تفسیر جوان برگرفته از تفسیر نمونه جلد 8

ghaemiyeh.com

مشخصات کتاب

سرشناسه:بیستونی، محمد، 1337 -

عنوان قراردادی:تفسیر نمونه .برگزیده

عنوان و نام پدیدآور:تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)= A new narration of Holy Qur'an for young youth/ به اهتمام محمد بیستونی؛ با نظارت مکارم شیرازی.

مشخصات نشر:تهران: بیان جوان، 1385 -

مشخصات ظاهری:30 ج.؛ 14×5/10 س‌م.

تفسیرجوان (برگرفته‌از تفسیرنمونه) A new narration of =

Holy Quran for young youth// به اهتمام محمدبیستونى؛ بانظارت مکارم‌شیرازى.

تهران: بیان‌جوان، 1385- 30 ج.؛14×5/10 س‌م.

شابك دوره‌اى : ISBN 964-8399-71-9

(ج. 2) : ISBN 964-8399-19-0 فاپا.

ج.2-4،6-8،10،12-11،14،19،21،24-26(چاپ‌اول:1385).

ج. 1 - 30 (چاپ دوم: 1392) (فیپا).

کتابنامه. تفسیر نمونه. تفاسیر شیعه قرن 14

مکارم‌شیرازى،ناصر،1305 -. تفسیر نمونه. برگزیده

1385 73ت95ب/98BP 179/297

کتابخانه ملى ایران 35848-83م

وضعیت فهرست نویسی:فاپا

یادداشت:ج. 2-4، 6-8، 12،10- 11، 14، 19، 21، 24 - 26 (چاپ اول: 1385).

یادداشت:ج.1 - 30 (چاپ دوم: 1391) (فیپا).

یادداشت:کتابنامه.

عنوان دیگر:تفسیر نمونه.

موضوع:تفاسیر شیعه -- قرن 14

شناسه افزوده:مکارم‌شیرازی، ناصر، 1305 - . تفسیر نمونه. برگزیده

رده بندی کنگره:BP98/ب‌95ت‌73 1385

رده بندی دیویی:297/179

شماره کتابشناسی ملی:م‌83-35848

ویراستار دیجیتالی:محمد منصوری

عنوان: تفسیر جوان (برگرفته از تفسیر نمونه)

مؤلف: دکتر محمد بیستونى ویراستارى و تایپ و صفحه آرایى: سهیلا شاکرى، فاطمه سرزهى

گروه تحقیق: صفورا بیستونى، زهرا بیستونى، آسیه بیستونى

امور فنى و رایانه: محمد على بیستونى شمارگان: 3000 نسخه

نوبت و تاریخ چاپ: دوم ، سال 1392 شابك دوره‌اى: ISBN 964 - 8399 - 71 - 9

ناشر: انتشارات بیان جوان شا بک: (ج. 2):ISBN 964 - 8399 - 19 - 0

هرگونه نسخه‌بردارى و چاپ از این كتاب، با اخذ مجوز كتبى از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بلامانع است.

نشانى: تهران - خیابان پاسداران - بین‌گلستان هشتم و نهم - روبروى پمپ بنزین - شماره 451 - طبقه اول - واحد 4

تلفکس: 22589626 E_mail :info@tafsirejavan.com

جدید

با نظارت: حضرت آیة‌اللّه مکارم شیرازى

تفسیر جوان

(برگرفته از تفسیر نمونه )

YOUTH INTERPRETATION OF QURAN

جلد 8

(جزء هشتم قرآن)

Volum 8

دکترمحمدبیستونى

اشاره

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

اَلاِهْداءِ

اِلى سَيِّدِنا وَ نَبِيِّنا مُحَمَّدٍ

رَسُولِ اللّهِ وَ خاتَمِ النَّبِيّينَ وَ اِلى مَوْلانا

وَ مَوْلَى الْمُوَحِّدینَ عَلِىٍّ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ وَ اِلى بِضْعَةِ

الْمُصْطَفى وَ بَهْجَةِ قَلْبِهِ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمینَ وَ اِلى سَيِّدَىْ

شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّةِ، السِبْطَيْنِ، الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ اِلَى الاَئِمَّةِ التِّسْعَةِ

الْمَعْصُومینَ الْمُكَرَّمینَ مِنْ‌وُلْدِ الْحُسَيْنِ لاسِيَّما بَقِيَّةِ‌اللّهِ فِى‌الاَرَضینَ وَ وارِثِ عُلُومِ

الاَنْبِياءِ وَ الْمُرْسَلینَ، الْمُعَدِّ لِقَطْعِ دابِرِالظَّلَمَةِ وَ الْمُدَّخِرِ لاِحْياءِ الْفَرائِضِ وَ مَعالِمِ الدّينِ ،

الْحُجَّةِ‌بْنِ‌الْحَسَنِ صاحِبِ الْعَصْرِ وَ الزَّمانِ عَجَّلَ اللّهُ تَعالى فَرَجَهُ الشَّریفَ فَيا مُعِزَّ

الاَوْلِياءَوَيامُذِلَ‌الاَعْداءِاَيُّهَاالسَّبَبُ‌الْمُتَّصِلُ‌بَيْنَ‌الاَرْضِ‌وَالسَّماءِقَدْمَسَّنا

وَ اَهْلَنَا الضُّرَّ فى غَيْبَتِكَ وَ فِراقِكَ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ

مِنْ وِلائِكَ وَ مَحَبَّتِكَ فَاَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ مِنْ مَنِّكَ وَ

فَضْلِكَ وَ تَصَدَّقْ عَلَيْنا بِنَظْرَةِ رَحْمَةٍ مِنْكَ

اِنّا نَریكَ مِنَ الْمُحْسِنینَ

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى»

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت «آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى» در

مورد كتاب «تفسیر جوان» (منبع مطالعاتى و

تحقیقاتى اصلى «روش انس با قرآن»)

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

قرآن مجیدبالاترین سند افتخار مامسلمانان است و تاکسى با قرآن آشنا نشود ، پى به عظمت آن نخواهد برد و هر قدر آشنایى ما با ا ين كتاب بزرگ آسمانى افزون گردد ، به درجه اهمیت و عظمت آن بهتر پى مى‌بریم ، مخصوصاً براى حل مشکلات مسلمین در دنیاى امروز ، بهترین راه‌گشا قرآن است .

به‌همین دلیل‌شایسته است نسل‌جوان برومندما روزبه روز با این كتاب آسمانى آشناتر گردد ، نه فقط به «خواندن» و «قرائت» و «حفظ» آن ، بلکه به «محتوا و معناى

قرآن» ، به يقین قرآن مجید مى‌تواند صفا و روشنى ویژه‌اى به تمام زندگى آنان بدهد و از آنان افرادى باایمان ، شایسته ، قوى ، شجاع و طرفدار حق بسازد .

از آنجا كه تفسیر نمونه بحمداللّه در میان تمام قشرها نفوذ يافته و تحولى در محیط ما ایجاد كرده است ، جناب آقاى «دکتر محمد بیستونى» كه فردى باذوق و علاقمند به مسائل اسلامى و مسائل جوانان است . ابتکارى به خرج داده و تفسیر نمونه را به صورت فشرده و خلاصه با «سبکى تازه» كه به آسانى قابل استفاده براى همه جوانان باشد ، درآورده و به گونه‌اى كه هم‌اکنون ملاحظه مى‌کنید ، در اختیار آنان گذارده است . خداوند این خدمت را از ایشان قبول كند و به همه جوانان عزیز توفیق استفاده از آن را مرحمت فرماید .

ناصر مکارم شیرازى

28/8/79

متن تائیدیه حضرت آیة‌اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم

متن تائیدیه حضرت آیة‌اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم

بِسْمِ اللّه‌ِ الرَّحْمنِ الرَّحیم

توفیق نصیب گردید از مؤسسه قرآنى تفسیر جوان بازدید داشته باشم و مواجه شدم با يك باغستان گسترده پرگل و متنوع كه به‌طور يقین از معجزات قرآن است كه این ابتکارات و روش‌هاى نو و جالب را به ذهن يك نفر كه باید مورد عنایت ویژه قرار گرفته باشد القاء نماید تا بتواند در سطح گسترده كودکان و جوانان و نوجوانان و غیرهم را با قرآن‌مجید مأنوس به‌طورى‌که مفاهیم بلند و باارزش قرآن در وجود آنها نقش بسته و روش آنها را الهى و

قرآنى نماید و آن برادر بزرگوار جناب آقاى دکتر محمد بیستونى است كه این توفیق نصیب ایشان گردیده و ذخیره عظیم و باقیات الصالحات جارى براى آخرت ایشان هست. به امید این كه همه اقدامات با خلوص قرین و مورد توجه ویژه حضرت بقیت اللّه الاعظم ارواحنا فداه باشد.

مرتضى مقتدایى

به تاریخ يوم شنبه پنجم ماه مبارك رمضان‌المبارك 1427

ویژگى‌ها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"

1 - درج قول برتر و حذف اقوال متعدد در بیان تفسیر آیات.

2 - حفظ اصالت مطالب و مفاهیم ارائه شده در اصل تفسیر .

3 - خلاصه نمودن جملات طولانى در قالب عبارات كوتاه‌تر و ساده‌تر .

4 - اِعراب‌گذارى آیات و روایات به منظور سهولت حفظ كردن آنها .

5 - استفاده از سه خط تحریرى براى آیات ، ترجمه و تفسیر ، به منظور مطالعه روان آنها.

6 - درج ترجمه روان و تفسیر هر آیه به صورت مستقل، به جز در آیاتى كه با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.

7 - تیترگذارى و تدوین مطالب كتاب به سبك كتاب‌هاى آموزشى به منظور تدریس آسان در جلسات تفسیر قرآن .

8 - انتشار در قطع كوچك به منظور استفاده از اوقات فراغت روزانه و سهولت قرار گرفتن در جیب.

9 - قیمت ارزان كتاب به منظور خرید همگان خصوصا جوانان عزیز و اُنس بیشتر جامعه با قرآن كریم .

محمد بیستونى

تهران - تابستان 1387

ادامۀ سورۀ انعام

اشاره

111 وَ لَوْ اَنَّناآ نَزَّلْنا اِلَيْهِمُ الْمَلآئِكَةَ وَ كَلَّمَهُمُ الْمَوْتى وَ حَشَرْنا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَىْ‌ءٍ قُبُلاً ما كانُوا لِيُؤْمِنُوآا اِلاّ اَنْ يَشاآءَ اللّهُ وَ لكِنَّ اَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ

و اگر ما فرشتگان رابر آن‌ها نازل مى‌کردیم و مردگان با آن‌ها سخن مى‌گفتند و همه چیز را در برابر آن‌ها جمع مى‌نمودیم هرگز ایمان نمى‌آوردند ، مگر آن‌که خدا بخواهد ولى بیشتر آن‌ها نمى‌دانند .

چرا افراد لجوج به راه نمى‌آیند

منظور از « حَشَرْنا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَىْ‌ءٍ » این است كه همه چیز و همه خواسته‌هاى آن‌ها انجام‌پذیرد زیرا « حَشْر » در اصل به معنى جمع و گردآورى است و « قُبُلاً » به معنى روبرو و مقابل است ، این احتمال نیز هست كه « قُبُلاً » جمع « قَبیل » بوده باشد يعنى گروه گروه فرشتگان و مردگان و ... در برابر آن‌ها حاضر شوند .

این آیه با آیات قبل مربوط است همه يك حقیقت را تعقیب مى‌کنند ، هدف این چند آیه این است كه جمعى از تقاضا كنندگان معجزات عجیب و غریب در تقاضاهاى خود

صادق نیستند و هدفشان پذیرش حق نمى‌باشد ، لذا بعضى از خواسته‌هاى آن‌ها ( مثل آمدن خدا در برابر آنان ) اصولاً محال است .

آن‌ها به گمان خود مى‌خواهند با مطرح ساختن این درخواست‌ها و معجزات عجیب و غریب افکار مؤمنان را متزلزل و نظر حق جویان را مشوب و به خود مشغول سازند .

و درپایان آیه اضافه‌مى‌کند كه « بیشتر آن‌ها جاهل و بى‌خبرند : وَ لكِنَّ اَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ» .

در این‌که منظور از ضمیر « هُم » در این جمله چه اشخاصى هستند ؟ در میان مفسّران گفتگو است ممکن است اشاره به مؤمنانى باشد كه اصرار داشتند پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به خواسته این دسته از كفار ترتیب اثر دهد و هر معجزه‌اى را پیشنهاد مى‌کنند بیاورد .

زیرا بیشتر این مؤمنان از این واقعيّت بى‌خبر بودند و توجه نداشتند كه آن‌ها در تقاضاى خود صادق نیستند ، ولى خدا مى‌دانست كه این مدعيّان دروغ مى‌گویند به همین دلیل به خواسته‌هاى آن‌ها ترتیب اثر نداد ، اما براى این‌که دعوت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بدون معجزه نمى‌تواند باشد در موارد خاصى معجزات مختلفى بر دست او آشکار كرد .

این احتمال نیز وجود دارد كه ضمیر « هُم » بازگشت به « كُفّار درخواست كننده » كند يعنى بیشتر آن‌ها از این واقعيّت بى‌خبرند كه خدا توانایى بر هرگونه كار خارق‌العاده‌اى دارد

ولى گویا آن‌ها قدرتش را محدود مى‌دانند ، لذا هرگاه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله معجزه‌اى نشان مى‌داد آن را حمل بر سحر يا چشم‌بندى مى‌کردند چنان‌که در آیه دیگر مى‌خوانیم : « وَ لَوْ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ بابا مِنَ السَّماآءِ فَظَلُّوا فیهِ يَعْرُجُونَ لَقالُوا اِنَّما سُكِّرَتْ اَبْصارُنا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ : اگر درى از آسمان به روى آن‌ها مى‌گشودیم و از آن بالا مى‌رفتند مى‌گفتند ما چشم‌بندى شده‌ایم و ما را سحر و جادو كرده‌اند » ( 14 و 15 / حِجْر ) بنابراین آن‌ها جمعيّتى نادان و لجوجند كه نباید به آنان و سخنانشان اعتناء كرد .

112 وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوّا شَيطینَ الاِنْسِ وَ الْجِنِّ يُوحى بَعْضُهُمْ اِلى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورا وَ لَوْ شاآءَ رَبُّكَ ما فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ مايَفْتَرُونَ

این چنین در برابر هر پیامبرى دشمنى از شیاطین انس و جِنّ قرار دادیم كه سخنان فریبنده و بى‌اساس ( براى اغفال مردم ) به طور سِرّىّ ( و در گوشى ) به يکدیگر مى‌گفتند

و اگر پروردگار تو مى‌خواست چنین نمى‌کردند ( و اجبارا مى‌توانست جلو آن‌ها را بگیرد ولى اجبار سودى ندارد ) بنابراین آن‌ها و تهمت‌هایشان را به حال خود واگذار .

« شَياطین » جمع شیطان معنى وسیعى دارد و به معنى هر موجود سرکش و طغیان‌گر و موذى است و لذا در قرآن به انسان‌هاى پست و خبیث و طغیان‌گر نیز كلمه « شَيْطان » اطلاق شده است ، همان‌طور كه در آیه فوق كلمه شیطان هم به شیطان‌هاى انسانى و هم به شیطان‌هاى غیر انسانى كه از نظر ما پنهانند اطلاق شده ، اما « اِبْلیس » اسم خاصّ براى شیطانى است كه در برابر آدم (علیه السلام) قرارگرفت و درحقیقت رئیس‌همه شیاطین است ، بنابراین شَيْطان اسم جنس و اِبْلیس اسم خاص « عَلَم » است .(1)

« زُخْرُفَ » در اصل به معنى زینت و هم‌چنین به معنى طلا كه وسیله زینت است آمده ، سپس به سخنان فریبنده كه ظاهرى زیبا دارد نیز « زُخْرُف » و « مُزَخْرَف » گفته شده است . .


1) در این زمینه « تفسیرنمونه » ، جلد 1 ، صفحه 135 نیز بحثى مطرح شده است .

« زُخْرُفَ الْقَوْلِ » به معنى سخنان فریبنده است كه ظاهرى جالب و باطنى زشت و بد دارد و « غُرُور » به‌معنى اغفال‌کردن‌است .

در آیه فوق خداوند وجود شیاطین انس و جنّ را در برابر انبیاء به خود نسبت مى‌دهد و مى‌گوید : « وَ كَذلِكَ جَعَلْنا : ما این‌چنین قرار دادیم » و در معنى این جمله در میان مفسّران گفتگو است ، ولى همان‌طور كه در سابق اشاره كردیم تمام اعمال انسان‌ها رااز يك نظر مى‌توان به خداوند نسبت داد ، زیرا هرکسى هرچه دارد از او دارد ، قدرتش از او است ، همچنان كه اختیار و آزادى اراده‌اش نیز از او مى‌باشد . اما مفهوم این گونه تعبیرات هرگز ، جبر و سلب اختیار نیست ، كه خداوند عده‌اى را آن‌چنان آفریده كه به دشمنى در برابر انبیاء برخیزند .

زیرا اگر چنین بود مى‌بایست آن‌ها در عداوت و دشمنى خود هیچ‌گونه مسئوولیتى نداشته باشند ،

بلکه كار آن‌ها انجام يك رسالت محسوب شود ، درحالى كه مى‌دانیم چنین نیست .

البتّه انکار نمى‌توان كرد كه وجود این‌گونه دشمنان هرچند به اختیار خودشان بوده باشد مى‌تواند براى مؤمنان به طور غیر مستقیم اثر سازنده داشته باشد و به تعبیر بهتر مؤمنان راستین مى‌توانند از وجود هرگونه دشمن اثر مثبت بگیرند و او را وسیله‌اى براى بالابردن سطح آگاهى و آمادگى و مقاومت خود قرار دهند ، زیرا وجود دشمن باعث بسیج نیروهاى‌انسان‌است.

تعبیر به وحى در آیه بالا اشاره لطیفى است به این حقیقت كه آن‌ها در گفتار و اعمال شیطانى خود نقشه‌هاى اسرارآمیز دارند كه محرمانه به يکدیگر القاء مى‌کنند ، تامردم از كار آن‌ها آگاه نشوند و طرح‌هاى آن‌ها كاملاً پیاده شود ، زیرا يکى از معانى « وَحْى » در لغت سخنان آهسته و درگوشى است .

113 وَ لِتَصْغىآ اِلَيْهِ اَفْئِدَةُ الَّذینَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ وَ لِيَرْضَوْهُ وَ لِيَقْتَرِفُوا ما هُمْ مُقْتَرِفُونَ

و نتیجه ( وسوسه‌هاى شیطان و تبلیغات شیطان صفتان ) این خواهد شد كه دل‌هاى كسانى كه به روز رستاخیز عقیده ندارند به آن‌ها متمایل مى‌گردد و به آن راضى مى‌شوند و

هر گناهى بخواهند انجام دهند ، انجام مى‌دهند .

« لِتَصْغى » از ماده « صَغْو » به معنى تمایل پیدا كردن به چیزى است ، ولى بیشتر به تمایلى گفته مى‌شود كه از طریق شنیدن و به وسیله گوش حاصل مى‌گردد و اگرکسى به

سخن دیگرى با نظر توافق گوش كند به آن « صَغْو » و « اِصْغاء » گفته‌مى‌شود .

در این آیه نتیجه تلقینات و تبلیغات فریبنده شیاطین را بازگو مى‌کند و مى‌فرماید « سرانجام تمایل به شیطان ، رضایت كامل به برنامه‌هاى شیطانى خواهد شد : لِيَرْضَوْهُ » .

و پایان همه آن‌ها ارتکاب انواع گناهان و اعمال زشت و ناپسند خواهد بود : « وَ لِيَقْتَرِفُوا ما هُمْ مُقْتَرِفُونَ » .

114 اَفَغَيْرَ اللّهِ اَبْتَغى حَكَما وَ هُوَ الَّذىآ اَنَزَلَ اِلَيْكُمُ الْكِتبَ مُفَصَّلاً وَ الَّذینَ ءاتَيْنهُمُ الْكِتبَ يَعْلَمُونَ اَنَّهُ مُنَزَّلٌ مِنْ رَبِّكَ بِالْحَقِّ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرینَ

آیا ( با این حال ) غیر خدا را به داورى بطلبم در حالى كه او است كه این كتاب آسمانى را كه همه چیز در آن آمده فرستاده است و آن‌ها كه كتاب آسمانى به آنان داده‌ایم

مى‌دانند كه این كتاب به حق از طرف پروردگارت نازل شده بنابراین هرگز از تردیدکنندگان مباش .

« حَكَم » به معنى داور و قاضى و حاکم است و بعضى آن را با حاکم از نظر معنى مساوى دانسته‌اند ولى جمعى از مفسّران از جمله شیخ طوسى در تبیان معتقدند « حَكَم » به كسى گفته مى‌شود كه جز به حق داورى نمى‌کند اما « حاكِم » به هر دو اطلاق مى‌شود ، بعضى دیگر مانند نویسنده « المَنار » معتقد است كه « حَكَم » كسى است كه طرفین دعوا او را انتخاب كرده‌اند ، درحالى كه حاكِم به هرگونه داور گفته مى‌شود .

در این‌جا این سؤال پیش مى‌آید كه مگر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله تردیدى داشته است كه چنین خطابى به او مى‌شود. پاسخ این سؤال همان است كه در موارد مشابه گفته‌ایم ، كه مخاطب در حقیقت مردم هستند ولى براى تأکید و تحکیم مطلب خداوند پیامبر خود را مخاطب مى‌کند تا دیگران حساب خود را بدانند .

115 وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ صِدْقا وَعَدْلاً لا مُبَدِّلَ لِكَلِمتِه وَ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ

و كلام پروردگار تو با صدق و عدل به انجام رسید هیچ‌کس نمى‌تواند كلمات او را دگرگون سازد و او شنونده دانا است .

« كَلِمَة » در لغت به معنى گفتار و هرگونه جمله‌اى است و حتى به سخنان مفصّل و طولانى گفته مى‌شود و اگر مى‌بینیم گاهى به معنى « وعده » آمده است مانند « وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ على بَنى اِسْرائیلَ بِما صَبَرُوا : وعده پروردگارت درباره بنى اسرائیل در مقابل صبر و استقامتى كه كردند انجام پذیرفت » ( 136 / اعراف ) نیز از همین نظر است ، زیرا انسان به هنگام وعده دادن جمله‌اى مى‌گوید كه وعده را دربر دارد .

و نیزگاهى‌کلمه به معنى دین و آیین و حکم و دستور مى‌آید كه آن‌ها نیز به همین ریشه بازمى‌گردد.

در این‌که منظور از « كَلِمَة » در آیه فوق ، قرآن است يا دین و آیین خدا يا وعده پیروزى كه به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله داده شده ؟ احتمالات مختلفى داده‌اند ، كه در عین حال منافاتى با هم ندارند و ممکن است آیه ناظر به همه آن‌ها بوده باشد ولى از آن نظر كه در آیات قبل سخن از

« قرآن » در میان بوده با این معنى مناسب‌تر است .

در حقیقت آیه مى‌گوید : به هیچ‌وجه قرآن جاى تردید و شك نیست زیرا از هر نظر كامل و بى‌عیب است ، تواریخ و اخبار آن همه صدق و احکام و قوانین آن همه عدل است .

و نیز ممکن است منظور از « كلمه » همان وعده‌اى باشد كه در جمله بعد يعنى جمله « لا مُبَدِّلَ لِكَلِمتِهِ » ( هیچ‌کس نمى‌تواند تغییر و دگرگونى در كلمات خدا ایجاد كند ) آمده است ، زیرا نظیر این جمله در آیات دیگر قرآن دیده مى‌شود ، مانند « وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ لاَمْلَئَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ اَجْمَعینَ : در قیامت وعده پروردگار تو انجام خواهد گرفت و دوزخ از گناه‌کاران جن وانس پر خواهد شد » ( 119 / هود ) و يا در آیه دیگر مى‌خوانیم : « وَ لَقَدْ سَبِقَتْ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلینَ اِنَّهُمْ لَهُمْ الْمَنْصُورُونَ : وعده ما از پیش درباره پیامبران این بود كه آن‌ها پیروز خواهند شد » ( 171 و 172 / صآفّات ) .

در این گونه آیات جمله بعد توضیح وعده‌اى است كه در جمله قبل با ذکر « كَلِمَة » به آن اشاره شده است. بنابراین تفسیر آیه چنین مى‌شود : « وعده ما با صدق و عدالت انجام گرفت كه

هیچ‌کس توانایى تبدیل دستورها و فرمان‌هاى پروردگار را ندارد » .

و همان‌طور كه گفتیم آیه مى‌تواند اشاره به تمام این معانى باشد .

ذکر این موضوع نیز لازم است كه اگر آیه اشاره به قرآن بوده باشد هیچ‌گونه منافاتى با این موضوع ندارد كه در آن موقع همه قرآن نازل نشده بود زیرا منظور از كامل بودن آیات قرآن این است كه هرچه نازل شده بود بدون عیب و نقص و از هرنظر كامل بود .

بعضى از مفسّران با این آیه استدلال بر عدم امکان راه يافتن تحریف در قرآن كرده‌اند زیرا جمله « لا مُبَدِّلَ لِكَلِمتِهِ » اشاره به این است كه هیچ‌کس نمى‌تواند تغییر و تبدیلى نه از نظر لفظ و نه از نظر اخبار و نه از نظر احکام در قرآن ایجاد كند و همیشه این كتاب آسمانى كه باید تا آخر دنیا راهنماى جهانیان باشد از دستبرد خائنان و تحریف كنندگان مصون و محفوظ خواهد بود .

116 وَ اِنْ تُطِعْ اَكْثَرَ مَنْ فِى الاَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ اِنْ يَتِّبِعُونَ

اِلاَّ الظَّنَّ وَ اِنْ هُمْ اِلاّ يَخْرُصُونَ

و اگر اکثر كسانى راکه در روى زمین هستند اطاعت كنى تو را از راه خدا گمراه‌مى‌کنند، آن‌ها تنها از گمان پیروى مى‌کنند و از تخمین و حدس ( واهى ) .

« خَرصْ » در اصل به معنى تخمین است و نخست در مورد تخمین مقدار میوه بر درختان به هنگام اجاره باغ و امثال آن به كار رفته ، سپس به هرگونه حدس و تخمین گفته شده است و از آن‌جا كه تخمین گاهى مطابق واقع و گاهى برخلاف واقع مى‌شود این كلمه در معنى دروغ نیز استعمال شده است و در آیه فوق مى‌تواند به هر دو معنى باشد .

مى‌دانیم آیات این سوره در مکه نازل شد و در آن زمان مسلمانان شدیدا در اقليّت بودند ، گاهى اقليّت آن‌ها و اکثريّت قاطع بت‌پرستان و مخالفان اسلام ، ممکن بود این توهّم را براى بعضى ایجاد كند كه اگر آیین آن‌ها باطل و بى‌اساس است چرا این همه پیرو دارند و اگر ما بر حقّيم چرا این قدر كم هستیم ؟

در این آیه براى دفع این توهّم كه به دنبال ذکر حقانيّت قرآن در آیات قبل ممکن است پیدا شود ، پیامبر خود را مخاطب ساخته ، مى‌گوید : « اگر از اکثر مردمى كه در روى

زمین هستند پیروى كنى ترا از راه حقّ گمراه و منحرف خواهند ساخت : وَ اِنْ تُطِعْ اَكْثَرَ مَنْ فِى الاَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ » .

در جمله بعد دلیل این موضوع را بیان مى‌کند و مى‌گوید : علّت آن این است كه آن‌ها بر اساس منطق و فکر صحیح كار نمى‌کنند ، « راهنماى آن‌ها يك مشت گمان‌هاى آلوده به هوى و هوس و يك مشت دروغ و فریب و تخمین است : اِنْ يَتِّبِعُونَ اِلاَّ الظَّنَّ وَ اِنْ هُمْ اِلاّ يَحْرُصُونَ » .

اکثریت عددى اهميّت ندارد

برخلاف آن‌چه در نظر بعضى مسلّم است كه اکثریت‌هاى عددى همواره راه صحیح را مى‌پیمایند قرآن در آیات متعددى این موضوع را نفى كرده و براى اکثریت عددى اهميّتى قائل نیست و در حقیقت مقیاس را اکثريّت « كَيْفِىّ » مى‌داند ، نه « كَمِّىّ » دلیل این موضوع روشن است ، زیرا اگرچه در جوامع كنونى براى اداره اجتماع راهى جز تکیه كردن روى اکثريّت ندیده‌اند ، ولى نباید فراموش كرد كه این موضوع همان‌طور كه گفتیم يك نوع اجبار و بن‌بست است ، زیرا هیچ ضابطه‌اى در يك جامعه مادّى كه خالى از اشکال و ایراد باشد

براى اتخاذ تصمیم‌ها و تصویب قوانین وجود ندارد ، لذا بسیارى از دانشمندان با اعتراف به این حقیقت كه نظر اکثريّت افراد اجتماع بسیارى از اوقات اشتباه آمیز است مجبور به پذیرش آن شده‌اند چون راه‌هاى دیگر ، عیبش بیشتر است .

امّا يك جامعه مؤمن به رسالت انبیاء هیچ‌گونه اجبارى در خود از پیروى نظر اکثريّت در تصویب قوانین نمى‌بیند ، زیرا برنامه‌ها و قوانین انبیاء راستین خالى از هرگونه عیب و نقص و اشتباه است و با آن‌چه اکثريّت جایز الخطا تصویب مى‌کند قابل مقایسه نیست .

یك نگاه در چهره جهان كنونى و حکومت‌هایى كه بر اساس اکثریت‌ها بنا شده و قوانین نادرست و آمیخته با هوس‌ها كه گاهى از طرف اکثریت‌ها به تصویب مى‌رسد نشان مى‌دهد كه اکثريّت عددى دردى را دوا نکرده است ، بسیارى از جنگ‌ها را اکثريّت تصویب كرده‌اند و بسیارى از مفاسد را آن‌ها خواسته‌اند .

استعمارها و استثمارها ، جنگ‌ها و خون‌ریزى‌ها، آزادشناختن مشروبات الکلى ، قمار ، سقط جنین ، فحشاء و حتى پاره‌اى از اعمال شنیع كه ذکر آن شرم‌آور است از طرف اکثريّت

نمایندگان بسیارى از كشورهاى به اصطلاح پیشرفته كه منعکس كننده نظریه اکثريّت توده مردم آن‌ها است گواه بر این حقیقت مى‌باشد .

از نظر علمى آیا اکثريّت اجتماعات راست مى‌گویند ؟ آیا اکثريّت امین هستند ؟ آیا اکثريّت از تجاوز به حقوق دیگران اگر بتوانند خوددارى مى‌کنند ؟ آیا اکثريّت منافع خود و دیگران را به يك چشم مى‌بینند ؟

پاسخ این سؤالات ناگفته پیدا است ، بنابراین باید اعتراف كرد كه تکیه كردن دنیاى كنونى روى اکثريّت در حقیقت يك نوع اجبار و الزام محیط است و استخوانى است كه در گلوى اجتماعات گیر كرده .

آرى اگر مغزهاى متفكّر و مصلحان دلسوز جوامع بشرى و اندیشمندان با هدف كه همیشه در اقليّت هستند تلاش و كوشش همه جانبه‌اى را براى روشن ساختن توده‌هاى مردم انجام دهند و جوامع انسانى به اندازه كافى رشد فکرى و اخلاقى و اجتماعى بیابند مسلما نظرات چنان اکثريّتى بسیار به حقیقت نزدیك خواهد بود ، ولى اکثريّت غیر رشید و نا آگاه

و يا فاسد و منحرف و گمراه چه مشکلى را مى‌تواند از راه خود و دیگران بردارد ، بنابراین اکثريّت به تنهایى كافى نیست ، بلکه اکثريّت رهبرى شده مى‌تواند مشکلات جامعه خود را تا آن‌جا كه در امکان بشر است حل كند .

و اگر قرآن در مورد اکثريّت در آیات مختلف ایراد مى‌کند شك نیست كه منظورش اکثريّت غیر رشید و رهبرى نشده است .

117 اِنَّ رَبَّكَ هُوَ اَعْلَمُ مَنْ يَضِلُّ عَنْ سَبیلِه وَ هُوَ اَعْلَمُ بِالْمُهْتَدینَ

پروردگار تو به كسانى كه از راه او گمراه گشته‌اند آگاه‌تر است و هم‌چنین به كسانى كه هدایت يافته‌اند .

در این‌جا سؤالى پیش مى‌آید كه مگر دیگران راه هدایت و ضلالت را بدون راهنمایى خدا مى‌شناسد كه آیه مى‌گوید : خداوند از دیگران بهتر مى‌شناسد و بهتر مى‌داند ؟

پاسخ سؤال این است كه انسان به وسیله عقل خود ، بدون شك ، حقایقى را درك مى‌کند و راه هدایت و ضلالت را تا حدودى مى‌فهمد ولى مسلماً فروغ چراغ عقل و شعاعش

محدود است و ممکن است بسیارى از مطالب از دید عقل مخفى بماند ، به علاوه انسان در معلوماتش گرفتار اشتباه نیز مى‌شود و به همین دلیل نیاز به رهبران و راهنمایان الهى دارد بنابراین جمله « خداوند داناتر است » صحیح خواهد بود و هر چند علم انسان با علم خدا قابل مقایسه نیست .

118 فَكُلُوا مِمّا ذُكِرَ اسْمُ اللّهِ عَلَيْهِ اِنْ كُنْتُمْ بِایتِه مُؤْمِنینَ

و از آن‌چه نام خدا بر آن گفته شده بخورید ( اما از گوشت حیواناتى كه به هنگام سر بریدن نام خدا بر آن نمى‌برید نخورید )اگر به آیات او ایمان دارید .

در آیات گذشته با بیانات گوناگونى حقیقت توحید ، اثبات و بطلان شرك و بت پرستى آشکار گردید . يکى از نتایج این مسئله این است كه مسلمانان باید از خوردن گوشت حیواناتى كه به نام « بت‌ها » ذبح مى‌شد خوددارى كنند و تنها از گوشت حیواناتى كه به نام خدا ذبح مى‌گردید استفاده نمایند ، زیرا مشرکان عرب يکى از عبادت‌هایشان این بود كه براى بت‌ها قربانى مى‌کردند و از گوشت آن‌ها به عنوان تبرك مى‌خوردند و این موضوع يك

نوع بت‌پرستى بوده است .

زیرا ایمان تنها ادّعا و گفتار و عقیده نیست بلکه باید در لابلاى عمل نیز آشکار گردد كسى كه به خداى يکتا ایمان دارد تنها از این گوشت‌ها مى‌خورد .

البتّه امر « كُلُوا » « بخورید » در این‌جا به معنى وجوب خوردن از چنین گوشت‌هایى نیست بلکه در حقیقت منظور از آن مباح بودن این‌ها و حرام بودن غیر آن است .

ضمنا روشن مى‌شود كه تحریم گوشت‌هایى كه نام خدا به هنگام ذبح آن‌ها برده نشده ، نه از نظر جنبه‌هاى بهداشتى است تا گفته شود چه اثرى در بردن نام است بلکه مربوط به جنبه‌هاى معنوى و اخلاقى و تحکیم پایه توحید و يگانه پرستى است .

119 وَ ما لَكُمْ اَلاّ تَأْكُلُوا مِمّا ذُكِرَ اسْمُ اللّهِ عَلَيْهِ وَ قَدْ فَصَّلَ لَكُمْ ما حَرَّمَ عَلَيْكُمْ اِلاّ مَا اضْطُرِرْتُمْ اِلَيْهِ وَ اِنَّ كَثیرا لَيُضِلُّونَ بِأَهْواآئِهِمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ اِنَّ رَبَّكَ هُوَ اَعْلَمُ بِالْمُعْتَدینَ

چرا از چیزهایى نمى‌خورید كه اسم خدا بر آن‌ها برده شده در حالى كه ( خداوند )

آن‌چه را بر شما حرام بوده بیان كرده است ، مگر این‌که ناچار باشید ( كه در این صورت خوردن از گوشت چنان حیواناتى جایز است ) و بسیارى از مردم ( دیگران را ) به خاطر هوى و هوس و بى‌دانشى گمراه مى‌سازند و پروردگار تو تجاوزکاران را بهتر مى‌شناسد .

توبیخ و تأکید در آیه بالا به خاطر ترك خوردن گوشت‌هاى حلال نیست بلکه هدف این است كه تنها از این گوشت‌ها باید بخورید و از غیر آن‌ها استفاده نکنید و به تعبیر دیگر نظر روى نقطه مقابل و مفهوم جمله است و لذا با جمله « قَدْ فَصَّلَ لَكُمَّ مّا حَرَّمَ عَلَيْكُمْ : خداوند آن‌چه را بر شما حرام است شرح داده » استدلال شده است .

در این‌که در چه سوره و كدام آیه این موضوع آمده است و گوشت‌هاى حلال و حرام توضیح داده شده ؟ ممکن است تصور شود سوره « مائده » است و يا بعضى از آیات آینده همین سوره ( آیه 145 ) مى‌باشد ، ولى با توجه به این‌که این سوره در مکه نازل شده و مائده در مدینه و آیات آینده این سوره نیز به هنگام نزول این آیات هنوز نازل نشده بوده است

روشن مى‌شود كه هیچ‌یك از این دو احتمال صحیح نیست بلکه يا منظور آیه 115 سوره نحل است كه در آن صریحا قسمتى از گوشت‌هاى حرام و مخصوصا حیواناتى كه براى غیر خدا ذبح شده‌اند آمده است و يا منظور بیان حکم این گوشت‌ها به وسیله پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مى‌باشد زیرا او چیزى جز وحى الهى نمى‌گفت .

سپس يك صورت را استثناء نموده و مى‌گوید : « مگر در صورتى كه مجبور شوید : اِلاّ مَا اضْطُرِرْتُمْ اِلَيْهِ » .

خواه این‌اضطرار به‌خاطر گرفتارى دربیابان و گرسنگى‌شدید بوده‌باشد و يا گرفتار شدن در چنگال مشرکان و اجبار كردن آن‌ها به این موضوع .

بعد اضافه مى‌کند كه « بسیارى از مردم دیگران را از روى جهل و نادانى و هوى هوس‌ها گمراه مى‌سازند : وَ اِنَّ كَثیرا لَيُضِلُّونَ بِأَهْواآئِهِمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ » .

گرچه هواپرستى با جهل و نادانى غالبا توأم است ولى در عین حال براى تأکید بیشتر آن دو را همراه آورده و مى‌گوید : « بِأَهْواآئِهِمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ » .

ضمناً از این تعبیر به خوبى استفاده مى‌شود كه علم حقیقى هرگز با هواپرستى و خیالبافى سازگار نیست و آن‌جا كه سازگار شود جهل است نه علم .

این نیز لازم به تذکر است كه جمله بالا مى‌تواند اشاره به همان پندارى باشد كه در میان مشرکان عرب وجود داشت كه براى خوردن گوشت‌هاى حیوانات مرده چنین استدلال مى‌کردند : آیا ممکن است حیواناتى را كه خودمان مى‌کشیم حلال بدانیم ، اما آن‌چه را خداى ما كشته است حرام بشمریم ؟

بدیهى است سفسطه ، يك خیال واهى ، بیش نبود ، زیرا خداوند حیوان مرده را ذبح نکرده و سرنبریده تا با حیواناتى كه ما سربریده‌ایم مقایسه شود و به همین دلیل كانون انواع بیمارى‌ها است و گوشت آن فاسد است لذا خداوند اجازه خوردن آن را نداده است .

در پایان آیه مى‌فرماید : « پروردگار تو نسبت به آن‌ها كه تجاوزکارند آگاه‌تر است : اِنَّ رَبَّكَ هُوَ اَعْلَمُ بِالْمُعْتَدینَ » .

همان‌ها كه با دلایل واهى نه تنها از راه حق منحرف مى‌شوند بلکه سعى دارند دیگران را

نیز منحرف سازند .

120 وَ ذَرُوا ظهِرَ الاِثْمِ وَ باطِنَهُ اِنَّ الَّذینَ يَكْسِبُونَ الاِثْمَ سَيُجْزَوْنَ بِما كانُوا يَقْتَرِفُونَ

گناهان آشکار و پنهان را رها كنید زیرا كسانى كه تحصیل گناه مى‌کنند در برابر آن مجازات خواهند شد .

تمام آثار شرك باید برچیده شود

مى‌گویند در زمان جاهليّت عدّه‌اى عقیده داشتند كه عمل منافى عفت ( زنا ) اگر در پنهانى باشد عیبى ندارد تنها اگر آشکار باشد گناه است ، هم اکنون نیز عملاً عدّه‌اى این منطق جاهلى را پذیرفته و تنها از گناهان آشکار وحشت دارند ، اما گناهانى پنهانى را بدون احساس ناراحتى مرتکب مى‌شود .

آیه فوق نه تنها منطق فوق را محکوم مى‌سازد بلکه مفهوم وسیعى دارد كه علاوه بر آن‌چه گفته شد مفاهیم و تفسیرهاى دیگرى راکه در زمینه گناه « ظاهر » و « باطن » شده

است در برمى‌گیرد ، از جمله این‌که منظور از گناهان ظاهر گناهانى است كه با اعضاى بدن انجام مى‌گردد و گناه باطن آن است كه با قلب و نيّت و تصمیم صورت گیرد .

سپس به عنوان يادآورى و تهدید گناه‌کاران به سرنوشت شومى كه درانتظار دارند چنین مى‌گوید : « آن‌ها كه تحصیل گناه كنند به زودى نتیجه اعمال خود را خواهند دید : اِنَّ الَّذینَ يَكْسِبُونَ الاِثْمَ سَيُجْزَوْنَ بِما كانُوا يَقْتَرِفُونَ » .

تعبیر به « كسب گناه » ( يَكْسِبُونَ الاِثْمَ ) تعبیر جالبى است كه نشان مى‌دهد افراد انسان در این جهان همچون سرمایه‌دارانى هستند كه به يك بازار بزرگ گام مى‌نهند ، سرمایه آن‌ها هوش و عقل و عمر و جوانى و نیروهاى گوناگون خداداد است ، بیچاره آن‌ها كه به جاى تحصیل سعادت و « كسب » افتخار و شخصيّت و تقوى و قرب به خدا تحصیل گناه كنند .

تعبیر به « سَيُجْزَوْنَ » ( به زودى جزاى خود را خواهند دید ) ممکن است اشاره به این باشد كه قیامت هرچند در نظر بعضى دور است ولى در حقیقت بسیار نزدیك مى‌باشد و این جهان به سرعت سپرى مى‌شود و رستاخیز فرامى‌رسد .

و يا اشاره به این باشد كه غالب افراد در همین زندگى دنیا نیز قسمتى از نتایج اعمال زشت خود را به صورت واکنش‌هاى فردى و اجتماعى خواهند دید .

121 وَ لا تَأْكُلُوا مِمّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ اللّهِ عَلَيْهِ وَ اِنَّهُ لَفِسْقٌ وَ اِنَّ الشَّيطینَ لَيُوحُونَ اِلىآ اَوْلِياآئِهِمْ لِيُجدِلُوكُمْ وَ اِنْ اَطَعْتُمُوهُمْ اِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ

و از آن‌چه نام خدا بر آن برده نشده نخورید و این كار گناه است و شیاطین به دوستان خود مطالبى مخفیانه القاء مى‌کنند تا با شما به مجادله برخیزند و اگر از آن‌ها اطاعت كنید شما هم مشرك خواهید بود .

در آیات گذشته روى جنبه مثبت مسأله يعنى خوردن از گوشت‌هاى حلال تکیه شده بود ، ولى در این آیه ، براى تأکید هرچه بیشتر ، روى جنبه منفى و مفهوم آن تکیه نموده و مى‌گوید : « از گوشت‌هایى كه نام خدا به هنگام ذبح بر آن‌ها برده نشده نخورید » .

سپس با يك جمله كوتاه مجددا این عمل را محکوم كرده مى‌گوید : « این كار فسق و گناه و خروج‌از راه و رسم بندگى و اطاعت فرمان خدا است: اِنَّهُ‌لَفِسْقٌ».

و براى این‌که بعضى از مسلمانان ساده‌دل تحت تأثیر وسوسه‌هاى شیطانى آن‌ها قرارنگیرند اضافه مى‌کند : « شیاطین مطالب وسوسه‌انگیزى به طور مخفیانه به دوستان خود القاء مى‌کنند ، تا با شما به مجادله برخیزند : وَ اِنَّ الشَّيطینَ لَيُوحُونَ اِلىآ اَوْلِياآئِهِمْ لِيُجدِلُوكُمْ » .

ولى به هوش باشید « اگر تسلیم وسوسه‌هاى آن‌ها شوید شما هم در صف مشرکان قرار خواهید گرفت : وَ اِنْ اَطَعْتُمُوهُمْ اِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ » .

این مجادله و وسوسه شاید اشاره به همان منطقى باشد كه مشرکان به يکدیگر القاء مى‌کردند ( و بعضى گفته‌اند مشرکان عرب آن را از مجوسان آموخته بودند ) كه اگر ما گوشت حیوان مرده را مى‌خوریم به خاطر آن است كه خدا آن را كشته و از حیوانى كه ما مى‌کشیم بهتر است يعنى نخوردن مردار يك نوع بى‌اعتنایى به كار خدا است .

غافل از آن‌که آن‌چه به مرگ طبیعى مى‌میرد علاوه بر این‌که غالبا بیمار است ، سربریده نیست و خون‌هاى كثیف در لابلاى گوشت‌هاى آن مى‌مانند و مى‌میرند و فاسد مى‌شوند و گوشت را هم آلوده و فاسد مى‌کنند ، به همین دلیل خداوند دستور داده تنها از گوشت

حیواناتى بخورند كه با شرایط خاصى ذبح شده و خون آن بیرون ریخته است .

ضمنا از این آیات استفاده مى‌شود كه ذبیحه‌هاى غیر اسلامى حرام است ، زیرا علاوه بر جهات دیگر آن‌ها به هنگام ذبح مقيّد به بردن نام خدا بر آن نیستند .

122 اَوَ مَنْ كانَ مَيْتا فَأَحْيَيْنهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُورا يَمْشى بِه فِى النّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِى‌الظُّلُمتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْكفِرینَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ

آیا كسى كه مرده بود سپس او را زنده كردیم و نورى بر او قرار دادیم كه با آن درمیان مردم راه‌برود همانند كسى است كه در ظلمت‌ها باشد و از آن خارج نگردد ، این‌چنین براى كافران اعمال ( زشتى ) كه انجام مى‌دادند تزیین شده است ( و زیبا جلوه كرده ) .

ایمان و روشن بینى

کراراً در قرآن « مرگ » و « حیات » به معنى مرگ و حیات معنوى ، و كفر و ایمان ، آمده است و این تعبیر به خوبى نشان مى‌دهد كه ایمان يك عقیده خشك و خالى يا الفاظى تشریفاتى نیست ، بلکه به منزله روحى است كه در كالبد بى‌جان افراد بى‌ایمان دمیده

مى‌شود و در تمام وجود آن‌ها اثر مى‌گذارد ، چشم آن‌ها دید و روشنایى، گوش آن‌ها قدرت‌شنوایى، زبان توان سخن گفتن و دست و پا قدرت‌انجام‌هرگونه كارمثبت پیدامى‌کند ، ایمان افراد را دگرگون مى‌سازد و در سراسر زندگى آن‌ها اثر مى‌گذارد و آثار حیات را در تمام شئون آن‌ها آشکار مى‌نماید .

از جمله « فَأَحْيَيْنهُ » ( ما او را زنده كردیم ) استفاده مى‌شود كه ایمان ، گرچه باید با كوشش از ناحیه خود انسان صورت گیرد اما تا كششى از ناحیه خدا نباشد این كوشش‌ها به جایى نمى‌رسد .

سپس مى‌گوید : « ما براى چنین افراد نورى قراردادیم كه با آن در میان مردم راه بروند : وَ جَعَلْنا لَهُ نُورا يَمْشى بِهِ فِى النّاسِ » .

گرچه مفسّران درباره منظور از این « نور » احتمالاتى داده‌اند اما ظاهرا منظور از آن تنها قرآن و تعلیمات پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نیست ، بلکه علاوه بر این ، ایمان به خدا ، بینش و درك تازه‌اى به انسان مى‌بخشد ، روشن بینى خاصى به او مى‌دهد ، افق دید او را از زندگى محدود مادّى

و چهار دیوارى عالم مادّه فراتر برده و در عالمى فوق‌العاده وسیع فرومى‌برد .

و از آن‌جا كه او را به خودسازى دعوت مى‌کند ، پرده‌هاى خودخواهى و خودبینى و تعصّب و لجاج و هوى و هوس را از مقابل چشم جانش كنار مى‌زند و حقایقى را مى‌بیند كه

هرگز قبل از آن قادر به درك آن‌ها نبود .

در پرتو این نور مى‌تواند راه زندگى خود را درمیان مردم پیدا كند و از بسیارى اشتباهات كه دیگران به خاطر آز و طمع و به علّت تفكّر محدود مادى و يا غلبه خودخواهى و هوى‌وهوس، گرفتارآن مى‌شوندمصون و محفوظ بماند.

و این‌که در روایات اسلامى مى‌خوانیم : « اَلْمُؤْمِنُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللّه‌ِ : انسان با ایمان با نور خدا نگاه مى‌کند » اشاره به همین حقیقت است ، گرچه با این‌همه باز نمى‌توان روشن بینى خاصى راکه انسان با ایمان پیدا مى‌کند با بیان و قلم توصیف كرد . بلکه باید طعم آن را چشید و وجودش را احساس نمود .

سپس چنین فرد زنده و فعال و نورانى و مؤثرى را با افراد بى‌ایمان لجوج مقایسه كرده

مى‌گوید : « آیا چنین كسى همانند شخصى است كه در امواج ظلمت‌ها و تاریکى‌ها فرو رفته و هرگز از آن خارج نمى‌گردد : كَمَنْ مَثَلُهُ فِى الظُّلُمتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها » .

قابل توجه این‌که نمى‌گوید « كَمَنْ فِى الظُّلُمتِ » ( همانند كسى كه در ظلمت‌ها است ) بلکه مى‌گوید « كَمَنْ مَثَلُهُ فِى الظُّلُمتِ » ( همانند كسى كه مَثَل او در ظلمات است ) بعضى گفته‌اند هدف از این تعبیر این بوده كه اثبات شود چنان افرادى به قدرى در تاریکى و بدبختى فرو رفته‌اند كه وضع آن‌ها ضرب‌المثلى شده است كه همه افراد فهمیده از آن آگاهند .

ولى ممکن است این تعبیر اشاره به معنى لطیف‌ترى باشد و آن این‌که از هستى و وجود این گونه افراد در حقیقت چیزى جز يك شبح ، يك قالب ، يك مثال و يك مجسمه باقى نمانده است هیکلى دارند بى‌روح و مغز و فکرى از كار افتاده .

این نکته نیز لازم به يادآورى است كه راهنماى مؤمنان « نور » ( با صیغه مفرد ) و محیط كافران « ظُلُمات » ( با صیغه جمع ) ذکر شده ، چرا كه ایمان يك حقیقت بیش نیست و رمز

وحدت و يگانگى است و كفر و بى‌ایمانى سرچشمه پراکندگى و تفرقه و تشتّت است .

و در پایان آیه اشاره به علّت این سرنوشت شوم كرده ، مى‌گوید : « این‌چنین اعمال كافران در نظرشان جلوه داده شده است : كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْكفِرینَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ » .

این خاصيّت تکرار يك عمل زشت است كه تدریجا از قبح آن در نظر كاسته مى‌شود و حتى به جایى مى‌رسد كه به عنوان يك كار خوب در نظر او جلوه مى‌کند و همچون زنجیرى بر دست و پاى او مى‌افتد و اجازه خروج از این دام به او نمى‌دهد ، يك مطالعه ساده در حال تبهکاران این حقیقت را به خوبى روشن مى‌سازد .

123 وَ كَذلِكَ جَعَلْنا فى كُلِّ قَرْيَةٍ اَكبِرَ مُجْرِمیها لِيَمْكُرُوا فیها وَ ما يَمْكُرُونَ اِلاّ بِأَنْفُسِهِمْ وَ ما يَشْعُرُونَ

و هم‌چنین در هر شهر و روستایى بزرگان گنه‌کارى قراردادیم ( افرادى كه همه‌گونه قدرت در اختیارشان گذاردیم اما آن‌ها از آن سوءاستفاده كرده و راه خطا پیش گرفتند ) و سرانجام كارشان این شد كه به مکر ( و فریب مردم ) پرداختند ولى تنها خودشان را فریب مى‌دهند و نمى‌فهمند .

نسبت این‌گونه افعال به خداوند به خاطر آن است كه او مُسَبِّبُ الاَسْبابِ و سرچشمه تمام قدرت‌ها است و هرکس هرکارى انجام مى‌دهد با استفاده از امکاناتى است كه خداوند در اختیار او قرارداده اگرچه جمعى از آن حسن استفاده و بعضى سوء استفاده مى‌کنند .

جمله « لِيَمْكُرُوا » ( تا مکر و نیرنگ به كار زنند ) به معنى سرانجام و عاقبت كار آن‌ها است نه هدف از خلقت آنان (1)يعنى سرانجام نافرمانى و گناه فراوان این شد كه رهزن راه حق شدند و بندگان خدا را از راه منحرف ساختند ، زیرا « مَكْر » در اصل به معنى تابیدن و پیچیدن است سپس به هر كار انحرافى كه توأم با اخفاء و پنهان كارى باشد گفته شده است .

و در پایان آیه مى‌گوید : « آن‌ها جز به خودشان نیرنگ نمى‌زنند ولى نمى‌فهمند و متوجه نیستند : وَ ما يَمْكُرُونَ اِلاّ بِأَنْفُسِهِمْ وَ ما يَشْعُرُونَ » . .


1) به اصطلاح « لام » لام غایت نیست بلکه لام عاقبت است كه در قرآن نمونه‌هاى متعددى دارد .

چه نیرنگ و فریبى از این بالاتر كه سرمایه‌هاى وجود خود اعم از فکر و هوش و ابتکار و عمر و وقت و مال خویش را در مسیرى به كار مى‌گیرند كه نه تنها سودى به حال آن‌ها ندارد بلکه پشتشان را از بار مسئوولیت و گناه سنگین مى‌سازد ، درحالى كه فکر مى‌کنند به پیروزى‌هایى رسیده‌اند .

ضمنا از این آیه به خوبى استفاده مى‌شود كه مفاسد و بدبختى‌هایى كه دامن اجتماعات را مى‌گیرد از بزرگ‌ترها و سردمداران اقوام سرچشمه مى‌گیرد و آن‌ها هستند كه با انواع حیله و نیرنگ‌ها راه خدا را دگرگون ساخته و چهره حقّ را بر مردم مى‌پوشاند .

124 وَ اِذا جاآءَتْهُمْ ءايَةٌ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتّى نُؤْتى مِثْلَ ماآ اُوتِىَ رُسُلُ اللّهِ اللّهُ اَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ سَيُصیبُ الَّذینَ اَجْرَمُوا صَغارٌ عِنْدَاللّهِ وَ عَذابٌ شَدیدٌ بِما كانُوا يَمْكُرُونَ

و هنگامى كه آیه‌اى براى آن‌ها بیاید مى‌گویند ما هرگز ایمان نمى‌آوریم مگر این‌که همانند چیزى كه به پیامبران خدا داده شده است به ما هم داده شود ، خداوند آگاه‌تر

است كه رسالت خویش را كجا قرار دهد به زودى كسانى كه مرتکب گناه شدند ( و براى حفظ موقعيّت خود مردم را از راه حق منحرف ساختند ) گرفتار حقارت در پیشگاه خدا و عذاب شدید در مقابل مکر ( و فریب و نیرنگى ) كه داشتند، مى‌شوند .

انتخاب پیامبر به دست خدا است

« اِجْرام » از ماده « جُرْم » در اصل به معنى قطع كردن است و از آن‌جا كه افراد گنه‌کار پیوندها را قطع مى‌کنند و خود را از اطاعت فرمان خدا جدا مى‌سازند این كلمه به « گناه » نیز اطلاق شده است و در آن اشاره لطیفى به این حقیقت است كه هر انسانى در ذات خود پیوندى با حق و پاکى و عدالت دارد و آلودگى به گناه در واقع جدایى از این فطرت الهى است.

مثل این‌که احراز مقام رسالت و رهبرى خلق به سنّ و مال است و يا به رقابت‌هاى كودکانه قبایل و خدا نیز موظّف است كه رعایت این رقابت‌هاى مضحك و بى‌اساس را بکند و بر آن صحّه بگذارد ، رقابت‌هایى كه از نهایت انحطاط فکرى و عدم درك مفهوم نبوّت و رهبرى خلق سرچشمه مى‌گیرد .

قرآن پاسخ روشنى به آن‌ها مى‌دهد و مى‌گوید لازم نیست شما به خدا درس بدهید كه چگونه پیامبران و رسولان خویش را اعزام دارد و از میان چه افرادى انتخاب كند ، زیرا « خداوند از همه بهتر مى‌داند رسالت خود را در كجا قرار دهد : اللّهُ اَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ » .

روشن است رسالت نه ارتباطى به سن و مال دارد و نه به موقعيّت قبایل ، بلکه شرط آن قبل از هرچیز آمادگى روحى ، پاکى ضمیر ، سجایاى اصیل انسانى ، فکر بلند و اندیشه قوى و بالاخره تقوى و پرهیزگارى فوق‌العاده‌اى در مرحله عصمت است و وجود این صفات مخصوصا آمادگى براى مقام عصمت چیزى است كه جز خدا نمى‌داند و چه قدر فرق است میان این شرایط و میان آن‌چه آن‌ها فکر مى‌کردند .

جانشین پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نیز تمام صفات و برنامه‌هاى او را ، به جز وحى و تشریع ، دارد يعنى هم حافظ شرع و شریعت است و هم پاسدار مکتب و قوانین او و هم رهبر معنوى و مادّى مردم ، لذا باید او هم داراى مقام عصمت و مصونيّت از خطا و گناه باشد تا بتواند رسالت خویش را به ثمر برساند و رهبرى مطاع و سرمشقى مورد اعتماد گردد .

و به همین دلیل انتخاب او نیز به دست خدا است و خدا مى‌داند این مقام را در چه جایى قرار دهد نه خلق خدا و نه از طریق انتخاب مردم و شورى .

و در آخر آیه سرنوشتى را كه در انتظار این‌گونه مجرمان و رهبران پر ادعاى باطل است بیان‌کرده مى‌گوید : « به زودى این گنه‌کاران به خاطر مکر و فریبى كه براى گمراه ساختن مردم به كار زدند ، گرفتار كوچکى و حقارت در پیش‌گاه خدا و عذاب شدید خواهند شد : سَيُصیبُ الَّذینَ اَجْرَمُوا صَغارٌ عِنْدَ اللّهِ وَ عَذابٌ شَدیدٌ بِما كانُوا يَمْكُرُونَ » .

این خودخواهان مى‌خواستند با كارهاى خلاف خود موقعيّت و بزرگى خویش را حفظ كنند ولى خدا آن‌ها را آن‌چنان « تحقیر » خواهد كرد كه دردناک‌ترین شکنجه‌هاى روحى را احساس كنند ، به علاوه چون سر و صداى آن‌ها در راه باطل زیاد و تلاش آن‌ها « شدید » بود كیفر و عذاب آن‌ها نیز « شدید » و پر سر و صدا خواهد بود .

125 فَمَنْ يُرِدِ اللّهُ اَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلاِسْلمِ وَ مَنْ يُرِدْ اَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقا حَرَجا كَأَنَّما يَصَّعَّدُ فِى السَّماآءِ كَذلِكَ يَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ

عَلَى الَّذینَ لا يُؤْمِنُونَ

آن كس را كه خدا بخواهد هدایت كند سینه‌اش را براى ( پذیرش ) اسلام گشاده مى‌سازد و آن كس را كه ( به خاطر اعمال خلافش ) بخواهد گمراه سازد سینه‌اش را آن‌چنان تنگ مى‌سازد كه گویا مى‌خواهد به آسمان بالا برود، این‌چنین خداوند پلیدى را بر افرادى كه ایمان نمى‌آورند قرار مى‌دهد .

126 وَ هذا صِراطُ رَبِّكَ مُسْتَقیما قَدْ فَصَّلْنَا الاْيتِ لِقَوْمِ يَذَّكَّرُونَ

و این راه مستقیم ( و سنت جاویدان ) پروردگار تو است ، ما آیات خود را براى كسانى كه‌پند مى‌گیرند بیان كردیم.

امدادهاى الهى

منظور از « هدایت » و « اِضْلال » الهى فراهم ساختن يا از میان بردن مقدمات هدایت در مورد كسانى است كه آمادگى و عدم آمادگى خود را براى پذیرش حقّ با اعمال و كردار خویش اثبات كرده‌اند .

آنان كه پویندگان راه حقّ هستند و جویندگان و تشنگان زلال ایمان ، خداوند چراغ‌هاى روشنى فراراه آن‌ها قرارمى‌دهد تا براى به‌دست آوردن این آب حیات در ظلمات گم نشوند ، امّا آن‌ها كه بى‌اعتنایى خود را نسبت به این حقایق ثابت كرده‌اند از این امدادهاى الهى محروم و در مسیر خود با انبوهى از مشکلات روبرو مى‌گردند و توفیق هدایت ازآن‌ها سلب مى‌شود.

بنابراین نه دسته اول در پیمودن این مسیر مجبورند و نه دسته دوم در كار خود و هدایت الهى در واقع مکمّل چیزى است كه خودشان خواسته‌اند و انتخاب كرده‌اند .

منظور از « صَدْر » ( سینه ) در این‌جا روح و فکر است و این كنایه در بسیارى از موارد به كار مى‌رود و منظور از « شَرْح » ( گشاده ساختن ) همان وسعت روح و بلندى فکر و گسترش افق عقل آدمى است ، زیرا پذیرا شدن حقّ ، احتیاج به گذشت‌هاى فراوانى از منافع شخصى دارد كه جز صاحبان ارواح وسیع و افکار بلند آمادگى براى آن نخواهند داشت .

« حَرَج » به‌معنى تنگى فوق‌العاده و محدوديّت شدیداست و این حال افرادلجوج و بى‌ایمان است كه‌فکرشان بسیار كوتاه و روحشان فوق‌العاده‌کوچك و ناتوان‌است و

کمترین‌گذشتى در زندگى‌ندارند.

