ghaemiyeh.com
سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -
عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده
عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.
مشخصات نشر:تهران: بیان جوان، 1385 -
مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 سم.
تفسیرجوان (برگرفتهاز تفسیرنمونه) A new narration of =
Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارمشیرازى.
تهران: بیانجوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 سم.
شابك دورهاى : ISBN 964-8399-71-9
(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.
ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپاول:1385).
ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).
کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14
مکارمشیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده
1385 73ت95ب/98BP 179/297
کتابخانه ملى ایران 35848-83م
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).
یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).
یادداشت:کتابنامه.
عنوان دیگر:تفسیر نمونه.
موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14
شناسه افزوده:مکارمشیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده
رده بندی کنگره:BP98/ب95ت73 1385
رده بندی دیویی:297/179
شماره کتابشناسی ملی:م83-35848
ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری
عنوان: تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)
مؤلف: دکتر محمد بیستونى ویراستارى و تایپ و صفحه آرایى: سهیلا شاکرى، فاطمه سرزهى
گروه تحقیق: صفورا بیستونى، زهرا بیستونى، آسیه بیستونى
امور فنى و رایانه: محمد على بیستونى شمارگان: 3000 نسخه
نوبت و تاریخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دورهاى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9
ناشر: انتشارات بیان جوان شا بک: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0
هرگونه نسخهبردارى و چاپ از این كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بلامانع است.
نشانى: تهران - خیابان پاسداران - بینگلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزین - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4
تلفکس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com
جدید
با نظارت: حضرت آیة اللّه مکارم شیرازى
تفسیر جوان
(برگرفته از تفسیر نمونه )
YOUTH INTERPRETATION OF QURAN
جلد 16
(جزء شانزدهم قرآن)
Volum 16
دکترمحمدبیستونى
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اَلاِهْداءِ
اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ
رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا
وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ
الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ
شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَئِمَّةِ التِّسْعَةِ
الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْوُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِاللّهِ فِىالاَرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ
الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،
الْحُجَّةِبْنِالْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ
الاَوْلِياءَوَيامُذِلَالاَعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُالْمُتَّصِلُبَيْنَالاَرْضِوَالسَّماءِقَدْمَسَّنا
وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ
مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ
فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ
اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در
مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و
تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مىبریم ، مخصوصاً براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راهگشا قرآن است .
بههمین دلیلشایسته است نسلجوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى
قرآن» ، به يقین قرآن مجید مىتواند صفا و روشنى ویژهاى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .
از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونهاى كه هماکنون ملاحظه مىکنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .
ناصر مکارم شیرازى
28/8/79
متن تائیدیه حضرت آیةاللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه بهطور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روشهاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآنمجید مأنوس بهطورىکه مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و
قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیت اللّه الاعظم ارواحنا فداه باشد.
مرتضى مقتدایى
به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضانالمبارك 1427
1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات.
2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .
3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاهتر و سادهتر .
4 - اِعرابگذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .
5 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر ، به منظور مطالعه روان آنها.
6 - درج ترجمه روان و تفسیر هر آیه به صورت مستقل، به جز در آیاتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.
7 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتابهاى آموزشى به منظور تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .
8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.
9 - قیمت ارزان كتاب به منظور خرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .
محمد بیستونى
تهران - تابستان 1387
75 قالَ اَلَمْ اَقُلْ لَكَ اِنِّكَ لَنْ تَسْتَطیعَ مَعِىَ صَبْرا
( باز آن مرد عالم ) گفت : به تو نگفتم تو هرگز توانایى ندارى با من صبر كنى ؟
76 قالَ اِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَىْءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنى قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنّى عُذْرا
( موسى ) گفت : اگر بعد از این از تو درباره چیزى سؤال كنمدیگر با من مصاحبت نکن ، چرا كه از ناحیه من دیگرمعذور خواهى بود .
باز آن عالم بزرگوار با همان خونسردى مخصوص به خود جمله سابق را تکرار كرد .
تنها تفاوتى كه با جمله گذشته دارد اضافه كردن كلمه « لَكَ » است كه براى تأکید بیشتر است ، يعنى من این سخن را به شخص تو گفتم .
موسى به ياد پیمان خود افتاد ، توجهى توأم با شرمسارى ، چرا كه دوبار پیمان خود را ، هرچند از روى فراموشى ، شکسته بود و كمکم احساس مىکرد كه گفته استاد ممکن است راست باشد و كارهاى او براى موسى در آغاز غیرقابل تحمل است ، لذا بار دیگر زبان به عذرخواهى گشود .
این جمله حکایت از نهایت انصاف و دورنگرى موسى مىکند و نشان مىدهد كه او در برابر يك واقعیت ، هرچند تلخ ، تسلیم بود و يا به تعبیر دیگر بعد از سه بار آزمایش براى او روشن مىشد كه مأموریت این دومرد بزرگ ازهم جدا است و به اصطلاح آبشان در يك جوى نمىرود .
77 فَانْطَلَقا حَتّى اِذا اَتَيا اَهْلَ قَرْيَةٍ اسْتَطْعَما اَهْلَها فَاَبَوْا اَنْ يُضَيِّفُوهُما فَوَجَدا فیها جِدارا يُریدُ اَنْ يَنْقَضَّ فَاَقامَهُ قالَ لَوْ شِئْتَ لاَتَّخَذْتَ عَلَيْهِ اَجْراً
باز به راه خود ادامه دادند ، تا به قریهاى رسیدند ، از آنهاخواستند كه به آنها غذا دهند، ولى آنهاازمهمانکردنشان خوددارىنمودند (با اینحال) آنها درآنجا دیوارى يافتند كه مىخواست فرودآید، (آنمرد عالم) آنرا برپا داشت، ( موسى ) گفت: ( لااقل ) مىخواستى در مقابل این كار اجرتى بگیرى ؟
بدون شك موسى و خضر از كسانى نبودند كه بخواهند سربار مردم آن دیار شوند ، ولى معلوم مىشود زاد و توشه و خرج سفر خود را در اثناء راه از دست داده ياتمام كرده بودند
و به همین دلیل مایل بودند میهمان اهالى آن محل باشند ( این احتمال نیز وجود دارد كه مرد عالم عمدا چنین پیشنهادى به آنها كرد تا درس جدیدى به موسى بیاموزد ) .
یادآورى این نکته نیز لازم است كه « قریه » در لسان قرآن مفهوم عامى دارد و هرگونه شهر و آبادى را شامل مىشود ، اما در اینجا مخصوصا منظور شهر است ، زیرا در چند آیه بعد تعبیر به « اَلْمَدینَة » شده است .
در اینکه این شهر كدام شهر و در كجا بوده است ؟ معتقدند كه منظور شهر « ناصره » است كه در شمال فلسطین قرار دارد و محل تولد حضرت مسیح (علیه السلام)بوده است .
مرحوم « طبرسى » در اینجا حدیثى از امام صادق (علیه السلام)نقل مىکند كه تأییدى است بر این احتمال .
و در هر صورت از آنچه بر سر موسى و استادش در این قریه آمد مىفهمیم كه اهالى آن خسیس و دون همت بودهاند ، لذا در روایتى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم كه درباره آنها
فرمود: « كانُوا اَهْلَ قَرْيَةٍ لِئامٍ : آنها مردم لئیم و پستى بودند » .(1)
سپس قرآن اضافه مىکند : « فَوَجَدا فیها جِدارا يُریدُ اَنْ يَنْقَضَّ فَاَقامَهُ » .
موسى (علیه السلام)که قاعدتا در آن موقع خسته و كوفته و گرسنه بود و از همه مهمتر احساس مىکرد شخصیت والاى او و استادش به خاطر عمل بىرویه اهل آبادى سخت جریحهدار شده و از سوى دیگر مشاهده كرد كه خضر در برابر این بىحرمتى به تعمیر دیوارى كه در حال سقوط است پرداخته مثل اینکه مىخواهد مزد كار بد آنها را به آنها بدهد و فکر مىکرد حداقل خوب بود استاد این كار را در برابر اجرتى انجام مىداد تا وسیله غذایى فراهم گردد .
لذا تعهد خود را باردیگر به كلى فراموش كرد و زبان به اعتراض گشود .
در واقع موسى فکرمىکرد اینعمل دور از عدالت استکه انسان دربرابرمردمىکه این قدر فرومایه باشند اینچنین فداکارى كند و يا به تعبیر دیگر نیکى خوب است اما در جاى خود . .
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .
درست است كه در برابر بدى، نیکى كردن، راه و رسم مردان خدا بودهاست، اما در جایىکه سبب تشویق بد كار به كارهاى خلاف نشود .
78 قالَ هذا فِراقُ بَيْنى وَ بَيْنِكَ سَاُنَبِّئُكَ بِتَأْویلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً
او گفت : اینك وقت جدایى من و تو فرارسیده است ، امابه زودى سِرِّ آنچه را كه نتوانستى در برابر آن صبر كنى براى تو بازگو مىکنم .
« تَأْویل » از ماده « اَوْل » ( بر وزن قول ) به معنى ارجاع و بازگشت دادن چیزى است ، بنابراین هرکار و سخنى را كه به هدف اصلى برسانیم تأویل نامیده مىشود ، همچنین پرده برداشتن از روى اسرار چیزى ، نیز يك نوع تأویل است .
و اگر تعبیر خواب را تأویل مىگویند ، نیز به همین جهت است آنچنان كه در سوره يوسف آیه 100 آمده است : « هذا تَأْویلُ رَؤْياىَ » .(1).
1) « تفسیرنمونه » جلد 2 ، صفحه 324 ، ذیل ( 7 / آل عمران ) .
البته موسى (علیه السلام)هم هیچگونه اعتراضى بر این سخن نکرد ، زیرا درست همان مطلبى بود كه خودش در ماجراى قبل پیشنهاد كرده بود ، يعنى بر خود موسى (علیه السلام)نیز این واقعیت ثابت گشته بود كه آبشان در يك جوى نمىرود .
ولى به هرحال خبر فراق همچون پتکى بود كه بر قلب موسى (علیه السلام)واردشد ، فراق از استادى كه سینهاش مخزن اسرار بود و مصاحبتش مایه برکت ، سخنانش درس بود و رفتارش الهامبخش ، نور خدا در پیشانیش مىدرخشید و كانون قلبش گنجینه علم الهى بود .
آرى جدا شدن از چنین رهبرى سخت دردناك است ، اما واقعیت تلخى بود كه به هرحال موسى (علیه السلام)باید آن را پذیرا شود .
مفسر معروف ابوالفتوح رازى مىگوید : در خبرى است كه از موسى (علیه السلام)پرسیدند از مشکلات دوران زندگیت از همه سختتر را بگو ، گفت : « سختىهاى بسیارى دیدم ( اشاره
به ناراحتىهاى دوران فرعون و گرفتارىهاى طاقتفرساى دوران حکومت بنىاسرائیل )
ولى هیچ يك همانند گفتار خضر كه خبر از فراق و جدایى داد بر قلب من اثر نکرد » .(1)
79 اَمَّاالسَّفینَةُفَكانَتْ لِمَساکینَيَعْمَلُونَ فِىالْبَحْرِفَاَرَدْتُ اَنْاَعیبَهاوَكانَوَراءَهُمْ مَلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفینَةٍ غَصْبا
اماآنکشتى متعلق بهگروهىاز مستمندانبودکه با آن دردریا كارمىکردند و من خواستم آن را معیوب كنم ( چرا كه ) پشت سر آنها پادشاهى ستمگر بود كه هر كشتى را از روى غَصْب مىگرفت .
بعد از آن كه فراق و جدایى موسى (علیه السلام)و خضر مسلّم شد ، لازم بود این استاد الهى اسرار كارهاى خود را كه موسى (علیه السلام)تاب تحمل آن را نداشت بازگو كند و در واقع بهره موسى (علیه السلام)از مصاحبت او فهم راز این سه حادثه عجیب بود كه مىتوانست كلیدى باشد براى مسایل
1) « تفسیر ابوالفتوح رازى » ، ذیل آیه مورد بحث .
بسیار و پاسخى براى پرسشهاى گوناگون .
نخست از داستان كشتى شروع كرد و توضیح داد كه در پشت چهره ظاهرى زننده سوراخ كردن كشتى ، هدف مهمى كه همان نجات آن از چنگال يك پادشاه غاصب بوده است ، وجود داشته ، چرا كه او هرگز كشتىهاى آسیبدیده را مناسب كار خود نمىدید و از آن چشم مىپوشید ، خلاصه این كار در مسیر حفظ منافع گروهى مستمند بود و باید انجام مىشد .
کلمه « وَراء » ( پشت سر ) مسلماً در اینجا جنبه مکانى ندارد بلکه كنایه از این است كه آنهاتوجه نداشتند گرفتار چنگال چنین ظالمى مىشدند و از آنجا كه انسان حوادث پشت سر خود را نمىبیند این تعبیر در اینجا به كاررفته است .
به علاوه هنگامى كه انسان از طرف فرد يا گروهى تحت فشار واقع مىشود تعبیر به پشتسر مىکند ، مثلاً مىگوید طلبکاران پشت سر من هستند و مرا رها نمىکنند ، در آیه 16 سوره ابراهیم مىخوانیم : « مِنْ وَرائِهِ جَهَنَّمُ وَ يُسْقى مِنْ ماءٍ صَدید » شدهاست .
ضمناً از تعبیر « مَساکین » ( مسکینها ) در این مورد استفاده مىشود كه مسکین كسى نیست كه مطلقا مالك چیزى نباشد ، بلکه به كسانى گفته مىشود كه داراى مال و ثروتى هستند ولى جوابگوى نیازهاى آنها نمىباشد .
80 وَ اَمَّا الْغُلامُ فَكانَ اَبَواهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشینا اَنْ يُرْهِقَهُما طُغْيانا وَ كُفْراً
و اما آن نوجوان پدر و مادرش با ایمان بودند، مانخواستیم او آنها را به طغیان و كفر وا دارد.
به هرحال آن مرد عالم ، اقدام به كشتن این نوجوان كرد و حادثه ناگوارى را كه در آینده براى يك پدر و مادر با ایمان در فرض حیات او رخ مىداد دلیل آن گرفت .
تعبیر به « خَشینا » ( ما ترسیدیم كه در آینده چنین شود... ) تعبیر پرمعنایى است ، این تعبیر نشان مىدهد كه این مرد عالم خود را مسؤول آینده مردم نیز مىدانست و حاضر نبود پدر و مادر باایمانى بهخاطر انحراف نوجوانشان دچار بدبختى شوند .
اما اینکه چگونه ضمیر جمع متکلم براى يك فرد آمده است پاسخش روشن مىباشد این اولین بار نیست كه در قرآن به چنین تعبیرى برخورد مىکنیم هم در قرآن و هم در سایر
کلمات زبان عرب و غیر عرب ، اشخاص بزرگ گاهى به هنگام سخن گفتن از خویشتن ضمیر « جمع » به كار مىبرند و این به خاطر آن است كه آنها معمولاً نفراتى در زیر دست دارند كه به آنها مأموریت براى انجام كارها مىدهند ، خدا به فرشتگان دستور مىدهد و انسانها به نفرات زیر دست خویش .
81 فَاَرَدْنا اَنْ يُبْدِلَهُما رَبُّهُماخَيْرا مِنْهُ زَكوةً وَ اَقْرَبَ رُحْماً
ما اراده كردیم كه پروردگارشان فرزند پاکتر و پرمحبتترىبه جاى او به آنها بدهد.
« زَكاة » در اینجا به معنى پاکیزگى و طهارت است و مفهوم وسیعى دارد كه ایمان و عمل صالح را شامل مىشود ، هم در امور دینى و هم در امور مادى و شاید این تعبیر پاسخى بود به اعتراض موسى (علیه السلام)که مىگفت « تو " نفس زکیه "اى راکشتى » ، او در جواب مىگوید : « نه این پاکیزه نبود مىخواستیم خدا به جاى او فرزند پاکیزهاى به آنها بدهد » .
درچندینحدیثکه درمنابع مختلفاسلامى آمدهاست مىخوانیم: «اَبْدَلَهُمَااللّهُبِه جارِيَةً
وَلَدَتْسَبْعینَ نَبِيّا: خداوند بهجاى آنپسر، دخترى بهآنهادادکههفتادپیامبرازنسل او بهوجودآمدند ».(1)
82 وَ اَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتیمَيْنِ فِىالْمَدینَةِ وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما وَ كانَ اَبُوهُما صالِحا فَاَرادَ رَبُّكَ اَنْيَبْلُغا اَشُدَّهُما وَ يَسْتَخْرِجا كَنْزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ اَمْرى ذلِكَ تَأْویلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً
و اما آن دیوار متعلق به دو نوجوان يتیم در آن شهر بود و زیر آن گنجى متعلق به آنها وجود داشت و پدرشان مرد صالحى بود ، پروردگار تو مىخواست آنها به حد بلوغ برسند وگنجشان را استخراج كنند ، این رحمتى از پروردگارت بود ،من به دستور خود این كار را نکردم و این بود سر كارهایى كه توانایى شکیبایى در برابر آنها را نداشتى .
من مأمور بودم بهخاطر نیکوکارى پدر و مادر این دو يتیم آن دیوار را بسازم ، مبادا سقوط كند و گنج ظاهر شود و به خطر بیفتند . .
1) « نورالثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 286 و 287 .
در پایان براى رفع هرگونه شك و شبهه از موسى (علیه السلام)و براى اینکه به يقین بداند همهاین كارها بر طبق نقشه و مأموریت خاصى بوده است اضافه كرد : « ومن این كار را به دستور خود انجام ندادم » بلکه فرمان خدا و دستور پروردگار بود : « وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ اَمْرى... » .
83 وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِى الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَاَتْلُوا عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْراً
و از تو درباره « ذوالقرنین » سؤال مىکنند ، بگو به زودى گوشهاى از سرگذشت او را براى شما بازگو خواهم كرد.
در این كه ذوالقرنین كه در قرآن مجید آمده از نظر تاریخى چه كسى بوده است و بر كدام يك از مردان معروف تاریخ منطبق مىشود ؟ در میان مفسران گفتگو بسیار است ، نظرات مختلفى در این زمینه ابراز شده كه مهمترین آنها سه نظریه زیر است .
اول : بعضى معتقدند او كسى جز « اسکندر مقدونى » نیست ، لذا بعضى او را به نام اسکندر ذوالقرنین مىخوانند.
دوم : جمعى از مورخین معتقدند ذوالقرنین يکى از پادشاهان « يمن » بوده ( پادشاهان يمن به نام « تُبَّع » خوانده مىشدند كه جمع آن « تَبابِعَة » است ) .
سومین : نظریه كه ضمناً جدیدترین آنها محسوب مىشود همان است كه دانشمند معروف اسلامى « ابوالکلام آزاد » كه روزى وزیر فرهنگ كشور هند بود ، درکتاب محققانهاى كه در این زمینه نگاشته است آمده است .(1)
طبق این نظریه ذوالقرنین همان « كورش كبیر » پادشاه هخامنشى است .
از آنجا كه نظریه اوّل و دوّم تقریبا هیچ مدرك قابل ملاحظه تاریخى ندارد به همین دلیل بحث را بیشتر روى نظریه سوّم متمرکز مىکنیم و در اینجا لازم مىدانیم به چند امر دقیقا توجه شود:
الف : نخستین مطلبى كه در اینجا جلب توجه مىکند این است كه « ذوالقرنین » .
1) این كتاب به فارسى ترجمه شده و به نام « ذوالقرنین يا كورش كبیر » انتشار يافته است .
( صاحب دو قرن ) چرا به این نام نامیده شده است ؟
بعضى معتقدند این نامگذارى به خاطر آن است كه او به شرق و غرب عالم رسید كه عرب از آن تعبیر به قَرْنَىِالشَّمْسِ ( دو شاخ آفتاب ) مىکند .
بعضى دیگر معتقدند كه این نام به خاطر این بود كه دو قرن زندگى يا حکومت كرد و در اینکه مقدار قرن چه اندازه است نیز نظرات متفاوتى دارند .
بعضى مىگویند در دو طرف سر او برآمدگى مخصوصى بود و به خاطر آن به ذوالقرنین معروف شد .
ب : از قرآن مجید به خوبى استفاده مىشود كه ذوالقرنین داراى صفات ممتازى بود :
خداوند اسباب پیروزىها را در اختیار او قرار داد .
او سه لشگرکشى مهم داشت : نخست به غرب ، سپس به شرق و سرانجام به منطقهاى كه در آنجا يك تنگه كوهستانى وجود داشته و در هریك از این سفرها با اقوامى برخورد كرد كه شرح صفات آنها در تفسیر آیات مىآید .
او مرد مؤمن و موحّد و مهربانى بود و ازطریق عدل و داد منحرف نمىشد و به همین جهت مشمول لطف خاص پروردگار بود . او يار نیکوکاران و دشمن ظالمان و ستمگران بود و به مال و ثروت دنیا علاقهاى نداشت .
او هم به خدا ایمان داشت و هم به روز رستاخیز .
او سازنده يکى از مهمترین و نیرومندترین سدها است ، سدى كه در آن به جاى آجر و سنگ از آهن و مس استفاده شد ( و اگر مصالح دیگر در ساختمان آن نیز به كار رفته باشد تحتالشعاع این فلزات بود ) و هدف او از ساختن این سد كمك به گروهى مستضعف در مقابل ظلم و ستم قوم يأجوج و مأجوج بوده است .
او كسى بوده كه قبل از نزول قرآن نامش درمیان جمعى از مردم شهرت داشت و لذا قریش يا يهود از پیغمبر صلىاللهعلیهوآله درباره آن سؤال كردند ، چنان كه قرآن مىگوید : « يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِى الْقَرْنَيْنِ : از تو درباره ذوالقرنین سؤال مىکنند » .
اما از قرآن چیزى كه صریحا دلالت كند او پیامبر بوده استفاده نمىشود هرچند
تعبیراتى در قرآن هست كه اشعار به این معنى دارد چنانکه در تفسیر آیات آینده مىآید .
از بسیارى از روایات اسلامى كه از پیامبر صلىاللهعلیهوآله و ائمه اهلبیت علیهمالسلام نقل شده نیز مىخوانیم : « او پیامبر نبود بلکه بنده صالحى بود » .(1)
ج - اساس قول سوم ( ذوالقرنین كورش كبیر بوده است ) به طور بسیار فشرده بر دو اصل استوار است :
نخست اینکه : سؤال كنندگان درباره این مطلب از پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله طبق روایاتى كه در شأن نزول آیات نازل شده است يهود بودهاند و يا قریش به تحریك يهود ، بنابراین باید ریشه این مطلب را در كتب يهود پیدا كرد .
از میان كتب معروف يهود به كتاب دانیال فصل هشتم بازمىگردیم ، در آنجا چنین مىخوانیم : « در سال سلطنت " بَلْ شَصَّر " به من كه دانیالم رؤیایى مرئى شد بعد از رؤیایى .
1) « نورالثقلین » ، جلد 3 ، به صفحات 294 و 295 مراجعه شود .
که اولاً به من مرئى شده بود و در رؤیا دیدم و هنگام دیدنم چنین شد كه من در قصر " شوشان " كه در كشور " عیلام " است بودم و در خواب دیدم كه درنزد نهر "اُولاى" هستم و چشمان خود را برداشته نگریستم و اینك قوچى در برابر نهر بایستاد و صاحب دو شاخ بود و شاخهایش بلند ... و آن قوچ را به سمت " مغربى " و " شمالى " و " جنوبى " شاخ زنان دیدم و هیچ حیوانى در مقابلش مقاومت نتوانست كرد و از اینکه احدى نبود كه از دستش رهایى بدهدلهذاموافق رأىخودعملمىنمود و بزرگمىشد...».(1)
پس از آن در همین كتاب از « دانیال » چنین نقل شده : جبرئیل بر او آشکار گشت و خوابش را چنین تعبیر نمود :
قوچ صاحب دو شاخ كه دیدى ملوك مدائن و فارس است ( يا ملوك ماد و فارس ) .
یهود از بشارت رؤیاى دانیال چنین دریافتند كه دوران اسارت آنها با قیام يکى از .
1) کتاب « دانیال » ، فصل هشتم ، جملههاى 1 - 4 .
پادشاهان ماد و فارس و پیروز شدنش بر شاهان بابل ، پایان مىگیرد و از چنگال بابلیان آزاد خواهند شد .
چیزى نگذشت كه « كورش » در صحنه حکومت ایران ظاهر شد و كشور ماد و فارس را يکى ساخت و سلطنتى بزرگ از آن دو پدید آورد و همانگونه كه رؤیاى دانیال گفته بود كه آن قوچ شاخهایش را به غرب و شرق و جنوب مىزندکورش نیزدرهر سه جهت فتوحات بزرگى انجام داد .
یهود را آزاد ساخت و اجازه بازگشت به فلسطین به آنها داد .
جالب اینکه در تورات درکتاب « اشعیا » فصل 44 شماره 28 چنین مىخوانیم : « آنگاه در خصوص كورش مىفرماید كه شبان من اوست و تمامى مشيّتم را به اتمام رسانده به اورشلیم خواهد گفت كه بنا كرده خواهى شد » .
اینجملهنیزقابلتوجهاستکهدر بعضىازتعبیرات تورات، ازکورش تعبیربهعقاب مشرق و مردتدبیرکهازمکان دور خوانده خواهد شدآمدهاست ( كتاباشعیا، فصل 46، شماره 11 ).
دوم : اینکهدر قرن نوزدهم میلادى در نزدیکى استخر در كنار نهر « مُرْغاب » مجسمهاى از كورش كشف شد كه تقریبا به قامت يك انسان است و كورش را در صورتى نشان مىدهد كه دو بال همانند بال عقاب از دو جانبش گشوده شد و تاجى به سردارد كه دو شاخ همانند شاخهاى قوچ در آن دیده مىشود .
این مجسمه كه نمونه بسیار پرارزشى از فنّ حجّارى قدیم است آنچنان جلب توجه دانشمندان را نمود كه گروهى از دانشمندان آلمانى فقط براى تماشاى آن به ایران سفرکردند.
از تطبیق مندرجات تورات با مشخصات این مجسمه این احتمال در نظر این دانشمند كاملاً قوّت گرفت كه نامیدن « كورش » به « ذوالقرنین » ( صاحب دو شاخ ) از چه ریشهاى مایه مىگرفت و همچنین چرا مجسمه سنگى كورش داراى بالهایى همچون بال عقاب است و به این ترتیب بر گروهى از دانشمندان مسلّم شد كه شخصیت تاریخى ذوالقرنین از این طریق كاملاً آشکار شده است .
آنچه این نظریهرا تأییدمىکند اوصافاخلاقى است كه در تاریخ براى كورش نوشتهاند.
هِرُدُوت مورخ يونانى مىنویسد : « كورش » فرمان داد تا سپاهیانش جز به روى جنگجویان شمشیر نکشند و هر سرباز دشمن كه نیزه خود را خم كند او را نکشند و لشگر كورش فرمان او را اطاعت كردند به طورى كه توده ملت ، مصائب جنگ را احساس نکردند.
و نیز « هِرُدُوت » درباره او مىنویسد : كورش پادشاهى كریم و سخى و بسیار ملایم و مهربان بود ، مانند دیگر پادشاهان به اندوختن مال حرص نداشت بلکه نسبت به كرم و عطا حریص بود ، ستم زدگان را از عدل و داد برخوردار مىساخت و هرچه را متضمن خیر بیشتر بود دوست مىداشت .
و نیز موّرخ دیگر « ذى نوفن » مىنویسد : كورش پادشاه عاقل و مهربان بود و بزرگى ملوك با فضایل حکماء در او جمع بود ، همّتى فائق و جودى غالب داشت ، شعارش خدمت انسانيّت و خوى او بذل عدالت بود و تواضع و سماحت در وجود او جاى كبر و عجب را گرفته بود .
جالب اینکه این موّرخان كه كورش را این چنین توصیف كردهاند از تاریخنویسان
بیگانه بودند نه از قوم يا ابناء وطن او ، بلکه اهل يونان بودند و مىدانیم مردم يونان به نظر دوستى به كورش نگاه نمىکردند ، زیرا با فتح « لیدیا » بهدست كورش شکست بزرگى براى ملت يونان فراهمگشت .
طرفداران این عقیده مىگویند اوصاف مذکور در قرآن مجید درباره ذوالقرنین با اوصاف كورش تطبیق مىکند .
ازهمه گذشته كورش سفرهایى به شرق ، غرب و شمال انجام داد كه درتاریخ زندگانیش بهطور مشروح آمده است و با سفرهاى سهگانهاى كه در قرآن ذکر شده قابل انطباق مىباشد:
نخستین لشگرکشى كورش به كشور « لیدیا » كه در قسمت شمال آسیاى صغیر قرار داشت صورت گرفت و این كشور نسبت به مرکز حکومت كورش جنبه غربى داشت .
هرگاه نقشه ساحل غربى آسیاى صغیر را جلو روى خود بگذاریم خواهیمدید كه قسمتاعظم ساحل در خلیجکهاى كوچك غرق مىشود ، مخصوصاً درنزدیکى « اِزْمیر » كه خلیج صورت چشمهاى به خود مىگیرد .
قرآن مىگوید : ذوالقرنین در سفر غربیش احساس كرد خورشید در چشمه گلآلودى فرومىرود .
این صحنه همان صحنهاى بود كه كورش به هنگام فرورفتن قرص آفتاب ( در نظر بیننده ) در خلیجکهاى ساحلى مشاهدهکرد .
لشگرکشى دوّم كورش به جانب شرق بود ، چنانکه « هِرُدُوت » مىگوید : این هجوم شرقى كورش بعد از فتح « لیدیا » صورت گرفت ، مخصوصاً طغیان بعضى از قبایل وحشى بیابانى كورش را به این حمله واداشت .
تعبیرقرآن «حَتّى اِذابَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَطْلُعُ عَلى قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْرا» اشاره به سفر كورش به منتهاى شرق است كه مشاهده كرد خورشید بر قومى طلوع مىکند كه در برابر تابش آن سایبانى ندارند اشاره به اینکه آن قوم بیابان گرد و صحرانورد بودند .
کورش لشگرکشى سومى داشت كه به سوى شمال ، به طرف كوههاى قفقاز بود ، تا به تنگه میان دو كوه رسید و براى جلوگیرى از هجوم اقوام وحشى با درخواست مردمى كه در
آنجا بودند در برابر تنگه سدّ محکمى بنا كرد .
این تنگه در عصر حاضر تنگه « داریال » نامیده مىشود كه در نقشههاى موجود میان « ولادى كیوکز » و « تِفْلیس » نشان داده مىشود ، در همانجا كه تاکنون دیوار آهنى موجود است ، این دیوار همان سدى است كه كورش بنا نموده زیرا اوصافى كه قرآن درباره سد ذوالقرنین بیان كرده كاملاً بر آن تطبیق مىکند .
این بود خلاصه آن چه در تقویت نظریه سوم بیان شده است . (1)
گروهى از قریش به این فکر افتادند كه پیامبر اسلام را به اصطلاح آزمایش كنند ، پس از مشاوره با يهود مدینه سه مسأله طرح كردند : يکى تاریخچه اصحاب كهف ، دیگرى مسأله روح و سوم سرگذشت ذوالقرنین كه پاسخ مسأله روح در
1) به كتاب « ذوالقرنین يا كورش كبیر » و « فرهنگ قصص قرآن » مراجعه شود .
سوره اِسْراء آمده و پاسخ دو سؤال دیگر در همین سوره كهف .
اکنون نوبت داستان ذوالقرنین است :
سوره كهف اشاره به سه داستان شده كه هرچند ظاهراً با هم مختلف هستند اما داراى يك قدر مشترك مىباشند ، ( داستان اصحاب كهف و موسى (علیه السلام)و خضر و ذوالقرنین ) این هر سه مشتمل بر مسایلى است كه ما را از محدوده زندگى معمولى بیرون مىبرد و نشان مىدهد كه عالم و حقایق آن منحصر به آنچه مىبینیم و به آن خو گرفتهایم نیست .
داستان ذوالقرنین درباره كسى است كه افکار فلاسفه و محققان را از دیرزمان تاکنون به خود مشغول داشته و براى شناخت او تلاش فراوان كردهاند .
ما نخست به تفسیر آیات مربوط به ذوالقرنین ، كه مجموعا 16 آیه است مىپردازیم كه قطع نظر از شناخت تاریخى شخص او خود درسى است بسیار آموزنده و پر از نکتهها .
سپس براى شناخت شخص او با استفاده از قراین موجود در این آیات و روایات و گفتار مورخان وارد بحث مىشویم .
و به تعبیر دیگر ما نخست از « شخصیت » او سخن مىگوییم و آنچه از نظر قرآن اهمیت دارد همان موضوع اول است .
نخستین آیه مىگوید : « وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِى الْقَرْنَيْنِ ...» .
تعبیر به « سَاَتْلُوا » با توجه به اینکه « سین » معمولاً براى آینده نزدیك است ، درحالى كه در این مورد پیامبر صلىاللهعلیهوآله بلافاصله از ذوالقرنین سخن مىگوید ممکن است براى رعایت ادب در سخن بوده باشد ، ادبى كه آمیخته با ترك عجله و شتابزدگى است ، ادبى كه مفهومش دریافت سخن از خدا و سپس بیان براى مردم است .
آغاز این آیه نشان مىدهد كه داستان ذوالقرنین در میان مردم قبلاً مطرح بوده منتها اختلافات يا ابهاماتى آن را فراگرفته بود ، به همین دلیل از پیامبر صلىاللهعلیهوآله توضیحات لازم را در این زمینه خواستند .
84 اِنّا مَكَّنّا لَهُ فِىالاَرْضِ وَ اتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَىْءٍ سَبَباً
ما به او در روى زمین قدرت و حکومت دادیم و اسباب هرچیز را در اختیارش نهادیم .
85 فَاَتْبَعَ سَبَبا
او از این اسباب پیروى ( و استفاده ) كرد .
گرچه بعضى از مفسران خواستهاند مفهوم « سَبَب » را كه در اصل به معنى طنابى است كه به وسیله آن از درختان نخل بالا مىروند و سپس به هرگونه وسیله اطلاق شده ، در مفهوم خاصى محدود كنند ، ولى پیدا است كه آیه كاملاً مطلق است و مفهوم وسیعى دارد و نشان مىدهد كه خداوند اسباب وصول به هرچیزىرا دراختیار ذوالقرنین گذاردهبود : عقل و درایت كافى ، مدیریت صحیح ، قدرت و قوت ، لشگر و نیروى انسانى و امکانات مادى خلاصه آنچه از وسایل معنوى و مادى براى پیشرفت و رسیدن به هدفها لازم بود در اختیار او نهادیم .
86 حَتّى اِذابَلَغَ مَغْرِبَالشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ فى عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِنْدَها قَوْما قُلْنا يا ذَاالْقَرْنَيْنِ اِمّا اَنْتُعَذِّبَ وَ اِمّا اَنْ تَتَّخِذَ فیهِمْ حُسْناً
تا به غروبگاه آفتاب رسید ( درآنجا ) احساس كرد كه خورشید در چشمه ( يا دریا )ى
تیره و گلآلودى فرو مىرود و در آنجا قومى را يافت ، ما گفتیم اى ذوالقرنین ! آیا مىخواهى مجازات كنى و يا پاداش نیکویى را درباره آنها انتخاب نمایى ؟
« حَمِئَة » در اصل به معنى گل سیاه بدبو و يا به تعبیر دیگر « لجن » است و این نشان مىدهد كه سرزمینى را كه ذوالقرنین به آن رسیده بود داراى لجنزارهاى فراوان بود ، به طورى كه ذوالقرنین به هنگام غروب آفتاب احساس مىکرد خورشید در آن لجنزارها فرومىرود ، همانگونه كه همه مسافران دریا و ساحلنشینان چنین احساسى را درباره خورشید دارند كه در دریا غروب مىکند و يا از دریا سربرمىآورد .
بعضىاز مفسران از تعبیر « قُلْنا » ( ما به ذوالقرنین گفتیم ) مىخواهند نبوت او را استفاده كنند، ولىایناحتمالنیز وجودداردکه منظورازاینجملهالهامقلبىباشدکهدرموردغیرپیامبران نیز وجودداشته امانمىتوانانکارکردکه اینتعبیر بیشتر نبوت را در نظر انسان مجسم مىکند.
87 قالَ اَمّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ اِلى رَبِّه فَيُعَذِّبُهُ عَذابا نُكْراً
گفت : اما كسانى كه ستم كردهاند آنها را مجازات خواهیم كرد سپس ، به سوى
پروردگارشان بازمىگردند و خدا آنها را مجازات شدیدى خواهد نمود .
« نُكْر » از ماده « مُنْكَرْ » به معنى ناشناخته است ، يعنى عذاب ناشناختهاى كه هرگز آن را باور نمىکرد .
این ظالمان و ستمگران هم مجازات این دنیا را مىچشند و هم عذاب آخرت را .
88 وَ اَمّا مَنْ امَنَ وَ عَمِلَ صالِحا فَلَهُ جَزاءً الْحُسْنى وَ سَنَقُولُ لَهُ مِنْ اَمْرِنا يُسْراً
و اما كسى كه ایمان بیاورد و عمل صالح انجام دهد پاداش نیکو خواهد داشت و ما دستور آسانى به او خواهیم داد .
هم با گفتار نیك با او برخورد خواهیم كرد و هم تکالیف سخت و سنگین بر دوش او نخواهیم گذارد و خراج و مالیات سنگین نیز از او نخواهیم گرفت .
گویا هدف ذوالقرنین از این بیان اشاره به این است كه مردم در برابر دعوت من به توحید و ایمان و مبارزه با ظلم و شرك و فساد ، به دو گروه تقسیم خواهند شد : كسانى كه تسلیم این برنامه سازنده الهى شوند مطمئنا پاداش نیك خواهند داشت
و در امنیت و آسودگى خاطر زندگى خواهند كرد .
اما آنها كه در برابر این دعوت موضعگیرى خصمانه داشته باشند و به شرك و ظلم و فساد ادامه دهند مجازات خواهند شد .
ضمناً از مقابله « مَنْ ظَلَمَ » با « مَنْ امَنَ وَ عَمِلَ صالِحا » معلوم مىشود كه ظلم در اینجا به معنى شرك و عمل ناصالح است كه از میوههاى تلخ درخت شوم شرك مىباشد .
89 ثُمَّ اَتْبَعَ سَبَباً
سپس ( بار دیگر ) از اسبابى كه در اختیار داشت بهره گرفت .
90 حَتّىاِذابَلَغَمَطْلِعَالشَّمْسِ وَجَدَهاتَطْلُعُ عَلىقَوْمٍلَمْ نَجْعَلْلَهُمْمِنْدُونِها سِتْراً
تا به خاستگاه خورشید رسید ( در آنجا ) مشاهده كرد كه خورشید بر جمعیتى طلوع مىکند كه جز آفتاب براى آنها پوششى قرار نداده بودیم .
« ذوالقرنین » سفر خود را به غرب پایان داد سپس عزم شرق كرد .
«درآنجامشاهدهکردکه خورشید برجمعیتى طلوعمىکندکه جزآفتاب براىآنهاپوششى قرارندادهبودیم».
احتمالى كه در تفسیر این جمله گفتهاند این است كه سرزمین آنها يك بیابان فاقد كوه و درختبود و چیزى كه آنها را از آفتاب بپوشاند و سایه دهد در آن بیابان وجود نداشت .(1)
91 كَذلِكَ وَ قَدْ اَحَطْنا بِما لَدَيْهِ خُبْراً
( آرى )اینچنین بود( كار ذوالقرنین ) و ما بهخوبى از امکاناتىکه نزد او بود آگاه بودیم .
بعضى از مفسران این احتمال را در تفسیر آیه دادهاند كه جمله فوق اشارهاى است به هدایت الهى نسبت به ذوالقرنین در برنامهها و تلاشهایش .(2)
92 ثُمَّ اَتْبَعَ سَبَباً
( باز ) از اسباب مهمى ( كه در اختیار داشت ) استفاده كرد . .
93 حَتّى اِذا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِنْ دُونِهِما قَوْما لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلاً
( و همچنان به راه خود ادامه داد ) تا به میان دو كوه رسید و درآنجا گروهى غیر از آن دو را يافت كه هیچ سخنى را نمىفهمیدند .
اشاره به اینکه او به يك منطقه كوهستانى رسید و در آنجا جمعیتى ( غیر از دو جمعیتى كه در شرق و غرب يافته بود ) مشاهده كرد كه از نظر تمدن در سطح پایینى بودند ، چرا كه يکى از روشنترین نشانههاى تمدن انسانى ، همان سخن گفتن او است .
بعضى نیز این احتمال را دادهاند كه منظور از جمله « لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلاً » این نیست كه آنها به زبانهاى معروف آشنا نبودند ، بلکه آنها محتواى سخن را درك نمىکردند ، يعنى از نظر فکرى بسیار عقب مانده بودند .
94 قالوُا يا ذَاالْقَرْنَيْنِ اِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِى الاَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجا عَلى اَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُمْ سَدّاً
( آن گروه به او ) گفتند : اى ذوالقرنین يأجوج و مأجوج دراین سرزمین فساد مىکنند آیا
ممکن است ما هزینهاى براى تو قرار دهیم كه میان ما و آنها سدى ایجاد كنى ؟
از این جمله استفاده مىشود كه آن جمعیت از نظر امکانات اقتصادى وضع خوبى داشتند ، اما از نظر صنعت و فکر و نقشه ناتوان بودند ، لذا حاضر شدند هزینه این سدّ مهم را بر عهده گیرند مشروط بر این كه ذوالقرنین طرح و ساختمان آن را پذیرا گردد .
در قرآن مجید در دو سوره از يأجوج و مأجوج سخن به میان آمده ، يکى در آیه مورد بحث و دیگر در سوره انبیاء آیه 96 .
آیات قرآن به خوبى گواهى مىدهد كه این دو نام متعلق به دو قبیله وحشى خونخوار بوده است كه مزاحمت شدیدى براى ساکنان اطراف مرکز سکونت خود داشتهاند .
در تورات در كتاب « حِزْقیل » فصل سى و هشتم و فصل سى و نهم و در كتاب رؤیاى « يُوحَنّا » فصل بیستم از آنها به عنوان « گوگ » و « مأگوگ » ياد شده است كه معرّب آن يأجوج و مأجوج مىباشد .
به گفته مفسر بزرگ ، علامه طباطبایى در « المیزان » از مجموع گفتههاى تورات استفاده مىشود كه مأجوج يا يأجوج ، گروه يا گروههاى بزرگى بودند كه در دوردستترین نقطه شمال آسیا زندگى داشتند مردمى جنگجو و غارتگر بودند .(1)
دلایل فراوانى از تاریخ در دست است كه در منطقه شمال شرقى زمین در نواحى مغولستان در زمانهاى گذشته گویى چشمه جوشانى از انسان وجود داشته ، مردم این منطقه به سرعت زاد و ولد مىکردند و پس از كثرت و فزونى به سمت شرق، يا جنوبسرازیر مىشدند و همچون سیل روانى این سرزمینها را زیر پوشش خود قرارمىدادند و تدریجا درآنجا ساکن مىگشتند .
براى حرکت سیل آساى این اقوام ، دورانهاى مختلفى در تاریخ آمده است كه يکى از آنها دوران هجوم این قبایل وحشى در قرن چهارم میلادى تحت زمامدارى « آتیلا » بود كه .
1) « المیزان » ، جلد 13 ، صفحه 411 .
تمدن امپراطورى روم را از میان بردند .
و دوران دیگر كه ضمناً آخرین دوران هجوم آنها محسوب مىشود در قرن دوازدهم میلادى به سرپرستى چنگیزخان صورت گرفت كه بر ممالك اسلامى و عربى ، هجوم آوردند و بسیارى از شهرها از جمله بغداد را ویران نمودند .
در عصر كورش نیز هجومى از ناحیه آنها اتفاق افتاد كه در حدود سال پانصد قبل از میلاد بود ، ولى در این تاریخ ، حکومت متحد ماد و پارس به وجودآمد و اوضاع تغییرکرد و آسیاى غربى از حملات این قبایل آسوده شد .
به این ترتیب نزدیك به نظر مىرسد كه يأجوج و مأجوج از همین قبایل وحشى بودهاند كه مردم قفقاز به هنگام سفر كورش به آن منطقه تقاضاى جلوگیرى از آنها را از وى نمودند و او نیز اقدام به ساختن سد معروف ذوالقرنین نمود .(1)د.
1) براىتوضیح بیشتر بهکتاب «ذوالقرنین يا كورش كبیر» و «فرهنگ قصصقرآن» مراجعه نمایید.
95 قالَ ما مَكَّنّى فیهِ رَبّى خَيْرٌ فَاَعینُونى بِقُوَّةٍ اَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ رَدْماً
( ذوالقرنین ) گفت : آنچه را خدا در اختیار من گذارده بهتراست ( از آنچه شما پیشنهاد مىکنید ) مرا با نیرویى يارى كنید ،تا میان شما و آنها سد محکمى ایجاد كنم .
« رَدْم » دراصل به معنى پرکردن شکاف بهوسیله سنگ است ، ولى بعدا به معنى وسیعترى كه شامل هرگونه سد و حتى شامل وصله كردن لباس مىشود گفته شده است .
جمعى از مفسران معتقدند كه « رَدْم » به سد محکم و نیرومند گفته مىشود (1)و طبق این تفسیر ذوالقرنین به آنها قول داد كه بیش از آنچه انتظار دارند بنا كند .
ضمناً باید توجه داشت كه سَدّ و سُدّ به يك معنى است و آن حایلى است كه میان دوچیز ایجاد مىکنند، ولى به گفته « راغب » در مفردات بعضى میان این دو فرق گذاشتهاند ، .
1) « روحالمعانى » ،« تفسیرصافى » و « تفسیر كبیر » .
اولى را مصنوع انسان و دومى را حایلهاى طبیعى دانستهاند .
96 اتُونى زُبَرَ الْحَدیدِ حَتّى اِذا سَاوى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قالَ انْفُخُوا حَتّى اِذا جَعَلَهُ نارا قالَ اتُونى اُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْراً
قطعات بزرگ آهن براى من بیاورید ( و آنها رابه روى همچید ) تا كاملاً میان دو كوه را پوشانید ، سپس گفت : ( آتشدر اطراف آن بیافروزید و ) در آتش بدمید ، ( آنها دمیدند ) تا قطعات آهنرا سرخ و گداخته كرد، گفت: (اکنون) مس ذوب شده براى من بیاورید تا به روى آن بریزم .
« زُبَر » جمع « زُبْرَة » به معنى قطعات بزرگ و ضخیم آهن است .
« صَدَف » در اینجا به معنى كناره كوه است و از این تعبیر روشن مىشود كه میان دو كناره كوه شکافى بوده كه يأجوج و مأجوج از آن وارد مىشدند ، ذوالقرنین تصمیم داشت آن را پر كند .
هنگامى كه قطعات آهن آماده شد ، دستور چیدن آنها را به روى يکدیگر صادر كرد « تا
کاملاً میان دو كوه را پوشاند : حَتّى اِذا ساوى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ » .
به هر حال سومین دستور ذوالقرنین این بود كه به آنها گفت مواد آتشزا ( هیزم و مانند آن ) بیاورید و آن را در دوطرف این سد قرار دهید و با وسایلى كه در اختیار دارید « در آن آتش بدمید تا قطعات آهن را ، سرخ و گداخته كرد : قالَ انْفُخُوا حَتّى اِذا جَعَلَهُ ناراً » .
در حقیقت او مىخواست ، از این طریق قطعات آهن را به يکدیگر پیوند دهد و سدّ يکپارچهاى بسازد و با این طرح عجیب ، همان كارى را كه امروز بهوسیله جوشکارى انجام مىدهند انجام داد ، يعنى به قدرى حرارت به آهنها داده شد كه كمى نرم شدند و به هم جوش خوردند .
سرانجام آخرین دستور را چنین صادر كرد : « گفت مس ذوب شده براى منبیاورید تا بهروى این سد بریزم: قالَ اتُونى اُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْراً ».
و به این ترتیب مجموعه آن سدّ آهنین را با لایهاى از مس پوشانید و آن را از نفوذ هوا و پوسیدن حفظ كرد .
بعضى از مفسران نیز گفتهاند كه در دانش امروز به اثبات رسیده كه اگر مقدارى مس به آهن اضافه كنند مقاومت آن را بسیار زیادتر مىکند ، ذوالقرنین چون از حقیقت آگاه بود اقدام به چنین كارى كرد .
97 فَمَا اسْطاعُوا اَنْ يَظْهَرُوهُ وَ مَااسْتَطاعُوا لَهُ نَقْباً
( سرانجام آنچنان سد نیرومندى ساخت )که آنها قادر نبودند ازآن بالا روند و نمىتوانستند نقبى در آن ایجاد كنند .
سرانجام این سد به قدرى نیرومند و مستحکم شد كه « آن گروه مفسد ، قادر نبودند از آن بالا بروند و نه قادر بودند در آن نقبى ایجاد كنند » .
98 قالَ هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبّى فَاِذا جاءَ وَعْدُ رَبّى جَعَلَهُ دَكّاءَ وَ كانَ وَعْدُ رَبّى حَقّاً
گفت این از رحمت پروردگار من است اما هنگامىکه وعده پروردگارم فرا رسد آنرا درهم مىکوبد و وعده پروردگارم حق است .
در اینجا ذوالقرنین با اینکه كار بسیار مهمى انجام داده بود و طبق روش مستکبران
مىبایست بهآن مباهاتکند و برخودببالد و يامنتى برسر آن گروه بگذارد ، اما چون مرد خدا بود، با نهایت ادب چنین «اظهار داشت كه این از رحمت پروردگار من است : قالَ هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبّى».
اگر علم و آگاهى دارم و به وسیله آن مىتوانم چنین گام مهمى بردارم از ناحیه خدا است و اگر قدرت و نفوذ سخن دارم آن هم از ناحیه او است . و اگر چنین مصالحى در اختیار من قرار گرفت آن هم از برکت رحمت واسعه پروردگار است ، من چیزى از خود ندارم كه بر خویشتن ببالم و كار مهمى نکردهام كه بر گردن بندگان خدا منت گذارم .
سپس این جمله را اضافه كرد كه گمان نکنید این يك سد جاودانى و ابدى است نه « هنگامى كه فرمان پروردگارم فرارسد آن را درهم مىکوبد و به يك سرزمین صاف و هموار مبدل مىسازد » .
ذوالقرنین در این گفتارش به مسأله فناء دنیا و درهم ریختن سازمان آن در آستانه رستاخیز اشاره مىکند .
99 وَ تَرَكْنا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فى بَعْضٍ وَ نُفِخَ فِى الصُّورِ فَجَمَعْناهُمْ جَمْعاً
در آن روز ( كه جهان پایان مىگیرد ) ما آنها را چنان رهامىکنیم كه درهم موج مىزنند
و در صور دمیده مىشود و ما همه را جمع مىکنیم .
تعبیر به « يَمُوجُ » يا به خاطر فزونى و كثرت انسانها در آن صحنه است همانگونه كه در تعبیرات معمولى نیز مىگوییم در فلان جریان جمعیت موج مىزد و يا به خاطر اضطراب و لرزهاى استکه بهاندامانسانها درآنروزمىافتد، گویى همچون امواجآب پیکر آنها مىلرزد.
از مجموع آیات قرآن به خوبى استفاده مىشود كه در پایان جهان و آغاز جهان دیگر ، دو تحول عظیم انقلابى در عالم رخ مىدهد : نخستین تحول ، فناى موجودات و انسانها در يك برنامه ضربتى است و دومین برنامه كه معلوم نیست چه اندازه با برنامه نخست فاصله دارد . برانگیخته شدن مردگان آن هم با يك برنامه ضربتى دیگر است ، كه از این دو برنامه در قرآن به عنوان « نَفْخ صُور » ( دمیدن در شیپور ) تعبیر شده است .
در اینجا روایتى از « اَصْبَغ نُباتَة » از على (علیه السلام) نقل شده كه امام در تفسیر جملۀ « وَ
تَرَكْنا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فى بَعْضٍ » مىفرماید منظور روز قیامت است .(1)
100 وَ عَرَضْنا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِلْكافِرینَ عَرْضاً
در آن روز جهنم را به كافران عرضه مىداریم .
جهنم با عذابهاى رنگارنگش و مجازاتهاى مختلف دردناکش در برابر آنها كاملاً ظاهر و آشکار مىشود كه همین مشاهده و ظهورش در برابر آنان خود عذابى است دردناك و جانکاه ، تا چه رسد به این كه گرفتار آن شوند .
101 اَلَّذینَ كانَتْ اَعْيُنُهُمْ فى غِطاءٍ عَنْ ذِكْرى وَ كانُوا لا يَسْتَطیعُونَ سَمْعاً
همانها كه چشمهایشان در پرده بود و به ياد من نیفتادند وقدرت شنوایى نداشتند .
