنْ أُخْرَجَ وَ قَدْ خَلَتِ الْقُرُونُ مِن قَبْلِی... و آن که به والدینش گفت اف بر شما باد! آیا مرا وعده می دهید که [زنده از گور] بیرون آورده شوم در حالی که نسل های زیادی] پیش از من بوده اند [و زنده از گور بیرون نشدند]...
برخی گفته اند (1)که والدین را بر فرزند هشتاد حق است: چهل، در حال حیات ایشان و چهل در حال ممات آن ها اما آن چهل که در حال حیات است، ده تا به تن، ده تا به زبان، ده تا به دل و ده تا به مال است.
آن ده که به تن است؛ عبارت است از:
به آنان خدمت کند،
حرمتشان را نگه دارد؛
جلو ایشان ننشیند؛
فرمان آن ها را اگر شرع نهی نکرده انجام دهد و از نهی شان، اگر واجب نیست، خودداری کند؛
روزه مستحبی را با اجازه آنان بگیرد؛
چون ظاهر شوند برخیزد و تا اجازه ندهند ننشیند؛
بی رضای ایشان به سفر (غیر واجب عینی) نرود؛
در وقت راه رفتن، پشت سر آنان حرکت کند؛
همیشه با مهربانی به آنان بنگرد؛
همواره آماده خدمت کردن به آنان باشد.
1) این بیان از قول شخصی به نام اربعین سلیمانی در کتاب حقوق والدین آورده شده و برای ما معلوم نشد که ایشان کیست لکن چون محتوای این حقوق همگی مطابق با آیات و روایات است آن را بیان می کنیم.
اما آن ده حق که به زبان است، عبارت اند از:
با آنان به نرمی سخن بگوید؛
صدای خود را بر آن ها بلند نکند؛
گستاخی و پرچانگی نکند؛
آنان را به نام نخواند بلکه مثلاً بگوید پدر جان، پدر بزرگوارم؛
سخن ایشان را قطع نکند؛
گفته ایشان را رد نکند؛
به امرونهی آنان را خطاب نکند؛
همیشه آنان را دعا کند؛
به آن دو اف نگوید و روی خود را از آنان برنگرداند؛
با ایشان مؤدبانه سخن بگوید.
اما آن ده چیزکه به دل است، عبارت اند از:
همیشه نسبت به آن دو نرم دل باشد و ترحم کند؛
همواره آنان را دوست بدارد اگر چه از حیث اقتصادی در مضیقه باشند؛
به شادی آنان شاد باشد؛
در غم آن دو شریک و غمخوارشان باشد؛
با دشمنان آن ها دوستی نکند که آن دو می رنجند؛
از بدگویی یا کج خویی آنان نرنجد؛
اگر به او ستم کردند بر آنان خشم نگیرد حتی اگر او را زدند، دستشان را ببوسد؛
هر چند حق آن دو را رعایت می کند اما باز هم بیم تقصیر داشته باشد؛
همیشه در دل قصد کسب رضای آنان را بنماید؛
در دل، طول عمر آنان را بخواهد، هر چند از زحمت و فقر و بیماری آن دو به تنگ آمده باشد.
اما آن ده چیز که به مال تعلق دارد عبارت اند از:
لباس آن دو را پیش از لباس خود تهیه کند؛
آنان را از طعام خویش بلکه بهتر بخوراند زیرا در هر انفاقی، آنان جلوترند؛
قرض آن دو را بدهد؛
مخارج سفرشان را چه واجب و چه مستحب، از زیارت بدهد؛
اگر فوت کردند و حج و نمازیا روزه دارند از جانب آن دو نایب بگیرد یا خود انجام دهد؛
با مال خود به آن دو عزت بخشد؛
7- اگر مسکن ندارند، برایشان تهیه کند یا اجاره خانه شان را بدهد؛
از مال خود در اختیارشان بگذارد که هرگاه نیاز یابند رفع نیاز کنند؛
امور گوناگون آنان را انجام دهد یا مخارج آن ها را بپردازد؛
مال خود را مال ایشان بداند و هرچه از اموال او بردارند یا تصرف کنند، به روی آنان نیاورد.
اما آن چہل حق که بعد از وفات ایشان است؛ عبارت اند از:
در غسل و کفن و دفنشان تسریع کند؛
از هزینه زیاد کفن و دفن آن ها ناراحت نشود؛
مراسم تدفین آنان را به دستور شرع انور انجام دهد؛
4 . طبق وصیتشان عمل کند و خلاف آن را انجام ندهد؛
5 . شب دفن نماز وحشت بخواند و آنان را دعا کند؛
مخارج و هزینه های مراسم را بپردازد و از انجام دهندگان و کمک کنندگان سپاس گزاری نماید؛
حساب آنان را فوراً تسویه کند تا گرفتار دین نباشند؛
اگر سفارش به ثلث کرده فوراً جدا کنند و حق هر وارث را به خودش دهند؛
برای آن ها هر روز قرآن بخواند؛
بعد از هر نماز برای آن ها دعا کند به ویژه در نماز شب و اوقات دعا؛
هر روز به نیابت آن ها صدقه بدهد؛
اگر توانست هر روز نماز والدین را بخواند؛
بر مصایب آنان صبر نماید؛
قضای نمازهای واجب او را بخواند یا اجیر بگیرد؛
روزه های مانده او را قضا کند یا اجیر بگیرد؛
به زیارت قبر آن ها برود که ثوابی برابر حج دارد؛
در قبرستان، آیة الکرسی و قرآن بخواند و صلوات بفرستد و برای آنان هدیه کند؛
هنگامی که به زیارت مشاهد مشرفه می رود به نیابت آنان هم زیارت کند؛
به نیابت از آنان عمره به جای آورد و اگر در حج واجب است، در وقت فراغت طواف کند؛
اگر حج واجب خود را انجام داده و توانایی دارد به نیابت از آنان حج واجب برود؛
اگر کسی را ناراحت کرده اند یا بر شخصی ستمی روا داشته اند، با زبان یا وجه یا هر امر دیگر او را راضی کند؛
به عنوان رد مظالم و جهی را به فقیر بدهد تا اگر حقی از کسی به گرنشان است ادا شود؛
تا حد امکان اگر مجلس روضه و عزاداری به صورت هفتگی یا ماهانه داشته است، آن را ادامه دهد؛
اگر طعام سالیانه داشته و یا گوسفندی قربانی می کرده، سنت های خوب او را به پا دارد؛
اگر کار خیر ناتمامی از او مانده، به اتمام برساند؛
اگر آنان مالی را غصب کرده اند و بداند باید برای خلاصی شان آن را به صاحبانش رد کند؛
اگر خمس یا زکات بدهکارند، حتما آن را رد کند؛
به پدر و مادر کسی بد نگوید که به پدر و مادرش بد بگویند؛
کاری نکند که بدگویی مردم را درباره پدر و مادرش به دنبال داشته باشد؛
با مردم به نیکی رفتار نماید تا پدر و مادر او را دعا کنند؛
دوستان و آشنایان پدر و مادرش را احترام کند؛
احتمال گرفتاری آن ها را بدهد و در صدد نجاتشان برآید؛
آثار به جا مانده از آنان را حفظ نماید؛
به جای پدر و مادر به زیارت، عمو عمه دایی و خاله برود و خوبی های پدرو مادرش به آنان را نیز او به نیابت انجام دهد؛
اگر در حال حیات در حق آن دو کوتاهی کرده بعد از فوتشان بکوشد تا رضایتشان را به دست آورد؛
دعا برای ترفیع درجات آن ها؛
خیرات، مبرّات و صدقات را برای آنان تداوم بخشد و فراموش نکند؛
احترام اسامی و قبورآنان را بهتر از زمان حیاتشان داشته باشد و نگذارد کسی آنان را به بدی یاد کند؛
چنان چه آنان مؤمن بوده اند، شوق لقای آن ها را داشته باشد؛ همان گونه که ائمه شوق پدران خود را داشتند؛
چنان چه قبر آنان ویران شده، ترمیم نماید. (1)
1) برگرفته از حقوق والدین، ص 139
این احسان و خیرخواهی و خدمت به پدر و مادر را باید به عنوان تشکر و سپاس از زحمات طاقت فرسای آنان انجام دهد و گمان نکند که در حق آنان تفضل می کند و یا بر آن ها منت بگذارد.
حق پدر و مادر به حدی بزرگ و زیاد است که هرگز انسان نمی تواند تمام و کمال زحمات و محبت های آنان را جبران کند
انسان باید همواره خود را در انجام شکر واقعی، مقصر بداند؛ هم چنان که در انجام شکرالهی آن گونه که سزاوار نعمت های بیکران اوست، همه انبیا و اولیا قاصرند و دیگران نه تنها قاصرند، بلکه مقصرند.
همان گونه که در شکر نعمت های الهی نباید به زبان و تعظیم اکتفا کرد، بلکه باید با اطاعت و عمل نیز خدا را سپاس گفت، در مقابل الطاف و محبتهای پدر و مادر هم باید عملاً تشکر کرد و آن چه را که سزاوار مقام آنان است؛ از احترام و خدمت و کمک به عنوان تشکر، دریغ نکرد.
تأکید قرآن بر ذکر احسان و مراعات پدر و مادر در سطح توحید و نفی شرک و عبادت و پرستش و شکر نعمت های الهی به روشنی این مطلب را ثابت می کند که عدم رعایت حق آنان بزرگ ترین گناه پس از شرک به خداوند است و لذا آن را در (سوره اسراء) در ردیف گناهان کبیره ذکر فرموده است.
به عنوان نمونه به چند قسمت اشاره می کنیم:
در پنج آیه از قرآن مجید (1)نیکی به والدین بلافاصله بعد از مسئله توحید قرار گرفته این هم ردیف بودن بیانگر این است که اسلام تا چه حد برای پدر و مادر احترام قائل است.
1) لا تَعْبُدُونَ إِلَّا ا إِلا اللَّهَ وَبِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً (سوره بقره، آیه 83) وَاعْبُدُوا اللَّهَ وَلَا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إحْساناً (سوره نساء، آیه 36)، أَلا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً (سوره انعام، آیه 151) وَقَضَى رَبُّكَ أَلا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَبِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً (سوره اسراء، آیه 23). يا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ وَوَصَّيْنَا الْإِنْسانَ بِوَالِدَيْهِ (سوره،نعمان، آیه 13، 14) از این آیات معلوم می شود که عقوق والدین بعد از شرك به خدا در شمار بزرگترین گناهان و یا خود این از بزرگترین آن ها است و از آن طرف هم معلوم می شود که واجب ترین واجب ها احسان به پدر و مادر است.
اهمیت این موضوع تا آن پایه است که هم قرآن و هم روایات صریحا توصیه می کنند که حتی اگر پدر و مادر کافر باشند رعایت احترامشان لازم است.
شکرگزاری در برابر پدر و مادر در قرآن مجید در ردیف شکرگزاری در برابر نعمت های خدا قرار داده شده است.
قرآن حتی کمترین بی احترامی را در برابر پدر و مادر اجازه نداده است.
با این که جهاد یکی از مهمترین برنامه های اسلامی است، مادامی که جنبه وجوب عینی پیدا نکند یعنی داوطلب به قدر کافی باشد، بودن در خدمت پدر و مادر از آن مهم تر است و اگر موجب ناراحتی آن ها شود، جایز نیست. (1)
لزوم نیکی به والدین اختصاص به شریعت اسلام ندارد بلکه در طول تاریخ و در شرایع آسمانی همواره مورد تأکید قرار گرفته است. قرآن در سوره بقره، آیه 83 وجوب احسان به والدین را پیرو عبادت خداوند جزء پیمان ها و وظایف حتمی بنی اسرائیل شمرده است.
1- از بعضی آیات این درس مهم را از انبیاء می آموزیم خداوند در مورد یحیی - علیه السلام- می فرماید: وَ بَرَّا بِوَالِدَيْهِ (سوره مریم آیه 14) و در مورد عیسی می فرماید: وَبَرا بوالِدَتِي وَلَمْ يَجْعَلْنِي جَبَّاراً شَقِيَّا (سوره مریم آیه 32) «خداوند مرا نسبت به مادرم نیکوکار قرار داده است و جبار و شقی قرار نداده است.»
2- حضرت نوح علیه السلام برای پدر و مادر خود چنین دعا می فرماید: رَبِّ اغْفِرْلِی وَ لِوَالِدَيَّ وَمِنْ دَخَلَ بَيْتِيَ مُؤْمِناً وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَلَا تَزِدِ الظَّالِمِينَ إِلَّا تَبَاراً (2)خدایا! مرا و پدر و مادرم را و هر که با ایمان وارد خانه من می شود و نیز مردان مؤمن و زنان مؤمن را بیامرز و ستم کاران را جزء برهلاک و عذابشان میفزای.
3- احترام به پدر و مادر از آیه 100 یوسف 12 نیز فهمیده می شود. آن جا که حضرت یوسف با دیدار پدر و مادر خود آن ها را بر تخت خویش نشاند: و رَفَعَ ابَوَيهِ عَلَى العَرشِ.
4- برخورد مؤدبانه اسماعیل با پدرش ابراهیم در مواجهه با پیشنهاد ذبح وی، نمونه دیگری از ادب برخورد با والدین است. او در برابر پیش نهاد ذبح، بدون بهانه آوری به پدر گفت: آن چه پروردگارت به تو فرمان داده، همان را انجام بده که
مرا از بردباران خواهی یافت قالَ بُنَيَّ انّى ارى في المنامِ أَنِّي اذْبَحُكَ فَانظُر ماذا تَرى قال يابَتِ افعل ما تُؤمَرُ سَتَجِدُنى ان شاءَ اللهُ مِنَ الصبرين. (1)
آیه 215 سوره مبارکه بقره فرزندان را به انفاق از اموال خود به والدین و یا انجام اعمال خیر- انفاق عملی- در حق آنان دعوت می کند:
يَسْأَلُونَكَ مَا ذَا يُنْفِقُونَ قُلْ مَا أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْرِ فَلِلْوَالِدَيْنِ وَالْأَقْرَبِينَ وَ... [ای پیامبر] از تو می پرسند که چه انفاق کنند بگو هر مالی که می بخشید پس [بهتر است] به والدین و نزدیکان و... ببخشید.
مفسران، احسان به والدین را شامل این امور دانسته اند: برخورد پسندیده با ایشان به کار بردن جملات زیبا با آنان، تواضع و افتادگی در برابر آن ها، مهربانی با آنان و دعای خیر برای ایشان. (2)
در آیات 23 24 اسراء، برروا نداشتن کمترین اهانت به پدر و مادر گفتار نرم نیکو و سنجیده نهایت فروتنی از سر مهر و شفقت (و نه از سرناچاری)، طلب آمرزش و رحمت الهی و نیز کمک مالی به صورت مصادیق نیکی به پدر و مادر به ویژه در اوان پیری، تأکید شده است.
در پاره ای از آیات نیکی در عواطف، گفتار و رفتار به افراد خاصی از جامعه که توجه بیشتری را می طلبند، همراه با تأکید بیشتر به برخی از آن ها به چشم می خورد. در این میان نیکی به پدر و مادر به سبب این که دست کم بیش از ده بار و به طور معمول پس از توحید به آن سفارش شده است. (3)
در آیه 15 احقاف بر رنج های مادر در دوران بارداری زایمان، شیردهی و کودکی فرزند به صورت عاملی که نیکی به وی را می طلبد، تصریح شده است: ووصينا الانسن بولديه احسنًا حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرهًا و وضَعَتهُ كُرْهًا و حَمَلُهُ وَفِصَلُهُ ثَلَثونَ شَهْرًا حَتَّى
1) سوره صافات، آیه 102. همان طور که رعایت احترام والدین و مراعات ادب در محضر آنان برای فرزندان لازم شمرده شده در برابر مراعات ادب در برخورد پدر و مادر با فرزندان نیز لازم و پسندیده است. برخی مفسران نظرخواهی ابراهیم علیه السلام از فرزندش اسماعیل درباره فرمان الهی مبنی برذبح او را ادبی از ناحیه پدر در برابر فرزند بر شمرده اند: قَالَ يَبُنَيَّ إِنِّي أَرَي فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانظُرْ مَاذَا تَرَي.....
2) جامع البیان، ج 1، ص 550. همان؛ الدر المنثور، ج 5، ص 259
3) سوره بقره، آیه 83- نساء آیه 36 - انعام، آیه 151.
اذا بَلَغَ أَشُدَّهُ.... این آیه می رساند که باید به مادر بیش از پدر نیکی کرد. در آیاتی که به نیکی به پدر و مادر سفارش شده از پاداش آن و نیز نیکوکار بودن فرزند به سبب آن سخنی نیامده است و این می تواند بدین سبب باشد که احسان یاد شده در برابر زحمات و رنج های پدر و مادر است و نباید انتظار پاداش و ستایش داشت. (1) دعا برای والدین
از وجوه دیگر احترام به پدر و مادر دعا برای ایشان حتی پس از وفات است.
برخی از مفسران ارتباط با دوستان و آشنایان پدر و مادر را نوعی احترام به آنان می دانند. در روایت اهل بیت علیهم السلام «احسان به والدین» به معنای برخورد نیکو و رسیدگی به نیازهای آنان پیش از درخواست و «قول کریم» به معنای طلب مغفرت آمده است.
جناح ذلّ» نیز به نگاه با رأفت و رحمت و ترک نگاه تند و تیز به آنان، بلند نکردن صدا، بالا نبردن دست پیش نیفتادن از آنان معنا شده است. (2)
فخرالدین رازی می گوید: به چند دلیل بعد از وجوب عبادت پروردگار، نیکی به پدر و مادر ذکر شده است:
1- نعمت های پروردگار بالاترین نعمت ها بربنده است و بعد از پروردگار عالم، پدرو مادر که ریشه و سبب وجود فرزند هستند نعمت های برتر عالم می باشند. پس شکر اولین نعمت (خداوند) و بعد از آن شکر نعمت های برتر عالم (پدر و مادر) واجب است.
2- خداوند مؤثر حقیقی در وجود انسان و پدر و مادر مؤثر وجود او در ظاهر (طبیعت) هستند، پس آن جا که نام مؤثر حقیقی ذکر شده، بعد از آن مؤثر ظاهری را آورده است.
3- خداوند در مقابل نعمت های خود از بنده چیزی نمی خواهد، پدر و مادر نیز در مقابل نعمت خود از فرزند چیزی طلب نمی کنند (نه طلب مالی و نه طلب ثوابی) لذا این نعمت آن ها شبیه نعمت خداوند است.
4- خداوند نعمت خود را از بنده اش دریغ نمی دارد اگر چه بدترین گناهان را انجام داده باشد همچنین است جای پدر و مادر که نعمت و فداکاری خود را از کودکشان دریغ نمی دارند هر چند به آن ها بد کرده باشد.
5- پدر مهربان در مال فرزندش تصرف می کند تا سود بیشتری عاید وی شود و از ضایع شدن مال او جلوگیری می کند خداوند نیز در اعمال عبادی بنده خود تصرف
می کند و آن را از آفات دور می سازد و عملش را زیاد تر می نماید، زیرا خود فرموده است مثل کسانی که در راه خدا انفاق می کنند مانند دانه گندمی است که هفت خوشه از آن می روید و در هر خوشه صد دانه گندم وجود دارد.
1- امام صادق خطاب به میسر فرمود ای میسر چندین بار اجل تو فرا رسید اما به علت رسیدگی به خویشاوندانت و به جا آوردن صله رحم، هر بار خداوند آن را به تأخیر انداخت (اگر می خواهی عمرت زیاد شود به دو پیر خود نیکی کن. مراد حضرت والدین او بود). (1)
2- پیامبر خدا صلی الله عله و آله: دو کار است که خداوند در همین دنیا کیفرش را می دهد: تعدّی کردن و نافرمانی والدین. (2)
3- امام صادق: نافرمانی والدین از گناهان کبیره است؛ زیرا خداوند متعال فرزند نافرمان را عصیانگر بدبخت قرار داده است. (3)
4- پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «بترسید از این که عاق پدر و مادر و مغضوب آن ها شوید، زیرا بوی بهشت از پانصد سال راه به مشام می رسد ولی هیچ گاه کسانی که مورد خشم پدر و مادر هستند بوی آن را نخواهند یافت».
5- در حدیث دیگری از امام کاظم علیه السلام می خوانیم: «کسی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و از حق پدر و فرزند سؤال،کرد فرمود: «باید او را با نام صدا نزند (بلکه بگوید پدرم!) و جلوتر از او راه نرود و قبل از او ننشیند و کاری نکند که مردم به پدرش بدگویی کنند» نگویند خدا پدرت را نیامرزد که چنین کردی!
لَو عَلِمَ شَیئاً اَدنی مِنَ الاُفِّ لَنَهی عَنهُ و هُوَ مِن اَدنَی العُقوقِ و مِنَ العُقوقِ أَن یَنظُرَ الرَّجُلُ اِلی والِدَیهِ فَیُحِدَّ النَّظَرَ اِلَیها: اگر چیزی کمتر از «اف» وجود داشت خدا از آن نهی می کرد (اف همان طور که گفتیم کمترین اظهار ناراحتی است) و این حداقل مخالفت و بی احترامی نسبت به پدر و مادر است و از این جمله نظرتند و غضب آلود به پدر و مادر کردن می باشد. (4)
7- در حدیثی از امام صادق علیه السلام می خوانیم که مردی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد من جوان با نشاط و ورزیده ای هستم و جهاد را دوست دارم ولی مادری دارم که از این موضوع ناراحت می شود، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
اِرْجعْ فَكُنْ مَعَ وَالِدَتِكَ فَوَالَّذي بَعَثَنيِ بِالحَقِّ لَاُنْسَها بِكَ لَيْلَةً ، خَيْرٌ مِنْ جِهادٍ في سبيلِ الله سَنَةً؛ «برگرد و با مادر خویش باش قسم به آن خدایی که مرا به حق مبعوث ساخته است یک شب مادر با تو مانوس گردد از یک سال جهاد در راه خدا بهتر است.» (1) 8- پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
إِیّاکُمْ وَعُقُوقَ الْوالِدَیْنِ فَإِنَّ رِیحَ الْجَنَّةِ تُوجَدُ مِنْ مَسِیرَةِ أَلْفَ عامٍ وَلا یَجِدُها عاقٌّ؛ «بترسید از این که عاق پدر و مادر و مغضوب آن ها شوید، زیرا بوی بهشت از پانصد سال راه به مشام می رسد ولی هیچ گاه به کسانی که در مورد خشم پدر و مادر هستند نخواهد رسید.» (2) 9- سید قطب در تفسیر فی ظلال حدیثی به این مضمون از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل می کند که مردی مشغول طواف بود و مادرش را بر دوش گرفته طواف می داد، پیامبر صلی الله علیه و آله را در همان حال مشاهده کرد عرض کرد آیا حق مادرم را با این کار انجام دادم، فرمود: نه حتی جبران یکی از ناله های او را (به هنگام وضع حمل) نمی کند. (3)
روزی مردی نزد پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و عرض کرد: من تمام گناهان را انجام داده ام، ایا راه توبه برای من هست؟ فرمود: آیا پدر و مادرت زنده اند؟گفت: تنها پدرم زنده است. فرمود: به پدر خود احترام و نیکی کن تا خداوند تو را ببخشد. وقتی که آن مرد رفت، حضرت به اطرافیانش فرمود: ای کاش مادرش زنده بود». (4)
10- امام صادق علیه السلام می فرماید نیکی به پدر و مادر از معرفت عمیق شخص به پروردگارش سرچشمه می گیرد زیرا هیچ عبادتی در رساندن یک فرزند به رضایت
1) همان، ص260. البته هنگامی که جهاد جنبه وجوب عینی پیدا کند و کشور اسلامی در خطر قرار گیرد و حضور همگان لازم شود هیچ عذری پذیرفته نیست حتی نارضایی پدر و مادر در مورد سایر واجبات کفایی و همچنین مستحبات، مسئله همان گونه است که در مورد جهاد گفته شد. گاه می شود پدر و مادر پیشنهادهای غیر منطقی و یا خلاف شرع به انسان می کنند بدیهی است اطاعت آن ها در هیچ یک از این موارد لازم نیست ولی با این حال باید با برخورد منطقی و انجام وظیفه امر به معروف در بهترین صورتش با این گونه پیشنهادها برخورد کرد. (توضیحات از آیت الله مکارم در تفسیر نمونه)
2) همان، ص 257
3) في ظلال، ج 5، ص 318
4) بحار، ج 71.
پروردگار متعال، سریع تر و نزدیک تر از نیکی به پدر و مادر مسلمان به خاطر خدا نیست، چون که حقوق والدین از حق خدا ناشی می شود به شرطی که پدر و مادر در راه دین خدا و سنت پیامبر باشند چون چنین پدر و مادری هیچ گاه فرزندشان را از راه خیر به سوی شر و از طاعت به سوی عصیان دعوت نمی کنند، پس در معاشرت با آنان مدارا و ملایمت کن ! اذیت و ناراحتی های آنان را تحمل نما، هم چنان که آنان آزار و اذیت تو را در دوران کودکی به جان خریدند و در خوراک و پوشاک همچنان که خداوند متعال به تو وسعت داده تو هم آنان را در مضیقه قرار مده، چهره ات را از آنان بر مگردان، صدایت را از صدای آنان بالاتر مبر، که این در حقیقت تعظیم خداست و با آنان نیکو سخن بگو و نرم و لطیف باش، همانا که خداوند پاداش نیکو کاران را ضایع نمی کند. (1)
جناب شیخ رجبعلی خیاط رحمه الله علیه گاه به بعضی از افراد اجازه حضور در جلسه های خود را نمی داد و یا شرطی برای آنان می گذاشت. یکی از ارادتمندان شیخ که قریب بیست سال با ایشان بود آغاز ارتباط خود با شیخ را این گونه تعریف می کند: در آغاز هر چه تلاش می کردم که به محضر او راه پیدا کنم اجازه نمی داد تا این که یک روز در مسجد جامع ایشان را دیدم پس از سلام و احوال پرسی گفتم: چرا مرا در جلسات خود راه نمی دهید؟ فرمودند: اول پدرت را را از خود راضی کن بعد با شما صحبت می کنم وقتی پدرم را با التماس و اصرار راضی کردم و خدمت شیخ رسیدم تا مرا دید فرمود: «بارک الله! خوب آمدی، حالا پهلوی من بنشین.» (2)
خدا رحمت کند مرحوم آیت الله سید شهاب الدین نجفی مرعشی را از ایشان سئوال کردند شما چه کردید به این مقام رسیدید؟
ایشان فرمودند: همه این الطاف از یک دعای پدرم بود.
روزی مادرم غذا آماده کرده بود به من فرمود سید شهاب الدین، مادرجان برو پدرت را خبر کن برای ناهار تشریف بیاورند.
من آمدم پشت در اتاق پدرم (سید محمود مرعشی نجفی)، از پشت شیشه نگاه کردم دیدم خواب است خدایا چه کنم او را صدا بزنم که خواب ناز است صدا نزنم که امر مادرم
را اطاعت نکردم با احتیاط و بیصدا وارد شدم آمدم پایین پای بابا و صورتم را کف پای بابا می کشیدم که او تحریک شود و با نوازش صورتم به کف پایش او بیدار شود نه با صدا زدن.
چشمانش را باز کرد لبخندی زد فرمود: سید شهاب الدین تویی بابا؟. عرض کردم بله. غذا آماده است بفرمایید.
بلند شدند نشستند و دست بلند کردند و دعا کردند که خدایا سید شهاب الدین مرا از علوم اهل بیت علیهم السلام سیراب کن من هم گفتم الهی آمین. (1)
1- توحید، در رأس همه ی سفارش های الهی است.
2- خدمتگزاری و احسان به پدر و مادر از اوصاف موحد واقعی است.
3- فرمانِ نیکی به والدین مانند فرمان،توحید قطعی و نسخ نشدنی است.
4- احسان به والدین در کنار توحید و اطاعت از خداوند آمده است تا نشان دهد این کار هم واجب عقلی و وظیفه ی انسانی است، هم واجب شرعی.
5- نسل نو باید در سایه ی ایمان با نسل گذشته پیوند محکم داشته باشند.
6- در احسان به والدین مسلمان بودن آن ها شرط نیست.
7- در احسان به پدر و مادر مادر در اولویت است.
8- نیکی به پدر و مادر را بی واسطه و به دست خود انجام دهیم.
9- احسان بالاتر از انفاق است و شامل محبّت ادب، آموزش، مشورت، اطاعت، تشکر مراقبت و امثال این ها می شود.
10- احسان به والدین حد و مرز ندارد (نه مثل فقیر، که تا سیر شود و جهاد که تا رفع فتنه باشد و روزه که تا افطار باشد.
11- سفارش قرآن به احسان متوجه فرزندان است نه والدین. زیرا والدین نیازی به سفارش ندارند و به طور طبیعی به فرزندان خود احسان می کنند.
12- هرچه نیاز جسمی و روحی والدین بیشتر باشد، احسان به آنان ضروری تر است.
13- پدر و مادر سالمند را به آسایشگاه نبریم، بلکه نزد خود نگهداریم.
14- وقتی قرآن از رنجاندن سائل بیگانه ای نهی می کند، تکلیف پدر و مادر روشن است.
15- هم احسان لازم است هم سخن زیبا و خوب. إحْساناً... (بعد از احسان، گفتار کریمانه مهمترین شیوه ی برخورد با والدین است). (2)
قُلْ يَا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ * وَأَنِيبُوا إِلَى رَبِّكُمْ وَأَسْلِمُواْ لَهُ مِن قَبْلِ أَن يَأْتِيَكُمُ الْعَذَابُ ثُمَّ لَا تُنصَرُونَ * وَاتَّبِعُوا أَحْسَنَ مَا أُنزِلَ إِلَيْكُم مِّن رَّبِّكُم مِّن قَبْلِ أَن يَأْتِيَكُمُ الْعَذَابُ بَغْتَةً وَأَنتُمْ لَا تَشْعُرُونَ. [سوره زمر، آیه 55-53]
«بگو: «ای بندگان من که بر خود اسراف و ستم کرده اید! از رحمت خداوند نومید نشوید که خدا همه گناهان را می آمرزد زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است * و به درگاه پروردگارتان بازگردید و در برابر او تسلیم شوید پیش از آن که عذاب به سراغ شما آید سپس از سوی هیچ کس یاری نشوید! * و از بهترین دستورهایی که از سوی پروردگارتان برشما نازل شده پیروی کنید پیش از آنکه عذاب (الهی) ناگهان به سراغ شما آید در حالی که از آن خبر ندارید!» »
در مورد این آیه، شأن نزول های متعددی نقل شده است، از جمله: از «کلبی» نقل شده که این درباره مشرکین نازل گردیده، به این بیان:
«جوانی گریان، خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و سخت ناراحت بود، می گفت: از خشم خدا می ترسم.
فرمود: شرک آورده ای؟!
گفت: نه.
فرمود: خون ناحق ریخته ای؟
عرض کرد: نه.
فرمود: خدا گناه تو را می آمرزد هر قدر زیاد باشد.
عرض کرد: گناه من از آسمان و زمین و «عرش» و «کرسی» بزرگ تر است.
فرمود: گناهت از خدا هم بزرگ تر است ؟!
عرض کرد: نه، خدا از همه چیز بزرگ تر است.
فرمود: برو (توبه کن) که خدای عظیم گناه عظیم را می آمرزد.
بعد فرمود: بگو ببینم گناه تو چیست؟
عرض کرد: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله از روی تو شرم دارم که بازگو کنم.
فرمود: آخر بگو، ببینم چه کرده ای؟!
عرض کرد: هفت سال نبش قبر می کردم و کفن های مردگان را برمی داشتم تا این که: روزی به هنگام نبش قبر به جسد دختری از «انصار» برخورد کردم، بعد از آن که او را برهنه کردم دیو نفس در درونم به هیجان درآمد... (سپس ماجرای تجاوز خود را شرح داد).
هنگامی که سخنش به این جا رسید، پیامبر صلی الله علیه و آله سخت برآشفت و ناراحت شد فرمود: این فاسق را بیرون کنید و رو به سوی او کرده اضافه نمود: تو چقدر به دوزخ نزدیکی؟!
جوان بیرون آمد، سخت گریه می کرد سر به بیابان گذاشت و عرض می کرد: ای خدای محمد! اگر توبه مرا می پذیری، پیامبرت را از آن با خبر کن و اگر نه آتشی از آسمان بفرست و مرا بسوزان و از عذاب آخرت برهان، این جا بود که پیک وحی خدا بر
پیامبر نازل شد و آیه قُلْ يَا عِبادِيَ الَّذِيْنَ اسْرَفُوا... را بر آن حضرت خواند». (1)
تلاوت این آیه از سوی «جبرئیل» در این جا ممکن است به عنوان نخستین بار نباشد، که جنبه شأن نزول پیدا کند بلکه تکرار آیه ای باشد که قبلا نازل شده، برای تأکید و توجه بیشتر و اعلام قبول توبه آن مرد گنهکار باز تکرار می کنیم این گونه اشخاص که بارسنگین از گناه را به دوش می کشند مسئولیت سنگین تری در مقام جبران از طریق اعمال صالح خود دارند. (2)
«فخررازی» شأن نزول دیگری برای آیات فوق آورده است، نقل می کند: بعضی گفته اند: این آیات درباره اهل «مکه» نازل شده آن ها می گفتند: محمد چنین فکر می کند که هرکس پرستش «بت کند، یا دستش به خون انسانی آغشته شود، هرگز بخشوده نخواهد شد، در عین حال به ما می گوید: اسلام بیاورید، ما چگونه اسلام بیاوریم در حالی که هم «بت» پرستیده ایم و هم خون بی گناهان را ریخته ایم؟! (آیات فوق نازل شد و درهای توبه را به روی آنان گشود). (3)
کلمه «أسرفوا» جمع غایب ماضی از مصدر «اسراف» است و به طوری که راغب (4)گفته «اسراف» به معنای تجاوز از حد در هر عملی است که کسی انجام دهد، هر چند که در خصوص خرج کردن مال مشهور تر است و گویی در آیه مورد بحث متضمن معنای جنایت و یا معنایی قریب به آن نیز هست چون با کلمه «علی» متعدی شده. و اسراف بر نفس تعدی بر نفس به جنایت کردن و به ارتکاب گناه است چه شرک باشد و چه گناهان کبیره و چه گناهان صغیره، چون سیاق این عمومیت را افاده می کند. (5)
کلمه «يؤس» و «قنوط» در لغت هر دو به معنای قطع شدن امید است. (6)
«قنوط» در اصل به معنی مایوس شدن از خیر است به تنهایی دلیل بر این است که گنهکاران نباید از «لطف الهی» نومید گردند. (1)
عبد در لغت به معنای برده، بنده، زرخرید، عبید غلام، نوکر می باشد. عُبُودِيَّة یعنی اظهار فروتنی و طاعت و فرمانبرداری. (2)
واژه استغفار به معنای درخواست مغفرت از ریشه «غ- ف- ر» در لغت به معنای پوشش است، (3)چنان که گفته می شود: «اصبغ ثوبک بالسواد فهو أغفر لوسخه/ لباست را رنگ سیاه کن تا در برابر چرک پوشاننده تر باشد». (4)به کلاه خود نیز از آن جهت که سر را از آسیب ها می پوشاند مغفَر می گویند و پارچه ای را که به صورت آستر، یک سوی لباس را پوشش می دهد غَفَر می نامند. (5)
عبارت «ذنوب» مطلق و شامل همه گناهان است اعم از شرک و گناهان کبیره چرا که کلمه «اسراف» با علی متعدی شده و به معنای جنایت بر نفس است که شامل همه گناهان می شود لکن آمرزش هیچ گناهی گزاف و بی علت نخواهد بود و آمرزشی که در آیه شریفه نوید داده شده، مشروط به توبه است. (6)
استغفار در اصطلاح به معنای درخواست زبانی یا عملی (7)آمرزش (8)و پوشش گناه (9)از
1) تفسیر نمونه، ج19، ص 499.
2) ترجمه و تحقیق مفردات الفاظ قرآن، ج 2، ص 540
3) لسان العرب، ج 10، ص 91. النهايه، ج 3، ص 373، ماده «غفر».
4) مفردات، ص 609، ماده «غفر».
5) النهايه، ج 3، ص 374
6) مرحوم علامه در تفسیر گرانسنگ المیزان، ج 4، ص 250 شرایط توبه را بیان فرموده اند.
7) مفردات، ص 609
8) كشف الاسرار، ج 2، ص 46
9) التحرير و التنویر، ج 4، ص 92
پیشگاه خداوند و هدف از آن درخواست مصونیت از آثار بد گناه و عذاب الهی است. (1)کیفیت پوشاندن گناه از بحث استغفار خارج است و از جمله افعال الهی به شمار می رود
و از آن تحت عناوین غفران، عفو، تکفیر سیئه و تبدیل آن به حسنه بحث می شود.
برخی واژه استغفار در آیاتی از قرآن را به ایمان، (2)اسلام (3)یا گزاردن نماز (4)تفسیر کرده اند که به مصادیق استغفار در مقام عمل اشاره دارند.
در شریعت اسلامی استغفار به صورت بهترین عبادت و دعا مطرح و فراوانی انجام دادن آن توصیه شده و شاخص ترین تعبیر از آن، با جمله «استغفر الله» است. (5)
مفهوم آمرزش خواهی 68 بار در قرآن آمده است: 43 مورد از آن در هیئت های گوناگون باب استفعال، 17 مورد در قالب «إغفر»، سه مورد به صیغه «یغفر»، دو مورد «تغفر» و یک بار به صورت «مغفرة» به کار رفته است. در دو آیه نیز فرمان استغفار با واژه «حِطَة» آمده و نقل شده است که خداوند به بنی اسرائیل فرمان استغفار داد تا مشمول مغفرت الهی قرار گیرند. (6)
الف) پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و دیگر پیامبران به استغفار سفارش کرده و عموم مردم بدان فرمان داده شده اند چنان که 8 آیه، به آمرزش خواهی ترغیب عمومی کرده و نزدیک به 30 آیه، از استغفار پیامبران سخن به میان آورده و 5 آیه نیز شخص رسول اکرم را به آن مأمور کرده است.
ب) فرشتگان برای مؤمنان و اهل زمین استغفار می کنند. درخواست آمرزش گناه، صفت پرهیزکاران معرفی شده است. (7).... لِلَّذِينَ اتَّقَوا... * الَّذِينَ يَقولونَ رَبَّنَا إِنَّنَا امَنًا فَاغْفِرْ لَنا. (8)
فرمان توبه پس از امر به استغفار در آیات 3، 52 و 90 هود وانِ استَغفِرُوا رَبَّكُم ثُم توبوا اليه به دو دلیل نشان دهنده مغایرت مفهوم استغفار و توبه است: 1. عطف توبه بر استغفار با کلمه « ثم که فاصله و ترتیب را می رساند. 2. اصل در کلام هر گوینده ای تأسیس و اراده معنای جدید است. (1)
درباره تفاوت استغفار با توبه وجوهی گفته شده که می توان آن ها را در دو وجه خلاصه کرد:
الف) استغفار، آمرزش خواهی از گناهان برای پیراستن روح از آلودگی ها و نابودی باورها و اعمالی مانند شرک و معصیت است و توبه اقدام برای آراستن روح به صفات پسندیده مانند توحید و ایمان و امتثال فرمان های الهی است، در نتیجه استغفار طلب آمرزش؛ ولی توبه بازگشت به خدا در مقام عمل است. (2)
ب) بمنظور از استغفار درخواست آمرزش از گناهان پیشین و مقصود از توبه، پشیمانی و بازگشت به خدا درباره گناهانی است که امکان دارد در آینده واقع شود. (3)
با توجه به تفاوت معنای توبه و استغفار توبه به صورت مکمل استغفار در جهت رسیدن به هدف آن یعنی آمرزش مطرح است. (4)عده ای در تفاوت میان استغفار و توبه به تفاوت متعلّق آن دو اشاره کرده و استغفار را به گناهان کوچک و توبه را به گناهان بزرگ مربوط دانسته اند. (5)در یک آیه استغفار پس از توبه آمده و برآن عطف شده است: افَلا يَتوبونَ الَى اللهِ و يَستَغفِرونَهُ؛ (6)اما چون عطف در این آیه با «واو» که برای جمع است صورت پذیرفته با مغایرت استغفار و توبه منافاتی ندارد.
استغفار آثار مهم معنوی و مادی را در پی دارد؛ مانند:
براساس آیه 8-33 انفال تا زمانی که مردم اهل استغفار باشند، خداوند آنان را عذاب نخواهد کرد: ... وما كانَ اللهُ مُعَذِّبَهُم وهُم يَستَغفِرون.
در آیه 10 نوح در پی فرمان حضرت نوح علیه السلام به استغفار، صفت بسیار بخشنده بودن خداوند مطرح شده است: فَقُلتُ استَغفِرُوا رَبَّكُم إِنَّهُ كَانَ غَفَّارًا. وصف غفار همانند اوصاف غفور، رحیم و ودود.... به وعده مهم و بشارت بزرگ الهی به آمرزش گناهان و نزول رحمت بر بندگان اشاره دارد. (1)در روایتی استغفار از گناه عامل زدوده شدن زنگارهای گناه از روح انسان و بخشیدن جلای معنوی به روح دانسته شده است. (2)
آیات 11- 12 نوح به نجات از خشکسالی با آمدن باران های فراوان، رفع فقر و تنگدستی و زیاد شدن درآمد و روزی اشاره دارد. (3)
بر اساس آیه 12 نوح رفع مشکل بی فرزندی یا ازدیاد فرزندان از آثار استغفار شمرده شده است. (4)
استغفار واقعی عامل دستیابی انسان به زندگی خوب و زیبای توأم با ثروت، رفاه، امنیت و عزّت است: (5)و يَجعَل لَكُم جَنتٍ ويَجْعَل لَكُم انهرا، چنان که در آیه 3 هود، از این دنیای مادی به متاع نیکو یاد شده است. (6)برخی نیز متاع حسن را عمر دراز قناعت، رها کردن مردم و روی آوری به خداوند در نتیجه آمرزش خواهی دانسته اند. (7)در نقلی، حسن بصری اشخاصی را که از خشکسالی، فقر و تنگدستی و نداشتن فرزند رنج می بردند و برای رفع آن در پی راه حلی بودند، به استغفار سفارش و به آیات 10- 12 نوح استناد کرده است. (8)
1) جامع البیان، مج 4، ج 5، ص 371.
2) عدة الداعی، ص 265.
3) يُرسِلِ السَّماءَ عَلَيكُم مدرارا * ويُمددكم بامول....
4) و يُمددكم بامول و بنين......
5) مجمع البیان، ج 10، ص 543. التفسير الكبير، ج 30، ص 137 - المیزان، ج 10، ص 300.
6) وانِ استَغفِرُوا رَبَّكُم ثُمَّ توبوا إِلَيْهِ يُمَتِّعَكُم مَتعًا حَسَنًا.
7) تفسیر قرطبی، ج 9، ص 5
8) مجمع البیان، ج 10، ص 543
فرمان و تشویق به استغفار در بسیاری از آیات (1)و توبیخ ترک آن در برخی دیگر، چون افَلا يَتوبونَ إِلَى اللهِ و يَستَغفِرونَهُ (مائده/ 74،5)، ضرورت استغفار همگان را روشن می سازد، زیرا از یک سو انسان های عادی براثر غفلت، نادانی و سرکشی غرایز حیوانی و هوای نفس همواره در معرض گناه هستند از این رو نیاز به استغفار و ضرورت آن، جهت پالایش و تصفیه روحشان امری بدیهی می نماید و از سوی دیگر، هیچ کس نمی تواند حقوق الهی را آن گونه که شایسته مقام ربوبی است، به جای آورد، بلکه به اندازه معرفت و شناخت خویش به این مهم می پردازد بر این اساس، حتی پارسایان حقیقی نیز از کارها و عبادت های خود شرم داشته، خویش را در پیشگاه خداوند متهم، بلکه مقصر می دانند و ضرورت استغفار را درک می کنند. (2)
استغفار به زمان و مکان خاص و وضعیت ویژه ای محدود نیست؛ ولی در حالات و موقعیت های مختلف زمانی و مکانی نقش ویژه خود را دارد و بیشتر مقرون به پذیرش از ناحیه خداوند است چنان که شب بستر مناسبی برای نزول فیض الهى: إِنَّآ أَنزَلْنَهُ فِی لَیْلَۀِ الْقَدْرِ (قدر، 1) و برای عروج عبد: سُبْحَنَ الَّذِي أَسْرَي بِعَبْدِهِ ي لَيْلاً (اسراء، 1) است.
قرآن کریم در آیات 17 آل عمران المُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحَارِ و 18 ذاریات وَ بِالْأَسْحارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ با صراحت، سحر را برای استغفار برمی گزیند و در آیه 98 یوسف، قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی طبق نظر قریب به اتفاق مفسران، برتری استغفار در سحر در مقایسه با زمان های دیگر را گوشزد می کند.
در آیه اخیر، آن گاه که فرزندان خطا کار یعقوب علیه السلام از وی خواستند تا برای گناهانی که در حق پدر و برادر خود مرتکب شده اند برای آنان از خداوند آمرزش بطلبد، یعقوب علیه السلام گفت: در آینده برایتان از خدا آمرزش می طلبم. بیشتر روایات ناظر به آیه یاد شده تصریح می کنند که منظور او از آینده، سحر بوده است. (3)
برخی دیگر از مفسران نیز زمان های دیگری چون شب جمعه، شب های سیزدهم تا پانزدهم رجب و وقت نماز شب را مناسب برای این آمرزش طلبی دانسته اند. (4)
امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمایند: در قرآن هیچ آیه ای [از جهت بیان رحمت خدا در آمرزش گناهان] گسترده تر از این آیه نیست. (1)شایان ذکر است که از آن حضرت روایت شده است که سخن خداوند در سوره ضحی آیه 5 که می فرماید: وَلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَی (2)از این آیه، امیدوار کننده تر است. (3)
الف) تعبیر به «یا عبادی» (ای بندگان من آغازگر لطفی است از ناحیه پروردگار.
ب) تعبیر به اسراف به جای ظلم و گناه و جنایت نیز لطف دیگری است.
ج) تعبیر به «عَلى أَنْفُسِهِمْ» که نشان می دهد گناهان آدمی همه به خود او باز می گردد نشانه دیگری از محبت پروردگار است همان گونه که یک پدر دلسوز به فرزند خویش می گوید اینهمه برخود ستم مکن
د) تعبیر به «لا تقنطوا» (مایوس نشوید) با توجه به این که «قنوط» در اصل به معنی مایوس شدن از خیر است به تنهایی دلیل بر این است که گنهکاران نباید از «لطف الهی» نومید گردند.
ه-) تعبیر «مِنْ رَحْمَةِ اللهِ» بعد از جمله «لا تقنطوا» تاکید بیشتری براین خیرو محبت می باشد.
و) هنگامی که به جمله «إِنَّ اللهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ» می رسیم که با حرف تاکید آغاز شده و كلمه «الذنوب» (جمع با الف و لام) همه گناهان را بدون استثنا در بر می گیرد سخن اوج می گیرد و دریای رحمت مواج می شود.
ز) هنگامی که «جمیعا به عنوان تاکید دیگری بر آن افزوده می شود امیدواری به آخرین مرحله می رسد.
ح) توصیف خداوند به غفور و رحیم که دو وصف از اوصاف امید بخش پروردگار است در پایان آیه جایی برای کمترین یاس و نومیدی باقی نمی گذارد.
آری به همین دلیل آیه فوق گسترده ترین آیات قرآن است که شمول آن هر گونه گناه را در بر می گیرد و نیز به همین دلیل از امیدبخش ترین آیات قرآن مجید محسوب می شود. (4)
آن چه باید به شدت از آن پرهیز کرد ناامیدی از رحمت خدای متعال است. که این
یاس و ناامیدی از مکر شیطان می باشد شیطان قبل از ارتکاب گناه، با رحمت خدا انسان را وسوسه می کند تا او را به گناه تشویق نموده و بعد از ارتکاب گناه، انسان را به یاس می کشاند و در جان او این گونه وسوسه می کند که خدا نخواهد بخشید!
در حالی که باید این وارونگی را اصلاح کرد. قبل از گناه همیشه باید در نزد خود متذکر شد، شاید با این گناه به قعر دوزخ بیفتم شاید هرگز فرصتی برای توبه به دست نیاورم!
و بعد از گناه باید به دامان خدا چنگ زد و متضرعانه از او عذر خواست. ناامیدی مثل آن است که کسی در آب افتاده و علیرغم مهارت در شنا، به دلیل ترس از غرق، جان خود را تباه کند:
لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لَا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ (1) از رحمت خدا مأیوس نشوید که تنها گروه کافران از رحمت خدا مأیوس می شوند! خدای متعال بخشندگی را به اوج می رساند تا آن جا که همان زشتی را به حسنه تبدیل می کند:
إِلَّا مَنْ تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلاً صَالِحاً فَأُوْلِئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ وَ كانَ اللهُ غَفُوراً رَحِيماً (2) «مگر کسانی که توبه کنند و ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند که خداوند گناهان آنان را به حسنات مبدل می کند و خداوند همواره آمرزنده و مهربان بوده است!»
هنگامی که فساد فراگیر می شود و اکثریت یا جمع کثیری را به آلودگی می کشاند گاهی افراد پاک در یک بنبست سخت روانی قرار می گیرند؛ بن بستی که از یاس از اصلاح جامعه سرچشمه می گیرد.
گاهی آن ها فکر می کنند کار از کار گذشته و دیگر امیدی به اصلاح نیست؛ و تلاش و کوشش برای پاک نگاه داشتن خویش بیهوده است؛ این نومیدی و یأس ممکن است آن ها را تدریجاً به سوی فساد و همرنگی با محیط بکشاند و نتوانند خود را به صورت یک اقلیت صالح در برابر اکثریت ناسالم حافظ کنند و همرنگ جماعت شدن را موجب رسوایی بدانند!
تنها چیزی که می تواند در آن ها امید بدمد و به مقاومت و خویشتن داری دعوت
کند و نگذارد در محیط فاسد حل شوند امید به اصلاح نهایی است؛ تنها در این صورت است که آن ها دست از تلاش و کوشش برای حفظ پاکی خویش و اصلاح دیگران بر نخواهند داشت.
و اگر می بینیم در دستورات اسلامی یأس از آمرزش، یکی از بزرگترین گناهان شمرده شده است و ممکن است افراد ناوارد تعجب کنند که چرا یاس از رحمت خدا اینقدر مهم تلقی شده؛ حتی مهمتر از بسیاری از گناهان، فلسفه اش در حقیقت همین است که گناه کار مأیوس از رحمت، هیچ دلیلی نمی بیند که به فکر جبران بیفتد و یا لااقل دست از ادامه گناه بردارد و منطق او این است اکنون که آب از سرمن گذشته است چه یک قامت چه صد قامت من که رسوای جهانم غم دنیا هیچ است، بالاتر از سیاهی رنگ دیگر نباشد آخرش جهنم است من که هم اکنون آنرا برای خود خریده ام دیگر از چه می ترسم ؟! و مانند این منطق ها...
اما هنگامی که روزنه امید برای او گشوده شود امید به عفو پروردگار، امید به تغییر وضع موجود، نقطه عطفی در زندگی او خواهد شد و او را به توقف کردن در مسیر گناه و بازگشت به سوی پاکی و اصلاح دعوت می کند.
به همین دلیل امید را می توان همواره به عنوان یک عامل مؤثر تربیتی در مورد افراد فاسد شناخت همچنین افراد صالحی که در محیط های فاسد گرفتاراند، بدون امید نمی توانند خویشتن را حفظ کنند. (1)
در این جا دو مسئله فکر مفسران را به خود مشغول ساخته که اتفاقا راه حل آن در خود آیه و آیات بعد نهفته است.
نخست این که: آیا عمومیت مغفرت همه گناهان حتی شرک و گناهان کبیره دیگر را فرامی گیرد؟ اگر چنین است پس چرا در آیه 48 سوره نساء شرک از گناهان قابل بخشش استثناء شده است؟ إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ خداوند شرک را نمی بخشد، اما کمتر از آن را برای هرکس که بخواهد می بخشد.
دیگر این که آیا این وعده غفران که در آیه مورد بحث آمده است مطلق است یا مشروط به توبه و مانند آن؟
البته این دو سؤال به هم مربوط است و پاسخ آن را در آیات بعد به خوبی می توان یافت زیرا سه دستور در آیات بعد داده شده که همه چیز را روشن می سازد:
أنيبُوا إِلى رَبِّكُمْ (به سوی پروردگارتان بازگردید) وَ أَسْلِمُوا لَهُ (در برابر فرمان
1) پیام قرآن، ج 9، ص 422.
او تسليم شويد) وَاتَّبِعُوا أَحْسَنَ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ (پیروی کنید از بهترین دستوراتی که از سوی پروردگارتان بر شما نازل شده).
بعد از پیمودن این دو مرحله (مرحله «انابه» و «اسلام») سخن از مرحله سوم که مرحله «عمل» به میان آورده می افزاید: از بهترین دستوراتی که از سوی پروردگارتان برشما نازل شده پیروی کنید پیش از آنکه عذاب الهی به طور ناگهانی به سراغتان آید در حالی که از آن خبر ندارید» وَاتَّبِعُوا أَحْسَنَ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَكُمُ الْعَذَابُ بَغْتَةً وَأَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ.
و به این ترتیب مسیر وصول به رحمت خدا سه گام بیشتر نیست:
گام اول توبه و پشیمانی از گناه و روی آوردن به سوی خدا است.
گام دوم ایمان و تسلیم در برابر فرمان او.
گام سوم عمل صالح است.
و بعد از این سه گام ورود در دریای بیکران رحمتش طبق وعده ای که فرموده قطعی است هر چند بار گناهان انسان سنگین باشد.
این دستورهای سه گانه می گوید درهای غفران و رحمت به روی همه بندگان بدون استثنا گشوده است مشروط بر این که بعد از ارتکاب گناه به خود آیند و تغییر مسیر دهند، رو به سوی درگاه خدا آورند در برابر فرمانش تسلیم باشند و با عمل، صداقت خود را در این توبه و انابه نشان دهند به این ترتیب نه شرک از آن مستثناست و نه غیر آن و نیز مشروط بودن این عفو عمومی و رحمت واسعه به شرائطی غیر قابل انکار است.
بنابراین بدیهی است این بازگشت به سوی رحمت الهی نمی تواند بی قید و شرط باشد که او حکیم است و کاری بی حساب نمی کند، اگر آغوش رحمتش را به روی همگان گشوده و پیوسته آن ها را به سوی خود می خواند وجود آمادگی هایی در بندگان نیز لازم است.
از یک سو باید با تمام وجود خواهان بازگشت باشند و انقلاب درونی و دگرگونی بنیادی پیدا کنند. از سوی دیگر باید بعد از بازگشت پایه های ایمان و اعتقاداتشان که بر اثر طوفان گناه فرو ریخته نوسازی و تجدید بنا شود و از سوی سوم باید با اعمال صالح ناتوانی روحی و ضعف اخلاقی خود را جبران نمایند، البته هر قدر گناهان سابق سنگینتر بوده باید اعمال صالح تری انجام دهند و این دقیقا همانست که قرآن درسه آیه فوق تحت عنوان «انابه» و «اسلام» و «اتباع از احسن» بیان کرده است. (1)
«وحشی» جنایتکار معروف تاریخ اسلام و قاتل «حمزه سید الشهداء» هنگامی که می خواست مسلمان شود از این می ترسید که توبه اش پذیرفته نگردد، زیرا به
1) تفسیر نمونه، ج 19، ص 506
راستی گناه او بسیار سنگین بود جمعی از مفسران می گویند: آیه فوق نازل شد و درهای رحمت الهی را به روی وحشی و وحشی های توبه کار گشود! گرچه این سوره از سوره های مکی است و آن روز که این آیات نازل شد نه جنگ احد رخ داده بود و نه داستان شهادت حمزه و توبه، وحشی بنا بر این این ماجرا نمی تواند شان نزولی برای آیه باشد بلکه از قبیل تطبیق یک قانون کلی بر یکی از مصادیق آن است، اما به هر حال گستردگی مفهوم آیه را می تواند مشخص کند. (1)
واژه اسراف و مشتقات آن که جمعاً 23 بار در قرآن به کار رفته، مفهومی گسترده دارد و هرگونه تجاوز از حد اعتدال و گرایش به افراط یا تفریط را در برمی گیرد. (2)
از این رو برخی با تقسیم این معنای عام «اسراف» را در خصوص زیاده روی و «سرف» را تنها در مفهوم «کوتاهی» به کار برده اند. (3)البته این واژه در همه موارد شامل کوتاهی از حد اعتدال نمی شود و بیشتر در زیاده روی ظهور دارد، بدین جهت بسیاری آن را مرادف افراط و متضاد تقصیر و «تقتیر» (فرقان، 67) که به معنای تضییق و بخل است دانسته اند. (4)
افزون بر موارد پیشین از واژه «قوام» (حد وسط و اعتدال) نیز در قرآن یاد شده است (فرقان، 25، 67) که مرز تعیین اسراف به شمار می رود و تشخیص آن برعهده عقل، شرع یا عرف است. (5)
چون اسراف همواره با نوعی زیاده روی و یا کوتاهی ملازم بوده و در همه مصادیق آن به نحوی سرپیچی از فرمان های الهی نمایان است، (6)با فساد ارتباط مستقیم دارد. (7)زیرا بر هم زدن حالت تعادل در هر امری موجب فساد در آن می شود، (8)بر همین اساس، اسراف را که نابود کننده امکانات و دارایی های گوناگون انسان است، با شرفه (کرمی که درختان را می خورد و از درون می پوساند) هم ریشه دانسته اند. (9)
1) همان، ص 503.504؛ با تلخیص.
2) مجمع البیان، ج 5، ص 192 روح المعانی، ج 6، ص 174. التحقيق، ج 5، ص 110، ماده «سرف».
3) جامع البیان، مج 3، ج 4، ص 337
4) التبیان، ج 3، ص 12 مجمع البیان، ج 2، ص 854؛ التفسیر الکبیر، ج 24، ص 109
5) تفسیر المنار، ج 6، ص 351؛ التحقیق، ج 5، ص 110، «سرف».
6) نمونه، ج 15، ص 307- 308؛ الدر المنثور، ج 3، ص 369.
7) سوره شعراء، آیه 152-151
8) تفسیر المنار، ج 6، ص 352. الفرقان، ج 15، ص 169۔ المیزان، ج 15، ص 306.
9) لسان العرب، ج 6، ص 244 245؛ مفردات، ص 408، «سرف»؛ تفسیر المنار، ج 6، ص 351.
افزون براین بررسی موارد کاربرد اسراف در قرآن نشان می دهد که بین آن و دیگر مفاهیم فراگیر و کلیدی در محدوده ضد ارزش ها چون،کفر، ظلم، فسق و... ارتباط عمیق مفهومی و پیوند گسترده مصداقی برقرار است. (1)
اسراف اخلاقی و رفتاری اسراف برنفس
اسراف در قرآن شاخه های متعددی چون اسراف عقیدتی، (3)اسراف اجتماعی (4)
اسراف قضایی و کیفری (5)اسراف اقتصادی (6)و اسراف اخلاقی و رفتاری دارد.
اکنون به مناسبت آیه مورد بحث توضیح مختصری درباره اسراف اخلاقی خواهیم داد.
ارتکاب گناهان و گرایش به مادیات و قطع علاقه از خداوند، موجب خروج انسان از راه حق شده، او را در یکی از منازل تاریک اسراف قرار می دهد.
1) مفاهیم اخلاقی، ص 313- 353،314- 359.
2) الفروق اللغويه، ص 115؛ روح المعانی، مج 9، ج 15، ص 90.
3) در آیاتی، انکار خداوند و پیامبران شرك به خدا و بت پرستی و ایمان نیاوردن به آیات الهی اسراف معرفی شده، آن را موجب بروز دشواریهای فراوان در زندگی دنیا و عامل نابینایی انسان در آخرت و گرفتاری در عذاب دردناک و ماندگار می شمارد.
4) استبداد، خودکامگی، استکبار استثمار، خونریزی، ستم و هرگونه فساد اجتماعی از مصادیق بارز اسراف به شمار می رود
5) داوری و قضاوت ناعادلانه که گاه بر کذب و دروغ استوار است از مصادیق اسراف به شمار می رود.
6) این نوع اسراف، مصادیق گوناگونی دارد: الف. اسراف در مصرف: ... كُلوا واشربوا ولَا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لَا يُحِبُّ المسرفين. ب. اسراف در حقوق دیگران تجاوزبه حقوق دیگران در دو بخش حقوق عمومی و خصوصی از مصادیق روشن اسراف اقتصادی است ج. اسراف در انفاق: والّذينَ إِذا أنفقوالَم يُسرِفوا ولَم يَقتُروا و كانَ بَينَ ذلكَ قَواماً.
خداوند در آیه شریفه گنهکارانی که جان خویش را در معرض اسراف قرار داده اند، به توبه فرا می خواند و آنان را از یأس و ناامیدی پرهیز و به ایشان وعده آمرزش مي دهد: قُل يعِبادِيَ الَّذينَ أَسرَفوا على أنفسِهِم لَا تَقْنَطُوا مِن رَحمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَعْفِرُ الذُّنوبَ جَمِيعًا.... برای آیه شأن نزول های خاصی مطرح شده است؛ اما هیچ یک موجب انحصار آن در مورد خاصی نمی شود و شمول آن را بر همه مسلمانان و هر نوع خطا و گناهی از بین نمی برد، (1)بر همین اساس، پیامبر صلی الله علیه و آله در تفسیر این آیه فرموده اند: بل للمسلمين عامة. (2)
خداوند در آیه 12 یونس کسی را که هنگام بلا و مصیبت از خداوند یاری می طلبد و دروقت آسایش و راحتی از یاد او غافل می شود از مسرفانی می شمارد که اعمال زشت خود را زیبا می پندارند: كَذلك زُيِّنَ لِلمُسرِفِينَ مَا كَانُوا يَعمَلون. برخی، توجه بیش از حد به امور غیر مهم چون مسائل دنیایی در مقابل امور آخرتی و اصالت بخشیدن به دنیا در مقابل خدا را نوعی اسراف شمرده اند؛ مانند کسی که سرمایه ای گران را در برابر امری ناچیز هدر دهد. (3)
از دیگر مصادیق اسراف در زمینه امور اخلاقی انحراف جنسی است. (4)قوم لوط نخستین کسانی بودند که از زنان روی گردانده به همجنس بازی گراییدند. حضرت لوط به در آیات 80 81 اعراف آنان را از ارتکاب این عمل زشت، پرهیز داده، از اسرافکاران می شمرد: بَل أَنتُم قَومٌ مُسرِفون. در ادامه این آیات و در آیات 32-34 ذاریات به سرانجام رقتبار آن قوم اشاره می کند: لِنُرسِلَ عَليهم حِجَارَةً مِن طِينٍ * مُسوَّمَةً عِندَ رَبِّكَ لِلمُسرِفین. خداوند، فرشتگان عذاب را با سنگ هایی ویژه بر سر آنان فرو فرستاد و همه مسرفان را نابود کرد. (5)
هرگونه رفتار نادرست و خارج از حد اعتدال نیز در فرهنگ قرآن، اسراف شمرده شده است؛ (6)در آیه 147 آل عمران مردان الهی و یاران پیامبران از خداوند درباره گناهان خود و افراط و تفریط در کارهای خویش طلب آمرزش کرده و ثبات قدم و پیروزی بر قوم کافران را از او درخواست می کنند: رَبَّنَا اغْفِرْلَنَا ذُنُوبَنَا وَإِسرافَنَا فِي أَمرِنا.
برخی تعبیر «إسرافنا في أمرنا» را به معنای گناهان کبیره دانسته اند؛ (1)ولی اطلاق واژه «اسراف» و «امر» با محدود ساختن آن منافات دارد بنابراین در آیه پیش گفته هرگونه خروج از حد اعتدال بر اثر جهل و غفلت یا از روی عمد، نکوهش شده است. (2)خداوند در آیه 28 کهف از پیامبر صلی الله علیه و آله می خواهد به سوی کسانی نگراید که غفلت بر قلبشان چیره شده و از هوای نفس پیروی می کنند: وَلَا تُطِعْ مَن أَعْفَلَنا قَلبهُ عَن ذكرنا واتَّبَعَ هَواهُ و كَانَ أَمرُه فُرُطًا. خداوند این اشخاص را به افراطکاری و اسراف وصف کرده است. (3)برخی تعبیر وَ كَانَ أَمرُه فُرُطًا را به معنای نابودی یا مخالفت با حق دانسته اند؛ (4)اما گویا گمراهی و نابودی نتیجه افراط بوده و مخالفت با حق نیز از مصادیق آن است.
مراد قرآن از این که می فرماید: خداوند همه گناهان را می بخشد، آن نیست که انسان گناه کند و بگوید خدا می آمرزد بلکه مراد آن است که همه گناهان هرقدر هم بزرگ باشند قابل آمرزش است و نباید از رحمت الهی مأیوس بود و طبیعتا راه دریافت آمرزش الهی، توبه و جبران گناه است که در آیه بعد آمده است. (5)
1 امام علی علیه السلام: به هرکس [توفیق] توبه داده شود از قبول آن محروم نمی شود و به هرکس [توفیق] استغفار عطا گردد از آمرزش محروم نمی ماند. (6)
2- پیامبر خدا: برای هر گناهی تو بهای قرارده برای گناه پنهانی توبه پنهانی و برای گناه آشکار تو به آشکار. (7)
التّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ کَمَنْ لا ذَنْبَ لَهُ
1) جامع البیان، مج 3، ج 4، ص 160؛ التفسير الكبير، ج 9، ص28.
2) مجمع البیان، ج 2، ص 855؛ مجمع البحرین، ج 2، ص 365
3) تفسیر ماوردی، ج 3، ص 302؛ مجمع البیان، ج 6، ص 719
4) جامع البیان، مج 9، ج 15، ص 295.
5) تفسیر نور، ج 8، ص 189
6) روضة الواعظين، فتال نیشابوری، (ط- القديمة)، ج 2، ص 479
7) تحف العقول، ص 26.
کسی که از گناه توبه کند همانند کسی است که اصلا گناه نکرده است. (1)
از امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمود:
4- التّائِبُ مِنَ الذَّنبِ كَمَن لا ذَنبَ لَهُ، وَالمُقيمُ عَلَى الذَّنبِ وَ هُوَ مُستَغفِرٌ مِنهُ كالمُستَهزِءِ «کسی که از گناه توبه کند همچون کسی است که گناه نکرده و کسی که استغفار می کند و با اینحال به گناه ادامه می دهد مانند کسی است که مسخره می کند. (2)
5- در مجمع البیان از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت کرده که فرمود: در قرآن کریم هیچ آیه ای به قدرآیه يَا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ... گشایش آورتر نیست. (3)
نقل می کنند: روزی ابوعلی سینا در جلسه موعظه (ابوسعید ابوالخیر)- که از اکابر عرفا است- شرکت کرد. ابوسعید آن روز این مسئله را مطرح کرده بود که: کرم الهی نباید موجب غرور بشود و عفو خدا نباید بهانه ترک گناه و اصلاح و تهذیب نفس بشود. بوعلی جوان و مغرور همین جا یک رباعی ساخت
مائیم به عفو تو تولّی کرده *** و ز طاعت و معصیت تبری کرده
آن جا که عفو تو باشد باشد *** ناکرده چو کرده کرده چون ناکرده
ابوسعید که شاعر خوش ذوقی بود فورا با یک رباعی جواب او را داد:
ای نیک نکرده و بدی ها کرده *** وانگه به خلاص خود تمنا کرده
بر عفو مکن تکیه که هرگز نبود *** ناکرده چو کرده، کرده چون ناکرده (4)
1) سفينة البحارج 1، ص 127 (ماده توبه).
2) اصول کافی ج 2، باب التوبة، حدیث 10 ص 316
3) مجمع البیان، ج 8، ص 503. علامه طباطبایی می فرمایند: این روایت را الدر المنثور هم از ابن جریر، از ابن سیرین از آن جناب نقل کرده و ان شاء الله- بزودی در تفسیر سوره لیل همین روایت را از آن جناب نقل می کنیم که خود آن حضرت فرموده در قرآن هیچ آیه ای امیدوارکننده تر از آیه وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضی نیست. الدر المنثور، ج 5، ص331.
4) مجموعه آثار استاد شهید مطهری، ج 14، ص 569.
از بررسی تفسیری آیات مورد بحث به این نتایج دست می یابیم:
1- قوانین و احکام الهی در حد اعتدال است و نافرمانی مردم تجاوز از حد اعتدال است.
2- در بخشش الهی نوع گناه و مقدار آن تفاوتی ندارد. یأس از رحمت الهی جایز نیست.
3- آمرزش گناه اقتضای رحمت خداوند است امید به مغفرت زمینه آمرزش است. این خداوند است که همه لغزش ها را می بخشد توبه، شرط بهره مند شدن از آمرزش الهی است. توبه باید همراه با تسلیم باشد وگرنه نفاق است.
4- مغفرت الهی مشروط به تسلیم شدن و پیروی از دستورات الهی است. فرصت ها را غنیمت شمریم که تو به پیش از آمدن عذاب پذیرفته می شود. (1)
1) برگرفته از تفسیر نور، ج 8، ص 188.
وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةٌ لَكَ عَسَى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً * وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِي مخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِي مِن لَّدُنكَ سُلْطَنًا نَّصِيرًا [سوره اسراء، آیه 80- 79] «و پاره ای از شب را به نماز بیدار باش که این برای تو افزون بر نمازهای واجب است باشد که پروردگارت به تو مقامی عطا کند که همه آن را بستایند و تو را با آن مقام مقام شفاعت در قیامت برانگیزد * و بگو: «پروردگارا! مرا (در هر کار) با صداقت وارد کن و با صداقت خارج ساز و از سوی خود حجتی یاری کننده برایم قرار ده!» »
برای آیه شریفه شأن نزولی بیان نشده لکن روایات بسیاری درباره مقام شفاعت حضرت بیان شده است من جمله در شأن مقام شفاعت کبرای نبی مکرم صلی الله علیه و آله آمده است که: «رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود چون در مقام محمود برای معصیت کاران گناه کبیره از امتم شفاعت کنم خدا بپذیرد و به خدا که درباره کسانی که ذریه مرا آزار کرده اند شفاعت نکنم.» (1)
در جای دیگر می فرماید: «رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود یا علی! تو برادر منی و من برادر تو من برای نبوت برگزیده ام و تو برای امامت من صاحب تنزیلم و تو صاحب تاویل. من و تو دو پدر این امت باشیم ای علی تو وصی و خلیفه و وزیر و وارث منی و پدر دو فرزندم. شیعیانت شیعیان منند و یارانت یارانم دوستانت دوستانم و دشمنانت دشمنانم ای علی تو رفیق منی سر حوض در فردای قیامت تو همراه منی در مقام محمود تو پرچمدار من هستی.» (2)
کلمه «تهجد» از ماده «هجود» است که در اصل به معنای خواب است و تهجد به طوری که بسیاری از اهل لغت گفته اند به معنای بیداری بعد از خواب است، کلمه «من الليل» نوعی تهیج و مانند «علیک باللیل» است. (3)
«نافله» به معنی «زیاده» است، اشاره به این که این فریضه اضافی مربوط به تو است. (4)سپس می گوید این یک برنامه اضافی است علاوه بر نمازهای فریضه برای تو نافله لک بسیاری این جمله را دلیل بر آن دانسته اند که نماز شب بر
پیامبر صلی الله علیه و آله و واجب بوده است زیرا نافله» به معنی «زیاده» است، اشاره به این که این فریضه اضافی مربوط به تو است. (1)
کلمه مقام در جمله « مَقاماً مَحْمُوداً» ممکن است مصدر میمی و به معنای بعث باشد، که در این صورت مفعول مطلق جمله « ليبعثك » خواهد بود، هر چند که لفظ بعث در بین نیامده باشد و معنا چنین می شود باشد که پروردگارت تو را بعث کند بعثی پسندیده و ممکن هم هست اسم مکان بوده و آن گاه بعث به معنای اقامه و يا متضمن معنای اعطاء و امثال آن باشد که بنا بر این احتمال، معنای آیه چنین می شود «باشد که پروردگارت تو را به مقامی محمود به پا دارد»
کلمه «مدخل» (به ضم میم و فتح خاء) مصدر میمی به معنای داخل کردن است و همین طور مخرج که آن نیز هم وزن همان صیغه است و به معنای خارج کردن است. (2)
مجاهد و اسود و علقمه گویند: تهجد، بعد از خواب شب است. بیشتر مفسران همین طور گفته اند. برخی گفته اند نماز نافله ای که در شب خوانده شود، تهجد است. متهجد کسی است که خواب را از خود دور سازد.
برخی گویند: یعنی نماز شب برای تو فضیلت و برای دیگران کفاره است، زیرا انسان بیم دارد که نمازهای واجبش قبول نشود بنابراین نماز مستحبش کفاره است. ولی پیامبر نیازی به کفاره ندارد.
برخی گویند: یعنی نماز شب برای تو و دیگران، نافله است. علت این که فقط پیامبر را مخاطب ساخته این است که دیگران را تشویق کند که بحضرتش اقتدا و سنتش را پیروی کنند. (3)
و چه بسا گفته شده که کلمه من اللیل از قبیل اغراء «تحریک و تهیج» و نظیر «عليك باللیل- بر تو باد شب» می باشد و حرف «فاء» که بر سر «فتهجد» آمده نظیر
فاء در فَإِيَّايَ فَارْهَبُون (1)به معنای قطعیت عمل است و معنای آیه چنین است که قسمتی از شب را پس از خوابیدنت بیدار باش و به قرآن (یعنی نماز) مشغول شو، نمازی که بیشتر از نماز واجب، بر تو لازم است. (2)(لذا از آیه شریفه استفاده می شود که نماز شب برای پیامبر واجب بوده است).
آری رسول خدا صلی الله علیه و آله را امر می کند به این که در تمامی مهماتش و کارهایی که درامر دعوت دینی دارد به پروردگارش پناه ببرد و همچنین در دخول و خروج هر مکانی که سکونت می کند و یا صرفا داخل و خارج می شود و این معنا واضح است. (3)
گرچه مخاطب در این آیه ظاهرا پیامبر صلی الله علیه و آله است ولی از یک نظر می توان حکم آن را تعمیم داد و گفت همه افراد با ایمان که برنامه الهی روحانی تلاوت و نماز شب را انجام می دهند سهمی از مقام محمود خواهند داشت و به میزان ایمان و عمل خود به بارگاه قرب پروردگار راه خواهند یافت و به همان نسبت می توانند شفیع و دستگیرواماندگان در راه شوند. زیرا می دانیم هر مؤمنی در شعاع ایمان خود از مقام شفاعت برخوردار خواهد بود ولی مصداق اتم و اکمل این آیه شخص پیامبر صلی الله علیه و آله است. (4)
معنای آیه، این است: خداوند ترا در مقامی ستوده وامی دارد که اولین و آخرین ترا ستایش کنند این مقام همان مقام شفاعت است که پیامبر در آن مقام برتمام خلائق، شرافت و برتری پیدا می کند در این مقام هر چه از او سؤال کنند عطا می کند و هر کس از او شفاعت،بخواهد، شفاعتش می کند.
مفسران قرآن کریم اتفاق دارند که مقام محمود همان مقام شفاعت است. در این مقام پیامبر گرامی مردم را شفاعت می.کند در این مقام پرچم حمد بدست او برافراشته می شود و پیامبران و فرشتگان در زیر آن جمع می شوند، بنابر این او اول شفاعت کننده و اول کسی است که شفاعت او بدرگاه خدا قبول می شود. (5)
رسیدن به مقام «محمود»، حتّی برای حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله در سایه نماز شب ممکن است. البته لازم نیست که انسان تمام آداب نماز شب را انجام دهد، مخصوصاً برای کسانی که تازه قصد نیل به این سعادت بزرگ را دارند؛ بلکه بجا
آوردن همان یازده رکعت نماز به صورت عادی و بدون آداب، کافی است؛ هر چند کسانی که سعادت بجا آوردن تمام آداب و دعاها را دارند به طور قطع ثواب افزونتری در پیشگاه خداوند متعال دارند. امید آن که با توفیق انجام این عبادت بزرگ، به تدریج لذت رسیدن به مقام محمود را احساس کنیم. (1)
بدون شک «مقام محمود» مقام بسیار برجسته ای است که ستایش برانگیز است (چرا که محمود از ماده حمد به معنی ستایش می باشد). و از آن جا که این کلمه به طور مطلق آمده است شاید اشاره به این باشد که ستایش همگان را از اولین و آخرین متوجه تو می کند.
روایات اسلامی اعم از روایات اهل بیت علیهم السلام و روایاتی که از طرق برادران اهل تسنن نقل شده است مقام محمود را به عنوان مقام شفاعت کبری تفسیر کرده است، چرا که پیامبر و بزرگترین شفیعان در عالم دیگر است و آن ها که شایسته شفاعت باشند مشمول این شفاعت بزرگ خواهند شد. (2)
آیه بعد به یکی از دستورات اصولی اسلام که از روح ایمان و توحید، سرچشمه می گیرد اشاره کرده می گوید بگو پروردگارا! ورود مرا در هر کارنیز صادقانه قرارده وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ.
هیچ کار فردی و اجتماعی را جز با صدق و راستی آغاز نکنم، همچنین هیچ برنامه ای را جز به راستی پایان ندهم راستی و صداقت و درستی و امانت خط اصلی من در همه کارها باشد و آغاز و انجام همه چیز با آن صورت گیرد.
در حقیقت رمز اصلی پیروزی در همین جا نهفته شده است و راه و روش انبیاء و اولیای الهی همین بوده که فکرشان، گفتارشان و اعمالشان از هرگونه غش و تقلب و خدعه و نیرنگ و هر چه بر خلاف صدق و راستی است پاک باشد.
اصولاً بسیاری از بدبختی هایی که امروز با چشم خود می بینیم که دامنگیر افراد و اقوام و ملت ها شده به خاطر انحراف از همین اصل است، گاهی پایه اصلی کارشان بر اساس دروغ و نیرنگ است و گاه که ورودشان در کارها بر اساس راستی است این خط اصیل را تا پایان حفظ نمی کنند و همین عامل شکست آن ها خواهد بود. (3)
غالبا در میدان های مبارزه حق و باطل لشکر باطل از عِده و عده بیشتری برخوردار
است و در عین حال لشکر حق با کمی نفرات و کمبود وسائل ظاهری از پیروزی های چشمگیری برخوردار می شود که نمونه های آن را در جنگ های اسلامی بدر و احزاب و حنین و مانند آن و همچنین در عصر خود ما در انقلاب های پیروزمند ملتهای مستضعف در برابر ابرقدرت های مستکبر مشاهده می کنیم.
این به خاطر آن است که حامیان حق از نیروی معنوی خاصی برخوردارند که از یک «انسان» یک «امت» می سازد.
در آیات فوق به سه عامل مهم پیروزی اشاره شد عواملی که مسلمانان امروز غالبا از آن فاصله گرفته اند و به همین دلیل شاهد شکست های پی در پی از دشمنان مستکبرند.
این سه عامل عبارتند از ورود صادقانه و صمیمانه در کارها و ادامه این برنامه تا پایان کار رَبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ.
تکیه بر قدرت پروردگار و اعتماد به نفس و ترک هر گونه اتکاء و وابستگی دیگران وَاجْعَلْ لِي مِنْ لَدُنْكَ سُلْطَاناً نَصِيراً.
و به این ترتیب هیچ سیاستی در مسیر پیروزی مؤثرتر از صدق و راستی نیست و هیچ تکیه گاهی برتر از استقلال و نفی وابستگی و توکل بر خدا نمی باشد مسلمانان چگونه می خواهند بر دشمنانی که سرزمین هایشان را غصب کرده اند و منابع حیاتیشان را به غارت می برند پیروز شوند، در حالی که از نظر نظامی و اقتصادی و سیاسی وابسته به همان ها هستند؟
آیا می توان با سلاحی که از دشمن خریداری می کنیم بردشمن پیروز شویم چه خیال خام و فکر باطلی؟!. (1)
غوغای زندگی روزانه از جهات مختلف توجه انسان را به خود جلب می کند و فکر آدمی را به وادی های گوناگون می کشاند، به طوری که حضور قلب کامل، در آن بسیار مشکل است اما در دل شب و به هنگام سحر و فرو نشستن غوغای زندگی مادی و آرامش روح و جسم انسان در پرتو مقداری،خواب، حالت توجه و نشاط خاصی به انسان دست می دهد که بی نظیر است.
آری در این محیط آرام و دور از هرگونه ریا و تظاهر و خودنمایی و توأم با حضور قلب حالت توجهی به انسان دست می دهد که فوق العاده روح پرور و تکامل آفرین است.
1) همان.
به همین دلیل دوستان خدا همیشه از عبادت های آخر شب، برای تصفیه روح و حیات قلب و تقویت اراده و تکمیل اخلاص، نیرو می گرفته اند.
در آغاز اسلام نیز پیامبر صلی الله علیه و آله با استفاده از همین برنامه روحانی مسلمانان را پرورش داد و شخصیت آن ها را آن قدر بالا برد که گویی آن انسان سابق نیستند، یعنی از آن ها انسان های تازه ای،آفرید، مصمم، شجاع، با ایمان، پاک و با اخلاص و شاید مقام محمود که در آیات فوق به عنوان نتیجه نافله شب آمده است اشاره به همین حقیقت نیز باشد.
البته نماز شب آداب فراوانی دارد ولی بد نیست ساده ترین صورت آن را در این جا بیاوریم تا عاشقان این عمل روحانی بتوانند بهره بیشتر گیرند، نماز شب بطور کاملا ساده یازده رکعت است که به ترتیب ذیل به سه بخش تقسیم می شود.
الف) چهار نماز دو رکعتی که مجموعا هشت رکعت می شود و نامش نافله شب است.
ب) یک نماز دو رکعتی که نامش نافله «شفع» است.
ج) نماز یک رکعتی که نامش نافله «وتر» است و طرز انجام این نمازها درست همانند نماز صبح می باشد ولی اذان و اقامه ندارند و قنوت وتر را هر چه طولانی تر کنند بهتر است. (1)
در سوره مزمل می فرماید:
قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًا یعنی برخیز شب را برای نماز (همان) مگر اندکی؛ زیرا قیام در شب عبارت از نماز شب است. (2)
نِصْفَهُ أَوِ انْقُصْ مِنْهُ قَلِيلًا أَوْ زِدْ عَلَيْهِ این فراز را دو جور تفسیر کرده اند که عبارتند از:
آن قسمتی که قیام می کنی نصف شب و یا کمتر از نصف و یا بیشتر از آن یعنی دو ثلث شب، خواهد بود که در این جا «نصفه» بدل از «لیل» می باشد.
آن قسمتی که قیام نمی کنی نصف شب و یا کمتر یا بیشتر از آن خواهد بود که در این جا «نصفه» بدل از «الّا قلیلاً» می باشد. بنابراین معنا در هر دو یکی است و مؤید این گفته بیان امام صادق علیه السلام است که می فرماید: قلیل یعنی نصف یا کم کن از قلیل کمی و یا زیاد کن بر قلیل اندکی را. (3)
خداوند سبحان مخیر نموده پیامبرش را در این ساعات برای قیام شب و آن را موکول به نظر و خواست آن حضرت نموده و پیامبر با جمعی از مؤمنان برنامه و عادتشان بر این بود که این مقدار از شب را برخاسته و نماز می خواندند.
در آیه هفت می فرماید: وَاذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَتَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلا و نام پروردگارت را یاد کن و تنها به او دل ببند!
بعد از دستور قیام عبادت شبانه و اشاره اجمالی به آثار عمیق آن به ذکر پنج دستور که مکمل آن است پرداخته می فرماید: وَ اذْكُرِاسْمَ رَبِّكَ (نام پروردگارت را یاد کن) مسلم است منظور تنها ذکر نام نیست بلکه توجه به معنی است چرا که یاد لفظی مقدمه یاد قلبی است و ذکر قلبی روح و جان را صفا می بخشد و نهال معرفت و تقوا را در دل آبیاری می کند. چنان که در در آیه 205 سوره اعراف می فرماید: وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَخِيفَةً پروردگارت را در دل خود از روی تضرع و خوف یاد کن. (1)
باز در همان سوره آیه 20 می فرماید:
إِنَّ رَبَّكَ يَعْلَمُ إِنَّكَ تَقُومُ أَدْنى مِنْ ثُلُثَيِ اللَّيْلِ وَنِصْفَهُ وَثُلُثَهُ وَطَائِفَةٌ مِنَ الَّذِينَ مَعَكَ وَاللهُ يُقَدِرُ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ عَلِمَ أَنْ لَنْ تُحْصُوهُ فَتَابَ عَلَيْكُمْ فَاقْرَؤُا مَا تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ.... وَاسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (2) پروردگارت می داند که تو و گروهی از آن ها که با تو هستند نزدیک دو سوم از شب یا نصف یا ثلث آن را به پا می خیزند؛ خداوند شب و روز را اندازه گیری می کند؛ او می داند که شما نمی توانید مقدار آن را به دقت اندازه گیری کنید (برای عبادت کردن)، پس شما را بخشید؛ اکنون آن چه برای شما میسر است قرآن بخوانید او می داند... و از خدا آمرزش بطلبید که خداوند آمرزنده و مهربان است!
گروهی از مؤمنان نیز در این عبادت شبانه، پیامبر صلی الله علیه و آله را همراهی می کردند (به عنوان یک حکم استحبابی و یا احتمالا یک حکم وجوبی زیرا شرائط آغاز اسلام ایجاب می کرد که آن ها با تلاوت قرآن که مشتمل بر انواع درس های عقیدتی و عملی و اخلاقی است و همچنین عبادات شبانه خود را بسازند و آماده تبلیغ اسلام و دفاع از آن گردند).
ولی به گونه ای که از بعضی روایات استفاده می شود جمعی از مسلمانان در
نگهداشتن حساب ثلث و نصف و دو ثلث گرفتار اشکال و دردسر می شدند چرا که وسیله سنجش زمان در آن عصر وجود نداشت و به همین جهت ناچار احتیاط می کردند و این امر سبب می شد که گاه تمام شب را بیدار بمانند و مشغول عبادت باشند، تا آن جا که پاهای آن ها به خاطر قیام شبانه ورم کرد! لذا خداوند این حکم را بر آن ها تخفیف داد و فرمود: «او می داند که شما نمی توانید مقدار مزبور را دقیقا اندازه گیری کنید به همین جهت شما را بخشید، اکنون آن مقداری که از قرآن برای شما میسر است تلاوت کنید» عَلِمَ أَنْ لَنْ تُحْصُوهُ فَتابَ عَلَيْكُمْ فَاقْرَؤُا ما تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ. یعنی شما نمی توانید دقیقا وقت شب را از نظر مقدار دو ثلث و نصف و یک ثلث تعیین کنید و به زحمت می افتید.
بعضی نیز گفته اند منظور این است که شما نمی توانید براین کار در تمام ایام سال مداومت کنید.
حتی امروز هم که با وسائلی می توان به موقع از خواب بیدار شد تعیین دقیق این مقادیر، در تمام طول سال، مخصوصاً با تفاوت مستمر شب و روز، کار آسانی نیست.
جمله «فَتابَ عَلَيْكُمْ» را غالب مفسران به معنی «تخفیف این تکلیف» ذکر کرده اند نه به معنی توبه از گناه این احتمال نیز وجود دارد که وقتی حکم وجوب برداشته شود گناهی صورت نمی پذیرد و در نتیجه همچون آمرزش الهی خواهد بود.
در این که منظور از جمله فاقرؤوا ما تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ (آن چه از قرآن برای شما میسر است بخوانید) چیست؟ گفتگو بسیار است جمعی آن را به نماز شب تفسیر کرده اند که در لابلای آن حتما آیات قرآن خوانده می شود و بعضی گفته اند منظور همان تلاوت قرآن است هر چند در اثناء نماز نباشد، سپس بعضی مقدار آن را به پنجاه آیه و بعضی به یکصد آیه و بعضی دویست آیه، تفسیر کرده اند ولی هیچ یک از این اعداد دلیل خاصی ندارد بلکه مفهوم آیه این است که هر مقداری که انسان به زحمت نمی افتد از قرآن بخواند.
بدیهی است منظور از تلاوت قرآن در این جا تلاوتی است به عنوان درس و فراگیری برای خودسازی و پرورش ایمان و تقوا. (1)
الصَّابِرِينَ وَالصَّادِقِينَ وَالْقَانِتِينَ وَالْمُنْفِقِينَ وَالْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحَارِ (2)
«آنان که صبر کنندگان و راستگویان و فرمانبرداران و انفاق کنندگان و استغفار کنندگان در سحرهایند»
وَبِالْأَسْحَارِهُمْ يَسْتَغْفِرُونَ (1)و سحرگاهان از خدا درخواست آمرزش می کردند. در آن هنگام که چشم های غافلان و بی خبران در خواب است و غوغای جهان مادی فرو نشسته و به همین دلیل حالت حضور قلب و توجه خاص به ارزش های اصیل در قلب مردان خدا زنده می شود به پا می خیزند و در پیشگاه با عظمتش سجده می کنند و از گناهان خود آمرزش می طلبند و محو انوار جلال کبریایی او می شوند و تمام ذرات وجودشان زمزمه توحید سر می دهد و همان گونه که با طلوع صبح، ظلمت شب برچیده می شود و فیض عام پروردگار بر صفحه جهان می نشیند، آن ها نیز به دنبال زمزمه های عاشقانه سحرگاهان همراه با طلوع صبح، پرده های ظلمت غفلت و گناه از دل هایشان برچیده می شود و انوار رحمت و مغفرت و معرفت الهی بر دل هایشان فرو می نشیند. (2)
استاد شهید، می گوید:
«ما یک سلسله لذت های معنوی داریم که معنویت ما را بالا می برد. برای کسی که اهل تهجد و نماز شب است جزو صادقین و صابرین و مستغفرين بالاسحار باشد، نماز شب لذت و بهجت دارد آن لذتی که یک نفر نماز شب خوان حقیقی و واقعی از نماز شب خودش می برد، از آن استغفر الله ربّی واتوب والیه ها می برد، از آن (العفو گفتن ها) و یادکردن و دعا کردن های حداقل چهار مؤمن می برد و آن لذتی که از آن (یا ربّ یا ربّ) گفتن ها می برد هیچ وقت یک آدم عیاش احساس نمی کند. لذت آن نماز شب خوان خیلی عمیق تر نیرومندتر و نشاطب خش تر است. ولی اگر ما خودمان را غرق در لذت مادی دنیا کنیم مثلاً سر شب بنشینیم دور هم و شروع کنیم به گفتن و خندیدن و فرضاً غیبت هم نکنیم که حرام است، صرفاً شوخی های مباح هم بکنیم و بعد هم سفره را پهن کنیم و آنقدر بخوریم که نفس کشیدن برایمان دشوار شود بعد مثل یک مرده در رختخواب بیفتیم. آیا در این صورت توفیق پیدا می کنیم که سحر از دو ساعت مانده به طلوع صبح بلند شویم و بعد از عمق روح خودمان یا ربّ یا ربّ بگوییم؟ اساساً بیدار نمی شویم و اگر هم شویم مثل مستی که چند جام شراب خورده است، تلو تلو می خوریم.
پس اگر انسان بخواهد لذت های معنوی و الهی را در این دنیا درک کند، چاره ای ندارد جز این که از لذت های مادی کسر کند به خدا قسم لذتی که یک مرد با ایمان در آن وقت شب که بلند می شود و چشمش می افتد به آسمان پرستاره و آیات آخر سوره آل عمران را که صدای هستی است و از قلب وجود برخاسته است، می خواند و با هستی همصدا می شود احساس می کند برابر است با یک عمر لذت مادی در این دنیا.
یک چنین آدمی، نمی تواند مثل ما زندگی کند نمی تواند سرسفره شام بنشیند در حالی که ظهر غذاهای سنگین انواع گوشت ها روغن های حیوانی و نباتی، انواع شیرینی ها و انواع محرّک اشتها را خورده است؛ تازه مقداری سوپ بخورد تا اشتهایش تحریک شود این روح خود به خود می میرد، این آدم نمی تواند در نیمه های شب بلند شود و اگر هم بلند شود نمی تواند لذت ببرد.
لهذا کسانی که چنین توفیقاتی داشته اند و ما چنین اشخاصی را دیده ایم به لذت های مادیی که ما دل بسته ایم هیچ اعتنا ندارند چه مانعی دارد که من ذکر خیری از پدر بزرگوار خودم بکنم. از وقتی که یادم می آید می دیدم این مرد بزرگ و شريف هیچ وقت نمی گذاشت و نمی گذارد که وقت خوابش از سه ساعت از شب گذشته تأخیر بیفتد شام را سر شب می خورد و سه ساعت از شب گذشته می خوابد و حداقل دو ساعت به طلوع صبح مانده بیدار می شود.
و حداقل قرآنی که تلاوت می کند یک جزء است و با چه فراغت و آرامشی نماز شب می خواند حالا تقریباً صد سال از عمرش می گذرد هیچ وقت نمی بینم که یک خواب نا آرام داشته باشد... این ها دل را زنده می کند، آدمی که می خواهد از چنین لذتی بهره مند شود ناچار، از لذت های مادی تخفیف می دهد تا به آن لذت عمیق تر الهی برسد. (1)
در همان سوره آیه 6 می فرماید: إِنَّ ناشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِيلاً بی تردید عبادت [ی که در دل شب [انجام می گیرد] محکم تر و پایدارتر و گفتار در آن استوارتر و درست تر است.
برخی گفته اند: مراد از «ناشِئَةَ اللَّيْلِ» همان نفوس زکیه شب زنده داران است که
1) احیاء تفکر اسلامی: 93- 95، شایان ذکر است که استاد شهید این مطالب را در زمان حیات پدرشان فرموده اند و ایشان چند سال پیش از شهادت استاد در گذشتند.
جهت عبادت پروردگار از رختخواب های خود برمی خیزند و به عبادت و راز و نیاز الهی مشغول می شوند. (1)
منظور آن حالات معنوی و روحانی و نشاط و جذبه ملکوتی است که در دل و جان انسان در این ساعات مخصوص شب به وجود می آید که آثارش در روح انسان عمیقتر و دوامش بیشتر است. البته این تفسیر و تفسیر قبل از آن لازم و ملزوم یکدیگرند و مناسب است که هر دو در معنی آیه جمع باشد.
تعبیر به اشد و طئاً یا به معنی مشقت و زحمتی است که قیام و عبادت شبانه دارد و یا به معنی تاثیرات ثابت و راسخی است که در پرتو این عبادات در روح و جان انسان پیدا می شود (البته معنی دوم مناسب تر است).
این احتمال نیز وجود دارد که به معنی توافق بیشتری است که در این لحظات درمیان قلب و چشم و گوش انسان و بسیج همه آن ها در مسیر عبادت پیدا می شود.
روی هم رفته این آیه از آیاتی است که با تعبیرات پرمحتوایش رساترین سخن را درباره عبادت شبانه و نیایش سحرگاهان و راز و نیاز با محبوب، در ساعاتی که اسباب فراغت خاطر از هر زمان فراهم تر است و همچنین تاثیر آن در تهذیب نفس و پرورش روح و جان انسانی بیان کرده است و نشان می دهد که روح آدمی در آن ساعات آمادگی خاصی برای نیایش و مناجات و ذکر و فکر دارد. (2)
در آیه بعد می افزاید: إِنَّ لَكَ فِي النَّهارِ سَبْحاً طَوِیلا. (3)این به خاطر آن است که در روز تلاش و کوشش مستمر و فراوانی خواهی داشت.
دائماً مشغول هدایت خلق و ابلاغ رسالت پروردگار و حل مشکلات زندگی جمعی و فردی هستی و مجال کافی برای عبادت و نیایش حاصل نمی شود، بنابراین عبادت شبانه را جانشین آن کن
احتمال دیگری که در تفسیر آیه وجود دارد و از جهاتی جالب تر و با آیات قبل و بعد هماهنگ تر است این است که می فرماید: چون در طول روز وظائف سنگین و تلاش و کوشش فراوان بردوش داری باید با عبادت شبانه خود را تقویت کنی و آمادگی لازم برای این فعالیت های بزرگ و گسترده را از آن قیام شب به دست آوری. (4)
تَتَجَافَى جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضَاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفًا وَطَمَعًا وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ * فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أَخْفِى هُم مِّن قَرَةِ أَعْينُ جَزَاءَ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ * أَفَمَن كَانَ مُؤْمِنًا كَمَن كَانَ فَاسِقًا لَّا يَسْتَوُنَ (1) پهلوهایشان از بسترها در دل شب دور می شود (و بپا می خیزند و رو به درگاه خدا می آورند) و پروردگار خود را با بیم و امید می خوانند و از آن چه به آنان روزی داده ایم انفاق می کنند هیچ کس نمی داند چه پاداش های مهمی که مایه روشنی چشم هاست برای آن ها نهفته شده، این پاداش کارهایی است که انجام می دادند! آیا کسی که با ایمان باشد همچون کسی است که فاسق است؟! نه، هرگز این دو برابر نیستند.
