ghaemiyeh.com
سرشناسه : قطب راوندي، سعيد بن هبةالله، -۵۷۳ق.
عنوان قراردادي : [الخرائج و الجرائح. برگزيده. فارسي]
عنوان و نام پديدآور : جلوههاي اعجاز معصومين(ع)/ مولف قطبالدين راوندي؛ مترجم غلامحسين محرمي با همكاري مجتبي طبري فراهاني.
مشخصات نشر : قم: جامعه مدرسين حوزه علميه قم، دفتر انتشارات اسلامي، ۱۳۷۶.
مشخصات ظاهري : ۸۴۲ ص.
شابك : ۱۷۵۰۰ريال 964-470-145-3 : ؛ ۲۲۰۰۰ ريال(چاپ دوم) ؛ ۱۰۰۰۰ ريال: چاپ سوم 978-964-470-145-0 :
يادداشت : چاپ دوم: پاييز ۱۳۷۸.
يادداشت : چاپ سوم: بهار ۱۳۸۸.
يادداشت : كتابنامه به صورت زيرنويس.
موضوع : چهارده معصوم -- معجزات -- احاديث
موضوع : چهارده معصوم -- معجزات
شناسه افزوده : محرمي، غلامحسن، مترجم
شناسه افزوده : طبري فراهاني، مجتبي، مترجم
رده بندي كنگره : BP۳۶/ق۶خ۴۰۴۲۱۷ ۱۳۷۷
رده بندي ديويي : ۲۹۷/۹۵
شماره كتابشناسي ملي : م۷۷-۱۸۲۶۳
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
مؤلف بزرگوار كتاب، از فقهاى بزرگ شيعه، شاعرى توانا، محدثى عالى مقام و مفسرى ماهر است اسم او سعيد، كنيهاش ابو الحسن، و نام پدرش عبد اللَّه بن الحسين بن هبة اللَّه بن الحسن است. و خود، مشهور به «قطب راوندى» است. وطن وى چنان كه از لقبش پيداست «راوند» است. البته سه محل به اين اسم خوانده شده است:
1- قصبهاى در نزديكى كاشان كه تا حال به همين اسم خوانده شده است.
2- منطقهاى در نزديكى نيشابور.
3- شهرى قديمى در نزديكى موصل كه آن را، راوند الاكبر بن بيوراسف الضحاك، بنا كرده است. مىگويند اصل آن «راهاوند» بود (1).
شيخ بهائى مىگويد: «او منسوب است به راوند كه دهى است از دهات كاشان».
و ميرزا افندى مىگويد: «ممكن است در اطراف نيشابور باشد» (2).
نسبت او، به خاندانى بزرگ و دانشور داده مىشود، پدر و جدّ او، هر دو دانشمند بودهاند (1).
از اولاد و ذريّه او عالمانى پديد آمدند كه در كتابهاى تراجم، اسامى آنان ذكر شده است. و آنها عبارتند از:
1- شيخ عماد الدين ابو الفرج على بن سعيد راوندى، فرزند قطب راوندى، كه از پدرش روايت نقل مىكند. پسرش محمّد بن على بن سعيد نيز، از او روايت نقل مىكند.
2- شيخ شهيد، نصير الدين ابو عبد اللَّه حسين بن سعيد راوندى (2).
3- شيخ ابو الفضل محمّد بن سعيد راوندى (3).
1- فضل بن حسن طبرسى، صاحب تفسير «مجمع البيان».
2- ابو القاسم على بن محمّد طبرى، صاحب كتاب «بشارة المصطفى لشيعة المرتضى».
و از عالمان اهل سنت، شهردار بن حافظ شيرويه بن شهردار، صاحب كتاب مشهور «مسند الفردوس» است علاوه بر آنان، از عالمان ديگرى نيز بهرههاى علمى و معنوى فراوان برده است كه در اينجا، مجال ذكر همه آنها نيست.
همه عالمان و صاحبان تراجم بر تبحّر او در علوم عقلى و نقلى، اذعان و از وى به عظمت ياد كردهاند. افزون بر آن «راوندى» صاحب ذوق لطيف شاعرانه نيز بود.
علامه امينى- رحمه اللَّه- در كتاب الغدير، نمونهاى از اشعار او را آورده است (1).
راوندى، شاگردانى دانشمند و محقق نيز به عالم اسلام تحويل داده است. از جمله ابن شهراشوب، صاحب كتاب «مناقب آل أبى طالب» مىباشد.
سرانجام، اين عالم بزرگ شيعى، در روز چهار شنبه، چهاردهم شوّال سال 573 هجرى قمرى، دار فانى را وداع گفت (2)و در صحن حضرت معصومه- سلام اللَّه عليها- در قم مدفون شد (3). اكنون قبرش، در قسمت جنوبى صحن حضرت معصومه- سلام اللَّه عليها- به صورت برجستهاى، ديده مىشود. و زائران آن بانوى بزرگوار، بارگاه اين عالم بزرگ را نيز، زيارت مىكنند.
مرحوم قطب راوندى در علم حديث، مهارت داشت و كتابهايى در اين موضوع نوشته است. از جمله «الخرائج و الجرائح» و كتابهايى در زمينه دعا و سرگذشت گذشتگان مىباشد. در ساير علوم نيز كتابهايى به رشته تحرير درآورده و تعداد كتابهايش، بيش از شصت جلد است. مشهورترين و بزرگترين كتاب وى «الخرائج و الجرائح» است كه مشتمل بر بيان معجزات چهارده معصوم- عليهم السّلام- است.
«اعجاز» يعنى انجام دادن كارى كه ديگران از انجام آن عاجز باشند. چنان كه خداوند متعال در مورد قرآن كريم مىفرمايد:
قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً (1).
يعنى: «اگر تمام انسانها و اجنّه جمع شوند تا مانند اين قرآن را بياورند، نمىتوانند، هر چند همه، پشتيبان يك ديگر باشند».
پس اعجاز، مخصوص خداوند قادر متعال است. و اوست كه به رسولان خويش، قدرت اعجاز داده است. اعجاز، با وسايل عادى صورت نمىگيرد و نتيجه رياضت هم نيست. و به اكتشاف و اختراع هم، معجزه نمىگويند، بلكه اعجاز، براى صاحبان آنها يك امتياز محسوب مىشود.
پيامبران، سفيران هدايت انسانها هستند كه از سوى خدا مبعوث مىشوند. پس لازم است براى خود دليل داشته باشند تا مردم حرف آنان را باور كنند. از اين رو، خداوند متعال به فرستادگان خود قدرت اعجاز داده است. قرآن مجيد هم به صراحت اين مسأله را بيان كرده است. حضرت نوح، هود، صالح، ابراهيم، موسى، عيسى، داود و سليمان- عليهم السّلام- تا حضرت خاتم انبياء محمّد مصطفى- صلّى اللَّه عليه و آله- همه داراى معجزاتى بودند. و به وسيله آن، مردم را به راه راست هدايت مىكردند. چنانچه مثلا خداوند، آتش را براى حضرت ابراهيم- عليه السّلام- سرد و سلامت قرار داد. و پرندگان قطعه- قطعه شده را توسط او زنده كرد. و عصا در دست حضرت موسى- عليه السّلام- مار شد و اژدهاى جادوگران را به كام خود كشيد. و حضرت عيسى- عليه السّلام- مردگان را به اذن خداوند زنده مىكرد و پرندهاى از گل ساخت و به اذن خداوند، پرواز داد.
همچنين خداوند متعال، آهن را در دست حضرت داود- عليه السّلام- نرم ساخت. و حضرت سليمان- عليهم السّلام- اجنّه و پرندگان را تسخير مىكرد
1) سوره اسراء، آيه 88.
و آنان تخت او را در آسمان حركت مىدادند. و حضرت سليمان، راه يك ماهه را، نصف روز طى مىكرد. و وزيرش «آصف بن برخيا» در يك چشم بهم زدن، تخت بلقيس را از يمن به فلسطين آورد.
تسميه اين كتاب به «الخرائج و الجرائح» اين است كه چون اين معجزات به دست خود انبيا انجام مىشده و مؤيد ادعاهاى آنان بوده است. و «جرح» به معناى كسب است. يعنى صحّت و درستى ادعاى خود را به وسيله اين معجزات كسب مىكردند.
از سالها دور، در انديشه جمعآورى معجزات پيامبر و ائمه معصومين- عليهم السلام- بودم تا اينكه به كتاب ارزشمند «الخرائج و الجرائح» برخورد كردم. پس از مشاهده كتاب مذكور، اين فكر در من پديد آمد كه از اثر مذكور بهره ببرم، لذا آستين همت بالا زده و با همكارى دوست ارجمندم «جناب آقاى مجتبى طبرى فراهانى» به ترجمه آن پرداخته و گزيدهاى از آن را در اختيار شما خواننده گرامى قرار مىدهيم، اميد آنكه مورد پذيرش حقتعالى و معصومين- عليهم السّلام- قرار گيرد.
لازم به ذكر است كه اين ترجمه از روى نسخهاى كه توسط «مؤسسه امام مهدى(عج)» تحقيق و تصحيح شده انجام گرفته است.
غلامحسين محرّمى با همكارى مجتبى طبرى فراهانى 12/ 10/ 73.
باسمه تعالى اما بعد حمد اللَّه الذي هدانا الى منهاج الدليل و الصلاة على محمّد و آله الذين سلكوا بنا سواء السبيل.
عدهاى كه در ظاهر، معجزه انبيا را قبول دارند، ولى معجزه امامت را انكار مىكنند، اينها شبيه فلاسفه و براهمه (1)هستند كه نبوت را انكار مىكنند. تمام ادعاهاى آنان باطل است. و دليل بر درستى تمام اين معجزات، واضح است.
امام موسى بن جعفر- عليه السّلام- مىفرمايد: «گناهكارترين مردم كسى است كه بر [عالم] آل محمّد، طعنه بزند و سخنگوى آنان را تكذيب و معجزاتشان را انكار كند. علاوه بر اين، هر كس معجزات على- عليه السّلام- و يازده فرزند معصوم او را انكار نمايد، در حالى كه نبوّت پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- را قبول دارد، جاهل به قرآن است. و در حالى كه خداوند متعال از آوردن تخت بلقيس، توسط آصف بن برخيا؛ وصى حضرت سليمان را خبر داده است. حضرت سليمان در اين موقع در بيت المقدس بود و آصف بن برخيا گفت: قبل از اينكه چشمت را بر هم زنى آن تخت را مىآورم. در يك چشم بهم زدن، هيچ زمانى متصور نيست. بين بيت المقدس و جايى كه تخت در آنجا قرار داشت [سبا] پانصد فرسخ، رفت و برگشت راه، فاصله بود. اگر سليمان خود اين كار را انجام مىداد، معجزه مىشد؛ ولى مىخواست وصى خود را بر اهل زمانش معرفى كند، پس وصى او اين كار را كرد.
1) «براهمه» يكى از مذاهب هند است و نبوّت پيامبران را قبول نمىكنند!
و اين قوىتر از نص است.
چنانچه خداوند متعال معجزات پيامبران را در قرآن ذكر كرده است از جمله طوفان نوح و كشتى او. و شتر صالح پيامبر. و به آتش افتادن ابراهيم و جريان مهمانانش. و زنده كردن چهار پرنده بعد از اينكه حضرت ابراهيم آنها را ذبح كرد و قطعه قطعه نمود و بر بالاى كوهها گذاشت؛ و سپس هر كدام را به اسم خود خواند و به طرف او آمدند.
و تسلط حضرت سليمان بر نيروى باد، و آگاهى آن حضرت به زبان پرندگان و مورچهها. و نرم شدن آهن در دست حضرت داود. و تبديل شدن عصاى حضرت موسى به مار، يد بيضا و ديگر معجزات او كه در قرآن كريم ذكر شده، از: طوفان، ملخ، شپش، قورباغه، خون، شكافتن دريا، منّ و سلوى، چشمههاى جارى از سنگ و ابرهايى كه سايه مىافكندند و غيره ...
و همچنين معجزات حضرت عيسى- عليه السّلام- كه خداوند آن را در قرآن كريم، ذكر كرده است. از جمله، سخن گفتن عيسى- عليه السّلام- در گهواره، زنده كردن مردگان، شفا دادن نابينايان و بيماران مبتلا به برص، و تبديل كردن گل به پرنده به اذن خدا، و ...
و معجزات پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- در قرآن آمده است؛ مانند شقّ القمر، سير شبانه از مكه به سوى بيت المقدس، داستان معراج و ديگر معجزاتى كه مسلمانان از آن حضرت، نقل كردهاند.
و همچنين آنچه كه شيعه از معجزات ائمه معصومين- عليهم السّلام- روايت كرده و بر آن اجماع نمودهاند. و اجماع آنها حجّت است. بارى، من به يارى خداوند متعال، مجموعهاى از اين معجزات را در اين كتاب آوردهام تا مؤمنان از آن بهرهمند شوند.
وجه تسميه كتاب، به «الخرائج و الجرائح»، اين است كه: «الخرائج» جمع «خارج» است؛ چون كه اين معجزات بدست آنان انجام گرفته است. و «الجرائح» جمع «جرح» است به معنى كسب. چون به وسيله اين معجزات، تصديق ادعاى
خود را كسب مىكنند. و معجزه در عرف، به چيزى مىگويند كه دلالت كند بر درستى گفتار صاحب معجزه. و اين كتاب را بيست باب قرار دادم [كه سيزده باب آن در معجزات پيامبر اكرم و دوازده امام- عليهم السّلام- مىباشد]:
باب اوّل: معجزات رسول خدا حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله-.
باب دوّم: معجزات امير المؤمنين على- عليهم السّلام-.
باب سوم: معجزات حسن بن على- عليه السّلام-.
باب چهارم: معجزات حسين بن على- عليه السّلام-.
باب پنجم: معجزات على بن الحسين- عليه السّلام-.
باب ششم: معجزات امام محمّد بن على الباقر- عليه السّلام-.
باب هفتم: معجزات امام جعفر بن محمّد الصادق- عليه السّلام-.
باب هشتم: معجزات امام موسى بن جعفر الكاظم- عليه السّلام-.
باب نهم: معجزات امام على بن موسى الرضا- عليه السّلام-.
باب دهم: معجزات امام محمّد بن على التقى- عليه السّلام-.
باب يازدهم: معجزات امام على بن محمّد النقى- عليه السّلام-.
باب دوازدهم: معجزات امام حسن بن على الزكىّ العسكرى- عليه السّلام-.
باب سيزدهم: معجزات امام صاحب الزمان مهدى آل محمّد- عليه السّلام-.
[و هفت باب ديگر عبارتند از:] باب چهاردهم: در نشانهها و علامتهاى پيامبر و ائمه- عليهم السّلام- كه شامل چهارده فصل است.
باب پانزدهم: در دلائل و نشانهها بر امامت دوازده امام معصوم- عليهم السّلام-.
باب شانزدهم: معجزات كم نظير و شگفت انگيز ائمه- عليهم السّلام-.
باب هفدهم: در مقايسه معجزات پيامبر و ائمه و معجزات پيامبران پيشين.
باب هجدهم: سر چشمه معجزات كه قرآن مجيد است.
باب نوزدهم: در فرق بين ترفند، نيرنگ و معجزه.
باب بيستم: در نشانهها و مرتبههاى خارق العاده ائمه- عليهم السّلام-.
امام صادق- عليه السّلام- فرمود: وقتى كه پيامبر متولد شد، قريش عزت و عظمت پيدا كردند و عرب آنها را «اهل اللَّه» ناميدند. و ابليس در ابتدا هفت آسمان را مىشكافت و بالا مىرفت پس زمانى كه حضرت عيسى- عليه السلام متولد شد، از سه آسمان منع شد و فقط تا آسمان چهارم بالا مىرفت. پس وقتى پيامبر اسلام در سال عام الفيل، ماه ربيع الأوّل، هنگام طلوع فجر متولد شد، از همه هفت آسمان منع گرديد و شياطين، توسط ملائكه هدف تيرهاى شهاب قرار گرفتند.
پدر بزرگوار پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- در مدينه نزد داييهايش از دنيا رفت.
در آن موقع پيامبر، دو ماه بيشتر نداشت، و عبد المطلب پدر بزرگ پيامبر، او را به حارث بن عبد العزّى شوهر «حليمه سعديه» سپرد تا شيرش دهد و او دختر ابو ذؤيب شاعر بود. در چهار سالگى، مادرش نيز درگذشت. و در هشت سالگى، عبد المطلب هم از دنيا رفت و عمويش ابو طالب، كفالت او را بر عهده گرفت.
1- معجزاتى كه براى هميشه و هر زمان و مكانى، جنبه اعجاز دارد، مثل قرآنى
كه در دست ماست و آن را مىخوانيم، مىشنويم، مىنويسيم و حفظ مىكنيم. و هيچ كس نمىتواند آن را انكار كند. و همان كتابى است كه حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- آن را آورده است. و شبهه بر كسانى وارد شده كه اعجاز قرآن بر آنها آشكار نشده و ما آن را در كتاب جداگانهاى بيان كرديم.
2- معجزاتى كه در هر زمان و مكانى قابل مشاهده نيست و اين نيز بر چند گونه است:
الف- معجزاتى كه همه مسلمانها آن را نقل كردهاند و بر آن اجماع دارند و در سفر و حضر با پيامبر بودند و پيش روى آنها، اين معجزات، اتفاق مىافتاد و احتمال دروغ گفتن اين همه مردم، بعيد است.
ب- معجزاتى كه بعضى از مسلمانها شاهد آن بودهاند و اين معجزات را نقل كردهاند و هيچ يك از معصومين آن را انكار نكرده است. پس بايد راست باشد؛ چون اگر دروغ بود بايستى از آن نهى مىكردند؛ زيرا آنان در برابر باطل، سكوت نمىكنند و اگر منكرى را بشنوند، در برابر آن بىاعتراض نمىمانند. چنانچه جايز نيست دروغى را نقل كنند. و در اينجا ترس و رغبتى هم نبود كه آنها را وادار كند كه آن را تصديق كنند.
3- معجزاتى كه قبل از بعثت، از پيامبر اكرم ظاهر شد، تا تأييدى بر پيامبرى آن حضرت باشد.
4- معجزاتى كه به دست فرستادگان آن حضرت، در مناطق دور، اتفاق افتاد تا راستگويى آنها را ثابت كند. و اين معجزات از طرف پيامبر بود نه از طرف خود آنها؛ چون آنها پيامبر نبودند.
5- اخبارى كه در كتابهاى انبياى پيشين آمده بود و از قبل، نبوّت پيامبر اسلام را تصديق و خصوصيات و نشانههاى او را بيان مىكردند.
6- يكى ديگر از معجزات آن حضرت، اخلاق، رفتار و معاشرت خارق العاده او با مردم بود.
7- از معجزات او، شريعت و دينى است كه آورده است. و هر چه در آن فكر
شود، زيبايى، ترتيب، استوارى و درستى ديده مىشود.
الف- معجزاتى كه قبل از بعثت پيامبر واقع شده، تا مقدّمه و تأييدى بر پيامبرى آن حضرت باشد.
ب- معجزاتى كه بعد از بعثت رخ داد، براى اتمام حجّت بود.
ج- دعاهاى مستجاب آن حضرت.
د- خبر دادن آن حضرت از غيب.
ه- پيشگوئيهاى پيامبر كه گفته بود، و بعد از رحلت آن حضرت، واقع شد.
1- خبرى كه همه عرب چه مؤمن و چه كافر آن را نقل كردهاند و اشعارى نيز در اين باره سرودهاند. و قصه از اين قرار است كه پيامبر اكرم، توسط جبرئيل خبر دار شد كه قريش، قصد كشتن او را دارند، شبانه از مكه خارج شد و على- عليه السّلام- را به جاى خود گذاشت. وقتى كه قريش از ماجرا مطّلع شدند، حضرت را تعقيب كردند و جلوتر از همه، سراقة بن مالك بود. ردّ پيامبر را گرفت و به آن حضرت رسيد و خيال كرد كه ديگر به آن حضرت دست يافته است. ولى خدا توسط زمين او را گرفت، يك دفعه پاهاى جلو اسب او به زمين فرو رفت و از گردن اسب به زمين افتاد، در حالى كه زمين خشك بود. بار دوم نيز همين طور. و چون او مرد عاقلى بود، فهميد كه اين يك امر آسمانى است.
از اين رو از آن حضرت استمداد كرد. پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- جواب او را داد. عرض كرد دعا كن خدا اسبم را آزاد كند و من نيز تعهد مىكنم كه هيچ كس را به محل تو راهنمايى نكنم بلكه از تو دفع نمايم.
حضرت دعا كرد و اسب او به پا خاست مثل اينكه گره را از پايش باز كرده
باشند و او شخص با هوشى بود. قضيه را فهميد از پيامبر امان نامه گرفت (1).
2- روزى ابو جهل از شخص غريبى، شترى خريد امّا قيمتش را نداد. اين شخص به مسجد الحرام آمد و مظلوميت خويش را بازگو كرد. مردم براى تمسخر، پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- را به او نشان دادند. او نيز پيش آن حضرت آمد و داد خود را خواست. پيامبر با او رفت و در خانه ابو جهل را كوبيد. ابو جهل در را باز كرد در حالى كه رنگش پريده بود! گفت: «چه اتفاقى افتاده اى ابا القاسم»! حضرت فرمود: «حق اين شخص را بده».
ابو جهل بدون درنگ حق آن مرد را داد. بعد مردم به او خرده گرفتند كه چگونه به اين زودى تسليم شدى. گفت: «چيزى را ديدم كه شما نديديد. شترى را ديدم دهان باز كرده بود و مىخواست مرا ببلعد!».
فهميدند كه او راست مىگويد، چون نسبت به آن حضرت، بغض داشت (2).
3- روزى ابو جهل به دنبال پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- مىگشت تا آن حضرت را اذيّت كند. پيامبر را در حال سجده ديد. سنگى را برداشت تا بر سر او بكوبد.
سنگ به دستش چسبيد! و تنها راه نجات را در يارى خواستن از پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- ديد. و حضرت دعا كرد و سنگ از دستش جدا شد و افتاد (3).
4- پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- با بيان اخبار شب اسراء مردم را به حيرت انداخت.
اوّل شب با آنها بود، سپس به شام رفت و از بيت المقدس به سدرة المنتهى رفت و در همان شب برگشت. و مشركين اين خبر را قبول نكردند و گفتند چه دليلى دارى! فرمود: «كاروانى در حال آمدن است و جلو آن شترى با اين اوصاف در حركت است» (1).
5- اين روايت مشهور است كه پيامبر از مكّه به طرف مدينه خارج شد و به غارى در نزديكى مكّه پناهنده شد. هميشه چوپانها به اين غار مىآمدند ولى در آن سه روز، هيچ كس به آنجا نيامده بود و قريش آن حضرت را تعقيب كردند؛ امّا خداوند متعال به وسيله تار عنكبوتى، جلو آنها را گرفت و آنان نوميد و دست خالى برگشتند در حالى كه پيامبر در مقابل (2)چشم آنها بود.
6- آن حضرت و همراهان، در راه مدينه گذرشان به زنى كه نام او «ام معبد» بود و قبيلهاش براى او احترام قائل بودند، افتاد. زن خيلى ناراحت شد كه چيزى غير از يك بز كه آن هم شيرش خشك شده، ندارد. حضرت دستش را به پستان آن بز كشيد، ناگهان پستان حيوان، پر شير شد. دوشيدند و همه سير شدند. و مقدار زيادى از آن شير، براى آن خانواده باقى ماند. و بخاطر اين مسأله، همه اهل آن خانواده اسلام آوردند (3).
7- پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- از كنار زنى عبور مىكرد. آن زن نسبت به
پيامبر احترام زيادى كرد و روغندانى را بيرون آورد كه چيزى خدمت پيامبر آورد؛ ولى چيزى در آن نيافت. حضرت آن را گرفت و حركت داد و آن ظرف پر از روغن خالص شد. در حالى كه قبل از آن هر چه جستجو كردند چيزى در آن نيافتند. همه از آن خوردند و سير شدند و مقدارى از آن ماند. اين خانواده هميشه به آن افتخار مىكردند (1).
8- روزى پيامبر اكرم گذرش از كنار درخت خاردارى افتاد كه شاخههاى محكمى داشت. حضرت آن درخت را صدا كرد؛ ناگهان درخت زمين را مىشكافت و به طرف پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- مىآمد تا اينكه پيامبر به او فرمود:
برگردد! و او برگشت (2). پس چه نشانهاى بهتر و آشكارتر از اينكه جمادات، به خاطر اطاعت امر او، بيايند و برگردند.
9- در جنگ طائف در يك منطقه، درختان زيادى وجود داشت. پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- تازه از خواب بيدار شده بود و در ميان آن درختان عبور مىكرد. درخت سدرى مقابل حضرت ظاهر شد كه دو پاره شد و پيامبر از وسط آن گذشت. آن درخت در همان حال بود و مردم برايش احترام قائل بودند. و آن درخت به «سدرة النبىّ» مشهور شده بود (3).
وقتى كه عربها دنبال چراگاه مىرفتند، از آن به قدر امكان كمك مىگرفتند و بر شتران و گوسفندان خود مىآويختند. و درختان آنجا را مىكندند ولى به آن درخت سدر، كارى نداشتند، به خاطر اينكه شأن او را مىشناختند و به آن احترام
مىكردند. پس به صورت نشانهاى آشكار و حجتى پايدار، در آمد.
10- وقتى كه مسجد مدينه ساخته شد، پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- در موقع خطبه خواندن و سخنرانى، در مقابل جمعيت بر تنه درخت خرمايى كه در صحن مسجد بود، تكيه مىداد تا اينكه يكى از ياران آن حضرت، منبرى از چوب با دو پله و عرشه ساخت. نخستين بار كه پيامبر بر منبر نشست، درخت به ناله در آمد. پيامبر آن را به طرف خود خواند. تنه درخت، زمين را شكافت و به طرف پيامبر آمد و مردم در اطراف نگاه مىكردند. حضرت او را در بغل گرفت و با او سخن گفت. پس درخت ساكت شد، سپس حضرت فرمود: به جاى خود برگرد. مردم نيز گوش مىدادند. درخت جاى خود برگشت. پس يقين و بصيرت مؤمنان زياد شد و منافقان هم آنجا بودند و آن حديث را نقل مىكردند ولى هوا و هوس، قلبها را مىميراند (1).
11- پيامبر دو درخت خرما را ديد كه ميانشان خالى شده بود. حضرت فرمود:
«به هم بچسبيد» و آن دو بىدرنگ به هم چسبيدند (2). پس چه حجتى روشنتر و چه عبرتى آشكارتر از اين؟ و چه شبههاى مىتواند اينجا وارد شود؟
12- روزى يكى از چوپانهاى مكّه، گوسفندان خود را در صحرا مىچراند.
خوابش برد گرگى آمد و يكى از گوسفندان او را گرفت. وقتى بيدار شد. افسوس خورد كه چرا گرگ گوسفندش را برده است. ناگهان گرگ به سخن آمده و به آن
مرد گفت: به اين افسوس بخوريد كه محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- در مكّه شما را به دين حق، دعوت مىكند و شما نمىپذيريد.
در اين موقع، چوپان به خود آمد و اسلام آورد. و قصّه خود را براى مردم بازگو كرد. بعدها اولاد وى افتخار مىكردند. و يكى از آنها مىگفت: من كسى هستم كه گرگ با پدرم سخن گفته است (1).
13- روزى زنى يهودى، گوسفند مسمومى را خدمت پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- آورد و حضرت، ذراع گوسفند را برداشت كه بخورد؛ امّا وقتى به دندان گذاشت فرمود: «نخوريد، اين ذراع به من خبر داد كه مسموم است».
توضيح: اگر كسى بگويد پيامبر بخاطر شك در صداقت يهوديها از اول به توطئه آنها پى برده بود. جواب اين است اگر اين گونه بود، در ابتداى امر، اصحاب خود را براى خوردن آن، جمع نمىكرد (2).
14- در جنگ احزاب، اصحاب پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- از كمبود مواد غذايى، خيلى در مضيقه بودند. شخصى غذاى يكى- دو نفر را تهيه نمود و از پيامبر دعوت كرد و گفت: هر كس را مىخواهى با خود بياور. يعنى يك نفر را مىتوانى بياورى. حضرت تمام مردم را صدا كرد و با خود آورد و فرمود: روى غذا را بپوشانيد، بعد دعا كرد، غذا بركت پيدا كرد و همه خوردند و سير شدند، و غذا به همان حال اول بود و چيزى از آن كم نشده بود (3).
15- در جنگ تبوك، مسلمانان از كمى آذوقه شكايت كردند، پيامبر فرمود:
«چيزى براى من بياوريد» حدود ده عدد خرما آوردند و در برابر آن حضرت قرار دادند، حضرت دستش را روى آنها كشيد و دعا كرد، سپس مردم را براى خوردن دعوت كرد و فرمود: «بسم اللَّه بگوييد و بخوريد». تمام لشكر خوردند و سير شدند و تمام ظروف خود را پر كردند؛ ولى اصلا از آن چند عدد خرما چيزى كم نشده بود (1).
16- در يكى از جنگهاى پيامبر، آب تمام شد، فقط مقدار كمى مانده بود كه حتّى يك نفر را هم سيراب نمىكرد، و مردم همه تشنه بودند. پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- تيرى را كشيد و دستور داد كه آن را در مشك آب فرو كنند. در اين هنگام آب فوران كرد و به دهانه مشك رسيد. تمام لشكر از آن آب نوشيدند و سيراب شدند. اما منافقين، دچار حيرت شده بودند (2).
17- در يكى از سفرهاى پيامبر، همراهان به ايشان گفتند: يا رسول اللَّه! اصلا آب نداريم و نزديك است هلاك شويم. حضرت فرمود: «اين گونه نيست، خدا با ماست و من به او توكل مىكنم و او پناه من است» سپس ظرفى خواست كه در آن آب باشد. در يكى از مشكها جرعهاى آب پيدا كردند كه حتى يك نفر را سيراب نمىكرد. حضرت دستش را داخل مشك گذاشت، آب از انگشتان آن حضرت جارى شد و همسفرانش خوردند و چهارپايان خود را سيراب كردند، در حالى كه
چند هزار نفر بودند (1). رسول خدا فرمود: گواهى دهيد كه من به حق فرستاده خدا هستم.
18- عدّهاى به خدمت پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- آمدند و از شورى آب چاهشان اظهار ناراحتى كردند. حضرت، بر سر چاهشان رفت و از دهان مبارك خود، آب انداخت. آب چاه كه هم شور بود و هم كم، بعد از آن، هم شيرين شد و هم از چاه فوران كرد. بعدها صاحبان چاه به آن افتخار مىكردند.
و زمانى كه اين خبر به گوش اطرافيان «مسيلمه كذّاب» (2)رسيد، آنها نيز مثل اين كار را از او خواستند، او هم سر چاهى آمده و به آن آب دهان انداخت ولى آب چاه شور و بد مزه مثل بول حمار شد (3). و هم اكنون نيز اهل و مكان آن معروف است.
19- زنى فرزند خود را خدمت پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- آورد تا براى او اسمى انتخاب كند و دعا نمايد. حضرت در سر كودك، غدّهاى را ديد، دلسوزى نموده، دستش را بر سر او كشيد و غدّه از بين رفت و جاى آن مو روييد. اين خبر به اهل «يمامه» (4)رسيد. كودكى را كه غدّه در سرش بود پيش مسيلمه كذّاب آوردند و او دستش را بر سر آن كودك كشيد، موى سر او ريخت و نسل او همه كچل شدند (5).
1) بحار: 17/ 27، حديث 10.
2) مسيلمه، كسى بود كه در يمامه، به دروغ ادعاى پيامبرى مىكرد و عدهاى را دور خود جمع كرده بود تا اينكه در زمان خلافت ابو بكر، در جنگ با مسلمانان به دست «وحشى» كشته شد.
3) بحار: 18/ 27 حديث 11.
4) يمامه مناطقى است تقريبا در وسط جزيرة العرب، در حدود مرزهاى نجد.
5) بحار: 18/ 8، حديث 8.
20- عدّهاى از قبيله عبد القيس تعدادى گوسفند پيش پيامبر آوردند و از آن حضرت خواستند كه نشانهاى براى شناخته شدن آنها قرار دهد. رسول اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- دستش را به موهاى بنا گوش آن گوسفندان كشيد و موهاى آن قسمت سفيد شد و نسل آنها همه اين گونه به وجود آمدند (1).
21- در مدينه باران سختى باريد، مردم به پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- پناه آوردند و از او خواستند تا دعا كند. حضرت دست به دعا برداشت و فرمود: «خدايا باران را به حوالى مدينه فرود آور، نه خود مدينه». تمام ابرها به اطراف مدينه كشيده شدند و از خود مدينه باران قطع شد (2).
22- عدّهاى از عربها، بتى را عبادت مىكردند، ناگهان از بت صدا آمد كه «محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- بر شما مبعوث شده و شما را به دين حق دعوت مىكند» مردم با سرعت به طرف پيامبر آمدند و اكثر حاضرين، ايمان آوردند (3).
23- در جنگ بدر، هنگامى كه كار زار بين سپاه اسلام و لشكر كفر، در گرفت، پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- مشتى خاك برداشت و به طرف دشمن انداخت و چشم دشمنان از آن پر شد، چنان كه اگر باد شديد و شكنندهاى هم وزيده بود،
اين گونه چشمهاى آنها را پر نمىكرد.
اين واقعه را دو طرف جنگ مشاهده كردند. به جز پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- كسى قادر نبود كه يك مشت خاك را روى تمام جمعيت بپاشد در حالى كه فاصله آنها دويست ذراع يا بيشتر باشد و جمعيت هم متفرق. و خاك هم بيشتر از يك مشت نباشد (1).
24- دو سفر پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله-، قبل از بعثت معروف است. تمام خويشاوندان و نزديكان، آن را نقل كردهاند. در اين سفرها بود كه ابرى بر آن حضرت سايه مىافكند و بالاى سر او به همه جا مىرفت و تمام همراهانش آن را مىديدند (2).
25- روزى شتر رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- گم شد. منافقين طعنه زدند و گفتند: او ما را از اسرار آسمانها خبر مىدهد ولى نمىداند شترش كجاست. وقتى اين سخن طعن آميز، به گوش پيامبر رسيد، فرمود: تمام اخبارى كه از آسمانها مىگويم از طرف خداست و خدا مرا به همه اسرار آگاه كرده است.
سپس جاى شتر را به آنها نشان داد و فرمود: «افسارش به درختى گير كرده است» رفتند و شتر را در همان حالى كه پيامبر فرموده بود يافتند (3).
26- پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- در اوائل بعثت، ماه را با اشاره دست به
دو نيم كرد و تمام اهل زمين آن را ديدند. و هيچ كس آن را انكار نكرد.
بعضيها مىگويند: غير از يك نفر آن را روايت نكرده است. اين ادعا درست نيست؛ زيرا اوّلا: شق القمر شهرت دارد و در ميان مسلمانان مشهور شده است.
ثانيا: پنج نفر آن را نقل كردهاند كه عبارتند از: 1- ابن مسعود 2- ابن عبّاس 3- ابن جبير 4- ابن مطعم از پدرش 5- حذيفه (1).
27- منافقين در بين اصحاب پيامبر، هيچ كارى نمىكردند و هيچ سخنى نمىگفتند مگر اينكه خداوند متعال پيامبر را از آن آگاه مىكرد. حتى يكى از منافقين به دوستش مىگفت: ساكت شو اگر اينجا سنگ هم نباشد، سنگ ريزههاى بطحاء به او خبر مىدهند. نمىشود گفت كه پيامبر از ظنّ، حرف مىزد يا تخمين مىزد. چون حتى الفاظ آنها را مىگفت و از نيّاتشان خبر مىداد ولى منافقين عنادشان بيشتر مىشد (2).
28- سلمان خدمت پيامبر اكرم آمد و گفت: با صاحبانش بر اين مقدار نشاى درخت خرما كه همهاش باردار باشند، مكاتبه كرده است. در حالى كه عادتا باردارى خرما را كسى نمىتواند ضمانت كند مگر اينكه علم الهى داشته باشد.
حضرت به سلمان دستور داد كه اين را ضمانت كند. و نشاها را جمع كرد و آنگاه با دست خود آنها را كاشت و همه سبز شدند و به عنوان معجزهاى باقى ماندند. و مردم از ميوه آنها استفاده مىكردند. و به بركت آنها اميدوار مىشدند.
سپس پيامبر اكرم يك قطعه طلا مانند بيضه خروس به سلمان داد و فرمود: برو و با آن بقيه قرض صاحبانت را ادا كن. سلمان ابتدا تعجب كرد و گفت: اين كجاى
قرضهاى مرا ادا مىكند. اين كلمات را بر سر زبانش آورد ولى آن را برد و به آنها داد. و آن مقدار طلا در ابتداى او به يك چهارم از قرضهاى او هم نمىرسيد، ولى با آن توانست همه قرضهاى خود را بپردازد (1).
29- اين حديث بطور تواتر نقل شده است كه بين دو شانه پيامبر، خاتم بود و بر روى آن موى زيادى روييده بود و تمام انبياى قبلى از آن خبر داده بودند (2).
30- در يكى از جنگها، چشم يكى از ياران پيامبر آسيب ديد، بحدى كه به صورتش افتاد. به حضور حضرت آمد و استغاثه كرد. رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- چشمش را سر جايش گذاشت و چشم آن مرد در حال، شفا يافت. و روشنايى و تيز بينيش بيشتر شد (3).
31- پيامبر براى مذاكره در مورد پرداخت ديه شخصى، به كنار قلعه يهوديان بنى نضير رفته بود، در سايه ديوارى به استراحت پرداخت. شخصى از اين موقعيت استفاده كرد و خواست از بالاى ديوار سنگى بر سر حضرت بيندازد و ايشان را از بين ببرد! ولى خداوند متعال او را از اين توطئه يهود، آگاه كرد و حضرت، بىآنكه عكس العملى نشان دهد يا همراهان خود را خبر كند، راهى مدينه شد.
يهود از ماجرا اطلاع يافتند. و قضيه را از آن شخص يهودى پرسيدند، او هم
تصديق كرد. مدتى گذشت و همان شخص به وسيله يكى از نزديكان خود، كشته شد (1).
32- زنى يهودى با بستن گرههايى، پيامبر اكرم را سحر كرد، ولى خداوند متعال، پيامبر را از آن آگاه كرد و آن حضرت شخصى را فرستاد تا آنها را باز كند.
آن شخص آنها را همان طور كه حضرت فرموده بود، يافت (2).
33- روزى پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- و على- عليه السّلام- در كوه حرا بودند. كوه به لرزه در آمد. حضرت خطاب به كوه فرمود: «آرام باش! جز پيامبر و وصى او، كسى در روى تو نايستاده است» كوه در همان حال آرام شد (3).
34- عمر كنيزى داشت به نام «زائده» زياد حضور پيامبر مىرسيد و خدمتش مىكرد. شبى خدمت آن حضرت رسيد و گفت: خميرى درست كردم و آتش افروختم كه آن را بپزم، سوارهاى را ديدم كه كسى را زيباتر از او نديده بودم، او به من گفت: حال محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- چگونه است؟ گفتم: خوب است، مردم را به سوى خدا دعوت مىكند.
گفت: زمانى كه خدمت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- رسيدى سلام مرا به او برسان و بگو: خازن بهشت مىگويد: خدا براى امت تو بهشت را سه قسمت كرده است: يك قسم، بدون حساب وارد بهشت مىشوند. و قسم دوّم با حساب آسان
وارد بهشت مىشوند. و قسم سوم با شفاعت تو.
زائده مىگويد: آن شخص در حال رفتن بود و من مقدارى هيزم برداشتم تا ببرم، ولى سنگين بود. متوجه من شد و گفت: سنگين است؟ گفتم: بلى، با چوب دستى كه داشت به سنگ بزرگى اشاره كرده و گفت: هيزم را برايش حمل كن.
زائده گفت: يا رسول اللَّه! آن سنگ، زمين جلو خود را هموار مىكرد و مىآمد تا اينكه هيزم را گذاشت و برگشت (1).
35- شخصى از قبيله جهينه مبتلا به جذام شده بود. حضور پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- رسيد و از آن حضرت شفا خواست. حضرت ظرف آبى را طلبيد و از آب دهانش در آن ريخت و به آن شخص فرمود: «به بدنت بمال» آن شخص به دستور حضرت، عمل كرد و از آن مرض، خلاصى يافت (2).
36- ابو سعيد خدرى مىگويد: عمير طائى در منطقه حرّه (3)گوسفندان خود را مىچرانيد. گرگى آمد تا گوسفندى را بگيرد، عمير جلويش را گرفت و نگذاشت گوسفند را بگيرد. گرگ روى دُمش نشست و گفت: چرا از روزى من كه خدا داده مانع مىشوى؟
چوپان گفت: شگفتا! گرگ هم سخن مىگويد! گرگ گفت: شگفت انگيزتر از اين، پيامبرى است كه مردم را از احوال گذشتگان آگاه مىكند! چوپان گوسفندان را برداشت و به مدينه آمد و حضور پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله-
رسيد و داستان خود را نقل كرد. حضرت او را بيرون برد و فرمود: قصّهات را به مردم بگو (1).
37- در مكّه مىخواستند گاوى را ذبح كنند، حيوان بيچاره به سخن آمد و گفت: شخصى شما را با زبان فصيح به طرف عاقبتى خوب كه همان گفتن «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ» است دعوت مىكند. در اين هنگام مردم دست از آن گاو كشيدند (2).
38- ام سلمه روايت مىكند: روزى پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- در صحرا راه مىرفت كه ماده آهويى به بند افتاده را ديد. آهو گفت: «يا رسول اللَّه!» حضرت فرمود: «چه حاجتى دارى»؟
ماده آهو گفت: «اين عرب، مرا شكار كرده و در اين كوه، دو بچه كوچكى دارم، بگو مرا آزاد كند تا بروم آنها را شير دهم و برگردم».
حضرت فرمود: «به عهدت عمل مىكنى»؟.
آهو گفت: بلى! اگر عمل نكردم خدا مرا ده برابر عذاب كند.
شكارچى آهو را آزاد كرد. آهو رفت و بچههايش را شير داد و برگشت و شكارچى آهو را در بند كرد و به حضور پيامبر آورد و در محضر آن حضرت، آزادش كرد. آهو در حالى كه مىرفت، مىگفت: «اشهد ان لا اله الا اللَّه و انّك رسول اللَّه» (3).
39- مردى به حضور پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- آمد، گفت: «يا رسول اللَّه! از سفرى برگشتم و دختر پنج سالهاى داشتم كه با من راه مىرفت و شيرينكارى مىكرد. دستش را گرفتم و به راهى رفتيم اما در آنجا از من دور شد و گم گشت».
حضرت فرمود: «مرا به آنجا ببر» آن مرد با پيامبر به همان جا رفت. حضرت فرمود:
«اسمش چيست؟» گفت فلان. آن حضرت فرمود: «اى فلان! به اذن خدا مرا جواب ده!» دخترك بيرون آمد، در حالى كه مىگفت: «لبيك يا رسول اللَّه! سعديك ...».
حضرت فرمود: «پدر و مادرت اسلام آوردهاند، اگر دوست دارى تو را پيش آنها برگردانم».
دختر گفت: من به آنها احتياج ندارم خدا براى من بهتر است (1).
40- روزى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- در جمع اصحاب نشسته بود، عرب باديهنشينى كه سوسمارى را گرفته و در آستين خود مخفى كرده بود، خدمت پيامبر آمد.
اعرابى گفت: «اين شخص كيست؟».
اصحاب گفتند: «پيامبر خداست».
اعرابى گفت: قسم به لات و عزّى، در دنيا هيچ كس مبغوضتر از تو نزد من نيست، اگر قبيلهام به من نمىگفتند عجول، فورا تو را به قتل مىرساندم.
پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «چه چيز تو را به اين كار وادار كرده است؟
به من ايمان بياور».
اعرابى گفت: «به تو ايمان نمىآورم مگر اينكه اين سوسمار به تو ايمان آورد».
در اين لحظه سوسمار را از آستين خود بيرون انداخت.
پيامبر فرمود: اى سوسمار! سوسمار گفت: «لبيك و سعديك! اى زينت كسى كه به قيامت ايمان دارد».
پيامبر فرمود: «چه كسى را مىپرستى؟».
1) بحار: 18/ 8، حديث 11.
سوسمار گفت: كسى را كه عرش او در آسمانهاست و سلطنت او در زمين و درياها جارى است و در بهشت، رحمت و در آتش جهنم، عذاب دارد.
پيامبر فرمود: «من كيستم اى سوسمار؟».
سوسمار گفت: تو فرستاده پروردگار عالميان و خاتم پيامبران هستى. رستگار است كسى كه تو را تصديق كند و زيانكار است كسى كه تو را تكذيب نمايد.
اعرابى خطاب به پيامبر گفت: «وقتى پيش تو آمدم مبغوضترين شخص نزد من بودى ولى الآن محبوبترين فرد هستى».
آنگاه اسلام آورد و به يگانگى خدا و رسالت پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- گواهى داد و پيش قبيله خود «بنى سليم» برگشت و قضيه را به آنها گفت و هزار نفر از آنها مسلمان شدند (1).
41- انس مىگويد: با پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- به بازار رفتيم تا عبايى براى آن حضرت بخريم و ده درهم با خود برده بوديم. در راه كنيزى را ديديم كه گريه مىكند. علت گريهاش را پرسيديم، گفت: در شلوغى بازار، دو درهم گم كردم و الآن جرات نمىكنم به خانه برگردم.
حضرت فرمود: «دو درهم به او بده» من دو درهم به كنيز دادم. از بازار عبايى را به ده درهم خريديم. بعد نگاه كردم ديدم همه ده درهم باقى است (2).
42- وقتى كه «معاذ بن جبل» در يمن از طرف پيامبر، عهدهدار منصب قضاوت بود، نامهاى را توسط شخصى به نام سفينه براى او فرستاد. سفينه، هنگامى كه راهى يمن شد در راه به شيرى كه وسط جادّه نشسته بود رسيد و از ترس نتوانست
عبور كند، فرياد زد: اى شير! من قاصد رسول خدا هستم و اين نامه اوست. ناگهان شير از جلو قاصد كنار رفت.
هنگامى كه جواب نامه را گرفت و برگشت، درنده ديگرى را بر سر راه خود ديد. همان كار قبلى را كرد و جان سالم به در برد.
وقتى به مدينه رسيد، خدمت پيامبر آمد و سرگذشت خود را براى حضرت، شرح داد. حضرت فرمود: «نفهميدى چه گفت؟».
سفينه گفت: آن حيوان در بار اول گفت حال رسول اللَّه چگونه است. و در بار دوّم گفت سلام مرا به او برسان.
43- عرب بيابانى كه اهل يمن و در حالى كه سوار بر شتر سرخ رنگى بود، خدمت پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- رسيد. و سلام و تحيّت خود را ابلاغ كرد.
مردم گفتند: «اين شتر را دزديده است!».
حضرت فرمود: بيّنه و شاهدى داريد. گفتند: «آرى يا رسول اللَّه!».
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به على- عليه السّلام- فرمود: «اى على! اگر بيّنهاى آوردند، حق خدا را از او بگير» اعرابى اندكى سرش را به زير انداخت و آرام شد.
سپس حضرت فرمود: «برخيز، يا اينكه دليلى بر بىگناهى خود بياور» در اين هنگام، شتر به صدا در آمد و خطاب به پيغمبر- صلّى اللَّه عليه و آله- گفت: قسم به كسى كه تو را به حق مبعوث كرده، اين شخص مرا ندزديده است و من مالكى غير از او ندارم.
پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «چه گفتى كه خدا شتر را براى گفتن بىگناهى تو، به سخن آورد؟».
عرب گفت: گفتم: «خدايا! نمىشود با تو سخن گفت. و كسى نيست كه تو را كمك كند و كسى نيست كه در ربوبيت تو شريك باشد. تو پروردگار ما هستى
چنان كه گفتى، و ما فوق گويندگان مىباشى. از تو مسألت داريم كه بر محمّد و آل محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- درود فرستى و بىگناهى مرا آشكار سازى».
آنگاه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «قسم به خدايى كه مرا مبعوث كرده، ملائكه را ديدم كه سخن تو را مىنوشتند. بدانيد هر كس مثل اين اعرابى گرفتار شد مانند او دعا كند و بر من زياد درود بفرستد» (1).
44- در جنگ خيبر «سلمة بن اكوع» ضربتى خورد. به حضور پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- شتافت و شفا خواست. حضرت از آب دهانش بر آن ماليد و خوب شد و تا لحظه مرگ او درد نكرد. و چشم قتاده نيز صدمه ديد و از جايش در آمد. حضرت، آن را برداشت و سر جايش گذاشت و خوب شد (2).
45- در يكى از سفرها عرب بيابانى با پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- برخورد نمود. رسول خدا فرمود: «مىخواهى تو را به نيكى راهنمايى كنم».
عرب گفت: آن چيست؟
حضرت فرمود: «شهادت بده پروردگارى جز خداى يگانه نيست و محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- بنده و فرستاده اوست».
عرب گفت: آيا بر اين مطلب دليل و شاهدى دارى.
پيامبر فرمود: «اين درخت شاهد و گواه ادعاى من است»، حضرت درخت را خواند و درخت در حالى كه زمين را مىشكافت آمد و در مقابل ايشان ايستاد. پيامبر از او گواهى خواست و درخت به پيامبرى آن حضرت گواهى داد، سپس به جاى اوّلش برگشت. عرب اسلام آورد و به پيامبر گفت: اگر قبيلهام از من تبعيت كردند آنها را خدمت تو مىآورم در غير اين صورت، خودم برمىگردم و تو را خدمت
مىنمايم (1).
46- پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- به عرب بيابانى گفت: «اگر بخواهم اين شاخه خرما را صدا مىكنم، مىآيد و به پيامبرى من گواهى مىدهد».
عرب گفت: «پس بخوان».
حضرت شاخه را صدا كرد. شاخه از درخت افتاد و در حالى كه مىخزيد خدمت پيامبر آمد. حضرت فرمود: «بر گرد به جايت». شاخه برگشت و گفت:
«گواهى مىدهم كه تو فرستاده خدا هستى» (2).
47- يكى از جوانان انصار مادر پير و كورى داشت. اين جوان مريض شد.
پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- به عيادتش رفت، و جوان مرد.
مادرش گفت: خدايا! من به اميد اينكه در هر مصيبتى يارىام كنى به سوى تو و پيامبرت، هجرت نمودم، اين مصيبت را بر من تحميل نكن! انس مىگويد: پارچه را از صورتش برداشتيم زنده شد و با ما سخن گفت (3).
48- پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: سنگى كه در مكه به من سلام كرده است مىشناسم (4).
49- امير المؤمنين على- عليه السّلام- مى فرمايد: در ركاب رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به بعضى از نواحى رفتيم، هيچ سنگ و درختى نماند مگر اينكه به پيامبر
سلام كرد (1).
50- جابر مىگويد: پيامبر از راهى نمىگذشت مگر اينكه همگان آگاه مىشدند كه آن حضرت عبور كرده است. و از كنار سنگ و يا درختى عبور نمىكرد مگر اينكه بر او سجده مىنمود (2).
51- انس مىگويد: پيامبر يك مشت سنگريزه برداشت و سنگريزهها در دست آن حضرت تسبيح گفتند. سپس آنها را در دست على- عليهم السّلام- ريخت، در دست او نيز تسبيح گفتند و ما صداى تسبيح را شنيديم. بعد وقتى كه به دست ما ريخت، تسبيح نگفتند (3).
52- عبد اللَّه بعد از رحلت پيامبر به مردم گفت: شما معجزات را عذاب مىشماريد در حالى كه ما در زمان پيامبر، آن را رحمت مىشمرديم. وقتى كه غذا مىخورديم، صداى تسبيح از آن مىشنيديم (4).
53- پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- به مردم فرمود: «ركوع و سجود را تمام كنيد؛ چون وقتى ركوع مىكنيد و يا به سجده مىرويد، به خدا قسم شما را از پشت سر مىبينم (5).
54- ام سلمه، همسر گرامى پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- نقل مىكند. روزى فاطمه- سلام اللَّه عليها- در حالى كه ظرف سفالى در دستش و امام حسن
حضرت فرمود: «پسر عمويت را نيز صدا كن بيايد». على- عليه السّلام- آمد.
پيامبر امام حسن- عليه السّلام- را در زانوى راست و امام حسين- عليه السّلام- را در زانوى چپ نشاند. على- عليه السّلام- و فاطمه- سلام اللَّه عليها- يكى پشت سر و ديگرى در جلو نشستند.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «بار الها! اينها اهل بيت من هستند، تمام پليديها را از آنها بزداى و آنان را پاكيزه و منزه گردان». و اين مطلب را سه بار تكرار كرد.
ام سلمه مىگويد: من در آستانه در بودم. گفتم: آيا من هم از آنها هستم؟
پيامبر فرمود: «تو نيز شخص نيكو كردار هستى».
در خانه، غير از آنها و جبرئيل، كس ديگرى نبود. آنگاه پيامبر، عباى خيبرى را روى آنها انداخت و پوشاند. خودش نيز با آنها بود.
سپس جبرئيل يك طبق انار و انگور آورد. اوّل پيامبر خورد و آنها تسبيح گفتند. سپس امام حسن و امام حسين- عليهما السّلام- خوردند، باز هم انار و انگور تسبيح گفتند. على- عليه السّلام- نيز خورد و آن دو تسبيح گفتند. بعد يكى از اصحاب وارد شد و خواست از آنها بخورد. جبرئيل گفت: از اين ميوهها فقط پيامبر و اولاد پيامبر و وصى او مىخورند نه كس ديگر (1).
55- ابو طالب مريض شد. پيامبر به عيادتش رفت. ابو طالب گفت: اى پسر برادرم! از خدايى كه عبادتش مىكنى بخواه تا مرا عافيت دهد. حضرت فرمود:
«خدايا! عمويم را شفا ده» ابو طالب برخاست و نشست مثل اينكه از بند آزاد
1) بحار: 17/ 359، حديث 15.
شد (1).
56- ابن عباس مىگويد: زنى بچّهاى را خدمت پيامبر آورد و گفت: يا رسول اللَّه! اين بچّه ديوانه شده و هنگامى كه ناهار يا شام مىخوريم بر سر ما خاك مىپاشد.
حضرت دست مباركش را به سينه كودك كشيد و دعا كرد. آن كودك هر چه خورده بود استفراغ كرد و چيز سياهى از شكمش خارج شد و در همان حال خوب شد (2).
57- عبد اللَّه بن بريده مىگويد: از پدرم شنيدم كه مىگفت: پاى عمرو بن معاذ در جنگ قطع شد و پيامبر از آب دهانش به آن ماليد، خوب شد (3).
58- در جنگ بدر، ابو جهل ضربتى زد و دست معاذ بن عفراء را قطع كرد و او با دست بريده حضور پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- آمد. حضرت دست قطع شده را سر جايش گذاشت و از آب دهانش به آن ماليد، بهم چسبيد و خوب شد (4).
59- ام سليم در خدمت پيامبر بود عرض كرد يا رسول اللَّه! خادمت انس را دعا كن. حضرت فرمود: «بار الها! مال و فرزندان او را زياد كن و در چيزى كه به او مىبخشى بركت ده». بعدها او بيشتر از صد فرزند پيدا كرد (5).
60- ابن مسعود مىگويد: با پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- در سايه خانه كعبه نماز مىخوانديم و قريش شترى كشته بودند. ابو جهل شكمبه شتر را برداشت و آورد.
وقتى كه پيامبر در سجده بود، بين شانههاى حضرت گذاشت و رها كرد. بعد از آن دخترش فاطمه- سلام اللَّه عليها- آمد و آن را از پيامبر جدا كرد. وقتى پيامبر به خانه مىآمد، در راه فرمود: «خدايا! ابو جهل، عتبه، شيبه، وليد بن عقبه، امية بن خلف و عقبة بن أبى معيط را به سزاى عملشان برسان».
ابن مسعود مىگويد: آنها را در جنگ بدر ديدم كه كشته شدند (1).
61- پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- در راهى مىرفت، زن مسلمانى به حضور حضرت آمد و گفت: يا رسول اللَّه! من همسر شخصى هستم كه مانند زن مىباشد و حقوق شوهرى را ادا نمىكند.
حضرت فرمود: شوهرت را صدا كن تا اينجا بيايد. زن، شوهرش را صدا كرد و شوهرش آمد.
پيامبر به زن فرمود: «آيا او را دوست دارى؟» زن گفت: بلى.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- براى آن دو دعا كرد و پيشانى زن را بر پيشانى مرد چسباند و دعا كرد و فرمود: «بار پروردگار! ميان اين دو الفت بينداز و آنها را به همديگر دوست گردان».
سپس زن گفت: هيچ يك از كسانى كه از قبل مىشناختم و يا از آن پس ديدم، و حتّى پدرم در نظر من محبوبتر از شوهرم نبودند.
پيامبر فرمود: «گواهى بده كه من فرستاده خدا هستم» (2).
62- على- عليه السّلام- مىفرمايد: «پيامبر مىخواست مرا براى قضاوت به يمن بفرستد. گفتم: يا رسول اللَّه! مرا براى قضاوت مىفرستى در حالى كه من جوان هستم و از آن چيزى نمىدانم».
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «برو خدا قلبت را راهنمايى مىكند و زبانت را محكم مىگرداند».
على- عليه السّلام- مىفرمايد: «بعد از آن در قضاوت بين دو نفر هرگز معطل نماندم» (1).
63- على- عليه السّلام- مىفرمايد: با پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- روانه خيبر شده و به منطقه باتلاقى رسيديم. مردم گفتند: يا رسول اللَّه! دشمن پشت سر و باتلاق پيش روى ماست، پس چه بايد كرد؟ همچنان كه اصحاب موسى- عليه السّلام- گفتند.
پيامبر فرمود: «خدايا! براى هر پيغمبر مرسلى، نشانهاى قرار دادهاى، در اين روز قدرت خود را به ما نشان بده».
حضرت سوار شد و حركت كرد. مردم با چهارپايان خود پشت سر او آمدند و حتى سمهاى حيوانات آنان خيس نشد. رفتند و قلعههاى خيبر را فتح كردند (2).
64- جعيل اشجعى روايت مىكند كه: در يكى از جنگها خدمت پيامبر بودم.
حضرت به من گفت: اى سواره! تند بران. گفتم: يا رسول اللَّه! اسبم ضعيف است
نمىتواند بدود. حضرت تازيانه خود را بالا برد و آهسته زد و فرمود: «خدايا اين اسب را براى او پر بركت كن». بعد از آن، اسبم از همه جلو زد و از فروش كرّه اسبهايى كه بدنيا آورد دوازده هزار بهره بردم (1).
65- جرهد اسلمى به خدمت پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- آمد و طبقى از غذا در جلو حضرت قرار داشت. جرهد دست چپش را دراز كرد تا بخورد، حضرت فرمود: با دست راست بخور گفت: دست راستم زخمى است. پيامبر از آب دهانش به آن زخم ماليد و خوب شد (2).
66- ابو هريره مىگويد: روزى مقدارى خرما حضور پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- آوردم و گفتم: دعا كن خدا اينها را بركت دهد. حضرت دعا نمود و فرمود: اينها را در كيسه قرار بده و هر وقت خواستى از آن بردار، ولى همهاش را يكباره بر ندار.
ابو هريره گفت: از اين خرما شترى را بار كردم و از آن تغذيه مىنمودم، ولى كيسه تمام نمىشد. تا اينكه گناهى را مرتكب شدم و كيسه تمام شد.
توضيح: مىگويند ابو هريره براى امامت على- عليه السّلام- شهادت نداد اما بعدا توبه كرد و على- عليه السّلام- دعا نمود و كيسه خرما به حال اوّل برگشت، ولى وقتى به طرف معاويه رفت، بركت آن نيز سلب شد (3).
67- عثمان بن حنيف مىگويد: مرد مريضى خدمت پيامبر آمد و از نابينايى
چشمش ناله كرد. پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: برو وضو بگير و دو ركعت نماز بخوان و بعد از نماز بگو «خدايا! از تو مىخواهم و محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- را- كه پيغمبر رحمت است- واسطه قرار مىدهم تا چشمم را پر نور گردانى. خدايا! شفاعت او را در باره من بپذير».
عثمان بن حنيف مىگويد: از مجلس برنخاسته بوديم كه آن مرد آمد مثل اينكه اصلا مريض نبوده است (1).
68- ابيض بن جمال مىگويد: در صورتم مرض «قوباء» (2)پيدا شد و رنگ صورتم را تغيير داده بود. پيامبر اكرم دعا نمود و دستش را به صورتم ماليد و بىدرنگ خوب شد. و هيچ اثرى از آن نماند (3).
69- فضل بن عباس مىگويد: مردى خدمت پيامبر آمد و گفت: يا رسول اللَّه! من هم بخيلم، هم ترسو و هم زياد مىخوابم، براى من دعا كن.
پيامبر براى او دعا كرد كه خدا او را سخى كند و ترسش را ببرد و زيادى خوابش را برطرف كند. بعدها او سخىترين مردم شد و هيچ نمىترسيد و كم مىخوابيد (4).
70- هنگامى كه ابن عباس خردسال بود، پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- براى او دعا كرد و فرمود: «خدايا! او را در دين فقيه كن. و تأويل قرآن را به او بياموز». ابن عباس بعد از اينكه بزرگ شد، هم فقيه بود و هم تأويل قرآن را
مىدانست (1).
71- اياس بن سلمه از پدرش روايت مىكند كه: من جوان نورسى بودم. اهل و عيالم را به امان خدا رها كردم و با پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- به حديبيه رفتيم.
وقتى آنجا رسيديم پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- بالاى آبى نشست كه خيلى كم بود.
و از آب دهانش در آن ريخت و دعا كرد، در اين هنگام آب زياد شد و هر چه استفاده كرديم تمام نشد (2).
72- پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- در بالاى منبر بود و موعظه مىكرد، عربى برخاست و گفت: «اى رسول خدا! در اثر خشكسالى، حيواناتمان از بين رفت و بچههايمان گرسنه ماندند. دعا كن تا خدا باران بفرستد». رسول خدا، دستهاى مبارك خود را بالا برد و دعا كرد. دستهايش را پايين نياورده بود كه ابرها مثل كوه در آسمان پيدا شدند. آن حضرت از منبر پايين نيامده بود كه آب باران از محاسنش سرازير شد. اين بارندگى تا روز جمعه ادامه داشت. بعد، باز هم همان عرب برخاست و گفت: يا رسول اللَّه! در اثر اين بارندگى نيز نزديك است خانهها خراب شود، دعايى بكن.
حضرت فرمود: «خدايا! بر حوالى مدينه بباران نه بر خود مدينه».
راوى مىگويد: حضرت، با دست خود به قسمتى از ابرها اشاره كردند و از آنجا شكافى ايجاد شد و ابرها به اطراف مدينه رفتند و دور شهر را حلقه زدند. و يك ماه در صحرا باران باريد در اين موقع پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- خنديد و
فرمود: «خدا ابو طالب را جزاى خير دهد، اى كاش! زنده بود تا چشمش روشن مىشد» (1).
73- رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- بر مشركين نفرين كرد كه خداوند شهرهاى آنها را خشك كند و فرمود: «خدايا! چند سال، مثل سالهاى يوسف بر اينها سخت بگير».
پس باران نباريد، درختان خشك شدند و ميوهها از بين رفت و احشام هلاك گشتند. در اين هنگام، گروهى رفتند پيش كسرى تا از او اجازه بگيرند و چارپايان خود را به زمينهاى عراق ببرند. كسرى نيز به علامت موافقت، تيرى به آنها داد.(تا آن تير را به عمّال او نشان دهند) وقتى در اين ايّام بر قريش خيلى سخت گذشت، رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- دعا كرد تا خداوند براى آنها باران بفرستد (2).
74- على- عليه السّلام- مىفرمايد: در فتح مكه پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- من، زبير و مقداد را فرستاد و فرمود: «برويد فلان مكان و در آنجا زنى را مىبينيد كه حاطب بن ابى بلتعه، نامهاى توسط او به مشركان فرستاده است».
على- عليه السّلام- مىفرمايد: رفتيم و زن را در همان جا ديديم. به او گفتيم نامه كجاست؟ گفت: من نامهاى ندارم. زبير و مقداد او را جستجو كردند ولى چيزى نيافتند. من گفتم: پيامبر دروغ نمىگويد. يا بايد نامه را بدهد يا او را لخت مىكنم. زن نامه را از ميان گيسوانش خارج كرد! وقتى حضور پيامبر برگشتند. حاطب را طلبيد و فرمود: «چه چيز تو را به اين كار وادار كرده است؟».
گفت: بچّههايم آنجا هستند، خواستم بر گردن آنها منّتى گذاشته باشم.
حضرت فرمود: «راست مىگويد».
توضيح: در اينجا چند تا معجزه است: 1- خبر دادن حضرت از نامه 2- خبر دادن از اينكه قاصد نامه در كجاست 3- تصديق گفتار حاطب. همه چيز همان طور بود كه حضرت خبر داده بود (1).
75- وائل بن حجر مىگويد: خبر ظهور محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- به ما رسيد و من در ملك بزرگى زندگى مىكردم. تمام آنها را ترك كرده و در جستجوى خدا و پيامبرش به مدينه آمدم. وقتى كه به مدينه رسيدم. اصحاب پيامبر به من گفتند:
سه روز پيش، پيامبر آمدن تو را خبر داده و گفته است: وائل بن حجر از مكانى دور مىآيد. وقتى بر او وارد شدم مرا نزديك خود خواند. ردايش را بر زمين انداخت و من روى آن نشستم. سپس بالاى منبر رفت و فرمود: «اين وائل بن حجر، بازمانده سلاطين است و بخاطر اسلام آمده است. خدايا! به وائل و فرزندان و ذريّهاش، بركت بده» (2).
76 ابو سعيد خدرى مىگويد: در جنگها، گروههاى ده نفرى يا نه نفرى تشكيل مىداديم و كارها را ميان خود تقسيم مىكرديم؛ عدهاى غذا مىپختند، عدهاى ديگر چارپايان را آب و علف مىدادند و عدهاى نيز كارهاى آنها را انجام مىدادند. و كسانى هم پيش پيامبر مىرفتند. در گروه ما يك نفر، كار سه نفر را انجام مىداد يعنى: هم هيزم جمع مىكرد، هم چهارپايان را آب مىداد و هم غذا
مىپخت. در حضور پيامبر حرف او به ميان آمد. حضرت فرمود: «او اهل آتش است!».
هنگامى كه جنگ در گرفت، اين شخص در جنگ زخمى شد، سرانجام تيرى كشيد و خود را از بين برد.
پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «گواهى مىدهم كه من فرستاده خدا و بنده او هستم» (1).
77- ابن عبّاس مىگويد: پيامبر در سايه سنگى نشسته بود، نزديك بود سايه برگردد فرمود: «الآن مردى مىآيد كه با چشم شيطان مىنگرد؛ وقتى آمد با او سخن نگوييد».
چيزى نگذشت كه مرد زرد چهرهاى آمد. رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به او گفت: «چرا با رفقايت به من ناسزا مىگفتيد؟!».
مرد گفت: نه ما اين كار را نكرديم. بعد گفت: اجازه بده آنها را پيش شما بياورم. آنان آمدند و به خدا قسم خوردند كه چنين چيزى نگفتهاند. در اين هنگام اين آيه نازل شد:
يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِيعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَما يَحْلِفُونَ لَكُمْ (2).
در روز قيامت نيز مثل امروز قسم مىخورند (3).
78- وقتى عبّاس؛ عموى پيامبر(ص) در جنگ بدر اسير شد، او را به بند كشيدند. آن شب، حضرت از صداى ناله عباس نتوانست بخوابد. هنگامى كه قضيّه را براى پيامبر گفتند، حضرت فرمود: «صداى عباس را در بند مىشنيدم». عباس را
از بند رها كردند.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «اى عباس! ديه خود و دو برادرزادهات عقيل و نوفل بن حارث را بده تا آزاد شويد؛ چون تو مرد ثروتمندى هستى».
عباس گفت: من مسلمان هستم و به اختيار خود به جنگ نيامدهام، بلكه مرا با زور آوردند! حضرت فرمود: «خدا كار تو را بهتر مىداند» ولى در ظاهر امر، تو بر ضد ما بودى.
عباس گفت: يا رسول اللَّه! بيست اوقيه طلا از من گرفتند، آن را فديه حساب كن! پيامبر فرمود: «نه، اين چيزى است كه خدا از جانب تو نصيب ما كرده است».
عباس گفت: من چيزى ندارم! حضرت فرمود: «كجاست آن مالى كه در مكه به ام الفضل سپردى؟ و گفتى:
اگر در اين سفر به سر من بلايى آمد، فلان مقدار به فضل، و فلان مقدار به قثم و فلان مقدار به عبد اللَّه و فلان مقدار به عبيد اللَّه بده!».
عباس گفت: قسم به خدايى كه تو را مبعوث كرده است هيچ كس غير از من و همسرم از آن خبر نداشت. و من دانستم كه تو فرستاده خدايى (1).
79-(عدهاى از مسلمانان مىگويند:) پيغمبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- با ما نشسته بود. پس حضرت كمى جلو رفت و با شخصى مصافحه نمود و دوباره برگشت و با ما نشست. ما گفتگوى آنها را شنيديم ولى كسى را نديديم. لذا از آن حضرت سؤال شد كه آن شخص چه كسى بود كه شما با او مصافحه نمودى؟
حضرت فرمود: «او نگهبان باران بود. از خدا اذن خواسته بود كه به ملاقات من
1) بحار: 19/ 273، حديث 14.
بيايد. آمد و سلام كرد. گفتم بر ما باران بفرست. گفت: فلان ماه، و فلان روز مىفرستم».
راوى مىگويد: وقتى كه روز موعود رسيد نماز صبح را خوانديم، چيزى نديديم، نماز ظهر را نيز بجاى آورديم، باز هم باران نباريد، تا اينكه نماز عصر را خوانديم كه ابرها در آسمان پديدار شدند، خوشحال شديم و خنديديم. حضرت فرمود:
«به چه مىخنديد؟» گفتيم: همان گونه شد كه فرشته گفته بود. حضرت فرمود:
«بلى اين گونه حفظ كنيد» (1).
80- وقتى كه آيه «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ» (2)نازل شد، استهزاكنندگان پنج نفر بودند. پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- به اصحابش خبر داد كه خداوند شرّ آنها را كم خواهد كرد.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به خانه كعبه آمد، مردم طواف مىكردند و جبرئيل در طرف راست پيامبر قرار داشت. وقتى اسود بن مطلب عبور كرد، جبرئيل ورق سبزى را به صورت او انداخت، خداوند چشمش را كور كرد و اولادش را در ماتم او نشاند.
بعد اسود بن عبد يغوث گذشت، جبرئيل به شكم او اشاره كرد و او آنقدر آب خورد تا شكمش ورم كرد و مُرد.
وليد بن مغيره را ديد جبرئيل به زخمى كه در پايين پاى او بود، اشاره كرد آن زخم بزرگ شد و او را كشت.
عاص بن وائل آمد باز جبرئيل به باطن قدم او اشاره نمود و او سوار الاغش شد و به طرف طائف رفت، دردى او را گرفت و كشت.
و حارث را ديد، به او اشاره كرد جراحتى پيدا كرد و مرد (1).
81- فيروز ديلمى از بازماندگان ياران سيف بن ذى يزن بود. و دست نشانده كسرى پادشاه ايران در يمن بود. كسرى به او نوشت: كسى را كه در حجاز ادعاى پيامبرى مىكند و به من نامه نوشته و اسم خود را جلوتر از اسم من نوشته و مرا به دينى غير از دين زرتشت مىخواند، بگير و پيش من بفرست.
فيروز نيز از يمن به مدينه آمد و خدمت پيامبر رسيد و گفت: بزرگ ما كسرى امر كرده كه تو را پيش او ببرم. پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: خداى من نيز خبر داده كه پادشاه شما ديشب به دست پسرش كشته شد. بعد خبر رسيد كه شيرويه بر پدرش شوريده و او را در همان شبى كه پيامبر خبر داده بود كشته است.
براى همين، فيروز و تمام افرادش ايمان آوردند. وقتى عبسىّ ادعاى پيامبرى كرد. رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فيروز را فرستاد تا او را بكشد. او از بالاى ديوار رفت و سر مدعى نبوت را بريد (2).
82- ابو درداء در جاهليت بتى را مىپرستيد عبد اللَّه بن رواحه و محمّد بن مسلمه كمين كردند، وقتى كه از خانه بيرون رفت، وارد شدند و بت او را شكستند.
هنگامى كه برگشت به همسرش گفت: چه كسى اين بت را شكسته. همسرش گفت: نمىدانم صدايى را شنيدم اما وقتى رفتم، فرار كرده بودند. سپس همسرش گفت: اگر از دست اين بت كارى ساخته بود نمىگذاشت او را بشكنند.
ابو درداء گفت: لباسم را بياور، لباسش را پوشيد و خارج شد تا خدمت پيامبر
بيايد. پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: ابو درداء مىآيد تا مسلمان شود.
همان طور هم شد. آمد و اسلام آورد (1).
83- رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- از تمام وقايعى كه بر سر ابو ذر بعد از وفات آن حضرت آمد، خبر داد و به او فرمود: «كجا مىروى وقتى كه تو را از مدينه بيرون مىكنند؟».
گفت: به مكه مىروم.
فرمود: «اگر از مكه هم بيرونت كنند كجا مىروى؟».
گفت: به شام.
فرمود: «اگر از آنجا نيز اخراجت كنند چه مىكنى؟».
گفت: شمشير مىكشم و مىجنگم تا شهيد شوم.
فرمود: «نه اين كار را نكن، بلكه بشنو و اطاعت كن» همين گونه بود تا اينكه به ربذه تبعيد شد (2).
84- رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به فاطمه- سلام اللَّه عليها- فرمود: «تو اولين كس از اهل بيتم هستى كه به من ملحق مىشوى».
و اوّلين شخص از اهل بيت پيامبر، حضرت فاطمه بود كه بعد از آن حضرت وفات كرد (3).
85- رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به همسرانش فرمود: «هر كدام از شما كه دستش باز باشد، زودتر به من ملحق مىشود».
عايشه مىگويد: دستهامان باز بود(يعنى صدقه مىداديم) تا اينكه زينب بنت جحش مُرد (4).
86- پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- ياد نمود زيد بن صوحان را و فرمود: زيد و چه زيدى! عضوى از اعضاى او جلوتر از خودش به بهشت مىرود تا در جنگ نهاوند، يك دستش در راه خدا قطع شد (1).
87- پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «بعد از كسرى كسراى ديگر و بعد از قيصر، قيصر ديگرى نيست. خزانههاى آنها در راه خدا مصرف مىشود. همان گونه شد كه رسول خدا فرموده بود» (2).
88- پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- در جنگ خندق به اصحابش فرمود: «اگر كم باشيد، زياد مىشويد و اگر ضعيف باشيد، نور مىدهيد، تا اينكه مثل ستارگان، مردم به وسيله شما هدايت مىشوند پس همان طور شد كه فرموده بود».
89- پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- از شهادت ام ورقه انصاريه خبر داد و فرمود: «بياييد برويم و شهيده را زيارت كنيم» غلامش او را كشته بود و كنيزى بعد از وفاتش از او باقى ماند (3).
90- رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- در باره محمّد بن حنفيّه فرمود: «يا على! در آينده تو پسرى خواهى داشت كه اسم و كنيهام را به او بخشيدم» (4).
91- عبد اللَّه بن زبير مىگويد: پيامبر اكرم حجامت كرد و من خون او را گرفتم تا به جايى بريزم. وقتى كه دور شدم آن را نوشيدم! هنگامى كه برگشتم، پيامبر فرمود: «چكار كردى؟» گفتم: در جايى دفن كردم. فرمود: «مىبينم كه آن را نوشيدهاى». بعد فرمود: «واى به حال مردم از شرّ تو و واى به حال تو از شرّ مردم!» (5).
92- پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- به همسرانش فرمود: «كدام يك از شما صاحب شتر پُر موست كه سگهاى «حوأب» او را پارس مىكنند» (6).
93- روايت شده است كه در جنگ جمل هنگامى كه عايشه به آبهاى بنى عامر رسيد، شب بود، سگهاى «حوأب» پارس كردند. عايشه گفت: اين مكان
كجاست؟ گفتند: اينجا «حوأب» است گفت: من بايد برگردم مرا برگردانيد؛ چون روزى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «چه كار مىكنيد وقتى كه سگهاى حوأب به روى يكى از شما پارس كنند؟» (1).
94- پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «جبرئيل به من خبر داد كه پسرم حسين در زمين طفّ به شهادت مىرسد. و از خاك آنجا براى من آورد و گفت:
قبر حسين آنجا خواهد بود» (2).
95- ام سلمه مىگويد: عمّار، سنگ و آجر براى مسجد پيغمبر حمل مىكرد. پيامبر از سينهاش خاك را پاك مىكرد و مىفرمود: «تو را گروه ستمكارى مىكشند» (3).
96- ابو سعيد خدرى نقل مىكند: روزى پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- غنيمتى را تقسيم مىكرد. مردى از بنى تميم گفت: «عدالت را مراعات كن!».
حضرت فرمود: «واى بر تو! اگر من مراعات نكنم چه كسى آن را مراعات خواهد كرد؟».
اصحاب گفتند: اجازه دهيد گردنش را بزنيم. فرمود: «نه، او يارانى پيدا مىكند كه نماز و روزه شما در مقابل نماز و روزه آنها خيلى ناچيز است. از دين خارج مىشوند، همان گونه كه تير از كمان خارج مىشود و رئيس آنها مردى است با چشمان بزرگ و سياه و يكى از دو پستانش شبيه پستان زن است!».
ابو سعيد مىگويد: با على- عليه السّلام- در نهروان بودم، وقتى آنها را به قتل رساند ديدم كه در بين كشتهها در پى كسى مىگردد، و همان كسى را پيدا كرد كه پيامبر توصيف كرده بود (4).
97- پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «شهرى بين دجله و شاخهاى از آن و قريه «قطربل» (5)و «صراة» (6)بنا مىشود و تمام مالياتهاى روى زمين آنجا
صرف مىشود». اين شهر همان بغداد است.
باز هم فرمود: «زمينى است كه به آن بصره مىگويند و در نزديك آن رودخانهاى جريان دارد كه به آن دجله مىگويند؛ نخلستان زيادى در آنجاست.
«بنى قنطوراء» (1)در آنجا سكنى مىگزينند. و به سه دسته تقسيم مىشوند:
گروهى به اهل آنجا ملحق مىشوند و هلاك مىگردند. و گروهى تابع هواى نفس مىشوند و كفر مىورزند. و گروه سوم، اولادشان را پشت سر مىگذارند و مىجنگند و كشتههاى آنها شهيد هستند (2).
98- امام صادق- عليه السّلام- مىفرمايد: «وقتى كه پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- متولد شد، ابليس به يارانش گفت: امشب زمين طور ديگرى شده! و فريادى كشيد و تمام شياطين جمع شدند، به آنها دستور داد بروند روى زمين ببينند چه چيز تازهاى رخ داده است. آنها رفتند سپس برگشتند و گفتند: چيز تازهاى نديديم».
شيطان گفت: «ولى من پيدا مىكنم!». آمد تمام روى زمين را گشت تا به مكه رسيد، مشاهده كرد ملائكه جمع شدهاند. وقتى خواست وارد شود جبرئيل به او بانگ زد: «كجا مىروى؟».
گفت: «سؤالى از تو دارم: آيا من در او نصيبى دارم؟».
جبرئيل گفت: «نه» پرسيد: «در امّت او چطور؟». گفت: «بلى».
وقتى صبح شد مردى از اهل كتاب، به جمع قريش آمد و گفت: «آيا امشب براى شما بچّهاى متولد شده است يا نه؟».
گفتند: نه. گفت: پس در فلسطين پسرى متولد شده كه اسمش احمد است و بين دو شانهاش خال سياه رنگى است. بعد از اينكه مردم متفرق شدند، خبر رسيد
كه براى عبد اللَّه بن عبد المطلب، پسرى متولد شده است رفتند آن شخص را پيدا كردند و به او گفتند: بلى امشب براى ما پسرى متولد شده است.
آن مرد گفت: «قبل از گفتگوى ما، يا بعد از گفتگوى ما؟» گفتند: «قبل از گفتگو».
گفت: «بياييد برويم او را ببينيم». رفتند و به مارش گفتند: «پسرت را به ما نشان بده تا نگاهش كنيم».
مادر پيامبر گفت: فرزند من مثل ساير بچّهها زاييده نشد، بلكه وقتى مىخواست به زمين بيفتد، دستهاى خود را بر زمين گذاشت و سرش را به طرف آسمان گرفت و از او نورى ساطع شد كه در آن، كاخهاى بصرى را ديدم و هاتفى به من مىگفت: تو سرور اين امّت را زاييدى و هنگامى كه وضع حمل كردى بگو.
اعيذه بالواحد من شرّ كلّ حاسد
و كل خلق مارد يأخذ بالمراصد
في طرق الموارد من قائم و قاعد (1)
بعد به من گفت: اسمش را «محمّد» بگذار.
پس مادر پيامبر، آمنه او را آورد. آن كاهن به حضرت نگاه كرد و وقتى كه مهر بنوّت را بين دو شانهاش ديد، بيهوش شد. حضرت را برداشتند و به مادرش دادند و گفتند: خدا وى را بر تو مبارك كند.
وقتى كه كاهن بهوش آمد، به او گفتند: چرا از هوش رفتى؟ گفت: پيامبرى، از بنى اسرائيل رخت بر بست. به خدا قسم اين بچّه همان كسى است كه آنها را هلاك مىكند. بعد به قريش گفت: الآن خوشحال هستيد؟ ولى او چنان شما را غافلگير خواهد كرد كه تمام اهل مغرب و مشرق از آن سخن خواهند گفت.
در اين هنگام ابو سفيان با حال مسخره گفت: قريش را غافلگير مىكند! بعد عبد المطلب آمد و حضرت را بر زانويش نشاند و اين اشعار را خواند:
1) يعنى: او را از شرّ هر حسودى در پناه خدا قرار مىدهم. و از شرّ هر شخصى كه متجاوز است و در كمين نشسته. و از شرّ هر نشسته و ايستادهاى در محلهاى ورود.
99- اين روايت از امام صادق- عليهم السّلام- نقل شده است كه: پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- در خانه ابو طالب رشد كرد و به حدّ نوجوانى رسيد. روزى بين صفا و مروه بود كه مردى از اهل كتاب گفت: «اسمت چيست؟».
جواب داد: «محمّد».
پرسيد: «نام پدرت چيست؟».
جواب داد: «عبد اللَّه».
پرسيد: «او فرزند كيست؟».
جواب داد: «عبد المطلب».
آن مرد به آسمان اشاره كرد و گفت: نام آن چيست؟
جواب داد: «آسمان».
اشاره كرد به زمين و پرسيد: نام اين چيست؟
جواب داد: «زمين».
پرسيد: خداى اين دو كيست؟
فرمود: «اللَّه».
پرسيد: آيا پروردگارى غير از اللَّه دارند؟
فرمود: «نه».
ابو طالب پيامبر را به همراه خود براى تجارت به شام برد. در محلى به نام
«بصرى» راهبى زندگى مىكرد كه اسمش «بحيرا» بود و هيچ وقت به كاروانهاى قريش اعتنا نمىكرد و با آنها سخن نمىگفت. يك روز كاروانى كه پيامبر در آن بود به آنجا رسيد. نشانه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- را در آن ديد، چون ابرى را مشاهده كرد كه بالاى سر پيامبر بود و مانع تابش آفتاب مىشد. و هنگامى كه زير درخت نشست، بوتههاى درخت به او احترام كردند و ابرى هم بالاى سر حضرت بود.
بحيرا، غذايى تهيه و آنها را دعوت كرد. آنان پيامبر را نزد كالاهاى خود گذاشتند و خود براى صرف غذا آمدند. راهب كسى(پيامبر) را كه مىخواست، در ميان آنها نديد و از آنها پرسيد. آيا كسى از شما جا مانده؟ گفتند: نه جز يك پسر بچّه! راهب گفت: او را نيز بياوريد.
وقتى كه حضرت آمد، بحيرا به دقت او را نگريست و يقين كرد كه او رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- خواهد بود. وقتى همه رفتند حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- را نگه داشت و به آن حضرت گفت: اگر از تو سؤال كنم جواب مىدهى؟
حضرت فرمود: «هر چه مىخواهى بپرس».
بحيرا گفت: تو را به لات و عزّى قسم مىدهم به پرسشهاى من پاسخ مناسب بده؛ چون او از عربها شنيده بود كه به آن دو بت قسم مىخوردند.
حضرت فرمود: «مرا به آن دو بت قسم نده، چون چيزى مبغوضتر از آن دو، نزد من نيست».
آنگاه راهب شروع كرد به سؤال كردن در باره بيدارى و خواب و كارهاى ديگر آن حضرت؛ و ايشان نيز جواب مىدادند. راهب تمام جوابهاى پيامبر را مطابق سخنانى يافت كه در كتابها خوانده بود.
بعد به حضرت گفت: شانههايت را به من نشان بده. پيامبر شانههاى مبارك را به او نشان داد. مهر نبوّت را بين شانههاى آن حضرت مشاهده كرد، در اين موقع رعد و برق، صومعه را لرزاند.
راهب از ابو طالب پرسيد: پدر اين نوجوان كيست؟
ابو طالب گفت: من.
راهب گفت: نه، به خدا قسم بايد پدر اين بچّه در حال حيات نباشد.
ابو طالب گفت: او پسر برادر من است.
راهب پرسيد: پدرش كجاست؟
جواب داد: او دو ماهه بود كه پدرش از دنيا رفت.
راهب گفت: الآن راست گفتى.
بعد راهب گفت: اين پسر را به شهر خودت برگردان؛ چون اگر يهوديها او را بشناسند، به او آسيب مىرسانند.
ابو طالب نيز بنا به توصيه راهب، حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- را به مكه بر گردانيد (1).
100- سه نفر به نامهاى «زبير، تمّام و ادريس» از اهل كتاب بودند، آنها مثل بحيرا، نشانههاى پيامبرى را در وجود حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- ديدند لذا مىخواستند حضرت را بگيرند و نگهدارند. ولى بحيرا آنها را از تصميمشان منصرف كرد و خداوند آنچه را كه آنها در كتابها از خصوصيات پيامبر ديده بودند، به ياد آنان آورد.(و اگر هم مىخواستند باز نمىتوانستند آنچه را كه ميل دارند انجام دهند) بحيرا آنقدر ادامه داد تا اينكه به آنچه مىگفت يقين كردند و او را تصديق نمودند و برگشتند. و ابو طالب نام آنها را در قصيدهاش ذكر كرده است (2).
فرشته بر حضرت ابراهيم نازل شد و به او گفت: در اين دنيا تو پسرى پيدا خواهى كرد به نام اسحاق. حضرت ابراهيم گفت: اى كاش اسماعيل زنده بود و تو را خدمت مىنمود. خداوند متعال به ابراهيم فرمود: «اين به جاى خودش هست و
آرزويت در مورد اسماعيل جامه عمل پوشيد. و من او را مبارك مىكنم و جاى او را مكان امن قرار مىدهم و او را بزرگ مىگردانم» منظور از اين سخن، ظهور حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- است.
و همچنين نوشته شده: «اما پسر كنيز(يعنى اسماعيل) او را جدا و جدا مبارك گرداندم و از او دوازده نفر بزرگوار متولد مىشوند. و هر يك از آنها را امّتى بزرگ مىكنم».
در تورات آمده است: «فرشته بر حضرت هاجر- مادر اسماعيل- فرود آمد در حالى كه او بر ساره غضبناك بود و مىگرييد، به هاجر گفت: برگرد و به بانويت خدمت كن و بدان كه پسرى به دنيا مىآورى كه در بين ملتها مقامش بزرگ باشد و دستش بالاى دستها باشد». و اين شخص كسى جز پيامبر اسلام نبود (1).
و همچنين در تورات فرمود: «هنگامى كه ابراهيم هاجر و اسماعيل را خارج كرد تا به بيابان مكّه ببرد، در بين راه، آب آشاميدنى آنها تمام گرديد و تشنه شدند، فرشته بر آنها نازل شد و به هاجر گفت: بچّه را سست نگير، دستهايت را محكم كن؛ چون مىخواهم او براى كار بزرگى زنده باشد».
توضيح: اگر بگويند در اينجا بشارت به سلطنت داده نه نبوّت. جوابش اين است كه سلطنت دو نوع است؛ سلطنت كفر و سلطنت هدايت و ايمان. و ممكن نيست خدا ابراهيم و هاجر را به سلطنت كفر بشارت دهد.
در تورات آمده است: «اولى از كوه سينا ظهور مىكند و دومى از ساعير و سومى از كوه فاران».
سينا كوهى است كه حضرت موسى در آنجا با خدا سخن گفت. و ساعير
1) حضرت اسماعيل جدّ پيامبر اكرم بود و نسب آن حضرت، به اسماعيل مىرسيد. و هاجر مىشود مادر بزرگ ايشان. و چون در ميان فرزندان كسى داراى اين اوصاف جز پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- نبود، پس بايد همو باشد.
كوهى است در شام كه حضرت عيسى در آنجا بود. و كوه فاران همان مكّه است.
در تورات آمده است «حضرت اسماعيل در صحراى فاران، ساكن گرديد و در آنجا رشد نمود و تيراندازى ياد گرفت. پس خداوند متعال، فاران را در رديف طور سينا و ساعير- كه انبيائش را از آنها مبعوث كرده- آورده است. و مكّه همان فاران است. دين خود را در آنجا ظاهر كرده و اين مواعد را با حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- كامل كرده است. دين خود را با حج و صداى تلبيه حجّاج در بالاى تپهها و دل صحراها به ظهور رسانده است».
باز هم در تأويل فاران، آنچه كه در كتاب حيقوق پيامبر است ما را كمك مىكند، كه مىگويد سيّدى از كوه فاران مىآيد و به آسمان ارزش مىدهد. و زمين را پر از نور مىكند. مرگ در دستهاى اوست و پرنده جاى پاى او را نوك مىزند.
در كتاب حزقيل پيامبر آمده است كه: «من با ملائكه، بنى قيدار را كمك مىكنم.- قيدار جدّ عرب و پسر اسماعيل است- و دين را زير قدمهاى آنها قرار مىدهم. پس شما را به خود در مىآورند و به غيرت و غضب، تحريك مىكنند. و شما هم به آنها نگاه نمىكنيد. و من به كارهاى آنها در مورد شما راضيم».
حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- نيز، بنى قيدار را به جنگ آنها فرستاد. و خداوند آنها را در بدر، خندق و خيبر، با ملائكه كمك كرد.
«مثل تو از برادران بنى اسرائيل، پيامبرى تعيين مىكنم و سخنم را در دهان او قرار مىدهم».
و برادران بنى اسرائيل فرزندان اسماعيل بودند. در فرزندان اسماعيل غير از پيامبر اسلام، كسى مثل حضرت موسى نبود.
اين سخن حيقوق پيامبر و دانيال پيامبر است كه: «خدا او را از يمن آورد و تقديسش را از كوه فاران و زمين را با ستايش احمد و تقديسش پر كرد. و با هيبتش
زمين را مالك شد».
باز هم فرمود: «زمين از نور او روشن مىشود و سپاهيانش در خشكى و دريا مىروند».
و همچنين فرموده: «اغراق را از قلبت مىكنيم و تيرها به واسطه تو سيراب مىشوند اى محمّد!» در اينجا به اسم حضرت، تصريح شده است.
در كتاب شعياى پيامبر است كه: «بندهام كه بهترين خلايقم است و رضايت من در اوست، از روحم به او افاضه مىكنم».
و يا فرمود: «نازل مىكنم پس عدلم را در ميان ملتها، ظاهر مىكند. و صدايش در بازارها شنيده نمىشود. چشمهاى كور را باز مىكند. و گوشهاى كر را شنوا مىسازد. به لهو و لعب ميل نمىكند. و ستون تواضعكنندگان است. او نور خداست كه خاموش نمىشود تا اينكه حجّتم را در روى زمين ثابت كند و به واسطه او عذر قطع مىشود».
در فصل پنجم مىفرمايد: «علامت سلطنت او در شانهاش است». چون مهر نبوّت در شانه حضرت بود.
حضرت داود مىفرمايد: «خدا را تسبيح گوييد و تنزيه كنيد و بايد بنى اسرائيل خوشحال باشند به پيامبرى صهيون. براى اينكه امتى را خدا انتخاب كرده كه به آنها پيروزى مىدهد و صالحين آنها را به كرامت مفتخر كرده است. خدا را در قبرهايشان تسبيح مىگويند و در دستان آنها شمشيرهاى دو لبه هست، خدا بوسيله آنها از كسانى كه خدا را نمىپرستند انتقام مىگيرد».
در سرود ديگر زبور مىفرمايد: «اى برگزيده! شمشيرت را حمايل كن؛ زيرا سنّت و شريعت تو نزديك است. تيرهاى تو تيز است و ملتها تحت فرمان تو مىآيند».
در سرود ديگر است: خدا از صهيون «اكليل محمود» را ظاهر ساخت. اكليل؛
يعنى رئيس و محمود، همان محمّد است.
باز هم در اوصافش گفته شده است: «از دريا عبور مىكند و به آخر زمين مىرسد. و اهل خزينهها پيش او مىآيند. پادشاهان فارس به اطاعت او گردن مىنهند و ملتها از او اطاعت مىكنند. و ضعيف را نجات مىدهد و به مسكين رحم مىكند».
و در سرود ديگر است: «خدايا! جاعل سنّت را مبعوث كن تا مردم را بگويد كه حضرت عيسى بشر است» (1).
و در كتاب شعياى پيامبر است كه: «به من گفتند برخيز و از آنچه كه مشاهده مىكنى خبر ده. پس گفتم: دو سواره را مىبينم كه اين طرف مىآيند؛ يكى بر الاغ سوار است و ديگرى بر شتر. و يكى به ديگرى مىگويد: بابل و بتهايش فرو ريختند. تمام اهل كتاب به اين كتابها ايمان دارند، مگر نصارا كه فقط انجيل را قبول مىكنند (2).
حضرت مسيح به حواريين گفت: «من مىروم، روح خدا فارقليط مىآيد و از جانب خود سخن نمىگويد، بلكه از طرف خدا حرف مىزند. او همان گونه است كه مىگويند. و مرا تصديق مىكند، چنانچه شما تصديق مىكنيد؛ چون شما قبل از مردم با او هستيد و از تمام چيزهايى كه خدا به شما داده، او خبر مىدهد».
يوحنا از مسيح- عليه السّلام- نقل مىكند كه فرمود: تا زمانى كه من نرفتهام، فارقليط نمىآيد. وقتى جهان پر از خرافات و خطا و اشتباه شد، او مىآيد و از جانب خود سخن نمىگويد. بلكه از طرف خدا حرف مىزند و شما را از حوادث آينده و غيب خبر مىدهد.
در جاى ديگر مىفرمايد: «فارقليط، روح حق است.(خداوند) او را به اسم من
مىفرستد و از هر چيز خبر مىدهد».
باز مىفرمايد: «من از خدا مىخواهم كه فارقليط را به طرف شما مبعوث كند و تا ابد با شما باشد و از هر چيز شما را خبر مىدهد».
در حكايت ديگر آمده است: «فرزند بشر(عيسى) مىرود و فارقليط بعد از آن مىآيد. و شما را از اسرار خبر مىدهد. و هر چيزى را تفسير مىكند و مرا تصديق مىنمايد، چنانچه من او را تصديق مىكنم. من امثال را آوردم او تأويل مىآورد.
وقتى كه «يحيى بن زكريا» زندانى شد، شاگردانش را خدمت حضرت مسيح فرستاد و گفت: از او بپرسيد: تو هستى آن كسى كه بايد بيايد يا بايد انتظار بكشيم؟! مسيح جواب داد: كسى فاضلتر از يحيى نيست و كتابهاى انبيا به پيامبرى انبياى بعدى بشارت مىدادند تا اينكه يحيى آمد؛ اما الآن «اليا» را بايد انتظار بكشيم و هر كس گوش شنوا دارد بايد بشنود».
توضيح: بعضى مىگويند: به جاى اليا، احمد بود. آن را تغيير داده و اليا گذاشتند. و اليا، همان على بن ابى طالب- عليه السّلام- است. و بعضى هم گفتهاند: اليا گفته شده چون در هر جنگى على- عليه السّلام- پيشاپيش پيامبر بود. و اسم محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- در سريانى مشفح است (1)و مشفح، در لغت سريانى همان «محمّد» است وقتى به زبان سريانى بخواهند «الحمد للَّه» بگويند «شفح لالاها» مىگويند. پس وقتى شفح به معناى حمد شد؛ پس «مشفح» به معناى «محمّد» است.
«از اقصى نقاط روى زمين با سرعت مىآيند و صحرا پر مىشود. و در دريا و صحرا تسبيح مىگويند. و از طرف مشرق، مثل ريگ بيابان، سر مىرسند».
1) بحار: 15/ 211.
شعياى پيامبر مىگويد: خدا فرمود: «آگاه باشيد! من در صهيون، خانهاى از سنگ تأسيس كردم، هر كس ايمان دارد عجله كند» (1).
حضرت دانيال به بخت نصر گفت: «اى سلطان! تو رؤياى وحشتناكى ديدى.
يك بت زيبايى را در خواب ديدى كه جلوتر ايستاده؛ سرش از طلاست و ساعدش از نقره و شكم و رانش از مس و ساق پاهايش از آهن و قسمتى از پايش از گل است. در زير پايش سنگى را ديدى كه ناگهان همه اينها مثل آرد گندم پودر شدند و باد برد و اثرى نماند. و سنگ زير مجسمه، كوه بزرگى شد و تمام زمين را پر كرد.
پرسيد: آيا اين خواب تو بود؟».
بختنصر گفت: آرى.
سپس تعبير كرد و گفت: اما سر مجسّمه كه از طلا بود، كشور توست و بعد از تو مملكت ديگرى خواهد بود مقدارى كوچكتر از كشور تو. و كشور سوّم كه شبيه مس است، تمام روى زمين را در برمىگيرد. كشور چهارم مثل آهن است.
و پايى كه يك قسمت آن آهن و يك قسمتش گل بود، معنى آن اين است كه قسمتى از كشور، عزيز و بخش ديگر آن ذليل است، و سخن آنان يكى نيست. در اين هنگام خداى آسمانها پادشاه بزرگى را مبعوث مىكند، نه تغيير مىكند و نه از بين مىرود و هيچ سلطان ديگرى را باقى نمىگذارد. و او روزگاران زيادى زندگى مىكند.
تأويل رؤيا، مبعث حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- است. هيچ كس قبل از او كشور فارس [ايران] را شكست نداده بود. پادشاهانش شكوهمندترين سلاطين روى زمين بودند. شيرويه، با كشتن پدرش اولين ضربه را بر پيكر آنان نواخت. بعد از آن طاعون آمد و شيرويه هلاك شد. سپس اردشير پسر او مرد و مردى غير از اين
1) بحار: 15/ 212.
خاندان به پادشاهى رسيد. و او را نيز «بوران» دختر كسرى كشت. سپس مردى به نام كسرى بن قباد، پادشاه گرديد. بعد از او نيز بوران، خودش حكومت را به عهده گرفت.
وقتى اين خبر به پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- رسيد، فرمود: «مردمى كه به زنى اتّكا كنند، رستگار نمىشوند».
بعد از آن، دختر ديگر كسرى پادشاه آنان شد، او را مسموم كردند. بعد از او مرد ديگرى به حكومت رسيد كه او نيز كشته شد! وقتى كه ايرانيان اين پراكندگى را در خود ديدند، «يزدگرد» پسر كسرى را به پادشاهى برگزيدند. او هشت سال در مدائن حكمرانى كرد. تجّارى را به چين فرستاد و برادرش رستم را در مدائن گذاشت. و رستم به جنگ مسلمانان شتافت و در قادسيه فرود آمد و در آنجا كشته شد. وقتى اين خبر به يزدگرد رسيد به سيستان گريخت و در آنجا كشته شد (1).
در تورات مىفرمايد: «احمد بنده برگزيده من است. بد اخلاق نيست و در بازارها داد نمىكشد. جزاى گناه را با گناه نمىدهد، بلكه عفو مىكند. محل تولدش مكه و هجرتش به مدينه و سلطنتش در شام است. پيروان او خدا را در بالاى هر بلندى مىستايند و در هر منزلى تسبيح مىگويند و به كارهاى خود قيام مىكنند و مواظب خورشيد هستند تا وقت نماز را تعيين كنند. مؤذّن آنها در آسمان است.
صف آنها در نماز و در جنگ، يكى است. راهبان شب و شيران روز هستند. مثل زنبور، زمزمه مىكنند و هر جا وقت نماز رسد، آنجا نمازشان را مىخوانند. فقط يهوديها مىتوانند در كنيسه نماز بخوانند و در جاى ديگر قبول نمىشود، ولى خداوند به مسلمانان وسعت داده است و هر جا مىتوانند نماز بخوانند» (2).
خداوند متعال به حضرت آدم وحى فرستاد: «من صاحب مكه هستم و اهلش همسايگان من هستند و زيارتكنندگانش گروه و مهمان من هستند، آن را در ميان
اهل آسمان و زمين، آباد مىگردانم.
گروه گروه به طرف او مىآيند و صدايشان را به تكبير و تلبيه بلند مىكنند. و هر كس مكّه را زيارت كند و نيّتش من باشم، او مرا زيارت كرده و مهمان من است و بر من فرود آمده است. و بر من واجب است كه از كراماتم به او تحفه بدهم. شرف، بزرگى و رفعت اين خانه را به يكى از فرزندان تو «ابراهيم» قرار مىدهم. و اين خانه را به دست او آباد مىگردانم. آبش را به دست او جارى مىسازم. حل (1)و حرمش (2)را به او نشان مىدهم.
مشاعرش (3)را به او ياد مىدهم. ملتها او را زيارت مىكنند تا اينكه اين همه، نصيب پيامبرى از اولاد تو مىشود كه او را «محمّد» مىنامند. او خاتم پيامبران است، او را از ساكنين و واليان كعبه قرار مىدهم» (4).
از نشانههاى پيامبرى حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- اسم مبارك اوست؛ چون خداوند كسى را قبل از او به اين اسم نخوانده است، چنان كه در مورد، يحيى، ابراهيم، اسحاق، يعقوب، صالح و ديگر انبيا همين قضيه، صادق است، يعنى:
كسى قبل از آنها به اين اسامى ناميده نمىشد (5).
101- سراقة بن جعشم مىگويد: براى تجارت به شام مىرفتيم كه نزديك دير عابدى فرود آمديم. راهب از دير، پايين آمد و به ما گفت: شما كيستيد؟ گفتيم:
قومى از قريش. گفت: آگاه باشيد! به زودى در ميان شما پيامبرى مبعوث خواهد شد كه اسمش «محمّد» است. وقتى به مكه برگشتيم، پسرانى متولد شدند ولى فقط اسم پيامبر را «محمّد» گذاشتند (6).
102- تبع بن حسان (1)به يثرب حمله برد و 350 نفر از يهوديان را كشت و خواست كه آنجا را خراب كند و از بين ببرد. پيرمردى از يهود كه 250 سال داشت، برخاست و به او گفت: پادشاها! مثل تو سخن باطل را قبول نمىكند و مردم را از سر خشم نمىكشد. و تو نمىتوانى اينجا را خراب كنى. پرسيد: چرا؟
گفت: چون پيامبرى از فرزندان اسماعيل از اينجا ظهور مىكند. در اين هنگام تبع از آنها دست كشيد و با يهوديان به مكّه رفت و خانه كعبه را با پرده پوشانيد و به مردم احسان داد. و اين شعرها را سرود:
شهدت على احمد انّه رسول من اللَّه بارئ النسم
103- وقتى پيامبر به دنيا آمد، عدّهاى از زنان قبيله بنى سعد به مكه آمده بودند تا هر يك، كودكى را ببرند و شير دهند. و حليمه بنت ذويب نيز در ميان آنها بود.
حليمه مىگويد: وقتى با شوهرم آمدم سوار بر درازگوشى بودم و يك شترى داشتيم كه پستانش خشكيده بود. و بچّهاى نيز داشتيم و شيرم او را سير نمىكرد و شب هم از گرسنگى نمىخوابيديم.
وقتى كه به مكّه رسيديم تمام همراهانم بچّهاى پيدا كردند و هيچ كس محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- را نمىبرد؛ چون او پدر نداشت و يتيم بود و مىگفتند پدر بچّه به دايه پول مىدهد. و براى من جز محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- كودكى نماند.
بناچار او را گرفتم و به كنار اثاثيه خودم آوردم. وقتى كه شب شد، پستانهايم پر از شير شدند! بطورى كه هم محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- و هم بچّه خودم خوردند و سير
شدند. شوهرم برخاست تا شتر را بدوشد، پستانش را پر از شير ديد. ما و بچّهها نيز از شير شتر سير شديم.
شوهرم گفت: اى حليمه! وجود مباركى را پيدا كرديم. پس به خوبى شب را صبح كرديم و برگشتيم.
وقتى كه بر مركوب خويش سوار شدم، چنان سريع راه مىپيمود كه از همه جلو زد. زنها گفتند: آرام برو اى حليمه! مگر اين همان مركوبى نيست كه با آن آمدى؟
گفتم: چرا؟
گفتند: چه شده كه امروز اين گونه سريع راه مىرود؟
گفتم: شخص مباركى را حمل مىكند! حليمه مىگويد: هر روز بركتش را به ما زياد مىكرد، قحطى آمد و چوپانها گوسفندان را گرسنه به چرا مىبردند و گرسنه باز مىآوردند، ولى گوسفندان ما سير مىآمدند. و پستانشان پر از شير بود (1)و (2).
104- امام صادق- عليه السّلام- فرمود: پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- در خانه ابو طالب رشد كرد تا نزديك بيست سالگى رسيد. روزى به ابو طالب گفت: عمو! در خواب دو مرد را مىديدم كه مىگفتند: «او همان است!».
بعد از چند روز فرمود: «عمو! مردى را كه در خواب مىبينم در بيدارى نيز به سراغ من مىآيد!».
1) اين خبر با مسلّمات جور در نمىآيد. و علاوه بر اين، عبد المطلب مشهور به جود و سخاوت بود و در مواقع قحطى، پناهگاه گرسنگان بود، بعيد به نظر مىرسد كه از او انتظار صله نداشته باشند. خبر ديگرى نيز ذكر شده كه با مسلمات تاريخ سازگار است و آن عبارت از اين است كه: پيامبر پستان هيچ يك از زنان شيرده را نگرفت و سرانجام حليمه سعديه آمد و پيامبر پستان او را مكيد(بحار: 15/ 342).
2) سيره ابن هشام: 1/ 162.
ابو طالب او را پيش مردى كه طبابت مىكرد برد. آن مرد وقتى ابو طالب را ديد، از بالاى دير به زير آمد. و به حضرت رسول نگاه كرد و حضرت آنچه را ديده بود به او گفت.
آن شخص طبيب گفت: اى فرزند عبد مناف! برادرزادهات شأن والايى دارد ناموس اكبر بر اين فرزند نازل مىشود! چنانچه به انبياى قبلى نازل مىشد (1).
105- امام صادق- عليه السّلام- مىفرمايد: هنگامى كه پيامبر به چهل سالگى رسيد فرمود: «صدايى از آسمان شنيدم كه گفت: اى محمّد! تو فرستاده خدا هستى و من جبرئيل هستم؛ وقتى كه جبرئيل خودش را به آن حضرت نشان داد، جبّهاى از حرير بهشتى بر تن داشت. حضرت را روى يكى از فرشهاى بهشت نشاند و فرمود:
تو رسول خدا هستى. و دستوراتى را به آن حضرت داد. سپس گفت: من جبرئيل هستم».
بعد حضرت پيش گوسفندانش آمد (2). سپس فرمود: «هيچ درخت و سنگريزهاى نماند مگر اينكه به من سلام و تهنيت گفت» (3).
106- در بالاى مكّه، جبرئيل خدمت پيامبر آمد و به تپهاى كه در جانب صحرا بود، اشاره كرد، در اين هنگام چشمهاى جارى شد. جبرئيل وضو گرفت تا پيامبر
1) اثبات الوصيه: ص 114.
2) در حديثى آمده است كه تمام پيامبران شبانى كردهاند(سيره ابن هشام، ج 1/ 166). پيامبران مدتى از عمر خود را در چوپانى بسر مىبردند تا از اين طريق، تربيت انسانها را بياموزند؛ چون تربيت گوسفند به مراتب سختتر از تربيت انسان است، چنانچه در حديثى ديگر آمده: خدا هيچ پيامبرى را بر نيانگيخت مگر اينكه او را بر چوپانى گمارد تا تربيت مردم را به او بياموزد «سفينة البحار ماده نبى» و علت ديگر آن، همان دقت و مطالعه در شگفتيهاى آفرينش در تنهايى صحراست؛ چون در تنهايى، انسان بهتر مىتواند در آيات درونى و بيرونى بينديشد.
3) ثاقب المناقب: ص 36(خطى).
نيز وضو گرفتن را ياد بگيرد. سپس حضرت، وضو گرفت. بعد جبرئيل نماز خواند، حضرت نيز مثل او نماز خواند، و اين نماز، نماز ظهر بود و اولين نمازى بود كه واجب شد، سپس رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به خانه آمد و وضو و نماز را به خديجه آموخت. او هم وضو گرفت و نماز خواند (1).
107- امام باقر- عليه السّلام- مىفرمايد: هنگامى كه حضرت رسول مىخواست به معراج برود، جبرئيل براق را آورد و او را بر در خانه خديجه بست و براق كوچكتر از قاطر و بزرگتر از الاغ بود و گوشهايش را تكان مىداد و چشمان خود را به پاهايش دوخته بود. و گامهايش در شعاع ديدگانش قرار داشتند. و يالش به طرف راست آويزان بود. و در رانهايش دو بال قرار داشت كه او را به جلو مىراند. زينى از ياقوت در پشت او بود. و تمام رنگها در آن وجود داشت. وقتى كه جبرئيل بر حضرت وارد شد، براق خيلى خوشحالى مىكرد. جبرئيل گفت: ساكت باش! بهترين خلق خدا مىخواهد بر تو سوار شود. براق ساكت شد.
بعد، پيامبر سوار او شد و به طرف بيت المقدس روانه شدند. پيامبر پيرمردى را ديد از جبرئيل پرسيد: اين شخص كيست؟ جواب داد: پدرت ابراهيم است. در آنجا فرود آمدند. و خداوند تمام انبيا را جمع كرد و جبرئيل اذان گفت. حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- جلو رفت و همه انبيا به امامت او نماز خواندند.
سپس خداوند به حضرت فرمود: اگر شكّى دارى، تمام انبيا اينجا هستند، سؤال كن ولى هيچ شك نداشت و از اين رو سؤال نكرد (2).
108- در روايت ديگرى آمده است: براق آرام نگرفت تا اينكه شرط كرد كه مركوب پيامبر در قيامت نيز باشد (3).
109- هنگامى كه پيامبر از معراج برگشت در خانه ام هاني؛ دختر ابو طالب فرود آمد. و او را از واقعه آگاه كرد. ام هاني گفت: پدر و مادرم فدايت باد! اگر به مردم بگويى، تو را تكذيب مىكنند! از طرف ديگر، ابو طالب متوجه شد كه پيامبر نيست، تمام بنى هاشم را مسلح كرد و گفت: برويد به مسجد الحرام، هر وقت ديديد من وارد شدم و محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- با من نيست، هر يك از شما، گردن يكى از قريش را بزند؛ چون بعد از محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- نه ما زندگى مىكنيم نه آنها.
ابو طالب به جستجوى پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- رفت و او را در خانه ام هاني پيدا كرد. گفت: پسر برادرم، بيا با من به مسجد الحرام برويم. وقتى كه كنار حجر اسماعيل رسيد شمشير خود را كشيد و به بنى هاشم نيز گفت: شمشيرهاى خود را بكشيد.
بعد رو كرد به قريش و گفت: اگر محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- را نمىديدم يكى از شما زنده نمىماند. از اين به بعد قريش خيال ترور حضرت پيامبر را از سرشان بيرون كردند. سپس پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- جريان معراج را به آنها گفت:
گفتند: بيت المقدس را براى ما توصيف كن.
فرمود: «شب داخل شدم» در اين هنگام جبرئيل گفت: آنجا نگاه كن و او نيز نگاه كرد، بيت المقدس را ديد و آنچه را كه مىديد به مردم مىگفت. بعد خبر كاروانى را كه بين مكه و شام بود به آنها داد (1).
110- قريش جمع شدند و قطعنامهاى را امضا كردند و آن را در خانه كعبه گذاشتند. و بعد به مادر ابو جهل دادند. و طبق آن بنى هاشم را از مكّه خارج كردند و به شعب ابى طالب رفتند. و در آنجا سه سال ماندند. حضرت ابو طالب و خديجه،
1) بحار: 35/ 82، حديث 25.
تمام اموال خود را در آنجا خرج كردند. و فقط در ماههاى حرام مىتوانستند آذوقه تهيه كنند و داد و ستد نمايند.
خداوند متعال موريانه را فرستاد و تمام كلمات قطعنامه را خورد، مگر نام خدا را، اين راز را پيامبر اكرم به ابو طالب گفت.
ابو طالب پيش قريش رفت. گفتند: اى ابو طالب! آمدى كه صلح كنى و از گرسنگى خسته شدى. گفت: نه! بلكه آمدم خبرى را به شما بگويم. اوّل دستور دهيد، قطعنامه را اينجا بياورند. رفتند و قطعنامه را آوردند.
ابو طالب گفت: آيا صندوق قطعنامه سالم است؟ گفتند: بلى. گفت: محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- پسر برادرم به من گفت كه خدا، موريانهاى را مأمور كرده و آن حيوان، تمام كلمات آن را خورده است مگر نام خدا را. اگر راست باشد، دست از ظلم خود برداريد و گر نه او را تسليم شما مىكنم تا هر طور كه مىخواهيد با او رفتار نماييد.
مردم فرياد كشيدند: «قبول داريم». صندوق را باز كردند همان گونه يافتند كه پيامبر خبر داده بود. در اين هنگام مسلمانانى كه با ابو طالب آمده بودند، تكبير گفتند و صورت مشركين دگرگون شد.
ابو طالب گفت: معلوم شد كه كدام يك از ما ساحر و كاهن است. از طرفى، هشام بن عمرو عامرى، به رفتار قريش با بنى هاشم، اعتراض كرد (1).
111- رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- در مقابل حجر الأسود نماز مىخواند، هم رو به بيت المقدس بود و هم كعبه را جلو خود قرار مىداد و اين آيات را مىخواند و هيچ كس هم او را نمىديد:
1) بحار: 19/ 16، حديث 8.
112- امام صادق- عليه السّلام- مىفرمايد: روزى پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- با اصحابش در راهى مىرفت به آنها فرمود: «از اين راه شخصى مىآيد كه سه روز است كسى را نديده است»، بعد از مدتى عربى بيابانى به طرف آنها آمد كه از لاغرى پوست به استخوانش چسبيده بود و آنقدر سبزى خورده بود كه لبهايش زرد شده بود. وقتى رسيد، سراغ پيامبر را گرفت، تا آن حضرت را ديد. مرد عرب به حضرت گفت: اسلام را به من عرضه كن.
حضرت فرمود: «بگو لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ و رسالت مرا قبول كن».
عرب گفت: اقرار كردم.
حضرت فرمود: «هر روز در پنج نوبت نماز بخوان و ماه رمضان را روزه بگير».
عرب گفت: قبول كردم.
1) وقتى كه قرآن مىخوانى خدا بين تو و كسانى كه ايمان ندارند پردهاى قرار داده است.(سوره اسراء، آيه 45).
2) آنان كسانى هستند كه خدا به قلبهاى آنها مهر زده است.(سوره نحل، آيه 108).
3) بر قلبهاى آنان پرده قرار دادهايم كه فهم آن نتوانند كرد و گوشهاى آنها از شنيدن حق، سنگين است(سوره انعام، آيه 25).
4) آيا ديدى كسى را كه هواى نفس را خداى خود قرار داده و خدا او را گمراه كرده و بر گوش و قلبش مهر زده و جلو چشمش، پردهاى نهاده است.(سوره جاثيه، آيه 23).
5) بحار: 18/ 58، حديث 15.
حضرت فرمود: «حج بجا بياور و زكات بده و وقتى جنب شدى، غسل جنابت كن».
عرب گفت: قبول كردم.
سپس شتر عرب گم شد. پيامبر از او سؤال كرد و مردم به جستجويش پرداختند او را در جايى ديدند كه پاهاى شتر در حفرهاى افتاده و گردن عرب و شتر شكسته و هر دو مردهاند.
حضرت دستور داد خيمهاى زدند و غسلش دادند و بعد حضرت داخل خيمه شد و كفنش كرد. ناگهان صدايى از چادر شنيدند. و پيامبر بيرون آمد در حالى كه از جبينش عرق مىريخت، فرمود: اين شخص در حالى كه گرسنه بود مرد. و او كسى بود كه ايمان آورد و ايمانش به گناه آلوده نشد. حوريان بهشت با ميوههاى بهشتى به استقبال او آمدند و هر يك از آنها مىگفتند: مرا همسر او گردان (1).
113- رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- هر شب، سه بار به مسجد مىرفت. و شبى آخر وقت به مسجد رفت، كنار منبر او فقرا خوابيده بودند. حضرت كنيزى را كه به زنانش خدمت مىكرد، طلبيد و فرمود: «هر چه غذا هست بياور» كنيز رفت ديگى آورد كه ته آن كمى غذا مانده بود.
بعد حضرت ده نفر از فقرا را بيدار كرد و فرمود بگوييد: بسم اللَّه و بخوريد. بعد از ده نفر همين طور ده نفر- ده نفر، همه خوردند و سير شدند. باز هم مقدارى غذا در ديگ ماند. به كنيز دستور داد آن را پيش زنها ببرد (2).
114- مردى به حضور رسول اكرم آمد و گفت: يا رسول اللَّه! دو روز است كه غذايى نخوردهام.
حضرت فرمود: «برو به بازار!» روز بعد باز هم پيش پيامبر آمد و گفت: به بازار
رفتم و چيزى نيافتم و گرسنه خوابيدم.
باز هم حضرت فرمود: «برو به بازار!». روز ديگر نيز آمد باز هم پيامبر فرمود:
«برو به بازار!». او به بازار رفت و در آن هنگام كاروانى به بازار آمده بود و كالايى با خود آورده بود و به قيمت ناچيزى آن را فروخت. آن شخص هم از آن كالا چيزى خريد و پيش رسول خدا برگشت و باز هم گفت: چيزى نيافتم! حضرت فرمود: «آيا از كاروان چيزى نخريدى؟» گفت: نه! حضرت فرمود:
«تو در آنجا سهمى داشتى و به اندازه يك دينار خريدى».
مرد گفت: بلى.
حضرت فرمود: «چه چيز تو را به دروغ گفتن واداشت؟».
مرد گفت: تو راست مىگويى و من براى اينكه تو را امتحان كنم كه آيا از كارهاى مردم خبر دارى يا نه، دروغ گفتم.
حضرت فرمود: «راست گفتى، هر كس عزّت نفس داشته باشد خدا او را غنى مىكند و هر كس در گدايى را به روى خود باز كند، خداوند متعال هفتاد در فقر را به روى او باز مىكند كه كوچكترين آنها را چيزى نمىبندد». و بعد از اين روز گدايى ديده نشد.
بعد حضرت فرمود: «صدقه بر شخص ثروتمند و كسى كه توانا و اعضايش سالم است و مىتواند بدون آن زندگى كند، حلال نيست» (1).
115- امام باقر- عليه السّلام- فرمود: روزى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- در مسجد نشسته بود، كه ناگهان رنگش تغيير كرد، برخاست و به وسط مسجد آمد مثل اينكه با كسى حرف مىزند، كمى مكث نمود و برگشت.
مردم گفتند: يا رسول اللَّه! امروز حالتى در شما ديديم كه قبل از آن نديده بوديم.
1) بحار: 18/ 114، حديث 20.
حضرت فرمود: «فرشته باران(اسماعيل) را ديدم كه مىخواهد عذاب نازل كند، ترسيدم كه بر امت من باشد. لذا برخاستم و از او سؤال كردم كه چه چيزى او را وادار به فرود آمدن كرده است؟».
گفت: از خدا اذن خواستم كه به شما سلام كنم، خدا نيز اذن داد.
پرسيدم: «آيا دستور ندارى كه باران بياورى؟».
گفت: چرا، در فلان ماه و فلان روز و فلان ساعت.
منافقين در مجلس بودند. فرمايش حضرت را يادداشت كردند تا آن روز رسيد.
هوا خيلى گرم بود منافقين طعنه زدند تا اينكه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود:
«يا على! برو ببين ابرى در آسمان هست؟».
على- عليه السّلام- بيرون آمد. و اندازه زرهى، ابر در آسمان ديد. چيزى نگذشت كه ابر سياهى آسمان را گرفت و چنان باريد كه مردم به ناله در آمدند (1).
116- روزى على- عليه السّلام- سراسيمه بر پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- وارد شد و گفت: مادرم فوت كرد. پيامبر فرمود: «به خدا قسم او مادر من هم بود. در وجود عمويم ابو طالب، فضيلتى نديدم مگر اينكه در او بهترش را يافتم. بعد به ام سلمه فرمود: پيراهن مرا به او بپوشان و او را در رداى من بپيچان. و وقتى كه فارغ شدى مرا خبر كن».
بعد از اينكه ام سلمه پيامبر را خبر كرد، تابوتش را حمل كرد و بر او نماز خواند و رفت در قبر او خوابيد، از آن حضرت همهمهاى شنيدند.
سپس حضرت رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- صدا زد: «اى فاطمه!».
گفت: لبيك يا رسول اللَّه! حضرت پرسيد: «آنچه را كه براى تو ضمانت كرده بودم ديدى؟».
1) بحار: 18/ 115، حديث 21.
فاطمه گفت: بلى، خدا تو را جزاى نيك دهد.
بعد از اينكه حضرت خارج شد، قبر را آماده كردند. از آن حضرت علت اين كارها را پرسيدند: فرمود: روزى اين آيه قرآن كريم را خواندم كه وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ (1).
فاطمه بنت اسد از من پرسيد: يا رسول اللَّه! چگونه تنها محشور مىشوند؟ گفتم:
عريان، گفت: واى از ديدن نامحرم! از خدا خواستم كه او را عريان نكند.
سپس از نكير و منكر سؤال كرد، به او گفتم كه آنها چگونه مىآيند.
گفت: پناه بر خدا از آنها. از خدا خواستم كه آن دو را به او نشان ندهد و قبرش را فراخ نمايد و او را در كفنهايش محشور كند (2).
117- ابن كوّاء به على- عليه السّلام- گفت: براى چه از ميان فرزندان عبد المطلب، تو وصى پيامبر شدهاى؟
على- عليه السّلام- فرمود: مىخواهى تو را خبر دهم. هنگامى كه آيه وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ (3)نازل شد، من و رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- چهل مرد را دعوت كرديم و پيامبر به من دستور داد ران گوسفندى را پختم. و يك صاع نيز نان آماده كردم و آوردم. آن حضرت، نزد هر ده نفر، قسمتى از آن غذا را گذاشت، همه خوردند و سير شدند اما غذا همان گونه ماند. بعد، ابو لهب گفت: او شما را سحر كرد. آنگاه همه متفرق شدند.
بار دوّم آنها را دعوت كرد و فرمود: «هر يك از شما دعوتم را قبول كند برادر و وصى و وارث من است. و به همه آنها اسلام را عرضه كرد ولى هيچ يك از آنها
قبول نكردند، تا اينكه به من رسيد، من به او جواب مثبت دادم با اينكه از همه آنها كوچكتر بودم [و چشمم از همه ضعيفتر و ساق پايم از همه باريكتر بود] (1). و بعد به من انعام داد. و به خاطر همين، من وصى او هستم» (2).
118- امام صادق- عليه السّلام- مىفرمايد: عبد اللَّه بن اميّه به رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- گفت: من به تو ايمان نمىآورم مگر اينكه خدا و ملائكه را به ما نشان دهى يا خانهاى از طلا داشته باشى يا نردبانى باشد كه از آن به آسمان بروى.
اگر اينها را هم انجام بدهى، معلوم نيست تو را تصديق بكنم يا نه! حضرت از پيش آنها رفت و آنها مشغول صحبت شدند. ابو جهل گفت: فردا اگر او را در مسجد ببينم سنگ بزرگى را بر سرش مىاندازم! فردا حضرت به مسجد آمد و نماز خواند. ابو جهل سنگى را برداشت. قريش نيز تماشا مىكردند. خواست كه سنگ را پرتاب كند، لرزهاى بر اندامش افتاد. مردم گفتند: چه شد؟ گفت:
اشخاصى را ديدم مثل كوه كه تمام بدنشان از آهن پوشيده بود و اگر حركت مىكردم مرا مىگرفتند.
119- امام باقر- عليه السّلام- فرمود: روزى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- ديد على- عليه السّلام- و زبير با هم صحبت مىكنند. به زبير فرمود: «به او چه مىگويى؟ تو اولين كس از عرب هستى كه بيعت او را خواهى شكست» (3).
120- امام صادق- عليه السّلام- مىفرمايد: در مسجد الحرام 360 بت وجود داشت، در سال فتح مكه، پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- يك مشت شن برداشت و به طرف آنها پرتاب كرد و آيه: جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً (1)را خواند، تمام بتها به رو افتادند. حضرت دستور داد تمام بتها را از مسجد خارج كردند و شكستند.
و هنگامى كه وقت نماز ظهر رسيد، به بلال فرمان داد تا بالاى كعبه رفته و اذان بگويد:
عكرمه گفت: دوست ندارم صداى پسر رباح (2)را در بام كعبه بشنوم.
عتاب بن اسيد گفت: شكر كه پدرم زنده نيست و اين را نديد.
ابو سفيان گفت: من چيزى نمىگويم؛ چون مىترسم اين ديوارها به محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- خبر دهند.
پيامبر آنها را طلبيد. وقتى آمدند، عتاب توبه كرد و گفت: به خدا قسم يا رسول اللَّه! ما اينها را گفتيم. او مسلمان شد و پيامبر او را والى مكه نمود (3).
121- در جنگ تبوك تشنگى، مردم را تحت فشار قرار داد، گفتند: يا رسول اللَّه! دعا كن خدا ما را سيراب كند. حضرت دعا كرد و باران باريد و در صحرا، سيل جارى شد. قبيلهاى در آنجا سكونت داشت لذا مردم گفتند: بنو ذراع (4)و بنو فلان، بر ما باران فرستاد! پيامبر فرمود: «آيا آنها را نمىبينيد؟».
خالد گفت: اجازه مىدهيد گردنشان را بزنم؟
حضرت فرمود: «نه، آنها اين گونه مىگويند، در حالى كه مىدانند خدا باران را فرستاده است» (1).
122- امام صادق- عليه السّلام- مىفرمايد: «در جنگ تبوك گفتند: ابو ذر عقب مانده است. رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- قبل از سپيده دم فرود آمد و حركت نكرد، تا اينكه صبح دميد. حضرت چشم به راه دوخته بود، ناگهان ابو ذر نمايان شد. عبايش را به دوش انداخته بود. ابو ذر كه شترش وامانده و خسته شده بود، كمى صبر كرد. وقتى ديد كه شتر حركت نمىكند، بارش را برداشت و پياده به راه افتاد. پيامبر وقتى او را ديد فرمود: «اين ابو ذر است». بعد فرمود: ابو ذر تنها مىرود، تنها زندگى مىكند، تنها مىميرد، و تنها مبعوث مىشود! او را سيراب كنيد، تشنه است».
مردم گفتند: يا رسول اللَّه! مشك او پر از آب است.
فرمود: «مبادا او را(از تشنگى) بكشيد او تشنه است، آبش دهيد».
ابو قتاده مىگويد: ظرف را پر كردم و به او دادم. و او روى زانوها نشست و آب را خورد. به او گفتم: مشكت پر است و خودت تشنهاى! ابو ذر گفت: بر آب گوارايى عبور كردم، مشكم را پر نمودم و گفتم: اول بايد رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- از آن بخورد بعد خودم بنوشم (2).
123- امام صادق- عليه السّلام- فرمود: قرآن از سخنان منافقين خبر مىداد، تا اينكه مجبور شدند سخن منافقانه نگويند. از آن پس، فقط پشت سر، طعنه مىزدند.
وقتى كه از جنگ تبوك برمىگشتند، منافقين، در عقبه ذى فيق، كمين كردند و خواستند شتر پيامبر را رم دهند تا حضرت را به درّه بيندازند.
حذيفه مىگويد: وقتى پيامبر روى شتر مىخوابيد، آرام مىراند و به يك طرف
ميل مىكرد. شترم را به شتر ايشان چسباندم تا زمين نيفتد. جبرئيل بر پيامبر نازل شد و اسم چند نفر را برد و گفت اينها در تنگه كمين كردهاند و مىخواهند شتر تو را رم دهند. رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- نيز نامهاى آنها را گفت و فرمود: «اى دشمنان خدا! برويد». بعد به من نظر كرد و پرسيد: «آنها را شناختى؟».
گفتم: بلى.
فرمود: «به كسى نگو».
گفتم: يا رسول اللَّه! آنها را نمىكشى.
فرمود: «دوست ندارم بگويند محمّد ياران خود را مىكشد» (1).
124- پيامبر، سپاه اسلام را به طرف دومة الجندل (2)اعزام كرد و به آنها فرمود: «اكيدر (3)را در حال شكار كردن گاو وحشى مىيابيد» چون سپاه به آنجا رسيدند، همان گونه يافتند كه پيامبر فرموده بود (4).
125- وقتى كه سوره إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ نازل شد، پيامبر فرمود: «روحم به من بانگ زد كه من امسال مىميرم» و همان سال نيز وفات كرد. و هنگامى كه معاذ بن جبل را به يمن فرستاد، فرمود: «بعد از اين، مرا ديگر ملاقات نخواهى كرد» (5).
126- حضرت سلمان مىگويد: سه روز روزه گرفتم و چيزى غير از آب
نيافتم. قضيه را براى پيامبر نقل كردم. حضرت فرمود: «با هم برويم». رفتيم و جز يك بز چيزى نيافتيم. رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به صاحب آن گوسفند فرمود:
«بز را نزديكتر بياور».
آن مرد گفت: اين بز شيرده نيست.
حضرت باز هم فرمود: «نزديكتر بياور».
بز را نزد پيامبر آورد. حضرت دستش را به روى پستان آن كشيد و پستان حيوان بر آمد و پر از شير شد. آنگاه ظرفى را خواست و آن را پر كرد و به صاحب بز داد و فرمود: «بخور».
مرد، شير را خورد. پيامبر دوباره پر كرد و به من داد. بعد ظرف را پر كرد و خودش خورد (1).
127- انس مىگويد: پيامبر [به در اشاره كرد] فرمود: «از اين در، بهترين اوصيا و نزديكترين مردم به پيامبران، وارد مىشود».
بعد از لحظهاى على- عليه السّلام- وارد شد. پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- على- عليه السّلام- را دعا كرد و فرمود: «خدايا! گرما و سرما را از او ببر».
بعد از آن على- عليه السّلام- در برابر سرما و گرما بسيار مقاوم بود و در زمستان با يك پيراهن بيرون مىرفت (2).
128- رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به قيس بن عرنه بجلى نوشت كه به مدينه بيايد. او نيز با خويلد بن حارث كلبى روانه شد، وقتى كه به نزديكى مدينه رسيدند، خويلد از ورود به مدينه، بيم داشت. قيس به او گفت: بالاى تپهاى باش،
اگر اوضاع را مساعد يافتم تو را صدا مىكنم تا بيايى.
قيس به مسجد پيامبر آمد و خطاب به آن حضرت گفت: يا رسول اللَّه! آيا من در امان هستم؟
حضرت فرمود: «بلى، هم تو و هم همراه تو كه در بالاى تپه است، در امان هستيد».
در اين هنگام، قيس گفت: «گواهى مىدهم خدايى جز خداى يگانه نيست و تو فرستاده او هستى».
آنگاه با پيامبر بيعت كرد و دنبال رفيقش رفت، حضرت به او فرمود: «اى قيس! قوم تو قوم من است. و آنها نزد خدا و رسولش كسى را دارند» (1).
129- هرقل پادشاه روم، مردى از غسّان را به مدينه فرستاد تا اخبار پيامبر را به او برساند. و به آن مرد گفت: در سه كار او دقت كن و به من خبر بده:
1- روى چه چيز مىنشيند؟
2- در طرف راست او چه كسى قرار دارد؟
3- اگر توانستى به مهر نبوّت كه در بين شانههايش قرار دارد، نگاه كن.
وقتى مرد غسّانى در مدينه به حضور پيامبر رسيد، پيامبر را ديد كه روى زمين نشسته و على بن ابى طالب- عليه السّلام- در طرف راست قرار داشت و رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- پاهايش را در آب چشمهاى فرو برده بود. از مردم پرسيد:
«شخصى كه در طرف راست او نشسته، كيست؟»، گفتند: پسر عمويش است. اين نشانهها را نوشت ولى سفارش سوّم را فراموش كرد.
پيامبر به او فرمود: «بيا و چيزى را كه سرورت دستور داده، ببين».
پس به مهر نبوّت نگاه كرد و سپس به سوى هرقل روانه شد.
1) بحار: 18/ 116، حديث 26.
هرقل پرسيد: چه كار كردى؟ گفت: او را ديدم كه روى زمين نشسته و پاهاى خود را داخل آب چشمهاى فرو برده و على- عليه السّلام- پسر عمويش در جانب راست او نشسته بود. ولى نگاه كردن به مهر نبوّت را از ياد برده بودم. خودش به يادم انداخت و گفت: بيا، آنچه را كه تو را به ديدن آن امر كردهاند، ببين! هرقل گفت: اين همان كسى است كه حضرت عيسى- عليه السّلام- آمدنش را خبر داده بود و گفته بود كه او سوار شتر مىشود و از او پيروى كنيد و تصديقش نماييد.
سپس به قاصد گفت: برو و برادرم را نيز از اين حقيقت آگاه كن؛ چون او در حكومت، شريك من است (1).
130- پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- در بستانى خوابيده بود كه ابو ذر به حضور آن حضرت آمد و خواست ببيند پيامبر بيدار است يا خوابيده. شاخه خشكى را شكست، وقتى پيامبر صداى آن را شنيد، فرمود: «اى ابا ذر! آيا نمىدانى من اعمال شما را در خواب مىبينم چنان كه در بيدارى. چشمانم مىخوابند ولى قلبم به خواب نمىرود» (2).
131- وابصه اسدى به حضور پيامبر آمد و با خودش گفت از تمام نيكيها و بديها از او مىپرسم. شخصى به وابصه گفت: برو از پيامبر سؤال كن.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «بگذاريد وابصه نزديك بيايد». وابصه نزديك آمد.
حضرت فرمود: «مىپرسى، يا من از پرسشهايت خبر دهم؟».
وابصه گفت: شما خبر دهيد.
حضرت فرمود: «آمدهاى كه از نيكى و بدى سؤال كنى».
گفت: بلى، همين طور است.
حضرت دستش را به سينه او زد و فرمود: «نيكى چيزى است كه روح به آن مطمئن شود و قلب در او شك نكند. و بدى چيزى است كه قلب در او شك كند» (1).
132- على- عليه السّلام- مىفرمايد: «روزى به بازار رفتم، يك درهم گوشت و يك درهم ذرت خريدم و به خانه آوردم. فاطمه- سلام اللَّه عليها- مشغول پختن آن شد. وقتى آماده نمود»، فرمود: «اى كاش! مىرفتى پدرم را دعوت مىكردى». من رفتم و ديدم حضرت رسول، خوابيده و مىگويد: «از گرسنگى در حال خواب، به خدا پناه مىبرم».
گفتم: «يا رسول اللَّه! نزد ما غذايى هست». پس دستش را به من داد و آمديم و چون به خانه رسيديم، به فاطمه- سلام اللَّه عليها- فرمود: غذا را بياور. فاطمه نيز غذا را در ديگى گذاشت و خدمت پيامبر آورد. حضرت پارچهاى را روى غذا كشيد و فرمود: «خدايا! غذاى ما را بركت ده». سپس فرمود: يك پيمانه به عايشه بده.
بعد فرمود: «يك پيمانه به ام سلمه بده». براى او نيز فرستاد. تا اينكه به هر يك از نه همسرش يك سهم فرستاد. پس از آن فرمود: «براى پدر و شوهرت نيز غذا بياور. و خودت نيز بخور و به همسايههايت نيز بفرست».
فاطمه- سلام اللَّه عليها- به گفته پيامبر عمل كرد ولى غذا همان گونه باقى ماند.
و چند روز از آن خورديم (2).
133- همسر عبد اللَّه بن مسلم- كه زنى يهودى بود- گوسفندى را بريان كرد و مسمومش نمود و سپس آن را خدمت پيامبر فرستاد. بشر بن البراء نيز با ايشان بود.
حضرت ران گوسفند را برداشت اما وقتى بر دندان نهاد، بيرون انداخت و فرمود:
«اين گوشت به من خبر داد كه مسموم شده است». ولى بشر كه مقدارى از گوشت را فرو برده بود مسموم شد و درگذشت. رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- زن را طلب كرد و از او باز خواست نمود، او اقرار كرد. حضرت پرسيد: «چه چيز تو را به اين كار وادار كرده بود؟».
زن گفت: «شوهرم و بزرگان قبيلهام را كشتهاى، با خود گفتم اگر اين پادشاه باشد از شرّش راحت مىشويم! و اگر پيامبر باشد خدا او را آگاه مىكند» (1).
134- روزى پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- روزه بود. سعد بن عباده آن حضرت و على- عليه السّلام- را براى افطار دعوت كرد. وقتى كه افطار كردند، رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «پيامبر و وصى او در خانه تو افطار كردند. و نيكان از غذاى تو خوردند و روزهداران نزد تو روزه خود را شكستند و ملائكه بر تو درود فرستادند».
سعد الاغ تنبلى داشت. جل انداخت و حضرت را سوار كرد. از آن پس الاغ چنان به سرعت راه مىرفت كه هيچ الاغى نمىتوانست با آن رقابت كند (2).
135- در جنگ احزاب، وقتى خندق كنده مىشد، خواهر عبد اللَّه بن رواحه از مقابل آن حضرت عبور كرد پرسيد: «كجا مىروى؟»
گفت: «اين خرماها را براى عبد اللَّه آوردهام».
حضرت فرمود: «بياور اينجا» او نيز آنها را آورد و در كف دست ايشان ريخت.
پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- سفرهاى خواست. بعد رو به مردم، فرمود:
«بياييد و بخوريد. مردم خوردند و سير شدند و هر چه خواستند برداشتند. بقيه را نيز به خواهر عبد اللَّه بن رواحه داد» (1).
136- در يكى از سفرها: مردم خيلى گرسنگى كشيدند. رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «اگر كسى توشهاى دارد، اينجا بياورد».
شخصى به مقدار يك صاع خرما آورد. حضرت سفرهاى خواست و خرما را در آن ريخت و از خدا بركت خواست. خداوند متعال نيز به خرما بركت داد و تا مدينه آنها را كفايت كرد (2).
137- عدهاى از يهوديها به امام صادق- عليه السّلام- گفتند: معجزه نبوّت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- چيست؟ حضرت فرمود: «كتاب او، كه فصاحتش عقل مردم را حيران كرده است، علاوه بر حلال و حرامى كه در آن ذكر شده است».
يهوديها گفتند: چگونه بدانيم اين را پيامبر شما آورده است؟
حضرت موسى بن جعفر- عليه السّلام- كه در آن وقت كودك خردسالى بود، حضور داشت، فرمود: «ما چگونه بدانيم كه اين تورات شما را موسى- عليه السّلام- آورده است؟».
يهوديها گفتند: اشخاص راستگو آن را نقل كردهاند.
امام موسى- عليه السّلام- فرمود: «بدانيد آنچه را كه بچه كوچكى كه هيچ تعليم نديده و درس نخوانده مىگويد، راست است».
در اين هنگام، تمام يهوديها مسلمان شدند. و شهادتين را گفتند و به امامت
ائمه اطهار نيز اقرار كردند.
در اين هنگام امام صادق- عليه السّلام- برخاست و پيشانى پسرش را بوسيد. بعد فرمود: «تو جانشين و قائم بعد از من هستى». به همين خاطر واقفيه مىگويند: امام موسى- عليه السّلام- قائم است. بعد امام صادق- عليه السّلام- به آنها خلعت داد و روانه كرد.
شك نيست كه هر امامى بعد از پدرش قائم است، ولى قائمى كه زمين را پر از عدل و داد مىكند، مهدى بن حسن عسكرى است (1).
138- امام صادق- عليه السّلام- فرمود: پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- و مسلمانان از جنگى برمىگشتند در منزلى فرود آمدند و غذا خوردند. جبرئيل فرود آمد و فرمود: اى محمّد! برخيز و سوار شو.
حضرت، سوار شد و جبرئيل با او بود. به وسيله طىّ الارض به فدك رسيد.
هنگامى كه اهل فدك شنيدند سوارى به طرف آنها مىآيد، خيال كردند دشمن، آنها را غافلگير كرده لذا درهاى شهر را بستند و كليدها را به پير زنى كه در بيرون شهر زندگى مىكرد، سپردند، و به بالاى كوهها پناه بردند.
جبرئيل نزد پير زن آمد و كليدها را از وى گرفت و دروازههاى شهر را باز كرد.
و پيامبر را در خانههاى آنها گردانيد. جبرئيل فرمود: يا محمّد! اينجا را خداوند از آن تو قرار داده است؛ چون مسلمانان جنگ نكردند. و خدا آن را به تو بخشيد. و جبرئيل پيامبر را در خانهها و كوچههاى آنها گردانيد و درها را بست و كليدها را به پيامبر سپرد.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- نيز آن را در غلاف شمشيرش قرار داد. سپس سوار شد و باز هم زمين زير پاى او پيچيده شد و به يارانش ملحق گرديد. و هنوز آنها
1) بحار: 10/ 244، حديث 3.
برنخاسته بودند.
حضرت فرمود: «به فدك رفتم و خداوند آن را به من بخشيد».
منافقين به حضرت، كنايه و طعنه زدند.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «اين هم كليدهاى آن». بعد سوار شدند و به مدينه برگشتند.
پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- نزد حضرت فاطمه- سلام اللَّه عليها- رفت و فرمود: دخترم! خدا فدك را به پدرت بخشيده و به او اختصاص داده است. و مسلمانان را در آن سهمى نيست. هر چه مىخواهى در باره آن انجام بده. چون من به مادرت خديجه، مهرش را مقروض بودم. فدك را عوض مهر مادرت به تو مىدهم. از آن تو و فرزندانت باشد. بعد پوستى را خواست و خطاب به على- عليه السّلام- فرمود: «بنويس: رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فدك را به دخترش فاطمه بخشيد».
على- عليه السّلام-، غلام پيامبر و ام ايمن شاهد اين جريان بودند. و پيامبر اكرم در مورد ام ايمن فرمود: «ام ايمن اهل بهشت است». اهل فدك آمدند و با حضرت بر بيست و چهار هزار دينار در سال، صلح كردند (1).
139- قريش، نضر بن حرث و عقبة ابن ابى معيط را به سوى يهوديان يثرب فرستادند تا در مورد پيامبر از آنها سؤال كنند.
وقتى به يثرب رسيدند، در باره رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- از آنها سؤال كردند. و يهوديان پرسيدند: پيروان او چه كسانى هستند؟
جواب دادند: «از طبقات پايين جامعه» يكى از علماى آنها با صداى بلند گفت: اين همان پيامبرى است كه صفاتش را در تورات ديدهام و باز هم آنجا
1) بحار: 17/ 378، حديث 46.
مشاهده كردم كه قبيلهاش، دشمنترين مردم نسبت به او هستند (1).
140- ابرهه با سپاهى متشكل از فيلها آمد تا خانه كعبه را خراب كند، عبد المطلب پيش ابرهه رفت. او مقدم عبد المطلب را گرامى داشت و گفت:
«حاجت تو چيست؟».
وى گفت: شترهايم را سربازان تو به غارت بردهاند، آنها را مىخواهم.
ابرهه گفت: وقتى وارد شدى در نظرم بزرگ جلوه كردى امّا با اين سخن، خود را خوار نمودى! عبد المطلب فرمود: من صاحب شتران خود هستم و اين خانه هم صاحبى دارد.
بعد به مكه برگشت. مردم، مكه را خالى كردند و به كوهها پناه بردند.
عبد المطلب بالاى كوه ابو قبيس دعا مىكرد. و به ابو طالب دستور داد به اطراف بنگرد تا ببيند چه چيزى به چشم مىخورد. ابو طالب برگشت و گفت: پرندگانى را ديدم كه مال اين ولايت نبودند! پس به بركت حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- ابابيل را به سوى آنها فرستاد و شرّ ابرهه را دفع كرد (2).
141- وقتى كه سيف بن ذى يزن بر حبشىها پيروز شد، يك گروه از قريش براى تهنيت پيش او رفتند. و در ميان آنها عبد المطلب نيز بود. در خفا از عبد المطلب در مورد حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- پرسيد. او نيز جواب داد.
بعد از مدت زيادى، آنها بر سيف بن ذى يزن وارد شدند. از آنها نيز در مورد محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- پرسيد. و صفات او را به آنان گفت. همه اقرار كردند كه محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- همه اين صفات را داراست. بعد گفت: او در مكه
مبعوث مىشود سپس به يثرب مىرود و در آنجا مستقر مىشود و در همان جا نيز رحلت مىكند (1).
142- امام موسى بن جعفر- عليه السّلام- فرمود: در آن هنگام كه پنج سال داشتم عدهاى از يهوديان بر پدرم وارد شدند و پرسيدند: آيا تو پسر محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- پيامبر اين امّت هستى؟ و آيا حجت روى زمين تويى؟
حضرت جواب داد: بلى.