در حقیقت آنها مهمترین وسیله حقجویى و درك واقعیات و آنچه عامل سعادت و شقاوت انسان مىشود را از كار انداخته بودند ، يعنى چشمهاى بینا و گوشهاى شنوا را بر .
1) « تفسیر عیاشى » ( طبق نقل تفسیر المیزان ، ذیل آیهموردبحث ) .
اثر اندیشههاى غلط و تعصبها و كینهتوزىها و صفات زشت دیگر در حجابى سخت و سنگین فروبرده بودند .
جالب این كه در مورد چشم مىگوید : چشمهایشان در پوششى دور از ياد من قرار داشت ، اشاره به این كه چون در پوشش و حجاب غفلت بودند آثار خدا را ندیدند و چون ندیدند حقیقت ، ره افسانه زدند و خدا را فراموش كردند .
آرى چهره حق آشکار است و همه چیز این جهان با انسان سخنمىگوید تنها يکچشم بینا و يك گوش شنوا لازم است و بس .
به تعبیر دیگر ياد خدا چیزى نیست كه با چشم دیده شود ، آنچه دیدهمىشود آثار او است ، اما آثار او ، سبب ياد او است .
102 اَفَحَسِبَ الَّذینَ كَفَرُوا اَنْ يَتَّخِذُوا عِبادى مِنْ دُونى اَوْلِياءَ اِنّا اَعْتَدْنا جَهَنَّمَ لِلْكافِرینَ نُزُلاً
آیا كافران گمان كردند مىتوانند بندگان مرا به جاى من اولیاى خود انتخاب كنند. ما
براى كافران جهنم را منزلگاه قرار دادیم .
« نُزُل » هم به معنى منزلگاه آمده و هم به معنى چیزى كه براى پذیرایى مهمان آماده مىشود ، بعضى گفتهاند نخستین چیزى است كه با آن از مهمان پذیرایى مىکنند ، همانند شربت يا میوهاى كه در آغاز ورود مهمان براى او مىآورند .
103 قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالاَخْسَرینَ اَعْمالاً
بگو : آیا به شما خبر دهیم كه زیانکارترین ( مردم ) كیانند .
104 اَلَّذینَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً
آنها كه تلاشهایشان در زندگى دنیا گم ( و نابود ) شده ، با اینحال گمان مىکنند كار نیك انجام مىدهند .
مسلماً مفهوم خسران تنها این نیست كه انسان منافعى را از دست بدهد بلکه خسران واقعى آن است كه اصل سرمایه را نیز از كف دهد ، چه سرمایهاى برتر و بالاتر از عقل و هوش و نیروهاى خدا داد و عمر و جوانى و سلامت است ؟ همینها كه محصولش اعمال
انسان است و عمل ما تبلورى است از نیروها و قدرتهاى ما .
هنگامى كه این نیروها تبدیل به اعمال ویرانگر يا بیهودهاى شود گویى همه آنها گم و نابود شدهاند ، درست به این مىماند كه انسان سرمایه عظیمى همراه خود به بازار ببرد اما در وسط راه آن را گم كند و دست خالى برگردد .
جالب اینکه دراینجا تعبیر به « اَخْسَرینَ اَعْمالاً » شده در حالى كه باید « اَخْسَرینَ عَمَلاً » باشد ( چون تمیز معمولاً مفرد است ) این تعبیر ممکن است اشاره به این باشد كه آنها فقط در يك بازار عمل گرفتار زیان و خسران نشدهاند بلکه جهل مرکبشان ، سبب خسران در همه برنامههاى زندگى و تمام اعمال و كارهایشان شده است . به تعبیر دیگر گاه انسان دریك رشته تجارت زیان مىکند و دریك رشته دیگر سود و در پایان سال آنها را روى هم محاسبه كرده مىبیند چندان زیانى نکرده است ، ولى بدبختى آن است كه انسان در تمام رشتههایى كه سرمایهگذارى كرده زیان كند. ضمناً تعبیر به « گم شدن » گویا اشاره به این حقیقت است كه اعمال انسان به هر صورت در عالم نابود نمىشود ، همانگونه كه ماده و
انرژىهاى جهان هرچند دائما تغییر شکل مىدهند اما به هرحال از بین نمىروند ، ولى گاه گم مىشوند ، چون آثار آنها به چشم نمىخورد و هیچگونه استفاده از آن نمىگردد ، همانند سرمایههاى گم شدهاى كه از دسترس ما خارج و بلااستفاده است .
105 اوُلئِكَ الَّذینَ كَفَرُوا بِایاتِ رَبِّهِمْ وَ لِقائِه فَحَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ فَلا نُقیمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيمَةِ وَزْناً
آنها كسانىهستند كه به آیات پروردگارشان و لقاى او كافرشدند ، به همین جهت اعمالشان حبط و نابود شد ، لذا روز قیامت میزانى براى آنها برپا نخواهیم كرد .
این آیه و آیه بعد به معرفى صفات زیانکاران مىپردازد كه ریشه تمام بدبختىهاى آنها است و مىگوید به آیاتى كافر شدند كه چشم و گوش را بینا و شنوا مىکند ، آیاتى كه پردههاى غرور را درهم مىدرد و چهره واقعیت را در برابر انسان مجسم مىسازد و بالاخره آیاتى كه نور است و روشنایى و آدمى را از ظلمات اوهام و پندارها بیرون آورده به سرزمین حقایق رهنمون مىگردد .
دیگر اینکه آنها بعد از فراموش كردن خدا به « معاد » و « لقاءاللّه » كافر گشتند « وَ لِقائِه » .
آرى تا ایمان به « معاد » در كنار ایمان به « مبدأ » قرارنگیرد و انسان احساس نکند كه قدرتى مراقب اعمال او است و همه را براى يك دادگاه بزرگ و دقیق و سختگیر حفظ و نگهدارى مىکند ، روى اعمال خود حساب صحیحى نخواهد كرد و اصلاح نخواهد شد .
سپس اضافه مىکند : « به خاطر همین كفر به مبدأ و معاد ، اعمالشان حبط و نابود شده است : فَحَبِطَتْ اَعْمالُهُمْ » .
درست همانند خاکسترى در برابریك طوفان عظیم و چون آنها عملى كه قابل سنجش و ارزش باشد ندارند ، « لذا روز قیامت وزن و میزانىبراىآنان برپانخواهیم كرد: فَلا نُقیمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيمَةِ وَزْنا ». چراکه توزین و سنجش مربوط به جایىاست كهچیزى در بساط باشد ، آنها كه چیزى در بساط ندارند چگونه توزین و سنجشى داشته باشند ؟
گرچه بعضى از شبه دانشمندان خرافى از اینگونه آیات چنین استفاده كردهاند كه خدا را
در جهان دیگر مىتوان دید و ملاقات را به معنى ملاقات حِسّى تفسیر نمودهاند .
ولى بدیهى است كه ملاقات حِسّى لازمهاش جسمیت و جسمیت لازمهاش محدود بودن ، نیازمند بودن و فناپذیر بودن است و هر عاقلى مىداند خداوند نمىتواندداراى چنینصفاتى باشد .
بنابراین بدون شك منظور از « ملاقات » يا « رؤیت » در آیات مختلف قرآن هنگامى كه به خدا نسبت داده مىشود ملاقات حِسّى نیست بلکه شهود باطنى است .
یعنى انسان در قیامت چون آثار خدا را بیشتر و بهتر از هر زمان مشاهده مىکند او را با چشم دل آشکارا مىبیند و ایمان او نسبت به خدا يك ایمان شهودى مىشود ، به همین دلیل ، طبق آیات قرآن ، حتى لجوجترین منکران خدا در قیامت زبان به اعتراف مىگشایند چرا كه راهى براى انکار نمىبینند . (1).
1) به سوره مؤمنون آیه 106 مراجعه نمایید .
نیازى به این نداریم كه مسأله توزین اعمال را در قیامت از طریق تجسم اعمال تفسیر كنیم و بگوییم عمل آدمى در آنجا تبدیل به جسم صاحب وزنى مىشود چرا كه توزین معنى وسیعى دارد و هرگونه سنجش را دربرمىگیرد ، مثلاً در مورد افراد بىشخصیت مىگوییم آدمهاى بىوزنى هستند و يا سبك مىباشند ، در حالىکه منظور كمبود شخصیت آنها است نه وزن جسمانى .
جالب اینکه در آیات بالا در مورد گروه « اَخْسَرینَ اَعْمالاً » مىگوید : « براى آنها در قیامت اصلاً ترازوى سنجش برپا نمىسازیم » آیا این با آیاتى كه مىگوید « وَالْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ : وزن در آن روز حق است » ( 8 / اعراف ) منافات دارد ؟
مسلماً نه ، زیرا توزین در مورد كسانى است كه كار قابل سنجشى انجام دادهاند، اما كسىکه تمام وجودش و افکار و اعمالش حتّى به اندازه بال يك مگس وزن ندارد چه نیازى به سنجش دارد ؟
لذا در روایت معروفى از پیغمبر اکرم صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم : « اِنَّهُ لَيَاْتِى الرَّجُلُ الْعَظیمُ السَّمینُ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يَزِنُ جَناحَ بَعُوضَةٍ : در روز قیامت مردان فربه بزرگ جثهاى را در دادگاه خدا حاضر مىکنند كه وزنشان حتّى به اندازه بال مگسى نیست » (1)چرا كه در این جهان اعمالشان ، افکارشان و شخصیتشان همه توخالى و پوك بود .
و از اینجا روشن مىشود كه مردم در آنجا چند دستهاند :
✓ 1 - گروهى به قدرى از نظر حسنات و اعمال صالح پربارند كه نیازى به توزین و حساب در كارشان نیست و بىحساب وارد بهشت مىشوند .
✓ 2 - گروهى دیگر آنچنان اعمالشان حبط و باطل شده و يا به كلى فاقد عمل صالح هستند كه باز نیازى به توزین ندارند ، آنها نیز بىحساب وارد دوزخ مىشوند .
✓ 3 - اما گروه سوم آنهایى هستند كه داراى حسنات و سیئات مىباشند ، كارشان به .
1) « مجمع البیان » ذیل آیات مورد بحث .
وزن و حساب كشیده مىشود و شاید اکثر مردم داخل در این قسم سوم هستند .
106 ذلِكَ جَزاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِما كَفَرُوا وَاتَّخَذُوا ایاتى وَ رُسُلى هُزُوا
اینگونه كیفر آنها دوزخ است ، به خاطر آنکه كافر شدندو آیات من و پیامبرانم را به باد استهزاء گرفتند .
و به این ترتیب آنها سه اصل اساسى معتقدات دینى ( مبدأ و معاد و رسالت انبیاء ) را انکار كرده و يا بالاتر از انکار ، آن را به باد مسخره گرفتهاند . لذا مستحق عذاب جهنم شدند.
در زندگى خود و دیگران بسیار دیدهایم كه گاه انسان كار خلافى انجام مىدهد درحالى كه فکر مىکند كه كار خوب و مهمى انجام داده است ، اینگونه جهل مرکب ممکن است يك لحظه و يا يك سال و يا حتى يك عمر ، ادامه يابد و راستى بدبختى از این بزرگتر تصور نمىشود .
و اگر مىبینیم قرآن چنین كسان را زیانکارترین مردم نام نهاده دلیلش روشن است براى
اینکه كسانى كه مرتکب گناهى مىشوند اما مىدانند خلافکار هستند غالبا حد و مرزى براى خلافکارى خود قرار مىدهند و لااقل چهار اسبه نمىتازند و بسیار مىشود كه به خود مىآیند و براى جبران آن به سراغ توبه و اعمال صالح مىروند ، اما آنها گنهکار هستند و درعین حال گناهشان را عبادت و اعمال سوئشان را صالحات و كژىها را درستىها مىپندارند ، نه تنها درصدد جبران نخواهند بود بلکه با شدت هرچه تمامتر به كار خود ادامه مىدهند ، حتى تمام سرمایههاى وجود خود را در این مسیر به كارمىگیرند و چه تعبیر جالبى قرآن درباره آنها ذکر كرده : « اَخْسَرینَ اَعْمالاً » .
در روایات اسلامى تفسیرهاى گوناگونى براى « اَخْسَرینَ اَعْمالاً » آمده است كه هر يك از آنها اشاره به مصداق روشنىاز این مفهوم وسیع است ، بىآن كه آن را محدود كند ، در حدیثى از « اَصْبَغ بن نُباتَة » مىخوانیم كه شخصى از امیر مؤمنان على (علیه السلام) از تفسیر این آیه سؤال كرد ، امام فرمود : منظور يهود و نصارى هستند ، اینها در آغاز بر حق بودند سپس بدعتهایى در دین خود گذاردند و درحالى كه این بدعتها آنها را به راه انحراف كشانید
گمان مىکردند كار نیکى انجام مىدهند .(1)
در حدیث دیگرى از همان امام (علیه السلام)مىخوانیم : كه پس از ذکر گفتار فوق فرمود : « خوارج نهروان نیز چندان از آنها فاصله نداشتند » .(2)
« خوارج نهروان » ، آن جمعیت قشرى بىمغز و نادان كه بزرگترین گناهان ( همچون كشتن على (علیه السلام)و گروهى از مسلماً نان راستین و گلهاىسرسبداسلام ) را موجب تقرب به خدا مىدانستند و حتى بهشت را در انحصار خود فرضمىکردند آیا از زیانکارترین مردم نبودند ؟
در حدیث دیگر مخصوصاً اشاره به « رهبانها » ( مردان و زنان تارك دنیا ) و گروههاى بدعتگذار از مسلمین شده است .(3).
راهبانى كه يك عمر در گوشه « ديْرها » تن به انواع محرومیتها مىدهند ، از ازدواج چشم مىپوشند ، از لباس و غذاى خوب صرفنظر مىکنند و ديْرنشینى را بر همه چیز مقدم مىشمرند و گمان مىکنند این محرومیتها سبب قرب آنها به خدا است آیا مصداق « اَخْسَرینَ اَعْمالاً » نیستند ؟
آیا هیچ مذهب و آیین الهى ممکن است برخلاف قانون عقل و فطرت ، انسان اجتماعى را به انزوا دعوت كند و این كار را سرچشمه قرب به خدا بداند ؟
همچنین آنها كه در آیین خدا بدعت گذاردند ، تثلیث رابه جاى توحید و مسیح بنده خدا را به عنوان فرزند خدا و خرافاتى دیگر از اینقبیل را وارد آیین پاکالهى نمودند، بهگمان اینکه دارند خدمتى مىکنند ، آیا اینگونه افراد از زیانکارترین مردم نیستند ؟
و در بعضى از روایات به منکران ولایت امیر مؤمنان على (علیه السلام)تفسیر گردیده .(1).
1) « نورالثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 311 .
خلاصه آیه آنچنان مفهوم وسیعى دارد كه اقوام زیادى را در گذشته و حال و آینده در برمىگیرد .
اکنون این سؤال پیش مىآید كه سرچشمه این حالت انحرافى خطرناك چیست ؟
مسلماً تعصبهاى شدید ، غرورها ، تکبر ، خودمحورى و حُبّ ذات ازمهمترین عوامل پیدایش اینگونه پندارهاى غلط است .
گاه تملق و چاپلوسى دیگران و زمانى در گوشه انزوا نشستن و تنها به قاضى رفتن ، سبب پیدایش این حالت مىگردد كه تمام اعمال و افکار انحرافى و زشت انسان را درنظر او زینت مىدهد ، آنچنان كه به جاى احساس شرمندگى و ننگ از این زشتىها ، احساس غرور و افتخار و مباهات مىکند ، همانگونه كه قرآن در جاى دیگر مىفرماید : « اَفَمَنْ زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَاَهُ حَسَناً : آیا كسى كه اعمال زشتش در نظرش زینت داده شده است و آن را نیکو مىپندارد » ( 8 / فاطر ) .
در بعضى دیگر از آیات قرآن عامل این تزیین زشتىها ، شیطان معرفى شده است و
مسلماً ابزار شیطان در وجود انسان همان خلق و خوى زشت و انحرافىاست: « وَاِذْزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ اَعْمالَهُمْ وَ قالَ لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَالنّاسِ وَ اِنّى جارٌلَكُمْ : به خاطر بیاورید هنگامى را كه شیطان اعمال مشرکان را در نظرشان زینت داد و به آنهاگفت در این میدان ( جنگ بدر ) هیچکس نمىتواند بر شما پیروز شود و من شخصا در كنار شما در این میدان شرکت دارم » ( 48 / انفال ) .
قرآن پس از ذکر داستان برج معروف فرعون مىگوید : « وَ كَذلِكَ زُيِّنَ لِفِرْعَوْنَ سُوءُ عَمَلِهِ : اینچنین براى فرعون اعمال زشتش در نظرش تزیینشده( كه دستبه اینگونهکارهاىاحمقانه و مضحکبراى مبارزهبا خدا مىزند و گمان مىکند كار مهمى انجام داده است » ( 36 و 37 / مؤمن ) .
107 اِنَّ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ كانَتْ لَهُمْ جَنّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً
اماکسانىکه ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، باغهاى فردوس منزلگاهشان است.
سؤالى كه در اینجا پیش مىآید این است كه « فردوس » برترین جاى بهشت است و در آیهفوق خواندیم فردوسمنزلگاه افراد باایمان و صاحباناعمال صالح است، اگر چنین است
مناطق دیگر بهشت نباید ساکنانى داشته باشد ، چرا كه غیرمؤمن را در بهشت راهى نیست .
در پاسخ این سؤال مىتوان گفت كه آیه فوق به هر فردى كه ایمان و عمل صالح دارد اشارهنمىکندبلکه درجهوالایىازنظرایمان و عملصالح را معیار براىدخول درفردوس قرار داده ، هر چند ظاهر آیه مطلق است ، اما توجه به مفهوم كلمه « فردوس » آن را مقید مىکند .
لذا در سوره مؤمنون كه صفات وارثان فردوس را بیان مىکند حد اعلایى از صفات مؤمنان را ذکر كرده كه در همه افراد وجود ندارد و این خود قرینهاى است بر این كه ساکنان فردوس باید داراى صفات ممتازى باشند ، علاوه بر ایمان و عمل صالح .
و نیز به همین دلیل در حدیثى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله نقل شده است كه مىفرماید هروقت از خدا تقاضاى بهشت را مىکنید مخصوصاً تقاضاى « فردوس » كنید كه جامعترین و كاملترین منزلگاههاى بهشت است .
اشاره به اینکه همت افراد با ایمان باید در همه چیز و درهمه حال عالى باشد ، حتّى در تمناى بهشت به مراحل پایینتر قناعت نکند ، هرچند مراحل پایینتر هم غرق نعمت است.
بدیهى است كسى كه چنین تقاضایى از خدا مىکند لابد باید خود را براى رسیدن به چنین مقامى آماده كند ، لابد باید حداکثر تلاش و كوشش را براى كسب برترین صفات انسانى و انجام صالحترین اعمال به خرج دهد .
بنابراین آنها كه مىگویند خدا كند ما به بهشت راه يابیم هرچند در پایینترین مراحل آن باشیم ، افرادى هستند كه از همت والاى مؤمنان راستین بهره كافى ندارند .
108 خالِدینَ فیها لا يَبْغُونَ عَنْها حِوَلاً
آنها جاودانه درآن خواهند ماند و هرگز تقاضاى نقل مکاناز آنجا نمىکنند .
« حِوَل » معنى مصدرى دارد و به معنى « تَحَوُّل » و نقل مکان است ، همانگونه كه در تفسیر آیه بالا گفتیم « فردوس » ، باغى از بهشت است كه بهترین نعمتها و مواهب الهى در آن جمع است و به همین دلیل بهترین نقاط آن جهان مىباشد و لذا ساکنان آن هرگز تمناى نقل مکان از آن را نمىکنند .
ممکن است سؤال شود پس زندگى در آنجا به صورت يکنواخت و را كد خواهد بود و
این خود عیب بزرگ آن است .
در پاسخ مىگوییم هیچ مانعى ندارد كه تحول و تکامل در همان منطقه تداوم داشته باشد يعنى اسبابتکامل درآنجا جمعاست و انسانها درپرتو اعمالىکهدراین جهان انجام دادهاند و مواهبى كه خدا در آن جهان به آنها عنایت كرده در مسیر تکامل دائما پیش مىروند .
109 قُلْ لَوْ كانَالْبَحْرُ مِدادا لِكَلِماتِ رَبّى لَنَفِدَالْبَحْرُ قَبْلَ اَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبّى وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِه مَدَداً
بگو اگردریاها براى( نوشتن )کلمات پروردگارم مركّب شوند،دریاها پایانمىگیرند پیش ازآنکه كلمات پروردگارم پایانیابد، هرچند همانند آن ( دریاها ) را به آن اضافه كنیم.
« مِداد » به معنى مرکب و يا ماده رنگینى كه به كمك آن مىنویسند مىباشد و در اصل از « مَدّ » به معنى كشش گرفته شده است ، زیرا با كشش آن خطوط آشکار مىشود .
« كَلِمات » جمع كَلِمَة در اصل به معنى الفاظى است كه با آن سخن گفته مىشود و يا به تعبیر دیگر لفظى است كه دلالت بر معنى دارد ، اما از آنجا كه هریك از موجودات این
جهان دلیل بر علم و قدرت پروردگار است گاهى به هر موجودى « كَلِمَةُاللّه » اطلاق مىشود ، مخصوصاً این تعبیر در مورد موجودات مهم و با عظمت بیشتر آمده است .
قرآن مجید در مورد عیسى (علیه السلام)مسیح مىگوید : « اِنَّمَا الْمَسیحُ عیسَى بْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللّهِ وَ كَلِمَتُهُ اَلْقاها اِلى مَرْيَمَ : عیسى (علیه السلام)کلمه خداوند بود كه آن را به مریم القا نمود » ( 171 / نساء ) .
در آیه مورد بحث كلمه نیز به همین معنى است يعنى اشاره به موجودات هستى است كه هرکدام حکایت از صفات گوناگون پروردگار مىکند .
در حقیقت قرآن در این آیه توجه به این واقعیت مىدهد كه گمان مبرید عالم هستى محدود به آن است كه شما مىبینید يا مىدانید يا احساس مىکنید ، بلکه آن قدر عظمت و گسترش دارد كه اگر دریاها مرکب شوند و بخواهند نام آن و صفات و ویژگىهاى آنها را بنویسند دریاها پایان مىیابند پیش از آنکه موجودات هستى را احصا كرده باشند .
آیه فوق با آیه مشابهى كه در سوره لقمان آمده است هیچگونه منافاتى ندارد آنجا كه مىگوید : « وَلَوْ اَنَّما فِى الاَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ اَقْلامٌ وَالْبَحْرُ يَمُّدُهُ مِنْ بَعْدِه سَبْعَةُ اَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ
كَلِماتُ اللّهِ : اگر تمام درختان روى زمین قلم شوند و دریا و هفت دریاى دیگر ، مرکب آن گردند ( تا كلمات خدا را بنویسند ) هرگز كلمات او پایان نمىگیرد » ( 27 / لقمان ) .
یعنى این قلمها مىشکند و آن مرکبها تا آخرین قطره تمام مىشود و هنوز شرح مخلوقات و اسرار و حقایق جهان هستى باقى مانده است .
به تعبیر دیگر مىتوان گفت : اگر تمام اقیانوسهاى روى زمین مرکب و جوهر شوند و همه درختان قلم گردند هرگز قادر نیستند آنچه در علم خداوند است رقم بزنند .
110 قُلْ اِنَّما اَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى اِلَىَّ اَنَّما اِلهُكُمْ اِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّه فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحا وَ لايُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّه اَحَداً
بگو من فقط بشرى هستم همچون شما ( امتیازم این است كه )به من وحى مىشود كه معبود شما تنها يکى است ، پسهرکس امید لقاى پروردگارش را دارد باید عمل صالح انجام دهد و كسى را در عبادت پروردگارش شریك نکند .
این آیه كه آخرین آیه سوره كهف است مجموعهاى است از اصول اساسى اعتقادات دینى ، يعنى توحید و معاد و رسالت پیامبر صلىاللهعلیهوآله و در واقع همان چیزى است كه آغاز سوره كهف نیز با آن بوده است ، چرا كه در آغاز نیز سخن از اللّه و وحى و پاداش عمل و قیامت بود و از يك نظر عصاره و فشردهاى است از مجموع این سوره كه قسمت مهمى از آن بر محور این سه موضوع دور مىزد .
و از آنجا كه مسأله نبوت در طول تاریخش با انواع غُلُوّ و مُبالَغَة همراه بوده است آن را چنین بیان مىکند :
« بگو من فقط بشرى همچون شما هستم ، يگانه امتیازم این است كه بر من وحى مىشود : قُلْ اِنَّما اَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى اِلَىَّ » .
و با این تعبیر بر تمام امتیازات پندارى شرك آلودى كه پیامبران را از مرحلۀ بشریت
بهمرحلۀ الوهیت بالا مىبرد قلم سرخ مىکشد .
سپس از میان تمام مسایلى كه وحى مىشود ، انگشت روى مسأله توحید مىگذارد و مىگوید : « بر من وحى مىشود كه معبود شما فقط يکى است : اَنَّما اِلهُكُمْ اِلهٌ واحِدٌ » .
چرا تنها به این مسأله اشاره شده است براى اینکه توحید ، عصارۀ همۀ معتقدات و همه برنامههاى فردى و اجتماعى سعادتبخش انسان است ، در جاى دیگر نیز گفتهایم كهتوحید تنها يك اصل از اصول دین نیست بلکه خمیرمایه همه اصول و فروع اسلام است .
اگر در يك مثال ساده تعلیمات دین را از اصول و فروع به دانههاى گوهرى تشبیه كنیم باید توحید را به آن ریسمانى تشبیه كرد كه این دانهها را به هم پیوند مىدهد و از مجموع آن گردنبند پرارزش و زیبایى مىسازد .
و يا اینکه اگر هریك از تعلیمات دین را به يکى از اعضاء پیکر انسان تشبیه كنیم باید بگوییم توحید روحى است كه در مجموع این پیکر دمیده است .
در بحثهاى معاد و نبوت ، این واقعیت به ثبوت رسیده است كه آنها جدا از توحید نیستند يعنى هنگامى كه خدا را با همه صفاتش بشناسیم مىدانیم چنین خدایى باید پیامبرانى بفرستد و نیز حکمت و عدالت او ایجاب مىکند كه دادگاه عدل و رستاخیزى وجود داشته باشد ، مسایل اجتماعى و كل جامعه انسانى و هر چه در ارتباط با آن است باید پرتوى از توحید و وحدت باشد تا سامان يابد .
به همین دلیل در احادیث مىخوانیم كه جمله « لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ » قلعه محکم پروردگار است و هرکس در آن وارد شود از عذاب و كیفر الهى در امان است .
و نیز همه شنیدهایم كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله در آغاز اسلام مىفرمود : اگر طالب رستگارى هستید زیر پرچم توحید درآیید « قُولُوا لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ تُفْلِحُواً » .
سومین جمله این آیه اشاره به این مسأله رستاخیز مىکند و آنرا با « فاء تفریع » به مسأله توحید پیوند مىزند و مىگوید : « فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّه فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً » .
لقاى پروردگار كه همان مشاهده باطنى ذات پاك او با چشم دل و بصیرت درون است گرچه در این دنیا هم براى مؤمنان راستین امکانپذیر است اما از آنجا كه این مسأله در قیامت به خاطر مشاهده آثار بیشتر و روشنتر و صریحتر جنبه همگانى و عمومى پیدا مىکند ، این تعبیر در لسان قرآن معمولاً در مورد روز قیامت به كار رفته از سوى دیگر طبیعىاست اگر انسان انتظار و امید چیزى را دارد باید خود را براى استقبال از آن آمادهکند.
آن كس كه ادعا مىکند من انتظار چیزى دارم و اثرى در عمل او نمایان نیست ، در واقع مدعى دروغینى بیش نخواهد بود .
به همین دلیل در آیه فوق « فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً » بهصورت صیغه امر بیان شده ، امرى كه لازمه رجاء و امید و انتظار لقاى پروردگار است.
در آخرین جمله حقیقت عمل صالح را در يك بیان كوتاه چنین بازگو مىکند : « و نباید كسى را در عبادت پروردگارش شریك سازد : وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّه اَحَداً » .
به تعبیر روشنتر تا حقیقت خلوص و اخلاص درعملنیاید ، رنگ عمل صالح به خود نخواهد گرفت . انگیزه الهى و خدایى است كه به عمل انسان عمق مىدهد ، نورانیت مىبخشد و جهت صحیح مىدهد و هنگامى كه اخلاص از میان رفت ، عمل بیشتر جنبه ظاهرى پیدا مىکند ، به منافع شخصى گرایش مىیابد و عمق و اصالت و جهت صحیح خود را از دست مىدهد . در حقیقت این عمل صالحى كه از انگیزه الهى و اخلاص ، سرچشمه گرفته و با آن آمیخته شده است گذرنامه لقاى پروردگار است .
ضمناً عمل صالح آنچنان مفهوم وسیعى دارد كه هر برنامه مفید و سازنده فردى و اجتماعى را در تمام زمینههاى زندگى شامل مىشود .
پایان سوره كهف
از پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله چنین نقل شده است كه: « هر كس این سوره را بخواند بهتعداد كسانىکه زکریارا تصدیق يا تکذیبکردند و همچنینتعداد كسانى كه يحیى و مریم و عیسى (علیه السلام)و موسى (علیه السلام)و هارون و ابراهیم و اسحاق و يعقوب و اسماعیل را تصدیق يا تکذیب كردند ، آرى به تعداد هر يك از آنها خداوند ده حسنه بهاو مىدهد ، همچنین به تعداد كسانى كه (به دروغ و تهمت ) براى خدا فرزندى قائل شدند و نیز به تعداد كسانى كه فرزند قائل نشدند » .(1)
در حقیقت این حدیث دعوت به تلاش و كوشش در دو خط مختلف مىکند : خط حمایت از پیامبران و پاکان و نیکان و خط مبارزهبا مشرکان و منحرفان و آلودگان ، زیرا مىدانیم این ثوابهاى بزرگ را به كسانى نمىدهند كه تنها الفاظ را بخوانند و عملى بر طبق آن انجام ندهند، بلکه این الفاظ مقدس مقدمهاى است براى عمل .
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه .
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 كآهیعآصآ
کهیعص
در خصوص حروفمقطعه اینسوره دو دسته از روایات در منابع اسلامى دیدهمىشود:
نخست روایاتى است كه هر يك از این حروف را اشاره به يکى از اسماء بزرگ خداوند ( اسماء الحسنى ) مىداند « كاف » اشاره به « كافى » كه از اسماء بزرگ خداوند است و « ه » اشاره به « هادى » و « ياء » اشاره به « ولى » و « عین » اشاره به « عالم » و « ص » اشاره به « صادقالوعد » ( كسى كه در وعده خود صادق است ) .(1)
دوم روایاتى است كه این حروف مقطعه را به داستان قیام امامحسین (علیه السلام) در كربلا .
1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 320 .
تفسیر كرده است : « كاف » اشاره به « كربلا » « هاء » اشاره به « هلاك خاندان پیامبر صلىاللهعلیهوآله » و « ياء » به « يزید » و « عین » به مسأله « عطش » و « صاد » به « صبر و استقامت » حسین و ياران جانبازش .(1)
2 ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيّا
این يادى است از رحمت پروردگار تو نسبت به بندهاش زکریا .
3 اِذْ نادى رَبَّهُ نِداءً خَفِيّاً
در آن هنگام كه پروردگارش را در خلوتگاه ( عبادت ) خواند.
این سؤال براى مفسران مطرح شده كه « نادى » به معنى دعا با صداى بلند است در حالىکه « خَفِىّ » به معنى آهسته و مخفى است و این دو با هم سازگار نیست ، ولى با توجه به این نکته كه « خَفِىّ » به معنى آهسته نیست ، بلکه به معنى پنهان است ، بنابراین ممکن .
1) « نورالثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 320 .
است زکریا در خلوتگاه خود آنجا كه كسى غیر از او حضور نداشته ، خدا را با صداى بلند خوانده باشد و بعضى گفتهاند این تقاضاى او در دل شب بوده است ، آنگاه كه مردم در خواب آرمیده بودند .(1)
بعضى نیز جملۀ « فَخَرَجَ عَلى قَوْمِه مِنَ الْمِحْرابِ » ( زکریا از محراب خود بیرون آمد و به سراغ قومش رفت ) را كه در آیات آینده خواهد آمد دلیل بر وقوع این دعا در خلوتگاه گرفتهاند .(2)
4 قالَ رَبِاِنّى وَهَنَالْعَظْمُمِنّى وَاشْتَعَلَالرَّأْسُشَيْبا وَ لَمْاَكُنْ بِدُعائِكَرَبِّ شَقِيّاً
گفت : پروردگارا ! استخوانم سست شده و شعله پیرى تمامسرم را فراگرفته و من هرگز در دعاى تو از اجابت محروم نمىشدم .
« زکريّا » فراگیرى پیرى و سفیدى تمام موى سرش را ، به شعلهور شدن آتش و .
درخشندگى آن و خاکستر سفیدى كه بر جاى مىگذارد ، تشبیه كرده است و این تشبیهى است بسیار رسا و زیبا . سپس مىافزاید : ( وَ لَمْ اَكُنْ بِدُعائِكَ رَبِّ شَقِيّا ) تو همواره در گذشته مرا به اجابت دعاهایم عادت دادى و هیچگاه محرومم نساختهاى ، اکنون كه پیر و ناتوان شدهام، سزاوارترم كه دعایم را اجابت فرمایى و نومید بازنگردانى .
در حقیقت « شقاوت » در اینجا به معنى تعب و رنج است ، يعنى من هرگز در خواستههایمازتو به زحمت و مشقت نمىافتادم، چراکهبهسرعتموردقبولتو واقعمىگشت.
5 وَ اِنّى خِفْتُالْمَوالِىَ مِنْ وَرائى وَ كانَتِ امْرَأَتى عاقِرا فَهَبْ لى مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً
و من از بستگانم بعد از خودم بیمناکم ( كه حق پاسدارى از آیین تو را نگاه ندارند ) و همسرم نازا است ، تو به قدرتت جانشینى به من ببخش .
6 يَرِثُنى وَ يَرِثُ مِنْ الِ يَعْقُوبَ وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيّاً
که وارث من و آل يعقوب باشد و او را مورد رضایتت قرارده .
« ارث » در اینجا مفهوم وسیعى دارد كه هم ارث اموال را شامل مىشود و هم ارث
مقامات معنوى را ، چراکه براى هر طرف قرائنى وجود دارد و با توجه به آیات قبل و بعد و مجموعه روایات ، این تفسیر نزدیك به نظر مىرسد .
7 يازَكَرِيّا اِنّانُبَشِّرُكَ بِغُلامٍاسْمُهُ يَحْيى لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيّاً
اى زکریا! ما تو را به فرزندى بشارت مىدهیم كه نامش يحیى است ، پسرى هم نامش پیش از این نبوده است .
جمله « لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِيّاً » گرچه ظاهراً به این معنى است كه كسى تاکنون هم نام او نبوده است ، ولى از آنجا كه نام به تنهایى دلیل بر شخصیت كسى نیست ، معلوم مىشود كه این اسم ، اشاره به مسمّى است ، يعنى كسى كه داراى امتیازاتى همچون او باشد قبلاً نبوده است ، چنانکه راغب در كتاب مفردات صریحا همین معنى را انتخاب كرده است .
بدون شك قبل از يحیى پیامبران بزرگى بودند حتى بالاتر از او ، ولى هیچ مانعى ندارد كه يحیى ویژگىهایى داشته است مخصوص خودش ، چنانکه بعدا به آن اشاره خواهد شد .
نام « يحیى » در سورههاى آل عمران ، انعام ، مریم و انبیاء مجموعا پنج بار آمده است ، او يکى از پیامبران بزرگ الهى است و از جمله امتیازاتش این بود كه در كودکى به مقام نبوت رسید ، خداوند آنچنان عقل روشن و درایت تابناکى در این سن و سال به او داد كه شایسته پذیرش این منصب بزرگ شد .
از ویژگىهایى كه این پیامبر صلىاللهعلیهوآله داشته و قرآن در سوره آل عمران آیه 39 به آن اشاره كرده ، توصیف او به « حَصُور » است ، همانگونه كه در ذیل همان آیه گفتهایم « حَصُور » از ماده « حَصِرَ » به معنى كسى است كه از جهتى در « مُحاصَرَة » قرار گیرد و در اینجا طبق بعضى از روایات به معنى خوددارىکننده از ازدواج است .
این كار از این نظر امتیاز براى او بوده است كه بیانگر نهایت عفت و پاکى است و يا بر اثر شرایط خاص زندگى مجبور به سفرهاى متعدد براى تبلیغ آیین الهى بوده و همچون عیسى (علیه السلام)مسیح ناچار به مجرد زیستن گردیده است .
این تفسیر نیز نزدیك به نظر مىرسد كه منظور از « حَصُور » در آیه فوق كسى است كه شهوات و هوسهاى دنیا را ترك گفته و در واقع يك مرحله عالى از زهد بوده است .(1)
به هر حال از منابع اسلامى و منابع مسیحى استفاده مىشود كه « يحیى » پسر خاله « عیسى (علیه السلام)» بوده است ، هنگامى كه مسیح اظهار نبوت كرده ، يحیى به او ایمان آورد .
بدونشك يحیىکتابآسمانى ویژهاىنداشت و اینکه در آیات بعدمىخوانیم « يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوِّةٍ : اى يحیى كتاب را با قوت بگیر » اشاره به « تورات » كتاب حضرت موسى (علیه السلام)است .
حضرت يحیى و حضرت مسیح (علیه السلام)، قدر مشترکهایى داشتند ، زهد فوق العاده ترك ازدواج به عللى كه گفته شد و تولد اعجازآمیز و همچنین نسب بسیار نزدیك .
از روایات اسلامى استفاده مىشود كه امام حسین و يحیى نیز جهات مشترکى .
1) در اینکه ترك ازدواج نمىتواند به تنهایى فضیلت بوده باشد و قانون اسلام در زمینه تأکید بر ازدواج ، در جلد 2 « تفسیر نمونه » صفحه 404 مشروحا بحث شده است .
داشتند ، لذا از امام على بن الحسین زینالعابدین (علیه السلام)چنین نقل شده كه فرمود: « ما همراه امام حسین (علیه السلام) ( بهسوى كربلا ) بیرون آمدیم ، امام در هر منزلى نزول مىفرمود و يا از آن كوچ مىکرد ياد يحیى و قتل او مىنمود و مىفرمود : در بى ارزشى دنیا نزد خدا همین بس كه سر يحیى بن زکریا را به عنوان هدیه بهسوىفرد بىعفتى از بىعفتهاى بنىاسرائیل بردند » .(1)
شهادت امام حسین (علیه السلام) نیز از جهاتى همانند شهادت يحیى (علیه السلام)بود ( كیفیت قتل يحیى را بعدا شرح خواهیم داد ) . و نیز نام حسین همچون نام يحیى بىسابقه بود و مدت حمل آنها ( به هنگامى كه در شکم مادر بودند ) نسبت به معمول كوتاهتر بود .
8 قالَ رَبِّ اَنّى يَكُونُ لى غُلامٌ وَ كانَتِ امْرَاَتى عاقِرا وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْكِبَرِ عِتِيّاً
گفت : پروردگارا! چگونه فرزندى براى من خواهد بود درحالىکه همسرم نازا است و من نیز از پیرى افتاده شدهام ؟ .
1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 324 .
« عاقِر » در اصل از واژه « عُقْر » به معنى ریشه و اساس يا به معنى « حبس » است و اینکه به زنان نازا « عاقِر » مىگویند ، بهخاطر آن است كه كار آنها از نظر فرزند بهپایان رسیده، يا اینکه تولد فرزند در آنها محبوس شده است .
« عِتِىّ » به معناى كسى است كه كه بر اثر طول زمان اندامش خشکیده شده ، همان حالتى كه در سنین بسیار بالا براى انسان پیدا مىشود .
9 قالَ كَذلِكَ قالَ رَبُّكَ هُوَ عَلَىَّ هَيِّنٌ وَ قَدْ خَلَقْتُكَ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ تَكُ شَيْئاً
فرمود : اینگونه است كه تو مىگویى پروردگارت گفته : اینبر من آسان است ، من قبلاً تو را آفریدم و چیزى نبودى .
این مسأله عجیبى نیست كه از پیرمردى همچون تو و همسرى ظاهراً نازا فرزندى متولد شود، خدایى كه توانایى دارد از هیچ همه چیز بیافریند ، چه جاى تعجب كه در این سن و سال و این شرایط فرزندى به تو عنایت كند .
10 قالَ رَبِّ اجْعَلْ لى اآيَةً قالَ ءَايَتُكَ اَلاّ تُكَلِّمَ النّاسَ ثَلثَ لَيالٍ سَوِيّاً
عرض كرد: پروردگارا! نشانهاى براىمن قرار ده. گفت :نشانه تو این است كه سه شبانه روز قدرت تکلم ( با مردم ) نخواهى داشت ، در حالى كه زبان تو سالم است .
بدون شك زکریا به وعده الهى ایمان داشت و خاطرش جمع بود ، ولى براى اطمینان بیشتر ، همانگونه كه ابراهیم (علیه السلام)مؤمن به معاد تقاضاى شهود چهره معاد در این زندگى كرد تا قلبش اطمینان بیشترى يابد ، زکریا از خدا تقاضاى نشانه و آیتى نمود .
این نشانه آشکارى است كه انسان با داشتن زبان سالم و قدرت بر هر گونه نیایش با پروردگار در برابر مردم توانایى سخن گفتن را نداشته باشد .
11 فَخَرَجَ عَلى قَوْمِه مِنَ الْمِحْرابِ فَاَوْحى اِلَيْهِمْ اَنْ سَبِّحوُا بُكْرَةً وَ عَشِيّاً
او از محراب عبادتش به سوى مردم بیرون آمد و با اشاره بهآنها گفت صبح و شام ( به شکرانه این نعمت ) خدا را تسبیح گویید .
بعد از این بشارت و این آیت روشن « زکریا » از محراب عبادتش به سراغ مردم آمد و با
اشاره به آنها چنین گفت : « صبح و شام تسبیح پروردگار بگویید » .
چراکه این نعمت بزرگى كه خدا به زکریا ارزانى داشته بود ، دامنه آن همه قوم را فرا مىگرفت و در سرنوشت آینده همه آنها تأثیر داشت ، به همین دلیل سزاوار بود همگى به شکرانه آن نعمت به تسبیح خدا برخیزند و مدح و ثناى الهى گویند .
« مِحْراب » محل خاصى است كه در عبادتگاه براى امام يا افراد برجسته در نظر گرفته مىشود و در علت نامگذارى آن ، دو جهت ذکر كردهاند :
نخست اینکه از ماده « حَرْب » بهمعنى جنگگرفته شده ، چون محراب در حقیقت محل مبارزه با شیطان و هواى نفس است .
دیگر اینکه محراب در لغت به معنى نقطه بالاى مجلس است و چون محل محراب در بالاى معبد بوده به ایننام نامیده شده .
بعضى مىگویند : « محراب » در میان بنى اسرائیل بهعکس آنچه در میان ما معمول است در نقطهاى بالاتر از سطح زمین قرار داشته و چند پله مىخورده و اطراف آن را دیوار
مىکشیدهاند ، به طورى كه كسانى كه داخل محراب بودند كمتر از خارج دیده مىشدند جمله « فَخَرَجَ عَلى قَوْمِه مِنَ الْمِحْرابِ » كه در آیات فوق خواندیم با توجه به كلمه « عَلى » كه معمولاً براى جهت فوق به كار مىرود این معنى را تأیید مىکند .
12 يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ وَ ءَاتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيّاً
اىیحیى! كتاب(خدا)را باقوتبگیر و مافرمان نبوت (و عقلکافى) درکودکى بهاودادیم.
معروف و مشهور در میانمفسران ایناستکه منظوراز « كِتاب » در اینجا « تورات » است ، حتى ادعاى اجماع و اتفاق در این زمینه كردهاند .(1)
منظور از گرفتن كتاب با قوت و قدرت آن است كه با قاطعیت هر چه تمامتر و تصمیم راسخ و ارادهاىآهنین كتابآسمانى تورات و محتواى آنرا اجراکند و به تمام آن عمل نماید و در راه تعمیم و گسترش آن از هر نیروى مادى و معنوى ، فردى و اجتماعى ، بهره گیرد .د.
1) بهتفسیر « آلوسى » و تفسیر « قرطبى » ذیل آیه مورد بحث مراجعه شود.
اصولاً هیچ « كتاب » و « مکتبى » را بدون قوت و قدرت و قاطعیت پیروانش نمىتوان اجرا كرد ، این درسى است براى همه مؤمنان و همه رهروان راه « اللّه » .
بعد از این دستور ، به مواهب دهگانهاى كه خدا به يحیى داده بود و يا او به توفیق الهى كسب كرد ، اشاره مىکند .
کلمه « قوت » در جمله « يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ » همانگونه كه اشاره كردیم معنى كاملاً وسیعى دارد و تمام قدرتهاى مادى و معنوى ، روحى و جسمى در آن جمع است و این خود بیانگر این حقیقت است كه نگهدارى آیین الهى و اسلام و قرآن با ضعف و سستى و ولنگارى و مسامحه ، امکانپذیر نیست ، بلکه باید در دژ نیرومند قدرت و قوت و قاطعیت قرار گیرد .
گرچه مخاطب در اینجا « يحیى » است ، ولى در مواردى دیگر از قرآن مجید نیز این تعبیر در مورد سایرین دیده مىشود :
در آیه 145 اعراف ، موسى (علیه السلام)مأموریت پیدا مىکند كه تورات را با قوت بگیرد : « فَخُذْها بِقُوَّةٍ » .
و در آیه 63 و 93 بقره همین خطاب نسبت به تمام بنى اسرائیل دیده مىشود : « خُذُوا ما اتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ » كه نشان مىدهد این يك حکم عام براى همگان است ، نه شخص يا اشخاص معینى .
اتفاقا همین مفهوم با تعبیر دیگرى در آیه 60 سوره انفال آمده است : « وَ اَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ : آنچه از قدرت و قوت در توان شما است براى مرعوب ساختن دشمنان فراهم سازید » .
به هر حال این آیه پاسخى است به همه آنها كه گمان مىکنند از موضع ضعف مىتوان كارى انجام داد و يا مىخواهند با سازشکارى در همه شرایط مشکلات را حل كنند .
درست است كه دوران شکوفایى عقل انسان معمولاً حد و مرز خاصى دارد ، ولى مىدانیم همیشه در انسانها افراد استثنایى وجود داشتهاند ، چه مانعى دارد كه خداوند این
دوران را براى بعضى از بندگانش به خاطر مصالحى فشردهتر كند و در سالهاى كمترى خلاصه نماید ، همانگونه كه براى سخن گفتن معمولاً گذشتن يکى دو سال از تولد لازم است ، در حالىکه مىدانیم حضرت مسیح (علیه السلام) در همان روزهاى نخستین زبان به سخن گشود ، آنهم سخنى بسیار پرمحتوا كه طبق روال عادى در شأن انسانهاى بزرگسال بود ، چنانکه در تفسیر آیات آینده به خواست خدا خواهد آمد .
از اینجا روشن مىشود اشکالى كه پارهاى از افراد به بعضى از ائمه شیعه كردهاند كه چرا بعضى از آنها در سنین كم به مقام امامت رسیدند ، نادرست است .
در روایتى از يکى از ياران امام جواد محمّد بن على النقى (علیه السلام) به نام على بن اسباط مىخوانیم كه مىگوید : به خدمت او رسیدم ( در حالى كه سن امام كم بود ) من درست به قامت او خیره شدم تا به ذهن خویش بسپارم و به هنگامى كه به مصر بازمىگردم كم و كیف مطلب را براى ياران نقل كنم ، درست در همین هنگام كه در چنین فکرى بودم ، آن حضرت نشست ( گویى تمام فکر مرا خوانده بود ) رو به سوى من كرد و گفت : « اى على بن اسباط
خداوند كارى را كه در مسأله امامت كرده ، همانند كارى است كه در نبوت كرده است ، گاه مىفرماید : " وَ اتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيّاً : ما به يحیى در كودکى فرمان نبوت و عقل و درایت دادیم "و گاه درباره انسانهامىفرماید : " حَتّى اِذا بَلَغَ اَشُّدَّهُ وَ بَلَغَ اَرْبَعینَ سَنَةً ... : هنگامى كه انسان به حد بلوغ كامل عقل به چهل سال رسید ... " بنابراین همانگونه كه ممکن است خداوند حکمت را بهانسانى در كودکى بدهد در قدرت او است كه آن را در چهل سال بدهد . »(1)
ضمناً این آیه پاسخ دندان شکنى است براى خردهگیرانى كه مىگویند على (علیه السلام)نخستین كسى نبود كه از میان مردان به پیامبر صلىاللهعلیهوآله ایمان آورد ، چراکه در آن روز كودك ده ساله بود و ایمان كودك ده ساله پذیرفته نیست .
13 وَ حَنانا مِنْ لَدُنّا وَ زَكوةً وَ كانَ تَقِيّاً
و به او رحمت و محبتاز ناحیهخود بخشیدیم و پاکى ( روحو عمل ) و او پرهیزکار بود . .
1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 325 .
« حَنان » در اصل به معنى رحمت و شفقت و محبت و ابراز علاقه و تمایل است .
« زکات » معنى وسیعى دارد و همه پاکیزگىها را در بر خواهد گرفت .
14 وَ بَرّا بِولِدَيْهِ وَ لَمْ يَكُنْ جَبّارا عَصِيّاً
او نسبت به پدر و مادرش نیکوکار بود و جبار ( و متکبر ) وعصیانگر نبود .
15 وَ سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيّاً
و سلامبراوآنروزکهتولدیافت و آنروزکهمىمیرد وآنروزکهزندهوبرانگیخته مىشود.
نه تنها تولد يحیى شگفتانگیز بود ، مرگ او هم از پارهاى جهات عجیب بود ، غالب مورخان مسلماً ن و همچنین منابع معروف مسیحى جریان این شهادت را چنین نقل كردهاند ( هر چند اندك تفاوتى در خصوصیات آن در میان آنها دیده مىشود ) .
یحیى قربانى روابط نامشروع يکى از طاغوتهاى زمان خود با يکى از محارم خویش شد، بهاینترتیبکه «هرودیس» پادشاه هوسباز فلسطین ، عاشق « هیرودیا » دختر برادر خود
شد و زیبایى وى دل او را در گرو عشقى آتشین قرار داده ، لذا تصمیم به ازدواج با او گرفت .
اینخبربهپیامبربزرگ خدا صلىاللهعلیهوآله يحیىرسید،او صریحااعلامکردکه اینازدواج نامشروع است و مخالف دستورهاى تورات مىباشد و من به مبارزه با چنین كارى قیام خواهم كرد .
سر و صداى این مسأله در تمام شهر پیچید و به گوش آن دختر « هیرودیا » رسید ، او كه يحیى را بزرگترین مانع راه خویش مىدید تصمیم گرفت در يك فرصت مناسب از وى انتقام گیرد و این مانع را از سر راه هوسهاى خویش بردارد .
ارتباط خود را با عمویش بیشتر كرد و زیبایى خود را دامى براى او قرار داد و آنچنان در وى نفوذ كرد كه روزى « هیرودیس » به او گفت : « هر آرزویى دارى از من بخواه كه منظورت مسلماً انجام خواهد يافت » .
« هیرودیا » گفت : من هیچ چیز جز سر يحیى را نمىخواهم ، زیرا او نام من و تو را بر سرزبانها انداخته و همه مردم بهعیبجویى ما نشستهاند ، اگر مىخواهى دل من آرام شود و خاطرم شاد گردد ، باید این عمل را انجام دهى .
« هیرودیس » كه دیوانهوار به آن زن عشق مىورزید ، بى توجه به عاقبت این كار تسلیم شد و چیزى نگذشت كه سر يحیى را نزد آن زن بدکار حاضر ساختند، اما عواقب دردناك این عمل، سرانجام دامان او را گرفت .
در احادیث اسلامى مىخوانیم كه سالار شهیدان امام حسین مىفرمود : « از پستىهاى دنیا اینکه سر يحیى بن زکریا را به عنوان هدیه براى زن بدکارهاى از زنان بنى اسرائیل بردند » .
یعنى شرایط من و يحیى از این نظر نیز مشابه است ، چراکه يکى از هدفهاى قیام من مبارزه با اعمال ننگین طاغوت زمانم يزید است .