یك معجزه علمى قرآن

تشبیه این‌گونه افراد به كسى كه مى‌خواهد به آسمان بالا رود از این نظر است كه صعود به آسمان كار فوق‌العاده مشکلى است و پذیرش حق براى آن‌ها نیز چنین است .

همان‌طور كه در گفتار روزمره گاهى مى‌گوییم « این كار براى فلان كس آن‌قدر مشکل است كه گویا مى‌خواهد به آسمان برود » يا مى‌گوییم : « به آسمان بروى از این كار آسان‌تر است » .

البتّه آن روز پرواز به آسمان براى بشر يك تصوّر بیش نبود ولى حتّى امروز كه سیر در فضا عملى شده است باز از كارهاى طاقت فرسا است و همیشه فضانوردان با انبوهى از مشکلات شدید روبرو هستند .

ولى معنى لطیف‌ترى براى آیه نیز به نظر مى‌رسد كه بحث گذشته را تکمیل مى‌کند و آن این‌که : امروز ثابت شده كه هواى اطراف كره زمین در نقاط مجاور این كره كاملاً فشرده و

براى تنفّس انسان آماده است ، اما هرقدر به طرف بالا حرکت كنیم هوا رقیق‌تر و میزان اکسیژن آن كمتر مى‌شود به حدى كه اگر چند كیلومتر از سطح زمین به طرف بالا ( بدون ماسك اکسیژن ) حرکت كنیم تنفس كردن براى ما هر لحظه مشکل و مشکل‌تر مى‌شود و اگر به پیشروى ادامه دهیم تنگى نفس و كمبود اکسیژن سبب بیهوشى ما مى‌گردد ، بیان این تشبیه در آن روز كه هنوز این واقعيّت علمى به ثبوت نرسیده بود در حقیقت از معجزات علمى قرآن محسوب مى‌گردد .

در آیه فوق سعه صدر ( گشادگى سینه ) يکى از مواهب بزرگ و ضیق صدر ( تنگى سینه ) يکى از كیفرهاى الهى شمرده شده است ، همان‌طور كه خداوند در مقام بیان يك موهبت عظیم به پیامبر خود مى‌گوید : « اَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ : آیا سینه تو را وسیع و گشاده نساختیم » ( 1 / شرح ) .

و این موضوعى است كه با مطالعه در حالات افراد به خوبى مشاهده مى‌شود ، بعضى روحشان آن‌چنان باز و گشاده است كه آمادگى براى پذیرش هر واقعيّتى هرچند بزرگ باشد

دارند ، اما به عکس بعضى روحشان آن‌چنان تنگ و محدود است كه گویا راهى و جایى

براى نفوذ هیچ حقیقتى در آن نیست . افق دید فکرى‌آن‌ها محدودبه زندگى روزمره و خواب و خور آن‌هااست ، اگر به آن‌ها برسد همه چیز درست است و اگر كمترین تغییرى در آن پیدا شود گویا همه چیز پایان يافته و دنیا خراب شده است .

هنگامى كه آیه فوق نازل شده از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله پرسیدند شرح صدر چیست ؟ پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله فرمود : « نُورٌ يَقْذِفُهُ اللّهُ فى قَلْبِ مَنْ يَشاءُ فَيَنْشَرِحُ لَهُ صَدْرُهُ وَ يَنْفَسِحُ : نورى است كه خدا در قلب هرکس بخواهد مى‌افکند و در پرتو آن ، روح او وسیع و گشاده مى‌شود » .

پرسیدند : آیا نشانه‌اى دارد كه با آن شناخته شود ؟

فرمود : « نَعَمْ الاِنابَةُ اِلى دارِ الْخُلُودِوَ التَّجافى عَنْ دارِالْغِرِورِ وَ اِلاْسْتِعْدادُ لِلْمَوْتِ قَبْلَ نُزُولِ الْمَوْتِ (1): آرى نشانه‌اش توجه به سراى جاویدان و دامن برچیدن از زرق و برق دنیا و آماده شدن .


1) « مجمع البیان » ، جلد 4 ، صفحه 363 .

براى مرگ است ( با ایمان و عمل صالح و تلاش و كوشش در راه حق ) پیش از آن كه مرگ فرا رسد » .

127 لَهُمْ دارُ السَّلمِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ هُوَ وَ لِيُّهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ

براى آن‌ها خانه امن و امان نزد پروردگارشان خواهد بود و او ولى و يار و ياور آن‌ها است به خاطر اعمال ( نیکى ) كه انجام مى‌دادند .

چه افتخارى از این بالاتر كه سرپرستى و كفالت امور انسان را خداوند بر عهده گیرد و او حافظ و يار و ياورش باشد .

و چه موهبتى از این عظیم‌تر كه « دارُالسَّلامِ » يعنى خانه امن و امان ، محلى كه نه در آن جنگ است نه خونریزى ، نه نزاع است و نه دعوا ، نه خشونت است و نه رقابت‌هاى كشنده

و طاقت‌فرسا ، نه تصادم منافع است و نه دروغ و افتراء و تهمت و حسد و كینه و نه غم و اندوه ، كه از هر نظر قرین آرامش است ، در انتظار انسان باشد .

ولى آیه مى‌گوید: این‌ها را با حرف و سخن به كسى نمى‌دهند بلکه در برابر عمل صالح .

128 وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ جَمیعا يمَعْشَرَ الْجِنِّ قَدِ اسْتَكْثَرْتُمْ مِنَ الاِنْسِ وَ قالَ

اَوْلِياؤُهُمْ مِنَ الاِنْسِ رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنا بِبَعْضٍ وَ بَلَغْنا اَجَلَنَا الَّذى أَجَّلْتَ لَنا قالَ النّارُ مَثْوَيكُمْ خلِدینَ فیهاآ اِلاّ ماشاآءَاللّهُ اِنَّ رَبَّكَ حَكیمٌ عَلیمٌ

و آن روز كه همه آن‌ها را جمع و محشور مى‌سازد به آنان مى‌گوید اى جمعيّت شیاطین و جن شما افراد زیادى از انسان‌ها را گمراه ساختید ، دوستان و پیروان آن‌ها از میان انسان‌ها مى‌گویند : پروردگارا ! هریك از ما دو دسته ( پیشوایان و پیروان گمراه ) از دیگرى استفاده كردیم ( ما به لذّات هوس آلود و زودگذر رسیدیم و آن‌ها بر ما حکومت كردند ) و به اجلى كه براى ما مقرر داشته بودى رسیدیم ، ( خداوند ) مى‌گوید : آتش جایگاه شماست ، جاودانه در آن خواهید ماند ، مگر آن‌چه خدا بخواهد ، پروردگار تو حکیم و دانا است .

منظور از كلمه « جِنّ » در این‌جا همان شیاطین است ، زیرا جن در اصل لغت به معنى هر موجود ناپیدا مى‌باشد و در آیه 50 / كهف درباره رئیس شیاطین « اِبْلیس » مى‌خوانیم : «کانَ مِنَ الْجِنِّ» يعنى او از جِنّ بود .

آیات گذشته كه از وسوسه‌هاى رمزى شیاطین با جمله « اِنَّ الشَّياطینَ لَيُوحُونَ اِلى اَوْلِيائِهِمْ » سخن مى‌گفت ، هم‌چنین آیه بعد كه از رهبرى بعضى از ستمگران از بعضى دیگر سخن مى‌گوید مى‌تواند اشاره‌اى به این موضوع باشد .

اما شیاطین اغواگر گویا در برابر این سخن پاسخى ندارند و سکوت مى‌کنند ، ولى « پیروان آن‌ها از بشر چنین مى‌گویند : پروردگارا ! آن‌ها از ما بهره گرفتند و ماهم از آن‌ها ، تا زمانى كه اجل ما پایان‌گرفت » (وَ قالَ‌اَوْلِيائُهُمْ مِنَ‌الاِنْسِ رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنا بِبَعْضٍ وَ بَلَغْنا اَجَلَنَا الَّذى اَجَّلْتَ لَنا).

آن‌ها دلخوش بودند كه پیروان تسلیمى دارند و بر آن‌ها حکومت مى‌کنند و ما نیز از زرق و برق‌هاى دنیا و لذات بى‌قید و شرط و زودگذر آن كه بر اثر وسوسه‌هاى شیاطین دل‌انگیز و دلچسب جلوه مى‌نمود دلخوش بودیم .

در این‌که منظور از « اَجَل » در این آیه چیست ؟ آیا پایان زندگى يا روز رستاخیز است میان مفسّران گفتگو است اما ظاهرا پایان زندگى است ، زیرا « اَجَل » به این معنى در بسیارى از آیات قرآن به كار رفته است .

اما خداوند همه این پیشوایان و پیروان مفسد و فاسد را مخاطب ساخته مى‌گوید : « جایگاه همه شما آتش است و جاودانه در آن خواهید ماند مگر آن‌چه خدا بخواهد : قالَ النّارُ مَثْوَيكُمْ

خلِدینَ فیهاآ اِلاّ ماشاآءَاللّهُ » .

استثناء با جمله « اِلاّ ماشاءاللّهُ » ( مگر آن‌چه خدا بخواهد ) يا اشاره به این است كه ابديّت عذاب و كیفر در این‌گونه موارد سلب قدرت از پروردگار نمى‌کند ، هرگاه بخواهد مى‌تواند آن را تغییر دهد اگر چه در مورد عده‌اى ثابت نگه مى‌دارد .

و يا اشاره به آن افرادى است كه استحقاق ابديّت عذاب را ندارند و يا قابليّت شمول عفو الهى را دارند كه باید از حکم خلود و جاودانى بودن مجازات استثناء شوند .

و در پایان آیه مى‌فرماید : « پروردگار تو حکیم و دانا است : اِنَّ رَبَّكَ حَكیمٌ عَلیمٌ » .

هم كیفرش روى حساب است و هم عفو و بخشش و به خوبى از موارد آن‌ها آگاه مى‌باشد .

129 وَ كَذلِكَ نُوَلّى بَعْضَ الظّلِمینَ بَعْضا بِما كانُوا يَكْسِبُونَ

و این چنین بعضى از ستمگران را به بعض دیگر وامى‌گذاریم به سبب اعمالى كه انجام مى‌دادند .

صحنه رستاخیز صحنه عکس‌العمل‌ها و واکنش‌ها در مقیاس‌هاى عظیم است و آن‌چه در آن‌جا وجود دارد پرتو و انعکاسى از اعمال ما در این دنیا است .

در تفسیر على بن قمى نیز از امام (علیه السلام) نقل شده كه فرمود : « نُوَلّى كُلَّ مَنْ تَوَلّى اَوْلِيائَهُمْ فَيَكُونُونَ مَعَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ : هرکس با اولیائش در روز قیامت خواهد بود » .

قابل توجه این‌که همه این گروه‌ها به عنوان « ظالِم » در آیه معرفى شده‌اند و شك نیست كه ظلم ، به معنى وسیع كلمه ، همه این‌ها را شامل مى‌گردد ، چه ظلمى از این بالاتر كه انسان با قبول رهبرى شیطان صفتان خود را از تحت ولایت خداوند خارج سازد و در جهان دیگر نیز تحت ولایت همان‌ها قرار گیرد .

و نیز این تعبیر و تعبیر « بِما كانُوا يَكْسِبُونَ » نشان مى‌دهد كه این سیه روزى و بدبختى

به خاطر اعمال خودشان است و این يك سنّت الهى و قانون آفرینش است كه رهسپاران راه‌هاى تاریك جز سقوط در چاه و درّه بدبختى ، فرجامى نخواهند داشت .

130 يمَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الاِنْسِ اَلَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ ءایتى وَ يُنْذِرُونَكُمْ لِقاآءَ يَوْمِكُمْ هذا قالُوا شَهِدْنا عَلىآ اَنْفُسِنا وَ غَرَّتْهُمُ الْحَيَوةُ الدُّنْيا وَ شَهِدُوا عَلىآ اَنْفُسِهِمْ اَنَّهُمْ كانُوا كافِرینَ

( در آن روز به آن‌ها مى‌گوید ) اى جمعيّت جِنّ و انس آیا رسولانى از شما به سوى شما نیامدند كه آیات مرا برایتان بازگومى‌کردند و ازملاقات چنین روزى شمارا بیم مى‌دادند، آن‌ها مى‌گویند گواهى مى‌دهیم بر ضد خودمان ( آرى ما بد كردیم ) و زندگى ( پر زرق و برق ) دنیا آن‌ها را فریب داد و بر زیان خود گواهى مى‌دهند كه كافر بودند .

اتمام حجت

« مَعْشَرَ » در اصل از « عَشَرَة » به معنى عدد ده گرفته شده است و از آن‌جا كه عدد ده يك

عدد كامل است ، كلمه « مَعْشَرَ » به يك جمعيّت كامل كه اصناف و طوایف مختلفى رابرمى‌گیرد گفته مى‌شود . در این‌که آیا فرستادگان « جِنّ » از جنس خود آن‌ها است ، يا از نوع بشر ؟ در میان مفسّران گفتگو است . اما آن‌چه از آیات سوره جِنّ به خوبى استفاده مى‌شود این است كه قرآن و اسلام براى همه ، حتى آن‌ها نازل شده و پیامبر اسلام مبعوث به همه بوده است ، منتها هیچ مانعى ندارد كه رسولان و نمایندگان از خود آن‌ها از طرف پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مأمور دعوت آنان بوده باشند .

( شرح بیشتر در این زمینه و هم درباره معنى علمى « جِنّ » در تفسیر همان سوره جِنّ در جزء 29 قرآن مجید به خواست خدا خواهد آمد ) .

ولى باید توجه داشت كه كلمه « مِنْكُم » ( ازشما ) دلیل بر آن نیست كه پیامبران هر دسته از جنس خودشان خواهند بود ، زیرا هنگامى كه به گروهى گفته شود « نفراتى از شما ... »این نفرات ممکن است از يك طایفه يا از همه طوایف باشند .

سپس مى‌گوید : از آن‌جا كه روز رستاخیز روز كتمان نیست و نشانه‌هاى همه چیز آشکار است و هیچ‌کس نمى‌تواند چیزى را پنهان دارد ، « همگى در برابر این پرسش الهى ، اظهار مى‌دارند : ما بر ضد خود گواهى مى‌دهیم و اعتراف مى‌کنیم كه چنین رسولانى آمدند و پیام‌هاى تو را به ما رسانیدند اما مخالفت كردیم » ( قالُوا شَهِدْنا عَلىآ اَنْفُسِنا ) .

آرى دلایل كافى از طرف پروردگار در اختیار آن‌ها بود و آن‌ها راه را از چاه مى‌شناختند « ولى زندگى فریبنده دنیا و زرق و برق وسوسه‌انگیز آن ، آن‌ها را فریب داد » ( وَ غَرَّتْهُمُ الْحَيَوةُ الدُّنْيا ) .

این جمله به خوبى مى‌رساند كه سدّ بزرگ راه سعادت انسان‌ها دلبستگى بى حدّ و حساب و تسلیم بى‌قید و شرط در برابر مظاهر جهان مادّه است ، دلبستگى‌هایى كه انسان را به زنجیر اسارت مى‌کشاند و او را به هرگونه ظلم و ستم ، تعدّى و اجحاف ، خودخواهى و طغیان ، دعوت مى‌کند .

بار دیگر قرآن تأکید مى‌کند كه « آن‌ها با صراحت به زیان خود گواهى مى‌دهند كه راه كفر پوئیدند و

در صف منکران حق قرار گرفتند » ( وَ شَهِدُوا عَلىآ اَنْفُسِهِمْ اَنَّهُمْ كانُوا كافِرینَ ) .

131 ذلِكَ اَنْ لَمْ يَكُنْ رَبُّكَ مُهْلِكَ الْقُرى بِظُلْمٍ وَ أَهْلُها غفِلُونَ

این به خاطر آن است كه پروردگارت هیچ‌گاه ( مردم )شهرها و آبادى‌هارا به خاطر ستم‌هایشان درحال غفلت و بى‌خبرى‌هلاك نمى‌کند (بلکه‌قبلاًرسولانى براى‌آن‌هامى‌فرستد).

در آیه بعد همان مضمون آیه گذشته را ، اما به صورت يك قانون كلّى و سنّت همیشگى الهى ، بازگو مى‌کند كه « این به خاطر آن است كه پروردگار تو هیچ‌گاه مردم شهرها و آبادى‌ها

را به خاطر ستمگرى‌هایشان ، در حالى كه غافلند ، هلاك نمى‌کند » مگر این‌که رسولانى به سوى آن‌ها بفرستد و آن‌ها را متوجّه زشتى اعمالشان سازد و گفتنى‌ها را بگوید .

کلمه « بِظُلْمٍ » مى‌تواند به این معنى باشد كه خدا كسى را به خاطر ستم‌هایش و در حال غفلت ، پیش از فرستادن پیامبران مجازات نمى‌کند و مى‌تواند به این معنى باشد كه خدا افراد غافل را از روى ظلم و ستم كیفر نمى‌دهد زیرا كیفر دادن آن‌ها در این حال ، ظلم و ستم

است و خداوند برتر از این است كه درباره كسى ستم كند .

132 وَ لِكُلٍّ دَرَجتٌ مِمّا عَمِلُوا وَ ما رَبُّكَ بِغفِلٍ عَمّا يَعْمَلُونَ

و براى هر يك ( از این دو دسته ) درجات ( و مراتبى ) است از آن‌چه عمل كردند و پروردگارت غافل از اعمالى كه انجام مى‌دهند نیست .

این آیه بار دیگر این حقیقت را تأکید مى‌کند كه تمام مقام‌ها و « درجات » و « درکات » زاییده اعمال خود آدمى است و نه چیز دیگر .

133 وَ رَبُّكَ الْغَنِىُّ ذُوالرَّحْمَةِ اِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِكُمْ مايَشآءُ كَمآاَنْشَأَكُمْ مِنْ ذُرِّيَّةِ قَوْمٍ ءَاخَرینَ

و پروردگارت بى‌نیاز و مهربان است ( بنابراین درباره كسى ظلم و ستم نمى‌کند بلکه این‌ها نتیجه اعمال خود را مى‌گیرند ) اگر بخواهد همه شما را مى‌برد و بعد از شما به جاى شما هرچه بخواهد ( و هر كس را بخواهد ) جانشین مى‌سازد همان‌طور كه شما را از

نسل اقوام دیگرى به وجود آورد .

پروردگار عالم نه نیازى به اطاعت شما دارد و نه بیمى از گناهانتان زیرا « اگر بخواهد همه شما را مى‌برد و به جاى شما كسان دیگرى را كه بخواهد جانشین مى‌سازد همان‌طور كه شما را از دودمان انسان‌هاى دیگرى كه در بسیارى از صفات با شما متفاوت بودند آفرید » .

بنابراین ، او هم بى‌نیاز و هم مهربان و هم قادر بر هر چیز است با این حال تصور ظلم و ستم درباره او ممکن نیست .

134 اِنَّ ما تُوعَدُونَ لاَتٍ وَ ماآ اَنْتُمْ بِمُعْجِزینَ

آن‌چه به شما وعده داده مى‌شود ، مى‌آید و شما نمى‌توانید ( خدا را ) ناتوان سازید ( و از عدالت و كیفر او فرار كنید ) .

« مُعْجِزین » از ماده « اِعْجاز » يعنى دیگرى را ناتوان ساختن ، آیه مى‌گوید شما نمى‌توانید خداوند را از بعث در قیامت و اجراى عدالت عاجز سازید و به تعبیر دیگر

نمى‌توانید در برابر قدرت او مقاومت كنید .

135 قُلْ يقَوْمِ اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ اِنّى عامِلٌ فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ تَكُونُ لَهُ عقِبَةُ الدّارِ اِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظّلِمُونَ

بگو اى جمعیت ! هر كار در قدرت دارید بکنید من ( هم به وظیفه خود ) عمل مى‌کنم ، اما به زودى خواهید دانست چه كسى سرانجام نیك خواهد داشت ( و پیروزى با چه كسى است اما ) به طور مسلم ظالمان رستگار نخواهند شد .

دراین‌جا بار دیگر مى‌بینیم كه به جاى « كُفْر » تعبیر به « ظُلْم » شده و این نشان مى‌دهد كه كفر و انکار حق يك نوع ظلم آشکار است ، ظلمى به خویشتن و ظلمى به جامعه و از آن‌جا كه ظلم برخلاف‌عدالت عمومى جهان‌آفرینش است سرانجام محکوم به‌شکست خواهدبود .

136 وَ جَعَلُوا لِلّهِ مِمّا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَ الاَنْعمِ نَصیبا فَقالُوا هَذا لِلّهِ بِزَعْمِهِمْ وَ هذا لِشُرَكائِنا فَما كانَ لِشُرَكاآئِهِمْ فَلا يَصِلُ اِلَى اللّهِ وَ ما كانَ لِلّهِ فَهُوَ يَصِلُ

اِلى شُرَكاآئِهِمْ ساآءَ ما يَحْكُمُونَ

و ( مشرکان ) سهمى از آن‌چه خداوند آفریده از زراعت و چهارپایان براى او قراردادند و گفتند: به گمان آن‌ها ، این مال خدا است و این مال شرکاى ما ( يعنى بت‌ها ) است ، آن‌چه مال شرکاى آن‌ها بود به خدا نمى‌رسید ، ولى آن‌چه مال خدا بود به شرکایشان مى‌رسید ( و اگر سهم بت‌ها مواجه با كمبودى مى‌شد مال خدا را به آن‌ها مى‌دادند اما عکس آن را مجاز نمى‌دانستند) چه بد حکم مى‌کنند (که علاوه بر شرك ، حتى خدا را كمتر از بت‌ها مى‌گرفتند).

گر چه در آیه تنها اشاره به سهم خداوند شده است ، ولى از جمله‌هاى بعد استفاده مى‌شود كه سهمى براى خدا و سهمى براى بت‌ها قرار مى‌دادند ، در روایات آمده است كه : مصرف سهمى كه براى خدا قرار داده بودند ، كودکان و مهمانان بودند و از آن براى این كار استفاده مى‌کردند و اما سهمى كه از زراعت و چارپایان براى بت‌ها قرارداده بودند ،

مخصوص خدمه و متولیان بت و بت‌خانه و مراسم قربانى و استفاده خودشان بود .(1)

و تعبیر به « شُرَكائِنا » ( شریک‌هاى ما ) براى بت‌ها به خاطر آن است كه آن‌ها را شریك اموال و سرمایه زندگى خویش مى‌دانستند .

تعبیر به « مِمّا ذَرَأَ » ( از آن‌چه خدا خلق كرده ) در حقیقت اشاره به ابطال عقیده آن‌ها است .

زیرا این اموال همگى مخلوق خدا بودند ، چگونه سهمى از آن‌ها براى خدا مى‌دادند و سهمى براى بت‌ها .

سپس اشاره به داورى عجیب آن‌ها در این‌باره كرده و مى‌گوید « سهمى را كه براى بت‌ها قرارداده بودند هرگز به خدا نمى‌رسید و اما سهمى را كه براى خدا قرارداده بودند به بت‌ها مى‌رسید: فَما كانَ لِشُرَكاآئِهِمْ فَلا يَصِلُ اِلَى اللّهِ وَ ما كانَ لِلّهِ فَهُوَ يَصِلُ أِلى شُرَكاآئِهِمْ » . .


1) « تفسیر المَنار » ، جلد 8 ، صفحه 122 .

در این‌که منظور از این جمله چیست میان مفسّران گفتگو است ولى همه آن‌ها تقریبا به يك حقیقت برمى‌گردند و آن این است : هرگاه بر اثر حادثه‌اى قسمتى از سهمى كه براى خدا از زراعت و چهارپایان قرارداده بودند آسیب مى‌دید و نابود مى‌شد مى‌گفتند مهم نیست خداوند بى‌نیاز است ، اما اگر از سهم بت‌ها از بین مى‌رفت سهم خدا را به جاى آن قرار مى‌دادند و مى‌گفتند : بت‌ها نیاز بیشترى دارند .

هم‌چنین اگر آب از مزرعه‌اى كه سهم خدا بود به مزرعه سهم بت‌ها نفوذ مى‌کرد مى‌گفتند مانعى ندارد خدا بى‌نیاز است ، اما اگر قضیه به عکس مى‌شد جلو آن را مى‌گرفتند و مى‌گفتند بت‌ها احتیاج بیشترى‌دارند .

در پایان آیه با يك جمله كوتاه این عقیده خرافى را محکوم مى‌سازد و مى‌گوید : « چه بد حکم مى‌کنند » ( ساآءَ ما يَحْكُمُونَ ) .

دلیل بر زشتى كار آن‌ها علاوه بر این‌که بت‌پرستى از ریشه فاسد و بى‌اساس بود چند

موضوع است :

✓ 1 - با این‌که همه چیز مخلوق خدا است و مِلْك مُسَلَّم او است و حاکم و مُدَبِّر و حافظ همه موجودات او مى‌باشد ، آن‌ها تنها سهمى از آن را به خدا تخصیص مى‌دادند گویا مالك اصلى آن‌ها بودند و فقط حق تقسیم به دست آن‌ها بود . ( همان‌طور كه گفتیم جمله «مِمّا ذَرَأَ » اشاره به این واقعيّت است ) .

✓ 2 - آن‌ها در این تقسیم جانب بت‌ها را مقدم مى‌داشتند لذا هر آسیبى متوجه سهم خدا مى‌شد مهم نبود اما آسیب‌هایى كه متوجه سهم بت‌ها مى‌شد به وسیله سهم خدا جبران مى‌کردند و آن را گرفته به بت‌ها مى‌دادند كه در آیه اشاره به آن شده است و این يك نوع امتیاز و برترى براى بت‌ها نسبت به خداوند بود .

✓ 3 - از بعضى از روایات استفاده مى‌شود كه آن‌ها براى سهم بت‌ها اهميّت خاصى قائل بودند و لذا متولّيان و خدمه بت و خود بت‌پرستان از سهم آن‌ها مى‌خوردند و سهم خدا

را تنها به بچه‌ها و میهمانان مى‌دادند و قرائن نشان مى‌دهد كه گوسفندهاى چاق و فربه و غَلاّت خوب مال بت‌ها بود تا بتوانند به اصطلاح شکمى از عزا درآورند .

همه این‌ها نشان مى‌دهد كه آن‌ها در تقسیم حتى براى خداوند به اندازه بت‌ها ارزش قائل نبودند چه حکمى از این زشت‌تر و ننگین‌تر كه انسان قطعه سنگ و چوب بى‌ارزشى را بالاتر از آفریننده جهان هستى فکر كند ، آیا انحطاط فکرى از این بالاتر تصور مى‌شود ؟

137 وَ كَذلِكَ زَيَّنَ لِكَثیرٍ مِنَ الْمُشْرِكینَ قَتْلَ أَوْلدِهِمْ شُرَكاآؤُهُمْ لِيُرْدُوهُمْ وَ لِيَلْبِسُوا عَلَيْهِمْ دینَهُمْ وَ لَوْ شاءَ اللّهُ ما فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ

و هم‌چنین شرکاى آن‌ها ( يعنى بت‌ها ) قتل فرزندانشان را در نظرشان جلوه داده بودند ( كودکان خود را قربانى بت‌ها مى‌کردند و افتخار مى‌نمودند ) و عاقبت این كار چنین شد كه

آن‌ها را به هلاکت افکندند و آئین‌شان را دگرگون ساختند و اگر خدا مى‌خواست چنین نمى‌کردند ( زیرا مى‌توانست اجبارا جلو آنان را بگیرد ولى اجبار سودى ندارد ) بنابراین

آن‌ها و تهمت‌هایشان را به حال خود واگذار ( و به‌اعمال آن‌ها اعتناءمکن ) .

قرآن در این آیه اشاره به يکى دیگر از زشتکارى‌هاى بت‌پرستان و جنایت‌هاى شرم‌آور آن‌ها كرده مى‌گوید : « همان‌طور كه تقسیم آن‌ها در مورد خداوند و بت‌ها درنظرشان جلوه داشت و این عمل زشت و خرافى و حتى مضحك راکارى پسندیده مى‌پنداشتند هم‌چنین شرکاى آن‌ها قتل فرزندان را در نظر بسیارى از بت‌پرستان جلوه داده بودند » تا آن‌جا كه كشتن بچه‌هاى خود رایك نوع « افتخار » و يا « عبادت » محسوب مى‌داشتند ( وَ كَذلِكَ زَيَّنَ لِكَثیرٍ مِنَ الْمُشْرِكینَ قَتْلَ أَوْلدِهِمْ شُرَكاآؤُهُمْ ) .

منظور از « شُرَكاآء » در این‌جا بت‌ها هستند كه به خاطر آنان گاهى فرزندان خود را قربانى مى‌نمودند و يا نذر مى‌کردند كه اگر فرزندى نصیب آن‌ها شد آن را براى بت قربانى كنند ، همان‌طور كه در تاریخ بت‌پرستان قدیم گفته شده است و بنابراین نسبت « تزیین » به بت‌ها به خاطر آن است كه علاقه و عشق به بت آنها را وادار به این عمل جنایت‌بار مى‌کردند

و روى این تفسیر ، قتل در آیه فوق با مسئله زنده به گور كردن دختران و يا كشتن پسران به خاطر ترس از فقر ، ارتباطى ندارد .

این احتمال نیز وجود دارد كه : منظور از تزیین این جنایت به وسیله بت‌ها این باشد كه خدمه و متولیان بتکده‌ها مردم را به این كار تشویق مى‌کردند و خود را زبان بت مى‌دانستند زیرا نقل مى‌کنند كه عرب‌هاى زمان جاهليّت براى انجام سفرهاى مهم و كارهاى دیگر از « هُبَل » ( بت بزرگ آن‌ها) اجازه مى‌گرفتند و طرز اجازه گرفتن آن‌ها این بود كه چوب‌هاى تیرى كه در كیسه مخصوصى مجاور هبل قرار داشت و روى بعضى از آن‌ها « اِفْعَل » ( انجام بده ) و روى بعضى « لا تَفْعَلْ » ( انجام مده ) نوشته شده بود تکان مى‌داد و چوبه تیرى رااز میان آن‌ها خارج مى‌ساخت و هرچه روى آن نوشته شده بود به عنوان پیام هُبَل تلّقى مى‌شد و این نشان مى‌دهد كه از این طریق نظر بت‌ها را كشف مى‌کردند ، هیچ بعید نیست كه مسئله قربانى براى بت نیز از طریق خدمه ، به عنوان يك پیام بت معرفى شده باشد .

این احتمال نیز وجود دارد كه زنده به گور كردن دختران در میان آن‌ها كه طبق نقل تواریخ به عنوان بر طرف ساختن لکه ننگ در میان طایفه « بنى تمیم » رایج شده بود به عنوان پیام بت‌ها معرفى شده باشد ، زیرا در تاریخ مى‌خوانیم كه « نُعْمان بن مُنْذَر » حمله به جمعى از عرب كرد و زنان آن‌ها را اسیر ساخت و در میان آن‌ها دختر « قیس بن عاصم » بود ، سپس صلح در میان آن‌ها برقرار شد و هر زنى به عشیره خود پیوست ، به جز دختر قیس كه او ترجیح داد در میان قوم دشمن بماند و شاید با يکى از جوان‌هاى آن‌ها ازدواج كند این مطلب بر قیس بسیار گران آمد و سوگند ( به عنوان بت‌ها ) ياد كرد كه هرگاه دختر دیگرى براى او متولّد شود زنده به گورش كند و چیزى نگذشت كه این عمل سنتى در بین آن‌ها شد كه زیر ماسك دفاع از ناموس دست به بزرگ‌ترین جنایت يعنى كشتن فرزندان بى‌گناه‌زدند .

بنابراین زنده به گور كردن دختران نیز ممکن است در آیه فوق داخل باشد .

سپس قرآن مى‌گوید : نتیجه این‌گونه اعمال زشت این بود كه بت‌ها و خدمه بت ،

مشرکان را به هلاکت بیفکنند و دین و آیین حق را مشتبه سازند و آن‌ها را از رسیدن به يك آئین پاك محروم نمایند ( لِيُرْدُوهُمْ وَ لِيَلْبِسُوا عَلَيْهِمْ دینَهُمْ ) .

قرآن مى‌گوید : « اما با این همه اگر خدا مى‌خواست مى‌توانست به اجبار جلو آن‌ها را بگیرد » ولى اجبار برخلاف سنّت خدا است ، خداوند خواسته بندگان آزاد باشند تا راه تربیت و تکامل هموار گردد زیرا در اجبار نه تربیت است و نه تکامل ( وَ لَوْ شاآءَ اللّهُ ما فَعَلُوهُ ) .

و در پایان مى‌فرماید : اکنون كه چنین است و آن‌ها در میان يك چنین اعمال خرافى زشت و ننگینى غوطه‌ورند و حتى قبح آن را درك نمى‌کنند و از همه بدتر این‌که گاهى آن را به خدا نیز نسبت مى‌دهند « آن‌ها و تهمت‌هایشان را به حال خود واگذار و به تربیت دل‌هاى آماده و مستعد بپرداز : فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ » .

138 وَ قالُوا هذِه اَنْعمٌ وَ حَرْثٌ حِجْرٌ لا يَطْعَمُهاآ اِلاّ مَنْ نَشاآءُ بِزَعْمِهِمْ وَ اَنْعمٌ حُرِّمَتْ ظُهُورُها وَ اَنْعمٌ لا يَذْكُرُونَ اسْمَ اللّهِ عَلَيْهَا افْتِراآءً عَلَيْهِ سَيَجْزیهِمْ

بِما كانُوا يَفْتَرُونَ

و گفتند این قسمت از چهارپایان و زراعت ( كه مخصوص بت‌ها است براى همه ) ممنوع است و جز كسانى كه ما بخواهیم ، به گمان آن‌ها، از آن نباید بخورد و ( مى‌گفتند این‌ها ) چهارپایانى است كه سوار شدن بر آن‌ها تحریم شده و چهارپایانى كه نام خدا را بر آن نمى‌بردند و به خدا دروغ مى‌بستند ( و مى‌گفتند این احکام از ناحیه او است ) به زودى كیفر افتراهاى آن‌ها را مى‌دهد .

کلمه « حِجْر » در اصل به معنى ممنوع ساختن است و همان‌طور كه « راغب » در كتاب « مفردات » گفته است بعید نیست از ماده « حِجارَة » به معنى سنگ گرفته شده باشد زیرا هنگامى كه مى‌خواستند محوطه‌اى را ممنوع اعلام كنند ، اطراف آن را سنگ چین مى‌کردند و این‌که به « حجر اسماعیل » این كلمه اطلاق شده است به خاطر آن است كه به وسیله دیوار سنگى مخصوصى از سایر قسمت‌هاى مسجدالحرام جدا شده است . به همین مناسب گاهى

به « عقل » حِجْر گفته مى‌شود زیرا انسان را از كارهاى خلاف منع مى‌کند و هرگاه كسى زیر نظر و تحت حمایت دیگرى قرار بگیرد مى‌گویند در حِجْر او است و « مَحْجُور » به كسى گفته مى‌شود كه از تصرف در اموال خویش ممنوع است .

سپس اشاره به دوّمین چیزى مى‌کند كه آن‌ها تحریم كرده بودند و مى‌گوید : « آن‌ها معتقد بودند كه قسمتى از چهارپایان هستند كه سوار شدن بر آن‌ها حرام است » ( وَ اَنْعمٌ حُرِّمَتْ ظُهُورُها ) .

و ظاهرا همان حیواناتى بوده است كه در آیه 103 سوره مائده به عنوان « سائِبَة » و «بَحیرَة» و «حام» شرح آن گذشت ( براى اطلاع بیشتر ذیل آیه مزبور را مطالعه فرمایید ) .

بعد سوّمین قسمت از احکام نارواى آن‌ها را بیان كرده مى‌گوید : « نام خدا را بر قسمتى از چهارپایان نمى‌بردند » ( وَ اَنْعمٌ لا يَذْكُرُونَ اسْمَ اللّهِ عَلَيْها ) .

این‌جمله ممکن‌است اشاره‌به حیواناتى‌باشد كه به‌هنگام ذبح تنها نام بت را مى‌بردند و يا حیواناتى بوده است كه سوار شدن بر آن‌ها را براى حج تحریم كرده بودند ، چنان‌که در

تفسیر « مجمع البیان » و « تفسیر كبیر » و « المَنار » و « قُرْطُبى » از بعضى از مفسّران‌نقل شده است و درهر دو صورت حکمى بود بى‌دلیل و خرافى .

عجیب این است كه به این احکام خرافى قناعت نمى‌کردند بلکه « به‌خدا افترا مى‌بستند و آن را به او نسبت مى‌دادند » ( افْتِراآءً عَلَيْهِ ) .

در پایان آیه پس از ذکر این احکام ساختگى مى‌گوید : « خداوند به زودى كیفر آن‌ها را در برابر این افترائات خواهد داد » ( سَيَجْزیهِمْ بِما كانُوا يَفْتَرُونَ ) .

آرى هنگامى كه بشر بخواهد به فکر ناقص خود جعل حکم و قانون كند ممکن است هرطائفه‌اى با هوا و هوس‌هاى خود احکام و مقررّاتى بسازند و نعمت‌هاى خدا را بى‌جهت بر خود حرام و يا كارهاى زشت و خلاف خود را بر خود حلال كنند ، این است كه مى‌گوییم قانون‌گذار تنها باید خدا باشد كه همه چیز را مى‌داند و از مصالح كارها آگاه و از هرگونه هوا و هوس برکنار است .

139 وَ قالُوا ما فى بُطُونِ هذِهِ الاَنْعمِ خالِصَةٌ لِذُكُورِنا وَ مُحَرَّمٌ عَلىآ اَزْوجِنا وَ اِنْ يَكُنْ مَيْتَةً فَهُمْ فیهِ شُرَكاآءُ سَيَجْزیهِمْ وَصْفَهُمْ اِنَّهُ حَكیمٌ عَلیمٌ

و گفتند آن‌چه در شکم این حیوانات ( از جنین و بچه )وجود دارد مخصوص مردان ماست و بر همسران ما حرام است امااگر مرده باشد ( يعنى مرده متولد شود ) همگى در آن شریکند و به زودى ( خدا ) كیفر این توصیف ( و احکام دروغین ) آن‌ها را مى‌دهد او حکیم و دانا است .

باید توجه داشت منظور از « هذِهِ الاَنْعمِ » همان حیواناتى است كه در آیه قبل به آن اشاره شده است .

بعضى از مفسّران احتمال داده‌اند كه عبارت « ما فى بُطُونِ هذِهِ الاَنْعمِ » ( آن‌چه در شکم این حیوانات است ) شامل شیر این حیوانات نیز بشود ، ولى با توجه به جمله « وَ اِنْ يَكُنْ مَيْتَةً » ( اگر مرده بوده باشد ) روشن مى‌شود كه آیه فقط از جنین بحث مى‌کند كه اگر زنده متولّد شود ،

آن را مخصوص مردان مى‌دانستند و اگر مرده متولّد مى‌شد ، كه زیاد مورد رغبت و میل آن‌ها نبود ، همه را در آن مساوى مى‌دانستند .

این حکم اولاً هیچ‌گونه فلسفه و دلیلى نداشت و ثانیا در مورد جنینى كه مرده متولّد مى‌شد ، بسیار زشت و زننده بود ، زیرا گوشت چنین حیوانى غالبا فاسد و زیان‌بخش است و ثالثا يك نوع تبعیض آشکار میان جنس مرد و زن بود زیرا آن‌چه خوب بود ، مخصوص مردان ، آن‌چه بد بود به زنان هم از آن سهمى داده مى‌شد .

قرآن به دنبال این حکم جاهلى ، با این جمله مطلب را تمام كرده و مى‌گوید : « به زودى خداوند كیفر این‌گونه توصیفات آن‌ها را مى‌دهد » ( سَيَجْزیهِمْ وَصْفَهُمْ ) .

تعبیر به وصف اشاره به توصیفى است كه آن‌ها از خدا مى‌کردند و تحریم این‌گونه غذاها رابه خدا نسبت مى‌دادند اگرچه منظور از آن صفت و حالتى است كه بر اثر تکرار گناه به

شخص گناهکار دست مى‌دهد و او را مستحق مجازات مى‌کند . و درپایان آیه مى‌فرماید :

« او حکیم و دانا است » ( اِنَّهُ حَكیمٌ عَلیمٌ ) .

هم از اعمال و گفتار و تهمت‌هاى نارواى آنان باخبر است و هم روى حساب ، آن‌ها را مجازات مى‌کند .

140 قَدْ خَسِرَ الَّذینَ قَتَلُوآا اَوْلدَهُمْ سَفَها بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ حَرَّمُوا ما رَزَقَهُمُ اللّهُ افْتِراآءً عَلَى اللّهِ قَدْ ضَلُّوا وَ ما كانُوا مُهْتَدینَ

مسلما آن‌ها كه فرزندان خود را از روى سفاهت و نادانى كشتند زیان دیدند و آن‌چه را خدا به آن‌ها روزى داد بود بر خود تحریم كردند و بر خدا افترا بستند ، آن‌ها گمراه شدند ( و هرگز )هدایت نیافتند .

در این جمله عمل آن‌ها يك نوع « خسران و زیان » و سپس « سفاهت و سبك مغزى »و بعد « كار جاهلانه » معرفى شده‌است، كه هریك از تعبیرهاى سه‌گانه به تنهایى براى معرفى زشتى عمل آن‌ها كافى است ، كدام عقل اجازه مى‌دهد كه انسان فرزند خود را با دست خود

به قتل برساند ، وانگهى آیا این سفاهت و سبك مغزى نیست كه از این عمل شرم نکند بلکه آن را يك نوع افتخار يا عبادت محسوب دارد ، كدام علم و دانش اجازه مى‌دهد كه انسان چنین عملى را به عنوان يك سنت و يا قانون در جامعه خود بپذیرد ؟

این‌جا است كه به ياد گفتار ابن عباس مى‌افتیم كه مى‌گفت : اگر كسى بخواهد میزان عقب ماندگى اقوام جاهلى را بداند آیات سوره انعام ( يعنى آیات فوق ) را بخواند .

سپس قرآن مى‌گوید : « اینان آن‌چه را خدا به آنان روزى داده بود و مباح و حلال ساخته بود بر خود تحریم كردند و به خدا افترا زدند كه خدا آن‌ها را حرام كرده است » ( وَ حَرَّمُوا ما رَزَقَهُمُ اللّهُ افْتِراآءً عَلَى اللّهِ ) .

در این جمله با دو تعبیر دیگر اعمال آن‌ها محکوم شده است زیرا اولاً آن‌ها نعمتى را كه خدا به آنان « روزى » داده بود و حتى براى ادامه حیاتشان لازم و ضرورى بود بر خود تحریم كردند و قانون خدا را زیر پا گذاشتند و ثانیا به خدا « افترا » بستند كه او چنین

دستورى داده است ، با آن‌که ابدا چنین نبود .

و در پایان آیه با دو تعبیر دیگر آنان را محکوم مى‌سازد نخست مى‌گوید آن‌ها به طور مسلم گمراه شدند ( قَدْ ضَلُّوا ) .

سپس اضافه مى‌کند آن‌ها هیچ‌گاه در مسیر هدایت نبوده‌اند ( وَ ما كانُوا مُهْتَدینَ ) .

141 وَ هُوَ الَّذىآ اَنْشَأَ جَنّاتٍ مَعْرُوشاتٍ وَ غَيْرَ مَعْرُوشاتٍ وَ النَّخْلَ وَ الزَّرْعَ مُخْتَلِفا اُكُلُهُ وَ الزَّيْتُونَ وَ الرُّمّانَ مُتَشابِها وَ غَيْرَ مُتَشابِهٍ كُلُوا مِنْ ثَمَرِهِآ اِذاآ اَثْمَرَ وَ اتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصادِهِ وَ لا تُسْرِفُوا اِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفینَ

او است‌که باغ‌هاى معروش ( باغ‌هایى‌که درختانش روى داربست‌ها قرار مى‌گیرند ) و باغ‌هاى غیرمعروش ( درختانى كه نیاز به داربست ندارند ) آفرید و همچنین نخل و انواع زراعت را كه از نظر میوه و طعم باهم متفاوتند و ( نیز ) درخت زیتون و انار را كه از جهتى باهم شبیه و از جهتى تفاوت دارند ( برگ و ساختمان ظاهریشان شبیه يکدیگر است

درحالى‌که طعم میوه آن‌ها فوق‌العاده متفاوت ) از میوه آن به‌هنگامى‌که به ثمر مى‌نشیند، بخورید و حق آن را به هنگام درو بپردازید ، اسراف نکنید كه خداوند مسرفین را دوست نمى‌دارد .

یك درس بزرگ توحید

« مَعْرُوشات » يعنى درختانى كه روى پاى خود نمى‌ایستند و نیاز به داربست دارند و «غَيْرَ مَعْرُوشات» درختانى است كه بدون نیاز به داربست ، روى پاى خود مى‌ایستند ، زیرا « عَرْش » در لغت به معنى برافراشتن و هر موجود برافراشته است و به همین جهت به سقف و يا تخت پایه‌بلند ، عَرْش گفته مى‌شود .

« اِسْراف » به معنى تجاوز از حد اعتدال است و این جمله مى‌تواند اشاره به عدم اسراف در خوردن و يا عدم اسراف در بخشش بوده باشد ، زیرا پاره‌اى از اشخاص به‌قدرى دست و دل بازند كه هرچه دارند ، به این و آن مى‌دهند و خود و فرزندانشان معطل مى‌مانند .

« اُكُل » از ماده « اَكْل » به معنى چیزى‌است كه خورده مى‌شود.

در آیات گذشته این سوره، سخن‌از احکام خرافى بت‌پرستان در میان بود كه از زراعت و چهارپایان نصیبى براى خدا قرار مى‌دادند و عقیده داشتند كه این سهام باید به شکل مخصوصى مصرف گردد و سوارشدن بر پشت بعضى از چهارپایان را تحریم مى‌کردند و بچه‌هاى خود را براى بعضى بت‌ها قربانى مى‌نمودند .

آیه فوق و آیه‌اى كه بعد از این مى‌آید ، در حقیقت پاسخى به تمام این احکام خرافى است ، زیرا صریحا مى‌گوید :

« خالق تمام این نعمت‌ها خدا است كه همه این درختان و چهارپایان و زراعت‌ها را آفریده است و هم او است كه دستور داده از آن‌ها بهره گیرید و اسراف نکنید ، بنابراین غیر او نه حق « تحریم » دارد و نه حق « تحلیل » .

در این‌که جمله « اِذا اَثْمَرَ » ( هنگامى كه میوه دهد ) با ذکر كلمه « ثَمَرِهِ » قبل از آن چه

منظورى را تعقیب مى‌کند ، در میان مفسران گفتگو است ، ولى ظاهرا هدف از این جمله این است كه به مجرد این‌که میوه بر درختان و خوشه و دانه در زراعت آشکار شود ، بهره‌گرفتن از آن‌ها مباح و جایز است ، اگرچه حق مستمندان هنوز پرداخت نشده است و این حق را تنها در موقع چیدن میوه و در درو كردن ( يَوْمُ الْحَصادِ ) باید پرداخت .

منظور از این حق كه به هنگام درو باید پرداخت ، چیست ؟

در روایات فراوانى‌که از ائمه علیهم‌السلام به‌ما رسیده‌و نیز دربسیارى از روایات اهل تسنن این‌حق ، غیراز زکات معرفى شده ومنظوراز آن، چیزى‌است كه هنگام حضور مستمند درموقع چیدن میوه و يا درو كردن زراعت به او مى‌دهند و حد معین و ثابتى ندارد .(1)

در این صورت آیا این حکم واجب است يا مستحب ، بعضى معتقدند كه يك حکم .


1) « وسایل الشیعه » ، جلد 6 ، كتاب زکات ، ابواب زکات غلات ، باب 13 .

وجوبى است كه قبل از تشریع حکم زکات بر مسلمانان لازم بوده ولى بعد از نزول آیه زکات ، این حکم منسوخ شدو حکم زکات با حد و حدود معینش به جاى آن نشست .

ولى از روایات اهل‌بیت علیهم‌السلام استفاده مى‌شود كه این حکم نسخ شده و به عنوان يك حکم استحبابى هم‌اکنون به قوّت خود باقى است .

تعبیر به كلمه « يَوْم » ممکن است اشاره به این باشد كه چیدن میوه‌ها و درو كردن زراعت‌ها بهتر است در روز انجام گیرد ، اگرچه مستمندان حاضر شوند و قسمتى به آن‌ها داده شود ، نه این‌که بعضى از افراد بخیل ، شبانه این كار را بکنند ، تا كسى باخبر نشود ، در روایاتى كه از طرق اهل‌بیت علیهم‌السلام به ما رسیده ، نیز روى این موضوع تأکید شده است . (1)

142 وَ مِنَ الاَنْعامِ حَمُولَةً وَ فَرْشا كُلُوا مِمّا رَزَقَكُمُ اللّهُ وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ .


1) « وسایل الشیعه » ، جلد 6 ، كتاب زکات ، ابواب زکات غلات ، باب كراهة الحصاد و الجذاذ ... باللیل ، صفحه 136 .

الشَّيْطانِ اِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ

( و او كسى است كه ) از چهارپایان براى شما حیوانات باربر و حیوانات كوچك آفرید ، از آن‌چه او به شما روزى داده است، بخورید و از گام‌هاى شیطان پیروى‌ننمایید كه او دشمن آشکار شما است .

« حَمُولَة » به‌معنى جمع است و چنان‌که علماى لغت گفته‌اند ، مفرد از جنس خود ندارد و به معنى حیوانات بزرگ باربر مانند شتر و اسب و نظایر آن‌ها است .

« فَرْش » به همان معنى معروف است ولى در این‌جا به معنى گوسفند و نظیر آن از حیوانات كوچك تفسیر شده است و ظاهرا نکته‌اش این است كه این‌گونه حیوانات بسیار به زمین نزدیك هستند و در برابر حیوانات بزرگ باربر ، همانند فرشى محسوب مى‌شوند ، هرگاه به بیابانى كه گوسفندانى در آن مشغول چرا هستند ، از دور بنگریم ، درست به فرشى مى‌مانند كه روى زمین گسترده شده است ، درحالى‌که گله شتران هیچ‌گاه از دور چنین منظره‌اى ندارند .

تقابل « حَمُولَة » با « فَرْش » نیز این معنى را تأیید مى‌کند .

سپس چنین نتیجه مى‌گیرد ؛ اکنون كه همه این‌ها مخلوق خدا است و حکم آن به‌دست او است ، به شما فرمان مى‌دهد كه ؛ « از آن‌چه او به شما روزى داده است ، بخورید » ( كُلُوا مِمّا رَزَقَكُمُ اللّهُ ) .

این‌که نمى‌گوید : از این حیوانات بخورید ، بلکه مى‌گوید : از آن‌چه به شما داده ، تناول كنید ، به خاطر آن است كه حیوانات حلال‌گوشت منحصربه چهارپایان نیستند، بلکه حیوانات دیگرى نیز حلال گوشت هستند كه در جمله فوق از آن‌ها ذکرى نشده است .

و براى تأکید این سخن و ابطال احکام خرافى مشرکان ، مى‌فرماید : « وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ اِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ » .

اشاره به این‌که این‌گونه احکام و مقررات بى‌دلیل كه صرفا از پندارهاى خام و هوى و هوس‌ها و جهل و نادانى سرچشمه گرفته، يك سلسله وسوسه‌هاى شیطانى بیش نیست كه شما را گام به گام از حق دور كرده و در بى‌راهه‌ها سرگردان مى‌سازد .

در ذیل آیه 168 سوره بقره درباره این جمله توضیح جالبى داده شده است .

143 ثَمانِيَةَ اَزْواجٍ مِنَ‌الضَّأْنِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَيْنِ قُلْ اآلذَّكَرَيْنِ حَرَّمَ اَمِ الاُْنْثَيَيْنِ اَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَيْهِ اَرْحامُ الاُْنْثَيَيْنِ نَبِّؤوُنى بِعِلْمٍ اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ

هشت جفت از چهارپایان (براى شما آفرید)، از میش دو جفت و از بز دو جفت ، بگو : آیا خداوند نرهاى آن‌ها را حرام كرده يا ماده‌ها را ؟ يا آن‌چه رَحِم ماده‌هاى آن‌ها دربرگرفته ؟ اگر راست مى‌گویید ( وبر تحریم آن‌ها دلیلى دارید ) به من خبر دهید .

« اَزْواج » جمع « زَوْج » در لغت به معنى جفت است ، ولى باید توجه داشت كه گاهى به مجموع دو حیوان نر و ماده گفته مى‌شود و گاهى به هریك از دو زوج نیز گفته مى‌شود و لذا به مجموع آن‌ها "زَوْجَيْن" مى‌گویند و این‌که در آیه فوق اشاره به هشت زوج شده ، منظور از آن ، چهار نوع حیوان نر و چهار نوع حیوان ماده است ، این احتمال نیز در آیه داده شده است كه منظور از آن ، جفت‌هاى حیوانات اهلى و وحشى بوده باشد ، يعنى نر و ماده گوسفند اهلى و وحشى .

در این آیه به‌عنوان توضیح، قسمتى‌از حیوانات حلال‌گوشت و قسمتى از حیواناتى را كه هم باربرند و هم براى تغذیه انسان ، قابل استفاده‌اند ، شرح مى‌دهد و مى‌گوید : « خداوند هشت جفت از چهارپایان را براى شما آفرید ، از گوسفند و میش ، يك جفت ( نر و ماده ) و از بز يك جفت ( نر و ماده ) » ( ثَمانِيَةَ اَزْواجٍ مِنَ الضَّأْنِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْمَعْزِ اثْنَيْنِ ) .

پس از ذکر این چهار زوج ، بلافاصله به پیامبرش دستور مى‌دهد كه ؛ « از آن‌ها صریحاً بپرسد : آیا خداوند نرهاى آن‌ها را حرام كرده يا ماده‌ها را » ( قُلْ اآلذَّكَرَيْنِ حَرَّمَ اَمِ الاُنْثَيَيْنِ ) .

« يا حیواناتى كه در شکم میش‌ها يا بزهاى ماده است » ( اَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَيْهِ اَرْحامُ الاُنْثَيَيْنِ ) .

بعد اضافه مى‌کند : « اگر راست مى‌گویید و بر تحریم هریك از این حیوانات از روى علم و دانش دلیلى دارید ، به من خبر دهید » ( نَبِّؤوُنى بِعِلْمٍ اِنْ كُنْتُمْ صادِقینَ ) .

144 وَ مِنَ الاِبِلِ اثْنَيْنِ وَ مِنَ الْبَقَرِ اثْنَيْنِ قُلْ اآلذَّكَرَيْنِ حَرَّمَ اَمِ الاُْنْثَيَيْنِ اَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَيْهِ اَرْحامُ الاُْنْثَيَيْنِ اَمْ كُنْتُمْ شُهَداآءَ اِذْ وَصّاكُمُ اللّهُ بِهذا فَمَنْ اَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى

عَلَى اللّهِ كَذِبا لِيُضِلَّ النّاسَ بِغَيْرِ عِلْمٍ اِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظّالِمینَ

و از شتر دو زوج و از گاو هم دو زوج ( براى شما آفرید )، بگو : كدام‌یك از این‌ها را خدا حرام كرده است ؟ نرها را يا ماده‌ها را ؟ و يا آن‌چه رَحِم ماده‌ها را دربرگرفته ؟ و

آیا شما گواه ( این‌تحریم ) بودید، هنگامى‌که خدا به‌این موضوع توصیه كرد ؟ بنابراین چه كسى ستمکارتر است از آن‌ها كه بر خدا دروغ مى‌بندند تا مردم را از روى جهل گمراه سازند ، خداوند هیچ‌گاه ستمگران را هدایت نخواهد كرد .

از آن‌جا كه حکم به حلال بودن يا حرام بودن این حیوانات ، تنها به دست خداوندى است كه آفریننده آن‌ها و آفریدگار بشر و تمام جهان هستى‌است ، بنابراین كسى‌که ادعاى تحلیل يا تحریم كند ، يا باید از طریق گواهى عقل باشد و يا شخصا وحى بر او نازل گردد و يا به هنگام صدور این فرمان از ناحیه پیغمبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله حضور داشته باشد .

در آیه قبل تصریح شده بود كه هیچ‌گونه دلیل علمى و عقلى براى تحریم این حیوانات در اختیار مشرکان نبود و چون آن‌ها ادعاى نبوّت و وحى نیز نداشتند ، بنابراین تنها احتمال

سوم باقى مى‌ماند كه ادعا كنند به هنگام صدور این فرمان ، از پیامبران الهى ، حاضر و گواه بوده‌اند ، لذا مى‌فرماید : « آیا شما شاهد و گواه این مطلب بودید ، هنگامى كه خداوند به این موضوع توصیه كرد » ( اَمْ كُنْتُمْ شُهَداآءَ اِذْ وَصّاكُمُ اللّهُ بِهذا ) .

و چون جواب این سؤال نیز منفى بوده ، ثابت مى‌شود كه آن‌ها جز تهمت و افتراء در این‌باره سرمایه‌اى نداشتند .

لذا در پایان آیه اضافه مى‌کند : « فَمَنْ اَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِبا لِيُضِلَّ النّاسَ بِغَيْرِعِلْمٍ اِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظّالِمینَ » .

از آیه فوق استفاده مى‌شود كه دروغ بستن به خدا ، يکى از بزرگ‌ترین ستم‌ها است ، ستم به مقام مقدس پروردگار و ستم به بندگان خدا و ستم به خویشتن ، ضمنا تعبیربه «ستمکارترین» در این‌گونه موارد جنبه « نسبى » دارد ، بنابراین مانعى ندارد كه عین این تعبیر در مورد بعضى از گناهان كبیره دیگر ذکر شود .

و نیز از این آیه استفاده مى‌شود كه هدایت و اضلال الهى ، جنبه اجبارى ندارد ، بلکه

عوامل و مقدمات‌آن از خودانسان شروع مى‌شود ، هنگامى كه كسى دست به ظلم و ستم زد ، خداوند حمایت خود را از او دریغ مى‌دارد و در بى‌راهه‌ها سرگردان خواهد شد .

145 قُلْ لاآ اَجِدُ فى ماآ اوُحِىَ اِلَىَّ مُحَرَّما عَلى طاعِمٍ يَطْعَمُهُ اِلاّ اَنْ يَكُونَ مَيْتَةً اَوْ دَما مَسْفُوحا اَوْ لَحْمَ خِنْزیرٍ فَاِنَّهُ رِجْسٌ اَوْ فِسْقا اُهِلَّ لِغَيْرِ اللّهِ بِهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَاِنَّ رَبَّكَ غَفُورٌ رَحیمٌ

بگو : در آن‌چه بر من وحى شده ، هیچ حرامى بر كسى كه غذایى مى‌خورد ، نمى‌یابم به جز این‌که مردار باشد يا خونى كه ( از بدن حیوان ) بیرون ریخته يا گوشت خوك كه این‌ها همه پلیدند يا حیوانى كه در طریق گناه به هنگام سر بریدن، نام غیر خدا ( نام بت‌ها) بر آن‌ها برده شده است، اما كسانى كه ناچار شوند بدون این كه به خاطر لذت باشد و يا زیاده از حدّ بخورند ( گناهى بر آن‌ها نیست ) پروردگار تو آمرزنده مهربان است .

بخشى از حیوانات حرام

« فِسْق » به معنى خارج شدن از راه و رسم بندگى و اطاعت فرمان خدا است و لذا به هرگونه گناه ، « فِسْق » گفته مى‌شود . « اُهِلَّ » از ماده « اِهْلال » و آن در اصل از « هلال » گرفته شده است و به‌معنى بلندکردن صدا به‌هنگام رؤیت هلال است، سپس به هرگونه صداى بلند گفته شده است و به نخستین صداى گریه نوزاد نیز گفته مى‌شود و چون به هنگام سر بریدن حیوانات ، نام بت‌ها را با صداى بلند مى‌بردند ، تعبیر به « اُهِلَّ » شده است . « باغٍ » يا «باغى» از ماده « بَغْى » به معنى طلب است و « عادٍ » يا « عادى » از ماده « عدْو » به معنى تجاوز مى‌باشد . سپس براى روشن ساختن محرمات الهى از بدعت‌هایى كه مشرکان در آیین حق گذاشته بودند ، در این آیه به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله دستور مى‌دهد كه صریحا به آن‌ها بگو : « در آن‌چه بر من وحى شده ، هیچ غذاى حرامى را براى هیچ‌کس ( اعم از زن و مرد ، كوچك و بزرگ )نمى‌یابم » ( قُلْ لاآ اَجِدُ فى ماآ اوُحِىَ اِلَىَّ مُحَرَّما عَلى طاعِمٍ يَطْعَمُهُآ ) .

« مگر چند چیز ؛ نخست این‌که مردار باشد » ( اِلاّ اَنْ يَكُونَ مَيْتَةً ) . « يا خونى كه از بدن

حیوان بیرون مى‌ریزد » ، نه خون‌هایى كه پس از بریدن رگ‌هاى حیوان و خارج شدن مقدار زیادى‌از خون درلابلاى رگ‌هاى مویین در وسط گوشت‌ها باقى مى‌ماند ( اَوْ دَما مَسْفُوحا ) . « يا گوشت خوك » ( اَوْ لَحْمَ خِنْزیرٍ ) . زیرا « همه این‌ها رِجس و پلیدى است » و مایه تنفر طبع سالم آدمى و منبع انواع آلودگى‌هاو سرچشمه زیان‌هاى مختلف ( فَاِنَّهُ رِجْسٌ ) . سپس به نوع چهارم اشاره كرده ، مى‌گوید : « يا حیواناتى كه هنگام ذبح نام غیر خدا بر آن‌ها برده شده است » ( اَوْ فِسْقا اُهِلَّ لِغَيْرِ اللّهِ بِهِ ) . جالب این‌که به جاى ذکر كلمه « حیوان » ، كلمه « فِسْق » آمده است ، ذکر این كلمه در برابر « رِجْس » كه در مورد سه موضوع حرام سابق گذشت ، ممکن‌است اشاره به‌این باشدکه گوشت‌هاى حرام ، اصولاً بر دو دسته است ، گوشت‌هایى كه تحریم آن‌ها به خاطر پلیدى و تنفر طبع و زیان‌هاى جسمانى مى‌باشد و به آن رِجْس اطلاق مى‌گردد و گوشت‌هایى كه نه پلید است و نه‌ازنظر بهداشتى‌زیان‌آور ، اما از نظر اخلاقى و معنوى ، نشانه بیگانگى از خدا و دورى از مکتب توحید است و به همین دلیل نیز تحریم شده است . بنابراین نباید انتظارداشت كه گوشت‌هاى حرام، همیشه داراى زیان‌هاى

بهداشتى باشد ، بلکه گاهى به خاطر زیان‌هاى معنوى و اخلاقیش تحریم شده و از این‌جا روشن مى‌شود كه شرایط ذبح اسلامى نیز بر دو گونه است ، بعضى مانند بریدن رگ‌هاى چهارگانه و بیرون ریختن خون حیوان ، جنبه بهداشتى دارد و بعضى مانند رو به قبله بودن و گفتن « بسم اللّه » و ذبح به وسیله مسلمان ، جنبه معنوى . در پایان آیه ، كسانى را كه از روى ناچارى و اضطرار و نیافتن هیچ غذاى دیگر براى حفظ جان خویش ، از این گوشت‌هاى حرام استفاده مى‌کنند ، استثناء كرده و مى‌گوید : « كسانى كه اضطرار پیدا كنند ، گناهى بر آن‌ها نیست ، مشروط بر این‌که تنها به خاطر حفظ جان باشد نه به خاطر لذت و يا حلال شمردن حرام الهى و نه زیاد از حد بخورند ، در این‌صورت پروردگار آمرزنده مهربان آن‌ها را معاف خواهد ساخت » ( فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَاِنَّ رَبَّكَ غَفُورٌ رَحیمٌ ) .