يهوديان گفتند: در تورات آمده است كه خدا به ابراهيم و فرزندانش كتاب و نبوّت عطا نموده و حكومت و امامت را هم براى آنها قرار داده است. و تمام ذرّيه انبيا اين گونه بودهاند. و نبوّت و امامت و خلافت از آنها سلب نمىشد. ولى شما اين گونه نيستيد و خلافت در غير شما ثابت شده و شما ضعيف هستيد و پيروان جدّتان به شما رغبت نمىكنند! در اين هنگام اشك از ديدگان امام صادق- عليه السّلام- سرازير شد و فرمود:
«بلى، پيامبران خدا هميشه سركوب شده و مظلوم بودهاند، و بىهيچ گناهى كشته مىشدند. و ستمكاران غالب بودند و بندگان شاكر خدا كم هستند».
يهوديها گفتند: پيامبران و جانشينان آنها بدون اينكه درس بخوانند، عالم بودند، آيا شما نيز اين گونه هستيد؟
امام صادق- عليه السّلام- به پسرش امام موسى- عليه السّلام- فرمود: «نزديك بيا اى موسى!».
امام كاظم- عليه السّلام- مىفرمايد: نزديك او رفتم، دستش را به سينهام كشيد بعد فرمود: «بار خدايا! تو را قسم مىدهم به حق محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- و خاندانش، او را تأييد كن».
1) بحار: 15/ 216، حديث 30.
سپس فرمود: هر چه مىخواهيد از او سؤال كنيد. يهوديها گفتند: چگونه از بچهاى سؤال كنيم كه چيزى نمىداند؟! گفتم: «مىدانم! هر چه مىخواهيد بپرسيد. و اين حرفها را ترك كنيد».
پرسيدند: هفت معجزهاى كه خدا به حضرت موسى- عليه السّلام- عطا نمود چه بودند؟
گفتم: عصا، يد بيضاء، ملخ، مورچه، قورباغه، خون، رفتن به طور سينا، منّ و سلوى و شكافتن دريا.
گفتند: درست گفتى! پيامبر شما چه معجزهاى دارد؟
گفتم: معجزات پيامبر ما زياد است، بشنويد و بفهميد:
يكى اينكه شما مىدانيد شياطين قبل از بعثت پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- به آسمان مىرفتند و استراق سمع مىكردند. وقتى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- مبعوث شد، منع شدند و كهانت و سحر باطل شد.
باز هم از معجزات او خبر دادن گرگ در باره پيامبرى اوست. و بر راست گويى او دوست و دشمن اتفاق دارند. از زمان كودكى جاهل نبود و مثل و مانندى نداشت. و ديگر از معجزات او اين بود كه بر قريش نفرين كرد و فرمود: «خدايا! بر آنها سخت بگير و سالهاى آنان را مثل سالهاى يوسف قرار بده». پس چند سال قحطى آمد. و معجزات زيادى را براى پيامبر شمرد (1).
143- على- عليه السّلام- مىفرمايد: در حديبيه وقتى مشركين پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- و مسلمانان را بر گرداندند و اجازه ندادند وارد مسجد الحرام شوند، رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- با آنها صلح كرد و قراردادى نوشته شد. على- عليه السّلام- فرمود: نويسنده آن، من بودم و اين عبارتها را نوشتم: «باسمك
1) بحار: 17/ 225، حديث 1.
اللّهم، اين قراردادى است بين محمّد رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- و قريش».
سهيل بن عمرو كه نماينده قريش بود گفت: اين گونه ننويس، چون اگر ما او را به پيامبرى قبول داشتيم با او جنگ نمىكرديم! گفتم: «على رغم ميل تو، او رسول خداست».
پيامبر به من فرمود: «هر طور مىخواهد، بنويس. چنين قضيهاى بر سر تو نيز خواهد آمد».
على- عليه السّلام- مىفرمايد: وقتى بين من و اهل شام، صلحنامهاى نوشته مىشد، نوشتم: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، اين قرار دادى است بين على امير المؤمنين و معاوية بن ابى سفيان».
معاويه و عمرو عاص گفتند: اگر ما قبول داشتيم كه تو امير مؤمنان هستى، با تو جنگ نمىكرديم.
گفتم هر طور كه مىخواهيد، بنويسيد.
فهميدم كه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- راست گفته است (1).
144- شيبة بن عثمان مىگويد: كسى مبغوضتر از محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- نزد من نبود! چون هشت نفر از پرچمداران ما را كشته بود. وقتى كه مكّه توسط وى فتح شد، از كشتن او مأيوس شدم. و به خودم گفتم تمام عرب به دين او وارد شدند، من چگونه مىتوانم از او انتقام بگيرم؟
وقتى كه قبيله هوازن در حنين جمع شدند و حضرت با مسلمانان به طرف آنها حركت كرد. تصميم گرفتم كه آن حضرت را در گرما گرم جنگ به قتل برسانم. تا اينكه منتظر فرصتى بودم. دشمن هجوم آورد. مسلمانان فرار كردند. محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- با چند تن ايستادگى كردند. از پشت رفتم و شمشيرم را بلند كردم!
1) بحار: 20/ 356، حديث 5.
خواستم نزديك او بروم، قلبم گرفت و نتوانستم كارى بكنم. فهميدم كه او را خدا حفظ مىكند! بعضيها اين گونه روايت كردهاند: وقتى كه خواستم قصدم را اجرا كنم، شعلهاى آتش بسوى من آمد كه نزديك بود مرا بسوزاند كه پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- متوجه من شد و فرمود: «شيبه، نزديك بيا و كارزار كن» و دستش را به سينهام گذاشت، محبوبترين مردم نزد من شد. جلو رفتم و جنگيدم و اگر پدرم جلوم را مىگرفت براى كمك به رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- او را مىكشتم. وقتى كه جنگ تمام شد. حضور حضرت رفتم، به من فرمود: «آنچه را كه خدا براى تو مىخواهد بهتر از چيزى است كه خودت مىخواهى». پس از آن از تمام نيّات من خبر داد. گفتم:
غير از خدا هيچ كس نمىدانست. اين شخص بعد اسلام آورد (1).
145- وقتى كه پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- طائف را محاصره كرد، عيينة بن حصين گفت: اجازه بده بروم به قلعه و با آنها حرف بزنم.
حضرت اجازه داد. عيينه رفت و از دور مردم طائف را صدا زد: آيا در امانم كه پيش شما بيايم؟
ابو محجن او را شناخت و گفت: بيا.
عيينه وارد قلعه طائف شد و به آنها گفت: پدر و مادرم فداى شما باد! از ديدنتان خوشحال شدم. در ميان عرب شما را نظير نيست، در ميان لشكر محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- نيز نظير نداريد! غذاى شما زياد است، مقاومت كنيد و نهراسيد، آنها نمىتوانند اينجا زياد دوام بياورند.
وقتى كه او رفت. مردم به ابو محجن گفتند: مىترسيديم كه بيايد و نقايص ما را به محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- خبر دهد.
1) مغازى واقدى: 3/ 910.
ابو محجن گفت: من او را مىشناسم، دشمنى او با محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- از همه شما بيشتر است.
وقتى كه پيش رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- برگشت، اظهار كرد كه به آنها گفتهام: مسلمان شويد به خدا قسم محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- از اينجا حركت نخواهد كرد، مگر اينكه شما تسليم شويد، پس براى خود امان بگيريد. هر چه توانستم آنها را ترساندم! حضرت فرمود: «دروغ مىگويى، بلكه به آنها اين گونه گفتى ...»
جمعى از اصحاب او را سرزنش كردند. حضرت فرمود: «توبه كن و ديگر از اين كارها نكن» (1).
146- هنگامى كه مشركين از جنگ بدر برگشتند، روزى عمير بن وهب آمد و كنار صفوان بن اميه نشست.
صفوان گفت: چه شوم است زندگى بعد از كشتگان بدر.
عمير گفت: بلى، به خدا بعد از آنها در زندگى هيچ خوشى نيست و اگر قرض نداشتم و مخارج خانوادهام تأمين مىشد، مىرفتم او [پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله-] را مىكشتم، چون شنيدهام او تنها به كوچه و بازار مىرود. و پسرم اسير است او را بهانه مىكردم و آنجا مىرفتم.
در اين وقت صفوان با خوشحالى گفت: اى ابو اميه (2)راست مىگويى، اين كار را مىكنى؟ گفت: به خداى كعبه قسم، راست مىگويم.
صفوان گفت: قرض تو را من مىپردازم و هيچ كس در مكه بيشتر از من به خانوادهاش نمىرسد. مخارج خانواده تو را نيز مثل خانواده خودم تأمين مىكنم.
عمير گفت: اين را مىدانم اى ابا وهب (1).
سپس صفوان گفت: به خانوادهات مثل خانواده خودم مىرسم و قرض تو را نيز مىپردازم. صفوان شترش را به او داد و او را تجهيز كرد. عمير نيز شمشيرى خريد و آن را به زهر آلوده كرد و به سوى مدينه حركت نمود. صفوان نيز اين خبر را به كسى نگفت تا اينكه عمير به مدينه رسيد.
عمير وارد مدينه شد و شترش را دم در مسجد بست و شمشيرش را حمايل كرد و وارد مسجد شد. و به سوى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- آمد. وقتى پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- او را ديد، فرمود: «براى چه هدفى آمدهاى اى عمير؟!».
گفت: آمدم فديه دهم و اسيرم را بگيرم. و اميدوارم به من احسان كنيد، چون عشيره من هستيد! حضرت فرمود: «پس شمشير را براى چه آوردهاى».
عمير گفت: «خدا شمشيرها را بشكند چه با ما كردند!» وقتى كه پياده شدم فراموش كردم آن را باز كنم! رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «در كنار حجر الأسود با صفوان چه پيمانى را بستى؟».
در اين موقع كه ترس، تمام روح و جسم عمير را فرا گرفته بود، گفت: چه پيمانى بستيم؟
حضرت فرمود: «پيمان بستيد كه تو مرا بكشى و او ضامن قرض و هزينه خانواده تو شود. ولى خدا نمىگذارد تو به من دسترسى داشته باشى!».
عمير گفت: گواهى مىدهم كه تو فرستاده خدا و راستگو هستى و خدايى جز خداى يگانه نيست. يا رسول اللَّه! ما تو را تكذيب مىكرديم ولى اين سخن را غير از من و او، كسى نمىدانست و به او گفته بودم كه راز ما را به هيچ كس نگويد. پس خدا تو را از آن آگاه كرده است. به خدا و رسولش ايمان آوردم و گواهى مىدهم
1) ابا وهب، كنيه صفوان بود(مترجم).
كه آنچه مىگويى راست و حق است.
پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- خطاب به مسلمانان حاضر در مسجد فرمود: «به برادرتان قرآن ياد بدهيد و اسيرش را آزاد كنيد».
عمير گفت: من كوشش مىكردم نور خدا را خاموش كنم ولى خدا مرا هدايت كرد. او را ستايش مىكنم. بعد گفت: اجازه بده به مكه برگردم و مشركان را به سوى خدا و اسلام فراخوانم.
حضرت به او اجازه بازگشت به مكه را داد.
از طرفى صفوان نيز از حال و روزگار عمير پرسيد، گفتند: او مسلمان شده است.
صفوان نيز از پرداخت قرض عمير و هزينه خانوادهاش دست كشيد.
عمير به مكه آمد، قريش را به سوى خدا خواند. و آگاهى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- از پيمان آنها را به مردم خبر داد. جمع زيادى به وسيله او اسلام آوردند (1).
147- پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- سپاهى را به فرماندهى زيد بن حارثه به موته فرستاد. روزى فرمود: «زيد بن حارثه شهيد شد. و جعفر پرچم را برداشت».
بعد فرمود: «جعفر نيز شهيد شد».
ساعتى توقف كرد بعد فرمود: «پرچم را عبد اللَّه بن رواحه برداشت». و مكث پيامبر به خاطر اين بود كه عبد اللَّه در گرفتن پرچم مثل جعفر سرعت به خرج نداد.
بعد فرمود: «عبد اللَّه نيز شهيد شد». سپس پيامبر به خانه جعفر رفت. بعدها خبر رسيد كه در همان روز و همان گونه كه پيامبر فرموده بود، شهيد شدهاند (2).
148- پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- از معراج خود به مردم مكّه خبر داد و فرمود: «نشانه آن اين است كه شتر فلان اشخاص در كاروانى در حال آمدن، فرار كرد و گم شد و من آنها را به جاى آن راهنمايى كردم. و كاروان در حالى كه شترى خاكسترى رنگ در پيشاپيش آن در حركت است مىرسد. و دو جوال، يكى سياه و ديگرى خالدار بر پشت اوست» پس همان گونه يافتند كه پيامبر فرموده بود (1).
149- در يكى از جنگها، پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- على- عليه السّلام- را روى خاك خوابيده ديد و فرمود: اى ابو تراب! تو را خبر دهم از شقىترين مردم؛ يكى پىكننده شتر صالح و ديگرى كسى است كه به اينجا ضربه مىزند- دستش را بر سر على- عليه السّلام- گذاشت- و خون تا اينجا مىآيد- به محاسن على- عليه السّلام- اشاره كرد- (2).
150- پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- به على- عليه السّلام- فرمود: بعد از من با ناكثين، قاسطين و مارقين جنگ خواهى كرد (3).
151- در جنگ خندق، مشركين، مدينه را محاصره كردند. در مدينه، آذوقه كمياب شد. و مردم دچار گرسنگى شدند. حضرت پارچهاى را گسترد و يك مشت خرما در آن ريخت و دعا كرد. بعد به يك نفر دستور داد كه مردم را براى غذا
فراخواند. اهل مدينه جمع شدند و از آن خرما خوردند و سير شدند. همان طور خرما از اطراف پارچه مىريخت (1).
152- هنگامى كه در حديبيه، مشركين جلو پيامبر را گرفتند و مانع ورود حضرت به مكّه شدند، مردم از كمبود آب شكايت كردند. حضرت يك سطل آب خواست. بعد در آن وضو گرفت و مضمضه كرد و در سطل ريخت و از تركش خود تيرى درآورد و دستور داد آب را در چاه ريختند و تير را به چاه پرتاب كرد. در اين موقع آب فوران كرد و به لبه چاه رسيد و مردم از آن برداشتند و مصرف نمودند. در اين هنگام اوس بن خولى به عبد اللَّه بن ابى سلول گفت: آيا وقتش نرسيده كه چشمهايت را باز كنى و ببينى (2).
153- مسلمانان در حديبيه بيشتر از ده روز ماندند. و ره توشه آنها تمام شد.
دچار گرسنگى گرديدند. از اين جهت به پيامبر شكايت كردند. رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- سفرهاى را پهن كرد و فرمود: «اگر از غذا چيزى مانده بياوريد». همه را جمع كردند، يك مشت خرما شد. حضرت برخاست و دعا كرد تا خدا به آن بركت دهد. بعد از آن، دستور داد تمام ظروف خود را آوردند و پر كردند تا اينكه چيزى خالى نماند (3).
154- در جنگ تبوك مسلمانان به بىآبى مبتلا شدند، و نزديك بود كه مردم و چارپايانشان تلف شوند. پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- در آب كمى كه مانده بود، دعا كرد و داخل مشك ريخت و انگشتان را در آن گذاشت. در اين هنگام آب از زير انگشتان آن حضرت جوشيد تا تمام سى هزار لشكر، بعلاوه چهارپايان آشاميدند و سيراب شدند (4).
155- پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- سنگ ريزههايى را بر كف دستش گذاشت و همه گفتند: سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الّا اللَّه و اللَّه اكبر (1).
156- رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به عمّار فرمود: «تو را گروه ستمكارى خواهند كشت و آخرين غذاى تو شيرى است آميخته با آب».
در جنگ صفين شيرى آوردند، عمّار خورد و به ميدان رفت و شهيد شد (2).
157- عبد اللَّه بن مسعود مىگويد: خداوند متعال به پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- دستور داد به كنيسه برود و شخصى را وارد بهشت كند.
وقتى كه پيامبر همراه ياران خود وارد كنيسه شد، يهوديها در حال خواندن تورات بودند، تا اينكه به «ذكر صفات خاتم پيامبران» رسيدند، امّا از خواندن آن صرف نظر كردند. در گوشه كنيسه مرد بيمارى نشسته بود. حضرت به آنها فرمود:
«چرا ساكت شديد و نخوانديد؟».
مرد مريض گفت: «چون به ذكر صفات خاتم پيامبران رسيدند نخواندند».
آن مرد برخاست و تورات را گرفت و روى زانوها نشست و شروع به خواندن كرد، تا اينكه صفات پيامبر و امّت او را به تمامى خواند. سپس گفت: اينها صفات تو و امّت توست و من گواهى مىدهم كه خدايى جز خداى يگانه نيست و تو فرستاده او هستى، سپس جان به جان آفرين تسليم كرد. پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه
و آله- به مسلمانان فرمود: «بر برادر خود نماز بخوانيد» (1).
راهب بصرى (2)و خبر از بعثت پيامبر (ص)
158- كاروانى از مكّه به بازار بصرى رفت و راهبى در آنجا بود. گفت: بپرسيد ببينيد در اين كاروان از اهل حرم كسى هست يا نه؟
گفتند: بلى.
پرسيد: احمد بن عبد المطلب ظهور نكرده است؟ چون او بايد در اين ماه ظهور كند! و او آخرين پيامبر خداست و از مكّه خروج و به مدينه هجرت مىكند.
راوى مىگويد: وقتى كه به مكّه برگشتيم پرسيديم: تازه چه خبر است.
گفتند: خبر محمّد امين- صلّى اللَّه عليه و آله- است كه ادعاى پيامبرى مىكند (3).
159- زيد بن سلام مىگويد: پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- قبل از بعثت در بطحاء بود. دو نفر كه لباس سفر به تن داشتند، او را ديدند و گفتند: السّلام عليك.
حضرت در جوابشان فرمود: «عليكما السّلام».
يكى به ديگرى گفت: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ» وقتى كه از مادر متولد شدم، كسى را قبل از تو نديده بودم كه جواب سلام را بدهد.
و ديگرى گفت: من نيز تا حال نديده بودم كه كسى به ديگرى سلام دهد.
سواره به حضرت گفت: در شهر شما كسى هست كه اسمش احمد باشد؟
حضرت فرمود: «در اين شهر جز من، احمد نام و محمّد نامى نيست!».
پرسيد: تو اهل همين شهر هستى؟
حضرت فرمود: «بلى، از اهالى اينجا هستم و در همين شهر متولد شدهام».
آنگاه آن شخص شترش را خوابانيد و پياده شد. شانه حضرت را بالا زد و مهر نبوّت را مشاهده نمود و گفت: گواهى مىدهم كه تو رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- هستى. مبعوث مىشوى و گردن سران قوم خود را مىزنى! آيا زاد و توشهاى دارى به ما بدهى؟
حضرت رفت و مقدارى نان و خرما آورد و او نيز در ميان يك پارچه گذاشت و به پيش رفيقش رفت و گفت: خدا را شكر كه نمرديم و پيامبر خدا ما را توشه داد.
حضرت فرمود: «ديگر حاجتى نداريد؟».
گفت: دعا كن خدا ما را در قيامت به شما بشناساند! حضرت دعا كرد و آنان رفتند (1).
160- در كتابهاى پيشينيان آمده است كه وقتى خداوند آدم- عليه السّلام- را خلق كرد از روحش در او دميد. آدم عطسه كرد، خداوند متعال به او فرمود: «بگو:
الحمد للَّه» وقتى كه حمد گفت. خدا فرمود: «يرحمك اللَّه». بيا پيش ملائكه و به آنها بگو: «السّلام عليكم» وقتى سلام كرد، ملائكه در جوابش گفتند: «عليك السّلام و رحمة اللَّه و بركاته».
پس از آن خداوند متعال فرمود: «اين تحيّت و درود تو و ذريّه توست» (2).
161- از ابن عبّاس پرسيدند: شنيدهايم كه تو گفتهاى: خداوند كسى را مانند سطيح غسّانى نيافريده است.
ابن عبّاس گفت: «بلى، خدا سطيح را به صورت گوشت خلق كرده بود و جز سر و گردن در هيچ جاى بدن او، عصب و استخوان وجود نداشت؟ پايش مثل پارچه به گردنش انداخته مىشد. و غير از زبانش هيچ يك از اعضايش حركت نمىكرد
وقتى كه مىخواست به مكّه بيايد روى تخته پارهاى گذاشتند و به مكّه آوردند.
چهار نفر از بزرگان قريش پيش او رفتند و به او گفتند: آمديم تو را زيارت كنيم و شنيدهايم كه تو از همه چيز خبر دارى، ما را از حال و آينده با خبر كن.
سطيح گفت: اى گروه عرب! شما علم و فهم نداريد ولى از شما مردمى پيدا مىشوند كه انواع علوم را ياد مىگيرند. بتها را مىشكنند و عجم را به قتل مىرسانند و به غنيمت دست مىيابند.
پرسيدند: اى سطيح! اينها چه كسانى هستند؟ گفت: قسم به خانهاى كه داراى اركان است، از ذرّيه شما مردمى متولد مىشوند كه به يگانگى خدا اقرار كنند و عبادت شيطان را ترك نمايند.
پرسيدند: اينها از نسل چه كسى خواهد بود؟ گفت: از اشراف و بزرگان از عبد مناف.
پرسيدند: از كدام شهر قيام مىكنند؟
گفت: از ذى بلد قيام مىكنند و به سوى نيكى هدايت مىكنند و تنها خدا را مىپرستند» (1).
162- وقتى كه عبد المطلب به يمن رفت. راهبى از اهل زبور گفت: اجازه مىدهى به قسمتى از بدن تو نگاه كنم. عبد المطلب فرمود: جز عورت، همه جاى بدنم را مىتوانى ببينى. او به بدن عبد المطلب نگاه كرد و گفت: در يك دست تو سلطنت است و در دست ديگرت پيامبرى! ولى در بنى زهره نيز نشانه اين دو را مىبينم. ولى نمىدانم حقيقت با كدام است.
سپس پرسيد: اى عبد المطلب! آيا شاعه دارى؟
گفت: شاعه چيست؟
1) بحار: 15/ 217، حديث 34.
راهب جواب داد: همسر، چون برگشتى زنى را از قبيله بنى زهره انتخاب كن وقتى كه عبد المطلب برگشت با «هاله بنت وهب» از بنى زهره ازدواج كرد (1).
163- عبد اللَّه، پدر پيامبر، وقتى كه به سن بلوغ رسيد، روزى به شكار رفت. بر حسب اتفاق، عدّهاى از يهوديها به آن حوالى آمده بودند تا پدر پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- را به قتل برسانند و نور خدا را خاموش سازند. وقتى چشمشان به عبد اللَّه افتاد، او را شناختند. هشتاد نفر او را با چاقو و شمشير محاصره نمودند.
وهب بن عبد مناف پدر آمنه نيز در اين روز براى شكار بيرون آمده بود. هنگامى كه ديد، يهوديها عبد اللَّه را محاصره كردهاند، براى نجات او شتافت. پرده از جلو چشمش كنار رفت و ملائكه زيادى را ديد كه با اسلحه، يهوديها را از اطراف او پراكنده مىسازند. از ديدن اين صحنه خوشحال شد، و به خانه عبد المطلب آمد و خواستار ازدواج آمنه با عبد اللَّه شد. و از آن دو پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- متولد شد (2).
164- دو سال بعد از تولد پيامبر، سيف بن ذى يزن حميرى، با حبشىها جنگ كرد و بر آنها پيروز شد. عدهاى از اشراف قريش براى تبريك پيش او رفتند.
عبد المطلب نيز در ميان آنها بود. بعد از اينكه عبد المطلب به او تبريك و تهنيت گفت، از او پرسيد: تو كيستى؟
گفت: «من عبد المطلب پسر هاشم هستم».
گفت: پسر خواهر ما هستى.
سپس او را نزديك خود برد و گفت: برخى از اسرار نهانى را به تو مىگويم
آنها را براى كسى فاش نكنى. در كتابهاى پيشينيان خير بزرگى را براى عموم مردم ديدم و مطلبى هم مخصوص گروه تو [قريش] در آن بود. كودكى متولد شده يا به زودى متولد مىشود و اسمش محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- است. پدرش مىميرد و پدر بزرگش از او نگهدارى مىكند. و بعد از او نيز عمويش كفالت او را بر عهده مىگيرد. و خدا آشكارا وى را مبعوث مىكند، و براى او يارانى از ما قرار مىدهد.
فقط خدا را مىپرستد. بتها را مىشكند. سخنش مرز ميان حق و باطل است. و در حكم و قضاوتش، عدالت را جارى مىسازد.
سپس گفت: اى عبد المطلب به زودى او را مىبينى.
عبد المطلب به سجده افتاد و گفت: من پسرى داشتم كه يكى از بهترين دختران قبيلهام را به ازدواج او در آوردم. پسرى را بدنيا آورد، اسمش را محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- گذاشتم.
سيف بن ذى يزن گفت: او را به دور از چشم يهوديها نگهدار اگر زنده بمانم يثرب را مركز حكومت قرار مىدهم، چون قبر وى آنجا خواهد بود. و اگر بر جان او نمىترسيدم، اسم او را اعلان مىكردم. سپس دستور داد به هر شخص قريشى هديهاى دادند. و به عبد المطلب چند برابر عطا نمود كه ديگران به او غبطه مىخوردند.
عبد المطلب گفت: اگر افتخار مرا مىدانستيد به آن غبطه مىخورديد (1).
165- دحيه كلبى مىگويد: پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- مرا با نامهاى به سوى قيصر فرستاد و قيصر نيز مرا به نزد اسقف روانه كرد. و قضيه را به او خبر داد و گفت: اين همان پيامبرى است كه منتظر او هستيم و عيسى- عليه السّلام- از آمدنش خبر داده بود.
1) بحار: 15/ 218، حديث 36.
اسقف گفت: من او را تصديق مىكنم و از وى پيروى مىنمايم! قيصر گفت: ولى اگر من اين كار را انجام بدهم، حكومت از دستم مىرود.
بعد از آن دستور داد جستجو كنند و ببينند آيا كسى از قبيله پيامبر در آنجا هست تا سؤالاتى از او بكند.
ابو سفيان و عدهاى از قريش به تجارت آمده بودند. آنها را پيش قيصر حاضر ساختند.
قيصر گفت: نزديكترين شخص به او پيش من آيد. ابو سفيان آمد! قيصر گفت: در باره كسى از شما مىپرسم كه ادّعا مىكند پيامبر است. سپس به همراهان ابو سفيان گفت: اگر دروغ گفت، او را تكذيب كنيد.
ابو سفيان مىگويد: اگر از همراهان خود حيا نمىكردم همه چيز را خلاف واقع مىگفتم.
قيصر پرسيد: نسب او چگونه است؟
ابو سفيان گفت: صاحب نسب خوبى است.
پرسيد: آيا كسى قبل از او اين ادّعا را كرده است؟
جواب داد: نه.
پرسيد: بزرگان قوم از او پيروى مىكنند يا ضعفاى قوم؟
گفت: ضعفاى قوم.
پرسيد: آيا پيروان او رفته رفته افزايش مىيابند يا رو به كاهش است؟
گفت: هر روز بر تعدادشان افزوده مىشود.
پرسيد: آيا شخصى از دين او برگشته است؟
جواب داد: نه.
پرسيد: آيا مكر و حيله مىكند؟
گفت: نه.
پرسيد: آيا با شما جنگ كرده است؟
گفت: بلى.
پرسيد: جنگ شما چگونه بوده است؟
گفت: گاهى ما پيروز مىشويم و گاهى او پيروز مىشود.
قيصر گفت: اين نشانه پيامبرى است! آنگاه پرسيد: شما را به چه چيزى دستور مىدهد.
گفت: ما را دستور مىدهد خدا را بپرستيم و به او شرك نورزيم و ما را از چيزهايى كه پدرانمان مىپرستيدند بر حذر مىدارد و به نماز، روزه، عفت، راستى، امانتدارى و وفاى به عهد فرا مىخواند.
قيصر گفت: اين نيز از صفات پيامبرى است. و من مىدانستم كه او ظهور مىكند ولى خيال نمىكردم از شما باشد. زود است كه او زير پاهاى مرا تصاحب كند. آرزو مىكنم به ملاقات او موفق شوم و پاهاى او را بشويم.
مسيحيها جمع شدند تا اسقف را به قتل برسانند. اسقف به من(دحيه كلبى) گفت: وقتى رفتى، بگو: فلانى به تو سلام رساند و مسلمان شد. سپس بيرون رفت و كشته شد (1).
166- وقتى كه حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- مبعوث شد (2)، كسرى پادشاه ايران، قاصدى را به سوى باذان- كه دست نشانده او در يمن بود- فرستاد و پيام داد: به من خبر رسيده كه آنجا شخصى ادّعاى پيامبرى مىكند. به او بگو يا از سخنش دست بردارد و يا كسى را بفرست او و قبيلهاش را از بين ببرد!
1) بحار: 20/ 378، حديث 3.
2) ولى در اخبار ديگر وارد شده كه بعد از اينكه پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- در سال هفتم هجرى، به كسرى نامه فرستاد و نام خود را بر نام او مقدم داشت، او خشمگين شد و اين پيام را به باذان داد. و شايد منظور در اينجا نيز همان باشد، چون كسرى بعد از نامه پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- از بعثت آن حضرت آگاهى يافت.
باذان، فرستادگانى به سوى حضرت اعزام كرد. رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به آنها فرمود: «اگر من چيزى از پيش خود گفته باشم از آن دست بر مىدارم ولى خدا مرا مبعوث كرده است».
فرستادگان باذان، پانزده نفر بودند از آن پس حضرت 15 روز با آنها سخن نگفت. سپس آنها را فراخواند و فرمود: «به سوى فرمانده خود برگرديد و بگوييد:
خدا به من خبر داده كه در اين شب كسرى كشته شد. و بعد از اين كسرى نخواهد بود. و قيصر نيز كشته شد و قيصر هم نخواهد بود» (1).
مردم سخن آن حضرت را نوشتند و همان وقتى كه حضرت فرموده بود، آن دو مرده بودند.
167- ابن مسعود مىگويد: هشتاد نفر بوديم كه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- ما را به سرزمين نجاشى فرستاد. و جعفر بن ابى طالب نيز با ما بود. قريش هم عمارة بن وليد و عمرو بن عاص را با هداياى زيادى براى برگرداندن ما، فرستادند. نجاشى هداياى آنها را قبول كرد و آنان نيز به او سجده كردند و گفتند: عدّهاى از همشهريان ما از دين پدران خود برگشتهاند و اكنون در كشور شما بسر مىبرند.
نجاشى ما را طلبيد؛ جعفر گفت: امروز سخنگوى شما من هستم و غير از من كسى سخن نخواهد گفت.
وقتى كه به حضور نجاشى رسيديم، عماره و عمرو به نجاشى گفتند: آنها به شما سجده نكردند. در اين هنگام راهبان بانگ زدند: سجده كنيد. جعفر گفت: ما جز در برابر خداوند، سجده نمىكنيم.
نجاشى گفت: شما چه مىگوييد؟
جعفر گفت: خدا در ميان ما پيامبرى را مبعوث كرد و او همان كسى است كه
1) بحار: 20/ 380، حديث 4.
عيسى- عليه السّلام- از آمدنش خبر داده و اسمش احمد است. و ما را به عبادت خدا دستور مىدهد و از شركورزى به او، نهى مىنمايد. و دستور مىدهد كه نماز را بپا داريم و زكات بدهيم و ما را امر به معروف و نهى از منكر مىنمايد و نجاشى سخنان جعفر را پسنديد.
هنگامى كه عمرو عاص، وضع را اين گونه ديد، گفت: خدا حكومت شما را پايدار كند، آنها در مورد عيسى با شما مخالفت دارند.
نجاشى به جعفر گفت: پيامبر شما در باره عيسى- عليه السّلام- چه مىگويد:
جعفر گفت: سخن او در باره عيسى- عليه السّلام- سخن خداست. او روح خدا و كلمه اوست. و او را از مريم باكره كه هيچ بشرى با او نزديكى نكرده بود، متولد كرد.
در اين هنگام نجاشى چوب دستى را برداشت و گفت: اى گروه كشيشها و راهبان! اختلاف ما و آنها در مورد عيسى- عليه السّلام- بيش از وزن اين چوب نيست! بعد از آن نجاشى به جعفر گفت: برخى از مطالبى كه محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- آورده است قرائت كن: و به راهبان نيز دستور داد به كتابهاى خود نگاه كنند.
جعفر شروع به خواندن سوره مريم كرد. و تا آخر، داستان عيسى- عليه السّلام- را خواند و آنها همه آنها گريه مىكردند.
نجاشى گفت: آفرين به شما و آنچه كه از طرف او آورديد! من گواهى مىدهم كه او فرستاده خداست و همان فردى است كه عيسى- عليه السّلام- از آمدنش خبر داده است. اگر مملكت دارى مانع من نبود، مىآمدم و كفشهاى او را جفت مىكردم! سپس به ما گفت: برويد، شما در امان هستيد و دستور داد به ما غذا و لباس دادند. و دستور داد هداياى آن دو نفر را به خودشان بر گرداندند (1).
1) بحار: 18/ 420، حديث 8.
عمرو عاص شخصى كوتاه قد و عماره جميل و زيبا بود. وقتى كه روى دريا با كشتى حركت مىكردند، اين دو شراب نوشيدند. پس عماره به عمرو- كه همسرش همراهش بود- گفت: به همسرت بگو تا مرا ببوسد. اما عمرو ابا كرد و عماره عمرو را گرفت و به دريا انداخت. عمرو، عماره را قسم داد تا اينكه عماره از او دست برداشت. اما عمرو كه كينه عماره را به دل داشت لذا به نجاشى گفت: وقتى كه تو بيرون مىروى، عماره نزد همسرت مىرود. از اين رو، نجاشى دستور داد در آلت او سيماب(جيوه) فرو كردند، در نتيجه ديوانه شد و به حيوانات وحشى پيوست.
168- هنگامى كه هيأت نجرانى پيش پيامبر آمدند، حضرت، عاقب و طيّب را- كه رئيس آنها بودند- به اسلام دعوت كرد. آن دو گفتند: ما پيش از اين اسلام آوردهايم! حضرت فرمود: «دروغ مىگوييد! دوست داشتن صليب و شرابخوارى، شما را از مسلمان شدن باز داشته است».
حضرت، آنها را دعوت كرد كه بيايند و هر كس را كه دروغ مىگويند لعنت كنند. قرار گذاشتند فردا صبح بيايند. وقتى صبح شد. رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- دست على- عليه السّلام- و امام حسن- عليه السّلام- و امام حسين- عليه السّلام- و حضرت فاطمه- سلام اللَّه عليها- را گرفت و آمد.
آنها گفتند: نزديكترين اشخاص به خود و كسانى كه به ديانت آنها اطمينان دارد آورده است. بنا بر اين، از ملاعنه خوددارى كردند.
حضرت فرمود: اگر خوددارى نمىكردند، صحرا پر از آتش مىشد (1).
169- زيد بن عمرو و ورقة بن نوفل در پى دين حق مىگشتند تا اينكه در
1) بحار: 21/ 347، حديث 7 و دعائم الاسلام: 1/ 17.
موصل به راهبى رسيدند، راهب به زيد گفت: اى شتر سوار! از كجا مىآيى؟
جواب داد: از مكه.
راهب پرسيد: در پى چه مىگردى؟
جواب داد: در پى دين حقّ! راهب گفت: به مكّه برگرديد، چون دينى كه در جستجوى آن هستيد به زودى در آنجا ظهور خواهد كرد.
زيد آهنگ مكّه كرد و برگشت. در بين راه در محلّى به نام «لخم» عدّهاى به او حمله آوردند و او را كشتند، در حالى كه مىگفت من پيرو دين ابراهيم هستم و به سوى كعبه سجده مىكنم و منتظر پيامبرى از فرزندان اسماعيل و از پسران عبد المطلب هستم (1).
170- كعب بن ماتع در مجلسى نشسته بود و شخصى مىگفت: در خواب ديدم قيامت برپا گشته و همه مردم محشور شدهاند. و هر ملتى با پيامبر خود عبور مىكند و هر پيامبرى دو روشنايى دارد كه با آن مىرود و پيروانش نيز هر يك روشنايى دارند. تا اينكه محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- عبور كرد. بر هر موى بدنش يك روشنايى بود و هر يك از پيروانش دو روشنايى مانند پيامبران داشتند.
كعب به رفيقش گفت: اين را از كجا مىگويد؟
گفت: در خواب ديده است.
كعب گفت: سوگند به خدايى كه محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- را مبعوث كرده است، در كتابهاى گذشتگان اين گونه ديدهام (2).
171- سفينه غلام رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- نقل مىكند: براى مسافرت سوار كشتى شدم طوفان شد و كشتى شكست و كشتى و همه سوارانش غرق شدند.
فقط من نجات يافتم و يك پارچه كهنه مانده بود كه آن را به دوش خود انداختم. و تخته پارهاى مرا به جزيرهاى در ميان دريا انداخت. و خيال كردم نجات يافتهام، ولى دوباره موج مرا گرفت.
چند بار همين گونه مرا به ساحل آورد و برگرداند، تا اينكه به سختى خودم را به ساحل رساندم و موج به من نرسيد. به خاطر اينكه جان سالم بدر بردم، خدا را شكر مىكردم و در ساحل قدم مىزدم كه شيرى مرا ديد و غريد و به طرف من آمد تا مرا بدرد دستهايم را به سوى آسمان بلند كردم و گفتم: بار خدايا! من بنده تو و غلام پيامبر تو هستم مرا از غرق شدن نجات دادى، درنده را به من مسلط مىكنى؟
در اين اثنا به من الهام شد كه بگويم: اى شير! من سفينه، غلام رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- هستم و حق رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- را در باره غلامش رعايت كن.
در اين هنگام شير خاموش و رام شد و مانند گربه صورتش را به ساق پاهاى من ماليد و به سوى من نگاه كرد. و پشتش را پايين انداخت و اشاره كرد تا سوار شوم من نيز سوار شدم. به سرعت دويد تا اينكه به محلى سرسبز و پر از ميوه و آبهاى گوارا رساند و اشاره كرد كه پياده شوم.
وقتى پياده شدم در كنارى ايستاد. من نيز از ميوهها خوردم و از آب آشاميدم و سيراب شدم. پس از آن، يك برگ را به دوشم انداختم و يكى را به خودم پيچيدم و يكى را نيز به صورت كيسه در آوردم و پر از ميوه نمودم و پارچه را كه با من بود خيس كردم تا اگر تشنه شدم، فشار بدهم و از آب آن استفاده كنم. وقتى كارم تمام شد، شير جلو آمد و اشاره كرد تا سوار شوم و از غير آن راهى كه آمده بوديم، رفت تا اينكه مرا به ساحلى رساند كه كشتى در نزديكى آن در حركت بود. وقتى به آنها
اشاره كردم، جمع شدند و به من نگاه كردند و از تعجّب مىگفتند: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ، سبحان اللَّه!» مردى سوار شير شده است! گفتم: من سفينه غلام رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- هستم. و اين شير، حق رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- را در باره غلامش رعايت كرده و با من اين گونه رفتار نمود. وقتى اسم رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- را شنيدند، دو نفر به قايقى سوار شدند و به طرف من آمدند و من نيز از شير پياده شدم. آنها لباس به طرف من انداختند و گفتند: بپوش! پوشيدم. يكى از آنها گفت: به پشت من سوار شو تا تو را به قايق ببرم. آيا شير از امّت به حق رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- آگاهتر است؟
رو كردم به شير و گفتم: خدا تو را از طرف رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- جزاى خير دهد. به خدا قسم ديدم اشك از چشمانش سرازير است. از جايش حركت نكرد تا اينكه به قايق سوار شدم. به من نگاه مىكرد تا اينكه از چشم او ناپديد شدم (1).
172- ابو طالب- عليه السّلام- پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- را در نوجوانى به سفر شام برد و مىگفت: وقتى ما در آفتاب حركت مىكرديم، ابرى بالاى سر ما بود و بر ما سايه مىافكند. و هر وقت مىايستاديم آن نيز توقف مىكرد. روزى در كنار صومعه راهبى به نام «بحيرا» فرود آمديم. وقتى كه ديد ابرى بر كاروان ما سايه افكنده است، گفت: در اين كاروان پيامبر مرسلى هست! از صومعهاش پايين آمد و ما را به مهمانى دعوت كرد. و شانه حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- را باز كرد و چون مهر نبوّت را در آن مشاهده نمود، گريست و گفت: اى ابو طالب! لازم نبود او را با خود از مكّه بيرون آورى، پس، از او مواظبت كن و از يهوديها دور نگهدار؛ چون او مقام بزرگى خواهد داشت. اى كاش! او را درك مىكردم و اولين كسى مىشدم كه دعوت او را لبيك مىگفتم (2).
173- فاطمه بنت اسد نقل مىكند: وقتى كه علامت مرگ در چهره عبد المطلب نمايان شد، فرزندان خود را جمع كرد و فرمود: كدام يك از شما نگهدارى محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- را به عهده مىگيرد؟ گفتند: او از همه ما باهوشتر است، بگو خودش اختيار كند.
عبد المطلب گفت: اى محمّد! جدّت بر بال مرگ سوار شده و عازم قيامت است. كدام يك از عموها و عمههايت را براى نگهدارى خود انتخاب مىكنى؟
حضرت به چهره آنها نگاه كرد و ابو طالب را برگزيد.
عبد المطلب گفت: اى ابو طالب! من از ديانت و امانت تو نيك آگاهم. از محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- مانند من مراقبت و حمايت كن.
فاطمه بنت اسد مىگويد: هنگامى كه او وفات كرد، ابو طالب آن حضرت را در حمايت خود گرفت. و من هم وى را خدمت مىكردم و مرا مادر صدا مىكرد.
در باغ خانه ما تعدادى درخت خرما وجود داشت. وقتى كه خرماها مىرسيدند، چهل بچّه از همسالان محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- به آنجا مىآمدند و هر چه خرما به زمين ريخته مىشد، بر مىداشتند و مىخوردند. امّا يك بار هم نديدم كه محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- خرمايى را از دست بچّهاى بگيرد. ولى بچّههاى ديگر از دست همديگر خرما را مىربودند.
من و كنيزم هر روز براى او خرما جمع مىكرديم. روزى من و كنيزم فراموش كرديم كه براى او خرما جمع كنيم. محمّد هم خوابيده بود. بچّهها آمدند و هر چه خرما ريخته بود، برداشتند و رفتند. من هم خوابيدم و بخاطر شرم از محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- آستين خود را بر صورتم كشيدم. محمّد بيدار شد و به باغ رفت ولى خرمايى نيافت و برگشت.
كنيز گفت: فراموش كرديم خرما جمع كنيم و بچّهها آمدند و همه را خوردند.
محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- به باغ برگشت و به نخلى اشاره كرد و فرمود: اى
درخت! من گرسنه هستم. در اين هنگام درخت، شاخههايش را پايين آورد تا اينكه محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- از آن خرما چيد و خورد و سير شد. بعد از آن، شاخههاى نخل به جاى خود برگشتند.
فاطمه بنت اسد مىگويد: تعجّب كردم و ابو طالب در خانه نبود، هميشه وقتى مىآمد و در را مىزد، كنيز را مىفرستادم و در را باز مىكرد ولى آن روز وقتى صداى در را شنيدم، خودم دويدم و در را باز كردم و قضيه را به او گفتم.
ابو طالب گفت: او به زودى به پيامبرى مبعوث مىشود و تو فرزندى به دنيا مىآورى كه وزير او خواهد شد. سالها بعد از آن ماجرا، على- عليه السّلام- متولد شد (1).
174- جابر روايت مىكند: علت ازدواج خديجه با پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- اين بود كه وقتى پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- به سن جوانى رسيد، ابو طالب گفت: اى محمّد! من مىخواهم براى تو زن بگيرم ولى ثروتى ندارم تا كمكت كنم. خديجه فاميل ماست و هر سال عدّهاى با مال او تجارت مىكنند و يك بار شتر، مزد مىگيرند. آيا مىخواهى تو نيز با مال او تجارت كنى؟
حضرت فرمود: بلى.
ابو طالب رفت و به خديجه گفت و خديجه خوشحال شد و قبول كرد و به غلامش «ميسره» گفت: تو و همه اين مال ثروت در اختيار محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- هستيد. و چون ميسره از سفر برگشت به خديجه گفت: وقتى از كنار درختى يا سنگى عبور مىكرديم، مىگفتند: «السّلام عليك يا رسول اللَّه!». و بحيراى راهب، وقتى ديد ابرى بالاى سرما در حركت است آمد و به ما خدمت كرد. و در اين سفر سود زيادى بردند.
1) بحار: 17/ 363، حديث 1.
وقتى برمىگشتند ميسره به پيامبر گفت: بهتر است، تو پيش از ما بروى و به خديجه مژده بدهى كه سود زيادى بردهايم.
هنگامى كه پيامبر جلوتر آمد، خديجه با عدهاى از زنان در ايوان خانه خود نشسته بود، سوارهاى را ديد كه از دور مىآمد و ابرى بالاى سر او در حركت است و دو فرشته از طرف راست و چپ او مىآيند و در دست هر يك، شمشيرى برهنه است و در هوا با او مىآيند.
خديجه گفت: اين سواره، مقام بزرگى دارد، اى كاش به خانه من بيايد! وقتى رسيد، ديدند محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- است كه به خانه خديجه مىآيد.
خديجه پابرهنه دم در دويد. در حالى كه هر وقت از جايى به جايى مىرفت، كنيزان، پشت سر او مىآمدند. وقتى به محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- نزديك شد.
گفت: اى محمّد! برو عمويت را در اينجا حاضر كن. و به عموى خودش نيز سفارش داد كه اگر براى محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- از من خواستگارى كردند، قبول كن.
وقتى كه ابو طالب آمد، خديجه گفت: به سوى عموى من برويد و از من خواستگارى كنيد. پيش از اين به او خبر دادهام. پس به حضور عموى خديجه رفتند.
و از دختر برادرش [خديجه] خواستگارى كردند. و ابو طالب خطبه معروفش را خواند و عقد نكاح را جارى ساخت. و چون پس از عقد، حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- برخاست تا با ابو طالب برود، خديجه گفت: به خانه خود برو، خانه من خانه توست و من كنيز تو هستم! (1).
175- جابر مىگويد: با پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- در درّههاى مكّه گردش مىكرديم، به هيچ سنگ و درختى نمىگذشتيم مگر اينكه مىگفت:
«السّلام عليك يا رسول اللَّه» (2).
176- على- عليه السّلام- مىفرمايد: سه سال از بعثت پيامبر مىگذشت. در شب معراج، خداوند او را از مكّه به بيت المقدس برد و از آنجا به آسمانها عروج داد. وقتى كه صبح شد و آن حضرت خبر معراج خود را به قريش نقل كرد، بعضى جاهلان گفتند: چه دروغ بزرگى مىگويد! بعضى از آنها نيز گفتند: اى ابا القاسم! از كجا بدانيم تو راست مىگويى؟
حضرت فرمود: «در فلانجا به كاروان شما عبور كردم و شترشان گم شده بود.
آنها را به محل شتر، راهنمايى كردم. و پيش بارهاى آنها رفتم، مشكهايشان پر بود.
آب يك مشك آنها را هم ريختم. و كاروان در روز سوم، موقع طلوع خورشيد، اينجا مىرسد. در جلو كاروان، شتر سرخ مويى است و آن، شتر فلان شخص است».
در روز سوم، مردم قبل از طلوع خورشيد، به دروازه مكّه رفتند تا بينند محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- راست مىگويد. يا نه. منتظر بودند كه با طلوع خورشيد، كاروان نيز نمايان شد و در پيشاپيش كاروان، شتر سرخ مويى حركت مىكرد. از ديدن اين منظره تعجب كردند و از سرگذشت كاروانيان پرسيدند، آنان نيز گفته پيامبر را تكرار كردند.
گفتند: اين نيز از سحر محمّد است! (1).
177- پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- در حجر اسماعيل نشسته بود و قريش با هم گفتگو مىكردند و به يك ديگر مىگفتند: محمّد ما را عاجز كرده، نمىدانيم چه كار كنيم؟ بعضى از آنها گفتند: برخيزيد برويم از او بخواهيم كه علامتى در آسمان به ما نشان دهد؛ زيرا سحر در آسمان اثر نمىكند. به سوى پيامبر اكرم
1) بحار: 18/ 379، حديث 85.
حضرت فرمود: «اين ماه شب چهارده را مىشناسيد؟».
گفتند: بلى.
حضرت فرمود: «آيا مىخواهيد علامت شما، اين ماه باشد؟».
گفتند: بلى.
حضرت با انگشت مبارك به ماه اشاره كرد. ماه دو نيمه شد؛ نيمى در پشت كعبه قرار گرفت و نيمى ديگر در بالاى كوه ابو قبيس! و مردم نگاه مىكردند.
سپس گفتند: ماه را به جاى خود برگردان. حضرت دوباره با دستش به نيمى كه در پشت كعبه بود اشاره كرد و با دست ديگرش به نيمى كه در كوه ابو قبيس بود، آنها نزديك هم شدند و به هم چسبيدند و ماه در جاى خود قرار گرفت.
مشركين گفتند: برخيزيد، سحر محمّد در آسمان نيز اثر كرد! خداوند متعال در باره شقّ القمر و عكس العمل ناشايست قريش، اين آيات را نازل كرد: اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ وَ إِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ (1)(2).
178- قريشيان با هم، پيمان بستند كه با بنى هاشم رابطه نداشته باشند. و با آنها داد و ستد نكنند. و آنان را در محاصره اقتصادى قرار دهند. مواد پيمان نامه را روى لوحى نوشتند و در صندوق گذاشتند و مهر زدند و در خانه كعبه نهادند.
بنى هاشم را حدود سه سال در شعب ابى طالب محاصره كردند.
روزى پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- به عمويش ابو طالب فرمود: «خداوند
موريانهاى را فرستاده و پيمان نامه قريش و تمام مفاد آن را جز اسم خدا خورده است».
ابو طالب به سوى قريش آمد. آنها خيال كردند كه ابو طالب مىخواهد محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- را تسليم آنان نمايد. از اين رو، پيش خود خوشحال شدند و از ابو طالب استقبال نمودند و احترامش كردند و گفتند: آيا براى طلب رضايت ما و تسليم محمّد آمدهاى؟
ابو طالب گفت: آمدم به شما خبرى بدهم، اگر راست بود، از خدا بترسيد و از محاصره ما دست برداريد و گر نه محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- را تسليم شما مىكنم و از شما پيروى مىنمايم. خدا به برادرزادهام خبر داده كه پيمان نامه شما را موريانه خورده است. صندوق را باز كردند و همان گونه يافتند.
گفتند: سحر است و پراكنده شدند (1).
179- شبى كه پيامبر مىخواست از مكه خارج شود، قريش پانزده نفر از پانزده قبيله انتخاب كرده بودند تا رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- را به قتل برسانند و خونش به گردن همه پانزده قبيله بيفتد و بنى هاشم نتوانند با همه، جنگ بكنند و به خونبها راضى شوند. از بنى هاشم نيز ابو لهب در ميان آنها بود.
پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- به اصحاب خود فرمود: «امشب هيچ كس از خانه خود بيرون نرود». وقتى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به خواب رفت، افراد مسلح قريش به در خانه عبد المطلب آمدند. ابو لهب گفت: اى مردم! در اين خانه، زنان و دختران بنى هاشم هستند. اگر الآن وارد شويم مىترسم كسى از تاريكى شب استفاده كند و به حريم آنها تجاوز نمايد. و در ميان عرب براى ما ننگى به بار بياورد. صبر كنيد وقتى كه صبح شد وارد شويم و كار او را با يك ضربت، تمام كنيم، لذا مشركين، دم در نشستند و نگهبانى دادند.
1) بحار: 18/ 120.
على- عليه السّلام- مىفرمايد:
پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- مرا صدا كرد و فرمود: «قريش دم در كمين كردهاند و مىخواهند مرا بكشند! آيا در جاى من مىخوابى تا از مكّه خارج شوم؟ خدا مرا به اين كار دستور داده است».
گفتم: بلى. پس در جاى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- خوابيدم. حضرت در را باز كرد و بيرون رفت و همه آنها نشسته بودند. منتظر طلوع فجر بودند. پيامبر اين آيه را خواند وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ (1).
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- رفت و مشركين اصلا او را نديدند. در راه به ابو بكر برخورد كرد كه بيرون آمده و او را جستجو مىكرد. پس با هم به غار رفتند. و هنگامى كه صبح دميد قريش به خانه ريختند و خيال كردند كه من [على- عليه السّلام-] محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- هستم. برخاستم:
گفتند: على! تو هستى؟
گفتم: بلى.
پرسيدند: محمّد كجا رفت؟
گفتم: خدا مىداند.
بيرون رفتند و ابو كريز خزاعى را آوردند تا رديابى كند. او آمد در خانه ايستاد؛ نگاه كرد و گفت: اين اثر پاى محمّد است! با اثرش رفت تا به جايى كه پيامبر با ابو بكر ملاقات كرده بود و در آنجا گفت: اينجا شخص ديگرى با او همراه شده است. و آن رد پاى ابو قحافه يا پسر اوست. با رد پا رفت تا به در غار رسيد. رد پا تمام شد. خداوند متعال نيز براى حفظ پيامبرش عنكبوتى را فرستاد تا بر در غار، تار بتند. و كبوترى در آنجا تخم گذاشت.
ابو كريز گفت: محمّد و همراهش به غار نرفتهاند، يا به آسمان صعود كردهاند و يا به زمين فرو رفتهاند! چون تار عنكبوت سالم است و تخم كبوتر سر جاى خودش قرار دارد. در اين هنگام متفرق شدند و در كوه به دنبال او گشتند (2).
180- ابو بكر در غار مضطرب شد و ترسيد. خواست بيرون برود كه يكى از قريشيان جلو غار آمد و بول كرد. ابو بكر گفت: اين شخص ما را ديد.
حضرت فرمود: «اگر ما را ديده بود، هنگام بول، روى خود را به طرف ما بر نمىگرداند. هان! نترس خدا با ماست، آنها به ما دسترسى پيدا نمىكنند».
اما باز هم اضطراب ابو بكر تمام نشد. وقتى پيامبر وضع او را چنين ديد، پاى مبارك را به ديواره غار زد، درى به طرف دريا باز شد و يك كشتى در آنجا آماده بود. سپس فرمود: «ديگر آرام باش، اگر وارد غار شوند از اين در خارج شده و سوار كشتى مىشويم». ابو بكر آرام شد.
قريش دنبال آنها گشتند تا اينكه مأيوس شدند برگشتند.
ابن اريقط، گوسفندان خود را هنگام شب، كنار غار آورد. حضرت او را صدا كرد و فرمود: «به ما كمك مىكنى؟» جواب داد: بلى. به خدا سوگند كبوتر و عنكبوت به راستگويى تو دلالت مىكنند. آنگاه شهادتين را گفت و مسلمان شد.
حضرت فرمود: «خدا را بخاطر هدايت تو حمد و ثنا مىكنم. وقتى همه خوابيدند، گوسفندان مردم را به خودشان بسپار و جاى ما را به على- عليه السّلام- بگو و به غلام ابو بكر نيز خبر بده».
ابن اريقط آمد و دستور رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- را به انجام رساند. على- عليه السّلام- و نيز غلام ابو بكر به غار آمدند. پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- به على- عليه السّلام- فرمود: «يا على! مركب و توشه راه براى ما تهيّه كن و به اينجا بفرست. و كارهايت را اصلاح كن. آنگاه با مادرت و فاطمه- سلام اللَّه عليها- به يثرب روانه شو». ابو بكر نيز به غلامش دستوراتى داد.
على- عليه السّلام- نيز دستورات پيامبر را اجرا كرد. پيامبر ابن اريقط را و ابو بكر، غلامش را به ترك خودشان سوار كردند و به سوى يثرب روانه شدند (1).
181- در شب هجرت، وقتى كه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- با همراهان
1) بحار: 19/ 74، حديث 26.
خود به راه افتاد، به سراقة بن مالك برخوردند كه قريش را در جستجوى پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- يارى مىداد. وقتى پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- و همراهان ايشان را ديد سوار اسب خود شده به طرف آنها آمد. همراهان حضرت ترسيدند و گفتند:
بالأخره اين شيطان ما را پيدا كرد.
حضرت فرمود: «خدا شرّ او را از ما دفع مىكند!».
وقتى نزديكتر آمد. حضرت فرمود: «بار خدايا! او را بگير!».
در اين هنگام، پاهاى اسب او در زمين فرو رفت و فرياد زد! «اى محمّد! اسبم را آزاد كن. ديگر در دشمنى تو قدمى بر نمىدارم!» او فهميد كه اين گرفتارى، به خاطر نفرين محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- است.
حضرت فرمود: «خدايا! اگر او راست مىگويد، اسبش را آزاد كن».
در اين هنگام پاهاى اسب از زمين بيرون آمد.
سراقه گفت: اى ابا القاسم! تازيانه مرا بگير و به چوپانان و غلامان من نشان بده و هر چه مىخواهى از آنها بگير. حضرت فرمود: «ما به مال تو احتياجى نداريم».
گفت: چيزى از من بخواه.
حضرت فرمود: «قريش را از جستجوى ما منصرف كن».
سراقه برگشت و در راه بر عدّهاى از قريش كه دنبال پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- بودند، برخورد نمود. در باره پيامبر از او سؤال كردند، گفت: از اين راه كسى عبور نكرده است برگرديد. من اينجا هستم. به جاده يمن و طائف برويد! (1).
182- رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- در راه هجرت به مدينه، در خيمه ام معبد فرود آمد. از او چيزى براى خوردن خواست. ام معبد گفت: چيزى ندارم.
حضرت گوسفندى را كنار خيمه ديد كه به خاطر ضعف از رفتن به صحرا باز مانده بود. فرمود: «اجازه مىدهى اين گوسفند را بدوشم؟».
1) بحار: 19/ 75.
زن گفت: بلى، ولى چيزى ندارد.
حضرت دستش را بر پشت گوسفند كشيد، چاق شد و به پستانش كشيد، پستانش بر آمد و پر از شير شد. فرمود: «اى ام معبد! ديگ را بياور». ديگ را پر از شير كرد و همه خوردند و سير شدند.
هنگامى كه ام معبد اين صحنه را ديد گفت: «اى نيك صورت! من يك بچّه هفت ساله دارم مانند پارهاى گوشت است! كه نه مىتواند سخن بگويد و نه مىتواند برخيزد» و او را پيش پيامبر آورد.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- خرمايى را برداشت و جويد و در دهان بچّه گذاشت. در حال بچّه برخاست و راه رفت و حرف زد! هسته خرما را نيز در زمين كاشت فورا سبز شد و به صورت نخلى در آمد كه خرما در آن پديدار شد. و هميشه در زمستان و تابستان اين گونه بود. حضرت به اطراف درخت اشاره كرد، همه سبز شدند.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- و همراهان، از آنجا رفتند. سالها پس از آن ماجرا كه پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- وفات كرد آن نخل، ديگر خرما نياورد، ولى سبز بود و هنگامى كه على- عليه السّلام- شهيد شد ديگر سبز هم نشد ولى باقى بود تا اينكه امام حسين- عليه السّلام- به شهادت رسيد، از آن خون جارى شد و خشكيد! اما در همان روز كه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- درخت را سبز كرد و كودك را شفا داد، وقتى ابو معبد شوهر آن زن از صحرا برگشت و وضع درخت و كودك و گوسفند را ديد از سبب آن پرسيد، ام معبد تمام جريان را گفت: «ابو معبد گفت: اين شخص همان كسى است كه در مدينه انتظار او را مىكشيدند. به خدا سوگند ترديد ندارم كه راست مىگويد. او فرستاده خداست؛ چون اين كارها فقط از يك قدرت خدايى ساخته است نه غير آن. سپس با خانوادهاش به سوى پيامبر آمد و همه مسلمان شدند» (1).
1) بحار: 19/ 75.
183- در جنگ بدر هفتاد نفر از مشركين كشته و هفتاد نفر نيز اسير شدند.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- دستور داد اسيران را بكشند و غنائم را بسوزانند (1)عدّهاى از مهاجرين گفتند: يا رسول اللَّه! اسراء خويشان تو هستند و ما هفتاد نفر از آنها را كشتيم، اجازه بده براى آزادى آنان فديه بگيريم و از غنائم در جنگ عليه كفّار استفاده كنيم.
خداوند متعال به پيامبر وحى فرستاد كه اگر امسال اسراء را نكشيد. سال ديگر به تعداد آنها از شما كشته مىشود. در سال بعد، در جنگ احد، هفتاد نفر از مسلمانان به تعداد اسراى بدر كشته شدند. و شرط بدر را از ياد بردند و گفتند: يا رسول اللَّه شما ما را به پيروزى وعده مىداديد ولى اين مصيبت بر ما وارد شد.
و هنگامى كه جنگ احد تمام شد نزديكان كشتهها آمدند تا شهداى خود را به مدينه ببرند. آنان را بر پشت شترها بستند. وقتى كه مىخواستند به طرف مدينه بروند، شترها حركت نمىكردند. اما هنگامى كه به طرف ميدان جنگ متوجه مىشدند، با سرعت مىآمدند. قضيّه را به عرض رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- رساندند، حضرت فرمود: كلام خدا را نشنيديد كه فرمود:
قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى مَضاجِعِهِمْ (2).
پس، هر دو نفر در يك قبر دفن شدند، مگر حمزه كه در يك قبر دفن شد. على- عليه السّلام- در جنگ احد، چهل زخم برداشت، پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- آب را
1) اين دو جمله در كتابهاى ديگر ذكر نشده، بلكه در سيره ابن هشام آمده كه پيامبر در مورد اسراء فرمود: در باره اسيران نيكى كنيد و در تقسيم غنائم، ميان مسلمانان اختلاف افتاد و رسول اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- براى رفع اختلاف، غنائم را به عبد اللَّه بن كعب سپرد تا به طور مساوى بين مسلمانان تقسيم شود.(مترجم).
2) يعنى: بگو اى پيامبر! اگر خانههاى خود هم بوديد، باز آنكه سرنوشت او در قضاى الهى، كشته شدن است البته از خانه به قتلگاه بيرون مىآمدند.(سوره آل عمران، آيه 154).
بر جراحات وى پاشيد، خوب شد، مثل اينكه اصلا زخمى نشده بود.
تيرى بر چشم قتاده اصابت كرد و چشمش از حدقه در آمد! حضرت چشم او را به جاى خود گذاشت، خوب شد و از چشم ديگرش تيزبينتر گرديد (1).
184- على- عليه السّلام- مىفرمايد: در جنگ احد شمشيرم شكست، رو كردم به رسول خدا و گفتم: مرد با شمشيرش مىجنگد و الآن شمشير من شكسته است.
چشم حضرت به بوته خشكيده خرمايى افتاد. آن را برداشت و حركت داد كه به صورت شمشير ذو الفقار در آمد و به من داد و به هر كس مىزدم، دو نيم مىشد (2).
185- جابر مىگويد: وقتى كه پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- در مكّه بود، شخصى از قريش، كرّه اسبى را مىپروراند. وقتى پيامبر را مىديد مىگفت: اى محمّد! اين كرّه اسب را پرورش مىدهم تا بر آن سوار شوم و تو را بكشم! حضرت در جواب فرمود: «بلكه من تو را مىكشم!» وقتى جنگ احد پيش آمد، پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- نيزه شخصى را گرفت و با آن ضربهاى بر گردن آن مرد زد كه زخمى شد و آن مرد پيوسته مىگفت: آتش، آتش! و لحظاتى بعد، افتاد و مرد (3).
186- در جنگى پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- به فردى برخورد كرد كه تيرى در آورده بود تا تيراندازى كند، حضرت دست مبارك را بر روى تير گذاشت و
فرمود: پرتاب كن. [وقتى كه تير را به سوى يك مشرك پرتاب نمود] آن مشرك فرار كرد و مدام به چپ و راست مىدويد و تير دنبال او مىرفت تا اينكه به سر او اصابت كرد و هلاكش ساخت. در اين هنگام اين آيه نازل شد:
فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى (1)(2).
187- ابو عزّه شاعر، در جنگ همراه قريش آمده بود و آنها را با شعرهاى خود به جنگ تحريك مىكرد كه اسير شد. وقتى كه از اسراء فديه مىگرفتند تا آزاد كنند، ابو عزّه گفت: يا ابا القاسم! مىدانى كه من مردى فقير هستم بر دختران من منّت بگذار و مرا بدون فديه آزاد كن.
حضرت فرمود: «تو را بدون فديه آزاد كردم كه ديگر بر ضد ما كارى انجام ندهى».
سپس از وى پيمان گرفت كه ديگر مردم را به جنگ مسلمانان تحريك نكند.
وقتى جنگ «احد» بر پا شد، قريش از او دعوت كردند تا بيايد و مردم را عليه پيامبر به جنگ تحريك كند. او گفت: من با محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- پيمان بستهام كه بر ضد او كارى انجام ندهم.
گفتند: الآن شرايط جنگ مثل جنگ بدر نيست و محمّد از دست ما جان سالم بدر نخواهد برد! بدين صورت نظر ابو عزّه را تغيير دادند و به ميدان جنگ كشاندند و بر حسب اتفاق فقط او اسير شد.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «مگر با من پيمان نبسته بودى كه كارى بر ضد ما انجام ندهى؟».
ابو عزّه گفت: اول نظر من همين بود ولى نظرم را تغيير دادند. باز هم بر دخترانم منّت بگذار! حضرت فرمود: نه! بروى مكّه و شانههايت را بجنبانى و بگويى: باز هم محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- را مسخره كردم. مؤمن هيچ وقت دو بار از يك سوراخ گزيده نمىشود. سپس به على- عليه السّلام- فرمود: «يا على گردنش را بزن» (1).
188- وقتى كه پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- به مدينه مهاجرت نمود، در قبا فرود آمد. و سه روز در آنجا ماند. و فرمود: به شهر وارد نمىشوم تا اينكه على به من ملحق شود ... در اين هنگام، سلمان فارسى غلام يك يهودى بود و به درختان خرماى او رسيدگى مىكرد. و بعضى حالات پيامبر را از عالمان مسيحى و غير مسيحى شنيده بود.
وقتى كه آن حضرت در قبا منزل گزيد، سلمان طبقى را پر از خرما نمود و به قبا آمد و گفت: شنيدم شما در اين سرزمين غريب هستيد، اين صدقات را آوردم كه ميل كنيد.
حضرت خودش نخورد ولى به اصحابش فرمود: «بسم اللَّه، بگوييد و بخوريد».
و سلمان در حالى كه ايستاده بود، حركات پيامبر را زير نظر داشت وقتى كه برگشت، به زبان فارسى گفت: اين يك نشانه! بعد از مدتى دوباره طبق ديگرى از خرما آورد و جلو پيامبر گذاشت و گفت:
ديدم از خرماى صدقه نمىخورى. اين را به عنوان هديه آوردم.
حضرت دستش را دراز كرد و از آن ميل نمود و به ياران خود نيز فرمود:
«بخوريد». سلمان طبق را برداشت و گفت: اين دو نشانه.
سپس به پشت شانههاى حضرت پيچيد و رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله-
1) بحار: 20/ 79، حديث 16.
مقصودش را فهميد و لباس خود را كنار زد و سلمان، مهر نبوّت را مشاهده نمود و بوسيد! و شهادتين گفت و مسلمان شد. آنگاه به پيامبر گفت: من غلام يك يهودى هستم، چه دستور مىفرماييد؟ حضرت فرمود: برو با او مكاتبه كن و در مقابل آزادشدنت، چيزى به او بده.
سلمان پيش يهودى رفت و گفت: من مسلمان شدم و از اين پيامبر، پيروى مىكنم و تو ديگر از من نفع نخواهى برد. با من قرار داد ببند تا چيزى به تو بدهم و آزاد شوم.
مرد يهودى گفت: از تو مىخواهم كه پانصد عدد نهال خرما براى من بكارى و مواظب باشى تا بزرگ شوند و بار دهند. و چهل اوقيه طلا نيز بدهى تا آزادت كنم! سلمان پيش رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- برگشت و جريان قرار داد را به ايشان گفت.
حضرت فرمود: «برو و همين قرار را با او ببند».
سلمان رفت و با او قرار داد نامهاى را نوشت. يهودى خيال كرد چند سال طول مىكشد تا بتواند به مفاد قرار داد عمل كند.
سلمان پيش رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- آمد، حضرت فرمود: «پانصد هسته خرما بياور».
سلمان نيز هستهها را آورد.
حضرت فرمود: «آنها را به على بده». سپس فرمود: «ما را ببر به همان زمين كه قرار است هستهها را در آن بكارى». به اتفاق به آنجا رفتند.
پيامبر با انگشتان خود زمين را گود مىكرد. و به على- عليه السّلام- مىفرمود:
«هستهها را در آنجا قرار بده» سپس خاك را روى آن مىريخت و انگشتانش را باز مىكرد و آب فوران مىنمود. و آنجا را آبيارى مىكرد.
وقتى از كاشتن يكى فارغ مىشد و ديگرى را آغاز مىكرد، اوّلى سبز مىشد و وقتى سوّمى را شروع مىكرد، اوّلى بار مىداد و تا آخر، همه هستهها را اين گونه كاشت. و همه بارور شدند.
يهودى گفت: قريش راست مىگويند كه محمّد ساحر است! بعد از آن به سلمان گفت: نخلها را گرفتم ولى طلا مانده است.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- سنگى را كه در جلوش بود برداشت. و آن سنگ بهترين طلا شد و يهودى گفت: طلايى به خوبى اين نديدهام. اوّل ده اوقيه قيمت كرد، اما به نظرش رسيد كه بيشتر از اين مىارزد بنا بر اين تا چهل اوقيه بالا برد.
سلمان مىگويد: آزاد شدم و برگشتم و پيوسته ملازم خدمت رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- بودم (1).
189- جابر مىگويد: وقتى كه احزاب عرب در جنگ خندق جمع شدند، پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- با مهاجرين و انصار به مشورت پرداخت. سلمان گفت: در ميان عجم اين گونه رسم بود كه اگر سپاهى به شهرى حمله مىكرد و مردم شهر، ياراى مقاومت نداشتند، اطراف شهر را خندق مىكندند و از يك طرف جنگ مىكردند.
خداوند متعال به پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- وحى فرستاد كه به پيشنهاد سلمان عمل كند.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- جاى خندق را تعيين كرد و براى هر كس ده ذراع داد تا حفر نمايد.
جابر مىگويد: روزى در مسير خندق، سنگى ظاهر شد كه هيچ كس را توان شكستن آن نبود. دوستانم مرا فرستادند تا قضيه را به عرض رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- برسانم. من نيز خدمت رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- آمدم، ديدم به پشت خوابيده و سنگى را نيز به شكم بسته است. قضيّه را گفتم، پس حضرت برخاست و با من آمد. مقدارى آب بر دهان گرفت و به سنگ پاشيد. كلنگ را برداشت و به سنگ زد، برقى جهيد. مسلمانان در روشنايى آن برق كاخهاى يمن را ديدند. و ضربه دوم را وارد كرد، باز هم برق زد و در آن، كاخهاى ايران و عراق را ديدند. و
1) بحار: 22/ 386، حديث 6.
هنگامى كه ضربه سوّم را وارد ساخت، سنگ قطعه قطعه شد.
آنگاه حضرت پرسيد: در هر جهش برق چه ديديد؟ گفتند: كاخهاى فلان كشورها را.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: هر چه را ديديد، آنها را فتح خواهيد كرد.
جابر مىگويد: در خانه يك صاع جو و يك گوسفند داشتيم، به همسرم گفتم:
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- از گرسنگى سنگ به شكم بسته بود! اى كاش اينها را مىپختيم و ايشان را دعوت مىكرديم.
همسرم گفت: برو به پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- بگو اگر اجازه داد اين كار را بكنيم. رفتم و گفتم: يا رسول اللَّه! در خانه غذايى داريم ناهار را مهمان ما باش.
فرمود: «در خانه چه داريد؟» گفتم: يك صاع جو و يك گوسفند.
حضرت فرمود: «تنها بيايم يا با كسى كه دوست دارم؟».
خجالت كشيدم بگويم: تنها بيا. گفتم: «با هر كه دوست داريد بياييد» و خيال كردم فقط على- عليه السّلام- را با خود خواهد آورد.
برگشتم به خانه و به همسرم گفتم: تو نان را بپز، من نيز گوسفند را ذبح مىكنم. وقتى كه كار را تمام كرديم گوسفند را قطعه قطعه كرديم و در ديگى ريختيم. و بالأخره غذا پخته شد گفتم: يا رسول اللَّه غذا را حاضر كرديم، تشريف بياوريد.
حضرت بر لب خندق ايستاد و با صداى بلند گفت: اى مسلمانان! جابر شما را به ناهار دعوت مىكند. دعوت او را اجابت كنيد. تمام مردم به دنبال رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به راه افتادند. در راه نيز حضرت به هر كس مىرسيد او را به همراه خود مىآورد. با سرعت دويدم به طرف خانه و جريان را به همسرم گفتم.
همسرم گفت: تو مگر به رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- نگفتى ما چقدر غذا داريم؟
گفتم: چرا؟
همسرم گفت: پس نترس او به آنچه انجام مىدهد داناتر است پس پى بردم كه همسرم از من آگاهتر است.
مردم آمدند، رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود تا بيرون از خانه نشستند و خودش با على- عليه السّلام- وارد خانه شد. به تنور نگاه كرد و نانها را ديد. در آن
آب دهان انداخت. سر ديگ را برداشت و نگاه كرد و به همسرم گفت: نانها را از تنور در بياور و يكى- يكى به من بده. زن نانها را در مىآورد و رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- و على- عليه السّلام- آنها را در آب گوشت، خرد مىكردند. زن وقتى دوباره دستش را به تنور مىكرد، مىديد جاى نانها پر شده. تا اينكه ظرف پر شد سپس فرمود: «ده نفر وارد شوند و بخورند». ده نفر مىآمدند و مىخوردند و سير مىشدند غذا به حال خود بود.
به جابر مىفرمود: «ذراع گوسفند بده». پس از آن ده نفر ديگر وارد مىشدند و مىخوردند و سير مىشدند و از غذا چيزى كم نمىشد و پيوسته مىفرمود: «ذراع بده».
آخر گفتم: يا رسول اللَّه! گوسفند چند ذراع دارد.
فرمود: «دو ذراع» گفتم: سه ذراع به شما دادم.
فرمود: «اگر ساكت مىماندى، تمام مردم از ذراع مىخوردند». همه خوردند و سير شدند. سپس به من فرمود: «بيا با هم بخوريم». من، پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- و على- عليه السّلام- غذا خورديم ولى از نان و گوشت، چيزى كم نشده بود. و بدين منوال چند روز از آن غذا خورديم (1).
190- جابر مىگويد: پدرم در جنگ احد شهيد شد. روزى پيغمبر خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به من فرمود: «با قرض پدرت چه كار كردى؟».
گفتم: هنوز ادا نشده است.
پرسيد: «به چه كسى مقروض بود؟».
گفتم: به فلان يهودى.
پرسيد: «زمان پرداختش چه وقت است؟» گفتم: «وقت چيدن خرما».
1) بحار: 18/ 32، حديث 25.
فرمود: «وقتى كه خرماها را چيدى مرا خبر كن و هر نوع از آن را جدا- جدا بگذار»، من نيز اين كار را كردم و به حضرت خبر دادم. پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- با من به كنار خرماها آمد و از هر نوعى يك مشت برداشت و بعد به جاى خود گذاشت. بعد از آن فرمود: «يهودى را اينجا حاضر كن». رفتم مرد يهودى را آوردم.
حضرت به او فرمود: «از هر نوع كه مىخواهى قرض خود را بگير».
يهودى گفت: «اين خرماها چه مقدار است كه من از يك قسمش طلبم را بگيرم شايد همه اينها به اندازه طلب من نباشد».
حضرت فرمود: «از هر نوعى ميل دارى، شروع كن». يهودى به خرماى صيحانى اشاره كرد.
حضرت فرمود: «پس به نام خدا شروع كن». يهودى پيوسته بر مىداشت تا اينكه طلب خود را برداشت و خرما به حال خود بود.
پس از آن حضرت فرمود: «يا جابر! باز هم قرض دارى؟».
جابر گفت: نه.
فرمود: «پس خرماهاى خود را بردار، خدا بركت دهد». خرماها را به منزل آوردم و يك سال خرج ما را كفايت كرد؛ مىفروختيم، مىخورديم، هبه مىكرديم، و هديه مىداديم و تا وقت رسيدن خرماها در سال بعد، باقى بود (1).
191- در جنگ خندق وقتى كه محاصره مدينه شدت يافت و رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- ديد كه مردم مىنالند، به مكان مسجد فتح رفت و دو ركعت نماز خواند و فرمود: «خداوندا! اگر اين گروه هلاك شوند، در روى زمين كسى نيست تو را بپرستد».
1) بحار: 18/ 31، حديث 24.
خداوند طوفانى فرستاد كه چادرهاى آنها را كند و بارهايشان را زير و رو نمود. و سرماى شديدى بر آنها وارد ساخت. و خاك و شن را روى آنها ريخت. ملائكه پيش پيغمبر- صلّى اللَّه عليه و آله- آمدند و گفتند: يا رسول اللَّه! خداوند ما را امر نموده است به اطاعت تو، پس هر چه خواهى امر بفرما.
حضرت فرمود: «مشركين را حركت دهيد و آنها را بترسانيد و پشت سر آنها باشيد». پس ملائكه نيز انجام دادند آنچه را كه حضرت به آنان امر فرموده بود.
و آنگاه اين آيات نازل شد: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جاءَتْكُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيراً إِذْ جاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْكُمْ (1).
بنى قريظه، وقتى كه پيمانشان را با رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- شكستند به دشمنان اسلام پيوستند.
پس از آن، پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- از مسجد فتح پايين آمد و حذيفة بن يمان را طلبيد و دو بار او را صدا كرد و حذيفه با اينكه نزديك بود، جواب نداد. بار سوم جواب داد و گفت: لبيك يا رسول اللَّه! حضرت فرمود: «صدايم را مىشنوى ولى جواب نمىدهى!».
حذيفه گفت: شدت سرما مانع مىشد.
حضرت فرمود: «از خندق بگذر و از قريش براى ما خبرى بياور و تا برگشتن هيچ كارى انجام نده».
حذيفه مىگويد: برخاستم در حالى كه از سرما به خود مىپيچيدم از خندق گذشتم. بدنم گرم شد مثل اينكه در حمام هستم. به طرف اردوگاه قريش رفتم،
1) «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! به ياد آوريد نعمتهاى خدا را وقتى كه سربازان دشمن(يعنى احزاب مشرك) به سوى شما آمدند پس ما به سوى آنها باد و لشكريانى را كه ديده نمىشدند، فرستاديم. و خدا به آنچه مىكنيد بيناست، و ياد آوريد هنگامى را كه(در جنگ احزاب) لشكر كفّار از بالا و پايين، بر شما حملهور شدند»(سوره احزاب، آيه 9 و 10).
چادرى جز چادر ابو سفيان نديدم. پيش او بزرگان قريش نشسته بودند. در برابرشان هيزمى را آتش زده بودند. گاه شعلهور مىشد و گاه باد خاموش مىكرد. رفتم و در بين آنها نشستم.
ابو سفيان گفت: ما قدرت داريم با نيروى زمين بجنگيم ولى طاقت مقابله با نيروى آسمان را نداريم. هر كس از كسى كه در كنارش نشسته بپرسد تا بفهميم جاسوسى از طرف محمّد اينجا نيست.
حذيفه مىگويد: بىدرنگ از كسى كه در سمت راستم نشسته بود، پرسيدم: تو كيستى؟ گفت: خالد بن وليد. و از كسى كه سمت چپم بود، پرسيدم، گفت:
فلان ولى كسى از من نپرسيد كه تو كيستى؟
سپس ابو سفيان به خالد گفت: برو مردم را براى حركت جمع كن تا به همديگر ملحق شوند و من در ساقه (1)و تو در جلو لشكر قرار بگير يا اينكه تو در ساقه و عقب سپاه باش.
خالد گفت: بلكه من پيش از سپاه و تو در دنبال آن باش.
همه رفتند ابو سفيان عقب ماند. و از چادر خارج شد، من هم در سايه او مىرفتم. سوار شترش- كه پاى آن بسته بود- شد و با عجله، پيوسته به شتر تازيانه مىزد تا اينكه فهميد پاى او بسته است. پياده شد و پاى شتر را باز كرد. به آسانى مىتوانستم او را بكشم، قصد كشتن او را نمودم ولى سفارش پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- به يادم آمد كه فرمود: «هيچ كارى انجام نده تا به سوى من برگردى» لذا به او آزارى نرساندم و برگشتم. صبح شده بود پس خدا را شكر كردم.
سپس پيامبر هم نماز صبح را با مردم خواند. و شخصى گفت: كسى از جاى
1) در ازمنه قديم هر لشكرى پنج قسمت داشت؛ عدهاى جلو مىرفتند و از مواضع و نيروهاى دشمن كسب اطلاع مىنمودند كه به آنها «مقدمه» گفته مىشد و يك قسمت در طرف راست بود كه «ميمنه» نام داشت و برخى كه در جانب چپ سپاه بودند آنها «ميسره» ناميده مىشد و قسمتى هم در دنبال سپاه بود كه به آن «ساقه» مىگفتند. و يك عده هم در وسط سپاه بودند كه به آنها قلب سپاه مىگفتند. فرمانده، پادشاه و يا خليفه، در اين قسمت، جاى داشت.
خود حركت نكند تا اينكه خورشيد طلوع نمايد. وقتى هوا روشن شد، جز چند نفر، كسى از جاى خود برنخاسته بود. وقتى كه خورشيد طلوع كرد پيامبر و همراهانش برگشتند. و دستور داد بانگ زدند كه همه نماز ظهر را در بنى قريظه بخوانند.
مسلمانان به طرف آنها رفتند و به جايى رسيدند كه از نخل پوشيده بود و جايى براى فرود آمدن نبود. وقتى كه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- رسيد، فرمود: چرا فرود نمىآييد؟ گفتند: از زيادى درختان خرما، جايى براى فرود آمدن نيست.
حضرت در راهى بين درختان ايستاد و به راست و چپ اشاره كرد كه درختان كنار رفتند و به هم چسبيدند و جا باز شد (1).
192- در سال حديبيه، هنگامى كه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- براى عمره به سوى مكّه حركت كرد جلو راه حضرت را گرفتند و قسم خوردند كه نگذارند وارد مكّه شود.
پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- به آنها فرمود: «من براى عمره آمدم نه براى جنگ».
در جواب گفتند: «امسال اگر اجازه دهيم شما وارد شويد، عرب بر ما ايراد مىگيرند ولى مىتوانيم قرارداد صلحى ببنديم».
در اين هنگام، آب مسلمانان تمام شده و دچار تشنگى شده بودند مشكى را آوردند كه در آن آب كمى بود، پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- دستش را در آن نمود كه آب فوران كرد. بين سپاه ندا سر دادند: هر كس آب مىخواهد بيايد. مردم آمدند، خوردند و سيراب شدند و چهارپايان خود را نيز سيراب كردند. و مشكهاى خود را نيز پر نمودند (2).
193- جابر مىگويد: عمار ياسر در جنگى در ركاب رسول خدا- صلّى اللَّه عليه
و آله- بود. عمار مىگويد: وقتى كه از مدينه بيرون رفتيم. پيغمبر خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- خارج نشده بود، ولى مقدارى كه راه رفتيم، حضرت خارج شد و با سرعت راه را پيمود و شتر من نيز در راه خوابيده بود و حركت نمىكرد. به همين خاطر از لشكر عقب مانده بودم.
حضرت به من رسيد، مقدارى آب برداشت و به دهانش گرفت و به بدن شتر پاشيد و به او نهيب زد در اين هنگام شتر مانند آهو برخاست. پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- به من فرمود: «سوار شو و با آن برو. سوار شدم و به همراه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- رفتم. به خدا سوگند از شتر عضباى ايشان، عقب نمىماندم».
حضرت فرمود: «اى عمار! اين شتر را به من بفروش».
گفتم: شتر مال شما باشد يا رسول اللَّه.
فرمود: «نه! بلكه با پرداخت قيمتش».
گفتم: هر چه دوست داريد، بپردازيد.
فرمود: «صد درهم».
گفتم: به همين قيمت به شما فروختم.
فرمود: «تا مدينه سوار شو».
و هنگامى كه به مدينه برگشتيم، پياده شدم و بارم را از آن برداشتم و افسارش را گرفتم و به در خانه پيامبر آوردم. فرمود: «اى عمار آوردى؟».
گفتم: لازم است بياورم يا رسول اللَّه.
فرمود: «اى انس! صد درهم قيمت شتر را به عمار بده. و شتر را نيز از طرف ما به او هديه كن تا از آن استفاده كند!» (1).
194- جابر مىگويد: روزى در مسجد در پيش روى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- نشسته بوديم. حضرت، يك مشت سنگريزه برداشت، سنگ ريزهها در دست او تسبيح گفتند. پس آنها را به جاى خود انداخت (2).
195- هنگامى كه پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- به طرف خيبر حركت نمود و به آنجا رسيد، پرچم را ابو بكر گرفت و با يهود جنگ كرد ولى شكست خورد و برگشت. مسلمانان را از قدرت دشمن ترسانيد. و فرداى آن روز، عمر پرچم را گرفت و رفت او نيز مانند ابو بكر شكست خورد و برگشت و مردم را از دشمن مىترسانيد.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- خشمگين شد و فرمود: «چرا اينها با شكست بر مىگردند و ياران خود را مىترسانند؟ فردا پرچم را به دست كسى مىدهم كه خدا و رسولش را دوست مىدارد و خدا و رسولش نيز او را دوست مىدارند؛ حمله مىبرد و فرار نمىكند. برنمىگردد مگر اينكه خدا او را پيروز مىگرداند!».
در اين روزها چشمان على- عليه السّلام- به سختى درد مىكرد، تمام مهاجرين و انصار خيال مىكردند آن شخص على- عليه السّلام- نيست، چون چشمش درد مىكند و چيزى نمىبيند؛ نه كوهى و نه دشتى! و چون صبح شد، پيغمبر- صلّى اللَّه عليه و آله- از چادر بيرون آمد و پرچم را بر زمين نصب كرد و فرمود: «على كجاست؟».
گفتند: يا رسول اللَّه! چشمانش درد مىكند.
فرمود: «او را به اينجا بياوريد».
دست على- عليه السّلام- را گرفتند و آوردند. حضرت از آب دهانش به چشمان او ماليد، چشمان على- عليه السّلام- در حال شفا يافت، مثل اينكه هرگز درد نمىكرده است. در حق ايشان دعا كرد و فرمود: «خدايا! گرما و سرما را از او دور كن».
على- عليه السّلام- مىفرمايد: «بعد از آن، سرما و گرما را حس نكردم».
سپس پرچم را به على- عليه السّلام- داد و فرمود: «برو به در قلعه و آنها را به انتخاب يكى از اين سه راه بخوان:
الف- يا اسلام بياورند و با مسلمانان برابر باشند و اموالشان نيز از آن خودشان باشد.
ب- و يا اينكه جزيه بدهند و صلح كنند و باز هم اموالشان براى خودشان باشد.
ج- و اگر جنگ انتخاب كردند، با آنها پيكار كن».
على- عليه السّلام- پرچم را گرفت و به طرف قلعههاى يهود پيش رفت و مسلمانان نيز پشت سر او حركت مىكردند تا اينكه به در قلعه رسيدند. گروهى از يهوديان كه در رأس آنها مرحب بود و مثل شتر نعره مىكشيد، پيش آمدند. على- عليه السّلام- اوّل آنها را به اسلام دعوت نمود اما آنها نپذيرفتند. سپس ماليات و جزيه را مطرح نمود، باز هم نپذيرفتند. آنگاه به آنها حمله كرد و آنان فرار كردند و در قلعه را به روى حضرت بستند. در قلعه از سنگ بود و به صخرهاى وصل شده بود.
حضرت با دست چپ در را گرفت؛ چون در دست راست او شمشير بود. در را سپر قرار داد و با يهوديان جنگيد. مرحب را كشت و ديگر يهوديان پا به فرار گذاشتند.
حضرت در را برداشت و به پشت سر خود انداخت؛ از بالاى سر مسلمانان گذشت و پشت سر آنها به زمين افتاد.
مسلمانان گفتند: «فاصلهاى كه على- عليه السّلام- در را انداخت حساب كرديم، چهل ذراع بود. و چهل مرد بسختى مىتوانستند در را كمى از زمين حركت دهند (1).
196- جابر مىگويد: هنگامى كه از خيبر برمىگشتيم به جايى رسيديم كه پر از آب بود. خواستيم عمق آب را بسنجيم، تيرى به عمق آب انداختيم به ته آن نرسيد. رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- پياده شد و فرمود: «خداوندا! معجزهاى از معجزات پيامبرانت را به ما نشان بده».
سپس با چوبدستيش به آب زد و سوار مركب خود شد و فرمود: «به نام خدا به دنبال من بياييد».
1) بحار: 21/ 28، حديث 30.
مركب حضرت، بر روى آب رفت و مردم نيز پشت سر او آمدند و حتى پاهاى مركبهايشان نيز تر نشد (1).
197- وقتى كه پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- خواست به طرف مكّه برود، تا آن را فتح كند، فرمود: «اى خداى مهربان! اسرار ما را از قريش بپوشان تا اينكه به خانههاى آنها برسيم». پس خبرى به اطلاع آنها نرسيد.
حاطب بن ابى بلتعه كه مسلمان شده و جزء مهاجرين بود، خانوادهاش در مكّه بودند. قريش به خانواده حاطب گفتند: شما براى حاطب نامهاى بنويسيد و از او بخواهيد تا ما را از اخبار محمّد، آگاه سازد. نامه را نوشتند و قريش آن نامه را توسط زنى، مخفيانه به مدينه فرستادند. حاطب نيز در جواب نوشت: محمّد به سوى شما مىآيد و آن نامه را به زن داد و او راهى مكّه شد. پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: «خداوند متعال به من خبر داده كه حاطب نامهاى را توسط زنى به مكّه فرستاده، كيست برود و نامه را از او بگيرد؟».
زبير گفت: من. حضرت فرمود: على نيز با تو باشد.
آنها رفتند و در راه به آن زن رسيدند. گفتند: نامه كجاست؟
زن گفت: من نامهاى ندارم و هر چه داشت به سوى آنها انداخت.
زبير گفت: نامهاى ندارد.
على- عليه السّلام- فرمود: «خدا و پيامبر دروغ نمىگويند». بعد از گفتن اين سخن شمشيرش را كشيد و گفت: يا نامه را در مىآورى و يا تو را مىكشم. زن نامه را از لاى گيسوانش درآورد. در اين هنگام اين آيه شريفه نازل شد: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ (2)(3).
198- هنگامى كه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- همراه ده هزار سوار مسلمان به طرف مكّه حركت كرد و به نزديكى آنجا رسيد، اهل مكّه نفهميدند. ابو سفيان و عكرمة بن ابى جهل به خارج مكّه آمده بودند تا خبرى كسب كنند. به انبوه آتش بر افروخته نگاه كردند و گفتند: چقدر زياد است! و نفهميدند اين آتشها از آن كيست.
عباس نيز از مكّه خارج شده و به طرف مدينه مىآمد كه در راه به رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- برخورد و با حضرت برگشت. وقتى كه لشكر اسلام به عقبه رسيدند. شب بود. بر استر رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- سوار شد و رفت تا شايد كسى را پيدا كند و توسط او مردم مكّه را بترساند. صداى ابو سفيان را شنيد كه به عكرمه مىگفت: اين آتشها چيست؟
عباس، ابو سفيان را صدا كرد. ابو سفيان گفت: اى ابا الفضل اين آتشها از كيست؟
عباس گفت: آتشهاى لشكر رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- است.
ابو سفيان گفت: اين محمّد است؟! عباس گفت: بلى ابو سفيان! اين پيغمبر خداست.
ابو سفيان گفت: چه كار كنم؟
عباس گفت: چه كار كنم؟
عباس گفت: به تركم سوار شو تا ببرم پيش پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- و براى تو امان بگيرم.
ابو سفيان گفت: به نظر تو به من امان مىدهد.
عباس گفت: بلى، اگر من چيزى از او بخواهم رد نمىكند.
پس از اين گفتگو، ابو سفيان به ترك عباس سوار شد. عكرمه به سوى مكّه برگشت و عباس به سوى رسول اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- رفت.
عباس گفت: يا رسول اللَّه اين ابو سفيان است، با من آمده تا به خاطر من به او
امان بدهى.
پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «اسلام بياور اى ابو سفيان تا زنده بمانى».
ابو سفيان گفت: تو چقدر كريم و بردبار هستى! باز فرمود: «اسلام بياور تا زنده بمانى».
باز هم ابو سفيان گفت: تو چقدر كريم و بردبار هستى! بار سوّم فرمود: «اسلام بياور تا زنده بمانى».
در اين هنگام عباس با دستش به كمر او زد و گفت: اگر بار چهارم بگويد و قبول نكنى كشته خواهى شد! پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: اى عمو! او را به چادر خود ببر. و خيمه عباس نزديك خيمه پيامبر قرار داشت. ابو سفيان از آمدنش با عباس پشيمان شد و با خودش گفت: چه كسى مثل من بوده است؟ آمدم و با دست خود، خودم را تسليم كردم. اى كاش! به مكّه مىرفتم و مردم را جمع مىكردم شايد مىتوانستيم از خود دفاع كنيم! رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- از چادر خود صدا زد و فرمود: «در اين هنگام خدا تو را ذليل مىكرد!».
عباس آمد و گفت: ابو سفيان مىخواهد به حضور شما برسد.
حضرت فرمود: «بياور».
وقتى كه ابو سفيان وارد شد، پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «وقت آن نرسيده كه مسلمان شوى؟».
عباس به حضرت گفت: بگو: در غير اين صورت كشته خواهى شد. در اين موقع ابو سفيان از ترس جان، شهادتين را زمزمه كرد و مسلمان شد. پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- تبسمى نمود و فرمود: «او را پيش خودت ببر».
عباس گفت: يا رسول اللَّه ابو سفيان شخص رياستطلبى است امتيازى به او بده! حضرت فرمود: «هر كس به خانه او وارد شود در امان است و هر كس اسلحه
خود را زمين بگذارد، در امان است».
وقتى كه پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- نماز صبح را با مردم بجا آورد، به عباس دستور داد تا او را در تنگهاى نگهدارد تا لشكر خدا را ببيند و لشكر اسلام نيز او را ببينند.
وقتى كه سپاه اسلام از مقابل ابو سفيان رد مىشدند. رو كرد به عباس و گفت: حكومت پسر برادرت چه بزرگ شده است! عباس گفت: حكومت نيست، بلكه نبوّت است! ابو سفيان گفت: بلى.
سپس حضرت رسول- صلّى اللَّه عليه و آله- به ابو سفيان فرمود: «به مكّه برو و به مردم بگو در امان هستند».
وقتى كه ابو سفيان وارد مكّه شد، همسرش هند گفت: اين پير گمراه را بكشيد! رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- هنگام ظهر وارد مكّه شد و به بلال دستور داد تا بر روى بام كعبه برود و اذان بگويد. و هيچ بتى نماند مگر اينكه سرنگون شد.
وقتى كه بزرگان قريش صداى اذان را شنيدند، گفتند: فرو رفتن به زمين بهتر از شنيدن اين صداست؛ يكى به ديگرى گفت: شكر خدا را كه پدرم زنده نيست.
پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- آنها را طلبيد و فرمود: «فلانى تو اين را گفتى و تو اين را ...».
ابو سفيان گفت: مىدانى كه من هيچ چيز نگفتم! حضرت دعا كرد و فرمود: «خدايا! خويشان مرا هدايت كن؛ چون نمىدانند» (1).
199- هنگامى كه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به طرف خيبر حركت كرد،
1) بحار: 21/ 118، حديث 17.
هم پيمانان يهود از غطفان، چهار هزار سوار جمع كردند و آمدند تا آنها را يارى كنند. در اين موقع يك نفر آمد و گفت: اى گروه غطفان! به داد قبيله خود برسيد كه از آنها غافل ماندهايد! شبانه سوار شدند و رفتند. وقتى كه صبح به قبيله خود رسيدند، آنها را در سلامت يافتند.
گفتند: فهميديم كه اين از طرف خدا بوده تا اينكه محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- بر يهوديان خيبر پيروز شود.
حضرت، زير درختى فرود آمد و استراحت نمود. وقتى كه ظهر شد، منادى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- مردم را پيش ايشان جمع كرد. مردى هم كنار آن حضرت نشسته بود. حضرت فرمود: اين شخص را مىبينيد، من خوابيده بودم او آمد و شمشيرم را كشيد و گفت: الآن چه كسى از من جلوگيرى مىكند؟ گفتم «خدا». همين طور بىحركت ماند. سپس فرمود: آزادش كنيد و مجازاتش نكرد.
وقتى كه على- عليه السّلام- قلعههاى خيبر را گشود. يك قلعه مانده بود و تمام اموال و مواد غذايى آنها در آنجا بود و از هيچ طرف نمىشد نفوذ كرد. حضرت آنجا را محاصره كرد، يك نفر يهودى پيش آن حضرت آمد و گفت: اى محمّد! به من و خانوادهام امان بده تا تو را بر گشودن قلعه راهنمايى كنم! حضرت فرمود: «در امان هستى چگونه راهنمايى مىكنى؟».
يهودى گفت: دستور بده اينجا را بكنند، چون آب قلعه از اينجا مىگذرد! وقتى كه آب را منحرف كردى بىآب مىمانند و تسليم مىشوند.
حضرت فرمود: «تو را امان دادم ولى خدا غير از اين را مىگويد!» وقتى كه صبح شد، حضرت سوار استر خود شد و به مسلمانان فرمود: «دنبال من بياييد». به طرف قلعه حركت كرد. يهوديان به حضرت تير انداختند و سنگ باران كردند ولى حضرت، هيچ توجّهى نكرد و آنها از چپ و راست او مىگذشتند و به پيامبر و مسلمانان برخورد نمىكردند، تا اينكه به در قلعه رسيد. با دست مبارك به ديوار اشاره نمود، ديوار فرو رفت و با زمين برابر شد. پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- به
مردم رو كرد و فرمود: «به آسانى وارد قلعه شويد» (1).
200- عايشه روايت مىكند: پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- على- عليه السّلام- را دنبال كارى فرستاد هنگامى كه على- عليه السّلام- برگشت، حضرت در خانه من بود. وقتى كه على- عليه السّلام- از در منزل وارد شد. پيغمبر- صلّى اللَّه عليه و آله- برخاست و در وسط اتاق با او معانقه كرد و ابرى بين من و آنها جدايى انداخت و من آن دو را نديدم. وقتى كه ابر برطرف شد ديدم در دست پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- خوشه انگورى است كه آن را تناول مىكند و قسمتى از آن را نيز به على- عليه السّلام- مىدهد.
گفتم: يا رسول اللَّه! مىخوريد و به على- عليه السّلام- هم اطعام مىكنى ولى به من نمىدهيد؟
حضرت فرمود: اين از ميوههاى بهشت است و فقط پيامبر و وصى او حق دارند در دنيا از آن بخورند (2).
201- هنگامى كه پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- سپاهى را به سوى موته روانه كرد و فرماندهى آنها را به زيد بن حارثه سپرد و پرچم را به او داد و فرمود: «اگر زيد كشته شد، جعفر را به فرماندهى برگزينيد. و اگر او نيز كشته شد، عبد اللَّه بن رواحه را سر كرده خود نماييد».
وقتى كه رفتند، يك نفر يهودى در آنجا حاضر بود، گفت: اگر براستى اين مرد پيامبر باشد، اين سه نفر كشته خواهند شد. پرسيدند: چرا؟ گفت چون پيامبران
بنى اسرائيل اگر دو يا صد نفر، كمتر يا بيشتر را هم به ترتيب فرماندهى مىدادند، همه كشته مىشدند.
جابر مىگويد: روزى كه آن جنگ واقع شد، رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- نماز صبح را در مدينه با ما اقامه كرد و به منبر رفت و فرمود: «بين برادرانتان و كفّار، جنگ آغاز شد».
حضرت از حمله دو طرف به هم خبر مىداد تا اينكه فرمود: «زيد شهيد شد و پرچم افتاد».
سپس فرمود: «جعفر پرچم را برداشت و به جنگ رفت».
كمى بعد از آن باز هم فرمود: «دست راست جعفر قطع شد و پرچم را به دست چپ گرفت و دست چپش نيز قطع شد و پرچم را به سينه چسبانيد».
پس از آن فرمود: «جعفر نيز كشته شد و پرچم را عبد اللَّه بن رواحه برداشت. و از مشركين اين تعداد كشته شدند و از مسلمانان نيز اين تعداد شهيد شدند و تمام شهداى مسلمين را با نامهاى آنها بر شمرد».
سپس فرمود: «عبد اللَّه بن رواحه نيز شهيد شد و پرچم را خالد بن وليد برداشت و مسلمانان برگشتند».
از منبر پايين آمد و به خانه جعفر رفت. عبد اللَّه بن جعفر را صدا كرد و بر زانوى خود نشانيد و دستش را بر سرش كشيد.
مادرش اسماء بنت عميس گفت: يا رسول اللَّه مثل اينكه دستت را بر سر يتيم مىكشى. حضرت فرمود: «جعفر همين روز شهيد شد». و اشك از چشمانش سرازير شد و فرمود: «قبل از اينكه به شهادت برسد دستهايش قطع شد و خداوند عوض دو دست، دو بال در بهشت به او عنايت نمود. و او الآن در بهشت با ملائكه پرواز مىكند» (1).
1) بحار: 21/ 53، حديث 3.
جنگ ذات السّلاسل (1)
202- پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- در سريه ذات السّلاسل پرچم را بست و فرماندهى را به ابو بكر داد. وقتى به نزديكى مشركين رسيدند. آنها خبردار شدند و فرار كردند و مسلمانان نتوانستند به آنها دست يابند.
بار دوّم، پرچم را به عمر داد، باز هم نتوانستند به آنها دست يابند؛ چون به محض شنيدن خبر حركت مسلمانان، فرار كرده بودند.
بار سوّم، فرماندهى را به عمرو بن عاص داد. او نيز نتوانست به آنها دسترسى پيدا كند.
بار چهارم، پرچم را به على- عليه السّلام- داد و همه فرماندهان قبلى را زير فرمان او در آورد و مشركين هم نگهبانانى در بالاى كوهها قرار داده و مواظب بودند لشكرى را كه از مدينه خارج مىشود، آنها را ببينند و آماده شوند. و مراقب جاده بودند.
على- عليه السّلام- وقتى از مدينه خارج شد، جادّه را ترك كرد و لشكر را از ميان كوهها و صحراها عبور داد. عمرو بن عاص وقتى كه فهميد على- عليه السّلام- با اين تاكتيك كه بكار برده، قطعا پيروز خواهد شد، حسد كرد و به ابو بكر و عمر و بزرگان سپاه گفت: على- عليه السّلام- مرد جوانى است و اين راهها را خوب نمىشناسد من بهتر از او مىشناسم. در اينجا درنده زياد پيدا مىشود و خطر آنها از خطر دشمن زيادتر است. از او بخواهيد كه از اينجا به جاده برگردد.
اين قضيّه را به امير مؤمنان اطلاع دادند. حضرت فرمود: «هر كس خدا و رسولش را اطاعت مىكند از من پيروى كند و هر كس مىخواهد با خدا و رسولش
1) «سلاسل» نام چشمهاى در آن منطقه است و بدين سبب آن جنگ را «ذات السلاسل» ناميدند. در سيره ابن هشام و ارشاد مفيد اين گونه است ولى در اينجا طور ديگرى نقل كرده است.(مترجم).
مخالفت ورزد، برگردد».
مردم ساكت شدند و با او رفتند. حضرت على- عليه السّلام- هنگام شب آنها را از ميان كوهها عبور مىداد و روز را در صحراها كمين مىكرد. و درندههاى آنجا نيز مثل گربه شده بودند و مشركين را غافلگير نمود و پيروز شد و مردها را كنار هم به طناب بست، به همين جهت گفتند: غزوه «ذات السّلاسل».
همان صبحى كه على- عليه السّلام- دشمن را غافلگير كرده بود و از مدينه تا آنجا پنج منزل راه بود، رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- نماز صبح را با مردم اقامه كرد و در ركعت اول «و العاديات» را خواند و فرمود: «خدا اين سوره را الآن نازل كرده و در آن از حمله مسلمانان به مشركين و غافلگير كردن آنها خبر داد».
و خداوند متعال حسد عمرو بن عاص را نسبت به على- عليه السّلام- حسد نسبت به خدا قرار داده و فرمود: «إِنَّ الْإِنْسانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ» كنود؛ يعنى حسود. و حسود عمرو بن عاص بود (1).
203- جابر مىگويد: حكم بن ابى العاص؛ عموى عثمان، راه رفتن رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- را تقليد مىكرد و ايشان را مسخره مىنمود. روزى پشت سر آن حضرت مىآمد و شانههايش را مىجنبانيد و دستش را مىشكست و ايشان را مسخره مىكرد.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- با دستش اشاره نمود و فرمود: همين طور باش. و حكم همين گونه ماند؛ وقتى راه مىرفت شانههاى خود را مىجنباند و دستانش را اين طرف و آن طرف هم مىكرد. بعدها رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- او را از مدينه تبعيد كرد و لعنش نمود. همچنان در تبعيد بود تا خلافت عثمان كه او را به مدينه باز گرداند و گرامى داشت.
1) بحار: 21/ 76، حديث 4.
204- وقتى پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- به تبوك رفت. بين ايشان و پادشاه روم فرستادگانى رد و بدل شدند. بدين سبب زياد معطل شدند، لذا آذوقه آنها تمام شد. پيامبر اكرم فرمود: «هر كس مواد غذايى دارد، بياورد».
يك مشت خرما و يك مشت آرد پيدا كردند و آوردند. حضرت رداى خود را گسترد و در آن ريخت و دستش را بر تك- تك آنها گذاشت. سپس فرمود: «مردم را ندا دهيد كه هر كس غذا مىخواهد بيايد».
مردم آمدند و از آرد و خرما برداشتند و هر چه داشتند پر كردند. ولى خرما و آرد به حال خود بود، نه كم مىشد و نه زياد. آنگاه حضرت به سوى مدينه حركت نمود و روزى در بيابانى كه پيش از آن در آنجا آب بود، فرود آمد ولى ديدند از آب خبرى نيست. گفتند: يا رسول اللَّه اينجا هيچ آبى نيست! پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- تيرى بيرون آورد و به شخصى فرمود: «اين تير را بگير و بالاى بيابان نصب كن. آن شخص نيز در جايى كه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- نشان داده بود نصب كرد. از اطراف تير، دوازده چشمه جارى شد و از بالا به پايين آمد و مردم خوردند و سير شدند و مشكهاى خود را نيز پر كردند.
1- امام صادق- عليه السّلام- از پدران بزرگوارش نقل مىكند كه: عبّاس بن عبد المطلب و نوفل بن قعنب، روبروى خانه كعبه نشسته بودند، در اين هنگام فاطمه بنت اسد آمد و ايستاد و درد زايمان او را گرفت و دعا كرد.
آن دو، مىگويند: خانه خدا را ديديم كه از پشت شكافته شد و فاطمه وارد گرديد. و از چشم ما ناپديد شد. در خانه نيز بسته شد. سپس شكاف ديوار به هم آمد و چسبيد. رفتيم كه در را باز كنيم تا زنها داخل خانه بروند، ولى نتوانستيم.
فهميديم كه اين كار از جانب خداست.
فاطمه سه روز در آنجا ماند و همه جا سخن از او بود. بعد از سه روز، باز هم همان جا شكافته شد و فاطمه بيرون آمد. و على- عليه السّلام- روى دستهاى او بود. و گفت: در اين سه روز از ميوههاى بهشت تغذيه مىكردم.
على- عليه السّلام- وقتى كه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- روى دستهاى او بود. و گفت: در اين سه روز از ميوههاى بهشت تغذيه مىكردم.
على- عليه السّلام- وقتى كه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- را ديد. گفت:
«السّلام عليك يا رسول اللَّه!». و به روى پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- لبخند زد.
2- رميله مىگويد: عدهاى از اصحاب على- عليه السّلام- پيش آن حضرت رفتند و گفتند: وصى موسى دلايل و نشانهها و معجزاتى نشان مىداد و جانشين عيسى نيز همان طور. تو نيز اگر چيزى نشان ما بدهى تا قلب ما آرامش پيدا كند، خوب است.
حضرت فرمود: «شما تحمّل ديدن آن را نداريد». ولى آنها اصرار ورزيدند.
حضرت آنها را به طرف خانههاى مهاجرين برد و به آرامى دعا كرد. پرده طبيعت از برابر چشمان آنان كنار رفت، در يك طرف، باغهاى بهشت را ديدند و در طرف ديگر، آتش دوزخ را.
عدّهاى گفتند:(اين) سحر است! سحر است! عدّهاى نيز در تصديق خود، پايدار ماندند و مانند اين معجزات را انكار نكردند و گفتند: پيامبر اكرم فرموده است: «قبر يا باغى است از باغهاى بهشت و يا دخمهاى است از دخمههاى جهنم!» (1).
3- رميله مىگويد: على- عليه السّلام- شخصى را در حال خياطى و آوازخوانى ديد و فرمود: «اى جوان! اگر قرآن بخوانى براى تو بهتر است».
گفت: خوب نمىتوانم بخوانم، دوست داشتم خوب قرآن مىخواندم.
حضرت فرمود: «نزديك بيا» جوان نزديك على- عليه السّلام- آمد و على- عليه السّلام- آهسته چيزى در گوش او گفت كه تمام قرآن در قلب او نقش بست و حافظ كل قرآن شد (2).
4- امام حسين- عليه السّلام- فرمود: روزى على- عليه السّلام- ندا كرد: «هر كس از رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- طلبكار است يا عطايى را مىطلبد، بيايد و آن را بگيرد».
هر روز عدهاى مىآمدند و چيزى را مىخواستند و على- عليه السّلام- جا نماز پيامبر را بلند مىكرد و همان مقدار در آنجا مىيافت و به شخص طلبكار مىداد.
خليفه اوّل به خليفه دوّم گفت: على با اين كار آبروى ما را برد! چاره چيست؟
عمر گفت: تو نيز مثل او ندا كن شايد مانند او بتوانى بدهىهاى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- را ادا كنى.
ابو بكر ندا كرد: هر كس از رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- طلبى دارد بيايد.
اين قضيه به گوش على- عليه السّلام- رسيد فرمود: «او بزودى پشيمان مىشود».
فرداى آن روز، ابو بكر در جمع مهاجر و انصار نشسته بود، عربى بيابانى آمد و پرسيد: كدام يك از شما جانشين رسول خدا است. به ابو بكر اشاره كردند.
گفت: تو وصى و جانشين پيامبر هستى؟
ابو بكر گفت: بلى، چه مىخواهى؟
گفت: پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- قول داده بود كه هشتاد شتر به من بدهد اكنون كه او نيست پس آنها را تو بايد بدهى.
ابو بكر گفت: شترها بايد چگونه باشند؟
عرب گفت: هشتاد شتر سرخ موى و سيهچشم.
ابو بكر به عمر گفت: چه كار كنيم؟ عمر گفت: عربها چيزى نمىدانند. از او بپرس آيا شاهدى بر گفته خود دارد؟ ابو بكر از او شاهد خواست.
عرب گفت: مگر بر چنين چيزى شاهد مىخواهند؟ به خدا سوگند تو جانشين پيامبر نيستى.
سلمان برخاست و گفت: اى عرب! دنبال من بيا تا جانشين پيامبر را به تو
نشان دهم. عرب به دنبال او به راه افتاد تا اينكه به على- عليه السّلام- رسيدند.
عرب گفت: تو وصى پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- هستى؟
حضرت فرمود: بلى، چه مىخواهى؟
عرب گفت: رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- هشتاد شتر سرخ موى و سيهچشم براى من تعهد كرده بود. اكنون از تو مىخواهم.
حضرت فرمود: آيا تو و خانوادهات مسلمان شدهايد؟
در اين هنگام عرب دست على- عليه السّلام- را بوسيد و گفت: تو وصى بحقّ پيغمبر خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- هستى. چون بين من و پيامبر شرط همين بود. ما همه مسلمانشدهايم.
على- عليه السّلام- فرمود: «اى حسن، تو و سلمان، با اين عرب به فلان صحرا برويد و بگوييد: «يا صالح، يا صالح!» وقتى كه جوابتان را داد، بگو: امير المؤمنين به تو سلام مىرساند و مىگويد: هشتاد شترى كه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- براى اين عرب تعهد كرده بود بياور».
سلمان مىگويد: به جايى كه على- عليه السّلام- «فرموده بود، رفتيم. امام حسن- عليه السّلام- همان گونه كه على- عليه السّلام- فرموده بود، ندا سر داد. پس جواب دادند: لبيك يا بن رسول اللَّه. امام حسن- عليه السّلام- پيام امير المؤمنين را رساند. گفت: روى چشم، اطاعت مىكنم. چيزى نگذشت كه افسار شتر از زمين خارج شد و امام حسن- عليه السّلام- آن را گرفت و به عرب داد و فرمود: بگير.
شترها پيوسته خارج مىشدند تا اينكه هشتاد شتر با همان اوصاف تكميل شد (1).
5- زاذان و عدّه ديگرى از اصحاب على- عليه السّلام- نقل مىكنند كه با آن حضرت در جنگ صفّين بوديم و هنگامى كه با لشكر معاويه مىجنگيد، مردى از
1) بحار: 41/ 192، حديث 4.
سمت راست لشكر آمد و گفت: يا امير المؤمنين! در اين سمت، آشوب بپا شده است.
حضرت فرمود: «به جاى خود برگرد».
مرد برگشت و بار دوم آمد و همان جمله را تكرار كرد.
باز هم حضرت فرمود: به جاى خود برگرد.
بار سوّم نيز آمد و مثل اينكه زمين بر او تنگ شده بود، جمله قبلى را تكرار كرد.
حضرت فرمود: بايست. مرد ايستاد. على- عليه السّلام- فرمود: مالك كجاست؟
مالك گفت: لبيك يا امير المؤمنين! حضرت فرمود: سمت چپ لشكر معاويه را مىبينى؟ گفت: بلى.
فرمود: «آن شخص سوار بر اسب تربيت شده را مىبينى؟».
گفت: بلى.
فرمود: «آن كسى كه لباس قرمز در بر دارد را مىبينى؟».
گفت: بلى.
فرمود: برو و سر او را بياور».
مالك اشتر به آن شخص نزديك شد. و گردنش را زد و سرش را آورد و جلو امير- المؤمنين- عليه السّلام- به زمين انداخت.
حضرت رو كرد به آن مرد و فرمود: تو را به خدا قسم! آيا اين شخص را ديدى و ترس او در قلبت افتاد و آشوبى در ميان ياران خود ديدى؟
گفت: بلى.
حضرت فرمود: رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- از اين واقعه خبر داده بود. آنگاه به آن مرد فرمود: «برگرد به جاى خود» (1).
1) بحار: 8/ 530(خطى).
6- امام باقر- عليه السّلام- مىفرمايد: پيش امير المؤمنين- عليه السّلام- سوره إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزالَها (1)تلاوت شد تا رسيد به وَ قالَ الْإِنْسانُ ما لَها يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبارَها (2).
حضرت فرمود: من «الانسان» هستم و به من اخبار گفته مىشود.
ابن الكوّاء گفت: يا امير المؤمنين وَ عَلَى الْأَعْرافِ رِجالٌ يَعْرِفُونَ كُلًّا بِسِيماهُمْ (3)چه كسانى هستند؟
حضرت فرمود: «ما اعراف هستيم و ياران خود را از سيماى آنها مىشناسيم و ما اعرافيها بين بهشت و جهنم مىايستيم. كسى وارد بهشت نمىشود مگر اينكه ما او را بشناسيم و او ما را بشناسد. و كسى وارد آتش نمىشود مگر اينكه ما او را نشناسيم و او ما را نشناسد».
ابن الكوّاء اظهار تشيع مىكرد و على- عليه السّلام- او را با جمله «واى بر تو» مخاطب قرار مىداد، وقتى كه جنگ نهروان پيش آمد، ابن الكوّاء طرف مقابل قرار گرفت و با آن حضرت جنگيد! مردى پيش آن حضرت آمد و گفت: من تو را دوست دارم.
حضرت فرمود: «دروغ مىگويى».
آن مرد گفت: سبحان اللَّه! مثل اينكه قلبم را مىداند.
يك نفر ديگر آمد و گفت: من شما اهل بيت پيامبر را دوست دارم.
حضرت فرمود: «دروغ مىگويى، ما را نه مخنّثى دوست مىدارد و نه ديّوثى و
نه ولد الزّنايى و نه كسى كه در حيض نطفهاش بسته شده است».
آن مرد رفت و وقتى كه جنگ بر پا شد در لشكر معاويه قرار گرفت (1).
7- ابو حمزه ثمالى از عمرو بن حمق، نقل مىكند: هنگامى كه على- عليه السّلام- در مسجد كوفه ضربت خورد، بر او وارد شدم و گفتم: نترس اين فقط يك خراش است! فرمود: قسم به جانم از شما جدا مىشوم. سپس فرمود: «تا سال هفتاد بلا مىآيد».
پرسيدم: آيا بعد از بلا، نعمت نازل مىشود.
امام جواب نداد و از هوش رفت. و ام كلثوم گريه مىكرد. وقتى كه به هوش آمد، فرمود: اى ام كلثوم! چرا مرا اذيت مىكنى. آنچه را كه من مىبينم اگر تو ببينى گريه نمىكنى. و ملائكه در آسمانهاى هفتگانه پشت سرهم ايستادهاند و پيامبران نيز همان طور و به من مىگويند: يا على بيا چيزى كه در پيش رو دارى بهتر از چيزى است كه اكنون در آن بسر مىبرى.
من گفتم: يا امير المؤمنين! فرمودى تا سال هفتاد بلا مىآيد، آيا بعد از سال هفتاد، فراوانى خواهد بود؟
فرمود: بلى بعد از بلا فراوانى است. يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ (2).
ابو حمزه مىگويد: به امام باقر- عليه السّلام- گفتم: على- عليه السّلام- فرموده بود كه تا سال هفتاد مردم در بلا خواهند بود. و مثل اينكه گفته بود بعد از سال
هفتاد، دوران نعمت و فراوانى خواهد رسيد. ولى سال هفتاد گذشت و ما فراوانى نديديم.
امام فرمود: خداوند متعال تا سال هفتاد بلا را تعيين كرده بود ولى وقتى كه امام حسين- عليه السّلام- شهيد شد، خشم خدا بر اهل زمين شدّت گرفت و بلا را تا سال صد و چهل به تأخير انداخت. ما به شما چيزى گفتيم ولى آن را به همه گفتيد و پرده اسرار را دريديد. پس خدا آن را به تأخير انداخته و زمانى براى آن تعيين نكرده است. يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ.
ابو حمزه مىگويد: از امام صادق- عليه السّلام- نيز پرسيدم او نيز همين جواب را داد (1).
8- امام سجاد مىفرمايد: على- عليه السّلام- از كربلا عبور كرد، در حالى كه چشمانش پر از اشك شده بود، فرمود: اينجا محل زانو زدن شتران آنهاست. و اينجا محل انداختن بارهاى آنهاست. و در اينجا خون آنها ريخته مىشود. خوشا به حال خاكى كه در آن خون دوستان، ريخته مىشود! امام باقر- عليه السّلام- مىفرمايد: على- عليه السّلام- با مردم مىرفت تا به يك يا دو ميلى كربلا رسيدند حضرت جلوتر از مردم رفت و جايى را طواف كرد كه به آن «مقذفان» مىگفتند. فرمود: «در اينجا دويست پيامبر و دويست سبط كشته شده است و همه آنها شهدا بودند. و اينجا مركبها را مىخوابانند. و اينجا شهدا به خاك مىافتند كه هيچ كس قبل از آنها مثل ايشان نبوده و بعدها نيز هيچ كس نمىتواند مانند آنها باشد» (2).
9- امام صادق- عليه السّلام- فرمود: فلانى و فلانى و عبد الرحمن بن عوف
آمدند تا پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- را اذيت كنند.
اولى گفت: خدا ابراهيم- عليه السّلام- را خليل و دوست خود قرار داد با تو چه كار كرد؟! دومى گفت: خدا موسى را كليم خود قرار داد با تو چه كار كرد؟! عبد الرحمن بن عوف گفت: عيسى بن مريم، مرده را به اذن خدا زنده مىكرد، تو چه كار مىتوانى انجام دهى؟! حضرت به اولى گفت: «خدا ابراهيم را خليل خود قرار داد و مرا حبيب خود».
به دومى گفت: «خدا با موسى از پشت پرده سخن مىگفت و من عرش خدا را ديدم و با او سخن گفتم».
به سومى گفت: «عيسى بن مريم مرده را به اذن خدا زنده مىكرد و اگر بخواهيد من مردگان شما را زنده مىكنم».
گفتند: «آرى، مىخواهيم». و به اين خاطر هم در آنجا جمع شده بودند.
پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- على- عليه السّلام- را طلب كرد. رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به او فرمود: «اينها را به قبرستان ببر» سپس به آنها گفت: «دنبال على- عليه السّلام- برويد». وقتى به وسط قبرستان رسيدند، حضرت سخنانى گفت كه زمين لرزيد و دگرگون شد. قلبهاى آنها را وحشت گرفت و ترسيدند و نتوانستند آن را تحمّل كنند.
گفتند: يا على! خدا از تقصيرات تو بگذرد از تقصير ما بگذر.
حضرت فرمود: پس به سوى خدا برگشتيد.
پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- كسى را فرستاد و على- عليه السّلام- را برگرداند (1).
10- امام صادق- عليه السّلام- روايت مىكند: شخصى به نام جبير، خزانهدار
1) بحار: 41/ 194، حديث 5.
معاويه بود و مادر پيرى داشت كه در كوفه زندگى مىكرد. روزى به معاويه گفت:
مادر پيرم در كوفه است و دلم براى او تنگ شده است، اجازه بدهيد بروم و او را ملاقات كنم و حق مادرى را ادا نمايم.
معاويه گفت: در كوفه چه كار مىكنى؟ چون در آنجا مرد ساحرى است كه به او «على بن ابى طالب» مىگويند و مىترسم تو را فريب دهد! جبير گفت: من با على چه كار دارم، مىروم و مادرم را زيارت مىكنم و بر مىگردم. معاويه اجازه داد. جبير آمد تا به عين التمر (1)رسيد. و مقدار پولى كه همراه آورده بود در آنجا دفن كرد. مأموران على- عليه السّلام- او را گرفتند و پيش آن حضرت آوردند.
وقتى كه چشم على- عليه السّلام- به او افتاد، فرمود: اى جبير! تو گنجى از گنجهاى خدا هستى معاويه به تو گفته است كه من ساحر هستم.
جبير گفت: به خدا سوگند! همين طور است.
امام فرمود: پيش تو مقدارى پول بود كه قسمتى از آن را در عين التمر، مخفى كردى.
جبير گفت: «درست مىفرماييد يا امير المؤمنين!».
على- عليه السّلام- رو كرد به امام حسن و فرمود: يا حسن! او را به خانه خود ببر و به او نيكى كن.
فرداى آن روز، على- عليه السّلام- او را صدا كرد و فرمود: در زمان رجعت او از طرف كوه اهواز با چهار هزار سواره مسلح مىآيد و كنار قائم اهل بيت- عليه السّلام- مىجنگد (2).
11- وقتى كه خلافت ظاهرى به على- عليه السّلام- رسيد، به ابو الهيثم و عمار
ياسر و عبد اللَّه بن ابى رافع دستور داد كه مردم را جمع كنند و به حساب بيت المال برسند. و آن را بين مردم بطور مساوى تقسيم نمايند. آنها حساب كردند و ديدند كه به هر كس سه دينار مىرسد.
حضرت فرمود: «بنشينيد و بين مردم تقسيم كنيد» اما خود حضرت، زنبيل و بيلش را برداشت و روانه زمين بائرى شد تا در آنجا كار كند. هر كس سهم خود را گرفت تا اينكه نوبت به طلحه و زبير و عبد اللَّه بن عمر رسيد. آنها نگرفتند و گفتند:
خودتان اين گونه تقسيم مىكنيد يا به دستور على- عليه السّلام- است؟
گفتند: على- عليه السّلام- اين گونه دستور داده است و ما بدون اجازه او كارى انجام نمىدهيم.
گفتند: پس از او اذن بگيريد تا ما پيش او برويم. گفتند: او در صحراست و كار مىكند. سوار چهار پايان خود شدند و رفتند و حضرت را در حالى كه زير آفتاب سوزان كار مىكرد و يك نفر نيز او را كمك مىنمود، يافتند.
گفتند: نور و گرماى خورشيد ما را اذيت مىكند بيا در سايه با تو حرف بزنيم.
حضرت با آنها به زير سايهاى رفت و آنها گفتند: «ما از نزديكان پيامبر هستيم و در جهاد در راه خدا سابقه طولانى داريم، چرا در تقسيم بيت المال، ما را با ديگران مساوى قرار مىدهى؟! عمر و عثمان اين گونه عمل نمىكردند. و ما را بر ديگران برترى مىدادند!» حضرت پرسيد: «ابو بكر افضل است يا عمر؟».
گفتند: ابو بكر! حضرت فرمود: «من مثل ابو بكر با شما رفتار كردم و اگر او را نيز نمىپذيريد به قرآن نگاه كنيد و طبق آن، حق خود را بگيريد».
گفتند: ما در اسلام سابقه داريم.
حضرت فرمود: «آيا سابقه شما از من زيادتر است؟».
گفتند: نه.
دوباره گفتند: ما از خويشان پيامبر هستيم.
حضرت فرمود: «آيا خويشاوندى شما به پيامبر از من نزديكتر است».
گفتند: نه.
باز هم آنان گفتند: ما در راه خدا جهاد كرديم.
امام پرسيد: «آيا بيشتر از من جهاد كردهايد؟».
گفتند: نه.
حضرت فرمود: «من و اين كارگر، در استفاده از بيت المال مساوى هستيم».
طلحه و زبير گفتند: «پس اجازه بده ما به عمره برويم!».
حضرت فرمود: «شما به عمره نمىرويد؛ من از نيت شما آگاهم. هر جا مىخواهيد برويد!».
وقتى كه رفتند، حضرت فرمود: «هر كس بيعت خود را بشكند به ضرر خودش تمام مىشود» (1).
12- جعفر بن عبد الحميد نقل مىكند: در جايى جمع بوديم شخصى گفت:
على- عليه السّلام- وصى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- بود. ديگران گفتند: اين گونه نيست. آمديم پيش ابو حمزه ثمالى و جريان را به او گفتيم. ابو حمزه خشمگين شد و گفت: علاوه بر انسانها، اجنّه نيز بر جانشينى او گواهى دادهاند:
خبر داد مرا ابو خيثمه تميمى به اينكه وقتى بين معاويه و على- عليه السّلام- حكميت بر قرار شد، با خودم گفتم: نه با على همراهى مىكنم و نه عليه او كارى انجام مىدهم. بالأخره به روم رفتم. وقتى كه در ساحل رود ميّافارقين (2) عبور مىكردم، صدايى از پشت سر شنيدم كه مىگفت:
يا أيّها السارى بشطّ فارق مفارق للحق دين الخالق
1) بحار: 8/ 415 ط حجرى. حلية الابرار: 1/ 365.(2) ميّافارقين؛ شهرى در ديار بكر است.
متبع به رئيس مارق ارجع الى وصى النبى (1)الصادق
برگشتم ولى چيزى نديدم پس گفتم:
انا ابو خيثمة التميمى لما رايت القوم في الخصوم
تركت اهلى غازيا للروم حتى يكون الامر في الصميم (2)
باز شنيدم كه گفت:
اسمع مقالى و ارع قولى ترشدا ارجع الى علىّ الخضم الاصيدا
ان عليا هو وصى أحمدا (3)
ابو خيثمه مىگويد: پس پيش على- عليه السّلام- برگشتم (4).
13- شريك بن عبد اللَّه مىگويد: پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- على- عليه السّلام- و ابو بكر و عمر را به سوى اصحاب كهف فرستاد: و فرمود: سلام مرا به آنها برسانيد.
وقتى كه از نزد پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- بيرون رفتند، آن دو به على- عليه السّلام- گفتند: جاى آنها را مىشناسى؟
حضرت فرمود: «پيامبر ما را جايى نمىفرستد. مگر اينكه خدا ما را به آنجا هدايت كند!» هنگامى كه بر در غار رسيدند، على- عليه السّلام- به ابو بكر گفت: «تو سلام
1) يعنى: اى كسى كه از كنار رود فارق عبور مىكنى و از دين حق كناره گرفتهاى! پيروى مىشود در آن دين، رئيس با نفوذ به سوى وصى پيامبر راستگو بر گرد.
2) يعنى: من ابو خيثمه تميمى هستم. و هنگامى كه قوم خود را در دشمنى با يك ديگر ديدم، خانوادهام را ترك كردم و به روم آمدم تا اينكه كار آنها اصلاح شود.
3) يعنى: سخنم را بشنو و به سوى على كه سخاوتمند و صاحب ملك است، برگرد. چون على، جانشين احمد است.
4) بحار: 39/ 167، حديث 7.
كن چون تو سالمندتر از ما هستى».
او سلام كرد ولى به او جواب ندادند.
امام به عمر گفت: «اى ابا حفص (1)تو سلام كن، چون سن تو نيز از سن من زيادتر است».
عمر سلام كرد ولى به او نيز جواب ندادند.
اما وقتى كه على- عليه السّلام- سلام داد. جواب او را دادند و حضرت سلام پيامبر را به آنها رساند و آنها نيز بر پيامبر سلام رساندند.
ابو بكر گفت: از اينها بپرس چرا جواب ما را ندادند ولى جواب تو را دادند؟
حضرت فرمود: خودت بپرس. ابو بكر پرسيد، ولى با او سخن نگفتند: عمر نيز پرسيد باز هم حرف نزدند. به حضرت گفتند: اى ابا الحسن! تو سؤال كن.
حضرت فرمود: رفقاى من مىگويند: چرا جواب آنها را نداديد، ولى جواب مرا داديد. گفتند: «ما فقط با پيامبر و وصى او سخن مىگوييم» (2).
14- ابو بصير از امام نقل مىكند: قومى خواستند در ساحل عدن مسجدى بسازند. امّا وقتى كار مسجد به پايان رسيد، خراب شد و فرو ريخت. آن قوم، پيش ابو بكر آمدند او گفت: بنا را محكم بگيريد. ولى باز هم خراب شد. دوباره آمدند.
ابو بكر بالاى منبر رفت و خطبهاى خواند و مردم را قسم داد كه هر كس در اين مورد چيزى مىداند بگويد.
على- عليه السّلام- فرمود: طرف راست و چپ قبله را حفر نماييد، دو قبر پيدا مىشود كه روى آنها سنگى است و در آن نوشته شده: «من رضوى و خواهرم حيّا، دختران تبّع پادشاه يمن، مرديم در حالى كه به خدا شرك نورزيديم». پس آنها را
در بياوريد و غسل دهيد و كفن نماييد و بر آنها نماز بخوانيد و دفن كنيد. سپس مسجد را بنا كنيد تا خراب نشود. همين كار را كردند و از آن پس ديگر مسجد خراب نشد (1).
15- امام باقر- عليه السّلام- مىفرمايد: «حضرت امير المؤمنين- عليه السّلام- بر تمام روى زمين مسلط گشت و بر مركب چموشى سوار شد و تمام نصف زمين را گشت، سه قسمت را خراب و چهار قسمت آن را آباد يافت» (2).
16- امام رضا- عليه السّلام- از پدرانش نقل مىكند كه: جوانى يهودى پيش ابو بكر آمد و گفت: السّلام عليك يا ابا بكر! مردم به او هجوم آوردند و گفتند: چرا او را خليفه نخواندى؟! ابو بكر گفت: چه مىخواهى؟
گفت: پدرم بر دين يهود مرده و اموال زيادى بجا گذاشته ولى ما جاى آنها را نمىدانيم. اگر جاى آن اموال را بگويى، به دست تو مسلمان مىشوم و غلامت مىگردم. و يك سوّم مالم را به تو مىدهم و يك سوّم آن را به مهاجر و انصار مىبخشم و يك سوّم ديگر را خودم بر مىدارم.
ابو بكر گفت: اى خبيث! جز خدا، هيچ كس از غيب خبر ندارد. ابو بكر برخاست و رفت.
يهودى پيش عمر رفت و بر او سلام كرد و گفت: پيش ابو بكر رفتم و از او چيزى را سؤال كردم ولى مأيوس برگشتم، و اكنون از تو مىپرسم. و جريان را گفت. عمر نيز گفت: غير از خدا كسى غيب را نمىداند.
عاقبت، جوان يهودى در مسجد پيش على- عليه السّلام- رفت و گفت: السّلام عليك يا امير المؤمنين! طورى گفت كه ابو بكر و عمر نيز شنيدند. مردم او را زدند و گفتند: اى خبيث! چرا بر على، همچون ابو بكر سلام نمىكنى، مگر نمىدانى كه ابو بكر خليفه است.
يهودى گفت: به خدا سوگند از طرف خود اين گونه نگفتم، بلكه در تورات اسم او را اين گونه ديدم.
حضرت فرمود: چه مىخواهى. جوان گفت: پدرم بر دين يهود مرد و اموال زيادى را باقى گذاشت ولى جاى آن را به ما نگفت. اگر آنها را بيرون بياورى به دست تو ايمان مىآورم.
حضرت فرمود: «به آنچه مىگويى پايبند هستى؟».
جوان گفت: بلى خدا و ملائكه و تمام حاضران را شاهد و مىگيرد.
حضرت برگ سفيدى خواست و چيزى در آن نوشت. سپس فرمود: «آيا مىتوانى خوب بنويسى؟».
جوان يهودى گفت: بلى.
فرمود: لوحههايى را با خودت بردار و به طرف يمن برو، وقتى آنجا رسيدى صحراى برهوت را بپرس. وقتى كه آنجا رفتى، هنگام غروب خورشيد، بنشين.
كلاغهايى مىآيند كه منقارشان سياه و سر و صدا مىكنند و دنبال آب مىروند.
وقتى كه آنها را ديدى اسم پدرت را ببر و بگو: اى فلانى! من فرستاده وصى محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- هستم، با من سخن بگو! پدرت جوابت را مىدهد از گنجينهها سؤال كن، جايش را مىگويد. و هر چه گفت بنويس. وقتى كه به خيبر برگشتى، هر آنچه در آنها نوشتهاى عمل كن».
يهودى رفت تا اينكه به يمن رسيد و در جايى كه على- عليه السّلام- فرموده بود، نشست و كلاغهاى سياهى آمدند و صدا كردند. جوان يهودى اسم پدرش را برد.
پدرش جواب داد و گفت: واى بر تو چه چيزى تو را به اينجا آورده؟ چون اينجا يكى از جاهاى اهل جهنم است.
پسرش گفت: آمدم جاى گنجها را از تو بپرسم كه كجا مخفى كردهاى.
گفت: در فلان باغ در فلان مكان در فلان ديوار. جوان همه را نوشت. آنگاه پدرش گفت: واى بر تو! از محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- پيروى كن. كلاغها برگشتند. و جوان يهودى به سوى خيبر روانه شد و غلامان و نوكران و شتر و جوالها را برداشت و دنبال آنچه نوشته بود رفت. و گنجهايى در ظرفهاى نقره و ظرفهاى طلا بيرون آوردند. سپس آنها را بر درازگوش بار كردند و خدمت على- عليه السّلام- آوردند.
جوان شهادتين را گفت و مسلمان شد و گفت: براستى كه تو وصى محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- هستى و به حق امير المؤمنين هستى چنانچه اين گونه ناميدهشدهاى. اين كاروان و درهمها و دينارها را در جايى كه خدا به تو دستور داده مصرف كن.
مردم جمع شدند و گفتند: اين را چگونه دانستى؟
حضرت فرمود: «از رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- شنيدهام. اگر مىخواهيد بالاتر از اين را نيز به شما خبر دهم».
گفتند: بلى.
فرمود: «روزى با رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- زير يك سقف نشسته بوديم، و من شصت و شش جاى پا شمردم كه همه آنها مال ملائكه بودند و تمام جاى پاى آنها را مىشناختم و اسم و خصوصيات و زبان يك- يك آنها را هم دانستم» (1).
17- سعد خفّاف مىگويد: به زاذان گفتم: تو قرآن را خوب تلاوت مىكنى، چگونه ياد گرفتى؟
تبسمى كرد و گفت: روزى امير المؤمنين- عليه السّلام- از كنار من گذشت و من شعر مىخواندم و اخلاق خوبى داشتم. از صدايم خوشش آمد. فرمود: اى زاذان!
1) بحار: 41/ 192، حديث 9، مدينة المعاجز: ص 100، حديث 268.
چرا قرآن حفظ نكردهاى؟
گفتم: بيش از دو سوره كه در نماز مىخوانم، از قرآن چيزى نمىدانم.
فرمود: نزديك بيا. پس نزديك او رفتم. در گوشم چيزهايى گفت كه نفهميدم چيست. سپس فرمود: «دهانت را باز كن، از آب دهان مبارك خود در دهان من انداخت» به خدا سوگند وقتى كه از كنار او برخاستم تمام قرآن را با اعرابش حفظ بودم، بعد از آن هيچ مشكلى نداشتم كه از آن بپرسم.
سعد مىگويد: داستان زاذان را براى امام باقر- عليه السّلام- نقل كردم فرمود:
زاذان راست مىگويد: على- عليه السّلام- با اسم اعظمى كه هيچ وقت رد نمىشود، براى زاذان دعا نمود (1).
18- روزى على- عليه السّلام- فرمود: اگر فرد مورد اطمينانى مىيافتم توسط او مالى را به سوى مدائن براى شيعيانم مىفرستادم. شخصى با خودش گفت: مىروم و مىگويم من مىتوانم اين مال را ببرم، وقتى كه گرفتم، راه شام را در پيش مىگيرم و به معاويه ملحق مىشوم! با اين فكر، پيش آن حضرت آمد و گفت: اى امير مؤمنان! من مىتوانم آن مال را ببرم.
حضرت سرش را بلند كرد و فرمود: «از من دور شو، تو راه شام را در پيش مىگيرى و به معاويه ملحق مىشوى» (2).
19- داود عطار مىگويد: مردى گفت يكى از ياران على- عليه السّلام- به من گفت: بيا با هم برويم و به امير المؤمنين- عليه السّلام- سلام كنيم. خوشم نيامد، ولى رفتيم تا به او سلام نموديم. حضرت تازيانه را بلند كرد و به پايم زد. پس
مضطرب شدم، فرمود: «دور شو، دور شو، تو با اكراه به اينجا آمدهاى نه با رضايت دل. تو ميسره هستى».
وقتى كه رفت به او گفتند: امير المؤمنين با تو كارى كرد كه با هيچ كس نكرده بود.
گفت: من غلام خانواده فلان بودم و اسم من ميسره بود. از آنها جدا شدم و ادّعا كردم كه من آن نيستم ولى على- عليه السّلام- مرا به اسم خودم صدا كرد (1).
20- معاويه حضرمى مىگويد: سوارانى خدمت على- عليه السّلام- آمدند و ابن ملجم نيز با آنها بود. وقتى كه على- عليه السّلام- از اسم و رسم او پرسيد، جواب صحيح نداد.
حضرت فرمود: دروغ مىگويى! تا اينكه مجبور شد اسم واقعى پدرش را بگويد در اين حال على- عليه السّلام- فرمود: راست گفتى (2).
21- امام صادق- عليه السّلام- مىفرمايد: مالك اشتر بر على- عليه السّلام- وارد شد و سلام كرد، على- عليه السّلام- جوابش را داد و فرمود: «چه چيز باعث شد كه در اين ساعت، به اينجا بيايى؟».
گفت: دوستى و عشق تو اى امير مؤمنان! حضرت فرمود: دم در، كسى را ديدى؟
گفت: بلى، چهار نفر را ديدم. مالك اشتر با على- عليه السّلام- به دم در رفتند و در آنجا شخصى نابينا، جذامى، فلج و شخصى مبتلا به مرض برص بودند.
حضرت فرمود: اينجا چه كار مىكنيد؟ گفتند: بخاطر مرضى كه داريم آمدهايم. حضرت برگشت و بقچهاى را باز كرد و در آن بسته چرمى را در آورد و از
درون آن نيز كاغذى بيرون آورد و براى آنها خواند. همه آنها شفا يافتند و برخاستند و رفتند (1).
22- شخصى مىگويد: بعد از جنگ بصره، خدمت على- عليه السّلام- بودم.
ابن عباس آمد و گفت: خواستهاى دارم.
حضرت فرمود: «آمدى براى مروان بن حكم امان بگيرى؟».
ابن عباس گفت: بلى، آمدم براى او امان بگيرم.
حضرت فرمود: «به او امان دادم ولى برو او را به ترك خود سوار كن و اينجا بياور تا ذليل شود و صولتش بشكند».
وقتى كه ابن عباس او را بر ترك خود سوار كرد و آورد، حضرت فرمود: «بيعت كن، وقتى كه دستش را دراز كرد تا بيعت كند، حضرت دستش را كشيد و فرمود:
آن دست يهودى است اگر بيست بار هم بيعت كند بيعتش را مىشكند.
سپس فرمود: اى پسر حكم! ترسيدى كه سرت را در اين جنگ از دست بدهى؟
نه به خدا سوگند تو نمىميرى تا از صلب تو فلان و فلان در آيند و چندين سال بر اين ملت، ظلم كنند» (2).
23- اشعث بن قيس اجازه خواست تا خدمت على- عليه السّلام- برسد. ولى قنبر نگذاشت. اشعث اصرار كرد. حضرت بيرون آمد و فرمود: «ما كجا و تو كجا؟
اگر به غلام ثقيف متعرض شوى پوست ساق پايت جمع مىشود».
پرسيد: غلام ثقيف كيست؟ فرمود: غلامى كه اميرى مىكند و خانهاى از عرب نمىماند مگر اينكه ذلت را بر آن وارد كند. پرسيد: چه مدت امارت مىكند.
فرمود: «بيست سال» (3).
24- اين خبر مشهور است كه على- عليه السّلام- قبل از جنگ به سه طايفه، فرمود: «مأمورم كه با ناكثين و قاسطين و مارقين جنگ كنم». پس همان گونه كه خبر داده بود با آنها جنگ كرد. و طلحه و زبير وقتى كه آمدند و براى رفتن به عمره اجازه گرفتند، حضرت فرمود: «به خدا! اينها به عمره نمىروند، بلكه به بصره مىروند و همان گونه هم شد كه فرموده بود».
وقتى كه خبر اجازه گرفتن آنها را به ابن عباس مىگفت، فرمود: «من به آنها اجازه دادم با اينكه مىدانم آنها چه حيلهاى در سر دارند. خدا كيد و حيله آنها را به خودشان برمىگرداند و مرا بر آنها پيروز مىكند».
وقتى كه در ذى قار نشسته بود و بيعت مىگرفت، فرمود: «از طرف كوفه هزار نفر مىآيند نه يك نفر كم و نه يك نفر زياد و با من بر مرگ بيعت مىكنند».
ابن عباس مىگويد: مضطرب شدم و ترسيدم شايد يكى كم يا زياد باشد كه در آن صورت ما چه كار كنيم. وقتى آنها آمدند آنان را شمردم تا 999 نفر رسيد و ديگر كسى نيامد. گفتم: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ! چرا حضرت اين گونه گفت؟
در فكر بودم كه شخصى را ديدم پياده مىآيد تا آمد و نزديك شد. قباى پشمى بر تن داشت و با خود، شمشير، سپر و مشك آب، حمل مىكرد. وقتى كه به نزديكى امير المؤمنين- عليه السّلام- رسيد، گفت: دستت را دراز كن تا بيعت كنم.
حضرت فرمود: «بر چه بيعت مىكنى؟ گفت: بر اينكه از تو اطاعت كنم و پيش روى تو بجنگم تا شهيد شوم يا اينكه خدا تو را پيروز گرداند».
حضرت فرمود: اسمت چيست؟ گفت: اويس.
حضرت پرسيد: اويس قرنى؟
گفت: بلى، در اين هنگام حضرت تكبير گفت و فرمود: «حبيبم رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به من خبر داده بود كه شخصى را درك مىكنم كه اسمش «اويس قرنى» است، او از حزب خدا و از حزب پيامبر است و در نهايت شهيد
مىشود و با شفاعت او قبيلههايى چون ربيعه و مضر به بهشت مىروند (1).
25- وقتى كه اهل شام، قرآنها را بالاى نيزه كردند، عدّهاى از ياران على- عليه السّلام- به شك افتادند و گفتند: بايد صلح كنيم! حضرت فرمود: «واى بر شما! اين نيرنگ است. اينها قرآن را نمىخواهند و از اهل قرآن نيستند. از خدا بترسيد و با آنها كارزار كنيد. و اگر اين كار را انجام ندهيد بين شما جدايى مىافتد. و هنگامى پشيمان مىشويد كه پشيمانى فايدهاى ندارد». همان گونه نيز شد (2).
26- اين خبر به حدّ تواتر رسيده است كه على- عليه السّلام- قبل از شهادتش، آن را اعلام نموده بود و مىفرمود: «من شهيد مىشوم و محاسنم از خون سرم رنگين مىشود و شقىترين مردم، مرا به شهادت مىرساند!».
و از فرمايش ايشان است كه: ماه رمضان براى شما مىآيد و در آن آسياب سلطان مىگردد. بدانيد كه شما در آن سال در يك صف، حج مىكنيد و نشانهاش اين است كه من ميان شما نيستم.
در ماه رمضان همان سالى كه شهيد شد، شبى را در خانه امام حسن و شبى را در خانه امام حسين و شبى را در خانه عبد اللَّه بن جعفر، شوهر دخترش زينب، افطار مىنمود. و بيشتر از سه لقمه غذا نمىخورد. وقتى علتش را سؤال كردند فرمود:
«مىخواهم گرسنه شهيد شوم».
در آن شبى كه ضربت خورد، به سوى مسجد روانه شد. مرغابيها جلو حضرت
صيحه مىزدند. وقتى كه مردم آنها را دور مىكردند، حضرت فرمود: «با آنها كارى نداشته باشيد؛ چون آنها نوحه مىكنند!» (1).
27- هنگامى كه به على- عليه السّلام- خبر رسيد كه بسر بن ارطاة از طرف معاويه به يمن رفته و در آنجا برخى كارهاى ناروا انجام داده است، فرمود:
«خداوندا! بسر، دينش را به دنيا فروخته، عقلش را از او بگير». عقل بسر بن ارطاة اختلال پيدا كرد و ديوانه شد. و شمشيرى از چوب برمىداشت و با آن بازى مىكرد بدين حال بود تا اينكه مرد (2).