در حدیث می خوانیم که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می گوید: إنَّ اللَّهَ يَقُولُ: اعْدَدْتُ لِعِبادِيَ الصّالِحينَ ما لا عَيْنٌ رَأتْ، وَلا اذُنٌ سَمِعَتْ، وَلا خَطَرَ عَلَي قَلْبِ بَشَرٍ؛ خدا می فرماید: من برای بندگان صالحم نعمت هایی فراهم کرده ام که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و بر فکر کسی نگذشته است»! (2)
در این جا سؤالی پیش می آید که مفسر بزرگ مرحوم طبرسی در مجمع البیان آن را مطرح کرده و آن این که چرا این پاداش عظیم مخفی نگاهداشته شده است؟
سپس او سه جواب برای این سؤال ذکر می کند:
1- امور مهم و بسیار پرارزش چنان است که با الفاظ و سخن به آسانی حقیقت آن را نمی توان درک کرد و با این حال گاهی اخفا و ابهام آن نشاط انگیزتر است و از نظر فصاحت بلیغ تر.
2- اصولا چیزی که مایه روشنی چشم ها است آن قدر دامنه اش گسترده است که علم و دانش آدمی به تمام خصوصیات آن نمی رسد.
3- چون این پاداش برای نماز شب که مخفی است قرار داده شده است متناسب این است که جزای عمل نیز بزرگ و مخفی باشد. (3)
در قیامت پس از آن که خداوند همه انسان ها را جمع کند منادی ندا می کند و می گوید:
پیش آیند کسانی که در نیمه های شب از بستر خواب دور می شدند و خدا را می خواندند و از خشم و غضبش بیمناک و به رحمتش امیدوار بودند.
آن گاه جمعی پیش روند و قبل از دیگران به جایگاه های خود (در بهشت) وارد شوند و بعد از آنان به حساب مردم دیگر رسیدگی نمایند. (1)
خَیرُکُم مَن أطابَ الکلامَ، وأطْعَمَ الطَّعامَ، وصلّی باللّیلِ والنّاسُ نِیامٌ (2) بهترین شما کسانی هستند که در سخن گفتن مؤد بند گرسنگان را سیر می کنند و در شب در آن هنگام که مردم خوابند نماز می خوانند.
قِیَامُ اَللَّیْلِ مَصَحَّهٌ لِلْبَدَنِ وَ مَرْضَاهٌ لِلرَّبِّ عَزَّ وَ جَلَّ وَ تَعَرُّضٌ لِلرَّحْمَهِ وَ تَمَسُّکٌ بِأَخْلاَقِ اَلنَّبِیِّینَ (3) قیام شب موجب صحت جسم و خشنودی پروردگار و در معرض رحمت او قرار گرفتن و تمسک به اخلاق پیامبران است.
لاَ تَدَعْ قِیَامَ اَللَّیْلِ فَإِنَّ اَلْمَغْبُونَ مَنْ حُرِمَ قِیَامَ اَللَّیْلِ (4) دست از قیام شب برمدار، مغبون کسی است که از قیام و عبادت شب محروم گردد.
5 رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرماید:
مَنْ صَلَّی بِاللَّیْلِ حَسُنَ وَجْهُهُ بِالنَّهَارِ (5) کسی که نماز شب بخواند صورت و سیرتش در روز نیکو خواهد بود.(6)
انَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ.... و باز تکرار می کند، گوئی عقل او به پرواز در آمده است.
سپس رو به من کرد و گفت: «ای حبّه بیداری یا خواب؟» عرض کردم «بیدارم، تو در این حالتی ما چگونه (خواب) باشیم؟»
سپس شروع کرد به اشک ریختن بعد فرمود: ای حبّه! خداوند موقفی دارد و ما را در پیشگاه او موقفی است؛ چیزی از اعمال ما بر او مکتوم نمی ماند و او به من و تو از رگ گردنمان نزدیک تر است...» (1)
این روایات نشان می دهد که اولیاء الله هیچ گاه از این مطالعه اندیشه برانگیز و ایمان آفرین غافل نمی شدند؛ و از آفرینش آسمان ها و نظام حاکم بر آن همیشه الهام می گرفتند.
از نبی اکرم صلى الله عليه وسلم روایت شده که آبرو و شرف مؤمن به نماز شب است و عزتش در بی نیازی از مردم است. (2)
و نیز فرموده: «چون روز قیامت خدا مردمان اولین و آخرین را گرد آورد، ندا دهنده ای صدا می زند که به پا خیزند شب زنده دارانی که خدای را در دل های شب می خواندند پس به پاخیزند گروهی اندک بعد از ایشان به حساب بقیه مردم رسیدگی شود. (3)
و در مناجات های حضرت داود علیه السلام پروردگار به وی فرمود: «ای داود بر تو باد به استغفار در شب های تاریک و سحرگاهان ای داود هرگاه تاریکی شب ترا فرا گرفت نگاه کن به ستارگان بلند در آسمان و تسبیح مرا بگو و بسیار به یاد من باش که من هم ترا یاد می کنم ای داود همانا پرهیزکاران شب هایشان را نمی خوابند به خواندن نماز به سر می برند و روزشان را سپری نمی کنند مگر به ذکر من. (4)
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: فَإِنَّ صَلاهَ اللَّیلِ مَنهاهٌ عَنِ الإِثمِ؛ «نماز شب انسان را از گناه باز می دارد.»
امام باقر علیه السلام فرمودند: إِنَّمَا جُعِلَتِ اَلنَّافِلَهُ لِیَتِمَّ بِهَا مَا أُفْسِدَ مِنَ اَلْفَرِیضَهِ.؛ همانا (نماز) نافله را به خاطر این جهت قرار دادند که جبران فساد نمازهای واجب را کند.» (5)
12- امام صادق می فرماید: صَلَاهُ الْمُؤْمِنِ بِاللَّیْلِ تَذْهَبُ بِمَا عَمِلَ مِنْ ذَنْبٍ بِالنَّهَارِ؛ نماز شب گناهانی را که مومن در روز مرتکب شده است را از بین می برد.» (1)
14- حضرت عیسی می فرماید: طُوبَی لِلَّذِینَ یَتَهَجَّدُونَ مِنَ اللَّیْلِ أُولَئِكَ الَّذِینَ یَرِثُونَ النُّورَ الدَّائِمَ مِنْ أَجْلِ أَنَّهُمْ قَامُوا فِی ظُلْمَةِ اللَّیْلِ خوشا به حال کسانی که شب را بیدار می مانند. اینانند که نوردائم را از آن رو که در تاریکی شب به پا خاسته اند به ارث می برند.» (3)
15- رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرماید: مَنْ کَثُرَتْ صَلاَتُهُ بِاللَّیْلِ حَسُنَ وَجْهُهُ بِالنَّهَارِ؛ هر که بیشتر نماز شب بخواند هنگام روز زیبا و نورانی است.» (4)
16- امام صادق علیه السلام می فرماید: «کسی که در قنوت نماز وتر، چهل مومن و سپس برای خود دعا کند خداوند دعاهای وی را مستجاب می گرداند.»(5)
17- حضرت هادی علیه السلام می فرمود: «گاه هست که بنده برای نماز شب برخیزد و خواب بروی غلبه کند چندان که او را به راست و چپ کشاند و گاهی چانه اش به سینه اش رسد، حق تعالی امر فرماید که درهای آسمان را بگشایند و فرشتگان را ندا دهند که نظر کنید که این بنده من در راه نزدیکی به من چه سختی ها می کشد در چیزی که بروی واجب نساخته ام به امید سه چیز یا گناهش را بیامرزم یا توبه روزیش گردانم و یا رزق و روزی او را زیاد کنم. ای فرشتگان شما را گواه می گیرم که من همه را بدو عطا کردم» (6)
18- رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرماید: «برشما باد به اقامه نماز شب، زیرا نماز شب سنتی
است از پیامبرتان رسول خدا صلی الله علیه و آله نماز شب عادت و رسم صالحان و پاکان است که قبل از شما بودند و نماز شب موجب دفع بلا و بیماری ها و دردها از بدن می شود.» (1)
از یکی از آقایان که معاصر ایشان بود نقل شده که ایشان (آقا شیخ محمد علی) نماز صبح را با وضوی نماز مغرب و عشاء می خوانده است. (2)
«پنجاه سال است که نماز شب امام خمینی ترک نشده. امام در بیماری، در صحت، در زندان، در خلاصی در تبعید، حتی برروی تخت بیمارستان قلب هم، نماز شب می خواندند امام در قم بیمار شدند و به دستور اطباء می بایست به تهران منتقل شوند هوا بسیار سرد بود و برف می بارید و یخبندان عجیبی در جاده ها وجود داشت امام چندین ساعت در آمبولانس بودند و پس از انتقال به بیمارستان قلب بازنماز شب خواندند. شبی که از پاریس به سوی تهران می آمدند تمام افراد در هواپیما خوابیده بودند و امام تنها در طبقه بالای هواپیما نماز شب می خواندند.
و شما اگر امام را از نزدیک دیده باشید آثار اشک برگونه های مبارک امام، حکایت از شب زنده داری و گریه های نیمه شب وی دارد.
بعضی از پاسداران در قم نقل می کردند که گاهی اوقات که امام برای تهجّد بیدار می شدند آن ها را مورد نوازش و تفقد قرار می دادند.» (3)
در یکی از نشریه ها از قول فرزند امام خمینی آمده است:
«شبی که از پاریس عازم ایران بودیم امام در هواپیما برای نماز شب برخاستند و چنان می گریستند که خدمه هواپیما تعجب کرده بودند و شنیدم که پرسیده
بودند: آیا امام از چیزی ناراحت هستند؟ من گفتم که کار هر شب امام است.
وقتی امام را از قم می بردند برای زندان [در عصر طاغوت] امام با حالتی نماز شب خواندند که یکی از همراهان بعداً به من گفت که ما تحت تأثیر شدید نماز امام واقع شدیم و یکی از آن ها تا تهران گریه کرده بود.
روزی که از نجف عازم کویت شدیم از صبح ساعت چهار حرکت کردیم و شاید هم زودتر درست بعد از اذان صبح و بعد از آن همه گرفتاری ها ساعت دوازده و شاید بیشتر، سرانجام امام در هتل بصره استراحت کردند.
دو ساعت نخوابیده بودند که ساعتشان زنگ زد و بیدار شدند و نماز شب خواندند و بعد هم نماز صبح...» (1)
4- شهید محراب مرحوم صدوقی می گوید:
«ما مسافرت هایی با امام کرده ایم، در مسافرت مشهد یک اخلاق پدرانه نسبت به ما مبذول داشتند وقتی از ارض اقدس بر می گشتیم در بین راه روس ها برای بازرسی جلوی ماشین ما را گرفتند (در آن زمان قسمت هایی از ایران زیر نظر دولت های شوروی و آمریکا و انگلستان بود) همگی پیاده شدیم و چون امام از اوّل تکلیف، مراقب نماز شب بودند و این عمل صد در صد از ایشان ترک نشده بعد از پیاده شدن خواستند که نماز شب بخوانند آن جا که وسط بیابان بود آبی وجود نداشت. یک وقت نگاه کردیم آبی جاری شده ایشان آستین بالا زد و وضو گرفت. بعداً نفهمیدیم که تا ایشان نمازش تمام شد آب بود یا نبود. به هر حال ما در آن سفر یک چنین کرامتی از ایشان دیدیم»
و در اثر همین شب زنده داری هاست که می بینیم این مرد بزرگ، متصل به (معدن عظمت) شده است و در راه خدا از هیچ چیز نمی هراسد.
بنا به نوشته بعضی، امام خمینی در ضمن بیان ماجرای زندان رفتن خود فرموده اند:
همان طور که در آن جاده مستقیم [قم- تهران] می رفتیم، من متوجه شدم آن دو نفری که جلو نشسته بودند یکی از آن ها اشاره کرد به سمت راست [سمت راست آن جاده دریاچه نمک است که برخی از مؤمنینی را که علیه دولت فعالیت شدید داشتند آن جا می انداختند. ] با دست که به آن طرف اشاره کرد، من فهمیدم مقصودش چیست ولی من از اوّل که با آن ها رفتم هیچ نترسیدم و آن وقت که اشاره کردند هم والله نترسیدم.
1) داستانه ای شیرین از نماز شب، سید عبد الله حسینی.
ناقل این قضیه ادامه می دهد یکی از مراجع که در آن مجلس بود وقتی این عبارت را شنید دگرگون شد و در برابر عظمت این مرد بزرگ الهی انگشت به دندان گرفت.» (1)
«مرحوم ملکی رحمه الله علیه چه شب ها که برای تهجد و نماز شب به پا می خاست، ابتدا در بسترش مدتی صدا به گریه بلند می کرد؛ سپس بیرون می آمد و نگاه به آسمان می کرد و آیات إِنَّ فِي خَلْق السَّمواتِ وَالارض... را می خواند و سر به دیوار می گذاشت و مدتی گریه می کرد و پس از تطهیر نیز کنار حوض مدتی پیش از وضو می نشست و می گریست.
و خلاصه از هنگام بیدار شدن، تا آمدن به محل نماز و خواندن نماز شب، چند جا می نشست و برمی خاست و گریه سر می داد و چون به مصلایش می رسید، دیگر حالش قابل وصف نبود.»
«وی در تمام دوره سال در چهار فصل، حداقل یک ساعت قبل از طلوع فجر بیدار و مشغول نماز و تهجّد بود.
به عبادت آخر شب و قبل از سپیده دم اهمیت زیاد می داد و معتقد بود که بهترین اعمال مستحبّى عبادت و تهجد است فرزند بزرگش می گوید: تا آن جا که من به خاطر دارم بیداری آخر شب از او فوت نشد حتی در سفرها، این شیوه عملی می شد.
محدّث قمی درباره استادش حاج میرزا حسین نوری می نویسد: او در زهد و عبادت سخت کوشا بود نماز شب او فوت نشد و راز و نیازش با خداوند متعال در تمام شب ها برقرار بود.». (2)
«طلبه ای می گفت شخصی به ظاهر با سواد و متقی به من گفت: بهتر است انسان نماز شب نخواند و نماز صبح را هم نزدیک طلوع آفتاب به جای آورد، برای این که دچارعُجب و خودبینی نشود و چون نماز شب غرور می آورد باید آن را ترک کرد!
آن طلبه گفت: در اثر این کلام (چون گوینده آن را مورد اعتماد می دانستم) چندین سال نماز شب نخواندم با این که سحرهم بیدار بودم!
ببینید بدآموزی و کج اندیشی را! به آن طلبه گفته شد:
آن شخص شیطان بوده که چنین سخن مزخرفی را بر زبان رانده است ؛ زیرا اگر این سخن صحیح باشد در همه مستحبّات جاری است بنابراین باید گفت نماز جماعت و قرآن و دعا و... نخوانیم زیرا مغرور می شویم! بی ارزش بودن این گفتار به قدری واضح است که نیازی به تفصیل ندارد چون بدیهی است که انسان در کنار انجام مستحبّات باید رذائل اخلاقی را از خود دور کند. و اصلاً خود نماز شب باعث توفیق انسان برای ستردن و زدودن صفات رذیله می شود و آن خدایی که توفیق سحرخیزی می دهد توفیق پیراسته شدن از مرض خطرناک عجب را نیز عطا می کند.
ثانیاً، چنین شخصی که این قدر لاابالی و بی تعهد است که نماز صبح خود را در آخر وقت می خواند، معنی ندارد دچار عُجب بشود و اصلا دلیلی برای عجب او نیست مانند کوری است که نامحرم را نمی بیند بلکه هنر است که انسان با رعایت و انجام مستحبّات دچار خود پسندی نشود و خلاصه تقوای منفی به درد نمی خورد، آن چه سودمند است تقوای مثبت است. (1)
«گاهی از بعضی متهجّدین، نماز شب فوت می شود ولی این خود لطفی از سوی خداوند است ؛ برای این که آن شخص از تأسف خوردن برای فوت نماز شب و موفق نشدن به این امر مهم اجر بیشتری ببرد و نیز از عجب محفوظ و مصون بماند؛ ولی طبق آن چه از احادیث استفاده می شود این امر بسیار نادر است و بیش از یکی دو شب نمی شود.» (2)
برخی دیگر نیز چنین می پندارند که شب زنده داری و نافله شب با درس خواندن منافات دارد و مانع تحصیل است و خلاصه اتلاف وقت است و باید آن وقت را صرف درس خواندن و مطالعه کرد.
این گروه نیز سخت در اشتباهند و نمی دانند که تهجد بهترین وسیله برای ازدیاد توفیق تحصیل است و چه بسیار از تارکین تهجد را دیده ایم که نه تنها موفق به تحصیل نشده اند بلکه در گرداب گناه غرق گشته اند.
در این باره مرحوم ملکی می گوید:
«من بسیاری از محصلین را می شناسم که از شب زنده داران بودند و همین موضوع سبب شد که فهمی عمیق و استقامتی بی نظیر در امر تحصیل نصیبشان شد و به مراتب و مقامات والایی رسیدند و بالعکس، کسانی هستند که در مطالعه
کتب علمی کوشش بسیار دارند ولی به جایی نمی رسند و از علم خویش سودی نمی برند و برکتی نمی بینند.» (1)
«معلوم نیست کسانی که دارای این منطقند جواب، لَيْسَ مِنْ شِعَتِنا و نيز لَيْسَ مِنَّا مَنْ لَمْ يُصَلِّ صَلوةَ اللَّيْلَ را چه می گویند؟ چه پاسخی برای قُم اللَّيْلَ إلا قليلا (2)دارند؟» (3)
1- از آیه شریفه استفاده می شود که گرچه مخاطب در این آیه ظاهرا پیامبر صلی الله علیه و آله است ولی از یک نظر می توان حکم آن را تعمیم داد و گفت همه افراد با ایمان که برنامه الهی روحانی تلاوت و نماز شب را انجام می دهند سهمی از مقام محمود خواهند داشت و به میزان ایمان و عمل خود به بارگاه قرب پروردگار راه خواهند یافت و به همان نسبت می توانند شفیع و دستگیر واماندگان در راه شوند. زیرا می دانیم هر مؤمنی در شعاع ایمان خود از مقام شفاعت برخوردار خواهد بود ولی مصداق اتم و اکمل این آیه شخص پیامبر است.
2- روایات اسلامی اعم از روایات اهل بیت علیهم السلام و روایاتی که از طرق برادران اهل تسنن نقل شده است مقام محمود را به عنوان مقام شفاعت کبری تفسیر کرده است، چرا که پیامبر صلی الله علیه و آله بزرگ ترین شفیعان در عالم دیگر است و آن ها که شایسته شفاعت باشند مشمول این شفاعت بزرگ خواهند شد.
3- بر اساس آیه شریفه انسان مؤمن هیچ کار فردی و اجتماعی را جز با صدق و راستی آغاز نکرده همچنین هیچ برنامه ای را جز به راستی پایان نمی دهد، راستی و صداقت و درستی و امانت، خط اصلی او در همه کارها می باشد.
إِنَّا وَلِيُّكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ [سوره مائده، آیه 55] «ولی و سرپرست شما تنها خداوند و پیامبرش و مؤمنانی هستند که نماز را برپا می دارند و در حال رکوع زکات می دهند»
ابوذر می گوید: روزی همراه با پیامبر اسلام صلى الله عليه وسلم نماز ظهر را به جماعت اقامه کردیم پس (از نماز) نیازمندی تقاضای کمک کرد. (بر اثر فقری که برغالب مسلمانان حاکم بود) کسی از حاضران کمکی به او نکرد، سائل (که از دریافت کمک ناامید شده بود) دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و چنین گفت: خدایا! تو شاهد باش که در مسجد پیامبر اسلام صلى الله عليه وسلم تقاضای کمک کردم کسی کمکم نکرد! علی علیه السلام که در آن هنگام مشغول نماز (مستحبی و نافله) بود با انگشت خِنْصِرُ (یعنی انگشت کوچک دست،راستش که انگشتری در آن بود) به آن نیازمند اشاره کرد! شخص نیازمند به سوی آن حضرت آمد و انگشتر آن حضرت را در آورد و رفت این صحنه در حضور و جلوی چشمان پیامبر صلی الله علیه و آله و اصحاب انجام شد. پیامبر (پس از دیدن این صحنه زیبا و با شکوه دست به آسمان بلند کرد و) فرمود: پروردگارا! برادرم موسی بن عمران از تو تقاضایی کرد و گفت: «پروردگارا! سینه ام را گشاده کن و کارم را برایم آسان گردان؛ و گره از زبانم بگشای؛ تا سخنان مرا بفهمند و وزیری از خاندانم برای من قرارده، برادرم هارون را با او پشتم را محکم گردان؛ و او را در کارم شریک ساز». و تو (در مقام اجابت خواسته اش) در قرآن چنین فرمودی: بزودی بازوان تو را به وسیله برادرت محکم (و نیرومند) می کنیم؛ و برای شما سلطه و برتری قرار می دهیم.»
پروردگارا! من محمد، پیامبر و برگزیده تو هستم، سینه ام را گشاده کن؛ و کارم را برایم آسان گردان و وزیری از خاندانم؛ یعنی علی برایم قرارده، با او پشتم را محکم گردان.»
ابوذر در ادامه این حدیث می گوید: «به خدا قسم هنوز سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله به پایان نرسیده بود که جبرئيل نازل شد و آيه إنّما وَلِيُّكُمُ اللهُ وَ... را بر پیامبر خواند!» (1)
1) التفسير الكبير، فخررازی، ج 12، ص 26. أسباب النزول (حجتی)، ص 28. روایت ابوذر نشان می دهد که صدقه حضرت علی در حال،نماز تنها يك كمك معمولی به شخصی نیازمند نبوده است، بلکه باعث حفظ شمعه و ابهت مسجد النبی کانون اسلام و مرکز صحابه و مسلمانان نیز شد؛ زیرا آن نیازمند از این که در مسجد النبی آن مسجد پرآوازه و پرخاطره به او کمکی نشده بود به درگاه خدا شکایت کرد. بنابراین، صدقه آن حضرت در رکوع نماز، علاوه بر رفع نیاز آن انسان محتاج، موجب حفظ اعتبار و ابهت مسجد النبی صلى الله عليه وسلم و اصحاب پیامبر اکرم نیز بود!
گروهی از لغت شناسان، ریشه واژه ولایت را ولی و به معنای قرب، شمرده اند. (1)
برخی مانند طریحی و راغب اصفهانی ولایت «با کسره» را به نصرت و ولایت «با فتحه» را به امارت و اختیاری معنا کرده اند. (2)
ابن اثیر بر این نظر است که واژه ولایت اشعار به تدبیر، قدرت و فعل دارد و تا این سه معنا جمع نگردند کاربرد واژه والی دشوار است. (3)
برای واژه ولی، حدود 21 معنا مانند محب، ناصر، سلطان، معتق و.... ذكر کرده اند. (4)
روشن است معانی یاد شده به عنوان معانی اصلی و به نحو اشتراک لفظی، به شمار نمی روند؛ بلکه این ها موارد کاربرد این واژه می باشند.
راغب اصفهانی در تحلیل واژه مورد نظر می نویسد:
«ولاء وتوالی یعنی دو شییء یا بیشتر چنان واقع شوند که بین آن ها، چیزی غیر از خودشان، قرار نگیرد؛ این واژه به نحو استعاره در قرب به لحاظ مکان، نسبت، دین، دوستی، نصرت و اعتقاد به کار می رود» (5)
واژه ولی، 44 بارو واژه اولیاء 42 بار در قرآن به کار رفته اند. تدبیر و تصرف کننده، متكفل مصالح، ناصر، دوست، پیرو، حلیف، وصی، وکیل، فرزند، قریب، ارباب، آلهه، خویشاوند، معتق، ناصح، ولی نعمت، بنده، کارگزار، شریک، مدافع، از جمله معانی هستند که قرآن پژوهان برای واژه ولی، ذکر کرده اند. (6)
«فیومی» نیز می گوید: ولیّ شخص کسی است که به امر او قیام کند و آیه اللهُ وَليُّ الّذينَ ءَامَنوا (7)از همین قبیل است. (8)بنابراین از گفتار لغویان (9)می توان استفاده
1) زبیدی، تاج العروس، ج20، ص 310. جوهری، الصحاح، ج 6، ص 2518.
2) طریحی، مجمع البحرین، ج 4، ص 554 مفردات واژه ولی
3) ابن اثیر، النهايه، ج 5، ص 227
4) زبیدی، تاج العروس، ج20، ص 310.
5) مفردات، ص 886
6) ر.ک. دامغانی، الوجوه الناظره والنظائر في القرآن، ج 2، ص 292 و 289 شعرانی، نثر طوبی، ج 2، ص 580. خرمشاهی، بهاء الدین دانشنامه قرآن، ج 2، ص 2327 و 2324 و...
7) سوره بقره، آیه 257
8) المصباح المنیر، ج 2، ص 672
9) ر.ک. زبیدی، تاج العروس ج20، ص310. جوهرى، الصحاح ج 6 ص 2518 طریحی، مجمع البحرین ج 4، ص 554- مفردات واژه ولی راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، ص 886.
کرد که معنای «ولایت»، همان سرپرستی و عهده دار بودن کار دیگری است و معانی دیگری که برای آن گفته اند از قلمرو همین معنا است؛ پس وقتی گفته می شود: دوست، هم سایه، هم پیمان، پدر، خدا و پیامبر ولیّ هستند، در همه موارد، این معنا (اولویّت در قیام به امور) موجود است و چنان که ادیبان تصریح کرده اند، اصل، عدم اشتراک لفظی است (1)و در صورتی که اشتراک لفظی را بپذیریم؛ یعنی معانی متعددی برای لفظ ولایت قائل شویم قراین حالی و لفظی دلالت می کند بر این که مقصود از «ولایت» در این آیه همان سرپرستی است؛ زیرا ولایت که به صورت مفرد و با یک تعبیر به همه (خدا، پیامبر مؤمنانی که...) نسبت داده شده، به یک معنا است و چنان که خداوند اللهُ وَلِيَ الّذین ءَامَنوا (2)و پیامبر النَّبِيُّ أولى بِالمُؤْمِنِينَ مِن أَنفُسهم (3)ولایت به معنای سرپرستی بر مؤمنان را دارا هستند: الذین امنوا... نیز همان ولایت خدا و پیامبر را دارد؛ البته این ولایت برای خداوند بالاصاله و برای پیامبرو الّذينَ ءَامنوا... تبعی و با اذن پروردگار است. از سوی دیگر، پیامبر که وظیفه تبیین آیات را بر عهده دارد: و أنزلنا إلَيكَ الذِّكَرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزَلَ إليهم (4)خود به روشنی ولایت در این آیه را تفسیر کرده است. (5)
می دانیم که کلمه إِنَّما در ادبیات عرب از الفاظ حصر شمرده شده است و معادل فارسی،آن کلمه «فقط» یا جمله «این است و جز این نیست» می باشد؛ بنابراین ولی و سرپرست شما مؤمنان فقط سه دسته ای هستند که در آیه شریفه آمده است و غیر از این سه هیچ کس ولی مؤمنان محسوب نمی شود؛ سه دسته مذکور عبارتند از: 1- خداوند 2- رسول خدا صلی الله علیه و آله 3- «الَّذِینَ آمَنُوا؛ آن ها که ایمان آورده اند» البته نه تمام مؤمنان؛ بلکه بعضی از آن ها طبق شرائطی که در ادامه آیه آمده است.
الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ راكِعُونَ- گروه سوم از اولیاء مؤمنان، مؤمنان هستند، اما نه همه مؤمنان؛ بلکه مؤمنانی که اولا اقامه نماز می کنند و علاوه بر اقامه نماز زکات می پردازند و ثالثاً زکات را در حال رکوع نماز به مستحق آن می دهند. نتیجه این که ولی و سرپرست شما مؤمنان فقط سه دسته هستند:
1- خداوند 2- پیامبر صلی الله علیه و آله- آن ها که ایمان آورده اند و نماز را برپا می دارند و در حال رکوع زکات می دهند. (1)
مصداق الَّذِينَ آمَنُوا... راكِعُونَ کیست ؟
از مجموع ابحاث گذشته معنای «انّما» و «ولی» روشن شد ولی هنوز ابهام آیه کاملا برطرف نشده است؛ زیرا از بحث های گذشته معلوم نشد که مراد از وَالَّذِينَ آمَنُوا... راكِعُونَ کیست؟
علامه امینی در کتاب بینظیرش، الغدیر از بیست منبع معروف اهل سنت روایاتی پیرامون آیه شریفه محل بحث نقل می کند؛ منابع معروفی چون تفسیر طبری، تفسیر اسباب النزول، تفسیر فخر رازی، تذکره سبط ابن جوزی و الصواعق ابن حجرو نور الابصار شبلنجی و تفسیر ابن کثیر و مانند آن که از اعتبار خاصی در نزد اهل سنت برخوردار است. راویان این احادیث ده نفر از صحابه معروف به شرح زیر می باشند:
بنابراین براساس روایات فراوانی در منابع شیعه و اهل سنت این آیه در شأن امام علی نازل شده است. برپایه این روایات که برخی از آن ها با اندکی تفاوت نقل شده، فقیری وارد مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله و شد و تقاضای کمک کرد؛ ولی کسی چیزی به او نداد. او دست خود را به آسمان بلند کرد و گفت خدایا! شاهد باش که من در مسجد رسول تو تقاضای کمک کردم؛ ولی کسی به من چیزی نداد. در همین حال، على علیه السلام که در حال رکوع بود، با انگشت کوچک دست راست خود اشاره کرد فقیر نزدیک آمد و انگشتر را از دست حضرت بیرون آورد و این آیه نازل شد. (3)
ابوذر غفاری نیز همین شأن نزول را روایت کرده و در ادامه آورده است: در آن هنگام پیامبر در حال نماز بود و این ماجرا را مشاهده کرد. هنگامی که از نماز فارغ شد، سر به سوی آسمان برداشت و گفت خدایا برادرم موسی از تو خواست که روح او را وسیع و کارها را بر او آسان کنی و گره از زبانش بگشایی تا مردم گفتارش را درک کنند و نیز تقاضا کرد هارون را که برادرش بود و زیر و یاورش قراردهی و به وسیله او، برنیرویش بیفزایی و در کارهایش شریک سازی. خداوندا! من محمد، پیامبر و برگزیده توام سینه مرا گشاده کن و کارها را بر من آسان ساز. از خاندانم، علی را وزیر من گردان تا به وسیله اش پشتم قوی و محکم شود.
هنوز دعای پیامبر صلی الله علیه و آله و پایان نیافته بود که جبرئیل آیه ولایت را نازل کرد. (1)این شأن نزول از طرق گوناگون در منابع شیعه و اهل سنت نقل شده است. از جمله اصحابی که این حادثه را نقل کرده اند. امام علی علیه السلام (1) عبدالله بن عبّاس «2» ابورافع مدنی «3» عمار بن یاسر «4» ابوذر غفاری، «5» انس بن مالک، «6» و مقداد بن اسود هستند. «7»
از تابعان نیز مسلمة بن کهیل، «8 » عتبة بن ابی حکیم، «9» شدی «10» و مجاهد «11» به نقل این حادثه پرداخته اند. (2)
در كتاب غاية المرام تعداد 24 حدیث در این باره از اهل تسنن و 19 حدیث از شیعه نقل شده است. (3)در هر صورت، از نظر شیعه تردیدی نیست که این آیه درباره امام علی علیه السلام فرود آمده و از نظر اهل سنت نیز شهرت این روایات به حدی است که متكلّم معروف اهل سنّت، قاضی ایجی در کتاب مواقف تصریح کرده است که مفسران برنزول این آیه در شأن علی علیه السلام اجماع دارند. (4)جرجانی در شرح مواقف، «14» سعدالدین تفتازانی در شرح مقاصد «15» و قوشچی در شرح تجرید «16» نیز بر این اجماع اعتراف دارند. (5)
1) مجمع البیان، ج 3، ص 324 و 325.
2) (1) شواهد التنزيل، ج 1، ص 226؛ الدرالمنثور، ج 3، ص 106؛ المراجعات، ص230. (2). شواهد التنزيل، ج 1، ص 232 (3). الدر المنثور، ج 3، ص 106 (4) فرائد السمطین، ج 1، ص 194. (5). التفسیر الکبیر، ج 12، ص 26؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 230. (6). شواهد التنزیل، ج 1، ص 225 (7). همان، ص 228. (8). الدر المنثور، ج 3، ص 105. (9). جامع البیان، مج 4، ج 6، ص390. (10). همان، ص 389. (11). همان، ص 390.
3) منهاج البراعة، ج 2، ص 350.
4) شرح المواقف، ج 8، ص360.
5) (14). همان. (15) شرح المقاصد، ج 5، ص 207. (16) شرح تجرید، قوشچی، ص 368
محدثان بزرگی از اهل سنّت در اعصار گوناگون مانند حافظ عبدالرزاق صنعانی (شیخ بخاری) حافظ عبد بن حمید حافظ رزین بن معاویه، حافظ نسائی (مؤلف صحیح)، حافظ محمد بن جریر طبری، ابن ابی حاتم، ابن عساکر، ابوبکربن مردویه ابوالقاسم طبرانی خطیب بغدادی، هیثمی، ابن جوزی، محب طبری، جلال الدین سیوطی و متقی هندی، این روایت را در کتاب هایشان آورده اند. (1)آلوسی هم گفته است بیشتر اخباریان برآنند که این آیه در شأن امام علی علیه السلام نازل شده (2)و شهرت این خبر به حدی بوده که حسان بن ثابت، شاعر رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز این منقبت علی علیه السلام را به نظم آورده است:
فانت الذي اعطيت اذ كنت راكعاً *** زكاة فدتك النفس یا خیر راکع
فانزل فیک الله خیر ولاية *** و اثبتها اثنى كتاب الشرايع
ابتدا به تبیین و تشریح کلمه «ولی» می پردازیم؛ زیرا اگر معنای این کلمه روشن شود، بسیاری از مسائل حل خواهد شد برخی از مفسران اهل سنت برای دور کردن مخاطبان خویش از معنای روشن آیه، معانی بسیاری بیست و هفت معنی (3)برای ولی ذکر کرده اند تا بگویند این کلمه لفظ مشترکی است که معانی مختلفی دارد و ما نمی دانیم که خداوند در این آیه کدام یک از آن معانی را اراده کرده است؛ پس آیه مبهم است و دلالت بر چیزی ندارد!
ولی هنگامی که به لغت مراجعه می کنیم و کلمات و نظریات متخصصین لغت را مطالعه می نمائیم، مشاهده می کنیم که آنان بیش از دو تا سه معنی برای کلمه «ولی» نگفته اند. بنابراین بقیه،معانی، همه به این سه معنی باز می گردد! این سه معنی عبارتند از:
1- «ولی» به معنای یارو یاور و ناصر و ولایت به معنای نصرت و یاری است.
2- معنی دومی که برای ولایت گفته اند سرپرستی و صاحب اختیار بودن است، بنابراین «ولی» سرپرست و صاحب اختیار است.
3- سومین معنای «ولی» دوست و رفیق است؛ هر چند انسان را نصرت و یاری نکند. ولی از آن جا که دوست در عالم رفاقت، غالباً به یاری انسان می شتابد، معنای سوم نیز به معنای اول باز می گردد؛ بنابراین از نظر دانشمندان لغت «ولی» دارای دو معنای عمده است و بقیه معانی به این دو بازمی گردد. (1)
با بررسی آیات قرآن در می یابیم که کلمه ولی در معانی مختلفی استعمال شده است؛ (2)ولی در اکثر موارد به معنای سرپرست و صاحب اختیار است.
انصاف این است که «ولی» در این آیه به معنای سرپرست و صاحب اختیار است؛ نه به معنای دوست و یار و یاور؛ زیرا:
اوّلاً: «انّما» که در صدر آیه آمده دلیل بر حصر است. یعنی فقط این سه دسته ولى مؤمنان هستند نه غیر آن ها؛ در حالی که اگر ولی به معنای دوست باشد حصر معنی نخواهد داشت، زیرا در این صورت واضح است که غیر از سه گروه فوق کسان دیگری هم یارو یاورمؤمنان هستند علاوه بر این که اگر ولی به معنای یارو یاور باشد این همه قید برای الَّذِینَ آمَنُوا لازم نبود که در حال اقامه نماز زکات بدهند. زیرا همه مؤمنان حتی در غیر حال نماز و بلکه حتی مؤمن بی نماز، می تواند یارو یاور برادر مسلمان خویش باشد؛ بنابراین از کلمه «انّما» که دلالت بر حصر می کند و قیود متعدّدی که در مورد «الَّذِینَ آمَنُوا» آمده است، استفاده می شود که ولایت در آیه شریفه به معنای دوستی و نصرت نیست؛ بلکه به معنای سرپرستی و صاحب اختیار بودن است. خداوند و پیامبر و مؤمنین (با آن شرایطی که در آیه آمده) ولی و صاحب اختیار و سرپرست شما می باشند.
ثانیاً: آیه 56 سوره مائده که بعد از آیه مورد بحث آمده است، بهترین قرینه و دلیل بر مدعای ماست؛ خداوند متعال در این آیه می فرماید:
وَمَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ
1) آيات ولایت در قرآن، ص 78
2) در بعضی از آیات به معنای «یار» و «یاور» و «ناصر» استعمال شده است؛ مثل آیه شریفه 107. در برخی از آیات به معنای «معبود» است، آیه 257 سوره بقره د به معنای «هادی» و «راهنما» نیز آمده است، در آیه 17 سوره کهف. به معنای سرپرست و صاحب اختیار مانند آیات 28 سوره شوری، 33 سوره اسراء، 282 سوره بقره، 34 سوره انفال، آیه پنجم سوره مریم.
و کسانی که ولایت خدا و پیامبر او و افراد با ایمان را بپذیرند، ( پیروزند؛ زیرا) حزب و جمعیت خدا پیروز است.
حزب به معنای جمعیت متشکّل است پیروزی یک حزب به معنای غلبه و پیروزی آن ها در یک حرکت و جهش اجتماعی است؛ بنابراین، از این آیه شریفه که در ارتباط با آیه قبل و مورد بحث است و ظاهراً همزمان نازل شده اند، استفاده می شود که ولایت مطرح شده در آیه مذکور یک ولایت سیاسی و حکومتی است.
بنابراین، معنای آیه چنین می شود «کسی که حکومت خدا و پیامبر و حکومتِ الذین آمنوا.... را بپذیرد چنین حزب و جمعیتی پیروز است.» نتیجه این که با تفکر و تعمق در کلمه کلمه و جمله جمله آیه ولایت و با صرفنظر از روایات فراوانی که در تفسیر آیه وارد شده است معلوم شد که ولی در این آیه به معنای امام و پیشوا و سرپرست است و هر کس حکومت خدا و رسول و «الَّذِينَ آمَنُوا را با آن شرایطی که در آیه آمده بپذیرد پیروز و منصور خواهد بود.
علامه ابتدا اثبات می کنند که خداوند متعال ولایت تشریعی خود را به برخی از بندگان برگزیده اعطاء نموده است لذا می فرمایند قرآن برای خداوند متعال دو سنخ از ولایت قایل است ولایت تکوینی و تشریعی ولایت تکوینی خاص خداوند متعال.
الف) آیاتی که ولایت تشریعی را که در آیات قبل برای خداوند ثابت می کرد در آن ها همان را برای رسول خدا صلی الله علیه و آله ثابت می کند و قیام به تشریع و دعوت به دین و تربیت امت و حکومت بین آنان و قضاوت در آنان را از شؤون و مناصب رسالت وی می داند. (1)
جامع و فشرده این آیات اینست که رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز دارای چنین ولایتی هست که امت را بسوی خدای تعالی سوق دهد و در بین آن ها حکومت و فصل خصومت کند و در تمامی شؤون آن ها دخالت نماید و همین طور که بر مردم اطاعت خدای تعالی واجب کرده است اطاعت او نیز بدون قید و شرط واجب است پس برگشت ولایت آن حضرت بسوی ولایت تشریعی خداوند عالم است به این معنا که چون اطاعت خداوند در امور تشریعی واجب است و اطاعت رسول خدا صلی الله علیه و آله هم اطاعت خداست پس رسول خدا صلی الله علیه و آله مقدم و پیشوای آنان و در نتیجه ولایت او هم همان ولایت خداوند خواهد بود. کما این که بعضی از آیات گذشته مانند آیه أطِيعُوا اللهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وآيه وَمَا كانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللهُ وَرَسُولُهُ... و آیاتی دیگر به این معنا تصریح می کردند.
1) مانند آیات احزاب آیه 6 سوره نساء آیه 105 سوره شوری آیه 52 سوره جمعه آیه 2 سوره نحل آیه 44 سوره مائده آیه 49 سوره احزاب آیه 36 - سوره نساء آیه 59.
ب) آیاتی که همین ولایتی را که دسته سوم برای رسول خدا صلی الله علیه و آله ثابت می نمود برای امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام ثابت می کند و آن آیات یکی همین آیه مورد بحث ما است که بعد از اثبات ولایت تشریع برای خدا و رسول با واو عاطفه عنوان الذین آمنوا را که جز بر امیر المؤمنین علیه السلام منطبق نیست به آن دو عطف نموده و به یک سیاق این سخن ولایت را که گفتیم در هر سه مورد ولایت واحده ای است برای پروردگار متعال، البته بطور اصالت و برای رسول خدا صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه السلام بطور تبعیت و به اذن خدا ثابت می کند. (1)
بیان ایشان به طور خلاصه در آیه مورد بحث این است که هر جا در قرآن ولایت را به پیغمبر و نسبت داده است مقصود از آن ولایت در تصرف یا محبت است مانند آيه شريفه: النَّبِيُّ أوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ (2)و آيه إِنَّا وَلِيُّكُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا... چون در این دو آیه روی سخن با مؤمنین است و معنا ندارد رسول خدا صلی الله علیه و آله یاور آن ها باشد چنان که مفصلا بیان کردیم.
پس معلوم شد که این دو آیه مورد بحث در سیاق با آیات سابق خود شرکت ندارند ولو این که فرض هم بکنیم که ولایت به معنای نصرت است و نباید فریب جمله آخر آیه یعنی:
فَإِنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ الْغالِبُونَ را خورد و خیال کرد که این جمله تنها مناسب با ولایت به معنای نصرت است زیرا این جمله با معانی دیگر ولایت یعنی تصرف و محبت نیز مناسبت دارد برای این که غلبه دینی و انتشار دین خدا در همه عالم که یگانه هدف اهل دین است محتاج است به این که اهل دین به هر وسیله شده به خدا و رسول متصل و مربوط شوند چه این که این اتصال به نصرت خدا و رسول باشد و یا به قبول تصرفاتشان و یا به محبت و دوست داشتنشان، پس جمله آخر آیه با هر سه معنا سازگاری دارد. (3)
ادعای فخررازی، مبنی براین که مجموعه روایات موجود پیرامون آیه شریفه محل بحث تنها سه روایت مذکور است، سخن بی اساسی است؛ زیرا بیش از چهل
روایت در این زمینه وجود دارد (1)و جالب این که بیشتر این روایات از خود اهل سنت نقل شده است ولی امان از تعصب و لجاجت که وقتی دامنگیر انسان می گردد باعث می شود که او سخنان غیر منتظره بگوید، هر چند دانشمندی چون فخر رازی باشد علاوه بر این که اگر در مسئله ای مانند آیه فوق، بیش از چهل روایت به ما رسیده باشد می توان ادعا کرد که چندین برابر آن، روایت وجود داشته که در طول تاریخ از بین رفته است؛ مخصوصاً در دوران سیاه و تاریک بنی امیه که رسماً با فضائل و مناقب اهل البیت، مخصوصاً آن چه مربوط به امیرمؤمنان بود مبارزه می شد و کسی جرأت بیان و نشر فضائل آن حضرت را نداشت و چه بسا افرادی بودند که فضائلی از حضرت می دانستند و جرأت بیان آن را نداشتند و آن فضائل را با خود به گور بردند! جو خفقان و اختناق بقدری شدید بود که افرادی که فضائل اهل بیت علیهم السلام را می گفتند تحت تعقیب قرار می گرفتند، بلکه اگر کسی نام فرزندش را علی می نهاد نیز مورد مؤاخذه قرار می گرفت!
با این شرایط سخت اگر در مسئله ای 40 روایت به ما برسد به جرات می توان ادعا کرد که چند برابر این مقدار روایت بوده که در طول تاریخ از بین رفته است!
نتیجه این که با توجه به روایات فراوان که در حد تواتر است و برخی از آن ها به طور مفصل مطرح شد شگی باقی نمی ماند که آیه شریفه إِنَمّا وَلِيُّكُمُ اللهُ در شأن حضرت امیر مؤمنان وارد شده و آن،حضرت پس از خداوند و پیامبرش سرپرست مسلمان ها و امام و رهبر و پیشوای آن هاست. (2)
همان گونه که گذشت آیه شریفه برای سه گروه ولایت قائل شده است و در مورد گروه سوم تمام ضمیرها، فعل ها و موصول ها بصورت جمع آمده است.
توجّه کنید:
هفت کلمه مذکور همه متناسب با جمع است معنای این جملات این است که افراد مختلفی در حال رکوع به فقیر کمک کردند در حالی که در تمام روایات فقط از علی به عنوان کسی که در حال رکوع صدقه داد نام برده شده است. با توجه به این مطلب، آیا روایاتی که در شأن نزول آیه شریفه وجود دارد، با آیه سازگار است؟ و روشن است که اگر بین آیه ای از قرآن مجید و روایت یا روایاتی تعارض وجود داشته
باشد، باید دست از آن روایت یا روایات برداریم و به مضمون و محتوای آیه قرآن عمل کنیم پس تعارض فوق بین آیه شریفه و روایات، روایات را بی اعتبار می کند. پاسخ دانشمندان و مفسران اهل سنّت خود پاسخ این اشکال را داده اند؛ فخر رازی در جواب این سؤال می گوید:
«جمع گاهی برای احترام است یعنی گاهی با این که مخاطب یک نفر بیشتر نیست، برای احترام لفظ جمع به کار برده می شود همان گونه که در فارسی نیز چنین است و به جای تو رفتی گفتی آمدی و مانند آن» گفته می شود: «شما رفتید، گفتید آمدید و مانند آن» بنابراین در ادبیات عرب گاهی جهت احترام لفظ جمع به جای مفرد به کار برده می شود و در آیه فوق نیز چنین است.» (1)
آلوسی در روح المعانی پاسخ دیگری داده است؛ او می گوید:
«گاه برای عظمت شخص و گاه برای عظمت کار به جای صیغه مفرد از صیغه جمع استفاده می شود و این در لغت عرب مرسوم است ولی چون این استعمال مجازی است نیاز به قرینه دارد.» (2)
و اما پاسخ ما اوّلا: همان طور که گفتید استعمال صیغه جمع به جای مفرد جهت احترام شخص یا عظمت،کار مرسوم و متداول است و در آیه مورد بحث نیز به همین جهت صیغه جمع به کار رفته است و قرینه این استعمال مجازی این است که هیچ کس از دانشمندان حتی دانشمندان متعصب اهل سنت، معتقد نیستند غیراز علی، کسی در حال رکوع صدقه داده باشد تا مشمول آیه باشد و این خود بهترین قرینه بر استعمال لفظ جمع در موردی است که باید لفظ مفرد بیاید.
ثانیاً: در آیات قرآن مجید بطور گسترده صیغه جمع در جایی که باید مفرد استعمال شود به کار رفته است. (3)
مثلا در آیه الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْواهُمْ بِاللَّيْلِ وَالنَّهَارِ سِرًّا وَ عَلَانِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُون (4)نيز كلمات «الذين، ينفقون، اموالهم، فلهم، اجرهم، ربّهم، عليهم، هم یحزنون» همه به صیغه جمع آمده است؛ ولی بسیاری از مفسران گفته اند که منظور، علی بن أبی طالب علیه السلام بوده است که شب و روز پنهان و آشکار انفاق می کرده است. طبق روایتی آن حضرت چهار درهم
داشت، یکی را شبانه و دیگری را در روز سومی را آشکار و چهارمی را پنهان انفاق کرد و آیه فوق در شأن انفاق او نازل شد! (1)
سؤال: مگر می شود برای کارهای بسیار جزئی همچون انفاق چهار درهم آیه ای نازل می شود؟
پاسخ: آن چه از نظر اسلام مهم است کیفیت و چگونگی عمل است نه مقدار عمل. بنابراین اگر عمل مخلصانه باشد ممکن است در شأن انفاق کمتر از چهار درهم نیز آیه ای نازل شود، اما اگر کسی کوهی از طلاهم انفاق کند ولی از سر اخلاص نباشد، هیچ ارزشی نخواهد داشت و آیه ای در شأن آن نازل نمی شود. (2)
اشکال دیگری که فخر رازی (3)و دیگران مطرح نموده اند این است که:
«اگر ولایت در این آیه شریفه به معنای سرپرستی و صاحب اختیار بودن و امامت و رهبری باشد ولایت علی علیه السلام در حال حیات پیامبر چه معنایی دارد؟
زیرا بر فرض ثبوت این معنی برای علی بن أبی طالب علیه السلام ولایت بعد از رحلت پیامبر برای او ثابت می شود ولی در زمان حیات پیامبر چنین ولایتی برای او ثابت نیست اما اگر ولایت را به معنای دوستی و نصرت بگیریم هیچ اشکالی ندارد زیرا علی حتی در زمان پیامبر دوست و یار مؤمنان بوده است!».
پاسخ: جواب این اشکال هم روشن است زیرا ولایت ولی و وصی و خلیفه و جانشین همواره بالقوه بوده نه بالفعل و اساساً این مطلب در درون این کلمات نهفته است؛ حضرت زکریا که از خداوند فرزندی طلب می کند تا ولی و جانشین و وارث او باشد و خداوند نیز خواسته اش را اجابت نموده و یحیی را به او می دهد، (4)آیا یحیی در زمان حیات پدروارث و ولی و جانشین اوست یا پس از رحلت پدر؟ روشن است که این امور بعد از مرگ پدر است.
این مسأله یک امر عرفی و عقلائی است؛ کسانی که وصیتنامه می نویسند و برای خود وصی تعیین می کنند، آیا برای وصی قبل از مرگ خویش ولایت و اختیاری قائل می شوند یا این ها مربوط به پس از مرگ است؟ آقای فخررازی حتماً وصیت نامه داشته است و برای خود وصی انتخاب کرده است آیا وصی او در زمان حیاتش جانشین او
بوده است یا بعد از مماتش؟ از این بالاتر تمام زمامداران دنیا برای خویشتن خلیفه و جانشینی تعیین می کنند ولی هیچ کدام از آن ها در حیات زمامدار فعلی، قدرتی ندارند، بلکه قدرت و اختیارات آن ها برای پس از مرگ زمامدار فعلی است
بنابراین ولایت در آیه شریفه به معنای صاحب اختیار و سرپرست و امامت امت است ولی تمام این معانی بعد از رحلت پیامبر و برای علی فعلیت پیدا می کند.
علاوه براین، مسئله تعیین جانشینی پیامبر اختصاص به این آیه ندارد، بلکه پیامبر اسلام و در طول دوران بیست و سه ساله پیامبری اش بطور مکرر مسئله خلافت علی علیه السلام را مطرح کردند که کرارا در کتب حدیثی مطرح شده است، نتیجه این که این قبیل اشکالات که جواب روشنی دارد در واقع بهانه جویی است!
بنابراین علی رغم اشکالات و بهانه جویی های فراوانی که پیرامون دلالت آیه شریفه ولایت مطرح شده که مهمترین آن ها در بالا ذکر شد و پاسخ آن بیان گشت دلالت آیه شریفه بر ولایت روشن است و آیه فوق ولایت و سرپرستی و امامت و رهبری را برای سه کس ثابت می کند نخست خداوند متعال و سپس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و پس از او، حضرت امیرالمؤمنین علی بن أبي طالب علیه السلام. (1)
آیه شریفه محل بحث علاوه بر اثبات ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام، پیام مهمی نیز برای شیعیان آن حضرت، بلکه برای تمام مسلمانان جهان دارد و آن این که:
علی علیه السلام بطور تصادفی و اتفاقی ولی و سرپرست مؤمنان و جانشین پیامبر آخر الزمان صلى الله عليه وسلم و خلیفه شایسته خدای منان نشده بلکه رسیدن به این جایگاه بزرگ عواملی دارد که در خود آیه محل بحث آمده است. ایمان قوی و ریشه دار و اقامه نماز و حفظ رابطه بین خویشتن و خالق خویشتن و پرداخت زکات و برقراری رابطه بین خویشتن و سایر انسان ها سبب شد که علی امیرالمؤمنین علیه السلام گردد.
در امالی شیخ طوسی رحمه الله علیه است که ابو رافع می گوید روزی من وارد بر رسول الله صلى الله عليه وسلم شدم در حالی که آن جناب خواب بود و ماری در طرف دیگر خانه آن حضرت به چشم می خورد من به ملاحظه این که نکند آن حضرت از سر و صدای من بیدار شود از کشتن
1) آیات ولایت در قرآن، ص 100.
مار کراهت داشتم و خیال کردم که آن حضرت در آن ساعت در حال گرفتن و حی بود ناگزیر برای این که مبادا این مار به آن حضرت آسیبی بزند بین مارو آن جناب خوابیدم تا اگر آسیبی زد به من بزند نه به آن جناب چیزی نگذشت بیدار شد در حالتی که آیه إِنَّا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا- تا آخر آیه- را می خواند.
آن گاه فرمود: حمد خدای را که نعمت را بر علی تمام کرد و گوارا باد برعلی فضیلتی که خدا به او ارزانی داشت، آن گاه از من پرسیدند این جا چه می کنی؟ من داستان مار را برایشان عرض کردم، بمن فرمود بکش آن را من آن را کشتم. آن گاه فرمود ای ابا رافع چگونه ای تو با مردمی که با علی مقاتله می کنند با این که او برحق و آن قوم برباطلند؟ جهاد در رکاب علی حقی است از حقوق خدای متعال و هر کس قدرت بر آن نداشته باشد باید در قلب خود دشمنانش را دشمن بدارد و آرزو کند ای کاش می توانستم در این جهاد شرکت کنم که در این صورت چیزی بر او نیست و خداوند همین نیت را جهاد او حساب می کند، عرض کردم یا رسول الله از خدای تعالی بخواهید که اگر من آن زمان و آن مردم را درک کردم مرا بر قتال با آن ها قوت و نیرو دهد. رسول خدا صلی الله علیه و آله دست به دعا برداشت و حاجتم را از خدا خواست آن گاه فرمود: برای هر پیغمبری امینی است و امین من ابو رافع است. ابو رافع می گوید وقتی که پس از مرگ عثمان مردم با امیرالمؤمنین علیه السلام علی بیعت کردند و طلحه و زبیر نقض بیعت نموده و خروج کردند بیاد فرمایش پیغمبر افتادم، لذا خانه ام را که در مدینه بود با زمینی که در خیبر داشتم فروختم و خودم و بچه هایم در رکاب آن جناب بیرون آمدم به این امید که شاید در رکابش شهید شوم، لیکن موفق نشدم تا آن که با آن جناب به بصره آمدیم و همچنین زنده بودم تا آن جناب به صفین رفت، من نیز در این جنگ و جنگ نهروان شرکت داشتم و همه جا در خدمتشان بودم تا این که شهید شدند، من نیز به مدینه برگشتم در حالی که دیگر در آن شهر که وطن من است خانه و زمینی نداشتم حسن بن علی زمینی را که در ینبع داشت به من واگذار نمود و نیز یک قسمت از خانه پدر بزرگوارش امیرالمؤمنین علیه السلام را به من داد و من با زن و بچه ام در آن جا منزل کردم. (1)
یکی از معانی ولایت سرپرستی و اداره جامعه است غیر از قرآن، در روایاتی که از
1) ترجمه المیزان، ج 6، ص 22.
معصومان به ما رسیده واژه «ولایت» در همین معنا بسیار به کار رفته است، در این جا برای نمونه چند روایت را نقل می کنیم:
1- حضرت امیرمومنان در عبارت های مختلفی از نهج البلاغه واژه ولایت را به همین معنای سرپرستی به کار برده است؛ مثلا:
در خطبه دوم نهج البلاغه بعد از این که درباره اهل بیت علیهم السلام می فرماید: هُمْ مَوْضِعُ سِرِّهِ وَلَجَأَ أَمْرِهِ وَعَيْبَةُ عِلْمِهِ وَمَوْئِلُ حُكْمِهِ وَ كُهُوفُ كُتُبِهِ وَجِبَالُ دِينِهِ بِهِمْ أَقَامَ اغْحِنَاءَ ظَهْرِهِ وَ أَذْهَبَ ارْتِعَادَ فَرَائِصِه (1)
آن ها موضع اسرار خدایند و ملجأ فرمانش، ظرف علم اویند و مرجع احکامش پناهگاه کتاب های او هستند و کوه های استوار دین او، به وسیله آنان خمیدگی پشت دین راست نمود و لرزش های وجود آن را از میان برد.
لَا يُقَاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ ص مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ أَحَدٌ وَلَا يُسَوَّى بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَيْهِ أَبَداً هُمْ أَسَاسُ الدِّينِ وَعِمَادُ الْيَقِينِ إِلَيْهِمْ يَفِيءُ الْغَالِي وَبِهِمْ يُلْحَقُ التَّالِي وَ هَهُمْ خَصَائِصُ حَقَّ الْوِلَايَةِ وَفِيهِمُ الْوَصِيَّةُ وَالْوِرَاثَةُ الْآنَ إِذْ رَجَعَ الْحَقُّ إِلَى أَهْلِهِ وَنُقِلَ إِلَى مُنْتَقَلِه. (2) از این امت کسی را با خاندان رسالت هم مرتبه نتوان پنداشت و هرگز نمی توان پرورده نعمت ایشان را در رتبت آنان داشت که آل محمد صلی الله علیه و آله پایه دین و ستون یقینند. هر که از حد درگذرد به آنان بازگردد و آن که وامانده، بدیشان پیوندد. حق ولایت خاص ایشان است و میراث پیامبر مخصوص آنان. اکنون حق به خداوند آن رسید و رخت بدانجا که بایسته اوست کشید.
ویژگی های ولایت و حکومت از آن آن ها است و وصیت پیغمبر صلی الله علیه و آله و وراثت او در میان آنان هم اکنون حق به اهلش برگشته و دوباره به جائی که از آن جا منتقل شده بود باز گردیده است. (3)
1) نهج البلاغه، خ 2.
2) همان
3) دقت می فرمایید که حضرت امیرالمومنین، اهل بیت علیهم السلام را به عنوان این که دارای خصائص ولایت هستند، یاد می کند، نه ولایت تکوینی چون ولایت تکوینی یک مقام عینی است که نه در غدیر نصب شده است نه در سقیفه غصب. و اساساً قابل نصب و غصب نیست، آن فیض خاص الهی است که نمی توان از کسی گرفت؛ مثلا مقام أَيُّهَا النَّاسُ سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّي بِطْرُقِ الْأَرْضِ كه در سقیفه غصب نشد در خطبه هایی که امیرالمومنین خود را به عنوان والی و ولی معرفی می کند این تعبیرات فراوان است که من حق ولایت بر عهده شما دارم و شما مولی علیه من هستید، این سخن بدین معنا نیست که من قیم شما هستم و شما محجورید. بلکه به معنای سرپرستی و حکومت و اداره شئون مردم است.
2- از ابی الجارود از حضرت ابی جعفر علیه السلام روایت می کند که فرمود: طایفه ای از یهود مسلمان شدند از آن جمله عبد الله بن سلام، اسد، ثعلبه، ابن یامین و ابن صوریا بودند که همگی خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و عرض کردند یا نبی الله حضرت موسی وصیت کرد به يوشع بن نون و او را جانشین خود قرار داد وصی شما کیست یا رسول الله؟ و بعد از تو ولی و سرپرست ما کیست ؟
در پاسخ این سؤال این آیه نازل شد: إِنَّا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ َراكِعُونَ آن گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود برخیزید، همه برخاسته و به مسجد آمدند مردی فقیر و سائل داشت از مسجد بطرف آن جناب می،آمد حضرت فرمود: ای مرد آیا کسی بتو چیزی داده؟ عرض کرد: آری، این انگشتر را یک نفر همین اکنون به من داد حضرت پرسید چه کسی؟ عرض کرد آن مردی که مشغول نماز است پرسید در چه حالی بتو داد؟ عرض کرد در حال رکوع، حضرت تکبیر گفت اهل مسجد همه تکبیر گفتند حضرت رو به آن مردم کرد و فرمود: پس از من علی ولی شماست، آنان نیز گفتند ما به خداوندی خدای تعالی و به نبوت محمد صلی الله علیه و آله و ولایت علی علیه السلام راضی و خشنودیم، آن گاه این آیه نازل شد: وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْعَالِبُونَ (1)
3- فضایل علی علیه السلام
إنّ اللهَ تَعالى جَعَلَ لأخى عَلى فضائِلَ لا تُحْصى كِثْرَةً فَمَنْ ذَكَرَ فَضِيلةً مِنْ فَضَائِلِهِ مُقِرّاً بِهَا، غَفَرَ اللهُ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَمَا تَأَخَّرَ، وَمَنْ كَتَبَ فَضِيلَةً مِنْ فَضائِلِهِ، لَمْ تَزَلِ الْمَلائِكَةُ تَسْتَغْفِرِلَهُ مَا بَقِ لِتِلْكَ الْكِتَابَةِ رَسْمُ، وَمَنْ اسْتَمَعَ فَضيلَةٌ مِنْ فَضَائِلِهِ، غَفَرَ اللَّهُ لَهُ الذَّنُوبَ الَّتِي اكْتَسَبَهَا بِالِاسْتِمَاعِ، وَمَنْ نَظَرَ إِلَى كِتَابٍ مِنْ فَضائِلِهِ كَفَرَ اللهُ لَهُ الذَّنوبَ الَّتى اكْتَسَبَهَا بِالنَّظَرِ (2) خداوند برای برادرم علی علیه السلام فضائل بیشماری قرار داده است که اگر کسی از روی اعتقاد یکی از آن فضائل را بیان نماید خداوند گناهان گذشته و آینده او را می بخشد، اگر کسی یکی از فضائل آن حضرت را بنویسد، تا هنگامی که آن نوشته باقی است، ملائکه برای او استغفار می کنند و اگر کسی یکی از فضائل آن حضرت را بشنود خداوند همه گناهانی را که از راه گوش انجام داده است می بخشد و اگر کسی به نوشته ای درباره فضائل علی علیه السلام نگاه کند، خداوند از تمام گناهانی که از راه چشم کسب کرده است در می گذرد.
4- آیات فراوانی را علمای اهل سنت در شأن امام علی علیه السلام تفسیر کرده اند و در تأیید آن روایاتی را از پیغمبر اکرم صلی الله عله و آله آورده اند به طوری که بعضی از علمای اهل تسنن مانند ابن حجر، خطیب بغدادی، سیوطی، گنجی شافعی، ابن عساکر، شیخ سلیمان قندوزی حنفی و... از ابن عباس روایت کرده اند که گفت: نَزَلَتْ فِي عَليّ ثَلاثُ مِائَةِ آية (1)
گنجی شافعی در باب 62 از کتاب كفاية الطالب، ص231. سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص 172. ابن حجر صواعق المحرقه، ص 76.
در شأن علی علیه السلام سیصد آیه نازل شده است.و گروه دیگری از علماء عامه از یزید بن رمان چنین روایت کرده اند: عَنْ يَزِيدَ بْنِ رُمَان قَالَ: مَا نَزَلَ فِي أَحَدٍ مِنَ القرآنِ مَا نَزَلَ فِي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِب (2)
«تعداد آیاتی که در شأن علی علیه السلام نازل شده در مورد هیچ کس نازل نشده است.» عَنْ ضُرَيش عَنْ عَلَى قَالَ: (نَزَلَتْ هَذِهِ الآيَةُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ: ( إِنَّا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنوُا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ (5) فَخَرَجَ رَسولُ اللَّهُم فَدَخَلَ الْمَسْجِدَ وَالنَّاسُ يُصَلُّونَ بَيْنَ رَاكِعِ وَقَائِم وَادَا سَائِلُ فَقَالَ: يَا سَائِلُ هَلْ أَعْطَاكَ أَحَدٌ شَيْئَاً؟ فَقَالَ: لا إِلا هَاذَاكَ الرَّاكِعُ (لِعَلَى علیه السلام) أَعْطَانِي خَاتَمَةً). (3)
ضریس از علی علیه السلام نقل می کند این آیه إِنَّا وَلِيُّكُمُ الله... بر پیامبر نازل شد، پس از آن در حالی که مردم مشغول نماز بودند پیامبر وارد مسجد شد و دید یک نفر سائل ایستاده است حضرت رو به سائل کرد و فرمود ای سائل آیا کسی چیزی به تو داده است؟ عرض کرد نه یا رسول الله جز آن رکوع کننده (به علی علیه السلام اشاره کرد) که انگشتر خود را به من داد غیر از او کسی چیزی به من نداده است.
1) خطیب بغدادی در ترجمه اسماعیل بن محمد بن عبدالرحمن در شماره 3275 از تاریخ بغداد، ج 6، ص 221.. شیخ سلیمان قندوزی حنفی، ینابیع الموده، باب،42، ص 148... اكثر من ثلاث مائة آيه... حافظ بن عساکر در حدیث 941 از ترجمه امیرالمؤمنین علیه السلام از تاریخ دمشق، ج 2، ص431، ط 2.
2) 2- ابن عساکر در حدیث 940 از ترجمه امیرالمؤمنین علیه السلام از تاریخ دمشق، ج 2، ص 430، ط 2.. ابن حجر در کتاب صواعق، ص 76. سیوطی در تاریخ الخلفاء، ص 171 ) عن ابن عباس)۔حافظ الحسکانی در حدیث 50 در اول فصل 5 از مقدمه کتاب شواهد التنزیل، ج 1، ص 39، ط1. و در حدیث 55، ص 41 از همین کتاب گنجی شافعی در باب 62 از کفاية الطالب، ص 253
3) ابوالفداء الحافظ ابن كثير الدمشقى، البداية والنهاية ( مكتبة المعارف- بيروت) الجزء السابع، ص 358. فرائد السمطین، با مشخصات سابق) ج 1، ص 195، ح 153.. فخرالدین راضی تفسیر الکبیر دار الكتب العلمیه طهران ایران ج 12، ص 26 ذیل آیه شریفه عبارتی با مختصر تفاوت.. شیخ سلیمان قندوزی، ینابیع المودة، ص251.
امام صادق علیه السلام فرمود: «علی هزاران شاهد در غدیر خم داشت ولی نتوانست حق خود را بگیرد، در حالی که اگر یک مسلمان دو شاهد داشته باشد، حق خود را می گیرد!» (1)
ولایت فقیه در راستای ولایت امام معصوم است. در مقبوله ی عمربن حنظله از امام صادق می خوانیم: «به آن کس که حدیث ما را روایت کند و در حلال و حرام ما نظر کند و احکام ما را بشناسد بنگرید پس به حکومت او راضی باشید که من او را بر شما حاکم قرار دادم. فانّی قد جعلته عليكم حاكماً....(2)
1- با تفکّر و تعمّق در کلمه کلمه و جمله جمله آیه ولایت و با صرفنظر از روایات فراوانی که در تفسیر آیه وارد شده است معلوم شد که ولی در این آیه به معنای امام و پیشوا و سرپرست است و هر کس حکومت خدا و رسول و «الَّذِینَ آمَنُوا» را با آن شرایطی که در آیه آمده بپذیرد پیروز و منصور خواهد بود. آن چه از نظر اسلام مهم است کیفیت و چگونگی عمل است نه مقدار عمل. بنابراین، اگر عمل مخلصانه باشد، ممکن است در شأن انفاق کمتر از چهار درهم نیز آیه ای نازل شود، اما اگر کسی کوهی از طلاهم انفاق کند ولی از سر اخلاص نباشد، هیچ ارزشی نخواهد داشت و آیه ای در شأن آن نازل نمی شود.
2- ولایت در آیه شریفه به معنای صاحب اختیار و سرپرست و امامت امت است ولی تمام این معانی بعد از رحلت پیامبر برای علی فعلیت پیدا می کند.
3- بنابراین علی رغم اشکالات و بهانه جویی های فراوانی که پیرامون دلالت آیه شريفه ولایت مطرح شده که مهمترین آن ها در بالا ذکر شد و پاسخ آن بیان گشت دلالت آیه شریفه برولایت روشن است و آیه فوق ولایت و سرپرستی و امامت و رهبری را برای سه کس ثابت می کند نخست خداوند متعال و سپس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و پس از او، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام على بن أبى طالب علیه السلام. (3)
4- کلمه ولی در قرآن هم به معنای دوست و محب به کار رفته هم به معنای یاور و هم به معنای متولی و حاکم برامور (رهبر) به کار رفته است.
اما این واژه در آیه مورد بحث صرفا به معنای حاکم و رهبر است به دلیل این که
کلمه انّما در آیه مفید حصر و اختصاص است و این کلمه ولایت را به خدا و رسول او و حضرت علی علیه السلام اختصاص داده است پس کلمه ولی در آیه نمی تواند به معنای دوست باشد چون ولایت محبت اختصاص به این سه نفر ندارد بلکه همه مومنین نسبت به یکدیگر ولایت محبت دارند همچنین این کلمه در آیه به معنای ولایت نصرت (یاور) نمی باشد چون نصرت و یاری دادن اختصاصی به پیامبراکرمصلى الله عليه وسلم و علی ندارد بلکه همه باید نسبت به یک دیگر یاور باشند.
إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلاَ تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتى كُنْتُمْ تُوعَدُونَ * نَحْنُ أَوْلِيَاؤُكُمْ فِي الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَفِي الْأُخِرَةِ وَلَكُمْ فِيهَا مَا تَشْتَهى أَنفُسُكُمْ وَلَكُمْ فِيهَا مَا تَدَّعُونَ * نُزُلًا مِنْ غَفُورٍ رَّحِيمٍ [سوره فصلت، آیه 32-30]
به یقین کسانی که گفتند: «پروردگار ما خداوند یگانه است!» سپس استقامت کردند فرشتگان بر آنان نازل می شوند که: «نترسید و غمگین مباشید و بشارت باد برشما به آن بهشتی که به شما وعده داده شده است! ما یاران و مددکاران شما در زندگی دنیا و آخرت هستیم؛ و برای شما هر چه دلتان بخواهد در بهشت فراهم است و هر چه طلب کنید به شما داده می شود این ها وسیله پذیرایی از سوی خداوند غفور و رحیم است!»
این واژه از ریشه «ق- و- م» است و برای آن معانی مختلفی مانند اعتدال، ثبات و مداومت استمرار پایداری، ایستادن درست شدن و قیمت نهادن را بازگو کرده اند و معنای اعتدال شهرت بیشتری دارد برخی گفته اند: استقامت همان اقامه است؛ ولی اضافه شدن دو حرف «س» و «ت» معنای آن را تأکید می کند. (1)
راغب می گوید: کلمه استقامت در اصل در خصوص طریقی به کار می رفته که به خط مستقیم کشیده شده باشد و در آیه شریفه اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ حق را به چنین راهی تشبیه کرده سپس می گوید و استقامت انسان به این معنی است که همواره ملازم طریقه مستقیم باشد که خدای تعالی درباره چنین انسان هایی فرموده: إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا (2)
ولی در صحاح اللغة استقامت را به معنای اعتدال گرفته و گفته: وقتی می گویند «استقام له الامر» معنایش این است که این امر برای او در حد اعتدال بود. (3)پس مراد از جمله «ثُمَّ اسْتَقامُوا» این است که ملازم وسط راه باشند و دچار انحراف نگردند و بر سخنی که آیه شریفه بیان فرموده استوار باقی بمانند. مثلا در آیه فَمَا اسْتَقَامُوالَكُمْ فَاسْتَقِيمُوا لَهُمْ﴾ (4)معنایش این است که ما دام که کفار با شما معتدل بودند، شماهم برای آنان اعتدال داشته باشید و از وسط راه منحرف نگردید. و در آیه وَاسْتَقِمْ كَما أمِرْتَ وَلا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ (5)معنایش این است که آن طور که مامور شده ای عمل کن، یعنی راه میانه را پیش بگیرو هواهای ایشان را پیروی مکن همه تفسیرهای مختلفی که برای این آیه کرده اند به همین معنا که ما گفتیم برمی گردد. (6)
در معنایی جامع می توان گفت اصل واحد در این ماده، مفهومی است در برابر قعود و معنای اصلی آن به پاداشتن و فعلیت «عمل است. استقامت با توجه به معنای طلبی باب استفعال به معنای طلب قیام است و استمرار و استدامت و مانند آن از لوازم معنای اصلی به شمار می آید. (1)استقامت در مفهوم قرآنی آن اصطلاحی برای پایداری در دین و مسیر حق در برابر کژی هاست. (2)
بیشتر مباحث قرآنی استقامت مربوط به 9 آیه ای است که متضمن مشتقات فعلی استقامت است. در این آیات جزآیه 7 سوره توبه که به موضوع استقامت در عهد و پیمان پرداخته سایر آیات، استقامت را در مورد توحید و سیر به سوی خدا مطرح کرده است. (3)
همان گونه که واژه پژوهان برای استقامت چندین معنا برشمرده اند مفسران نیز در معنا و تفسیر آن معانی اعتدال و دوری از افراط و تفریط، ثبات و دوام و طلب قیام را بازگو کرده اند. (4)
تفسیر استقامت به طلب قیام به این صورت است که انسان در حال قیام وایستادن در متعادل ترین حالت و مسلط بر توانایی ها و کارهای خود است و این تسلط انسان را به شخصیت و شأن انسانی خود می رساند تا بتواند کارهای مناسب با استعداد انسانی خود را انجام دهد به این جهت، از متعادل ترین حالت هر چیز به گونه ای که امکان نمایان شدن همه آثار و توانایی های آن وجود داشته باشد، به صورت استعاره با واژه «قیام یاد می شود استقامت نیز چون مصدر باب استفعال است و معنای طلب دارد به معنای طلب قیام و استدعای ظهور همه آثار و منافع است.
1) التحقيق، ج 9، ص 341 المیزان، ج 11، ص 48- 47.
2) الفتوحات المكيه، ج 2، ص 217. منازل السائرين، ص 42 مدارج السالکین، ج 2، ص 108.
3) دائرة المعارف قرآن کریم (3)، ص 147
4) روح المعانی، مج 7، ج 12، ص 227. التحرير والتنویر، ج 6، ص 237- جامع البیان، مج 7، ج 11، ص 209. مجمع البیان، ج 9، ص38؛ المیزان، ج 10، ص 116 (3). المیزان، ج 11، ص 47.
استقامت انسان در امری آن است که شخص قیام به آن امر و اصلاح آن را از خود طلب کند به گونه ای که کامل شود و فساد و نقص در آن راه نیابد، بنابراین معنای استقامت در هر آیه ای با توجه به زمین های که استقامت در آن مطرح شده، متفاوت است؛ مانند قیام به حق توحید در عبودیت: قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحی إِلَیَّ أَنَّما إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَاسْتَقِیمُوا إِلَیْهِ (1)و ثبات بر ربوبیت حق در همه شئون زندگی و محافظت بر توحید در همه امور باطنی و ظاهری: انَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ استقموا و قیام به وظایف دینی: فَاقِم وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفًا. (2)و شاید به همین جهت مفسران، تفسیرهای گوناگونی از استقامت در آیات مربوط ارائه کرده اند. (3)
براساس این تفسیر استقامت مفهومی جامع تر از آن چه دیگر مفسران در معنای آن گفته اند دارد زیرا چیزی را برپا داشتن به گونه ای که همه آثار آن ظاهر گردد مستلزم اعتدال صبر و ثبات در آن است از این رو هر یک از این تعریف ها را می توان تعریف به لازم استقامت و آن ها را به لحاظ مفهومی مستقل از استقامت دانست، زیرا صبر در لغت به معنای حبس نفس و بردباری در ناملایمات است و جنبه سلبی در آن لحاظ شده است برخلاف استقامت که ویژگی اثباتی و ایجابی دارد و همچنین الزاماً در ناملایمات به کار گرفته نمی شود. شاید بتوان گفت با توجه به موارد کاربرد استقامت و صبر در قرآن، استقامت به معنای پافشاری و پایداری در اصل دین و ارزش های دینی و عدم انحراف از راه حق به بیراهه های کفرو شرک و نفاق است که بیشتر بعد فکری و عقیدتی در آن لحاظ شده است و صبر به معنای شکیبایی در برابر سختی های اطاعت و دشواری های مصائب و عدم تمکین در برابر طغیان شهوات است که بیشتر در مقام عمل متصور است، (4)افزون براین، کاربرد استقامت و صبر در روایات به صورت قسیم یکدیگر و به صورت دو مفهوم جدا از هم، بر استقلال مفهومی هریک دلالت دارد.
این ویژگی های مفهومی و گستردگی ارتباط با مفاهیمی بنیادین چون هدایت و عبودیت استقامت را در تعالیم قرآن و روایات دینی در جایگاه ویژه ای نشانده
است، چنان که در قرآن دو بار به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و فرمان به استقامت داده شده است: «فاستَقِم كَما امرت» (1)و در ادامه یکی از این دو خطاب پیروان پیامبر نیز به استقامت مکلف شده اند: فاستَقِم كَما امِرتَ ومَن تَابَ مَعَكَ. از موسی و هارون ها نیز استقامت خواسته شده است.
در قرآن آثاری چند برای استقامت بازگو شده که بخشی از آن، پاداش اهل استقامت در دنیا و پاره ای دیگر پاداش استقامت در آخرت است؛ اما ویژگی بهره مندی از ولایت،الهی در دنیا و آخرت شامل بندگان با استقامت می گردد الَّذِينَ قالوا رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ استَقموا تَتَنَزَّلُ عَلَيهِمُ المَلكَةُ... نَحنُ أُولِياؤُكُم فِي الحَيوة الدنيا وفي الآخِرَةِ.
می توان عبارت «نَحنُ اولیاؤُكُم» را از جانب ملائکه دانست؛ اما چون فرشتگان واسطه رحمت خداوند بوده از خود ولایتی ندارند این عبارت به ولایت الهی تفسیر می شود. (2)اهل استقامت از رهگذر بهره ای که از ولایت الهی و نزول فرشتگان بشارت دهنده دارند از چنبره ترس و اندوه آزادند الا تخافوا ولا تَحْزَنُوا... نَحنُ اولياؤُكُم فى الحيوةِ الدُّنيا وفِي الآخِرَةِ. اهل استقامت در دنیا از برکات خداوند بهره مند می شوند: والواستَقموا عَلَى الطَّريقَةِ لاسقينهُم ماءً غَدَقا. (3)عبارت «ماءً غَدَقا» در این آیه که به آب فراوان معنا شده کنایه از وسعت و فراوانی روزی است.
استقامت ورزی برای مؤمنان به سبب عوامل بازدارنده ای در بیرون و درون وجود آدمی همواره با موانع و دشواری هایی همراه است که با توجه به مفهوم استقامت هر کوتاهی و نقصی در عبودیت خدا را می توان مانع استقامت تلقی کرد، از این رو در بعضی از آیات مرتبط با استقامت به چند عامل کلی اشاره شده است. این موانع عبارتند از فراموشی یاد خدا، (4)پیروی از هوا و هوس، (5)پیروی از راه نادانان، (6)
این آیه درست در مقابل کسانی است که برخلاف مدعای خود به انکار و لجاجت پرداخته و بر کفر پافشاری داشتند که آیات قبل درباره آنان بود پس این جا سخن از مؤمنانی است که نه تنها اهل انکار حق نیستند بلکه در ایمان خود استوار و پابرجا بوده و به همین دلیل ذیل این آیه و آیه بعد شش پاداش و موهبت از جانب خداوند به آن ها بشارت داده شده است.
نخست می فرماید: «کسانی که می گویند پروردگار ما الله است، سپس برگفته خود می ایستند و کمترین انحرافی پیدا نمی کنند و آن چه لازمه آن است در عمل و گفتار نشان می دهند فرشتگان الهی بر آن ها نازل می شوند که نترسید و غمگین مباشید».
چون این ها دل به خدا بستند و ایمان محکم به او پیدا کردند و سپس تمام زندگی را به رنگ ایمان در آوردند و در محور آن قرار دادند؛ خداوند به آن ها موهبت ایمنی از خوف و حزن را اعطاء می نماید. چرا که این ها اصل ایمان را بر منافع مادی ترجیح دادند. بسیارند کسانی که دم از عشق الله می زنند ولی در عمل استقامت ندارند، افرادی سست و ناتوانند که وقتی در برابر طوفان شهوات قرار می گیرند با ایمان و داع کرده و در عمل مشرک می شوند و هنگامی که منافعشان به خطر می افتد همان ایمان ضعیف و مختصر را نیز از دست می دهند.
دومین موهبت، بشارت به بهشتی است که به آن ها وعده داده شده و آن ها این وعده را باور کرده و به آن پابند بودند.
سومین بشارت این است که ملائکه یار و مددکار اهل استقامت می باشند.
در چهارمین بشارت می گویند: در بهشت برای شما هر چه بخواهید از مواهب و نعمت ها فراهم است و هیچ قید و شرطی در کار نیست.
پنجمین بشارت این که نه تنها نعمت های مادی و آن چه دل خواه شما است به شما می رسد، بلکه آن چه از مواهب معنوی طلب کنید در اختیار شما است وَلَكُمْ فِيها ما تَدَّعُونَ.
و بالآخره ششمین و آخرین مژده ای که به آن ها می دهند این است که شما میهمان خدا در بهشت جاویدان او هستید و همه این نعمت ها به عنوان پذیرایی یک
میزبان از یک میهمان گرامی از سوی پروردگار غفور و رحیم به شما ارزانی می شود نُزُلًا مِنْ غَفُورٍ رَحِيمٍ. (1)
البته نباید فراموش کرد که «استقامت» همچون عمل صالح میوه درخت «ایمان» است زیرا ایمان هنگامی که عمق و نفوذ کافی پیدا کند انسان را دعوت به استقامت خواهد کرد همان گونه استقامت در مسیر حق بر عمق ایمان نیز می افزاید و این دو تأثیر متقابل دارند.
از آیات دیگر قرآن نیز استفاده می شود که ایمان و استقامت نه تنها برکات معنوی را به سوی انسان سرازیر می کند بلکه از برکات مادی این جهان نیز در سایه این دو بهره مند خواهد شد. (2)
عبارت نحْنُ أَوْلِيَاؤُكُمْ فِي الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ فِي الآخِرَةِ این سوال را به وجود می آورد که منظور از ولایت ملائکه در آیه شریفه چیست؟ پاسخ این است که اولاً چون ملائکه واسطه رحمت و کرامت خداوند هستند دارای ولایت می باشند بنابراین ولایت داشتن آن ها به این معنا نیست که از نزد خود اختیاری داشته باشند و ثانیاً خواسته بین اولیای خدا و دشمنان او مقابله و مقایسه کند چون در حق دشمنانش فرموده بود: وَقَيَّضْناهُمْ قُرناءَ (3)(ما برای کفار قرین های بدی قرار دادیم) و در آیه مورد بحث در مقابل آن قرین ها از قول ملائکه اش می فرماید: «ما اولیای شما هستیم».
و نتیجه این مقابله آن است که معلوم شود که مراد از ولایت ملائکه برای مؤمنین تسدید و تأیید مؤمنین است چون ملائکه مؤید آن هایند که مختص به اهل ولایت خدایند و اما ملائکه ای که حارس و نگهبان خلقند و یا آن هایی که موکل برارزاق و اجلهای مردم و سایر شؤون آن هایند اختصاصی به مؤمنین ندارند، بلکه مؤمن و کافر برایشان یکسان است. (4)
بعضی از مفسرین گفته اند اصلاً این آیه شریفه کلام خدا است نه کلام ملائکه. (5)
علی علیه السلام در یکی از خطبه های نهج البلاغه این آیه را با عبارت گویا و پر معنایی تفسیر می کند و بعد از تلاوت آن می فرماید: «شما گفتید پروردگار ما «الله» است اکنون بر سر این سخن پایمردی کنید برانجام دستورهای کتاب او و در راهی که فرمان داده و در طریق پرستش شایسته او استقامت به خرج دهید، از دایره فرمانش خارج نشوید در آئین او بدعت مگذارید و هرگز با آن مخالفت نکنید».
در حدیثی که از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام نقل شده در پاسخ سؤال از تفسیر استقام فرمود: استقامت همان روش ولایتی است که شما دارید. (2)
در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله آمده که شخصی خدمتش عرض کرد: «دستوری به من ده که به آن چنگ زنم و در دنیا و آخرت اهل نجات شوم». پیامبر فرمود: بگو پروردگار من الله است و براین گفته خود به ایست! سپس می گوید پرسیدم خطرناک ترین چیزی که باید از آن بترسم چیست؟ پیامبر زبانش را گرفت و فرمود: این! (4)
پدر و مادر وی کسانی بودند که از حبشه به حالت اسارت وارد جزيرة العرب شده بودند، بلال که بعدها مؤذن رسول خدا صلی الله علیه و آله شد غلام امیه بن خلف بود. امیه، از
1) نهج البلاغه، خ 176.
2) بحار الأنوار (ط- بيروت)، ج 6، ص 148؛ البته مضمون روایت به معنی این نیست که مفهوم آیه در مسئله ولایت خلاصه شود بلکه چون پذیرش رهبری ائمه اهل بیت علیهم السلام ضامن بقاء خط توحید و روش اصیل اسلام و ادامه عمل صالح است استقامت را به این معنی تفسیر فرموده است.
3) روح البیان، ج 8، ص 254.
4) فصلت، آیه 30.
دشمنان سرسخت پیشوای بزرگ مسلمانان بود چون عشیره رسول خدا صلی الله علیه و آله دفاع از حضرت را به عهده گرفته بودند وی برای انتقام غلام تازه مسلمان خود را در ملاء عام شکنجه می داد، او را در گرمترین روزها با بدن برهنه روی ریگ های داغ می خوابانید، سنگ بسیار بزرگ و تفتیده ای را روی سینه او می نهاد و او را با جمله زیر مخاطب می ساخت دست از تو برنمی دارم تا این که به همین حالت جان بسپاری یا از اعتقاد به خدای محمد برگردی ولات و عزی را پرستش کنی ولی بلال در برابر آن همه شکنجه گفتار او را با دو کلمه که روشنگر پایه استقامت او بود پاسخ می داد و می گفت احد احد یعنی خدا یکی است خدا یکی است و هرگز به آیین شرک و بت پرستی ایمان ندارم. استقامت این غلام سیاه که در دست سنگدلی اسیر بود مورد اعجاب دیگران واقع گشت حتی ورقه بن نوفل دانشمند مسیحی عرب بر وضع رقت بار بلال گریست و به امیه گفت به خدا سوگند هرگاه او را با این وضع بكشيد من قبر او را زیارتگاه خواهم ساخت. گاهی امیه شدت عمل بیشتری نشان می داد، ریسمانی به گردن بلال می افکند و به دست بچه ها می داد، تا او را در کوچه ها بگردانند.
در جنگ بدر نخستین جنگ اسلام و کفر امیه با فرزندش اسیر شدند، برخی از مسلمانان به کشتن امیه رأی نمی دادند ولی بلال می گفت: او پیشوای کفر است، باید کشته شود و بر اثر اصرار او پدر و پسر به کیفر اعمال ظالمانه خود رسیدند و هر دو کشته شدند.
بسیاری از ما تا زمانی که بتوانیم بین دیانت و منافع، کشش ها و آرزوهای مان جمع کنیم دین دار هستیم اما اگر لازم باشد برای دین از منافع بگذریم، در مقابل تمایلات نفسانی بایستیم به خاطر دفاع از دین آسیب ببنیم و غرایز را کنترل کنیم غالباً اهل استقامت نیستیم و دفاع از دین را به دیگران واگذار می کنیم به همین دلیل خداوند متعال در آیه 54 سوره مائده صریحاً فرموده: ای اهل ایمان اگر شما به بهانه های مختلف روی از دین برمیگردانید خداوند به زودی جمیعیتی را جایگزین شما می کند که آن ها خدا را دوست دارند و خداوند هم آنان را و از سرزنش شنیدن و ملامت شدن در راه دین خدا باکی ندارند
لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِى الضَّرَرِ وَالْمُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللهُ الْمُجَاهِدِينَ بِأَمْوَالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقَاعِدِينَ دَرَجَةً وَكُلاً وَعَدَ اللهُ الْحُسْنِى وَفَضَّلَ اللهُ المجاهدينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظيماً [ سوره نساء، آیه 95]
«(هرگز) افراد با ایمانی که بدون بیماری و ناراحتی از جهاد بازنشستند، با مجاهدانی که در راه خدا با مال و جان خود جهاد کردند، یکسان نیستند! خداوند مجاهدانی را که با مال و جان خود جهاد نمودند بر قاعدان ترک کنندگان جهاد برتری مهمی بخشیده؛ و به هر یک از این دو گروه به نسبت اعمال نیکشان وعده پاداش نیک داده و مجاهدان را بر قاعدان، با پاداش عظیمی برتری بخشیده است.»
این آیه درباره کعب بن مالک، از طایفه بنی سلمه و مرارة بن ربیع از طایفه بنی عمرو بن عوف و هلال بن امیه از طایفه بنی واقف، که در جنگ تبوک از حرکت با پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله متخلف شدند نازل گردید و خداوند عبد الله بن ام مکتوم را که نابینا بود، معذور دانست و آن عده را که سالم بودند ملامت کرد این مطلب را ابو حمزه ثمالی در تفسیر خود روایت کرده است. (1)
کلمه «ضرر» به معنای کمبود در وجود است کمبودی که مانع شود از این که آدمی به امر جهاد و قتال قیام نماید، نظیر کوری و شلی و بیماری. (2)
کلمه درجه» به معنای مقام و منزلت است و درجات به معنای منزلتی بالاتر است بعد از منزلتی پائین تر. (3)
قتاده در تفسیر آیه شریفه گفته است منظور از «درجه» درجات اعمال است، چنان که گفته می شود اسلام درجه ای است فقه، درجه ای است، هجرت، درجه است جهاد در هجرت درجه ای است و کشته شدن در راه هجرت، نیز درجه ایست به طور کلی چون ایمان دارای درجات متفاوتی است آن اعمالی که بر اساس ایمان از انسان ها صادر می شود نیز درجات مختلفی دارد. (4)
کلمه «حسنی» صفتی است که موصوف آن حذف شده و تقدیر کلام «کلا وعد الله
العاقبة الحسنی» و یا «مثوبة «الحسنی» و یا چیزی نظیر این ها است. (1)
به قول راغب اصفهانی نوعی کسالت نشان دادن در جنگ و کارهای مهم است؛ یعنی کسی که نسبت به جنگ دچار سستی و بی رغبتی است. (2)
این آیه به مقام شامخ مجاهدان و نیروهای نظامی اسلام و فضیلت و برتری چشمگیر آنان بر دیگران اشاره کرده به این ترتیب قرآن مجید مسلمانان را به دو گروه مجاهدان و قاعدان تقسیم می کند و قاعدان را نیز به دو بخش تقسیم می نماید افراد ناتوان و معذور و افراد توانا و غیر معذور که براثر سستی و کاهلی از شرکت در جهاد خودداری کرده اند سپس درجات عظیم و فضل کبیر و مغفرت و رحمت الهی را تنها شامل حال مجاهدان می داند. (3)
جمله: وَكُلًّا وَعَدَ اللهُ الْحُشنى... دلالت دارد بر این که مراد از این اشخاصی که قعود کردند (نشستند) کسانی هستند که رفتن به جنگ را در زمانی ترک کردند که احتیاجی به رفتن آنان به جبهه جنگ نبوده چون به مقدار کفایت دیگران رفته بودند، چون می فرماید: خدای تعالی به هر دو طائفه آن ها که به جهاد رفتند و آن ها که نرفتند وعده حسنی داده پس غرض از جمله مورد بحث ترغیب و تحریک مسلمانان بر قیام به امر جهاد است تا مسلمین در رفتن به جهاد شتاب نموده، از یکدیگر سبقت بگیرند. (4)
به فرضی هم که بگوییم خدای تعالی ثواب و مصلحتی که از اولی الضرر به خاطر نرفتنشان به جبهه جنگ بر طبق نیاتشان تلافی می کند، اگر واقعا نابینایی متأسف
است از این که چرا نمی تواند در جهاد شرکت کند خدای تعالی ثواب مجاهد به او می دهد این معنا را نمی توانیم انکار کنیم که این گونه افراد فضیلت آن افرادی که به جهاد رفتند یا شهید شدند و یا بردشمن پیروز گشتند را ندارند، خدای تعالی مجاهدین را بر قاعدین برتری داده هر چند که قاعدین عذر موجه داشته باشند و سخن کوتاه این که این آیه شریفه می خواهد مؤمنین را تحریک و تشویق به جهاد نموده و روح ایمان آنان را برای سبقت گیری در خیر و فضیلت بیدار کند. (1)
برخلاف کسانی که وظیفه پیکار با دشمن را مخصوص گروه خاصی می دانند در اسلام این وظیفه برعهده تمام کسانی است که توانایی گرفتن اسلحه به دست و جهاد با دشمن را دارند و به همین دلیل در تمام دوران حکومت پیامبر اسلام صلى الله عليه وسلم گروه خاصی به عنوان نیروهای نظامی تشکیل نشد و به هنگام بروز جنگ ها تمام کسانی که توانایی حمل اسلحه داشتند با الهام گرفتن از قرآن مجید اسلحه برداشته و به سوی میدان جنگ حرکت می کردند و به تعبیر امروز همه در صف بسیجیان جای داشتند؛ و همین امر سبب قدرت عظیم نظامی مسلمین بود. (2)
خدای تعالی به هر دو طائفه (آن ها که به جهاد رفتند و آن ها که نرفتند) وعده برخورداری از اجر و بهره اخروی داده، دلیل ما این است که خداوند «اولی الضرر» یعنی بیماران و نابینایان را استثناء کرده است. (3)
کسانی که به جبهه ی جهاد نمی روند چند گروهند: منافقان بی ایمان، مسلمانان ترسو، رفاه طلبان، شکاکان، بی همتان که می گویند با مال و بیان و قلم و دعا، رزمندگان را دعا و حمایت می کنیم و جهاد برای ما واجب عینی نیست. این آیه به این گروه آخر مربوط می شود و از آنان انتقاد می کند. زیرا گروه های دیگر در موارد متعدد به شدت مورد انتقاد قرار گرفته اند و هیچ گونه مقام و درجه ای ندارند تا مجاهدان یک درجه بالاتر از آنان باشند در روایات آمده است، کسانی که
به خاطر بیماری نمی توانند بجنگند ولی دلشان همراه رزمندگان است، با آنان در ثواب جهاد برابرند. (1)
جنگ تبوک (2)از جنگ های بسیار سخت و حساس برای مسلمانان بود که عده ای به بهانه های مختلف از شرکت در جهاد خود داری کردند به همین جهت، می تواند برای ارزیابی رفتار مسلمین هنگام نیاز به جهاد، قابل توجه و بررسی باشد. بنابراین به طور خلاصه در این جا تحت عنوان موانع شرکت در جهاد به آن می پردازیم.
از دید بسیاری از مسلمانان، قدرت و شوکت روم عظیم تر از آن بود که خود را قادر به رویارویی با آن بدانند به خصوص آن که در نبرد موته (سال 8 ق.) طعم سخت شکست را از رومیان چشیده بودند؛ افزون براین مسافت طولانی مدینه تا تبوک، آن هم در تابستان سالی که مسلمانان دچار قحطی بودند و هنوز محصولات کشاورزی نیز برداشت نشده بود و بسیاری نیز دوست داشتند که در گرمای شدید تابستان در زیر درختان خود استراحت کنند این عوامل و شرایط، نگرانی های فراوانی را برای برخی از مسلمانان از نبرد با روم فراهم آورده و روند تجهیز سپاه را کُند کرده (3)و بسیاری از مسلمانان را در تجهیز و عزیمت به تبوک به سستی واداشت تا جایی که خداوند با فرو فرستادن آیات 38 تا 41 سوره توبه، مسلمانان را به تلاش بیشتر برای شرکت در جنگ و دوری از هرگونه سستی واداشت. (4)
خداوند در این آیات زندگی دنیا را در برابر آخرت اندک معرفی می کند و منشأ سستی مسلمانان در همراهی با پیامبر صلی الله علیه و آله را رضایت آنان به زندگی دنیا به جای
1) تفسیر نور، ج2، ص361.
2) در سال نهم هجری بازرگانان نبطی که با مدینه روابط تجاری داشتند خبر آوردند که هراکلیوس، امپراتور روم شرقی، با فراخوانی قبایل عرب مسیحی سرزمینهای مرزی شام و حجاز، همچون جذام لخم، عاملة وغَسّان، سپاهیان خود را به استعداد 40000 نفر به فرماندهی فردی به نام صناد تا بلقاء (از شهرهای شام در اردن امروزی) پیش رانده و هراکلیوس نیز خود در شهر حمص از شهرهای شمالی شام مستقر شده است پیامبر صلی الله علیه و آله با شنیدن خبر لشکرکشی رومیان با خطابه، نامه نگاری و فرستادن پيك، مسلمانان را به نبرد با رومیان فرامی خواند.
3) السيرة النبويه، ابن هشام، ج 4، ص 943. عیون الاثر، ج 2، ص 292 السيرة النبويه، ابن کثیر، ج 4، ص 4
4) المغازی، ج 3، ص 991. جامع البیان، ج 10، ص 172 مجمع البیان، ج 5، ص 54- 55.