درحقیقت این دو شرط براى آن است كه افرادى اضطرار را دستاویز براى تجاوز به حریم قوانین الهى نسازند و به بهانه اضطرار از حدود مقررات خدا پا فراتر ننهند . ولى در بعضى از روایات اهل‌بیت علیهم‌السلام مانند روایتى كه در تفسیر « عیاشى » از امام‌صادق (علیه السلام)

نقل‌شده، چنین مى‌خوانیم: « اَلْباغِىُ الظّالِمٌ وَ الْعادِىُ الغاصِبٌ : منظور از باغى ، ستمگر است و منظور از عادى ، غاصب است » . و نیز در روایت دیگرى از امام (علیه السلام) نقل شده است كه فرمود :

« اَلْباغِىُ الْخارِجٌ عَلَى الاِمامِ وَ الْعادِىُ اللُّصُّ : منظور از باغى ، كسى است كه بر ضد امام عادل و حکومت اسلامى قیام كند و منظور از عادى ، دزد است » . این روایات و مانند آن‌ها ، اشاره به این است كه اضطرار به گوشت‌هاى حرام ، معمولاً در سفرها رخ مى‌دهد ، اگر كسى در راه ظلم و ستم و يا غصب و دزدى ، اقدام به سفر كند و گرفتار كمبود غذا شود ، خوردن گوشت‌هاى حرام براى او جایز نیست ، گرچه موظف است براى حفظ جان خود از آن گوشت‌ها استفاده كند ولى كیفر این گناه را خواهد داشت ، چه این‌که مقدمات چنین سفر حرامى را خودش فراهم ساخته است و در هر صورت این روایات با مفهوم كلى آیه كاملاً سازگار است .

پاسخ به يك سؤال

در این‌جا يك سؤال پیش مى‌آید كه چگونه تمام محرمات الهى در زمینه غذاها ، منحصر به چهار چیز شمرده شده است ، با این‌که مى‌دانیم غذاهاى حرام منحصر به این‌ها

نیست ، گوشت حیوانات درنده و گوشت حیوانات دریایى ( جز ماهى فلس‌دار ) و مانند آن‌ها همگى حرام هستند ، درحالى‌که در آیه هیچ نامى از آن‌ها به میان نیامده و محرمات منحصر به چهار چیز شمرده شده است ؟

بعضى در پاسخ این سؤال گفته‌اند : به هنگام نزول این آیات در مکه ، هنوز حکم تحریم سایر غذاهاى حرام نازل نشده بود . ولى این جواب صحیح به نظر نمى‌رسد ، گواه این سخن آن‌که عین همین تعبیر يا شبیه آن در بعضى از سوره‌هاى مدنى نیز دیده مى‌شود ، مانند آیه 173 سوره بقره . ظاهر این است كه این آیه تنها نظر به نفى احکام خرافى مشرکان دارد و به اصطلاح ، « حصر اضافى » است و به تعبیر دیگر آیه مى‌گوید : « محرمات الهى این‌ها هستند نه آن‌چه شما به‌هم بافته‌اید » . براى روشن شدن این سخن ، بد نیست مثالى بزنیم ، كسى از ما سؤال مى‌کند ایا حسن و حسین ، هردو آمدند ، ما در جواب مى‌گوییم : نه فقط حسن آمد ، در این‌جا منظورمان این است كه آمدن نفر دوم ، يعنى حسین را نفى كنیم ، اما هیچ مانعى ندارد كسان دیگرى كه اصلاً مورد بحث ما نبوده‌اند ، آمده باشند ، چنین

حصرى را حصر اضافى ( يا نسبى ) مى‌گویند . اما باید توجه داشت كه ظاهر حصر ، معمولاً حصر حقیقى است مگر در مواردى كه قرینه‌اى در كار باشد ، مانند همین آیه .

146 وَ عَلَى الَّذینَ هادُوا حَرَّمْنا كُلَّ ذى ظُفُرٍ وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ حَرَّمْنا عَلَيْهِمْ شُحُومَهُماآ اِلاّ ما حَمَلَتْ ظُهُورُهُماآ اَوِ الْحَوایاآ اَوْ مَا اخْتَلَطَ بِعَظْمٍ ذلِكَ جَزَيْناهُمْ بِبَغْيِهِمْ‌وَ اِنّا لَصادِقُونَ

و بر يهودیان، هر حیوان ناخن‌دار ( حیواناتى كه سم يکپارچه‌دارند ) را حرام كردیم و از گاو و گوسفند ، پیه و چربیشان را تحریم نمودیم ، مگر چربى‌هایى كه بر پشت این‌ها قرار دارد و يا در لابلاى امعاء و دو طرف پهلوها و يا آن‌ها كه با استخوان آمیخته است ، این را به خاطر ظلم و ستمى كه مى‌کردند ، به آن‌ها كیفر دادیم و ما راست مى‌گوییم .

محرمات بر يهود

« حَوایا » جمع « حاوِيَة » به معنى مجموعه محتویات شکم حیوان است كه به صورت

یك كره مى‌باشد و امعاء در درون آن قرار گرفته است . « ظُفُر » در اصل به معنى ناخن مى‌باشد ولى به سم حیوان‌هاى سم‌دار ( آن‌ها كه همچون اسب ، سم‌هایى دارند كه شکاف ندارد ، نه مانند گوسفند و گاو كه داراى سم شکافته مى‌باشند ) نیز اطلاق شده ، زیرا سم‌هاى آن‌ها شبیه ناخن است و نیز به پاى شتر كه نوك پاى او يکپارچه است و شکافى ندارد ، گفته‌اند . بنابراین از آیه فوق چنین استفاده مى‌شود كه تمام حیواناتى كه « سم‌چاك » نیستند ، اعم از چهارپایان يا پرندگان ، بر يهود تحریم شده بود . از جمله بعد در آیه فوق كه تنها سخن از گاو و گوسفند به میان آورده ، نیز مى‌توان استفاده كرد كه شتر براى يهود به كلى حرام بوده است . سپس مى‌فرماید : « پیه و چربى موجود در بدن گاو و گوسفند را نیز بر آن‌ها حرام كرده بودیم » ( وَ مِنَ الْبَقَرِ وَ الْغَنَمِ حَرَّمْنا عَلَيْهِمْ شُحُومَهُماآ ) . و به دنبال آن ، سه مورد را استثناء مى‌کند ؛ نخست « چربى‌هایى كه در پشت این دو حیوان قرار دارد » ( اِلاّ ما حَمَلَتْ ظُهُورُهُماآ ) . « و چربى‌هایى كه در پهلوها و لابلاى امعاء قرار گرفته » ( اَوِ الْحَوایاآ ) . « و چربى‌هایى كه با استخوان آمیخته شده است » ( اَوْ مَا اخْتَلَطَ بِعَظْمٍ ) . ولى در پایان آیه

تصریح مى‌کند كه این‌ها درحقیقت بر يهود حرام نبود ، « اما به خاطر ظلم و ستمى كه مى‌کردند ، از این‌گونه گوشت‌ها و چربى‌ها كه مورد علاقه آن‌ها بود ، به حکم خدا محروم شدند » ( ذلِكَ جَزَيْناهُمْ بِبَغْيِهِمْ ) . و براى تأکید ، اضافه مى‌کند : « این يك حقیقت است و ما راست مى‌گوییم » ( وَ اِنّا لَصادِقُونَ ) . در این‌که بنى‌اسرائیل چه ظلم و ستمى كرده بودند كه خداوند پاره‌اى از نعمت‌هایى را كه مورد علاقه آن‌ها بود ، بر آن‌ها تحریم كرد ، در میان مفسران گفتگو است ، ولى آن‌چه از آیه 160 و 161 سوره نساء استفاده مى‌شود ، این است كه علت تحریم مزبور چند چیز بوده است : ظلم و ستم بر ضعفاء و جلوگیرى كردن از دعوت انبیاء در مسیر هدایت مردم و رباخوارى و اموال مردم رابه ناحق‌خوردن ، آن‌جاکه مى‌فرماید: « فَبِظُلْمٍ مِنَ الَّذینَ هادُوا حَرَّمْنا عَلَيْهِمْ طَيِّباتٍ اُحِلَّت لَهُمْ وَ بَصَدِّهِمْ عَنْ سَبیلِ اللّهِ كَثیرا وَ اَخْذِهِمُ الرِّبا وَ قَدْ نُهُوا وَ عَنْهُ وَ اَكْلِهِمْ اَمْوالَ النّاسِ بِالْباطِلِ » . جمله « وَ اِنّا لَصادِقُونَ » كه در آخر آیه آمده ، ممکن است اشاره به این نکته باشد كه صدق و حقیقت مطلب در مورد تحریم این غذاها آن است كه ما گفتیم نه آن است كه يهود در پاره‌اى از سخنان خود

مى‌گفتند و آن را به عنوان فرمانى دایر بر تحریم این امور از ناحیه بنى‌اسرائیل ( يعقوب ) معرفى مى‌کردند ، زیرا يعقوب چنان‌که در آیه 93 سوره آل‌عمران آمده است ، هرگز حکم به

حرام بودن این اموال نکرده بود و این تهمتى بود كه يهود بر او بستند ( براى كسب اطلاعات بیشتر در این زمینه، به «تفسیر نمونه» ، جلد سوم ، صفحه 6 ، ذیل آیه فوق ، مراجعه فرمایید ) .

147 فَاِنْ كَذَّبُوكَ فَقُلْ رَبُّكُمْ ذوُرَحْمَةٍ واسِعَةٍ وَلايُرَدُّ بَأْسُهُ عَنِ‌الْقَوْمِ الْمُجْرِمینَ

اگر تو را تکذیب كنند ( و این حقایق را نپذیرند ) ، به آن‌هابگو : پروردگار شما رحمت وسیعى دارد ، اما در عین حال مجازات او از مجرمان ، دفع‌شدنى نیست ( راه بازگشت به‌سوى‌شما باز است و فورا شما را مجازات نمى‌کند ولى اگر به كارهاى خلاف خود ادامه دادید ، كیفر شما حتمى است ) .

این آیه به خوبى عظمت تعلیمات قرآن را روشن مى‌سازد كه بعد از شرح این‌همه خلاف‌کارى‌هاى يهود و مشرکان ، باز آن‌ها را فورا تهدید به عذاب نمى‌کند بلکه نخست با تعبیرهاى آکنده‌از محبت ، مانند « رَبُّكُمْ » ( پروردگار شما ) ، « ذوُ رَحْمَةٍ » ( صاحب رحمت است ) ،

« واسِعَةٍ » ( رحمتش پهناور مى‌باشد ) ، راه بازگشت را به سوى آن‌ها گشوده تا اگر كمترین آمادگى براى این‌موضوع در آن‌هاوجود داشته باشد، تشویق شوند و به سوى حق بازگردند ، اما براى این‌که رحمت پهناور الهى باعث جرأت و جسارت و طغیان آنان نگردد و دست از لجاجت بردارند ، در آخرین جمله آن‌ها را تهدید به مجازات قطعى خدا مى‌کند .

148 سَيَقُولُ الَّذینَ اَشْرَكُوا لَوْ شاآءَ اللّهُ ماآ اَشْرَكْنا وَ لاآ اباآؤُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ شَىْ‌ءٍ كَذلِكَ كَذَّبَ‌الَّذینَ مِنْ‌قَبْلِهِمْ حَتّى‌ذاقُوا بَأْسَنا قُلْ هَلْ عِنْدَكُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنا اِنْ تَتَّبِعُونَ اِلاَّ الظَّنَّ وَ اِنْ اَنْتُمْ اِلاّ تَخْرُصُونَ

به زودى مشرکان ( براى تبرئه خویش ) مى‌گویند : اگر خدامى‌خواست ، نه ما مشرك مى‌شدیم ونه پدران‌ما و نه چیزى‌را تحریم مى‌کردیم، كسانى كه پیش از آن‌هابودند، نیز همین‌گونه دروغ مى‌گفتند و سرانجام (طعم) كیفر مارا چشیدند، بگو : آیا دلیل قاطعى ( بر این موضوع ) دارید ؟ پس به ما ارائه دهید ، شما فقط از پندارهاى بى‌اساس پیروى مى‌کنید و تخمین‌هاى نابه‌جا مى‌زنید .

فرار از مسؤولیت به بهانه « جبر »

« كِذْب » در لغت عرب هم به معنى تکذیب كردن دیگرى و هم به معنى دروغ گفتن ، آمده است . مشرکان مانند بسیارى‌از گناهکارانى‌که مى‌خواهند با استتار ، تحت عنوان جبر، از مسؤولیت خلاف‌کارى‌هاى خود فرار كنند ، معتقد به اصل جبر بوده‌اند و مى‌گفتند : هرکارى را كه ما مى‌کنیم، خواست خدا ومطابق اراده او است و اگر نمى‌خواست، چنین اعمالى از ما سر نمى‌زد ، آن‌ها در حقیقت مى‌خواستند خود را از این‌همه گناه تبرئه كنند وگرنه وجدان هرانسان عاقلى، گواهى مى‌دهد كه بشر در اعمال خویش آزاد است نه مجبور ، به همین دلیل اگر كسى ظلمى در حق او كند ، ناراحت مى‌شود و او را مؤاخذه مى‌کند و در صورت توانایى ، مجازات مى‌نماید ، همه این‌ها نشان مى‌دهد كه مجرم رادر عمل خویش آزاد مى‌بیند نه مجبور و هرگز به این عنوان كه عمل او مطابق خواست خدا است ، حاضر نمى‌شود از عکس‌العمل صرف‌نظر كند . و با ذکر جمله « لا اباؤُنا » مى‌خواسته‌اند به عقاید پوچ خود رنگ قدمت و دوام بدهند و بگویند این چیز تازه‌اى نیست كه ما مى‌گوییم ،

همواره چنین بوده است .

اما قرآن در پاسخ آن‌ها به طرز قاطعى بحث كرده ، نخست مى‌گوید : تنها این‌ها نیستند كه چنین دروغ‌هایى را بر خدا مى‌بندند « بلکه جمعى از اقوام گذشته نیز همین دروغ‌ها را مى‌گفتند ولى سرانجام گرفتار عواقب سوء اعمالشان شدند و طعم مجازات ما را چشیدند » (كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتّى ذاقُوا بَأْسَنا) . آن‌ها درحقیقت با این گفته‌هاى خود ، هم دروغ مى‌گفتند و هم انبیاء را تکذیب مى‌کردند ، زیرا پیامبران الهى باصراحت ، بشر را از بت‌پرستى و شرك و تحریم حلال خداوند بازداشتند نه نیاکانشان گوش دادند و نه این‌ها با این حال چگونه ممکن است خدا را راضى به این اعمال دانست ، اگر او به این اعمال راضى بود ، چگونه پیامبران خود را براى دعوت به توحید مى‌فرستاد، اصولاً دعوت انبیاء ، خود مهم‌ترین دلیل براى آزادى اراده و اختیار انسان است .

149 قُلْ فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ فَلَوْ شاآءَ لَهَدیكُمْ اَجْمَعینَ

بگو : براى خدا دلیل رسا ( و قاطع ) است ( به‌طورى‌که بهانه‌اى‌براى هیچ‌کس باقى

نمى‌گذارد ) امااگر او بخواهد ، همه شما را( از طریق اجبار ) هدایت مى‌کند ( ولى چون هدایت اجبارى‌بى‌ثمر است ، این كار را نمى‌کند ) .

« حُجَّة » در اصل از ماده « حَجّ » به معنى قصد مى‌باشد و به جاده و راه كه مقصود و منظور انسان است ، « محجة » گفته مى‌شود و به دلیل و برهان نیز « حجّت » اطلاق مى‌گردد ،

زیرا گوینده قصد دارد به وسیله آن ، مطلب خود را براى دیگران ثابت كند . آن‌ها هرگز نمى‌توانند ادعا كنند كه خدا با سکوت خویش ، عقاید و اعمال ناروایشان را امضاءکرده است و نیز نمى‌توانند ادعاکنند كه در اعمالشان مجبورند، زیرا اگر مجبور بودند ، اقامه دلیل و فرستادن پیامبران و دعوت و تبلیغ آنان بیهوده بود ، اقامه دلیل ، دلیل بر آزادى اراده است . و باتوجه به معنى « بالِغَة » ( رسا ) روشن مى‌شود كه دلایل خداوند براى بشر از طریق عقل و نقل و به وسیله دانش و خرد و همچنین فرستادن پیامبران ، از هر نظر روشن و رسا است ، به طورى كه جاى هیچ‌گونه تردید براى افراد باقى نماند و به همین دلیل خدا پیامبران را معصوم از هرگونه خطا و اشتباه قرار داده تا هرگونه تردید و دودلى را از دعوت

آنان دور سازد . و در پایان آیه مى‌فرماید : « خداوند اگر بخواهد ، همه شما را از طریق اجبار هدایت خواهد كرد » ( فَلَوْ شاآءَ لَهَدیكُمْ اَجْمَعینَ ) . درحقیقت این جمله اشاره به آن است كه

براى خدا كاملاً امکان دارد همه انسان‌ها را اجبارا هدایت كند ، آن‌چنان كه هیچ‌کس را ياراى مخالفت نباشد ولى در این صورت نه چنان ایمانى ارزش خواهد داشت و نه اعمالى كه در پرتو این ایمان اجبارى انجام مى‌گردد ، بلکه فضیلت و تکامل انسان در آن است كه راه هدایت و پرهیزکارى را با پاى خود و به اراده و اختیار خویش بپیماید .

بنابراین هیچ‌گونه منافاتى بین این جمله و آیه سابق كه نفى جبر در آن آمده است ، نیست ، این جمله مى‌گوید : اجبارکردن بندگان‌که شما ادعا مى‌کنید ، براى خدا امکان دارد ، ولى هرگز چنین نخواهد كرد ، چون برخلاف حکمت و مصلحت آدمى است . درحقیقت آن‌ها قدرت و مشیت خداوند را بهانه‌اى براى انتخاب مذهب جبر كرده بودند، درحالى‌که قدرت و مشیت خدا، حق است ولى نتیجه آن جبر نیست ، او خواسته است كه ما آزاد باشیم و راه حق را به اختیار خود بپیماییم . در كتاب « كافى » از امام كاظم چنین نقل شده

است كه فرمود : « اِنَّ لِلّهِ عَلَى النّاسِ حُجَّتَيْنِ حُجَّةٌ ظاهِرَةٌ وَ حُجَّةٌ باطِنَةٌ فَاَمَّا الظّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الاَنْبِياءُ وَ الاَئِمَّةُ وَ اَمَّا الْباطِنَةُ فَالْعُقُولُ : خداوند بر مردم دو حجت دارد ؛ حجت آشکار و حجت پنهان ، حجت آشکار ، رسولان و انبیاء و امامانند و حجت باطنه ، عقول و افکارند » .(1)و در « امالى » شیخ طوسى از امام صادق چنین نقل شده است كه از تفسیر آیه فوق ( فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ ) از آن حضرت سؤال كردند، حضرت فرمود: « اِنَّ لِلّهِ تَعالى يَقُولُ لِلْعَبْدِ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَبْدى اَكُنْتَ عالِما فَاِنْ قالَ نَعَمْ ، قالَ لَهُ اَفَلا عَمِلْتَ بِما عَلِمْتَ ؟ وَ اِنْ قالَ كُنْتُ جاهِلاً قالَ لَهُ اَفَلا تَعَلَّمْتَ حَتّى تَعْمَلَ ؟ فَيَخْصِمُهُ فَتِلْكَ الْحُجَّةُ البالِغَةُ : خداوند در روز رستاخیز به بنده خویش مى‌گوید : بنده من ! آیا مى‌دانستى (و گناه كردى)؟ اگر بگوید : آرى ، مى‌فرماید: چرا به آن‌چه مى‌دانستى، عمل نکردى؟ و اگر بگوید: نمى‌دانستم، مى‌گوید : چرا ياد نگرفتى تا عمل كنى ؟ در این موقع فرومى‌ماند و این است .


1) « نور الثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 776 .

معنى حجت بالغه » .(1)بدیهى است منظور از روایت فوق این نیست كه حجت بالغه منحصر در گفتگوى خدا با بندگان در قیامت است ، بلکه خداوند حجت‌هاى بالغه فراوانى دارد كه يکى از مصداق‌هایش همان است كه در حدیث فوق آمده است ، زیرا دامنه حجت‌هاى بالغه خداوند، وسیع‌است هم در دنیا و هم در آخرت.

150 قُلْ هَلُمَّ شُهَداآءَكُمُ الَّذینَ يَشْهَدُونَ اَنَّ اللّهَ حَرَّمَ هذا فَاِنْ شَهِدُوا فَلا تَشْهَدْمَعَهُمْ وَ لا تَتَّبِعْ اَهْواءَ الَّذینَ كَذَّبُوابِاآیاتِنا وَ الَّذینَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ وَ هُمْ بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ

بگو : گواهان خود را كه گواهى مى‌دهند خداوند این‌ها راحرام كرده است، بیاورید ، اگر آن‌ها ( به دروغ ) گواهى‌دهند تو با آن‌ها ( هم‌صدا نشو و ) گواهى مده و از هوى و .


1) « نور الثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 776 .

هوس كسانى كه آیات ما را تکذیب كردند و كسانى كه به آخرت ایمان ندارند و براى خدا شریك قائلند ، پیروى‌مکن .

« يَعْدِلُونَ » از ماده « عِدْل » گرفته شده كه به معنى همتا و شریك و شبیه است ، بنابراین جمله « وَ هُمْ بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ » مفهومش این است كه آن‌ها همتا و شریك و شبیه براى خدا قائل مى‌شوند . در این آیه براى این‌که بطلان سخنان آن‌ها روشن‌تر شود و نیز اصول صحیح قضاوت و داورى رعایت گردد ، از آن‌ها دعوت مى‌کند كه اگر شهود معتبرى دارند كه خداوند حیوانات و زراعت‌هایى را كه آن‌ها مدعى تحریم آن هستند ، تحریم كرده ، اقامه كنند . سپس اضافه مى‌کند : اگر آن‌ها دسترسى به گواهان معتبرى پیدا نکردند ( و قطعا پیدا

نمى‌کنند ) « و تنها به گواهى و ادعاى خویش قناعت نمودند ، تو هرگز با آن‌ها هم‌صدا نشو و مطابق شهادت و ادعاى آنان گواهى مده » ( فَاِنْ شَهِدُوا فَلا تَشْهَدْ مَعَهُمْ ). از آن‌چه گفته شد، روشن مى‌شود كه در مجموع آیه هیچ‌گونه تضادى وجود ندارد و این‌که در آغاز از آن‌ها مطالبه شاهد مى‌کند و سپس مى‌گوید : شهود آن‌ها را نپذیر ، تولید اشکالى نمى‌کند ، زیرا

منظور این است كه آن‌ها از اقامه شهود معتبر به طور قطع عاجزند ، چه این‌که هیچ سند و مدرکى از انبیاى الهى و كتب آسمانى بر تحریم این امور ندارند ، بنابراین تنها خودشان كه مدعى هستند، شهادت مى‌دهند و بدیهى‌است چنین شهادتى مردود است . به‌علاوه همه قرائن گواهى مى‌دهد كه این احکام ساختگى ، صرفا از هوى و هوس و تقلیدهاى كورکورانه سرچشمه گرفته و هیچ‌گونه اعتبارى ندارد . لذا در جمله بعد مى‌گوید: « وَلاتَتَّبِعْ اَهْواءَ الَّذینَ كَذَّبُوا بِاآیاتِنا وَ الَّذینَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاْخِرَةِ وَ هُمْ بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ » .

یعنى بت‌پرستى آن‌ها و انکار قیامت و رستاخیز و خرافات و هواپرستى آنان گواه زنده‌اى است كه این احکام آنان نیز ساختگى است و ادعایشان در مورد تحریم این موضوعات از طرف خدا ، بى‌اساس و بى‌ارزش است .

151 قُلْ‌تَعالَوْا اَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ اَلاّ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئا وَ بِالْوالِدَيْنِ اِحْسانا وَلاتَقْتُلُوآا اَوْلادَكُمْ مِنْ‌اِمْلاقٍ‌نَحْنُ‌نَرْزُقُكُمْ‌وَاِيّاهُمْ‌وَ لاتَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ماظَهَرَ مِنْها وَ مابَطَنَ وَ لاتَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتى حَرَّمَ اللّهُ اِلاّ بِالْحَقِّ

ذلِكُمْ وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ

بگو : بیایید آن‌چه را پروردگارتان بر شما حرام كرده است ،برایتان بخوانم ؛ این‌که چیزى را شریك خدا قرار ندهید وبه پدر و مادر خود نیکى كنید و فرزندانتان را از ( ترس ) فقرنکشید، ما شما و آن‌ها را روزى مى‌دهیم و نزدیك كارهاى زشت و قبیح نروید چه آشکار باشد چه پنهان ، و نفسى راکه خداوند محترم شمرده ، به قتل نرسانید ، مگر به‌حق ( و ازروى استحقاق ) ، این چیزى است كه خداوند شما را به آن سفارش كرده تا درك كنید .

فرمان‌هاى ده‌گانه

این آیه و دو آیه بعد به اصول محرمات در اسلام اشاره كرده و گناهان كبیره ردیف اول را ضمن بیان كوتاه و پرمغز و جالبى در ده قسمت بیان مى‌کند و از آن‌ها دعوت مى‌نماید كه بیایند و حرام‌هاى واقعى الهى را بشنوند و تحریم‌هاى دروغین را كنار بگذارند . نخست مى‌گوید : « به آن‌ها بگو : بیایید تا آن‌چه را خدا برشما تحریم كرده‌است، بخوانم و برشمرم »

( قُلْ تَعالَوْا اَتْلُ ماحَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ ) ؛

✓ 1 - «این‌که هیچ چیز را شریك و همتاى خدا قرار ندهید» ( اَلاّ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئا ) .

✓ 2 - « نسبت به پدر و مادر نیکى كنید » ( وَ بِالْوالِدَيْنِ اِحْسانا ) .

✓ 3 - «فرزندان خود را به‌خاطر تنگدستى و فقرنکشید» (وَلاتَقْتُلُوآا اَوْلادَكُمْ‌مِنْ اِمْلاقٍ).

زیرا روزى شما و آن‌ها همه به دست ما است و ما همه را روزى مى‌دهیم ( نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَ اِيّاهُمْ ) .

✓ 4 - « به اعمال زشت و قبیح نزدیك نشوید ، خواه آشکار باشد ، خواه پنهان » ، يعنى نه تنها انجام‌ندهید بلکه به‌آن‌هم نزدیک‌نشوید ( وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ ) .

✓ 5 - « دست به خون بى‌گناهان نیالایید و نفوسى را كه خداوند محترم شمرده و ریختن خون آن‌ها مجاز نیست ، به قتل نرسانید ، مگر این‌که طبق قانون الهى‌اجازه قتل آن‌ها داده شده باشد » (وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتى حَرَّمَ اللّهُ اِلاّ بِالْحَقِّ).

به دنبال این پنج قسمت براى تأکید بیشتر مى‌فرماید : « این‌ها امورى

است كه خداوند به شما توصیه كرده تا دریابید و از ارتکاب آن‌ها خوددارى نمایید » ( ذلِكُمْ وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ ) .

152 وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتیمِ اِلاّ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ حَتّى يَبْلُغَ اَشُدَّهُ وَ اَوْفُوا الْكَيْلَ وَالْمیزانَ بِالْقِسْطِ لانُكَلِّفُ‌نَفْسا اِلاّوُسْعَها وَ اِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْكانَ ذاقُرْبىوَ بِعَهْدِ اللّهِ اَوْفُوا ذلِكُمْ وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ

و به مال يتیم جز به نحو احسن ( و براى اصلاح ) نزدیك نشوید تا به حد رشد برسد و حق‌پیمانه و وزن را به‌عدالت اداکنید، هیچ‌کس را جز به مقدار توانایى تکلیف‌نمى‌کنیم و هنگامى‌که سخنى مى‌گویید، عدالت را رعایت نمایید، حتى اگر در مورد نزدیکان بوده باشد ، این چیزى است كه‌خداوند شما را به آن سفارش مى‌کند تا متذکر شوید .

✓ 6 - « هیچ‌گاه جز به‌قصد اصلاح نزدیك مال يتیمان نشوید تا هنگامى‌که به‌حدّ بلوغ برسند » ( وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتیمِ اِلاّ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ حَتّى يَبْلُغَ اَشُدَّهُ ) .

✓ 7 - كم فروشى نکنید و حق پیمانه و وزن را باعدالت ادا كنید » ( وَ اَوْفُوا الْكَيْلَ

وَ الْمیزانَ بِالْقِسْطِ ) . و از آن‌جا كه هرقدر انسان دقت در پیمانه و وزن كند ، باز ممکن است مختصر كم و زیادى صورت گیرد كه سنجش آن با پیمانه‌ها و ترازوهاى معمولى امکان‌پذیر نیست ، به دنبال این جمله اضافه مى‌کند : « هیچ‌کس را جز به اندازه توانایى تکلیف نمى‌کنیم » ( لا نُكَلِّفُ نَفْسا اِلاّ وُسْعَها ) .

✓ 8 - «به هنگام داورى يا شهادت و يا در هر مورد دیگر كه سخنى مى‌گویید ، عدالت را رعایت كنید و از مسیر حق منحرف نشوید ، هرچند در مورد خویشاوندان شما باشد و داورى و شهادت به حق ، به زیان آن‌ها تمام گردد» ( وَ اِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَوْ كانَ ذاقُرْبى ) .

✓ 9 - « به عهد الهى وفا كنید و آن را نشکنید » ( وَ بِعَهْدِ اللّهِ اَوْفُوا ) .

در این‌که منظور از « عهد الهى » در این آیه چیست ، مفسران احتمالاتى داده‌اند ، ولى مفهوم آیه ، همه پیمان‌هاى الهى را اعم از پیمان‌هاى « تکوینى » و « تشریعى » و تکالیف الهى و هرگونه عهد و نذر و قسم را شامل مى‌شود .

و باز براى تأکید در پایان این چهار قسمت ، مى‌فرماید : «این‌ها امورى است كه خداوند

به‌شما توصیه مى‌کند، تا متذکر شوید» (ذلِكُمْ وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ) .

153 وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقیما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبیلِهِ ذلِكُمْ وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ

و این‌که این راه مستقیم من است ، از آن پیروى كنید و ازراه‌هاى مختلف ( و انحرافى ) پیروى نکنید كه شما را از راه حق دور مى‌سازد، این چیزى است كه خداوند شما را به آن سفارش مى‌کند تا پرهیزکار شوید .

✓ 10 - « این راه مستقیم من ، راه توحید ، راه حق و عدالت ، راه پاکى و تقوا است، ازآن پیروى كنید و هرگز در راه‌هاى انحرافى و پراکنده، گام ننهید كه شما را از راه خدا منحرف و پراکنده مى‌کند و تخم نفاق و اختلاف را در میان شما مى‌پاشد » (وَ اَنَّ هذا صِراطى مُسْتَقیما فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبیلِهِ ) . و در پایان همه این‌ها براى سومین بار تأکید مى‌کند كه این‌ها امورى‌است كه خداوند به شما توصیه‌مى‌کند تا پرهیزکار شوید » (ذلِكُمْ وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ).

شروع از توحید و پایان به نفى اختلاف

قابل ملاحظه این‌که در این دستورات ده‌گانه ، نخست از تحریم شرك شروع شده‌است‌که در واقع سرچشمه‌اصلى همه مفاسداجتماعى و محرمات الهى است و درپایان‌نیز بانفى‌اختلاف‌که يک‌نوع‌شرک‌عملى محسوب‌مى‌شود،پایان‌یافته‌است. این موضوع اهمیت مسأله توحید را در همه اصول و فروع اسلامى روشن مى‌سازد كه توحید تنها يك اصل دینى نیست ، بلکه روح تمام تعلیمات اسلام مى‌باشد .

مراحل سه‌گانه دریافت احکام

در پایان هریك از این آیات سه‌گانه ، به عنوان تأکید جمله « ذلِكُمْ وَصّاكُمْ بِهِ » ( این چیزى است كه خداوند شما را به آن توصیه مى‌کند ) آمده ، با این تفاوت كه در آیه اول با جمله « لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ » و در آیه دوم با جمله « لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ » و در آیه سوم با جمله « لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ » ختم شده است . و این تعبیرات مختلف و حساب‌شده گویا اشاره به این نکته است كه نخستین مرحله به هنگام دریافت يك حکم ، « تعقل » و درك آن است ، مرحله بعد ، مرحله

یادآورى و « تذکر » و جذب آن مى‌باشد و مرحله سوم كه مرحله نهایى است ، مرحله عمل و پیاده كردن و « تقوا » و پرهیزکارى است . درست است كه هرکدام از این جمله‌هاى

سه‌گانه بعد از ذکر چند قسمت از ده فرمان فوق آمده است ، ولى روشن است كه این مراحل سه‌گانه اختصاص به احکام معینى ندارد، زیرا هر حکمى «تعقل» و « تذکر » و « تقوا و عمل » لازم‌دارد، بلکه در حقیقت رعایت جنبه‌هاى فصاحت و بلاغت ایجاب كرده كه این تأکیدات در میان آن احکام ده‌گانه پخش گردد .

فرمان‌هاى جاویدان

شاید نیاز به تذکر نداشته باشد كه این فرمان‌هاى ده‌گانه اختصاصى به آیین اسلام ندارد ، بلکه در همه ادیان بوده است ، اگرچه در اسلام به صورت گسترده‌ترى مورد بحث قرار گرفته است و در حقیقت همه آن‌ها از فرمان‌هایى است كه عقل و منطق به روشنى آن‌ها را درک‌مى‌کند و به اصطلاح از «مستقلات عقلیه» است و لذا در قرآن مجید در آیین انبیاى

دیگر نیز این احکام كم و بیش دیده مى‌شود .(1)

اهمیت نیکى به پدر و مادر

ذکر نیکى به پدر و مادر ، بلافاصله بعد از مبارزه با شرك و قبل از دستورهاى مهمى همانند تحریم قتل نفس و اجراى اصول عدالت ، دلیل بر اهمیت فوق‌العاده حق پدر و مادر در دستورات اسلامى است . این موضوع وقتى روشن‌تر مى‌شود كه توجه كنیم به جاى « تحریم آزار پدر و مادر » كه هماهنگ با سایر تحریم‌هاى این آیه است ، موضوع « احسان و نیکى كردن » ، ذکر شده است يعنى نه تنها ایجاد ناراحتى براى آن‌ها حرام است ، بلکه علاوه بر آن ، احسان و نیکى در مورد آنان نیز لازم و ضرورى است . و جالب‌تر این‌که كلمه «احسان» را به وسیله « ب- » متعدى ساخته و فرموده : « وَ بِالْوالِدَيْنِ اِحْسانا » و مى‌دانیم


1) 13 / شورى .

«احسان» گاهى با « اِلى » و گاهى با « ب- » ذکر مى‌شود ، درصورتى‌که با « اِلى » ذکر شود ، مفهوم آن ، نیکى كردن است ، هرچند به‌طور غیرمستقیم و بالواسطه باشد ، اما هنگامى كه با « ب- » ذکر شود ، معنى آن ، نیکى كردن به طور مستقیم و بدون واسطه است ، بنابراین آیه تأکید مى‌کند كه موضوع نیکى به پدر و مادر را باید آن‌قدر اهمیت داد كه شخصا و بدون‌واسطه به آن اقدام نمود .(1)

قتل فرزندان به خاطر گرسنگى

از این آیات برمى‌آید كه عرب‌هاى دوران جاهلى نه تنها دختران خود را به‌خاطر تعصب‌هاى غلط ، زنده به‌گور مى‌کردند، بلکه پسران كه سرمایه بزرگى در جامعه آن‌روز محسوب مى‌شدند، را نیز از ترس فقر و تنگدستى به قتل مى‌رسانیدند ، خداوند در این آیه


1) « تفسیر المَنار » ، جلد 8 ، صفحه 185 .

آن‌هارا به خوان‌گسترده نعمت پروردگار كه ضعیف‌ترین موجودات نیز از آن روزى مى‌برند ، توجه داده و از این كار بازمى‌دارد . با نهایت تأسف این عمل جاهلى در عصر و زمان ما در شکل دیگرى تکرار مى‌شود و به عنوان كمبود احتمالى مواد غذایى روى زمین ، كودکان بى‌گناه در عالم جنینى از طریق «کورتاژ» به قتل مى‌رسند . گرچه امروز براى سقط جنین ، دلایل بى‌اساس دیگرى نیز ذکر مى‌کنند ، ولى مسأله فقر و كمبود مواد غذایى ، يکى از دلایل عمده آن است . این‌ها و مسائل دیگرى شبیه به آن ، نشان مى‌دهد كه عصر جاهلیت در زمان ما به شکل دیگرى تکرار مى‌شود و « جاهلیت قرن بیستم » حتى درجهانى وحشتناک‌تر و گسترده‌تر از جاهلیت قبل از اسلام است .

منظور از « فَواحِش » چیست ؟

«فَواحِش» جمع «فاحِشَة» به‌معنى گناهانى‌است كه فوق‌العاده زشت و تنفرآمیز است، بنابراین‌پیمان‌شکنى و كم‌فروشى و شرك و ماننداین‌هااگرچه‌ازگناهان كبیره مى‌باشند، ولى ذکرآن‌ها در مقابل «فواحش»، به خاطر همان تفاوت مفهوم است .

به گناهان نزدیك نشوید

در آیات فوق در دومورد تعبیربه « لا تَقْرَبُوا » ( نزدیك نشوید ) شده است ، این موضوع در مورد بعضى از گناهان دیگر نیز در قرآن تکرار شده است ، به نظر مى‌رسد كه این تعبیر در مورد گناهانى است كه « وسوسه‌انگیز » است ، مانند زنا و فحشاء و اموال بى‌دفاع يتیمان و امثال این‌ها ، لذا به مردم اخطار مى‌کند كه به آن‌ها نزدیك نشوند تا تحت‌تأثیر وسوسه‌هاى شدیدشان قرار نگیرند .

154 ثُمَّ اتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ تَماما عَلَى الَّذىآ اَحْسَنَ وَ تَفْصیلاً لِكُلِّ شَىْ‌ءٍ وَ هُدًى وَ رَحْمَةً لَعَلَّهُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ

سپس‌به‌موسى، كتاب (آسمانى) دادیم، (نعمت‌خودرا) برآن‌هاکه‌نیکوکار بودند، تکمیل كردیم و همه‌چیز را ( كه‌موردنیاز آن‌ها بود، درآن ) روشن ساختیم، كتابى‌که مایه‌هدایت‌و رحمت بود، تابه لقاى پروردگارشان (به‌روز رستاخیز)ایمان بیاورند.

پاسخ قاطع به بهانه‌جویان

ممکن است گفته شود : اگر آیین موسى كامل بوده ( آن‌چنان كه كلمه « تَماما » ازآن حکایت دارد )، آیین مسیح و سپس آیین اسلام ، چه ضرورتى داشته است ؟

ولى باید توجه داشت كه ؛ هر آیینى براى زمان خود ، آیین جامع و كاملى است و محال است آیین ناقص از طرف خدا نازل گردد ولى همین آیین كه براى يك زمان ، كامل بود ، ممکن است براى زمان‌هاى بعد ، ناتمام و نارسا باشد ، همان‌طور كه يك برنامه جامع و كامل براى دوره دبستان ، نسبت به دوره دبیرستان نارسا است و سرّ فرستادن پیامبران مختلف با كتب آسمانى متعدد ، تا به‌آخرین پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و آخرین دستور منتهى گردد ، نیز همین است ، البته هنگامى كه بشر آمادگى براى دستور نهایى پیدا كرد و دستور نهایى صادر شد ، دیگر نیازى به آیین جدید نیست و درست همانند افراد فارغ‌التحصیل كه مى‌توانند براساس معلومات خود به پیشرفت‌هاى علمى از طریق مطالعه پیش بروند ، پیروان چنین

مذهبى نیاز به آیین جدید نخواهند داشت و تحرك كافى را از همان آیین نهایى خواهند گرفت . و نیز از این آیه استفاده مى‌شود كه مسائل مربوط به قیامت در تورات اصلى به حدکافى بوده‌است و اگر مى‌بینیم در تورات‌هاى كنونى و كتاب‌هاى وابسته به آن ، جز درموارد نادرى اشاره به معاد و رستاخیز نشده است ، به نظر مى‌رسد كه بیشتر به خاطر تحریف يهود و دنیاپرستى بوده كه مایل بوده‌اند درباره قیامت كمتر سخن بگویند و كمتر سخن بشنوند . البته در تورات‌هاى كنونى اشارات مختصرى به مسأله قیامت شده است ، ولى به اندازه‌اى كم است كه بعضى مى‌خواهند بگویند : يهود ، اصولاً به رستاخیز معتقد نیست ، ولى این سخن به مبالغه شبیه‌تر است تا به يك واقعیت .

ضمنا باید توجه‌داشت همان‌طورکه در جلد اول « تفسیر نمونه » ، صفحه 156 بیان شد ، منظور از « ملاقات پروردگار » كه در آیات قرآن آمده ، ملاقات حسى و رؤیت با چشم نیست ، بلکه يک‌نوع شهود باطنى و ملاقات روحانى است كه بر اثر تکامل انسان در

رستاخیز صورت مى‌گیرد و يا مشاهده پاداش‌ها و كیفرهاى او در جهان دیگر است .

155 وَ هذا كِتابٌ اَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ فَاتَّبِعُوهُ وَ اتَّقُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ

و این كتابى است پربرکت كه ما ( بر تو ) نازل كردیم ، از آن پیروى نمایید و پرهیزکارى پیشه كنید تا مورد رحمت قرارگیرید .

156 اَنْ تَقُولُوآا اِنَّماآ اُنْزِلَ الْكِتابُ عَلى طاآئِفَتَيْنِ مِنْ قَبْلِنا وَ اِنْ كُنّا عَنْ دِراسَتِهِمْ لَغافِلینَ

( ما این كتاب را با این‌همه امتیازات نازل كردیم ) تا نگویید كتاب‌آسمانى تنها بر دو طایفه پیش از ما ( بر يهود و نصارى ) نازل‌شده بود و ما از بحث و بررسى آن‌ها بى‌خبر بودیم .

157 اَوْ تَقُولُوا لَوْ اَنّاآ اُنْزِلَ عَلَيْنَا الْكِتابُ لَكُنّاآ اَهْدى مِنْهُمْ فَقَدْ جاآءَكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ هُدًى وَ رَحْمَةٌ فَمَنْ اَظْلَمُ‌مِمَّنْ كَذَّبَ بِاآیاتِ اللّهِ وَ صَدَفَ عَنْها

سَنَجْزِى الَّذینَ‌يَصْدِفُونَ عَنْ ایاتِنا سُوآءَ الْعَذابِ بِما كانُوا يَصْدِفُونَ

یانگویید:اگر كتاب آسمانى بر ما نازل مى‌شد، از آن‌ها هدایت يافته‌تر بودیم، اینك آیات و دلایل روشن از جانب پروردگارتان براى شما آمد و همچنین هدایت و رحمت‌او ،با این‌حال چه‌کسى ستمکارتراز آن‌هاکه‌آیات‌خداراتکذیب كردند و ازآن روى گردانیدند ، يافت مى‌شود ، امابه زودى كسانى راکه‌ازآیات ما روى گردانیدند، به خاطر همین اغراض بى‌دلیلشان مجازات شدید خواهیم كرد.

« صَدَفَ » از ماده « صَدْف » به معنى اعراض كردن شدید و بدون تفکر از چیزى است ، اشاره به این‌که آن‌ها نه تنها از آیات خدا روى گردانیدند ، بلکه با شدّت از آن فاصله گرفتند ، بدون این كه درباره آن كمترین فکر و اندیشه‌اى به كار برند ، گاهى این كلمه به معنى جلوگیرى كردن و ممانعت دیگران نیز آمده است .

« سُوّآَ الْعَذابِ » اگرچه به معنى مجازات بد است ، ولى چون مجازات بد ، مجازاتى است

که در نوع خود شدید و فوق‌العاده دردناك باشد ، بسیارى از مفسران آن را به مجازات شدید ، تفسیر كرده‌اند . درحقیقت آیه 156 منعکس‌کننده این بهانه بود كه اگر ما به راه نیامده‌ایم ، بر اثر بى‌خبرى از كتب آسمانى بوده و این بى‌خبرى معلول آن بوده است كه این كتب بر دیگران نازل گردیده ، اما این آیه منعکس‌کننده حس خودبرتربینى آن‌ها و ادعاى بى‌اساسى است كه در مورد امتیاز نژاد عرب بر دیگران داشته‌اند . و به هر حال قرآن در برابر این ادعاها مى‌گوید : خداوند تمام راه‌هاى بهانه‌جویى را بر شما بسته است ، زیرا « آیات و دلایل روشن ازطرف پروردگار براى شما آمد، آمیخته با هدایت الهى و رحمت پروردگار » ( فَقَدْ جاآءَكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ هُدًى وَ رَحْمَةٌ ) . جالب این‌که به جاى تعبیر به كتاب آسمانى ، تعبیربه « بَيِّنَة » شده است ، اشاره به این‌که این كتاب آسمانى از هر نظر روشن و روشنگر و آمیخته با دلایل قاطع است . «با این حال آیا كسى ستمکارتر از آن‌ها كه تکذیب آیات خدا مى‌کنند و از آن اعراض مى‌نمایند، پیدا مى‌شود»؟ ( فَمَنْ اَظْلَمُ مِمَّنْ كَذَّبَ

بِاآیاتِ اللّهِ وَ صَدَفَ عَنْها ).

در پایان آیه مجازات دردناك این‌گونه افراد لجوج و بى‌فکرى كه مطالعه نکرده حقایق را به شدّت انکار مى‌کنند و از آن مى‌گریزند ، حتى سدّ راه دیگران مى‌شوند ، در يك جمله كوتاه و رسا بیان كرده و مى‌گوید : « سَنَجْزِى الَّذینَ يَصْدِفُونَ عَنْ ایاتِنا سُوآءَ الْعَذابِ بِما كانُوا يَصْدِفُونَ » .

تکرار جمله « يَصْدِفُونَ » هنگام بیان كیفر این‌گونه اشخاص ، به خاطر روشن ساختن این حقیقت است كه تمام گرفتارى‌ها و بدبختى‌هاى آنان از این‌جا سرچشمه مى‌گیرد كه بدون فکر و مطالعه از حقایق ، روى‌گردان مى‌شوند و اگر حداقل به عنوان يك شخص جستجوگر و در حال شك به خود اجازه مطالعه مى‌دادند ، هیچ‌گاه گرفتار چنین عواقب دردناکى نمى‌شدند .

158 هَلْ يَنْظُرُونَ اِلاّ تَأْتِيَهُمُ الْمَلاآئِكَةُ اَوْ يَأْتِىَ رَبُّكَ اَوْ يَأْتِىَ بَعْضُ ایاتِ رَبِّكَ يَوْمَ

يَأْتى بَعْضُ ایاتِ رَبِّكَ لا يَنْفَعُ نَفْسا ایمانُها لَمْ تَكُنْ امَنَتْ مِنْ قَبْلُ اَوْ كَسَبَتْ فىآایمانِها خَيْرا قُلِ انْتَظِرُوآا اِنّا مُنْتَظِرُونَ

آیا جزاین انتظاردارندکه فرشتگان‌مرگ به‌سراغشان‌بیایند،یا خداوند ( خودش ) به‌سوى آن‌ها بیاید ( چه انتظار محالى )یا پاره‌اى از آیات پروردگار ( و نشانه‌هاى رستاخیز ) اما آن‌روز كه این‌آیات و نشانه‌ها تحقق پذیرد، ایمان‌آوردن افرادى كه قبلاً ایمان نیاورده‌اند و يا عمل نیکى انجام نداده‌اند ،سودى به حالشان نخواهد داشت، بگو: ( اکنون كه شما چنین انتظارات غلطى دارید ) انتظار بکشید، ما هم انتظار ( كیفرشما را ) مى‌کشیم .

انتظارات بى‌جا و محال

درحقیقت آن‌ها انتظار امر محالى را مى‌کشند ، نه این‌که آمدن خداوند يا مشاهده او امکان‌پذیر باشد و این درست به آن مى‌ماند كه به شخص قاتل لجوجى كه پس از ارائه

مدرك كافى ، باز منکر جرم خود مى‌باشد ، بگوییم : اگر این‌همه مدارك را قبول ندارى ، لابد انتظار دارى شخص مقتول زنده شود و در دادگاه حضور يابد و شهادت بدهد كه تو او را كشته‌اى . سپس مى‌گوید: « يا این‌که بعضى آیات و نشانه‌هاى پروردگار كه در آستانه رستاخیز و پایان جهان واقع مى‌شود و به دنبال آن درهاى توبه بسته خواهد شد ، انجام گیرد » ( اَوْ يَأْتِىَ بَعْضُ ایاتِ رَبِّكَ ) . بنابراین تعبیر به « ایاتِ رَبِّكَ » اگرچه به صورت كلى و سربسته ذکر شده ، اما مى‌تواند به قرینه جمله‌هاى بعد كه تفسیر آن خواهد آمد ، به معنى نشانه‌هاى رستاخیز بوده باشد مانند زلزله‌هاى وحشتناك و بى‌فروغ شدن خورشید و ماه و ستارگان و امثال این‌ها . و يا این‌که منظور از آن، درخواست‌هاى نامعقولى بوده است كه آن‌ها از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله داشتند ، از جمله این‌که مى‌گفتند : ایمان نمى‌آوریم مگر این‌که سنگ‌هاى آسمانى بر سر ما ببارد ویا بیابان خشك و سوزان حجاز پر از چشمه‌ها و نخلستان‌ها شود .

و به دنبال آن اضافه مى‌کند : « آن روز كه چنین آیات صورت پذیرد ، ایمان آوردن افراد

بى‌ایمان و آن‌ها كه عمل نیکى انجام نداده‌اند ، پذیرفته نخواهد شد » و درهاى توبه به روى آنان بسته مى‌شود ، زیرا توبه و ایمان در آن هنگام ، صورت اجبارى و اضطرارى به خود مى‌گیرد و ارزش ایمان و توبه اختیارى را نخواهد داشت .

ایمان بدون عمل سودى ندارد

از نکات جالبى كه از آیه فوق استفاده مى‌شود ، این است كه راه نجات را در ایمان، آن هم ایمانى كه در پرتو آن اکتساب خیرى شود و اعمال نیك انجام گیرد ، معرفى مى‌کند . ممکن است این سؤال پیش آید كه آیا ایمان به تنهایى كافى نیست ، هرچند خالى از تمام اعمال نیك باشد ؟ در پاسخ مى‌گوییم : درست است كه افراد باایمان ممکن است لغزش‌هایى داشته باشند و مرتکب گناهانى شوند و از گناهان خود نیز پشیمان گردند و به اصلاح خویش پردازند ، ولى كسى كه هیچ‌گونه عمل نیکى در تمام عمرش انجام نداده و فرصت كافى داشته است ، بلکه به‌عکس هرگونه گناه و زشتکارى از او سر زده ، بسیار بعید به نظر مى‌رسد كه اهل نجات باشد و ایمان او به‌تنهایى مفید واقع شود ،

زیرا اصولاً نمى‌توان باور كرد كسى ایمان به مکتبى داشته باشد ولى در تمام عمرش حتى يك بار به برنامه‌هاى آن مکتب عمل‌نکند، بلکه به‌عکس همه‌دستورات آن را زیر پا بگذارد ، این خود دلیل روشنى بر عدم ایمان او است و به این ترتیب ایمان باید حداقل با قسمتى از اعمال نیك همراه باشد تا معلوم شود ایمانى وجود دارد .

159 اِنَ‌الَّذینَ فَرَّقُوادینَهُمْ وَ كانُواشِيَعا لَسْتَ مِنْهُمْ فى شَىْ‌ءٍ اِنَّماآ اَمْرُهُمْ اِلَى اللّهِ ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ

کسانى‌که آیین خودرا پراکنده‌ساختند و به‌دستجات گوناگون(ومذاهب مختلف) تقسیم شدند ، هیچ‌گونه ارتباطى با آن‌هاندارى ، كار آن‌ها واگذار به خدا است ، پس خدا آن‌ها را از آن‌چه انجام مى‌دادند ، باخبر مى‌کند.

بیگانگى از نفاق‌افکنان

« شِيَع » از نظر لغت به معنى فرقه‌ها و دسته‌ها و پیروان افراد مختلف است ، بنابراین مفرد آن به‌معنى دسته‌اى‌است كه پیروى از مکتب يا شخص معینى مى‌کند ، این معنى لغوى

شیعه است ، ولى اصطلاحا معنى خاصى دارد و به كسانى گفته مى‌شود كه بعد از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله پیرو مکتب امیرمؤمنان على مى‌باشند و نباید معنى لغوى و اصطلاحى آن را باهم اشتباه كرد . محتواى آیه يك حکم عمومى و همگانى درباره تمام افراد تفرقه‌انداز است كه با ایجاد انواع بدعت‌ها میان بندگان خدا ، بذر نفاق و اختلاف مى‌پاشند ، اعم از آن‌ها كه در امت‌هاى پیشین بودند يا آن‌ها كه در این امت هستند . در روایتى از امام باقر كه در « تفسیر على بن ابراهیم » در ذیل این آیه نقل شده ، چنین مى‌خوانیم : «قالواامیرالمؤمنین و صاروا احزابا: يعنى آیه‌اشاره به‌کسانى‌است‌که‌ازامیرمؤمنان جدا شدند و به دستجات مختلف تقسیم گردیدند » .(1)روایاتى كه در زمینه افتراق و پراکندگى این امت -- به عنوان پیش‌بینى -- از پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده ، نیز این حقیقت را تأیید مى‌کند . .


1) « نور الثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 783 .

زشتى تفرقه و نفاق

این آیه بار دیگر این حقیقت را كه اسلام ، آیین وحدت و يگانگى است و از هرگونه نفاق و تفرقه و پراکندگى بیزار است ، با تأکید تمام بازگو مى‌کند و به پیامبر مى‌گوید : برنامه و كار تو هیچ‌گونه شباهتى با افراد تفرقه‌انداز ندارد ، خداوند منتقم قهّار از آنان انتقام خواهد گرفت و عاقبت شوم اعمالشان را به آن‌ها نشان مى‌دهد . توحید نه تنها يکى از اصول اسلام است ، بلکه تمام اصول و فروع اسلام و همه برنامه‌هاى آن بر محور توحید دور مى‌زند ، توحید روحى است در كالبد همه تعلیمات اسلام، توحید جانى‌است كه در پیکر اسلام دمیده شده است .

اما با نهایت تأسف آیینى كه سر تا پاى آن را وحدت و يگانگى تشکیل مى‌دهد ، امروز آن‌چنان دستخوش تفرقه نفاق‌افکنان شده است كه چهره اصلى خود را به‌کلى از دست داده ، هر روز نغمه شومى همانند صداى جغدى كه در ویرانه مى‌خواند ، از گوشه‌اى بلند مى‌شود و شخصى ماجراجو يا مبتلا به بیمارى روانى و يا كج‌سلیقه‌اى پرچم مخالفت با يکى از برنامه‌هاى اسلامى بلند مى‌کند و جمعى از افراد ابله و نادان را گرد خود جمع مى‌نماید و

منشأ اختلاف تازه‌اى مى‌شود . نقش بى‌اطلاعى و جهل و نادانى جمعى از توده مردم در این نفاق‌افکنى، مانند نقش بیدارى و آگاهى دشمنان، بسیار مؤثر است . گاهى مسائلى را كه

قرن‌ها موضوع بحث آن گذشته است ، از نو عَلَم مى‌کنند و جار و جنجال ابلهانه‌اى پیرامون آن راه‌مى‌اندازند تا افکار مردم را به خود مشغول سازند ، اما همان‌طور كه آیه فوق مى‌گوید ، اسلام از آن‌ها بیگانه است و آن‌ها نیز از اسلام بیگانه‌اند و سرانجام برنامه‌هاى نفاق‌افکنى شکست خواهد خورد .(1)

160 مَنْ جاآءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالِها وَ مَنْ جاآءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى اِلاّ مِثْلَها وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ

هرکس كار نیکى بیاورد ، ده برابر آن پاداش خواهد داشت‌و هرکس كار بدى بیاورد ، جز به مقدار آن كیفر نخواهد دید و ستمى بر آن‌ها نخواهد شد . .


1) شرح بیشتر در « تفسیر نمونه » ، جلد 3 ، صفحه 42 و 43 آمده است .

پاداش بیشتر ، مجازات كمتر

منظور از « جاآءَ بِهِ » آن‌چنان كه از مفهوم جمله استفاده مى‌شود ، آن است كه كار نیك يا بد را همراه خود بیاورد ، يعنى به هنگام ورود در دادگاه عدل الهى ، انسان نمى‌تواند دست خالى و تنها باشد يا عقیده و عمل نیکى با خود دارد و يا عقیده و اعمال سوئى ، این‌ها همواره با او هستند و ازاو جدا نمى‌شوند و در زندگانى ابدى ، قرین و همدم او خواهند بود . در آیات دیگر قرآن نیز این تعبیر به همین معنى به كار رفته است ، در آیه 33 سوره ق مى‌خوانیم : « مَنْ خَشِىَ الرَّحْمانَ بِالْغَيْبِ وَ جاآءَ بِقَلْبٍ مُنیبٍ : بهشت براى آن‌ها است كه خدا را از طریق ایمان به غیب بشناسند و از او بترسند و قلب توبه‌کار و مملو از احساس مسؤولیت با خود در عرصه محشر بیاورند » . در آیه فوق مى‌خوانیم : پاداش « حسنه » ده برابر است در حالى كه در بعضى دیگر از آیات قرآن تنها به عنوان « اَضْعافا كَثیرَةً » ( چندین برابر ) اکتفا شده ( مانند 245 / بقره ) و در بعضى دیگر از آیات ، پاداش پاره‌اى از اعمال مانند انفاق را به هفتصد برابر بلکه بیشتر مى‌رساند ( 261 / بقره ) و در بعضى دیگر اجر و پاداش بى‌حساب ذکر كرده و مى‌گوید :

«اِنَّما يُوَفَّى الصّابِرُونَ اَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ : آن‌ها كه استقامت بورزند ، پاداشى بى‌حساب خواهند داشت » ( 10 / زمر ) .

روشن است كه این آیات هیچ‌گونه اختلافى باهم ندارند ، درحقیقت حداقل پاداشى كه به نیکوکاران داده مى‌شود ، ده برابر است و همین‌طور به نسبت اهمیت عمل و درجه اخلاص آن و كوشش‌ها و تلاش‌هایى كه در راه آن انجام شده است ، بیشتر مى‌شود تا به جایى كه هر حد و مرزى را درهم مى‌شکند و جز خدا حدّ آن را نمى‌داند . مثلاً انفاق كه فوق‌العاده در اسلام اهمیت دارد ، پاداشش از حد معمول پاداش عمل نیك كه ده برابر است ، فراتر رفته و به « اَضْعاف كثیرة » يا « هفتصد برابر » و بیشتر رسیده است و در مورد « استقامت » كه ریشه تمام موفقیت‌ها و سعادت‌ها و خوشبختى‌ها است و هیچ عقیده و عمل نیکى بدون آن پابرجا نخواهد بود ، پاداش بى‌حساب ذکر شده است . از این‌جا روشن مى‌شود كه اگر در روایات ، پاداش‌هایى بیش از ده برابر براى بعضى از اعمال نیك ذکر شده نیز هیچ‌گونه منافاتى با آیه فوق ندارد . و همچنین اگر در آیه 84 سوره قصص مى‌خوانیم :

«مَنْ جاآءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها : كسى كه عمل نیکى انجام دهد ، پاداشى بهتر از این خواهد داشت » ، مخالفتى با آیه فوق ندارد تا احتمال نسخ در آن برود ، زیرا بهتر بودن ، معنى وسیعى دارد كه با ده برابر كاملاً سازگار است .

ممکن است بعضى تصور كنند كه واجب شدن « شصت روز » به عنوان كفاره در مقابل خوردن يك روز روزه ماه مبارك رمضان و مجازات‌هاى دیگرى در دنیا و آخرت از این قبیل با آیه فوق كه مى‌گوید : در برابر كار بد ، فقط به اندازه آن كیفر داده خواهد شد ، سازگار نیست .

ولى با توجه به يك نکته پاسخ این ایراد نیز روشن مى‌شود و آن این‌که ؛ منظور از مساوات میان « گناه » و « كیفر » ، مساوات عددى نیست ، بلکه كیفیت عمل را نیز باید در نظر گرفت ، خوردن يك روز روزه ماه رمضان با آن‌همه اهمیتى كه دارد ، مجازاتش تنها يك روز كفاره نیست ، بلکه باید آن‌قدر روزه بگیرد كه به اندازه احترام آن يك روز ماه مبارك بشود .

به همین دلیل در بعضى از روایات مى‌خوانیم كه كیفر گناهان در ماه رمضان ، بیش از سایر ایام است ، همان‌طور كه پاداش اعمال نیك در آن ایام بیشتر است تا آن‌جا كه مثلاً يك ختم قرآن در این ماه برابر با هفتاد ختم قرآن در ماه‌هاى دیگر است .