16 وَ اذْكُرْ فِى الْكِتابِ مَرْيَمَ اِذِانْتَبَذَتْ مِنْ اَهْلِها مَكانا شَرْقِيّاً
در این كتاب ( آسمانى قرآن ) از مریم يادآر ، آن هنگام كه ازخانوادهاش جدا شد و در ناحیه شرقى قرار گرفت .
کلمه « اِنْتَبَذَتْ » از ماده « نَبْذ » به گفته « راغب » به معنى دورانداختن اشیاء غیر
قابلملاحظه است و این تعبیر در آیه فوق شاید اشاره به آن باشد كه مریم به صورت متواضعانه و گمنام خالى از هر گونه كارى كه جلب توجه كند ، از جمع ، كنارهگیرى كرد و آن مکان از خانه خدا را براى عبادت انتخاب نمود .
او در حقیقت مىخواست مکانى خالى و فارغ از هر گونه دغدغه پیدا كند كه به راز و نیاز با خداى خود بپردازد و چیزى او را از ياد محبوب غافل نکند ، به همین جهت طرف شرق بیتالمقدس ( آن معبد بزرگ ) را كه شاید محلى آرامتر و يا از نظر تابش آفتاب پاکتر و مناسبتر بود برگزید .
17 فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجابا فَاَرْسَلْنا اِلَيْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَرا سَوِيّاً
و حجابى میانخود و آنهاافکند( تا خلوتگاهش از هر نظر براىعبادت آمادهباشد ) در این هنگام ما روح خود ( جبرئیل يکى ازفرشتگان بزرگ ) را به سوى او فرستادیم و او در شکل انسانى بىعیب و نقص بر مریم ظاهر شد .
در این جمله، تصریح نشدهاست كه این حجاب براى چه منظور بوده ، آیا براى آن بوده
که آزادتر و خالى از دغدغه و اشتغال حواس بتواند بهعبادت پروردگار و راز و نیاز بااو پردازد، يا براىاینبوده است كه مىخواسته شستشو و غسلکند؟ آیه ازایننظرساکت است.
به هر حال « در این هنگام ما روح خود ( جبرئیل يکى از فرشتگان بزرگ ) را به سوى او فرستادیم و او در شکل انسان كامل بى عیب و نقص و خوش قیافهاى بر مریم ظاهر شد » .
« تَمَثُّل » در اصل از ماده « مُثُول » به معنى ایستادن در برابر شخص يا چیزى است و « مُمَثَّل » به چیزى مىگویند كه به صورت دیگرى نمایان گردد ، بنابراین « تَمَثَّلَ لَها بَشَرا سَوِيّا » مفهومش این است كه آن فرشته الهى به صورت انسانى درآمد .
بدون شك معنى این سخن آن نیست كه جبرئیل ، صورتا و سیرتا تبدیل به يك انسان شد ، چراکه چنین انقلاب و تحولى ممکن نیست ، بلکه منظور این است كه او به صورت انسان درآمد ، هر چند سیرت او همان فرشته بود ، ولى مریم در ابتداى امر كه خبر نداشت ، چنین تصور مىکرد كه در برابر او انسانى است سیرة و صورتاً .
18 قالَتْ اِنّى اَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ اِنْ كُنْتَ تَقِيّاً
او ( سخت ترسید و ) گفت : من به خداى رحمن از تو پناهمىبرم ، اگر پرهیزکار هستى .
پیدا است كه در این موقع چه حالتى به مریم دست مىدهد ، مریمى كه همواره پاکدامن زیسته ، در دامان پاکان پرورش يافته و در میان جمعیت مردم ضربالمثل عفت و تقوا است ، از دیدن چنین منظرهاى كه مرد بیگانه زیبایى به خلوتگاه او راه يافته چه ترس و وحشتى به او دست مىدهد ؟ لذا بلافاصله صدا زد : « من به خداى رحمان از تو پناه مىبرم ، اگر پرهیزکار هستى » .
19 قالَ اِنَّما اَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لاَِهَبَ لَكِ غُلاما زَكِيّاً
گفت : من فرستاده پروردگار توأم ( آمدهام ) تا پسر پاکیزهاى به تو ببخشم .
مریم با گفتن این سخن در انتظار عکسالعمل آن مرد ناشناس بود ، انتظارى آمیخته با وحشت و نگرانى بسیار ، اما این حالت دیرى نپایید ، ناشناس زبان به سخن گشود و مأموریت و رسالت عظیم خویش را چنین بیان كرد و « گفت : من فرستاده پروردگار توأم » .
این جمله همچون آبى است كه بر آتش بریزد ، به قلب پاك مریم آرامش بخشید ، ولى این آرامش نیز چندان طولانى نشد ،
چرا كه بلافاصله افزود : «من آمدهام تا پسر پاکیزهاى از نظر خُلْق و خوى و جسم و جان به تو ببخشم» .
20 قالَتْ اَنّى يَكُونُ لى غُلامٌ وَ لَمْ يَمْسَسْنى بَشَرٌ وَ لَمْ اَكُ بَغِيّاً
گفت: چگونه ممکناست فرزندى براى من باشد درحالىکه تاکنون انسانىبا من تماس نداشته و زن آلودهاى هم نبودهام .
از شنیدن این سخن لرزۀ شدیدى وجود مریم را فراگرفت و بار دیگر او در نگرانى عمیقى فرو رفت و « گفت : چگونه ممکن است من صاحب پسرى شوم ، در حالى كه تاکنون انسانى با من تماس نداشته و هرگز زن آلوده نبودهام ؟ »
او در این حال تنها به اسباب عادى مىاندیشید و فکر مىکرد براى اینکه زنى صاحب فرزند شود ، دو راه بیشتر ندارد ، يا ازدواج و انتخاب همسر و يا آلودگى و انحراف ، من كه
خود را بهتر از هر كس مىشناسم ، نه تاکنون همسرى انتخاب كردهام و نه هرگز زن منحرفى بودهام ، تاکنون هرگز شنیده نشده است كسى بدون این دو صاحب فرزندى شود .
21 قالَكَذلِكِقالَ رَبُّكِ هُوَ عَلَىَهَيِّنٌ وَلِنَجْعَلَهُ ءَايَةً لِلنّاسِ وَ رَحْمَةً مِنّا وَ كانَ اَمْرا مَقْضِيّاً
گفت : مطلب همین است پروردگارت فرموده ، این كار برمن سهل و آسان است ، ما مىخواهیم او را نشانهاى براى مردم قرار دهیم و رحمتى از سوى ما باشد و این امرى است پایان يافته ( و جاى گفتگو ندارد ) .
اما به زودى طوفان این نگرانى مجدد با شنیدن سخن دیگرى از پیك پروردگار فرونشست ، او با صراحت به مریم « گفت : مطلب همین است پروردگارت فرموده ، این كار بر من سهل و آسان است » .
تو كه خوب از قدرت من آگاهى ، تو كه میوههاى بهشتى را در فصلى كه در دنیا شبیه آن وجود نداشت در كنار محراب عبادت خویش دیدهاى ، تو كه آواى فرشتگان را كه
شهادت به پاکیت مىدادند شنیدهاى ، تو كه مىدانى جدت آدم از خاك آفریده شد ، این چه تعجب است كه از این خبر دارى ؟
22 فَحَمَلَتْهُ فَانْتَبَذَتْ بِه مَكانا قَصِيّاً
سرانجام ( مریم ) باردار شد و او را به نقطه دور دستى برد .
« سرانجام مریم باردار شد » و آن فرزند موعود در رحم او جاى گرفت .
در این كه چگونه این فرزند به وجود آمد آیا جبرئیل در پیراهن او دمید يا در دهان او ، در قرآن سخنى از آن به میان نیامده است ، چرا كه نیازى به آن نبوده ، هر چند كلمات مفسرین در این باره مختلف است .
به هر حال « این امر سبب شده او از بیت المقدس بهمکان دور دستىبرود » .
او در این حالت در میان يك بیم و امید ، يك حالت نگرانى توأم با سرور به سر مىبرد، گاهى به این مىاندیشید كه این حمل سرانجام فاش خواهد شد ، گیرم چند روز يا چند
ماهى از آنها كه مرا مىشناسند دور بمانم و در این نقطه به صورت ناشناس زندگى كنم ، آخر چه خواهد شد ؟
چه كسى از من قبول مىکند زنى بدون داشتن همسر باردار شود ، مگر اینکه آلوده دامان باشد ، من با این اتهام چه كنم ؟ و راستى براى دخترى كه سالها سنبل پاکى و عفت و تقوا و پرهیزکارى و نمونهاى در عبادت و بندگى خدا بوده ، زاهدان و عابدان بنى اسرائیل به كفالت او از طفولیت افتخار مىکردند و زیر نظر پیامبر بزرگى پرورش يافته و خلاصه سجایاى اخلاقى و آوازه قداست او همه جا پیچیده است ، بسیار دردناك است كه يك روز احساس كند همه این سرمایه معنویش به خطر افتاده است و در گرداب اتهامى قرار گرفته كه بدترین اتهامات محسوب و این سومین لرزهاى بود كه بر پیکر او افتاد .
اما از سوى دیگر ، احساس مىکرد كه این فرزند پیامبر موعود الهى است ، يك تحفه بزرگ آسمانى مىباشد ، خداوندى كه مرا به چنین فرزندى بشارت داده و با چنین كیفیت معجزآسایى اورا آفریده، چگونهتنهایم خواهدگذاشت؟ آیا ممکناست دربرابر چنین اتهامى
از من دفاع نکند ؟ من كه لطف او را همیشه آزمودهام و دست رحمتش را بر سر خوددیدهام.
23 فَاَجاءَهَا الْمَخاضُ اِلى جِذْعِ النَّخْلَةِ قالَتْ يا لَيْتَنى مِتُّ قَبْلَ هذا وَ كُنْتُ نَسْيا مَنْسِيّاً
درد وضع حمل او را بهکنار تنهدرخت خرمایىکشاند ( آنقدرناراحت شد كه ) گفت : اى كاش پیش از این مرده بودم و به كلى فراموش مىشدم .
هر چه بود دوران حمل پایان گرفت و لحظات طوفانى زندگى مریم شروع شد ، درد سخت زاییدن به او دست داد ، آنچنان كه او را از آبادى به بیابان كشاند ، بیابانى خالى از انسانها و خشك و بى آب و بى پناه .
گرچه در این حالت زنان به آشنایان و دوستان خود پناه مىبرند تا براى تولد فرزند به آنها كمك كنند ، ولى چون وضع مریم يك وضع استثنایى بود و هرگز نمىخواست كسى وضع حمل او را ببیند ، با آغاز درد زاییدن ، راه بیابان را پیش گرفت .
قرآن در این زمینه مىگوید : « درد وضع حمل ، او را به كنار درخت خرمایى كشاند » .
تعبیر به « جِذْعِ النَّخْلَة » با توجه به اینکه « جِذْع » به معنى تنه درخت است ، نشان مىدهد كه تنها بدنهاى از آن درخت باقى مانده بود يعنى درختى خشکیده بود .
در این حالت ، طوفانى از غم و اندوه ، سراسر وجود پاك مریم را فرا گرفت ، احساس كرد لحظهاى را كه از آن مىترسید فرا رسیده است ، لحظهاى كه هر چه پنهان است در آن آشکار مىشود و رگبار تیرهاىتهمت مردم بىایمان متوجه او خواهدشد .
به قدرى این طوفان سخت بود و این بار بر دوشش سنگینى مىکرد كه بى اختیار « گفت : اى كاش پیش از این مرده بودم و به كلى فراموش مىشدم » .
بدیهى است تنها ترس تهمتهاى آینده نبود كه قلب مریم را مىفشرد ، هر چند مشغله فکرى مریم بیش از همه همین موضوع بود ، ولى مشکلات و مصائب دیگر مانند وضع حمل بدون قابله و دوست و ياور، دربیابانى تنهاى تنها، نبودنمحلى براىاستراحت، آبى براى نوشیدن و غذا براى خوردن ، وسیله براى نگاهدارى مولود جدید ، اینها امورى بود كه سخت او را تکان مىداد .
24 فَنادیها مِنْتَحْتِهَا اَلاّ تَحْزَنى قَدْ جَعَلَ رَبُّكِتَحْتَكِ سَرِيّاً
ناگهان از طرف پایین پایش او را صدا زد كه غمگین مباش ، پروردگارت زیر پاى تو چشمه آب ( گوارایى ) قرار داده است .
25 وَ هُزّى اِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُساقِطْ عَلَيْكِ رُطَبا جَنِيّاً
و تکانى بهاین درخت نخل بده تا رطب تازه بر تو فرو ریزد .
نظرى به بالاى سرت بیفکن ، بنگر چگونه ساقه خشکیده به درخت نخل بارورى تبدیل شده كه میوهها ، شاخههایش را زینت بخشیدهاند « تکانى به این درخت نخل بده تا رطب تازه بر تو فرو ریزد » .
26 فَكُلى وَاشْرَبى وَ قَرّى عَيْنا فَاِمّا تَرَيِنَّ مِنَ الْبَشَرِ اَحَدا فَقُولى اِنّى نَذَرْتُ لِلرَّحْمنِ صَوْما فَلَنْ اُكَلِّمَالْيَوْمَ اِنْسِيّاً
از(این غذاى لذیذ)بخور و از(آن آب گوارا)بنوش و چشمت را (به این مولود جدید) روشندار و هر گاه كسى از انسانها را دیدى با اشاره بگو : من براى خداى رحمان روزه گرفتهام
و با احدى امروز سخن نمىگویم ( این نوزاد خودش از تو دفاع خواهد كرد ) .
بعضى مىپرسند اگر معجزه مخصوص انبیاء و امامان است پس ظهور اینگونه معجزات براى مریم چگونه بود ؟
بعضى از مفسران براى حل این مشکل آن را جزء معجزات عیسىگرفتهاندکه مقدمتا تحقق يافت و از آن تعبیر به « اِرْهاص » مىکنند . ( اِرْهاص به معنى معجزه مقدماتى است ) .
ولى هیچ نیاز به اینگونه پاسخها نیست ، چراکه ظهور خارق عادات براى غیر پیامبران و امامان هیچگونه مانعى ندارد این همان چیزى است كه نامش را « كرامت » مىگذاریم .
معجزه آن است كه توأم با « تَحَدّى » ( دعوت به مبارزه و توأم با دعوى نبوت و يا امامت ) بوده باشد .
ظاهر آیات فوق نشان مىدهد كه مریم به خاطر مصلحتى مأمور به سکوت بود و به فرمان
خدا از سخن گفتن در اینمدت خاص خوددارى مىکرد تا نوزادش عیسى (علیه السلام)، لب به سخن بگشاید و از پاکى او دفاع كند ، كه این از هر جهت مؤثرتر و گیراتر بود .
اما از تعبیر آیه چنین برمىآید كه نذر سکوت براى آن قوم و جمعیت كار شناخته شدهاى بود، به همین دلیل این كار را بر او ایراد نگرفتند، ولى این نوع روزه در شرع اسلام ، مشروع نیست .
از امام على (علیه السلام)بن الحسین در حدیثى چنین نقل شده : « صَوْمُ السُّكُوتِ حَرامٌ : روزه سکوت حرام است » (1)و این به خاطر تفاوت شرایط در آن زمان با زمان ظهور اسلام است .
27 فَاَتَتْ بِه قَوْمَها تَحْمِلُهُ قالُوا يا مَرْيَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَيْئا فَرِيّاً
(مریم) او را در آغوش گرفته ، به سوى قومش آمد ، گفتند : اى مریم ، كار بسیار عجیب و بدى انجام دادى . .
1) « وسائل الشیعه » ، جلد 7 ، صفحه 390 .
« فَرِىّ » بنا به گفته راغب در كتاب مفردات به معنى بزرگ يا عجیب آمده است .
« سرانجام مریم در حالى كه كودکش را در آغوش داشت ، از بیابان به آبادى بازگشت و به سراغ بستگان و اقوام خود آمد » ( فَاَتَتْ بِه قَوْمَها تَحْمِلُهُ ) .
هنگامى كه آنها كودکى نوزاد را در آغوش دیدند ، دهانشان از تعجب باز ماند ، آنها كه سابقه پاکدامنى مریم را داشتند و آوازه تقوا و كرامت او را شنیده بودند سخت نگران شدند، تا آنجا كه بعضى به شك و تردید افتادند و بعضى دیگر هم كه در قضاوت و داورى ، عجول بودند زبان به ملامت و سرزنش او گشودند و گفتند : حیف از آن سابقه درخشان ، با این آلودگى و صد حیف از آن دودمان پاکى كه اینگونه بد نام شد .
28 يا اُخْتَ هرُونَ ما كانَ اَبُوكِ امْرَأَ سَوْءٍ وَ ما كانَتْ اُمُّكِ بَغِيّاً
اى خواهر هارون ، نه پدر تو مرد بدىبود و نه مادرت زنبدکارهاى .
اینکه آنها به مریم گفتند : « اى خواهر هارون » موجب تفسیرهاى مختلفى در میان
مفسران شده است ، اما آنچه صحیحتر به نظر مىرسد این است كه هارون مرد پاك و صالحى بود ، آن چنان كه در میان بنى اسرائیل ضرب المثل شده بود، هرکس را مىخواستند بهپاکى معرفى كنند مىگفتند:او برادر يا خواهر هارون است . مرحوم « طبرسى » در « مجمع البیان » این معنى را در حدیث كوتاهى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله نقل كرده است .(1)
29 فَاَشارَتْ اِلَيْهِ قالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كانَ فِى الْمَهْدِ صَبِيّاً
(مریم) اشاره به او كرد، گفتند: ما چگونه با كودکىکه درگاهواره است، سخن بگوییم.
در این هنگام ، مریم به فرمان خدا سکوت كرد ، تنها كارى كه انجام داد اینبود كه اشاره به نوزادش عیسى (علیه السلام)کرد( فَاَشارَتْ اِلَيْهِ ) .
اما اینکار بیشتر تعجب آنها را برانگیخت و شاید جمعى آنرا حمل بر سخریه كردند و خشمناك شدند، گفتند: مریم با چنین كارى كه انجام دادهاى قوم خود را مسخره نیز مىکنى. .
1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 333 .
درباره « مَهْد » ( گهواره ) بحث كردهاند كه عیسى (علیه السلام)هنوز به گهواره نرسیده بود ، بلکه ظاهر آیات این است به محض ورود مریم در میان جمعیت ، در حالىکه عیسى (علیه السلام)در آغوشش بود، این سخن در میان او و مردم رد و بدل شد .
امّا باید توجه داشت كه واژه « مَهْد » چنانکه « راغب » در مفردات مىگوید ، به معنى جایگاهى است كه براى كودك آماده مىکنند ، خواه گهواره باشد يا دامان مادر و يا بستر و مَهْد و مِهاد هر دو در لغت به معنى « اَلْمَكانُ الْمُمَهَّدُ الْمُوَطَّأُ : محل آماده شده و گسترده » ( براى استراحت و خواب ) آمده است .
30 قالَ اِنّى عَبْدُ اللّهِ اتانِىَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنى نَبِيّاً
( ناگهان عیسى (علیه السلام)زبان به سخن گشود ) گفت : من بنده خدایم به من كتاب ( آسمانى ) داده و مرا پیامبر قرار داده است .
به هر حال ، جمعیت از شنیدن این گفتار مریم نگران و حتّى شاید عصبانى شدند ، آنچنانکه طبق بعضى از روایات به يکدیگر گفتند: مسخره و استهزاء او، از انحرافش از
جادۀ عفت، برما سختتر و سنگینتراست .
و این حالت چندان به طول نیانجامید ، چراکه آن كودك نوزاد زبان به سخن گشود و « گفت : من بنده خدایم ، او كتاب آسمانى به من مرحمت كرده و مرا پیامبر قرار داده است » .
طبق روال عادى ، هیچ نوزادى در ساعات يا روزهاى نخستین تولد سخن نمىگوید ،
سخن گفتن نیاز به نمو كافى مغز و سپس ورزیدگى عضلات زبان و حنجره و هماهنگى دستگاههاى مختلف بدن با يکدیگر دارد و این امور عادتا باید ماهها بگذرد و تدریجا در كودکان فراهم گردد . ولى هیچ دلیل علمى هم بر محال بودن این امر نداریم تنها اینکه خارق عادت است و همه معجزات چنین هستند ، يعنى همه خارق عادتند نه محال عقلى .
31 وَ جَعَلَنى مُبارَكا اَيْنَ ما كُنْتُ وَ اَوْصانى بِالصَّلوةِ وَ الزَّكوةِ مادُمْتُ حَيّاً
و مرا وجودى پر برکت قرار داده در هر كجا باشم و مرا توصیه به نماز و زکات ، مادام كه زندهام كرده است .
32 وَ بَرّا بِولِدَتى وَ لَمْ يَجْعَلْنى جَبّارا شَقِيّاً
و مرا نسبت بهمادرم نیکوکار قرار داده و جبّار و شقىّ قرارنداده است .
« بَرّ » به معنى شخص نیکوکار است ، در حالىکه « بِرّ » به معنى صفت نیکوکارى است .
« جَبّار » به كسى مىگویند كه براى خود هر گونه حقوق بر مردم قائل است، ولى هیچ حقى براى كسى نسبت به خود قائل نیست .
و نیز « جَبّار » به كسى مىگویند كه از روى خشم و غضب ، افراد را مىزند و نابود مىکند و پیرو فرمان عقل نیست و يا مىخواهد نقص و كمبود خود را با ادعاى عظمت و تکبر ، برطرف سازد كه همه اینها صفات بارز طاغوتیان و مستکبران در هر زمان است .
« شَقِىّ » به كسى گفته مىشود كه اسباب گرفتارى و بلا و مجازات براى خود فراهم مىسازد و بعضى آن را به كسى كه قبول نصیحت نمىکند ، تفسیر كردهاند و پیدا است كه این دو معنى از هم جدا نیست .
33 وَ السَّلامُ عَلَىَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَ يَوْمَ اَمُوتُ وَ يَوْمَ اُبْعَثُ حَيّاً
و سلام ( خدا ) بر من ، آن روز كه متولد شدم و آن روز كهمىمیرم و آن روز كه زنده
برانگیخته مىشوم .
این سه روز در زندگى انسان ، سه روز سرنوشت ساز و خطرناك است كه سلامت در آنها جز به لطف خدا ميّسر نمىشود و لذا هم در مورد « يحیى (علیه السلام)» این جمله آمده و هم در مورد حضرت مسیح (علیه السلام)، با این تفاوت كه در مورد اول خداوند این سخن را مىگوید و در مورد دوم مسیح (علیه السلام)این تقاضا را دارد .
34 ذلِكَ عیسَى ابْنُ مَرْيَمَ قَوْلَ الْحَقِّ الَّذى فیهِ يَمْتَرُونَ
این است عیسىبنمریم ، گفتار حقى كه در آن تردید مىکنند .
بعد از آنکه قرآن مجید در آیات گذشته ترسیم بسیار زنده و روشنى از ماجراى تولد حضرت مسیح (علیه السلام) كرد ، به نفى خرافات و سخنان شرکآمیزى كه درباره عیسى (علیه السلام)گفتهاند ، پرداخته است .
مخصوصاً در این عبارت روى فرزند مریم بودن او تأکید مىکند تا مقدمهاى باشد براى نفى فرزندى خدا .
امّا اینکه قرآن مىگوید : آنها در این زمینه در شك و تردید هستند ، گویا اشاره به دوستان و دشمنان مسیح يا به تعبیر دیگر مسیحیان و يهودیان است ، از يکسو گروهى گمراه در پاکى مادر او شك و تردید كردند و از سوى دیگر گروهى در اینکه او يك انسان باشد ، اظهار شك نمودند ، حتّى همین گروه نیز به شعبههاى مختلف تقسیم شدند ، بعضى او را صریحا فرزند خدا دانستند ( فرزند روحانى و جسمانى، حقیقى نه مجازى ) و بهدنبال آن مسأله تثلیث و خدایان سهگانه را به وجود آوردند .
بعضى مسأله تثلیث را از نظر عقل نامفهوم خواندند و معتقد شدند كه باید تعبداً آن را پذیرفت و بعضى براى توجیه منطقى آن به سخنان بىاساسى دست زدند ، خلاصه همۀ آنها
چونندیدند حقیقت،یا چون نخواستندحقیقت، ره افسانه زدند .(1)
35 ما كانَلِلّهِ اَنْيَتَّخِذَ مِنْوَلَدٍ سُبْحانَهُ اِذاقَضىاَمْرا فَاِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ
هرگز براى خدا شایستهنبود فرزندى انتخاب كند ، منزه استاو ، هرگاه چیزى را فرمان دهد، مىگوید: موجود باش ، آنهم موجود مىشود .
دارا بودن فرزند ، آنچنانکه مسیحیان در مورد خدا مىپندارند ، با قداست مقام پروردگار سازگار نیست ، از يکسو لازمه آن جسم بودن و از سوى دیگر محدودیت و از سوى سوم نیاز و خلاصه خدا را از مقام قدسش زیر چتر قوانین عالم ماده كشیدن و او را در سر حدّ يك موجود ضعیف و محدود مادى قرار دادن است .
1) براى توضیح بیشتر در زمینه تثلیث نصارى و خرافاتى كه در این زمینه به هم بافتهاند به جلد 4 تفسیرنمونه صفحه 224 ذیل 171 / نساء مراجعه فرمایید .
36 وَ اِنَّ اللّهَ رَبّى وَ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقیمٌ
و خداوند پروردگار من و شماست ، او را پرستش كنید ، این است راه راست .
آخرینسخن عیسى (علیه السلام)بعدازمعرفىخویش باصفاتىکه گفتهشدایناستکه بر مسأله توحید، مخصوصادر زمینهعبادت تأکید كردهاست . و به این ترتیب مسیح (علیه السلام) از آغاز حیات خود باهرگونه شرك و پرستشخدایاندوگانه و چندگانهمبارزهکرد و همهجا تأکیدبرتوحید داشت، بنابراینآنچه بهعنوان تثلیث (خدایان سهگانه) درمیانمسیحیانامروز دیده مىشود، به طور قطع بدعتىاست كه بعداز عیسىگذاشتهشده و ما شرح آنرا در ذیل آیات 171 سوره نساء بیان كردیم .(1)
37 فَاخْتَلَفَ الاَحْزابُ مِنْ بَيْنِهِمْ فَوَيْلٌ لِلَّذینَ كَفَرُوا مِنْ مَشْهَدِ يَوْمٍ عَظیمٍ
ولى( بعد از او ) گروهها از میان پیروان او اختلاف كردند واى به حال كافران از مشاهده روز بزرگ ( رستاخیز ) . .
1) به « تفسیر نمونه » جلد 4 ، صفحه 224 مراجعه شود .
تاریخمسیحیت نیز بهخوبى گواهىمىدهدکه آنها تا چهاندازه بعداز حضرت مسیح (علیه السلام)درباره او و مسأله توحید اختلاف كردند « این اختلافات به اندازهاى بالا گرفت كه " قسطنطین " امپراطور روم مجمعى از "اُسْقُفْها" ( دانشمندان بزرگ مسیحى ) تشکیل داد كه يکى از سه مجمع معروف تاریخى آنها است ، اعضاى این مجمع به دو هزار و يکصد و هفتاد عضو رسید كه همه از بزرگان آنها بودند ، هنگامى كه بحث درباره عیسى (علیه السلام)مطرح شده ، علماى حاضر نظرات كاملاً مختلفى درباره او اظهار داشتند و هر گروهى عقیدهاى داشت .
بعضى گفتند : او خدا است كه به زمین نازل شده است ، عدهاى را زنده كرده و عدهاى را میرانده ، سپس به آسمان صعود كرده است . بعضى دیگر گفتند : او فرزند خدا است و بعضى دیگر گفتند : او يکى از اقانیم ثلاثه ( سه ذات مقدس ) است ، اَبْ و اِبْن و روُح الْقُدُس ( خداى پدر ، خداى پسر و روح القدس ) و بعضى دیگر گفتند : او سومین آن سه نفر است : خداوند معبود است ، او هم معبود و مادرش هم معبود .
سرانجام بعضى گفتند : او بنده خدا است و فرستاده او و فرقههاى دیگر هر كدام سخنى
گفتند : به طورى كه اتّفاق نظر بر هیچیك از این عقاید حاصل نشد ، بزرگترین رقم طرفداران يك عقیده 308 نفر بود كه امپراطور آن را به عنوان يك اکثریت نسبى پذیرفت و به عنوان عقیده رسمى از آن دفاع كرد و بقیه را كنار گذاشت ، اماعقیده توحید كه متأسفانه طرفداران كمترى داشت در اقلیت قرار گرفت . » (1)
38 اَسْمِعْ بِهِمْ وَ اَبْصِرْ يَوْمَ يَأْتُونَنا لكِنِ الظّالِمُونَ الْيَوْمَ فى ضَلالٍ مُبینٍ
چه گوشهاى شنوا و چه چشمهاى بینایى ( در آن روز ) كه نزد ما مىآیند پیدا مىکنند ؟ ولى این ستمگران امروز در گمراهى آشکارند .
روشن است كه در عالم آخرت پردهها از برابر چشمها كنار مىرود و گوشها شنوا مىشود ، چراکه آثار حق در آنجا به مراتب از عالم دنیا آشکارتر است ، اصولاً مشاهده آن دادگاه و آثار اعمال ، خواب غفلت را از چشم و گوش انسان مىبرد و حتى كوردلان آگاه و .
1) « تفسیر فى ظلال » ، جلد 5 ، صفحه 436 .
دانا مىشوند ، ولى چه سود كه این بیدارى و آگاهى به حال آنها مفید نیست .
39 وَ اَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ اِذْ قُضِىَ الاَمْرُ وَ هُمْ فى غَفْلَةٍ وَ هُمْ لا يُؤْمِنُونَ
آنهارا از روز حسرت ( روز رستاخیز كه براى همه مایه تأسفاست ) بترسان ، روزى كه همه چیز پایان مىیابد ، در حالىکه آنها در غفلتند و ایمان نمىآورند .
روز قیامت نامهاى مختلفى در قرآن مجید دارد ، از جمله « يَوْمَ الْحَسْرَةِ » هم نیکوکاران تأسف مىخورند ، اى كاش بیشتر عمل انجام داده بودند و هم بدکاران ، چراکه پردهها كنار مىرود و حقایق اعمال و نتایج آن بر همه كس آشکار مىشود .
در روایتىاز امامصادق در تفسیر جمله« اِذْ قُضِىَ الاَمْرُ » چنین نقل شده : « خداوند فرمان خلود را درباره اهل بهشت و اهل دوزخ صادر مىکند » .(1)
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه .
40 اِنّا نَحْنُ نَرِثُ الاَرْضَ وَ مَنْ عَلَيْها وَ اِلَيْنا يُرْجَعُونَ
ما زمین و تمام كسانىراکه برآن هستند بهارث مىبریم وهمگى بهسوى مابازمىگردند.
آیه فوق به همه ظالمان و ستمگران هشدار مىدهد كه این اموال كه در اختیار خود آنها است، جاودانىنیست، همانگونهکه حیات خودآنها همجاودانى نمىباشد، بلکه وارث نهایى همه اینها خدا است . اگر كسى به این واقعیت ، مؤمن و معتقد باشد ، چرا براى اموال و سایر مواهب مادى كه چند روزى به امانت نزد ما سپرده شده و به سرعت از دست ما بیرون مىرود ، تعدى و ظلم و ستم و پایمال كردن حقیقت يا حقوق اشخاص را روا دارد ؟
41 وَاذْكُرْ فِى الْكِتابِ اِبْراهیمَ اِنَّهُ كانَ صِدّيقا نَبِيّا
در این كتاب از ابراهیم (علیه السلام)یاد كن كه او بسیار راستگو و پیامبر خدا بود .
کلمه « صِدّيق » صیغه مبالغه از صدق و به معنى كسى است كه بسیار راستگو است ، بعضى گفتهاند به معنى كسى است كه هرگز دروغ نمىگوید .
این صفت به قدرى اهمیت دارد كه در آیه فوق حتى قبل از صفت « نبوت » بیان شده ،
گویى زمینه ساز شایستگى براى پذیرش نبوت است .
42 اِذْ قالَ لاِبیهِ يا اَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَ لا يُبْصِرُ وَ لا يُغْنى عَنْكَ شَيْئا
هنگامى كه به پدرش گفت : اى پدر چرا چیزى را پرستش مىکنى كه نمىشنود و نمىبیند و هیچ مشکلى را از تو حل نمىکند ؟
« اَب » در لغت عرب گاهى به معنى پدر و گاه به معنى عمو آمده است .
این بیان كوتاه و كوبنده يکى از بهترین دلایل نفى شرك و بتپرستى است ، چراکه
یکى از انگیزههاى انسان در مورد شناخت پروردگار انگیزه سود و زیان است كه علماى عقاید از آن تعبیر به مسأله « دفع ضرر محتمل » كردهاند .
او به عمویش آزر مىگوید : « چرا تو به سراغ معبودى مىروى كه نه تنها مشکلى از كار تو نمىگشاید ، بلکه اصلاً قدرت شنوایى و بینایى ندارد » .
در حقیقت ابراهیم (علیه السلام)در اینجا دعوتش را از عمویش شروع مىکند ، به ایندلیل كه نفوذ
در نزدیکان لازمتر است ، همانگونه كه پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله نخست مأمور شد كه اقوام نزدیك خود را به اسلام دعوت كند ، همان گونه كه در آیه 214 سوره شعراء مىخوانیم : « وَ اَنْذِرْ عَشیرَتَكَ الاَقْرَبینَ »
43 يا اَبَتِ اِنّى قَدْ جاءَنى مِنَ الْعِلْمِ ما لَمْ يَأْتِكَ فَاتَّبِعْنى اَهْدِكَ صِراطا سَوِيّاً
اى پدر علم و دانشى نصیب من شده است كه نصیب تونشده ، بنابراین از من پیروى
کن تا تو را به راه راست هدایت كنم .
ابراهیم (علیه السلام)آزر را به پیروى از خود دعوت مىکند ، با اینکه قاعدتا عمویش از نظر سن از او بسیار بزرگتر بوده و در آن جامعه سرشناستر و دلیل آن را چنین ذکر مىکند « كه من علمى دارم كه نزد تو نیست » ( قَدْ جاءَنى مِنَ الْعِلْمِ ما لَمْ يَأْتِكَ ) .
این يك قانون كلى است درباره همه كه در آنچه آگاه نیستند از آنها كه آگاهند پیروى كنند و این در واقع برنامه رجوع به متخصصان هر فن و از جمله مسأله تقلید از مجتهد را در
فروع احکام اسلامى مشخص مىسازد ، البته بحث ابراهیم (علیه السلام)در مسائل مربوط به فروع دین نبود ، بلکه از اساسىترین مسأله اصول دین سخن مىگفت ، ولى حتى در اینگونه مسائل نیز باید از راهنمایىهاى دانشمند استفاده كرد ، تا هدایت به صراط سَوِىّ كه همان « صراط مستقیم » است ، حاصل گردد .
44 يا اَبَتِ لا تَعْبُدِ الشَّيْطانَ اِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلرَّحْمنِ عَصِيّا
اى پدر شیطان را پرستش مکن كه شیطان نسبت به خداوند رحمن عصیانگر بود .
البته پیدا است كه منظور از عبادت در اینجا عبادت به معنى سجده كردن و نماز و روزه براى شیطان بهجا آوردن نیست ، بلکه به معنى اطاعت و پیروى فرمان است كه این خود يك نوع از عبادت محسوب مىشود .
معنى عبادت و پرستش آنقدر وسیع است كه حتى گوش دادن به سخن كسى به قصد عمل كردن به آن را نیز شامل مىگردد و نیز قانون كسى را به رسمیت شناختن يك نوع عبادت و پرستش او محسوب مىشود .
از پیامبر صلىاللهعلیهوآله چنین نقل شده : « مَنْ اَصْغى اِلى ناطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ ، فَاِنْ كانَ النّاطِقُ عَنِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ فَقَدْ عَبَدَ اللّهَ وَ اِنْ كانَ النّاطِقُ عَنْ اِبْلیسَ فَقَدْ عَبَدَ اِبْلیسَ : كسى كه به سخن سخنگویى گوش فرا دهد ( گوش دادن از روى تسلیم و رضا ) او را پرستش كرده ، اگر این سخن گو از سوى خدا سخن مىگوید خدا را پرستیده است و اگر از سوى ابلیس سخن مىگوید ابلیس را عبادت كرده » .(1)
به هر حال ابراهیم (علیه السلام)مىخواهد این واقعیت را به عمویش تعلیم كند كه انسان در زندگى بدون خط نمىتواند باشد يا خط اللّه و صراط مستقیم است و يا خط شیطان عصیانگر و گمراه ، او باید در این میان درست بیندیشد و براى خویش تصمیمگیرى كند و خیر و صلاح خودرا دور از تعصبها و تقلیدهاى كورکورانه در نظر بگیرد.
45 يا اَبَتِ اِنّى اَخافُ اَنْ يَمَسَّكَ عَذابٌ مِنَ الرَّحْمنِ فَتَكُونَ لِلشَّيْطانِ وَلِيّا
اى پدر ، من از این مىترسم كه عذابى از ناحیه خداوند رحمن به تو رسد در نتیجه از دوستان شیطان باشى . .
1) « سفینة البحار » ، جلد 2 ، صفحه 115 ( ماده عبد ) .
تعبیر ابراهیم در برابر عمویش آزر در اینجا بسیار جالب است از يکسو مرتبا او را با خطاب يا ابت ( پدرم ) كه نشانه ادب و احترام است، مخاطب مىسازد و از سوى دیگر جمله « اَنْ يَمَسَّكَ » نشان مىدهد كه ابراهیم از رسیدن كوچکترین ناراحتى به آزر ناراحت و نگران است و از سوى سوم تعبیر به « عَذابٌ مِنَ الرَّحْمنِ » اشاره به این نکته مىکند كار تو به واسطه این شرك و بتپرستى بهجایى رسیده كه خداوندى كه رحمت عام او همگان را در برگرفته به تو خشم مىگیرد و مجازاتت مىکند ، ببین چه كار وحشتناکى انجام مىدهى .
و از سوى چهارم این كار تو كارى است كه سرانجامش ، قرار گرفتن زیر چتر ولایت شیطان است .
کیفیت گفتگوى ابراهیم (علیه السلام)با آزر كه طبق روایات مردى بتپرست و بتتراش و بتفروش بوده و يك عامل بزرگ فساد در محیط محسوب مىشده ، به ما نشان مىدهد كه براى نفوذ در افراد منحرف ، قبل از توسل به خشونت باید از طریق منطق ، منطقى آمیخته با احترام ،
محبت ، دلسوزى و در عین حال توأم با قاطعیت استفاده كرد ، چراکه گروه زیادى از این طریق تسلیم حق خواهند شد ، هر چند عدهاى در برابر این روش باز هم مقاومت نشان مىدهند كه البته حساب آنها جدا است و باید برخورد دیگرى با آنها داشت .
46 قالَ اَراغِبٌ اَنْتَ عَنْ ءَالِهَتى يا اِبْراهیمُ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لاََرْجُمَنَّكَ وَ اهْجُرْنى مَلِيّاً
گفت: اى ابراهیم آیا تو از خدایان من روى گردانى ؟ اگر ( ازاین كار ) دست برندارى تو را سنگسار مىکنم ، از من براى مدتى طولانى دور شو .
کلمه « مَلِيّا » به گفته « راغب » در « مفردات » از ماده اِمْلاء به معنى مهلت دادن طولانى آمده است و در اینجا مفهومش آن است كه براى مدت طولانى يا همیشه از من دور شو .
نه تنها دلسوزىهاى ابراهیم (علیه السلام)و بیان پربارش به قلب آزر ننشست بلکه او از شنیدن این سخنان ، سخت برآشفت .
جالب اینکه اولاً « آزر » حتى مایل نبود تعبیر انکار بتها و يا مخالفت و بدگویى نسبت به آنها را بر زبان آورد ، بلکه به همین اندازه گفت : « آیا تو روى گردان از بتها هستى »
مبادا به بتها جسارت شود ، ثانیا : به هنگام تهدید ابراهیم، او را به سنگسار كردن تهدید نمود ، آن هم با تأکیدى كه از « لام » و « نون تأکید ثقلیه » در « لاََرْجُمَنَّكَ » استفاده مىشود و مىدانیم سنگسار كردن يکى از بدترین انواع كشتن است . ثالثاً : به این تهدید مشروط قناعت نکرد ، بلکه در همان حال ابراهیمرا وجودى غیر قابل تحمل شمرد و به او گفت :
براى همیشه از نظرم دور شو .
این تعبیر بسیار توهینآمیزى است كه افراد خشن نسبت به مخالفین خود به كار مىبرند و در فارسى گاهى به جاى آن « گورت را گم كن » مىگوییم ، يعنى نه تنها خودت براى همیشه از من پنهان شو ، بلکه جایى برو كه حتى قبرت را هم نبینم .
47 قالَ سَلامٌ عَلَيْكَ سَاَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبّى اِنَّهُ كانَ بى حَفِيّاً
(ابراهیم)گفت: سلامبرتو، من بهزودى برایتازپروردگارمتقاضاى عفو مىکنم ، چراکه او نسبت به من مهربان است .
این سلام ممکن است تودیع و خداحافظى باشد كه با گفتن آن و چند جملۀ
بعد ، ابراهیم (علیه السلام)، « آزر » را ترك گفت .
در واقع ، ابراهیم (علیه السلام)در مقابل خشونت و تهدید آزر ، مقابله به ضد نمود ، وعده استغفار و تقاضاى بخشش پروردگار به او داد .
در اینجا سؤالى مطرح مىشود كه چرا ابراهیم (علیه السلام)به او وعده استغفار داد ، با اینکه مىدانیم آزر ، هرگز ایمان نیاورد و استغفار براى مشرکان، طبق صریح آیه 113 سوره توبه ممنوع است .
پاسخ این سؤال به طور مشروح ذیل همان آیه سوره توبه ذکر شده است (تفسیرنمونه ، جلد8 صفحه 106) .
48 وَاَعْتَزِلُكُمْوَماتَدْعُونَمِنْدُونِاللّهِ وَاَدْعُوارَبّىعَسى اَلاّاَكُونَبِدُعاءِرَبّى شَقِيّاً
و از شما و آنچه غیر از خدا مىخوانید كنارهگیرى مىکنم وپروردگارمرا مىخوانم و امیدوارم دعایم در پیشگاه پروردگارم بىپاسخ نماند .
49 فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَ ما يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ وَهَبْنا لَهُ اِسْحقَ وَ يَعْقُوبَ
وَ كُلاًّ جَعَلْنا نَبِيّاً
هنگامى كه از آنها و از آنچه غیر خدا مىپرستیدند ،کنارهگیرى كرد ، ما اسحاق و يعقوب را به او بخشیدیم و هریك را پیامبر بزرگى قرار دادیم .
ابراهیم (علیه السلام)بهگفته خود وفا كرد و بر سر عقیده خویش با استقامت هر چه تمامتر باقى ماند ، همواره منادى توحید بود ، هر چند تمام اجتماع فاسد آن روز بر ضد او قیام كردند ، اما او سرانجام تنها نماند ، پیروان فراوانى در تمام قرون و اعصار پیدا كرد ، به طورى كه همه خداپرستان جهان به وجودش افتخار مىکنند .
گرچه مدت زیادى طول كشید كه خداوند اسحاق و سپس يعقوب ( فرزند اسحاق ) را به ابراهیم داد ولى به هر حال این موهبت بزرگ ، فرزندى همچون اسحاق و نوهاى همچون يعقوب كه هر يك پیامبرى عالى مقام بودند ، نتیجه آن استقامتى بود كه ابراهیم (علیه السلام)در راه مبارزه با بتها و كنارهگیرى از آن آیین باطل از خود نشان داد .
50 وَ وَهَبْنا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنا وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْقٍ عَلِيّا
و از رحمت خود بهآنها ارزانى داشتیم و براىآنها نام نیکو مقام مقبول و برجسته ( در میان همه امتها ) قرار دادیم .
این در حقیقت پاسخى است به تقاضاى ابراهیم (علیه السلام)که در سوره شعراء آیه 84 آمده است : « وَاجْعَلْ لى لِسانَ صِدْقٍ فِى الاْخَرینَ : خدایا براى من لسان صدق در امتهاى آینده قرار ده »
در واقع آنها مىخواستند آنچنان ابراهیم و دودمانش از جامعه انسانى طرد شوند كه كمترین اثر و خبرى از آنان باقى نماند و براى همیشه فراموش شوند ، امّا بر عکس ، خداوند به خاطر ایثارها و فداکارىها و استقامتشان در اداى رسالتى كه بر عهده داشتند ، آنچنان آنها را بلند آوازه ساخت كه همواره بر زبانهاى مردم جهان قرار داشته و دارند و به عنوان اسوه و الگویى از خداشناسى و جهاد و پاکى و تقوا و مبارزه و جهاد شناخته مىشوند .
« لِسان » در اینگونه موارد به معنى يادى است كه از انسان در میان مردم مىشود و هنگامى كه آن را اضافه به « صِدْق » كنیم و لِسانَ صِدْقٍ بگوییم معنى ياد خیر و نام نیك و
خاطرهخوب در میانمردماست و هنگامىکه باکلمه « عَلِيّا » كه به معنى عالى و برجسته است ضمیمه شود ، مفهومش این خواهد بود كه خاطره بسیار خوب از كسى در میان مردم بماند .
ناگفته پیدا است ابراهیم نمىخواهد با این تقاضا ، خواهش دل خویش را برآورد ، بلکه هدفش این است كه دشمنان نتوانند تاریخ زندگى او را كه فوق العاده انسانساز بود به بوته فراموشى بیفکنند و او را كه مىتواند الگویى براى مردم جهان باشد ، براى همیشه از خاطرهها محو كنند .
در روایتى از امیر مؤمنان على (علیه السلام)مىخوانیم : « لِسانُ الصِّدْقِ لِلْمَرْءِ يَجْعَلُهُ اللّهُ
فِىالنّاسِ خَيْرٌ مِنَ الْمالِ يَأَكُلُهُ وَ يُورِثُهُ : خاطره خوب و نام نیکى كه خداوند براى كسى در میان مردم قرار دهد از ثروت فراوانى كه هم خودش بهره مىگیرد و هم به ارث مىگذارد ، بهتر و برتر است » .(1)
اصولاً قطع نظر از جنبههاى معنوى گاهى حسن شهرت در میان مردم ، مىتواند براى .
1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 339 .
انسان و فرزندانش سرمایه عظیمى گردد كه نمونههاى آن را فراوان دیدهایم .
در اینجا سؤالى پیش مىآید كه چگونه در این آیه موهبت وجود اسماعیل ، نخستین فرزند بزرگوار ابراهیم اصلاً مطرح نشده ، با اینکه نام يعقوب كه نوه ابراهیم است ، صریحا آمده است ؟
و در جاى دیگر از قرآن وجود اسماعیل ، ضمن مواهب ابراهیم بیان شده ، آنجا كه از زبان ابراهیم مىگوید : « اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى وَهَبَ لى عَلَى الْكِبَرِ اِسْماعیلَ وَ اِسْحاقَ : شکر خدایى را كه در پیرى اسماعیل و اسحاق را به من بخشید » ( 39 / ابراهیم ) .
پاسخ این سؤال چنین است كه : علاوه بر اینکه در دو سه آیه بعد نام اسماعیل و بخشى از صفات برجسته او مستقلاً آمده است ، منظور از آیه فوق آن است كه ادامه و تسلسل نبوت را در دودمان ابراهیم بیان كند و نشان دهد چگونه این حسن شهرت و نام نیك و تاریخ بزرگ او به وسیله پیامبرانى كه از دودمان او يکى بعد از دیگرى به وجود آمدند ، تحقق يافت و مىدانیم كه بسیارى از پیامبران از دودمان اسحاق و يعقوب در اعصار و قرون
بهوجود آمدهاند، هرچنداز دودمان اسماعیلنیز بزرگترین پیامبران يعنى پیامبراسلام صلىاللهعلیهوآله قدم به عرصه هستى گذارد ، ولى تسلسل و تداوم در فرزندان اسحاق بود .
لذا در آیه 27 سوره عنکبوت مىخوانیم : « وَ وَهَبْنا لَهُ اِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ جَعَلْنا فى ذُرِّيَّتِهِالنُّبُوَّةَ وَالْكِتابَ: ما بهاو اسحاق و يعقوبرابخشیدیم و دردودماناونبوت و كتابآسمانىقراردادیم ».
51 وَ اذْكُرْ فِى الْكِتابِ مُوسى اِنَّهُ كانَ مُخْلَصا وَ كانَ رَسُولاً نَبِيّا
در اینکتاب (آسمانى) از موسى (علیه السلام)یاد كن ، كه او مخلص بودو رسول و پیامبر والا مقامى .
« نَبِيّا » در اینجا اشاره به علو مقام و رفعت شأن این پیامبر بزرگ است ، زیرا این واژه در اصل از « نَبْوة » به معنى رفعت و بلندى مقام گرفته شده است . موسى (علیه السلام)به خاطر اطاعت و بندگى خدا به جایى رسید كه « پروردگار او را خالص و پاك ساخت » و مسلماً كسىکه به چنین مقامىبرسد از خطر انحراف و آلودگى مصون خواهد بود ، چراکه شیطان با تمام اصرارى كه براى منحرف ساختن بندگان خدا دارد ، خودش اعتراف مىکند كه قدرت بر گمراه كردن
« مُخْلَصین » ندارد : « قالَ فَبِعِزَّتِكَ لاَُغْوِيَنَّهُمْ اَجْمَعینَ اِلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُالْمُخْلَصینَ: گفت: سوگند به
عزتت همه آنها را گمراه مىکنم مگر بندگان مخلَصت » (82 و 83 / ص) .
« رَسُول » در اصل به معنى كسى است كه مأموریت و رسالتى بر عهده او گذارده شده ، تا آنان را ابلاغ كند و « نَبِىّ » بنابر يك تفسیر به معنى كسى است كه از وحى الهى آگاه است و خبر مىدهد و بنابر تفسیر دیگر به معنى شخص عالى مقام است ، این از نظر لغت .
اما از نظر تعبیرات قرآنى و لسان روایات بعضى معتقدند كه « رَسُول » كسى است كه صاحب آیین و مأمور ابلاغ باشد ، يعنى وحى الهى را دریافت كند و به مردم ابلاغ نماید ، اما « نَبىّ » دریافت وحى مىکند ، ولى موظف به ابلاغ آن نیست ، بلکه تنها براى انجام وظیفه خود او است و يا اگر از او سؤال كنند ، پاسخ مىگوید .
بهتعبیردیگر «نَبىّ» همانندطبیب آگاهىاستکه درمحل خودآمادهپذیرایى بیماراناست، او به دنبال بیمار نمىرود ، ولى اگر بیمارى به او مراجعه كند از درمانش فروگذار نمىکند .
اما رسول همانند طبیبى است سَيّار و به تعبیرى كه على (علیه السلام)در نهجالبلاغه درباره پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله فرموده : « طَبیبٌ دَوّارٌ بِطِبِّه » . (1)
از روایاتى كه در این زمینه به ما رسیده و مرحوم كلینى در كتاب « اصول كافى » در باب « طَبَقاتُ الاَنْبِياءِ وَ الرُّسُلِ » و باب « اَلْفَرْقُ بَيْنَ النَّبِىِّ وَ الرُّسُلِ » آورده است ، چنین استفاده مىشود كه « نَبىّ » كسى است كه تنها حقایق وحى را در حال خواب مىبیند ( همانند رؤیاى ابراهیم ) و يا علاوه بر خواب در بیدارى هم صداى فرشته وحى را مىشنود .
اما « رَسُول » كسى است كه علاوه بر دریافت وحى در خواب و شنیدن صداى فرشته ،خوداوراهم مشاهدهمىکند .(2).
52 وَ نادَيْناهُ مِنْ جانِبِ الطُّورِ الاَيْمَنِ وَ قَرَّبْناهُ نَجِيّاً
ما اورا ازطرفراست (کوه) طور فراخواندیم و اورا نزدیکساختیم و با او سخن گفتیم.
« نَجِىّ » به معنى « مُناجى » كسى است كه با دیگرى به نحوى سخن در گوشى دارد ، در اینجا خداوند نخست موسى (علیه السلام)را از فاصله دورى صدا زد و بعد كه نزدیك شد ، با او به نَجْوى پرداخت ( ناگفته پیدا است كه خداوند نه زبانى دارد و نه مکانى بلکه امواج صوتى در فضاایجاد مىکند و با بندهاى همچون موسى (علیه السلام)سخن مىگوید ) .
درآنشبتاریك و پر وحشتى كه با همسرشاز بیابانهاى «مدین» گذشته و بهسوى مصردر حرکت بود، بههمسرش درد وضعحمل دستداد و گرفتار سرماىشدیدى شد و به دنبال شعله آتشى در حرکت بود ، ناگهان برقى از دور درخشید و ندایى برخاست و به موسى (علیه السلام)فرمان رسالت داده شد و این بزرگترین افتخار و شیرینترین لحظه در عمر او بود.