28- على- عليه السّلام- به جويرية بن مسهر فرمود: «بعد از اين در حق تو ظلم مىكنند و دست و پايت را قطع مىكنند و به دار مىآويزند».
مدتى گذشت تا اينكه معاويه، زياد بن ابيه را والى كوفه نمود. او دست و پاى جويريه را قطع كرد و او را به دار آويخت (3).
29- على- عليه السّلام- فرمود: «من شما را به سوى حق خواندم، ولى از آن رو برگردانديد. ولى بعد از من واليانى بر شما مسلط مىشوند و شما را با تازيانه مىزنند. و نشانه آن اين است كه يك نفر(حجّاج) از طرف يمن مىآيد» (4).
30- ميثم تمّار؛ غلام يك زن بود. على- عليه السّلام- او را خريد و آزاد كرد.
پرسيد: «اسمت چيست؟» گفت: سالم. فرمود: «رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به من خبر داد كه در ميان عجم، نامى كه پدرت براى تو گذاشته است «ميثم» است».
ميثم گفت: خدا و رسولش راست گفتهاند، تو نيز راست گفتى. آرى، اسم من ميثم است.
حضرت فرمود: «به نامى كه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- با آن تو را خوانده بر گرد و كنيهات ابى سالم باشد. و بعد از اين تو را دستگير مىكنند و به دار مىآويزند». همان طور هم شد (1).
31- جميع بن عمير مىگويد: على- عليه السّلام- شخصى به نام عيزار را متهم كرد كه اخبار داخلى آنها را به معاويه مىرساند ولى آن شخص انكار كرد.
حضرت فرمود: «مىتوانى به خدا قسم بخورى كه تو اين كار را انجام ندادهاى».
آن مرد قسم خورد. حضرت فرمود: «خدايا! اگر دروغ مىگويد چشمش را كور كن!». وقتى كه روز جمعه شد، كور شده بود و دستش را گرفته آوردند (2).
32- طلحة بن عمير مىگويد: على- عليه السّلام- مردم را قسم داد به اينكه هر كس از پيامبر اين كلام را شنيده «من كنت مولاه فعلى مولاه ...» (3)بيايد و شهادت بدهد. دوازده نفر از انصار شهادت دادند اما انس بن مالك حاضر بود، ولى شهادت نداد.
على- عليه السّلام- فرمود: «اى انس! چه چيزى مانع شد كه شهادت ندهى؟
چون تو نيز آن سخن را شنيدهاى».
انس گفت: پير شدهام و يادم رفته است!! حضرت فرمود: «خدايا! اگر دروغ مىگويد به مرض برص مبتلايش كن!».
طلحه مىگويد: به خدا او را ديدم كه به برص مبتلا شده بود (1).
33- زيد بن ارقم مىگويد: على- عليه السّلام- در مسجد، مردم را قسم داد كه هر كس شنيد كه پيامبر فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه ...» برخيزد و شهادت دهد. دوازده نفر از كسانى كه در جنگ بدر حاضر بودند، شش نفر از جانب راست و شش نفر از جانب چپ، برخاستند و شهادت دادند.
زيد مىگويد: من نيز از كسانى بودم كه اين قضيه را شنيده بودم ولى آن را كتمان كردم و خدا چشمم را كور كرد، بخاطر اينكه شهادت نداده بودم. لذا پشيمان شده و استغفار مىكرد (2).
34- جماعتى مىگويند: على- عليه السّلام- را در منبر ديدم كه مىفرمود: من بنده خدا و برادر فرستاده او هستم. و از پيامبر رحمت ارث بردم و با بانوى زنان بهشت، ازدواج كردم. و من سيّد الوصيين. و وصى آخرين پيامبر خدا هستم. اين را كسى ادعا نمىكند مگر اينكه بلايى به او برسد.
مردى كه با قيافهاى عبوس نشسته بود، گفت: همه مىتوانند اين را بگويند من بنده خدا و برادر فرستاده او هستم. از جايش برخاست كه حالش به هم خورد و خود را در مسجد مىكشيد. از نزديكان او پرسيدند آيا او قبل از اين، مبتلا به مرضى بوده است؟ آنها گفتند: خير (3).
35- هفت يا ده برادر، در يكى از قبيلههاى عرب، خواهرى داشتند. به او گفتند: خدا هر چه از نعمتهاى دنيا به ما داده آن را در اختيار تو مىگذاريم و تو هر چه مىخواهى بكن، ولى ازدواج نكن! چون غيرت ما ازدواج تو را تحمل نمىكند! او هم قبول كرد و به آن راضى شد. و به خدمت آنان كمر بست و آنان نيز به او احترام مىكردند.
تا اينكه حائض شد و چون از آن حالت فارغ شد، به چشمهاى كه در نزديكى قبيله آنها بود رفت و غسل كرد و پاك شد. وقتى كه در آب نشست، كرمى به رحم او رفت. دختر بيرون آمد و به خانه رفت. مدتى گذشت و شكم دختر برآمد! برادرانش خيال كردند كه او زنا كرده و حامله شده است. خواستند او را بكشند.
بعضى از برادرانش گفتند: او را پيش امير مؤمنان ببريم تا او داورى نمايد. پس به حضور على- عليه السّلام- آمدند و قضيه را گفتند. حضرت طشتى پر از لجن طلبيد و دستور داد دختر روى آن بنشيند. وقتى كه كرم بوى لجن را استشمام نمود از رحم دختر بيرون آمد.
آنان وقتى اين جريان را ديدند، گفتند: يا على تو خدا هستى! تو خداى بزرگ هستى! چون غيب را مىدانى. حضرت آنها را از اين سخن نهى كرد و فرمود:
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به من خبر داده كه اين واقعه در اين ماه در اين روز و در اين ساعت رخ مىدهد (1).
36- اصحاب پيامبر از آن حضرت خواستند كه به باد دستور دهد تا آنها را حمل كند و به سوى غار اصحاب كهف ببرد. حضرت نيز قبول كرد. وقتى كه به آنجا رسيده و فرود آمدند، ابو بكر، عمر و عثمان سلام كردند ولى جواب نشنيدند.
عدهاى ديگر سلام كردند، باز هم جواب شنيده نشد. على- عليه السّلام- برخاست و فرمود: «السلام عليكم يا أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً» آنها جواب دادند: «عليك السلام و رحمة اللَّه و بركاته يا ابا الحسن!».
ابو بكر گفت: از آنها بپرس، چرا جواب سلام ما را ندادند؟ على- عليه السّلام- علت را از آنان پرسيد. آنان گفتند: ما فقط با پيامبر و وصى پيامبر سخن مىگوييم، تو وصى خاتم پيامبران هستى.
1) بحار: 40/ 242، حديث 20.
سپس على- عليه السّلام- فرمود: «اى باد! ما را ببر».
آنها كه با حضرت بودند گفتند: وقتى كه در هوا بوديم هنگامى كه شب شد على- عليه السّلام- فرمود: «اى باد! ما را بر زمين بگذار» سپس برخاست و با پايش بر زمين زد و چشمهاى جوشيد. آن حضرت وضو گرفت و گفت: شما نيز وضو بگيريد تا مقدارى از نماز صبح پيامبر را درك كنيد. سپس فرمود: «اى باد! ما را ببر».
رسيديم و ركعت آخر نماز پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- را درك كرديم. وقتى كه اقتدا نموديم، نماز پيامبر تمام شد و فرمود: «نمازتان را تمام كنيد». از نماز كه فارغ شديم فرمود: اى انس! «من بگويم يا شما مىگوييد؟». گفتيم: «يا رسول اللَّه چه كسى از شما بهتر مىتواند بگويد».
حضرت ماجراى ما را نقل كرد، مثل اينكه با ما بوده، سپس فرمود: «براى اين قضيه بر على شهادت بده اى انس».
انس مىگويد: على- عليه السّلام- در منبر بود كه از من خواست گواهى دهم اما در شهادت سستى كردم. حضرت فرمود: بعد از سفارش رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- كتمان شهادت مىكنى؟ خدا تو را به مرض برص مبتلا مىكند و چشمت كور و شكمت تشنه مىشود. وقتى كه از جايم برخاستم به برص مبتلا بودم و چشمم كور شده بود.
انس در ماه رمضان نمىتوانست روزه بگيرد؛ چون زياد تشنه مىشد و در هر روز ماه رمضان، به فقرا احسان مىكرد و مىگفت: اين از نفرين على- عليه السّلام- است (1).
37- در زمان خلافت عمر، اسيرى را آوردند و اسلام را بر او عرضه كردند ولى
1) بحار: 39/ 137، حديث 4.
او نپذيرفت. عمر دستور داد او را بكشند. اسير گفت: تشنه هستم مرا نكشيد. ظرفى پر از آب برايش آوردند. اسير گفت: در امان هستم آب بخورم؟ عمر گفت: بلى.
اسير آب را به زمين ريخت و عمر گفت: او را بكشيد؛ چون نيرنگ كرد.
على- عليه السّلام- در مجلس حضور داشت فرمود: نمىتوانيد او را بكشيد؛ چون به او امان داديد. عمر گفت: با او چه بايد بكنم؟
حضرت فرمود: «با قيمت عادلانه به يكى از مسلمانان بفروش».
عمر گفت: چه كسى او را مىخرد؟
حضرت فرمود: «من».
عمر گفت: «مال تو باشد».
على- عليه السّلام- ظرف را به دستش گرفت و دعا كرد، آب در ظرف جمع شد. اسير با ديدن اين صحنه مسلمان شد. حضرت نيز او را آزاد كرد و او هميشه ملازم مسجد بود و عبادت مىكرد و او همان هرمزان بود.
وقتى كه ابو لؤلؤ عمر را ضربت زد، عبيد اللَّه بن عمر خيال كرد هرمزان او را كشته است. از اين رو وارد مسجد شد و او را كشت و جريان را به عمر گفتند.
عمر گفت: اشتباه كرده است. ابو لؤلؤ به من ضربت زد و هرمزان غلام على- عليه السّلام- است.
سپس وصيّت كرد، عبيد اللَّه را قصاص كنند. امّا وقتى عمر از دنيا رفت و عثمان خليفه شد، عبيد اللَّه را قصاص نكرد.
على- عليه السّلام- فرمود: اگر من خليفه مىشدم او را مىكشتم. وقتى كه عثمان كشته شد، عبيد اللَّه به سوى معاويه فرار كرد. و در جنگ صفين در حالى كه دو شمشير حمايل داشت، على- عليه السّلام- او را كشت (1).
38- در يكى از جنگها، مسلمانان نتوانستند قلعهاى را فتح كنند و از گشودن آن
1) بحار: 41/ 250، حديث 5.
مأيوس شدند. حضرت على- عليه السّلام- در منجنيق نشست و او را به داخل قلعه، پرتاب نمودند. حضرت در حالى كه ذو الفقار در كف داشت از منجنيق فرود آمد و قلعه را گشود (1).
39- عدّهاى از نصارا حضور پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- آمدند و گفتند:
مىرويم و تمام خويشان و قوم خود را مىآوريم، اگر صد شتر بچهدار براى ما بيرون بياورى به تو ايمان مىآوريم! پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- نيز براى آنها صد شتر تعهد كرد. آنان به وطن خود برگشتند.
بعد از وفات رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- آمدند و وارد مدينه شده سراغ پيغمبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- را گرفتند. به آنها گفتند: حضرت رحلت كرده است.
گفتند: ما در كتابهاى خود خواندهايم كه هر پيامبرى جانشين و وصى دارد.
جانشين پيامبر شما كيست؟
مردم ابو بكر را به او نشان دادند! بر ابو بكر وارد شدند و گفتند: تعهد محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- را ادا كن. ابو بكر گفت: چه تعهد كرده است؟ گفتند: صد شتر بچهدار كه تمامش سياه باشد.
ابو بكر گفت: ما ترك رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به اندازه طلب شما نيست. آنان به زبان خود به يك ديگر گفتند: دين محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- باطل است! سلمان حاضر بود و زبان آنها را مىفهميد، به آنها گفت: بياييد تا وصى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- را به شما نشان دهم. در اين هنگام على- عليه السّلام- وارد مسجد شد. آنها با سلمان به طرف او رفتند و مقابل حضرت نشستند و گفتند: پيامبر شما صد شتر با اين صفات براى ما تعهد كرده بود.
1) بحار: 42/ 28، حديث 3.
على- عليه السّلام- فرمود: «در اين صورت ايمان مىآوريد». گفتند: بلى.
حضرت فرداى آن روز آنها را به جبّانه برد و منافقين خيال مىكردند كه حضرت مفتضح خواهد شد. وقتى كه به آنجا رسيدند حضرت دو ركعت نماز خواند و به آرامى دعا كرد. و با چوب دستى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به سنگى زد و از آن صدايى مثل ناله شتر حامله شنيده شد. آنگاه سنگ شكافته شد و سر شتر در حالى كه با افسار بود، از آن بيرون آمد. به امام حسن- عليه السّلام- فرمود: «افسارش را بگير» تا اينكه صد شتر سياه موى بچّهدار از آن بيرون آمد.
با مشاهده اين صحنه، تمام نصارا ايمان آوردند. سپس گفتند: ناقه صالح يكى بود و به خاطر آن تمام قومش هلاك شدند. يا امير المؤمنين دعا كن اينها به جاى خود برگردند. تا اينكه سبب هلاكت امّت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- نشوند.
حضرت دعا نمود، سپس شترها از جايى كه بيرون آمده بودند، وارد شدند و ناپديد گشتند (1).
40- ابو عبد اللَّه غنوى مىگويد: با على بن ابى طالب- عليه السّلام- در جنگ جمل نشسته بوديم، مردم آمدند و گفتند: دشمن ما را تير باران مىكند. حضرت سكوت كرد و چيزى نگفت.
بعد از آن عده ديگرى آمدند و فرياد زدند: ما زخمى شديم.
حضرت فرمود: «ديگر عذرى نمانده است، با آنها جنگ مىكنيم».
راوى مىگويد: بادى وزيد و سردى آن را بين دو شانهام احساس مىكردم على- عليه السّلام- سپر خود را برداشت و به جنگ رفت و من تا به حال فتحى سريعتر از آن نديدم (2).
41- ابن كوّاء به على- عليه السّلام- گفت: وقتى كه خداوند ابو بكر را ذكر كرد و فرمود «ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ» تو كجا بودى؟
حضرت فرمود: «واى بر تو اى ابن كوّاء! در آن هنگام، من در بستر پيامبر خوابيده بودم. و قريش آمدند و در دست هر كدام حربهاى بود وقتى پيامبر را در بستر نديدند به من رو آوردند و آنقدر مرا زدند كه بدنم مجروح شد. مرا به غل و زنجير بستند و در را به رويم قفل كردند و پيرزنى را نگهبان گذاشتند. يك دفعه صدايى شنيدم كه گفت: «يا على!» دردهايى كه به آن مبتلا بودم، آرام گرفت و خوب شد. صداى ديگرى نيز شنيدم كه غل و زنجير باز شد.
بار سوم نيز شنيدم كه گفت: يا على! در باز شد، بيرون آمدم و آن عجوزه نفهميد» (1).
42- مكحول مىگويد: مرحب يهودى، مردى شجاع و بلند قد بود و هيچ كسى نمىتوانست در برابر او ايستادگى كند. دايهاى داشت كه كتابهاى گذشتگان را بر او مىخواند. و مىگفت: هر كس مقابل تو قرار گرفت با او جنگ كن مگر كسى كه اسمش حيدر است. اگر در مقابل او مقاومت كنى، به هلاكت مىرسى.
در جنگ خيبر، وقتى كه مردم از مقابله با دشمن عاجز شدند، به پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- شكايت بردند و از حضرتش تقاضا كردند تا على- عليه السّلام- را به مصاف دشمن بفرستد. چشم على- عليه السّلام- درد مىكرد. پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- در چشم ايشان از آب دهان مباركش انداخت، خوب شد. سپس فرمود:
«يا على! شرّ مرحب را از ما دفع كن».
1) بحار: 19/ 76، حديث 27.
وقتى كه على- عليه السّلام- به طرف او رفت، مرحب نيز با سرعت به طرف آن حضرت آمد و هيچ اعتنايى نكرد و گفت: «من كسى هستم كه مادرم مرا مرحب ناميده است».
على- عليه السّلام- نيز فرمود: «و من كسى هستم كه مادرم مرا حيدر ناميده است».
وقتى كه مرحب، اين سخن را شنيد به خاطر آورد آنچه را كه از دايهاش شنيده بود. لذا فرار كرد.(دايهاش گفته بود: با كسى كه اسمش حيدر است جنگ نكن و الا كشته خواهى شد).
ابليس به صورت انسانى جلو او را گرفت و گفت: كجا فرار مىكنى؟
گفت: به من گفته شده كه از حيدر بترسم.
ابليس گفت: حيدر كه تنها اين شخص نيست و حيدر نام در دنيا زياد است، بر گرد شايد او را بكشى و اگر او را بكشى سرور قومت مىشوى و من نيز پشتيبان تو هستم برگشت و در اندك زمانى، على- عليه السّلام- او را كشت (1).
43- حارث اعور مىگويد: با على- عليه السّلام- از شهر خارج شديم و به سرازيرى رودى رسيديم. و در آنجا درخت خشكيدهاى را ديديم كه پوست آن كنده و شاخههايش خشك شده بود. حضرت با دست مباركش به آن زد و فرمود: به اذن خدا سبز و ميوهدار شو. ناگهان شاخههاى درخت سبز و ميوههايش انبوه شد، و از آن ميوهها چيديم، خورديم، برداشتيم و آورديم.
فرداى آن روز نيز رفتم ديدم همان طور سبز و داراى ميوه مىباشد (2).
44- امام حسين- عليه السّلام- مىفرمايد: روزى پيش على- عليه السّلام- نشسته
بوديم و آنجا درخت انارى خشكى بود. عدّهاى از دشمنان حضرت وارد شدند كه در بين آنها از دوستداران او نيز بودند. آنان به حضرت، سلام كردند و امام فرمود:
«بنشينيد».
سپس فرمود: «امروز به شما معجزهاى نشان مىدهم كه مثل مائده در ميان بنى اسرائيل باشد». آنگاه فرمود: «به درخت نگاه كنيد». درخت خشكى بود كه ناگهان آب بر شاخههايش جريان پيدا كرد و سبز شد و برگ آورد و ميوههايش تا بالاى سر ما آمد.
سپس رو كرد به ما كه از دوستدارانش بوديم گفت: دستتان را دراز كنيد و از ميوهها بچينيد و بخوريد. و ما نيز دستهاى خود را دراز كرديم و از آن انارها چيديم و خورديم. تا آن زمان ميوهاى به خوشمزگى آن نخورده بوديم. سپس به كسانى كه او را دشمن مىداشتند رو كرد و فرمود: «بچينيد و بخوريد».
اما آنان وقتى كه دستشان را بردند، انار بالا رفت و هيچ يك از آنها نتوانستند حتى يك انار بچينند! گفتند: يا امير المؤمنين! چرا دست آنها رسيد ولى دست ما نرسيد. فرمود: «بهشت نيز همين طور است، فقط دست دوستان ما به نعمتهاى بهشت مىرسد، نه دست دشمنان ما».
آنان وقتى كه از منزل خارج شدند، گفتند: اين از سحر على بن ابى طالب، كم است.
سلمان گفت: چه مىگوييد؟ سحر است يا شما نمىبينيد؟ (1).
45- على بن هارون منجّم مىگويد: خليفه «الراضى» در باره على- عليه السّلام- زياد با من بحث مىكرد و مىگفت: على- عليه السّلام- در سياست كردن معاويه اشتباه كرد!
1) بحار: 41/ 249، حديث 4.
مىگويد: به او حجّت و دليل مىآوردم كه على- عليه السّلام- خطا نمىكند و هر كارى كه انجام دهد درست است ولى او قبول نمىكرد. روزى به سوى ما خارج شد و ما را از خوض در اين امور نهى كرد.
خليفه مىگويد: شبى در خواب ديدم كه از شهر خارج شدم و به طرف بعضى از باغهايم رفتم. مردى آمد و سرش مثل سر سگ بود. در مورد آن پرسيدم؟ گفتند:
اين مرد، على- عليه السّلام- را تخطئه مىكرد. از آن به بعد فهميدم بايد براى من و امثال من عبرتى باشد. از اين رو توبه كردم (1).
46- ابن سعيد عقيصا مىگويد: با على- عليه السّلام- به طرف صفين مىرفتيم وقتى از كربلا گذشتيم فرمود: «اينجا محل شهادت حسين- عليه السّلام- و ياران اوست».
سپس رفتيم تا اينكه رسيديم به صومعه راهبى. مردم از تشنگى شكايت كردند و به على- عليه السّلام- گفتند: چرا تو راهى را انتخاب كردى كه در آن آب نيست و از نزديكى فرات نرفتى؟ على- عليه السّلام- نزديك صومعه راهب رفت و گفت: «آيا در اين نزديكى آب هست؟».
راهب گفت: نه. پس لجام اسبش را برگرداند و در شنزارى فرود آمد. و به همراهان دستور داد كه آنجا را حفر نمايند. آنان نيز كندند و به سنگ سفيدى رسيدند كه سيصد مرد اجتماع نمودند اما نتوانستند آن را حركت دهند.
حضرت فرمود: «كنار برويد، اين كار من است. سپس دست راستش را زير سنگ برد و آن را بيرون آورد و به زمين گذاشت و از زير آن آب زلالى بيرون آمد و يارانش خوردند و سير شدند و مشكهاى خود را پر كردند و سپس سنگ را به جاى خود گذاشت و شنها را روى آن ريخت و مثل اول شد».
1) بحار: 42/ 1، ح 2.
راهب آمد و اسلام آورد و گفت: پدرم از زبان جدّش كه از حواريون عيسى- عليه السّلام- بود به من خبر داده بود كه در زير اين شنها چشمه آبى پنهان است و فقط پيامبر و وصى او مىتوانند آن را استخراج كنند.
آنگاه به على- عليه السّلام- گفت: مىتوانم همراه تو باشم؟ حضرت فرمود:
ملازم من باش و او را دعا كرد. و در «ليلة الهرير» شهيد شد. حضرت با دست خود او را دفن كرد و فرمود: «مثل اينكه مكان او را در بهشت مىبينم و درجهاش را كه خدا گرامى داشته است» (1).
47- عثمان بن عفان سجزى مىگويد: براى تحصيل علم، عازم بصره شدم و در آنجا پيش محمّد بن عباد، صاحب عبّادان رفتم.
گفتم: مردى غريب هستم و از راه دورى آمدهام تا از دانش شما بهرهمند شوم.
گفت: از كجا آمدى؟
گفتم: از سجستان.
گفت: از شهر خوارج؟
گفتم: اگر خارجى بودم دنبال تحصيل علم نمىرفتم.
گفت: مىخواهى داستان جالبى را براى تو نقل كنم تا وقتى كه به شهر خود برگشتى به مردم بگويى؟
گفتم: بلى.
گفت: من يك همسايه متدينى داشتم، شبى در خواب مىبيند كه مرده است، كفن كردند و دفنش نمودند. مىگويد: از حوض پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- عبور كردم ديدم حضرت بر لب حوض نشسته و امام حسن و امام حسين به امت آن حضرت آب مىدهند. من نيز آب خواستم ولى به من ندادند.
1) بحار: 8/ 530، ط حجر.
گفتم: يا رسول اللَّه! من از امّت تو هستم! فرمود: على- عليه السّلام- هم تو را سيراب نمىكند. گريه كردم و گفتم: من از شيعيان او هستم.
فرمود: «تو همسايهاى دارى كه على- عليه السّلام- را لعن مىكند ولى تو او را نهى نمىكنى!».
گفتم: من مرد ضعيفى هستم و او از نزديكان سلطان است.
در اين حال حضرت، خنجر تيزى بيرون آورد و به من داد و فرمود: برو سر او را ببر.
خنجر را گرفتم و به خانه او آمدم و در را باز ديدم، وارد شدم، ديدم خوابيده است. سرش را بريدم و پيش پيامبر برگشتم. گفتم: او را كشتم و اين خنجر به خون آلوده شده است.
فرمود: «آن را به من بده».
سپس به امام حسن فرمود: «او را سيراب كن».
وقتى كه صبح شد. و من بيدار شدم، نالهاى شنيدم. پرسيدم چيست؟ گفتند:
سر فلانى در رختخوابش بريده شده است. بعد از چند ساعت، امير شهر دستور داد همسايههاى او را گرفتند. پيش او رفتم گفتم: اى امير! از خدا بترس، اين مردمى را كه دستگير نمودهاى اينها بىگناه هستند و داستان خواب خويش را برايش نقل نمودم. او نيز آنها را آزاد كرد (1).
48- وقتى كه على- عليه السّلام- به سوى نهروان حركت كرد، شخصى به نام جندب، در حق بودن كار آن حضرت به شك افتاد. على- عليه السّلام- به او فرمود:
«با من باش و جدا نشو».
او نيز با آن حضرت بود تا به حدود نهروان رسيدند قبل از ظهر نگاهى به قنبر كرد و دستور داد براى وضو آب بياورد و اذان بگويد: در حال وضو بود كه پيكى آمد
1) بحار: 42/ 2، حديث 3.
و گفت: دشمنان از رود گذشتهاند.
حضرت فرمود: «نگذشتهاند و نخواهند گذشت. و از آنها كمتر از ده نفر سالم مىماند و از شما هم كمتر از ده نفر كشته خواهد شد. به خدا سوگند! نه من دروغ مىگويم و نه به من دروغ گفته شده است».
مردم تعجّب كردند. جندب گفت: اگر اين گفته درست باشد، ديگر نياز به دليل ديگرى نيست. در اين حال بودند كه پيك برگشت و گفت: اى امير مؤمنان! دشمنان از آب نگذشتهاند. حضرت نماز ظهر را با يارانش خواند و به آنها دستور داد كه به طرف دشمن حركت كنند.
جندب مىگويد: با خودم گفتم بايد زودتر از همه به رودخانه برسم. اسبم را ركاب زدم و به سرعت راندم تا آنجا رسيدم. ديدم در پايين رود اردو زدهاند. و من اولين شخصى بودم كه به طرف آنها تير انداختم. همه آنها بجز نه نفر، در جنگ كشته شدند و از ما نيز فقط نه نفر شهيد شدند ...
پس على- عليه السّلام- فرمود: «برويد كسى را كه پستانش مانند پستان زن است پيدا كنيد. مردم رفتند و گشتند، ولى او را نيافتند. حضرت فرمود: «جستجو كنيد به خدا سوگند! نه من دروغ مىگويم و نه به من دروغ گفته شده است».
پس مركبش را سوار شد و به طرف كشتهها رفت و دستور داد آنها را برگردانند.
كشتهها را زير و رو كردند. و آن شخص را يافتند. حضرت فرمود: سپاس خدا را كه تو را به آتش انداخت».
خوارج اول دوازده هزار نفر بودند. و در حروراء (1)جمع شده بودند. و على- عليه السّلام- بدون هيچ سلاحى سوار بر مركبش شد و به طرف آنها رفت. اصحاب گفتند: يا امير المؤمنين! اينها مسلح هستند شما بىسلاح به سوى آنها مىرويد؟
حضرت فرمود: «امروز روز جنگ نيست. به خوارج گفت: امروز زمان جنگ شما نيست و شما پراكنده مىشويد تا اينكه چهار هزار نفر مىماند در مثل اين روز
1) حروراء، دهى است در دو ميلى كوفه.
و در اين ماه بيرون مىآييد و من نيز به مقابله شما مىآيم و با شما مىجنگم تا اينكه از شما كمتر از ده نفر مىماند و از ياران من كمتر از ده نفر كشته مىشوند. اين راز را رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به من گفته است».
از جايش حركت نكرد مگر اينكه تعدادى از آنها جدا شدند تا اينكه چهار هزار نفر به نهروان رفتند (1).
49- قنواء، دختر رشيد هجرى كه يكى از ياران صميمى على- عليه السّلام- بود، مىگويد: پدرم از على- عليه السّلام- نقل مىكند كه حضرت فرمود: «چگونه صبورى مىكنى وقتى كه زنازاده بنى اميه تو را بگيرد و دست و پا و زبان تو را قطع كند؟».
گفتم: «آيا با تو در بهشت نيستم؟».
فرمود: «چرا هستى».
گفتم: پس باكى ندارم.
قنواء مىگويد: روزها سپرى شد تا زمان ابن زياد رسيد. پدرم را گرفتند و به او گفتند: از على- عليه السّلام- تبرّى بجوى. ولى پدرم نپذيرفت. ابن زياد گفت:
دوست دارى چگونه بميرى؟
پدرم گفت: على- عليه السّلام- فرمود: تو دست و پا و زبان مرا مىبرّى.
ابن زياد گفت: اكنون دروغ ابو تراب را ثابت مىكنم. دست و پايش را ببريد ولى به زبانش آسيب نرسانيد! دخترش مىگويد: پدرم را ديدم كه دست و پايش بريده شده بود ولى تبسّم مىكرد.
پرسيدم: دردى ندارى؟ گفت: نه.
1) بحار: 18/ 610، ط حجر.
رشيد در بالاى دار گفت: بياييد، علوم گذشته و آينده را به شما بگويم.
همين طور از مناقب على- عليه السّلام- مىگفت. به يكى مىگفت: فلان وقت خواهد مرد و ديگرى در فلان زمان و همان گونه كه خبر داده بود در آينده اتّفاق افتاد.
تا اينكه خبر به ابن زياد رسيد، دستور داد زبانش را قطع كنند و مأموران، حجّامى را آوردند و زبانش را قطع نمودند (1).
50- ميثم تمّار مىگويد: روزى، على- عليه السّلام- به من گفت: «وقتى زنازاده بنى اميّه به تو بگويد از من برائت بجويى چكار مىكنى؟».
گفتم: «تبرّى نمىجويم».
فرمود: «پس در آن هنگام تو را مىكشد و به دار مىآويزد ...».
گفتم: «مقاومت مىكنم و اين در راه خدا كم است».
حضرت فرمود: «پس با من در بهشت خواهى بود».
«ميثم» به يكى از نزديكانش مىگفت: مثل اينكه مىبينم ابن زياد مرا از تو مىخواهد و تو مىگويى او در مكّه است. او مىگويد: هر جا باشد بايد بياورى، و تو به قادسيّه مىروى و آنجا مىمانى تا اينكه من به تو مىرسم و مرا پيش ابن زياد مىآورى و او به من مىگويد: از ابو تراب تبرى بجوى. ولى من قبول نمىكنم. و او مرا در دروازه عمرو بن حريث به دار مىكشد. وقتى كه روز چهارشنبه مىشود، خون از گلويم سرازير مىشود. و همين طور هم شد.
و هنگامى كه ميثم به دار آويخته مىشد، به مردم گفت: «از من بپرسيد تا از فتنههاى بنى اميّه شما را آگاه كنم». و چون اندكى با آنها سخن گفت. ابن زياد دستور داد به او لجام بزنند. و ميثم اولين شخصى بود كه در بالاى دار به او لجام زدند (2).
51- در خلافت على- عليه السّلام- رود فرات طغيان كرد. مردم آمدند و از آن حضرت استمداد كردند. حضرت سوار مركبش شد و به طرف فرات حركت كرد.
وقتى كه از محله ثقيف مىگذشت، عدّهاى از جوانان نشسته بودند. با نگاههاى خود ايشان را مورد تمسخر قرار دادند.
حضرت متوجه شد و فرمود: «اى بازماندگان قوم ثمود و اى متكبران! شما جز عدّهاى اوباش لئيم نيستيد. من كجا و اين غلامان كجا!».
پير مردان قبيله گفتند: اينها جوانان جاهلى هستند ما را به گناه آنها نگير و ببخش.
حضرت فرمود: «به شرطى مىبخشم كه وقتى برگشتم، اين مجلس برپا نباشد و خرابيها را درست كرده باشيد، و ناودانهايى را كه به كوچه مىريزد برداشته باشيد، و چالهها را پر نموده باشيد، چون همه در سر راه مسلمانان است و باعث اذيت آنها مىشود».
گفتند: به همه دستورات شما عمل مىكنيم. حضرت از آنجا گذشت و آنها نيز دستورات حضرت را اجرا كردند.
وقتى كه امام به فرات رسيد، دعا كرد و ضربهاى به آب زد، آب يك ذراع پايين رفت. انارى را از آب گرفتند و به حضرت دادند و گفتند: آب از پل، بالا رفته و اين انار را آورده است.
حضرت فرمود: «اين انارى است از انارهاى بهشت. و ميوههاى بهشت را در اين دنيا فقط پيامبر و وصى او بايد بخورند نه كس ديگر. اگر اين گونه نبود آن را بين شما تقسيم مىكردم» (1).
1) بحار: 41/ 250، ح 6.
52- امام صادق- عليه السّلام- مىفرمايد: هنگامى كه على- عليه السّلام- از غائله صفين فارغ شد، در ساحل فرات ايستاد و فرمود: اى وادى! من كيستم؟ رود مضطرب شد و امواج به هم خوردند و مردم نگاه مىكردند. صدايى را از فرات شنيدند كه گفت: «اشهد ان لا اله الا اللَّه و ان محمّدا رسول اللَّه و ان عليّا امير المؤمنين حجة اللَّه على خلقه» (1).
53- امام صادق- عليه السّلام- مىفرمايد: وقتى كه على- عليه السّلام- از صفين برمىگشت بر ساحل فرات ايستاد و با چوب دستى خود بر آب زد و فرمود: جارى شو. پس دوازده چشمه جارى شد و مردم نگاه مىكردند. سپس با زبانى سخن گفت كه مردم نفهميدند. آنگاه مارها سرشان را از رودخانه بيرون آوردند و «لا اله الا اللَّه» و تكبير گفتند و بعد از آن گفتند: «السلام عليك يا حجّة اللَّه في ارضه، و يا عين اللَّه في عباده»، قوم تو در صفين تو را خوار كردند چنانچه قوم هارون بن عمران او را.
حضرت به مردم فرمود: «آيا شنيديد؟» گفتند: بلى. پس فرمود: «اين معجزه من براى شماست و شما را بر آن شاهد مىگيرم» (2).
54- على- عليه السّلام- فرمود: رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- را در خواب ديدم كه غبار از صورت من پاك مىكرد. و مىفرمود: «آنچه كه قرار بود در مورد تو بشود انجام پذيرفت». بعد از سه روز حضرت، ضربت خورد.
باز مىفرمود: «رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- را در خواب ديدم و از امّت او شكايت كردم كه چگونه با من حيله كردند و دشمنى نمودند و گريستم».
پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «گريه نكن». سپس دو مرد ديدم كه بدنشان به آهن و سرهايشان به سنگ بسته شده بود.
سپس به امام حسن و امام حسين فرمود: «وقتى از دنيا رفتم، مرا به وادى نجف ببريد و عقب تابوت مرا بگيريد و با جلو آن كارى نداشته باشيد. جلو آن را ملائكه حمل مىكنند. و بعد به آنها دستور داد بعد از اينكه حضرت را دفن كردند، قبر را با سطح زمين يكسان قرار دهند تا پيدا نباشد؛ چون مىدانست بنى اميه بعد از او به حكومت خواهند رسيد و [با آل على- عليه السّلام- دشمنى خواهند كرد].
و باز فرمود: سنگ سفيدى خواهيد ديد كه نور از آن تلألؤ مىكند، آن را حفر نماييد تا تختهاى نمايان شود كه در آن نوشته شده: «اين چيزى است كه نوح پيامبر- عليه السّلام- براى على بن ابى طالب ذخيره كرده است».
بعد از اينكه حضرت به شهادت رسيد، حسنين- عليهما السّلام- دستورات ايشان را اجرا كردند و قبر او را مخفى نگهداشتند تا اينكه امام صادق- عليه السّلام- در زمان خلافت عباسيان، جاى آن را نشان داد.
روزى هارون الرشيد براى شكار به آن منطقه رفته بود، بازها و سگهاى شكارى را به طرف آهوان فرستاد تا آنها را شكار كنند. وقتى كه سگها و پرندهها به طرف آهوان رفتند، آنها به سوى تپهاى فرار كردند. سگها و بازها برگشتند. وقتى آهوان وضع را آرام ديدند از آن تپه پايين آمدند كه دو مرتبه سگها و پرندههاى شكارى به آنها حمله كردند. باز هم آنها به بالاى تپه گريختند. اين وضع سه بار تكرار شد.
هارون خيلى تعجب كرد و از يكى از پيرمردان قبيله بنى اسد پرسيد: در اين تپّه چه سرّى نهفته است؟
گفت: امان مىدهى؟
هارون گفت: بلى.
پير مرد گفت: در اينجا قبر على بن ابى طالب است. هارون وضو گرفت، دو ركعت نماز خواند و دعا كرد.
بعد از آن امام صادق- عليه السّلام- جاى قبر على- عليه السّلام- را به مردم نشان داد.
سخن گفتن امام حسن (ع) در چهارده ماهگى (1)
1- محمّد بن اسحاق روايت مىكند: ابو سفيان جهت تجديد پيمان با پيامبر، به مدينه آمد و حضرت او را نپذيرفت. سپس پيش على- عليه السّلام- آمد و گفت: آيا ممكن است پسر عمويت براى من امان بدهد؟
على- عليه السّلام- فرمود: پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- تصميمى گرفته كه هرگز برگشتى در آن نيست امام حسن در آن موقع، چهارده ماه بيشتر نداشت. به زبان فصيح گفت: «اى پسر صخر! شهادتين(لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ) را بگو تا اينكه من تو را نزد جدّم رسول خدا شفاعت كنم».
ابو سفيان متحير شد. آنگاه حضرت على- عليه السّلام- فرمود: «حمد خداى را كه در ذريّه محمّد، نظير يحيى بن زكريا، قرار داده است». امام حسن- عليه السّلام- در اين هنگام راه مىرفت.
2- روايت شده است كه عمرو بن عاص به معاويه گفت: حسن بن على مردى
1) مناقب آل ابى طالب، 3/ 173. بحار: 43/ 326، حديث 6.
است با حيا و هنگامى كه بر فراز منبر برود و مردم با تندى به او نگاه كنند، خجل گرديده و كلامش را قطع مىكند. پس اجازه بده او به منبر برود.
معاويه، خطاب به امام حسن- عليه السّلام- گفت: اى ابا محمّد! برو منبر و ما را موعظه كن.
حضرت، منبر رفت و حمد و ثناى خداى را بجا آورد و بر جدّش درود فرستاد و سپس فرمود: اى مردم! هر كس مرا شناخته كه شناخته و هر كس مرا نمىشناسد پس بداند كه من حسن فرزند على، فرزند بانوى زنان عالم فاطمه دختر رسول خدا، فرزند رسول خدا، فرزند نبى خدا، فرزند سراج منير، فرزند بشير نذير، فرزند رحمة للعالمين، فرزند كسى كه بر جنّ و انس، بر انگيخته شده، فرزند بهترين مردمان بعد از رسول خدا، فرزند صاحب فضائل، فرزند صاحب معجزات و دلايل، فرزند امير مؤمنان هستم. و من كسى هستم كه از حقّم باز داشته شدهام. من و برادرم، دو آقاى جوانان اهل بهشت هستيم. و من زاده ركن و مقامم. و من زاده مكّه و منى، مشعر و عرفاتم.
معاويه، خشمگين شد و گفت: اين مطالب را رها كن و در توصيف خرما سخن بگو! حضرت فرمود: باد آن را بارور مىكند و گرما مىرساندش و سرماى شب، آن را مرغوب مىكند. سپس به كلام سابقش برگشته و فرمود: من زاده شفيع و مطاعم، من فرزند كسى هستم كه ملائكه در كنار او جنگ كردهاند. من پسر كسى هستم كه قريش در مقابل او سر فرود آوردند. و من پسر امام مردم و زاده رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- هستم.
در اين هنگام، معاويه از آشوب مردم ترسيد و گفت: اى ابا محمّد! بس است! از منبر پايين بيا، آنچه بيان كردى براى ما كافى است.
آنگاه حضرت از منبر پايين آمد. معاويه گفت: گمان كردم مىخواهى خليفه شوى، تو را چه به خلافت!!! امام فرمود: خليفه، كسى است كه عمل به كتاب خدا و سنّت پيامبرش نمايد،
نه كسى كه ظلم كند و تعطيل سنّت پيامبر نمايد و دنيا را پدر و مادر خويش گيرد.
در اين دنيا، مدت كمى لذّت مىبرد و زود باشد كه تمام شود و عذابى پشت سر آن بيايد.
در آن مجلس جوانى از بنى اميّه حضور داشت كه به امام حسن- عليه السّلام- و پدر بزرگوارش ناسزا گفت. حضرت فرمود: خدايا! نعمتت را از او بگير و او را به صورت زنى در بياور كه از او عبرت بگيرند. در اين لحظه آن جوان متوجه شد كه مانند زنان است. امام فرمود: گم شو اى زن! تو را چه به مجلس مردان! بعد از آن، امام لحظهاى سكوت فرمود سپس لباسش را تكان داد و قصد عزيمت كرد.
عمرو عاص گفت: بنشينيد از شما پرسشهايى دارم.
حضرت فرمود: بپرس.
عمرو عاص پرسيد: كرم، شجاعت و مروّت چيست؟
امام پاسخ داد: «كرم» كار نيك انجام دادن، و بخشش قبل از سؤال است. و «شجاعت» دفاع كردن از محارم و صبر بر مصيبتها و سختيهاست. و «مروّت» ديندارى و دورى از ناپاكيها و اداى حقوق مردم و افشاى سلام است.
امام از مجلس بيرون رفت و معاويه، عمرو عاص را ملامت كرد و گفت: كار را خراب كردى. عمرو عاص گفت: نترس، اهل شام تو را بخاطر دين و ايمان نمىخواهند بلكه تو را بخاطر دنيا دوست مىدارند. و زر و زور، در دست توست و سخنان حسن بن على اثرى ندارد.
سپس جريان آن جوان اموى بين مردم شايع شد. همسرش نزد امام حسن آمد و تضرع و زارى كرد. حضرت، به حال او دلسوزى كرد سپس دعا كرد و خداوند آن جوان را به حالت سابق برگرداند (1).
1) بحار: 44/ 88، حديث 2.
3- امام صادق- عليه السّلام- از پدران بزرگوارش- عليهم السّلام- روايت مىكند كه: امام حسن- عليه السّلام- با پاى پياده از مدينه به طرف مكّه حركت كرد. در راه پاهاى حضرت ورم كرد. به حضرت گفتند اگر سوار شوى، ورم پايت خوب مىشود. فرمود: هرگز(سوار نخواهم شد)، ولى اگر به منزلى رسيديم، مرد سياهى نزد ما مىآيد كه روغنى همراه دارد و آن روغن، براى اين ورم خوب است. آن را از او بخريد و(در قيمت آن) چانه نزنيد.
يكى از دوستان حضرت گفت: در مسير راه ما، منزلى نيست كه كسى در آن اين دوا را بفروشد.
حضرت فرمود: چرا هست. وقتى چند ميل (1)رفتند. آن مرد سياه پيدا شد. امام به غلامش فرمود: نزد آن برو و از او آن روغن را به قيمتش بخر. مرد سياه به غلام امام گفت: روغن را براى چه كسى مىخواهى؟ غلام گفت: براى حسن بن على بن ابى طالب- عليه السّلام- مرد گفت: مرا نزد او ببر.
خدمت حضرت رسيدند. آن مرد گفت: اى فرزند رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله-! من از دوستداران شما هستم براى اين دارو پولى نمىگيرم. ولى از شما تقاضا دارم برايم دعا بفرماييد تا خداوند پسرى سالم و بىعيب به من عطا كند كه شما اهل بيت پيغمبر را دوست داشته باشد؛ چون وقتى كه از خانه خارج شدم، هنگام زايمان همسرم نزديك بود.
حضرت فرمود: به سوى خانهات مراجعت نما كه خداوند متعال به تو پسرى سالم و بىعيب عطا نموده است.
مرد سياه فورا به خانهاش برگشت و ديد كه زنش پسرى زاييده است. سپس نزد امام حسن- عليه السّلام- برگشت و از ايشان به جهت اين امر، تشكر كرد. و حضرت
1) هر ميل، چهار هزار ذراع است(فرهنگ عميد).
آن روغن را به پاهاى خود ماليد و ورم پايش، خوب شد (1).
4- روايت شده است كه حضرت فاطمه- سلام اللَّه عليها- خدمت پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- رسيد و در حالى كه گريه مىكرد، گفت: حسن و حسين از خانه خارج شدهاند و نمىدانم به كجا رفتهاند؟ حضرت فرمود: مطمئن باش كه آنها در پناه خدا هستند.
در اين هنگام جبرئيل شتابان آمد و گفت: آنها در باغ بنى نجّار، در كنار هم خوابيدهاند. و خداوند فرشتهاى را فرستاده كه يك بالش را زير آنها و يك بالش را روى آنها گسترده است.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- با اصحابشان بيرون آمدند و آن دو را همان جا ديدند در حالى كه مارى دور آنها حلقه زده بود. حضرت آنها را بر دوش خود گرفت. اصحاب گفتند: بگذار ما آنها را بياوريم. حضرت فرمود: چه خوب مركوب است مركوب آنها! و چه سواران خوبى! و پدرشان بهتر از آنهاست (2).
5- روايت شده است كه امام حسن- عليه السّلام- و برادرانش و عبد اللَّه بن عباس، بر سر سفرهاى نشسته بودند كه ناگهان ملخى بر سفره آنها افتاد. عبد اللَّه از امام حسن- عليه السّلام- پرسيد: بر بال اين ملخ چه نوشته شده است؟
حضرت فرمود: نوشته شده است «من خدايى هستم كه بجز من خدايى نيست.
چه بسا ملخها را براى قوم گرسنهاى به عنوان رحمت مىفرستم تا از آنها استفاده كنند. و چه بسا براى قومى موجب بلا هستند و محصولات آنها را مىخورند».
عبد اللَّه ايستاد و سر حضرت را بوسيد و گفت: اين سخن از اسرار علوم است (1).
6- امام صادق از اجدادش روايت كرده كه امام حسن- عليه السّلام- به اهل خانوادهاش گفت: من به وسيله سمّ كشته مىشوم چنانچه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- با آن كشته شد. پرسيدند: چه كسى به شما سمّ مىخوراند.
فرمود: همسرم جعده دختر اشعث. معاويه او را دسيسه مىكند و مأمور به اين كار مىكند.
گفتند: او را از خانهات بيرون كن و از خودت دور نما. حضرت فرمود: چگونه اين كار را بكنم در حالى كه فعلا كارى نكرده است(يعنى قصاص قبل از جنايت است) و اگر هم بيرونش كنم كسى غير از او مرا نخواهد كشت و او نزد مردم، معذور خواهد بود.
چند روزى سپرى شده بود كه معاويه براى جعده مالى فرستاد و در ضمن، به او وعده داد كه اگر امام را شهيد نمايى، صد هزار درهم ديگر به تو مىدهم و تو را به ازدواج فرزندم يزيد در مىآورم. سپس به او شربت سمّى داد تا اينكه به حضرت بخوراند. در يكى از روزهايى كه هوا گرم بود و حضرت روزه داشت، براى افطار به منزل تشريف آورد. جعده سمّ را در شير ريخت و جهت افطار، آن را مقابل حضرت قرار داد. امام آن را نوشيد و فرمود: اى دشمن خدا! مرا كشتى، خدا تو را بكشد. به خدا قسم! بعد از من خيرى نخواهى ديد و معاويه به تو نيرنگ زده است و خداوند تو و معاويه را خوار خواهد نمود.
بعد از گذشت دو روز، حضرت به شهادت رسيد. و معاويه نيز به وعدههاى خود وفا نكرد (2).
7- امام صادق- عليه السّلام- فرمود: زمانى كه رحلت امام حسن نزديك شد، بشدت گريست و فرمود: من بر امرى بزرگ و هولناك وارد مىشوم كه هرگز بر مثل آن وارد نشده بودم. سپس وصيّت كرد كه در بقيع دفنش نمايند. و خطاب به برادرش امام حسين فرمود: برادر! مرا بر تختى بگذاريد و كنار قبر جدّم رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- ببريد تا با او تجديد پيمان كنم. سپس به كنار مزار مادرم فاطمه بنت اسد برده و در آنجا دفن نماييد. اى پسر مادرم! مىبينيد كه مردم خيال مىكنند كه مرا كنار قبر رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- مىخواهيد دفن كنيد، لذا جمع مىشوند و غوغا مىكنند تا مانع اين كار شوند. تو را به خدا قسم مىدهم كه بخاطر من، هيچ خونى ريخته نشود! وقتى امام حسين- عليه السّلام- برادرش را غسل داد و كفن نمود، او را بر تختى قرار داد و به طرف قبر جدّش رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- حركت داد تا با او تجديد پيمان كند. مروان بن حكم و يارانش از بنى اميّه، مقابل حضرت قرار گرفتند و گفتند: آيا سزاوار است عثمان در خارج از مدينه دفن شود ولى حسن در كنار قبر پيامبر؟ هرگز نخواهيم گذاشت تا چنين شود! در اين هنگام عايشه سوار بر استرى بود، از راه رسيد و گفت: مرا با شما چه كار اى بنى هاشم! آيا مىخواهيد كسى را داخل خانه من نماييد كه من او را دوست ندارم؟! ابن عبّاس خطاب به مروان گفت: برويد، ما قصد نداريم او را نزد رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- دفن كنيم. چون او خودش به حرمت قبر جدّش عارفتر بود. و او بدون اذن، داخل نمىشود چنانچه ديگران داخل شدند. بر گرديد ما او را بر طبق وصيتش، در بقيع دفن مىكنيم.
سپس به عايشه گفت: بدا به حال تو! روزى بر استر و روزى بر شتر سوار مىشوى!
و در روايت ديگر آمده است. روزى بر شتر و روزى بر استر سوار مىشوى و اگر زنده بمانى بر فيل هم سوار خواهى شد! ابن حجاج؛ شاعر بغدادى، همين سخن را به صورت شعر در آورده و مىگويد:
يا بنت ابى بكر لا كان و لا كنت لك التسع من الثمن و بالكل تملكت (1)
تجمّلت، تبغّلت و ان عشت تفيّلت (2)
توضيح: قول شاعر كه گفت براى تو، يك نهم از يك هشتم است، اين در بحث و مناظره فضّال بن حسن با ابو حنيفه بود. فضال به ابو حنيفه گفت: آيه شريفه يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلَّا أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ (3)منسوخ شده است يا نه؟
ابو حنيفه گفت: خير، منسوخ نشده است.
فضال پرسيد: به نظر تو بهترين مردم بعد از رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- ابو بكر و عمر هستند يا على بن ابى طالب؟
گفت: آيا نمىدانى آن دو(ابو بكر و عمر) پهلوى پيامبر دفن شدهاند؟ چه دليلى مىخواهى كه روشنتر از اين باشد بر فضل آن دو بر على بن ابى طالب؟
فضال به او گفت: اين دو با وصيّت خود به دفنشان در خانه پيامبر، به آن حضرت ظلم كردند؛ چون در آنجا حقى نداشتند. و اگر آنجا مال خودشان بوده و به رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- بخشيده بودند پس كار بدى كردند كه آن را پس گرفتند و عهدشان را شكستند. و خودت اقرار كردى كه آيه شريفه: لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلَّا أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ غير منسوخ است.
ابو حنيفه قدرى سكوت كرد و گفت: آنجا نه مال پيامبر بود و نه مال آن دو نفر فقط، ولى چون دختران آنها در آنجا حقّ داشتند لذا در حق آنها دفن شدهاند!
فضال به او گفت: تو مىدانى كه زمانى كه پيامبر رحلت فرمود، نُه همسر داشت و هر كدام يك هشتم ارث مىبردند؛ چون دخترش فاطمه- سلام اللَّه عليها- در قيد حيات بود. وقتى بررسى كنيم براى هر يك از همسرانش يك نهم از يك هشتم مىرسد. و اين چيزى در حدود يك وجب در يك وجب هم نمىشود. و عرض و طول حجره هم كه مشخّص بود. پس چگونه آن دو(ابو بكر و عمر) بيشتر از آن مستحق شدهاند؟
تازه، چگونه عايشه و حفصه ارث مىبرند ولى فاطمه كه دختر پيامبر است، ارث نمىبرد؟ پس در سخنان ابو حنيفه، تناقض گويى، از جوانب مختلف، روشن و آشكار است.
سپس ابو حنيفه خشمگين شد و گفت: او را از من دور كنيد كه او- به خدا قسم- رافضى خبيث است! (1).
1) بحار: 44/ 153، حديث 24.
1- يحيى بن امّ طويل مىگويد: خدمت امام حسين- عليه السّلام- بوديم كه جوانى بر آن حضرت وارد شد در حالى كه مىگريست. حضرت به او فرمود: براى چه گريه مىكنى؟
پاسخ داد: هم اكنون مادرم بدون وصيت، فوت نمود، در حالى كه ثروتى داشت و به من امر كرده بود تا كارى نكنم مگر اينكه شما را از آن باخبر نمايم.
امام به اصحاب خود فرمود: برخيزيد تا نزد آن زن برويم.
راوى مىگويد: پس به اتفاق ايشان به آن خانهاى كه زن را در آن خوابانيده بودند، رفتيم. امام حسين- عليه السّلام- دعا كرد و از خدا خواست تا او را زنده كند تا وصيّت نمايد. در آن هنگام خداوند متعال او را زنده كرد.
پس، آن زن نشست و شهادتين گفت. و متوجه حضرت شد و عرضه داشت: اى مولاى من! بفرماييد داخل خانه. حضرت داخل شده و نزديك او نشست و به او فرمود: خدا تو را رحمت كند! وصيّت كن.
زن گفت: اى پسر پيغمبر- صلّى اللَّه عليه و آله- من فلان مقدار مال در فلان محل دارم؛ يك سوم آن را براى شما قرار دادم تا آن را در هر كجا كه مىخواهيد، مصرف كنيد و دو سوّم ديگر آن، براى پسرم باشد. البته اگر از دوستان شماست. و اگر از
مخالفين شما باشد، حقّى در آن ندارد و همه اموال، مال شماست. سپس آن زن از امام حسين- عليه السّلام- تقاضا كرد كه بر او نماز گزارده و متولى كارهاى او بشود.
سپس آن زن مرد همان طور كه اوّل مرده بود (1).
2- در ايام كودكى از امام حسين- عليه السّلام- در باره صداى حيوانات سؤال كردند؛ چون از شرائط امامت اين است كه عالم به زبان تمام حيوانات باشد. امام- عليه السّلام- در پاسخ آنان- كه حيوانات هنگامى كه صدا مىكنند چه مىگويند- فرمود:
كركس مىگويد: اى فرزند آدم! هر گونه كه مىخواهى زندگى كن ولى بدان كه عاقبت مرگ است.
باز مىگويد: اى عالم به خفيّات و اى رفعكننده بلاها!- طاوس مىگويد: خدايا! به خود ظلم كردم و به زينتم مغرور شدم، پس مرا ببخش.
خارپشت مىگويد: خداوند بر عرش خود قرار گرفته است.
خروس مىگويد: هر كس خدا را شناخت او را فراموش نمىكند.
مرغ مىگويد: اى خدايى كه بر حقى، تو بر حقى و سخن تو حق است.
يا اللَّه! يا حق!- قرقى مىگويد: به خدا و روز قيامت، ايمان دارم.
لاشخور مىگويد: به خدا توكل كن كه او روزى مىدهد.
عقاب مىگويد: هر كس از خدا اطاعت كند، سختى نمىبيند.
شاهين مىگويد: خداوند، پاك، منزه و حقّ است چه حقّى!- جغد مىگويد: انس در دورى نمودن از مردم است.
1) بحار: 44/ 180، حديث 3.
كلاغ مىگويد: اى روزى دهنده! روزى حلال برسان.
دُرنا مىگويد: خدايا! مرا از شرّ دشمنانم حفظ كن.
لك لك مىگويد: هر كس از مردم فاصله بگيرد، راحتتر است.
اردك مىگويد: آمرزش تو را خواهانم اى خدا!- هدهد مىگويد: چقدر شقى و بدبخت است كسى كه گناه مىكند.
قمرى مىگويد: اى داناى به اسرار و پنهانها، اى خدا!- كبوتر مىگويد: تويى خدا و غير از تو خدايى نيست.
زاغ مىگويد: منزّه است كسى كه بر او چيزى مخفى نيست.
طوطى مىگويد: ياد خدا باعث مغفرت گناهان است.
گنجشك مىگويد: طلب آمرزش مىكنم از گناهانى كه خدا را به خشم آورد.
بلبل مىگويد: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ حقّا حقّا».
كبك مىگويد: قيامت نزديك است.
بلدرچين مىگويد: اى فرزند آدم! چه چيز تو را از مرگ غافل كرده است.
مرغ شكارى مىگويد: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ و آله خيرة اللَّه».
قمرى مىگويد: «يا واحد يا احد يا فرد يا صمد».
داركوب مىگويد: خداى من! مرا از آتش نجات بده.
چكاوك مىگويد: خدايا! گناهان مؤمنين را ببخش.
كبوتر صحرايى مىگويد: خدايا! اگر مرا نبخشى، بدبخت مىشوم.
مرغ عشق مىگويد: «لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ [العلىّ] العظيم».
شتر مرغ مىگويد: معبودى به غير از خدا نيست.
پرستو هنگام صدا كردن، سوره حمد را مىخواند و مىگويد: اى قبولكننده توبهكنندگان! اى خدا! حمد و ثنا براى توست.
زرّافه مىگويد: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وحده».
ميش مىگويد: مرگ بهترين پند دهنده است.
بزغاله مىگويد:(خدايا!) مرگم را برسان تا گناهانم كم باشد.
وقتى كه شير غرش مىكند؛ يعنى امر خداوند مهم است مهم.
گاو نر مىگويد: اى فرزند آدم! صبر كن. تو در مقابل كسى هستى كه تو را مىبيند و ديده نمىشود و آن خداست.
فيل مىگويد: از مرگ، گريزى نيست.
يوز پلنگ مىگويد: «يا عزيز يا جبّار يا متكبّر يا اللَّه!».
شتر مىگويد: منزّه است خدايى كه خواركننده ستمكاران است.
اسب مىگويد: سبحان ربّنا سبحانه!- گرگ مىگويد: كسى را كه خدا حفظ كند، هرگز ضايع نمىگردد.
شغال مىگويد: واى! واى! واى! بر گناهكارى كه در گناه كردن، اصرار مىنمايد.
سگ مىگويد: گناهان، باعث خوارى است.
خرگوش مىگويد: خدايا! مرا هلاك نكن و حمد و ستايش براى توست.
روباه مىگويد: دنيا خانه غرور است.
غزال مىگويد: خدايا! مرا از آزار و اذيت نجات بده.
كركدن مىگويد:(خدايا) به فريادم برس و الّا هلاك مىگردم.
گوزن مىگويد: خداوند مرا كفايت مىكند و بهترين وكيل است.
پلنگ مىگويد: پاك و منزه است خدايى كه با قدرت، عزيز شده است.
مار مىگويد: اى خدا! چقدر شقى و بدبخت است كسى كه تو را معصيت مىكند.
عقرب مىگويد: بدى، چيز وحشتناكى است.
سپس امام- عليه السّلام- فرمود: تمام مخلوقات خداوند او را تسبيح مىكنند. بعد امام اين آيه را تلاوت فرمود:
وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ (1).
1) سوره أسرى، آيه 44.
«همه مخلوقات، خدا را تسبيح مىكنند ولى شما تسبيح آنان را درك نمىكنيد» (1).
3- وقتى كه امام حسين- عليه السّلام- متولد شد، خداوند سبحان، به جبرئيل دستور داد تا با گروهى از ملائكه، نزد پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- رفته و به او تبريك و تهنيت بگويند. وقتى كه پايين آمدند، از جزيرهاى عبور كردند كه در آن ملكى به نام فطرس بود. خداوند او را دنبال كارى ارسال داشت ولى او سستى نمود، پس بالش شكست و در آن جزيره، رها شد. پس در آنجا هفتصد سال خدا را عبادت نمود.
فطرس خطاب به جبرئيل گفت: به كجا مىروى؟
جبرئيل گفت: به سوى محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله-.
فطرس گفت: مرا نيز همراه خود به سوى او ببريد، شايد برايم دعا كند.
وقتى كه جبرئيل خدمت پيامبر رسيد و شرح حال فطرس را گفت، حضرت فرمود: به فطرس بگو: بال شكستهاش را به اين طفل بمالد. در آن هنگام فطرس خود را به گهواره امام حسين- عليه السّلام- ماليد و شفا يافت. سپس با جبرئيل به آسمان پرواز كرد و از آن به بعد، به او آزادشده حسين- عليه السّلام- لقب دادند (2).
4- هنگامى كه امام حسين- عليه السّلام- قصد خروج به عراق نمود، ام سلمه به او گفت: به طرف عراق نرو؛ چون از رسول خدا شنيدم كه فرمود: پسرم حسين در زمينى به نام «كربلا» شهيد مىشود. و مقدارى از خاك آنجا را در شيشهاى كرد و به من داد.
حضرت فرمود: به خدا قسم! كه من اين گونه كشته مىشوم و اگر به عراق هم نروم مرا خواهند كشت. اگر مىخواهى، مقتل خود و يارانم را به تو نشان دهم.
سپس دستش را بر صورت ام سلمه كشيد، خداوند به او بصيرت داد تا اينكه همه آنها را ديد. حضرت مقدارى از تربت آنجا را برداشت، در شيشهاى ديگر گذاشته به او داد و فرمود: هر وقت اين دو شيشه، خونى گرديد، بدان كه من كشته شدهام.
ام سلمه مىگويد وقتى روز عاشورا فرا رسيد، بعد از ظهر به هر دو شيشه نگاه كردم و ديدم خونى شدهاند. ام سلمه گريه و شيون نمود. در آن روز، هيچ سنگى را بلند نكردند مگر اينكه زيرش خون تازه يافتند (1).
5- امام سجاد- عليه السّلام- مىفرمايد: شب عاشورا امام حسين- عليه السّلام- ايستاد و رو به يارانش نمود و فرمود: اينها قصد كشتن مرا دارند نه شما را. اگر مرا بكشند با شما كارى ندارند. پس شما آزاديد كه برويد و خودتان را نجات بدهيد؛ چون اگر بمانيد فردا همگى كشته خواهيد شد.
اصحاب عرضه داشتند: ما تو را تنها نمىگذاريم و زندگى بعد از تو ارزشى ندارد. حضرت فرمود: همه شما به شهادت مىرسيد و يك نفر هم باقى نمىماند. و همان گونه شد كه امام فرموده بود (2).
1- امام باقر- عليه السّلام- فرمود: روزى عبد الملك بن مروان در خانه خدا طواف مىكرد و پدرم در پيشاپيش او طواف خود را انجام مىداد و به او توجهى نداشت. و عبد الملك هم او را نمىشناخت.
عبد الملك گفت: اين شخص كيست كه در مقابل ما طواف مىكند و به ما توجهى نمىكند؟
گفتند: اين شخص؛ على بن حسين است. پس به جايگاه خود رفته و نشست و گفت: او را نزد من آوريد. حضرت را آوردند. عبد الملك گفت: اى على بن حسين! من كه قاتل پدرت نيستم چرا نزد من نمىآيى؟
امام فرمود: قاتل پدرم دنيا را از پدرم گرفت ولى پدرم آخرت او را خراب كرد.
اگر تو نيز دوست دارى چنين شوى پس باش.
عبد الملك گفت: هرگز، ولى نزد ما آى تا از دنياى ما بهره برى! حضرت نشست و رداى خود را گشود و دعا كرد: «خدايا! حرمتى را كه دوستانت نزد تو دارند آن را نشان بده» در اين هنگام، رداى حضرت پر از مرواريدهاى درخشان شد كه شعاع نورشان، ديدگان را خيره مىكرد.
حضرت خطاب به عبد الملك فرمود: كسى كه چنين حرمتى نزد خدا دارد چه
نيازى به دنياى تو دارد؟! سپس فرمود: خدايا! اينها را بگير كه من احتياجى به آنها ندارم.
2- ابو خالد كابلى مىگويد: بعد از شهادت امام حسين- عليه السّلام- و برگشتن امام سجاد- عليه السّلام- به مدينه طيبه، ما، در مكّه بوديم. محمّد بن حنفيّه به من گفت: نزد على بن حسين برو و از طرف من به او بگو كه: من بعد از برادرانم امام حسن و امام حسين- عليهما السّلام-، بزرگترين اولاد امير المؤمنين على- عليه السّلام- هستم و براى امامت شايستهتر مىباشم. پس سزاوار است كه امامت را به من تسليم نمايى. و اگر شكّ دارى، داورى انتخاب كن تا بين ما حكم كند.
راوى گويد: نزد امام سجاد رفتم و پيغام محمّد بن حنفيّه را به حضرت، رساندم.
حضرت فرمود: بر گرد و به او بگو: «اى عمو! از خدا بترس و چيزى را كه خدا براى تو قرار نداده، ادّعا نكن. اگر قبول ندارى پس حجر الأسود بين ما حكم كند و او به نفع هر كس كه حكم نمود، او امام است».
ابو خالد مىگويد: جواب حضرت را رساندم و او قبول كرد. و هر دو با هم به مسجد الحرام رفته تا اينكه مقابل حجر الأسود رسيدند. امام فرمود: عموجان! چون تو مسنّتر هستى، جلو برو و از او براى امامت خودت گواهى بخواه.
محمّد بن حنفيه پيش رفت، دو ركعت نماز خواند، دعا كرد و از حجر الأسود گواهى خواست، ولى جوابى نشنيد.
بعد از او امام- عليه السّلام- پيش رفت، دو ركعت نماز خواند و فرمود: اى سنگى كه خدا تو را شاهد قرار داده بر كسانى كه به زيارت خانهاش مىآيند، اگر من صاحب امر و امام واجب الاطاعه هستم، گواهى بده تا عمويم بفهمد كه او حقّى در رابطه با امامت ندارد.
پس حجر الأسود به امر خدا با زبان عربى آشكار گفت: «اى محمّد بن على! امامت با على بن حسين است و اطاعت او بر تو و بر جميع بندگان واجب است».
پس در اين هنگام، محمّد بن حنفيه پاى حضرت را بوسيد، و گفت: امامت، حقّ شماست.
و در روايت ديگر چنين آمده است كه: به امر خدا حجر الأسود گفت: اى محمّد بن على! على بن حسين آن حقى است كه در او شك راه پيدا نمىكند و واجب الاطاعه مىباشد. به او گوش بسپار و اطاعتش كن.
محمّد گفت: شنيديم، شنيديم(اطاعت مىكنيم) اى حجّت خدا در زمين و آسمانش! گويند: اين كار محمّد بن حنفيه براى رفع شكّ از مردم بود و خود او شكّى در امامت حضرت سجاد- عليه السّلام- نداشت (1).
3- جابر بن يزيد جعفى از امام باقر- عليه السّلام- روايت مىكند كه فرمود:
پدرم(امام سجّاد) با عدّهاى نشسته بود كه ناگاه آهويى از صحرا آمد و مقابل ايشان ايستاد. همهمه كرده و دستهايش را به زمين مىكوبيد.
بعضى از اصحاب عرض كردند: يا بن رسول اللَّه! اين آهو چه مىگويد؟ گويا شما را مىشناسد.
حضرت فرمود: او مىگويد يكى از پسران يزيد از او يك بچه آهويى طلب كرده است و او نيز به شكارچىها دستور داده تا يكى را شكار كنند. و ديروز آنها بچه مرا گرفتهاند در حالى كه به او شير نداده بودم. مىخواهم كه بچهام را برگردانند تا به او شير بدهم و سپس به آنها بدهم.
امام- عليه السّلام- شخصى را به دنبال شكارچى فرستاد و او آمد. حضرت فرمود:
اين آهو مىگويد كه شما بچهاش را گرفتهايد و او را شير نداده است و از من مىخواهد كه از تو بخواهم تا بچهاش را به او برگردانى.
1) كافى: 1/ 348، حديث 5.
شكارچى گفت: يا ابن رسول اللَّه! من جرأت اين كار را ندارم.
حضرت فرمود: پس بچه آهو را بده تا به او شير دهد و برگرداند. و شكارچى نيز پذيرفت و بچه آهو را آورد. وقتى كه آهو بچهاش را ديد همهمهاى كرد و اشك از چشمانش سرازير گرديد.
حضرت فرمود: اى شكارچى! بخاطر من بچهاش را به او ببخش. شكارچى هم قبول كرد. آهو با بچهاش مىرفت و مىگفت: گواهى مىدهم كه شما از خاندان رحمت هستيد و بنى اميّه از خاندان لعنت (1).
4- امام باقر- عليه السّلام- از پدر بزرگوارش نقل مىكند كه: پدرم با عدّهاى از خاندان و يارانش به باغى رفتند. دستور داد تا سفرهاى گسترده شود. وقتى خواستند مشغول خوردن شوند، آهويى از طرف صحرا آمد و ناله كنان نزد پدرم رفت. از پدرم پرسيدند: اى پسر رسول خدا! اين آهو چه مىگويد؟
حضرت فرمود: او مىگويد سه روز است كه چيزى نخوردهام، دست به او نزنيد تا بگويم با ما غذا بخورد. آنها قبول كردند. حضرت آهو را خواند و آهو مشغول خوردن گشت اما يكى از ياران امام، دست بر پشت آهو ماليد كه سبب فرار آهو گرديد.
پدرم فرمود: مگر من نگفتم به او دست نزنيد؟ آن مرد قسم خورد كه نيّت بدى نداشتم.
پدرم به آهو گفت: برگرد، اينها كارى با تو ندارند. آهو برگشت و غذا خورد تا اينكه سير شد و صدايى كرد و رفت.
از حضرت پرسيدند: يا ابن رسول اللَّه! اين بار چه گفت؟
حضرت فرمود: براى شما دعا كرد (2).
5- ابو خالد كابلى، مدّت زيادى در خدمت محمّد بن حنفيّه بود و او را امام بر حقّ مىدانست. تا اينكه روزى نزد وى آمد و گفت: براى من حرمتى هست. پس تو را به رسول خدا و امير المؤمنين قسم مىدهم آيا تو همان امامى هستى كه خداوند اطاعت تو را واجب كرده است؟
محمّد بن حنفيه گفت: امام تو و من و تمام مسلمانان، على بن حسين- عليه السّلام- است.
پس ابو خالد خدمت امام- عليه السّلام- رسيد وقتى كه سلام كرد، امام فرمود:
آفرين بر تو اى كنكر! تو به ديدار ما نمىآمدى چه شده است كه آمدهاى؟
ابو خالد وقتى چنين شنيد به سجده افتاد و گفت: حمد خدايى را كه مرا نميراند تا اينكه امامم را شناختم.
حضرت فرمود: امامت را چگونه شناختى؟
ابو خالد گفت: تو مرا به اسمى خواندى كه مادرم ناميده بود. و من در جهل بودم و عمرى محمّد بن حنفيّه را خدمت كردم تا اينكه امروز او را قسم دادم كه آيا تو امام بر حقّ هستى؟ و او مرا به تو راهنمايى كرد و گفت: تو امام واجب الإطاعه هستى و وقتى كه خدمت شما رسيدم مرا با اسم اصليم صدا كردى. لذا فهميدم كه شما امام مسلمين هستى.
ابو خالد در ادامه گفت: وقتى كه مادرم مرا زاييد نام مرا «وردان» نهاد و بعد از آن، پدرم آن را نپسنديد و اسم مرا «كنكر» گذاشت. و قسم به خدا تا به حال كسى مرا به اين اسم صدا نكرده بود. پس من گواهى مىدهم كه تو امام آسمانها و زمين هستى (1).
1) بحار: 42/ 94، حديث 23.
6- امام باقر- عليه السّلام- مىفرمايد: پدرم در وصيّتش اين گونه فرمود: فرزندم! وقتى كه از دنيا رفتم، فقط تو مرا غسل بده؛ چون امام را بايد امام غسل دهد. و بدان كه برادرت عبد اللَّه، مردم را به سوى خود مىخواند! اما او را از اين كار منع كن و اگر قبول نكرد رهايش كن؛ زيرا عمرش كوتاه است.
امام باقر- عليه السّلام- فرمود: وقتى كه پدرم رحلت نمود، برادرم عبد اللَّه، ادعاى امامت نمود و من به او چيزى نگفتم و بعد از چند ماه، همان طور كه پدرم خبر داده بود، از دنيا رفت (1).
7- حمّاد كوفى مىگويد: سالى براى حجّ، خارج شديم. وقتى كه از منزل زباله، كوچ كرديم، ما را طوفان سياهى در برگرفت و قافله ما از هم پاشيد و در بيابان، گم شديم. من به وادى كويرى افتادم و شب فرا رسيد. در آن حال به درختى پناه بردم. اوايل شب بود كه جوانى را ديدم كه لباس سفيدى در برداشت با خود گفتم كه اين شخص حتما از اولياى خداست من ساكت بودم تا اينكه بجايى رفته و براى نماز آماده شد در اين هنگام آبى از زمين جوشيد و او وضو گرفت و مناجات كرد و چنين گفت: اى كسى كه ملكوت تو همه چيز را در بر گرفته و جبروتت همه را غالب شده، بر محمّد و آل محمّد درود فرست و قلب مرا با شادى اقبال به خودت، پر كن. و مرا در زمره مطيعين خود قرار بده.
سپس مشغول نماز شد و من نيز آماده شدم و پشت سر او ايستادم. ناگاه محرابى را در مقابل او ديدم. و هر گاه به آيهاى مىرسيد كه در آن وعده و وعيد بود، با ناله و حزن، دوباره آن را تكرار مىكرد. وقتى كه شب به آخر رسيد، ايستاد و گفت: اى
1) بحار: 46/ 166، حديث 9.
كسى كه گمشدگان، او را قصد مىكنند و به او مىرسند! و اى پناهگاه خائفان! و اى ملجأ گرويدگان! چه وقت راحت مىشود كسى كه به غير تو تكيه كند؟ و چه وقت شاد مىگردد كسى كه غير تو را بجويد. خدايا! شب پشت كرد و تمام شد و من نتوانستم خدمت تو را شايسته بجا آورم و سينهام را از مناجات تو پر كنم. درود بفرست بر محمّد و آل محمّد و با من آنچه به مصلحتم مىباشد، رفتار كن.
ايستاد و من دامن او را گرفتم پس گفت: اگر درست توكل مىكردى، هرگز گم نمىگشتى. دست مرا بگير و با من بيا. خيال كردم زمين زير پايم پيچيد و وقتى كه سپيده صبح دميد و گفت: اينجا مكّه است.
پس گفتم: تو را به خدا قسم مىدهم، خودت را براى من معرفى كن.
فرمود: اكنون كه مرا قسم دادى، من على بن الحسين هستم (1).
8- امام زين العابدين(ع) در سالى به حج رفته بود كه در آن سال، خليفه وقت هشام، نيز آمده بود. هنگام طواف، مردم كنار مىرفتند و براى امام راه باز مىكردند و او را با ديده اكرام مىنگريستند. از هشام پرسيدند اين كيست؟
هشام گفت: نمىشناسم، در حالى كه مىشناخت! فرزدق شاعر حاضر بود، گفت: ولى من او را مىشناسم و اشعار معروف خود را در مدح امام- عليه السّلام- سرود كه مطلع آن اين است.
هذا الذى تعرف البطحاء وطأته و البيت يعرفه و الحلّ و الحرم
بدين سبب، هشام او را دستگير نموده و زندانى كرد. و اسمش را نيز از ديوان، حذف كرد.
حضرت براى او صلهاى فرستاد ولى او برگرداند و گفت: من از روى وظيفه دينى، اين اشعار را سرودم نه براى پول. امام- عليه السّلام- دوباره فرستاد و فرمود:
1) بحار: 46/ 41، حديث 35. صحيفه سجاديه: دعاى 72.
اين كار تو مورد قبول خداوند واقع شد.
هنگامى كه زندان او طول كشيد و حتى او را تهديد به قتل كرده بودند، از امام- عليه السّلام- خواست دعا كند تا خداوند نجاتش دهد. و امام سجاد- عليه السّلام- نيز دعا كرد و او آزاد شد.
سپس، فرزدق خدمت امام رسيد و گفت: يا ابن رسول اللَّه! هشام اسم مرا از دفتر بيت المال خارج كرده است.
امام فرمود: از او چه مقدار مىگرفتى؟
گفت: فلان مقدار.
امام آن مقدار را به مدت چهل سال به او عطا نمود و فرمود: اگر مىدانستم بيشتر از اين نياز دارى، بيشتر از اين مىدادم. فرزدق بعد از گذشت چهل سال، از دنيا رفت (1).
9- وقتى كه حجّاج بن يوسف در جنگ با عبد اللَّه بن زبير، خانه كعبه را خراب كرد، پس از جنگ كه خانه را تعمير كردند، هنگامى كه خواستند دوباره حجر الأسود را بر جاى خود نصب كنند، هر عالم يا قاضى و يا زاهدى كه آن را نصب مىنمود، متزلزل مىشد و برقرار نمىماند. تا اينكه امام سجاد- عليه السّلام- پيش آمد و حجر الأسود را از دست آنها گرفت و با نام خدا آن را در جايش گذاشت و مستقر گرديد و مردم تكبير گفتند. فرزدق نيز در شعرش به همين اشاره دارد كه مىگويد: (2)
يكاد يمسكه عرفان راحته ركن الحطيم اذا ما جاء يستلم
10- ابو خالد كابلى مىگويد: به امام سجّاد- عليه السّلام- عرض كردم كه امام بعد از شما كيست؟ فرمود: پسرم محمّد، كه علم را مىشكافد و باقر العلوم است. و بعد از او پسرش جعفر است كه اسم او در آسمانها «صادق» مىباشد.
گفتم: همه شما صادق و راستگو هستيد. چرا تنها لقب او صادق است؟
فرمود: من از پدرم و پدرم از پدرش و او از رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- شنيده است كه فرمود: وقتى كه جعفر بن محمّد بن على متولد شد او را «صادق» لقب دهيد؛ چون از نسل او كسى است كه اسمش جعفر است و به دروغ ادعاى امامت مىكند و او نزد خدا «جعفر كذّاب» مىباشد.
سپس امام سجاد- عليه السّلام- گريست و فرمود: گويا مىبينم كه چگونه او طاغوت زمان خود را براى تفتيش ولى خدا و جستجوى امام غائب- عليه السّلام- تحريك مىكند. پس همان طور شد كه امام فرموده بود (1).
11- فاطمه يكى از دختران حضرت على- عليه السّلام- وقتى كه ديد برادرزادهاش چگونه خود را در عبادت خدا به سختى انداخته است به جابر (2)گفت: برو و به اين على بن حسين- كه يادگار پدرش است و از كثرت عبادت و سجده، بينىاش شكافته و پيشانى و زانوانش پينه بسته- بگو از خودش مواظبت نمايد و خود را اين قدر در عبادت خدا به رنج و زحمت نيندازد.
پس جابر به درب خانه امام- عليه السّلام- آمد كه فرزند امام سجّاد، محمّد باقر
1) بحار: 46/ 32، حديث 26.
1- عبّاد بن كثير مىگويد: به امام باقر- عليه السّلام- عرض كردم: حق مؤمن بر خدا چيست؟ حضرت رو برگرداند. تا سه بار اين سؤال را تكرار كردم. پس فرمود:
حق مؤمن بر خدا اين است كه اگر به اين درخت بگويد: به اينجا بيا، بيايد.
عبّاد مىگويد: به خدا قسم! ديدم كه همان درخت خرما از جاى خود حركت كرده كه بيايد. اما امام اشاره كرد و فرمود: بر جاى خود بمان، منظورم تو نبودى (1).
2- ابو صباح كنانى مىگويد: روزى به در خانه امام باقر- عليه السّلام- رفتم و در را كوبيدم، كنيزكى در را باز كرد. پس دستم را به سينه او زدم و گفتم: به سرورت بگو: فلانى دم در ايستاده است.
ناگاه امام از درون خانه نهيب زد: داخل شو اى بىمادر! وقتى وارد شدم، گفتم: مولاى من! قسم به خدا قصد بدى نداشتم. فقط مىخواستم يقينم نسبت به
1) كشف الغمه: 2/ 141. بحار: 46/ 248، حديث 39.
شما افزون گردد.
حضرت فرمود: راست گفتى. اگر خيال مىكنيد كه اين ديوارها مانع ديدن ما مىشوند چنانچه مانع ديدن شما مىگردند، پس بين ما و شما چه فرقى هست.
ديگر از اين كارها نكن (1).
3- حبّابه والبيّه بر امام باقر- عليه السّلام- وارد شد. حضرت به او گفت: چرا دير نزد ما آمدى؟
گفت: مقدارى از موى فرق سرم سفيد شده و مرا ناراحت كرده است.
حضرت فرمود: آن را نشان بده. آنگاه دست مباركش را بر آن كشيد، موهاى سفيد، سياه شدند. سپس فرمود: براى او آينه بياوريد. در آينه نگاه كرد و ديد كه همه موهايش سياه شده است (2).
4- ابو بصير نقل مىكند: با امام باقر- عليه السّلام- در مسجد رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- نشسته بوديم(هنگامى كه امام سجّاد- عليه السّلام- در قيد حيات بود و هنوز حكومت به بنى عباس منتقل نشده بود) دوانيقى و داود بن سليمان، وارد مسجد شدند، داود نزد امام نشست ولى دوانيقى نيامد. حضرت فرمود: چرا او نيامد؟
داود گفت: او چنين خصلتى دارد و ادب را رعايت نمىكند.
امام فرمود: روزگار زيادى نمىگذرد كه اين مرد، بر مردم مسلط مىشود و گردن بزرگان را مىشكند و شرق و غرب را مالك مىشود. و عمر او طولانى مىشود تا اينكه آنقدر از ذخاير عالم، جمع مىكند كه قبل از او كسى چنين نكرده است.
داود رفت و اين مطلب را به دوانيقى گفت. او آمد و از امام- عليه السّلام- عذر خواست. و پرسيد: آيا آنچه به داود گفتى صحيح است؟
حضرت فرمود: آرى، چنين خواهد شد.
بعد پرسيد: آيا سلطنت (1)ما قبل از شماست؟
فرمود: آرى.
پرسيد: بعد از من فرزندانم نيز حكومت مىكنند؟
فرمود: آرى.
پرسيد: مدت حكومت بنى اميّه بيشتر است يا حكومت ما؟
فرمود: حكومت شما طولانىتر خواهد شد. بچههايتان آن را مىربايند و مانند توپ با آن بازى مىكنند، من اين را از پدرم شنيدهام.
هنگامى كه بعدها منصور دوانيقى به حكومت رسيد از پيشگويى امام باقر- عليه السّلام- تعجب كرد (2).
5- ابو بصير روايت مىكند كه: روزى به امام باقر گفتم: آيا شما ذريّه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- هستيد؟
فرمود: آرى.
گفتم: رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- وارث همه انبيا بوده است؟
فرمود: آرى، وارث همه علوم آنها بوده است.
پرسيد: آيا شما نيز تمام علوم رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- را به ارث بردهايد؟
فرمود: آرى.
گفتم: شما مىتوانيد مرده را زنده كنيد و كور مادرزاد و مبتلا به مرض پيسى را معالجه نماييد؟ و به آنچه مردم مىخورند و در خانههايشان ذخيره مىكنند خبر دهيد؟
فرمود: آرى، به اذن خدا.
سپس فرمود: اى ابا محمّد! پيش بيا. نزديكش رفتم. پس آن حضرت دست به چهره و ديده من ماليد. ناگاه من دشت، كوه، آسمان و زمين را ديدم. سپس بار ديگر دست بر صورت من كشيد و به حالت اول برگشتم(مثل گذشته نابينا شدم).
آنگاه فرمود: مىخواهى كه اين چنين باشى و در روز قيامت چون مردم، حساب تو با خدا باشد، يا آنكه نابينا باشى و بىحساب به بهشت بروى؟
گفتم: مىخواهم مثل اول باشم؛ زيرا بهشت را بيشتر دوست مىدارم (1).
6- جابر جعفى روايت مىكند كه ما حدود پنجاه نفر، خدمت امام باقر- عليه السّلام- نشسته بوديم كه كثير النواء (2)- كه از مغيريه بود- وارد شد، پس سلام كرده و نشست. سپس گفت: مغيرة بن عمران، نزد ما در كوفه است و گمان مىكند كه با شما فرشتهاى است كه براى شما كافر را از مؤمن و شيعيان را از دشمنان شما، معرفى مىكند.
امام فرمود: شغل تو چيست؟
گفت: گندم مىفروشم.
فرمود: دروغ مىگويى.
گفت: گاهى اوقات جو نيز مىفروشم.
حضرت فرمود: اين طور كه مىگويى نيست، بلكه تو هسته خرما مىفروشى.
كثير تعجب كرد و پرسيد: چه كسى به شما اين را گفته است؟
امام فرمود: آن فرشتهاى كه براى من شيعيانم را از دشمنانم مىشناساند، او به من گفته است كه تو ديوانه مىشوى و سپس مىميرى.
جابر مىگويد: وقتى كه خواستيم به كوفه بياييم، با عدّهاى به دنبال كثير رفتيم و از احوال او پرسيديم. ما را به سوى پيره زنى راهنمايى كردند. او گفت: سه روز قبل ديوانه شد و مرد (1).
7- ابو بصير مىگويد: با امام باقر- عليه السّلام- در مسجد نشسته بوديم كه عمر بن عبد العزيز، در حالى كه دو لباس بر تن داشت و به يكى از غلامانش تكيه داده بود، وارد شد.
حضرت فرمود: اين جوان، روزگارى خليفه مىشود و چهار سال حكومت مىكند و عدل و قسط را برقرار مىسازد. وقتى كه مرد اهل زمين براى او مىگريند ولى اهل آسمان او را لعنت مىكنند.
عرض كرديم: يا ابن رسول اللَّه! مگر نفرمودى كه عدل و داد برپا مىكند!؟
فرمود: بخاطر اينكه حق ما را غصب مىكند و جاى ما مىنشيند؛ چون خلافت و ولايت، حق ماست (2).
8- عاصم بن ابو حمزه نقل مىكند كه: روزى امام باقر- عليه السّلام- سوار شد تا به يكى از باغهايش برود و من و سليمان بن خالد، همراه او بوديم. بعد از پيمودن
مقدار كمى از راه، دو مرد در مقابل ما قرار گرفتند. حضرت فرمود: آنها سارق هستند دستگير كنيد. ما هم آنان را گرفتيم و دستهايشان را بستيم.
حضرت رو به سليمان كرد و فرمود: با اين غلام بالاى آن كوه برو، در آنجا غارى را خواهى ديد. داخل شو و تا وسط آن برو. هر چه ديدى بردار و آن را به اين غلام بده تا بياورد. آنها مال سارقى هستند كه از دو نفر به سرقت رفته است.
سليمان با آن غلام به غار رفت و دو صندوق يافت و آنها را بر پشت غلام گذاشت و نزد امام آورد.
امام فرمود: اين دو صندوق مال فلان شخص است كه توى شهر مىباشد و يك صندوق ديگر نيز در غار است كه فعلا صاحب آن نيست و بعدا مىآيد.
سليمان رفت و يك صندوق ديگر از يك جاى ديگر غار بيرون آورد. وقتى كه امام- عليه السّلام- به مدينه برگشت، صاحب دو صندوق سرقت شده، نزد والى مدينه از برخى شكايت كرده بود و والى مىخواست آنها را مجازات كند! امام فرمود: اين سرقت كار آنها نيست و آنان را مجازات نكن. و صندوقها را به صاحبشان داد. سپس دستور داد تا دست سارقين را قطع كنند. يكى از آنها گفت:
بحق، دست ما را قطع كردى. و خدا را شكر مىكنم كه حدّ و توبه ما به دست فرزند رسول خدا صورت گرفت.
حضرت فرمود: دست تو بيست سال زودتر از تو به بهشت رفت. آن مرد بيست سال زندگى كرد و بعد مرد.
راوى مىگويد: هنوز سه روز نگذشته بود كه صاحب صندوق ديگر نيز حاضر شد و نزد امام باقر- عليه السّلام- آمد.
امام فرمود: مىخواهى بگويم در داخل صندوق چيست؟ هزار دينار مال توست و هزار دينار هم مال كس ديگر است. و تعدادى هم لباس با اين خصوصيات در اين صندوق است.
آن مرد گفت: اگر بگويى كه صاحب آن هزار دينار كيست؟ و اسمش چيست؟ و كجاست؟ مىفهمم كه تو امام بر حقى و اطاعت تو واجب است.
حضرت فرمود: او محمّد بن عبد الرحمن است، كه شخص صالحى مىباشد و زياد صدقه مىدهد و زياد نماز مىخواند. و اكنون نزد در، منتظر توست.
آن مرد كه نصرانى بود، اسلام آورد و شهادتين جارى ساخت و به امامت آن حضرت، اقرار نمود (1).
9- محمّد بن ابو حازم مىگويد: نزد امام باقر- عليه السّلام- بوديم كه زيد بن على از آنجا گذشت.
حضرت فرمود: به خدا قسم! او در كوفه خروج مىكند و كشته مىشود. و سرش را در شهر، مىگردانند، سپس مىآورند و در همين جا بر بالاى نيزه نصب مىكنند.(در اين هنگام به مقتل او اشاره كرد).
راوى مىگويد: در آن موقع اين سخن را گوشهايم شنيد و بعد از آن با چشمهايم ديدم كه زيد قيام كرد و كشته شد و چيزى نگذشت كه ديدم سرش را در شهر مىگردانند و بعد از آن آوردند و در همان جا نصب كردند. و از اين پيشگويى امام، شگفت زده شديم (2).
10- روايت شده است كه روزى امام باقر- عليه السّلام- از سرگذشت شدّاد تعريف مىكرد تا اينكه مردى به نام نضر بن قرواش داخل شد و در جايى نشست كه مىتوانست سخنان امام را بشنود. ياران آن حضرت ناراحت شدند و گفتند: او مرد خبيثى است و همه چيز را شنيد.
امام فرمود: نه، چنين نيست اگر از او بپرسيد، هيچ چيز از سخنان مرا به ياد
ندارد. برخى از اصحاب گفتند: بعدها او را ديديم و به او گفتيم از احاديثى كه آن روز از ابو جعفر شنيدى دوست داريم كه آنها را بشناسيم. آنها را براى ما بگو.
او گفت: قسم به خدا! چيزى از گفتار او را نفهميدم نه اندك آن را و نه زيادش را (1).
11- امام صادق- عليه السّلام- فرمود: در زمان پدرم دو دينار داشتم. شخصى كه به صنعا مىرفت و از آنجا رداء مىآورد، خواستم كه دو دينار را به او بدهم تا براى من نيز ردايى بياور و اما پدرم گفت: دو دينار را به او نده.
حضرت مىگويد: ولى من دور از چشم پدرم پول را به او دادم و او روانه شد.
وقتى كه برگشت يك نفر را براى گرفتن رداء نزد او فرستادم. در جواب گفته بود كه او چيزى به من نسپرده است. خيال كردم بخاطر اينكه از پدرم مخفى كند اين را گفته است. لذا خودم رفتم و دادن دو دينار را به او يادآورى كردم.
گفت: تو چيزى به من ندادى. و انكار كرد! من نيز نزد پدرم آمدم وقتى كه مرا ديد سرش را بلند كرد و تبسمى نمود و فرمود: مگر نگفتم درهمها را به او نده؟ هر كس به شارب خمر اعتماد كند، از طرف خدا هيچ ضمانتى براى او نيست؛ چون خداوند متعال مىفرمايد:
لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِياماً (2).
آيا كسى كمخردتر از شارب خمر وجود دارد؟ چون شهادتش قبول نيست و شفاعتش پذيرفته نمىشود. و اگر خواستگارى كند به او زن نمىدهند (3).
12- امام صادق- عليه السّلام- مىفرمايد: جابر بن عبد اللَّه انصارى، آخرين صحابى پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- بود كه زنده بود تا اينكه ما اهل بيت را درك نمود. در مسجد الرسول، عمامه خود را مىبست و مىفرمود: اى باقر! اى باقر! مردم مىگفتند: اين پيرمرد، هذيان مىگويد. ولى جابر مىگفت: به خدا قسم! من هذيان نمىگويم. خودم از رسول خدا شنيدم كه مىفرمود: تو مردى از اهل بيت مرا درك مىكنى كه همنام و همشكل من مىباشد. علم را مىشكافد شكافتنى.
بخاطر اين است كه من اين چنين مىگويم.
امام مىفرمايد: روزى جابر از يكى از كوچههاى مدينه عبور مىكرد كه به پدرم امام باقر- عليه السّلام- رسيد. وقتى كه او را ديد گفت: اى پسر! پيش آى، پيش آمد، سپس گفت برگرد، امام باقر برگشت. سپس جابر گفت: تو خيلى به رسول خدا شبيه هستى، اسمت چيست؟
حضرت فرمود: من محمّد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب هستم. بعد جابر، سر امام را بوسيد و گفت: پدر و مادرم به فداى تو! پدرت رسول خدا به تو سلام رساند. حضرت فرمود: درود خدا بر او باد و سفارشات پيغمبر را به امام رساند.
امام باقر- عليه السّلام- نزد پدرش برگشت و در حالى كه بيمناك بود، جريان را به او اطلاع داد.
امام سجاد- عليه السّلام- فرمود: جابر همين كار را كرد؟ حضرت فرمود: آرى، پدر جان! فرمود: پس در خانه بمان. و جابر هر روز خدمت امام باقر مىرسيد. و اهل مدينه تعجب مىكردند و مىگفتند: جابر با اينكه از بزرگان اصحاب رسول خداست و آخرين نفر از آنها مىباشد كه زنده مانده اما هر روز نزد اين پسر مىآيد. بعد از رحلت امام سجاد- عليه السّلام-، حضرت باقر- عليه السّلام- او را زياد اكرام مىكرد
امام صادق- عليه السّلام- مىفرمايد: پدرم در مسجد مىنشست و از صفات خدا مىگفت مردم مىگفتند: تا به حال كسى را با جراتتر از او نديدهايم. وقتى پدرم چنين مشاهده نمود، سخنانش را به رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- استناد داد. ولى باز مردم مىگفتند او كه رسول خدا را نديده است چگونه از او حديث نقل مىكند؟! از آن به بعد، حضرت، احاديث را به جابر استناد داد و مردم نيز پذيرفتند در حالى كه جابر خدمت امام مىرسيد و از او كسب فيض مىنمود (1).
13- حسن بن راشد روايت مىكند كه: نام «زيد بن على» را نزد امام صادق- عليه السّلام- بردم و از او بدگويى كردم. حضرت فرمود: اين گونه سخن مگو، خداوند عمويم زيد را رحمت كند، نزد پدرم آمد و گفت: مىخواهم بر عليه طاغوت زمان، قيام كنم.
پدرم فرمود: اين كار را نكن زيرا مىترسم كه تو را بكشند و در كوفه به دار آويزند. آيا نمىدانى كه اگر يكى از فرزندان فاطمه- سلام اللَّه عليها- قبل از خروج سفيانى، قيام كند، كشته مىشود؟
سپس امام صادق- عليه السّلام- به من گفت: اى حسن! مادرم فاطمه، دامانش پاك است و خدا آتش را بر ذريّه او حرام كرده و در شأن ذريّه فاطمه، اين آيه شريفه نازل شده است:
ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ (2).
«ظالم لنفسه» همان كسى است كه امام زمانش را نشناسد. و «مقتصد» كسى است كه امام خود را بشناسد. و «سابق بالخيرات» امام است.
سپس فرمود: اى حسن! ما اهل بيت هستيم و هيچ يك از ما از دنيا نمىرود مگر اينكه فضل و خوبى هر صاحب فضلى را اقرار كند.
14- سدير صيرفى گويد: از امام باقر- عليه السّلام- شنيدم كه مىفرمود: مردى از اهل مدينه را مىشناسم كه به باقيمانده آن كسانى كه خداوند فرمود: «مِنْ قَوْمِ مُوسى أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ» (1)مىپيوندد و قبل از تاريكى شب به سوى مشرق مىرود و نزاع آنجا را اصلاح مىكند و بر مىگردد و در جايش نمىخوابد و از آب فرات مىآشامد.
سپس اى ابو الفضل! از جلو خانه تو گذشت و درب شما را زد. به مردى عبور كرد كه لباس خشن در برداشت و ده نفر به او موكل بود. كت بسته بود و او را رو به خورشيد نگه مىداشتند و با گردش خورشيد او را مىگرداندند. و اطرافش، آتشهايى روشن بود و هر وقت يكى از آن موكّلان مىمرد، خداوند يكى ديگر را از آن آبادى به جاى او مىگذاشت، مردم مىميرند ولى آن ده نفر كم نمىشوند.
آن شخص از مقابل مرد دست بسته گذشت و پرسيد: جريانت چيست؟ آن مرد دست بسته گفت: اگر مىدانستم به تو نمىگفتم. حضرت فرمود: او(قابيل) فرزند آدم بود كه هابيل را به قتل رساند.
محمّد بن مسلم مىگويد: آن كسى كه به سوى مشرق رفت محمّد بن على- عليه السّلام- بود (2).
15- سعد اسكافى مىگويد: رفتم درب منزل امام باقر- عليه السّلام- و اذن دخول خواستم، اما گفتند: اندكى صبر كن، برخى از برادران مؤمن شما نزد امام هستند.
مدتى نگذشت كه ديدم دوازده مرد سياه چهره، بيرون آمدند در حالى كه قبا و لباسهاى پشمينهاى روى هم پوشيده بودند و چكمههايى به پا داشتند، به من سلام كردند و رفتند. وارد شدم و به امام عرض كردم: اينها چه كسانى بودند؟ من آنها را نشناختم.
حضرت فرمود: برادران مؤمن شما از أجنّه بودند.
گفتم: آيا آنها در مقابل شما ظاهر مىشوند؟
فرمود: آنها مثل شما هر روز حلال و حرامشان را از ما مىپرسند (1).
16- ابو حمزه از امام باقر- عليه السّلام- نقل مىكند كه به حج عمره رفتم و در حجر اسماعيل نشسته بودم كه از طرف صفا، جنّى آمد و نزديك شد. چشمم را به او دوختم او مدتى طولانى توقف نمود سپس هفت بار خانه خدا را طواف كرد و بعد هنگام ظهر بود كه پشت مقام، دو ركعت نماز خواند. عطا با عدهاى كه با او بودند نيز او را ديدند. نزد من آمدند و گفتند: اى ابا جعفر! آيا اين جنّ را ديدى؟
گفتم: او را و كارهايش را نيز ديدم. بعد گفتم برويد به او بگوييد: محمّد بن على به تو مىگويد: خدمه بيت، اينجا نيستند و بيت از آنها خالى است. تو اعمال را بجا آوردى و بهتر است كارهايت را تمام نموده قبل از آنكه آنها برسند، بروى.
بعد حضرت فرمود: آن جنّ تلّى از خاك درست كرد و بر روى آن رفت و از نظر
1) بحار: 46/ 269 و 270، حديث 71 و 72.
غائب شد (1).
17- روايت شده است كه عدهاى از اصحاب، اجازه خواستند تا خدمت امام- عليه السّلام- شرفياب گردند. وقتى وارد دهليز شدند، متوجه گرديدند كه كسى با صداى خوش و به زبان سريانى مىخواند و مىگريد، تا اينكه آنها را نيز گرياند ولى نفهميدند چه مىگويد: خيال كردند كه يك نفر از اهل كتاب است كه مىخواند.
وقتى كه صدا قطع شد اينها وارد شدند اما كسى را نزد امام- عليه السّلام- نديدند. پرسيدند يا ابن رسول اللَّه! ما صداى زيبايى شنيديم كه به زبان سريانى مىخواند.
حضرت فرمود: خودم بودم كه مناجات الياس پيامبر را به ياد آوردم و آن را خواندم و گريستم (2).
18- از عيسى بن عبد الرحمن، از پدرش، روايت كرده است كه ابن عكاشه أسدى بر امام باقر- عليه السّلام- وارد شد و امام صادق- عليه السّلام- نيز حضور داشت، مقدارى انگور آورد و حضرت فرمود: بعضى از مردم انگور را دانه دانه مىخورند. و برخى هم به گمان اينكه سير نخواهند شد، سه تا و چهارتا مىخورند، ولى شما دوتا- دوتا بخوريد كه بهتر است.
عكاشه به حضرت باقر گفت: چرا براى ابا عبد اللَّه(امام صادق- عليه السّلام-) زن نمىگيرى در حالى كه جوان است و وقت ازدواجش رسيده است. و در مقابل حضرت، كيسه زر مهرشدهاى قرار داشت.
حضرت فرمود: به زودى برده فروشى از بربر مىآيد و در منزل ميمون فرود
مىآيد. پس با همين كيسه از او يك كنيز بخر.
راوى مىگويد: وقت موعود رسيد و نزد امام- عليه السّلام- رفتم، فرمود: آيا خبر ندهم شما را از آن برده فروشى كه قبلا به شما گفته بودم؟ اكنون او آمده است. برو و با اين پول از او يك كنيز بخر. ما نزد برده فروش رفتيم. او به ما گفت: همه كنيزهايم را فروختهام مگر دوتا كه آنها مريض هستند و يكى بهتر از ديگرى است.
گفتيم: آنها را به ما نشان بده. او نيز آنها را به ما نشان داد.
گفتيم: آن كنيز بهتر را چند مىفروشى؟
گفت: به هفتاد دينار.
گفتيم: خيلى خوب.
گفت: هفتاد دينار، نه كم و نه زياد.
گفتيم: آن را به اين كيسه مىخريم، هر چه باشد.
نزد آن برده فروش، پير مردى ريش سفيد بود. او گفت: مهر را برداريد و آن را وزن نماييد.
برده فروش گفت: باز نكنيد، اگر يك ذره هم كم باشد نمىفروشم.
پيرمرد گفت: آن را وزن كنيد.
راوى مىگويد: باز كرديم و وزن نموديم. متوجّه شديم كه به اندازه هفتاد دينار بود، نه زياد و نه كم. و كنيز را تحويل گرفتيم و خدمت امام باقر- عليه السّلام- آورديم و جريان را به حضرت گفتيم.
آنگاه حضرت، خدا را حمد و ثنا كرد و رو به كنيز نمود و فرمود: اسمت چيست؟
كنيز گفت: حميده.
حضرت فرمود: تو حميده دنيا و محموده آخرت هستى. آيا تو دختر باكره هستى يا نه؟
گفت: من دختر باكره هستم.
فرمود: در دست برده فروش، چگونه باكره ماندهاى؟
گفت: او هر وقت قصد داشت نزديك من بيايد، ناگاه پيرمردى ريش سفيد مىآمد و مانع مىشد.
حضرت فرمود: اى جعفر! اين كنيز مال توست آن را بگير. همو بود كه امام موسى- عليه السّلام- از او زاييده شد (1).
19- اسود بن سعيد مىگويد: امام باقر- عليه السّلام- فرمود: ما حجّت خدا و باب رحمت و زبان او مىباشيم. و نيز وجه و چشم او در ميان مخلوقات هستيم. و ما متوليان كارهاى خدا در ميان بندگان هستيم. سپس فرمود: بين ما و بين تمام نقاط زمين «ترازى» است(حلقه اتصالى كه به واسطه آن، بر امور احاطه داريم) هر وقت در روى زمين به امرى، امر شويم، اين تراز را گرفته و در هر نقطه از زمين، آنچه مأمور هستيم انجام مىدهيم. چنانچه باد در تسخير سليمان بود، همان گونه خداوند آن را مسخر محمّد و آل او- عليهم السّلام- نموده است (2).
20- محمّد بن مسلم روايت مىكند: كه امام باقر- عليه السّلام- فرمود: گمان مىكنيد كه شما را نمىبينيم و سخنان شما را نمىشنويم. اشتباه مىكنيد. اگر آن گونه باشد كه شما مىپنداريد پس ما چه برترى بر شما داريم؟! گفتم: چيزى كه گفتيد به من نشان بده.
فرمود: بين تو و همكارت در ربذه (3)اختلافى به وجود آمد و او از تو بخاطر
ارتباط با ما و محبت و معرفت ما، اشكال گرفت.
گفتم: آرى، قسم به خدا! چنين است.
فرمود: آنچه را كه گفتم آن را خدا به من خبر داده بود. و من ساحر، كاهن و مجنون نيستم. بلكه از علوم نبوّت است كه به ما گفته مىشود.
عرض كردم: چه كسى به شما مىگويد؟
فرمود: گاهى به قلب ما الهام مىشود و به گوش ما مىخورد. علاوه بر اين، خادمانى از طائفه جنّ داريم كه مؤمن و شيعه ما هستند و بهتر از شما، ما را اطاعت مىكنند.
گفتم: آيا با هر يك از ما، يكى از آنها هست؟
فرمود: آرى، و از آنچه انجام مىدهيد و هر كجا هستيد ما را با خبر مىكنند (1).
21- ابو بصير از امام صادق(ع) نقل مىكند كه فرمود: پدرم امام باقر- عليه السّلام- روزى در مجلسى نشسته و سر خود را پايين انداخته بود. مدتى سكوت نمود، سپس سرش را بلند كرد و فرمود: اى مردم! چه مىكنيد هنگامى كه مردى با چهار هزار نفر سپاه، وارد شهر شما بشود و سه روز شما را از دم تيغ بگذراند و جنگجويانتان را بكشد و مصيبتى عظيم بر شما وارد آورد و شما هم قدرت دفاع نداشته باشيد. و وقوع اين حادثه خيلى طول نمىكشد، پس آماده باشيد و بدانيد كه اين، يقينا محقّق مىشود.
مردم به فرمايش پدرم اعتنا نكردند و گفتند: هرگز چنين نخواهد شد. مگر عدهاى معدود از خواص بنى هاشم كه مىدانستند سخنان حضرت، حق و درست است. مدتى نگذشت كه امام باقر- عليه السّلام- به همراه خانواده و بنى هاشم، از
1) بحار: 46/ 255، حديث 54.
شهر خارج شدند و نافع بن ازرق آمد و مدينه را در تنگنا قرار داد و مبارزان آنها را كشت و نسبت به نواميس آنان بىحرمتى كرد.
بعد از آن، مردم مدينه متوجّه شدند و گفتند: ما ديگر سخنان ابو جعفر را تكذيب نمىكنيم؛ چون غير از حق چيزى نمىگويد. آنها اهل بيت پيامبر هستند و همگى به حق سخن مىگويند (1).
22- امام صادق- عليه السّلام- مىفرمايد: هشام بن عبد الملك به والى مدينه نوشت كه محمّد بن على را به شام بفرستد. امام صادق- عليه السّلام- مىفرمايد:
پدرم از مدينه خارج شد و من نيز به اتفاق پدرم خارج شدم تا به مدين، شهر حضرت شعيب رسيديم. و در آنجا صومعه بزرگى ديديم كه در نزد درب آن، مردمى بودند كه لباسهاى پشمى خشن بر تن داشتند. ما نيز مثل آنها لباس پوشيديم و با آنها رفتيم و وارد صومعه شديم. پيرمردى را ديديم كه از شدّت پيرى، ابروانش روى چشمانش افتاده بود. نگاهى به ما كرد و به پدرم گفت: از ما هستى يا از امت مرحومه؟
پدرم جواب داد: نه، بلكه از امت مرحومه هستم.
پرسيد: از عالمان آنهايى يا از جاهلان آنها؟
فرمود: از عالمان آنها.
پيرمرد گفت: مىتوانم پرسشهايى از تو بكنم؟
فرمود: هر چه مىخواهى بپرس.
پرسيد: به من بگو آيا وقتى كه اهل بهشت از نعمتهاى بهشتى مىخورند، از آنها چيزى كم مىشود؟
جواب داد: خير.
پرسيد: مثل و مانند آنها در دنيا چيست؟
1) بحار: 46/ 254، حديث 51.
فرمود: آيا تورات، انجيل، زبور و قرآن اين گونه نيستند كه هر چه از آنها استفاده شود، كم نمىشوند؟
آن مرد گفت: آرى، تو از عالمان هستى. سپس پرسيد: آيا اهل بهشت به بول و غائط، نياز پيدا مىكنند.
فرمود: خير.
پرسيد: مثل آن در دنيا چيست؟
فرمود: جنين است در شكم مادر كه مىخورد و مىآشامد و به بول و غائط، نياز پيدا نمىكند.
آن مرد گفت: راست گفتى. و سؤالات زيادى كرد و پدرم پاسخ داد تا اينكه پرسيد: دو برادر، دو قلو به دنيا آمدند و در يك ساعت نيز مردند ولى يكى 150 سال عمر كرد و ديگرى پنجاه سال. اينها چه كسانى بودند؟ و داستانشان چه بود؟
پدرم فرمود: آن دو عزيز و عزره بودند كه خداوند عزير را در بيست سالگى به پيامبرى مبعوث كرد و بعد او را صد سال ميراند. سپس زنده كرد و سى سال ديگر نيز زندگى نمود و با برادرش در يك روز مردند.
در اين هنگام پيرمرد غش كرد. و پدرم برخاست و از صومعه خارج شديم.
عدهاى از مردم دنبال ما آمدند و گفتند: پيرمرد شما را مىخواهد.
پدرم فرمود: ما با او كارى نداريم و اگر او با ما كارى دارد، نزد ما بيايد.
برگشتند و پيرمرد را آوردند و در مقابل پدرم نشاندند. رو كرد به پدرم گفت: نامت چيست؟
فرمود: محمّد.
پرسيد: محمّد پيامبر؟
فرمود: خير، بلكه پسر دخترش هستم.
پرسيد: نام مادرت چيست؟
فرمود: فاطمه.
پرسيد: پدرت كيست؟
فرمود: على.
گفت: تو فرزند كسى هستى كه در عبرانى اسمش «اليا» است و در عربى «على»؟
فرمود: آرى.
پرسيد: فرزند كداميك از پسرانش هستى؛ شبّر يا شبير؟
فرمود: شبير.
در اين هنگام پيرمرد، شهادتين را جارى ساخت و مسلمان شد.
امام صادق- عليه السّلام- مىفرمايد: از آنجا رفتيم تا بر هشام بن عبد الملك وارد شديم و او از تخت، پايين آمد و ما را استقبال كرده و گفت: مسألهاى روى داد و هيچ يك از دانشمندان، نتوانستند جواب دهند و آن اينكه: اگر امتى امام واجب الإطاعه خود را بكشند، خدا چه نشانهاى به آنها نشان مىدهد؟
پدرم فرمود: اگر اين گونه شوند، در آن هنگام هر سنگى را بلند كنند زير آن خون تازه مىيابند.
هشام، سر پدرم را بوسيد و گفت: راست گفتى. روزى كه جدّت على بن ابى طالب كشته شد، سنگى نزد درب خانه پدرم مروان بود، دستور داد تا آن را بلند كنند، زير آن سنگ، خون تازهاى ديديم كه مىجوشيد. من نيز در باغى حوض بزرگى داشتم كه اطرافش با سنگهاى سياه چيده شده بود. روزى دستور دادم كه آنها را بردارند و به جايش سنگهاى سفيد بگذارند، كه ديدم از زير آنها خون تازه جوشيد. بعد فهميدم كه در همان روز، حسين بن على- عليهما السّلام- كشته شده است. سپس رو به پدرم نمود و گفت: اگر مىخواهى همين جا بمان، همه چيز را در اختيارت مىگذاريم و اگر هم مىخواهى، مىتوانى برگردى.
پدرم فرمود: خير، ما به سوى قبر جدّم بر مىگرديم. پس هشام اجازه برگشتن داد. اما پيش از ما كسانى را به آباديها و شهرهاى مسير ما فرستاده بود تا به مردم بگويند به ما جا و آب و غذا ندهند، تا ما از تشنگى و گرسنگى از پا درآييم.
ما از شام در آمديم و به سوى مدينه روانه شديم. به هر منزلى كه مىرسيديم
طردمان مىكردند، تا اينكه زاد و توشه ما تمام شد و به مدين، شهر شعيب رفتيم كه دروازه را به روى ما بستند. پدرم بالاى تپهاى كه از آنجا شهر ديده مىشد و مردم شهر نيز آنجا را مىديدند، رفت و اين آيه را خواند:
وَ إِلى مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ وَ لا تَنْقُصُوا الْمِكْيالَ وَ الْمِيزانَ إِنِّي أَراكُمْ بِخَيْرٍ وَ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ مُحِيطٍ وَ يا قَوْمِ أَوْفُوا الْمِكْيالَ وَ الْمِيزانَ بِالْقِسْطِ وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ» (1).
آنگاه صدايش را بلند كرد و گفت: به خدا قسم! من بقية اللَّه هستم. در آن شهر پيرمردى بود كه وقتى از احوال ما با خبر شد، غذاى زيادى نزد پدرم آورد و به ما احترام كرد. وقتى والى، خبردار شد، دستور داد او را بگيرند و نزد هشام بفرستند؛ چون از فرمان آنها سر پيچى كرده بود.
امام صادق- عليه السّلام- مىفرمايد: بخاطر اين قضيه، بسيار ناراحت شدم و به حال آن پيرمرد گريه كردم.
پدرم فرمود: ناراحت نباش، از طرف هشام هيچ خوفى براى او نيست و دست او به آن پيرمرد نمىرسد؛ چون در نخستين منزل، وفات مىكند. سپس ما هم به سرعت به سوى مدينه برگشتيم (2).
1) يعنى: «و ما به سوى اهل مدين، برادرشان شعيب را فرستاديم. او گفت: اى مردم! خداى يكتا را كه جز او خدايى نيست، عبادت كنيد و در كيل و وزن، كم فروشى نكنيد. من خير شما را در آن مىبينم. و اگر ظلم كنيد مىترسم از روزى كه عذاب سخت، شما را فرا گيرد. اى قوم! در سنجش وزن و كيل اجناس، عدالت كنيد. كم فروشى و گرانفروشى نكنيد. در زمين فساد نكنيد، آنچه خدا باقى گذارد و بركت بخشيد، بهتر است براى شما اگر مؤمن باشيد».(سوره هود، آيه 83- 85).
2) بحار: 10/ 151، حديث 3.
1- مفضّل مىگويد: با امام صادق- عليه السّلام- به طرف مكّه مىرفتيم. در اين هنگام از كنار زن و بچهاى كه گاوشان مرده بود و براى آن مىگريستند، گذشتيم.
حضرت فرمود: چه شده است؟
زن گفت: اين گاو، همه چيز ما بود و با آن زندگى خود را مىگذرانديم. اكنون مرده است و ما نمىدانيم چه كار كنيم.
حضرت فرمود: آيا مىخواهى كه خدا آن را زنده كند؟
زن گفت: ما ناراحت هستيم و تو ما را به مسخره گرفتهاى؟
حضرت فرمود: هرگز مقصودم اين نبود. پس امام دعا كرد و با پاى مبارك، ضربهاى به گاو وارد كرد و او را نهيب زد كه گاو برخاست و سر پا ايستاد.
زن گفت: قسم به خداى كعبه! تو عيسى بن مريم هستى. بعد امام- عليه السّلام- داخل مردم رفت و آن زن نتوانست حضرت را بشناسد (1).
1) بحار: 47/ 115، حديث 151.
2- صفوان، از عبدى نقل مىكند كه گفت: عيالم به من گفت: خيلى وقت است كه امام صادق- عليه السّلام- را نديدهايم. اگر امسال به حج برويم با امام نيز تجديد ديدار مىكنيم.
گفتم: ما كه چيزى در بساط نداريم تا به حج برويم.
گفت: چرا، من مقدارى لباس و زينت آلات دارم، آنها را بفروش تا با آن به حج برويم. من هم چنين كردم. و عازم سفر شديم. هنگامى كه نزديك مدينه رسيديم. همسرم بشدّت مريض شد تا اينكه مشرف به موت گرديد. وقتى به مدينه رسديم، خدمت امام صادق- عليه السّلام- رفتم در حالى كه از سلامتى او مأيوس شده بودم. سلام عرض كردم و حضرت نيز جوابم را داد و از حال همسرم پرسيد.
جريان را گفتم و عرضه داشتم كه از خوب شدن او نااميد شدهام.
حضرت فرمود: بخاطر اين است كه خيلى ناراحتى؟
گفتم: آرى.
فرمود: خوف نداشته باش! دعا كردم تا خداوند او را عافيت دهد. وقتى كه بر گردى خواهى ديد كه خوب شده و نشسته است و به او شيرينى مىدهند.
عبدى مىگويد: به سرعت برگشتم و ديدم حال همسرم خوب شده، نشسته و كنيز به او شيرينى مىخوراند. از حالش پرسيدم، گفت: خدا به من شفا داده و ميل به شيرينى پيدا كردم.
گفتم: وقتى از پيش تو رفتم نااميد بودم. امام صادق- عليه السّلام- از حال تو پرسيد كه جريان را به او گفتم. فرمود: نترس، وقتى كه برگشتى خواهى ديد كه همسرت نشسته و شيرينى مىخورد.
زن گفت: وقتى تو رفتى، من در حال احتضار بودم. مردى داخل شد و پرسيد:
چه شده است؟ گفتم در حال مردن هستم و اين هم ملك الموت است كه براى قبض روح من آمده است.
آن مرد گفت: اى ملك الموت! جواب داد: لبّيك اى امام! فرمود: آيا تو مأمور به اطاعت از ما نيستى؟
گفت: چرا هستم.
فرمود: به تو دستور مىدهم تا بيست سال ديگر، مرگ او را به تأخير اندازى.
گفت: بر روى چشم، اطاعت مىكنم.
بعد هر دو از پيش من خارج شدند و رفتند. و من نيز همان لحظه حالم خوب شد (1).
3- على بن ابى حمزه مىگويد: با امام صادق- عليه السّلام- به حجّ مىرفتيم كه زير درخت خرماى خشكيدهاى فرود آمديم. حضرت زير لب دعايى را زمزمه كرد كه من نفهميدم. سپس فرمود: اى درخت! از طعامى كه خداوند در تو قرار داده است به ما بخوران.
راوى مىگويد: ناگهان متوجّه شدم كه شاخههاى درخت، به سوى امام متمايل شدند، در حالى كه خرماى تازه داشتند. حضرت بسم اللَّه گفت و شروع بخوردن كرد. و ما هم به دستور ايشان خورديم كه بهترين خرما بود.
عربى باديهنشين، چون اين منظره را مشاهده كرد، تعجّب نمود و گفت: تا به امروز، سحرى به اين بزرگى نديده بودم! حضرت فرمود: ما وارثان پيغمبرانيم و در بين ما ساحر و كاهنى پيدا نمىشود.
هر وقت از خدا بخواهيم اجابت مىكند.
عرب نپذيرفت و باور نكرد! حضرت فرمود: مىخواهى از خدا بخواهم تا تو را به صورت سگى در آورده و نزد
1) بحار: 47/ 115، حديث 152.
خانوادهات برگردى و مقابل آنها دم بجنبانى؟
عرب كه جاهل بود و نمىفهميد، گفت: آرى.
حضرت از خدا خواست تا او را به صورت سگى مسخ كرد. آن سگ به راه افتاد و رفت.
راوى مىگويد: امام به من دستور داد كه دنبال او بروم. من نيز رفتم و ديدم وارد منزل شد و در مقابل عيال و اولادش، دم خود را جنبانيد. آنها عصا برداشته و او را از خانه بيرون كردند. آنگاه من به حضور حضرت رسيدم و جريان را گزارش كردم. ناگاه متوجّه شدم كه آن سگ برگشت و روبروى حضرت، ايستاد، دمش را مىجنباند و اشك مىريخت.
حضرت به او ترحّم كرد، دعا كرد تا خداوند او را به حال اوّل برگرداند. در همان حال خداوند متعال او را به حال اوّل برگرداند.
حضرت از او پرسيد: اكنون ايمان آوردى؟
گفت: بلى هزار هزار بار ايمان آوردم (1).
4- يونس بن ظبيان مىگويد: پيش امام صادق- عليه السّلام- بودم و عدهاى نيز حضور داشتند.
پرسيدم: خداوند متعال كه به حضرت ابراهيم مىفرمايد فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ (2)اين چهار پرنده از يك جنس بودند يا چند جنس؟
حضرت فرمود: دوست داريد مانند آن كار را به شما نشان دهم؟
گفتيم: آرى.
فرمود: اى طاوس! در حال طاوسى را ديديم كه پرواز كنان نزد آن حضرت
آمد. سپس كلاغ و باز و كبوتر نيز به همين نحو نزد ايشان حاضر شدند. دستور داد آنها را ذبح كنند و پرهاى آنان را كنده و بدنشان را قطعه- قطعه نمايند و با هم بياميزند.
آنگاه، سر طاوس را برداشت و گفت: اى طاوس! ديديم كه گوشت و استخوان و پرها جدا شدند و به سرش پيوسته و طاوس زنده سر پا ايستاد. بعد از آن كلاغ را خواند و آن هم همان گونه. و به ترتيب، باز و كبوتر را هم زنده كرد (1).
5- از هشام بن حكم نقل شده است كه: مردى از اهل جبل، خدمت امام صادق- عليه السّلام- رسيد كه ده هزار درهم همراه داشت. از آن حضرت تقاضا كرد تا با اين مبلغ، در مدينه خانهاى براى او بخرد كه هر وقت خواست با عيالش به مدينه بيايد و در آن سكنى گزيند. سپس براى اعمال حجّ به مكّه رفت.
وقتى كه مراجعت نمود، امام- عليه السّلام- او را به منزل خود برد و به وى فرمود:
براى تو خانهاى در فردوس اعلى خريدم كه حدود آن از اين قرار است: يك طرفش به خانه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- و طرف ديگرش به خانه على- عليه السّلام- و جانب سومش به خانه امام حسن و طرف چهارمش به خانه امام حسين- عليه السّلام- محدود مىشود. و قبالهاى به اين مضمون نوشت و به او داد. آن مرد نيز از سخن امام- عليه السّلام- خوشنود گشت و راضى گرديد.
پس از آن، امام صادق- عليه السّلام- مبلغ ياد شده را بين فرزندان امام حسن و امام حسين- عليهما السّلام- تقسيم كرد. و آن مرد وقتى كه به شهر خود بازگشت، مريض شد و وصيت نمود هنگامى كه از دنيا رفتم اين قباله را با من دفن نماييد.
ورثه به وصيتش عمل كردند و نوشته حضرت را با او دفن نمودند. روز ديگر كه بر سر قبر او رفتند، ديدند قباله بر روى قبر گذاشته شده و بر آن نوشته شده است: «امام
1) بحار: 47/ 111، حديث 148.
صادق- عليه السّلام- به پيمان خود وفا كرد» (1).
6- حماد بن عيسى از امام صادق- عليه السّلام- خواست كه حضرت براى او دعا كند تا خداوند حجّ بسيار و ملك و املاك نيكو و خانهاى خوب و همسرى از خاندان نيكوكار، صالح و فرزندان نيكو به او عنايت كند.
امام نيز دعا كرد كه: خدايا! حمّاد بن عيسى را مالى عطا كن كه پنجاه حجّ برود و ملك و خانهاى خوب و همسرى صالح و درستكار از خاندانى بزرگ و با كرامت و فرزندانى نيكو به او عطا كن.
شخصى كه در آن مجلس حضور داشت مىگويد: بعد از چند سال، نزد حمّاد بن عيسى به خانهاش در بصره رفتم. حماد به من گفت: آيا به ياد دارى دعايى را كه امام صادق- عليه السّلام- در حقّ من نمود؟
گفتم: آرى؟.
گفت: اين(كه مىبينى) خانه من است كه مثل آن در اين شهر نيست. و باغ و املاكم بهترينهاست و همسرم نيز از بزرگان و فرزندانم از نيكانند كه مىشناسى. و چهل و هشت بار حجّ نمودهام.
راوى مىگويد: بعد از آن، حماد دو حجّ ديگر بجا آورد و در پنجاه و يكمين سفر حجّ، وقتى كه به جحفه (2)رسيد و خواست كه احرام ببندد، داخل جايى شد كه غسل كند، سيل او را گرفت و با خود برد، غلامانش رفتند و جنازه او را از آب بيرون آوردند. لذا از آن پس او به حماد غريق الجحفه(حمادّى كه در جحفه غرق گرديد) ناميده شد (3).
7- ابو صامت حلوانى نقل مىكند كه: به امام صادق- عليه السّلام- عرض كردم چيزى به من عطا كن كه شك را از قلبم بزدايد. فرمود: كليد را از جيبت بيرون آور و به من بده. من نيز كليد را در آوردم و به آن حضرت دادم. ناگهان ديدم آن كليد به صورت شيرى در آمد و من ترسيدم.
فرمود: نترس و آن را بگير. وقتى آن را گرفتم، به حال اوّل خود برگشت (1).
1) بحار: 47/ 117، حديث 154.
1- ابا صلت هروى مىگويد: امام رضا- عليه السّلام- فرمود: پدرم موسى بن جعفر- عليه السّلام- ابتداء به على بن ابى حمزه فرمود: مردى از اهل مغرب را ملاقات خواهى كرد كه از من خواهد پرسيد. به او بگو: وى امامى است كه امام صادق- عليه السّلام- او را به ما معرفى كرده و اگر از احكام حلال و حرام پرسيد، به او جواب بده.
على بن ابى حمزه گفت: نشانهاش چيست؟
فرمود: مردى تنومند و بلند قامت است. اسمش يعقوب بن يزيد و راهنماى قبيلهاش مىباشد. اگر اجازه ورود خواست، او را نزد من بياور.
على بن حمزه مىگويد: به خدا قسم! در طواف خانه خدا بودم كه آن مرد با همان ويژگيهايى كه حضرت فرموده بود آمد و به من گفت: مىخواهم رفيق تو را ببينم.
گفتم: كداميك را؟
گفت: موسى بن جعفر- عليه السّلام-.
پرسيدم: اسمت چيست؟
گفت: يعقوب بن يزيد.
گفتم: اهل كجا هستى؟
گفت: مغرب.
پرسيدم: از كجا مرا شناختى؟
گفت: كسى را در خواب ديدم كه به من گفت: على بن ابى حمزه را درياب، و حوايج خود را از او بخواه و تو را به من نشان داد.
على بن ابى حمزه مىگويد: گفتم اينجا بنشين تا طوافم را تمام كنم و نزد تو بيايم. پس رفتم و طواف نموده، برگشتم و با او صحبت كردم. او را شخصى عاقل و فهميده يافتم. از من با اصرار خواست كه او را پيش موسى بن جعفر- عليه السّلام- ببرم و من نيز چنين كردم.
وقتى حضرت او را ديد، به او فرمود: اى يعقوب بن يزيد! تو ديروز آمدى و ميان تو و برادرت در فلان مكان، خصومتى رخ داد و كار به ناسزا گويى كشيده شده است. اين عمل شما از آيين ما نيست. و ما شيعيان خود را اين چنين دستور نمىدهيم. از خدا بترس؛ زيرا شما به زودى به وسيله مرگ، از هم جدا خواهيد شد.
اما برادرت در مسافرتى قبل از آنكه به خانوادهاش برسد، مىميرد. و تو از كرده خود پشيمان مىشوى؛ چون شما از هم قطع رحم مىكنيد و به هم پشت مىنماييد، خداوند نيز عمر شما را قطع مىكند.
آن مرد پرسيد: يا بن رسول اللَّه! اجل من چه وقت فرا خواهد رسيد؟
فرمود: اجل تو هم رسيده بود اما در فلان منزل، به عموى خود صله رحم كردى و خدا مرگ تو را تا بيست سال ديگر، به تأخير انداخت.
على بن ابى حمزه مىگويد: آن مرد را سال آينده در مكّه ملاقات كردم و به من گفت: برادرش قبل از اينكه به شهر خودش برسد، در راه مرد و همان جا دفن كردند (1).
1) بحار: 48/ 37، حديث 8. و مستدرك الوسائل: 9/ 136.
2- مفضّل بن عمر روايت مىكند، وقتى كه امام صادق- عليه السّلام- از دنيا رفت، وصيت كردند كه امام بعد از ايشان امام موسى كاظم- عليه السّلام- است.
ولى برادرش عبد اللَّه نيز ادّعاى امامت كرد؛ چون بزرگترين فرزند آن حضرت، و معروف به عبد اللَّه أفطح (1)بود.
امام كاظم- عليه السّلام- دستور داد تا در وسط خانه هيزم جمع كرده و انباشتند، سپس شخصى را به دنبال برادرش عبد اللَّه فرستاد تا آنجا بيايد. پس وقتى كه نزد امام- عليه السّلام- آمد، بزرگانى از شيعه نزد امام كاظم- عليه السّلام- نشسته بودند.
وقتى كه عبد اللَّه نشست، امام دستور داد هيزمها آتش گرفته و شعلهور شدند. و مردم نفهميدند كه هيزمها چگونه آتش گرفتند. وقتى كه شعلههاى آتش زبانه كشيد، حضرت به داخل آتش رفت و آنجا نشست و در همان حال، مدّتى با مردم مشغول صحبت شد. سپس لباسش را جمع كرد و از ميان آتش بيرون آمد.
سپس رو به برادرش عبد اللَّه كرد و فرمود: اگر گمان مىكنى كه بعد از پدرت تو امام هستى، پس تو هم برو و در ميان آتش بنشين.
گفتند: در اين هنگام ديديم كه رنگ عبد اللَّه متغيّر شد. پس برخاست و در حالى كه ردايش را مىكشيد. از خانه امام موسى كاظم- عليه السّلام- خارج شد (2).
3- اسحاق بن منصور از پدرش نقل مىكند كه: از امام كاظم- عليه السّلام- شنيدم
كه خبر مرگ يكى از پيروانش را مىداد. با خود گفتم، چطور امام از مرگ پيروانش مطّلع است؟! حضرت رو به من كرد و فرمود: هر كارى مىخواهى بكن، عمرت بسر آمده و كمتر از دو سال به پايان آن نمانده است و برادرت هم يك ماه بعد از تو خواهد مرد.
و خاندانت متفرّق مىشوند و به حالى مىافتند كه مردم به آنها ترحّم مىكنند. آيا در قلبت همين مىگذشت؟
گفتم: پناه به خدا مىبرم از آنچه بر قلبم عارض شد.
هنوز دو سال نشده بود كه منصور از دنيا رفت و برادر و عدّهاى از خاندانش بعد از او مردند و بقيّه فقير و زمين گير شدند و از هم پاشيدند و همان طور كه امام فرموده بود، مردم به آنان ترحّم كرده و صدقه مىدادند (1).
4- روايت شده كه امام رضا- عليه السّلام- فرمود: پدرم به حسين بن ابى العلا دستور داد كه برايم كنيز نوبيّهاى (2)بخر. او گفت: كنيزى را مىشناسم نوبيّه كه بهتر و زيباتر از آن نديدهام، ولى يك خصلت دارد كه اگر آن نبود، براى شما مناسب بود.
حضرت فرمود: آن خصلت چيست؟
گفت: اينكه او كلام شما را و شما كلام او را متوجه نمىشويد.
حضرت لبخندى زد و فرمود: برو و آن را بخر. و او چنين كرد. وقتى كه كنيز را آورد، حضرت با زبان او با وى سخن گفت و پرسيد: نامت چيست؟
گفت: مونسه.
فرمود: درست است كه مونسه هستى، امّا اسم ديگرى نيز داشتى كه «حبيبه» است.
كنيز گفت: راست گفتى.
سپس امام فرمود: اى پسر ابى العلا! به زودى از او داراى پسرى مىشوم كه در ميان فرزندانم سخىتر، شجاعتر و عابدتر از او نخواهد بود (1).
گفتم: اسمش چيست تا او را بشناسم.
فرمود: ابراهيم.
على بن ابى حمزه مىگويد: با امام موسى كاظم- عليه السّلام- در منى بوديم، حضرت كسى را فرستاد كه با او به ثعلبيه (2)بروم. وقتى به آنها رسيدم حضرت با خدمه و عيال بود، فرمود: مىخواهى به مكه بروى يا اينجا مىمانى؟
عرض كردم: هر جا شما باشيد آنجا براى من خوب است.
فرمود: مكه براى تو بهتر است.
سپس حضرت، زودتر به مكه رفت و ما نيز به دنبال او رفتيم. وقتى كه نماز مغرب را خوانده بود بر او وارد شديم، فرمود: «فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ [طُوىً] (3)يعنى كفشهايت را بيرون بياور كه تو در جايگاه مقدّسى هستى» من نيز كفشهايم را درآورده و نشستم، سفرهاى گستردند كه غذايى از خرما، كشمش و روغن آوردند و از آن تناول نموديم. بعد از غذا، هنگام صحبت كردن، حالت خواب به من دست داد.
حضرت فرمود: استراحت كن تا من نماز شب را بخوانم. خوابم گرفت تا اينكه امام از نماز فارغ شد. مرا بيدار كرد و فرمود: برخيز، وضو بساز. و نماز شب بخوان ولى طولانى نباشد. وقتى كه نماز را خواندم، سپيده دميده بود، نماز صبح را خوانديم. سپس امام به من فرمود:
اى على! كنيزم را درد زايمان گرفت، به ثعلبيه بردم كه آنجا فارغ شود و صداى او
را در مكّه نشنوند. و اكنون آن پسرى كه(ابراهيم) براى تو توصيفش نمودم، به دنيا آمد.
على بن ابى حمزه مىگويد: بعدها آن پسر را درك كردم، همان گونه بود كه امام فرموده بود (1).
5- ابن ابى حمزه روايت مىكند كه نزد امام كاظم- عليه السّلام- نشسته بوديم كه تعداد سى غلام زر خريد كه آنها را از حبشه براى حضرت خريده بودند، وارد شدند. يكى از آنها زيبا سخن مىگفت و امام- عليه السّلام- با زبان خودش جوابش را مىگفت. از اين سخن خيلى شگفت زده شدند. و خيال مىكردند كه حضرت زبان آنها را نمىداند.
حضرت به آن غلام فرمود: من به تو پولى مىدهم و توبه هر يك از آنان، سى درهم بده.
سپس از محضر امام خارج شدند در حالى كه عدهاى از آنان بهم مىگفتند: او(امام- عليه السّلام-) از ما به زبان ما فصيحتر و واردتر است و اين نعمتى است كه خداوند بر ما ارزانى نموده است.
راوى مىگويد: وقتى غلامان رفتند عرض كردم: يا بن رسول اللَّه! من ديدم كه شما به زبان آنها صحبت مىكرديد.
فرمود: آرى.
عرض كردم: به يكى از آنها بيشتر توجّه فرموديد و او را مأمور كارى كرديد؟
فرمود: آرى به او گفتم تا با يارانش خوبى كند. و به هر يك از آنان ماهى سى درهم بدهد. وقتى آن غلام با من صحبت كرد، متوجّه شدم كه از همه آنها داناتر است، چون بزرگزاده بود، او را مسئول آنها قرار دادم و سفارش آنها را به او نمودم.
1) بحار: 48/ 69، حديث 92.
علاوه بر اين او جوان صادقى بود.
سپس حضرت فرمود: گويا تو از سخن گفتن من به زبان حبشىها تعجب كردهاى؟
گفتم: آرى و اللَّه.
حضرت فرمود: تعجّب نكن، آنچه كه بر تو پوشيده است و نمىدانى، شگفت آورتر است از آنچه كه اكنون ديدى. و اينكه اكنون شنيدى، نسبت آن مثل قطره است به دريا. و اگر پرندهاى با منقار خود، قطرهاى از دريا را بردارد، آيا چيزى از آن كم مىشود؟! امام مانند درياى بيكران است و شگفتيهاى آن بيشتر از عجايب دريا است. و تمامشدنى نيست (1).
6- بدر، غلام امام رضا- عليه السّلام- مىگويد: اسحاق بن عمار خدمت حضرت امام موسى بن جعفر- عليه السّلام- رسيد و نشست. در اين هنگام مردى خراسانى اجازه خواست پس به كلامى تكلم كرد كه مثل آن(هرگز) شنيده نشده بود، مثل كلام پرندگان بود.
اسحاق گفت: پس امام- عليه السّلام- همه را با زبان خودش پاسخ داد تا اينكه سؤالاتش تمام شد و از نزد ايشان رفت. عرض كردم: تا به حال اين گونه سخن گفتن را از شما نشنيده بودم.
فرمود: اين زبان عدّهاى از مردم چين است. و همه آنها به يك زبان حرف نمىزنند. آيا تعجب مىكنى از صحبت كردن من به زبان آنها؟
گفتم: آرى، جاى تعجب دارد.
فرمود: شگفت انگيزتر از آن را به تو خبر دهم و آن اين است كه امام، منطق پرندگان و نطق هر ذى روحى را مىداند و چيزى بر او مخفى نيست (2).
7- على بن ابى حمزه روايت مىكند كه: روزى حضرت كاظم- عليه السّلام- دست مرا گرفت و از شهر خارج شديم و به صحرا رفتيم. در راه به مردى از اهل مغرب برخورد كرديم كه. الاغش مرده بود و وى مىگريست. و بارش هم بر زمين پخش شده بود.
امام خطاب به او فرمود: چه شده است؟
آن مرد گفت: با دوستانم به حجّ مىرفتيم كه الاغ من در اينجا مرد و آنها رفتند و من تنها و بىكس ماندهام و مركبى ديگر ندارم كه سوارش شوم و وسايلم را بار كنم.
حضرت فرمود: شايد نمرده باشد.
آن مرد گفت: در اين هنگام عوض ترحم بر من، مرا مسخره مىكنى! حضرت فرمود: من دعايى نيكويى دارم.
آن مرد گفت: به درد من نمىخورد. پس چرا مرا استهزا مىكنى؟
امام- عليه السّلام- نزديك حمار رفت و دعايى خواند كه من آن را نفهميدم و چوبى را از زمين برداشت و به الاغ زد و گفت: برخيز. پس الاغ، صحيح و سالم برخاست و سر پا ايستاد.
امام رو به آن مرد كرد و فرمود: اى مغربى! آيا اين مسخره است؟ برو و به دوستانت ملحق شو. و از هم جدا شديم و او را ترك نموديم.
راوى مىگويد: روزى در مكه كنار چاه زمزم ايستاده بودم كه ناگهان همان مرد را ديدم. وقتى چشمش به من افتاد، نزد من آمد و با شادى زايد الوصفى، دست مرا بوسيد. پس به او گفتم، حال الاغت چطور است؟
گفت: صحيح و سالم است. و من نمىدانم آن روز آن مرد از كجا آمد و الاغ مرده مرا زنده كرد گفتم: تو به حاجت خود رسيدى، پس از چيزى كه قادر به شناختن آن نيستى،
نپرس (1).
8- ابو خالد زبالى مىگويد: امام موسى كاظم- عليه السّلام- با عدهاى از مأمورين مهدى خليفه عباسى كه براى جلب امام فرستاده بود، به طرف او مىرفت.
در منزل زباله فرود آمدند. و من اندوهناك بودم.
ابا خالد مىگويد: امام- عليه السّلام- مرا به خريدن ما يحتاج خود، امر فرمود و به سوى من نظر كرد و من ناراحت بودم.
از من پرسيد: اى ابا خالد! چرا ناراحت هستى؟
عرض كردم: چون شما به سوى اين طاغوت(خليفه) مىرويد و از شر او براى شما در امان نيستم.
فرمود: باكى نيست. در فلان روز هنگام ظهر منتظر من باش.
راوى مىگويد: روزى شمارى مىكردم تا اينكه آن روز فرا رسيد. وقت ظهر آنجا رفتم و كسى را نيافتم تا اينكه نزديك غروب شد كه برايم شك عارض شد.
ناگاه شخصى از دور نمايان شد. وقتى پيش آمد، ديدم امام كاظم- عليه السّلام- سوار بر استرى مىآيد. وقتى مرا ديد فرمود: شك نكن. و جريان را براى او گفتم.
فرمود: يك بار ديگر اين گونه مرا مىبرند اما ديگر از آن رها نمىشوم.
راوى مىگويد: همان گونه شد كه حضرت فرموده بود (2).
9- عيسى مدائنى مىگويد: سالى براى حج به طرف مكه حركت كردم و در آنجا اقامت نمودم. با خودم گفتم: همين قدر كه اينجا ماندم، در مدينه نيز مىمانم
تا از ثواب آن بىنصيب نمانم. پس به مدينه رفتم و نزديك مسجد پيامبر، كنار خانه ابو ذر، منزل گرفتم. ميان من و كسى اختلاف افتاد و باران شديدى مىباريد.
خدمت امام كاظم- عليه السّلام- رسيدم. و باران مرتب مىباريد. وقتى كه بر امام وارد شدم سلام كردم و حضرت جواب مرا داد. بدون اينكه من چيزى بگويم فرمود:
اى عيسى! برگرد كه خانه تو روى اسباب و اثاثيهات، خراب شده است.
برگشتم و ديدم خانه خراب شده است. كارگرانى را گرفتم تا وسايلم را از زير خاك بيرون آوردند. تمام اسباب مرا خارج كردند و فقط سطل وضو را پيدا نكرديم.
فرداى آن روز، دوباره خدمت حضرت رسيدم، فرمود: چيزى از اثاثيهات گم شده است تا دعا كنم خداوند عوضش را مرحمت كند.
گفتم: فقط سطل وضوى من گم شده است. حضرت، سرش را پايين انداخت و سپس سر را بالا گرفت و فرمود: تو فراموش كردهاى. سطل را در دستشويى گذاشتهاى و كنيز صاحب خانه آن را برداشته است. وقتى كه برگشتى از او پس بگير.
راوى گويد وقتى به خانه برگشتم، به كنيز گفتم من سطل را در دستشويى جا گذاشتم آن را به من برگردان تا وضو بگيرم و او سطل را به من پس داد (1).
10- على بن ابى حمزه روايت مىكند كه: خدمت امام كاظم- عليه السّلام- بودم. مردى از اهل رى كه نامش جندب بود، وارد شد و سلام كرد و نشست. امام- عليه السّلام- سؤالات جالبى از او كرد. سپس فرمود: اى جندب! برادرت چطور است؟
گفت: خوب است و به شما سلام مىرساند.
حضرت فرمود: خداوند تو را در مصيبت برادرت اجر دهد.
1) بحار: 48/ 60، حديث 74.
جندب گفت: سيزده روز قبل، از كوفه نامهاى فرستاده است كه سلامت است.
امام فرمود: به خدا قسم! بعد از دو روز از فرستادن نامه، از دنيا رفت و مالى را به همسرش داد تا به تو بدهد. وقتى كه برگشتى به آنجا برو و به همسر برادرت مهربانى كن تا او آن مال را به تو بدهد.
راوى مىگويد: جندب مردى بلند قامت و زيبا بود. و او را بعد از اينكه امام كاظم- عليه السّلام- به شهادت رسيد، ديدم و از آن جريان پرسيدم.
جندب گفت: به خدا قسم! مولايم راست گفته بود و در كتاب و مال، كم و زيادى نبود (1).
11- على بن ابى حمزه روايت مىكند كه: يكى از دوستان امام كاظم- عليه السّلام- با من دوست بود، او مىگفت: روزى از منزلم خارج شدم و به زنى بر خورد كردم كه بسيار زيبا بود. با او يك زن ديگر بود كه او را همراهى مىكرد. به زن گفتم: آيا به عقد من در مىآيى؟
رو به من كرد و گفت: اگر تو زن ديگرى داشته باشى. پس در ما طمع نكن و اگر همسر ندارى ما را ببر.
گفتم: نه من همسر ديگرى ندارم.
آنها با من تا درب خانهام آمدند. داخل خانه شدم. وقتى كه يك لنگه كفشم را در آوردم و هنوز لنگه ديگر در پايم بود، در اين هنگام صداى درب خانه برخاست. بيرون آمدم، ديدم موفّق غلام امام كاظم- عليه السّلام- است.
گفتم: چه خبر است؟
گفت: خير است، امام- عليه السّلام- مىفرمايد: به اين زن دست نزن و آن را از خانهات بيرون كن.
1) بحار: 48/ 61، حديث 76.
به درون خانه رفتم و به زن گفتم: كفشهايت را بپوش و برو بيرون. و او هم بساطش را جمع كرد و رفت. ديدم موفّق دم در است به من گفت: درب را ببند، درب را بستم. هنوز پشت درب بودم كه شنيدم مردى به آن زن مىگويد: چكار كردى و چرا به اين زودى بيرون آمدى مگر نگفتم بيرون نيا؟
زن گفت: فرستاده جادوگر باعث شد كه مرا بيرون كند.
شب نزد امام- عليه السّلام- رفتم، امام فرمود: آن زن از بنى اميّه بود و آنها توطئه كرده بودند كه او را در خانه تو دستگير كنند و آبروى تو را ببرند. خدا را شكر كن كه اين بلا را از تو برگرداند.
سپس امام كاظم فرمود: با دختر فلانى- كه از موالى ابو ايوب انصارى است- ازدواج كن كه خير دنيا و آخرت تو در آن است.
من نيز با او ازدواج كردم و همان طور كه امام فرموده بود، شد.
12- على بن ابى حمزه مىگويد: امام- عليه السّلام- مرا به دنبال كارى فرستاد. وقتى كه برگشتم ديدم متعب دم درب ايستاده است. گفتم: بر امام بگو كه من اينجا هستم. وقتى كه او رفت زنى از كنارم گذشت. با خود گفتم، اگر به معتّب نگفته بودم، دنبال آن زن مىرفتم و او را صيغه مىكردم.
در اين هنگام معتّب بيرون آمد و گفت: بيا داخل. وارد شدم ديدم امام بر سجاده نشسته است. با دستش از زير سجاده كيسهاى بيرون آورد و به من داد و فرمود: برو دنبال آن زن كه الآن در دكان فلان كس در بقيع منتظر تو مىباشد. من پولها را گرفتم و به طرف بقيع رفتم و آن زن را در همان جايى كه امام فرموده بود، ديدم. به من گفت: اى بنده خدا! مرا معطل كردى.
گفتم: من؟
گفت: آرى، پس با او رفتيم و او را به عقد خود در آوردم (1).
1) بحار: 48/ 62، حديث 81.
13- بكّار قمى مىگويد: چهل حجّ بجا آوردم و در سفر آخر وقتى كه مزدلفه (1)بودم، پولم تمام شد. به مكّه آمدم و در آنجا ماندم تا مردم برگشتند. با خودم گفتم به مدينه مىروم و قبر رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- را زيارت مىكنم و آقايم امام كاظم- عليه السّلام- را ملاقات مىكنم. شايد كارى پيدا كردم و از پول آن مخارج را هم تا كوفه را تأمين نمايم.
از مكّه خارج شدم تا اينكه به مدينه رسيدم و قبر رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- را زيارت كردم و به اميد اينكه كارى پيدا كنم و گشايشى حاصل شود به جايى كه كارگرها در آنجا براى كار اجتماع مىكردند، رفتم. در اين هنگام شخصى آمد و كارگرها دور او را گرفتند. من نيز چنين كردم. برخى همراه او رفتند و من نيز دنبال او رفتم و گفتم: اى بنده خدا! من غريب هستم و كسى را ندارم، به من هم كارى بده.