نکته جالب این‌که آیه فوق نهایت لطف و مرحمت پروردگار را درمورد انسان مجسم مى‌کند ، چه‌کسى را سراغ دارید كه تمام ابزار كار را در اختیار انسان بگذارد و همه‌گونه آگاهى نیز به او بدهد، رهبران معصومى براى هدایت و راهنمایى او بفرستد تا با استفاده از نیروى خداداد و رهبرى فرستادگانش كار نیکى انجام دهد و تازه در برابر كار او ده برابر پاداش تعیین نماید ، اما براى لغزش‌هاو خطاهایش تنها يك جرم قائل شود، تازه راه عذرخواهى و توبه و رسیدن به عفو و بخشش را نیز به روى او بگشاید .

« ابوذر » مى‌گوید : صادق مصدّق ( يعنى پیامبر ) فرمود : « اِنَّ اللّهَ تَعالى قالَ ؛ اَلْحَسَنَةُ عَشَرٌ اَوْ اَزیدُ وَ السَّيِّئَةُ واحِدَةٌ اَوْ اَغْفِرُ فَالْوَيْلُ لِمَنْ غَلَبَتْ اآحادُهُ اَعْشارَهُ : خداوند مى‌فرماید ؛ كارهاى نیك و حسنات را ده برابر پاداش مى‌دهم يا بیشتر و سيّئات را تنها يك برابر كیفر مى‌دهم و يا مى‌بخشم ، واى به

حال آن‌کس كه آحادش بر عشراتش پیشى گیرد » ( يعنى گناهانش از طاعاتش افزون شود ) .(1)

61 قُلْ اِنَّنى هَدانى رَبّىآ اِلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ دینا قِيَما مِلَّةَ اِبْراهیمَ حَنیفا وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكینَ

بگو : پروردگارم مرا به‌راه راست هدایت كرده، آیینى پابرجاو ضامن سعادت دین و دنیا ، آیین ابراهیم همان كسى كه از آیین‌هاى خرافى محیط خود روى گردانید و از مشرکان نبود .

این است راه مستقیم من

« قِيَما » هم به معنى راستى و استقامت ممکن است باشد و هم به معنى پایدار و جاویدان و هم به معنى قائم به امور دین و دنیا . « حَنیف » به معنى شخص يا چیزى است كه تمایل به


1) « مجمع البیان » ، جلد 4 ، صفحه 390 .

سویى پیدا كند ، ولى در اصطلاح قرآن به كسى گفته مى‌شود كه از آیین باطل زمان خود روى گرداند و به آیین حق توجه كند . قابل توجه این‌که این آیه و تعداد زیادى از آیات قبل و بعد با جمله « قُلْ » ( بگو ) شروع مى‌شود و شاید هیچ سوره‌اى در قرآن ، این اندازه این جمله در آن تکرار نشده باشد و این در حقیقت درگیرى شدید پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله را در این سوره با منطق مشرکان منعکس مى‌کند . و نیز راه هرگونه بهانه را هم بر آن‌ها مى‌بندد ، زیرا تکرار كلمه « قُلْ » نشانه این است كه تمام این گفتگوها به فرمان خدا و به تعبیر دیگر، عین منطق پروردگار است ، نه نظرات شخص پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله . روشن است ذکر كلمه « قُلْ » در این آیات و مانند آن‌ها در متن قرآن براى حفظ اصالت قرآن و نقل عین كلماتى است كه بر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله وحى شده و به تعبیر دیگر پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله هیچ‌گونه تغییرى در الفاظى كه بر او وحى مى‌شد ، نمى‌داد و حتى كلمه « قُلْ » را كه خطاب پروردگار به او است ، عینا ذکر مى‌کرد . سپس این «صراط مستقیم» را در این آیه و دو آیه بعد توضیح مى‌دهد ؛ نخست مى‌گوید : « آیینى است مستقیم در نهایت راستى و درستى ، ابدى و جاویدان » و قائم به امور دین و دنیا و

جسم و جان « دینا قِيَما » . و از آن‌جا كه عرب‌ها علاقه خاصى به ابراهیم نشان مى‌دادند و حتى آیین خود را به عنوان آیین ابراهیم معرفى مى‌کردند ، اضافه مى‌کند كه ؛ « آیین واقعى ابراهیم همین است كه من به سوى آن دعوت مى‌کنم » نه آن‌چنان شما به او بسته‌اید ( مِلَّةَ اِبْراهیمَ ) . همان ابراهیم كه « از آیین خرافى زمان و محیط ، اعراض كرد و به حق يعنى آیین يکتاپرستى روى‌آورد » ( حَنیفا ) .

این تعبیر گویا پاسخى است به گفتار مشرکان كه مخالفت پیامبر را با آیین بت‌پرستى كه آیین نیاکان عرب بود ، نکوهش مى‌کردند ، پیامبر در پاسخ آن‌ها مى‌گوید : این سنت‌شکنى و پشت پا زدن به عقاید خرافى محیط ، تنها كار من نیست ، ابراهیم كه مورد احترام همه ما است ، نیز چنین كرد . سپس براى تأکید مى‌افزایدکه ؛ «او هیچ‌گاه از مشرکان

و بت‌پرستان نبود» (وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكینَ) .

بلکه او قهرمان بت‌شکن و مبارز پویا و پى‌گیر با شرك بود . تکرار جمله « حَنیفا وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكینَ » در چند مورد از آیات قرآن با ذکر كلمه « مُسْلِما » يا بدون آن ، براى

تأکید روى همین مسأله‌است كه ساحت مقدس ابراهیم (علیه السلام)که عرب جاهلى به او افتخار مى‌کرد، از این عقاید و اعمال غلط پاك بود .(1)

162 قُلْ اِنَّ صَلاتى وَ نُسُكى وَ مَحْياىَ وَ مَماتى لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ

بگو: نماز و تمام‌عبادات من و زندگى و مرگ من، همه‌براى خداوند پروردگار جهانیان است .

واژه « نُسُك » در اصل به معنى عبادت است و لذا به شخص عبادت‌کننده، «ناسِك» گفته مى‌شود، ولى‌این‌کلمه بیشتر درباره اعمال حج به‌کارمى‌رود و مى‌گویند:«مناسك حج ».

163 لا شَریكَ لَهُ وَ بِذلِكَ اُمِرْتُ وَ اَنَا اَوَّلُ الْمُسْلِمینَ

شریکى براى او نیست و به همین دستور يافته‌ام و من نخستین مسلمانم . .


1) 135 / بقره ، 67 و 95 / آل‌عمران .

چگونه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله اولین مسلمان بود ؟

در آیه فوق پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به عنوان اولین مسلمان ذکر شده است و در این‌باره در میان مفسران گفتگو است ، زیرا مى‌دانیم اگر منظور از « اسلام » معنى وسیع این كلمه بوده باشد ، تمام ادیان آسمانى را شامل مى‌شود و به‌همین‌دلیل این كلمه ( مُسْلِم ) بر پیامبران دیگر نیز اطلاق شده است ، درباره نوح (علیه السلام) مى‌خوانیم : « وَ اُمِرْتُ اَنْ اَكُونَ مِنَ الْمُسْلِمینَ : مأمورم كه از مسلمانان باشم » ( 72 / يونس ) .

و درباره ابراهیم خلیل و فرزندش اسماعیل (علیه السلام) نیز مى‌خوانیم : « رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ : خداوندا ما را براى خودت مسلمان قرار ده » ( 128 / بقره ) .

و درباره‌یوسف (علیه السلام) آمده است : «تَوَفَّنى مُسْلِما: مرا مسلمان بمیران» (101/ يوسف) و همچنین پیامبران دیگر . البته « مُسْلِم » به معنى كسى است كه در برابر فرمان خدا تسلیم است و این‌معنى درباره همه پیامبران الهى و امت‌هاى آن‌ها صدق مى‌کند ، با این حال اولین مسلمان بودن پیامبر گرامى اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله يا از نظر كیفیت و اهمیت اسلام او است ، زیرا

درجه تسلیم و اسلام او بالاتر از همگان بود و يا اولین فرد از این امت بود كه آیین قرآن و اسلام را پذیرفت .

در بعضى از روایات نیز وارد شده است كه ؛ « منظور نخستین كسى است كه در عالم ارواح به دعوت پروردگار و سؤال او در زمینه الوهیتش پاسخ مثبت داد » .(1)درهرحال آیات فوق روشنگر روح اسلام و حقیقت تعلیمات‌قرآن است، دعوت به صراط مستقیم، دعوت به آیین خالص ابراهیم بت‌شکن و دعوت به نفى هرگونه شرك و دوگانگى و چندگانگى ، این از نظر عقیده و ایمان . اما از نظر عمل ، دعوت به اخلاص و خلوص نيّت و همه‌چیز را براى خدا به‌جا آوردن است ، براى او زنده بودن و در راه او جان‌دادن و همه‌چیز را براى او خواستن ، به او دل‌بستن و از غیر او گسستن ، به او عشق ورزیدن و از غیر او بیزارى جستن است . چه‌قدر .


1) « تفسیر صافى » ، ذیل آیه مورد بحث .

فاصله است میان این دعوت صریح اسلام و میان اعمال جمعى از مسلمان‌نماها كه چیزى جز تظاهر و خودنمایى نمى‌فهمند و نمى‌دانند و در هر مورد به ظاهر مى‌اندیشند و نسبت به باطن و مغز بى‌اعتنا هستند و به همین دلیل حیات و زندگى و اجتماع و جمعیت و افتخار و آزادى آن‌ها نیز ، چیزى جز پوست‌هاى بى‌مغز نیست .

164 قُلْ‌اَغَيْرَاللّهِ‌اَبْغىرَبّا وَهُوَ رَبُ‌كُلِّ شَىْ‌ءٍ وَلاتَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ اِلاّ عَلَيْها وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اُخْرى ثُمَّ اِلىرَبِّكُمْ مَرْجِعُكُمْ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فیهِ تَخْتَلِفُونَ

بگو : آیا غیرخدا پروردگارى بطلبم، درحالى‌که او پروردگارهمه‌چیز است و هیچ‌کس جز براى خود عملى انجام نمى‌دهدو هیچ گنهکارى گناه دیگرى را متحمل نمى‌شود ، سپس بازگشت شما به سوى پروردگارتان است و شما را به آن‌چه در آن اختلاف داشتید ، خبر خواهد داد .

گاهى بار گناه دیگران را بر دوش مى‌کشیم

گاهى ممکن است توهم شود كه آیه فوق كه دو اصل مسلم منطقى را كه در تمام ادیان

وجود داشته است ، بیان مى‌کند ( يعنى هیچ‌کس جز براى خود عملى انجام نمى‌دهد و هیچ گنهکارى بار گناه دیگرى را به دوش نمى‌کشد ) با پاره‌اى از آیات دیگر قرآن و بعضى از روایات تطبیق نمى‌کند ، زیرا مثلاً در آیه 25 سوره نحل مى‌خوانیم : « لِيَحْمِلُوآا اَوْزارَهُمْ كامِلَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ مِنْ اَوْزارِ الَّذینَ يُضِلُّونَهُمْ بِغَيْرِ عِلْمٍ : آن‌ها در روز رستاخیز بار سنگین گناهان خویش را باید بر دوش بکشند و همچنین بار گناهان كسانى را كه با بى‌خبرى و جهل خود گمراه ساختند » . اگر هیچ‌کس بار گناه دیگرى را به دوش نمى‌کشد ، چگونه این گمراه‌کنندگان بار گناهان گمراه‌شدگان را نیز بر دوش مى‌کشند ؟ احادیث مربوط به « سنّت حسنه » و « سنّت سيّئه » كه از طرق شیعه و اهل‌تسنن وارد شده‌است و مضمون آن‌ها این‌است ؛ اگر كسى سنت خوبى بر جاى نهد ، پاداش تمام كسانى را كه به آن عمل مى‌کنند ، خواهد داشت ( بدون آن‌که از پاداش خود آن‌ها كاسته شود ) و همچنین كسى كه سنت بدى را برجاى نهد ، گناه كسانى‌که به آن عمل كنند، براى او نوشته مى‌شود ( بى‌آن‌که از گناهان آن‌ها چیزى كاسته گردد ) ، ( قالَ رَسُولُ اللّهِ صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً كانَ لَهُ اَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِها مِنْ غَيْرِ اَنْ يَنْقُصَ مِنْ اُجُورِهِمْ شَىْ‌ءٌ

وَ مَنْ سَنَّ سُنَّةً سَيِّئَةً كانَ عَلَيْهِ وِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِها مِنْ غَيْرِ اَنْ يَنْقُصَ مِنْ اَوْزارِهِمْ شَىْ‌ءٌ ) ، نیز با مفهوم آیه مورد بحث سازگار نیست . ولى پاسخ این ایراد روشن است ، زیرا آیه مورد بحث مى‌گوید : بى‌جهت و بدون ارتباط گناه كسى را بر دیگرى نمى‌نویسند ، ولى آیات و روایاتى كه اشاره شد ، مى‌گوید: اگر انسان بنیان‌گذار عمل نیك و بد دیگرى باشد و به‌اصطلاح از طریق « تسبیب » در انجام آن عمل دخالت داشته باشد ، در نتایج آن شریك خواهد بود و در حقیقت عمل خود او محسوب مى‌شود ، زیرا پایه و اساس آن ، به دست وى گذارده شده است .

آیا اعمال نیك دیگران براى ما مفید است ؟

توهم دیگرى كه از آیه مورد بحث ممکن است بشود ، این است كه آیه مى‌گوید : « عمل هرکس تنها به درد خود او مى‌خورد » ، بنابراین كارهاى خیرى كه به عنوان نیابت يا هدیه كردن ثواب براى اموات و مردگان و حتى گاهى براى افراد زنده انجام مى‌گیرد ، نمى‌تواند مفید به حال آن‌ها بوده باشد ، در حالى كه در روایات فراوانى‌که از طرق شیعه و

اهل‌تسنن‌ازپیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله ياامامان‌اهل‌بیت علیهم‌السلام به ما رسیده ، مى‌خوانیم كه ؛ این‌گونه اعمال گاهى مفید و سودمند است ، نه تنها عمل فرزند براى پدر و مادر بلکه براى دیگران نیز نتیجه‌بخش است . به‌علاوه مى‌دانیم پاداش اعمال بستگى به اثراتى دارد كه از انجام كار خیر در روح و جان انسان به جاى مى‌ماند و در تکامل و ترقى او مؤثر است ، اما كسى كه هیچ كار نیکى انجام نداده و حتى در مقدمات آن نیز دخالت نداشته است ، چگونه ممکن است آن اثر روحى و معنوى را پیدا كند ؟ بعضى این ایراد را بسیار با آب و تاب تعقیب مى‌کنند و نه تنها افراد عادى بلکه پاره‌اى از نویسندگان و مفسران مانند نویسنده « المَنار » نیز تحت تأثیر آن قرار گرفته تا آن‌جا كه بسیارى از احادیث و روایات مسلم را به دست فراموشى سپرده‌اند ، ولى باتوجه به دو نکته ، پاسخ این‌گونه ایرادها روشن مى‌گردد .

✓ 1 - درست است كه عمل هرکس باعث تکامل خود او است و فلسفه‌ها و نتایج و آثار واقعى اعمال نیك تنها عاید انجام‌دهنده آن عمل مى‌شود ، همان‌طور كه « ورزش » و « تعلیم و تربیت » هرکس باعث « تقویت » و « تکامل » جسم و جان خود او است . ولى

هنگامى‌که كسى براى دیگرى عمل نیکى انجام مى‌دهد، حتما به خاطر امتیاز و صفت نیکى است كه در او بوده يا مربى خوب ، يا شاگرد خوب يا دوست باصفا يا همسایه باوفا يا عالم خدمتگزار و يا مؤمن باحقیقتى بوده است و به هر حال حداقل نقطه روشنى در زندگى او وجود داشته كه همان يك نقطه ، جلب توجه دیگران را كرده و سبب شده كه اعمال خیرى براى او انجام دهند ، بنابراین او درواقع نتیجه همان امتیاز و صفت برجسته و نقطه درخشان زندگى خود را مى‌گیرد و به این ترتیب معمولاً انجام عمل خیر دیگران براى او نیز پرتوى از عمل يا نيّت خیر خود او است .

✓ 2 - پاداش‌هایى كه خداوند به افراد مى‌دهد ، بر دو گونه است ؛ پاداش‌هایى كه متناسب با وضع تکامل روحى و شایستگى افراد است يعنى به خاطر انجام عمل نیك ، روح و جان آن‌ها آن‌قدر اوج مى‌گیرد و ترقى مى‌کندکه شایستگى زندگى در عوالم بهتر و بالاتر را پیدا مى‌کنند و با بال و پرى كه از عقیده و اعمال نیك فراهم ساخته‌اند ، بر اوج آسمان سعادت پرواز مى‌نمایند ، مسلما این‌گونه آثارمخصوص شخص عمل‌کننده است و

قابل واگذارى به دیگرى نیست .

ولى از آن‌جا كه هر كار نیکى اطاعت فرمان خدا است و شخص مطیع و فرمانبردار در برابر اطاعتى كه كرده ، استحقاق پاداشى دارد ، مى‌تواند این پاداش را به میل خود به دیگرى هدیه كند . درست مثل این‌که استادى در يك رشته مهم و سازنده علمى در دانشگاه تدریس مى‌کند ، شك نیست كه او با تدریس خود دو گونه نتیجه مى‌گیرد ، هم در پرتو تدریس در جنبه‌هاى علمى كامل‌تر و قوى‌تر مى‌شود و هم حقوقى دریافت مى‌کند ، نتیجه اول را بدون شك نمى‌تواند به دیگرى اهداء كند و مخصوص خود او است ، اما نتیجه دوم را مى‌تواند به افراد مورد علاقه‌اش هدیه كند .

هدیه كردن ثواب اعمال در مورد اموات و گاهى در مورد زندگان نیز همین‌گونه است و به این ترتیب هرگونه ابهام از احادیثى كه در این زمینه وارد شده ، مرتفع مى‌گردد .

ولى باید توجه داشت كه پاداش‌هایى كه از این طریق به افراد مى‌رسد ، نمى‌تواند تمام

سعادت آن‌ها را تأمین كند ، بلکه آثار كمترى خواهند داشت و پایه اصلى نجات انسان، همان ایمان عمل خود او است.

165 وَ هُوَالَّذى جَعَلَكُمْ خَلاآئِفَ‌الاَرْضِ وَ رَفَعَ‌بَعْضَكُمْ‌فَوْقَ‌بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَبْلُوَكُمْ فى ماآ اتیكُمْ اِنَّ رَبَّكَ سَریعُ الْعِقابِ وَ اِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحیمٌ

و او كسى‌است‌که شما را جانشینان ( و نمایندگان خود ) درزمین قرار داد و بعضى را بر بعض دیگر درجاتى ، برترى دادتا شما را به آن‌چه در اختیارتان قرار داده بیازماید ، مسلما پروردگار تو سریع‌الحساب و آمرزنده مهربان است ( به حساب آن‌ها كه از بوته امتحان نادرست درآیند ، زود مى‌رسد و نسبت به‌آن‌ها كه در مسیر حق گام برمى‌دارند ، مهربان مى‌باشد ) .

تفاوت در میان انسان‌ها و اصل عدالت

همان‌طور كه « راغب » در « مفردات » گفته، «خَلاآئِف» جمع « خَلیفَة » و «خُلَفاء» جمع « خَلیف » مى‌باشد و « خَلیف » و « خَلیفَة » ، هردو به معنى جانشین و نماینده است . شك

نیست كه در میان افراد بشر يك سلسله تفاوت‌هاى مصنوعى وجود داردکه نتیجه مظالم‌و ستمگرى‌بعضى‌از انسان‌ها نسبت به بعضى دیگر مى‌باشد ، مثلاً جمعى مالك ثروت‌هاى بى‌حساب هستند و جمعى بر خاك سیاه نشسته‌اند ، جمعى بر اثر فراهم نبودن وسایل تحصیل ، جاهل و بى‌سواد مانده‌اند و جمع دیگرى با فراهم شدن همه‌گونه امکانات به عالى‌ترین مدارج علمى رسیده‌اند ، عده‌اى به خاطر كمبود تغذیه و فقدان وسایل بهداشتى ، علیل و بیمارند ، درحالى‌که عده دیگرى بر اثر فراهم بودن همه‌گونه امکانات ، درنهایت سلامت به‌سرمى‌برند . این‌گونه اختلاف‌ها ؛ ثروت و فقر ، علم و جهل ، و سلامت و بیمارى، غالبا زاییده‌استعمار و استثمار و اَشکال‌مختلف بردگى و ظلم‌هاى آشکار و پنهان است . مسلما این‌ها را به حساب دستگاه آفرینش نمى‌توان گذارد و دلیلى ندارد كه از وجود این‌گونه اختلافات بى‌دلیل دفاع كنیم . ولى در عین حال نمى‌توان انکارکرد كه هرقدر اصول‌عدالت در جامعه انسانى نیز رعایت شود ، باز همه انسان‌ها از نظر استعداد و هوش و فکر و انواع ذوق‌ها و سلیقه‌ها و حتى از نظر ساختمان جسمانى ، يکسان نخواهند بود . ولى

آیا وجود این‌گونه اختلافات مخالف بااصل عدالت‌است يا به‌عکس عدالت به معنى واقعى ، يعنى هرچیز را به جاى خود قرار دادن ، ایجاب مى‌کند كه همه يکسان نباشند . اگر همه افراد جامعه اسلامى مانند پارچه يا ظروفى كه از يك كارخانه بیرون مى‌آید ، يک‌شکل ، يکنواخت با استعداد مساوى و همانند بودند ، جامعه انسانى يك جامعه مرده ، بى‌روح ، خالى از تحرك و فاقد تکامل بود . درست به اندام يك گیاه نگاه كنید ، ریشه‌هاى محکم و خشن با ساقه‌هاى ظریف‌تر اما نسبتا محکم و شاخه‌هایى لطیف‌تر و بالاخره برگ‌ها و شکوفه‌ها و گلبرگ‌هایى كه هرکدام از دیگرى ظریف‌تر است ، دست به دست هم داده و يك بوته گل زیبا را ساخته‌اند و سلول‌هاى هریك به تفاوت مأموریت‌هایشان كاملاً مختلف و استعدادهایشان به تناسب وظایفشان متفاوت است . عین این موضوع در جهان انسانیت دیده مى‌شود ، افراد انسان روى‌هم‌رفته نیز يك درخت بزرگ و بارور را تشکیل مى‌دهند كه هر دسته بلکه هر فردى رسالت خاصى در این پیکر بزرگ برعهده دارد و متناسب آن ساختمان مخصوص به خود و این است كه قرآن مى‌گوید : این تفاوت‌ها وسیله آزمایش

شما است ، زیرا همان‌طور كه سابقا هم گفتیم ، « آزمایش » در مورد برنامه‌هاى الهى به معنى "تربیت و پرورش" است و به این ترتیب پاسخ هرگونه ایرادى كه بر اثر برداشت نادرست از مفهوم‌آیه‌عنوان‌مى‌شود،روشن‌خواهدگردید.

خلافت انسان در روى زمین

قرآن كرارا انسان‌را به عنوان « خلیفه » و « نماینده‌خدا در روى زمین » معرفى كرده است ، این تعبیر ضمن روشن ساختن مقام بشر ، این حقیقت را نیز بیان مى‌کند كه اموال و ثروت‌ها و استعدادها و تمام مواهبى كه خدا به انسان داده ، درحقیقت مالك اصلیش او است و انسان تنها نماینده و مجاز و مأذون از طرف او مى‌باشد و بدیهى است كه هر نماینده‌اى در تصرفات خود استقلال ندارد ، بلکه باید تصرفاتش در حدود اجازه و اذن صاحب اصلى باشد .

و از این‌جا روشن مى‌شود كه به طور مثال در مسأله مالکیت ، اسلام هم از اردوگاه «کمونیسم » فاصله مى‌گیرد و هم از اردوگاه « كاپیتالیسم » و سرمایه‌دارى ، زیرا دستۀ اول

مالکیت را مخصوص اجتماع و دسته دوم در اختیار فرد مى‌داند ، اما اسلام مى‌گوید : مالکیت نه براى فرد است و نه براى اجتماع ، بلکه درواقع براى خدا است و انسان‌ها وکیل و نماینده او هستند و به همین دلیل اسلام هم در طرز درآمد افراد نظارت مى‌کند و هم در چگونگى مصرف و براى هردو قیود و شروطى قائل شده است كه اقتصاد اسلامى را به عنوان يك مکتب مشخص در برابر مکاتب دیگر قرار مى‌دهد .

پایان سوره انعام

سوره اعراف

فضیلت تلاوت سوره « اعراف »

در تفسیر « عیاشى » از امام صادق نقل شده كه فرمود : « هرکس سوره " اعراف" را در هر ماه بخواند ، در روز قیامت ، از كسانى خواهد بود كه نه ترسى بر آن‌ها است و نه غمى دارند ( مِنَ الَّذینَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ ) و اگر در هر جمعه بخواند ، در روز قیامت از كسانى مى‌باشد كه بدون حساب به بهشت مى‌رود » . و نیز فرمود : « در این سوره آیات محکمه‌اى است ، "قرائت" و "تلاوت" و "قیام به آن‌ها" را فراموش نکنید ، زیرا این‌ها روز رستاخیز در پیشگاه خدا براى كسانى كه آن‌ها را خوانده‌اند ، گواهى مى‌دهند » .(1)طبق‌این روایت، تنها قرائت، داراى‌ثمرات‌بزرگ نیست، بلکه ایمان به مفاد آن‌ها و عمل طبق آن‌ها، به آن‌ها ارزش نهایى مى‌بخشد ولذا در این‌روایت آمده؛ قرائت و تلاوت و قیام به آن‌ها.


1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 2 .

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 الآمآصآ

المص .

در آغاز این سوره بار دیگر به « حروف مقطعه » برخورد مى‌کنیم كه در این‌جا چهار حرف « الف ، لام ، میم ، صاد » است. در مورد تفسیر این حروف ، در آغاز سوره بقره و همچنین آل‌عمران بحث‌هاى مشروحى داشتیم ، در این‌جا به يکى دیگر از تفسیرهایى كه در این زمینه جلب توجه مى‌کند براى تکمیل بحث اشاره مى‌کنیم و آن این‌که ؛ ممکن است يکى از اهداف این حروف، جلب‌توجه شنوندگان و دعوت آن‌ها به سکوت و استماع بوده باشد ، زیرا ذکر این حروف در آغاز سخن ، مطلب عجیب و نوظهورى در نظر عرب بود و حس كنجکاوى او را برمى‌انگیخت و درنتیجه به دنباله آن نیز گوش فرامى‌داد و اتفاقا غالب سوره‌هایى‌که باحروف مقطعه شروع مى‌شود، سوره‌هایى‌است كه در مکه نازل شده است و

مى‌دانیم در آن‌جا مسلمانان در اقلیت بودند و دشمنان لجوج و سرسخت ، حتى حاضر نبودند به سخنان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله گوش فرادهند - سهل است - گاهى چنان سر و صدا و غوغا به راه مى‌انداختند كه صداى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در میان آن‌ها گم مى‌شد كه در بعضى از آیات قرآن ( مانند 26 / فصّلت ) اشاره به این مطلب شده است . و نیز در بعضى از روایات كه از طرق اهل بیت علیهم‌السلام آمده ، مى‌خوانیم كه این حروف رموز و اشاراتى است به نام‌هاى خداوند ، مثلاً « المص » در این سوره ، اشاره به « اَنَا اللّهُ الْمُقْتَدِرُ الصّادِقُ » مى‌باشد ، يعنى « من خداوند تواناى راستگو هستم » و به‌این‌ترتیب هر يك از حروف چهارگانه ، شکل اختصارى يکى از نام‌هاى‌خدا است. موضوع‌جانشین ساختن‌اشکال اختصارى به جاى اشکال مفصل كلمات ، از قدیم رایج بوده ، اگرچه در عصر و زمان ما به صورت بسیار گسترده‌ترى مورد بهره‌بردارى قرار گرفته است و بسیارى از عبارات طولانى و اسامى مؤسسات يا انجمن‌ها را در يك كلمه كوتاه خلاصه مى‌کنند .

ذکر این نکته نیز لازم است كه این تفسیرهاى مختلف براى « حروف مقطعه » هیچ‌گونه

منافاتى با يکدیگر ندارند و ممکن است در آنِ واحد ، تمام این تفسیرها به عنوان بطون مختلف قرآن ، اراده شود .

2 كِتابٌ اُنْزِلَ اِلَيْكَ فَلا يَكُنْ فى صَدْرِكَ حَرَجٌ مِنْهُ لِتُنْذِرَ بِهِ وَ ذِكْرى لِلْمُؤْمِنینَ

این‌کتابى است كه بر تو نازل شده و نباید از ناحیه آن ناراحتى در سینه داشته باشى و هدف آن است كه به‌وسیله آن (همگان را ازعواقب بد عقاید و اعمال نادرستشان) بیم‌دهى و تذکرى است براى مؤمنان .

« حَرَج » در لغت به معنى گرفتگى ، تنگى و هرگونه ناراحتى است و در اصل به معنى مرکز اجتماع درختان درهم پیچیده است ، سپس توسعه يافته و به هرنوع گرفتگى و ضیق اطلاق شده است . جمله فوق به پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله دلدارى مى‌دهد كه چون این آیات از ناحیه خدا است ، نباید هیچ‌گونه نگرانى به خود راه دهد ، نه نگرانى از ناحیه بار سنگین رسالتى كه بر دوش گرفته و نه نگرانى از جهت عکس‌العملى كه دشمنان لجوج و سرسخت در برابر آننشان خواهند داد و نه نگرانى از ناحیه نتیجه و برداشتى كه از تبلیغ این رسالت انتظار مى‌رود .

باتوجه به این‌که این سوره مکى است ، مشکلاتى كه پیامبر گرامى صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بر سر راه داشت ، كاملاً قابل درك است ، گرچه ما امروز به زحمت مى‌توانیم تمام جزئیات زندگانى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و يارانش در محیط مکه و در آغاز اسلام را در فکر خود مجسم سازیم ، ولى با در نظر گرفتن این حقیقت كه او مى‌بایست يك جهش انقلابى در تمام زمینه‌ها ، در آن محیط فوق‌العاده عقب‌افتاده آن‌هم در مدتى كوتاه‌به‌وجود آورد، ابعاد مشکلاتى‌راکه در پیش داشت، مى‌توان اجمالاً درك كرد.

بنابراین جاى این دارد كه خداوند به او دلدارى دهد كه نگران نباشد و به نتیجه كار خود كاملاً امیدوار باشد . و در جمله بعد اضافه مى‌کند كه ؛ « هدف از نزول این كتاب ، انذار و بیم‌دادن مردم از عواقب شوم و افکار و اعمالشان است و همچنین تذکر و يادآورى براى مؤمنان راستین » ( لِتُنْذِرَ بِهِ وَ ذِكْرى لِلْمُؤْمِنینَ ) .

و این‌که مى‌بینیم در این جمله « انذار » به عنوان يك فرمان عمومى آمده و « تذکر » به مؤمنان تخصیص داده شده است ، به خاطر این‌است كه دعوت به‌سوى حق و مبارزه با

انحرافات باید به صورت همگانى انجام گیرد ولى پیدا است كه تنها ایمان‌آورندگان از این دعوت سود مى‌برند ، همان‌ها كه زمینه‌هاى مستعد و آماده براى پذیرش حق دارند و آن‌ها كه

لجاج را از خود دور ساخته و در برابر حقایق تسلیم هستند ، عین این تعبیر نیز در آغاز سوره بقره گذشت ، آن‌جا كه مى‌فرماید : « ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فیهِ هُدًى لِلْمُتَّقینَ : این كتاب تردیدى در آن نیست و مایه هدایت پرهیزکاران است » ( براى توضیح بیشتربه‌جلد1، « تفسیرنمونه » ، صفحه 39 مراجعه فرمایید ) .

3 اِتَّبِعُوا ماآ اُنْزِلَ اِلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ وَ لا تَتَّبِعُوا مِنْ دُونِهِآ اَوْلِياآءَ قَلیلاً ما تَذَكَّرُونَ

( بنابراین ) از چیزى كه از طرف پروردگارتان بر شما نازل‌شده ، پیروى كنید و از سرپرستان و معبودهاى دیگر جز او پیروى نکنید ، اما كمتر متذکر مى‌شوید .

از این آیه استفاده مى‌شود كه انسان بر سر دوراهى است ، يا پذیرش ولایت و رهبرى خداوند و يا داخل شدن در ( ولایت ) دیگران ، اگر مسیر اول را قبول كند ، ( ولىّ ) او تنها خدا است ، اما اگر تحت ولایت دیگران قرار گیرد ، هر روز باید بار كسى را بر دوش گیرد و

ارباب تازه‌اى انتخاب كند، كلمه «اَوْلِياء» كه جمع « وَلِىّ » است ، اشاره به همین معنى است .

4 وَ كَمْ مِنْ قَرْيَةٍ اَهْلَكْناها فَجاآءَها بَأْسُنا بَياتا اَوْ هُمْ قاآئِلُونَ

چه‌بسیار شهرها و آبادى‌هاکه آن‌هارا ( بر اثر گناه فراوان )هلاك كردیم و عذاب ما شب هنگام يا روز هنگامى‌که استراحت كرده بودند ، به سراغشان آمد .

5 فَما كانَ دَعْویهُمْ اِذْ جاآءَهُمْ بَأْسُناآ اِلاّ اَنْ قالُواآ اِنّا كُنّاظالِمینَ

و در آن موقع كه عذاب ما به سراغ آن‌ها آمد ، سخنى‌نداشتند ، جز این‌که گفتند : ما ظالم بودیم ( ولى این اعتراف‌به گناه دیگر دیر شده بود و به حالشان سودى نداشت ) .

اقوامى كه نابود شدند

« قَرْيَة » در اصل از ماده « قَرْى » به معنى جمع شدن آمده و چون « قَرْيَة » مرکز اجتماع افراد بشر است ، این نام بر آن اطلاق شده است ، از این‌جا روشن مى‌شود كه قریه تنها به

معنى روستا نیست ، بلکه هرگونه آبادى و مرکز اجتماع انسان‌ها را اعم از روستا و شهر شامل مى‌شود و در بسیارى از آیات قرآن نیز این كلمه به "شهر" يا "هرگونه آبادى" اعم از

شهر و روستا اطلاق شده است . « قائِلُونَ » اسم فاعل از ماده « قَيْلُولَة » به معنى خواب نیمروز و يا به معنى استراحت در نیمروز است و در اصل به معنى راحتى است و لذا پس گرفتن جنسى كه فروخته شده ، « اقاله » نامیده مى‌شود، زیرا طرف را از نگرانى راحت مى‌کند و « بَيات » به معنى شبانه و شب هنگام است .

این‌که در آیات فوق مى‌خوانیم كه مجازات پروردگار در دل شب يا به هنگام استراحت نیمروز ، دامان آن‌ها را مى‌گرفت ، براى این بوده است كه طعم تلخ كیفر را بیشتر بچشند و آرامش و آسایش آن‌ها به‌کلى درهم ریخته شود ، همان‌طور كه آرامش و آسایش دیگران را به‌هم ریخته بودند و به این ترتیب كیفرشان متناسب گناهشان است .

این موضوع نیز به خوبى از آیه استفاده مى‌شود كه عموم اقوام مجرم و گنهکار هنگامى كه گرفتار چنگال مجازات مى‌شدند و پرده‌هاى غفلت و غرور از مقابل چشمانشان كنار مى‌رفت ، همگى به گناه خود اعتراف مى‌کردند ولى اعترافى كه سودى به حال آن‌ها نداشت ، زیرا يک‌نوع اعتراف « اجبارى و اضطرارى » بود كه حتى مغرورترین افراد خود را از آن

ناگزیر مى‌بینند و به تعبیر دیگر این بیدارى يك نوع بیدارى كاذب و زودگذر و بى‌اثر است كه كمترین نشانه‌اى از انقلاب روحى در آن نیست و به همین دلیل هیچ‌گونه نتیجه‌اى براى آن‌ها نخواهد داشت ، البته اگر این واقعیت را درحال اختیار اظهار مى‌داشتند ، دلیل بر انقلاب روحى آن‌ها و مایه نجاتشان بود .

این‌گونه آیات نباید به عنوان شرح ماجراى گذشتگان تلقى شود و تنها مربوط به زمان ماضى و اقوام پیشین فرض‌گردد، این‌ها اخطارهاى‌کوبنده‌اى است براى امروز و براى فردا ، براى ما و براى همه اقوام آینده ، زیرا در سنت و قانون الهى ، تبعیض مفهوم ندارد . هم‌اکنون انسان صنعتى با تمام قدرتى كه پیدا كرده است ، در مقابل يك زلزله ، يك طوفان ، يك باران شدید و مانند این‌ها به همان اندازه ضعیف و ناتوان است كه انسان‌هاى قبل از تاریخ ناتوان بودند ، بنابراین همان عواقب شوم و دردناکى كه ستمکاران اقوام گذشته و انسان‌هاى مست غرور و شهوت و افراد سرکش و آلوده پیدا كردند ، از انسان‌هاى امروز دور نیست ، بلکه قدرت عجیب انسان امروز خود مى‌تواند بزرگ‌ترین بلاى‌او شود و او را به

دامان جنگ‌هایى بکشاند كه محصولش نابودى نسل او است ، آیا نباید از این حوادث پند گیرد و بیدار شود ؟

6 فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذینَ اُرْسِلَ اِلَيْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلینَ

به‌طور قطع‌از كسانى‌که پیامبران را به سوى آن‌ها فرستادیم ، سؤال خواهیم كرد و از پیامبران ( نیز ) سؤال مى‌کنیم .

بازپرسى عمومى در قیامت

هم رهبران مسؤولند و هم پیروان، هم پیشوایان و هم تابعان ، منتها چگونگى مسؤولیت‌هاى این دو گروه متفاوت است . حدیثى كه از امیر مؤمنان على در این زمینه نقل شده ، نیز این معنى را تأیید مى‌کند ، آن‌جا كه مى‌فرماید : « فَيُقامُ الرُّسُلُ فَيَسْئَلُونَ عَنْ تَأْدِيَةِ الرِّسالاتِ الَّتى حَمَلُوها اِلى اُمَمِهِمْ فَاَخْبَرُوا اِنَّهُمْ قَدادُّوا ذلِكَ اِلى اُمَمِهِمْ ... : پیامبران را نگه مى‌دارند و از آن‌ها سؤال مى‌کنند كه آیا رسالت خویش را به امت‌ها رسانده‌اند يا نه ؟ آن‌ها

پاسخ مى‌گویند كه این وظیفه را انجام داده‌اند » .(1)

7 فَلَنَقُصَّنَّ عَلَيْهِمْ بِعِلْمٍ وَ ما كُنّا غائِبینَ

و مسلما (اعمال همه را مو به مو) از روى‌علم ( وسیع خود )براى آنان شرح خواهیم داد و ما ( اصولاً ) غایب نبودیم ( بلکه‌همه‌جا حاضر و ناظر بودیم ) .

« فَلَنَقُصَّنَّ » كه از ماده « قِصَّة » گرفته شده است ، در اصل به معنى پشت سر هم قرار گرفتن است و چون در شرح يك ماجرا ، مطالب پشت سرهم پیاده مى‌شود، به آن « قصّه » مى‌گویند و نیز به مجازاتى كه پشت سر جنایت انجام مى‌گردد، « قصاص » گفته مى‌شود و همچنین به قیچى ، « مِقَص » مى‌گویند ، چون موها را پشت سر هم قطع مى‌کند و نیز جستجو درباره چیزى را « قِص » مى‌گویند، زیرا شخص جستجوگر حوادث را پشت‌سرهم .


1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 4 .

تعقیب و دنبال مى‌کند ، از آن‌جا كه در آیه چهارنوع تأکید در این زمینه دیده مى‌شود ( لام قسم ، نون تأکید ، كلمه « عِلْم » كه به صورت نکره ذکر شده و منظور از آن ، بیان عظمت است و همچنین جمله « ما كُنّا غاآئِبینَ : هیچ‌گاه غایب نبوده‌ایم » ) ، استفاده مى‌شود كه منظور آن است كه ما تمام جزئیات كار آن‌ها را موبه‌مو و پشت سر هم برایشان تشریح مى‌کنیم تا بدانند كوچک‌ترین نيّت يا عملى از علم ما پنهان نمى‌ماند .(1)

سؤال روز قیامت براى چیست ؟

نخستین بحثى كه در این‌جا پیش مى‌آید ، این است كه ما مى‌دانیم خدا همه چیز را مى‌داند و اصولاً در همه‌جا حاضر و ناظر است ، با این حال چه نیازى به سؤال دارد كه انبیاء و امت‌ها را عموما و بدون استثناء مورد بازپرسى قرار دهد .


1) در «مجمع‌البیان»و«تبیان» این‌بحث درمعنى"قصه"ذیل‌آیه‌آمده.

جواب این پرسش روشن است ، زیرا اگر سؤال براى استعلام و درك واقعیت چیزى باشد ، در مورد كسى كه عالم است ، معنى ندارد ولى اگر منظور توجه دادن خود شخص و اتمام حجت به او و امثال آن بوده باشد ، هیچ مانعى ندارد ، درست مثل این‌که ما به شخص فراموشکارى خدمت‌هاى زیاد كرده‌ایم و او به جاى خدمت ، مرتکب خیانت‌هایى شده و همه این مسائل پیش ما روشن است ، او را مورد بازپرسى قرار داده و مى‌گوییم : آیا ما این‌همه به تو خدمت نکردیم ؟ و آیا تو حق این خدمات را اداء كردى ؟ این سؤال براى كسب‌علم‌نیست بلکه براى تفهیم طرف است.

آیات سؤال در قرآن

ممکن‌است تصورشود آیات موردبحث كه باصراحت و تأکید و قسم مى‌گوید : از همه در روز قیامت سؤال مى‌کنیم ، با بعضى دیگر از آیات قرآن منافات دارد ، مثلاً در آیات 39

و 41 سوره الرّحمن مى‌خوانیم : « فَيَوْمَئِذٍ لا يُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ آ اِنْسٌ وَ لا جاآنٌّ ... يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ

بِسیماهُمْ ... : در آن روز از هیچ‌کس نه انس و نه جن ، سؤالى نمى‌شود ... بلکه افراد گناهکار از سیمایشان شناخته مى‌شوند » (1)و همچنین آیات دیگر كه سؤال‌را نفى‌مى‌کند، باآیه‌موردبحث‌که سؤال‌را اثبات‌مى‌کند،چگونه‌سازگاراست؟

ولى دقت در این آیات هرگونه ابهامى را برطرف مى‌سازد ، زیرا از مجموعه آیات مربوط به سؤال و جواب در روز قیامت ، چنین استفاده مى‌شود كه مردم در آن روز مراحل مختلفى را مى‌پیمایند ، در پاره‌اى از مراحل ، هیچ‌گونه سؤال و پرسشى از آن‌ها نمى‌شود ، حتى مهر بر دهان آن‌ها مى‌گذارند و تنها اعضاى پیکرشان كه آثار اعمال را در خود حفظ كرده‌اند ، به عنوان يك گواه گویا و انکارناپذیر ، چگونگى اعمالشان را بازگو مى‌کنند . در مرحله بعد ، مهر از زبان آن‌ها برداشته مى‌شود و به سخن مى‌آیند و از آن‌ها پرسش مى‌شود ، .


1) 39 و 41 / الرحمن .

آن‌ها نیز با مشاهده روشن شدن حقایق در پرتو گواهى اعضاء ، به اعمال خود اعتراف مى‌کنند ، درست همانند مجرمى كه با مشاهده آثار عینى جرم چاره‌اى جز اعتراف نمى‌بیند . بعضى از مفسران نیز در تفسیر این آیات احتمال داده‌اند كه آیات نفى‌کننده سؤال اشاره به سؤال و جواب زبانى‌است و آیات اثبات‌کننده سؤال ، اشاره به سؤالاتى است كه از اعضاى بدن مى‌شود و آن‌ها به زبان حال -- همانند رنگ رخسارانسان‌که خبراز سرّ درون او مى‌دهد -- حقایق را بازگو مى‌کنند .

8 وَ الْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازینُهُ فَاوُلآئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ

و وزن كردن ( اعمال و سنجش ارزش آن‌ها ) در آن روز حق‌است ، كسانى كه میزان‌هاى ( عمل ) آن‌ها سنگین است ،رستگارانند .

9 وَ مَنْ‌خَفَّتْ مَوازینُهُ فَاوُلآئِكَ الَّذینَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ‌بِما كانُوا بِاآیاتِنا يَظْلِمُونَ

و كسانى كه میزان‌هاى ( عمل ) آن‌ها سبك است ، افرادى‌هستند كه سرمایۀ وجود خود

را به‌خاطر ظلم‌وستمى‌که به‌آیات مامى‌کردند، ازدست‌داده‌اند.

ترازوى سنجش اعمال در قیامت چیست ؟

درباره چگونگى توزین اعمال در روز رستاخیز، بحث فراوانى در میان مفسران و متکلمان شده است و از آن‌جا كه بعضى چنین تصور كرده‌اند ، وزن و ترازو در آن جهان همانند وزن و ترازو در این جهان است و از طرفى اعمال انسان ، سنگینى و وزنى ندارد كه بتوان آن را با ترازو سنجید ، ناچار شده‌اند از طریق تجسّم اعمال و يا این‌که خود اشخاص را به جاى اعمالشان در آن روز وزن مى‌کنند ، مشکل را حل نمایند و حتى عبارتى از « عبید بن عمیر » نقل شده‌است كه مى‌گوید: « يُؤْتى بِالرَّجُلِ الطَّویلِ الْعَظیمِ فَلا يَزِنُ جُناحَ بَعُوضَةٍ : در آن روز افراد بزرگ‌جثه‌اى را مى‌آورند كه در ترازوى سنجش با اندازه بال مگسى وزن ندارند » ، اشاره به این‌که ظاهرا آدم‌هاى باشخصیتى بودند و در باطن هیچ . ( این‌روایت در « مجمع البیان » و تفسیر « طبرى » از "عبید بن عمیر" نقل شده و ظاهر عبارت این است كه

این سخن از خود "عبید" است نه از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله ) . ولى اگر مسأله مقایسه زندگى آن جهان را بازندگى دنیاکنار بگذاریم و توجه داشته‌باشیم كه همه چیز در آن‌جا با این‌جا متفاوت است ، درست همانند تفاوتى كه میان زندگى جنین در عالم رَحِم ، با زندگى انسان در این دنیا وجود دارد و نیز توجه داشته باشیم كه در فهم معانى الفاظ ، نباید همیشه به دنبال مصداق‌هاى موجود و معین برویم ، بلکه مفاهیم را از نظر نتیجه بررسى كنیم ، مسأله « وزن در روز رستاخیز » كاملاً حل خواهد شد . توضیح این‌که ؛ در گذشته هنگامى كه مثلاً نام « چراغ » برده مى‌شد ، ظرفى به نظر مى‌رسید كه مقدارى ماده روغنى در آن ریخته شده بود و فتیله‌اى در میان آن نصب گردیده و احتمالاً حبابى نیز روى آن براى تنظیم هوا قرار داده شده بود ، در حالى كه امروز از كلمه « چراغ » ، چیز دیگرى مى‌فهمیم ، دستگاهى كه نه ظرفى براى روغن دارد و نه فتیله‌اى و نه حبابى براى تنظیم هوا ، اما آن‌چه « چراغ » امروز را با دیروز پیوند مى‌دهد ، همان هدف و نتیجه آن است ، يعنى وسیله‌اى كه تاریکى را از میان مى‌برد .

در مسأله « میزان » نیز چنین است و در همین جهات مى‌بینیم كه با گذشت زمان « ترازوها » چه اندازه دگرگون شده‌اند و حتى لفظ « میزان » به وسایل دیگر سنجش نیز گفته مى‌شود ، مانند « میزان الحرارة » ( وسیله سنجش گرما ) ، « میزان الهوا » ( وسیله سنجش هوا ) و مانند آن . بنابراین آن‌چه مسلم است ، این است كه در روز رستاخیز اعمال انسان با وسیله خاصى سنجیده مى‌شود ، نه با ترازوهایى همانند ترازوهاى دنیا و چه بسا آن وسیله همان وجود انبیاء و امامان و افراد صالح بوده باشد و در روایاتى كه از طرق اهل بیت علیهم‌السلام به ما رسیده ، این مطلب به‌خوبى دیده مى‌شود . در « بحار الانوار » از امام صادق (علیه السلام) در پاسخ سؤال از تفسیر آیه 47 سوره انبیاء ؛ « وَ نَضَعُ الْمَوازینَ الْقِسْطَ » ، چنین مى‌خوانیم : « وَ الْمَوازینُ الاَنْبِياءُ وَ الاَوْصِياءُ وَ مِنَ الْخَلْقِ مَنْ يَدْخُلُ الْجَنَّةَ بِغَيْرِ حِسابٍ : میزان سنجش در آن روز ، پیامبران و اوصیاى آن‌ها هستند و از مردم ، كسانى مى‌باشند كه بدون حساب وارد بهشت مى‌شوند »

( يعنى كسانى كه در پرونده اعمال آن‌ها نقطه تاریکى وجود ندارد ) .(1)و در روایت دیگرى چنین نقل شده است : « اِنَّ اَمیرَ الْمُؤْمِنینَ وَ الاَئِمَّةَ مِنْ ذُرِّيَّتِه هُمُ الْمَوازینَ : يعنى امیرمؤمنان و امامان و فرزندان او ، ترازوهاى سنجش هستند » .(2)در يکى از زیارات مطلقه امیر مؤمنان على (علیه السلام) مى‌خوانیم : « اَلسَّلامُ عَلى میزانِ الاِسْلامِ : سلام بر میزان سنجش اعمال » . درواقع مردان و زنان نمونه جهان ، مقیاس‌هاى سنجش اعمال انسان‌ها هستند و هرکس به آن اندازه كه به آن‌ها شباهت دارد ، وزن دارد و آن‌ها كه از ایشان بیگانه‌اند ، كم‌وزن يا بى‌وزن هستند . حتى در این جهان نیز دوستان خدا مقیاس سنجش هستند ، ولى از آن‌جا كه بسیارى از حقایق در این عالم در پرده ابهام مى‌ماند و در روز قیامت كه به مقتضاى « وَ بَرَزُوا لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ » (48/ابراهیم) روز بروز و ظهور است ، این واقعیت‌ها آشکار مى‌گردد . .


1) « بحار الانوار » ، جلد 7 ، صفحه 252 و 251 .

2) « بحار الانوار » ، جلد 7 ، صفحه 252 و 251 .

و از این‌جا روشن مى‌شود كه چرا « موازین » جمع بسته شده است ، زیرا اولیاى حق كه ترازوهاى سنجشند ، متعددند . این احتمال نیز وجود دارد كه هرکدام از آن‌ها در صفتى

ممتاز بوده‌اند ، بنابراین هریك میزان سنجش يکى از صفات و اعمال آدمى هستند و چون اعمال و صفات انسان‌ها مختلف است ، الگوها و ترازوهاى سنجش نیز باید مختلف باشد . و نیز از این‌جا روشن مى‌شود كه آن‌چه در بعضى از روایات مانند روایتى از امام صادق وارد شده كه پرسیدند : « ما مَعْنَى الْمیزانُ ؟ قالَ الْعَدْلُ : معنى میزان چیست؟ فرمود: عدل است » ،(1)منافاتى با آن‌چه گفتیم ، ندارد ، زیرا دوستان‌خداوند و مردان و زنان نمونه جهان ، مظهر عدل مى‌باشند ، عدل از نظر فکر و عدل از نظر عقیده و عدل از نظر صفات و اعمال . ضمنا تعبیر « خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ » ( سرمایه وجود خود را از دست دادند ) اشاره لطیفى به این واقعیت است كه .


1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 5 .

این‌گونه اشخاص گرفتار بزرگ‌ترین زیان و خسران مى‌شوند ، زیرا گاهى انسان زیان مى‌کند و تنها مال يا مقام خود را از دست مى‌دهد ، ولى گاهى زیان مى‌کند و اصل وجود و هستى او به‌هدر مى‌رود، بدون این‌که سرمایه‌اى دربرابر آن به‌دست آورده‌باشد و این بزرگ‌ترین زیان است .

تعبیر به « ظلم به آیات » كه در آخر ذکر شده ، اشاره به این است كه این‌گونه اشخاص نه تنها به خود ستم مى‌کنند ، بلکه به برنامه‌هاى هدایت الهى نیز ستم كرده‌اند ، زیرا این برنامه‌ها مى‌بایست وسیله هدایت و نجات گردد و اگر به آن بى‌اعتنایى شد و این اثر از آن‌ها به دست نیامد ، به آن‌ها ستم شده است .

در بعضى از روایات آمده است كه منظور از « آیات » در این‌جا ، پیشوایان بزرگ دین و ائمه هدى هستند ، البته معنى این‌گونه تفسیرها منحصر ساختن مفهوم آیه در آن‌ها نیست ، بلکه آن‌ها مصداق روشن آیات الهى هستند .

جمعى‌از مفسران ظلم به‌آیه را به‌معنى كفر و انکار آن گرفته‌اند و البته این معنى از

مفهوم‌ظلم، دور نیست و در بعضى دیگراز آیات‌قرآن نیز ظلم به‌همین آمده است .

10 وَ لَقَدْمَكَّنّاكُمْ فِى‌الاَرْضِ وَ جَعَلْنا لَكُمْ‌فیهامَعايِشَ قَلیلاً ما تَشْكُرُونَ

و ما تسلط و مالکیت و حکومت برزمین را براى شما قراردادیم و انواع وسایل زندگى را براى شما فراهم ساختیم، اما كمتر شکرگزارى مى‌کنید (و این‌همه موهبت را به جا مصرف نمى‌نمایید) .

مقام باعظمت انسان در جهان هستى

« تَمْكین » تنها به این معنا نیست كه شخصى را در محلى جاى دهند ، بلکه به این معنى است كه تمام وسایل كار را در اختیار او بگذارند ، به او قدرت و توانایى بخشند ، ابزار كار را فراهم كنند و موانع را برطرف سازند ، به مجموع این‌ها كلمه « تَمْكین » اطلاق مى‌شود، درباره يوسف درآیه 56 سوره يوسف مى‌خوانیم: « وَ كَذلِكَ مَكَّنّا لِيُوسُفَ فِى الاَرْضِ : این‌چنین

یوسف را در سرزمین مصر تمکین بخشیدیم ( همه‌گونه قدرت در اختیار او قرار دادیم ) » . این آیه مانند

بعضى دیگر از آیات قرآن ، پس از ذکر نعمت‌هاى پروردگار ، مردم را دعوت به شکرگزارى مى‌کند و ناسپاسى آن‌ها را نکوهش مى‌نماید . بدیهى است زنده كردن حسّ شکرگزارى و قدردانى در مردم در برابر نعمت‌هاى خدا، تنها براى این‌است كه طبق فرمان فطرت در برابر بخشنده نعمت ، خضوع كنند ، او را بشناسند و فرمانش را به جان و دل بپذیرند و به این وسیله هدایت و تربیت شوند ، نه این‌که شکرگزارى كمترین اثرى در مقام باعظمت پروردگار داشته باشد ، بلکه اثر آن همانند آثار همه عبادت‌ها و فرمان‌هاى او عاید خود انسان مى‌شود .

11 وَ لَقَدْخَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّقُلْنالِلْمَلاآئِكَةِ اسْجُدُوالاِدَمَ فَسَجَدُوآا اِلاّ اِبْلیسَ لَمْ‌يَكُنْ مِنَ‌السّاجِدینَ

ما شما را آفریدیم ، سپس صورت‌بندى كردیم ، سپس به‌فرشتگان گفتیم: براى آدم خضوع كنید، آن‌ها سجده كردند جز ابلیس كه از سجده‌کنندگان نبود .

ماجراى سرکشى و عصیان ابلیس

در هفت سوره از سوره‌هاى قرآن اشاره به آفرینش انسان و چگونگى خلقت او شده است و همان‌طور كه در آیه پیش اشاره كردیم، ذکر این موضوع براى بیان شخصیت انسان و مقام و رتبه او در میان موجودات جهان و احیاى حسّ شکرگزارى در وجود او است . در این سوره‌ها با تعبیرات مختلف آفرینش انسان از خاك و سجود فرشتگان براى‌او و سرکشى شیطان و سپس موضع‌گیریش در برابر نوع انسان آمده است . این‌که در آیه فوق « خلقت » قبل‌از « صورت‌بندى » بیان شده، ممکن است اشاره به این باشد كه نخست ماده اصلى انسان را آفریدیم و بعد به آن ، صورت انسانى بخشیدیم . ضمنا سجده فرشتگان براى‌آدم به‌معنى سجده پرستش نبوده است ، زیرا پرستش مخصوص خدا است ، بلکه سجده در این‌جا به معنى خضوع و تواضع است ( يعنى در برابر عظمت آدم خضوع كردند ) و يا به معنى سجده براى خداوندى است كه چنین مخلوق موزون و باعظمتى را آفریده است . و نیز « ابلیس » از

فرشتگان نبود ، بلکه تصریح آیات قرآن ، از قسم دیگرى از مخلوقات ، به نام « جن » بوده است ( براى كسب اطلاعات بیشتر در این زمینه به « تفسیر نمونه » ، جلد اول ، صفحه 126 مراجعه كنید ) .

12 قالَ ما مَنَعَكَ اَلاّ تَسْجُدَ اِذْ اَمَرْتُكَ قالَ اَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنى مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ

( خداوند به او ) فرمود : چه چیز تو را مانع شد كه سجده كنى‌در آن هنگام كه به‌تو فرمان دادم؟ گفت: من از او بهترم،مرا از آتش آفریده‌اى و او را از خاک.

گویا چنین مى‌پنداشت كه آتش برتر از خاك است و این يکى از بزرگ‌ترین اشتباهات ابلیس بود ، شاید هم اشتباه نمى‌کرد و آگاهانه دروغ مى‌گفت ، زیرا مى‌دانیم خاك سرچشمه انواع برکات و منبع تمام مواد حیاتى و مهم‌ترین وسیله براى ادامه زندگى موجودات زنده است ، در حالى كه آتش چنین نیست .

درست‌است كه آتش يکى‌از شرایط تجزیه و ترکیب موجودات جهان است ، ولى نقش

اصلى را همان مواد موجود در خاك دارند و آتش تنها وسیله‌اى براى تکمیل آن‌ها محسوب مى‌شود . و نیز درست است كه كره زمین در آغاز كه از خورشید جدا شد ، به صورت گوى آتشینى بود كه تدریجا سرد شد ولى باید توجه داشت زمین مادام كه سوزان و شعله‌ور بود ، مطلقا موجودات زنده‌اى نداشت ، از آن زمان حیات و زندگى در این كره پیدا شد كه خاك و گل ، جاى آتش را گرفت . به علاوه هر آتشى در روى زمین پیدا شود ، از موادى سرچشمه مى‌گیرد كه از خاك به دست آمده است ، خاك سرچشمه پرورش درختان و درختان

سرچشمه پیدایش آتش مى‌باشند ، حتى مواد نفتى يا چربى‌هایى كه قابل احتراقند ، نیز بازگشت به خاك يا حیواناتى كه از مواد نباتى تغذیه دارند ، مى‌کنند . ازهمه این‌ها گذشته، امتیاز آدم در این نبود كه از خاك است ، بلکه امتیاز اصلى او همان « روح انسانیت » و مقام خلافت و نمایندگى پروردگار بوده است ، بنابراین به فرض كه ماده نخستین شیطان از او برتر باشد ، دلیل بر این نمى‌شود كه در برابر آفرینش آدم با آن روح و عظمت خداداد و مقام

نمایندگى پروردگار ، سجده و خضوع نکند و ظاهر این است كه شیطان همه این مطالب را مى‌دانست تنها تکبر و خودپسندى جلوى او را گرفت و همه این‌ها بهانه بود .

نخستین قیاس ، قیاس شیطان بود

در روایات متعددى كه از طرق اهل بیت علیهم‌السلام به ما رسیده ، قیاس كردن احکام و حقایق دینى به شدت محکوم شده است و در این اخبار مى‌خوانیم : نخستین كسى كه

قیاس كرد ، شیطان بود ، امام صادق (علیه السلام) به ابوحنیفه فرمود : « لا تَقِسْ فَاِنَّ اَوَّلَ مَنْ قاسَ اِبْلیسُ : قیاس مکن كه نخستین قیاس‌کننده ، شیطان بود » .(1)

در منابع اهل تسنن مانند تفسیر « المَنار » و تفسیر « طبرى » از « ابن‌عباس » و « ابن‌سیرین » و « حسن بصرى » نیز این مطلب نقل شده است .(2)


1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 6 .

2) « تفسیر المَنار » ، جلد 8 ، صفحه 331 .