53 وَ وَهَبْنا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنا اَخاهُ هرُونَ نَبِيّاً
و ما از رحمت خود برادرش هارون را كه پیامبر بود به او بخشیدیم .
54 وَ اذْكُرْ فِى الْكِتابِ اِسْماعیلَ اِنَّهُ كانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَ كانَ رَسُولاً نَبِيّاً
در كتاب آسمانى خود از اسماعیل ياد كن كه او در وعدههایش صادق و رسول و پیامبر بزرگى بود .
55 وَ كانَ يَأْمُرُ اَهْلَهُ بِالصَّلوةِ وَ الزَّكوةِ وَ كانَ عِنْدَ رَبِّه مَرْضِيّاً
او همواره خانواده خود را به نماز و زکات دعوت مىکرد و همواره مورد رضایت پروردگارش بود .
در این دوآیه به «صادِقُ الْوَعْد» بودن، پیامبر عالى مقام بودن ، امر بهنماز و پیوند و رابطه با خالق داشتن، امر به زکات و رابطه با خلق خدا برقرار نمودن و بالاخره كارهایى انجام دادن كه جلب خشنودى خدا را كند ، از صفات این پیامبر بزرگ الهى شمرده شده است .
تکیهروى وفاى بهعهد و توجه بهتربیت خانواده، به اهمیت فوقالعاده ایندو وظیفه الهى اشاره مىکند كه يکى قبل از مقام نبوت او ذکر شده و دیگرى بلافاصله بعد از مقام نبوت .
در حقیقت تا انسان « صادق » نباشد ، محال است به مقام والاى رسالت برسد ، چراکه اولین شرط این مقام آن است كه وحى الهى را بى كم و كاست به بندگانش برساند و لذا حتى افراد معدودى كه مقام عصمت را در پارهاى از ابعادش در انبیاء انکار مىکنند ، مسأله صدق پیامبر صلىاللهعلیهوآله را به عنوان يك شرط اساسى پذیرفتهاند، صدق و راستى در خبرها، در وعدهها و در همهچیز .
در روایتى مىخوانیم : اینکه خداوند اسماعیل را ، « صادِقُ الْوَعْد » شمرده ، به خاطر این است كه او به قدرى در وفاى به وعدهاش اصرار داشت كه با كسى در محلى وعدهاى گذارده بود ، او نیامد ، اسماعیل همچنان تا يکسال در انتظار او بود ، هنگامى كه بعد از این مدت آمد،اسماعیل گفت : من همواره در انتظار تو بودم .(1)
بدیهى است هرگز منظور این نیست كه اسماعیل كار و زندگیش را تعطیل كرد ، بلکه .
1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، صفحه 86 .
مفهومش این است كه در عین ادامه برنامههایش مراقب آمدن شخص مزبور بود .
و از سوى دیگر نخستین مرحله براى تبلیغ رسالت، شروع از خانواده خویشتن است ، كه از همه به انسان نزدیکتر مىباشند ، به همین دلیل پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله نیز نخست دعوت خود را از خدیجه همسر گرامیش و على (علیه السلام)پسر عمویش شروع كرد و سپس طبق فرمان « وَ اَنْذِرْ عَشیرَتَكَ الاَقْرَبینَ » به بستگان نزدیکش پرداخت .(1)
در آیه 132 سوره طه نیز مىخوانیم : « وَأْمُرْ اَهْلَكَ بِالصَّلوةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَيْها: خانواده خود را به نماز دعوت كن و بر انجام نماز شکیباباش » .
56 وَ اذْكُرْ فِى الْكِتابِ اِدْریسَ اِنَّهُ كانَ صِدّيقا نَبِيّاً
و در این كتاب ( نیز ) از « ادریس » ياد كن ، او بسیارراستگو و پیامبر بزرگى بود .
« صِدّيق » به معنى شخص بسیار راستگو و تصدیق كننده آیات خداوند و .
1) 214 / شعراء .
تسلیم در برابر حق و حقیقت است .
طبق نقل بسیارى از مفسران ، « ادریس » جد پدر نوح است ، نام او در تورات « اُخْنُوخ » و در عربى « اِدْریس » مىباشد كه بعضى آن را از ماده « درس » مىدانند ، زیرا او اولین كسى بود كه با قلم خط نوشت ، او علاوه بر مقام نبوت ، به علم نجوم و حساب و هیئت احاطه داشت و نخستین كسى بود كه طرز دوختن لباس را به انسانها آموخت .
57 وَ رَفَعْناهُ مَكانا عَلِيّاً
و ما او را به مقام بلندى رساندیم .
در اینکه منظور ، عظمت مقام معنوى ادریس يا بلندى مکان حسى او است ، در میان مفسران گفتگو است ، بعضى همانگونه كه ما انتخاب كردیم آن را اشاره به مقامات معنوى و
درجات روحانى این پیامبر بزرگ مىدانند و بعضى معتقدند كه خداوند ادریس را همچون مسیح به آسمان برد و تعبیر به « مَكانا عَلِيّا » را در آیه فوق اشاره به همین مىدانند .
ولى اطلاق كلمۀ « مَكان » به مقامات معنوى ، امرى متداول و معمول است ، در سوره يوسف آیه 77 مىخوانیم يوسف به برادران خود كه كار خلافى انجام داده بودند ، گفت : « اَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً : شما از نظر مقام و منزلت بدترین مردمید » .
58 اوُلئِكَالَّذینَ اَنْعَمَاللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَالنَّبيّينَ مِنْ ذُرِّيَّةِ ءَادَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ وَ مِنْ ذُرِّيَّةِ اِبْراهیمَ وَاِسْرائیلَ وَ مِمَّنْ هَدَيْنا وَاجْتَبَيْنا اِذا تُتْلى عَلَيْهِمْایاتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّدا وَ بُكِيّاً
آنها پیامبرانىبودند كه خداوند مشمول نعمتشان قرار دادهبود ، از فرزندان آدم و از كسانىکه با نوح برکشتى سوارکردیم و ازدودمان ابراهیم (علیه السلام)و يعقوب، از آنها كه هدایت
کردیم و برگزیدیم ، آنها كسانى بودند كه وقتى آیاتخداوند رحمان بر آنان خوانده مىشد ، به خاك مىافتادند و سجده مىکردند ، در حالى كه گریان بودند .
« سُجَّد » جمع « ساجِد » ( سجده كننده ) و « بُكِىّ » جمع باکى ( گریه كننده ) است .
حدیثى است كه از امام زین العابدین على (علیه السلام)بن الحسین نقل شده است كه به هنگام
تلاوت این آیه ، فرمود : « نَحْنُ عُنینا بِها : ما مقصود از این آیهایم » .(1)
بدیهى است هرگز منظور از این جمله انحصار نیست ، بلکه بیان مصداق روشن پیروان راستین انبیاء است .
در آیات گذشته سخن از « مریم » به میان آمد ، در حالىکه او از انبیاء نبود ، او از كسانى بود كه در جمله « مِمَّنْ هَدَيْنا » داخل است و از مصادیق آن محسوب مىشود و در هر زمان و مکانى، مصداق يا مصداقهایىداشته و دارد .
به همین جهت در آیه 69 سوره نساء نیز مشاهده مىکنیم كه مشمولین نعمتهاى خدا را منحصر به پیامبران ندانسته ، بلکه « صِدّيقین » و « شُهَداء » را نیز بر آن مىافزاید : ( فَاُولئِكَ مَعَ الَّذینَ اَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيّينَ وَ الصِّدّيقینَ وَ الشُّهَداءِ ) .
در آیه 75 سوره مائده نیز از مریم مادر عیسى (علیه السلام)به عنوان « صِدّيقَة » .
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .
تعبیر مىکند و مىگوید : « وَ اُمُّهُ صِدّيقَةٌ » .
با اینکه همه این پیامبران از فرزندان آدم بودند ، ولى با توجه به نزدیکى آنها به يکى از پیامبران بزرگ ، از آنان به عنوان « ذریه ابراهیم و اسرائیل »یاد شده و بهاینترتیب منظور از «ذریهآدم» در این آیه، ادریساستکهطبق مشهور،جد نوح پیامبر بود و منظوراز«ذریه كسانىکه با نوح بر كشتى سوار شدند» ابراهیم است ، زیرا ابراهیم از فرزندان سام ( فرزند نوح ) بوده .
و منظور از « ذریه ابراهیم » اسحاق و اسماعیل و يعقوب است و منظور از « ذریه اسرائیل » ، موسى و هارون و زکریا و يحیى و عیسى مىباشد كه در آیات گذشته به حالات آنها و بسیارى از صفات برجستهشان اشاره شده است .
سپس این بحث را با ياد پیروان راستین این پیامبران بزرگ تکمیل كرده ، مىگوید : ( وَ مِمَّنْ هَدَيْنا ... ) .
59 فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ اَضاعُوا الصَّلوةَ وَاتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيّاً
اما بعداز آنها فرزندان ناشایستهاى روى كار آمدند كه نماز را ضایع كردند و پیروى از
شهوات نمودند و به زودى ( مجازات ) گمراهى خود را خواهند دید .
« خَلْف » بهمعنى فرزندان ناصالح و به اصطلاح « ناخلف » است ، در حالى كه « خَلَف » به معنى جانشین شدن و همچنین فرزند صالح است .
منظوراز «اِضاعَه صَلاة» دراینجا انجامدادن اعمالىاستکه نمازرا در جامعه ضایع كند.
چرا از میان تمام عبادات ، روى نماز در اینجا انگشت گذارده شده ؟ شاید دلیل آن این باشد كه « نماز » چنانکه مىدانیم سدّى است در میان انسان و گناهان، هنگامىکه این سد شکسته شد ، غوطهور شدن در شهوات ، نتیجه قطعى آن است و به تعبیر دیگر ، همانگونه كه پیامبران ، ارتقاء مقام خود را از ياد خدا شروع كردند و به هنگامى كه آیات خدا بر آنها خوانده مىشد ، به خاك مىافتادند و گریه مىکردند ، این پیروان ناخلف سقوط و انحرافشان از فراموش كردن ياد خدا شروع شد .
60 اِلاّ مَنْ تابَ وَ امَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَاُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَ لا يُظْلَمُونَ شَيْئاً
مگر آنهاکه توبه كنند ، ایمان آورند و عمل صالح انجامدهند ، چنین كسانى داخل
بهشت مىشوند و كمترین ستمى به آنها نخواهد شد .
61 جَنّاتِ عَدْنٍالَّتى وَعَدَالرَّحْمنُ عِبادَهُ بِالْغَيْبِاِنَّهُ كانَ وَعْدُهُ مَأْتِيّاً
باغهایى است جاودانى كه خداوند رحمان ، بندگانش را بهآن وعده داده است ، هر چند آن را ندیدهاند ، وعده خدا حتما تحقق يافتنى است .
« عَدْن » در لغت به معنى اقامت است و در اینجا این مفهوم را مىرساند كه ساکنان آن همیشه در آن « مقیم » خواهند بود . توصیف به « عَدْن » كه به معنى همیشگى و جاودانى است ، دلیل بر این است كه بهشت همچونباغها و نعمتهاى اینجهاننیستکه زایل شدنى باشد، زیرا چیزىکه انسانرا دررابطه بانعمتهاى بزرگ اینجهان نگرانمىسازد ، این است كه همه آنها سرانجام زوال پذیرند ، اما این نگرانى در مورد نعمتهاى بهشتى وجود ندارد .
62 لا يَسْمَعُونَ فیها لَغْوا اِلاّ سَلاماً وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فیها بُكْرَةً وَ عَشِيّاً
آنها هرگز درآنجا گفتارلغو و بیهودهاى نمى شنوند و جزسلام در آنجا سخنى نیست
و هر صبح و شام روزى آنها در بهشت مقرر است .
« سَلام » به معنى وسیع كلمه دلالت بر سلامت روح و فکر و زبان و رفتار و كردار بهشتیان دارد .
به دنبال این نعمت به نعمت دیگرى اشاره مىکند ، مىگوید : ( وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فیها بُكْرَةً وَ عَشِيّاً ) .
این جمله دو سؤال را برمىانگیزد :
نخست اینکه : مگر در بهشت صبح و شامى وجود دارد ؟
پاسخ اینسؤال در روایاتاسلامى چنین آمدهاست: گرچه در بهشت همواره نور و روشنایى است ، اما بهشتیان از كم و زیاد شدن نور و نوسان آن شب و روز را تشخیص مىدهند .
سؤال دیگر اینکه : از آیات قرآن به خوبى استفاده مىشود كه بهشتیان هر چه بخواهند از مواهب و روزىها در اختیارشان همیشه و در هر ساعت وجود دارد ، این چه رزقى است كه فقط صبح و شام به سراغ آنها مىآید ؟
پاسخ این سؤال را از حدیث لطیفى كه از پیامبر صلىاللهعلیهوآله نقل شده مىتوان دریافت ، آنجا كه مىفرماید : « وَ تُعْطیهُمْ طَرْفُ الْهَدایا مِنَ اللّهِ لِمَواقیتِ الصَّلوةِ الَّتى كانُوا يُصَلُّونَ فیها مِنَ الدُّنْيا : هدایاى جالب و نخبه از سوى خداوند بزرگ در اوقاتى كه در این دنیا نماز مىخواندند ، به آنها در بهشت مىرسد » .(1)
از این حدیث استفاده مىشود كه این هدایاى ممتاز به گونهاى هستند كه به هیچوجه نمىتوانماهیت آنرا حتىبا حدس و تخمین بیانکرد ، نعمتهایى است بسیار پرارزش كه علاوه بر نعمتهاى معمول بهشتى، صبح و شام به آنها اهداء مىگردد .
63 تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتى نُورِثُ مِنْ عِبادِنا مَنْ كانَ تَقِيّاً
این همان بهشتى است كه ما به ارث به بندگان پرهیزکارمىدهیم .
و به این ترتیب كلیدِ درِ بهشت با تمام آن نعمتها كه گذشت چیزى جز « تقوا » نیست . .
1) « تفسیر روح المعانى » ، جلد 16 ، صفحه 103 .
باز در اینجا به كلمه «ارث» برخورد مىکنیم كه معمولاً به اموالى گفته مىشود كه از كسى به دیگرى بعد از مرگش انتقال مىیابد ، در حالى كه بهشت مال كسى نبوده و انتقالى ظاهراً در كار نیست .
پاسخ این سؤال را از دو راه مىتوان گفت :
✓ 1 - « ارث » از نظر لغت به معنى تملیك آمده است و منحصر به انتقال مالى از میت به « بازماندگانش » نمىباشد .
✓ 2 - در حدیثى از پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم : « هر كس بدون استثناء منزلگاهى در بهشت و منزلگاهى در دوزخ دارد ، كافران منزلگاه دوزخى مؤمنان را به ارث مىبرند و مؤمنان جایگاه بهشتى كافران را».(1).
1) « نور الثقلین » ، جلد 2 صفحه 31 و جلد 6 « تفسیر نمونه » صفحه 177 .
64 وَ ما نَتَنَزَّلُ اِلاّ بِاَمْرِ رَبِّكَ لَهُ ما بَيْنَ اَيْدینا وَ ما خَلْفَنا وَ ما بَيْنَ ذلِكَ وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيّاً
ما جز بهفرمانپروردگار تو نازلنمىشویم، آنچه پیش روىما و پشت سر ما و مابین این دو مىباشد، همه از آن او است و پروردگارت هرگز فراموش كار نبوده ( و نیست ) .
جمعى از مفسران در شأن نزول آیات فوق چنین آوردهاند كه چند روزى ، وحى قطع شد و جبرئیل پیك وحى الهى به سراغ پیامبر نیامد ، هنگامى كه این مدت سپرى گشت و جبرئیل بر پیامبر نازل شد ، به او فرمود : « چرا دیر كردى ؟ من بسیار مشتاق تو بودم ، جبرئیل گفت : من به تو مشتاق ترم ، ولى من بندهاى مأمورم ، هنگامى كه مأمور شوم مىآیم و هنگامى كه دستور نداشته باشم خوددارى مىکنم » .(1)
1) «تفسیرقرطبى»، جلد 6، صفحه4168 و «مجمعالبیان» ذیل آیه مورد بحث ( با كمى تفاوت ) .
و این را نیز بدان كه « پروردگارت فراموشکار نبوده و نیست » .
65 رَبُالسَّمواتِ وَالاَرْضِ وَما بَيْنَهُما فَاعْبُدْهُ وَاصْطَبِرْلِعِبادَتِه هَلْتَعْلَمُ لَهُ سَمِيّاً
همان پروردگار آسمانها و زمین و آنچه در میان این دوقرار دارد ، او را پرستش كن و در راه عبادتش شکیبا باش ، آیا مثل و مانندى براى او پیدا مىکنى ؟
عبادتى توأم با توحید و اخلاص و از آنجا كه در این راه ( راه بندگى و اطاعت و عبادت خالصانه خدا ) مشکلات و سختىها فراوان است ، اضافه مىکند: « و در راه عبادت او صابر و شکیبا باش » .
کلمه « سَمِىّ » گرچه به معنى « همنام » است ، ولى روشن استکه منظور دراینجا تنها نام نیست ، بلکه محتواى نام است ، يعنى آیا كسى غیر از خدا ، خالق ، رازق ، مُحْيى ،
مُمیت ، عالم و قادر بر همه چیز پیدا خواهى كرد ؟
66 وَ يَقُولُ الاِنْسانُ اَءِذا ما مِتُّ لَسَوْفَ اُخْرَجُ حَيّاً
انسان مىگوید: آیا پس از مردن در آینده زنده ( از قبر ) بیرون خواهم آمد .
این استفهام يك استفهام انکارى است ، يعنى چنین چیزى امکان ندارد ، اما تعبیر به « انسان » ( مخصوصاً با الف و لام جنس ) شاید از این رو است كه این سؤال در طبع هر انسانى در ابتدا كم و بیش نهفته است كه با شنیدن مسأله « زندگى بعد از مرگ » فورا علامت استفهامى در ذهن او ترسیم مىشود .
67 اَوَ لا يَذْكُرُ الاِْنْسانُ اَنّا خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ يَكُ شَيْئاً
آیا انسان بهخاطر نمىآوردکه ما او را پیش از این آفریدیم ،در حالى كه چیزى نبود .
تعبیر به « اَلاِنْسان » در اینجا نیز ممکن است اشاره به این نکته باشد كه انسان با آن استعداد و هوش خداداد ، نباید در برابر چنین سؤالى خاموش بنشیند ، باید خودش با يادآورى خلقتنخستین بهآن پاسخگوید وگرنه حقیقت «انسانیت» خودرا بهکار نگرفته است.
این آیات مانند بسیارى از آیات مربوط به معاد ، تکیه روى معاد جسمانى دارد ، والاّ اگر بنا بود تنها روح باقى بماند و بازگشت جسم به زندگى مطرح نباشد ، نه آن سؤال جا داشت و نه این پاسخ .
68 فَوَ رَبِّكَ لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَ الشَّياطینَ ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِيّاً
سوگند به پروردگارت كه همه آنها را همراه با شیاطینمحشور مىکنیم ، بعد همه را گرداگرد جهنم در حالى كه به زانو درآمدهاند ، حاضر مىسازیم .
تعبیر «جِثِيّا» (باتوجه بهاینکه «جِثِىّ» جمع «جاثى» بهمعنىکسىاست برسر زانو نشسته) شاید اشارهبهضعف و ناتوانى و ذلت و زبونىآنهاباشد، گویىقدرتندارند بر سر پا بایستند.
69 ثُمَّ لَنَنْزِعَنَّ مِنْ كُلِّ شیعَةٍ اَيُّهُمْ اَشَدُّ عَلَى الرَّحْمنِ عِتِيّاً
سپساز هرگروه و جمعیتى كسانىراکه ازهمه در برابرخداوند رحمان سرکشتربودهاند، جدا مىکنیم .
« شیعَة » در اصل لغت به معنى گروهى است كه با هم براى انجام كارى تعاون مىکنند و انتخاب این تعبیر در آیه فوق ممکن است اشاره به این باشد كه ، این گروه گمراهان بىایمان در طریق طغیان و سرکشى با يکدیگر همکارى داشتند و ما نخست بهحساب آن
گروهى مىرسیم كه از همه سرکشتر بودند .
همانکسانىکهحتىمواهبخداى«رَحْمان»رابهدستفراموشىسپردندودربرابرولى نعمت خود بهگستاخى و طغیان و ياغىگرىبرخاستند، آرىاینهااز همه به آتش دوزخسزاوارترند.
70 ثُمَّ لَنَحْنُ اَعْلَمُ بِالَّذینَ هُمْ اَوْلى بِها صِلِيّاً
بعد از آن ما به خوبى از كسانى كه براى سوختن در آتش اولویت دارند ، آگاهیم ( و آنها را پیش از دیگران مجازات خواهیم كرد ) .
« صِلِىّ » مصدر است كه هم به معنى روشن كردن آتش و هم چیزى را كه با آتش مىسوزانند ، آمده است .
دقیقا آنها را انتخاب مىکنیم و در این انتخاب هیچگونه اشتباهى رخ نخواهد داد .
71 وَ اِنْ مِنْكُمْ اِلاّ وارِدُها كانَ عَلى رَبِّكَ حَتْما مَقْضِيّاً
و همه شما ( بدون استثناء ) وارد جهنم مىشوید ، این امرىاست حتمى و فرمانى است قطعى از پروردگارتان .
72 ثُمَّ نُنَجِّى الَّذینَ اتَّقُوْا وَ نَذَرُ الظّالِمینَ فیها جِثِيّاً
سپس آنها را كه تقوا پیشه كردند از آن رهایى مىبخشیم وظالمان را در حالىکه ( از ضعف و ذلت ) به زانو درآمدهاند ،در آن رها مىکنیم .
« ورود » در اینجا به معنى دخول است و به این ترتیب همه انسانها بدون استثناء ، نیك و بد ، وارد جهنم مىشوند ، منتها دوزخ بر نیکان سرد و سالم خواهد بود ، همانگونه كه آتش نمرود بر ابراهیم ( يا نارُ كُونى بَرْدا وَ سَلاما عَلى اِبْراهیمَ ) چراکه آتش با آنها سنخیت ندارد ، گویى از آنان دور مىشود و فرار مىکند و هر جا آنها قرار مىگیرند ، خاموش مىگردد ، ولى دوزخیان كه تناسب با آتش دوزخ دارند همچون ماده قابل اشتعالى كه به آتش برسد ، فورا شعلهور مىشوند .
قطع نظر از اینکه فلسفه این كار چیست كه بعدا به خواست خدا شرح خواهیم داد ، بدون شك ظاهر آیه فوق با این تفسیر هماهنگ است ، زیرا معنى اصلى ورود ،
دخول است و غیر آن نیاز به قرینه دارد .
از « جابر بن عبدالله انصارى » چنین نقل شده كه شخصى از او درباره این آیه پرسید ، جابر با هردو انگشت بهدو گوشش اشارهکرد و گفت: مطلبىباایندو گوشخود ازپیامبر صلىاللهعلیهوآله شنیدم كه اگر دروغ بگویم هر دو كر باد ، مىفرمود : « ورود در اینجا به معنى دخول است ، هیچ نیکوکار و بدکارى نیست ، مگر اینکه داخل جهنم مىشود ، آتش در برابر مؤمنان سرد و سالم خواهد بود ، همانگونه كه بر ابراهیم بود ، تا آنجا كه "آتش " يا " جهنم" ( تردید از جابر است ) از شدت سردى فریاد مىکشد ، سپس خداوند پرهیزکاران را رهایى مىبخشد و ظالمان را در آن ذلیلانه رها مىکند » .(1)
در حدیث دیگرى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم : « آتش به فرد با ایمان در روز قیامت مىگوید : زودتر از من بگذر كه نورت ، شعله مرا خاموش كرد » .(2)
تعبیر پرمعنایى كه درباره پل صراط در روایات آمده كه آن بر روى جهنم كشیده شده ، .
از مو باریکتر و از شمشیر تیزتر است ، نیز شاهد و گواه دیگرى بر این تفسیر است .(1)
تنها سؤالى كه در اینجا باقى مىماند این است كه فلسفه این كار از نظر حکمت پروردگار چیست ؟ به علاوه آیا مؤمنان از این كار آزار و عذابى نمىبینند؟
پاسخ این سؤال كه از هر دو جنبه در روایات اسلامى وارد شده است ، با كمى دقت روشن مىشود :
در حقیقت مشاهده دوزخ و عذابهاى آن ، مقدمهاى خواهد بود كه مؤمنان از نعمتهاى خداداد بهشت حداکثر لذت را ببرند ، چراکه « قدر عافیت را كسى داند كه به مصیبتى گرفتار آید » ( وَ بِالاَضْدادِ تُعْرَفُ الاَشْياءُ ) در اینجا مؤمنان گرفتار مصیبت نمىشوند ، بلکه تنها صحنه مصیبت را مشاهده مىکنند و همان گونه كه در روایات فوق خواندیم آتش بر آنها سرد سالم مىشود و نور آنها شعله آتش را تحت الشعاع قرار مىدهد.).
1) « نورالثقلین » جلد 5 ، صفحه 572 ذیل آیه اِنَّ رَبَّكَ لَبالْمِرْصادِ( 14/فجر ).
به علاوه آنها چنان سریع و قاطع از آتش مىگذرند كه كمترین اثرى در آنها نمىتواند داشته باشد ، همانگونه كه در حدیثى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله نقل شده است كه فرمود : « يَرِدُ النّاسُ النّارَ ثُمَّ يَصْدُرُونَ بِاَعْمالِهِمْ فَاَوْلهُمْ كَلَمْعِ الْبَرْقِ ، ثُمَّ كَمَرِّ الرّيحِ ، ثُمَّ كَحُضْرِ الْفَرَسِ ، ثُمَّ كَالرّاكِبِ ، ثُمَّ كَشَدِّ الرِّجْلِ ، ثُمَّ كَمَشْيِه : مردم همگى وارد آتش ( دوزخ ) مىشوند ، سپس بر حسب اعمالشان از آن بیرون مىآیند بعضى همچون برق ، سپس كمتر از آن همچون گذشتن تندباد ، بعضى همچون دویدن شدید اسب ، بعضى همچون سوار معمولى ، بعضى همچون پیادهاى كه تند مىرود و بعضى همچون كسى كه معمولى راه مىرود » .(1)
73 وَ اِذاتُتْلى عَلَيْهِمْ ءَایاتُنابَيِّناتٍ قالَالَّذینَ كَفَرُوا لِلَّذینَ ءَامَنُوا اَىُّ الْفَریقَيْنِ خَيْرٌ مَقاما وَ اَحْسَنُ نَدِيّاً
و هنگامىکهآیاتروشنمابرآنها خواندهمىشود،کافرانبه مؤمنانمىگویند: كدامیك .
1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 353 .
از دو گروه ( ما و شما ) جایگاهش بهتر و جلسات انس و مشورتش زیباتر و بخشش او بیشتر است ؟
« نَدِىّ » در اصل از « نَدى » به معنى رطوبت گرفته شده است و سپس به معنى افراد فصیح و سخنگو آمده ، چراکه يکى از شرایط قدرت بر تکلم ، داشتن آب دهان به قدر كافى است و از آن پس « نَدا » به معنى مجالست و سخن گفتن و حتى مجلسى را كه جمعى درآن براى انس جمع مىشوند يا به مشورت مىنشینند ، « نادى » گفته مىشود و « دارُالنَّدْوَة » كه محلى بود در مکه و سران در آنجا جمع مىشدند و مشورت مىکردند ، از همین معنى گرفته شده است .
ضمناً از سخاوت و بذل و بخشش گاه به « نَدِىّ » تعبیر مىکنند (1)و آیه فوق ممکن است اشاره به همه اینها باشد ، يعنى مجلس انس ما از شما زیباتر و پول و ثروت و زرق و .
1) « مفردات راغب » ، ماده « ندى » .
برق و لباسمان جالبتر و سخنان و اشعار فصیح و بلیغمان بهتر و رساتر است .
74 وَ كَمْ اَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ اَحْسَنُ اَثاثاً وَ رِءْياً
اقوام بسیارى را پیش از آنها نابود كردیم كه هم مال و ثروتشان از اینها بهتر بود و هم ظاهرشان آراستهتر .
« قَرْنٍ » معمولاً به معنى يك زمان طولانى است ، ولى چون از ماده « اقتران » به معنى نزدیکى گرفته شده است ، به قوم و جمعیتى كه در يك زمان جمعند نیز گفته مىشود .
« اَثاث » به معنى متاع و زینت دنیا است و « رِئْى » به معنى هیئت و منظر است .
آیا پول و ثروت آنها و مجالس پر زرق و برق و لباسهاى فاخر و چهرههاى زیبایشان توانست جلو عذاب الهى را بگیرد ؟ اگر اینها دلیل بر شخصیت و مقامشان در پیشگاه خدا بود ، چرا به چنان سرنوشت شومى گرفتار شدند .
75 قُلْ مَنْ كانَ فِى الضَّلالَةِ فَلْيَمْدُدْ لَهُ الرَّحْمنُ مَدّاً حَتّى اِذا رَاَوْا ما يُوعَدُونَ اِمَّا
الْعَذابَ وَ اِمَّا السّاعَةَ فَسَيَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ شَرٌّ مَكاناً وَ اَضْعَفُ جُنْداً
بگو كسى كه در گمراهى است خداوند به او مهلت مىدهدتا زمانى كه وعده الهى را با چشم خود ببینند: يا عذاب ایندنیا يا عذاب آخرت. آنروزاست كه خواهند دانست چه كسى مکانش بدتر و چه كسى لشکرش ناتوانتر است ؟
« السّاعَة » در اینجا به معنى عذاب الهى در قیامت است .
در حقیقت اینگونه افراد منحرف كه دیگر قابل هدایت نیستند براى اینکه دردناکترین مجازات الهى را ببینند ، گاهى خداوند آنها را در نعمتها غوطهور مىسازد كه هم مایه غرور و غفلتشان مىشود و هم عذاب الهى . این همان چیزى است كه در بعضى از آیات قرآن به عنوان مجازات « استدراج » ذکر شده است .(1)
جملۀ « فَلْيَمْدُدْ لَهُ الرَّحْمنُ مَدّاً » گرچه به صورت امر است ، ولى در معنى خبر مىباشد و .
1) به جلد 7 « تفسیر نمونه » صفحه 32 ( ذیل 182 و 183 / اعراف ) مراجعه فرمایید .
مفهوم آن این است كه خداوند به آنها مهلت و ادامه نعمت مىدهد .
کلمه « عَذاب » در آیه فوق به قرینه اینکه در مقابل « السّاعَة » قرار گرفته اشاره به مجازاتهاى الهى در عالم دنیا است ، مجازاتهایى همچون طوفان نوح و زلزله و سنگهاى آسمانى كه بر قوم لوط نازل شد ، يا مجازاتهایى كه به وسیله مؤمنان و رزمندگان جبهه حق ، بر سر آنان فرود مىآید ، چنانکه ( در سوره توبه آیه 14 ) مىخوانیم : « قاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِاَيْدیكُمْ : با آنان پیکار كنید كه خداوند آنها را با دست شما مجازات مىکند » .
76 وَ يَزیدُ اللّهُ الَّذینَ اهْتَدَوْا هُدًى وَ الْباقِياتُ الصّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَوابا وَ خَيْرٌ مَرَدّاً
اما كسانىکه در راه هدایت گام نهادند خداوند بر هدایتشان مىافزاید ، آثار و اعمال صالحى كه ( از انسان ) باقى مىماند ، در پیشگاه پروردگار تو ثوابش بیشتر و عاقبتش ارزشمندتر است .
« مَرَدَّ » به معنى « رد و بازگشت » است .
بدیهى است هدایت درجاتى دارد ، هنگامى كه درجات نخستین آن به وسیله انسان پیموده شود ، خداوند دست او را مىگیرد و به درجات عالىتر مىبرد و همچون درخت بارورى كه هر روز مرحله تازهاى از رشد و تکامل را مىپیماید ، این هدایت يافتگان نیز در پرتو ایمان و اعمال صالحشان هر روز به مراحل بالاترى گام مىنهند .
77 اَفَرَاَيْتَ الَّذى كَفَرَ بِایاتِنا وَ قالَ لاُوتَيَنَّ مالاً وَ وَلَداً
آیا دیدى كسى را كه آیات ما را انکار كرد و گفت : اموال و فرزندان فراوانى نصیبم خواهد شد .
بعضى از مردم معتقدند كه ایمان و پاکى و تقوا با آنها سازگار نیست و سبب مىشود كه دنیا به آنها پشت كند ، در حالى كه با بیرون رفتن از محیط ایمان و تقوا ، دنیا به آنها رو خواهد كرد و مال و ثروت آنها زیاد مىشود .
این طرز فکر خواه بر اثر ساده لوحى و پیروى خرافات باشد و خواه پوششى براى فرار
از زیر بار مسؤولیتها و تعهدهاى الهى ، هر چه باشد يك طرز فکر خطرناك است .
گاه دیدهایم این موهوم پرستان ، مال و ثروت بعضى افراد بىایمان و فقر و محرومیت گروهى از مؤمنان را مستمسکى براى اثبات این خرافه قرار مىدهند ، در حالى كه مىدانیم
نه اموالى كه از طریق ظلم و كفر و ترك مبانى تقوا بهانسان مىرسد، مایه افتخار است و نه هرگز ایمان و پرهیزکارى سدى بر سر راه فعالیتهاى مشروع و مباح مىباشد .
به هر حال در عصر و زمان پیامبر صلىاللهعلیهوآله همچون عصر ما ، افراد نادانى بودند كه چنین پندارى داشتند و يا لااقل تظاهر به آن مىکردند .
78 اَطَّلَعَ الْغَيْبَ اَمِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً
آیا او از اسرار غیب مطلع گشته ، يا نزد خدا عهد و پیمانىگرفته است ؟
سپس قرآن به آنها پاسخ مىگوید : كسى مىتواند چنین پیشگویى كند و رابطهاى میان كفر و دارا شدن مال و فرزندان قائل شود كه آگاه بر غیب باشد ، زیرا هیچ رابطهاى میان این دو ما نمىبینیم و يا عهد و پیمانى از خدا گرفته باشد ، چنین سخنى نیز بى معنى است .
79 كَلاّ سَنَكْتُبُ ما يَقُولُ وَ نَمُدُّ لَهُ مِنَ الْعَذابِ مَدّاً
هرگز چنین نیست ما به زودى آنچه را او مىگوید ، مىنویسیم و عذاب را بر او مستمر خواهیم داشت .
آرى این سخنان بىپایه كه ممکن است مایه انحراف بعضى از سادهلوحان گردد، همه در پرونده اعمال آنها ثبت خواهد شد .
سپس مىگوید : وَ نَمُدُّ لَهُ مِنَ الْعَذابِ مَدّا . این جمله ممکن است اشاره به عذاب مستمر و جاویدان آخرت بوده باشد و نیز ممکن است اشاره به عذابهایى باشد كه بر اثر كفر و بىایمانى در این دنیا دامنگیر آنها مىشود ، این احتمال نیز قابل ملاحظه است كه این مال و فرزندان كه مایه غرور و گمراهى است ، خود عذابى است مستمر براى آنها .
80 وَ نَرِثُهُ ما يَقُولُ وَ يَأْتینا فَرْداً
آن چه را او مىگوید (ازاموال و فرزندان) از او به ارث مىبریم و تك و تنها نزد ماخواهدآمد.
آرى سرانجام همۀ این امکانات مادى را مىگذارد و مىرود و با دست تهى در آن دادگاه
عدل پروردگار حاضر مىشود ، در حالى كه نامه اعمالش از گناهان سیاه و از حسنات خالى است ، آنجا است كه نتیجه این گفتههاى بىاساسخود را در دنیا مىبیند .
81 وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ الِهَةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزّاً
آنهاغیرازخدا معبودانى براىخود انتخاب كردندتا مایهعزتشان باشد (چه پندار خامى؟).
82 كَلاّ سَيَكْفُرُونَ بِعِبادَتِهِمْ وَ يَكُونُونَ عَلَيْهِمْ ضِدّاً
هرگز چنین نیست ، به زودى معبودها منکر عبادت آنها خواهند شد ، بلکه بر ضدشان قیام مىکنند .
این جمله اشاره به همان مطلبى است كه در آیه 14 سوره فاطر مىخوانیم : « كسانى را كه غیر از خدا مىخوانید مالك هیچ چیز نیستند ، اگر آنها را بخوانید سخنان شما را نمىشنوند ... و روز رستاخیز منکر شرك شما مىشوند » .
و نیز در آیه 6 سوره احقاف مىخوانیم : « وَ اِذا حُشِرَ النّاسُ كانُوا لَهُمْ اَعْداءً : هنگامى كه مردم محشور شوند ، این معبودها دشمنان آنها خواهند بود » .
جالب اینکه در ذیل حدیث جمله كوتاه و پرمحتوایى درباره حقیقت عبادت ، مىخوانیم : « لَيْسَ الْعِبادَةُ هِىَ السُّجُودُ وَ لاَ الرُّكُوعُ وَ اِنَّما هِىَ طاعَةُ الرِّجالِ ، مَنْ اَطاعَ مَخْلُوقا فى مَعْصِيَةِ الْخالِقِ فَقَدْ عَبَدَهُ : عبادت ( تنها ) سجود و رکوع نیست ، بلکه حقیقت عبادت ، اطاعت این و آن است ، هر كس مخلوقى را در معصیت خالق اطاعت كند ، او را پرستش كرده است » ( و سرنوشت او همان سرنوشت مشرکان و بت پرستان است ) .(1)
83 اَلَمْ تَرَ اَنّا اَرْسَلْنَا الشَّياطینَ عَلَى الْكافِرینَ تَؤُزُّهُمْ اَزّاً
آیا ندیدى كه ما شیاطین را به سوى كافران فرستادیم تا آنهارا شدیدا تحریك كنند .
« اَزّ » چنان كه « راغب » در مفردات مىگوید : در اصل به معنى جوشش دیگ و زیر و روشدن محتواى آن به هنگام شدت غلیان است و در اینجا كنایه از آن است كه شیاطین آنچنان بر آنها مسلط مىشوند كه در هر مسیر و به هر شکلى بخواهند آنان را .
1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 357 .
به حرکت درمىآورند و زیر و رو مىکنند .
بدیهى است كه تسلط شیاطین بر انسانها يك تسلط اجبارى و ناآگاه نیست ، بلکه این انسان است كه به شیاطین اجازه ورود به درون قلب و جان خود مىدهد ، بند بندگى آنها را بر گردن مىنهد و اطاعتشان را پذیرا مىشود ، همانگونه كه قرآن در آیه 100 سوره نحل مىگوید : « اِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذینَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذینَ هُمْ بِه مُشْرِكُونَ : تسلط شیطان تنها بر كسانى است كه ولایت او را پذیرا گشته و او را بت و معبود خود ساختهاند » .
84 فَلا تَعْجَلْ عَلَيْهِمْ اِنَّما نَعُدُّ لَهُمْ عَدّاً
بنابراین درباره آنها عجله مکن ، ما آنها ( و اعمالشان ) رادقیقا شماره خواهیم كرد .
در روایتى از امام صادق (علیه السلام)در تفسیر « اِنَّما نَعُدُّ لَهُمْ عَدّا » چنین مىخوانیم : از يکى از دوستان خود سؤال فرمود : « به عقیده تو منظور پروردگار از این آیه شمردن چه چیز است؟ » او در پاسخ عرض كرد : « عدد روزها » ، امام فرمود : « پدران و مادران هم حساب روزهاى عمر فرزندان را
دارند » « وَ لكِنَّهُ عَدَدُ الاَنْفاسِ : منظور شمارش عدد نفسها است » .(1)
به هر حال دقت در محتواى این آیه انسان را تکان مىدهد ، چرا كه ثابت مىکند همه چیز ما حتى نفسهاى ما روى حساب و تحت شماره است و باید روزى پاسخگوى همه آنها باشیم .
85 يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقینَ اِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً
درآنروز كه پرهیزکاران را بهسوى خداوند رحمان ( وپاداشهاى او ) راهنمایى مىکنیم.
« وَفْد » در اصل به معنى هیئت يا گروهى است كه براى حل مشکلاتشان نزد بزرگان مىروند و مورد احترام و تکریم قرار مىگیرند ، بنابراین بهطور ضمنى مفهوم احترام را دربردارد و شاید به همین جهت است كه در بعضى از روایات مىخوانیم : پرهیزکاران بر مرکبهاى راهوارى سوار مىشوند و با احترام فراوان به بهشت مىروند . .
1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 357 .
امام صادق (علیه السلام)مىفرماید : « على (علیه السلام)در تفسیر این آیه از پیامبر صلىاللهعلیهوآله جویا شد فرمود : يا عَلِىُّ الْوَفْدُ لا يَكُونُ اِلاّ رُكْبانا اوُلئِكَ رِجالٌنِ اتَّقُو اللّهَ عَزَّوَجَلَّ ، فَاَحَبَّهُمْ وَ اخْتَصَّهُمْ وَ رَضِىَ اَعْمالَهُمْ فَسَمّاهُمْ مُتَّقینَ: اى على! وفد حتما بهکسانى مىگویند كه سوار بر مرکبند ، آنها افرادى هستند كه تقوا و پرهیزکارى را پیشه ساختند ، خدا آنها را دوست داشت و آنان را مخصوص خود گردانید و از اعمالشان خشنود شد و نام متقین بر آنها گذارد ... » .(1)
86 وَ نَسُوقُ الْمُجْرِمینَ اِلى جَهَنَّمَ وِرْداً
و مجرمان را ( همچون شتران تشنه كامى كه بهسوى آبگاه مىروند ) به جهنم مىرانیم .
کلمه « وِرْد » به معنى گروه انسانها يا حیواناتى است كه وارد آبگاه مىشوند و از آنجا كه چنین گروهى حتما تشنهاند ، مفسران این تعبیر را در اینجا به معنى تشنه كامان گرفتهاند.
چه قدر فاصله است میانکسانىکه آنها را با عزت و احترام به سوى خداوند رحمان مىبرند، .
1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 359 .
فرشتگان به استقبالشان مىشتابند و برآنها سلام و درود مىفرستند و گروهىکهآنها را همچون حیوانات تشنهکام بهسوىآتشدوزخ مىرانند، درحالىکه سربزیرند وشرمسار و رسوا و بى مقدار؟
87 لا يَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ اِلاّ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً
آنها هرگز مالك شفاعت نیستند مگر كسى كه نزد خداوند رحمان عهد و پیمانى دارد.
در اینکه منظور از عهد در آیه فوق كه مىگوید : تنها كسانى مالك شفاعتند كه نزد خدا عهدى دارند ، چیست ؟ مفسران بحثهاى فراوانى كردهاند .
بعضى گفتهاند : « عَهْد » همان ایمان به پروردگار و اقرار به يگانگى او و تصدیق پیامبران خدا است .
بعضى دیگر گفتهاند : « عَهْد » در اینجا به معنى شهادت به وحدانیت حق و بیزارى از كسانى است كه در برابر خدا پناهگاه و قدرتى قائلند و همچنین امید نداشتن به غیر « اللّه » .
امام صادق (علیه السلام)در پاسخ يکى از دوستانش كه از تفسیر آیه فوق سؤال كرد فرمود :
« مَنْ دانَ بِوِلايَةِ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ الاَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِه فَهُوَ الْعَهْدُ عِنْدَ اللّهِ : كسى كه به ولایت امیر مؤمنان و امامان اهلبیت بعد از او عقیده داشته باشد ، آن عهد نزد خدا است » .(1)
در روایت دیگرى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم : « مَنْ اَدْخَلَ عَلى مُؤْمِنٍ سُرُورا فَقَدْ سَرَّنى وَ مَنْ سَرَّنى فَقَدِ اتَّخَذَ عِنْدَاللّهِ عَهْداً : كسى كه سرور و شادى در دل مؤمنى ایجادکند، مرا مسرورکرده و هر كس مرا مسرور كند ، عهدى نزد خدا دارد » .(2)
در حدیث دیگرى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم كه محافظت بر عهد همان محافظت بر نمازهاى پنجگانه است .(3)
از بررسى روایات فوق كه در منابع مختلف اسلامى آمده و همچنین كلمات مفسران بزرگ اسلام ، چنین نتیجه مىگیریم كه عهد نزد خدا ، همانگونه كه از مفهوم لغوى آن .
استفاده مىشود ، معنى وسیعى دارد كه هرگونه رابطه با پروردگار و معرفت و اطاعتاو و همچنین ارتباط و پیوند با مکتب اولیاى حق و هرگونه عمل صالح در آن جمع است ، هرچند در هر روایتى به بخشى از آن يامصداق روشنى اشارهشدهاست .
88 وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً
آنها گفتند: خداوند رحمن فرزندى براى خود اختیار كرده .
نهتنهامسیحیانعقیدهداشتند حضرت«مسیح»فرزندحقیقىخدااستکه يهودیاننیز درباره «عُزَير»وبتپرستاندرباره«فرشتگان»چنیناعتقادىداشتندوآنهارادخترانخدامىپنداشتند.(1)
89 لَقَدْ جِئْتُمْ شَيْئا اِدّاً
چه سخن زشت و زنندهاى آوردید . .
1) در مورد « عزیر » در آیه 30 / توبه و در مورد « فرشتگان » در 19 / زخرف سخن به میان آمده است .
« اِدّ » در اصل به معنى صداى زشت و ناهنجارى است كه بر اثر گردش شدید امواج صوتى در گلوى شتر به گوش مىرسد ، سپس به كارهاى بسیار زشت و وحشتناك اطلاق شده است .
آنچه در آیات فوق خواندیم با قاطعترین كلمات ، فرزند را از خدا نفى مىکند ، این آیاتى است مربوط به چهارده قرن قبل ، در حالى كه امروز و در دنیاى علم و دانش هنوز بسیارند كسانى كه مسیح (علیه السلام)را فرزند خدا مىپندارند ، نه فرزند مجازى كه فرزند حقیقى و اگر در پارهاى از نوشتهها كه جنبه تبلیغى دارد و مخصوص محیطهاى اسلامى تنظیم شده ، این فرزند را فرزند تشریفاتى و مجازى معرفى مىکنند ، به هیچوجه با متون اصلى كتب اعتقادى آنها سازگار نیست .
این امر منحصر به فرزند بودن مسیح (علیه السلام)نیست ، در ارتباط با مسأله تثلیث كه مسلماً به معنى خدایان سهگانه است و جزء اعتقادات حتمى آنها است، چون مسلماً نان از شنیدن
چنین سخن شرکآمیزى وحشت مىکنند ، لحن خود را در محیطهاى اسلامى تغییر داده و به نوعى از تشبیه و مجاز آن را توجیه مىکنند ( براى توضیح بیشتر به قاموس كتاب مقدس در مورد « مسیح » و « اقانیم سه گانه » مراجعه فرمایید ) .
90 تَكادُ السَّمواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الاَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبالُ هَدّاً
نزدیك است آسمانها به خاطر این سخن از هم متلاشىگردد و زمین شکافته شود و كوهها به شدت فرو ریزد .
91 اَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمنِ وَلَداً
از این رو كه براى خداوند رحمن فرزندى ادعا كردند .
از آنجا كه چنین نسبت ناروایى مخالف اصل توحید است ، چراکه خداوند نه شبیه و مانندى دارد و نه نیاز به فرزند و نه عوارض جسم و جسمانیت ، گویى تمام عالم هستى كه بر پایه توحید بنا شده است ، از این نسبت ناروا در وحشت و اضطراب فرو مىروند .
اینکه در آیه فوق خواندیم : « نزدیك است آسمانها از این نسبت ناروا متلاشى شوند و زمینها از هم بشکافند و كوهها فرو ریزند » يا اشاره به این است كه بر اساس تعبیرات قرآن مجید مجموعه عالم هستى داراى يك نوع حیات و درك و شعور است و آیاتى همچون آیه 74 سورهبقره: « وَ اِنَّ مِنْها لَما يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِاللّهِ:بعضىاز سنگها از ترسخدا از كوهها فرومىغلطند » و در آیه 21/حشر : « لَوْ اَنْزَلْنا هذَاالْقُرْاآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعا مُتَصَدِّعا مِنْخَشْيَةِ اللّهِ : اگر این قرآن را بر كوهها نازل مىکردیم از ترس خدا خاشع مىشدند و از هم شکافته » شاهد بر آن مىباشد .
این نسبت ناروا به ساحت قدس پروردگار همه جهان را در وحشت عمیق فرو مىبرد .
یا كنایه از زشتى فوق العاده آن است و نظیر این كنایه در زبان عرب و زبان فارسى كم نیست كه مىگوییم : كارى كردى كه گویى آسمان و زمین را بر سر من كوبیدند .
92 وَ ما يَنْبَغى لِلرَّحْمنِ اَنْ يَتَّخِذَ وَلَداً
و هرگز سزاوار نیست كه او فرزندى برگزیند .
انسان فرزند را براى يکى از چند چیز مىخواهد :
یا بهخاطر ایناستکه عمر او پایان مىپذیرد، براى بقاء نسلخود نیاز بهتولیدمثل دارد. يا كمك و يار و ياورىمىطلبد،چراکهنیرویش محدوداست. ياازتنهایىوحشتدارد،مونسى براى تنهایى مىجوید . يا به هنگام پیرى و ناتوانى ، يار و كمك كارى جوان مىخواهد .
اما هیچیك از این مفاهیم درباره خدا معنى ندارد ، نه قدرتش محدود است ، نه حیات او پایان مىگیرد ، نه ضعف و سستى در وجود او راه دارد و نه احساس تنهایى و نه نیاز .
از این گذشته داشتن فرزند ، نشانه جسم بودن و همسر داشتن است و همه این معانى از ذات پاك او دور است .
93 اِنْ كُلُّ مَنْ فِىالسَّمواتِ وَ الاَرْضِ اِلاّ اتِى الرَّحْمنِ عَبْداً
تمام كسانى كه در آسمانها و زمین هستند بنده اویند .
94 لَقَدْ اَحْصیهُمْ وَعَدَّهُمْ عَدّاً
همۀ آنها را احصا كرده و دقیقاً شمرده است .
یعنى هرگز تصور نکنید كه با وجود اینهمه بندگان چگونه ممکن است حساب آنها را داشته باشد ، علم او به قدرى وسیع و گسترده است كه نه تنها شماره آنها را دارد ، بلکه از تمام خصوصیات آنها آگاه است ، نه از حوزه حکومت او مىتوانند بگریزند و نه چیزى از اعمالشان بر او مکتوم است .
95 وَ كُلُّهُمْ اتیهِ يَوْمَ الْقِيمَةِ فَرْداً
و همگى روز رستاخیز تك و تنها نزد او حاضر مىشوند .
96 اِنَّ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّاً
کسانى كه ایمان آورده و عمل صالح انجام دادهاند ، خداوند رحمن محبت آنها را در دلها مىافکند .
در حدیثى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم : « هنگامى كه خداوند كسى از بندگانش را دوست دارد به فرشته بزرگش جبرئیل مىگوید : من فلان كس را دوست دارم او را دوست بدار ، جبرئیل او را دوست خواهد داشت ، سپس در آسمانها ندا مىدهد كه : اى اهل آسمان ، خداوند فلان كس را دوست
دارد ، او را دوست دارید و بهدنبال آن همه اهلآسمان او را دوست مىدارند ، سپس پذیرش این محبت در زمین منعکس مىشود .
و هنگامى كه خداوند كسى را دشمن بدارد به جبرئیل مىگوید : من از او متنفّرم ، او را دشمن بدار ، جبرئیل او را دشمن مىدارد ، سپس در میان اهل آسمانها ندامىدهدکه خداونداز او متنفراست، اورا دشمن دارید ، همه اهل آسمانهااز اومتنفرمىشوند، سپس انعکاس اینتنفر درزمین خواهدبود » .(1)
این حدیث پرمعنى نشان مىدهد كه ایمان و عمل صالح بازتابى دارد به وسعت عالم هستى و شعاع محبوبیت حاصل از آن تمام پهنه آفرینش را فرامىگیرد ، ذات پاك خداوند چنین كسانى را دوست دارد ، نزد همه اهل آسمان محبوبند و این محبت در قلوب انسانهایى كه در زمین هستند ، پرتوافکن مىشود . .
1) این حدیث در بسیارى از منابع معروف حدیث و همچنین بسیارى ازکتب تفسیر آمده است، ولى ما متنى را انتخاب كردیم كه در تفسیر « فى ظلال » جلد 5 صفحه 454 از « احمد » و « مسلم » و « بخارى » نقل شده .