آخرت می داند و این افراد را به مجازات دردناک تهدید می کند؛ همچنین با یادآوری پشتیبانی خود از پیامبر در آن زمان که وی از مکه تنها با همراهی یک تن خارج شده بود مسلمانان را مخاطب ساخته که اگر شما پیامبر خود را یاری نکنید خداوند همراه و یاور او خواهد بود: یايُّهَا الَّذِينَ ءامَنوا مَا لَكُم اذا قيلَ لَكُمُ انفروا في سَبيلِ اللهِ انَا قَلتُم إِلَى الارْضِ ارَضِيتُم بِالحَيوةِ الدُّنْيا مِنَ الآخِرَةِ فَا مَتَعُ الحيوةِ الدُّنيا فِي الآخِرَةِ الّا قَليل الّا تَنفِرُوا يُعَذِّبكُم عَذَابًا أَلِيمًا ويَستَبدِل قَوْمًا غَيرَكُم ولا تَضُرُوهُ شَيًا واللهُ عَلى كُلّ شَيءٍ قَدير الا تَنصُرُوهُ فَقَد نَصَرَهُ اللهُ اذ اخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرواثانِيَ اثنينِ اذهُما فِي الغارِ اذ يَقولُ لِصحِبِهِ لَا تَحْزَن أَنَّ اللَّهَ مَعَنا فَانزَلَ اللهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَم تَرَوها و جَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلِي وكَلِمَةُ اللهِ هِيَ العُليا واللهُ عَزيزٌ حَکیم. (1)خداوند در ادامه این آیات، همه مسلمانان را چه آنان که می توانستند زاد و توشه فراوان فراهم کنند و چه آنان که چنین توانی نداشتند به جهاد و همراهی با پیامبر و امر می کند: انفروا خِفافًا وثقالًا و جهدوا با مولِكُم وانفُسِكُم في سَبيلِ اللهِ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُم إِن كُنتُم تَعلَمون. (2)
برخی از مسلمانان نیز به این بهانه که باید از پدر و مادر خود اجازه عزیمت بگیرند از همراهی سپاه خودداری می کردند. در روایتی نیز از باب تطبیق نزول آیه 6 احزاب در شأن این افراد دانسته شده است. (3)در این آیه خداوند پیامبر را نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر می داند و بدین شکل دستور پیامبر بر اجازه و اذن پدر و مادر مقدم و برتر گردید: النَّبِيُّ اولى بِالمُؤمِنينَ مِن انفُسِهِم وازوجُهُ امَّهُتُهُم و اولوا الارحام بَعضُهُم أولى بِبَعض فى كتب اللهِ مِنَ المُؤمِنينَ والمهجرينَ إِلَّا أَن تَفْعَلُوا الى اولِياكُمْ معروفًا كانَ ذلِكَ فِي الكِتب مسطورا. (4)
گروهی هم به رغم توانمندی مالی کوتاهی کرده عذر آورده و برای ماندن از پیامبر اجازه خواستند و حتی برخی از آنان متعهد شدند تا پس از تجهیز و آماده کردن خود رهسپار تبوک شده و خود را به آن حضرت برسانند. افرادی چون مرارة بن ربیاز تیره اوسی بنی عمرو بن عوف، کعب بن مالک خزرجی از تیره بنی سلمه، هلال بن
امیه از تیره اوسی بنی واقف و ابو خثیمه مالک بن قیس خزرجی از تیره بن سالم بن عوف از این گروه اند. (1)
آیات 43- 42 توبه ناظر به این گروه از متخلفان متموّل و عذر آورندگان دانسته شده است (2)لوکانَ عَرَضًا قَرِيبًا وسَفَرًا قاصِدًا لَا تَبَعوكَ ولكِن بَعُدَت عَلَيهِمُ الشُّقَّةُ وسَيَحلِفونَ بِاللهِ لَوِ استطعنا لخرجنا مَعَكُم يُهْلِكُونَ أَنفُسَهُم واللهُ يَعْلَمُ أَنَّهُم لَكَذِبون * عَفَا اللَّهُ عَنكَ لِمَ اذِنتَ هُم حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَتَعْلَمَ الكَذِبين اگر کالایی (غنیمتی) نزدیک و دسترس و سفری کوتاه و آسان بود هرآینه تو را پیروی می کردند؛ اما آن راه بر آنان دراز و دشوار آمد؛ و به زودی به خدا سوگند یاد می کنند که اگر می توانستیم توشه راه و ساز و برگ داشتیم با شما بیرون می شدیم. خویشتن را تباه و هلاک می کنند و خدا می داند که آن ها دروغگویاند. خدای از تو درگذرد. چرا پیش از آنکه کسانی که راست گفتند برایت پدیدار و شناخته شوند و دروغگویان را بشناسی به آنان در نشستن از جنگ] رخصت دادی؟».
ناتوانی مالی بسیاری از مسلمانان می توانست در حد خود حرکت سپاه را به مخاطره اندازد، از این رو پیامبر از همه افراد توانمند خواست تا برای فراهم شدن زمینه حضور بیشتر مسلمانان در این نبرد انفاق و از ناتوانان دستگیری کنند. (3)
تفاوت مبارزان با قاعدان اندک نیست بلکه فاصله بسیار است. «دَرَجاتٍ»
شرط دریافت و برخورداری از رحمت الهی پاک بودن و پاک شدن است. (4)
خداوند تبارک و تعالی ایمان را واجب کرد برای پاکیزه شدن از شرک، نماز را واجب نمود برای پرهیز از کبر و خودپسندی زکات را واجب کرد تا وسیله ای برای رسیدن به روزی گردد روزه را واجب فرمود برای امتحان اخلاص در مردم، حج را واجب فرمود برای تقویت دین و جهاد را مقرر فرمود برای عزّت اسلام.
و از پیغمبر اکرم صلى الله عليه و سلم روایت شده برای بهشت دریست که آن را در مجاهدین و پیکارکنندگان در راه خدا می گویند از همان در وارد می شوند و فرشتگان به آنان مرحبا می گویند و اهل محشر تماشای کرامتی که خدا به آنان فرموده می کنند.
جهاد دری است از درب های بهشت که خداوند آن را به روی دوستان خاص خود گشوده است جهاد لباس پرفضیلت تقوی است، جهاد، زره نفوذناپذیر الهی است جهاد سپر محکم پروردگار است آن کس که جهاد را ترک گوید، خداوند براندام او لباس ذلت و بلا می پوشاند و او را در مقابل دیدگاه مردم خوار و ذلیل جلوه می دهد.
از ابی عبد الله روایت شده است که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «هر آن کس که جهاد را ترک کند، خداوند او را در زندگی اش دچار خواری و فقر و پوچی در دینش می سازد. به راستی که خداوند «عزّوجلّ» امت مرا باسم های اسبان و جای نیزه هایش بی نیاز ساخته است»
در حدیثی از پیامبر اسلام صلى الله عليه وسلم نقل شده که به سربازان اسلام فرمود:
افرادی را در مدینه پشت سرگذاشتید که هر گام در این مسیر با شما بودند (و در پاداش های الهی شرکت داشتند) آن ها کسانی بودند که نیتی پاک داشتند و به اندازه کافی خیرخواهی کردند و قلب های آن ها مشتاق به جهاد بود ولی موانعی همچون بیماری و زیان و غیر آن آن ها را از این کار باز داشت. (4)
در جنگ صفین که بین سپاه علی و سپاه معاویه در گرفت و هیجده ماه طول کشید، روزهای بسیار سخت و وحشت انگیزی پیش آمد، در این روزها یکی از یاران علی به نام زیاد بن نضر حارثی به هم رزم خود (( عبد الله بن بدیل)) گفت: در روز بسیار سخت و دشواری قرار گرفته ایم که هیچ کس نمی تواند صبر و پایداری کند جز شخصی که قوی دل، پاک نیت و پرصلابت باشد، سوگند به خدا گمان ندارم در چنین روز سختی کسی از مایا دشمن در جبهه باقی بماند جز افراد فرومایه یعنی افراد شجاع و پرمایه از طرفین کشته می شوند ولی افراد ترسو و کم مایه با فرارو گریز خود را حفظ می کنند.
عبدالله به حضور علی علیه السلام رفته و همین سخن را به عرض آن حضرت رساندند.
امام علی علیه السلام به آن ها فرمود این سخن را فاش نکنید و در دل خود نگهدارید و کسی از شما نشنود خداوند برای قومی، مقام شهادت را مقدر کرده چرا که شایسته آن (مقامند و برای قومی مرگ طبیعی را مقدر نموده است و هر کس فراخور شایستگی اش مرگ تقدیر شده خود را ملاقات می کند.
جهاد یک قانون عمومی در عالم آفرینش است و همه موجودات زنده جهان اعم از نباتات و حیوانات به وسیله جهاد موانع را از سر راه خود بر می دارند تا بتوانند به کمالات مطلوب خود برسند کسانی که از جهاد سرباز می زنند بر خلاف فطرت و فلسفه وجودی خود عمل می کنند اسلام طی نمودن راه کمال را تنها در کنار زدن موانع درونی و فردی نمی داند اگرچه جهاد با نفس از مرتبه بسیار والایی برخوردار است اما پیام آیات مورد بحث این است که کسانی که به بهانه های مختلف و بدون عذر، تن به جهاد با دشمنان محارب نمی دهند راهشان به کمال نخواهد رسید و گویا به همه حقیقت دین پی نبرده اند.... ضمناً باید توجه داشت که جهاد، تنها به معنی جنگ و نبرد مسلحانه نیست بلکه هر نوع تلاش و کوششی را که برای پیشبرد اهداف مقدس الهی انجام گیرد، شامل می شود و به این ترتیب علاوه بر نبردهای دفاعی و گاهی تهاجمی مبارزات علمی، منطقی اقتصادی، فرهنگی و سیاسی را نیز در بر می گیرد.
وَ نُرِيدُ أَنْ تَمَنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَيْتَةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ وَ تُمَكِّنَ هُمْ فِي الْأَرْضِ وَنُرِيَ فَرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَ جُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا كَانُوا يَحْذَرُونَ [سوره قصص، آیه 5]
«ما می خواهیم بر مستضعفان زمین منت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان روی زمین قرار دهیم و حکومتشان را در زمین پابرجا سازیم؛ و به فرعون و هامان و لشکریانشان، آن چه را از آن ها [بنی اسرائیل] بیم داشتند نشان دهیم!»
کلمه «مَنَّ» به طوری که از کلام راغب استفاده می شود. در اصل به معنای ثقل و سنگینی بوده و از همین جهت واحد وزن را هم در سابق «من» می گفتند و منت به معنای نعمت سنگین است و فلانی برفلانی منت نهاد معنایش این است که او را از نعمت گرانبار کرد و نیز همو گفته و این کلمه به دو نحو استعمال می شود، یکی منت عملی مانند آیه وَنُرِيدُ أَنْ غَنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا یعنی می خواهیم به آنان که در زندگی ضعیف شمرده شدند نعمتی بدهیم که از سنگینی آن گرانبار شوند و دوم منت زبانی، مانند آیه يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا برتو منت می نهند که مسلمان شده اند و این از جمله کارهای زشت است مگر در صورت کفران نعمت این بود خلاصه کلام راغب. (1)بنابراین کلمه ی «منت» در این جا به معنای نعمت بزرگ و با ارزش است، نه منت زبانی که بازگو کردن نعمت به قصد تحقیر دیگران باشد و مسلّماً کارزشت و ناپسندی است. (2)
و تمکین ضعفا در زمین به این است که مکانی و جایی به ایشان دهد که مالک آن جا شوند و در آن استقرار یابند. (3)
«اراده» از ماده رَود (بر وزن موج) در اصل به معنای رفت و آمد توأم با ملایمت در طلب چیزی است؛ لذا به کسی که دنبال مرتع برای چرای حیوانات می رود می گویند. واژه اراده که از این ریشه گرفته شده در واقع مرکب از سه عنصر است: خواستن چیزی توأم با علاقه و همراه با امیدواری به وصول آن و حکم به انجام آن از سوی خودش یا دیگری. (4)
همه لغویان کاربردارث را در انتقال مال حقیقت می دانند؛ (1)ولی در حقیقت یا مجاز بودن استعمال این واژه در انتقال غیر مال بر یک رأی نیستند. (2)به شخصی که چیزی به او منتقل می شود وارث و شخصی که از او منتقل شده، موروث و مورّث اطلاق می شود و چون لازمه این انتقال وجود و بقای وارث و میراث است، به نظر می رسد که تعریف ارث به بقیه و وارث به باقی... تعریف به لازم معنا باشد.
در آیاتی از قرآن وراثت بهشت مطرح شده است که گویا کاربرد وراثت در این باره، بلکه درباره کتاب آسمانی و حتی زمین در بعضی موارد، مجازی است. علامه طباطبایی رحمه الله علیه می فرماید: «وراثت و ارث به طوری که راغب گفته به معنای انتقال مال است بدون این که معامله ای کرده باشی و مراد از وراثت زمین این است که سلطنت بر منافع از دیگران به صالحان منتقل شود و برکات زندگی در زمین مختص ایشان شود و این برکات یا دنیایی است که بر می گردد به تمتّع صالحان از حیات دنیوی که در این صورت خلاصه مفاد آیه این می شود که: «به زودی زمین از لوث شرک و گناه پاک گشته جامعه بشری صالح که خدای را بندگی کنند و به وی شرک نورزند در آن زندگی خواهند کرد.» (3)
بعضی آیات، زمین یا بخشی از آن را میراث دانسته مستضعفان، (4)بندگان صالح، (5)یا گروهی از انسان ها را (6)نیز وارثان آن معرفی می کند از همه این آیات و آیه مورد بحث می توان نتیجه گرفت که دوره جولان و ظهور باطل موقت و همچون کفی بر روی آب نمودی مجازی دارد و این حاکی از وجود توهمی و غیر واقعی باطل و وجود حقیقی حق است که به زودی در روی زمین چیزی جز حق حاکم نخواهد بود.
واژه استضعاف در قرآن نیامده است؛ اما مشتقات آن مجموعاً 13 بار به کار رفته که 8 مورد آن به صورت فعلی و در قالب واژه های «اسْتُضْعِفُوا»، «استَضْعَفُونی» و
1) مقاييس اللغه، ج 6، ص 105 مفردات، ص 863. لسان العرب، ج 15، ص 266، «ورث».
2) التبيان، ج 8، ص 83 مفردات، ص 864، «ورث».
3) ترجمه تفسیر المیزان، ج 14، ص 465.
4) آیه مورد بحث و سوره اعراف، آیه 137 وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كَانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشَرِقَ الْأَرْضِ وَ مَغَرِبَهَا الَّتِي بَرَكْنَا فِيهَا.
5) وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِأَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّلِحُون؛ سوره انبیاء، آیه 105.
6) أَوَلَمْ يَهْدِ لِلَّذِينَ يَرِثُونَ الْأَرْضَ مِن بَعْدِ أَهْلِهَا أَن لَّوْ نَشَاءُ أَصَبْنَاهُم بِذُنُوبِهِمْ؛ سوره اعراف، آیه 100.
«يَستضعِفُ» آمده است و 5 مورد دیگر به گونه اسم مفعول به صورت «مستضعفین» و «مستضعفون» استعمال شده است. (1)
اگر چه مراد از مستضفان در آیه شریفه کسانی هستند که در سرزمین کفر تحت سیطره کافران بوده و چون راهی برای رهایی از دست آنان ندارند نتوانسته اند به وظایف دینی خود عمل کنند (استضفاف سیاسی) و آیه شریفه وعده می دهد که خداوند نهایتاً عوامل تحمیلی استضعاف را برطرف و آنان را حاکم بر زمین خواهد کرد، لکن استضعاف در قرآن معانی دیگری هم دارد که به برخی از آن ها اشاره می کنیم:
آیه لا يُكَلِّفُ اللهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا نیز به خوبی ضابطه معذوران و غیر معذوران را بیان می کند و آن این که اگر کسی به احکام و معارف آشنا نباشد یا نتواند به آن ها عمل کند، چنان چه نادانی یا ناتوانی اش معلول کوتاهی خودش نباشد معذور خواهد بود.
کسی که نتواند محذوری را که مبتلای بدان است دفع کند و این معنا شامل مستضعفین مورد بحث که در سرزمینی قرار گرفته اند که اکثریت و قدرت در آن جا به دست کفار است) نیز می شود چرا که عالمی دینی نیست که معارف دین را از او بیاموزند و یا محیط کفر و ترس از شکنجه های طاقت فرسای کفار اجازه نمی دهد به آن معارف عمل کنند و از سوی دیگر قدرت بیرون آمدن از آن جا و رفتن به محیط اسلام را هم ندارند.
کسانی که فکرشان کوتاه است و یا گرفتار بیماری و یا نقص بدنی و یا فقر مالی و یا موانع دیگرند.
کسی که به هیچ وجه ذهنش به این مطلب منتقل نمی شود که دینی هست و معارف دینی ثابتی وجود دارد که باید آن معارف را آموخته و مورد عمل قرار دهد، چنین کسی در صورتی که عنادی با حق نداشته و اگر حق به گوشش بخورد به هیچ وجه از قبول آن استکبار نمی ورزد مستضعف است. بلکه اگر حقانیت مطلبی برایش روشن شود آن را پیروی می کند، لیکن حق برایش روشن نشده و عوامل مختلفی دست به دست هم داده و نگذاشته که این شخص به دین حق بگراید. (2)
تعبیر به «نرید» به صورت فعل مضارع که دلیل بر استمرار است نشان می دهد که این یک قانون همیشگی و سنت جاودانی است که خداوند حکومت روی زمین را سرانجام در اختیار مستضعفان قرار می دهد و زورمندان مستکبر را درهم می شکند. ولی باید توجه داشت که سخن از مستضعفان است نه ضعیفان، یعنی کسانی که در حال تلاش و کوشش و جهادند ولی از سوی دشمنان تضعیف می گردند، نه آن ها که تن به ضعف و ذلت داده اند.
با ضمیمه کردن این آیه و آیه 105 سوره انبياء: أَنَّ الْأَرْضَ يَرتُها عِبادِيَ الصّالِحُونَ معلوم می شود که منظور از مستضعفان همان صالحان و مؤمنان مجاهد مبارز است.
درباره این سنت الهی، یعنی حکومت مستضعفان برجهان، بحث های زیادی است که در جای خود به خواست خداوند خواهد آمد آن چه در این جا شایان ذکر است این که: توجه به اراده تکوینی خداوند در این قسمت نیز اثر تربیتی فوق العاده ای دارد و به مؤمنان صالح و دربند، امید و نیرو و توان می بخشد و در پیکار با ظالمان ستمگر، مصمم و مقاوم و امیدوار به پیروزی می سازد. (1)
بنا بر آن چه گفته شد در قرآن استضعاف در دو ساحت شناخت حق و عمل به آن مطرح است. در نتیجه کسی که دست کم در یکی از این دو محدوده دچار ناتوانی و محرومیت شده باشد مستضعف خوانده می شود. (2)
با توجه به این که مستضعف در قیامت از شفاعت شفیعان و بخشش خداوند بهره مند است (3)قرآن و روایات دینی برای شناساندن ویژگی های مستضعفان، پدیده استضعاف را در هر یک از دو مؤلفه زیست مؤمنانه، (شناختِ دین و عمل به آن) همراه با شرایطی معرفی کرده است بر این اساس استضعاف در شناخت دین یا باید
از زمینه های درونی چون ناتوانی در ادراک برخاسته باشد، یا آن که به سبب عوامل بیرونی مانند دسترسی نداشتن به عالمان یا متون دینی زمینه شناخت دین فراهم نباشد، (1)از این رو کسی که با وجود توانایی همچنان به مبانی دینی جاهل باشد اصطلاحاً «جاهل مُقصِّر» خوانده می شود. (2)
به هراندازه که مناسبات اجتماعی از عدالت تهی شود و رابطه حاکمان یا مردم بر پایه برتری طلبی بر ضعف کشاندن حاکمان برحق و نافرمانی از آنان فساد گرایی و محرومیت افراد زیر سلطه از حقوق انسانی باشد، استضعاف رخ می نماید.
بررسی آیات مربوط به استضعاف نشان می دهد که انباشت ثروت و اشرافیت در بخشی از جامعه به همراه کمی نفرات و تفرقه در طبقات دیگر اجتماع، زمینه زبونی و استضعاف فرودستان را به وسیله مستکبران فراهم می آورد.
و در آیه 150 اعراف هارون، قومش را که به دست آنان از جایگاه رهبری برکنار و در معرض کشته شدن به وسیله قوم موسی قرار گرفته بود، سبب استضعاف خود می داند. براساس این آیات امیرمؤمنان علی و دیگر ائمه خود را مستضعف می دانستند و اراده خداوند بر امامت و استخلاف مستضعفان در زمین را در حق خود با ظهور مهدی موعود صادق می دانستند.
همه کسانی که در هر دوره ای در استضعاف مستکبران روزگار خود گرفتار آمده اند باید با عبرت آموزی از سرنوشت مستضعفان اقوام گذشته، صابرانه در راه حق بایستند و تسلیم تبلیغات مستکبران نگردند و پیروی از آنان را برنگزینند و اگر مستکبران امکان زندگی مؤمنانه را از آنان گرفتند در صورت توانایی مهاجرت کنند و همه مسلمانان نیز وظیفه دارند در راه نجات مستضعفان تلاش کنند. (3)
جمله «وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً» عطف تفسیر است برای «نمن» و همچنین جملات دیگری که بعد از آن پی در پی آمده همه منت مذکور را تفسیر می کنند.
و معنایش این است که جوی که ما موسی را در آن پروریدیم جو علوّ فرعون در زمین و تفرقه افکنی وی در میان مردم و استضعاف بنی اسرائیل بود، استضعافی که به کلی
نابودشان می کرد در حالی که ما خواستیم برهمان ضعیف شدگان از هر جهت، نعمتی ارزانی بداریم که از سنگینی آن گرانبار شوند به این که خواستیم آنان را پیشوا کنیم تا دیگران به ایشان اقتدا کنند و در نتیجه پیشرو دیگران باشند، در حالی که سالها تابع دیگران بودند و نیز خواستیم آنان را وارث دیگران در زمین کنیم، بعد از آن که زمین در دست دیگران بود و خواستیم تا در زمین مکنتشان دهیم به این که قسمتی از زمین را ملک آنان کنیم تا در آن استقرار یابند و مالک آن باشند بعد از آن که در زمین هیچ جایی نداشتند، جزهمان جایی که فرعون می خواست آنان را در آن جا مستقر کند و خواستیم تا به فرعون پادشاه مصر وهامان و زیرش و لشکریان آن دو از همین مستضعفین، آن سرنوشت را نشان دهیم که از آن بیمناک بودند و آن این بود که روزی بنی اسرائیل برایشان چیره شوند و ملک و سلطنت و مال و ثروت و رسم و سنت آنان را از دستشان بگیرند. (1)
در دو آیه 5 و 6 خداوند پرده از روی اراده و مشیت خود در مورد مستضعفان برداشته و پنج امر را در این زمینه بیان می کند که با هم پیوند و ارتباط نزدیک دارند.
می خواهیم آن ها را مشمول نعمت های خود کنیم «وَنُرِيدُ أَنْ نَنَّ...».
می خواهیم آن ها را پیشوایان نمائیم «نَجْعَلَهُمْ أَعْتَةٌ»
می خواهیم آن ها را وارثان حکومت جباران قرار دهیم «وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ».
می خواهیم حکومت قوی و پا برجا به آن ها می دهیم «وَغُكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ».
آن چه را دشمنانشان از آن بیم داشتند و تمام نیروهای خود را بر ضد آن بسیج کرده بودند به آن ها نشان دهیم وَنُرِيَ فِرْعَوْنَ وَهامَانَ وَجُنُودَهُما مِنْهُمْ مَا كَانُوا يَحْذَرُونَ (2)
1- ابو بصیر از امام صادق از پدران گرامی آن حضرت نقل کرد که رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود: ای،علی خداوند دوستی و محبت بینوایان و مستضعفان در زمین را به تو بخشیده است. من به برادری با آن ها راضی شدم چون آن ها به امامت و پیشوایی تو خشنود شدند. پس خوشا به حال کسی که تو را دوست می دارد و تصدیقت می کند و وای برکسی که با تو دشمن است و تکذیبت می نماید. ای علی، تو عالم به این امت هستی. (3)
2- امام سجاد فرمود: به خدایی که محمد صلى الله عليه وسلم را برای بشارت و انذار برگزید که نیکان خاندان ما و شیعیانشان به منزله موسی و پیروانش و دشمنان ما و طرفدارانشان به منزله فرعون و پیروانش خواهند بود. (1)
3- در غیبت شیخ از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت می کند که در تفسیر این آیه فرمود: اینان که در زمین ضعیف گشته اند آل پیغمبرند که خداوند مهدی آن ها را برانگیزد تا آنان را عزیز و دشمنانشان را ذلیل گرداند. (2)
علامه در بحث روایی ذیل این آیه اشاره دارد؛ در این که آیه مذکور درباره ائمه اهل بیت علیهم السلام است، روایات بسیاری از طریق شیعه رسیده است و از این روایت برمی آید که همه روایات این باب از قبیل جری و تطبیق مصداق برکلی است. (3)
حکیمه خاتون گوید: ابو محمد حسن بن علی دنبال من فرستاد و گفت: ای عمه افطارت را در نزد ما باش، زیرا امشب نیمه شعبان است و خداوند حجت خود را ظاهر می کند گوید گفتم مادر او کیست؟ فرمود: نرجس، گفتم: فدایت گردم دروی آثار حمل نیست فرمود مطلب همین است که گفتم، حکیمه گوید: من به منزل ابو محمد رفتم پس از این که سلام کردم نرجس خاتون آمد و کفش ها را از پایم بیرون کرد و گفت ای سیده من امشب حالت چگونه است؟
حکیمه گفت: سیده من و خانواده ام شما هستید گوید وی از این کلام من ناراحت شد و تعجب کرد و گفت این چه سخن است می گویید گفتم: ای دخترک من ! خداوند در این شب کودکی به تو خواهد داد که سید دنیا و آخرت خواهد بود، گوید: وی از این کلام شرمنده شد گوید پس از این که افطار کردم و نماز عشا را اداء نمودم به خواب رفتم. پس از نیمه شب باردیگر بیدار شدم و شروع به ادای نماز شب کردم، هنگامی که از نماز خود فارغ شدم نرجس هم چنان در خواب بود پس از تعقیب نماز همان طور که نشسته بودم خوابم ربود، بار دیگر که بیدار شدم باز نرجس را خوابیده یافتم، بعد از مختصری نرجس از خواب بیدار شد و نماز خود را خواند و باز به خواب رفت.
حکیمه گوید: من بیرون شدم تا از طلوع فجر مطلع شوم، فجر اول گذشت نرجس باز هم در خواب بود در این هنگام برای من شک عارض شد، ناگهان ابومحمد فریاد زد:
ای عمه شتاب مکن که اینک موضوع انجام خواهد گرفت و فرزندم متولد خواهد گردید من نشستم و سوره «الم سجده» و «یس» را خواندم در این بین که مشغول قرائت قرآن بودم ناگهان نرجس با ناراحتی از خواب بیدار شد، من خود را به او رساندم و گفتم: نام خدا را بر زبان جاری کن.
در این هنگام امام متولد شد. حضرت ابو محمد فریاد زد: ای عمه فرزندم را نزد من بیاور، پس از این کودک را نزد وی بردم دست خود را بر پشت او قرار داد و پاهایش را هم به سینه چسبانید و زبانش را بدهان او آورد و دستش را هم برگوش و چشم و مفاصل او کشید و بعد فرمود: ای فرزند من سخن بگو، فرمود: أشهد أن لا اله إلا الله وأشهد أن محمدا رسول الله صلی الله علیه و آله بعد از این بر امیرالمؤمنین علیه السلام و ائمه اطهار صلوات فرستاد تا آن گاه که به پدرش رسید توقف کرد حضرت ابو محمد فرمود: ای عمه اکنون کودک را نزد مادرش ببرید تا بر او سلام کند و بعد از آن بار دیگر نزد ما بیاورید، حکیمه گوید: کودک را نزد مادرش بردم و بار دیگر نزد پدرش برگردانیدم و مقابل او گذاشتم.
پس از این فرمود: ای پسرک من اکنون تکلم کنيد، فرمود: أشهد أن لا إله إلا الله و بعد بر حضرت رسول و امیرالمؤمنین علیه السلام و ائمه اطهار صلوات فرستاد و در پدرش توقف کرد و بعد این آیه شریفه را قرائت کرد: وَ نُرِيدُ أَنْ نَنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَعْتَةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ وَنُكِّنَ هُمْ فِي الْأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هَامَانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ مَا كَانُوا يَحْذَرُونَ. (1)
درباره این سنت الهی، یعنی حکومت مستضعفان برجهان، باید توجه به اراده تکوینی خداوند نمود که در این قسمت نیز اثر تربیتی فوق العاده ای دارد و به مؤمنان صالح و دربند، امید و نیرو و توان می بخشد و در پیکار با ظالمان ستمگر، مصمم و مقاوم و امیدوار به پیروزی می سازد. آیه گرچه در داستان بنی اسرائیل ذکر شده که خداوند به آن ها وعده داد بر فرعونیان پیروز می شوند و سرانجام پیروز شدند؛ ولی منحصر به آن ها نیست؛ افراد مستعضف هرگاه تکیه برذات پاک پروردگار کنند و از اویاری بطلبند و انجام وظیفه نمایند سرانجام برظالمان و مستکبران پیروز می شوند، ائمه و پیشوایان روی زمین می گردند و وارث امکانات وسیع ظالمان و مستکبران. ضمنا این آیه از آیاتی است که اشاره به ظهور حضرت مهدی (ارواحنا فداه) دارد.
1) زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام، ص 544.
وَ لَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبادِيَ الصَّالِحُونَ [سوره انبیاء، آیه 105]
«و به یقین در زبور کتاب آسمانی داود پس از تورات نوشتیم که زمین را از شرک و گناه پاک خواهیم ساخت و بندگان شایسته من آن را به ارث خواهند برد».
بعضی از مفسران معتقدند که این آیه هنگامی نازل شد که یاران پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه هجرت نموده و یک جنبش نوین آغاز شده بود جنبشی که لرزه بر ارکان جامعه کهنه و پوسیده پر از خرافات و پر از جهل و ظلم و تبعیض جاهلی افکنده و طبعاً پرچم های مخالفت از هر سو برافراشته بود.
زمانی که یاران پیامبر غالباً در حال آماده باش و خطر هجوم مشرکان بودند و از شدت نگرانی از خود می پرسیدند که آیا می شود زمانی فرا رسد که بتوانند آزادانه خدا را بپرستند و در سایه حکومت عدالت پرور قرآن زندگی آسوده ای داشته باشد؟ آیه شریفه و آیات مشابه در پاسخ به این سؤال نازل شد و به آن ها بشارت داد: آری چنان روزی فرا می رسد و این وعده بزرگ خدا است؛ وعده ای قطعی و تخلف ناپذیر. (1)
ظاهراً منظور از «زبور» آن کتابی است که به حضرت داوود نازل شد چه در جای دیگر نیز آن را به این نام اسم برده و فرموده: «وَ آتَيْنا داوُدَ زَبُوراً» (2)
بعضی از مفسرین (3)گفته اند مراد از آن قرآن است بعضی دیگر (4)گفته اند مراد از آن مطلق کتبی است که برانبیاء نازل شده و یا برانبیاء بعد از موسی نازل شده. ولی هیچ دلیلی بر آن وجوه نیست. بعضی از مفسرین (5)گفته اند مراد از «ذکر» تورات است به دلیل این که خدای تعالی آن را در دو جای از این سوره ذکر نامیده یکی در آیه
فَسْتَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (1)دوم در آیه وَذِكْرالِلْمُتَّقِين. (2)و بعضی (3)دیگر گفته اند: منظور از «ذکر» قرآن است به دلیل این که خدای عزّ و جلّ آن را در چند جای از کلامش ذکر نامیده است. (4)
وراثت و ارث به طوری که راغب گفته به معنای انتقال مال است بدون این که معامله ای کرده باشی. (5)و مراد از وراثت زمین این است که سلطنت بر منافع، از دیگران (6)به صالحان منتقل شود و برکات زندگی در زمین مختص ایشان شود و این برکات یا دنیایی است که بر می گردد به تمتّع صالحان از حیات دنیوی که در این صورت خلاصه مفاد آیه این می شود که: «به زودی زمین از لوث شرک و گناه پاک گشته جامعه بشری صالح که خدای را بندگی کنند و به وی شرک نورزند در آن زندگی خواهند کرد». (7)
«ارض» به مجموع کره زمین گفته می شود و سراسر جهان را شامل می گردد مگر این که قرینه خاصی در کار باشد گرچه بعضی احتمال داده اند که مراد وارث شدن سراسر زمین در قیامت است ولی ظاهر کلمه «ارض» هنگامی که به طور مطلق گفته می شود، زمین این جهان است. (8)
در قرآن تصریح شده است که داوود علیه السلام یکی از بزرگترین پیامبرانی بود که تشکیل
1) سوره نحل، آیه 43.
2) سوره انبیاء، آیه 48
3) همان
4) ترجمه تفسیر المیزان، ج 14، ص 465
5) مفردات راغب، ماده «ورث».
6) گاهی در قرآن کریم ارث» به تسلط و پیروزی يك قوم صالح برقوم ناصالح و در اختیار گرفتن مواهب و امکانات آن ها گفته شده است مانند آیه 137 سوره اعراف.
7) ترجمه تفسیر المیزان، ج 14، ص 465
8) تفسیر نمونه، ج 13، ص 515.
حکومت حق و عدالت داد. (1)نیز مرحوم علامه طباطبایی می فرمایند: «عده ای از مفسرین منظور از وراثت زمین را به دوران ظهور اسلام و یا دوران حضرت مهدی علیه السلام تفسیر کرده اند که رسول خدا صلی الله علیه و آله در اخبار متواتره از آن خبر داده و شیعه و سنی آن ها را نقل کرده اند ولی به نظر ما روایات مذکور هر چند متواتر است اما آیه را تخصیص نمی زند. بنابراین تشکیل حکومت اسلامی مخصوص حضرت حجت نیست هر چند حکومت ایشان مصداق اتم حکومت اسلامی است.» (2)
با توجه به اضافه شدن بندگان به خدا مسئله ایمان و توحید آن ها روشن می شود و با توجه به کلمه «صالحون» که معنی گسترده و وسیعی دارد، همه شایستگی ها به ذهن می آید: شایستگی از نظر عمل و تقوا شایستگی از نظر علم و آگاهی، شایستگی از نظر قدرت و قوّت و شایستگی از نظر تدبیر و نظم و درک اجتماعی. هنگامی که بندگان با ایمان این شایستگی ها را برای خود فراهم سازند، خداوند نیز کمک و یاری می کند تا آن ها بینی مستکبران را به خاک بمالند، دست های آلوده شان را از حکومت زمین کوتاه کنند و وارث میراث های آن ها گردند. (3)
در کتاب «مزامیر داوود» که امروز جزء كتب عهد قدیم (تورات) است موضوع وراثت جهانی صالحین به تعبیرات گوناگون دیده می شود.
از جمله در مزمور 37 می خوانیم:
«زیرا که شریران منقطع خواهند شد و اما متوکّلان به خداوند وارث زمین خواهند شد هان بعد از اندک مدتی شریر نخواهند بود در مکانش تأمل خواهی کرد و نخواهد بود اما حکیمان وارث زمین خواهند شد.»
در همان «مزمور 37» همین موضوع به تعبیرات دیگری نیز آمده است:
«... زیرا متبرّکان خداوند وارث زمین خواهند شد اما ملعونان وی منقطع خواهند شد صدیقان وارث زمین شده ابداً در آن ساکن خواهند شد» (4)
همان گونه که ملاحظه می کنید کلمه صالحون که در قرآن آمده کلمه جامعی است که هم «حکیمان» و هم «صدّیقان» و هم «متوکلان» و هم متبرکان» را در بر می گیرد و همان طور که یادآور شدیم از آیه اخیر يعني إِنَّ فِي هَذَا لَبَلَاغًا لِقَوْمٍ عَابِدِينَ (1)استفاده می شود که حکومت روی زمین، هدف نهایی صالحان و شایستگان نیست بلکه وسیله ای است که با آن به هدف نهایی یعنی تکامل انسان در همه زمینه ها خواهند رسید زیرا بلاغ به معنی «چیزی که با آن به هدفشان خواهند رسید می باشد. (2)
مسلّم است که تأمین اهداف ادیان الهی و انبیا بدون تشکیل چنین حکومتی کامل نخواهد شد زیرا تجربه نشان داده که تنها از طریق توصیه و نصیحت و اندرز، احکام الهی به طور کامل پیاده نمی شود بلکه باید از اهرم حکومت، در تمام ابعاد استفاده کرد و زندگی انسان ها را از لحظه تولد تا هنگام مرگ زیر پوشش تعلیمات آسمانی قرار دارد تعبیر به «عَبَادِيَ الصَّالِحُونَ» تعبیری است بسیار جامع و گویا که تمام شایستگی ها را از نظر «ایمان» و «علم» و «تقوا» و مدیریت و تدبیر شامل می شود آری چنین اشخاصی هستند که می توانند وارث حکومت زمین گردند. (3)
در سوره نور، آیه 55، می خوانیم:
وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِي لا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً وَ مَنْ كَفَرَ بَعْدَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ در این آیه سه وعده صریح به آن ها که گروه افراد با ایمان و شایسته را تشکیل می دهند داده شده است. و می دانیم در هر وعده سه رکن وجود دارد:
وعده دهنده که در این جا خدا است و وعده گیرنده که اَلَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ یعنی مؤمنان صالح هستند؛ و مواد مورد وعده که امورسه گانه زیر است:
استخلاف في الارض- «حکومت روی زمین به عنوان نمایندگی خدا»؛ یعنی حکومت حق و عدالت
تمکین دین- «نفوذ معنوی و حکومت قوانین الهی بر تمام پهنه زندگی».
تبدیل خوف به امنیت؛ و بر طرف شدن تمام عوامل ترس و ناامنی و جایگزین شدن امنیت کامل و آرامش در همه روی زمین. (1)
در آیات و روایات وقایع بی شماری درباره آخر الزمان پیش بینی شده که بیشتر به دوره پایانی آن (مقارن با ظهور مهدی) مربوط می شود.
وقایعی مانند:
بحران معنویت پیش از ظهور امام زمان جو حاکم برجهان، جوستم، گناه و فساد خواهد بود. (2)
وقوع اختلاف ها و درگیری های بسیار: (3)روایات، این آیه را به ظهور فرقه های مختلف در جهان اسلام مربوط دانسته اند که در آخرالزمان پدید آمده، موجب اختلاف های بسیار خواهند شد. (4)
ظهور دجّال: در هر سه دین آسمانی یهود مسیحیت و اسلام، ظهور فاسدترین و مخرب ترین جریان منحط در طول تاریخ پیش بینی و از خطر آن پرهیز داده شده است. (5)دجال که تجسّم،کفر فریب و گمراهی است در آخرالزمان ظاهر شده، مردم را به پرستش خویش می خواند.
وقوع مصائب: برخی از آیات عذاب بر کافران و گنهکاران آخرالزمان که نزول عذاب را انکار می کنند؛ تطبیق داده شده است. (6)وقایعی مانند صدایی هراسناک و دود در آسمان و حاکمان ستمگر، اختلافات بسیار در دین، قتل و کشتار ترس و ناامنی، گرسنگی و قحطی و فقر و کشتار نیز بسیار رخ خواهد داد.
خروج سفیانی: بیشتر مفسّران، از ظهور لشکری طغیانگر که آخرالزمان در کشورهای اسلامی به ستم و تعدّی پرداخته، سرانجام در صحرایی بیرون از مکه،
1) حکومت جهانی مهدی علیه السلام، ص 115
2) سوره انبیاء، آیه 1.
3) سوره مریم، آیه 37
4) تفسیر عیاشی، محمد بن مسعود، ج 1، ص 64؛ البرهان، ج 3، ص 712.
5) کتاب مقدس، عهد قدیم زکریا 9 6 و 7 و دانیال 7: 19- 27 و عهد جدید متی 24: 15- 25 و نامه اول یوحنا 4: 1- 6 و مکاشفه یوحنا 13: 11- 17؛ سفینة البحار، ج 2، ص 162 و 163
6) سوره یونس، آیه 50 - صافات، آیه 177.
گرفتار عذاب الهی می شوند، خبر داده اند.
ندای آسمانی: بنابر روایات شیعه، جبرئیل نخستین کسی است که با امام زمان علیه السلام بیعت و با صدایی بلند به گونه ای که به گوش همه جهانیان برسد این آیه را تلاوت می کند: أتى أَمْرُ اللَّهِ فَلَاتَسْتَعْجِلُوهُ (1)
ظهور منجی بزرگ بشر: مهم ترین رخ داد آخر الزمان ظهور دوازدهمین امام شیعیان برای رهایی انسان ها است.
نزول عیسی علیه السلام: یکی از رخ دادهای آخر الزمان، فرود آمدن عیسی از آسمان است. (2)
خروج جنبندهای از زمین قرآن با رمز و ابهام از خروج جنبده ای حکایت می کند که هنگام روی گردانی مردم از معنویت از زمین خارج شده با مردم سخن می گوید. (3)
هجوم يأجوج ومأجوج: قومی وحشی و فاسد با تخریب سد ذوالقرنین، در اندک زمانی سرتاسر جهان را پر از ظلم و فساد خواهد کرد تا آن که بنابر روایات، در عصر ظهور مهدی، به طور کلی از بین خواهد رفت. (4)
رجعت در آخرالزمان برخی از نیکوکاران و بدکاران زمان های گذشته، دوباره زنده می شوند. (5)
صلح و آرامش پایدار در سرتاسر جهان پس از پیروزی حضرت مهدی و یارانش، آرامش و معنویت برجهان حاکم خواهد شد. (6)
عیاشی به اسناد خود از «عمران بن «میثم» از عبایه چنین نقل می کند: امیر مؤمنان علی هنگامی که آیه هُوَالَّذی اَرسَلَ رَسُولَهُ بِالهُدی وَ دینِ الحَقِّ... را تلاوت فرمود از یاران خود پرسید (آیا این پیروزی حاصل شده است ؟) عرض
کردند: آری! فرمود نه سوگند به کسی که جانم به دست او است این پیروزی آشکار نمی شود مگر زمانی که هیچ آبادی روی زمین باقی نماند مگر این که صبح و شام بانگ لا اله إلا الله از آن به گوش می رسد! (1)
و این پیروزی به هنگام قیام مهدی از آل محمد صلی الله علیه و آله و خواهد بود، آن چنان که هیچ کس در جهان باقی نمی ماند مگر این که اقرار به محمد صلی الله علیه و آله خواهد کرد.
سمعت رسول الله يقول لا يبقى على ظهر الارض بيت مدرولا و برالّا ادخله الله كلمة الاسلام. (3) بر سراسر روی زمین خانه ای از خشت و گل و خیمه ای (در بیابان باقی نمی ماند) مگر این که آئین اسلام در آن ورود خواهد کرد.
در آخر زمان بلای شدیدی برامّت من از سوی سلطان آن ها وارد می شود؛ بلایی که شدیدتر از آن شنیده نشده! تا آن جا که زمین وسیع و گسترده، بر آن ها تنگ می شود و تا آن جا که زمین پر از جور و ظلم می گردد؛ و مؤمن پناهگاهی برای پناه جستن به آن از ظلم نمی یابد در این هنگام خداوند متعال مردی از عترتم را مبعوث می کند که زمین را پر از عدل و داد کند؛ آن گونه که از ظلم و ستم پر شده بود. ساکنان آسمان (فرشتگان) از او خشنود می شوند؛ و همچنین ساکنان زمین، زمین تمام بذرهای خود را بیرون می فرستد و بارور می شود؛ و آسمان تمام دانه های باران را بر آن ها فرو می بارد (و همه جا را سیراب و پربرکت می کند)» (4)
1- پیروزی ایمان بر کفر ارسال رسل و نزول کتب آسمانی، فرآیند تعلیم و تربیت را کامل و ستیز بی امان حق و باطل جهان را به سوی خواسته های منطبق با فطرت الهی سوق می دهد. اگر چه این فرآیند در کوتاه مدت حاصل نخواهد شد لكن وعده صدق خداوند ما را به برقراری حاکمیت عدل امیدوار می کند.
2- وراثت صالحان: در آن زمان بسان وضعیتی که اکنون برجهان حاکم است نخواهد بود. قدرت های باطل در مقابل اراده خداوند تاب مقاومت نخواهند داشت و مردم به دلیل رشد همه جانبه اخلاق و ایمان معین و پیرو حق خواهند بود.چنین شرایطی زمینه را برای حاکمیت مطلق صالحان آماده خواهد کرد.
3- وعده قطعی و دیرین الهی بر اساس اصل قرآنی وَعْدَ اللّهِ لا یُخْلِفُ اللّهُ وَعْدَهُ (1)جانشینی صالحان امری قطعی است که چیزی مانع آن نخواهد بود.
حاکمان و وارثان حقیقی زمین دارای ویژگی های علمی و عملی جامع می باشند بنابراین وراثت صالحان برزمین همراه با اجرای کامل آموزه های دین و برقراری آرامش امنیت و رفاه فراگیر خواهد بود.
«زمانی که حاکمیت جهانی در اختیار صالحان قرار گیرد، تعلیمات الهی بطور ریشه دار و پابرجا در تمام شئون زندگی نفوذ خواهد داشت، نه همانند الفاظ صلح و آزادی و حقوق بشر که امروز بازیچه دست مدافعان قلابی آن است و تنها گلوهایشان را برای شعارهای داغ در این زمینه پاره می کنند و در خارج از آن اثری نیست؛ گوئی الفاظی هستند رؤیایی که جز در عالم خیال نمی توان به آن ها دست یافت.» (2)
وَ إِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَتَهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتى قالَ لا يَنالُ عَهْدِى الظَّالِمِينَ [سوره بقره، آیه 124]
و [یاد کنید] هنگامی که ابراهیم را پروردگارش به اموری [دشوار و سخت] آزمایش کرد پس او همه را به طور کامل به انجام رسانید، پروردگارش [به خاطر شایستگی و لیاقت او] فرمود: من تو را پیشوای مردم قرار خواهم داد. ابراهیم:گفت آیا از فرزندان من نیز کسی را پیشوای مردم قرار می دهی؟ فرمود: امامت عهد من است، و عهد من به کسانی از فرزندان تو که ستمکارند نمی رسد.
ابتلاء و بلاء یک معنی دارد اگر بخواهی بگویی: کسی را با فلان عمل آزمودم، هم می توانی بگویی: (ابتلیته بکذا) و هم می توانی بگویی (بلوته بكذا) و اثر این امتحان این است که صفات باطنی او را از قبیل اطاعت و شجاعت و سخاوت و عفت و علم و مقدار وفاء و نیز صفات متقابل این نامبرده را ظاهر سازد. و به همین جهت امتحان جز با برنامهای عملی صورت نمی گیرد عمل است که صفات درونی انسان را ظاهر می سازد نه گفتار. (1)
«كلمات» جمع است و «کلمه» در قرآن کریم بر موجودات و اعیان خارجی اطلاق شده نه بر الفاظ و اقوال بنابراین مراد از (کلمات) در آیه مورد بحث قضایایی است که ابراهیم با آن ها آزمایش شد و عهدهایی است الهی، که وفای بدانها را از او خواسته بودند، مانند قضیه کواکب و بت ها و آتش و هجرت و قربانی کردن فرزند و غیره و اگر درآیه مورد بحث نامی از این امتحانات نبرده، برای این بود که غرضی به ذکر آن ها نداشته بله همین که فرموده: چون از آن امتحانات پیروز درآمدی ماتو را امام خواهیم کرد، می فهماند که آن امور اموری بوده که لیاقت آن جناب را برای مقام امامت اثبات می کرده چون امامت را مترتب بر آن امور کرد. اتمام کلمات هم به معنای این است که خداوند توفیق انجام آن ها را به ابراهیم اعطاء نمود. (2)
امام در لغت به معنای پیشوا- رهبری دین و دنیا- جانشین پیامبر و مانند آن می باشد.
شریف جرجانی در تعریف امام می گوید: «کسی است که ریاست عامه در دین و دنیا از آن اوست.»
امام در قاموس قرآن، هدایت کننده ای است که با امری ملکوتی که در اختیار دارد هدایت می کند پس امامت از نظر باطن یک نحوه ولایتی است که امام در اعمال مردم دارد و هدایتش چون هدایت انبیاء و رسولان و مؤمنین صرف راهنمایی از طریق نصیحت و موعظه حسنه و بالأخره صرف آدرس دادن نیست، بلکه هدایت امام دست خلق گرفتن و به راه حق رساندن است. توضیح این که گاهی کسی که از شما آدرس مکانی را می طلبد شما با دادن نشانی او را راهنمایی می کنی و گاهی دستش را گرفته و خود او را به مقصد می رسانی مقام هدایت امام مقام ایصال الى المطلوب است که در امر هدایت دستگیر خلایق می باشد. (1)
در این جهت بین مفسران شیعه و سنی اختلاف وجود دارد برخی امامت را همان نبوت و برخی رسالت و برخی به رهبری دین و دنیا تفسیر کرده اند اما علامه طباطبایی چنان که توضیح خواهیم داد قائلند که امامت در اصطلاح قرآن به هیچ یک از این معانی اطلاق نمی شود بلکه معنای ویژه و خاصی دارد که ایشان در توضیح مدعای خود می نویسد:
«مقام امامت از منظر علامه به معنای ظهور این مقام در کسی است که برای هدایت برگزیده شده و عالم به باطن و ملکوت کل هستی است.»
ایشان می فرمایند: در قرآن هر جا مسئله امامت مطرح شده، به دنبال آن از هدایت به امر سخن به میان آمده است به گونه ای که در واقع هدایت به امر همان تفسیر امامت است. مانند آيه وَجَعَلْنَاهُمْ أَعْتَةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَ آيهِ وَجَعَلْنَا مِنهُمْ أَعْتَةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا (2لَمَّا صَبَرُوا وَكَانُواْ بَايَاتِنَا يُوقِنُون) (3)که در این آیه علاوه بر این که هدایت و امامت قرین یکدیگر شدهاند علت رسیدن به مقام امامت که صبر و یقین است نیز بیان شده است و چون صبر، به صورت مطلق آمده است، تمام مواردی که مربوط به آزمایش بندگان در پرستش خداست را شامل می شود.
مرتبه یقین نیز مرتبه ایست که ملکوت آسمان ها و زمین به وسیله آن مشاهده می شود چنان چه آیه وَكَذَالِكَ نُرِى إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِین (1)در این مسئله صراحت دارد در سوره تکاثر هم می فرماید کلالو تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ * لَتَرَوُنَ الجَحِيمَ * ثُمَّ لَتَرَوْنَهَا عَينُ الْيَقِينِ (2)
از مجموعه این آیات نتیجه می گیرند که امام کسی است که علاوه بر انجام همه دستورات الهی و پرهیز از تمامی گناهان دارای یقین نیز می باشد و ملکوت آسمان ها و زمین یعنی چهره باطنی آن ها را مشاهده می کند. چرا که امام در امر هدایت انسان ها می بایست از درون آن ها مطلع و همه خیرها و شرور و راه سعادت و شقاوت آنان را بشناسد. چنان چه در سوره یونس آیه 35 می فرماید: آیا کسی که به سوی حق هدایت می کند، برای پیروی شدن شایسته تر است یا کسی که چنین توانی ندارد بلکه خود محتاج هدایت است. (3)بنابراین کسی که توان هدایت باطنی را ندارد، شایسته مقام امامت نیست. پس امام علاوه بر مقام یقین و صبر کسی است که از گناه و انحراف معصوم است بنابراین عبارت «ظالمین» در آیه شریفه همه کسانی که حتی لحظهای در عمر خود مرتکب کمترین ستمی شدهاند را در بر می گیرد و از مقام امامت خلع می کند. (4)
علامه طباطبایی با تکیه بر آیات ناظر به مسئله امامت بر این نظرند که قرآن هفت اصل مهم درباره مقام امامت بیان کرده است:
امامت مقامی است که باید از طرف خدای تعالی معین و جعل شود.
امام باید به عصمت الهی معصوم بوده باشد.
زمین مادامی که موجودی به نام انسان برروی آن هست، ممکن نیست از وجود امام خالی باشد.
امام باید مؤید از طرف پروردگار باشد.
اعمال بندگان خدا هرگز از نظر امام پوشیده نیست و امام به آن چه که مردم می کنند آگاه است.
امام باید به تمامی ما یحتاج انسان ها علم داشته باشد، چه در امر معاش و دنیای شان و چه در امر معاد و دینشان.
1) سوره انعام، آیه 75.
2) سوره تکاثر آیات 64 [زندگی واقعی] این چنین نیست [که می پندارید]، اگر به علم الیقین که علم استوار و غیر قابل تردید است به آخرت] آگاه بودید از تکالیف دینی و توجه به آباد کردن آخرت باز نمی ماندید.
3) أَفَمَن يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ أَمَّن لَّا يَهْدِي إِلَّا أَن يَهْدَى.
4) المیزان فی تفسیر القرآن، ج1، ص 280.269 به طور خلاصه.
و این هفت مسئله از امهات و رؤس مسائل امامت است که از آیه مورد بحث در صورتی که منضم با آیات دیگر شود استفاده می شود. (1)
مسأله امامت و رهبری تنها یک مسأله دینی و تشریعی نیست، بلکه مجموعه جهان آفرینش و تکوین را نیز زیر بال و پر خود گرفته و خداوند بزرگ، امام کل جهان هستی و مجموعه های مختلف آن است و همه آن را رهبری و هدایت و تدبیر می کند قرآن مجید نیز اهمیت خاصی برای امامت قائل است و آن را آخرین مرحله سیر تکاملی انسان شمرده که تنها پیامبران اولوالعزم به آن رسیده اند، مفسران در تفسیر معنی «امامت» در این جا گفتگو بسیار کرده اند و چون بعضی نخواسته یا نتوانسته اند به عمق معنی والای این واژه برسند، گرفتار سرگردانی عجیبی شده اند.
از همه عجیب تر این که جمعی از مفسران معروف، آن را به نبوت تفسیر کرده اند؛ در حالی که به طور قطع در آن هنگام ابراهیم علیه السلام، پیامبر بود؛ و سال ها از نبوت و رسالتش می گذشت و صاحب فرزندانی شده بود و در ادامه آیه تقاضای مقام امامت را برای فرزندان خویش و دودمانش نیز کرد.
بسیاری از مفسران کلماتی که خداوند ابراهیم علیه السلام را به وسیله آن آزمود، عبارت از یک سلسله از تعلیماتی که از سوی خداوند دریافت داشته بود می دانند یا مبارزه بابت پرستان و بنای خانه کعبه و قربانی فرزند ولی با این حال «امامت» را به معنی نبوت تفسیر کرده اند با این که هم آن دستورات و هم این ایثارگری ها بعد از رسیدن ابراهیم به مقام نبوت بود و جمله انى جاعِلُكَ لِلنّاس إماما در تفسير آن ها كاملًا نامفهوم است.
معنی دیگری که برای امامت گفته اند واجب الاطاعة بودن است، در حالی که هر پیامبری واجب الاطاعة است و نیاز به حائز شدن مقام دیگری ندارد.
بعضی تفسیر سومی برای آن ذکر کرده اند و گفته اند: منظور، ریاست در امور دین و دنیا است یا به تعبیر دیگر رئیس حکومت بودن.
این تفسیر هر چند از دو تفسیر سابق بهتر است ولی باز عمق معنی امامت را مشخص نمی کند
1) ترجمه المیزان، ج1، ص 416.
به عقیده ما با توجه به آیات دیگر قرآن که در زمینه امامت بحث می کند، منظور از امامت در این جا مقامی والاتر و بالاتر از همه این ها است و آن تحقق بخشیدن به برنامه های الهی اعم از حکومت و اجرای احکام الهی و تربیت و پرورش نفس انسانی در ظاهر و باطن است.
توضیح این که: هدف از بعثت انبیاء و ارسال رسل هدایت جامعه بشری است و این هدایت در دو بعد انجام می شود اول هدایت به معنی ارائه طریق (نشان دادن راه) یعنی همان چیزی که وظیفه هر پیامبری از پیامبرن خدا است، دوّم ایصال به مطلوب (رساندن به مقصود) است که آن نیز دو شاخه دارد:
شاخه اول هدایت تشریعی، تحقق بخشیدن به برنامه های دینی، خواه از طریق تشکیل حکومت و اجرای حدود و احکام الهی و عدالت اجتماعی باشد و خواه از طریق تربیت و پرورش نفوس به طور عملی و این هر دو سبب تحقق یافتن اهداف پیامبران می شود و برنامه ای بسیار سخت و سنگین و نیاز به ویژگی های فراوان از نظر علم و تقوا و شجاعت و مدیریت دارد.
شاخه دیگر هدایت تکوینی و رساندن به مقصود از طریق تأثیر و نفوذ معنوی و روحانی و تابش شعاع هدایت در قلب انسان های آماده است و این یک سیر معنوی و درونی است علاوه بر آن سیر ظاهری و برونی که انبیای بزرگ و پیشوایان الهی نسبت به پیروان خود داشتند و به یقین چنین برنامه ای صفات و ویژگی ها و آمادگی های بیشتری را می طلبد.
مجموعه این دو برنامه به اهداف مذهب و رسالت های الهی تحقق می بخشد و انسان های آماده را به تکامل مادی و معنی ظاهری و باطنی می رساند؛ و منظور از امامت در آیه فوق همین است و تا ابراهیم امتحان آن همه شایستگی ها و صفات ویژه را نداد لایق این مقام نگشت
از آن چه در بالا گفته شد این نکته نیز به دست آمد که مقام امامت» با مقام نبوت در بسیاری از موارد جمع می شود و پیامبر اولوالعزمی چون ابراهیم به مقام امامت نیز می رسد و از آن روشن تر جمع مقام نبوت و رسالت و امامت در شخص پیغمبر خاتم است.
و نیز ممکن است مقام امامت از نبوت و رسالت جدا شود مانند امامان معصوم که تنها وظیفه امامت را برعهده داشتند، بی آنکه وحی بر آن ها نازل شود و رسول و نبی باشند. به هر حال از صدر این آیه عظمت مقام امامت و منصوب بودن امام از سوی خداوند به خوبی روشن می شود. (1)
1) پیام قرآن، ج 9، ص 32؛ با تلخيص.
مفسّران اهل سنّت مقصود از امامت ابراهیم علیه السلام بر مردم را پیشوایی حضرت برای دیگران در زمینه طهارت های عشر (1)یا پیروی آیندگان از ابراهیم (2)و بعضی، مراد از امامت وی را نبوّت دانسته اند. (3)
لكن همان طور که گفتیم تفسیر امامت به نبوّت از سوی مفسران شیعه رد شده؛ «رازی» که خود در این آیه امامت را به نبوت تفسیر کرده، در جای دیگر تصریح می کند که امامت حضرت معلول اتمام کلمات بوده و سخن او نشان می دهد که مقصود او از اتمام کلمات، علم حضرت به شریعت خود و عمل به آن بوده است؛ (4)هم چنین به تصریح طبری، درباره این که امامت ابراهیم پس از هجرت و در شام بوده، اجماع وجود دارد (5)و بسیار روشن است که دریافت شریعت پیش از نبوت، بی معنا است؛ همان گونه که هجرت،حضرت مدتها پس از نبوت بوده است. بنابراین مفسران شیعه تأکید دارند که منصب امامت، غیر از منصب نبوت است و واپسین مرحله تکامل ابراهیم به شمار می آید روایتی از امام صادق بیان داشته که خداوند ابتدا ابراهیم را به بندگی برگزید؛ سپس نبوّت، رسالت، خلّت و در نهایت، منصب امامت را به وی عطا فرمود. (6)
عنوان دوم آیه یاد شده شرط رسیدن حضرت ابراهیم به مقام امامت را ابتلاء به كلمات شمرده است مفسران در بیان مقصود از ابتلاء کلمات در آیه نظراتی بیان کرده اند لکن ما در این جا نظر علامه طباطبایی را می آوریم و تحقیق کامل را به اهل نظر و امیگذاریم.
علامه در این خصوص می فرمایند: «مراد به (کلمات) در آیه مورد بحث، قضایایی است که ابراهیم با آن ها آزمایش شد و عهدهایی است الهی، که وفای بدانها را از او خواسته بودند مانند قضیه کواکب، بتها، آتش هجرت و قربانی کردن فرزند و غیره. و اگر در آیه مورد بحث نامی از این امتحانات نبرده، برای این بود که غرضی
به ذکر آن ها نداشته، بله همین که فرموده: چون از آن امتحانات پیروز درآمدی ما تو را امام خواهیم کرد می فهماند که آن امور اموری بوده که لیاقت آن جناب را برای مقام امامت اثبات می کرده چون امامت را مترتب بر آن امور کرد.» (1)
آزمون های الهی برای زمینه سازی مقام والای امامت از دشوارترین آزمون هاست و این نکته را از چگونگی اتصاف حضرت ابراهیم به وصف «خلیل الرحمان» که زمینه نیل آن حضرت به امامت بود نیز می توان دریافت.
ذکر ابتلای ابراهیم خلیل در آغاز نقل سرگذشت آن حضرت در قرآن، برای اعلام و تذکر این مطلب به مردم است که انبیا و اولیای الهی با آزمونهای دشوار به آن مراتب عالی رسیده اند. گرچه اصل نبوت، رسالت و امامت اکتسابی نیست لیکن تهیه زمینه مناسب و تعالی از مرتبه موجود و رسیدن به مقام فعلی می تواند کسبی باشد. (2)
ظالم در آیه شریفه به کسی اشاره دارد که ولو در یک لحظه عمر خود متصف به صفت ظلم شده باشد چرا که محال است ابراهیم چنین تقاضایی را برای آن دسته از ذریه اش که بالفعل ظالم هستند بکند و گذراندن آن همه امتحانات سنگین که او را مشمول چنین عنایتی نموده را نادیده انگارد، خواه این ظلم به معنای کفر باشد آن چنان که قرآن می گوید: انَّ الشِّرْكَ لَظُلمٌ عَظِيمٌ (3)و یا به معنای گسترده آن که هرگونه فسق و فجور و گناهی را شامل شود منظور بنابراین مراد از «ظالم» در این جا کسی است که ولو در یک لحظه از عمر خود، هرچند در گذشته، موصوف به این صفت بوده و چنین مصداقی است که نیاز به بیان دارد.
از طرفی عظمت مقام و مفهوم امامت در قرآن به ما می گوید که تنها کسانی شایسته این موهبت بزرگ هستند که در تمام عمر از هرگونه شرک و کفر و گناه و عصیان پاک و به تعبیر دیگر معصوم باشند و لذا فخر رازی نیز به تفسیر آیه فوق که می رسد می گوید این آیه از دو راه دلالت بر عصمت انبیاء دارد:
نخست این که منظور از این عهد همان امامت است و می دانیم هر پیامبر امام
است و هنگامی که آیه دلالت بر این داشته باشد که امام نمی تواند فاسق باشد به طریق اولی پیامبر نمی تواند گنهکار باشد دوم این که تعبیر به «عهدی» اگر اشاره به نبوت باشد مفهومش این است که احدی از ظالمان به مقام نبوت نمی رسد و پیامبر باید معصوم باشد و اگر منظور امامت باشد باز دلالت آیه کامل است؛ زیرا هر پیامبری امام است؛ چرا که مردم- در همه کارها بدون قید و شرط- به او اقتدا می کنند» (1)اگرچه گفتار فخر در تفسیر امامت کمبودی دارد- چنان که در بالا آمد- ولی اعتراف صریح او در زمینه دلالت برلزوم عصمت انبیاء- و امام- قابل توجه است.
در تقاضای ابراهیم هر چند سخن از مقام امامت است ولی در جواب پروردگار لَا يَنَالُ عَهْدِى الظَّالِمِينَ واژه «عهد» آمده است که هم امامت» را شامل می شود و هم «نبوت» را؛ زیرا هر دو عهد الهی محسوب می شوند چرا که عهد را هرگونه تفسیر کنیم هر دو را در بر می گیرد و چنین موهبتی نصیب ظالمان نمی شود و در روح البیان نیز آمده است که: وَ فِي الْآيَةِ دَلِيلٌ عَلَى عِصْمَةِ الْأَنْبِيَاءِ عَلَيْهِمُ الصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ مِنَ الْكَبَائِرِ قَبْلَ الْبِعْثَةِ وَبَعْدَهَا «این آیه دلالت بر عصمت انبیاء از کبائر دارد؛ خواه بعد از بعثت باشد یا قبل از آن.» (2)
امام رضا: امامت، زمام دین است و رشته مسلمانان و اصلاح و آبادانی دنیا و عزّت مؤمنان. (3)
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: سوگند به آن که مرا به حق به پیامبری برانگیخت، اگر کسی با اعمال هفتاد پیامبر خدا را دیدار کند، اما ولایت اولوالامر ما خاندان را به همراه نداشته باشد، خداوند از او نه توبه و بازگشتی می پذیرد و نه فدیه ای. (4)
از شیخ مفید از درست و هشام از ائمه روایت شده، که فرمودند: ابراهیم نبی بود ولی امام نبود، تا آن که خدای تعالی فرمود: إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً، قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي خدای تعالی در پاسخ درخواستش فرمود: لا يَنالُ عَهْدِى الظَّالِمِينَ و معلوم است کسی که بتی و یا وثنی و یا مجسمه ای بپرستد، امام نمی شود. (5)
مرحوم شیخ طوسی در امالی با ذکر سند و ابن مغازلی در مناقب، بدون ذکر سند
از ابن مسعود روایت کرده که گفت رسول خدا صلی الله علیه و آله در تفسیر آیه ای که حکایت کلام خدا به ابراهیم است فرمود کسی که به جای سجده برای من برای بتی سجده کند، من او را امام نمی کنم آن گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود این دعوت ابراهیم در من و برادرم علی که هیچ یک هرگز برای بتی سجده نکردیم منتهی شد. (1)
1- نقل است علی بن جعفر که پیرمردی کهن سال بود هرگاه امام جواد که نوجوانی نورس بود می دید تمام قد در مقابلش قیام می کرد و دست او را می بوسید. وقتی به او اعتراض می کردند می فرمود:
«ساکت باشید، هنگامی که خداوند صاحب این محاسن سفید را شایسته امامت ندانست و این جوان را شایسته نمود و مقام شامخ امامت را به او تفویض کرد آیا من فضل او را انکار کنم؟ پناه می برم به خدا از این سخن که شما می گوئید، بلکه من بنده امام جواد هستم.» (2)
2- هنگامی که پیامبر برای اولین بار حضرت علی علیه السلام را به عنوان رهبر بعد از خود انتخاب کرد جمعی از قریش به حضور پیامبر آمده عرض کردند: «ای رسول خدا صلی الله علیه و آله مردم تازه مسلمان هستند و هنوز اسلام براعماق دل و وجودشان نفوذ نکرده از این رو راضی نیستند که تو دارای مقام نبوت باشی ولی مقام امامت به پسر عمویت علی واگذار شود اگر در این مورد مدتی صبر کنی تا اسلام به خوبی در دل ها جا کند و بعد اعلام امامت علی نمائی، بهتر است.
پیامبر در پاسخ فرمود من این کار را به رأی و اختیار خود انجام نداده ام، بلکه فرمان خدا بوده است.
آن ها گفتند: اگر پیشنهاد ما را بخاطر این که مخالفت با دستور خدا می شود، نمی پذیری، پیشنهاد دیگری می کنیم و آن این که در امر خلافت، مردی از قریش را با علی شریک گردان تا دل های مردم به سوی علی متوجه و آرام شود و در نتیجه امر خلافت و رهبری آسیب پذیر نگردد و مردم در این مورد با تو مخالفت نکنند.
در این هنگام جبرئیل از طرف خدا آمد و این آیه (65 زمر) را نازل کرد: «لئن اشرکت لنحبطن عملك و لتكونن من الخاسرین اگر مشرک شوی تمام اعمالت نابود می شود و از زیانکاران خواهی بود
1- امامت دارای شئونی همچون رهبری سیاسی و زعامت اجتماعی و مرجعیت دینی و تبیین و تفسیر وحی و ولایت باطنی و معنوی است و از این جهت امام به عنوان کامل ترین انسان خلیفه و حجت خدا در روی زمین خواهد بود. (1)
2- منصب امامت که همان ایصال انسان های خدا جوبه مقصد است، هرگز نمی تواند به کسانی سپرده شود که نفسشان آلوده به ظلم شده باشد حتی اگر از ظلم خود توبه کرده و یا با گرویدن به اسلام آن را جبران کرده باشند.
3- امام در مسیر دریافت این منصب مبتلا به بلاهای بسیار سنگینی خواهد شد تا عده ای گمان نکنند گزافی در اعطای آن به انسان های لایق واقع شده است.
1) ر.ک. دائرۃ المعارف قرآن کریم (1)، ص 545.
وَلَوْبَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِي الْأَرْضِ وَلَكِنْ يُنَزِّلُ بِقَدَرٍ ما يَشاءُ إِنَّهُ بِعِبَادِهِ خَبِيرٌ بَصير. [ سوره شوری، آیه 27]
هرگاه خداوند روزی را برای بندگانش وسعت بخشد در زمین طغیان و ستم می کنند؛ از این رو به مقداری که می خواهد و مصلحت می داند نازل می کند که نسبت به بندگانش آگاه و بیناست!
از «خباب بن ارت صحابی معروف نقل شده که این آیه درباره ما نازل شد و این به خاطر آن بود که ما به اموال فراوان طوایف «بنی قریظه» و «بنی نظیر» و «بنی قینقاع» از یهود نظر افکندیم و آرزو داشتیم که ای کاش ما هم چنین اموالی داشتیم، آیه نازل شد و به ما هشدار داد که اگر خداوند روزی را برای بندگانش گسترده کند، طغیان خواهند کرد. (1)
در «تفسیر درالمنثور» حدیث دیگری نقل شده و آن این که این آیه در مورد اصحاب «صفه» نازل گردید چرا که آن ها آرزو داشتند دنیایشان رو به راه شود. (2)
کلمه «قدر» در مقابل کلمه «بسط» است. اولی به معنای تنگ گرفتن رزق و دومی به معنای وسعت دادن به آن است در جمله سابق هم که می فرمود: يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَيَقْدِرُ (3)به همین معنا است و کلمه «قدر» به فتح قاف و دال، و هم به سکون دال به معنای کمیت و حجم هر چیز است و در جمله مورد بحث که می فرماید: وَلكِنْ يُنَزِّلُ بِقَدَرٍ ما يَشاءُ به این معنا است. خدای تعالی هرچه را بخواهد با کمیت و حجم نازل می کند و به معنای کمیت و حجم معین هم می آید، مانند آیه فَقَدَرْنا فَنِعْمَ الْقَادِرُونَ (4)
1) تفسیر کبیر فخررازی»، ج 27، ص 171 و «تفسیر ابوالفتوح رازی»، (ذیل آیات مورد بحث)؛ «قرطبی»، ج 16، ص 27.
2) «درالمنثور» این حدیث را از «حاکم» و «بیهقی» و «ابو نعیم» نقل کرده است (ح 6، ص 8)؛ «قرطبی»، ج 16، ص 27.
3) سوره شوری، آیه 12.
4) ما به هر چیز اندازه معین دادیم پس در اندازه دهی هم بهترین اندازه دهندگانیم. سوره مرسلات، آیه 23. ترجمه تفسیر المیزان، ج18، ص81
کلمه «بغی» به معنای ظلم است. تعبیر يَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ كرارا در آیات قرآن به معنی فساد و ظلم در زمین آمده است مانند فَلَمَّا أَنْجَاهُمْ إِذَا هُمْ يَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ. (1)اگرچه «بغی» به معنی «طلب» نیز آمده، اما هنگامی که با « فی الارض» همراه شود به معنی فساد و ظلم در زمین است.
معنای آیه شریفه این است که اگر خداوند روزی را بر بندگان آن طور که می خواهند گسترش می داد نعمت خدا را سبک می شمردند و به چشم و هم چشمی می پرداختند و بر یکدیگر برتری می جستند و در روی زمین ستم روا می داشتند و برای پیروزی بر یکدیگر می کوشیدند و بدین وسیله از طاعت الهی بیرون می رفتند. لذا فرمود: وَ لكِنْ يُنَزِّلَ بِقَدَرٍ ما يَشاءُ و لكن خداوند روزی را به میزان مصلحت آنان هر اندازه که بخواهد با توجه به حالشان فرو می فرستد، یعنی: روزی کسانی را که مصلحتشان در وسعت روزی است وسعت می دهد، و روزی کسانی را که صلاحشان در تنگی روزی است تنگ می سازد اگر بگویند: ما بسیاری از کسانی را که دارای وسعت روزی هستند می بینیم که در روی زمین ستمگری می کنند؟
خواهیم گفت: پس از آن که اجمالا دانستیم که خداوند امور بندگان را طبق مصالح آنان تدبیر می فرماید چه بسا این افراد کسانی بوده اند که چه روزی بسیار داشته باشند چه کم به حالشان فرق نمی کند و چه بسا اگر روزی آنان را وسعت نمی داد حالشان در ستمگری از این بدتر می شد و لذا روزی آنان را توسعه داده است. (2)
نکته دیگر این که ظاهراً منظور از عباد در این آیه برخی از بندگان مؤمن است، نه تمامی بندگان. بنابراین معنی آیه چنین خواهد شد «اگر خداوند روزی برخی از بندگان مؤمنش را که خودش می داند فقر برایش بهتر است توسعه دهد چون ظرفیت ندارد طغیان می کند و موجب فساد و ستمگری می شود و در اثر ندادن حقوق واجبه و رعایت نکردن حال فقرا به خود و جامعه ستم می نماید، مانند جریان ثعلبه که مرد فقیر و بسیار
مؤمنی بود و همیشه پشت سر پیامبر به نماز می ایستاد چندین بار از حضرت خواست که برایش دعا کند ثروتمند شود حضرت می فرمود به صلاحش نیست اصرار کرد حضرت دعا فرمود ثروتمند شد در نتیجه طغیان کرد و از دادن زکات سرباز زد و نه تنها دیگربه نماز حاضر نمی شد بلکه کارش به انکار زکات و هلاکت رسید.
و گرنه در مورد بندگان کافر که خداوند به آنان ثروت داده و موجب ظلم و فساد هم هستند، و قرآن درباره آنان می فرماید: إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إِثْماً (1)به آنان مهلت می دهیم تا برگناهشان افزوده شود. (2)
خداوند متعال در آیه شریفه 12 سوره شوری می فرماید:
لَهُ مَقَالِيدُ السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاءُ وَيَقْدِرُ إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ علیم؛ «کلیدهای آسمان ها و زمین از آن او (خدا) ست؛ روزی را برای هر کس بخواهد گسترش می دهد یا محدود می سازد؛ او به همه چیز داناست». هر چند خداوند روزی همه کسانی که تلاش و کوشش می کنند را تضمین کرده، ولی مقدار روزی آن ها یکسان نیست بلکه بر حسب ظرفیت آن ها متفاوت است. زیرا ظرفیت بعضی انسان ها به قدری کم است که اگر زندگی آن ها مختصری رونق پیدا کند همه چیز حتی خدا را فراموش می کنند. لذا به هر کس به اندازه ظرفیتش می دهد. چرا که او حکیم است و این کار اقتضای حکمت اوست. علاوه براین که تفاوت در مقدار روزی نوعی آزمایش الهی محسوب می شود، تا روشن شود آن که روزی بیشتر نصیبش شده به نیازمندان کمک می کند یا نه؟ و می دانیم امتحان، سبب پیشرفت و تکامل انسان هاست. (3)
جمله وَ لكِنْ يُنَزِّلُ بِقَدَرِ ما يَشاءُ بیان سنت الهی در روزی دادن بر طبق حال مردم است، می فرماید: صلاح حال مردم در اندازه ارزاقشان دخالت دارد، و این با طغیانی که در بعضی ثروتمندان مشاهده می کنیم و می بینیم که روزبه روزثروتمندتر می شوند منافات ندارد برای این که خدای تعالی غیر از آن سنت سنتی دیگر نیز دارد که برسنت قبلی حاکم است و آن عبارت است از سنت آزمایش و امتحان و در این
باره فرموده: إِنَّما أَمْوالُكُمْ وَأَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ، (1)و همچنین سنت سومی دارد، که آن ، سنت مکرو استدراج است که در آن باره می فرماید: سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ وَ أَمْلِي لَهُمْ إِنَّ كَيْدِي مَتِينُ. (2)
سنت اصلاح یعنی اندازه گیری رزق، سنتی است ابتدایی که با آن، حال انسان ها اصلاح می شود مگر آن که خداوند بخواهد انسانی را در بوته امتحان قرار دهد که در آن صورت دیگر به طور موقت از سنت قبلیش چشم می پوشد و در این باره می فرماید: وَلِيَبْتَلِيَ اللهُ ما فِي صُدُورِكُمْ وَلِيُمَحِّصَ مَا فِي قُلُوبِكُمْ (3)
و یا به خاطر کفران نعمت و تغییر آن، سنت قبلی خود را که دادن رزق به مقتضای صلاح حال او بود تغییر دهد که در این صورت سنت دیگری به کار می برد، و آن این است که آن قدر رزقش را وسعت می دهد تا طغیان کند. (4)
همان طور که دادن مال و فرزندان و سائر نعمت های مادی و صوری رزق مقسوم است و هر کسی از آن قسمتی دارد همچنین معارف حقه و شرایع آسمانی که منشأ همه آن ها و حی است نیز رزق مقسوم است. آن نیز از ناحیه خدا نازل می شود، و خداوند به وسیله آن نیز مردم را امتحان می کند چون همه در عمل به آن معارف و بکار بستن آن ها یکسان نیستند هم چنان که در بکار بستن نعمت های صوری یکسان نیستند.
و بنابراین اگر چنان چه معارف الهی و احکام خدایی همگی یك دفعه نازل می شد، با در نظر داشتن این که شامل تمامی شؤون حیاتی انسان است، مردم نمی توانستند آن را تحمل کنند و قهرا به آن ایمان نمی آورند مگرتک تکی از ایشان، و بدین جهت خدای سبحان آن را به تدریج بر رسول خدا صلی الله علیه و آله و نازل کرد، تا مردم با پذیرفتن قسمت های اول آن آماده شوند برای پذیرفتن قسمت های بعدی و در این باره فرموده: وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلَى مُكْثِ (5)
1) جز این نیست که اموال و اولاد شما وسیله آزمایش شما است. سوره تغابن، آیه 15.
2) به زودی آن ها را به عذاب و هلاکت می افکنیم از جایی که درک آن را نمی کنند. روزی چند به آن ها مهلت دهیم که همانا مکرو عقاب ما متین است. سوره اعراف، آیه 182 و 183.
3) تا خدا آن چه در سینه ها پنهان دارید بیازماید و آن چه در دلها نهان کرده اید آشکار سازد. سوره آل عمران، آیه 154.
4) ترجمه تفسیر المیزان، ج 18، ص83.
5) و قرآنی که آن را قطعه قطعه کردیم تا به تدریج آن را بر مردم بخوانی. سوره اسری، آیه 106.
و همچنین احکام و تکالیف شرعی را یکسان بر همه مردم تحمیل نکرد، چون اگر می کرد بعضی از مردم تاب تحملش را نمی داشتند و به همین جهت آن ها را به مقتضای ابتلائاتی که هر فردی از افراد دارد تقسیم کرد تا هرکس به تکلیفی که متوجه خود او است عمل کند.
پس روزی دادن از معارف و شرایع هم از هر جهت که فرض شود عینا مانند روزی دادن از مال و اولاد است که بین مردم تقسیم و برحسب حال فرد فرد آنان و به مقتضای صلاح ایشان تقسیم شده است.
همان گونه که عطاهای الهی لطف است، گاهی محرومیت ها نیز لطف است. لَوْبَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا
فضل الهی براساس مصلحت و حکمت تقسیم می شود نه براساس تمایلات انسان. وَلَوْبَسَطَ اللهُ...
روابط اجتماعی سالم در گرو زندگی معتدل و در حد نیاز است. لَوْبَسَطَ... لَبَغَوْا
مؤمنان نباید به خاطر تنگنای معیشت به خداوند سوء ظن داشته باشند. وَ لَوْبَسَط اللهُ
رفاه بیش از حد زمینه ی طغیان است. لَوْبَسَطَ... لَبَغَوْا
مشیت الهی بر اساس حکمت است. ما يَشَاءُ إِنَّهُ بِعِبَادِهِ خَبِيرٌ بَصِيرٌ
رزق مردم حساب و کتاب دارد. يُنَزِّلُ بِقَدَرٍ
1- الإمام على علیه السلام: إِنَّ الأَمْرَيَنزِلُ مِنَ السماءِ إِلى الأَرضِ كَقَطراتِ المطر إلى كُلِّ نَفس بما قُسِمَ لَهَا مِن زِيادَةٍ أَو نُقصان، فإن رأى أَحَدُكُم لَأَخِيهِ غَفِيرَةً فِي أَهْلَ، أَو مَالٍ، أو نفسٍ، فَلا تَكُونَنَّ لَهُ فِتْنَةٌ. (1)
امام علی فرمان [الهی به آن چه مقدّر است] همچون قطره های باران، از آسمان به زمین فرود می آید به هرکس کم و بیش آن چه سهم اوست می رسد. پس اگر یکی از شما در خانواده یا مال یا جان و توان برادرش، اندك فزونی دید، این نباید مایه فتنه (فساد) او شود.
1) نهج البلاغه، خ 23.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: و نه حرص زدن حریص روزی را به سوی او می کشاند و نه ناخوش داشتن کسی، آن را از او باز می دارد.
انس از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل نموده:
بعضی از بندگان من طوری هستند که چیزی جز بیماری به صلاحشان نیست بطوری که اگر آنان را سلامت دهم فاسد خواهند شد و برخی از بندگان من هستند که چیزی جز صحت به صلاحشان نیست که اگر بیمارشان کنم بیماری آنان را به فساد خواهد کشانید و برخی از بندگان هستند که جزبی نیازی چیزی به صلاحشان نیست که اگر فقیرشان سازم فقر آنان را تباه می سازد و برخی از بندگانم جز فقر چیزی به صلاحشان نیست که اگر آنان را بی نیاز سازم بی نیازی فاسدشان سازد، و اینست که من با آگاهی از وضع دل های بندگانم امور آنان را تدبیر می کنم...) (2)
«قلیل تؤدی شکره خیر من کثیر لا تطيقه؛ مقدار کمی که حقش را بتوانی اداکنی، بهتر از مقدار زیادی است که توانایی اداء حقش را نداشته باشی.» آیا بهتر نیست که توبه پیامبر خدا تاسی جویی و به زندگی ساده ای بسازی، ولی ثعلبه دست بردار نبود، و سرانجام به پیامبرص عرض کرد به خدایی که ترا به حق فرستاده سوگند یاد می کنم اگر خداوند ثروتی به من عنایت کند تمام حقوق آن را می پردازم،
1) مشكاة الأنوار في غرر الأخبار، فضل بن حسن حفید شیخ طبرسی، ص 13.
2) مجمع البيان في تفسير القرآن، ج 9، ص 46؛ یکی از مصادیق این موضوع را می توان بیماری امام زين العابدین در واقعه کربلاء نام برد که اگر حضرت بیمار نمی شد بمیدان می رفت و کشته می شد یا آن که عاقبت یزید دستور می داد او را بکشند و این بیماری موجب شد که خدا بعد از امام حسین تا مدتی که خدا خواسته است محفوظ بماند.
پیامبر صلی الله علیه و آله برای او دعا کرد.
چیزی نگذشت که طبق روایتی پسر عموی ثروتمندی داشت از دنیا رفت و ثروت سرشاری به او رسید و طبق روایت دیگری گوسفندی خرید و بزودی زاد ولد کرد، آن چنان که نگاهداری آن ها در مدینه ممکن نبود ناچار به آبادیهای اطراف مدینه روی آورد و آن چنان مشغول و سرگرم زندگی مادی شد که در جماعت و حتی نماز جمعه نیز شرکت نمی کرد.
پس از مدتی پیامبرص مامور جمع آوری زکات را نزد او فرستاد، تا زکات اموال او را بگیرد، ولی این مرد کم ظرفیت و تازه به نوارسیده و بخیل، از پرداخت حق الهی خودداری کرد، نه تنها خودداری کرد بلکه به اصل تشریع این حکم نیز اعتراض نمود و گفت این حکم برادر «جزیه» است یعنی ما مسلمان شده ایم که از پرداخت جزیه معاف باشیم و با پرداخت زکات چه فرقی میان ما و غیر مسلمانان باقی می ماند؟!
در حالی که او نه مفهوم «جزیه» را فهمیده بود و نه مفهوم زکات را، و یا فهمیده بود اما دنیا پرستی اجازه بیان حقیقت و اظهار حق به او نمی داد، بهرحال هنگامی که پیامبرص سخن او را شنید فرمود: «یا ویح ثعلبه! یا ویح ثعلبه!؛ وای برثعلبه ای وای بر ثعلبه!» و در این هنگام آیات 75 تا 78 سوره توبه نازل شد. (1)
بنابر آن چه بیان شد معلوم شد که گسترش روزی گاهی وسیله ای است برای امتحان و آزمایش چرا که همه انسان ها باید در این جهان آزمایش شوند گروهی نیز با ثروت آزمایش می شوند.
و گاه به خاطر این است که هم خودشان و هم انسان های دیگر بدانند که ثروت خوشبختی نمی آفریند شاید راه را پیدا کنند و به سوی خدا بازگردند، هم اکنون جامعه هایی را می بینیم که غرق انواع نعمت و ثروت و رفاه اند و در عین حال گرفتار انواع مصائب و بدبختی ها می باشند ناامنی، کشتار، آلودگی فراوان اخلاقی، اضطراب و انواع نگرانی ها جسم و روح آن ها را فرا گرفته است.
گاهی نیز ثروت بی حساب یک مجازات الهی است که خدا بعضی را گرفتار آن می سازد، دورنمای زندگانیشان دل انگیز اما اگر از نزدیک نگاه کنیم می بینیم از خودشان بدبخت تر خودشانند در این زمینه سرگذشت های فراوانی از سلاطین ثروت دنیا وجود دارد که بسیاری شنیده اند و نقل آن ها سخن را به درازا می کشد.
گاهی کمبود روزی به خاطر سستی و تنبلی خود انسان است، این کمبودها و محرومیت ها خواست حتمی خداوند نیست بلکه نتیجه اعمال او است که دامنگیرش شده و اسلام بر اساس اصل سعی و کوشش که هم در آیات قرآن منعکس است و هم در سنت پیامبر صلی الله علیه و آله ائمه هدی و همه را دعوت به تلاش و جهاد کرده است.
ولی هرگاه انسان نهایت تلاش خود را به کار گرفت در عین حال درها به روی او بسته شد، باید بداند در این امر مصلحتی بوده بیتابی نکند، مأیوس نشود، زبان به کفران نگشاید و به تلاش خود ادامه دهد و تسلیم رضای الهی نیز باشد. (1)
1) تفسیر نمونه، ج20، ص 434.
يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ * أَيَّاماً مَعْدُودَاتٍ فَمَنْ كَانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ عَلى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أَخَرَوَ عَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ فِدْيَةٌ طَعَامُ مِسْكِينٍ فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْرًا فَهُوَ خَيْرُلَهُ وَ أَنْ تَصُومُوا خَيْرُ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ * شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدَى لِلنَّاسِ وَبَيِّنَاتٍ مِنَ الهُدى وَالْفُرْقَانِ فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَمَنْ كَانَ مَرِيضًا أَوْ عَلَى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أَخَرَيرِيدُ اللهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ وَلِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ وَ لِتُكَبِّرُوا الله عَلى ما هَداكُمْ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ. [سوره بقره، آیه 185-183] «ای کسانی که ایمان آورده اید، روزه بر شما مقرر شده است همان گونه که بر امت هایی که پیش از شما بودند مقرر شده بود باشد که بر تمایلات خویش فایق آیید و تقوا پیشه کنید. چند روز معدودی را باید روزه بدارید و هرکس از شما بیمار یا مسافر باشد تعدادی از روزهای دیگر را روزه بدارد و بر کسانی که روزه برای آن ها طاقت فرساست همچون بیماران مزمن و پیرمردان و پیرزنان لازم است کفاره بدهند مسکینی را اطعام کنند؛ و کسی که کار خیری انجام دهد برای او بهتر است؛ و روزه داشتن برای شما بهتر است اگر بدانید (روزه، در چند روز معدود) ماه رمضان است؛ ماهی که قرآن برای راهنمایی مردم و نشانه های هدایت و فرق میان حق و باطل، در آن نازل شده است. پس آن کس از شما که در ماه رمضان در حضر،باشد روزه بدارد و آن کس که بیمار یا در سفر است، روزهای دیگری را به جای آن، روزه بگیرد خداوند راحتی شما را می خواهد نه زحمت شما را هدف این است که این روزها را تکمیل کنید؛ و خدا را بر این که شما را هدایت کرده بزرگ بشمرید؛ باشد که شکرگزاری کنید!»
کلمه (صیام) و کلمه (صوم) در لغت مصدرو به معنای خودداری از عمل است، مثلا صوم از خوردن و صوم از نوشیدن و از جماع و از سخن گفتن و راه رفتن و امثال آن به معنای خودداری از آن ها است و چه بسا در معنای آن این قید را اضافه کرده باشند، که به معنای خودداری از خصوص کارهایی است که دل آدمی مشتاق آن باشد و اشتهای آن را داشته باشد معنای صوم در اصل لغت خودداری از خصوص چنین کارهایی بوده ولیکن بعدها در شرع در خصوص خودداری از کارهای معینی استعمال شده و آن هم خودداری از طلوع فجر تا مغرب و توأم با نیت است و منظور از «الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ» امتهای گذشته و قبل از ظهور اسلام است، امتهای انبیاء قبل، چون امت موسی و عیسی و غیر ایشان است.
از ماده «طوق» در اصل به معنی حلقه ای است که به گردن می اندازند و یا بطور طبیعی در گردن وجود دارد (مانند حلقه رنگین گردن بعضی از پرندگان) سپس به معنی نهایت توانایی به کار رفته است، جمله «یطیقونه» در این جا با توجه به این که ضمیر آخر آن به روزه بر می گردد مفهومش این است که برای انجام روزه نهایت توانایی خود را باید به کار برند یعنی شدیدا به زحمت بیفتند و این در مورد پیران و بیماران غیر قابل علاج می باشد بنا بر این آن ها از حکم روزه معافند و تنها بجای آن فدیه می پردازند. (1)
بعضی جمله «تطوع خیر» را اشاره به روزههای مستحبی می دانند و بعضی دیگر گفته اند مفهوم جمله این است که با توجه به اهمیت و فلسفه روزه باید آن را از روی میل و رغبت انجام داد نه از روی کراهت و اجبار.
1) تفسیر نمونه، ج 1، ص 625
منصوب آمدن کلمه (ایام) بنابرظرفیت و به تقدیر کلمه (فی) است و این ظرف (در ایامی معدود) متعلق است به کلمه صیام که نکره آمدن ایام و اتصاف آن به صفت (معدودات برای این است که بفهماند تکلیف نامبرده ناچیز و بدون مشقت است، تا به این وسیله مکلف را در انجام آن دل و جرأت دهد.
مالی که در عوض تأخیر صوم داده می شود.
اولا آیات سه گانه مورد بحث به هم متصل و نظیر کلام واحدی است که یک غرض را دربر دارد و آن غرض عبارت است از بیان وجوب روزه ماه رمضان.
و ثانیا قسمتی از گفتار این سه آیه به منزله زمینه چینی برای قسمت دیگر آن است، یعنی دو آیه اول به منزله مقدمه است برای آیه سوم، چون در آیه سوم تکلیفی واجب می شود که صاحب،کلام اطمینان ندارد از این که شنونده از اطاعت آن سرپیچی نکند برای این که تکلیف نامبرده تکلیفی است که بالطبع برای مخاطب شاق و سنگین است و به این منظور دو آیه اول از جملاتی ترکیب شده که هیچ یک از آن ها از هدایت ذهن مخاطب به تشریع روزه رمضان خالی نیست، بلکه در همه آن ها به تدریج ذهن شنونده را به سوی آن توجه می دهد و به این وسیله استیحاش و اضطراب ذهن او را از بین می برد و در نتیجه علاقمند به روزه می کند، تا با اشاره به تخفیف و تسهیلی که در تشریع این حکم رعایت شده و نیز با ذکر فوائد و خیر دنیوی و اخروی که در آن است حدت و شدت دلخواهی و استکبار او را بشکند. (1)
از تورات و انجیل فعلی نیز بر می آید که روزه در میان یهود و نصاری بوده و اقوام و ملل دیگر هنگام مواجه شدن با غم و اندوه روزه می گرفته اند، چنان که در «قاموس کتاب مقدس» آمده است روزه کلیه در تمام اوقات در میان هر طائفه و هر ملت و مذهب، در موقع ورود اندوه و زحمت غیر مترقبه معمول بوده است. (2)
و نیز از تورات بر می آید که موسی چهل روز روزه داشته است چنان که می خوانیم: «هنگام برآمدنم به کوه که لوح های سنگی یعنی لوح های عهدی که خداوند با شما بست بگیرم آن گاه در کوه چهل روز و چهل شب ماندم نه نان خوردم و نه آب نوشیدم. (1)
و همچنین به هنگام توبه و طلب خشنودی خداوند، یهود روزه می گرفتند:
«قوم یهود غالبا در موقعی که فرصت یافته می خواستند اظهار عجز و تواضع در حضور خدا نمایند روزه می داشتند تا به گناهان خود اعتراف نموده بواسطه روزه و توبه، رضای حضرت اقدس الهی را تحصیل نمایند.» (2)
به این ترتیب اگر قرآن می گوید كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ (همان گونه که بر پیشینیان نوشته شد) شواهد تاریخی فراوانی دارد که در منابع مذاهب دیگر- حتی بعد از تحریف- به چشم می خورد. (3)
این که ماه رمضان برای روزه گرفتن انتخاب شده بخاطر این است که این ماه بر سایر ماه ها برتری دارد در آیه مورد بحث نکته برتری آن چنین بیان شده که قرآن کتاب هدایت و راهنمای بشر که فرقان است یعنی با دستورات و قوانین خود روش های صحیح را از ناصحیح جدا کرده و سعادت انسان ها را تضمین نموده است در این ماه نازل گردیده و در روایات اسلامی نیز چنین آمده است که همه کتاب های بزرگ آسمانی «تورات»، «انجیل»، «زبور»، «صحف» و «قرآن» همه در این ماه نازل شده اند.
امام صادق علیه السلام می فرماید «تورات» در ششم ماه مبارک رمضان و «انجیل» در دوازدهم و «زبور» در هیجدهم و قرآن مجید در شب قدر نازل گردیده است. (4)
به این ترتیب ماه رمضان همواره ماه نزول کتاب های بزرگ آسمانی و ماه تعلیم و تربیت بوده است چرا که تربیت و پرورش بدون تعلیم و آموزش صحیح ممکن نیست برنامه تربیتی روزه نیز باید با آگاهی هر چه بیشتر و عمیق تر از تعلیمات آسمانی هماهنگ گردد، تا جسم و جان آدمی را از آلودگی گناه شستشو دهد. (5)
خداوند متعال اهمیت و ارزش ماه رمضان را به خاطر نزول قرآن در این ماه می داند.
معنای این سخن آن است که قرآن آن قدر ارزشمند و والاست که شعاع آن، ماه رمضان، که بسان ظرفی برای قرآن است را نیز گران بها کرده است. سپس قرآن مجید را در سه جمله توصیف می کند
به نظر می رسد تفاوت آن ها به شرح زیر باشد:
قرآن مجید دارای سه مرحله است؛ در مرحله نخست (هدى للناس) برای تمام مردم با تمام تفاوت ها و اختلافاتی که در سطح درک و معرفت و علم و دانش و آگاهی و دیگر امور دارند مایه هدایت است و همگان را (البته در صورتی که قابلیت داشته باشند) هدایت می کند. این مرحله هدایت عامه است و شامل همه توده های مردم می گردد. اما در مرحله دوم (بینات من الهدی افراد خاصی را شامل می شود؛ کسانی که بینش عمیق تری دارند قرآن مجید برای این دسته از افراد نشانه های روشنی ذکر کرده است. بنابراین، بینات من الهدی؛ هدایت های مخصوصی است که ویژه گروه خاصی است.
و مرحله سوم (والفرقان) ویژه اخص الخواص است. آن ها که مراحل عالی ایمان و تقوا را پیموده و بر اثر آن نورانیت خاصی پیدا کرده اند تا آن جا که قادر بر تشخیص حق از باطل هستند.