گفت: از اهل كوفه هستى؟
گفتم: آرى.
گفت: بيا، و مرا با خود به خانهاى بزرگ و نوساز برد. چند روزى در آنجا كار كردم و بر خلاف كارگران ديگر، هيچ تعطيل نمىكردم.
روزى به وكيل صاحب كار گفتم، مرا سرپرست آنان كن تا از آنها كار بكشم. او هم چنين كرد. روزى بالاى نردبان بودم كه ديدم امام موسى كاظم- عليه السّلام- به طرفم مىآيد. داخل شد و سرش را بلند كرد و گفت: بكّار به سوى ما بيا، فرود آى. پس پايين آمدم و مرا به گوشهاى برد و فرمود: اينجا چه كار مىكنى؟ گفتم: فدايت شوم خرجىام تمام شد، در مكه ماندم تا اينكه مردم رفتند.
سپس به مدينه آمدم و به مصلّى رفتم و گفتم دنبال كار مىگردم و در حالى كه ايستاده بودم وكيل شما آمد و بعضىها را براى كاربرد از او درخواست كردم مرا نيز ببرد.
1) مزدلفه: مكانى بين عرفات و منى كه حجاج در آنجا بيتوته مىكنند.(المنجد، ص 657).
فرمود: امروز هم بمان. فردا كه شد وكيل آمد و دم درب نشست و افراد كارگر را يك- يك صدا كرد و اجرتشان را داد. آخرين نفر من بودم كه گفت: بيا نزديك. كيسهاى به من داد كه در آن پانزده دينار بود. گفت: اين خرجى تو تا كوفه است. فردا به سوى كوفه برو.
گفتم: آرى، جانم به فداى تو! ولى نتوانستم حرف او را رد كنم. سپس او رفت، بعد فرستاده برگشت و گفت: امام كاظم- عليه السّلام- مىفرمايد: فردا قبل از اينكه بروى، نزد من بيا.
گفتم: به روى چشم.
فردا نزد حضرت رفتم، فرمود: همين الآن برو تا اينكه به فيد (1)برسى آنجا عدهاى را مىيابى كه راهي كوفه هستند. تو نيز با آنان رفيق شو. و اين نامه را بگير و به على بن ابى حمزه بده.
گفت: روانه شدم و تا فيد به كسى برخورد نكردم و هنگامى كه به فيد رسيدم، ديدم عدهاى براى رفتن به كوفه آماده مىشوند من هم شترى خريدم و به همراه آنها به كوفه رفتيم و شب وارد كوفه شديم. با خودم گفتم: شب به منزل مىروم و استراحت مىكنم و فردا صبح، نامه را به على بن ابى حمزه مىرسانم. وقتى كه به منزل آمدم، با خبر شدم كه دزدان چند روز قبل آمدهاند و داخل دكانم شدهاند.
وقتى كه صبح شد نماز صبح را خواندم و نشستم و در فكر چيزهايى بودم كه از دكانم به سرقت رفته بود. ناگاه درب زده شد. در را باز كردم، ديدم على بن ابى حمزه است. با هم معانقه كرديم و گفت: اى بكّار! نامه مولايم را بياور.
گفتم: آرى، خيال داشتم آن را نزد تو آورم.
گفت: بياور. مىدانستم كه شب آمدهاى. نامه را بيرون آوردم و به او دادم.
نامه را گرفت و بوسيد و روى چشمش گذاشت و گريه كرد.
گفتم: چرا گريه مىكنى؟
1) «فيد» شهركى است در وسط راه كوفه به طرف مكّه(مراصد الاطلاع، 3/ 1049).
گفت: بخاطر اشتياق ديدار آقايم گريه مىكنم. نامه را گشود و آن را خواند.
سپس سرش را بلند كرد و گفت: اى بكّار! دزد به خانهات آمده است؟
گفتم: آرى.
گفت: هر چه در دكان داشتهاى برده است؟
گفتم: آرى.
گفت: خداوند عوض آن را به تو داده است. مولايم به من دستور داده است هر چه از دكانت به سرقت رفته. آن را جبران كنم. چهل دينار به من داد. و من تمام چيزهايى را كه در دكان بود، قيمت كردم كه چهل دينار شد. سپس نامه را باز كرد ديدم در آن نوشته شده است: چهل دينار قيمت آنچه كه از دكان «بكّار» دزد برده است به او پرداخت نما (1).
14- اسحاق بن عمّار حكايت مىكند كه: چون هارون الرشيد، امام موسى بن جعفر- عليه السّلام- را زندانى كرد، دو تن از شاگردان ابو حنيفه به نامهاى ابو يوسف و محمّد بن حسن به ملاقات آن حضرت در زندان رفتند. و قصدشان اين بود كه حضرت را امتحان كنند و از او حلال و حرام، سؤالاتى كنند. تا پايه معلومات حضرت، برايشان مشخص شود! پس يكى از آنان به ديگرى گفت: ما بر دو حال خارج نيستيم يا مساوى و يا شبيه و مماثل او هستيم. پس مقابل حضرت، نشستند، هنوز مذاكرهاى نشده بود كه مردى كه از طرف سندى بن شاهك يهودى، مأمور زندان بود، خدمت حضرت آمد و گفت: نوبت من تمام شده و به مرخّصى مىروم، اگر حاجتى داريد بگوييد تا وقتى مجددا نوبت من گرديد، آن را انجام دهم.
حضرت فرمود: حاجتى ندارم. بعد از اينكه آن مرد رفت، حضرت به ابو يوسف و محمّد بن حسن فرمود: عجيب است از كسى كه امشب خواهد مرد، از من
1) بحار: 48/ 62، حديث 82.
مىخواهد تا حاجتى جهت من انجام دهد.
پس ابو يوسف به محمّد اشاره كرد، از جاى خود برخاسته به همديگر گفتند: ما آمدهايم او را در مسائل فقهى آزمايش كنيم ولى او از علم غيب به ما خبر مىدهد.
سپس آن دو، شخصى را بر آن مأمور زندان گماشتند و به او گفتند: امشب او را زير نظر بگير و فردا، آنچه رخ داد به ما برسان.
آن مرد به دنبال مأمور زندان رفت و در مسجدى نزديك خانه او به مراقبت از آن، همت گماشت. هنگامى كه صبح شد، صداى ضجه و ناله از خانه او برخاست و ديد كه مردم به خانه او مىروند. پرسيد: چه شده است؟ گفتند: فلانى ديشب بدون علّت به مرگ ناگهانى از دنيا رفته است.
مرد گماشته شده، به نزد ابى يوسف و محمّد برگشته و جريان را به اطلاع آنان رسانيد. خدمت حضرت موسى بن جعفر آمدند و عرض كردند: براى ما ثابت شد كه تو عالم به مسائل حرام و حلال هستى اما شما از كجا فهميديد كه اين مرد امشب خواهد مرد؟
حضرت فرمود: از درب آن علومى كه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به على بن ابى طالب- عليه السّلام- خبر داد.
راوى گويد: وقتى امام چنين جواب داد، آن دو متحيّر و شگفت زده گشتند (1).
15- روايت شده است كه روزى، هارون الرشيد توسط شخصى يك طبق سرگين- كه به شكل انجير درست شده بود- براى امام- عليه السّلام- جهت تحقير ايشان فرستاد. وقتى حضرت، پارچه روى آن را برداشت، شيرين ترين و خوشبوترين انجير شده بود. حضرت از آن خورد و به شخص آورنده نيز خورانيد. و بقيه را به هارون برگرداند. وقتى هارون آن را به دست گرفت، ديد واقعا انجير است. اما
1) كشف الغمه، 2/ 248، مدينة المعاجز، 46، حديث 98.
هنگامى كه خورد، در دهانش به سرگين تبديل شد (1).
16- اسحاق بن عمّار مىگويد: ابو بصير با امام كاظم- عليه السّلام- در راه مكه به مدينه، قصد عزيمت به عراق نمودند. در منزل زباله(ما بين مكه و مدينه) فرود آمدند. امام، على بن ابى حمزه بطائنى را كه شاگرد ابو بصير بود فراخواند و او را در حضور ابو بصير، سفارشهايى كرد و فرمود: اى على! وقتى به كوفه رسيدم تو جلوتر برو و اين كارها را انجام بده.
ابو بصير ناراحت شد و بيرون آمد و گفت: عجيب است! به خدا از ابتداى سفر با او هستم ولى كارهايش را به بعضى از شاگردان من ارجاع مىدهد. نمىدانم چه خطايى كردهام.
فرداى آن روز، ابو بصير در همان جا تب كرد و بشدت مريض شد. على بن ابى حمزه را خواست و به او گفت: استغفار مىكنم خدا را از اينكه در مورد مولايم سوء ظن كرده و زود قضاوت نمودم. او مىدانست كه من خواهم مرد و به كوفه نخواهم رسيد. اى على! وقتى من مردم اين كارها را بكن و فلان جا برو.
راوى مىگويد: ابو بصير در همان منزل زباله به رحمت خدا پيوست (2).
17- هشام بن حكم روايت مىكند كه: وقتى امام صادق- عليه السّلام- رحلت كرد، عبد اللَّه، پسر بزرگ او ادعاى امامت كرد. امام كاظم- عليه السّلام- او را خواند و فرمود: اى برادر! اگر تو امام هستى پس دست خود را داخل اين آتش كن. و امام به تنورى اشاره كرد كه در آن هيزم زيادى انباشته و با نفت آتش زده بودند.
عبد اللَّه، اين كار را نكرد. ولى حضرت، دستش را داخل آتش كرد و به هيزمها
دست مىماليد و تا آتش تمام نشده بود، دستش را بيرون نياورد (1).
18- على بن سويد مىگويد: از جانب امام موسى كاظم- عليه السّلام- نامهاى به من رسيد كه در آن نوشته بود: از چيزهايى پرسيده بودى كه در مورد آنها تقيه مىكرديم و بر كتمانش اجازه داشتيم. وقتى كه سلطنت ستمگران تمام شد و نوبت سلطنت پادشاه بزرگ(با جدا شدن از دنيا) رسيد- سلطنتى كه بر مستكبران سخت است- آن وقت مىبينى كه پاسخ پرسشهايت را خواهيم داد. و اين به خاطر اين است كه شيعيان ضعيف به جهت جاهل بودنشان، ظرفيت ندارند و در حيرت مىمانند.
پس از خدا بترس و اين اسرار را به غير اهلش بازگو نكن. و بر حذر باش از اينكه سبب بلا براى اوصيا باشى. و بترس از اظهار آنچه بايد آن را كتمان كنى و ضررى به آنها برسد و ان شاء اللَّه اين كار را نكن. و اول چيزى كه به تو مىگويم اين است كه: در اين شبها، بدون هيچ گونه پشيمانى و ترسى از دنيا مىروم. و در قضا و قدر خدا و آنچه كه واقع مىشود، شك نمىكنم.
سپس حضرت، در همان روزها از دنيا رفت (2).
19- صالح بن واقد طبرى مىگويد: بر امام كاظم- عليه السّلام- وارد شدم، به من فرمود: اى صالح! اين طاغوت(هارون) تو را فرا مىخواند و زندانى مىكند. و در مورد من از تو مىپرسد. بگو: او را نمىشناسم. و هنگامى كه به زندان رفتى، به كسى كه قصد بيرون آوردن تو را دارد بگو: مرا به اذن خدا نجات بده.
صالح مىگويد: روزى هارون مرا از طبرستان خواند و گفت: موسى بن جعفر چه مىكرد؟ شنيدهام كه نزد تو بوده است؟
گفتم: من چه مىدانم موسى بن جعفر كيست و كجاست؟ تو اى امير المؤمنين! بهتر از من او را مىشناسى و جايش را مىدانى.
هارون گفت: او را به زندان ببريد. وقتى در زندان بودم يكى از شبها همه خواب بودند و من بيدار و نشسته بودم. صدايى شنيدم كه مرا صدا مىكند. لبيك گفتم.
گفت: به اينجا افتادهاى؟
گفتم: آرى، مولاى من! فرمود: برخيز و پشت سر من بيا. من هم برخاستم و خارج شديم. وقتى به راهى رسيديم فرمود: اى صالح! سلطنت و قدرت واقعى نزد ماست كه خدا عنايت كرده است.
گفتم: مولاى من! از شر اين طاغوت به كجا پناه ببرم؟! فرمود: به شهر خودت برگرد، ديگر هرگز دست او به تو نمىرسد.
صالح مىگويد: به طبرستان برگشتم و به خدا قسم كسى از من نپرسيد كجا بودى و نفهميد كه زندان بودم يا جاى ديگر (1).
20- اسماعيل بن سالم مىگويد: على بن يقطين و اسماعيل بن احمد، شخصى را به سوى من فرستادند و گفتند: اين پولها را بگير و به كوفه برو و با فلانى ملاقات كن و دو مركب بخريد. سپس با نامهها و آنچه از اموال به شما سپرده شده، به مدينه برويد و آنها را به موسى بن جعفر تحويل دهيد. ما هم همين كار را كرديم تا به بطن رمّه (2)رسيديم و علف خريديم و آنها را جلو مركبها گذاشتيم و خودمان نيز نشستيم و غذا خورديم. در اين حال بوديم كه امام موسى- عليه السّلام- سوار بر استر و
در حالى كه خدمتكارش نيز با او بود، به سوى ما آمد، ما وقتى كه آن حضرت را ديديم به سويش رفته و به او سلام كرديم.
فرمود: آنچه با خود داريد بياوريد. ما هم اموال را به آن حضرت سپرديم و نامهها را هم بيرون آورده، به ايشان داديم.
در اين هنگام، حضرت نيز از جيب خود نامههايى را بيرون آورد و فرمود: اينها جواب نامههاى شماست. در امان خدا برگرديد.
گفتيم: توشه ما تمام شده و به مدينه نزديكشدهايم، اگر اجازه بدهيد مىرويم قبر رسول اللَّه- صلّى اللَّه عليه و آله- را زيارت مىكنيم و زاد و توشهاى هم بر مىداريم.
حضرت فرمود: از توشه راه شما چيزى مانده است؟
گفتيم: آرى.
فرمود: آنها را نزد من آوريد. توشه راه را پيش آن حضرت برديم. حضرت آن را با دستش زير و رو كرد و فرمود: اين شما را تا كوفه مىرساند. در امان خدا برويد.
برگشتيم و آن توشه تا كوفه ما را كفايت كرد (1).
21- اصبغ بن موسى مىگويد: مقدارى دينار از طرف خودم و مقدارى از طرف بعضى از برادران دينى را نزد امام موسى بن جعفر- عليه السّلام- بردم. وقتى كه وارد مدينه شدم، دينارهاى دوستانم را شمردم، 99 دينار بود و از دينارهاى خودم يك دينار روى آن گذاشتم، صد دينار گرديد. هنگامى كه خدمت امام- عليه السّلام- رسيدم دينارها را نزد او نهادم. يك دينار را از ميان آنها برداشت و فرمود: بيا و دينارت را بگير، اينها را با وزن براى ما مىفرستند نه با شمردن (2).
22- داود بن كثير رقّى مىگويد: شخصى- كه كنيهاش ابو جعفر بود- مىخواست از خراسان به طرف مدينه بيايد. برخى اجتماع نموده و از او خواستند تا با خود مقدارى مال و مسائل دينى از طرف آنها به مدينه ببرد.
ابو جعفر به كوفه رسيد و به زيارت قبر امير المؤمنين- عليه السّلام- رفت. ديد در ناحيهاى شخصى نشسته و عدهاى دور او را گرفتهاند. وقتى از زيارت فارغ شد به سوى آنها رفت و ديد همه آنها شيعه و فقيه هستند و به سخنان مردى گوش مىدهند. از نام شيخ پرسيد، به او گفتند: او «ابو حمزه ثمالى» است.
مىگويد: در اين هنگام عربى وارد شد و گفت: اكنون از مدينه مىآيم، جعفر بن محمّد- عليهما السّلام- از دنيا رفت.
ابو حمزه بغض در گلويش پيچيد و صيحهاى زد و دستش را به زمين كوبيد.
سپس از عرب پرسيد: آيا جانشين و وصى هم براى خود تعيين كرد؟
عرب گفت: آرى، وصيت كرده است براى پسرش عبد اللَّه، موسى و منصور.
آنگاه ابو حمزه گفت: سپاس خداى را كه ما را گمراه نكرد، كوچك را نشان داد و بر بزرگ، منّت گذاشت. و كار بزرگى را پوشيده نگهداشت. سپس برخاست و به طرف قبر امير المؤمنين- عليه السّلام- رفت و نماز خواند و ما هم نماز خوانديم.
سپس نزد او رفتم و گفتم: آنچه را كه گفتى براى من تفسير كن؟
گفت: حضرت، بيان كرده است كه بزرگ، داراى قدرت است و كوچك، با او همدست مىباشد. و امر عظيمى را به وسيله منصور پوشيده ساخته است هر وقت منصور بپرسد كه جانشين امام صادق كيست؟ گويند: خودت هستى.
خراسانى مىگويد: اين جواب را هم نفهميدم و رفتم و وارد مدينه شدم. و با خودم پول، پارچه و سؤالهايى داشتم. و در ميان چيزهايى كه با من بود، درهمى بود كه آن را زنى به نام شطيطه با يك دستمال به من داده بود تا آن را به امام برسانم.
به آن زن گفتم: من از سوى تو صد درهم مىبرم.
آن زن گفت: در مورد حق خدا، حيا نمىخواهد. پس آن درهم را كج كردم و ميان يكى از كيسهها انداختم. وقتى كه در مدينه مستقر شدم از جانشين امام صادق- عليه السّلام- پرسيدم. به من گفتند: پسرش عبد اللَّه است. به سوى او رفتم و ديدم جلو دربش شلوغ است و دربانها ايستادهاند. خوشم نيامد، ولى اجازه گرفتم و وارد شدم. ديدم در مسند خودش نشسته است از اين وضع هم خوشم نيامد.
گفتم: آيا تو جانشين امام صادق و واجب الاطاعه هستى؟
گفت: آرى.
گفتم: دويست درهم چقدر زكات دارد؟
گفت: پنج درهم.
پرسيدم: صد درهم چقدر؟
گفت: دو درهم و نيم.
گفتم: اگر مردى به زنش بگويد: تو را به تعداد ستارگان آسمان طلاق مىگويم. آيا بدون شاهد، طلاق واقع مىشود؟
گفت: آرى، از ميان ستارگان به رأس الجوزاء (1)هم اگر سه بار قسم بخورى، كفايت مىكند.
از جوابها و مجلس او تعجب كردم.
گفت: هر چه با خودت آوردهاى آنها را به من بده.
گفتم: من با خود چيزى نياوردهام، فقط براى زيارت قبر پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- آمدهام.
وقتى كه به منزل برگشتم، ديدم غلام سياهى ايستاده و به من سلام كرد و من هم جواب سلامش را دادم.
گفت: دعوت كسى را كه دنبال او مىگردى اجابت كن. با او رفتم تا اينكه مرا به درب خانه خلوتى برد و وارد شد. و مرا هم با خود وارد كرد. آنگاه امام موسى
1) «جوزاء» اسم ستارهاى است كه در وسط آسمان ظاهر مىشود.
بن جعفر- عليه السّلام- را ديدم كه روى حصير نمازش نشسته است. به من فرمود:
اى ابو جعفر! بنشين. و مرا نزديك خود نشاند و من تمام نشانههاى امامت از علم، ادب و منطق را در او يافتم.
فرمود: آنچه با خود دارى بياور. و من آنها را به حضورش بردم. با دستش به كيسهاى كه در آن، يك درهم آن زن بود، اشاره كرد و به من فرمود: درب آن كيسه را بگشاى. من نيز چنان نمودم. باز فرمود: آن را برگردان، برگرداندم و درهم كج شطيطه بيرون آمد. آن را برداشت و فرمود: اين بقچه را هم باز كن، باز كردم، دستمال را برداشت و رو به من كرد و فرمود: خدا در باره حق، شرم نمىكند. و اى ابو جعفر! از طرف من به شطيطه سلام برسان و اين كيسه را به او بده.
و به من فرمود: آنچه كه با خود آوردى به صاحبانش بر گردان و بگو: به او رسيد و قبول كرد. مدتى نزد آن حضرت ماندم و با من سخن گفت و مرا آگاه كرد و به من فرمود: وقتى كه امير المؤمنين- عليه السّلام- را زيارت مىكردى مگر ابو حمزه به تو چنين و چنان نگفت؟
گفتم: آرى.
فرمود: همين گونه خدا قلب مؤمن را نورانى مىكند و او را با اشاره آگاه مىنمايد.
سپس فرمود: پيش موثقين اصحاب پيامبر برو و از آنها در باره وصيت پدرم سؤال كن.
ابو جعفر خراسانى مىگويد: عدهاى از آنها را ملاقات كردم و همه مىگفتند كه: امام صادق به امام موسى بن جعفر- عليهما السّلام- وصيت كرده است. بعد از آن ابو جعفر به خراسان رفت.
داود رقّى مىگويد: ابو جعفر از خراسان براى من نامهاى نوشت. و در آن نامه نوشته بود: كسانى كه توسط او مال را به مدينه فرستاده بودند همه فطحى (1)شدهاند.
1) «فطحيه» فرقهاى هستند كه معتقدند امام بعد از حضرت صادق- عليه السّلام- عبد اللَّه افطح است.- از اين رو آنها را فطحى مىگويند و چون سر و يا پاى عبد اللَّه، صاف بود به او افطح مىگفتند.
ولى شطيطه همان طور باقى ماند و انتظار آمدنم را مىكشيده است.
مىگويد: وقتى كه او را ديدم سلام امام- عليه السّلام- را به او رساندم و به او گفتم كه امام- عليه السّلام- فقط درهم و دستمال تو را قبول كرد؛ كيسه را به او دادم، شاد شد و گفت: درهمها را خودت بردار. پس همانها مرا كفايت مىكند. و بعد از سه روز به رحمت خدا پيوست (1).
23- هشام بن سالم مىگويد: من و محمّد بن نعمان در مدينه بوديم كه امام جعفر صادق- عليه السّلام- رحلت نمود و مردم دور پسرش عبد اللَّه جمع شدند. ما هم بر او وارد شديم و گفتيم: زكات در چه مقدار واجب مىشود؟
گفت: در دويست درهم، پنج درهم.
پرسيديم: درصد درهم چقدر؟
گفت: دو درهم و نيم.
سرگردان و وامانده از پيش او خارج شديم و در جايى نشستيم و گريه كرديم و گفتيم به مرجئه (2)رجوع كنيم يا به معتزله و يا به زيديه (3). در اين حالت بوديم كه پيرمردى به سوى من اشاره كرد. ترسيدم كه از جاسوسان منصور باشد؛ چون او دستور داده بود هر كس به طرف موسى بن جعفر- عليه السّلام- برود، گردنش را بزنند.
1) بحار: 47/ 251، حديث 23.
2) «مرجئه» كسانى هستند كه مىگويند كسى كه ايمان آورد، گناه به حال او ضررى ندارد. چنانچه اطاعت با كفر فايده ندارد.
3) «معتزله» قائل به عدل هستند و نسبت آنها به سعد بن أبي وقاص و عبد اللَّه بن عمر داده شده است. چون از كمك به على- عليه السّلام- و از جنگ با او كناره گرفتند. و «زيديه» كسانى هستند كه امامت زيد پسر امام سجّاد و بعد از او امامت يحيى پسرش را قبول كردند.
به رفيقم گفتم: دور شو تا هلاك نشوى چون من از خودم مىترسم و دنبال پير مرد به راه افتادم تا اينكه مرا به خانه امام موسى كاظم- عليه السّلام- وارد كرد. وقتى كه حضرت مرا ديد بلافاصله فرمود: به سوى من، به سوى من(بياييد) نه به سوى مرجئه و نه معتزله و نه زيديه.
گفتم: آيا پدرت از دنيا رفته است؟
فرمود: آرى.
گفتم: بعد از او به چه كسى بايد رجوع كنيم؟
فرمود: اگر خدا بخواهد تو را هدايت كند، هدايت مىكند.
با خودم گفتم: سؤال را خوب مطرح نمىكنم، پس پرسيدم: آيا شما هم امامى داريد؟
فرمود: نه.
هيبت او مرا گرفت و گفتم: آيا آنچه كه از پدرت مىپرسيدم از تو بپرسم؟
فرمود: بپرس و با خبر شو، ولى فاش نكن؛ چون اگر فاش كنى سرت بريده مىشود. پس از او پرسيدم پس او را درياى بىكران ديدم.
گفتم: شيعيان تو سرگردان هستند. آيا اجازه مىدهى آنها را به سوى تو بخوانم؟
فرمود: هر كدام را كه مىدانى داراى ظرفيت و قابليت است، آن را بخوان.
پس ابو جعفر احول، زراره و ابو بصير را ملاقات كردم و به آنها گفتم. و همه ما بر آن حضرت وارد شديم مگر طائفه عمار ساباطى. و در اطراف عبد اللَّه عدّه كمى ماندند (1).
24- ابو بصير مىگويد: از امام كاظم- عليه السّلام- پرسيدم: امام را با چه چيز بايد شناخت؟
1) كافى: 1/ 351، حديث 7.
فرمود: با ويژگيهايى كه بايد داشته باشد.(اول اينكه:) بايد امامى كه قبل از او بوده در باره او چيزى بگويد و يا اشارهاى كند تا حجّت باشد.(دوم اينكه:) هر وقت چيزى را از او پرسيدند، جواب بدهد.(سوم اينكه:) وقتى كه سكوت شد، از فردا خبر بدهد.(چهارم اينكه:) با مردم به هر زبانى سخن بگويد. سپس فرمود:
قبل از اينكه از اينجا برخيزى علامتى به تو نشان مىدهم.
مدتى نگذشت كه يك نفر خراسانى وارد شد و با حضرت به عربى حرف زد ولى امام- عليه السّلام- جواب او را به فارسى داد.
مرد خراسانى گفت: آنچه موجب شد كه با شما به زبان خودم سخن نگويم، اين بود كه خيال كردم شما فارسى نمىدانيد! حضرت فرمود: سبحان اللَّه! اگر نتوانم جوابت را به فارسى بدهم پس چه برترى بر تو دارم و به چه چيزى مستحق امامت مىشوم؟ سپس فرمود: بر امام مخفى نيست كلام هيچ انسانى و نه پرندهاى و نه هر چيزى كه صاحب روح باشد (1).
25- على بن يقطين مىگويد: هارون الرشيد قباى ابريشمى سياهى را- كه از لباسهاى پادشاهان بود و با طلا مزيّن شده بود- به عنوان خلعت به من داد. و من هم آن را با پول زيادى، خدمت امام كاظم- عليه السّلام- فرستادم. امام حضرت، قبا را برگرداند و فرمود: آن را نگهدار كه به آن محتاج مىشوى.
بعد از مدتى، على بن يقطين يكى از خواصّ خود را بر كنار كرد. و او چون علاقه على بن يقطين را نسبت به امام- عليه السّلام- مىدانست، پيش هارون رفت و از او سعايت و سخنچينى كرد و گفت: على بن يقطين قائل به امامت موسى بن جعفر است و خلعت تو را به او بخشيده است! هارون، خشمگين شد و گفت: بايد اين را معلوم كنم. بعد على بن يقطين را
1) كافى: 1/ 285، حديث 7.
احضار كرد و گفت: با قبايى كه به تو دادم چه كردى؟
على بن يقطين گفت: آن قباى ابريشمى نزد من و آن را ميان صندوق گذاشتهام.
هارون گفت: آن را حاضر نما.
على بن يقطين به يكى از غلامانش گفت: اين انگشترم را بگير و به خانهام برو و درب فلان صندوق را در فلان اطاق باز كن و آن را به اينجا بياور. غلام رفت و صندوق را آورد و باز كرد، وقتى كه هارون قبا را ديد، خشمش فرو نشست و جايزه ديگرى به او داد و آن سخنچين را آنقدر زد تا مرد (1).
26- على بن يقطين براى امام نامهاى نوشت و گفت: در مسح پا اختلاف شده است نظر خويش را برايم بنويس تا بر طبق آن عمل نمايم.
حضرت كاظم- عليه السّلام- در جواب نوشت: آنچه كه تو را به آن دستور مىدهم اين است كه: در وضو سه بار مضمضه كنى، و سه بار استنشاق و سه بار صورت خود را بشويى و آب را به تمام محاسن برسانى. و دستهايت را سه بار بشويى و تمام سر خود را مسح كنى. و همچنين دست خود را به درون و بيرون گوشهايت بكشى و پاهايت را سه بار بشويى و با ديگران مخالفت نكنى.
على بن يقطين از امام- عليه السّلام- اطاعت نمود و همان گونه عمل كرد.
روزى هارون گفت: مىخواهم على بن يقطين را تبرئه كنم؛ چون مىگويند او «رافضى» است. و رافضىها وضو را سبك انجام مىدهند. او را خواست و مشغولش كرد تا اينكه وقت نماز رسيد. هارون پشت ديوار ايستاد، در جايى كه على بن يقطين را مىديد ولى خودش ديده نمىشد. براى على بن يقطين آب فرستاد تا وضو بگيرد. على بن يقطين همان طور كه امام- عليه السّلام- فرموده بود وضو گرفت.
1) بحار: 48/ 59، حديث 72.
هارون آمد و گفت: كسى كه گفته است تو رافضى هستى، دروغ گفته است.
بعد از آن ماجرا، از امام- عليه السّلام- نامهاى آمد كه اكنون همان گونه كه خداوند فرموده است وضو بگير؛ صورت خود را يك بار بخاطر واجب بودن آن و بار دوّم بخاطر مستحب بودنش، بشوى. و همچنين دستهاى خود را تا آرنج مىشويى. و جلو سر و روى پاهاى خود را از باقى مانده آب وضو، مسح مىنمايى؛ چون ديگر خطر، برطرف شد (1).
1) بحار: 80/ 270، حديث 25.
1- على بن ميثم از پدرش نقل مىكند كه مادر امام رضا- عليه السّلام- «نجمه» گفت: وقتى كه به فرزندم رضا- عليه السّلام- حامله شدم، سنگينى حمل را احساس نمىكردم و در خواب از درون شكمم ذكر، تسبيح، تهليل و تحميد مىشنيدم. در آن هنگام وحشت مىكردم و وقتى بيدار مىشدم چيزى نمىشنيدم، وقتى كه وضع حمل نمودم، دستش را روى زمين قرار داد و سرش را بالا گرفت. و لبانش را حركت داد و سخن مىگفت (1).
2- ابراهيم بن موسى- كه در مسجد امام رضا در خراسان امامت مىكرد- مىگويد: از امام رضا- عليه السّلام- با اصرار زياد پول خواستم. حضرت براى بدرقه عدّهاى از طالبيين (2)بيرون آمد. در اين هنگام وقت نماز فرا رسيد و حضرت، به سوى قصرى كه در آنجا بود، روانه شد و در زير درختى نزديك آن قصر نشست. و
من هم با او بودم و غير از ما كسى نبود. امام رو به من كرد و فرمود: اذان بگو.
پس گفتم: اجازه مىدهيد همراهان ما نيز بيايند؟
فرمود: خدا تو را بيامرزد. نماز اوّل وقت را بدون عذر تأخير نينداز. و اوّل وقت نماز را بپا دار. برخاستم، اذان گفتم و نماز خوانديم.
عرض كردم: يا بن رسول اللَّه! مدتى از آن وعدهاى كه به من فرموده بوديد، گذشته است و من نيازمندم و شما كارتان زياد مىباشد و من موفق نمىشوم تا هميشه خدمت شما برسم.
راوى مىگويد: امام- عليه السّلام- با تازيانهاش محكم بر زمين كوبيد و دستشان را به جاى ضربه، كشيده و شمشى از طلا بيرون آورد و به من داد و فرمود:
اين را بگير و خداوند به واسطه آن به تو بركت دهد و از آن بهرهمند شوى. و آنچه را كه ديدى، پوشيدهدار و به كسى نگو.
ابراهيم بن موسى مىگويد: اين مال، آنقدر بركت پيدا كرد تا اينكه در خراسان ملكى را به قيمت هفتاد هزار دينار خريدم، پس در ميان امثال خودم، غنىترين و ثروتمندترين مردم آن ديار شدم (1).
3- محمّد بن عبد الرحمن همدانى مىگويد: قرضى داشتم كه بخاطر آن، دنيا برايم تنگ و تار شده بود. با خود گفتم: فقط آن كسى كه مىتواند قرضم را ادا كند، مولايم امام رضا- عليه السّلام- است. پس نزد او رفتم.
امام به من فرمود: خداوند حاجت تو را برآورده كرد و ديگر دلتنگ نباش. من نيز وقتى اين را شنيدم ديگر چيزى نخواستم و خدمت امام ماندم. حضرت روزه بود و دستور داد براى من غذا بياورند.
عرض كردم: من هم روزه هستم و دوست دارم با شما افطار كنم و از غذاى
1) بحار: 49/ 49، حديث 49.
شما تبرك بجويم. هنگام غروب، نماز مغرب را خواندند و در وسط خانه نشستند و غذا خواستند. با هم افطار نموديم و بعد به من فرمود: شب را نزد ما مىمانى يا اينكه حاجت خود را مىگيرى و مىروى؟
گفتم: بروم بهتر است.
حضرت دست خود را به زمين زد و يك مشت خاك برداشت و فرمود: بگير. آن را گرفتم و در جيبم قرار دادم و با تعجّب ديدم كه همهاش دينار است. از آنجا به خانهام آمدم و نزديك چراغ رفتم تا دينارها را بشمارم. دينارى از دستم رها شد.
وقتى نگاهش كردم كردم ديدم روى آن نوشته شده «پانصد دينار است، نصف آن براى قرضت و نصف آن براى مخارج تو مىباشد». وقتى اين را ديدم، ديگر نشمردم و آن دينار را در كيسه گذاشتم. صبح وقتى دينارها را شمردم آن دينار را پيدا نكردم هر چه زير و رو كردم آن را پيدا نكردم و پانصد دينار تمام بود! (1).
4- اسماعيل بن ابى الحسن نقل مىكند كه: با امام رضا- عليه السّلام- بودم كه حضرت دستش را به زمين زد به طورى كه كأنه مىخواهد چيزى را از زمين بيرون آورد. ناگهان چند تكه طلا ظاهر شد، دوباره دستش را كشيد كه ناپديد شدند.
با خودم گفتم: اى كاش! يكى از آنها را به من مىداد.
5- ابو اسماعيل سندى مىگويد: در سند بودم كه شنيدم براى خداوند در ميان
عربها حجتى هست. از وطن خود خارج شدم و در طلب او، سختى سفر را بر خود هموار نمودم. تا اينكه امام رضا- عليه السّلام- را به من معرفى كردند. بر او وارد شدم در حالى كه حتى يك كلمه هم نمىتوانستم عربى حرف بزنم. لذا به زبان خودم به حضرت سلام كردم. او نيز به زبان من، جواب سلامم را داد من با زبان سندى(هندى) حرف مىزدم و او نيز جوابم را با همان زبان مىداد.
گفتم: در سند شنيدم كه براى خداوند در ميان عربها حجتى هست لذا براى پيدا كردن او آمدهام.
فرمود: آرى، من همان هستم. هر سؤالى دارى بپرس و هر چه خواهى طلب كن.
من نيز از او هر چه مىخواستم پرسيدم. وقتى كه برخاستم تا بروم، عرض كردم:
من عربى نمىدانم دعا بفرما تا خداوند قدرت تكلّم به زبان عربى را به من الهام كند تا با عربها بتوانم صحبت كنم.
پس آن حضرت دست شريفش را بر لبانم كشيد. از همان وقت، توانستم به خوبى عربى صحبت كنم (1).
6- محمّد بن فضل هاشمى مىگويد: زمانى كه امام موسى بن جعفر- عليه السّلام- وفات كرد، به مدينه آمدم و به خدمت امام رضا- عليه السّلام- رسيده، به عنوان امام و ولىّ امر، به او سلام كردم. و ودايعى كه نزد من بود، به ايشان رساندم و عرض كردم كه من به بصره برمىگردم. و شما مىدانيد كه خبر فوت امام كاظم- عليه السّلام- به اهل آنجا رسيده و اختلاف زيادى بين مردم رخ داده(در باره امامت بعد از آن حضرت) و شك ندارم كه از من از براهين امام سؤال خواهند كرد.
اگر چيزى از آن براهين به من نشان بدهيد، بىمناسبت نيست.
1) بحار: 49/ 50، حديث 51.
آن حضرت فرمود: اين موضوع براى من مخفى نيست. به دوستداران من بگو كه من به بصره مىآيم. و لا قوّة الّا باللَّه. و آنچه كه امامان از عبا، چوب دستى و اسلحه با خود بايد داشته باشند را بيرون آورد(و به من نشان داد).
راوى مىگويد: عرض كردم چه وقت منتظر مقدم شما باشيم؟
فرمود: سه روز بعد از رسيدن تو به بصره.
راوى مىگويد: پس، من از خدمت حضرت مرخص شدم و به بصره رفتم. و در آنجا از جانشين امام موسى بن جعفر- عليه السّلام- از من سؤال كردند.
گفتم: يك روز قبل از وفات حضرت موسى بن جعفر- عليه السّلام- ايشان را ملاقات نمودم، به من فرمود: من از دنيا مىروم. وقتى مرا دفن نموديد، به مدينه برو و اين امانتها را به فرزندم رضا برسان. او وصى من و صاحب امر بعد از من است و من به دستور آن حضرت عمل كردم و امانتها را در مدينه به على بن موسى رساندم. و ايشان وعده كردند كه بعد از سه روز از رسيدن من به بصره، به بصره بيايند، و هر سؤالى كه داريد از ايشان بپرسيد.
عمرو بن هذّاب كه تمايل به زيديه و معتزله داشت، شروع به سخن كرد و گفت: اى محمّد! حسن بن محمّد از فضلاى اهل بيت است. و در ورع، زهد، علم و سن و سال، در حد بالايى است. و مثل على بن موسى جوانى نيست كه اگر از مشكلات احكام از او سؤال كنند، نتواند پاسخ آن را بدهد.
حسن بن محمّد- كه همان جا حاضر بود گفت: اى عمرو! چنين مگو. با آن فضيلتهايى كه از او گفته شد. و اين محمّد بن فضل است كه مىگويد: سه روز ديگر امام رضا- عليه السّلام- به اينجا مىآيد، همين كفايت مىكند كه دليلى بر بزرگى او باشد. و آن جمع متفرق شدند.
هنگامى كه روز سوم شد، ناگاه متوجه شديم كه آن حضرت به بصره آمده و در منزل حسن بن محمّد مىباشد. و او از امام پذيرايى مىكند. پس حضرت دستور داد و فرمود: اى حسن جماعت شيعه و اشخاصى كه با من كارى دارند حاضر ساز و
جاثليق (1)نصرانى و رأس الجالوت (2)را نيز دعوت كن. و به همه بگو از آنچه مىخواهند سؤال كنند. همه اعم از زيديه و معتزله جمع شدند ولى نمىدانستند حسن آنها را براى چه جمع مىكند.
وقتى كه همه حاضر شدند، منبرى براى آن حضرت گذاشته شد و حضرت بر فراز آن قرار گرفت و رو به حضار مجلس نموده و فرمود: السلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته. آيا مىدانيد چرا من سخنم را با سلام آغاز نمودم؟
گفتند: خير.
فرمود: براى اينكه به شما آرامش بدهم.
گفتند: خداوند تو را رحمت كند، تو كيستى؟
فرمود: من على بن موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب و فرزند رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- هستم. امروز نماز صبح را با والى مدينه در مسجد رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- خواندهام بعد از اينكه نماز را خوانديم، نامهاى را كه از سوى صاحبش به او رسيده بود، نشانم داد و با من مشورت كرد. و من هم او را راهنمايى كردم و وعده دادم كه بعد از نماز عصر، به مدينه بر مىگردم تا جواب نامه را نزد من بنويسد و من به وعدهام عمل خواهم كرد. و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه.
آنگاه مردم گفتند: يا ابن رسول اللَّه! ما را همين قدر كفايت مىكند و شما نزد ما راستگو هستيد. و براى ثبوت امامت شما دليلى ديگر لازم نيست. سپس برخاستند تا بروند كه حضرت فرمود: بمانيد و متفرق نشويد. من شما را در اينجا جمع نمودهام تا از من سؤال كنيد از هر آنچه مىخواهيد؛ از آثار نبوّت و علامتهاى امامتى تا از من سؤال كنيد از هر آنچه مىخواهيد، از آثار نبوّت و علامتهاى امامتى كه نمىيابيد آنها را مگر نزد ما اهل بيت. پس سؤالهايتان را بياوريد.
پس عمرو بن هذّاب شروع كرد و گفت: محمّد بن فضل هاشمى، كلماتى در
باره شما مىگويد و مقاماتى براى شما قائل است كه قلبها آن را قبول نمىكنند.
حضرت فرمود: آنها چيست؟ گفت: محمّد بن فضل هاشمى مىگويد: شما هر آنچه را خداوند نازل فرموده، مىدانيد و مىتوانيد به هر زبان و لغتى صحبت كنيد.
امام فرمود: محمّد بن فضل راست مىگويد. من آنها را به او خبر دادهام. پس بشتابيد و سؤال كنيد.
عمرو بن هذّاب گفت: ما قبل از هر چيز شما را با زبان امتحان مىكنيم. ما در اين شهر افراد مختلف اعم از رومى، هندى، فارسى و تركى زبان داريم. همه آنها را حاضر مىكنيم.
حضرت فرمود: پس تكلم كنيد به هر آنچه دوست داريد. ان شاء اللَّه به هر يك از شما با زبان خودتان پاسخ خواهم گفت. پس هر كدام از آنها با زبان و لغت خودشان مسألهاى را پرسيدند و امام هم با لغت خودشان، به آنان پاسخ گفت. مردم بسيار تعجّب كرده و حيران ماندند. و تصديق كردند كه امام از خود آنها به زبانشان واردتر و فصيحتر است.
سپس حضرت، به عمرو بن هذّاب توجّه نموده و فرمود: اگر به تو خبر دهم كه در همين ايّام به خون يكى از اقوامت، مبتلا مىشوى(يعنى او را مىكشى) مرا تصديق مىكنى؟
او جواب داد: خير! چون غيب را فقط خدا مىداند.
حضرت فرمود: آرى، اما آيا خداوند نمىفرمايد: «عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ» (1). پس رسول خدا نزد خداوند مرتضى مىباشد و ما ورثه همان رسولى هستيم كه خداوند او را مطلع و آگاه ساخته است از غيب خود از هر آنچه خواسته است. پس ما به آنچه در گذشته رخ داده است و آنچه در آينده تا روز قيامت رخ خواهد داد، آگاه هستيم.
اى پسر هذّاب! آنچه به تو خبر دادم در ظرف پنج روز واقع خواهد شد. پس اگر
1) يعنى: «خداوند، عالم به غيب است و كسى را از غيب خويش، آگاه نمىسازد مگر آن كس كه از رسولان خود برگزيده است»(سوره جن، آيه 7).
آنچه را كه به تو گفتم در اين مدت صورت نگرفت، پس من دروغگو و افترا زننده هستم. ولى اگر صحيح شد پس بدان كه تو ردكننده خدا و رسول او هستى.
سپس امام فرمود: چيز ديگرى نيز هست و آن اينكه: آگاه باش كه بزودى نابينا خواهى شد و چيزى را نمىبينى نه زمين و نه كوهى را. بعد از چند روز همان طور شد كه امام فرموده بود.
مطلب ديگر اينكه: تو بزودى به دروغ قسم خواهى خورد، لذا به مرض پيسى مبتلا مىشوى.
محمّد بن فضل مىگويد: به خدا قسم! هر چه حضرت رضا- عليه السّلام- فرموده بود، به سر عمرو بن هذّاب آمد.
سپس امام رضا- عليه السّلام- رو به جاثليق كرده فرمود: آيا در انجيل، دليلى بر پيامبرى حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- هست؟
جاثليق گفت: اگر چنين چيزى باشد، ما آن را انكار نمىكنيم.
حضرت فرمود: از «سكينه»- كه در سفر سوم از كتاب انجيل است- به من بگو.
گفت: نامى از نامهاى خداى متعال است كه براى ما اظهار آن جايز نيست.
امام فرمود: اگر براى تو ثابت كنم كه آن اسم محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- و ياد اوست و عيساى پيامبر، به آن اقرار كرده و آن را براى بنى اسرائيل بشارت داده است، اقرار مىكنى، و در صدد انكار آن بر نمىآيى؟
گفت: اگر چنين كنى اقرار مىكنم؛ چون من انجيل را رد نمىكنم و منكر آن نيز نمىشوم.
حضرت فرمود: پس بگير براى من سفر سوم را كه در آنجا نام محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- ذكر شده و عيسى به پيامبر اكرم حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- بشارت داده است.
جاثليق گفت: اين هم سفر سوم. حضرت، سفر (1)سوم از انجيل را گرفته و
1) به جزئى از اجزاى تورات و انجيل «سفر» گويند.
خواند، تا رسيد به نام پيامبر، سپس رو به جاثليق نموده، فرمود: اين پيامبرى كه در اينجا توصيف شده است، كيست؟ جاثليق گفت: او را توصيف كن.
حضرت فرمود: چيزى از خود نمىگويم بلكه توصيف خدا را ذكر مىكنم؛ او صاحب ناقه و عصا و كسا مىباشد، پيامبر امّى است كه نام مبارك او در تورات و انجيل نوشته شده، امر به معروف و نهى از منكر مىكند و حلال و حرام خدا را بيان مىنمايد. طيّبات و پاكيها را حلال و خبائث و ناپاكيها را حرام مىنمايد. تكاليف و گناهان سخت را بر مىدارد. و زنجيرهايى كه مانع از پيمودن راه رستگارى و طريق عدل و مستقيم مىشوند، از بين مىبرد. اى جاثليق! تو را به حق عيسى- كه روح خدا و كلمه او بود- آيا در انجيل اين توصيفات را براى اين پيامبر نديدهاى؟
جاثليق سرش را پايين انداخت و دانست كه اگر انكار كند، كافر خواهد شد.
بعد گفت: آرى، اين صفات در انجيل هست و عيسى- عليه السّلام- نام اين پيامبر را آورده است.
امام فرمود: اكنون كه انكار نكردى و به اين مطالب اقرار نمودى، سفر دوم انجيل را نيز بياور كه در آنجا نام آن پيامبر و جانشينش(على- عليه السّلام-) و نام دخترش فاطمه و فرزندانش حسن و حسين- عليهم السّلام- ذكر شده است.
وقتى جاثليق و رأس الجالوت، مشاهده كردند كه حضرت از آنها به كتابهايشان عالمتر است عرضه داشتند: قسم به خدا! چيزى فرموديد كه رد و دفع آن براى ما امكان ندارد، مگر اينكه منكر تورات و انجيل و زبور بشويم. و مطالب شما را موسى و عيسى بشارت دادهاند. ولى ما نمىدانستيم او محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- است. ولى اكنون چون شك داريم كه آيا اين محمّد، محمّد شماست و يا محمّد ديگر. لذا نمىتوانيم به نبوّت او اقرار كنيم! امام فرمود: چرا به شك چنگ مىزنيد، مگر از ابتداى خلقت تا به حال، خداوند كسى را مبعوث كرده است كه نامش محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- باشد؟ و آيا غير از محمّد ما، در كتابهاى آسمانى «محمّد» ديگرى ديدهايد؟
آنها از جواب باز ماندند و گفتند: ما نمىتوانيم قبول كنيم كه اين محمّد، محمّد شماست؛ چون اگر به پيامبرى او و جانشينى على- عليه السّلام- و فرزندان فاطمه اقرار كنيم، به اجبار مسلمانشدهايم.
امام فرمود: تو اى جاثليق! در پناه خدا و پيامبرش ايمان بياور و از ناحيه ما، بدى به تو نمىرسد و از چيزى خوف نداشته باش.
جاثليق گفت: اكنون كه مرا پناه دادى، نامهايى كه ذكر نمودى، در تورات، انجيل و زبور آمده است.
حضرت فرمود: آيا سخنان تورات و انجيل و زبور راست است يا دروغ؟
گفت: بلكه راست است. و خدا جز حق نمىگويد.
بعد از اينكه امام از جاثليق اقرار گرفت، رو به رأس الجالوت كرده، فرمود:
گوش كن اى رأس الجالوت! سفر فلان از زبور داود را.
رأس الجالوت گفت: بخوان، خدا تو را و پدر و مادرت را مبارك گرداند. امام شروع كرد و سفر اول از زبور را خواند. تا اينكه به نام محمّد، على، فاطمه و حسنين- عليهم السّلام- رسيد. فرمود: اى رأس الجالوت! تو را به خدا! آيا اينها در زبور داود نيست؟ و به تو نيز مثل جاثليق پناه مىدهم.
رأس الجالوت گفت: آرى، عين مطالب و نامها در زبور آمده است.
حضرت فرمود: تو را به حق ده معجزهاى كه خداوند بر موسى بن عمران اعطا نمود، قسم مىدهم آيا اين پنج تن، در تورات به عدل و فضل توصيف نشدهاند؟
گفت: آرى، و كسى كه منكر آن شود به خدا و پيامبرانش كافر گرديده است.
امام رو به او كرد و فرمود: فلان سفر از تورات را بياور و شروع كرد به خواندن.
رأس الجالوت از خواندن و فصاحت و بلاغت حضرت، تعجّب كرد. وقتى امام به نام مقدس محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- رسيد، رأس الجالوت گفت: آرى، اينها احماد و دختر او، واليا و شبر و شبير هستند كه معناى آن به عربى مىشود: محمّد، على، فاطمه، حسن و حسين.
امام آن جزء از تورات را تا به آخر خواند. سپس رأس الجالوت گفت: به خدا
قسم! اى پسر محمّد! اگر خوف از دست دادن رياستى كه بر تمام يهود پيدا كردهام، نبود به احماد(محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله-) ايمان مىآوردم و دستورات شما را اطاعت مىكردم. و قسم به خدايى كه تورات را بر موسى و زبور را بر داود و انجيل را بر عيسى نازل كرد، تا به حال كسى را نديدم بهتر از شما تورات و انجيل و زبور را بخواند. و به بهترين بيان و فصاحت و بلاغت، آن را تفسير كند.
امام رضا- عليه السّلام- تا ظهر با آنان بود. وقتى ظهر شد فرمود: من نمازم را مىخوانم و به مدينه بر مىگردم تا به وعدهاى كه به والى مدينه دادهام و آن نوشتن جواب نامه صاحبش مىباشد، وفا كنم. و فردا صبح نزد شما برمىگردم، ان شاء اللَّه.
راوى مىگويد: بعد از اينكه امام نمازش را خواند، روانه مدينه شد. صبح روز بعد، حضرت برگشت و دوباره همان مجلس، برپا شد. پس كنيز رومى آوردند و امام با او به زبان رومى سخن گفت. و در اين حال جاثليق كه با زبان رومى آشنا بود، گوش فرا مىداد.
حضرت به زبان رومى خطاب به آن كنيز فرمود: محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- را بيشتر دوست مىدارى يا عيسى- عليه السّلام- را؟
گفت: تا زمانى كه محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- را نمىشناختم، عيسى را بيشتر دوست داشتم. امّا بعد از اينكه محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- را شناختم، او را بيشتر از حضرت عيسى و ساير پيامبران، دوست مىدارم.
جاثليق به كنيز گفت: اگر مسلمان بشوى، دشمن عيسى مىشوى؟! كنيز گفت: به خدا پناه مىبرم! عيسى را دوست داشته و به او ايمان دارم ولى محمّد نزد من محبوبتر است.
آنگاه امام به جاثليق گفت: آنچه را كه اين جاريه گفت، براى مردم تفسير كن و همچنين تفسير كن آنچه را كه تو به او گفتى و او براى تو جواب گفت: پس جاثليق نيز همه اينها را براى مردم تفسير نمود. سپس جاثليق به امام عرضه داشت:
اى فرزند محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- در اينجا مردى سندى مىباشد كه مذهبش نصرانى است و مىخواهد با شما به زبان سندى احتجاج نمايد.
حضرت فرمود: او را حاضر كنيد. وقتى كه حاضر شد، امام- عليه السّلام- با او به زبان خودش صحبت كرد و بعد سؤال و جوابهايى بين آن دو در مورد نصرانيت رد و بدل شد.
راوى مىگويد: شنيديم كه مرد سندى مىگويد: بثطى بثطى بثطلة. حضرت فرمود: او به زبان سندى، به يگانگى خداوند گواهى مىدهد.
سپس امام- عليه السّلام- در مورد حضرت عيسى و مريم با او صحبت كرد و او را قانع كرد تا اينكه به زبان سندى گفت: «اشهد ان لا اله الّا اللَّه و ان محمّدا رسول اللَّه».
بعد كمربندش را بالا برد و علامتى كه به رسم نصرانيت، مىبستند، آن را به امام داد و عرض كرد، يا بن رسول اللَّه! با دست خود، اين را پاره كنيد. و حضرت چاقويى طلب كردند و به وسيله آن، علامت را پاره كردند.
سپس حضرت به محمّد بن فضل، دستور داد تا مرد سندى را به حمام ببرد و او را غسل دهد و لباس بپوشاند و با خانوادهاش به مدينه بياورد.
وقتى كه بحث و گفتگوها تمام شد، حضرت فرمود: آيا متوجّه شديد آنچه را كه محمّد بن فضل در مورد من با شما مطرح كرده بود، درست بود؟
همه گفتند: آرى، بلكه چندين برابر، بيشتر از آن را در شما ديديم. و ديگر اينكه محمّد بن فضل مىگويد: شما را به خراسان مىبرند؟
حضرت فرمود: محمّد راست مىگويد؛ الّا اينكه مرا با شكوه، عزّت و جلال به آنجا مىبرند.
محمّد بن فضل مىگويد: در همان جا همگى به امامت حضرت گواهى دادند.
و حضرت، شب را نزد ما سپرى كرد و صبح هنگام با مردم خداحافظى كرد و به من سفارشاتى فرمود و قصد عزيمت نمود. و من او را بدرقه كردم تا اينكه ميان دهى رسيديم. حضرت به كنارى رفته و چهار ركعت نماز بجا آورد و بعد به من فرمود: اى محمّد! برگرد و در پناه خدا باش و چشمانت را ببند. من نيز چشمانم را بستم.
سپس فرمود: چشمانت را باز كن. وقتى چشمانم را باز كردم، ديدم در بصره نزد
درب خانهام ايستادهام! و اثرى از امام نيست (1).
7- محمّد بن فضل مىگويد: وقتى كه امام رضا- عليه السّلام- خواست از بصره به مدينه برگردد، به من دستور داد و فرمود: به كوفه برو و شيعيان را جمع كن و به آنها خبر بده كه من به آنجا خواهم آمد. و فرمود: در خانه حفص بن عمير اقامت كن. من هم به كوفه رفتم و دستورات آن حضرت را اجرا كردم.
روزى با نصر بن مزاحم بودم كه «سلام» خادم امام رضا- عليه السّلام- از كنار ما عبور كرد. لذا فهميدم كه امام- عليه السّلام- به خانه حفص آمده است. به آنجا رفتم و امام در آنجا بود. پس بر او سلام كردم. سپس به من فرمود: غذايى آماده كن.
گفتم: همه چيز آماده است.
فرمود: خدا را شكر كه موفّق شدى.
شيعيان را دعوت كرديم و همه حاضر شدند. وقتى كه غذا خوردند، امام رو به من فرمود: اى محمّد! ببين در كوفه از متكلمين و دانشمندان چه كسى هست؟ پس آنان را نزد من حاضر كن. پس من نيز آنان را حاضر ساختم. آنگاه امام خطاب به آنها فرمود: مىخواهم همان مجلس سودمندى را كه در بصره برقرار كردم براى شما نيز برقرار كنم. و خدا مرا بر تمام كتابهاى آسمانى دانا نموده است.
سپس امام- عليه السّلام- رو به جاثليق كوفه- كه شخصى دانشمند و در بحث و جدل، معروف بود- نمود و فرمود: اى جاثليق! آيا مىدانى براى حضرت عيسى- عليه السّلام- صحيفهاى وجود داشت كه در آن اسم پنج تن بود كه بر گردنش آويزان كرده بود. و حضرت، در مغرب بود و مىخواست به مشرق برود، صحيفه را گشود و خدا را به نام يكى از آنان قسم داد كه زمين زير پاى او پيچيده شود و در
1) بحار: 49/ 73، حديث 1.
يك لحظه از مغرب به مشرق و از مشرق به مغرب، سير كرد؟
جاثليق گفت: من جريان اين صحيفه را نمىدانم ولى بدون ترديد اسماء پنجگانه همراه او بود كه به آنها يا يكى از آنان توسّل مىجست. و خداوند نيز آنچه مىخواست به او عطا مىكرد.
حضرت فرمود: اللَّه اكبر! همين كه نامها را قبول دارى، همين كافى است. و ديگر فرق نمىكند كه به صحيفه اقرار كنى يا نه. اى مردم! بر گفتار او شاهد باشيد.
سپس فرمود: اى مردم! آيا كسى كه با طرف مقابلش به دين و كتاب و پيامبر و شريعت او، احتجاج كند، با انصافترين مردم نيست؟
گفتند: آرى.
بعد فرمود: بعد از پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- كسى امام است كه قيام كند به آنچه پيامبر به آن قيام كرده است و بتواند كارهاى او را انجام دهد. و امامتش را با دلايل و براهين، ثابت كند.
رأس الجالوت گفت: دلايل امامت چيست؟
فرمود: اينكه امام، به تورات، انجيل، زبور و قرآن، احاطه داشته باشد و با هر كدام به كتاب خودشان احتجاج كند. و اينكه: همه زبانها را بداند و با اهل هر زبانى، به زبان خودش، مباحثه كند. و افزون بر اينها، بايد از هر آلودگى و عيبى، پاك باشد. و همچنين عادل، با انصاف، حكيم، دلسوز و مهربان، بردبار، اهل بخشش و گذشت، راستگو و نيكوكار، صميمى، امين و مطمئن باشد. و امور مردم را حلّ و فصل كند.
نصر بن مزاحم ايستاد و گفت: يا بن رسول اللَّه! در مورد جعفر بن محمّد- عليه السّلام- چه مىگويى؟
فرمود: چه بگويم در باره امامى كه امّت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- همگى و به اتفاق، گواهى دادهاند كه او داناترين اهل زمانش بود! گفت: در مورد موسى بن جعفر- عليه السّلام- چه مىگويى؟
امام فرمود: او هم همان طور بود.
نصر گفت: مردم در امر او سرگردان و متحيّر هستند.
فرمود: حضرت موسى بن جعفر- عليه السّلام- در برههاى از زمان زيست كه با نبطىها (1)به زبانشان و با خراسانيها با زبان فارسى و با روميان، به رومى و با غير عرب، به زبان خودشان، سخن مىگفت. و علما و بزرگان يهود و نصارى، از نقاط دور مىآمدند و حضرت با آنان با كتاب و زبان خودشان بحث و احتجاج مىنمود.
و وقتى عمر مباركشان به پايان رسيد، توسط شخصى نامهاى به من فرستاد كه: اى پسرم! اجلم فرا رسيده و عمرم به آخر رسيد. و تو جانشين پدرت هستى. همانا رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- هنگام رحلتش على- عليه السّلام- را خواست و به او وصيت نمود و صحيفهاى به او داد كه در آن، نامهاى پيامبران و جانشينان آنها بود.
بعد فرمود: اى على! نزديكتر آى، وقتى امام نزديك شد، رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- عباى خويش را بر سر او كشيد و فرمود: زبانت را بيرون بياور. و او بيرون آورد. پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- انگشترش را به زبان او كشيد و فرمود: زبانم را در دهانت بگذار و آن را بمك و هر چه در دهانت بود، فرو ببر.
8- ابا صلت هروى- كه خادم امام رضا- عليه السّلام- بود- مىگويد: روزى امام- عليه السّلام- به من فرمود: برو كنار قبر هارون و مشتى خاك از كنار درب آن و مشتى از طرف راست و مشتى از طرف چپ آن و مشتى هم از جلو قبر او بياور و مقدار آنها هم به يك اندازه باشد.
ابا صلت مىگويد: رفتم و طبق فرموده امام، آنها را آوردم و آنها را در دستمالى مقابل حضرت نهادم. امام دستش را به خاك درب كشيد و فرمود: اين از خاك درب است؟
1) نبط: قومى از عجم كه در مكانى بين عراق عرب و عراق عجم زندگى مىكردند.(مترجم).
گفتم: بلى.
فرمود: فردا برو آنجا را بكن به سنگى سخت برخورد خواهى كرد (1). سپس حضرت، آن خاك را به گوشهاى ريخت و خاك سمت راست را برداشت و فرمود:
آيا اين خاك سمت راست است؟
گفتم: بلى.
فرمود: آنجا را نيز بكن با تلّى از خاك برخورد خواهى كرد كه هيچ كارى نمىتوان كرد. سپس آن را نيز ريخته و خاك طرف چپ را برداشت و فرمود: آنجا را هم حفر كن مثل دوتاى قبلى، به تل خاك مىرسى. آن را هم به زمين ريخته و خاك طرف قبله قبر را برداشت و فرمود: اين خاك جلو قبر است. و همين جا براى من قبر حفر نما و ديگر به مانعى بر نمىخورى. وقتى كه كار تمام شد، دستت را بر پايين قبر بگذار و اين كلمات را بخوان (2). در اين هنگام آب از زمين مىجوشد و قبر پر مىشود و ماهيان كوچكى ظاهر مىشوند. وقتى كه آنها را ديدى بر ايشان نان خرد كن و نزد آنها بريز. وقتى كه خوردند ماهى بزرگى بيرون مىآيد و همه آنها را مىبلعد و سپس ناپديد مىشود. آن وقت دستت را بر آب بزن و آن كلمات را تكرار كن در اين هنگام، آب فرو مىنشيند. مأمون را نيز بگو تا بيايد و شاهد تمام اين جريان باشد.
سپس امام- عليه السّلام- فرمود: هم اكنون فرستاده مأمون به دنبال من خواهد آمد موقعى كه از نزد مأمون خارج شدم، اگر ديدى سرم باز و مكشوف است با من هر چه مىخواهى سخن بگو. ولى اگر ديدى سرم را پوشانيدهام با من سخنى نگو(يعنى چون قدرت صحبت ندارم).
ابو صلت مىگويد: چون فردا شد، آن حضرت لباس خود را پوشيد و غلام مأمون
آمد و با هم به راه افتادند و من با ايشان بودم تا بر مأمون وارد شد.
مقابل مأمون، طبقى از انگور بود و در دستش خوشهاى كه نصف آن را خورده بود، قرار داشت. چون نظرش به امام- عليه السّلام- افتاد از جاى خود برخاست و صورت آن حضرت را بوسيد و او را نزد خود نشانيد. سپس آن خوشه انگور را به حضرت تعارف كرد و گفت: اين انگورها را مخصوص براى من آوردهاند. و من انگورى به اين خوبى نديدهام و من خوردم و شما اگر نخورى به ما نمىچسبد. از تو مىخواهم كه حتما از آنها ميل كنى.
حضرت فرمود: مرا از خوردن اين انگور، معاف دار.
گفت: قسم به خدا! امكان ندارد. ما را با خوردنت شاد كن.
راوى گويد: حضرت سه مرتبه عذر آورد. و او پيوسته حضرت را به نام مقدس پيامبر و على- عليهما السّلام- قسم مىداد تا از آن بخورد. تا اينكه امام رضا- عليه السّلام- آن خوشه را گرفت و سه دانه آن را خورد. سپس عبا را به سر خود كشيده از نزد مأمون خارج شد.
من نيز دنبال ايشان رفتم. و طبق سفارش حضرت، چيزى نگفتم تا اينكه وارد خانه شد. و به من دستور داد كه درب خانه را ببندم. و به رختخواب خود رفته خوابيد و من در حياط غمگين ايستاده بودم كه ناگاه جوانى زيبا و خوش صورت كه شبيهترين مردم بود به امام رضا- عليه السّلام- و من گمان بردم كه او فرزند امام رضا مىباشد. و تا به حال او را نديده بودم، وارد شد.
گفتم: آقا! درب بسته بود شما از كجا وارد شدى؟
فرمود: از چيزى كه به آن نياز ندارى نپرس (1)و سپس به سوى امام رضا- عليه السّلام- رفت. چون نگاه حضرت به او افتاد، از جا برخاسته و او را در برگرفت و به سينهاش چسباند. و عبا را بر سر او كشيد و مدت زيادى با هم نجوا كردند كه
1) در كتاب مدينة المعاجز آمده است كه امام جواد- عليه السّلام- در جواب ابو صلت فرمود: آن كسى كه مرا از مدينه به طوس آورده، درب را نيز به رويم گشوده است.
من نفهميدم.
آنگاه امام رضا- عليه السّلام- دراز كشيد و فرزندش محمّد تقى- عليه السّلام- روى او را كشيد و به وسط خانه آمد و فرمود: اى ابا صلت! گفتم: لبيك اى فرزند رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله-.
فرمود: خدا در مصيبت امام رضا- عليه السّلام- به تو اجر و پاداش دهد كه او درگذشت. پس من گريستم. فرمود: گريه نكن وسائل غسل و آب بياور تا او را غسل دهيم.
گفتم: مولاى من آب حاضر است ولى وسائل غسل در خانه نيست و بايد از بيرون بياورم.
فرمود: چرا در گنجينه هست.
وارد گنجينه شدم و وسائل غسل را در آنجا يافتم كه قبل از آن نديده بودم. آنها را با آب آوردم.
سپس فرمود: بيا تا با هم جسم امام رضا- عليه السّلام- را حمل كنيم. آن حضرت را حمل كرديم و به مكان غسل دادن آورديم. بعد به من فرمود: از من دور شو. و تنها پدرش را غسل داد و بعد فرمود: كفن و حنوط بياور.
گفتم: براى او كفن آماده نكردهايم. باز فرمود: در گنجينه موجود است.
باز وارد گنجينه شدم و در وسط آن، كفن و حنوط را ديدم كه قبل از آن نديده بودم. آنها را برداشته و آوردم.
باز هم فرمود: تابوت را هم از گنجينه بياور. اين موقع ديگر حيا كردم كه بگويم: ما تابوت نداريم. به گنجينه رفتم و تابوتى را در آنجا يافتم كه قبلا نديده بودم و آن را آوردم و پدرش را در آنجا گذارد.
باز فرمود: بيا تا براى او نماز بخوانيم. با هم نماز خوانديم و خورشيد غروب كرد و وقت نماز مغرب شد. نماز مغرب و عشا را با من خواند سپس نشستيم و با هم حرف زديم تا اينكه سقف خانه باز شد و تابوت بالا رفت.
گفتم: مولاى من، مأمون ايشان را از من خواهد خواست، چاره من چيست؟
فرمود: نترس، به زودى به جاى خودش بر مىگردد. اگر پيامبرى در مغرب زمين بميرد و جانشين او در مشرق زمين باشد، بايد قبل از دفن در يك جا جمع شوند.
وقتى كه نصف شب يا بيشتر از نصف شد تابوت از همان سقف آمد و در جاى خود قرار گرفت.
هنگامى كه نماز صبح را خوانديم. به من فرمود: در خانه را باز كن، چون اين طاغوت اكنون مىآيد. پس به او بگو كه از تجهيز امام رضا- عليه السّلام- فارغشدهايم.
ابا صلت مىگويد: به سوى درب رفتم ولى ديگر او را نديدم. نه از در وارد شد و نه از آن خارج گرديد. در اين هنگام مأمون آمد. وقتى كه مرا ديد گفت: رضا- عليه السّلام- چه مىكند؟
گفتم: خدا در مصيبت او تو را اجر و پاداش دهد. پس از اسب پياده شد و سينه را چاك كرد و خاك به سرش ريخت و زياد گريست. سپس گفت: در تجهيز او اقدام كنيد! گفتم: از آن فارغشدهايم.
پرسيد: چه كسى اين كار را كرد؟
گفتم: جوانى آمد كه نمىشناختمش و گمان مىكنم فرزند امام رضا- عليه السّلام- باشد.
گفت: پس براى او قبر بكنيد.
گفتم: او خواسته است كه هنگام حفر قبر، تو در آنجا حاضر باشى.
گفت: بلى. براى من چهارپايهاى بياوريد. روى آن نشست و دستور داد كه كنار درب قبّه هارون، قبر آن حضرت را حفر نمايند. وقتى حفر نمودند، به سنگى بر خوردند كه مانع ادامه كار شد. لذا دستور داد سمت راست قبّه را حفر نمايند كه ريشه درختى پديد آمد و مانع شد. سپس گفت: سمت چپ را حفر نمايند، باز مثل سمت راست مانع ايجاد شد. تا اينكه امر كرد طرف قبله قبر هارون را حفر نمايند اينجا حفر ادامه يافت و مانعى ظاهر نشد.
وقتى كه كندن قبر به پايان رسيد، طبق وصيت امام- عليه السّلام- دستم را بر كف قبر گذاشتم و كلماتى گفتم كه آب جوشيد و ماهيانى پديدار شدند. تكه نانى را خرد كرده و بر آن ريخته و آنها خوردند. بعد از آن، ماهى بزرگى پديد آمد و همه ماهيان كوچك را بلعيد و ناپديد شد. دستم را بر آب گذاشتم باز همان كلمات را خواندم كه آب فرو رفت. همان وقت تمام آن كلمات از يادم رفت و نتوانستم يك حرف از آن را به ياد بياورم.
مأمون گفت: اى ابا صلت! رضا- عليه السّلام- تو را اين گونه دستور داده بود؟
گفتم: بلى.
گفت: پيوسته رضا- عليه السّلام- در زمان حياتش عجايبى به ما نشان مىداد بعد از فوتش هم نشان داد. سپس از وزيرش پرسيد معناى اينها چيست؟
گفت: من چنين الهام شدم كه او براى شما مثالى زده كه مانند اين ماهيان كوچك، مدت كوتاهى از اين دنيا بهرهمند مىشوى. سپس يكى از شما قيام مىكند و همه را به هلاكت مىرساند.
ابا صلت مىگويد: وقتى امام رضا- عليه السّلام- دفن شد، مأمون گفت: آن كلمات را به من ياد بده.
گفتم: به خدا سوگند! همان لحظه، تمام آنها را فراموش كردم و حتى يك حرف از آنها هم به يادم نمىآيد. به خدا سوگند! راست مىگفتم. ولى او مرا تصديق نكرد و در صورت عدم تعليم، مرا تهديد به قتل نمود. و دستور داد مرا زندانى كنند. هر روز به من مىگفت: يا كشته مىشوى و يا آنها را به من ياد مىدهى. و من پيوسته قسم مىخوردم كه يادم رفته.
مدت يك سال كار ما بر همين منوال گذشت تا اينكه دلتنگ شدم و شب جمعهاى برخاستم و غسل كردم و آن شب را بيدار ماندم و به ركوع و سجده و گريه گذراندم و از خدا خلاصى خود را خواستم. وقتى كه نماز صبح را خواندم، امام جواد- عليه السّلام- پيش من آمد و گفت: ابا صلت! دلتنگشدهاى؟
گفتم: آرى، به خدا اى مولاى من!
فرمود: آن كارى را كه امشب انجام دادى اگر قبلا انجام مىدادى خداوند همان موقع تو را خلاص مىنمود. سپس به من فرمود: برخيز.
گفتم: به كجا بروم در حالى كه نگهبانان دم درب زندان هستند و در دستشان مشعل است و ما را مىبينند.
فرمود: برخيز! آنها تو را نخواهند ديد. و بعد از اين، آنها را ملاقات نخواهى كرد. پس دستم را گرفت و مرا بيرون آورد. نگهبانان نشسته بودند و گفتگو مىكردند. و مشعلها هم روشن بود ولى ما را نديدند. وقتى كه به بيرون زندان رسيديم فرمود: به كدام شهر مىروى؟
گفتم: خانه من در هرات است.
فرمود: پس ردايت را به صورت خود بكش. دستم را گرفت و خيال كردم كه مرا از طرف چپ خود به طرف راستش برد. آنگاه فرمود: صورت خود را باز كن.
پس صورت را باز كردم ولى او را نديدم. و در درب خانه خود بودم. وارد شدم. و تا به حال نه مأمون و نه هيچ يك از مأمورانش را نديدهام (1).
9- هشام عباسى مىگويد: به مكه رفته بودم و هر چه گشتم كه دو تكّه پارچه برد يمانى بخرم و آنها را به پسرم هديه نمايم، پيدا نكردم. هنگام مراجعت به مدينه رفتم و به خدمت امام رضا- عليه السّلام- رسيدم. وقتى كه مىخواستم با آن حضرت، خداحافظى كنم و خارج شوم، دو تكّه پارچه برد يمانى، آن گونه كه مىخواستم، آورد و به من داد و فرمود: اينها را براى پسرت قطع كن.
10- حسن بن موسى مىگويد: با امام رضا- عليه السّلام- به سوى يكى از
1) عيون اخبار الرضا: ج 2، ص 242، حديث 1.
ملكهاى او روانه شديم و هوا خوب و هيچ ابرى در آسمان ديده نمىشد. وقتى كه به راه افتاديم. حضرت فرمود: آيا لباسهاى بارانى برداشتهايد؟
گفتيم: چه نيازى به لباسهاى بارانى داريم، در آسمان كه ابرى نيست تا باران ببارد و ما از آن خوف داشته باشيم.
فرمود: ولى من لباسهاى بارانى برداشتهام و به زودى باران، شما را مىگيرد.
راوى مىگويد: مقدار كمى راه نرفته بوديم كه ابرى در آسمان ظاهر شد و باران باريد و هر كس به فكر خود افتاد. و همه ما جز آن حضرت، خيس شديم (1).
11- حسن بن على مىگويد: كنيزم براى من دو تكّه پارچه ابريشمى گذاشت و از من خواست كه با آنها محرم شوم. به غلامم دستور دادم كه آنها را در صندوق لباس قرار دهد. وقتى كه به ميقات رسيدم و بايد محرم مىشدم، خواستم با آن دو پارچه ابريشمى، محرم شوم، اما با خود گفتم: شايد احرام با آنها جايز نباشد. پس آنها را رها نمودم و با پارچههاى ديگرى محرم شدم.
هنگامى كه به مكه رسيدم، نامهاى به امام رضا- عليه السّلام- نوشتم و چيزهايى كه با خود آورده بودم براى آن حضرت فرستادم ولى فراموش كردم كه بپرسم: آيا محرم مىتواند لباس ابريشم بپوشد يا نه؟
پس حضرت جواب نامه را فرستاد، در حالى كه به تمام پرسشهايم پاسخ داده بود. و در آخر نامه مرقوم فرموده بود: اشكال ندارد كه محرم، لباس مخلوط به ابريشم بپوشد (2).
12- حسين بن يحيى مىگويد: برادرى داشتم به نام عبد اللَّه كه بر مذهب
مرجئه بود. و بر ما طعنه مىزد! نامهاى به امام رضا- عليه السّلام- نوشتم و از حال او شكايت كردم. و از آن حضرت خواستم تا او را دعا كند.
حضرت در پاسخ نوشت: به زودى آنچنان كه دوست دارى، حال او را خواهى ديد. او از دنيا نمىرود مگر اينكه به دين حق برگردد. و در آينده نزديك، از كنيز خود صاحب فرزندى مىشود.
راوى مىگويد: كمتر از يك سال نگذشت كه او به دين حق برگشت و امروز، يكى از بهترين افراد خانواده ما مىباشد. و از كنيز خود صاحب پسرى گرديد (1).
13- سليمان بن جعفر جعفرى مىگويد: در باغ امام رضا- عليه السّلام- نشسته بوديم و با آن حضرت سخن مىگفتيم كه گنجشكى آمد و جلو ما به زمين نشست و شروع كرد به فرياد كشيدن. و زياد فرياد كشيد و مضطرب بود.
حضرت به من فرمود: مىدانى اين گنجشك چه مىگويد؟
گفتم: خدا و پيامبر و فرزند پيامبر او، داناترند.
فرمود: مىگويد: مارى تصميم دارد كه تخمهاى مرا بخورد. پس برخيز و اين چوب را بردار و به آنجا برو و آن مار را بكش.
راوى مىگويد: برخاستم و چوب را برداشته و وارد خانه شدم. ناگهان ديدم كه مارى در آن خانه جولان مىكند، پس آن را كشتم (2).
14- ابو محمّد برقى مىگويد: خدمت امام رضا- عليه السّلام- رسيدم و بر او سلام كردم. با هم صحبت كرديم و سؤال و جواب نموديم. ناگاه به من گفت: اى ابو محمّد! اگر بنده مؤمنى به بلا و مصيبتى دچار شود و بر آن صبر كند، خداوند
مانند اجر هزار شهيد را به او مىدهد.
راوى مىگويد: قبلا سخن از مريضى و كسالت نبود لذا از اين حرف خوشم نيامد و با خود گفتم. اين سخن را بدون هيچ مقدمه و مناسبتى مىگويد. پس از آن با حضرت خداحافظى كرده، بيرون آمدم و نزد همراهانم رفتم كه آنها رفته بودند.
همان شب درد پا مرا گرفت و گفتم اين چيزى است كه مرا آزار مىدهد.
روز بعد، پايم ورم كرد و صبح بعد، ورمش بيشتر شد. در اين لحظه سخن امام- عليه السّلام- به يادم آمد.
وقتى كه به مدينه رسيدم، ورم پاى من تبديل به زخمى شد و زخمش نيز بزرگ گرديد و امان را از من گرفت به طورى كه اصلا نمىتوانستم بخوابم. فهميدم كه منظور امام از آن سخن، همين بوده است. در اثر آن درد، بيش از ده ماه، به بستر افتادم.
راوى مىگويد: بعد از آن خوب شد، ولى دوباره آن مريضى برگشت و او مرد (1).
15- عبد اللَّه بن مغيره مىگويد: واقفى بودم و با آن حالت به حجّ رفتم.
هنگامى كه در مكّه بودم، در مذهب خود شك كردم و به دعا و مناجات چسبيدم. و گفتم: خدايا! تو مىدانى كه من چه مىخواهم و از ارادهام خبر دارى. پس مرا به سوى بهترين دينها راهنمايى كن. به قلبم الهام شد كه خدمت امام رضا- عليه السّلام- برسم. پس به مدينه آمدم و نزد درب او ايستادم و به غلام گفتم: به مولايت بگو مردى از اهل عراق، دم درب است.
ناگاه صداى حضرت را شنيدم كه فرمود: اى عبد اللَّه بن مغيره! وارد شو. وارد شدم و حضرت به من نگاه كرد و فرمود: خدا دعايت را اجابت كرد و تو را به دين
1) بحار: 49/ 51، حديث 54.
خودش هدايت نمود. پس گفتم: گواهى مىدهم كه تو حجّت خدا بر خلقش هستى (1).
16- احمد بن عمر مىگويد: در حالى كه همسرم حامله بود، از منزل خارج شدم و خدمت امام رضا- عليه السّلام- رسيدم، عرض كردم همسرم حامله مىباشد، دعا كن خداوند پسرى به من عطا نمايد. حضرت فرمود: او پسر است و نامش را «عمر» بگذار.
گفتم: تصميم گرفتم نامش را «على» بگذارم و به خانوادهام هم گفتهام كه نامش را «على» بگذارند.
حضرت فرمود: نه، اسمش را «عمر» بگذار. پس به كوفه آمدم و ديدم همسرم پسرى به دنيا آورده و نامش را «على» گذاشته است. و من اسمش را عوض كردم و عمر گذاشتم.
همسايهها به من گفتند: ديگر، چيزهايى را كه از تو مىگويند تصديق نمىكنيم. پس فهميدم كه امام- عليه السّلام- مصلحت مرا بهتر از خودم مىدانسته است (2).
17- بكر بن صالح مىگويد: به امام رضا- عليه السّلام- عرض كردم: همسرم خواهر محمّد بن سنان است و حامله مىباشد. دعا كنيد خداوند پسرى به ما مرحمت كند.
حضرت فرمود: آنها دو قلو هستند. هنگامى كه از محضر امام خارج شدم، با خودم گفتم پس نام يكى را «محمّد» و ديگرى را «على» مىگذارم. پس حضرت
صدايم كرد و فرمود: نام يكى را «على» بگذار و ديگرى را «امّ عمر».
آنگاه به كوفه آمدم و ديدم همسرم دو نوزاد به دنيا آورده است و همان گونه كه حضرت فرموده بود، نامگذارى كردم. سپس از مادرم پرسيدم: معنى ام عمر چيست؟
گفت: مادرم را «ام عمر» مىگفتند (1).
18- وشّاء از مسافر نقل مىكند كه مىگويد: به امام رضا- عليه السّلام- گفتم:
در خواب ديدم مثل اينكه ظرفى كه در آن چهل تخم بود، به زمين گذاشتند.
حضرت فرمود: اگر رؤياى صادقه باشد، مردى از ميان ما قيام مىكند و چهل روز زندگى مىكند.
پس محمّد بن ابراهيم(ابن طباطبا) قيام كرد و تا چهل روز زنده بود (2).
19- وشّاء از امام رضا- عليه السّلام- نقل مىكند كه وقتى حضرت، در خراسان بود، فرمود: هنگامى كه خواستند مرا از مدينه خارج كنند و به اينجا بياورند، افراد خانوادهام را جمع كردم و به آنها دستور دادم براى من گريه كنند تا گريه آنان را بشنوم. آنگاه دوازده هزار دينار ميان آنان پخش كردم.
سپس فرمود: من ديگر به سوى خانوادهام برنمىگردم (3).
20- وشّاء مىگويد: عقربى مرا گزيد، گفتم: يا رسول اللَّه! يا رسول اللَّه! يك نفر اين را شنيد، تعجب كرد و خوشش نيامد.
امام رضا- عليه السّلام- حضور داشت به آن شخص فرمود: ساكت باش. به خدا قسم! او رسول خدا را ديده است. وشّاء مىگويد: من رسول خدا را در خواب ديده بودم ولى آن را به كسى نگفته بودم (1).
21- عبد اللَّه بن سوقه مىگويد: امام رضا- عليه السّلام- از كنار ما گذشت و با ما در باره امامت خويش، بحث كرد. من و تميم بن يعقوب سرّاج به امامت او قائل نبوديم! و مذهب زيدى داشتيم. وقتى كه با آن حضرت به صحرا رفتيم، چند آهو ديديم و امام- عليه السّلام- به يكى از بچه آهوها اشاره كرد و بچه آهو آمد و نزد حضرت ايستاد. ايشان دست مباركش را به سر بچه آهو كشيد و آن را به غلامش داد. بچه آهو، مضطرب و ناراحت بود و مىخواست به چراگاه برگردد. حضرت با او طورى سخن گفت كه ما نفهميديم و آهو ساكت شد.
آنگاه فرمود: اى عبد اللَّه! آيا باز هم ايمان نمىآورى؟
گفتم: چرا اى آقاى من! تو حجّت خدا بر خلقش مىباشى و توبه مىكنم.
سپس حضرت به بچه آهو فرمود: به چراگاهت برو.
بچه آهو در حالى كه اشك از چشمانش سرازير بود آمد و بدن خودش را به پاهاى امام- عليه السّلام- مىكشيد و صدا مىكرد.
حضرت فرمود: مىدانى چه مىگويد؟
گفتيم: خدا و پيامبر و فرزند پيامبرش داناترند.
فرمود: اين آهو مىگويد: اول كه مرا خواندى، خوشحال شدم و خيال كردم از گوشت من خواهى خورد و دعوتت را پذيرفتم، ولى اكنون كه مرا امر به رفتن نمودى، مرا غمگين كردى (2).
22- اسماعيل بن مهران مىگويد: روزى من و احمد بزنطى در صريا (1)خدمت امام رسيديم و در باره سن مبارك آن حضرت بحث مىكرديم. احمد گفت:
وقتى كه بر امام رضا- عليه السّلام- وارد شديم به ياد من آور تا از حضرت، سن شريفش را بپرسم. من مكرر خواستهام از سن او بپرسم اما فراموش كردهام. وقتى كه خدمت حضرت رسيديم، بر او سلام نموده و نشستيم. حضرت رو به احمد كرد و فرمود: اى احمد! چند سال دارى؟
احمد گفت: 39 سال.
حضرت فرمود: ولى من 43 سال دارم (2).
23- على وشّاء مىگويد: نزد ما در مرو مردى زندگى مىكرد كه واقفى بود.
به او گفتم: از خدا بترس! من هم مثل تو بودم ولى خدا قلبم را نورانى كرد.
چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه را روزه بگير و غسل كن و دو ركعت نماز بخوان و از خدا بخواه تا آنچه را كه بتوانى با آن براى اين كار، استدلال كنى، به تو نشان بدهد.
به خانه برگشتم و ديدم نامهاى از طرف امام رضا- عليه السّلام- رسيده و دستور داده است كه آن مرد را براى اين كار بخوانم. پس به سوى او روانه شدم و او را با خبر نموده، گفتم: خدا را حمد كن و صد مرتبه از او طلب خير نما. چون در مورد تو نامهاى به من رسيده كه در باره همان مباحث ما مىباشد. و من اميدوارم كه خدا
قلب تو را نورانى گرداند. پس آنچه از روزه گرفتن و دعا كردن به تو گفتم انجام بده.
پس روز شنبه سحر، نزد من آمد و گفت: گواهى مىدهم كه او امام واجب الاطاعه مىباشد.
پرسيدم چگونه اين را فهميدى؟
گفت: ديشب امام رضا- عليه السّلام- به خواب من آمد و فرمود: اى ابراهيم! به خدا سوگند! تو به سوى حقّ باز خواهى گشت. و او مىگفت: هيچ كس جز خدا حال او را نمىدانست (1).
24- وشّاء از مسافر روايت مىكند كه گفت: روزى امام رضا- عليه السّلام- به من فرمود: برخيز و ببين در اين چشمه دو مار وجود دارد؟ پس رفتم و به آن چشمه نگاه كردم و آن دو مار را ديدم. عرض كردم: آرى.
فرمود: من اين را در خواب ديدم و رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به من فرمود:
اى على! آنچه نزد ماست، براى تو خير است (2)و بعد از چند روز، از دنيا رفت (3).
25- حسن بن عبّاد؛ كاتب امام رضا- عليه السّلام- مىگويد: هنگامى كه مأمون تصميم گرفته بود كه به بغداد برود، خدمت امام- عليه السّلام- رسيدم. امام رضا فرمود: اى عباد! ما داخل عراق نمىشويم و آن را نمىبينيم.
وقتى امام- عليه السّلام- اين سخن را گفت، من گريستم و گفتم: مرا از ديدن
زن و فرزندم، مأيوس ساختى.
حضرت فرمود: نه، تو به عراق مىروى و منظور من، خودم بودم. سپس حضرت مريض شد و در يكى از روستاهاى طوس وفات كرد. و قبلا وصيت كرده بود كه قبرش را نزديك باغ حفر نمايند. و فاصله آن با قبر هارون سه ذراع بوده؛ چون قبلا مىخواستند آن مكان را براى هارون حفر نمايند. اما حفر نگرديد و كلنگها و بيلها شكسته شدند. لذا از آنجا منصرف شدند و براى هارون در جايى غير از آن، حفر نمودند.
پس حضرت فرمود: اين جا را براى من حفر نمايند؛ زيرا خواهيد ديد كه خاكش نرم است و در آن، تصوير ماهى پيدا مىكنيد كه در آن به لغت عبرانى، چيزى نوشته شده است. وقتى كه لحد مرا حفر مىكنيد پس آن را عميق كنيد. و آن چيزها را كنار پاى من دفن نماييد.
راوى مىگويد: همان جا را كنديم و كلنگ در شن نرم واقع مىشد و در آن ماهى پيدا كرديم كه بر آنها به لغت عبرانى نوشته شده بود: «اينجا بارگاه على بن موسى است و آنجا حفره هارون جبار و ستمگر مىباشد» آنگاه آن را در همان جايى كه فرموده بود، دفن كرديم (1).
26- فضل بن يونس مىگويد: به طرف مكه روانه شديم و سر راه به مدينه رسيديم و هارون الرشيد هم كه مىخواست به حج برود در آنجا بود. با عدهاى از همراهانم سر سفره بوديم كه غلامم وارد شد و گفت: شخصى كه كنيهاش ابو الحسن است، نزد درب ايستاده و اجازه ورود مىخواهد.
گفتم: اگر آن «ابو الحسنى» باشد كه من مىشناسم پس تو آزاد هستى. بيرون آمدم و امام رضا- عليه السّلام- را ديدم. گفتم: فرود آى. حضرت پياده شد و وارد
1) بحار: 49/ 307، حديث 17.
خانه گرديد. بعد از صرف غذا فرمود: اى فضل! امير مؤمنان (1)ده هزار دينار حواله كرده كه تو به حسين بن زيد بدهى پس آنها را به حسين برسان.
گفتم: من به آنها بدهكار نيستم نه كم و نه زياد. و اگر اينها را به آنها بدهم ديگر از دستم رفته است. اما شما هر چه نظر بدهيد انجام خواهم داد.
فرمود: اى فضل! آن اموال را به او بده و قبل از اينكه به خانهات برسى آن اموال به تو برمىگردد. من هم دستور حضرت را عمل كردم. و همان گونه كه حضرت فرموده بود، اموالم به سوى خودم برگشت (2).
27- صفوان بن يحيى مىگويد: در مدينه با امام رضا- عليه السّلام- بودم كه عدهاى با فرماندهشان عبور كردند. فرمانده آنها گفت: اين امام رافضىهاست. به امام عرض نمودم: آيا نشنيديد اين شخص چه گفت؟
فرمود: آرى، ولى او مؤمنى است كه ايمانش كامل مىشود. وقتى كه شب شد، امام- عليه السّلام- دعا كرد و دكّان او آتش گرفت و سارقين باقيمانده اجناس او را نيز به سرقت بردند. روز بعد ديدم كه همان مرد متواضعانه در مقابل حضرت قرار گرفته است. پس حضرت امر نمود تا چيزى به او بدهند.
آنگاه امام فرمود: اى صفوان! او مؤمن مىباشد و ايمانش كامل است و جز آنچه ديدى او را به راه نمىآورد (3).
28- مسافر روايت مىكند كه: وقتى ابو ابراهيم(امام كاظم) را به زندان
مىبردند، به امام رضا- عليه السّلام- سفارش نمود به اينكه: هر شب تا هنگامى كه زنده هستم نزد درب خانه بخواب تا اينكه خبر من به تو برسد.
راوى مىگويد: ما هر شب براى امام رضا- عليه السّلام- در دهليز خانه رختخواب مىانداختيم و او بعد از نماز عشا در آنجا مىخوابيد و هنگام صبح به منزل خود برمىگشت. و گاهى هم ما برخى از خوراكيها را از حضرت مخفى مىكرديم. اما وقتى كه حضرت مىآمد، آنها را بيرون مىآورد و به ما مىفهماند كه او جاى آنها را مىداند و سزاوار نيست چيزى را از او مخفى كنند.
در يكى از شبها حضرت نيامد و خانوادهاش ناراحت شده و شيون كردند. ما هم از اين مسأله خيلى غمگين شديم. روز بعد آن حضرت آمد و درون خانه رفت و رو به ام احمد كرد و گفت: آنچه را كه پدرم به تو سپرده آن را به من بده. آن زن شيون كرد و به صورت خود، چنگ زد و سينه را چاك كرد و گفت: سرورم مرده است.
امام- عليه السّلام- او را ساكت كرد و فرمود: سخنى نگو تا اينكه خبر برسد.
سپس او به حضرت جعبه عطرى داد (1).
1) بحار: 49/ 71، حديث 94.
1- محمّد بن ميمون مىگويد: پيش از اينكه امام رضا- عليه السّلام- به خراسان برود، در مكه با او بودم و به آن حضرت عرض كردم: مىخواهم به مدينه بروم، توسط من نامهاى به ابو جعفر- عليه السّلام- بفرست. حضرت لبخندى زد و نامه را نوشت. و من به مدينه آمدم. در آن هنگام چشمان من، بينايى خود را از دست داده بودند.
وقتى كه در مدينه، خدمت حضرت جواد- عليه السّلام- رسيدم، خادم، او را از گهواره برداشت و به سوى من آورد. من نامه را به او دادم. حضرت هم به موفق خادم، فرمود تا نامه را بگشايد و مقابل او قرار دهد، خادم دستور وى را اجرا كرد.
امام جواد نگاهى به نامه انداخت و آنگاه فرمود: اى محمّد! چشمانت چگونه هستند؟
گفتم: يا بن رسول اللَّه! چشمانم به مرضى گرفتار شدند و همان طور كه مىبينيد، بينايى آن از بين رفت.
فرمود: نزديك بيا. نزديك رفتم. آن حضرت دست مبارك خويش را دراز كرد و به چشمانم كشيد. نور آنها برگشت و مانند صحيحترين موقع خود گرديد. پس
دست و پاى حضرت را بوسيدم و برگشتم، در حالى كه بينا بودم (1).
2- محمّد بن ابراهيم جعفرى از حكيمه دختر امام رضا- عليه السّلام- روايت مىكند كه گفت: وقتى كه برادرم امام محمّد تقى- عليه السّلام- از دنيا رفت، بخاطر نيازى كه داشتم پيش همسرش ام الفضل رفتم و با هم در باره فضايل و كرامات و علم و حكمتى كه خدا به او داده بود، سخن گفتيم تا اينكه ام الفضل گفت: اى حكيمه! مىخواهى در باره ابو جعفر- عليه السّلام- چيز عجيبى را به تو خبر دهم كه احدى مثل آن را نشنيده باشد؟
گفتم: آن چيست؟
گفت: چه بسا ابو جعفر- عليه السّلام- با گرفتن كنيزى يا ازدواجى مرا ناراحت مىكرد. و من به مأمون شكايت مىكردم و او در جوابم مىگفت: دخترم! تحمل كن؛ چون او فرزند رسول خداست. تا اينكه شبى نشسته بودم كه زنى زيبا و بلند قامت- كه به شاخه خيزران مىماند- آمد.
گفتم: تو كيستى؟
گفت: همسر ابو جعفر هستم.
پرسيدم: كدام ابو جعفر؟
گفت: ابو جعفر، فرزند رضا- عليه السّلام- و من زنى از فرزندان عمّار ياسر مىباشم.
در اين هنگام چنان ناراحت شدم كه نتوانستم خودم را نگهدارم. لذا برخاستم و پيش مأمون رفتم. پاسى از شب گذشته بود و مأمون در اثر شراب خوارى، هنوز مست بود. جريان را به او گفتم و اضافه كردم كه: ابو جعفر- عليه السّلام- به من و تو ناسزا گفت و عباس و فرزندانش را به باد فحش گرفت. و هر چه توانستم به مأمون گفتم.
1) بحار: 50/ 46، حديث 20.
مأمون بخاطر سخنان من خشمگين شد و چون مست بود، نتوانست خودش را نگهدارد. شمشيرش را برداشت و با سرعت روانه شد و قسم خورد كه ابو جعفر را با اين شمشير قطعه- قطعه خواهد كرد.
از اين رو، من پشيمان شدم و با خودم گفتم: اين چه كارى بود كه من كردم! هم خودم و هم او را هلاك نمودم. لذا به دنبال مأمون دويدم تا ببينم چه مىكند.
مأمون بر حضرت وارد شد و او خوابيده بود. شمشير را روى حضرت نهاد و زد و بدن امام را قطعه- قطعه كرد، سپس گلوى مبارك آن حضرت را بريد. من و ياسر خادم، نگاه مىكرديم. مأمون برگشت در حالى كه مانند شتر نعره مىزد.
ام الفضل مىگويد: وقتى كه اين را ديدم با ناراحتى به منزل پدرم آمدم و شب را تا صبح نتوانستم بخوابم. هنگام صبح، خدمت پدرم رسيدم، ديدم نماز مىخواند و مستى از او رفته است. گفتم: اى امير مؤمنان!!! مىدانى امشب چه كار كردى؟
گفت: نه، به خدا سوگند! واى بر تو مگر چه كار كردهام؟! گفتم: تو نزد فرزند رضا- عليه السّلام- رفتى و او را در حالى كه در خواب بود قطعه- قطعه كردى. و با شمشيرت، گلوى وى را بريدى سپس بيرون آمدى! گفت: واى بر تو چه مىگويى؟
گفتم: چيزى را مىگويم كه انجام دادهاى.
پس ياسر خادم را صدا زد و گفت: واى بر تو! اين ملعونه چه مىگويد؟
ياسر گفت: هر چه مىگويد راست است.
مأمون گفت: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» خودمان را هلاك و رسوا نموديم. واى بر تو اى ياسر! برو و از او برايم خبرى بياور.
ياسر رفت و زود برگشت و گفت: مژده اى امير مؤمنان!!! مأمون گفت: چه بود؟
ياسر گفت: بر او وارد شدم، ديدم صحيح و سالم نشسته است و پيراهنى بر تن و لحافى بر رو، انداخته بود. و در كار او حيران شدم. بعد كه خواستم به بدنش نگاه كنم تا ببينم آيا اثرى از شمشير بر وى مانده است يا نه، به وى گفتم: دوست دارم
كه اين پيراهن را به من هبه كنيد تا به آن تبرك جويم.
نگاهى به من كرد و لبخندى زد. مثل اينكه مىدانست من چه مىخواهم.
آنگاه فرمود: لباس فاخرى به او بدهيد.
گفتم: جز اين پيراهنى كه بر تن داريد، چيز ديگرى نمىخواهم. پس پيراهن را بيرون آورد و تمام بدنش نمايان شد. به خدا سوگند! هيچ اثرى از شمشير نديدم.
در اين هنگام مأمون به سجده افتاد و هزار دينار به ياسر بخشيد و گفت: شكر خداى را كه ما را به ريختن خون او دچار نساخت.
سپس گفت: اى ياسر! آمدن اين زن ملعونه را به نزد من و گريستن او را به امام گزارش بده ولى لازم نيست رفتن مرا بگويى.
ياسر گفت: سرور من! تو پيوسته با شمشيرت او را مىزدى و من و اين زن نگاه مىكرديم تا اينكه قطعه- قطعه كردى و گلويش را بريدى و مثل شتر مىغريدى.
مأمون گفت: خدا را سپاس مىكنم و آنگاه به من گفت: به خدا سوگند! اگر دوباره برگردى و نزد من از اين حرفها بزنى، تو را خواهم كشت.
بعد به ياسر گفت: فلان اسب را با ده هزار دينار براى او ببر و از او بخواه كه سوار شود و پيش من بيايد. و به هاشميين و بزرگان و فرماندهان هم بگو كه با او سوار شوند. و ابتدا خدمت او برسند و بر او سلام كنند.
ياسر هم دستورات مأمون را اجرا كرد و همه به سوى او رفتند. و آن حضرت هم به آنها اذن دخول داد و به ياسر گفت: اى ياسر! آيا اين گونه است عهد ميان من و او؟
گفتم: اى فرزند رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- اكنون وقت گلايه نيست. به حق محمّد و على سوگند! او از فعل خويش هيچ نمىدانست.
امام- عليه السّلام- به همه آنها اجازه ورود داد مگر عبد اللَّه و حمزه پسران حسن را، چون اينها چند بار نزد مأمون از آن حضرت بدگويى كرده بودند. سپس امام برخاست و با آن جماعت به سوى مأمون روانه گرديد. مأمون به استقبال حضرت آمد و وسط پيشانى او را بوسيد. و او را در صدر مجلس نشاند. و به ديگران هم دستور داد
كه دورتر از آنها بنشينند. مأمون با حضرت خلوت نمود و عذر خواهى كرد.
ابو جعفر- عليه السّلام- به او فرمود: مىخواهم تو را نصيحتى بكنم، پس آن نصيحت را از من بپذير.
مأمون گفت: بگو.
حضرت فرمود: توصيه مىكنم كه شراب خوارى را ترك كنى.
مأمون گفت: فدايت شوم اى پسر عمو! نصيحت تو را قبول مىكنم (1).
3- ابو بكر بن اسماعيل مىگويد: به امام محمّد تقى- عليه السّلام- گفتم: من كنيزى دارم كه از بوى زانوى پايش، رنج مىبرد. فرمود: آن را به اينجا بياور. پس رفتم و او را آوردم. حضرت از كنيز پرسيد: ناراحتى تو از چيست؟
گفت: از بويى كه در زانوى پايم هست. آنگاه حضرت دستش را روى لباس به زانوى او كشيد. پس كنيز رفت و ديگر هيچ ناراحتى نداشت (2).
4- على بن جرير مىگويد: نزد ابو جعفر- عليه السّلام- نشسته بودم كه گوسفند يكى از غلامان آن حضرت، گم شد. آنها همسايهها را متهم كردند. لذا آنها را گرفته و به طرف امام مىكشيدند و مىگفتند: شما گوسفند ما را دزديدهايد.
امام- عليه السّلام- فرمود: واى بر شما! همسايگان مرا رها كنيد، آنها گوسفند شما را به سرقت نبردهاند. گوسفند شما در خانه فلان شخص مىباشد. برويد و آن گوسفند را از خانه او بيرون آوريد. پس اينها نيز رفتند و گوسفند را در آنجا يافتند.
صاحب خانه را گرفتند و زدند و لباسهايش را پاره كردند در حالى كه او قسم مىخورد كه گوسفند را ندزديده است. تا اينكه او را نزد امام جواد- عليه السّلام- آوردند.
حضرت فرمود: شما به اين مرد ظلم كردهايد؛ چون او از همه جا بىخبر است بلكه گوسفند، خودش وارد خانه او شده است. پس حضرت، آن مرد را دعا كرد و عوض پاره شدن لباسها و كتك خوردنش، مبلغى پول به او داد (1).
5- محمّد بن عمير مىگويد: با برادرم- كه نفس تنگى شديدى داشت- خدمت ابو جعفر امام جواد- عليه السّلام- رسيديم و برادرم از مريضى خود ناليد. حضرت دعا كرد و فرمود: خداوند تو را از آنچه كه ناراحتى، عافيت دهد. از نزد آن حضرت بيرون آمديم. برادرم عافيت يافت و تا هنگام مرگ، آن مرض مراجعت نكرد.
محمّد بن عمير مىگويد: خودم هم دردى در ناحيه لگن خاصره داشتم. و هفتهاى چند روز، مرا رنج مىداد. از حضرت جواد- عليه السّلام- خواستم تا براى من نيز دعا كند تا آن درد از بين برود.
حضرت دعا كرد و فرمود: خداوند تو را هم عافيت دهد. پس تاكنون آن درد بر نگشته است (2).
6- مطرفى مىگويد: هنگامى كه امام رضا- عليه السّلام- از دنيا رفت، چهار هزار درهم به من مقروض بود، با خودم گفتم: ديگر پولها از كفم رفت! ابو جعفر- عليه السّلام- به من سفارش داد كه فردا پيش او بروم و با خود ترازو هم ببرم. پس خدمت آن جناب رسيدم، فرمود: ابو الحسن- عليه السّلام- از دنيا رفت و چهار هزار درهم به تو بدهكار بود. پس حضرت جانمازى را كه بر روى آن بود، بلند كرد و از زير آن دينارهايى بيرون آورد و به من داد. ديدم به اندازه همان چهار هزار
درهم است كه به من بدهكار بود (1).
7- هنگامى كه امام جواد- عليه السّلام- با همسرش ام الفضل از نزد مأمون خارج شدند، به خيابان كوفه رسيدند كه منتهى مىشد به خانه مسيّب. حضرت هنگام غروب، وارد مسجد شد. در حياط مسجد، درخت خرمايى بود كه ثمر نمىداد. حضرت كوزه آبى طلبيد و در زير آن درخت وضو گرفت. سپس برخاست و با مردم نماز مغرب را خواند. در ركعت اوّل بعد از حمد «إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ» و در ركعت دوّم بعد از حمد «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» را تلاوت نمود. وقتى كه سلام نماز را داد، اندكى نشست و بدون اينكه تعقيب كاملى بجا آورد، برخاست و نوافل چهارگانه را بجا آورد. و بعد از آن تعقيب نمود و دو سجده شكر بجا آورد. وقتى كه به نخل رسيد، مردم ديدند كه آن درخت بار خوبى داده است، لذا از آن خوردند. پس آن درخت را طورى يافتند كه مانند آن را در شيرينى نديده بودند (2).
8- محمّد بن على هاشمى مىگويد: در صبح روزى كه امام جواد- عليه السّلام- با ام الفضل دختر مأمون عروسى نموده بود، خدمت آن جناب رسيدم.
شب قبل دارو خورده بودم. وقتى كه نشستم، تشنه شدم ولى خجالت كشيدم كه آب طلب كنم. حضرت به من نگاه كرد و فرمود: مثل اينكه تشنه هستى؟
گفتم: آرى.
فرمود: اى غلام! براى ما آب بياور. با خودم گفتم اكنون آب مسموم مىآورند و ناراحت شدم. غلام آب را آورد. آنگاه حضرت جواد، به روى من لبخندى زد و به
غلام فرمود: آب را به من بده و آب را گرفت و نوشيد. سپس به من داد و من هم نوشيدم. نشستن ما طولانى شد و دوباره تشنه شدم. حضرت مجددا آب طلبيد و همان فعل سابق را تكرار نمود. ابتدا خود نوشيد سپس آب را به من داد و تبسم نمود.
محمّد بن حمزه مىگويد: محمّد بن على هاشمى به من گفت: به خدا سوگند! من گمان مىكنم ابو جعفر- عليه السّلام- همان طور كه رافضىها مىگويند- از قلبها خبر دارد (1).
9- على بن خالد مىگويد: در سامرّا بودم كه شنيدم مردى را از طرف شام، با زنجير بسته، آوردند و زندانى كردند. و شايع شد كه او ادعاى پيامبرى نموده است.
بخاطر كنجكاوى به در زندان آمدم و به زندانبانان پولى دادم و به ملاقات او رفتم.
وى را مردى با درك و فهم يافتم. پس گفتم: داستانت چيست؟
گفت: من در شام، جايى كه مىگويند سر مبارك امام حسين- عليه السّلام- آنجا نصب شده، پيوسته عبادت مىكردم تا اينكه شبى در همان موضع، رو به محراب، ذكر خدا مىنمودم. شخصى را ديدم كه مقابلم آشكار شد و به من گفت:
برخيز. پس من نيز برخاستم و با من كمى راه رفت. ناگهان خود را در مسجد كوفه يافتم. به من گفت: اين مسجد را مىشناسى؟
گفتم: آرى، اين مسجد كوفه است. پس به نماز ايستاد و من هم با او نماز خواندم و برگشت و من هم به دنبال او برگشتم. باز هم مرا كمى راه برد و خود را در مسجد رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- يافتم. به رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- سلام كرد و من هم همين طور، و نماز خوانده خارج شديم. بار سوم نيز مرا كمى راه برد كه ديدم در مكه هستم. پس خانه كعبه را طواف كرد و من هم با او طواف نمودم و بيرون آمديم، و باز كمى راه رفتيم خودم را در شام، همان جا كه قبلا عبادت
1) كافى: 1/ 495، حديث 6.
مىكردم ديدم. آن شخص از نظرم ناپديد شد. از اين مسأله تعجب كردم.
سال بعد هم همان شخص را ديدم و خوشحال شدم و باز كارهاى سال قبل را تكرار نمود. اما وقتى كه خواست از من جدا شود به او گفتم: به كسى كه تو را به اين كارها قادر كرده سوگند مىدهم كه خود را به من بشناسانى؟ گفت: من محمّد بن على بن موسى بن جعفر هستم.
پس به هر كس مىرسيدم اين قضيه را نقل مىكردم تا اينكه اين خبر به محمّد بن عبد الملك زيّات رسيد. پس مرا گرفت و به غل و زنجير بست و به عراق روانه كرد. و همان طور كه مىبينى در اينجا زندانى شدم و چيزى را كه نگفته و ادعا نكردهام به من نسبت مىدهند! گفتم: آيا جريانت را به ابن زيات بنويسم؟
گفت: بنويس.
پس من از طرف او داستانش را به ابن زيات نوشتم و فرستادم. او در پشت نامه نوشته بود: شخصى كه تو را از شام به كوفه، و از كوفه به مدينه، و از آنجا به مكه برده است بگو تا تو را از زندان خارج كند! على بن خالد مىگويد: من ناراحت شدم و دلم به حال او سوخت. پس غمگين برگشتم. روز بعد، صبح زود به زندان رفتم تا حال او را جويا شوم و وى را به صبر دعوت كنم. كه ناگهان ديدم سربازان و نگهبانان زندان و عده زيادى از مردم جمع شدند. پرسيدم: چه خبر شده؟
گفتند: آن شخصى كه از شام آورده شده بود و ادعاى پيامبرى مىكرد، امشب گريخته است. نمىدانيم آب شده به زمين رفته يا به هوا پرواز نموده است؟
على بن خالد تا آن زمان، زيدى بود، اما وقتى كه اين قضيّه را ديد، شيعه اثنى عشرى شد و عقيده خوبى پيدا كرد (1).
1) بحار: 25/ 376، حديث 25. اختصاص: 314. و كافى: 1/ 492، حديث 1.
10- از حسين مكارى روايت شده كه در بغداد خدمت امام جواد(ع) رسيدم در حالى كه كارش بالا گرفته بود، با خود گفتم: اين مرد(امام) چيزهايى را كه در اينجا مىخورد(يعنى وضع خوراك او اينجا خيلى بهتر از مدينه است)، ديگر هيچ وقت به وطنش برنمىگردد.
راوى مىگويد: حضرت، سرش را پايين انداخت و سپس سرش را بالا گرفت و در حالى كه رخسارش زرد شده بود، فرمود: اى حسين! نان جو و نمك، در حرم جدّم رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله-(مدينه) براى من بهتر است از آنچه تو مرا در اين وضع مىبينى (1).
11- اسماعيل بن عباس هاشمى مىگويد: روز عيدى بود كه خدمت امام جواد- عليه السّلام- رسيدم و نزد آن حضرت در باره تنگى زندگى و معاش، ناليدم.
حضرت سجّادهاش را بلند كرد و از خاك، تكه طلايى بيرون آورد، و به من داد. آن را به بازار بردم به اندازه شانزده مثقال طلا بود (2).
12- حسن بن على وشّاء مىگويد: در قريهاى نزديك مدينه به نام «صريا» با امام جواد در اطاقى نشسته بوديم كه حضرت برخاست و به من فرمود: از جايت حركت نكن. با خود گفتم: مىخواستم پيراهنى از لباسهاى امام رضا- عليه السّلام- را از او بگيرم ولى موفق نشدم. اما وقتى كه امام جواد- عليه السّلام- برگشت از او آن
را در خواست مىكنم.
قبل از اينكه من طلبم را عرضه بدارم و امام برگردد. پيراهن را توسط شخصى برايم فرستاد و قاصد گفت؛ امام فرمود: اين يكى از لباسهاى امام رضاست كه در آن نماز مىگزارده است (1).
13- على بن اسباط مىگويد: وقتى امام جواد- عليه السّلام- بيرون آمد، من به قيافه و قد و قامت آن حضرت نگاه مىكردم تا وقتى كه به مصر رسيدم، بتوانم او را توصيف كنم. و هنگامى كه حضرت نشست، فرمود: اى على! خداوند كما اينكه در باره نبوّت، احتجاج و استدلال نموده، در مورد امامت نيز چنين نموده است.
خداوند مىفرمايد: وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا (2)و همچنين مىفرمايد:
وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ (3)وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً (4). پس فرقى نمىكند ممكن است كه خداوند به يكى در كودكى حكمت عطا كند و به ديگرى در چهل سالگى.
ابن اسباط و عبّاد مىگويند: در منى خدمت امام رضا- عليه السّلام- بوديم كه امام جواد را- در حالى كه خردسال بود- آوردند. عرض كرديم: اين همان مولود مبارك است؟
فرمود: آرى، همان مولود مبارك است كه در اسلام با بركتتر از او زاده نشده است (5).
14- ابن اورمه مىگويد: زنى مقدارى از اشياى زينتى و مقدارى درهم و
مقدارى پارچه به من داد كه خدمت امام جواد- عليه السّلام- ببرم. و من گمان كردم كه همه اين چيزها از آن خود اوست. از اين رو نپرسيدم كه تنها مال اوست يا ديگرى هم با او شريك است. آن را با چيزهاى ديگرى كه شيعيان به من سپرده بودند، به مدينه آوردم.
آنگاه در نامهاى كه به امام- عليه السّلام- نوشتم شرح دادم كه از طرف فلانى اين مقدار، و از طرف فلان شخص اين مقدار و همين طور.
امام- عليه السّلام- در جواب نوشته بود كه از جانب فلان و فلان، آنچه فرستاده بودى به ما رسيد. و همچنين از جانب آن دو زن. خدا از تو قبول كند و از تو راضى شود و تو را در دنيا و آخرت با ما قرار دهد.
هنگامى كه من ذكر آن دو زن را در نامه ديدم، شك نمودم كه اين نامه، احتمالا نامه آن حضرت نباشد و پنداشتم آن را خادمين آن حضرت، نوشتهاند؛ چون يقين داشتم كه آن زنى كه مال را به من سپرد، يك زن بيشتر. نبود. وقتى كه اسم دو زن را ديدم قاصد نامه را متّهم كردم.
بعد از آن كه به شهر خودم برگشتم آن زن نزد من آمد و گفت: آيا مال مرا به مدينه رساندى؟
گفتم: آرى.
گفت: مال فلان زن را چطور؟
گفتم: مگر غير از تو، زن ديگر هم چيزى فرستاده بود؟
گفت: آرى، براى من اين مقدار بود و براى فلان خواهرم نيز اين مقدار.
گفتم: آرى، آن را هم رساندم. بدينسان شك من برطرف گرديد (1).
15- محمّد بن فضيل صيرفى مىگويد: نامهاى به امام جواد- عليه السّلام-
1) بحار: 50/ 52، حديث 24.
نوشتم و در آخر نامه پرسيدم: آيا اسلحه رسول خدا نزد شماست؟ ولى فراموش كردم كه نامه را بفرستم.
حضرت نامهاى به من نوشت و در آن از من چيزهايى خواست و در آخر آن نامه مرقوم فرموده بود: «اسلحه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- نزد من است و آن در ميان ما به منزله تابوت است در ميان بنى اسرائيل. به هر كجا برويم آن را با خود مىبريم. و اين نزد هر امامى موجود است».
من باز در مكه بودم و چيزهايى به فكرم رسيد كه جز خدا كسى از آن خبر نداشت. وقتى كه به مدينه رفتم و به خدمت امام جواد- عليه السّلام- رسيدم. حضرت نگاهى به من كرد و فرمود: از آن فكرها استغفار كن و ديگر به سوى آنها مراجعت نكن.
بكر بن صالح مىگويد: از محمّد پرسيدم: آن فكرها چه بودند؟
گفت: به كسى نمىگويم.
محمّد بن فضيل مىگويد: در يكى از پاهايم زخمى به وجود آمد و قبل از اينكه اين زخم بيرون بيايد با آن حضرت خداحافظى كردم. و آخرين سخنى كه به من گفت، اين بود كه فرمود: به زودى به تو درد و ناراحتى مىرسد، در مقابل آن صبر كن. و هر كدام از شيعيان ما از درد بنالد و صبر كند، خداوند اجر هزار شهيد را براى او مىنويسد.
وقتى كه به «بطن مرّ» رسيدم از پايم دملى در آمد. چند ماه مرا عذاب مىداد و مىناليدم. در سال دوّم، حجّ به جا آوردم و خدمت آن حضرت رسيدم و گفتم:
فدايت شوم! براى اين پايم دعايى بفرما؛ چون خبر داده بودى كه اين ناراحتى به من خواهد رسيد.
فرمود: ديگر از اين خوفى نيست. آن پاى سالمت را بياور. پاى مرا دراز نمود و براى آن، تعويذ خواند. وقتى كه از نزد ايشان برخاستم، از همان پايم دملى در آمد.
پس به خودم برگشتم و فهميدم كه براى اين دمل، تعويذ خوانده است. و خداوند
بعدا به من عافيت داد (1).
16- محمّد بن وليد كرمانى مىگويد: خدمت امام جواد- عليه السّلام- رسيدم و نزديك درب، مردم زيادى از مسافرين را ديدم. نزديكى از آنها رفته و نشستم تا اينكه ظهر شد. و ما براى نماز آماده شديم. وقتى كه نماز ظهر را خوانديم از پشت سر، چيزى را احساس كردم. پس برگشتم كه امام جواد- عليه السّلام- را ديدم.
خوشحال شدم و دست او را بوسيدم. سپس حضرت نشست و از آمدنم پرسيد و سپس فرمود: سلام نمازت را بده.
گفتم: فدايت شوم! سلام دادهام. سه بار تكرار كرد و فرمود: سلامت را بده گفتم: در مورد آن چيزى در قلبم نمىگذشت(يعنى شك نمىكردم) باز لبخندى زد و فرمود: سلامت را بده.
راوى مىگويد: سلام دادم و آن را تدارك كردم. گفتم: سلام دادم و راضى شدم اى فرزند رسول خدا! و يقين نمودم كه سلام نداده بودم. و شك هم نمىكردم.
روز بعد، صبح زود مجددا روانه خانه آن حضرت شدم. و از درب اول رفتم و قبل از سواران، وارد شدم. و كسى هم پشت سر من نبود كه از او كسب اطلاع نمايم. اميدوار بودم كسى را پيدا كنم تا راه را به من نشان دهد، ولى كسى را نيافتم. تا اينكه هوا گرم و من گرسنه شدم و پيوسته آب مىخوردم تا جلو حرارت و گرسنگى را بگيرم. ناگهان ديدم غلامى با سفرهاى از غذاهاى گوناگون. و غلام ديگر، طشت و تنگى آوردند و مقابل من بر زمين گذاشتند. و گفتند: امام دستور داده است كه از اينها تناول نمايى. من هم ميل نمودم و هنوز از خوردن غذا فارغ نشده بودم كه آن حضرت آمد و من برخاستم. امام دستور داد تا بنشينم و غذايم را بخورم. پس باز هم خوردم. سپس امام- عليه السّلام- نگاهى به غلام نمود و فرمود: با
1) بحار: 50/ 53، حديث 27.
او غذا بخور تا او نيز با طيب نفس غذا بخورد. خورديم و سير شديم. سپس سفره را برداشتند. غلام رفت تا آنچه را كه از غذا در سفره مانده بردارد. اما امام فرمود: صبر كن. از غذا آنچه در صحرا باقى مىماند، اگر چه ران گوسفندى باشد، آن را ترك كن. اما آنچه در خانه باقى مىماند، پس آن را بردار.
آنگاه به من فرمود: سؤال كن.
گفتم: خداوند مرا فداى تو گرداند! نظر شما در باره مشك چيست؟
فرمود: پدرم دستور داد تا در يك ظرف چوبى، براى او مشك درست كنند.
فضل بن سهل به حضرت، نوشت كه مردم از اين كار او عيب مىگيرند. و آن حضرت، در جواب نوشت: اى فضل! مگر نمىدانى كه حضرت يوسف، لباسهاى نقشدار مىپوشيد و كمربند طلا مىبست. و بر صندليهاى طلا مىنشست. و اين كارها هم از حكمت او چيزى كم نمىكرد. و حضرت سليمان هم همين طور بود.
بعد از آن، امام- عليه السّلام- دستور داد تا عطرى كه از مشك، عنبر، عود و روغن، مركب مىشود، به چهار هزار درهم براى او درست كنند.
سپس پرسيدم: غلامان شما از محبت شما چه بهرهاى مىبرند؟
فرمود: امام صادق- عليه السّلام- غلامى داشت كه وقتى آن حضرت وارد مسجد مىشد، مركبش را نگه مىداشت. روزى حضرت وارد مسجد شد و او هم مركب آن حضرت را نگه داشته بود، كه عدهاى از جانب خراسان آمدند. يكى از آنها به غلام گفت: آيا دوست دارى كه از آقايت بخواهى كه مرا جاى تو قبول كند. و من غلام او بشوم و تمام ثروتم را به تو بدهم؟ چون من ثروتهاى مختلفى دارم. برو و آن ثروتهاى گوناگون را تصاحب كن و من به جاى تو مىمانم.
غلام گفت: درخواست تو را به امام عرض مىكنم. پس بر آن حضرت وارد شد و گفت: فدايت شوم! تو خدمت مرا مىدانى و از مصاحبت طولانيم خبردارى. پس اگر خدا خيرى را به من برساند آيا شما مانع مىشويد؟
امام فرمود: از نزد خويش، به تو عطا مىكنم و از غير خودم مانع مىشوم! آنگاه سخن آن مرد را براى امام- عليه السّلام- عرض كردم. حضرت فرمود: اگر مايل
نيستى به ما خدمت كنى و آن مرد به ما رغبت دارد، او را قبول مىكنيم و تو را به جاى او مىفرستيم.
وقتى كه برگشت تا از خدمت امام مرخص گردد، حضرت صدايش كرد و به او فرمود: بخاطر اينكه زياد با ما بودى، تو را نصيحتى مىكنم ولى اختيار با خودت مىباشد. هنگامى كه روز قيامت شود، رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به نور خدا چنگ مىزند. و امير مؤمنان هم به نور پيامبر. و ساير امامان هم نور امير مؤمنان را مىگيرند. و شيعيان ما نيز به ما چنگ مىزنند. و به جايى كه ما داخل مىشويم داخل مىشوند. و با ما وارد مىگردند.
در اين هنگام، آن غلام به حضرت گفت: بلكه در خدمت تو مىمانم و آخرت را بر دنيا ترجيح مىدهم. آنگاه غلام بيرون آمد و نزد مرد خراسانى رفت. مرد خراسانى گفت: آن گونه كه وارد شدى بيرون نيامدى؟ غلام سخن امام را براى مرد خراسانى نقل كرد و او را نزد امام- عليه السّلام- برد. حضرت خدمت و دوستى او را قبول كرد. و دستور داد كه هزار دينار به آن غلام بدهند. سپس برخاست و با او خداحافظى كرد. و وى از آن حضرت خواست كه او را دعا كند و حضرت هم دعا كرد.
محمّد بن وليد كرمانى مىگويد: به امام جواد- عليه السّلام- گفتم: اى سرور من! اگر زن و بچهام در مكه نبودند، خوشحال مىشدم كه زياد در اين درب اقامت كنم. پس به من اجازه بده تا مرخص شوم.
فرمود: غمگين مىشوى! بعد حقهاى جلو من گذاشت و فرمود: آن را بردار.
ابتدا من امتناع نموده و خيال كردم حضرت از روى غضب اين كار را مىكند. اما حضرت خنديد و فرمود: بردار، مال تو مىباشد. و به آن نياز پيدا مىكنى.
راوى مىگويد: آمدم تا اينكه خرج من تمام شد و هنگامى كه به مكه وارد شدم به آن احتياج پيدا كردم (1).
1) بحار: 50/ 87، حديث 3.
1- جماعتى از اصفهانيها از جمله احمد بن نصر و محمّد بن علويه مىگويند:
در اصفهان يك نفر شيعه به نام «عبد الرحمن» بود به او گفتند چه چيز باعث شد كه تو از ميان مردم، فقط به امامت امام على النقى قائل شدى؟
گفت: چيزى را از وى مشاهده كردم كه موجب شد به امامت او قائل شوم. من مردى فقير اما با جرأت و سخندان بودم. سالى اهل اصفهان شكايتى داشتند و مرا با عدهاى به سوى متوكل روانه كردند. رفتيم و به آنجا رسيديم. روزى نزد درب قصر متوكل بوديم كه دستور صادر شد تا امام على النقى را احضار كنند. از كسانى كه آنجا بودند پرسيدم: اين شخصى كه دستور صادر شده كه آن را بياورند، كيست؟
گفته شد: مردى علوى است كه رافضىها مىگويند: او «امام» است. بعد گفتند شايد متوكل او را احضار مىكند تا به قتلش برساند. با خود گفتم: از اينجا نمىروم تا ببينم اين شخصى را كه مىآورند كيست. ناگهان ديدم سوار بر اسب مىآيد، و مردم نيز طرف راست و چپ او ايستادهاند. و او را نظاره مىكنند. وقتى كه او را ديدم محبتش در قلبم افتاد. و پيوسته دعا مىكردم كه خدا شرّ متوكل را از او دفع نمايد.
همين طور از ميان مردم عبور مىنمود و به چپ و راست نگاه نمىكرد، فقط
چشمش را به موهاى گردن اسب دوخته بود. و من هم پيوسته براى او دعا مىكردم.
هنگامى كه مقابل من رسيد، رو به من كرد و فرمود: خدا دعايت را اجابت كند و عمرت را طولانى نمايد و ثروت و فرزندت را زياد گرداند.
عبد الرحمن مىگويد: در اين هنگام، از هيبت و جلالت او لرزه بر اندامم افتاد و در ميان رفقايم بر زمين افتادم. به من گفتند: تو را چه شده است؟
گفتم: خير است. و به آنها چيزى از ماجرا نگفتم.
بعد از آن به اصفهان برگشتيم. و خدا به بركت دعاى او درهاى نيكبختى را به رويم گشود. و ثروتمند شدم تا حدى كه امروز، ثروت درون خانهام، بالغ بر هزار هزار(يك ميليون) درهم مىشود، به غير از ثروتى كه در خارج خانه دارم. و خداوند ده فرزند به من عطا نموده است. اكنون هفتاد سال و اندى از عمرم مىگذرد.
آرى، من به امامت شخصى قائلم كه از قلبم خبر داد و خدا دعايش را در مورد من اجابت كرد (1).
2- هبة اللَّه بن ابى منصور موصلى مىگويد: در ديار ربيعه، كاتبى نصرانى از اهل كفرتوثا (2)به نام يوسف بن يعقوب بود. و با پدرم دوستى داشت. روزى به خانه ما آمد. پدرم گفت: چه كار داشتى كه اين وقت آمدهاى؟
گفت: متوكل احضارم كرده و نمىدانم با من چه كار دارد. ولى جانم را از خدا به صد دينار خريدهام. و آنها را براى امام على النقى- عليه السّلام- آوردهام.
پدرم گفت: در اين مورد موفق شدى.
راوى مىگويد: به سوى متوكل رفت و بعد از چند روز با شادى برگشت.
پدرم گفت: جريانت را تعريف كن.
گفت: به سامرا رسيدم و پيش متوكل نرفتم. منزلى گرفتم و در آنجا سكنى گزيدم و گفتم: قبل از اين كه كسى مرا بشناسد و قبل از اينكه پيش متوكل بروم، بايد صد دينار را به امام على النقى- عليه السّلام- برسانم. ولى فهميدم كه متوكل از بيرون آمدنش جلوگيرى كرده و از خانهاش خارج نمىشود.
ماندم كه چه كار كنم. چون نصرانى بودم مىترسيدم كه از خانهاش بپرسم.
مدتى فكر كردم. در قلبم افتاد كه سوار الاغم بشوم و در شهر به راه بيفتم. و از رفتن آن مانع نگردم تا شايد بدون اينكه از كسى بپرسم مرا به در خانه او برساند.
راوى مىگويد: دينارها را در كاغذى قرار دادم و در جيبم گذاشتم. و سوار الاغ شدم. آن حيوان هم، خيابانها و بازارها را مىپيمود و مىرفت تا به در خانهاى رسيد و ايستاد. هر چه تلاش نمودم تا بلكه اين حيوان حركت كند، موفق نشدم. به غلام گفتم: بپرس اين خانه از آن كيست؟
گفتند: خانه على بن محمّد بن رضاست! تعجب كردم، و گفتم: اللَّه اكبر! از اين نشانه، و خدا كفايتكننده است. در اين هنگام خادم سياهى بيرون آمد و گفت: تو يوسف بن يعقوب هستى؟
گفتم: آرى.
گفت: فرود آى. به داخل رفتم و مرا در دهليز خانه نشاند و خود وارد اطاق شد.
با خود گفتم: اى هم نشانه ديگر. اين خادم از كجا اسم من و پدرم را مىداند. در اين شهر كسى نيست كه مرا بشناسد. و من تا به حال با او برخورد نكردهام؟! دوباره خادم بيرون آمد و گفت: صد دينارى كه در كاغذ و در جيب تو مىباشد، آنها را بياور. دينارها را به او دادم. و گفتم: اين هم سومين نشانه. سپس برگشت و گفت: داخل شو.
بر آن حضرت وارد شدم ديدم تنها نشسته است. رو به من فرمود: اى يوسف! آيا وقت آن نرسيده كه مسلمان شوى؟
گفتم: چرا مولاى من! آنچه كفايت مىكرد آشكار شد.
فرمود: هيهات! تو مسلمان نمىشوى. ولى فرزندت فلان، مسلمان مىشود و از شيعيان ماست.
سپس فرمود: اى يوسف! مردم فكر مىكنند شما از دوستى ما بهرهاى نمىبرى. به خدا قسم دروغ مىگويند! امثال شما از دوستى ما بهره مىبرند.
دنبال كار خويش برو كه موافق ميلت خواهد بود. [و به زودى فرزندى مبارك خواهى يافت].
مىگويد: به در خانه متوكل رفتم و كارم را انجام دادم و برگشتم.
هبة اللَّه مىگويد: پسرش را بعد از مرگ پدرش ديدم كه مسلمان و شيعه خوبى بود. به من گفت: پدرم بر دين نصرانيت مرد. و او بعد از مرگ پدرش مسلمان شد و مىگفت: من مژده مولايم امام على النقى- عليه السّلام- هستم (1).
3- ايوب بن نوح مىگويد: زن يحيى بن زكريا حامله بود. يحيى به أبو الحسن- عليه السّلام- نوشت كه دعا كند تا خداوند براى او پسرى عطا نمايد.
حضرت در جواب نوشت: چه بسا دخترى كه بهتر از پسر است. بعد از آن همسرش دختر زاييد.
ايوب بن نوح مىگويد: جعفر بن عبد الواحد، قاضى كوفه بود و مرا اذيت مىكرد. از اذيت او به ابو الحسن- عليه السّلام- نوشتم و شكايت كردم.
حضرت در جوابم نوشت: تا دو ماه ديگر عزل مىشود. همان طور هم شد. و من از آزار او راحت شدم (2).
4- ابو هاشم جعفرى مىگويد: در سامرا شخصى به مرض برص مبتلا شد و
زندگيش تلخ گشت. روزى پيش ابو على فهرى آمده و از حالش شكايت كرد.
ابو على به او گفت: خوب است بروى و از امام على النقى- عليه السّلام- بخواهى تا تو را دعا كند.
اميدوارم خداوند به بركت دعاى او شفايت دهد.
آن مرد رفت و سر راه امام- عليه السّلام- نشست. وقتى كه حضرت از خانه متوكل برمىگشت، برخاست تا از حضرت التماس دعا كند.
حضرت با دستش اشاره كرد و سه بار فرمود: كنار برو. خداوند تو را عافيت دهد. آن مرد برگشت و جسارت نكرد كه نزديك حضرت برود. وقتى كه ابو على را ديد و جريان را به او گفت، ابو على گفت: قبل از اينكه از او بخواهى تو را دعا كرده است. برو كه به زودى خوب خواهى شد.
آن مرد به خانهاش رفت و شب خوابيد. هنگامى كه صبح شد، اثرى از آن مرض در بدنش نديد (1).
5- زرّافه، دربان متوكل مىگويد: از هندوستان مرد شعبده بازى نزد متوكل آمد. و متوكل، شعبده بازى را خيلى دوست مىداشت. و اين شخص در فن خويش، خيلى ماهر بود. متوكل خواست امام على النقى- عليه السّلام- را شرمنده سازد. به مرد شعبدهباز گفت: اگر بتوانى او را خجل سازى، هزار دينار به تو مىدهم! زرّافه مىگويد: متوكل دستور داد نانهاى نازك و سبكى بپزند و آنها را بر سر سفره بگذارند. و مرا نيز كنار سفره نشاند. و امام- عليه السّلام- را هم براى غذا خوردن دعوت كرد. و طرف چپ حضرت، متّكايى بود كه تصوير شير بر آن بود.
شعبدهباز هم روبروى متّكا نشست.
1) بحار: 50/ 145، حديث 29.
وقتى كه امام- عليه السّلام- دستش را به سوى نان دراز كرد، مرد شعبدهباز كارى كرد كه نان به هوا پريد. دوباره امام- عليه السّلام- دست برد تا نان را بردارد، باز شعبدهباز كار سابق خويش را تكرار نمود. و همه خنديدند.
در اين هنگام، حضرت دست خود را به تصوير شيرى كه در متّكا بود، زد و فرمود: اين مرد را بگير. ناگهان شير از متّكا پريد و مرد شعبدهباز را دريد و خورد و به جاى سابق خويش برگشت. مردم از اين كار، حيران شدند. سپس امام برخاست.
متوكل گفت: خواهش مىكنم بنشين و اين مرد را برگردان.
حضرت فرمود: به خدا قسم! او ديگر بعد از اين ديده نخواهد شد. و رو به متوكل كرد و فرمود: آيا دشمنان خدا را بر دوستان او مسلّط مىگردانى. حضرت رفت و آن مرد، ديگر رؤيت نگرديد (1).
6- روايت شده است كه مردى از نزديكان امام على النقى- عليه السّلام- به نام «معروف» نزد آن حضرت رسيد و گفت: مىخواستم خدمت شما برسم اما اجازه نداديد.
حضرت فرمود: نمىدانستم كه تو آمدهاى، بعد از رفتن شما به من خبر دادند. تو در باره من چيزهايى كه سزاوار نبوده است، گفتهاى. آن مرد قسم خورد كه او چنين نگفته است! امام على النقى- عليه السّلام- فرمود: چون مىدانستم دروغ مىگويد لذا دعا كردم و گفتم: «خدايا! او به دروغ قسم مىخورد، پس از او انتقام بگير» پس روز بعد آن مرد، مرد (2).
7- زرّافه (1)مىگويد: متوكل خواست كه امام على النقى- عليه السّلام- براى «يوم السّلام» برود. امام وزيرش گفت: اين به ضرر تو تمام مىشود.
متوكل گفت: بايد برود.
وزير گفت: اگر ناچار بايد برود، پس دستور بده بزرگان و اشراف و فرماندهان نيز با او باشند تا مردم گمان نكنند كه تنها او را فرستادهاى.
زرّافه مىگويد: وقتى كه امام رفت و «يوم السّلام» را انجام داد، به دهليز آمد.
چون فصل تابستان بود، عرق نموده بود. آنجا او را ملاقات كردم و نشستيم و عرقش را با دستمال پاك كردم. سپس گفتم: از پسر عمويت ناراحت نباش. او تنها تو را نفرستاده است.
حضرت فرمود: از اين بگذر. و اين آيه شريفه را تلاوت نمود: تَمَتَّعُوا فِي دارِكُمْ ثَلاثَةَ أَيَّامٍ ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ» (2).
زرّافه مىگويد: نزد من يك نفر معلّم شيعه بود كه زياد با او مزاح مىكردم و به او رافضى مىگفتم. هنگام عشا به منزل آمدم و به او گفتم: اى رافضى! اينجا بيا تا امروز چيزى را كه از امامتان شنيدهام به تو بگويم.
گفت: چه شنيدهاى؟ آنچه را شنيده بودم به او گفتم.
گفت: اى حاجب! واقعا تو اين را از على النقى- عليه السّلام- شنيدى؟
گفتم: آرى.
گفت: چون تو، به گردن من حق دارى، پس نصيحتم را قبول كن.
گفتم: بگو.
گفت: اگر امام على النقى- عليه السّلام- اين را گفته است، پس مواظب باش و هر چه دارى انبار كن. چون متوكل بعد از سه روز مىميرد و يا كشته مىشود.
زرّافه مىگويد: از اين سخن او خشمگين شدم و به او ناسزا گفتم و بيرونش كردم. و او نيز خارج شد و رفت. وقتى كه با خودم خلوت كردم، فكر نمودم و گفتم: چه ضررى دارد كه من احتياط كنم. اگر چيزى واقع شد، كه من اقدام كردهام، و اگر واقع نشد، باز ضررى ندارد. از اين رو سوار اسبم شدم و به خانه متوكل رفتم. و هر چه آنجا داشتم بيرون آوردم و اموالم را در خانههاى نزديكان مورد اطمينانم، پخش كردم. و در خانهام فقط حصيرى ماند كه روى آن مىنشستم.
وقتى كه شب چهارم شد، متوكل كشته شد و بخاطر اين احتياط، خودم و اموالم محفوظ مانديم ... بعد از آن ماجرا، شيعه شدم و خدمت امام على النقى- عليه السّلام- رسيدم و پيوسته در خدمت او بودم. و از ايشان خواستم تا مرا دعا كند (1).
8- خادم امام على النقى- عليه السّلام- مىگويد: متوكل از ديدار مردم با امام- عليه السّلام- جلوگيرى مىكرد. روزى خارج شدم در حالى كه امام- عليه السّلام- در خانه متوكل بود. وقتى خارج شدم، ديدم عدهاى از شيعيان دم درب نشستهاند.
گفتم: براى چه اينجا نشستهايد؟
گفتند: منتظريم تا مولايمان بيرون آيد تا به او سلام بدهيم و او را ببينيم. سپس برگرديم.
رو به آنها گفتم: اگر او را ببينيد مىشناسيد؟
گفتند: همه ما او را مىشناسيم. وقتى كه امام- عليه السّلام- آمد آنها برخاستند و به او سلام كردند. و حضرت وارد خانهاش شد و آنها هم خواستند برگردند كه
1) بحار: 50/ 147، حديث 32.
گفتم: اى جوانان! صبر كنيد تا در مورد امامتان از شما بپرسم كه آيا او را ديديد؟
گفتند: آرى.
گفتم: پس نشانههايش را براى من بگوييد.
يكى گفت: او پيرمردى است كه موى سرش سفيد شده و رنگش سفيد و مايل به سرخى است.
ديگرى گفت: دروغ نمىگويد. او گندمگون و مشكين محاسن است.
سومى گفت: به جانم قسم! او اين گونه نيست بلكه مردى است ميان سال و رنگش بين سفيد و گندمگون مىباشد.
گفتم: مگر گمان نمىكرديد او را مىشناسيد؟ در امان خدا برگرديد و برويد (1).
9- ابو هاشم جعفرى مىگويد: متوكل در باغش يك ساختمانى داشت كه در آن از انواع مختلف پرندگان نگهدارى مىكرد. و اين پرندگان، زياد سر و صدا مىكردند. روز بار عام، آنجا مىرفت و متوكل بخاطر صداى پرندگان، چيزى از سخنانى كه به او مىگفتند، نمىشنيد و كسى هم صداى او را نمىشنيد. ولى هنگامى كه امام على النقى- عليه السّلام- مىآمد، تمام پرندگان ساكت مىشدند.
و هيچ صدايى از آنها شنيده نمىشد. وقتى كه حضرت از آن مجلس بيرون مىرفت، دوباره پرندگان شروع به سر و صدا مىكردند. و متوكل چند كبك داشت. لذا مىآمد در جاى بلندى مىنشست و آنها را به جان هم مىانداخت. و از به هم پريدن و جنگ آنها لذّت مىبرد! وقتى كه امام- عليه السّلام- وارد مىشد، كبكها سر جاى خود مىنشستند و هيچ حركتى نمىكردند. تا اينكه حضرت بر مىگشت، دوباره شروع به دعوا مىكردند (2).
10- ابو هاشم جعفرى مىگويد: در زمان متوكل، زنى ادعا كرد كه زينب دختر فاطمه- سلام اللَّه عليها- دخت گرامى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- مىباشد.
متوكل به او گفت: تو زن جوانى هستى، در حالى كه چندين سال از وفات رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- مىگذرد.
آن زن گفت: رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- دستش را به سرم كشيد و از خدا خواست كه در هر چهل سال، دوباره جوانى را به من برگرداند. و من تا به حال، خودم را به مردم معرّفى نكرده بودم تا اينكه الآن نيازمند شدم و اظهار كردم! متوكل، فرزندان كهنسال ابو طالب، عباس و قريش را جمع كرد و جريان را به آنها گفت.
برخى از آنان روايت نمودند كه زينب، دختر فاطمه- سلام اللَّه عليها- در فلان سال فوت كرده است.
متوكل به زن گفت: در مورد اين روايت چه مىگويى؟
آن زن گفت: دروغ است؛ چون كار من از مردم پوشيده بود و هيچ كس نمىدانست من مردهام يا زنده.
متوكل رو به آنها گفت: جز اين روايت دليل ديگرى داريد.
گفتند: خير.
گفت: تا دليلى نباشد كه او را وادار كند از ادّعاى خود دست بردارد، به او چيزى نمىگويم.
گفتند: امام على النقى- عليه السّلام- را احضار كن. شايد بتواند دليلى غير از دليل ما بياورد.
متوكل دنبال امام- عليه السّلام- فرستاد. وقتى حضرت آمد و قضيّه آن زن را به وى گفت، حضرت فرمود: دروغ مىگويد: زينب كه در فلان سال و فلان ماه و فلان روز، وفات كرده است.
متوكل گفت: اينها هم مثل سخن تو را گفتند: ولى من قسم خوردم بدون دليلى كه او را وادار كند از ادعاى خود برگردد، با او كارى نداشته باشم.
حضرت فرمود: ناراحت نباش، اينجا دليلى است كه او و كسانى ديگر را وادار مىكند تا به حق اقرار كنند.
متوكل گفت: آن چيست؟
امام فرمود: گوشت فرزندان فاطمه- سلام اللَّه عليها- بر درندگان حرام است. او را در ميان درندگان بينداز. اگر از فرزندان فاطمه- سلام اللَّه عليها- باشد آسيبى به وى نمىرسانند.
متوكل به زن گفت: اكنون چه مىگويى؟
زن گفت: او مىخواهد من كشته شوم.
حضرت فرمود: اينجا عدهاى از فرزندان فاطمه- سلام اللَّه عليها- هستند. هر كدام از آنها را كه مىخواهى ميان درندگان بينداز. در اين هنگام، چهرههاى همه آنان تغيير كرد.
بعضى از دشمنان حضرت گفتند: چرا او به غير خودش حواله مىدهد؟ خودش برود.
متوكل هم علاقه داشت كه امام- عليه السّلام- برود و بدون اينكه او در قتل حضرت، دخالتى داشته باشد، كشته شود. از اين رو، رو به حضرت كرد و گفت:
اى ابو الحسن! چرا خودت نمىروى؟
امام فرمود: اگر بخواهى مىروم.
متوكل گفت: پس همين كار را بكن! امام فرمود: ان شاء اللَّه مىروم. نردبانى نصب كردند و حضرت، وارد شد. در آنجا شش شير وجود داشت. وقتى امام به آنجا رفت و نشست، شيرها آمدند و دور او حلقه زده و نشستند. و سرهايشان را به زمين گذاشتند. حضرت دستش را بر يك يك آنها مىكشيد و اشاره مىكرد كه به طرفى برود، و شير مىرفت تا اينكه همه برخاستند.
وزير متوكل به او گفت: اين خوب نيست. قبل از اينكه اين خبر در شهر پخش شود، دستور بده تا امام از آنجا خارج شود.
متوكل گفت: اى ابو الحسن! ما نمىخواستيم به تو آسيبى برسد. و يقين داشتيم كه تو راست مىگويى. اكنون دوست داريم كه تو بالا بيايى. حضرت برخاست و به طرف نردبان آمد. و شيرها دنبال او بودند و خودشان را به لباس امام مىماليدند.
وقتى كه امام پايش را به اولين پله نهاد، سرش را برگرداند و اشاره كرد كه بر گردند. همه شيرها نيز برگشتند. حضرت بالا آمد و فرمود: هر كس گمان مىكند فرزند فاطمه- سلام اللَّه عليها- است، برود و در آنجا بنشيند.
متوكل رو به آن زن كرد و گفت: برو پايين.
زن گفت: به خدا قسم دروغ گفتم. من دختر فلانى هستم احتياج وادارم كرد تا چنين ادعايى بكنم.
متوكل گفت: او را ميان درندگان بيندازيد. مادر متوكل واسطه شد و نگذاشت او را پيش شيران بيندازند (1).
11- محمّد بن على روايت مىكند كه: زيد بن على گفت: مريض شدم و هنگام شب، پزشك بالاى سرم آمد و دارويى را به من سفارش كرد و گفت: هر روز فلان مقدار از آن را بخور. چون شب بود، نتوانستم آن دارو را به دست آورم و به محض اينكه پزشك از در خارج شد، خادم امام على النقى- عليه السّلام- وارد شد و كيسهاى داشت كه همان دارو را آورده بود. به من گفت: امام- عليه السّلام- به تو سلام رساند و فرمود: روزى فلان مقدار از اين دارو را بخور.
زيد مىگويد: من هم به دستور حضرت عمل كردم و خوب شدم (2).
12- خيران اسباطى روايت مىكند كه: به مدينه آمدم و خدمت امام على النقى- عليه السّلام- رسيدم. از من پرسيد: واثق (1)، چه مىكند؟
گفتم: در صحت و عافيت است.
فرمود: جعفر (2)چه مىكند؟
گفتم: در بدترين حالت، در زندان بسر مىبرد.
فرمود: ابن زيّات (3)چگونه بود؟
گفتم: فرمان، فرمان او بود. و من ده روز است كه از آنجا خارج شدهام.
حضرت فرمود: واثق مرد و متوكل به جاى او نشست، و ابن زيّات را نيز كشته است.
گفتم: كى و چه وقت؟
فرمود: بعد از شش روز از خارج شدن تو. و همين گونه هم واقع شده بود (4)و (5).
13- احمد بن عيسى كاتب، روايت مىكند كه: پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- را در خواب ديدم، مثل اينكه در اطاقم خوابيده بود. و كأنه يك مشت خرما- كه تعدادش 25 عدد بود- به من داد. بعد از آن، چيزى نگذشت كه خدمت على
1) واثق خليفه عباسى و فرزند معتصم بود.
2) جعفر، همان متوكل است كه بعد از واثق با او بيعت شد.
3) او محمّد بن عبد الملك زيّات است كه وزير معتصم، واثق و متوكل بود و بعدا متوكل او را به قتل رساند.
4) متوكل، ابن زيّات را بعدها كشت. و شايد منظور امام اين باشد كه بالاخره ابن زيّات به دست متوكل كشته مىشود.(مترجم).
5) بحار: 50/ 151، حديث 32.
النقى- عليه السّلام- رسيدم. با حضرت، راهنمايى بود كه در منزل من اسكانش داده بود. و اين خادم هر روز كسى را مىفرستاد و از من علف مىگرفت. روزى به من گفت: چقدر به تو بدهكارم.
گفتم: از شما قيمتش را نمىخواهم.
گفت: دوست دارى نزد اين علوى(امام) برويم و به او سلام كنيم؟
گفتم: بدم نمىآيد. پس بر او وارد شديم و سلام كرديم و به او گفتم: در اين شهر، شما ياران و دوستداران زيادى داريد، اگر دستور بدهيد احضارشان مىكنم.