در بسیارى از كتب حدیث و تفسیر اهل تسنن ( علاوه بر شیعه ) روایات متعددى در شأن نزول آیه ( اِنَّ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنِ وُدّا ) از پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله نقل شده استکه نشان مىدهد نخستین بار این آیه در مورد على (علیه السلام)نازل گردیده است ، از جمله « علامه زمخشرى » در كشاف و « سبط ابن الجوزى » در تذکره و « گنجى شافعى » و « قرطبى » در تفسیر مشهورش و « محب الدین طبرى » در ذخائر العُقْبى و «نیشابورى»درتفسیرمعروفخودو «ابنصباغمالکى»درفصولالمهمه و«سیوطى» در دُرالمنثور و «هیثمى» در در صَواعِقُالْمُحْرِقَةِ و « آلوسى » در روح المعانى را مىتوان نام برد ، از جمله :
✓ 1 - « ثعلبى » در تفسیر خود از « براء بن عازب » چنین نقل مىکند : رسول خدا صلىاللهعلیهوآله به على (علیه السلام)فرمود : « قُلِ اللّهُمَّ اجْعَلْ لى عِنْدَكَ عَهْدا وَ اجْعَلْ لى فى قُلُوبِ الْمُؤْمِنینَ مَوَدَّةً ، فَاَنْزَلَ اللّهُ تَعالى : "اِنَّ الَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدّا ": بگو خداوندا، براى من عهدى نزد خودت قرارده و دردلهاى مؤمنانمودت مرابیفکن، در این هنگام، آیه "اِنَّ الَّذینَ امَنُوا ..."
نازل گردید (1)درباره على (علیه السلام)بن ابیطالب نازل گردیده و معنى آن این است كه خدا محبت او را در دلهاى مؤمنان قرار مىدهد » .(2)
✓ 2 - شاید به همین دلیل در روایت صحیح و معتبر از خود امیر مؤمنان على (علیه السلام)چنین نقل شده : « اگر با این شمشیرم بر بینى مؤمن بزنم كه مرا دشمندارد، هرگز دشمن نخواهد داشت و اگر تمام دنیا ( و نعمتهایش ) را در كام منافق فرو ریزم كه مرا دوست دارد ، دوست نخواهد داشت ،این بهخاطر آن است كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله به صورت يك حکم قاطع به من فرموده است : اى على (علیه السلام)هیچ مؤمنى تو را دشمن نخواهد داشت و هیچ منافقى محبت تو را در دل نخواهدگرفت » .(3).
نزول این آیه در مورد على (علیه السلام)به عنوان يك نمونه اتم و اکمل است و مانع از تعمیم مفهوم آن در مورد همه مؤمنان با سلسله مراتب ، نخواهد بود .
97 فَاِنَّما يَسَّرْناهُ بِلِسانِكَ لِتُبَشِّرَ بِهِ الْمُتَّقینَ وَ تُنْذِرَ بِه قَوْما لُدّاً
ما قرآن را بر زبانتو آسان ساختیم تا پرهیزکاران را به وسیلهآن بشارت دهى و دشمنان سرسخت را انذار كنى .
« لُدّ » جمع « اَلَدّ » به معنى دشمنى است كه خصومت شدید دارد و به كسانى گفته مىشود كه در دشمنى كردن متعصب ، لجوج و بىمنطق هستند .
« يَسَّرْناهُ » از ماده « تَيْسیر » به معنى تسهیل است ، خداوند در این جمله مىفرماید : « ما قرآن را بر زبان تو آسان كردیم تا پرهیزکاران را بشارت دهى و دشمنان سرسخت را انذار كنى » این تسهیل ممکن است از جهات مختلف بوده باشد :
✓ 1 - از این نظر كه قرآن ، عربى فصیح و روانى است كه آهنگآن در گوشها دلانگیز و تلاوت آن بر زبانها آسان است .
✓ 2 - ازنظراینکهخداوندآنچنان تسلطىبه پیامبرش برآیاتقرآن، دادهبود كه به آسانى
و درهمهجا و براىحل هرمشکل، ازآن استفادهمىکرد و پیوسته بر مؤمنان تلاوت مىنمود .
✓ 3 - از نظر محتوا كه در عین عمیق و پر مایه بودن درك آن سهل و ساده و آسان است ، اصولاً آن همه حقایق بزرگ و برجسته كه در قالب این الفاظ محدود با سهولت درك معانى ریخته شده ، خود نشانهاى است از آنچه در آیه فوق مىخوانیم كه بر اثر يك امداد الهى ، صورت گرفته است .
در سوره قمر در آیات متعدد این جمله تکرار شده است : « وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ : ما قرآن را براى تذکر و يادآورى آسان كردیم آیا پند گیرندهاى هست » .
98 وَ كَمْ اَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هَلْ تُحِسُّ مِنْهُمْ مِنْ اَحَدٍ اَوْ تَسْمَعُ لَهُمْ رِكْزاً
چه بسیار اقوام ( بىایمان و گنهکارى ) را قبل از آنها هلاککردیم ، آیا احدى از آنها را احساس مىکنى يا كمترین صدایى از آنان مىشنوى .
« رِكْز » به معنى صداى آهسته است و به چیزهایى كه در زیر زمین پنهان مىکنند « رِكاز » گفته مىشود ، يعنى این اقوام ستمگر و دشمنان سرسخت حق و حقیقت آنچنان
درهم كوبیده شدند كه حتى صداى آهستهاى از آنان به گوش نمىرسد .پایان سورۀ مریم
پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله فرمود : « خداوند سوره طه و يس را قبلاز آفرینش آدم به دو هزارسال براى فرشتگان بازگو كرده ، هنگامى كه فرشتگان این بخش از قرآن را شنیدند گفتند : "طُوبى لاُِمَّةٍ يَنْزِلُ هذا عَلَيْها وَ طُوبى لاَِجْوافٍ تَحْمِلُ هذا وَ طُوبى لاَلْسُنٍ تَكَلَّمَ بِهذاً" : خوشا به حال امتى كه اینسورهها برآنها نازلمىگردد،خوشا بهدلهایىکه اینآیاترا درخود پذیرا مىشود و خوشا به زبانهایى كه این آیات بر آنها جارى مىگردد » .(1)
امام صادق (علیه السلام) مىفرماید : « تلاوت سوره طه را ترك نکنید ، چراکه خدا آن را دوست مىدارد و دوست مىدارد كسانى را كه آن را تلاوت كنند ، هر كس تلاوت آن را ادامه دهد خداوند در روز قیامت نامه اعمالش را به دست راستش مىسپارد و بدون حساب به بهشت مىرود و
1) « مجمع البیان » ، جلد 7 ، صفحه 1 .
در آخرت آن قدر پاداش به او مىدهد كه راضى شود » .(1)
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
بنام خداوند بخشنده بخشایشگر
1 طه
طه .
« طه » به معنى « يا رَجُل » ( اى مرد ) است و در پارهاى از اشعار عرب نیز به كلمه « طه » برخورد مىکنیم كه مفهومى شبیه « يا رجل » و يا نزدیك به آن دارد كه بعضى از این اشعار ممکن است مربوط به آغاز اسلام يا قبل از اسلام باشد .(2)
در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مىخوانیم : "طه" از اسامى پیامبر است و معنى آن " يا طالِبَ الْحَقِّ ، اَلْهادى اِلَيْهِ" : اى كسى كه طالب حقى و هدایت كننده به سوى آنى » . .
از این حدیث چنین برمىآید كه « طه » مرکب از دو حرف رمزى است « طا » اشاره به « طالِبُ الْحَقِّ » و « ها » اشارهبه « هادى اِلَيْهِ » مىباشد . استفاده از حروف رمزى و علائم اختصارى در زمان گذشته و حال ، فراوان بوده است ، مخصوصاً در عصر ما بسیار مورد استفاده است .
کلمه « طه » مانند « يس » بر اثر گذشت زمان ، تدریجا به صورت « اسم خاص » براى پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله درآمده است ، تا آنجا كه آل پیامبر صلىاللهعلیهوآله را نیز « آل طه » مىگویند و از حضرت مهدى در دعاى ندبه « يَابْنَ طه » تعبیر شده است .
2 ما اَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْاآنَ لِتَشْقى
ما قرآن را بر تو نازل نکردیم كه خود را به زحمت بیفکنى .
« تَشْقى » از ماده « شَقاوَت » بر ضد « سَعادَت » است ، ولى همانگونه كه « راغب » در « مفردات » مىگوید : گاه مىشود كه این ماده به معنى رنج و تعب مىآید و در آیه فوق ، منظور همین است ، همانگونه كه شأن نزولها نیز
حکایت از آن مىکند .
درستاستکه عبادت و جستجوى قرب پروردگار از طریق نیایش او ، از بهترین كارها است ، ولى هر كار حسابى دارد ، عبادت هم حساب دارد ، نباید آن قدر بر خود تحمیل كنى كه پاهایت متورم گردد و نیرویت براى تبلیغ و جهاد كم شود .
3 اِلاّ تَذْكِرَةً لِمَنْ يَخْشى
فقط آن را براى يادآورى كسانىکه ( از خدا ) مىترسند نازلساختیم .
تعبیر به « تَذْكِرَة » از يك سو « لِمَنْ يَخْشى » از سوى دیگر ، اشاره به واقعیت انکارناپذیرى دارد : تذکره و يادآورى نشان مىدهد كه خمیر مایه همه تعلیمات الهى در درون جان انسان و سرشت او وجود دارد و تعلیمات انبیاء آن را بارور مىسازد ، آنچنان كه گویى مطلبى را يادآورى مىکند .
نمىگوییم تمام علوم و دانشها را انسان قبلاً مىدانسته و از خاطر برده و نقش تعلیم در این جهان نقش يادآورى است (آنچنانکه از افلاطون نقل مىکنند ) بلکه مىگوییم مایه اصلى آنها در سرشت آدمى نهفته است .
4 تَنْزیلاً مِمَّنْ خَلَقَ الاَرْضَ وَ السَّمواتِ الْعُلى
این قرآن از سوى كسى نازل شده كه خالق زمین و آسمانهاى بلند است .
در حقیقت این توصیف ، اشاره به ابتدا و انتهاى نزول قرآن مىکند، انتهاىآن زمین و ابتدایش آسمانها بهمعنى وسیع كلمه .
خداوندى كه قدرت و تدبیر و حکمتش پهنه آسمان و زمینرا فرا گرفته ، پیدا است اگر كتابى نازل كند چه اندازه پر محتوا و پربار است .
5 اَلرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى
او خداوندى است رحمن كه بر عرش مسلط است .
« عَرْش » در لغت به چیزى مىگویند كه داراى سقف است و گاهى به خود سقف و يا تختهاى بلند پایه مانند تختهاى سلاطین نیز عرش اطلاق مىشود .
در داستان « سلیمان » مىخوانیم: « اَيُّكُمْ يَأْتینى بِعَرْشِها : كدام يك از شما مىتوانید تخت او ( بلقیس ) را براى من حاضر كنید » ( 38 / نمل ) .
بدیهى است خداوند نه تختى دارد و نه حکومتى همانند حاکمان بشر ، بلکه منظور از
« عرش خدا » مجموعه جهان هستى است كه تخت حکومت او محسوب مىشود .
بنابراین « اِسْتَوى عَلَى الْعَرْشَ » ، كنایه از تسلط پروردگار و احاطه كامل او نسبت بهجهان هستى و نفوذ امر و فرمان و تدبیرش در سراسر عالم است .
اصولاً كلمه « عَرْش » در لغت عرب و « تخت » در فارسى غالبا كنایه از قدرت مىباشد ، مثلاً مىگوییم : فلانکس را از تخت فرو كشیدند ، يعنى به قدرت و حکومتش پایان دادند ،
یا در عربى مىگوییم : «ثُلَّ عَرْشُهُ : تختش فرو ریخت » .(1)
6 لَهُ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِىالاَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما وَ ما تَحْتَ الثَّرى
از آن اوست آنچه در آسمانها و زمین و میان این دو و دراعماق زمین وجود دارد .
« ثَرى » در اصل به معنى خاك مرطوب است و از آنجا كه تنها قشر روى زمین بر اثر تابش آفتاب و وزش باد مىخشکد ، ولى طبقه زیرین غالباً مرطوب است ، به این طبقه ، .
1) در جلد 6 « تفسیر نمونه » صفحه 204 نیز در این باره بحث شده است .
« ثَرى » گفته مىشود و بهاین ترتیب « ما تَحْتَ الثَّرى » به معنى اعماق زمین و جوف آن است كه همه آنها مملوك مالِكُ الْمُلُوك و خالق عالم هستى است .
7 وَ اِنْ تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَاِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَ اَخْفى
اگر سخن آشکارا بگویى ( يا مخفى كنى ) او پنهانها و حتىپنهانتر از آن را نیز مىداند .
در حدیثى از امام باقر (علیه السلام)و صادق مىخوانیم : « سرّ آن است كه در دل پنهان نمودهاى و اخفى آن است كه به خاطرت آمده ، اما فراموش كردهاى » .(1)
8 اَللّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ لَهُ الاَسْماءُ الْحُسْنى
او خداوندى است كه معبودى جز او نیست و براى او نامهاى نیك است .
تعبیر به « اَسْماءِ حُسْنى » هم در آیات قرآن و هم در كتب حدیث كرارا آمده است ، این تعبیر در اصل بهمعنى نامهاى نیك است ، بدیهى است كه همه نامهاى پروردگار نیك است، .
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .
ولى از آنجا كه در میان اسماء و صفات خدا بعضى داراى اهمیت بیشترى است ، به عنوان « اَسْماءِ حُسْنى » نامیده شده است .
در بسیارى از روایات كه از پیامبر و ائمه علیهمالسلام به ما رسیده مىخوانیم : خداوند داراى 99اسماست، هرکس او را به این نامها بخواند دعایش مستجاب مىشود و هرکس آنها را احصا كند ، اهل بهشت است ، این مضمون در منابع معروف حدیث اهل تسنن نیز دیده مىشود .
به نظر مىرسد كه منظور از احصاء و شماره كردن این نامها همان « تَخَلُّق » به این صفات است ، نه تنها ذکر الفاظ آنها ، بدون شك اگر كسى با صفت عالم و قادر يا رحیم و غفور و امثال اینها ، تَخَلُّق پیدا كند و اشعهاى از این صفات بزرگ الهى در وجود او بتابد هم بهشتى است و هم دعایش مستجاب ( براى توضیح بیشتر به جلد هفتم تفسیر نمونه صفحه 25 - 28 مراجعه فرمایید ) .
9 وَ هَلْ اَتیكَ حَدیثُ مُوسى
و آیا خبر موسى (علیه السلام)به تو رسیده است ؟
بدیهى است این استفهام براى كسب خبر نیست كه او از همه اسرار آگاه است ، بلکه به تعبیر معروف این « استفهام تقریرى » و يا به تعبیر دیگر استفهامى است كه مقدمه بیان يك خبر مهم است ، همانگونه كه در زبان روزمره نیز هنگام شروع به يك خبر مهم مىگوییم : آیا این خبر را شنیدهاى كه ... ؟
10 اِذْ رَءَا ناراً فَقالَ لاَهْلِهِ امْكُثُوا اِنّى انَسْتُ ناراً لَعَلّى اتیكُمْ مِنْها بِقَبَسٍ اَوْ اَجِدُ عَلَى النّارِ هُدًى
هنگامى كه آتشى ( از دور ) مشاهده كرد و به خانواده خودگفت : اندکى مکث كنید كه من آتشى دیدم شاید شعلهاى از آن را براى شما بیاورم ، يا به وسیله این آتش راه را پیدا كنم .
با توجه به اینکه « قَبَس » به معنى مختصرى از آتش است كه از مجموعهاى جدا مىکنند و با توجه به اینکه معمولاً مشاهده آتش در بیابانها نشان مىدهد كه جمعیتى گرد آن
جمعند و يا اینکه شعلهاى را بر بلندى روشن ساختهاند كه كاروانیان در شب راه را گم نکنند و نیز با توجه به اینکه « اُمْكُثُوا » از ماده « مَكْث » به معنى توقف كوتاه است ، از مجموع این تعبیرات چنیناستفادهمىشودکه موسى (علیه السلام)باهمسر و فرزند خود در شبى تاریك از بیابان عبور مىکرده، شبىبودسرد و ظلمانىکهراه را درآن گم كرده بود،شعلهآتشى از دورنظر اورا بهخود جلبکرد، بهمحض دیدن اینشعله به خانوادهاش گفت: توقفکوتاهىکنید كه منآتشىدیدم، بروم اندکى ازآنرا براى شمابیاورم و يا راه را بهوسیله آتش يا كسانىکه آنجا هستند پیدا كنم.
در تواریخ نیز مىخوانیم كه موسى (علیه السلام)هنگامى كه مدت قراردادش با « شعیب » در « مدین » پایان يافت ، همسر و فرزند و همچنین گوسفندان خود را برداشت و از مدین به سوى مصر رهسپار شد ، راه را گم كرد ، شبى تاریك و ظلمانى بود ، گوسفندان او در بیابان متفرق شدند ، مىخواست آتشى بیفروزد تا در آن شب سرد ، خود و فرزندانش گرم شوند، اما بهوسیله آتشزنه، آتش روشن نشد، درایناثنا همسر باردارش دچار درد وضع حمل شد .
طوفانى از حوادث سخت ، او را محاصره كرد ، در این هنگام بود كه شعلهاى از دور به
چشمش خورد ، ولى این آتش نبود ، بلکه نور الهى بود ، موسى (علیه السلام)به گمان اینکه آتش است براى پیدا كردن راه و يا برگرفتن شعلهاى ، به سوى آتش حرکت كرد .(1)
11 فَلَمّا اَتیها نُودِىَ يا مُوسى
هنگامى كه نزد آتش آمد ندا داده شد كه اى موسى (علیه السلام).
12 اِنّى اَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ اِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى
من پروردگار توأم ، كفشهایت را بیرون آر كه تو در سرزمینمقدس « طُوى » هستى .
از آیه 30 سوره قصص استفاده مىشود كه موسى (علیه السلام)این ندا را از سوى درختى كه در آنجا بود شنید . از مجموع این دو تعبیر استفاده مىشود كه موسى (علیه السلام)هنگامى كه نزدیك شد ، آتش را در درون درخت مشاهده كرد و این خود قرینه روشنى بود كه این آتش يك آتش معمولى نیست ، بلکه این نور الهى است كه نه تنها درخت را نمىسوزاند ، بلکه .
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .
با آن هماهنگ و آشنا است ، نور حیات است و زندگى .
موسى با شنیدن این نداى روحپرور : « من پروردگار توأم » هیجان زده شد و لذت غیرقابل توصیفى سر تا پایش را احاطه كرد ، این كیست كه با من سخن مىگوید ؟ این پروردگار من
است ، كه با كلمه « رَبُّكَ » مرا مفتخر ساخته ، تا به من نشان دهد كه در آغوش رحمتش از آغاز طفولیت تاکنون پرورش يافتهام و آماده رسالت عظیمى شدهام .
او مأمور شد تا كفش خود را از پاى درآورد ، چراکه در سرزمین مقدسى بهنام « طُوى » گام نهاده، سرزمینى كه نور الهى بر آن جلوهگر است ، پیام خدا را در آن مىشنود و پذیراى مسؤولیت رسالت مىشود، باید با نهایت خضوع و تواضع در این سرزمین گام نهد ، این است دلیل بیرون آوردن كفش از پا .
13 وَ اَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِما يُوحى
و من تو را ( براى مقام رسالت ) انتخاب كردم ، اکنون به آنچه بر تو وحى مىشود ، گوش فرا ده .
14 اِنَّنى اَنَااللّهُ لااِلهَاِلاّ اَنَافَاعْبُدْنى وَ اَقِمِالصَّلوةَ لِذِكْرى
من اللّه هستم ، معبودى جز من نیست ، مرا پرستش كن و نماز را براى ياد من بپادار .
این سه دستور با فرمان رسالت كه در آیه قبل بود و مسأله معاد كه در آیه بعد است يك مجموعه كامل و فشرده از اصول و فروع دین را بازگو مىکند كه با دستور به استقامت كه در آخرین آیات مورد بحث خواهد آمد از هر نظر تکمیل مىگردد .
15 اِنَالسّاعَةَ اتِيَةٌ اَكادُاُخْفیها لِتُجْزى كُلُّنَفْسٍبِما تَسْعى
رستاخیز به طور قطع خواهد آمد، من مىخواهم آن را پنهان كنم تا هر كس در برابر سعى و كوشش خود جزا ببیند .
تعبیر فوق يك نوع مبالغه است و مفهومش ایناستکه تاریخ شروع رستاخیز آن قدر مخفى و پنهان است كه حتى نزدیك است من نیز از خودم پنهان دارم ، در این زمینه روایتى هم وارد شده است و احتمالاً این دسته از مفسران مطلب خود را از آن روایت اقتباس كردهاند .
بعضى از مفسران « اَكادُ » رابه معنى « اُریدُ » ( مىخواهم ) تفسیر كردهاند و در بعضى از
متون لغت نیز همین معنى صریحاً آمده است .(1)
علت مخفى نگاه داشتن تاریخ قیامت ، طبق آیه فوق آن است كه « خداوند مىخواهد هر كسى را به تلاش و كوششهایش پاداش دهد » و به تعبیر دیگر : با مخفى بودن آن يك نوع آزادى عمل براى همگان پیدا مىشود و از سوى دیگر چون وقت آن دقیقا معلوم نیست و در هر زمانى محتمل است ، نتیجهاش حالت آماده باش دائمى و يا پذیرش سریع برنامههاى تربیتى است ، همانگونه كه درباره فلسفه اخفاء « شب قدر » گفتهاند ، منظور این است كه مردم شب نوزدهم و شب بیست و يکم و شب بیست و پنجم از شبهاى ماه مبارك رمضان را گرامى دارند و به درگاه خدا بروند .
16 فَلايَصُدَّنَّكَ عَنْها مَنْ لايُؤْمِنُ بِها وَ اتَّبَعَهَویهُ فَتَرْدى
و هرگز نباید افرادى كه ایمان به قیامت ندارند و از هوسهاى خویش پیروى .
1) در « قاموس اللغه » در ماده « كادَ » مىخوانیم: و تَكُونُ بِمَعْنى اَرادَ - اَكادُ اُخْفیها - اُریدُ .
کردند ، تو را از آن بازدارند كه هلاك خواهى شد .
در برابر افراد بىایمان و وسوسهها و كارشکنىهاى آنان محکم بایست ، نه از انبوه آنها وحشت كن و نه از توطئههاى آنها ترسى به دل راه ده و نه هرگز در حقانیت دعوت و اصالت مکتبت از این هیاهوها شك و تردیدى داشته باش .
بعضى از مفسران در اینجا سؤالى مطرح كردهاند و آن اینکه موسىچگونه و از كجا دانست این صدایى را كه مىشنود از سوى خدا است ؟ و از كجا يقین پیدا كرد كه پروردگار دارد به او مأموریت مىدهد ؟
این سؤال را كه در مورد سایر پیامبران نیز قابل طرح است از دو راه مىتوان پاسخ داد : نخست اینکه در آن حالت يك نوع مکاشفه باطنى و احساس درونى كه انسان را به قطع و يقین كامل مىرساند و هرگونه شك و شبهه را زایل مىکند به پیامبران دست مىدهد .
دیگر اینکه آغاز وحى ممکن است با مسائل خارق عادتى توأم باشد كه جز به نیروى
پروردگار ممکن نیست ، همانگونه كه موسى (علیه السلام)آتش را از میان درخت سبز مشاهده كرد و از آن فهمید كه مسأله يك مسأله الهى و اعجازآمیز است .
این موضوع نیز لازم به يادآورى است كه شنیدن سخن خدا ، آن هم بدون هیچ واسطه ، مفهومش این نیست كه خداوند حنجره و صوتى دارد بلکه او به قدرت كاملهاش امواج صوت را در فضا خلق مىکند و به وسیله اینامواج با پیامبرانش سخن مىگوید و از آنجا كه آغاز نبوت موسى (علیه السلام)به این گونه انجام يافت ، لقب « كَلیمُ اللّه » به او داده شده است .
17 وَ ما تِلْكَ بِيَمینِكَ يا مُوسى
و چه چیز در دست راست توست اى موسى ؟
18 قالَ هِىَ عَصاىَ اَتَوَكَّؤُا عَلَيْها وَ اَهُشُّ بِها عَلى غَنَمى وَلِىَ فیها مَارِبُ اُخْرى
گفت : این عصاى من است ، بر آن تکیه مىکنم ، برگ درختان را با آن براى گوسفندانم فرو مىریزم و نیازهاى دیگرى را نیز با آن برطرف مىکنم .
« اَهَشّ » از ماده « هَشَّ » به معنى زدن بر برگ درختان و ریختن آن است .
« مَآرِب » جمع « مَأْرُبَة » به معنى حاجت و نیاز و مقصد است .
موسى (علیه السلام)در تعجب عمیقى فرو رفته بود كه در این محضر بزرگ این چهسؤالىاست و من چهجوابى دارم مىگویم ، آن فرمانهاى قبل چه بود و این استفهام براى چیست ؟
بدون شك پیامبران براى اثبات ارتباط خود با خدا نیاز به معجزه دارند و گرنه هر كس مىتواند دعوى پیامبرى كند ، بنابراین شناخت پیامبران راستین از دروغین جز از طریق معجزه میسرنیست، این معجزه مىتواند درمحتواى خود دعوت و كتاب آسمانى پیامبر صلىاللهعلیهوآله باشد و نیزمىتواند اموردیگرى ازقبیل معجزات حسى و جسمى باشد ، به علاوه معجزه در روح خود پیامبر صلىاللهعلیهوآله نیز مؤثر است و بهاو قوت قلب و قدرت ایمان و استقامت مىبخشد .
به هر حال موسى (علیه السلام)پس از دریافت فرمان نبوت باید سند آن را هم دریافت دارد ، لذا در همان شب پرخاطره ، موسى (علیه السلام)دو معجزه بزرگ از خدا دریافت داشت .
19 قالَ اَلْقِها يا مُوسى
گفت : اى موسى (علیه السلام)آن را بیفکن .
20 فَاَلْقیها فَاِذا هِىَ حَيَّةٌ تَسْعى
( موسى (علیه السلام)) آن را افکند ، ناگهان مار عظیمى شد و شروع بهحرکت كرد .
« تَسْعى » از ماده « سَعى » به معنى راه رفتن سریع است كه به مرحله دویدن نرسد .
21 قالَ خُذْها وَ لا تَخَفْ سَنُعیدُها سیرَتَهَا الاُولى
فرمود : آن را بگیر و نترس ما آن را به همان صورت اولبازمىگردانیم .
«سیرَه» آنچنانکه راغب درمفردات مىگوید: به معنى حالت باطنى است، اعم از اینکه غریزى باشد يا اکتسابى، بعضى نیز آن را در اینجا به معنى هیئت و صورت تفسیر كردهاند .
در آیه 31 سوره قصص مىخوانیم : « وَلّى مُدْبِرا وَ لَمْ يُعَقِّبْ يا مُوسى اَقْبِلْ وَ لا تَخَفْ : موسى (علیه السلام)با مشاهده كردن آن مار عظیم ، ترسید و فرار كرد ، خداوند بار دیگر فرمود : اى موسى (علیه السلام)بازگرد و نترس » .
گرچه مسأله ترس موسى (علیه السلام)در اینجا براى جمعى از مفسران سؤالانگیز شده است كه این حالت با شجاعتى كه در موسى (علیه السلام)سراغ داریم و عملاً در طول عمر خود به هنگام مبارزه با فرعونیان به ثبوت رسانید ، به علاوه از شرایط كلى انبیاء است ، چگونه سازگار است ؟
ولى با توجه به يك نکته پاسخ آن روشن مىشود ، زیرا طبیعت هر انسانى است ، هر قدر هم شجاع و نترس باشد كه اگر ببیند ناگهان قطعه چوبى تبدیل به مار عظیمى شود و سریعا به حرکت درآید ، موقتاً مُتَوَحِّش مىشود و خود را كنار مىکشد ، مگر آنکه در برابر او این صحنه بارها تکرار شود ، این عکس العمل طبیعى هیچگونه ایرادى بر موسى (علیه السلام) نخواهد بود و با آیه 39 سوره احزاب كه مىگوید : « اَلَّذینَ يُبَلِّغُونَ رِسالتِ اللّهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لا يَخْشَوْنَ اَحَداً اِلاَّ اللّهَ : كسانى كه ابلاغ رسالتهاى الهى مىکنند و از او مىترسند و از هیچکس جز او ترسى ندارند » منافاتى ندارد ، این يك وحشت طبیعى زودگذر و موقتى در برابر يك حادثه كاملاً بىسابقه و خارق عادت است .
22 وَ اضْمُمْ يَدَكَ اِلى جَناحِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ ايَةً اُخْرى
و دستخودرا درگریبانت فرو بر، تا سفید و درخشندهبىعیب بیرونآید و این معجزه دیگرى است .
« بَيْضاء » به معنى سفید است و جمله « مِنْ غَيْرِ سُوءٍ » اشاره به این است كه سفیدى
دست تو بر اثر بیمارى پیسى و مانند آن نخواهد بود ، به دلیل اینکه درخشندگى خاصى دارد ، در يك لحظه ظاهر و در لحظه دیگرى از بین مىرود .
با توجه به آیه 32 سوره قصص كه مىگوید : « اُسْلُكْ يَدَكَ فى جَيْبِكَ » و آیه 12 سورهنمل كه مىگوید : « وَ اَدْخِلْ يَدَكَ فى جَيْبِكَ » به خوبى استفاده مىشود كه موسى (علیه السلام) مأمور بوده است دست خود را در گریبانش فرو برد و تا زیر بغل يا پهلو ادامه دهد ( چرا كه " جَناح" در اصل به معنى بال پرندگان است و در اینجا مىتواند كنایه از زیر بغل بوده باشد ) .
23 لِنُرِيَكَ مِنْ ایاتِنَا الْكُبْرى
مىخواهیم آیات بزرگ خود را به تو نشان دهیم .
منظور از « آیات كبرى » همان دو معجزۀ مهمّى است كه در بالا آمده و اینکه بعضى از مفسران احتمال دادهاند، اشاره به معجزات دیگرى است كه بعد از آن خداوند در اختیار موسى (علیه السلام)گذاشت بسیار بعید بهنظر مىرسد .
بدون شك آنچه در بالا در زمینه تبدیل عصاى موسى (علیه السلام)به مار عظیم كه حتى در آیه 107 سوره اعراف از آن تعبیر به « ثُعْبان » ( اژدها ) شده است و همچنین درخشندگى خاص دست در يك لحظه كوتاه و سپس بازگشت به حال اول يك امر عادى يا نادر و كمیاب نیست ، بلکه هر دو خارق عادت محسوب مىشود كه بدون اتکاء بر يك نیروى مافوق بشرى ، يعنى قدرت خداوند بزرگ ، امکانپذیر نیست .
آنچه در معجزه مهم است آن است كه عقلاً محال نباشد و در این مورد این امر كاملاً صادق است ، چراکه هیچ دلیل عقلى دلالت بر نفى امکان تبدیل عصا به مار عظیم نمىکند .
مگر عصا و مار عظیم هر دو در گذشتههاى دور از خاك گرفته نشدهاند ، البته شاید میلیونها يا صدها میلیون سال طول كشید كه از خاك این چنین موجوداتى به وجود آمد .
منتهاکار اعجاز دراینمورد بودهاستکه آنمراحلىراکهمىبایست درطولسالیاندراز طى شود، دریکلحظه و درمدتى بسیارکوتاه انجامدادهاست، آیاچنینامرىمحالبهنظرمىرسد؟
24 اِذْهَبْ اِلى فِرْعَوْنَ اِنَّهُ طَغى
برو به سوى فرعون كه او طغیان كرده است .
آرى براى اصلاح يك محیط فاسد و ایجاد يك انقلاب همه جانبه باید از سردمداران فساد و ائمه كفر شروع كرد از آنها كه در تمام ارکان جامعه نقش دارند ، خودشان و يا افکار و اعوان و انصارشان همه جا حاضرند ، آنهایى كه تمام سازمانهاى تبلیغاتى و اقتصادى و سیاسى را در قبضه خود گرفتهاند كه اگر آنها اصلاح شوند و يا در صورت عدم اصلاح ریشهکن گردند ، مىتوان به نجات جامعه امیدوار بود وگرنه هرگونه اصلاحى بشود ، سطحى و موقّتى و گذرا است .
دلیل لزوم آغاز كردن از فرعون ، در يك جملۀ كوتاه « اِنَّهُ طَغى » ( او طغیان كرده است ) بیان شده كه در این كلمه « طغیان » همه چیز جمع است ، آرى طغیان و تجاوز از حد و مرز در تمام ابعاد زندگى و به همین جهت به اینگونه افراد « طاغوت » گفته مىشود كه از همین ماده گرفته شده است .
25 قالَ رَبِّ اشْرَحْ لى صَدْرى
عرض كرد : پروردگارا سینه مرا گشاده دار .
نخستینسرمایه براى يك رهبر انقلابى، سینهگشاده، حوصله فراوان، استقامت و شهامت و تحمل بار مشکلات است و به همین دلیل در حدیثى از امیر مؤمنان على (علیه السلام)مىخوانیم :
« الَةُ الرِّياسَةِ سِعَةُ الصَّدْرِ : وسیله رهبرى و ریاست سینه گشاده است »(1)( درباره شرح صدر و مفهوم آن در جلد پنجم تفسیرنمونه صفحه 436 ذیلآیه 125 انعامنیز بحثشدهاست ) .
26 وَ يَسِّرْ لى اَمْرى
کار مرا بر من آسان گردان .
و از آنجا كه این راه مشکلات فراوانى دارد كه جز به لطف خدا گشوده نمىشود ، درمرحله دوم از خدا تقاضاکردکه كارهارا بر او آسان گرداند و مشکلات را از سر راهشبردارد. .
1) « نهج البلاغه » ، كلمات قصار حکمت 176 .
27 وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانى
و گره از زبانم بگشا .
درست است كه داشتن سرمایه شرح صدر ، مهمترین سرمایه است ، ولى كارسازى این سرمایه در صورتى است كه قدرت ارائه و اظهار آن به صورت كامل وجود داشته باشد ، به همین دلیل ، موسى (علیه السلام)بعد از تقاضاى شرح صدر و برطرف شدن موانع ، تقاضا كرد خداوند گره از زبانش بردارد .
28 يَفْقَهُوا قَوْلى
تا سخنان مرا بفهمند .
این جمله در حقیقت ، آیه قبل را تفسیر مىکند و از آن ، روشن مىشود كه منظور از گشوده شدن گره زبان ، این نبوده است كه زبان موسى (علیه السلام)به خاطر سوختگى در دوران طفولیت يك نوع گرفتگى داشته ( آنگونه كه بعضى از مفسران از ابن عباس نقل كردهاند ) بلکه منظور گرههاى سخن است كه مانع درك و فهم شنونده مىگردد ، يعنى آنچنان فصیح
و بلیغ و رسا و گویا سخن بگویم كه هر شنوندهاى منظور مرا به خوبى درك كند .
شاهد دیگر این تفسیر ، آیه 34 سوره قصص است : « وَ اَخى هارُونُ هُوَ اَفْصَحُ مِنّى لِساناً : برادرم هارون زبانش از من فصیحتر است » .
« اَفْصَحُ » از ماده « فَصیح » در اصل به معنى خالص بودن چیزى از زواید است و سپس به سخنى كه رسا و گویا و خالى از حَشْو و زايِد باشد ، گفته شده است .
به هر حال يك رهبر و پیشواى موفق و پیروز كسى است كه علاوه بر سعه فکر و قدرت روح ، داراى بیانى گویا و خالى از هر گونه ابهام و نارسایى باشد .
29 وَ اجْعَلْ لى وَزیرا مِنْ اَهْلى
و وزیرى از خاندانم براى من قرار بده .
« وَزیر » از ماده « وِزْر » در اصل به معنى بار سنگین است و از آنجا كه وزیران ، بسیارى از بارهاى سنگین را در كشوردارى بر دوش دارند ، این نام بر آنها گذارده شده است و نیز كلمه وزیر به معاون و ياور اطلاق مىشود .
اما اینکه موسى (علیه السلام)تقاضا مىکند كه این وزیر از خانواده او باشد ، دلیلش روشن است ، چراکه هم شناخت بیشترى نسبت به او خواهد داشت و هم دلسوزى فراوانتر ، چه خوب است كه انسان بتواند با كسى همکارى كند كه پیوندهاى روحانى و جسمانى آنان را به هم مربوط ساخته است .
30 هرُونَ اَخى
برادرم هارون را .
هارون طبق نقل بعضى از مفسران ، برادر بزرگتر موسى (علیه السلام) بود و سه سال با او فاصله سنى داشت ، قامتى بلند و رسا و زبانى گویا و درك عالى داشت و سه سال قبل از وفات موسى (علیه السلام) دنیا را ترك گفت .(1)
او ازپیامبران مرسل بود، چنانکه در آیه 45 سوره مؤمنون مىخوانیم : « ثُمَّ اَرْسَلْنا .
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه .
مُوسى وَ اَخاهُ هارُونَ بِایاتِنا وَ سُلْطانٍ مُبینٍ » و نیز داراى نور و روشنایى باطنى و وسیله تشخیص حق از باطل بود ، چنانکه در آیه 48 سوره انبیاء مىخوانیم : « وَ لَقَدْ اتَيْنا مُوسى وَ هارُونَ الْفُرْقانَ وَ ضِياءً » .
و بالاخره او پیامبرى بود كه خداوند از باب رحمتش به موسى بخشید« وَ وَهَبْنا لَهُ مِنْ رَحْمَتِنا اَخاهُ هارُونَ نَبِيّاً » ( 53 / مریم ).
31 اُشْدُدْ بِه اَزْرى
به وسیله او پشتم را محکم كن .
« ازْرَ » در اصل ، از ماده « اِزار » به معنى لباس گرفته شده است ، مخصوصاً به لباسى گفته مىشود كه بند آن را بر كمر گره مىزنند ، به همین جهت گاهى این كلمه به كمر ، يا قوت و قدرت نیز اطلاق شده است .
32 وَ اَشْرِكْهُ فى اَمْرى
و او را در كار من شریك گردان .
درس دیگرى كه این فراز از زندگى موسى (علیه السلام)به ما مىدهد این است كه حتى پیامبران با داشتن آن همه معجزات براى پیشرفت كار خود ، از وسایل عادى ، كمك مىگرفتند ، از بیان رسا و مؤثر و از نیروى فکرى و جسمى معاونان . بنا نیست كه ما در زندگى همیشه در انتظار معجزهها باشیم ، باید برنامه و وسایل كار را آماده كرد و از طرق طبیعى به پیشروى ادامه داد و آنجا كه كارها گره مىخورد باید در انتظار لطف الهى بود .
33 كَىْ نُسَبِّحَكَ كَثیراً
تا تو را بسیار تسبیح گوییم .
34 وَ نَذْكُرَكَ كَثیراً
و تو را بسیار ياد كنیم .
35 اِنَّكَ كُنْتَ بِنا بَصیراً
چرا كه تو همیشه از حال ما آگاه بودهاى .
تو نیازهاى ما را به خوبى مىدانى و به مشکلات این راه از هر كس آگاهترى ، ما از تو آن مىخواهیم كه ما را در اطاعت فرمانت قدرت بخشى و به انجام وظایف و تعهدها و مسؤولیتهایمان موفق و پیروز دارى .
36 قالَ قَدْ اُوتیتَ سُؤْلَكَ يا مُوسى
فرمود : آنچه را خواستهاى به تو داده شد ، اى موسى (علیه السلام).
در واقع دراین لحظات حساس و سرنوشتساز كه موسى (علیه السلام)براى نخستین بار بر بساط میهمانى خداوند بزرگ گام مىنهاد ، هر چه لازم داشت يکجا از او درخواست كرد و او نیز مهمانش را نهایت گرامى داشت و همه خواستههاى او را در يك جمله كوتاه با ندایى حیاتبخش اجابت كرده ، بىآنکه در آن قید و شرط يا چون و چرایى كند و با تکرار نام موسى (علیه السلام)که هرگونه ابهامى از دل مىزداید آن را تکمیل فرموده و چه شوقانگیز و افتخار آفرین است كه نام بنده در گفتار مولى تکرار گردد .
از روایاتى كه در كتب دانشمندان اهل سنت و تشیع وارد شده استفاده مىشود كه پیغمبر گرامى اسلام صلىاللهعلیهوآله نیز همین مسائل را كه موسى (علیه السلام)براى پیشبرد اهدافش از خدا خواسته بود تمنا كرد ، با این تفاوت كه به جاى نام « هارون » ، نام « على (علیه السلام)» را نهاد و چنین عرض كرد : « اَللّهُمَّ اِنّى اَسْأَلُكَ بِما سَأَلَكَ اَخى مُوسى اَنْ تَشْرَحَ لى صَدْرى وَ اَنْ تَيَسِّرَ لى اَمْرى وَ اَنْ تَحِلَّ عُقْدَةً مِنْ لِسانى ، يَفْقَهُوا قَوْلى ، وَاجْعَلْ لى وَزیرا مِنْ اَهْلى ، عَلِيّا اَخى ، اُشْدُدْ بِه اَزْرى وَ اَشْرِكْهُ فى اَمْرى ، كَىْ نُسَبِّحَكَ كَثیرا وَ نَذْكُرَكَ كَثیرا، اِنَّكَ كُنْتَ بِنا بَصیراً: پروردگارا من از تو همان تقاضا مىکنم كه برادرم موسى تقاضا كرد ، از تو مىخواهم سینهام را گشاده دارى و كارها را بر من آسان كنى، گره از زبانم بگشایى ، تا سخنانم را درك كنند ، براى من وزیرى از خاندانم قرار دهى ، برادرم على (علیه السلام)را ، خداوندا پشتم را با او محکم كن و او را در كار من شریك گردان تا تو را بسیار تسبیح گوییم و تو را بسیار ياد كنیم كه تو به حال ما بصیر و بینایى » .
این حدیث را « سیوطى » در تفسیر « در المنثور » و « مرحوم طبرسى » در « مجمع البیان »
و بسیارى دیگر از دانشمندان بزرگ سنى و شیعه با تفاوتهایى نقل كردهاند .
مشابه این حدیث ، حدیث مَنْزَلَة است كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله به على (علیه السلام)فرمود : « اَلا تَرْضى اَنْ تَكُونَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى ، اِلاّ اَنَّهُ لَيْسَ نَبِىٌّ بَعْدى : آیا راضى نیستى كه نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى (علیه السلام)باشى ، جز اینکه پیامبرى بعد از من نخواهد بود » .
این حدیث كه در كتب درجه اول اهل تسنن آمده و به گفته محدث بحرانى ( طبق نقل نور الثقلین ) در كتاب « غایة المرام » از يك صد طریق از طرق اهل سنت و هفتاد طریق از طرق شیعه نقل شده است ، آن قدر معتبر مىباشد كه جاى هیچگونه انکار ندارد .
اما آنچه ذکر آن را در اینجا ضرورى مىدانیم این است كه بعضى از مفسران ( مانند آلوسى در روح المعانى ) با قبول اصل روایت در دلالت آن ایراد كردهاند و گفتهاند جمله « وَ اَشْرِكْهُ فى اَمْرى » ( او را شریك در كار من بنما ) چیزى را جز شرکت در امر ارشاد و دعوت مردم به سوى حق ، اثبات نمىکند .
ولى پیدا است كه مسأله شرکت در ارشاد و به تعبیر دیگر امر به معروف و نهى از منکر
و گسترش دعوت حق، وظیفه فرد فرد مسلماً ناناست و اینچیزى نبودهاست كه پیامبر صلىاللهعلیهوآله براى على (علیه السلام)بخواهد ، این يك توضیح واضح است كه هرگز نمىتوان دعاى پیامبر صلىاللهعلیهوآله را به آن تفسیر كرد .
از سوى دیگر مىدانیمکه منظور ، شرکت در امر نبوت هم نبوده است ، بنابراین نتیجه مىگیریم كه مقام خاصى بوده غیر از نبوت و غیر از وظیفه عمومى ارشاد ، آیا این جز مسأله ولایت خاصه چیزى خواهد بود ؟ آیا این همان خلافت ( به مفهوم خاصى كه شیعه براى آن قائل است ) نیست ؟ و جمله « وَزیرا » نیز آن را تأیید و تقویت مىکند .
37 وَ لَقَدْ مَنَنّا عَلَيْكَ مَرَّةً اُخْرى
و ما بار دیگر نیز تو را مشمول نعمت خود ساختیم .
38 اِذْ اَوْحَيْنا اِلى اُمِّكَ ما يُوحى
آن زمان كه به مادرت آنچه را لازم بود الهام كردیم .
کلمه « مِنَّت » در اصل از « مَنّ » به معنى سنگهاى بزرگى كه با آنها وزن مىکنند گرفته
شده است ، به همین جهت بخشیدن هر نعمت سنگین و گرانبهایى را منت مىگویند و در آیه فوق ، منظور همین معنى است و این مفهوم ، مفهوم زیبا و ارزنده آن است ، ولى اگر كسى كار كوچك خود را با سخن بزرگ كند و به رخ طرف بکشد ، عملى است زشت و مصداق نکوهیده منت است .
تمام خطوطى كه منتهى به نجات موسى (علیه السلام)از چنگال فرعونیان در آن روز مىشد ، همه را به مادرت تعلیم دادیم .
مادر احساس مىکند كه جان نوزادش در خطر است و مخفى نگاه داشتن موقَّتى او مشکل را حل نخواهد كرد ، در این هنگام خدایى كه این كودك را براى قیامى بزرگ نامزد كرده است ، به قلب این مادر الهام مىکند كه او را از این بعد به ما بسپار و ببین چگونه او را حفظ خواهیم كرد و به تو باز خواهیم گرداند .
بىشك وحى در قرآن مجید معانى گوناگونى دارد . گاهى به معنى صداى آهسته ، يا
چیزى را آهسته گفتن آمده ، ( این معنى اصلى آن در لغت عرب است ) .
گاهى به معنى اشاره رمزى به چیزى مىباشد مانند « فَاَوْحى اِلَيْهِمْ اَنْ سَبِّحوُا بُكْرَةً وَ عَشِيّاً : زکریا كه زبانش در آن ساعت از كار افتاده بود با اشاره بهبنى اسرائیل گفت خدا را صبح و عصر تسبیح كنید » ( 11 / مریم ) .
و گاه بهمعنى الهام غریزى است مانند « اَوْحى رَبُّكَ اِلَى النَّحْلِ : خداوند به زنبور عسل الهام غریزى كرد » ( 68 / نحل ) .
گاه به معنى فرمان تکوینى است ، فرمانى كه با زبان آفرینش داده مىشود مانند : « يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ اَخْبارَها بِاَنَّ رَبَّكَ اَوْحى لَها : در قیامت زمین خبرهاى خودرا بازگو مىکند، چراکه پروردگارت به او وحى كرده است » ( 5 / زلزال ) .
و گاه به معنى الهام مىآید ، الهامى كه به قلب افراد باایمان مىفرستد ، هرچند پیامبر و امام نباشد ، مانند : « اِذْ اَوْحَيْنا اِلى اُمِّكَ ما يُوحى : ما به مادر تو اى موسى (علیه السلام)آنچه باید وحى كنیم ، كردیم » ( 38 / طه ) .
اما يکى از مهمترین موارد استعمال آن در قرآن مجید پیامهاىالهى استکه مخصوص پیامبران است ، مانند « اِنّا اَوْحَيْنا اِلَيْكَ كَما اَوْحَيْنا اِلى نُوحٍ وَ النَّبيّينَ مِنْ بَعْدِه : ما به تو وحى فرستادیم همانگونه كه به نوح و پیامبران بعد از او وحى فرستادیم » ( 163 / نساء ) .
بنابراین كلمه وحى ، مفهوم وسیع و جامعى دارد كه همه این موارد را شامل مىشود و به این ترتیب تعجب نخواهیم كرد اگر در آیات فوق ، كلمه وحى در مورد مادر موسى (علیه السلام)به كار رفته است .
39 اَنِ قْذِفیهِ فِى التّابُوتِ فَاقْذِفیهِ فِى الْيَمِّ فَلْيُلْقِهِ الْيَمُّ بِالسّاحِلِ يَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لى وَ عَدُوٌّ لَهُ وَ اَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنّى وَ لِتُصْنَعَ عَلى عَيْنى
که او را در صندوقى بیفکن و آن صندوق را به دریا بینداز،تا دریا آن را به ساحل بیفکند و دشمن من و دشمن او آن رابگیرد و من محبّتى از خودم بر تو افکندم ، تا در برابر دیدگان ( علم ) من پرورش يابى .
کلمه « تابُوت » به معنى صندوق چوبى و به عکس آنچه بعضى مىپندارند همیشه به
معنى صندوقى كه مردگان را در آن مىنهند نیست ، بلکه مفهوم وسیعى دارد كه گاهى به صندوقهاى دیگر نیز گفته مىشود ، همانگونه كه در داستان طالوت و جالوت در سوره بقره ذیل آیه 248 خواندیم .(1)
« يَمّ » در اینجا به معنى رود عظیم نیل است كه بر اثر وسعت و آب فراوان گاهى دریا به آن اطلاق مىشود .
تعبیر به « اِقْذِفیهِ فِى التّابُوتِ » ( آن را در صندوق بیفکن ) شاید اشاره به این باشد كه بدون هیچ ترس و واهمه دل از او بردار و شجاعانه در صندوقش بگذار و بى اعتنا ، به شط نیلش بیفکن و ترس و وحشتى به خود راه مده .
سپس اضافه مىکند : « دریا مأمور است كه آن را به ساحل بیفکند ، تا سرانجام دشمن من و دشمن او وى را برگیرد » (و در دامان خویش پرورش دهد) (فَلْيُلْقِهِ الْيَمِّ بِالسّاحِلِ يَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لى وَ عَدُوٌّلَهُ). .
1) به جلد 2 « تفسیر نمونه » صفحه 173 مراجعه فرمایید .
جالب اینکه : كلمه « عَدُوّ » در اینجا تکرار شده و این در حقیقت تأکیدى است بر دشمنى فرعون هم نسبت به خداوند و هم نسبت به موسى (علیه السلام)وبنى اسرائیل و اشاره به اینکه كسى كه تا این حد در دشمنى و عداوت ، پافشارى داشت ، عاقبت خدمت و پرورش موسى (علیه السلام)را بر عهده گرفت ، تا بشر خاکى بداند نه تنها قادر نیست با فرمان خدا به مبارزه برخیزد ، بلکه خدا دشمن او را با دست خودش در دامانش پرورش خواهد داد .
و از آنجا كه موسى (علیه السلام)باید در این راه پرنشیب و فراز كه در پیش دارد ، در يك سپر حفاظتى قرار گیرد ، خداوند پرتویى از محبت خود را بر او مىافکند ، آنچنان كه هر كس وى را ببیند دلباخته او مىشود ، نه تنها به كشتن او راضى نخواهد بود ، بلکه راضى نمىشود كه مویى از سرش كم شود ، آنچنان كه قرآن در ادامه این آیات مىگوید : « و من محبتى از خودم بر تو افکندم » ( وَ اَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنّى ) .
چه سپر عجیبى ، كاملاً نامریى است ، اما از فولاد و آهن محکمتر . مىگویند : قابله موسى (علیه السلام)از فرعونیان بود و تصمیم داشت گزارش تولد او را به دستگاه جبار فرعون بدهد ، اما
نخستین بار كه چشمش در چشم نوزاد افتاد ، گویى برقى از چشم او جستن كرد كه اعماق قلب قابله را روشن ساخت و رشته محبت او را در گردنش افکند و هرگونه فکر بدى را از مغز او دور ساخت .
در این زمینه در حدیثى از امام باقر (علیه السلام)مىخوانیم : « هنگامى كه موسى (علیه السلام) متولد شد و مادر دید نوزادش پسر است ، رنگ از صورتش پرید ، قابله پرسید : چرا اینگونه رنگت زرد شد ؟ گفت : از این مىترسم كه سر پسرم را ببرند ، ولى قابله گفت : هرگز چنین ترسى به خود راه مده "وَ كانَ مُوسى لا يَراهُ اَحَدٌ اِلاّ اَحَبَّهُ : موسى چنان بود كه هر كس او را مىدید دوستش مىداشت " » (1)و همین سپر محبت بود كه او را در دربار فرعون نیز كاملاً حفظکرد .
40 اِذْ تَمْشى اُخْتُكَ فَتَقُولُ هَلْ اَدُلُّكُمْ عَلى مَنْ يَكْفُلُهُ فَرَجَعْناكَ اِلى اُمِّكَ كَىْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ وَ قَتَلْتَنَفْسا فَنَجَّيْناكَ مِنَ الْغَمِّ وَ فَتَنّاكَ فُتُونا فَلَبِثْتَ .
1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 378 .