منظور از « قیاس » این است كه موضوعى را به موضوع دیگر كه از بعضى جهات با آن شباهت دارد ، مقایسه كنیم و همان حکمى كه درباره موضوع اول است ، درباره موضوع دوم نیز اجرا شود ، بدون این‌که فلسفه و اسرار حکم اول را كاملاً بدانیم ، مثل این‌که مى‌دانیم بول انسان ، محکوم به نجاست و ناپاکى است و باید از آن پرهیز كرد ، سپس عرق انسان را هم با آن مقایسه كنیم و بگوییم : چون این دو در پاره‌اى از جهات و اجزاى ترکیبى باهم شباهت دارند ، ولى از جهاتى هم متفاوتند ، يکى رقیق‌تر و دیگرى غلیظ‌تر ، پرهیز از يکى ، كار ساده‌اى است و پرهیز از دیگرى بسیار مشکل و طاقت‌فرسا ، به علاوه تمام فلسفه‌هاى حکم اول بر ما روشن نیست و این يك مقایسه تخمینى بیش نمى‌باشد . به همین جهت پیشوایان ما با الهام از كلام پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله قیاس را شدیدا محکوم كرده و باطل شمرده‌اند ، زیرا گشوده شدن باب قیاس ، سبب مى‌شود كه هرکس با مطالعه محدود و فکر كوتاه خود ، به مجرد این‌که دو موضوع را از پاره‌اى جهات مساوى دانست ، حکم يکى را

دربارۀ دیگرى اجرا كند و به این ترتیب هرج و مرجى از نظر قوانین و احکام دینى به وجود آید . ممنوع بودن قیاس از نظر حکم خرد ، منحصر به قوانین دینى نیست ، پزشکان هم اکیدا توصیه مى‌کنند كه هرگز نسخه بیمارى را به بیمار دیگر ندهید ، هرچند بیمارى آن‌ها از نظر شما شبیه باشند ، فلسفه آن روشن است ، زیرا دو بیمار ممکن است در نظر ما باهم شباهت داشته باشند ، ولى با این حال از جهات فراوانى مثلاً از نظر میزان تحمل نسبت به دارو و گروه خونى و میزان قند و اوره و چربى خون ، تفاوت میان این دو بوده باشد كه افراد عادى هرگز نمى‌توانند آن‌ها را تشخیص دهند ، بلکه تشخیص آن منحصرا به وسیله پزشکان ماهر امکان دارد، اگر بدون درنظرگرفتن این خصوصیات ، داروى يکى رابه دیگرى بدهیم ، ممکن است نه تنها مفید نباشد ، بلکه گاهى سرچشمه بروز خطرات جبران‌ناپذیرى گردد . احکام الهى از این هم دقیق‌تر و باریک‌تراست و به همین دلیل در روایات داریم ؛ اگر احکام خدا با قیاس سنجیده شود ، دین خدا از بین خواهد رفت ، يا فساد آن

بیشتر از صلاح آن است .(1)

به علاوه پناه بردن به قیاس براى كشف احکام الهى ، نشانه نارسایى مذهب است ، زیرا هنگامى كه براى هر موضوع در مذهب ، حکمى وارد شده باشد ، دیگر نیازى به قیاس نیست ، به همین جهت شیعه چون تمام نیازمندى‌ها را از نظر حکم مذهبى‌از مکتب اهل‌بیت علیهم‌السلام كه وارثان مکتب پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله هستند، گرفته، نیازى نمى‌بیند كه دست به‌سوى قیاس دراز كند ، ولى فقهاى اهل تسنن چون مکتب اهل بیت علیهم‌السلام را كه طبق فرمان پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله بعداز قرآن باید پناهگاه مسلمانان بوده باشد، به دست فراموشى سپرده‌اند و در احکام اسلامى گرفتار كمبود مدرك گردیده‌اند ، چاره‌اى جز این نمى‌بینند كه دست به سوى قیاس دراز كنند . و اما در مورد « شیطان » كه در روایات مى‌خوانیم : او نخستین .


1) « وسایل الشیعه » ، جلد 18 ، باب قیاس .

کسى بود كه قیاس كرد ، نکته‌اش این است كه او آفرینش خود را از نظر مادى با آفرینش آدم مقایسه نمود و برترى آتش را درپاره‌اى ازجهات بر خاك ، دلیل بر برترى همه‌جانبه گرفت ، بدون این‌که به سایر امتیازات خاك و از آن بالاتر به امتیازات روحانى و معنوى آدم توجه كند و به اصطلاح از طریق « قیاس اولویت » ، اما قیاسى كه بر پایه تخمین و گمان و مطالعه سطحى و نامحدودش قرار داشت ، حکم به برترى خود بر آدم نماید و حتى فرمان خدا را به خاطر همین قیاس باطل و زیر پا بگذارد . جالب این‌که در بعضى از روایات كه از امام صادق (علیه السلام) در كتب شیعه و اهل تسنن هر دو نقل شده است ، مى‌خوانیم : « مَنْ قاسَ اَمْرُ الدّينِ بِرَأْيِهِ قَرَنَهُ اللّهُ تَعالى يَوْمَ الْقِيامَةِ بِاِبْلیسِ : كسى كه امر دین را با قیاس بسنجد ، خداوند در روز قیامت او را با ابلیس قرین خواهد كرد » .(1)خلاصه این‌که ؛ مقایسه موضوعى بر موضوعى .


1) « تفسیر المَنار » ، جلد 8 ، صفحه 331 .

دیگر ، بدون آگاهى از تمام اسرار آن نمى‌تواند دلیل بر اتحاد حکم آن‌ها شود و اگر پاى قیاس به مسائل مذهبى كشیده شود ، ضابطه‌اى براى احکام باقى نمى‌ماند ، زیرا ممکن است يك نفر موضوعى را طورى قیاس كند و حکم تحریم آن را صادر نماید و دیگرى آن را با موضوع دیگر قیاس كرده و حلال بشمرد .

تنها موضوعى كه مى‌توان به عنوان استثناء در این‌جا روى آن تکیه كرد ، این است كه خود قانون‌گذار يا مثلاً خود طبیب ، دلیل و فلسفه حکم خود را بیان كند كه در این صورت مى‌توان هرکجا كه آن دلیل و فلسفه موجود است ، حکم را جارى ساخت و اصطلاحا آن را « قیاسِ مَنصُوصُ الْعِلَّةِ » مى‌گویند ، مثلاً اگر طبیب به بیمار بگوید : باید از فلان میوه پرهیز كنى ، زیرا ترش است ، بیمار مى‌فهمد كه ترشى براى او ضرر دارد و باید از آن پرهیز كند ، هرچند در غیر آن میوه باشد ، همچنین اگر در قرآن يا سنت تصریح شود كه از شراب بپرهیزید ، زیرا مسکر است ، از آن مى‌فهمیم كه هر مایع مسکرى ( اگرچه

شراب نباشد ) حرام است ، این‌گونه قیاس ممنوع نیست ، چون دلیل آن ذکر شده و قطعى است ، تنها در موردى ممنوع است كه ما فلسفه و دلیل حکم را به طور قطع از تمام جهات ندانیم .

البته بحث قیاس ، بحثى است بسیار پردامنه‌که آن‌چه دربالا گفته شد، تنها فشرده‌اى از آن بود ، براى توضیح بیشتر به كتب اصول فقه و كتب اخبار ، باب قیاس مراجعه فرمایید و ما این بحث را در این‌جا با ذکر حدیث زیر به پایان مى‌رسانیم : در كتاب « علل الشرایع » چنین نقل شده‌که : ابوحنیفه وارد بر امام صادق (علیه السلام) شد ، امام (علیه السلام) به او فرمود : « به من خبر داده‌اند كه تو در احکام خدا قیاس مى‌کنى » ، ابوحنیفه گفت : « آرى چنین است من قیاس مى‌کنم » ، امام (علیه السلام) فرمود : « دیگر این كار را تکرار نکن ، زیرا نخستین كسى كه قیاس كرد ، ابلیس بود ، آن‌جا كه گفت : " خَلَقْتَنى مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ " ، او آتش و گِل را باهم مقایسه كرد، درحالى‌که اگر نورانیت و روحانیت آدم را با نورانیت آتش مقایسه مى‌کرد ، تفاوت میان آن دو را درمى‌یافت و برترى

یکى را بر دیگرى تشخیص مى‌داد » .(1)

خدا با شیطان چگونه سخن گفت ؟

در این‌جا يك سؤال باقى مى‌ماند و آن این‌که چگونه شیطان با خدا سخن گفت ، مگر وحى بر او نازل مى‌شده است ؟ پاسخ این سؤال آن است كه گفتگوى خدا ، همیشه جنبه وحى ندارد ، بلکه وحى عبارت از پیام رسالت و نبوّت است و هیچ مانعى ندارد كه خداوند با شخص دیگرى نه به عنوان وحى و رسالت ، بلکه از طریق الهام درونى يا به وسیله بعضى از فرشتگان سخن بگوید، خواه این‌شخص ازصالحان وپاکان باشد همانند مریم و مادر موسى ، يا از ناصالحان باشد مانند شیطان .

13 قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ اَنْ تَتَكَبَّرَ فیها فَاخْرُجْ اِنَّكَ مِنَ الصّاغِرینَ

گفت : از آن (مقام و رتبه‌ات) فرود آى ، تو حق ندارى درآن (مقام و رتبه) تکبر بورزى ،


1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 9 .

بیرون رو كه تو از افراد پست‌و كوچکى .

از آن‌جا كه امتناع شیطان از سجده كردن براى آدم يك امتناع ساده و معمولى نبود و نه يك گناه عادى محسوب مى‌شد، بلکه يك سرکشى و تمرّد آمیخته به اعتراض و انکار مقام پروردگار بود ، زیرا این‌که مى‌گوید : من از او بهترم درواقع به این معنى‌است كه فرمان تو در مورد سجده بر آدم ، برخلاف حکمت و عدالت است و موجب مقدم داشتن « مرجوح » بر « راجح » ، به این جهت مخالفت او سر از كفر و انکار علم و حکمت خدا درآورد و به همین جهت مى‌بایست تمام مقام‌ها و موقعیت‌هاى خویش را در درگاه الهى از دست بدهد ، به همین سبب خداوند او را از آن مقام برجسته و موقعیتى كه در صفوف فرشتگان پیدا كرده بود ، بیرون كرد و به او فرمود : « از این مقام و مرتبه ، فرود آى » ( قالَ فَاهْبِطْ مِنْها ) . سپس سرچشمه این سقوط و تنزّل را با این‌جمله براى‌او شرح مى‌دهد كه « تو حق‌ندارى در این‌مقام و مرتبه، راه تکبر پیش گیرى » (فَما يَكُونُ لَكَ اَنْ تَتَكَبَّرَ فیها). و باز به عنوان تأکید بیشتر اضافه مى‌فرماید : « بیرون رو كه از افراد پست و ذلیل هستى » ( فَاخْرُجْ اِنَّكَ

مِنَ الصّاغِرینَ ) . از این جمله به‌خوبى روشن مى‌شود كه تمام بدبختى شیطان مولود تکبر او بود ، این خودبرتربینى او كه خود را در مقامى بیش از آن‌چه شایسته آن بود ، قرار داد ، سبب شد كه نه تنها بر آدم سجده نکند ، بلکه علم و حکمت خدا را انکار نماید و به فرمان او خرده گیرد و سرانجام تمام مقام و حیثیت خود را از دست بدهد و به‌جاى بزرگى، پستى و ذلت را براى خویش بخرد، يعنى نه تنها به هدف نرسید ، بلکه درست در جهت عکس آن قرار گرفت .

بحثى پیرامون تکبّر

در « نهج البلاغه » در "خطبه قاصعه" از امیرمؤمنان (علیه السلام) به هنگام نکوهش كبر و خودبرتربینى چنین مى‌خوانیم : « فَاعْتَبِرُوا بِما كانَ مِنْ فِعْلِ اللّهِ بِاِبْلیسِ اِذْ أَحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّویلَ وَ جَهْدَهُ الْجَهیدَ وَ كانَ قَدْ عَبَدَ اللّهَ سِتَّةَ اآلافِ ... عَنْ كِبْرِ ساعَةٍ واحِدَةٍ فَمَنْ ذا بَعْدَ اِبْلیسَ يَسْلَمُ عَلَى اللّهِ بِمِثْلِ مَعْصِيَتِهِ ؟ كَلا ما كانَ اللّهُ سُبْحانَهُ لِيُدْخِلَ الْجَنَّةَ بَشَرا بِاَمْرٍ اَخْرَجَ بِه مِنْها مَلَكا اِنَّ حُكْمَهُ فى اَهْلِ السَّماءِ وَ اَهْلِ الاَرْضِ لَواحِدٌ : پند و عبرت گیرید به آن‌چه خداوند با ابلیس رفتار كرد ، در

آن هنگام كه اعمال و عبادات طولانى و تلاش و كوشش‌هاى او را كه شش‌هزار سال بندگى خدا كرده بود ، ...

به خاطر ساعتى تکبر ورزیدن بر باد داد ، با این حال چه كسى بعد از ابلیس مى‌تواند از كیفر خدا در برابر انجام همان معصیت مصون بماند ؟ نه ، هرگز ، ممکن نیست خداوند انسانى را به بهشت بفرستد در برابر كارى كه به خاطر آن ، فرشته‌اى را از بهشت رانده است ، حکم خداوند درباره اهل آسمان و زمین يکى است » .(1)

لازم به ذکر است كه اطلاق « فرشته » بر شیطان ، به خاطر آن است كه در صفوف آن‌ها جاى داشت و هم‌ردیف آن‌ها بود نه این‌که از خود آن‌ها باشد . در حدیثى نیز از امام على بن الحسین (علیه السلام) چنین نقل شده كه فرمود : « گناهان شعب و سرچشمه‌هایى دارد ؛ اولین سرچشمه گناه و معصیت پروردگار ، "تکبر" است كه گناه ابلیس بود و به خاطر آن از انجام فرمان خدا امتناع كرد .


1) « نهج البلاغه » ، خطبه 192 ، ( صبحى صالح ) .

و تکبر ورزید و از كافران شد و سپس "حرص" بود كه سرچشمه گناه ( و ترك اولى ) از ناحیه آدم و حوا شد ... سپس "حسد" بود كه سرچشمه گناه فرزندش ( قابیل ) گردید و نسبت به برادرش ( هابیل ) حسد ورزید و او را به قتل رسانید » .(1)از امام صادق (علیه السلام) نیز نقل شده كه فرمود : « اُصُولُ الْكُفْرِ ثَلاثَةٌ اَلْحِرْصُ وَ الاِسْتِكْبارُ وَ الْحَسَدُ ، فَاَمَّا الْحِرْصَ فَاِنَّ اآدَمَ حینَ نَهَى عَنِ الشَّجَرَةِ ، حَمَلَهُ الْحِرْصُ عَلى اَنْ اَكَلَ مِنْها وَ اَمَّا الاِسْتِكْبارُ فَاِبْلیسُ حَيْثُ اُمِرَ بِالسُّجُودِ لاِدَمَ فَأَبى وَ اَمَّا الْحَسَدُ فابِنا اآدَمَ حَيْثُ قَتَلَ اَحَدُهُما صاحِبَهُ : اصول و ریشه‌هاى كفر و عصیان ، سه چیز است ؛ حرص و تکبر و حسد ، اما حرص سبب شد كه آدم از درخت ممنوع بخورد و اما تکبر سبب شد كه ابلیس از فرمان خدا سرپیچى كند و اما حسد ، سبب شد كه يکى از فرزندان آدم دیگرى را به قتل رساند » .(2).


1) « سفینة البحار » ، جلد 2 ، صفحه 458 ، ماده " كبر" .

2) « اصول كافى » ، جلد 2 ، صفحه 219 ، باب اصول الکفر .

14 قالَ اَنْظِرْنىآ اِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ

( شیطان ) گفت: مرا تا روز رستاخیز مهلت ده ( و زنده گذار ) .

15 قالَ اِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرینَ

فرمود : تو از مهلت داده‌شدگانى .

اما داستان شیطان به همین‌جا پایان نیافت ، او به هنگامى كه خود را مطرود دستگاه خداوند دید ، طغیان و لجاجت را بیشتر كرد و به جاى توبه و بازگشت به سوى خدا و اعتراف به اشتباه، تنها چیزى كه از خدا تقاضا كرد ، این بود كه گفت : « خدایا مرا تا پایان دنیا مهلت ده و زنده بگذار » ( قالَ اَنْظِرْنى اِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ ) .

این تقاضاى او به اجابت رسید و خداوند فرمود : « به تو مهلت داده خواهد شد » ( قالَ اِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرینَ ) . گرچه در این آیات تصریح نشده‌است كه چه‌اندازه ازتقاضاى شیطان پذیرفته گردید ، ولى در آیات 37 و 38 سوره حجر آمده كه به او گفته شد : « اِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرینَ اِلى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ : به تو تا روز معینى مهلت داده خواهد شد » ، يعنى تمام تقاضاى او

به اجابت نرسید ، بلکه به مقدارى كه خداوند مى‌خواست ، انجام شد ( درباره معنى « اِلى يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ »، ذیل آیات 37 و 38 سوره حجر به خواست خدا بحث خواهیم كرد ) .

16 قالَ فَبِماآ اَغْوَيْتَنى لاَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقیمَ

گفت : اکنون كه مرا گمراه ساختى ، من بر سر راه مستقیم توبراى آن‌ها كمین مى‌کنم .

نخستین پایه‌گذار مکتب جبر ، شیطان بود

از آیه فوق برمى‌آیدکه شیطان براى تبرئه خویش، نسبت جبر به خداوند داد و گفت:

چون تو مرا گمراه ساختى، من نیز در گمراهى نسل آدم كوشش خواهم كرد .

گواه بر این سخن ، حدیثى است كه از امیرمؤمنان على (علیه السلام) نقل شده كه : « به هنگام مراجعت از صفین، پیرمردى‌از "قضا و قدر" سؤال كرد » و حضرت درپاسخ فرمود : « آن‌چه انجام دادیم ، همه قضا و قدر الهى بوده » ، پیرمرد چنین پنداشت كه منظور همان مسأله جبر است ، حضرت با شدت تمام او را از این پندار باطل بازداشت و ضمن سخنان مفصلى به او فرمود : « تِلْكَ مَقالَةُ اِخْوانِ عَبَدَةِ الاَوْثانِ وَ خُصَماءِ الرَّحْمانِ وَ حِزْبِ الشَّيْطانِ : این گفتار بت‌پرستان و دشمنان

خدا و حزب شیطان است » ، (1)سپس قضا و قدر را به معنى قضا و قدر تشریعى يعنى "فرمان‌ها و تکالیف پروردگار" تفسیر فرمود و از این‌جا روشن مى‌شود نخستین كسى كه دم از مکتب جبر زد ، شیطان بود .

17 ثُمَّ لاَتِيَنَّهُمْ مِنْ‌بَيْنِ‌اَيْدیهِمْ وَ مِنْ‌خَلْفِهِمْ وَ عَنْ اَيْمانِهِمْ وَ عَنْ شَماآئِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ اَكْثَرَهُمْ شاكِرینَ

سپس از پیش رو و پشت سر و از طرف راست و از طرف چپ آن‌ها ، به سراغ آن‌ها مى‌روم و اکثر آن‌ها را شکرگزار نخواهى يافت .

ممکن است تعبیر بالا ، كنایه از این باشد كه شیطان ، انسان را « محاصره » مى‌کند و سعى دارد به هر وسیله‌اى كه ممکن است براى وسوسه و گمراهى او بکوشد و این تعبیر در .


1) « اصول كافى » ، جلد 1 ، باب جبر و قدر ، صفحه 120 .

کلمات روزمرّه نیز دیده مى‌شود كه مى‌گوییم : فلان‌کس از چهار طرف گرفتار قرض يا بیمارى يا دشمن شده است . و این‌که سمت بالا و پایین ذکر نشده ، به خاطر آن است كه انسان معمولاً در چهار سمت حرکت و فعالیت دارد . اما در روایتى كه از امام باقر (علیه السلام) نقل شده ، تفسیر عمیق‌ترى براى این چهار جهت دیده مى‌شود ، آن‌جا كه مى‌فرماید : « منظور از آمدن شیطان به سراغ انسان از پیش رو ، این است كه آخرت و جهانى را كه در پیش دارد ، در نظر او سبك و ساده جلوه مى‌دهد و منظور از پشت سر ، این است كه آن‌ها را به گردآورى اموال و تجمع ثروت و بخل از پرداخت حقوق واجب به خاطر فرزندان و وارثان دعوت مى‌کند و منظور از طرف راست ، این است كه امور معنوى را به وسیله شبهات و ایجاد شك و تردید ، ضایع مى‌سازد و منظور از طرف چپ ، این است كه لذّات مادى و شهوات را در نظر آن‌ها جلوه مى‌دهد » .(1).


1) « مجمع البیان » ، جلد 4 ، صفحه 403 .

18 قالَ اخْرُجْ مِنْها مَذْءوُما مَدْحُورا لَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ لاَمْلاَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكُمْ اَجْمَعینَ

فرمود : از آن ( مقام ) با ننگ و عار و خوارى بیرون رو وسوگند ياد مى‌کنم كه هر كس از آن‌ها از تو پیروى كند ، جهنم را از شما همگى پر مى‌کنم .

« مَذْءوُم » ازماده « ذَءْم » به‌معنى عیب شدید است و « مَدْحُور » از ماده « دَحْر » به معنى بیرون راندن توأم‌با ذلت و خوارى‌است . در آیه مورد بحث بار دیگر فرمان بیرون رفتن ابلیس از حریم قرب خدا و مقام و منزلت بالا صادر مى‌شود ، با این تفاوت كه در این‌جا حکم طرد او به صورت تحقیرآمیزتر و شدیدتر صادر شده است و شاید به‌خاطر لجاجتى بود كه شیطان درمورد اصرار در وسوسه افراد انسان به خرج داد ، يعنى در آغاز تنها گناه او ، سرکشى از اطاعت فرمان خدا بود و به همین جهت فرمان خروج او صادر شد ، اما بعدا گناه بزرگ دیگرى بر گناه خود افزود و آن تصمیم گمراه ساختن دیگران بود .

فلسفۀ آفرینش و مهلت دادن به شیطان

در این‌گونه بحث‌ها معمولاً سؤالات مختلفى به ذهن مى‌آید كه از همه

مهم‌تر ، این دو سؤال است ؛

✓ 1 - چرا خداوند شیطان را آفرید با این‌که مى‌دانست سرچشمه وسوسه‌ها و گمراهى‌ها مى‌شود ؟

✓ 2 - بعد از آن‌که شیطان مرتکب چنان گناه بزرگى شد ، چرا خداوند تقاضاى او را مبنى بر ادامه حیات او پذیرفت ؟

درباره سؤال اول ، باید گفت ؛ اولاً خلقت شیطان از آغاز ، خلقت پاك و بى‌عیبى بود و به همین دلیل سالیان دراز در صف مقرّبان درگاه خدا و فرشتگان بزرگش جاى گرفته بود ، اگرچه از نظر آفرینش جزء آن‌ها نبود ، سپس با سوء استفاده از آزادى خود ، بناى طغیان و سرکشى گذاشت و رانده درگاه خداوند گردید و لقب شیطان را به خود اختصاص داد . ثانیا وجود شیطان براى پویندگان راه حق ، نه تنها زیان‌بخش نیست ، بلکه رمز تکامل نیز محسوب مى‌شود ، زیرا وجود يك دشمن قوى درمقابل انسان، باعث پرورش و ورزیدگى‌او مى‌گردد و اصولاً همیشه تکامل‌ها در میان تضادها به وجود مى‌آید و هیچ

موجودى راه كمال را نمى‌پوید مگر این‌که در مقابل ضد نیرومندى قرار گیرد . نتیجه این‌که شیطان گرچه به حکم آزادى اراده در برابر اعمال خلاف خود مسؤول است ، ولى وسوسه‌هاى او ، زیانى براى بندگان خدا و آن‌هایى كه مى‌خواهند در راه حق گام بردارند ، نخواهد داشت، بلکه به‌طور غیرمستقیم براى‌آن‌ها ثمربخش خواهد بود . درباره سؤال دوم ، از آن‌چه در جواب سؤال اول گفتیم ، نیز روشن مى‌شود، زیرا ادامه حیات او به‌عنوان يک‌نقطه منفى براى تقویت نقاط مثبت نه تنها ضرر نداشت ، بلکه مؤثر نیز بود ، حتى قطع‌نظر از وجود شیطان در درون خود ما ، غرایز مختلفى وجود دارد كه چون دربرابر نیروهاى‌عقلانى و روحانى قرار گیرند ، يك میدان تضاد را تشکیل مى‌دهند كه در این میدان پیشرفت و تکامل و پرورش وجود انسان صورت مى‌گیرد ، ادامه حیات شیطان نیز تقویت مبانى این تضاد است ، به تعبیر دیگر همیشه وجود يك راه راست باتوجه به خطوط انحرافى پیرامون آن مشخص مى‌شود و تا چنین مقایسه‌اى در میان نباشد ، راه راست بازشناخته نخواهد شد . از این گذشته همان‌طور كه در بعضى از احادیث مى‌خوانیم ،

شیطان بعد از انجام آن گناه ، سعادت و نجات خود را در جهان دیگر به‌کلى به خطر انداخت و لذا در برابر عباداتى كه كرده بود ، تقاضاى عمر طولانى در این دنیا كرد كه طبق قانون عدالت پروردگار ، این تقاضا پذیرفته شد .

این نکته مهم را نیز باید توجه داشت كه خداوند اگرچه شیطان را در انجام وسوسه‌هایش آزاد گذاشته ، ولى انسان را در برابر او بى‌دفاع قرار نداده است ، زیرا ؛ اولاً نیروى عقل و خرد به او بخشیده كه مى‌تواند سدّ نیرومندى در مقابل وسوسه‌هاى شیطان به وجود آورد ( مخصوصا اگر پرورش يابد و تربیت شود ) و ثانیا فطرت پاك و عشق به تکامل را در درون وجود انسان به عنوان يك عامل سعادت قرار داده و ثالثا فرشتگانى كه الهام‌بخش نیکى‌ها هستند ، به كمك انسان‌هایى كه مى‌خواهند از وسوسه‌هاى شیطان برکنار بمانند ، مى‌فرستد ، آن چنان كه در آیه 30 سوره فصلت آمده : « اِنَّ الَّذینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلَ عَلَيْهِمُ الْمَلاآئِكَةُ : آن‌ها كه مى‌گویند : پروردگار ما خداوند يکتا است و سپس استقامت به خرج مى‌دهند ، فرشتگان بر آن‌ها نازل مى‌شوند » (و براى تقویت روحیۀ آنان انواع

بشارت‌ها و دلگرمى‌ها را به آن‌ها الهام مى‌دهند ) . و در آیه 12 سوره انفال مى‌خوانیم : « اِذْ يُوحى رَبُّكَ اِلَى الْمَلاآئِكَةَ اَنّى مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا الَّذینَ امَنُوا : پروردگار تو به فرشتگان وحى مى‌کرد كه من با شما هستم و به‌شما كمک‌مى‌کنم كه افراد باایمان را در مسیر حق كمك كنید و ثابت نگاه دارید » .

19 وَ ياآادَمُ‌اسْكُنْ‌اَنْتَ وَ زَوْجُكَ‌الْجَنَّةَ فَكُلا مِنْ حَيْثُ شِئْتُما وَلاتَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظّالِمینَ

و اى‌آدم تو و همسرت در بهشت ساکن شوید و از هرجا كه‌خواستید ، بخورید اما به این درخت نزدیك نشوید كه از ستمکاران خواهید شد .

وسوسه‌هاى شیطانى با ظواهر فریبنده

از این جمله چنین استفاده مى‌شود كه آدم و حوا در بدو خلقت در بهشت نبودند ، سپس به سوى بهشت راهنمایى شدند و همان‌طور كه در سوره بقره ذیل آیات مربوط به آفرینش آدم يادآور شدیم ، قرائن نشان مى‌دهد كه این بهشت ، بهشت رستاخیز نبوده ، بلکه همان‌طور كه در احادیث اهل بیت علیهم‌السلام نیز وارد شده است ، بهشت دنیا يعنى باغ سرسبز و

خرمى از باغ‌هاى این جهان بوده كه انواع نعمت‌هاى پروردگار در آن فراهم بوده است .(1)

شجرۀ ممنوعه چه درختى بوده است ؟

در شش مورد از قرآن مجید اشاره به شجره ممنوعه شده است ، بدون این‌که درباره كیفیت و يا نام آن ، سخنى به میان آید ، ولى در منابع اسلامى دو نوع تفسیر براى آن آمده است ، يکى تفسیر مادى كه طبق معروف در روایات ، « گندم » بوده است .(2)باید توجه داشت كه عرب « شَجَرَة » را تنها به درخت اطلاق نمى‌کند بلکه به بوته‌هاى گیاهان نیز شَجَرَة مى‌گویند و لذا در قرآن مجید به بوته كدو، شَجَرَة اطلاق شده است؛ «وَ اَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطینٍ» (146 / صافات ). .


1) به « تفسیر نمونه » ، جلد 1 ، صفحه 135 مراجعه فرمایید .

2) « نور الثقلین » ، جلد 1 ، صفحه 59 و 60 .

دیگرى تفسیر « معنوى » كه در روایات ازآن تعبیربه « شجره حسد » شده است ، زیرا طبق این روایات ، آدم پس از ملاحظه مقام و موقعیت خود چنین تصور كرد كه مقامى بالاتر از مقام او وجود نخواهد داشت ولى خداوند او را به مقام جمعى از اولیاء از فرزندان ( پیامبر اسلام و خاندانش ) آشنا ساخت ، او حالتى شبیه به حسد پیدا كرد و همین شجره ممنوعه بود كه آدم مأمور بود به آن نزدیك نشود . درحقیقت طبق این روایات ، آدم از دو درخت تناول كرد كه يکى از مقام او پایین‌تر بود و او را به سوى جهان ماده كشید و آن گندم بود و دیگرى درخت معنوى مقام جمعى از اولیاء خدا بود كه از مقام و موقعیت او بالاتر قرار داشت و چون از دو جنبه از حدّ خود تجاوز كرد ، به آن سرنوشت گرفتار شد .

اما باید توجه داشت كه این حسد از نوع حسد حرام نبوده و تنها يك احساس نفسانى بوده‌است بى‌آن‌که كمترین گامى برطبق آن بردارد . و با توجه به این‌که آیات قرآن داراى معانى مختلف است ، مانعى ندارد كه هردو معنى از آیه اراده شود . اتفاقا كلمه « شَجَرَة » در قرآن مجید در هردو معنى به كار رفته است ، گاهى در معنى درختان‌معمولى و مادى مثل «وَ

شَجَرَةً تَخْرُجُ مِنْ طُورِ سَيْناآءَ تَنْبُتُ بِالدُّهْنِ» ( 20 / مؤمنون ) كه اشاره به درخت زیتون است و گاهى در شجره معنوى به كار رفته ، مانند ؛ « وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِى الْقُرْاآنِ » ( 60 / اسراء ) كه منظور از آن ، جمعى از مشرکان يا يهود و يا اقوام طاغى دیگر همانند بنى‌امیه مى‌باشد .

20 فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ لِيُبْدِىَ لَهُما ما وُرِىَ عَنْهُما مِنْ سَوْءاتِهِما وَ قالَ ما نَهیكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ‌الشَّجَرَةِ اِلاّ اَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ اَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدینَ

سپس شیطان آن‌ها را وسوسه كرد تا آن‌چه را از اندامشان‌پنهان بود ، آشکار سازد و گفت: پروردگارتان شمارا ازاین‌درخت نهى‌نکرده، مگر به‌خاطر این‌که ( اگر ازآن بخورید ) فرشته خواهید شد يا جاودانه ( در بهشت ) خواهید ماند .

سپس شیطان كه بر اثر سجده نکردن ، رانده درگاه خدا شده بود و تصمیم قاطع داشت تا آن‌جاکه مى‌تواند از آدم‌و فرزندانش انتقام بگیرد و در فریب آنان بکوشد و نیز به‌خوبى مى‌دانست كه خوردن‌از درخت ممنوع ، باعث رانده‌شدن از بهشت خواهد شد، درصدد وسوسه آنان برآمد و براى رسیدن به این مقصود ، انواع دام‌ها را بر سر راه آنان گسترد .

نخست همان‌طور كه قرآن مى‌گوید : « به وسوسه كردن آنان مشغول شد تا لباس‌هاى‌اطاعت و بندگى‌خدا را ازتن آنان بیرون‌کند و عورت آن‌ها كه پنهان بود ، آشکار سازد » ( فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ لِيُبْدِىَ لَهُما ما وُرِىَ عَنْهُما مِنْ سَوْءاتِهِما ) . و براى رسیدن به این هدف ، بهترین راه را این دید كه از عشق و علاقه ذاتى انسان به تکامل و ترقى و « زندگى جاویدان » استفاده كند و هم عذر و بهانه‌اى براى مخالفت فرمان خدا براى آنان بتراشد ، لذا نخست به آدم و همسرش گفت : « خداوند شما را از این درخت نهى نکرده جز این‌که اگر از آن بخورید يا فرشته خواهید شد و يا عمر جاویدان پیدا مى‌کنید » ( وَ قالَ ما نَهیكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ اِلاّ اَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ اَوْ تَكُونا مِنَ‌الْخالِدینَ ) .

و به این ترتیب فرمان خدا را در نظر آنان به گونه دیگرى جلوه داد و این‌طور مجسم كرد كه نه تنها خوردن از « شجره ممنوعه » زیانى ندارد ، بلکه موجب عمر جاویدان و يا رسیدن به مقام و درجه فرشتگان خواهد شد . شاهد این سخن ، جمله‌اى است كه در آیه 120 سوره طه از قول ابلیس مى‌خوانیم : « ياآ ادَمُ هَلْ اَدُلُّكَ عَلى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لا يَبْلى : اى

آدم مى‌خواهى تو را به زندگى جاویدان و فرمانروایى كهنگى‌ناپذیر راهنمایى كنم » ؟ در روایتى‌که در تفسیر « قمى » از امام صادق (علیه السلام) ودر « عیون اخبار الرضا » از امام على بن موسى الرضا (علیه السلام) نقل شده ، چنین مى‌خوانیم كه : « شیطان به آدم گفت : اگر شما از این درخت ممنوع بخورید ، هردو فرشته خواهید شد و براى همیشه در بهشت مى‌مانید وگرنه شما را از بهشت بیرون مى‌کنند » .(1)

از جملۀ « وَسْوَسَ لَهُ » ( با توجه به كلمه لام كه معمولاً براى نفع و فایده مى‌آید ) ، چنین استفاده مى‌شود كه شیطان در وسوسه‌هاى خود ، چهره خیرخواهى و دوستى آدم را به خود گرفت ، درحالى‌که در جمله « وَسْواسٌ اِلَيْهِ » چنین معنى وجود ندارد ، بلکه تنها به معنى نفوذ مخفیانه در قلب كسى است .

و در هر حال نباید تصور كرد كه وسوسه‌هاى شیطان هرچند قوى و نیرومند باشد ، از .


1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 13 .

انسان سلب‌اختیار مى‌کند بلکه باز انسان مى‌تواند با نیروى خرد و ایمان در مقابل آن ایستادگى كند و به تعبیر دیگر وسوسه‌هاى شیطانى انسان را مجبور به كار خلاف نمى‌کند ، بلکه نیروى اختیار همچنان باقى خواهد بود ، اگرچه مقاومت در مقابل آن ، نیاز به پایمردى و ایستادگى بیشتر و گاهى تحمل درد و رنج دارد و در هر حال این‌گونه وسوسه‌ها ، سلب

مسؤولیت از كسى نمى‌کند ، همان‌طور كه در مورد آدم نکرد ، لذا ملاحظه مى‌کنیم با تمام عواملى كه در برابر آدم به عنوان تشویق به نافرمانى خدا از طرف شیطان وجود داشت ، خداوند او را مسؤول عملش دانست و به ترتیبى كه بعدا خواهد آمد ، او را كیفر داد .

21 وَ قاسَمَهُما اِنّى لَكُما لَمِنَ النّاصِحینَ

و براى آن‌ها سوگند يادکردکه من خیرخواه شماهستم.

آدم با شنیدن این سخن در فکر فرو رفت ، اما شیطان براى این‌که پنجه‌هاى وسوسه خود را بیشتر و محکم‌تر در جان آدم و حوا فرو برد، « سوگندهاى شدیدى ياد كرد كه من خیرخواه شما هستم ».

22 فَدَلّيهُما بِغُرُورٍ فَلَمّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْءاتُهُما وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَ نادیهُما رَبُّهُماآ اَلَمْ اَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَ اَقُلْ لَكُماآ اِنَ‌الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبینٌ

و به‌این‌ترتیب آن‌هارابا فریب (از مقامشان) فرودآورد وهنگامى‌که‌ازآن درخت چشیدند، اندامشان ( عورتشان ) براى‌آن‌ها آشکار شد و شروع كردند به قرار دادن برگ‌هاى ( درختان ) بهشتى بریکدیگر تا آن‌را بپوشانند و پروردگارشان آن‌ها را ندا دادکه‌آیاشما را از آن درخت نهى نکردم ونگفتم شیطان براى شما دشمن آشکارى است ؟

« دَلّى » از ماده « تدلیة » به معنى فرستادن دلو در چاه است كه آن را به ریسمانى بسته و تدریجا در چاه پایین برند و این در حقیقت كنایه لطیفى از این معنى است كه شیطان با طناب مکر و فریب ، آن‌ها را از مقام والایشان فرود آورد و به چاهسار مشکلات و دورى از رحمت حق افکند . « يَخْصِفانِ » از ماده «خَصْف» در اصل به معنى ضمیمه كردن چیزى به چیز دیگر و جمع نمودن است ، سپس به دوختن كفش يا لباس و وصله كردن نیز گفته شده

است ، زیرا قطعات پراکنده را به يکدیگر منضم مى‌کند . آدم كه هنوز تجربه كافى در زندگى نداشت و گرفتار دام‌هاى‌شیطان و خدعه و دروغ و نیرنگ نشده بود و نمى‌توانست باور كند ، كسى این‌چنین قسم دروغى ياد كند و چنین دام‌هایى بر سر راه او بگذارد ، سرانجام تسلیم فریب شیطان شد و با ریسمان پوسیده مکر و خدعه او براى به دست آوردن آب حیات و ملك جاویدان، به چاه وسوسه‌هاى‌ابلیس فرورفت و نه‌تنها آب حیات به دستش نیامد ، بلکه در گرداب نافرمانى خدا افتاد ، آن‌چنان‌که قرآن آن را در يك جمله خلاصه كرده ، مى‌گوید : « به این ترتیب شیطان ، آن‌ها را فریب داد و با طناب خود آن‌ها را در چاه فروبرد » ( فَدَلّيهُما بِغُرُورٍ ) . با این‌که آدم مى‌بایست باتوجه به سوابق دشمنى شیطان و با علم و اطلاع از حکمت و رحمت واسعه خدا و محبت و مهربانى او ، تمام وسوسه‌ها را نقش بر آب كرده ، تسلیم شیطان نشود ولى هرچه بود ، واقع شد . «همین‌که آدم و همسرش ازآن درخت ممنوع چشیدند، بلافاصله لباس‌هایشان از تنشان فروریخت و اندامشان آشکار گشت» ( فَلَمّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْءاتُهُما ) .

از جملۀ بالا به خوبى استفاده مى‌شود كه به مجرد چشیدن از میوه درخت ممنوع ، این عاقبت شوم به سراغ آن‌ها آمد و در حقیقت از لباس بهشتى‌که لباس كرامت و احترام خدا بود، برهنه شدند . از این آیه به خوبى استفاده مى‌شود كه آن‌ها قبل از ارتکاب این خلاف، برهنه نبودند ، بلکه پوششى داشتند كه در قرآن ، نامى از چگونگى این پوشش برده نشده است ، اما هرچه بوده است، نشانه‌اى براى شخصیت آدم و حوّا و احترام آن‌ها محسوب مى‌شده كه با نافرمانى از اندامشان فروریخته‌است . شاهد این سخن، آیه 27 همین‌سوره است كه مى‌گوید : « يا بَنىآ ادَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ كَماآ اَخْرَجَ اَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ يَنْزِعُ عَنْهُما لِباسَهُما : اى فرزندان آدم ، شیطان شما را فریب ندهد ، آن‌چنان‌که پدر و مادرتان را از بهشت بیرون كرد و

لباس آن‌ها را از تنشان جدا ساخت » . به‌هرحال قرآن سپس مى‌گوید : « هنگامى‌که آدم و حوا چنین دیدند، بلافاصله از برگ‌هاى درختان بهشتى براى پوشیدن اندام خود استفاده كردند » ( وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ ) . « و در این موقع از طرف خداوند ندا رسید كه ؛ مگر من شما را از آن درخت نهى نکردم ، مگر به شما نگفتم كه شیطان دشمن

آشکار و سرسخت شما است ، چرا فرمان مرا به دست فراموشى سپردید و در این گرداب سقوط كردید » ؟ ( وَ نادیهُما رَبُّهُماآ اَلَمْ اَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَ اَقُلْ لَكُماآ اِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبینٌ ).

از مقایسه تعبیر این آیه با نخستین آیه‌اى كه به آدم و حوا اجازه سکونت در بهشت را مى‌داد ، به خوبى استفاده مى‌شود كه آن‌ها پس از این نافرمانى ، چه اندازه‌از مقام قرب پروردگار دور شدند و حتى‌از درختان بهشتى نیز فاصله گرفتند ، زیرا در آیه قبل « هذِهِ الشَّجَرَةِ » ( این درخت ) كه براى اشاره نزدیك است ، به كار رفته و در این آیه هم جمله «نادى» ( ندا داد ) كه براى خطاب از دور است ، آمده و هم كلمه « تِلْكُما » كه براى اشاره به دور مى‌باشد ، ذکر شده است .

آیا حضرت آدم (علیه السلام) گناه كرد ؟

مدارك اسلامى اعم‌از عقل و نقل به ما مى‌گوید: هیچ پیامبرى مرتکب گناه نمى‌شود و مقام پیشوایى خلق ، به شخص گناهکار واگذار نخواهد شد و مى‌دانیم كه آدم از پیامبران

الهى بود ، بنابراین آن‌چه در این آیات ذکر شده ، مانند پاره‌اى از تعبیرات دیگر كه درباره سایر پیامبران در قرآن آمده است كه نسبت عصیان به آن‌ها داده‌شده، همگى به‌معنى «عصیان نسبى» و «ترک‌اولى» است نه‌گناه مطلق.

توضیح این‌که ؛ گناه بر دو گونه است ؛ « گناه مطلق » و « گناه نسبى » ، گناه مطلق همان مخالفت نهى تحریمى و مخالفت با فرمان قطعى خداوند است و هرگونه ترك واجب و انجام حرام را شامل مى‌شود . اما گناه نسبى آن است كه عمل غیرحرامى از شخص بزرگى سرزند كه باتوجه به مقام و موقعیتش شایسته او نباشد ،ممکن است گاهى انجام يك عمل مباح و حتى مستحب درخور مقام افراد بزرگ نباشد ، در این‌صورت انجام آن عمل ، گناه نسبى محسوب مى‌شود ، مثلاً اگر شخص باایمان و ثروتمندى براى نجات فقیرى از چنگال فقر ، كمك بسیار مختصرى كند ، شك نیست كه این كمك هرچند ناچیز باشد ، كار حرامى نیست بلکه مستحب است ولى هرکس آن را بشنود، مذمت مى‌کند، آن‌چنان كه گویى گناهى مرتکب شده است و این به خاطر آن است كه از چنان انسان ثروتمند و باایمانى ، انتظار

بیشترى مى‌رود . به همین نسبت اعمالى كه از بزرگان درگاه پروردگار سرمى‌زند ، با موقعیت ممتازشان سنجیده مى‌شود و گاهى با مقایسه به آن ، كلمه « عصیان » و « ذنب »

( گناه ) بر آن اطلاق مى‌گردد ، مثلاً نمازى كه ممکن است از يك فرد عادى ، نماز ممتازى باشد ، براى اولیاى حق ، گناه محسوب شود ، زیرا يك لحظه غفلت در حال عبادت براى آن‌ها شایسته نیست ، بلکه باید باتوجه به علم و تقوا و موقعیتشان به هنگام عبادت ، غرق در صفات جلال و جمال خدا باشند . سایر اعمال آن‌ها غیر از عبادات نیز ، چنین است و باتوجه به موقعیت آن‌ها سنجیده مى‌شود ، لذا اگر يك « ترك اولى » از آن‌ها سرزند ، مورد عتاب و سرزنش پروردگار قرار مى‌گیرند ( منظور از ترك اولى ، این است كه انسان كار بهتر را رها كند و سراغ كار خوب يا مباحى رود ) . در روایات اسلامى مى‌خوانیم كه ؛ گرفتارى يعقوب و كشیدن آن‌همه زجر فراق فرزند ، به خاطر آن بود كه نیازمند روزه‌دارى به هنگام غروب آفتاب بر درِ خانه او آمد و او از كمك كردن به وى غفلت نمود و آن فقیر ، گرسنه و دلشکسته بازگشت . این كار اگر از يك فرد عادى سر زده بود ، شاید آن‌قدر مهم نبود ، اما

ازیك پیامبر بزرگ الهى و رهبر امت ، آن‌چنان با اهمیت تلقى شد كه مجازات بسیار شدیدى از طرف خداوند براى آن تعیین گردید .(1)نهى آدم از « شجره ممنوعه » نیز يك نهى تحریمى نبود ، بلکه يك ترك اولى بود ، ولى باتوجه به موقعیت آدم ، بااهمیت تلقى شد و ارتکاب مخالفت با این نهى ( هرچند نهى كراهتى بود ) موجب چنان مؤاخذه و مجازاتى از طرف خدا گردید . در پایان این بحث يادآور مى‌شویم كه گرچه كلمات « نهى » و « عصیان » و « غفران » و « ظلم » ، همه در بدو نظر به معنى گناه مطلق و حقیقى و آثار آن است ، ولى باتوجه به مسأله عصمت انبیاء كه با دلیل عقلى نقلى ثابت شده ، تمام این تعبیرها ، حمل بر « گناه نسبى » مى‌شود واین موضوع باتوجه به‌عظمت مقام‌آدم و سایر انبیاء زیاد دور از ظاهر لفظ نیست . .


1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 411 .

23 قالا رَبَّنا ظَلَمْناآ اَنْفُسَنا وَ اِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرینَ

گفتند : پروردگارا ما به خویشتن ستم كردیم و اگر ما را نبخشى و بر ما رحم نکنى ، از زیانکاران خواهیم بود .

بازگشت آدم به سوى خدا

سرانجام هنگامى كه آدم و حوا به نقشه شیطانى ابلیس واقف شدند و نتیجه كار خلاف خود را دیدند ، به فکر جبران گذشته افتادند و نخستین گام را اعتراف به ظلم و ستم بر خویشتن در پیشگاه خدا قرار دادند . براى توبه و بازگشت به سوى خدا و اصلاح مفاسد، نخستین گام این است كه انسان از مرکب غرور و لجاجت پایین آید و به خطاى خویش

اعتراف كند ، اعترافى سازنده و در مسیر تکامل . جالب این‌که به‌قدرى در توبه و تقاضاى عفو ، ادب نشان مى‌دهند كه حتى نمى‌گویند: خدایا مارا ببخش (اِغْفِرْ لَنا) ، بلکه مى‌گویند : اگر ما را نبخشى ، از زیانکاران خواهیم بود . شك نیست كه هر گناه و نافرمانى پروردگار ،

ظلم و ستم بر خویشتن است ، زیرا همه برنامه‌ها و دستورات او همه در مسیر خیر و سعادت و پیشرفت انسان است ، بنابراین هرگونه مخالفت با آن ، مخالفت با تکامل خویشتن و سبب عقب‌ماندگى و سقوط خواهد بود و آدم و حوا نیز اگرچه گناه نکردند ، اما همین ترك اولى ، آن‌ها را از مقام والایشان فرود آورد .

24 قالَ اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ‌لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِى‌الاَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ اِلى حینٍ

فرمود : ( از مقام خویش ) فرود آیید ، درحالى‌که بعضى‌نسبت به بعض دیگر دشمن خواهید بود ( شیطان دشمن شما است و شما دشمن او ) و براى شما در زمین قرارگاه و وسیله بهره‌گیرى تا زمانى خواهد بود .

25 قالَ فیها تَحْيَوْنَ وَ فیها تَمُوتُونَ وَ مِنْها تُخْرَجُونَ

فرمود : در آن ( زمین ) زنده مى‌شوید و در آن مى‌میرید و ازآن ( در رستاخیز ) بیرون خواهید آمد .

گرچه توبه خالصانه آدم و همسرش در پیشگاه خدا پذیرفته شد و همان‌طورکه در آیه 37

سوره بقره مى‌خوانیم: « فَتابَ عَلَيْهِ : خداوند توبه آن‌ها را پذیرفت » ، ولى به هرحال اثر وضعى آن عمل ، دامانشان راگرفت و دستور خارج‌شدن ازبهشت به‌آن‌ها داده شد و « فرمود: فرود آیید درحالى‌که شما بایکدیگر ( انسان‌و شیطان ) دشمن خواهید بود » ( قالَ اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ‌لِبَعْضٍ عَدُوٌّ ) .

ظاهر این‌است كه مخاطب در آیه 24 این سوره ، آدم و حوا و شیطان ، همگى هستند ولى در آیه بعد ، بعید نیست مخاطب تنها آدم‌و حوا باشند، زیرا آن‌ها هستندکه از زمین برانگیخته مى‌شوند.

ماجراى آدم و دورنماى این جهان

گرچه بعضى از مفسران كه معمولاً تحت تأثیر افکار تند غربى قرار دارند ، سعى كرده‌اند به داستان آدم و همسرش از آغاز تا پایان ، چهره تشبیه و مجاز و كنایه و به اصطلاح روز « سمبولیك » بدهند و تمام بحث‌هاى مربوط به این ماجرا را حمل بر خلاف ظاهر كرده ، كنایه از مسائل معنوى بگیرند ، ولى شك نیست كه ظاهر آیات ، حکایت از يك جریان

واقعى و عینى مى‌کند كه براى پدر و مادر نخستین ما واقع شد و چون در این داستان نکته‌اى وجود ندارد كه نتوان آن را طبق ظاهر تفسیر كرد و با موازین عقلى سازگار نباشد ( تا قرینه‌اى براى حمل بر معنى كنایى به دست آید ) ، دلیلى ندارد كه ما ظاهر آیات را نپذیریم و بر معنى حقیقى خود حمل نکنیم . ولى با این حال جریان حسى و عینى مى‌تواند اشاراتى به زندگى آینده نوع بشر در این جهان دربرداشته باشد . يعنى در صحنه پرغوغاى زندگى این جهان ، انسانى كه از نیروى خرد و غرایز سرکش ترکیب شده و هرکدام او را به سویى مى‌کشد ، در برابر مدعیان دروغین كه سوابق سوء آن‌ها همچون شیطان روشن است ، قرار دارد و آن‌ها سعى دارند با وسوسه‌هاى مداوم خود پرده بر روى عقل و خرد او بیفکنند و او را به امید آب ، به دنبال سراب در بیابان زندگى سرگردان سازند . تسلیم شدن در برابر وسوسه‌هاى آن‌ها ، نخستین نتیجه‌اش فروریختن لباس تقوا از اندام آدمى و آشکار شدن زشتى‌هاى او است . نتیجه دیگرش ، دورى‌از مقام قرب پروردگار و سقوط از مقام والاى انسانیت و رانده شدن از بهشت آرامش و امنیت و افتادن در سنگلاخ‌هاى زندگى و رنج‌هاى

حیات مادى مى‌باشد . در این موقع باز نیروى عقل مى‌تواند به كمك او بشتابد و به زودى به فکر جبران بیفتد و او را به درگاه خدا بفرستد تا با شجاعت و صراحت به گناه خویش اعتراف كند ، اعترافى سازنده و آگاهانه كه نقطه عطفى در زندگى او محسوب شود . در این هنگام بار دیگر دست رحمت الهى به سوى او دراز مى‌گردد و او را از سقوط همیشگى رهایى مى‌بخشد ، اگرچه كم و بیش گرفتار آثار تلخ وضعى گناه خود خواهد بود ولى این ماجرا درس عبرتى براى‌او خواهدشد و مى‌تواند از این‌شکست ، پایه‌هاى پیروزى زندگى آینده‌خودرا محکم كند و ازاین‌زیان، سودسرشارى درآینده‌ببرد.

26 ياآ بَنى ادَمَ قَدْ اَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباسا يُوارى سَوْءاتِكُمْ وَ ریشا وَ لِباسُ التَّقْوى ذلِكَ خَيْرٌ ذلِكَ مِنْ ایاتِ اللّهِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ

اى فرزندان آدم ، لباسى براى شما فرود فرستادیم كه اندام‌شما را مى‌پوشاند و مایه زینت شما است و لباس پرهیزگارى بهتر است ، این‌ها ( همه ) از آیات خدا است ، شاید متذکر ( نعمت‌هاى او ) شوند .

اخطار به همه فرزندان

« ریش » در اصل واژه عربى به معنى پرهاى پرندگان است و از آن‌جا كه پرهاى پرندگان لباسى طبیعى در اندام آن‌ها است ، به هرگونه لباس ، نیز گفته مى‌شود ، ولى چون پرهاى پرندگان غالبا به رنگ‌هاى مختلف و زیبا است ، يك نوع مفهوم زینت در معنى كلمه « ریش » افتاده است ، علاوه بر این به پارچه‌هایى كه روى زین اسب و يا جهاز شتر مى‌اندازند، ریش گفته مى‌شود. به دنبال این جمله كه درباره لباس ظاهرى سخن گفته است ، قرآن بحث را به لباس معنوى كشانده و آن‌چنان كه سیره قرآن در بسیارى از موارد است ، هردو جنبه را به هم مى‌آمیزد و مى‌گوید : « لباس پرهیزگارى و تقوا از آن‌هم بهتر است » ( وَ لِباسُ التَّقْوى ذلِكَ خَيْرٌ ) .

تشبیه تقوا و پرهیزگارى به لباس ، تشبیه بسیار رسا و گویایى است ، زیرا همان‌طور كه لباس هم بدن انسان را از سرما و گرما حفظ مى‌کند و هم سپرى است در برابر بسیارى از خطرها و هم عیوب جسمانى را مى‌پوشاند و هم زینتى است براى انسان ، روح تقوا و

پرهیزگارى نیز علاوه بر پوشانیدن بشر از زشتى گناهان و حفظ از بسیارى از خطرات فردى و اجتماعى ، زینت بسیار بزرگى براى او محسوب مى‌شود ، زینتى است چشمگیر كه بر شخصیت او مى‌افزاید .

در این‌که منظور از لباس تقوا چیست ، در میان مفسران بسیار گفتگو شده است ، بعضى آن را به معنى عمل صالح و بعضى حیاء و بعضى لباس عبادت و بعضى به معنى لباس جنگ مانند زره و خود و حتى سپر گرفته‌اند ، زیرا تقوا از ماده « وِقايَة » به معنى نگاهدارى و حفظ است و به همین معنى در قرآن مجید نیز آمده است ، چنان‌که در آیه 81 سوره نحل

مى‌خوانیم : « وَ جَعَلَ لَكُمْ سَرابیلَ تَقیكُمُ الْحَرَّ وَ سَرابیلَ تَقیكُمْ بَأْسَكُمْ : و براى شما پیراهن‌هایى قرار داد كه شما را از گرما حفظ مى‌کند و هم پیراهن‌هایى كه شما را در میدان جنگ محفوظ مى‌دارد » . ولى آیات قرآن غالبا معنى وسیعى دارد كه مصداق‌هاى مختلف را دربرمى‌گیرد، در آیه مورد بحث نیز مى‌توان تمام این معانى را از آیه استفاده كرد .

و از آن‌جا كه لباس تقوا در مقابل لباس جسمانى قرار گرفته ، به نظر مى‌رسد كه منظور از

آن ، همان روح تقوا و پرهیزگارى است كه جان انسان را حفظ مى‌کند و معنى حیاء و عمل صالح وامثال‌آن درآن‌جمع‌است.

فرود آمدن لباس

در آیات متعددى از قرآن ، به جمله « اَنْزَلْنا » ( فروفرستادیم ) برخورد مى‌کنیم كه ظاهرا با مفهوم فرستادن از طرف بالا به سمت پایین ، سازش ندارد ، مانند آیه مورد بحث ، زیرا خداوند در این آیه مى‌فرماید : « لباسى براى شما فروفرستادیم كه اندام شمارا مى‌پوشاند » ، درحالى‌که مى‌دانیم لباس يا ازپشم حیوانات گرفته مى‌شود و يا از مواد گیاهى و مانند این‌ها كه همه از زمین است . در آیه 6 سوره زمر نیز مى‌خوانیم : « وَ اَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الاَنْعامِ ثَمانِيَةَ اَزْواجٍ : براى شما هشت زوج از چهارپایان فروفرستاد » و در آیه 25 سوره حدید آمده : « وَ اَنْزَلْنَا الْحَدیدَ ... : آهن را فروفرستادیم ... » . بسیارى از مفسران اصرار دارند كه این‌گونه آیات را به معنى نزول مکانى، يعنى ازطرف بالا به پایین تفسیرکنند، مثلاً بگویند: چون آب باران از بالا به زمین نازل مى‌شود و گیاهان و حیوانات از آن سیراب مى‌گردند ، بنابراین

مواد لباس‌ها به يك معنى از آسمان به زمین فرستاده شده است ، در مورد آهن نیز سنگ‌هاى عظیم آسمانى كه ترکیبات آهن در آن وجود داشته ، به سوى زمین جذب شده است . ولى باتوجه به این‌که نزول ، گاهى به معنى نزول مقامى آمده است و در استعمالات روزانه نیز زیاد به كار مى‌رود و مثلاً مى‌گویند : از طرف مقام بالا چنین دستورى صادر شده و يا مى‌گوییم : « رَفَعْتُ شَكْواىَ اِلَى الْقاضِى : شکایتم را به سوى قاضى بالا بردم » ، هیچ لزومى ندارد كه ما اصرار بر تفسیر این آیات به نزول مکانى داشته باشیم . و از آن‌جا كه نعمت‌هاى پروردگار از طرف مقام والاى ربوبیت به بندگان ارزانى شده ، تعبیر به نزول در آن ، كاملاً مفهوم و قابل درك است . نظیر این موضوع ، در الفاظ اشاره به قریب و بعید نیز دیده مى‌شود كه گاهى يك موضوع مهم كه از نظر مکانى در دسترس ما است ، ولى از نظر مقامى بسیار بلندپایه است ، با « اسم اشاره بعید » از آن تعبیر مى‌کنیم ، مثلاً در فارسى مى‌گوییم : به آن جناب چنین معروض مى‌دارم ( با این‌که طرف نزدیك ما نشسته است ) و در قرآن مجید مى‌خوانیم : « ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فیهِ : آن كتاب پرعظمت بلندپایه ( يعنى قرآن ) جاى شك و تردیدى ندارد » .

لباس در گذشته و حال

تا آن‌جا كه تاریخ نشان مى‌دهد ، همیشه انسان لباس مى‌پوشیده است ، ولى البته در طول تاریخ و با گذشت زمان و با تفاوت امکنه ، لباس‌ها فوق‌العاده متنوع و متفاوت بوده است و در گذشته بیشتر لباس به عنوان حفظ از سرما و گرما و همچنین زینت و تجمل مورد استفاده قرار مى‌گرفته است و جنبه ایمنى و حفاظت آن در درجه بعد بوده ، اما در زندگى صنعتى امروز ، نقش ایمنى لباس و جنبه حفاظت آن در بسیارى از رشته‌ها در درجه اول اهمیت قرار دارد ، فضانوردان ، مأموران آتش‌نشانى ، كارگران معادن، غواصان وبسیارى دیگر، ازلباس‌هاى مخصوص براى حفظ خود در برابر انواع خطرها استفاده مى‌کنند . وسایل تولید لباس در عصر ما به قدرى متنوع شده و توسعه يافته است كه با گذشته اصلاً قابل مقایسه نیست . نویسنده تفسیر « المَنار » در جلد هشتم در ذیل آیه مورد بحث چنین مى‌نویسد : يکى از رؤساى كشور آلمان روزى از يك كارخانه پارچه‌بافى دیدن مى‌کرد ، هنگام ورود در كارخانه ، گوسفندانى را به او نشان دادند درحالى‌که مشغول چیدن پشم از

آن‌ها بودند ، پس از بازدید به هنگامى كه مى‌خواست از كارخانه خارج شود ، پارچه‌اى به عنوان هدیه به او دادند و به او گفتند : این پارچه از پشم همان گوسفندانى است كه به هنگام ورود در برابر شما چیده شد ، يعنى يکى دو ساعت بیشتر طول نکشید كه پشم از بدن گوسفند فرود آمد و پارچه جالبى براى پوشش رئیس كشور شد . اما متأسفانه در عصر ما ، جنبه‌هاى فرعى و حتى نامطلوب و زننده لباس به قدرى گسترش يافته كه فلسفه اصلى لباس را تحت‌الشعاع خود قرار مى‌دهد . لباس عاملى شده براى انواع تجمل‌پرستى‌ها ،توسعه فساد ، تحریك شهوات ، خودنمایى و تکبر و اسراف و تبذیر و امثال آن ، حتى گاه لباس‌هایى در میان جمعى از مردم به خصوص « جوانان غرب‌زده » دیده مى‌شود كه جنبه جنون‌آمیز آن بر جنبه عقلانیش برترى دارد و به همه‌چیز شباهت دارد جز به لباس ، اصولاً چنین به نظر مى‌رسد كه كمبودهاى روانى ، عاملى براى به نمایش گذاردن این‌گونه انواع لباس‌هاى عجیب و غریب است ، افرادى كه نمى‌توانند با كار چشمگیرى خودرا به جامعه نشان دهند، سعى دارند با لباس‌هاى نامأنوس و عجیب و غریب ، وجود و حضور خود در

جامعه را اثبات كنند و لذا ملاحظه مى‌کنیم افراد باشخصیت و آن‌هاکه داراى عقده حقارتى نیستند، از پوشیدن این‌گونه لباس‌ها متنفرند . به‌هرصورت ثروت‌هاى عظیمى‌که ازطریق لباس‌هاى گوناگون و مدپرستى‌هاى مختلف و چشم هم چشمى‌ها در مسأله لباس ،نابود مى‌شود ، رقم بسیار مهمى را تشکیل مى‌دهد كه اگر صرفه‌جویى مى‌شد ، بسیارى از مشکلات اجتماعى را حل مى‌کرد و مرهم‌هاى مؤثرى برزخم‌هاى جانکاه جمعى‌از محرومان جامعه بشرى مى‌گذارد .

مسأله‌مدپرستى در لباس، نه تنها ثروت‌هاى زیادى را به كام خود فرومى‌کشد، بلکه قسمت مهمى از وقت‌ها و نیروهاى انسانى را نیز بر باد مى‌دهد . از تاریخ زندگى پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و سایر پیشوایان بزرگ استفاده مى‌شود كه آن‌ها بامسأله تجمل‌پرستى در لباس سخت مخالف بودند تا آن‌جا كه در روایتى مى‌خوانیم كه ؛ هیأتى از مسیحیان نجران به خدمت پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله رسیدند ، درحالى كه لباس‌هاى ابریشمین بسیار زیبا كه تا آن زمان در اندام عرب‌ها دیده نشده بود ، در تن داشتند ، هنگامى كه به خدمت پیامبر

گرامى صلى‌الله‌علیه‌و‌آله رسیدند و سلام كردند، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله پاسخ سلام آن‌ها را نگفت ، حتى حاضر نشد يك كلمه با آن‌ها سخن گوید ، از على (علیه السلام) در این‌باره چاره خواستند و علت روى‌گردانى ایشان را از آن‌ها جویا شدند ، على (علیه السلام) فرمود : من چنین فکر مى‌کنم كه این‌ها باید این لباس‌هاى زیبا و انگشترهاى گران قیمت را از تن بیرون كنند ، سپس خدمت پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله برسند ، آن‌ها چنین كردند ، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله سلام آن‌ها را پاسخ داد و با آن‌ها سخن گفت ، سپس فرمود : « وَ الَّذى بَعَثَنى بِالْحَقِّ لَقَدْ اتُونِىَ الْمَرّةَ الاُولى وَ اِنَّ اِبْلیسَ لَمَعَهُمْ : سوگند به خدایى‌که مرا به حق فرستاده‌است ، نخستین بار كه این‌ها بر من وارد شدند ، دیدم شیطان نیز به همراه آن‌ها است » .(1)

27 يا بَنى آ ادَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ كَماآ اَخْرَجَ اَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ يَنْزِعُ عَنْهُما

لِباسَهُما لِيُرِيَهُما سَوْءاتِهِمااِنَّهُ يَریكُمْ هُوَ وَ قَبیلُهُ مِنْ حَيْثُ لاتَرَوْنَهُمْ اِنّا جَعَلْنَا الشَّياطینَ اَوْلِياآ ءَ لِلَّذینَ لا يُؤْمِنُونَ

اى فرزندان آدم، شیطان شما را نفریبد، آن‌چنان‌که پدر ومادر شمارا از بهشت بیرون كرد و لباسشان را ازتنشان بیرون‌ساخت تا عورتشان را به آن‌ها نشان دهد ، چه این‌که او و همکارانش شما را مى‌بینند و شما آن‌ها را نمى‌بینید ( اما بدانید ) ما شیاطین را اولیاى كسانى قرار دادیم كه ایمان نمى‌آورند .