حضرت فرمود: لازم نيست اين كار را بكنيد.
گفتم: نزد ما خرما زياد است. اگر اجازه بدهيد مقدارى خدمت شما بياورم.
فرمود: اگر بياورى هم به ما نمىرسد. ولى به اين راهنما بده تا براى ما بياورد.
من هم انواع مختلف خرما را به او دادم تا نزد امام ببرد و خودم نيز يك نوع خوبش را انتخاب كردم و در جيبم گذاشتم. و يك بشقاب هم كره برداشتم و آمدم. راهنما به من گفت: دوست دارى پيش امامت بروى؟
گفتم: آرى. رفتيم و بر امام- عليه السّلام- وارد شديم. ديدم مقابلش از آن خرمايى كه توسط راهنما فرستاده بودم، قرار دارد. من هم خرما و كرهاى كه با خودم آورده بودم، بيرون آوردم و نزدش گذاشتم. از آن خرما يك مشت برداشت و به من داد و فرمود: اگر رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- بيشتر داده بود، من هم بيشتر مىدادم. وقتى خرما را شمردم، همان قدر بود كه در خواب ديده بودم، نه كم و نه زياد.
14- ابن اورمه مىگويد: در زمان خلافت متوكل، به سامرّا رفتم و بر سعيد حاجب، وارد گشتم. و اين هنگامى بود كه متوكل، امام على النقى- عليه السّلام- را به او سپرده بود تا بكشد. وقتى كه وارد شدم به من گفت: مىخواهى خدايت را ببينى؟
گفتم: سبحان اللَّه! خداى من كسى است كه چشمها نمىتوانند او را ببينند.
گفت: منظورم كسى است كه خيال مىكنيد امام شماست! گفتم: اكراهى ندارم.
گفت: دستور دارم كه او را به قتل برسانم. و من فردا اين كار را خواهم كرد.
الآن پيك، نزد اوست وقتى كه بيرون آمد تو نزد او برو. چيزى نگذشت كه بيرون آمد و به من گفت: وارد شو. به جايى كه امام- عليه السّلام- در آن زندانى بود وارد شدم، ديدم در آنجا قبرى كندهاند. سلام نمودم و زياد گريه كردم.
حضرت فرمود: براى چه گريه مىكنى؟
گفتم: از آنچه مىبينم.
فرمود: بخاطر اين گريه نكن؛ چون آنها نمىتوانند اين كار را بكنند. از فرمايش امام- عليه السّلام- قلبم آرام گرفت.
سپس فرمود: او بيشتر از دو روز زنده نمىماند تا اينكه خداوند خون او و رفيقش را كه ديدى، مىريزد.
راوى مىگويد: به خدا قسم! بيشتر از دو روز نگذشت كه آن دو نفر كشته شدند.
آنگاه سخن پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- را كه فرموده بود: «با روزگار، عداوت نكنيد تا با شما عداوت كند» را به امام گفتم.
حضرت فرمود: آرى. سخن رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- تأويل دارد؛ اما روز شنبه پس رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- است. و روز يك شنبه، امير المؤمنين، و دوشنبه، امام حسن و امام حسين، و سهشنبه، على بن الحسين و محمّد بن على و جعفر بن محمّد، و چهارشنبه، موسى بن جعفر و على بن موسى و محمّد بن على و من [على بن محمّد]، و پنجشنبه فرزندم حسن- عليه السّلام- و جمعه، قائم ما اهل بيت- عليهم السّلام- است (1).
1) بحار: 50/ 195، حديث 7.
15- ابو محمّد طبرى مىگويد: آرزو داشتم انگشترى از امام على النقى- عليه السّلام- نزد من باشد. ناگهان نصر؛ خادم امام- عليه السّلام- دو درهم براى من آورد. من از آن دو درهم انگشترى ساختم و به دستم نمودم. سپس به مجلسى وارد شدم كه آنجا شراب مىنوشيدند. به من هم اصرار كردند تا اينكه يك پيمانه يا دو پيمانه از آن را نوشيدم. انگشتر به انگشتم تنگ بود و نمىتوانستم براى وضو آن را بچرخانم. وقتى كه صبح شد، آن انگشتر را گم كرده بودم. از اين رو متوجه شدم و توبه نمودم (1).
16- خليفه عباسى (2)در سامرّا به لشكرش- كه نود هزار سوار از تركان بود- دستور داد كه هر كدام خرجين اسبش را پر از خاك قرمز نموده و در وسط بيابان، در يك جا بريزند تا تپهاى درست شود. آنها هم فرمان او را اجرا كردند. وقتى كه آن خاكها مثل كوهى شدند، خليفه بالاى آن رفت. و از امام على النقى- عليه السّلام- هم خواست تا بالا رود. به حضرت گفت: اينجا احضارت نمودم تا سواران مرا ببينى! و دستور داده بود كه تمام نيروهايش، لباسهاى جنگى بپوشند و مسلح باشند.
از اين رو سپاه، با بهترين زينت و با تمام عده و با رعب و هيبت، حاضر شده بودند.
(و هدفش از اين كار اين بود كه دشمنانش را بترساند. و از امام- عليه السّلام- وحشت داشت كه نكند او به يكى از افراد اهل بيت پيامبر بگويد تا بر عليه خليفه قيام كند).
هنگامى كه امام- عليه السّلام- اين مانور را ديد، فرمود: مىخواهى من هم
لشكرم را به تو نشان بدهم؟
گفت: آرى. حضرت دعا كرد، ناگهان بين آسمان و زمين از مشرق تا مغرب پر از ملائكه مسلح شد. هنگامى كه خليفه اين شكوه و عظمت را ديد، غشّ كرد.
وقتى كه به هوش آمد، حضرت على النقى- عليه السّلام- فرمود: ما در مورد دنيا با شما رقابت نمىكنيم بلكه به كار آخرت مشغول هستيم. از آنچه ديدى وحشت نكن (1).
17- محمّد بن فرج مىگويد: امام على النقى- عليه السّلام- به من گفت:
هر گاه سؤالى براى تو پيش آمد، آن را بنويس و زير سجّادهات قرار بده. و بعد از يك ساعت آن را بيرون بياور و در آن نگاه كن.
راوى مىگويد: اين كار را كردم، وقتى كه كاغذ را از زير سجّاده در آوردم، جواب سؤال را در آن نوشته يافتم (2).
1- ابو هاشم جعفرى مىگويد: وقتى كه امام على النقى- عليه السّلام- رحلت نمود، امام حسن عسكرى- عليه السّلام- به غسل و تجهيز او مشغول شد. در اين ميان، خادمان از فرصت استفاده كرده، مقدارى از اشياء، از قبيل لباس، درهم و غيره را برداشتند. هنگامى كه حضرت از غسل و كفن و دفن پدرش فارغ شد، در جايى نشست و خادمان را طلبيد و به آنها فرمود: اگر در جواب آنچه كه مىپرسم راستگو باشيد، شما را تنبيه نمىكنم. اما اگر انكار كنيد، جاى تمام چيزهايى را كه بردهايد، نشان مىدهم و شما را تنبيه مىكنم.
آنگاه فرمود: تو اى فلانى! فلان چيز را بردهاى، همين گونه است؟
گفت: آرى، يا ابن رسول اللَّه! فرمود: پس آن را برگردان.
بعد رو به ديگرى كرد و همان رفتار را با او نمود. تا اينكه همه اشياء را برگرداندند (1).
1) بحار: 50/ 209، حديث 19.
2- ابو هاشم مىگويد: روزى امام حسن عسكرى- عليه السّلام- سوار شد و به سوى صحرا رفت. من نيز با او سوار شدم. او جلو مىرفت و من نيز پشت سر بودم. ناگهان قرضهايم به ذهنم رسيد و در باره آن به فكر افتادم كه وقتش رسيده اكنون چگونه بايد آن را بپردازم.
آنگاه امام- عليه السّلام- متوجه من شد و فرمود: اى ابو هاشم! خدا قرضت را ادا مىكند. سپس از زين اسب به طرفى خم شد و با تازيانهاش خطّى در زمين كشيد و فرمود: پياده شو پس بردار و كتمان كن.
پس پياده شدم، ديدم شمش طلاست. برداشتم و در كفشم گذاشتم و به راه افتاديم. دوباره به فكر رفتم كه آيا با اين، تمام قرضم را مىتوانم بپردازم و اگر به اندازه قرضم نشد، بايد به طلبكار بگويم تا به همين مقدار راضى شود. و بعد در فكر خرج و پوشاك و غذاى زمستان افتادم كه چگونه آن را تهيه نمايم. باز هم امام- عليه السّلام- متوجه من شد. و دوباره به طرف زمين توجه نمود و مانند دفعه اوّل، خطى در آن كشيد و فرمود: پياده شو و بردار و به كسى نگو.
راوى مىگويد: پياده شدم و ديدم شمش نقرهاى است آن را برداشتم و در كفش ديگرم گذاشتم. كمى راه رفتن را ادامه داديم سپس برگشتيم. و امام- عليه السّلام- به منزل خود رفت و من هم به خانه خودم آمدم. نشستم و قرضهاى خود را حساب كردم و بعد طلا را وزن نمودم كه به اندازه همان قرضم بود، نه كم و نه زياد.
سپس ما يحتاج زمستان را حساب كردم كه چه چيزهايى را بايد تهيه كنم كه نه اسراف باشد و نه سختى. نقره هم به همان اندازه بود. رفتم و قرضم را پرداختم و آنچه نياز داشتم خريدم، نه كم آمد نه زياد (1).
1) بحار: 50/ 259، حديث 20.
3- شخص مسيحى به نام «مرعبدا» كه بيشتر از صد سال داشت، مىگويد:
شاگرد بختيشوع پزشك متوكل بودم. و استادم خيلى به من عنايت داشت. امام حسن عسكرى- عليه السّلام- از او خواسته بود كه يكى از بهترين شاگردانش را براى «فصد» (1)نزد او بفرستد. و او مرا انتخاب كرد و گفت: ابن الرضا (2)از من خواسته است تا كسى را براى فصد، نزد او فرستم. نزدش برو و بدان كه او داناترين شخص در زير آسمان است. مبادا در آنچه به تو دستور مىدهد، اعتراض كنى و ايراد بگيرى.
پس به خانه او رفتم و مرا در اطاقى نشاند و فرمود: اينجا باش تا احضارت كنم.
و وقتى كه من نزد امام آمده بودم، به نظرم بهترين زمان فصد بود. اما امام وقتى مرا براى فصد فراخواند كه به عقيده من، براى فصد مناسب نبود. طشت بزرگى را آورد و من هم رگ اكحل بازويش را بريدم و خون جارى گشت تا اينكه طشت پر شد.
آنگاه به من فرمود: خون را قطع كن. خون را قطع كردم. امام دستش را شست و جاى فصد را بست و مرا به اطاقم برگرداند. مقدار زيادى از غذاهاى سرد و گرم ميل نمود. و نيز من تا عصر در آنجا ماندم.
باز صدايم كرد و فرمود: خون را جارى ساز. و همان طشت را خواست. من نيز خون را جارى ساختم تا اينكه طشت پر شد.
فرمود: خون را قطع كن. قطع كردم و جايش را بست. و مرا به اطاق بازگرداند.
و شب را در آنجا ماندم.
هنگامى كه صبح شد و آفتاب طلوع كرد، همان طشت را آورد و به من دستور داد تا خون را جارى سازم. من هم دستورش را اجرا كردم. اين بار به جاى خون، از
دستش شير دوشيده شده خارج شد و طشت پر گشت. سپس فرمود: قطع كن. قطع كردم و دستش را بست. و براى من يك جا لباسى و پنجاه دينار آورد و فرمود: بگير و ما را ببخش و برو. من هم گرفتم و گفتم: سرورم! ديگر امرى ندارند؟
فرمود: چرا، با كسى كه از دير عاقول، همراه تو مىشود با او خوب رفتار كن.
پس نزد بختيشوع رفتم و قضيه را براى او نقل نمودم.
بختيشوع گفت: دانشمندان اتّفاق دارند كه در بدن انسان، بيشتر از هفت من (1)خون وجود ندارد. و اين طور كه تو حكايت كردى، از چشمه هم خارج شود، جاى تعجب است. شگفتتر از آن خارج شدن شير مىباشد.
بختيشوع، مدتى فكر كرد و من هم سه شبانه روز كتابها را مطالعه مىكردم تا شايد مطلبى در مورد اين قضيه پيدا كنم ولى چيزى نيافتم. سپس بختيشوع به من گفت: در عالم مسيحيت، داناتر از راهب دير عاقول، كسى در طب باقى نمانده است. نامهاى براى او نوشت و جريان را براى او شرح داد. و آن نامه را توسط من به سوى او روانه ساخت. من هم رفتم تا به دير او رسيدم. وى را صدا زدم از پنجره نگاه كرد و گفت: چه كسى هستى؟
گفتم: شاگرد بختيشوع.
گفت: چيزى با خودت آوردهاى؟
گفتم: آرى، زنبيلى را با طناب آويزان كرد و نامه را در آن گذاشتم سپس بالا كشيد. و همين كه نامه را خواند پايين آمد و گفت: تو آن مرد را فصد كردى؟
گفتم: آرى.
گفت: خوشا به حال مادرت! و سوار مركبش شد و با هم آمديم. هنگامى كه به سامرّا رسيديم، هنوز يك سوم از شب مانده بود. گفتم: دوست دارى به كجا بروى، خانه استاد ما يا خانه آن مرد؟
گفت: خانه آن مرد.
1) هر من دو رطل، و هر رطل 70 مثقال است.
رفتيم تا به در خانه رسيديم. قبل از اذان صبح بود. در باز شد و خادم سياهى بيرون آمد و گفت: از شما دو نفر كداميك راهب دير عاقول مىباشد؟
او گفت: قربانت گردم! من هستم.
خادم گفت: پس پياده شو. و به من هم گفت: از استرها مواظبت كن. و دست راهب را گرفت و وارد خانه شدند. من دم درب ماندم تا اينكه صبح شد و آفتاب بالا آمد.
آنگاه ديدم كه راهب بيرون آمد اما در حالى كه لباس راهبان را در آورده و لباس سفيد(لباس مسلمانان) پوشيده و مسلمان شده است. به من گفت: اكنون مرا نزد استادت ببر. رفتيم تا به خانه بختيشوع رسيديم. وقتى كه راهب را با آن وضع ديد، به طرف او دويد و گفت: چه چيز تو را از دينت خارج ساخته است؟
راهب گفت: مسيح را يافتم و به دست او مسلمان شدم.
استادم گفت: مسيح را يافتى!؟
راهب گفت: يا مثل و مانند مسيح را؛ چون در عالم اين نوع فصد را كسى جز مسيح- عليه السّلام- انجام نمىدهد. و او در نشانهها و براهين مانند مسيح است.
سپس برگشت و پيوسته در خدمت امام- عليه السّلام- بود تا اينكه از دنيا رفت (1).
4- جعفر بن شريف جرجانى (2)مىگويد: سالى عازم حجّ شديم و در سامرّا نزد امام عسكرى- عليه السّلام- رسيدم. و شيعيان، مال زيادى را توسط من براى آن حضرت، فرستاده بودند.
خواستم از حضرت بپرسم كه آنها را به چه كسى بدهم اما قبل از اينكه چيزى بگويم، فرمود: آنچه با خود آوردهاى به مبارك، خادم من بده.
مىگويد: من نيز چنان كردم. سپس گفتم در گرگان شيعيانت به تو سلام مىرسانند.
فرمود: آيا بعد از اتمام حجّت به آنجا برمىگردى؟
گفتم: آرى.
فرمود: تو بعد از صد و هفتاد روز، به گرگان مىرسى. و اوّل روز جمعه سه روز گذشته از ماه ربيع الآخر به آنجا وارد مىشوى. به آنها بگو كه من هم آخر همان روز، آنجا مىآيم. برو، خدا تو و آنچه با خود دارى سالم نگهدارد. و بر خانوادهات وارد مىشوى و براى پسرت، شريف فرزندى متولد مىشود، اسمش را صلت بن شريف بن جعفر بن شريف بگذار. و خداوند او را بزرگ مىگرداند و از دوستان ما خواهد شد.
گفتم: يا بن رسول اللَّه! ابراهيم بن اسماعيل جرجانى از شيعيان توست و بين دوستانت بسيار معروف است. و هر سال بيشتر از صد هزار درهم به آنها مىدهد.
فرمود: خدا از ابراهيم بن اسماعيل، بخاطر رفتارش با شيعيان ما، راضى است و گناهان او را بخشيده و فرزند سالمى به او روزى كرده است كه حق را مىگويد.
به او بگو: كه حسن بن على گفت: نام پسرت را «احمد» بگذار.
سپس نزد آن حضرت بر گشتم و مناسك حج را انجام دادم. و خدا مرا سالم نگهداشت تا اينكه روز جمعه، اول ماه ربيع الآخر، در ابتداى روز همچنان كه امام فرموده بود به گرگان رسيدم. و دوستان و آشنايان براى ديدار من آمدند. به آنها گفتم كه امام حسن عسكرى- عليه السّلام- وعده داده است كه تا آخر همين روز، اينجا بيايد، پس آماده شويد تا سؤالها و حوايج خود را از او بخواهيد.
همين كه نماز ظهر و عصر را خواندند، در خانه من اجتماع كردند. به خدا قسم! چيزى نفهميديم مگر اينكه امام- عليه السّلام- آمد و وارد خانه شد. و اوّل او بر ما سلام كرد، سپس ما به استقبالش رفتيم و دستش را بوسيديم.
سپس فرمود: من به جعفر بن شريف وعده داده بودم كه آخر همين روز به اينجا بيايم. نماز ظهر و عصر را در سامرّا خواندهام و به سوى شما آمدم تا تجديد عهد نمايم. و اكنون در خدمت شما هستم و حاضرم تمام سؤالها و حوايج شما را برآورده سازم.
نخستين كسى كه پرسش نمود «نضر بن جابر» بود. او گفت: يا ابن رسول اللَّه! چند ماه است كه چشمان پسرم آسيب ديده است، از خدا بخواه تا بينايى را به او برگرداند.
حضرت فرمود: او را بياور.
پس دست مباركش را به چشمانش كشيد، بينايى او به حالت اوّل برگشت آنگاه مردم يك به يك مىآمدند و نيازهاى خود را مطرح مىكردند. و حضرت نيز براى آنها دعا مىنمود و حوايجشان را بر آورده مىساخت. سپس حضرت، همان روز هم به سامرّا برگشت (1).
5- على بن زيد از نوادهگان امام سجّاد- عليه السّلام- مىگويد: با امام عسكرى- عليه السّلام- از دار الخلافه تا خانهاش همراه بودم. وقتى كه به خانهاش رسيد و من خواستم از او جدا شوم، فرمود: بايست، و ايستادم. حضرت وارد خانه شد و به من نيز اجازه داد تا وارد شوم. هنگامى كه وارد شدم، صد دينار به من داد و فرمود: اينها را براى خريد كنيز، مصرف كن؛ چون فلان كنيز تو از دنيا رفت. و حال آنكه وقتى از خانه بيرون آمدم، حال آن كنيز از هميشه بهتر بود. پس رفتم كه ناگهان غلام پيش آمد و گفت: فلان كنيزت، همين ساعت مرد.
گفتم: چرا مرد؟ گفت: وقتى كه آب خورد، فرياد كشيد و مرد (2).
6- اسماعيل بن محمّد از نوادهگان عباس بن عبد المطلب مىگويد: سر راه ابو محمّد- عليه السّلام- نشستم. هنگامى كه حضرت از آنجا عبور كرد، از نيازمندى خود شكايت كردم. امام- عليه السّلام- فرمود: تو دويست دينار دفن كردهاى ولى اين
حرف من براى اين نيست كه تو را دفع كنم. و صد دينار به او داد.
مىگويد: سپس رو كرد و گفت: اما آن دينارهايى را كه خودت را از آنها محروم ساختهاى، تو نيازمندترين فرد به آنها هستى. و درست هم مىفرمود؛ چون پسرم جاى دفن آنها را مىدانست به سراغ آنها رفت و بعد از اينكه دينارها را گرفت، گريخت. و من هيچ بهرهاى از آنها نبردم (1).
7- ابو هاشم جعفرى مىگويد: نزد ابو محمّد امام حسن عسكرى- عليه السّلام- بودم كه مردى از اهل يمن اجازه ورود خواست و وارد شد. مردى بلند قد و تنومند بود بر امام- عليه السّلام- سلام ولايت نمود. با خودم گفتم: اى كاش! مىدانستم اين شخص كيست؟
آنگاه امام- عليه السّلام- فرمود: او از فرزندان زن عرب صاحب سنگريزهاى است كه پدرانم به آنها مهر زدهاند. پس امام- عليه السّلام- سنگريزهاى را بيرون آورد كه در يك طرف آن جاى صافى بود. مهر خويش را بر آن زد و نام مبارك «الحسن بن على» بر آن نقش بست. آن مرد يمنى برخاست و گفت: «رحمت و بركت خدا بر شما باد اى اهل بيت پيامبر!».
پس نام او را پرسيدم. فرمود: نامش «مهجع بن صلت بن عقبة بن سمعان بن غانم بن ام غانم» است. و او هم زنى بود يمنى و صاحب سنگريزهاى است كه امير المؤمنين- عليه السّلام- به آن مهر زده است. و صاحبان سنگريزهها سه نفر زن بودند؛ يكى او بود كه كنيهاش ام غانم است. و دوّمى ام الندى حبابه؛ دختر جعفر والبيّه.
و نام اولى «سعاد» از قبيله بنى سعد بن بكر بن عبد مناف بود. و نام سوّمى نيز ام سليم بود. و مىتوانست كتاب بخواند (2).
8- على فرزند محمّد بن زياد صيمرى مىگويد: بر احمد بن عبد اللَّه طاهر (1)وارد شدم. در مقابلش نامه امام عسكرى- عليه السّلام- را ديدم كه در آن نوشته بود:
«من در مورد اين طاغوت(المستعين) از خدا مسألت نمودهام. تا سه روز ديگر كار او تمام است».
هنگامى كه روز سوم شد، مستعين، از خلافت خلع شد و بعد از مدتى به قتل رسيد (2).
9- ابو هاشم جعفرى مىگويد: با امام حسن عسكرى- عليه السّلام- در زندان مهتدى، پسر واثق، محبوس بودم. روزى به من فرمود: امشب اين طاغوت مىخواهد با دين خدا بازى كند. و خداوند عمرش را تمام كرد و روزيش را بريد.
وقتى كه صبح شد، تركها بر مهتدى هجوم آورده و او را كشتند. و «معتمد» به جاى وى نشست. و به اين ترتيب، خداوند ما را حفظ نمود (3).
10- حسن بن ظريف مىگويد: دو مسأله مرا به خود مشغول كرده بود. لذا خواستم نامهاى بنويسم و آنها را از امام حسن عسكرى- عليه السّلام- بپرسم. نامه را نوشتم و در باره قائم- عليه السّلام- پرسيدم كه چگونه قضاوت مىكند و كجا مىنشيند؟ و مىخواستم از تبى كه دو روز در ميان به سراغ آدم مىآيد، بپرسم اما
يادم رفت.
پاسخى كه آمد اين گونه بود: در مورد قائم- عليه السّلام- پرسيده بودى، بدان كه او مانند داود، به علم خود قضاوت مىكند و بيّنه نمىخواهد. و مىخواستى از تبى كه دو روز در ميان به سراغ آدم مىآيد، سؤال كنى اما فراموش كردى. پس در كاغذ بنويس يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى إِبْراهِيمَ (1)و اين را در گردن شخص تبدار بياويز.
راوى مىگويد: همان گونه نمودم كه امام- عليه السّلام- فرموده بود، و شخص تبدار خوب شد (2).
11- احمد بن حارث قزوينى مىگويد: با پدرم در سامرّا زندگى مىكردم. و پدرم عهدهدار نعل كردن چهارپايان امام حسن عسكرى- عليه السّلام- بود. و خليفه «المستعين» قاطرى داشت كه در زيبايى و بزرگى مانندش ديده نشده بود. ولى آن قاطر نمىگذاشت كسى سوارش شود و يا افسارش بزنند. خليفه تمام رامكنندگان اسب را جمع كرد تا او را رام كنند اما هيچ كدام نتوانستند چاره كار نمايند.
يكى از اطرافيانش پيشنهاد كرد كه چرا دنبال حسن بن رضا- عليه السّلام- نمىفرستى كه بيايد يا آن را رام كند و يا توسط آن كشته شود. از اين رو دنبال امام- عليه السّلام- فرستاد. و امام- عليه السّلام- با پدرم رفتند.
وقتى كه حضرت وارد شد من هم كنار پدرم بودم. حضرت، به قاطرى كه در وسط حياط ايستاده بود، نظر انداخت و سپس دستش را بر شانه آن گذاشت. آن حيوان آرام شد. سپس به جانب مستعين آمد و با او احوالپرسى كرد. مستعين گفت:
به اين قاطر، افسار بزن.
امام- عليه السّلام- به پدرم فرمود: افسارش بزن.
مستعين گفت: اى ابو محمّد! خودت افسارش بزن! حضرت برخاست و عبايش را برداشت و افسارش كرد و برگشت.
مستعين گفت: اى ابو محمّد! اين حيوان را زين نما.
حضرت به پدرم فرمود:(قاطر را) زين كن.
مستعين گفت: اى ابو محمّد! تو خود زين نما.
امام- عليه السّلام- دوباره برخاست و قاطر را زين كرد و برگشت.
باز مستعين گفت: مىخواهى سوارش بشوى؟
امام- عليه السّلام- فرمود: آرى.
آنگاه امام بدون هيچ گونه مشكلى، سوارش شد و در حياط، با بهترين سرعت دواند و بعد پياده شد و نزد مستعين آمد.
مستعين گفت: آن را به تو بخشيدم.
سپس امام- عليه السّلام- به پدرم فرمود: آن حيوان را بگير. پدرم نيز افسارش را گرفت و آورد.
12- ابو هاشم جعفرى مىگويد: در مورد تنگى زندان و سختى قيد و بند، به امام- عليه السّلام- شكايت كردم. حضرت، در جواب نوشت: نماز ظهر را در خانه خويش خواهى خواند. پس نزديك ظهر از زندان آزاد شدم و نماز را در خانهام خواندم. در اين حال، در تنگناى اقتصادى بودم لذا خواستم تا در نامهاى كه به ايشان نوشتهام، از حضرت تقاضاى كمك مالى نيز بنمايم اما شرم نمودم.
وقتى كه به خانهام رسيدم، امام- عليه السّلام- صد دينار براى من فرستاد. و در نامهاى برايم نوشت كه: اگر نيازى داشتى، شرم نكن، آنچه را كه مىخواهى از ما طلب كن، به آن خواهى رسيد (1).
1) كافى: 1/ 508، حديث 10.
13- نصير خادم مىگويد: بارها امام عسكرى- عليه السّلام- را مىديدم كه با غلامانش- كه رومى، تركى و از اهل سيسل بودند- به زبانهاى آنها سخن مىگويد.
از اين مسأله خيلى تعجّب مىكردم و مىگفتم: كسى نديده است كه حضرت، به آن سرزمينها برود. پس چگونه به زبان آنها سخن مىگويد.
ناگهان امام- عليه السّلام- رو به من كرد و فرمود: خداوند حجّتش را از ساير مردم امتياز داده، و معرفت و شناخت هر چيز را به وى عطا نموده، و او تمام زبانها و تمام اسباب و حوادث را مىداند. و اگر اين گونه نمىشد، ميان حجّت خدا و ساير مردم، فرقى وجود نداشت (1).
14- امام حسن عسكرى- عليه السّلام- را به «نحرير» (2)سپردند. همسرش بدو گفت: از خدا بترس! چون تو نمىدانى چه كسى در خانه تو زندانى است؟ و عبادات و راز و نيازهاى امام- عليه السّلام- را به ياد او آورد و گفت: از تو در مورد او مىترسم.
نحرير گفت: او را در ميان درندگان مىاندازم. سپس براى اجراى تصميم خود، اجازه گرفت. آنها نيز به او اجازه دادند. و او حضرت را در ميان درندگان رها نمود.
و يقين كرد كه ديگر كار امام- عليه السّلام- تمام است و درّندگان او را خواهند دريد. هنگام صبح آمدند تا شاهد دريده شدن بدن مبارك امام- عليه السّلام- باشند اما با كمال تعجّب ديدند كه آن حضرت، نماز مىخواند. و درندگان نيز اطراف آن حضرت، نشستهاند. از اين رو امام- عليه السّلام- را آزاد نمودند (3).
15- ابن فرات مىگويد: در يكى از خيابانهاى سامرّا نشسته بودم. و خيلى علاقه داشتم تا فرزندى براى من متولد شود. ناگهان امام حسن عسكرى- عليه السّلام- سوار بر اسب آمد.
پس رو به حضرت كردم و گفتم: آيا من صاحب فرزندى مىشوم؟
امام- عليه السّلام- با اشاره سر فرمود: آرى.
گفتم: پسر است؟
باز با اشاره سر فرمود: نه. از اين رو، براى من فرزندى كه دختر بود، متولد شد.
16- زيد بن على مشهور به «ابن رمش» مىگويد: پسرم بيمار شد در حالى كه من در سامرّا و او در بغداد بود. لذا نامهاى به امام حسن عسكرى- عليه السّلام- نوشتم و از او تقاضاى دعا نمودم.
امام- عليه السّلام- در جواب مرقوم فرمودند: «آيا من علم ندارم كه مدت عمر هر كسى نوشته شده است». بعد از آن، پسرم از دنيا رفت.
17- ابو سليمان، از محمودى نقل مىكند كه: نامهاى به امام عسكرى- عليه السّلام- نوشتم. و از او تقاضا نمودم تا دعا كند كه خداوند متعال براى من فرزندى مرحمت كند.
امام- عليه السّلام- در جواب مرقوم فرمودند: «خداوند به تو فرزندى روزى مىكند، و در باره او تو را صبر دهد» سپس پسرى براى من متولد شد اما بعد از مدتى از دنيا رفت.
18- محمّد بن على پسر ابراهيم همدانى مىگويد: به حضرت ابو محمّد- عليه السّلام- نامهاى نوشتم و از او خواستم كه دعا كند تا خداوند از دختر عمويم، فرزند پسرى براى من روزى نمايد.
حضرت، در پاسخ نوشتند: «خدا پسرانى به تو عطا نمايد» و در اثر دعاى امام- عليه السّلام- صاحب چهار پسر شدم (1).
19- يحيى بن مرزبان مىگويد: با شخصى از اهل سيب (2)مشهور به «خير» ملاقات كردم. به من گفت: پسر عمويى دارد كه در مورد امامت با او منازعه مىكند. و به امامت ابو محمّد- عليه السّلام- قائل است.
گفتم: تا نشانهاى از او نبينم، امامتش را نمىپذيرم. پس براى كارى به سامرّا رفتم كه با ابو محمّد- عليه السّلام- برخورد كردم. با خودم گفتم: اگر مقابل من رسيد دستش را بر سر كشيد و آن را مكشوف ساخت و سپس به سوى من نظر نمود، بعد دوباره آنچه از سر برداشته بود به جاى خود نهاد، آن وقت به امامت او قائل خواهم شد.
آنگاه امام- عليه السّلام- هنگامى كه مقابل من رسيد، همان كرد كه من در نظر داشتم. سپس به من نگاه كرد و بعد فرمود: اى يحيى! پسر عمويت- كه در باره امامت با او منازعه مىكردى- چه مىكند؟
گفتم: صحيح و سالم تركش كردم.
فرمود: ديگر با او منازعه نكن. سپس حضرت رفت (1).
20- ابن فرات مىگويد: پسر عمويم ده هزار درهم به من بدهكار بود. امام آن را پرداخت نمىكرد. لذا به امام حسن عسكرى- عليه السّلام- نامهاى نوشتم و از او خواستم تا دعا كند خداوند آن را به من برگرداند.
حضرت، در پاسخ نوشت: «او مال تو را باز مىگرداند و او بعد از جمعه خواهد مرد».
ابن فرات مىگويد: پسر عمويم مال مرا پرداخت نمود به او گفتم: چه باعث شد كه اين مال را به من برگرداندى، در حالى كه قبلا نمىدادى؟
گفت: در عالم رؤيا، امام حسن عسكرى- عليه السّلام- را ديدم كه به من گفت: اجلت نزديك شده، مال پسر عمويت را پرداخت كن (2).
21- ابو القاسم بن ابى حليس مىگويد: هميشه در اول ماه شعبان براى زيارت قبر امام حسن عسكرى- عليه السّلام- به سامرّا، و در نيمه آن ماه، به زيارت قبر امام حسين- عليه السّلام- مىرفتم. در يكى از سالها، قبل از ماه شعبان، سامرّا رفتم و خيال كردم كه ديگر نمىتوانم در ماه شعبان آن را زيارت كنم.
اما وقتى كه ماه شعبان رسيد با خود گفتم: زيارتى را كه چند سال آن را انجام مىدادم؛ ترك نمىكنم. از اين رو به سامرّا روانه شدم و قبل از آن، هر گاه مىخواستم به سامرّا بروم، نامهاى مىنوشتم و آنها را آگاه مىكردم. ولى اين بار با خود گفتم: اين زيارت را خالص انجام مىدهم و ديگر آن را با چيزى مخلوط نمىكنم. و به صاحب منزلم گفتم: به هيچ كس نگو كه من آمدهام.
يك شب كه از اقامتم گذشت، صاحب منزل با خوشحالى دو دينار آورد و
گفت: اين دو دينار را براى من فرستادند و گفتند: آنها را به حليسى بده و به او بگو: هر كس در اطاعت خدا باشد، خداوند نياز او را برآورده مىكند (1).
22- اسحاق بن يعقوب از «بدل» كنيز امام حسن عسكرى- عليه السّلام- نقل مىكند كه گفت: امام عسكرى- عليه السّلام- در حالى كه خواب بود، نورى را ديدم كه از كنار سر او به طرف آسمان ساطع بود (2).
23- على بن زيد مىگويد: روزى خدمت امام حسن عسكرى- عليه السّلام- رسيدم و نشستم. ناگاه به ياد آوردم دستمالى را كه در آن پنجاه دينار نهاده بودم.
بدين خاطر، ناراحت شدم امام چيزى بر زبان نياوردم.
حضرت فرمود: خوف نداشته باش. آن دستمال نزد برادر بزرگ تو مىباشد.
هنگامى كه برخاستى، آن دستمال از جيب تو افتاد و او برداشت. ان شاء اللَّه جايش محفوظ است. وقتى به خانه آمدم برادرم آن دستمال را به من داد (3).
24- ابى العيناء مىگويد: خدمت امام حسن عسكرى- عليه السّلام- مىرسيدم. گاهى كه تشنه مىشدم، خجالت مىكشيدم از آن حضرت، آب طلب كنم. اما امام- عليه السّلام- مىفرمود: «اى غلام! به او آب بده» و گاهى هم با خود مىگفتم برخيزم و بروم. و در اين مورد فكر مىكردم كه باز امام- عليه السّلام- مىفرمود: «اى غلام! مركبش را حاضر كن» (4).
25- محمّد بن عبد العزيز بلخى مىگويد: روزى هنگام صبح در خيابان «غنم» نشستم. هنگامى كه ابو محمّد- عليه السّلام- از منزل خارج شد و به طرف دار الخلافه مىرفت، با خودم گفتم: اگر فرياد كنم و بگويم: اى مردم! بشناسيد اين حجّت خدا بر شماست، آيا مرا مىكشند؟
وقتى كه حضرت نزديك رسيد، با انگشت سبابه به دهانشان اشاره فرمود، يعنى ساكت باش و چيزى نگو، هنگام شب حضرت را ديدم، فرمود: يا كتمان مىكنى و يا كشته مىشوى. خودت را حفظ كن (1).
26- حجاج بن سفيان عبدى مىگويد: در بصره فرزند مريضم را ترك كرده و بيرون آمدم. سپس نامهاى به ابو محمّد- عليه السّلام- نوشته و از او تقاضا نمودم تا براى پسرم دعا كند.
حضرت در پاسخ نوشت: خدا پسرت را رحمت كند كه مؤمن بود.
مىگويد: نامهاى از بصره رسيد كه معلوم شد، فرزندم در همان روزى كه امام- عليه السّلام- در نامه، فوت او را نوشته، وفات كرده است و او به خاطر اختلافى كه ميان شيعيان رخ داد، در امامت شك نموده بود (2).
27- ابو القاسم هروى مىگويد: نامهاى به امام حسن عسكرى- عليه السّلام- نوشتم. و خبر دادم كه دوستان شما اختلاف دارند. و از او خواستم تا دليلى را ارائه دهد.
حضرت در پاسخ چنين مرقوم فرمود: خداوند متعال عاقل را مخاطب قرار مىدهد. و هيچ كس نمىتواند به اندازه خاتم پيامبران و سيّد مرسلين- صلّى اللَّه عليه و آله- دليل بياورد و برهان اقامه كند. با وصف حال، او را- نعوذ باللَّه- ساحر، كاهن و دروغگو قلمداد نمودند. و هر كس طالب هدايت باشد، هدايت مىشود الّا اينكه اكثر مردم با دلايل و معجزات، آرام مىگيرند. و در اين مورد، اگر خداوند به ما اجازه دهد، سخن مىگوييم و اگر مانع شود، ساكت مىشويم.
اگر خداوند مايل بود كه حقّ ما ظاهر نشود، پيامبران را براى بشارت و بيم دادن ارسال نمىفرمود تا چه در حال ضعف و چه در حال قدرت، حق را اعلان نمايند و هميشه حق بگويند. تا اينكه خداوند كارش را به انجام رساند و حكمش را نافذ گرداند. و مردم چند گونهاند:
الف- برخى از مردم آگاه هستند و در راه نجات و رستگارى، قدم برمىدارند، به حق تمسك مىجويند، به جاى استوارى چسبيدهاند، شك و ترديدى به خود راه نمىدهند و پناهگاهى جز ما نمىشناسند.
ب- و برخى ديگر، حق را از اهلش نمىگيرند و مانند كسى هستند كه تلاطم دريا او را به اين سو و آن سو مىبرد. و هر وقت موج آرام گيرد و او نيز آرام مىشود(و از خود استقلالى ندارد).
ج- عدهاى ديگر، كسانى هستند كه شيطان بر آنها غلبه كرده و كار آنها رد كردن اهل حقّ است. و به وسيله باطل، حقيقت را دفع مىكنند. و اين بخاطر حسادتى است كه دارند. پس چپ و راست را رها كن. ما مانند چوپان هستيم كه هر وقت بخواهد، گوسفندانش را گرد آورده با كمتر كوششى اين كار را مىكند.
اما آنچه از اختلاف دوستان ما گفتى، بعد از اينكه پدرم به من وصيت كرد و من بزرگترين فرزندان او هستم، ديگر شك و شبههاى باقى نخواهد ماند. و هر كس در مسند حكم، بنشيند و حال مردم را بهتر رعايت كند، او اولى به اين كار است. و تو هم اسرار ما را فاش نكن. و دنبال رياست نرو كه اين دو كار، مايه هلاكت هستند.
و همچنين نوشتهاى كه مىخواهى به فارس بروى، به آنجا برو. خدايت تو را حفظ كند و خير و نيكى را همراهت نمايد. و ان شاء اللَّه با سلامتى و امنيّت وارد مصر مىشوى. به دوستان ما سلام برسان و آنها را به تقواى الهى و اداى امانت، دعوت كن. و به آنان بگو كه: هر كس اسرار ما را فاش نمايد، دشمن ما محسوب مىشود.
راوى مىگويد: وقتى كه نامه را خواندم، منظور حضرت را متوجه نشدم. به بغداد كه رسيدم، تصميم داشتم به فارس بروم اما وسايل سفر به فارس مهيا نشد. لذا به مصر رفتم در اين هنگام، فهميدم كه امام- عليه السّلام- مىدانسته است كه من به فارس نخواهم رفت (1).
28- محمّد بن عبد اللَّه مىگويد: وقتى به سعيد دستور دادند تا ابو محمّد- عليه السّلام- را به كوفه ببرد، ابو الهيثم نامهاى بدين مضمون به او نوشت: خبرى رسيده كه ما را نگران كرده است. اما بعد از سه روز، دوباره چنين نوشت كه: فرج و گشايش حاصل گرديد. پس روز سوم، معتز به قتل رسيد.
مىگويد: روزى يكى از غلامان كوچك امام على النقى- عليه السّلام- گم شد و هر چه تفحص نمودند، او را نيافتند. لذا جريان را به حضرت، خبر دادند.
حضرت فرمود: برويد بركه را نگاه كنيد. وقتى رفتند، ديدند آن غلام در حوض افتاده و غرق شده است.
و روزى در حالى كه ابو محمّد- عليه السّلام- كوچك بود در آب چاه افتاد. امام على النقى- عليه السّلام- در حال نماز بود و زنها داد و فرياد به راه انداختند.
حضرت وقتى كه سلام نماز را داد، فرمود: خوف نكنيد! نگاه كردند ديدند كه آب چاه تا لب چاه رسيده و ابو محمّد- عليه السّلام- روى آن بازى مىكند (2).
29- احمد بن محمّد مىگويد: يكى از شيعيان، نامهاى به امام- عليه السّلام- نوشته و سؤال كرد: با كسانى كه در امامت موسى كاظم- عليه السّلام- متوقف شدهاند پس از آن به امامت هيچ يك از ائمه قائل نشدهاند، چگونه رفتار كنيم؟ آنها را دوست بداريم يا از آنها بيزارى بجوييم؟
حضرت در پاسخ فرمود: به عمويت ترحم نكن كه خدا به او رحم نكند. از او بيزارى بجوى. من از آنها بيزار هستم و تو هم آنان را دوست مدار. به عيادت مريضانشان نرو و در تشييع جنازه آنها حاضر نشو و بر مردگانشان نماز نخوان. حال كسى كه امامى را انكار مىكند و كسى كه فردى را امام مىداند كه امام نيست، يكى مىباشد. چنانچه حال كسى كه خدا را سه تا مىداند، با كسى كه خدا را انكار مىكند، مساوى است. منكرين آخر ما، مانند منكرين اوّل ما هستند. و كسى كه بر ما اضافه مىكند، همانند كسى است كه از عدد ما كم مىكند (1).
1) وسايل الشيعه: 18/ 565، حديث 40.
1- حكيمه خاتون مىگويد: روزى به خدمت ابو محمّد- عليه السّلام- رسيدم، به من فرمود: اى عمّه! امشب نزد ما بمان؛ چون امشب خدا جانشين و خليفه خود را ظاهر خواهد كرد.
گفتم: از چه كسى؟
فرمود: از نرگس خاتون.
گفتم: نرگس كه حامله نيست.
فرمود: حاملگى او مانند حاملگى مادر موسى است. فقط هنگام تولد آشكار مىشود. لذا آن شب در آنجا ماندم و با نرگس خاتون در يك جا خوابيدم. وقتى كه شب به نيمه رسيد، هر دو برخاستيم و نماز شب خوانديم. با خود گفتم: صبح نزديك شد ولى آنچه را كه ابو محمّد- عليه السّلام- گفته بود ظاهر نشد! آنگاه امام- عليه السّلام- از اطاق خودش صدا زد و فرمود: عجله نكن. با شرمندگى به اطاق برگشتم. نرگس خاتون نزدم آمد در حالى كه درد زايمان گرفته بود. پس او را به سينه چسباندم و «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» و «إِنَّا أَنْزَلْناهُ» و «آية الكرسى» را خواندم. پس آن كودك در شكم مادر مىخواند آنچه را كه من خواندم.
حكيمه خاتون مىگويد: ناگهان نورى پرتو افكند و حضرت مهدى- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- را ديدم كه رو به قبله سجده كرده است. او را گرفتم. امام حسن عسكرى- عليه السّلام- صدا زد: اى عمّه! فرزندم را نزد من آور.
مىگويد: پيش امام- عليه السّلام- بردم. حضرت زبانش را در دهان فرزندش گذاشت و روى زانويش نشاند و فرمود: اى فرزند من! به اذن خدا سخن بگو.
حضرت مهدى- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- شروع به سخن كرد و فرمود:
اعوذ باللَّه السّميع العليم من الشّيطان الرّجيم، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ (1).
و درود خدا بر محمّد مصطفى، على مرتضى، فاطمه زهرا، الحسن و الحسين، على ابن الحسين، محمّد بن على، جعفر بن محمّد، موسى بن جعفر، على بن موسى، محمّد بن على، على بن محمّد و پدرم حسن بن على.
حكيمه خاتون مىگويد: در اين حال پرندگانى سبز بر ما سايه افكندند. و امام حسن عسكرى- عليه السّلام- به يكى از آنها اشاره كرد و صدا نمود و فرمود: اين را بگير و محافظتش نما تا اينكه خداوند به او اجازه قيام دهد. و خداوند پشتيبان اوست.
حكيمه خاتون مىگويد: به امام- عليه السّلام- گفتم اين پرنده و پرندگان ديگر چه بودند؟
فرمود: اين يكى جبرئيل بود و آنها نيز ملائكه رحمت. آنگاه فرمود: اى عمه! اين كودك را به مادرش برگردان تا اينكه چشمش روشن شود. و غمگين نباش و بدان كه وعده خداوند حق است. و بسيارى از مردم نمىدانند. من هم وى را به
1) يعنى: «و ما اراده كرديم كه بر مستضعفين زمين منت نهاده و آنان را پيشوايان و وارثين زمين قرار دهيم. و در زمين به آنها قدرت و تمكين بخشيم و به چشم فرعون و هامان و لشكريانشان آنچه را كه از آن بيمناك بودند، نمايان سازيم».(سوره قصص، آيه 4- 6).
مادرش برگرداندم. هنگامى كه امام زمان- عليه السّلام- متولد شد، پاك و ختنه شده بود. و بر بازوى راست او: جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً نوشته شده بود (1).
2- سيّارى (2)از نسيم و ماريه روايت مىكند كه آن دو گفتند: وقتى كه امام زمان- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- از مادر متولد شد، روى دو زانو افتاد و انگشت سبّابهاش را به سوى آسمان بلند كرد و عطسهاى نمود و آنگاه فرمود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ و صلّى اللَّه على محمّد و آله، عبدا داخرا للَّه غير مستنكف و لا مستكبر [و لا مستحسر]».
سپس فرمود: ستمگران، گمان مىكنند كه حجّت خدا از بين خواهد رفت. و اگر اجازه داشتيم كه سخن بگوييم، شك و ترديد از ميان مىرفت (3).
3- ابو نصر خادم مىگويد: بر امام زمان- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- وارد شدم در حالى كه وى در گهواره بود. به من فرمود: براى من صندل قرمز بياور. پس من هم آوردم. آنگاه فرمود: آيا مرا مىشناسى؟
گفتم: آرى، تو سرور و فرزند سرورم هستى.
فرمود: من از اين سؤال نكردم.
گفتم: پس برايم بيان كن.
فرمود: من خاتم اوصيا هستم و خداوند توسط من بلا را از اهلم و شيعيانم دفع خواهد كرد (4).
4- رشيق حاجب مادرانى مىگويد: روزى معتضد خليفه عباسى، شخصى را نزد من فرستاد و توسط او به من دستور داده بود كه به اتّفاق دو نفر ديگر، با سرعت به سوى سامرّا برويم. و گفت: چون حسن بن على وفات نموده، به خانه او هجوم بريد و هر كس كه در آنجا بود، سر او را براى من بياوريد.
ما هم به دستور او عمل كرديم و به سامرّا رفته، به خانه آن حضرت هجوم برديم.
اما كسى را در آنجا نيافتيم و خانه را خالى ديديم. وقتى پرده را كنار زديم، سردابى ديديم. هنگامى كه وارد آن سرداب شديم، دريايى نمايان شد. در آخر سرداب، روى آب حصيرى قرار داشت و مردى با هيئت خيلى زيبا روى آن نماز مىخواند و اصلا به ما توجهى نداشت.
احمد بن عبد اللَّه- يكى از همراهانم- خواست به طرف او برود اما در آب افتاد و نزديك بود كه غرق شود، دستم را دراز نموده او را نجات دادم. اما او غش نمود و ساعتى به همين حال بود. همچنين رفيق ديگر من خواست داخل آب برود اما او نيز به سرنوشت اوّلى دچار شد. در اين حال من مبهوت ماندم.
آنگاه به صاحب خانه گفتم: از خدا و از تو معذرت مىخواهم. به خدا سوگند من نمىدانستم جريان از چه قرار است. و ما به سوى چه كسى آمدهايم. و من اكنون توبه مىكنم. اما آن شخص باز اصلا به آنچه گفتم توجهى نكرد. سپس ما به سوى معتضد برگشتيم. معتضد گفت: اين مطلب را پوشيده داريد. و الّا گردنتان را مىزنم (1).
5- محمّد بن ابراهيم بن مهزيار مىگويد: هنگام وفات ابو محمّد امام حسن
1) بحار: 52/ 51، حديث 36.
عسكرى- عليه السّلام- بسيار ناراحت شدم. نزد پدرم مقدار زيادى از بيت المال جمع شده بود كه آنها را به كشتى منتقل كرد و مىخواست به طرف عراق برود. من هم براى بدرقه او رفته بودم كه همان جا مريض شد و گفت: مرا برگردان اين مرض موت است. و در باره اين مال از خدا بترس. وصيّت كرد و سپس از دنيا رفت.
با خود گفتم: پدرم به چيزى كه درست نباشد وصيّت نمىكند. اين مال را به عراق مىبرم. اگر در آنجا كسى را كه بايد مال را به او بدهم، يافتم به او مىسپارم و اگر نيافتم، انفاقش مىكنم. ولى در اين باره به كسى چيزى نگفتم. در نزديكى ساحل، خانهاى كرايه كردم و چند روز آنجا ماندم تا اينكه شخصى با نامهاى پيش من آمد كه در آن نوشته بود:
«اى محمّد! همراه تو اين مقدار مال است». و تمام خصوصيات آنها را توضيح داده بود. در حالى كه خود من هم مانند او نمىدانستم. مال را به آن شخص دادم.
و چند روز همين طور بودم و كسى از احوالم نمىپرسيد لذا از اين مسأله غمگين بودم.
و مجددا نامهاى به اين مضمون رسيد كه: «ما تو را به جاى پدرت منصوب نموديم. بنا بر اين خدا را شكر كن» (1).
6- ابو عقيل مىگويد: على بن زياد صيمرى، نامهاى به امام زمان- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- نوشت و از آن حضرت براى خود كفنى خواست.
امام- عليه السّلام- در پاسخ نوشت: تو در سال هشتاد، نياز به كفن پيدا مىكنى.
پس على بن زياد در سال هشتاد از دنيا رفت. و قبل از اينكه او بميرد، حضرت براى او كفنى فرستاد (2).
7- بدر؛ غلام احمد بن حسن مىگويد: به منطقه «جبل» رفتم و من در آن وقت به امامت قائل نبودم تا اينكه يزيد بن عبد الملك(كه يكى از دوستداران امام حسن عسكرى بود) از دنيا رفت. در مرض موتش، وصيت كرد كه اسب، شمشير و كمربند مرا به امام من بدهيد.
لذا من از «اذكوتكين» (1)ترسيدم كه اگر آن چيزها را به او ندهم به من آسيب برساند. از اين رو اسب، شمشير و كمربند را به او سپردم و پيش خود، آنها را هفتصد دينار قيمت كردم اما به كسى چيزى نگفتم. تا اينكه نامهاى به اين مضمون از طرف عراق به من رسيد كه: هفتصد دينار ما را از بابت قيمت اسب، شمشير و كمربند بفرست (2).
8- على بن محمّد مىگويد: زيارت قبر كاظمين و امام حسين- عليهم السّلام- ممنوع گرديد. اما بعد از چند ماه دو مرد شيعه به زيارت آنها رفتند. اما وزير باقطانى آنها را دستگير و شكنجه نمود.
پس امام- عليه السّلام- به خادمش فرمود: برو و به بنى فرات و اهل برس بگو كه قبور كاظمين- عليهما السّلام- را زيارت نكنيد؛ چون خليفه دستور داده است هر كس آنها را زيارت كند، دستگير و به زندان بيفكند (3).
9- «نسيم» خادم امام حسن عسكرى- عليه السّلام- مىگويد: بعد از ده روز
از تولد امام زمان- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- خدمت آن حضرت رسيدم و عطسه نمودم. حضرت به من فرمود: يرحمك اللَّه.
مىگويد: خوشحال شدم؛ چون حضرت مرا دعا كرد.
آنگاه فرمود: آيا نمىخواهى در باره عطسه مژدهاى به تو بدهم؟
گفتم: آرى، سرورم! فرمود: «عطسه» سه روز انسان را از مرگ در امان نگه مىدارد (1).
10- ابو عبد اللَّه صفوانى مىگويد: قاسم بن علاء را ديدم كه 117 سال از عمر او گذشته بود. هشتاد سال بينا بود و بعد از آن، بينايى خود را از دست داد. امام على النقى و امام حسن عسكرى- عليهما السّلام- را درك كرده بود. چشمان نابيناى او قبل از هفت روز به مرگش، دوباره سالم گرديد.
قصّهاش از اين قرار بود كه مىگويد: من در شهر «ارّان» آذربايجان بودم. و پيوسته نامهها و توقيعات صاحب الامر- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- به او مىرسيد. و بعد از او هم به ابو جعفر عمرى و پس از وى هم به ابو القاسم بن روح مىرسيد.
دو ماه نامه نرسيد و قاسم بن علاء از اين مسأله، ناراحت و مضطرب بود. من نزد او بودم و غذا مىخورديم كه دربان آمد و مژده داد كه پيك عراق آمد اما بيش از اين چيزى نگفت. قاسم به سجده افتاد. سپس مردى ميان سال، با قامتى كوتاه وارد شد كه اثر راه در او ديده مىشد. و جبهاى پشمى بر تن و كفشى بند دار در پا داشت. و روى دوشش توبره اسب بود.
وقتى كه او وارد شد، قاسم برخاست و او را بوسيد و توبره را از او گرفت و بر زمين نهاد. سپس آب خواست و در طشت، دستهاى او را شست و نزد خويش
1) بحار: 52/ 30، حديث 24.
نشاند. و با ما غذا خورد و بعد دستهاى خويش را شستيم. آنگاه آن مرد برخاست و نامهاى از جعبهاش بيرون آورد و به قاسم داد. و قاسم، نامه را گرفت و بوسيد و به كاتبش كه «ابو عبد اللَّه بن ابى سلمه» نام داشت، داد تا بخواند. وقتى كه كاتب نامه را باز كرد و خواند، گريست تا اينكه قاسم گريه او را احساس كرد. پرسيد: اى ابو عبد اللَّه! خير باشد، آيا در آن چيزى هست كه تو را ناراحت كرده است؟
گفت: خير.
پرسيد: پس در آن چه نوشته است؟
گفت: چهل روز بعد از رسيدن اين نامه، تو از دنيا خواهى رفت. و بعد از نه روز از وصول اين نامه تو مريض خواهى شد. و بعد از اين، خداوند بينايى تو را به تو باز مىگرداند و تو هفت برابر ثواب خواهى داشت.
قاسم پرسيد: آيا در اين هنگام، دينم سالم است؟
گفت: دينت سالم خواهد بود.
در اين هنگام قاسم خنديد و گفت: بعد از اين عمر(طولانى)، ديگر چه آرزويى دارم؟
آن مرد برخاست و از توبرهاش سه لنگ، يك برد يمانى قرمز، يك عمامه دو پارچه و يك دستمال بيرون آورد. و قاسم آنها را گرفت. و قبل از آن هم پيراهنى داشت كه امام على النقى- عليه السّلام- به او خلعت داده بود.
و قاسم در امور دنيا دوستى داشت كه ناصبى بود، به نام عبد الرحمن. او به خانه آمد. پس قاسم گفت: نامه را براى او بخوانيد، چون دوست دارم او هدايت شود.
گفتند: اين چيزى است كه برخى از شيعيان آن را قبول نمىكنند تا چه رسد به عبد الرحمن. ولى قاسم نامه را بيرون آورد و گفت: برايش بخوانند تا برسد به جايى كه وقت مرگ را تعيين كرده است.
عبد الرحمن رو به قاسم گفت: از خدا بترس! تو در دين خود، مرد دانايى هستى. و خداوند متعال مىفرمايد: وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِي نَفْسٌ
بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ (1).
باز گفت: عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً (2).
بلافاصله قاسم دنباله آيه شريفه را خواند: إِلَّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ؛ يعنى: جز آن كس كه از رسولان خود برگزيده است». و مولاى من مورد رضايت خداوند است.
سپس قاسم گفت: تو اين را مىگويى لكن تاريخ اين روز را بنويس. اگر من بعد از آن روز يا قبل از آن روز مردم، بدان كه من بر عقيده درستى نيستم. ولى اگر در همان روز مردم، در خودت تأمّل كن.
پس عبد الرحمن تاريخ آن روز را نوشت. و مردم متفرق شدند. روز نهم، قاسم تب كرد و مرضش تا مدتى شدّت پيدا كرد. روزى ما نزد او جمع بوديم كه با آستينش چشمش را مسح كرد و چيزى شبيه آب گوشت از چشم او خارج شد. بعد چشمش را به پسرش دوخت و گفت: اى حسن! نزد من آى. و اى فلان، نزد من بيا. ما به حدقههاى چشمان او نگاه كرديم، ديديم كه سالم شده است.
اين خبر در ميان مردم شايع شد و برخى از اهل تسنن مىآمدند و به او نگاه مىكردند. قاضى ابو سائب، قاضى القضات بغداد هم آمد و گفت: اى ابو محمّد! در دست من چيست؟ و انگشتر فيروزهاى كه حلقه نقره داشت به او نشان داد.
قاسم گفت: روى آن، سه سطر است كه قادر به خواندن آن نيستم.
وقتى كه فرزندش حسن را ديد- كه در وسط خانه نشسته بود- او را دعا كرد و گفت: «خدايا! اطاعتت را به حسن الهام كن و او را از عصيانت دور بدار». سپس اين دعا را سه بار تكرار كرد و بعد با دست خود وصيتش را نوشت و آن قطعه ملكى كه در اختيار داشت، از آن امام زمان- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- بود؛ چون پدرش براى آن حضرت، وقف كرده بود.
و از جمله چيزهايى كه براى پسرش وصيت كرد اين بود كه: «اگر اهليت داشتى، نصف ملك را خرج خود نما و بقيه آن به مولايم تعلق دارد».
هنگامى كه روز چهلم رسيد و سپيده صبح طالع گرديد، قاسم مرد. وقتى عبد الرحمن اين گونه ديد، پا برهنه در بازارها مىدويد و مىگفت: «اى آقا و سرور من!» مردم به او ايراد گرفتند. گفت: ساكت باشيد، آنچه من ديدهام شما نديدهايد. بعد از آن، مذهب تشيع را اختيار كرد و از اعتقاد قبلى خود، دست برداشت.
بعد از مدت كمى، از سوى امام زمان- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- نامهاى به حسن، پسر قاسم رسيد كه در آن نوشته شده بود: «خداوند اطاعتش را به تو الهام كرد. و از عصيانش دور نگهداشت. و اين همان چيزى است كه پدرت از خداوند خواسته بود» (1).
11- محمّد بن هارون مىگويد: به امام زمان- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- پانصد دينار بدهكار بودم. اما تنگ دست بودم و پول نداشتم. با خود گفتم: من ظروفى دارم كه آنها را به 530 دينار خريدهام، آنها را به قيمت پانصد دينار، عوض قرضهايم به امام- عليه السّلام- مىدهم. ولى در اين باره به هيچ كس چيزى نگفتم.
آنگاه امام زمان- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- به محمّد بن جعفر نوشت:
«ظرفها را عوض پانصد دينار قرضى كه محمّد بن هارون به ما دارد، از او بگير» (2).
12- ابو القاسم جعفر بن محمّد مىگويد: در سال 339 هجرى، به قصد حجّ،
بيرون آمدم و به بغداد رسيدم. و اين همان سالى بود كه قرمطىها «حجر الاسود» را به جايش برگردانده بودند. و من قصد داشتم كسى را كه حجر الاسود را در جايش نصب مىكند، ببينم؛ چون در كتابها خوانده بودم كه فقط امام هر عصرى، مىتواند آن را در جايش بگذارد. چنانچه در زمان حجّاج بن يوسف، امام زين العابدين- عليه السّلام- آن را در جاى خود گذارد و استقرار پيدا كرد.
ولى در بغداد، سخت مريض شدم و نتوانستم بروم. و از آن مرض براى خودم ترسيدم. و شخصى معروف به ابن هشام را نايب گرفتم و نامه مهردارى هم به او دادم. و در آن نامه از آن حضرت، از مدت عمرم پرسيده بودم و اينكه آيا اين مرض، مرض مرگ من است يا نه؟
به او گفتم كه: تمام هم و غم من اين است كه تو اين نامه را به گذارنده حجر الاسود بر جاى خود، برسانى و جوابش را بگيرى. و بخاطر همين تو را مىفرستم.
شخصى كه معروف به ابن هشام بود، مىگويد: هنگامى كه به مكّه رسيدم، تصميم گرفته شد كه حجر الاسود را نصب كنند. و من به خادمان كعبه پول دادم تا در جايى كه امكان دارد گزارنده حجر الاسود را در جاى خود، ببينم، بايستم. چند نفر از خادمان نيز اطراف من ايستادند و از ازدحام جمعيت، جلوگيرى كردند. من مىديدم كه هر كس مىرفت تا آن را در جايش نصب كند، حجر الاسود مىلرزيد و نمىايستاد. تا اينكه جوانى زيبا روى و گندمگون آمد و حجر الاسود را گرفت و در جايش گزارد. و سنگ ايستاد. مثل اينكه اصلا از جاى خود، برداشته نشده است.
در اين هنگام غريو شادى از مردم برخاست. و آن جوان به سوى درب رفت و من دنبال او رفتم و چشمم را از او بر نمىداشتم. و مردم را اين طرف و آن طرف مىزدم. و مردم خيال مىكردند عقل من عيب پيدا كرده و به من مىخنديدند. تا اينكه از مردم جدا شد. و با حالت تأنّى و به آرامى راه مىرفت ولى من به او نمىرسيدم. تا به جايى رسيد كه جز من كسى ديگر او را نمىديد. ايستاد و متوجه من شد و فرمود: آنچه با خود دارى بياور. پس نامه را به او دادم. بدون اينكه به نامه
نگاه كند فرمود:
«به او بگو: از اين مرض خوفى براى تو نيست. و آن چيزى كه از او فرارى نيست، بعد از سى سال مىباشد».
راوى مىگويد: چنان دهشتى به من حاكم شده بود كه نمىتوانستم هيچ گونه حركتى بكنم. تا اينكه مرا ترك كرد و رفت.
ابو القاسم، اين جمله را فهميد. و هنگامى كه سال 369 هجرى رسيد، مريض شد و كارهايش را جور كرد و به فكر تجهيز و قبر خود افتاد. و وصيّت خود را نوشت.
و در اين مورد، زياد كوشش مىكرد.
به او گفتند: از چه مىترسى؟ اميدواريم كه خدا سلامتى را به تو مرحمت فرمايد. پس براى تو خوفى نيست.
ابو القاسم گفت: اين همان سالى است كه مرا از آن ترساندهاند. و در همان مرض هم مرد (1).
13- عيسى بن صبيح مىگويد: امام حسن عسكرى- عليه السّلام- در زندان بر ما وارد شد و من او را مىشناختم. به من گفت: تو 65 سال و يك ماه و دو روز، عمر دارى. و من كتاب دعايى داشتم كه تاريخ تولدم در پشت آن نوشته شده بود. به آن نگاه كردم كه همان گونه يافتم. بعد حضرت از من پرسيد: آيا صاحب فرزندى شدهاى؟
گفتم: نه.
حضرت، دعا كرد و فرمود: خدايا! به او فرزندى بده كه بازويش باشد. و چه خوب است كه كمك و يار و بازوى انسان، فرزندش باشد. و به اين شعر تمثل جست:
1) بحار: 52/ 58، حديث 41.
من كان ذا عضد يدرك ظلامته انّ الذّليل الّذي ليست له عضد (1)
گفتم: آيا شما هم فرزندى داريد؟
فرمود: به خدا سوگند! من فرزندى خواهم داشت كه زمين را پر از عدل و داد خواهد كرد. ولى اكنون وجود ندارد. و باز به شعر ديگر تمثّل كرد و چنين فرمود:
لعلّك يوما ان ترانى كأنّما بنى حوالىّ الاسود اللوابد (2)
فان تميما قبل ان يلد الحصى اقام زمانا و هو في النّاس واحد (3)
14- ابو غالب زرارى روايت مىكند كه: در كوفه با زنى از طايفه «بنى هلال»- كه لباس خزّ مىفروختند- ازدواج كردم. و خيلى به او محبت پيدا نمودم.
روزى ميان ما مرافعهاى رخ داد و من خشمگين شدم. و اين خشم من منجر شد كه او از خانه برود. چون او در طايفه خود داراى مكنتى بود، ديگر برنگشت. و من از اين مسأله خيلى ناراحت شدم. لذا آماده گشتم تا به مسافرت بروم. با پيرمردى از نزديكان آن زن به سوى بغداد روانه شديم. و در آنجا كارهايمان را انجام داديم. و به خانه ابو القاسم بن روح- كه خود را از خليفه مخفى نموده بود- رفتيم. و سلام كرديم.
ابو القاسم، مقابل من كاغذى نهاد و گفت: اگر حاجتى دارى در اينجا اسمت را بنويس. من نيز اسم خود و اسم پدرم را نوشتم. كمى نشستيم و بعد، از او خداحافظى كرديم. و به سوى سامرّا روانه شديم. و آنجا هم زيارت كرديم و برگشتيم. و به خانه ابو القاسم آمديم. او آن نامه را بيرون آورد و آن را با نوشتههاى
ديگر پيچيده بود تا اينكه به اسم من رسيد. و به من داد. ديدم با خط روشن در آن نوشته شده است:
«اما زرارى، در حال زن و شوهر، پس خدا به زودى ميان شما صلح برقرار خواهد ساخت» و هنگامى كه نام خود را روى نامه نوشتم، مىخواستم كه از آن حضرت بخواهم تا دعا كند بين ما صلح برقرار شود، ولى يادم رفت. و فقط نام خويش را نوشتم. و جواب همان گونه آمد كه در خاطرم گذشته بود، اما نگفته بودم.
بعد از آن از شيخ ابو القاسم خداحافظى كرديم و از بغداد به كوفه آمديم. روز آمدنم يا فرداى آن روز، برادران همسرم آمدند و به من سلام كردند و از من معذرت خواستند. و همسرم با بهترين وجه به خانهام برگشت. و ديگر ميان من و او اختلافى پديد نيامد. و بدون اجازه من از منزل بيرون نرفت تا اينكه از دنيا رفت (1).
15- قطب راوندى مىگويد: ابو محمّد دعلجى از بزرگان شيعه بود. و احاديث را شنيده بود. و دو پسر داشت كه يكى در صراط مستقيم بود كه ابو الحسن نام داشت و مردهها را غسل مىداد، و پسر ديگرش مانند جوانان بىبند و بار، كارهاى حرام انجام مىداد. و از ناحيه امام زمان- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- به ابو محمّد حجّتى داده بودند تا از جانب آن حضرت، احتجاج نمايد. و در آن زمان، اين از عادت و رويّه شيعه بود. او هم مقدارى از آن را به پسر فاسدش داد و به حج رفت.
هنگامى كه از حجّ برگشت، حكايت كرد كه در جايى ايستاده بوده كه ناگهان جوان زيبا رو و گندمگونى را پهلوى خود ديده كه رفتار خوبى داشت. و زياد به دعا و راز و نياز، اقبال داشت. وقتى كه كوچ مردم نزديك شد، به من متوجه گشت و گفت: اى شيخ! حيا نمىكنى؟
گفتم: از چه چيزى مولاى من؟
1) مدينة المعاجز: 614، حديث 94.
گفت: از جانب كسى كه خود مىدانى به تو حجّت مىدهند و تو مقدارى از آن را به شخص فاسق و شراب خوار مىدهى. نزديك است كه اين، چشم تو را نابينا كند.(و به چشم من اشاره كرد) و من از آن وقت تا به حال، در وحشت هستم.
قطب راوندى مىگويد: وقتى كه شيخ مفيد اين را شنيد، گفت: بعد از چهل روز از آن قضيه، به آن چشمى كه اشاره كرده بود، دملى پيدا شد و چشمش نابينا گرديد (1).
1) وسايل: 8/ 147، حديث 2.
1- از جناب ابو ذر روايت شده است كه گفت: با عثمان در ميان مسجد، قدم مىزديم و رسول خدا هم حضور داشت و به ديوار تكيه داده بود. كنار آن حضرت رفتيم و نشستيم. عثمان برخاست و رفت ولى من نزد حضرت ماندم. آنگاه حضرت فرمود: با عثمان در باره چه چيز سخن مىگفتى؟
گفتم: سورهاى از قرآن را تلاوت مىكردم.
حضرت فرمود: آگاه باش كه در آينده او با تو و تو با او دشمنى خواهيد كرد و هر كدام از شما كه ستمكار باشد، اهل جهنم خواهد بود.
گفتم: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» ستمكار از ما در جهنم است! پس اى رسول خدا! كدام يك از ما ستمكار و ظالم است؟
فرمود: اى ابو ذر! حق را بگو اگر چه تلخ باشد تا اينكه بر عهد و پيمانت، باقى باشى (1).
2- عرب باديهنشينى خدمت پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- آمد و از
1) بحار: 22/ 434، حديث 47.
خشكيدن آب چاهشان ناليد. رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- يك يا دو سنگريزه برداشت و به انگشتان مبارك خود ماليد و به آن عرب داد و فرمود: آنها را داخل چاه خشكيده بيفكن.
هنگامى كه آن عرب رفت و آن سنگريزهها را در چاه انداخت، آب فوران كرد و به سر چاه رسيد (1).
3- روزى پيامبر اسلام- صلّى اللَّه عليه و آله- نشسته بود و على، فاطمه، حسن و حسين- عليهم السّلام- نيز در كنارش بودند. رسول اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- به آنها فرمود: چه مىكنيد هنگامى كه از دنيا رفته باشيد و قبرهايتان پراكنده باشد؟
امام حسن- عليه السّلام- پرسيد: ما خود مىميريم يا كشته مىشويم؟
پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: اى پسرك من! بلكه تو ظالمانه با زهر كشته مىشوى و برادرت نيز در حال عطش و تشنگى، به شهادت مىرسد و پدرت نيز از ظلم و جور، كشته مىشود و فرزندان شما در روى زمين پراكنده مىگردند.
امام حسين- عليه السّلام- پرسيد: چه كسى ما را مىكشد؟
حضرت فرمود: بدترين مردم.
باز امام حسين- عليه السّلام- پرسيد: آيا كسى ما را زيارت مىكند؟
نبىّ اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: بلى، طايفهاى از امتم با زيارت شما به من نيكى و احسان مىكنند. و وقتى كه روز قيامت شود، من به طرف آنان مىروم و از هول و خوف روز قيامت، نجاتشان مىدهم (2).
4- شخصى يهودى كه در فارسى به او «سنجت» مىگفتند و از سلاطين فارس
بود و فصيح سخن مىگفت، نزد پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- آمد و گفت: اى محمّد! در باره خدايت از تو سؤال مىكنم، اگر مرا پاسخ دهى، از تو پيروى خواهم نمود. آنگاه پرسيد: خداوند در كجاست؟! حضرت فرمود: او در هر مكانى وجود دارد. و پروردگار ما با مكان توصيف نمىگردد و ثابت مىباشد، بىمكان و هميشگى است.
پرسيد: اى محمّد! تو خداى بزرگى را بدون هيچ گونه كيفيتى توصيف كردى، پس من از كجا بدانم كه او تو را فرستاده است؟! على- عليه السّلام- روايت مىكند كه: در اين روز در حضور ما هيچ سنگ و ريگى نماند مگر اينكه گفت: «اشهد ان لا اله الّا اللَّه [وحده لا شريك له] و ان محمّدا عبده و رسوله». من هم شهادتين را گفتم. در اين هنگام «سنجت» اسلام آورد و پيامبر اكرم او را «عبد اللَّه» ناميد.
آنگاه پرسيد: اى رسول خدا! اين شخص كيست؟
حضرت فرمود: اين بهترين خاندان من و نزديكترين مردم به من است. و او وزير من در حياتم و جانشينم بعد از مرگم مىباشد. همان گونه كه هارون جانشين موسى- عليه السّلام- بود، الّا اينكه بعد از من پيامبرى نخواهد بود. سخن او(على) را بشنو و اطاعتش كن؛ چون او بر حقّ است (1).
5- على- عليه السّلام- فرمود: رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- مرا خواست و به طرف يمن فرستاد تا بين آنان اصلاح نمايم.
به پيامبر گفتم: اى رسول خدا! آنان مردمى بسيار هستند و ميانشان افراد كهنسال و سالمند وجود دارد ولى من جوان هستم.
پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: اى على! وقتى كه به بالاى بلندترين تپه
1) بحار الانوار: 37/ 257، حديث 15.
رسيدى، با بلندترين صدا بگو: اى درختان! و اى سنگها! و اى شنها! و اى خاكها! محمّد رسول خدا به شما سلام مىرساند.
على- عليه السّلام- مىفرمايد: رفتم و هنگامى كه به بالاى بلندترين تپهاى كه مشرف بر اهل يمن بود، رسيدم، ديدم همه آنها سلاح بسته و كمان به دوش افكنده، به سوى من مىآيند. پس با صداى بلند گفتم: اى درختان! و اى سنگ ريزهها! و اى خاكها! محمّد رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به شما سلام مىرساند.
على- عليه السّلام- مىفرمايد: در اين هنگام، هيچ درخت و سنگ و خاكى نماند مگر اينكه با يك صدا گفتند: «سلام بر محمّد رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- و بر تو».
در اين هنگام زانوهاى مردم سست گرديد و سوارانشان لرزيدند و اسلحه از دستشان افتاد و براى صلح، به سوى من آمدند و من هم با آنان صلح كردم و برگشتم (1).
6- عرب باديهنشينى به پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- گفت: از كجا بدانم كه تو فرستاده خدا هستى؟! حضرت فرمود: آيا اگر من اين بوته نخل را بخوانم و نزد من بيايد، گواهى مىدهى كه من رسول و فرستاده خدا هستم؟
عرب گفت: بلى.
آنگاه حضرت، بوته را خواند و بوته از نخل جدا شد و پايين آمد تا اينكه به زمين افتاد و در حالى كه مىخزيد، به سوى پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- مىآمد. در اين هنگام آن عرب گفت: «اشهد ان لا اله الّا اللَّه و انك رسول اللَّه»(و مسلمان شد).
سپس حضرت به آن بوته فرمود:(به جاى خودت) برگرد. بوته هم به جاى
1) بحار الانوار: 17/ 372، ذيل حديث 24.
خويش برگشت. و آن شخص عامرى بود و به ميان قبيلهاش رفت و گفت: اى آل عامر بن صعصعه! به خدا سوگند! من او(پيامبر) را ديگر اصلا تكذيب نمىكنم (1).
7- جناب ابو ذر روايت مىكند كه: روزى خدمت پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- رسيدم. و حضرت پرسيد: گوسفندانت چه مىكنند؟
گفتم: داستان شگفتى دارند. در حال نماز بودم كه گرگى به گوسفندانم حمله كرد، با خود گفتم نمازم را قطع نمىكنم. احساس كردم كه گرگ برّهاى را گرفت و برد. در اين هنگام شيرى جلو آن گرگ در آمد و برّه را از او گرفت و به گلّه برگرداند و به من ندا داد كه: اى ابو ذر! نمازت را بخوان؛ چون خدا مرا فرستاده تا از گوسفندان تو محافظت كنم.
هنگامى كه از نماز فارغ شدم، آن شير به من گفت: به سوى محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- برو و به او خبر بده كه خدا يكى از افراد تو را كه حافظ دين و شريعت تو مىباشد، گرامى داشت و شيرى را براى محافظت گوسفندان او فرستاد. تمام كسانى كه در كنار آن حضرت بودند، از اين قضيه شگفت زده شدند (2).
8- از امام صادق- عليه السّلام- پرسيدند: آيا رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- نامهاى منافقين را به حذيفه گفت؟ حضرت فرمود: نه، ولى هنگامى كه پيامبر اكرم در جنگ تبوك سوار بر ناقه خويش به عقبه رسيد و مردم نيز پيشاپيش او بودند، در عقبه، چهارده مرد كمين كرده بودند كه شش تن از قريش و هشت تن هم از ساير مردم بودند(يا عكس اين بوده- ترديد از راوى است) جبرئيل خدمت پيامبر آمد و گفت: فلانى و فلانى و فلانى در عقبه نشستهاند تا اينكه شتر تو را رم بدهند.
پس رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- آنها را(با نامهايشان) صدا كرد و فرمود:
اى فلانى و فلانى فرزند فلانى! شما آنجا نشستهايد تا شتر مرا رم بدهيد؟
و حذيفه هم پشت سر پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- بود و به ايشان رسيد، حضرت فرمود: اى حذيفه! آيا شنيدى؟
گفت: بلى.
حضرت فرمود: پوشيده دار(و اين را براى كسى نقل مكن) (1).
9- امام موسى كاظم- عليه السّلام- از پدر بزرگوارش روايت مىكند كه: ياران رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- نشسته بودند و با هم سخن مىگفتند و على- عليه السّلام- هم ميان آنان بود كه شخصى يهودى آمد و گفت: اى امت محمّد! شما هيچ درجهاى براى انبياء نگذاشتيد، مگر اينكه آن را براى پيامبر خود ثابت كرديد.
امير مؤمنان- عليه السّلام- فرمود: اگر شما مىگوييد كه موسى- عليه السّلام- در كوه طور سينا با خدايش سخن گفت، خداوند متعال با پيامبر اسلام نيز در آسمان هفتم سخن گفت.
و اگر نصارا مىگويند كه حضرت عيسى- عليه السّلام- نابينايان را بينا ساخت و مردگان را زنده كرد، در مورد رسول خدا هم وقتى كه قريش از آن حضرت خواستند مرده را زنده كند، پيامبر مرا فرا خواند و به محل گورستان آنان فرستاد و من خدا را خواندم و در اين هنگام، مردگان به اذن خدا از قبرهايشان برخاستند در حالى كه خاك از سرشان مىريخت.
ابو قتاده انصارى در جنگ احد حاضر بود، نيزهاى به چشمش اصابت كرد و چشمش از حدقه در آمد. چشم خود را با دستش گرفت و نزد رسول خدا- صلّى اللَّه
1) بحار الانوار: 21/ 233، حديث 10.
عليه و آله- آمد و گفت: اكنون اگر همسرم مرا(با اين حال) ببيند از من دورى مىجويد. حضرت، چشم او را گرفت و سر جايش گذاشت و زيباتر و بيناتر از چشم ديگرش شد.
و همچنين، عبد اللَّه بن عتيك، مبارزه كرد و دستش قطع شد. هنگام شب با دست بريده نزد پيامبر آمد. حضرت دستش را بر آن كشيد و دست عبد اللَّه سر جايش قرار گرفت و خوب شد (1).
10- انس مىگويد: مادرم ام سليم، غذايى از يك مد آرد جو، در ظرف كوچكى از روغن درست كرد و مرا به دنبال پيامبر فرستاد(تا او را دعوت كنم) پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- هم با كسانى كه با او بودند(آمدند) بر او وارد شدند و خوردند و سير شدند و پيامبر هم خورد. از انس پرسيدند چند نفر بودند.
گفت: چهل نفر (2).
11- امام رضا- عليه السّلام- از پدر بزرگوارش امام كاظم- عليه السّلام- روايت مىكند كه فرمود: روزى خدمت پدرم بودم در حالى كه پنج سال داشتم. عدهاى از يهوديها بر آن حضرت وارد شدند و از دلايل رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- پرسيدند.
پدرم به آنان فرمود: از او(امام كاظم) بپرسيد.
يكى از آنان گفت: خدا چه دلايل و نشانههايى را به پيامبر شما داد تا شك و ترديد را بر طرف كند؟
گفتم: آن دلايل و نشانهها بسيار است. بشنويد و آگاه باشيد:
الف- شما مىدانيد كه اجنّه قبل از بعثت پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- استراق سمع مىكردند. ولى در اوايل رسالت پيامبر اسلام با رجم و سنگسار شدن، منع گرديدند.
ب- و سحر و كهانت، باطل شد.
ج- و ابو جهل در حالى كه پيامبر در خواب بود از پشت ديوارى آمد و سنگى در دست داشت و مىخواست آن را بر سر حضرت بكوبد، ولى آن سنگ به دستش چسبيد.
د- و از آن جمله است، سخن گفتن گرگ و شتر با آن حضرت.
ه- زن عبد اللَّه بن مشكم (1)، گوسفندى را بريان و مسموم نمود و سپس آن را نزد پيامبر اكرم آورد. بشر بن براء نيز با آن حضرت بود. پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- ذراع(دست) گوسفند را برداشت و بشر، كراع(پاچه) آن را. وقتى كه حضرت آن را به دندان زد، دور انداخت و فرمود: اين ذراع به من مىگويد كه مسموم است. ولى بشر آن را جويد و فرو برد كه در اثر آن، از دنيا رفت.
رسول اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- به دنبال آن زن فرستاد، او آمد و به كار ناپسند خود اقرار نمود.
پيغمبر اكرم پرسيد: چه چيز تو را وادار نمود كه اين كار را انجام بدهى؟
آن زن گفت: همسر و بزرگان قوم مرا كشتى، لذا با خود گفتم: اگر تو پادشاه باشى، اين زهر تو را خواهد كشت و اگر پيامبر باشى، خداوند تو را از آن آگاه خواهد ساخت.
سپس امام كاظم- عليه السّلام- نشانهها و دلايل فراوان ديگرى براى يهوديان، اقامه نمود كه آنان اسلام آوردند. و امام صادق- عليه السّلام- به آنها خلعت داد و احسان نمود (2).
12- على- عليه السّلام- مىفرمايد: در يكى از جنگها با پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- بيرون رفتيم و مردم تشنه شدند و در منزل ميان راه هم آب نبود، ولى در يكى از مشكها آب كمى وجود داشت. حضرت انگشتانش را در آن گذاشت و آب از آن جوشيد تا اينكه مردم خوردند و شتران و اسبانشان را سيراب كردند و ذخيره نمودند، در حالى كه در لشكر، دوازده هزار شتر و دوازده هزار اسب و تعداد لشكريان، سى هزار تن بود (1).
13- مخزوم بن هانى از پدرش كه 150 سال از عمرش گذشته بود، نقل مىكند: در شبى كه پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- متولد شد، ايوان كسرا لرزيد و چهارده كنگره از آن فرو ريخت. و آتشكده هزار ساله فارس خاموش شد و درياچه ساوه خشكيد.
موبدان(عالم مجوس) هم در خواب ديد كه شترانى سخت اسبان عربى را به دنبال مىكشند و وارد دجله شدند و از آن گذشتند و در شهرهاى آنان متفرق شدند. وقتى كه صبح شد كسرا از اين مسأله ترسيد ولى خوف خود را آشكار نكرد و صبر پيشه نمود و مصلحت ديد كه اين قضيه را از وزيران و فرماندهانش مخفى ننمايد. ازين رو آنها را گرد آورد و جريان را به آنان گفت. در اين حال بودند كه قاصدى نامهاى آورد مبنى بر اينكه آتشكده فارس خاموش گشته و موبدان هم گفتند كه چنين رؤيائى ديدهاند.
كسرا از موبدان پرسيد: چه حادثهاى رخ داده است؟
موبدان گفت: حادثهاى در ناحيه عربستان رخ داده است.
1) بحار الانوار: 18/ 25، حديث 3.
كسرا به نعمان بن منذر نامه نوشت كه مرد دانشمندى را بفرستد تا بتواند از او(در اين باره) پرسش كند. از اين رو، نعمان شخصى به نام عبد المسيح غسّانى را به سوى كسرا فرستاد. وقتى كه او آمد كسرا آنچه در خواب ديده بود براى او نقل كرد.
او گفت: من دايىاى دارم كه در بلنديهاى شام زندگى مىكند و او از اين قضايا سر در مىآورد كه نامش «سطيح» است.
كسرا گفت: به سوى او برو و از او بپرس و آنچه را كه او گفت، آن را براى من نقل كن.
عبد المسيح برخاست و نزد سطيح رفت كه در حال مرگ بود. سلام كرد ولى سطيح نتوانست جواب سلام او را بدهد.
آنگاه سطيح گفت: عبد المسيح سوار بر شتر تيزرو، نزد سطيح آمده در حالى كه او نزديك قبر است. پادشاه ساسانى تو را در باره لرزه ايوان و خاموشى آتشكده و خواب موبدان كه شتران سختى را در آب ديد كه اسبان عربى را به يدك مىكشيد و از دجله گذشتند. و در شهرهاى آنها پراكنده شدند، فرستاده است.
سطيح افزود: اى عبد المسيح! هنگامى كه تلاوت زياد شد، «صاحب عصا» ظهور مىكند و در وادى «سماوه» سيل مىآيد و «درياچه ساوه» خشك مىشود و «آتش فارس» خاموش مىگردد. پس ديگر شام براى سطيح جاى ماندن نيست. از فارس پادشاهان و ملكههايى به تعداد كنگرهها روى كار مىآيند و تمام اين حوادث به وقوع خواهد پيوست. بعد از آن سطيح از دنيا رفت.
عبد المسيح برخاست و به سوى كسرا آمد و آنچه را كه سطيح گفته بود به او خبر داد.
كسرا به من(عبد المسيح) گفت: اگر تا چهارده پادشاه از ما حكومت كند اوضاع بر وفق مراد است. پس ده تن از آنها در چهار سال حكومت كردند و ما بقى تا خلافت عثمان حكومت كردند (1).
1) تاريخ يعقوبى: 2/ 8. بحار الانوار: 51/ 263، حديث 14.
14- زياد بن حارث صدائى (1)، صحابى پيامبر اكرم مىگويد: پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- لشكرى را به سوى قبيله من فرستاد. گفتم: يا رسول اللَّه! لشكر را برگردان و من متعهد مىشوم كه آنها را وارد اسلام كنم. حضرت هم قبول كرد و لشكر را مراجعت داد و نامهاى براى آنان نوشت كه يك گروه از آنان آمدند و مسلمان شدند.
حضرت به من فرمود: تو در ميان قبيلهات مطاع هستى.
گفتم: بلكه خدا آنها را به سوى اسلام هدايت كرد.
حضرت نامهاى نوشت و مرا امير آنان گرداند.
گفتم: يا رسول اللَّه! در مورد صدقاتشان(زكات) هم دستورى بده.
در اين مورد نيز نامهاى نوشت. و اين هنگامى بود كه حضرت، عازم سفرى بود.
در منزلى فرود آمد و اهالى آن منزل آمدند و از عامل(و حاكمشان) شكايت كردند.
حضرت فرمود: در اميرى بهرهاى براى مرد مؤمن نيست.
بعد مرد ديگرى آمد و گفت: يا رسول اللَّه! چيزى به من بده.
حضرت فرمود: سؤال از مردم در حال غنى بودن، دردى است در سر و مرضى است در شكم.
آن مرد گفت: پس از صدقات(زكات) چيزى به من بده.
حضرت فرمود: خدا خودش در مورد زكات حكم مىكند. و به حكم پيامبر و غير آن، راضى نيست. پس زكات را هشت قسم كرد و فرمود: اگر از اين هشت قسم باشى، حقّت را به تو مىدهيم.
مرد صدائى مىگويد: وقتى كه اين را ديدم متنبه شدم و آن دو نامه را آوردم و به پيامبر دادم.
1) «صداء» اسم قبيلهاى است.
حضرت فرمود: شخصى را به من معرفى كن كه او را براى شما امير گردانم من هم يكى از اهل گروه را به او معرفى كردم.
بعد از آن گفتيم: ما چاهى داريم كه هنگام زمستان، آب آن زياد مىشود و ما گرد آن جمع مىشويم ولى در تابستان آبش كم مىگردد و ما مجبور مىشويم كه از آب چاههاى قبيلههاى همجوار استفاده كنيم. و اكنون كه ما اسلام آوردهايم و اطرافيان ما با ما دشمن هستند، پس از خدا بخواه كه ما را در تابستان نيز از آب چاهمان بىبهره نگرداند تا ما اطراف او جمع شويم و به سوى آبهاى ديگر، پراكنده نگرديم.
آنگاه حضرت هفت سنگريزه خواست و آنها را به دستش ماليد و بر آنها دعا خواند، سپس فرمود: اين سنگ ريزهها را ببريد و هنگامى كه به چاه خود رسيديد «بسم اللَّه» بگوييد و يك دفعه آنها را در چاه بيندازيد.
زياد مىگويد: آنچه حضرت فرموده بود، ما انجام داديم و به بركت رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- ديگر نتوانستيم به قعر چاه نگاه كنيم (1).
15- امام باقر- عليه السّلام- روايت مىكند كه: روزى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- نماز صبح را با يارانش خواند و بعد از نماز، با آنان نشست و گفتگو نمود تا اينكه خورشيد طلوع كرد و مردم يكى بعد از ديگرى رفتند تا اينكه دو نفر ماند؛ يكى انصارى و ديگرى ثقفى.
حضرت به آن دو مرد فرمود: من فهميدم كه شما سؤالى داريد كه مىخواهيد آن را بپرسيد. اگر خواستيد مىتوانم قبل از اينكه شما بپرسيد من از آن خبر دهم و اگر مىخواهيد خودتان بپرسيد.
گفتند: بلكه شما خبر دهيد اى رسول خدا! زيرا اين براى نابينا روشنتر و از
1) بحار الانوار: 5/ 18، حديث 34.
شك دوركنندهتر است و ايمان را محكمتر مىكند.
پس حضرت فرمود: امام تو اى برادر انصارى! از قبيلهاى هستى كه اهل ايثار هستند و تو روستايى هستى و اين ثقفى چادرنشين است. آيا در پرسش هم ايثار مىكنى؟
گفت: بلى.
فرمود: اما تو اى برادر ثقفى! آمدهاى كه از وضو و نماز و اينكه در آنها چه ثوابى براى تو مىباشد، بپرسى.
گفت: بلى.
فرمود: پس بدان وقتى كه دستت را به آب زدى و «بسم اللَّه» گفتى، آن گناهانى را كه دستانت انجام دادهاند، مىريزد. و هنگامى كه صورت و دستانت را شستى، گناهان از راست و چپ تو مىريزند. و هنگامى كه سر و پاهايت را مسح كردى، آن گناهانى كه با پاهايت به سوى آنها رفتى، مىريزد. اين ثوابى است در وضو كه براى تو مىباشد.
و هنگامى كه به نماز برخاستى و حضور پيدا كردى و سوره حمد و يا يكى از سورههاى ديگر را به حسب توانت، خواندى، ركوع كردى و ركوعت را تمام نمودى و به سجده رفتى و تشهد خواندى و سلام نماز را دادى، خداوند تمام گناهانى را كه بين دو نماز انجام دادى مىبخشد. و اين هم ثواب تو در نمازت.
اما تو اى برادر انصارى! آمدهاى كه از حجّ و عمره و ثواب آنها بپرسى.
گفت: بلى.
فرمود: پس بدان وقتى كه به راه حجّ متوجه شدى و مركبت را سوار گشتى و «بسم اللَّه» گفتى، همين كه مركبت به راه افتاد و قدمهايش را برداشت و به زمين گذاشت، خداوند متعال به تعداد آنها حسنه مىنويسد و گناه تو را محو مىكند.
و زمانى كه «محرم» شدى و لبيك گفتى، خداوند براى هر «لبيك» گفتن، ده حسنه مىنويسد و ده گناه را محو مىكند.
و وقتى كه «هفت بار بيت خدا را طواف نمودى» اين نزد خدا عهد و پيمان و
ذكرى براى توست و خداوند بعد از آن حيا مىكند كه تو را عذاب نمايد.
و هنگامى كه «نزد مقام ابراهيم» دو ركعت نماز خواندى، خداوند براى توبه واسطه آن دو ركعت، دو هزار ركعت نماز مقبول مىنويسد.
و زمانى كه هفت بار «سعى بين صفا و مروه» نمودى، ثواب و اجر اين عمل نزد خداوند مانند اجر كسى است كه پياده از شهر خود به حج برود و مانند ثواب كسى است كه هفتاد بنده مؤمن را آزاد كرده باشد.
و وقتى تا غروب آفتاب در «عرفات» ماندى، اگر گناهانى به اندازه ريگ بيابان و كف دريا داشته باشى، خداوند آنها را براى تو مىآمرزد.
و هنگامى كه «قربانى» خود را ذبح كردى يا شترت را نحر نمودى، خداوند براى تو، به هر قطره خون آنها، حسنهاى مىنويسد كه معادل است با ثواب آنچه كه در باقى مانده عمرت انجام مىدهى.
و زمانى كه هفت بار طواف زيارت بجاى آوردى و در مقام ابراهيم، دو ركعت نماز خواندى، فرشتهاى بزرگوار بر شانه تو مىزند و مىگويد: خداوند گناهان گذشته را براى تو آمرزيد، تا 120 روز ديگر، اعمال تازهات را آغاز كن.
آن دو مرد گفتند: براى همين آمده بوديم (1).
16- جرير بن عبد اللَّه بجلى مىگويد: رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- مرا با نامهاى به سوى ذو الكلاع (2)و قبيله او فرستاد.(رفتم و) بر او وارد شدم. نامه پيامبر را گرامى داشت و با سپاهى بزرگ مجهز شد و بيرون آمد و من هم با او بيرون آمدم.
همين طور مىرفتيم تا اينكه صومعه راهبى بر ما نمايان شد.
پس ذو الكلاع گفت: من مىخواهم پيش اين راهب بروم وقتى كه بر او داخل
شديم، او پرسيد: كجا مىرويد؟
ذو الكلاع گفت: به سوى پيامبرى كه از قريش مبعوث شده مىرويم و اين هم فرستاده اوست.
راهب گفت: اين پيامبر، در گذشت.
پرسيدم از كجا مىدانى؟
گفت: قبل از اينكه شما به اينجا برسيد، من كتاب دانيال پيامبر را نگاه مىكردم تا اينكه به اوصاف محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- و مدت عمر و اجلش رسيدم و چنين يافتم كه او در اين ساعت فوت كرده است.
ذو الكلاع گفت: پس ما برمىگرديم.
جرير مىگويد: من هم(به مدينه) برگشتم و ديدم رسول خدا در همان روز، وفات كرده است (1).
17- امام حسن- عليه السّلام- در باره آيه: ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً (2)روايت كرده كه: پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- مىفرمود:
خداوند متعال مىفرمايد: اى گروه يهوديان! قلبهاى شما مانند سنگ خشك شده و هيچ رطوبتى از آن ترشح نمىكند؛ يعنى شما نه حق خدا را عطا مىكنيد و نه زكات اموالتان را مىدهيد و نه خوب را گرامى مىداريد و نه به مهمان، احترام مىگذاريد و نه به داد مظلومى مىرسيد و نه با چيزى از انسانيت، رابطه پيدا مىكنيد(از انسانيت هيچ چيز نمىدانيد).
در آيه كه فرموده است: أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً اين را بر شنوندگان، مبهم قرار داده و بيان
نكرده است؛ چنانچه شخصى مىگويد: گوشت يا نان خوردم، منظورش اين نيست كه من نمىدانم خوردهام بلكه مىخواهد، شنونده نفهمد كه چه خورده است. اگر چه او مىداند كه يكى از آن دو چيز را خورده است.
وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهارُ؛ يعنى:(اى يهوديان! قلبهاى شما در قساوت و سختى بحدى است كه از آن هيچ خير و نيكى نمىآيد) در حالى كه از بعضى از سنگها، نهرها جارى مىشود(و به وسيله آن، بهرههايى به بنى آدم مىرسد)».
«إِنَّ مِنْها لَما يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ؛ يعنى: و برخى سنگها بشكافد و آبى از آن بيرون آيد(ولى قلوب شما يهوديان، هيچ خيرى در آن نيست)».
«و انّ منها؛ يعنى: اگر به سنگى قسم خورده شود، فرود مىآيد، ولى قلبهاى شما اين گونه نيست».
يهوديان گفتند: اى محمّد! گمان كردى سنگها از قلبهاى ما نرمتر مىباشند. و اين كوه كه در مقابل ماست، او را شاهد بگير تا تو را تصديق كند. اگر براى تصديق تو به زبان آمد، تو بر حق باشى! پس بيرون آمدند(و به سوى) كوه «اوعر» رفتند و به پيامبر گفتند اكنون او را گواه بگير. رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: اى كوه! تو را به مقام محمّد و خاندان پاكش سوگند كه بخاطر ذكر نامهاى آنها، خداوند عرش را بر دوش هشت فرشته سبك گردانيد، در حالى كه قبل از آن نمىتوانستند آن را حركت دهند.
در اين هنگام آن كوه، حركتى كرد و آب ريخت. و ندا داد: گواهى مىدهم كه تو فرستاده پروردگار عالميان هستى و قلبهاى اين يهوديان- چنانچه گفتى- از سنگ سختتر است.
يهوديان گفتند: آيا ما را گول مىزنى؟ يارانت را پشت كوه نشاندهاى تا اينكه اين گونه سخن بگويند! اگر درست مىگويى از جاى خود برخيز و به جاى مسطحى برو و به اين كوه دستور بده كه به سوى تو بيايد. و باز بگو كه دو نيمه شود و پايينش بالا و بالايش در پايين قرار بگيرد!
آنگاه حضرت به سنگى اشاره كرد تا غلت بخورد. سنگ غلت خورد(و آمد) حضرت به مخاطبش فرمود: بگير و نزديك كن تا دوباره آنچه را كه كوه شهادت داد آن را بشنوى؛ چون اين سنگ نيز جزئى از آن كوه است.
پس آن مرد سنگ را گرفت و نزديك گوشش برد. سنگ به نطق آمد و آنچه را كوه گفته بود، بازگو كرد.
آن مرد به پيامبر اكرم گفت: آنچه را گفتى انجام بده. پس رسول اكرم دور شد و به فضاى بازى رفت و ندا داد: اى كوه! به حق محمّد و خاندان پاكش تو را قسم مىدهم كه به اذن خدا از جاى خود كنده شوى و به سوى من بيايى. در اين هنگام، كوه لرزيد و مانند اسب تندرو، نزد پيامبر آمد و ندا داد كه من شنونده تو هستم و در اطاعت تو مىباشم، به من فرمان بده.
آنگاه حضرت فرمود: اينها به من پيشنهاد كردهاند كه دستور بدهم تو از بيخ كنده شوى و دو نيمه گردى و بالاى تو پايين و پايين تو بالا قرار بگيرد. پس كوه دو نيمه شد و پايينش بالا و بالايش پايين قرار گرفت. و فرعش اصل شد. سپس كوه ندا داد: آيا اين معجزهاى كه مىبينيد غير از آن معجزات موسى- عليه السّلام- است كه خيال مىكنيد به آن ايمان داريد؟
مردى از آنها گفت: اين مردى است كه عجايب براى او ممكن مىشود.
كوه ندا داد: اى دشمنان خدا! با آنچه كه گفتيد: پيامبرى موسى- عليه السّلام- را باطل كرديد؛ چون كوه روى آنها مانند سايه ايستاده بود، پس مىگوييد اين مردى است كه عجايب را انجام مىدهد! پس حجّت بر آنها تمام شد ولى اسلام نياوردند!! (1).
18- وليد بن عباده روايت مىكند كه: جابر بن عبد اللَّه در مسجد، مشغول نماز
1) بحار الانوار: 9/ 312، حديث 11.
بود كه عربى بيابانى برخاست و به سوى او رفت و پرسيد: آيا در عصر رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله-، هيچ حيوانى به سخن در آمد؟
جابر گفت: آرى.
الف- پيامبر بر عتبة بن ابى لهب نفرين كرد و فرمود: «تو را سگ خدا به قتل برساند» روزى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به همراه عدهاى از اصحابش بيرون آمد تا اينكه در علفزارهاى مكه فرود آمديم. و عتبه مخفيانه دنبال پيامبر را گرفت تا اينكه آن حضرت را به قتل برساند! و مردم نيز نمىدانستند. او در گردنهاى پشت سر پيامبر كمين كرد. وقتى كه شب شد، شيرى آمد و عتبه را گرفت و او را از ميان كاروان بيرون برد و غرّش كرد كه تمام كاروانيان آن را شنيدند. آنگاه با زبان ساده گفت: اين عتبه پسر ابو لهب است كه مخفيانه از مكه خارج شده و گمان مىكرد كه محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- را خواهد كشت. سپس شير او را دريد و قطعه- قطعه كرد ولى چيزى از آن نخورد.
ب- باز جابر گفت: شبى عدهاى از قبيله «آل ذريح» شراب مىنوشيدند و آوازخوانها براى آنان مىخواندند و مشغول لهو و لعب بودند كه گاوى بالاى بلندى رفت و با زبان فصيح گفت: اى آل ذريح! صيحهكنندهاى با زبان فصيح در ميان مكّه شما را به گفتن «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ» دعوت مىكند، پس دعوت او را اجابت كنيد. از اين رو مردم لهو و لعب را رها كردند و به سوى مكّه آمدند و به دين اسلام وارد شدند.
ج- همچنين جابر گفت: گرگ نيز سخن گفته است؛ زيرا به طرف گلهاى آمد تا اينكه گوسفندى را ببرد ولى چوپان جلو او را گرفت و مانع شد، ولى گرگ بسيار سماجت كرد كه چوپان گفت: شگفتا! از اين گرگ.
گرگ گفت: كار شما از من شگفتآورتر است. محمّد بن عبد اللَّه قرشى، در ميان مكّه شما را به گفتن «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ» مىخواند و بهشت را براى شما ضمانت مىكند، ولى شما دعوتش را نمىپذيريد! چوپان گفت: اى كاش! كسى پيدا مىشد و گوسفندان را مىچرانيد و من
مىرفتم و به او ايمان مىآوردم.
گرگ گفت: من گوسفندانت را مىچرانم. پس چوپان نزد رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- آمد و مسلمان شد.
د- باز جابر ادامه داد كه: شتر «آل نجار» نيز سخن گفت: اين شتر اجازه نمىداد آنان به او نزديك شوند و مانع سوارشدنشان مىشد. هر حيلهاى كه بكار بردند نتوانستند راهى پيدا كنند. به ناچار، پيامبر را از اين امر آگاه كردند. حضرت به سوى شتر رفت. وقتى كه شتر، پيامبر را ديد آرام گرفت.
حضرت به طرف بنى نجار متوجه شد و فرمود: او از شما شكايت مىكند و مىگويد: به او علف كم مىدهيد اما زياد بر او بار مىكنيد.
گفتند: او چموش است و نمىتوانيم به آن دسترسى پيدا كنيم.
حضرت فرمود: نزد اهل خود برو. او نيز با حالت فروتنى و ذليلانه، رفت.
ه- باز جابر گويد: آهو نيز سخن گفت. عدهاى او را شكار كرده و به پشت اسبشان بسته بودند. وقتى كه پيامبر از مقابل آن گذشت، آهو ندا داد كه اى نبىّ خدا! اى رسول خدا! حضرت فرمود: اى حيوانى كه كمك مىطلبى، چه مىخواهى؟
آهو گفت: من دو كودك دارم كه به آنها شير مىدهم، مرا رها سازيد تا بروم به فرزندانم شير بدهم و برگردم. حضرت او را رها ساخت و رفت. وقتى كه برگشت ديد آهو ايستاده است. حضرت در بندش كرد و به كاروانيان داد. آنان از احوال آهو پرسيدند، حضرت سخنان آهو را به آنان گفت.
آنان گفتند: آن را به تو بخشيديم. پيامبر نيز آهو را آزاد كرد و آهو هم شهادتين را گفت (1).
1) بحار الانوار: 17/ 412، حديث 42.
1- مفضل بن عمر روايت مىكند كه از امام صادق- عليه السّلام- پرسيدم:
چگونه فاطمه- سلام اللَّه عليها- متولد شد؟ فرمود: هنگامى كه حضرت خديجه با پيامبر اكرم ازدواج كرد، زنان قريش با او قطع رابطه كردند و به خانه او نرفتند و به وى سلام نكردند و اجازه ندادند هيچ زنى با او در ارتباط باشد.
خديجه از اين مسأله ناراحت شد و همّ و غمّ او بخاطر پيامبر بود. وقتى كه به فاطمه- سلام اللَّه عليها- حامله شد، حضرت فاطمه در شكم او با او سخن مىگفت و او را به صبر و شكيبايى دعوت مىنمود و خديجه اين را از پيامبر مخفى مىكرد.
پس روزى پيامبر بر او وارد شد و شنيد كه خديجه با فاطمه سخن مىگويد.
فرمود: اى خديجه! با چه كسى سخن مىگويى؟
گفت: اين كودكى كه در شكم من هست با من انس گرفته و سخن مىگويد.
فرمود: اى خديجه! جبرئيل به من بشارت داد كه او دختر مىباشد و نسل پاك و با بركتى خواهد بود و خدا نسل مرا از او قرار خواهد داد. و امامان، از نسل او خواهند بود و آنان جانشينان خدا بر زمين بعد از انقضاى وحى خواهند بود.
خديجه در اين حال بود تا اينكه وقت ولادت فاطمه- سلام اللَّه عليها- رسيد. و حضرت خديجه به زنان قريش متوجه شد كه بيايند و در امر زايمان به او كمك
كنند. زنان قريش كسى را نزد خديجه فرستادند و گفتند: كه تو با ما مخالفت نمودى و حرف ما را قبول نكردى و با محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله-، يتيم ابو طالب ازدواج كردى كه فقير بود و هيچ مال و ثروتى نداشت. پس ما نمىتوانيم بياييم و كارهاى تو را انجام بدهيم!! خديجه از اين قضيه اندوهگين شد. در اين حال بود كه چهار زن بلند قامت كه به زنان بنى هاشم شبيه بودند، وارد شدند. خديجه از ديدن آنان وحشت كرد كه يكى از آنان گفت: اى خديجه! خوف مكن، ما فرستادگان خداى تو به سوى تو و ما خواهران تو مىباشيم؛ من «ساره» هستم و اين «آسيه» دختر مزاحم، همراه و رفيق تو در بهشت است. و اين يكى «مريم» دختر عمران است و آن ديگرى كلثوم دختر عمران و خواهر حضرت موسى مىباشد. خداوند ما را به سوى تو فرستاده است تا كارهاى زايمان تو را بر عهده بگيريم.
پس يكى جلو نشست و ديگرى طرف راست و سومى طرف چپ و چهارمى پشت سر حضرت خديجه قرار گرفت. و او، حضرت فاطمه را پاك و پاكيزه به دنيا آورد.
وقتى كه فاطمه- سلام اللَّه عليها- به زمين افتاد، نورى از او ساطع شد و تمام خانههاى مكّه را روشن نمود. و در مشرق و مغرب زمين جايى باقى نماند مگر اينكه از اين نور، روشن شد و ده نفر حور العين از بهشت آمدند كه در دست هر كدام طشت و ابريق(تنگ) بهشتى بود. و در ابريق آب كوثر وجود داشت. زنى كه در جلو بود، ابريق را گرفت و فاطمه- سلام اللَّه عليها- را با آب كوثر شست و دو پارچه سفيد كه از شير سفيدتر و از مشك و عنبر، خوش بوتر بود، بيرون آورد و با يكى، حضرت زهرا را پيچيد و با ديگرى، سر او را پوشاند، آنگاه از فاطمه- سلام اللَّه عليها- خواستند كه سخن بگويد و زهرا- سلام اللَّه عليها- شهادتين را به زبان آورد و گفت: «اشهد ان لا اله الّا اللَّه و ابى مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ و سيّد الأنبياء و ان بعلى على سيّد الاوصياء و ولدى سادة الاسباط».
سپس به هر يك از آن زنان سلام داد و نام هر يك از آنان را برد. آنان نيز به
روى فاطمه- سلام اللَّه عليها- خنديدند. حوريان بهشت، بخاطر ولادت او بشارت دادند و اهل آسمان نيز همديگر را به ولادت فاطمه بشارت و مژده مىدادند و از آن زمان به بعد، نور درخشندهاى در آسمان پديد آمد كه قبل از آن، ملائكه اصلا آن را نديده بودند.
آن زنان گفتند: اى خديجه! بگير اين فرزند پاك، مبارك، پاكيزه، بايمن و بركت را، خداوند به او و نسل او بركت دهد.
خديجه با شادى تمام او را گرفت و فاطمه- سلام اللَّه عليها- پستان مادرش را مكيد و در هر روز به اندازه يك ماه بچههاى ديگر و هر ماه به اندازه يك سال بچههاى ديگر، رشد مىكرد.
امام صادق- عليه السّلام- مىفرمايد: فاطمه- سلام اللَّه عليها- 75 روز بعد از پدرش، زنده ماند و بخاطر رحلت پدرش، غم و اندوه شديدى بر او وارد شد.(در اين مدت) جبرئيل بر او نازل مىشد و نفس او را پاكيزه مىگرداند و از مكان(و حالات) پيامبر به او خبر مىداد. و همچنين او را از سرنوشت ذريّهاش آگاه مىنمود. و على- عليه السّلام- هم اينها را مىنوشت (1).
2- جابر بن عبد اللَّه مىگويد: چند روز گذشت و پيامبر اكرم چيزى براى خوردن نيافت تا اينكه اين مسأله براى او بسيار پر مشقّت شد. پس به خانه زنان خود رفت و در آنجا هم چيزى نيافت. سپس به خانه فاطمه- سلام اللَّه عليها- آمد و گفت: دخترم! آيا نزد تو غذايى يافت مىشود؟ من گرسنه هستم.
فاطمه- سلام اللَّه عليها- گفت: نه، به خدا سوگند! جانم و مادرم به فدايت! وقتى رسول خدا از نزد فاطمه خارج گرديد، كنيزى با دو قرص نان جو و مقدارى گوشت، نزد فاطمه- سلام اللَّه عليها- ارسال گرديد. فاطمه- سلام اللَّه عليها- آن را
1) بحار الانوار: 16/ 20.
گرفت و در كاسهاى بزرگ نهاد و روى آن را با پارچهاى پوشاند و فرمود: به خدا سوگند! پيامبر خدا را بر خودم و ديگران، ترجيح خواهم داد- در حالى كه به يك سير غذا محتاج بودند- پس حسن و حسين- عليهما السّلام- را به دنبال پيامبر فرستاد.
پيامبر به خانه فاطمه مراجعت كرد، فاطمه گفت: خداوند به ما چيزى داده است كه من آن را براى شما پوشاندهام.
پيامبر فرمود: دخترم! آن را بياور. فاطمه- سلام اللَّه عليها- پارچه را از روى آن برداشت و ديد كه پر از نان و گوشت است و حيران ماند. سپس فهميد كه آن از طرف خداوند است. حمد و ثناى خدا را بجا آورد و به پيامبرش درود فرستاد و غذا را نزد پيامبر گذاشت. رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- هم وقتى كه غذا را ديد. حمد خدا را بجاى آورد و پرسيد: اين از كجاست؟
فاطمه- سلام اللَّه عليها- گفت: هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ (1)يعنى: اين(غذا) از جانب خداوند است. و پروردگار به هر كس كه بخواهد، بدون حساب روزى مىدهد».
آنگاه پيامبر خدا به دنبال على- عليه السّلام- فرستاد و او را نيز صدا كرد و آمد و پيامبر، على، فاطمه، حسن و حسين- عليهم السّلام- و تمام زنان پيامبر، از آن طعام خوردند و سير شدند.
فاطمه- سلام اللَّه عليها- فرمود: طعام آن ظرف به حال خود باقى بود و از آن، به تمام همسايگان نيز اطعام نموديم و خداوند به آن بركت داد و خير زيادى در آن قرار داده بود (2).
3- امام صادق- عليه السّلام- فرمود: وقتى كه خديجه وفات كرد، حضرت
فاطمه- سلام اللَّه عليها- خودش را به پيامبر مىچسباند و پيرامون او مىچرخيد و مىگفت: بابا! مادرم كجاست؟ و پيامبر نيز پاسخى نمىداد. ولى پيوسته فاطمه- سلام اللَّه عليها- مىگفت: بابا! مادرم كجاست؟ و پيامبر نمىدانست در پاسخ او چه بگويد.
ناگهان جبرئيل فرود آمد و گفت: خدايت دستور مىدهد كه به فاطمه سلام برسانى و بگويى كه مادرت در قصبهاى است كه گرههايش از طلا و ستونش از ياقوت سرخ مىباشد. و در كنار «آسيه» همسر فرعون و «مريم» دختر عمران قرار دارد.
حضرت فاطمه- سلام اللَّه عليها- نيز در پاسخ گفت: «ان اللَّه هو السّلام و منه السّلام و اليه السّلام» (1).
4- وقتى فاطمه- سلام اللَّه عليها- رحلت كرد، «ام ايمن» قسم خورد كه در مدينه نماند؛ چون طاقت نداشت جاى خالى حضرت فاطمه را مشاهده كند. لذا به سوى مكّه رفت و در ميان راه به تشنگى شديدى دچار شد. دستهاى خود را به سوى آسمان بالا برد و گفت: پروردگارا! من خدمت گذار فاطمه- سلام اللَّه عليها- هستم، مرا از عطش، مىميرانى! آنگاه خداوند از آسمان سطلى پايين فرستاد. ام ايمن از آن نوشيد و هفت سال به غذا و آب، نيازى پيدا نكرد. در روزهاى بسيار گرم، مردم، او را به زحمت مىانداختند ولى اصلا تشنه نمىشد (2).
5- سلمان فارسى مىگويد: فاطمه- سلام اللَّه عليها- نشسته بود دستاسى در
مقابلش قرار داشت كه با آن جو، آسياب مىكرد. و از دسته آن دستاس، خون جارى بود، و حسين- عليه السّلام- در يك گوشه خانه مىگريست. گفتم: اى دختر رسول خدا! اين زخم تو را بس است، فضه هم اينجا نشسته است.
فرمود: رسول خدا سفارش كرده است يك روز من كار كنم و روز ديگر «فضّه» و ديروز نوبت خدمت او بود(پس امروز نوبت من است).
سلمان گفت: من بنده آزادشدهاى هستم اجازه بده يا جو، آسياب كنم و يا حسين- عليه السّلام- را براى شما ساكت نمايم.
فاطمه- سلام اللَّه عليها- فرمود: من براى ساكت كردن بچه بهتر هستم و تو جو را آسياب كن. پس من مقدارى جو آسياب كردم تا اينكه وقت نماز رسيد، رفتم و با رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- نماز گزاردم. وقتى كه از نماز فارغ شدم، آنچه را كه ديده بودم به على- عليه السّلام- گفتم. آن حضرت گريست و بيرون رفت و بعد از مدت كوتاهى برگشت، در حالى كه خوشحال و متبسم بود. پيامبر در اين باره پرسيد، على- عليه السّلام- فرمود: بر فاطمه- سلام اللَّه عليها- وارد شدم و ديدم بر پشت، دراز كشيده است و حسين- عليه السّلام- روى سينه او خوابيده و نزدش آسياب دستى بدون هيچ گردانندهاى، مىگردد.
پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- با خوشحالى تبسم كرد و فرمود: اى على! آيا نمىدانى كه خدا در روى زمين فرشتگان سيّارى دارد كه محمّد و خاندان محمّد را تا روز قيامت، خدمت مىكنند؟ (1).
6- جناب ابو ذر مىگويد: رسول خدا مرا به دنبال على- عليه السّلام- فرستاد. به خانهاش رفتم و او را خواندم ولى پاسخ مرا نداد. و آسياب دستى را ديدم كه بدون اينكه كسى باشد به خودى خود، مىگردد. دوباره او را خواندم، بيرون آمد و با هم
1) بحار الانوار: 43/ 28، حديث 33.
نزد رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- رفتيم و پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- متوجه على- عليه السّلام- شد و چيزى به او گفت كه من نفهميدم. گفتم: شگفتا! از دستاسى كه بدون گرداننده مىگردد.
آنگاه پيامبر فرمود: خدا قلب دخترم فاطمه و اعضا و جوارحش را پر از ايمان و يقين كرده و چون خدا ضعف او را دانست، پس در روزگار به او كمك كرد و كفايتش نمود. مگر نمىدانى كه خداوند فرشتگانى را قرار داده تا خاندان محمّد را يارى دهند؟! (1).
7- روزى على- عليه السّلام- از فاطمه- سلام اللَّه عليها- غذايى خواست و فرمود:
آيا چيزى دارى كه به من بخورانى؟ حضرت فاطمه- سلام اللَّه عليها- فرمود: نه، على- عليه السّلام- بيرون رفت و دينارى را قرض كرد تا با آن چيزى براى خوردن بخرد كه ناگاه «مقداد» را ديد كه در جستجوى غذاست و خانوادهاش گرسنهاند. حضرت دينار را به او داد و خود وارد مسجد شد و نماز ظهر و عصر را با رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- خواند.
بعد از نماز، پيامبر دست على- عليه السّلام- را گرفت و بر فاطمه- سلام اللَّه عليها- وارد شدند. حضرت فاطمه در مصلّى، نماز مىخواند و پشت سرش، ظرفى در حال جوشيدن بود. فاطمه- سلام اللَّه عليها- وقتى صداى رسول خدا را شنيد، بيرون آمد و بر پدرش سلام نمود و عزيزترين كس نزد پدرش بود. و پيامبر جواب سلامش را داد و دستش را به سر او كشيد و فرمود: شام ما را بده، خداوند به تو ببخشد و او هم بخشيده است. فاطمه- سلام اللَّه عليها- ديگ را برداشت و نزد رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- نهاد.
حضرت فرمود: اين غذا را از كجا آوردهاى كه نه خوشرنگتر از آن را ديدهام و
1) همان مدرك، ص 29، حديث 34.
نه خوش بوتر از آن را و نه تا به حال غذايى بهتر از آن را خوردهام؟ باز دست مباركش را ميان دو شانه على- عليه السّلام- گذاشت و فرمود: اين عوض آن دينار توست: «إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ» (1)يعنى: خداوند به هر كس كه بخواهد، بدون حساب، روزى مىدهد».
8- سلمان فارسى مىگويد: به خانه فاطمه- سلام اللَّه عليها- رفتم، فرمود: بعد از وفات رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به من ستم روا داشتند. سپس به من گفت:
بنشين. پس نشستم، به من گفت: ديروز نشسته بودم و درب خانه نيز بسته بود، و من در مورد قطع شدن وحى از ما و منصرف شدن ملائكه از منزل ما بعد از وفات پيغمبر، فكر مىكردم كه ناگهان درب خانه بدون اينكه كسى از ما آن را باز كند، مفتوح شد و سه تن از حوريان بهشت وارد شدند و گفتند: ما از حوريان «دار السّلام» هستيم، پروردگار عالميان ما را به سوى تو فرستاده و ما مشتاق تو بوديم اى دختر محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله-.
به يكى از آنان- كه گمان مىكنم از همه آنان كهنسالتر بود- گفتم نامت چيست؟
گفت: من «مقدوره» هستم و براى «مقداد بن اسود» آفريده شدهام.
به دومى گفتم: نامت چيست؟
گفت: من «ذرّه» هستم و براى «ابو ذر» آفريده شدهام.
و نام سوّمى را پرسيدم؟ گفت: «سلمى» هستم و براى «سلمان» خلق شدهام.
فاطمه- سلام اللَّه عليها- ادامه داد: آنها طبقهايى را بيرون آوردند كه در آن خرماهايى؛ مانند نان شكرى بود. و رنگش از برف سفيدتر و بويش از مشك، خوش بوتر بود. و من سهم تو را نگهداشتم(چون تو از ما اهل بيت هستى) با آن افطار كن
1) بحار الانوار: 43/ 29، حديث 35.
و فردا هستهاش را برايم بياور.
سلمان مىگويد: خرما را گرفتم و رفتم و از مقابل هر جماعتى كه مىگذشتم، مىگفتند: تو مشك دارى؟ پس با آن افطار كردم و هستهاى در ميان آنها نيافتم.
فردا نزد فاطمه- سلام اللَّه عليها- رفتم و گفتم: اى دختر رسول خدا! در ميان آنها هيچ هستهاى نيافتم.
فرمود: اى سلمان! آن خرما از نخلى است كه خداوند در بهشت بخاطر كلامى كه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به من ياد داده، براى من غرس نموده است.
پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- به من فرمود: اگر مىخواهى در دنيا به تب مبتلا نشوى، پس به اين دعا مواظبت كن و آن را بخوان:
«بسم اللَّه نور النور، بسم اللَّه نور على نور، بسم اللَّه الذى هو مدبر الامور، بسم اللَّه الذى خلق النور، الحمد للَّه الذى انزل النور على الطور، في كتاب مسطور، بقدر مقدور، على نبى محبور، الحمد للَّه الذى هو بالعزّ مذكور و بالفخر مشهور، و على السرّاء و الضرّاء مشكور».
سلمان مىگويد: اين دعا را ياد گرفتم و آن را به بيشتر از هزار نفر كه تب داشتند تعليم دادم و همه آنان به اذن خدا، خوب شدند (1).
9- پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: بشارت و مژدهاى از طرف پروردگارم براى برادر و پسر عمويم و دخترم مىباشد؛ به اينكه خداوند فاطمه- سلام اللَّه عليها- را به ازدواج على- عليه السّلام- در آورده و خازن بهشت را فرموده است تا شجره طوبى را حركت دهد. پس به عدد دوستداران اهل بيتم رقعههايى بار داد.
و تحت آن، ملائكهاى از نور پديد آورد و به هر يك از فرشتگان، خطّى داد. و هنگامى كه قيامت استقرار يافت، اين ملائكه، به هر يك از دوستداران ما مدرك و سندى مىدهند كه در آن «برائت از آتش است» (2).
10- سلمان فارسى مىگويد: فاطمه- سلام اللَّه عليها- گفت: اى رسول خدا! حسن و حسين- عليهما السّلام- گرسنه هستند. پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- به آن دو فرمود: اى حبيبان من! چه مىخواهيد؟
گفتند: ميل به غذا داريم.
حضرت فرمود: خدايا! به اينها غذا بخوران.
سلمان مىگويد: ديدم در دست پيامبر اكرم «بهى» است شبيه سبو مىباشد كه از شير سفيدتر است. آن را با انگشت ابهامش ماليد و دو نيم نمود و نصفش را به حسن و نصف ديگرش را به حسين- عليهما السّلام- داد. من همچنان نظاره مىكردم كه به خوردن آن «به» ميل پيدا نمودم. رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: اين غذاى بهشت است و غير از ما كسى از آن نمىخورد، مگر اينكه از حساب نجات پيدا كند و تو نيز بر طريق نيكى هستى (1).
11- روايت شده است كه: على- عليه السّلام- از يك نفر يهودى مقدارى جو قرض كرد و در مقابل آن، ملافه حضرت فاطمه را كه از پشم بود، گرو گذاشت.
يهودى آن را برد و در خانهاش گذاشت. هنگام شب، زن يهود براى كارى به آن اطاقى كه ملافه در آن بود رفت. ناگهان نورى را در حال درخشش ديد كه اطاق را روشن كرده بود به سوى شوهرش برگشت و به او گفت: در آن اطاق، روشنايى بزرگى را ديدم.
شوهرش نيز تعجب كرد و فراموش كرده بود كه ملافه فاطمه- سلام اللَّه عليها- را در آنجا گذاشته است. سريع برخاست و وارد آن اطاق شده ديد شعاع نور ملافه،
1) بحار الانوار: 37/ 101، حديث 5.
پخش شده و مانند نور ماهى است كه از نزديك طلوع كرده باشد. از اين مسأله در شگفت شد. به جايى كه ملافه را گذاشته بود، دقت كرد و فهميد كه اين نور، از همان ملافه است. يهودى رفت و قوم و خويشانش را فراخواند و همسرش نيز قوم و خويشان خود را حاضر ساخت. بيش از هشتاد نفر از يهوديان جمع شدند. همه آنان وقتى اين را ديدند، مسلمان شدند (1).
12- يهوديان عروسى داشتند و خدمت پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- رسيدند و گفتند: ما بر گردن شما حق همسايگى داريم و مىخواهيم دخترت فاطمه را به خانه ما بفرستى تا عروسى ما بيشتر زينت پيدا كند و بسيار اصرار نمودند.
پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: او همسر على بن ابى طالب است و در اختيار او مىباشد. اما آنان مجددا از رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- خواستند كه از على بخواهد تا به فاطمه- سلام اللَّه عليها- اجازه شركت در مجلس آنان را بدهد.
يهوديان تمام زينت دريايى و خشكى را جمع كرده بودند و خيال مىكردند فاطمه- سلام اللَّه عليها- در لباس كهنه بر آنها وارد خواهد شد. و از اين راه مىخواستند آن مخدّره را خوار كنند! كه ناگاه، جبرئيل يك دست لباس بهشتى با تمام زيور آلات كه مانند آن را هيچ بينندهاى نديده بود، آورد. فاطمه- سلام اللَّه عليها- آنها را پوشيد و آن زيورها را در بر كرد. مردم از زيورها، رنگ و عطر لباس حضرت فاطمه- سلام اللَّه عليها- تعجب كردند. وقتى كه بر زنان يهود وارد شد، همه آنان به سجده افتادند و در مقابل آن حضرت، زمين را بوسيدند و بدين خاطر، عدّه زيادى از يهوديان، مسلمان شدند (2).
13- روايت شده است كه: امام حسن و حسين- عليهما السّلام- مريض شدند.
على، فاطمه، حسن و حسين- عليهم السّلام- نذر كردند كه سه روز روزه بگيرند.
سال قحطى هم بود. وقتى كه خوب شدند، همه روزه گرفتند. على- عليه السّلام- سه دسته پشم از يك يهودى گرفت، فاطمه- سلام اللَّه عليها- آنها را بريسد و در مقابل آن سه صاع جو دريافت نمود. روز اول، فاطمه زهرا- سلام اللَّه عليها- يك دسته را ريسيد، بعد يك صاع جو را آرد و پخت نمود. اما هنگام افطار «مسكينى» آمد و حاجت خواست، پس غذاى خود را به او دادند و خودشان با آب افطار نمودند.
روز بعد نيز يك دسته را ريسيد و يك صاع جو را آرد و پخت كرد، باز هنگام افطار «يتيمى» آمد و غذاى خويش را به او دادند و با آب افطار كردند.
روز سوّم نيز باقى مانده پشم را ريسيد و باقى مانده جو را آرد و پخت نمود، اما باز هم «اسيرى» در خانه آمد و غذا را به او دادند. و چهار روز بود كه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- نيز سنگ به شكم خود بسته بود(و چيزى نخورده بود) و حال آنها را نيز مىدانست. به باغ مقداد رفت و در نخلهاى آن خرمايى نيافت. على- عليه السّلام- با او بود. آنگاه به على- عليه السّلام- فرمود: اى ابو الحسن! سبد را بگير و به سوى آن درخت برو- به يكى از آن نخلها اشاره نما- و بگو: رسول خدا به حق خدا از تو مىخواهد كه ما را از ميوهات بهرهمند سازى.
على- عليه السّلام- مىفرمايد: درخت از زيادى ميوه- كه كسى مانند آن را نديده بود- شاخههايش پايين آمد و من از بهترينهايش چيدم. پيامبر و من از آن خورديم، مقداد و خانوادهاش نيز خوردند. سپس پيامبر اكرم با خود به مقدارى كه كفايت كند، براى فاطمه، حسن و حسين- عليهم السّلام- نيز برد. وقتى كه به خانه رسيد، فاطمه- سلام اللَّه عليها- سر درد گرفته بود. حضرت فرمود: مژده باد به صبرت كه به آنچه نزد خداست نمىرسى مگر با صبر.
در اين هنگام جبرئيل، سوره «هل اتى» را نازل كرد (1).
1) بحار الانوار: 35/ 243، حديث 4.
1- على- عليه السّلام- فرمود: بدان كه امام شما از دنيا به دو لباس كهنه اكتفا كرده و شدت گرسنگى خود را با دو قرص نان برطرف نموده و در طول سال، گوشت نمىخورد مگر در عيد قربان. و شما اين كار را نمىتوانيد بكنيد، پس مرا با ورع و اجتهاد كمك كنيد.
مثل اينكه كسى مىگويد: اگر غذاى على بن ابى طالب- عليه السّلام- اين گونه باشد پس از ضعف، نمىتواند با پهلوانان مبارزه كند و با شجاعان مقابله نمايد! به خدا سوگند! من در خيبر را با قدرت جسمانى و تحرك غذايى، از جا نكندم. بلكه من به قوه ملكى و روحى كه به نور پروردگارش، روشن است تأييد شدم (1).
2- از جمله معجزات آن حضرت، فرمايشات او در زهد، مواعظ، تذكر و نهىهاى اوست كه هر كس در آن فكر كند و نداند اين سخن على- عليه السّلام- است، ترديد نمىكند كه اين سخن كسى است كه جز عبادت كارى نداشته و
1) بحار الانوار: 40/ 318، حديث 2.
بهرهاى جز زهد براى او نبوده است. و يقين مىكند كه سخن كسى است گردنها را زده و پهلوانان را به خاك افكنده و با اين همه از زاهدترين زاهدان است. و اين از مناقب عجيبى است كه به وسيله آن، اضداد را در خويش جمع كرده است (1).
3- وقتى كه جنگ صفين طولانى شد، مردم از تمام شدن زاد و توشه و علف حيوانات، شكايت كردند بحدى كه از اصحاب، كسى پيدا نشد كه چيزى بخورد.
حضرت فرمود: ناراحت نباشيد؛ فردا آنچه كفايت كند به دست شما مىرسد. وقتى كه صبح شد، مردم از حضرت خواستند تا دعا كند. على- عليه السّلام- بر بالاى تپهاى رفت و دعايى كرد و از خدا خواست كه به آنها غذا بخوراند و علف حيواناتشان را تهيّه نمايد، سپس پايين آمد و به جاى خود برگشت. هنوز مستقر نشده بود كه صفهاى شتران به هم متصل شده، آمدند و بر پشت آنها گوشت، خرما، آرد، خوراك خشك، نان، جو و علف حيوانات قرار داشت، بحدى كه تمام بيابان پر شد و صاحبان شترها، تمام بارهاى خود را از غذاها و تمام آنچه با خود داشتند از علف چهارپايان و لباسها و خوراك حيوانات و چيزهايى كه به آن نياز داشتند حتى سوزن و نخ، خالى كردند و رفتند. و هيچ كس نفهميد كه آنها از كجا آمدند و آيا از جنس انسان بودند يا از جنّ. و همه تعجّب كردند (2).
4- عبد الواحد بن زيد مىگويد: به حجّ بيت اللَّه الحرام رفته بودم و در حال طواف بودم كه كنار ركن يمانى، دو زن ديدم كه يكى به ديگرى مىگويد: نه، به حق كسى كه به وصايت انتخاب شد و كسى كه به مساوات حكم مىكرد و به
عدالت قضاوت مىنمود، همسر فاطمه زكيّه، رضيّه و مرضيّه، اين گونه نبود.
پرسيدم: كسى را كه شما توصيفش مىكنى كيست؟
آن زن گفت: او امير مؤمنان على بن ابى طالب علم اعلام و باب احكام و تقسيمكننده بهشت و جهنّم و ربّانى اين امت است.
گفتم: او را از كجا مىشناسى؟
گفت: چگونه او را نشناسم در حالى كه پدرم در صفين در ركاب او شهيد شد.
وقتى كه از صفين برگشت. به خانه ما آمد و به مادرم فرمود: اى مادر يتيمان! حالت چگونه است؟
مادرم گفت: خوب است.
آنگاه مادرم، من و اين خواهرم را نزد او آورد، در حالى كه من آبله گرفته بودم و در اثر آن، ديد چشمم از بين رفته بود، هنگامى كه چشم على- عليه السّلام- به من افتاد، آهى كشيد و فرمود:
ما ان تاوّهت من شيء رزيت به كما تاوّهت للاطفال في الصغر
قد مات والدهم من كان يكفلهم في النائبات و في الاسفار و الحضر (1)
سپس حضرت دست مباركش را بر صورتم كشيد و همان هنگام، چشمهايم باز شدند. به خدا سوگند! اكنون من مىتوانم شتر رميده را در شب تاريك ببينم و اين به بركت آن حضرت بود كه درود خدا بر او و خاندانش باد (2).
5- ابن عباس مىگويد: وقتى كه مكّه فتح شد و هجرت پايان يافت و پيامبر اكرم فرمود: «بعد از فتح، هجرتى نيست» به على- عليه السّلام- فرمود: روز بعد با
خورشيد سخن بگو تا بدانى كه چه كرامتى نزد خداوند دارى.
وقتى كه صبح شد، برخاستيم. هنگام طلوع خورشيد، على- عليه السّلام- به طرف آن رفت و گفت: سلام بر تو اى مطيع و فرمانبردار پروردگارش! خورشيد گفت: و عليك السّلام اى برادر رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- و جانشين او! تو را مژده باد؛ چون پروردگار عزت، به تو سلام مىرساند و به تو مىگويد: تو را مژده باد؛ چون براى تو و دوستداران تو و شيعيان تو، نعمتهايى(در بهشت) است كه نه چشمى ديده و نه گوشى شنيده و نه به قلب بشرى خطور كرده است. در اين هنگام، على- عليه السّلام- به سجده افتاد.
رسول خدا فرمود: اى دوست و حبيب من! سر خود را بلند كن، چون خداوند متعال بخاطر تو، به فرشتگان مباهات مىكند (1).
6- على- عليه السّلام- حسن بصرى را ديد كه با آب كم وضو مىگيرد، به او فرمود: اى كفتى! وضويت را پر آب ساز.
حسن بصرى گفت: كسانى را كه پر آب وضو مىگرفتند ديروز آنان را به قتل رساندى!! حضرت فرمود: براى آنها غمگين هستى؟
گفت: آرى.
حضرت فرمود: خدا غمت را طولانى گرداند.
ايوب سجستانى مىگويد: بعد از آن، حسن را هميشه غمگين مىديديم؛ مانند اينكه از دفن عزيزى بر مىگردد و يا مانند مكارى كه الاغ خود را گم كرده باشد.
علت را از او پرسيديم. گفت: نفرين مرد صالحى در من مؤثر واقع شد.
و «كفتى» در زبان نبطى به معناى «شيطان» است، و مادرش در كوچكى او را به
1) بحار الانوار: 41/ 170، حديث 7.
اين نام ناميد ولى كسى از آن خبر نداشت تا اينكه على- عليه السّلام- او را به آن نام، خواند (1).
7- عبد اللَّه بن يقطر همشير امام حسين- عليه السّلام- بود و در ضمن شعرى گفت:
اذا كملت إحدى و ستون حجّة الى خمسة من بعدهن ضرائح
و قام بنو ليث بنصر بن احمد يهزّون اطراف القنا و الصفائح
تعرفتهم شعث النواصى يقودها من المنزل الاقصى شعيب بن صالح
و حدّثنى اذا أعلم الناس كلّهم ابو حسن أهل التقى و المدائح
يعنى: «وقتى كه سال 61 هجرى تمام شد و قبر پنج تن از آنها كامل شد، بنى ليث، به يارى پسر احمد قيام كردند و نيزهها و شمشيرهاى خود را جنباندند. نشانه آنها اين بود كه در جلو سر خود، مو داشتند و از منزل دور، فرمانده آنان شعيب بن صالح بود. به من گفتند: داناترين مردم ابو الحسن است كه اهل تقوا و اهل ستايشهاست».
8- امام حسين- عليه السّلام- نقل مىكند كه: خدمت رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- رسيدم و ديدم ابى بن كعب، نزد آن حضرت است. پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- به من فرمود: مرحبا به تو اى ابو عبد اللَّه! اى زينت آسمانها و زمين! ابى گفت: غير تو چگونه زينت آسمانها و زمين مىشود؟! حضرت فرمود: وجود حسن در آسمانها بزرگتر از وجود آن در زمين است. و اسم او در طرف راست عرش خداوند نوشته شده. سپس سخن از حضرت مهدى- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- از فرزندانش به ميان آورد كه به واسطه او هر مؤمنى راضى
1) بحار الانوار: 41/ 302، حديث 33.
مىشود. به عدل حكم مىكند و به عدل، دستور مىدهد و از تهامه قيام مىكند تا اينكه معجزات و براهين را آشكار سازد. به تعداد اهل بدر كه 313 نفر بودند، خداوند براى او از شهرهاى مختلف جمع مىكند. صحيفهاى دارد كه در آن نام يارانش و نام پدران، شهرهاى آنان، قبيله و كنيههايشان وجود دارد.
ابى گفت: علامت و نشانهاش چيست؟
حضرت فرمود: او پرچمى دارد و موقعى كه هنگام قيام او برسد، آن پرچم به خودى خود، به حركت در مىآيد و ندا مىكند: اى ولى خدا! قيام كن و دشمنان خدا را بكش. اكنون براى تو جايز نيست كه در مقابل دشمنان خدا خاموش بنشينى.
و او شمشيرى دارد كه هنگام قيامش از غلاف خارج مىشود و ندا مىكند: اى ولى خدا! قيام كن- جايز نيست در مقابل دشمنان خدا خاموش بنشينى، دشمنان خدا را بكش- وقتى كه خروج مىكند، جبرئيل در طرف راست او، ميكائيل در طرف چپ و شعيب بن صالح در جلو آن حضرت، حركت مىكنند. خداوند دوازده صحيفه بر من نازل كرد، با دوازده مهر آن كه نام هر كدام از امامان، در مهر و اوصافش در صحيفه موجود است (1).
9- صدوق در كتاب نبوّت از سهيل بن سعيد نقل مىكند كه گفت: هشام بن عبد الملك مرا به رصافه، فرستاد تا اينكه در آنجا چاهى براى او احداث كنم. وقتى دويست قامت كنديم، جمجمه مرد بلند قدى پيدا شد. اطرافش را كنديم ناگهان مردى را ديديم كه بر روى صخرهاى ايستاده بود، لباس سفيد در برداشت و كف دست راستش بر جاى زخمى در سرش گذاشته بود. وقتى كه دستش را كنار مىكشيديم، خون جارى مىگشت و وقتى كه دستش را رها مىكرديم به جاى
1) عيون اخبار الرضا: 1/ 59، حديث 29.
خود برمىگشت و جلو خونريزى را مىگرفت و در لباسش نوشته شده بود: «من شعيب بن صالح؛ فرستاده رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- هستم كه به سوى قومش فرستاد ولى مرا مضروب ساختند و به من زيان رساندند و مرا در اين چاه افكندند و به رويم خاك ريختند».
ما آنچه را ديده بوديم به هشام نوشتيم و هشام نيز در پاسخ نوشت: خاك را به جاى خود برگردانيد و چاه را پر كنيد (1).
10- امام باقر- عليه السّلام- مىفرمايد: هنگامى كه امير مؤمنان على- عليه السّلام- از پيكار با خوارج برمىگشت، از شهر «زوراء» گذشت و به مردم فرمود: راه برويد و از اين شهر دور شويد؛ چون فرو رفتن آن سريعتر از فرو رفتن ميخ، در آرد الك شده است.
سپس به سرزمينى رسيدند و حضرت پرسيد: اينجا كجاست؟
گفتند: زمينى خشك و بىآب است.
فرمود: شورهزار است، از آن دور شويد و راه خود را منحرف سازيد. هنگامى كه به يكى از روستاهاى اطراف، رسيديم، در صومعهاى راهبى را ديديم، حضرت به او فرمود: اى راهب مىتوانيم اينجا پياده شويم؟
راهب گفت: با سپاه خود در اين سرزمين فرود ميا؛ چون در اينجا فرود نمىآيد مگر پيامبر يا جانشين پيامبر با لشكريانش كه در راه خدا بجنگند. من اين را در كتابهاى خود يافتهام.
على- عليه السّلام- به او فرمود: من هم جانشين سيّد انبياء هستم.
راهب به حضرت گفت: پس در اين صورت تو بايد اصلع (2)قريش و وصى
محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- باشى! حضرت فرمود: همين طور هستم.
پس راهب از صومعه پايين آمد و گفت: شرايع و احكام اسلام را به من بياموز؛ چون من در انجيل، صفات تو را يافتهام و تو در زمين براثا (1)خانه مريم و زمين عيسى فرود مىآيى.
حضرت فرمود: تأمل كن و چيزى نگو. سپس به جايى آمد و فرمود: اينجا را بكوبيد. پس با پا كوبيدند كه چشمهاى با آب فراوان جوشيد، حضرت فرمود: اين چشمهاى است كه براى او(مريم) جوشيده است.
آنگاه حضرت فرمود: اين جا را هفده ذراع بكنيد و كندند. پس صخره سفيدى نمايان شد. على- عليه السّلام- فرمود: بر روى اين سنگ، حضرت مريم، عيسى- عليه السّلام- را از آغوش خويش بر زمين نهاد و اين جا نماز خواند. حضرت، صخره را نصب كرد و بر آن نماز خواند و در آنجا چهار روز باقى ماند. و حرم را در خيمهاى قرار داد.
سپس فرمود: اين زمين براثا خانه مريم و جاى مقدسى است و پيامبران در آن نماز خواندهاند.
امام باقر- عليه السّلام- مىفرمايد: بعدها دريافتيم كه ابراهيم- عليه السّلام- قبل از حضرت عيسى در آنجا نماز خوانده است (2).
11- سلمان فارسى مىگويد: وقتى كه پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- رحلت كرد، جاثليق كه داراى وقار و شناخت بود و تورات و انجيل را از حفظ داشت، با عدّهاى از مسيحيان به مدينه آمد و نزد ابو بكر رفت.
جاثليق گفت: ما، در انجيل يافتهايم كه بعد از عيسى- عليه السّلام- پيامبرى ظهور مىكند و ما بعثت محمّد بن عبد اللَّه را شنيديم و به پادشاه خود گفتيم. و او ما را براى كشف حقيقت به اين جا فرستاده است ولى پيامبر شما از دنيا رفته و ما در كتابهايمان خواندهايم كه هيچ پيامبرى از دنيا نمىرود مگر اينكه جانشينان خود را تعيين مىكند و آنان را به جاى خود در ميان امتش قرار مىدهد. پس اگر تو جانشين او هستى از تو سؤال مىكنيم؟
گفتند: او(ابو بكر) خليفه و جانشين رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- است. پس جاثليق از او چيزهايى پرسيد كه نتوانست پاسخ صحيحى بدهد.
سلمان فارسى مىگويد: برخاستم و نزد على- عليه السّلام- رفتم و او را از ماجرا آگاه كردم و آن حضرت به اين خاطر به مسجد آمد و نشست در حالى كه شخص مسيحى مىگفت: كسى را به من نشان دهيد تا بتوانم آنچه را نياز دارم از او بپرسم.
على- عليه السّلام- فرمود: بپرس، سوگند به كسى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد، از گذشته و آينده هر چه بپرسى از جانب پيامبر هدايت؛ محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- پاسخ خواهم گفت.
جاثليق گفت: آنچه را كه از اين مرد سؤال كردم از تو نيز خواهم پرسيد. به من بگو: شما نزد خداوند مؤمن هستى يا نزد خودت.
امير مؤمنان فرمود: من نزد خداوند مؤمن هستم چنانچه در عقيده خودم مؤمن مىباشم.
جاثليق گفت: اين سخنى است محكم. پس به من بگو جايگاه تو در بهشت كجاست؟
حضرت فرمود: جايگاه من نزد پيامبر امّى در بهشت فردوس اعلى است و در اين مورد هيچ شكى ندارم.
جاثليق پرسيد: اين وعده بهشت را كه گفتى، از كجا اين را دانستهاى؟
حضرت فرمود: به وسيله كتابى كه از طرف خداوند نازل شده و به وسيله صدق گفتار پيامبرى كه از طرف خداوند فرستاده شده است.
جاثليق پرسيد: درستى و راستى گفتار پيامبرت را از كجا فهميدى؟
على- عليه السّلام- فرمود: با نشانهها و معجزات ارزشمند.
جاثليق گفت: اين راه اقامه حجّت است براى كسى كه دليل بخواهد. به من بگو امروز خداوند در كجاست؟
على- عليه السّلام- فرمود: خداوند بزرگتر از كجا بودن و بالاتر از مكان است. او از ازل مكانى نداشته است امروز هم همين گونه است و از حالى به حالى تغيير پيدا نمىكند.
جاثليق گفت: بلى، احسن اى عالم! در جواب دادن، كفايت كردى. به من بگو كه آيا خداوند با حواس درك مىشود و اگر نمىشود راه شناخت او چگونه است؟
حضرت فرمود: خداوند جبّار بلند مرتبهتر از اين است كه به مقدار، توصيف شود و با حواس، درك گردد و با مردم قياس شود. و راه شناختش، كارهاى حيرت انگيزى است كه صاحبان عبرت(و عقل) را به آنچه از او مشهور و معقول است، دلالت مىكنند.
جاثليق گفت: اين همان حقيقت است. به من بگو، پيامبر شما در باره مسيح چه مىگويد و آيا او مخلوق است، و از كجا و چگونه خلقت بر او ثابت مىشود و چگونه الوهيت از او نفى مىگردد و نقص را در او حتمى مىنمايد؟
حضرت فرمود: مخلوق بودن براى او با مقدارى كه به او لازم شده و تصوير و تغيير از حالى به حالى كه دارد ثابت مىشود، و زياده و نقصانى كه از او جدا نمىشود. و اين زياده و نقصان، پيامبرى را از او نفى نمىكند و او را از عصمت و كمال و تأييد، بيرون نمىآورد. و در كتاب خدا آمده است كه مثل عيسى، مثل آدم است كه خداوند او را از خاك آفريد سپس به او فرمود: «باش، پس او موجود شد».
جاثليق گفت: اين ديگر، چيزى است كه در آن رخنهاى نيست. ولى دلايل مخلوق بودن و نفى الوهيت مشترك بود. پس چرا اى عالم به حكومت شخصى كه از
تو ناقص است گردن نهادى؟
حضرت فرمود: بخاطر آنچه كه از علمم به گذشته و آينده گفتم.
جاثليق گفت: پس چيزى كه ادعايت را تحقق ببخشد بياور.
حضرت فرمود: اى مسيحى! از جايگاه خودت با مشقّت خارج شدى و به سوى كسى آمدى كه از او سؤال كنى و آنچه را در باطنت بود از سؤال و طلب هدايت، مخفى نمودى. در رؤيا مقام مرا ديدى. با زبان من سخن گفته شدى و از مخالفت با من بر حذر گشتى و دستور داده شدى كه از من پيروى كنى.