این ها به مرحله ای از کمال دست یافته اند که چنانچه حق و باطل در مسائل مختلف فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، اعتقادی و مانند آن مشتبه شود، با نور فرقان خویش به راحتی راه را از چاه تشخیص داده و به سوی حق گام بر می دارند. خداوند متعال در آیه شریفه 29 سوره انفال به روشنی به این مرحله اشاره کرده است:
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَّكُمْ فُرْقَانَاً وَيُكَفِّرْ عَنكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ (ای کسانی که ایمان آورده اید! اگر (از مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید، برای شما وسیله ای جهت جدا ساختن حق از باطل قرار می دهد؛ (روشن بینی خاصی که در پرتو آن، حق را از باطل خواهید شناخت؛ و گناهانتان را می پوشاند و شما را می آمرزد و خداوند صاحب فضل و بخشش عظیم است.)
دست یافتن به این مرحله از ایمان و بدست آوردن فرقان، صرفاً یک فرضیه نیست، بلکه از یاران پیامبر اسلا م صلی الله علیه و آله و کسانی را می شناسیم که با این دید، دوزخیان
را از همین دنیا می دیدند و بر سرنوشت آن ها حسرت می خوردند!
آری در سایه تقوا و ایمان و عمل به قرآن می توان به چنین مدارج والایی از کمال دست یافت.
نتیجه این که قرآن مجید همچون چشمه جوشان زلالی است که همگان بهره یکسانی از آن نمی برند، بلکه هر کس به اندازه ظرفیت و تلاش و کوشش و علم و دانش و آگاهی و دقت و تفکر و اندیشه و تقوا و بندگی اش از آن بهره مند خواهد شد. همان طور که طالبان آب چشمه هر کس به اندازه ظرف آبی که به همراه دارد می تواند از چشمه آب بردارد. بنابراین این تفاوت ها از ناحیه خداوند نیست، بلکه از جانب خود ماست. (1)
تقوا و خداترسی، در ظاهر و باطن مهمترین اثر روزه است. روزه، یگانه عبادت مخفی است نماز، حج، جهاد، زکات و خمس را مردم می بینند، اما روزه دیدنی نیست روزه اراده انسان را تقویت می کند کسی که یک ماه نان و آب وهمسر خود را کنار گذاشت، می تواند نسبت به مال و ناموس دیگران خود را کنترل کند. روزه، باعث تقویت عاطفه است. کسی که یک ماه مزه ی گرسنگی را چشید، درد آشنا می شود و رنج گرسنگان را احساس و درک می کند رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «روزه، نصف صبر است». (2)روزه ی مردمان عادی، همان خودداری از نان و آب و همسر است، اما در روزه خواص علاوه بر اجتناب از مفطرات، اجتناب از گناهان نیز لازم است و روزه ی خاص الخاص علاوه بر اجتناب از مفطرات و پرهیز از گناهان خالی بودن دل از غیر خداست. روزه انسان را شبیه فرشتگان می کند، فرشتگانی که از خوردن و آشامیدن و شهوت دورند. (3)
«لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»، یعنی علاوه بر این که عمل به این دستور، همان فائده ای را دارد که شما به امید رسیدن به آن ایمان آوردید و آن عبارت است از تقوا و علاوه براین، این عمل که گفتیم در آن، امید تقوا برای شما هست، هم چنان که برای امتهای قبل از شما بود عملی نیست که تمامی اوقات شما را و حتی بیشتر اوقاتتان را بگیرد بلکه عملی است که در ایامی قلیل و معدود انجام می شود، «أَيَّاماً مَعْدُودَاتٍ»
علاوه بر این که ما در تشریع این حکم رعایت اشخاصی را هم که این تکلیف برایشان طاقت فرسا است کرده ایم و این گونه افراد باید به جای روزه فدیه بدهند، آن هم فدیه مختصری که همه بتوانند بدهند و آن عبارت است از طعام یک مسکین. (1)
از فوائد مهم روزه این است که روح انسان را تلطیف اراده انسان را قوی و غرائز او را تعدیل می کند. روزه دار باید در حال روزه با وجود گرسنگی و تشنگی از غذا و آب و همچنین لذت جنسی چشم بپوشد و عملا ثابت کند که او همچون حیوان در بند اصطبل و علف نیست، او می تواند زمام نفس سرکش را به دست گیرد و بر هوس ها و شهوات خود مسلط گردد.
روزه با محدودیت های موقت به او مقاومت و قدرت اراده و توان مبارزه با حوادث سخت می بخشد و چون غرائز سرکش را کنترل می کند بر قلب انسان نور و صفا می پاشد. خلاصه روزه انسان را از عالم حیوانیت ترقی داده و به جهان فرشتگان صعود می دهد، جمله لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (باشد که پرهیزگار شوید) اشاره به همه این حقایق است.
بر کسی پوشیده نیست. روزه یک درس مساوات و برابری در میان افراد اجتماع است، با انجام این دستور مذهبی افراد متمکن هم وضع گرسنگان و محرومان اجتماع را به طور محسوس در می یابند و هم با صرفه جویی در غذای شبانه روزی خود می توانند به کمک آن ها بشتابند.
البته ممکن است با توصیف حال گرسنگان و محرومان، سیران را متوجه حال گرسنگان ساخت ولی اگر این مسئله جنبه حسی و عینی به خود بگیرد اثر دیگری دارد، روزه به این موضوع مهم اجتماعی رنگ حسی می دهد.
در طب امروز و همچنین طب قدیم اثر معجزه آسای «امساک» در درمان انواع بیماری ها به ثبوت رسیده و قابل انکار نیست کمتر طبیبی است که در نوشته های خود اشاره ای به این حقیقت نکرده باشد، زیرا می دانیم عامل بسیاری از بیماری ها زیاده روی در خوردن غذاهای مختلف است، چون مواد اضافی، جذب نشده به صورت چربیهای مزاحم در نقاط مختلف بدن یا چربی و قند اضافی درخون باقی می ماند،
1) ترجمه تفسیر المیزان، ج 2، ص 5.
این مواد اضافی در لابلای عضلات بدن در واقع لجنزارهای متعفنی برای پرورش انواع میکرب های بیماری های عفونی است و در این حال بهترین راه برای مبارزه با این بیماری ها نابود کردن این لجنزارها از طریق امساک و روزه است ! روزه زباله ها و مواد اضافی و جذب نشده بدن را می سوزاند و در واقع بدن را «خانه تکانی» می کند.
به علاوه یک نوع استراحت قابل ملاحظه برای دستگاه های گوارشی و عامل مؤثری برای سرویس کردن آن ها است و با توجه به این که این دستگاه از حساسترین دستگاه های بدن است و در تمام سال به طور دائم مشغول کار است، این استراحت برای آن ها نهایت لزوم را دارد.
بدیهی است شخص روزه دار طبق دستور اسلام به هنگام «افطار» و «سحور» نباید در غذا افراط و زیاده روی کند تا از این اثر بهداشتی نتیجه کامل بگیرد، در غیر این صورت ممکن است نتیجه برعکس شود.
«الکسی سوفورین» دانشمند روسی در کتاب خود می نویسد:
«درمان از طریق روزه فائده ویژه ای برای درمان کم خونی، ضعف روده ها التهاب بسیط و مزمن دمل های خارجی و داخلی، سل، اسکلیروز، روماتیسم، نقرس، استسقاء، نوراستنى، عرق النساء، خراز (ریختگی پوست)، بیماری های چشم، مرض قند بیماری های جلدی، بیماری های کلیه کبد و بیماری های دیگر دارد. معالجه از طریق امساک اختصاص به بیماری های فوق ندارد، بلکه بیماری هایی که مربوط به اصول جسم انسان است و با سلول های جسم آمیخته شده همانند: سرطان سفلیس، سل و طاعون را نیز شفا می بخشد». (1)
روزه آثار فراوانی از نظر مادی و معنوی در انسان دارد که نمونه هایی از آثار تربیتی، اجتماعی، بهداشتی و عرفانی روزه را بیان می کنیم روزه انسان را از عالم حیوانیت ترقی داده و به جهان فرشتگان بالا می برد.
حضرت علی علیه السلام از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پرسید چه کنیم که شیطان از ما دور شود؟
فرمود:
الصُّوْمُ يُسَوِدُ وَجْهَهُ وَالصَّدَقَةُ تَكْسِرُ ظَهْرَهُ، وَالحُبُّ فِي اللَّهِ وَالمُواظَبَةُ عَلَى العَمَلِ
1) روزه روش نوین برای درمان بیماری ها ص 65
يَقْطَعُ دَابِرَه، وَالْاسْتِعْفَارُ يَقْطَعُ وَتِينَهُ (1) روزه روی شیطان را سیاه می کند و انفاق در راه خدا پشت او را می شکند و دوست داشتن به خاطر خدا و مواظبت بر عمل صالح دنباله او را قطع می کند و استغفار رگ قلب او را می برد».
روزه باعث مساوات و برابری در میان افراد جامعه می شود؛ در حدیث معروفی هشام بن حکم از امام صادق علیه السلام علت تشریع روزه را پرسید امام فرمود:
إلْحَا فَرَضَ اللهُ الصّيامَ لِيَسْتَوى بِهِ الغَنِيُّ والفَقِيرُ.... (2) روزه به این دلیل واجب شده است که میان فقیر و غنی مساوات برقرار گردد و این به خاطر آن است که غنی طعم گرسنگی را بچشد و نسبت به فقیر ادای حق کند، چرا که اغنیا معمولا هر چه را بخواهند برای آن ها فراهم است، خدا می خواهد میان بندگان خود مساوات باشد و طعم گرسنگی و درد و رنج را به اغنیا بچشاند تا به ضعیفان و گرسنگان رحم کنند».
1- اسلام برای هر فرد در هر شرایطی قانون مناسب دارد. در این آیه، حکم مسافران، بیماران و سالمندان بیان شده است. فَمَنْ كَانَ مِنْكُمْ مَرِيضًا أَوْ عَلَى سَفَرِ
2- شرایط نباید فلسفه کلّی حکم و آثار و منافع آن را تماماً از بین ببرد. اگر انسان مریض یا مسافر در شرایطی نمی تواند روزه بگیرد باید در ایام دیگری قضا کند تا از منافع روزه برخوردار شود. «فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أَخَرَ»
3- قصد سفر، به تنهایی مانع روزه نیست، در سفر بودن لازم است. عَلى سَفَرٍ
4- قضای روزه، زمان خاصی ندارد. فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أَخَرَ
5- توانایی، شرط تکلیف است. عَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ
6- تغذیه ی فقرا در متن احکام جاسازی شده است. طَعامُ مِسْكِينِ
7- عباداتی سبب رشد و قرب بیشتر است که با علاقه و رغبت باشد. فَمَنْ تَطَوَّعَ
8- دستورات الهی بگونه ای است که حداقل را بر همه واجب کرده است و بیش از آن را به اختیار انسان می گذارد. در این آیه سیر کردن یک گرسنه واجب ولی بیش
از آن به عنوان عمل مستحبی در اختیار خود انسان است. فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَهُوَ خَيْرُلَهُ
9- انجام دستورات خداوند آثار خوبی دارد که به خود انسان باز می گردد نه خدا. أَنْ تَصُومُوا خَيْرُ لَكُمْ (1)
روزه سه مرتبه و درجه دارد:
الف) روزه عام: عبارت است از امساک و خودداری از مبطلات روزه، که در روایات به این نوع روزه اشاره شده، علی می فرمایند:
چه بسا روزه دارانی که از روزه خود جز تشنگی، بهره ای ندارند.
همچنین رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده اند:
چه بسا روزه داری که بهره اش از روزه گرفتن گرسنگی و تشنگی است»؛ این افراد چشم، گوش و زبانشان روزه نیست بلکه مشغول گناه است.
ب) روزه خاص: علاوه بر این که از مبطلات روزه خودداری می کند، از گناهان چشم، گوش، زبان، دست و پا و سایر جوارح نیز اجتناب می کند. امام علی علیه السلام می فرمایند:
الصّيامُ اجتنابُ المَحارِمِ كَما يَتَنِعُ الرَّجُلُ مِنَ الطَّعامِ وَالشَّرابِ (4) روزه دوری کردن از حرام هاست آن گونه که انسان از خوردن و آشامیدن دوری می کند.
حضرت زهرا علیها السلام می فرمایند:
اگر روزه دار زبان و گوش و چشم و اعضا و جوارح خود را نگه ندارد، روزه به چه کارش می آید؟».
ج) روزه اخص عبارت است از دوری از مبطلات روزه و همچنین اعضا و جوارح او هم از گناه دوری کند بعلاوه دل او هم روزه باشد و توجه به خدا داشته باشد.
امام علی علیه السلام می فرمایند:
صَوْمُ القلبِ خَيْرُ مِن صيامِ اللّسانِ، وصِيامُ اللَّسَانِ خَيْرُ من صِيامِ البَطْنِ (1) روزه قلب بهتر است از روزه زبان و روزه زبان بهتر است از روزه شکم
امام باقر از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل می کند که آن حضرت فرمود:
قال الله تعالى: الصُّومُ لى وَأَنَا أَجزِى بِهِ (2) خداوند فرمود روزه اختصاص به من دارد و من خود پاداش آن را می دهم.
درباره پاداش روزه داران روایتی است که شخصی یهودی از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید: چرا خداوند روزه را در امت تو سی روز قرار داده ولی در امت های گذشته بیش از آن بود؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:
إِنْ آدَمَ لَمَّا أَكَل مِن الشَّجَرَةِ بَقِ في بَطْنِهِ ثَلاثِينَ يَومَا فَفَرَضَ اللَّهُ عَلَى ذُرِّيَّتِهِ ثَلَاثِينَ يَوْماً الجوع والعطشُ، وَالَّذِي يَأْكُلُونَهُ بِاللّيلِ تَفَضُلُ مِنَ اللهِ عَلَيْهِم، وَكَذلِكَ كَانَ على آدم عليه السلام فَفَرَضَ الله ذلِكَ عَلى امتى.... وقتی آدم از آن درخت خورد به مدت سی روز در شکم او باقی ماند و به همین خاطر خداوند در ذریه اش سی روز گرسنگی و تشنگی را قرار داد و این که در شب برای خوردن آزادند به خاطر تفضّلی است که خداوند در حق آن ها کرده است و برامّت من هم سی روز واجب کرد؛ بعد شخص یهودی گفت: صَدَقْتَ يا مُحَمّد، فَا جَزاءُ مَن صامها ؟ قال: فقال النبي (صلی الله علیه و آله: مَا مِنْ مُؤْمِنٍ يَصومُ شَهْرَ رَمَضانَ احتساباً إِلَّا أَوْجَبَ اللهُ تَعَالَى لَه سَبْعَ خِصَالٍ: أَوَّلُها: يَذوبُ الحَرامُ مِن حَسَدِه، والثانِيَةُ يَقربُ مِن رَحْمَةِ اللهِ عَزَّوجلّ، وَالثَّالِثَةُ يَكونُ قَد كَفَرَ خَطِيئة آدَم أَبِيهِ، والرابعةُ: يُهَوّن الله عَلَيْهِ سَكَراتِ المَوتِ، وَالْخامِسَةُ أَمَانُ مِنَ الجُوعِ وَالعَطَشِ يَوْمَ القِيامَةِ، والسَّادِسَةُ: يُعْطِيهِ اللَّهُ بَراءَةً مِنَ النَّارِ، وَالسَّابِعَةُ: يُطْعِمُه اللهُ مِن طَيِّبَاتِ الجَنَّةِ، قَالَ: صَدَقْتَ يا مُحَمّد) (3) راست گفتی ای محمد؛ پاداش روزه داران چیست؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: هیچ مؤمنی نیست که برای خشنودی خدا ماه رمضان را روزه دارد جز آن که خداوند هفت خصلت برای او قرار دهد:
آن چه از حرام در بدنش باشد آب خواهد شد.
به رحمت خدا نزدیک شود.
کفاره اشتباه پدرش آدم خواهد بود.
خداوند سکرات و سختی مرگ را بر او آسان گرداند.
در روز قیامت از گرسنگی و تشنگی در امان خواهد بود.
به او ورقه برائت و بیزاری از آتش داده خواهد شد.
از خوراکی های پاکیزه بهشت به او بخوراند.
در اخبار منصوب به تورات آمده است که عابدی مدت درازی خدا را عبادت کرده بود، در خواب دید که فلان زن در بهشت همسر اوست، از آن زن جویا شد تا او را پیدا کرد و سه مرتبه از او پذیرائی کرد تا عمل او را ببیند دید خودش شب را به نماز می گذراند و او به خواب و خود روزها روزه دار و او روزه هم نمی گیرد پرسید: آیا تو عملی جزآن چه من دیدم داری؟ گفت نه به خدا قسم همان بود که دیدی، غیر از آن ها چیزی بلند نیستم آن عابد دوباره پرسید:
بگو چه عملی داری؟ زن پس از قدری تأمل گفت: یک خصلت کوچکی دارم و آن این است که اگر در تنگنا باشم آرزوی رفاه نمی کنم و اگر بیمار شوم آرزوی تندرستی نمی کنم و اگر ناخوش باشم آرزوی خوشی نمی کنم پس عابد دستش را روی سر خود گذاشت و گفت: به خدا که این خصلتی بزرگ است و دیگران توانایی آن را ندارند. (1)
1) مجموعه ورام ابی فراس ص 424
روزه یک برنامه عام الهی برای تربیت همه امت ها بوده و خواهد بود؛ اهتمام فراوان آیات و روایات برای بیان آثار فردی و اجتماعی روزه ناشی از آن است که روزه صرف یک تکلیف تعبّدی نیست و برنامه منسجم و جامعی در آن گنجانده شده است. حتی کسانی که بدون قصد قربت روزه می گیرند از فوائد جسمانی و روحی آن بهره مند می گردند اگر چه روزه بدون اخلاص در درگاه خداوند، نمی تواند عامل قرب به صفات حق تعالی باشد روزه دستاویز همه کسانی است که قصد تقویت اراده برای مبارزه با رذایل اخلاقی را دارند و نیز کسانی که به سلامت جسم و روح خود می اندیشند و جالب است که بهترین عمل برای تقرب به خداوند، در بهترین زمان یعنی ماه رمضان واقع شده و کسانی که با استقبال از این ماه وارد چنین برنامه و ضیافت پر محتوا و جامعی می شوند می بایست رفتار خود را در طول ماه مطابق با فلسفه وجودی آن قرار دهند بنابراین، پرگویی، پرخوری، روزه داری فقط به خاطر رفع تکلیف اوقات را غفلت سپری کردن و مانند آن از اساس با اهداف این ماه هماهنگ نبوده و برای چنین کسانی این ماه تفاوتی با ماه های دیگر نخواهد داشت.
اتْلُ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنَ الْكِتَابِ وَأَقِمِ الصَّلَاةَ إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ وَ لَذِكْرُ اللَّهِ أَكْبَرُ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ مَا تَصْنَعُونَ [سوره عنکبوت، آیه 45] «آن چه را از این کتاب به تو وحی شده است بخوان و نماز را برپا دار یقیناً نماز از کارهای زشت و کارهای ناپسند باز می دارد و همانا ذکر خدا بزرگ تر است و خدا آن چه را انجام می دهید می داند.»
راغب در مفردات می گوید: ذکر در جایی به کار می رود که علاوه براین که مطلب در صندوق حافظه وجود دارد در نظر شخص حاضر هم باشد. (1)بنابراین نماز، ذکری است به مثابه درک حضور خداوند.
فرق میان «فحشاء» و منکر را در یک عبارت کوتاه می توان چنین گفت «فحشاء» اشاره به «گناهان بزرگ پنهانی و منکر» گناهان بزرگ آشکار است و یا فحشاء گناهانی است که براثر غلبه قوای شهویه و منکر براثر غلبه قوه غضبیه صورت می گیرد. (2)
«فحشاء و منكرات» مجموعه افعال غیر اخلاقی است و می دانیم تمام افعال غیر اخلاقی سرچشمه ای از صفات ضد ارزشی در درون جان انسان دارد؛ به تعبیر دیگر، همیشه اخلاق درونی است که در اخلاق برونی اثر می گذارد.
تأثیر نماز در بازداشتن از فحشاء و منکر نیز درست به همین دلیل است؛ زیرا نماز با افعال و اذکار بسیار پر محتوایش انسان را در جهانی برتر و والاتر- جهان قرب به خدا وارد می کند؛ و این نزدیکی او را از سرچشمه های اصلی فحشاء و منکر که همان هوای نفس و حبّ افراطی به دنیا است دور می سازد.
به همین دلیل نمازگزاران واقعی کمتر گرد گناه می گردند؛ و هر قدر نماز روح و جان و محتوای بیشتری داشته باشد به همان نسبت انسان از منکرات و زشتی ها دورتر می شود و شکوفه های فضائل و اخلاق در درون جانش آشکارتر می گردد. (3)
«قیام» بر چهارگونه است:
قیام کردن و برخاستن با جسم و بدن، قهرا و بناچار
قیام کردن و برخاستن با جسم و بدن، اختیارا.
قیام در معنی مراعات و محافظت،
قیامی که در معنی عزم و قصد و اراده است
مثلا يُقِيمُونَ الصَّلاةَ به این معناست که کسی قصد انجام نماز نموده آن را ادامه می دهد و براقامه آن محافظت می کند.
قیام و قوام، اسمی است برای آن چه که چیزی را برپا می دارد و ثابت می کند مثل: عماد و سناد در مورد چیزیکه به آن اعتماد و تکیه می شود [تکیه گاه ستون- پایه و اساس- سرپرست خانواده، حافظ و نگهدارنده.] (1)
یکی از اسرار نماز این است که انسان را به یاد خدا می اندازد و خود قرآن یکی از فلاسفه های نماز را همین موضوع معرفی می کند، چنان که می فرماید: اقِمِ الصَّلوةَ لِذِكْرِی؛ «نماز را برای یادمن بپادار.» (2)ناگفته پیداست از آن جا که نماز عبادت است و آن را باید به قصد قربت و برای خدا انجام داد، طبعاً موجب یاد خدا خواهد بود.
گذشته از این نمازگزار اذکار و جمله هایی بر زبان جاری می کند که همگی باعث توجه به خدا و مایه یاد اوست؛ مثلا سوره حمد را که در حال نماز می خوانیم متضمن ستایش خدا و بیان صفات و افعال او و سپس درخواست های مختلف بندگان از پیشگاه مقدّس اوست و اذکار دیگر نماز نیز چنین است.
اثری که نماز در روح و روان ما می گذارد همان تقویت روح ایمان و توجه به خداست و این توجه همان طور که گفتیم درجاتی دارد و درباره افرادی که از ارتکاب بسیاری از گناهان پروایی ندارند یاد خدا نسبت به ترک گناهان، تنها به صورت یک زمینه است نه علت تامه.
به عبارت دیگر مقصود قرآن که می فرماید: «نماز انسان را از گناه باز می دارد» این نیست که هر فرد نمازگزار در برابر تمام گناهان معصوم می گردد، بلکه مقصود این است که نماز موجب یاد خدا و سبب توجّه به مقام ربوبی می شود و اثر طبیعی چنین توجهی این است که در انسان زمینه روح اطاعت و ترک گناه پدید آورد ولی در عین حال چه
بسا ممکن است بر اثر ضعف توجّه به خدا عوامل نیرومندتری اثر آن را خنثی سازد. (1)
بدیهی است توجه به خدا درجاتی دارد و هرگز در همه جا یکسان نیست، گاهی به مرحله ای می رسد که انسان را در برابر هر نوع گناه بیمه می کند و ارتکاب گناه به صورت یک محال عادی در می آید آنان افرادی هستند که در پرتو یاد خدا قلوبی آرام، دل هایی بیدار، دیدگانی پر فروغ، گوش هایی شنوا و نفوسی فرمانبردار دارند.
در بسیاری از مردم یاد خدا در درجه متوسطی قرار دارد، مثلا افرادی پیدا می شوند که در عین این که به برخی از گناهان آلوده می گردند ولی به هیچ وجه حاضر نمی شوند خونی بریزند مال یتیمی را بخورند و به ناموس کسی تجاوز کنند؛ زیرا می دانند که کیفرهای الهی در این موارد بسیار سخت و سنگین است و وجدان آن ها در برابر گناهان مقاومت می کند.
گاهی یاد خدا به قدری ضعیف و کم فروغ می گردد که فقط به صورت زمینه ای برای ترک گناه جلوه می کند چه بسا عوامل نیرومندتری اثر این زمینه را خنثی می سازد ولی هرگاه یاد خدا در همین صورت که ضعیف است و به اصطلاح علت ناقص است پرورش داده شود، می تواند انسان را از بسیاری از گناهان باز دارد.
خلاصه این که اگر نماز نماز باشد در همه کس تأثیر در برابر گناه خواهد گذارد. گاهی این تأثیر بسیار نیرومند و زمانی کمتر است و این با تفاوت گناهان و تفاوت نمازها تغییر پیدا می کند هر قدر نماز روح بیشتری داشته باشد، اثر تربیتی و بازداشتن آن از گناه نیرومندتر است.
گذشته از این، نماز افراد نمازگزار را از بسیاری گناهان عملًا باز می دارد و درعین حال زمینه را برای ترک گناهان دیگر آماده می سازد زیرا نمازگزار ناچار است که برای صحت و قبولی نماز از بسیاری از گناهان اجتناب ورزد؛ مثلا یکی از شرایط نماز، مشروع بودن و مباح بودن تمام وسایلی است که در نماز و مقدمات آن مانند آب وضو و غسل و مكان و لباس نمازگزار به کار می رود. این موضوع تدریجاً سبب می شود که گناهان بسیاری را ترک کند و در کار و کسب از هر نوع حرام اجتناب ورزد؛ زیرا بسیار مشکل است که یک فرد تنها در امور مربوط به نماز، به حلال بودن آن ها مقید شود و در موارد دیگر بی پروا باشد.
شاهد این گفتار این است کسانی که تارک نماز هستند، با ترک این فریضه، بسیاری از فرایض دیگر مانند روزه، حج، زکات و خمس را ترک می کنند و فرقی میان
1) الميزان، ج 16، ص 141.
حلال و حرام و پاک و ناپاک نمی گذارند ولی برعکس کسانی که لااقل صورتی از نماز را انجام می دهند طبعاً قسمتی از گناهان را به خاطر آن ترک می کنند تا چه رسد به افرادی که این فریضه را به صورت کامل تری انجام می دهند، آنان بیشتر گناهان و یا همه آن را ترک می نمایند. (1)
خلاصه: نماز در تمام «نمازگزاران» یک نوع اثر تربیتی خواهد گذاشت. خواه این اثر قوی و همه جانبه باشد یا ضعیف و کم فروغ و این بستگی به چگونگی برگزاری نماز و آداب و روح آن دارد.
این سخن را با حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و پایان می دهیم فرمود: مَنْ حافَظَ عَلَيْها كانَتْ لَهُ نُوراً وَبُرْهاناً وَ نَجَاةً يَوْمَ الْقِیامَةِ: «هرکس نماز خود را محافظت کند نماز برای او مایه نور و روشنایی و آگاهی و نجات در روز قیامت است.» (2)
محافظت انسان نسبت به نماز طرفینی است هم او باید نماز را از فساد خلل حفظ کند و هم نماز انسان را از تباهی و فساد محافظت می کند و شاهد آن ان الصَّلوة تَنْهى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ است.
گرچه نماز چیزی نیست که فلسفه اش بر کسی مخفی باشد ولی دقت در متون آیات و روایات اسلامی ما را به ریزه کاری های بیشتری در این زمینه رهنمون می گردد:
روح و اساس و هدف و پایه و مقدمه و نتیجه و بالآخره فلسفه نماز همان یاد خدا است، همان «ذکر الله است که در آیه فوق بعنوان برترین نتیجه بیان شده است.
البته ذکری که مقدمه فکر و فکری که انگیزه عمل بوده باشد، چنان که در حدیثی از امام صادق آمده است که در تفسیر جمله وَلَذِكْرُ اللهِ أَكْبَر فرمود: «ذكر الله عند ما احل و حرم» (3)(یاد خدا کردن به هنگام انجام حلال و حرام (یعنی به یاد خدا بیفتد به سراغ حلال برود و از حرام چشم بپوشد).
کلمه ذکر هم به معنای حضور قلبی است هم حضور زبانی اما در قرآن، اصالتا در معنای حضور قلبی به کار رفته بنابراین اگر به ذکر زبانی هم ذکر گفته می شود دلیلش این است که ذکر لفظی می تواند مشتمل بر ذکر قلبی هم باشد. از طرفی می بینیم نماز را هم ذکر نامیده اند چرا که نماز نیز مشمتل بر ذکر زبانی (تهلیل،
حمد، تسبیح و مانند آن) و حضور قلبی است و مجموعه نماز، همان عبودیت و بندگی خدا را مجسم می سازد و غایت و نتیجه نماز رسیدن به مقام درک ورود به محضر ربوبی است. (1)
نماز وسیله شستشوی از گناهان و مغفرت و آمرزش الهی است چرا که خواه ناخواه نماز انسان را دعوت به توبه و اصلاح گذشته می کند لذا در حدیثی می خوانیم پیامبر از یاران خود سؤال کرد:
لوكان على باب دار احدكم نهر و اغتسل في كل يوم منه خمس مرات اكان يبقى في جسده من الدرن شيء ؟ قلت لا، قال: فان مثل الصلاة كمثل النهر الجارى كلما صلی کفرت ما بينهما من الذنوب» (2)
اگر بر در خانه یکی از شما نهری از آب صاف و پاکیزه باشد و در هر روز پنج بار خود را در آن شستشو دهد، آیا چیزی از آلودگی و کثافت در بدن او می ماند؟ در پاسخ عرض کردند نه فرمود: نماز درست همانند این آب جاری است، هر زمان که انسان نمازی می خواند گناهانی که در میان دو نماز انجام شده است از میان می رود و به این ترتیب جراحاتی که بر روح و جان انسان از گناه می نشیند، با مرهم نماز التیام می یابد و زنگارهایی که بر قلب می نشیند زدوده می شود.
نماز سدی در برابر گناهان آینده است چرا که روح ایمان را در انسان تقویت می کند و نهال تقوی را در دل پرورش می دهد و می دانیم «ایمان» و «تقوی» نیرومندترین سد در برابر گناه است این همان چیزی است که در آیه فوق به عنوان نهی از فحشاء و منکر بیان شده است و همان است که در احادیث متعددی می خوانیم افراد گناهکاری بودند که شرح حال آن ها را برای پیشوایان اسلام بیان کردند فرمودند: غم مخورید، نماز آن ها را اصلاح می کند و کرد.
نماز غفلت زدا است، بزرگ ترین مصیبت برای رهروان راه حق آن است که هدف آفرینش خود را فراموش کنند و غرق در زندگی مادی و لذائذ زود گذر کردند، اما نماز به حکم این که در فواصل مختلف و در هر شبانه روز پنج بار انجام می شود، مرتبا به انسان اخطار می کند هشدار می دهد هدف آفرینش او را خاطر نشان می سازد، موقعیت او را در جهان به او گوشزد می کند و این نعمت بزرگی است که
انسان وسیله ای در اختیار داشته باشد که در هر شبانه روز چند مرتبه قویا به او بیدار باش گوید.
نماز خود بینی و کبر را در هم می شکند چرا که انسان در هر شبانه روز هفده رکعت و در هر رکعت دو بار پیشانی بر خاک در برابر خدا می گذارد، خود را ذره کوچکی در برابر عظمت او می بیند بلکه صفری در برابر بی نهایت. پرده های غرور و خود خواهی را کنار می زند تکبر و برتری جویی را در هم می کوبد.
به همین دلیل علی علیه السلام در آن حدیث معروفی که فلسفه های عبادات اسلامی در آن منعکس شده است بعد از ایمان نخستین عبادت را که نماز است با همین هدف تبیین می کند می فرماید: فَرَضَ اللّهُ الْإِيمَانَ تَطْهِيراً مِنَ الشِّرْكِ، وَالصَّلَاةَ تَنْزِيهاً عَنِ الْكِبْرِ.... (1)
(خداوند ایمان را برای پاکسازی انسان ها از شرک واجب کرده است و نماز را برای پاکسازی از کبر)
نماز وسیله پرورش فضائل اخلاق و تکامل معنوی انسان است، چرا که انسان را از جهان محدود ماده و چهار دیوار عالم طبیعت بیرون می برد، به ملکوت آسمان ها دعوت می کند و با فرشتگان همصدا و همراز می سازد خود را بدون نیاز به هیچ واسطه در برابر خدا می بیند و با او به گفتگو برمی خیزد.
تکرار این عمل در شبانه روز آن هم با تکیه روی صفات خدا، رحمانیت و رحیمیت و عظمت او مخصوصا با کمک گرفتن از سوره های مختلف قرآن بعد از حمد که بهترین دعوت کننده به سوی نیکی ها و پاکی ها است اثر قابل ملاحظه ای در پرورش فضائل اخلاقی در وجود انسان دارد.
نماز قطع نظر از محتوای خودش با توجه به شرائط صحت دعوت به پاکسازی زندگی می کند، چرا که می دانیم مکان نمازگزار لباس نمازگزار، فرشی که بر آن نماز می خواند، آبی که با آن وضو می گیرد و غسل می کند محلی که در آن غسل و وضو انجام می شود باید از هرگونه غصب و تجاوز به حقوق دیگران پاک باشد کسی که آلوده به تجاوز و ظلم ربا، غصب کم فروشی، رشوه خواری و کسب اموال حرام باشد چگونه می تواند مقدمات نماز را فراهم سازد؟ بنابر این تکرار نماز در پنج نوبت
1) نهج البلاغه، کلمات قصار 252
در شبانه روز خود دعوتی است به رعایت حقوق دیگران.
نماز روح انضباط را در انسان تقویت می کند چرا که دقیقا باید در اوقات معینی انجام گیرد که تاخیر و تقدیم آن هر دو موجب بطلان نماز، است همچنین آداب و احکام دیگر در مورد نیت و قیام و قعود و رکوع و سجود و مانند آن که رعایت آن ها، پذیرش انضباط را در برنامه های زندگی کاملا آسان می سازد.
همه این ها فوائدی است که در نماز قطع نظر از مسئله جماعت وجود دارد و اگر ویژگی جماعت را بر آن بیافزاییم که روح نماز همان جماعت است- برکات بی شمار دیگری دارد که این جا جای شرح آن نیست، بعلاوه کم و بیش همه از آن آگاهیم.
گفتار خود را در زمینه فلسفه و اسرار نماز با حدیث جامعی که از امام علی بن موسی الرضا نقل شده پایان می دهیم:
امام در پاسخ نامه ای که از فلسفه نماز در آن سؤال شده بود چنین فرمود:
علت تشریع نماز این است که توجه و اقرار به ربوبیت پروردگار است، مبارزه با شرک و بت پرستی قیام در پیشگاه پروردگار در نهایت خضوع و نهایت تواضع اعتراف به گناهان و تقاضای بخشش از معاصی گذشته و نهادن پیشانی بر زمین همه روز برای تعظیم پروردگار نیز هدف این است که انسان همواره هشیار و متذکر باشد، گرد و غبار فراموشکاری بردل او ننشیند مست و مغرور نشود، خاشع و خاضع باشد طالب و علاقمند افزونی در مواهب دین و دنیا گردد. علاوه بر این که مداومت ذکر خداوند در شب و روز که در پرتو نماز حاصل می گردد، سبب می شود که انسان مولا و مدبر و خالق خود را فراموش نکند روح سرکشی و طغیانگری بر او غلبه ننماید. همین توجه به خداوند و قیام در برابراو، انسان را از معاصی باز می دارد و از انواع فساد جلوگیری می کند. (1)
در پاسخ به این سؤال که اگر نماز انسان ها را از فحشاء و منکر باز می دارد چرا خیلی از نماز گزاران به آن مبتلا می شوند باید گفت نماز عملی است عبادی، که مداومت برانجام آن آن طور که شریعت معین فرموده در روح انسان صفتی پدید می آورد که صاحبش را از فحشاء و منکرات باز می دارد همین امر باعث می شود جان انسان از قذارات گناهان و آلودگی ها پاک.بماند. از این جا معلوم می شود مقصود از نماز رسیدن به آن صفت است یعنی صفت بازداری از گناه.
1) وسائل الشيعه، ج 3، ص 4.
بنابراین برخلاف گفته بعضی مفسران (1)اولاً نماز در همه اثر دارد، ثانیا اثرش در همه احوال است؛ ثالثا نهی مستلزم انتهاء هم هست یعنی در نماز چنین خاصیتی وجود دارد که انسان را از منکرات باز دارد لکن همه این ها به نحو اقتضاء است نه علت تامه به نحوی که نمازگزار دیگر نتواند گناه کند بلکه اثرش به مقدار اقتضاء است، یعنی اگر مانع و یا مزاحمی در بین نباشد اثر خود را می بخشد و نمازگزار را از فحشاء بازمی دارد ولی اگر مانعی و یا مزاحمی جلو اثر آن را گرفت، دیگر اثر نمی کند و در نتیجه نمازگزار آن کاری که انتظارش را از او ندارند انجام خواهد داد. به طور خلاصه یاد خدا و موانع یاد خدا، مانند دو کفه ترازو هستند هر وقت کفه یاد خدا چربید، نمازگزار گناه نمی کند و هر جا کفه آن موانع چربید کفه یاد خدا ضعیف می شود و نمازگزار از حقیقت یاد خدا منصرف می گردد و ممکن است مرتکب گناه شود. (2)
نماز علاوه بر شرائط صحت شرائط قبول یا به تعبیر دیگر شرائط کمال دارد که رعایت آن ها نیز یک عامل مؤثر دیگر برای ترک بسیاری از گناهان است.
در کتب فقهی و منابع حدیث، امور زیادی به عنوان موانع قبول نماز ذکر شده است از جمله مسئله شرب خمر است که در روایات آمده: لاَ تُقْبَلُ صَلاَهُ شَارِبِ اَلْخَمْرِ أَرْبَعِینَ یَوْماً إِلاَّ أَنْ یَتُوبَ (3)
(نماز شرابخوار تا چهل روز مقبول نخواهد شد مگر این که توبه کند) و در روایات متعددی می خوانیم از جمله کسانی که نماز آن ها قبول نخواهد شد پیشوای ستمگر است (4)و در بعضی از روایات دیگر تصریح شده است که نماز کسی که زکات نمی پردازد قبول نخواهد شد و همچنین روایات دیگری که می گوید: خوردن غذای حرام یا عجب و خود بینی از موانع قبول نماز است پیدا است که فراهم کردن این شرایط قبولی تا چه حد سازنده است؟ (5)
فحشاء و منکر باز ندارد، جز دورتر شدن از خدا اثری برایش ندارد. (1)
پیغمبر اکرم صلى الله عليه وسلم: فرمود هیچ نمازی نیست که وقت به جا آوردن آن فرا رسد مگر آن که فرشته ای آمده و در برابر مردم فریاد می کند ای مردم برخیزید و به آتش هایی که (به سبب ارتکاب گناهان برپشت های خود افروخته اید بنگرید)، پس شعله آن آتش ها را به یاری نمازهایتان فرو نشانید. (2)
امیرمؤمنان علیه السلام برای یاد خدا اهمیت خاصی قائل شده و درباره آن چنین می گوید:
اِنَّ اللّهَ تَعالی جَعَلَ الذّکرَ جَلاءً لِلْقلوبِ، تَسمَعُ بِهِ بَعدَ الْوَقَرهِ و تُبصِرُبِهِ بَعدَ الْعِشوَهِ وَ تَنقادُ بِهِ الْمُعانَدَهِ (3) خداوند یاد خود را صیقل و روشنایی دل های بندگان قرار داده که در پرتو آن گوش آن ها شنوا می شود و چشم آن ها بینا می گردد و به جای دشمنی و ستیزه جویی، فرمانبردار می شوند».
امام صادق علیه السلام می فرماید: کسی که دوست دارد ببیند آیا نمازش مقبول درگاه الهی شده یا نه؟ باید ببیند آیا این نماز او را از زشتی ها و منکرات باز داشته یا نه؟ به همان مقدار که بازداشته نمازش قبول است.
یکی از آقایان می نویسد به آقا بهجت رحمه الله علیه عرض کردم: حاج آقا! عمرمان گذشت اما هنوز لذتی از عبادت و به خصوص نماز احساس نکردیم، به نظر شما چه باید بکنیم ایشان فرمودند آقا عام البلوی است این دردی است که همه گرفتاریم عرض کردم آقا به هر حال مراتب دارد مراتب نماز ما با شما تفاوت می کند در عین حال باز دستوری خواستم؛ بعد از چند بار اصرار فرمودند: احساس لذت در نماز یک سری مقدمات خارج از نماز دارد و یک سری مقدمات در خود نماز. آن چه قبل از نماز و خارج از آن باید مورد ملاحظه قرار بگیرد این است که انسان گناه نکند، قلب
را سیاه نکند دل را تیره نکند اما در خود نماز باید فکر را از غیر خدا منصرف کند و توجهش به غیر خدا مشغول نشود. البته اگر به طور غیر اختیاری بود که هیچ، اما به محض التفات باید قلبش را از غیر خدا منصرف کند. (1)
حضرت خیلی متأثر شدند و بعد از بیان حکم مسئله، فرمودند: «می خواهی به تو بگویم چرا در این چاه افتادی؟ «ظننت أنك تركت صلاة» به گمانم تو نماز نمی خوانی!
1- نماز مشتمل است برذکر خدا و این ذکر، اولا ایمان به وحدانیت خدای تعالی و رسالت و جزای روز قیامت را به نمازگزار تلقین می کند و به او می گوید که خدای خود را با اخلاص در عبادت مخاطب قرار داده و از او استعانت بنما و درخواست کن که تو را به سوی صراط مستقیم هدایت نموده و از ضلالت و غضبش به او پناه ببر.
2- و ثانیا او را وادار می کند بر این که با روح و بدن خود متوجه ساحت عظمت و کبریایی خدا شده، پروردگار خود را با حمدو ثنا و تسبیح و تکبیریادآورد و درآخ-رب-رخ-ود وهم مسلکان خود و برهمه بندگان صالح سلام بفرستد.
3- علاوه بر این او را وادار می کند به این که از حدث (که نوعی آلودگی روحی است) و از خبث یعنی آلودگی بدن و جامه خود را پاک کند و نیز از این که لباس و مکان نمازش غصبی باشد، بپرهیزد و رو به سوی خانه پروردگارش بایستد.
4- پس اگر انسان مدتی کوتاه بر نماز خود پایداری کند و در انجام آن تا حدی نیت
صادق داشته باشد این ادامه در مدت کوتاه به طور مسلم باعث می شود که ملکه پرهیز از فحشاء و منکر در او پیدا شود به طوری که اگر فرضا آدمی،شخصی را موکل بر خود کند، که دائما ناظر بر احوالش باشد و او را آن چنان تربیت کند که این ملکه در او پیدا شود و به زیور ادب عبودیت آراسته گردد، قطعا تربیت او مؤثرتر از تربیت نماز نیست و به بیش از آن چه که نماز او را دستور می دهد دستور نخواهد داد و به بیش از آن مقدار که نماز به ریاضت و ادارش می کند و ادار نخواهد کرد. (1)
1) ترجمه تفسیر المیزان، ج16، ص 199.
وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَلْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ [سوره بقره آیه 186]
و هنگامی که بندگان من از تو درباره من سؤال کنند (بگو:) من نزدیکم! دعای دعا کننده را به هنگامی که مرا می خواند پاسخ می گویم! پس باید دعوت مرا بپذیرند و به من ایمان بیاورند تا راه یابند و به مقصد برسند).
گویند که در روایت آمده که بادیه نشینی از حضرت پرسید که یا رسول الله پروردگار ما آیا با ما نزدیک است تا با او ر از گوئیم یا دور است تا او را به آواز بلند بخوانیم این آیه آمد که وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِی عَنِی و چون بپرسند از تو بنده های من از حال مر که نزدیکم یا دورم از ایشان پس در جواب بگو «فَإِنِّی قَرِيب» پس بدرستی که من نزدیکم به ایشان بحسب احاطه علمی. (1)
کلمه (دعا) و (دعوت) به معنای این است که دعا کننده نظر دعا شده را به سوی خود جلب کند. (2)
کلمه (سؤال) به معنای جلب فائده و یا زیادتر کردن آن از ناحیه مسئول است، تا بعد از توجیه نظر او حاجتش برآورده شود پس سؤال به منزله نتیجه و هدف است برای دعا (مثل این که از دور یا نزدیک شخصی را که دارد می رود صدا می زنی و می خوانی تا روی خود را برگرداند، آن وقت چیزی از او می پرسی تا به این وسیله حاجتت برآورده شود) (3)
در سؤال یک معنای جامع وجود دارد که مشمول همه نوع سؤالی می شود و آن جلب توجه مسئول عنه است در دعا سؤال به منزله نتیجه و هدف برای دعا می باشد مانند این که کسی را صدا می کنیم تا وقتی تو جهش جلب شد از او چیزی را سؤال کنیم و پاسخ را بشنویم. (4)
کلمه عبودیت به معنای مملوکیت است البته نه هر مملوکیت، بلکه مملوکیت انسان (پس گوسفند را عبد صاحبش نمی خوانند) و عبد عبارت است از انسان و یا هر صاحب عقل و شعور دیگری که ملک دیگری،باشد در نتیجه عبد وقتی به خدا نسبت داده می شود نظیر ملک منسوب به او است. (1)
علامه طباطبایی بر این نظرند که نکات ذیل در آیه شریفه روشن گر اهتمام ویژه خداوند به دعای بندگان می باشد:
خداوند در آیه شریفه اساس گفتار را بر تکلم وحده قرار داده نه غیبت هفت مرتبه ضمیر متکلم (من) تکرار شده و آیه ای به چنین اسلوب در قرآن منحصر به همین آیه است؛ پس نسبت به مضمون آیه کمال عنایت را دارد.
تعبیر فرموده به «عبادی».
در پاسخ دعای بندگان فرموده من نزدیک هستم یعنی وقتی بندگان سؤال می کنند «خداوند کجاست» خودش مستقیم پاسخ می دهد.
نزدیک بودن خودش به بندگان را با حرف «إنّ» تاکید می کند.
قرب به بندگان را به صفت بیان کرده و فرمود: «نزدیکم» و نه با فعل، «من نزدیک می شوم» تا ثبوت و دوام نزدیکی را برساند.
مسئله استجابت دعا را با فعل مضارع آورده تا تجدد اجابت و استمرار آن را برساند.
آيه وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ همان طور که متعرض حکم مسئله اجابت دعا است متعرض بیان علل آن نیز هست و می فهماند علت نزدیک بودن خدا به بندگان همین است که دعا کنندگان بنده اویند و علت اجابت بی قید و شرط دعای ایشان همان نزدیکی خدا به ایشان است و
بی قید و شرط بودن اجابت دعا مستلزم بی قید و شرط بودن دعا است، پس تمامی دعاهایی که خدا برای اجابت آن خوانده می شود مستجاب است. (1)
از آیات و روایات استفاده می شود که دعا نه تنها عبادت است، بلکه از برترین عبادت ها به شمار رفته است.
خداوند متعال در آیه 60 سوره غافر (مؤمن) می فرماید: وَ قَالَ رَبُّكُمُ ادْعونى اسْتَجِبْ لَكُمْ انَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ؛ پروردگار شما گفته است مرا بخوانید تا دعای شما را بپذیرم! کسانی که از عبادت من تکبّر می ورزند به زودی با ذلّت وارد دوزخ می شوند!
آیه شریفه نخست به «دعا» تعبیر می کند؛ سپس در ادامه تعبیر را عوض کرده از آن به «عبادت» یاد می کند.
با تفکر در آیات قرآن در می یابیم که دعا از نظر اسلام هم عبادت است؛ و هم باعث اعتنای خدا به انسان و هم وسیله تقرب بنده به مولاست. (2)
چرا دعا از نظر دین دارای چنین ارزش و اهمیتی است که بنا بر آیات و روایات برترین عبادت، اسلحه مؤمن ستون دین نور آسمان ها و زمین، کلید رحمت، چراغ هدایت نیمی از عبادات رمز پیروزی اسلحه انبیا، مایه ارج انسان در پیشگاه خدا و... به شمار می رود؟ اگر این تحفه و هدیه الهی را مورد دقت و بررسی قرار دهیم و آن را موشکافی کنیم در می یابیم که حقیقتاً، تمام این فضایل برای دعا سزاوار و شایسته است. (3)
دعا آثار مهمی در وجود انسان به ارمغان می آورد که مهمترین اثر آن این است که انسان را تربیت می کند؛ و عامل خودسازی و تربیت انسان است.
تعلیم و تربیتی که بعثت انبیا بر آن نهاده شده و از مهم ترین اهداف بعثت به شمار رفته است. بی شک تعلیم مقدمه تربیت است از این رو، هدف نهایی، تربیت شناخته شده است. (4)
تقوا؛ سبب تقرّب انسان به درگاه الهی است. تقوا؛ زاد و توشه ای است که سبب نجات انسان در جهان آخرت می گردد تقوا برات و گذرنامه بهشت است. (1)
وقتی انسان به درگاه خداوند روی می آورد، در این فکر فرو می رود که او بر همه چیز توانا و قادر است و اسرار درون و برون ما را می داند این مطلب سبب می شود که سطح معرفت انسان بالا برود مخصوصاً اگر دعاهایی همچون: صحیفه سجادیه، مناجات شعبانیه، صباح، کمیل و ندبه خوانده شود که این ها بالاترین درس های عرفان اسلامی است و با وجود این منابع معتبر شایسته نیست طالب عرفان در پی کتاب های مشکوک.برود بنابراین دعا،نور امید نور تقوا و نور معرفت را در دل انسان زنده می کند.
سؤال: در دعای ماه رجب- که خواندن آن پس از هر نمازی مستحب است-، می خوانیم: یا مَنْ يُعْطى مَنْ سَئَلَهُ، يَا مَنْ يُعْطَى مَنْ لَمْ يَسْأَلْهُ وَمَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ؛ اى خدایی که به دعاکنندگان و به کسانی که دعا نمی کنند به عارفان و به کسانی که تو را نمی شناسند، عطا می کنی و نعمت می دهی.
براساس این قسمت از دعای ماه رجب خداوند به همه انسان ها- چه کسانی که خداشناس باشند و چه نباشند چه کسانی که دعا کنند و چه نکنند- نعمت عطا می کند بنابراین چه نیازی به دعا و توسل است؟
پاسخ: فیض برکات خداوند اقسام و انواعی دارد بخشی از آن را خداوند به همه انسان ها عطا می کند همانند باران که در هنگام نزول کافر و مؤمن، عارف و غیرعارف و... همه از آن بهره مند می شوند.
بخش دیگر آن، برکاتی است که تنها به اهل معرفت عطا می شود و غیر مؤمن مشمول آن نمی گردد. و بخش سوم، نعمت هایی است که تنها دعاکنندگان از آن بهره می برند. (2)
انسان ناامید در دریف مرده ها قرار دارد؛ انسان بیمار اگر به سلامت خود امیدوار باشد، بهبود می یابد و اگر مأیوس شود و چراغ امید در دلش خاموش گردد، دیگر امیدی به بهبودی او نیست همان گونه که عامل اصلی پیروزی جنگجویان در میدان جنگ امید و روحیه است. از این رو سربازان ناامید اگر پیشرفته ترین
سلاح های جنگی را نیز داشته باشند بازنده میدان جنگ خواهند بود.
دعا در دل انسان نور امید می تاباند انسانی که اهل دعا و متکی به خداوند است- علی رغم مشکلات زیاد؛ دشمنان جسور فقر مالی و...- اگر به درگاه خداوند روی آورد و به او امید ورزد و با او راز و نیاز کند، نور امید در دلش زنده می شود و به زندگی امیدوار می گردد و گویی حیات دوباره ای می یابد؛ چه این که این انسان دست نیاز به سوی کسی دراز نموده که مشکل ترین کارها در نزد او آسان ترین است. (1)
ه- بررسی یک پرسش
سؤال اول در دعاهایی که از ائمه معصومان به ما رسیده است، دعاهایی می بینیم که هرگز مستجاب نخواهد شد چرا ائمه دستور داده اند که چنین دعاهایی را بخوانیم؟ مثلا در دعاهای ماه رمضان که به عنوان تعقیب نماز خوانده می شود آمده است: اللَّهُمَّ اقْضِ دَيْنَ كُلِّ مَدْینِ؛ «پروردگارا! بدهی تمام بدهکاران را عطا بفرما» در حالی که این خواسته تحقق نمی یابد مخصوصاً، در عصر و زمانی که ما زندگی می کنیم؛ زیرا زندگی دنیای فعلی به گونه ای است که همه مردم برای خود وام و بدهکاری فراهم می کنند و اساسا دنیای بدون بدهکاری و وام خیالی بیش نیست. بنابراین هدف از این گونه دعاها چیست؟
پاسخ: وام و بدهکاری بر دو قسم است؛ نخست وام ها و بدهکاری هایی که زمینه پرداخت آن فراهم است؛ مثل وام هایی که تجار و کسبه می گیرند و معاملاتی انجام می دهند و تا زمان قسط آن نیز مال مورد نظر را می فروشند و بدهکاری را می پردازند یا وام هایی که افراد حقوق بگیر دریافت می کنند و از محل حقوق خود آن را می پردازند.
قسم دوم وام هایی است که زمینه پرداخت ندارد و در عین حال، انسان مجبور به گرفتن آن است و در پرداخت آن عاجز و ناتوان می شود. ظاهراً منظور از دعای فوق وام های قسم دوم است نه اوّل.
در وام های قسم دوم نه تنها دعا برای اجابت آن پسندیده و اجابت آن امکان پذیر است بلکه بنابر دستورات اسلام باید برای تحقق آن گام های عملی نیز برداشته شود؛ چه این که در یک جامعه اسلامی کامل- که همان جامعه امام زمانی است حتی یک گرسنه هم نباید وجود داشته باشد. اللَّهُمَّ اشْبِعْ كُلَّ جایع. یک برهنه نباید باشد، اللَّهُمَّ اكْسُ كُلَّ عُرْيانِ. یک فقیر و نیازمند نباید
1) همان.
باشد؛ اللَّهُمَّ اغْنِ كُلَّ فقير. و نهایتاً یک بدهکار نیز نباید باشد. (1)
شاهد این مطلب روایت مفصلی است به این مضمون که از امام صادق علیه السلام نقل شده است که «خداوند دقیقاً نیاز نیازمندان را محاسبه کرده و به مقدار نیاز آن ها در اموال ثروتمندان زکات قرار داده است. اگر نیاز فقرا بیشتر بود، خداوند مقدار زکات را بیشتر می کرد. (2)
قرآن درباره دعا سفارشاتی دارد از آن جمله:
دعا و درخواست باید خالصانه باشد. فَادْعُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ (3)
با ترس و امید همراه باشد. وَادْعُوهُ خَوْفاً وَطَمَعاً (4)
با تضرع و در پنهانی صورت بگیرد. ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعًا وَخُفْيَةً (5)
باندا و خواندنی مخفی همراه باشد. إِذْ نادى رَبَّهُ نِدَاءً خَفِيَّا (6)
در اصول کافی جلد دوم، صدها حدیث در اهمیت نقش و آداب دعا، توجه واصرار و ذکر حاجت ها هنگام دعا و دعای دسته جمعی و ایمان به استجابت آن آمده است. (7)
مفسران درباره عدم استجابت دعا نظراتی طرح کرده اند علامه طباطبایی در این باره می نویسند:
سؤال فطری از خدای سبحان هرگز از اجابت تخلف ندارد، در نتیجه دعائی که مستجاب نمی شود و به هدف اجابت نمی رسد، یکی از دو چیز را فاقد است و آن دو چیز همان است که در جمله: دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ، به آن اشاره شده.
اول این است که دعا دعای واقعی نیست و امر بردعا کننده مشتبه شده، مثل کسی که اطلاع ندارد خواسته اش نشدنی است و از روی جهل همان را درخواست می کند یا کسی که حقیقت امر را نمی داند و اگر بداند هرگز آن چه را می خواست
درخواست نمی کرد مثلا اگر می دانست که فلان مریض مردنی است و درخواست شفای او درخواست مرده زنده شدن است هرگز درخواست شفا نمی کند و اگر مانند انبیا این امکان را در دعای خود احساس کند البته دعا می کند و مرده زنده می شود ولی یک شخص عادی که دعا می کند از استجابت مایوس است و یا اگر می دانست که بهبودی فرزندش چه خطرهایی برای او در پی دارد دعا نمی کرد، حالا هم که از جهل به حقیقت حال دعا کرده مستجاب نمی شود.
دوم این است که دعا، دعای واقعی هست، لیکن در دعا خدا را نمی خواند، به این معنا که به زبان از خدا مسئلت می کند ولی در دل همه امیدش به اسباب عادی یا امور وهمی است اموری که توهم کرده در زندگی او مؤثرند.
پس در چنین دعائی شرط دوم اذا دعان، در صورتی که مرا بخواند وجود ندارد چون دعای خالص برای خدای سبحان نیست و در حقیقت خدا را نخوانده چون آن خدایی دعا را مستجاب می کند که شریک ندارد و خدایی که کارها را با شرکت اسباب و اوهام انجام می دهد او خدای پاسخگوی دعا نیست، پس این دو طایفه از دعا کنندگان و صاحبان سؤال دعاشان مستجاب نیست، زیرا دعایشان دعا نیست و یا از خدا مسئلت ندارند چون خالص نیستند. (1)
برخی از مفسران نیز در این باره گفته اند: منظور از نزدیک بودن خداوند این است که «من می شنوم دعای کسی را که مرا بخواند مانند کسی که در مکان نزدیک باشد».
ممکن است سؤال شود که ما بسیاری از مردم را می بینیم که دعا می کنند ولی خداوند اجابت نمی کند بنابراین با آیه فوق چگونه سازگار است؟
پاسخ این است که کسی نیست که دعا کند و دعایش موافق حکمت خداوند و بنفع دین او بوده و فسادی هم برایش نداشته باشد جز این که خداوند دعایش را اجابت می کند این مطلبی است که باید دعا کننده باور داشته باشد چیزی که هست گاهی مصالح و منافع بنده ایجاب می کند که زود تر آن دعا مستجاب شود و زمانی دیرتر. لذا در روایتی آمده که جابر بن عبدالله از پیغمبر اکرم صلى الله عليه وسلم نقل کرده که حضرت فرمود چه بسا بنده ای دعا می کند ولی از آن جا که خداوند آن بنده را دوست می دارد به جبرئیل خطاب می کند اجابت دعای بنده ام را عقب بینداز من دوست دارم پیوسته صدای او را بشنوم و گاهی بنده ای دعا می کند ولی چون مورد غضب خدا است به جبرئیل امر می کند زود دعای او را مستجاب نما، چون نمی خواهم صدای او را بشنوم. (2)
اگر گفته شود ما می دانیم آن چه حکمت خداوند ایجاب کند انجام می دهد و در این صورت دعای بنده و اجابت خدا چه معنا است؟
در پاسخ به دو نکته باید توجه داشت:
1- از آن جا که خود دعا اظهار خضوع و انقیاد در برابر خداوند است پس دعا عبادت خواهد بود.
2- چه بسا خود دعا مصلحتی بوجود می آورد که حکمت خداوند ایجاب می کند بر طبق آن مصلحت دعایش را مستجاب کند در صورتی که قبل از دعا چنین مصلحتی نبوده و در نتیجه حکمتی هم از خدا درباره آن وجود نداشت شاهد این مطلب روایت زیر است:
ابی سعید خدری از پیغمبر اکرم صلى الله عليه و سلم نقل می کند که فرمود: هر مسلمانی که دعا کند در صورتی که دعای او در مورد گناه و قطع رحم نباشد خداوند یکی از این سه مطلب را به او می دهد.
1- فوراً دعایش را مستجاب می کند.
2- در آخرت خواسته اش را به او می دهد.
3- (بواسطه آن دعا) یک بدی و گرفتاری را از او دفع می کند.
بعضی عرض کردند یا رسول الله بنابراین ما زیاد دعا می کنیم. فرمود خدا زیادتر کند و در روایت انس بن مالک است که رسول اکرم سه مرتبه فرمود: خدا زیادتر و نیکوتر کند. (1)
در این نوشتار به برخی از شرایط و موانع استجابت دعا اشاره می شود:
در روایتی از امام صادق آمده است که عده ای از نزدیکان و اقوام آن حضرت علت مستجاب نشدن دعاها را از حضرتش پرسیدند حضرت در جواب فرمودند: لِإِنَّكُمْ تَدْعُونَ مَنْ لَا تَعْرِفُونَهُ (2)
علت این که دعاها به اجابت نمی رسد این است که شما کسی را می خوانید که نسبت به او معرفت ندارید».
بنابراین شرط اول اجابت دعا شناخت صفات جلال و جمال و فعل و اسماء الله الحسنی است که هر کس باید به اندازه توان خود این شناخت را به دست آورد.
امام صادق علیه السلام در حدیثی فرموده است: انَّ الْعَبْدَ اذَا دَعَا اللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَى بِنِيَّنَةٍ صادِقَةٍ وَقَلْبٍ مُخْلِصِ اسْتُجِيبَ لَهُ بَعْدَ وَفَائِهِ بِعَهْدِ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ (1)
(هنگامی که بنده خدا با نیت صادق و پاک و قلبی پر از اخلاص و صفا به درگاه خداوند روی آورد بعد از آن که به عهد و پیمانی که با خداوند منان داشته، عمل نماید خداوند دعای او را مستجاب می گرداند.)
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و در روایت بسیار زیبا و هشدار باشی می فرماید: اطب كَسْبَكَ تُسْتَجابُ دَعْوَتُكَ، فَإِنَّ الرَّجُلَ يَرْفَعُ الى فيهِ حَرَاماً فَا تُسْتَجَابُ لَهُ دَعْوَةٌ ارْبَعِينَ يَوْماً (2)
(کسب و درآمدت را پاک کن تا دعاهایت مستجاب شود؛ زیرا یک لقمه حرام باعث می شود که دعا تا چهل روز مستجاب نشود.)
سُئِلَ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم عَنِ اسْمِ اللهِ الْأَعْظَمِ فَقالَ: كُلُّ اسْمٍ مِنْ اسْمَاءِ اللَّهِ اعْظَمْ فَفَرَغْ قَلْبَكَ مِنْ كُلِّ ما سواهُ وَادْعُهُ بِايِّ اسْمِ شِئْتَ (3) (از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و در مورد اسم اعظم سئوال شد حضرت فرمودند: «تمام اسم های خداوند اعظم است، قلبت را از ما سوی الله خالی کن، سپس به هر نامی از اسماء الله که می خواهی خدا را بخوان همان اسم اعظم است).
از این روایت استفاده می شود که اسم اعظم- آن گونه که بعضی ها تصوّر می کنند- یک لفظ نیست که انسان آن را بر زبان جاری سازد و مشکلاتش حل شود، بلکه اسم اعظم حالت و صفت خاصی است که باید در درون انسان ایجاد شود و آن، پاک کردن خانه دل است. (4)
اگرچه ما موظف به دعا هستیم و باید نسبت به اجابت آن هم امیدوار باشیم؛ ولی باید توجه داشت که برخی اوقات اجابت بعضی از دعاها به مصلحت انسان نیست گاهی از اوقات انسان خیال می کند که سعادت او در اجابت دعاست، در حالی که خداوند از روی آگاهی می داند که شقاوت و هلاکت و نابودی او در آن است، این جاست که چنین دعاهایی اجابت نمی شود. (1)
روزی موسی علیه السلام در محلی عبور می کرد در مسیر راه مردی را دید که دست هایش را به سوی آسمان دراز کرده و با حالت خاصی از گریه و زاری دعا می کند و خواسته هایش را از درگاه خدا می طلبد.
موسی علیه السلام از آن جا گذشت و پس از یک هفته مراجعت نمود، بازدید او در همان محل، مشغول دعا و زاری است و حاجت خود را از خدا می طلبد.
در این هنگام خداوند به موسی علیه السلام وحی کرد: ای موسی! اگر آن مرد آن قدر دعا کند که زبانش بریده شده و بیفتد، دعایش را به استجابت نمی رسانم مگر این که از طریقی که من به آن امر کرده ام وارد شود» (یعنی رهبری پیامبران و اوصیاء آن ها را بپذیرد و با این اعتقاد دعا کند) (2)
دعا نوعی عبادت بلکه از برترین عبادت هاست استجابت دعا متوقف بردو شرط است نخست دعای انسان مطابق با مصالح حقیقی باشد و دیگر این که انسان در دعا فقط از خدا طلب کند.
اموری مانند خلوص در دعا (سیطره ترس و امید بر دل) تضرع در دعا و.... از آداب و شرایط دعا در دیدگاه قرآن می باشد.
در روایات ائمه علیهم السلام اموری مانند عدم معرفت به خدا فقدان خلوص نیت، ناپاکی طعام، عدم حضور قلب، فقدان مصلحت و.... از موانع استجابت دعا شمرده شده است.
دعا در هرجا و در هر وقت که باشد مفید است چون خداوند می فرماید: من نزدیک هستم. «فَإِنِّي قَرِيب» آن چه از اوقات مخصوصه، یا اماکن مقدسه برای دعا مطرح شده برای فضیلت است. خداوند به ما نزدیک است ولی ما چطور؟ اگر گاهی قهر او دامن ما را می گیرد به خاطر دوری ما از خداوند است که در اثر گناهان می باشد. «فَإِنِّی قَرِيب». استجابت خداوند دائمی است، نه موسمی. «اجیب» نشانه ی دوام است با آن که خدا همه چیز را می داند اما دعا کردن وظیفه ی ماست. «فَلْيَسْتَجيبُوالِی» دعا آن گاه به اجابت می رسد که همراه با ایمان باشد. «وَ لْيُؤْمِنُوابی» دعا وسیله ی رشد و هدایت است. «لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ» (1)
1) تفسیر نور، ج1، ص290.
وَ قالَ الرَّسُولُ يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا [سوره فرقان، آیه 30] «و پیامبر [در قیامت] می گوید: پروردگارا! همانا قوم من این قرآن را متروک گذاشتند!»
درباره این واژه دو قول است: برخی گفته اند:
مراد از قوم آن جناب در آیه یاد شده، عموم عرب بلکه عموم امت او است، البته به اعتبار عاصیان امت. (1)
و برخی نیز گفته اند:
مراد از «قوم» آن عده از مردمند که بر رسالت و کتاب او طعنه می زدند. (2)
کلمه هجر- به فتحه هاء و سکون جیم- به معنای ترک است. (3)
«هجر»، جدایی با عمل بدن زبان و قلب را شامل می شود. (4)
رابطه ی میان انسان و کتاب آسمانی باید دائمی و در تمام زمینه ها باشد، زیرا کلمه ی «هجر» در جایی به کار می رود که میان انسان و آن چیز رابطه باشد. (5)
قرآن در بین ما حضور دارد و محبوب است؛ اما عملا مهجور است. مردم قرآن را تلاوت می کنند و تا اندازه ای با آن آشنا هستند، اما بیشتر آن را برای ثواب می خوانند و این در فرهنگ عمومی ما رایج است؛ هرکس خارج از وقت اذان، صدای تلاوت قرآن را بشنود تصور می کند کسی از دنیا رفته و برای او مراسم ختم گرفته اند! در حقیقت خیلی از مواقع خواندن قرآن در نزد عموم یادآور مرگ است چرا که
وقتی مردم عزیزی از دست می دهند با تدارک حجله و گذاشتن نوار قرآن از طریق بلندگو حزن و اندوه خود را ابراز می دارند...
سؤال این جاست که چرا چنین کتاب محبوبی مهجور مانده و غبار غربت بر آن نشسته؟ با این مقدمه کوتاهی به برخی عوامل مهجوریت و نیز برخی راهکارهای مهجوریت زدایی از قرآن اشاره ای می کنیم.
در بعضی از کشورهای اسلامی مدارس پر طول و عرضی به عنوان مدارس «تحفیظ القرآن» دیده می شود و گروه عظیمی از پسران و دختران به حفظ قرآن مشغولند، در حالی که اندیشه های آن ها گاهی از غرب و گاه از شرق و قوانین و مقرراتشان از بیگانگان از اسلام گرفته شده است و قرآن فقط پوششی است برای خلافکاری هایشان.
آری امروز هم پیامبر صلی الله علیه و آله فریاد می زند: «خدایا! قوم من قرآن را مهجور داشتند! مهجور از نظر مغز و محتوا متروک از نظر اندیشه و تفکر و متروک از نظر برنامه های سازنده اش! (1)
قرآن با وجود جامعیت تمام و خصوصاً در پاسخ گویی به نیازهای انسان مهجور باقی مانده است و دقیقاً به همین دلیل هم هست که برای ما مسلمانان و بلکه کل بشریت یک ننگ است که کتابی با این همه برجستگی ها و فضایل این چنین مورد بی مهری در علم و عمل قرار گیرد. اگر چه درباره امتیازات بی منتهای قرآن کتاب های فراوانی وجود دارد لکن صرفا برای یادآوری به گوشه ای از آن ها در این مقال اشاره می کنیم:
مانند تعبیر «هن لباس لكم و انتم لباس لهن» که اشاره به هم پوشانی و حمایت مادی و معنوی زن و مرد دارد برای بیان سستی قدرت های غیرالهی، آن ها را به خانه عنکبوت تشبیه می کند و یا این که از آفریدن یک پشه هم ناتوانند. نقل شده که هارون را طبیبی مسیحی بود روزی این طبیب به علی بن حسین بن واقد گفت: در کتاب شما (قرآن) از علم طب چیزی نیست، در حالی که علم دوتاست، علم پزشکی و علم ادیان وی در جواب گفت: خداوند تمام علم پزشکی را در نصف آیه جمع کرده است؛ كُلُوا وَاشْرَبُوا وَلَا تُسْرِفُوا.
1) تفسیر نمونه، ج 15، ص 78.
قرآن هیچ گاه کهنه نمی شود انسان را زده و خسته نمی کند مطالبش تمام نمی شود و مانند آن.
اگر چه قرآن کتاب هدایت است اما از همه علوم در این زمینه بهره برده است از برهان تا مثل، از دنیا تا آخرت و نیز مسایل خانوادگی، حقوق، سیاسی، نظامی، اخلاقی، تاریخی و.... را در بر دارد.
محتوای آن مبتنی بر حدس و گمان نیست
مردم در هر سطح و هر کجا باشند از آن بهره می برند.
با داشتن بیشترین دشمن و ضربات فراوان بیشترین رشد را در طول عمر خود داشته است.
چون از نوع سخن و کلمات است در اختیار همگان می باشد.
هم معجزه و هم کتاب دستور و قانون است.
از فردی دست نخوانده و در منطق های مرحوم از سواد نازل شده.
چیزی به آن افزوده و یا از آن کاسته نشده است و مصون از تحریف است. (1)
از آن جا که قرآن کتاب هدایت است: هذا بَصَارُ مِن رَبَّكُم وَ هُدًى وَرَحمَةً لِقَومٍ يُؤمنون (2)پیروی از آن از مهم ترین مصداق های پیروی در مسیر هدایت به شمار
1) ما به دلیل محدودیت این نوشتار خوانندگان محترم را به صدها آیه و روایتی که در زمینه این کتاب آسمانی سخن گفته اند ارجاع می دهیم.
2) سوره اعراف، آیه 203؛ در جای دیگر می فرماید: قُلْ إِنَّما أَتَّبِعُ ما يُوحَى إِلَيَّ مِنْ رَبِّي هَذا بَصَائِرُ لِلنَّاسِ وَ هُدى وَرَحْمَةٌ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ جائيه، 20. بگو: «من تنها از چیزی پیروی می کنم که بر من وحی می شود؛ این وسیله بینایی از طرف پروردگارتان و مایه هدایت و رحمت است برای جمعیتی که ایمان می آورند.
می آید، از این رو خداوند متعالی به مؤمنان دستور داده تا از قرآن پیروی کرده وَهَذَا كِتَبُ أَنزَلْنَهُ مُبَارَكٌ فَاتَّبِعُوهُ (1)و از پیروی دیگران بپرهیزند: اتَّبعوا ما انزِلَ الَيكُم مِن رَبِّكُم ولا تَتَّبِعوا مِن دونِهِ اولِياءَ. جمله اتَّبِعوا ما انزِلَ الَيكُم مِن رَبِّكُم (2)جمله ای کنایی است و مراد از آن امر به دخول در تحت ولایت خدای سبحان است، زیرا در ادامه به جای آن که بگوید: وَ لا تَتَّبِعُوا غير مَا أُنزِلَ إِلَيْكُم می فرماید: وَلا تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِ أوْلِیَاءَ (3)و در حقیقت بدین معناست که با پیروی از قرآن خود را در ولایت خداوند داخل کرده و با دوری کردن از تبعیت دیگران خویش را از سلطه دیگران نجات دهید به گفته برخی در آیه الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ القَولَ فَيَتَّبِعونَ احْسَنَهُ (4)پیروی از بهترین ها پیروی از قرآن است. (5)
اظهار حسرت بزرگان از کم کاری درباره قرآن (6)
الف) ملاصدرا تدل در مقدّمه تفسیر سوره واقعه می گوید: بسیار به مطالعه کتب حکما پرداختم تا آن جا که گمان کردم کسی هستم ولی همین که کمی بصیرتم باز شد، خودم را از علوم واقعی خالی دیدم. در آخر عمر به فکر رفتم که به سراغ تدبّر در قرآن و روایات محمد و آل محمد بروم یقین کردم که کارم بی اساس بوده است، زیرا در طول عمرم به جای نور در سایه ایستاده بودم از غصه جانم آتش گرفت و قلبم شعله کشید، تا رحمت الهی دستم را گرفت و مرا با اسرار قرآن آشنا کرد و شروع به تفسیر و تدبر در قرآن کردم، در خانه ی وحی را کوبیدم، درها باز شد و پرده ها کنار رفت و دیدم فرشتگان به من می گویند: سَلامُ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِينَ. (7)
ب) فیض کاشانی می گوید کتاب ها و رساله ها نوشتم، تحقیقاتی کردم ولی در هیچ یک از علوم دوائی برای دردم و آبی برای عطشم نیافتم، برخود ترسیدم و به سوی خدا فرار و انابه کردم تا خداوند مرا از طریق تعمّق در قرآن و حدیث هدایت کرد. (8)
1) سوره انعام، آیه 155.
2) سوره اعراف، آیه 3. آن چه را از سوی پروردگارتان به جانب شما نازل شده پیروی کنید و از معبودانی غیر او پیروی ننمایید ولی بسیار اندک و کم پند می گیرید.
3) المیزان، ج 8، ص 8.
4) سوره زمر، آیه 18
5) التحرير والتنویر، ج 23، ص 365.
6) برگرفته از تفسیر نور، ج 6، ص 249
7) سوره زمر، آیه 73.
8) رساله الانصاف.
ج) امام خمینی رحمه الله علیه در گفتاری از این که تمام عمر خود را در راه قرآن صرف نکرده تأسف می خورد و به حوزه ها و دانشگاه ها سفارش می کند که قرآن و ابعاد گوناگون آن را در همه ی رشته ها مقصد اعلی قرار دهند تا مبادا در آخر عمر برایام جوانی تأسف بخورند. (1)
بحث درباره عللی که باعث مهجوریت قرآن در بین مسلمانان شد، می تواند به رفع این مهجوریت کمک شایانی بکند چرا که شناخت عوامل به وجود آورنده یک آسیب و معضل راهنمای خوبی است که می تواند راهکار درست حل آن معضل را نشان دهد. به طور کلی ممکن است عوامل بسیاری در مهجوریت قرآن دخیل باشد که در این جا به مهمترین آن ها اشاره می شود.
همان طورکه در مقدمه اشاره شد، پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله همان سفارشی را که نسبت به حفظ قرآن و تمسک به آن- به معنای پیروی عملی از دستورات آن- داشت، نسبت به اهل بیت علیهم السلام خودش هم داشت و در موارد بسیاری اهمیت این امر را به مردم گوشزد کرد چرا که اهل بیت علیهم السلام جزء جدایی ناپذیر قرآن و دانای به تمام اسرار قرآن بودند و این در دیگران یافت نمی شد ولی متاسفانه جامعه اسلامی. علیرغم سفارش های اکید پیامبر این حاملان و عاملان واقعی قرآن را از صحنة اجتماع کنار زد و جامعه از فیض وجودی این ذوات مقدسه محروم ماند. در صورتی که قرآن اطاعت از این معصومان را به عنوان اولوالامر هم ردیف اطاعت پیامبر و اطاعت پیامبر را در ردیف اطاعت خدا می داند و می فرماید: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أطِيعُوا اللهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولى الأَمْرِ مِنْكُمْ (2)
بنابراین می توان گفت اولین عاملی که باعث مهجوریت قرآن در جامعه اسلامی شد، کنار گذاشتن و رها کردن اهل بیت علیهم السلام بود مسئله ای که حضرت علی علیه السلام فراوان از آن یاد می کند. (3)حتی صدیقه کبری، حضرت فاطمة زهرا علیها السلام در بستر بیماری آن گاه که تعدادی از زنان مهاجر و انصار نزد او می آیند در بخشی از کلامش می فرماید: «وای بر آنان چرا نگذاشتند حق در مرکز خود قرار گیرد؟ و خلافت برپایه های نبوت استوار بماند؟... به خدا سوگند اگر پای در میان می نهادند و علی علیه السلام را برکاری که
پیغمبر بر عهده او نهاد می گزاردند آسان آسان ایشان را به راه راست می برد. و حق هر یک را به او می سپرد... اگر چنین می کردند درهای رحمت از زمین و آسمان به روی آنان می گشود. اما نکردند و به زودی خدا به کیفر آن چه کردند آنان را عذاب خواهد فرمود.» (1)
دومین عاملی که باعث مهجوریت قرآن در جوامع اسلامی گذشته و حال شده، پیروی اکثریت مردم از هواهای نفسانی است. بسیاری از مردم هنگامی که منافع دنیوی و مادی خود را با تعالیم و دستورات قرآن در تعارض می بینند، جانب منافع خود را می گیرند و حق و حقیقت را فدای مصالح شخصی خویش می کنند.
قرآن کسانی را که به دنبال هواهای نفسانی هستند به شدت نکوهش می کند و می فرماید: أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ (2)آیا دیدی کسی را که هوس خود را معبود خویش قرار داده و خدا او را دانسته گمراه گردانیده و برگوش و دلش مهر و بردیده اش پرده نهاده است؟ آیا پس از خدا چه کسی او را هدایت خواهد کرد؟ آیا پند نمی گیرید؟ همان طور که این آیه بیان می کند پیروی از هوا و هوس چشم و گوش و دل انسان را کور می کند و چنین انسانی هرگز نمی تواند به محضر قرآن شرفیاب شود و از انوار ملکوتی آن مستفیض گردد.
بنابراین پیروی از هوا و هوس دومین عاملی است که می تواند قرآن را در زندگی فردی و اجتماعی به مهجوریت بکشاند.
شیطان بعد از سجده نکردن بر حضرت آدم علیه السلام از درگاه رحمت الهی رانده شد و از همان روز به عزت خداوند سوگند یاد کرد که فرزندان آدم را گمراه خواهد کرد، در موارد دیگری نیز خداوند انسان را شدیدا از دوستی با شیطان و شیطان صفتان بر حذر می دارد. این تاکید شدید قرآن برای پیروی نکردن از فرامین و وسوسه های شیطانی به خاطر این است که شیطان اعمال زشت را برای انسان نیکو جلوه می دهد به گونه ای که انسان زیباییهای قرآن را درک نمی کند در حالی که انجام معاصی و گناهان برایش جاذبه و زیبایی دارد نتیجه این می شود که انسان به سوی قرآن نمی رود و این نسخه شفا بخش هستی را متروک می گذارد و زمینه های
بدبختی و شقاوت خود را فراهم می کند بنابراین شیطان هم سومین عامل موثر در مهجوریت قرآن است.
امام خمینی رحمه الله علیه درباره مهجور ماندن قرآن و نقش سازنده آن در زندگی فردی و اجتماعی می فرماید: «آیا اگر ما این صحیفه الهی را مثلاً جلدی پاکیزه و قیمتی نمودیم و در وقت قرائت یا استخاره بوسیدیم و به دیده نهادیم، آن را مهجور نکرده ایم؟ آیا اگر غالب عمر خود را در تجوید و جهات لغويه و بيانيه وبديعية أن صرف کردیم این کتاب شریف را از مهجوریت بیرون آورده ایم؟ آیا اگر قرائات مختلف و امثال آن را فرا گرفتیم از ننگ مهجوریت قرآن خلاصی پیدا کرده ایم؟ آیا اگر وجود اعجاز قرآن و فنون محسنات آن را تعلیم کردیم از شکایت رسول خدا صلی الله علیه و آله مستخلص شده ایم؟ هیهات که هیچ یک از این امور مورد نظر قرآن و منزل عظیم الشأن آن نیست. قرآن کتاب الهی است و در آن شئون الهیه است. قرآن حبل متصل مابین خالق و مخلوق است و به وسیله تعلیمات آن باید رابطة معنويه و ارتباط غیبی بین بندگان خدا و مربی آن پیدا شود از قرآن باید علوم الهیه و معارف لدنیه حاصل شود.» (1)
گسترش خرافات در جامعه نیز از اموری است که به مهجوریت قرآن می انجامد. اعتقاد داشتن مردم جامعه به اموری مانند، فال سحر و جادو خوابها و... می تواند جامعه را از حقایق موجود در عالم هستی که جلوه های آن در قرآن بروز و ظهور دارد، دور کند و به مهجوریت قرآن منتهی شود.
قرآن، کتاب زندگی و عمل و برنامه انسان سازی است و این چیزی است که عموما از آن غافلیم.
باور این مطلب، اولین قدم در راه مهجوریت زدایی از این تحفه آسمانی است. برای رسیدن به چنین باوری هم لازم است که معارف قرآنی توسط قرآن پژوهان و حاملان و عاملان به آن در سطح جامعه منتشر شود و عموم افراد را با فرهنگ و معارف قرآنی آشنا تر نمود. برای آشنایی اجمالی با مفاهیم آیات پیشنهاد می شود
1) پرواز در ملکوت، ص 113، به نقل از سایت اندیشه قم
تفسیری که با متنی ساده و روان دست کم بخشی از معانی و مفاهیم قرآنی را نگاشته است مطالعه شود.
این مطلب نتیجه مورد قبلی است یعنی با آشنایی و ترویج فرهنگ قرآنی، می توان این باور عمومی را ایجاد نمود که قرآن کتابی کامل برای برنامه زندگی است؛ هم در بخش فردی و هم در بخش اجتماعی... نگاهی به تاریخ در قرون اولیه اسلام این واقعیت را برای ما اثبات می کند. مسلمانان سده های نخستین هجری با الهام از تعالیم انسان ساز قرآن توانستند قدرت آن روز جهان را در اختیار بگیرند و حتی در بسیاری از علوم و دانشها پیشرو و برتر از سایر جوامع باشند؛ نگاهی به تاریخ در قرون اولیه اسلام این واقعیت را برای ما اثبات می کند.
یکی از عوامل مهم که در مهجوریت زدایی از قرآن می تواند بسیار تاثیرگذار باشد، این است که حافظان قاریان مفسران و تمام کسانی که در این بخش فعالیت دارند، عامل به قرآن باشند. این افراد که معمولا در جامعه به عنوان افراد الگو مطرح هستند، خود باید از عاملان به دستورات قرآن باشند و سایر مردم این خوشبختی و سعادتی را که در سایه عمل به قرآن به دست می آید درزندگی این افراد ببینند تا بقیه هم نسبت به آن تمایل و رغبت پیدا کنند. روشن است که اگر دست اندرکاران علوم قرآنی، قرآن را در زندگی خود پیاده نکنند خواسته یا ناخواسته تأثیر بدی
در نگاه مردم و افراد مرتبط با این ها وجود خواهد آمد و اگر مردم تاثیرات قرآن را در زندگی آنان مشاهده کنند به طور طبیعی به استفاده کردن از این کتاب و عمل به دستورات آن علاقه مند می شوند.
یکی دیگر از اموری که می تواند در مهجوریت زدایی از قرآن تاثیر بسزایی داشته باشد دعوت افراد جامعه به تدبر و اندیشه در آیات نورانی قرآن است. قرآن، خود را کتاب اندیشه معرفی می کند و از مسلمانان می خواهد که در آن تفکر و اندیشه کنند. قرآن کریم به گونه ای نازل شده است که همگان بتوانند در آن تدبر نموده و از آن بهره مند شوند در واقع هرکس به اندازه ظرفیت ها و استعدادهای خود می تواند از تعالیم این کتاب بهره مند شود و آن را بفهمد.
وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ (1)
یکی از نهادهایی که می تواند در راستای مهجوریت زدایی از قرآن بسیار تاثیر گذار باشد آموزش و پرورش است آموزش و پرورش یک قشر عظیم نوجوان و جوان را در اختیار داردکه این قشر از ویژگی های منحصر به فرد برخوردارند و مطابق کلام معروف امیرمومنان حضرت علی که فرمود: اَلْعِلْمُ فِی اَلصِّغَرِ کَالنَّقْشِ فِی اَلْحَجَرِ. (2)
«دانش آموختن در خردسالی همانند نقش بر روی سنگ، ماندگار و بادوام است.»
چه بهتر که در این سنین روح و روان این قشر با آیات کریمه قرآن پیوند بخورد و به تعبیر امام جعفر صادق علیه السلام مَنْ قَرَأَ القُرآنَ وَ هُوَ شابٌّ مؤمِنٌ اِخْتَلَطَ القُرآنُ بِلَحْمِهِ وَ دَمِهِ (3)هر کس قرآن را بخواند در حالی که جوانی مومن است، قرآن با گوشت و خونش آمیخته می شود»؛ جوانی که روح و روانش با قرآن همراه شود، می تواند تمام برنامه های زندگی اش را بر مبنای قرآن قرار دهد و چنین جوانی در زندگی به بن بست نمی رسد.
لازم به ذکر است که این رویکرد قرآنی در آموزش و پرورش نباید منحصر به حیطه روخوانی و تجوید و... باشد بلکه باید به جوان آموخت که قرآن کتاب زندگی است و الگوهای عملی آن را نشان داد تا جوان به این باور برسد که می تواند تمام
برنامه های زندگی خود را بر پایه قرآن قرار دهد مهمترین ثمره اقبال جوانان به قرآن خارج شدن قرآن از مهجوریت خواهد بود و البته نتایج گرانبهای دیگری هم خواهد داشت که در این نوشتار بررسی نمی شود.
نقشی که روشنفکران هر جامعه در ابعاد مختلف و تاثیری که می توانند در جامعه و افراد داشته باشند، کاملاً بدیهی و روشن است. تربیت متخصص در حیطه علوم قرآن باعث بهره مندی دانشگاهیان و جامعه از معارف والای قرآن خواهد شد. از سوی دیگر در مراکز حوزوی نیز همین توجه خاص به علوم قرآنی و تربیت متخصص، همین نتایج را برای جامعه به همراه خواهد داشت. هماهنگی حوزه و دانشگاه در این راستا و نشر معارف قرآن در سطح جامعه تاثیر بسزایی در زدودن مهجوریت از چهره تابناک قرآن خواهد داشت.
روحانیون و مبلغان علوم دینی با توجه به نقش سازنده و تاثیر گذاری که در جامعه دارند می توانند به مهجوریت زدایی از قرآن کمک شایانی بکنند و این امر محقق نمی شود مگر این که مباحث سخنرانیها با محوریت قرآن انجام گیرد. به تعبیری در سخنرانی ها باید قرآن اصل باشد نه در حاشیه؛ اصل قرار دادن قرآن در موضوع سخنرانی به مخاطب القا می کند که همه چیز بر اساس قرآن است و نتیجه آن تشویق مخاطبین و توجه آن ها به قرآن خواهد بود.
امام علی علیه السلام که پس از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله، بزرگ ترین شخصیت جامعه اسلامی است به مردم زمانش هشدار می دهد که ای مردم زمانی خواهد آمد که قرآن در مهجوریت قرار گیرد و فقط اسم و رسم آن در جامعه خواهد بود، بدون این که از عمل به احکام آن خبری باشد. آن چه را که مولای متقیان بیان می کند می توان از آن به پیامدهای مهجوریت و متروک گذاشتن قرآن تعبیر کرد.
ایشان در بخشی از خطبه 147 می فرماید: «همانا پس از من روزگاری برشما فرا خواهد رسید که چیزی پنهان تر از حق و آشکارتر از باطل و فراوان تر از دروغ به خدا و پیامبرش نباشد و نزد مردم آن زمان کالایی زیانمندتر از قرآن نیست، اگر آن را درست بخوانند و تفسیر کنند؛ متاعی پرسودتر از قرآن یافت نمی شود، اگر که آن را
تحریف کنند و معانی دلخواه خود را رواج دهند... حاملان قرآن آن را وا گذاشته و حافظان قرآن آن را فراموش می کنند پس در آن روز قرآن و پیروانش از میان مردم رانده و مهجور می گردند و هر دو غریبانه در یک راه ناشناخته سرگردانند و پناهگاهی میان مردم ندارند پس قرآن و پیروانش در میان مردمند اما گویا حضور ندارند؛ با مردمند ولی از آن ها بریده اند... مردم در آن روز در جدایی و تفرقه هم داستان و در اتحاد ویگانگی پراکنده اند، گویی آنان پیشوای قرآن بوده و قرآن پیشوای آنان نیست، پس از قرآن جز نامی نزدشان باقی نماند و آنان جز خطی را از قرآن نشناسند.» (1)
با توجه به بیان نورانی مولایمان حضرت علی می توان پیامدهای مهجوریت را به این شکل دسته بندی کرد.
الف) پنهان شدن حق و آشکار شدن باطل.
ب) دروغ بستن به خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله.
ج) استفاده ابزاری از قرآن برای اثبات دعاوی خویش
د) متروک شدن شریعت و رواج منکرات.
ه-) رانده شدن حاملان و حافظان قرآن از صحنه اجتماع و جدا شدن مردم از فرهنگ قرآن.
ز) جایگزین شدن تفرقه و جدایی به جای اتحاد و یگانگی در جامعه.
ح) باقی ماندن خط و تذهیب قرآن و عدم راهیابی قرآن به زندگی روزانه مردم.
همان طور که ملاحظه شد حضرت علی به وضوح این را پیش بینی می کند که مردم در آینده چه بر سر قرآن خواهند آورد و آن چه مولا فرمود نه تنها در سده های نخست اتفاق افتاده بلکه هم اکنون نیز می توان آن را در جوامع اسلامی به وضوح مشاهده کرد و آن چه که امروز در جوامع اسلامی اتفاق می افتد بی نیاز از شرح و تبیین است.
مولای متقیان علی علیه السلام در خطبه ای که خبر از ظهور فرزندش مهدی علیه السلام می دهد او را به عنوان شخصیتی معرفی می کند که مهجوریت را از قرآن و سنت خواهد زدود و می فرماید: «... او روش عادلانه در حکومت حق را به شما می نمایاند و کتاب خدا و سنت پیامبر را که تا آن روز متروک ماندند زنده می کند.» (2)2
1 یا مَعاذ! انْ ارَدْتَ عَيْشَ السُّعَدَاءِ وَمَيْتَةَ الشُّهَداءِ وَالنَّجَاةَ يَوْمَ الْحَشْرِ وَالْامْنَ يَوْمَ الخَوْفِ وَالنُّورَيَوْمَ الظُّلُماتِ وَالظُّلَّ يَوْمَ الْحَرُورِ وَ الرِّئَ يَوْمَ الْعَطَشِ وَالْوَزْنَ يَوْمَ الْخِفَّةِ وَ
الْهُدى يَوْمَ الضَّلالَةِ فَادْرُسِ الْقُرْآنَ فَإِنَّهُ ذِكْرُ الرَّحْمنِ، وَحِرْزُ مِنَ الشَّيْطَانِ، وَ رُجْحَانُ في الميزان (1) ای معاذ اگر می خواهی زندگی سعادتمندانه ای داشته باشی و به بالاترین مقامات یعنی مقام شهدا دست یابی و اگر طالب نجات در روز قیامت هستی به دنبال پناهگاهی برای روزی هستی که همگان ترسانند و در پی نوری هستی که در مراحل تاریک صحرای محشر تو را نجات دهد و چنانچه سایبانی می خواهی که در مراحل داغ و سوزان قیامت حافظ تو از گرما باشد و طالب سیراب شدن در روزی هستی که همه عطشانند و خواهان سنگین شدن ترازوی اعمال نیک در روزی هستی که کفه اعمال سبک است و مشتاق یافتن مسیر هدایت در روزی هستی که همه راه را گم کرده اند، (برای دست یافتن به تمام این امتیازات به تعلیم و فراگیری و بحث و بررسی پیرامون قرآن بپرداز و این امور را در قرآن جستجو کن». سپس می فرماید: علت این امتیازات فراوان (که در سایه عمل به قرآن بدست می آید آن است که قرآن کلام خداوند و نگهدارنده انسان در مقابل شیطان و باعث سنگینی ترازوی عمل انسان در روز قیامت است.
2- روایات بیانگر عظمت قرآن و موضع اهل بیت علیهم السلام در این زمینه؛ مانند این سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله: ففَضْلُ اَلْقُرْآنِ عَلَی سَائِرِ اَلْکَلاَمِ کَفَضْلِ اَللَّهِ عَلَی خَلْقِهِ (2)
برتری قرآن بر سایر سخنان مانند برتری خداوند بر مخلوقاتش است».
القرآن أفْضَلُ كلّ شيء دون الله (3) قرآن به جز خداوند برتر از هر چیزی است.
3- روایاتی که به بزرگداشت قرآن توصیه می کند؛ مانند: روایتی از رسول خدا صلی الله علیه و آله که فرمود:
فَمَنْ وَقَّرَ اَلْقُرْآنَ فَقَدْ وَقَّرَ اَللَّهَ وَ مَنْ لَمْ یُوَقِّرِ اَلْقُرْآنَ فَقَدِ اِسْتَخَفَّ بِحُرْمَهِ اَللَّهِ / آن كس که قرآن را بزرگ بشمارد خداوند را بزرگ داشته و کسی که قرآن را بزرگ نشمارد، حرمت خداوند را سبک شمرده است». (4) 4. و در فتنه ها ملجأ و پناهگاه است؛ آن گاه که فضای جامعه را غبارهای فتنه گرفته و هر کسی به سویی دعوت می کند قرآن راهنماست: إذَا التَبَسَت عَلَیکُمُ الفِتَنُ کَقِطَعِ اللَّیلِ المُظلِمِ فعَلَیکُم بِالقُرآنِ. (5)
5- یکی دیگر از شاکیان در روز قیامت قرآن است. امام صادق علیه السلام می فرماید:
ثَلاثَةٌ يَشْكُونَ إِلَى اللهِ عَزَّوجَلٌ: مَسْجِدٌ خَراب لا يُصَلَّى فِيهِ أهلُهُ، وَعَالِمُ بَيْنَ جُهَالٍ، وَ مُصْحَفٌ مُعَلَّى قَدْ وَقَعَ عَلَيْهِ غُبار، لا يُقْرَهُ فِيهِ (1) سه چیز نزد خدا شکایت می کنند:
مسجدی که خراب شده و در آن نماز خوانده نمی شود، عالمی که در بین مردم قرار دارد و از او بهره نمی برند و قرآنی که غبار روی آن را گرفته و خوانده نمی شود».
یکی از ویژگی های عرفانی پیامبر صلی الله علیه و آله مأنوس بودن با قرآن بود. سعد بن هشام گوید: نزد عایشه همسر رسول خدا صلی الله علیه و آله و رفتم و از اخلاق آن حضرت پرسیدم ؛ او به من گفت: آیا قرآن می خوانی؟ گفتم: آری، اخلاق رسول خدا صلی الله علیه و آله (مطابق) قرآن است. آهنگ صدای رسول خدا صلی الله علیه و آله و همچنان بود که قرآن را از همه مردم زیباتر و دلرباتر می خواند. چنان که انس بن مالک خدمتکار پیامبر می گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله هنگام خواندن قرآن آهنگ صدایش را می کشید.
ابن مسعود که از کاتبان وحی بود می گوید یک روز رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود: مقداری قرآن بخوان تا من گوش کنم
من سوره مبارکه نساء را می خواندم تا رسیدم به آیه 41 وَ كَيفَ اِذا جِئنا مِن كُلِّ اُمَّةٍ بِشَهيد وَ جِئنا بِكَ عَلي هؤلاءِ شَهيداً چگونه باشد آن هنگام که از هر امتی گواهی آریم و تو را برای این امت بگواهی خواهیم).
همین که این آیه قرائت شد دیدم چشمان رسول خدا صلی الله علیه و آله پر از اشک شد، سپس فرمود: (دیگر بس است.) (2)
امام خمینی رحمه الله علیه قبل از فرا رسیدن وقت هر نماز معمولا قرآن تلاوت می کردند. بلکه در هر فرصتی که بین کارها فراغت داشتند، قرآن می خواندند. روزانه هشت مرتبه این کار تکرار می شد. امام ماهی یک مرتبه قرآن را تمام می کردند و در ماه رمضان سه دوره قرآن را ختم می نمودند همسر حاج احمد آقا می گویند: نجف که بودیم آقا چشمشان ناراحت شده بود دکتر آمد و چشم ایشان را معاینه کرد و گفت: «شما چند روز قرآن نخوانید و استراحت کنید! امام یک دفعه خندیدند و گفتند:
دکتر من چشمم را برای قرآن خواندن می خواهم؛ چه فایدهای دارد اگر چشم داشته باشم و قرآن نخوانم؟ شما کاری کنید که من بتوانم قرآن بخوانم.» بارها دیده می شد که در دقایقی قبل از آماده شدن سفره که معمولا به بطالت می گذرد، ایشان به تلاوت قرآن می پرداختند. (1)
نجات جامعه اسلامی از رنج هایی که به دلیل رفتارهای غیر اخلاقی آحاد مردم به وجود می آید در سایه توجه به تعالیم کتابی است که قوانین آن به دست بشر انشاء نشده و با آگاهی کامل از انسان و برای سعادت او تدوین گردیده و در آن به همه نیازهای انسان چه در بعد فردی و چه در سلک اجتماع توجه کامل شده است.