سِنینَ فى اَهْلِ مَدْيَنَ ثُمَّ جِئْتَ عَلى قَدَرٍ يا مُوسى
در آنهنگامکه خواهرت( درنزدیکى كاخ فرعون ) راه مىرفتو مىگفت : آیا خانوادهاى را به شما نشان دهم كه ایننوزاد را كفالت مىکند ( و دایه خوبى براى اوست ) و به دنبال آن ما تو را به مادرت بازگرداندیم ، تا چشمش به تو روشنشود و غمگیننگردد و تو كسى (از فرعونیان) را كشتى، اما ما تو را ازاندوه نجات دادیم ، پس ازآن سالیانى در میان مردم مدین توقف نمودى و تو را بارها آزمودیم، سپسدر زمانمقدر (براى فرمان رسالت) به اینجا آمدى اى موسى .
از قرائن موجود در این آیات و آیات مشابه آن در قرآن مجید و آنچه در روایات و تواریخ آمده ، به خوبى استفاده مىشود كه مادر موسى (علیه السلام)سرانجام با وحشت و نگرانى صندوقى را كه موسى (علیه السلام)در آن بود به نیل افکند ، امواج نیل آن را بر دوش خود حمل كرد و مادر كه منظره را مىدید در تب و تاب فرو رفت ، اما خداوند به دل او الهام كرد كه اندوه و غمى به خود راه مده ، ما سرانجام او را سالم به تو بازمىگردانیم .
کاخ فرعون بر گوشهاى از شط نیل ساخته شده بود و احتمالاً شعبهاى از این شط عظیم از درون كاخش مىگذشت ، امواج آب صندوق نجات موسى (علیه السلام)را با خود به آن شعبه كشانید ، در حالى كه فرعون و همسرش در كنار آب به تماشاى امواج مشغول بودند ، ناگهان این صندوق مرموز توجه آنها را به خود جلب كرد ، مأمورین را دستور داد تا صندوق را از آب بگیرند، هنگامى كه در صندوق گشوده شد با كمال تعجب نوزاد زیبایى را در آن دیدند ، چیزى كه شاید حتى احتمال آن را نمىدادند .
فرعون متوجه شد كه این نوزاد باید ازبنى اسرائیل باشد كه از ترس مأموران به چنین سرنوشتى گرفتار شده است و دستور كشتن او را صادر كرد ، ولى همسرش كه « نازا » بود سخت به كودك دل بست و شعاع مرموزى كه از چشم نوزاد جستن نمود در زوایاى قلب آن زن نفوذ كرد و او را مجذوب و فریفته خود ساخت .
دست به دامن فرعون زد و در حالىکه از این كودك به نور چشمان ( قُرَّةُ عَيْنٍ ) تعبیر مىنمود ، تقاضا كرد از كشتنش صرفنظر شود ، حتى بالاتر از آن درخواست كرد به
عنوان فرزند خویش و مایه امید آیندهشان او را در دامان پرورش دهند و بالاخره با اصرار موفق شد سخن خود را به كرسى بنشاند .
اما از سوى دیگر كودك گرسنه شده و شیر مىخواهد ، گریه مىکند و اشك مىریزد ، گریه و اشکى كه قلب همسر فرعون را بهلرزه آورده، چارهاىنبود جزاینکه مأموران هرچه زودتر به جستجوى دایهاى بروند، ولى هر دایهاى آوردند، نوزاد پستان اورا نگرفت ، چراکه خدا مقدر كرده بود تنها به مادرش برگردد ، مأمورین باز به جستجو برخاستند و دربدر به دنبال دایه تازه مىگشتند .
اکنون بقیه داستان را از آیات فوق مىخوانیم :
آرى اى موسى (علیه السلام)ما مقدر كرده بودیم كه در برابر دیدگان ( علم ) ما پرورش بیابى « در آن هنگام كه خواهرت ( در نزدیکى كاخ فرعون ) راه مىرفت » و به دستور مادر ، مراقب اوضاع و سرنوشت تو بود ( اِذْ تَمْشى اُخْتُكَ ) .
او به مأموران فرعون « مىگفت : آیا زنى را به شما معرفى بکنم كه توانایى سرپرستى این نوزاد را
دارد » ( فَتَقُولُ هَلْ اَدُلُّكُمْ عَلى مَنْ يَكْفُلُهُ ) و شاید اضافه كرد این زن شیرپاکى دارد كه من مطمئنم نوزاد آن را پذیرا خواهد شد .
مأمورین خوشحال شدند و به امید اینکه شاید گمشده آنها از این طریق پیدا شود همراه او حرکت كردند ، خواهر موسى (علیه السلام)که خود را به صورت فردى ناشناس و بیگانه ، نشان مىداد ، مادر را از جریان امر آگاه كرد ، مادر نیز بىآنکه خونسردى خود را از دست دهد ، در حالىکه طوفانى از عشق و امید تمام قلب او را احاطه كرده بود ، به دربار فرعون آمد ، كودك را به دامن او انداختند ، كودك بوى مادر را شنید ، بویى آشنا ، ناگهان پستان او را همچون جانى شیرین در برگرفت و با عشق و علاقه بسیار ، مشغول نوشیدن شیر شد ، غریو شادى ازحاضران برخاست و آثارخشنودى و شوق درچشمان همسر فرعون نمایان شد.
بعضى مىگویند : فرعون از این ماجرا تعجب كرد ، گفت : تو كیستى كه این نوزاد شیر تو را پذیرفت ، در حالىکه دیگران را همه رد كرد ؟ مادر گفت : من زنى پاکیزه بوى و پاك شیرم و هیچ كودکى شیر مرا رد نمىکند .
به هر حال فرعون كودك را به او سپرد و همسرش تأکید فراوان نسبت به حفظ و حراست او كرد و دستور داد در فاصلههاى كوتاه كودك را به نظر او برساند .
اینجا است كه قرآن مىگوید : « ما تو را به مادرت باز گرداندیم تا چشمش به تو روشن شود و غم و اندوهى به خود راه ندهد » ( فَرَجَعْناكَ اِلى اُمِّكَ كَىْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ ) .
و بتواند با آسودگى خاطر و اطمینان از عدم وجود خطرى براى او از ناحیه فرعونیان به پرورش فرزند بپردازد .
سالها گذشت و موسى (علیه السلام)در میان هالهاى از لطف و محبت خداوند و محیطى امن و امان پرورش يافت ، كم كم به صورت نوجوانى درآمد .
روزى از راهى عبور مىکرد دو نفر را در برابر خود به جنگ و نزاع مشغول دید كه يکى از بنى اسرائیل و دیگرى از قبطیان ( مصریان و هواخواهان فرعون ) بود ، از آنجا كه همیشه بنىاسرائیل تحتفشار و آزار قبطیان ستمگر بودند، موسى (علیه السلام)به كمك مظلوم كه از بنىاسرائیل بود شتافت و براى دفاع از او ، مشتى محکم بر پیکر مرد قبطى وارد آورد،
اما این دفاع از مظلوم به جاى باریکى رسید و همان يك مشت كار قبطى را ساخت .
موسى (علیه السلام)از این ماجرا ناراحت شد چراکه مأموران فرعون سرانجام متوجه شدند كه این قتل به دست چه كسى واقع شده و شدیدا به تعقیب او برخاستند .
اما موسى (علیه السلام)طبق توصیه بعضى از دوستانش ، مخفیانه از مصر بیرون آمد و به سوى مَدْيَن شتافت و در آن جا محیطى امن و امان در كنار شُعَيْب پیغمبر كه شرح آن به خواست خدا در تفسیر سوره قصص خواهد آمد ، پیدا كرد .
اینجا است كه قرآن مىگوید : « تو كسى را كشتى و در اندوه فرو رفتى ، اما ما تو را از آن غم و اندوه رهایى بخشیدیم » ( وَ قَتَلْتَ نَفْسا مِنَ فَنَجَّيْناكَ الْغَمِّ ) و پس از آن « تو را در كورههاى حوادث يکى از بعد از دیگرى آزمودیم » ( وَ فَتَنّاكَ فُتُونا ) .
« پس از آن سالیانى در میان مردم مدین توقف نمودى » ( فَلَبِثْتَ سِنینَ فى اَهْلِ مَدْيَنَ ) .
و بعد از پیمودن این راه طولانى و آمادگى روحى و جسمى و بیرون آمدن از كوره حوادث با سرافرازى و پیروزى « سپس در زمانى كه براى گرفتن فرمان رسالت مقدر بود
به اینجا آمدى » ( ثُمَّ جِئْتَ عَلى قَدَرٍ يا مُوسى ) .
41 وَاصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسى
و من تو را براى خودم پرورش دادم .
«اِصْطِناع» ازماده «صَنَعَ» بهمعنى «اصرار و اقداممؤكّد براىاصلاحچیزى است» ( آنگونه كه راغب در مفردات گفته است ) يعنى تو را از هر نظر اصلاح كردم ، گویى براى خودم مىخواهم و این محبت آمیزترین سخنى است كه خداوند در حق این پیامبر بزرگ فرمود .
براى وظیفه سنگین دریافت وحى ، براى قبول رسالت ، براى هدایت و رهبرىبندگانم، تو را پرورش دادم و در كورانهاى حوادث آزمودم و نیرو و توان بخشیدم و اکنون كه این مأموریت بر دوش تو گذارده مىشود از هر نظر ساخته شدهاى .
در طول تاریخ بسیار دیدهایم افرادى قلدر و زورمند به مبارزه در برابر قدرت حق برخاستهاند ، ولى جالب اینکه در هیچ مورد خداوند لشکریان زمین و
آسمان را براى كوبیدن آنها بسیج نمىکند ، بلکه آنچنان ساده و آسان ، آنها را مغلوب مىکند كه هیچکس تصور آن را هم نمىکرد .
مخصوصاً بسیار مىشود كه خود آنها را دنبال وسایل مرگشان مىفرستد و مأموریت اعدامشان را به خودشان مىسپارد .
در همین داستان فرعون مىبینیم دشمن اصلى او يعنى موسى (علیه السلام)را در دامان خود او پرورش مىدهد و در حوزه حفاظت او وارد مىسازد .
و جالبتر اینکه طبق نقل تواریخ ، قابله موسى (علیه السلام)از قبطیان بود ، نجارى كه صندوق نجات او را ساخت نیز يك قبطى بود ، گیرندگان صندوق از آب ، مأموران فرعون بودند و گشاینده صندوق، شخص همسر اوبود، بهوسیله دستگاهفرعون از مادر موسى (علیه السلام)دعوت به عنوان دایه شیر دهنده شد و تعقیب موسى بعد از ماجراى قتل مرد قبطى ، از ناحیه فرعونیان ، سبب هجرت او به مدین و گذراندن يك دوره آموزش و تربیت كامل در مکتب شُعَيْب پیغمبر گشت .
آرى هنگامى كه خدا مىخواهد قدرت خود را نشان دهد ، این چنین مىکند تا همه گردنکشان بدانند كوچکتر از آن هستند كه در برابر اراده و مشيّتش عرضه اندام كنند .
42 اِذْهَبْ اَنْتَ وَ اَخُوكَ بِایاتى وَ لا تَنِيا فى ذِكْرى
تو و برادرت باآیات من بهسوىفرعونبروید و دریاد منکوتاهى نکنید .
43 اِذْهَبا اِلى فِرْعَوْنَ اِنَّهُ طَغى
به سوى فرعون بروید كه طغیان كرده است .
44 فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَيِّنا لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ اَوْ يَخْشى
اما به نرمى با او سخن بگویید شاید متذکر شود يا از ( خدا ) بترسد .
فرقمیان «يَتَذَكَّرُ» و «يَخْشى» در اینجا این است كه اگر با سخن نرم و ملایم با او روبرو شوید و درعینحال مطالب را با صراحت و قاطعیت بیان كنید يك احتمال این است كه او دلایل منطقى شما را از دل بپذیرد و ایمان آورد ، احتمال دیگر اینکه لااقل از ترس مجازات الهى در دنیا يا آخرت و بر باد رفتن قدرتش ، سر تسلیم فرود آورند و با شما مخالفت نکند .
البته احتمال سومى نیز وجوددارد و آن اینکه نه متذکر شود و نه از خدا بترسد ، بلکه راه مخالفت و مبارزه را پیش گیرد كه با تعبیر « لَعَلَّ »( شاید ) بهآن اشاره شدهاست و در این صورت نسبتبهاو اتمام حجت شدهاست و در هیچ حال اجراى این برنامه بىفایده نیست.(1)
براى نفوذ در قلوب مردم ( هرچند افراد گمراه و بسیار آلوده باشند ) نخستین دستور قرآن برخورد ملایم و توأم با مهر و عواطف انسانى است و توسل به خشونت مربوط به مراحل بعد است كه برخوردهاى دوستانه اثر نگذارد .
هدف آن است مردم جذب شوند ، متذکر شوند و راه را پیدا كنند يا از عواقب شوم كار بد خود بترسند (لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ اَوْ يَخْشى) .
1) درباره معنى « لَعَلَّ » و اینکه در قرآن به چه معنى آمده ، بهطور مشروح در جلد 4 تفسیرنمونه صفحه 35 ذیل آیه 84 سوره نساء بحث شده است .
هر مکتبى باید جاذبه داشتهباشد و بى دلیل، افراد را از خود دفع نکند ، سرگذشت پیامبران و ائمه دین علیهمالسلام به خوبى نشان مىدهد كه آنها هرگز از این برنامه در تمام طول عمرشان انحراف پیدا نکردند .
آرى ممکن است ، هیچ برنامه محبتآمیزى در دل سیاه بعضى اثر نگذارد و راه منحصرا توسل به خشونت باشد ، آن در جاى خود صحیح است ، اما نه به عنوان يك اصل كلى و براى آغاز كار ، برنامه نخستین محبت است و ملایمت و این همان درسى است كه آیات فوق به روشنى به ما مىگوید .
جالب اینکه در بعضى از روایات مىخوانیم : حتّى موسى (علیه السلام)مأمور بود ، فرعون را با بهترین نامش صدا كند ، شاید در دل تاریك او اثر بگذارد .
45 قالا رَبَّنا اِنَّنا نَخافُ اَنْ يَفْرُطَ عَلَيْنا اَوْ اَنْ يَطْغى
(موسى (علیه السلام)و هارون) گفتند: پروردگارا از این مىترسیم كه او برما پیشى بگیرد يا طغیانکند.
« يَفْرُطَ » از ماده « فَرْط » به معنى پیش افتادن است و به همین جهت به كسى كه قبل از
همه وارد آبگاه مىشود ، « فارِط » مىگویند ، در سخنان على (علیه السلام)که در برابر قبرهاى مردگان ، پشت دروازه كوفه فرمود مىخوانیم : « اَنْتُمْ لَنا فَرَطٌ سابِقٌ : شما پیشگامان این قافله بودید و قبل از ما به دیار آخرت شتافتید » .(1)
به هر حال موسى (علیه السلام)و برادرش از دو چیز بیم داشتند ، نخست آنکه فرعون قبل از آنکه سخنانشان را بشنود ، شدت عمل به خرج دهد و يا بعد از شنیدن بلافاصله و بدون مطالعهدستبهچنین اقدامىبزند و درهردو حال مأموریت آنها به خطر بیفتد و ناتمام بماند.
46 قالَ لا تَخافا اِنَّنى مَعَكُما اَسْمَعُ وَ اَرى
فرمود نترسید ، من با شما هستم ( همه چیز را ) مىشنوم و مىبینم .
بنابراین باوجود خداوندتوانایىکه همهجا با شما است و به همین دلیل ، همه سخنها را مىشنود و همه چیز را مىبیند و حامى و پشتیبان شما است، ترس و وحشت معنایى ندارد . .
1) « نهج البلاغه » ، كلمات قصار شماره 130 .
47 فَأْتِياهُ فَقُولا اِنّارَسُولا رَبِّكَ فَاَرْسِلْ مَعَنا بَنىاِسْرائیلَ وَ لا تُعَذِّبْهُمْ قَدْ جِئْناكَ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكَ وَالسَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى
شما به سراغ او بروید و بگویید : ما فرستادههاى پروردگارتوایم ، بنى اسرائیل را با ما بفرست و آنها را شکنجه و آزارمکن، ما آیتروشنى ازسوى پروردگارت براى تو آوردهایم و سلام و درود بر آن كس باد كه از هدایت پیروى مىکند .
سپس دقیقا چگونگى پیاده كردن دعوتشان را در حضور فرعون در پنج جمله كوتاه و قاطع و پرمحتوا براى آنها بیان مىفرماید، نخست مىگوید: « فَأْتِياهُ فَقُولا اِنّا رَسُولا رَبِّكَ » .
جالب اینکه به جاى پروردگار ما مىگوید : پروردگار تو ، تا عواطف فرعون را متوجه این نکته سازند كه او پروردگارى دارد و اینها نمایندگان پروردگار اویند ، ضمناً به طور كنایه بهاو فهماندهباشندکه ادعاى ربوبیت از هیچ كس صحیح نیست و مخصوص خدا است.
دیگر اینکه : « فَاَرْسِلْ مَعَنا بَنى اِسْرائیلَ وَ لا تُعَذِّبْهُمْ » .
درست است كه دعوت موسى (علیه السلام)تنها براى نجات بنى اسرائیل از چنگال فرعونیان نبوده ،
بلکه به گواهى سایر آیات قرآن به منظور نجات خود فرعون و فرعونیان از چنگال شرك و بتپرستى نیز بوده است ، ولى اهمیت این موضوع و ارتباط منطقى او با موسى (علیه السلام)سبب شده است كه او مخصوصاً انگشت روى این مسأله بگذارد ، چراکه استثمار و به بردگى كشیدن بنى اسرائیل با آنهمه شکنجه و آزار مطلبى نبوده است كه قابل توجیه باشد .
سپس اشاره بهدلیل و مدرك خود كرده مىگوید : به او بگویید « قَدْ جِئْناكَ بِايَةٍ مِنْ رَبِّكَ ».
ما بیهوده سخن نمىگوییم و بى دلیل حرفى نمىزنیم ، بنابراین به حکم عقل لازم است لااقل در سخنان ما بیندیشى و اگر درست بود بپذیرى .
سپس به عنوان تشویق مؤمنان اضافه مىکنند : « درود بر آنها كه از هدایت پیروى مىکنند » ( وَالسَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى ) .
اینجملهممکناستبهمعنىدیگرىنیزاشارهباشد وآناینکهسلامت دراینجهان و جهان دیگرازناراحتىها و رنجها و عذابهاىدردناك الهى و مشکلات زندگى فردى و اجتماعى از آنکسانىاستکه از هدایت الهى پیروىکنند و ایندرحقیقتنتیجهنهایى دعوتموسى است .
48 اِنّا قَدْ اُوحِىَ اِلَيْنا اَنَّ الْعَذابَ عَلى مَنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى
( به او بگویید ) به ما وحى شده كه عذاب بر كسى است كه( آیات الهى ) را تکذیب كند و سرپیچى نماید .
این بیانِ نتیجه برخوردِ نامناسب به يك واقعیت است و تهدید خاص و برخورد خصوصى و شدت عمل در آن وجود ندارد و به تعبیر دیگر این واقعیتى است كه باید بىپرده به فرعون گفته مىشد .
49 قالَ فَمَنْ رَبُّكُما يا مُوسى
( فرعون ) گفت پروردگار شما كیست ، اى موسى ؟
موسى بعد از گرفتن فرمان رسالت و يك دستور العمل كامل و جامع و همه جانبه درباره چگونگى برخورد با فرعون از آن سرزمین مقدس حرکت مىکند و با برادرش هارون ( به گفته مورخان ) در نزدیکى مصر همراه مىشود و هر دو به سراغ فرعون
مىآیند و با مشکلات زیادى مىتوانند به درون كاخ افسانهاى فرعون كه افراد كمى به آن راه داشتند ، راه پیدا كنند .
هنگامى كه موسى در برابر فرعون قرار گرفت ، جملههاى حساب شده و مؤثرى را كه خداوند بههنگام فرمان رسالت بهاو آموخته بود بازگو مىکند : ما فرستادگان پروردگارتوأیم. بنى اسرائیل را با ما بفرست و آنها را شکنجه و آزار مکن . ما دلیل و معجزه روشنى با خود از سوى پروردگارت آوردهایم . سلام بر كسى كه از هدایت پیروى كند و این را نیز بدان كه به ما وحى شده است كه عذاب در انتظار كسانى است كه ما را تکذیب كنند و از فرمان خدا روى بگردانند .
هنگامى كه فرعون این سخنان را شنید نخستین عکس العملش این بود گفت : « بگویید ببینم پروردگار شما كیست اى موسى ؟ »
عجیب این كه فرعون مغرور و از خود راضى حتى حاضر نشد بگوید پروردگار من كه شما مدعى هستید كیست ؟ بلکه گفت : پروردگار شما كیست ؟
50 قالَ رَبُّنَا الَّذى اَعْطى كُلَّ شَىْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى
گفت : پروردگار ما كسى است كه به هر موجودى آنچه را لازمه آفرینش او بود داده، سپس رهبریش كرده است .
در این سخن كوتاه ، موسى اشاره به دو اصل اساسى از آفرینش و هستى مىکند كه هر يك دلیل مستقل و روشنى براى شناسایى پروردگار است :
نخست اینکه خداوند به هر موجودى آنچه نیاز داشته بخشیده است ، این همان مطلبى است كه درباره آن مىتوان كتابها نوشت ، بلکه كتابها نوشتهاند .
اگر ما اندکى درباره گیاهان و جاندارانى كه در هر منطقهاى زندگى مىکنند، اعماز پرندگان ، حیوانان دریایى ، حشرات ، خزندگان دقت كنیم ، خواهیم دید كه هر كدام هماهنگى كامل با محیط خود دارند و آنچه مورد نیازشان است در اختیارشان مىباشد .
مسأله دوم : مسأله هدایت و رهبرى موجودات است كه قرآن آن را با كلمه « ثُمَّ » در درجه بعد از تأمین نیازمندىها قرار داده است .
ممکن است كسى يا چیزى وسایل حیاتى را در اختیار داشته باشد ، اما طرز استفاده از آن را نداند ، مهم آن است كه به طرز كاربرد آنها آشنا باشد و این همان چیزى است كه ما در موجودات مختلف به خوبى مىبینیم كه چگونه هر كدام از آنها نیروهایشان را دقیقا در مسیرادامه حیاتشان بهکار مىگیرند، چگونه لانه مىسازند ، تولید مثل مىکنند ، فرزندان خود را پرورش مىدهند و از دسترس دشمنان مخفى مىشوند و يا به مبارزه با دشمن برمىخیزند .
انسانها نیز داراى این هدایت تکوینى هستند ، ولى از آنجا كه انسان موجودى است داراى عقل و شعور ، خداوند هدایت تکوینیش را با هدایت تشریعى او به وسیله پیامبران همراه و همگام كرده است كه اگر از آن مسیر منحرف نشود ، مسلماً به مقصد خواهد رسید .
51 قالَ فَما بالُ الْقُرُونِ الاُولى
گفت : پس تکلیف پیشینیان ما چه خواهد بود ؟
52 قالَ عِلْمُها عِنْدَ رَبّى فى كِتابٍ لا يَضِلُّ رَبّى وَ لا يَنْسى
گفت: آگاهى مربوط بهآنها نزد پروردگار من در كتابى ثبتاست، پروردگار من هرگز گمراه نمىشود و فراموش نمىکند .
بنابراین حساب و كتاب آنها محفوظ است و سرانجام به پاداش و كیفر اعمالشان خواهند رسید ، نگهدارنده این حساب ، خدایى است كه نه اشتباه در كار او وجود دارد و نه فراموشى و با توجه به آنچه موسى (علیه السلام)در اصل توحید و معرفى خدا بیان كرد ، كاملاً روشن است كه نگهداشتن این حساب براى آن كس كه به هر موجودى ، دقیقا نیازمندىهایش را داده و سپس آن را هدایت مىکند كار مشکلى نخواهد بود .
ضمناً « لا يَضِلّ » اشاره به نفى هر گونه اشتباه از پروردگار است و « لا يَنْسى » اشارهبه نفى نسیان، يعنى نه در آغاز كار در حساب افراد اشتباه مىکند و نه در نگهدارى حسابشان گرفتار نسیان مىگردد.
53 اَلَّذى جَعَلَ لَكُمُ الاَرْضَ مَهْداً وَ سَلَكَ لَكُمْ فیها سُبُلاً وَ اَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً
فَاَخْرَجْنا بِه اَزْواجا مِنْ نَباتٍ شَتّى
همانخداوندىکه زمین را براى شما محل آسایش قرار دادو راههایى در آن ایجاد كرد و از آسمان آبى فرستاد كه به وسیله آن انواع گوناگون گیاهان مختلف را (از خاك تیره) برآوردیم .
کلمه « مَهْد » و « مِهاد » هر دو به معنى مکانى است كه آماده براى نشستن و خوابیدن و استراحت است و در اصل كلمه « مَهْد » به محلى گفته مىشود كه كودك را در آن مىخوابانند ( گاهواره يا مانند آن ) . گویى انسان كودکى است كه به گاهواره زمین سپرده شده است و در این گاهواره همه وسایل زندگى و تغذیه او فراهماست .
54 كُلُوا وَ ارْعَوْا اَنْعامَكُمْ اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لاُِولِى النُّهى
هم خودتان بخورید و هم چهارپایانتان را درآن به چرا بریدکه در این نشانههاى روشنى است براى صاحبان عقل .
« نُهى » جمع « نُهْيَة » در اصل از ماده « نَهْى » ( نقطه مقابل امر ) گرفته شده و به معنى عقل
و دانشى است كه انسان را از زشتىها نهى مىکند .
اشاره به اینکه فرآوردههاى حیوانى شما كه بخش مهمى از مواد غذایى و لباس و پوشاك و سایر وسایل زندگى شما را تشکیل مىدهد نیز از برکت همان زمین و همان آبى است كه از آسمان نازل مىشود .
و در پایان در حالى كه به همه این نعمتها اشاره كرده مىفرماید : « اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لاُولِى النُّهى » .
هرگونه فکر و اندیشه براى پى بردن به اهمیت این آیات كافى نیست ، بلکه عقل و اندیشههاى مسؤول مىتواند بهاین واقعیت پىببرد .
در تفسیر « اُولُوا النُّهى » در حدیثى كه در اصول كافى از پیامبر صلىاللهعلیهوآله نقل شده است
چنین مىخوانیم : « اِنَّ خِيارَكُمْ اُولُوا النُّهى ، قیلَ يا رَسُولَ اللّهِ وَ مَنْ اُولُوا النُّهى ؟ قالَ هُمْ اُولُوا الاَخْلاقِ الْحَسَنَةِ وَالاَحلامِ الرَّزینَةِ وَ صِلَةُ الاَرْحامِ وَ الْبَرَرَةُ بِالاُْمَّهاتِ وَ الاْباءِ وَ الْمُتَعاهِدینَ لِلْفُقَراءِ وَ الْجیرانِ وَ الْيَتامى وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ وَ يَفْشُونَ السَّلامَ فَى الْعالَمِ وَ يُصَلُّونَ وَ النّاسُ
نِيامٌ غافِلُونَ : بهترین شما اولواالنهى ( صاحبان اندیشههاى مسؤول )است ، از پیامبر صلىاللهعلیهوآله پرسیدند : اولوا النهى كیانند ؟ فرمود : آنها كه داراى اخلاق حسنه و عقلهاى پر وزن هستند ، داراى صله رحم و نیکى به مادران و پدران و كمك كننده به فقیران و همسایگان نیازمند و يتیمان ، آنها كه گرسنگان را سیر مىکنند ، صلح در جهان مىگسترانند ، همانها كه نماز مىخوانند در حالى كه مردم خوابند » .(1)
55 مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فیها نُعیدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً اُخْرى
ما شما را از آن ( خاك ) آفریدیم و در آن بازمىگردانیم و از آن نیز بار دیگر شما را بیرون مىآوریم .
چه تعبیر گویا و فشردهاىاز گذشته و امروز و آینده انسانها ، همه از خاك به وجود آمدهایم ، همه به خاك برمىگردیم و همه بار دیگر از خاك برانگیخته مىشویم .
در حدیثى از امیر مؤمنان على (علیه السلام)چنین نقل شده كه شخصى از آن بزرگوار از معنى .
1) « اصول كافى » ، جلد 2 ، باب المؤمن و علاماته و صفاته حدیث 32 .
دو سجده در هر رکعت از نماز سؤال كرد ، امام فرمود : « معنى سجده نخستین هنگامى كه سر به زمین مىگذارى آن است كه پروردگارا من در آغاز ازاین خاکبودم و هنگامىکه سر برمىدارى مفهومش این است مرا از این خاك بیرون فرستادى و مفهوم سجده دوم این است كه مرا به این خاك بازمىگردانى و هنگامىکه سراز سجده دومبرمىدارى مفهومش ایناستکه تو بار دیگر مرا ازخاک، مبعوث خواهى كرد » .(1)
56 وَ لَقَدْ اَرَيْناهُ ایاتِنا كُلَّها فَكَذَّبَ وَ اَبى
ما همه آیات خود را به او نشان دادیم اما او تکذیب كرد و سر باز زد .
مسلماً منظور از آیات ، در اینجا تمام معجزاتى كه در طول عمر موسى (علیه السلام)و زندگیش در مصر به وسیله او ظاهر شد ، نیست ، بلکه این مربوط به معجزاتى است كه در آغاز دعوت به فرعون ارائه داد ، « معجزه عصا » و « يد بیضاء » و « محتواى دعوت جامع آسمانیش » كه خود دلیل زندهاى بر حقانیتش بود . .
1) « بحار الانوار » ، چاپ جدید جلد 85 ، صفحه 132 .
57 قالَ اَجِئْتَنالِتُخْرِجَنا مِنْ اَرْضِنا بِسِحْرِكَ يا مُوسى
گفت : اى موسى (علیه السلام)آیا آمدهاى كه ما را از سرزمینمان با این سحرت بیرون كنى ؟
این تهمت درست همان حربهاى است كه همه زورگویان و استعمارگران در طول تاریخ داشتهاند كه هر گاه خود را در خطر مىدیدند ، براى تحریك مردم به نفع خود ، مسأله خطرى كه مملکت را تهدید مىکرد ، پیش مىکشیدند ، مملکت يعنى حکومت این زورگویان و موجودیتش يعنى موجودیت آنها .
58 فَلَنأْتِيَنَّكَ بِسِحْرٍ مِثْلِه فَاجْعَلْ بَيْنَنا وَ بَيْنَكَ مَوْعِدا لا نُخْلِفُهُ نَحْنُ وَ لا اَنْتَ مَكانا سُوًى
ما هم قطعاً سحرى همانند آن براى تو خواهیم آورد ، هم اکنون ( تاریخش را تعیین كن و ) میعادى میان ما و خودت قرارده كه نه ما و نه تو از آن تخلف نکنیم ، آن هم در مکانى كه نسبت به همه يکسان باشد .
در تفسیر « مَكانا سُوًى » بعضى گفتهاند : منظور آن بوده كه فاصله آن از ما و تو يکسان
باشد و بعضى گفتهاند فاصلهاش نسبت به مردم شهر يکسان باشد ، يعنى محلى درست در مرکز شهر و بعضى گفتهاند منظور يك سرزمین مسطح است كه همگان بر آن اشراف داشته و عالى و دانى در آن يکسان باشد و مىتوان همه این معانى را در آن جمع دانست .
59 قالَ مَوْعِدُكُمْ يَوْمُ الزّينَةِ وَ اَنْ يُحْشَرَ النّاسُ ضُحًى
گفت: میعاد ما و شما روز زینت ( روز عید ) است ، مشروطبر اینکه همه مردم هنگامى كه روز بالا مىآید ، جمع شوند .
« ضُحًى »در لغت به معنى گسترش آفتاب ، يا بالا آمدن خورشید است .
تعبیر به « يَوْمُ الزّينَةِ » ( روز زینت ) مسلماً اشاره به يك روز عید بوده كه نمىتوانیم دقیقا آن را تعیین كنیم ، ولى مهم آن است كه مردم در آن روز كسب و كار خود را تعطیل مىکردند و طبعا آماده شرکت در چنین برنامهاى بودند .
60 فَتَوَلّى فِرْعَوْنُ فَجَمَعَ كَيْدَهُ ثُمَّ اَتى
فرعون آن مجلس را ترك گفت و تمام مکر و فریب خود راجمع كرد و سپس همه را ( در روز موعود ) آورد .
در این جملۀ كوتاه سرگذشتهاى مفصلى كه در سوره اعراف و شعراء به طور مبسوط آمده، خلاصه شده است، زیرا فرعون پساز ترك آن مجلس و جدا شدن از موسى (علیه السلام)و هارون ، جلسات مختلفى با مشاوران مخصوص و اطرافیان مستکبرش تشکیل داد ، سپس از سراسر مصر ، ساحران را دعوت به پایتخت نمود و آنها را با وسایل تشویق فراوان به این مبارزه سرنوشتساز دعوت كرد .
61 قالَ لَهُمْ مُوسى وَيْلَكُمْ لا تَفْتَرُوا عَلَى اللّهِ كَذِبا فَيُسْحِتَكُمْ بِعَذابٍ وَ قَدْ خابَ مَنِ افْتَرى
موسى (علیه السلام)به آنها گفت : واى بر شما دروغ بر خدا نبندید كه شما را با عذاب خود نابود مىسازد و نومیدى و ( شکست ) از آن كسى است كه دروغ ( بر خدا ) ببندد .
سرانجام روز موعود فرا رسید ، موسى (علیه السلام)در برابر انبوه جمعیت قرار گرفت ، جمعیتى كه گروهى از آن ساحران بودند و تعداد آنها به گفته بعضى از مفسران 72 نفر و به گفته بعضى دیگر به چهارصد نفر هم مىرسد و بعضى دیگر نیز اعداد بزرگترى گفتهاند .
و گروهى از آنها ، فرعون و اطرافیان او را تشکیل مىدادند و بالاخره گروه سوم كه اکثریت از آن تشکیل يافته بود ، تودههاى تماشاچى مردم بودند .
واضح است كه منظور موسى (علیه السلام)از افتراى بر خدا ، آن است كه كسى يا چیزى را شریك او قرار داده ، معجزات فرستاده خدا را به سحر نسبت دهند و فرعون را معبود و اله خود بپندارند ، مسلماً كسى كه چنین دروغهایى به خدا ببندد و با تمام قوا براى خاموش كردن نور حق بکوشد ، خداوند چنین كسانى را بدون مجازات نخواهد گذارد .
62 فَتَنازَعُوا اَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ وَ اَسَرُّوا النَّجْوى
آنها در میان خود در ادامه راهشان به نزاع برخاستند و مخفیانه و در گوشى با هم سخن گفتند .
این سخن قاطع موسى (علیه السلام)که هیچ شباهتى به سخن ساحران نداشت ، بلکه آهنگش آهنگ دعوت همه پیامبران راستین بود و از دل پاك موسى (علیه السلام)برخاسته بود ، بر بعضى از دلها اثر گذاشت و در میان جمعیت اختلاف افتاد ، بعضى طرفدار شدت عمل بودند و بعضى به
شك و تردید افتادند و احتمالمىدادند، موسى (علیه السلام)پیامبر بزرگخدا باشد و تهدیدهاى او مؤثر گردد ، به خصوص كه لباس ساده او و برادرش هارون ، همان لباس ساده چوپانى بود و چهره مصمم آنها كه بهرغم تنها بودن ، ضعف و فتورى در آن مشاهده نمىگشت ، دلیل دیگرى بر اصالت گفتار و برنامههاى آنها محسوس مىشد .
63 قالُوا اِنْهذانِ لَساحِرانِ يُریدانِ اَنْ يُخْرِجاكُمْ مِنْ اَرْضِكُمْ بِسِحْرِهِما وَ يَذْهَبا بِطَریقَتِكُمُ الْمُثْلى
گفتند: ایندو مسلماً ساحرند، مىخواهند شما را با سحرشاناز سرزمینتان بیرون كنند و آیین عالى شما را از بین ببرند .
« طَریقَه » به معنى روش و در اینجا منظور مذهب است و « مُثْلى » از ماده « مَثَلٌ » در اینجا به معنى عالى و افضل است .
ولى به هر حال طرفداران ادامه مبارزه و شدت عمل ، پیروز شدند و رشته سخن را به دست گرفتند و از طرق مختلف ، به تحریك مبارزه كنندگان با موسى (علیه السلام)پرداختند .
نخست اینکه : « گفتند این دو مسلماً ساحرند » ، بنابراین وحشتى از مبارزه با آنها نباید به خود راه داد ، چراکه شما بزرگان و سردمداران سحر در این كشور پهناورید و توان و نیروى
شما از آنها بیشتر است .
دیگر اینکه : « آنها مىخواهند شما را از سرزمینتان با سحرشان بیرون كنند » سرزمینى كه همچون جان شما عزیز است و به آن تعلق دارید آن هم به شما تعلق دارد .
به علاوه اینها تنها به بیرون كردن شما از وطنتان قانع نیستند ، اینها مىخواهند مقدسات شما را هم بازیچه قرار دهند « و آیین عالى و مذهب حق شما را از میان ببرند » ( وَ يَذْهَبا بِطَریقَتِكُمُ الْمُثْلى ) .
64 فَاَجْمِعُوا كَيْدَكُمْ ثُمَّ ائْتُوا صَفّا وَ قَدْ اَفْلَحَ الْيَوْمَ مَنِ اسْتَعْلى
اکنونکه چنیناست تمامنیرو و نقشه خودرا جمع كنید ودر يك صف ( به میدان مبارزه ) بیایید و رستگارى امروز ازآن كسى است كه برترى خودش را اثبات كند .
اکنون كه چنین است به هیچ وجه به خود تردید راه ندهید و « تمام نیرو و نقشه
و مهارت و توانتان را جمع كنید و به كار گیرید » .
« سپس همگى متحد در صف واحدى به میدان مبارزه ، گام نهید » .
چراکه وحدت و اتحاد رمز پیروزى شما در این مبارزه سرنوشتساز است و بالاخره « فلاح و رستگارى ، امروز ، از آن كسى است كه بتواند برترى خود را بر حریفش اثبات نماید » .
65 قالُوا يامُوسى اِمّا اَنْتُلْقِىَ وَ اِمّا اَنْ نَكُونَ اَوَّلَمَنْ اَلْقى
( ساحران ) گفتند : اى موسى (علیه السلام)آیا تو اول ( عصاى خود را )مىافکنى يا ما اول بیفکنیم ؟
تعبیر فوق شاید براى این بودهکه اعتماد به نفس خود را در برابر تودههاى مردم اظهار نمایند.
66 قالَ بَلْ اَلْقُوا فَاِذا حِبالُهُمْ وَ عِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ اِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ اَنَّها تَسْعى
گفت: شما اول بیفکنید، در اینهنگام طنابها و عصاهایشان به خاطر سحرآنها چنان به نظر مىرسید كه حرکت مىکنند .
ساحران پذیرفتند و آنچه عصا و طناب براى سحر كردن با خود آورده بودند ، يکباره
به میان میدان افکندند و اگر روایتى را كه مىگوید : آنها هزاران نفر بودند ، بپذیریم مفهومش این مىشود كه در يك لحظه هزاران عصا و طناب كه مواد مخصوصى در درون آنها ذخیره شده بودند ، به وسط میدان انداختند .
آرى به صورت مارهایى كوچك و بزرگ ، رنگارنگ در اشکال مختلف به جنب و جوش درآمدند ، در آیات دیگر قرآن در این زمینه مىخوانیم كه : « آنها چشم مردم را سحر كردند و آنها را در وحشت فرو بردند و سحر عظیمى به وجود آوردند » ( سَحَرُوا اَعْيُنَ النّاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ وَ جاءُو بِسِحْرٍ عَظیمٍ ) ( 116 / اعراف ) .
بسیارى از مفسران نوشتهاند كه آنها موادى همچون « جیوه » در درون این طنابها و عصاها قرار داده بودند كه تابش آفتاب و گرم شدن این ماده فوق العاده فرّار ، حرکات مختلف و سریعى به آنها دست داد ، این حرکات مسلماً راه رفتن نبود ، ولى با تلقینهایى كه ساحران به مردم كرده بودند و صحنه خاصى كه در آنجا به وجود آمده بود ، این چنین در چشم مردم مجسم مىشد كه این موجودات جان گرفتهاند و مشغول حرکتند ( تعبیر
« سَحَرُوا اَعْيُنَ النّاسِ » يعنى چشم مردم را سحر كردند ، نیز اشاره به همین معنى است و همچنین تعبیر « يُخَيَّلُ اِلَيْهِ » يعنى در نظر موسى (علیه السلام)چنین منعکس شد نیز ممکن است اشاره به همین معنى باشد ) .
به هر حال صحنه بسیار عجیبى بود ، ساحران كه هم تعدادشان زیاد بود و هم آگاهیشان در این فن و طرز استفاده از خواص مرموز فیزیکى و شیمیایى اجسام و مانند آن را به خوبى مىدانستند ، توانستند آنچنان در افکار حاضران نفوذ كنند كه این باور براى آنها پیدا شود كه این همه موجودات بىجان ، جان گرفتند .
غریو شادى از فرعونیان برخاست ، گروهى از ترس و وحشت فریاد زدند و خود را عقب مىکشیدند .
67 فَاَوْجَسَ فى نَفْسِه خیفَةً مُوسى
در این هنگام موسى (علیه السلام)ترس خفیفى در دل احساس كرد .
« اَوْجَسَ » ازماده « ایجاس » در اصل از « وَجْس » به معنى صداى پنهان گرفته شده است ،
بنابراین « ایجاس » به معنى يك احساس پنهانى و درونى است و این تعبیر نشان مىدهد كه ترس درونى موسى (علیه السلام)، سطحى و خفیف بود ، تازه آن هم به خاطر این نبود كه براى صحنه رعبانگیزى كه بر اثر سحر ساحران به وجود آمده بود ، اهمیتى قائل شده باشد ، بلکه از این بیم داشت كه نکند مردم تحت تأثیر این صحنه واقع شوند ، آنچنان
که بازگرداندن آنها آسان نباشد .
یا اینکه پیش از آنکه موسى (علیه السلام)مجال نشان دادن معجزه خود را داشته باشد ، جمعى صحنه را ترك گویند يا از صحنه بیرونشان كنند و حق آشکار نگردد .
چنانکه در خطبه 6 نهج البلاغه مىخوانیم : « موسى (علیه السلام)هرگز به خاطر خودش در درون دل احساس ترس نکرد ، بلکه از آن ترسید كه جاهلان غلبه كنند و دولتهاى ضلال ، پیروز شوند » .
68 قُلْنا لا تَخَفْ اِنَّكَ اَنْتَ الاَعْلى
گفتیم : نترس تو مسلماً ( پیروز و ) برترى .
این جمله با قاطعیت تمام ، موسى (علیه السلام)را در پیروزیش دلگرم مىسازد و به اینگونه موسى،
قوت قلبش را كه لحظات كوتاهى متزلزل شده بود ، بازیافت .
69 وَ اَلْقِ ما فى يَمینِكَ تَلْقَفْ ما صَنَعُوا اِنَّما صَنَعُوا كَيْدُ
ساحِرٍ وَ لا يُفْلِحُ السّاحِرُ حَيْثُ اَتى
و چیزى را كه در دست راست دارى بیفکن ، تمام آنچه را آنها ساختهاند مىبلعد ، چراکه آنها مکر ساحر است و ساحر هر كجا برود رستگار نخواهد شد .
« تَلْقَف » از ماده « لَقْف » به معنى بلعیدن است ، ولى « راغب » در « مفردات » مىگوید : این كلمه در اصل به معنى برگرفتن چیزى است با مهارت ، خواه به وسیله دهان بوده باشد يا با دست و بعضى از ارباب لغت آن را به معنى « برگرفتن به سرعت » دانستهاند كه در فارسى به جاى آن « ربودن » به كار مىرود .
جالب اینکه : نمىگوید « عصایت را بیفکن » بلکه مىگوید : « آنچه در دست راست دارى بیفکن » این تعبیر شاید به عنوان بىاعتنایى به عصا باشد و اشاره به اینکه عصا مسأله مهمى نیست ، آنچه مهم است اراده و فرمان خدا است كه اگر اراده او باشد عصا كه سهل است
کمتر و كوچکتر از آن هم مىتواند چنین قدرتنمایى كند .
« سحر » در اصل به معنى هر كار و هر چیزى است كه مأخذ آن ، مخفى و پنهان باشد ، ولى در زبان روزمره ، به كارهاى خارق العادهاى مىگویند كه با استفاده از وسایل مختلف انجام مىشود .
گاهى صرفاً جنبه نیرنگ و خدعه و چشم بندى و تردستى دارد . گاهى از عوامل تلقینى در آن استفاده مىشود و گاه از خواص ناشناخته فیزیکى و شیمیایى بعضى اجسام و مواد و گاه از طریق كمك گرفتن از شیاطین و همه اینها در آن مفهوم جامع لغوى درج است .
در طول تاریخ به داستانهاى زیادى در زمینه سحر و ساحران برخورد مىکنیم و هم اکنون در عصر ما كسانى كه دست به اینگونه كارها مىزنند ، كم نیستند ، ولى چون بسیارى
از خواص موجوداتى كه در گذشته بر توده مردم ، مخفى بود در زمان ما آشکار شده است و حتى كتابهایى در زمینه آثار اعجابانگیز موجودات مختلفى نوشتهاند ، قسمت زیادى از
سحرهاى ساحران از دستشان گرفته شده است .
مثلاً در شیمى امروز اجسام بسیارى را مىشناسیم كه وزنشان از هوا سبکتر است و اگر درون جسمى قرار داده شوند ممکن است آن جسم به حرکت درآید و كسى هم تعجب نمىکند، حتى بسیارى از وسایل بازى كودکان امروز شاید در گذشته يك نوع سحر به نظر مىرسید .
در هر حال سحر چیزى نیست كه وجود آن را بتوان انکار كرد يا به خرافات نسبت داد ، چه در گذشته و چه در امروز .
نکتۀ قابل توجه اینکه : سحر در اسلام ، ممنوع و از گناهان كبیره است ، چراکه در بسیارى از موارد ، باعث گمراه ساختن مردم و تحریف حقایق و متزلزل ساختن پایه عقاید افراد ساده ذهن مىشود ، البته این حکم اسلامى مانند بسیارى از احکام دیگر، موارد استثناء نیز دارد ، از جمله فراگرفتن سحر ، براى ابطال ادعاى مدعیان دروغین نبوت و يا براى از بین بردن اثر آن در مورد كسانى كه از آن آسیب دیدهاند .
70 فَاُلْقِىَ السَّحَرَةُ سُجَّدا قالُوا ءَامَنّا بِرَبِّ هارُونَوَ مُوسى
(موسى (علیه السلام)عصاىخود را افکند و آنچه راکه آنها ساخته بودند ،بلعید) ساحران همگى به سجده افتادند و گفتند : ما به پروردگار موسى (علیه السلام)و هارون ایمان آوردیم .
موسى (علیه السلام)عصاى خود را افکند ، عصا تبدیل به مار عظیمى شد و تمام اسباب و آلات سحر ساحران را بلعید ، غوغا و ولولهاى در تمام جمعیت افتاد ، فرعون سخت
متوحش شد و دهانهاى اطرافیانش از تعجب باز ماند .
ساحران كه تا آن زمان با چنین صحنهاى روبرو نشده بودند و به خوبى سحر را از غیر سحر مىشناختند ، يقین كردند كه این امر ، چیزى جز معجزه الهى نیست و این مرد فرستاده خدا است كه آنها را دعوت به سوى پروردگارشان مىکند ، طوفانى در دل آنها به وجود آمد و انقلاب عظیمى در روحشان پدیدار گشت .
تعبیر به « اُلْقِىَ » ( با استفاده از فعل مجهول ) گویا اشاره به این است كه آنچنان
مجذوب موسى (علیه السلام)و تحت تأثیر معجزه او واقع شدندکه گویى بىاختیار به سجده افتادند.
مهمترین مسألهاى كه در آیه فوق به چشم مىخورد دگرگونى عمیق و سریع ساحران در برابر موسى (علیه السلام)است ، آنها به هنگامى كه در برابر موسى (علیه السلام)، قرار گرفتند دشمن سرسخت او بودند ، اما با مشاهده نخستین معجزه موسى (علیه السلام)، چنان تکان خوردند و بیدار شدند و تغییر مسیر دادند كه همگان در تعجب فرو رفتند .
این تغییر مسیر سریع و فورى از كفر به ایمان و از انحراف به درستى و استقامت و از كژى به راستى و از ظلمت به نور ، چنان همه را غافلگیر ساخت كه شاید براى فرعون هم ، باور كردنى نبود و لذا كوشید آن را به يك توطئه حساب شده قبلى ، نسبت دهد در حالى كه خودش هم مىدانست این نسبت دروغ است .
چه عاملى سبب این دگرگونى عمیق و سریع شد ؟ چه عاملى نور ایمان را آنچنان نیرومند در قلب آنها تابانید كه حتى حاضرشدند تمام وجود و هستى خود را بر سر این كار
بگذارند ، چراکه فرعون به تهدید خود جامه عمل پوشانید و آنها را به طرز وحشیانهاى شهید كرد .
آیا عاملى جز علم و آگاهى در اینجا سراغ داریم ؟ آنها چون به فنون و رموز سحر آشنا بودند و به روشنى دریافتند كه برنامه موسى (علیه السلام)، سحر نیست بلکه معجزه الهى است ، این چنین شجاعانه و قاطعانه تغییر مسیر دادند و از این جا بهخوبى درمىیابیم كه براى دگرگون ساختن افراد يا جامعههاى منحرف و بهوجود آوردن يك انقلاب سریع و راستین باید قبل از هرچیز به آنها آگاهى داد .(1)
71 قالَ امَنْتُمْ لَهُقَبْلَ اَنْ اذَنَلَكُمْ اِنَّهُلَكَبیرُكُمُالَّذى عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ فَلاَُقَطِّعَنَّ اَيْدِيَكُمْ وَ اَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ وَ لاَُصَلِّبَنَّكُمْ فى جُذُوعِ النَّخْلِ وَ لَتَعْلَمُنَّ .
1) در این زمینه در جلد 6 « تفسیر نمونه » ، صفحه 305 ذیل آیات 123 - 126 / اعراف بحث شده است .
اَيُّنا اَشَدُّ عَذابا وَ اَبْقى
(فرعون) گفت: آیا پیش از آنکه به شما اذن دهم به اوایمان آوردید؟ مسلماً او بزرگ شما استکه سحربهشماآموخته،بهیقیندست و پاهاى شمارابهطورمختلفقطع مىکنم و بر فراز شاخههاى نخل به دار مىآویزم وخواهید دانست كدام يك از ما مجازاتش دردناکتر و پایدارتر است .
بدیهى است كه این عمل ساحران ، ضربه سنگینى بر پیکر فرعون و حکومت جبار و خودکامه و بیدادگرش وارد ساخت و تمام ارکان آن را به لرزه درآورد ، چراکه مدتها در سرتاسر مصر روى این مسأله تبلیغ شده بود و ساحران را از هر گوشه و كنار گردآورى كرده بودند و هرگونه پاداش و امتیازى براى آنها در صورت پیروزى قائل شده بودند .
اما الان مشاهدهمىکند كه همانها كه در صف اول مبارزه بودند ، يکباره تسلیم دشمن ، نه تسلیم ، بلکه مدافع سرسخت او شدند و این مسأله هرگز براى فرعون قابل پیشبینى نبود و بدون شك گروهى از مردم نیز به پیروى از ساحران به موسى (علیه السلام)و آیینش دل بستند .
لذا فرعون ، چارهاى جز این ندید كه با داد و فریاد و تهدیدهاى غلیظ و شدید ته مانده حیثیتى را كه نداشت ، جمع و جور كند ، رو به سوى ساحران كرد و « گفت : آیا پیش از آنکه به شما اذن دهم به او ایمان آوردید ؟ »
این جبار مستکبر، نهتنها مدعى بودکه بر جسم و جان مردم ، حکومت دارد ، بلکه مىخواست بگوید قلب شما هم در اختیار من و متعلق به من است و باید با اجازه من تصمیم بگیرد ، این همان كارىاست كه همه فرعونها در هر عصر و زمان، طرفدار آنهستند.
فرعون به این قناعت نکرد ، فورا وصلهاى به دامان ساحران چسبانید و آنها را متهم كرد و گفت : « اِنَّهُ لَكَبیرُكُمُ الَّذى عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ » .
بدون شك فرعون مىدانست و يقین داشت این سخن دروغ است و اساسا چنین توطئهاى كه سرتاسر مصر را فرا گیرد و مأموران مخفى و جاسوسان او از آن بىخبر بمانند ، امکانپذیر نیست ، اصولاً فرعون موسى (علیه السلام)را در آغوش خود پرورش داده بود و غیبت او از مصر برایش مسلم بود ، اگر او بزرگ ساحران مصر بود ، همه جا به این عنوان معروف
مىشد و چیزىنبود كه بتوانآن را مخفىکرد .