جاثليق گفت: سوگند به خدايى كه مسيح را برگزيد، راست گفتى و از آنچه كه گفتى جز خدا خبر نداشت. پس شهادتين را به زبان آورد و گفت: تو سزاوارترين شخص به جانشينى او هستى.
و تمام كسانى كه با او بودند نيز اسلام آوردند و گفتند: به سوى ارباب خود بر مىگرديم و آنچه را ديديم به او مىگوييم.
12- على- عليه السّلام- در مجلسى نشسته بود كه مرد عربى آمد و سلام كرد و گفت: رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به من وعدهاى داد و من آمدم و از بر آورنده وعدهاش پرسيدم كه تو را به من نشان دادند. آيا به آنچه پيامبر وعده داده مىرسم؟
حضرت فرمود: آرى.
آن مرد گفت: آن وعده، صد شتر سرخ مو است. و به من گفت: اگر از دنيا رفتم و تو قرضت را خواستى، جانشين من به تو مىدهد. و پيامبر دروغ نگفته و اگر تو در ادعايت راستگو هستى پس سريعا آنها را به من بده و به وعده وفا كن.
آنگاه على- عليه السّلام- به فرزندش امام حسن- عليه السّلام- فرمود: اى حسن! بر خيز و حضرت بر خاست. على- عليه السّلام- فرمود: برو و فلان چوب دستى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- را بردار و به بقيع برو و آن را سه مرتبه به فلان سنگ
بزن. و نگاه كن ببين چه چيز بيرون مىآيد، هر چه آمد آن را بگير و به اين مرد بده و بگو: آنچه را ديده است پوشيده دارد(و به كسى نگويد).
امام حسن- عليه السّلام- با چوب دستى پيامبر به آن محل رفت و دستور على- عليه السّلام- را اجرا كرد. ناگهان سر شتر از سنگ نمايان شد كه افسار نيز بر سرش بود. حضرت افسار را گرفت و كشيد تا اينكه صد شتر بيرون آمد و مجددا شكاف سنگ به هم آمد. شتران را به آن مرد داد و فرمود: آنچه را ديدى پوشيده دار.
آن مرد گفت: پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- و پدرت راست گفتند (1).
13- قنبر مىگويد: در ساحل فرات با مولايم على- عليه السّلام- بودم كه حضرت پيراهنش را در آورد و وارد آب شد كه ناگهان موجى آمد و پيراهن را برد.
در اين هنگام هاتفى گفت: «اى ابو الحسن! به سمت راست خود نگاه كن و آنچه را مىبينى بگير» پس بقچهاى در طرف راست خود مشاهده كرد كه پيراهنى در آن پيچيده شده بود آن را گرفت و بوسيد و در جيب آن كاغذى يافت كه در آن نوشته بود:
«هديهاى است از جانب خداى عزيز و حكيم به على بن ابى طالب. اين پيراهن هارون بن عمران(برادر موسى) است»، كَذلِكَ وَ أَوْرَثْناها قَوْماً آخَرِينَ (2)(3).
14- امام حسين- عليه السّلام- روايت مىكند كه: روزى على- عليه السّلام- در
زمين كويرى درّاجى (1)را ديد و فرمود: اى درّاج! تو از چه وقت در اين بيابان هستى؟ و از كجا تغذيه مىكنى؟
درّاج گفت: اى امير مؤمنان! من صد سال است كه در اين بيابان هستم و هر وقت گرسنه شوم بر شما درود مىفرستم و سير مىگردم. و هر وقت تشنه شوم بر ستمگران شما نفرين مىكنم و سيراب مىشوم.
جابر بن عبد اللَّه مىگويد: كسى غير از سليمان بن داود زبان پرندگان را نمىدانست.
حضرت فرمود: اگر محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- و خاندانش نبودند، سليمان و پدرش آدم، آفريده نمىشدند.
سپس فرمود: اى طاوس! فرود آى، اى كركس! اى باز شكارى! اى كلاغ! آنها پايين آمدند و دستور داد همه را ذبح كردند. بعد فرمود: به قدرت خداوند پرواز كنيد و تمام پرندگان به پرواز در آمدند (2).
15- مرد سياهپوستى نزد على- عليه السّلام- آمد و گفت: اى امير مؤمنان! من دزدى كردهام مرا پاك كن.
حضرت فرمود: شايد از جايى كه قفلى نداشته دزدى كردهاى و سپس صورت خويش را از او برگرداند.
باز او گفت: اى امير مؤمنان! من از جايى سرقت نمودهام كه قفل داشت، مرا پاك گردان.
حضرت فرمود: شايد سرقت تو به حدّ نصاب نرسيده [و باز صورت خود را از او برگرداند].
آن مرد گفت: يا امير المؤمنين! سرقت من به حدّ نصاب هم رسيده است. وقتى او سه بار اقرار نمود، حضرت(حدّ سرقت را جارى نمود و) دست او را قطع كرد.
آن مرد، دست قطع شده خود را گرفت و رفت و در راه مىگفت: دست مرا امير مؤمنان و امام المتقين و قائد الغر المحجلين و يعسوب الدين و سيّد الوصيين، بريده است. و پيوسته حضرت را مدح و ثنا مىگفت.
امام حسن و امام حسين- عليهما السّلام- در راه به او برخوردند و اين كلمات را از او شنيدند. خدمت پدرشان آمدند و گفتند: مرد سياهپوستى را در راه ديديم كه تو را مدح و ثنا مىكرد.
حضرت، شخصى را دنبال او فرستاد تا او را به حضورش حاضر سازند. به او فرمود: من دست راست تو را بريدهام و تو مرا مدح و ثنا مىكنى؟! آن مرد گفت: اى امير مؤمنان! تو مرا پاك ساختى و محبت تو با گوشت، خون و استخوان من مخلوط شده است اگر مرا قطعه- قطعه كنى باز محبت تو از قلبم خارج نمىشود. على- عليه السّلام- به او دعا كرد و دست بريدهشده او را سر جايش گذاشت كه صحيح و سالم، مانند اوّل شد (1).
16- روايت شده است كه روزى صبح هنگام، على- عليه السّلام- در مدينه وارد مسجد شد و فرمود: شب گذشته رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- را در خواب ديدم كه به من فرمود: سلمان، وفات كرد. و به من سفارش كرد كه غسل، تكفين، نماز و تدفين او را بر عهده بگيرم و من نيز بخاطر اين، به مدائن مىروم.
عمر گفت: كفن را از بيت المال بردار.
حضرت فرمود: اين آماده و مفروغ عنه است.
سپس على- عليه السّلام- به سوى مدائن رفت و مردم تا پشت مدينه او را بدرقه
1) مستدرك الوسائل: 18/ 151، حديث 11.
كردند و او روانه شد و مردم هم مراجعت كردند. قبل از ظهر همان روز نيز برگشت و فرمود: او را دفن كردم. اكثر مردم باور نكردند تا اينكه بعد از مدتى، نامهاى از مدائن رسيد كه در آن نوشته بود: «سلمان در فلان شب وفات كرد و عربى آمد و او را غسل داد و كفن كرد و بر او نماز خواند و دفنش نمود و برگشت». همه از اين قضيه شگفت زده شدند (1).
17- سليمان اعمش در ضمن خبر طولانى مىگويد: شبى منصور دوانيقى به دنبال من فرستاد و مرا احضار كرد. با خود گفتم: او دعوت مىكند كه از مناقب على- عليه السّلام- بپرسد و من مىگويم و او هم مرا خواهد كشت. پس وصيت خود را نوشتم و كفن پوشيدم و به حضورش رفتم.
منصور گفت: نزديك بيا. نزديك شدم كه بوى حنوط را فهميد و گفت: يا مرا تصديق مىكنى يا تو را مىكشم.
گفتم: اين طور و اين طور است. منصور به زانو نشست و گفت: «لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلى العظيم» از من بشنو. از بنى مروان فرار مىكردم و شهرها را مىگشتم و با گفتن فضائل و مناقب على- عليه السّلام- به مردم، نزديكى مىجستم تا اينكه به يكى از شهرهاى شام وارد شدم و به مسجدى رفتم و لباسى كهنه در برداشتم.
وقتى كه امام جماعت، سلام نماز را داد، دو كودك نزد او آمدند. امام جماعت گفت: آفرين به شما! و به كسى كه شما را به نام آن دو ناميد. جريان را از او پرسيدم. پس گفته شد كه در اين شهر غير از او كسى على- عليه السّلام- را دوست نمىدارد. و آن دو كودك را به نام حسن و حسين ناميده است. با شادى برخاستم و مقدارى از فضائل على- عليه السّلام- را براى او نقل كردم. به من خلعت
1) بحار الانوار: 22/ 368، حديث 7.
داد و مال فراوانى به من بخشيد و مرا به سوى جوانى راهنمايى كرد. نزد او از فضائل و مناقب على- عليه السّلام- گفتم، او نيز مرا بر استرى سوار كرد و مال فراوانى بخشيد.
سپس گفت: برخيز تا برادرم را كه دشمن على- عليه السّلام- است به تو نشان دهم. به سوى مسجد آمديم و كنار دشمن على- عليه السّلام- كه عمامهاى بر سر داشت، در صف نماز نشستم. وقتى كه ركوع كرد و به سجده رفت، عمامه از سرش افتاد، ديدم كه سر او مانند سر خوك است. از نماز كه فارغ شد، پرسيدم: چرا سر تو اين گونه است؟
گفت: تو رفيق برادرم هستى؟
گفتم: آرى. گريست و گفت: من مؤذن بودم، وقتى كه صبح مىشد هزار مرتبه على- عليه السّلام- را لعن مىكردم!! و روز جمعه كه شد چهار هزار مرتبه او را لعن كردم!! و از مسجد برگشتم و خوابيدم. و در خواب ديدم كه قيامت برپا شده و محمّد، على، حسن و حسين- عليهم السّلام- مردم را سيراب مىكنند. رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- رو به من گفت: تو چه كارى دارى، لعنت خدا بر تو باد! على را لعنت مىكنى و به صورتم آب دهان انداخت و فرمود: خدا آنچه را كه از نعمت به تو داده، تغيير دهد. بعد متوجه شدم و ديدم كه سر و صورتم اين گونه است كه مىبينى (1).
18- سعد باهلى مىگويد: رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- تب كرده بود، من و على- عليه السّلام- به ملاقات پيامبر رفتيم، رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود:
ام ملدم (2)، آزارم مىدهد. آنگاه على- عليه السّلام- دست راستش را بيرون آورد و
پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- نيز دست راستش را بيرون آورد؛ على- عليه السّلام- دستش را بر سينه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- گذاشت و فرمود: اى ام ملدم! خارج شو؛ چون او بنده خدا و پيامبر اوست.
سعد مىگويد: رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- نشست و ازار از دوشش افتاد و فرمود: اى على! خدا تو را به چند خصلت فضيلت داده و از فضيلتهاى تو اين است كه دردها را مطيع تو گردانيده است. و از هر چيزى باز دارى و نهى كنى، به اذن خدا نهى مىشود (1).
19- يك نفر خارجى با مرد ديگرى دعوا كرد و نزد على- عليه السّلام- آمدند و حضرت، ميان آنان به حكم خدا و پيامبر، قضاوت كرد. اما آن مرد خارجى گفت:
در قضاوت، عدالت به خرج ندادى!! حضرت فرمود: دور شو (2)اى دشمن خدا! پس آن مرد به صورت سگى درآمد و لباسهايش به هوا پريد. دم خود را تكان مىداد و از چشمانش اشگ مىريخت.
حضرت به حال او دلسوزى نمود و دعا كرد، مجددا به صورت انسان برگشت و لباسهايش از هوا به تنش برگشتند.
آنگاه على- عليه السّلام- فرمود: آصف(بن برخيا) وصى حضرت سليمان نيز مانند اين كار را انجام داد چنانچه خداوند در كتابش از او نام برده و داستان او را به اين صورت نقل كرده است كه: قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ (3)آيا پيامبر شما نزد خداوند گراميتر است يا سليمان؟ گفتند: پيامبر ما.
به حضرت گفته شد(تو با اين همه معجزات و قدرتى كه دارى) پس چه نيازى به جمعآورى سپاه دارى تا با معاويه جنگ نمايى؟
على- عليه السّلام- فرمود: اينها را مىخوانم تا حجّت تمام شود و امتحان به پايان برسد. و اگر خداوند به من اجازه مىداد كه در مورد هلاكت معاويه دعا كنم، هرگز آن را به تأخير نمىانداختم (1).
20- محمّد بن سنان مىگويد: در خانه امام صادق- عليه السّلام- وارد شدم، حضرت فرمود: دم درب خانه كيست؟
گفتم: مردى از چين است.
فرمود: داخل شود. وقتى كه آن مرد خدمت امام صادق آمد، حضرت از او پرسيد آيا در چين ما را مىشناسند؟
آن مرد گفت: آرى، اى آقاى من! حضرت پرسيد: با چه چيزى ما را مىشناسند؟
آن مرد گفت: اى فرزند رسول خدا! ما در آنجا درختى داريم كه هر سال گلهايى مىآورد كه هر روز دو بار رنگشان عوض مىشود، در ابتداى روز در آن نوشته مىشود: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ» و پايان روز نوشته مىشود: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ، على خليفة رسول اللَّه» (2).
1- عبد اللَّه كناسى از امام صادق- عليه السّلام- نقل مىكند كه: روزى امام حسن- عليه السّلام- با يكى از فرزندان زبير كه به امامت آن حضرت قائل بود، به بيرون شهر رفتند. در منزلى زير نخل خشكى فرود آمدند و آن نخل در اثر نبودن آب، خشك شده بود. زير آن درخت، براى امام حسن- عليه السّلام- زيراندازى گستردند و حضرت بر روى آن نشست و آن مرد زبيرى هم مقابل آن حضرت، زير درخت ديگرى نشست. آن مرد زبيرى سرش را بالا گرفت و گفت: اى كاش! اين درخت، خرما داشت و از آن مىخورديم! امام حسن- عليه السّلام- به او فرمود: ميل به رطب دارى؟
گفت: بلى.
حضرت سر خود را بالا گرفت و دستانش را به سوى آسمان برد و دعا كرد.
ناگهان درخت خرما سبز شد و برگ دار گشت و خرما آورد. شخصى كه با آنها بود و شترانش را كرايه داده بود، گفت: به خدا سوگند! اين سحر است! حضرت فرمود: واى بر تو! اين سحر نيست. بلكه دعاى پسر پيامبرى است كه مستجاب الدعوه مىباشد. پس از درخت، بالا رفتند، خرماها را چيدند و خوردند و آن خرماها بهترين خرما بود و آنها را كفايت كرد (1).
1) بحار الانوار: 43/ 323، حديث 1.
2- عبد الغفار جازى از امام صادق- عليه السّلام- نقل مىكند كه: دو مرد نزد حسن بن على- عليهما السّلام- بودند. حضرت به يكى از آنان گفت: تو ديشب با فلانى اين گونه سخن گفتى. و مرد ديگر گفت: او از هر چه كه هست خبر دارد. و عجيبتر از اين، اينكه فرمود: ما از آنچه در شب و روز مىگذرد آگاه هستيم.
سپس فرمود: خداوند متعال تمام حلال و حرام و تنزيل و تأويل را به پيامبرش آموخت و او نيز همه آنها را به على- عليه السّلام- تعليم داد (1).
3- حارث همدانى روايت مىكند: وقتى كه على- عليه السّلام- به شهادت رسيد، مردم به امام حسن- عليه السّلام- روى آوردند و به او گفتند: تو جانشين و خليفه پدرت هستى و ما به سخنان تو گوش مىدهيم و مطيع تو هستيم، پس به هر چه خواهى دستور بده.
حضرت فرمود: دروغ مىگوييد، به خدا سوگند! به كسى كه از من بهتر بود، وفا نكرديد، چگونه به من وفا مىكنيد؟ يا چگونه به شما اطمينان كنم؟ ولى من به شما اعتماد نمىكنم. اگر راست مىگوييد وعدهگاه من و شما در اردوگاه مدائن، آنجا به من برسيد.
پس حضرت سوار شد و عدهاى كه قصد داشتند با حضرت بروند، آنها نيز سوار شدند، ولى خيلى از مردم به گفتههاى خود وفا نكردند و با او مكر نمودند همان طور كه با پدرش مكر نمودند.
آنگاه حضرت برخاست و خطبه خواند و فرمود: با من مكر كرديد چنانچه با كسى كه قبل از من بود، مكر نموديد، بعد از من، با كدام امام خواهيد جنگيد؟ با
1) بحار الانوار: 43/ 330، حديث 10.
كافر و ستمكارى كه اصلا به خدا و پيامبرش ايمان ندارد و بخاطر ترس از شمشير، او و بنى اميّه ظاهرا اسلام را پذيرفتهاند؟ و اگر براى بنى اميّه جز يك پير زن دندان افتاده، باقى نمىماند، باز به دين ستم مىكردند و آن را كج مىنمودند، اين سخن رسول خداست كه اين گونه فرموده(و خبر داده) است.
بعد از آن چهار هزار سپاهى را به فرماندهى شخصى از كنده به سوى معاويه فرستاد و دستور داد كه در «انبار» اردو بزند و كارى نكند تا فرمان او برسد. وقتى كه به انبار روانه شد و آنجا فرود آمد. معاويه فهميد و شخصى را به طرف او فرستاد و در نامهاى براى او نوشت: اگر به سوى من بيايى در بعضى از استانهاى شام و جزيره (1)، تو را والى مىكنم بدون اينكه زحمتى براى تو باشد. و پنچ هزار درهم نيز فرستاد. كندى آن دشمن خدا، پولها را گرفت و از امام حسن- عليه السّلام- برگشت و با دويست مرد از خواص و خاندانش، به سوى معاويه رفت.
وقتى اين خبر به امام حسن- عليه السّلام- رسيد، برخاست و خطبه خواند و فرمود: اين شخص كندى است كه به سوى معاويه رفت و به من و شما مكر نمود.
من بارها گفتم كه شما وفايى نداريد. و بنده دنيا هستيد. اما باز من مردى ديگر را به جاى او مىفرستم و مىدانم كه او نيز مثل رفيق خود، رفتار مىكند و در مورد من و شما از خدا نخواهد ترسيد.
امام- عليه السّلام- باز مردى از مراد را با چهار هزار سپاه فرستاد و در مقابل مردم، به طرف او رفت و بر او تأكيد كرد و فرمود: او نيز مانند مرد كندى خيانت خواهد كرد. آن مرد قسمهايى را- كه كوهها تاب مقاومت آن را نداشت- خورد كه خيانت نمىكند، ولى امام حسن- عليه السّلام- فرمود: او مكر خواهد كرد.
او نيز وقتى كه به انبار رسيد، باز معاويه مانند سابق، شخصى را به سوى او فرستاد و نامهاى مانند نامه قبلى نوشت و پنج هزار درهم فرستاد و گفت: هر كدام از شهرهاى شام و جزيره را بخواهى به تو مىدهم. اين فرمانده امام حسن- عليه السّلام-
1) شمال عراق را جزيره مىگفتند.
نيز از آن حضرت برگشت و راه شام را در پيش گرفت و آنچه را گرفت و آنچه را كه از عهد و پيمان بسته بود، حفظ نكرد.
خبر خيانت مرادى هم به امام حسن- عليه السّلام- رسيد، حضرت برخاست و خطبه خواند و فرمود: بارها به شما گفتم كه به عهد و پيمان خدا وفا نمىكنيد. اين هم رفيق مرادى شما كه به من و شما خيانت كرد و به سوى معاويه رفت.
بعد معاويه نامهاى به امام حسن- عليه السّلام- نوشت و گفت: اى پسر عمو! آن رحمى كه ميان من و تو مىباشد آن را قطع نكن، چون مردم به تو و به پدرت قبل از تو خيانت كردند.
مردم گفتند: اگر دو مرد به تو خيانت كردند و مكر نمودند، ما ناصح تو هستيم! حضرت به آنان فرمود: اين بار نيز به آنچه ميان من و شماست بر مىگردم در حالى كه من مىدانم شما مكر خواهيد كرد. وعدهگاه من و شما اردوگاه من در نخيله است. در آنجا به من برسيد ولى به خدا سوگند! به عهدتان وفا نخواهيد كرد و پيمان ميان من و شما را خواهيد شكست.
آنگاه امام حسن- عليه السّلام- راه نخيله را در پيش گرفت و ده روز آنجا اردو زد، تا اينكه بيشتر از چهار هزار نفر به او نپيوستند. پس به سوى كوفه برگشت و به منبر رفت و فرمود: شگفتا! از جماعتى كه نه دين دارند و نه حيا. اگر حكومت را به معاويه واگذار كنم، به خدا سوگند! با بنى اميّه گشايش نخواهيد ديد. به خدا سوگند! شما را به بدترين عذاب مبتلا خواهند كرد. تا اينكه آرزو كنيد كه يك نفر حبشى بر شما حاكم شود. اگر كمك داشتم خلافت را به او تسليم نمىكردم؛ چون خلافت بر بنى اميّه حرام است. خاك بر سر شما باد اى بندگان دنيا! بسيارى از اهل كوفه براى معاويه نامه نوشتند كه ما با تو هستيم و اگر مىخواهى حسن را گرفته و به سوى تو مىفرستيم!! سپس بر خيمه آن حضرت هجوم آوردند و مجروحش كردند.
سپس حضرت، پاسخ معاويه را نوشت كه: «حكومت و خلافت، مال من و خاندان من است و براى تو و خاندان تو حرام است. اين را از رسول خدا- صلّى اللَّه
عليه و آله- شنيدهام.
اگر اشخاصى كه صابر باشند و عارف به حق من و منكر آن نباشند، مىيافتم خلافت را به تو تسليم نمىكردم و آنچه را مىخواستى به تو نمىدادم» و بعد حضرت، به سوى كوفه برگشت (1).
1) بحار الانوار: 44/ 43، حديث 4.
1- منهال بن عمرو مىگويد: در دمشق بودم كه ديدم سر حسين- عليه السّلام- را مىبرند و مردى در جلو، سوره كهف را تلاوت مىكرد تا اينكه به اين آيه رسيد:
أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً (1). پس خدا آن سر را به زبان فصيح گويا ساخت و گفت: شگفتتر از اصحاب كهف، كشته شدن من و حمل سر من مىباشد (2).
2- قطب راوندى با سندى طولانى از مهران اعمش نقل مىكند كه: در موسم حجّ در طواف خانه خدا بودم، مردى را ديدم كه دعا مىكند و مىگويد: خدايا! مرا ببخش ولى مىدانم كه نخواهى بخشيد.
مىگويد: از اين سخن، لرزيدم و نزديك او رفتم و گفتم: اى مرد! تو در حرم
خدا و رسولش هستى و اين روزها روزهاى حرام و در ماه بزرگى هستى، پس چرا از بخشش خدا مأيوس مىشوى؟
گفت: اى مرد! گناهم بزرگ است.
گفتم: بزرگتر از كوه تهامه است؟
گفت: آرى.
گفتم: به اندازه كوههاى رواسى؟
گفت: آرى، اگر بخواهى به تو مىگويم.
گفتم: بگو.
گفت: بيا از حرم خارج شويم و از حرم بيرون رفتيم، به من گفت: من يكى از كسانى هستم كه در آن لشكر شوم بودم. لشكر عمر سعد- عليه اللعنه- هنگام قتل حسين بن على- عليهما السّلام- بودم. و از آن چهل نفرى هستم كه سر حسين را از كوفه نزد يزيد بردند. وقتى كه آن را مىبرديم، در راه شام بوديم كه در صومعه راهب نصرانى، پياده شديم و سر را هم بر نيزهاى نصب كرده بوديم و با آن نگهبانانى بودند. نشستيم و سفره پهن كرديم تا غذا بخوريم، ناگهان دستى ديديم كه در ديوار «دير» مىنوشت:
أ ترجو أمة قتلت حسينا شفاعة جده يوم الحساب (1)
مىگويد: از اين مسأله خيلى ترسيديم و بعضى از ما رفتند كه دست را بگيرند، ولى غيب شد. همراهان باز سر غذا برگشتند، مجددا دست نيز برگشت و مانند اوّل نوشت:
فلا و اللَّه ليس لهم شفيع و هم يوم القيامة في العذاب (2)
باز همراهان من به طرف او رفتند ولى باز ناپديد شد. برگشتند كه غذا بخورند،
بار سوم آن دست برگشت و نوشت:
و قد قتلوا الحسين بحكم جور و خالف حكمهم حكم الكتاب (1)
پس از غذا باز ماندم و گوارايم نشد. آنگاه راهب بالاى دير آمد و ديد كه نورى از آن سر ساطع است. بالاتر كه رفت سپاهى ديد، به نگهبانان گفت: از كجا مىآييد؟
گفتند: از عراق با حسين جنگيدهايم! راهب گفت: پسر فاطمه، پسر دختر پيامبرتان و فرزند پسر عموى پيامبرتان؟
گفتند: بلى! گفت: دستتان بريده باد، اگر عيسى بن مريم پسرى داشت ما او را روى چشمانمان حمل مىكرديم. ولى من به شما نيازى دارم.
گفتند: حاجت تو چيست؟
گفت: به رئيس خود بگوييد كه من ده هزار دينار دارم كه از پدرانم به ارث بردهام اين را از من بگيرد و در مقابل، آن سر را تا وقت رفتن شما به من بدهد و هنگام رفتن باز به شما بر مىگردانم. جريان را به عمر سعد، خبر دادند.
عمر گفت: دينارها را از او بگيريد و سر را تا وقت رفتن به او بدهيد. پس نزد راهب آمدند و گفتند: مال را بده تا سر را بدهيم. راهب، دو كيسه كه در هر كدام پنج هزار دينار بود، پايين فرستاد. عمر سعد كسى را خواست كه آنها را بشمارد و وزن كند. و بعد از وزن و شمارش، به كنيزش سپرد و دستور داد كه سر را به راهب بدهند.
راهب سر را گرفت و شست و تمييز كرد با مشك و كافورى كه داشت معطرش نمود و در پارچه ابريشمى پيچيد و روى زانويش نهاد و پيوسته نوحه مىگفت و گريه مىكرد تا اينكه صدايش كردند و سر را از او خواستند. گفت: اى سر! به خدا سوگند! فقط خودم را مالك هستم فرداى قيامت نزد جدّت محمّد- صلّى اللَّه عليه
1) يعنى: «حسين را با حكم جور كشتند و حكم آنها مخالف حكم كتاب خدا بود».
و آله- شهادت بده كه من به يگانگى خدا و رسالت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- گواهى مىدهم و به دست تو اسلام آوردم و دوستدار تو هستم.
سپس به آنان گفت: من مىخواهم با رئيس شما سخن بگويم و سر را به او تحويل دهم. پس عمر سعد به نزد او رفت و گفت: تو را به خدا!! و به حق محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- سوگند مىدهم كه رفتارى را كه قبلا با اين سر انجام مىدادى، از آن دست بردارى و آن سر را از اين صندوق خارج نسازى.
عمر سعد گفت: آنچه مىگويى عمل مىكنم. سر را به آنها داد و از دير پايين آمد و به كوهى رفت تا عبادت كند.
عمر سعد رفت اما به وعده خود به آن راهب عمل نكرد. وقتى كه نزديك دمشق رسيدند، به همراهانش گفت، پياده شويد و از كنيز، آن دو كيسه را خواست. به مهر آنها نگاه كرد و دستور داد باز كنند. ملاحظه كردند كه دينارها به سفال تبديل شدهاند. سپس به نوشته روى آنها نگاه كردند، ديدند در يك روى آن نوشته شده:
وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ (1). و بر روى ديگر نوشته شده: وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ (2).
عمر سعد گفت: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ، خسرت الدنيا و الآخره. بعد به غلامانش گفت: آن را به رودخانه بيندازيد و انداختند. روز بعد به دمشق وارد شدند و سر را نزد يزيد بردند. و قاتل حسين- عليه السّلام- اين اشعار را خواند:
املا ركابى فضة أو ذهبا انى قتلت الملك المحجّبا
قتلت خير الناس امّا و أبا ضربته بالسيف حتى انقلبا (3)
1) يعنى: «گمان نكنيد كه خدا از آنچه ستمكاران انجام مىدهند، غافل است»،(سوره ابراهيم، آيه 42).
2) يعنى: «كسانى كه ظلم كردهاند، به زودى خواهند فهميد كه به چه كيفر گاهى در دوزخ بازگشت مىكنند».(سوره شعراء، آيه 227).
3) يعنى: «ركاب اسب مرا از نقره و طلا پر كن، چون من پادشاه پاك و مهذّبى را كشتم؛ بهترين مردم از نظر پدر و مادر را كشتم؛ حسين را، با شمشير زدم تا اينكه منقلب شد».
يزيد دستور داد او را بكشند و گفت: تو كه مىدانستى او بهترين مردم از نظر پدر و مادر است، پس چرا كشتى؟! سپس يزيد سر را در طشتى قرار داد و به دندانهاى مبارك آن حضرت نگاه مىكرد و مىگفت:
ليت اشياخى ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الأسل
فأهلّوا و استهلّوا فرحا ثم قالوا يا يزيد لا تشل
فجزيناهم ببدر مثلها و باحد يوم احد فاعتدل
لست من خندف ان لم أنتقم من بنى احمد ما كان فعل (1)
زيد بن ارقم، وارد شد و سر حسين- عليه السّلام- را در طشت ديد در حالى كه يزيد با چوب دستى به دندانهاى مباركش مىزد، گفت: از دندانهاى او دست بردار، چه بسيار ديدم كه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- آنها را مىبوسيد.
يزيد گفت: اگر پير مرد خرفتى نبودى تو را مىكشتم.
رئيس يهوديان وارد شد و پرسيد: اين سر كيست؟
گفت: سر شخصى خارجى (2)است.
پرسيد: اين خارجى كيست؟
گفت: حسين است.
پرسيد: فرزند چه كسى؟
گفت: پسر على.
پرسيد: مادرش كيست؟
گفت: فاطمه.
1) يعنى: «اى كاش! بزرگان من كه در بدر به دست مسلمانان كشته شدند اكنون حاضر بودند و جزع و ناشكيبايى قبيله خزرج را از ضرب و كوفتن نيزه و شمشير، مىديدند.(اگر آنان اين صحنه را امروز مىديدند) به يك ديگر شادباش مىگفتند و به من مىگفتند: يزيد دستت شل مباد!! در روز احد بر آنها پيروز شديم و امروز هم تلافى نبرد بدر را كرديم. پس اكنون برابر شديم. از نسل خندف(جدّش) نيستم اگر از فرزندان احمد انتقام نگيرم».
2) خارجى كسى است كه بر امام وقت، قيام كند و اينان در زمان على- عليه السّلام- به وجود آمدند.
پرسيد: فاطمه كيست؟ گفت: دختر محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله-.
گفت: پيامبر شما! يزيد گفت: آرى.
يهودى گفت: خدا به شما جزاى خير ندهد، ديروز پيامبرتان بود(و با او نبرد مىكرديد) و امروز پسر دخترش را مىكشيد؟! واى بر شما! ميان من و داود پيامبر، هفتاد و چند نسل فاصله است، وقتى يهوديان مرا مىبينند(به احترام جدّم) تعظيم مىكنند.
سپس رو به طشت كرد و سر را بوسيد و گفت: «اشهد ان لا اله الّا اللَّه و انّ جدّك محمّدا- صلّى اللَّه عليه و آله- رسول اللَّه» و بيرون آمد. يزيد دستور داد تا او را بكشند.
بعد يزيد دستور داد سر مبارك را در مقابل مجلسى كه در آن شراب مىخورد، در زير گنبدى نگهدارند و ما را بر آن نگهبان گذاشت. آنچه ديده بودم از قلبم خطور مىكرد و نمىتوانستم بخوابم. وقتى كه شب شد مجددا ما را بر آن سر، نگهبان قرار داد. پس وقتى مقدارى از شب گذشت، صدايى از آسمان شنيدم كه منادى گفت:
اى آدم! هبوط كن. پس حضرت با ملائكه فراوانى، هبوط كرد.
دوباره صدايى شنيدم، باز منادى گفت: اى ابراهيم! پايين بيا. او با جماعت زيادى از فرشتگان پايين آمد. براى سومين بار شنيدم كه منادى گفت: اى موسى! فرود آى، او هم با عدهاى از ملائكه فرود آمد.
مرتبه چهارم شنيدم كه منادى گفت: اى عيسى! فرود آى، عيسى نيز با فرشتگانى فرود آمد. باز از آسمان صدايى شنيدم كه منادى گفت: اى محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله-! هبوط كن، پس آن حضرت با فرشتگان زيادى پايين آمد و ملائكه گرداگرد گنبد حلقه زدند. آنگاه پيامبر وارد آنجا شد و سر را برداشت.
در روايت ديگرى آمده است: حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- زير آن سر نشست و نيزه را برداشت و سر به آغوشش افتاد و آن را برداشت و نزد آدم ابو البشر آورد و فرمود: اى پدر! و اى آدم! آيا نمىبينى كه امتم بعد از من با فرزندم چه
كردند؟! از اين مسأله پوست بدنم جمع شده است.
آنگاه جبرئيل گفت: اى محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله-! من مأمور زلزله هستم اجازه بده كه زمين را بر آنها بلرزانم و صيحهاى بر آنها بزنم كه همه آنان هلاك شوند.
حضرت فرمود: نه.
جبرئيل گفت: اى محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله-! اجازه بده اين چهل نفر موكل سر را هلاك كنم.
حضرت فرمود: اين كار را انجام بده. پس به يك- يك آنها مىدميد و هلاك مىشدند تا اينكه به من نزديك شد و گفت: مىشنوى و مىبينى؟
حضرت فرمود: او را رها كن، خدا او را نبخشد. پس مرا ترك كرد. سر را برداشتند و رفتند. و آن شب آن سر مبارك، مفقود گرديد و خبرى از آن نشد. و عمر سعد به رى رفت ولى به سلطنت نرسيد و خداوند عمرش را به پايان برد و در راه هلاك شد.
اعمش مىگويد: به آن مرد گفتم از من دور شو تا آتش تو مرا نسوزاند. آن مرد رفت و ديگر خبرى از او ندارم (1).
1) بحار الانوار: 45/ 184، حديث 38.
1- ابو حمزه ثمالى مىگويد: به امام سجّاد- عليه السّلام- گفتم: از تو در باره چيزى مىپرسم تا آنچه را كه مرا مريض كرده زايل كند.
فرمود: بپرس.
گفتم: از اولى و دومى مىپرسم.
فرمود: بر آن دو لعنت باد! به خدا سوگند! آن دو كافر بودند و به خداى بزرگ، شرك ورزيدند.
گفتم: امامان از شما، مرده را زنده مىكنند و جذام و پيسى را خوب مىنمايند و روى آب، راه مىروند.
فرمود: خدا آنچه به پيامبران داده به محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- هم داده است.
ولى بعضى از فضائل او را ديگران ندارند. و آنچه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- داشت به امير مؤمنان- عليه السّلام- بخشيد و بعد از او به امام حسن و بعد از او هم به امام حسين- عليه السّلام- و به تمام امامان تا روز قيامت، با زيادىاى كه در هر سال و هر ماه و هر روز حاصل مىشود، به ارث مىرسد.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- نشسته بود و سخن از گوشت به ميان آورد، مردى از انصار نزد همسرش كه برهاى داشت، رفت و گفت: آيا بهره و غنيمتى
مىخواهى؟
آن زن گفت: چيست؟
گفت: پيامبر به گوشت اشتها دارد، پس آن برّه را براى او ذبح مىكنيم.
آن زن گفت: اين تو و اين برّه. هر چه مىخواهى بكن و غير از آن، چيزى نداشتند و رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- هم آنها را مىشناخت. پس برّه را ذبح كردند و در ديك پختند. مرد آن را برداشت و نزد پيامبر آورد.
حضرت خانواده و دوستان اصحابش را جمع كرد و فرمود: بخوريد ولى استخوانهايش را نشكنيد. مرد انصارى و آنان خوردند و سير شدند و پراكنده گشتند.
مرد انصارى هم به خانه خود برگشت. و برّه را ديد كه جلو درب، بازى مىكند.
روايت شده كه امام سجّاد- عليه السّلام- آهويى را خواند و او آمد، دستور داد تا آن را ذبح كنند. آن را ذبح نموده و پختند و گوشتش را خوردند. ولى استخوانهايش را نشكستند. حضرت فرمود: پوستش را آوردند و استخوانهايش را در وسط آن گذاشت، آهو برخاست و مشغول چريدن شد (1).
2- امام سجّاد- عليه السّلام- مىفرمايد: در رؤيا ديدم مثل اينكه كاسه شيرى به من دادند و من نيز آن را خوردم، صبح كه بيدار شدم، معدهام جوشيد و استفراغ نمودم و كمى از آن شير خارج شد، در حالى كه چند روز بود كه شير نخورده بودم (2).
3- دست مرد و زنى كه در حال طواف بودند، به حجر الاسود چسبيد و هر يك از آنها مىكوشيد تا دست خود را جدا كند، ولى نمىتوانست. مردم گفتند:
دستشان را قطع كنيد. در اين هنگام حضرت زين العابدين- عليه السّلام- وارد شد و
مردمى كه ازدحام كرده بودند، براى حضرت راه باز كردند و امام جلو آمد و دستش را بر آنها گذاشت كه دست آن دو از حجر الاسود جدا شد و رفتند (1).
4- در ميان كوههاى رضوى، شتر امام سجاد- عليه السّلام- تنبلى كرد و راه نرفت. حضرت، بالاى سر او آمد و چوب دستى خود را به او نشان داد و فرمود: يا مىروى يا مىزنم، پس شتر به راه افتاد (2).
5- روزى امام سجّاد- عليه السّلام- فرمود: مرگ ناگهانى در حقّ مؤمن، تخفيف گناه است و در حق كافر غم و تأسف مىباشد. و مؤمن، غسل دهنده و حملكنندهاش را مىشناسد، اگر خيرى نزد خداوند داشته باشد. به حملكنندگانش مىگويد: عجله كنيد ولى اگر غير از اين باشد، مىگويد: تأخير كنند.
ضمرة بن سمره گفت: اگر اين گونه باشد كه تو مىگويى، پس من از تابوت مىپرم، خودش خنديد، و مردم را نيز خنداند.
حضرت فرمود: خدايا! ضمره، بر سخن رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- خنديد، و مردم- را نيز خنداند، پس او را با تأسف بگير. پس به مرگ ناگهانى مبتلا شد. بعد از آن، غلام ضمره نزد امام سجّاد- عليه السّلام- آمد و گفت: خدا تو را توفيق دهد، ضمره با مرگ ناگهانى مرد. به خدا سوگند! صداى او را شنيدم كه مانند زمان حياتش، آن را مىشناختم، گفت: واى بر ضمرة بن سمره! تمام خويشانم از من جدا شدند و من به دار جحيم رفتم و آنجا اقامتگاه من است.
امام سجّاد- عليه السّلام- فرمود: «اللَّه اكبر» اين جزاى كسى است كه به سخن رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- بخندد و بخنداند (3).
1- امام صادق- عليه السّلام- مىفرمايد: ابو جعفر امام باقر- عليه السّلام- به وادى اى رفت و در آنجا خيمهاش را بر پا نمود. سپس از خيمه خارج شد وزير درخت خرماى خشكى رفت و حمد و ثناى خدا را به جا آورد و طورى سخن گفت كه من مثل آن را نشنيده بودم. سپس فرمود: اى درخت خرما! از آنچه كه خدا در تو قرار داده است به ما بخوران. پس از آن، از درخت، خرماى سرخ و زردى افتاد. پس حضرت از آن خورد و ابو اميه انصارى نيز با آن حضرت بود.
حضرت فرمود: اى ابو اميه! اين آيت ما مانند آيت حضرت مريم است؛ وقتى كه درخت را حركت داد و خرماى تازه براى او ريخت (1).
2- عبد اللَّه بن عطا مىگويد: در مكه بودم كه مشتاق ديدار ابو جعفر- عليه السّلام- شدم. به مدينه رفتم و غرض من ديدار او بود. و آن شب باران و سرماى شديدى مرا گرفت. نصف شب به در خانهاش رفتم و با خود گفتم: اكنون درب را
1) بحار الانوار: 46/ 236، حديث 10.
بكوبم يا تا صبح صبر نمايم؟ در اين فكر بودم كه شنيدم حضرت به كنيزش فرمود:
درب را براى پسر عطا باز كن؛ چون در اين شب، سرماى شديدى او را گرفته است.
پس درب را باز كرد و وارد شدم (1).
3- باز عبد اللَّه بن عطا مىگويد: شبى از طواف و سعى، فارغ شدم ولى هنوز مقدارى از شب باقى مانده بود. حضرت باقر- عليه السّلام- هم در مكه بود. با خود گفتم: نزد او مىروم و بقيه شب را با او سخن مىگويم. پس به در خانه آمدم و در را كوبيدم. شنيدم كه حضرت فرمود: اگر عبد اللَّه بن عطا هستى وارد شو. من هم وارد شدم.
4- ابو بصير مىگويد: در كوفه به زنى قرآن مىآموختم كه با او مزاح كردم.
وقتى خدمت امام محمّد باقر- عليه السّلام- رسيدم، مرا توبيخ كرد و فرمود: هر كس در خلوت، مرتكب گناه شود، خداوند به او توجه نمىكند. تو به آن زن چه گفتى؟
از حيا و خجالت، صورتم را پوشاندم و توبه كردم. پس حضرت فرمود: ديگر چنين كارى نكن (2).
5- ابو بصير روايت مىكند كه امام باقر- عليه السّلام- از مردى پرسيد: حال پدرت چگونه است؟
گفت: خوب است.
حضرت فرمود: بعد از اينكه توبه گرگان رفتى، پدرت فوت كرد.
بعد پرسيد: حال برادرت چگونه است؟
گفت: وقتى او را ترك كردم، صالح و خوب بود.
فرمود: همسايهاش كه صالح نام دارد او را در روز فلان و ساعت فلان به قتل رسانده است. آن مرد گريست و استرجاع گفت.
حضرت فرمود: آرام باش، آنها به بهشت رفتند و بهشت بهتر از جايى است كه قبلا بودند.
آن مرد گفت: من پسرم را در حالى كه درد شديدى داشت، ترك نمودم و شما از او نپرسيديد.
حضرت فرمود: خوب شد. و عمويش دخترش را به ازدواج او در آورد. وقتى كه تو به او برسى، او صاحب پسرى خواهد شد كه نامش على و شيعه ماست ولى پسرت شيعه ما نيست بلكه دشمن ماست.
آن مرد گفت: چاره چيست؟
حضرت فرمود: او دشمن ماست. آن مرد، در حالى كه سنگين بود از نزد آن حضرت، رفت.
ابو بصير مىگويد: پرسيدم: اين مرد كيست؟
فرمود: او مردى از اهل خراسان است كه شيعه و مؤمن مىباشد (1).
6- ابو بصير مىگويد: با امام باقر- عليه السّلام- وارد مسجد شديم و مردم نيز وارد و خارج مىشدند. حضرت فرمود: از مردم بپرس آيا مرا مىبينند؟
هر كس را ديدم از او پرسيدم: آيا ابو جعفر- عليه السّلام- را ديدى؟
مىگفت: نه، در حالى كه او ايستاده بود، تا اينكه هارون مكفوف آمد و
1) بحار الانوار: 46/ 247، حديث 36.
حضرت فرمود: از اين بپرس.
پرسيدم: آيا ابو جعفر را ديدى؟
گفت: آيا او نايستاده بود؟
گفتم: از كجا فهميدى؟
گفت: چگونه نفهمم در حالى كه او نور درخشنده است.
مىگويد: از او شنيدم كه به مردى از افريقا مىگفت: حال راشد چگونه است؟
گفت: او را زنده و سالم ترك نمودم و به شما سلام مىرساند.
حضرت فرمود: خدا او را رحمت كند.
آن مرد پرسيد: مرده است؟
حضرت فرمود: آرى.
پرسيد: چه وقت؟
فرمود: دو روز بعد از آمدن تو.
آن مرد گفت: او كه مريض نبود و ناخوشى نداشت! فرمود: هر كس از مرض و ناخوشى نمىميرد.
ابو بصير مىگويد: گفتم: اين مرد كيست؟
حضرت فرمود: مردى است از دوستان و محبين ما.
سپس فرمود: آيا گمان مىكنيد براى ما در ميان شما چشمان بينا و گوشهاى شنوا نيست؟ چه گمان بدى! به خدا سوگند! هيچ يك از اعمال شما بر ما پوشيده نيست. پس اعمال خوب را به حضور ما بياوريد و خودتان را به نيكى عادت دهيد. و از اهل نيكى باشيد و با آن شناخته شويد. به فرزندان و شيعيانم اين گونه وصيت مىكنم (1).
1) بحار الانوار: 46/ 243، حديث 31.
7- امام صادق- عليه السّلام- مىفرمايد: گروهى از مردم بر پدرم وارد شدند و پرسيدند: حق امام چيست؟
پدرم فرمود: حقّش بزرگ است، وقتى كه بر او وارد شديد، بايد او را بزرگ بداريد و احترام كنيد. و به آنچه مىآورد، ايمان بياوريد. و بر اوست كه شما را هدايت كند و در او خصلتى است كه هر وقت به خدمتش رسيديد از جلال و شكوهى كه دارد، هيچ كس نمىتواند با چشم پر به او نگاه كند؛ چون رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- اين گونه بود و بايد امام هم اين گونه باشد.
آنان پرسيدند: آيا شيعيانش را مىشناسد.
فرمود: آرى، همان وقت كه مىبيند.
پرسيدند: آيا ما شيعه شما هستيم؟
فرمود: آرى، همه شما شيعه ما هستيد.
گفتند: نشانه اين چيست؟ ما را از آن با خبر نما.
فرمود: نشانهاش اين است كه مىتوانم نامهاى خودتان، پدرانتان و قبيلههايتان را بگويم.
گفتند: پس ما را مطلع ساز. حضرت نامهاى خودشان، پدرانشان و قبيلههايشان را گفت و همه تصديق كردند.
فرمود: از آنچه قصد داريد سؤال كنيد، من پاسخ مىدهم و آن فرمايش خداوند متعال است كه مىفرمايد: كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ (1)باز حضرت را تصديق كردند.
فرمود: ما آن شجرهاى هستيم كه اصل و ريشهاش استوار و شاخههايش در آسمان است. و از علم خود هر چه بخواهيم به شيعيانمان مىبخشيم.
1) يعنى: «مانند شجره طيبهاى كه ريشهاش استوار و شاخههايش در آسمان است».
سپس فرمود: آيا اين مقدار شما را قانع نمود؟
گفتند: كمتر از اين هم ما را قانع مىكرد و كافى بود (1).
8- ابو عيينه روايت مىكند كه: نزد ابو جعفر- عليه السّلام- بودم كه مردى وارد شد و گفت: من از اهل شام هستم و شما را دوست مىدارم و از دشمنانتان بيزارى مىجويم. و پدرم بنى اميّه را دوست مىداشت. ثروت زيادى داشت و جز من فرزندى نداشت و در رمله ساكن بود. باغى داشت كه تنها خودش آنجا مىرفت و وقتى كه مرد، دنبال آن ثروت گشتم ولى پيدا نكردم. و ترديد ندارم كه آن را دفن كرده و از من مخفى نموده است.
حضرت فرمود: دوست دارى كه پدرت را ببينى و از او بپرسى كه آن مال در كجاست؟
گفت: آرى، به خدا سوگند! من شخصى بىچيز و نيازمندم. پس امام باقر- عليه السّلام- نامهاى نوشت و با مهر خودش به آن مهر زد و فرمود: امشب با اين نامه به قبرستان بقيع برو تا اينكه به وسط آن برسى. سپس ندا كن: اى درجان! اى درجان! مردى نزد تو مىآيد، نامهام را به او بده و بگو: من فرستاده محمّد بن على هستم. او پدرت را مىآورد و هر چه مىخواهى از او بپرس. آن مرد نامه را گرفت و رفت.
ابو عيينه مىگويد: روز بعد نزد امام باقر- عليه السّلام- رفتم تا از آن مرد، خبرى به دست آورم. او را دم درب ديدم كه منتظر است تا به او اذن بدهند. اذن دخول دادند و با هم وارد شديم. آن مرد گفت: خدا مىداند كه علم را در كجا قرار بدهد.
شب گذشته رفتم و آنچه را كه دستور داده بوديد، انجام دادم. آن مرد آمد و گفت: از جاى خود حركت نكن تا پدر تو را بياورم. پس مرد سياهى را آورد و گفت: اين پدر
1) بحار الانوار: 46/ 244، حديث 32.
تو مىباشد! گفتم: اين، پدر من نيست.
گفت: او را آتش و دود جهنم و عذاب دردناك، دگرگون كرده است.
به او گفتم: آيا تو پدر من هستى؟! گفت: آرى.
گفتم: پس چه چيز تو را از شكل و صورت خودت، تغيير داده است.
گفت: اى فرزندم! من بنى اميّه را دوست داشتم و آنها را بر خاندان پيامبر، بعد از رحلت پيامبر، ترجيح مىدادم. و خداوند بخاطر اين، مرا عذاب كرد و تو آنها را دوست مىداشتى و به اين جهت از تو بدم مىآمد. و تو را از مال و ثروتم محروم كردم و حقّت را ندادم. و اكنون پشيمان هستم. به باغ برو و زير درخت زيتون را حفر نما و آن ثروت را بردار كه 150 هزار درهم است. پنجاه هزار درهم آن را به محمّد بن على- عليه السّلام- بده و بقيه، مال تو باشد.
سپس آن مرد گفت: من اكنون مىروم تا آن ثروت را بردارم و سهم تو را هم بياورم.
ابو عيينه مىگويد: سال آينده به خدمت امام باقر- عليه السّلام- رسيدم و پرسيدم: آن مرد صاحب مال، چه كرد؟
حضرت فرمود: پنجاه هزار درهم نزد من آورد و من بدهى خويش را پرداخت نمودم و زمينى در ناحيه خيبر خريدم و مقدارى از آن را هم به نيازمندان خاندان خود، دادم (1).
9- جابر جعفى مىگويد: با امام باقر- عليه السّلام- به حج رفتيم و من همراه
1) بحار الانوار: 46/ 245، حديث 33.
او در محمل بودم. كبوتر صحرايى آمد و اطراف محمل او نشست و آواز خواند. رفتم آن را بگيرم كه حضرت بانگ زد: «جابر! اين كار را انجام نده، او به ما اهل بيت پناه آورده است».
پرسيدم: از چه چيزى به شما شكايت مىكند؟
فرمود: مىگويد: سه سال است در اين كوه تخم مىگذارد و مارى مىآيد و تخمهايش را مىخورد. از من خواست كه دعا كنم تا خدا آن مار را بكشد، من هم دعا كردم و خدا آن را كشت.
بعد رفتيم تا اينكه وقت سحر شد. به من گفت: پياده شو اى جابر! پياده شدم و افسار شتر را گرفتم. او نيز پياده شد و از راهى كه مىرفت، متمايل گرديد و به سوى تپه شنى رفت. شنها را كنار زد در حالى كه مىگفت: «خدايا! ما را سيراب و پاك گردان» در اين حال، سنگى بلند و سفيدى پديد آمد و آن را برداشت. چشمه صافى جوشيد، وضو گرفتيم و از آن آشاميديم.
سپس به راه خود ادامه داديم. وقتى كه صبح شد، نه آبادى بود و نه درختى.
حضرت به طرف درخت خشكى رفت و نزديك شد و فرمود: «اى نخل! ما را از آنچه خدا در تو قرار داده، سير گردان» به خدا قسم! ديدم كه درخت، خم شد تا اينكه ما از ميوهاش چيديم و خورديم. عرب باديهنشينى آنجا بود، گفت: ساحرى مانند امروز نديدم! امام باقر- عليه السّلام- فرمود: اى عرب! ما اهل بيت پيامبر را تكذيب نكن؛ چون نه ساحريم و نه كاهن، بلكه نامهايى را به ما آموختهاند كه اگر با آنها خدا را بخوانيم، هر چه بخواهيم داده مىشويم. و اگر دعا كنيم اجابت مىگردد (1).
1) بحار الانوار: 46/ 248، حديث 38.
1- سعد اسكاف مىگويد: روزى همراه امام صادق- عليه السّلام- بودم كه مردى از اهالى جبل (1)، وارد شد. و هدايايى نيز با خود آورده بود. و در ميان آنها كيسهاى پر از گوشت خشك، همراه با سبزى خشك بود. حضرت آن را بيرون آورد و فرمود: اينها را بگير و به سگها بده.
آن مرد گفت: چرا؟
حضرت فرمود: چون تذكيه نشده است.
آن مرد گفت: آن را از مرد مسلمانى خريدهام كه مىگفت تذكيه شده است! امام گوشتها را به كيسه برگرداند و چيزهايى گفت كه نفهميديم. بعد به آن مرد گفت: برخيز و آن را به اين اطاق ببر و در گوشهاى قرار بده. آن مرد نيز چنان نمود.
در اين لحظه از گوشت شنيد كه گفت: «اى ابو عبد اللَّه! امام و فرزندان انبيا مانند مرا نمىخورند؛ چون من تذكيه نشدهام. آن مرد، كيسه را برداشت و از اطاق بيرون آمد.
آنگاه حضرت پرسيد: آن گوشت چه مىگفت؟
1) به كشورهاى اطراف خزر را جبل مىگفتند.
او گفت: آنچه را كه شما خبر داده بودى گفت، و آن اينكه مىگفت من تذكيه نشدهام.
حضرت فرمود: اى ابو هارون! آيا نمىدانى آنچه را كه مردم نمىدانند ما عالم به آن هستيم؟
گفتم: بلى. پس آن مرد، گوشت را برداشت و آن را جلو سگ انداخت (1).
2- حسين بن ابى علاء مىگويد: نزد ابو عبد اللَّه، امام صادق- عليه السّلام- بودم كه مردى ديگر يا يكى از غلامانش آمد و از بد اخلاقى زنش شكايت كرد. حضرت فرمود: برو و او را نزد من بياور. آن مرد رفت و همسرش را آورد.
حضرت صادق- عليه السّلام- به او فرمود: چرا شوهرت از تو شكايت مىكند؟
زن گفت: خداوند با او آنچه مىخواهد انجام دهد(يعنى او را بكشد).
حضرت به او فرمود: اگر اين گونه باشد، مدت كمى زندگى خواهى كرد.
زن گفت: باكى ندارم كه ابدا او را نبينم.
حضرت فرمود: دست همسرت را بگير كه بيشتر از سه روز در ميان شما نيست.
روز سوم كه شد، آن مرد خدمت امام- عليه السّلام- رسيد. حضرت از او پرسيد:
همسرت چه مىكند؟
گفت: هم اكنون او را به خاك سپردم.
(راوى مىگويد:) از امام از كيفيت حال آن زن پرسيدم. حضرت فرمود: آن زن ظالم بود و خداوند عمرش را بريد و اين مرد را از او راحت ساخت (2).
3- داود رقّى مىگويد: سال 146 هجرى با امام صادق- عليه السّلام- به حج
رفتيم. وقتى از يكى از صحراهاى تهامه مىگذشتيم، شتران را خوابانديم. حضرت بانگ زد: اى داود! برو، برو! هنوز كمى از آن، فاصله نگرفته بودم كه سيلى آمد و همه چيز را برد. باز به او گفت: بين الصلاتين مىآيى و منزل مىگيرى.
دوباره فرمود: اى داود! روز پنجشنبه، اعمالت بر من عرضه شد و در آن، بخشش تو را به پسر عمويت ديدم و مرا خوشحال كرد. داود مىگويد: من پسر عموى ناصبى داشتم كه اولاد زياد داشت و نيازمند بود، وقتى كه به مكه مىآمدم گفتم به او صله رحم كنند و چيزى بدهند كه امام صادق- عليه السّلام- از آن خبر داد (1).
4- امام صادق- عليه السّلام- غلامى داشت به نام مسلم كه نمىتوانست قرآن را خوب بخواند. شبى قرآن خواندن را به او آموخت و صبح همان شب، آن غلام قرآن را به خوبى مىخواند (2).
5- شهاب بن عبد ربه مىگويد: در مدينه بودم كه جنب شدم لذا غمگين گشتم كه چگونه كوزه را از خمره پر كنم. سپس چارهاى پيدا نكردم جز آنكه همان كار را انجام دهم. صبح كه شد نزد ابو عبد اللَّه- عليه السّلام- آمدم و مىخواستم از حكم آن بپرسم كه حضرت بدون اينكه بپرسم، فرمود: اى شهاب! ديشب غمگين بودى كه چگونه كوزه را از خمره پر كنى. آنچه انجام دادى اشكال نداشت (3).
6- يكى از اصحاب امام صادق- عليه السّلام- مىگويد: مقدارى مال نزد امام
صادق بردم و با خود فكر مىكردم كه چه مقدار از آن مال را به آن حضرت بدهم.
وقتى كه به خدمتش رسيدم، غلامى را صدا كرد و طشتى در آن طرف خانه؟؟؟ بود. به غلام فرمود آن طشت را بياورد. مشغول حرف زدن شد تا اينكه طشت آورده شد.
دينارها از لبههاى طشت ريختند تا اينكه ميان من و او حايل شدند. آنگاه متوجه من شد و فرمود: آيا خيال مىكنيد كه ما به آنچه در دست شماست محتاج هستيم؟ ما آنها را مىگيريم تا اينكه شما را پاك نماييم (1).
7- صفوان مىگويد: نزد ابو عبد اللَّه- عليه السّلام- بودم كه غلامى آمد و گفت: مادرم مرد.
حضرت فرمود: چگونه مرد؟
گفت: در حالى كه رويش پارچه كشيده بود، او را ترك نمودم.
حضرت برخاست و به خانه او رفت و ديد آن زن نشسته است. به پسرش گفت:
نزد مادرت برو و آنچه را از غذا مىخواهد به او بده.
پس غلام گفت: اى مادر! به چه چيز ميل دارى؟
گفت: به كشمش پخته.
حضرت فرمود: براى او بشقاب بزرگى از كشمش بياور. آن زن از آن خورد بعد از آن، حضرت فرمود: به مادرت بگو: فرزند رسول خدا دم درب است و مىگويد:
وصيت كن، پس وصيت كرد و فوت نمود.
صفوان مىگويد هنوز برنخاسته بوديم كه حضرت بر او نماز خواند و دفن نمودند (2).
8- ابان بن تغلب مىگويد: صبح زود از خانه خودم در مدينه بيرون آمدم و به
قصد ديدار امام صادق- عليه السّلام- به سوى خانه او روانه شدم وقتى به درب خانه رسيدم، مردمى بيرون آمدند كه خوش لباستر و خوشسيماتر از آنها را نديده بودم.
خيلى با وقار و طمأنينه بودند كأنه پرندهاى بر سر آنها بود. سپس خدمت حضرت رسيديم. امام براى ما حديث گفت. از خانه كه بيرون آمديم پنج نفر با زبانهاى مختلف از عربى، فارسى، نبطى، حبشى و سقلبى آن حديث را فهميدند، لذا به يك ديگر گفتيم: اين چگونه حديثى بود كه همه ما آن را به زبان خود فهميديم؟
كسى كه زبانش عربى بود گفت: با من عربى سخن گفت، فارسى گفت: فارسى فهميدم، حبشى گفت: او حبشى تكلم نمود. سقلبى گفت: او فقط به زبان سقلبى سخن گفت. پس برگشتيم و جريان را براى حضرت بيان كرديم.
حضرت فرمود: سخن يكى بود، ولى با زبانهاى خودتان براى شما تفسير گرديد (1).
9- جابر مىگويد: نزد امام صادق- عليه السّلام- بودم. با آن حضرت، بيرون آمديم مردى را ديديم كه بزغالهاى را خوابانده است تا ذبح كند و بزغاله فرياد مىزند.
امام فرمود: قيمت اين بزغاله چقدر است؟
آن مرد گفت: چهار درهم. پس حضرت چهار درهم را از جيبش در آورد و به او داد و فرمود: او را آزاد كن.
مىگويد: پس رفتيم، ديديم كه «بازى» پرندهاى را دنبال مىكند و آن پرنده فرياد مىكشد. حضرت با آستينش به باز اشاره كرد، پس پرنده را رها كرد و برگشت.
به حضرت گفتم: چه شگفتىهايى در كار تو ديديم!
1) بحار الانوار: 47/ 99، حديث 17.
فرمود: آرى، بزغاله را كه آن مرد خوابانده بود تا بكشد، چشمش كه به من افتاد، گفت از آنچه مىخواهند در مورد من انجام دهند به خدا و شما اهل بيت پناه مىبرم. و آن پرنده هم همين طور گفت. اگر شيعيان ما استقامت مىورزيدند، زبان پرندگان را به آنان مىشنوانديم (1).
10- داود رقى مىگويد: خدمت امام صادق- عليه السّلام- رسيدم و بعد از من فرزندش موسى- عليه السّلام- وارد شد، در حالى كه از سرما مىلرزيد. حضرت پرسيد: حالت چگونه است؟ گفت: در كنف حمايت خدا و به مرحمت او خوب است. دلم خوشه انگور جرشى (2)و انار سبز، مىخواهد.
داود مىگويد: گفتم: سبحان اللَّه! در اين زمستان!! حضرت فرمود: اى داود! خدا بر هر چيزى قادر است، داخل باغ برو پس من نيز داخل شدم، درختى را ديدم كه هم انگور جرشى داشت و هم انار سبز. گفتم: به باطن و ظاهرتان ايمان آوردم.
پس داود آنها را چيد و خدمت امام موسى كاظم- عليه السّلام- آورد. آن حضرت خورد و فرمود: اى داود! به خدا سوگند! اين باقى مانده روزى مريم است كه خداوند براى او از افق اعلى مخصوص گردانيده بود (3).
11- منصور دوانيقى به دربانش گفت: وقتى كه جعفر صادق، از درب وارد شد، قبل از اينكه به من برسد او را بكش! امام صادق- عليه السّلام- وارد شد و نشست و منصور، دربان را خواست و به او نگاه كرد و به امام صادق- عليه السّلام-
نيز نگاه كرد. سپس گفت: برو به جاى خود. و دستهايش را مىماليد تا اينكه امام صادق- عليه السّلام- رفت. منصور، دربان را خواست و گفت: به تو چه دستورى داده بودم؟
دربان گفت: به خدا سوگند! من او را نه هنگامى كه وارد شد، ديدم و نه هنگامى كه خارج شد. فقط زمانى او را ديدم كه با تو نشسته بود.
12- وليد بن صبيح مىگويد: شبى نزد امام صادق- عليه السّلام- بوديم كه درب خانه زده شد. حضرت به كنيز خود فرمود: ببين كيست؟ كنيز بيرون رفت و بعد آمد و گفت: عمويت عبد اللَّه بن على است.
حضرت فرمود:(بگو) داخل شود و به ما هم گفت كه به اطاق ديگرى برويم.
ما به آن اطاق رفتيم و صدايى شنيديم و خيال كرديم صداى يكى از همسران حضرت مىباشد لذا بسيار به هم نزديك شديم. وقتى كه وارد شد، رو به امام صادق- عليه السّلام- نمود و هر چه از دهانش در آمد گفت و سپس رفت. ما نيز بيرون آمديم. پس حضرت، از همان جايى كه سخنش را قطع كرده بود، دوباره شروع كرد.
يكى از ما گفت: او با تو رفتارى كرد كه گمان نمىكرديم كسى بتواند با شما آن گونه رفتار كند، تا اينكه نزديك بود بيرون بياييم و او را بزنيم.
حضرت فرمود: آرام باشيد و ميان ما داخل نشويد. پاسى از شب كه گذشت باز درب كوبيده شد. حضرت به كنيز خود گفت: ببين كيست؟ كنيز رفت و برگشت و گفت: عمويت عبد اللَّه بن على است.
امام به ما فرمود: به جايى كه بوديد بر گرديد. بعد به او اذن دخول داد. پس عمويش با ناله و گريه وارد شد و مىگفت: اى پسر برادر! مرا ببخش، خداوند تو را ببخشد. از من بگذر خدا از تو بگذرد.
فرمود: خدا تو را ببخشد، اى عمو! چه چيزى تو را به اين كار واداشته است؟
گفت: وقتى كه به رختخواب خود رفتم، دو مرد سياه و بد هيبت آمدند و مرا بستند. يكى به ديگرى گفت: او را به جانب آتش ببر. او نيز مرا به سوى آتش مىبرد كه از مقابل رسول خدا گذشتم. گفتم اى رسول خدا! نمىبينى با من چه مىكنند؟
فرمود: مگر تو نبودى كه به فرزندم آن چيزها را شنواندى؟! گفتم: يا رسول اللَّه! ديگر اين كار را نمىكنم. پس دستور داد مرا رها كردند و هم اكنون، درد بندها را احساس مىكنم.
ابو عبد اللَّه- عليه السّلام- فرمود: وصيت كن.
گفت: به چه وصيت كنم؟ مالى ندارم، عيالمند و مقروض هستم.
حضرت فرمود: قرض تو به عهده من و خانوادهات نيز با خانواده من. پس وصيت كن. پس ما هنوز از مدينه خارج نشده بوديم كه او مرد و حضرت قرضش را داد و خرج خانوادهاش را نيز تقبل كرد و دختر او را به ازدواج پسر خود در آورد (1).
13- عبد الرحمن بن حجاج مىگويد: بين مكه و مدينه با امام صادق- عليه السّلام- بودم كه حضرت، بر استرى و من بر الاغى سوار بودم و شخص ثالثى همراه ما نبود.
پرسيدم: سرورم! نشانه امام چيست؟
فرمود: اى عبد الرحمن! اگر به اين كوه بگويد: حركت كن، حركت مىكند.
مىگويد: به خدا سوگند! به كوه نگاه كردم و ديدم در حال حركت است.
حضرت به آن نظرى افكند و فرمود: تو را قصد نكرده بودم (2).
14- حسين بن زيد مىگويد: به امام صادق- عليه السّلام- گفتم مرا از فرمايش خداوند متعال به حضرت ابراهيم كه فرمود: «اولم تؤمن» آگاه كن. حضرت فرمود:
دوست دارى كه مانند آن را ببينى؟
گفتم: بلى.
پس چاقويى برداشت و برخاست و كبوتر و كلاغ و طاوس و بازى را ذبح كرد و آنها را قطعه- قطعه نمود و به هم مخلوط كرد و بعد يك- يك آنها را ندا داد.
ديدم كه گوشتها بعضى به يك ديگر چسبيدند و دوباره همان پرندگان، به وجود آمدند (1).
15- داود رقى مىگويد: نزد امام صادق- عليه السّلام- بودم كه به من فرمود:
چرا رنگت تغيير كرده است؟
گفتم: بدهى زياد آن را اين گونه كرده است. و قصد كردهام كه از راه دريا به «سند» بروم و برادرم فلانى را بياورم.
حضرت فرمود: اگر خواستى برو.
گفتم: وحشت دريا و طلاطم آن مانع من مىشود.
حضرت فرمود: اى داود! كسى كه تو را در خشكى حفظ مىكند، در دريا نيز نگهدار تو مىباشد. اى داود! اگر اسم و روح من نبود، رودخانهها جارى نمىشدند و ميوهها نمىرسيدند و درختان سبز نمىگشتند.
داود مىگويد: سوار كشتى شدم و 120 روز از نزديك ساحل مىرفتيم كه روز جمعهاى قبل از ظهر، ديدم آسمان ابرى است. و نور درخشانى از بالاى آسمان
1) در جلد دوم، در معجزات امام صادق- عليه السّلام- در حديث چهارم گذشت.
تا به سطح زمين تابيد و صداى ضعيفى شنيدم كه مىگويد: اى داود! اكنون هنگام پرداخت بدهى تو مىباشد. سرت را بلند كن كه سالم ماندى. سرم را بلند كردم تا آن نور را بنگرم كه ندا آمد: «برو به پشت آن تپه سرخ» آنجا رفتم و صفحههاى قرمز طلايى ديدم كه يك طرف آن صاف و بدون نوشته و در طرف ديگر، نوشته شده بود: «اين عطاى ماست، ممنون باش و آن را بدون حساب نگاهدار». آنها را برداشتم كه قيمت بىحساب داشتند.
گفتم: به كسى چيزى نخواهم گفت تا اينكه به مدينه برسم.(وقتى كه به مدينه رسيدم) خدمت حضرت ابو عبد اللَّه- عليه السّلام- شرفياب شدم، به من فرمود:
اى داود! عطاى ما آن نورى بود كه بر تو درخشيد نه آن طلا و نقرهاى كه بردى، ولى آن هم بر تو گوارا باد، عطايى است كه از طرف پروردگار نموديم، پس حمد خدا را بجاى آر.
داود مىگويد:(حكايت را) از خادم حضرت، به نام معتب پرسيدم.
گفت: هنگامى را كه تو مىگويى، در آن هنگام حضرت با اصحابش خيثمه، حمران و عبد الاعلى سخن مىگفت و صورتش را به سوى آنان برگرداند و آنچه را كه تو مىگويى به آنان گفت. و هنگامى كه وقت نماز رسيد، حضرت برخاست و با آنان نماز گزارد.
داود مىگويد: از همه آنان پرسيدم، تمام آنان نيز همان سخن معتب را گفتند (1).
16- يونس بن عبد الرحمن و مغيرة بن ثور مىگويد: از داود رقى شنيديم كه گفت: در ارمنستان بودم و زياد بدهى داشتم. در اين حال، در يكى از راههاى آنجا مىرفتم كه صدايى شنيدم. به چپ و راست خود نگاه كردم ولى كسى را نديدم.
1) بحار الانوار: 47/ 100، حديث 120.
سرم را بلند نمودم كه امام صادق- عليه السّلام- را ديدم، سوار بر باد بود و باد گاهى او را پايين مىآورد و گاهى بالا مىبرد.
فرمود: اى داود! بدهى تو پرداخت نخواهد شد، مگر اينكه قرآن را حفظ كنى.
پرسيدم: چه چيز شما را به اينجا آورده است؟
فرمود: در نواحى خزر و چين، كارى داشتم، از خداوند خواستم كه مرا بر باد سوار كند و خدا هم مرا بر آن سوار نمود و ديدم كه تو غمگين هستى خواستم تو را دلدارى بدهم.
داود مىگويد: قرآن را نوشتم تا اينكه حفظ كردم و خداوند قرضم را ادا نمود (1).
17- محمّد بن مسلم مىگويد: نزد امام صادق- عليه السّلام- بودم كه معلّى بن خنيس با حال گريان، وارد شد، حضرت پرسيد: چرا گريه مىكنى؟! گفت: دم درب، جماعتى هستند كه مىپندارند شما هيچ فضل و برترى بر آنان نداريد. و شما و آنان مساوى هستيد. حضرت مدتى سكوت كرد و سپس يك طبق خرما خواست و از ميان آنها يك خرما برداشت و هستهاش را در آورد و خورد و آن هسته را نيز در زمين كاشت و روييد و ميوه آورد. يكى از آنها را دو نيمه كرد و خورد و از ميان آن، ورقهاى در آورد و به معلّى داد و فرمود: بخوان. در آن نوشته شده بود:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ، على المرتضى [و] الحسن و الحسين، و على بن الحسين،(همه ائمه(ع) را شمرده بود) يكى يكى تا حسن بن على و فرزندش(امام زمان- عجل اللَّه تعالى فرجه الشريف-) (2).
18- ابو مريم مدنى نقل مىكند: به حج رفتم پس وقتى نزديك مسجد شجره
رسيدم، بر حمار خود سوار شدم و گفتم: به مردم مىرسم و نماز را با آنان مىخوانم.
وقتى كه چشمم به مردم افتاد، در حال نماز بودند ولى وقتى كه رسيدم نماز را تمام كرده بودند. امام صادق- عليه السّلام- را ديدم كه به ردايش پيچيده و تسبيح مىگفت، پرسيد: اى ابو مريم! نماز خواندهاى؟
گفتم: نه.
فرمود: نمازت را بخوان. پس نمازم را خواندم و سپس تحت محمل او رفتم كه با خود گفتم: امروز او را تنها يافتهام پس هر چه نياز داشته باشم از او خواهم پرسيد.
فرمود: اى ابو مريم! تحت محمل من مىروى؟
گفتم: آرى و همراه او در محملش (1)غلامى بود به نام «سالم»، حضرت مرا ديد كه زياد اين طرف و آن طرف مىروم.
فرمود: چرا اين گونه هستى آيا درد شكم دارى؟
گفتم: بلى.
پرسيد: ديشب ماهى خوردهاى؟
گفتم: بلى.
فرمود: پس از آن خرما خوردى؟
گفتم: نه.
فرمود: اگر با خرما مىخوردى و «بسم اللَّه» مىگفتى، زيان نمىكرد.
سپس با هم رفتيم تا اينكه وقت نماز فرا رسيد. حضرت پياده شد و فرمود: اى غلام! آب بياور تا وضو بگيرم. پس غلام آب آورد و حضرت به جايى رفت تا وضو بگيرد. وقتى كه بيرون آمد، درخت خرماى خشكيدهاى ديد، نزديكش رفت و فرمود: اى درخت! از آنچه خداوند در تو قرار داده به ما بخوران.
مىگويد: درخت را ديدم كه به حركت در آمد و سبز شد و بارور گرديد،
1) وقتى كه روى شتر محمل مىبستند، مىبايست در هر طرف آن يك نفر مىنشست تا هموزن شود.
خرمايش قرمز و بعد زرد و رسيده گرديد. سپس خودش خورد و به ما هم خوراند. و همه اينها در يك لحظه بود (1).
19- ابو خديجه از مردى از كنده نقل مىكند كه جلاد بنى عباس بوده است.
منصور دوانيقى، امام صادق و فرزندش اسماعيل را گرفته در جايى زندان كرده بود و به آن مرد دستور داد كه آن دو را به قتل برساند. او هم شب هنگام آمد و ابتدا ابو عبد اللَّه- عليه السّلام- را بيرون آورد و كشت و بعد اسماعيل را بيرون آورد تا بكشد كه اسماعيل مدتى با او مبارزه كرد ولى او هم به قتل رسيد. سپس پيش منصور آمد. منصور پرسيد! چه كردى؟
گفت: آن دو را كشتم و تو را از شرّ آنان راحت نمودم.
وقتى كه صبح شد امام صادق- عليه السّلام- و اسماعيل دم درب نشسته و اذن دخول مىخواستند. در اين هنگام منصور به آن مرد گفت: مگر تو نمىگفتى كه آنان را كشتهاى؟
آن مرد گفت: بلى، آنها را همان گونه شناختم كه تو را مىشناسم.
منصور گفت: پس به جاى آنان چه كسانى را كشتهاى برو و نگاه كن. آن مرد رفت و ديد كه دو شتر را كشته است.
مىگويد: در حيرت ماندم و جريان را به منصور گفتم او سرش را پايين انداخت و به فكر رفت و بعد گفت: نبايد كسى اين سخن و(حكايت) را از تو بشنود.
پس اين حكايت مانند فرمايش خداوند متعال در باره عيسى- عليه السّلام- است كه مىفرمايد: «او را نكشتند و به دار نزدند بلكه(امر) بر آنان مشتبه شد» (2).
20- داود رقى مىگويد: نزد ابو عبد اللَّه- عليه السّلام- بودم كه جوانى وارد شد و گريه مىكرد و گفت: نذر كردم كه با همسرم به حج بروم ولى هنگامى كه به مدينه وارد شدم، همسرم مرد.
حضرت فرمود: برو، او نمرده است.
جوان گفت: او مرد و رويش را كشيديم! حضرت فرمود: او زنده است.
جوان رفت و خندان برگشت و گفت: بر او كه وارد شدم، ديدم نشسته است.
حضرت فرمود: اى داود! آيا ايمان نياوردى؟
گفتم: چرا ولى مىخواهم قلبم آرام بگيرد.
روز ترويه (1)كه رسيد، حضرت به من فرمود: اى داود! مشتاق زيارت خانه پروردگارم شدهام.
گفتم: سرور من! فردا عرفات است.
فرمود: وقتى نماز عشا را خواندى، شترم را افسار بزن و بياور. من هم دستورش را اجرا كردم. پس حضرت بيرون آمد و سوره «توحيد و يس» را خواند و سوار شد. و مرا هم به ترك خود سوار كرد. مقدارى از شب راه رفتيم و كارهايى را در اماكنى كه سزاوار بود، انجام داد و فرمود: اين بيت خداست، پس آنچه را سزاوار بود انجام داد.
وقتى كه صبح شد، برخاست و اذان و اقامه گفت. و مرا هم طرف راست خود نشاند و در ركعت اوّل، سوره «حمد» و «ضحى» را خواند و در ركعت دوّم، سوره «حمد» و «توحيد» را. قنوتش را خواند و سلام نماز را داد و نشست. وقتى كه خورشيد طلوع كرد آن جوان با همسرش از مقابل ما گذشتند. آن زن به شوهرش
1) روز هشتم ذيحجه.
گفت: اين شخص بود كه در باره زندگى من نزد خداوند شفاعت كرد (1).
21- شعيب عقرقوفى نقل مىكند: مردى توسط من هزار درهم فرستاد و گفت:
مىخواهم فضل و برترى ابو عبد اللَّه- عليه السّلام- را بر ساير افراد خاندانش بدانم.
بعد به من گفت: پنج درهم مخلوط به نقره را بياور و پنج درهم از اينها بردار و در جاى دكمه پيراهنت قرار بده و بزودى علت اين كار را خواهى فهميد. من همان گونه كردم و نزد امام صادق- عليه السّلام- آمدم. و درهمها را دادم. حضرت، آنها را به زمين ريخت. و آن پنج درهم را برداشت و گفت: اين، پنج درهم تو،(اكنون) پنج درهم ما را بده.
22- شعيب عقرقوفى مىگويد: من و على بن ابى حمزه و ابو بصير، خدمت امام صادق- عليه السّلام- رسيديم و من با خود سيصد دينار آورده بودم. آنها را نزد حضرت قرار دادم. امام يك مشت از آنها را برداشت و بقيّه را به من برگرداند و فرمود: اين صد دينار را در جايى بگذار كه آن را برداشتهاى.
ابو بصير گفت: اى شعيب! سرگذشت اين دينارهايى كه حضرت به تو برگرداند چيست؟
گفتم: آنها را مخفيانه از جيب بردارم برداشتم و او نفهميد.
ابو بصير گفت: ابو عبد اللَّه- عليه السّلام- به تو نشانه امامت را داد. دينارها را شمردم و صد دينار بود، نه كم و نه زياد (2).
23- باز شعيب حكايت مىكند كه خدمت امام صادق- عليه السّلام- رفتم،
حضرت پرسيد: چه كسى همراه تو مىباشد؟
گفتم: مردى نيك و فاضل، «ابو موسى تيرساز» است.
حضرت فرمود: به او نيكى كن؛ چون او بر گردن تو حقوق زيادى دارد. اولش اين است كه تو و او بر دين خدا هستيد و [دوّم] حق همراهى است.
گفتم: اگر بتوانم نمىگذارم بر روى زمين راه برود(يعنى او را به دوشم مىگيرم يا بر مركوب خود سوار مىكنم).
امام باز فرمود: به او نيكى كن.
گفتم: به كمتر از اين هم او از تو راضى است.
مىگويد: رفتيم ميان راه در منزلى به نام «ونقر» فرود آمديم. به غلامان دستور دادم كه به شتران علف بدهند و غذا درست كنند. آنها هم آنچه گفتم انجام دادند.
ابو موسى را ديدم كه كوزهاى در دست، براى وضو گرفتن مىرود. او را نظاره كردم تا اينكه به درّهاى رفت. غذا حاضر شد. غلامان به من گفتند: غذا حاضر شده آيا مىخوريد؟ به آنها گفتم: ابو موسى را بجوييد او بدين سو براى وضو رفت.
غلامان رفتند و جستجويش كردند ولى او را نيافتند.
باز گفتم: دوباره در پى او بگرديد، با خدا پيمان مىبندم كه اگر او را پيدا نكنم تا سه روز از اين جايى كه هستم برنخيزم. او را بجوييد تا اينكه نزد خدا عذرى داشته باشم. همچنين تعدادى از عربهاى باديهنشين را اجير كردم تا اينكه در پى او بگردند و براى هر كس كه او را بيابد، ده هزار درهم- كه ديه او بود- جايزه قرار دادم.
عربها سه روز در پى او گشتند. روز چهارم آمدند در حالى كه از يافتن او مأيوس شده بودند؛ به من گفتند: اى عبد اللَّه! كانه رفيق تو را اجنّه بردهاند در اين مناطق، جن زياد است و افراد زيادى در آن گم شدهاند. صلاح در اين است كه از اينجا كوچ نمايى.
وقتى كه اين سخن را از آنها شنيدم، كوچ كردم و رفتم تا اينكه به كوفه رسيدم و خبرش را به خانوادهاش دادم. و سال آينده به مدينه آمدم و خدمت امام صادق
حضرت به من فرمود: اى شعيب! به تو نگفتم كه به «ابو موسى تيرساز» نيكى كن؟
گفتم: چرا، ولى او از جايى كه رفت ديگر برنگشت.
حضرت فرمود: خداوند ابو موسى را رحمت كند، اگر درجات ابو موسى را در بهشت مىديدى، چشمت روشن مىشد. ابو موسى درجهاى داشت كه فقط با آنچه كه به آن مبتلا شد، به آن مىرسيد (1).
24- روايت شده كه امام صادق- عليه السّلام- فرمود: خليفه ابو جعفر؛ مرا خواند و عبد اللَّه بن حسن همراه من بود. او در اين هنگام در «حيره» بود قبل از اينكه بغداد را بنا كند. مىخواست ما را به قتل برساند و همه اين را مىدانستند و در آن شك و ترديد نمىكردند. هنگامى كه بر او وارد شدم، دعايى خواندم و او قبلا به ابن نهيك- كه بالاى سرش ايستاده بود- گفته بود: وقتى كه دستهايم را به هم زدم، منتظر نباش و گردن او را بزن! وقتى كه آن كلمات را گفتم، خداوند خشم را از قلب خليفه بركند. و هنگامى كه وارد شدم مرا بر جاى خود نشاند و خلعتى به من داد و از نزد او بيرون آمديم. ابو بصير در آنجا حاضر بود، پرسيد: آن دعا چه بود؟
حضرت فرمود: دعاى يوسف- عليه السّلام- بود كه خداوند آن را در مورد من و خاندانم، اجابت كرد (2).
25- ابو بصير مىگويد: امام صادق- عليه السّلام- به من فرمود: آيا امامت را
مىشناسى؟
گفتم: آرى، به خدا سوگند، او تو هستى.
فرمود: راست گفتى.
گفتم: مىخواهم علامت و نشانه امامت را به من(نشان) بدهى.
فرمود: بعد از شناخت، علامت لازم نيست.
گفتم: بينشم زياد مىشود.
فرمود: به كوفه بر مىگردى و پسرى به نام «عيسى» براى تو متولد مىشود و بعد از او هم محمّد و بعد از آن دو هم، دو دختر زاده مىشوند. و نام پسرانت نزد ما با نامهاى شيعيان ثابت است. همچنين تا روز قيامت نام تمام ذريّه شيعيان و نام پدران و اجدادشان در صحيفهاى زرد رنگ و پيچيده نوشته شده است (1).
26- عبد العزيز قزّاز مىگويد: در مورد ائمه قائل به ربوبيت بودم! نزد امام صادق- عليه السّلام- رفتم. حضرت فرمود: اى عبد العزيز! آبى را آماده كن تا وضو بگيرم، من هم آب آوردم. وقتى كه رفت تا وضو بگيرد، با خود گفتم: اين همان كسى است كه در باره او به ربوبيت قائل هستم، اكنون وضو مىگيرد.
وقتى كه حضرت از وضو گرفتن فارغ شد، به من گفت: اى عبد العزيز! بر هيچ بنايى فوق طاقتش را تحميل نكن تا منهدم شود. من بندهاى هستم كه براى عبادت خدا آفريده شدهام (2).
27- مفضل بن مزيد نقل مىكند كه: به امام صادق- عليه السّلام- گفتم:
اسماعيل پسر توست و خداوند اطاعت او را مانند اطاعت پدرانش بر ما(لازم و واجب) قرار داده است. و اسماعيل در اين زمان زنده بود.
حضرت فرمود: اين مقدار كافى است، خيال كردم او مرا باز داشت. بعد از مدت كمى اسماعيل مرد (1).
28- عثمان بن عيسى حكايت مىكند كه مردى خدمت امام صادق رسيد و گفت: برادران و پسر عموهايم خانه را بر من تنگ كردهاند، چيزى بگو.
حضرت فرمود: صبر كن.
(آن مرد مىگويد) آن سال برگشتم و سال آينده آمدم و مجددا از آنها شكايت كردم.
باز حضرت فرمود: صبر كن سال سوّم نيز آمدم. سومين بار، امام فرمود: صبر كن كه خدا به زودى براى تو گشايشى خواهد كرد. پس همه آنها مردند. نزد حضرت آمدم و از من پرسيد:
خانوادهات چه كردند؟
گفتم: همه مردند.
فرمود: مرگشان بخاطر آن چيزى بود كه با تو كردند؛ تو را آزار دادند و قطع رحم نمودند (2).
29- طيالسى مىگويد: از مكه به مدينه آمدم و بعد از دو شب ماندن در مدينه، شترم رفت و گم شد. و با خودش خرجى و كالاهايم و مقدار زيادى از اشياى مردم را برد.
نزد امام صادق آمدم و ناليدم. حضرت فرمود: برو به مسجد و بگو: «خدايا! من براى زيارت خانه تو آمدهام و اكنون مركبم گم شده است آن را براى من بر گردان». هنوز دعا مىكردم كه شخصى از درب مسجد ندا داد: اى صاحب مركب! بيرون بيا و مركبت را بگير كه از ديشب ما را آزار داده است، پس شترم را تحويل گرفتم و حتى از آن، يك نخ هم گم نشده بود (1).
30- ابو عماره طيار نقل مىكند كه به امام صادق- عليه السّلام- عرض كردم، در خواب ديدم مثل اينكه نيزهاى دارم.
حضرت پرسيد: آهن داشت؟
گفتم: نه.
فرمود: اگر در آن آهن بود، پسرى براى تو متولد مىشد ولى اكنون دختر زاده شده است. بعد مقدارى سكوت كرد و آنگاه فرمود: در نيزه چند كعب (2)بود؟
گفتم: دوازده كعب.
فرمود: دخترت، دوازده دختر ديگر، خواهد زاييد.
محمّد بن يحيى مىگويد: اين داستان را به عباس بن وليد گفتم، او گفت: من پسر يكى از آن دختران هستم و يازده خاله دارم و ابو عماره(نيز) جد مادرم بود (3).
31- سليمان بن خالد مىگويد: نزد امام صادق- عليه السّلام- بودم و او نامهاى به بغداد مىنوشت و من مىخواستم نزد آن حضرت امانتى بگذارم. پس امام فرمود: به بغداد مىروى؟
گفتم: بلى.
فرمود: به غلام من كمك مىكنى تا اين نامه را برساند. پس در حياط خانه مىرفتم، فكر كردم و با خود گفتم: اين حجّت خداست ولى به ابو ايوب خورى و فلان و فلان نامه مىنويسد و نيازهايش را از آنها مىخواهد! وقتى كه به درب خانه رسيديم، حضرت مرا بانگ زد و فرمود: اى سليمان! فقط تو برگرد، پس من برگشتم.
امام فرمود: به آنها نوشتم و گفتم: من هم بنده هستم و به آنان نيازمند مىباشم (1).
32- عبد اللَّه بن ابو ليلى مىگويد: در «ربذه» با منصور دوانيقى بودم كه دنبال امام صادق- عليه السّلام- فرستاد، در حالى كه مىگفت: بر من است كه اگر خون او را نريزم، خون خود را بريزم. عجله كنيد، عجله كنيد! مىگويد: وقتى جعفر صادق- عليه السّلام- بر او وارد شد، گفت: آفرين بر تو اى پسر عمو! و اى فرزند رسول خدا! پيوسته او را احترام مىكرد تا اينكه بر جاى خود نشاند و غذا خواست و خودش لقمه را بر دهان آن حضرت مىنهاد و تمام نيازهايش را بر آورد و سپس اجازه مراجعت داد.
وقتى كه حضرت رفت به او گفتم: آيا آنچه را كه گفتى به من ياد مىدهى، وقتى كه وارد شدى ديدم لبهايت حركت مىكرد؟
حضرت فرمود: وقتى كه بر آنها وارد شدم، گفتم: «ما شاء اللَّه لا يأتى بالخير الّا اللَّه ما شاء اللَّه لا يصرف السوء الّا اللَّه ما شاء اللَّه كل نعمة من اللَّه ما شاء اللَّه لا حول و لا قوّة الّا باللَّه» (2).
33- هارون بن خارجه نقل مىكند كه: مردى از شيعيان، همسرش را سه بار
طلاق داده بود. از مطّلعين شيعه مسأله را پرسيد و آنان گفتند: اشكال ندارد. اما همسرش گفت: راضى نمىشوم مگر اينكه از امام صادق- عليه السّلام- بپرسى. و اين هنگامى بود كه امام- عليه السّلام- به دستور ابو العباس، خليفه عباسى، در حيره بسر مىبرد.
گويد: به حيره رفتم ولى نتوانستم با آن حضرت سخنى بگويم؛ چون خليفه از ورود مردم به خدمت امام صادق- عليه السّلام- منع كرده بود. فكر مىكردم كه چگونه او را ملاقات كنم تا اينكه مردى روستايى را ديدم كه لباس پشمى در بردارد و خيار مىفروشد. گفتم: همه اين خيارها را به چند مىفروشى؟
گفت: به يك درهم. يك درهم را به او دادم و گفتم لباست را نيز به من بده.
آنگاه لباسش را گرفتم و پوشيدم و صدا كردم: چه كسى خيار مىخرد؟ تا اينكه به خانه آن حضرت، نزديك شدم. و غلامى را ديدم كه از طرف او آمد و گفت: اى صاحب خيار! وقتى نزديك آن حضرت رفتم، فرمود: چه چاره خوبى كردى، چه نيازى دارى؟
گفتم: من مبتلا شدم و زنم را يك دفعه سه طلاقه نمودهام. از شيعيان پرسيدم گفتند: اشكال ندارد. ولى همسرم گفت: راضى نمىشوم مگر اينكه از امام صادق بپرسى.
حضرت فرمود: به سوى خانوادهات برگرد كه هيچ اشكالى بر تو نيست (1).
34- بحر خيّاط مىگويد: با فطر بن خليفه نشسته بودم كه ابن ملاح آمد و نشست و به من نگاه كرد. فطر گفت: نترس! اگر مىخواهى سخن بگو.
ابن ملاح گفت: خبر دهم تو را به چيز عجيبى كه از ابن بكريه (2)(يعنى امام
صادق- عليه السّلام-) ديدهام. فطر پرسيد: آن چيست؟
گفت: با آن حضرت تنها نشسته و سخن مىگفتيم كه متفكرانه دستش را به ديوار مسجد زد و آيه استرجاع را به زبان راند.
گفتم: چه شده است؟
فرمود: هم اكنون عمويم زيد كشته شد. آنگاه برخاست و رفت.
فرمايش ايشان را در همان ساعت و همان ماه نوشتم. بعد كه به عراق آمدم در راه به سوارهاى بر خوردم كه گفت: زيد بن على در فلان روز و فلان ماه و فلان ساعت، كشته شد. و مطابق بود با آنچه ابو عبد اللَّه- عليه السّلام- فرموده بود. در اين هنگام فطر بن خليفه گفت: نزد آن مرد(امام صادق- عليه السّلام-) علم، متراكم شده است (1).
35- ابراهيم بن عبد الحميد مىگويد: از مكه پارچه بردى را خريدم و با خود عهد بستم كه آن را از ملك خود خارج نكنم تا كفنم باشد. پس به عرفه رفتم و براى موقف آنجا ماندم، سپس به سوى مزدلفه آمدم. و براى نماز برخاستم و آنها را پيچيدم و رفتم تا وضو بگيرم، وقتى كه برگشتم، آنها را نديدم لذا خيلى اندوهگين شدم.
صبح كه شد با مردم به منى آمدم. شخصى از طرف امام صادق- عليه السّلام- آمد و گفت: امام صادق- عليه السّلام- تو را مىخواهد. با سرعت رفتم و به او سلام كردم. فرمود: مىخواهى به تو پارچه بردى بدهيم كه كفنت باشد، پس به غلامش دستور داد و او پارچه بردى را آورد و حضرت فرمود: بگير آن را.
36- شهاب بن عبد ربه مىگويد: خدمت امام صادق- عليه السّلام- آمدم،
1) بحار الانوار: 47/ 108، حديث 140.
حضرت فرمود: اگر مىخواهى خودت بپرس و اگر دوست دارى من بگويم كه براى چه آمدهاى.
گفتم: شما بفرماييد.
فرمود: تو آمدهاى تا بپرسى از چشمهاى كه در يك طرف آن، مردار است، آيا مىشود از آن وضو گرفت يا نه؟
گفتم: بلى.
فرمود: از طرف ديگر مىتوانى وضو بگيرى مگر اينكه بوى بد، بر آب غلبه كرده و آن را بد بو كرده باشد. و همچنين آمدهاى تا از آب راكد چاه بپرسى، اگر تغيير نكرده باشد و بوى بد بر آن غالب نگشته از آن وضو بگير. و اگر زيادى آب غالب شد، آن آب، پاك است.
گفتم: تغيير چيست؟
فرمود: آن، زردى است (1).
37- بشير نبّال مىگويد: نزد امام صادق- عليه السّلام- بودم كه مردى اذن ورود خواست و حضرت اجازه ورود داد. او آمد و نشست. حضرت فرمود: اين لباسهاى تو، چقدر پاك و نرم است! آن مرد گفت: آن از لباسهاى منطقه ماست. بعد گفت: هديهاى آوردهام. در اين هنگام، غلامى وارد شد و بقچه لباسى با خود داشت. پس آن را آورد و بر زمين نهاد. آن مرد مدتى سخن گفت و سپس برخاست و رفت. حضرت فرمود: اگر وقتش برسد و وصفش صحيح باشد، او صاحب پرچمهاى سياه از خراسان است كه صداى سلاح آنان به گوش مىرسد.
سپس به غلامى كه بالاى سرش ايستاده بود، فرمود: دنبال او برو و نامش را
1) وسائل الشيعه: 1/ 119، حديث 11.
بپرس.
پس او گفت: نام من عبد الرحمن است.
حضرت سه بار فرمود: به خداى كعبه سوگند! او عبد الرحمن است.
بشير مىگويد: وقتى كه ابو مسلم خراسانى آمد، نزد او رفتم، ديدم همان است كه بر ما وارد شد.
38- مهاجر بن عمّار خزاعى مىگويد: منصور دوانيقى مرا با مال زيادى به مدينه فرستاد و دستور داد كه خودم را به اين خاندان بچسبانم و سخنان آنها را حفظ نمايم(جاسوسى كنم). سپس مىگويد:(آمدم) در يك گوشه مسجد و رو به قبله مىنشستم و شب و روز، هنگام نماز آنجا بودم. و به كسانى كه اطراف قبر بودند، پولها را دادم تا به جوان و پيرى از اولاد امام حسن- عليه السّلام- رسيدم و با آنها الفت گرفتم.
هر وقت به امام صادق- عليه السّلام- نزديك مىشدم، مرا ملاطفت مىنمود و گرامى مىداشت تا اينكه روزى از روزها- بعد از اينكه از اولاد امام حسن به آنچه مىخواستم رسيدم- به امام صادق- عليه السّلام- نزديك شدم و او در حال نماز بود.
نمازش كه تمام شد، رو به من كرد و فرمود: بيا اى مهاجر- در حالى كه اصلا من اسم و كنيهام را به كسى نگفته بودم- و فرمود: به سرورت بگو: جعفر به تو مىگويد: اهل بيت تو به غير از اين كار، بيشتر به تو محتاج هستند. نزد مردم جوان و نيازمند مىآيى و به آنها نيرنگ مىزنى، شايد يكى از آنها چيزى بگويد كه باعث ريختن خونش شود، اگر نيكى و صله نمايى و به آنان برسى و غنى سازى، به آن محتاجتر هستند از آنچه كه مىخواهى.
مهاجر مىگويد: وقتى كه نزد منصور دوانيقى آمدم، گفتم: از نزد ساحرى مىآيم! و او اين گونه گفت.
منصور گفت: به خدا سوگند! راست گفته است آنان به غير از اين، نيازمندتر
هستند، ولى نبايد اين سخن را كسى از تو بشنود (1).
39- محزمه كندى نقل مىكند كه منصور دوانيقى در ربذه منزل كرد و امام جعفر صادق- عليه السّلام- هم در آنجا بود، گفت: چه كسى مىتواند جلو مرا بگيرد تا اينكه جعفر را نكشم، به خدا سوگند! او را خواهم كشت. پس حضرت را خواند.
امام- عليه السّلام- بر او وارد شد و فرمود: اى امير مؤمنان! با من مدارا كن. به خدا سوگند! مصاحبت من با تو كم است.
منصور اجازه برگشت داد و به عيسى بن على گفت: دنبال او برو و بگو من نخواهم بود يا او؟ پس بيرون آمد و به او رسيد و پرسيد: اى ابو عبد اللَّه! امير مؤمنان مىپرسد: من نخواهم بود؟ يا تو؟
حضرت فرمود: بلكه من (2).
40- ابو بصير مىگويد: امام صادق- عليه السّلام- به من فرمود: آنچه در مورد معلّى بن خنيس به تو مىگويم، پوشيدهدار. من هم گفتم: همين كار را انجام مىدهم.
فرمود: او به درجه و مقام خودش نمىرسد مگر با آن كارى كه داود بن على با او مىكند.
پرسيدم: داود بن على با او چه خواهد كرد؟
فرمود: او را مىخواند و گردنش را مىزند و به دارش مىكشد.
گفتم: چه وقت اين كار انجام خواهد گرفت؟
فرمود: سال آينده.
سال آينده كه شد «داود» والى مدينه گشت و معلّى را كشت؛ ابتدا او را خواند و از ياران امام صادق- عليه السّلام- از او پرسيد و خواست كه نام تمام آنان را بنويسد.
معلّى گفت: من هيچ يك از اصحاب او را نمىشناسم و من(فقط) دنبال نيازهاى او مىرفتم.
داود گفت: كتمان مىكنى. اگر كتمان بكنى تو را خواهم كشت.
معلّى گفت: آيا با كشته شدن مرا مىترسانى؟ به خدا سوگند! اگر مرگ زير پاهايم بود، پا از آن بر نمىداشتم. پس او را كشت و به دارش زد، همان طور كه امام صادق- عليه السّلام- فرموده بود (1).
1) اثبات الهداه: 5/ 416، حديث 152. بحار الانوار: 47/ 109، حديث 144.
1- رافعى روايت مىكند كه من، پسر عمويى داشتم به نام «حسن بن عبد اللَّه» و او شخصى زاهد و عابدترين اهل زمانش بود. و سلطان بخاطر ديانت و عبادتش، به وى احترام مىگذاشت و گاهى اوقات هم سلطان را آن گونه كه خوشش نمىآمد، امر به معروف و نهى از منكر مىكرد و صلاح او را مىخواست.
تا اينكه روزى وارد مسجد شد و حضرت موسى بن جعفر- عليه السّلام- نيز آنجا بود. او نزد حضرت آمد و امام فرمود: اى ابو على! آنچه كه تو در آن هستى براى من دوست داشتنى است مگر اينكه تو شناخت ندارى، دنبال شناخت برو.
او پرسيد: معرفت و شناخت چيست؟
حضرت فرمود: برو و فقه بياموز.
پرسيد: از چه كسى.
فرمود: از فقهاى مدينه. پس او رفت و احاديثى را نوشت و آمد و آنها را براى امام خواند.
باز حضرت فرمود: برو و فقه بياموز و در پى علم گردش كن.
او رفت و خلافها را نوشت و خدمت امام كاظم- عليه السّلام- آمد و آنها را عرضه كرد. حضرت تمام آنها را بر زمين انداخت.
حضرت مجددا فرمود: برو و طلب معرفت كن. او چون مرد ديندارى بود، در پى امام كاظم- عليه السّلام- روان شد تا اينكه حضرت به يكى از املاكش رفت. در راه، ايشان را ملاقات كرد و گفت: اى فرزند رسول خدا! من خدا را شاهد مىگيرم كه محتاج تو هستم. پس مرا بر آنچه كه شناختش بر من لازم است راهنمايى كن.
پس امام كاظم- عليه السّلام- امامت امير مؤمنان و حقانيت او را بعد از رسول خدا و امامان بعدش تا امام صادق را براى او گفت و سپس سكوت كرد.
آن مرد گفت: فدايت شوم! امروز امام كيست؟
فرمود: اگر بگويم قبول مىكنى؟
گفت: بلى.
فرمود: من هستم.
آن مرد گفت: به چه چيزى استدلال مىكنى؟
حضرت فرمود: به سوى آن درخت برو- و به درختى در آنجا اشاره كرد- و به او بگو: موسى بن جعفر- عليه السّلام- به تو مىگويد: بيا.
مىگويد: درخت را ديدم كه زمين را شكافت و آمد و جلو آن حضرت ايستاد و بعد حضرت اشاره كرد و درخت برگشت.
پس آن مرد به امامت امام كاظم- عليه السّلام- هم اقرار كرد و خاموشى و عبادت را در پيش گرفت. و قبل از آن خوابهاى خوب و زيبا مىديد و گاهى هم در مورد او كسان ديگر، خواب مىديدند. ولى بعد از آن، خواب و رؤيا قطع شد. پس امام صادق- عليه السّلام- را در خواب ديد و از قطع شدن رؤيا شكايت كرد.
حضرت فرمود: غمگين مباش، وقتى كه ايمان در قلب مؤمنى رسوخ كرد، رؤيا از او برداشته مىشود (1).
2- احمد بن عمر حلال روايت مىكند: از «اخرس» شنيدم كه امام كاظم
1) بحار الانوار: 61/ 188، حديث 54.
3- على بن يقطين روايت مىكند كه: خواستم به امام كاظم- عليه السّلام- نامهاى بنويسم و از آن حضرت بپرسم: آيا مرد مىتواند در حال جنابت از نوره استفاده كند؟ قبل از اينكه من نامه بنويسم، نامه آن حضرت به من رسيد كه «نوره» جنب را تميزتر مىكند ولى وقتى كه مرد خضاب كرده و زن هم از خضاب استفاده نموده، با هم مجامعت نكنند (2).
4- هشام بن احمر مىگويد: ابو الحسن اوّل- عليه السّلام-(امام كاظم) به من فرمود: آيا مىدانى كه شخصى از مغرب آمده است؟
گفتم: نه.
فرمود: بلى، مردى از آنجا آمده است با هم سوار مركب شديم تا اينكه به او رسيديم. مردى را ديديم كه برده آورده است. گفتم: بردههايت را به ما عرضه كن.
پس نه كنيز به ما عرضه كرد و امام كاظم- عليه السّلام- فرمود: ما به هيچ يك از اينها نيازى نداريم. مجددا فرمود: اگر باز دارى آنان را بر ما عرضه كن.
آن مرد گفت: ديگر كنيزى نزدم نيست.
حضرت فرمود: چرا هست، آنان را به ما نشان بده.
آن مرد گفت: به خدا سوگند! جز يك كنيز مريض، كسى را ندارم.
حضرت فرمود: چرا آن را به ما نشان نمىدهى؟ آن مرد امتناع كرد و برگشت و فرداى آن روز، باز مرا به سوى آن مرد فرستاد و فرمود: به او بگو: آن را به چند مىفروشى؟ وقتى كه گفت به اين مقدار، آن را از او بخر.
روز بعد نزد او رفتم. گفت: آن كنيز را از اين مقدار، كمتر نمىدهم.
گفتم: در مقابل آن مقدار، خريدم.
آن مرد گفت: مال تو باشد. ولى آن مردى كه ديروز با تو بود چه كسى بود؟
گفتم: مردى از بنى هاشم بود.
پرسيد: از كدام بنى هاشم؟
گفتم: بيشتر از اين نمىدانم.
گفت: از حال اين كنيز به تو بگويم. او را از آن طرف مغرب خريدهام. زنى از اهل كتاب مرا ديد و گفت: اين كنيزى كه همراه توست از آن كيست؟
گفتم: آن را براى خود خريدارى كردهام.
زن گفت: سزاوار نيست اين كنيز نزد شخصى مثل تو باشد، بلكه بايد نزد بهترين شخص روى زمين باشد و مدت كمى نزد او مىماند تا اينكه پسرى از او زاده شود كه شرق و غرب زمين به او ايمان مىآورند.
هشام مىگويد: او را آوردم و بعد از مدت كمى، حضرت رضا- عليه السّلام- را به دنيا آورد (1).
5- اسماعيل بن موسى روايت مىكند كه با امام كاظم- عليه السّلام- به عمره مىرفتيم، در يكى از قصرهاى اميران پياده شديم. بعد كه دستور كوچ رسيد و محملها را بستند و بعضى از بانوان سوار شدند، امام هم در اطاقى بود، نزد درب اطاق آمد و گفت: پايين بياييد، پايين بياييد.
1) عيون اخبار الرضا: 10/ 171، حديث 4. ارشاد مفيد: ص 345.
اسماعيل گفت: آيا چيزى مىبينيد؟
حضرت فرمود: شما را باد سياهى ظلمانى خواهد گرفت كه بعضى از شتران را پرتاب مىكند پس پايين بياييد. و سپس باد سياهى آمد و خودم ديدم كه شتر ما- كه پشتش محملى بسته بوديم تا اينكه من و برادرم بر آن سوار شويم- برخاست و با محمل به پهلو افتاد (1).
6- مهدى(خليفه) دستور داد كه در نزديكى منزل «قبر العبادى» چاهى را براى رفع عطش حاجيان حفر نمايند، تا اينكه بيشتر از صد قامت كنده شد. در حال كندن بودند كه دريچهاى باز شد كه در آن هوا بود و فهميده نمىشد قعر آن چيست؛ چون تاريك بود و باد نيز زوزه مىكشيد، دو مرد را با طناب به پايين فرستادند، وقتى بيرون آمدند، رنگشان تغيير كرده بود و گفتند: صداى هوايى شنيديم و خانههايى را ديديم و مردان، زنان، شتر، گاو و گوسفند مشاهده كرديم كه وقتى دست به آنها مىزديم، غبار مىشدند. مهدى(خليفه) از فقها در اين مورد پرسيد ولى هيچ كدام نتوانستند پاسخ بدهند. امام كاظم- عليه السّلام- نزد مهدى آمد و مهدى آن را از حضرت پرسيد.
حضرت فرمود: آنان «اصحاب احقاف» و باقى مانده قوم عاد بودند كه زمين، آنان را در خود فرو برد و سخنانى مانند آن دو مرد فرمود.
7- ابراهيم بن حسن از على بن يقطين نقل مىكند كه: روزى نزد هارون الرشيد بودم كه هدايايى از پادشاه روم رسيد و در ميان آنها قباى ديباج سياهى بود كه بهتر از آن را نديده بودم. هارون ديد كه من به آن نگاه مىكنم، آن را به من بخشيد و من هم آن را براى ابو ابراهيم امام كاظم- عليه السّلام- فرستادم و از اين
1) بحار الانوار: 48/ 59، حديث 70.
قضيه، نه ماه گذشت.
روزى بعد از اينكه با هارون غذا خوردم، به خانه آمدم. وقتى كه وارد خانه شدم، شخصى كه لباسهايم را نگه مىداشت، بقچهاى را با نامهاى زيبا كه مهرش خشك بود، آورد و گفت: هم اكنون اين را شخصى آورد و گفت: وقتى كه سرورت آمد اين را فورى به او برسان.
على بن يقطين مىگويد: نامه را باز كردم، ديدم كه در آن نوشته شده: «اى على! اكنون وقت نياز تو به اين قباست». بقچه را باز كردم و قبا را ديدم و شناختم.
خادم هارون بدون اذن و اجازه وارد شد و گفت: نزد امير مؤمنان بيا.
گفتم: چه حادثهاى رخ داده است؟
گفت: نمىدانم.
پس سوار مركبم شدم و بر او وارد گشتم و ديدم عمر بن بزيع مقابل او ايستاده است. هارون گفت: قبايى كه به تو بخشيده بودم چه كردى؟! گفتم: امير مؤمنان فراوان به من خلعت دادهاند از قبا و غير آن، از كدام مىپرسى؟
هارون گفت: قباى ديباج سياه رومى زر دوخت.
گفتم: گاهى از آن استفاده مىكنم؛ بعضى وقتها پوشيدهام و در آن چند ركعت نماز خواندهام. و امروز وقتى از نزد امير مؤمنان برگشتم آن را خواستم تا بپوشم.
هارون به عمر بن بزيع نگاه كرد و عمر گفت: دستور بده كسى را بفرستند تا آن را بياورند.
من نيز خادمم را فرستادم تا اينكه آن را آورد. وقتى كه هارون آن را ديد، گفت: اى عمر! ديگر سزاوار نيست از تو در باره على حرفى را بپذيريم. و دستور داد كه پنجاه هزار درهم به من بدهند. درهمها را با قبا به خانه آوردم.
على بن يقطين مىگويد: آن سعايتكننده پسر عمويم بود كه خدا را شكر مىكنم كه رويش را سياه گرداند و تكذيبش نمود (1).
1) ارشاد مفيد: ص 329. بحار الانوار: 48/ 59، حديث 72.
1- روايت شده است كه در عهد مأمون، در خراسان خشكسالى شد. وقتى كه امام رضا- عليه السّلام- به آن سامان آمد، مأمون گفت: اى ابو الحسن! آيا دعا مىكنى تا خداوند براى مردم باران بباراند؟(و اين در روز جمعه بود).
حضرت فرمود: بلى. مردم بايد سه روز را روزه بگيرند؛ شنبه، يك شنبه و دوشنبه، روز دوشنبه حضرت با مردم به صحرا رفت و مردم، آن حضرت را نگاه مىكردند. به منبر تشريف برد و ابتدا حمد و ثناى خدا را بجاى آورد و آنگاه فرمود:
«خدايا! اى پروردگار! حقّ ما اهل بيت را بزرگ گردانيدى. و همچنان كه فرموده بودى، مردم به ما متوسل شدهاند و به فضل و رحمت تو اميدوار گشتهاند و انتظار احسان و نعمت تو را دارند، پس آنان را آبى بده كه نافع و عمومى باشد، ولى باران را بعد از برگشتنشان به منزل و محلهاى خود، آغاز كن».
راويان گويند: قسم به كسى كه محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- را مبعوث كرد! بادها ابرها را به هم زدند و رعد و برق ايجاد شد و مردم به تحرك افتادند. حضرت فرمود: آرام باشيد، اين ابر مال شما نيست، بلكه از آن فلان منطقه است. پس ابرها عبور كردند و رفتند.
باز ابرى ديگر آمد كه رعد و برق داشت و مردم را وادار به حركت نمود. دوباره حضرت فرمود: آرام باشيد، اين هم مال شما نيست، بلكه به فلان منطقه مىرود. تا ده ابر اين گونه آمدند و رعد و برق زدند ولى باران نباريد. تا اينكه ابر يازدهمى آمد، حضرت فرمود: اى مردم! خدا اين ابر را به سوى شما فرستاده پس در مقابل لطف و تفضّلش، شكر كنيد، برخيزيد و به خانههايتان برويد؛ چون اين ابر بالاى سر شماست و نمىبارد تا اينكه به منازلتان برسيد. پس ابر نباريد تا اينكه مردم به خانههاى خود نزديك شدند. آنگاه باران با شدّت، باريدن گرفت و صحرا را پر كرد و مردم مىگفتند: گوارا و مبارك باد كراماتى كه خداوند بر فرزند رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- مرحمت نموده است.
امام رضا- عليه السّلام- هنگامى كه آمد و همه حضور داشتند فرمود: اى مردم! در باره نعمتهاى خداوند بر شما، پرهيزكارى كنيد و آنها را با گناهانتان فرارى ندهيد، بلكه با اطاعت خدا و شكر او آنها را باقى نگهداريد. و بدانيد كه بهترين چيز- بعد از ايمان به خدا و پيامبرش و اعتراف به حقوق خاندان پيامبر- كمك و يارى رساندن به برادران مؤمنتان در دنيايى است كه براى آنان محل عبور است به سوى بهشت پروردگارشان. و هر كس اين را انجام دهد از خاصّان خداوند است.
آنگاه حضرت به آن دو تصوير بانگ زد: اين ستمكار را بگيريد و او را بدريد و هيچ اثرى از او باقى نگذاريد.
پس آن دو تصوير، جستن نمودند و به صورت دو شير درآمدند و دربان را گرفتند، دريدند و خوردش نمودند و سپس خوردند. و مردم نيز همين طور نگاه مىكردند. وقتى كه آن دو شير از خوردن آن شخص فارغ شدند، رو به امام رضا
حضرت فرمود: بايستيد، ايستادند. و بعد حضرت دستور داد بر روى مأمون آب ريختند و او به هوش آمد. باز آن دو شير گفتند: آيا اجازه مىدهى كه او را هم به رفيقش ملحق كنيم؟
حضرت فرمود: نه؛ چون براى خدا كارى است كه اجراى آن به دست اوست.
سپس فرمود: همان گونه كه بوديد به جاى خود برگرديد. آنها نيز به متكا برگشتند و مانند اوّل(تبديل به) دو تصوير شدند.
مأمون گفت: شكر خداى را كه ما را از شرّ حميد بن مهران راحت كرد(مردى كه آن دو شير او را دريدند).
2- روزى مأمون به امام رضا- عليه السّلام- گفت: پدران تو علم گذشته و آينده را تا قيامت مىدانستند و تو جانشين آنان هستى. اين كنيز، مورد علاقه من است و هيچ يك از كنيزانم را بر او مقدم نمىكنم و چند بار حامله شده ولى سقط كرده و اكنون هم حامله مىباشد.
حضرت مدتى سر خود را پايين انداخت و بعد فرمود: از سقط، نترس چون او سالم خواهد شد و پسرى به دنيا خواهد آورد كه خيلى به مادرش شبيه است. و خداوند به او دو امتياز داده است؛ و آن اينكه: در دست چپ و پاى راستش انگشت كوچكى است كه آنها بلند و كشيده شده نيستند.
پس آن كنيز پسرى را به دنيا آورد و زنده ماند و همان گونه بود (1).
3- ابو هاشم جعفرى روايت مىكند: در محضر امام رضا- عليه السّلام- بودم كه
1) عيون اخبار الرضا: 2/ 223، حديث 44.
تشنه شدم، ولى از آن حضرت، خجالت كشيدم كه آب بخواهم. پس حضرت آبى خواست و جرعهاى از آن نوشيد و به من فرمود: ابو هاشم! بنوش، آب گوارا و خنكى است و من هم نوشيدم.
بار ديگر تشنه شدم كه امام به خادمش نظرى افكند و فرمود: نوشيدن از آب و سويق(آرد) و شكر بياور. و آب را با آرد مخلوط كن و شكر بر آن بپاش. بعد به من فرمود: بخور اى فرمود: بخور اى ابو هاشم! تشنگى را قطع مىكند (1).
4- ابو هاشم مىگويد: وقتى كه مأمون، رجاء بن ضحاك را فرستاد تا امام رضا- عليه السّلام- را از راه اهواز بياورد، نه از راه كوفه كه موجب فتنه شود، در اين هنگام، من در ايذج (2)بودم، وقتى آن را شنيدم به اهواز آمدم و خدمت امام رسيدم و اين اولين ملاقات من بود. نيمه تابستان بود و ايشان كسالت داشتند. به من فرمود:
براى من طبيبى بياور من نيز طبيبى آوردم. و حضرت از او گياهى خواست.
طبيب گفت: در روى زمين كسى را غير از تو نمىشناسم كه نام آن گياه را بداند، اين را از كجا فهميدى؟ مگر اينكه آن گياه در اين وقت نمىرويد.
حضرت فرمود: پس براى من نيشكر جستجو كن.
طبيب گفت: اين از اولى سختتر است. و اكنون وقت نيشكر نيست و آن در زمستان مىرويد.
امام رضا- عليه السّلام- فرمود: بلكه آن دو گياه در همين زمين شماست و اكنون وجود دارند. با اين شخص به شاذروان آب برو و از آن جا بگذر كه خرمنگاه جوى را خواهيد ديد، به سوى آن برويد، در آن خرمنگاه، مردى سياه را مىيابيد، به او بگوييد: محل رويش نيشكر كجاست؟ و محل رويش فلان گياه كجاست؟- كه ابو هاشم نام- آن گياه را فراموش كرده بود.
حضرت فرمود: اى ابو هاشم با اينها باش. با آنها رفتم تا اينكه خرمنگاه جو و مرد سياه را ديديم و از او پرسيديم. اشاره به پشتش كرد كه نيشكر و آن گياه بود. به مقدار نيازمان از او گرفتيم و به خرمنگاه برگشتيم ولى صاحب آن را نديديم. نزد امام رضا- عليه السّلام- برگشتيم و حضرت حمد خدا را به جاى آورد.
طبيب از من پرسيد: اين پسر؛ فرزند كيست؟
گفتم: فرزند سيد الأنبياء.
گفت: آيا نزد او از كليدهاى نبوّت وجود دارد؟
گفتم: بلى، و ما بعضى از آنها را ديدهايم ولى پيامبر نيست.
گفت: پس جانشين پيامبر است؟
گفتم: بلى، اين هست.
اين جريان به گوش رجاء بن ابى ضحاك رسيد، به همراهانش گفت: اگر بعد از اين هم در اينجا بمانم، گردنها به سوى او كشيده مىشود(مردم متوجه او مىشوند). پس كوچ كنيد (1).
5- احمد بن محمّد بن ابى نصر بزنطى مىگويد: من از كسانى بودم كه در موسى بن جعفر- عليه السّلام- توقّف كرده بودند و در امامت امام رضا- عليه السّلام- شك مىكردم، تا اينكه نامهاى به او نوشتم و چيزهايى را پرسيدم ولى مهمترين مسائل خود را فراموش كردم.
امام پاسخ تمام مسألهها را فرستاد و بعد فرمود: مهمترين مسائل خود را فراموش كردى. پس مستبصر شدم(امامت ايشان را قبول كردم) و به او گفتم: اى فرزند رسول خدا! دوست دارم زمانى مرا به خانه خويش دعوت كنى كه بدانى از طرف دشمنان، بر ما خطرى نيست.
1) بحار الانوار: 49/ 117، حديث 4.
راوى مىگويد: در پايان روزى، حضرت مركبى براى من فرستاد و من نزد آن حضرت رفتم و نماز مغرب و عشا را با او خواندم، با هم در صحبت بوديم و گاهى او خودش بعضى علوم را مىگفت و گاهى نيز من مىپرسيدم و او پاسخ مىداد، تا اينكه مقدار زيادى از شب گذشت. آنگاه به غلام گفت: آن رختخوابى را كه من در آن مىخوابيدم بياور تا احمد بزنطى در آن بخوابد.
احمد گويد: از قلبم گذشت كه ديگر كسى در دنيا خوشبختتر از من نيست.
امام براى من مركب فرستاد و با من نشست و مرا اين گونه احترام گذاشت.
در اين حال، حضرت به دستهاى خود تكيه مىداد تا برخيزد كه دوباره نشست و فرمود: اى احمد! بخاطر اين، به دوستانت فخر فروشى مكن؛ صعصعة بن صوحان مريض شد و على- عليه السّلام- به عيادتش رفت و او را گرامى داشت و دستش را بر پيشانى وى گذاشت و با او ملاطفت نمود، وقتى كه خواست برخيزد، فرمود: اى صعصعه! به آنچه با تو كردم، به دوستانت فخر فروشى نكن؛ چون تمام اينها وظيفه من بود (1).
6- محمّد بن فضل صيرفى مىگويد: خدمت امام رضا- عليه السّلام- رسيدم و در مورد چيزهايى از او پرسيدم و خواستم از سلاح رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- سؤال كنم. اما يادم رفت. بيرون آمدم و به خانه حسين بن بشّار رفتم، ديدم فرستاده امام رضا- عليه السّلام- آمد و با خودش نامهاى آورد كه در آن نوشته بود:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، من مانند پدرم هستم و وارث آنچه نزد او بود، و سلاح رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- نزد من است» (2).
1- ابو هاشم جعفرى مىگويد: خدمت ابو جعفر دوّم(امام محمّد تقى)- عليه السّلام- رسيدم و نزدم سه نامه بدون اسم بود كه بر من مشتبه شدند و خيلى غمگين شدم. پس حضرت يكى را برداشت و فرمود: اين نامه ريّان بن شبيب است و دومى را برداشت و فرمود: اين هم نامه محمّد بن حمزه مىباشد و به سومى هم فرمود: اين هم نامه فلانى است.
در اين هنگام من حيرت كردم! حضرت به من نگاه كرد و لبخند زد (1).
2- حميرى از ابو هاشم نقل مىكند كه: امام جواد- عليه السّلام- سيصد دينار را در كيسهاى به من داد و دستور داد كه آن را به يكى از پسر عموهايش بدهم. و فرمود: او به تو خواهد گفت كه كسى را به من نشان بده تا كالايى از او بخرم، تو او را نشان بده.
گويد: دينارها را نزد او بردم او به من گفت: اى ابو هاشم! كسى را به من نشان بده كه كالايى از او بخرم، من هم نشان دادم (2).
3- ابو هاشم مىگويد: جمّال مرا وكيل كرد كه با امام جواد- عليه السّلام- سخن بگويم تا او را در بعضى از كارهايش وارد كند.
گويد: وارد شدم تا با آن حضرت سخن بگويم كه ديدم با عدهاى نشسته است، از اين رو نتوانستم چيزى بگويم.
حضرت فرمود: اى ابو هاشم! بخور- و غذا را نزدم نهاده بود- آنگاه بدون اينكه بپرسم فرمود: اى غلام! به جمالى كه ابو هاشم او را آورده بنگر و ببين چه كار دارد (1).
4- ابو هاشم مىگويد: روزى با امام محمّد تقى- عليه السّلام- به بستانى وارد شدم، گفتم: فدايت شوم! من خيلى گل مىخورم و به آن اشتها دارم، براى من دعايى بكن.
حضرت مقدارى سكوت كرد و بعد از چند روز به من فرمود: اى ابو هاشم! گل خوردن را خدا از تو برد.
گفتم: اكنون، چيزى بدتر از آن، نزدم نيست (2).
5- ابو هاشم مىگويد: مردى نزد امام جواد- عليه السّلام- آمد و گفت: اى فرزند رسول خدا! پدرم مرد و مالى داشت. و چون مرگش ناگهانى بود، نتوانستم جاى مالش را بدانم و من عيالمند و از دوستان شما هستم پس به دادم برس.
امام جواد- عليه السّلام- فرمود: هنگامى كه نماز عشا را خواندى بر محمّد و آل
محمّد، درود بفرست، وقتى كه خوابيدى، پدرت به خوابت مىآيد و جاى مال را به تو نشان مىدهد.
آن مرد نيز دستور حضرت را اجرا كرد و در خواب، پدرش را ديد كه به او گفت:
اى پسر! مال من در فلان جا است آن را بردار و نزد فرزند رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- ببر و بگو كه من جاى مال را به تو نشان دادم.
آن مرد رفت و مال را برداشت و به امام خبر داد و گفت: «حمد خداى را كه تو را گرامى داشت و برگزيد» (1).
6- معمر بن خلاد مىگويد: امام جواد- عليه السّلام- در مدينه به من گفت: اى معمّر! سوار شو.
گفتم: به كجا؟
فرمود: همان گونه كه به تو گفته مىشود، سوار شو.
پس سوار شدم تا اينكه به صحرايى رفتيم و به يك وادى رسيديم كه در آن تپه و درّهاى بود.
حضرت فرمود: تو اينجا باش. من آنجا ايستادم و او رفت. سپس برگشت و گفتم: فدايت شوم كجا بودى؟
فرمود: پدرم را همين ساعت دفن كردم، در حالى كه پدر بزرگوارش در خراسان بود (2).
7- صالح بن عطيّه اضخم مىگويد: اعمال حجّ را بجا آوردم و خدمت امام جواد- عليه السّلام- رسيدم و از تنهايى ناليدم.
حضرت فرمود: از حرم بيرون نمىروى مگر اينكه كنيزى بخرى و خدا از او پسرى را روزى تو نمايد.
گفتم: در خريد آن به من كمك مىكنى؟
حضرت فرمود: بلى، سپس سوار شد و به سوى برده فروشان آمد و به كنيزى نگاه كرد و فرمود: اين را بخر. او را خريدم و پسرم محمّد از وى متولد شد (1).
8- امية بن على قيسى مىگويد: من و حماد بن عيسى، در مدينه خدمت امام جواد- عليه السّلام- وارد شديم تا اينكه از او خداحافظى كنيم. حضرت به ما فرمود:
امروز نرويد و تا فردا بمانيد.
وقتى كه از نزد آن حضرت بيرون آمديم، حمّاد گفت: بارهاى من رفته است و من نيز بايد بروم، ولى من گفتم نمىروم و مىمانم. و حمّاد رفت و آن شب سيل آمد و او در آن غرق شد و قبر او نيز در همان سيلگاه واقع شد (2).
9- عمران بن محمّد اشعرى مىگويد: خدمت امام جواد- عليه السّلام- وارد شدم و حوايج خويش را برآورده كردم و به او گفتم: ام الحسن به تو سلام مىرساند و از تو پارچهاى را مىخواهد تا در كفن خود قرار دهد.
حضرت فرمود: او ديگر به اين احتياجى ندارد. بيرون آمدم ولى معناى آن را نفهميدم تا اينكه خبر آمد كه آن زن، چهارده يا پانزده روز قبل، فوت كرده است (3).
10- محمّد بن سهل مىگويد: در مكه مجاور (1)شده بودم و به مدينه آمدم و خدمت امام محمّد تقى- عليه السّلام- رسيدم. و خواستم از او لباسى بخواهم، ولى فرصت نشد تا خواستهام را عنوان كنم تا اينكه از او خداحافظى كردم. و وقتى كه از شهر بيرون مىرفتم، با خود گفتم: نامهاى براى او مىنويسم و در نامه خواستهام را از او مىخواهم. نامه را نوشتم و به مسجد پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- رفتم تا اينكه دو ركعت نماز بخوانم و صد بار استخاره(طلب خير) بكنم، اگر در قلبم افتاد كه نامه را بفرستم، و الا آن را بسوزانم. پس استخاره كردم و در قلبم افتاد كه نفرستم. نامه را سوزاندم و از مدينه خارج شدم.
در اين حال فرستادهاى را ديدم كه لباسى در بقچه دارد و بين قطار شتران گردش مىكند و از محمّد بن سهل قمى پرسش مىكند، تا اينكه به من رسيد و گفت: مولايت اين را فرستاده، ديدم دو ملافه است.
احمد بن محمّد مىگويد: از قضا وقتى كه او مرد، من غسلش دادم و در آن دو پارچه، او را كفن كردم (2).
11- ابن حديد مىگويد: جمعى براى حجّ به راه افتاديم و در راه جلو ما را گرفتند و آنچه داشتيم به سرقت بردند. وقتى كه به مدينه رسيديم، امام جواد- عليه السّلام- را در راه ملاقات كردم و او را به منزل آوردم و آنچه را كه در راه بر ما گذشته بود براى آن حضرت، گفتم.
حضرت، دستور داد تا به من «كسايى» بدهند و دينارهايى نيز به من داد و
فرمود: آنها را ميان همراهانت به مقدار آنچه كه از آنها سرقت شده، تقسيم كن.
پس آن دينارها را بين آنان تقسيم كردم و آن دينارها به همان مقدارى بود كه از آنان سرقت شده بود، نه كم و نه زياد (1).
12- يحيى بن ابى عمران مىگويد: عدهاى از شيعيان رى، خدمت امام جواد- عليه السّلام- رسيدند و در ميان آنان مرد زيدى مذهب بود كه از مسائلى پرسيدند.
حضرت به غلامش فرمود: دست اين مرد را بگير و از اينجا بيرون كن و غلام، او را بيرون كرد.
مرد زيدى گفت: «اشهد ان لا اله الّا اللَّه و انّ محمّدا رسول اللَّه و انّك حجّة اللَّه» (2).
13- عمران بن محمّد مىگويد: برادرم قبايى به من داد تا اينكه آن را با اشيايى ديگر نزد امام جواد- عليه السّلام- ببرم، آنها را بردم ولى قبا را فراموش نمودم. وقتى كه خواستم با آن حضرت خداحافظى كنم، به من فرمود: قبا را بياور.
و مادرم از من خواسته بود كه از آن حضرت پيراهنى بگيرم، پس پيراهن را خواستم، حضرت فرمود: او ديگر به آن احتياجى ندارد. بعد خبر آمد كه او روز قبل فوت كرده است (3).
14- ابن ارومه روايت مىكند كه: معتصم عدهاى از وزيرانش را خواست و گفت: نامهاى به نام محمّد تقى- عليه السّلام- بنويسيد كه اراده خروج دارد و
گواهى بدهيد كه او نوشته است! بعد آن حضرت را خواست و گفت: تو تصميم داشتى بر عليه من خروج كنى؟! حضرت فرمود: به خدا سوگند! من هيچ از اينها را انجام ندادهام.
معتصم گفت: فلانى و فلانى و فلانى شاهد هستند! و آنها حاضر شدند و گفتند: بلى ما اين نامه را از يكى از غلامان تو گرفتهايم!! راوى مىگويد: ما در ايوانى نشسته بوديم كه حضرت دستش را بلند كرد و فرمود: خدايا! اگر اينها به من دروغ مىگويند، آنان را بگير.
راوى گويد: ناگهان ديديم كه ايوان حركت كرد و جلو و عقب رفت و هر كس خواست تا برخيزد، افتاد.
معتصم گفت: اى فرزند رسول خدا! من از كارم توبه كردم، دعا كن كه ايوان آرام بگيرد! حضرت فرمود: خدايا! آرامش كن و تو مىدانى كه آنها دشمنان تو و دشمنان من هستند. پس ايوان، آرام گرفت (1).
1) بحار الانوار: 50/ 45، حديث 18.
1- روايت شده است كه: ابو هاشم جعفرى بعد از امام رضا و امام جواد- عليهما السّلام- خدمت امام هادى- عليه السّلام- را هم درك كرده بود. محضر امام شكايت كرد و از اينكه از حضرت جدا مىشود و به سوى بغداد مىرود ناليد، بعد گفت: اى سرور من! براى من دعا كن، چون نمىتوانم به كشتى سوار شوم و از جزر و مد آب خوف دارم و مركبى جز اسب خود كه ضعيف است، ندارم تا بر آن سوار شوم و خدمت شما برسم، دعا كن تا خداوند مرا به زيارت و ديدار شما قوت بخشد.
حضرت فرمود: اى ابو هاشم! خداوند تو و است را قوى گرداند.
راوى مىگويد: ابو هاشم نماز صبح را در بغداد مىخواند و با آن اسب مىآمد تا اينكه نماز ظهر همان روز را در سامرّا مىخواند. و اگر مىخواست همان روز مىتوانست با آن اسب به بغداد برگردد. و اين از عجيبترين چيزهايى است كه من ديدم (1).
2- از ابو هاشم نقل شده است كه گفت: خدمت امام هادى- عليه السّلام-
1) بحار الانوار: 50/ 137، حديث 12.
رسيدم و او به زبان هندى با من سخن گفت كه خوب نتوانستم به او پاسخ بگويم و مقابلش سطلى پر از سنگريزه بود. يك سنگريزه برداشت و آن را در دهانش گذاشت و مدتى آن را مكيد و بعد به طرف من انداخت. من نيز آن را در دهانم گذاشتم. به خدا سوگند! هنوز از جاى خويش برنخاسته بودم كه به 73 زبان كه نخستين آن، زبان هندى بود، سخن گفتم (1).
3- يحيى بن زكريّاى خزاعى از ابو هاشم نقل مىكند كه: با امام هادى- عليه السّلام- به پشت سامرّا رفتيم تا كسانى را كه مىآيند، ببينيم. ولى آنان دير آمدند، پارچه زير زين را براى امام پهن كردند تا روى آن نشست. و من هم از چهار پايم پياده شدم و او با من سخن مىگفت. و من از تنگ دستى و فقرم ناليدم.
پس حضرت دستش را دراز كرد و يك مشت، شن برداشت و گفت: اى ابو هاشم! با اين به زندگى خودت وسعت بده و آنچه ديدى پوشيدهدار.
پس آنها را گرفتم و پوشاندم تا اينكه برگشتيم و نگاه كردم و ديدم مانند طلاى قرمز، مىدرخشد آنگاه زرگرى را به خانه خويش دعوت كردم تا اينكه عيار آنها را تعيين كند.
او گفت: طلايى به خوبى آن نديدهام در حالى كه مانند سنگريزه است، اينها را از كجا آوردهاى؟
گفتم: از قديم در خانه ما بوده است (2).
4- ابو هاشم مىگويد: در مدينه بودم كه «بغا»(فرمانده قشون) از آنجا گذشت و در روزگار واثق بود و عربها را جستجو مىكرد. امام هادى- عليه السّلام-
فرمود: بيرون برويم تا لشكركشى اين ترك را ببينيم.
از شهر بيرون رفتيم و در جايى ايستاديم و قشون او از مقابل ما گذشت. بعد همان ترك آمد. امام هادى- عليه السّلام- با او به تركى سخن گفت. او از اسبش پياده شد و پاى اسب امام- عليه السّلام- را بوسيد.
پس او را قسم دادم و پرسيدم: اين مرد به تو چه گفت؟
او هم پرسيد: اين پيامبر است.
گفتم: نه پيامبر نيست.
آنگاه آن ترك گفت: او مرا با اسمى كه در كوچكى در مناطق ترك، به آن ناميده شده بودم، خواند. در حالى كه هيچ كس تاكنون از آن خبر نداشت (1).
5- ابو هاشم مىگويد: نزد امام هادى- عليه السّلام- بودم و آن حضرت آبله گرفته بود. به زبان فارسى به پزشك گفتم: «آب گرفته»؟
آنگاه به من متوجه شد و لبخندى زد و فرمود: خيال مىكنى فقط تو مىتوانى فارسى تكلم نمايى.
پزشك گفت: فدايت شوم! تو هم مىتوانى فارسى سخن بگويى؟
حضرت فرمود: اين فارسى را بلى، به تو گفت: آبله، آب گرفته است! (2).
6- محمّد بن حسن علوى مىگويد: در ايام كودكى با پدرم در كاخ متوكل بودم و مردم زيادى حضور داشتند. و ما در ميان طالبيين، عباسيين، سپاهيان و كسان ديگر قرار گرفته بوديم. وقتى كه امام هادى- عليه السّلام- مىآمد مردم براى او پايكوبى مىكردند.(در آن عصر پايكوبى براى پادشاهان و اشخاص بزرگ، رسم بود) تا اينكه حضرت وارد مىشد.
يكى به ديگرى گفت: چرا ما براى اين پسر پايكوبى مىكنيم؟ او نه از بزرگان ماست و نه سنّش از ما زيادتر و نه از ما داناتر است؟
گفتند: به خدا سوگند! ما براى او پايكوبى نمىكنيم! ابو هاشم به آنان گفت: به خدا سوگند! وقتى كه او را ديديد، با فروتنى و ذلّت براى او پايكوبى مىكنيد. در اين هنگام حضرت آمد، وقتى چشمشان به آن حضرت افتاد، شروع به پايكوبى كردند.
ابو هاشم گفت: مگر گمان نمىكرديد كه براى او پايكوبى نمىكنيد؟
گفتند: به خدا سوگند! نتوانستيم خود را نگهداريم تا اينكه پايكوبى كرديم (1).
7- ابراهيم بن محمّد طاهرى مىگويد: متوكل از «دملى» كه در آورده بود بشدت مريض شد و هيچ كس نمىتوانست آن را با آهن بشكافد، تا اينكه نزديك بود او را هلاك كند. مادرش نذر كرد كه اگر متوكّل خوب شود، مالى از جانب خود براى امام هادى- عليه السّلام- بفرستد.
وزير متوكل، فتح بن خاقان گفت: پزشكان از معالجه تو عاجز شدهاند. دنبال اين مرد(امام هادى) بفرست. و از او دوايى بخواه، شايد نزد او چيزى باشد كه مايه بهبودى تو گردد.
متوكل گفت: به سوى او شخصى را بفرستيد. پس فرستاده متوكل رفت و برگشت و گفت(حضرت مىفرمايد:) سرگين گوسفند را بگيريد و با آب گل بياميزيد و بر موضع زخم بگذاريد، به اذن خداوند نافع است.
پزشكان دستور امام را به سخره گرفتند.
فتح بن خاقان گفت: آيا ضررى دارد؟
گفتند: نه، ولى نفعى هم ندارد.
1) بحار الانوار: 50/ 137، حديث 20.
راوى مىگويد؛ گفتم: اميدوارم كه با آن خوب شود. پس سرگين را آورد و با آب گل آميخت و بر جاى زخم گذاشت، آنگاه سر زخم باز شد و هر چه چرك و عفونت در آن بود، بيرون آمد(و خوب شد).
مادر متوكّل را به عافيت پسرش مژده دادند. او هم ده هزار دينار را در كيسهاى گذاشت و مهر كرد و براى امام هادى- عليه السّلام- فرستاد.
روزگارى گذشت. بطحائى نزد متوكل از امام هادى- عليه السّلام- سعايت كرد و گفت: او اسلحه و ثروت زيادى دارد. و متوكل به سعيد حاجب گفت كه شبانه به خانه آن حضرت هجوم برد و آنچه از اسلحه و مال در آنجا يافت همه را بياورد.
ابراهيم بن محمّد مىگويد: سعيد حاجب به من گفت: شبانه به خانه آن حضرت رفتم و نردبان را گذاشتم و به پشت بام قدم نهادم. وقتى كه مىخواستم از پله پايين بيايم در تاريكى، پايم از پلهاى به پله ديگر لغزيد و ندانستم چگونه به خانه برسم؟
ناگهان امام هادى- عليه السّلام- مرا صدا زد و فرمود: اى سعيد! توقف كن تا چراغ آورده شود. پس شمع آورده شد. پايين آمدم و ديدم جبّه پشمى در بردارد و عرقچين پشمى بر سر و سجادهاى از حصير، نزد روى خود و رو به قبله نشسته است.
به من فرمود: اين تو و اين خانه. وارد خانه شدم و تفتيش كردم، جز كيسهاى با مهر مادر متوكل نيافتم.
باز حضرت فرمود: اين هم جانماز من، آن را نيز برداشتم و شمشيرى را در غلافى يافتم، آنها را برداشتم و نزد متوكل آوردم. وقتى كه چشم متوكل به مهر مادرش افتاد دنبال او فرستاد، مادرش آمد و در باره كيسه دينار، از او توضيح خواست.
مادر متوكّل گفت: وقتى كه تو مريض بودى من نذر كردم كه اگر عافيت پيدا كردى، ده هزار درهم از مالم به او بدهم. از اين رو هنگامى كه خوب شدى، آن مال را به خانه او فرستادم.
متوكل دستور داد كيسهاى ديگر به آن بيفزايند و به من دستور داد تا كيسه و
شمشير را به او برگردانم. من هم آنها را پيش او بردم و از او زياد خجالت كشيدم و گفتم: «سرور من! خيلى بر من گران آمد كه بدون اجازه توبه خانه تو داخل شدم ولى چه كنم، مأمور هستم!!».
فرمود: «وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ» (1)و (2).
8- محمّد بن فرج رخجى روايت مىكند كه: ابو الحسن امام هادى- عليه السّلام- براى من بدين مضمون نامه نوشت كه: كارهايت را جمع و جور كن و آماده سفر باش.
محمّد مىگويد: من كارهايم را جمع و جور كردم ولى نفهميدم منظور حضرت چيست؟ تا اينكه فرستاده(خليفه) آمد و مرا در بند كرد و به مصر برد و تمام دارائى مرا ضبط نمود.
هشت سال در زندان ماندم. بعد نامهاى از طرف امام هادى- عليه السّلام- آمد در حالى كه من در زندان بودم، نوشته بود: «در جانب غربى منزل نكن» نامه را خواندم و با خود گفتم: امام هادى- عليه السّلام- اين گونه به من مىنويسد، در حالى كه من در زندان هستم و اين چيز عجيبى است. چند روز نگذشته بود كه مرا آزار كردند و بندهايم را باز نمودند.
وقتى كه به عراق برگشت، بخاطر فرمايش امام هادى- عليه السّلام- در بغداد توقف ننمود و به سامرّا آمد.
مىگويد: بعد از اينكه از زندان آزاد شدم، به حضرت ابو الحسن- عليه السّلام- نامه نوشتم و خواستم كه دعا كند تا خداوند املاك مرا به من برگرداند.
حضرت در پاسخ نوشت: به زودى ملك به تو بر مىگردد و اگر هم بر
نمىگشت، ضررى به تو نمىرساند. وقتى كه ملكش را برگرداندند، بعد از مدت كمى، از دنيا رفت (1).
9- صالح بن سعيد روايت مىكند كه: متوكل به دنبال امام هادى- عليه السّلام- فرستاد تا اينكه او را به سامرّا بياورند. وقتى كه حضرت به آنجا رسيد، متوكل دستور داد تا به آن حضرت، اجازه ورود به كاخش را ندهند و در كاروانسراى فقرا ساكن نمايند! من به خدمتش رسيدم و گفتم: در تمام امور مىخواهند نور تو را خاموش بكنند و تو را كوچك نمايند تا اينكه در اين كاروانسرا شما را جاى دادند! حضرت فرمود: اى پسر سعيد! تو اينجايى؟ آنگاه با دستش اشاره كرد، باغهايى را ديدم كه در آن نهرهايى جارى است و حوريان و جوانان در گردشاند. چشمم حيران ماند و شگفتىام زياد شد.
حضرت فرمود: اگر بخواهيم، اينها براى ماست (2).
1- ابو هاشم جعفرى مىگويد: با عدّهاى در زندان بوديم كه ابو محمّد امام حسن عسكرى- عليه السّلام- با برادرش جعفر نيز با ما زندانى شدند و با آمدن آن حضرت، سبك شديم و با او انس گرفتيم، برخاستم و روى آن حضرت را بوسيدم و بر زيراندازى كه روى آن مىنشستم او را نشاندم. و جعفر هم نزديك ايشان نشست. يك دفعه با صداى بلند گفت: واشيطناه و اين، نام كنيز او بود. امام حسن عسكرى- عليه السّلام- او را نهى نمود و فرمود: ساكت شو. و زندانيها در او اثر مستى ديدند.
رئيس زندان؛ صالح بن وصيف بود و با ما شخصى جمحّى بود كه ادعا مىكرد علوى است. حضرت رو به ما كرد و فرمود: اگر در ميان شما جز خودتان كسى نبود، به شما مىگفتم كه چه وقت آزاد مىشويد و به مرد جمحّى اشاره كرد. او(جمحىّ) رفت. امام عسكرى- عليه السّلام- فرمود: اين مرد از شما نيست از او اجتناب كنيد. در ميان لباسهايش گزارشى است از كارها و سخنان شما كه به سلطان نوشته است. يكى برخاست و لباس او را تفتيش نمود و در آن كاغذى يافت كه در آن گزارش داده بود كه ما مىخواهيم زندان را سوراخ كنيم و بدين وسيله فرار كنيم! (1).
1) اثبات الهداه: 6/ 313، حديث 59.
2- ابو هاشم مىگويد: امام حسن عسكرى- عليه السّلام-(در زندان) روزه مىگرفت، وقتى كه افطار مىكرد ما هم با او مىخورديم. و غذاى حضرت را غلامش در ظرف روپوشيدهاى مىآورد، من هم با او روزه مىگرفتم. روزى ضعف كردم و در اطاقى ديگر با نان خشك، افطار كردم و كسى مرا نديد. بعد آمدم و با آن حضرت نشستم، به غلامش فرمود: به ابو هاشم چيزى بده تا بخورد، چون او افطار كرده و من لبخند زدم.
حضرت فرمود: چه چيزى تو را به خنده انداختهاى ابو هاشم؟ وقتى كه خواستى قوت بگيرى، گوشت بخور؛ چون در نان خشك، قوّتى نيست.
گفتم: راستگوست خدا و پيامبرش و تو. سلام بر شما باد! پس خوردم.
حضرت فرمود: سه روز، روزه نگير؛ چون هر كس در اثر روزه ضعف كند، با كمتر از سه روز افطار قوّتش حاصل نمىگردد.
وقتى كه آن روز فرا رسيد كه قرار بود خداوند ما را در آن روز آزاد كند، غلام آمد و گفت: سرور من! اسباب و وسائل تو را بردارم؟
حضرت فرمود: وسائل و چيزهايى را كه نگهداشتهايم تا از آن بخوريم، آنها را بردار. پس غلام غذاى ظهر را برداشت و بعد از ظهر آزاد شد، در حالى كه روزهدار بود فرمود: بخوريد، خدا گوارايتان كند (1).
3- ابو هاشم مىگويد: هر وقت خدمت امام هادى و امام عسكرى- عليهما السّلام- مىرسيدم از آن بزرگواران نشانه و معجزهاى مىديدم. خدمت امام عسكرى- عليه السّلام- وارد شدم و خواستم از او چيزى بخواهم كه با آن، انگشترى درست
1) مستدرك الوسائل: 16/ 340، حديث 6.
كنم و به آن تبرّك جويم. نشستم و يادم رفت كه براى چه آمدهام. وقتى خواستم برخيزم و بروم، حضرت انگشترش را به سوى من انداخت و فرمود: نقرهاى مىخواستى پس به تو انگشتر داديم و يك انگشترى بهرهبردى، خداوند گوارايت كند (1).
4- ابو هاشم مىگويد: فهفكى از امام حسن عسكرى- عليه السّلام- پرسيد: چرا زن كه ضعيف است يك سهم و مرد كه قوى است، دو سهم ارث مىبرد؟! حضرت فرمود: چون بر زن، نه جهاد واجب است و نه نفقه و خرجى خانواده و نه ديه كسى را مىپردازد. ولى مرد همه اينها را دارد.
با خود گفتم: به من گفته بودند كه ابن ابى العوجاء همين مسأله را از امام صادق- عليه السّلام- پرسيد و آن حضرت نيز همين پاسخ را فرموده بود.
در اين هنگام امام عسكرى- عليه السّلام- رو به من كرد و فرمود: بلى همين مسأله ابن ابى العوجاء بود. و پاسخ يكى است. و آنچه براى آخر ما گذشته، بر اوّل ما نيز گذشته است و اوّل و آخر ما در علم، مساوى هستيم و(اما) رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- و امير مؤمنان- عليه السّلام- فضل(مضاعف) خودشان را دارند (2).
5- ابو هاشم مىگويد: با خود گفتم: دوست دارم بدانم كه نظر ابو محمّد امام عسكرى- عليه السّلام- در مورد قرآن چيست؟ آيا آن مخلوق است يا نه؟ در حالى كه قرآن، غير خداست.