1) برداشت هایی از سیره امام خمینی رحمه الله علیه، ج 3، ص 6.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصَابُ وَالْأَزْلَامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ * إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ فِي الخَمْرِ وَ الْمَيْسَرِوَ يَصُدَّكُمْ عَن ذِكْرِ اللَّهِ وَ عَنِ الصَّلَوةِ فَهَلْ أَنتُم مُّنتَهَون [سوره مائده، آیه91- 90]
«ای کسانی که ایمان آورده اید شراب و قمار و بتها و ازلام [نوعی بخت آزمایی]، پلید و از عمل شیطان است از آن ها دوری کنید تا رستگار شوید. شیطان می خواهد به وسیله شراب و قمار، در میان شما عداوت و کینه ایجاد کند و شما را از یاد خدا و از نماز بازدارد. آیا (با این همه زیان و فساد، و با این نهی اکید،) خودداری خواهید کرد؟!»
در تفاسیر شیعه و اهل تسنن، شأن نزول های مختلفی درباره آیه نخست ذکر شده است که تقریباً با یکدیگر شباهت دارند از جمله این که در «تفسیر در المنثور» از «سعد بن وقاص» چنین نقل شده: این آیه درباره من نازل گردید، مردی از انصار غذائی تهیه کرده بود و ما را دعوت کرد جمعی در مجلس میهمانی او شرکت کردند و علاوه بر صرف غذا شراب نوشیدند و این قبل از تحریم شراب در اسلام بود هنگامی که مغز آن ها از شراب گرم شد شروع به ذکر افتخارات خود کردند، کم کم کار بالا گرفت و به این جا رسید که یکی از آن ها استخوان شتری را برداشت، بربینی من کوبید و آن را شکافت، من خدمت پیامبر رسیده این جریان را عرض کردم، در این موقع آیه فوق نازل شد. (1)
خمر در اصطلاح اهل،لغت در معنایش ستر (پوشیدن) است و اگر مسکر را خمر و پوشاننده خواندند، بدین جهت است که عقل را می پوشاند و نمی گذارد میان خوب و بد و خیر و شر را تمیز دهد، روپوش را هم که زنان با آن سرخود را می پوشانند از همین جهت خمار می گویند و نیز می گویند (خمرت الاناء) یعنی من روی ظرف را پوشاندم و نیز اگر می گویند اخمرت العجین معنایش این است که من مایه خمیر را داخل خمیر کردم و اگر مایه را خمیر گفته اند به این جهت است که قبلا خمیر می شود و رویش را می پوشانند.
«اما کلمه (خمر) در اصطلاح اهل لغت به معنای هر مایع مست کننده است مایعی که اصلا به این منظور درستش می کنند و خمر به معنای مسکر در عرب تنها در شراب انگور و خرما و جو استعمال می شده چون غیر این چند قسم مسکری
1) «درّ المنثور»، ج 2، ص 315؛ «فتح القدیر»، ج 2، ص 75؛ «المیزان»، ج 6، ص 132؛«مسند احمد»، ج 1، ص 181 و 186؛ «جامع البیان»، ج 7، ص 46؛ «اسباب نزول الآيات واحدی نیشابوری»، ص 138 و بسیاری از تفاسیر دیگر.
نمی شناختند و بعدها مردم به تدریج اقسام آن را زیاد کردند که هم از جهت نوع بسیار شد و هم از حیث درجه سکرش انواع مختلفی پیدا کرد و به هر حال همه انواعش خمر است.» (1)
و کلمه (میسر) در لغت به معنای قمار است و مقامر (قمارباز) را یاسر می گویند و اصل در معنایش سهولت و آسانی است و اگر قمارباز را آسان خواندند به این مناسبت است که قمار باز بدون رنج و تعب و به آسانی مال دیگران را به چنگ می آورد، بدون این که کسبی کند یا بیلی بزند و عرقی بریزد البته میسر در عرب بیشتر در یک نوع خاصی از قمار استعمال می شود و آن عبارت است از انداختن چوبه تیرکه ازلام و اقلامش هم می گویند. (2)
عبارتست از همان بت ها و یا سنگ هایی که برای ذبح قربانی ها در اطراف خانه کعبه نصب می کرده اند سنگ هایی بوده که مردم به آن تبرک می جسته و درباره آن عقیده هایی داشتند.
«الْأَزْلامُ»، نوعی قرعه کشی یا قمار با چوب بوده که در جاهلیت رواج داشته است.
زَلَمْ و زُلَمْ (جمع: ازلام) در لغت به شیء باریک و بلندی که تراشیده و صاف و مستقیم شده، زَلَم می گویند یکی از مصادیق بارززلم، قدح (جمع: اقداح و قداح)، چوبی است که به اندازه تیر، بریده و تراشیده شده و آماده پیکان و پر نهادن است. (3)نیز به دست و پای گاو یا هر حیوان شبیه به آن، زَلَم و ازلام گویند. (4)در زبان عرب، چوبی را که به اندازه تیر از درخت جدا کرده و شاخ و برگ آن را بریده و کجی آن را راست کرده و آماده پرو پیکان نهادن کرده باشند، «قدح» و زَلَم نامند. (5)
«رجس» (به کسر را) بنا بر آن چه راغب در مفردات خود گفته مانند نجس هر چیز پلیدی را گویند (1)و اما «رجاست» (به فتح را و سکون جیم) به معنای وصف پلیدی است، مانند نجاست و قذارت که عبارتند از پلیدی یعنی حالت و وصفی که طبایع از هر چیزی که دارای آن حالت و وصف است از روی نفرت دوری می کنند و پلید بودن این هایی که در آیه ذکر شده است از همین جهت است که مشتمل بر وصفی است که فطرت انسانی نزدیکی به آن را برای خاطر آن وصفش جایز نمی داند، چون که در آن هیچ خاصیت و اثری که در سعادتش دخیل باشد و احتمال دهد که روزی آن خاصیت از آن پلیدی جدا شود، نمی بیند. (2)
راغب در کتاب مفردات خود گفته است، «عدو» به معنای تجاوز ضد التیام است که اگر نسبت به قلب غیر ملتئم لحاظ شود گفته می شود: «عداوة و معاداة» «دشمنی» و اگر نسبت به راه رفتن غیر ملتئم رعایت شود گفته می شود «عدو. دویدن» و اگر نسبت به معاشرت غیر ملتئم ملاحظه شود گفته می شود «عدوان و عدو و از آن باب است. (3)
ضد محبت است و «صد» به معنای گردانیدن راه است بر کسی و یا چیزی «انتها» هم به معنای پذیرفتن نهی است و هم به معنای ضد ابتدا.
علامه طباطبایی می گوید: «ازلام» عبارتست از چوب هایی که با آن بطرز مخصوصی قمار می کرده اند و چه بسا اطلاق بر چوبه تیرهایی می شده که در ابتدای هر کار مثلا در موقع عزیمت به سفر و امثال آن با آن ها تفال می زده اند، لیکن این کلمه در اول همین سوره به معنای اول آمده است زیرا در بین چیزهایی ذکر شده بود که تصرف و خوردنش حرام بود از این رو بعید نیست که در این آیه هم به همان معنا باشد،
نه به معنای تفال.
ابن عطیه اندلسی و بقاعی مفهوم ازلام را مطلق گرفته و حرمت را شامل هر دو نوع کاربرد آن دانسته اند. قرطبی، سمرقندی و علّامه طباطبایی ازلام طرح شده در قرآن را میسر می دانند. برخی از مفسران چون نسفی و زمخشری از بین دو احتمال تعیین خیریا شر بودن کار یا میسر احتمال اول را ترجیح داده اند.
دیگر تفاسیر شیعه (1)و سنی (2)عموماً استقسام به ازلام را کاربرد نوع اول دانسته اند که برازلام آن «إفعل» و «لاتفعل» نوشته شده بود. این عده از تفاسیر به تناسب موضوع اقوالی را نیز در این زمینه نقل کرده اند.
نکته دیگر آن که آنان ازلام ذکر شده در هر دو آیه را مترادف دانسته اند و در تفسیر آیه 91 مائده، تعریف ازلام را به همان تعریف ارائه شده در آیه 3 مائده ارجاع داده اند. علامه طباطبایی که ازلام را به معنای میسر دانسته در هر آیه به ارائه شواهد و قراین مورد نیاز اشاره کرده است.
وی سیاق آیه 3 مائده را در مورد خوردنی های حرام دانسته و از آن به عنوان قرینه ای برای تفسیر ازلام به معنای یاد شده میسر استفاده کرده است. (3)و در آیه 92 مائده چون متن را فاقد هرگونه قرینه یافته از روایات اهل بیت علیهم السلام در تفسیر آیه کمک گرفته است. (4)
برخی معتقدند که خداوند در این آیه در پی تحریم ازلام و انصاب نبوده؛ چون انصاب (قربانی بت ها) و ازلام (استقسام از هبل و...) از مناسک آیین بت پرستی است؛ در حالی که آیه مدنی است و خطاب به مؤمنان در مدینه است؛ از نظر ایشان این آیه بیانگر تحریم خمر و میسر بوده که هنوز درمیان مسلمانان رواج داشت و برای آن که این دو را نیز از سنن جاهلی و مشرکانه بخواند در کنار انصاب و ازلام از آن ها یاد کرده است. (5)از مدنی بودن هر دو آیه می توان نتیجه گرفت که ازلام در این دو آیه نمی توانسته خارج از مفهوم میسر (برد و باخت گوشت) باشد؛ زیرا کاربردهای دیگر ازلام با مفهوم توحید در میان مؤمنان سازگاری نداشت. (6)
از آن چه گفته شد بدست آمد این که بعضی از مفسرین «ازلام» را به معنای «تفال» حمل نموده آن گاه حرمت استخاره را از آن استنتاج کرده و آیه را دلیل بر بطلان آن قرار داده اند، صحیح نیست و نمی توان آن را به آیه نسبت داد. (1)
آیه با خطاب یا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا شروع شده اشاره به این که مخالفت با این حکم با روح ایمان سازگار نیست.
بعد از آن کلمه «انّما» که برای حصر و تاکید است به کار رفته.
شراب و قمار هم ردیف انصاب (بتی که شکل مخصوصی نداشتند و تنها قطعه سنگی بودند) ذکر شده است و نشان می دهد خطر شراب و قمار به قدری زیاد است که در ردیف بت پرستی قرار گرفته به همین دلیل در روایتی از پیامبر صلی الله علیه و آله می خوانیم:
شَارِبُ اَلْخَمْرِ کَعَابِدِ اَلْوَثَنِ (2)(شرابخوار همانند بت پرست است) شراب و قمار و همچنین بت پرستی و ازلام (یک نوع بخت آزمایی) همگی به عنوان رجس و پلیدی شمرده شده اند إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الْأَنْصَابُ وَالْأَزْلامُ رجس.
تمام این اعمال جزء اعمال شیطانی قلمداد شده است مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ.
سرانجام فرمان قاطع برای اجتناب از آن ها را صادر کرده و می فرماید فَاجْتَنِبُوهُ.
ضمنا باید توجه داشت که اجتناب مفهومی رساتر از نهی دارد، زیرا معنی اجتناب فاصله گرفتن و دوری کردن و نزدیک نشدن است که به مراتب از جمله «ننوشید» رساتر می باشد.
در پایان این آیه می گوید این دستور به خاطر آن است که شما رستگار شوید لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ یعنی بدون آن رستگاری ممکن نیست. (3)
و در آیه سوم به عنوان تاکید این حکم نخست به مسلمانان دستور می دهد که خدا و پیامبرش را اطاعت کنند و از مخالفت او بپرهیزند وَ أَطِيعُوا اللهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَاحْذَرُوا.
و سپس مخالفان را تهدید می کند که اگر از اطاعت فرمان پروردگار سرباز زنند مستحق کیفر و مجازات خواهند بود و پیامبر صلی الله علیه و آله وظیفه ای جز ابلاغ آشکار ندارد.
فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّا عَلَى رَسُولِنَا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ. (1)
مرحوم علامه طباطبایی رحمه الله علیه می فرماید از این که حرمت شراب تدریجی بوده است نمی توان نتیجه گرفت که قرآن در آیات اولیه خوردن آن را جایز دانسته و سپس کراهت آن را بیان کرده و نهایتا آن را منع کرده است و نیز نمی توان نتیجه گرفت که ابتدا آن را به صورت مبهم حرام کرده و بعدها به حرمت آن تصریح کرده است، بلکه ابتدا در سوره اعراف آیه 33 تمامی زشتی ها من جمله شراب را به صورت کلی حرام اعلام کرده و سپس در سوره بقره آیه 219 به صورت خاص حرمت آن را اعلام فرموده و در آیه مورد بحث با صراحت و لحنی شدید حرمت قطعی آن را بیان کرده. (2)
در آیه 219 بقره به جای عبارت «رجس» از عبارت «اثم» استفاده شده (3)اثم آن گناهی است که به دنبال خود شقاوت و محرومیت از نعمت های دیگری را می آورد و سعادت زندگی را در جهات دیگری تباه می سازد و دو گناه مورد بحث از همین گناهان است و بدین جهت آن را اثم خوانده. (4)
معنای دیگراثم زیان و ضرر است. در حقیقت خداوند بیان می دارد که اگر کسی در پی منافع اقلی خمر و شراب است می بایست آگاه شود که زیان آن بسیار بزرگ ترو بیش تر از سود اقلی آن است که می تواند نسبت به آن زیان برزگ تر هیچ شمرده شود.
در ادبیات عربی از شراب به عنوان خمریاد شده است همان طور که قبلا بیان شد خمر در لغت به معنای پوشاندن چیزی است و فقیهان و دانشمندان علم حقوق اسلامی هر نوشیدنی مست کننده ای که عقل آدمی را زایل کند به عنوان خمر معرفی و حکم حرمت را به تبع آیات و روایات معتبر بر آن بار نموده اند و به عنوان جرم اجتماعی کیفر خاصی نیز بر آن وضع نموده اند. (5)
خداوند در آیه 90 سوره مائده پلیدی و رجس خمر را ملاک و فلسفه تحریم آن از سوی خداوند دانسته و از مردمان خواسته است که از شراب خوری خوداری و پرهیز کنند.
از آن جایی که امر پلید و رجس هر چیزی است که انسان با استفاده از آن دچار خروج از حالت انسانی و سلامت جانی و روانی و جسمی شود، خمر نیز به عنوان امری پلید و رجس معرفی شده است؛ زیرا هم عنصر اساسی و اصلی و مقوم انسانیت یعنی عقل را می پوشاند و به آن ضرر و زیان می رساند و هم موجب می شود تا رفتارها و کردارها و گفتارهای شخص از حالت طبیعی بیرون رفته و هم درنهایت پس از هوشیاری احساس درد و رنج فزون تری کند و نوعی افسردگی روحی و روانی در وی پدید آید که در نهایت او را به سوی مرگ و هلاکت سوق می دهد. (1)
اثرات مرگبار شراب و قمار گرچه در ذیل آیه 219 بقره جلد دوم تفسیر نمونه صفحه 74 تا 79 بحث های فشرده ای پیرامون ضررهای این دو بلای اجتماعی ذکر شده است.
ولی در این جا نیز برای تاکید مطلب- به عنوان اقتدا به قرآن مجید- لازم است نکات دیگری را یادآور شویم این نکات مجموعه ای است از آمارهای مختلف که هر کدام به تنهایی به اندازه یک بحث مشروح برای بیان عمق و عظمت این زیان ها گویا است:
1- به موجب آماری که در انگلستان درباره جنون الکلی انتشار یافت و این جنون با جنون های دیگر در آن مقایسه شده بود، چنین بدست آمده که در برابر 2249 دیوانه الکلی فقط 53 دیوانه به علل دیگر وجود د د داشته است!
2- به موجب آمار دیگری که از تیمارستان های آمریکا بدست آمده 85 درصد از بیماران روانی آن ها را بیماران الکلی تشکیل می دهد! «2»
3- یکی از دانشمندان انگلیسی به نام «بنتام» می نویسد: مشروبات الکلی در کشورهای شمالی انسان را کودن و ابله و در کشورهای جنوبی دیوانه می کند، سپس می:افزاید: آئین اسلام تمام انواع نوشابه های الکلی را تحریم کرده است و این یکی از امتیازات اسلام می باشد.
4- اگر از کسانی که در حال مستی دست به انتحاریا جنایت زده و خانه هایی را ویران ساخته و برباد داده اند آماری تهیه شود، رقم سرسام آوری را تشکیل می دهد.
1) همان.
5- در فرانسه، هر روز 440 نفر جان خود را فدای الکل می کنند!
6- طبق آمار دیگری تلفات بیماری های روانی آمریکا در یک سال دو برابر تلفات آن کشور در جنگ جهانی دوم بوده است و به عقیده دانشمندان در بیماری های روانی آمریکا مشروبات "الکلی" و" سیگار" نقش اساسی داشته اند!
7- به موجب آماری که توسط یکی از دانشمندان به نام «هوگر» به مناسبت بیستمین سالگرد مجله علوم ابراز شد 60 درصد قتل های عمدی، 75 درصد ضرب و جرح، 30 درصد جرائم ضد اخلاقی از جمله زنا با محارم 20 درصد جرائم سرقت مربوط به الکل و مشروبات الکلی بوده است و به موجب آماری از همین دانشمند 40 درصد از اطفال مجرم دارای سابقه اثر الکلیت هستند.
8- از نظر اقتصادی تنها در انگلستان زیان های ناشی از طریق غیبت کارگران از کار به خاطر الکلیسم به 50 ملیون دلار در سال تقریبا 1750 ملیون تومان برآورد شده است، که این مبلغ به تنهایی می تواند هزینه ایجاد هزاران کودکستان و دبستان و دبیرستان را تامین کند 8 9 به موجب آماری که درباره زیان های مشروبات الکلی در فرانسه انتشار یافته: الکل 137 میلیارد فرانک در سال بر بودجه فرانسه غیر از خسارات شخصی به شرح زیر تحمیل می کند.
60 میلیارد فرانک خرج دادگستری و زندان ها.
40 میلیارد فرانک خرج تعاون عمومی و خیریه.
10 میلیارد فرانک مخارج بیمارستان ها برای الکلی ها.
70 میلیارد فرانک هزینه امنیت اجتماعی و به این ترتیب روشن می شود که تعداد بیماران روانی و بیمارستان ها و قتل ها و نزاع های خونین و سرقتها و تجاوزها و تصادفها با تعداد می خانه ها تناسب مستقیم دارد.
10- بزرگترین مؤسسات آمارگیری آمریکا ثابت کرده است که قمار در 30 درصد جنایت ها دخالت مستقیم دارد.
و به موجب آمار دیگری که در زمینه جرائم قماربازان منتشر شده با نهایت تأسف می بینیم که:
-50 درصد جرائم جنسی
-10 درصد فساد اخلاق.
-30 درصد از طلاق ها.
-40 درصد از ضرب و جرح ها.
شرابخواری پیامدهای فردی و اجتماعی زیانباری به دنبال دارد که از جمله می توان به مستی و بی خبری و فقدان شعور اشاره کرد که در آیه 43 سوره نساء (2)و نیز 67 سوره نحل (3)اشاره کرد. البته آیه اخیر می تواند به مسئله دیگری اشاره داشته باشد که ارتباطی با مستی ندارد.
به هر حال هر چیزی که موجب شود انسان از حالت تعادل بیرون رود و مست شود حرام و استفاده از آن جایز نیست و چنان که از روایات به دست می آید عامل مست شدن در عصر پیامبر و خمر بوده است و برخی با همان حالت مستی به نماز می ایستادند و رفتاری غیر متعادل و کلماتی زشت و نامفهوم در نماز می خواندند که از این عمل در آیه 43 سوره نساء بازداشته است.
با این همه می توان دریافت که خمر عاملی از عوامل مستی و عدم هوشیاری و پوشاندن عقل بشر است و می بایست از آن پرهیز و اجتناب کرد.
آیه 91 سوره مائده خمر را مانع از یاد خدا می شمارد و به سبب همین مسئله آن را امری زشت و عملی شیطانی قلمداد می کند؛ زیرا موجب می شود تا انسان به سوی خداوند تقرب نجوید و به کمالات شایسته دست نیابد و در مسیر شیطان و ابلیس گام بردارد.
از این روست که در همین آیه از آن به عنوان مانع و بازدارنده از نماز بر می شمارد و یادآور می گردد که آدمی در حالت مستی شراب نمی تواند ذکر الهی داشته باشد و به نماز که عامل معراجی و تقرب الی الله است تمسک جوید.
خداوند شراب را منشأ کندی و بازماندن بشر از ثواب و کارهای خیر و نیک
1) تفسیر نمونه ج 5 ص 76 به نقل از نشریه مرکز مطالعه پیشرفت های ایران درباره الکل و قمار.
2) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَأَنْتُمْ سُكارى.
3) وَمِنْ ثَمَرَاتِ النَّخِيلِ وَ الْأَعْنابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَراً وَ رِزْقاً حَسَناً إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ و از محصولات درختان خرما و انگور گاهی برخلاف خواسته خدا نوشابه ای مست کننده و [زمانی دیگر] رزقی پاکیزه و نیکو می گیرید؛ در این [حقیقت] نشانه ای [بر توحید، ربوبیت و قدرت خدا] ست برای گروهی که تعقل می کنند.
می شمارد؛ زیرا مشوق انسان به کارهای نیک و خیر عقل بشری است که شرابخواری مانع از استفاده آن می شود و غیر از عقل چیزی نیست که فرمان به کارهای نیک و پسندیده دهد. از این رو کسانی که مست می شوند عقل خویش را می پوشانند و دیگر عقلی نیست تا فرمان به کارهای خیر دهد. از این روست که در آیه 219 سوره بقره آن را عاملی برای بازماندن بشر از کارهای خیر می شمارد؛ زیرا چنان که در مفردات راغب اصفهانی ذیل واژه اثم آمده است اثم به کارهایی گفته می شود که انسان را در انجام دادن کارهای خیر و نیک سست کند و باز دارد.
خداوند خمر را چیزی از کارخانه شیطان می شمارد و آن را به عنوان ساخت شیطان معرفی می کند و شرابخواری نیز در همین راستا عملی شیطانی وکرداری زشت شمرده شده است. از این روست که اجتناب و پرهیز از خمر به عنوان یکی از راه های رستگاری مطرح می شود؛ زیرا با دوری از شراب و شرابخواری است که عقل می تواند عمل خود را به درستی انجام دهد و آدمی را به سوی کمال هدایت نماید. (1)
در آیه 219 سوره بقره نیز درباره برخی از منافع آن می فرماید: يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَا إِثْمَّ كَبِيرُ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَا أَكْبَرُ مِن نَّفْعِهِمَا؛ و را از می و قمار می پرسند بگو در آن ها گناهی است بزرگ و سودهایی برای مردم و گناه آن ها از سودشان بزرگ تر است.
پس از آن چه گفته شد این معنا به خوبی روشن گردید که: رجس و شیطانی بودن شراب و سایر مذکورات در آیه از این جهت است که این ها کار آدمی را به ارتکاب اعمال زشتی که مخصوص به شیطان است می کشانند و شیطان هم جز این کاری ندارد که وسوسه های خود را در دل ها راه داده و دل ها را گمراه کند و از همین جهت در آیه مورد بحث آن ها را رجس نامیده چون در آیات دیگری هم گمراهی را رجس خوانده، از آن جمله فرموده است: وَمَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيّقاً حَرَجاً كَأَنما يَصَّعَدُ فِي السَّمَاءِ كَذلِكَ يَجْعَلُ اللهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ وَهَذَا صِراط رَبِّكَ مُسْتَقِيماً (2)آن گاه در آیه بعدی این معنا را که رجس بودن این ها ناشی از این است که عمل شیطانی است بیان نموده و می فرماید: إِنَّا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَنْ يُوقِعَ
1) سوره مائده آیه 90.
2) و کسی را که خدا بخواهد گمراهش کند سینه اش را تنگ نموده و او را نسبت به ایمان و عمل صالح بی میل می سازد تو گویی تکلیف وی به ایمان و عمل صالح تکلیف بپرواز به آسمان است. آری خداوند اینطور عذاب گمراهی را کیفر کفر کسانی قرار می دهد که ایمان نیاوردند و این است راه پروردگار تو در حالی که مستقیم است. سوره انعام آیه 126.
بَيْنَكُمُ الْعَداوَةَ وَالْبَغْضَاءَ فِي الْخَمْرِ وَ المَيْسِرِ وَيَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَعَنِ الصَّلَاةِ (1)شیطان از دعوت به این گونه اعمال جز شر شما را نمی خواهد و لذا گفتیم رجس از اعمال شیطانی است. (2) در آیات زیادی شیطان را برای انسان دشمن معرفی نموده که هیچ گاه خیرآدمی را نمی خواهد و فرموده: إِنَّ الشَّيْطَانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ (3)و نیز فرموده: كُتِبَ عَلَيْهِ أَنَّهُ مَنْ تَوَلَّاهُ فَأَنَّهُ يُضِلُّهُ (4)و نيز فرموده: إِنْ يَدْعُونَ إِلَّا شَيْطَاناً مَرِيدا لَعَنَهُ الله (5)پس لعنت خود را بر او ثابت و او را از هر خیری طرد کرده است و از طرفی هم در آیات زیادی بیان فرموده که اعمال شیطان نظیر اعمال ما نیست بلکه تماسش با انسان و اعمال انسان از راه تسویل و وسوسه و اغواء است یعنی در قلب او القائاتی می کند و در نتیجه او را گمراه می سازد از آن جمله در آبه زیر از قول خود شیطان می فرماید: قالَ رَبّ بِما أَغْوَيْتَنِي لَأَزَيَّنَنَّ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَلَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ المُخْلَصِينَ قالَ هذا صِراطَ عَلَى مُسْتَقِيمُ إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانُ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوِینَ (6)بندگان خدای را به اغواء و گمراه ساختن تهدید کرده و خدای تعالی هم در جوابش نفوذ و قدرت وی را از بندگان خالص خود نفی کرده و فرموده: نفوذ تو تنها در گمراهانی است که تو را پیروی کنند. و نیز پاره ای از کلمات او را که روز قیامت در خطاب به مردم می زند از او نقل کرده می فرماید: ماکانَ لِی عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطَانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُم لِی (7)و درباره چگونگی دعوتش می فرماید: یا بَنِی آدَمَ لَا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ، (8)تا آن جا که می فرماید: إِنَّهُ يَرَاكُمْ
1) سوره انعام، آیه 127.
2) ترجمه تفسیر المیزان، ج 6، ص 180
3) شیطان برای انسان دشمنی است آشکار. سوره یوسف آیه 5.
4) در لوح محفوظ درباره شیطان چنین نوشته شده که هر کس او رای دوست بدارد مسلما او گمراهش می کند. سوره حج آیه 4.
5) نمی خوانند مگر شیطان رای که در کفر و عصیان شدید است، خداوند لعنتش کرده. سوره نساء آیه 118.
6) گفت پروردگارا چون مرا از رحمت خود مایوس و بی بهره کردی هر آینه در زمین گناه و باطل را در نظر بندگانت جلوه داده و همه آن ها رای گمراه می کنم مگر بندگانی از آنان که تورای بخلوص عبادت می کنند، خداوند متعال فرمود: این امری است که امضا و اجرای آن از من است بندگان من چنانند که برای تو سلطنتی بر آنان نیست مگر کسانی از گمراهان که بمیل و اختیار خود پیروی تو کنند. سوره حجرآیه 42.
7) شیطان گفت من شما رای مجبور به گناه نکردم و جزاین تقصیری ندارم که شما رای به گناه دعوت کردم و شما به میل خود دعوتم رای پذیرفتید. سوره ابراهیم آیه 22
8) سوره اعراف، آیه 27.
هُوَ وَقَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لا تَرَوْنَهُمْ (1)یعنی هان ای بنی آدم زنهار که شیطان فریبتان ندهد، چه او و نفرات او شما را می بینند از جایی که شما آنان را نمی بینید، بیان فرموده است که دعوت او نظیر دعوت یک انسانی از دیگری به گفتن او و شنیدن آن دیگری نیست بلکه به طوریست که داعی (شیطان) مدعو (انسان) را می بیند و لیکن مدعو، داعی را نمی بیند و آیه شریفه مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ. مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ (2)در حقیقت تفصیل آن اجمالی است که ما از آن آیات استفاده کردیم چه صریحا می فرماید اعمال شیطان به تصرف والقادر دل ها است، از این راه است که انسان را به ضلالت دعوت می کند. (3) شگفت این که خداوند در آیه 90 سوره مائده نفس خمر را عمل شیطان می داند نه این که شراب خواری را عمل شیطانی بشمارد؛ به این معنا که از نظر خداوند خود ماده خمر به سبب این که زایل کننده عقل است نمی تواند عملی در راستای کمال باشد و بیش از آن که سازنده و مفید باشد و زیانبار است. بنابراین می توان گفت که خمر ساخته شیطان است و شیطان برای دست یابی به هدف خویش آن را ایجاد و ساخته است. از آن جایی که هر عمل شیطانی عمل دور از کمالات و رجس و پلید است، خداوند خمر را رجس و پلید شمرده است.
خداوند در این آیه خمر را عمل شیطان شمرده است نه عمل ابلیس تا این نکته را گوشزد نماید که ابلیس در مقام شیطینت و گمراهی بشر اقدام به ساخت خمر و معرفی آن نموده است و هیچ گاه از ابزار شیطانی نمی توان سود و بهره ای برد که در برابر ضرر و زیان آن کم تر باشد. از این روست که در آیه 219 سوره بقره منافع و سود خمر را بسیار کم تر از ضرر و زیان آن بر می شمارد. شیخ طبرسی در کتاب مجمع البیان انتساب خمر به عمل شیطان را به جهت مفاسدی می داند که در آن وجود دارد و شیطان به آن فرمان می دهد. (4)
در حوزه عمل اجتماعی نیز چنان که خداوند در آیه 91 سوره مائده بیان می کند
1) همان.
2) و پناه می برم به پروردگار مردم از شر شیطانی که دارای وسوسه ها است و بمحضی که بندگان خدا از شرش به خدای خود پناه می برند می گریزد همان شیطانی که در دل های مردم وسوسه می کند پناه می برم از شر شیطان های انسی و جنی سوره ناس آیه 6.
3) ترجمه تفسیر المیزان، ج 6، ص 179
4) مجمع البیان، ج 3 و 4، ص 270.
شرابخواری عاملی برای ایجاد عداوت و دشمنی های میان بشر است؛ زیرا با مستی عقل و پوشیده شدن آن به شراب مستی آدمی توان مدیریت عقلی و عقلایی رفتار و گفتار خویش را نداشته و سخنان و اعمالی را مرتکب می شود که جزکینه و عداوت و دشمنی به دنبال نخواهد داشت. این گونه است که رفتارهای زشت شرابخواری عاملی برای درگیری ها و خشونت ها و دشمنی ها شمرده شده است.
اما می گساری مضراتی گوناگون دارد، یکی مضرات طبیعی و یکی اخلاقی و یکی مضرات عقلی اما ضررهای طبیعی و آثار سوء و جسمی این عمل اختلال هایی است که در معده و روده و کبد و شش و سلسله اعصاب و شرایین و قلب و حواس ظاهری، چون بینایی و چشایی و غیر آن پدید می آورد که پزشکان حاذق قدیم و جدید تالیفات بسیاری نوشته و آمارهای عجیبی ارائه داده اند، که از کثرت مبتلایان به انواع مرض های مهلکی خبر می دهد که از این سم مهلک ناشی می شود.
بر این اساس که خداوند در آیات 219 سوره بقره (1)و نیز 90 سوره مائده (2)و 33 سوره اعراف (3)ضمن اشاره به برخی از خواص ناچیز خمر، آن را به علت پیامدها و زیان های بسیار در روح و روان فرد و رفتارهای فردی و اجتماعی حرام دانسته و به عنوان جرم مجازات و کیفرهای دنیوی و اخروی بر آن وضع نموده است تا انسان ها به سبب آن از ارتکاب آن خودداری ورزند. این گونه است که ورود به مساجد برای شرابخوار حرام و جرم دانسته شده (4)و نماز خواندن در آن حالت باطل شمرده (همان
1) يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِقُلْ فِيهِما إِثْمَّ كَبيرٌ وَمَنافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَا أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمَا وَيَسْئَلُونَكَ مَاذَا يُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمُ الْآيَاتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ (درباره شراب و قمار از تو سؤال می کنند، بگو: «در آن ها گناه و زیان بزرگی است؛ و منافعی (از نظر مادی) برای مردم در بردارد؛ (ولی) گناه آن ها از نفعشان بیشتر است. و از تو می پرسند چه چیز انفاق کنند؟ بگو از مازاد نیازمندی خود.» این چنین خداوند آیات را برای شما روشن می سازد، شاید اندیشه کنید!)
2) آیات مورد بحث.
3) قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْها وَمَا بَطَنَ وَالْإِثْمَ وَالْبَغْيَ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَأَنْ تُشْرِكُوا بِاللَّهِ مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَاناً وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَى اللهِ ما لا تَعْلَمُونَ (بگو: «خداوند، تنها اعمال زشت را، چه آشکار باشد چه پنهان، حرام کرده است؛ و (همچنین) گناه و ستم بناحق را؛ و این که چیزی را که خداوند دلیلی برای آن نازل نکرده، شريك او قرار دهید و به خدا مطلبی نسبت دهید که نمی دانید.» (33)
4) سوره نساء، آیه 43.
) و به عنوان اثم و گناه مجازات برای آن تعیین شده است. (1)
این ها بخشی از مطالبی است که در قرآن برای این پدیده و ساخت شیطان بیان شده است و تفصیل آن نیازمند وقت و حوصله دیگری است.
در آیه 43 سوره نساء حالتی که انسان از استفاده خمر و شراب و هرگونه نوشیدنی همانند آن به آن مبتلا می شود را به عنوان حالت سکرو سکاری یعنی مستی تعبیر می کند. حالت مستی آن است که انسان حیران و سرگردان و واهله می شود و هیچ گونه کنترلی برای جوارح و رفتارهای خویش ندارد و در هنگام رفتن تلوتلو خوران به هر سمتی متمایل می شود.
این عدم کنترل اعضا و جوارح و حتی سخن گفتن موجب می شود تا سخنان یاوه و بی معنا و بیهوده ای را بر زبان آورد و یا در رفتارهای خویش تعادل خود را از دست بدهد و به هر سوی متمایل شده و بیافتد بنابراین از ماده مخدری چون شراب و مسکری چون خمر به عنوان پلید و رجس یاد شده است؛ زیرا نه تنها برای آدمی مفید نیست بلکه موجبات خروج آدمی را از حالت تعادل فراهم می آورد و به رفتارها و گفتارهای نابه هنجار سوق می دهد.
و اما مضرات اخلاقی شراب این است که علاوه بر آثار سویی که گفتیم در درون انسان دارد و علاوه بر این که خلقت ظاهری انسان را زشت و بی قواره می کند، انسان را به ناسزاگویی وا می دارد و نیز به دیگران ضرر می رساند و مرتکب هر جنایتی و قتلی می شود اسرار خود و دیگران را فاش می سازد به نوامیس خود و دیگران هتک و تجاوز می کند، تمامی قوانین و مقدسات انسانی را که اساس سعادت زندگی انسان ها است باطل و لگد مال می کند و مخصوصا ناموس عفت نسبت به اعراض و نفوس و اموال را مورد تجاوز قرار می دهد، آری کسی که مست شده و نمی داند چه می گوید و چه می کند هیچ جلوگیری که از افسار گسیختگی مانعش شود ندارد و کمتر جنایتی است که در این دنیای مالامال از جنایات دیده شود و شراب در آن دخالت نداشته باشد بلکه مستقیم و یا حداقل غیر مستقیم در آن دخالت دارد. و اما ضررهای عقلیش این است که عقل را زایل و تصرفات عقل را نامنظم و مجرای ادراک را در حال مستی و خماری تغییر می دهد و این قابل انکار نیست و بدترین گناه و فساد هم همین است چون بقیه فسادها از این جا شروع می شود و شریعت اسلام همان طور
1) تفسیر عیاشی، ج 2، ص 17. المیزان، ج 4، ص 359. جواهر الکلام، ج 36، ص 373.
که قبلا هم گفته شد اساس احکام خود را تحفظ بر عقل قرار داده، خواسته است با روش عملی، عقل مردم را حفظ کند (و بلکه رشد هم بدهد) و اگر از شراب و قمار و تقلب و دروغ و امثال این گناهان نهی کرده باز برای این است که اینگونه اعمال ویرانگر عقلند و بدترین عملی که حکومت عقل را باطل می سازد در میان اعمال شرب خمر و در میان اقوال دروغ و زور است. (1)
انسان هایی که به این ماده مخدر به هر عنوانی پناه می برند همانند کسانی هستند که از باران به زیر ناودان می گریزند؛ زیرا بسیاری از آن ها برای رهایی از فشارهای زندگی و رهایی از مشکلات سنگین آن و دور شدن لحظات و یا ساعاتی چند از فکر و اندیشه به این ماده مخدر و یا همانند آن روی می آورند و خود را به عالم خیالات و دور از عالم عقل و واقعیت ها می برند تا از رنج افسردگی و شدت فشارهای روحی و روانی بکاهند؛ اما در عمل خود را گرفتار تر نموده و پس از بازگشت به عالم واقع و واقعیت با انبوه مشکلات جدیدتر و حادتری مواجه می شوند. این گونه است که ناودان را پناهگاهی برای رهایی از باران مشکلات و فشارهای واقعیت های زندگی می شمارند.
البته هستند کسانی که به هرگونه مواد مخدر به عنوان تفنن و تفریح روی می آورند و در جوانی از روی جهالت اقدام به آن می کنند و پس از مدتی سرخورده و در دام افیون ها گرفتار آمده هرگونه راه بازگشت را برخود بسته می بینند. نوجوانان و جوانان در جهان امروز به سبب افزایش دسترسی آسان به این گونه مواد در معرض خطر جدی تری قرار دارند و لزوم مراقبت را از سوی والدین و اولیای امور و مربیان تشدید کرده و افزایش می دهد.
در همین آیه عمل شرابخواری را عملی شیطانی بر می شمارد و توضیح می دهد که شرابخواری عملی است که شیطان برای کنترل و مدیریت انسان تشویق و ترغیب کرده است و هدف وی از آن این است که به سوگند خویش دست یابد که خواستار گمراهی و نابودی بشر شده بود؛
زیرا ابلیس خود خواستار دست یابی به مقام خلافت ربوبی الهی بوده است و چون انسان به حکم کمال عقلی صاحب آن شده بود ابلیس کینه وی را در دل گرفته است و با هر وسیله ای می کوشد تا وی را گمراه سازد. در این میان ابزارهایی که
1) ترجمه تفسیر المیزان، ج 2، ص289.290.
موجب می شود تا عامل بزرگی و کرامت انسان یعنی عقل را زایل می کند، مورد توجه بیش تر قرار گیرد که شراب و دیگر مسکرات و مواد تخدیری عقل از جایگاه ویژه ای برخوردار می باشد.
به هر حال شراب خواری موجب آن است که شیطان به هدف تخدیر عقلی آدمی دست یابد و خلافت انسان را از وی سلب نماید. بنابراین همراهی با دشمن سوگند خورده کینه توز برخلاف عقل است و انسان می بایست از هرگونه ابزاری که دشمن را برای دست یابی به هدف و منظور خویش موفق می دارد دوری ورزد و به مقابله با آن برخیزد.
2 - الأمالي للمفيد- به نقل از امام صادق علیه السلام- در پاسخ به سؤال گروهی درباره ایمان، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود زناکار در حال ایمان زنا نمی کند. سارق در حال ایمان دست به سرقت نمی زند و شراب خوار، در حال داشتن ایمان، شراب نمی نوشد. (2)
امام باقری علیه السلام:
انَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ جَعَلَ لِلشَّرِ اقْفَالًا وَجَعَلَ مَفاتِيْحَ تِلْكَ الْاقْفَالِ الشَّرَابُ، وَالِكُذِبُ شَرمِنَ الشَّرابِ (3) خداوند برای بدی ها قفل هایی قرار داده و کلید آن قفل ها را شراب قرار داده است و دروغ از شراب بدتر است.»
و نیز فرمود:
إِذَا مَاتَ شَارِبُ الْخَمْرِ عُرِجَ بِرُوحِهِ إِلَى السَّمَاءِ السَّابِعَةِ وَمَعَهُ الْحَفَظَةُ يَقُولُونَ رَبَّنَا عَبْدُكَ فُلَانٌ مَاتَ وَهُوَسَكَرَانُ فَيَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى ارْجِعَا إِلَى قَبْرِهِ وَالْعَنَاهُ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ (4)
فرمود هرگاه شرابخوار بمیرد روحش را بآسمان هفتم ببرند و با او نگهبانانی باشند و بگویند پروردگارا فلان بنده ی تو مرد در حالتی که مست بود پس خدای تعالی می فرماید روحش را بقبرش برگردانید و تا روز قیامت لعنتش کنید.
عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ بهِ أَنَّهُ قَالَ مَنِ اكْتَحَلَ مِيلٍ مِنْ مُسْكِرٍ (1كَحَلَهُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ بِمِيلٍ مِنْ نَارٍ قَالَ إِنَّ أَهْلَ الرِّيّ فِي الدُّنْيَا مِنَ الْمُسْكَرِيَموتُونَ عِطَاشًا وَيُحْشَرُونَ عِطَاشَاو يَدْخُلُونَ النَّارَ عِطَاشا) (2) امام صادق علیه السلام فرمود: هر کس میلی آلوده به شراب در چشم خود کشد (تا به گمان خود آن را مداوا نماید)، خداوند عز و جل در روز قیامت با میلی (میله ای) آتشین در چشم او سرمه کشد و فرمود کسانی که در این دنیا با شراب، سیراب می شوند با حالت عطش خواهند مرد و تشنه محشور می گردند و در حال تشنگی وارد جهنم خواهند شد.
امام صادق علیه السلام می فرماید:
اگر شرابخوار به خواستگاری آمد نباید او را پذیرفت، چون صلاحیت ازدواج ندارد، سخنانش را نباید تصدیق نمود هرگاه برای کسی واسطه شود نباید او را قبول نمود و نمی توان به او اعتماد کرد هر کس به شرابخوار امانتی بسپارد چنانچه از بین برود خداوند به صاحب امانت پاداشی نمی دهد و امانت از دست رفته او را جبران نمی کند.
سپس فرمود: مایل بودم شخصی را سرمایه بدهم برای تجارت به کشور یمن برود، خدمت پدرم حضرت امام باقر رسیدم و عرض کردم می خواهم به فلانی برای تجارت سرمایه،بدهم نظر شما چیست؟ صلاح است یا نه ؟
فرمود: مگر نمی دانی او شراب می خورد؟
گفتم: از بعضی از مؤمنین شنیده ام می گویند او شراب می خورد.
فرمود: سخنان آنان را تصدیق کن! چون خداوند درباره پیامبر می فرماید: پیغمبر به خدا ایمان دارد و مؤمنین را تصدیق می نماید بنابراین شما باید مؤمنین را تصدیق کنی.
آن گاه فرمود: اگر سرمایه را در اختیار او بگذاری، سرمایه نابود شود و از بین برود خدا تو را نه اجر می دهد و نه امانتت را جبران می کند.
گفتم: برای چه؟
فرمود: خداوند می فرماید: لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ الَّتِی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیاماً (1)اموالی را که خداوند آن را مایه زندگیتان قرار داده به نادانان ندهید.
آیا نادان تر از شرابخوار وجود دارد؟
پس از آن فرمود: بنده تا شراب نخورده همیشه در پناه خدا است و در سایه لطف او اسرارش پرده پوش می شود. هنگامی که شراب خورد سرش را فاش می کند و او را در پناه خود نگه نمی دارد. در این صورت گوش، چشم دست و پای چنین شخص، هر کدام شیطان است او را به سوی هر زشتی می برد و از هر خوبی باز می دارد. (2)
1- در رأس چیزهایی که ادیان الهی حرام کرده اند شراب و قمار است. زیرا این دو عقل و اراده انسان را به پایین ترین سطح خود تنزل می دهند و سبب نقصان عقل و ضعف اراده می شوند رستگاری بالاترین هدف هر انسانی در زندگی است و آن تحقق نمی یابد مگر با سیطره بر شهوات آن هم به نیروی اراده. (3)
2- نقش شیطان که عبارت است از ایجاد عداوت و دشمنی، بازدارندگی از قرب خداوند و گرایش جامعه به اوهام و خرافات با دعوت به نوشیدن شراب و انجام قمار نقش فعالی است.
3- بسیاری از پزشکان صاحب نظر و مفسران درباره زیان های شراب و شراب خواری مطالب زیادی نوشته و با شگفتی از قرآن یاد کرده اند، زیرا قبل از اسلام شراب خواری عادتی بشری بوده چنان که در عصر حاضر در بسیاری از کشورهای غیر مسلمان این گونه است و حتی تورات و انجیل کنونی نیز به نوعی آن را تشویق می کنند ولی اسلام با این پدیده زیان آور برخورد کرد که خود از خدمات اعجاز آمیز قرآن به بشریت است. (4)
وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكًا وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمَى * قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرَتَنى أَعْمَى وَ قَدْ كُنتُ بَصِيرًا * قَالَ كَذَالِكَ أَتَتْكَايَاتُنَا فَنَسِيتَهَا وَكَذَالِكَ الْيَوْمَ تُنسى [سوره طه، آیه 126-124] و هرکس از یاد من روی گردان شود زندگی سخت و تنگی خواهد داشت؛ و روز قیامت او را نابینا محشور می کنیم می گوید: «پروردگارا! چرا نابینا محشورم کردی؟» من که بینا بودم می فرماید: «آن گونه که آیات من برای تو آمد و تو آن ها را فراموش کردی؛ امروز نیز تو فراموش خواهی شد!».
راغب در مفردات می گوید کلمه «عیش» به معنای زندگی مخصوص حیوان است در نتیجه از کلمه «حیات» خصوصی تراست و حیات عمومی تر از آن است چون حیات هم به زندگی حیوان اطلاق می شود و هم فرشته و هم به خدای تعالی و کلمه «معیشت» از همان عیش مشتق می گردد و معنایش آن چیزهایی است که با آن تعیش می شود و در قرآن هم آمده و فرموده نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الحَياةِ الدُّنْيا (1)و نیز فرموده: مَعِيشَةً ضَنْكاً (2)
کلمه «ضنک» در هر چیزی که به کار رود تنگی آن را می رساند و کلمه ای است که در مذکر و مؤنث به یک جور استعمال می شود مثلاً در مذکر می گویند «مکانی ضنک» و در مؤنث می گویند «معیشه ضنک». (3)
این آیه آثار ترک ذکر خدا را بیان نموده است. چنان چه؛ گاه تنگی معیشت به خاطر این است که انسان درآمد کمی دارد و گاه به خاطر آن است که با داشتن درآمد هنگفت، به خاطر بخل و حرص و آز و طمع صحنه زندگی بر او تنگ می شود؛ مایل نیست در خانه اش باز باشد و دیگران از زندگانی او استفاده کنند و حاضر نیست محرومان را در زندگی خود شریک سازد.
آیه یاد شده گویای این است که فراموشی یاد خدا باعث معیشت ضنک (تنگی معیشت) می شود از همین رو کافران و مشرکانی که خدا را فراموش کرده اند باید به
دچار معیشت ضنک باشند اما تجربه و تاریخ به ظاهر این مطلب را تأیید نمی کند چرا که زندگی بسیاری از کافران و مشرکان فراخ و همراه با رفاه وسیع است تعارض یاد شده باعث شده که مفسران در تفسیر آیه وجوهی را طرح کنند.
بعضی از مفسرین (1)که گفته اند: مراد از معیشت ضنک، عذاب قبر و شقاوت های زندگی برزخی است چون می بینیم برای بسیاری از اعراض کنندگان از یاد خدا زندگی دنیائیت بسیار وسیع است و دنیا به تمام معنا خود را در اختیار آنان و به کام آنان قرار داده، پس آنان دیگر معیشت ضنک در حقشان صادق نیست.
لكن علامه در جواب می فرمایند: این گفتار خالی از اشکالی نیست بله می توان گفت که عذاب قبرهم خود یکی از مصادیق معیشت تنگ است، چون آیه شریفه متعرض دو نکته است. جمله فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكاً متعرض بیان حال کفار در دنیا و جمله وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى متعرض حال آنان در آخرت است، به همین دلیل باید گفت زندگی برزخ دنباله زندگی دنیا است. (2)
آیه شریفه در صدد مقایسه بین دو معیشت زندگی فقرا و اغنیاء نیست بلکه نوع معیشت را نسبت به مومن و کافر نظر نموده لذا پیام آیه این است که مؤمن که مسلح به یاد خدا و ایمان به او است با کافری که مقام پروردگار خود را فراموش کرده و دل به زندگی دنیا بسته و از نور ایمان بهره ای ندارد از نظر معیشت یکی نیستند زیرا جای هیچ تردیدی نیست که مؤمن حیات حرو سعیدی دارد که در هر دو حال غنا و فقر سعید است هر چند که فقرش به حد عفاف و کفاف و کمتر از آن باشد ولی کافر دارای چنین حیاتی نیست و زندگی او در دو کلمه خلاصه می شود، نارضایتی نسبت به آن چه دارد و دل بستگی به آن چه ندارد، این است معنای زندگی تنگ. (3)
ایشان در علت گرفتاری به معیشت تنگ می فرمایند:
دلیل گرفتاری به معیشت تنگ این است که کسی که خدا را فراموش کند و با او قطع رابطه نماید، دیگر چیزی غیر دنیا نمی ماند که وی به آن دل ببندد و آن را مطلوب یگانه خود قرار دهد، در نتیجه همه کوششهای خود را منحصر در آن می کند و فقط به اصلاح زندگی دنیایش بپردازد و روز به روز آن را توسعه بیشتری داده، به تمتع از آن سرگرم شود و این معیشت او را آرام نمی کند چه کم باشد و چه زیاد برای این که هر
چه از آن به دست آورد به آن حد قانع نگشته و به آن راضی نمی شود و دائماً چشم به اضافه تر از آن می دوزد بدون این که این حرص و تشنگی اش به جایی منتهی شود پس چنین کسی دائماً در فقر و تنگی بسر می برد و همیشه دلش علاقه مند به چیزی است که ندارد صرف نظر از غم و اندوه و قلق و اضطراب و ترسی که از نزول آفات و روی آوردن ناملایمات و فرا رسیدن مرگ و بیماری دارد و صرف نظر از اضطرابی که از شر حسودان و کید دشمنان دارد پس او علی الدوام در میان آرزوهای برآورده نشده و ترس از فراق آن چه برآورده شده به سر می برد.
در حالی که اگر مقام پروردگار خود را می شناخت و به یاد او بود و او را فراموش نمی کرد یقین می کرد که نزد پروردگار خود حیاتی دارد که آمیخته با مرگ نیست و ملکی دارد که زوال پذیر نیست و عزتی دارد که مشوب با ذلت نیست و فرح و سرور و رفعت و کرامتی دارد که هیچ مقیاسی نتواند اندازه اش را تعیین کند و یا سرآمدی آن را به آخر برساند و نیز یقین می کند که دنیا دار مجاز است و حیات و زندگی دنیا در مقابل آخرت پشیزی بیش نیست اگر او این را بشناسد دلش به آن چه خدا تقدیرش کرده قانع می شود و معیشتش هر چه باشد برایش فراخ گشته دیگر روی تنگی و ضنک را نمی بیند. (1)
گاهی تنگی معیشت به خاطر این نیست که درآمد کمی دارد، ای بسا پول و درآمدش هنگفت است ولی بخل و حرص و آز زندگی را بر او تنگ می کند نه تنها میل ندارد در خانه اش باز باشد و دیگران از زندگی او استفاده کنند، بلکه گویی نمی خواهد آن را به روی خویش بگشاید به فرموده علی همچون فقیران زندگی می کند و همانند اغنیاء و ثروتمندان حساب پس می دهد». (2)
راستی چرا انسان گرفتار این تنگناها می شود قرآن می گوید: عامل اصلیش اعراض از یاد حق است.
یاد خدا مایه آرامش جان و تقوا و شهامت است و فراموش کردن او مایه اضطراب و ترس و نگرانی است.
هنگامی که انسان مسئولیت هایش را به دنبال فراموش کردن یاد خدا به فراموشی بسپارد غرق در شهوات و حرص و طمع می گردد، پیدا است، که نصیب او معیشت ضنک خواهد بود نه قناعتی که جان او را پر کند نه توجه به معنویت که به او غنای روحی دهد و نه اخلاقی که او را در برابر طغیان شهوات باز دارد.
اصولا تنگی زندگی بیشتر به خاطر کمبودهای معنوی و نبودن غنای روحی است به خاطر عدم اطمینان به آینده و ترس از نابود شدن امکانات موجود و وابستگی بیش از حد به جهان ماده است و آن کس که ایمان به خدا دارد و دل به ذات پاک او بسته از همه این نگرانی ها در امان است. (1)
یکی از مصادیق اعراض از ذکر همان اعراض از قرآن است و کسی که از قرآن و دلالت های آن اعراض کند و در آن دقت نکند گرفتار معیشت تنگ خواهد شد. یعنی خدا روزی او را به سختی می دهد و این کیفر اعراض اوست. اگر هم به او رزق فراوان دهد، معیشت را از این راه بر او سخت می گیرد که امساک کند و از آن استفاده نگیرد و اگر هم استفاده گیرد، حرص و تلاش زیاد زندگی را بر او دشوار می سازد.
برخی گویند یعنی زندگی اش ناگوار است زیرا همیشه از آینده بیمناک است. برخی گویند یعنی گرفتار روزی حرام می شود و نتیجه آن کیفر اخروی است. برخی گویند: یعنی گرفتار زندگی کوتاه و ناگواری های این جهان می شود و از زندگی آسوده و لذائذ بهشت محروم می گردد.
وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أعمى: روز قیامت هم کور محشورش می کنیم و بقولی یعنی چنان محشورش می کنیم که نسبت به دلیل و حجت کور خواهد بود. اما مانعی نیست که مراد همان کوری چشم باشد. فراء گوید: هنگامی که از قبر خارج می شود بیناست اما در صحرای محشر نابیناست. (2)
قرآن پیامدهایی برای فراموشی خدا یادآور شده است که به بررسی آن ها می پردازیم.
وَلَاتَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ (3) (و چون کسانی مباشید که خدا را فراموش کردند و او نیز آنان را دچار خود فراموشی کرد.)
بیماری خود فراموشی یکی از بیماری ها و آفت های خطرناک روحی است کسی که به این بیماری روحی مبتلا گردد، حقیقت انسانی خویش را از یاد می برد و فراموش می کند که در زنجیره جهان هستی ذره ای ناچیز است که برای تداوم حیات هر لحظه نیازمند فیض و عطای الهی است.
چنین کسی خود را مستقل و بی نیاز از غیر خود می پندارد و در دام غرور و خود بزرگ بینی گرفتار می آید و تصور می کند که دیگران باید در خدمت او باشند. ریشه این بدبختی و گرفتاری این است که او خدا را فراموش کرده و در نتیجه از حقیقت انسانی بی بهره مانده است. همان حقیقتی که در زبان قرآن، قلب نامیده شده است و ظرف ادراک حقایق الهی و صفات عالی انسانی می باشد. (1)
وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكًا وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَى کسی که از یاد خداوند اعراض کند هدف آفرینش و حیات پس از مرگ را نیز فراموش می کند و همه چیز را خلاصه در دنیا می بیند لذا هیچ گاه از دنیا سیر نمی شود. از این رو حتی اگر در دنیا دارا و توانمند بوده از ثروت و امکانات مادی فراوان برخوردار باشد، هم چنان عطش دنیا خواهی در وجودش زبانه می کشد و هیچ گاه ارضا و سیراب نمی شود.
هم چنین کسانی که نشانه های بی شمار قدرت و حکمت الهی را نادیده می گیرند و غرق در مادیات هستند و از یاد خداوند و سرچشمه حیات مادی و معنوی غافلند در حقیقت از بصیرت و بینایی محرومند. همین انتخاب آن ها در این دنیا، تأثیر نهایی خود را در آخرت می گذارد و باعث می گردد که نابینا محشور شوند و نتوانند نشانه های لطف و کرم الهی را نظاره کنند در آن روز آن ها آثار رحمت و لطف الهی را که سخت به آن نیازمندند نمی بینند؛ آثار لطف و رحمتی که شامل مؤمنان می گردد و به آن ها آرامش می بخشد.
آری وقتی انسان از یاد خداوند اعراض کرد و در برابر آیات الهی بی اعتنایی کند و حتی هنگامی که دیگران آیات الهی را برای او می خوانند توجهی نکند و چشم دل خود را به روی حقایق و معارف ببندد در قیامت کوردل محشور می شود. هم چنان که او در دنیا خداوند و آیات الهی را فراموش کرد، خداوند نیز در قیامت او را به فراموشی می سپرد. البته این بدان معنا نیست که واقعاً فراموش می شود و از ذکر الهی خارج می گردد بلکه مقصود این است که آثار رحمت و انعام الهی محروم می
1) یاد او مصباح یزدی
ماند و خداوند او را گرفتار کیفر و عذاب می کند. (1)
برای کسانی که از یاد خدا روی می گردانند دو مجازات در آیات فوق تعیین شده یکی معیشت ضنک در این جهان است که در نکته قبل به آن اشاره شد و دیگری نابینایی در جهان دیگر.
بارها گفته ایم عالم آخرت تجسم وسیع و گسترده ای از عالم دنیا است و همه حقایق این جهان در آن جا به صورت متناسبی مجسم می گردد، آن ها که چشم جانشان در این عالم از دیدن حقایق نابیناست در آن جا چشم جسمشان نیز نابینا خواهد بود لذا هنگامی که می گویند ما قبلا بینا بودیم چرا نابینا محشور شدیم؟ به آن ها گفته می شود این به خاطر آن است که آیات الهی را به دست فراموشی سپردید (و این حالت انعکاس آن حالت است). (2)
وَمَن يَعْشُ عَن ذِكْرِ الرَّحْمَنِ نُقَيضْ لَهُ شَيْطَانًا فَهُوَلَهُ قَرِينٌ (3) (و هر کسی از یاد خدای رحمان دل بگرداند بر او شیطانی می گماریم تا برای وی دمسازی باشد.)
کسی که از ذکر خدا غافل گشت آماده پذیرش تسلط شیطان و وسوسه های شیطانی می شود؛ زیرا هر چه انسان از یاد خدا فاصله بگیرد به مادیات و لذت های دنیوی نزدیک تر و به ظواهر مادی و تعلقات دنیوی دلباخته تر می گردد. وقتی هدف های مادی و تعلقات دنیوی برای کسی اصل قرار گرفت، او در پرتو وسوسه های شیطانی برای رسیدن به هدف های ناپاک خود از هیچ کاری روی گردان نیست و از هر فکر و اندیشه شیطانی استقبال می کند. با توجه به این حقیقت امام صادق علیه السلام می فرمایند: لاَ یَتَمَکَّنُ اَلشَّیْطَانُ بِالْوَسْوَسَهِ مِنَ اَلْعَبْدِ إِلاَّ وَ قَدْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکْرِ اَللَّهِ (4)
(شیطان با وسوسه بربنده تسلط نمی یابد. مگر آن که او از ذکر خداوند اعراض کرده باشد.)
شکی نیست که دل انسان در اثر انس گرفتن با امور مادی و تعلق به لذایذ دنیوی تیره می گردد همان گونه که آهن زنگ می زند دل نیز وقتی با بیگانگان مشغول شد زنگار می گیرد.
امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمایند. آن چه دل را صفا و جلا می دهد و زنگار را از آن می زداید و به آن نورانیت می بخشد یاد خدا است. قلب و دل انسان حقیقت و گوهری است ملکوتی که ذاتاً تمایل به عالم و ملکوت و ذات اقدس حق دارد و اگر بر خلاف ذات و فطرتش به غیر خداوند سپرده شود تیره می شود و گوش دلش کرمی گردد و قدرت شنوایی حقایق ناب الهی را از دست می دهد در این حال نیز با یاد خدا می توان دوباره آن را شنوا کرد. هم چنین چشم دل که لایق مشاهده انوارالهی است وقتی از عالم نورانیت به درآمد و در ظلمات و تاریکی جهل و گناه قرار گرفت، نورانیت و روشنایی خویش را از دست می دهد. در این جا نیز راه درمان این است که مجدداً با یاد خدا درخشندگی و بینایی را به آن باز گردانیم. (1)
د نگرانی ها و اضطراب ها تاریخ بشر آکنده از صحنه های غم انگیزی است که انسان برای تحصیل آرامش به هر چیز دست انداخته و در هر وادی گام سپرده و تن به انواع اعتیادها داده است. در این میان قرآن با جمله ای کوتاه اما پر،مغز مطمئن ترین و نزدیک ترین راه را نشان می دهد و می فرماید: بدانید که یاد خدا آرامش بخش دل ها است. (2)
بر اساس روایت شریف نبوی که می فرماید: كَمَا تَعِيشُونَ تَمُوتُونَ وَكَمَا تَمُوتُونَ تُبْعَثُونَ وَكَمَا تُبْعَثُونَ تَحْشَرُونَ زندگی اخروی انسان تابع نوع زندگی او در عالم دنیاست و برخی مفسرین مانند علامه طباطبایی معتقدند اساساً بهشت و جهنم از جان و روح انسان خلق می شوند بنابراین تمام خصوصیات روحی انسان که ناشی از نوع عقاید و رفتار اوست در عالم آخرت مطابق با آن عالم تجلی یافته و بروز و ظهور دارد. و می دانیم تنها کتابی که از این حقیقت پرده برداشته و به مقدار فهم ما از نوع این تجلیات سخن گفته است قرآن کریم است. (3)
منظور از فراموش شدن مجرمان در جهان دیگر این نیست که خداوند آن ها را فراموش می کند بلکه روشن است که منظور معامله فراموشی با آن ها کردن است، همان گونه که در تعبیرات روزمره خود داریم که اگر کسی به دیگری بی اعتنایی کرد
می گوید چرا ما را فراموش کردی؟ (1)
در این جا این سؤال پیش می آید که ظاهر بعضی از آیات قرآن آن است که همه مردم در قیامت «بینا» هستند و به آن ها گفته می شود نامه اعمالتان را بخوانید اقرأ كِتابَكَ... (اسراء، 14) یا این که گنهکاران آتش جهنم را با چشم خود می بینند و رای الْمُجْرِمُونَ النَّارَ... (كهف، 53) این تعبیرات با نابینا بودن گروهی چگونه سازگار است؟ بعضی از مفسران بزرگ گفته اند وضع آن جهان با این جهان متفاوت است چه بسا افرادی نسبت به مشاهده بعضی از امور بینا هستند و از مشاهده بعضی دیگر نابینا! و به نقل مرحوم طبرسی از بعضی از مفسران «أنهم اعمى عن جهات الخير لا يهتدى لشيء منها» (آن ها در برابر آن چه خیر و سعادت و نعمت است نابینا هستند و آن چه عذاب و شرو مایه حسرت و بدبختی است بینا می باشند) چرا که نظام آن جهان با نظام این جهان متفاوت است. (2)
و هر که قرآن بخواند و بدان عمل نکند خدا عز و جل در قیامت او را کور محشور کند و او گوید پروردگارا چرا مرا کور محشور کردی با این که بینا بودم خدا فرماید چنانی که آیات ما برایت آمدند و آن ها را فراموش کردی و چنین امروز فراموش شوی» و فرمان داده شود به سوی دوزخ.
معاوية بن عمار گوید: از امام صادق درباره مردی سؤال کردم که حج نکرده و دارای ثروت است.
فرمود: او از کسانی است که خدا درباره شان می فرماید: «وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أعمى﴾.
گفتم: سبحان الله! اعمی است؟ فرمود: خدا او را از راه حق نابینا کرده است.
این روایت مؤید قول کسانی است که می گویند کوری آن ها از جهات خیرو راه نیافتن بسوی آن هاست. (1)
از امام صادق علیه السلام پرسیدند منظور از آیه مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنکاً چیست؟ فرمود: اعراض از ولایت امیر مؤمنان علیه السلام است. (2)
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: کسی که قرآن بخواند و عمل نکند، خدا او را کور محشور می کند. آن بنده می گوید چرا مرا کور محشور کردی؟ خطاب می رسد او را به دوزخ ببرید. (3)
جمعی از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله در منزل ابوایوب انصاری بودند معاذ بن جبل که در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بود از حضرت معنای آیه يَوْمَ يُنْفَخُ فِى الصُّورِ فَتَاءْتُونَ اَفْواجا را سؤال کرد.
حضرت فرمود ای معاذ از مطلب بزرگی پرسش نمودی، آن گاه اشک از دیدگان پیامبر جاری شد و فرمود: ده گروه از امت من در ده صفت گوناگون وارد صحرای محشر می شوند که از سایر مسلمانان جدا هستند بعضی به صورت میمون، برخی به صورت خوک، بعضی پاها بالا و صورتشان پایین به سوی محشر کشیده می شوند، برخی کورو لال، بعضی زبانشان را می جوند در حالی که عفونت از دهانشان سرازیر است و اهل محشر از کثافت دهان آنان ناراحت می شوند، برخی دست و پابریده، بعضی برشاخه های آتش آویخته، برخی بدبوتر از مردار گندیده و بعضی در پوشش آتشین وارد محشر می شوند و آن ها عبارتند از:
سخن چین به صورت میمون.
حرامخواران، به صورت خوک
ربا خواران واژگون (پاها به طرف بالا و سرها به طرف زمین).
ستمگران، کور.
خود پسندها، کرو لال.
عالم بی عمل و قاضی ناحق در حال جویدن زبان خود.
آزار دهندگان همسایه، دست و پا بریده.
خبرگزاران سلطان ظالم، آویخته به شاخه های آتش.
شهوت پرستان و عیاشان و آنان که حقوق الهی را پرداخت نمی کنند، بدبوتراز مردار گندیده.
متکبران و مغروران، در پوششی از آتش در روز قیامت محشور خواهند شد. (1)
1- دوری از یاد خدا مایه اضطراب حیرت و حسرت است، هر چند تمکّن مالی بالا باشد.
2- زندگی آرام و شیرین، فقط در پرتو یاد و ذکر خداست.
3- معنویت در زندگی مادی نیز نقش مهمی دارد.
4- کسی که در دنیا چشم جانش را بر روی حقایق بست، در قیامت کور محشور خواهد شد.
5- بی ایمان، هم در دنیا زندگی مشقت باردارد و هم در آخرت از نعمت دیدن محروم است. (2)
قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذَلِكَ أَزْكَى هُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرُ بِمَا يَصْنَعُونَ * وَ قُل لِلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَرِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى جُيُوبِهِنَّ وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ ءَابَائِهِنَّ أَوْ ءَابَاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنَائِهِنَّ أَوْ أَبْنَاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي أَخَوَاتِهِنَّ أَوْ نِسَائِهِنَّ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُنَّ أَوِ التَّابِعِينَ غَير أَوْلِي الْإِرْبَةِ مِنَ الرَّجَالِ أَوِ الطِفْلَ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلَى عَوْرَاتِ النِّسَاءِ وَلَا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ مَا يُخْفِينَ مِن زِينَتِهِنَّ وَتُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعًا أَيُّهَ الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ [سوره نور، آیه 31-30]
«به مؤمنان بگو چشم های خود را (از نگاه به نامحرمان) فروگیرند، و عفاف خود را حفظ کنند؛ این برای آنان پاکیزه تر است؛ خداوند از آن چه انجام می دهید آگاه است و به آنان با ایمان بگو چشم های خود را (از نگاه هوس آلود) فرو گیرند و دامان خویش را حفظ کنند و زینت خود را- جز آن مقدار که نمایان است- آشکار ننمایند و (اطراف) روسری های خود را بر سینه خود افکنند (تا گردن و سینه با آن پوشانده شود و زینت خود را آشکار نسازند) مگر برای شوهرانشان، یا پدرانشان، یا پدر شوهرانشان، یا پسرانشان، یا پسران همسرانشان یا برادرانشان یا پسران برادرانشان یا پسران خواهرانشان، یا زنان هم کیششان یا بردگانشان کنیزانشان یا افراد سفیه که تمایلی به زن ندارند یا کودکانی که از امور جنسی مربوط به زنان آگاه نیستند؛ و هنگام راه رفتن پاهای خود را به زمین نزنند تا زینت پنهانیشان دانسته شود و صدای خلخال که برپا دارند به گوش رسد. و همگی بسوی خدا بازگردیدای مؤمنان تا رستگار شوید!»
در کتاب کافی در شان نزول نخستین آیه از آیات فوق از امام باقر چنین نقل شده است که جوانی از انصار در مسیر خود با زنی روبرو شد در آن روززنان مقنعه خود را در پشت گوش ها قرار می دادند و طبعا گردن و مقداری از سینه آن ها نمایان می شد چهره آن زن نظر آن جوان را به خود جلب کرد و چشم خود را به او دوخت هنگامی که زن گذشت جوان هم چنان با چشمان خود او را بدرقه می کرد در حالی که راه خود را ادامه می داد تا این که وارد کوچه تنگی شد و بازهم چنان به پشت سرخود نگاه می کرد ناگهان صورتش به دیوار خورد و تیزی استخوان یا قطعه شیشه ای که در دیوار بود صورتش را شکافت هنگامی که زن گذشت جوان به خود آمد و دید خون از صورتش جاری است و به لباس و سینه اش ریخته سخت ناراحت شد با خود گفت به خدا سوگند من خدمت پیامبر می روم و این ماجرا را بازگو می کنم هنگامی که چشم رسول خدا صلی الله علیه و آله به او افتاد فرمود چه شده است؟ و جوان ماجرا را نقل کرد در این هنگام جبرئیل، پیک وحی خدا نازل شد و آیه فوق را آورد قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ...
توضیح این که: عرب ها در آن زمان روسری و مقنعه ای می پوشیدند که دنباله آن را روی شانه ها و پشت سر می انداختند به طوری که مقنعه پشت گوش آن ها قرار می گرفت و تنها سر و پشت گردن را می پوشاند، ولی قسمت زیر گلو و کمی از سینه که بالای گریبان قرار داشت نمایان بود اسلام آمد و این وضع را اصلاح کرد و دستور داد دنباله مقنعه را از پشت گوش یا پشت سر جلو بیاورند و به روی گریبان و سینه بیندازند و نتیجه آن این بود که تنها گردی صورت باقی می ماند و بقیه پوشانده می شد. (1)
يغضوا از ماده «غض» (بر وزن خز) در اصل به معنی کم کردن و نقصان است و در بسیاری از موارد در کوتاه کردن صدا یا کم کردن نگاه گفته می شود، بنابراین آیه نمی گوید مؤمنان باید چشمهاشان را فرو بندند بلکه می گوید باید نگاه خود را کم
1) وسائل الشیعه، ج 14، ص 139؛ تفسير نور الثقلين والمیزان و روح المعانی (با تفاوت مختصری) ذیل آیه مورد بحث.
و کوتاه کنند و این تعبیر لطیفی است به این منظور که اگر انسان به راستی هنگامی که با زن نامحرمی روبرو می شود بخواهد چشم خود را به کلی ببندد ادامه راه رفتن و مانند آن برای او ممکن نیست اما اگر نگاه را از صورت و اندام او برگیرد و چشم خود را پائین اندازد گویی از نگاه خویش کاسته است و آن صحنه ای را که ممنوع است از منطقه دید خود به کلی حذف کرده.
کلمه «ابداء» به معنای اظهار است و مراد از زینت زنان»، مواضع زینت است، زیرا اظهار خود زینت از قبیل گوشواره و دست بند حرام نیست، پس مراد از اظهار زینت اظهار محل آن ها است. (1)
«خمر» جمع «خمار» (بر وزن حجاب) در اصل به معنی پوشش است ولی معمولا به چیزی گفته می شود که زنان با آن سر خود را می پوشانند (روسری). (2)
«جيوب» جمع «جيب» (بر وزن غیب) به معنی یقه پیراهن است که از آن تعبیر به گریبان می شود و گاه به قسمت بالای سینه به تناسب مجاورت با آن نیز اطلاق می گردد. (3)
«فرج» در اصل به معنی «شکاف» و فاصله میان دو چیز است ولی در این گونه موارد کنایه از عورت می باشد و ما برای حفظ معنی کنایی آن در فارسی کلمه «دامان» را به جای آن می گذاریم. منظور از «حفظ فرج» به طوری که در روایات وارد شده است پوشانیدن آن از نگاه کردن دیگران است. (4)
از این جمله استفاده می شود که زنان قبل از نزول آیه، دامنه روسری خود را به شانه ها یا پشت سر می افکندند به طوری که گردن و کمی از سینه آن ها نمایان می شد، قرآن دستور می دهد روسری خود را برگریبان خود بیفکنند تا هم گردن و هم آن
قسمت از سینه که بیرون است مستور گردد. (از شان نزول آیه که قبلا آوردیم نیز این معنی به خوبی استفاده می شود.) (1)
کلمه «بعولة» به معنای شوهران است و طوایف هفتگانه ای که قرآن از آن ها نام برده محرم های نسبی و سببی هستند و اجداد شوهران حکمشان حکم پدران ایشان و نوه های شوهران حکمشان حکم فرزندان ایشان است. (2)
حدود آزادی جنسی (3)
قرآن، آزادی های جنسی بی قید و شرط را که خواست شهوت پرستان است، انحراف عظیم از مسیر خوشبختی و تکامل و گرفتار شدن در بی راهه و پرتگاه می شمارد: ... و يُرِيدُ الَّذِينَ يَتَّبِعونَ الشَّهوتِ أن تميلوا ميلًا عَظِيماً (4)و خدای سبحان، براساس علم و حکمت خویش حدود آزادی جنسی را که صلاح دنیا و آخرت انسان ها در آن است، به شرح ذیل بیان فرموده است:
الف) حفظ نگاه: قُل لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِن أَبصارِهِم... * وقُل لِلمُؤمِنتِ يَعْضُضْنَ مِن أبصارهن....
ب) حفظ حریم عفاف: ... وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ.
ج) عدم برقراری روابط جنسی نامشروع (زنا): قُل تَعَالُوا أَتلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُم عَليكُم... ولا تقربوا الفَوحِشَ مَا ظَهَرَمِنها وما بَطَن، (5)وَلَا تَقْرَبُوا الزِّنَى إِنَّهُ كَانَ فاحِشَةً وَسَاءَ سَبِيلا. (6)
د) عدم ارتباط جنسی با محارم (7)هم چنین عدم جواز اجبار کنیزان پاکدامن به فحشا و روابط جنسی نامشروع: و لَا تُكرِهُوا فَتَيَاتِكُم عَلَى البِغَاءِ إِن أَردنَ تَحَصُّناً.... (8)
ه-) عدم برقراری روابط جنسی با هم جنس (لواط). در قرآن، هم جنس بازی، ممنوع و عملی بی پایه و اساس و بی سابقه در بین انسان ها و نشانه جهل، اسراف، انحراف عدم رشد روی آوردن به منکرو بی تقوایی و فساد معرفی شده است: و لُوطاً إذ قالَ لِقَوْمِهِ أَتَأْتُونَ الفاحِشَةَ و أنتُم تُبصِرونَ * أَئِنَّكُم لَتَأْتُونَ الرِّجَالَ شَهِوَةً مِن دُونِ النِّسَاءِ بَل أَنتُم قَومُ تَجْهَلُونَ (1)
زینت بر دو قسم است: آشکار و پنهان زینت آشکار لازم نیست پوشیده شود و می توان به آن نظر افکند درباره زینت آشکار و پنهان سه قول است:
1- زینت آشکار لباس و زینت پنهان خلخال و گوشواره و دستبند است.
2- زینت آشکار سرمه و انگشتری و خضاب کف است.
3- زینت آشکار صورت و کف دست هاست. در تفسیر علی بن ابراهیم می گوید: کف دست ها و انگشتان است.
زنان زینت های باطن خود را تنها در برابر شوهران آشکار می کنند و پیش آن ها لازم نیست روسری داشته باشند. منظور این است که زمینه را برای تحریکات شهوی آن ها فراهم سازند.
وَلا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ مَا يُخْفِينَ مِنْ زِينَتِهِنَّ: قبلا زن ها پاها را به زمین می زدند تا صدای خلخال آن ها شنیده شود قرآن کریم آن ها را از این کار نهی کرد. برخی گویند مقصود این است که پاها را در موقع راه رفتن طوری حرکت ندهند که خلخال آن ها آشکار گردد یا صدای خلخال آن ها شنیده شود. (2)
قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ ( نور، 30) ای رسول ما به مردان مؤمن بگو تا چشم ها را از نگاه ناروا بپوشند. قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ (نور؛ 31) ای رسول به زنان مؤمن بگو تا چشم ها را از نگاه ناروا بپوشند.
نوع دیگر حجاب و پوشش قرآنی حجاب گفتاری زنان در مقابل نامحرم است:
فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ (احزاب؛ 32) پس زنهار نازک و نرم با مردان سخن نگویید؛ مبادا آن که دلش بیمار (هوا و هوس) است به طمع افتد.
نوع دیگر حجاب و پوشش قرآنی حجاب رفتاری زنان در مقابل نامحرم است. به زنان دستور داده شده است به گونه ای راه نروند که با نشان دادن زینت های خود باعث جلب توجه نامحرم شوند.
وَلا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ مَا يُخْفِينَ مِنْ زِينَتِهِنَّ (نور؛31) و آن طورپای به زمین نزنند که خلخال و زیور پنهان پاهایشان معلوم شود. از مجموع مباحث طرح شده به روشنی استفاده می شود که مراد از حجاب اسلامی، پوشش و حریم قایل شدن در معاشرت زنان با مردان نامحرم در انحای مختلف رفتار مثل نحوه ی پوشش نگاه حرف زدن و راه رفتن است. بنابراین حجاب و پوشش زن نیز به منزله ی یک حاجب و مانع در مقابل افراد نامحرم است که قصد نفوذ و تصرف در حریم ناموس دیگران را دارند همین مفهوم منع و امتناع در ریشه ی لغوی عفت نیز وجود دارد.
آیا حجاب مانع همه بزهکاری های اجتماعی است؟
بین پوشش ظاهری و عفت باطنی رابطه ی علامت و صاحب علامت نیز هست؛ به این معنا که مقدار حجاب ظاهری نشانه ای از مرحله ی خاصی از عفت باطنی صاحب حجاب است. البته این مطلب به این معنا نیست که هر زنی که حجاب و پوشش ظاهری داشت، لزوماً از همه ی مراتب عفت و پاکدامنی نیز برخوردار است. با توجه به همین نکته پاسخ این اشکال و شبهه ی افرادی که برای ناکارآمد جلوه دادن حجاب و پوشش ظاهری، تخلفات بعضی از زنان با حجاب را بهانه قرار می دهند آشکار می گردد؛ زیرا مشکل این عده از زنان، ضعف در حجاب باطنی و فقدان ایمان و اعتقاد قوی به آثار مثبت حجاب و پوشش ظاهری است و قبلاً گذشت که حجاب اسلامی ابعادی گسترده دارد و یکی از مهم ترین و اساسی ترین ابعاد آن حجاب درونی و باطنی و ذهنی است که فرد را در مواجهه با گناه و فساد، از عقاید و ایمان راسخ درونی برخوردار می کند؛ و اساسا این حجاب ذهنی و عقیدتی، به منزله ی سنگ بنای دیگر حجاب ها از جمله حجاب و پوشش ظاهری است؛ زیرا افکار و عقاید انسان، شکل دهندهی رفتارهای اوست.
البته، همان گونه که حجاب و پوشش ظاهری، لزوماً به معنای برخورداری از همه ی مراتب عفاف نیست عفاف بدون رعایت پوشش ظاهری نیز قابل تصور
نیست. نمی توان زن یا مردی را که عریان یا نیمه عریان در انظار عمومی ظاهر می شود عفیف دانست؛ زیرا گفتیم که پوشش ظاهری یکی از علامت ها و نشانه های عفاف است و بین مقدار عفاف و حجاب، رابطه ی تأثیر و تأثر متقابل وجود دارد. بعضی نیز رابطه ی عفاف و حجاب را از نوع رابطه ی ریشه و میوه دانسته اند؛ با این تعبیر که حجاب میوه ی عفاف و عفاف، ریشه ی حجاب است. برخی افراد ممکن است حجاب ظاهری داشته باشند ولی عفاف و طهارت باطنی را در خویش ایجاد نکرده باشند. این حجاب تنها پوسته و ظاهری است. از سوی دیگر، افرادی ادعای عفاف کرده و با تعابیری، مثل من قلب پاک دارم، خدا با قلب ها کار دارد»، خود را سرگرم می کنند؛ چنین انسان هایی باید در قاموس اندیشه ی خود این نکته ی اساسی را بنگارند که درون،پاک بیرونی پاک می پروراند و هرگز قلب پاک، موجب بارور شدن میوه ی ناپاک بی حجابی نخواهد شد. (1)
فلسفه حجاب دشمنی اسلام با التذاذ و خوشی و طرفداری از رهبانیت و ریاضت نیست، کما این که مربوط به بخل و امساک و خودپرستی و مالکیت مرد نیست؛ بلکه مربوط به صیانت فرد و اجتماع از مفاسد بوده و عدم رعایت آن منجربه بهم ریختن وضع خانوادهها از یک طرف و وقوع جرمها و جنایت های اجتماعی از طرف دیگر می گردد.
اسلام طرفدار رهبانیت و منع غرایز نیست هیچ زن یا مردی را از ازدواج منع نمی کند و مرد راهب و زن تارک دنیا نمی شناسد، لذا ازدواج را برای همه سنت کرده است ولی طرفدار تنظیم و آرام نگهداشتن غرایز از قبیل غریزه ی جنسی و برتری طلبی و خشم یعنی غرایز هیجان بردار و دیوانه کننده می باشد.
در حقیقت آن چه باعث حرص شهوانی و مایه طمع و تجاوز جنسی می شود رفتارهای هوس مآبانه و پوشش های غیر عفیفانه زن است نه ممنوعیت های منطقی و محدودیت های مصونیت آفرین مثل حجاب و وجود حریم میان زن و مرد.
در نتیجه باید گفت زنان و بانوان عفیف و با حجاب از چنان نیروی بازدارنده ای برخوردارند که تجاوز پیشگان و چشم چرانان را از حریم منزلت والای خویش می رانند و آنان را از چشم طمع و خواسته های شیطانی باز می دارند. اما زنان بی
1) برگرفته از چند مقاله درباره حجاب.
حجاب و بدحجاب با نمایش جاذبه های فریبنده و شهوت انگیز، افراد هرزه و شهوت طلب را به سمت خود کشانده و از این طریق عامل فساد و تباهی های غیر قابل کنترل می شوند. امید است زنان جامعه ی،امروز با حفظ حریم و حجاب فاطمی جامعه را به سوی جامعه ی مهدوی سوق دهند.
حقیقت امر این است که در مسأله ی پوشش سخن در این نیست که آیا زن خوب است پوشیده در اجتماع ظاهر شود یا غیر پوشیده؟ حجاب در اسلام از یک مسأله ی کلّی ترو اساسی ترریشه می گیرد و آن این است که اسلام می خواهد انواع التذاذهای جنسی چه بصری و لمسی و... به محیط خانوادگی و در کادر ازدواج قانونی اختصاص یابد و اجتماع منحصراً برای کار و فعالیت باشد.
در حقیقت فلسفه ی پوشش اسلامی چند چیز است. بعضی از آن ها جنبه ی روانی دارد، بعضی جنبه ی خانه و خانوادگی بعضی جنبه ی اجتماعی و بعضی مربوط است به بالا بردن احترام زن و جلوگیری از ابتذال او. (1)
برهنگی زنان که طبعا پیامدهایی همچون آرایش و عشوه گری و امثال آن همراه دارد مردان مخصوصا جوانان را در یک حال تحریک دائم قرار می دهد تحریکی که سبب کوبیدن اعصاب آن ها و ایجاد هیجان های بیمارگونه عصبی و گاه سرچشمه امراض روانی می گردد، مگر اعصاب انسان چقدر می تواند بار هیجان را برخود حمل کند؟ مگر همه پزشکان روانی نمی گویند هیجان مستمر عامل بیماری است؟
اسلام می خواهد مردان و زنان مسلمان روحی آرام و اعصابی سالم و چشم و گوشی پاک داشته باشند و این یکی از فلسفه های حجاب است.
آمارهای قطعی و مستند نشان می دهد که با افزایش برهنگی در جهان طلاق و از هم گسیختگی زندگی زناشویی در دنیا به طور مداوم بالا رفته است، چرا که «هر چه دیده بیند دل کند یاد و به این ترتیب هر روز دل به دلبری می بندد و با دیگری وداع می گوید.
در محیطی که حجاب است (و شرائط دیگر اسلامی رعایت می شود) دو همسر تعلق به یکدیگر دارند و احساساتشان و عشق و عواطفشان مخصوص یکدیگر است.
ولی در «بازار آزاد برهنگی» که عملا زنان به صورت کالای مشترکی (لا اقل در مرحله غیر آمیزش جنسی) در آمده اند دیگر قداست پیمان زناشویی مفهومی
1) سمیه فیض آبادی، بخش احکام اسلامی تبیان
نمی تواند داشته باشد و خانواده ها همچون تار عنکبوت به سرعت متلاشی می شوند و کودکان بی سرپرست می مانند.
گسترش دامنه فحشاء و افزایش فرزندان نامشروع از دردناک ترین پیامدهای بی حجابی است که فکر می کنیم نیازی به ارقام و آمار ندارد و دلائل آن مخصوصا در جوامع غربی کاملا نمایان است آن قدر عیان است که حاجتی به بیان ندارد.
نمی گوئیم عامل اصلی فحشاء و فرزندان نامشروع منحصرا بی حجابی است نمی گوئیم استعمار ننگین و مسائل سیاسی مخرب در آن مؤثر نیست، بلکه می گوئیم یکی از عوامل مؤثر آن مسئله برهنگی و بی حجابی محسوب می شود.
گسترش فحشاء حتی برای آن ها که هیچ اهمیتی برای مذهب و برنامه های اخلاقی قائل نیستند فاجعه آفرین است بنابراین هر چیز که دامنه فساد جنسی را در جوامع انسانی گسترده تر سازد تهدیدی برای امنیت جامعه ها محسوب می شود و پی آمدهای آن هرگونه حساب کنیم به زیان آن جامعه است.
مطالعات دانشمندان تربیتی نیز نشان داده مدارسی که در آن دختر و پسر با هم درس می خوانند و مراکزی که مرد و زن در آن کار می کنند و بی بند و باری در آمیزش آن ها حکمفرما است، کم کاری، عقب افتادگی و عدم مسئولیت به خوبی مشاهده شده است.
مسئله «ابتذال زن» و «سقوط شخصیت او» در این میان نیز حائز اهمیت فراوان است که نیازی به ارقام و آمار ندارد در اثر بی توجهی به کرامت زن او مبدل به وسیله ای خواهد شد برای اشباع هوس های سرکش یک مشت آلوده فریبکار و انسان نماهای دیو صفت در چنین جامعه ای چگونه یک زن می تواند با ویژگی های اخلاقیش، علم و آگاهی و دانایی اش جلوه کند و حائز مقام والایی گردد؟! (1)
برخی نسبت به حکم حجاب در اسلام شبهاتی طرح کرده اند که پاره ای از آن ها را می کاویم:
مهمترین چیزی که همه آنان در آن متفق اند و به عنوان یک ایراد اساسی بر مسئله حجاب ذکر می کنند این است که زنان نیمی از جامعه را تشکیل می دهند
1) تفسیر نمونه، ج14، ص 442.449، به صورت خلاصه
اما حجاب سبب انزوای این جمعیت عظیم می گردد و طبعا آن ها را از نظر فکری و فرهنگی به عقب می راند مخصوصاً در دوران شکوفایی اقتصاد که احتیاج زیادی به نیروی فعال انسانی است از نیروی زنان در حرکت اقتصادی هیچ گونه بهره گیری نخواهد شد و جای آن ها در مراکز فرهنگی و اجتماعی نیز خالی است به این ترتیب آن ها به صورت یک موجود مصرف کننده و سربار اجتماع در می آیند.
پاسخ: اولا مظاهر زندگی اجتماعی زنان عفیف، خلاف این را اثبات می کند و ثانیا کسانی که رسالت عظیم زن در امر تعلیم و تربیت را کار مثبت محسوب نمی کنند از نقش خانواده و تربیت در ساختن یک اجتماع سالم و آباد و پر حرکت بی خبرند، آن ها گمان می کنند راه این است که زن و مرد ما همانند زنان و مردان غربی اول صبح خانه را به قصد ادارات و کارخانه ها و مانند آن ترک کنند و بچه های خود را به شیر خوارگاه ها بسپارند و یا در اطاق بگذارند و در را بر روی آن ها ببندند و طعم تلخ زندان را از همان زمان که غنچه ناشکفته ای هستند به آن ها بچشانند. غافل از این که با این عمل شخصیت آن ها را در هم می کوبند و کودکانی بی روح و فاقد عواطف انسانی بار می آورند که آینده جامعه را به خطر خواهند انداخت.
ایراد دیگری که آن ها دارند این است که حجاب یک لباس دست و پاگیر است و با فعالیت های اجتماعی مخصوصا در عصر ماشین های مدرن سازگار نیست، یک زن حجاب دار خودش را حفظ کند یا چادرش را و یا کودک و یا برنامه اش را؟! ولی این ایراد کنندگان از یک نکته غافلند و آن این که حجاب همیشه به معنی چادر نیست، بلکه به معنی پوشش زن است، حال آن جا که با چادر امکان پذیر است چه بهتر و آن جا که نشد به پوشش قناعت می شود.
ایراد دیگر این که آن ها می گویند حجاب از این نظر که میان زنان و مردان فاصله می افکند طبع حریص مردان را آزمندتر می کند و به جای این که خاموش کننده باشد آتش حرص آن ها را شعله ورتر می سازد که «الانسان حريص على ما منع».
وضعیت طمع و ولع بی حد جنسی در مغرب زمین پاسخ روشنی به این مدعاست سرزمینی که با برهنگی زنان خو گرفته هرگز نتوانسته راهی برای جلوگیری از صعود سرسام آور تجاوزات جنسی ارائه کند و چون خوانندگان فهیم با آمارهای جهانی در این جهت آشنایی دارند نیازی به ارائه آمار نیست! (1)
1) همان.
از آیه یاد شده حدود و مستثنیات حجاب زنان نیز فهمیده می شود از جمله:
الف) استثناء «زینت ظاهر» در آیه فوق خواه به معنی محل زینت باشد یا خود زینت دلیل روشنی است براین که پوشاندن صورت و کفین لازم نیست.
ب) دستوری که آیه فوق در مورد انداختن گوشه مقنعه به روی گریبان می دهد که مفهومش پوشانیدن تمام سر و گردن و سینه است و سخنی از پوشانیدن صورت در آن نیست قرینه دیگری به این مدعا است.
شواهد تاریخی نیز نشان می دهد که نقاب زدن بر صورت در صدر اسلام جنبه عمومی نداشت (شرح بیشتر در زمینه بحث فقهی و روایی این مسئله در مباحث نکاح در فقه آمده است.) ولی باز تاکید و تکرار می کنیم که این حکم در صورتی است که سبب سوء استفاده و انحراف نگردد.
ذکر این نکته نیز لازم است که استثناء وجه و کفین از حکم حجاب مفهومش این نیست که جائز است دیگران عمدا نگاه کنند بلکه در واقع این یک نوع تسهیل برای زنان در امر زندگی است. (1)
رسول الله صلی الله علیه و آله: صِنْفانِ مِن أهلِ النّارِ لَم أرَهُما : قَومٌ مَعهُم سِیاطٌ کأذنابِ البَقَرِ یَضْرِبونَ بها النّاسَ ، و نِساءٌ کاسِیاتٌ عارِیاتٌ ، مُمِیلاتٌ مائلاتٌ ، رؤوسُهُنَّ کأسْنِمَهِ البُخْتِ المائلَهِ، لا یَدْخُلْنَ الجَنّهَ و لا یَجِدْنَ رِیحَها، و إنّ رِیحَها لَیوجَدُ مِن مَسیرَهِ کذا و کذا. (2)
پیامبر خدا دو گروه از دوزخیان را [هنوز] من ندیده ام: گروهی که تازیانه هایی مانند دم گاو در دست دارند و مردم را با آن می زنند؛ و [گروه دیگر] زنانی که پوشش [ تن نما] دارند و برهنه اند کج راهه می روند و دیگران را نیز به کجروی تشویق می کنند سرهایشان همچون کوهان شتر خراسانی فروهشته است. اینان به بهشت نمی روند و بوی بهشت را که از فاصله ای چنین و چنان (بسیار زیاد) به مشام می رسد، استشمام نمی کنند. (3)
1) همان.
2) صحیح مسلم، ج 6، ص 168.
3) در متن حدیث تعبیرهای «مائلات» و « ممیلات» ذکر شده است. لسان العرب درباره این تعبیرات می نویسد: مائلات یعنی زنانی که با کرشمه راه می روند و دل مردان را می ربایند یا روسری و مقنعه خود را کج و تا نیمه برسرمی نهند؛ یا با آرایش و زیور بیرون می آیند و خود را به نمایش می گذارند؛ ممیلات: زنانی که به دیگر زنان یاد می دهند مانند آن ها رفتار کنند دربی حجابی یا با تبختر و کرشمه راه می روند. به قولی مائلات یعنی زنانی که مانند بد کاره،ها موهای خود را شانه و آرایش می کنند؛ و ممیلات زنانی هستند که دیگران را به این گونه آرایش می کنند (زنان آرایشگر).م.
1- ترکیه کشوری است که براساس سیستم لائیک (منهای مذهب) اداره می شود، از این رو از مظاهر مذهب جلوگیری می نماید.
یکی از دختران شجاع مسلمان (19 ساله) به نام ((نورجان کوجامان)) دانشجو بود و در شهر آنکارا، با حجاب اسلامی به دانشگاه می رفت و در آن جا از رئیس جمهور وقت ترکیه ((کنهان اوژن )) به خاطر حکومت لامذهبی انتقاد می کرد، او را دستگیر کردند و به یک سال زندان محکوم نمودند.
او در دادگاه فرمایشی آنکارا پس از شنیدن محکومیتش به یک سال زندان، فریاد زد: (امام خمینی رهبر دنیای اسلام است و من از طرفداران او هستم!)) این دختر شیردل، آن چنان در آن کشور ضدّ خدا، پایبند به احکام اسلام بود، که حجاب خود را کاملا رعایت می کرد و با قرآن مأنوس بود و در هر فرصتی آیات قرآن را تلاوت می نمود و با صراحت می گفت من امام خمینی را به عنوان رهبر اسلامی می شناسم و از او پیروی می کنم. (2)
2- حجة الاسلام والمسلمین حاج شیخ غلامرضا فیروزیان فرمودند:
تابستان سال 1323 درونک مستوفی منبر می رفتم. امام جماعت آن جا سید
بزرگواری بود که الآن با گذشت 55 سال نامش را فراموش کرده ام.
بین گفتگوهایی که با هم داشتیم تعریف کرد:
که یک روز صدای در منزل بلند شد وقتی آمدم در را باز کردم، خانمی نیمه برهنه و بی حجاب و آرایش کرده و دست و سینه باز را مقابل خود دیدم، خواستم درب را ببندم و به او بی اعتنایی کنم. فکر کردم همین که در خانه یک روحانی با این قیافه آمده شاید معایب بی حجابی را نمی داند و شاید بتوانم نصیحتش کنم.
سرم را پایین انداخته و گفتم بفرمایید داخل اطاق شده نشست و مسئله ای در مورد ارث از من سؤال کرد. من گفتم خانم من هم از شما می خواهم مسئله ای بپرسم اگر جواب دادید من هم جواب می دهم گفت: شما از من ؟ گفتم بله. گفت بفرمائید؟ گفتم: شخصی در محلی مشغول غذا خوردن است غذا هم بسیار مطبوع و خوشبو است، گرسنه ای از کنار او می گذرد پایش از حرکت می ایستد جلوی او می نشیند شاید تعارفش کند ولی او اعتنا نمی کند.
شخص گرسنه تقاضای یک لقمه می کند او می گوید: غذا متعلق به من است و نمی دهم هر چه التماس می کند او به خوردن ادامه می دهد خانم این! چگونه آدمی است؟
گفت: آن شخص بی رحم از شمر بدتر است.
گفتم: گرسنه دو جور است، یکی گرسنه شکم و یکی گرسنه شهوت.
جوان غربی و گرسنه شهوت خانم نیمه برهنه و زیبایی را می بیند که همه نوع عطرها و آرایش های را مطبوع دارد جوان هر چه با او راه می رود که شاید خانم توجهی به او بکند و مقداری روی خوش به او نشان بدهد، او اعتنا نمی کند.