در این آیه خداوند به همه افراد بشر و فرزندان آدم هشدار مى‌دهد كه مراقب فریبکارى شیطان باشند ، زیرا شیطان سابقه دشمنى خود را با پدر آن‌ها نشان داده ، همان‌طور كه لباس بهشتى را بر اثر وسوسه‌ها از اندام او بیرون كرد ، ممکن است لباس تقوا را از اندام ایشان بیرون نماید . سپس تأکید مى‌کند كه حساب شیطان و همکارانش از سایر دشمنان جدا است ، « او و همکارانش شما را مى‌بینند درحالى‌که شما آن‌ها را مشاهده نمى‌کنید » و از چنین دشمنى باید سخت برحذر بود ( اِنَّهُ يَریكُمْ هُوَ وَ قَبیلُهُ مِنْ حَيْثُ لا تَرَوْنَهُمْ ) . در

حقیقت آن‌جا كه تصور مى‌کنید تنها خودتان هستید و خودتان ، ممکن است آن‌ها حضور داشته باشند و به راستى باید در برابر چنین دشمن ناپیدایى كه لحظات حمله او را با دقت

نمى‌توان پیش‌بینى كرد ، همیشه آماده دفاع بود . و در پایان آیه جمله‌اى بیان مى‌کند كه در حقیقت پاسخى است به يك ایراد مهم و آن این‌که اگر كسى بگوید : چگونه خداوند دادگر و مهربان دشمنى را با این قدرت بر انسان مسلط ساخته ، دشمنى كه هیچ‌گونه موازنه قوا با او ندارد ، به هرکجا بخواهد ، مى‌رود بدون این‌که كسى حضورش را احساس كند ، حتى طبق بعضى‌از روایات در درون وجود انسان همچون جریان خون در رگ‌ها حرکت مى‌کند ، آیا این با عدالت پروردگار سازگار است ؟ آیه در پاسخ این سؤال احتمالى مى‌گوید : « ما شیاطین را اولیاء و سرپرستان افراد بى‌ایمان قرار دادیم » ( اِنّا جَعَلْنَا الشَّياطینَ اَوْلِياآءَ لِلَّذینَ لا يُؤْمِنُونَ ) . يعنى آن‌ها هرگز اجازه ورود به منطقه روح و قلب افرادى كه آمادگى خود را براى پذیرش آنان اعلام نداشته‌اند ، ندارند و به عبارت دیگر گام‌هاى نخستین از طرف خود انسان برداشته مى‌شود و اجازه ورود به كشور تن از طرف او داده مى‌شود و تنها پس از

موافقت خود انسان است كه شیطان مى‌تواند از مرزهاى روح او بگذرد ، بنابراین كسانى كه دریچه‌هاى روح خود را به روى شیاطین ببندند، آن‌ها قدرت عبور از آن‌را نخواهند داشت . آیات دیگر قرآن نیز شاهد این حقیقت است ، در آیه 100 سوره نحل مى‌خوانیم: « اِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذینَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذینَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ : تسلط شیطان بر آن‌ها است كه كه به او عشق مى‌ورزند و او را سرپرست خود انتخاب كرده‌اند و كسانى كه او را پرستش مى‌کنند » .

و در آیه 42 سوره حجر مى‌خوانیم : « اِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ اِلاّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغاوینَ : تو بر بندگان من تسلط نخواهى داشت ، مگر بر گمراهانى كه از تو پیروى مى‌کنند » . به تعبیر دیگر درست است كه ما شیطان و همکارانش را نمى‌بینیم ، ولى به اصطلاح رد پاى آن‌ها را مى‌توانیم مشاهده كنیم ، هرجا مجلس گناه است و در هر نقطه‌اى وسایل معصیت آماده است و در هر موقع پاى زرق و برق دنیا و تجمل‌پرستى به میان مى‌آید و به هنگام طغیان غرایز و در موقع برافروخته شدن آتش خشم و غضب ، حضور شیطان قطعى است و گویا در چنین مواردى انسان صداى وسوسه او را باگوش دل مى‌شنود و رد پاى او را با چشم خود مى‌بیند .

در این زمینه حدیث جالبى از امام باقر (علیه السلام) نقل شده است كه فرمود : « هنگامى كه نوح به قوم خود نفرین كرد و هلاکت آن‌ها را از خدا خواست ( و طوفان همه را درهم كوبید ) ، ابلیس نزد او آمد و گفت : توحقى بر گردن من دارى‌که من آن را تلافى كنم، نوح ( در تعجب فرورفت ) گفت : بسیار بر من گران است كه حقى بر تو داشته باشم ، چه حقى ؟ گفت : همان نفرینى‌که درباره قومت كردى و آن‌ها را غرق نمودى و احدى باقى نماند كه من او را گمراه سازم ، بنابراین من تا مدتى راحتم تا زمانى كه نسل دیگرى به‌پاخیزند و من به گمراه ساختن آن‌ها مشغول شوم . نوح ( با این‌که حداکثر كوشش را براى هدایت قوم خود كرده بود ، در عین حال ناراحت شد و ) به ابلیس گفت : حالا چه جبرانى مى‌خواهى بکنى ؟ گفت : در سه موقع به ياد من باش كه من نزدیک‌ترین فاصله را به بندگان در این سه موقع دارم ؛ هنگامى كه خشم تو را فرامى‌گیرد ، به ياد من باش ، هنگامى كه میان دو نفر قضاوت مى‌کنى ، به ياد من باش و هنگامى كه با زن بیگانه‌اى تنها هستى و هیچ‌کس در آن‌جا نیست، باز به ياد من باش » .(1)نکته‌دیگرى كه در این‌جا باید به آن توجه داشت ، .


1) « بحار الانوار » ، جلد 11 ، صفحه 318 ( طبع جدید ) .

این است كه جمعى از مفسران از آیه فوق چنین استفاده كرده‌اند كه شیطان براى انسان به هیچ‌وجه قابل رؤیت نیست در حالى كه از پاره‌اى از روایات استفاده مى‌شود كه چنین امرى احیانا ممکن است . ولى ظاهرا این دو باهم منافاتى ندارند ، زیرا قاعده اصلى آن است كه مشاهده نشود ولى این قاعده مانند بسیارى از قاعده‌هاى دیگر موارد استثنایى دارد.

28 وَ اِذا فَعَلُوا فاحِشَةً قالُوا وَجَدْنا عَلَيْهاآ اباآءَنا وَ اللّهُ اَمَرَنا بِها قُلْ اِنَّ اللّهَ لايَأْمُرُ بِالْفَحْشاآءِ اَتَقُولُونَ عَلَى‌اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ

و هنگامى كه كار زشتى انجام مى‌دهند ، مى‌گویند : پدران‌خود رابر این عمل دیدیم و خداوند به‌ما دستور داده‌است، بگو : خداوند ( هرگز ) دستور به عمل زشت نمى‌دهد ، آیا چیزى بر خدا مى‌بندید كه نمى‌دانید ؟

منظور از "فحشاء" چیست ؟

در این‌که منظور از « فاحِشَة » ( كار زشت و قبیح ) در این‌جا چیست ؟ بسیارى از مفسران گفته‌اند : اشاره به رسم جمعى از اعراب در زمان جاهلیت است كه زن و مرد، لخت و برهنۀ

مادرزاد در اطراف خانه خدا طواف مى‌کردند، به‌این‌گمان‌که در لباس‌هایى كه مرتکب گناه شده‌اند، شایسته نیست خانه خدا را طواف كنند.

البته این تفسیر متناسب با آیات قبل كه درباره لباس و پوشش انسان ، سخن مى‌گوید ، مى‌باشد . ولى در روایات متعددى مى‌خوانیم كه منظور از « فاحِشَة » در این‌جا ، گفتار پیشوایان ظالم و ستمگر است كه مردم را به پیروى خود دعوت مى‌کنند و معتقدند كه خدا اطاعت آن‌ها را بر مردم فرض كرده است . اما بعضى از مفسران مانند نویسنده « المَنار » و « المیزان » ، مفهوم آیه را يك مفهوم وسیع گرفته‌اند كه هرگونه كار زشت و قبیحى رادربرمى‌گیرد وباتوجه‌به وسعت مفهوم كلمه « فاحِشَة »، مناسب‌تر همین است كه معنى آیه ، همان معنى وسیع كلمه باشد و مسأله طواف عریان و پیروى از پیشوایان ظلم و ستم ، از مصادیق روشن آن محسوب‌مى‌گردد ومنافاتى هم باروایات ندارد. درباره تسلیم بى‌قید و شرط در برابر رسوم نیاکان، به « تفسیر نمونه »، جلد اول، ذیل 170 / بقره مراجعه فرمایید .

29 قُلْ اَمَرَ رَبّى بِالْقِسْطِ وَ اَقیمُوا وُجُوهَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَ ادْعُوهُ مُخْلِصینَ

لَهُ الدّينَ كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ

بگو: پروردگارم به عدالت فرمان داده‌است وتوجه خویش‌را در هر مسجد ( و به‌هنگام عبادت ) به‌سوى او كنید و او رابخوانید و دین ( خود ) را براى او خالص گردانید ( و بدانید ) همان‌گونه كه در آغاز شما را آفرید ( بار دیگر در رستاخیز ) بازمى‌گردید .

عدالت مفهوم وسیعى داردکه همه اعمال نیك را دربرمى‌گیرد، زیرا حقیقت عدالت ، آن است كه هرچیز را در مورد خود به كار برند و به جاى خود نهند .

گرچه میان « عدالت » و « قسط » ، تفاوتى وجود دارد ، « عدالت » به این گفته مى‌شود كه انسان حق هرکس را بپردازد و نقطه مقابلش آن است كه ظلم و ستم كند و حقوق افراد را از آن‌ها دریغ دارد ، ولى « قسط » مفهومش آن است كه حق كسى را به دیگرى ندهد و به تعبیر دیگر تبعیض روا ندارد و نقطه مقابلش آن است كه حق كسى را به دیگرى دهد .

ولى مفهوم وسیع این دو كلمه ، مخصوصا به هنگامى كه جدا از يکدیگر استعمال مى‌شوند ، تقریبا مساوى است و به معنى رعایت اعتدال در همه‌چیز و همه‌کار و

هرچیز را به جاى خویش قرار دادن مى‌باشد .

کوتاه‌ترین استدلال براى معاد

در مورد معاد و رستاخیز مردگان ، بحث زیاد شده است و از آیات قرآن به خوبى استفاده مى‌شود كه هضم این مسأله براى بسیارى از مردم كوته‌فکر در اعصار پیشین مشکل بوده است تا آن‌جا كه گاهى مطرح شدن مسأله رستاخیز و معاد را در گفتار انبیاء ، دلیل بر نادرست بودن دعوت آن‌ها و حتى ( اَلْعَياذُ بِاللّه ) دلیل بر جنون و دیوانگى آنان مى‌گرفتند و مى‌گفتند : « اَفْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِبا اَمْ بِهِ جِنَّةٌ : این‌که پیامبر مى‌گوید بعد از آن‌که خاك شدید و پراکنده گشتید ، بازهم زنده خواهید شد ، تهمتى است كه بر خدا بسته و يا دیوانه است » ( 8 / سبأ ) . ولى باید توجه داشت چیزى كه بیشتر موجب تعجب و شگفتى آنان مى‌شد ، مسأله معاد جسمانى بود ، زیرا باور نمى‌کردند پس از آن‌که بدن‌هاى ما خاك گردد و ذرات خاکش در مسیر باد و طوفان قرار گیرد و به هر گوشه‌اى از كره زمین افشانده شود، باردیگر این ذرات پراکنده، از آغوش خاك و از میان امواج دریاها و از لابلاى ذرات هوا گردآورى شود و همان انسان

نخستین ، لباس حیات و زندگى دربرپوشد . قرآن مجید در آیات مختلف به این پندار نادرست پاسخ گفته و آیه فوق يکى از كوتاه‌ترین و جالب‌ترین تعبیرات را در این زمینه بازگو مى‌کند و مى‌گوید : نگاهى به آغاز آفرینش خود كنید ، ببینید همین جسم شما كه از مقدار زیادى آب و مقدار كمترى مواد مختلف ، فلزات و شبه‌فلزات ترکیب شده است ، در آغاز كجا بود ؟ آب‌هایى كه در ساختمان جسم شما به كار رفته ، هر قطره‌اى از آن ، احتمالاً در يکى از اقیانوس‌هاى روى زمین سرگردان بود و سپس تبخیر گردید و تبدیل به ابرها و به شکل قطرات باران بر زمین‌ها فروریختند و ذراتى كه هم‌اکنون از مواد جامد زمین در ساختمان جسم شما به كار رفته ، روزى به صورت دانه گندم يا میوه درخت يا سبزى‌هاى مختلف بود كه از نقاط پراکنده زمین گردآورى شد .

بنابراین چه جاى تعجب كه پس از متلاشى شدن و بازگشت به حال نخستین ، باز همان ذرات جمع‌آورى گردد و به‌هم پیوندند و اندام نخستین را تشکیل دهد ؟ و اگر چنین چیزى محال بود، چرا در آغاز آفرینش انجام‌شد ؟ بنابراین « همان‌گونه كه در آغاز ، خدا شما را

آفریده است ، در روز رستاخیز نیز بازمى‌گرداند » و این همان مطلبى است كه در جمله كوتاه بالا مى‌خوانیم .

30 فَریقا هَدَى وَ فَریقا حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلالَةُ اِنَّهُمُ اتَّخَذوُا الشَّياطینَ اَوْلِياآءَ مِنْ دُونِ اللّهِ وَ يَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ‌مُهْتَدُونَ

جمعى را هدایت كرده و جمعى را كه ( شایستگى نداشته‌اند )گمراهى بر آن‌ها مسلم شد ، آن‌ها ( كسانى هستند كه ) شیاطین‌را به‌جاى خداوند، اولیاى خود انتخاب كردند وچنین

گمان مى‌کنند كه هدایت يافته‌اند .

در این آیه چگونگى عکس‌العمل‌هاى مردم را در برابر دعوت به سوى نیکى‌ها و توحید و معاد بیان مى‌کند و مى‌گوید : « توفیق خداوند شامل حال گروهى شد و آن‌ها را به راه حق هدایت كرد ، در حالى كه گروه دیگرى گمراهى بر آنان مسلّم گردید » ( فَریقا هَدَى وَ فَریقا حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلالَةُ ) . و براى این‌که كسى تصور نکند بدون جهت خداوند طایفه‌اى را هدایت مى‌کند و جمع دیگرى را گمراه ، در جمله بعد اضافه مى‌کند: « گروه گمراهان همان‌ها

بودند كه شیاطین را اولیاى خود انتخاب كرده بودند و به جاى ولایت پروردگار ، ولایت شیطان را پذیرفتند » ( اِنَّهُمُ اتَّخَذوُا الشَّياطینَ اَوْلِياآءَ مِنْ دُونِ اللّهِ ) .

و عجیب این‌که با تمام گمراهى و انحراف ، « چنین گمان مى‌کردند كه هدایت‌یافتگان واقعى آن‌ها هستند » ( وَ يَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ ) . این حالت مخصوص كسانى‌است كه

درطغیان و گناه فروروند و آن‌چنان غرق فساد و تباهى و انحراف و بت‌پرستى گردند كه حس تشخیص آن‌ها به‌کلى دگرگون شود ، زشتى‌ها را زیبایى و گمراهى‌ها را هدایت پندارند و در این حال درهاى هدایت به‌کلى به روى آن‌ها مسدود خواهد شد و این همان چیزى است كه خودشان براى خویشتن فراهم‌ساخته‌اند .

31 يا بَنىآ ادَمَ خُذوُا زینَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا اِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفینَ

اى فرزندان آدم ، زینت خود را به هنگام رفتن به مسجد باخود بردارید و بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید كه خداوندمسرفان را دوست ندارد .

این جمله مى‌تواند هم اشاره به « زینت‌هاى جسمانى » باشد كه شامل پوشیدن لباس‌هاى مرتب و پاك و تمیز و شانه‌زدن موها و به كار بردن عطر و مانند آن مى‌شود و هم شامل

« زینت‌هاى معنوى » ، يعنى صفات انسانى و ملکات اخلاقى و پاکى نيّت و اخلاص . و اگر مى‌بینیم در بعضى از روایات اسلامى تنها اشاره به لباس خوب يا شانه كردن موها شده و يا اگر مى‌بینیم تنها سخن از مراسم نماز عید و نماز جمعه به میان آمده است ، دلیل بر انحصار نیست ، بلکه هدف بیان مصداق‌هاى روشن است .(1)و نیز اگر مى‌بینیم‌که دربعضى دیگر از روایات ، زینت به‌معنى رهبران و پیشوایان شایسته تفسیر شده ، (2)دلیل بر وسعت مفهوم آیه‌است كه همه زینت‌هاى ظاهرى و باطنى را دربرمى‌گیرد. گرچه این حکم مربوط به تمام فرزندان آدم درهرزمان است ، ولى ضمناً نکوهشى است از عمل زشت جمعى از اعراب در .


1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 9 و 10 .

2) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 9 و 10 .

زمان جاهلیت كه به هنگام آمدن به مسجدالحرام و طواف خانه خدا كاملاً عریان و برهنه مى‌شدند و هم اندرزى است به آن‌ها كه به هنگام نماز و يا رفتن به مساجد ، لباس‌هاى كثیف و مندرس و يا لباس‌هاى مخصوص منزل را در تن مى‌کنند و در مراسم عبادت خدا به همان هیأت شرکت مى‌نمایند كه متأسفانه هم‌اکنون نیز در میان جمعى از بى‌خبران مسسلمانان معمول و متداول است ، درحالى‌که طبق آیه فوق و روایاتى كه در این زمینه وارد شده‌است، دستور داریم بهترین لباس‌هاى خود را به هنگام شرکت در مساجد بپوشیم . در جمله بعد اشاره به مواهب دیگر يعنى خوردنى‌ها و آشامیدنى‌هاى پاك و پاکیزه مى‌کند و مى‌گوید: « از آن‌ها بخورید و بنوشید » ( وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا ) .

اما چون طبع زیاده‌طلب انسان ، ممکن‌است از این‌دو دستور، سوءاستفاده كند و به جاى استفاده عاقلانه و اعتدال‌آمیز از پوشش و تغذیه صحیح ، راه تجمل‌پرستى‌و اسراف و تبذیر را پیش گیرد، بلافاصله مى‌افزاید: « ولى اسراف نکنید كه خدا مسرفان را دوست نمى‌دارد » ( وَ لا تُسْرِفُوا اِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفینَ ) .

کلمۀ « اِسْراف » كلمه بسیارجامعى است كه هرگونه زیاده‌روى در كمیت و كیفیت و بیهوده‌گرایى و اتلاف و مانند آن را شامل مى‌شود و این روش قرآن است كه به هنگام تشویق ، به استفاده كردن از مواهب آفرینش ، فوراً جلوى سوءاستفاده را گرفته و به اعتدال توصیه مى‌کند .

یك دستور مهم بهداشتى

جمله « كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا : بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید » كه در آیه فوق آمده است ، گرچه بسیار ساده به نظر مى‌رسد ، اما امروز ثابت شده است كه يکى از مهم‌ترین دستورات بهداشتى همین است ، زیرا تحقیقات دانشمندان به این نتیجه رسیده كه سرچشمه بسیارى از بیمارى‌ها ، غذاهاى اضافى‌است كه به‌صورت جذب‌نشده دربدن انسان باقى مى‌ماند، این‌مواد اضافى هم بار سنگینى‌است براى قلب وسایر دستگاه‌هاى بدن و هم منبع آماده‌اى است براى انواع عفونت‌ها و بیمارى‌ها ، لذا براى درمان بسیارى از بیمارى‌ها ، نخستین گام همین است كه این مواد مزاحم كه درحقیقت زباله‌هاى

تن انسان هستند ، سوخته شوند و پاکسازى جسم عملى گردد .

عامل اصلى تشکیل این مواد مزاحم ، اسراف و زیاده‌روى در تغذیه و به اصطلاح « پرخورى » است و راهى براى جلوگیرى از آن ، جز رعایت اعتدال در غذانیست، مخصوصا در عصر و زمان ما كه بیمارى‌هاى گوناگونى مانند ؛ بیمارى قند، چربى خون ، تصلّب شرایین ، نارسایى‌هاى كبد و انواع سکته‌ها فراوان شده ، افراط در تغذیه باتوجه به عدم تحرك جسمانى كافى ، يکى از عوامل اصلى محسوب مى‌شود و براى از بین بردن این‌گونه بیمارى‌ها راهى جز حرکت كافى و میانه‌روى در تغذیه نیست .

مفسّر بزرگ ما ، مرحوم « طبرسى » در « مجمع البیان » مطلب جالبى نقل مى‌کند كه هارون الرشید طبیبى مسیحى داشت كه مهارت او در طب معروف بود ، روزى این طبیب به يکى از دانشمندان اسلامى گفت : من در كتاب آسمانى شما چیزى از طب نمى‌یابم ، درحالى‌که دانش مفید بر دو گونه است ؛ علم اَدیان و علم اَبدان ، او در پاسخش چنین گفت : خداوند همه دستورات طبى را در نصف آیه از كتاب خویش آورده ؛ « كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا

تُسْرِفُوا : بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید » و پیامبر ما نیز طب را در این دستور خویش خلاصه كرده است ؛ « اَلْمِعْدَةُ بَيْتُ الاَدْواءِ وَ الْحِمْيَةُ رَأْسُ كُلِّ دَواءٍ وَ اَعْطِ كُلَّ بَدَنٍ ما عَوَّدْتَهُ : معده، خانه همه بیمارى‌ها است و امساك ، سرآمد همه داروها است و آن‌چه بدنت راعادت داده‌اى ( از عادات صحیح ومناسب ) آن‌را از او دریغ مدار ». طبیب مسیحى هنگامى‌که این سخن را شنید، گفت : « ما تَرَكَ كِتابُكُمْ وَ لا نَبِيُّكُمْ لِجالینُوسَ طِبّا : قرآن شما و پیامبرتان، براى جالینوس ( طبیب معروف ) طبّى باقى نگذارده است » . كسانى كه این دستور را ساده فکر مى‌کنند ، خوب است در زندگى خود آن را بیازمایند تا به اهمیت و عمق آن آشنا شوند و معجزه رعایت این دستور را در سلامت جسم و تن خود ببینند .

32 قُلْ مَنْ‌حَرَّمَ زینَةَ‌اللّهِ الَّتىاَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَالطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِىَ لِلَّذینَ امَنُوا فِى‌الْحَيوةِ‌الدُّنْيا خالِصَةً يَوْمَ‌الْقِيامَةِ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الاْياتِ لِقَوْمٍ‌يَعْلَمُونَ

بگو : چه كسى زینت‌هاى الهى را كه براى بندگان خود آفریده و روزى‌هاى پاکیزه را حرام كرده است ؟ بگو : این‌ها در زندگى دنیا براى كسانى است كه ایمان آورده‌اند

(اگرچه دیگران نیز با آن‌ها مشارکت دارند ولى) در قیامت‌خالص ( براى مؤمنان ) خواهد بود ، این‌چنین آیات ( خود ) رابراى كسانى كه آگاهند، شرح مى‌دهیم .

اگر این امور بد بود ، خدا نمى‌آفرید و اکنون كه براى استفاده بندگانش آفریده است ، چگونه ممکن است آن‌ها را تحریم كند ؟ مگر میان دستگاه آفرینش و دستورات دینى تضاد ممکن است وجود داشته باشد ؟ سپس براى تأکید اضافه مى‌کند : به آن‌ها « بگو : این نعمت‌ها و موهبت‌ها براى افراد باایمان در این زندگى دنیا آفریده شده ، اگرچه دیگران نیز بدون داشتن شایستگى از آن استفاده مى‌کنند ولى در روز قیامت و زندگى عالى‌تر كه صفوف كاملاً از هم مشخص مى‌شوند، این‌ها همه دراختیار افراد باایمان و درستکار قرار مى‌گیرد و دیگران به‌کلى از آن محروم مى‌شوند » ( قُلْ هِىَ لِلَّذینَ امَنُوا فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا خالِصَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ ) . بنابراین چیزى كه در دنیا و آخرت مال آن‌ها است و مخصوصا در جهان دیگر اختصاص به آن‌ها دارد ، چگونه ممکن است تحریم گردد ؟ حرام چیزى است كه مفسده‌انگیز باشد نه نعمت و موهبت .

زینت و تجمل از نظر اسلام

در مورد استفاده از انواع زینت‌ها ، اسلام مانند تمام موارد ، حد اعتدال را انتخاب كرده است نه مانند بعضى كه مى‌پندارند استفاده از زینت‌ها و تجملات هرچند به صورت معتدل بوده باشد ، مخالف زهد و پارسایى است و نه مانند تجمل‌پرستانى كه غرق در زینت و تجمل مى‌شوند و تن به‌هرگونه عمل نادرستى براى رسیدن به این هدف نامقدس مى‌دهند . و اگر ساختمان روح و جسم انسان را در نظر بگیریم ، مى‌بینیم كه تعلیمات اسلام در این زمینه درست هماهنگ ویژگى‌هاى روح انسان و ساختمان جسم او است . توضیح این‌که ؛ به گواهى روانشناسان ، حس زیبایى يکى از چهار بُعد روح انسانى است كه به ضمیمه حس نیکى و حس دانایى و حس مذهبى ، ابعاد اصلى روان آدمى را تشکیل مى‌دهند و معتقدند تمام زیبایى‌هاى ادبى ، شعرى ، صنایع ظریفه و هنر به معنى واقعى همه مولود این حس است ، با وجود این چگونه ممکن است يك قانون صحیح ، این حس اصیل را در روح انسان خفه كند و عواقب سوء عدم اشباع صحیح آن را نادیده بگیرد . لذا در اسلام استفاده

کردن از زیبایى‌هاى طبیعت ، لباس‌هاى زیبا و متناسب ، به كار بردن انواع عطرها و امثال آن ، نه تنها مجاز شمرده شده ، بلکه به آن توصیه و سفارش نیز شده است و روایات زیادى در این زمینه از پیشوایان مذهبى در كتب معتبر نقل شده است . به عنوان نمونه در تاریخ زندگى امام حسن مجتبى (علیه السلام) مى‌خوانیم : هنگامى كه به نماز برمى‌خاست ، بهترین لباس‌هاى خودرا مى‌پوشید، سؤال‌کردند: « چرا بهترین لباس خود را مى‌پوشید » ؟ فرمود : « اِنَّ اللّهَ جَمیلٌ يُحِبُّ الْجَمالَ فَاَتَجَمَّلُ لِرَبّى وَ هُوَ يَقُولُ خُذُوا زینَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ : خداوند زیبا است و زیبایى را دوست دارد و به همین جهت من لباس زیبا براى راز و نیاز با پروردگارم مى‌پوشم و هم او دستور داده است كه زینت خود را به هنگام رفتن به مسجد برگیرید » .(1)

در حدیث دیگرى آمده كه يکى از زاهدان ریائى به نام « عباد بن كثیر » با امام .


1) « وسائل الشیعه » ، جلد 3 ، اَبْوابُ اَحْكامِ الْمَلابِسِ .

صادق (علیه السلام) روبه‌رو شد ، درحالى‌که امام (علیه السلام) لباس نسبتا زیبایى بر تن داشت ، به امام گفت : « تو از خاندان نبوّتى و پدرت ( على (علیه السلام) ) لباس بسیار ساده مى‌پوشید ، چرا چنین لباس‌جالبى بر تن تو است، آیا بهترنبود كه لباسى كم‌اهمیت‌تر از این مى‌پوشیدى » ؟ امام فرمود : «واى بر تو اى عباد، مَنْ حَرَّمَ زینَةَ اللّهِ الَّتى اَخْرَجَ لِعِبادِه وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ: چه كسى حرام كرده است زینت‌هایى را كه خداوند براى بندگانش آفریده و روزى‌هاى پاکیزه‌را»؟ (1)... و روایات متعدد دیگر . این تعبیر كه خداوند زیبا است و زیبایى را دوست دارد و يا تعبیر به این‌که خداوند زیبایى‌ها را آفریده ، همگى اشاره به این حقیقت است كه اگر استفاده از هرگونه زیبایى ، ممنوع بود ، خداوند هرگز این‌ها را نمى‌آفرید ، آفرینش زیبایى‌ها در جهان هستى ، خود دلیل بر این است كه خالق زیبایى‌ها آن را دوست دارد . ولى مهم این‌جا است كه غالبا در این‌گونه موضوعات ، مردم .


1) « وسائل الشیعه » ، جلد 3 ، اَبْوابُ اَحْكامُ الْمَلابِسِ ، باب 7 ، حدیث 4 .

راه افراط را مى‌پویند و با بهانه‌هاى مختلف رو به تجمل‌پرستى مى‌آورند و به همین دلیل قرآن مجید -- همان‌طور كه گفتیم -- بلافاصله بعد از ذکر این حکم اسلامى از اسراف و زیاده‌روى و تجاوز از حد ، مسلمانان را برحذر مى‌دارد ، در بیش از بیست مورد در قرآن‌مجید به مسأله اسراف اشاره شده و از آن نکوهش گردیده است . به‌هرحال روش قرآن و اسلام در این مورد ، روش موزون و معتدلى است كه نه جمود دارد و تمایلات زیباپسندى روح انسان را درهم مى‌کوبد و نه بر اعمال مسرفان و تجمل‌پرستان و شکم‌خواران صحّه مى‌گذارد ، مخصوصا در جوامعى كه افراد محروم و بینوا وجود داشته باشد ، حتى از زینت‌هاى معتدل نیز نهى مى‌کند و لذا مى‌بینیم در بعضى از روایات هنگامى كه از بعضى امامان سؤال مى‌کردند چرا لباس فاخر پوشیده‌اند ، در حالى كه جد شما على (علیه السلام) چنین لباسى در تن نمى‌کرد ، در پاسخ مى‌فرمودند : مردم آن زمان در شدت و فشار بودند و مى‌بایست چنین شود ، اما مردم زمان ما زندگى مرفه‌ترى دارند و در چنین شرایطى استفاده از این زینت‌ها ( در حدود معقول ) مانعى ندارد .

33 قُلْ اِنَّما حَرَّمَ رَبِّىَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ الاِثْمَ وَ الْبَغْىَ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ اَنْ‌تُشْرِكُوا بِاللّهِ ما لَمْ‌يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطانا وَ اَنْ تَقُولُوا عَلَى‌اللّهِ ما لاتَعْلَمُونَ

بگو: خداوند تنهااعمال زشت راچه آشکار باشد چه پنهان،حرام كرده‌است و ( همچنین ) گناه و ستم بدون حق و این‌که‌چیزى را كه خداوند دلیلى براى آن نازل نکرده ، شریك او قرار دهید و به خدا مطلبى نسبت دهید كه نمى‌دانید .

محرمات الهى

« فَواحِش » جمع « فاحِشَة » به معنى خصوص اعمالى است كه فوق‌العاده زشت و ناپسند است ، نه همه گناهان و شاید تأکید روى این مطلب كه خواه پنهان باشد يا آشکار ، از این جهت است كه عرب‌هاى جاهلى عمل زشت منافى عفت را اگر پنهانى انجام مى‌شد ، مجاز مى‌شمردند و تنها در صورتى كه آشکار باشد ، ممنوع مى‌دانستند . « اِثْم » در اصل به معنى هرگونه كارى است كه زیان‌بخش باشد و موجب انحطاط مقام انسان گردد و او را از رسیدن

به ثواب و پاداش نیك بازدارد ، بنابراین هرنوع گناهى در مفهوم وسیع « اِثْم » داخل است . «بَغْى» به معنى كوشش و تلاش براى به دست آوردن چیزى است ولى غالبا به كوشش‌هایى گفته مى‌شود كه براى غصب حق دیگران است و لذا مفهوم آن غالبا با مفهوم ظلم و ستم مساوى است .

جمله « ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطانا » براى تأکید و توجه به این حقیقت است كه مشرکان هیچ‌گونه دلیل و گواه منطقى و خردپسندى در كار خود ندارند و كلمه « سُلْطان » به معنى هرگونه دلیل و گواهى است كه باعث تسلط و پیروزى انسان بر مخالف مى‌شود .

آخرین چیزى را كه به عنوان محرّمات روى آن تکیه مى‌کند ، « نسبت دادن چیزى به خدا بدون علم و آگاهى است » ( وَ اَنْ تَقُولُوا عَلَى‌اللّهِ ما لاتَعْلَمُونَ ) . در آیات قرآن و روایات اسلامى روى این‌مسأله زیاد تأکیدشده و مسلمانان به شدت از گفتن چیزهایى كه نمى‌دانند ، ممنوع شده‌اند تا آن‌جا كه در حدیثى از پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده :

« مَنْ اَفْتى بِغَيْرِ عِلْمٍ لَعَنَتْهُ مَلائِكَةُ السَّمواتِ وَ الاَرْضِ : آن‌کس كه بدون علم و آگاهى فتوا دهد ،

فرشتگان آسمان و زمین او را لعنت مى‌کنند » .(1)و اگر درست در وضع جوامع انسانى و بدبختى‌هایى كه دامن آن‌ها را مى‌گیرد ، دقت كنیم ، خواهیم دید كه قسمت مهمى از این بدبختى‌ها از شایعه‌سازى و سخن‌گفتن بدون اطلاع و گواهى به ناحق و اظهار نظرهاى بى‌مدرك سرچشمه مى‌گیرد .

34 وَلِكُلِّ اُمَّةٍ اَجَلٌ فَاِذا جاآءَ اَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَلايَسْتَقْدِمُونَ

براى هرقوم و جمعیتى زمان و مدت (معینى) است و به‌هنگامى‌که مدت‌آن‌ها فرارسد ، نه ساعتى از آن تأخیر مى‌کنند و نه بر آن پیشى مى‌گیرند .

هر جمعیتى سرانجامى دارد

ملت‌هاى جهان همانند افراد داراى مرگ و حیاتند ، ملت‌هایى از صفحه روى زمین برچیده مى‌شوند و به جاى آن‌ها ملت‌هاى دیگرى قرارمى‌گیرند ، قانون مرگ و حیات ،


1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 26 .

مخصوص افراد انسان نیست ، بلکه اقوام و جمعیت‌ها و جامعه‌ها را نیز دربرمى‌گیرد . با این تفاوت كه مرگ ملت‌ها غالبا بر اثر انحراف از مسیر حق و عدالت و روى‌آوردن به ظلم و ستم و غرق شدن در دریاى شهوات و فرورفتن درامواج تجمل‌پرستى و تن‌پرورى‌مى‌باشد . هنگامى كه ملت‌هاى جهان در چنین مسیرهایى گام بگذارند و از قوانین مسلم آفرینش منحرف گردند ، سرمایه‌هاى هستى خود را يکى پس از دیگرى از دست خواهندداد و سرانجام سقوط‌مى‌کنند .

بررسى فناى تمدن‌هایى همچون تمدن بابل و فراعنه مصر و قوم سبا و كلدانیان و آشوریان و مسلمانان اندلس و امثال آن‌ها، این حقیقت را نشان مى‌دهدکه در لحظه فرارسیدن فرمان نابودى كه بر اثر اوج گرفتن فساد صادر شده بود ، حتى ساعتى نتوانستند پایه‌هاى لرزان حکومت‌هاى خویش را نگاه دارند . باید توجه داشت كه « ساعَة » در لغت به معنى كمترین وقت است ، گاهى به معنى لحظه و گاهى به معنى مقدار كمى از زمان مى‌آید، اگرچه امروز معنى معروف آن، يك بیست و چهارم مدت شبانه روز است .

پاسخ به يك اشتباه

بعضى از مذاهب ساختگى كه در قرون اخیر پیدا شده‌اند ، براى رسیدن به اهداف خود ، لازم دیده‌اند كه قبل از هرچیز پایه‌هاى خاتمیت پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله را به گمان خویش متزلزل سازند ، لذا بعضى از آیات قرآن را كه هیچ دلالتى بر هدف آن‌ها ندارد ، به كمك تفسیر به رأى و سفسطه بر مقصود خود منطبق ساخته‌اند ، از جمله آیه مورد بحث است ، آن‌ها مى‌گویند : قرآن گفته است هر امتى پایانى دارد و منظور از امت ، مذهب است ، بنابراین مذهب اسلام نیز باید پایانى داشته باشد . بهترین راه براى درك چگونگى این استدلال ، این است كه معنى واقعى « امت » را در لغت و سپس در قرآن مجید ، مورد بررسى قرار دهیم . از بررسى كتب لغت و همچنین موارد استعمال این كلمه درقرآن كه بالغ بر 64مورد مى‌شود ، چنین استفاده مى‌گردد كه «امت» در اصل به‌معنى جمعیت و گروه است .

مثلاً در داستان موسى (علیه السلام) مى‌خوانیم : « وَ لَمّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ اُمَّةً مِنَ النّاسِ يَسْقُونَ : هنگامى‌که به‌آبگاه شهر مدین رسید، جمعیتى را مشاهده كرد كه ( براى خود و چهارپایانشان )

مشغول آب كشیدن هستند » ( 23 / قصص ) و نیز در مورد امر به معروف و نهى از منکر مى‌خوانیم : « وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ اُمَّةٌ يَدْعُونَ اِلَى الْخَيْرِ : باید جمعیتى از شما باشندکه دعوت به‌نیکى‌ها كنند » (104/آل‌عمران). و نیزمى‌خوانیم: «وَ قَطَّعْناهُمُ اثْنَتَىْ عَشْرَةَ‌اَسْباطا اُمَما: ما بنى‌اسرائیل‌را به‌دوازده‌قبیله و گروه تقسیم كردیم» ( 160 / اعراف ).

و نیز آمده: « وَ اِذْ قالَتْ اُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ‌تَعِظُونَ قَوْمانِ اللّهُ مُهْلِكُهُمْ : جمعیتى ( از ساکنان شهر ایله از بنى‌اسرائیل ) گفتند: چرا اندرز مى‌دهید افراد گناهکارى راکه خداوند آن‌هارا هلاك خواهدکرد ... » (164/اعراف). از این آیات به‌خوبى روشن مى‌شودکه امت به‌معنى جمعیت و گروه است نه به معنى مذهب و نه به معنى پیروان مذهب و اگر مى‌بینیم كه به پیروان مذهب ، امت گفته مى‌شود ، به خاطر آن است كه آن‌ها نیز براى خود گروهى هستند . بنابراین معنى آیه مورد بحث این است كه هر جمعیت و گروهى ، سرانجامى خواهند داشت ، يعنى نه تنها تک‌تك مردم ، عمرشان پایان مى‌پذیرد ، بلکه ملت‌ها هم مى‌میرند و متلاشى مى‌شوند و منقرض مى‌گردند ، اصولاً در هیچ مورد امت ، در معنى مذهب به كار نرفته است و به این ترتیب آیۀ

مورد بحث هیچ‌گونه ارتباطى به مسأله خاتمیت ندارد .

35 يا بَنىآ ادَمَ اِمّا يَأْتِيَنَّكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ ایاتى فَمَنِ اتَّقى وَ اَصْلَحَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ

اى فرزندان آدم ، اگر رسولانى از خود شما به سراغتان‌بیایند كه آیات مرا براى شما بازگو كنند ( از آن‌ها پیروى كنید )زیرا آن‌ها كه پرهیزگارى پیشه كنند و عمل صالح انجام دهند ( و در اصلاح خویش و دیگران بکوشند ) نه ترسى بر آن‌ها هست و نه غمناك مى‌شوند .

پاسخ به يك سفسطه دیگر

جمعى از دین‌سازان قرون اخیر براى صاف كردن جاده ادعاهاى خود ، پاره‌اى از آیات قرآن را مستمسك قرار داده و مدعى هستند كه دلیل بر نفى خاتمیت است ، درحالى‌که ارتباطى با آن ندارد . يکى از آن‌ها آیه فوق است ، آن‌ها بدون درنظر گرفتن قبل و بعد این آیات ، مى‌گویند : این آیه با توجه به جمله «يَأْتِيَنَّكُمْ » كه فعل مضارع است ، دلیل بر این

است كه امکان دارد در آینده پیامبران دیگرى مبعوث شوند . ولى اگر كمى به عقب برگردیم و آیات گذشته راکه از آفرینش آدم و سکونت او در بهشت و سپس رانده شدن او و همسرش از بهشت سخن مى‌گوید ، درنظر بگیریم و ملاحظه كنیم كه مخاطب در این آیات مسلمانان نیستند ، بلکه مجموع جامعه انسانى و تمامى فرزندان آدمند، پاسخ این سخن روشن مى‌شود، زیرا شك نیست كه براى مجموعه فرزندان آدم ، رسولان زیادى آمدند كه نام عده قابل ملاحظه‌اى ازآن‌ها در قرآن آمده و نام عده دیگرى نیز در كتب تواریخ ثبت است . منتها این عده از دین‌سازان براى اغفال مردم ، آیات گذشته را به‌دست فراموشى مى‌سپارند و مخاطب در این‌آیه را خصوص مسلمانان مى‌گیرند و از آن نتیجه‌گیرى مى‌کنند كه امکان رسولان دیگرى در كار است . این‌گونه سفسطه‌ها سابقه بسیار دارد مخصوصا در میان این‌ها كه آیه يا جمله‌اى از يك آیه را از بقیه جدا مى‌کنند و قبل و بعد آن را نادیده مى‌گیرند و بر مفهومى كه تمایل دارند ، تطبیق مى‌دهند ، هرچند ضد مفهوم واقعى آن باشد .

36 وَالَّذینَ كَذَّبُوا بِاآیاتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها اوُلآئِكَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ‌فیها خالِدُونَ

و آن‌ها كه آیات ما را تکذیب كنند و در برابر آن تکبرورزند ، اهل دوزخند ، جاودانه در آن خواهند ماند .

37 فَمَنْ اَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِبا اَوْ كَذَّبَ بِاآیاتِهِ اوُلآئِكَ يَنالُهُمْ‌نَصیبُهُمْ مِنَ الْكِتابِ حَتّىآ اِذا جاءَتْهُمْ‌رُسُلُنا يَتَوَفَّوْنَهُمْ قالُوا اَيْنَ ماكُنْتُمْ‌تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ قالُوا ضَلُّوا عَنّا وَ شَهِدُوا عَلىآ اَنْفُسِهِمْ اَنَّهُمْ كانُوا كافِرینَ

چه‌کسى ستمکارتراست ازآن‌هاکه برخدا دروغ مى‌بندندیا آیات‌اورا تکذیب مى‌نمایند؟ آن‌ها نصیبشان را از آن‌چه مقدّر شده ( از نعمت‌ها و مواهب این جهان ) مى‌برند تازمانى كه فرستادگان ما ( فرشتگان قبض ارواح ) به سراغ آن‌هاروند و جانشان را بگیرند ، از آن‌ها مى‌پرسند : كجا هستند معبودهایى كه غیر از خدا مى‌خواندید ؟ ( چرا به يارى شما نمى‌آیند ؟ ) مى‌گویند : آن‌ها ( همه ) گم شدند ( و از ما دورگشتند ) و بر ضد خود گواهى مى‌دهند كه كافر بودند .

در چندین آیه از قرآن با تعبیرهاى مختلفى « ستمکارترین مردم » معرفى شده‌اند ، ولى صفاتى كه براى آن‌ها بیان شده ، همه به يك ریشه بازمى‌گردد و آن شرك و بت‌پرستى و تکذیب آیات پروردگار است ، در آیه مورد بحث ، علاوه بر تکذیب آیات الهى ، تهمت و افتراء بر خدا به عنوان صفت بارز آنان ، ذکر شده است . با توجه به این‌که از دیدگاه قرآن ، ریشه تمام بدبختى‌ها شرك و سرمایه همه‌سعادت‌ها توحید است ، روشن مى‌شود كه چرا این افراد گمراه و گمراه‌کننده ، ستمکارترین مردمند ، این‌ها هم به خویشتن ظلم مى‌کنند هم به‌جامعه‌اى كه به‌آن تعلق دارند، بذر نفاق و پراکندگى را در همه‌جا مى‌پاشند و مانع بزرگى بر سر راه وحدت صفوف و پیشرفت‌ها و اصلاحات واقعى هستند .(1)منظور از « كِتاب » در جمله بالا ، مقدراتى است كه خداوند براى بندگان خود از نعمت‌هاى مختلف این‌جهان قرار .


1) به « تفسیر نمونه » ، جلد 5 ، صفحه 183 مراجعه فرمایید .

داده‌است، اگرچه بعضى از مفسران احتمال داده‌اند منظور از « كِتاب » ، كیفر الهى و يا اعم از هردو بوده باشد . ولى باتوجه به كلمه « حَتّى » كه معمولاً اشاره به پایان چیزى است ، روشن مى‌شود كه منظور تنها نعمت‌هاى گوناگون دنیا است كه هرکسى اعم از نیکوکار و بدکار سهمى از آن دارد و به هنگام مرگ پایان مى‌گیرد ، نه كیفرها و مجازات‌هاى الهى كه با مرگ پایان نمى‌یابد و تعبیر به « كِتاب » از این مقدرات به خاطر آن‌است كه شباهت به‌مسائلى داردکه سهم‌بندى و نوشته مى‌شود . به‌هرحال از لحظه مرگ مجازات‌هاى آن‌ها شروع مى‌شود، نخستین‌بار با توبیخ و سرزنش فرشتگان پروردگار كه مأمور گرفتن جانشان هستند ، روبه‌رو مى‌شوند ، « آن‌ها مى‌پرسند : كجا هستند معبودهایى كه غیر از خدا مى‌پرستیدید » و يك عمر از آن‌ها دم مى‌زدید و همه‌چیز خود را نابخردانه در پاى آن‌ها مى‌ریختید ؟ ( قالُوا اَيْنَ ما كُنْتُمْ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ) .

آن‌ها چون‌دست خودرا ازهمه‌چیز كوتاه مى‌بینند و پندارهایى را كه درباره معبودهاى ساختگى داشتند ، همچون نقش بر آب مشاهده مى‌کنند ، در پاسخ مى‌گویند : « آن‌ها همه گم

شدند و از ما دور گشتند » ، اثرى‌از آن‌ها نمى‌بینیم وهیچ‌گونه قدرتى‌بر دفاع از ما ندارند و تمام عبادات ما براى آن‌ها بیهوده بود ( قالُوا ضَلُّوا عَنّا ) .

و « به این ترتیب خودشان بر ضد خود گواهى مى‌دهند كه كافر بودند » ( وَ شَهِدُوا عَلى اَنْفُسِهِمْ اَنَّهُمْ كانُوا كافِرینَ ) .

گرچه ظاهر مسأله این‌است‌که فرشتگان سؤالى مى‌کنندو آن‌ها نیز پاسخ مى‌گویند ، ولى در واقع این يکى از مجازات‌هاى روانى براى آن‌هاست كه آن‌ها رامتوجه وضع ناگوارى‌که براثر اعمالشان دامن آن‌ها را گرفته است ، مى‌نمایند و به آن‌ها نشان مى‌دهند كه چگونه يك عمر در بى‌راهه‌ها سرگردان بوده و تمام سرمایه‌هاى وجود خود را از دست داده‌اند و هیچ‌چیز نیندوخته‌اند ، در حالى كه راه بازگشت به روى آن‌ها بسته است و این نخستین تازیانه آتشین مجازات الهى است كه بر روح آن‌ها نواخته مى‌شود .

38 قالَ ادْخُلُوا فى اُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ‌الْجِنِّ وَ الاِنْسِ فِى‌النّارِ كُلَّما دَخَلَتْ اُمَّةٌ لَعَنَتْ اُخْتَها حَتّىآ اِذَا ادّارَكُوا فیها جَمیعا قالَتْ اُخْریهُمْ لاِوُلیهُمْ رَبَّنا

هؤُلاآءِاَضَلُّونا فَاتِهِمْ عَذابا ضِعْفا مِنَ‌النّارِ قالَ لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لكِنْ لاتَعْلَمُونَ

( خداوند به آن‌ها ) مى‌گوید : داخل شوید در صف گروه‌هاى‌مشابه خود از جن و انس در آتش ، هر زمان گروهى واردمى‌شوند ، گروه دیگر را لعن مى‌کنند تا همگى با ذلت

در آن قرار گیرند ( در این هنگام ) گروه پیروان درباره پیشوایان خود مى‌گویند : خداوندا! این‌ها بودند كه ما را گمراه‌ساختند ، پس كیفر آن‌ها را از آتش دو برابر كن ( كیفرى براى‌گمراهیشان و كیفرى به خاطر گمراه ساختن ما ) مى‌گوید: براى‌هرکدام (از شما) عذاب مضاعف است ولى‌نمى‌دانید ( زیراپیروان نیز اگر گرد پیشوایان ستمگر و گمراه را نگرفته بودند ، آن‌ها قدرتى بر اغواى دگران نمى‌داشتند ) .

درگیرى پیشوایان و پیروان گمراه در دوزخ

تعبیر به « اُخْت » ( خواهر ) در این‌جا كنایه از ارتباط و پیوند فکرى و روحى دربین گروه‌هاى منحرف‌است و ازآن‌جاکه « امت » مؤنث لفظى است ، تعبیر به « اُخْت » شده است نه « اَخ » . صحنه قیامت انعکاس بزرگى از صحنه‌هاى این دنیا است ، در این جهان نیز بارها

دیده‌ایم كه هر گروه از گروه‌هاى منحرف به دسته دیگر بد مى‌گوید و از او متنفر است ، به عکس پیامبران الهى و افراد صالح و مصلح ، هرکدام آمده‌اند برنامه دیگرى را تأیید كرده‌اند و پیوستگى خود را درهدف بایکدیگر اعلام داشته‌اند.

مطلب در همین‌جا پایان نمى‌پذیرد ، « هنگامى كه همگى با ذلت و خوارى در محیط شرربار دوزخ قرار مى‌گیرند ، شکایات آن‌ها به پیشگاه پروردگار از يکدیگر شروع مى‌شود ، نخست فریب‌خوردگان زبان به شکایت مى‌گشایند و چون راه نجاتى براى خود نمى‌بینند ، عرضه مى‌دارند : پروردگارا این اغواگران بودند كه ما را گمراه ساختند ، خدایا عذاب و كیفر آن‌ها را مضاعف كن ، كیفرى به خاطر گمراه بودن و كیفرى به خاطر گمراه كردن ما » .

شك نیست كه این درخواست كاملاً منطقى و به‌جا است و حتى بدون درخواست ، اغواگران چنین كیفرى را دارند ، زیرا آن‌ها بار مسؤولیت انحراف فریب‌خوردگان را نیز بر دوش مى‌کشند ، بدون این‌که از مسؤولیت خود آن‌ها كاسته شود ولى عجیب این است كه در

پاسخ « به آن‌ها گفته مى‌شود : مجازات هر دو دسته از شما مضاعف است ولى نمى‌دانید چرا » ( قالَ لِكُلٍّ ضِعْفٌ وَ لكِنْ لا تَعْلَمُونَ ).

با دقت روشن‌مى‌شود كه چرا گروه پیروان نیز مجازات مضاعف دارند ، زیرا هیچ‌گاه پیشوایان ظلم و ستم و سرکردگان انحراف و گمراهى به تنهایى نمى‌توانند برنامه‌هاى خود را پیاده كنند و این پیروان سرسخت و لجوج هستند كه به آن‌ها در رسیدن به این هدف قدرت و توان مى‌بخشند و به‌اصطلاح تنورآن‌ها را داغ‌کرده و پاى پرچمشان سینه مى‌زنند ، بنابراین ، این دسته نیز باید كیفر مضاعف داشته باشد ، كیفرى به‌خاطرگمراهى خود و كیفرى به خاطر حمایت از ظالم و ستمگر و پیشوایان گمراه .

به همین دلیل در حدیث معروفى كه از امام كاظم (علیه السلام) درباره يکى از دوستانش به نام « صفوان » نقل شده ، مى‌خوانیم كه ؛ به هنگام نهى او از همکارى با دستگاه هارون‌الرشید ستمگر ، فرمود : « اگر مردم دستگاه آن‌ها را گرم نکنند و به حمایتشان نشتابند، چگونه مى‌توانند حق پیشوایان عادل را غضب كنند »؟

39 وَ قالَتْ اوُلیهُمْ لاُِخْریهُمْ فَما كانَ لَكُمْ عَلَيْنا مِنْ فَضْلٍ فَذوُقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْسِبُونَ

و پیشوایان آن‌ها به پیروان خود مى‌گویند: شماامتیازى برماندارید،پس بچشید عذاب ( الهى ) را در برابر آن‌چه‌انجام مى‌دادید .

منظور از « اوُلى » ، طایفه نخستین ، يعنى پیشوایان و منظور از « اُخْرى » ، گروه پیروان مى‌باشد .

40 اِنَّ الَّذینَ كَذَّبُوا بِاآیاتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ اَبْوابُ السَّماآءِ وَ لا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتّى يَلِجَ‌الْجَمَلُ فى سَمِّ الْخِياطِ وَ كَذلِكَ نَجْزِى الْمُجْرِمینَ

آن‌ها كه آیات ما را تکذیب كردند و در برابر آن تکبر ورزیدند ، درهاى آسمان به رویشان گشوده نمى‌شود و( هیچ‌گاه ) داخل بهشت نمى‌شوند، مگر این‌که شتر از سوراخ سوزن خیاطى‌بگذرد (یعنى به‌هیچ‌وجه امکان‌ندارد) این‌چنین گنهکاران را جزا مى‌دهیم .

در حدیثى‌از امام باقر چنین مى‌خوانیم: « اَمَّا الْمُؤْمِنُونَ فَتُرْفَعُ اَعْمالُهُمْ وَ اَرْواحُهُمْ

اِلَى السَّماءِ فَتُفَتَّحُ لَهُمْ اَبْوابُها وَ اَمَّا الْكافِرُ فَيُصَعَّدُ بِعَمَلِه وَ رُوحِه حَتّى اِذا بَلَغَ اِلَى السَّماءِ نادى مُنادِ اهْبِطُوا بِه اِلى سِجّينٍ : اما مؤمنان ، اعمال و ارواحشان به سوى آسمان‌ها برده مى‌شود و درهاى آسمان به روى آن‌ها گشوده خواهد شد ، اما كافر ، روح و عملش را بالا مى‌برند تا به آسمان برسد ، در این هنگام كسى صدا مى‌زند ؛ آن را به سوى سجّين ( دوزخ ) پایین ببرید » .(1)به همین مضمون روایاتى نیز از پیغمبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در « تفسیر طبرى » و سایر تفاسیر در ذیل آیه مورد بحث نقل شده است . ممکن است منظور از « آسمان » در این‌جا معنى ظاهر آن باشد و نیز ممکن است كنایه از مقام قرب خدا بوده باشد ، همان‌طور كه در آیه 9 سوره فاطر مى‌خوانیم : « اِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ يَرْفَعُهُ : سخنان پاکیزه به سوى او بالا مى‌روند و عمل صالح را ترفیع مى‌دهد » . سپس اضافه مى‌کند : « آن‌ها وارد بهشت نخواهند شد تا زمانى كه شتر از سوراخ .


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .

سوزن بگذرد » ( وَ لا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتّى يَلِجَ الْجَمَلُ فى سَمِّ الْخِياطِ ) . این تعبیر كنایه لطیفى از محال بودن این امر است ، درواقع براى این‌که عدم امکان دخول این افراد در بهشت به صورت يك مسأله حسى درآید ، این مثال انتخاب شده است ، تا همان‌طور كه هیچ‌کس تردید ندارد كه ممکن نیست شتر با آن جثه بزرگش از سوراخ باریك سوزن عبور كند ، همین‌طور مسلّم‌بدانند راهى براى ورودافراد بى‌ایمان متکبر دربهشت مطلقا موجود نیست .

« جَمَل » در لغت به معنى شترى است كه تازه دندان برآورده ، ولى يکى از معانى جمل، طناب‌هاى محکمى‌که كشتى‌هارا با آن مهارمى‌کنند، نیزمى‌باشد (1)و از آن‌جا كه طناب و سوزن تناسب بیشترى باهم دارند ، بعضى این معنى را در تفسیر آیه بهتر دانسته‌اند ، ولى بیشتر مفسّران اسلامى معنى اول را ترجیح داده‌اند و حق با آن‌ها است ، زیرا ؛ .


1) « تاج العروس » و « قاموس » ، ماده "جمل" .

اولاً در روایات پیشوایان اسلام نیز تعبیراتى دیده مى‌شود كه با تفسیر اول متناسب است .

ثانیا نظیراین تفسیر درباره‌ثروتمندان ( خودخواه و متکبر ) نیز در انجیل دیده مى‌شود ، در انجیل لوقا ، باب 18 ، جمله 24 و 25 چنین مى‌خوانیم كه عیسى (علیه السلام) فرمود : « چه بسیار مشکل است كسانى را كه صاحبان دولتند ، درآمدن در ملکوت خدا ، زیرا آسان‌تر است شتر را كه در چشمه سوزن درآید از این‌که صاحب دولتى در ملکوت خدا داخل شود » . حداقل از این جمله چنین استفاده مى‌شود كه این كنایه ، از قدیم در میان اقوام معمول بوده است .

هم امروز نیز در میان ما این ضرب‌المثل درباره افرادى كه گاهى زیاد سختگیرند وگاهى بسیار آسان مى‌گیرند، رایج است ، مى‌گویند : « فلان‌کس گاهى از دروازه وارد نمى‌شود ، ولى گاهى از چشمه سوزن عبور مى‌کند » .

ثالثاً باتوجه به این‌که كلمه « جَمَل » بیشتر در معنى اول به كار مى‌رود و استعمال این كلمه در معنى طناب ضخیم بسیار كم است ، تفسیر اول مناسب‌تر به نظر مى‌رسد .

41 لَهُمْ مِنْ جَهَنَّمَ مِهادٌ وَمِنْ فَوْقِهِمْ غَواشٍ وَكَذلِكَ نَجْزِى‌الظّالِمینَ

براى‌آن‌ها بسترهایى‌از (آتش) دوزخ و روى آن‌ها پوشش‌هایى(از آن) است و این‌چنین ظالمان را جزا مى‌دهیم .

« مِهاد » جمع « مَهْد » به معنى بستر است ، « غَواش » كه در اصل « غَواشى » بوده ، جمع « غاشِيَة » به معنى هرگونه پوشش است ، به خیمه نیز اطلاق مى‌گردد ، در آیه بالا ممکن است به معنى خیمه و يا به معنى پوشش بوده باشد. نکته‌جالب این‌که گاهى از آن‌ها به عنوان « مجرم » و گاهى به عنوان « ظالم » و گاهى «تکذیب‌کننده آیات پروردگار» و گاهى « متکبر » تعبیر مى‌کند كه همه آن‌ها درواقع به يك حقیقت برمى‌گردد .

42 وَالَّذینَ امَنُوا وَ عَمِلُواالصّالِحاتِ لانُكَلِّفُ نَفْسا اِلاّ وُسْعَها اوُلآئِكَ اَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمْ فیها خالِدُونَ

و كسانى كه ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند -- هیچ‌کس را جز به اندازه تواناییش تکلیف نمى‌کنیم -- اهل بهشتند و جاودانه در آن خواهند ماند .

آرامش كامل و سعادت جاویدان

اشاره به این‌که كسى تصور نکند كه قرار گرفتن در صف افراد باایمان و انجام عمل صالح در دسترس همه‌کس نیست و جز افراد معدودى ، قدرت بر وصول آن ندارند ، زیرا تکالیف پروردگار به اندازه قدرت افراد است و به این وسیله راه را به روى همه‌کس اعم از عالم و جاهل ، كوچك و بزرگ و در هر سن و سال گشوده و همه را دعوت به پیوستن به این صف مى‌کند و البته از هرکس به‌اندازه استعداد فکرى وجسمى و امکاناتش انتظار دارد. این آیه مانند بسیارى دیگر از آیات قرآن ، وسیله نجات و سعادت جاویدان را منحصرا ایمان و عمل شایسته معرفى مى‌کند و به این ترتیب به عقیده خرافى مسیحیان امروز كه وسیله نجات را قربانى شدن مسیح در برابر گناهان بشریت مى‌دانند ، خط بطلان مى‌کشد ، اصرار قرآن

روى مسأله ایمان و عمل صالح در آیات مختلف براى كوبیدن این طرز فکر و مانند آن است .

43 وَ نَزَعْنا ما فى صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ تَجْرى مِنْ تَحْتِهِمُ الاَنْهارُ وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى هَدینا لِهذا وَ ما كُنّالِنَهْتَدِىَ لَوْلا اَنْ هَدینَا اللّهُ لَقَدْ جاآءَتْ رُسُلُ رَبِّنا

بِالْحَقِّ وَ نُودُوآا اَنْ تِلْكُمُ الْجَنَّةُ اوُرِثْتُمُوها بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ

و آن‌چه در دل‌ها از كینه و حسد دارند ، برمى‌کنیم ( تا درصفا و صمیمیت باهم زندگى كنند ) و از زیر (قصرها و درختان)آن‌هانهرها جریان‌دارد ومى‌گویند: سپاس مخصوص خداوندى است كه ما را به این ( همه نعمت‌ها ) رهنمون شد و اگر او مارا هدایت نکرده بود، ما (به‌این‌ها) راه‌نمى‌یافتیم، مسلمافرستادگان پروردگار ما حق مى‌گفتند و ( در این هنگام ) ندا داده مى‌شود كه این بهشت را در برابر اعمالى كه انجام مى‌دادید ، به ارث بردید .