تازه به این نیز قناعت نکرد و ساحران را با شدیدترین لحنى ، تهدید به مرگ نمود و گفت : « فَلاَُقَطِّعَنَّ اَيْدِيَكُمْ وَ ... » .
در حقیقت جمله « اَيُّنا اَشَدُّ عَذابا » اشاره به تهدیدى است كه موسى (علیه السلام)قبلاً كرده بود و مخصوصاً به ساحران قبل از این ماجرا گوشزد كرد كه اگر شما بر خدا دروغ ببندید ، شما را با عذاب و مجازات خود ریشهکن خواهد كرد .
این نکته نیز قابل ملاحظه است كه در عرف آن زمان دار زدن آنچنان كه در عرف ما معمول است نبوده ، طناب دار را به گردن شخصى كه مىخواستند او را دار بزنند نمىانداختند ، بلکه به دستها يا شانهها مىبستند تا زجرکش شود .
72 قالُوا لَنْ نُؤْثِرَكَ عَلى ما جاءَنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الَّذى فَطَرَنا فَاقْضِ ما اَنْتَ قاضٍ اِنَّما تَقْضى هذِهِ الْحَيوةَالدُّنْيا
گفتند: به خدایى كه ما را آفریده ما تو را هرگز بر دلایل روشنى كه به ما رسیده
مقدم نخواهیم داشت ، هر حکمى مىخواهى بکن كه تنها مىتوانى در این زندگى دنیا داورى كنى .
آنها منطقىترین تعبیر را در برابر فرعون بىمنطق ، انتخاب كردند ، نخست گفتند : ما دلایل روشن آشکارى بر حقانیت موسى (علیه السلام)و دعوت الهیش يافتهایم و ما هیچ چیز را بر این دلایل روشن مقدم نخواهیم شمرد و بعد با جمله : « وَ الَّذى فَطَرَنا : سوگند به خدایى كه ما را آفریده » اینمطلبراتأکیدکردندکه خود اینتعبیر باتوجه بهکلمه «فَطَرَنا» گویا اشاره به فطرت توحیدى آنها است ، يعنى ما هم از درون جان نور توحید را مىنگریم ، هم از دلیل عقل ، با این دلایل آشکار ، چگونه مىتوانیم این راه راست را رها كرده و به كج راههاى تو گام نهیم ؟
73 اِنّا امَنّابِرَبِّنالِيَغْفِرَلَناخَطایانا وَ مااَكْرَهْتَناعَلَيْهِمِنَالسِّحْرِ وَاللّهُخَيْرٌ وَ اَبْقى
ما به پروردگارمان ایمان آوردیم تا گناهان ما و آنچه را ازسحر بر ما تحمیل كردى ببخشد و خدا بهتر و باقىتر است .
خلاصه اینکه هدف ما پاك شدن از گناهان گذشته از جمله مبارزه با پیامبر راستین خدا است ، ما از این طریق مىخواهیم به سعادت جاویدان برسیم ، ولى تو ما را تهدید به مرگ
این دنیا مىکنى ، ما این ضرر كم را در مقابل آن خیر عظیم پذیرا هستیم .
74 اِنَّهُ مَنْ يَأْتِ رَبَّهُ مُجْرِما فَاِنَّ لَهُ جَهَنَّمَ لا يَمُوتُ فیها وَ لا يَحْيى
هرکس مجرم درمحضرپروردگارش حاضرشود، آتش دوزخبراى او است، كه نه در آن مىمیرد و نه زنده مىشود .
با توجه به آیه فوق كه مىگوید : « هر كسى ، مجرم وارد صحنه محشر شود ، براى او آتش دوزخ است » كه ظاهر آن جاودانگى عذاب مىباشد ، این سؤال پیش مىآید كه مگر هر مجرمى چنین سرنوشتى دارد ؟
ولى با توجه به اینکه در آیه بعد كه نقطه مقابل آن را بیان مىکند كلمه « مؤمن » آمده است روشن مىشود كه منظور از « مجرم » در اینجا كافر است ، به علاوه استعمال این كلمه
به معنى كافر در بسیارى از آیات قرآن نیز دیده مىشود .
مثلاً در مورد قوم لوط كه هرگز به پیامبرشان ایمان نیاوردند مىخوانیم : « وَ اَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ مَطَرا فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمینَ : ما بارانى از سنگ بر آنها فرستادیم ، ببین پایان كار مجرمان به كجا رسید » ( 84 / اعراف ) .
75 وَ مَنْ يَأْتِه مُؤْمِنا قَدْ عَمِلَ الصّالِحاتِ فَاُولئِكَ لَهُمُ الدَّرَجاتُ الْعُلى
و هرکس مؤمنباشد و عملصالحانجام داده باشد درمحضر او حاضر شود درجات عالى براى او است .
76 جَنّاتُ عَدْنٍ تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الاَنْهارُ خالِدینَ فیها وَ ذلِكَ جَزاءُ مَنْ تَزَكّى
باغهاى جاویدان بهشت كه نهرها از زیر درختانش جارىاست ، همیشه در آن خواهند بود و این است پاداش كسىکه خود را پاك كند .
سرگذشت ساحران در آیات فوق نشان داد كه مسأله جبر محیط يك دروغ بیش نیست ،
انسان فاعل مختار است و صاحب آزادى اراده ، هر زمان تصمیمبگیرد مىتواند مسیر خود را از باطل به سوى حق تغییر دهد ، هر چند تمام مردم محیط او غرق در گناه و گرفتار انحراف باشند ، ساحرانى كه سالیان دراز در آن محیط شرکآلود ، خود مرتکب شرکآمیزترین اعمال مىشدند، به هنگامى كه تصمیم گرفتند ، حق را پذیرا شوند و در راه آن عاشقانه ایستادگى كنند ، از هیچ تهدیدى نترسیدند و به هدف خود نایل شدند و به گفته مفسر بزرگ مرحوم طبرسى : « كانُوا اَوَّلَ النَّهارِ كُفّارا سَحَرَةً وَ اخِرَ النَّهارِ شُهَداءً بَرَرَةً : صبحگاهان كافر بودند و ساحر ، اما شامگاهان شهیدان نیکوکار راه حق » .(1)
و نیز از اینجا به خوبى روشن مىشود كه افسانههاى مادىها و مخصوصاً مارکسیستها در زمینه پیدایش مذهب تا چه اندازه سست و بى پایه است ، آنها عامل هر حرکتى را مسائل اقتصادى مىدانند ، در حالىکه در اینجا كاملاً بر عکس بود ، زیرا ).
1) « مجمع البیان » ، جلد 4 ، صفحه 464 ( ذیل آیه 126 / اعراف ).
ساحران در آغاز به خاطر فشار دستگاه فرعون از يکسو و تشویقهاى اقتصادى او از سویى دیگر در میدان مبارزه با حق گام نهادند ، ولى ایمان به اللّه همه اینها را از بین برد ، هم مال و مقامى را كه فرعون به آنها وعده داده بود بر پاى ایمان خود ریختند و هم جان عزیز خویش را بر سر این عشق نهادند .
77 وَ لَقَدْ اَوْحَيْنا اِلى مُوسى اَنْاَسْرِ بِعِبادىفَاضْرِبْ لَهُمْ طَریقا فِى الْبَحْرِ يَبَسا لا تَخافُ دَرَكا وَ لا تَخْشى
ما به موسى وحى فرستادیم كه بندگانم را شبانه ( از مصر ) با خود ببر و براى آنها راهى خشك در دریابگشاکه نه ازتعقیب (فرعونیان) خواهى ترسید و نه از غرق شدن در دریا.
« راغب » در « مفردات » مىگوید : به طنابى كه متصل به طناب دیگرى مىکنند تا به آب برسد « دَرَك » گفته مىشود .
بعد از ماجراى مبارزه موسى با ساحران و پیروزى قاطع و چشمگیرش بر آنها و ایمان آوردن آن جمعیت عظیم ، موسى و آیین او رسماً وارد افکار مردم مصر شد ، هرچند
اکثریت « قبطیان » آن را نپذیرفتند ، ولى همیشه براى آنها يك مسأله بود و بنى اسرائیل تحت رهبرى موسى ، به اتفاق اقلیتى از مصریان ، به طور دائم با فرعونیان درگیر بودند .
سالها بر این منوال گذشت و حوادث تلخ و شیرینى روى داد ، كه قرآن بخشهایى از آن را در سوره اعراف از آیه 127 به بعد آورده است .
آیه مورد بحث به آخرین فراز از این ماجراها يعنى برنامه خروج بنى اسرائیل از مصر اشاره مىکند .
بنى اسرائیل آماده حرکت به سوى سرزمین موعود ( فلسطین ) شدند ، اما هنگامى كه به كرانههاى نیل رسیدند فرعونیان ، آگاه گشتند و فرعون با لشگرى عظیم آنها را تعقیب كرد ، آنها خود را در محاصره دریا و دشمن دیدند ، از يکسو رود عظیم نیل ، از سوى دیگر دشمن نیرومند خونخوار و خشمگین .
اما خدا كه خواست این جمعیت ستم كشیده محروم و با ایمان را از چنگال ظالمان رهایى بخشد و ستمگران را به دیار فنا بفرستد .
نه تنها راه گشوده شد ، بلکه این راه ، به فرمان خدا ، راه خشکى بود ، با اینکه معمولاً چنیناستکه اگر آب رودخانه يا دریاکنار برود باز اعماق آن تا مدتها غیرقابلعبور است .
78 فَاَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ بِجُنُودِه فَغَشِيَهُمْ مِنَ الْيَمِّ ما غَشِيَهُمْ
( به این ترتیب ) فرعون با لشگریانش آنها را دنبال كردند و دریا آنان را ( در میان امواج خروشان خود ) بهطور كامل پوشانید .
« يَمْ » به معنى دریا و همچنین رودخانه عظیم است ، بعضى از محققان معتقدند این يك لغت قدیم مصرى است نه عربى .
و به این ترتیب موسى و بنى اسرائیل وارد جادههایى شدند كه در درون دریا با كنار رفتن آبها پیدا شدند ، در این هنگام فرعون به همراه لشکریانش به كنار دریا رسید و با این صحنه غیرمنتظره و شگفتانگیز روبرو شد « و فرعون لشکریانش خود را به دنبال بنى اسرائیل فرستاد و خود نیز وارد همان جادهها شد » .
مسلماً ارتش فرعون در آغاز اکراه داشت كه در این جاى خطرناك ناشناخته گام بگذارد وبنى اسرائیل را تعقیب كند ، حداقل مشاهده چنین معجزه شگرفى كافى بود كه آنها را از ادامه این راه بازدارد .
ولى فرعون كه باد غرور و نخوت مغزش را پر كرده بود و در لجاجت و خیرهسرى غوطهور بود ، بىاعتنا از كنار يك چنین معجزه بزرگى گذشت و لشکر خود را تشویق به ورود در این جادههاى ناشناخته دریایى كرد .
از این سو آخرین نفر لشکر فرعون وارد دریا شد و از آن سو آخرین نفر بنى اسرائیل خارج گردید .
در این هنگام به امواج آب فرمان داده شد به جاى نخستین باز گردند . امواج همانند ساختمان فرسودهاى كه پایه آن را بکشند ، به يکباره فرو ریختند « و دریا آنها را در
میان امواج خروشان خود پوشاند ، پوشاندنى كامل » .
و به این ترتیب ، يك قدرت جبار ستمگر با لشکر نیرومند وقهارش در میان امواج آب
غوطهور شدند و طعمه آمادهاى براى ماهیان دریا .
79 وَ اَضَلَّ فِرْعَوْنُ قَوْمَهُ وَ ما هَدى
و فرعون قوم خود را گمراه ساخت و هرگز هدایت نکرد .
درست است كه جمله « اَضَلّ » و جمله « ما هَدى » تقریبا يك مفهوم را مىرساند و شاید به همین جهت بعضى از مفسرین آن را تأکید دانستهاند ، ولى ظاهر این است كه این دو ، با هم تفاوتى دارد و آن اینکه « اَضَلّ » اشاره به گمراه ساختن است و « ما هَدى » اشاره به عدم هدایت بعد از روشن شدن گمراهى است .
توضیح اینکه : يك رهبر گاهى اشتباه مىکند و پیروانش را به جاده انحرافى مىکشاند ، اما به هنگامى كه متوجه شد فورا آنها را به مسیر صحیح بازمىگرداند ، اما فرعون آنچنان لجاجتى داشت كه پس از مشاهده گمراهى باز حقیقت را براى قومش بیان نکرد و همچنان آنها را در بیراههها كشاند تا خودش و آنها نابود شدند .
80 يا بَنى اِسْرائیلَ قَدْ اَنْجَيْناكُمْ مِنْ عَدُوِّكُمْ وَ واعَدْناكُمْ جانِبَ
الطُّورِ الاَيْمَنَ وَ نَزَّلْنا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوى
اى بنىاسرائیل ما شما را از ( چنگال ) دشمنتان نجات دادیمو در طرف راست كوه طور با شما وعده گذاردیم و مَنّ و سلوى بر شما نازل كردیم .
« مَنّ » يك نوع عسل طبیعى بوده كه در كوههاى مجاور آن بیابان وجود داشته و يا شیرههاى نیروبخش مخصوص نباتى بوده كه در درختانى كه در گوشه و كنار آن بیابان
مىروییده آشکار مىگردید و « سَلْوى » نوعى پرنده حلال گوشت شبیه به كبوتر بوده است.
بدیهى است پایه هر فعالیت مثبتى ، نجات و رهایى از چنگال عوامل سلطهجو و كسب استقلال و آزادى است و به همین دلیل قبل از هر چیز به آن اشاره شده است .
سپس به يکى از نعمتهاى مهم معنوى اشاره كرده مىگوید : « واعَدْناكُمْ جانِبَ الطُّورِ الاَيْمَنَ » .
این اشاره به جریان رفتن موسى (علیه السلام)به اتفاق جمعى از بنى اسرائیل به میعادگاه طور
است ، در همین میعادگاه بود كه خداوند الواح تورات را بر موسى (علیه السلام)نازل كرد و با او سخن گفت و جلوه خاص پروردگار را همگان مشاهده كردند .(1)
و سرانجام به يك نعمت مهم مادى كه از الطاف خاص خداوند نسبت بهبنى اسرائیل سرچشمه مىگرفت ، اشاره كرده مىفرماید : « وَ نَزَّلْنا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوى » .
در آن بیابانى كه سرگردان بودید و غذاى مناسبى نداشتید ، لطف خدا به ياریتان شتافت و از غذاى لذیذ و خوشمزهاى به مقدارى كه به آن احتیاج داشتید دراختیارتان قرار داد و از آن استفاده مىکردید.
81 كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ وَ لا تَطْغَوْا فیهِ فَيَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبى وَ مَنْ يَحْلِلْ عَلَيْهِ غَضَبى فَقَدْ هَوى
بخوریداز روزىهاى پاکیزهاىکه بهشما دادیم ، ولى در آنطغیان نکنید كه غضب من .
1) شرح مبسوط این ماجرا را در جلد 6 تفسیر نمونه ذیل 155 و 156 / اعراف ( صفحه 388 ) مطالعه فرمایید .
بر شما وارد خواهد شد و هرکس غضبم بر او وارد شود سقوط مىکند .
« هَوى » در اصل به معنى سقوط كردن از بلندى است ، كه معمولاً نتیجه آن نابودى است ، به علاوه در اینجا اشاره به سقوط مقامى و دورى از قرب پروردگار و رانده شدن از درگاهش نیز مىباشد .
طغیان در نعمتها آن است كه انسان به جاى اینکه از آنها در راه اطاعت خدا و طریق سعادت خویش استفاده كند ، آنها را وسیلهاى براى گناه ، ناسپاسى و كفران و گردنکشى و اسیر افکارى قرار دهد ، همانگونه كهبنى اسرائیل چنین كردند ، اینهمه نعمتهاى الهى را دریافت داشتند و سپس راه كفر و طغیان و گناه را پیمودند .
82 وَ اِنّى لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ امَنَ وَ عَمِلَ صالِحا ثُمَّ اهْتَدى
من كسانى را كه توبه كنند و ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند و سپس هدایت شوند ، مىآمرزم .
با توجه به اینکه « غَفّار » صیغه مبالغه است نشان مىدهد كه خداوند چنین افراد را نه
تنها يکبار كه بارها مشمول آمرزش خود قرار مىدهد .
قابلتوجه اینکهنخستین شرطتوبه بازگشتاز گناهاست و بعد از آنکه صفحه روح انسان از این آلودگى شستشو شد ، شرط دوم آن است كه نور ایمان به خدا و توحید بر آن بنشیند .
و در مرحله سوم باید شکوفههاى ایمان و توحید كه اعمال صالح و كارهاى شایسته است بر شاخسار وجود انسان ظاهر گردد .
ولى در اینجا برخلاف سایر آیات قرآن كه فقط از توبه و ایمان و عمل صالح سخن مىگوید ، شرط چهارمى تحت عنوان « ثُمَّ اهْتَدى » اضافه شده است .
در معنى این جمله ، مفسران بحثهاى فراوانى دارند كه از میان همه آنها دو تفسیر ، جالبتر به نظر مىرسد .
نخست اینکه : اشاره به ادامه دادن راه ایمان و تقوى و عمل صالح است ، يعنى توبه گذشته را مىشوید و باعث نجات مىشود ، مشروط بر اینکه بار دیگر شخص توبهکار در همان دره شرك و گناه ، سقوط نکند و دائما مراقب باشد كه وسوسههاى شیطان و نفس او را
به خط سابق باز نگرداند .
دیگر اینکه : این جمله اشاره به لزوم قبول ولایت و پذیرش رهبرى رهبران الهى است ، يعنى توبه و ایمان و عمل صالح آنگاه باعث نجات است كه در زیر چتر هدایت رهبران الهى قرار گیرد، در يك زمان موسى (علیه السلام)و در زمان دیگر پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله و در يك روز امیر مؤمنان على (علیه السلام)و امروز حضرت مهدى ( سلام اللّه علیه ) مىباشد .
چراکه يکى از ارکان دین ، پذیرش دعوت پیامبر صلىاللهعلیهوآله و رهبرى او و سپس پذیرش رهبرى جانشینان او مىباشد .
مرحوم طبرسى ذیل این آیه از امام باقر (علیه السلام)چنین نقل مىکند كهفرمود : « منظور از جمله " ثُمَّ اهْتَدى " هدایت به ولایت ما اهلبیت است » سپس اضافه كرد : « فَوَ اللّهِ لَوْ اَنَّ رَجُلاً عَبَدَاللّهَ عُمْرَهُ ما بَيْنَ الرُّكْنِ وَ الْمَقامِ ثُمَّ ماتَ وَ لَمْ يَجِىءْ بِوِلايَتِنا لاََكَبَّهُ اللّهُ فِى النّارِ عَلى وَجْهِه : به خدا سوگند اگر كسى تمام عمر خود را در میان رکن و مقام ( نزدیك خانه كعبه ) عبادت كند و سپس از دنیا برود ، در حالى كه ولایت ما را نپذیرفته باشد ، خداوند او را به صورت در آتش جهنم خواهد افکند » .
اینروایت را محدث معروف اهلتسنن «حاکمابوالقاسمحسکانى» نیزنقلکردهاست.(1)
83 وَ ما اَعْجَلَكَ عَنْ قَوْمِكَ يا مُوسى
اىموسى چهچیز سببشد كهاز قومت پیشىگیرى و( براى آمدن به كوه طور ) عجله كنى؟
از این آیه به بعد فراز مهم دیگرى از زندگى موسى (علیه السلام)و بنىاسرائیل مطرح شده و آن مربوط به رفتن موسى (علیه السلام)به اتفاق نمایندگان بنىاسرائیل به میعادگاه طور و سپس گوسالهپرستى بنى اسرائیل در غیاب آنها است .
برنامه این بود كه موسى (علیه السلام)براى گرفتن احکام تورات ، به كوه طور برود و گروهى از بنى اسرائیل نیز او را در این مسیر همراهى كنند ، تا حقایق تازهاى درباره خداشناسى و وحى در این سفر براى آنها آشکار گردد .
ولى از آنجا كه شوق مناجات با پروردگار و شنیدن آهنگ وحى در دل موسى (علیه السلام) .
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .
شعلهور بود ، آنچنان كه سر از پا نمىشناخت و همه چیز حتى خوردن و آشامیدن و استراحت را ( طبق روایات ) در این راه فراموش كرده بود ، با سرعت این راه را پیمود و قبل از دیگران تنها به میعادگاه پروردگار رسید .
84 قالَ هُمْ اُوْلاءِ عَلى اَثَرى وَ عَجِلْتُ اِلَيْكَ رَبِّ لِتَرْضى
عرض كرد : پروردگارا آنها به دنبال من هستند و من عجله كردم به سوى تو تا از من راضى شوى .
نه تنها عشق مناجات تو و شنیدن سخنت مرا بیقرار ساخته بود ، بلکه مشتاق بودم هر چه زودتر قوانین و احکام تو را بگیرم و به بندگانت برسانم و از این راه رضایت تو را بهتر جلب كنم ، آرى من عاشق رضاى توأم و مشتاق شنیدن فرمانت .
85 قالَ فَاِنّا قَدْ فَتَنّا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَ اَضَلَّهُمُ السّامِرِىُّ
فرمود : ما قوم تو را بعد از تو به آزمایش گذاردیم و سامرى آنها را گمراه كرد .
ولى بالاخره در این دیدار ، جلوههاى معنوى پروردگار از سى شب به چهل شب تمدید شد و زمینههاى مختلفى كه از قبل در میان بنىاسرائیل براى انحراف وجود داشت كار خود را كرد ، سامرى آن مرد هوشیار منحرف میاندار شد و با استفاده كردن از وسایلى كه بعدا اشاره خواهیم كرد ، گوسالهاى ساخت و جمعیت را به پرستش آن فرا خواند .
بدون شك زمینههایى مانند مشاهده گوساله پرستى مصریان و يا دیدن صحنه بتپرستى ( گاو پرستى ) پس از عبور از رود نیل و تقاضاى ساختن بتى همانند آنها و همچنین تمدید میعاد موسى (علیه السلام)و بروز شایعه مرگ او از ناحیه منافقان و بالاخره جهل و نادانى این جمعیت در بروز این حادثه و انحراف بزرگ از توحید بهکفر اثر داشت، چراکه حوادث اجتماعى معمولاً بدون مقدمه ، رخ نمىدهد منتها گاهى این مقدمات آشکار است و گاهى مرموز و پنهان .
به هر حال شرك در بدترین صورتش دامان بنى اسرائیل را گرفت ، بهخصوص كه
بزرگان قوم هم در خدمت موسى در میعادگاه بودند و تنها رهبر جمعیت هارون بود ، بىآنکه دستیاران مؤثرى داشته باشد .
86 فَرَجَعَ مُوسى اِلى قَوْمِه غَضْبانَ اَسِفا قالَ يا قَوْمِ اَلَمْ يَعِدْكُمْ رَبُّكُمْ وَعْدا حَسَنا اَفَطالَ عَلَيْكُمُ الْعَهْدُ اَمْ اَرَدْتُمْ اَنْ يَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَاَخْلَفْتُمْ مَوْعِدى
موسى خشمگین و اندوهناك به سوى قوم خود بازگشت وگفت : مگر پروردگار شما وعدهنیکویى بهشما نداد؟ آیامدت جدایى مناز شما بهطول انجامیده ؟ يا مىخواستید غضب پروردگارتان بر شما نازل شود كه با وعده من مخالفت كردید ؟
این وعده نیکو يا وعدهاى بوده كه در زمینه نزول تورات و بیان احکام آسمانى در آن ، به بنى اسرائیل داده شده بود ، يا وعده نجات و پیروزى بر فرعونیان و وارث حکومت
زمین شدن و يا وعده مغفرت و آمرزش براى كسانى كه توبه كنند و ایمان و عمل صالح داشته باشند و يا همه این امور .
سپس افزود: ( اَفَطالَ عَلَيْكُمُ الْعَهْدُ ) .
اشاره به اینکه گیرم مدت وعده بازگشت من از سى روز به چهل روز تمدید شد ، این زمانى طولانى نیست ، آیا شما نباید در این مدت كوتاه خودتان را حفظ كنید حتى اگر سالها من از شما دور بمانم ، آیین خدا را كه به شما تعلیم دادهام و معجزاتى را كه با چشم خود مشاهده كردهاید باید بر شما حاکم باشد .
من با شما عهد كرده بودم كه بر خط توحید و راه اطاعت خالصانه بایستید و كمترین انحراف از آن پیدا نکنید ، اما شما گویا همه سخنان مرا در غیاب من فراموش كردید و از اطاعت فرمان برادرم هارون نیز سرپیچى كردید .
87 قالُوا ما اَخْلَفْنا مَوْعِدَكَ بِمَلْكِنا وَ لكِنّا حُمِّلْنا اَوْزارا مِنْ زینَةِ الْقَوْمِ فَقَذَفْناها فَكَذلِكَ اَلْقَى السّامِرِىُّ
گفتند : ما به میل و اراده خود از وعده تو تخلف نکردیم ،ولى ما مقدارى از زینتآلات قوم را كه با خود داشتیم افکندیم و سامرى اینچنین القا كرد .
در واقع این ما نبودیم كه به اراده خود گرایش به گوساله پرستى كردیم « لکن مبالغى از زینتآلات فرعونیان بههمراه مابودکه ما اورا ازخود دورساختیم و سامرى نیز آن را افکند ».
بعضى گفتهاند : « قَذَفْناها » يعنى ما زینت آلاتى را كه قبل از حرکت از مصر از فرعونیان گرفته بودیم در آتش افکندیم ، سامرى هم آنچه داشت نیز در آتش افکند تا ذوب شد و از آن گوساله ساخت .
به هر حال معمول است كه وقتى بزرگى زیردستان خود را درباره گناهى كه مرتکب شدهاند ملامت مىکند، آنها سعى دارند ، گناه را از خود رد كنند و به گردندیگرى بیفکنند، گوساله پرستانبنى اسرائیل كه با میل و اراده خود از توحید به شرك گرائیده بودند ، خواستند تمام گناه را بر گردن سامرى بیفکنند .
88 فَاَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلاً جَسَدا لَهُ خُوارٌ فَقالُوا هذا اِلهُكُمْ وَ اِلهُ مُوسى فَنَسِىَ
و براىآنهامجسمهاىاز گوسالهکهصدایىهمچونصداىگوسالهداشت،خارج ساخت و گفتند: اینخداىشما وخداى موسىاست و اوفراموشکرد (پیمانىرا كهباخدا بستهبود).
« خُوار » به معنى صداى گاو و گوساله است و گاهى به صداى شتر نیز گفته مىشود .
سامرى از زینت آلات فرعونیان كه از طریق ظلم و گناه در دست فرعونیان قرار گرفته بود و ارزشى جز این نداشت كه خرج چنین كار حرامى بشود ، آرى از مجموع این زینت آلات « مجسمه گوسالهاى را براى آنها تهیه كرد جسد بىجانى كه صدایى همچون گوساله داشت » .
بنىاسرائیل كه این صحنه را دیدند ، ناگهان همه تعلیمات توحیدى موسى را بهدست فراموشى سپردند و به يکدیگر « گفتند ایناست خداى شما و خداى موسى » .
« و به این ترتیب ، سامرى عهد و پیمانش را با موسى بلکه با خداى موسى فراموش كرد » و مردم را به گمراهى كشاند ( فَنَسِىَ ) .
89 اَفَلا يَرَوْنَ اَلاّ يَرْجِعُ اِلَيْهِمْ قَوْلاً وَ لا يَمْلِكُ لَهُمْ ضَرّا وَ لا نَفْعا
آیا آنها نمىبینند كه ( این گوساله ) پاسخ آنها را نمىدهدو مالك هیچگونه نفع و ضررى از آنها نیست ؟
یك معبود واقعى حداقل باید بتواند سؤالات بندگانش را پاسخ گوید آیا تنها شنیده
شدن صداى گوساله از این مجسمه طلایى ، صدایى كه هیچ اراده و اختیارى درآن احساس نمىشد ، مىتواند دلیل پرستش باشد . و به فرض كه پاسخ سخنان آنها را هم بدهد ، تازه موجودىمىشودهمچون يکانسانناتوانکه مالکسود و زیاندیگرى و حتىخودش نیست، آیا بااینحالمىتواند معبود باشد ؟ كدام عقل اجازه مىدهد كه انسان يك مجسمه بىجان را كه گاهگاه صدایى نامفهوم از آن برمىخیزد پرستش كند و در برابرش سر تعظیم فرود آورد ؟
90 وَ لَقَدْ قالَلَهُمْ هرُونُ مِنْقَبْلُ ياقَوْمِاِنَّمافُتِنْتُمْبِه وَ اِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُونى وَ اَطیعُوا اَمْرى
و هارون قبل از آن به آنها گفته بود كه اى قوم ، شما بهاینوسیله مورد آزمایش قرار گرفتید، پروردگارشما خداوندرحمان است،ازمنپیروىکنید و اطاعتفرمان مننمایید.
بدون شك در این قال و غوغا ، هارون جانشین موسى (علیه السلام)و پیامبر بزرگ خدا دست از رسالت خویش برنداشت و وظیفه مبارزه با انحراف و فساد را تا آنجا كه در توان داشت ، انجام داد .
91 قالُوا لَنْنَبْرَحَ عَلَيْهِ عاكِفینَ حَتّى يَرْجِعَاِلَيْنا مُوسى
ولى آنهاگفتندما همچنان برگرد آنمىگردیم ( و به پرستشگوساله ادامه مىدهیم ) تا موسى به سوى ما بازگردد .
«لَنْ نَبْرَحَ» از ماده « بَرِحَ » به معنى زائل شدن است و اینکه مىبینیم جمله «بَرِحَ الْخَفاءُ» به معنى آشکار شدن است به خاطر این است كه « زائل شدن خفاء » چیزى جز ظهور نیست و از آنجا كه كلمه « لَنْ » به معنى نفى است جمله « لَنْ نَبْرَحَ » مفهومش این است پیوسته به این كار ادامه مىدهیم .
بنى اسرائیل چنان لجوجانه به این گوساله چسبیده بودند كه منطق نیرومند و دلایل روشن این مرد خدا و رهبر دلسوز در آنها مؤثر نیفتاد ، دو پا را در يك كفش كردند وگفتند: مطلب همین است و غیر این نیست ، باید برنامه گوساله پرستى همچنان ادامه يابد تا موسى
برگردد و از او داورى بطلبیم . اى بسا خود او هم همراه ما در برابر گوساله سجده كند ، بنابراین خودت را زیاد خسته مکن و دست از سر ما بردار .
و به این ترتیب هم فرمان مسلم عقل را زیر پا گذاشتند و هم فرمان جانشین رهبرشان را.
ولى به طورى كه مفسران نوشتهاند و قاعده نیز چنین اقتضا مىکند ، هنگامى كه هارون رسالت خود را در این مبارزه انجام داد و اکثریت پذیرا نشدند ، به اتفاق اقلیتى كه تابع او بودند ، از آنها جدا شد و دورى گزید ، مبادا اختلاط آنها با يکدیگردلیلى بر امضاى برنامههاى انحرافیشانگردد .
عجیب اینکه بعضى از مفسران نقل كردهاند كه این دگرگونىهاى انحرافى در بنى اسرائیل تنها در چند روز كوتاه واقع شد، هنگامى كه 35 روز از رفتن موسى (علیه السلام)به میعادگاه گذشت ، سامرى دست به كار شد و از بنى اسرائیل خواست تا تمام زیورآلاتى را كه از فرعونیان به عاریت گرفته بودند و بعد از داستان غرق آنها با خود داشتند جمع كنند ، در روز سى و ششم و سى و هفتم و سى و هشتم همه آنها را در بوته ریخت و آب كرد و مجسمه گوساله را ساخت و در روز 39 آنها را به پرستش آن دعوت كرد و گروه عظیمى ( طبق پارهاى از روایات ششصد هزار نفر ) آن را پذیرا گشتند و يك روز بعد ، يعنى با پایان
گرفتن چهل روز موسى بازگشت .(1)
ولى به هر حال ، هارون با اقلیتى در حدود دوازده هزار نفر از مؤمنان ثابت قدم از جمعیت جدا شدند ، در حالى كه اکثریت جاهل و لجوج نزدیك بود او را به قتل برسانند .
مفسر معروف فخر رازى در اینجا ایرادى مطرح كرده و در پاسخ آن مانده است و آن اینکه مىگوید : شیعه به گفته معروف پیامبر صلىاللهعلیهوآله به على (علیه السلام): « اَنْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى : تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى (علیه السلام)هستى » براى ولایت على (علیه السلام)استدلال كردهاند ، در حالى كه هارون در برابر انبوه عظیم بت پرستان هرگز به خود اجازه تقیه نداد و با صراحت مردم را به پیروى خود و ترك متابعت دیگران دعوت نمود .
اگر براستى امت محمد صلىاللهعلیهوآله بعد از رحلت او راه خطا پیمودند بر على (علیه السلام)واجب بود
1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .
که همان برنامه هارون را عملى كند ، بر فراز منبر برود و بدون هیچگونه ترس و تقیه « فَاتَّبِعُونى وَ اطیعُوا اَمْرى » بگوید ، چون چنین كارى را نکرد مامىفهمیمکه راه و رسم امت در آن زمان حق و صواب بوده است .
ولى گویا فخر رازى از دو نکته اساسى در این زمینه غفلت كرده است :
✓ 1 - اینکه مىگوید على (علیه السلام)چیزى در زمینه خلافت بلافصلى خود اظهار نداشت اشتباه است ، زیرا ما مدارك فراوانى در دست داریم كه امام در موارد مختلف این موضوع را بیان فرمود ، گاهى صریح و عریان و گاه در پرده ، در كتاب نهج البلاغه فرازهاى مختلفى به چشم مىخورد مانند خطبه شقشقیه ( خطبه 3 و 87 و 97 و 94 و 154 و 147 كه همگى در این زمینه سخن مىگوید ) .
ما ذیل آیه 67 سوره مائده پس از بیان داستان غدیر ، روایات متعددى نقل كردهایم كه خود على (علیه السلام)کرارا به حدیث غدیر براى اثبات موقعیت و خلافت بلافصل خویش استناد كرده است .
بعد از وفات پیامبر صلىاللهعلیهوآله شرایط خاصى بود ، منافقانى كه در انتظار وفات پیامبر صلىاللهعلیهوآله روز شمارى مىکردند خود را براى ضربه نهایى بر اسلام نوپا آماده ساخته بودند و لذا مىبینیم اَصْحابُ الرِّدَّة ( گروه ضد انقلاب اسلامى ) بلافاصله در زمان خلافت ابوبکر قیام كردند و اگر وحدت و انسجام و هوشیارى مسلماً نان نبود ، ممکن بود ضربات غیر قابل جبرانى بر اسلام وارد كنند ، على (علیه السلام)به خاطر همین امر نیز كوتاه آمد تا دشمن سوء استفادهنکند .
اتفاقاً هارون با اینکه موسى در حیات بود در برابر سرزنش برادر كه چرا كوتاهىکردى، صریحا عرض كرد : « اِنّى خَشیتُ اَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنى اِسْرائیلَ : من از این ترسیدم كه به من بگویى در میان بنى اسرائیل تفرقه ایجاد كردى » ( 94 / طه ) و این نشان مىدهد كه او هم به خاطر ترس از اختلاف تا حدى كوتاه آمد .
92 قالَ يا هرُونُ ما مَنَعَكَ اِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا
گفت: اى هارون ! چرا هنگامىکه دیدى آنها گمراهشدند .
93 اَلاّ تَتَّبِعَنِ اَفَعَصَيْتَ اَمْرى
از من پیروى نکردى ؟ آیا فرمان مرا عصیان نمودى .
منظور از جمله « اَلاّ تَتَّبِعَنِ » این است كه چرا از روش و سنت من در شدت عمل نسبت به بتپرستى پیروى نکردى .
94 قالَ يَابْنَ اُمَّ لا تَأْخُذْ بِلِحْيَتى وَ لا بِرَأْسى اِنّى خَشیتُ اَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنى اِسْرائیلَ وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلى
گفت: اى فرزند مادرم ، ریش و سر مرا مگیر، من ترسیدم بگویى تو میان بنىاسرائیل تفرقه انداختى و سفارش مرا به كار نبستى .
موسى با شدت و عصبانیت هرچه تمامتر اینسخنان را با برادرش مىگفت و بر او فریاد مىزد ، در حالى كه ریش و سر او را گرفته بود و مىکشید .
هارون كه ناراحتى شدید برادر را دید ، براى اینکه او را بر سر لطف آورد و از التهاب او
بکاهد و ضمناً عذر موجه خویش را در این ماجرا بیان كند ، گفت : « فرزند مادرم ! ریش و سر مرا مگیر، من فکر كردم كه اگر به مبارزه برخیزم و درگیرى پیدا كنم ، تفرقه شدیدى در میان بنى اسرائیل مىافتد و از این ترسیدم كه تو به هنگام بازگشت بگویى چرا در میان بنىاسرائیل تفرقه افکندى و سفارش مرا در غیاب من به كار نبستى » .
در حقیقت نظر هارون به همان سخنى است كه موسى به هنگام حرکت به سوى میعادگاه به او گفته بود كه محتواى آن ، دعوت به اصلاح است ( 142 / اعراف ) .
او مىخواهد بگوید من اگر اقدام به درگیرى مىکردم ، برخلاف دستور تو بود و حق داشتى مرا مؤاخذه مىکردى .
و به این ترتیب هارون بى گناهى خود را اثبات كرد ، مخصوصاً با توجه به جمله دیگرى كه در سوره اعراف آیه 150 آمده: « اِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونى وَ كادُوا يَقْتُلُونَنى: این جمعیت نادان، مرا در ضعف و اقلیت قرار دادند و نزدیك بود مرا بکشند » من بىگناهم ، بى گناه .
در اینجا اینسؤال پیشمىآیدکه موسى (علیه السلام)و هارون بدون شك هر دو پیامبر
بودند و معصوم ، این جرّ و بحث و عتاب و خطاب شدید ، از ناحیه موسى و دفاعى كه هارون از خودش مىکند ، چگونه قابل توجیه است ؟
در پاسخ مىتوان گفت : كه موسى يقین داشت برادرش بى گناه است ، اما با اینعمل دو مطلب را مىخواست اثبات كند: نخست به بنى اسرائیل بفهماند كه گناه بسیار عظیمى مرتکب شدهاند ، گناهى كه حتى پاى برادر موسى را كه خود پیامبرى عالىقدر بود به محکمه و دادگاه كشانده است ، آن هم با آن شدت عمل ، يعنى مسأله به این سادگى نیست
که بعضى از بنىاسرائیل پنداشتهاند ، انحراف از توحید و بازگشت به شرك آنهم بعد از آن همه تعلیمات و دیدن آنهمه معجزات و آثار عظمت حق ، این كار باور كردنى نیست و باید با قاطعیت هر چه بیشتر در برابر آن ایستاد .
دیگر اینکه بى گناهى هارون با توضیحاتى كه مىدهد بر همگان ثابت شود و بعدا او را متّهم به مسامحه در اداء رسالتش نمىکنند .
95 قالَ فَما خَطْبُكَ يا سامِرِىُّ
( موسى رو بهسامرى كرد و ) گفت : تو چرا چنین كارى كردى ،اى سامرى ؟
بعد از پایان گفتگو با برادرش هارون و تبرئه او ، به محاکمه سامرى پرداخت و « گفت : این چه كارى بود كه تو انجام دادى و چه چیز انگیزه تو بود اى سامرى ؟ »
96 قالَ بَصُرْتُ بِما لَمْ يَبْصُرُوا بِه فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ اَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُها
وَ كَذلِكَ سَوَّلَتْ لى نَفْسى
گفت: من چیزى دیدمکه آنها ندیدند، من قسمتىاز آثاررسول (و فرستادهخدا) راگرفتم، سپس آن را افکندم و این چنین نفس من مطلب را در نظرم جلوه داد .
در اینکه منظور سامرى از این سخن چه بوده ؟ در میان مفسران دو تفسیر معروف است كه تفسیر برتر به شرح زیر مىباشد :
« رَسُول » به معنى "موسى" و « اَثَر » به معنى " بخشى از تعلیمات " ، «نَبَذْتُها» بهمعنى "رها كردن تعلیمات موسى (علیه السلام)" است . « بَصُرْتُ بِما لَمْ يَبْصُرُوا بِه » اشاره به اطلاعات
خاصى درباره آیین موسى (علیه السلام)است .
در حدیثى در كتاب « احتجاج طبرسى » مىخوانیم هنگامى كه امیرمؤمنان على (علیه السلام)بصره را فتح كرد ، مردم اطراف او را گرفتند و در میان آنها « حسن بصرى » بود و الواحى با خود آورده بود كه هر سخنى را امیر مؤمنان على (علیه السلام)مىفرمود فورا يادداشت مىکرد ، امام با صداى بلند او را در میان جمعیت مخاطب قرار داد و فرمود : « چه مىکنى ؟ » عرض كرد : « آثار و سخنان شما را مىنویسم تا براى آیندگان بازگو كنم » ، امیر مؤمنان فرمود : « اَمّا اِنَّ لِكُلِّ قَوْمٍ سامِرِيّا وَ هذا سامِرِىُّ هذِهِ الاُْمَّةِ اَنَّهُ لا يَقُولُ " لا مِساسَ " وَ لكِنَّهُ يَقُولُ " لا قِتالَ " : بدانید هر قوم و جمعیتى سامرى دارد و این مرد ( حسن بصرى ) سامرى این امت است ، تنها تفاوتش با سامرى زمان موسى (علیه السلام)این است كه هر كس به سامرى نزدیك مىشد مىگفت : " لا مِساسَ " ( هیچ كس با من تماس نگیرد ) ولى این به مرد مىگوید : " لا قِتالَ " ( يعنى نباید جنگ كرد ) حتى با منحرفان ، اشاره به تبلیغاتى است
که حسن بصرى بر ضد جنگ جمل داشت » .(1)
از این حدیث چنین استفاده مىشود كه سامرى نیز مرد منافقى بوده است كه با استفادۀ از پارهاى مطالب حق به جانب ، كوشش براى منحرف ساختن مردم داشتهاست و اینمعنى با تفسیر فوق مناسبتر است .
97 قالَ فَاذْهَبْ فَاِنَّ لَكَ فِى الْحَيوةِ اَنْ تَقُولَ لا مِساسَ وَ اِنَّ لَكَ مَوْعِدا لَنْ تُخْلَفَهُ وَانْظُرْ اِلى اِلهِكَ الَّذى ظَلْتَعَلَيْهِ عاكِفا لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِى الْيَمِّ نَسْفا
( موسى (علیه السلام)) گفت : برو كه بهره تو در زندگى دنیا این است كه( هر كس با تو نزدیك شود ) خواهى گفت با من تماس نگیر و تو میعادى (از عذاب خدا) دارى كه هرگز از آن تخلف نخواهىکرد، (اکنون) بنگر به معبودت كه پیوسته آنرا پرستش مىکردى و ببین ما آنرا نخست مىسوزانیم ، سپس ذرات آن را به دریا مىپاشیم . .
1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 392 .
روشن است كه پاسخ و عذر سامرى در برابر سؤال موسى (علیه السلام)به هیچوجه قابل قبول
نبود ، لذا موسى (علیه السلام)فرمان محکومیت او را در این دادگاه صادر كرد و سه دستور درباره او و گوسالهاش داد :
نخست اینکه به او گفت : « باید از میان مردم دور شوى با كسى تماس نگیرى و بهره تو در باقیمانده عمرت این است كه هر كس به تو نزدیك مىشود خواهى گفت : با من تماس نگیر » .
و به این ترتیب با يك فرمان قاطع سامرى را از جامعه طرد كرد و او را به انزواى مطلق كشانید.
بعضى از مفسران گفتهاند كه جمله « لا مِساس » اشاره به يکى از قوانین جزایى شریعت موسى (علیه السلام)است كه درباره بعضى افراد كه گناه سنگینى داشتند صادر مىشد ، آن فرد به منزله موجودىکه ازنظر پلید و نجس و ناپاك بود، درمىآمد، احدى با او تماس نمىگرفت و
او هم حق نداشت با كسى تماس بگیرد .(1)
سامرى بعد از این ماجرا ناچار شد از میان بنى اسرائیل و شهر و دیار بیرون رود و در بیابانها متوارى گردد و این است جزاى انسان جاهطلبى كه با بدعتهاى خود مىخواست ، گروههاى عظیمى را منحرف ساخته و دور خود جمع كند ، او باید ناکام شود و حتى يك نفر با او تماس نگیرد و براى اینگونه اشخاص این طرد مطلق و انزواى كامل ، از مرگ و اعدام سختتر است ، چراکه او را به صورت يك موجود پلید و آلوده از همه جا مىرانند .
بعضى از مفسران نیز گفتهاند كه بعد از ثبوت جرم و خطاى بزرگ سامرى موسى درباره او نفرین كرد و خداوند او را به بیمارى مرموزى مبتلا ساخت كه تا زنده بود كسى نمىتوانست با او تماس بگیرد و اگر كسى تماس مىگرفت ، گرفتار بیمارى مىشد .
یا اینکه سامرى گرفتار يك نوع بیمارى روانى به صورت وسواس شدید و وحشت از .
1) « تفسیر فى ظلال » ، جلد 5 ، صفحه 494 .
هر انسانى شد، به طورى كه هرکس نزدیك او مىشد فریاد مىزد : « لا مِساس » ( با من تماس نگیرید ) .(1)
مجازات دوم سامرى این بود كه موسى (علیه السلام)کیفر او را در قیامت به او گوشزد كرد و گفت : « تو وعدهگاهى در پیش دارى ( وعده عذاب دردناك الهى ) كه هرگز از آن تخلف نخواهد شد » .
سومین برنامه این بود كه موسى (علیه السلام)به سامرى گفت : « به این معبودت كه پیوسته او را عبادت مىکردى نگاه كن و ببین ما آن را مىسوزانیم و سپس ذرات آن را به دریا مىپاشیم » .
98 اِنَّما اِلهُكُمُ اللّهُ الَّذى لا اِلهَ اِلاّ هُوَ وَسِعَ كُلَّ شَىْءٍ عِلْماً
معبودشما تنها خداوندىاستکه جز او معبودى نمىباشدو علم او همه چیز را فرا گرفته.
نه همچون بتهاى ساختگى كه نه سخنى مىشنوند ، نه پاسخى مىگویند، نه مشکلى مىگشایند و نه زیانى را دفع مىکنند . .
1) « تفسیر قرطبى » ، جلد 6 ، صفحه 4281 .
در واقع جملۀ « وَسِعَ كُلَّ شَىْءٍ عِلْما » در مقابل توصیفى است كه در چند آیه قبل درباره گوساله و نادانى و ناتوانى آن بیان شده بود .
99 كَذلِكَ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ اَنْباءِ ما قَدْ سَبَقَ وَ قَدْ اتَيْناكَ مِنْ لَدُنّا ذِكْراً
اینچنیناخبارگذشته را براىتو بازگومىکنیم و ماازناحیهخود ذکر (و قرآنى) به تودادیم.
اصولاً قسمت مهمى از قرآن مجید ، بیان سرگذشت پیشینیان است ، ذکر این همه تاریخ گذشتگان در قرآن كه يك كتاب انسانساز است ، بىدلیل نیست ، دلیلش بهرهگیرى از جنبههاى مختلف تاریخ آنها ، عوامل پیروزى و شکست اسباب سعادت و بدبختى و استفاده از تجربیات فراوانى است كه در لابلاى صفحات تاریخ آنها نهفته شده است .
به طور كلى ، از مطمئنترین علوم ، علوم تجربى است كه در آزمایشگاه به تجربه گذاردهمىشود و نتایج عینى آن مشهود مىگردد .
حاصل زندگى انسان ، از يك نظر چیزى جز تجربه نیست و تاریخ در صورتى كه خالى از هر گونه تحریف باشد ، محصول زندگى هزاران سال عمر بشر است كه يك جا در
دسترس مطالعهکنندگان قرار داده مىشود .
بههمیندلیلامیرمؤمنانعلى (علیه السلام)دراندرزهاىحکیمانهاش بهفرزندشاماممجتبى (علیه السلام) مخصوصاروى ایننکته تکیهکرده، مىفرماید: « پسرم ! درستاستکه من بهاندازه همه كسانى كه پیش ازمن مىزیستهاند عمرنکردهام، اما درکردار آنها نظر افکندم و در اخبارشان تفکر نمودم و در آثارشان به سیر و سیاحتپرداختم، تابدانجاکه همانند يکىاز آنها شدم، بلکه گویى به خاطر آنچه از تاریخشان به منرسیده، باهمه آنهااز اولجهان تا امروز بودهام ، من قسمت زلال و مصفاى زندگى آنان را از بخش كدر و تاریك باز شناختم و سود و زیانش رادانستم و ازمیان تمام آنها قسمتهاى مهم و برگزیده را برایت خلاصه نمودم » .(1)
100 مَنْ اَعْرَضَ عَنْهُ فَاِنَّهُ يَحْمِلُ يَوْمَ الْقِيمَةِ وِزْرا
هر كس از آن روى گردان شود روز قیامت بار سنگینى ( ازگناه و مسؤولیت ) بر دوش خواهد داشت . .
1) « نهج البلاغه » ، نامه 31 ( از بخش نامهها ) .
« وِزْر » خود به معنى بار سنگین است و ذکر آن به صورت نکره تأکید بیشترى در این زمینه مىکند .
آرى اعراض از پروردگار ، انسان را به آنچنان بیراههها مىکشاند كه بارهاى سنگینى از انواع گناهان و انحرافات فکرى و عقیدتى را بر دوش او مىنهد .
101 خالِدینَ فیهِ وَ ساءَ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيمَةِ حِمْلاً
جاودانه در آن خواهند ماند و بد بارى است براى آنها درروز قیامت .
ضمیر « فیهِ » در این آیه به « وِزْر » باز مىگردد، يعنى آنها در همان وزر و مسؤولیت و بارسنگینشان، همیشه خواهندماند ، ( دلیلى نداریم كه در اینجا چیزى را در تقدیر بگیریم و بگوییم آنها در مجازات يا در دوزخ جاودانه مىمانند ) و این خود اشارهاى است به مسأله تجسم اعمال و اینکه انسان به وسیله همان اعمال و كارهایى كه در این جهان انجام داده در قیامت پاداش نیك يا مجازات مىبیند .
102 يَوْمَ يُنْفَخُ فِى الصُّورِ وَ نَحْشُرُ الْمُجْرِمینَ يَوْمَئِذٍ زُرْقاً
همانروزکه درصور دمیدهمىشود و مجرمانرا بابدنهاىکبود در آنروز جمع مىکنیم.
واژه « زُرْق » جمع « اَزْرَق » معمولاً به معنى كبود چشم مىآید ، ولى گاه به كسى كه اندامش بر اثر شدت درد و رنج ، تیره و كبود شده نیز اطلاق مىگردد، چه اینکه بدن به هنگام تحمل درد و رنج ، نحیف و ضعیف شده ، طراوت و رطوبت خود را از دست مىدهد و كبود به نظر مىرسد .
از آیات قرآن استفاده مىشود كه پایان این جهان و آغاز جهان دیگر با دو جنبش انقلابى و ناگهانى صورت خواهد گرفت كه از هر كدام از آنها به « نَفْخَه صُور » ( دمیدن در شیپور ) تعبیر شده كه شرح آن را در سوره زمر ذیل آیه 68 بیان خواهیم كرد .
103 يَتَخافَتُونَ بَيْنَهُمْ اِنْ لَبِثْتُمْ اِلاّ عَشْراً
آنها در میان خود آهسته گفتگو مىکنند ( بعضى مىگویند )شما تنها ده ( شبانه روز در عالم برزخ ) توقف كردید .
بدون شك مدت توقف آنها در عالم برزخ طولانى بوده است ، ولى در برابر عمر قیامت مدتى بسیار كوتاه به نظر مىرسد .
این آهسته گفتن آنها يا به خاطر رعب و وحشت شدیدى است كه از مشاهده صحنه قیامت به آنها دست مىدهد و يا بر اثر شدت ضعف و ناتوانى است .
بعضى از مفسران نیز احتمال دادهاند كه این جمله اشاره به توقف آنها در دنیا بوده باشد كه در مقابل آخرت و حوادث وحشتناکش به منزله چند روز كوتاه به حساب مىآید .
104 نَحْنُ اَعْلَمُ بِما يَقُولُونَ اِذْ يَقُولُ اَمْثَلُهُمْ طَریقَةً اِنْ لَبِثْتُمْ اِلاّ يَوْماً
ما به آنچه آنها مىگویند آگاهتریم ، هنگامى كه آن كسکه از همه آنها روشى بهتر دارد ، مىگوید شما تنها يك روز درنگ كردید .