حضرت رو به من كرد و فرمود: آيا به تو نرسيده آنچه از امام صادق- عليه السّلام-
نقل شده است كه وقتى خداوند سوره قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ را نازل كرد، براى آن چهار هزار بال، خلق نمود و هر وقت از مقابل عدهاى از فرشتگان مىگذشت، تواضع مىكردند و مىگفتند: اين نسبت پروردگار است (1).
6- ابو هاشم مىگويد: از امام حسن عسكرى- عليه السّلام- شنيدم كه فرمود:
خداوند در روز قيامت، چنان مردم را عفو مىكند و از گناهان آنها مىگذرد كه بر قلب هيچ كس خطور نكرده است تا اينكه اهل شرك مىگويند: «وَ اللَّهِ رَبِّنا ما كُنَّا مُشْرِكِينَ (2)يعنى: خدا پروردگار ماست و ما مشرك نيستيم».
در اين هنگام، حديثى به يادم آمد كه مردى شيعه از اهل مكه گفته بود، پيامبر اكرم، آيه إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً (3)را تلاوت كرد، مردى گفت: و كسى كه شرك بورزد! من اين حديث را انكار كردم و به او پرخاش نمودم. در اين فكر بودم كه امام رو به من كرد و فرمود: إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ (4)چه بد گفته و چه بد روايت كرده است (5).
7- محمّد بن صالح ارمنى از امام حسن عسكرى- عليه السّلام- در باره آيه: لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ (6)پرسيد.
حضرت فرمود: امر، قبل از اينكه به آن امر كند، متعلق به اوست، و همچنين است بعد از اينكه به آن امر كرد. با خود گفتم اين همان فرمايش خداوند متعال
است كه مىفرمايد: أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ (1).
حضرت رو به من كرد و فرمود: همچنان است كه در نفس خود پوشيده داشتى:
أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ (2).
گفتم: گواهى مىدهم كه تو حجّت خدا و فرزند حجّتهايش بر خلق هستى (3).
8- ابو هاشم نقل مىكند كه: از امام حسن عسكرى- عليه السّلام- در باره اين آيه پرسيدم: ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ (4).
فرمود: همه از آل محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- هستند. «ظالم به نفس» كسى است كه به امام خود اعتراف نكند و «مقتصد» كسى است كه امام خود را بشناسد، و «سابق به خيرات و نيكىها» به اذن خداوند، «امام» است.
در اين هنگام، من با خود در باره بزرگى و عظمت آنچه كه خدا به آل محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- عطا كرده، فكر كردم و گريستم كه حضرت به من نگاه كرد و فرمود: كار از آنچه تو فكر كردى، بزرگتر است.
پس حمد و ثناى خدا را بكن كه تو را چنگ زننده به ريسمان آنان قرار داده است كه روز قيامت، تو با آنان خوانده مىشوى وقتى كه تمام مردم با امام خود خوانده شوند، و تو بر راه خير و نيكى هستى (5).
1) يعنى: «بدانيد كه براى اوست خلق و امر مبارك. و فرخنده باد پروردگار عالميان»،(سوره اعراف، آيه 54).
2) يعنى: «بدانيد كه براى اوست خلق و امر مبارك. و فرخنده باد پروردگار عالميان»،(سوره اعراف، آيه 54).
3) بحار الانوار: 4/ 115، حديث 41.
4) يعنى: «ما كتاب را براى كسانى به ارث گذاشتيم كه آنان را از ميان بندگان خود برگزيديم و عدهاى از آنان ظالم به خود هستند و عدهاى ميانه رو و عدهاى سبقت جوينده به نيكيها»(سوره فاطر، آيه 32).
5) بحار الانوار: 50/ 258، حديث 18.
9- باز ابو هاشم روايت مىكند كه: محمّد بن صالح ارمنى از امام حسن عسكرى- عليه السّلام- در باره اين آيه پرسيد: يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ (1).
حضرت فرمود: آيا محو نمىكند مگر آنچه كه هست؟ و ثابت نمىكند آنچه كه نيست؟
با خود گفتم: اين خلاف سخن هشام بن حكم است كه گفته: او(خدا) به چيزى عالم نيست تا اينكه به وجود بيايد! كه حضرت رو به من كرد و فرمود: متعال است خدايى كه پيش از وجود اشيا به آنها عالم است.
گفتم: گواهى مىدهم كه تو حجّت خدا هستى.
10- ابو هاشم مىگويد: از آن حضرت شنيدم كه فرمود: از گناهانى كه بخشيده نمىشود اين است كه انسان بگويد: اى كاش! به غير از اين گناه، مؤاخذه نمىشدم.
با خود گفتم: اين سخت است و بايد انسان هر گناه را از خود بزدايد.
حضرت فرمود: راست گفتى اى ابو هاشم! به آنچه كه با خود گفتى ملازم باش؛ چون شرك، مخفىتر از راه رفتن مورچه بر روى سنگ سياه در شب تاريك است (2).
11- ابو هاشم مىگويد: و از آن حضرت شنيدم كه فرمود: در بهشت درى است كه به آن «معروف» گفته مىشود و تنها «اهل معروف» از آن در وارد مىشوند. من در قلب خود، حمد و ثناى خدا را نموده و شاد شدم از اينكه در شمار كسانى هستم كه خودم را در برآورده كردن نيازهاى مردم، به زحمت مىاندازم.
حضرت رو به من نموده و فرمود: بلى بر آنچه هستى ادامه بده؛ چون اهل معروف در دنيا، در آخرت هم اهل معروف هستند. خدا تو را از آنان قرار دهد (1).
1) بحار الانوار: 50/ 258، حديث 16.
1- سعيد خراسانى از امام صادق و او هم از پدر بزرگوارش امام باقر- عليهما السّلام- نقل مىكند: وقتى كه قائم- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- در مكه خروج نمايد و اراده مىكند كه به سوى كوفه برود؛ منادى ندا مىكند: «آگاه باشيد! هيچ يك از شما نبايد خوردنى و نوشيدنى بردارد».
چون او سنگ حضرت موسى را كه از آن دوازده چشمه جارى شد، با خود دارد و در هر منزلى كه فرود مىآيد، آن را نصب مىكند و چشمهها از او جارى مىشوند، گرسنگان سير مىگردند و تشنگان سيراب خواهند شد. و اين، تا كوفه زاد و توشه آنان مىگردد. وقتى كه پشت كوفه رسيدند، دائما از آن آب و شير مىجوشد. و هر كس گرسنه باشد سير و هر كس تشنه باشد، سيراب مىشود (1).
2- ابو بصير مىگويد: به امام صادق- عليه السّلام- عرض كردم؛ مىخواهم به سينه شما دست بكشم.
1) اصول كافى: 1/ 231، حديث 3.
فرمود: بكش. نزديك شدم و سينه مبارك و شانههايش را لمس كردم.
حضرت پرسيد: با اين كار چه قصدى دارى؟
گفتم: از پدر بزرگوارت شنيدم كه فرمود: قائم از ما، سينهاش پهن و بلند شانه است كه ميان آنها گسترده مىباشد.
حضرت فرمود: پدرم زره رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- را پوشيد و پايين آن را بالا برد و من نيز پوشيدم همين طور بود. ولى آن زره مانند رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- بر قائم اهل بيت، اندازه است (1).
3- باز او مىگويد: در اين سالى كه- نشانههاى آن حضرت بر من ظاهر شد- هزار دينار بردم و آنها را شخصى به نام «ابو جعفر» فرستاده بود. و ابو الحسين محمّد و اسحاق بن جنيد با من بودند. ابو الحسين، خرجين خود را برد تا برود. و من سه الاغ كرايه كردم تا اينكه به «قاطول» (2)رسيديم، ولى در آنجا الاغى نيافتم(كه كرايه كنم)، به ابو الحسين گفتم: خرجينى كه در آن مال هست بردار و با قافله برو من مىمانم تا براى اسحاق بن جنيد، الاغى پيدا كنم تا سوار شود؛ چون او پيرمرد است.
پس الاغى كرايه كردم و در قصر متوكل در سامرا، خود را به ابو الحسين رسانيدم. و الاغ را مىراندم و مىگفتم: حمد و ثناى خدا را بر آنچه هستى، بكن.
گفت: دوست داشتم كه اين عمل ادامه پيدا مىكرد تا اينكه به سامرّا رسيدم و آنچه با خود داشتيم آورديم و وكيل در حضور من آن را گرفت و در پارچهاى نهاد و توسط غلام سياهى، ارسال داشت.
هنگام عصر، بقچه سبكى را آورد و صبح روز بعد، ابو القاسم نزد من آمد و ابو الحسين و اسحاق نيز آمدند. ابو القاسم گفت: غلامى كه بقچه را برد، اين درهمها را آورد و گفت: اينها را به كسى بده كه بقچه را آورد و تو از او گرفتهاى.
وقتى كه از درب خانه بيرون مىآمدم، بدون اينكه من چيزى بگويم، ابو الحسين به من گفت: مثل اينكه مىدانست من چيزى دارم، آرزو دارم كه از آن درهمها به من بدهى تا به آنها تبرك بجويم. و همين طور سال اولى كه با تو در سامرّا بودم. گفتم: بگير: براى تو آورده است (1).
4- مفضل از امام صادق- عليه السّلام- روايت مىكند كه: آن حضرت فرمود:
آيا مىدانى كه پيراهن يوسف چه بود؟
گفتم: نه.
فرمود: وقتى آتش برافروختند و حضرت ابراهيم- عليه السّلام- را در آن افكندند، جبرئيل پيراهنى از بهشت براى او آورد و با پوشيدن آن از گرما و سرما محفوظ ماند.
و هنگامى كه مرگ ابراهيم- عليه السّلام- رسيد آن را در حرزى قرار داد و به اسحاق بست. و اسحاق بر يعقوب و هنگامى كه يوسف متولد شد بر او بست. و در بازوى يوسف بود تا اينكه بر سرش آن بلا آمد.
و هنگامى كه در مصر حضرت يوسف آن را از حرز در آورد، يعقوب رايحه آن را يافت. و خداوند متعال از او چنين حكايت مىكند: «إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ» (2). و اين همان پيراهنى است كه از بهشت آمده است.
گفتم: فدايت شوم! آن پيراهن چه شد؟
فرمود: نزد اهلش موجود است و نزد قائم ماست؛ وقتى كه خروج مىكند،
مؤمنان بوى آن را در شرق و غرب عالم استشمام مىكنند. سپس فرمود: هر پيامبرى، علمى يا چيز ديگرى را به ارث ببرد، سرانجام به محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- منتهى مىشود (1).
5- ابراهيم كرخى مىگويد: «نسيم»؛ خادم امام حسن عسكرى- عليه السّلام- به من گفت: ده روز بعد از تولد امام زمان- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- بر آن حضرت وارد شدم و عطسه كردم، حضرت فرمود: «يرحمك اللَّه» پس من ترسيدم.
حضرت فرمود: مىخواهى بگويم در عطسه چيست؟
گفتم: بلى.
فرمود: آن، امان از مرگ است تا سه روز (2).
6- ابو احمد از يكى از برادرانش كه اهل مدائن بود نقل مىكند كه: روزگارى با رفيقم به حجّ رفته بودم، جوانى را ديدم كه ازار و ردايى داشت و آنها را به 150 دينار قيمت كرديم و به پايش نعلين زردى بود كه هيچ غبارى در آن وجود نداشت و نه اثر سفرى. گدايى از او چيزى خواست، از زمين چيزى برداشت و به او داد. سائل زياد از او سؤال كرد. جوان برخاست و رفت و از چشم ما ناپديد شد. ما به آن سائل نزديك شديم و گفتيم: به تو چه داد؟ سنگريزهاى از طلا را به ما نشان داد، قيمت كرديم، بيست دينار بود. به رفيقم گفتم: مولاى ما با ماست و ما او را نمىشناسيم؟
پس با هم برويم و او را جستجو كنيم.
تمام موقف را گشتيم ولى او را نيافتيم و برگشتيم و از كسانى كه آنجا بودند و
او را ديده بودند پرسيديم، گفتند: او جوان علوى است كه هر سال از مدينه پياده به حجّ مىآيد (1).
7- محمّد بن يوسف شاشى مىگويد: زخمى از نشيمنگاه من درآمد و آن را به تمام پزشكان نشان دادم و پول زيادى براى آن خرج نمودم ولى همه گفتند: دواى آن را نمىدانيم. پس نامهاى نوشتم و به زنى كه به خانه آن حضرت رفت و آمد داشت، دادم و از حضرت دعا خواستم.
پاسخ آمد كه: «خدا به تو لباس عافيت بپوشاند و تو را در دنيا و آخرت با ما قرار دهد» پس يك جمعه نگذشت كه عافيت پيدا كردم و خوب شدم (2).
8- همچنين محمّد بن يوسف شاشى مىگويد: وقتى كه از عراق برگشتم، مردى در مرو به نام محمّد بن حصين با ما بود و مالى را براى «غريم» (3)جمع كرده بود. از من در باره «غريم» پرسيد. من هم آنچه كه از نشانهها و علامات از او ديده بودم، به او گفتم.
گفت: نزد من براى غريم مقدارى مال است، تو چه مىگويى؟
گفتم: آنها را به «حاجز» (4)بده.
پرسيد: آيا بالاتر از حاجز هم كسى هست؟
گفتم: بلى، «شيخ» است.
گفت: وقتى كه روز قيامت شد، بگويم تو مرا اين گونه امر كردى؟
گفتم: بلى.
راوى مىگويد: نزد او رفتم و بعد از چند سال ملاقاتش كردم، گفت: وقتى كه به سوى عراق رفتم و مال غريم را هم با خود داشتم و دويست دينار را توسط عامر بن يعلى فارسى و احمد بن على كلثومى به آن حضرت فرستادم. و نامهاى نيز نوشتم و خواستار دعا شدم.
حضرت پاسخ نامه را فرستاد و در آن فرموده بود كه او نزد من هزار دينار دارد و من دويست دينار فرستادم؛ چون شك كردم، و باقى نزد من است. و همان طور بود كه فرموده بود.
و همچنين فرموده بود: اگر خواستى با كسى معامله كنى، با ابو الحسين اسدى- كه در رى است- معامله كن.
پرسيدم: همان طور بود كه نوشته بود؟
گفت: بلى، من دويست دينار فرستادم؛ چون شك داشتم و خدا از من شك را برطرف كرد و بعد از دو روز يا سه روز، حاجز مرد. نزد او رفتم و خبر مرگ حاجز را دادم و غمگين شد.
گفتم: ناراحت نشو؛ چون اين علامتى است در نامه او براى تو؛ چون اعلام كرده بود كه مال، هزار دينار است و دوم اينكه به تو دستور داده با ابو الحسين اسدى سر و كار داشته باشى؛ چون مىدانست كه حاجز خواهد مرد (1).
9- مردى از اهالى اسدآباد مىگويد: به سامرّا رفتم و با خود سى دينار داشتم و آنها را در پارچهاى گذاشته بودم و داخل آنها دينار شامىّ بود. به درب خانه
1) بحار الانوار: 51/ 363، حديث 10.
رسيدم و آنجا نشستم. كنيز يا غلامى بيرون آمد(ترديد از راوى است) گفت: آنچه با خوددارى، بياور.
گفتم: چيزى ندارم. داخل شد و دوباره بيرون آمد و گفت: سى دينار در پارچهاى كه رنگش سبز است همراه تو مىباشد و داخل آن دينارها، دينارى شامىّ است. غلام با خودش مهرى داشت كه آن را مىخواستم. پس آنچه با خود داشتم به او دادم و آن مهر را گرفتم (1).
10- مسرور طبّاخ مىگويد: بخاطر گرفتارى كه داشتم، براى حسن بن راشد نامه نوشتم، ولى او را در خانه نيافتم و برگشتم. و به شهر منصور(سامرّا) وارد شدم.
وقتى كه به قصر متوكل رسيدم، مردى نزد من آمد كه صورتش را نديدم، دستم را گرفت و در آن، كيسه سفيدى گذاشت. نگاه كردم، ديدم دوازده دينار است و روى كيسه نوشته شده است. مسرور طبّاخ (2).
11- حسن بن حسين استرآبادى مىگويد: در حال طواف، شك نمودم كه چند طواف و شوط انجام دادهام، ناگاه جوانى خوبروى را ديدم كه پيش آمد و گفت: هفت شوط ديگر طواف كن (3).
12- ابن شاذان مىگويد: نزد من پانصد درهم بيست درهم كم جمع شده بود.
بيست درهم نيز از جانب خويش گذاشتم تا پانصد درهم كامل شد. و آن را به محمّد بن احمد قمى(وكيل امام زمان- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف-) فرستادم اما ننوشتم كه چقدر از آن، مال خودم مىباشد، در پاسخ آمد كه: «پانصد درهم كه بيست درهم آن مال تو بود، رسيد» (1).
13- محمودى مىگويد: با جعفر بن عبد الغفّار، «دينور» (2)را پشت سر گذاشتيم و قبل از اينكه از آن جا خارج شويم، شيخ (3)آمد و گفت: وقتى كه به رى رسيدى؛ اين كار و اين كار را انجام بده. هنگامى كه به «دينور» رسيديم، بعد از يك ماه، حكم حكومت رى به او رسيد و به رى رفتم و آنچه به من گفته بود، انجام دادم (4).
14- ابو الرجاء مصرى مىگويد: بعد از رحلت امام حسن عسكرى- عليه السّلام- به جستجوى امام رفتم و با خود گفتم: اگر خبرى باشد، بعد از سه سال آشكار مىشود كه ناگهان صدايى شنيدم ولى كسى را نديدم كه گفت: «اى نصر بن عبد ربه! به اهل مصر بگو: آيا رسول خدا را ديديد كه به او ايمان آورديد؟!».
ابو الرجاء مىگويد: من نام پدرم را نمىدانستم؛ چون در مدائن متولد شدم و ابو عبد اللَّه نوفلى مرا به مصر برده و در آنجا رشد يافته بودم، وقتى كه صدا را شنيدم هيچ مكثى نكردم و خارج شدم (5).
15- علان كلينى مىگويد: از شيخ عمرى شنيدم كه گفت: با شخصى از اهل عراق همراه شدم و با خودش مالى براى «غريم» داشت. پس آن را فرستاده ولى حضرت، مالش را برگردانده و فرموده بود: «حق فرزندان عمويت را بده و آن چهار صدتاست». آن مرد شگفتزده و حيران ماند و به حساب مالش رسيد، ديد آنچنان است كه امام فرموده است (1).
16- كلينى از عدهاى نقل مىكند كه: آن حضرت نزد عبد اللَّه بن جنيد- كه در واسط بود- غلامى را فرستاد و دستور داد آن را بفروشد، پس عبد اللَّه، غلام را فروخت و قيمتش را گرفت. وقتى كه دينارها را وزن كرد، هجده قيراط و يك حبّه كم آمد.
پس آن مقدار را از جانب خود گذاشت و مال را فرستاد. حضرت دينارى به او بر گردانيد كه وزنش هجده قيراط و يك حبّه بود (2).
17- شخصى به نام ابو جعفر مىگويد: بچّهاى براى ما متولد شد، براى آن حضرت نامه نوشتم و براى تطهيرش (3)در روز هفتم، اذن خواستم. پاسخ آمد: نه، پس آن بچّه روز هفتم مرد. بعد از آن، خبر مرگ كودك را به امام نوشتم، در پاسخ نوشت: «خداوند به جاى او، ديگرى را به تو مىدهد و نامش را «احمد» بگذار و بعد از او هم «جعفر» است. همان طور شد كه حضرت فرموده بود.
و باز نامه نوشتم و در باره دو چيز سؤال كردم و خواستم مسأله سوم را بنويسم كه
با خود گفتم: شايد بدش بيايد.
پاسخ نامه آمد و به هر دو مسأله به اضافه مسأله سوم كه ننوشته بودم، پاسخ داده بود (1).
1) اصول كافى: 1/ 522، حديث 17. ارشاد مفيد: 399.
1- ابو حمزه ثمالى مىگويد: على- عليه السّلام- در مسجد كوفه نشسته و اصحابش در كنارش بودند پس مردى عرض كرد: من تعجب مىكنم چرا دنيا در دست كسان ديگر است نه در دست شما؟ حضرت فرمود: گمان مىكنى ما دنيا را مىخواهيم و به ما داده نمىشود؟ آنگاه يك قبضه از سنگريزههاى مسجد را برداشت و در مشت خود فشرد، بعد دست خود را باز كرد كه ديديم جواهراتى هستند و مىدرخشند. حضرت پرسيد: اين چيست؟ نگاه كرديم و گفتيم: از بهترين جواهرات است.
پس فرمود: اگر ما دنيا را مىخواستيم مال ما بود، ولى ما آن را نمىخواهيم.
سپس جواهرات را انداخت و آنها مانند اوّل سنگريزه شدند (1).
2- باز روايت شده مردى خدمت امام صادق- عليه السّلام- رسيد و از تنگدستى شكايت كرد، حضرت فرمود: خوشحال باش كه خداوند مشكل تو را حل مىكند.
1) بحار الانوار: 41/ 254، حديث 15.
آن مرد بيرون آمد و در راه هميانى را ديد كه در آن هفتصد دينار بود. آن را برداشت و به خانه امام برگشت و جريان پيدا كردن هميان را به امام عرض نمود.
امام- عليه السّلام- فرمود: آن را بيرون ببر و يك سال اعلام كن، شايد صاحبش را بيابى. آن مرد رفت و گفت: در بازار و محل تجمع مردم اعلام نمىكنم و به كوچهاى در آخر شهر رفت و گفت: چه كسى پولى گم كرده؟ مردى كه مانند مرده بود از يك طرف بلند شد و به او گفت: من هفتصد دينار در كيسهاى اين چنين گم كردهام.
آن مرد گفت: آن پيش من است. وقتى كه آن را ديد ترازويى داشت و گفت:
بيرون نياور. آن را وزن كرد اصلا كم نشده بود. هفتاد دينار برداشت و به مرد يابنده داد. آن مرد گرفت و نزد امام صادق- عليه السّلام- آمد. وقتى كه حضرت او را ديد لبخندى زد و فرمود: اى كنيز! كيسه را بياور. پس كنيز كيسه را آورد، آنگاه حضرت فرمود: اين سى دينار است و هفتاد دينار را هم از آن مرد گرفتى. و هفتاد دينار حلال، بهتر از هفتصد دينار حرام است (1).
3- ابن أبى العوجاء و سه نفر ديگر از «دهريها» (2)جمع شدند و قرار گذاشتند كه هر يك از آنها يك چهارم قرآن را نقض كنند! در اين هنگام در مكه بودند و قرار گذاشتند كه سال آينده همان وقت مجددا به آنجا بيايند و با قرآن معارضه كنند، وقتى كه يك سال گذشت، در مقام إبراهيم گرد هم آمدند و يكى از آنها گفت:
وقتى من آيه: وَ قِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أَقْلِعِي وَ غِيضَ الْماءُ وَ قُضِيَ الْأَمْرُ (3).
را ديدم از معارضه دست كشيدم.
دوّمى گفت: من هم وقتى كه آيه: فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا (1)را يافتم، از معارضه مأيوس شدم. و نيت خويش را مخفى مىكردند تا اينكه امام صادق- عليه السّلام- از مقابل آنها عبور كرد و رو به آنان نمود و اين آيه را تلاوت فرمود:
قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً (2). پس همه آنها در بهت و حيرت فرو ماندند (3).
4- اسحاق بن عمار مىگويد: پيش موسى بن جعفر- عليه السّلام- بودم كه مردى وارد شد و حضرت به او فرمود: اى فلانى! تو تا يك ماه ديگر مىميرى. با خود گفتم: مثل اينكه او اجل شيعيان را مىداند، در اين موقع امام فرمود: اى اسحاق! شما كه اين را انكار نمىكنيد؟ رشيد هجرى در حالى كه مستضعف بود، علم آينده را مىدانست و امام از او سزاوارتر است كه اين را بداند.
بعد از آن فرمود: اى اسحاق! تو تا دو سال ديگر از دنيا مىروى و خانوادهات متفرق مىشوند و به فقر و ورشكستگى شديدى دچار مىگردند (4).
5- زيد شحّام روايت مىكند: امام صادق- عليه السّلام- به من گفت: چند سال دارى؟ گفتم: اين مقدار. فرمود: در عبادت خدايت بكوش و توبهات را تجديد
1) يعنى: «چون برادران از پذيرفتن خواهش خود مأيوس شدند با خود خلوت كردند»،(سوره يوسف، آيه 80).
2) يعنى: «بگو اى پيامبر! كه اگر جنّ و انس متفق شوند كه مانند اين قرآن كتابى را بياورند هرگز نتوانند هر چند همه پشتيبان يك ديگر باشند»،(سوره اسراء، آيه 88).
3) بحار الأنوار: 17/ 213، حديث 19.
4) اصول كافى: 1/ 484، حديث 7.
نما. پس گريستم. حضرت پرسيد: چه چيزى تو را گرياند؟ گفتم: خبر مرگ مرا دادى.
فرمود: خوشحال باش؛ چون از شيعيان ما هستى و با ما در بهشت خواهى بود.
صراط و ميزان و حساب شيعيان به دست ماست. و به خدا سوگند! ما به شما از خودتان دلسوزتر هستيم و من به درجه تو در بهشت و رفيقت حارث بن مغيره نضرى نگاه مىكنم (1).
6- ميسّر مىگويد: امام صادق جعفر بن محمّد- عليهما السّلام- به من گفت: بر مدت عمر تو اضافه شده است چه كار كردهاى؟ گفتم: من در حالى كه جوان بودم، به پنج درهم اجير شدم و من اين كار را براى خالهام كرده بودم (2).
7- خالد بن نجيح مىگويد: به امام موسى- عليه السّلام- گفتم: عدهاى از شيعيان از كوفه آمدهاند و گفتهاند كه مفضّل خيلى مريض است براى او دعا كن.
حضرت فرمود: او راحت شد. و اين سخن سه روز بعد از مرگ او بود (3).
8- باز خالد بن نجيح مىگويد: امام موساى كاظم- عليه السّلام- به من فرمود: هيچ كارى نكن تا اينكه نامه من به تو برسد و هر چه از بيت المال نزد تو مىباشد، به سوى من بفرست و از كسى چيزى قبول نكن. آنگاه امام موسى- عليه السّلام- به سوى مدينه روانه شد و خالد بعد از او پانزده روز در مكه ماند و سپس مرد (4).
9- هشام مىگويد: خواستم كنيزى را در منى بخرم، پس با امام ابو الحسن اوّل- عليه السّلام- در اين باره مشورت خواستم ولى به من پاسخى نداد. و آن كنيز را ديد كه در كنار كنيزان ديگر نشسته بود. حضرت به آن نگاه كرد و فرمود: هيچ عيبى نداشت اگر عمرش كم نبود. پس من از خريدن آن دست برداشتم. از مكه خارج نشده بودم كه آن كنيز مرد (1).
10- ابراهيم همدانى مىگويد: ابو جعفر دوّم- عليه السّلام- به من نامهاى نوشت و مرا دستور داده بود كه آن نامه را تا وقتى كه يحيى بن ابى عمران نمرده باز نكنم. پس نامه دو سال پيش من ماند. وقتى روزى رسيد كه يحيى مرد، نامه را باز كردم و ديدم در آن نوشته: كارهاى يحيى را انجام بده و از اين قبيل دستورات داده بود. ابراهيم مىگويد: تا وقتى كه يحيى زنده بود از مرگ نمىترسيدم (2).
11- ابو بصير مىگويد: امام صادق- عليه السّلام- از من پرسيد: حال ابو حمزه چگونه است؟ گفتم: وقتى كه آمدم خوب بود. فرمود: وقتى كه برگشتى از من به او سلام برسان و بگو كه در فلان روز و فلان ماه خواهد مرد.
گفتم: او آدم مأنوس و از شيعيان شماست! فرمود: بلى، شخص اگر از شيعيان ما باشد و از خدا بترسد و مراقبت كند و از گناهان اجتناب نمايد، وقتى كه اين كارها را كرد با ما و در درجه ما خواهد بود. ابو بصير مىگويد: پس برگشتم، ابو
حمزه در همان روز و در همان ساعت مرد (1).
12- سليمان بن خالد مىگويد: با امام صادق- عليه السّلام- خارج شديم و به سفر رفتيم و ابو عبد اللَّه بلخى هم همراه ما بود. به نخل خشكيده و از بيخ كندهشدهاى رسيديم. در اين هنگام حضرت فرمود: اى نخلى كه شنونده و در اطاعت پروردگار خود هستى به ما غذا بخوران، در اين هنگام نخل براى ما خرماهاى رنگارنگ ريخت و خورديم تا سير شديم. مرد بلخى گفت: در باره شما سنّتى مانند سنّت مريم است. فرمود: آرى (2).
13- حارث اعور مىگويد: با امير مؤمنان به سفر رفتيم تا اينكه به وادى اى رسيديم و در آنجا تنه درختى را ديديم كه پوستش كنده شده بود. حضرت با دست مباركش به آن زد و فرمود: به اذن خدا بر گرد و سبز و ميوهدار شو.
درخت، شاخههايش را به حركت در آورد و ميوه آورد و از آن خورديم و براى راهمان نيز برداشتيم (3).
14- ابو بصير مىگويد: مردى از اهل شام آمد و امامت ائمه اطهار را به وى عرضه كردم و او قبول كرد. روزى بر او وارد شدم ديدم در حال احتضار است.
گفت: اى ابو بصير! آنچه گفتى قبول كردم آيا به بهشت مىروم؟
گفتم: من از جانب امام صادق- عليه السّلام- ضمانت آن را مىكنم. پس او
مرد و به خدمت امام صادق- عليه السّلام- رسيدم، حضرت بدون اينكه بپرسم فرمود:
اى ابو محمّد! رفيقت به بهشت رفت (1).
15- ابو على بن راشد مىگويد: بارهايى را آوردم و فرستاده امام رضا- عليه السّلام- آمد و قبل از اينكه به بارها نگاه كنم تا چيزى را به سوى آن حضرت بفرستم، گفت: امام رضا- عليه السّلام- مىفرمايد: آن دفتر را پيش من بفرست.
در حالى كه در منزل هيچ دفتر نداشتم. برخاستم و در پى آن چيزى را كه درست نمىدانستم گشتم و چيزى پيدا نكردم. وقتى كه فرستاده بر مىگشت، گفتم بايست. پس رفتم ميان بارها را گشتم دفترى را يافتم كه پيش از آن اطلاعى از آن نداشتم مگر اينكه مىدانستم او راست مىگويد. پس آن دفتر را براى او فرستادم (2).
16- عمار سجستانى مىگويد: عبد اللَّه بن نجاشى به عبد اللَّه بن حسن منقطع بود و به زيديّه قائل شده بود. اتفاق افتاد كه من با او به مكه رفتيم. او نزد عبد اللَّه بن حسن و من هم نزد امام صادق- عليه السّلام- رفتم. بعد از آن مرا ملاقات كرد و به من گفت: از مولايت براى من اذن بگير پس به امام صادق- عليه السّلام- گفتم: او از من خواسته از شما اجازه ملاقات بگيرم.
حضرت فرمود: به او اجازه بده. او آمد و امام از او پرسيد: چه چيزى تو را وادار كرد كه آن كار را كردى؟ به ياد مىآورى روزى را كه از مقابل عدهاى گذشتى، آب ناودان به لباس تو ترشح كرد گفتى: نجس است و خود را با لباسهايت در نهر آبى انداختى و بچهها جمع شدند و براى تو خنديدند.
عمار مىگويد: عبد اللَّه به من متوجه شد و گفت: چرا اين قضيه را به او گفتى؟
گفتم: نه به خدا سوگند من به او خبر ندادم و اينجاست و مىشنوند. وقتى كه بيرون آمديم، عبد اللَّه گفت: اى عمار! فقط اين شخص مولاى من است نه كسى ديگر (1).
17- حارث بن حصيره ازدى مىگويد: مردى از اهل كوفه به خراسان آمد و مردم را به امامت جعفر بن محمّد- عليهما السّلام- دعوت كرد. عدهاى جواب مثبت دادند و اطاعت كردند و عدهاى انكار كردند و مخالفت نمودند. و عدهاى هم احتياط پيشه كردند و چيزى نگفتند. از هر گروه مردى نزد امام صادق- عليه السّلام- آمد. از گروه ميانه هم مردى آمده بود و كنيزى هم همراه مردم آمده بود اين مرد با او خلوت نموده بود. وقتى كه نزد امام آمدند، او شروع به سخن كرد و گفت: خدا خيرت دهد! مردى از اهل كوفه نزد ما آمد و مردم را به ولايت و اطاعت شما دعوت كرد. عدهاى از ما پذيرفتند و عدهاى انكار كردند و عدهاى هم سكوت نمودند و پرهيزگارى پيشه كردند.
حضرت پرسيد: تو از كداميك از آن سه گروه هستى؟
گفت: از گروهى كه ميانه روى كردند و سكوت نمودند، و پرهيزگارى پيشه كردند! حضرت فرمود: پرهيزگارى تو وقتى كه با آن كنيز خلوت كردى به كجا رفته بود (2).
18- ابو بصير مىگويد: يكى از اصحاب امام باقر- عليه السّلام- نزد ما آمد و گفت: به خدا سوگند ديگر جعفر- عليه السّلام- را نخواهى ديد. مىگويد: نامهاى
نوشتم و چند نفر را بر آن شاهد گرفتم و اين در غير ايام حج بود. سپس به مدينه آمدم و از امام باقر- عليه السّلام- اذن دخول خواستم. و خدمتش رسيدم وقتى كه به من نگاه كرد فرمود: نامه چه شد؟ گفتم: فلانى اين طور گفت (1).
19- بكار بن كردم مىگويد: امام صادق- عليه السّلام- فرمود: جويريّة بن مسهر با مردى روى اسبى دعوا داشتند و هر كدام اسب را از آن خود مىدانست. امير مؤمنان از هر كدام آنها بيّنه خواست. گفتند: نداريم. آنگاه حضرت به جويريّه فرمود: اسب را به او بده.
گفت: اى امير مؤمنان! بدون شاهد چگونه بدهم؟ حضرت به او فرمود: به خدا سوگند! به تو از خودت عالمترم، آيا كارت را در زمان جاهليّت فراموش كردى؟ پس از تمام كارهايش خبر داد، او هم اقرار كرد كه اسب مال آن ديگرى است (2).
20- ابراهيم بن مهزم از پدرش نقل مىكند كه گفت: هنگام عصر از حضور امام صادق- عليه السّلام- بيرون آمدم و به منزلم در مدينه وارد شدم و مادرم هم با من بود. ميان من و او مرافعهاى واقع شد و من به او درشتى كردم.
روز بعد نماز صبح را خواندم و رفتم و خدمت امام صادق- عليه السّلام- رسيدم.
آن حضرت ابتدائا به من فرمود: اى مهزم! ديشب چه شد كه به خالده درشتى كردى؟ مگر نمىدانى كه شكم او منزل تو بود و در آن ساكن بودى و آغوشش گهوارهات بود كه در آن ماندى و سينههايش سقّاى تو بود كه از آن نوشيدى؟ گفتم:
چرا. فرمود: پس به او درشتى نكن (3).
21- هشام بن سالم روايت مىكند كه: بر عبد اللَّه بن صادق- عليه السّلام- وارد شدم سخن از زكات پيش آمد گفت: در چهل درهم، يك درهم زكات است. از اين حرف تعجّب كردم و او در نظرم كوچك شد، برخاستم و به رسول خدا پناه بردم و نزد قبر آن حضرت آمدم و گفتم: نزد چه كسى بروم؟
در اين حال بودم كه پسر كوچكى آمد و از لباسم كشيد و گفت: بيا گفتم: نزد كى؟ گفت: سرورم موسى بن جعفر- عليهما السّلام-. پس رفتم و خدمت آن حضرت رسيدم وقتى كه وارد حياط شدم او در خانه وزير پشه بندى نشسته بود، بانگ زد:
اى هشام! گفتم: لبيك! فرمود: به سوى من، به سوى من، نه به طرف حروريّه و نه به طرف قدريّه بلكه به سوى ما. پس داخل شدم سؤال كردم و هر چه خواستم جواب داد.
22- حسين بن موسى خياط مىگويد: من و جميل بن درّاج و عائذ بن احمسى براى حجّ بيرون آمديم. و عائذ به ما مىگفت: من سؤالى دارم كه مىخواهم از امام صادق- عليه السّلام- بپرسم پس به خدمت آن حضرت رسيديم وقتى كه نشستيم ابتدائا فرمود: «اگر كسى واجبات خدا را به جاى آورد، غير از اينها از او نمىخواهند».
پس در اين هنگام عائذ اشاره كرد، وقتى كه برخاستيم گفتيم: سؤال تو چه بود؟ گفت: همان بود كه از آن حضرت شنيديد. من مردى هستم كه طاقت ندارم شب برخيزم و نافله به جاى آورم، ترسيدم گناهكار باشم و مؤاخذه گردم و هلاك شوم (1).
1) اصول كافى: 3/ 487، حديث 3.
23- از اسماعيل بن عبد العزيز روايت شده كه گفت: امام صادق- عليه السّلام- به من فرمود: آبى را براى من در دستشويى بگذار، پس برخاستم و آب را گذاشتم و با خود گفتم: من در مورد او اين گونه و آن گونه مىگويم در حالى كه به دستشويى مىرود.
وقتى كه بيرون آمد گفت: اى اسماعيل! بر هيچ بناى فوق طاقتش بار نكنيد كه منهدم مىشود. ما را بنده مخلوق قرار دهيد. و هر چه مىخواهيد در باره ما بگوييد مگر نبوّت (1).
24- خالد بن نجيح مىگويد: بر امام صادق- عليه السّلام- وارد شدم و ديدم نزدش مردمى هستند، پس سرم را پايين انداختم و در گوشهاى نشستم و با خود گفتم: واى بر آنها! چه چيز آنان را غافل كرده كه نزد چه كسى حرف مىزنند؟! ناگاه حضرت مرا ندا داد و فرمود: من به خدا سوگند! بنده مخلوق هستم و پروردگارى دارم كه او را عبادت مىكنم و اگر وى را نپرستم مرا با آتش عذاب مىكند. پس گفتم: در مورد تو فقط حرف خودت را مىگويم (2).
25- ابو هاشم جعفرى مىگويد: نزد امام حسن عسكرى- عليه السّلام- بودم كه مردى آمد. حضرت فرمود: اين ايستاده از برادران تو نيست. گفتم: چگونه او را شناختى؟ فرمود: مؤمن را از سيمايش مىشناسيم و منافق را از سستى او (3).
26- جماعتى از جمله يونس بن ظبيان و مفضّل بن عمر و ابو سلمه سرّاج و حسين ابن ابى فاخته مىگويد نزد امام صادق- عليه السّلام- بوديم كه حضرت، در سخنى گفت: گنجينههاى زمين و كليدهايش نزد ماست و اگر بخواهم به يكى از دو پايم مىگويم آنچه از طلا و نقره دارى بيرون آور، اين كار انجام مىگيرد.
آنگاه با يكى از پاهايش در زمين خطّى كشيد، زمين از زيادى گنجى كه در آن قطعههاى طلا بود، شكافته شد. به دستش هم اين طور گفت، پس آن هم شمش طلايى به اندازه يك وجب بيرون آورد، آن را برداشت و فرمود: خوب نگاه كنيد تا بعد از آن شك ننماييد. پس نگاه كرديم ديديم طلاست كه مىدرخشد.
سپس فرمود: به زمين نگاه كنيد. نگاه كرديم ديديم شمشهاى زيادى روى هم انباشته و مىدرخشد. در اين هنگام يكى از ما گفت: فدايت شوم! آنچه را كه ديديم به شما داده شده و شيعيان شما نيازمند هستند؟! حضرت فرمود: خدا براى ما و شيعيان ما دنيا و آخرت را جمع خواهد كرد و ما آنان را به بهشت و دشمنان خود را به جهنّم وارد خواهيم كرد (1).
27- داود بن قاسم جعفرى مىگويد: مردى از اهل قم از امام حسن عسكرى- عليه السّلام- در مورد آيه: إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ پرسيد و من حاضر بودم.
حضرت فرمود: خود يوسف سرقت نشد، بلكه حضرت كمربندى داشت كه از ابراهيم- عليه السّلام- به ارث رسيده بود و هر كس اين كمربند را مىدزديد غلام مىگشت، به اين صورت كه هر وقت آن را كسى مىدزديد جبرئيل فرود مىآمد و خبر مىداد و كمربند از او گرفته مىشد و به بندگى در مىآمد.
1) اصول كافى: 1/ 474، حديث 4.
اين كمربند نزد ساره دختر اسحاق بن ابراهيم بود و سميّه هم مادر اسحاق بود و اين ساره، يوسف را دوست مىداشت و مىخواست براى خود فرزند قرار دهد از اين رو كمربند را برداشت و به كمر يوسف بست. پيراهنش را روى آن كشيد بعد به يعقوب گفت: كمربند دزديده شده.
پس جبرئيل آمد و گفت: اى يعقوب! كمربند نزد يوسف است. ولى كار ساره را نگفت و اين خواست خداوند بود. يعقوب برخاست و يوسف را تفتيش كرد و او در اين هنگام نوجوان بود و كمربند را پيدا كرد. ساره دختر اسحاق گفت: يوسف آن را از من دزديده پس من سزاوارترم به او.
يعقوب به او گفت: يوسف غلام توست به شرط اينكه او را نفروشى و به كسى نبخشى. ساره گفت: من قبول مىكنم به شرط اينكه او را از من نگيرى و السّاعه او را آزاد مىكنم. پس يعقوب يوسف را به او داد و او هم يوسف را آزاد كرد. به اين خاطر، برادران يوسف گفتند: اگر او اكنون دزدى كرد، برادرش هم قبلا دزدى كرده بود!! ابو هاشم مىگويد: در اين مورد فكر مىكردم و از اين كار تعجب مىنمودم؛ چون «يعقوب» خيلى به «يوسف» نزديك بود و در فراق او غمگين شد و چشمانش گريست تا اينكه كور شد. در حالى كه مسافت كم بود. در اين هنگام امام حسن عسكرى- عليه السّلام- رو به من كرد و فرمود: اى ابو هاشم! از آنچه در فكرت مىگذرد به خدا پناه ببر؛ چون اگر خدا مىخواست پردههاى ميان يعقوب و يوسف را برمىداشت كه يك ديگر را ببينند ولى هدفى داشت و كسى به آن نمىرسيد مگر اينكه اين گونه باشد، پس خداست كه دوستان خود را برمىگزيند (1).
28- محمّد بن حسن مىگويد: نامهاى به آن حضرت نوشتم و از فقر شكايت
1) بحار الأنوار: 12/ 298، حديث 86.
نمودم سپس با خود گفتم: مگر امام صادق- عليه السّلام- نفرموده: «فقر با ما بهتر از غناى با غير ماست و كشته شدن با ما بهتر از زندگى با غير ماست».
پس اين گونه جواب آمد: «وقتى كه گناهان دوستان ما زياد شود، خدا با فقر، آنها را پاك مىكند و از بسيارى از آنان مىگذرد و اين همان چيزى است كه با خود گفتى كه: «فقر با ما بهتر از غناى با غير ماست» و ما پناهگاه كسى هستيم كه به ما پناه بياورد و روشنائى كسى هستيم كه از ما روشنايى بجويد و نگهدار كسى هستيم كه از ما نگهبانى بخواهد. و هر كس ما را دوست داشته باشد، در بهشت نزد آب، با ما خواهد بود و هر كس از ما منحرف شود در آتش است».
امام صادق- عليه السّلام- فرمود: «شاهد دشمنانتان در آتش خواهيد شد، ولى به خاطر ضعفى كه داريد، نمىتوانيد شاهد دوستانتان در بهشت باشيد» (1).
29- روايت شده است كه مردى از دوستداران امام حسن عسكرى- عليه السّلام- روزى بر آن حضرت وارد شد و او انگشتر درست مىكرد، گفت: يا ابن رسول اللَّه! خليفه فيروزه خيلى بزرگ و بسيار خوبى را به من داد و گفت: روى آن اين گونه نقش كن، وقتى كه آهن روى آن گذاشتم دو نيمه شد، مىترسم باعث هلاكت من شود، پس براى من دعا كن. حضرت فرمود: ان شاء اللَّه ترسى براى تو نيست.
آن مرد مىگويد: به خانه خود آمدم و روز بعد خليفه مرا خواست و گفت: من دو كنيز دارم كه روى اين انگشتر با هم دعوا مىكنند و راضى نمىشوند مگر اينكه آن را دو نيمه كنى و دو انگشتر بسازى، پس به منزل برگشتم و آن دو نيمه را دو انگشتر كردم و به دار الخلافه آوردم، آن دو كنيز راضى شدند و خليفه به اين خاطر براى من احسان كرد. پس حمد خدا را بجاى آوردم (2).
30- روزى صحابه جمع شده بودند و مىگفتند: در ميان حروف معجم، حرفى كه مانند «الف» نقش داشته باشد نيست. در اين هنگام على- عليه السّلام- برخاست و في البداهه خطبه طولانى ايراد كرد كه در آن حمد و ثناى خداوند و درود بر پيامبر و وعده و وعيد و موعظه و نهى و ذكر بهشت و جهنّم و نصيحت مردم و غير اينها بود، ولى در آن يك «الف» هم وجود نداشت. و آن خطبه معروف است (1).
31- هنگام كودكى على- عليه السّلام-، ابو طالب به مادرش فاطمه بنت اسد گفت: او را مىبينم كه بتها را مىشكند و ترسيدم كه اين را كفّار قريش بفهمند.
فاطمه گفت: شگفتا! از اين شگفتتر خبر مىدهم: از جايى كه بتها در آن منصوب بودند گذشتم و على- عليه السّلام- را در شكم داشتم، پس پايش را محكم به شكم من زد و نگذاشت به بتها نزديك شوم بلكه از جاى ديگرى بگذرم در حالى كه من آنها را نمىپرستيدم و كعبه را براى عبادت خدا طواف مىكردم نه به خاطر بتها (2).
32- سعد خفاف از امام باقر- عليه السّلام- روايت مىكند: امير مؤمنان- عليه السّلام- در مسجد نشسته بود و اصحابش اطرافش قرار داشتند. در اين هنگام مردى از شيعيانش آمد و گفت: اى امير مؤمنان! خدا مىداند كه من با محبت تو
ديندارى مىكنم. حضرت فرمود: راست گفتى.
مردى از خوارج نيز قبلا با دوستانش قرار گذاشته بود كه على- عليه السّلام- را امتحان بكند تا مانند اولى به او جواب دهد، از اين رو برخاست و گفت: من تو را در سر و عيان دوست مىدارم.
على- عليه السّلام- نگاهى به او كرد و فرمود: دروغ گفتى به خدا سوگند! نه مرا دوست مىدارى و نه اصلا دوست مىداشتى. آن مرد گريست و گفت: اين گونه با من روبرو مىشوى در حالى كه خدا خلاف آن را مىداند، دست خود را بده تا بيعت كنم.
حضرت پرسيد: بر چه چيزى بيعت مىكنى؟ آن مرد گفت: بر آنچه كه ابو بكر و عمر عمل مىكردند. و دستش را به سوى حضرت دراز كرد.
حضرت فرمود: دستت را بكش، به خدا سوگند! مثل اينكه مىبينم كه در ضلالت و گمراهى كشته مىشوى و صورتت را چهارپايان اهل عراق لگدكوب مىكنند و قومت تو را نمىشناسند.
آن مرد از كسانى بود كه به نهروان رفت و در آنجا كشته شد (1).
33- محمّد بن راشد از جدش روايت مىكند كه گفت: خواستم نزد امام جعفر صادق- عليه السّلام- بروم و از او در باره مسألهاى بپرسم. گفتند سيد حميرى شاعر مرده و حضرت براى تشيع جنازه او رفته است. پس به قبرستان رفتم، سؤال كردم و مرا پاسخ گفت: وقتى كه مىخواستم برخيزم، لباسم را گرفت و نگهداشت و بعد گفت: شما جوانها علم را ترك كرديد. گفتم: آيا تو امام زمان هستى؟ فرمود: آرى.
گفتم: دليل و نشانه آن چيست؟
فرمود: از هر چه مىخواهى بپرس ان شاء اللَّه جواب مىدهم. گفتم: من برادرى
1) اثبات الهداة: 4/ 553، حديث 206.
داشتم كه مرد و در اين قبرستان دفن كردم، به اذن خدا او را براى من زنده كن.
فرمود: تو اهل اين كار نيستى ولى برادرت مؤمن بود و اسمش نزد ما «احمد» است نزديك قبر شد و دعا كرد و قبر شكافته شد. برادرم بيرون آمد و به من گفت:
اى برادر! از او پيروى كن و جدا نشو. سپس به قبرش برگشت، حضرت مرا قسم داد كه اين قضيّه را به كسى نگويم (1).
34- ابو بصير مىگويد: به امام صادق- عليه السّلام- عرض كردم: چرا در مورد معضلات مانند على- عليه السّلام- كه با اصحابش سخن مىگفت با ما حرف زده نمىشود؟ حضرت فرمود: در ميان شما هم مثل آنها مىباشد ولى آنها در دهانشان كليد داشتند، حديثى بياور كه به تو گفته باشم و تو آن را مكتوم داشته باشى (2).
35- عبد الرحمن بن كثير از امام صادق- عليه السّلام- نقل مىكند كه: على- عليه السّلام- مىخواست به صفّين برود وقتى كه از فرات گذشت و به كوه نزديك شد، وقت نماز عصر گرديد. حضرت دور شد و وضو گرفت و اذان گفت. وقتى كه از اذان فارغ شد، كوه شكافته گشت و سر سفيد با محاسن و صورتى سفيد آشكار شد و گفت: السّلام عليك يا امير المؤمنين و رحمة اللَّه و بركاته! آفرين به جانشين خاتم پيامبران و قاعد غرّ محجّلين و سرور وصيّين! على- عليه السّلام- فرمود: و عليك السّلام اى برادرم! شمعون بن حمّون الصفا؛ وصى روح القدس عيسى بن مريم، حال تو چگونه است؟ شمعون گفت: خوب است، خدا تو را رحمت كند من منتظر فرود آمدن روح القدس هستم. اى برادرم! بر
آنچه كه از اذيت بر تو وارد مىشود صبر كن تا فردا آن دوست را ملاقات كنى.
كسى را نديدم كه بهتر از شما از عهده امتحان خدا در آيد و ثوابش از شما بيشتر و مقامش از شما رفيعتر باشد من مىدانم ديروز چه چيزى به ياران تو از جانب بنى اسرائيل رسيد و آنها شايعه پراكنى كردند و آنان را با چوب به صليب كشيدند.
پس اگر اين صورت جداشونده و فاصلهگيرنده از تو، مىدانستند كه خدا چگونه براى آنها عذاب آماده كرده و بر آنان غضب نموده، كوتاه مىآمدند و اگر اين صورتهايى كه با تو ملايم هستند بدانند كه چقدر ثواب در پيروى تو مىباشد، آرزو مىكردند كه در راه تو با مقراض قطعه قطعه مىشدند. و عليك السّلام يا امير المؤمنين و رحمة اللَّه و بركاته.
راوى مىگويد: آنگاه كوه به هم آمد و امير مؤمنان به جنگ رفت. عمار ياسر و مالك اشتر و هاشم بن عتبه و ابو ايّوب انصارى و قيس انصارى و عمرو بن حمق خزاعى و عبادة بن صامت در مورد آن مرد از على- عليه السّلام- پرسيدند.
حضرت فرمود: او شمعون بن حمّون الصفا جانشين حضرت عيسى بود و آنان گفتگوى آن حضرت را با او شنيدند و بينش آنان در مجاهده همراه آن حضرت زياد گرديد.
عبادة بن صامت و ابو ايوب انصارى به ايشان گفتند: پدر و مادرمان فداى تو باد اى امير مؤمنان! به خدا سوگند! تو را يارى مىكنيم همچنان كه برادرت رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- را يارى كرديم و هر كس از مهاجر و انصار از يارى تو تخلف كردند، بدبخت و شقاوتمند شدند. پس حضرت هم براى آن دو دعاى خير كرد (1).
36- سويد بن غفله مىگويد: نزد على- عليه السّلام- بودم كه مردى آمد و گفت: از واد القرى آمدم و خالد بن عرفطه مرد. حضرت فرمود: او نمرده است. آن
1) بحار الأنوار: 6/ 238، حديث 58.
مرد دوباره سخنش را تكرار كرد، باز حضرت فرمود: نمرده است. بار سوم آن مرد گفت: او مرد. باز هم حضرت فرمود: نمرده و رويش را از او برگرداند.
آن مرد گفت: درست مىگويم او مرده است. حضرت فرمود: قسم به كسى كه جانم دست اوست او نمرده و نمىميرد تا اينكه سپاه گمراهى را فرماندهى كند و پرچمش را «حبيب بن جمّاز» حمل مىكند.
در اين هنگام حبيب برخاست و گفت: در مورد خودم تو را به خدا سوگند مىدهم! اى امير مؤمنان! من فرزند شيعه مىباشم. على- عليه السّلام- پرسيد: تو كيستى؟ گفت: «حبيب بن جمّاز» هستم. حضرت فرمود: اگر پسر جمّاز باشى، آن پرچم را حمل خواهى كرد.
ابو حمزه ثمالى مىگويد: خالد بن عرفطه نمرد تا اينكه با عمر سعد آمد و عمر سعد او را فرمانده طليعه لشكرش قرار داد و حبيب بن جمّاز هم پرچمدار او بود.
37- اصبغ بن نباته روايت مىكند: امير مؤمنان- عليه السّلام- به ما دستور داد كه از كوفه به سوى مدائن حركت كنيم، روز يك شنبه حركت كرديم ولى «عمرو بن حريث» با هفت نفر ديگر تخلف كردند و در حيره به جايى به نام «خورنق» رفتند و گفتند روز چهارشنبه مىآييم و به لشكر مىرسيم. پس داستان سوسمار پيش آمد.
آن را گرفتند و عمرو بن حريث، سوسمار را در كفّ دستش گذاشت و به يارانش گفت: بيعت كنيد اين امير مؤمنان است!! پس همراهان او براى مسخره و استهزا با سوسمار بيعت كردند. بعد آمدند و روز جمعه به مدائن رسيدند و امير مؤمنان- عليه السّلام- در منبر بود و خطبه مىخواند، همه از در مسجد وارد شدند و با سبك شمردن آن حضرت وارد شدند. وقتى على- عليه السّلام- آنها را ديد، فرمود: اى مردم! وقتى كه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- با حال نجوا به من علم آموخت، از آن هزار در علم باز شد و از هر درى هزار در ديگر
و من شنيدم كه خداوند متعال فرمود: يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ (1)و من به خدا قسم مىخورم كه هشت نفر از لشكريانم كه ادّعا مىكنند از ياران من هستند و هم اكنون به ما ملحق شدند، امامشان سوسمارى است كه در راه آن را گرفتند و با او بيعت كردند و اگر بخواهم نامهايشان را بگويم اين كار را مىكنم.
راوى مىگويد: «عمرو بن حريث» را ديديم كه مانند سيلى خورده، رنگش از ترس و نفاق تغيير كرد (2).
38- جابر از امام باقر- عليه السّلام- روايت مىكند وقتى كه دختر يزد گرد؛ آخرين پادشاه ساسانى را در مدينه نزد عمر آوردند، دختران مدينه براى ديدن او از خانهها بيرون رفتند و مجلس، با زيبائى روى او مزين شد. عمر هم او را ديد. آن دختر گفت: «افيروزان».
عمر خشمگين شد و گفت: اين زن عجمى به من فحش مىدهد و قصد او را كرد. على- عليه السّلام- فرمود: نبايد از چيزى كه نمىفهمى خشمگين شوى. پس دستور داد كه مردم را براى ديدن او ندا كنند.
باز على- عليه السّلام- فرمود: نمىتوان دختران پادشاهان را فروخت اگر چه كافر باشند. ولى مىتوانى مردان مسلمان را بر آنان عرضه كنى كه هر كدام را پسنديدند با او ازدواج نمايند و مهريهاش را هم از مستمرى آن مرد از بيت المال حساب مىكنند تا جاى قيمت را بگيرد.
عمر گفت: همين كار را مىكنم. و مردان مسلمان را بر آن دختر عرضه كرد، در اين هنگام دختر يزدگرد آمد و دستش را بر شانه امام حسين- عليه السّلام- گذاشت. امام به زبان فارسى از او پرسيد: چه نامى [دارى] اى كنيزك؟!
گفت: «جهان شاه بارخذاه» حضرت پرسيد: شهربانويه؟(يعنى شهربانو هستى؟) گفت: خواهرم شهربانويه(خواهرم شهربانو است). امام فرمود: راست گفتى.
آنگاه على- عليه السّلام- به سوى امام حسين- عليه السّلام- متوجه شد و فرمود: از او محافظت كن و نيكى نما. به زودى بهترين اهل زمانش را بعد از تو به دنيا خواهد آورد و او مادر اوصيا و ذريّه پاك است. پس امام زين العابدين- عليه السّلام- از او به دنيا آمد.
و روايت شده كه در نفاس امام سجاد- عليه السّلام- از دنيا رفت. و به اين خاطر امام حسين- عليه السّلام- را برگزيد كه در خواب حضرت فاطمه- عليها السّلام- را ديد و پيش از اينكه سپاه اسلام او را بگيرد، در خواب به دست آن حضرت ايمان آورد و داستان عجيبى دارد؛ خودش مىگويد: قبل از آمدن لشكر اسلام، در خواب ديدم مانند اينكه حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- رسول خدا به خانه ما آمد و نشست و حسين- عليه السّلام- هم با او بود. مرا براى حسين- عليه السّلام- خواستگارى كرد و پدرم هم مرا به ازدواج او درآورد وقتى كه صبح شد اين قضيه در من اثر گذاشت؛ چون قبلا خواستگار نداشتم.
شب دوم فاطمه- عليها السّلام- دختر محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- را ديدم كه آمد و اسلام را به من عرضه نمود و من مسلمان شدم، آنگاه گفت: مسلمانان پيروز مىشوند و تو به زودى سالم به حسين- عليه السّلام- مىرسى و هيچ آسيبى به تو نمىرسد. مىگويد: همين طورى گذشت تا اينكه به مدينه رسيدم (1).
39- بزنطى مىگويد: مردى از اهل جسر بابل گفت: در آبادى مردى بود كه كارش نحر كردن شتران بود، مرا اذيت مىكرد و مىگفت: اى رافضى؟! و
1) مستدرك الوسائل: 13/ 377، باب 16، حديث 1.
حرفهاى قبيح به من مىشنواند. در زبان نبطى لقبش «بوزينه ده» بود.
سالى حج بجا آوردم و به ملاقات امام صادق- عليه السّلام- رسيدم و سلام كردم از حالم پرسيد؟ سپس ابتدائا به من فرمود: «بوزينه ده مرد». گفتم: كى؟ فرمود:
همين ساعت. رفتم و همان روز و ساعت را نوشتم، وقتى كه به كوفه رسيدم، برادرم به ملاقاتم آمد از او در باره كسانى كه در آبادى ما مردهاند پرسيدم؟ گفت: «بوزينه ده» مرد. گفتم: كى؟ گفت: روز فلان و ساعت فلان، يعنى همان وقتى كه مولايم امام صادق- عليه السّلام- فرموده بود (1).
40- عمران بن على حلبى مىگويد: شنيدم كه امام صادق- عليه السّلام- فرمود: وقتى امام زين العابدين- عليه السّلام- را با اهل بيت پيامبر نزد يزيد- لعنة اللَّه عليه- آوردند، آنان را در خرابهاى كه ديوارهايش سست بود قرار دادند.
يكى از آنها گفت: ما را در اين خرابه قرار دادند تا بر سر ما خراب شود.
يكى از نگهبانان اين را شنيد و به زبان قبطى گفت: اينها را بنگريد مىترسند كه ديوار بر سر آنها خراب شود و اين بهتر است از آنكه فردا بيرون بياورند و يكى بعد از ديگرى گردنشان را بزنند. امام سجاد- عليه السّلام- فرمود: به اذن خدا هيچ يك از اين دو نمىشود. و همين طور هم شد (2).
41- داود بن فرقد روايت مىكند كه: نزد امام صادق- عليه السّلام- از شهادت امام حسين- عليه السّلام- و برده شدن فرزندش به شام سخن به ميان آمد.
امام صادق- عليه السّلام- فرمود: وقتى كه امام سجّاد- عليه السّلام- به زندان
برگردانده شد، همراهانش به يك ديگر گفتند: بناى اين ديوار چه خوب است! و در آن نوشته رومى بود. امام سجّاد- عليه السّلام- آن را خواند. روميها به زبان خودشان با يك ديگر گفتگو كردند و گفتند: در ميان اينها چه كسى به خون مقتول از اين اولى است. فرزند پيامبرشان و امام سجاد- عليه السّلام- را قصد مىكردند (1).
42- جابر جعفى از امام باقر- عليه السّلام- روايت مىكند كه على- عليه السّلام- با يارانش به پشت كوفه رفتند. حضرت فرمود: اگر ديديد كه به شما گفتم روزگارى بيش نمىگذرد تا اينكه اينجا رودخانهاى حفر مىشود و در آن آب جارى مىگردد و كشتيها به حركت در مىآيند چه مىگوييد؟ در آنچه كه گفتم مرا تصديق مىكنيد؟
گفتند: اى امير مؤمنان! آيا همين طور خواهد شد؟ فرمود: آرى به خدا سوگند! مثل اينكه من آن رودخانه را در اينجا مىبينم كه در آن آب انداخته شده و كشتيها به حركت در آمدند و آب آن در مرتبه اوّل براى اهل اين آبادى شيرين است و همچنين رحمت براى آنان.
راوى مىگويد: روزگار زيادى نگذشت كه نهر كوفه كنده شد كه آب آن براى كوفيان هم شيرين بود و هم رحمت. در آن آب جارى بود و از آن استفاده مىكردند چنانچه على- عليه السّلام- فرموده بود (2).
43- جندب بن زهير ازدى مىگويد: وقتى كه خوارج از على- عليه السّلام- جدا شدند، آن حضرت براى جنگ به سوى آنان رفت، ما با او روانه شديم و به لشكرگاه آنان رسيديم و ديدم كه گروه گروه مانند كندوى زنبور صداى قرائت قرآن
به گوش مىرسد و ميان آنان كسانى بودند كه لباس كلاهدار(خشن) پوشيده بودند و زانوانشان مانند زانوى شتر پينه بسته بود! وقتى كه اين حالت را از آنان ديدم شكّ بر من عارض شد، به گوشهاى رفتم و از اسبم پياده شدم و نيزهام را به زمين زدم و زرهام را گذاشتم و لباس جنگى را در آوردم و برخاستم و نماز خواندم و دعا كردم و گفتم: «بار خدايا! اگر رضايت تو در جنگ با اين مردم است، پس به من نشان بده كه اين حق است و اگر غضب تو در آن است مرا از آن برگردان!».
در اين هنگام على- عليه السّلام- آمد و از استر رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- پياده شد و ايستاد و نماز خواند، مردى آمد و گفت: آنان از رودخانه گذشتند، بعد شخصى ديگر كه اسبش را تند مىراند آمد و گفت: از آن گذشتند و رفتند.
حضرت فرمود: از آن نگذشتند و نمىگذرند و كنار آن كشته مىشوند، اين پيمانى است از رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله-. باز فرمود: اى جندب! اين تپه را مىبينى؟ گفتم: آرى. فرمود: رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به من گفته است كه كنار آن كشته مىشوند. سپس فرمود: ما كسى را به سوى آنان مىفرستيم تا آنان را به كتاب خدا و سنّت پيامبرش بخواند ولى او را تيرباران مىكنند و كشته مىشود.
راوى مىگويد: به لشكرگاه آنان رفتيم، برنخاسته و كوچ نكرده بودند. پس حضرت لشكر را منظم كرد و جلو صف آمد و فرمود: چه كسى اين قرآن را مىگيرد تا به سوى اين قوم برود و آنان را به كتاب خدا و سنّت پيامبر فرا خواند، ولى او كشته مىشود و جايش در بهشت است. فقط يك جوان از قبيله بنى عامر بن صعصعه پاسخ آن حضرت را داد، وقتى على- عليه السّلام- كمى سنّ او را ديد، فرمود: به جاى خود برگرد.
دوباره حضرت سخن خويش را تكرار كرد و باز همان جوان پاسخ حضرت را داد. على- عليه السّلام- فرمود: بگير، امّا بدان كه كشته مىشوى. پس جوان قرآن را نزد آنان برد تا اينكه سخنش را بشنوند. آنان را به آنچه على- عليه السّلام- فرموده بود، خواند اما او را تير باران كردند و آنقدر تير زدند كه وقتى برگشت مانند
خار پشت گرديده بود. در اين هنگام حضرت فرمود: به آنها حمله ببريد و حمله كرديم.
جندب مىگويد: شكّم برطرف شد و با دست خود هشت نفر را كشتم، وقتى كه حروريّه كشته شدند، فرمود: در ميان كشتگان آنان دنبال مردى كه پستانش مانند پستان زن است بگرديد و او را پيدا كنيد. پس گشتند اما او را پيدا نكردند.
حضرت خودش برخاست و دستور داد كشتهها را برگردانند كه در اين هنگام، مرد حبشى را كه يكى از پستانهايش مانند پستان زن بود، ديدند. و موهايش مانند موى سنّور بود كه حضرت تكبير گفت، مردم نيز تكبير گفتند. فرمود: اين شيطان است.
اگر تكلم نمىكرديد(و سخن مرا به كسى نمىگفتيد) به شما مىگفتم آنچه را كه خداوند به زبان پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- آماده كرده است براى كسانى كه اين قوم را به قتل برساند (1).
44- قصابى گوشتى را به كنيزى فروخت و به او ظلم كرد. كنيز گريست و از دكان او خارج شد و على- عليه السّلام- را ديد و از قصّاب شكايت كرد. حضرت با او به دكان قصّاب رفت و به او گفت كه در باره كنيز انصاف كند و او را موعظه كرد و فرمود: نزد تو بايد ضعيف مانند قوى باشد پس به كنيز ظلم نكن، ولى قصّاب كه على- عليه السّلام- را نمىشناخت، از اين رو دستش را بلند كرد و گفت: اى مرد! خارج شو.
حضرت از دكّان خارج شد و چيزى نگفت. به قصّاب گفتند اين على بن أبى طالب- عليه السّلام- بود. وقتى قصّاب اين را شنيد، دست خود را قطع كرد و آن را نزد امير مؤمنان- عليه السّلام- آورد و عذر خواست. حضرت دعا كرد و دست او خوب شد (2).
45- ابن فرقد مىگويد: نزد امام صادق- عليه السّلام- بودم كه غلام عجمى نامهاى آورد و مىخواست عربى سخن بگويد اما نمىتوانست و هذيان مىگفت به حدى كه گمان كردم امام او را طرد كند.
ولى حضرت فرمود: چون نمىتوانى به زبان عربى سخن بگويى پس به هر زبانى غير از عربى كه خوب مسلط هستى با آن زبان سخن بگو؛ چون كه من به هر زبانى كه سخن بگويى آن را مىفهمم. غلام، تركى سخن گفت و حضرت به همان زبان پاسخ او را داد و غلام با شگفتى رفت (1).
46- اسحاق بن عبد اللَّه علوى عريضى مىگويد: پدرم و عموهايم در چهار روزى كه طول سال مستحب است روزه گرفته شود اختلاف كردند براى روشن گشتن مسأله سوار شدند و نزد امام على النقى- عليه السّلام- كه قبل از رفتن به «سامرّا» در آبادى «صريا» بود، رفتند.
امام- عليه السّلام- به آنان فرمود: آمديد تا از روزهايى كه مستحب است در طول سال روزه گرفته شود بپرسيد؟ گفتند: آرى براى همين آمديم.
پس فرمود: روز هفدهم ماه ربيع الاوّل كه روز ولادت رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- است و روز بيست و هفتم رجب كه روز بعثت پيامبر است و روز بيست و پنجم ذى قعده روزى است كه زمين از زير كعبه كشيده شد. و روز هجدهم ذيحجه كه روز غدير است (2).
47- ابو سيّار مسمع بن عبد الملك از امام صادق- عليه السّلام- روايت مىكند
كه: از امام صادق- عليه السّلام- شنيدم كه دو نفر از اهل كوفه را به نيكى ياد كرد و آن دو، حضرت را دوست مىداشتند و من به آنان گفتم كه حضرت از آنان به نيكى ياد كرد. يكى گفت: شنيدم و تصديق كردم و اطاعت مىنمايم و شكر خدا مىكنم.
ديگرى دستش را به گريبان خويش برد و آن را پاره كرد و گفت: راضى نمىشوم مگر اينكه از خودش بشنوم. به سوى خانه حضرت شتافت و من هم دنبالش رفتم و به در خانه رسيديم و اذن ورود خواستيم. اذن دادند و وارد شديم.
وقتى كه چشم حضرت به او افتاد فرمود: اى فلانى! آيا هر يك از شما مىخواهيد براى شما صحيفه آسمانى بيايد، آنچه كه مسمع گفته درست است. پس او گفت: فدايت شوم! من مىخواستم شكّم برطرف شود و گمان نمىكردم بدون اينكه بشنود، اين گونه بگويد.
راوى مىگويد: مردى از كوفيان نزد آن حضرت بود و به من متوجه شد و گفت:
«درفه». حضرت فرمود: «درفه» در زبان نبطى يعنى «بگير»، پس از نزد امام خارج شديم (1).
48- على بن ابى حمزه مىگويد: با ابو بصير به خدمت امام صادق- عليه السّلام- رسيدم. نشسته بوديم كه حضرت چيزى فرمود. با خود گفتم اين همان چيزى است كه مىتوانم(به عنوان سوغات) به سوى شيعيان ببرم. و اين حديث را تا به حال اصلا نشنيده بودم.
مىگويد: در اين حالت امام به رخسارم نگاهى كرد و سپس فرمود: من حرفى مىزنم كه هفتاد صورت داشته باشد، اين طور بگويم يا آن طور بگويم.
1) بحار الأنوار: 48/ 24، حديث 41.
49- ابى اراكه روايت مىكند كه در خانهاى با على- عليه السّلام- بوديم كه در مورد به ارث بردن على- عليه السّلام- شمشير رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- سخن گفتيم و يكى از ما گفت: استر هم بود، صحيفه هم در حمايل شمشير بود. در حال گفتگو بوديم كه على- عليه السّلام- آمد و ابتدائا فرمود: به خدا سوگند! اگر مىخواستم تا يك سال از سخن شما مىگذشت و من چيزى در باره آنچه از رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به ارث بردم حرفى نمىزدم. به خدا سوگند! نزد من صحيفههاى زيادى است و در ميان آنها صحيفهاى است به نام «قبيط» كه در ميان عرب بهتر از آن نيست و در آن قبائل پست از عربها تمييز داده شده است. براى آنان در دين خداوند نصيبى نيست (1).
50- منصور صيقل روايت مىكند: حجّ بجا آوردم و از مدينه گذشتم و به زيارت قبر رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- آمدم و بر او سلام كردم و متوجه شدم ديدم امام صادق- عليه السّلام- در سجده است. پس نشستم تا اينكه خسته شدم، گفتم تا او در سجده است من هم تسبيح مىگويم. پس سيصد و شصت و چند مرتبه «سبحان ربّى و بحمده، استغفر ربّى و اتوب اليه» گفتم. پس آنگاه حضرت سر برداشت و برخاست و من هم به دنبالش رفتم و با خود گفتم اگر اذن دهد به خدمتش مىرسم و مىگويم فدايت شوم! شما اين گونه مىكنيد! پس ما بايد چكار كنيم.
وقتى كه به در خانه رسيدم، «مصادف» خادم بيرون آمد و گفت: اى منصور! داخل شو، وارد شدم. ابتدائا به من فرمود: اى منصور! چه شما كم عبادت بكنيد يا
1) بحار الانوار: 40/ 145، حديث 52.
زياد، به خدا سوگند! از غير شما پذيرفته نمىشود (1).
51- امام رضا- عليه السّلام- از پدر بزرگوارش نقل مىكند كه: مردى نزد امام جعفر صادق- عليه السّلام- آمد و گفت: خودت را نجات بده! فلانى نزد منصور رفته و از تو سخن چينى كرده و گفته است شما از مردم بيعت مىگيريد تا اينكه بر عليه او قيام كنيد.
حضرت لبخندى زد و فرمود: اى ابو عبد اللَّه! نترس؛ چون اگر خدا بخواهد فضيلتى را كه كتمان شده يا انكار شده آشكار نمايد، حسود و ستمگرى را بر مىانگيزد تا آن را روشن نمايد. با من بنشين تا مأمور منصور بيايد و با هم به آنجا برويم تا قدرت خدا را- كه از جانب مؤمن برگردانده نمىشود- ببينى.
بعد از مدت كمى فرستاده آمد و گفت: نزد امير مؤمنان بيا. پس امام صادق- عليه السّلام- رفت و بر منصور داخل شد كه آكنده از خشم و غضب بود. به امام گفت: تو هستى كه از مسلمانان براى خودت بيعت مىگيرى تا اجتماع آنها را به هم بزنى و در هلاكت آنها سعى مىكنى و ميانشان فساد جارى سازى؟! امام صادق- عليه السّلام- فرمود: من هيچ يك از اين كارها را نكردم.
منصور گفت: اين فلانى است كه مىگويد تو اين گونه كردى و او يكى از كسانى است كه او را به بيعت خودت دعوت نمودهاى؟! حضرت فرمود: او دروغگوست.
منصور گفت: او را قسم مىدهم، اگر قسم خورد براى من كافى است.
امام فرمود: او اگر دروغ قسم بخورد به هلاكت دچار مىشود.
منصور به حاجبش گفت: اين مرد را براى آنچه از او- يعنى امام صادق- عليه السّلام- نقل كرده قسم بده. حاجب گفت بگو: سوگند به خداى كه جز او
1) مستدرك الوسائل: 4/ 473، باب 18، حديث 9.
خدائى نيست. و سخت او را قسم مىداد. در اين هنگام حضرت فرمود: اين گونه او را سوگند مده؛ چون از پدرم شنيدم كه از جدّم رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- نقل مىكرد كه فرمود: هر كس دروغ قسم بخورد و خدا را در قسمش بزرگ بدارد و او را به صفات حسنى توصيف كند، اين بر گناه دروغ و سوگندش غالب مىشود و بلا را از او به تأخير مىاندازد. اجازه بده من او را به آن قسمى كه پدرم از جدّم نقل كرده سوگند بدهم كه از رسول خدا نقل شده است كه هر كس به آن قسم خورد به هلاكت دچار مىشود.
منصور گفت: سوگند بده او را اى جعفر! امام صادق- عليه السّلام- به آن مرد فرمود: بگو اگر دروغگو باشم از حول و قوّه خدا تبرّى جسته و به حول قوّه خودم پناه مىبرم. آن مرد همين را گفت. امام فرمود:
خدايا! اگر دروغ مىگويد او را بميران. سخن حضرت تمام نشده بود كه آن شخص افتاد و مرد، او را برداشتند، بردند و خشم و غضب منصور فرو نشست. و از نيازهاى امام پرسيد(تا برآورده كند).
امام در پاسخ فرمود: من فقط نيازهايم را به خدا مىگويم. و تنها مىخواهم زود نزد خانوادهام بروم؛ چون دلهاى آنان به من بسته است. منصور گفت خودت مىدانى هر جور مىخواهى انجام بده. پس امام با احترام و تكريم از نزد او خارج شد و منصور از آن حضرت و كارهايش حيران گرديده بود.
عدهاى گفتند: مگر چه شده است؟ مردى ناگهان فوت نموده، و از اين چيزها زياد اتفاق مىافتد. مردم نزد آن شخص مرده مىرفتند و نگاه مىكردند، وقتى توى تابوت گذاشتند مردم در او دقت مىكردند و بعضيها مذمّت مىكردند و بعضيها حسد مىبردند كه ناگهان در تابوت نشست و رويش را باز كرد و گفت:
اى مردم! من بعد از شما خدايم را ملاقات كردم، عذاب، سختى، و غضب شديد مرا گرفت به خاطر آن رفتارى كه من با جعفر بن محمّد صادق انجام دادم. پس، از خدا بترسيد و در مورد او هلاك نشويد آنچنان كه من شدم.
بعد كفنش را به رويش كشيد و به مرگ خود برگشت. ديدند كه ديگر هيچ
حركتى ندارد و مرده است، او را دفن نمودند و مردم(از اين جريان) در شگفتى فرو ماندند (1).
52- روايت شده است كه: عدهاى از بنى هاشم از جمله ابراهيم بن محمّد؛ نواده عباس عموى پيامبر و ابو جعفر منصور و عبد اللَّه بن حسن و فرزندانش محمّد و ابراهيم در محلى به نام «ابواء» (2)جمع شدند و خواستند با يك نفر از ميان خود بيعت كنند، از اين رو عبد اللَّه گفت: اين پسر من و مهدى است. به دنبال امام صادق- عليه السّلام- فرستادند. آن حضرت آمد و پرسيد: براى چه جمع شدهايد؟
گفتند: براى اينكه با محمّد بن عبد اللَّه كه مهدى است بيعت كنيم! حضرت فرمود: اين كار را نكنيد؛ چون شدنى نيست و او مهدى هم نيست.
عبد اللَّه(پدر محمّد) گفت: حسد تو نسبت به پسرم تو را وادار كرده است كه اين گونه بگوئى!! حضرت فرمود: به خدا سوگند! حسد مرا وادار نكرده است بلكه خلافت از آن اين برادران و فرزندانش هست نه شما و با دست خود بر شانه ابو العباس زد، سپس به عبد اللَّه گفت: خلافت مال تو و فرزندان تو نيست، بلكه از آن بنى عباس است و پسران تو كشته مىشوند. آنگاه برخاست و گفت: صاحب رداى زرد- يعنى ابو جعفر- او را خواهد كشت. عبد العزيز مىگويد: به خدا سوگند! از دنيا نرفتم تا اينكه ديدم «ابو جعفر» او را به قتل رساند.
وقتى مردم پراكنده شدند «ابو جعفر» از امام صادق- عليه السّلام- پرسيد: آيا به راستى خلافت از آن او خواهد شد؟ امام فرمود: آرى، راست گفتم.
53- محمّد بن زيد خوارزمى مىگويد: وقتى كه مأمون، امام رضا- عليه السّلام- را وليعهد خود نمود، در خدمت آن حضرت بودم كه مردى از خوارج آمد و در آستين خود چاقوى بزرگ مسمومى داشت و به دوستانش گفته بود: به خدا سوگند! نزد اين مرد كه گمان مىكند فرزند رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- است و با اين طاغوت، همكارى كرده مىروم و از دليلش مىپرسم، اگر دليلى داشت كه صحيح و اگر دليلى نداشت مردم را از او راحت مىكنم. بنا بر اين، نزد امام رضا- عليه السّلام- آمد و اذن خواست و اذن داده شد.
امام به او فرمود: به سؤالهاى تو پاسخ مىدهم و يك شرط كوچكى دارم كه بايد به آن وفا كنى.
آن مرد گفت: آن شرط چيست؟
حضرت فرمود: پاسخى مىدهم كه تو را قانع كند و راضى شوى. آيا آنچه در آستين دارى مىشكنى و دور مىاندازى؟ مرد خارجى متحيّر ماند. و چاقو را بيرون آورد و شكست. سپس از امام پرسيد: به من بگو چرا با اين طاغوت همكارى كردى در حالى كه آنها نزد شما كافر هستند و تو فرزند پيامبر هستى! چه چيزى تو را وادار كرده است؟! حضرت ابو الحسن- عليه السّلام- فرمود: آيا در نظر شما اينها كافرتر هستند يا عزيز مصر و اهل مملكتش؟ مگر اينها در حالى نيستند كه گمان مىشود موحّدند در حالى كه آنها موحد نبودند و خدا را نمىشناختند؟ و يوسف فرزند يعقوب بود. پيامبر فرزند پيامبر بود، فرزند پيامبر از عزيز مصر كه كافر بود خواست و گفت: «اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ» و در مجلس فراعنه مىنشست. و من شخصى از فرزندان رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- هستم كه بر اين كار مجبور شدم و مرا وادار كردند كه آن را قبول نمايم، پس ايراد گرفتى و بر من غضبناكشدهاى؟! آن مرد گفت: هيچ عتابى بر تو نيست و گواهى مىدهم كه تو فرزند پيامبر خدا
54- از وشاء روايت شده است كه قبل از اينكه به امامت امام رضا- عليه السّلام- قطع پيدا كنم، چند مسأله نوشتم و خواستم با آنها، امام رضا- عليه السّلام- را آزمايش نمايم، از اين رو نامه را در آستين خود گذاشتم و به سوى منزل او رفتم و در اين فكر بودم كه اذن دخول بگيرم كه غلامى از خانه بيرون آمد و ندا داد كداميك از شما حسن بن على وشاء است؟ گفتم: من.
گفت: امام رضا- عليه السّلام- دستور داده اين نامه را به شما بدهم. پس نامه را گرفتم و ديدم جواب تمام مسائل در آن بود. از اين رو مذهب واقفى را ترك كردم و به امامت امام رضا- عليه السّلام- قطع پيدا نمودم (2).
55- ريّان بن صلت مىگويد: در خراسان خدمت امام رضا- عليه السّلام- رسيدم و با خود گفتم از آن حضرت تعدادى از درهمهايى كه به اسم ايشان زده شده است خواهم خواست. وقتى كه خدمت امام رسيدم به غلامش فرمود: ابو محمّد از اين درهمهايى كه اسم من روى آنهاست مىخواهد، سى درهم بياور. پس غلام دراهم را آورد و من گرفتم. باز با خود گفتم: اى كاش! از لباسهاى خود نيز به من مىپوشانيد، اين بار هم به سوى غلام متوجه شد و گفت: به آنان بگو لباسهايم را نشويند و همان گونه بياور. غلام، يك پيراهن و شلوار و نعلينى نزد من آورد.
56- وقتى كه «دعبل خزاعى» در باره امام رضا- عليه السّلام- قصيدهاى خواند،
حضرت تعدادى «درهم رضوى» به او فرستاد، ولى دعبل آنها را برگرداند. امام به او فرمود: بگير؛ چون به آن نياز پيدا مىكنى.
دعبل مىگويد: وقتى كه به خانه خويش برگشتم تمام اموالم سرقت شد، از اين رو مردم مىآمدند و براى تبرّك يك درهم كه نام امام روى آن بود مىگرفتند و در مقابل چند دينار به من مىدادند، پس من غنى شدم (1).
57- از عبد الرحمن بن كثير روايت شده است كه گفت: شخصى از نزديكان ما وارد مدينه شد و از امام- عليه السّلام- پرسيد. مردى از فرزندان امام حسن- عليه السّلام- با او روبرو شد و وى را به سوى محمّد بن عبد اللَّه راهنمائى كرد.
پس نزد محمّد رفت و از او به مدت كوتاهى سؤالاتى نمود ولى نزد او چيزى نيافت.
بعد از آن، جوانى از فرزندان امام حسين- عليه السّلام- با او برخورد كرد و گفت: اى مرد! مىبينم كه از امام مىپرسى؟ گفت: آرى. جوان پرسيد: به او رسيدى؟ آن مرد گفت: خير.
جوان گفت: اگر دوست دارى جعفر بن محمّد- عليه السّلام- را ملاقات كنى پس بيا. آن مرد از جوان خواست كه او را به سوى امام صادق- عليه السّلام- راهنمائى كند و او هم راهنمايى كرد. وقتى كه خدمت امام صادق- عليه السّلام- رسيد، حضرت به او فرمود: اى مرد! تو به اين شهر ما وارد شدى و در باره امام پرسيدى و با جوانى از فرزندان امام حسن- عليه السّلام- برخورد كردى و او محمّد بن عبد اللَّه را به تو نشان داد. و تو از محمّد سؤالاتى كردى و بيرون آمدى، اگر بخواهى مىگويم كه از او چه پرسيدى و او چگونه به تو پاسخ داد، بعد از آن با جوانى از فرزندان امام حسين- عليه السّلام- روبرو شدى و او به تو گفت: اگر مىخواهى
1) بحار الانوار: 49/ 56، حديث 49.
جعفر بن محمّد عليهما السّلام را ملاقات كنى، بيا.
آن مرد گفت: راست گفتى همه اينها را كه ذكر نمودى و توصيف كردى واقع شده است (1).
58- ابو بصير روايت مىكند كه از امام صادق- عليه السّلام- شنيدم كه گفت:
پدرم به سختى مريض شد تا اينكه بر او ترسيدم و يكى از يارانش بر بالينش آمد و گريست، حضرت به او نگاه كرد و فرمود: من با اين مرض نمىميرم.
گويد: حضرت خوب شد و سالها عمر كرد، ولى زمانى كه ظاهرا سالم بود و هيچ ترسى از ناحيه او نمىرفت، فرمود: اى فرزندم! من در فلان روز خواهم مرد و در همان روز هم وفات يافت (2).
59- ابن مسافر از ابو جعفر دوّم- عليه السّلام- روايت مىكند كه آن حضرت در عصر همان شبى كه رحلت كرد، فرمود: من امشب خواهم مرد. بعد فرمود: ما گروهى هستيم كه وقتى خداوند به ماندن يكى از ما در دنيا راضى نشود، به سوى او منتقل مىشويم (3).
60- امام باقر- عليه السّلام- مىفرمايد: در شبى كه پدر بزرگوارش امام سجّاد- عليه السّلام- وفات كرد، براى آن حضرت نوشيدنى آوردند و گفتند: بنوش، فرمود:
اين همان شبى است كه به من وعده دادهاند در آن از دنيا مىروم. و در همان شب
هم وفات نمود (1).
61- على بن ميسره مىگويد: وقتى كه عبد اللَّه بن محمّد دوانيقى از امام صادق- عليه السّلام- خواست كه نزد او برود، غلامش با شمشير آخته كه در آستينش پنهان داشت، ايستاده بود، به او گفت: هر وقت «جعفر» آمد و من پشت سر او رفتم و به تو اشاره كردم، گردنش را بزن! هنگامى كه امام- عليه السّلام- وارد شد و به دوانيقى نگاه كرد، چيزى گفت كه من نفهميدم مگر اين سخنش را كه گفت: «اى كسى كه تمام خلقش را كفايت مىكنى و كسى او را كفايت نمىكند، مرا از شرّ محمّد بن عبد اللَّه حفظ كن».
ابو جعفر پشت سر امام رفت ولى غلامش را نديد تا اشاره كند و غلامش هم نه او را مىديد و نه امام صادق- عليه السّلام- را از اين رو منصور دوانيقى به امام گفت: اى جعفر! در اين هواى گرم تو را خسته كردم به خانهات برگرد! امام برگشت و منصور دوانيقى به غلامش گفت: واى بر تو! چه چيز باعث شد كه دستور مرا اطاعت نكنى؟! غلام گفت: نه به خدا سوگند! نه او را ديدم و نه تو را تا اينكه بيرون رفت و پرده ميان من و تو و او كشيده شد. آنگاه منصور گفت: اگر اين حرف را در جايى بزنى، عوض او تو را مىكشم! (2).
62- جابر از امام باقر- عليه السّلام- روايت مىكند كه در يكى از شبها پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- سوره «تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ» را خواند. به ام جميل خواهر
ابو سفيان و زن ابو لهب گفتند ديشب محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- در نماز، تو و همسرت را نام مىبرد و شما را نفرين مىكرد.
از اين رو ام جميل بيرون آمد و دنبال پيامبر مىگشت و مىگفت: اگر او را ديدم دشنامش مىدهم، كيست كه وى را به من نشان دهد؟ تا اينكه به نزديكى پيامبر رسيد. و آن حضرت با ابو بكر نشسته بود. ابو بكر گفت: اى رسول خدا! خوب است كه به كنارى بروى؛ چون ام جميل مىآيد، مىترسم به شما دشنام بدهد.
حضرت فرمود: او مرا نخواهد ديد. پس ام جميل آمد و ايستاد و گفت: اى ابو بكر! محمّد را ديدهاى؟! ابو بكر گفت: نه، به خانهاش برگشت.
امام باقر- عليه السّلام- فرمود: خدا ميان او و پيامبر پرده زردى قرار داد. و ام جميل به پيامبر مىگفت «مذمّم» و تمام قريشيان اين گونه مىگفتند. پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: خدا نام مرا از ياد آنان برده و آنان «مذمّم» را سبّ مىكنند در حالى كه من «محمّد» هستم (1).
63- محمّد بن مسلم روايت مىكند كه: در مسجد پيامبر نزد امام باقر- عليه السّلام- رفتم و طاوس يمانى را ديدم كه مىگفت: چه كسى نصف مردم است؟ امام باقر- عليه السّلام- اين را شنيد و فرمود: فقط يك چهارم مردم است. آدم و حوّا و هابيل و قابيل. گفت: راست گفتى اى فرزند رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله-.
محمّد بن مسلم مىگويد: با خود گفتم به خدا سوگند! اين يك مسأله است، صبح به خانه آن حضرت رفتم و ديدم لباسش را پوشيده و اسبش را زين كردند، وقتى كه مرا ديد بدون اينكه بپرسم، صدايم كرد و فرمود: در هند يا وراى هند، در فاصله طولانى مردى است كه لباس خشن در بردارد و دستش به گردنش بسته شده و
1) بحار الانوار: 18/ 59، حديث 18.
ده گروه به او موكّل هستند و تا روز قيامت عذاب مىشود. پرسيدم: او چه كسى است؟ فرمود: او «قابيل» است (1).
64- سليمان بن خالد روايت مىكند: ابو عبد اللَّه بلخى در سفرى با امام صادق- عليه السّلام- بود. در راه مردم تشنه شدند، حضرت به بلخى گفت: بنگر و ببين آيا چاهى مىبينى؟ چاهى ديد كه هيچ آبى در آن نبود. امام صادق- عليه السّلام- بر لبه چاه رفت و گفت: اى چاه! از آنچه خدا در تو قرار داده ما را سيراب كن. پس آب شيرين از آن جوشيد و همه آشاميدند.
بلخى گويد: مانند سنّت موسى در ميان شما جارى است؟ امام فرمود: آرى، الحمد للَّه (2).
65- عبد الرحمن بن كثير روايت مىكند كه: حضرت ابو الحسن امام رضا- عليه السّلام- فرمود: وقتى كه پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- قبض روح شد، جبرئيل با فرشتگانى كه در شب قدر هبوط مىكردند، پايين آمد. على- عليه السّلام- چشمان خود را باز كرد و آنان را ديد كه از انتهاى آسمانها تا زمين كشيده شدهاند.
آنگاه پيامبر را با كمك على- عليه السّلام- غسل دادند و بر آن حضرت نماز خواندند و براى او قبرى حفر نمودند و كسى غير از آنان براى حضرت قبرى نكند.
و هنگامى كه پيامبر در قبرش گذاشته شد، سخن گفت و گوش على- عليه السّلام- باز شد و شنيد كه پيامبر، على- عليه السّلام- را به آنان سفارش مىكرد و از ملائكه شنيد كه مىگفتند: به او هر چه كنند به او نمىرسند و او بعد از تو رفيق ماست. تا اينكه امير مؤمنان- عليه السّلام- از دنيا رفت و امام حسن مانند آنچه را كه
پدرش ديده بود، ديد.
و هنگام وفات امام حسن- عليه السّلام- امام حسين- عليه السّلام- مثل همين را ديد.
و هنگام شهادت امام حسين- عليه السّلام- امام سجّاد- عليه السّلام- مثل همين را رؤيت نمود.
و وقت وفات امام سجّاد- عليه السّلام- امام باقر- عليه السّلام- مانند همين را مشاهده كرد.
و موقع رحلت امام باقر- عليه السّلام- امام صادق- عليه السّلام- مثل همين را ديد.
و هنگام فوت امام صادق- عليه السّلام- امام كاظم- عليه السّلام- همين طور مشاهده فرمود. و از اوصيا شنيد كه مىگفتند: اى شيعيان! به خاطر ما شاد باشيد و همين طور است تا آخر (1).
66- ضريس مىگويد: نزد امام باقر- عليه السّلام- بودم كه ابو بصير از آن حضرت پرسيد: داناى شما چه مىداند؟ حضرت فرمود: جز خدا كسى غيب را نمىداند و اگر عالم ما به خودش واگذار مىشد مانند يكى از شما بود، ولى ساعت به ساعت به او گفته مىشود.
بعد فرمود: نه به خدا سوگند! عالم ديگر ابدا جاهل نمىشود، خدا بزرگتر از آن است كه اطاعت بندهاى را واجب كند، بعد علم زمين و آسمان را از او مخفى بدارد. آنگاه فرمود: اين علم از او مخفى نيست (2).
67- داود بن فرقد از امام صادق- عليه السّلام- كه فرمود: مردى از ما نماز
عشا را در مدينه خواند و براى مشاجرهاى كه ميان قوم موسى رخ داده بود نزد آنان رفت و ميانشان را اصلاح كرد و همان شب برگشت و نماز صبح را در مدينه خواند.
آن شخص امام صادق- عليه السّلام- بود كه زمين زير پاى او پيچيده مىشد و يا به باد سوار مىگشت (1).
68- روايت شده است كه مردى از اهل يمن خدمت امام صادق- عليه السّلام- رسيد و گفت: آيا شما عالمانى داريد؟ حضرت فرمود: آرى. پرسيد: از علم عالم شما چه چيزى به شما رسيده؟ فرمود: در يك ساعت روز، راه يك سال خورشيدى را مىرود تا اينكه دوازده عالم مانند اين عالم شما را طى مىكند، در آنها مخلوقاتى هستند كه نمىدانند كه خدا حضرت آدم را خلق كرده است.
پرسيد: شما را مىشناسند؟ فرمود: آرى. خدا بر آنها جز ولايت ما و بيزارى از دشمنان ما چيزى را واجب نكرده است (2).
69- يونس بن ظبيان از امام صادق- عليه السّلام- روايت مىكند كه فرمود:
وقتى كه خدا اراده مىكند امامى را خلق نمايد از زير عرش خود شربتى را به دست مىگيرد و آن را به يكى از فرشتگان خود مىدهد. و آن فرشته آن را به امام مىرساند، پس امام بعد از آن، از آنها خواهد بود. و هنگامى كه چهل روز گذشت، او صدايى را مىشنود در حالى كه در شكم مادر است.
و موقعى كه متولد شد با حكمت تغذيه مىشود و بر بازوى راستش نوشته شده:
وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقاً وَ عَدْلًا لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِهِ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (3).
و وقتى كه امامت به او رسيد، خداوند متعال وى را با 313 نفر از فرشتگان به تعداد «اهل بدر» يارى مىكند و همراه آنها هفتاد مرد و دوازده تن نقيب است. و آن هفتاد نفر را به مناطق مختلف مىفرستد تا مردم را به سوى او بخوانند و خدا براى او در هر جا چراغى قرار داده تا با آن اعمال آنها را مشاهده كند (1).
70- امام حسن عسكرى- عليه السّلام- در هر دوشنبه و پنجشنبه بر مركبى سوار مىشد و به دار الخلافه مىرفت و روز بار عام، مردم زيادى آنجا جمع مىشدند و خيابان پر از چهارپايان مىگشت و براى يك نفر هم جا نمىماند. وقتى كه امام عسكرى مىآمد شيهه اسبان و سر و صداى مردم ساكت مىشد و حيوانات كنار مىرفتند و راه باز مىشد و نيازى نبود كه آن حضرت توقف نمايد. مىرفت و وارد مىشد و وقتى كه مىخواست خارج شود، دربانان بانگ مىزدند: مركب ابو محمّد- عليه السّلام- را بياوريد. باز سر و صداى مردم و حيوانات فروكش مىكرد تا اينكه حضرت مىرفت (2).
71- روزى امام حسن عسكرى- عليه السّلام- نزد اسب فروشى رفت(تا اسبى بخرد) اسب چموشى را آوردند كه هيچ كس نمىتوانست نزديك آن بشود. از اين رو به قيمت ارزانى به امام- عليه السّلام- فروختند. حضرت به غلامش دستور داد كه بر آن زين بگذارد. پس اسب آرام شد و هيچ حركتى نكرد. حيوان فروش اين را كه ديد گفت: فروشى نيست.
حضرت فرمود: اى غلام! برخيز، امام رفت. وقتى كه حيوان فروش آمد تا آن را بگيرد ناآرامى كرد و نزديك بود كه او را هلاك كند. حيوان فروش، خودش را به
امام رساند و گفت صاحبش مىگويد: دوست دارم اين اسب را به تو برگردانم.
غلام مىگويد: اسب را خريديم و هيچ اذيّتى به من نكرد.
72- على بن ابراهيم فدكى مىگويد ازدى گويد: طواف مىكردم و شش شوط را انجام داده بودم و مىخواستم شوط هفتم را انجام بدهم كه ناگهان از طرف راست كعبه به حلقه جماعتى رسيدم و جوان خوب صورت و خوش بو و با هيبتى را ديدم، با هيبتى كه نزديك مردم بود و سخن گفت و سخنى زيباتر از سخن او نديدم و نه خالصتر از منطقش در حسن جلوسش. رفتم كه با او سخن بگويم اما مردم نگذاشتند و گفتند: او فرزند رسول خداست و در سال يك روز براى خواصّ خود ظاهر مىشود و با آنها تكلم مىكند. گفتم: كسى كه خواهان ارشاد است از تو ارشاد مىخواهد، ارشادش كن خدا تو را هدايت كند.
مىگويد: سنگريزهاى برداشت و صورتم را برگرداندم يكى از خادمانش به من گفت: فرزند رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به تو چه داد؟ گفتم سنگريزه. آنگاه دستم را باز كردم و ديدم شمش طلا مىباشد. او خودش را به من رساند و گفت: آيا حجّت بر تو ثابت شد و حق آشكار گشت و عدم بصيرت از تو رخت بربست و مرا شناختى؟ گفتم: خدايا! نه.
فرمود: من «مهدى» هستم و امام زمان، من كسى هستم كه زمين را بعد از اينكه پر از ظلم و ستم شده باشد، پر از عدل مىكنم و زمين خالى از حجّت نيست و مردم بيشتر از «تيه بنى اسرائيل» در فترت نمىمانند و زمان قيام من نزديك شده پس اين امانتى است در گردن تو كه به برادرانت از اهل حقّ بگوئى (1).
73- از على بن ابراهيم بن مهزيار نقل شده است كه بيست بار حجّ بجا
1) بحار الانوار: 52/ 1، حديث 1.
آوردم و خواستم كه امام- عليه السّلام- را مشاهده كنم امام هر چه كردم راهى پيدا نكردم، در خواب ديدم كه كسى گفت: اى على بن ابراهيم! خدا به تو اذن داد.
پس به قصد حجّ به سوى مدينه رفتم و از آنجا هم به مكه و حجّ بجا آوردم. شبى در طواف بودم كه جوان زيبا روى و خوش رايحه را ديدم كه طواف مىكند، محبّتش به قلبم نشست. ابتدائا از من پرسيد: اهل كجا هستى؟ گفتم: از اهواز. فرمود: آيا خصيبى را مىشناسى؟
گفتم: خدا رحمتش كند، دعوت خدا را لبيك گفت و رفت. فرمود: خدا رحمتش كند، شب او چه طولانى بود. آيا على بن ابراهيم را مىشناسى؟ گفتم:
من على هستم.
فرمود: به تو اجازه دادم به كاروان خود برو و از آنجا به شعب بنى عامر برو آنجا مرا ملاقات خواهى كرد. از اين رو فورا رفتم و وارد شعب شدم و ديدم منتظر من است. با هم رفتيم تا اينكه كوههاى عرفات را طى كرديم و به كوههاى منى رسيديم. فجر كاذب شد كه به وسط كوههاى طائف رسيده بوديم، فرمود: پياده شو.
پياده شديم و نماز شب خوانديم. سپس نماز صبح. باز به حركت خود ادامه داديم تا اينكه بلنديهاى طائف نمايان شد، فرمود: آيا چيزى مىبينى؟
گفتم: تپه شنى كه بالاى آن خانه زيبايى است كه نور از آن مىدرخشد.
فرمود: اينجا آرزو و اميد است، بعد رفتيم تا به پايين آن رسيديم، آنگاه فرمود:
پياده شو. اينجا هر چموشى رام مىشود. و افسار از ناقه خود بردار، اينجا حرم قائم است و جز مؤمن راهنمائى شده به آن وارد نمىشود و من بر او وارد شدم و ديدم نشسته و بردى را به كمر بسته است و برد ديگرى را ازار خود ساخته و به گردنش انداخته و مانند درخت راست قامت است؛ نه زياد بلند است و نه كوتاه، صورت مباركش گرد است و ابروانش كماندار و بينيش كشيده و صورتش پر نيست و در گونه راستش خالى است مانند دانه مشك در ميان عنبر.
وقتى كه آن حضرت را ديدم فورا سلام دادم و سلام مرا با بهترين وجهى بر گرداند و از مؤمنان پرسيد. گفتم: لباس ذلّت پوشيدهاند و ميان مردم خوار و ذليل
هستند.
فرمود: چنانچه امروز آنان بر شما مسلط هستند شما نيز بر آنان مسلط خواهيد شد و آنگاه آنان خوار خواهند شد. گفتم: جايى كه قرار گرفتهاى دور است.
فرمود: پدرم از من پيمان گرفته كه مجاورت مردمى را كه خدا بر آنان غضب كرده نگزينم و به من دستور داده كه در بلندى كوهها و مناطقى كه از مردم و آب و آبادانى خالى است سكنى بگيرم. خداوند مولاى شماست، تقيه را ظاهر ساخته و من تا روزى كه به من اجازه تقيه داده شود، در تقيه هستم.
گفتم: كى وقت اين كار مىرسد؟
فرمود: وقتى كه ميان شما و كعبه حائل شوند. پس من چند روز ماندم و بعد اجازه رفتن به من داد. به سوى منزل خود روانه شدم و غلامى را هم با من فرستاد كه جز خير و نيكى چيزى از او نديدم (1).
74- جماعتى روايت كردهاند كه در همدان خانوادهاى را يافتيم كه همه آنان مؤمن بودند، در باره(امام زمان- عليه السّلام-) از آنان پرسيدم. گفتند: در سالى، جدّ ما حجّ بجا آورد و خيلى قبل از ديگر حاجيان برگشت، پرسيديم: مثل اينكه تو از عراق برگشتهاى؟
گفت: نه، من با اهل شهرم حجّ بجا آوردم و همراه آنان هم از مكه بيرون آمدم، در يكى از شبها در صحرا خواب بر چشمانم غلبه كرد و خوابيدم، وقتى كه بيدار شدم ديدم خورشيد طلوع كرده و از كاروان خبرى نيست و رفته است. من ديگر از حيات خود مأيوس شدم، دو سه روز مىرفتم و مىنشستم تا اينكه صبح روزى خود را بر در قصرى ديدم، با سرعت جلو رفتم و غلام سياهى را در جلو در ديدم و مرا به خانهاى وارد كرد و در آنجا مرد خوش سيما و خوش رخسارى را ديدم، دستور داد
1) مدينة المعاجز: ص 622.
به من آب و غذا بدهند. پرسيدم: فدايت شوم! تو كيستى؟
فرمود: من كسى هستم كه قوم تو و مردم شهرت مرا انكار مىكنند.
گفتم: كى قيام مىكنى؟
فرمود: اين شمشير را مىبينى كه اينجا آويزان شده و اين پرچم را، هر وقت اين شمشير به خودى خود از غلافش در بيايد و اين پرچم بجنبد، من قيام مىكنم. وقتى كه مقدار كمى از شب گذشت، فرمود: مىخواهى نزد خانوادهات بروى؟
گفتم: آرى. به يكى از غلامانش فرمود: دستش را بگير و به خانهاش برسان.
پس آن غلام دست مرا گرفت و همراه او رفتم مثل اينكه زمين زير پاى ما پيچيده شد وقتى كه فجر دميد، ديدم نزديك جايى هستم كه به شهر ما نزديك است و من آنجا را مىشناختم، آن غلام به من گفت: اينجا را مىشناسى؟
گفتم: آرى «اسدآبادى» است و او برگشت.
راوى مىگويد: به همدان رفتم و بعد از مدتى كسانى كه با من حج بجا آورده بودند نزد من آمدند و من هم جريان گم شدن خود را به آنان گفتم و همه تعجب كردند و به خاطر اين مسأله همه ما هدايت شديم (1).
75- على بن حسين موسى بن بابويه، همسرش دختر عمويش بود ولى از او صاحب اولاد نمىشد تا اينكه نامهاى به شيخ ابو القاسم بن روح نوشت كه از امام زمان- عليه السّلام- بخواهد كه آن حضرت دعا كند تا خداوند اولاد فقيهى به او عطا نمايد.
پاسخ اين گونه آمد: «تو از اين همسرت صاحب اولاد نمىشوى، ولى به زودى كنيزى ديلمى را مالك مىگردى و از او خداوند دو فرزند فقيه به تو عطا مىنمايد».
پس على، صاحب دو پسر فقيه ماهر به نامهاى محمد و حسين شد. و آن دو، يك برادر وسطى نيز داشتند كه زاهد بود ولى از «فقه» بهرهاى نداشت ... (2).
اما بعد؛ حمد خداى را كه در دنيا و آخرت براى ما بازوانى قرار داده است و درود بر پيامبرش محمّد و خاندان او كه در روز قيامت توشه و زاد ما هستند.
بدرستى كه اين احاديث بزرگ و عظيم است؛ چون از مشكلاتى است كه عقول بر آن تهافت كردند؛ زيرا از معضلات مىباشند و شيخ صدوق آنها را در كتاب بصائر ذكر نموده است. و شيخ فقيه محمّد بن صفار هم در كتاب بصائر الدرجات گفته و اين دو شخص، مفرط و مفرّط نبودند و كسى كه از آنها براى من روايت كرده، عالى مىباشد.
1- قطب راوندى با اسنادش از امام باقر- عليه السّلام- نقل مىكند كه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: بدرستى كه حديث آل محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- بزرگ است و سخت و سنگين و به آن ايمان نمىآورد مگر فرشته مقرّب يا پيامبر مرسل و يا بندهاى كه خدا قلبش را با ايمان امتحان كرده باشد. پس آنچه از حديث آل محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- براى شما رسيد و دلهايتان به آن نرم شد و آن را شناختيد، بپذيريد. و آنچه از آن دلتان به اشمئزاز آمد و نتوانستيد قبول كنيد، به خدا و پيامبر و عالم آل محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- برگردانيد؛ چون كسى كه حديثى
را نقل كند و آن را تحمل نكند و بگويد: «به خدا سوگند اين حديث نيست، به خدا سوگند اين حديث نيست»، هلاك مىشود چون آن را انكار كرده و انكار كفر است (1).
2- در حديث ديگر به اسنادش از ابو ربيع شامى نقل مىكند كه مىگويد: نزد امام باقر- عليه السّلام- نشسته بودم كه برخاست و سرش را بلند كرد و فرمود: اى ابو ربيع! شيعيان حديثى را با زبانشان مىجوند ولى كنه آن را درك نمىكنند.
پرسيدم: آن حديث چيست؟
فرمود: فرمايش على بن ابى طالب- عليه السّلام- است كه فرمود: «به راستى كه كار ما سخت و مشكل است و جز فرشته مقرّب و پيامبر مرسل و بندهاى كه خدا قلبش را با ايمان امتحان كرده باشد كسى ديگر نمىتواند آن را تحمّل كند».
اى ابو ربيع! مىدانى كه گاهى فرشته است ولى مقرّب نيست، پس فقط فرشتهاى كه مقرّب باشد مىتواند تحمّل كند و شايد پيامبرى باشد ولى مرسل نباشد، فقط پيامبر مرسل آن را تحمّل مىكند و شايد مؤمنى باشد كه امتحان نشده باشد، فقط مؤمنى كه خدا قلبش را با ايمان امتحان كرده باشد مىتواند آن را تحمّل كند (2).
3- از امام صادق- عليه السّلام- روايت شده است كه فرمود: با مردم معاشرت كنيد آن گونه كه آنان مىدانند(و سر در مىآورند) و آنچه را كه انكار مىكنند، ترك نماييد و آنان را بر عليه ما و خودتان برانگيخته نسازيد؛ چون كار ما سخت و مشكل است ... تا آخر حديث (3).
4- باز قطب راوندى به اسنادش از امام صادق- عليه السّلام- روايت مىكند كه فرمود: مردمى نزد امام حسين- عليه السّلام- آمدند و گفتند: اى ابو عبد اللَّه در مورد فضيلتى كه خدا در شما قرار داده براى ما سخن بگوييد.
حضرت فرمود: شما نمىتوانيد آن را تحمّل كنيد و طاقت بياوريد. گفتند: چرا مىتوانيم تحمّل كنيم. فرمود: اگر راست مىگوييد دو نفر از شما به كنارى برويد و من به يك تن از شما بگويم اگر تحمّل كرد، به شما نيز بگويم.
پس دو نفر از آنان به گوشهاى رفتند و حضرت با يكى سخن گفت. ناگهان حيران برخاست و راه خودش را گرفت و رفت. پس رفقايش با او سخن گفتند، اما او پاسخى نداد، پس همه برگشتند و رفتند (1).
5- باز حديثى با همين سند روايت شده است كه مردى خدمت امام حسين- عليه السّلام- آمد و گفت: در باره فضائل خودتان با من سخن بگو. حضرت فرمود: تو قادر بر تحمّل آن نيستى. مرد گفت: اى فرزند رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- چرا مىتوانم. حضرت حديثى را براى او فرمود، هنوز سخن امام تمام نشده بود كه موى سر و محاسن آن مرد سفيد شد و حديث را از ياد برد. امام حسين- عليه السّلام- فرمود: خداوند رحمتش كند، فهميدم كه حديث را از ياد برده است (2).
6- قطب راوندى با اسنادش از امام صادق- عليه السّلام- روايت مىكند كه:
خداوند پيامبران اولو العزم را به وسيله علمشان به ساير پيامبران ترجيح داده است. و
ما علم آنان را به ارث برديم و خدا ما را در فضلشان به آنان فضيلت داده است و به رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- چيزهايى را آموخت كه ساير پيامبران از آن اطلاع نداشتند. و ما را هم به علم رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- آگاه گردانيد. و ما آنها را به شيعيان خود روايت كرديم، پس كسى كه قبول بكند افضل شيعيان است و ما هر جا باشيم شيعيان ما هم آنجا هستند.
باز فرمود: آبهاى كم را مىجوئيد و نهرهاى بزرگ را رها مىكنيد؟! پرسيدند:
منظورتان چيست؟ فرمود: خداوند تمام علوم پيامبران را به پيامبر اسلام- صلّى اللَّه عليه و آله- وحى كرد و پيامبر هم آن را به على- عليه السّلام- سپرد. پرسيدند: على- عليه السّلام- اعلم است يا بعضى از پيامبران؟
فرمود: خدا هر كس را كه بخواهد شنوائيش را باز مىكند، من مىگويم رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- علوم تمام پيامبران را داشت و علاوه بر آن، خداوند چيزهايى را به او آموخته بود كه به ديگران نياموخته بود. او هم تمام اين علوم را نزد على- عليه السّلام- گذاشت، باز شما مىگوييد على- عليه السّلام- اعلم است يا بعضى از پيامبران؟ آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود: قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ (1)بعد انگشتانش را از هم گشود و به سينهاش گذاشت و گفت: نزد ماست به خدا سوگند تمام علم كتاب (2).
7- از امام باقر- عليه السّلام- روايت شده است كه فرمود: موسى از عالم(خضر) مسألهاى را پرسيد ولى او پاسخ آن را ندانست، عالم هم از موسى مسألهاى را پرسيد كه موسى نتوانست پاسخ آن را بگويد و اگر من آنجا حاضر بودم پاسخ هر دو را مىدادم و چيزى از آن دو مىپرسيدم كه از پاسخ آن عاجز بودند (3).
8- عبد اللَّه بن وليد سمّان مىگويد: امام باقر- عليه السّلام- از من پرسيد: اى عبد اللَّه! در باره على و موسى و عيسى- عليه السّلام- چه مىگويى؟ گفتم: در باره آنان چه مىتوانم بگويم؟ فرمود: او به خدا سوگند! از آن دو اعلم بود. سپس فرمود:
مگر شما نمىگوييد آنچه را كه پيامبر اسلام- صلّى اللَّه عليه و آله- دارد على- عليه السّلام- هم دارد؟ گفتم: آرى، ولى مردم انكار مىكنند.
فرمود: با اين فرمايش خداوند به موسى- عليه السّلام- با آنان مباحثه كن كه مىفرمايد: وَ كَتَبْنا لَهُ فِي الْأَلْواحِ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ (1)در اين آيه خداوند به ما فهمانده است كه همه چيز را براى او ننوشته است.
و به عيسى- عليه السّلام- فرموده است: وَ لِأُبَيِّنَ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي تَخْتَلِفُونَ فِيهِ (2)و اينجا هم به ما فهمانده كه تمام چيزها را براى عيسى- عليه السّلام- بيان نكرده است.
و به محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- فرموده است: وَ جِئْنا بِكَ شَهِيداً عَلى هؤُلاءِ وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْءٍ (3).
و فرمود در باره آيه: قُلْ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ (4)پرسيده شد، فرمود: به خدا سوگند! ما را قصد كرده است و على، نخستين ما و افضل ما و بهترين ما بعد از پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- مىباشد.
1) يعنى: «براى موسى در لوحها از هر چيز نوشتيم»،(سوره اعراف، آيه 145).
2) يعنى: «براى تو بعضى چيزهايى كه در آن اختلاف داريد بيان مىكنم»،(سوره زخرف، آيه 63).
3) يعنى: «تو را شاهد براى اينها آورديم و كتابى را براى تو فرو فرستاديم كه بيانكننده همه چيز است»،(سوره نحل، آيه 89).
4) يعنى: «بگو خداوند كفايت مىكند اينكه ميان خود و آنان شاهد باشى و ميان كسى كه علم كتاب نزد اوست»(سوره رعد، آيه 43).
باز فرمود: آن علمى كه خداوند براى آدم فرستاده است به همان حال نزد ماست و از ميان ما عالمى از دنيا نمىرود مگر اينكه كسى را كه علم او را بداند، جانشين خويش بگذارد و علم همين طور به ارث مىرسد (1)پس وقتى كه اين گونه شد، هر حديثى كه ياران ما روايت مىكنند و بزرگان ما در معجزاتشان و نشانههايشان مىنويسند، محال نيست كه خدا آن را براى تأييد آنها انجام دهد و لطفى باشد براى خلق؛ چون آنها طرح نمىشوند و مورد قبول واقع مىشوند. و من كسى را كه اين كتاب را مشاهده مىكند سفارش مىكنم كه با نظر انصاف به آن نظر كند و اختلاف ننمايد تا اينكه شمشير از غلاف بيرون نيايد.
9- قطب راوندى به اسنادش از على بن ابى طالب- عليه السّلام- روايت مىكند كه فرمود: رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به من دستور داد وقتى كه آن حضرت وفات كرد، هفت مشك آب از «چاه غرس» (2)بياورم و با آن او را غسل دهم و هنگامى كه او را غسل دادم و فارغ شدم هر كس را كه در خانه بود بيرون كردم. وقتى كه همه را خارج نمودم فرمود: دهانت را در دهان من بگذار و بپرس از آنچه تا روز قيامت از فتنهها واقع مىشود به تو خبر خواهم داد.
على- عليه السّلام- مىفرمايد: اين كار را كردم. از آنچه تا روز قيامت رخ مىداد به من خبر داد. پس هيچ فتنهاى نيست كه واقع شود و من اهل حق را از اهل ضلالت تشخيص ندهم.
10- سعد بن عبد اللَّه از على- عليه السّلام- روايت مىكند كه رسول خدا- صلّى
اللَّه عليه و آله- به من فرمود: وقتى كه من رحلت كردم مرا با هفت مشك آب «چاه غرس» غسل بده. ابتدا با سه مشك غسل بده و بعد چهار مشك روى من بريز. و هنگامى كه غسل دادى و حنوط كردى، مرا بنشان و دستت را بر دهانم بگذار و بپرس از آنچه تا قيامت(واقع) مىشود از آن خبر مىدهم.
على- عليه السّلام- مىفرمايد: اين كار را كردم. و بعدها وقتى كه على- عليه السّلام- از چيزى خبر مىداد مىفرمود: اين همان چيزى است كه پيامبر بعد از مرگش به من خبر داده است (1).
11- باز سعد بن عبد اللَّه به اسنادش از امام صادق- عليه السّلام- نقل كرده است كه پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- به على- عليه السّلام- فرمود: وقتى كه من مردم، هفت مشك از آب «چاه غرس» بياور و مرا با آن غسل بده، بعد كفنم را بگير و مرا بنشان و از آنچه مىخواهى بپرس. به خدا سوگند! از هيچ چيز نخواهى پرسيد مگر اينكه پاسخ گويم (2).
12- و همچنين از امير مؤمنان- عليه السّلام- روايت شده است كه فرمود: پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- به من وصيت كرد و فرمود: وقتى كه من مردم، مرا با هفت مشك آب «چاه غرس» غسل بده و هنگامى كه فارغ شدى و مرا كفن كردى، گوش خود را در دهان من بگذار (3). من همان را انجام دادم، پس از آنچه تا قيامت واقع مىشود برايم خبر داد.
13- حفص بن بخترى از امام صادق- عليه السّلام- روايت مىكند كه پيامبر به امير مؤمنان فرمود: هنگامى كه من از دنيا رفتم مرا غسل بده و كفن كن و حنوط نما و آنچه را به تو املا مىكنم بنويس. گفتم: آيا انجام داد؟ فرمود: آرى (1).
14- سليمان جعفى از امام صادق- عليه السّلام- روايت مىكند كه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به امير مؤمنان- عليه السّلام- فرمود: زمانى كه من از دنيا رفتم مرا غسل داده، كفن كن و حنوط نما و مرا بنشان و آنچه به تو مىگويم بنويس.
پرسيدم: انجام داد؟ فرمود: آرى (2).
و پنج روايت ديگر هم به همين مضمون از امام صادق- عليه السّلام- روايت شده است.
15- سعد بن عبد اللَّه به اسنادش از امام باقر- عليه السّلام- روايت مىكند كه:
مردمى نزد امام حسن- عليه السّلام- آمدند و گفتند: از آنچه كه پدرت از شگفتيها به ما نشان مىداد اگر نزد تو وجود دارد به ما نشان بده. حضرت فرمود: آيا به آن ايمان مىآوريد؟
گفتند: به خدا سوگند! به آن ايمان مىآوريم.
باز پرسيد: آيا امير مؤمنان- عليه السّلام- را مىشناسيد؟
گفتند: آرى، او را مىشناختيم. در اين هنگام، حضرت يك طرف پرده را بالا برد و فرمود: اين كسى را كه نشسته است مىشناسيد؟ همگى گفتند: به خدا سوگند! اين امير مؤمنان است و گواهى مىدهيم كه تو فرزند او هستى و او هم مانند اين را
به ما نشان مىداد (1).
16- از رشيد هجرى نقل شده است كه گفت: بعد از شهادت امير مؤمنان- عليه السّلام- خدمت امام حسن- عليه السّلام- رسيديم و از اشتياق زيادمان به ديدار على- عليه السّلام- با او سخن گفتيم. از اين رو امام حسن- عليه السّلام- فرمود: آيا دوست داريد او را ببينيد؟ گفتيم: آرى، ولى اين چگونه ممكن است در حالى كه او از دنيا رحلت كرده! در اين هنگام حضرت، دستش را به پردهاى كه در صدر مجلس آويزان بود، زد و آن را بالا برد و فرمود: نگاه كنيد در اين اطاق كيست، كه ناگاه امير مؤمنان در حالى كه نشسته بود، با بهترين وجهى كه در زمان حياتش مىديديم مشاهده كرديم. امام حسن- عليه السّلام- فرمود: او امير مؤمنان است و پرده را رها كرد. در اين حال بعضى از ما گفتند: از امام حسن- عليه السّلام- مانند دلايل و معجزات امير مؤمنان مشاهده كرديم (2).
17- امام باقر- عليه السّلام- از پدر بزرگوارش نقل مىكند كه: بعد از وفات امام حسن- عليه السّلام- جماعتى نزد امام حسين- عليه السّلام- آمدند و گفتند: اى فرزند رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- آيا از عجائب و شگفتيهايى كه پدرت به ما نشان مىداد نزد تو نيز وجود دارد؟
حضرت فرمود: پدرم را مىشناسيد؟ گفتند: آرى، ما او را مىشناختيم. پس امام- عليه السّلام- پردهاى را كه در خانه بود بالا برد و سپس فرمود: نگاه كنيد چه كسى را در اطاق مىبينيد؟ نگاه كردند و گفتند: اين امير مؤمنان است و گواهى
مىدهيم كه تو به حقّ، جانشين او هستى (1).
18- عدهاى از راويان روايت كردهاند كه خداوند فرشتگانى را در صورت پيامبر و على- عليهما السّلام- و ساير امامان آفريده است. و پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- به اصحابش فرمود: در شب معراج در هر آسمان ملكى را به صورت على- عليه السّلام- ديدم. و جبرئيل گفت اى محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- ملائكه آسمان به ديدار على- عليه السّلام- بسيار اشتياق داشتند، از اين رو خداوند در هر آسمانى فرشتهاى را به صورت على- عليه السّلام- آفريد تا با او انس بگيرند (2).
مخفى نماند كه در جنگ بدر، فرشتگانى براى يارى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فرود آمدند كه همه در صورت على- عليه السّلام- بودند تا در قلوب كافران با هيبتتر باشند، افزون بر اين، على- عليه السّلام- به حارث همدانى فرمود:
يا حار همدان! من يمت يرنى من مؤمن او منافق قبلا
و اين سخن، هم زمان حيات و هم بعد از شهادتش را شامل مىشود (3).
19- محمّد بن حسن صفّار به اسنادش از امام باقر- عليه السّلام- روايت مىكند كه آن حضرت فرمود: پدرم سوار بر استرى بود و من و جماعتى به دنبال او مىرفتيم كه ناگهان مردى را ديدم كه بر گردنش زنجير بود و شخص ديگرى با او مىرفت.
به پدرم گفت: اى على بن حسين! مرا سيراب كن.
مردى كه پشت سر او بود مثل اينكه مأمور او بود گفت: او را سيراب نكن، خداوند او را سيراب نكند. و او معاويه بود (4).
20- حسن بن على وشاء از امام رضا- عليه السّلام- نقل مىكند كه آن حضرت در خراسان به او گفته است در اينجا رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- را ديدم و ملازم خدمتش شدم.
21- ابراهيم بن ابى البلاد مىگويد: به امام رضا- عليه السّلام- گفتم:
عبد الكريم بن حسان از عبيد بن عبد اللَّه خثعمى و او هم از پدر بزرگوار شما نقل مىكرد كه آن حضرت فرموده است: بر ترك مركب پدرم سوار بودم و او به سوى عريض مىرفت. در اين هنگام پيرمردى كه موى سر و محاسنش سفيد بود را ملاقات كرد كه راه مىرفت. پدرم از اسب پياده شد و ميان دو چشم او را بوسيد.
ابراهيم مىگويد نمىدانم مگر اينكه گفت: دست او را بوسيد سپس پيوسته به او مىگفت: فدايت شوم! و پيرمرد هم او را وصيت مىكرد تا اينكه در آخر، اين وصيت را نمود: «مواظب باش نماز چهار ركعتى را ترك نكنى»، آنگاه پيرمرد ناپديد شد. پدرم برخاست و سوار شد. گفتم: اى پدر! تا به امروز نديدم با كسى اين گونه رفتار كرده باشى؟ فرمود: پسرم! اين پدرم بود (1).
22- سماعه مىگويد: بر امام صادق- عليه السّلام- وارد شدم در حالى كه با خود سخن مىگفتم. حضرت مرا ديد و فرمود: چرا با خود سخن مىگويى! آيا ميل دارى ابو جعفر- عليه السّلام- را ببينى؟ گفتم: آرى. فرمود: به اين اطاق برو و نگاه كن.
1) بحار الانوار: 6/ 268، حديث 84.
مىگويد: وارد اطاق شدم و ديدم امام باقر- عليه السّلام- با عدهاى از شيعيان كه قبل و بعد از او وفات كردهاند نشسته است (1).
23- حسن بن على به اسنادش نقل مىكند كه بعد از شهادت امير مؤمنان- عليه السّلام- چيزهاى را از امام حسن- عليه السّلام- پرسيدند. حضرت فرمود: وقتى كه امير مؤمنان را ببينيد مىشناسيد؟ گفتند: آرى.
فرمود: پس اين پرده را بالا ببريد. پرده را بالا بردند و ناگهان على- عليه السّلام- را ديدند به نحوى كه نمىتوانستند انكار كنند. آن حضرت به آنان فرمود: از ما هم مىميرند ولى در واقع مرده نيستند و كسى به عنوان حجت براى شما باقى خواهد ماند (2).
24- صفار به اسنادش از امام باقر- عليه السّلام- نقل مىكند كه ايشان فرمود: با پدرم به سوى يكى از مزارع او مىرفتيم كه در صحرا با پيرمردى مواجه شديم، پدرم پياده شد و به او سلام كرد، مىشنيدم كه پدرم مىگفت: فدايت شوم! بعد مدتى با هم سخن گفتند، سپس پدرم از او خداحافظى كرد. پيرمرد برخاست و رفت و پدرم از پشت سر به او نگاه مىكرد تا اينكه رفت و از چشم ناپديد شد.
پرسيدم: اين پيرمرد چه كسى بود كه تو با احترام از او سؤال مىكردى؟ فرمود:
اى فرزندم! اين جدت حسين- عليه السّلام- بود (3).
25- صفار به اسنادش از عطيه بزارى نقل مىكند كه رسول خدا كعبه را طواف مىكرد و وقتى كه به «ركن يمانى» رسيد، حضرت آدم در مقابل آن ركن، به او سلام كرد و هنگامى كه به «حجر الاسود» رسيد، حضرت نوح- كه مردى بلند قامت بود- مقابل آن حضرت ايستاده بود، به آن حضرت سلام نمود (1).
26- عبايه اسدى مىگويد: خدمت على- عليه السّلام- رسيدم در حالى كه نزد او مردى خوش هيئت بود كه با حضرت سخن مىگفت. وقتى كه آن مرد برخاست و رفت، پرسيدم: اى امير مؤمنان! اين چه كسى بود كه شما را از ما باز داشته بود و من او را نشناختم؟
فرمود: اين «يوشع بن نون؛ وصى موسى بن عمران» بود (2).
27- امام صادق- عليه السّلام- فرمود: وقتى كه على- عليه السّلام- از فرات مىگذشت و قصد صفين را داشت، كوه شكافته شد و مردى با چهرهاى سفيد خارج شد ... و او «يوشع» بود. اين خبر در معجزات على- عليه السّلام- گذشت (3).
28- ابو بصير مىگويد: به امام صادق- عليه السّلام- گفتم: ما چه فضيلتى بر مخالفان خود داريم؟! در حالى كه من افرادى از آنان را مىبينم كه همّتشان بالاست و زندگى خود را بهتر نموده و حالشان را نيكو كرده و در بهشت طمع مىورزند.
مىگويد: امام- عليه السّلام- ساكت شد تا اينكه به ابطح مكه رسيديم و مردمى را ديديم كه به سوى خدا مىناليدند. حضرت فرمود: اى ابو محمّد! آنچه را كه من مىشنوم تو نيز مىشنوى؟
گفتم: صداى ناله مردم را مىشنوم. فرمود: سر و صدا چه زياد و حاجى چه كم است! سوگند به كسى كه محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- را به پيامبرى برگزيده! خداوند فقط از تو و ياران تو قبول مىكند. آنگاه دستش را به صورتم كشيد، نگاه كردم ديدم اكثر مردم به صورت خوك و الاغ و ميمون هستند مگر اندكى از مردم (1).
29- ابو بصير مىگويد: با امام صادق- عليه السّلام- حجّ بجا آوردم وقتى كه در طواف بودم پرسيدم: اى فرزند رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- آيا خداوند اين مردم را مىبخشد؟ فرمود: بيشتر كسانى كه مىبينى ميمون و خوك هستند.
گفتم: آنان را به من نشان بده؟! آنگاه حضرت دعايى كرد و دستش را بر چشم من كشيد كه آنها را- همان گونه كه امام فرموده بود- ميمون و خوك ديدم.
گفتم: چشمم را به حالت اوّل برگردان. پس حضرت دعا كرد آنها را مانند اوّل ديدم [مردمى مستوى الخلقه بودند].
سپس فرمود: شما در بهشت، نعمت داده مىشويد. و در ميان طبقههاى آتش جستجو مىشويد ولى پيدا نمىگرديد. به خدا سوگند! دو نفر از شما در آتش جمع نمىشوند، نه، به خدا سوگند! يك نفر هم جمع نمىشود (2).
30- از امام صادق- عليه السّلام- روايت است كه فرمود: ما آنچه را كه در شبانه روز، روى مىدهد مىدانيم. هر كار و هر چيزى كه باشد و لو به دفعات و يكى پس
از ديگرى در گوش و دلمان نقش مىبندد، آنگاه آن را مىشناسيم و مىدانيم (1).
31- حمران بن أعين مىگويد: امام باقر- عليه السّلام- به من فرمود: «براستى على- عليه السّلام- محدّث بود»، اين را به رفقايم خبر دادم، گفتند: تا از او نپرسى چه كسى به او حديث مىگويد، كارى نكردهاى. به سوى امام- عليه السّلام- برگشتم و گفته آنان را بازگو كردم. حضرت به من فرمود: فرشتهاى با او حديث مىگويد.
عرض كردم: مگر على- عليه السّلام- پيغمبر است؟ فرمود: نه. بلكه مانند يار و همدم سليمان، يعنى آصف بن برخيا و همدم موسى و يا همچون ذو القرنين، مگر به شما نرسيده كه(پيامبر) فرمود: در ميان شما مانند و شبيه او(ذو القرنين) وجود دارد و بلكه او از همه آنان برتر و بالاتر است (2).
32- ابو بصير از امام صادق- عليه السّلام- روايت كرده است كه حضرت فرمود:
على- عليه السّلام- محدّث بود. عرض كردم: نشانه محدّث بودن چيست؟ فرمود:
فرشتهاى نزد او مىآيد و در قلبش چنين و چنان(يعنى حديث و خبر) حك مىكند. ابن ابى يعفور به امام صادق- عليه السّلام- عرض كرد: ما مىگوييم على- عليه السّلام- كسى بود كه در گوشش زمزمه و در قلبش افكنده مىشد و او محدّث بود.
راوى مىگويد: وقتى حضرت ديد من چنين مىگويم، فرمود: با حضرت على- عليه السّلام- در روز بنى قريظه و بنى نظير، جبرئيل از سمت راست و ميكائيل از سمت چپ سخن و حديث مىگفتند.
امام صادق- عليه السّلام- فرمود: خداوند زمين را از وجود عالمى كه كم و زياد موجود در روى زمين را مىداند، خالى نمىگذارد، وقتى به مؤمنين چيزى اضافه مىشود، از آنها مىگذرد و اگر چيزى از آنها كم شود، برايشان كامل مىكند. اين مسأله را به طور كامل دريابيد. و اگر چنين نبود، مؤمنين دچار مشكل مىشدند و بين حق و باطل تمييز قائل نمىشدند (1).
33- ... ضريس مىگويد: من و ابو بصير نزد امام باقر- عليه السّلام- بوديم. ابو بصير گفت: عالم شما چگونه شناخته مىشود؟ فرمود: عالم ما حتى اگر خداوند او را به خودش واگذارد- همچون برخى از شما- از غيب چيزى نمىداند، بلكه هر لحظه آنچه در شب و روز اتفاق مىافتد، يكى پس از ديگرى به او گفته مىشود، تا روز قيامت هر حادثهاى رخ دهد، وى از آن با خبر است و مىداند.
امام باقر- عليه السّلام- فرمود: خداوند زمين را بدون عالم قرار نمىدهد. عالمى كه از هر چه زياد شود، مىكاهد و هر چه كم باشد، اضافه مىكند و اگر چنين نبود مردم در امورشان دچار پريشانى مىشدند.
بريد عجلى از آن حضرت در باره تفاوت ميان [رسول و] نبى و محدّث پرسيد، حضرت- عليه السّلام- فرمود: ملائكه بر «رسول» ظاهر مىشوند و به او امر و نهى خدا را مىرساند. «نبى» كسى است كه در خواب و بيدارى به او وحى مىشود و همان طور كه در خواب ديده تحقق مىيابد. «محدّث» صداى ملائكه را مىشنود ولى او را نمىبيند. فرشته در گوش او صدا مىنوازد و در قلب و سينهاش سخن مىگويد (2).
34- از صفّار و ابو بصير و او از عبد العزيز روايت كرده است كه گفت: همراه حضرت سجّاد- عليه السّلام- به مكه مىرفتيم. وقتى به «أبواء» مشرّف شديم، حضرت سواره بود و من پياده، به گله گوسفندى برخورديم. ميش مادّهاى از گله عقب مانده بود و بر سر برّهاش سر و صدا مىكرد، وقتى برّهاش برمىخاست، ميش هم صدا مىكرد تا برّه به دنبال او بيايد.
حضرت فرمود: اى عبد العزيز! آيا مىدانى اين ميش مادّه به برّهاش چه مىگويد؟ گفتم: نه به خدا! فرمود: آن ميش مىگويد: به گلّه ملحق شو؛ چرا كه خواهرت وقتى يك ساله بود همين جا از گله جا ماند و گرگ او را خورد (1).
35- ... از امام حسن مجتبى- عليه السّلام- و نيز حذيفه بن يمان است كه:
حضرت پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- با يارانش نشسته بود كه بادى از غرب وزيدن گرفت، حضرت به باد فرمود: اى باد! برادرانمان را به تو مىسپارم، آنها را به ما باز گردان.
باد گفت: به من دستور داده شده از شما اطاعت نمايم. حضرت سفرهاى كه به وى اهدا شده بود را خواست و آن را پهن كرد. سپس حضرت على- عليه السّلام- را صدا زد و بر سر سفره نشاند. آنگاه ابو ذر، مقداد بن اسود، عمار بن ياسر [و سلمان]، طلحه، زبير، سعد بن ابى وقاص، عبد الرحمن بن عوف، ابو بكر، عمر و عثمان را نيز صدا زد و بر سر سفره نشاند و فرمود:
شما به جايى خواهيد رفت كه در آن چشمه آبى است، پياده شويد و وضو بگيريد و دو ركعت نماز بخوانيد و پيغامى كه به شما داده مىشود را، به همان
1) بحار الانوار: 46/ 24، ح 2. دلائل الامامه: 88.
صورت، براى من بياوريد. آنگاه فرمود: اى باد! با اذن و دستور خدا بالا برو.
باد آنها را برداشت تا به سرزمينهاى روم، نزد «اصحاب كهف» برد. همه پايين آمده، وضو گرفتند و نماز خواندند. اولين كسى كه نزديك در غار رفت، ابو بكر بود. ابو بكر سلام كرد ولى جوابى نشنيد. پس از او عمر سلام كرد، جوابى نشنيد. يك به يك نزديك غار رفتند و سلام دادند، ولى جوابى نشنيدند.
آنگاه حضرت على بن ابى طالب- عليه السّلام- كه برخاست، آب روان شد، حضرت دو ركعت نماز خواند و به طرف در غار رفت. به بهترين وجه سلام كرد.
غار شكافته شد، اصحاب كهف به سوى حضرت آمده، با وى مصافحه كردند و به عنوان امير المؤمنين بر وى سلام كرده، گفتند: اى كسى كه پس از رسول خدا، بقية اللَّه روى زمين هستى.
حضرت على- عليه السّلام- فرموده رسول خدا را به آنان آموخت. غار به شكلى كه بود درآمد. و باد اصحاب را برداشت و در مسجد رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- پياده كرد. پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- به قصد نماز صبح به مسجد آمده بود، اصحاب با آن حضرت نماز خود را بجا آوردند (1).
36- از سلمان روايت شده است كه پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: من و على، چهارده هزار سال قبل از خلقت آدم، نورى در پيش روى خداوند بوديم. وقتى خداوند آدم را آفريد، اين نور را دو قسمت كرد و در صلب آدم آن را تركيب نمود و به زمين آورد و در كشتى نوح، به صلب آن حضرت انداخت. و پس از او در صلب ابراهيم. پس يك قسمت آن نور، من هستم و قسمت ديگر آن على. و آن نور، حق است كه وقتى ما از بين برويم، با ما از بين مىرود (2).
37- ... امام باقر- عليه السّلام- مىفرمايد: هر كه قائم اهل بيت مرا دريابد، اگر بيمار باشد، بهبودى مىيابد و اگر ناتوان باشد، قوى و نيرومند مىشود (1).
38- ... عبد الملك بن أعين مىگويد: وقتى مىخواستم نزد امام باقر- عليه السّلام- برخيزم، بر دستهاى خود تكيه مىزدم [گريستم و] گفتم: اميد داشتم به اين امر(ديدار امام زمان- عليه السّلام-) را دريابم و نيرويى بيابم.
حضرت فرمود: آيا راضى نمىشويد بعضى از دشمنانتان برخى ديگر را به قتل برسانند در حالى كه شما در خانههايتان آسوده و در امانيد؟ اگر چنين نبود، به هر يك از شما قدرت چهل مرد عطا مىكردم و دلهايتان را همچون پارههاى آهن محكم مىگرداندم كه اگر كوهها بر روى آن مىافتادند، از هم پاشيده مىشدند و شما مردان استوار زمين و خزينهداران آن بوديد (2).
39- جابر از امام صادق- عليه السّلام- نقل مىكند كه حضرت فرمود: همانا خداوند ترس و هراس را از دلهاى دشمنانمان برداشته و در دلهاى شيعيان ما انداخته، وقتى زمانش فرا رسد، ترس و هراس را از دلهاى شيعيان ما برمىدارد و در دل دشمنانمان جاى مىدهد. هر يك از آنان برّانتر از سر نيزه، دليرتر از شير خواهد بود كه با نيزه بر دشمنش حمله مىبرد و با شمشير ضربه مىزند و با گامهايش دشمنان را لگدمال مىسازد (3).
40- از ... امام باقر- عليه السّلام- است كه فرمود: وقتى قائم ما قيام كند، دستش را بر سر بندگان مىنهد و عقلهاى آنان را به هم پيوند مىدهد و اخلاق آنان را كامل مىسازد (1).
41- از ... ابى ربيع شامى است كه گويد: شنيدم امام صادق- عليه السّلام- مىفرمود: وقتى قائم ما قيام كند، خداوند چنان ديدگان و گوشهاى شيعيان ما را وسعت مىدهد كه ديگر ميان آنان و قائم، حائلى نخواهد بود و حضرت با آنان صحبت مىكند و آنان به وى نظر مىكنند و به او گوش مىسپارند در حالى كه آن حضرت در جايگاهش نشسته است (2).
42- ابان از امام صادق- عليه السّلام- روايت مىكند كه حضرت فرمود: علم، 27 جزء دارد، تمامى آنچه رسولان آوردهاند دو جزء بوده و مردم تا به امروز بجز اين دو جزء، چيزى نمىدانند. وقتى قائم قيام فرمايد، 25 جزء ديگر علم را خارج ساخته، در بين مردم منتشر مىسازد و اين دو جزء را هم بدان مىافزايد تا به 27 جزء مىرسد (3).
43- ... از ابو حمزه ثمالى است كه گفت: امام سجّاد- عليه السّلام- فرمود:
شبى كه صبح روز بعدش پدرم به شهادت رسيد، نزد وى بودم. حضرت به يارانش فرمود: امشب از تاريكى استفاده كنيد و برويد كه اين قوم فقط مرا مىطلبند و اگر مرا به قتل برسانند، متوجه شما نمىشوند و شما در امان خواهيد بود.
گفتند: نه به خدا! هرگز چنين نخواهد شد.
حضرت فرمود: شما فردا كشته مىشويد و كسى جان سالم بدر نمىبرد.
گفتند: سپاس خدايى را كه ما را به كشته شدن با تو شرافت بخشيد.
آنگاه حضرت دعا كرد و به آنان فرمود: سرهايتان را بالا بگيريد و نگاه كنيد.
اصحاب و ياران حضرت سرهاى خود را بالا گرفته، به مقام و منزلت خود در بهشت نگاه كردند، حضرت هم به آنان مىفرمود: اى فلانى! اين خانه تو مىباشد و اين قصر توست اى فلانى! اين مرتبه و مقام تو مىباشد اى فلانى! و از ميان آنها كسانى بودند كه به استقبال سرنيزهها مىرفتند و در برابر شمشير سر و سينه سپر مىكردند تا به منزلت و مقام خود در بهشت دست يابند (1).
44- على بن ابى حمزه از امام موسى كاظم- عليه السّلام- روايت كرده است كه حضرت فرمود: هر گاه خداوند فرشتهاى را براى كارى مأمور مىگرداند، آن فرشته از امام شروع مىكند و آن كار را به وى عرضه مىدارد و همانا ملائكه از ناحيه خداوند به سوى صاحب اين امر رفت و آمد مىكند (2).
45- از امام صادق- عليه السّلام- است كه در باره اين فرموده خداى تعالى سؤال كردند كه مىفرمايد: «به يقين كسانى كه گفتند پروردگار ما خداوند يگانه است سپس استقامت كردند، فرشتگان بر آنان نازل مىشوند كه نترسيد و غمگين
نباشيد» (1)، فرمود: ولى به خدا سوگند! چه بسا ما در خانههايمان براى آنان بالشى براى نشستن مىگذاريم.
به آن حضرت گفته شد: ملائكه بر شما ظاهر مىشوند؟
فرمود: آنان از ما نسبت به كودكانمان مهربانترند.
حضرت با دست به متكاهاى چرمين زد و فرمود: به خدا قسم! پيش آمده است كه ملائكه مدتى بر آن تكيه زده و چه بسا از كركهاى آن جمعآورى نمودهايم (2).
46- از امام باقر- عليه السّلام- است كه فرمود: ما كسانى هستيم كه ملائكه نزد ما رفت و آمد مىكنند. و فرمود: از ميان ما كسانى هستند كه صدا را مىشنوند ولى چهره ملائكه را نمىبينند. همانا ملائكه بر متكاهاى ما تكيه مىزنند و ما از كركهاى آن برمىگيريم و از آن براى فرزندانمان گردنبند درست مىكنيم (3).
47- عبد اللَّه بن بكير از امام صادق- عليه السّلام- نقل مىكند كه حضرت فرمود: همانا ملائكه در خانههايمان بر ما فرود مىآيند، بر روى فرش ما پا مىنهند و براى ما غذا و از هر گياهى در زمانش از تر و خشك مىآورند، بالهايشان را مىگشايند و فرزندانمان را روى بالهايشان مىگذارند و نمىگذارند هيچ موجود جنبندهاى به ما نزديك شود و در وقت هر نماز با ما نماز به جا مىآورند. و هيچ روز و شبى بر ما نمىگذرد مگر اينكه اخبار و حوادثى كه در آن براى اهل زمين رخ مىدهد به ما مىرسد. و هيچ پادشاهى نيست كه بميرد و پادشاه ديگرى جاى او را
بگيرد مگر اينكه خبر آن به ما مىرسد و ما اطلاع حاصل مىكنيم كه او در دنيا چه شيوهاى داشته است (1).
48- از امام باقر- عليه السّلام- است كه فرمود: ما خدمتگزارانى از جن داريم.
هر گاه در كارى عجله داشته باشيم آنان را مىفرستيم.
سدير مىگويد: امام باقر- عليه السّلام- به من سفارش كرد وسائلى از مدينه براى او تهيّه كنم. من هم به قصد مدينه از خانه خارج شدم. سوار بر اسب خويش به گردنه روحاء رسيدم. شخصى را ديدم كه جامهاش مىدرخشيد. نزديك او رفتم و گمان كردم تشنه است. پس پياله آبى به او دادم و گفت: «مرا به آن نيازى نيست». نوشتهاى به من داد كه مهر آن هنوز خشك نشده بود. به مهر كه نگاه كردم ديدم مهر امام باقر- عليه السّلام- است، گفتم: چه موقع صاحب اين مكتوب آن را برايت نوشته است؟ گفت: هم اكنون.
نوشته را خواندم. در آن نام وسائلى بود كه من مأمور خريد آنها بودم. وقتى به خود آمدم ديدم كه كسى در آنجا نيست. آنگاه امام آمد و وقتى او را ديدم به وى گفتم: مردى به من نوشتهاى داد كه مهر آن هنوز تازه بود. فرمود: آرى، وقتى در كارى عجله داشته باشيم، بعضى از آنها- يعنى جن را- به دنبال آن كار مىفرستيم (2).
49- امام باقر- عليه السّلام- فرمود: حضرت على- عليه السّلام- نشسته بود كه اژدهايى را ديد. اژدها گفت: من عمرو بن عثمان كه جانشين تو در نزد جنّيان بود،
هستم. پدرم مرد و به من وصيت كرد نزد تو بيايم و نظر تو را بجويم و من هم آمدم.
چه دستور مىفرمايى اى امير مؤمنان؟ چه مىبينى؟
حضرت فرمود: به تو تقواى الهى را سفارش مىكنم و اينكه برگردى و جاى پدرت را در ميان جنّيان بگيرى. تو جانشين من نزد آنان مىباشى و آن جنّ باز گشت. آنگاه به آن حضرت گفته شد: يا امير المؤمنين! عمرو نزد تو مىآيد؟ فرمود:
آرى، بر او واجب است كه نزد من بيايد (1).
50- از ابى حمزه ثمالى است كه گفت: نزد امام باقر- عليه السّلام- رفتم تا طلب اذن نمايم. به من فرمود: نزد او قومى هستند، كمى صبر كن تا خارج شوند.
ديدم گروهى خارج شدند كه من آنان را نمىشناختم. حضرت اجازه ورود داد.
داخل شدم و گفتم: اكنون عصر بنى اميه است و از شمشيرهاى آنان خون مىچكد.
در حالى كه نزد شما گروهى ناآشنا را ديدم.
حضرت فرمود: اينها گروهى از شيعيان ما از جن مىباشند و از ما در باره مسائل دينمان سؤال كردند (2).
51- ابو حمزه مىگويد: ميان مكه و مدينه همراه با ابا عبد اللَّه- عليه السّلام- بودم. آن حضرت در سمت چپ حركت مىكرد. سگ سياهى ديديم. پس حضرت فرمود: چه شده! چرا شتابان مىروى؟ آن سگ شبيه پرنده بود. گفتم: اين چيست؟ گفت: اين «عثيم» فرستاده جن است، هشام اكنون از دنيا رفت و «عثيم» هم به هر سرزمينى پرواز مىكند و بانگ سر مىدهد (3).