« غِل » در اصل به معنى نفوذ مخفیانه چیزى است و به همین جهت به حسد و كینه و دشمنى كه به طرز مرموزى در جان انسان نفوذ مى‌کند ، « غِل » گفته مى‌شود و اگر به رشوه نیز «غلول» مى‌گویند، به‌این‌مناسبت‌است كه نفوذ مخفیانه براى انجام خیانتى مى‌باشد .(1).


1) به « تفسیر نمونه » ، جلد 3 ، صفحه 152 مراجعه فرمایید .

« اِرْث » در اصل به معنى انتقال يافتن مال و ثروتى از كسى به دیگرى است ، بدون این‌که قراردادى در میان آن‌ها باشد ( يعنى از مسیر طبیعى نه خرید و فروش و مانند آن ) و اگر به انتقال اموال میت به بازماندگانش ارث گفته مى‌شود ، نیز از همین نظر است . درحقیقت يکى‌از بزرگ‌ترین ناراحتى‌هاى انسان‌ها در زندگى دنیا كه سرچشمه پیکارهاى وسیع اجتماعى مى‌شود و علاوه بر خسارت‌هاى سنگین جانى و مالى، آرامش روح‌را به‌کلى برهم مى‌زند ، همین « كینه‌توزى » و « حسد » است . بسیارى را مى‌شناسیم كه در زندگى هیچ‌چیز كم ندارند ، تنها رنج و عذاب الیم آن‌ها ، حسد نسبت به وضع دیگران و كینه‌توزى است كه زندگى مرفه آن‌ها را عرصه تاخت و تاز لشکر اندوه و غم و فعالیت‌هاى خسته‌کننده بى‌دلیل مى‌سازد . بهشتیان به كلى از بدبختى‌هاى ناشى از این‌گونه صفات برکنارند، نه‌کینه‌اى دارند ونه حسدى ونه عواقب شوم این‌صفات زشت ، آن‌ها باهم در نهایت دوستى و محبت و صفا و صمیمیت و آرامش زندگى مى‌کنند ، همه از وضع خود راضى هستند ، حتى آن‌ها كه در مقامات پایین‌ترى قرار دارند ، نسبت به وضع كسانى كه مقام آن‌ها بالاتر است و رشك و

حسد نمى‌برند و به این‌ترتیب بزرگ‌ترین مشکل‌همزیستى‌سالم آن‌هاحل شده‌است . بعضى مفسران روایتى نقل كرده‌اند كه ؛ « هنگامى‌که بهشتیان به سوى بهشت ، روان شوند ، بر در بهشت ، درختى مى‌بینند كه از ریشه آن ، دو چشمه جارى است ، از يکى از آن دو چشمه مى‌نوشند و تمام كینه‌ها و حسدها از قلب آن‌ها شسته مى‌شود و این همان شراب طهور است و در چشمه دیگر خود را شستشو مى‌دهند و طراوت و زیبایى در اندام آن‌ها آشکار مى‌شود، به طورى كه بعد از آن هرگز ژولیده و رنگ‌پریده و دگرگون نخواهند شد » .(1)

این حدیث گرچه سندش به پیامبر و امامان نرسیده است و تنها يکى از مفسران به نام « سدى » نقل كرده ، اما بعید نیست در اصل از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده باشد ، زیرا این امور از مسائلى نیست كه امثال « سدى » بتوانند از آن آگاهى يابند و در هر حال اشاره لطیفى است .


1) « تفسیر المَنار » ، جلد 8 ، صفحه 421 .

به‌این حقیقت كه بهشتیان هم از درون شستشو مى‌شوند و هم از برون ، هم زیبایى‌هاى جسمانى دارند و هم زیبایى‌هاى روحانى وهیچ‌گونه حسد و كینه آن‌هارا رنج نمى‌دهد. خوشا به حال مردمى كه در این دنیا نیز بهشتى براى خود بسازند و سینه‌ها را از كینه‌ها و حسدها پاك كنند و از رنج‌هاى ناشى از آن برکنار گردند . در این‌جا يك سؤال پیش مى‌آید كه ؛ چگونه به اهل بهشت گفته مى‌شود: این نعمت‌ها را به « ارث » دربرابر اعمالتان بردید ؟

پاسخ این سؤال را حدیثى كه از طرق شیعه و اهل تسنن از پیامبر اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده است ، مى‌دهد ، آن‌جا كه مى‌فرماید : « هرکس -- بدون استثناء -- جایگاهى در بهشت و جایگاهى در دوزخ دارد ، كافران جایگاه دوزخى مؤمنان را به ارث مى‌برند و مؤمنان جایگاه‌بهشتى‌کافران‌را و این‌است معنى‌گفتار خداوند؛ " اوُرِثْتُمُوها بِماكُنْتُمْ‌تَعْمَلُونَ "» .(1).


1) « نور الثقلین » ، جلد 2 ، صفحه 31 .

این حدیث در واقع اشاره به آن است كه درهاى سعادت و شقاوت به‌روى همگان باز است ، هیچ‌کس از آغاز بهشتى آفریده نشده و نه هیچ‌کس دوزخى ، بلکه همه‌کس استعداد رسیدن به هردو را دارند و این اراده خود آن‌ها است كه سرنوشتشان را تعیین مى‌کند ، بدیهى است هنگامى‌که مؤمنان بااعمال خود ، به بهشت راه‌یافتند و افراد ناپاك و بى‌ایمان به‌دوزخ ، جاى خالى هرکدام به طور طبیعى در اختیار دیگرى قرار خواهد گرفت .

و به هر حال این آیه و این حدیث يکى از دلایل روشن نفى جبر و طرفدارى از اصل آزادى اراده است .

44 وَ نادىآ اَصْحابُ الْجَنَّةِ اَصْحابَ النّارِ اَنْ قَدْ وَجَدْنا ما وَعَدَنا رَبُّنا حَقّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقّاقالُوا نَعَمْ فَاَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ اَنْ لَعْنَةُ اللّهِ عَلَى‌الظّالِمینَ

و بهشتیان به‌دوزخیان صدامى‌زنند كه‌ما آن‌چه‌را پروردگار مابه‌ما وعده داده بود ، همه را حق يافتیم، آیا شما هم آن‌چه‌را پروردگارتان به شما وعده داده بود ، حق يافتید ؟

آن‌ها مى‌گویند : آرى ، در این هنگام ندادهنده‌اى در میان آن‌ها ندا مى‌دهد كه لعنت خدا بر ستمگران باد .

باید توجه داشت با این‌که « نادى » فعل ماضى است ، در این‌جا معنى مضارع را مى‌بخشد و این‌گونه تعبیر درقرآن، فراوان است كه حوادث قطعى آینده را با فعل ماضى ذکر مى‌کند و این يك نوع تأکید محسوب مى‌شود ، يعنى آینده چنان روشن است كه گویى در گذشته روى داده است .

ضمنا تعبیر به « نادى » كه معمولاً براى فاصله دور است ، روشنگر بُعد مسافت مقامى يا مکانى میان این دو گروه است .

در این‌جا ممکن است سؤال شود ؛ گفتگوهاى این دو گروه چه فایده‌اى دارد با این‌که خودشان پاسخ آن را مى‌دانند ؟ ولى جواب آن معلوم است ، زیرا سؤال همیشه براى افزایش معلومات نیست ، بلکه گاهى جنبه ملامت و سرزنش و توبیخ دارد و در این‌جا چنین است ، درواقع این خودیکى‌از كیفرهاى‌گنهکاران و ستم‌پیشگانى است كه وقتى دنیا به كامشان بود ،

با ملامت‌ها و سرزنش‌ها، روح افراد باایمان را مى‌آزردند ، در آن‌جا باید كیفر آن را به عنوان نتیجه عمل ببینند ، نظیر این موضوع در سوره‌هاى مختلف قرآن از جمله در آخر سوره مطففین آمده است . در این‌که این مؤذن ( ندادهنده ) كه صداى او را همگان مى‌شنوند و درحقیقت سیطره‌تفوقى برهمه آن‌ها دارد ، كیست ؟ از آیه چیزى استفاده نمى‌شود ، ولى در روایات اسلامى‌که درتفسیر و توضیح‌آیه فوق‌آمده‌است، غالبا به امیرمؤمنان (علیه السلام) تفسیر شده است .

« حاکم ابوالقاسم حسکانى » كه از دانشمندان اهل سنت است ، به سند خود از « محمد حنفیه » از على (علیه السلام) نقل مى‌کند كه فرمود : « اَنَا ذلِكَ الْمُؤَذِّنُ : آن‌که این ندا درمى‌دهد، من هستم » و همچنین به‌سند خود از «ابن‌عباس» نقل مى‌کند كه : « على (علیه السلام) در قرآن نام‌هایى دارد كه مردم آن‌ها را نمى‌دانند ، از جمله "مُؤَذِّن" در آیه شریفه " فَاَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ " ، على است كه این ندا را درمى‌دهد و مى‌گوید : " اَلا لَعْنَةُ عَلَى الَّذینَ كَذَّبُوا بِوِلايَتى وَ اسْتَخَفُّوا بِحَقّى : لعنت خدا بر آن‌ها باد كه

ولایت مرا تکذیب كردند و حق مرا كوچك شمردند" » .(1)

از طرق شیعه نیز روایات متعددى در این زمینه وارد شده است ، از جمله این‌که « صدوق » با سند خود از امام باقر نقل مى‌کندکه ؛ امیرمؤمنان على به‌هنگام بازگشت ازمیدان جنگ نهروان ، مطلع شد كه معاویه آشکارا او را دشنام مى‌دهد و يارانش را به قتل مى‌رساند ، حضرت برخاست و خطابه‌اى ایراد كرد و در ضمن فرمود : « ندادهنده در دنیا و آخرت منم، همان‌گونه‌که خداوند مى‌فرماید: " فَاَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَيْنَهُمْ اَنْ لَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الظّالِمینَ " ، من آن مؤذن رستاخیزم » ونیز مى‌فرماید: «وَ اَذانٌ مِنَ‌اللّهِ وَ رَسُولِه ( به هنگام حج باید از طرف خدا و پیامبر این صدا به گوش همه مردم برسد... ) آن مؤذن نیزمن بودم » .(2)ما فکرمى‌کنیم علت این‌که امیر مؤمنان على (علیه السلام) به عنوان مؤذن و ندادهنده در آن‌روز انتخاب مى‌شود ، این است كه اولاً .


1) « مجمع البیان » ، ذیل آیه مورد بحث .

2) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 17 .

در دنیا نیز این منصب را از طرف خدا و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله داشت ، زیرا پس از فتح مکه مأموریت پیدا كرد كه سوره برائت را در موسم حج باصداى رسا براى همه مردم بخواند و اعلام دارد؛ « وَ اَذانٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِه اِلَى النّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الاَكْبَرِ اِنَّ اللّهَ بَرىءٌ مِنَ الْمُشْرِكینَ وَ رَسُولُهُ : این ندایى است از طرف خداوند و پیامبرش به همه مردم‌در روز حج‌اکبر كه خداو رسولش ازمشرکان بیزارند »

(3/توبه). ثانیا موقف على (علیه السلام) در تمام طول زندگى ، موقف مبارزه با ظلم و ستم و درگیرى مداوم با ظالمان و ستمگران بود ، آن‌چنان كه حمایت از مظلوم و دشمنى با ظالم ، در تمام فرازهاى تاریخ زندگیش -- باتوجه به شرایط خاص عصرش -- مى‌درخشد ، مگر نه این است كه زندگى در جهان دیگر يک‌نوع تجسم بزرگ و تکامل‌یافته از زندگى انسان‌ها در این جهان است ، بنابراین چه جاى تعجب كه مؤذن آن‌روز يعنى آن‌کس‌که نداى‌لعن بر ظالمان را درمیان بهشت و دوزخ ازطرف خدا و پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله سرمى‌دهد، على (علیه السلام) باشد . از آن‌چه گفتیم، پاسخ‌نویسنده «المَنار» روشن‌مى‌شودکه در فضیلت بودن این مقام براى على (علیه السلام) تردید مى‌کند و مى‌گوید : « معلوم نیست كه این كار براى او فضیلتى باشد » . باید گفت

همان‌طور كه نمایندگى از سوى پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در مراسم حج و ابلاغ سوره برائت يکى از بزرگ‌ترین افتخارات او محسوب مى‌شود و همان‌طور كه مبارزه با ظالمان و ستمگران از

برجسته‌ترین فضایل او است ، تصدى این منصب در قیامت كه دنباله همان برنامه‌است، نیز فضیلت آشکارى محسوب مى‌شود. و نیز از آن‌چه گفتیم ، پاسخ « آلوسى » نویسنده تفسیر « روح المعانى » كه مى‌گوید : صدور این احادیث از طرق اهل سنت ثابت نیست ، روشن گردید، زیرا همان‌طورکه دانستیم این حدیث را دانشمندان اهل تسنن و شیعه هردو در كتاب‌هاى خود آورده‌اند .

45 اَلَّذینَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ وَ يَبْغُونَها عِوَجا وَ هُمْ بِالاْخِرَةِ كافِرُونَ

همان‌ها كه ( مردم را ) از راه خدا بازمى‌دارند و ( با القاى‌شبهات ) مى‌خواهند آن را كج و معوج نشان دهند و آنان به‌آخرت كافر هستند .

« يَبْغُونَها عِوَجا » به معنى « يطلبونها عوجا » مى‌باشد ، يعنى آن‌ها میل دارند و تلاش و كوشش مى‌کنند كه با القاى شبهات و تبلیغات مسموم ، راه راست را دگرگون نشان دهند ،

ضمناً « راغب » در « مفردات » مى‌گوید : « عَوَج » به معنى كجى حسى است ولى « عِوَج » به كجى‌هایى گفته مى‌شود كه با فکر ، درك مى‌شود ولى ظاهرا پاره‌اى از آیات قرآن مانند آیه 107 سوره طه با این تفصیل سازگار نیست . از آیه فوق بار دیگر این‌حقیقت درك مى‌شودکه همه انحرافات و مفاسد در مفهوم « ظلم و ستم » جمع است و ظالم ، مفهوم وسیعى دارد كه تمام گنهکاران ، مخصوصا گمراهان گمراه‌کننده را دربرمى‌گیرد .

46 وَ بَيْنَهُما حِجابٌ وَ عَلَى الاَعْرافِ رِجالٌ يَعْرِفُونَ كُلاًّ بِسیماهُمْ وَنادَوْا اَصْحابَ الْجَنَّةِ اَنْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ لَمْ يَدْخُلُوها وَ هُمْ يَطْمَعُونَ

و در میان آن دو ( بهشتیان و دوزخیان ) حجابى قرار دارد و بر« اعراف » مردانى هستند كه هریك ازآن‌دو را از سیمایشان‌مى‌شناسند و به بهشتیان صدا مى‌زنند كه درود برشما باد ،اما داخل بهشت نمى‌شوند ، درحالى كه امید آن را دارند .

اعراف ، گذرگاه مهمى به سوى بهشت

« اَعْراف » در لغت جمع « عُرْف » به معنى محل مرتفع و بلند است و این‌که به يال‌هاى

اسب و پرهاى بلند پشت‌گردن خروس ، « عُرْفُ الْفَرس » يا « عُرْفُ الدّيك » گفته مى‌شود ، به همین جهت است كه در محل مرتفعى از بدن آن‌ها قرار دارد . در تعقیب آیات گذشته كه گوشه‌اى از سرگذشت بهشتیان و دوزخیان را بیان مى‌کرد ، در آیات 46 تا 49 درباره « اَعْراف » كه منطقه‌اى است حدّ فاصل میان بهشت و دوزخ ، با ویژگى‌هایى كه دارد ، سخن مى‌گوید . نخست به حجابى كه در میان بهشتیان و دوزخیان كشیده شده است ، اشاره كرده ، مى‌گوید : « میان این دو گروه حجابى قرار دارد » ( وَ بَيْنَهُما حِجابٌ ) . از آیات بعد چنین استفاده مى‌شود كه ؛ حجاب مزبور همان « اعراف » است كه مکان مرتفعى است در میان این دو گروه كه مانع از مشاهده يکدیگر مى‌شود ولى وجود چنین حجابى مانع از آن نیست كه آواز و صداى يکدیگر را بشنوند ، چنان‌که در آیات قبل گذشت ، بسیار دیده‌ایم‌که ازهمسایگان مجاور ازپشت دیوار با يکدیگر سخن مى‌گویند و از حال يکدیگر جویا مى‌شوند درحالى‌که يکدیگر را نمى‌بینند ، البته كسانى كه بر اعراف يعنى قسمت‌هاى بالاى این مانع مرتفع قرار دارند ، هردو گروه را مى‌توانند ببینند . گرچه از پاره‌اى از آیات قرآن

مانند آیه 55 سوره صافات استفاده مى‌شود كه اهل بهشت گهگاه مى‌توانند از مقام خود سربرآورند و دوزخیان را بنگرند ، ولى این‌گونه استثنائات منافاتى با چگونگى بهشت و دوزخ و وضع اصلى آن دو ندارد و آن‌چه در بالا گفته شد ، كیفیت اصلى این‌دو موقف را نشان مى‌دهد ، اگرچه این قانون نیز استثناهایى دارد و ممکن است در شرایط خاصى بعضى از بهشتیان ، دوزخیان را بنگرند . آن‌چه دراین‌جا باید قبل‌از بحث درباره چگونگى‌اعراف مؤکدا يادآور شویم ، این است كه تعبیراتى كه درباره قیامت و زندگى جهان دیگر مى‌شود،

هیچ‌گاه نمى‌تواند ازتمام خصوصیات آن زندگى پرده‌بردارى كند و گاهى این تعبیرات جنبه تشبیه و مثال دارد و گاهى تنها شبحى را نشان مى‌دهد ، زیرا زندگى آن جهان در افقى بالاتر و به مراتب از زندگى این جهان وسیع‌تر است ، درست همانند وسعت زندگى این جهان در برابر دنیاى رَحِم مادر و عالَم جنین، بنابراین اگرالفاظ و مفاهیمى كه براى زندگى این جهان داریم ، نتواند گویاى تمام آن مفاهیم باشد ، جاى تعجب نیست .

47 وَ اِذا صُرِفَتْ اَبْصارُهُمْ تِلْقاآءَ اَصْحابِ النّارِ قالُوا رَبَّنا لا تَجْعَلْنا

مَعَ الْقَوْمِ الظّالِمینَ

و هنگامى كه چشمشان به دوزخیان مى‌افتد ، مى‌گویند :پروردگارا ما را با جمعیت ستمگران قرار مده .

« تِلْقاآء » در اصل -- به گفته بعضى از مفسران و اهل ادب -- مصدر است و به معنى مقابله مى‌آید ، ولى بعدا به معنى ظرف مکان به كار رفته ، يعنى مکان مقابله و جهت روبه‌رو . قابل توجه این‌که درباره مشاهده دوزخیان در آیه فوق ، تعبیر به « اِذا صُرِفَتْ اَبْصارُهُمْ » شده است ، يعنى هنگامى كه چشم آن‌ها به‌سوى دوزخیان برگردانده مى‌شود و این درحقیقت اشاره به آن است كه آن‌ها از مشاهده دوزخیان تنفر دارند ، گویا نگاهشان به آن‌ها نیز آمیخته با اکراه و اجبار است .

48 وَ نادىآ اَصْحابُ الاَعْرافِ رِجالاً يَعْرِفُونَهُمْ بِسیماهُمْ قالُوا ماآ اَغْنى عَنْكُمْ جَمْعُكُمْ وَ ما كُنْتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ

و اصحاب اعراف، مردانى (از دوزخیان را) كه از سیمایشان‌آن‌ها را مى‌شناسند ، صدا

مى‌زنند و مى‌گویند : دیدید كه‌گردآورى شما ( از مال و ثروت و زن و فرزند ) و تکبرهاى شما به حالتان سودى نداد؟

49 اَهؤآُلاآءِ الَّذینَ اَقْسَمْتُمْ لا يَنالُهُمُ اللّهُ بِرَحْمَةٍ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ لا خَوْفٌ عَلَيْكُمْ وَ لاآ اَنْتُمْ تَحْزَنُونَ

آیا این‌ها (این واماندگانى كه بر اعراف هستند) همان‌هانیستندکه سوگند ياد كردید رحمت خدا هرگز شامل‌حالشان نخواهدشد ( ولى به خاطر ایمان و بعضى اعمال خیرشان ، خداوند آن‌ها رامشمول‌رحمت خود ساخت، هم‌اکنون به‌آن‌ها گفته‌مى‌شود: ) داخل بهشت شوید كه نه ترسى دارید و نه غمناك مى‌شوید .

اصحاب اعراف چه كسانى هستند؟

« اعراف » در اصل به معنى زمین‌هاى برجسته است و با قرائنى كه در آیات فوق و احادیث پیشوایان اسلام آمده ، روشن مى‌شود كه مکان خاصى است میان دو قطب سعادت و شقاوت يعنى بهشت و دوزخ كه همچون حجابى میان این‌دو كشیده شده و يا همچون زمین

مرتفعى در میان این‌دو فاصله گردیده است ، به طورى كه آن‌ها كه روى آن قرار دارند ، مشرف بر بهشت و دوزخند و هردو گروه را مشاهده مى‌کنند و از چهره‌هاى تاریك و روشن آن‌ها مى‌توانند آن‌ها را بشناسند . اکنون ببینیم چه‌کسانى‌بر اعراف قرار دارند و اصحاب اعراف چه كسانى هستند ؟ بررسى آیات چهارگانه فوق نشان مى‌دهد كه دو گونه صفات مختلف و متضاد براى این اشخاص ذکر شده است ؛ در آیه 46 و 47 افرادى‌که بر اعراف قرار دارند ، چنین معرفى شده‌اند كه آرزو دارند وارد بهشت شوند ولى موانعى آن‌ها را جلوگیرى كرده است ، به هنگامى كه نگاه به بهشتیان مى‌کنند ، بر آن‌ها درود مى‌فرستند و مى‌خواهند با آن‌ها باشند ، اما هنوز نمى‌توانند و به هنگامى كه نظر به دوزخیان مى‌افکنند ، از سرنوشت آن‌ها وحشت نموده و به خدا پناه مى‌برند . ولى از آیه 48 و 49 استفاده مى‌شود كه آن‌ها افرادى بانفوذ و صاحب‌قدرتند ، دوزخیان را مؤاخذه و سرزنش مى‌کنند و به واماندگان در اعراف كمك مى‌نمایند كه از آن بگذرند و به سرمنزل سعادت برسند . روایاتى كه در زمینه اعراف و اصحاب اعراف نقل شده ، نیز ترسیمى از دو گروه متضاد

مى‌کند ، در بسیارى از روایات كه از ائمه اهل بیت علیهم‌السلام نقل شده مى‌خوانیم : « نَحْنُ الاَعْرافُ : اعراف ما هستیم »،(1)يا « اآلُ مُحَمَّدٍ هُمُ الاَعْرافُ: خاندان پیامبر صلى الله علیه و‌آله اعرافند »(2)و مانند این تعبیرات .

در بعضى دیگر از روایات مى‌خوانیم : « هُمْ اَكْرَمُ الْخَلْقِ عَلَى اللّهِ تَبارَكَ وَ تَعالى : آن‌ها گرامى‌ترین مردم در پیشگاه خدا هستند » (3)و يا « هُمُ الشُّهَداءُ عَلَى‌النّاسِ وَ النَّبِيُّونُ شُهَدائُهُمْ: آن‌ها گواهان برمردمند و پیامبران، گواهان‌آن‌هاهستند » و روایات دیگر كه حکایت دارد آن‌ها پیامبران و امامان و صلحاء و بزرگانند .

ولى دسته دیگرى از روایات مى‌گوید : آن‌ها واماندگانى هستند كه بدى‌ها و نیکى‌هایشان .


1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 17 و 18 و 19 .

2) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 17 و 18 و 19 .

3) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 17 و 18 و 19 .

مساوى بوده‌است يا گنهکارانى هستند كه اعمال نیکى نیز داشته‌اند ، مانند حدیثى كه از امام صادق (علیه السلام) نقل شده كه فرمود : « هُمْ قَوْمٌ اسْتَوَتْ حَسَناتُهُمْ وَ سَيِّئاتُهُمْ فَاِنْ اَدْخَلَهُمُ النّارَ فَبِذُنُوبِهِمْ وَ اِنْ اَدْخَلَهُمُ الْجَنَّةَ فَبِرَحْمَتِه : آن‌ها گروهى هستند كه حسنات و سیئاتشان مساوى است ، اگر خداوند آن‌ها را به دوزخ بفرستد ، به خاطر گناهانشان است و اگر به بهشت بفرستد ، به برکت رحمت او است » .(1)

روایات متعدد دیگرى در تفاسیر اهل تسنن از « حذیفه » و « عبداللّه بن عباس » و « سعید بن جبیر » و امثال آن‌ها به همین مضمون نقل شده است .(2)

در همین تفاسیر نیز مدارکى بر این‌که اهل اعراف ، صلحاء و فقهاء و علماء و يا .


1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 17 .

2) « تفسیر طبرى » ، جلد 7 ، صفحه 137 و 138 ، ذیل آیه .

فرشتگان هستند ، دیده مى‌شود . گرچه ظاهر آیات و ظاهر این روایات در ابتدا متضاد به‌نظر مى‌رسند و شاید همین‌امر سبب شده است كه مفسران در این‌باره اظهار نظرهاى متفاوت و گوناگون كنند، اما بادقت روشن مى‌شود كه نه در میان آیات و نه در میان روایات ، تضادى وجود ندارد ، بلکه همه يك واقعیت را تعقیب مى‌کنند . توضیح این‌که ؛ همان‌طورکه گفتیم: از مجموع آیات‌و روایات چنین استفاده مى‌شودکه اعراف، گذرگاه سخت و صعب‌العبورى بر سرراه بهشت سعادت جاویدان است ، طبیعى است كه افراد نیرومند و قوى يعنى صالحان و پاکان باسرعت از این گذرگاه عبور مى‌کنند ، اما افرادى كه خوبى و بدى را به‌هم آمیختند ، در این مسیر وامى‌مانند . همچنین طبیعى است كه سرپرستان جمعیت و پیشوایان قوم در گذرگاه‌هاى سخت همانند فرماندهانى كه در این‌گونه موارد در آخر لشکر راه مى‌روند ، تا همه سپاهیان بگذرند ، در آن‌جا توقف مى‌کنند تا به كمك ضعفاى مؤمنان بشتابند و آن‌ها كه شایستگى نجات را دارند ، در پرتو امدادشان رهایى يابند . بنابراین در اعراف ، دو گروه وجود دارند ، ضعیفان و آلودگانى كه در رحمتند و پیشوایان بزرگى كه در همه حال يار و

یاور ضعیفانند ، بنابراین قسمت اول آیات و روایات اشاره به گروه نخستین يعنى ضعفا است و قسمت دوم اشاره به گروه دوم يعنى بزرگان و انبیاء و امامان و صلحاء .

در بعضى از روایات نیز شاهد این جمع به خوبى دیده مى‌شود ، مانند روایتى كه در « تفسیر على بن ابراهیم » از امام صادق نقل شده كه فرمود : « اَلاَعْرافُ كُثْبانٌ بَيْنَ الْجَنَّةِ وَ النّارِ وَ الرِّجالُ الاَئِمَّةُ يَقِفُونَ عَلَى الاَعْرافِ مَعَ شیعَتِهِمْ وَ قَدْ سَبَقَ الْمُؤْمِنُونَ اِلَى الْجَنَّةِ بِلا حِسابٍ : اعراف ، تپه‌اى است میان بهشت و دوزخ و امامان آن ، مردانى هستندکه بر اعراف درکنار شیعیان (گنهکارشان) قرارمى‌گیرند ، درحالى‌که مؤمنان ( خالص ) بدون نیاز به حساب در بهشت جاى گرفته‌اند ... » . بعد مى‌افزاید : « امامان و پیشوایان در این موقع به پیروان گناهکار خود مى‌گویند : خوب نگاه كنید ، برادران باایمان خود را چگونه بدون حساب به بهشت شتافته‌اند و این همان است كه خداوند مى‌گوید : "سَلامٌ عَلَيْكُمْ لَمْ يَدْخُلُوها وَ هُمْ يَطْمَعُونَ" ( يعنى آن‌ها به بهشتیان درود مى‌فرستند درحالى‌که خودشان هنوز وارد بهشت نشده‌اند و آرزو دارند ) ، سپس به آن‌ها گفته مى‌شود : دشمنان حق را بنگریدکه چگونه

درآتشند و این همان است كه خداوند مى‌فرماید : " وَ اِذا صُرِفَتْ اَبْصارُهُمْ تِلْقاآءَ اَصْحابِ النّارِ قالُوا

رَبَّنا لاتَجْعَلْنا مَعَ الْقَوْمِ الظّالِمینَ " بعدبه دوزخیان مى‌گویند : این‌ها ( پیروان و شیعیانى كه آلوده گناهانى بوده‌اند ) همان‌ها هستندکه شما مى‌گفتید هرگز مشمول رحمت‌الهى نخواهندشد ( سپس رحمت الهى شامل حال آن‌ها شده ) و به این دسته از گنهکاران ( كه بر اثر ایمان و اعمال صالحى شایستگى عفو و آمرزش دارند ) از طرف‌امامان و پیشوایان دستورداده مى‌شودکه به‌سوى بهشت‌بروید نه‌ترسى‌دارید و نه غمى » .(1)شبیه همین مضمون در تفاسیر اهل تسنن از « حذیفه » از پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله نقل شده است .(2)

بار دیگر تکرار مى‌کنیم كه سخن درباره جزئیات رستاخیز و خصوصیات زندگى در جهان دیگر درست به این مى‌ماند كه ما از دور شبحى ببینیم و آن را توصیف كنیم ، درحالى‌که آن شبح با زندگى ما تفاوت بسیارى دارد و ما تنها با الفاظ محدود و نارساى خود .


1) « تفسیر برهان » ، جلد 2 ، صفحه 19 و 20 .

2) « تفسیر طبرى » ، جلد 8 ، صفحه 142 و 143 .

مى‌توانیم اشاره كوتاهى به آن كنیم . نکته قابل توجه این‌که زندگى در جهان دیگر بر اساس الگوهایى است كه از این جهان گرفته مى‌شود ، در مورد اعراف نیز همین‌گونه است زیرا در این دنیا مردم سه گروهند ؛ مؤمنان راستین كه در پرتو ایمان به آرامش كامل رسیده‌اند ، زیرا در این دنیا مردم سه گروهند ، مؤمنان راستین كه در پرتو ایمان ، به آرامش كامل رسیده‌اند و از هیچ‌گونه مجاهدتى دریغ ندارند و معاندان و دشمنان لجوج حق كه به هیچ وسیله به راه نمى‌آیند و گروه سومى كه در گذرگاه صعب‌العبورى میان این دو گروه قرار گرفته‌اند و بیشتر توجه رهبران راستین و پیشوایان حق نیز به آن‌ها است كه در كنارشان بمانند و دستشان را بگیرند و از مرحله اعراف‌مانند نجاتشان دهند تا درصف مؤمنان حقیقى

قرارگیرند. و از این‌جا نیز روشن مى‌شود كه دخالت انبیاء و امامان در وضع این گروه در قیامت همانند دخالتشان در زمینه رهبرى در این دنیا هیچ‌گونه منافاتى با قدرت مطلقه پروردگار و حاکمیت‌او برهمه‌چیز ندارد، بلکه هرچه آن‌ها مى‌کنند ، به اذن و فرمان او است .

50 وَ نادىآ اَصْحابُ النّارِ اَصْحابَ الْجَنَّةِ اَنْ اَفیضُوا عَلَيْنا مِنَ‌الْماآءِ اَوْ مِمّا

رَزَقَكُمُ‌اللّهُ قالُوآا اِنَ‌اللّهَ حَرَّمَهُماعَلَى‌الْكافِرینَ

و دوزخیان، بهشتیان‌را صدامى‌زنند كه (محبت كنید) ومقدارى‌آب يا از آن‌چه خدا به شما روزى داده ، به ماببخشید ، آن‌ها ( در پاسخ ) مى‌گویند : خداوند این‌ها را برکافران تحریم كرده است .

نعمت‌هاى بهشتى بر دوزخیان حرام است

قرآن گفتگوى دوزخیان با بهشتیان را با جمله « نادى » كه معمولاً براى سخن گفتن از دور است ، آورده و این نشان مى‌دهد كه در میان این دو گروه ، فاصله بسیار زیادى است و البته این موضوع هیچ بعید نیست كه حتى تا میلیون‌ها فرسنگ فاصله ، سخن يکدیگر را بشنوند و حتى يکدیگر را در پاره‌اى از اوقات ببینند و اگر این موضوع در گذشته ممکن بود براى بعضى مشکلى ایجاد كند ، در عصر و زمان ما كه انتقال صداها و تصویرها از فاصله‌هاى بسیاردور در همین جهان حل شده است ، جاى تعجب نخواهد بود . نخستین تقاضاى دوزخیان در آیه فوق همان آب ذکر شده و این طبیعى است كه شخصى كه در آتش

مى‌سوزد ، قبل از هرچیز آب مى‌طلبد تا عطش سوزان خود را تسکین بخشد . جمله « مِمّا رَزَقَكُمُ اللّهُ » ( از آن‌چه‌خدا به شما روزى داده ) كه تعبیرى است سربسته و توأم با يك نوع ابهام ، نشان مى‌دهد كه حتى دوزخیان نمى‌توانند از ماهیت و انواع نعمت‌هاى بهشتى آگاه شوند ، این موضوع با بعضى از احادیث كه مى‌گوید : در بهشت نعمت‌هایى است كه هیچ چشمى ندیده و هیچ گوشى نشنیده و به‌فکر هیچ انسانى نگذشته‌است ، كاملاً تطبیق مى‌کند .

جمله «اِنَّ اللّهَ حَرَّمَهُما عَلَى الْكافِرینَ» ( خداوند آن‌ها را بر كافران حرام كرده ) ، اشاره به این است كه بهشتیان مضایقه‌اى از بخشیدن این نعمت‌ها ندارند زیرا نه‌چیزى از آن‌ها كم‌مى‌شود و نه در درون سینه، كینه‌اى نسبت به كسى دارند حتى نسبت به دشمنانشان ، ولى وضع دوزخیان آن‌چنان است كه نمى‌توانند از نعمت‌هاى بهشتى بهره گیرند ، این تحریم در حقیقت يك نوع « تحریم تکوینى » است، همانند محرومیت بسیارى‌از بیماران‌از غذاهاى لذیذ و رنگارنگ .

51 اَلَّذینَ اتَّخَذوُا دینَهُمْ لَهْوا وَ لَعِبا وَ غَرَّتْهُمُ الْحَيوةُ الدُّنْيا فَالْيَوْمَ نَنْسیهُمْ كَما نَسُوا لِقاآءَ يَوْمِهِمْ هذا وَما كانُوا بِاآیاتِنا يَجْحَدُونَ

همان‌ها كه دین و آیین خود را سرگرمى و بازیچه گرفتند وزندگى دنیا آن‌ها را مغرور ساخت ، امروز ما آن‌ها را فراموش مى‌کنیم ، چون لقاى چنین روزى را فراموش كردند و آیات ما را انکار نمودند .

بدیهى است منظور از « نسیان و فراموشى » كه در این‌جا به خدا نسبت داده شده ، این است كه با آن‌ها آن‌چنان رفتار مى‌کند كه شخص فراموشکار رفتار مى‌نماید ، درست مثل این‌که انسان به دوست فراموشکارش مى‌گوید : « حالا كه تو ما را فراموش كردى ، ما هم تو را فراموش خواهیم كرد » ، يعنى با تو رفتار فراموش‌کارانه مى‌کنیم . ضمنا از این آیه استفاده مى‌شود كه نخستین مرحله گمراهى و انحراف ، آن است كه انسان مسائل سرنوشت‌ساز خود را جدى نگیرد و با آن‌ها به‌عنوان يك سرگرمى و بازیچه رفتار كند، این موضوع سرانجام به كفر مطلق و انکار همه حقایق منتهى مى‌شود .

52 وَلَقَدْ جِئْناهُمْ بِكِتابٍ فَصَّلْناهُ عَلى عِلْمٍ هُدًى وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ

ما كتابى براى آن‌ها آوردیم‌که باآگاهى(اسرار و رموز)آن‌را شرح‌دادیم، ( كتابى ) كه مایه هدایت و رحمت براى جمعیتى است كه ایمان مى‌آورند .

آیه اشاره به‌این‌است كه محرومیت كفار و سرنوشت شومشان نتیجه كوتاهى‌ها و تقصیرات خودشان است وگرنه از ناحیه خداوند هیچ‌گونه كوتاهى در هدایت و رهبرى و ابلاغ آیات و بیان درس‌هاى تربیتى نشده است .

53 هَلْ يَنْظُرُونَ اِلاّ تَأْویلَهُ يَوْمَ يَأْتى تَأْویلُهُ يَقُولُ الَّذینَ نَسُوهُ مِنْ‌قَبْلُ قَدْجاآءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ فَهَلْ‌لَنا مِنْ شُفَعاآءَ فَيَشْفَعُوا لَناآ اَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَيْرَ الَّذى كُنّا نَعْمَلُ قَدْ خَسِرُوآا اَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ

آیا آن‌ها انتظار دارند سرانجام تهدیدهاى الهى را مشاهده‌کنند ؟ آن روز كه این امر انجام گیرد ( كار از كار گذشته و بیدارى‌سودى نخواهد داشت و ) آن‌ها كه آن را قبلاً فراموش كرده بودند، مى‌گویند : فرستادگان پروردگار ما به حق آمدند، آیا ( امروز ) شفیعانى

براى ما وجود دارند كه براى ما شفاعت‌کنند ؟ يا ( امکان دارد ) بازگردیم و اعمالى غیر از آن‌چه‌انجام دادیم ، انجام دهیم ؟ ( ولى ) آن‌ها سرمایه وجودخود را ازدست‌دادند و معبودهایى راکه به دروغ ساخته بودند، همگى ازنظرشان گم‌مى‌شوند ( نه‌راه بازگشتى دارند ونه شفیعانى ).

دراین‌آیه به طرز تفکر غلط تبهکاران و منحرفان در زمینه هدایت‌هاى الهى اشاره كرده ، مى‌گوید : « گویا آن‌ها انتظار دارند كه سرانجام و نتیجه وعده‌ها و وعیدهاى الهى را با چشم خود ببینند ( بهشتیان را در بهشت و دوزخیان را در دوزخ مشاهده كنند ) تا ایمان بیاورند » (هَلْ يَنْظُرُونَ اِلاّ تَأْویلَهُ) .

اما چه انتظار نابجایى است ، زیرا هنگامى كه نتایج و سرانجام این وعده‌هاى الهى را مشاهده كنند ، كار از كار گذشته است و راهى براى بازگشت باقى نمانده است ، « در آن هنگام آن‌ها كه كتاب خدا و برنامه‌هاى آسمانى او را به دست فراموشى سپردند ، اعتراف مى‌کنند كه فرستادگان پروردگار به حق مبعوث شده بودند و گفتار آن‌ها نیز همه حق بود »

(يَوْمَ يَأْتى تَأْویلُهُ يَقُولُ الَّذینَ نَسُوهُ مِنْ قَبْلُ قَدْ جاآءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ) . اما در این هنگام در وحشت و اضطراب فرومى‌روند و به فکر چاره‌جویى مى‌افتند و مى‌گویند: « آیا شفیعانى يافت مى‌شود كه براى ما شفاعت كنند » ( فَهَلْ لَنا مِنْ شُفَعاآءَ فَيَشْفَعُوا لَنا ) . و يا اگر شفیعانى براى ما در كار نیست و اصولاً شایسته شفاعت نیستیم ، « ایا ممکن است به عقب بازگردیم و اعمالى غیر آن‌چه انجام دادیم ، انجام دهیم » و تسلیم حق و حقیقت باشیم ؟ ( اَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَيْرَ الَّذى كُنّا نَعْمَلُ ) . ولى افسوس این بیدارى بسیار دیر است ، نه راه بازگشتى وجود

دارد ونه شایستگى شفاعت دارند، زیرا « آن‌ها سرمایه‌هاى وجود خود را از دست داده و گرفتار خسران و زیانى شده‌اند كه تمام وجودشان را دربرمى‌گیرد » ( قَدْ خَسِرُوا اَنْفُسَهُمْ ) . و بر آن‌ها ثابت مى‌شود كه بت‌ها و معبدهاى ساختگى آنان در آن‌جا هیچ‌گونه نقشى ندارد ودرحقیقت « همه آن‌ها از نظرشان گم مى‌شوند » ( وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ ) . گویا دو جمله آخر آیه ، پاسخى‌است به دو درخواست آنان ، يعنى اگر بناشود دست‌به‌دامن شفیعانى زنند، باید دست به‌دامن همان بت‌هایى زنند كه در دنیا در برابر آن‌ها سجده مى‌کردند ،

درحالى‌که آن بت‌ها در آن‌جا هیچ‌گونه منشأ اثر نیستند . و اما بازگشت آن‌ها به دنیا در صورتى امکان دارد كه سرمایه‌اى در اختیار داشته باشند ، درحالى‌که آن‌ها همه سرمایه‌هاى خود را از دست داده و گرفتار خسرانى شده‌اند كه سراسر وجودشان را دربرگرفته است . از این آیه ، اولاً استفاده مى‌شود كه انسان در اعمال خود مختار و آزاد است وگرنه تقاضاى

بازگشت به دنیا را نمى‌کرد تا اعمال بد خود را جبران كند ، ثانیا استفاده مى‌شود كه جهان دیگر جاى انجام عمل و كسب فضیلت و نجات نیست .

54 اِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذى خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَرْضَ فى سِتَّةِ‌اَيّامٍ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى‌الْعَرْشِ يُغْشِى اللَّيْلَ النَّهارَ يَطْلُبُهُ‌حَثیثا وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِاَمْرِهِ اَلا لَهُ‌الْخَلْقُ وَالاَمْرُتَبارَكَ اللّهُ رَبُّ الْعالَمینَ

پروردگار شماخداوندى‌است كه آسمان‌ها و زمین را درشش روز ( شش دوران ) آفرید ، سپس به تدبیر جهان هستى‌پرداخت ، با ( پرده تاریك ) شب ، روز را مى‌پوشاند و شب به دنبال روز به سرعت در حرکت است و خورشید و ماه و ستارگان را آفرید ،

درحالى‌که مسخّر فرمان او هستند ، آگاه‌باشید كه آفرینش و تدبیر ( جهان ) براى او ( و به فرمان او )است، پربرکت ( و زوال‌ناپذیر ) است، خداوندى كه پروردگار جهانیان است .

آیا جهان در شش روز آفریده شد ؟

بحث از آفرینش جهان در شش روز ، در هفت مورد از آیات قرآن مجید آمده است ، (1)ولى در سه مورد علاوه بر آسمان‌ها و زمین ، « ما بَيْنَهُما » ( آن‌چه در میان زمین و آسمان قرار دارد ) نیز به آن اضافه شده است كه در حقیقت توضیحى است براى جمله قبل ، زیرا همه این‌ها در معنى آسمان‌ها و زمین جمع است ، چون مى‌دانیم آسمان شامل تمام چیزهایى مى‌شود كه در جهت بالا قرار دارد و زمین ، نقطه مقابل آن است . در این‌جا فورا این سؤال به ذهن مى‌آید كه قبل از آفرینش زمین و آسمان ، شب و روزى وجود نداشت كه این‌ها در


1) این آیه و 3 / يونس و 7 / هود و 59 / فرقان و 4 / سجده و 38 / ق و 4 / حدید .

آن آفریده‌شود، شب و روز از گردش زمین به دور خود در برابر نور آفتاب به وجود مى‌آید .

به‌علاوه پیدایش مجموعه جهان در شش روز، يعنى كمتراز يك هفته ، چیزى است برخلاف علم ، زیرا علم مى‌گوید : میلیاردها سال طول كشید تا زمین و آسمان به وضع كنونى درآمد . ولى با توجه به‌مفهوم وسیع كلمه «يَوْم» ( روز ) و معادل آن در زبان‌هاى دیگر ، پاسخ این سؤال روشن است ، زیرا بسیار مى‌شود كه « يَوْم » به معنى "یك دوران" به كار مى‌رود ، خواه این دوران يک‌سال باشد يا صدسال يا يک‌میلیون سال و يا میلیاردها سال ، شواهدى كه این حقیقت را ثابت مى‌کند و نشان مى‌دهد يکى از معانى « يَوْم » ، همان "دوران" است ، فراوان مى‌باشد ؛

✓ 1 - در قرآن صدها بار كلمه « يَوْم » و 0 اَيّام » به كار رفته است و در بسیارى از موارد به معنى شبانه‌روزى معمول نیست ، مثلاً تعبیر از عالَم رستاخیز ، به « يَوْمُ الْقِيامَة » نشان مى‌دهد كه مجموعه رستاخیز كه دورانى است بسیار طولانى ، به عنوان «روز قیامت» شمرده شده‌است ، از پاره‌اى از آیات قرآن استفاده مى‌شود كه روز رستاخیز و محاسبه اعمال

مردم، پنجاه‌هزار سال طول مى‌کشد ( 4 / معارج ) .

✓ 2 - در متن كتب لغت نیز مى‌خوانیم كه « يَوْم » گاهى به مقدار زمان میان طلوع و غروب آفتاب گفته مى‌شود و گاهى به مدتى از زمان ، هر مقدار بوده باشد .

✓ 3 - در روایات و سخنان پیشوایان دینى نیز كلمه « يَوْم » به معنى دوران آمده است ، چنان‌که امیر مؤمنان على (علیه السلام) در « نهج البلاغه » مى‌فرماید : « اَلدَّهْرُ يَوْمانِ ؛ يَوْمٌ لَكَ وَ يَوْمٌ عَلَيْكَ : دنیا براى تو دو روز است ؛ روزى به سود تو است و روزى به زیان تو » . در « تفسیر برهان » در ذیل همین آیه از « تفسیر على بن ابراهیم » نیز مى‌خوانیم كه امام فرمود : « فى سِتَّةِ اَيّامٍ يَعْنى فى سِتَّةِ اَوْقاتٍ : شش روز يعنى شش وقت و دوران » .

✓ 4 - در گفتگوهاى روزمرّه و اشعار شعراء در زبان‌هاى مختلف ، كلمه « يَوْم » و معادل آن نیز به معنى دوران ، زیاد دیده مى‌شود ، مثلاً مى‌گوییم : كره زمین يك روز گداخته و سوزان بود و روز دیگر سرد شد و آثار حیات در آن آشکار گردید ، در حالى كه دوران گداختگى زمین ، به میلیاردها سال بالغ مى‌شود . يا این‌که مى‌گوییم : يك روز

بنى‌امیه خلافت اسلام را غصب كردند و روز دیگر بنى‌عباس ، در حالى كه دوران خلافت هریك به ده‌ها يا صدها سال بالغ مى‌گردد . شعر ظریف و پرمعنایى از « كلیم كاشانى » داریم كه شاهد روشنى براى بحث ما است ، آن‌جا كه مى‌گوید :

بدنامى حیات ، دو روزى نبود بیش *** آن هم كلیم با تو بگویم چسان گذشت

یك روز صرف بستن دل شد به این و آن *** روز دگر به كندن دل زین و آن گذشت

از مجموع بحث فوق ، چنین نتیجه مى‌گیریم كه خداوند مجموعه زمین و آسمان را در شش دوران متوالى آفریده است ، هرچند این دوران‌ها گاهى به میلیون‌ها يا میلیاردها سال

بالغ شده‌است و علم امروز هیچ‌گونه مطلبى را كه مخالف این موضوع باشد ، بیان نکرده است . این دوران‌هاى شش‌گانه محتملاً به ترتیب ذیل بوده است ؛

1 - روزى كه همه جهان به صورت توده گازى شکلى بود كه با گردش به دور خود از هم جدا گردید و كرات را تشکیل داد .

2 - این كرات تدریجا به‌صورت توده‌مذاب و نورانى و ياسرد و قابل سکونت درآمدند .

3 - روز دیگر منظومه شمسى تشکیل يافت و زمین از خورشید جدا شد .

4 - روز دیگر زمین سرد و آماده حیات گردید .

5 - سپس گیاهان و درختان در زمین آشکار شدند .

6 - سرانجام حیوانات و انسان در روى زمین ظاهر گشتند .

آن‌چه درباره دوران‌هاى شش‌گانه آفرینش آسمان و زمین گفتیم، با آیات 8 تا 11 سوره فصلت ، قابل تطبیق‌است كه شرح بیشتر در این‌باره درتفسیر همان آیات ان‌شاءاللّه بیان خواهد شد.

چرا خدا جهان را در يك لحظه نیافرید ؟

در این‌جا سؤال دیگرى نیز مطرح مى‌شود كه ؛ خداوند با وجود قدرت بى‌انتهایى كه دارد ، مى‌توانست همه آسمان‌ها و زمین را در يك لحظه بیافریند ، چرا آن‌ها را در این دوران‌هاى طولانى قرار داد ؟ پاسخ این سؤال را از يك نکته مى‌توان دریافت و آن این‌که ؛ آفرینش اگر در يك لحظه مى‌بود ، كمتر مى‌توانست از عظمت و قدرت و علم آفریدگار

حکایت كند ، اما هنگامى كه در مراحل مختلف وچهره‌هاى گوناگون، طبق برنامه‌هاى منظم‌و حساب‌شده انجام گیرد ، دلیل روشن‌ترى براى شناسایى آفریدگار خواهد بود ، مثلاً اگر نطفه آدمى در يك لحظه تبدیل به نوزاد كامل مى‌شد ، آن‌قدر نمى‌توانست عظمت خلقت را بازگو كند ، اما هنگامى كه در طى 9 ماه ، هر روز در مرحله‌اى و هرماه به شکلى ، ظهور و بروز كند ، مى‌تواند به تعداد مراحلى كه پیموده است ، نشانه‌هاى تازه‌اى از عظمت آفریدگار به دست دهد . سپس قرآن مى‌گوید : « خداوند پس از آفرینش آسمان و زمین ، زمام رهبرى آن‌ها را به دست گرفت » ، يعنى نه تنها آفرینش از او است ، بلکه اداره و رهبرى جهان نیز با او مى‌باشد ( ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ ) .

عرش چیست ؟

« عَرْش » در لغت به معنى چیزى است كه داراى سقف بوده باشد وگاهى به‌خود سقف نیز عَرْش گفته‌مى‌شود، مانند « اَوْ كَالَّذى مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَ هِىَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها : مانند كسى كه از كنار قریه‌اى گذشت، درحالى‌که آن‌چنان آویزان‌شده بودکه سقف‌هایش فروریخته و دیوار بر سقف‌ها

درغلطیده بود » ( 259 / بقره ) . گاهى به معنى تخت‌هاى بلند همانند تخت سلاطین نیز آمده است ، چنان‌که در داستان سلیمان مى‌خوانیم كه مى‌گوید : « اَيُّكُمْ يَأْتینى بِعَرْشِها : كدام‌یك از شما مى‌توانید تخت او ( بلقیس ) را براى من حاضر كنید » ( 38 / نمل ) . و همچنین به داربست‌هایى كه براى برپا نگه داشتن بعضى‌از درختان مى‌زنند، عرش گفته مى‌شود؛ همان‌طورکه درقرآن آمده: « وَهُوَ الَّذى اَنْشَأَ جَنّاتٍ مَعْرُوشاتٍ وَ غَيْرَمَعْرُوشاتٍ : او كسى‌است كه باغ‌هایى‌از درختان داربست‌دار وبدون داربست آفرید » ( 141 / انعام ) . ولى هنگامى‌که درمورد خداوند به‌کارمى‌رود و گفته مى‌شود؛ « عرش خدا » منظور از آن مجموعه جهان هستى است كه در حقیقت تخت حکومت پروردگار محسوب مى‌شود . اصولاً جمله « اِسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ » كنایه از تسلط يك زمامدار بر امور كشور خویش است ، همان‌طور كه جمله « ثُلَّ عَرْشُهُ » ( تختش فروریخت ) به‌معنى ازدست دادن قدرت مى‌باشد، درفارسى نیز این تعبیر كنایى زیاد به‌کار مى‌رود ، مثلاً مى‌گوییم : در فلان كشور ، جمعى شورش كردند و زمامدارشان را از تخت فروکشیدند ، درحالى‌که ممکن است اصلاً تختى نداشته باشد ، يا جمعى به

هواخواهى فلان برخاستند و او را برتخت نشاندند ، همه این‌ها كنایه از قدرت يافتن يا از قدرت افتادن است . بنابراین در آیه مورد بحث ، جمله « اِسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ » كنایه از احاطه كامل پروردگار و تسلط او بر تدبیر امور آسمان‌ها و زمین بعد از خلقت آن‌ها است . و از این‌جا روشن مى‌شود؛ آن‌هاکه جمله فوق را دلیل بر تجسم خدا گرفته‌اند ، گویا توجه به موارد استعمالات فراوان این جمله در این معنى كنایى نکرده‌اند . معنى دیگرى براى «عَرْش» نیز هست و آن‌مواردى است كه در مقابل « كُرْسِىّ » قرار گیرد ، در این‌گونه موارد كرسى ( كه معمولاً به تخت‌هاى پایه‌کوتاه گفته مى‌شود ) ممکن است كنایه از جهان ماده بوده باشد و عرش ، كنایه از جهان مافوق ماده ( عالم ارواح و فرشتگان ) چنان‌که در تفسیر آیه « وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمواتِ وَ الاَرْضَ » در سوره بقره مشروحا گذشت . سپس مى‌فرماید :

« او است كه شب را همچون پوششى بر روز مى‌افکند و روشنایى روز را با پرده‌هاى ظلمانى شب مى‌پوشاند » ( يُغْشِى اللَّيْلَ النَّهارَ ) .

جالب توجه این‌که تعبیر فوق تنها در مورد شب ذکر شده و نفرموده : « به وسیله روز ،

تاریکى شب را نیز مى‌پوشاند » ، زیرا پوشش تنها مناسب تاریکى است ، نه روشنایى . بعد از آن اضافه مى‌کند : « شب باسرعت به دنبال روز در حرکت است » همانند طلبکارى كه باسرعت به دنبال بدهکار مى‌دود » ( يَطْلُبُهُ حَثیثا ) . این تعبیر با توجه به موقعیت شب و روز در كره زمین تعبیر جالبى است ، زیرا اگر كسى از بیرون كره زمین ناظر چگونگى حرکت آن به دور خود و افتادن سایه مخروطى شکل زمین بر روى خودش بوده باشد ، با توجه به این‌که كره زمین با سرعت سرسام‌آورى ( در حدود 30 كیلومتر در دقیقه ) به دور خود مى‌گردد ، چنین احساس مى‌کند كه گویا هیولاى سیاه مخروطى شکل با سرعت زیاد در روى این كره به دنبال روشنایى روز در حرکت است ، ولى این موضوع در مورد روشنایى روز صادق نیست ، زیرا روشنایى آفتاب ، در نیمى از كره زمین و در تمام فضاى‌اطراف پخش‌است و شکلى به‌خود نمى‌گیرد، تنها تاریکى شب است كه به صورت سایه مخروطى شکل همانند يك شبح اسرارآمیز غول پیکر روى زمین مى‌دود.

باز اضافه مى‌کند : « او است كه خورشید و ماه و ستارگان را آفریده است ، درحالى‌که

همه سر بر فرمان او هستند » ( وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِاَمْرِهِ ) . درباره تسخیر خورشید و ماه و ستارگان و معانى آن در ذیل آیات مناسب ، به خواست خدا بحث خواهیم كرد . پس از ذکر آفرینش جهان هستى و نظام شب و روز و آفرینش ماه و خورشید و ستارگان به‌عنوان تأکید مى‌گوید : « آگاه باشید آفرینش و اداره امور جهان هستى ، تنها به دست او است » ( اَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الاَمْرُ ) .

« خلق » و « امر » چیست ؟

در این‌که منظور از « خلق » و « امر » چیست ، میان مفسران گفتگو است ، اما با توجه به قرائنى كه در این آیه و آیات دیگر قرآن موجوداست، استفاده مى‌شود كه منظور از « خلق » ، آفرینش نخستین و منظور از « امر » ، قوانین و نظاماتى است كه به فرمان پروردگار در عالم هستى حکومت مى‌کند و آن‌ها را در مسیر خود رهبرى مى‌نماید . این تعبیر در حقیقت پاسخى است به آن‌ها كه چنین مى‌پندارند خداوند جهان را آفریده و آن را به حال خود واگذارده و كنارى‌نشسته‌است و به تعبیر دیگر عالَم هستى در ایجادش نیازمند به خدا است ،

اما در بقاء و ادامه حیات ، نیازى ندارد . این جمله مى‌گوید : همان‌طور كه جهان در حدوثش نیازمند به او است ، در تدبیر و ادامه حیات و اداره‌اش نیز وابسته به او مى‌باشد و اگر لحظه‌اى لطف خدا از آن گرفته شود ، نظامش به كلى از هم گسسته و نابود مى‌گردد . بعضى از فلاسفه مایلند كه عالم « خلق » را عالم ماده و عالم « امر » را عالم ماوراء ماده بدانند ، زیرا عالم خلق ، جنبه تدریجى دارد و این خاصیت جهان ماده است و عالم امر جنبه دفعى و فورى دارد و این خاصيّت جهان ماوراء مادّه است چنان‌که مى‌خوانیم : « اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَيْئا اَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ : هنگامى كه خداوند چیزى‌را اراده كند، به‌او فرمان‌مى‌دهد موجودباش، آن‌هم موجود مى‌شود » ( 82/یس ) . ولى با توجه به موارد استعمال « امر » در آیات قرآن و حتى جمله « وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِاَمْرِهِ » كه در آیه موردبحث خواندیم، استفاده مى‌شود كه امر به معنى هرگونه فرمان الهى است ، خواه در جهان ماده باشد يا جهان ماوراى ماده . و در پایان آیه مى‌فرماید : « پربرکت است خداوندى كه پروردگار عالمیان است » (تَبارَكَ اللّهُ رَبُّ الْعالَمینَ) . در حقیقت این جمله بعد از ذکر آفرینش آسمان و زمین و شب و روز و

خورشید و ماه و ستارگان و تدبیر جهان هستى ، يک‌نوع ستایش از مقام مقدس پروردگار است كه به عنوان تعلیم به بندگان فرموده است . « تَبارَكَ » از ماده « برکت » است و ریشه آن « بَرَك » به معنى سینه شتر مى‌باشد و از آن‌جا كه شتران به هنگامى كه در جایى ثابت مى‌مانند ، سینه خود را به زمین مى‌چسبانند ، این كلمه تدریجا معنى ثابت ماندن به خود گرفته است ، سپس به هر نعمتى كه پایدار و بادوام باشد و هر موجودى كه داراى عمر طولانى و آثار مستمر وممتد است، موجود « مبارك » يا « پربرکت » گفته مى‌شود و نیز اگر مى‌بینیم به استخرها و يا بعضى از مخازن آب ، « برکه » گفته مى‌شود ، به خاطر این است كه آب مدتى طولانى در آن باقى مى‌ماند . و از این‌جا روشن مى‌شود كه يك سرمایه « پربرکت » ، سرمایه‌اى‌است كه به‌زودى زوال نپذیرد و يك موجود « مبارك » ، موجودى است كه آثار آن ، مدتى طولانى برقرار بماند ، بدیهى است لایق‌ترین وجود براى این صفت همان وجود خدا است ، او وجودى‌است مبارك ازلى، ابدى و سرچشمه همه برکات و نیکى‌ها و خیر مستمر ، « تَبارَكَ اللّهُ رَبُّ الْعالَمینَ » ( در ذیل آیه 92 سوره انعام در این‌باره سخن گفتیم ).

55 اُدْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعا وَ خُفْيَةً اِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدینَ

پروردگار خود را از روى تضرّع و در پنهانى بخوانید ( و از تجاوز دست بردارید كه ) او متجاوزان‌رادوست‌نمى‌دارد.

شرایط اجابت دعا

« تَضَرُّع » در اصل ازماده « ضَرْع » به‌معنى پستان گرفته شده ، بنابراین فعل « تَضَرُّع » به معنى دوشیدن شیر از پستان مى‌آید و از آن‌جا كه به هنگام دوشیدن شیر ، انگشت‌ها بر نوك پستان در جهات مختلف حرکت مى‌کنند ، این كلمه در مورد كسى كه با حرکات مخصوص خود اظهار خضوع و تواضع مى‌کند ، به كار مى‌رود . بنابراین اگر در آیه فوق مى‌خوانیم : خدا را از روى تضرّع بخوانید ، يعنى با كمال خضوع و خشوع و تواضع روى به سوى او آرید ، در حقیقت دعاکننده نباید تنها زبانش چیزى را بخواهد ، بلکه باید روح دعا در درون جان او و در تمام وجودش منعکس گردد و زبان تنها ترجمان آن‌ها باشد و به‌عنوان نمایندگى همه اعضاى او سخن گوید . این‌که در آیه فوق دستور داده شده كه خدا را به‌طور « خُفْيَة » و

در پنهانى بخوانید ، براى این است كه از « ریا » دورتر و به « اخلاص » نزدیک‌تر و توأم باتمرکز فکر و حضور قلب باشد . در حدیثى مى‌خوانیم كه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله در يکى از غزوات بود ، هنگامى كه سپاهیان اسلام كنار دره‌اى رسیدند ، فریاد خود را به « لا اِلهَ اِلاَّ اللّه » و « اَللّه‌ُاَكْبَر » بلند كردند ، پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله فرمود : « يا اَيُّهَا النّاسُ ارْبَعُوا عَلى اَنْفُسِكُمْ اَما اِنَّكُمْ لا تَدْعُونَ اَصَمَّ وَ لا غائِبا اِنَّكُمْ تَدْعُونَ سَمیعا قَریبا اَنَّهُ مَعَكُمْ : اى مردم اندکى آرام‌تر دعا كنید ، شما شخص كر و غایبى را نمى‌خوانید ، شما كسى را مى‌خوانید كه شنوا و نزدیك است و با شما است » .(1)این احتمال نیز در آیه داده شده است كه منظور از « تَضَرُّع » دعاى آشکار و منظور از « خُفْيَة » دعاى پنهانى‌است، زیرا هر مقامى اقتضایى دارد ، گاهى باید آشکارا و گاهى پنهانى دعا كرد ، روایتى كه از « على بن ابراهیم » در ذیل آیه نقل شده ، این موضوع را تأیید مى‌کند . و در پایان آیه مى‌فرماید: «خداوند تجاوزکاران را دوست نمى‌دارد» (اِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدینَ) . و این .