مسلماً ده روز مدتى است طولانى و نه يك روز ، ولى این تفاوت را با هم دارند كه يك روز اشاره به كمترین اعداد آحاد است و 10 روز به كمترین اعداد عشرات ، لذا اولى به مدت كمترى اشاره مىکند ، به همین دلیل قرآن در مورد گوینده این سخن تعبیر به
« اَمْثَلُهُمْ طَریقَةً » كرده است ( كسى كه روش و فکر او بهتر است ) زیرا كوتاهى عمر دنیا يا برزخ ، در برابر عمر آخرت و همچنین ناچیز بودن كیفیت اینها در برابر كیفیت آن ، با كمترین عدد سازگارتر مىباشد .
105 وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْجِبالِ فَقُلْ يَنْسِفُها رَبّى نَسْفاً
و ازتو درباره كوهها سؤالمىکنند،بگو: پروردگارم آنهارا(متلاشى كرده) بر بادمىدهد.
ماده « نَسَف » به معنى ریختن دانههاى غذایى در غربال و تکان دادن و باد دادن آن است تا پوست از دانه جدا شود و در اینجا اشاره به متلاشى شدن و خرد شدن كوهها و سپس بر باد رفتن آنها است .
از مجموع آیات قرآن در مورد سرنوشت كوهها چنین استفاده مىشود كه آنها در آستانه رستاخیز مراحل مختلفى را طىمىکنند :
نخست به لرزه درمىآیند« يَوْمَ تَرْجُفُ الاَرْضُ وَ الْجِبالُ » ( 14 / مزمل ) ، سپس به
حرکت درمىآیند « وَ تَسیرُ الْجِبالُ سَيْرا » ( 10 / طور ) ، در سومین مرحله از هم متلاشى مىشوند و به صورت انبوهى از شن درمىآیند « وَ كانَتِ الْجِبالُ كَثیبا مَهیلاً » ( 14 / مزمل ) .
و در آخرین مرحله آنچنان طوفان و باد آنها را از جا حرکت مىدهد و در فضا مىپاشد كه همچون پشمهاى زدهشده بهنظر مىرسد « وَ تَكُونُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ » ( 5 / قارعه ).
106 فَيَذَرُها قاعا صَفْصَفاً
سپس زمین را صاف و هموار و بى آب و گیاه رها مىسازد .
« قاعَ » زمین صاف و مستوى است و بعضى آن را به محلى كه آب در آن جمع مىشود تفسیر كردهاند و اما « صَفْصَف » گاهى به معنى زمینى كه خالى از هر گونه گیاه است ، تفسیر شده و گاه به معنى زمین صاف و از مجموع این دو وصف استفاده مىشود كه در آن روز ، كوهها و گیاهان همگى از صفحه زمین محو مىشوند و زمینى صاف و ساده باقى مىماند .
107 لا تَرى فیها عِوَجا وَ لا اَمْتاً
به گونهاى كه در آن هیچ پستى و بلندى نمىبینى .
«عِوَج» بهمعنىکجى و گودىاست و «اَمْت» بهمعنى زمین مرتفع و تپه است ، بنابراین آیه مجموعا چنین معنى مىدهد كه در آن روز هیچگونه پستى و بلندى در زمین دیده نمىشود .
108 يَوْمَئِذٍ يَتَّبِعُونَ الدّاعِىَ لا عِوَجَ لَهُ وَ خَشَعَتِ الاَصْواتُ لِلرَّحْمنِ فَلا تَسْمَعُ اِلاّ هَمْساً
در آنروز همگىاز دعوتکننده الهى پیروى كرده ( و دعوتاو را به حیات مجدد لبیك مىگویند ) و همه صداها در برابر ( عظمت ) خداوند رحمان خاضع مىگردد و جز صداى آهسته چیزى نمىشنوى .
« هَمْس » آنچنان كه « راغب » در « مفردات » مىگوید به معنى صداى آهسته و پنهان است و بعضى آن را به صداى آهسته پا ( پاهاى برهنه ) تفسیر كردهاند و بعضى به حرکت لبها، بىآنکه صدایى از آن شنیده شود كه تفاوت زیادى با هم ندارند .
آیا این دعوت كننده « اسرافیل » است يا فرشته دیگرى از فرشتگان بزرگ خدا ؟ در قرآن دقیقا مشخص نشده است ، ولى هر كس كه باشد آنچنان فرمانش نافذ است كه هیچکس
قدرت بر تخلف از آن را ندارد .
جمله « لا عِوَجَ لَهُ » ( هیچ انحراف و كجى ندارد ) ممکن است توصیف براى دعوت این دعوت كننده بوده باشد و يا توصیفى براى پیروى كردن دعوت شدگان و يا هر دو ، جالب توجه اینکه همانگونه كه سطح زمین آنچنان صاف و مستوى مىشود كه كمترین اعوجاجى در آن نیست ، فرمان الهى و دعوت كننده او نیز آنچنان صاف و مستقیم و پیروى از او آنچنان مشخص است كه هیچ انحراف و كجى در آن نیز راه ندارد .
109 يَوْمَئِذٍ لاتَنْفَعُ الشَّفاعَةُ اِلاّ مَنْاَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِىَ لَهُ قَوْلاً
درآنروز شفاعت (هیچکس) سودى نمىبخشد ، جز كسىکهخداوند رحمان بهاو اجازه داده و از گفتار او راضى است .
حقیقت این است كه گروهى پندارهاى غلطى از شفاعت دارند و آن را بى شباهت به پارتى بازىهاى دنیا نمىدانند ، در حالى كه شفاعت از نظر منطق اسلام يك كلاس عالى تربیت است ، درسى است براى آنها كه راه حق را با پاى تلاش و كوشش مىپیمایند ، ولى
احیاناً گرفتار كمبودها و لغزشها مىشوند ، این لغزشها ممکن است گرد و غبار يأس و نومیدى بر دلهاشان بپاشد ، در اینجا است كه شفاعت به عنوان يك نیروى محرك به سراغ آنها مىآید و مىگوید : مأیوس نشوید و راه حق را همچنان ادامه دهید و دست از تلاش و كوشش در این راه برندارید و اگر لغزشى از شما سر زده است ، شفیعانى هستند كه به اجازه خداوند رحمان كه رحمت عامش همگان را فراگرفته ازشما شفاعت مىکنند .
شفاعت ، دعوت به تنبلى ، يا فرار از زیر بار مسؤولیت و يا چراغ سبز در برابر ارتکاب گناه نیست ، شفاعت دعوت به استقامت در راه حق و تقلیل گناه در سر حد امکان است .
110 يَعْلَمُ ما بَيْنَ اَيْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحیطُونَ بِه عِلْما
آنچه را آنها (مجرمان) در پیش دارند و آنچه را ( در دنیا ) پشت سر گذاشتند مىداند ، ولى آنها احاطه به ( علم ) او ندارند .
و به این ترتیب احاطه علمى خداوند هم نسبت به اعمال آنها است و هم نسبت به جزاى آنها و این دو در حقیقت دو رکن قضاوت كامل و عادلانه است ، كه قاضى هم از
حوادثى كه رخ داده كاملاً آگاه باشد و هم از حکم و جزاى آن .
111 وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَىِّ الْقَيُّومِ وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً
و همهچهرهها(درآنروز) دربرابر خداوند حى قیوم خاضعمىشود و مأیوس (و زیانکار) كسانى كه بار ظلم بر دوش كشیدند .
« عَنَتِ » از ماده « عَنْوَة » به معنى خضوع و ذلت آمده ، لذا به اسیر ، « عانى » گفتهمىشود، چراکه در دست اسیر كننده ، خاضع و ذلیل است .
و اگرمىبینیم دراینجا خضوعبه «وُجُوه» (صورتها) نسبت داده شده ، به خاطر آن است كه همه پدیدههاى روانى از جمله خضوع نخستینبار، آثارش در چهره انسان ظاهر مىشود.
انتخاب صفت « حَىّ و قَيُّوم » از میان صفات خدا در اینجا به خاطر تناسبى است كه این دو صفت با مسأله رستاخیز كه روز حیات و قیام همگان است دارد و در پایان آیه، اضافه مىکند: ( وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً ) .
گویى ظلم و ستم همچون بار عظیمى است كه بر دوش انسان سنگینى مىکند و از
پیشرفت او به سوى نعمتهاى جاویدان الهى باز مىدارد ، ظالمان و ستمگران چه آنها كه بر خویش ستم كردند ، يا بر دیگران ، از اینکه در آن روز ، با چشم خود مىبینند ، سبکباران به سوى بهشت مىروند اما آنها زیر بار سنگین ظلم در كنار جهنم زانو زدهاند ، نومیدانه به آنها نگاه مىکنند و حسرت مىبرند .
112 وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصّالِحاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلا يَخافُ ظُلْما وَ لا هَضْماً
( اما ) آن كس كه اعمال صالحى انجام دهد در حالى كه مؤمن باشد نه از ظلمى مىترسد و نه از نقصان حقش .
« هَضْم » به معنى نقص است و اگر جذب شدن غذا را به بدن هضم مىگویند به خاطر آن است كه آن غذا ظاهراً كم مىشود و تفالههاى آن باقى مىماند .
تعبیر به « مِنَ الصّالِحات » اشاره به این است كه اگر نتوانند همه اعمال صالح راانجام دهند ، لااقل بخشى از آن را بهجا مىآورند ، چراکه ایمان بدون عمل صالح ، درختى است بى میوه ، همانگونه كه عمل صالح بدون ایمان درختى است بى ریشه كه ممکن است چند
روزى سر پا بماند ، اما سرانجام مىخشکد ، به همین دلیل بعد از ذکر عمل صالح در آیه فوق ، قید « وَ هُوَ مُؤْمِنٌ » آمده است .
در آیات 102 تا 112 به يك سلسله از حوادث كه در آستانه رستاخیز و بعد از آن تحقق مىیابد اشاره شده است :
✓ 1 - مردگان به حیات بازمىگردند( يَوْمَ يُنْفَخُ فِى الصُّورِ ) .
✓ 2 - گنهکارانجمع و محشورمىشوند( نَحْشُرُ الْمُجْرِمینَ ) .
✓ 3 - كوههاى زمین متلاشى و سپس همه جا پراکنده مىشوند و صفحه زمین صاف و كاملاً مستوى مىگردد ( يَنْسِفُها رَبّى نَسْفا ) .
✓ 4 - همگان به فرمان دعوت كننده الهى گوش فرا مىدهند و همه صداها خاموش و آهسته مىگردد (يَوْمَئِذٍ يَتَّبِعُونَ الدّاعِىَ ...).
✓ 5 - در آن روز شفاعت بى اذن خدا مؤثر نیست ( يَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ ... ) .
✓ 6 - خداوندباعلم بىپایانش همهرا براى حساب آمادهمىکند (يَعْلَمُ ما بَيْنَ اَيْدیهِمْ ...) .
✓ 7 - همگى در برابر حکم او سر تسلیم فرود مىآورند ( وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَىِّ الْقَيُّومِ ) .
✓ 8 - ظالمان مأیوس مىگردند ( وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً ) .
✓ 9 - و مؤمنان به لطف پروردگار امیدوار ( وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصّالِحاتِ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ ... ) .
113 وَ كَذلِكَ اَنْزَلْناهُ قُرْانا عَرَبِيّا وَ صَرَّفْنا فیهِ مِنَ الْوَعیدِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ اَوْ يُحْدِثُ لَهُمْ ذِكْراً
و اینگونه آن را قرآنى عربى ( فصیح و گویا ) نازل كردیم وانواع وعیدها ( و انذار ) را در آن بازگو نمودیم ، شاید آنها تقوا پیشه كنند ، يا براى آنان تذکرى ایجاد نماید .
تعبیر به « كَذلِكَ » در واقع ، اشاره به مطالبى است كه قبل از این آیه بیان شده است و درست به این مىماند كه انسان مطالب بیدارکننده و عبرتانگیزى براى دیگرىبگوید و بعد اضافه كند: اینچنین باید پند داد .
کلمه « عَرَبِىّ » گرچه به معنى زبان عربى است ، ولى از دو نظر در اینجا
اشاره به فصاحت و بلاغت قرآن و رسا بودن مفاهیم آن مىباشد .
نخست اینکه : اصولاً زبان عربى به تصدیق زبان شناسان جهان يکى از رساترین لغات و ادبیات آن از قوىترین ادبیات است . دیگر اینکه : گاه جمله « صَرَّفْنا » اشاره به بیانات مختلفى است كه قرآن از يك واقعیت دارد ، مثلاً مسأله وعید و مجازات مجرمان را ، گاهى در لباس بیان سرگذشت امتهاى پیشین و گاهى به صورت خطاب به حاضران و گاهى در شکل ترسیم حال آنها در صحنه قیامت و گاه به لباسهاى دیگر بیان مىکند .
114 فَتَعالَى اللّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْاآنِ مِنْ قَبْلِ اَنْ يُقْضى اِلَيْكَ وَحْيُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنى عِلْماً
پس بلندمرتبهاست خداوندىکه سلطان حق است و نسبتبه قرآن عجله مکن پیش از آن كه وحى آن بر تو تمام شود و بگو : پروردگارا ! علم مرا افزون كن .
ممکن است ذکر كلمه « حَقّ » بعد از كلمه « مَلِك » به خاطر این باشد كه مردم معمولاً از
کلمه « مَلِك » ( سلطان ) خاطره بدى دارند و ظلم و ستم و خودکامگى از آن در ذهنشان تداعى مىشود ، لذا بلافاصله مىفرماید : « خداوند ملك بر حق است » .
و از آنجا كه گاه پیامبر صلىاللهعلیهوآله به خاطر عشق به فراگیرى قرآن و حفظ آن براى مردم به هنگام دریافت وحى عجله مىکرد و كاملاً مهلت نمىداد تا جبرئیل سخن خود را تمام كند ، در دنباله این آیه به او تذکر داده مىشود .
از آنجا كه نهى از عجله به هنگام دریافت وحى ممکن است این توهم را ایجاد كند كه از كسب علم بیشتر ، نهى شده بلافاصله با جمله « قُلْ رَبِّ زِدْنى عِلْما : بگو پروردگارا علم مرا
زیاد كن » جلو این پندار گرفته شده است ، يعنى شتابزدگى درست نیست ، ولى تلاش براى افزایش علم لازم است .
به این ترتیب در منطق اسلام كلمه « فارغ التحصیل » يك كلمه بىمعنى است ، يك مسلماً ن راستین هرگز تحصیل علمش پایان نمىپذیرد ، همواره
دانشجو است و طالب علم ، حتى اگر برترین استاد شود .
در روایت دیگرى از پیامبر گرامى اسلام صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم كه فرمود : «اِذا اَتى عَلَىَّ يَوْمٌ لا اَزْدادُ فیهِ عِلْما يُقَرِّبُنى اِلَى اللّهِ فَلا بارَكَ اللّهُ لى فى طُلُوعِ شَمْسِه : آن روز كه فرا رسد و علم و دانشى كه مرا به خدا نزدیك كند بر علم من افزوده نشود ، طلوع آفتاب آن روز را خداوند بر من مبارك نکرده » .
باز در حدیث دیگرى از پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم : « اَعْلَمُ النّاسِ مَنْ جَمَعَ عِلْمَ النّاسِ اِلى عِلْمِه وَ اَكْثَرُ النّاسِ قیمَةً اَكْثَرُهُمْ عِلْما وَ اَقَلُّ النّاسِ قیمَةً اَقَلُّهُمْ عِلْما : داناترین مردم كسى است كه دانش مردم را بر دانش خود بیفزاید ، گرانبهاترین مردم كسى است كه از همه داناتر باشد و كم بهاترین مردم كسى است كه دانشش از همه كمتر باشد » و این است ارزش علم از دیدگاه تعلیمات اسلام .
115 وَ لَقَدْ عَهِدْنا اِلى ادَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِىَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْما
ما ازآدم از قبل پیمان گرفته بودیم ، اما او فراموش كرد ،عزم استوارى براى او نیافتیم .
در اینکه منظور از این عهد ، كدام عهد است ، بعضى گفتهاند فرمان خدا دایر به نزدیك نشدن به درخت ممنوع است ، روایات متعددى نیز این تفسیر را تأیید مىکند .
و اما « نسیان » در اینجا مسلماً به معنى فراموشى مطلق نیست ، زیرا در فراموشى مطلق عتاب و ملامتى وجود ندارد ، بلکه يا به معنى " ترك كردن " است ، همانگونه كه در تعبیرات روزمره به كسى كه به عهد خودش وفا نکرده مىگوییم گویا عهد خود را فراموش كردى ، يعنى درك كردن تو همانند يك فرد فراموشکار است و يا به معنى فراموشکارىهایى است كه به خاطر كم توجهى و به اصطلاح « تَرك تَحَفُّظ » پیدا مىشود .
و منظور از « عَزْم » در اینجا تصمیم و اراده محکمى است كه انسان را در برابر وسوسههاى نیرومند شیطان حفظ كند .
به هر حال بدون شك آدم ، مرتکب گناهى نشد ، بلکه تنها ترك اولایى از او سر زد ، يا به تعبیر دیگر دوران سکوت آدم در بهشت دوران تکلیف نبود ، بلکه يك دوران آزمایشى براى آماده شدن جهت زندگى در دنیا و پذیرش مسؤولیت تکالیف بود ، بهخصوص اینکه نهى خداوند در اینجا جنبه ارشادى داشته ، زیرا به او فرموده بود كه اگر از درخت ممنوع بخورى حتما گرفتار زحمت فراوان خواهى شد ( شرح همه اینها و همچنین منظور از
شجرۀ ممنوعه و مانند آن ذیل آیات 19 تا 22 سوره اعراف مشروحا ذکر شده است ) .
116 وَ اِذْقُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوا اِلاّاِبْلیسَ اَبى
آنهنگامکه به فرشتگان گفتیم : براى آدم سجده كنید ،همگى سجده كردند جز ابلیس كه سر باز زد ( و سجده نکرد ) .
و از اینجا به خوبى مقام با عظمت آدم روشن مىشود ، آدمى كه مسجود فرشتگان بود و مورد احترام این مخلوقات بزرگ پروردگار ، ضمناً عداوت ابلیس با او از نخستین گام آشکار مىگردد ، كه او هرگز سر تعظیم در برابر عظمت آدم فرود نیاورد . شك نیست كه سجده به معنى پرستش مخصوص خدا است و غیر از خدا هیچکس و هیچ چیز نمىتواند معبود باشد ، بنابراین سجده فرشتگان در برابر خدا بود ، منتهى به خاطر آفرینش این موجود با عظمت . و يا سجده در اینجا به معنى خضوع و تواضع است .
117 فَقُلْنا يا ادَمُ اِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوْجِكَ فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقى
گفتیم : اى آدم این دشمن تو و همسر تو است ، مبادا شما را از بهشت بیرون
کند كه به زحمت و رنج خواهى افتاد .
روشن است كه « جَنَّت » در اینجا به معنى بهشت جاویدان سراى دیگر نیست كه آن يك نقطه تکاملى است و بیرون آمدن و بازگشت به عقب در آن امکان ندارد ، این جنت باغى بوده است داراى همه چیز از باغهاى این جهان ، كه به لطف پروردگار ناراحتى در آن وجود نداشته و لذا خداوند به آدم اخطار مىکند كه اگر از این نقطه امن و امان بیرون بروى به دردسر خواهى افتاد ( « تَشْقى »از مادۀ شقاوت و يکىاز معانى شقاوت درد و رنجاست ) .
118 اِنَّ لَكَ اَلاّ تَجُوعَ فیها وَ لا تَعْرى
( اما تو در بهشت راحت هستى ) در آن گرسنه نمىشوى و برهنه نخواهى شد .
119 وَ اَنَّكَ لا تَظْمَؤُا فیها وَ لا تَضْحى
و در آن تشنه نمىشوى و حرارت آفتاب آزارت نمىدهد .
دراینجا سؤالىبراىمفسرانمطرحشده و آناینکه چرادراینآیاتتشنگى باتابش آفتاب و گرسنگى با برهنگى ذکر شده، در حالى كه معمولاً تشنگى را با گرسنگى همراه مىآورند .
در پاسخ این سؤال چنین گفتهاند كه میان « تشنگى » و « تابش آفتاب » پیوند انکارناپذیرى است ، ( « تَضْحى » از ماده " ضُحى" به معنى تابش آفتاب بدون حجاب ابر و مانند آن است ) .
و اما جمع میان گرسنگى و برهنگى ممکن است به خاطر این باشد كه گرسنگى نیز نوعى از برهنگى درون از غذا است ( بهتر این است كه گفته شود این دو : برهنگى و گرسنگى ، دو نشانۀ مشخص فقر است كه معمولاً با هم آورده مىشوند ) .
به هر حال در این دو آیه به چهار نیاز اصلى و ابتدایى انسان يعنى نیاز به غذا و آب و لباس و مسکن ( پوشش در مقابل آفتاب ) اشاره شده است ، تأمین این نیازمندىها در بهشت به خاطر وفور نعمت بوده است و در واقع ذکر این امور توضیحى است براى آنچه در جمله « فَتَشْقى » ( به زحمت خواهى افتاد ) آمده است .
120 فَوَسْوَسَ اِلَيْهِ الشَّيْطانُ قالَ يا ادَمُ هَلْ اَدُلُّكَ عَلى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لا يَبْلى
ولى شیطان او را وسوسه كرد و گفت : اى آدم ! آیا مىخواهى تو را به درخت
عمر جاویدان و ملك فناناپذیر راهنمایى كنم .
« وسوسه » در اصل به معنى صداى بسیار آهسته است ، سپس به خطور مطالب بد و افکار بىاساس به ذهن گفته شده ، اعم از این كه از درون خود انسان بجوشد و يا كسىاز بیرون عامل آن شود .
در واقع شیطان حساب كرد تمایل آدم به چیست و به اینجا رسید كه او تمایل به زندگى جاویدان و رسیدن به قدرت بى زوال دارد ، لذا براى كشاندن او به مخالفت فرمان پروردگار ، از این دو عامل استفاده كرد و به تعبیر دیگر ، همانگونه كه خداوند به آدم وعده داد كه اگر شیطان را از خود دور سازى همیشه در بهشت مشمول نعمتهاى پروردگارت خواهى بود ، شیطان نیز در وسوسههایش انگشت روى همین نقطه گذارد ، آرى همیشه شیطانها در آغاز ، برنامههاى خود را از همان راههایى شروع مىکنند كه رهبران راه حق شروع كردهاند ، ولى چیزى نمىگذرد كه آن را به انحراف مىکشانند و جاذبۀ راه حق را
وسیلهاى براى رسیدن به بیراههها قرار مىدهند .
121 فَاَكَلا مِنْها فَبَدَتْ لَهُما سَوْاتُهُما وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَ عَصى ادَمُ رَبَّهُ فَغَوى
سرانجام هر دو از آن خوردند ( و لباس بهشتیان فرو ریخت ) و عورتشان آشکار گشت و از برگهاى ( درختان ) بهشتى براى پوشاندن خود جامه دوختند ( بالاخره ) آدم نافرمانى پروردگارش را كرد و از پاداش او محروم شد .
« سَوْات » جمع « سَوْئَة » در اصل به معنى هر چیزى است كه ناخوشایند است و لذا گاه به « جسد مرده » و گاه به « عورت » گفته مىشود و در اینجا منظور همین معنى اخیر است .
«يَخْصِفان» ازماده« خَصْف » در اینجا بهمعنىدوختن لباس است .
« غَوى » از ماده « غَىّ » گرفته شده كه به معنى كارى جاهلانه است كه از اعتقاد نادرستى سرچشمه مىگیرد و چون در اینجا آدم به خاطر گمانى كه از گفته شیطان براى او پیدا شده بود ناآگاهانه از شجرهممنوع خورد ازآن تعبیربه « غَوى » شده است .
به هر حال « غَىّ » نقطه مقابل رُشْد است ، رشد آن است كه انسان از طریقى برود و به مقصد برسد ، اما « غَىّ » آن است كه از رسیدن به مقصود باز ماند .
122 ثُمَّ اجْتَبیهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيْهِ وَ هَدى
سپس پروردگارش او رابرگزید و توبهاش را پذیرفت وهدایتش كرد .
ولى از آنجا كه آدم ذاتا پاك و مؤمن بود و در طریق رضاى خدا گام برمىداشت و این خطا كه بر اثر وسوسه شیطان دامن او را گرفت جنبه استثنایى داشت ، خداوند او را از رحمت خود براى همیشه دور نساخت .
گرچه عصیان در عرف امروز معمولاً به معنى گناه مىآید ، ولى در لغت بهمعنى خارجشدن از اطاعت و فرمان است ( اعم از اینکه این فرمان ، يك فرمان وجوبى باشد يا مستحب ) بنابراین به كار رفتن كلمه عصیان ، لزوما به معنى ترك واجب يا ارتکاب حرام نیست ، بلکه مىتواند ترك يك امر مستحب يا ارتکاب مکروه باشد .
از این گذشته گاهى « امر و نهى » جنبه ارشادى دارد ، همانند امر و نهى طبیب كه به بیمار دستور مىدهد فلان دوا را بخور و از فلان غذاى نامناسب پرهیز كن ، شك نیست كه اگر بیمار مخالفت دستور طبیب كند ، تنها به خود ضرر مىزند ، چرا كه ارشاد و راهنمایى طبیب را نادیده گرفته است .
خداوند نیز به آدم فرموده بود از میوه درخت ممنوع مخور كه اگر بخورى از بهشت بیرون خواهى رفت و در زمین گرفتار درد و رنج فراوان خواهى شد ، او مخالفت این فرمان ارشادى كرد و نتیجهاش را نیز دید .
این سخن مخصوصاً با توجه به اینکه دوران توقف آدم در بهشت دوران آزمایش بود نه دوران تکلیف ، مفهوم روشنترى به خود مىگیرد .
از این گذشته عصیان و گناه گاه جنبه مطلق دارد ، يعنى براى همه بدون استثناء گناه است ، مانند دروغ گفتن و ظلم كردن و اموال حرام خوردن و گاه جنبه نسبى دارد يعنى كارى است ، كه اگر از يك نفر سر بزند نه تنها گناه نیست ، بلکه گاه نسبت به او يك عمل
مطلوب و شایسته است ، اما اگر از دیگرى سر بزند با مقایسه به مقام او كار نامناسبى است.
این همان است كه مىگوییم : « حَسَناتُ الاَبْرارِ سَيِّئاتُ الْمُقَرَّبینَ » ( حسنات نیکان گناهان مقربان است ) .
و نیز این همان چیزى است كه به عنوان تَرْك اَوْلى معروف شده است و ما از آن به عنوان « گناه نسبى » ياد مىکنیم ، كه نه گناه است و نه مخالف مقام عصمت .
123 قالَ اهْبِطا مِنْها جَمیعا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ فَاِمّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنّى هُدىً فَمَنِ اتَّبَعَ هُداىَ فَلا يَضِلُّ وَ لايَشْقى
(خداوند) فرمود: هر دو ( همچنین شیطان ) از آن ( بهشت )فرود آیید ، در حالى كه دشمن يکدیگر خواهید بود ، ولىهر گاه هدایت من به سراغ شما آید هر كس از هدایت من پیروى كند ، نه گمراه مىشود و نه در رنج خواهد بود .
« هبوط » به معنى پایین آمدن اجبارى است ، مانند سقوط سنگ از بلندى و هنگامى كه
در مورد انسان به كار رود به معنى پایین رانده شدن به عنوان مجازات است.
با توجه به اینکه آدم براى زندگى در روى زمین آفریده شده بود و بهشت نیز منطقه سرسبز و پرنعمتى از همین جهان بود ، هبوط و نزول آدم در اینجا بهمعنى نزول مقامى است ، نه مکانى ، يعنى خداوند مقام او را به خاطر ترك اولى تنزل داد و از آنهمه نعمتهاى بهشتى محروم ساخت و گرفتار رنجهاى این جهان كرد .
قابل توجه اینکه مخاطب در اینجا به صورت تثنیه ذکر شد ( اِهْبِطا ) يعنى شما هر دو هبوط كنید ، ممکن است منظور آدم و حوا بوده باشد و اگر در بعضى دیگر از آیات قرآن « اِهْبِطُوا » به صورت جمع ذکر شده ، به خاطر آن است كه شیطان هم در این خطاب شرکت داشته ، چون او هم از بهشت بیرون رانده شد .
مخاطب در جمله « اِمّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنّى هُدىً » ( هر گاه هدایت من به سراغ شما بیاید ) حتما فرزندان آدم و حوا هستند ، زیرا هدایت الهى مخصوص آنها است ، اما شیطان و ذریهاش كهحساب خودرا از برنامه هدایتالهى جداکردهاند دراینخطاب مطرح نیستند.
124 وَ مَنْ اَعْرَضَ عَنْ ذِكْرى فَاِنَّ لَهُ مَعیشَةً ضَنْكا وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيمَةِ اَعْمى
و هرکساز يادمن روى گردان شود زندگى تنگ ( و سختى )خواهد داشت و روز قیامت او را نابینا محشور مىکنیم .
« ضَنْك » به معنى سختى و تنگى است ، این كلمه همیشه به صورت مفرد به كار مىرود و تثنیه و جمع و مؤنث ندارد .
گاه مىشود درهاى زندگى به روى انسان به كلى بسته مىشود و دست به هر كارى مىزند با درهاى بسته رو به رو مىگردد و گاهى به عکس به هر جا روى مىآورد خود را در برابر درهاى گشوده مىبیند ، مقدمات هر كار فراهم است و بن بست و گرهى در برابر او نیست ، از این حال تعبیر به وسعت زندگى و از اولى به ضیق يا تنگى معیشت تعبیر مىشود، منظور از « مَعیشَةً ضَنْك » كه در آیات بالا آمد نیز همین است .
راستى چرا انسان گرفتار این تنگناها مىشود، قرآن مىگوید : عامل
اصلیش اعراض از ياد حق است . ياد خدا مایه آرامش جان و تقوا و شهامت است و فراموش كردن او مایه اضطراب و ترس و نگرانى است .
در روایات اسلامى مىخوانیم كه از امامصادق (علیه السلام)پرسیدند منظور ازآیه « مَنْ اَعْرَضَ عَنْ ذِكْرى فَاِنَّ لَهُ مَعیشَةً ضَنْكا » چیست ؟ فرمود : « اعراض از ولایت امیر مؤمنان على (علیه السلام)است » (1)آرى آن كس كه الگوى خود را از زندگى على (علیه السلام)بگیرد همان ابرمردى كه تمام دنیا در نظرش از يك برگ درخت كم ارزشتر بود ، آنچنان به خدا دل ببندد كه جهان در نظرش كوچك گردد ، او هر كس باشد ، زندگى گشاده و وسیعى خواهد داشت ، اما آنها كه این الگو را فراموش كنند در هر شرایط گرفتار معیشت ضنك هستند .
125 قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنى اَعْمى وَ قَدْ كُنْتُ بَصیراً
مىگوید : پروردگارا ! چرا مرا نابینا محشور كردى ؟ من كه بینا بودم . .
1) « نور الثقلین » ، جلد 3 ، صفحه 405 .
126 قالَ كَذلِكَ اَتَتْكَ ایاتُنا فَنَسیتَها وَ كَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسى
مىفرماید : این به خاطر آن است كه آیات من به تو رسید وآنها را فراموش كردى ، امروز نیز تو فراموش خواهى شد .
براى كسانى كه از ياد خدا روى مىگردانند دو مجازات در آیات فوق تعیین شده : يکى معیشت ضنك در این جهان است و دیگرى نابینایى در جهان دیگر .
عالم آخرت تجسم وسیع و گستردهاى از عالم دنیا است و همه حقایق این جهان در آنجا به صورت متناسبى مجسم مىگردد ، آنها كه چشم جانشان در این عالم از دیدن حقایق نابیناست در آنجا چشم جسمشان نیز نابینا خواهد بود ، لذا هنگامى كه مىگویند ما قبلاً بینا بودیم ، چرا نابینا محشور شدیم ؟ به آنها گفته مىشود این به خاطر آن است كه
آیات الهى را به دست فراموشى سپردید ( و این حالت انعکاس آن حالت است ) .
در اینجا این سؤال پیش مىآید كه ظاهر بعضى از آیات قرآن آن است كه همه مردم در
قیامت «بینا» هستند و بهآنها گفتهمىشود نامه اعمالتان را بخوانید ( اِقْرَءْ كِتابَكَ ... 14/اسراء ) يا اینکه گنهکاران آتش جهنمرا با چشم خود مىبینند ( وَ رَأَى الْمُجْرِمُونَ النّارَ ... 53 / كهف ) این تعبیرات با نابینا بودن گروهى چگونه سازگار است ؟
بعضى از مفسران بزرگ گفتهاند وضع آن جهان با این جهان متفاوت است چه بسا افرادى نسبت به مشاهده بعضى از امور بینا هستند و از مشاهده بعضى دیگر نابینا و به نقل مرحوم طبرسى از بعضى از مفسران : « اِنَّهُمْ اَعْمى عَنْ جِهاتِ الْخَيْرِ لا يَهْتَدى لِشَىْءٍ مِنْها : آنها در برابر آنچه خیر و سعادت و نعمت است نابینا هستند و آنچه عذاب و شر و مایه حسرت و بدبختى است بینا مىباشند » چرا كه نظام آن جهان با نظام این جهان متفاوت است .
این احتمال نیز وجود دارد كه آنها در پارهاى از منازل و مواقف نابینا هستند و در پارهاى بینا مىشوند .
ضمناً منظور از فراموش شدن مجرمان در جهان دیگر این نیست كه خداوند آنها را فراموش مىکند ، بلکه روشن است كه منظور معامله فراموشى با آنها كردن است ،
همانگونهکه در تعبیرات روزمره خود داریم كه اگر كسى به دیگرى بى اعتنایى كرد مىگوید: چرا ما را فراموش كردى ؟
127 وَكَذلِكَ نَجْزى مَنْ اَسْرَفَ وَ لَمْيُؤْمِنْ بِایاتِ رَبِّه وَ لَعَذابُ الاْخِرَةِ اَشَدُّ وَ اَبْقى
و اینگونه جزا مىدهیم كسى را كه اسراف كند و ایمان بهآیات پروردگارش نیاورد و عذاب آخرت شدیدتر و پایدارتر است .
تعبیر به « اسراف » در اینجا ممکن است اشاره به این باشد كه آنها نعمتهایى خداداد مانند چشم و گوش و عقل را در مسیرهاى غلط به كار انداختند و اسراف چیزى جز این نیست كه انسان نعمت را بیهوده بر باد دهد .
و يا اشاره به این است كه گنهکاران دو دستهاند ، گروهى گناهان محدودى دارند و ترسى از خدا در دل ، يعنى رابطه خود را به كلى با پروردگار نبریدهاند ، اگر فرضا ظلم و ستمى مىکند بر يتیم و بینوا روا نمىدارد و در عین حال خود را مقصر مىشمرد و در پیشگاه خدا
روسیاه مىداند ، بدون شك چنین فردى گنهکار است و مستحق مجازات اما با كسى كه بىحساب گناه مىکند و هیچ قید و شرطى براى گناه قائل نیست و گاهى به انجام گناه افتخار مىکند و يا گناه را كوچك مىشمرد ، فرق بسیار دارد ، چراکه دسته اول ممکن است سرانجام در مقام توبه و جبران برآیند اما آنها كه در گناه اسراف مىکنند ، نه .
128 اَفَلَمْ يَهْدِ لَهُمْ كَمْ اَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنَ الْقُرُونِ يَمْشُونَ فى مَساكِنِهِمْ اِنَّ فى ذلِكَ لاَياتٍ لاُِولِى النُّهى
آیا براىهدایت آنهاکافىنیستکه بسیارىاز پیشینیانرا (که طغیان و فساد كردند) هلاك كردیم و اینها در مساکن ( ویران شده ) آنان رفت و آمد دارند ، در اینها دلایل روشنى است براى صاحبان عقل .
« قُرُون » جمع « قَرْن » به معنى مردمىاست كه در يکعصر زندگى مىکنند و گاهى بهخود آنزمان نیز قرن گفتهمىشود ( از ماده مُقارَنَة ).
« نُهى » از ماده « نَهْى » در این جا به معنى « عقل » است ، چرا كه عقل ، انسان را از زشتىها و بدىها نهى مىکند .
اینها در مسیر رفت و آمد خود ، به خانههاى قوم عاد ( در سفرهاى يمن ) و مساکن ویران شده قوم ثمود ( در سفر شام ) و منازل زیر و رو گشته قوم لوط ( در سفر فلسطین ) مىگذرند ، آثار آنها را مىبینند ، ولى درس عبرت نمىگیرند . ویرانىهایى كه با زبان بىزبانى، ماجراهاى دردناك پیشین را بازگو مىکند و به مردم امروز و آینده هشدار مىدهد، فریاد مىکشد و سرانجام ظلم و كفر و فساد را بیان مىدارد .
در حدیثى از پیامبر گرامى اسلام صلىاللهعلیهوآله مىخوانیم : « اَغْفَلُ النّاسِ مَنْ لَمْ يَتَّعِظْ بِتَغَيُّرِ الدُّنْيا مِنْ حالٍ اِلى حالٍ : غافلترین مردم كسى است كه از دگرگون شدن دنیا اندرز نگیرد » (1)و از ورقگردانى لیل و نهار اندیشه نکند . .
1) « سفینة البحار » ( ماده عبر ) ، جلد 2 ، صفحه 146 .
129 وَ لَوْلا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَكانَ لِزاما وَ اَجَلٌ مُسَمًّى
و اگرسنت و تقدیر پروردگارت و ملاحظهزمان مقرر نبود ،عذاب الهى به زودى دامان آنها را مىگرفت .
این سنت الهى كه در قرآن در موارد متعدد به عنوان « كَلِمَة » از آن ياد شده ، اشارهاى به فرمان آفرینش دایر به آزادى انسانها است ، زیرا اگر هر مجرمى بلافاصله و بدون هیچگونه مهلت مجازات شود ، ایمان و عمل صالح ، تقریبا جنبه اضطرارى و اجبارى پیدا مىکند و بیشتر به خاطر ترس و وحشت از مجازات فورى خواهد بود، بنابراین وسیله تکامل كه هدف اصلى است نخواهد شد .
به علاوه اگر حکم شود كه همه مجرمان فورا مجازات شوند ، كسى در روى زمین زنده نخواهد ماند ( وَ لَوْ يُؤاخِذُ اللّهُ النّاسَ بِظُلْمِهِمْ ما تَرَكَ عَلَيْها مِنْ دابَّةٍ ) ( 61 / نحل ) .
بنابراین باید مهلتى باشد تا گنهکاران به خود آیند و راه اصلاح در پیش گیرند و هم فرصتى براى خودسازى ، به همه پویندگان راه حق داده شود .
تعبیر به « اَجَلٌ مُسَمًّى » به طورى كه از مجموعه آیات قرآن استفاده مىشود ، اشاره به زمان حتمى پایان زندگى انسان است .(1)
130 فَاصْبِرْ عَلى مايَقُولُونَ وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ غُرُوبِها وَ مِنْ اناءِ اللَّيْلِ فَسَبِّحْ وَ اَطْرافَ النَّهارِ لَعَلَّكَ تَرْضى
بنابراین دربرابرآنچه آنهامىگویند صبرکن و قبل از طلوعآفتاب و پیش از غروبآن و همچنین دراثناءشب واطرافروز تسبیح و حمدپروردگارترابهجاآورتاخشنود شوى.
در اینکه منظور از حمد و تسبیح مطلق است و يا اشاره به خصوص نمازهاى پنجگانه روزانه، در میان مفسران گفتگواست ، جمعى معتقدند كه باید ظاهر عبارت را به همان معنى وسیعش رها كرد و از آن تسبیح و حمد مطلق استفاده نمود ، در حالى كه گروهى دیگر آن را اشاره به نمازهاى پنجگانه مىدانند ، به این ترتیب كه : .
1) براى توضیحبیشتر به جلد 5 ذیل 1 و 2 انعام صفحه 148 مراجعه فرمایید .
« قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ » اشاره به نماز صبح و « قَبْلَ غُرُوبِها » اشاره به نماز عصر ( يا اشاره به نماز ظهر و عصر است كه وقت آنها تا غروب ادامه دارد ) . « مِنْ اناءِ اللَّيْلِ » اشاره به نماز مغرب و عشاء و همچنین نماز شب است . اما تعبیر به « اَطْرافَ النَّهارِ » يا اشاره به نماز ظهر است ، زیرا « اَطْراف » جمع « طَرَف » به معنى جانب است و اگر روز را دو نیم كنیم ، نماز ظهر در يك طرف نیمه دوم قرار گرفته است .
از بعضى از روایات نیز استفاده مىشود كه « اَطْرافَ النَّهارِ » اشاره به نمازهاى مستحبى است كه انسان در اوقات مختلف روز مىتواند انجام دهد ، زیرا « اَطْرافَ النَّهارِ » در اینجا در مقابل « اناءِ اللَّيْلِ » قرار گرفته و تمام ساعات روز را در بر مىگیرد ( مخصوصاً با توجه به این كه اطراف به صورت جمع آمده در حالىکه روز دو طرف بیشتر ندارد ، روشن مىشود كه اطراف معنى وسیعى دارد كه ساعات مختلف روز را شامل مىشود ) .
ولى به هر حال این تفسیرها منافاتى با هم ندارد و ممکن است آیه هم اشاره به تسبیحات و هم اشاره به نمازهاى واجب و مستحب در روز و شب باشد و به این ترتیب
تضادى در میان روایاتى كه در این زمینه رسیده نخواهد بود ، زیرا در بعضى از روایات بهاذکار مخصوص و در بعضى به نماز تفسیر شده است .
ضمناً گرچه مخاطب در این آیه پیامبر اسلام صلىاللهعلیهوآله است ولى قرائن نشان مىدهد كه این حکم جنبه عمومى دارد .
131 وَ لاتَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ اِلى ما مَتَّعْنا بِه اَزْواجا مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَيوةِ الدُّنْيا لِنَفْتِنَهُمْ فیهِ وَ رِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ اَبْقى
و هرگز چشم خود را به نعمتهاى مادى كه به گروههایى ازآنها دادهایم میفکن ، كه اینها شکوفههاى زندگى دنیا است و براى آن است كه آنان را با آن بیازماییم و روزى پروردگارت بهتر و پایدارتر است .
آرى، «این نعمتهاى ناپایدار كه شکوفههاى زندگى دنیا است» ، شکوفههایى كه زود مىشکفد و پژمردهمىشود و پرپرمىگردد و برروىزمین مىریزد و چندصباحى بیشتر پایدار نمىماند .
خداوند انواعمواهب و نعمتها را به تو بخشیده است، ایمان و اسلام ، قرآن و آیات
الهى ، روزىهاى حلال و پاکیزه و سرانجام نعمتهاى جاویدان آخرت این روزىها پایدارند و جاودانى .
132 وَ أْمُرْ اَهْلَكَ بِالصَّلوةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَيْها لا نَسْئَلُكَ رِزْقا نَحْنُ نَرْزُقُكَ وَ الْعاقِبَةُ لِلتَّقْوى
و خانوادهخود را به نماز دستورده و بر انجام آن شکیباباش ، ما از تو روزى نمىخواهیم بلکه ما به تو روزى مىدهیم و عاقبت نیك براى تقوا است .
بدون شك ظاهر« اَهْل »در اینجا خاندان پیامبر صلىاللهعلیهوآله بهطور كلى است ، ولى از آنجا كه این سوره در مکه نازل شده در آن زمان مصداق اهل ، خدیجه و على (علیه السلام)بودهاند و ممکن است بعضى دیگر از نزدیکان پیامبر صلىاللهعلیهوآله را نیز شامل شود ، ولى با گذشت زمان دامنه خاندان پیامبر گسترده شد .
سپساضافهمىکند اگر دستورنماز بهتو و خاندانت داده شده است ، منافع و برکاتش تنها متوجه خود شما است «ما از تو روزىنمىخواهیم بلکه به تو روزى مىدهیم» (لانَسْئَلُكَ رِزْقا نَحْنُنَرْزُقُكَ).
این نماز چیزى بر عظمت پروردگار نمىافزاید ، بلکه سرمایه بزرگى براى تکامل شما انسانها و كلاس عالى تربیت است .
و به این ترتیب نتیجه عبادات مستقیما به خود عبادت كنندگان باز مىگردد و در پایان آیه اضافه مىکند ( وَالْعاقِبَةُ لِلتَّقْوى ) .
آنچه باقى مىماند و سرانجامش مفید و سازنده و حیات بخش است ، همان تقوا و پرهیزکارى است ، پرهیزکاران سرانجام پیروزند و بىتقوایان محکوم به شکست .
133 وَ قالُوا لَوْلا يَأْتینا بِآيَةٍ مِنْ رَبِّه اَوَ لَمْ تَأْتِهِمْ بَيِّنَةُ ما فِى الصُّحُفِ الاُْولى
و آنهاگفتند چرا( پیامبر )معجزه و نشانهاىازسوى پروردگارشبراى ما نمىآورد، بگو : آیا خبرهاى روشن اقوام پیشین كهدر كتب آسمانى نخستین بوده است براى آنها نیامد.
اقوام پیشین پى در پى براى آوردن معجزات بهانهجویى مىکردند و پس از مشاهده معجزات به كفر و انکار ادامه مىدادند و عذاب شدید الهى دامنشان را مىگرفت ، آیا نمىدانند اگر اینها نیز همین راه را بروند همان سرنوشت در انتظارشان است .
134 وَ لَوْاَنّااَهْلَكْناهُمْ بِعَذابٍ مِنْ قَبْلِه لَقالُوا رَبَّنا لَوْلا اَرْسَلْتَ اِلَيْنا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ ایاتِكَ مِنْ قَبْلِ اَنْ نَذِلَّ وَنَخْزى
و اگر ما آنهارا قبل ازآن ( قبلاز نزول قرآن ) با عذابى هلاکمىکردیم ( در قیامت ) مىگفتند : پروردگارا ! چرا براى ماپیامبرى نفرستادى تا از آیات تو پیروى كنیم، پیش از آن كه ذلیل و رسوا شویم .
ولى اکنون كه این پیامبر بزرگ با این كتاب با عظمت به سراغ آنها آمده ، هر روز سخنى مىگویند و براى فرار از حق بهانهاى مىتراشند .
135 قُلْكُلٌمُتَرَبِّصٌفَتَرَبَّصُوافَسَتَعْلَمُونَمَنْاَصْحابُالصِّراطِالسَّوِىِّ وَمَنِاهْتَدى
بگو همه (ما و شما) درانتظاریم ( ما در انتظار وعده پیروزى برشما هستیم و شما درانتظار شکست ما ) حالکه چنین است انتظار بکشید ، اما بهزودى مىدانید چه كسى از اصحاب صراط مستقیم است و چه كسى هدایت يافته است .
ما انتظار وعدههاى الهى را در مورد شما داریم ، شما هم در انتظار این هستید كه
مشکلات و مصائب دامان ما را بگیرد . اما به زودى خواهید دانست چه كسانى اهل راه مستقیم و آیین حقند و چه كسانى به منزلگاه حق و نعمت جاودان الهى هدایت يافتند ( اَصْحابُ الصِّراطِ السَّوِىِّ وَ مَنِ اهْتَدى ) . و با این جمله قاطع و پرمعنى گفتگوى خود را با این منکران لجوج و بهانه جو در اینجا پایان مىدهد .
خلاصه ازآنجا كه اینسوره در « مکه » نازل شده و درآن زمان پیامبر صلىاللهعلیهوآله و مسلماً نان تحت فشار شدیدى از ناحیه دشمنان قرار داشتند ، خداوند در پایان این سوره به آنها دلدارى مىدهد ، گاه مىگوید : اموال و ثروتهاى آنها كه سرمایه زودگذر این دنیا است و براى آزمایش و امتحان است چشم شما را به خود متوجه نکند و گاه دستور به نماز و استقامت مىدهد تا نیروى معنوى آنان را در برابر انبوه دشمنان تقویت كنند .
و سرانجام به مسلماً نان بشارت مىدهد كه این گروه اگرایمان نیاورند سرنوشت شوم و تاریکى دارند كه باید در انتظار آن باشند .
پایان سوره طه
پایان جزء شانزدهم
موضوع صفحه
متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 6
متن تأییدیه حضرت آیةاللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم··· 8
مقد مه··· 10
اسرار درونى این حوادث··· 17
ذوالقرنین كه بود ؟··· 22
سرگذشت عجیب ذوالقرنین··· 33
یأجوج و مأجوج چه كسانى بودند؟··· 42
لقاء اللّه چیست ؟··· 56
فهرست مطالب
موضوع صفحه
توزین اعمال··· 58
زیانکارترین مردم « اَخْسَرینَ اَعْمالاً » چه كسانى هستند ؟··· 60
فردوس جاى چه كسانى است ؟··· 65
آنها كه امید لقاى خدا را دارند··· 71
فضیلت تلاوت سورۀ « مریم »··· 76
یحیى پیامبر وارسته الهى··· 82
کتابآسمانىراباقوتوقدرتبگیر··· 89
نبوت در خردسالى··· 90
فهرست مطالب
موضوع صفحه
شهادت حضرت يحیى ··· 93
سرآغاز تولد مسیح ··· 95
« تَمَثُّل » چیست؟··· 97
مریم در كشاکش سختترین طوفانهاى زندگى··· 101
پاسخ به يك سؤال در مورد معجزه براى مریم··· 106
روزه سکوت··· 106
مسیح در گاهواره سخن مىگوید··· 108
چگونه نوزاد سخن مىگوید··· 111
فهرست مطالب
موضوع صفحه
مگر فرزند براى خدا ممکن است··· 115
رستاخیز روز حسرت و تأسف··· 119
منطق گیرا و كوبنده ابراهیم (علیه السلام)··· 121
دلیل پیروى از عالم··· 122
راه نفوذ در دیگران··· 125
موسى (علیه السلام)پیامبرى مخلص و برگزیده··· 133
فرق رسول و نبى··· 134
اسماعیل پیامبر صادق الوعد··· 137
فهرست مطالب
موضوع صفحه
ادریس كیست ؟··· 140
توصیفى از بهشت··· 145
شأن نزول··· 149
توصیفى از دوزخیان··· 152
همه وارد جهنم مىشوید··· 154
یك تفکر خرافى و انحرافى··· 162
معنى « عَهْد » چیست ؟··· 170
هنوز هم مسیح را فرزند خدا مىپندارند··· 173
فهرست مطالب
موضوع صفحه
چگونه آسمانها متلاشى مىشود ؟··· 175
محبت على (علیه السلام)در دلهاى مؤمنان··· 179
فضیلت تلاوت سورۀ « طه »··· 183
این قدر خود را به زحمت نیفکن··· 185
آتشى در آن سوى بیابان··· 191
موسى (علیه السلام)از كجا دانست صدایى را كه مىشنود از سوى خدا است··· 197
عصاى موسى (علیه السلام)و يد بیضاء دو معجزه بزرگ··· 203
براى هر كار برنامه و وسیله متناسب با آن لازم است··· 210
فهرست مطالب
موضوع صفحه
پیامبر اسلام همان خواستههاى موسى (علیه السلام)را تکرار مىکند··· 212
بحثى پیرامون انواع وحى··· 215
قدرت نمایى عجیب خدا··· 227
برخوردملایم و محبتآمیزبادشمنان··· 230
پروردگار شما كیست ؟··· 235
موسى (علیه السلام)نیز به میدان مىآید··· 250
حقیقت سحر چیست ؟··· 255
پیروزى عظیم موسى (علیه السلام)··· 257
فهرست مطالب
موضوع صفحه
علم سرچشمه ایمان و انقلاب است··· 258
ما تو را بر « بيّنات » مقدم نمىداریم··· 263
« مجرم كیست » ؟··· 264
جبر محیط افسانه است··· 265
نجات بنى اسرائیل و غرق فرعونیان··· 269
تنها راه نجات··· 272
غوغاى سامرى··· 279
پاسخ به يك اشکال در مورد مقایسه برنامه هارون با على (علیه السلام)··· 287
فهرست مطالب
موضوع صفحه
اهمیت حفظ وحدت و پرهیز از تفرقه··· 290
سرنوشت دردناك سامرى··· 296
بدترین بارى كه بر دوش مىکشند··· 301
سرنوشت كوهها در آستانه رستاخیز··· 304
مراحل نه گانه رستاخیز··· 311
بگو : خداوندا علم مرا افزون كن··· 313
در علم افزون طلب باش··· 314
آدم و فریبکارى شیطان··· 320
فهرست مطالب
موضوع صفحه
آیا حضرت آدم مرتکب معصیتى شد ؟··· 322
« هبوط » چیست؟··· 324
سختىهاى زندگى به خاطر غفلت از ياد حق است··· 326
نابینایى درون و برون··· 328
اسراف در گناه··· 330
از تاریخ گذشتگان عبرت بگیرید··· 331