جوان اظهار علاقه می کند زن محل نمی گذارد جوان خواهش می کند، زن می گوید من نجیبم و حاضر نیستم با تو صحبت کنم.
جوان التماس می کند، زن توجه نمی کند. این خانم چگونه آدمی است؟
خانم فکری کرد و از جا حرکت کرد و از خانه بیرون رفت.
فردا درب منزل صدا کرد رفتم در را باز کردم دیدم سرهنگی دم در ایستاده و اجازه ورود می خواهد وقتی وارد اطاق شد و نشست گفت: من شوهر همان خانم دیروزی هستم وقتی که با او ازدواج کردم چون خانوادهای مذهبی بودیم از او خواستم با حجاب باشد، گفت: بعد از ازدواج ولی زیر بار نرفت ولی دیروز آمد و از من چادر و پوشش اسلامی خواست، نمی دانم شما دیروز به او چه گفتید؟ ماجرا را به او گفتم. او با خود عبایی آورده بود به من داد و تشکر کرد و رفت. (1)
1) همان.
1- در لزوم عفت و پاکدامنی و ترک نگاه حرام بین زن و مرد فرقی نیست.
2- جلوه گری زنان در جامعه ممنوع است.
3- ظاهر بودن قسمت هایی از بدن که به طور طبیعی پیداست، (صورت، دست یا پا) مانعی ندارد.
4- در این آیه، در میان انواع پوشش ها نام مقنعه و روسری آمده و این دلیل بر اهمیت پوشش سر و گردن و سینه است.
5- در وضع قانون باید به ضرورت ها واقعیت ها و نیازها توجه شود. (اگر پوشاندن صورت و دست ها تا مچ واجب می شد برای عموم زنان مشکل بود).
6- اسلام به نیازهای غریزی انسان پاسخ مثبت می دهد.
7- پوشیدن هرگونه کفش و لباسی که هنگام راه رفتن سبب آشکار شدن زیورو زیبایی های زن شود، جایز نیست.
8- حجاب و پوشش زن به خاطر تمایلات جنسی مردان است. لذا در برابر مردانی که میل به همسر ندارند پوشش لازم نیست.
9- هرکاری که زینت زن را آشکار کند یا دیگران را از آن آگاه سازد ممنوع است.
10- با حفظ حجاب حضور زن در جامعه مانعی ندارد همان گونه که شرکت زن در نماز جماعت بلامانع است. (1)
1) تفسیر نور، ج 6، ص 175.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلَاةِ إِنَّ اللهَ مَعَ الصَّابِرِينَ [سوره بقره، آیه 153]
ای افرادی که ایمان آورده اید! از صبر و استقامت و نماز کمک بگیرید (زیرا) خداوند با صابران است.
کلمه استعانت بمعنای طلب کمک است و این در وقتی صورت می گیرد که نیروی انسان به تنهایی نمی تواند مهم و یا حادثه ای را که پیش آمده بر وفق مصلحت خود بر طرف سازد و این که فرموده از صبر و نماز برای مهمات و حوادث خود کمک بگیرید، برای این است که در حقیقت یاوری بجز خدای سبحان نیست، در مهمات یاورانسان مقاومت و خویشتن داری آدمی است، به این که استقامت به خرج داده، ارتباط خود را با خدا وصل نموده، از صمیم دل متوجه او شود و به سوی او روی آورد و این همان صبر و نماز است و این دو بهترین وسیله برای پیروزی است، چون صبر هر بلا و یا حادثه عظیمی را کوچک و ناچیز می کند و نماز که اقبال به خدا والتجاء به اواست روح ایمان را زنده می سازد و به آدمی می فهماند که به جایی تکیه دارد که انهدام پذیر نیست و به سببی دست زده که پاره شدنی نیست. (1)
راغب در مفردات گفته: کلمه «صبر» به معنای امساک و خودداری در تنگنا است. وقتی کسی می گوید: «صبرت الدابة» معنایش این است که من فلان حیوان را در جایی بدون علف حبس کردم و نیز وقتی کسی می گوید: «صبرت فلانا» معنایش این است که بلائی بر سرش آوردم که بعدا می فهمد، بلائی که از آن خلاصی نخواهد یافت. کلمه «صبر» به طور کلی به معنای حبس و نگهداری نفس است در برابر عمل به مقرراتی که عقل و شرع معتبر می شمارند و یا ترک چیزهایی که عقل و شرع اقتضاء می کنند که نفوس را از ارتکاب آن حبس کرد. (2). (3)
(صلاة) درباره آن همین قدر می گوییم: که نماز از بزرگترین عبادت هایی است
که قرآن بر آن تاکید بسیار دارد، حتی درباره اش فرموده: إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشاءِ وَالْمُنْكَرِ، نماز انسان را از فحشاء و منکر باز می دارد. (1)و در قرآن کریم درباره هر امری سفارش می کند در صدر آن نماز را به یاد می آورد. (2)
صبر از بزرگترین ملکات و احوالی است که قرآن آن را ستوده و مکرر امر بدان نموده است، تا بجایی که قریب به هفتاد مورد شده حتی درباره اش فرموده: إِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمور، این صبر از کارهای بس مهم است و نیز فرموده: وَمَا يُلَقَّاهَا إِلَّا الَّذِينَ صَبَرُوا وَ ما يُلَقَّاهَا إِلَّا ذُو حَظِّ عَظِیم این اندرز را نمی پذیرد مگر کسانی که صبر کنند و نمی پذیرد، مگر صاحب بهره ای عظیم. و نیز فرموده: إِنَّا يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابِ، تنها صابرانند که بدون حساب اجرشان بتمام داده می شود. (3)
معنای صبر این نیست که انسان خود را آماده هر مصیبتی نموده صورت خود را بگیرد تا هر کس خواست سیلیش بزند، نه معنای صبر- که یکی از فضایل است- این نیست که آدمی چون زمین مرده زیر دست و پای دیگران بیفتد مردم او را لگدکوب کنند و مانند سنگ دم پا بازیچه اش قرار دهند زیرا خدای سبحان آدمی را طوری خلق کرده که به حکم فطرتش خود را موظف می داند هر مکروهی را از خود دفع نماید و خدا هم او را به وسائل و ابزار دفاع مسلح نموده تا به قدرتواناییش از آن ها استفاده کند و چیزی را که این غریزه را باطل و عاطل سازد نمی توان فضیلت نام نهاد. بلکه صبر عبارت است از این که انسان در قلب خود استقامتی داشته باشد که بتواند کنترل نظام نفس خود را که استقامت امرحیات انسانی و جلوگیری از اختلال آن بستگی به آن نظام دارد در دست گرفته دل خود را از تفرقه و نسیان تدبیر و خبط فکر و فساد رأی جلوگیری کند.
پس صابران آن هایی هستند که در مصائب استقامت به خرج داده و از پا در نمی آیند و هجوم رنج ها و سختی ها پایشان را نمی لغزاند، به خلاف غیر صابران که در اولین برخورد با ناملایمات قصد هزیمت می کنند و آن چنان فرار می کنند که پشت سرخود را هم نگاه نمی کنند.
از همین جا معلوم می شود که صبر چه فضیلت بزرگی است و چه راه خوبی است برای مقاومت در برابر مصائب و شکستن سورت و شدت آن ولی با این حال به تنهایی کافی نیست که عافیت و سلامت را که در مخاطره بوده برگرداند، در حقیقت صبر مانند دژی است که انسان از ترس دشمن بدان پناهنده شود ولی این دژ نعمت امنیت و سلامتی و حریت حیات را به انسان عودت نمی دهد و چه بسا محتاج به سبب دیگری شود که آن سبب رستگاری و پیروزی را تامین نماید. (1)
خدای سبحان صبر را چنین توصیف کرده که خدا با صابران است که دارای این صفتند و اگر در آیه مورد بحث تنها صبر را توصیف کرد و از نماز چیزی نفرمود، با این که در آیه: وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَإِنَّها لَكَبِيرَةُ الخ نماز را توصیف کرده، بدین جهت بود که مقام آیات مورد بحث مقام برخورد با مواقف هول انگیز و هماوردی با شجاعان است و در این مقام اهتمام ورزیدن به صبر مناسب تر است، به خلاف آیه سابق و باز به همین جهت در آیه مورد بحث فرمود: إِنَّ اللهَ مَعَ الصَّابِرِينَ و نفرمود: (ان الله مع المصلين).
و اما این که فرمود: خدا با صابران است این معیت غیر آن معیتی است که در آیه: وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُم (او با شماست هر جا که باشید)، (2)آمده، برای این که معیت در آیه سوره حدید معیت احاطه و قیمومت است می خواهد بفرماید: خدا بر همه شما احاطه دارد و قوام ذات شما به او است، به خلاف معیت در آیه مورد بحث که به معنای یاری کردن صابران است می خواهد بفرماید اَلصَّبرُ مِفتاحُ الفَرَجِ (صبر کلید فرج خدایی و یاری اوست). (3)
این آیه دارای مفهوم وسیعی است و هرگونه صبر و استقامت را شامل می شود خواه صبر به اطاعت یا بر معصیت یا بر مصیبت باشد. برای انجام هر کار مهمی کمک گرفتن و استعانت لازم است، خواه جهاد باشد یا غیر آن؛ بنابراین، برای انجام هر کار مهمی باید از شاخه های مختلف صبر که متناسب با آن کار است، یاری جست.
درباره تفسیر صبر به «روزه» باید گفت که روزه یکی از مصداق های روشن این صبر است نه این که تمام مفهوم آن را در بر بگیرد. (1)
در این جا این سؤال پیش می آید که چه رابطه ای میان صبر به معنی وسیع کلمه با صلاة (نماز) وجود دارد؟
بعضی از مفسران گفته اند رابطه آن دو این است که گاه پیمانه صبر انسان لبریز می شود و طاقت او بر صبر کاهش می یابد. این جاست که نماز به او قوت قلب و اراده و توکل بر خدا می بخشد و بدین سان، نیروی صبر از طریق نماز افزایش می یابد.
به تعبیر دیگر هنگامی که انسان از طریق نماز به خدا روی می آورد، خود را به قدرت بی پایان و لایزال حق مرتبط می سازد این کار مقاومت انسان را در برابر مشکلات، چنان افزایش می دهد که به نیروی شکست ناپذیری تبدیل می شود.
به همین دلیل در حدیثی که گاه از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و گاه از امیرمؤمنان علی نقل شده و هر دو نیز صحیح می باشد آمده است: اذَا أَهَالَهُ أَمْرُفَزِعْ، قَامَ إِلى الصَّلَوةِ ثُم تَلَى هَذِهِ الآيَةِ وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوة؛ هنگامی که با مشکل مهمی روبه رو می شد، به نماز بر می خاست و پس از نماز به دنبال حل مشکل می رفت و این آیه را تلاوت می فرمود: وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَوَةِ (2)
به هر حال این آیه از روشن ترین آیاتی است که اهمیت صبر را به عنوان یک عامل پیروزی در زندگی مشخص می کند. (3)
پیامبر اسلام را دستور می دهد که از سوی خداوند متعال به تمام بندگان با ایمانش چنین بگوید ای بندگان من که ایمان آورده اید، تقوای الهی پیشه کنید؛ برای کسانی که در این دنیا نیکی کرده اند پاداش نیکی است؛ سرزمین خدا وسیع است هرگاه تحت فشار شدید کافران جبّار قرار گرفتید، تسلیم نشوید، بلکه مهاجرت کنید؛ زیرا صابران اجر و پاداش خود را بی حساب دریافت می کنند؛ قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّكُم لِلَّذِينَ احْسَنُوا فِي هَذِهِ الدُّنْيَا حَسَنَةٌ وَارضُ اللَّهِ وَاسِعَةُ انَّمَا يُوَفَّى الصَّابِرُونَ اجْرَهُمْ بِغَيرِ حِسابٍ. (4)
این آیه از یک سو نشان می دهد که انسان باید در برابر مشکلاتی که در راه مقابله با جباران متحمل می شود از نیروی صبر کمک بگیرد؛ زیرا بدون آن چاره ای جز
تسلیم در برابر ظالمان زورمدار ندارد و از سوی دیگر پاداش صابران را بی حساب و غیر قابل شمارش بیان می دارد.
تعبیر «بی حساب» نشان می دهد که خداوند آن قدر به آن ها پاداش می دهد که جز او، کسی قادر به حسابش نیست. به همین جهت در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله می خوانیم:
«هنگامی که نامه های اعمال گشوده می شود و ترازوهای اعمال نصب می شود، برای کسانی که گرفتار بلاهای سختی شدند و صبر کردند نه ترازویی نصب می شود ونه نامه عملی گشوده خواهد شد (بلکه بی حساب به آن ها پاداش می دهند)؛ سپس پیامبر اسلام و آیه فوق را تلاوت نمود: انَّمَا يُوَفَّى الصَّابِرُونَ اجْرَهُم بِغَيْرِ حِسَابٍ. (1)
تعبیر بسیار جالبی درباره اهمیت صبر در قرآن وجود دارد و آن این که فرشتگان هنگامی که برای دیدار بهشتیان از هر دری وارد می گردند، به آن ها می گویند: «سلام برشما به خاطر صبر و استقامتتان چه پایان خوبی در این سرا نصیبتان شد!؛ سَلامٌ عَلَيْكُم بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ (2)
جالب این که از میان تمام اعمال و طاعات و عبادات و کارهای نیک بهشتیان انگشت روی صبر و شکیبایی آن ها می گذارند و آن را سبب ورود به بهشت می شمارند و اگر دقت کنیم تصدیق خواهیم کرد که صبر و استقامت، نقش مهمی در سعادت انسان و بهشتی شدن او دارد؛ زیرا بدون صبر؛ نه پرهیز از گناه ممکن است و نه انجام اطاعت ها و عبادت ها نه جهاد با نفس و نه جهاد با دشمن. به همین دلیل فرشتگان در نخستین تبریک به بهشتیان به مسئله صبر تکیه می کنند. (3)
طاعات در سایه صبر انجام می گیرد در آیه بیست و دوم همین سوره آمده است: اندیشمندان و اولوالالباب، کسانی هستند که به خاطر ذات پروردگارشان، صبرو شکیبایی می کنند، نماز را برپا می دارند و از آن چه به آن ها روزی داده ایم، در پنهان و آشکار، انفاق می کنند و با حسنات، آثار سیئات را از بین می برند؛ وَالَّذِينَ صَبَرُوا ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَاقَامُوا الصَّلوةَ وَانْفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرَا وَ عَلَانِيَةً وَيَدْرَثُونَ بِالْحَسَنَةِ السيّئة... (4)
در تفسیر این آیه، حدیث جالبی از امام علی بن الحسین علیه السلام نقل شده است: هنگامی که روز قیامت می شود، ندا دهنده ای ندا می دهد که اهل صبر و شکیبایی به پاخیزید؛ گروهی بر می خیزند به آن ها گفته می شود سوی بهشت بروید. در این هنگام، فرشتگان به استقبال آن ها می آیند و می گویند: کجا می روید؟ می گویند: سوی بهشت فرشتگان می گویند قبل از حساب؟ می گویند (آری قبل از حساب). می گویند: شما کیستید؟
می گویند: ما اهل صبریم؛ می گویند صبر شما چه چیز بوده است؟ می گویند:« ما در راه طاعت پروردگار و پرهیز از گناهان و در برابر بلا واندوه و غم، در دنیا صبر و شکیبایی کردیم. امام علی بن الحسین فرمود: این جاست که فرشتگان می گویند داخل بهشت شوید؛ چه عالی است «پاداش عاملان». بعضی از راویان احادیث گفته اند: «در همین جا فرشتگان می گویند: سَلَامٌ عَلَيْكُم بِمَا صَبَرْتُم. (1)
از مجموع آن چه در آیات بالا آمد، می توان نتیجه گرفت که اهمیت صبر و شکیبایی و استقامت، بسیار بیش از آن است که ما فکر می کنیم. به گفته بعضی از مفسران، صبر در قرآن مجید بیش از هفتاد بار یا نزدیک به یکصد بار تکرار و تأکید شده، در حالی که هیچ یک از فضایل انسانی به این اندازه مورد تأکید قرار نگرفته است. این نشان می دهد که قرآن برای این فضیلت اخلاقی و عملی اهمیت فراوانی قائل است و آن را عصاره همه فضیلت ها و خمیر مایه همه سعادت ها و ابزار وصول به هرگونه خوشبختی و سعادت می داند.
مشابه این کلام الهی را در همین سوره (2)خواندیم که خداوند به بنی اسرائیل می فرمود: در برابر ناملایمات و سختی ها از صبر و نماز کمک بگیرید. در این آیه نیز به مسلمانان دستور داده می شود تا در برابر حوادث سخت زندگی، از صبر و نماز یاری بجویند. آری، دردهای یکسان، داروی یکسان لازم دارد.
اصولا انسان محدود، در میان مشکلات متعدّد و حوادث ناگوار اگر متصل به قدرت نامحدود الهی نباشد متلاشی و منکوب می شود و انسان مرتبط با خداوند در حوادث و سختی ها خود را نمی بازد و برای او حوادث، بزرگ نمی نماید. کسی که نماز را با حضور قلب و با توجه می خواند به معراج می رود. هرچه پرواز معنوی او بیشتر باشد و بالاتر رود دنیا و مشکلات آن و حتی خوشی های آن کوچک تر می شود.
انسان، یا در نعمت بسر می برد که باید به آیه قبل عمل کند؛ فَاذْكُرُونِي، اشْكُرُوا
لی و یا در سختی به سر می برد که باید به این آیه عمل کند؛ اسْتَعِينُوا بِالصبر (1)
خداوند می فرماید خدا با صابران است و نمی فرماید: با نمازگزاران است. زیرا نماز نیز نیاز به صبر و پایداری دارد. در روایات می خوانیم هرگاه کار سختی برای حضرت علی علیه السلام پیش می آمد حضرت دو رکعت نماز می خواند. این سیره را بوعلی سینا نیز عمل می کرد.
صبر، مادر همه کمالات است
صبر در جنگ، مایه شجاعت است.
صبر در برابر گناه وسیله تقواست.
صبر از دنیا، نشانه زهد است.
صبر در شهوت، سبب. عقت است.
صبر در عبادت، موجب طاعت و صبر در شبهات، مایه ی ورع است. (2)
طبیعت زندگی دنیا این است که با موانع و مشکلات و آفات همراه می باشد. در مسیر انجام «بایدها و نبایدها اغلب مشکلاتی است که اگر انسان از آن ها نگذرد، به مقصد نمی رسد. در ضمن همیشه آفات و مصائبی در کمین نعمت هاست که باعث از دست دادن آن ها می شود مصایبی در اموال و انفس و عزیزان و دوستان و مواهب دیگر.
انسان بدون صبر و استقامت هم در جهات مثبت به جایی نمی رسد و هم در برابر عوامل منفی و قادر به ایستادگی نیست. به همین دلیل، کلید اصلی پیروزی ها، صبرو شکیبایی است و از آن جا که دین مجموعه ای از بایدها و نبایدهاست، اطاعات و ترک معاصی، بدون صبر و استقامت، بقا و دوامی ندارد؛ زیرا طبق بیان گذشته، صبر در برابر ایمان، همانند سرنسبت به بدن است.
از این رو، در بعضی از احادیث اسلامی (از جمله حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام) نقل شده: «صبر و ظفر قرین هم شمرده شده اند که به واسطه صبر، ظفر می آید»؛ الصَّبْرُ الظَّفَرُ؛ «صبر مساوی با پیروزی است!». (3)
در آیات قرآن نیز شرط مهم پیروزی مجاهدان راه خدا را صبر و شکیبایی شمرده
است: ... أَنْ يَكُن مِنْكُم عِشرُونَ صَابِرُونَ يَغْلِبُوا مِأَتَيْنِ وَإِنْ يَكُنْ مِنْكُم مِأَةٌ يَغْلِبُوا أَلْفاً مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا (1)
(هرگاه بیست نفر صبور و با استقامت از شما باشد بر دویست نفر غلبه می کنند و اگر صد نفر باشند بر هزار نفر از کافران پیروز می گردند)
چه نیرویی است که یک نفر را توانایی مقابله با ده نفر و صد نفر را توانایی مقابله با یک هزار نفر را می دهد. این نیرو همان صبر و استقامت است که در آیه به آن تصریح شده است.
افراد سست اراده و کم حوصله و کم استقامت، بسیار زود از میدان حوادث می گریزند یا در برابر حجم مشکلات زانوا می زنند نه دنیا را بدون صبر و استقامت به انسان می دهند و نه آخرت را به همین دلیل اقوام و ملت هایی در جهان پیشرفت دارند که استقامت بیشتری داشته باشند.
در حالات علمای بزرگ اعم از شخصیت های والای مذهبی که درهای علوم را گشودند یا دانشمندان علوم دیگر که به اختراعات و اکتشافات بزرگی نایل شدند چیزی که بیش از هر چیز دیگر می درخشد صبر و استقامت آن ها است. گاهی یک دانشمند برای کشف یک قانون علمی ناچار است چند سال در انزوا در کتابخانه یا آزمایشگاه خود بماند تا موفق به کشف آن شود.
از سوی دیگر افراد کم صبر و استقامت بسیار زود آلوده انواع گناه می شوند زیرا گناهان جاذبه های نیرومندی برای نفس سرکش انسانی دارد و اگر مقاومت شدیدی در انسان نباشد ایستادگی در برابر آن جاذبه ها ممکن نیست. در حدیثی از امام صادق آمده است: كَمْ مِنْ صَبْرِ سَاعَةٍ قَدْ أَوْرَثَتْ فَرَحَا طَوِيلًا و كَم مِنْ لَذَّةِ سَاعَةٍ قَد أَوْرَثَتْ حُزْناً طَوِيلًا (2)
(بسیار اتفاق افتاده که یک ساعت صبر و شکیبایی، سبب شادی طولانی شده است و چه بسیار لذت کوتاهی در یک ساعت غم و اندوه طولانی به بار آورده است)
ممکن است در طول زندگی، انسان گرفتار خسارت ها و زیان های مادی اجتماعی و یا معنوی شود؛ مثلا در مورد مرگ نزدیکان باید گفت: چنان نیست که دوستان و خویشاوندان همه با هم متولد شوند و همه با هم بمیرند، بعضی زودتر و بعضی دیرتر چشم از جهان می پوشند آن ها که زودتر می روند، بازماندگان را به داغ و فراق خود مبتلا می سازند. اگر انسان، صبور نباشد به زودی سلامتش را از دست
می دهد از همه چیز زندگی مأیوس گشته و دست او از کار می ماند. آری! این صبر است که با وجود تمام این حوادث ناگوار به روح و قلب انسان توانایی ادامه حیات را می دهد.
خلاصه این که درباره اهمیت صبر و نقش آن در پیشبرد دین و دنیا هرچه بیان شود کم است. به همین دلیل تعبیرات بسیار والایی را که در روایات اسلامی درباره پاداش صابران آمده است نباید مبالغه پنداشت و در یک بیان کلی می توان به این روایت از امام باقر تمسک بجوییم: أَنَّهُ مَنْ صَبَرَنَالَ بِصَبْرِهِ دَرَجَةَ الصَّائِمِ الْقائِمِ، وَدَرَجَة الشَّهِيدِ الَّذِي ضَرَبَ بِسَيفِهِ قُدّامَ مُحمَّد صلی الله علیه و آله؛ هرکس صبر و شکیبایی کند به خاطر آن به مقام روزه داران شب زنده دار می رسد و درجه شهیدی را که در پیشاپیش پیغمبر اکرم صلى الله عليه وسلم با شمشیر به دفاع پرداخته و شربت شهادت نوشیده است، را به دست می آورد.» (1)
در بسیاری از گفتار و نوشتار علمای اخلاق و بزرگان اسلام، «صبر» به سه شاخه تقسیم شده است:
1- صبر بر اطاعت.
2- صبر بر معصیت.
3- صبر بر مصیبت.
منظور از «صبر بر اطاعت»؛ ایستادگی در برابر مشکلات اطاعت فرمان خداست اطاعت فرمان الهی در نماز و روزه و حج و جهاد و ادای واجبات مالی، همانند خمس و زکات و هم چنین صبر و شکیبایی در برابر مشکلات اطاعت او امر استحبابی که دامنه گسترده ای دارد.
منظور از «صبر بر معصیت»؛ ایستادگی در برابر شعله های سرکش شهوات و هیجان های برخاسته از هوا و هوس است که اگر چنین نباشد، طوفان شهوات و هوس ها تمام ایمان و تقوا و پاکی و صدق و صفا و... را از بین می برد.
و منظور از «صبر بر مصیبت»؛ آن است که انسان در طول زندگی، در برابر حوادث دردناکی؛ مانند از دست دادن عزیزان خسارت های عظیم مالی، به خطر افتادن آبرو و حیثیت،اجتماعی، گرفتاری در چنگال بیماری های صعب العلاج و افتادن در دام دوستان ناباب و شرکای خائن و حکومت ظالم و گاه همسران فاسد و... صبر و شکیبایی را از دست ندهد.
1) وسائل الشيعه، ج 11، كتاب الجهاد، ص 209.
بزرگان اخلاق این تقسیم سه گانه را از روایات اسلامی گرفته اند؛ همانند روایتی که از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده است: الصَّبْرُ ثَلاثَةٌ صَبْرُ عَلَى الْمُصِيبَةِ وَصَبْرُ عَلَى الطَّاعَةِ وَ صَبْرُ عَلَى الْمَعْصِيَةِ، فَمَنْ صَبَرَ عَلَى المُصيبَةِ حَتَّى يَرُدَّهَا بِحُسْنِ عَزائِهَا، كَتَبَ الله لَهُ ثَلاثَ مِأَةٍ دَرَجَةٍ مَا بَينَ الدَّرَجَةِ الَى الدَّرَجَةِ كَمَا بَينَ السَّمَاءِ إِلَى الارْضِ، وَ مَنْ صَبَرَ عَلَى الطَّاعَةِ كَتَبَ اللهُ لَهُ سِتَ مِأَة دَرَجَةٍ، مَا بَينَ الدَّرَجَةِ إِلَى الدَّرَجَةِ كَمَا بَينَ تُخُومُ الْأَرْضِ إِلَى الْعَرْشِ وَ مَنْ صَبَرَ عَلَى الْمَعْصِيةِ كَتَبَ اللَّهُ لَهُ تِسْعَ مِلَّةِ دَرَجَةٍ مَا بَينَ الدَّرَجَةِ الىَ الدَّرَجَةِ كَمَا بَينَ تَحُومِ الْأَرْضِ إِلَى مُنْتَهَى الْعَرْشِ (1)
صبر برسه گونه است: صبر بر مصیبت، صبر بر طاعت و صبر بر معصیت کسی که صبر بر مصیبت کند و آن را با شکیبایی و صبر جمیل تحمل نماید، خداوند سیصد درجه برایش می نویسد که فاصله میان هر درجه همانند فاصله آسمان و زمین است و هرکس صبر بر اطاعت کند، خداوند ششصد درجه برایش می نویسد که فاصله هر یک با دیگری همانند فاصله انتهای زمین تا عرش خداست. و هرکس صبربر معصیت کند خداوند نهصد درجه برایش می نویسد که فاصله هر یک با دیگری همانند فاصله منتهای زمین تا منتهای عرش خداست.»
از تعبیرات این حدیث استفاده می شود که صبر بر معصیت مهمتر از همه است صبر بر اطاعت در مرحله دوم و صبر بر مصیبت در مرحله سوم قرار دارد.
امیرمؤمنان علی علیه السلام در حدیثی دیگر بعد از آن که ایمان را بر چهارستون قرار داده که رکن اول آن صبر، رکن دوم آن یقین و رکن سوم آن، عقل و رکن چهارم آن جهاد است، می فرماید: وَالْصَّبْرُ مِنْهَا عَلَى ارْبَعِ شُعَبِ، عَلَى الشَّوْقِ وَالشَّفَقِ وَالزُّهْدِ وَ التَّرَقِّبِ؛ صبر چهار شعبه دارد، اشتیاق، ترس، زهد و انتظار» (2)
و سپس در شرح آن می فرمایند: «کسی که اشتیاق بهشت داشته باشد، از شهوات و هوس های سرکش به کنار می رود و آن کسی که از آتش دوزخ بترسد، از محرمات دوری می گزیند و کسی که زهد بر دنیا داشته باشد مصیبت ها را ناچیز می شمرد و کسی که در انتظار سرانجام نیک باشد، برای انجام نیک سرعت می گیرد.»
با اندکی دقت روشن می شود که هدف امام علیه السلام در این بیان، شرح انگیزه های صبر و استقامت است، نه شاخه های آن نظیر حدیث فوق که از پیامبر اسلام نیز نقل شده است. (3)
«جزع» نقطه مقابل «صبر» است و آن حالت بی قراری و ناشکیبایی در برابر حوادث و مشکلات است به گونه ای که انسان در برابر حادثه زانو زند، مأیوس شود، بی تابی کند و یا از تلاش و کوشش برای رسیدن به مقصد چشم بپوشد.
جزع یکی از بدترین و نکوهیده ترین صفات است که انسان را در دنیا و آخرت به بدبختی می کشاند و از رسیدن به مقامات والا باز می دارد و ارزش و مقام او را در جامعه کاسته شربت زندگی را در کامش تلخ و شهد حیات را شرنگ می سازد.
قرآن مجید در سوره «معارج»، انسان را موجودی حریص و کم طاقت معرفی می کند که وقتی بدی به او برسد بی تابی می کند و هنگامی که خوبی به او رسد بخل می ورزد و مانع دیگران می شود انَّ الانْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً * إِذَا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزوعاً * وَإِذَا مَسَّهُ الْخَيرُ مَنوعاً. (1)
افراد با ایمانی را که به نماز و کمک به محرومان و اصول عقت و امانت و شهادت به حق وفا دارند، استثنا کرده و از تحت عنوان «هلوع» خارج می کند. تعبیر آیات فوق، شاید اشاره به این باشد که معمولا افراد جزوع و ناشکیبا بخیل هم هستند؛ همان گونه که بخیلان ناشکیبا می باشند؛ به تعبیر دیگر این دو صفت با یکدیگر رابطه دارند و از این رو در مفهوم «هلوع» جمع شده اند.
در روایات اسلامی نیز بحث های جالب و عمیق و نکته های قابل ملاحظه ای در این زمینه دیده می شود که هر یک از دیگری آموزنده تر است.
دلیل آن روشن است؛ زیرا جزع و بی تابی هیچ مشکلی را حل نمی کند، تنها اثرش این است که روح و جسم انسان را در هم می کوبد به همین دلیل از شکیبایی پر زحمت تر می باشد؛ مثلا هنگامی که انسان عزیزی را از دست دهد، ممکن است سرش را به دیوار بکوبد گریبان چاک کند نعره و فریاد بکشد و یا سرانجام خودکشی کند؛ اما هیچ یک از این ها عزیز از دست رفته را باز نمی گرداند، بلکه تنها پایه های ایمان و سلامت جسم و جان او را درهم می کوبد علاوه براین، اجر و پاداش انسان را نیز بر باد می دهد که شرح آن در حدیث بعد می آید. (2)
این بیماری درونی، مانند بسیاری از بیماری های دیگر راه های درمان دارد که ما در ذیل به آن ها اشاره می کنیم:
هنگامی که یک طبیب روحانی این بیماری اخلاقی را از طریق آثار و نشانه هایش (مانند برسر و صورت زدن انگشت به دندان گزیدن ناله و فریاد کشیدن، با کج خلقی و خشونت با دیگران صحبت کردن با زن و فرزند خود بدرفتاری نمودن و حداقل زبان به شکوه گشودن) تشخیص داد برای درمان دست به کار می شود و از راه های مختلف اقدام می کند!
یادآوری پیامدهای جزع و بی تابی و آثار سوء آن نقش مهمی در درمان این بیماری روحی دارد شاید کمتر کسی این آثار را بداند و از این حالت، بیزار نشود و در صدد رفعش برنیاید.
آری! هنگامی که انسان بداند ناشکیبایی ها اجر و پاداش او را در پیشگاه خدا (طبق روایات گذشته)، برباد می دهد؛ بی آن که مشکلی را حل کند، روان انسان را درهم می کوبد و آرامش او را سلب نموده و سلامت جسم و جان او را به خطر می اندازد؛ از همه بدتر این که درهای حل مشکل را بر روی انسان می بندد؛ زیرا اگر به هنگام بروز مشکلات و مصائب، انسان خونسردی خویش را حفظ کند و به اعصاب خویش مسلط،باشد اغلب راه حلی برای گشودن مشکل و یا حداقل، کاهش مصائب مییابد؛ ولی انسان ناشکیبا بر اثر اضطراب و بی تابی و عدم تسلط بر اعصاب و عدم تمرکز فکر، حتی درهایی را که آشکارا به رویش باز است، نمی بیند؛ درست مانند پرندگانی که در اتاق و سالنی گرفتار شوند مرتب خود را به این درو دیوار می کوبند و حتی هنگامی که صاحب خانه پنجره ها را می گشاید تا آن ها آزاد شوند، به خاطر اضطراب و بی تابی شان حتی دریچه های باز را نیز نمی بینند که اگر لحظه ای آرام گیرند و شکیبایی پیشه کنند و نگاهی به اطراف خود اندازند، به آسانی راه نجات خود را پیدا خواهند کرد.
دقت به این حقایق، تأثیر مهمی در تغییر این حالت دارد و به تدریج انسان را در صف شکیبایان در می آورد.
مطالعه آیات و روایاتی که درباره اجر صابران وارد شده است، نقش مهمی در تقویت روحیه صبر در انسان دارد از جمله این آیه شریفه که بزرگترین بشارت را به صابران می دهد بشارت ده صابران را همان ها که وقتی مصیبتی به آن ها برسد می گویند: «ما از خداییم و به سوی او باز می گردیم، رحمت و درود خدا بر آن هاست و آن ها هدایت یافتگانند؛ ... وبَشِّرِ الصَّابِرِينَ * الَّذينَ إِذَا اصَابَتْهُم مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ
وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ * أُولَئِكَ عَلَيهِم صَلَواتُ مِنْ رَبِّهِمْ وَرَحْمَةُ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ. (1) تعبير اولئِكَ هُمُ المُهتَدونَ تعبیر پرمعنا و دارای تفسیرهای گوناگونی است که ممکن است یکی از تفسیرهای آن همان که در بالا ذکر شد، باشد و آن این که صابران راه حل مشکلات را زودتر از دیگران پیدا می کنند و درها به روی آنان گشوده می شود.
چون یکی از عوامل اصلی بی تابی ضعف «نفس» است؛ پس هر قدر انسان در تقویت روحیات خود بکوشد در زدودن آثار ناشکیبایی و بی صبری موفق تر است.
یکی دیگر از راه های درمان بی تابی مطالعه حالات انبیا و اولیا و صبر و شکیبایی آنان در مقابل مصائب و درد و رنج های گوناگون و دشمنان درونی و بیرونی است. یادآوری این مسائل به انسان الهام می دهد که نباید در برابر حجم مشکلات بی تابی نمود.
این نکته را نیز نباید فراموش کرد که تلقین چه از سوی خود و چه از طرف دیگران، عامل مؤثری در برطرف ساختن اخلاق سوء و صفات زشت نفسانی است. اگر ناشکیبایان هر روز به خود تلقین شکیبایی کنند و اطرافیان نیز در تلقین کوتاهی نکنند، بی شک آثار شکیبایی در آنان ظاهر می شود.
این بحث را با دعایی از امام سجاد پایان می دهیم: اللَّهُمَّ اجْعَلْ أَوَّلَ يَوْمى هَذَا صَلاحاً وَاوَسَطَهُ فَلاحاً وَ آخِرَهُ نَجاحاً أعُوذُ بِكَ مِنْ يَومِ اوَّلُهُ فَزَعُ وَاوسَطَهُ جَزَعٌ وَ آخِرُهُ وَجَع؛ پروردگارا! آغاز روز مرا صالح و سعادت و وسط آن را رستگاری و پایانش را پیروزی قرارده پناه به تو می برم از روزی که آغازش بی تابی و وسط آن ناله و فریاد و پایانش درد و رنج باشد.»
از این تعبیر استفاده می شود که جزع و فزع انسان را به درد و رنج می کشاند و نه تنها از درد انسان نمی کاهد، بلکه دردش را افزایش می دهد.
از امام صادق نقل شده که فرمود: «هنگامی که با غمی از غم های دنیا روبرو می شوید وضو گرفته به مسجد بروید، نماز بخوانید و دعا کنید، زیرا خداوند دستور
1) سوره بقره، آیه 157- 155.
داده وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ (1)
توجه به نماز و راز و نیاز با پروردگار نیروی تازه ای در انسان ایجاد می کند و او را برای رویارویی با مشکلات نیرو می بخشد.
عنه علیه السلام: المؤمنُ حَلِيمٌ لا يَجْهَلُ، وإِن جُهِلَ عَلَيْهِ يَحْلُمُ، وَلا يَظْلِمُ، وَإِنْ ظُلِمَ غَفْرَ، ولا يَبخَلُ، وإِن بُخِلَ عَلَيْهِ صَبَرَ.
امام صادق علیه السلام مؤمن، بردباری است که به کسی [جسارت نمی کند و اگر نسبت به او جسارتی صورت گیرد بردباری می ورزد ستم نمی کند و اگر به وی ستم شود می بخشد. بخل نمی ورزد و اگر بر او بخل ورزند، صبر می کند].
عيسى علیه السلام: إِنَّكُم لا تُدرِكُونَ ما تُحِبُّونَ إِلا بِصَبرِكُم على ما تَكرَهُونَ.. (2)
عیسی علیه السلام: شما به آن چه دوست دارید نخواهید رسید، مگر با صبر در برابر آن چه ناخوش می دارید.
عن الصادق علیه السلام: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ و جلَّ أَنْعَمَ على قَومٍ فَلَم يَسْكُرُوا فَصَارَت عَلَيْهِم وَبَالاً، وابتلى قوما بالمصائبِ فَصَبَرُوا فَصَارَت عَلَيهِم نِعْمَةً. (3)
امام صادق علیه السلام: خداوند عزّ و جلّ به مردمی نعمت داد و آن ها سپاسگزاری نکردند و بدین سبب آن نعمت بر آنان و بال شد و مردمی را به مصیبت ها مبتلا کرد و آن ها صبر کردند و در نتیجه آن مصیبت ها به نعمت تبدیل شد.
رسول الله صلی الله علیه و آله: عَلاَمَهُ اَلصَّابِرِ فِی ثَلاَثٍ أَوَّلُهَا أَنْ لاَ یَکْسَلَ وَ اَلثَّانِیَهُ أَنْ لاَ یَضْجَرَ وَ اَلثَّالِثَهُ أَنْ لاَ یَشْکُوَ مِنْ رَبِّهِ تَعَالَی؛ لأنّهُ إِذا كَسِلَ فَقد ضَيَّعَ الحَقِّ، وإِذا ضَجِرَ لَم يُؤَدِّ الشكر، وإذا شكا مِن رَبِّهِ عَزَّو جلَّ فقد عَصَاهُ. (4)
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: نشانه شکیبا سه چیز است اوّل آن که تنبلی نمی وزرد، دوم آن که افسرده و دلتنگ نمی شود و سوم آن که از پروردگار خود شکوه نمی کند؛ زیرا اگر تنبل باشد، حق را فرو می گزارد و اگر افسرده و دلتنگ باشد، شکر نمی گزارد و اگر از پروردگارش شکایت کند، معصیت او را کرده است.
انس بن مالک گفت: مستمندان مردی را به عنوان پیک خدمت حضرت
رسول صلى الله عليه وسلم فرستادند وقتی که شرفیاب شد عرض کرد من از طرف بینوایان پیامی دارم. حضرت فرمود: مرحبا بتو و دسته ای که من آن ها را دوست دارم. عرض کرد يا رسول الله فقراء می گویند ثروتمندان تمام حسنات را برده اند به حج می روند که ما قادر نیستیم، اگر مریض شوند زیادی اموال خود را می فرستند تا برایشان ذخیره باشد. فرمودند به بینوایان بگو هر فقیری که صابر و شکیبا باشد سه امتیاز دارد که ثروتمندان ندارند:
1- در بهشت غرفه ها ایست که بهشتیان چشم به آن ها می اندازند همان طوری که مردم ستارگان را تماشا می کنند وارد آن قصرها نمی شود مگر پیغمبر مستمند یا شهید بینوا و یا مؤمن فقیر.
2- نصف روز قبل از اغنیاء داخل بهشت می شوند که طول آن نصف پانصد سال است.
3- هرگاه ثروتمند بگوید سبحان الله والحمد الله ولا اله الا الله والله اکبر و فقیری هم همین ذکر را بگوید ثواب غنی معادل فقیر نمی شود اگر چه ده هزار درهم انفاق کند این سبقت در سایر کارهای نیک و عبادات محفوظ است. پیک بازگشته به آن ها خبر داد همه گفتند به این وضع راضی شدیم. (1)
این آیه دارای مفهوم وسیعی است و هرگونه صبر و استقامت را شامل می شود، خواه صبر به اطاعت یا بر معصیت یا بر مصیبت باشد. برای انجام هر کار مهمی کمک گرفتن و استعانت لازم است، خواه جهاد باشد یا غیر آن؛ بنابراین، برای انجام هر کار مهمی باید از شاخه های مختلف صبر که متناسب با آن کار است، یاری جست. (2)
ما كانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَسَاجِدَ اللَّهِ شَاهِدِينَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ أُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ وَ فِي النَّارِ هُمْ خَالِدُونَ * إِنَّمَا يَعْمُرُ مَساجِدَ اللهِ مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ أَقَامَ الصَّلَاةَ وَآتَى الزَّكَاةَ وَ لَم يَخْشَ إِلَّا اللَّهَ فَعَسى أُولئِكَ أَنْ يَكُونُوا مِنَ الْمُهْتَدِين [ سوره توبه، آیه 18-17] «مشرکان حق ندارند مساجد خدا را آباد کنند در حالی که به کفر خویش گواهی می دهند آن ها اعمالشان نابود و بی ارزش شده و در آتش جاودانه خواهند ماند آباد کردن مساجد خدا فقط در صلاحیت کسانی است که به خدا و روز قیامت ایمان آورده و نماز را برپا داشته و زکات پرداخته و جز از خدا نترسیده اند پس امید است که اینان از راه یافتگان باشند.»
از جمله موضوعاتی که بعد از لغو پیمان مشرکان و حکم جهاد با آنان ممکن بود برای بعضی مطرح گردد این بود که چرا ما این گروه عظیم را از خود برانیم و اجازه ندهیم به مسجد الحرام برای مراسم حج قدم بگذارند، در حالی که شرکت آنان در این مراسم از هر نظر مایه آبادی است، هم آبادی بناء مسجد الحرام از طریق کمک های مهمی که آن ها به این کار می کردند و هم آبادی معنوی از نظر افزایش جمعیت در اطراف خانه خدا!
آیات فوق به این گونه افکارواهی و بی اساس پاسخ می گوید. (1)
واژه مسجد از باب (سجد يسجد) مصدر میمی و یا اسم زمان و مکان است و بر وزن مشرق و مغرب می باشد. مسجد به معنی سجده گاه، مکان سجده می باشد. اما در قرآن و تمدن اسلامی، مسجد به مکانی گفته می شود که عبادتگاه مؤمنان است. وجه تسمیه عبادتگاه مسلمانان به مسجد از آن روی است که سر به سجده نهادن مظهر و نمود اوج فروتنی و کرنش در برابر خدا است. از این رو در اسلام محل عبادت را مسجد نامیده اند. (2)
مسجد خانه خدا و محل عبادت و برترین و شریفترین مکان روی زمین است؛ مسجد مرکز اتصال قلب و روح به محبوب حقیقی و جای شنیدن دعوت حضرت دوست به سوی خیرو کمال است.
مسجد، آباد کننده دل، تصفیه کننده جان و مرکز تجلّی انوار ربوبی بر قلب مؤمنان است.
مسجد، خانه هدایت و مرکز تربیت و جایگاه اهل معرفت و محل سوز و گداز عاشقان الهی است.
مسجد جای خردمندان خانه برکت برای مستمندان و جای مناجات دردمندان و سرزمین برآورده شدن نیاز حاجت مندان است.
مسجد خانه قرآن، مدرسه عشق مکتب دانش مرز بینش و محل گرفتن فیوضات ربانی از عالم قدس است.
مسجد جایگاه نزول برکات، مرکز تدارک مافات و صحنه پیکار با عوامل شیطان و جای نجات از درکات است.
مسجد، پلی به سوی بهشت و راهی به سوی فضیلت و طریقی به طرف هدایت و دلیلی به سوی نقطه وصال برای فراق زدگان است.
مسجد، جایی است که عبادت و بندگی در آن افضل و برتر از سایر مکان ها است و آباد نگاه داشتن آن از اعظم عبادات و قربات است.
مسجد جایگاه بسیج عباد خدا برای عبادت و خدمت به خلق امر به معروف و نهی از منکر، حل مشکلات مسلمانان و آمادگی جهت جهاد و مبارزه با دشمنان خدا و انسانیت است.
مسجد مرکزی است که امروز قدرش مجهول و فردای قیامت برای آنان که حقش را ادا نکردند بزرگ ترین اندوه و حسرت و واسطه شرمساری و خجالت در پیشگاه حضرت دوست است!
شایسته مقام مساجد و پاسداری پایه گذاران و طرفداران آن این است که با قلبی هراسناک از خوف خدا و مسئولیت نسبت به مساجد در آن درآیند تا دیگران را به خشوع وسجده وادارند؛ نه آن که برخدا و خلق سرکشی نمایند و مساجد را به صورت پایگاه تحمیل اندیشه ها و سنگر جنگ آرا و عقاید شخصی خود گردانند. یا چون مساجد را از صورت اصلی خود خارج کردند و نسبت به آن خائن گشته و چون وظیفه پاسداری آن ها را انجام ندادند، در حقیقت از آن بیگانه و رانده شدند و جز در حال ترس و نگرانی نبایستی در آن وارد شوند.
یا آن که با اختلافات خود، چون مانع باطنی برای مردم در مساجد پیش آوردند و به خرابی آن کوشیدند و آن را از وضع اولی منحرف ساختند، یگانه پایگاه خود را ست و راه را برای غلبه دیگران باز کردند تا آن جا که در مساجد که محل امن و آرامش است خود جز با هراس و نگرانی نتوانند وارد شوند.
آن گروه هایی که رابطه و اجتماعاتشان بر اساس دین و پایگاه قدرتشان مسجد، است همین که اساس و مرکزیت پایگاهشان سست و بی پایه گردید، قدرتشان به ضعف و عزتشان به ذلت بر می گردد و بیش از زبونی در دنیا عذاب های بزرگ تری در پیش دارند.
مسئولیت مسلمانان نسبت به مسجد خیلی مهم و سنگین است، مسلمان باید در حفظ ظاهر و باطن مسجد بکوشد و وجودش کانون جاذبه مردم به سوی مساجد باشد.
ائمه مساجد لازم است که آراسته به علم تقوا و بینش سیاسی و اجتماعی و پیراسته از صفات مذموم و دارای حسنات اخلاقی باشند، تا در سایه کمالات آنان مردم به مساجد هجوم برده بر غرائز و سرکشی های آنان زمام و مهار الهی بزند.
قُلْ أَمَرَرَبِّي بِالْقِسْطِ وَ أَقِيمُوا وُجُوهَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ (1) بگو: پروردگارم به میانه روی [در همه امورو به اجتناب از افراط و تفریط] فرمان داده و [امر فرموده] در هر مسجدی به هنگام عبادت روی [دل] خود را [آن گونه] متوجه خدا کنید که از هر چیزی غیر او منقطع شود و او را در حالی که ایمان و عبادت را برای وی از هرگونه شرکی خالص می کنید بخوانید؛ همان گونه که شما را آفرید [پس از مرگ به او] باز می گردید.
لَمَسْجِدُ أَيْسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقِّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ، فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَهِّرِينَ (2) قطعاً مسجدی که از نخستین روز بر پایه تقوا بنا شده شایسته تر است که در آن [به نماز و عبادت] بایستی در آن مردانی هستند که خواهان پاکیزگی [و طهارت جسم و جان] هستند و خدا پاکیزگان را دوست دارد.
از آیات شریفه ای که ذکر شد روشن می شود که خداوند بزرگ به مساجدی که به دست مردم مؤمن بنیان گذاری شده و مسلمانان در آن مساجد خود را به تربیت و فضیلت می آرایند و از این مراکز به تزکیه نفس و محدود کردن غرائز و آبادی دنیا و آخرت اقدام می کنند سخت علاقه مند است و در مرحله بعد استفاده می شود که اگر مساجد از نظر هدایت آباد شد و آبادی هدایت آن هم بستگی به عمل مردم و علما به
شرایط مسجد دارد مسلمانان در تمام جبهه های حیات و زندگی بر دشمنان خود پیروز و دارای عزت دارین خواهند بود! (1)
در نخستین آیه تصریح می کند:
مشرکان حق ندارند مساجد خدا را آباد کنند با این که صریحا به کفر خود گواهی می دهند ما كانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللَّهِ شَاهِدِينَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ گواهی آن ها بر کفر خودشان هم از لابلای سخنانشان آشکار است و هم از لابلای اعمالشان و حتی طرز عبادت و مراسم حجشان نیز گواه این موضوع است. (2)
أُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمَاهُمْ سپس به دلیل و فلسفه این حکم اشاره کرده می گوید: (این ها به خاطر نداشتن ایمان، اعمالشان نابود می شود و بر باد می رود و در پیشگاه خدا کم ترین وزن و قیمتی ندارد)
وَفِي النَّارِهُمْ خَالِدُونَ و به همین دلیل (آن ها جاودانه در آتش دوزخ باقی می مانند) با این حال نه کوشش هایشان برای عمران و آبادی مسجد الحرام یا مانند آن ارزشی دارد و نه انبوه اجتماعشان در اطراف خانه کعبه. خداوند پاک و منزه است و خانه او نیز باید پاک و پاکیزه باشد و دست های آلودگان از خانه خدا و مساجد باید به کلی قطع گردد.
در آیه بعد برای تکمیل این سخن شرایط آباد کنندگان مساجد و کانون های پرستش و عبادت را ذکر می کند و برای آن ها پنج شرط مهم بیان می دارد و می گوید:
إِنَّمَا يَعْمُرُ مَساجِدَ اللهِ مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَالْيَوْمِ الآخر (تنها کسانی مساجد خدا را آباد می سازند که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند) این اشاره به شرط اول و دوم است، که جنبه اعتقادی و زیر بنائی دارد و تا آن نباشد هیچ عمل پاک و شایسته و خالصی از انسان سر نمی زند بلکه اگر ظاهرا هم شایسته باشد، در باطن آلوده به انواع غرض های ناپاک خواهد بود. وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَآتَى الزَّكَاةَ بعد به شرط های سوم و چهارم اشاره کرده و می گوید:
(و نماز را بر پا دارد و زکات را بدهد)
یعنی ایمانش به خدا و روز رستاخیز تنها در مرحله ادعا نباشد، بلکه با اعمال پاکش آن را تایید کند هم پیوندش با خدا محکم باشد و نماز را به درستی انجام دهد و هم پیوندش با خلق خدا و زکاة را بپردازد. سرانجام به آخرین شرط اشاره کرده و می گوید: وَ لَمْ يَخْشَ إِلَّا الله. (و جزاز خدا نترسد.)
قلبش مملو از عشق به خدا است و تنها احساس مسئولیت در برابر فرمان او می کند، بندگان ضعیف را کوچکتر از آن می شمرد که بتوانند در سرنوشت او و جامعه او و آینده او و پیروزی و پیشرفت او و بالاخره در آبادی کانون عبادت او، تاثیری داشته باشند.
و در پایان اضافه می کند (این گروه که دارای چنین صفاتی هستند ممکن است هدایت شوند) و به هدف خود برسند و در عمران و آبادی مساجد خدا بکوشند و از نتایج بزرگ آن بهره مند شوند فَعَسى أولئِكَ أَنْ يَكُونُوا مِنَ الْمُهْتَدِينَ. (1)
آیا آباد ساختن مساجد به معنی آبادی ساختمان و تاسیسات آن است، یا به معنی اجتماع و شرکت در آن؟ بعضی از مفسران تنها یکی از این دو قسمت را در تفسیر عمران مساجد در آیه فوق انتخاب کرده اند در حالی که مفهوم این کلمه یک مفهوم وسیع است و همه این امور را شامل می شود.
مشرکان و بت پرستان نه حق شرکت در مساجد دارند و نه تعمیر و بنای ساختمان آن ها و همه این امور باید به دست مسلمانان انجام پذیرد.
ضمنا از این آیات استفاده می شود که مسلمانان نباید هدایا و کمک های مشرکان بلکه تمام فرق غیر اسلامی را برای ساختمان مساجد خود بپذیرند زیرا آیه اول گرچه تنها سخن از مشرکان می گوید ولی آیه دوم که با کلمه «انما» شروع شده، عمران مساجد را مخصوص مسلمانان می سازد.
و از این جا روشن می شود که متولیان و پاسداران مساجد نیز باید از میان پاک ترین افراد انتخاب شوند، نه این که افراد ناپاک و آلوده به خاطر مال و ثروتشان و یا به خاطر مقام یا نفوذ اجتماعی شان- آن چنان که در بسیاری از نقاط متاسفانه رایج شده بر این مراکز عبادت و اجتماعات اسلامی گمارده شوند.
بلکه تمام دست های ناپاک را از تمام این مراکز مقدس باید کوتاه ساخت.
1) همان، ص 316-315.
و از آن روز که گروهی از زمامداران جبار و یا ثروتمندان آلوده و گنهکار دست به ساختمان مساجد و مراکز اسلامی زدند روح و معنویت و برنامه های سازنده آن ها مسخ شد و همین است که می بینیم بسیاری از این گونه مساجد شکل مسجد ضرار را به خود گرفته است!. (1)
کلمه مسجد حدود 28 مورد در قرآن ذکر شده 22 بار به صورت مفرد «مسجد» و 6 بار به صورت جمع «مساجد».
پایگاه مقدس و عظیمی چون مسجد با اماکنی مشابه آن که در سایر مذاهب مطرح است اصلاً قابل مقایسه نیست اماکنی چون کلیسا، کنیسه، خانقاه، آذرکوه، دیر، محیط های بی روح و مرده و محل انجام مراسم تشریفاتی و گاهی توأم با فساد همانند شراب، رقص، آواز وغنا و.... و در واقع اماکن بزم هستند تا یک عبادتگاه و جایگاه توحید و یکتا پرستی. (2)
قرآن مجید در سوره بقره آیه 114 کسانی که مردم را از مساجد خدا به هرشکلی باز می دارند و مانع آن ها می شوند در نزدیک شدن و استفاده نمودن از این اماکن مقدس و محترم، ستمکارترین مردم نام می برد. (3)
وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَسَاجِدَ اللَّهِ أَنْ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ وَسَعَى فِي خَرَابِها أُولئِكَ مَا كَانَ هَهُمْ أَنْ يَدْخُلُوها إلا خائِفِينَ هُمْ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ وَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ و کیست ستمکارتر از آن که مردم را از ذکر نام خدا در مساجد منع کند و در خرابی آن اهتمام وکوشش نماید، چنین گروه را نشاید که در مساجد مسلمین درآیند جز آن که ترسناک و بیمناک باشند این گروه را در دنیا ذلت و خواری نصیب است و در آخرت عذابی بسیار سخت و قران در سوره حج آیه 25 به این افراد وعده عذاب جهنم می دهد. (4)
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ الَّذِي جَعَلْنَاهُ لِلنَّاسِ سَواءَ الْعاكِفُ فِيهِ وَالْبَادِ وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحَادِ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ
و آنان که به خدا کافر شده و مردم را از راه دین خدا منع می کنند و نیز از مسجد الحرامی که ماحرمت احکامش را برای اهل آن شهرو بادیه نشینان یکسان قراردادیم مانع(مردم) می شوند و کسی که در آن جا اراده دشمنی و تجاوزکرده و به خلق ظلم وستم کندهمه را عذاب دردناک می چشانیم.
از جمله (مساجد الله) در آیات قبل این نکته به دست می آید که مساجد از قد است و حرمت ویژه ای برخوردار هستند چون کلمه مساجد اضافه به الله شده است و این حاکی از آن است که مساجد خانه های خداوند در روی زمین اند و در این خانه ها باید خداوند را با اخلاص یاد کرد.
همان گونه که در سوره اعراف آیه 29 آمده:
قُلْ أَمَرَرَبِّي بِالْقِسْطِ وَأَقِيمُوا وُجُوهَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ كَمَا بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ بگو پروردگار من شما را به عدل و دوستی امر کرده و نیز فرموده که درهرعبادت روی به حضرت او آرید و خدا را از سر اخلاص بخوانید که چنان چه شما را در اول بیافرید به سویش بازآئید.
مفسران در تفسیر جمله وَ أَقِيمُوا وُجُوهَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ تفسیرهای گوناگونی ذکر کرده اند که زیباترین آن این است که توجه خود را درهنگام اطاعت، خالصانه متوجه خدا نمائید و بت و چیزهای دیگر را شریک او قرار ندهید. (1)
مسجد درعرف قرآن عبادتگاهی برای ذکر خداست. قرآن این تعبیر را درباره اصحاب کهف استعمال کرده و موحدین را متصدی ساختن مسجد درکنار مدفن آنان قرار می دهد.
وَ كَذلِكَ أَعْتَرْنَا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللهِ حَقٌّ وَ أَنَّ السَّاعَةَ لَا رَيْبَ فِيهَا إِذْ يَتَنازَعُونَ بَيْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقَالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمْ بُنْياناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلَى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً (2) و باز ما مردم را بر حال اصحاب کهف آگاه ساختیم تا خلق بدانندکه وعده خدابه حق بوده و ساعت قیامت البته بی هیچ شک خواهد آمد تا مردمی که میانشان تنازع
و خلاف در امر آن ها بود پس با این همه بعضی گفتند بایدگرد آن ها حصار و بنائی بسازیم خدا به احوال آن ها آگاه تر است و آنان که برواقع احوال آن ها ظفر و اطلاع یافتند گفتند: البته برایشان مسجدی بنا کنیم.
در واقع این آیه دلیل برجواز ساختن مسجد و خواندن نماز در کنار قبور است. همچنین از این آیه در می یابیم که ساختن مسجد بر مزار اولیای خدا ریشه قرآنی دارد، در واقع آثار مقدس باید در مکان های مقدس باشد و به مناسبت های مقدس.
مسجد در کنار غار اصحاب کهف ارزش بیشتری دارد در واقع باید از هر فرصتی برای ترویج دین استفاده کرد همچنان که می بینیم پیامبر شخصاً دستور می دهدکه قبرش را در داخل مسجد قرار دهند. (1)
اما از نظر قرآن هر مسجدی دارای ارزش و قداست نیست، قرآن نمونه ای از این مساجد را برای مامثال می زند. سوره توبه آیه 107:
وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِد أضراراً وَكُفْراً وَ تَفْرِيقاً بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ وَإِرْصَادِ ا لِمَنْ حارَبَ اللهَ وَرَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ وَلَيَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنَا إِلا الْحُسْنِى وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ (2) آن مردم منافقی که مسجدی برای زیان به اسلام بر پا کردند و مقصودشان کفر و عناد و تفرقه کلمه بین مسلمین و مساعدت با دشمنان دیرینه خدا ورسول بود وبا این همه قسم های مؤکد یاد می کنند که ما جز قصد خیر و توسعه اسلام نداریم، خدا گواهی می دهد که محققاً دروغ می گویند. دوازده منافق حسود با اهداف شوم و انگیزه ضرر رساندن به مسلمانان به سرکردگی ابو عامر مسجدی را در مقابل مسجد قبا احداث کردند، آن ها به بهانه این که بیماران و پیرمردان توانایی حضور در مسجد قبا را ندارند، اقدام به ساختن مسجدی در مدینه کردند که به نام مسجد ضرار معروف شد.
خداوند در این آیه چهار هدف از اهداف شوم منافقین را در ساختن مسجد ضرار بیان می کند.
1- زیان رساندن به مسلمانان
2- تقویت کفر
3- ایجاد تفرقه بین مؤمنان
4- پایگاهی برای محاربین
وحی الهی پرده از اهداف شوم آن ها برداشت و به پیامبر دستور داد که در آن مسجد نماز نخواند و هرگونه فعالیتی را در آن مسجد ممنوع اعلام کند. پیامبر دستور داد تا آن مسجد را به آتش بکشند و به زباله دان تبدیل کنند.
داستان مسجد ضرار درسی است برای مسلمانان در سراسر تاریخ که مسلمان هرگز نباید ظاهر بین باشد، مسلمان کسی است که نفاق ومنافق را در هرمکان و در هر لباس و چهره بشناسد حتی اگر در چهره دین و مذهب و در لباس طرفداری از قرآن و مسجد بوده،باشد استفاده از مذهب برضد مذهب همواره راه ورسم استعمارگران و دستگاه های جبار و منافقان می باشد مسلمان باید هوشیار، آگاه و واقع بین باشد، آینده نگرو اهل تجزیه و تحلیل در مسائل اجتماعی. (1)
در آیه مورد بحث ویژگی آباد کنندگان مساجد را این گونه بیان می کند:
منحصراً تعمیر مساجد خدا به دست کسانی است که به خدا و روز قیامت ایمان آورده و نماز (پنجگانه) به پا دارند و زکات مال خود بدهند و از غیر خدا نترسند. امید است که آن ها از هدایت شدگان باشند.
در واقع تأکید قرآن بر وجود اوصاف و شرایطی خاص برای آبادکنندگان مساجد دوجنبه فردی و اجتماعی دارد از جنبه فردی شرایط مذکور از آن روی اهمیت پیدا می کند که آباد کردن مسجد بدون آن ویژگی ها، عملی بی روح و پیکری بی جان است که در بارگاه ربوبی بی ارزش است و ثمری نخواهد بخشید. از بعد اجتماعی نیز از آن جا که مسجد دارای نقش های مهم اجتماعی است، بایستی آبادکنندگان آن انسان های صالح و برگزیده باشند تا مسجد قادر به ایفای نقش حیاتی خویش باشد. به تعبیر دیگر بیش از آن که به ساختن مسجد اهمیت می دهیم باید به ساختن افرادی که اهل مسجد و پاسداران مسجد و حافظان آنند اهمیت بدهیم. (2)
و در آیه 40 از همین سوره خداوند به کسانی که مبارزه و دفاع از خود و این پایگاه مهم در برابر کافران بر می خیزند وعده نصرت می دهد. (3)
الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍ إِلَّا أَنْ يَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ
بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ هَدِّمَتْ صَوامِعُ وَبِيَعٌ وَصَلَواتُ وَ مَسَاجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللَّهِ كَثِيراً وَلَيَنْصُرَنَّ اللهُ مَنْ يَنْصُرُهُ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِيٌّ عَزِيزٌ آن مومنانی که (بظلم کفار) بناحق از خانه هاشان آواره شده (و) جز آن که می گفتند پروردگار ما خدای یکتاست (جرمی نداشتند) و اگر خدا رخصت جنگ ندهد و دفع شر بعضی از مردم را به بعض دیگر نکند همانا صومعه ها و دیر و مساجدی که درآن ها نماز و ذکر خدا بسیار می شود همه خراب و ویران می شد و هرکه خدارا یاری کند البته خدا او را یاری خواهد کرد که خدا را منتهای اقتدار و توانائیست.
در واقع یکی از اهداف تشریع فریضه جهاد این بود که مسلمانان بتوانند مراکز بندگی خداوند یعنی «مساجد» را از شر دشمنان دین حفظ نمایند، زیرا از صدر اسلام دشمنان، مساجد و مراکز دینی را خطر جدی برای خود محسوب می کردند و در صدد این بودند که مراکز اجتماع مسلمین را از بین ببرند.
قرآن در مورد مسجد قبا صحبت کرده اما به صورت اشاره نه با تصریح.
لا تَقُمْ فِيهِ أَبَد أَلَمَسْجِدُ أُتِيسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ فِيهِ رجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَ اللهُ يُحِبُّ الْمُطَهِّرين. (1) تو ای رسول ما هرگز در مسجد آن ها قدم مگذار که همان مسجد (قبا) که بنیانش از اول بر پایه تقوای محکم بنا گردیده بر این که در آن اقامه نمازکنی سزاوارتر است که در آن مسجد مردان پاکی که مشتاق تهذیب نفوس خودند درآیند و خدا مردان پاک مهذب را دوست می دارد.
بیشتر مفسران بر این عقیده اند که مراد از مسجد در این آیه مسجد قباست و در ادامه آیه به خصوصیات مسجد قبا اشاره می کند که در واقع بیانگر علت قداست آن است. (2)
قرآن در سوره توبه آیه 109 خیلی زیبا و رسا تفاوت مسجد قبا و ضرار را بیان می کند.
أَفَمَنْ أَتَسَ بُنْيانَهُ عَلَى تَقْوى مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانٍ خَيْرُ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْها رَبِهِ فى نَارِ جَهَنَّمَ وَاللَّهُ لَا يَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ آیا کسی که مسجدی به غرض تقوی و خدا پرستی تأسیس کرده و رضای حق را طالب است مانند کسی است که بنائی سازد بر پایه سستی درکنارسیل که زودبه
ویرانی کشد و عاقبت آن بنا از پایه به آتش دوزخ افتد؟ و خدا هرگز ستمکاران را هدایت نخواهد فرمود.
از این آیه می توان این نکته ها را بدست آورد که: (1)
مسجد قبا مسجدی است که به مسلمانان سود و بهره می رساند ولی مسجد ضرار برعکس آن است.
وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِدًا ضِرَاراً (2) بانیان و سازندگان مساجد تقوی کسانی هستند که ایمان به آخرت و روز جزا دارند و اهل نماز و زکات می باشند و جز از خدا نمی ترسند.
إِنَّمَا يَعْمُرُ مَسَاجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ. (3) ولی بانیان مسجد ضرار کسانی هستند که به خداوند و پیامبر صلی الله علیه و آله کفر می ورزند و از اطاعت الهی و رسولش سرپیچی می نمایند.
وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِدًا ضِرَارًا وَكُفْرًا (4) مسجد تقوی مرکز وحدت و انسجام مسلمین است اما مسجد ضرار محل توطئه و تفرقه میان مومنان است.
وَ تَفْرِيقاً بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ (5) مسجد تقوی سنگر اسلام و مسلمین است اما مسجد ضرار پایگاه منافقان و محاربان است.
بانیان مسجد تقوی انسان های وارسته و درستکارند اما سازندگان مسجد ضرار انسان های دروغگو و دو رو هستند.
وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ. (6) خداوند آبادکنندگان مساجد تقوی را هدایت و راهنمایی می کند.
فَعَسى أُولئِكَ أَنْ يَكُونُوا مِنَ الْمُهْتَدِينَ. (7) اما بانیان مساجد ضرار را در سراشیبی آتش جهنم قرار می دهد و هرگز مورد هدایت
الهی قرار نمی گیرند.
وَ اللّهُ لا يهْدِي الْقَوْمَ الظّالِمِينَ (1) پس می توان نتیجه گرفت که لازم است مسجد بر اساس تقوا و رضایت الهی بنا نهاده شود و اساساً در قاموس قرآن آن چه قابلیت عروج و صعود به درگاه الهی را داراست همان تقوا است و صاحبان آن یعنی انسان های تقوا پیشه، نه صورت وظاهر عمل مسجد کلاس و آموزشگاه تربیتی و انسان ساز است، پایگاه تقوی وتربیت نفس و هرکس در آن راه یابد باید در مقام طهارت درون و برون خوداز هرنوع نجاست و خباثت برآید اهل مسجد باید کسی باشد که پایبند به تمامی شئونات الهی و دینی خود باشد و در میان مردم به راستی و درستی مشهور گردد. (2)
برای رفتن به مسجد هم قرآن آدابی را بیان می دارد از آن جمله در سوره اعراف آیه31 آمده: یا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِد وَ کُلُوا وَاشْرَبُوا وَلا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا یُحبُّ المُسْرِفینَ.
ای فرزندان آدم زیورهای خود را در مقام عبادت به خود برگیرید و هم از نعمت های خدا بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید که خدا مسرفان را دوست نمی دارد.
مسجد پایگاهی برای عبادت و پرستش است و خداوندت بارک و تعالی به جهت اهمیت و فضیلت مساجد بر دیگر مکان ها مساجد را به خود نسبت داده و از آن خویش دانسته است. (3)
در سوره جن آیه 18 آمده:
وَ أَنَّ الْمَسَاجِدَ اللَّهِ فَلَا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً و مساجد مخصوص خداست پس نباید با خدا احدی غیر او را پرستش کنید.
بی شک مراد از زینت تنها آراسته بودن به امور ظاهری نیست، بلکه باید گفت: زینت آراسته شدن به فضائل معنوی مانند اخلاص و یاد خدا و حقیقت بندگی است، قلب انسان مسجدی بایستی آراسته به طهارت و پاکی بوده و از شرک و ریا و اعتقادات نادرست به دور باشد. (4)
وادب دیگری که قرآن بیان می دارد این است که در هنگام اعتکاف در مسجد
مردان را از مباشرت با زنان منع می کند: وَ لا تُبَاشِرُوهُنَّ وَأَنْتُمْ عَاكِفُونَ فِي الْمَسَاجِدِ تِلْكَ حُدُودُ اللهِ فَلا تَقْرَبُوها كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ آيَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ. (1)
و بازنان هنگام اعتکاف در مساجد مباشرت مکنید این احکام حدود دین خداست، زنهار در آن راه مخالفت مپویید خدا این گونه آیات خود را برای مردم بیان فرماید تا باشد که پرهیزگار شوند. (2)
روایات و احادیث اسلامی درباره مسجد مسائل بسیار مهمی را طرح کرده اند که بر تمام مسلمانان لازم است آن ها را رعایت کرده و از این راه خشنودی حضرت حق و پیامبر را جلب کنند.
1- سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ عليه السلام يَقُولُ: شَكَتِ الْمَسَاجِدُ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى الَّذِينَ لا يَشْهَدُونَهَا مِنْ جيرانها، فَأَوْحَى اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ إِلَيْهَا: وَعِزَّتِي وَجَلَالَى لَا قَبِلْتُ هُمْ صَلَاةً واحِدَةً وَلا أَظْهَرْتُ هُمْ فِي النَّاسِ عَدالَةً وَلا نَالَتْهُمْ رَحْمَتى وَلا جَاوَرُونى فِي جَنَّتَى. (3)
راوی می گوید: از حضرت صادق شنیدم که مساجد به پروردگار عالم از همسایگانی که در آن شرکت نمی کنند شکایت بردند خطاب رسید که: به عزت و جلالم سوگند در صورت استخفاف به مساجد یک نماز از آنان قبول نمی کنم و آنان را به عدالت در بین مردم آشکار نمی نمایم و به رحمتم نمی رسند و در بهشت مجاور من نخواهد بود.
2- قالَ رَسُولُ اللهِ: كُونُوافِي الدُّنْيا أَضْيافاً، وَاتَّخِذُوا الْمَسَاجِدَ بُيُوتاً وَعُودُ واقُلُوبَكُمُ الرقةَ وَأَكْثِرُوا مِنَ التَّفَكْرِ وَالْبُكَاءِ مِنْ خَشْيَةِ اللهِ، وَاجْعَلُوا الْمَوْتَ نَصْبَ أَعْيُنِكُمْ وَمَا بَعْدَهُ مِنْ أَهْوالِ الْقِيامَةِ تَبْنُونَ ما لا تَسْكُنُونَ وَتَجْمَعُونَ مَا لَا تَأْكُلُونَ فَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (4)
پیامبر خدا فرمود: در دنیا مهمان باشید این دلبستگی ها و آرزوها شایسته مهمان نیست، مساجد را به عنوان خانه اصلی خود بگیرید، دل ها را به رقت عادت دهید، زیاد اندیشه کنید و از خشیتِ حق گریه داشته باشید موت و اهوال قیامت را نصب العین قرار دهید، این چه زندگی غلطی است که ساختمانی کرده اید که در آن سکنی ندارید و آن قدر
جمع کرده اید که برای شما قدرت خوردن نیست از خدایی که به سوی او باز می گردید، پروا کنید!
3- امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: رفت و آمد به مسجد یکی از این منافع را دارد:
برادری که برادریش سود خدایی دارد.
تحصیل علم جدید و تازه.
دانستن آیه محکمه.
برخورد به رحمت منتظره.
یاد گرفتن کلمه هدایت که انسان را از گمراهی برهاند.
شنیدن کلامی که راهبر به سوی راه خداست.
ترک گناه از ترس حق یا حیا از حضرت باری. (1)
4- قالَ عَلى علیه السلام: لَيْسَ لِجَارِ الْمَسْجِدِ صَلاةٌ إِذا لَمْ يَشْهَدِ الْمَكْتُوبَةَ فِي الْمَسْجِدِ إِذا كان فارغاً صحيحاً (2)
علی علیه السلام فرمود: همسایه مسجد اگر از هر جهت فراغت و صحت داشته باشد، باید برای نماز واجب به مسجد بیاید که با بودن فراغت و صحت، حق نماز درجای دیگر برای او نیست.
5- پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
هرکس به مسجدی از مساجد خدا برای نماز جماعت برود، برای هر قدمی که برمی دارد هفتاد هزار حسنه منظور شود و به همان اندازه درجاتش بالا رود. (3)
6- عَنِ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم قَالَ: يَجِيءُ يَوْمَ الْقِيامَةِ ثَلاثَةٌ يَشْكُونَ الْمُصْحَفُ، وَالْمَسْجِدُ، وَالْعِتْرَةُ، يَقُولُ الْمُصْحَفُ: يَا رَبِّ حَرَّفُونِي وَمَزَّقُونِي وَيَقُولُ الْمَسْجِدُ: يَا رَبِّ عَظَلُونى وَضَيَّعُونى، وَتَقُولُ الْعِتْرَةُ: يا رَبِّ قَتَلُونا وَطَرَدُونا وَشَرَدُونَا، فَأَجْنُوا لِلرَّكْبَتَيْنِ فِي الْخُصُومَةِ فَيَقُولُ اللَّهُ لِى: أَنَا أَوْلِى بِذَلِكَ (4)
رسول خدا صلی الله علیه و آله راه اول: فرمود در قیامت سه چیز به حضرت حق شکایت برند قرآن می گوید پروردگارا مرا از نظر معنی تغییر داده و پاره کردند. مسجد می گوید: پروردگارا! مرا بیکار گذاردند و ضایع نمودند عترت می گوید: الهی! ما را کشتند و راندند و آواره کردند. پیامبر صلی الله علیه و آله می فرماید: من برای احقاق حق این ها در پیشگاه
حضرت حق زانو می زنم خداوند می فرماید من به محاکمه خائنان به این سه برنامه سزاوارترم. (1)
مراد از مصداق کامل مسجد در این روایت مسجد پیغمبر است که در زمان آن حضرت مرکز حکومت اسلامی بود و باید از آن جا عدالت و احکام حقیقی قرآن به همه جای جهان پراکنده شود.
و مصداق کامل طرف خصومت این سه چیز غاصبین خلافت اسلام اند که قرآن مجید را به رأی خود تفسیر کردند و احکام آن را که متضمن نظام عدالت عمومی بود پاره پاره کردند و استفاده از مزایای آن را به عرب و اشراف قریش و بنی امیه اختصاص دادند و دیگران را محروم کردند. با این که قرآن برابری و برادری را برای همه بشر آورده و همه نژادها و تیره ها در پیشگاه او برابر و فضیلت وابسته به تقوا است.
7- پیامبر خدا صلی الله علیه و آله: هر نشستنی در مسجد لغو و بیهوده است، مگر نشستن سه کس: نمازگزاری که [قرآن] قرائت کند کسی که ذکر خدا بگوید و کسی که به دنبال دانشی باشد. (2)
8- امام صادق صلی الله علیه و آله ملعون است، ملعون کسی که پدر یا مادر خود را بزند، ملعون است، ملعون کسی که پدر و مادر خود را نافرمانی کند و آزارشان رساند، ملعون است، ملعون کسی که احترام مسجد را نگه ندارد. (3)
9- پیامبر خدا منافقان را نشانه هایی است که با آن ها شناخته می شوند: درودشان لعنت است پرخور و شکم باره اند به غنائم دستبرد می زنند، به مساجد نزدیک نمی شوند مگر با اکراه و ریاکاری، نماز را آخر وقت می خوانند، خود برتربینند، به طوری که با کسی انس و الفت نمی گیرند و کسی هم با آنان الفت نمی گیرد، شب مانند چوب خشک می افتند شب زنده داری نمی کنند و روز صدای خود را به جرّ و بحث بلند می کنند. (4)
10- پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در پاسخ به سؤال ابوذر از چگونگی آباد کردن مساجد. فرمود: به این گونه که در آن ها صداها بلند نشود به سخنان و کارهای نادرست و بیهوده پرداخته نشود در آن ها خرید و فروش صورت نگیرد و تا زمانی که در مسجد هستی از کارهای لغو و بیهوده دست بکش. اگر چنین نکنی در روز قیامت نباید کسی جز خودت را ملامت کنی. (5)
در عصر مرجعیت آیت الله العظمی بروجردی شریف قرار شد تا در شهر هامبورگ آلمان، مسجد و مرکزی برای نشر تعالیم اسلام ساخته شود. آیت الله بروجردی، شخصی را به هامبورگ برای تهیه زمین برای چنان مرکزی فرستاد. آن شخص رفت و زمینی تهیه و خریداری کرد و به محضر آقای بروجردی بازگشت بعضی به آقای بروجردی خبر داده بودند که زمین خریداری شده در جای مطلوب و مرغوب نیست آقای بروجردی به آن شخص ماء مورخرید زمین فرمودند: شنیده ام زمین خریداری شده در موقعیت مناسبی قرار ندارد و این برای جامعه ای است که ارزش را در زیبائی ظاهری می بیند و اماکن مذهبیشان از ساختمان های مجلل و زیبا برخوردار است از این رو برای ما صلاح نیست پایین تر از آن ها جلوه کنیم.
آن شخص گفت: آقا! یعنی می فرمایید در بالای شهرهامبورگ و در کنار دریا زمین تهیه کنیم؟ آن جا خیلی گران است.
ایشان فرمودند: بله در جای مناسب تهیه کنید من هزینه اش را تأمین می کنم شما تصور می کنید برای من زمین می خرید؟ خیر این مکان به نام امام زمان (عجل الله تعالى له الفرج) است.باید در جای آبرومندی باشد که باعث تحقیر مسلمین نشود.
سرانجام مسجد اعظم بندر هامبورگ در زمین بسیار خوبی به مساحت تقریبا چهار هزار متر مربع در کنار دریاچه آلاستر ساخته شد. (1)
1- کتاب خدا برای مسجد فضیلتی بس بلند و مقامی بس ارجمند قائل است، مسجد خانه خدا و محل عبادت و برترین و شریف ترین مکان روی زمین است، مسجد مرکز اتصال قلب و روح به محبوب حقیقی و جای شنیدن دعوت حضرت دوست به سوی خیرو کمال است. مسجد خانه قرآن، مدرسه،عشق، مکتب دانش، مرز بینش و محل گرفتن فیوضات ربانیه از عالم قدس است. مسجد مکان تبلیغ و ارشاد و هدایت مردم وعرضه کردن قوانین الهی و آشنا نمودن مردم با آن است. پایگاه اجتماع مردم و زمینه ساز ایجاد وحدت و همبستگی هرچه بهتر و بیشتر در میان اقشار مختلف اسلامی و دیدار با همدیگر در هر صبح و شام است.
2- منبر مسجد سنگر بزرگ نورافشانی مبلغان و گویندگان عالم و عامل می باشد
1) اقتباس از مجله حوزه شماره 4443 ص 242.
منبری که جایگاه پیامبران و اوصیاء آن ها و اولیاء الله می باشد.
1) دانشنامه موضوعی قرآن، بحث مساجد.
يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَذَرُواْ مَا بَقِ مِنَ الرِّبوا إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ * فَإِن لَّمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللهِ وَرَسُولِهِ وَإِن تُبْتُمْ فَلَكُمْ رُءُوسُ أَمْوَالِكُمْ لَا تَظْلِمُونَ وَلَا تُظْلَمُونَ * وَإِن كَانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلَى مَيْسَرَةٍ وَ أَن تَصَدَّقُوا خَير لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ * وَاتَّقُوا يَوْمًا تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللَّهِ ثُمَّ تُوفَى كُل نَفْسٍ مَّا كَسَبَتْ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ [سوره بقره، آیه 281-278]
ای کسانی که ایمان آورده اید از خدا پروا کنید، و اگر واقعا مؤمنید، ربایی را که از شما نزد مردم باقی مانده است واگذارید و آن را مطالبه نکنید. پس اگر چنین نکنید و به رباخواری ادامه دهید، بدانید که از جانب خدا و رسولش پیکاری برضد شما برپا خواهد شد و اگر توبه کنید سرمایه هایتان که آمیخته با ربا نیست از آن شماست؛ نه ربا می گیرید که ستم کنید و نه سرمایه های شما توقیف می شود که به شما ستم رود و اگر بدهکار قدرت پرداخت نداشته باشد، او را تا هنگام توانایی، مهلت دهید و در صورتی که براستی قدرت پرداخت را ندارد برای خدا به او ببخشید بهتر است؛ اگر منافع این کار را بدانید! * و از روزی بپرهیزید و بترسید که در آن روز شما را به سوی خدا باز می گردانند؛ سپس به هرکس آن چه انجام داده، به طور کامل باز پس داده می شود و به آن ها ستم نخواهد شد چون هر چه می بینند نتایج اعمال خودشان است.»
بعضی از ثروتمندان مسلمان از وام های ربوی که قبلًا پرداخته بودند، مطالبات ربوی داشتند. از جمله این افراد عبّاس بن عبدالمطلب و خالدبن ولید بودند. وقتی آیه تحریم ربا بر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نازل شد این ها گفتند: پول ما در دست مردم است و ما قبل از تحریم ربا به آن ها وام پرداختیم. اکنون تکلیف ما چیست؟ براین اساس، آیه شریفه نازل شد و فرمود: تنها حق دارید اصل سرمایه را بازگردانید؛ ولی چنانچه ایمان دارید باید سود ربوی آن را رها سازید. آن هنگام که حکم تحریم ربا برپیامبر نازل شد حضرت فرمودند: «تمام رباهایی که از زمان جاهلیت باقی مانده بود، باطل کردم و اولین ربایی که باطل نمودم، ربای عمویم، عبّاس بن عبدالمطلب بود. (1)
ربا به معنای زیادت، نماء و علو استعمال شده است. (2)
برخی گفته اند: «ربا» در لغت به معنای نمو و رشد تدریجی است. (3)
کلمه «حرب» به معنای ستیزه چون نکره یعنی بدون الف و لام آمده دلالت بر بزرگی این محاربه دارد و همین طور می فهماند که این جنگ با خدا و رسول، جنگی عظیم است و اگر این جنگ را هم جنگ با خدا و هم جنگ با رسول نامیده، برای این است که رباخواری مخالفت با خدا است که حرمت آن را تشریع فرموده و مخالفت با رسول خدا صلی الله علیه و آله است که حکم خدا را تبلیغ نموده. (4)
در آیه نخست خداوند افراد با ایمان را مخاطب قرار داده و برای تاکید بیشتر در مسئله تحریم ربا می فرماید: ای کسانی که ایمان آورده اید از خدا به پرهیزید و آن چه از ربا باقی مانده رها کنید اگر ایمان دارید.
جالب این که: آیه فوق هم با ایمان به خدا شروع شده و هم با ایمان ختم شده است. و در واقع تاکیدی است بر این معنی که رباخواری با روح ایمان سازگار نیست، بنابراین هنگامی ایمان برای آن ها حاصل می شود که تقوا را پیشه کنند و باقی مانده ربا یعنی مطالباتی که در این زمینه دارند رها سازند.
منظور این نیست که رباخواران کافرند آن گونه که خوارج در مورد گناهان کبیره به طور کلی می پندارند بلکه با ایمان راسخ و ثمر بخش سازگار نیست.
در آیه بعد لحن سخن را تغییر داده و پس از اندرزهایی که در آیات پیشین گذشت با شدت با رباخواران برخورد کرده هشدار می دهد که اگر به کار خود هم چنان ادامه دهند و در برابر حق و عدالت تسلیم نشوند و به مکیدن خون مردم محروم مشغول باشند، پیامبر اسلام صلى الله عليه وسلم ناچار است با توسل به جنگ جلو آن ها را بگیرد، می فرماید: اگر چنین نمی کنید بدانید با جنگ با خدا و رسول او روبرو خواهید بود» فَإِن لَم تَفْعَلُوا فَأَذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ.
این همان جنگی است که طبق قانون فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلَى أَمْرِ اللَّهِ (1)(با گروهی که متجاوز است پیکار کنید تا به فرمان خدا گردن نهد انجام می گیرد.)
لذا در روایتی می خوانیم هنگامی که امام صادق شنید شخص رباخواری با نهایت جرات ربا می خورد و نام آن را «لبا» (شیر آغاز یا آغوز) می نهد. فرمود: «اگر دست براویا بم او را به قتل می رسانم.» (2)از این حدیث حکم قتل در مورد کسانی است که منکر تحریم ربا هستند، استفاده می شود.
ه) معنی فاذنوا بحرب من الله (1)
از آیه شریفه بر می آید که حکومت اسلامی می تواند با توسل به زور جلو رباخواری را بگیرد. (ضمنا آمدن حرب به صورت نکره دلیل بر اهمیت جنگ است.)
سپس می افزاید: «و اگر توبه کنید سرمایه های شما از آن شما است نه ستم می کنید و نه ستم بر شما می شود» وَإِنْ تُبْتُمْ فَلَكُمْ رُؤُسُ أَمْوالِكُمْ لا تَظْلِمُونَ وَلَا تُظْلَمُونَ
یعنی اگر توبه کنید و دستگاه رباخواری را برچینید حق دارید سرمایه های اصلی خود را که در دست مردم دارید (به استثنای سود) از آن ها جمع آوری کنید و این قانون کاملا عادلانه است زیرا که هم از ستم کردن شما بر دیگران جلوگیری می کند و هم از ستم وارد شدن بر شما و در این صورت نه ظالم خواهید بود و نه مظلوم.
جمله لا تَظْلِمُونَ وَلا تُظْلَمُونَ گرچه در مورد رباخواران آمده ولی در حقیقت یک شعار وسیع پرمایه اسلامی است که می گوید به همان نسبت که مسلمانان باید از ستمگری به پرهیزند از تن دادن به ظلم و ستم نیز باید اجتناب کنند، اصولا اگر ستمکش نباشد ستمگر کمتر پیدا می شود و اگر مسلمانان آمادگی کافی برای دفاع از حقوق خود داشته باشند کسی نمی تواند به آن ها ستم کند باید پیش از آن که به ظالم بگوییم ستم مکن به مظلوم بگوییم تن به ستم مده.
در آیه بعد می فرماید: اگر (بدهکار) دارای سختی و گرفتاری باشد او را تا هنگام توانایی مهلت دهيد وَإِنْ كَانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلى مَيْسَرَةٍ.
در این جا یکی از حقوق بدهکاران را بیان می فرماید: که اگر آن ها از پرداختن اصل بدهی خود (نه سود) نیز عاجز باشند نه تنها نباید به رسم جاهلیت سود مضاعفی بر آن ها بست و آن ها را تحت فشار قرار داد بلکه باید برای پرداختن اصل بدهی نیز به
1) برخی مفسران قائلند که: «فاذنوا» از ماده «اذن» هرگاه با «لام» متعدی شود به معنی اجازه دادن است و هرگاه با «باء» متعدی گردد به معنی علم و آگاهی است، بنابراین فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللهِ مفهومش این است آگاه باشید که خدا و رسولش با شما رباخواران پیکار خواهد کرد و در واقع اعلان جنگ از سوی خدا و رسول به این گروه خیره سر است بنابراین آن چه در سخنان بعضی معروف است که در ترجمه آیه می گویند: «اعلان جنگ با خدا بدهید» درست نیست اما غالب مفسران، مانند طبرسی در مجمع البیان، ابوالفتوح رازی، فخررازی، آلوسی در روح المعانی و علامه طباطبائی در المیزان، به همین معنی آورده اند.
آن ها مهلت داده شود و این یک قانون کلی درباره تمام بدهکاران است.
حتی در قوانین اسلام که در واقع تفسیری است برای آیه فوق، تصریح شده که هیچ گاه نمی توان خانه و وسائل زندگی ضروری افراد را به خاطر بدهی آن ها توقیف کرد یا از آن ها گرفت، بلکه طلبکاران تنها از مازاد آن می توانند حق خود را بگیرند و این حمایت روشنی است از حقوق قشرهای ضعیف جامعه.
و در پایان آیه می فرماید: و (چنان چه قدرت پرداخت ندارند) ببخشید برای شما بهتر است اگر بدانید وَ أَنْ تَصَدَّقُوا خَيْرُ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ.
این در واقع گامی فراتر از مسائل حقوقی است، این یک مسئله اخلاقی و انسانی است که بحث حقوقی سابق را تکمیل می کند و به طلبکاران می گوید: در این گونه موارد که بدهکاران سخت در مضیقه اند اگر بدهی آنان بخشوده شود، از هر نظر برای شما بهتر است احساس کینه توزی و انتقام را به محبت و صمیمیت مبدل می سازد و افراد ضعیف جامعه را به فعالیت مجددی که نتیجه اش عاید همگان می شود وا می دارد و اضافه بر این ها صدقه و انفاقی در راه خدا محسوب می شود که ذخیره روز بازپسین است.
و در آخرین آیه مورد بحث با یک هشدار شدید مسئله ربا را پایان می دهد و می فرماید: « از روزی بپرهیزید که در آن به سوی خدا باز می گردید» وَاتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللَّهِ.
ضمنا این آیه یکی دیگر از شواهد تجسم اعمال انسان در جهان دیگر می باشد سپس به هر کس آن چه را انجام داده بازپس داده می شود ثُمَّ تُوَفَّى كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ.
و به آن ها ستمی نخواهد شد بلکه هر چه می بینند نتیجه اعمال خودشان است وَهُمْ لا يُظْلَمُونَ.
معمول قرآن مجید این است که پس از بیان ریزه کاری های احکام و برنامه های اسلامی در بسیاری از موارد، یک تذکر کلی و عمومی و جامع برای تاکید و تحکیم آن چه قبلا گفته شده است بیان می دارد تا احکام و برنامه های پیشین کاملا در فکرو جان نفوذ کند. لذا در این آیه مردم را متوجه رستاخیز و کیفر اعمال بدکاران ساخته و به آن ها هشدار می دهد که توجه داشته باشند روزی در پیش است که همه اعمال انسان بدون کم و کاست به او داده می شود و تمام آن چه را که در بایگانی عالم هستی نگهداری شده یک جا به دست وی می سپارند آن گاه است که از نتائج شوم
آن ها وحشت می کند اما این محصول چیزی است که خود او کشته است و کسی به اوستم نکرده بلکه این خود او است که به خویش ستم روا داشته است وَهُمْ لا يُظْلَمُونَ. (1)
وَمَنْ عَادَ فَأُولئِكَ اصْحابُ النَّارِهُمْ فيها خالِدُونَ (2)خداوند در این قسمت از آیه، رباخواران را مورد تهدید قرار داده می فرماید: اگر رباخواران بعد از نزول آیه باز به کار زشت خود ادامه دهند و دست از این گناه بزرگ برندارند، جهنّم در انتظار آن هاست و همیشه در جهنم خواهند ماند. سؤال: خلود و جاودانگی در جهنّم مخصوص کفّار است؛ در حالی که برخی از رباخواران مسلمان هستند پس خلود در مورد آن ها به چه معناست؟
پاسخ یکی از تفسیرهایی که در این زمینه گفته شده، این است که رباخواران به سبب عمل زشتشان بی ایمان از دنیا می روند و روشن است که شخص بی ایمان جاودانه در جهنّم خواهد ماند. (3)
الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبَا لَا يَقُومُونَ إِلَّا كَمَا يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطَانُ مِنَ الْمَسِ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبَا وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبا (4) (کسانی که ربا می خورند، (در قیامت) برنمی خیزند مگر مانند کسی که براثر تماس شیطان دیوانه شده و نمی تواند تعادل خود را حفظ کند؛ گاهی زمین می خورد گاهی بپا می خیزد. این به خاطر آن است که گفتند: «داد و ستد هم مانند ربا است (و تفاوتی میان آن دو نیست.)» در حالی که خدا بیع را حلال کرده و ربا را حرام! (زیرا فرق میان این دو بسیار است.)
کسانی که به گناه بزرگ رباخواری آلوده گشته اند در روز محشر و قیامت همچون افراد مصروع و دیوانه حرکت می کنند و تعادلی در راه رفتن ندارند. ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا انَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبا علت این که رباخواران به چنین سرنوشت شومی دچارند، بدان جهت است که علاوه بر رباخواری و ارتکاب کار حرام، در صدد توجیه کارزشت خود برمی آیند و به خداوند اعتراض می کنند که «ربا همانند بیع است و
هیچ تفاوتی بین این دو نیست؛ پس همان گونه که بیع حلال است ربا نیز باید حلال باشد!» احَلَ اللهُ البيعَ وَحَرَّمَ الرّبا خداوند متعال معامله را حلال و رباخواری را حرام شمرده است؛ زیرا در «بیع و «معامله مصلحتی وجود دارد ولی در «ربا» نه تنها مصلحتی نیست بلکه مفاسدی نیز وجود دارد. در معامله گاهی سود وجود دارد؛ گاهی زیان ولی در ربا این گونه نیست ربا خوار همواره سود می برد و هیچ گاه ضرر نمی بیند در ربا خسارت همیشه از آن وام گیرنده است. از همین رو که رباخوار ضرری را متحمل نمی شود اموال او را گنج بی رنج خوانده اند. علاوه بر آن ربا خوار عامل ایجاد فاصله طبقاتی در جامعه است؛ چون اگر رباخواری در جامعه گسترده گردد با گذشت زمان ثروت در نزد آنان اندوخته می شود و دیگران به خاک سیاه می نشینند. (1)
در بین مفسران گفتگوست که آیا این تشبیهی که قرآن درباره رباخواران بیان فرموده، مربوط به سرنوشت آن ها در دنیاست؟ يا يك نوع مجازات و عذاب اخروی است.
از روایات اسلامی استفاده می شود که این نوع سرنوشت متعلق به هر دو جهان است. در تفسیر «نورالثقلین» روایتی از امام صادق نقل شده که حضرت فرمودند: آكل الربا لا يَخْرُجُ مِنَ الدُّنيا حَتَّى يَتَخَبَّطَهُ الشَّيْطانُ رباخوار در همین دنیا به سرنوشت دیوانه گرفتار خواهد شد! (2)
در روایت دیگری از حضرت رسول اکرم صلى الله عليه وسلم نقل شده است که آن حضرت در شبی که به معراج (3)رفتند، عده ای را دیدند که با شکم های بزرگ به زحمت بر می خیزند و چند قدمی را بطور غیر متعادل راه می روند و به زمین می خورند؛ دوباره برمی خیزند و همچنان می افتند و این حالت مدام تکرار می شود آن گاه حضرت از جبرئیل پرسیدند: این ها چه کسانی هستند؟ جبرئیل امین عرض کرد یا رسول الله ! این ها رباخوارانند. (4)
اما این که چرا در آیه مثل جنون به شیطان نسبت داده شده است؟ آن چه از ظاهر آیه استفاده می گردد این است که سبب جنون و دیوانگی، شیطان است. در صورتی که
1) مثال های زیبای قرآن، ج1، ص 154
2) نور الثقلين، ج 1، ص 291
3) مسئله «معراج» یکی از عقاید مسلّم مسلمانان است و حضرت رسول او نه یک بار بلکه بارها به معراج رفتند. برای توضیح بیشتر به تفسیر نمونه جلد 12 صفحات 7، 8، 11، 14، 15، 16، 17، 18؛ و جلد 22، صفحه 501 تا 570، ر. ك. ذکر این مطلب لازم است که بهشت و جهنمی را که حضرت در این سفر مشاهده کردند، بهشت و جهنم برزخی است.
4) وسائل الشيعه، ج 12، ابواب الربا، باب اوّل، حدیث 16.
از نظر علمی ثابت شده است که جنون عامل دیگری دارد از این رو مفسّران در تفسیر این آیه نظرات مختلفی دارند که به بعضی از آن ها اشاره می شود:
الف) خداوند در این آیه، طبق عقیده و فرهنگ مخاطبان زمان پیامبر صلى الله عليه وسلم سخن گفته است؛ زیرا عرب ها در آن زمان بر این عقیده بودند که جنون از شیطان گرفته می شود و به عبارت دیگر شیطان در فرد مجنون نفوذ می کند، به همین جهت قرآن آن را کنایه از جنون دانسته است.
ب) مراد معنای حقیقی جمله است نه کنایی آن نسبت جنون به شیطان از این جهت است که خداوند مجازات این انسان های گنهکار را سلطه شیطان بر آن ها قرار داده است و تسلّط شیطان سبب نگرانی و جنون آن ها می گردد. (1)
فَمَنْ جَائَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهى فَلَهُ مَا سَلَفَ وَامْرُهُ إِلَى اللَّه (2) در بیان این حکم نخست خداوند عده ای را مشمول رحمت خود قرار می دهد و کسانی را که قبل از حکم حرمت ربا به این عمل زشت آلوده بودند، مورد عفو و بخشش خود قرار داده می فرماید: «کسانی که موعظه الهی را درباره حرمت ربا شنیده اند و از رباخواری خودداری کنند برگذشته خود خوفی نداشته باشند زیرا خداوند گناه گذشته آنان را می بخشد.