1) « مجمع البیان » ، جلد 4 ، صفحه 429 .

جمله معنى وسیعى دارد كه هرگونه تجاوز را ، اعم از فریاد كشیدن به هنگام دعا و يا تظاهر و ریاکارى و يا توجه به غیر خدا را به هنگام دعا ، شامل مى‌شود .

56 وَ لاتُفْسِدُوا فِى‌الاَرْضِ بَعْدَاِصْلاحِها وَادْعُوهُ‌خَوْفا وَطَمَعااِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَریبٌ مِنَ الْمُحْسِنینَ

و در زمین فساد مکنید بعد از آن‌که اصلاح شده است و اورا با بیم و امید بخوانید ( بیم از مسؤولیت‌ها و امید به رحمتش ونیکى كنید ) زیرا رحمت خدا به‌نیکوکاران نزدیك است .

مسلما هنگامى دعاها درپیشگاه خدا به‌اجابت نزدیك خواهد بودکه شرایط لازم در آن رعایت شود، ازجمله این‌که با جنبه‌هاى سازنده و عملى در حدود توانایى و قدرت همراه باشد ، حقوق مردم رعایت گردد وحقیقت دعا درسراسر وجود انسان پرتوافکن شود ، بنابراین هیچ‌گاه دعاى افراد مفسد و تبهکار به جایى نخواهد رسید . منظور از « فساد بعد از اصلاح » ، ممکن است اصلاح از ظلم يا كفر يا هردو بوده باشد ، در روایتى از امام باقر (علیه السلام) مى‌خوانیم : « اِنَّ الاَرْضَ كانَتْ فاسِدَةً فَاَصْلَحَهَا اللّهُ بِنَبِيِّه صلى‌الله‌علیه‌و‌آله : زمین فاسد بود و خداوند به وسیله

پیامبر اسلام صلى‌الله‌علیه‌و‌آله آن را اصلاح كرد » .(1)بار دیگر به مسأله دعا مى‌پردازد و يکى دیگر از شرایط آن را بازگو مى‌کند و مى‌گوید : « خدا را با ترس و امید بخواند » ( وَ ادْعُوهُ خَوْفا وَ طَمَعا ) . نه آن‌چنان از اعمال خود راضى باشید كه گمان كنید هیچ نقطه تاریکى در زندگى شما نیست كه این خود عامل عقب‌گرد و سقوط است و نه آن‌چنان مأیوس باشید كه خود را شایسته عفو خدا و اجابت دعا ندانیدکه این يأس و نومیدى نیز خاموش‌کننده همه تلاش‌ها و كوشش‌ها است ، بلکه با دو بال « بیم » و « امید » به سوى او پرواز كنید ، امید به رحمتش و بیم از مسؤولیت‌ها و لغزش‌ها .

و در پایان آیه براى تأکید بیشتر روى اسباب امیدوارى به رحمت خدا، مى‌گوید: « رحمت خدا به نیکوکاران نزدیك است » ( اِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَریبٌ مِنَ الْمُحْسِنینَ ) . ممکن‌است .


1) « مجمع البیان » ، جلد 4 ، صفحه 429 .

این جمله يکى دیگر از شرایط اجابت دعا باشد ، يعنى اگر مى‌خواهید دعاى شما يك دعاى توخالى و تنها گردش زبان نباشد ، باید آن را با « اعمال نیك » خود همراه سازید تا به كمك آن ، رحمت الهى شامل حال شما گردد و دعایتان به ثمر رسد و به این ترتیب در این دو آیه ، اشاره به پنج قسمت از شرایط قبولى دعا شده است ؛ نخست این‌که از روى تضرّع و در پنهانى باشد، دیگر این‌که از حدّ اعتدال تجاوز نکند ، سوم این‌که با تولید فساد و تبهکارى همراه نگردد ، چهارم این‌که توأم بابیم و امید متوازن باشد، پنجم این‌که با نیکوکارى توأم گردد .

57 وَ هُوَ الَّذى يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْرا بَيْنَ يَدَىْ رَحْمَتِهِ حَتّىآ اِذا اَقَلَّتْ سَحابا ثِقالاً سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَيِّتٍ فَاَنْزَلْنابِهِ الْماآءَ فَاَخْرَجْنا بِهِ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ كَذلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتى لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ

اوکسى‌است‌که بادهارا پیشاپیش ( باران ) رحمتش‌مى‌فرستد تا زمانى كه ابرهاى سنگین‌بار را(بردوش‌خود)حمل كنند، در این‌هنگام‌آن‌هارا به‌سوى سرزمین‌هاى مرده

مى‌فرستیم و به وسیله آن آب ( حیاتبخش ) نازل مى‌کنیم و باآن ازهرگونه میوه‌اى (ازخاك تیره) بیرون مى‌آوریم‌و این‌گونه( كه زمین‌هاى مرده را زنده كردیم ) مردگان را ( نیز در قیامت )زنده مى‌کنیم تا متذکر شوید .

مربى و قابلیت ، هر دو لازم است

آرى آفتاب بر اقیانوس‌ها مى‌تابد و بخار آب را به بالا مى‌فرستد ، بخارها متراکم مى‌شوند و توده‌هاى سنگین ابر را تشکیل مى‌دهند ، امواج باد ، توده‌هاى كوه‌پیکر ابر را بر دوش خود حمل مى‌کنند و به سوى سرزمین‌هایى كه مأموریت دارند ، پیش مى‌روند ، قسمتى از این بادها كه در پیشاپیش توده‌هاى ابر درحرکتند و آمیخته با رطوبت ملایمى هستند، نسیم دل‌انگیزى ایجاد مى‌کنند كه از درون آن ، بوى باران حیاتبخش به مشام مى‌رسد ، این‌ها در حقیقت مبشران نزول باران هستند ، سپس توده‌هاى عظیم ابر ، دانه‌هاى باران را از خود بیرون مى‌فرستند ، نه چندان درشتند كه زراعت‌ها را بشویند و زمین‌ها را ویران كنند و نه چندان كوچکند كه در فضا سرگردان بمانند ، آرام و ملایم بر زمین

مى‌نشینند و آهسته در آن نفوذ مى‌کنند و محیط را براى رستاخیز بذرها و دانه‌ها آماده مى‌سازند ، زمینى كه در خشکى مى‌سوخت و شباهت كامل به منظره يك گورستان خاموش و خشك داشت، تبدیل به‌کانون فعالى از حیات و زندگى و باغ‌هاى پرگل و پرمیوه مى‌شود . و به دنبال آن اضافه مى‌کند : « این‌چنین مردگان را از زمین بیرون مى‌آوریم » و لباس حیات را در اندامشان مى‌پوشانیم ( وَ كَذلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتى ) . این مثال را براى آن مى‌آوریم كه نمونه معاد را در این دنیا كه همه سال در برابر چشم‌شما تکرار مى‌شود، به شما نشان دهیم «تا متذکر گردید» (لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ) .(1)

58 وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِاِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذى خَبُثَ لا يَخْرُجُ اِلاّ نَكِدا كَذلِكَ .


1) آیاتى كه مسأله معاد و رستاخیز را با ذکر شواهد زنده از همین زندگى دنیا بیان مى‌کند ، در كتاب « معاد و جهان پس از مرگ » آمده است .

نُصَرِّفُ الاْياتِ لِقَوْمٍ يَشْكُرُونَ

و سرزمین پاکیزه (و شیرین) گیاهش به فرمان پروردگارمى‌روید اما سرزمین‌هاى بدطینت (و شوره‌زار) جز گیاه ناچیزو بى‌ارزش از آن نمى‌روید، این‌گونه، آیات را براى آن‌هاکه شکرگزارند ، بیان مى‌کنیم .

« نَكِد » به معنى شخص بخیل و ممسکى است كه به آسانى چیزى به كسى نمى‌دهد و اگر هم بدهد ، بسیار ناچیز و كم‌ارزش خواهد بود ، زمین‌هاى شوره‌زار و نامساعد در آیه فوق تشبیه به چنین كسى شده است . همچنین فرمان رستاخیز ، گرچه سبب تجدید حیات و جان گرفتن انسان‌ها مى‌گردد ، ولى همه انسان‌ها يکسان وارد محشر نمى‌شوند ، آن‌ها نیز همانند زمین‌هاى شیرین و شوره‌زار باهم متفاوتند ، تفاوتى كه از اعمال و عقاید و نيّاتشان سرچشمه مى‌گیرد . آیه فوق در حقیقت اشاره به يك مسأله مهم است كه در زندگى این جهان و جهان دیگر در همه‌جا تجلّى مى‌کند و آن این‌که تنها « فاعلیت فاعل » براى به ثمر رسیدن يک‌موضوع ، كافى نیست ، بلکه استعداد و « قابلیت قابل » نیز شرط است ، از

دانه‌هاى باران حیاتبخش‌تر و لطیف‌تر تصور نمى‌شود ، اما همین بارانى كه در لطافت طبعش كلامى نیست ، در يک‌جا سبزه و گل مى‌رویاند و در جاى دیگر خس و خاشاك .

59 لَقَدْ اَرْسَلْنا نُوحا اِلى قَوْمِهِ فَقالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ اِلهٍ غَيْرُهُ اِنّىآ اَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ عَظیمٍ

ما « نوح » را به‌سوى قومش فرستادیم، او به‌آن‌ها گفت: اى‌قوم من ( تنها ) خداوند يگانه را پرستش كنید كه معبودى جزاو براى شما نیست ( و اگر غیر این كنید ) من بر شما از عذاب روز بزرگى مى‌ترسم .

رسالت نوح (علیه السلام) نخستین پیامبر اولوالعزم

شعار توحید نه تنها شعار نوح ، بلکه نخستین شعار همه پیامبران الهى بوده است ، لذا در آیات متعددى ازهمین‌سوره و سوره‌هاى دیگر قرآن در آغاز دعوت بسیارى از پیامبران ، شعار « يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ اِلهٍ غَيْرُهُ : اى قوم ، خداوند يگانه را پرستش كنید كه معبودى جز او براى شما نیست » ، دیده مى‌شود .

از این جمله‌ها به خوبى استفاده مى‌شود كه ؛ بت‌پرستى مهم‌ترین خار بر سر راه سعادت همه انسان‌ها بوده است و این باغبان‌هاى توحید براى تربیت انواع گل‌ها و درختان پرثمر در سرزمین جوامع انسانى قبل از هر چیز ، دامن همت به كمر مى‌بستند تا با داس تعلیمات سازنده خود ، این خارهاى مزاحم را ریشه‌کن سازند . نوح پس از بیدارکردن فطرت‌هاى خفته، آنان را از سرانجام بت‌پرستى برحذر داشته و گفت : « من از عذاب روز بزرگى بر شما مى‌ترسم » ( اِنّىآ اَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ عَظیمٍ ) .

منظور از مجازات روز بزرگ ، ممکن است همان طوفان معروف نوح باشد كه كمتر مجازاتى به عظمت و وسعت آن دیده شده است و نیز ممکن است اشاره به مجازات الهى در روز رستاخیز باشد ، زیرا این تعبیر در قرآن مجید در هر دو معنى به كار رفته است ، در آیه 189 سوره شعراء مى‌خوانیم : « فَاَخَذَهُمْ عَذابُ يَوْمِ الظُّلَّةِ اِنَّهُ كانَ عَذابَ يَوْمٍ عَظیمٍ » ، این آیه درباره مجازاتى است كه قوم شعیب بر اثر تبهکارى‌ها در همین جهان گرفتار آن شدند و

در آیات 4 و 5 سوره مطففین مى‌خوانیم : « اَلا يَظُنُّ اوُلآئِكَ اَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ لِيَوْمٍ عَظیمٍ : آیا این‌ها گمان نمى‌کنند كه براى روز بزرگى مبعوث خواهند شد » . تعبیر به « اَخافُ » ( مى‌ترسم گرفتار چنین مجازاتى شوید ) بعد از ذکر مسأله شرك در آیه موردبحث ، ممکن است به خاطر این باشد كه نوح مى‌خواهد به آن‌ها بگوید : اگر يقین به چنین مجازاتى نداشته باشید، لااقل بیم آن هست ، بنابراین عقل اجازه نمى‌دهد كه با چنین احتمالى این راه را بپیمایید و به استقبال چنین عذاب دردناکى بشتابید .

60 قالَ الْمَلاَءُ مِنْ قَوْمِهِ اِنّا لَنَریكَ فى ضَلالٍ مُبینٍ

(ولى) اشراف قومش به او گفتند: ماتو را درگمراهى آشکارى‌مى‌بینیم.

« مَلاَء » معمولاً به جمعیتى گفته مى‌شوند كه عقیده واحدى براى‌خود انتخاب كرده‌اندو اجتماع و شکوه ظاهرى‌آن‌ها چشم‌ها را پر مى‌کند ، زیرا ماده اصلى این لغت ، به معنى

پرکردن است و در قرآن مجید این تعبیر بیشتر در مورد جمعیت‌هاى خودخواه و خودکامه‌اى كه ظاهرى آراسته و باطنى آلوده دارند و صحنه‌هاى مختلف اجتماع را با وجود

خود پر مى‌کنند ، اطلاق شده است .

61 قالَ يا قَوْمِ لَيْسَ بى ضَلالَةٌ وَ لكِنّى رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمینَ

گفت: اى‌قوم من، هیچ‌گونه گمراهى‌در من نیست، ولى‌من فرستاده پروردگار جهانیانم .

اشاره به این‌که خدایان پراکنده‌اى كه شما قائل شده‌اید و براى هریك قلمرو حکومتى پنداشته‌اید ، همانند خداى دریا ، خداى آسمان ، خداى صلح و جنگ و مانند این‌ها همه بى‌اساس است ، پروردگار و رب همه جهانیان تنها خداوند يگانه يکتا است كه خالق همه آن‌ها مى‌باشد .

62 اُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبّى وَ اَنْصَحُ لَكُمْ وَ اَعْلَمُ مِنَ اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ

رسالت‌هاى‌پروردگارم‌را به‌شما ابلاغ‌مى‌کنم و خیرخواه‌شماهستم و از خداوند چیزهایى مى‌دانم كه شما نمى‌دانید .

«اَنْصَحُ» از ماده «نُصْح» به‌معنى خلوص و بى‌غلّ و غش بودن‌است، لذا « ناصح العسل » به معنى عسل خالص است ، سپس این تعبیر در مورد سخنانى كه از روى نهایت خلوص

نيّت و خیرخواهى و بدون تقلّب و فریب و تزویر گفته مى‌شود ، به كار رفته است . و در پایان اضافه مى‌کند : « من چیزهایى از خداوند مى‌دانم كه شما نمى‌دانید » ( وَ اَعْلَمُ مِنَ اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ ) . این جمله ممکن است جنبه تهدید در برابر مخالفت‌هاى آن‌ها داشته باشد كه من مجازات‌هاى دردناکى از خداوند در برابر تبهکاران سراغ دارم كه شما هنوز از آن بى‌خبر هستید و يا اشاره به لطف و رحمت پروردگار باشد كه اگر در مسیر اطاعتش گام بگذارید ، برکات وپاداش‌هایى از او سراغ دارم كه شما به عظمت و وسعت آن واقف نیستید و يا اشاره به این باشد كه اگر من عهده‌دار هدایت شما شده‌ام ، مطالبى درباره خداوندبزرگ و دستوراتش مى‌دانم كه شما از آن آگاهى ندارید و به همین جهت باید از من پیروى كنید و هیچ مانعى ندارد كه همه این معانى در مفهوم جمله فوق جمع باشد.

63 اَوَعَجِبْتُمْ اَنْ‌جاآءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلى رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَ لِتَتَّقُوا وَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ

آیا تعجب كرده‌اید كه دستور آگاه‌کننده پروردگارتان به‌وسیله مردى از میان شما به

شما برسد ، تا ( از عواقب اعمال‌خلاف ) بیمتان دهد و ( در پرتو این دستور ) پرهیزگارى پیشه كنید شاید مشمول رحمت ( الهى ) گردید .

یعنى این موضوع چه جاى تعجب است ؟ زیرا يك انسان شایسته ، استعداد انجام این رسالت را بهتر از هر موجود دیگر دارد ، به علاوه انسان است كه مى‌تواند رهبر انسان‌ها شود ، نه فرشتگان و نه غیر آن‌ها .

64 فَكَذَّبُوهُ فَاَنْجَيْناهُ وَالَّذینَ مَعَهُ‌فِى‌الْفُلْكِ وَاَغْرَقْنَاالَّذینَ‌كَذَّبُوا بِاآیاتِناآ اِنَّهُمْ كانُوا قَوْما عَمینَ

اما سرانجام او را تکذیب كردند و ما او و كسانى را كه با وى‌در كشتى بودند، رهایى بخشیدیم و آن‌هاکه آیات ماراتکذیب كردند، غرق نمودیم، چه این‌که آن‌ها جمعیتى نابینا ( و كوردل ) بودند .

« عَمین » جمع « عَمْى » معمولاً به كسى گفته مى‌شود كه چشم بصیرت و دید باطن او از كار افتاده است ، ولى « اَعَمى » هم به افرادى گفته مى‌شود كه دید ظاهر خود را از دست

داده‌اند و هم آن‌ها كه دید باطن را . این كوردلى نتیجه اعمال شوم و لجاجت‌هاى مستمر خودشان بود ، زیرا تجربه نشان داده هنگامى كه انسان مدت‌ها در تاریکى بماند و يا به علل دیگرى چشم خود را ببندد و از نگاه كردن ، خوددارى كند ، قدرت دید خود را تدریجا از دست خواهد داد و سرانجام نابینا خواهد شد ، همچنین سایر اعضاء بدن ، اگر مدت زیادى كار نکنند ، مى‌خشکند و براى همیشه از كار مى‌افتند . دید باطن انسان نیز از این قانون مستثنى نیست ، چشم‌پوشى مستمراز حقایق و به‌کار نگرفتن عقل و خرد در فهم واقعیت‌ها ، تدریجا چشم تیزبین عقل را ضعیف كرده و سرانجام نابینا مى‌کند .

65 وَ اِلى عادٍ اَخاهُمْ هُودا قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ اِلهٍ غَيْرُهُ اَفَلا تَتَّقُونَ

و به‌سوى قوم عاد برادرشان «هود» را فرستادیم، گفت:اى قوم من ، (تنها) خدا را پرستش كنید كه جز او معبودى‌براى شما نیست، آیاپرهیزگارى‌پیشه‌نمى‌کنید؟

گوشه‌اى از سرگذشت قوم هود

قوم « عاد » مردمى بودند كه در سرزمین يمن زندگى مى‌کردند ، از نظر قدرت جسمانى

و ثروت سرشارى كه از طریق كشاورزى و دامدارى به آن‌ها مى‌رسید ، ملتى نیرومند و قوى بودند ، ولى انحرافات عقیده‌اى مخصوصا بت‌پرستى و مفاسد اخلاقى در میان آن‌ها غوغا مى‌کرد . « هود » كه از آنان بود و با آن‌ها خویشاوندى داشت ، از طرف پروردگار مأمور دعوت آن‌ها به سوى حق و مبارزه با فساد گردید و شاید تعبیر به « اَخاهُمْ » ( برادرشان ) اشاره به همین پیوند نسبى باشدکه در میان‌هود و قوم عادبود. این‌احتمال‌نیز هست‌که تعبیر «برادر» در مورد حضرت‌هودو نیز درموردچندنفردیگرازپیامبران‌مانند نوح (106/شعراء) و صالح ( 142 / شعراء ) ولوط ( 161 / شعراء ) وهمچنین حضرت شعیب ( 85/اعراف )، به خاطر این باشد كه آن‌ها در نهایت دلسوزى و مهربانى ، همچون يك برادر ، با قوم و جمعیت خود رفتارمى‌کردند و ازهیچ كوشش و تلاشى براى هدایت‌آن‌ها فروگذار نکردند ، این تعبیر در مورد كسانى كه نهایت دلسوزى درباره فرد يا جمعیتى به خرج مى‌دهند ، گفته مى‌شود ، به‌علاوه این تعبیر حاکى از يك نوع برابرى و نفى هرگونه تفوق‌طلبى و ریاست‌طلبى است ، يعنى این مردان خدا هیچ‌گونه داعیه‌اى در زمینه هدایت آن‌ها در سر

نداشتند ، بلکه صرفا به خاطر نجات آنان از گرداب بدبختى ، دست و پا مى‌کردند . در هر حال روشن است كه تعبیر « اَخاهُمْ » هرگز اشاره به برادرى دینى نیست ، زیرا این اقوام غالبا به دعوت اصلاح‌طلبانه پیامبرانشان پاسخ مثبت ندادند . هود دعوت خود را از مسأله توحید و مبارزه با شرك و بت‌پرستى شروع كرد .

66 قالَ الْمَلاَءُ الَّذینَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ اِنّا لَنَریكَ فى سَفاهَةٍ وَ اِنّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الْكاذِبینَ

اشراف كافر قوم او گفتند : ما تو را در سفاهت ( و نادانى وسبک‌مغزى ) مى‌بینیم و ما مسلما تو را از دروغگویان مى‌دانیم .

ولى این جمعیت خودخواه و متکبر ، مخصوصا ثروتمندان ازخودراضى كه قرآن از آن‌ها تعبیر به « مَلاَء » كرده است ، يعنى ظاهر آن‌ها چشم‌پرکن بود ، به هود همان گفتند كه قوم نوح به نوح گفته بودند ، بلکه نسبت سفاهت نیز به او دادند . « سفاهت » و سبک‌مغزى از نظر آن‌ها این بود كه انسانى برخلاف سنت‌هاى محیط هرچند غلط و نادرست باشد ، به‌پاخیزد و حتى جان خود را در این راه به خطر افکند ، سفاهت در منطق آنان این بود كه

کسى همرنگ محیط نشود و نان را به نرخ روز نخورد و براى سنت‌شکنى به‌پاخیزد و هرگونه ناراحتى و دردسرى را براى خود بخرد .

67 قالَ يا قَوْمِ لَيْسَ بى سَفاهَةٌ وَ لكِنّى رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمینَ

گفت: اى قوم من، هیچ‌گونه سفاهتى درمن نیست ، ولى فرستاده‌اى از طرف پروردگار جهانیانم .

68 اُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبّى وَ اَنَا لَكُمْ ناصِحٌ اَمینٌ

رسالت‌هاى پروردگارم را به شما ابلاغ مى‌کنم و من خیرخواه امینى براى شما هستم .

هود اضافه كرد : « من وظیفه دارم رسالت‌هاى پروردگارم را به شما ابلاغ كنم و دستورهایى راکه ضامن سعادت و خوشبختى شما و نجات از گرداب شرك و فساد است ، در اختیار شما بگذارم، آن‌هم درنهایت دلسوزى و خیرخواهى و در نهایت امانت و درستکارى » .

69 اَوَ عَجِبْتُمْ اَنْ جاآءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلى رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَ اذْكُرُوا اِذْ

جَعَلَكُمْ خُلَفاآءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ‌وَ زادَكُمْ فِى الْخَلْقِ بَصْطَةً فَاذْكُرُوآا الاآءَ اللّهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ

آیا تعجب كرده‌اید كه دستور آگاه‌کننده پروردگارتان به‌وسیله مردى از میان شما به شما برسد تا ( از مجازات الهى )بیمتان دهد و به ياد آورید هنگامى شما را جانشینان قوم نوح قرار داد و شما را از جهت خلقت گسترش داد ( و به‌نیروى بدنى قوى مجهزساخت )، پس نعمت‌هاى خدا را به ياد آورید شاید رستگار شوید.

جمله « زادَكُمْ فِى الْخَلْقِ بَصْطَةً » ( شما را از نظر آفرینش گسترش داد ) ممکن است اشاره به قدرت جسمانى قوم عاد باشد ، زیرا هم از آیات مختلف قرآن و هم از تواریخ برمى‌آید كه آن‌ها مردمى درشت‌استخوان و قوى‌پیکر و نیرومند بودند ، در آیه 15 سوره فصلت از قول آن‌ها مى‌خوانیم : « مَنْ اَشَدُّ مِنّا قُوَّةً : چه كسى از ما نیرومندتر است ؟ » و در آیه 7 سوره حاقه درمورد بلایى كه به جرم اعمالشان بر سر آن‌ها آمد ،مى‌خوانیم : « فَتَرَى الْقَوْمَ فیها صَرْعى كَاَنَّهُمْ اَعْجازُ نَخْلٍ خاوِيَةٍ : قوم عاد را مى‌دیدى كه بر اثر طوفان آن‌چنان روى زمین افتاده‌اند كه گویا

تنه‌هاى درختان نخل بود كه به روى زمین افتاده بود » .

70 قالُوآا اَجِئْتَنا لِنَعْبُدَ اللّهَ وَحْدَهُ وَ نَذَرَ ما كانَ يَعْبُدُ اباآؤُنا فَأْتِنا بِما تَعِدُناآ اِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقینَ

گفتند: آیا به‌سراغ ماآمده‌اى كه تنها خداى يگانه رابپرستیم و آن‌چه را پدران ما مى‌پرستیدند ، رها كنیم ، حال‌که چنین است ، آن‌چه ( از بلا و عذاب الهى ) به ما وعده مى‌دهى ، بیاور ، اگر راست مى‌گویى .

همان‌طور كه ملاحظه مى‌کنید ، سطح افکار آنان به قدرى پایین بود كه از پرستش خداى يگانه وحشت داشتند و پراکندگى و تعدد خدایان را براى خود ، مایه افتخار مى‌پنداشتند و جالب این‌که تنها منطق آنان در این زمینه همان تقلید كورکورانه از سنن نیاکان بود وگرنه چگونه ممکن بود بتوانند تعظیم در برابر قطعات سنگ و چوب را توجیه كنند . و سرانجام براى این‌که امید « هود » را به كلى از خود قطع كنند و به اصطلاح حرف آخر را به او زده باشند ، گفتند : « اگر راست مى‌گویى و عذاب‌ها و مجازات‌هایى را كه به ما وعده مى‌دهى ،

حقیقت دارد ، هرچه زودتر آن‌ها را به سراغ ما بفرست و ما را محو و نابود كن » ( يعنى ما كمترین واهمه‌اى از تهدیدهاى تو نداریم) (فَأْتِنا بِما تَعِدُناآ اِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقینَ) .

71 قالَ قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ رِجْسٌ وَ غَضَبٌ اَتُجادِلُونَنى فى اَسْماآءٍ سَمَّيْتُمُوهاآ اَنْتُمْ وَ اباآؤُكُمْ مانَزَّلَ اللّهُ بِهامِنْ سُلْطانٍ فَانْتَظِرُوآا اِنّى مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرینَ

گفت : پلیدى و غضب پروردگار شما را فراگرفته ، آیا با من‌در مورد نام‌هایى مجادله مى‌کنید(که به‌عنوان معبود و خدا)شما و پدرانتان ( بر بت‌ها ) گذارده‌اید، در حالى كه خداوند هیچ فرمانى درباره آن نازل نکرده است ، بنابراین شما منتظر باشید ، من هم با شما انتظار مى‌کشم .

« رِجْس » در اصل به معنى چیز ناپاك است و بعضى از مفسران معتقدند ریشه اصلى آن ، معنى وسیع‌ترى دارد و به معنى هرچیزى است كه باعث دورى و تنفر مى‌شود و لذا به‌انواع پلیدى‌ها و نجاست‌ها و مجازات‌ها، « رِجْس » گفته مى‌شود ، زیرا همه این امور موجب

فاصله گرفتن انسان و تنفر او مى‌گردد . در هرصورت این كلمه در آیه فوق مى‌تواند به معنى مجازات و عذاب الهى باشد و ذکر آن با جمله « قَدْ وَقَعَ » كه به صورت فعل ماضى است ، اشاره به این است كه به طور قطع شما مستحق عذاب شده‌اید و دامانتان را خواهد گرفت . سپس براى این‌که گفتار آن‌ها درباره بت‌ها بدون پاسخ نماند، اضافه مى‌کند : « آیا شما با من در مورد چیزهایى كه از الوهیت جز نامى بى‌اثر ندارند و نیاکان شما اسم خدا بر آن‌ها گذارده‌اند و به دروغ آثار و خاصیتى براى آن‌ها قائل شده‌اند ، به مجادله برخاسته‌اید ، درحالى‌که هیچ‌گونه فرمان و حجتى از ناحیه خدا در این‌باره نازل نشده است » ( اَتُجادِلُونَنى فى اَسْماآءٍ سَمَّيْتُمُوهاآ اَنْتُمْ وَ اباآؤُكُمْ ما نَزَّلَ اللّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ ) . در حقیقت بت‌هاى شما از

الوهیت ، تنها يك اسم بى‌مسمّى دارند ، اسمى كه زاییده پندارهاى خام شما و نیاکانتان است وگرنه با قطعات سنگ و چوب دیگر بیابان و جنگل هیچ تفاوتى ندارد . سپس گفت : « اکنون كه چنین است ، شما در انتظار بمانید ، من هم با شما انتظار مى‌کشم ، شما در این انتظارباشیدکه بت‌ها ياریتان‌کنند و من در انتظارم كه عذاب دردناك الهى بر شما فرود آید » ،

آینده نشان خواهدداد كدام‌یك از این‌دو انتظاربه‌حقیقت نزدیک‌تر خواهد بود (فَانْتَظِرُوآا اِنّى مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرینَ).

72 فَاَنْجَيْناهُ وَالَّذینَ مَعَهُ‌بِرَحْمَةٍ مِنّا وَ قَطَعْنا دابِرَ الَّذینَ كَذَّبُوا بِاآیاتِنا وَ ما كانُوا مُؤْمِنینَ

سرانجام او و كسانى را كه با او بودند ، به رحمت خود نجات بخشیدیم و ریشه كسانى كه آیات ما را تکذیب كردند و ایمان نیاوردند ، قطع كردیم .

« دابِر » در لغت به معنى آخر و پایان چیزى است ، بنابراین مفهوم آیه این است كه آن‌ها را تا به آخر نابود ساختیم و ریشه‌هایشان به كلى قطع شد .

73 وَ اِلىثَمُودَ اَخاهُمْ صالِحاقالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ اِلهٍ غَيْرُهُ قَدْ جاآءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ هذِهِ ناقَةُ اللّهِ لَكُمْ ايَةً فَذَرُوها تَأْكُلْ فىاَرْضِ اللّهِ وَ لا تَمَسُّوها بِسُوآءٍ فَيَأْخُذَكُمْ عَذابٌ اَلیمٌ

و به سوى ( قوم ) ثمود برادرشان « صالح » را فرستادیم ،گفت : اى قوم من، خدا را

بپرستید كه جز او معبودى براى‌شما نیست ، دلیل روشنى ازطرف پروردگار براى شما آمده ؛ این "ناقه" الهى براى شما معجزه‌اى است ، او را به حال خود واگذارید كه در سرزمین خدا ( از علف‌هاى بیابان ) بخورد و آن را آزار نرسانید كه عذاب دردناکى شما را خواهد گرفت .

سرگذشت عبرت‌انگیز قوم ثمود

«ناقَة» در اصل به معنى شترماده‌است و درهفت مورد قرآن‌مجید اشاره به‌ناقه‌صالح (1)شده ، این شتر چگونه شترى بوده و چگونه به عنوان يك معجزه و دلیل دندان‌شکن به قوم صالح معرفى گردیده ؟ شرح آن به خواست خدا در سوره هود ذیل آیات مربوط به قوم


1) در « مجمع البیان » آمده : "ناقه" در اصل به چیزى گفته مى‌شود كه تسلیم و رام و آماده است و اطلاق آن به شتر ماده ، شاید به همین جهت است كه آمادگى بیشترى براى سوارى دارد .

ثمود خواهد آمد . ضمنا باید توجه داشت اضافه « ناقَة » به « اَللّه » در آیات فوق ، به اصطلاح از قبیل اضافه تشریفى است و اشاره به این است كه ناقه مزبور ، يك شتر معمولى و عادى نبود ، بلکه امتیازاتى داشته است. در آیات 73 تا 79، به قیام « صالح » پیامبر بزرگ خدا در میان قوم « ثمود » كه در يك منطقه كوهستانى میان حجاز و شام زندگى مى‌کردند ، اشاره شده و بحث‌هاى عبرت‌انگیز گذشته را درباره قوم نوح و هود بدین‌وسیله ادامه مى‌دهد .

البته در سوره‌هاى هود و شعراء و قمر و شمس ، به این ماجرا نیز اشاره شده و از همه‌جا مشروح‌تر سرگذشت این جمعیت در سوره هود آمده است ، در این آیات تنها فشرده‌اى از گفتگوهاى صالح با قوم ثمود و سرانجام كار آن‌ها بیان گردیده است . صالح نیز مانند سایر پیامبران ، نخستین گام را در راه هدایت آن‌ها از مسأله توحید و يکتاپرستى برداشت . اضافه « اَرْض » به « اَللّه » ( زمین خدا ) اشاره به این است كه این شتر ، مزاحم كسى نیست و تنهااز علف بیابان استفاده مى‌کند ، بنابراین نمى‌بایست مزاحم او شوند .

74 وَ اذْكُرُوآا اِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاآءَ مِنْ بَعْدِ عادٍ وَ بَوَّأَكُمْ فِى الاَرْضِ تَتَّخِذوُنَ مِنْ

سُهُولِها قُصُورا وَ تَنْحِتوُنَ‌الْجِبالَ بُيُوتا فَاذْكُرُوآا الاآءَ اللّهِ وَ لاتَعْثَوْا فِى‌الاَرْضِ مُفْسِدینَ

و به‌خاطربیاوریدکه شما را جانشینان قوم عاد قرار داد و درزمین مستقر ساخت كه در دشت‌هایش قصرها براى خود بنامى‌کنید و در كوه‌ها براى خود خانه‌ها مى‌تراشید ، بنابراین نعمت‌هاى خدا را متذکر شوید و در زمین فساد نکنید .

« تَعْثَوْا » از ماده « عثى » به معنى تولید فساد كردن است ، منتها این ماده بیشتر به مفاسد اخلاقى و معنوى گفته مى‌شود ، بنابراین ذکر كلمه « مُفْسِدینَ » بعد از جمله « لا تَعْثَوْا » ، به‌عنوان تأکید مى‌باشد ، زیرا هر دو يك معنى را مى‌رساند .

از این تعبیر چنین به نظر مى‌رسد كه آن‌ها محل زندگى خود را در تابستان و زمستان تغییر مى‌دادند ، در فصل بهار و تابستان در دشت‌هاى وسیع و پربرکت به زراعت و دامدارى مى‌پرداختند و به همین جهت خانه‌هاى مرفه و زیبایى در دشت‌داشتند و به هنگام فرا رسیدن فصل سرما و تمام شدن برداشت محصول ، به خانه‌هاى‌مستحکمى‌که در دل

صخره‌ها تراشیده بودند و در مناطق امن و امانى قرار داشت‌و ازگزندطوفان‌و سیلاب و حوادث برکنار بود ، آسوده خاطر زندگى مى‌کردند.

75 قالَ الْمَلاَءُ الَّذینَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذینَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ امَنَ مِنْهُمْ اَتَعْلَمُونَ اَنَّ صالِحا مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ قالُواآ اِنّا بِماآ اُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ

( ولى ) اشراف متکبر قوم او ، به مستضعفانى كه ایمان‌آورده بودند ، گفتند: آیا (راستى) شما يقین دارید صالح‌از طرف پروردگارخود فرستاده‌شده‌است؟ آن‌ها گفتند : ما به آن‌چه او به آن مأموریت يافته ، ایمان آورده‌ایم .

باز ملاحظه مى‌کنیم كه جمعیت اشراف و ثروتمندان خوش‌ظاهر و بدباطن كه از آن‌ها تعبیر به « مَلاَء » ( چشم پرکن ) شده است ، سررشته مخالفت با این پیامبر بزرگ الهى را به

دست گرفتند و از آن‌جا كه عده قابل ملاحظه‌اى از توده‌هاى خوش‌فکر و پاکدل كه همواره در بند اسارت اشراف گرفتار بودند، دعوت صالح را پذیرفته و اطراف او جمع شده بودند ، مخالفت خود را با این گروه شروع كردند و همان‌طور كه قرآن مى‌گوید ، این جمعیت

اشرافى و متکبر ازقوم صالح به‌افرادى ازمستضعفان كه ایمان آورده بودند ، گفتند : « آیا به راستى شما مى‌دانید كه صالح از طرف خدا براى راهنمایى ما فرستاده شده است » ( قالَ الْمَلاَءُ الَّذینَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذینَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ امَنَ مِنْهُمْ اَتَعْلَمُونَ اَنَّ صالِحا مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ ) .

البته هدف آن‌ها از این سؤال ، جستجوى حق نبود ، بلکه مى‌خواستند با القاى شبهات در دل آن‌ها وسوسه ایجاد كنند و روحیه آنان را تضعیف نمایند و به گمان این‌که همانند دورانى كه در بند بودند ، مطیع و فرمانبردار آن‌ها هستند ، از حمایت صالح دست بردارند .

ولى به زودى با پاسخ قاطع آنان كه حکایت از تصمیم و اراده قوى مى‌کرد ، روبه‌رو شدند و این پاسخ را از آنان شنیدند كه ؛ « ما نه تنها مى‌دانیم صالح فرستاده خدا است، بلکه به آن‌چه او مأموریت دارد و دعوت به سوى آن مى‌کند ، ایمان آورده‌ایم » ( قالُواآ اِنّا بِماآ اُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ ) .

76 قالَ الَّذینَ اسْتَكْبَرُوآا اِنّا بِالَّذىآ امَنْتُمْ بِهِ كافِرُونَ

متکبران گفتند : ( ولى ) ما به آن‌چه شما به آن ایمان‌آورده‌اید ، كافریم .

از آن‌جا كه آن‌ها به خاطر قدرت و ثروت ظاهریشان ، همیشه در جامعه پیشوا و الگوى مردم بودند ، چنین مى‌پنداشتند كه این‌بار نیز با اظهار كفر و بى‌ایمانى ، الگو براى دگران خواهند شد و مردم از آنان پیروى خواهند كرد ، ولى به زودى به اشتباه خود پى بردند و متوجه شدند كه مردم این‌بار در پرتو ایمان به خدا ، شخصیت تازه‌اى يافته و از استقلال فکرى و نیروى اراده بهره‌مند شده‌اند. جالب توجه این‌که در آیات فوق از اشراف بى‌ایمان ، به‌عنوان « مستکبران » و از توده‌هاى زحمت‌کش باایمان ، به عنوان « مستضعفان » ياد شده و این نشان مى‌دهد كه دسته اول با خودبرتربینى و غصب حقوق مردم زیردست و جذب نیروهاى آن‌ها ، به آن موقعیت رسیده بودند كه به زبان امروز مى‌توان از آن‌ها به طبقه « استثمارکننده » و « استثمارشونده » تعبیر كرد .

77 فَعَقَرُوا النّاقَةَ وَ عَتَوْا عَنْ اَمْرِ رَبِّهِمْ وَ قالُوا يا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُناآ اِنْ كُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلینَ

سپس « ناقه » را پى‌کردند و ازفرمان پروردگارشان سرپیچیدندو گفتند : اى صالح ، اگر تو از فرستادگان ( خدا ) هستى ،آن‌چه ما را با آن تهدید مى‌کنى، بیاور .

هنگامى كه ثروتمندان متکبر و خودخواه از ایجاد تزلزل در پایه‌هاى ایمان توده‌هاى مردم باایمان مأیوس شدند و از سوى دیگر مى‌دیدند باوجود « ناقه » كه‌معجزه صالح محسوب مى‌شد، سمپاشى‌هاى آن‌ها به جایى نمى‌رسد ، تصمیم به نابود كردن ناقه گرفتند و قبل از هرچیز « آن را پى كردند و كشتند و از فرمان خدا سر برتافتند » ( فَعَقَرُوا النّاقَةَ وَ عَتَوْا عَنْ اَمْرِ رَبِّهِمْ ) .(1).


1) منظوراز «پى كردن» شتر و اسب، آن است‌که عصب محکم مخصوصى را كه در پشت پاى او قرار دارد و عامل اصلى حرکت است، قطع‌کنند، این حیوان فوراً بر زمین مى‌غلطد و هیچ‌قدرتى برحرکت نخواهد داشت .

و به این نیز قناعت نکردند ، بلکه به سراغ صالح آمدند و صریحا به او « گفتند : اگر تو فرستاده خدا هستى ، هر چه زودتر عذاب الهى را به سراغ ما بفرست » ( وَ قالُوا يا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُناآ اِنْ كُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلینَ ) .

یعنى ما كمترین واهمه‌اى از تهدیدهاى تو نداریم و این تهدیدها همه بى‌اساس است ، این سخن در حقیقت برپاساختن يک‌نوع جنگ اعصاب در مقابل صالح و براى تضعیف كردن روحیه صالح و مؤمنان بود .

78 فَاَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَاَصْبَحُوا فى دارِهِمْ جاثِمینَ

سرانجام زمین لرزه آن‌ها را فراگرفت و صبحگاهان ( تنها ) جسم بى‌جانشان در خانه‌هاشان باقى مانده بود .

« جاثِم » در اصل از ماده « جَثْم » به معنى نشستن روى زانو و توقف در يك مکان است و بعید نیست این تعبیر اشاره به آن باشد كه هنگام وقوع زلزله شدید ، آن‌ها در خواب خوش فرورفته بودند، ناگهان به‌پاخاستند، همین‌که بر سر زانو نشستند، حادثه به آن‌ها مهلت نداد و

بر اثر وحشت و ترس و يا فروریختن دیوارها و يا صاعقه‌اى كه با آن زلزله همراه بود ، جان خود را در همان حالت از دست دادند . هنگامى‌که آن‌ها ستیزه‌جویى و طغیانگرى را به آخر رساندند و آخرین بارقه آمادگى ایمان رادر وجود خود خاموش ساختند، مجازات الهى كه طبق قانون انتخاب‌اصلح و ازمیان بردن موجودات فاسد و مفسد صورت مى‌گیرد، به سراغ آن‌ها آمد و « آن‌چنان لرزه‌اى قصرها و خانه‌هاى مستحکمشان را تکان داد و فروریخت و زندگى پرزرق و برق آن‌ها را درهم كوبید كه صبحگاهان تنها جسم بى‌جان آن‌ها در خانه‌هایشان باقى مانده بود » .

قوم ثمود به چه وسیله نابود شدند ؟

در این‌جا يك سؤال پیش مى‌آید و آن این‌که از آیه فوق استفاده مى‌شود كه وسیله نابودى این قوم سرکش ، زلزله بود ، اما از آیه 13 سوره فصلت برمى‌آیدکه صاعقه آن‌ها رانابود كرد و در آیه 5 سوره حاقه مى‌خوانیم: « اَمّا ثَمُودُ فَاُهْلِكُوا بِالطّاغِيَةِ: قوم‌ثمود به وسیلۀ يك عامل ویران‌گر از میان رفتند » ، آیا در میان این تعبیرات ، تضادى وجود دارد ؟ پاسخ این

سؤال را مى‌توان در يك جمله خلاصه كرد و آن این‌که این هر سه عامل، به يك چیز بازگشت‌مى‌کنند و يا لازم و ملزوم يکدیگرند ، بسیار مى‌شود كه زمین‌لرزه در يك منطقه براثر صاعقه‌هاى عظیم ایجاد مى‌شود ، يعنى نخست صاعقه تولید مى‌شود و به دنبال آن ، زمین‌لرزه به وجود مى‌آید و اما « طاغِيَة » به معنى موجودى است كه از حدّ خود تجاوز كند و این هم با زلزله سازگار است و هم با صاعقه ، بنابراین تضادى در میان آیات نیست .

79 فَتَوَلّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ اَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبّى وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ النّاصِحینَ

( صالح ) از آن‌ها روى برتافت و گفت : اى قوم ، من رسالت‌پروردگارم را به شما ابلاغ كردم و شرط خیرخواهى را انجام دادم ولى ( چه كنم ) كه شما خیرخواهان را دوست ندارید.

در این‌جا سؤال دیگرى پیش مى‌آید و آن این‌که ؛ آیا این گفتگوى صالح بعد از نابودى آن جمعیت صورت گرفته است و يا این‌که این گفتگوى نهایى صالح با آن‌ها قبل از مرگشان

به عنوان اتمام حجت بوده ، ولى در عبارت قرآن ، بعد از جریان مرگ آن‌ها ذکر شده است ؟ البته احتمال دوم با ظاهر خطاب سازگارتر است ، زیرا گفتگو با آن‌ها نشان مى‌دهد كه آن‌ها زنده بوده‌اند ولى احتمال نخست نیز چندان بعید نیست ، زیرا بسیار مى‌شود كه براى عبرت گرفتن افراد بازمانده ، چنین گفتگوهایى را با گذشتگان و ارواح آن‌ها انجام مى‌دهند، چنان‌که در تاریخ زندگانى على (علیه السلام) مى‌خوانیم: پس‌از جنگ جمل در كنار جسد طلحه ایستاد و گفت : « اى طلحه ، تو در اسلام خدمات قابل ملاحظه‌اى داشتى ، حیف كه آن‌ها را براى خود حفظ نکردى » و نیزدر اواخر « نهج البلاغه » مى‌خوانیم‌که على (علیه السلام) به هنگامى كه از جنگ صفین بازمى‌گشت ، در پشت دروازه كوفه رو به قبرستان كرده « نخست به ارواح گذشتگان سلام كرد و بعد به آن‌ها گفت : شما پیشرو این قافله بودید و ما هم به دنبال شما خواهیم بود » .

80 وَ لُوطا اِذْ قالَ لِقَوْمِهِآ اَتَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَكُمْ بِها مِنْ اَحَدٍ مِنَ الْعالَمینَ

و ( به‌خاطر بیاورید ) « لوط » را هنگامى‌که به‌قوم خود گفت :آیا عمل شنیعى انجام مى‌دهید كه احدى از جهانیان پیش از شما انجام نداده است ؟

اشاره به این‌که این گناه علاوه بر این‌که خود يك عمل زشت و فوق‌العاده ننگین است ، قبل از شما در هیچ قوم و ملتى سابقه نداشته است و این زشتى آن را چند برابر مى‌کند ، زیرا پایه غلط و سنت شوم و وسیله‌اى براى گناه دیگران در آینده نزدیك و دور خواهد بود. از آیه فوق به خوبى برمى‌آید كه این عمل زشت ، از نظر تاریخى به قوم لوط منتهى مى‌شود كه مردمى بودند ثروتمند و مرفّه و شهوتران و هواپرست .

81 اِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساآءِ بَلْ اَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ

آیاشما ازروى شهوت به‌سراغ‌مردان‌مى‌روید، نه‌زنان ؟شما جمعیت تجاوزکارى هستید .

چه انحرافى از این بدتر و بالاتر كه وسیله تولید نسل را كه آمیزش زن و مرد است و خداوند آن را به طور غریزى در هرانسانى قرار داده ، رها كنند و سراغ « جنس موافق » بروند ، كارى كه اصولاً برخلاف فطرت و ساختمان طبیعى جسم و روح انسان و غریزه تحریف نایافته او است و نتیجه‌اش عقیم ماندن هدف آمیزش جنسى است و به تعبیر دیگر ، تنها اثرش يك اشباع كاذب جنسى و از بین بردن هدف اصلى يعنى ادامۀ نسل

بشر مى‌باشد و در پایان آیه به عنوان تأکید مى‌گوید : « شما جمعیت اسراف‌کارید » يعنى از حدود الهى قدم بیرون گذارده و در سنگلاخ انحراف و تجاوز از مرز فطرت سرگردان شده‌اید .

ممکن است این جمله اشاره به آن باشد كه آن‌ها نه تنها در مورد غریزه جنسى راه اسراف را مى‌پیمودند ، بلکه در همه چیز و همه كار گرفتار چنین انحراف و زیاده‌روى بودند .

82 وَ ما كانَ جَوابَ قَوْمِهِآ اِلاّ اَنْ قالُواآ اَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْيَتِكُمْ اِنَّهُمْ اُناسٌ يَتَطَهَّرُونَ

ولى پاسخ قومش چیزى جز این نبود كه گفتند : این‌ها را ازشهر و آبادى خود بیرون كنید كه این‌ها افراد متظاهرى هستند .

این جاى تعجب نیست كه يك جمعیت آلوده و گناهکار ، افراد پاکدامن را به جرم پاکدامنى از خود برانند ، آن‌ها چنین افرادى را مزاحم شهوات خویش مى‌بینند و نقاط قوّت و افتخار چنین پاکدامنانى در نظر آن‌ها نقطه ضعف و عیب بود .

83 فَاَنْجَيْناهُ وَ اَهْلَهُ اِلاَّ امْرَأَتَهُ كانَتْ مِنَ الْغابِرینَ

( چون كار به‌این‌جا رسید ) ما او وخاندانش را رهایى بخشیدیم‌جز همسرش كه با بازماندگان ( در شهر ) بود .

« غابِر » به كسى مى‌گویند كه همراهانش بروند و او باقى بماند ، همان‌طور كه خانواده لوط با او رفتند و تنها همسر او در شهر باقى ماند و به سرنوشت گنهکاران گرفتار شد . از آیه 10 سوره تحریم اجمالاً استفاده مى‌شود كه همسر لوط در آغاز زن سربه‌راهى بود ، سپس راه خیانت را پیش گرفت و دشمنان لوط را جرأت بخشید.

84 وَ اَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ مَطَرا فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمینَ

و (سپس چنان) بارانى بر آن‌ها فرستادیم ( بارانى از سنگ كه‌آن‌ها را نابود ساخت ) ، اکنون بنگر سرانجام كار مجرمان به كجا كشید .

سرنوشت دردناك قوم لوط

گرچه در آیه فوق نوع این باران ، بیان نشده است ، اما از ذکر كلمه « مَطَرا » ( بارانى )

به‌طور سربسته روشن مى‌شود كه از باران‌هاى معمولى نبوده ، بلکه بارانى از سنگ بوده ، چنان‌که در آیه 83 سوره هود آمده است . سپس مى‌گوید: « اکنون تماشا كن، ببین سرانجام كار مجرمان به كجا كشید » ( فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمینَ ) . گرچه روى سخن در این‌جا به پیامبر است ، اما پیدا است كه هدف ، عبرت گرفتن همه افراد باایمان مى‌باشد . مشروح سرگذشت این جمعیت و همچنین ضررهاى گوناگون عمل شنیع « لواط و هم‌جنس‌گرایى » و حکم آن از نظر قوانین اسلام در ذیل آیات سوره هود و حجر بیان خواهد شد .

85 وَ اِلىمَدْيَنَ‌اَخاهُمْ شُعَيْبا قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ اِلهٍ غَيْرُهُ قَدْجاآءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَاَوْفُواالْكَيْلَ وَ الْمیزانَ وَ لا تَبْخَسُوا النّاسَ اَشْياآءَهُمْ وَ لاتُفْسِدُوا فِى الاَرْضِ بَعْدَ اِصْلاحِها ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ‌كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ

و به سوى مدین ، برادرشان « شعیب » را فرستادیم ، گفت :اى قوم من ، خدا را بپرستید كه جز او معبودى ندارید ،دلیل روشنى از طرف پروردگارتان براى شما آمده است ،بنابراین حق پیمانه و وزن را ادا كنید و از اموال مردم چیزى نکاهید و در روى

زمین بعد از آن‌که ( در پرتو ایمان و دعوت‌انبیاء ) اصلاح شده است ، فساد نکنید ، این براى شمابهتراست اگرباایمان هستید.

رسالت شعیب در مدین

« بَخْس » به معنى كم گذاردن حقوق افراد و پایین آمدن از حد است ، به گونه‌اى كه موجب ظلم و ستم گردد . شعیب كه نسبش طبق تواریخ با چندین واسطه به حضرت ابراهیم مى‌رسد ، مبعوث به سوى اهل مدین گردید ، مدین از شهرهاى شام بود و مردمى تجارت‌پیشه و مرفّه داشت كه در میان آن‌ها بت‌پرستى و همچنین تقلّب و كم‌فروشى در معامله كاملاً رایج بود . جمعى‌از مفسران مانند « مرحوم طبرسى » در « مجمع البیان » و « فخر رازى » در تفسیر معروف‌خود نقل‌کرده‌اند كه «مدین» دراصل نام يکى‌از فرزندان ابراهیم خلیل بود و چون فرزندان و نوادگان او درسرزمینى در طریق شام سکونت اختیار كردند ، به نام « مَدْيَن » نامیده شد . در این‌که « بَيِّنَة » ( دلیل روشن ) چگونه چیزى بوده است ، در آیات فوق ، سخنى از آن به میان نیامده ، ولى ظاهر این است كه اشاره به

معجزات شعیب است . پس از دعوت به توحید ، به مبارزه با مفاسد اجتماعى و اخلاقى و اقتصادى آن‌ها برخاسته ، نخست آنان را كه آلوده كم‌فروشى و تقلّب و تزویر در معامله بوده‌اند ، از این كار بازمى‌دارد .

روشن است كه نفوذ هرگونه خیانت و تقلّب در امر معاملات ، پایه‌هاى اطمینان و اعتماد عمومى را كه بزرگ‌ترین پشتوانه اقتصادى ملت‌ها است ، متزلزل و ویران مى‌سازد و ضایعات غیر قابل جبرانى براى جامعه به بار مى‌آورد ، به‌همین دلیل يکى از موضوعات مهمى كه شعیب روى آن انگشت گذاشت ، همین موضوع بود . گویا اضافه كردن جمله « اِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنینَ » اشاره به این است‌که این دستورات اجتماعى و اخلاقى ، هنگامى ریشه‌دار و ثمربخش خواهد بود كه از نور ایمان روشن گردد، اما اگر بدون پشتوانه ایمان باشد و تنها روى يك سلسله مصالح مادى تکیه كند ، دوام و بقایى نخواهد داشت.

86 وَ لا تَقْعُدُوا بِكُلِّ صِراطٍ تُوعِدُونَ وَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللّهِ مَنْ امَنَ بِهِ وَ

تَبْغُونَها عِوَجا وَ اذْكُرُواآ اِذْكُنْتُمْ قَلیلاً فَكَثَّرَكُمْ وَ انْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدینَ

و بر سر هر راه ننشینید كه ( مردم باایمان را ) تهدید كنید ومؤمنان را از راه خدا بازدارید و ( با القاى شبهات ) آن را كج‌و معوج نشان دهید و به خاطر بیاورید زمانى را كه افراد كمى بودید و او شما را فزونى داد و بنگرید چگونه سرانجام مفسدان بود .

در این‌که آن‌ها چگونه افراد متمایل به ایمان را تهدید مى‌کردند ، مفسران احتمالات متعددى داده‌اند ، بعضى احتمال داده‌اند از طریق تهدید به قتل و بعضى از طریق راهزنى و گرفتن اموال مردم باایمان ، ولى متناسب با بقیه جمله‌هاى آیه همان معنى اول است . در پایان آیه پنجمین نصیحت شعیب كه يادآورى نعمت‌هاى پروردگار براى تحریك حسّ شکرگزارى آن‌ها است ، آمده ؛ « به خاطر بیاورید هنگامى كه شما افراد كمى بودید ، خداوند جمعیتتان را زیاد كرد و نیروى انسانى شما را فزون‌تر ساخت » ( وَ اذْكُرُوآا اِذْ كُنْتُمْ قَلیلاً فَكَثَّرَكُمْ ... ) .

از جملۀ فوق چنین استفاده مى‌شود كه برخلاف تبلیغات حساب‌نشده‌اى كه امروز مى‌کنند ، در اکثر موارد كثرت نفرات ، مى‌تواند سرچشمه قدرت و عظمت و پیشرفت جامعه باشد، البته به شرطى كه با برنامه‌هاى منظم ، زندگى آن‌ها از نظر مادى و معنوى تأمین گردد .

87 وَ اِنْ كانَ طاآئِفَةٌ مِنْكُمْ امَنُوا بِالَّذىآ اُرْسِلْتُ بِهِ وَ طاآئِفَةٌ لَمْ يُؤْمِنُوا فَاصْبِرُوا حَتّى يَحْكُمَ اللّهُ بَيْنَنا وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمینَ

و اگر طایفه‌اى‌از شما به آن‌چه من فرستاده شده‌ام ، ایمان‌آورده‌اند و طایفه‌اى ایمان نیاورده‌اند، صبر كنید تا خداوند میان ما داورى كند كه او بهترین داوران است.

آیه مورد بحث درواقع پاسخى است به بعضى از گفته‌هاى مؤمنان و كافران قوم او ، زیرا مؤمنان بر اثر فشارهایى كه از طرف كافران به‌آن‌ها وارد مى‌شد، طبعا این سؤال را ازپیامبرشان مى‌کردند ، كه ما تا كِى در شکنجه و فشار خواهیم بود ؟

مخالفان او نیز از این كه مجازات الهى فورا دامانشان را نگرفته بود ، جرأت

و جسارت پیدا كرده ، مى‌گفتند : اگر راستى تو از طرف خدا هستى ، پس چرا با این مخالفت‌هاى ما ، هیچ گزندى متوجه ما نمى‌شود ؟ شعیب مى‌گوید : « اگر طایفه‌اى از شما به آن‌چه من مبعوث شده‌ام ، ایمان آورده و جمعیت دیگرى ایمان نیاورده‌اند ، نباید موجب غرور كافران و يأس مؤمنان گردد ، شما صبر كنید تا خداوند میان ما حکم كند كه او بهترین حاکمان است » ، يعنى آینده نشان خواهدداد چه كسانى برحق بوده‌اند و چه كسانى بر باطل .

پایان جزء هشتم

فهرست مطالب

موضوع صفحه

متن تأییدیه مرجع عالیقدر حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى··· 6

متن تأییدیه حضرت آیة‌اللّه مرتضى مقتدایى مدیر حوزه علمیه قم··· 8

ویژگى‌ها و مزایاى كتاب " تفسیر جوان"··· 10

چرا افراد لجوج به راه نمى‌آیند··· 11

اکثریت عددى اهميّت ندارد··· 23

تمام آثار شرك باید برچیده شود··· 32

ایمان و روشن بینى··· 36

انتخاب پیامبر به دست خدا است··· 43

امداد هاى الهى··· 46

فهرست مطالب

موضوع صفحه

یك معجزه علمى قرآن··· 48

اتمام حجت··· 56

یك درس بزرگ توحید··· 80

بخشى از حیوانات حرام··· 91

پاسخ به يك سؤال··· 94

محرمات بر يهود··· 96

فرار از مسؤولیت به بهانه « جبر »··· 101

فرمان‌هاى ده گانه··· 109

فهرست مطالب

موضوع صفحه

شروع از توحید و پایان به نفى اختلاف··· 114

مراحل سه‌گانه دریافت احکام··· 114

فرمان هاى جاویدان··· 115

اهمیت نیکى به پدر و مادر··· 116

قتل فرزندان به خاطر گرسنگى··· 117

منظور از « فَواحِش » چیست ؟··· 118

به گناهان نزدیك نشوید··· 119

پاسخ قاطع به بهانه جویان··· 120

فهرست مطالب

موضوع صفحه

انتظارات بى‌جا و محال··· 126

ایمان بدون عمل سودى ندارد··· 128

بیگانگى از نفاق افکنان··· 129

زشتى تفرقه و نفاق··· 131

پاداش بیشتر ، مجازات كمتر··· 133

این است راه مستقیم من··· 137

چگونه پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله اولین مسلمان بود ؟··· 141

گاهى بار گناه دیگران را بر دوش مى‌کشیم··· 143

فهرست مطالب

موضوع صفحه

آیا اعمال نیك دیگران براى ما مفید است ؟··· 145

تفاوت در میان انسان‌ها و اصل عدالت··· 149

خلافت انسان در روى زمین··· 152

فضیلت تلاوت سوره « اعراف »··· 154

اقوامى كه نابود شدند··· 160

باز پرسى عمومى در قیامت··· 163

سؤال روز قیامت براى چیست ؟··· 165

آیات سؤال در قرآن··· 166

فهرست مطالب

موضوع صفحه

ترازوى سنجش اعمال در قیامت چیست ؟··· 169

مقام باعظمت انسان در جهان هستى··· 175

ماجراى سرکشى و عصیان ابلیس··· 177

نخستین قیاس ، قیاس شیطان بود··· 180

خدا با شیطان چگونه سخن گفت ؟··· 187

بحثى پیرامون تکبّر··· 189

نخستین پایه‌گذار مکتب جبر، شیطان بود··· 193

فلسفه آفرینش و مهلت دادن به شیطان··· 196

فهرست مطالب

موضوع صفحه

وسوسه‌هاى شیطانى با ظواهر فریبنده··· 200

شجره ممنوعه چه درختى بوده است؟··· 201

آیا حضرت آدم گناه كرد ؟··· 210

بازگشت آدم به‌سوى خدا··· 214

ماجراى آدم و دورنماى این جهان··· 216

اخطار به همه فرزندان··· 219

فرود آمدن لباس··· 221

لباس در گذشته و حال··· 223

فهرست مطالب

موضوع صفحه

منظوراز "فحشاء" چیست؟··· 231

کوتاه‌ترین استدلال براى معاد··· 234

یك دستور مهم بهداشتى··· 240

زینت و تجمل از نظر اسلام··· 244

محرمات الهى··· 248

هر جمعیتى سرانجامى دارد··· 250

پاسخ به يك اشتباه··· 252

پاسخ به يك سفسطه دیگر··· 254

فهرست مطالب

موضوع صفحه

درگیرى پیشوایان و پیروان گمراه در دوزخ··· 260

آرامش كامل و سعادت جاویدان··· 268

اعراف ، گذرگاه مهمى به سوى بهشت··· 279

اصحاب اعراف چه كسانى هستند ؟··· 283

نعمت‌هاى بهشتى بر دوزخیان حرام است··· 291

آیا جهان در شش روز آفریده شد ؟··· 298

چرا خدا جهان را در يك لحظه نیافرید؟··· 302

عرش چیست ؟··· 303

فهرست مطالب

موضوع صفحه

« خلق » و « امر » چیست ؟··· 307

شرایط اجابت دعا··· 310

مربى و قابلیت ، هر دو لازم است··· 315

رسالت نوح نخستین پیامبر اولوالعزم··· 318

گوشه‌اى‌از سرگذشت قوم‌هود··· 324

سرگذشت عبرت‌انگیز قوم ثمود··· 333

قوم ثمود به چه وسیله نابود شدند ؟··· 341

سرنوشت دردناك قوم لوط··· 346

رسالت شعیب در مدین··· 348