بنابراین کسانی که در هنگام نزول آیه و بیان حکم با مردم قراردادهای ربوی داشتند تنها مالک سرمایه خود هستند و حق دریافت ربا را ندارند.
دو معنا برای بیان مقابله با ربا خوار
جنگیدن خدا و رسول با رباخوار معنایش این است که رسول به امر خدا، رباخوار یا هر کس از مسلمانان که حکمی از احکام را نمی پذیرد او را مجبور به تسلیم کند اگر تسلیم شد که هیچ و گرنه مسلمانان را مامور کند تا با او جنگ کنند تا تسلیم حکم خدا شود.
توضیح این که پس از پذیرش اسلام به کسی اجازه داده نخواهد شد تا با به خطر انداختن امنیت اخلاقی جامعه به ارزش های دینی، دهن کجی نموده و احکام اسلامی را دستخوش منفعت طلبی و هواپرستی خود قرار دهد. لذا در آیه:
فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ اللهِ. (1)می فرماید: باید با کسی که سرکشی می کند بجنگید تا تسلیم فرمان خدا شود. (2)
معنای دیگری که برای جنگ با خدا و رسولش مطرح می شود، جنگ از طریق فطرت خود انسان ها است؛ برای این منظور از قوای قهریه مانند محاکم قضایی و دادگاه ها استفاده نمی شود بلکه چنین کسی با فطرت سالم و خودآگاه جامعه اسلامی و اعلام انزجار مسلمین مواجه شده و تحت فشار قرار می گیرد تا زمانی که و وادار شود دست از رفتار انحرافی خود بردارد به عنوان مثال کسانی که با زیر پا گذاشتن عفاف جامعه، امنیت اخلاقی را در خطر قرار می دهد و کسانی که با ربا خواری امنیت اقتصادی را هدف گرفته اند ابتدا با کار فرهنگی آنان را متوجه خطای خود نموده و سپس مورد هدف فطرت عدالت خواه و اخلاق محور جامعه قرار خواهند گرفت؛ بنابراین اگر ارزش های اسلامی در جامعه بیدار باشد هرگز جایی برای رشد علف های هرز پیدا نخواهد شد.(3)
و این آیه دلالت دارد بر این که اولا رباخوار ملکیتش نسبت به اصل مال امضا شده و ثانیا گرفتن ربا به همان بیانی که گذشت ظلم است و ثالثا انواع معاملات امضا شده چون نفرمود «و لكم رأس اموالکم»، معلوم است که مال وقتی رأس خوانده می شود که در وجوه معاملات و انواع کسب صرف شده باشد.
وَ إِنْ كَانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلى مَيْسَرَةٍ لفظ «كان» در این جا به اصطلاح علم نحو تامه است و معنای «بود» را می دهد می فرماید اگر در میان بدهکاران فقیری یافت شود طلبکار باید او را تا میسره مهلت دهد و میسره به معنای تمکن و دارا شدن است در مقابل عسرت که به معنای فقر و تنگدستی است و معنایش این است که آن قدر باید مهلت دهد تا بدهکار به پرداخت بدهی خود متمکن شود. و این آیه هر چند مطلق است و مقید به مورد ربا نیست و لیکن قهرا منطبق با مورد ربا است چون رسم این بود که وقتی مدت قرض یا هر بدهی دیگر به پایان
می رسید رباخوار گریبان بدهکار را می گرفت و او درخواست می کرد که مدت بدهی مرا تمدید کن و من در مقابل این تمدید فلان مقدار و یا به فلان نسبت به قیمت جنس اضافه می کنم و آیه شریفه از این عمل نهی نموده و دستور می دهد به بدهکار مهلت دهند. (1)
رباخواری تعادل اقتصادی را در جامعه ها به هم می زند و ثروت ها را در یک قطب اجتماع جمع می کند زیرا جمعی بر اثر آن فقط سود می برند و زیان های اقتصادی همه متوجه جمعی دیگر می گردد و اگر می شنویم فاصله میان کشورهای ثروتمند و فقیر جهان روز به روز بیشتر می گردد یک عامل آن همین است و به دنبال آن بروز جنگ های خونین است. (2)
از آن جا که رباخوار به وسیله ثروتی که در دست دارد حاصل دسترنج طبقه زحمتکش را جمع می کند و گاه با این وسیله به هستی و زندگی آنان خاتمه می دهد و یا لا اقل بذر دشمنی و کینه در دل آنان می باشد به طوری که تدریجا تشنه خون ربا خوار می گردند و جان و مالش را در معرض خطر قرار می دهند.
قرآن می گوید: «خدا سرمایه های ربوی را به نابودی سوق می دهد» این نابودی تدریجی که برای افراد رباخوار هست برای اجتماع ربا خوار نیز می باشد.
در مقابل، کسانی که با عواطف انسانی و دلسوزی در اجتماع گام می نهند و از سرمایه و اموالی که تحت اختیار دارند انفاق کرده و در رفع نیازمندی های مردم می کوشند، با محبت و عواطف عمومی مواجه می گردند و سرمایه آن ها نه تنها در معرض خطر نیست بلکه با همکاری عمومی رشد طبیعی خود را می نماید این است که قرآن می گوید «و انفاق ها را افزایش می دهد این حکم در فرد و اجتماع یکی است در اجتماعی که به نیازمندی های عمومی رسیدگی شود قدرت فکری و جسمی طبقه زحمتکش و کارگر که اکثریت اجتماع را تشکیل می دهد به کار می افتد و به دنبال آن یک نظام صحیح اقتصادی که بر پایه همکاری عمومی و بهره گیری عموم استوار است به وجود می آید. (3)
ربا خواری یک نوع تبادل اقتصادی ناسالم است که عواطف و پیوندها را سست می کند و بذر کینه و دشمنی را در دل ها می پاشد و در واقع رباخواری بر این اصل استوار است که رباخوار فقط سود پول خود را می بیند و هیچ توجهی به ضرر و زیان بدهکار ندارد. این جا است که بدهکار چنین می فهمد که ربا خوار پول را وسیله بیچاره ساختن او و دیگران قرار داده است.
درست است که ربا دهنده در اثر احتیاج تن به ربا می دهد اما هرگز این بی عدالتی را فراموش نخواهد کرد و حتی کار به جایی می رسد که فشار پنجه ربا خوار را هر چه تمام تربرگلوی خود احساس می کند این موقع است که سراسر وجود بدهکار بیچاره به رباخوار لعن و نفرین می فرستد تشنه خون او می شود و با چشم خود می بیند که هستی و درآمدی که به قیمت جانش تمام شده به جیب ربا خوار ریخته می شود در این شرائط بحرانی است که ده ها جنایت وحشتناک رخ می دهد، بدهکارگاهی دست به انتحار و خودکشی می زند و گاهی در اثر شدت ناراحتی طلبکار را با وضع فجیعی می کشد و گاه به صورت یک بحران اجتماعی و انفجار عمومی و انقلاب همگانی در می آید.
این گسستگی پیوند تعاون و همکاری در میان ملت ها و کشورهای ربا دهنده و ربا گیرنده نیز آشکارا به چشم می خورد ملت هایی که می بینند ثروتشان به عنوان ربا به جیب ملت دیگری ریخته می شود با بغض و کینه و نفرتی خاص به آن ملت می نگرند و در عین این که نیاز به قرض داشته اند منتظرند روزی عکس العمل مناسبی از خود نشان دهند. این است که می گوییم رباخواری از نظر اخلاقی اثر فوق العاده بدی در روحیه وام گیرنده به جا می گذارد و کینه او را در دل خودش می یابد و پیوند تعاون و همکاری اجتماعی را بین افراد و ملت ها سست می کند. (1)
از این جهت که رباخواری موجب مفاسد متعدّدی می گردد، تحریم آن نیز فلسفه های مختلفی دارد که به بعضی از آن اشاره می شود:
یکی از فلسفه های تحریم ربا، مسئله ظلم است که در آیه 279 سوره بقره و در آیات دیگر بدان اشاره شده است.
1) تفسیر نمونه، ج 2، ص 380.
قرآن کریم در بعضی جاها ربا را در مقابل صدقه می آورد: يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبوا وَيُرْبِي الصَّدَقات (1)
علامه طباطبایی در این خصوص می فرمایند:
در آیه شریفه، «ارباء صدقات» و «محق «ربا» را مقابل یکدیگر قرار داده، در سابق هم گفتیم که ارباء صدقات و نمو دادن آن مختص به آخرت نیست بلکه این خصیصه هم در دنیا هست و هم در آخرت در نتیجه از مقابله نامبرده می فهمیم که محق ربا نیز هم در دنیا هست و هم در آخرت
پس هم چنان که یکی از خصوصیات صدقات این است که نمو می کند و این نمو، لازمه قهری صدقه است و از آن جدا شدنی نیست چون باعث جلب محبت و حسن تفاهم و جذب قلوب است و امنیت را گسترش داده و دلها را از این که به سوی غصب و دزدی و افساد و اختلاس بگراید باز می دارد و نیز باعث اتحاد و مساعدت و معاونت گشته و اکثر راه های فساد و فنای اموال را می بندد و همه این ها باعث می شود که مال آدمی در دنیا هم زیاد شود و چند برابر گردد.
همچنین یکی از خواص ربا کاهش مال و فنای تدریجی آن است چون ربا باعث قساوت قلب و خسارت می شود و این دو باعث بغض و عداوت و سوء ظن می گردد و امنیت و مصونیت را سلب نموده نفوس را تحریک می کند تا از هر راهی و وسیله ای که ممکن باشد چه با زبان و چه با عمل چه مستقیم و چه غیر مستقیم از یکدیگر انتقام بگیرند و همه این ها باعث تفرقه و اختلاف می شود و این هم راه های فساد و زوال و تباهی مال را می گشاید و کمتر مالی از آفت و یا خطر زوال محفوظ می ماند.
همه این ها برای این است که صدقه و ربا هر دو با زندگی طبقه محروم و محتاج تماس دارد زیرا احتیاج به ضروریات زندگی، احساسات باطنی آنان را تحریک کرده و در اثر وجود عقده ها و خواسته های ارضا نشده آماده دفاع از حقوق زندگی خود گشته و هر طور که شده در صدد مبارزه بر می آیند اگر در این هنگام به ایشان احسان شده و کمک های بلاعوض برسد احساساتشان تحریک می شود تا با احسان و حسن نیت خود، آن احسان را تلافی کنند و اگر در چنین وضعی در حق آنان با قساوت و خشونت رفتار شود به طوری که تتمه مالشان هم از بین برود و آبرو و جانشان در خطر افتد، با انتقام مقابله خواهند کرد و به هر وسیله ای که دستشان برسد طرف مقابل را منکوب می سازند و کمتر ربا خواری است که از آثار شوم این مبارزه محفوظ بماند
1) سوره بقره، آیه 276.
بلکه آن هایی که سرگذشت رباخواران را دیده اند همه از نکبت و نابودی اموال آنان و ویرانی خانه ها و بی ثمر ماندن تلاش هایشان از قهر فقرا خبر می دهند. (1)
اصل حاکم بر اقتصاد اسلامی اخلاق است؛ و تحصیل منافع باید در سایه حفظ ارزش های اخلاقی باشد؛ برهمین اساس اسلام معامله ای را که منشأ فساد باشد، حرام شمرده است؛ مثلا اگر تأسیس مراکز فحشا در اسلام ممنوع است؛ یا اگر شراب فروشی و دایر کردن قمارخانه ها در اسلام حرام اعلام شده؛ و یا اگر تأسیس بانک های رباخوار در اسلام جایز نیست همه و همه بدین جهت است که این گونه کارها منشأ مفاسد زیادی است و با اخلاق اسلامی سازگار نیست. (2)
ارزش های اخلاقی که بر اقتصاد اسلامی حاکم است اصل های فراوانی دارد که به بعضی از آن ها اشاره می گردد یکی از اصول حاکم بر اقتصاد اسلامی، پیام آیه شريفه لاتَظْلِمُونَ وَلا تُظْلَمُونَ است، یعنی فعالیت های اقتصادی باید به گونه ای تنظیم شود که هیچ یک از فروشنده و خریدار مورد ستم قرار نگیرند.
براساس این اصل منفعت شخصی فدای منفعت جمعی می گردد. از این رو پرداختن به شغل های مورد نیاز جامعه واجب است؛ مثلا اگر جامعه به تعدادی معلم نیازمند باشد بر کسانی که قدرت این کار را دارند واجب است که به امر تعلیم و تربیت بپردازند.
از طرف دیگر مشاغلی که برای جامعه ضرر دارد- اگرچه منفعت شخصی داشته باشد- حرام شمرده شده است؛ مثلا شراب فروشی و هر نوع فعالیتی که مناسب با آن باشد ممنوع شده است. به همین جهت براساس روایات متعددی، کاشت درخت انگور به نیت شراب سازی، باغداری چنین باغی، چیدن چنین انگوری، حمل و نقل آن و... حرام است. (3)
ذکر این مطلب لازم است که اصول اخلاقی نه تنها در واجبات و محرمات، بلکه
در مستحبّات و مکروهات نیز حاکم است. از این رو، در فقه اسلامی «تلقی رکبان» کراهت دارد منظور از «تلقی رکبان» این است که عده ای در خارج از شهر و روستا در کمین کاروان های تجاری قرار گیرند تا اگر کسی جنسی را وارد کرد قبل از آن که صاحب جنس از قیمت شهر مطلع گردد اجناس او را بخرند. این عمل را بعضی از فقها حرام و بعضی دیگر مکروه دانسته اند. (1)و نیز شغل کفن فروشی در اسلام مکروه شمرده شده است؛ زیرا چنین کسی منتظر مرگ دیگران است و این امر سبب قساوت قلب او می گردد.
این اصل از آیه 77 سوره قصص استفاده شده است که فرموده است: وَابتَغ فيما آتاك اللهُ الدّارَ الْآخِرَةَ وَلَا تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيا وَ احْسِن كَمَا احْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ وَلَا تَبْعَ الْفَسَادَ فِي الْأَرْضِ انَّ اللهَ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ و در آن چه خدا به تو داده است، سرای آخرت را بطلب؛ و بهره ات را از دنیا فراموش مکن؛ و همان گونه که خدا به تو نیکی کرده، نیکی کن؛ و هرگز در زمین در جستجوی فساد مباش که خدا مفسدان را دوست ندارد.
بر اساس این آیه، در صورتی سرمایه ارزشمند است که در مسیر آخرت هدایت شود و به تعبیر دیگر، هم نیاز دنیا را برآورده سازد و هم توشه ای برای آخرت باشد. در نتیجه حاکم بر اقتصاد اسلامی، ارزش های اخلاقی است؛ در حالی که اقتصاد مادی فاقد این ارزش هاست و طرفداران این مکتب همه چیز را فدای منافع خود می پندارند.
سؤال: گاهی حفظ ارزش های اخلاقی سبب کاهش رشد اقتصادی می گردد.
بنابراین جمع بین ارزش های اخلاقی و رشد اقتصادی چگونه ممکن است؟
پاسخ: نظام ما یک نظام ارزشی است و آن چه برای ما مهم شمرده شده، حفظ ارزش ها است؛ علاوه بر این مراعات اصول اخلاقی و آمیختگی اخلاق با اقتصاد سبب عقب ماندگی نمی شود بلکه این اقتصاد غیر ارزشی است که در همین دنیا زیان هایی می آفریند که قابل جبران نیست.
مگر عامل عمده جنگ جهانی دوم همین اقتصاد غیر ارزشی نبود جنگی که تعدادی از کشورها را کاملا ویران و تعداد دیگر را نیمه خراب کرد. فاجعه دردناکی که 30 میلیون قربانی برجای گذاشت؛ جنگی که 30 میلیون معلول به یادگار گذاشت. آیا اقتصاد عقب مانده- البته به تعبیر طرفداران مکتب مادّی- بهتر است یا چنین اقتصاد پیشرفته ای؟! باید دانست که عمران و آبادی جهان نیز در سایه اقتصاد ارزشی تحقق می یابد. (2)
در زمان های گذشته رباخواری محدود بود در هر جامعه ای چند شخص ثروتمندی وجود داشت که به انسان های نیازمند وام می پرداختند؛ و پس از مدتی اصل پول را به همراه سود آن باز می ستاندند و این کار را پیشه خود می دانستند؛ ولی در عصر و زمان ما علاوه برگسترش رباخواری بین افراد جامعه، متأسفانه این عمل زشت بین ملت ها و کشورها نیز سرایت کرده است. اکنون چندین کشور ثروتمند با رباخواری کشورهای جهان سوم را در دام خود گرفتار کرده اند این مرض مسری و مرگ آور چنان در پیکر اقتصادی بعضی از کشورهای مستضعف سرایت نموده است که باید تمام سود خالص ملی را صرف درمان این بیماری کنند.
از این رو فاصله طبقاتی بین کشورهای ثروتمند و جهان سوم روز به روز بیشتر می گردد و اگر به همین صورت ادامه یابد، بسیاری از این کشورهای استثمار شده، به خاک سیاه خواهند نشست. به عنوان مثال یکی از علت های متزلزل و نابه سامان وضع اقتصاد کشورهای جنوب شرق آسیا همین مسئله رباخواری است.
علاوه بر این نوع رباخواری که ذکر شد، نوع دیگری از رباخواری در عصر ما وجود دارد که از نوع پیشین زشت تر و قبیح تر خواهد بود و آن رباخواری با سرمایه خود مردم است. اگر در گذشته شخص رباخوار با سرمایه خود مرتکب این عمل زشت می شد؛ ولی اکنون بانک های ربا که سرمایه شان از آن مردم است، به امر رباخواری اشتغال دارند که قطعاً این عمل، مفاسد بیشتر با عذاب های شدیدتری در پی خواهد داشت.
برخی بر این عقیده اند که در این عصر اقتصاد بدون ربا، قادر به فعالیت نیست. از این رو منع از رباخواری توقف فعالیت بانک ها را در پی خواهد داشت و نتیجه این توقف رکود اقتصادی است. به عبارت دیگر مسئله ربا آن چنان با اقتصاد آمیخته گشته که تفکیک ناپذیر است.
این نوع تفکر و باور غلط از ناحیه افرادی القا می شود که خود باخته و غرب زده هستند. البته جا دارد که کشورهای ثروتمند چنین تبلیغاتی را از طریق ایادی خود داشته باشند؛ زیرا این تفکر مطابق با منافع آن هاست و آن ها مطالب را مطابق منافع خود به دیگران القا می کنند در حالی که این تفکر نادرست است.
بانک های اسلامی اگر بر اساس آیین نامه های مصوّب عمل کنند و مردم هم از
متن قرارداد مطلع گردند و بر آن وفادار بمانند مشکل ربا پیش نخواهد آمد. هم سپرده گذاران بهره مند خواهند شد؛ و هم بانک ها استفاده سرشاری خواهند برد؛ و هم چرخ اقتصاد کشور به حرکت در خواهد آمد.
یکی از عقود اسلامی- که در آیین نامه بانکداری نیز وارد شده- عقد «مضاربه» است، که تنها به تجارت اختصاص ندارد. (1)بلکه سرمایه گذاری در امر تولید، صنعت، دامداری، کشاورزی، خدماتی و... را نیز شامل می شود.
در عقد مضاربه مشتری سرمایه خود را در اختیار بانک قرار می دهد و بانک با قرارداد مضاربه سود هر یک را مشخص می کند. البته تعیین سود باید درصدی از منفعت کار باشد؛ نه درصدی از اصل سرمایه. مشتری می تواند به بانک وکالت دهد تا سهم او را از سود به مبلغ معینی مصالحه کند و هر ماه آن را دریافت نماید؛ لکن در پایان قرار داد سود پرداخت شده محاسبه گردد آن گاه به بانک وکالت مطلق می دهد تا در هر یک از امور مذکور که مایل بود سرمایه گذاری صورت گیرد؛ و بانک هم باید به آن عمل نماید.
در این صورت بدون آن که مشکل ربا ایجاد شود هم صاحب پول بهره مند می گردد و هم بانک نصیب خود را از سرمایه گذاری به دست می آورد و هم برای این که چرخ اقتصاد جامعه راکد نماند تجارت سالمی صورت می پذیرد.
باید توجه داشت در این گونه موارد عقود شرعی باید تحقق پذیرد و گرنه به مجرد روی کاغذ آوردن این عقود شرعی، چیزی را عوض نمی کند و مشکل ربا به قوت خود باقی می ماند. بنابراین، قطعاً حذف ربا از بانک ها امکان پذیر است.
چنان که در صدر اسلام و در عصر ظهور پیامبر اکرم صلى الله عليه وسلم در مکه و مدینه رباخواری رواج داشت و جزء اقتصاد آن زمان محسوب می شد؛ ولی با ظهور اسلام و حکم حرمت ربا این پدیده شوم به دست فراموشی سپرده شد و در اقتصاد آن ها هیچ وقفه ای ایجاد نشد. (2)
آیا سپرده هایی که مردم در اختیار بانک ها قرار می دهند و هر ماه سود معینی دریافت می کنند مشروع و حلال است؟ و نیز وام هایی که بانکها در اختیار مشتریان
خود می گذارند و درصدی سود از آن ها دریافت می کنند چه حکمی دارد؟
قبل از پاسخ به این دو سؤال مناسب است به عنوان مقدمه، فلسفه این نوع سپرده گذاری و پرداخت وام ذکر شود:
بسیاری از مردم دارای سرمایه ای هستند مانند پولی که از راه ارث به آن ها رسیده، یا کارگر و کارمندی که بازخرید شده اند یا از طریقی پس اندازی به دست آورده است و... ولی توان و مدیریت به کارگیری سرمایه خود را در امر اقتصاد ندارند. از طرف دیگر بسیاری از مردم دارای مدیریت اقتصادی قوی هستند؛ لکن سرمایه در دست ندارند؛ مانند بسیاری از جوانان فارغ التحصیل دانشگاه ها که هم مدیریت دارند و هم توان و نشاط کار ولی فاقد سرمایه اند. در این جا بانک ها می توانند برای آن دو قشر جامعه کمک مؤثری داشته باشند.
به این صورت که بانک ها سرمایه ای را در اختیار افراد توانمند بی سرمایه قرار دهند تا آن ها بر اساس قرارداد در امر تجاری سرمایه گذاری کنند و از سود به دست آمده درصدی به خود و درصدی به بانک تعلق دهند؛ سپس طی اقساطی، اصل سرمایه را به بانک ها بازگردانند.
از سوی دیگر بانک ها می توانند سرمایه افراد ناتوان و فاقد مدیریت را در اختیار خود بگیرند و با مشارکت در امر سرمایه گذاری مفید، سهمی از سود به دست آمده را به صاحبان سرمایه اختصاص دهند.
بدین ترتیب، اگر این دو نوع مشارکت سرمایه و کاربر اساس عقد شرعی صورت پذیرد هیچ اشکالی در شرعیّت آن ایجاد نخواهد شد.
برای تحقق این امر، مطالب ذیل توصیه می گردد:
1- به کارمندان بانک ها آموزش داده شود تا احکام بانکداری اسلامی و عقود شرعی مربوط به آن را فراگیرند و در اجرای قوانین ملزم باشند.
2- افراد عالم و مطلع به احکام شرعی بانکداری، مسایل بانکداری اسلامی را با بیانی ساده برای مردم تبیین و روشن سازند، مخصوصاً خطرات ربا و حکم شدید و برخورد بسیار تند اسلام را درباره ربا خواران یادآوری کنند.
3- شایسته است که بانک ها بین سود سپرده ها و وام ها توازن برقرار کنند و این گونه نباشد که سود وام بیشتر از سود سپرده های مردمی باشد و نیز در احیای هرچه بیشتر قرض الحسنه، گام های مؤثری بردارند. (1)
1) همان، ص 167
1- در کتاب «وسائل الشیعه» در مورد علت تحریم ربا می خوانیم هشام بن سالم می گوید: امام صادق علیه السلام فرمودند:
إِنَّمَا حَرَّمَ اللهُ وَ الرِّبَا لِكَيْلَا يَمْتَنِعَ النَّاسُ مِن اِصْطِنَاعِ المَعْرُوفِ (1) (خداوند ربا را حرام کرده تا مردم از کار نیک امتناع نورزند)
2- در روایتی از امام باقر نقل شده است که حضرت فرمودند: الظُّلْمُ فِي الدُّنْيا هُوَ الظُّلُماتُ فِي الآخِرَةِ ظلم در دنيا سبب تاریکی آخرت است. (2)
3- رسول خدا صلی الله علیه و آله و در ضمن وصیتی به علی بن ابی طالب علیه السلام فرمود یا علی! ربا هفتاد جزء است آسان ترین جزئش مانند آن است که کسی با مادر خودش در خانه کعبه زنا انجام دهد. یا علی! یک درهم ربا از هفتاد زنا که شخص با محرم خود در بيت الله الحرام ( خانه کعبه) بجا آورد بزرگتر است. (3)
4- لإمام الصادق امام صادق فرمودند چون خدا بخواهد قومی را هلاک کند، در میان آنان رباخواری پدید می آید؟ (4)
5- «سماعه» از امام صادق علیه السلام سؤال می کند: انّى رأيتُ اللهَ تعالى قَدْ ذَكَرَ الرِّبا فِي غَيْرِ آيةٍ وَكَرره ؟ قال: اوَتَدْرى لِمَ ذاكَ ؟ قُلْتُ: لا، قال: لِئَلَّا يَمْتَنِعَ النَّاسُ مِنَ أَصْطناع الْمَعْرُوفِ خداوند متعال در آیات متعددی مسئله ربا را مطرح فرموده است. امام از سماعه پرسیدند: آیا علت آن را می دانی؟ سماعه عرض کرد: خیر. امام علیه السلام فرمودند: علت آن این است که مردم از کارهای شایسته [و قرض الحسنه] باز نمانند. (5)
این مطلب در روایات فراوانی وارد شده است
1) وسائل الشیعه، ج 12، ابواب ربا، باب 1، ص 422.
2) میزان الحکمه، باب 2448، حدیث 11108. در این روایت نیز گناه ظالم با مجازات آخرتش مناسبت دارد؛ چه این که ظالم با ظلم خود جهان را در نظر مظلوم تیره و تار می کند. بر همین اساس خود ظالم نیز مجازاتش تیرگی و ظلمت در آخرت است.
3) خصال، شیخ صدوق، ج 2، ص 584. (در این روایت شریف عبارت «هفتاد جزء» باطن و عمق فاسد عمل ربا خواری را نشان می دهد؛ گویا در باطن این عمل هفتاد خباثت و آلودگی وجود دارد که کمترین آن زنای با محارم است.)
4) وسائل الشيعة، شیخ حر عاملی، ج 18، ص 124.
5) وسائل الشیعه، جلد 12، ابواب الرّبا، باب 1، حدیث 3 ۔ روایات 4، 9، 10، 11 باب 1 نیز برهمین مضمون دلات دارند. وقتی رباخواری رواج یابد سنت نیکوی وام و قرض الحسنه از بین می رود؛ و عواطف انسانی می میرد؛ و سودپرستی و افزون طلبی جایگزین آن می گردد از این رو رباخواری در دین مقدس اسلام ممنوع گشته است.
6- در تفسیر قمی در ذیل آیه: الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرّبا... از امام صادق علیه السلام روایت آمده که فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده است وقتی مرا شبانه به آسمان بردند
به مردمی برخوردم که وقتی می خواستند برخیزند از بزرگی شکم ها نمی توانستند از جبرئیل پرسیدم این ها کیانند؟ گفت: این ها آن کسانی هستند که در دنیا ربا می خوردند و خداوند درباره شان فرمود: لا يَقُومُونَ إِلَّا كَمَا يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ السّ وقوم نامبرده را دیدم که مانند آل فرعون هر صبح و شام بر آتش عرضه می شدند و ایشان از شدت دلهره می گفتند پروردگارا قیامت کی بپا می شود.؟! (1)
7- در تهذیب به سند خود از عمر بن یزید که فروشنده پارچه ای بود که در سابور (شاپور خوزستان) بافته می شد روایت کرده که گفت به امام صادق عرضه داشتم فدایت شوم مردم چنین می پندارند که دادن بهره پول برای کسی که مضطر است نیز حرام است، آیا این صحیح است؟ فرمود: بله، برای این که مگر غنی و یا فقیری سراغ داری که بدون احتیاج و اضطرار چیزی را بخرد؟ ای عمر!! خدای تعالی بیع را حلال و ربا را حرام فرموده پس تو تنها می توانی سود کسب را بگیری و نمی توانی ربا بگیری، پرسیدم ربا چیست؟ فرمود: چند درهم بدهی و دو برابر، آن را بگیری و یا گندمی بدهی و دو برابر از همان جنس بگیری. (2)
8- در تهذیب و فقیه از امام صادق روایت کرده شخصی درباره آیه شریفه: يَحْحَقُ اللهُ الربا وَيُرْبِي الصَّدَقَاتِ... از آن جناب سؤال کرد که چگونه خداربا را کاهش داده و نابود می کند با این که به قول بعضی ها ما می بینیم مال رباخواران روز به روز بیشتر می شود؟ فرمود: چه نقصانی شدید تر از نقصان یک درهم ربا که دین آدمی را ناقص می کند و از بین می برد و اگر هم بخواهد توبه کند همه مالش از بین می رود و فقیر می شود. (3)
1) تفسیر قمی ج 1، ص 93- علامه طباطبایی پس از نقل این حدیث می فرماید: این مشاهده که رسول خدا صلی الله علیه و آله در معراج داشته مثالی برزخی بوده که گفتار آن جناب را تایید و تصدیق می کند که فرمود: کَمَا تَعِیشُونَ تَمُوتُونَ وَ کَمَا تَمُوتُونَ تُبْعَثُونَ- هر جور زندگی کنید همان طور می میرید و هر جور بمیرید همان طور زنده می شوید.
2) تهذيب، ج 7، ص 18.
3) همان، ص 15 و فقیه ج 3 ص 279- علامه طباطبایی می فرماید: این روایت به طوری که ملاحظه می کنید منظور از "محق" نقصان را به "محق" تشریعی تفسیر کرده و می فرماید هر چند مال در نزد ربا خوار زیاد می شود اما شرعا مال او نیست و تصرفش در آن اموال حرام است در مقابل ربا صدقه قرار دارد که منظور از ارباء و زیاد شدن آن زیاد شدن تکوینی است و این با بیان قبلی ما (که گفتیم محق در آیه عمومیت دارد سازگار است.)
1 یکی از نامه های گرانقدر نهج البلاغه نامه آن حضرت به «عثمان بن حنیف» فرماندار بصره است. (1)اشعث بن قیس منافق که عامل بسیاری از مفاسد و اختلافات در دوران خلافت حضرت علی بود با کسی به نزاع برخاست.
پرونده این نزاع به دست مبارک امیرالمؤمنین علیه السلام رسید. قرار بر این شد که روز بعد حضرت درباره این دو قضاوت کند. شب هنگام در خانه آن حضرت به صدا درآمد. حضرت در را باز کردند؛ دیدند اشعث با ظرفی پر از حلوا جلوی در ایستاده است. وقتی حضرت امیر او و کاسه حلوایش را مشاهده کردند، نگاه تندی به او افکندند و فرمودند: «آیا این کاسه حلوا رشوه است؟ یا صدقه ؟ یا زکات ؟ علی، نه اهل رشوه است تا به سبب رشوه بر خلاف حق قضاوت کند و نه اهل صدقه و زکات که این ها بر بنی هاشم حرام است.
اشعث که از این برخورد قاطع و تند امیر زمامداران دست و پای خود را گم کرده، گفت: نه هیچ کدام نیست، بلکه هدیه است هر مسلمانی حق دارد به مسلمان دیگر هدیه دهد. [این کار در واقع کلاه شرعی بود که متأسفانه در عصر ما نیز صورت می گیرد و رشوه در لباس های دیگر تحت عناوینی از قبیل: هدیه، انعام، شیرینی، حق و حساب و مانند این ها تحقق می پذیرد.]
حضرت که چهره هزار رنگ اشعث را می شناخت، به نیت واقعی او واقف گشته، فرمودند: اشعث آیا دیوانه شده ای؟ یا عقلت را از دست داده ای؟! یا هذیان می گویی؟! تو نیمه شب با این کاسه حلوا می خواهی علی را بفریبی و او را به ظلم دعوت کنی تا فردا به نفع تو حکم دهد اشعث تو مرا با خود مقایسه کرده ای بگذار تا خود را بشناسانم اشعث این حلواکه سهل است چون این حلوایی که من دیدم، گویا با آب دهان مار مخلوط گشته [اگر چه ظاهری زیبا دارد؛ ولی باطنش بسیار کثیف است.] به خدا قسم اگر آسمان های هفت گانه را به علی دهند تا بر مورچه ای ظلم کند، چنین نخواهد کرد.
حال، آیا دنیایی با چنین زمامداری امن و امان است یا جهانی که حاکمانش هستی کشور خویش را در مقابل یک زن آلوده مصالحه می کنند؟! این کجا و آن کجا! بنابراین، بر عهده هر مسلمانی است که ارزش های انسانی را فرا گیرد و چرخ اقتصاد را توام با ارزش های انسانی به حرکت درآورد. (2)
3- در کتاب الدرجات الرفيعه نقل شده وقتی که عبدالرحمان بن عوف از دنیا رفت و اموال بی حسابی را به ارث گذارد، گروهی از مسلمین گفتند ما درباره عبدالرحمان که آن همه اموال به ارث گذارد هراس داریم چگونه در بازخواست الهی جواب خدا را می دهد.
کعب الاحبار (2)که در آن جا حضور داشت، گفت: چرا درباره او هراسناک هستید او این اموال را از راه پاک به دست آورد و در راه پاک صرف می کرد.
و در واقع این تبلیغ برای اغفال مردم بود که کعب الاحبار برای خشنودی عثمان می کرد وگرنه اموال عبدالرحمان از راه بخشش بی حساب عثمان بدست آمده بود.
ابوذر از گفتار کعب، آگاه شد، خشم سراسر وجودش را گرفت، از خانه بیرون جهید، در بدرد نبال کعب می گشت در راه استخوان شتری را دید آن را برداشت به کعب خبر دادند که ابوذر با چنین شرائطی در تعقیب تو، است کعب از ترس خود به عثمان پناهنده شد.
1) جهاد با نفس، استاد مظاهری، ص 158.
2) کعب الاحبار از علمای یهود بود در عصر خلافت عمر سال 17 هجری هنگامی که عمر وارد بیت المقدس شد با تشریفات خاصی نزد عمر آمد و اظهار اسلام کرد وقتی که عُمر به مدینه مراجعت کرد کعب نیز همراه عمر بمدینه آمد و در دستگاه خلافت عمر تقرب داشت و پس از عمر، جزء اصحاب خاص و مشاور ویژه عثمان گردید (مشروح) جریان اسلام آوردن وی را در کتاب ناسخ التواریخ خلفا ص 260- 262 مطالعه کنید.
ابوذر دست از تعقیب برنداشت پس از اطلاع از مکان کعب به خانه عثمان آمده، تا کعب ابو ذر را دید برخاست و پشت سر عثمان نشست ابوذر فریاد زد: ای یهودی زاده گمان می کنی در میراث عبدالرحمان اشکالی نیست.
گوش فرا بده تا بیان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را بازگو کنم: روزی آن حضرت عازم احد (نزدیک مدینه بود من ملازم رکابش بودم فرمود: ای ابوذر! آنان که از راه های نامشروع ثروتهای کلان می اندوزند در روز قیامت تهیدست اند...
ای یهودی زاده منطق رسول خدا چنین بود ولی تو عبدالرحمان را می خواهی تبرئه کنی؟ با این که آن همه اموال را به ارث گذارده است در این وقت کسی با ابوذر سخنی نگفت و ابوذر از خانه عثمان همچنان خشمناک بیرون آمد. (1)
از بررسی آیات و روایات در موضوع ربا، این موارد به دست می آید:
1- آثار ربا درست برخلاف انفاقات و صدقات و بیع می باشد زیرا در بیع، برخلاف ربا هر دو طرف معامله به طور یکسان در معرض سود و زیان هستند.
2- در ربا هیچ عمل مثبتی که زمینه تولید و سازندگی در جامعه را احیاء کند وجود ندارد.
3- با شیوع ربا خواری پایه های مودت و دوستی متزلزل شده در نتیجه این عمل پلید منشأ دشمنی ها و درگیری ها بین مردم خواهد شد. گزارشات بسیاری در این زمینه وجود دارد که جای هیچ انکاری در آثار مخرب ربا باقی نمی گذارد.
4- براساس روایات خداوند در اموالی که از راه ربا حاصل می شود و نیز در نفس شخص ربا خوار برکت قرار نداده و صریحاً می فرماید: خدا ربا را محو و صدقات را فزونی می دهد. (2)
وَ أَنْكِحُوا الْأَيَامَى مِنْكُمْ وَالصَّالِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَإِمَائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ * وَلْيَسْتَعْفِفِ الَّذِينَ لَا يُجَدُونَ نِكَاحًا حَتى يُغْنِيهُمُ اللهُ مِن فَضْلِهِ [سوره نور آیه 33-32] «[مردان و زنان] بی همسرتان و غلامان و کنیزان شایسته خود را همسر دهید اگر تهیدست اند، خدا آنان را از فضل خود بی نیاز می کند و خدا بسیار عطا کننده و داناست * و کسانی که امکانی برای ازدواج نمی یابند، باید پاکدامنی پیشه کنند تا خداوند از فضل خود آنان را بی نیاز گرداند!»
از پیمان زناشویی در قرآن به «نکاح» تعبیر شده که به دو معنا به کار رفته است:
الف) آمیزش جنسی. (1)
ب) عقد ازدواج. (2)
لغویان و مفسران در تعیین معنای حقیقی و مجازی آن، بر یک نظر نیستند. گروهی معنای حقیقی نکاح را آمیزش و کاربرد آن در عقد را مجاز می دانند. متقابلا برخی معنای حقیقی آن را عقد ازدواج قرار داده اند گروهی معتقد به اشتراک لفظی شده اند و هر گروهی برای خود استدلال هایی دارند؛ ولی فیومی می گوید: عقد و آمیزش، هر دو معنای مجازی هستند و معنای حقیقی نکاح در لغت، چسبیدن و به هم پیوستن یا مخلوط شدن است. (3)
تعبیر «انکحوا» آن ها را همسر دهید با این که ازدواج یک امر اختیاری و بسته به میل طرفین است مفهومش این است که مقدمات ازدواج آن ها را فراهم سازید، از طریق کمک های مالی در صورت نیاز، پیدا کردن همسر مناسب، تشویق به مسئله ازدواج و بالآخره پا در میانی برای حل مشکلاتی که معمولا در این موارد بدون وساطت دیگران انجام پذیر نیست خلاصه مفهوم آیه به قدری وسیع است که هر گونه قدمی و سخنی و درمی در این راه را شامل می شود. بدون شک اصل تعاون اسلامی ایجاب می کند که مسلمانان در همه زمینه ها به یکدیگر کمک کنند ولی تصریح به این امر در مورد ازدواج دلیل براهمیت ویژه آن است. (4)
جمع «ایم» (بر وزن قیم) دراصل به معنی زنی است که شوهر ندارد، سپس به
مردی که همسر ندارد نیز گفته شده است و به این ترتیب تمام زنان و مردان مجرد در مفهوم این آیه داخلند خواه بکر باشند یا بیوه.
عفاف به فتح، از آن امتناع کرد پس او عفیف است و استعفف، یعنی خودداری کردن از طلب چیزی، مانند عف است و برای مرد عفّ به فتح می گویند و برای زن، عفّة به فتح و تعفّف نیز چنین است و جمع عفیف اعفه و اعفاء است و در دعا گفته اند:
الّلهُمَّ انِّی اسْئَلُکَ عفاف والغنی که عفاف در این جا، به معنای به اندازه کفاف است و «غنی»، بی نیازی نفس است و در خبر است: «من يستعفف، يعفه الله» و بعضی شارحین گفته اند: استعفاف طلب عفاف و تعفّف است و آن خودداری کردن از حرام و خودداری نمودن از سؤال کردن از مردم است و گفته اند: استعفاف، صبر و پاکی از زشتی ها است؛ گفته می شود «عف عن الشيء، يعف عفة فهو عفیف» و از آن است: «اللهم انى اسئلك العفة والغنى» وعفّة الفرج، محافظت آن است از محرمات و از آن است اَللَّهُمَّ حَصِّنْ فَرْجِی وَ أَعِفَّهُ. (1)
گرچه امروز مسئله ازدواج آن قدر در میان آداب و رسوم غلط و حتی خرافات پیچیده شده که به صورت یک جاده صعب العبور یا غیر قابل عبور برای جوانان در آمده است ولی قطع نظر از این پیرایه ها ازدواج یک حکم فطری و هماهنگ قانون آفرینش است که انسان برای بقاء نسل و آرامش جسم و روح و حل مشکلات زندگی احتیاج به ازدواج سالم دارد.
ازدواج در عرف و شرع، پیمان زناشویی است و براساس آن، برای مرد و زن نسبت به یکدیگر تعهداتی اخلاقی و حقوقی پدید می آید که سرپیچی (از بسیاری) از آن ها عقوبت و کیفر را در پی خواهد داشت. ازدواج در هر آیینی، با قوانین و مقررات ویژه ای صورت می گیرد و اسلام به آداب و رسوم دیگر اقوام احترام گذاشته است: لکلّ قومِ نکاحٌ. (2)
در قرآن، بیش از 80 بارماده «زوج» و مشتقات آن و حدود 23 بار، کلمه «نکاح» و مشتقاتش به کار رفته است. از کلمه «استمتاع» نیز درباره ازدواج، در قرآن بهره گرفته شده است و واژه هایی از قبیل طلاق ظهار، ایلاء، عده، مرئه، بعل، نساء، ذکر وانثی، احصان، صداق، مهریه، اجر، مس، تحریم و احلال نیز در دامنه گسترده بحث ازدواج قرار می گیرند. (1)
انبیا اطفای شهوت از راه های نامشروع مانند خود ارضایی (استمنا)، زنا و هم جنس گرایی را منع کرده اند. قرآن کریم قوم لوط را که راه طبیعی ارضای شهوت (ازدواج) را کنار گذاشته و به هم جنس گرایی روی آورده بودند، قومی تجاوزگر: وتَذَرُونَ ما خَلَقَ لَكُم رَبُّكُم مِن از وجِكُم بَل انتُم قَومُ عادون (2)و گروهی مسرف: إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهوَةً مِن دونِ النِّساءِ بل انتم قَومُ مُسرِفون، (3)خوانده است. در آیات دیگری نیز از راه های نامشروع اطفای شهوت، با عناوین فاحشه و راه زشت یاد شده است. (4)
تشکیل خانواده (ازدواج) در اسلام مورد تشویق قرار گرفته و همگان موظف شده اند مقدّمات آن را برای افراد بی همسر فراهم کنند؛ «وانکحوا...». این خطاب عام است و هر نوع کمک مادی و معنوی از جمله وساطت را در بر می گیرد. در روایت آمده است: أَفْضَلُ اَلشَّفَاعَاتِ أَنْ تَشْفَعَ بَیْنَ اِثْنَیْنِ فِی نِکَاحٍ حَتَّی یَجْمَعَ اَللَّهُ بَیْنَهُمَا. (5)
اهل ظاهر (آنان که به ظاهر قرآن عمل می کنند و تأویل در آن را نمی پذیرند)، ازدواج را واجب می دانند «7» و برای اثبات مدعای خویش، به آیات ذیل استدلال می کنند: ... فَانکِحُوا مَا طَابَ لَکُمْ مِنَ النِّسَاءِ (نساء، 3،4)، ... فَانكِحُوهُنَّ باذن اهلِهِنَّ... (نساء، 4، 25)، وَأَنکِحُواْ الأَیمَی مِنکُمْ وَالصلِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَإِمَآئِکُمْ... (نور، 24، 32) می گویند: این آیات، فرمان به ازدواج می دهند و امر، ظاهر در وجوب است؛ ولی بیشتر عالمان شیعه و سنّی ازدواج را مستحب دانسته
«8» و ظهور آیات را در وجوب نپذیرفته اند؛ زیرا اولا در آیه 25 نساء، 4، برای کسانی که توانایی ازدواج با زنان آزاد را ندارند، سفارش کرده که با زنان پاکدامن از بردگان ازدواج کنند؛ «9» ولی در عین حال فرموده خودداری از ازدواج با کنیزان، بهتر است: ... و ان تصبروا خَير لَكُم.... ثانياً در بين صحابه، کسانی بودند که تا آخر عمر ازدواج نکردند و رسول الله آن ها را از این کار برحذر نداشت. «1» ثالثاً اگر ازدواج واجب می بود خداوند در قرآن مسلمانان را میان ازدواج یا استفاده از ملک یمین مختر نمی کرد فَانكحوا ما طابَ لَكُم... فَان خِفْتُمُ الَّا تَعْدِلُوا فَوحِدَةً أَو مَا مَلَكَت ايمنكُم.... (نساء، 4، 3) در صورتی که استفاده از کنیز حتی به نظر اهل ظاهر مباح است و تخییرمیان واجب و مباح معنا ندارد «2» قول سوم، از شیخ طوسی و شافعی است. (1)
قرآن درباره لزوم رعایت شایستگی و اهمیت اوصاف همسری که انسان در ابتدا برمی گزیند یا اگر ازدواج با همسر نامناسبی صورت گرفته باید این شایستگی را در او پدید آورد مباحثی را مطرح کرده و درباره همسران نامناسب که گاه در حد دشمن می توانند کانون خانواده را فاسد کنند هشدار می دهد.
يایها الَّذينَ ءَامَنوا انَّ مِن از وجِكُم واولدِكُم عَدُوّالَكُم فَاحْذَرُوهُم.... (2) تکیه قرآن در موارد متعدّد بر صلاحیت و شایستگی همسر، مفهومی عام است و شامل جنبه های گوناگون ظاهری (جسمی) و معنوی (دینی و اخلاقی) می تواند باشد؛ (3)که گزارشی از اجابت دعای زکریا است، می فرماید:
واصلحنالَهُ زَوجَه. برخی این آیه را به اصلاح ظاهری و جسمی معنا کرده و گفته اند: همسر زکریا عقیم بود، خداوند نازایی او را از بین برد یا پیرو شکسته بود و خداوند او را جوان کرد و برخی آیه را به اصلاح اخلاقی معنا کرده و گفته اند: خداوند، همسر زکریا را خوش اخلاق قرار داد.
آیه 34 نساء، زنان صالح و درستکار را کسانی می داند که در برابر نظام خانواده
خاضع هستند و نه تنها در حضور شوهر بلکه در غیاب او مرتکب خیانت مالی و ناموسی نمی شوند و حقوق او را مراعات می کنند. (1)فَالصَّلِحَتُ قَنِتَتٌ حَفِظَتٌ لِّلْغَیْبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ.... (2)در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است: تَزَوَّجُوا فی الحِجرِ الصّالِحِ ؛ فَإِنَّ العِرقَ دَسّاسٌ با خانواده شایسته ازدواج کنید؛ زیرا خصایص والدین و اجداد، به نسل بعد سرایت می کند.
در برخی آیات، سرانجام نیک آخرتی، برای همسرانسان، در گرو صلاحیت آنان قرار داده شده است: جَنتُ عَدْنٍ يَدخُلونَها ومَن صَلَحَ مِنْ آبَآئِهِمْ وَأَزْوَاجِهِمْ وَذُرِّيَّتِهِمْ (3)و این فرجام نیک در آیه 8 غافر، در قالب دعای فرشتگان حامل عرش الهی، برای همسران صالح نقل شده است: رَبَّنَا وَأَدْخِلْهُمْ جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتِي وَعَدْتَهُمْ وَمَنْ صَلَحَ مِنْ آبَائِهِمْ وَأَزْوَاجِهِمْ..... و در سوره فرقان آیات 63 به بعد، پس از بیان ویژگی های عباد الرحمن، دعای آنان را نقل می کند که پروردگارا! همسران و فرزندان ما را مایه چشم روشنی ما قرارده: والذين يَقُولُونَ رَبَّنا هَب لَنا مِن ازوجِنا و ذُرِّيتِنا قُرَّةَ اعيُن (4)یکی از دعاهای مشهور مسلمانان هنگام حج این دعا است: رَبَّنَاءَاتِنا فِي الدُّنيا حَسَنةً وفِي الآخِرَةِ حَسَنَة (5)که در حدیثی از پیامبر، این گونه تفسیر شده است: کسی که خدا به او قلبی شاکر و زبانی مشغول به ذکر حق و همسری با ایمان که او را در امور دنیا و آخرت یاری کند، ببخشد، نیکی دنیا و آخرت به او داده و از عذاب آتش باز داشته شده است. (6)
قرآن در آیه 32،نور صلاحیت و شایستگی بردگان را هنگام ازدواج، مورد توجه اولیای آنان قرار داده است: ... والصالحين من عِبادِكُم وامائكُم... گروهی صلاحیت در آیه را به آمادگی برای ازدواج و برخی آن را به صلاحیت دینی، تفسیر کرده اند؛ زیرا بسیاری از بردگان، در سطح پایینی از فرهنگ و اخلاق قرار داشتند؛ به طوری که هیچ گونه مسؤولیتی در زندگی مشترک احساس نمی کردند و همسر خود را به آسانی رها کرده، او را بلاتکلیف می گذاشتند؛ بدین سبب دستور داده شده،
هر کدام صلاحیت اخلاقی دارند به ازدواج با او اقدام کنید. (1)
در برخی آیات، صفاتی مشخص برای همسران شایسته ذکر شده است؛ از جمله در آیه 90 انبیاء به سه ویژگی برای خانواده زکریا اشاره کرده است: در انجام کار خیر شتاب می کردند و در همه حال، خدا را می خواندند و همواره در برابر او خشوع داشتند: ...انهم كانوا يُسرِعونَ فِی الْخَیْرتِ وَ یَدْعُونَنَا رَغَباً وَرَهَباً وَکَانُواْ لَنَا خشِعِینَ.
کفویت به صورت شرط صحت یا لزوم عقد ازدواج (2)از نظر بسیاری از اهل سنت، برابری و هم تایی زن و شوهر از جهت نژاد، اسلام، حرفه، حریت، دیانت و مال است. (3)
فقیهان شیعه کفویت را به معنای برابری در اسلام، شرط ازدواج می دانند (4)که در آیه 221 بقره با صراحت از نکاح با مشرکان و در آیه 10 ممتحنه از پای بندی به پیوند ازدواج با زنان کافر نهی شده و در آیه 26 نور فرموده است: زنان خبیث و ناپاک از آن مردان خبیث و ناپاکند و مردان ناپاک به زنان ناپاک تعلق دارند: الخَبيثتُ لِلخَبيثينَ والخَبيثُونَ لِلخَبيثتِ... و در نقطه مقابل، زنان پاک به مردان پاک و مردان طیب به زنان طیب و پاک تعلق دارند. در روایات آمده که مؤمن، کفو مؤمن است. (5)اگر از دیانت و امانت داری کسی راضی هستید، سنت ازدواج را به تأخیر می ندازید. (6)بیش ترفقیهان شیعه، کفویت در مال را شرط ازدواج ندانسته و به مسلمان بودن بسنده کرده اند؛ زیرا ادله عام، مانند «اوفوا بالعقود» (7)بر صحت ازدواج، دلالت دارد و خدا وعده داده است که با ازدواج فقر به گشایش تبدیل می شود: ... ان يَكونوا فُقَراءَ يُغنِهِمُ اللهُ مِن فَضلِه.... ولی برخی از امامیه، (8)کفویت در مال را شرط
دانسته اند؛ البته نه به معنای تساوی در ثروت، بلکه به معنای توان تأمین مخارج و قدرت بر پرداخت نفقه ای که در شأن همسر باشد و براین مطلب به آیه 25 نساء استدلال کرده اند: وَ مَن لَّمْ يَسْتَطِعْ مِنكُمْ طَوْلًا أَن يَنكِحَ الْمُحْصَنَتِ الْمُؤْمِنَت فَمِن مَّا مَلَكَتْ أَيْمَنكُم.... ولی این آیه، درصدد بیان حکم شرعی نیست؛ بلکه صرفاً می گوید: کسی که از نظر مالی بر تحمل مهر و نفقه قدرت ندارد، راه برای ازدواج بر او بسته نشده است؛ زیرا با مخارج سبک تری می تواند با کنیزان ازدواج کند. (1)
حکمت ها و آثار مهمی بر ازدواج مترتب می شود و قرآن در آیاتی به آن ها پرداخته است. در برخی ازدواج ها هر چند زن و مرد با یکدیگر زندگی می کنند، لکن اهدافی که باید در زندگی حاکم باشد از میان می رود و دو طرف بهره ای از زندگی مشترک نمی برند برخی گفته اند هرجا نشانه های الفت و حکمت های زوجیت چه در دنیا و چه در آخرت برقرار باشد، قرآن واژه زوجیت را به کار برده است (2)و هرگاه جای این نشانه ها و حکمت ها را بغض و خیانت یا تفاوت عقیده زن و مرد با یک دیگر پر کند، قرآن واژه «امرأة» را آورده است؛ (3)هم چنین آن جا که حکمت زوجیت (بقای نسل انسان) از میان برداشته می شود، باز قرآن واژه «امرأة» را به کار برده است؛ (4)بدین سبب وقتی دوباره این حکمت شکوفا می شود و نهال زوجیت به بار می نشیند، باز قرآن تعبیر را عوض کرده، کلمه «زوج» را به کار می برد. در آیه 40 آل عمران، زکریا علیه السلام با اعجاب از بشارت الهی به یحیی علیه السلام از پیری خود و نازا بودن همسرش سخن می گوید: «و امراتی عاقر»؛ ولی وقتی دعای او اجابت می شود می فرماید: واصلَحنالَه زَوجَهُ. (5)
در اسلام، حفظ نسب پایه احکام و حقوق فراوانی است. بعضی از احکام فقهی بر شناخت رابطه فرزند با پدر و مادر یا بر شناخت نسبت های فامیلی دیگر، مبتنی است.
نیاز روح به آرامش، با اهمیت تر از نیاز جنسی است. همسر شایسته در
پیش آمدهای زندگی راه وصول به آرامش و سعادت را نزدیک می کند: وَمِنْ ءَ ايَتِهِ أنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أنفُسِكُمْ أزْوَجًا لِّتَسْكُنُواْ إلَيْهَا...، (1)... وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها لِیَسْکُنَ إِلَیْها..... (2)برخی مفسران، (3)مقصود از لباس را در آیه 187 بقره، سکون و آرامش دانسته اند؛ همان گونه که خدا، شب را لباس مایه (آرامش و سکون) دانسته و فرموده: و جَعَلنا الَّيلَ لِباسًا؛ (4)بنابراین، آیه 187) بقره هُنَّ لِبَاسٌ لَكُم وَانتُمْ لِبَاسٌ لَهُنَّ نيز به سکون و آرامشی که با همسر حاصل می شود، اشاره خواهد داشت.
طبق بیان قرآن، ازدواج وسیله ای برای تولید و بقای نسل در انسان و حیوان است: ... جَعَل لَكُم مِن انفُسِكُم ازوجًا وَمِنَ الْأَنْعَمِ أَزْوَجًا يَذْرَؤُكُمْ فِيهِ..... (5)گرچه جمله يَدْرَؤُكُم فِيه، تکثیر نسل انسان را بیان داشته است، در این جهت، میان انسان و چارپایان و گیاهان فرقی نیست در جای دیگری می فرماید: پروردگار شما را از نفس «واحدی» آفرید و جفتش را نیز از جنس او آفرید و از آن دو، مردان و زنان بسیاری را پراکنده ساخت: ... و بَثَّ مِنهُما رِجالًا كثيرًا و نِسآء.... (6)در آیه 72 نحل، 16 می فرماید: از همسرانتان برای شما فرزندان و نوه ها قرار داد ... وجَعَل لَكُم مِن ازوجكم بَنينَ وحَفَدَة.
قرآن، بقای نسل انسان و اجتماع مدنی را به ازدواج منوط می داند و روی آوردن به زنا و لواط را نابودکننده راه بقای نسل می شمارد: وَ لا تَقْرَبُوا الزِّني إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبِيلًا، (7)ائنَّكُم لَتَأْتُونَ الرّجالَ و تَقطعونَ السَّبيل...؛ (8)زیرا با رواج راه های نامشروع رغبت به نکاح کم می شود؛ جاذبه اش از بین رفته، فقط بار تأمین مسکن و نفقه و به دنیا آوردن اولاد و تربیت آنان، باقی می ماند؛ در نتیجه، آسان ترین راه های اشباع غرایز که نامشروع است رایج می گردد و هدف بقای نسل، رنگ می بازد. (9)
اصل زوجیت قانون طبیعی حیات بشری بلکه حیات حیوانی است و از آن جا که اسلام دین فطرت است طبعا این اصل را تجویز نموده است و حتی مخالفت با این قانون را نکوهش نموده است. آن گاه در مورد انسان ها این پیوستگی را در قالب ازدواج مطرح کرده تا از اختلاط های بی بند و بار و صرف تخلیه شهوت جنسی مبدل به امری توأم با تعهد گردد. پس ازدواج در نگاه اسلام علاوه بر حفظ نسل، یک مسؤولیت است. (1)
یکی از خواسته های غریزی انسان، نیاز فطری به پدر و مادر شدن است و پاسخ به این خواسته با ازدواج تأمین می شود در سایه ازدواج است که نسلی دارای اصل و نسب پدید می آید. قرآن در آیاتی، فرزند را زینت زندگی دنیا شمرده که بیانگر رغبت انسان به داشتن فرزند و برقرار شدن رابطه پدر و مادر با فرزند است: اَلْمالُ وَالْبَنُونَ زینَهُ الْحَیوهِ الدُّنْیا. (2)داشتن فرزند به صورت ثمره ازدواج، با تعبیرهای گوناگونی در قرآن آمده است. در آیه 223 بقره پس از این که می گوید: نِساؤُكُم حَرْثُ لَكُم فَأتوا حَرْثَكُم انّی شِئتُم...، یادآور می شود که بکوشید از این فرصت بهره گیرید و با پرورش فرزندان صالح و شایسته که به حال دین و دنیای شما مفید باشند، اثر نیکی برای خود از پیش بفرستید: (3)... و قدموا لانفُسِكُم.... در آیه 187 بقره پس از آن که از آمیزش با همسر سخن به میان آمده است، می فرماید: ... و ابتغوا ما كَتَبَ اللهُ لَكُم... که به نظر بسیاری مقصود، طلب فرزند است. (4)
درخواست فرزند صالح از خداوند در موارد متعدّدی از قرآن آمده است. در آیه 189 اعراف از قول پدر و مادری نقل می کند که عرضه می دارند: اگر فرزند صالحی نصیبشان شود شکرگزار خواهند بود: ... دَعَوُا اللهَ رَبَّهُما لَن ءاتَيتَنا صِلِحًا لَنَكُونَنَّ مِنَ الشكرين. در چند جا از قرآن درخواست حضرت زکریا علیه السلام به مطرح شده که از خداوند، فرزندی خواسته است تا لیاقت جانشینی او را داشته: ... فَهَب لِي مِن لَدُنكَ وَليّا.... (5)و مورد رضایت پروردگار باشد .... واجعَلَهُ رَبِّ رَضِيّا. (6)در سوره آل عمران، پس از مشاهده شایستگی های مریم علیها السلام، پروردگار خویش را می خواند
که خداوندا! از طرف خود فرزند پاکیزه ای به من عطا فرما: ... هَب لى مِن لَدُنكَ ذُرِّيَّةٌ طَيِّبَةً أَنَّكَ سَمِيعُ الدُّعَاءِ. (1)
از دیگر آثار ازدواج، مودت و رحمت است ... و جَعَلَ بَيْنَكُم مَوَدَّةً و رَحمَةً.... (2)آن چه در آغاز زندگی مشترک بین زن و شوهر یگانگی برقرار می کند و اثر آن در مقام عمل ظاهر می شود، مودت است؛ ولی پس از گذشت زمان و رسیدن دوران ضعف و ناتوانی، رحمت جای مودت را پر می کند مودّت غالباً جنبه متقابل دارد، اما رحمت یک جانبه و ایثارگرانه است پرورش کودکان و خدمات بلاعوض به همسر نیازمند، ایثار و رحمت است. (3)در این جا برای حفظ نظام خانوادگی، مودت رنگ می بازد؛ ولی رحمت جایگزین آن می شود.
غریزه جنسی نیرویی است که در زن و مرد قرار داده شده و ازدواج وسیله ای مجاز برای اطفای نیروی شهوت و پاسخی به این غریزه خدادادی است: وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَفِظُونَ إِلَّا عَلَى أَزْوَجِهِمْ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَنُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومِينَ. (4)
در حدیث آمده است: میان لذت های مادی و جسمانی در دنیا و آخرت، هیچ کدام به پایه لذت زناشویی نمی رسد؛ سپس امام به آیه 14 آل عمران استشهاد می کند که در بیان شهوات گوناگون، علاقه به زن را مقدّم داشته است: (5)زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوتِ مِنَ النِّساءِ والبَنينَ والقَنطير المقنطرة....
در آیه 187 بقره پیرامون عمل زناشویی در شب های ماه رمضان می فرماید: خداوند دانست که شما به خود خیانت می کردید و آمیزش با همسر را که ممنوع شده بود، انجام می دادید؛ بدین سبب، ممنوعیت برداشته شد: ... عَلِمَ اللَّهُ أَنَّکُمْ کُنتُمْ تَخْتانُونَ أَنفُسَکُمْ فَتابَ عَلَیْکُمْ وَعَفا عَنکُمْ فَالَْنَ بَشِرُوهُنَّ.... این آیه، به نیاز غریزی جنسی اشاره دارد که به رغم ممنوعیت شرعی، مردم به سوی آن کشیده می شوند؛ البته این امر نمی تواند انگیزه اصلی و هدف نهایی ازدواج باشد؛
زیرا غریزه جنسی در زن و مرد دوره محدودی دارد و اگر غرض از ازدواج، فقط این جهت باشد باید زوجین هنگام ناتوانی جنسی یک دیگر را رها کنند یا زن و مردی که توانایی جنسی خویش را از دست داده اند هیچ گاه پیمان زناشویی نبندند. (1)
یکی از آثار ازدواج برای زن و مرد ایجاد زمینه تقوا و دوری از گناهان است. با اشباع غریزه جنسی در زن و شوهر زمینه گناهان شهوت انگیز از میان می رود.
این که در قرآن از کسی که ازدواج کرده به «محصن و محصنه» تعبیر شده: فَاذا احصِنَّ...، (2)به جهت این است که زن و مرد با ازدواج در حصن و سنگر مستحکمی قرار می گیرند و خود را حفظ می کنند تا وسوسه های شهوانی در آنان اثر نگذارد؛ (3)بلکه ازدواج زمینه گناهان دیگر را نیز از بین می برد؛ زیرا پذیرفتن مسئولیت تأمین و تربیت اولاد انسان را به استفاده بهینه از عمر وامی دارد و برای گناه و معاشرت های گمراه کننده، جایی باقی نمی ماند. پیامبر اکرم صلى الله عليه وسلم فرمود: مَنْ تَزَوَّجَ فَقَدْ أَحْرَزَ نِصْفَ دِینِهِ. (4)
با ازدواج، نیمی از دین صیانت می شود در روایتی دیگر آمده است:
بدترین مردم کسانی اند که ازدواج نمی کنند. (5)در تفسیر آیه 187 بقره هُنَّ لِباس لَكُم وانتُم لِباسُ لهَنّ برخی گفته اند آن گونه که انسان، با لباس از سرما و گرما و حشرات و آسیب های پوستی، محافظت می شود، زن و مرد، با ازدواج، یک دیگر را از گناه حفظ می کنند. (6)
در آیه 28 نساء حکمت تشریع ازدواج با کنیزان این گونه بیان شده است: يُريدُ اللهُ ان يُخَفِّفَ عَنكُم...؛ زیرا پیروی از شهوات و در دام گناه افتادن، برای انسان و زر و سنگینی می آورد و تشریع ازدواج و فراهم شدن امکان آن برای کسی که نمی تواند با زنان آزاد ازدواج کند از فساد و گناه جلوگیری می کند و انسان از عواقب آن در امان می ماند و این نوعی توسعه برای انسان شمرده می شود. (7)
نگرانی از تنگ دستی یکی از بهانه هایی است که برای گریز از ازدواج، مطرح می شود. قرآن، این گونه به انسان امیدواری می دهد: از فقر و تنگ دستی بی همسران غلامان و کنیزان درستکار خود نگران نباشید و در ازدواج آن ها بکوشید؛ چرا که اگر فقیر باشند، خداوند از فضل خویش، آنان را بی نیاز می سازد: وَأَنکِحُواْ الأَیمَی مِنکُمْ وَالصلِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَإِمَآئِکُمْ إِن یَکُونُواْ فُقَرَآءَ یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِ. (1)
برخی گفته اند: مفاد این آیه وعده خداوند به بی نیاز کردن کسانی است که تشکیل خانواده می دهند. (2)
روایاتی نیز این معنا را تأیید می کند. در حدیثی امام صادق، ترک ازدواج به سبب ترس از فقر و تنگدستی را سوء ظن به پروردگار دانسته؛ (3)زیرا پس از وعده قرآن به توسعه رزق، نگرانی در این زمینه جز بدگمانی به خدا نیست با توجه به این که افرادی در جامعه پس از ازدواج، نه تنها ثروتمند نمی شوند، بلکه بر فقرشان افزوده می شود و اگر این آیه متضمّن وعده خداوند باشد خلف وعده لازم می آید و خلف وعده قبیح است گروهی برآنند که برای وعده در این آیه باید مشیّت الهی در تقدیر گرفته شود؛ یعنی پس از ازدواج اگر خدا بخواهد، آنان را بی نیاز می کند؛ چنان که در آیه 28 توبه برای وعده الهی به غنا و بی نیازی به مشیت خدا تصریح شده است: وَان خِفْتُم عَيْلَةً فَسَوف يُغنيكُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ أَن شَاءَ....
ممکن است گفته شود همان طور که غنا و بی نیازی متأهلان، به مشیّت منوط است، غنا و بی نیازی مجرّدها و کسانی که همسر ندارند بلکه هر پدیده ای نیز به مشیّت توقف دارد، پس این چه وعده ای است که خدا برای ازدواج داده است؛ زیرا همان گونه که متأهل،ها با مشیت الهی، به دو گونه (فقیر و غنی) تقسیم می شوند، مجردها نیز چنین هستند و اتفاقاً این وعده درباره مجردان در قرآن آمده است: ... وان يَتَفَرَّقا يُغن اللهُ كُلّا مِن سَعَتِه...، (4)اگر وضعیتی پیش آید که زن و شوهر نتوانند با هم زندگی کنند و از هم جدا شوند خداوند هر دو را با فضل و رحمت خود بی نیاز خواهد کرد.
پاسخ آن است که بسیاری از مردم می پندارند ازدواج و فراوانی عائله سبب فقر و تجرّد سبب اندوختن ثروت می شود آیه درصدد آن است که این توهم را از دل ها بزداید و غفلت از رزّاق حقیقی را بردارد و به ما بفهماند که گاه، برکت و فراوانی در مال انسان با وجود عائله مند بودن ایجاد می شود و گاهی هم انسان در عین کم عائله بودن و مجرّد زیستن هر چه می کوشد در معیشت او پیشرفتی حاصل نمی گردد. (1)افزون بر آن که پذیرفتن تأمین زن و فرزند، در او حس مسئولیت استفاده بهینه از وقت و کسب عزّت و اعتبار فراهم می آورد. بنابراین، آیه ان يَكونوا فُقَراءَ يُغنِهِمُ اللهُ مِن فَضلِهِ بیان می دارد که گاهی با ازدواج، فقر از زندگی رخت بر می بندد، نه آن که همیشه با ازدواج فقر برطرف می شود و گرنه با آیه بعد وليَستَعفِفِ الّذين لا يُجِدونَ نِکاحًا تناقض می یافت... (2)
فخررازی معتقد است که آیه ان يكونوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللهُ در مقام وعده الهی نیست؛ بلکه مفاد آیه آن است که نباید ترس از فقر مانع ازدواج شود؛ زیرا مال، فناپذیر است و آن چه ارزش و بقا دارد فضل خدا است که باید در پی آن بود که از انباشتن ثروت بهتر است: (3)قُل بِفضلِ اللهِ وبِرَحمَتِهِ فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا هُو خَيرُ مَا يَجْمَعُونَ. (4)
از آغاز این سوره تا به این جا طرق حساب شده مختلفی برای پیشگیری از آلودگی های جنسی مطرح شده است که هر یک از آن ها تاثیر به سزایی در پیشگیری یا مبارزه با این آلودگی ها دارد.
در آیات مورد بحث به یکی دیگر از مهمترین طرق مبارزه با فحشاء که ازدواج ساده و آسان و بی ریا و بی تکلف است، اشاره شده، زیرا این نکته مسلم است که برای برچیدن بساط گناه باید از طریق اشباع صحیح و مشروع غرائز وارد شد و به تعبیر دیگر هیچ گونه مبارزه منفی بدون مبارزه مثبت مؤثر نخواهد افتاد. لذا در نخستین آیه مورد بحث می فرماید: مردان و زنان بی همسر را همسر دهید و همچنین غلامان و کنیزان صالح و درستکارتان را. (5)
از آن جا که گاه با تمام تلاش و کوشش که خود انسان و دیگران می کنند وسیله ازدواج فراهم نمی گردد و خواه و ناخواه انسان مجبور است مدتی را با محرومیت بگذراند مبادا کسانی در این مرحله قرار دارند گمان کنند که آلودگی جنسی برای آن ها مجاز است و ضرورت چنین ایجاب می کند، لذا بلا فاصله در آیه بعد دستور پارسایی را هر چند مشکل باشد به آن ها داده می گوید و آن ها که وسیله ازدواج ندارند باید عفت پیشه کنند، تا خداوند آنان را به فضلش بی نیاز سازد وَلْيَسْتَعْفِفِ الَّذِينَ لا يَجِدُونَ نِكاحاً حَتَّى يُغْنِيَهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ.
نکند در این مرحله بحرانی و در این دوران آزمایش الهی تن به آلودگی در دهند و خود را معذور بشمرند که هیچ عذری پذیرفته نیست، بلکه باید قدرت ایمان و شخصیت و تقوا را در چنین مرحله ای آزمود. (1)
در دنباله آیه به یکی از اعمال بسیار زشت بعضی از دنیا پرستان در مورد بردگان اشاره کرده می فرماید: «کنیزان خود را به خاطر تحصیل متاع زود گذر دنیا مجبور به خود فروشی نکنید، اگر آن ها می خواهند پاک بمانند»! وَلَا تُكْرِهُوا فَتَيَاتِكُمْ عَلَى الْبِغَاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً لِتَبْتَغُوا عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا. (2)
بعضی از مفسران در شان نزول این جمله گفته اند: «عبد الله بن ابی» شش کنیز داشت که آن ها را مجبور به کسب درآمد برای او از طریق خود فروشی می کرد هنگامی که حکم اسلام درباره مبارزه با اعمال منافی با عفت (در این سوره) صادر شد آن ها به خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند و از این ماجرا شکایت کردند آیه فوق نازل شد و از این کار نهی کرد. (3)
این آیه نشان می دهد که تا چه حد در عصر جاهلیت مردم گرفتار انحطاط و سقوط اخلاقی بودند که حتی بعد از ظهور اسلام نیز گاهی اوقات به کار خود ادامه می دادند تا این که آیه فوق نازل شد و به این وضع ننگین خاتمه داد، اما متاسفانه در عصر ما که بعضی آن را عصر جاهلیت قرن بیستم نام نهاده اند در بعضی از کشورها که دم از تمدن و حقوق بشر می زنند این عمل به شدت ادامه
دارد و حتی در مملکت ما در عصر طاغوت نیز به صورت وحشتناکی وجود داشت که دختران معصوم و زنان ناآگاه را فریب می دادند و به مراکز فساد می کشاندند و با طرح های شیطانی مخصوص آن ها را مجبور به خود فروشی می کردند و راه فرار را از هر طریق به روی آن ها می بستند تا از این طریق درآمدهای سرشاری فراهم سازند که شرح این ماجرا بسیار دردناک و از عهده این سخن خارج است.
وعده خداوند مبنی بر عدم ترس از فقر به دلیل ازدواج و وسعت رزق است که با جمله وَ اللهُ واسِعٌ عَلِیمٌ تاکید شده است. البته رزق هر کس تابع صلاحیت او است،(1)هرچه این صلاحیت بیشتر باشد رزق هم بیشتر است، البته به شرطی که مشیت خداهم تعلق گرفته باشد. (2)یکی از این صلاحیت ها تقواست که در سوره طلاق آیه 2 و 3 فرموده وَ مَنْ یَتَّقِ اَللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ. در سوره زخرف آیه 32 می فرماید نحنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُم مَّعِيشَتهُمْ فِي الْحَيَوةِ الدُّنْيَا ما در زندگی دنیا معیشت آنان را میانشان تقسیم کرده ایم.
تغییرات فرهنگ و نگرش جامعه در خصوص ازدواج یکی از علل تعیین کننده سن ازدواج است. اگر چه تأثیر عوامل فرهنگی و فکری به صورت غیر مستقیم و غیر قابل ارزیابی به عدد و رقم می باشد ولی نمی توان از تأثیر آن بر امر ازدواج غفلت کرد. چنان که در کشورهای غربی فلسفه مادی، دیدگاه های لیبرالی، تأکید افراطی بر حقوق و آزادی های فردی فمنیسم مبتنی بر برترانگاری زن، شست شدن پایه های ایدئولوژیک و دین گرایانه ازدواج ارضای نیازهای عاطفی و جنسی در خارج از چارچوب نهاد خانواده آموزه های فلسفی و نظری هستند که تمام شئون و ابعاد خانواده و از جمله زمان ازدواج را تحت تأثیر قرار داده اند. در جامعه ما اگرچه با پیروزی انقلاب، نظام خانواده بر پایه آموزه ها و تعالیم ارزش مدارانه و قداست آمیز اسلام در خصوص خانواده شکل گرفت ولی نمی توان از پایه های تمایلات و ذهنیت ها در خصوص ازدواج، غفلت کرد.
میل به استقلال اقتصادی در کنار تمایل به استقلال و جدایی از خانواده گرایش
به محدود کردن مسئولیت های ناشی از زندگی مشترک، کم رنگ شدن نقش خانواده ها در انتخاب همسر و در مقابل نقش مؤثر فرزندان در این امر کم رنگ شدن سنت ها و آداب و رسوم بومی و محلی و گرایش به سمت روش ها و سبک های ملی و عمومی تر، در مجموع گرایش هایی هستند که ذهنیت و گرایش های درونی نسل امروزی را شکل می دهند. توجه و گرایش بیشتر به هماهنگی روحی و فکری و مفاهیمی همچون عشق و دوست داشتن و درک متقابل جایگزین مناسبات تحکم آمیز فامیلی و آمریت والدین شده است.
عامل تعیین کننده دیگری که ذهنیت و تصمیم جوانان به ازدواج را تحت تأثیر قرار می دهد تصویری است که جامعه رسانه ای و اخبار مربوط به فروپاشی خانواده ها و زندگی های ناموفق پیش روی او می گذارد. آمار بالای طلاق ها و اختلافات و تجارب تلخی که مزدوجین از ازدواج خود ارائه می دهند سبب می شود فردی که می خواهد در خصوص ازدواج تصمیم بگیرد دچار نگرانی و تشویش گشته و با احتیاط و نگرانی و در بسیاری موارد با تأخیر اقدام به ازدواج بنماید. به همان میزان تصویر روشن و امیدوار کننده افراد را تشویق به ازدواج و تشکیل خانواده نماید.
بخشی از علل افزایش سن ازدواج را باید در مسائل اجتماعی جستجو کرد. شهرنشینی و مهاجرت از روستاها به شهرها و ایجاد حاشیه ها سبب می شود که سنت ازدواج در سنین پایین کم رنگ شده و عملاً بین بلوغ اقتصادی و بلوغ جنسی فاصله بیفتد. ضمن این که تجربه فضای کار و زندگی متفاوت با روستا مهاجران را با تضادها و درگیری های ذهنی و روانی متعددی درگیر می سازد. میزان بالای مهاجرت به شهرها و خالی شدن بسیاری از روستاها از سکنه گویای تحول مهمی در این زمینه است. جوانان مهاجر در شهرهای بزرگ زندگی های مرفه را الگو قرار می دهند و به امید زندگی مرفه و متفاوت از همسالان خود و به منظور پس انداز بیشتر، هرچه بیشتر ازدواج و شروع زندگی خود را به تأخیر می اندازند. (1)
1) از سایت راسخون
از پیامبر خدا نقل شده است که هر کس آئین فطری مرا دوست دارد به سنت من گرایش پیدا کند و نکاح از سنت من است. فرمود: ای جوانان هر کس قدرت جنسی دارد، ازدواج کند زیرا ازدواج برای حفظ چشم و فرج بهتر است و هرکس توانایی مالی ندارد، روزه بگیرد زیرا روزه برای او شکننده شهوت است.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود: بدترین شما مجردین شمایند و فرمود: کسی که دارای فرزندی است و قادر است که او را همسر بدهد و ندهد و حادثه ای پیش آید، گناه او بر هر دوی ایشان است و نیز فرمود: چهار طائفه اند که خداوند آن ها را لعن می کند: کسی که برای فرزند دار نشدن ازدواج نکند و مردی که خود را شبیه زنان کند و زنی که خود را شبیه مردان کند و کسی که مردم را گمراه کند. یعنی آن ها را مسخره کند و به بیچاره ای بگوید بیا تا ترا عطا کنم وقتی که آمد به او بگوید چیزی ندارم و به نابینا بگوید: از حیوانی که مقابلت هست احتیاط کن و حال آن که حیوانی نیست و به کسی که سراغ خانه ای می گیرد، نشان غلط می دهد. (1)
أَفْضَلُ اَلشَّفَاعَاتِ أَنْ تَشْفَعَ بَیْنَ اِثْنَیْنِ فِی نِکَاحٍ حَتَّی یَجْمَعَ اَللَّهُ بَیْنَهُمَا؛ «بهترین شفاعت آن است که میان دو نفر برای امر ازدواج میانجیگری کنی، تا این امر به سامان برسد.» (2)
4- در حدیث دیگری از امام کاظم موسی بن جعفر می خوانیم:
ثَلاَثَهٌ یَسْتَظِلُّونَ بِظِلِّ عَرْشِ اَللَّهِ یَوْمَ اَلْقِیَامَهِ ، یَوْمَ لاَ ظِلَّ إِلاَّ ظِلُّهُ رَجُلٌ زَوَّجَ أَخَاهُ اَلْمُسْلِمَ أَوْ أَخْدَمَهُ أَوْ کَتَمَ لَهُ سِرّاً؛ سه طایفه اند که در روز قیامت در سایه عرش خدا قرار دارند، روزی که سایه ای جز سایه او نیست کسی که وسائل تزویج برادر مسلمانش را فراهم سازد و کسی که به هنگام نیاز به خدمت خدمت کننده ای برای او فراهم کند و کسی که اسرار برادر
مسلمانش را پنهان دارد. (1)
5- از پیامبر می خوانیم هر گامی انسان در این راه بردارد و هر کلمه ای بگوید، ثواب یک سال عبادت در نامه عمل او می نویسند. (2)
6- امام علی علیه السلام فرمودند: بهترین وساطت ها این است که میان دو نفر در امر ازدواج وساطت شود تا سروسامان بگیرند. (3)
7- محمد بن عیسی از قداح از حضرت امام صادق علیه السلام روایت کرد که فرمود: مردی پیش پدرم آمد، پدرم به او گفت: آیا زن داری؟ جواب داد: نه، فرمود: دوست ندارم که دنیا و هر چه در آن است مال من باشد و من شبی بدون همسر بخوابم سپس فرمود: دو رکعتی که مرد متأهل برگزار می کند افضل است از مرد عزبی که شب و روزش را در نماز خواندن و روزه دار بودن باشد سپس هفت دینار را به او عطا کرد و فرمود: با این پول ازدواج کن سپس پدرم فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: زن بگیرید که بهترین راه برای جلب روزی است. (4)
8- پیامبر فرمود: تَنَاکَحُوا تَنَاسَلُوا تَکْثُرُوا فَإِنِّی أُبَاهِی بِکُمُ الْأُمَمَ یَوْمَ الْقِیَامَهِ وَلَوْ بِالسِّقْط (5)
ازدواج کنید تا نسل شما فزونی گیرد که من با فزونی جمعیت شما حتی با فرزندان سقط شده در قیامت به دیگر امت ها مباهات می کنم.
9- و نیز فرمود:
شِرَارُکُمْ عُزَّابُکُمْ (6) بدترین شما مجردانند.
10- و نیز فرمود:
مَن أدرَكَ لَهُ وَلَدٌ وَ عِندَهُ ما يُزَوِّجُهُ فَلَم يُزَوِّجهُ، فَأحدَثَ فَالإثمَ بَينَهُما کسی که فرزندش به حد رشد رسد و امکانات تزویج او را داشته باشد و اقدام نکند و در نتیجه فرزند مرتکب گناهی شود این گناه بر هر دو نوشته می شود. (7)
11- امام صادق علیه السلام فرمودند:
الرِّزْقُ مَعَ النِّسَاءِ وَالْعِیَالِ (1) 12- و در حدیث دیگری از پیامبر می خوانیم مردی خدمت حضرتش رسید و از تهیدستی و نیازمندی شکایت کرد پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: تَزَوَّجْ فَتَزَوَّجَ فَوَسَّعَ لَهُ (ازدواج کن، او هم ازدواج کرد و گشایش در کار او پیدا شد.) (2)
از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نقل شده: مَنْ تَرَکَ اَلتَّزْوِیجَ مَخَافَهَ اَلْعَیْلَهِ فَقَدْ سَاءَ ظَنُّهُ بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ (3)
کسی که ازدواج را از ترس فقر ترک کند گمان بد به خدا برده است، زیرا خداوند متعال می فرماید: اگر آن ها فقیر باشند خداوند آن ها را از فضل خود بی نیاز می سازد.
بانویی خدمت امام صادق علیه السلام رسید و گفت: من راه زهد و وارستگی را برای خود برگزیده ام و متبتله.هستم امام فرمود منظور تو از این سخن چیست؟ او گفت: ازدواج نمی کنم امام فرمود چرا ازدواج نمی کنی؟ او جواب داد: می خواهم با ترک ازدواج چشم پوشی از لذت های مادی و شهوانی دارای فضل و کمال گردم. امام فرمود: برو از این روش دست بردار اگر ازدواج نکردن برای انسان فضل و کمال بود، حضرت زهرا علیها السلام سزاوارتر از تو بود که به خاطر آن فضل و کمال، ازدواج نکند، با توجه به این که هیچ کس از حضرت زهرا علیها السلام برای تحصیل فضل و کمال پیشی نگرفته است. (4)
ملا صالح مازندرانی دانشمندی نامدار است وی در آغاز تحصیل بسیار تهیدست بود با وضعی رقت بار به تحصیل پرداخت. حتی قادر نبود چراغی برای مطالعه خویش بخرد پدرش هم به علت فقر و تنگدستی او را از خود رانده بود.
ملا صالح به اصفهان آمد و در سایه کوشش و پشت کار فراوان خود، دروس مقدماتی را به پایان آورد. شور و شوق آن محصل جوان علوم دینی چنان او را به
کمال رسانید که توانست در حوزه درس ملا محمدتقی مجلسی دانشمند بزرگ عهد صفوی حضور بهم رساند و در اندک زمانی مورد توجه خاص استاد نامور خود واقع شود و بر تمام شاگردان وی فائق آید.
ملا محمد تقی مجلسی، پدردانشمند عالی مقام شیعه ملا محمد باقر علامه مجلسی مؤلف دائرۃ المعارف (بحارالانوار) و سایر کتاب های معروف است که هم اکنون نیز در دسترس عموم شیعیان جهان قرار دارد و مورد استفاده همگان است.
ملا صالح سنین جوانی را پشت سر می گذاشت و همچنان مجرد می زیست. استادش علامه مجلسی اول متوجه شد این دانشمند نابغه که از مفاخر شاگردان اوست، شایسته نیست مجرد باشد.
خاصه که مورد تفقد و اعتماد کامل استاد هم قرار داشت.
روزی بعد از پایان تدریس علامه مجلسی به وی گفت: اگر اجازه می دهی دختری را برای شما عقد کنم که با ازدواج با وی بتوانی تشکیل خانه و خانواده بدهی و از رنج زیستن آسوده شوی؟ ملا صالح سر به زیر انداخت و با زبان حال آمادگی خود را اعلام داشت.
علامه مجلسی رفت به اندرون خانه خود و دختر دانشمندش (آمنه بیگم) را که در علوم دینی و ادبی به سرحد کمال رسیده بود طلبید و به وی گفت: دخترم! شوهری برایت پیدا کرده ام که در نهایت فقر و تنگدستی و منتهای فضل و صلاح و کمال است ولی منوط به اجازه تو است و منتظرم نظر خود را اعلام کنی آمنه بیگم آن دختر دانشمند و پاک سرشت در پاسخ پدرش گفت: پدر! فقر و تنگدستی عیب مردان نیست و بدین گونه قبولی خود را برای ازدواج با داماد مستمند ولی دانشمند اعلام داشت.
عقد آن دو در ساعتی سعد بسته شد و عروس را آرایش نموده به حجله عروسی بردند. هنگامی که داماد روی عروس را گشود و رخسار زیبای او را دید، خدا را شکر نمود و به گوشه ای رفت و مشغول مطالعه شد.
اتفاقا مسئله علمی بسیار مشکلی برای داماد پیش آمده بود که هر چه فکرو مطالعه می نمود حل نمی گردید عروس با فراست و کنجکاوی مخصوص پی برد که مسئله چیست و در چه کتابی است!
داماد بدون این که تماس با عروس حاصل کند فردا صبح برای تدریس از منزل خارج شد. با رفتن داماد عروس برخاست و مسئله را پیدا کرد و آنرا به قلم خود حل کرد و لای کتاب نهاد.
شب دوم داماد مجددا سرگرم مطالعه شد و در ضمن به نوشته همسرش برخورد که به خط خود مسئله علمی را حل کرده و برای اطلاع او در جای خود نهاده است. که زیاد رنج مطالعه و تفکر به خود ندهد. پس از مطالعه دید که عقده لاینحل با سرانگشت آن فاضله حل شده است.
بلادرنگ پیشانی بر خاک نهاد و خداوند متعال را شکر گزارد که چنین همسر دانشمندی به وی ارزانی داشته است. به همین جهت از سر شب تا بامداد فردا مشغول عبادت و شکرگزاری بود و مقدمات عروسی تا سه روز به تأخیر افتاد!
چون مرحوم مجلسی از ماجرا آگاهی یافت. داماد را خواست و به وی گفت: اگر این دختر با تو هم آهنگ نیست صریحا بگو تا دیگری را برایت عقد کنم؟
ملا صالح گفت: نه! علت این نیست که دختر دانشمند شما باب میل من نمی باشد بلکه تأخیر کار فقط به ملاحظه این است که خواستم شکر خدا را به مقداری که می توانم بجا آورم که چنین همسری به من موهبت کرده است.
من می دانم که هرچه کوشش به عمل آورم نمی توانم چنان که می باید شکر نعمت خدا را ادا نمایم.
وقتی علامه مجلسی این سخن را از داماد و شاگرد دانشمندش شنید، گفت: (آری اعتراف به نداشتن- قدرت برای شکرگزاری خود دلیل برنهایت شکر بندگان است). سپس عروسی سرگرفت و زوج دانشمند نیکبخت زندگی سعادتمندانه خود را آغاز کردند. آمنه بیگم زنی پرهیزکار و مجتهد بوده و کتابی هم در فقه و احکام دینی تألیف کرده است. بعلاوه وی در جمع آوری اخبار برخی از مجلدات (بحارالانوار) به برادرش علامه مجلسی دوم کمک می کرده است و حتی شوهرش ملاصالح بعضی از عبارات کتاب (قواعد) علامه حلی را از وی سئوال می کرده و از همسر خود استفاده می نموده است.
ترجمه و شرح کتاب کافی که بهترین شرح کتاب (کافی) شیخ کلینی است، شرح من لا يحضره الفقیه، شرح معالم الاصول نیز از آثار فکری و قلمی ملا صالح مازندرانی است. بسیاری از مفاخر دانشمند و مراجع عالی قدر شیعه، فرزندان و نوادگان دختری ملا صالح مازندرانی و آمنه بیگم بانوی دانشمند و دختر بزرگوار علامه مجلسی اول می باشند.
مانند استاد کل وحید بهبهانی سرآمد دانشمندان شیعه در سده دوازدهم هجری، سید علی طباطبائی صاحب،رياض، علامه بحرالعلوم و مرجع فقید شیعیان جهان مرحوم آیت الله بروجردی. (1)
1) مرآت الاحوال- تألیف آقا احمد کرمانشاهی نوه وحید بهبهانی (خطی) ریاض العلماء، میرزا عبدالله افندی، ریاض الجنه (نسخه خطی) سید محمد حسن زنوزی
جامعه ی اسلامی، مسئول ازدواج افراد بی همسر است. وَ أَنْكِحُوا
ازدواج در اسلام امری مقدس و مورد تأکید است. وَ أَنْكِحُوا
لازم نیست خواستگاری از طرف خاصی باشد، هر يك از طرفین ازدواج می توانند پیشقدم شوند. وَأَنْكِحُوا
تنها سفارش به ترک نگاه حرام کافی نیست، مسأله ی ازدواج را باید حل کنیم. يَغُضُّوا، يَغْضُضْنَ، أَنْكِحُوا
زنان بیوه را همسر دهید. («الأیامی»، شامل آنان نیز می شود.)
داشتن صلاحیت، شرط طرفین عقد است. «وَ الصَّالِحِينَ؛ یعنی باید صلاحیت اداره زندگی مشترک را داشته باشند.
اقدام جامعه برای عروس و داماد کردن افراد صالح، تشویقی است که جوانان لاابالی و هرزه نیز خود را در مدار صالحان قرار دهند. «وَ الصَّالِحِینَ»... بنا بر این که مراد از صلاحیت، صلاحیت اخلاقی و مکتبی باشد.
در تأمین نیازهای جنسی، فرقی میان انسان ها نیست. (زن، مرد، غلام و کنیز) مِنْكُمْ، عِبادِكُمْ، إِمَائِكُمْ
فقر، نباید مانع اقدام در امر ازدواج شود. إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ...
در صورت فقر، به ازدواج اقدام کنید و بر خدا توکل نمایید. يُغْنِهِمُ اللهُ
فقر، برای عروس و داماد عیب نیست. إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ....
خداوند تأمین زندگی عروس و داماد را وعده داده است و ازدواج، وسیله ی وسعت و برکت زندگی است. يُغْنِهِمُ اللهُ
تحقق وعده های الهی از سرچشمه ی فضل بی پایان اوست. فَضْلِهِ واسِعُ
رشد و توسعه ای که خداوند نصیب بندگانش می فرماید، براساس علم و حکمت اوست. واسِعٌ عَلِيمٌ
تشویق و ترغیب به ازدواج تنها در ایجاد میل و کشش برای تن دادن به آن نیست بلکه رفع موانع ازدواج از اموری است که مسئولیت آن متوجه همه آحاد جامعه و سیاستگذاران است. متأسفانه امروزه در جامعه اسلامی، سخن از ازدواج سفید به میان می آید به این معنی که دختر و پسر بدون تعهدات شرعی، مدتی را در کنار هم
زندگی کنند و بعد هرگاه از هم خسته شدند یک دیگر را رها کرده هر کس به دنبال کار خود برود. وقتی به دنبال کاوش این فاجعه اجتماعی می رویم با این دلیل مواجه می شویم که جوانان به خیال خود این گونه ازدواج را بسیار سهل و آسان دریافتند؛ در حالی که ازدواج های مرسوم در جامعه هم تعهدات اخلاقی بسیاری را می طلبد هم تعهدات مالی سنگین که از عهده جوانان جامعه خارج است. آیا چنین تفکری جز از رفتارهای غلط و جاهلانه برخی مردم و مسئولین، شکل گرفته است؟ اسلام در عین حال که پسر و دختر را ملزم به رعایت قوانین زوجیت نموده است لکن ازدواج را بسیار سهل و آسان قرار داده است. (1)فاین تذهبون!
1) با رجوع به رساله عملیه در مقایسه بین قوانین فقهی ازدواج و طلاق در میابیم که قوانین ازدواج بسیار آسان تر از طلاق است در حالی که در جامعه ما این امر وارونه شده است.
وَ وَاعَدْنَا مُوسَى ثَلَاثِينَ لَيْلَةً وَ أَتَمْنَاهَا بِعَشْرِ فَتَمَّ مِيقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً وَ قَالَ مُوسَى لِأَخِيهِ هَرُونَ اخْلُفْي فِي قَوْمِي وَأَصْلِحْ وَلَا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِين [سوره اعراف، آیه 142]
«و ما با موسی، سی شب وعده گذاشتیم؛ سپس آن را با ده شب (دیگر) تکمیل نمودیم؛ به این ترتیب، میعاد پروردگارش (با او)، چهل شب تمام شد و موسی به برادرش هارون گفت: جانشین من در میان قومم باش و (آن ها) را اصلاح کن و از روش مفسدان پیروی منما!»
از ماده «وقت» به معنی وقتی است که برای انجام کاری تعیین شده است و معمولا برزمان اطلاق می شود اما گاهی به مکانی که باید کاری در آن انجام پذیرد گفته می شود مانند میقات حج یعنی مکانی که هیچ کس بدون احرام نمی تواند از آن جا بگذرد. (1)
کلمه « میقات معنایش نزدیک به معنای کلمه «وقت» است و تقریبا همان معنا را می دهد و فرق آن دو به طوری که صاحب مجمع البیان گفته این است که: میقات آن وقت معین و محدودی است که بنا است در آن وقت عملی انجام شود، بخلاف وقت که به معنای زمان و مقدار زمانی هر چیز است و لذا در حج می گویند میقات های حج یعنی آن مواضعی که برای بستن احرام معین شده. (2)
راغب گفته است: «الخلافه فی لغه العرب النيابه عن الغير؛ خلافت در لغت نیابت از غیر است».
ابن اثیر گفته است: «و الخلیفه من يخلف غيره و يقوم مقامه ويسد مسده؛ خلیفه کسی است که از غیر خود نیابت کند و جای او قرار بگیرد»
این واژه در قرآن کریم هم به همین معنا به کار رفته است:
وَاذْكُرُواْ إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفَاءَ مِن بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ [اعراف، 69] وَاذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفَاءَ مِن بَعْدِ عَادٍ [اعراف، 74] إِن يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَيَسْتَخْلِفْ مِن بَعْدِكُم مَّا يَشَاءُ [انعام، 133] فَخَلَفَ مِن بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضَاعُوا الصَّلَوةَ [مریم، 59] در تمام این موارد خلیفه و خلافت همان معنای لغوی را ایفا می کند.
«خليفه الله فی الارض» در اصطلاح اسلامی به این معنا است که خدا کسی را از میان مردم به عنوان حاکم و امام انتخاب می کند خلافت به همین معنا در قرآن مجید هم آمده است:
وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَئِكَةِ إِن جَاعِلُ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَة [بقره 30] يَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُم بَينَ النَّاسِ بِالحَقِّ [ص، 26] در جای دیگر قرآن به جای خلیفه لفظ امام به کار رفته است:
وَ وَهَبْنَالَهُ إِسْحَاقَ وَي َعْقُوبَ نَافِلَةٌ وَكَا جَعَلْنَا صَلِحِينَ * وَجَعَلْنَاهُمْ أَثْتَةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا. [انبیاء،73-72] از معنای لغوی فهمیده می شود که خلافت نیابت از غیر است و نایب باید کسی باشد که شایستگی منوب عنه را دارا باشد تا بتواند کار او را انجام بدهد. پیامبر معصوم است پس نایب او هم باید دارای عصمت باشد، غیر از امامان شیعه کسی ادعای عصمت را نکرده است. علاوه براین عصمت امامان شیعه از طریق آیه تطهیر، حدیث ثقلین و... ثابت می باشد.
از معنای اصطلاحی خلیفه و خلافت فهمیده می شود که خلافت در واقع منصب الهی است و خلیفه باید از جانب خدا انتخاب شود. علاوه براین، لفظ خلیفه منصرف به کسی که رسول خدا صلی الله علیه و آله او را برای خلافت تعیین کرده باشد. تمام اصحاب برجسته اتفاق دارند که پیامبر بدون تعیین خلیفه از دنیا نرفته است. پس خلیفه کسی است که از طریق نصب پیامبر تعیین شده باشد. (1)
خدای تعالی در این آیه مواعده ای را که با موسی بسته بود ذکر نموده و اصل آن راسی شب گرفته و باده شب دیگر آن را تکمیل نموده، آن گاه فرموده که جمعا مواعده با وی چهل شب بوده و در حقیقت این آیه آیه سوره بقره را تفسیر می کند که می فرمود: «وَ إِذْ واعَدْنا مُوسى أَرْبَعِينَ لَيْلَةً» وتوضیح می دهد که آن عدد، مجموع دو مواعده اصلی و تکمیلی است
و کوتاه سخن این که برگشت معنای آیه به این است که خدای تعالی موسی علیه السلام
1) پایگاه تحقیقاتی یاران انتظار.
را برای مدت سی شب به درگاه خود و برای گفتگوی با وی نزدیک ساخته و ده شب دیگر برای اتمام آن گفتگوها بر آن مدت افزوده و در نتیجه میقات پروردگارش چهل شب تمام شده است و جمله وَ قالَ مُوسَى لِأَخِيهِ هَارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِی حکایت کلامی است که موسی علیه السلام در موقع حرکت به میقات و جدایی از قوم خود با برادر در میان نهاده به دلیل این که موقع خلیفه قرار دادن و جانشین درست کردن همان هنگام مفارقت و برای ایام غیبت است.
جمله وَ أَصْلِحْ وَلا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ گویای این مطلب است که موسی علیه السلام به برادرش هارون فرمان می دهد که همواره بر اساس مصالح حقیقی عمل کند و از روش اهل فساد پیروی نکند سخن در این است که چرا در حالی که هارون هم خود پیغمبری مرسل و معصوم از معصیت و پیروی اهل فساد بوده و قطعا موسی بهتر از هر کس به مقام برادرش عارف بوده مورد چنین خطابی قرار می گیرد؟ پس قطعا مقصود آن حضرت از این کلام نهی هارون از کفر و معصیت نبوده، بلکه مقصودش این بوده که در اداره امور مردم به آراء مفسدین ایشان گوش ندهد و مادامی که موسی غائب است از آنان پیروی ننماید.
از جمله ادله این معنا یکی کلمه «و اصلح» است که دلالت می کند بر این که مراد از جمله لا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِینَ همان اصلاح امورایشان و برحذر بودن از این است که در میان ایشان روشی را پیش گیرد که مطابق سلیقه مفسدین و مورد پیشنهاد آنان باشد.
از این جا معلوم می شود که در آن روز در میان بنی اسرائیل مردمی مفسد وجود داشته اند که همواره در کمین بوده اند که زحمات این دو بزرگوار را خنثی نموده و با نقشه های شوم خود در کار ایشان کارشکنی کنند، لذا موسی سفارش می کند مبادا راه و روش و پیشنهادات ایشان را بپذیرد و در نتیجه دستخوش کید و مکر ایشان گردد و جمعیت قوم اتحادشان که با تحمل آن همه محنت ها و زحمات به دست آمده به اختلاف مبدل گردد. (1)
نخستین سؤالی که در مورد آیه فوق پیش می آید این است که چرا وعده چهل روز
1) ترجمه تفسیر المیزان، ج 8، ص 304 با تلخيص.
یک جابیان نشده بلکه نخست می فرماید: سی روز سپس ده روز به عنوان متمم بر آن می افزاید در حالی که در آیه 151 بقره این چهل روز به صورت واحد، ذکر شده است؟
مفسران درباره این تفکیک، تفسیرهای گوناگونی ذکر کرده اند ولی آن چه بیشتر به نظر می رسد و با روایات اهل بیت علیهم السلام نیز سازگار است این است که گرچه در متن واقع بنا بر چهل روز بوده اما خداوند برای آزمودن بنی اسرائیل نخست موسی را برای یک مواعده سی روزه دعوت نمود سپس آن را تمدید کرد تا منافقان بنی اسرائیل صفوف خود را مشخص سازند.
از امام باقر علیه السلام چنین نقل شده که فرمود هنگامی که موسی به وعده گاه الهی رفت با قوم خویش قرار گذاشته بود غیبت او سی روز بیشتر طول نکشد، اما هنگامی که خداوند ده روز بر آن افزود بنی اسرائیل گفتند: موسی علیه السلام تخلف کرده است و به دنبال آن دست به کارهایی که می دانیم زدند (و گوساله پرستی کردند.) (1)
تغییر برنامه براساس حکمت مانند تغییر نسخه ی پزشک در شرایط ویژه ی بیمار اشکال ندارد لذا سی شب با اضافه شدن ده شب به چهل شب تغییر نمود. چنان که «بداء» در مورد خداوند به معنای تغییر برنامه بر اساس تغییر شرایط است، البته تمام این تغییرات را خداوند از قبل می داند همان گونه که گاهی پزشک از قبل می داند پس از دو روز عمل به این نسخه وضع بیمار تغییر کرده و نیاز به دارو و نسخه ای دیگر دارد و درباره ی خداوند هرگز به معنای پشیمان شدن یا تغییر هدف و یا کشف نکته ای تازه و تغییر موضع نیست، زیرا این معانی از جهل و محدودیت سرچشمه می گیرد که مربوط به انسان است، اما خداوند در مسیر امتحان و تربیت انسان این تغییرات را انجام می دهد. (2)
در این که این چهل روز موافق چه ایامی از ماه های اسلامی بوده، از بعضی روایات استفاده می شود از آغاز ذیقعده شروع و به دهم ذیحجه (عید قربان) ختم گردیده است، اگر می بینیم تعبیر به چهل شب أرْبَعِینَ لَيْلَةً در قرآن شده است نه چهل روز ظاهرا به خاطر این است که مناجات موسی و گفتگویش با پروردگار بیشتر در شب انجام می شده است. (3)
سؤال دیگری که در این جا پیش می آید این است که مگر هارون پیامبر نبود که
موسی علیه السلام او را به جانشینی خود و رهبری و امامت بنی اسرائیل منصوب کرد؟
پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن می شود و آن این که مقام نبوت چیزی است و مقام امامت چیز دیگر هارون پیامبر بود ولی عهده دار مقام رهبری همه جانبه بنی اسرائیل نبود، بلکه مقام امامت و رهبری همه جانبه مخصوص بود، اما به هنگامی که می خواست برای مدتی از قوم خود جدا شود، موسی برادرش را به عنوان امام و پیشوا انتخاب کرد و از این جا روشن می شود که مقام امامت مقامی برتر از مقام نبوت است. (1)
در «اربعین» و عدد چهل اسراری نهفته است این عدد، در فرهنگ ادیان و در روایات اسلامی جایگاه خاصی دارد، چنان که می خوانیم:
در زمان حضرت نوح برای عذاب کفار، چهل روز باران بارید.
چهل سال قوم حضرت موسی در بیابان سرگردان بود.
پیامبر چهل روز از خدیجه جدا شد و اعتکاف کرد تا غذای آسمانی نازل شد و مقدمه ی تولد حضرت زهرا د فراهم گردید.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در چهل سالگی مبعوث شد.
انسان تا چهل سالگی زمینه ی کمال روحی و معنوی دارد، اما پس از آن دشوار می شود.
چهل روز اخلاص در عمل، عامل جاری شدن حکمت از قلب به زبان است.
چهل بار خواندن بعضی سوره ها و دعاها برای فرج و رفع مشکلات سفارش شده است.
چهل روز پذیرفته نشدن اعمال از جمله نماز، پیامد بعضی گناهان است.
چهل مؤمن اگر به خوب بودن مردهای شهادت دهند، خداوند او را می آمرزد.
بعضی کتاب ها نیز با محوریت عدد چهل مانند چهل حدیث نوشته شده است. (2)
چگونه بنی اسرائیل در غیبت موسی گوساله پرست شدند (3)
در این آیات یکی از حوادث اسفناک و در عین حال تعجب آوری که بعد از رفتن
موسی علیه اسللام به میقات در میان بنی اسرائیل رخ داد بازگو شده است و آن جریان گوساله پرستی آن ها است که به دست شخصی به نام سامری» و با استفاده از زیورآلات بنی اسرائیل، انجام گرفت.
اهمیت این داستان به اندازه ای است که قرآن در چهار سوره به آن اشاره کرده است، در سوره بقره آیه 51 و 54 و 92 و 93 و در نساء آیه 153 و در اعراف آیات مورد بحث و در طه آیه 88 به بعد.
البته این حادثه همانند سایر پدیده های اجتماعی بدون زمینه و بدون مقدمه نبوده است زیرا از یک سو بنی اسرائیل سالیان دراز در مصر شاهد گاوپرستی یا گوساله پرستی مصریان بودند و از سوی دیگر به هنگامی که از رود نیل عبور کردند، صحنه بت پرستی (گاوپرستی قومی که در آن سوی نیل زندگی می کردند، توجه آن ها را جلب کرد و چنان که در آیات قبل گذشت از موسی تقاضای بتی همانند آن ها کردند که موسی شدیدا آنان را ملامت و سرزنش کرد. تمدید میقات موسی از سی شب به چهل شب نیز سبب شد که شایعه مرگ موسی، آن چنان که در بعضی از تفاسیر آمده بوسیله بعضی از منافقان در میان بنی اسرائیل نشر شود.
جهل و نادانی بسیاری از این جمعیت و مهارت و زبردستی سامری در پیاده کردن نقشه خود نیز به این موضوعات کمک کرد و مجموعا سبب شد در مدت کوتاهی اکثریت بنی اسرائیل به بت پرستی روی آورند و غوغایی اطراف گوساله به راه اندازند. در آیه فوق، نخست چنین می گوید قوم موسی بعد از رفتن او به میقات، از زینت آلات خود گوساله ای که تنها جسد بی جانی بود با صدای مخصوص گاو برای خود انتخاب کردند وَاتَّخَذَ قَوْمُ مُوسَى مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِيْهِمْ عِجْلًا جَسَداً لَهُ خُوار.
با این که این کار از سامری سرزد (چنان که آیات سوره طه گواهی می دهد) ولی این عمل به قوم موسی نسبت داده شده است به خاطر این که عده زیادی از آن ها سامری را در این کاریاری کردند و در واقع شریک جرم او بودند و عده بیشتری به عمل او راضی شدند.
گرچه ظاهر آیه در بد و نظر این است که همه قوم موسی در این کار شرکت داشتند ولی با توجه به آیه 159 همین سوره که می گوید وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى أَمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ يَعْدِلُونَ (از قوم موسی، جمعیتی بودند که به سوی حق هدایت می کردند و به آن توجه داشتند) استفاده می شود که منظور از آیه مورد بحث همه
آن ها نیست بلکه اکثریت عظیمی از آن ها این راه را تعقیب کردند، به گواهی آیات آینده که ناتوانی هارون را از مقابله با آن ها منعکس ساخته است. (1)
سپس قرآن به عنوان سرزنش آن ها می گوید: آیا این ها نمی دیدند که آن گوساله با آنان سخن نمی گوید و راهنماییشان نمی کند؟! أَلَمْ يَرَوْا أَنَّهُ لا يُكَلِّمُهُمْ وَلَا يَهْدِيهِمْ سَبِيلًا.
یعنی یک معبود واقعی حداقل باید نیک و بد را بفهمد و توانایی بر راهنمایی و هدایت پیروان خود داشته باشد با عبادت کنندگان خویش، سخن بگوید و آن ها را به راه راست هدایت کند و طریقه عبادت را به آن ها بیاموزد
اصولا چگونه عقل انسان اجازه می دهد که معبود بی جانی را که ساخته و پرداخته خود او است، بپرستد، حتی اگر فرضا آن زیورآلات تبدیل به گوساله واقعی هم شده باشد به هیچ وجه شایسته پرستش نیست گوساله ای که هیچ نمی فهمد و در نفهمی ضرب المثل است.
آن ها در حقیقت به خودشان ظلم و ستم کردند لذا در پایان آیه می فرماید:
گوساله را معبود خود انتخاب کردند و ظالم و ستمگر بودند اتَّخَذُوهُ وَ کانُوا ظالِمينَ.
ولی با مراجعت موسی و روشن شدن مسائل بنی اسرائیل به اشتباه خود پی بردند، از کار خود نادم و پشیمان گشتند و از خدا تقاضای عفو و بخشش کردند و گفتند: اگر پروردگار ما به ما رحم نکند و ما را نبخشد به طور مسلم از زیانکاران خواهیم بود وَ لَمَّا سُقِطَ فِي أَيْدِيهِمْ وَرَأَوْا أَنَّهُمْ قَدْ ضَلُّوا قَالُوا لَئِنْ لَمْ يَرْحَمْنَا رَبُّنَا وَيَغْفِرْ لَنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ.
به هر حال بنی اسرائیل از کرده خویش پشیمان گشتند ولی مطلب به همین جا خاتمه نیافت چنان که در آیات بعد خواهیم خواند. (2)
وَ لَمَّا رَجَعَ مُوسِي إِلى قَوْمِهِ غَضْبَانِ أَسِفَاً قَالَ بِئْسَمَا خَلَفْتُمُونِي مِنْ بَعْدِي أَعَجِلْتُمْ أَمْرَرَبِّكُمْ وَأَلْقَ الْأَلْوَاحَ وَأَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ قَالَ ابْنَ ثُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكَادُوا يَقْتُلُونَنِي فَلا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْداءَ وَلَا تَجْعَلْنِي مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ قَالَ رَبِّ اغْفِرْلِي وَلِأَخِي وَأَدْخِلْنَا فِي رَحْمَتِكَ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ (3) و هنگامی که موسی خشمگین و اندوهناک به سوی قوم خود بازگشت گفت پس
از من بد جانشینانی برایم بودید (و آئین مرا ضایع کردید) آیا در فرمان پروردگارتان (و تمدید مدت میعاد او در قضاوت) عجله نمودید؟! سپس الواح را افکند و سر برادر خود را گرفت و با عصبانیت به سوی خود کشید او گفت: فرزند مادرم! این گروه مرا در فشار گذاردند و نزدیک بود مرا به قتل برسانند بنابراین کاری نکن که دشمنان مرا شماتت کنند و مرا با گروه ستمکاران قرار مده (موسی) گفت پروردگارا! من و برادرم را بیامرز و ما را در رحمت خود داخل کن و تو مهربان ترین مهربانانی. (1)
در این دو آیه ماجرای درگیری موسی با گوساله پرستان به هنگام بازگشت از میعادگاه که در آیه گذشته تنها اشاره ای به آن شده بود تشریح گردیده و عکس العمل شدید موسی که برای بیدار ساختن این جمعیت انجام داد، منعکس گردیده است.
نخست می گوید: «هنگامی که موسی خشمناک و اندوهگین به سوی قوم خود بازگشت و صحنه زننده و نفرت انگیز گوساله پرستی را مشاهده نمود، به آن ها گفت بد جانشینانی برای من بودید و آئین مرا ضایع کردید». وَ لَا رَجَعَ مُوسَى إِلَى قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفاً قالَ بِئْسَمَا خَلَفْتُمُونِي مِنْ بَعْدِي.
این آیه به خوبی نشان می دهد که موسی علیه السلام به هنگام بازگشت از میعادگاه پروردگار و قبل از آن که با بنی اسرائیل روبرو بشود خشمناک و اندوهگین بود و این به خاطر آن است که خداوند در میعادگاه جریان را به موسی گفته بود که من قوم تو را بعد از تو آزمودم و سامری آن ها را گمراه ساخت قَالَ فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَأَضَلَّهُمُ السَّامِرِئُ (2)
سپس موسی علیه السلام به آن ها گفت: «آیا در فرمان پروردگار خود، عجله نمودید» أَ عَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ.
گرچه مفسران در تفسیر این جمله سخن بسیار گفته اند و احتمالات گوناگون داده اند ولی ظاهر آیات نشان می دهد که منظور این است که شما در برابر فرمان خدا به نسبت تمدید مدت سی شب به چهل شب، عجله به خرج دادید و در قضاوت شتاب نمودید نیامدن مرا دلیل بر مرگ و یا خلف وعده گرفتید، در حالی که لازم بود حداقل کمی تامل کنید تا چند روزی بگذرد و حقیقت امر روشن گردد.
در این هنگام که موسی علیه السلام در برابر لحظاتی بحرانی و طوفانی از زندگی بنی اسرائیل قرار گرفته بود سرتا پایش از شدت خشم برافروخته و اندوه عمیقی بر روح او سنگینی می کرد و شدیدا نگران آینده بنی اسرائیل بود، زیرا تخریب و فساد کارآسانی است و گاه از دست یک نفر خرابی های بزرگی ساخته است ولی اصلاح و ترمیم کار مشکلی است.
مخصوصا در میان یک ملت نادان و لجوج و متعصب، اگر نغمه مخالفی سرداده شود برچیدن آثار شوم آن به این آسانی ممکن نیست. موسی در این جا باید خشم شدید خود را آشکار سازد و دست به بالاترین عکس العمل ها بزند آن چنان که افکار تخدیر شده بنی اسرائیل را به هم بریزد و انقلابی در آن جامعه منحرف شده از حق ایجاد کند، در غیر این صورت بازگشت آن ها به آسانی ممکن نیست.
قرآن عکس العمل شدید موسی علیه السلام را در برابر این صحنه و در این لحظات بحرانی و طوفانی چنین بازگو می کند «موسی بی درنگ الواح تورات را از دست خود بیفکند و به سراغ برادرش هارون رفت و سر و ریش او را گرفت و به سوی خود کشید»! وَأَلْقَ الْأَلْواحَ وَأَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ.
چنان که از آیات دیگر قرآن مخصوصا سوره طه استفاده می شود علاوه بر این ها شدیدا هارون را مورد سرزنش و ملامت قرار داد و بر او بانگ زد که آیا در حفظ عقائد جامعه بنی اسرائیل کوتاهی کردی و با فرمان من مخالفت نمودی؟
در حقیقت این واکنش از یک سو روشنگر حال درونی موسی علیه السلام و التهاب و بی قراری و ناراحتی شدید او در برابر بت پرستی و انحراف آن ها بود و از سوی دیگر وسیله مؤثری برای تکان دادن مغزهای خفته بنی اسرائیل و توجه دادن آن ها به زشتی فوق العاده اعمالشان.
بنابراین اگر فرضا انداختن الواح تورات در این جا زنندگی داشته باشد و حمله به سوی برادر کار صحیحی به نظر نرسد. اما با توجه به این حقیقت که بدون ابزار این واکنش شدید و عکس العمل پرهیجان هیچ گاه بنی اسرائیل به اهمیت و عمق خطای خویش پی نمی بردند و ممکن بود آثار بت پرستی در اعماق ذهنشان باقی بماند، این کارنه تنها نکوهیده نبود بلکه واجب و لازم محسوب می گردید.
و از این جا روشن می شود که ما هیچ نیازی به توجیهاتی که بعضی از مفسران برای سازش دادن واکنش موسی با مقام عصمت انبیاء ذکر کرده اند نمی بینیم.
زیرا می توان گفت در این جا موسی علیه السلام به قدری ناراحت شد که در هیچ لحظه از تاریخ بنی اسرائیل چنین ناراحتی و خشم شدیدی برای او رخ نداد، چون خود را در برابر بدترین صحنه ها یعنی انحراف از خدا پرستی به سوی گوساله پرستی می دید و تمام آثار را در خطر مشاهده می کرد.
بنابراین انداختن الواح و مؤاخذه شدید برادر در چنین لحظه ای کاملا طبیعی بود. این واکنش شدید و اظهار خشم اثر تربیتی فوق العاده ای در بنی اسرائیل گذارد وصحنه را به کلی منقلب ساخت، در حالی که اگر موسی می خواست با کلمات نرم و ملایم آن ها را اندرز دهد شاید کمتر سخنان او را می پذیرفتند.
سپس قرآن می گوید: هارون برای برانگیختن عواطف موسی علیه السلام و بیان بیگناهی خود گفت: فرزند مادرم این جمعیت نادان مرا در ضعف و اقلیت قرار دادند آن چنان که نزدیک بود مرا به قتل برسانند بنا بر این من بی گناهم بیگناه، کاری نکن که دشمنان به شماتت من برخیزند و مرا در ردیف این جمعیت ظالم و ستمگر قرار مده قالَ ابْنَ أَمَ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكَادُوا يَقْتُلُونَنِي فَلَا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْدَاءَ وَلَا تَجْعَلْنِي مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ.
آتش خشم موسی کمی فرو نشست و به درگاه پروردگار متوجه شد و عرض کرد «پروردگارا من و برادرم را بیامرز و ما را در رحمت بی پایانت داخل کن، تو مهربان ترین مهربانانی» قَالَ رَبِّ اغْفِرْلِي وَلِأَخِي وَأَدْخِلْنَا فِي رَحْمَتِكَ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ.
تقاضای بخشش و آمرزش برای خود و برادرش نه به خاطر آن است که گناهی از آن ها سرزده بلکه یک نوع خضوع به درگاه پروردگار و بازگشت به سوی او و ابراز تنفر از اعمال زشت بت پرستان و همچنین سرمشقی است برای همگان تا فکر کنند جایی که موسی و برادرش که انحرافی پیدا نکرده بودند چنین تقاضایی از پیشگاه خدا کنند، دیگران باید حساب خود را برسند و سرمشق بگیرند و رو به درگاه پروردگار آورده از گناهان خود تقاضای عفو و بخشش کنند و چنان که دو آیه قبل نشان می دهد، بنی اسرائیل نیز چنین کردند. (1)
از آن جا که در ماجرای خلافت هارون پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در جنگ تبوک برای جانشینی حضرت امیر علیه السلام در مدینه به این آیه استشهاد نموده است به طور مختصر به آن اشاره می کنیم.
بسیاری از مفسران اهل تسنن و شیعه در ذیل آیه مورد بحث اشاره به حدیث
1) تفسیر نمونه، ج 6، ص379- 376.
معروف منزله کرده اند با این تفاوت که مفسران شیعه آن را به عنوان یکی از اسناد زنده خلافت بلا فصل علی گرفته ولی بعضی از مفسران اهل تسنن ضمن عدم قبول آن، تاخت و تاز بی رحمانه و تعصب آمیزی به شیعه دارند.
عده زیادی از صحابه پیامبر و درباره جریان جنگ تبوک چنین نقل کرده اند: أَنَّ رَسُول اللهِ| خَرَجَ إِلَی تَبُوک وَاسْتَخْلَفَ عَلِیّاً، فَقَالَ: »أَتُخْلِفُنِی فِی الصّبیانِ وَ النِّسَاءِ؟« قَالَ: »أَلاَ تَرْضَی أَنْ تَکُنَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی إِلاَّ أَنَّهُ لَیْسَ نَبِیَّ بَعْدِی
پیامبر به سوی تبوک حرکت کرد و علی را به جای خود قرار داد، علی عرض کرد آیا مرا در میان کودکان و زنان می گذاری و اجازه نمی دهی با تو به میدان جهاد بیایم پیامبر فرمود: آیا راضی نیستی که نسبت به من همانند هارون نسبت به موسی باشی جز این که پیامبری بعد از من نخواهد بود عبارت بالا در معتبرترین کتب حدیث اهل تسنن یعنی صحیح بخاری نیز از سعد بن ابی وقاص نقل شده است. (1)
برای روشن شدن این بحث نخست لازم است اسناد و متن این حدیث را بطور فشرده بیاوریم و سپس درباره دلالت آن و بعد در مورد حملاتی که آن دسته از مفسران به ما دارند، بحث و بررسی کنیم
در صحیح مسلم که آن هم از کتب درجه اول آنان محسوب می شود در باب «فضائل الصحابه» همین حدیث از سعد نقل شده که پیامبر صلی الله عله و آله به علی علیه السلام فرمود:
وَأَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسَى غَيْرَ أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي (2) (تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسی هستی جز این که بعد از من پیامبری نیست)
در این حدیث که صحیح مسلم نقل کرده مطلب به صورت کلی اعلام شده و اشاره به جنگ تبوک دیده نمی شود و نیز در همان کتاب کمی پس از ذکر حدیث به گونه کلی گفتار پیغمبر را در جنگ تبوک همانند صحیح بخاری جداگانه آورده است.
در سنن ابن ماجه نیز عین این مطلب آمده است. (3)
در سنن ترمذی مطلبی بر این اضافه دارد که «معاویه» روزی به «سعد» گفت چرا ناسزا به ابو تراب (یعنی علی علیه السلام) نمی گویی؟! گفت: من سه مطلب را به خاطر
دارم که پیامبر صلی الله علیه و آله درباره علی علیه السلام فرمود هنگامی که به یاد این سه مطلب می افتم نمی توانم به او ناسزا بگویم سپس یکی از این سه مطلب را جریان جنگ تبوک و جمله ای را که پیامبر در حق علی فرمود، ذکر می کند. (1)
در کتاب مسند احمد در حدود ده مورد اشاره به این حدیث شده است که گاهی در آن از جنگ تبوک سخن به میان آمده و گاهی بدون ذکر جنگ تبوک این جمله بطور کلی بیان گردیده است. (2)
در یکی از این موارد نقل می کند که ابن عباس نشسته بود جمعی نزد او آمدند و به او گفتند یا به همراه ما بیا و یا این عده ای که در مجلس نشسته اند از مجلس بروند (ما با تو سخنی داریم) ابن عباس گفت: من با شما می آیم تا آن جا که می گوید: ابن عباس داستان جنگ تبوک و گفتار پیامبر را نقل کرد و در آخر آن اضافه نمود: «انه لا ينبغي ان اذهب الا وانت خلیفتی» شایسته نیست که من بروم مگر این که تو جانشین من باشی. (3)
در کتاب «خصائص نسایی» نیز عین این حدیث آمده است (4)و همچنین در کتاب مستدرک حاکم (5)و تاریخ الخلفاء سيوطى (6)و صواعق المحرقه ابن حجر (7)و سیره ابن هشام (8)و سیره حلبی (9)و کتب بسیار دیگر و می دانیم این کتب از کتاب های معروف و درجه اول اهل تسنن است.
قابل توجه این که حدیث فوق را تنها سعد بن ابی وقاص از پیامبر صلى الله عليه وسلم نقل نکرده است بلکه عده ای از صحابه که تعداد آن ها بیش از بیست نفر است آن را نقل کرده اند: از جمله جابر بن عبد الله و ابو سعید خدری و اسماء بنت عمیس و ابن عباس و ام سلمه و عبد الله بن مسعود و انس بن مالک و زید بن ارقم و ابوایوب و جالب تر این که معاویه و عمر بن خطاب نیز این حدیث را از پیامبر نقل کرده اند.
1) ج 5، ص638، طبع المكتبة الاسلاميه لصاحبها الحاج رياض الشيخ.
2) مسند احمد حنبل، ج 1، ص 173 و 175 و 177 و 179 و 182 و 185 و 231 و ج 6، ص 369 و 438.
3) مسند احمد، ج 1، ص231.
4) خصائص نسایی، ص 4 و 14.
5) ج 3، ص 108 و 109.
6) ج 1، ص 65.
7) ص 177.
8) سیره ابن هشام، ج 3، ص 163، طبع مصر.
9) سیره حلبی، ج 3، ص 151، طبع مصر.
محب الدین طبری در ذخائر العقبی نقل می کند که مردی نزد معاویه آمد و سؤالی از او کرد معاویه در پاسخ گفت: این مسئله را از علی علیه السلام بپرس او بهتر می داند، مرد گفت ای امیرمؤمنان! (منظورش معاویه بود) جواب تو در این باره از جواب علی علیه السلام نزد من خوش تر است، معاویه گفت: سخن بدی گفتی و سپس گفت پیامبر در حق علی این جمله را فرمود: انت مِنّی بِمَنزِلَهِ هارونَ مِن موسی، إلّا أنَّهُ لا نَبِیَّ بعدی، سپس افزود هنگامی که عمر مطلبی برایش مشکل می شد از علی علیه السلام می پرسید. (1)
ابوبکر بغدادی در تاریخ بغداد از عمر بن خطاب چنین نقل می کند: مردی را دید که به علی علیه السلام ناسزا می گوید، عمر گفت: من گمان می کنم مرد منافقی باشی! برای این که از پیامبر شنیدم می فرمود: انما على مِنّی بِمَنزِلَهِ هارونَ مِن موسی، إلّا أنَّهُ لا نَبِیَّ بعدی، (2)(3)
اگر با بی نظری حدیث فوق را بررسی کنیم و از پیشداوری های تعصب آمیز و بهانه جویی ها خود را برکنار داریم از این حدیث استفاده می کنیم که علی تمام مناصبی را که هارون نسبت به موسی و در میان بنی اسرائیل داشت- به جزنبوت - داشته است، زیرا لفظ حدیث عام است و استثناء جمله «الا انه لانبي بعدی» نیزاین عمومیت را تاکید می کند و هیچ گونه قید و شرطی در حدیث وجود ندارد که آن را تخصیص بزند، بنا بر این امور زیر را از حدیث می توان استفاده کرد:
1- علی علیه السلام بالاترین و افضل امت بعد از پیامبر بود همان گونه که هارون چنین مقامی را داشت.
2- علی علیه السلام وزیر پیامبر صلی الله علیه و آله و معاون خاص و پشتیبان او و شریک در برنامه رهبری او بود، زیرا قرآن همه این مناصب را برای هارون ثابت کرده است آن جا که از زبان موسی می گوید:
وَاجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي هَارُونَ أَخِي، اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي وَ أَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي (4)(وزيرى از خاندانم برای من قرار ده، هارون برادرم را نیروی مرا به او افزایش ده و او را در برنامه من شریک ساز.) 3- علی علاوه بر برادری عمومی اسلامی مقام خاص اخوت و برادری اختصاصی و معنوی پیامبر را دارا بود.
4- علی علیه السلام جانشین و خلیفه پیامبر صلی الله علیه و آله بود و با وجود او هیچ کس دیگر چنین
شایستگی را نداشت. (1)
خلاصه این که حدیث منزلت که از نظر اسناد از محکم ترین روایات اسلامی است که در کتب تمام گروه های مسلمین بدون استثنا آمده است (2)از نظر دلالت نیز برای اهل انصاف در زمینه افضلیت علی نسبت به تمام امت و همچنین جانشینی بلا فصل او نسبت به پیامبر روشن است ولی عجیب این است که بعضی نه تنها دلالت حدیث را بر خلافت نپذیرفتند بلکه گفته اند کمترین فضیلتی را نیز برای علی ثابت نمی نماید و این براستی حیرت آور است ؟!! (3)
1- در تفسیر عیاشی از فضیل بن یسار از ابی جعفر روایت شده که فرمود:
وقتی موسی می خواست از بین بنی اسرائیل خارج شده و به میقات پروردگار خود برود ایشان را وعده داد که بعد از سی روز برگردد و چون خدای تعالی ده روز برمدت میقات افزود و در نتیجه مراجعت موسی ده روز عقب افتاد بنی اسرائیل به یکدیگر گفتند موسی با ما خلف وعده کرد و به همین بهانه کردند آن چه را که نمی بایست می کردند. (4)
2- إن المأمون قال للرّضا علیه السلام يا بن رسول الله إنّى قد رأيتُ أَنْ أَعزِلَ نَفْسى عن الخِلافةِ، وأَجْعَلَهَا لكَ وأُبايِعَكَ ! فقال له الرضا: إنْ كانت هذه الخلافة لك والله جَعَلَها لَكَ فَلا يَجوزُلكَ أَنْ تَخْلَعَ لِباسا ألبَسَكَهُ اللهُ و تَجْعَلَهُ لِغَيرِكَ، وإِنْ كانتِ الخِلافةُ لَيستْ لكَ فلا يَجوزُلكَ أن تجعل لي ما ليس لك.فقال له المأمون: يا بن رسولِ اللهِ، فَلا بُدَّ لكَ مِن قَبولِ هذا الأمر! فقالَ: لَستُ أفْعَلُ ذلك طائعا أبدا، تُريدُ بذلك أن يَقول النَّاسُ: إن على بن موسى الرضا لم يَزْهَدْ في الدُّنيا بل زَهِدَتِ الدُّنيا فيهِ ! ألا تَرَونَ كيفَ قَبِلَ وِلاية العهدِ طمعا في الخلافة ؟ ! فغَضِبَ المأمونُ ثُمَّ قال: فباللهِ أُقسِمُ لَئِنْ قَبِلْتَ وِلاية العهدِ وإِلا أَجْبَرتُكَ على ذلك، فإِنْ فَعلتَ وإِلا ضَرَبتُ عُنُقَكَ. (5)
مأمون به حضرت رضا گفت: ای پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله من صلاح دیدم که خود را از خلافت عزل کنم و آن را به تو بسپارم و با تو بیعت کنم!
حضرت رضا علیه السلام به فرمود: اگر این خلافت از آن توست و خدا به تو داده است که روا نیست جامه ای را که خدا بر قامت تو پوشانده از تن به درآوری و به دیگری بپوشانی و اگر خلافت از آن تو نیست، حق نداری آن چه را از آن تو نیست به من واگذاری.
مأمون گفت: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله باید این کار را بپذیری. امام فرمود: من با میل خود هرگز این کار را نمی کنم.... تو با این کار می خواهی مردم بگویند علی بن موسی به دنیا پشت نکرده بود بلکه دنیا به او پشت کرده بود! مگر نمی بینید که چگونه به طمع خلافت ولایتعهدی را پذیرفت؟ مأمون در خشم شد و گفت: به خدا سوگند اگر ولایتعهدی را نپذیری تو را به پذیرفتن آن مجبور می کنم. اگر این کار را کردی چه بهتر و گرنه گردنت را می زنم.
فقال: يا أبا القاسم، هذا و الله دِينُ اللهِ الَّذى ارتضاه لعِبادِهِ، فَاثْبُتْ عَلَيْهِ، ثَبَّتِكَ الله بالقول الثابت فى الحياة الدنيا وفي الآخِرَةِ. (1)
بحار الأنوار. به نقل از عبد العظیم حسنی به حضور سرورم علی بن محمد (امام هادی علیه السلام) رسیدم ؛ چون چشمش به من افتاد فرمود: خوش آمدی، ای ابو القاسم تو براستی دوستدار ما هستی. عرض کردم یا بن رسول الله ! می خواهم دینم را به شما عرضه کنم
من معتقدم خدای تبارک و تعالی یکی است و محمّد بنده و فرستاده او و خاتم پیامبران است و پس از او تا روز رستاخیز پیامبری نخواهد آمد.
1) بحار، ج 69، ص 1
من معتقدم امام و خلیفه و ولی امر بعد از پیامبر امیر مؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام است و پس از او حسن و سپس حسین و آن گاه علی بن الحسین و بعد محمد بن علی و پس از او جعفر بن محمد آن گاه موسی بن جعفر و از پس وی علی بن موسی (رضا) و بعد از او محمد بن علی (جواد) و سپس شما ای سرور من.
حضرت علیه السلام فرمود: و بعد از من حسن فرزندم امام است؛ آیا می دانی که رابطه مردم با جانشین،او چگونه خواهد بود؟ عرض کردم مگر چگونه خواهد بود سرورم؟ فرمود: آن گونه که خودش دیده نمی شود و بردن نامش نیز روا نیست، تا زمانی که [از پس پرده غیب بیرون آید و] قیام کند و زمین را پر از عدل و داد نماید.
آن گاه فرمود: ای ابو القاسم به خدا قسم این است همان دین خدا که آن را برای بندگان خود برگزیده و پسندیده است. پس بر این دین پایداری کن. خداوند در دنیا و آخرت تو را بر این گفتار (عقیده) ثابت، استوار بدارد!
هنگامی که یزید منفور در گذشت پسرش معاویه به جای وی نشست. ولی طولی نکشید از خلافت کناره گیری کرد و بر منبر رفته و این چنین سخنرانی نمود مردم ! من علاقه ندارم بر شما ریاست کنم و مطمئن هم نیستم زیرا که می بینم شما علاقه ای به خلافت من ندارید ولی شما گرفتار حکمرانی خاندان ما شده اید و ما نیز گرفتار شما مردمیم!
جدم معاویه برای به دست آوردن خلافت با علی بن ابی طالب که به خاطر سابقه و مقامش به خلافت شایسته بود جنگید و می دانید که مرتکب چه اعمال زشتی شد و شما هم می دانید به همراه ایشان چه کردید و عاقبت نیز گرفتار نتیجه عمل خود شده و به گور رفت، بعد از معاویه، پدرم یزید عهده دار خلافت شد و خوب که ایشان چنین کاری را نمی کرد چون شایستگی خلافت را نداشت.
وی کاری که نمی بایست بکند انجام داد جنایتهای وحشتناکی را مرتکب شد. و فکر می کرد که کار خوبی را انجام می دهد و بالاخره چندان زمانی نگذشت که از بین رفت و آتش فساد او خاموش شد و اینک رفتار زشتش غم مرگ او را از یادمان برده است.
آن گاه گفت: اکنون من نفر سوم این خانواده هستم، افراد بی علاقه به خلافت من، بیشتر از افرادی است که به خلافت من علاقه مند هستند. من هرگز بار گناه شما را به دوش نمی کشم! بیایید خلافت را از من بگیرید و به هر کس که مایلید بسپارید! مروان بلند شد و گفت شما به روش عمر رفتار کن !
پاسخ داد: به خدا سوگند اگر خلافت گنجینه ای بود ما سهم خود را برداشتیم، اگر هم گرفتاری بود، برای نسل ابوسفیان همین اندازه بس است و از منبر پایین آمد. مادرش به او گفت ای کاش به دنیا نمی آمدی!
در جواب مادر گفت: من نیز همین آرزو را داشتم تا دیگر نمی فهمیدم خداوند آتشی دارد که هر معصیت کار و هر کسی را که حق دیگری را بگیرد، با آن عذاب می کند. (1)
رهبری جدید باید در فراز و نشیب های نهضت در کنار رهبری قدیم تجربه دیده باشد. قالَ مُوسَى لِأَخِيهِ هَارُونَ اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي
جامعه هرگز نباید بی رهبر باشد. اخْلَفْنِي
انبیا به اذن الهی، حق تعیین جانشین دارند. اخْلُفْنِي
امامت و رهبری مردم باید به سفارش پیامبر، اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي در مسير اصلاح جامعه، « أصْلِحْ» و به دور از انحراف وَلا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ باشد.
در يك زمان دو رهبر نمی شود هارون همچون حضرت موسی علیه السلام پیامبر بود، ولی رهبری با موسی بود. «اخْلُفْنِی» (آری، امامت و رهبری غیر از نبوت است، لذا موسی برای دوران غیبت هارون را جانشین خود و رهبر مردم قرار داد.)
انبیا آن قدر دلسوز امتند و خود را مسئول می دانند که حتی برای چند روز، مردم را بی سرپرست نمی گذارند. «اخْلُفْنِی»
وظیفه ی کلّی رهبر، اصلاح امت است. «أَصْلِحْ».
اگر مردم به فساد کشیده شدند و یا خواستار فساد بودند، رهبری نباید از موضع اصلاح گری دست بردارد وَلا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ.
تذکر و یادآوری، نشانه ی ناتوانی و ضعف نیست. با آن که هارون علیه السلام پیامبر و معصوم بود اما بازهم حضرت موسی او را به دو وظیفه عمده ی اصلاح و دوری از فساد توجه داد. أَصْلِحْ وَلا تَتَّبِعْ....
اصلاح جامعه با عوامل فاسد و پیروی از مفسدان، امکان پذیر نیست. أَصْلِحْ وَلَا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ.
جامعه نیاز به رهبری اصلاح گر دارد، «أَصْلِحْ» رهبری که هرگز تسلیم نظرات و توطئه های مفسدان نشود. وَلا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ.
1) بحار، ج 46، ص 118.
1- برگشت معنای آیه به این است که خدای تعالی موسی را برای مدت سی شب به درگاه خود و برای گفتگوی با وی نزدیک ساخته و ده شب دیگر برای اتمام آن گفتگوها بر آن مدت افزوده و در نتیجه میقات پروردگارش چهل شب تمام شده است.
2- هارون پیامبر بود ولی عهده دار مقام رهبری همه جانبه بنی اسرائیل نبود، بلکه مقام امامت و رهبری همه جانبه مخصوص موسی بود، اما به هنگامی که می خواست برای مدتی از قوم خود جدا شود برادرش را به عنوان امام و پیشوا انتخاب کرد و از این جا روشن می شود که مقام امامت مقامی برتر از مقام نبوت است.
3- این که امثال سامری ها می توانند از جوامع سوء استفاده کنند و جای جولان داشته باشند به این دلیل است که مردم به جای توجه به فرهنگ غنی مبتنی بر عقل و خرد، ذهن و روان خود را با خرافات و امور غیر واقعی پر می کنند. سامری از آن جا که می دانست قوم موسی سالها در محرومیت به سر می بردند و به علاوه روح مادیگری چنان که در بسیاری از نسل های امروز آن ها نیز می بینیم بر آن ها غلبه داشت و برای زرو زیور احترام خاصی قائل بودند لذا او گوساله خود را از طلا ساخت تا توجه شیفتگان و بردگان را به سوی آن جلب کند.
وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبيلِ اللهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ فَرِحِينَ بِمَا ءَاتَهُمُ اللهُ مِن فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ * يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ وَفَضْلٍ وَ أَنَّ اللَّهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ [سوره آل عمران، آیه 171-169] ای پیامبر هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند بلکه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند آن ها بخاطر نعمت های فراوانی که خداوند از فضل خود به ایشان بخشیده است خوشحالند؛ و بخاطر کسانی که هنوز به آن ها ملحق نشده اند [مجاهدان و شهیدان آینده] خوشوقتند؛ زیرا مقامات برجسته آن ها را در آن جهان می بینند و می دانند که نه ترسی بر آن هاست و نه غمی خواهند داشت. واز نعمت خدا و فضل او نسبت به خودشان نیز مسرورند و (می بینند) خداوند، پاداش مؤمنان را ضایع نمی کند (نه پاداش شهیدان نه مجاهدانی که شهید نشدند)»
بعضی از مفسران معتقدند که آیات فوق درباره شهدای احد نازل شده و بعضی دیگر درباره شهدای بدر می دانند ولی حق این است که پیوند این آیات با آیات گذشته نشان می دهد بعد از حادثه احد نازل شده است. اما مضمون و محتوای آیات تعمیم دارد و همه شهدا حتی شهدای بدر را که چهارده نفر بودند شامل می شود و لذا در حدیثی از امام باقر نقل شده که فرمود آیات درباره شهدای احد و بدر هر دو نازل شده است. (1)
ابن مسعود از پیامبر اکرم صلى الله عليه وسلم نقل می کند که خداوند به ارواح شهیدان احد خطاب کرد و از آن ها پرسید چه آرزویی دارید؟ آن ها گفتند: پروردگارا! ما بالاتر از این چه آرزویی می توانیم داشته باشیم که غرق نعمت های جاویدان توایم و در سایه عرش تو مسکن داریم تنها تقاضای ما این است که بار دیگر بجهان برگردیم و مجددا در راه تو شهید شویم، خداوند فرمود: فرمان تخلف ناپذیر من این است که کسی دوباره به دنیا باز نگردد عرض کردند حالا که چنین است تقاضای ما این است که سلام ما را به پیامبر برسانی و به بازماندگانمان حال ما را بگویی و از وضع ما به آن ها بشارت دهی که هیچ گونه نگران نباشند در این هنگام آیات فوق نازل شد.
به هر حال چنین به نظر می رسد که جمعی از افراد سست ایمان بعد از حادثه احد می نشستند و بر دوستان و بستگان خود که در احد شهید شده بودند، تأسف می خوردند که چرا آن ها مردند و نابود شدند، مخصوصاً هنگامی که به نعمتی می رسیدند و جای آن ها را خالی می دیدند بیشتر ناراحت می شدند با خود می گفتند ما این چنین در ناز و نعمتیم اما برادران و فرزندان ما در قبرها خوابیده اند و دستشان از همه جا کوتاه است.
این گونه افکار و این گونه سخنان علاوه بر این که نادرست بود و با واقعیت تطبیق نمی کرد در تضعیف روحیه بازماندگان بی اثر نبود. آیات فوق، خط بطلان بر این گونه افکار کشیده و مقام شامخ و بلند شهیدان را یاد کرده است. (2)
موت به معنای از دست دادن حیات و زندگی است.
«الموت انتفاء الحياة، والحياة في كلّ شيء بمقتضى ذاته و خصوصيات وجوده، ويتنوّع بتنوع مراتب الموجودات من مرتبة الجمادات، والنباتات، والحيوانات، والإنسان، و الملائكة وما وراءها من عوالم العقول»
موت به معنای منتفی شدن و از بین رفتن حیات و زندگی است. حیات و زندگی هم در هر چیز به تناسب و اقتضای مرتبه و خصوصیت آن چیز است و مراتب دارد؛ از حیات جمادی، نباتی، حیوانی، انسانی و فوق آن که حیات ملکوتی است. پس کلمه موت به معنای مرگ و از دست دادن حیات است
«خوف» را نگرانی از آینده و «حزن» را ناراحتی و اندوه از گذشته معنا کرده اند. (1)
«بشری» به معنای هر خیری است که تو را خوشحال کند و کلمه «استبشار» به معنای این است که در طلب این باشی که با رسیدن خیری و بشرایی خرسندی کنی و معنای جمله این است که کشته شدگان در راه خدا هم از نظر رسیدن خودشان به فضل خدا و دیدن آن فضل خوشحالی می کنند و هم در طلب این خبرخوش هستند که رفقای عقب مانده شان نیز به این فضل الهی رسیدند و آن ها نیز خوفی و اندوهی ندارند. (2)
الف) در روایات آمده است که شهید هفت ویژگی اعطایی از جانب خداوند دارد:
اولین قطره ی خونش، موجب آمرزش گناهانش می گردد. سر در دامن حورالعین می نهد به لباس های بهشتی آراسته می گردد. معطر به خوش بوترین عطرها
می شود جایگاه خود را در بهشت مشاهده می کند اجازه ی سیر و گردش در تمام بهشت به او داده می شود پرده ها کنار رفته و به وجه خدا نظاره می کند. (1)
ب) پیامبر از شخصی شنید که در دعا می گوید: «اسئلك خير ما تسئل» خدایا! بهترین چیزی که از تو درخواست می شود به من عطا کن، فرمود: اگر این دعا مستجاب شود، در راه خدا شهید می شود. (2)
ج) در روایت آمده است: بالاتر از هر نیکی نیکوتری هست، مگر شهادت که هر گاه شخصی شهید شود بالاتر از آن خیری متصور نیست. (3)
د) در روز قیامت شهید مقام شفاعت دارد. (4)
ه-) از امام صادق روایت شده است که فرمود در قیامت لغزش های شهید به خودش نیز نشان داده نمی شود. (5)
و) شهدای صف اوّل حمله و خط شکن مقامشان برتر است. (6)
ز) مجاهدان از درب مخصوص وارد بهشت می شوند (7)و قبل از همه به بهشت می روند (8)و در بهشت جایگاه مخصوصی دارند. (9)
ح) تنها شهید است که آرزو می کند به دنیا بیاید و دوباره شهید شود. (10)
ط) بهترین و برترین مرگ ها، شهادت است. (11)
ی) هیچ قطره ای محبوب تر از قطره ی خونی که در راه خدا ریخته شود، در نزد خداوند نیست. (12)
ک) در قیامت شهید سلاح به دست بالباس رزم و بوی خوش به صحنه می آید
و فرشتگان به او درود می فرستند. (1)
ل) امامان ما شهید شدند. بسیاری از انبیا و رهروان و پیروان آنان نیز شهید شدند. وَكَأَيِّنْ مِنْ نَبِيَّ قَاتَلَ مَعَهُ رِبْتُونَ كَثِيرً، (2)يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقِّ (3)
م) حضرت علی با داشتن ده ها فضیلت اختصاصی، تنها وقتی که در آستانه ی شهادت قرار گرفت فرمود: فُزْتَ وَ رَبِّ اَلْکَعْبَهِ او اوّل کسی بود که ایمان آورد، جای پیامبر خوابید، برادر پیامبر شد، تنها خانه او به مسجد پیامبر درب داشت، پدر امامان و همسر زهرا علیها السلام بود بت شکن بود، ضربت روز خندق او، از عبادت ثقلین افضل شد. اما در هيچ يك از موارد مذکور نفرمود: «فزت»
ن) علی علیه السلام می فرمود قسم به خدایی که جان فرزند ابو طالب در دست اوست، تحمل هزار ضربه شمشیر در راه خدا آسان تر از مرگ در رختخواب است.
س) علی علیه السلام در جنگ احد ناراحت بود که چرا به شهادت نرسیده است تا این که مژده شهادت در آینده را از پیامبر اسلام دریافت نمود.
ع) شهید مطهری در کتاب حماسه حسینی می نویسد: سخاوتمند، هنرمند و عالم مال، هنر و علم خود را که بخشی از وجود اوست جاودانه می کند، اما شهید، خودش را جاودانه می کند.
ف) همان گونه که کور مفهوم بینایی را درک نمی کند زندگان دنیا حیات شهدا را درک نمی کنند.
ص) وقتی انفاق مال در راه خدا قابلیت رشد تا هفتصد برابر و بیشتر را دارد، دادن خون و جان در راه خدا چگونه است. (4)
منظور از حیات و زندگی در این جا همان حیات و زندگی برزخی است که ارواح در عالم پس از مرگ دارند نه زندگی جسمانی و مادی، گرچه زندگی برزخی، اختصاصی به شهیدان ندارد بسیاری دیگر از مردم نیز دارای حیات برزخی هستند. (5)ولی از
آن جا که حیات شهیدان یک حیات فوق العاده عالی و آمیخته با انواع نعمت های معنوی است- و به علاوه موضوع سخن در آیه آن ها هستند- تنها نام از آن ها برده شده است. آن ها به قدری غرق مواهب حیات معنوی هستند که گویا زندگی سایر برزخیان در مقابل آن ها چیزی نیست.
آیه یاد شده به گوشه ای از مزایا و برکات فراوان زندگی برزخی شهیدان اشاره کرده و می فرماید: فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ آن ها بخاطر نعمت های فراوانی که خداوند از فضل خود به آن ها بخشیده است خوشحالند.
یکی دیگر از خوشحالی آن ها بخاطر برادران مجاهد آن ها است که در میدان جنگ شربت شهادت ننوشیده اند و به آن ها ملحق نشده اند زیرا مقامات و پاداش های آن ها را در آن جهان به خوبی می بینند و از این رو مستبشر و شاد می شوند، همان طور که قرآن می گوید: وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ. (1)
این آیه در حقیقت تاکید و توضیح بیشتری درباره بشارت هایی است که شهیدان بعد از کشته شدن دریافت می کنند آن ها از دو جهت خوشحال و مسرور می شوند نخست از این جهت که نعمت های خداوند را دریافت می دارند، نه تنها نعمت های او بلکه فضل او که همان افزایش و تکرار نعمت است نیز شامل حال آن ها می شود.
دیگر این که آن ها می بینند که خدا پاداش مؤمنان را ضایع نمی کند، نه پاداش شهیدان و نه پاداش مجاهدان راستینی که شربت شهادت ننوشیدند وَ أَنَّ اللهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ در حقیقت آن چه را قبلا شنیده بودند در آن جا آشکار می بینند. (2)
علامه طباطبایی رحمه الله علیه در تفسیر المیزان می فرماید:
اولاً: آیه اشاره به حیاتی سعید و طیب دارد که خاص شهداست و فراتر از حیات به معنای زنده بودن است. حیات طیبه که خاص اولیاء الهی و شهداست و فراتر از حیات به معنای زنده بودن است. لذا در آیه وَلَا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أمْواتٌ بَلْ أَحْيَاءُ وَلكِنْ لا تَشْعُرُونَ (3)عبارت « ولكن لاتشعرون» اشاره به همین نوع از حیات دارد که برای ما قابل فهم و درک نیست. ثانیاً؛ اگر چه مؤمنین در اعتقاداتشان مرگ را مساوی فنا نمی دانستند اما بالاخره کشته شدن عزیزانشان
آن ها را آزار می داد و باعث رنج و ناراحتی خاطر آن ها می شد بنابراین خداوند با نزول این آیه بشارتی به خانواده شهدا داده است تا با کشته شدن و شهادت عزیزانشان در راه خدا ناراحت نشوند و بدانند این اتفاق فقط یک جدایی چند روزه است و شهدا زنده هستند و دارای حیاتی پرنعمت می باشند که برای ما قابل درک نیست. (1)
و به دنبال آن می فرماید: أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ، یعنی شهیدان احساس می کنند که برادران مجاهد آن ها پس از مرگ هیچ گونه اندوهی نسبت به آن چه در دنیا گذارده اند ندارند و نه هیچ گونه ترسی از روز رستاخیز و حوادث وحشتناک آن.
این جمله تفسیر دیگری هم ممکن است داشته باشد و آن این که شهیدان علاوه بر این که با مشاهده مقامات برادران مجاهدی که به آن ها ملحق نشده اند خوشحال می شوند، خودشان هم هیچ گونه ترسی از آینده و غمی از گذشته ندارند. (2)
صاحب مجمع البیان درباره أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ می گوید: یعنی بشارت می دهند که بیم و اندوهی برایشان نیست زیرا این جمله بدل از: «بِالَّذِينَ لَم يَلْحَقُوا بِهِمْ» است زیرا شهیدان در نزد خدا در حال عدم حزنند. پس استبشار در این جا برای نبودن حزن برلاحقین می باشد و معنی آیه روی این حساب چنین است:
یعنی شهداء برای بازماندگان خود ترسی ندارند زیرا خداوند سرپرستی آن ها را به عهده دارد و براموالی که پشت سر نهاده اند اندوهی نمی خورند زیرا خداوند در عوض آن اجر جزیل و بزرگتر بایشان خواهد داد.
برخی گفته اند: مراد این است که از گناهان گذشته خوفی بر آن ها نیست زیرا خداوند گناهانشان را با شهادت پاک می سازد و از مفارقت دنیا اندوهی به خاطر ندارند چون از لقاء آخرت بیاندازه خرسند و شادمانند. (3)
1- نزد خدا هستند یعنی در مقامی قرار دارند که هیچ کس جز خداوند نفع و ضرر ایشان را بدست ندارد و مراد از عند و نزد خدا مکان (محسوس) و نزدیکی مسافت نیست زیرا مکان و قرب مسافت از صفات اجسام است و بر خدا محال می باشد.
2- یعنی در نزد خدا و علم خدا زنده اند و چون خداوند از حیات آن ها خبر دارد و مردم بی خبرند فرموده است زنده در نزد خدا هستند. (1)
دلالت آیه شریفه بر برزخ (2)
از جمله آیات قرآن که با صراحت دلالت بر بقای روح دارد آیات فوق است که در باره حیات شهیدان بعد از مرگ می باشد و این که بعضی احتمال داده اند که مراد از حیات معنی مجازی آن است و منظور باقی ماندن آثار زحمات و نام و نشان آن ها است، بسیار از معنی آیه دور است و با هیچ یک از جمله های آیات فوق، اعم از روزی گرفتن شهیدان و سرور آن ها از جهات مختلف سازگار نمی باشد به علاوه آیات فوق، دلیل روشنی بر مسئله برزخ و نعمت های برزخی است که شرح آن در ذیل آیه شریفه وَ مِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ (سوره مؤمنون آیه 100) بیان شده است. (3)
واژه برزخ در اصطلاح علمای جغرافیا بر قطعه زمینی که بین دو نهر یا دو دریا واقع شده یا شبه جزیره و در اصطلاح حکمت اشراق بر جسم (4)و در اصطلاح اهل معرفت برعالمی که از نظر مرتبه بین عالم ماده و عالم عقل قرار گرفته و از آن به عالم مثال تعبیر می کنند اطلاق می گردد.
برزخ در اصطلاح قرآن روایات و مجموعه تعالیم اسلامی به معنای عالم پس از مرگ و حد فاصل بین دنیا و آخرت است. شاید بتوان ادعا کرد که برزخ بدین معنا نخستین بار در تعالیم اسلامی و در قرآن استعمال گردیده است. واژه برزخ به معنای مذکور تنها یک بار در قرآن آمده و در آن حال انسان های تبهکار و مجرم، هنگام فرا رسیدن مرگ و درخواست غیر قابل قبول آنان مبنی بر بازگشت به دنیا و پاسخ آنان به این که فراروی ایشان برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند گزارش شده است: حَتّى اذا جاءَ احَدَهُمُ الموتُ قَالَ رَبِّ ارجعون * لَعَلَى اعْمَلُ صلِحًا فيما
1) ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج 4، ص 339.
2) لازم به ذکر است که اگرچه وجود عالم قیامت در میان مسلمین اجماعی است اما وجود عالم برزخ این گونه نیست. عامه علمای شیعه در کلیت وجود عالمی به نام برزخ تردیدی ندارند اگر چه در باره جزئیات آن اختلافاتی وجود دارد لکن در بین علمای اهل سنت اگر چه اکثرا قایل به چنین عالمی هستند اما اجماع بر آن ندارند ما در این نوشتار به طور اختصار به این بحث خواهیم پرداخت
3) تفسیر نمونه، ج 3، ص 171
4) لغت نامه، ج 3، ص 3958؛ شرح المنظومه، ج 3، ص 662؛ مجموعه مصنفات، ج 2، ص 177، «حكمة الاشراق».
تَرَكتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَقاها و مِن وَرَاهِم بَرزَخٌ إِلى يَومِ يُبعثون. (1) افزون برآیه مزبور که به صراحت از برزخ سخن به میان آورده است آیات دیگری را می توان یافت که به نوعی بر حقایق برزخی دلالت داشته و برای اثبات عالم پس از مرگ (قبل از قیامت) قابل بهره برداری است. (2)
برخی گفته اند: اصولا مسئله برزخ ماهیت نقلی دارد و عقل را به آن راهی نیست (3)و بعضی بر این عقیده اند که افزون بر ادله نقلی دلایل عقلی نیز می تواند پاداش و کیفر برزخی را ثابت کند. (4)البته تجزیه و تحلیل ادله یاد شده نشان می دهد که این ادله بیش از آن که ضرورت برزخ را ثابت کند امکان آن را ثابت می کند، در هر حال این نکته درخور توجه است که اولین گام برای اثبات برزخ، اثبات حقیقت روح و تجرد نفس و بقای آن است از این رو کسانی که به سبب جهان بینی مادی خود، همه حقایق موجودات عالم را در مادیات منحصر می دانند به طور کلی منکر عالم پس از مرگ هستند. (5)افزون بر این برای اثبات برزخ ممکن است به ادله تجربی و حسّی با استفاده از روش هایی که می توان با ارواح گذشتگان ارتباط برقرار کرد نیز بهره گرفت. این روش ها که در علمی به نام فرا روانشناسی طرح می گردد ثابت می کند که برای مردگان، نوعی حیات و ادامه زندگی تحقق دارد که آن همان برزخ است. توجه به این نکته نیز لازم است که خواه دلیل عقلی را نیز دلیلی مستقل برای اثبات حیات برزخی بپذیریم یا آن را تمام ندانیم در هر صورت، اصل این مسئله در مجموعه معارف اسلامی امری روشن است و از همین روی برخی از صاحب نظران احتمال ضروری بودن آن را بعید ندانسته اند، (6)گرچه به گفته برخی از محققان مسئله حیات برزخی در اواسط عهد رسول خدا صلی الله علیه و آله از ضروریات قرآنی نبوده است و حتی امروزه نیز برخی از مسلمین که نفس انسان را مجرد نمی دانند به نوعی این حقیقت را نمی پذیرند. (7)
نخستین آیه، مربوط به برزخ بحث را از چگونگی وضع کفار و ظالمان و مجرمان آغاز کرده می فرماید: آن ها همچنان به راه نادرست خویش ادامه می دهند «تا زمانی که مرگ یکی از آنان فرا رسد در این حال می گوید پرورگارا مرا برگردانید شاید عمل صالحی انجام دهم در آن چه ترک کردم و گذشته تاریک خودم را جبران نمایم حَتَّى إِذَا جَاءَ احَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ- لَعَلَّى أَعْمَلُ صالِحاً فيما تَرَكْتُ. (1)
اما به زودی با جواب منفی آمیخته با دلیل و برهان روبرو می شود، به او می گویند: «چنین نیست، این سخنی است که او به زبان می گوید» (و اگر باز گردد همان برنامه های سابق را تکرار می کند) كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائَلُها.
سپس می افزاید: «و پیش روی آن ها برزخی است تا روزی که مبعوث می شوند» وَ مِنْ وَرَائِهِمْ بِرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ.
آغاز این آیه اشاره به منزلگاه اوّل یعنی منزلگاه «مرگ»» است و پایان آن اشاره به منزلگاه دوم یعنی «برزخ» است.
گرچه بعضی اصرار دارند که برزخ را در این جا به معنای حائلی که در میان انسان و درجات عالی بهشت قرار دارد تفسیر کنند ولی جمله «إلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ» (تا روز رستاخیز قرینه روشنی است بر این که عالم برزخ مرحلهای قبل از روز رستاخیز و بعد از مرگ است.
بعضی نیز برزخ را به معنای مانعی برای بازگشت به این دنیا تفسیر کرده اند این معنا نیز با ذیل آیه که می گوید این برزخ تا روز قیامت ادامه دارد سازگار نیست. (دقت کنید)
به این ترتیب آیه فوق، به وضوح اشاره به وجود چنین عالمی درمیان دنیا و آخرت می کند.
دومین آیه، نخست روی سخن را به پیامبر صلی الله علیه و آله کرده، با صراحت می گوید: «هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند مردگانند، بلکه آن ها زنده اند و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند» وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ الله أَمْواتاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدِ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ.
1) سوره مومنون، آیه 100-99.
و در سومین آیه، روی سخن را به همه مؤمنان کرده، صریحاً می گوید: «به آن ها که در راه خدا کشته شدند مرده مگوئید بلکه آن ها زنده اند ولی شما نمی فهمید» وَلا تَقُولُوا لِنْ يُقْتَلُ في سَبيل الله أمْواتٌ بَلْ أَحْيَاءُ وَلَكِن لا تَشْعُرُوْنَ. (1)
هر دو آیه از دلائل روشن وجود عالم برزخ است هر چند تنها در مورد شهیدان سخن می گوید زیرا در هر دو مورد سخن از زنده بودن شهیدان و حتی روزی گرفتن آن ها و حضورشان در محضر قرب خدا است.
عجب این که بعضی از مفسران بدون توجه به تعبیراتی که در این آیات و آیات بعد از آن آمده که همگی حکایت از حیات شهداء حیات به معنای واقعی کلمه می کند دست به توجیهاتی زده اند که حیات را به مفهوم مجازی آن منعکس می کند، مانند زنده بودن نام و آثار آن ها زنده بودن هدایت و طاعت و دین آن ها و یا زنده شدن روز قیامت از قبور آیا آن ها دقت نکرده اند که قرآن می گوید شهداء نزد پروردگارند و روزی داده می شوند به خاطر نعمت های فراوانی که خداوند از فضل خود به آنان داده خوشحالند ترسی از آینده و غمی از گذشته ندارند. این تعبیرات چگونه با آن مفاهیم مجازی سازگار است؟
به علاوه، می فرماید: شما زندگانی آن ها را درک نمی کنید، اگر حیات به معنای نام و نشان و هدایت و دین باشد برای همه قابل درک است.
ظاهر این است این دسته از مفسران نتوانسته اند حیات برزخی را دقیقاً هضم کنند و «چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند ولی همان گونه که فخررازی در تفسیر خود می گوید غالب مفسّران بر این هستند که حیات در این جا حیات حقیقی است. (2)
مرحوم طبرسی در مجمع البیان هرچند چهار تفسیر برای آیه ذکر می کنند ولی تفسیر اوّل را که حیات حقیقی است به عنوان تفسیر صحیح آیه بر می گزیند. (3)
دیگر از عجائب این که به نقل تفسیر «المیزان» بعضی از مفسران آیه را مخصوص شهدای بدر می دانند و می گویند شامل سایر شهیدان نمی شود! (باید توجه داشت که شأن نزول آیه اوّل طبق تصریح مفسّران شهدای احد است و شأن نزول آیه دوّم شهدای بدر (4)ولی به هر حال شأن نزول محدودیتی برای مفهوم آیه در هیچ مورد
ایجاد نمی کند و آیه همه شهدا را به طور مطلق در بر می گیرد).
جالب این که مرحوم علامه طباطبایی بعد از اشاره به این تفسیر می افزاید: بعضی از مفسران در تفسیر آیه قبل از این آیه (یعنی آیه 153 بقره) که دستور به استعانت جستن از صبر می دهد از خداوند صبر و شکیبایی در برابر این سخنان لاطائل نموده است!. (1)
ولی به هر حال آیه تنها از شهدای راه خدا سخن می گوید بی آنکه غیر آن ها را نفی کند، این جاست که این سؤال مطرح می شود اگر حیات برزخی برای همه انسان هاست، پس شهیدان چه فضیلتی بر دیگران دارند؟!
پاسخ این سؤال روشن است، فضیلت آن ها در نوع حیات آن هاست، حیاتی در جوار رحمت و در پیشگاه خدا قرب و غرق انواع نعمت ها و روزی های الهی، مسلّماً حیات برزخی دیگران آمیخته با این برکات نیست. (2)
چهارمین آیه در واقع نقطه مقابل آیات شهداء است چرا که از عذاب های «فرعونیان» در برزخ سخن می گوید می فرماید: «سرانجام عذاب های شدید بر آل فرعون نازل شد» وَ حاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذَابِ. (3)
سپس این عذاب الهی را چنین شرح می دهد: «عذاب آن ها همان آتش است که هر صبح و شام بر آن عرضه می شوند و روزی که قیامت برپا می گردد خداوند دستور می دهد که آل فرعون را در سخت ترین عذاب ها وارد کنید» الْنارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوا وَ عَشِيَّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَونَ أَشدَّ الْعَذَابِ (4)روشن است که این آتشی که در آیه به آن اشاره شده که آل فرعون صبح و شام بر آن عرضه می شوند دوزخ برزخی است چرا که در پایان آیه مجازات آن ها در قیامت به طور جداگانه آمده است و لذا غالب مفسران این آیه را به عالم برزخ و عذاب قبر تفسیر کرده اند.
قابل توجه این که در مورد عذاب برزخی آل فرعون می گوید: «آل فرعون هر صبح و شام برآتش عرضه می شوند ولی در مورد عذاب اخروی آن ها می فرماید: «دستور داده می شود آن ها را داخل شدیدترین عذاب کنند.
از تفاوت این دو تعبیر (عرضه داشتن و داخل کردن) چنین استفاده می شود که منظور از آتش دوزخ است، منتها در جهان برزخ از دور آن را مشاهده می کنند و
ناراحت می شوند و در عالم قیامت از نزدیک و با ورود در آن، این مجازات در برزخ، صبح و شام است و در قیامت مستمر و دائم.
آیا برزخیان تنها از طریق مشاهده جهنم و بهشت شکنجه می بینند، یا شاد می شوند؟ با این دو در ظاهر وجود آن ها نیز اثر می گذارد؟ همان گونه که اگر انسانی از نزدیک گودال آتشی رد شود گرمای آتش گاهی صورت او را می سوزاند و یا اگر از نزدیک باغ خرم و سرسبزی بگذرد و نسیم روح افزا و خوشبوی آن او را به نشاط می آورد و یا از هر دو طریق پاداش و کیفر می بینند؟ (روحانی و جسمانی البته منظور جسم مثالی و برزخی است). احتمال سوم از همه مناسب تر است (دقت کنید) (1)
در پنجمین آیه که سخن از «مؤمن آل یس» است (همان مرد با ایمانی که شرح سرگذشت او در سوره «یس» آمده، او به یاری رسولان مسیح که به شهر «انطاکیه» آمده بودند برخاست و مردم را نصیحت کرد و اندرز داد که از این رسولان پیروی کنند ولى قوم لجوج و گهنکار نه تنها به سخنان این مؤمن پاکباز توجهی نکردند، بلکه بر او شوریدند و شهیدش کردند).
می فرماید: «به او گفته شد وارد بهشت شو گفت: ای کاش قوم من می دانستند که پروردگارم مرا آمرزید و در صف گرامی شدگان قرارداد» قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ بِما غَفَرَ لِي رَبِّي وَجَعَلَنِى مِنَ الْمُكْرَمِينَ. (2)
روشن است که این جنت بهشت قیامت نیست بلکه بهشت برزخی است، زیرا مؤمن آلیس در این جا آرزو می کند که قومش در دنیا از سرنوشت او آگاه شوند و بدانند چگونه خداوند او را مشمول غفران قرارداده و گرامی داشته است؟
مرحوم «طبرسی» در «مجمع البیان» می گوید: این آیه دلالت بر نعمت های قبر (برزخ) می کند، چون مومن آل یاسین این سخن را هنگامی بیان کرد که قوم او زنده بودند و هنگامی که نعمت در قبر تصور شود عذاب قبر نیز ممکن است. (3)
در بسیاری از تفاسیر آمده است که این مرد با ایمان شخصی بنام «حبیب نجار» بود و این که «مؤمن آلیس در بعضی از روایات نامیده شده (4)ظاهراً به خاطر آن است
که مرد با ایمانی بوده که شرح حال او در سوره «یس» آمده است و لذا بعضی گفته اند که «آل» در این جا زائد است و به معنای «مؤمن یس» می باشد. (1)
ششمین آیه اشاره به وضع مجرمان در قیامت می کند و می فرماید: «آن روز که قیامت برپا شود گنهکاران سوگند یاد می کنند که جز ساعتی توقف نکردند» وَيَوْمَ تَقُوْمُ السَّاعَةُ يُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ ما لَبِثُوا غَيْرَ ساعَةِ. (2)سپس می افزاید: «آن ها در گذشته این گونه از درک حقیقت محروم می شدند» كَذلِكَ كَانُوا يُؤْفَكُونَ.
گرچه در این آیه سخن از محل توقف آن ها به میان نیامده ولی آیه بعد از آن گواه براین است که منظور توقف در جهان برزخ است، چرا که می گوید: «کسانی که علم و ایمان به آن ها داده شده به مجرمان می گویند شما به فرمان خدا تا روز رستاخیز درنگ کردید و حالا روز رستاخیز است ولی شما نمی دانستید» وَ قالَ الَّذِينَ اوتوالْعِلْمَ وَالإِيمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتابِ اللهِ إِلى يَوْمِ الْبَعْثِ وَهَذَا يَوْمُ البَعْثِ وَلَكِنَّكُمْ كُنْتُم لَا تَعْلَمُونَ. (3)
این تعبیر نشان می دهد که توقف آن ها تا روز قیامت ادامه دارد و این جز در مورد برزخ صحیح نیست.
جمعی از مفسران بزرگ همین تفسیر را برگزیده اند که آیه اشاره به حیات برزخی می کند در حالی که بعضی آن را اشاره به توقف در دنیا می دانند که مجرمان آن را بسیار کم می شمرند همچون ساعتی زودگذر و گاه آیه 46 سوره نازعات را نیز گواه بر آن گرفته اند که می فرماید: كَانَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَها لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا عَشِيَةً أَوْضُحاها: «آن روز که قیامت را مشاهده می کنند گویی توقفشان (در دنیا) جز شامگاه یا صبحگاهی بیشتر نبوده است ولی هیچ نشانه روشنی در همین آیه نیز وجود ندارد که منظور توقف در دنیا باشد، بلکه در آن نیز احتمال توقف در عالم برزخ وجود دارد. از این گذشته آیه مورد بحث با توجه به این که پایان این توقف را روز قیامت ذکر می کند نمی تواند تفسیری جز «برزخ» داشته باشد.
در این جا این سؤال پیش می آید که چگونه آن ها مدت طولانی عالم برزخ را این گونه کوچک و کم می شمرند؟
پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن است و آن این که هنگامی که به
انسان وعده شیرین و جالبی داده شود و آتش شوقش برای وصول به آن لحظه برافروخته تر گردد ساعات و دقایق بر او بسیار دیر می گذرد و گاه یک ساعت به منزله روزها و سال ها است به عکس هنگامی که وعده مجازات دردناکی داده شود انسان میل دارد چرخ زمان متوقف گردد و گاه روزها و ماه ها به قدری در نظرش به سرعت می گذرد که گویی لحظه ها و دقایقی بیشتر نبوده است و چنین است سرنوشت مجرمان در قیامت!
درست است که در عالم برزخ نیز از عذاب الهی بی نصیب نیستند اما عذاب برزخی کجا و عذاب عالم قیامت کجا؟!
این احتمال نیز وجود دارد که عالم برزخ بعد از آغاز عذاب قبر برای گروهی حکم خواب را دارد و طبیعی است که آن ها بعد از قیام قیامت که به منزله بیداری است ندانند چه مقدار توقف کرده اند؟
و از آن جا که در برزخ همه حقایق برانسان منکشف و آشکار نمی شود، جای تعجب نیست که این گونه امور بر آن ها مخفی بماند، البته در قیامت که «يَوْمُ البُرُونِ» است حقایق به خوبی آشکار می گردد. (1)
در هفتمین آیه مورد بحث از زبان کفار چنین نقل می کند که در قیامت به پیشگاه خداوند «عرضه» می دارند: پروردگارا! ما را دو بار می راندی و دوبارزنده کردی، اکنون به گناهان خود معترفیم، آیا راهی برای خروج (از دوزخ) وجود دارد»؟ قَالُوا رَبَّنَا امَتَنَا أَثْنَتَيْنِ وَأَحْيَيْتَنَا أَثْنَتَيْنِ فَأَعْتَرَفْنَا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلَى خُرُوجٍ مِنْ سَبِي منَّ سَبِيلٍ (2)
دلالت این آیه بروجود جهان برزخ از این نظر است که تصور دو مرگ و دو حیات بدون قبول عالم برزخ ممکن نیست مرگ از این زندگی دنیا و سپس حیات برزخی و باز مرگ از حیات برزخی و سپس زندگی در عالم آخرت.
این به خاطر آن است که در پایان این جهان و به اصطلاح به هنگام نفخه صور نه تنها انسان ها که همه فرشتگان ارواح مردگان که در قالب های مثالی در جهان برزخ هستند به مقتضاى فَصَعِقَ مَنْ فِى السَّماواتِ وَ مِنْ فِي الْأَرْضِ (زمر، 68) می میرند و کسی جزذات پاک خدا در آن روز زنده نمی ماند، بنابراین بعد از حیات برزخی نیز مرگی وجود دارد.
و اما حیات عالم دنیا از این حساب خارج است چون در آیه شریفه سخن از دو حیات بعد از مرگ است حیات دنیا بعد از مرگ نیست.
ولی بعضی احتمال داده اند که منظور از مرگ اوّل، قبل از وجود انسان در دنیا زمانی که خاک بود می باشد بنابراین زندگی اوّل نیز زندگی این دنیا خواهد بود و مرگ دوم در پایان این جهان است و حیات دوّم رستاخیز، شبیه چیزی که در آیه 28 بقره آمده است كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِالله وِ كَنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْيَاكُمْ ثُمَّ يُيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ: «چگونه به خدا کافر می شوید در حالی که مرده بودید، شما را زنده کرد بعد می میراند و بار دیگر زنده می کند سپس به سوی او باز می گردید».
ولی روشن است که تعبیر به «مرگ اوّل» صحیح است، اما «می رانیدن» صحیح نیست، به تعبیر دیگر زمانی که انسان خاک بود مرده بود، نه این که خداوند او را می رانده بود، چون می رانیدن حتماً باید بعد از حیات باشد، بنابراین تعبیر آیه مورد بحث جز با تفسیر اوّل (عالم برزخ) تطبیق نمی کند مگر این که برای می راندن معنای مجازی در نظر گرفته شود و آن هم بدون قرینه جایز نیست.
بعضی نیز به این آیه استدلال برای حیات در قبر کرده اند، حیاتی که بعد از مدت کوتاهی به مرگ می انجامد و در واقع آن هم نوعی حیات برزخی موقت است در این که حیات در قبر چگونه است؟ آیا جسمانی است یا برزخی و در قابل مثالی؟ یا نیمه جسمانی؟ در میان دانشمندان گفتگو است و به خواست خدا بعداً به آن اشاره خواهیم کرد. (1)
از مجموع آیات هفت گانه فوق نظر قرآن مجید درباره عالم برزخ جهانی که فاصله میان این دنیا و عالم آخرت است تا حد زیادی روشن می شود و به فرض که بعضی از این آیات جای گفتگو داشته باشد صراحت آیات دیگر (مانند آیات نخستین) جایی برای تردید باقی نمی گذارد.
بعلاوه تعبیر از مرگ به «توفی» (قبض ارواح) در آیات متعدد قرآن اشاره زنده و روشنی به وجود جهان برزخ است.
منتها در آیات قرآن شرح زیادی درباره جزئیات جهان برزخ به چشم نمی خورد و تنها اصل وجود این جهان و بخشی از پاداش های نیکوکاران و مجازات های بدکاران در آن آمده است ولی در اخبار و روایات اسلامی تفاصیل زیادی در این زمینه وجود دارد که به قسمتی اشاره خواهیم کرد. (2)
برزخ در حقیقت ادامه وجود عالم دنیا و استمرار حیات انسان پس از مرگ تا برپایی قیامت است. (1)در روایتی از امام صادق آمده که روح پس از مرگ به بدنی مانند بدن دنیوی منتقل می شود..... (2)روایات دیگری با همین مضمون را نیز می توان یافت و تلاش هایی نیز برای تطبیق آن ها با بدن مثالی صورت گرفته است. به اعتقاد برخی برپایه روایات خاصه و عامه روح پس از مفارقت بدن به اجسامی که در نهایت لطافت اند تعلق می گیرد این اجسام شبیه جسم جن و شبیه بدن عنصری هستند به نحوی که اگر کسی آن را ببیند می گوید: این همان شخصی است که در دنیا او را می دیدیم. (3)
یکی از مباحث مربوط به برزخ عمومیت آن و مقدار مکث انسان در برزخ است. عالم برزخ مرحله ای قهری از مراتب وجود است و عبور از آن برای همه ضروری است؛ ولی کسانی که در دنیا در سعادت یا شقاوت کامل شده و کمالات عقلانی و فضایل یا رذایل کسب کرده اند برزخشان کوتاه بوده و زودتر از افراد متوسط وارد بهشت یا جهنم اخروی می شوند، (4)از این رو براساس برخی روایات، برزخ اولیای الهی بیش از سه روز نیست که آن هم به سبب علاقه طبیعی و تعلّق جبلّی آنان است. (5)برخی نیز از روایاتی استفاده کرده اند که نفوس کامله مانند پیامبر و ائمه برزخ نداشته بدون مکث در عالم برزخ وارد آخرت می شوند؛ (6)ولی براساس روایات دیگری در برزخ تنها از محض ایمان و محض کفر پرسش می شود و انسان های متوسط رها می شوند. (7)در توضیح این روایات - به گونه ای که با آن چه گذشت منافات نداشته باشد- شاید بتوان گفت مقصود آن است که از انسان های کامل در ایمان یا کفر پرسش می شود تا به سرعت آنان را از برزخ عبور داده وارد آخرت کنند و انسان های متوسط در برزخ رها می شوند. برخی گفته اند:
در عالم برزخ فقط از مسائلی که انسان باید به آن ها اعتقاد و ایمان داشته باشد سؤال می شود و رسیدگی به سایر مسائل به قیامت موکول می گردد. (1)
از دیگر مباحث مربوط به برزخ تکامل برزخی است. تکامل برزخی از منظر روایات امری مسلم است؛ مانند ثواب بردن شخصی که از دنیا رفته از صدقات جاریه ای که پس از مرگ وی نیز برای دیگران سودمند است؛ نظیر ساختن مسجد و باقی گذاردن علم مفید یا سود بردن از کارهای نیکی که دیگران انجام داده و ثوابش را به او هدیه می کنند، (2)از این رو تکامل برزخی باید به گونه ای تبیین شود که با مبانی عقلی نیز ناسازگاری نداشته باشد. (3)
روایات (4)
درباره اهمیت مقام شهیدان، سخن بسیار گفته شده و هر قوم و ملتی برای شهدای خود احترام خاصی قائل است ولی بدون اغراق آن احترامی که اسلام برای شهدای راه خدا قائل شده است بی نظیر است روایت زیر نمونه روشنی از احترامی است که اسلام برای شهداء قائل شده و در پرتو همین تعلیمات بود که یک جمعیت محدود عقب افتاده آن چنان قدرت و نیرو گرفتند که بزرگ ترین امپراطوری های جهان را بزانو درآوردند.
1- امام علی بن موسی الرضا از امیر مؤمنان علی علیه السلام چنین نقل می کند که هنگامی که حضرت مشغول خطبه بود و مردم را تشویق به جهاد می کرد، جوانی برخاست و عرض کرد: ای امیرمؤمنان! فضیلت جنگجویان در راه خدا را برای من تشریح کن امام در پاسخ فرمود من بر مرکب پیغمبر و پشت سر آن حضرت سوار بودم و از غزوه ذات السلاسل برمی گشتیم همین سؤالی را که تو از من نمودی من از پیامبر صلی الله علیه و آله کردم.
1) مجموعه آثار، (شهید مطهری) ج 2، ص 518، «زندگی جاوید یا حیات اخروی».
2) المعتبر، ج 1، ص 341؛ الخصال، ص 151، 323.
3) دائرة المعارف قرآن کریم (5)، ص 469
4) برزخ در روایات اسلامی در احادیث اسلامی به طور بسیار گسترده ای درباره عالم برزخ و ویژگی های آن سخن به میان آمده است این روایات به قدری زیاد است که مرحوم خواجه طوسی در تجرید العقائد ادعای تواتر آن ها را کرده است، آن جا که می گوید: وَ عَذابُ الْقَبْرِ واقِع بِالإِمْكَان وَتَواتَرَ الْسَمَعُ بِوُقُوعِهِ. «عذاب قبر واقعیت دارد چرا که عقلا ممکن است و روایات متواتر نیز از وقوع آن خبر می دهد.
پیامبر فرمود: هنگامی که جنگجویان تصمیم بر شرکت در میدان جهاد می گیرند خداوند آزادی از آتش دوزخ را برای آن ها مقرر می دارد.
و هنگامی که سلاح برمی دارند و آماده میدان می شوند فرشتگان بوجود آن ها افتخار می کنند.
و هنگامی که همسر و فرزند و بستگان آن ها با آن ها خداحافظی می کنند، از گناهان خود خارج می شوند... از این موقع آن ها هیچ کاری نمی کنند مگر این که پاداش آن، مضاعف می گردد و در برابر هر روز پاداش عبادت هزار عابد برای آن ها نوشته می شود... و هنگامی که با دشمنان روبرو می شوند مردم جهان نمی توانند میزان ثواب آن ها را درک کنند.
و هنگامی که گام به میدان برای نبرد بگذارند و نیزه ها و تیرها رد و بدل شود و جنگ تن به تن شروع گردد فرشتگان با پرو بال خود اطراف آن ها را می گیرند و از خدا تقاضا می کنند که در میدان ثابت قدم باشند در این هنگام منادی صدا می زند، «الجنة تحت ظلال السيوف» بهشت در سایه شمشیرها است، در این هنگام ضربات دشمن بر پیکر شهید، ساده تر و گواراتر از نوشیدن آب خنک در روز گرم تابستان است.
و هنگامی که شهید از مرکب فرو می غلطد، هنوز به زمین نرسیده، حوریان بهشتی به استقبال او می شتابند و نعمت های بزرگ معنوی و مادی که خدا برای او فراهم ساخته است، برای او شرح می دهند. و هنگامی که شهید بروی زمین قرار می گیرد زمین می گوید: آفرین بر روح پاکیزه ای که از بدن پاکیزه پرواز می کند بشارت باد بر تو، ان لك ما لا عين رأت و لا اذن سمعت ولا خطر على قلب بشر: نعمت هایی در انتظار تو است که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و بر قلب هیچ انسانی خطور نکرده است و خداوند می فرماید: من سرپرست بازماندگان اویم هر کس آن ها را خشنود کند مرا خشنود کرده است و هر کس آن ها را بخشم آورد مرا بخشم آورده است...... (1)
2- نیز از پیغمبر اکرم آمده است که فرمود:
الْقَبْرُ رَوْضَة مِنْ رِياضِ الْجَنَّةِ أَوْ حُفْرَةٍ مِنْ حُفَرِ النيران؛ «قبریا باغی است از باغ های بهشت یا حفره ای از حفره های دوزخ». (2) 3- در روایتی از امام صادق می خوانیم که فرمود: اتَّخَوَّفُ عَلَيْكُمْ فِي الْبَرْزَحْ:
1) آن چه در بالا ذکر شد خلاصه روایتی است که مفسر بزرگ اسلام مرحوم طبرسی در مجمع البیان ذیل آیه فوق نقل کرده است.
2) صحیح ترمذی، جلد 4، کتاب صفة القيامة، باب 26، حدیث 2460، در منابع شیعه این حدیث گاه از امیرمؤمنان علی علیه السلام و گاه از امام علی بن الحسین علیه السلام نقل شده است (بحارالانوار، ج 6، ص 214 و 218).
«من از برزخ درباره شما می ترسم» روای سؤال کرد: ما الْبَرْزَخُ: «برزخ چیست؟» فرمود: أَلْقَبْرُ مُنْذُ حِينَ مَوْتِهِ إِلى يَوْمِ القِيامَة: «برزخ همان قبر است از آن زمانی که انسان می میرد تا روز قیامت. (1)
4- حدیثی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آلهصلى الله عليه وسلم می فرماید:
إِنَّ أَحَدَكُمْ إِذا مَاتَ عُرِضَ عَلَيْهِ مَقْعَدُهُ بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ، إِنْ كَانَ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ، فَمِنْ الْجَنَّةِ وَإنْ كانَ مِنْ أَهْلِ النَّارِ فَمِنْ النَّارِ، يُقالُ هذا مَقْعَدُكَ حِيْنَ يَبْعَثُكَ اللَّهُ يَوْمَ القِيامَةِ (2) هنگامی که یکی از شما از دنیا برود جایگاه او صبح و شام به او عرضه می شود، اگر از اهل بهشت باشد جایگاهش در بهشت و اگر از اهل دوزخ باشد جایگاهش در دوزخ و به او گفته می شود این جایگاه تو است هنگامی که خداوند تو را درقیامت مبعوث می کند».
5- در روایت معروفی از پیغمبر اکرم صلى الله عليه وسلم می خوانیم: هنگامی که اجساد کشتگان مشرکان مکه را در جنگ بدر در چاهی ریختند در کنار چاه ایستاد و این جمله ها را فرمود: يا أَهْلَ القَلِيبِ هَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقًّا؟ فَإِني وَجَدْتُ مَا وَعَدَنِي رَبِّي حَقَّا؟ قالُوا: يا رَسُولَ الله هَلْ يَسْمَعُونَ ؟ قالَ ما أَنْتُمْ بَأَسْمَعَ لِمَا أَقُولُ مِنْهُمْ وَلَكِنَّ الْيَوْمَ لا يُجِيبُونَ ! (3)
«ای اهل چاه! آیا آن چه را که پروردگارتان به شما وعده داده بود حق یافتید؟ من که وعده پروردگارم را (در مورد پیروزی) حق یافتم!
گروهی عرض کردند: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله آیا آن ها می شنوند؟، فرمود: شما نسبت به آن چه من می گویم از آن ها شنواتر نیستید ولی آن ها امروز پاسخ نمی دهند!
6- در حدیث دیگری آمده: پیام و گروهی از مشرکان را به نام خطاب کرد و گفت: يا ابا جَهْل! يا عُتْبَةُ يَا شَيْبَة ! يا امَيَّةُ هَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقَّا؟ فَانِي قَدْ وَجَدْتُ ما وَعَدَنى رَبِّي حَقَّاً، فَقالَ عُمَرُ، يَا رَسُولَ اللهِ اما تُكَلَّمُ مِنْ اجْسَادِ لَا ارْواحَ فِيهَا؟ فَقَالَ وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ مَا أَنْتُمْ بِاسْمَعَ لِمَا أَقُولُ مِنْهُمْ غَيْرُ انَّهُمْ لَا يَسْتَطِيعُونَ جَواباً!: (4)
براى انسان بعد از مرگ جسمانی دارد، بلكه دلیلل بر این است که آنها نوعی ارتباط با این جهان نیز دارند،
و حداقل بعضی از سخنان را می شنوند
«فرمود: ای ابوجهل! ای عتبه! شیبه ای امیه آیا آن چه را خداوند به شما وعده داده بود حق یافتید؟ من آن چه را که خداوند به من وعده داده بود حق یافتم، عمر گفت: ای رسول خدا صلی الله علیه و آله با اجسادی سخن می گویی که روح در آن ها نیست؟
فرمود: سوگند به کسی که جانم بدست اوست شما نسبت به آن چه می گویم از آن ها شنواتر نیستید؛ فقط آن ها نمی توانند پاسخی بگویند».
7- در نهج البلاغه از امیرمؤمنان علی می خوانیم هنگام مراجعت از جنگ صفین در کنار قبرستانی که پشت دروازه کوفه بود ایستاد و با این کلمات با ارواح مردگان سخن گفت: انْتُمْ لَنا فَرَط سابِقٌ، وَنَحْنُ لَكُمْ تَبَعُ لاحِقٌ، أَمَّا الدُورُ فَقَدْ سُكِنَتْ، وَإِمَّا الْأَزْواجُ فَقَدْ نُكِحَتْ، وَامَّا الْامْوَالُ فَقَدُ قُسِمَتْ، هذا خَبَرُ ما عِنْدَنَا فَا خَبَرُمَا عِنْدَكُمْ؟
«شما بر ما پیشقدم شدید و ما نیز به شما ملحق خواهیم شد، خانه هایتان را دیگران ساکن شدند همسرانتان به ازدواج دیگران درآمدند و اموالتان تقسیم شد! این ها خبرهایی است که نزد ماست نزد شما چه خبر؟
سپس رو به یاران کرد و فرمود: اما لَوْاذِنَ لَهُمْ فِي الْكَلَامِ لَاخْبَرُوكُمْ إِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التقوی: «آگاه باشید اگر به آن ها اجازه سخن گفتن داده شود به شما خبر می دهند که بهترین زاد و توشه در سفر آخرت پرهیزگاری است.» (1)
8- باز در نهج البلاغه در خطبه های متعدد با صراحت سخن از برزخ به میان آمده در خطبه ای می خوانیم: امام اشاره به گروهی از پیشینیان کرد و فرمود: اولئِكُمْ سَلَفُ عايَتِكُمْ... سَلَكُوا فِي بُطُونِ الْبَرْزَحَ سَبِيلًا: «آن ها پیش از شما به کام مرگ فرو رفتند... و در دورن عالم برزخ وارد شدند. (2)
9- و در خطبه دیگری در توصیف «اهل ذکر» می فرماید: كَانَا قَطَعُوا الدُّنْيَا إِلَى الْآخِرَةِ وَهُمْ فيها، فَشاهَدُوا ذلِكِ كَأَنَا اطَّلَعُوا عُيُوبَ اهْلَ الْبَرْزَحَ فِي طُولِ الْإِقَامَةِ فيه؛ «با این که آن ها در دنیا هستند گویی فاصله میان دنیا و آخرت را پیموده و به آخرت پیوسته اند آن ها ماوراء دنیا را مشاهده کردند گویی به جهان برزخ می نگرند و از اسرار آن در طول اقامت در آن با خبر شده اند». (3)
10- در حدیث دیگری در تفسیر درالمنثور از رسول خدا صلی الله علیه و آله را می خوانیم که فرمود: هنگامی که روح مؤمن قبض شود بندگان خدا که اهل رحمتند به استقبال او می آیند و می گویند مراقب تازه وارد باشید استراحت کند چون در زحمت شدیدی
بوده، سپس از حال بعضی از دوستان و آشنایان سؤال می کنند و هنگامی که متوجه می شوند بعضی از آن ها قبل از این تازه وارد از دنیا رفته اند می گوید: إِنَّا للهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ او را به دوزخ برده اند (لذا در این جا اثری از او نیست!). (1)
11- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام می خوانیم: مَنْ أَنْكَرَ ثَلاثَةَ أَشْيَاءَ فَلَيْسَ مِنْ شِيْعَتِنا الْمِعْراجَ وَالْمَسْأَلَةَ فِی الْقَبْرِ وَ الشَّفاعَة: «کسی که سه چیز را انکار کند از شیعیان ما نیست معراج، سؤال در قبر و شفاعت». (2)
12- این احادیث را با حدیثی از کنز العمال از رسول خدا صلی الله علیه و آله پایان می دهیم (گرچه احادیث در این زمینه بسیار زیاد و متواتر است) حضرت اشاره به شهدای احد کرد و فرمود: ايُّها النَّاسُ زُورُوهُمْ وَأَتوهم وَسَلِّمُوا عَلَيهِمْ، فَوَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَايُسَلِّمُ عَلَيْهِمْ مُسْلِمُ إلى يَوْمِ الْقِيامَةِ الّا رَدُّوا «ای مردم آن ها را زیارت کنید و به سراغ آن ها روید و سلام بر آن ها بفرستید، سوگند به کسی که جانم به دست او است مسلمانی تا روز قیامت بر آن ها سلام نمی فرستد مگر این که سلام او را پاسخ می گویند.» (3)
ابو عتیبه می گوید: در محضر امام باقر بودم جوانی وارد شد.
عرض کرد: من اهل شام هستم دوست دار شما بوده و از دشمنانتان بیزارم ولی پدرم دوستان بنی امیه بود و جز من اولادی نداشت.
او مایل نبود اموالش به من برسد، بدین جهت همه را در جایی مخفی کرد. پس از فوت او هر چه جستجو کردم مالش را پیدا نکردم.
حضرت فرمود: دوست داری او را ببینی و محل پول ها را از خودش بپرسی؟
عرض کردم: بلی! به خدا سوگند شدیدا فقیر و نیازمندم.
امام نامه ای را نوشت و مهر کرد آن گاه فرمود: امشب با این نامه به قبرستان بقیع می روی وسط قبرستان که رسیدی صدا می زنی یا «درجان!» یا «درجان!»
شخصی نزد تو خواهد آمد، نامه را به ایشان بده و بگو من از طرف امام محمد باقر علیه السلام آمده ام. او پدرت را می آورد سپس هر چه خواستی از پدرت بپرس!
آن مرد نامه را گرفت و شبانه به قبرستان بقیع رفت و دستورات حضرت را انجام داد.
ابو عتیبه می گوید من اول صبح خدمت امام محمد باقر رسیدم تا ببینم آن مرد شب گذشته چه کرده است.
دیدم او در خانه ایستاده و منتظر اجازه ورود است. اجازه دادند من هم با ایشان وارد شدم.
به امام عرض:کرد دیشب رفتم هر چه فرموده بودید انجام دادم، درجان را صدا زدم وی آمد به من گفت:
همین جا باش تا پدرت را بیاورم.
ناگاه مرد سیاه چهره ای را آورد آتش سوزنده و دود جهنم و عذاب و قهر الهی قیافه اش را دگرگون ساخته بود.
در جان گفت: این مرد پدر تو است.
از او پرسیدم: تو پدر من هستی؟
پاسخ داد: آری !
گفتم: چرا قیافه ات این چنین تغییر یافته؟
جواب داد: فرزندم من دوست دار بنی امیه بودم و آنان را بهتر از اهل بیت علیهم السلام می دانستم به این جهت خداوند مرا عذاب کرد و به چنین روزگار سیاهی گرفتار شدم و چون تو از پیروان اهل بیت علیهم السلام پیغمبر بودی، از تو بدم می آمد، لذا ثروتم را از تو پنهان کردم. اما امروز از این عقیده پشیمانم.
پسرم! به باغی که داشتم برو و زیر درخت زیتون را بکن پول ها را درآور که مجموعا صد هزار درهم است. پنجاه هزار دهم آن را به امام محمد باقر تقدیم کن و پنجاه هزار درهم دیگر آن را خودت خرج کن! (1)
1) بحار ج 47، ص 245
1- آیه شریفه به گوشه ای از مزایا و برکات فراوان زندگی برزخی شهیدان اشاره کرده و می فرماید: فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ آن ها بخاطر نعمت های فراوانی که خداوند از فضل خود به آن ها بخشیده است خوشحالند.
شهیدان علاوه بر این که با مشاهده مقامات برادران مجاهدی که به آن ها ملحق نشده اند خوشحال می شوند خودشان هم هیچ گونه ترسی از آینده و غمی از گذشته ندارند.
نبودن خوف و حزن عین روزی خوردن انسان نزد خدا است و به حکم آیه و ما عِنْدَ اللهِ خَيْرٌ وآيه: وَ ما عِنْدَ اللهِ باق آن چه نزد خدا است هم نعمت و خیر است، هم باقی است نه عذاب و شری آمیخته با آن است و نه فنا و زوالی بدان راه دارد.
از لسان آیات روشن می شود که اولا کشته شدگان در راه خدا از وضع مؤمنین برجسته که هنوز در دنیا باقی مانده اند خبر دارند.
2- برزخ در اصطلاح قرآن، روایات و مجموعه تعالیم اسلامی به معنای عالم پس از مرگ و حد فاصل بین دنیا و آخرت است.
عالم برزخ مرحله ای قهری از مراتب وجود است و عبور از آن برای همه ضروری است؛ ولی کسانی که در دنیا در سعادت یا شقاوت کامل شده و کمالات عقلانی و فضایل یا رذایل کسب کرده اند برزخشان کوتاه بوده و زودتر از افراد متوسط وارد بهشت یا جهنم اخروی می شوند.
از مجموع آیات هفتگانه فوق نظر قرآن مجید درباره عالم برزخ (جهانی که فاصله میان این دنیا و عالم آخرت است) تا حد زیادی روشن می شود و به فرض که بعضی از این آیات جای گفتگو داشته باشد صراحت آیات دیگر (مانند آیات نخستین) جایی برای تردید باقی نمی گذارد.