52- امام صادق- عليه السّلام- فرمود: رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- در كوههاى تهامه مردى را ديد كه بر عصاى بلندى به اندازه درخت خرما تكيه زده است. پس حضرت فرمود: اين آواز جن است. جن گفت: من هام بن هيثم بن لاقيس بن ابليس هستم. حضرت فرمود: حد فاصل تو و ابليس دو پدر مىباشد؟
گفت: آرى.
حضرت فرمود: بر تو چه گذشته؟ گفت: روزگارم را به بيهودگى گذراندم مگر اندكى از آن را. از روزى كه قابيل، هابيل را كشت من بودم. مىتوانستم حرف بزنم. اعتصام به حبل الهى نداشتم، در بيشه مىگشتم و از تپهها بالا مىرفتم و مردم را به قطع رحم با خويشاوندان و مال حرام دعوت مىنمودم.
پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: بد سيرهاى است روش پيرى كه در سنين كهنسالى به انديشه مىنشيند و جوانى كه در سنين جوانيش در آرزوها و خيالپردازى، روزگار مىگذراند.
آن جن گفت: من توبه كردهام. آن زمان كه همراه(حضرت) نوح- عليه السّلام- در كشتىاش بودم و او را بخاطر دعايى كه براى قوم خويش مىنمود، ملامت كردم. آن حضرت نيز مرا به توبه واداشت. پس از آن با(حضرت) هود- عليه السّلام-، همراه با كسانى كه به او ايمان آورده بودند، در مسجد آن حضرت بودم و او را نيز بخاطر دعايى كه براى قومش نمود، ملامت كردم. و با الياس در شنزارها به سر مىبردم. و همراه(حضرت) ابراهيم- عليه السّلام- بودم آن هنگام كه قوم وى با او خدعه كردند و آن حضرت را در آتش انداختند. من در ميانه منجنيق و آتش بودم كه خداوند آتش را بر آن حضرت سرد و سلامت ساخت.
پس از آن، با(حضرت) يوسف- عليه السّلام- بودم آنگاه كه برادرانش به وى حسادت ورزيدند و او را در چاهى افكندند. من او را به ژرفاى چاه بردم و او را غذا مىدادم و بسان يك رفيق با او رفتار مىنمودم. بعد از آن، در زندان نيز يار و انيس
وى بودم تا اينكه خداوند وى را از آنجا رهايى بخشيد.
سپس، همراه با حضرت موسى- عليه السّلام- بودم. آن حضرت بخشى از تورات را به من آموخت و فرمود: اگر در زمان حضرت عيسى هم بودى، سلام مرا بدو برسان.
من نيز عيسى- عليه السّلام- را ملاقات كردم و سلام موسى- عليه السّلام- را به ايشان رساندم. و همراه آن حضرت بودم تا اينكه بخشى از انجيل را به من آموخت و فرمود: اگر در دوران حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- بودى سلام مرا به آن حضرت ابلاغ كن. پس اى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- عيسى بر تو سلام مىرساند.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: بر عيسى، روح خدا و كلمهاش- تا آن زمان كه آسمانها و زمين پا برجايند- سلام. و بر تو نيز سلام اى هام! كه سلام آنان را به من رساندى. اگر درخواست و حاجتى دارى، بگو.
هام گفت: حاجت و خواسته من آن است كه خداوند تو را براى امّتت نگهدارد و آنان را براى تو نيكو و شايسته و صالح گرداند و به آنان استقامت عطا كند تا براى وصى و جانشين پس از تو مقاومت و استوارى ورزند؛ چرا كه امتهاى پيشين بخاطر سرپيچى از اوصياى الهى به هلاكت رسيدند. و خواسته من آن است كه اى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- سورهاى از قرآن به من تعليم دهى تا در نمازم آن را بخوانم.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به حضرت على- عليه السّلام- فرمود: به هام ياد بده و با او مدارا كن.
هام گفت: اى رسول خدا! اين كسى كه مرا بدو مىسپارى كيست؟ ما گروه جنّيان دستور نداريم از كسى كه پيامبر يا جانشين پيامبر نيست فرمانبردارى كنيم.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: اى هام! در كتاب، وصى «آدم» را چه كسى يافتيد؟ گفت: «شيث».
فرمود: جانشين «نوح» كه بود؟ گفت: «سام».
فرمود: جانشين «هود» كه بود؟ گفت: «يوحنا بن حنان» پسر عموى هود.
فرمود: وصىّ و جانشين «ابراهيم» كه بود؟ گفت: «اسماعيل و جانشين اسماعيل، اسحاق».
فرمود: جانشين «موسى» كه بود؟ گفت: «يوشع بن نون».
فرمود: جانشين «عيسى» كه بود؟ گفت: «شمعون بن حمون صفا» پسر عموى مريم.
فرمود: از چه رو اينان جانشينان پيامبران مىباشند.
گفت: چون در دنيا زاهدترين مردم بودند و راغبترين آنان به آخرت.
فرمود: در كتاب، جانشين «محمّد» را چه كسى يافتهايد؟ گفت: در تورات، نامش «إلياست».
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: اين «إلياست» او على جانشين و برادر من است، او زاهدترين مردم نسبت به دنيا و راغبترين نسبت به خداوند در آخرت مىباشد.
هام بر على- عليه السّلام- سلام كرد و گفت: اى رسول خدا! آيا او نام ديگرى هم دارد؟
فرمود: آرى، «حيدر» پس على- عليه السّلام- سورههايى از قرآن را به او آموخت.
هام گفت: اى على! اى جانشين محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- آيا آنچه از قرآن به من آموختى براى نماز من كافى است؟
فرمود: آرى. اندك قرآن، بسيار است.
يك بار ديگر هام آمد و بر رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- سلام داد و خداحافظى كرد و برگشت. و ديگر پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- را نديد تا اينكه آن حضرت از دنيا رفت. در روز هرير، حضرت على- عليه السّلام- را ديد و گفت: اى جانشين محمّد! ما در كتابهاى پيامبران خواندهايم كه جانشين محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- بهترين مردم، در جلوى سر مويى ندارد. حضرت- عليه السّلام- كلاهخود
را از سرش برداشت و فرمود: به خدا قسم من همانم اى هام (1).
53- «معتّب» غلام امام صادق- عليه السّلام- مىگويد: با امام صادق- عليه السّلام- در عريض(سرزمينى در مدينه) بودم. حضرت داخل مسجدى شد كه پدرش در آن عبادت مىكرد و در جايى معيّن نماز خواند. وقتى بازگشت، فرمود:
اى معتّب! اينجا را مىبينى؟ گفتم: آرى. فرمود: پدرم در اينجا به نماز ايستاده بود كه پيرمردى با هيئتى نيكو وارد شد و نشست. در اين هنگام مردى گندمگون، نيكو چهره و خوش اندام وارد شد و به پيرمرد گفت: چرا نشستهاى؟ اين را كه به تو نگفته و امر نكرده بودند. سپس هر دو برخاستند و رفتند. من ديگر كسى را نديدم.
پدرم گفت: فرزندم! آيا يك پيرمرد و دوستش را نديدى؟ گفتم: چرا، آنان كه بودند؟ فرمود: آن پير مرد «ملك الموت» بود و ديگرى «جبرئيل» بود كه او را از اينجا بيرون كرد (2).
54- ابان بن تغلب مىگويد امام صادق- عليه السّلام- فرمود: من همچون پرندهاى سفيد بر فراز سنگى هستم كه از زير آن مردى مىآيد كه ميان مردم مانند آل داود و سليمان حكم مىكند و به بيّنه و دليل هم احتياجى پيدا نمىكند (3).
55- حمران بن اعين به امام صادق- عليه السّلام- عرض كرد شما پيامبر
هستيد؟ فرمود: نه. گفتم: اين را كسى به من گفته كه شما پيامبر هستيد! فرمود:
چه كسى؟ ابو خطّاب؟ گفتم: آرى. فرمود: سخن بيهودهاى است.
گفتم: شما چگونه داورى مىكنيد؟ فرمود: در آخر الزمان يكى از ما مىآيد كه مانند آل داود حكم و داورى مىكند و بيّنه و دليل هم نمىخواهد و به هر كس حكم خود را مىدهد (1).
56- ... از ابو عبيده حذّاء است كه گفت: در زمان امام باقر- عليه السّلام- بودم. وقتى حضرت از دنيا رفت ما مردّد مانديم مانند گوسفندى كه چوپانى برايش نباشد. پس ملاقات كرديم سالم بن ابى حفصه را. گفت: اى ابا عبيده! امام تو كيست؟ گفتم: پيشوايان من خاندان محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- هستند. گفت:
هلاك شدم و هلاك كردم. مگر نشنيدهايم كه امام باقر- عليه السّلام- مىفرمود:
«هر كه بميرد در حالى كه امام و پيشوايى نداشته باشد به مرگ جاهليت مرده است»؟ گفتم: آرى، به جان خودم قسم شنيدهام! خداوند به ما شناخت و معرفت روزى نمايد.
پس به امام صادق- عليه السّلام- گفتم: سالم اين گونه به من گفته است.
حضرت فرمود: هر گاه كسى از ما بميرد خداوند بعد از او كسى را برمىگزيند كه علم او را دارد و مانند او عمل مىكند، شهوت بر او غلبهاى ندارد و او به همان چيزى فرا مىخواند كه فرد قبل از او فرا مىخواند. همانا وقتى قائم ما قيام كند، همچون داود و سليمان حكم مىكند و از مردم دليل و برهان هم نمىخواهد (2).
57- جابر بن يزيد مىگويد: به امام باقر- عليه السّلام- گفتم: علّت نامگذارى
«مهدى» چه بوده است؟ فرمود: زيرا او به امور پنهان هدايت مىكند، يكى از اصحابش را به سوى مردى كه گناهى براى او شناخته نشده، مىفرستد پس آن صحابى آن مرد را به قتل مىرساند (1).
58- از امام باقر- عليه السّلام- است كه فرمود: گروهى از افراد به امام على- عليه السّلام- گفتند: كاش از آن چيزها كه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- شما را از آنها آگاه كرده مىديديم و اطمينان مىيافتيم. حضرت فرمود: اگر چيز عجيبى از عجائب مرا ببينيد كافر مىشويد و كمترين چيزى كه مىگوييد آنست كه من جادوگرى دروغگو و يك كاهن هستم. گفتند: همه ما مىدانيم كه علم پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- به تو رسيده و تو آنها را از رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به ارث بردهاى.
فرمود: علم عالم زياد است و شديد. و جز مؤمنى كه خداوند قلبش را با ايمان امتحان كرده و با روح خود او را يارى مىدهد، قدرت تحمل آن را ندارد. آنگاه فرمود: ولى اگر مىخواهيد بعضى از كارهاى شگفت مرا ببينيد و آنچه از علم خداوند به من عطا كرده است را نظاره كنيد، وقتى نماز عشا را خواندم دنبال من بياييد.
وقتى حضرت، نماز عشا را خواند، به سوى پشت كوفه راه خود را در پيش گرفت. هفتاد تن نيز كه خود را از بهترين افراد شيعه آن حضرت مىدانستند، به دنبال حضرت روان شدند. حضرت على- عليه السّلام- به آنان فرمود: بهتر آن مىبينم كه از شما عهد و پيمان خدايى بگيرم كه مرا تكفير نكنيد و مرا در مشكل نيندازيد. به خدا سوگند! آنچه مىبينيد همان چيزى است كه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به من آموخته است.
1) بحار: 51/ 30، حديث 6. اثبات الهداه: 7/ 34، حديث 365 غيبت شيخ طوسى: ص 282.
و از آنها عهد و ميثاقى محكمتر از عهد و پيمانى كه خداوند از پيامبرانش گرفته بود، گرفت و فرمود: چهرههاى خود را برگردانيد تا دعايى كه مىخواهم، بخوانم همگى دعايى را كه حضرت مىخواند شنيدند اما نمىدانستند كه او چه مىگويد آنگاه فرمود: برگرديد. همه روى خود را برگرداندند. ناگهان در يك سو باغها و رودها و كاخهايى ديدند و در سوى ديگر آتش فروزانى كه زبانه مىكشيد. ترديدى در آنان نماند كه اين دو صحنهاى از بهشت و دوزخ بود. نيكوترين سخنى كه گفتند آن بود كه: اين همانا سحرى بزرگ و عظيم است!! و همگى كافر باز گشتند مگر دو تن.
وقتى حضرت با آن دو بازمىگشت به آنان فرمود: گفتههايشان را شنيديد؟
ديديد با آنكه از آنها عهد و پيمان گرفته بودم كافر بازگشتند، ولى به خدا سوگند! فرداى قيامت اين حجّت من نزد خداوند خواهد بود. همانا خداوند خود مىداند كه من ساحر و كاهن نيستم، اين علم از آن من يا پدران من نيست، علم خداوند است و علم رسولش كه به رسول ديگر آموخت و رسول او نيز به من آموخت و من نيز شما را از آن با خبر ساختم. پس اگر مرا انكار كنيد، خداوند را انكار كردهايد.
وقتى به مسجد كوفه رسيدند. حضرت دعاهايى خواند و آن دو تن نيز شنيدند.
ناگهان سنگهاى مسجد از درّ و ياقوت شد. حضرت به آن دو فرمود: چه مىبينيد؟
گفتند: اين درّ و ياقوت است. حضرت فرمود: درست است. اگر خداى را قسم دهم به اينكه از اين بيشتر شود، سوگندم راست خواهد شد.
يكى از آن دو كافر بازگشت و ديگرى همچنان باقى ماند. حضرت فرمود: اگر چيزى بردارى پشيمان مىشوى و اگر هم برندارى باز پشيمان مىشوى. حرص و طمع آن مرد، باعث شد مرواريد كوچكى بردارد و آن را در آستينش بگذارد. صبح كه از خواب برخاست ديد مرواريد سفيدى است كه هرگز كسى مثل آن را نديده است، گفت: اى امير مؤمنان! من يك مرواريد برداشتم. الآن همراه من است.
حضرت فرمود: حال چه مىخواهى؟ گفت: مىخواهم بدانم آيا اين حق است يا باطل؟
حضرت فرمود: اگر آن را به جايى كه برداشتى برگردانى، خداوند در عوض آن به تو بهشت مىدهد و اگر برنگردانى، خداوند در عوض، دوزخ را به تو خواهد داد.
آن مرد برخاست و مرواريد را به جايش برگرداند. خداوند آن را تبديل به سنگ نمود به همان صورتى كه قبلا بود. برخى مىگويند: آن مرد «ميثم تمار» بود. و برخى مىگويند: او «عمرو بن حمق خزاعى» بود (1).
59- قتيبة بن جهم مىگويد: وقتى على- عليه السّلام- وارد سرزمينهاى صفين شد، به دهكدهاى برخورد به نام «صندوداء» و از آن عبور كرد و در زمين خشك و بىآبى فرود آمد. مالك(بن حارث) اشتر گفت: در زمينى فرود آمدى كه آب ندارد. حضرت فرمود: خداوند در اينجا از آبى ما را سيراب مىكند كه از ياقوت صافتر و از برف سردتر است. از گفته آن حضرت، شگفتزده شديم.
حضرت ايستاد و فرمود: اى مالك! تو و يارانت زمين را بكنيد. ما زمين را حفر كرديم پس به سنگ سياه بزرگى برخورديم كه روى آن حلقهاى بود كه مانند نقره مىدرخشيد. نتوانستيم آن را از جا برداريم. حضرت على- عليه السّلام- فرمود:
«خداوندا! از تو مىخواهم مرا با بهترين يارى، كمك نمايى» و به زبانى سخن گفت كه پنداشتيم زبان سريانى است. آنگاه آن سنگ را برداشت و دور انداخت.
آب گوارا و زلالى آشكار شد. از آن نوشيديم و حيواناتمان را هم سيراب نموديم.
سپس حضرت آن سنگ را به جاى اولش بازگرداند و به ما امر فرمود تا روى آن خاك بريزيم. و ما چيزى نگذشت كه آن را پوشانديم.
حضرت فرمود: چه كسى مىداند محل آن چشمه كجاست؟ گفتيم: همه ما مىدانيم. برگشتيم، به نحوى كه آن مكان از ديدگانمان پنهان شد. به دير راهبى رسيديم. پس نزديك رفتيم و پرسيديم: آب دارى؟ راهب ما را با آب تلخى سيراب
1) بحار: 41/ 259، حديث 20.
نمود. به او گفتيم: اگر از آبى كه مولاى ما سيرابمان ساخت مىخوردى از گوارا بودن آن شگفتزده مىشدى.
گفت: رفيق شما پيامبر است؟ گفتيم: نه. جانشين پيامبر است. راهب همراه ما نزد حضرت على- عليه السّلام- آمد. حضرت وقتى او را ديد فرمود: شمعون! راهب گفت: آرى، اين نامى است كه مادرم بر من نهاد و كسى جز خدا آن را نمىدانست. نام اين چشمه چيست؟ حضرت فرمود: نامش «چشمه راحوما» است.
چشمهاى از بهشت كه سيصد پيامبر و سيصد وصى و جانشين پيامبر از آن نوشيدهاند و من آخرين جانشينانى بودم كه از آن نوشيدم.
راهب گفت: من در همه كتابها همين را يافتم. شهادت مىدهم كه جز خداى يگانه خداى ديگرى نيست و محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- رسول و فرستاده خداوند است و تو جانشين محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- هستى.
آنگاه حضرت- عليه السّلام- فرمود: به خدا قسم! اگر مردى از ما روى پلى بايستد و آنگاه اين امت بر او وارد شوند نامها و نسبهايشان را به آنان خواهد گفت (1).
60- امام جعفر صادق- عليه السّلام- در باره اين آيه شريفه: «و اين گونه ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان داديم» (2)، فرمود: خداوند آسمانها را براى ابراهيم گشود تا به ما وراى عرش نگاه كند. و زمين را برايش شكافت تا حد فاصل ميان زمين و هوا را بنگرد. و با محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- نيز چنين كرد و من ولىّ شما و ائمه بعد از او را مىبينم كه براى او نيز چنين چيزى رخ مىدهد (3).
61- ابو بصير از امام صادق- عليه السّلام- پرسيد: آيا محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- مانند ابراهيم، ملكوت آسمانها و زمين را ديد؟ فرمود: آرى، و همين طور ولىّ شما و ائمه بعد از او نيز مىبينند (1).
62- امام باقر- عليه السّلام- در باره آيه ياد شده مىفرمايد: هفت آسمان براى ابراهيم شكافته شد تا آن حضرت آسمان هفتم و موجودات آن را و زمينهاى هفتگانه را با موجودات درون آن ببيند. براى محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- نيز چنين شد. و من مىدانم ولىّ شما و ائمه بعد از او نيز چنين چيزهايى را مىبينند (2).
63- بريده أسلمى مىگويد: نزد رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- و على- عليه السّلام- نشسته بودم. حضرت فرمود: اى على! آيا با من هفت وادى ... را نديدى؟- و سه تا از آن وادى را ذكر كرد- و موطن چهارم، در شب جمعه بود كه ملكوت آسمانها و زمين را ديدى و به سوى من بالا آمدى تا درون آن را بنگرى، آنگاه آن موطن شكافته شد و من خداى تعالى را فرا خواندم و تو با من بودى و هر چه من ديدم تو نيز ديدى (3).
64- بريده أسلمى روايت مىكند كه پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود:
«اى على! خداوند همراه با من هفت وادى را به تو نشان داد». سپس توضيح داد تا
به وادى دوّم رسيد. فرمود: جبرئيل نزد من آمد و مرا به آسمان برد و گفت: برادرت كجاست؟ گفتم: او پشت سر ماند. گفت: از خدا بخواه تا با تو بيايد. از خدا خواستم و تو نيز با من همراه شدى. آسمانها و زمينهاى هفتگانه براى من از هم شكافته شدند تا اينكه ساكنان و آباديهاى آنها را ديدم و جايگاه هر فرشته را بر روى آنها مشاهده كردم و من چيزى نديدم مگر اينكه تو نيز همان را مىديدى (1).
65- خالد بن نجيح مىگويد: در رميله (2)بر امام موسى كاظم- عليه السّلام- وارد شدم، وقتى نگاهم به ايشان افتاد در دلم گفتم مظلوم، مغصوب و ستمديده.
سپس ما بين چشمان حضرت را بوسيدم، حضرت رو به من نمود و فرمود: ما از ديگران نسبت به اين امر آگاهتريم، اگر اراده كنيم و بخواهيم، حقمان را بر مىگردانند، ولى براى اين قوم(بنى عباس) مدت و نهايتى(به عنوان مهلت) است كه بايد به آخر برسد (3).
66- سعد بن سعد اشعرى روايت مىكند كه از امام رضا- عليه السّلام- در باره خاك پرسيدم. فرمود: همه خاكها حرام هستند- مثل گوشت مرده و خون [و گوشت خوك] و هر چيزى كه نام غير از خدا در آن برده شده باشد- بجز خاك مزار حسين- عليه السّلام- كه شفاى هر دردى است (4).
67- حسين بن محمّد ابو عبد اللَّه ازدى نقل مىكند: پدرم مىگفت: در مسجد جامع مدينه نماز مىخواندم و در يك سوى من دو مرد بودند كه يكى لباس سفر به تن داشت و به دوستش گفت: فلانى! مىدانى خاك مزار حسين- عليه السّلام- شفاى هر دردى است؟! آن هنگام من درد شكم داشتم و با هر درمانى كه معالجه مىكردم خوب نمىشد و نااميد شده بودم. نزد ما پيرهزنى از اهل كوفه بود. پس به من گفت: اى سالم! درد تو روز به روز بيشتر مىشود، مىخواهى تو را معالجه كنم تا به اذن خدا شفاى يابى؟ گفتم: آرى. در كاسه به من آبى نوشانيد كه فورا درد من برطرف شد.
نام او «سلمه» بود. پس از چند ماه به او گفتم: مرا با چه درمان كردى؟ گفت: با يكى از مهرههاى اين تسبيح. در دستش تسبيحى از تربت امام حسين- عليه السّلام- بود. گفتم: اى رافضيه! مرا با خاك قبر حسين درمان نمودى؟! ناراحت و غضبناك از خانه خارج شدم. به خدا قسم! وقتى برگشتم درد من از قبل بيشتر شده بود و من آن را با هم مقايسه مىكردم (1).
68- روايت شده است كه يكى از خادمان خليفه به شدت مريض شد و هيچ دارويى كارساز نبود. مادرش گفت: از تربت حسين- عليه السّلام- بخور تا شايد خداى تعالى به بركت آن امام، تو را شفا دهد؛ چرا كه مىگويند تربت آن حضرت شفاى هر دردى است. و تو هم به آنان ايمان دارى. من از تربت آن حضرت خوردم و شفا يافتم.
1) امالى شيخ طوسى: 1/ 327. بحار: 45/ 399، حديث 9. مستدرك الوسائل: 10/ 406، حديث 7.
راوى مىگويد: وقتى از درد رهايى يافت، به دار الخلافه رفت. يكى از خدمتگزاران خليفه به او گفت: ما از تو نااميد شده بوديم. با چه چيز مداوا شدى؟
گفت: پيرزنى كه در خانه ماست، تسبيحى از تربت امام حسين- عليه السّلام- داشت. يكى از مهرههاى آن را به من داد و خداى سبحان در آن شفا قرار داد. آن خادم گفت: چيزى از آن مانده است؟ گفت: آرى. گفت: آن را به من بده.
گفت: رفتم و حبهاى از آن را آوردم. پس آن را گرفت و(براى جسارت) در پشتش داخل كرد [!!!] و به تمسخر پرداخت. در اين هنگام فرياد زد. آتش! آتش! طشت! طشت! سپس فرياد زنان روى زمين افتاد. تمام رودههايش خارج شد و داخل طشت ريخته شد. خليفه به دنبال يك طبيب نصرانى فرستاد و او را حاضر كرد. وقتى اين حال را ديد گفت: مسيح اين درد را دوا مىكند. از حال او جويا شد، جريان را توضيح دادند، آن نصرانى فورا اسلام آورد و اسلام خود را نيكو ساخت (1).
1) امالى شيخ طوسى: 1/ 327. بحار: 45/ 399 حديث 10.
اما بعد، سپاس خدايى را كه حجّت خود را قبل از آفرينش و همراه با آفرينش و پس از آن، مقدر داشته. درود بر آقايمان محمّد و خاندانش، همانها كه به حق حجّتهاى خدا در ميان انسانها هستند. در ذكر موازات و برابرى پيامبرمان با بقيه پيامبران پيشين در زمينه معجزه، يك اشاره كفايت مىكند. و اين بدان علت است كه معجزاتى كه آن حضرت داشته، به قدرى واضح و روشن است كه نيازى به استدلال ندارد. ثابت شده است كه پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- از پيامبران پيشين برتر است و جميع محققين و پژوهشگران بر اين امر اتفاق نظر دارند.
و براى اين جهت است كه پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «من سيّد و آقاى فرزندان آدم هستم ولى افتخار نمىكنم» (1).
و فرمود: آدم- عليه السّلام- و انسانهاى بعد از او در روز قيامت زير پرچم من هستند (2).
ما از معجزات پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- و جانشينانش يعنى ائمه معصومين- عليهم السّلام- مقدارى را ذكر كرديم كه راويان معروف با حفظ امانت آن را روايت كردهاند، در مقايسه با نشانههاى پيامبران گذشته. و ما در اينجا در اين
مورد مقدارى از آنها را كه محل احتياج مىباشد ذكر مىكنيم.
گفتارى پيرامون خرميه (1)كه قائل به تواتر رسل بعد از پيامبر ما هستند
بدان كه آنان مىپندارند كه پيامبران بعد از حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- به دنبال هم مىآيند و رسالت پيامبران يكى پس از ديگرى تا روز قيامت ادامه دارد و قطع نمىشود. و به اين آيه شريفه استدلال كردهاند كه «اى فرزندان آدم! چون پيامبرانى بيايند از خود شما كه آيات مرا براى شما بيان كنند، پس آنكه پرهيزكارى پيشه كند و كار شايسته نمايد. هيچ ترسى بر ايشان نيست و اندوهگين نخواهند شد» (2).
«خرّميه» گفتهاند: بودن اين آيه در مورد آينده، دلالت مىكند بر اينكه پيامبران به دنبال هم مىآيند. و همچنين استدلال كردهاند به اين آيه شريفه: «و خاتم پيامبران» (3)و گفتهاند: معمولا «خاتم» استفاده مىشود در وسط كتاب پس اين دليل بر اين است كه حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- آخرين پيامبر نيست. و چه بسيار مىگويند كه ما اين مسأله را از طريق عقل و روايت دانستهايم.
برهان اوّل بدان كه: اوّلا ما جزم و قطع داريم بر اين قول كه پيامبرى و فرستادهاى بعد از پيامبر ما حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- نيست با توجه به خبرى كه بعدا ذكر مىشود. امّا از جهت «عقلى» جايز بود كه بعد از رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- پيامبرى يا رسولى باشد در رابطه با آيه اوّل به آنان گفته مىشود كه اين آيه شريفه بر
1) «خرّميه»، پيروان بابك خرمى(يا خرّمدين) كه در منطقه آذربايجان قيام كرد. آنان محرمات را مباح مىدانستند و بسيارى از مسلمين را كشتند. و خلفاى بنى عبّاس لشكريان فراوانى براى جنگ با آنان گسيل داشتند كه اين جنگها بيست سال به درازا كشيد تا اينكه بالأخره بابك و برادرش اسحاق را دستگير و به دار كشيدند. به اين فرقه، بابكيه يا سرخ جامگان نيز مىگويند(معجم الفرق الاسلاميه: ص 108 و 217).
2) سوره اعراف، آيه 35.
3) سوره اعراف، آيه 40.
آنچه شما گفتيد دلالت نمىكند؛ چون معناى آيه چنين است: «اگر خبر رسولان قبل از شما به شما مىرسيد و آنان آيات و ادله مرا براى امتهاى خود مىگفتند در حالى كه من بر شما نازل كردم، پس كسى كه به اوامر او عمل و نهى از نواهى او كند، ترسى و اندوهى بر او نيست»، پس در اينجا مضاف حذف شده و به جاى آن مضاف اليه آورده شده؛ مانند آيه شريفه: وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ؛ يعنى: سؤال كن از آن ده» (1).
و ايجاز و اختصار در كلام پسنديده و برتر است و فصاحت قرآن از جالبترين بلاغت است و هر كس كه در اين خطاب الهى دقت كند، متوجه آنچه ما ذكر كرديم مىشود. و متذكر نمىشوند مگر صاحبان خرد.
و آيه بعدى صحّت آنچه را كه ما گفتيم تأييد مىكند و آن فرموده حقتعالى است كه: «و كسانى كه آيات ما را تكذيب كردند و از آنها سرپيچى نمودند، آنان اهل دوزخند و در آن جاودانه خواهند بود» (2). و اين اخطار براى امت حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- است در حالى كه هيچ شكى نيست كه آن براى گذشته است نه آينده. و معناى آن اين است كه: «پس هر امتى از امتهاى اين پيامبران كه آنان را تكذيب كردند، به سبب اين آيات و از قبول اين معجزات سرپيچى كردند، پس آنان اهل دوزخ شدند، و اگر شما نيز مانند آنان بشويد و اين آيات را قبول نكنيد، شما نيز مانند آنها اهل دوزخ و جهنّم مىشويد».
بنا بر اين، اگر چه اين خطاب بر آينده آمده و مستقبل مىباشد ولى مراد از آن گذشته است- بنا بر آنچه گذشت- چون پيامبر ما حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- آن خطاب عام قرآنى را تخصيص زده به اين خبر و روايت است كه: «لا نبىّ بعدى؛ يعنى: بعد از من پيامبرى نيست» و تخصيص خوردن قرآن به سبب روايات جائز و فراوان است.
و در اين مورد جواب ديگرى نيز وجود دارد و آن اينكه اين خطاب در روز قيامت به آنان مىشود كه: «اى فرزندان آدم! چون پيامبرانى از بين خود شما بيايند ...»
همچنان كه خداوند متعال در جاى ديگر مىفرمايد: «اى گروه جن و انس! آيا براى هدايت شما پيامبرانى از بين شما نيامد كه آيات مرا برايتان بيان كنند و شما را از ديدار اين روز(قيامت) بترسانند؟» (1).
و گفتهاند معناى آيه اين است كه: «اگر بر شما فرستادگانى از فرشتگان براى مصلحتهاى شما بيايند» يعنى اين رسولان و فرستادگان از پيامبران نمىباشند، پس در اين صورت «منكم» متعلق به «يأتكم» مىباشد نه متعلق به «رسل» و اين گفته نيز نيكوست.
برهان دوّم و امّا قول خداى متعال «خاتم النبيين» (2)خاتم، به كسر تاء است در اين صورت معناى آيه چنين است: «كسى كه با پيامبريش، پيامبرى ختم مىشود». و مانند آن است كلمه «خاتم مسك» يا «ختامه مسك» است، يعنى: آخر و نهايت طعم و مزه آن «مشك» است. و باز مثل اين قول است كه مىگويد: «هذا خاتم هذا الأمر؛ يعنى: او آخر اين امر است».
عاصم (3)اين آيه شريفه «خاتم النبيين» را به فتح «تاء» قرائت كرده است كه البته معنايش تأويل و برگردانده مىشود به كسر «تاء» چون او از ختمكننده كتابى است كه همه را جمعآورى نموده و از امر او فارغ شده است.
همچنين پيامبر ما ختمكننده پيامبران است؛ زيرا او در آخر آنها فرستاده شده و بعد از او رسولى نيست، پس كسى كه «تاء» را فتحه داده، «خاتم» را مصدر گرفته و مصدر گاهى جاى فاعل و گاهى جاى مفعول مىآيد. ولى اگر «خاتم» به كسر
«تاء» باشد، اسم فاعل از مادّه «ختم» مىباشد؛ يعنى آخر آنان.
و كسى كه «ختم» بر نبوت قرار مىدهد پس بعد از او پيامبرى نمىباشد، نتيجه اينكه: بنا بر هر دو قرائت، اين آيه نمىتواند مورد استدلال آنان واقع شود.
و امّا اينكه گفتهاند: «عرفنا ذلك؛ يعنى: ما اين مسأله را دانستيم» اين دانستن از دو طريق است اوّل از راه عقل، پس جواب مىدهيم كه «عقل» كجا مىگويد و ايجاب مىكند كه پيامبران پيوسته و به دنبال هم مىآيند و ختمى براى آنها نيست؟ بلكه «عقل» ضرورى مىداند كه بين مردم مكلّف كه معصوم نيستند، معصومى باشد كه او دينى را كه رسول براى آنان آورده حفظ كند و او جانشين آن پيامبر مىباشد، چنانچه از زمان حضرت آدم تا به امروز چنين بوده و هست(كه پيامبران جانشينانى داشتهاند و ائمه معصومين- عليهم السّلام- جانشينان پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- مىباشند).
دوّم، از راه «روايت و اخبار» اگر اين را بگويند كه علم ما به اين موضوع به وسيله «اخبار» است و عقل آن را بررسى مىكند، در پاسخ مىگوييم: كدام خبر در اين رابطه آمده است؟ اگر خبرى بود مىبايست چيزى از آن موجود باشد و به ما مىرسيد.
برهان سوّم به آنان گفته مىشود: آيا شما نقل مسلمين نسبت به اخبار نبوّت پيامبر(توسط بزرگان) را قبول داريد و مىگوييد اين صحيح است؟ پس اگر گفتند: بلى، به آنان مىگوييم: پس اگر نبوّت پيامبر را به واسطه دلايلى كه مسلمانان آن را نقل مىكنند قبول داريد، آنها بعد از اين مطلب، نقل كردهاند كه پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «بعد از من پيامبرى و رسولى نيست». و مسلمانان معناى اين كلام پيامبر را به خوبى و به طور يقين فهميدهاند.
و اگر بگويند: در نقل آنان دروغ جائز است، مىگوييم: پس چيزى كه منكريد يعنى جائز مىدانيد دروغ در نقل آنان را پس چطور نسبت به نبوّت پيامبران
از اين راه اقرار مىكنيد و ايمان به نبوّت او مىآوريد؟
پس اگر بگويند: در نقل آنان دروغ جائز نيست، مىگوييم: اگر نسبت به آنان در اين مطلب دروغ را جائز نمىدانيد، مىبايست ملتزم شويد به اينكه آمدن پيامبر بعد از حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- از طرف خداوند را جايز ندانيد؛ زيرا همان افرادى كه اخبار او را نقل كردهاند، خود آنان گفتهاند كه پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «بعد از من پيامبرى نيست».
و اگر درستى يكى از اين دو نقل جايز باشد، راستى و درستى ديگرى نيز جايز است و همچنين آن افرادى كه براى ما نقل كردهاند كه پيامبر اكرم آنان را به اين مطلب كه بعد از او پيامبرى نيست، مطلع نموده است، آنان به حدى از كثرت و زيادى رسيدهاند كه نمىتوان به آنها نسبت تبانى بر دروغ و مانند آن داد. و بر اين مطلب، شيعه اجماع كرده است و اجماع آنان حجّت است. و اين كلام پيامبر علامتى است كه مراد و مقصود حضرت از آن دانسته مىشود كه حضرت اراده عموميتى نموده است كه به هيچ وجه تخصيص بردار نيست. پس دانستيم(با شنيدن اخبار آنان به اين صورت) كه: حتما بعد از رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- پيامبرى نيست.
و اگر گفتند: چطور اين مطلب به ذهن ما نمىرسد؟ مىگوييم: چون شما دقّت در اين روايت نمىكنيد همان طور كه يهوديها و مسيحيها در اخبار پيامبر كه مىبينند و تصديق مىكنند، دقت نمىكنند. اگر شما و آنان آن روايت را به دقت ملاحظه مىكرديد، براى شما و آنها علم به اين دو امر حاصل مىشد، همان طور كه براى ما حاصل شده است.
برهان چهارم و اگر(خرّميه) بگويند: فرقى بين شما و اهل تورات و انجيل نيست؛ چون آنان مىگويند: حضرت موسى و عيسى- عليهما السّلام- ما را به چنگزدن به دينمان براى هميشه دستور دادهاند و اين امر اقتضاى ابديت و هميشگى بودن را مىكند كه
تخصيص بردار نيست؟ در پاسخ مىگوييم: بين ما و آنان در اين مسأله از جهات فراوان(مختلف) تفاوت مىباشد:
اوّل اينكه: حضرت موسى و عيسى- عليهما السّلام- همان طور كه آنان قائلند و ما قائليم، امر به تصديق انبياى بعد از خود كردهاند و خبر و بشارت دادند از پيامبر ما- صلّى اللَّه عليه و آله-.
دوّم اينكه: همه آنان يعنى يهوديها و مسيحىها به بودن پيامبرانى بعد از موسى و عيسى- عليهما السّلام- اعتراف دارند در حالى كه پيامبر ما- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «بعد از من پيامبرى نيست» و اين كلام به طور قطع و جزم صريح مىباشد. و هر كس كه كلام حضرت را شنيد، مقصود حضرت را نيز فهميده است كه اين كلام عام و شمول دارد. و در آن هيچ وجهى از تخصيص وجود ندارد. و همانا حضرت فرمود: «بعد از من جانشينانى هستند كه به تعداد برگزيدگان بنى اسرائيل مىباشند».
و همچنين فرمود: «بعد از من دروغگويان زيادى خواهند بود».
و در روايت ديگر فرمود: «بعد از من هنگام نزديك شدن ساعت(قيامت) سى نفر دجال و خونريز ظاهر مىشوند». ولى حضرت نفرمود: بعد از من پيامبرى صادق خواهد آمد.
سوّم اينكه: وقتى آنان كلام موسى و عيسى- عليهما السّلام- را نقل مىكنند، ترجمه كلام آنان را مىگويند چون لغت و زبان آنان غير از لغت و زبان ماست و در مترجم، خطا، غلط و سهو جايز است! چهارم اينكه: مسلمانان متفق القول هستند كه بعد از رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- پيامبرى نيست و دليل آورديم بر اينكه: «عدم وجود پيغمبر بعد از پيامبر ما» عام است و شمول دارد و تخصيص بردار نيست؛ چون در ميان مسلمانان در هر زمانى معصوم وجود دارد، ولى در ميان اهل كتاب، امروزه معصوم نيست.
پنجم اينكه: ممكن است در دلايلى از آيات قرآن كريم در موارد مختلف از آن آورده شود؛ مانند قول خداى متعال: «اوست خدايى كه در ميان مردمى(كه
خواندن و نوشتن نمىدانستند)، پيامبرى از خودشان فرستاد»، تا به اين آيه: «و قوم ديگر از آنان كه هنوز به آنها نپيوستند» (1)، و مانند اين آيه شريفه: «تا بترسانم بدان شما را و هر كه را(كه خبر اين قرآن به او) برسد» (2).
و اختلافى نيست كه در شريعت هم اين لفظ بايد بر عموم حمل شود؛ چون كتاب و سنّت و اجماع كه ادلّه شريعت مطابق آن است، بر كلام ما دلالت مىكند.
اگر بگويند: خرّميه در اين باب مخالفند و اين را قبول ندارند، پس چطور مىگوييد اجماع در اين جا واقع شده است؟ مىگوييم: مخالفت «خرّميه» تازه و جديد است كه قبل از آن اجماع واقع شده و بعد از اجماع، در قرون بعدى، مخالفت صورت گرفته است (3).
بدان كه اين مسأله(اخلاق پيامبر و ائمه) نشانهاى عظيم و دليلى قوى و معجزه بزرگى است كه كسى به طور مفصل آن را نمىشناسد، مگر خواص و عامه مردم به طور اجمال به تبعيت از خاصه آن را مىشناسند. و اين بدين جهت است كه براى هيچ كس ممكن نيست و كسى نشنيده صبرى چون صبر حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- و ائمه از خاندان و اهل بيت او داشته باشد. و كسى نتوانست حلم و بردبارى و وفاى به عهدى مانند آنان را داشته باشد. و نه شفقت، مهربانى، رحمت، زهد، مساعدت، سخاوت، فروتنى، حسن معاشرت، علم و حكمتى مانند آنان. و كسى مانند آنان نسبت به محافظت به آنچه كه گوش مىكنند نيست. و كسى مانند آنان در سكوت هنگامى كه ساكت مىشوند و چون سخن گفتن آنان وقتى
كه صحبت كنند نيست و احدى مثل آنان در كيفيت تولد و اصل و ريشه آنان نيست و همچون آنان در يك رنگى استقامت ندارد(و مثل بعضى افراد، هر لحظه رنگ به رنگ نمىشوند) و كسى در زيادى علومشان در فنون مختلف نيست. و مانند آنان در دوام و درستى راه و خوبى باطنشان و عفو، كمتمنايى و خوش اخلاقى و پاكى تولد و خوش اصل و نسبتر، كسى نيست؛ چون هيچ يك از آنان اهل خشونت و تندى، نعرهزدن، فحاشى، دروغگويى و ياوهگويى نبودهاند.
و هرگز ديده نشده يكى از آنان بيكاره بوده باشد و يا در حال عبادت و كوشش و يا در هدايت مردم و جهاد و يا مشغول وصله زدن كفش براى شخص مسكينى و يا در حالت دوختن لباس براى بيوهاى و يا در صدد آشتى دادن ميان مسلمانان نباشند.
همه اين خصلتهاى نيكو و غير از اين اوصاف از مكارم اخلاق [از چيزهايى كه ذكر نكرديم] در آنها به حدّى رسيده كه خارق العاده بوده و از معجزات گرديد به طورى كه هيچ منافق يا كافرى نمىتواند سفاهت و نقص و عيبى در مورد آنان بگويد، بلكه هر دشمنى و حسودى مجبور به ستايش و ثنا در مورد آنان مىشود و هر زنديق و منكرى آنان را مدح و ستايش مىكند همان طور كه خداى متعال آنان را براى پيامبران گذشته ستوده و به آنان نزد فرشتگان مقرّب مباهات نموده است؛ زيرا از آنان هرگز لغزش و خيانت و ستمى سرنزده در حالى كه از همه مردم به غير از آنان اشتباهات و خطاهاى بسيارى واقع شده است. و بدترين مردم با زانو زدن و نشستن در برابر آنان بهترين مردم گرديد، همه جن و انس و اهل آسمانها و زمين متفق القول هستند كه آنان زاهدترين، عالمترين، بردبارترين، شجاعترين و افضلترين مردم مىباشند؛ به طورى كه هر خصلت خوبى و دوستى نيكويى از روش زندگى و اخلاق آنان به حد و درجه خارق العاده و باور نكردنى رسيده است و از خداوند متعال بعيد نيست كه همه عالم را در يك نفر جمع كند.
امّا در رابطه با آقا و سرور ما پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله-، او همه علومى را
كه خداوند متعال به آدم و همه پيامبران و فرشتگان آموخت، مىدانست. و علاوه بر آن، چيزهايى كه آنان آگاهى نداشتند خداوند به او آگاهى داد و او را به مقامى رساند كه آنان به آن نرسيدند. او در تمام روزگار زندگيش، در مقابل حماقتها، بردبارى، و در برابر آزار و اذيتها، تحمل و در مواجه با تنگدستى، صبر را اختيار مىكرد.
و تعجب از قريش است با اينكه در زمان خود، بردبارترين مردم روى زمين بودند، اما نسبت به پيامبر وقتى به او مىرسيدند زبان به ناسزا مىگشودند و در حماقت زياده روى مىنمودند به طورى كه به طرف حضرت شكمبه و خونابه پرتاب مىكردند و در مسيرش خار و خاشاك و به سر و صورت مباركش خاك مىريختند! با اين حال، پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- وقتى كه با قدرت وارد مكّه گرديد، به سخنرانى ايستاد و فرمود: من همان سخنى را كه برادرم يوسف گفت، مىگويم:
«امروز هيچ نكوهشى براى شما نيست» (1). بزرگوارى و گذشت او از آنان معروف است چرا كه «منكر» آنان را مقابله به «معروف» نمود.
حضرت، حافظترين مردم نسبت به تورات و انجيل و زبور و همه كتابهاى پيامبران و سرگذشت رسولان و امّتهاى پيشين بود، بدون آنكه درسى و كتابى خوانده باشد. او- صلّى اللَّه عليه و آله- اخبار پادشاهان و زورگويان را مىدانست و پندها و بلاهايى كه در اعصار گذشته و آينده از زمان حضرت آدم به بعد تا بر پا شدن قيامت بوده و خواهد بود را مىدانست. و راستى و درستى، شعار و عمل او بود. و در وفاى به عهد سرآمد قريش بود.
خيانت و پيمانشكنى قريش و اعراب يكى پس از ديگرى بويژه در قضيه «صلح حديبيه» و ديگر جاها معروف و مشهور است، اما با اين حال كسى از او يك مورد خيانت و پيمانشكنى و يا دروغ به ياد ندارد. چه در جوانى و چه در پيرى او، به طورى كه قبل از بعثت و پيامبرى، او را «صادق و امين» يعنى راستگو و امانتدار مىناميدند.
1) سوره يوسف، آيه 92.
امّا «زهد» رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله-: با اينكه از انتهاى يمن تا جنگلهاى عمان و تمامى حجاز تا اطراف عراق را مالك و تحت سيطره داشت، ولى هنگامى كه وفات كرد بدهكار بود و سپر او در گرو غذاى خانوادهاش بود، هيچ درهم و دينارى به ارث نگذاشت و قصرى بنا نكرد و هيچ نخلى را براى خويش نكاشت و نهرى نشكافت.
و امّا «شجاعت» او: با اينكه در زمان جاهليت سواركارانى چون عامر بن طفيل، و عتبة بن حارث بن شهاب كه شكارچى سواركاران بود و بسطام بن قيس بودند كه هر يك از آنان تاخت و تازى داشتند، ولى او هيچ وقت به آن دلاوران پشت نكرد و نگريخت، حتى اگر او را احاطه كرده بودند و ضربه او به دشمنان اگر چه با سر تازيانه، چون آتش سوزان بود.
و او زاهدترين مردم بود، عبا مىپوشيد و با فقرا و تهيدستان مىنشست و به هنگام خواب دست خود را زير سرش مىگذاشت و پس از خوردن غذا انگشتان خود را مىمكيد و هيچ وقت در حالت تكيه دادن، چيزى نمىخورد بلكه همچون بندگان مىنشست و هيچ گاه ديده نشد كه حضرت لبخند كامل بزند.
نسبت به كودكان، مهربانترين مردم بود و باحياتر از دوشيزگان در سراپرده بود، خوار نمىشد و تكبر نمىكرد و اگر كسى از او چيزى درخواست مىكرد «نه» نمىگفت.
حوايج و نيازهاى بيوه زنان، يتيمان و تهيدستان را هميشه برآورده مىكرد، خوب و زيبا را تحسين مىنمود و مىپسنديد و بد و زشت را تقبيح و تضعيف مىنموده است. به تنهايى غذا نمىخورد و غلامش را نمىزد و بندهاش با او غذا مىخورد. و اگر بنده از آسياب كردن(گندم) خسته مىشد به او كمك مىكرد.
خودش گوسفند را مىدوشيد و به شتر علف مىداد و منزل را جاروب مىكرد و كفش و لباسش را وصله مىزد. و اين مطالب، گوشهاى از اخلاق خارق العاده پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- است؛ اخلاقى كه هميشه بر يك منوال بود و هرگز تغيير نكرد.
و امّا معجزات اخلاقى حضرت على- عليه السّلام- از دليلهاى آشكار او آن است كه خداوند او را با دو پيامبر يعنى «عيسى و يحيى» برابر كرده است، خداوند در باره عيسى- عليه السّلام- فرمود: «با مردم در گهواره سخن مىگويد» (1)كه او بخاطر كمال عقلى كه داشت؛ كارهاى خارق العاده مىنمود. و در باره يحيى مىفرمايد: «و به او در كودكى مقام نبوّت داديم» (2).
و از آيات خداوند كه نسبت به على- عليه السّلام- خارق العاده مىباشند، كمال عقل او و زيادى علم و معرفت او به خداى متعال و رسولش است، با اينكه در سن كودكى بود تا جايى كه پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- او را به تصديق و اقرار به نبوّتش دعوت كرد و از او خواست علم حقيقى را به دوش بگيرد و از او پنهانى تعهد گرفت كه اداى دين و امانت او را نمايد. و او را مكلّف به علم و عمل مشروع نمود در وقتى كه سنّ او از ده سال كمتر بود.
پس كمال عقل او و شناخت و معرفتش نسبت به خدا و رسولش، از نشانههاى درخشان خداوند است كه به وسيله اين نشانه، امرى خارج از عادت شد كه بر جايگاه او نسبت به پيامبر دلالت مىكند و مخصوص بودن او به پيامبر و آماده نمودن پيامبر او را براى امامت و حجّت بودن او بر مردم، پس در خارق العاده بودن مانند حضرت عيسى و يحيى مىباشد.
و اگر على- عليه السّلام- در آن موقع كامل نبود، هيچ گاه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- او را موظف به اقرار بر نبوّتش نمىكرد و از او اقرار در حقش نمىطلبيد و دعوتش را قبل از همه مردان، از او شروع نمىكرد.
امّا زهد و علم و بردبارى و شجاعت او، دشمنانش نيز بدان اقرار مىكنند، پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- همه چيزهايى كه خداوند به او آموخته بود از گذشته
و آينده به على- عليه السّلام- تعليم داد و در تمامى نبردها او هرگز در مقابل هيچ كس پشت به او نكرد و با افراد زيادى از دليران دشمن رو در رو مقابله كرد و از دست پرتوان او هيچ دلاورى نجات پيدا نكرد.
از شگفتيهايى كه خداوند تعالى تنها به او عنايت كرد، اين است كه هيچ كس به اندازه او مبارزه با قهرمانان و پهلوانان نكرده. و كسى از آنان او را به بدى و خوارى نكوهش نكرد و از او به هيچ يك از آنان بدى نرسيد حتى با ابن ملجم- لعنة اللَّه عليه- كه در محراب او را ترور كرد، چنين بود و اين از آيات خارق العاده است.
و وقتى كه به سوى خداوند شتافت، فرزندش امام حسن- عليه السّلام- سخنرانى كرد و فرمودند: «در اين شب، مردى به رحمت خدا رفت كه هيچ كس از سابقين در عمل از او سبقت نگرفت و هيچ كس از آيندگان در عمل به او نمىرسند، او همراه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- جهاد مىكرد و خود را سپر پيامبر مىنمود.
وقتى كه پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- او را با پرچم خود به ميدان مىفرستاد، جبرائيل از طرف راست و ميكائيل از سمت چپ او را همراهى مىكردند و از ميدان بر نمىگشت مگر اينكه خداوند پيروزى را با دست او عنايت كند» (1).
او در خانه خداوند به دنيا آمد و هرگز كسى غير از او در آن مكان مقدس متولد نشده است و در شبى از دنيا رفت كه حضرت عيسى- عليه السّلام- در آن شب به طرف آسمان عروج كرد و شبى كه يوشع بن نون جانشين و وصى موسى- عليه السّلام- قبض روح شد، حضرت على- عليه السّلام- هيچ طلا و نقرهاى به ارث نگذاشت و هميشه رهنمودهاى دين از كتاب و سنّت را گسترش مىداد و به عدالت حكم و امر به نيكى مىكرد. او قبل از هجرت در تمامى رنجها شريك پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- بود و بيشترين سنگينى اين سختيها را متحمل مىشد و بعد از هجرت با او رو در روى مشركين بود و با كفار جنگ مىكرد. و بعد از پيامبر براى حفظ دين، بقدرى سختى كشيد كه هيچ كتابى گنجايش(نوشتن آنها) را ندارد. و همه
1) بحار: 43/ 362، حديث 4. ارشاد مفيد: 206.
اخلاقيات او خارق العاده بود.
پس رفتار و اخلاق پسنديده و علم و كمالشان از زمان كودكى مشهورتر از اينست كه چيزى در اينجا گفته شود. و براى آنان اين فضيلت و كرامت كافيست كه هنگام آخرين بيمارى پيامبر اكرم كه منجر به فوتش گرديد، فاطمه- سلام اللَّه عليها- آن دو را در كودكى نزد رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- آورد و عرض كرد:
پدر جان! اين دو پسران تو هستند چيزى به عنوان ارث به آنان عطا فرما.
رسول خدا فرمود: براى «حسن» هيبت و شكوه و آقايى خودم را و براى حسين سخاوت و شجاعتم را به ارث مىگذارم (1)و پر واضح است كه بيشتر اوصاف و شمائل رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- در اين فرمايش حضرت، جمع شده است.
امام حسن- عليه السّلام- از سر تا سينه و امام حسين- عليه السّلام- از سينه تا قدمهاى مباركش به پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- شباهت داشتند. و عكس اين نيز روايت شده است.
و از برهان و دليل كمالشان و حجتى كه خداوند متعال فقط به آنان اختصاص داده «مباهله» پيامبر با آن دو مىباشد كه ظاهرا اين امر در مورد هيچ كودكى صورت نگرفته است.
سوره «هل اتى» در قرآن كريم بخاطر عمل و ايثار اين دو كودكى كه موجب اجر و ثواب بهشت شد، نازل گرديده است كه براى هيچ كودكى غير از اين دو نازل نشده است. و اين آيه شريفه شامل حال آنان و پدر و مادرشان مىشود كه: «ما اطعام مىدهيم شما را بخاطر خداوند و هيچ پاداش و سپاسى از شما نمىخواهيم (2)كه اين معنا از سخنشان و ضمير آنان كه دلالت دارد بر اينكه اين دو نشانهاى درخشان و حجّت بزرگى بر مردم هستند، فهميده مىشود، همان طور كه از سخن گفتن
حضرت عيسى- عليه السّلام- در گهواره فهميده مىشود.
او بعد از پدرش بهترين مخلوقات خداوند از نظر علم و عمل بود. كوشش و عبادت و زهد و روش برخورد او با مردم همه معجزه و خارق العاده بود. از امام باقر- عليه السّلام- نقل شده است كه فرمود: پدرم در شبانه روز هزار ركعت نماز مىخواند و جسم مباركش به حدى ضعيف شده بود كه باد مانند خوشه گندم او را حركت مىداد (1).
و در عبادت به مرتبهاى نائل آمد كه هيچ كس به آن نرسيد، از شبزندهدارى، رنگ رخسار حضرت زرد شده بود و از گريستن چشمانش چنان گرم مىشد كه گويا آتش گرفته باشد، پيشانىاش از سجده پينه بسته و بينىاش شكافته شده بود.
ساق و پاهاى حضرت از ايستادن در نماز شب ورم كرده بود، وقتى او را در اين حالت ديدم گريستم، پدرم رو به من كرد و فرمود: فرزندم! قسمتى از كاغذهايى كه عبادت على- عليه السّلام- در آنها نوشته شده را بياور، آنها را آوردم و به او دادم.
مقدارى از آن را خواند و كنار نهاد و فرمود: چه كسى قدرت دارد و مىتواند مانند على- عليه السّلام- عبادت داشته باشد؟! (2)همه اينها خارق العاده و از كارهاى شگفت انگيز است.
حضرت در كودكى دانشمند و حكيم بود، امام صادق- عليه السّلام- در مدح و ثناى امير المؤمنين على- عليه السّلام- مىفرمايد: هرگز دو امر بر او عرضه نشد كه در هر دو رضاى خدا باشد مگر اينكه آن امرى را كه نسبت به دينش سختتر بود آن را اخذ مىكرد و چيزى بر پيامبر اكرم نازل نشد مگر اينكه على- عليه السّلام- را بخواند، بخاطر اطمينانى كه به او داشت. و كسى غير از على طاقت تحمل علم
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- را نداشت. و عملش مانند عمل كسى كه رو به بهشت و جهنم دارد كه اميد پاداش اين و ترس از جزاى ديگرى دارد. از مال خود هزار بنده بخاطر رضاى خداوند آزاد نمود كه همه آنان را از دسترنج و عرق پيشانى به دست آورده بود، در حالى كه غذاى خانوادهاش روغن و سركه و خرما بود. و لباس او كرباسى بيش نبود كه اگر چيزى از آستين دستش بيشتر مىآمد و بلندتر بود، با قيچى آن را مىبريد و كوتاه مىكرد. و شبيهترين افراد از فرزندان و اهل بيتش به او در لباس و فقهش، على بن الحسين- عليه السّلام-(امام سجّاد) بود.
كسى در علم دين و آثار و سنّت و علوم قرآنى و روش زندگى و در اقسام علوم، مانند او غير از پدرانش پديد نيامد. بزرگان دين و باقىماندگان از صحابه و بزرگان از تابعين و سران فقها از او مسائل دينى را روايت مىكردهاند، و او به حدّى از فضل و كمال بود كه زبانزد خاص و عام گرديد.
جابر بن عبد اللَّه انصارى- رضى اللَّه عنه- بر او وارد شد، آنگاه پاهاى حضرت را بوسيد و گفت: روزى پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- به من فرمود:(اى جابر!) عمر تو به قدرى طولانى مىشود تا اينكه مردى از فرزندانم را كه نام او «محمّد بن على بن حسين» است را ملاقات مىكنى، خداوند متعال نور و حكمت را به او عطا مىكند، سلام مرا به او برسان. امام باقر- عليه السّلام- فرمود: «سلام و رحمت و بركات خدا بر رسولش باد» (1).
پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- او را به اسم باقر العلوم(شكافنده دانشها) نامگذارى و معرفى كرد. و مردم از اخلاقيات و فضائل خارق العاده او به قدرى روايت كردهاند كه براى ذكر آن نياز به سخنوران و خطابههاى فراوان است.
امام باقر- عليه السّلام- فرمود: چرا مردم، ما را سرزنش مىكنند و عيب
1) بحار: 46/ 223- 228.
مىگيرند؟! در حالى كه ما اهل بيت رحمت و درخت نبوّت و معدن حكمت و محل رفت و آمد فرشتگان و جايگاه نزول وحى هستيم (1).
و فرمود: مصيبت مردم بر ما بسيار بزرگ است؛ زيرا اگر آنان را دعوت كنيم، اجابت نمىكنند و اگر آنان را ترك كنيم، به غير از ما راه هدايت و نجات ندارند (2).
و فرمود: هر گاه حديثى را نقل كردم و سندش را ذكر ننمودم پس بدانيد سند من در آن حديث به پدرم و او از جدش و او از پدرش و او از جدش رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- و او از جبرئيل و جبرئيل از خداى عزّ و جلّ برمىگردد (3). و اين كلام كسى است كه از اشتباه و بيهودهگويى، معصوم مىباشد و طريقش خارق العاده است.
او هوشيارترين اهل زمانش و بزرگترين آنان از نظر قدر و منزلت و با عظمتترين آنان در بين خاص و عام بود، شهرت و آوازهاش در همه سرزمينها پيچيده و همه مردم، علوم مختلف را از او نقل مىكردند(علومى كه شتر سواران به آن ترّنم مىكردند) او و پدران و امامان از فرزندانش از راهنمايان آشكار كه موجب روشنى دلهايند و مخالفان را از بدگويى و القاى شبهات باز داشته و چون وفات پدرش امام باقر- عليه السّلام- نزديك شد به او فرمود:(اى جعفر!) (4)خيرخواهى اصحابم را به تو سفارش مىكنم، گفتم:(قربانت گردم به خدا!) (5)آنان را به مقامى از علم برسانم كه هر مردى از آنان در هر شهرى كه باشد، محتاج به سؤال از هيچ كس نباشد (6).
او مىفرمود: علم ما ماندگار و نوشته شده است و در دلها ابقا مىگردد و در گوشها دميده مىشود و همانا جفر سرخ و جفر سفيد و مصحف فاطمه نزد ماست: و همانا جامعهاى كه در او هر چيزى هست كه مردم به آن احتياج دارند، نزد ماست.
پس از تفسير اينها بپرس. سپس فرمود: امّا «غابر»: علم به آينده است، و امّا «مزبور» علم به گذشته است. و امّا «نكت: در دلها» پس به معناى الهام است. و «نقر در گوشها» سخن ملائكه است كه ما كلام آنها را مىشنويم ولى خود آنان را نمىبينيم.
امّا «جفر سرخ»: ظرفى است كه در آن سلاح رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- است كه باز و خارج نمىشود تا زمانى كه قائم ما اهل بيت- عليهم السّلام- قيام كند.
امّا «جفر سفيد»: ظرفى است كه در آن تورات موسى و انجيل عيسى و زبور داود و كتابهاى اديان گذشته است.
و «مصحف فاطمه»: در آن علم به آنچه در آينده اتفاق مىافتد و نام كسانى كه حكمرانى مىكنند تا روز قيامت، وجود دارد.
اما «جامعه»: كتابى است كه طولش هفتاد ذراع است به املاى زبانى آن حضرت و دستخط على- عليه السّلام- است كه قسم به خدا! همه احتياجات مردم تا روز قيامت حتى جريمه خراش(زخم كوچك) و حتى جريمه يك تازيانه و نصف تازيانه در آن موجود مىباشد (1).
و فرمود: ألواح موسى و عصاى او نزد ماست و ما وارثان پيامبرانيم (2). حديث من حديث پدرم مىباشد و حديث پدرم حديث جدم و حديث جدم حديث على- عليه السّلام- و حديث على- عليه السّلام- حديث رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- و حديث او گفتار خداى عزّ و جلّ است (3).
در او خصلتهاى فضيلت و كمال فوق العادهاى جمع بود. از امام صادق- عليه السّلام- در مورد صاحب امر امامت بعد از او سؤال شد كه كيست؟ فرمود:
صاحب اين امر امامت، لهو و لعب نمىكند.
در اين هنگام موسى- عليه السّلام- با حيواناتى وارد شد در حالى كه به آنها مىگفت: «براى پروردگارتان سجده كنيد». امام صادق- عليه السّلام- او را گرفت و به سينهاش چسبانيد و فرمود: پدرم و مادرم به فداى كسى كه لهو و لعب نمىكند.
او با فضيلتترين فرزندانم و برترين كسى است كه بعد از من جانشينم مىباشد، او قائم مقام من و حجّت خداوند بر ساير مخلوقات بعد از من است (1).
او عابدترين، با فضيلتترين و دانشمندترين و با سخاوت و با كرامتترين مردم زمان خودش بود، نماز شب مىخواند و آن را متصل به نماز صبح مىكرد و تعقيبات و دعاهايش تا طلوع آفتاب ادامه داشت و براى عظمت خداوند به زمين افتاده و سجده مىكرد و تا نزديك زوال آفتاب سر از سجده بر نمىداشت. هنگام شب به فقراى مدينه سركشى و از آنان دلجويى مىكرد و سبدى كه در آن مواد غذايى، پول، آرد و خرما بود، براى آنان بر دوش خود حمل مىكرد.
پدرش امام صادق- عليه السّلام-، پسرش عبد اللَّه(برادر امام كاظم) را سرزنش و نصيحت مىكرد و مىفرمود: چرا مانند برادرت «موسى» نمىباشى؟ به خدا من در چهره او نور مىبينم.
عبد اللَّه مىگفت: اين چگونه است تعجب مىكنم! مگر پدر من و او و دودمان من و او يكى نيست؟! امام صادق- عليه السّلام- فرمود: او از جان من است و تو پسرم هستى (2).
حضرت كاظم- عليه السّلام- بهترين حافظ كتاب خدا بود و بهترين صدا و صوت را در تلاوت قرآن داشت. وقتى كه قرآن مىخواند؛ مستمعين از تلاوت او بىحال و گريان مىشدند، «كاظم» ناميده شد بخاطر اينكه خشمش را فرو مىنشاند و از ظلم ستمكاران به حضرتش صبر مىكرد و خشم نمىكرد تا اينكه در چنگال و زندان آنان كشته [شهيد] شد.
فضيلت او و آشكار بودن علم و حلم و ورع و فقه و رفتار خارق العادهاش روشن و واضحتر از اينست كه دليل بر آن آورده شود؛ چون خاصّه و عامّه بر اينها اجماع و اتفاق دارند. پدرش امام كاظم- عليه السّلام- فرمود: پسرم «على» بزرگترين اولاد من است و خوش رفتارترين و محبوبترين آنهاست نزد من. و او با من در «جفر» مىنگرد در صورتى كه جز پيغمبر يا وصى پيغمبر در آن نمىنگرند (1).
امام رضا- عليه السّلام- انگور دوست مىداشت، مأمون دستور داد مقدارى انگور بگيرند و در انگشتانه سوزنها قرار داده و چند روزى بماند. سپس جدا كرده و نزد امام آوردند.
حضرت به مأمون فرمود: مرا از خوردن آن معاف دار. ولى مأمون روى ظرف انگور را برداشت و امام از آن خورد. اين جريان بعد از خوردن غذا با مأمون است.
بعد از آن امام مريض شد و مأمون نيز تمارض نمود. مدتى بعد مأمون به همراه عبد اللَّه بن بشير نزد امام- عليه السّلام- رفتند. و اين در حالى بود كه مأمون به عبد اللَّه دستور داده بود كه ناخنهايش را بلند كند و او چنين كرده بود. بعد مأمون چيزى شبيه خرماى هندى در آورد و به عبد اللَّه گفت: اين را با دستهايت مالش بده و او هم انجام داد. وقتى بر امام وارد شد، مأمون از امام رضا پرسيد: آيا طبيبى نزد شما آوردهاند؟ امام فرمود: نه.
1) كتاب غيبت شيخ طوسى: ص 26. كافى: 1/ 88، حديث 2. بحار: 49/ 24، حديث 36.
مأمون گفت: پس الآن از آب انار بنوشيد: و دستور داد انار بياورند و به عبد اللَّه بن بشير امر كرد كه آب انار را با دستانش بگيرد- در حالى كه با دستهايش آب شبيه تمر هندى را گرفته بود- او هم انجام داد و مأمون آن را به حضرت خورانيد و برگشت. آنگاه امام رضا- عليه السّلام- به ابا صلت فرمود: كار خود را كردند. سپس شروع به توحيد و تسبيح و تمجيد خداوند نمود تا اينكه وفات كرد (1)[و به شهادت رسيد].
پدرش امام رضا- عليه السّلام- قبل از تولد او فرمود: به خدا سوگند! خداوند از من فرزندى به وجود مىآورد كه به وسيله او حق و اهل حق را ثابت كند و باطل و اهل باطل را از بين ببرد. پس بعد از يك سال امام محمّد تقى- عليه السّلام- متولد شد (2).
و نيز فرمود: اين ابو جعفر(امام محمّد تقى- عليه السّلام-) است كه او را به جاى خود نشانيده و قائم مقام خود ساختهام، ما خاندانى هستيم كه خردسالانمان مو به مو از بزرگسالان ارث مىبرند (3). گفته شد: اين پسرى سه ساله است! فرمود: چه مانعى دارد؟ عيسى- عليه السّلام- از سه سال كمتر داشت كه به حجّت قيام كرد (4).
در يك شانه مباركشان شبيه مهرى بود كه در گوشت فرو رفته باشد. امام رضا- عليه السّلام- فرمود: پدرم همين علامت را در همين جا داشت (5)و فرمود: اين همان مولودى است كه از او نسبت به شيعيان ما مولودى پر بركتتر متولد نشده است (6).
و مأمون در باره او گفت: اين از اهل بيتى است كه علمشان از خداى تعالى
است و همچنين ريشه و الهامشان از اوست. پدرانش هميشه از طايفه و گروهى كه به حد كمال نرسيدهاند بىنياز بودهاند (1).
امّا امام على النقى- عليه السّلام-، امامت در او جمع و علوم و فضيلتش به حد كمال رسيده و عظمت و شكوه او بر همه موجودات آشكار بود و اخلاق او و پدران و فرزندانش خارق العاده بود. و به هنگام شب، رو به قبله مىايستاد و ساعتى آرام نمىگرفت. لبادهاى پشمين بر دوش داشت و زيراندازش حصيرى بود. و اگر بخواهيم خوبى و طبع نيكوى او را ذكر كنيم، كتابى مفصل مىگردد.
و امّا امام حسن عسكرى- عليه السّلام-، اخلاقيات او مانند اخلاق رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- بود، رنگ رخسارش گندمگون(سبزه)، و قامتى نيكو، صورتى زيبا، اندامى خوب و جوان سال بود. او شجاعتى داشت كه پادشاهان را خوار و ناچيز مىكرد و عظمت و شكوهى كه حيوانات را مسخر او مىكرد همچنان كه خداوند آنها را براى پدرانش مسخر كرده بود كه اين نشانه و دليلى بر حجتهاى خداوند متعال است.
او شكوه و جلالى نيكو داشت كه خاص و عام را به تعظيم در مقابل او وامىداشت. بخاطر فضل و پاكدامنى راه و روش و خويشتنداريش و زهد و عبادت، صلاح و اصلاحش، همه، منزلتش را بالا مىبردند و او را گرامى مىداشتند، او با عظمت و نجابت و با فضيلت و با سخاوت بود، مشكلات سنگين را تحمل مىكرد و در مقابل بلاها ناتوان و مضطرب نمىشد و اخلاقى يكسان و خارق العاده داشت.
1) ارشاد شيخ مفيد: 360. بحار: 50/ 75، حديث 3.
امّا صاحب الزمان- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- كه او را ديدهاند و از او شنيدهاند، وقتى كه به دنيا آمد براى عظمت خداوند به زمين افتاد و سجده كرد مانند پدرانش- عليهم السّلام- تا امير المؤمنين و همان طور كه از رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- است كه هنگام ولادت، چنين نمود و همچنين از همه آنان چنين حالتى هنگام ولادت، روايت شده است.
خداى متعال را تسبيح و تهليل و تكبير و تمجيد مىگفت. و آيات و نشانههاى او از زمان كودكى تا بزرگيش بيشتر از آن است كه به شمارش درآيد، از نظر اخلاق نكويش و علم و زهد و نورش كه در همه جا گسترده شده و يارى و دستگيرى نمودنش از افسردگان و استغاثهكنندگان به او در جاى جاى زمين چه در خشكى و چه در دريا.
او به شيخ مفيد چنين نوشت: «ما اگر چه مقيم هستيم در جاى خودمان كه دور از منازل ستمگران است، بر طبق مصلحتى است كه خداوند براى ما و براى شيعيان مؤمن ما، مادامى كه دولت فاسقين برقرار است مقدر فرموده پس ما مسلط هستيم و علم داريم به اخبار شما و هيچ خبرى از شما براى ما پنهان نيست ... ما شما را بىسرپرست رها نمىكنيم. و ياد شما را فراموش نمىكنيم(به ياد شما هستيم) و اگر غير از اين بود، بر شما رنج و سختى و بلا نازل مىشد و دشمنان، شما را بيچاره مىكردند.
و اگر شيعيان ما(كه خداوند آنان را موفق به اطاعتش نمايد) دلهايشان با هم و يكى باشند(در نسخه بدل، كلمه «اصلاح» به جاى «اجتماع» هست كه به نظر صحيحتر مىرسد؛ يعنى اگر قلوبشان را اصلاح مىكردند) بركت ديدار ما بر ايشان زودتر حاصل مىشد، پس مانعى از ديدن ما نيست مگر آن چيزى كه ما دوست نداريم و به ما مىرسد(يعنى گناهان) (1).
1) احتجاج طبرسى: 2/ 318- 325. بحار: 53/ 174، حديث 7 و 8.
او نام و كنيه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- را دارد. او هنگام وفات پدرش امام حسن عسكرى- عليه السّلام- پنج ساله بود. خداوند به او حكمت و فصل خطاب(را در اين سنين) عطا كرد و او را آيتى براى جهانيان قرار داد و به او حكمت عنايت كرد همان طور كه به يحيى(يحياى پيامبر) در كودكى حكمت عطا نمود و او را در خردسالى امام گردانيد همچنان كه عيسى را در گهواره پيامبر قرار داد.
او از لغزشها و خطا معصوم است و اصلاحكننده سركشان است. رفتار و روش زندگى او و پدرانش از خارق عادات است (1).
از نشانههاى پيامبر ما- صلّى اللَّه عليه و آله- و جانشينانش آنچه كه برابرى با معجزات ساير پيامبران مىكرد را قبلا بيان كرديم، بدان كه: همانا خداوند متعال همان طور كه به حضرت آدم- عليه السّلام- امر كرد كه از بهشت خارج شود و به زمين هجرت كند، به حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- نيز فرمان خارج شدن از مكّه به مدينه را داد.
و چنان كه حضرت آدم- عليه السّلام- را به كشته شدن فرزندش هابيل آزمايش كرد، حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- را نيز به كشته شدن فرزندانش امام حسن و امام حسين- عليهما السّلام- امتحان كرد و پيامبر آن را مىدانست؛ زيرا خدا به او خبر داده بود.
و همان طور كه خداى سبحان آدم- عليه السّلام- را اكرام نمود وقتى كه امر به قرار دادن هسته خرما در داخل زمين كرد و همان موقع قد كشيد و بالا رفت و به نخلى كه خرما بر آن بود تبديل شد، حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- را نيز مانند آدم گرامى داشت وقتى كه سلمان فارسى اسلام آورد كه جريان آن را قبلا ذكر
1) ارشاد مفيد: 390. بحار: 51/ 23، حديث 36.
نموديم (1).
و همچنان كه خداوند متعال در وصف حضرت ادريس- عليه السّلام- فرمود: «و ما او را بالا برديم، جايگاهى بلند» (2)، در توصيف حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- نيز فرمود: «نام نيكوى تو را برايت بلند ساختيم» (3)كه نام و ياد او با ياد و نام خداى متعال در اذن و نماز ذكر مىشود. و در شب معراج پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- تا سدرة المنتهى بالا رفت، در آنجا چيزهايى ديد كه هيچ بشرى تا به حال آن را مشاهده نكرده است.
و اگر ادريس پيامبر از غذاهاى بهشتى اطعام شده، پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- بارها و بارها در دنيا از بهشت اطعام شده است. چنانچه سابقا آن را ياد نموديم (4).
به پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- گفتند چطور شما دو روز روزه مىگيرى بدون اينكه بين آنها افطار كنى؟ فرمود: من مثل هيچ يك از شما نيستم، پروردگارم مرا اطعام و سيراب مىنمايد.
و اگر حضرت نوح- عليه السّلام- مستجاب الدعوه بود، وقتى كه نفرين نمود، عرض كرد: «خدايا(اينك كه قوم من دست از كفر و سركشى برنمىدارند) از آنان كسى را بر روى زمين باقى نگذار» (5)كه از آنان كسى باقى نماند مگر مؤمنان. به حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- نيز مانند آن داده شده است زمانى كه خداوند فرشته كوهها را به سوى او فرستاد و به او دستور داد كه هر چه محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- امر كرد از نابود كردن قومش، اطاعت كند. ولى حضرت رسول- صلّى اللَّه عليه و آله- در مقابل اذيّت آنان صبر اختيار كرد و با گريه و زارى و تضرع از خداوند، هدايت آنان را درخواست نمود. حضرت نوح- عليه السّلام- دلش به حال
پسرش سوخت و عرض كرد: «پروردگارا! همانا پسرم از خاندان من است» (1)يعنى خويشاوندى سبب دلسوزى او گرديد، ولى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- وقتى كه خداوند سبحان او را امر به جنگ كرد، شمشير انتقامش را به روى خويشاوندانش كشيد، و شفقت و مهربانى خويشاوندى، او را تحريك نكرد و زمانى كه از نيامدن باران نزد او شكايت كردند، به آنان احسان نمود و بر ايشان دعا كرد تا هفت روز براى آنان باران نازل شد به حدى كه از حضرت تقاضا كردند تا كمتر ببارد و جريان آن را قبلا متذكرشدهايم (2).
و اگر خداوند متعال در باره حضرت نوح فرمود: «همانا او بنده بسيار شاكرى بود» (3)در مورد پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «نسبت به مؤمنين بسيار رئوف و مهربان است» (4)، «و ما تو را نفرستاديم مگر آنكه رحمت بر عالميان باشى» (5).
و اگر خداوند سبحان حضرت ابراهيم- عليه السّلام- را به «دوستى» و صميميّت خود مخصوص گردانيد و آن را موجب فضيلت و برترى او قرار داد و فرمود:
«خداوند، ابراهيم را به مقام دوستى خود برگزيد» (6)، خداوند متعال محبت و دوستى را براى محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- جمع كرده است در آنجا كه حضرت فرمود: ولى صاحب شما دوست و حبيب خداست و در قرآن آمده است: «از من تبعيت و پيروى كنيد تا خداوند شما را دوست بدارد» (7).
عبد اللَّه بن ابى الحمساء مىگويد: قبل از بعثت، بين من و محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- داد و ستدى بود، مقدارى طلبكار شدم به او گفتم: همين جا باش و من بر مىگردم. آن روز و روز بعد، فراموش كردم كه برگردم. پس در روز سوّم نزد او آمدم و ديدم كه او همان جا منتظر من است. براى او جريان را گفتم(كه فراموش
كردم) فرمود: من سه روز است كه اينجا منتظر شما هستم، مانند جدش حضرت اسماعيل كه وقتى در جايى به مردى وعده داد، يك سال در آنجا منتظر ماند، خداى متعال بخاطر اين عمل، از او قدردانى مىكند و مىفرمايد: «و ياد كن در كتاب خود، اسماعيل را كه راست و استوار در وعده و فرستاده و پيامبر بود» (1).
پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- در نوجوانى هر روز صبح با گوسفندانش به بيابان مىرفت. يكى از چوپانها به او گفت: اى محمّد! من در فلان جا چراگاه سرسبزى يافتهام، حضرت به او فرمود: فردا با هم به آن جا مىرويم. روز بعد صبح زود پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- از خانه حركت كرد و به آن چراگاه رسيد، آن مرد چوبان دير كرد، وقتى كه رسيد ديد پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- مانع از چريدن گوسفندانش در آن چراگاه شده است تا او برسد و با هم بچرانند. و شكى نيست كه همه پيامبران و امّتهاى آنان در روز قيامت زير پرچم پيامبر ما حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- هستند، بنا بر آنچه روايت شده است.
و اگر خداوند متعال با موسى بر روى كوه طور سينا صحبت كرده است پس با حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- بر بالاى هفت آسمان صحبت نموده است. و خداى سبحان بعد از پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- هنگام ختم نبوّت، امامت را در اهل بيت او قرار داده است، تا زمانى كه امر خداوند فرا رسد، آنگاه حضرت عيسى- عليه السّلام- از آسمان فرود آيد و نماز جماعت به امامت مردى از خاندان حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- به نام «مهدى» بخواند. او زمين را پر از عدل و داد مىكند و همه ستم و ستمكاران را نابود مىسازد همان طور كه پيامبر او را توصيف كرده است (2).
پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- وقتى كه حضرت على- عليه السّلام- را توصيف نمود و او را به حضرت عيسى- عليه السّلام- تشبيه كرد و گفت كه خداوند متعال فرموده است: «و چون بر عيسى پسر مريم مثلى زده شد، در اين هنگام قوم تو از او باز
گردند» (1)، قريش گفتند: هيچ خصلتى از خصلتهاى نيكو و خوب نازل نشده مگر اينكه على- عليه السّلام- را به آن توصيف نموده و سپس او را به پيامبرى از پيامبران الهى تشبيه كرده است. آنگاه خداى متعال آنان را بخاطر اين گفتار، مورد ملامت و سرزنش قرار داد.
و همچنان كه خداوند تبارك و تعالى براى پيامبرش حضرت صالح- عليه السّلام- شترى از كوه بيرون آورد و براى آن شتر يك روز آشاميدن و براى قومش روزى ديگر بود، براى صالحترين مؤمنان على- عليه السّلام- جانشين رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- نيز يك بار پنجاه شتر يا چهل شتر و بار ديگر صد شتر از كوه ارسال داشت كه به واسطه آنها قرض پيامبر و وعده او را ادا نمود.
و نيز فرمود: «و اگر در آزار او به يك ديگر كمك كنند، پس خداوند دوست و ياور اوست و جبرئيل و صالح مؤمنان» (2)و آن صالح مؤمنان، على بن أبي طالب- عليه السّلام- است. بنا بر آنچه راويان در تفاسير خود روايت كردهاند.
و خداوند براى پيامبرش حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- و براى جانشينانش- كه در معجزات آنان گذشت- شتر و آهو و گرگ و شير را به سخن در آورد همان طور كه براى انبيا و پيامبران قبل از او نيز چنين نمود.
و چاه زمزم در مكّه، در صدر اسلام، يك روز براى مسلمانان بود و يك روز براى كافران و پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- از آن چاه براى مسلمانان به اندازه دو روز آب برمىداشت و مشركان يك روز در ميان- طبق روال گذشته- آب بر مىداشتند.
و همچنان كه خداى سبحان به حضرت يعقوب نوادهگانى از سلاله نسلش عطا كرد و همچنين مريم دختر عمران كه از دختران او بود و سپس فرمود: «و به او اسحاق و يعقوب را بخشيديم و در خاندانش پيامبرى و كتاب قرار داديم» (3)و همچنين به پيامبرش حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- از صلبش، حضرت فاطمه
و خداوند متعال به حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- كتاب مجيد و قرآن عظيم را عطا كرد و درب حكمت را بر او و اهل بيتش گشود و اطاعت آنان را به طور مطلق(بدون قيد و شرط) واجب نمود در آنجا كه فرمود: «خدا و رسول و فرمانداران(از طرف خدا و رسول) را اطاعت كنيد» (2).
و اگر حضرت يعقوب- عليه السّلام- در فراق و دورى فرزندش يوسف صبر كرد به حدى كه نزديك بود از ناراحتى و اندوه جان دهد، پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- از داغ مرگ يگانه پسرش- كه خيلى او را دوست مىداشت- سوگوار شد، ولى صبر نمود. يعقوب از فراق و دورى يوسف اندوهگين شد، ولى پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- در مرگ نور چشمش ناراحت و محزون گرديد، در حالى كه يعقوب يكى از پسرانش را گم كرده بود و يقين به مرگش هم نداشت.
و اگر به يوسف مقدارى از جمال و زيبايى عطا شده بود، ولى زيبايى و جمال پيامبر ما چنين وصف شده است: «اگر او را ببينى همچون آفتابى است كه طلوع مىكند». و اگر حضرت يوسف- عليه السّلام- به دورى و غربت از وطن و جدايى مبتلا شد، پس پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- از وطن و زادگاهش بخاطر آزار و اذيت
مشركان جدا شد و بر بالاى تپه سنگلاخى ايستاد و رو به مكّه گرداند و فرمود: من مىدانم كه تو محبوبترين مكانها نزد خدا هستى و اگر ساكنين تو مرا بيرون نمىكردند، من خارج نمىشدم. و وقتى به «جحفه» (1)رسيد، خداى متعال اين آيه را بر او نازل كرد: «همانا آن خدايى كه قرآن را بر تو مقرّر داشت تو را به جايگاه خود باز مىگرداند» (2).
سپس آل محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- به جاهاى مختلف دنيا رانده و آواره شدند، در سختيها و مصيبتهايى كه هيچ كس به غير از آنان به آن امتحان نشده، آزموده شدند و همه اينها را پيامبر مىدانست و به آنها خبر مىداد. و اگر خداوند به حضرت يوسف- عليه السّلام- به واسطه خوابى كه ديد بشارت داد(به پيامبريش)، پيامبر اكرم نيز در خواب بشارت داده شد در آنجا كه خداوند مىفرمايد: «البته خداوند حقيقت خواب رسولش را(در باره فتح مكّه) تصديق كرد و محقق خواهد ساخت» (3).
و اگر چه يوسف- عليه السّلام- زندان را اختيار كرد براى اينكه خود را از گناه نگهدارى كند، رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- نيز سه سال و اندى در شعب ابو طالب، در محاصره اقتصادى قرار داشت، آن هنگامى كه خويشاوندانش او را در سخترين فشارها و تنگناها قرار دادند تا اينكه خداوند متعال چارهسازى كرد و آنان را با فرستادن ضعيفترين مخلوقاتش(يعنى موريانه) و خوردن عهدنامهاى كه در جدايى خويشاوندانش نوشته بودند، مغلوب ساخت.
و اگر يوسف- عليه السّلام- در چاه گرفتار بود، حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- در غار بود. و اگر يوسف- عليه السّلام- غائب و ناپديد شد، حضرت مهدى- عجل اللَّه تعالى فرجه الشريف- آل محمّد- عليه و عليهم السّلام- نيز غائب شد و امر او ظاهر خواهد شد؛ همچنان كه امر يوسف ظاهر شد.
بيشتر آنچه را كه ذكر كرديم يا معجزه بود يا شبيه معجزه.
و اگر خداى متعال براى موسى عصا را به مار تبديل كرد، پس حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- روز بدر، تكه چوبى از درخت خرما را- كه در آنجا افتاده بود- به «عكاشة بن محصن» كه شمشيرش شكسته شده بود داد و آن به شمشيرى در دستش مبدل گرديد. و وقتى كه پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- ابو جهل را خواند تا پول شتر مرد غريبى را كه به او نداده بود، بدهد، اژدهايى به سوى ابو جهل آمد و گفت:
اگر نزد محمّد نروى و بدهى آن مرد غريب را پرداخت نكنى، تو را مىبلعم، تا اينكه سرگردان خارج شد. و همچنين خداوند متعال بخاطر آل محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- هنگامى كه قصد كشتن يكى از اهل بيت را داشتند، اژدهايى را ظاهر نمود. و هنگامى كه پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- درخت را خواند تا نزد او آيد، درخت زمين را شكافت و به طرف حضرت آمد. و جانشينان پيامبر نيز اين چنين هستند چنانچه قبلا آنها را ياد نموديم (1).
و اگر چه حضرت موسى- عليه السّلام- با عصايش به سنگى زد و از آن دوازده چشمه جارى شد، ولى پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- از بين انگشتانش آب جارى مىشد كه شكافتن و جارى شدن آب از بين گوشت و خون شگفتآورتر از خارج شدن آب از سنگ است. و همچنين جانشينان پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله-(يعنى ائمه معصومين- عليهم السّلام-) چاه خشك و بىآب را تا لب چاه پر از آب خارج مىكردند تا حدى كه مردم از آن مىآشاميدند.
و پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: همانا «مهدى» از فرزندان من هنگام خروجش از مكّه به كوفه مانند موسى- عليه السّلام- عمل مىكند، حضرت موسى با
1) اصحاب موسى نيز به او گفتند «انالمدركون» به ما مىرسند و ما را مىگيرند،(سوره شعراء، آيه 61).
عصايش به دريا زد و آن را شكافت و اين نشانهاى از خداوند بود، پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- زمانى كه از مدينه به طرف خيبر خارج شد، به درّهاى پر از آب رسيد كه اندازه آن از قامت چهارده نفر بيشتر بود، در حالى كه دشمن پشت سرشان بود، آن وقت مردم گفتند: آنان به ما مىرسند؟ حضرت فرمود: نه، هرگز. سپس حضرت دعا كرد، آنگاه اسبها و شترها از روى آب عبور كردند، بدون آنكه سم اسبها و پاهاى شترها تر شود. و اين جريان تكرار شد زمانى كه عمرو بن معدى كرب با لشكريان اسلام از دريايى در مدائن عبور كردند.
و اگر موسى- عليه السّلام- از طرف خداوند بر فرعون عذابهاى رنگارنگ و مختلف مثل ملخ و شپش و قورباغه و خون فرستاد (1)، پيامبر ما- صلّى اللَّه عليه و آله- بر مشركان دود فرستاد و آن را خداوند در قرآن كريم آورده است: «روزى را كه آسمان دودى آشكار ببارد» (2)و بلاهايى كه خداوند بر فرعونها در روز بدر نازل كرد و مجازاتهاى مختلفى كه در يك روز(يا روز احد) بر مسخرهكنندگان از كفار فرستاد كه تفصيل آن گذشت (3).
و اما سخن گفتن خداوند با حضرت موسى- عليه السّلام- بر روى كوه طور بود، ولى پيامبر ما- صلّى اللَّه عليه و آله-: «آنگاه نزديك شد پس فرود آمد تا اندازه پهناى دو كمان يا نزديكتر شد» (4)، و آنگاه خداوند متعال در آنجا بر بالاى آسمانها با او صحبت كرد. و امّا غذاهاى آسمانى و ابر و روشن شدن مردم به نورى كه از دستان موسى مىدرخشيد، پس به پيامبر ما بالاتر از آن عطا شده است، براى او غنيمتها حلال شد در حالى كه براى هيچ كسى(پيامبرى) قبل از او حلال نشده بود. و وقتى كه در جنگى اطراف دريا به يارانش گرسنگى فشار آورد، ناگاه دريا براى آنان نهنگى را پرتاب نمود تا پانزده روز از آن استفاده مىكردند و پى و روغن آن را آوردند، با اينكه جمعيتشان هم زياد بود. و حضرت بارها از غذاى كم، نفرات
زيادى را اطعام مىنمود، و جماعت زيادى را از جرعهاى از شير، سيراب مىكرد.
حمزة بن عمرو أسلمى روايت مىكند كه: ما در شبى ظلمانى، با پيامبر كوچ مىكرديم، انگشتان حضرت روشن و نورانى شد براى ما و تاريكى را از بين برد و اين عجيبتر و شگفت انگيزتر از آنچه موسى انجام مىداد، بود. و امّا دست سفيد و نورانى كه براى موسى بود، براى پيامبر ما- صلّى اللَّه عليه و آله- بهتر و برتر از آن عطا شده بود و آن اينكه هميشه نورى از طرف راست و چپش مىدرخشيد به طورى كه هر جا كه حضرت مىنشست يا مىايستاد، مردم آن را مىديدند. و اين نور تا روز قيامت از مرقد مطهرش مىدرخشد. و همچنين اين نور با جانشينش حضرت امير المؤمنين و اولادش ائمه معصومين- عليهم السّلام- در زمان حياتشان بوده و الآن از مشاهد شريفشان مىدرخشد و در هر مكانى كه حضرت مهدى- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- از آنجا عبور كند، اين نور درخشان رؤيت مىشود.
و اگر موسى- عليه السّلام- به سوى فرعون فرستاده شد و به او نشانهاى بزرگ را نشان داده، پيامبر ما- صلّى اللَّه عليه و آله- به سوى فرعونهاى مختلفى همچو ابو لهب، ابو جهل، شيبه و عتبه پسران ربيعه و ابى بن خلف و وليد بن مغيره و عاص بن وائل سهمى و نضر بن حارث و غيره فرستاده شد و خداى سبحان به آنان آيات و نشانههايش در كرانههاى آسمان و درجاتشان را نشان داد تا حق بر ايشان آشكار گرديد ولى آنان ايمان نياوردند.
و اگر خداى تعالى انتقام موسى را از فرعون گرفت، انتقام حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- را نيز از آن فرعونها در روز بدر گرفت و همه آنان كشته و در چاه انداخته شدند و خداوند انتقام او را از مسخرهكنندگان گرفت و آنان را به انواع بلاها و مصيبتها دچار ساخت كه بيان آن گذشت.
و اگر عصاى موسى- عليه السّلام- به اژدهايى تبديل شد و فرعون از شدت ترس از او يارى خواست، به پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- نيز مانند او عطا كرد در زمانى كه به عنوان واسطه نزد ابو جهل براى گرفتن حق طلبكارى رفت كه ابو جهل ترسيد و قرض او را داد. بعد وقتى كه او را سرزنش كردند(كه چرا ترسيدى؟) گفت: از
طرف راست و چپ محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- دو اژدها ديدم كه دندانهايشان را روى هم مىزدند و از چشمانشان آتش شعلهور بود كه اگر خوددارى مىكردم(و بدهى او را نمىدادم) مرا مىبلعيدند.
و اگر چه خداى سبحان در حق موسى فرموده: «بر تو محبت از خود افكندم» (1)ولى در باره حضرت على- عليه السّلام- و اولادش ائمه معصومين فرموده: «زود است كه خداوند مهربان، دوستى و محبوبيت را براى آنان قرار دهد» (2).
و اگر كوهها و پرندگان را به تسخير داود- عليه السّلام- در آورد كه با او تسبيح گويند و به امر و اراده او سير كنند، پس براى پيامبر ما كوه زبان گشود هنگامى كه يهودىها با حضرت مجادله كردند و كوه به پيامبرى او شهادت داد، آنگاه از پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- خواستند تا كوه از جاى خود حركت كند و حضرت دعا كرد و كوه از جاى خود به جاى ديگر حركت كرد كه داستان آن گذشت. و قبلا گفتيم كه سنگريزهها در دست پيامبر ما- صلّى اللَّه عليه و آله- خدا را ستايش و تسبيح كردند. و حيوانات را براى او مسخر فرمود.
و اگر براى داود پيامبر- عليه السّلام- آهن نرم گرديد، همانا براى پيامبر ما- صلّى اللَّه عليه و آله- سنگهايى كه با آتش نرم نمىشود، نرم شد در حالى كه آهن به وسيله آتش نرم مىشود. و خداى متعال عمودى آهنين كه حضرت على- عليه السّلام- در گردن خالد بن وليد قرار داده بود را نرم ساخت آن هنگام كه از حضرت طلب شفاعت كرد، حضرت آن را از گردن او برداشت.
و پيامبر ما- صلّى اللَّه عليه و آله- در روز احد زمانى كه يكى از مشركان پنهان شده بود، سر او را به طرف كوه احد كج كرد تا جايى كه به اندازه سرش كوه را سوراخ كرد كه آن محلى معروف در درّه است. و در كوه «اصم» كه يكى از
كوههاى اطراف مكّه است- جاى زانوهاى پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- آن هنگام كه در نمازش آسوده بود، سنگ براى او نرم شد تا اينكه اثر زانوهايش در آن آشكار شد، همان طور كه جاى پاهاى حضرت ابراهيم در «مقام» باقى ماند. و در بيت المقدس، سنگى زير دست پيامبر ما- صلّى اللَّه عليه و آله- به حدى نرم شد كه مانند خمير گرديد و مردم تا به حال آن را با دستهايشان لمس مىكنند.
و امام رضا- عليه السّلام- كه از فرزندان پيامبر است، در خراسان دعا كرد و خداوند سبحان براى او كوهى كه از آن ديگ و چيزهاى ديگر را مىسازند را نرم كرد (1). و وقتى حضرت رضا- عليه السّلام- در آنجا به آب نياز پيدا كرد، دستش را روى زمين كشيد و چشمهاى براى او پديد آمد كه هر دوى آنها معروف و باقى است و مردم از آنها استفاده مىكنند.
و آثار جانشين پيامبر ما- صلّى اللَّه عليه و آله-(حضرت على- عليه السّلام-) بقدرى زياد است كه نمىتوان آنها را بر شمرد. از جمله اين آثار: «چاه آبادان» است كه دوست و دشمن نقل مىكنند كه هر كس كنار آن چاه بگويد «بحقّ على» آب از ته چاه فوران كرده به سر چاه مىرسد و با نامى غير از او و به حقّ هيچ كس ديگر آب نمىجوشد.
و ديوارهاى دور شهر حلب كه از سخترين سنگها بود، وقتى حضرت على- عليه السّلام- با شمشيرش به آن زد، اثر آن از بالا تا پايين زمين تاكنون آشكار است. و وقتى امير المؤمنين على- عليه السّلام- به سوى صفين حركت كرد- در حالى كه بين او و دمشق، صد فرسخ يا بيشتر فاصله بود- در بيابانى فرود آمد و در آنجا نماز مىخواند، وقتى از نماز فارغ شد و سرش را از سجده شكر بلند كرد، فرمود: صداى بوق و شيپورى كه براى خروج سپاهيان معاويه از دمشق مىكوبند را مىشنوم.
تاريخ آن زمان را ثبت كردند و بعد معلوم شد همان طور بوده است كه حضرت فرموده و در آنجا مشهدى به نام «مشهد البوق» ساختند.
1) اين كوه در مشهد به «كوه سنگى» مشهور است.
حضرت داود- عليه السّلام- بر خطاى خود به قدرى گريست كه از شدت ترس كوهها با او به ناله در آمدند و پيامبر ما- صلّى اللَّه عليه و آله- وقتى به نماز مىايستاد از خوف و شدت گريستنش مانند صداى جوشيدن ديگ بر روى اجاق، به گوش مىرسيد، در حالى كه خداى متعال او را از عقوبتش ايمن و محفوظ داشت ولى او مىخواست در برابر خداوند اظهار خشوع و فروتنى كند.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- ده سال وقتى به نماز مىايستاد روى انگشتان پايش تكيه مىكرد، در نتيجه پاهايش(و يا انگشتانش) ورم كرد (1)و چهره مباركش از شبزندهدارى زرد شده بود(خداى تعالى براى جلوگيرى او از اين كار) اين آيه را فرستاد: «طه (2)ما قرآن را بر تو نازل نكرديم كه خود را به زحمت اندازى» (3). و حضرت به قدرى مىگريست كه از حال مىرفت، به او گفتند:
(چرا اين همه ناله و گريه مىكنى) مگر نه اينكه خداوند گناه گذشته و آينده تو را بخشيده است؟ (4)، فرمود: آيا من بنده شكرگزارى نباشم؟ (5). و عبادات جانشين او يعنى امير مؤمنان على- عليه السّلام- نيز در مقام خويش چنين بود.
و اگر حضرت سليمان- عليه السّلام- از خداوند خواست به او پادشاهى كه پس از او شايسته هيچ كس نشود عنايت كند(اشاره به كلام خداى تعالى در سوره ص آيه 35 دارد) پس بر حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- كليدهاى گنجهاى زمين عرضه شد. و حضرت بخاطر كوچك شمردن آن، آن را نپذيرفت و فقر و قوت و روزى را
1) در تفسير قمى به سند خود از ابى بصير و او از امام باقر و امام صادق- عليهما السّلام- اين مطلب را روايت كرده است.
2) كلمه «طه» يكى از اسماء رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- است.
3) سوره طه، آيه 1- 2.
4) اشاره به كلام خداى متعال در سوره فتح، آيه 2 دارد، در مورد مفهوم آيه به تفسير مراجعه شود.
5) أمالى شيخ طوسى: 2/ 18. احتجاج طبرسى: 1/ 315.
اختيار نمود. آنگاه خداى سبحان كوثر(خير كثير- حوض كوثر- وجود مقدّس حضرت فاطمه- سلام اللَّه عليها) و شفاعت را به او عطا فرمود كه اين عطيه از همه ملك دنيا از ابتدا تا انتهايش هفتاد بار برتر و بزرگتر است. و خداوند به او «مقام محمود» را وعده كرده كه اوّلين و آخرين، به اين مقام غبطه مىخورند. و در يك شب راه مكّه تا بيت المقدس را پيمود و از آنجا تا سدرة المنتهى رفت، خداى متعال باد را مسخر او گردانيد تا گليم او و اصحابش را به «غار اصحاب كهف» برساند.
و اگر براى سليمان باد مسخر بود كه صبح مسافت يك ماه راه را مىرفت و عصر هم همين مسافت را طى مىكرد (1)، براى جانشينان پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- نيز چنين بود و خداوند براى پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- و جانشينانش جن را تسخير كرد به طورى كه ايمان آورده و مطيع شدند، آنجا كه خداوند متعال مىفرمايد: «و وقتى كه تنى چند از جنّيان را به سوى تو متوجه ساختيم» (2)، «اى رسول ما! بگو وحى شد به سوى من كه گروهى از جنيان گوش فرا دادهاند(قرآن را) (3)». كه جنى گلوى او را گرفت و او را خفه كرد.
و حكايت جنگ جانشينش(حضرت على- عليه السّلام-) با جنيان و كشتن آنان معروف است و همچنين آمدن آنان نزد او و فرزندان معصومش براى فراگيرى علم از آنان نيز مشهور است.
و اگر سليمان- عليه السّلام- جنّيان را براى كار در ساختمانها و قلعهها و حفر قناتهايى كه همه مردم از انجام آن عاجز بودند، تسخير مىكرد، پس پيامبر ما- صلّى اللَّه عليه و آله- به اين چيزها نياز نداشت و اگر از آنان مىخواست انجام مىدادند براى اينكه مؤمنان از جنيان در خدمت ائمه بودند و هر گاه در هر كارى كه فورى بود و مىخواستند زود انجام شود آنان را مىفرستادند و خداى سبحان فرشتگان مقرّب خود را در اختيار پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- و اهل بيتش قرار داده بود، آنان حضرت
را يارى مىكردند و در مقابل او رو در روى دشمن مىجنگيدند و مانع از دسترسى دشمن به او مىشدند و از او دفاع مىكردند. و با حضرت على- عليه السّلام- نيز چنين بودند. و بنا بر آنچه روايت شده است با بقيه آل محمّد- عليهم السّلام- نيز چنين مىباشند.
و اگر حضرت سليمان- عليه السّلام- كلام و زبان پرندگان را مىفهميد، پيامبر ما- صلّى اللَّه عليه و آله- نيز زبان آنها را مىفهميد. روزى حضرت، در بيابان پرندهاى نابينا بر روى درختى ديد، همراهان پيامبر مىگويند ما شنيديم كه آن پرنده صدا و فرياد مىكرد، پيامبر به يارانش فرمود: آيا مىدانيد اين پرنده چه مىگويد؟ گفتند: نه، خدا و رسولش بهتر مىدانند.
حضرت فرمود: مىگويد: خدايا! من گرسنهام و نمىتوانم دنبال غذا بروم.
آنگاه ملخى روى نوك آن افتاد و او آن را خورد.
و عترت پيامبر نيز زبان پرندگان را مىفهميدند كه در معجزات آنان بيان كرديم.
روزى حضرت عيسى- عليه السّلام- از كربلا مىگذشت، گله آهويى در آنجا ديد، آنان را خواند و به آنها گفت: اينجا كه نه آبى دارد و نه علفى براى چه اينجا ماندهايد؟ گفتند: اى روح خدا! خداوند به ما الهام كرده كه اين مكان حرم حسين- عليه السّلام- است لذا ما به اينجا پناه آورديم.
حضرت عيسى- عليه السّلام- از خداوند خواست و دعا كرد تا علامتى باقى بماند كه آل محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- بدانند كه عيسى شريك و غمخوار مصيبت آنان بوده است. روزى وقتى كه حضرت على- عليه السّلام- از آنجا عبور مىكرد، شروع به سخن نمود كه اينجا محل خيمههاى آنان است و اينجا قتلگاه و محل جارى شدن خونشان است. ابن عباس از حضرت جريان را پرسيد، آنگاه حضرت او را به كشته شدن حسين- عليه السّلام- در كربلا خبر داد و اينكه عيسى- عليه السّلام-
از اينجا گذر كرد و دعا كرد- و چنين و چنان و حكايت را تعريف كرد- بعد خواست كه سرگين آهوانى كه تا به حال باقى مانده را پيدا كنند، مقدار زيادى از آن را پيدا كردند كه همچون زعفران گرديده بود. آن آهوان در جاهاى مختلف با پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- و عترت اهل بيت او صحبت كردهاند كه قبلا گذشت.
و به حضرت يحيى بن زكريا- عليه السّلام- در كودكى «حكم» (1)عطا شد. و او پيوسته مىگريست بىآنكه گناهى كرده باشد و هميشه روزه مىگرفت و ازدواج نكرد و سر او به زن بدكارهاى هديه داده شد. ولى پيامبر ما همسر اختيار كرد؛ زيرا او در گفتار و كردار سرمشق و نمونه بود و ازدواج از چيزهايى است كه خداى تعالى براى حفظ نسل به حضرت آدم آن را فرمان داد. و سليمان همسران و كنيزهاى بيشمارى داشت.
و پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: ازدواج كنيد و صاحب اولاد شويد كه من به واسطه زيادى شما نزد امتهاى ديگر مباهات مىكنم. و نيز فرمود: همبسترى با همسرت كار نيكى است، عرض شد: اى رسول خدا! ما چطور شهوترانى و لذت و خوشحال مىشويم، بعد ثواب هم مىبريم؟
فرمود: به نظر شما اگر شهوت را در جاى باطل قرار دادى آيا گناه كردهاى؟
عرض كرد: بلى، فرمود: چطور از بدى و كار بد حساب مىشويد ولى از كار خوب حساب نمىشويد؟! و خداى سبحان چنين اراده نمود كه براى پيامبرش خاندانى پاك و پاكيزه تا روز قيامت باقى بماند.
خداى متعال حضرت عيسى- عليه السّلام- را به چيزى وصف كرد كه هيچ يك از پيامبران گذشته را به آن توصيف نفرمود، در قرآن مىفرمايد: «او(عيسى) در دنيا و آخرت آبرومند است و از مقربان درگاه الهى مىباشد و با مردم در گهواره و در پيرى سخن مىگويد و او از شايستگان است» (2).
و حال اينكه پيامبر ما- صلّى اللَّه عليه و آله- و اهل بيت و خاندانش- عليهم
السّلام-، وسيله آدم(واسطه توبه آدم) و دعوت ابراهيم و بشارت عيسى بودند. پس اگر حضرت عيسى از گل، صورت پرندهاى ساخت و سپس خداى سبحان آن را پرنده گردانيد، براى پيامبر ما و اهل بيتش، مردگان را زنده مىكرد.
و اگر عيسى- عليه السّلام- كور مادر زاد و آدم جذامى را به اذن خداوند شفا مىداد. پيامبر ما و اهل بيتش نيز چنين بودند و اكنون چه بسيار افراد نابينا و جذامى كه وارد مشاهد شريفه آنان مىشوند و خداوند متعال آنان را به بركت تربت مطهر آنان، شفا مىبخشد. و اين كرامات از خراسان تا بغداد و كوفه و تا حجاز(همه جا) مشهور و معروف است.
(در باره اينكه معجزات پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- و امامان معصومين- عليهم السّلام- چيز جديدى نيست بلكه قبل از آنها معجزاتى براى انبيا و جانشينان آنان بوده است).
بدان كه خداوند متعال وقتى كه به فرشتگان خبر داد كه: «من در زمين خليفه و جانشينى قرار خواهم داد» (1)، «و به آدم همه اسما را تعليم فرمود» (2)، پس علم آدم- عليه السّلام- به اسما در حالتى كه روح در او دميده مىشد، اين خود يك معجزه براى او بود.
و همچنين حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- وقتى كه ادعاى پيامبرى نمود و قصههاى پيامبران و امّتهاى آنان را كه در كتابهاى آسمانى گذشته بود، نقل مىكرد، بدون اينكه از كسى آموخته يا درس خوانده باشد، اين نيز براى او معجزه محسوب مىگردد.
و هنگامى كه حضرت آدم- عليه السّلام- بيمار شد به حضرت شيث- عليه السّلام- گفت: خدايم از من عهد گرفت كه تو را جانشين و وصى خود قرار
دهم و نگهبان آنچه نزد من به وديعه گذاشته است باشى. و اين وصيتنامه زير سر من است، وقتى كه من فوت كردم تو آن را بردار و در آن زبده و برگزيده علم و اسم اكبر خداوند و هر چه از امر دينت كه به آن احتياج پيدا مىكنى وجود دارد. آن صحيفهاى است كه با آدم- عليه السّلام- از بهشت فرود آمد. و وقتى كه آدم- عليه السّلام- وفات نمود پسرش شيث آن را بر كمرش بست. آن وقت حضرت جبرئيل- عليه السّلام- به او خطاب كرد: چه كسى چون توست اى شيث كه خداى متعال تو را به امرى با عظمت مخصوص گردانيد و سرور كرامتش را به تو عطا فرمود و لباس عافيتش را به تو پوشانيد. و حضرت شيث- عليه السّلام- بعد از وفات پدرش، همه اسما و تمامى زبانهاى ملائكه را مىدانست و اين معجزه او بود.
و همچنين حضرت على بن ابى طالب- عليه السّلام- بعد از پيامبر، همه زبانها را مىدانست و امام حسن- عليه السّلام- نيز بعد از پدرش چنين بود و امام حسين- عليه السّلام- هم بعد از امام حسن- عليه السّلام- تمامى زبانهاى جن و انس و فرشتگان و زبان پرندگان و صداى همه حيوانات را مىدانست. و همچنين امام سجّاد- عليه السّلام- و بقيّه امامان معصوم- عليهم السّلام- به چيزى جاهل نبودند. و اين خود معجزهاى شگفتانگيز براى آنان است.
و حضرت شيث به كمك جبرئيل پدرش را غسل داد و على- عليه السّلام- نيز رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- را غسل داد و در حالى كه جبرئيل او را كمك مىكرد. و وقتى كه آدم- عليه السّلام- به خاك سپرده شد، قابيل از پشت كوهى كه از ترس پدرش به آنجا گريخته بود، فرود آمد و به «شيث» گفت: اگر چيزى از وصيت پدرت به زبان بياورى همان طور كه برادرت را كشتم تو را نيز خواهم كشت.
لذا جريان امور و حكمرانى در ظاهر به دست قابيل بود (1)و شيث معالم دين را تثبيت و حفظ مىكرد تا اينكه خداى متعال قابيل را از بين برد و بعد از قدرت او كارها به پسرش موكول شد و شيث با او مدارا مىكرد. و بعد از هلاكت او نيز
1) بحار: 11/ 262، حديث 11.
پسرش به جاى او حكمرانى مىكرد. در حالى كه آدم- عليه السّلام- همه اينها را به شيث وصيت كرده بود. و به او آمدن نوح پيامبر و غرق شدن مردم در طوفان او را نيز بشارت داده بود. و بعد از پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- نيز چنين شد، اوّلى(ابو بكر) به ناحق بر على- عليه السّلام- مستولى شد و خلافت را به ظاهر در دست گرفت و سپس آن را به رفيقش واگذار نمود و بعد از او سوّمى آنان خلافت را گرفت كه ياوهگويى بيش نبود. و به دنبال آنان خلافت به على- عليه السّلام- كه حقّش بود بر گشت. و بعد از مولا على تاريكى بر روى تاريكى بود تا برسد به امام مهدى آل محمّد- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- كه زمين را از وجود دشمنان دين پاك خواهد كرد.
از امام باقر- عليه السّلام- روايت شده است فرمود: خداوند سبحان به آدم- عليه السّلام- وحى كرد: من تو را مىميرانم پس به شيث وصيت نما كه او عطا و بخشش من است و دوست مىدارم كه زمين از دانشمندى كه حكم مرا مىراند خالى نباشد، لذا او را حجت خود در زمين قرار مىدهم. آنگاه آدم- عليه السّلام- فرزندانش را جمع كرد و گفت: خداى من به من فرمود كه به عطا و بخشش خدا وصيت كنم و خدا او را بعد از من براى شما اختيار نموده، پس گوش به فرمان او و از او اطاعت كنيد. آنان گفتند: گوش به فرمان و فرمانبردار او خواهيم بود (1). و پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- نيز در باره على- عليه السّلام- روز غدير، اين چنين سفارش فرمود.
امّا ادريس پيامبر- عليه السّلام- از شهر و آبادى خود رانده شد، مردم آنجا كار بيهوده انجام مىدادند. و ادريس آنان را از اينكه به دعاى او خداوند سبحان باران رحمت را از آنان قطع خواهد كرد، با خبر ساخته بود، آنگاه به درون غارى پناه برد
1) اثبات الهداه: 1/ 259، حديث 249. بحار: 11/ 265، حديث 14.
و خداوند متعال فرشتهاى براى او موكّل ساخت كه هر روز عصر، غذاى او را مىآورد. و بعد از رفتن او، بيست سال درنگ كردند و در اين مدت قطرهاى باران بر آنان نباريد. وقتى كه طاقتشان سر آمد و به سوى خداوند توبه كردند، خداوند ادريس را فرمان داد كه نزد آنان برگردد (1).
و همچنين امام زمان- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- وقتى كه مردم منحرف شدند(عيبجوئى كردند) از ميان آنان خارج و از نظرها پنهان شد. و هنگامى كه روزگار بر آنان سخت مىشود و مردم بد سرشت مسلط و زمين را پر از ظلم مىكنند، حضرت به سويشان برمىگردد و ظهور مىكند.
ادريس پيامبر- عليه السّلام- وقتى كه به شهر و آباديش برمىگشت به دودى كه از بعضى از خانهها بلند بود مىنگريست. به طور ناگهانى بر پيرزن كهنسالى كه مشغول پختن دو قرص نان بر روى تابهاى بود، وارد شد. به او گفت اين غذا را به من بفروش، پيرزن قسم خورد كه غير از اين دو قرص نان كه يكى براى خودم و ديگرى براى پسرم است چيزى ندارم.
ادريس گفت: پسرت كوچك است و نصف قرص نان او را كافيست. پيرزن يك قرص نان خورد و قرص ديگر را دو نيم كرد و نيمى براى پسرش و نيمى را به ادريس فروخت، وقتى پسرش چنين ديد آشفته و پريشان شد و آنقدر گريه كرد تا مرد.
پيرزن به ادريس گفت: اى بنده خدا! پسرم را كشتى چون تو باعث شدى او بخاطر غذايش جزع و فزع كند.
ادريس گفت: من با اجازه خداوند او را زنده مىكنم. آنگاه بازوى بچه را گرفت و گفت: اى روح و جانى كه از بدن اين بچه خارجشدهاى به اذن خداوند برگرد. من ادريس هستم، وقتى كه خداوند متعال آن كودك را زنده كرد، پيرزن بيرون رفت و گفت: اى مردم! اين شخص ادريس است. سپس ادريس به سوى
1) بحار: 11/ 271، حديث 2.
تپهاى رفته و آنجا نشست و يارانش كه پراكنده شده بودند دور او جمع شدند. خبر مراجعت ادريس به حاكم و پادشاه آنجا رسيد و او چهل نفر را فرستاد تا ادريس را(دستگير كرده) بياورند. آنان نسبت به ادريس با درشتى و خشونت رفتار كردند.
ادريس آنان را نفرين كرد و همه مردند، آن وقت پادشاه، پانصد نفر را به سوى ادريس گسيل داشت.
ادريس به آنان گفت: ببينيد يارانتان چطور شدند. گفتند: به ما رحم كن و دعا كن تا باران ببارد كه ما از گرسنگى جان مىدهيم.
ادريس گفت: دعا نمىكنم تا زورگو و ستمگر به حال فروتنى نسبت به خدا، با پاى برهنه نزد من آيد. آن وقت مردم شهر با حالت خشوع و توبهكننده نزد او آمدند، ادريس از خداوند متعال خواست(و براى آنان دعا كرد) ناگهان ابرها بر سر آنها سايه افكند و باران شديدى پشت سر هم باريد و اين چنين است زمانى كه حضرت مهدى- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- در مكّه ما بين حجر الاسود و درب كعبه ظهور مىكند، جبرئيل ندا سر مىدهد ياران و اصحاب حضرت از نقاط دور دست نزد او جمع مىشوند. آن وقت سفيانى، سپاهى به تعداد بيش از بيست هزار نفر به جنگ با او مىفرستد كه شعارشان اينست كه: «ما احتياجى به فرزندان على نداريم!!». وقتى كه به بيابانى مىرسند خداوند آنان را به زمين فرو مىبرد و از آنان به غير از دو نفر باقى نمىماند كه يكى از آنان نزد سفيانى برمىگردد و ديگرى به مكه در حالى كه صورتشان پشت سرشان مىگردد و خبر فرو رفتن لشكر سفيانى را به مردم اطلاع مىدهند.
و زمانى كه پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- از مكه بخاطر آزار و اذيت مشركين هجرت كردند حضرت نفرين كرد سپس قحطى و خشكسالى چند سالى دامنگير آنان شد. و وقتى كه فروتن و فرمانبردار شدند و از حضرت خواستند كه دعا كند رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- دعا كرده و از خدا باران طلب نمود، و آنگاه باران رحمت الهى بر آنان نازل شد.
يكى از انصار بزغالهاى داشت كه آن را ذبح كرده و به همسرش گفت:
مقدارى از آن را پخته و مقدارى هم كباب تهيّه كن شايد پيامبر خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- امشب به خانه ما تشريف بياورد و نزد ما افطار كند. اين را گفت و به سوى مسجد روان شد. آن مرد دو كودك داشت كه وقتى پدرشان بزغاله را مىكشت آنان مشاهده مىكردند. يكى از آن دو به ديگرى گفت: به نزد من بيا تا سر تو را ببرم، بعد چاقو را گرفته و او را سر بريد. وقتى مادرشان آنها را به آن حالت ديد شيون و فرياد كرد، آن بچه(كه برادرش را كشته بود) از ترس گريخت و از بالاى غرفه به زمين افتاد و مرد. مادرشان آن دو را پنهان كرده و غذا را پخت و آماده كرد.
وقتى پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- به خانه آن مرد انصارى آمدند، جبرئيل- عليه السّلام- نازل شد و گفت: اى رسول خدا! از او بخواه بچههايش را فراخواند.
حضرت آنان را طلبيد و پدر آن دو كودك رفت و سراغ آنان را گرفت، مادرشان گفت: الان حاضر نيستند، مرد انصارى نزد پيامبر برگشت و غائب بودنشان را به پيامبر خبر داد. حضرت فرمود: حتما بايد آن دو حاضر شوند. آن مرد دوباره برگشت و زن جريان را به او گفت: جنازه بچهها را مقابل حضرت آوردند، پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- دعا كرد و آنگاه هر دو كودك زنده شدند و سالها عمر كردند.
روزگارى در بين قوم بسيار زيادى، پيامبرى بود كه مردم را به ايمان به خدا دعوت مىكرد، ولى آنان ايمان نمىآوردند تا اينكه روزى كه عيدشان بود، پيامبرشان نزد آنان رفت و گفت: دست از اين كارها برداريد و به سوى خداوند توبه كنيد. قومش گفتند: اگر از خدا بخواهى كه از چوب خشك، ميوهاى را به رنگ لباسهاى ما- لباسهايشان به رنگ زرد بود- حاصل كند، در اين صورت ما به تو ايمان مىآوريم. يك چوب خشكى آنجا بود، از خداوند درخواست نمود، ناگهان آن چوب خشك تبديل به درختى گرديد، بعد برگ داد و ميوه زردآلو آورد. عدهاى از آنان به او ايمان آوردند، و دستهاى به ظاهر ايمان آوردند در حالى كه منافق بودند.
آنگاه هر زردآلويى كه مؤمنى آن را مىخورد، هستهاش شيرين بود و هر زردآلويى
كه منافق مىخورد هستهاش تلخ بود. كه خداوند با اين وسيله چهره آنان را به آن پيامبر معرّفى نمود (1).
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- نيز براى شخصى يهودى كه حقّى بر گردن مسلمانى داشت و قرار گذاشته بودند كه او(مسلمان) چند درخت خرما براى آن يهودى بكارد و به آن رسيدگى كند تا به رنگهاى مختلفى خرما بدهد، اين كار را انجام داد. رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به على- عليه السّلام- دستور فرمود كه هسته خرما را به تعدادى كه آن مسلمان براى يهودى تعهد كرده بود، فراهم سازد(بياورد) آنگاه پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- هستهاى را در دهان مباركش قرار مىداد و بعد به على- عليه السّلام- مىداد تا در زمين خاك كند. وقتى على- عليه السّلام- اوّلى را كاشت و مشغول دوّمى مىشد، اوّلى مىروئيد و سبز مىشد، تا بالاخره درختهاى خرما با رنگهاى مختلف از زرد گرفته تا قرمز و سفيد و سياه و غيره، به ثمر مىنشست. و پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- به همراه على- عليه السّلام- لابلاى آنها قدم مىزدند كه نخلى به نخل ديگر ندا داد كه: اين رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- و اين هم وصى و جانشين اوست از آن پس آن نخل به «نخل صيحانيه» ناميده شد (2).
و خيلى از فرزندان آنها يعنى ائمه معصومين- عليهم السّلام- نيز وقتى با عدهاى از كنار درختى خشك مىگذشتند و دعا مىكردند، فورا آن درخت خشك برگ و ميوه مىداد و از آن مىخوردند كه قبلا گذشت.
حضرت ابراهيم- على نبينا و عليه السّلام- مهمان را زياد دوست مىداشت و
براى او بسيار مهمان وارد مىشد. روزى چند مهمان براى او آمد و او چيزى نداشت كه به آنان بخوراند، با خودش گفت اگر چوبهاى خانه را به نجار بفروشم او از آنها بت مىسازد. پس اين كار را انجام نداد. بعد از اينكه مهمانها را در اطاق مهمانى جا داد، بيرون آمد و با خود لنگى داشت و دو ركعت نماز خواند. وقتى كه از نماز فارغ شد، ديد لنگ نيست فهميد كه خداوند وسيله برآورده شدن نيازش را آماده كرده است، آمد و وقتى كه وارد خانه شد، ديد «ساره» در حال غذا پختن است، پرسيد: اينها را از كجا آوردهاى؟
ساره گفت: چيزى است كه خودت توسط مردى فرستادهاى. خداوند متعال به جبرئيل دستور داد شنها و سنگهاى محل نماز ابراهيم- عليه السّلام- را بردارد و در لنگش قرار دهد، پس خداوند شنها و سنگهاى گرد را شلغم و سنگهاى مستطيل را به هويج تبديل نمود. و براى پيامبر و خاندانش چندين بار مثل اين معجزات رخ داد، چنانچه قبلا گفته شد، وقتى كه ابراهيم- عليه السّلام- را در آتش انداختند، آتش براى او خنك و سالم گرديد. موسى بن جعفر- عليه السّلام- هم با لباس خود ميان آتش نشست ولى او را نسوزاند.
ابراهيم- عليه السّلام- گفت: إِنِّي ذاهِبٌ إِلى رَبِّي (1)اين جمله را وقتى گفت كه از ظلم نمرود به سوى بيت المقدس مىرفت. همسرش ساره را به خاطر غيرتش در صندوقى قرار داد، وقتى كه از نزد مرزبان پادشاه قبط مىگذشت، مرزبان گفت: نمىگذارم از اينجا بگذرى مگر اينكه صندوق را باز كنى. ابراهيم- عليه السّلام- آن را باز كرد. و ساره خيلى زيبا بود. مرزبان اين خبر را به پادشاه داد. پادشاه گفت: او را با صندوق اينجا بياوريد. وقتى كه ابراهيم- عليه السّلام- بر پادشاه وارد شد، پادشاه گفت: صندوق را باز كن.
ابراهيم- عليه السّلام- گفت: در ميان آن حرم من وجود دارد. آنچه با خود دارم به تو مىدهم تا آن را باز نكنى، ولى پادشاه نپذيرفت و آن را باز كرد، وقتى كه
1) يعنى: «من به سوى خدايم مىروم»،(سوره صافات، آيه 99).
«ساره» را ديد، دستش را به سوى او دراز كرد، حضرت ابراهيم گفت: خدايا دستش را بگير كه دستان او شل گرديد.
پادشاه گفت: دعا كن خدا دستم را به حالت اوّل برگرداند. ابراهيم- عليه السّلام- دعا كرد و دست او خوب شد. دوباره خواست دستش را به سوى او دراز كند، باز حضرت ابراهيم دعا كرد و دست او شل شد. اما باز از ابراهيم- عليه السّلام- خواست تا دعايش كند. حضرت ابراهيم گفت: به شرطى دعا مىكنم كه ديگر دستت را به سوى او دراز نكنى.
پادشاه گفت: ديگر چنين كارى نخواهم كرد. ابراهيم- عليه السّلام- دعا نمود و مجددا دست او بهبودى يافت.
پادشاه گفت: من كنيز صالحه و باكرهاى دارم كه شما به آن سزاواريد پس «هاجر» را آورد و به «ساره» بخشيد.
و مانند اين كار براى امام حسين- عليه السّلام- با فرعون اين امت رخ داد؛ چون او دستش را دراز كرد تا بر صورت امام حسين- عليه السّلام- بزند كه دستش خشك گرديد از امام حسين- عليه السّلام- خواست دعا كند تا دستش سالم گردد، حضرت دعا كرد و دستش خوب شد، ولى مانند پادشاه قبط عذرخواهى نكرد.
و هنگامى كه ابراهيم- على نبيّنا و عليه السّلام- اسماعيل- عليه السّلام- و مادرش را به اذن خدا در صحراى مكّه پشت سر نهاد، اسماعيل تشنه شد و در بيابان مكّه روى زمين آبى جارى نبود، مادرش به جستجوى آب رفت ولى پيدا نكرد. پس آن كودك با پايش به زمين كوفت و آب زمزم از آن جوشيد.
و آنگاه كه عيسى بن مريم- عليه السّلام- متولد شد خداوند براى او چشمهاى را جوشاند. و خداوند براى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- و امامان از خاندانش، در هر زمانى همان گونه آب از زمين جوشانده است.
از امام باقر- عليه السّلام- روايت شده است كه ذو القرنين بنده صالح خداوند بود، از خداوند نصيحت خواست، خداوند هم او را نصيحت كرد و ابرها را براى او مسخر نمود و زمين برايش پيچيده شد و روشنايى گسترده گرديد و در شب مانند روز
مىديد. همچنين خداوند براى تمام امامان بر حقّ، ابرها را مسخر كرده و ابرها آنان را براى مصالح مسلمانان و اصلاح ميان آنان از مشرق به مغرب مىبرد (1).
همين گونه است حال مهدى- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- و به اين جهت او را «صاحب مرأى و مسمع» مىنامند. و او نورى دارد كه از دور مانند نزديك مىبيند و از دور مانند نزديك مىشنود و در روى زمين گاهى با ابر به سياحت مىپردازد و گاهى با باد. و زمين براى او پيچيده مىشود، بلاها را در شرق و غرب زمين از مردم و شهرها دفع مىكند.
از امام صادق- عليه السّلام- روايت شده است كه مرد بيابانى از يوسف- عليه السّلام- مواد غذائى خريد. يوسف به او گفت: وقتى كه از فلان جا مىگذرى ندا كن: «اى يعقوب! اى يعقوب!» مردى زيبا نزد تو مىآيد به او بگو: من در مصر مردى را ديدم كه به تو سلام مىرساند و مىگفت: «امانت تو نزد خداوند محفوظ است و ضايع نمىشود».
وقتى آن مرد اين سخن را به يعقوب رساند، يعقوب غش كرد و افتاد، زمانى كه به هوش آمد گفت: آيا حاجتى دارى تا برآورده كنم؟
آن مرد گفت: دختر عمويم همسرم مىباشد، ولى بچه به دنيا نمىآورد. يعقوب- عليه السّلام- براى او دعا كرد. همسرش چهار مرتبه حامله شد و زائيد و در هر دفعه، دوقلو مىزائيد (2).
مثل اين قضيه از ائمه اطهار- عليهم السّلام- هم روايت شده است وقتى كه مردم از آنها تقاضا مىكردند. قبلا به قسمت زيادى از آنها اشاره شد.
امام صادق- عليه السّلام- فرمود: مردى از بقاياى قوم عاد فرعون، يوسف- عليه السّلام- را درك كرد و از او پناه خواست، فرعون هم وى را پناه داد. مرد عادى
با فرعون از روى صدق سخن مىگفت، يوسف- عليه السّلام- هم صديق بود. وقتى كه يعقوب- عليه السّلام- براى ديدار يوسف به مصر آمد، آن مرد عادى، يعقوب را به خاطر يوسف گرامى مىداشت. روزى از يعقوب- عليه السّلام- پرسيد چند سال دارى؟
يعقوب گفت: 120 سال.
آن مرد گفت: دروغ است. يعقوب چيزى نگفت، اين مسأله بر فرعون گران آمد.
مرتبه دوم پرسيد: چند سال دارى؟
باز يعقوب گفت: 120 سال.
باز آن مرد گفت: دروغ است.
يعقوب- عليه السّلام- گفت: خدايا! اگر او دروغ مىگويد محاسن او را بريز كه ناگهان محاسن او بر سينهاش افتاد و همين طور خشمناك ماند.
فرعون گفت: بر كسى كه من پناه دادم نفرين كردى، دعا كن خدا محاسن او را برگرداند. حضرت يعقوب دعا كرد و او به حالت اوّل برگشت و مرد عادى حضرت ابراهيم را ديده بود و خيال مىكرد يعقوب، ابراهيم است (1).
و مانند اين قضيه براى على- عليه السّلام- با يك نفر خارجى رخ داد وقتى كه بيت المال را تقسيم مىكرد. آن مرد خارجى گفت: از روى عدل تقسيم نكردى!! آن حضرت بر او نفرين كرد و محاسنش ريخت، آن مرد گريست و ناليد و از امام خواست كه براى او دعا كند، حضرت هم براى او دعا كرد و به حالت اوّل برگشت.
خداوند متعال در باره ايوب- عليه السّلام- مىفرمايد: وَ وَهَبْنا لَهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ
1) بحار الانوار: 12/ 297، حديث 84(اين سخن بعيد به نظر مىرسد؛ چون ميان يعقوب و ابراهيم چند نسل فاصله بوده است).
رَحْمَةً مِنَّا (1)، به آن حضرت بلاها و مصيبتهايى رسيد و خداوند به واسطه آنها درجات او را بالا برد. بعد فرج به او داد و نعمتهايش را به او برگرداند تا مؤمنان عبرت بگيرند و صبر نمايند و شكر كنند.
امام صادق- عليه السّلام- فرمود: خداوند، خاندان و فرزندان ايوب را كه مرده بودند به او برگرداند و باز مانند آنان را به او مرحمت نمود. و خداوند از آسمان، بر او طلا مىباراند و ايوب آنها را از بيرون به خانه مىآورد.
جبرئيل به او مىگفت: اى ايوب! آيا سير نمىشوى؟ ايوب مىگفت: چه كسى از فضل خدا سير مىشود. و همين طور خداوند، عزير را صد سال ميراند و بعد از آن او را زنده نمود با خودش انجير آورده بود، ديد هيچ تغييرى نكرده و شير هم همراه داشت و آن شير هيچ تغييرى نكرده بود و الاغش بعد از مردن زنده شد (2).
همچنين پيامبرى از كنار شهرى مىگذشت ديد آنجا خالى است و همه مردم مردهاند، فهميد كه به غضب خداوند دچار شدهاند، او دعا كرد و خداوند متعال به او فرمود: بر آنان آب بپاشد. او هم اين كار را انجام داد خداوند آنان را زنده كرد و آنان چند هزار نفر بودند و آن پيامبر را براى هدايت آنان ارسال داشت و چندين سال زيستند. پس كسى كه تمام اينها را بپذيرد چگونه رجعت را آن گونه كه ما مىگوييم انكار مىكند.
پيامبر اكرم فرمود: «آنچه در امتهاى پيشين رخ داده مانند آن در امّت من پديد مىآيد، قيام صفورا دختر شعيب بر عليه «يوشع» وصى حضرت موسى- عليه السّلام- را يادآور شد. آنگاه به همسرانش فرمود: هر كس از شما بر عليه وصى من قيام كند، ظالم است. باز فرمود: اى حميراء(عايشه) تو آن نباشى و قبل از انجام اين كار، از آن خبر داد». و اين يك معجزه است (3).
امام صادق- عليه السّلام- فرمود: موسى بن عمران- على نبيّنا و عليه السّلام- بعد از هشتاد دروغگو، قيام كرد. در قائم از ما سنّتى از موسى است و آن مخفى بودن ولادتش و غايب بودن از قومش مىباشد. و در او سنّتى از يوسف- عليه السّلام- است.
گفته شد: مثل اينكه تو اخبار و غيبت او را ياد آورى مىكنى. فرمود: اين را جز خوك نمايان انكار نمىكند. برادران يوسف او را نمىشناختند تا اينكه به آنان گفت: من يوسف هستم. همين طور قائم ما در بازارهاى آنان راه مىرود و روى فرشهايشان پامىگذارد و آنان او را نمىشناسند تا اينكه خداوند اذن دهد و او خود را به آنان بشناساند (1).
عده زيادى از مردم، خضر را در مكه در طواف كعبه مىبينند يا در بيابانها وقتى كه گمشدگان را راهنمائى مىكند و يا در دريا هنگام غرق كشتى كه آن را حفظ مىكند، اما او را در آن حال نمىشناسند، ولى وقتى كه رفت و ناپديد شد با قرائنى مىفهمند كه او «خضر» است (2).
همين طور است صاحب امر، عده زيادى از مردم او را در هر زمان و مكانهاى مختلف هنگام وقوع بلايى بر مسلمانان با صفات و هيئت خودش مىبينند، ولى او را نمىشناسند. و او كسانى را كه نيت بد به مسلمانان داشته باشند يا بخواهند آنان را به قتل برسانند يا تبعيد كنند، دفع مىكند. و اين مسائل زيادتر از اين است كه در يك كتاب بزرگى جا بگيرند و معتمدين، آنان را نقل كردهاند و فهميدهاند كه جز «مهدى آل محمّد»- صلّى اللَّه عليه و آله- نيست. و اين از معجزات آشكار است و نظائرى در پيامبران قبلى دارد.
فرعون، وقتى هلاكت خود و قومش را به دست مردى از بنى اسرائيل شنيد، در جستجوى او بيست و چند هزار كودك را به قتل رسانيد. ولى به كسى كه بين او و قومش بود، دست نيافت و هنگامى كه حضرت موسى- عليه السّلام- متولد شد، كشتار كودكان ترك گرديد.
همين گونه بودند بنى اميه و بنى عباس، آن هنگام كه شنيدند زوال سلطنتشان به دست قائم آل محمّد- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- است، بر فرزندان اهل بيت شمشير كشيدند و آنان را كشتند و هنگامى كه صاحب الزمان- عليه السّلام- متولد شد، كشتار را ترك كردند. و خدا اجازه نداد امرش به هيچ يك از ستمكاران آشكار گردد و او شيعيان را در شرق و غرب عالم كمك مىكند و آنان را حفظ مىنمايد.
بويژه در راه «سامرّا» چون مخالفين اطراف آن متعصب هستند و مؤمنان را اذيت و آزار مىدهند و آن حضرت پيوسته شرّ آنان را گاهى با هيبت خودش دفع مىكند و گاهى با تازيانه و گاهى با شمشير و اين چيزى است كه از معتمدين شنيده شده است؛ چنانچه حضرت موسى- على نبيّنا و عليه السّلام- قبطىها را از بنى اسرائيل آشكارا و پنهان دفع مىكرد.
امام صادق- عليه السّلام- فرمود: در صاحب امر- عليه السّلام- سنّتهايى است از پيامبران، سنّتى از «نوح» است و آن طول عمرش و ظهور دولتش و باز بودن دستش در از بين بردن دشمنانش مىباشد. و سنّتى از «موسى» كه مانند او از دشمنان مىگريزد. و سنّتى از «عيسى» كه در باره او مانند عيسى- عليه السّلام- سخنانى گفته مىشود. و سنّتى از «يوسف» كه مانند او در پرده است و ميان مردم مىباشد و مردم او را مىبينند ولى نمىشناسند. و سنّتى از «محمّد»- صلّى اللَّه عليه و آله- كه مانند او هدايت مىكند و به روش او مىرود و مانند او با شمشير قيام مىكند.
و سنّتى از «داود»- عليه السّلام- دارد كه مانند او با الهام قضاوت مىكند (1).
1) بحار الانوار: 51/ 216، حديث 2 و 3.
امام باقر- عليه السّلام- فرمود: وقتى كه موسى بن عمران بنى اسرائيل را به «ارض مقدس» برد به آنان گفت: وارد شويد، ولى آنان از داخل شدن امتناع كردند و چهل سال در چهار فرسخ سرگردان بودند؛ وقتى كه عصر مىشد منادى آنان مىگفت: عصر گرديد كوچ كنيد، آنان نيز مىرفتند و آن مقدار را كه مىخواستند طى مىكردند و بعد خداوند به زمين دستور مىداد كه آنان را به همان جايى كه شروع به حركت كردهاند برگرداند و آنان هنگام صبح خود را در همان جايى مىيافتند كه از آن حركت كرده بودند.
خداوند براى ائمّه اطهار نيز زمين را در مواقع مختلف پيچانده است. در زمان غيبت امام زمان- عليه السّلام- چه بسيار حاجيانى بودند كه در بيابان حيران و سرگردان مىشدند و خداوند آنان را به وسيله حضرت مهدى- عليه السّلام- نجات مىداد.
كتابهاى ما مملو است از(حكايات) حاجيانى كه از كاروان بريدند و گم شدند و از زندگيشان مأيوس گشتند كه ناگهان وليعصر- عليه السّلام- دست آنان را گرفته و به آنان اطعام و سيرابشان نموده و آنان را با كسى كه طى الارض مىكرده در كمترين زمان به شهر و وطنشان رسانده است.
چنانچه روايت شده است كه مردى از «همدان» حجّ به جا آورد، هنگامى كه به همراه قافله از مكّه بيرون آمد، شب هنگام از قافله عقب ماند و در بيابان خواب او را گرفت. صبح كه از خواب بيدار شد، هيچ اثرى از قافله نديد و نفهميد كاروان از كدام سو رفته است سرگردان شد و از زندگى خود مأيوس گشت و چند روز بدون زاد و توشه ماند كه ناگهان امام زمان- عليه السّلام- را ديد و قلبش را آرام كرد و به او طعام داد و سيرابش نمود، سپس كمى از شب گذشته او را با كسى فرستاد كه دست او را گرفت و در مدت كوتاهى از شب به «اسدآباد» رساند و او دو ماه زودتر از ساير حاجيان به خانه خويش رسيد.
او مىگفت: مثل اينكه زمين زير پايم حركت مىكرد. به خانوادهاش
مىگفت: به او گفتم: تو چه كسى هستى؟ گفت: من «مهدى» هستم كه اهل شهر تو در من شكّ نمودهاند.
امثال اين مرد در همدان فراوان هستند كه به آنان «بنو راشد متشيّعون» مىگفتند: يكى از آنان از جدش نقل مىكند كه مىگفت: مهدى- عليه السّلام- به من فرمود: تو فلانى هستى و از شهرى در جبل به نام «همدان» مىباشى و به من كيسهاى داد كه در آن پنجاه دينار بود، هر چه آن دينارها نزد ما بود جز خير چيزى نمىديديم.
اكثر آنان از آن حضرت سؤال مىكردند: تو كيستى؟ آن حضرت مىفرمود: من «مهدى» هستم كه اهل شهرت مرا انكار مىكنند، آنگاه آنان به حقيقت پى مىبرند و مستبصر مىشدند و ديگران هم به واسطه آنان هدايت مىشدند. عده زيادى از شيعيان با امام زين العابدين و امام صادق و امام كاظم و امام محمّد تقى- عليهم السّلام- و با پدران و فرزندان آن بزرگواران طى الارض مىكردند.
موسى بن عمران- على نبينا و عليه السّلام- به پسر عمويش «قارون» مبتلا بود؛ چنانچه امام زمان- عليه السّلام- به عمويش «جعفر كذاب» مبتلا بود و خداوند اذيت او را از «مهدى»- عليه السّلام- دفع كرد و كلمه خود را بلند نمود و او را از مهدى- عليه السّلام- بيم داد.
وقتى كه امام حسن عسكرى- عليه السّلام- رحلت كرد، يارانش در خانه آن حضرت جمع شدند تا بر او نماز بخوانند، جعفر كذّاب هم آمد تا بر آن حضرت نماز بخواند و شيعيان حضور داشتند كه ناگهان ديدند جوانى آمد و دامن جعفر را گرفت و او را از كنار پدرش دور كرد و بر پدرش نماز خواند و مردم هم به او اقتدا كردند و جعفر كذّاب مبهوت و حيران مانده بود و نمىتوانست حرف بزند. وقتى كه از نماز بر پدرش فارغ شد از ميان مردم بيرون آمد و رفت و ناپديد گشت و نفهميدند كه از كدام سو رفت.
«قارون» به زنى كه صاحب جمال بود، ثروت انبوهى زيادتر از صد هزار درهم داد براى اينكه در ميان بنى اسرائيل بايستد و بگويد: «موسى مرا به سوى خود خوانده است». آن زن آمد و ايستاد در حالى كه موسى و قارون هم با زينت آلات خود بود، گفت: «اى موسى! قارون به من صد هزار درهم پول داده است تا در ميان بنى اسرائيل بايستم و بگويم: تو مرا به سوى خود خواندهاى، به خدا پناه مىبرم!».
همين طور مردمى بر امامان آل محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- مسلط مىشدند و آنان را اذيت مىكردند و به آنان عيوب و دروغهايى نسبت مىدادند و هنگامى كه از جانب بنى عباس كسى بر آنان موكل مىشد، بر حال آنان اطلاع پيدا مىكرد و پاكى آنان را مىديد و به آنها ايمان مىآورد و از بنى عباس بيزارى مىجست، مگر اينكه خبيث الاصل و زنازاده باشد.
و موسى- عليه السّلام- هم وقتى از قارون اذيت ديد كه هر روز با زينت آلات خود بيرون مىآمد و به زمين گفت: «او را بگير» پس زمين او را گرفت و بلعيد و به تدريج او را پايين برد؛ چنانچه خداوند متعال مىفرمايد: فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ (1).
همين طور «سراقة بن مالك» وقتى كه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- از مكه به سوى مدينه هجرت مىكرد، به قصد از بين بردن رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- و اسارت او از مكه بيرون آمد، موقعى كه به آن حضرت رسيد، پيامبر دعا كرد و زمين پاى جلو اسب او را گرفت و پاهايش فرو رفت، «سراقه» وقتى اين گونه ديد گفت:
اى محمّد! به من امان بده. حضرت فرمود: اى زمين! رهايش كن، آنگاه پاهاى اسب آزاد گرديد.
متوكل به نديمانش گفت: كار على النقى مرا خسته كرده است، چون هر چه كردم با من شراب بنوشد و همنشينى كند نپذيرفت. نديمانش گفتند: اين برادرش موسى است كه اهل لهو و لعب و شرب خمر مىباشد، او را احضار كن و مشهورش
1) يعنى: «ما او و خانهاش را در زمين فرو برديم»،(سوره قصص، آيه 81).
نما منتشر مىشود كه فرزند رضا- عليه السّلام- اين گونه است و مردم ميان او و برادرش فرق نمىگذارند و هر كس او را به شرب خمر و زنا و قمار بشناسد، برادرش را هم به همانند آن كارها متهم مىكند. متوكل گفت: بنويسيد او را با اكرام بياورند.
هنگامى كه موسى به سامرّا آمد، امام على النقى- عليه السّلام- نزد برادرش آمد و گفت: متوكل تو را احضار كرده است تا آبرويت را بريزد، وقتى نزد او رفتى نبايد بگويى كه اصلا شراب خوردهاى. اى برادر! از خدا بترس كه حرامى را مرتكب شوى.
هر چه امام- عليه السّلام- اصرار كرد، موسى نپذيرفت و خواست خلاف فرمايش امام را انجام دهد، حضرت دعا كرد و فرمود: هيچ وقت تو و متوكل در يك جا جمع نمىشويد.
بعد از آن موسى به در كاخ متوكل آمد، سه سال پى در پى هر روز مىآمد ولى به او اجازه ورود نمىدادند يك بار مىگفتند: او مشغول است، دفعه ديگر مىگفتند: دوا خورده است تا اينكه متوكل به قتل رسيد (1).
از امام صادق- عليه السّلام- روايت شده است كه «دانيال» پيامبر در زمان پادشاه ستمكارى زندگى مىكرد كه دانيال را گرفت و در چاهى انداخت و چند حيوان درنده را نيز نزد او انداخت تا او را بدرند و بخورند، ولى آن درندگان به او نزديك نشدند و آنگاه خداوند به يكى از پيامبرانش وحى فرستاد كه براى دانيال طعام بياورد. آن پيامبر پرسيد: بار پروردگارا! دانيال كجاست؟
خداوند متعال فرمود: وقتى كه از آبادى خود خارج شدى با شترى روبرو خواهى شد و تو را به جاى او راهنمايى مىكند. آن پيامبر بيرون آمد تا اينكه آن شتر
1) اصول كافى: 1/ 502، حديث 8.
او را به آن چاه راهنمائى كرد و آن طعام را براى دانيال فرستاد. دانيال گفت: حمد خداى را كه ذكركنندهاش را فراموش نمىكند.
موسى بن جعفر- عليه السّلام- هم در بغداد نزد بدترين مأموران بنى عباس محبوس بود. او آن حضرت را نزد درندگان گرسنه انداخت و هنگام صبح اطمينان داشتند كه از امام- عليه السّلام- جز استخوان چيزى نمانده است. پس ديدند كه حضرت در همان مكان ايستاده و مشغول اقامه نماز است و درندگان مانند گربه در كنار آن حضرت، نشستهاند.
مخفى نماند كه تمام درندگان نزد معصومان آل محمّد- عليهم السّلام- رام هستند و به دستورات آنان گردن مىنهند. امام باقر- عليه السّلام- براى «كميت» كه دشمنان آل محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- مىخواستند او را بگيرند و به قتل برسانند و او از دست آنان فرار مىكرد، دعا نمود و او در تاريكى شب بيرون آمد و در راهى عدهاى از مأموران نشسته بودند تا او را اگر خواست مخفيانه بگريزد، دستگير نمايند، ولى هنگامى كه «كميت» بيرون آمد و خواست به راهى برود، شيرى جلو او را گرفت و نگذاشت از آنجا برود پس از راه ديگرى رفت، باز نگذاشت و مثل اينكه به «كميت» اشاره مىكرد كه پشت سر او راه برود. آنگاه آن شير به طرفى رفت و «كميت» دنبال او به راه افتاد تا اينكه ايمن شد و از دست دشمنانش نجات يافت.
همين گونه بود حال «سيّد حميرى» كه امام صادق- عليه السّلام- بر او دعا كرد وقتى كه از دست پدر و مادرش مىگريخت و آنان والى را بر عليه او تحريك كرده بودند، درندهاى او را بر راهى راهنمائى كرد و از دست آنان رهايى يافت (1).
هنگامى كه اصحاب كهف به سوى خداوند گريختند و از نزد «دقيانوس» خارج و به غارى پناهنده گرديدند، بعد از آنان، پادشاه با عدهاى سوار شدند و به
1) بحار الانوار: 47/ 319، حديث 10.
دنبال آنان به راه افتادند. هنگامى كه به در غار رسيدند، آنان را در خواب ديدند، حيران ماندند و نتوانستند متعرض آنان شوند و وحشت زده برگشتند.
همين طور صاحب امر- عليه السّلام- بعد از اينكه بر پدرش نماز خواند و او را دفن كرد، جعفر كذّاب نزد بنى عباس رفت و خبر او را به آنان داد. و آنان سپاهى را به سامرّا فرستادند تا بر خانه آن حضرت هجوم برند و هر كس را در آن يافتند بكشند و سر امام- عليه السّلام- را بياورند! هنگامى كه آنان وارد خانه آن حضرت شدند، او را در آخر سرداب روى آب، بر روى حصيرى ديدند كه نماز مىخواند و در جلو آنان قرار داشت و آب سرداب مانند دريايى مىماند، وقتى كه اين گونه ديدند از دستيابى او مأيوس شدند و وحشتزده نزد خليفه برگشتند و خليفه به آنان دستور داد كه اين قضيه را پوشيده دارند.
دوباره سپاهى بيش از بار اوّل ارسال داشت، آنان هم وقتى كه وارد خانه شدند از سرداب، صداى قرائت قرآن شنيدند، در سرداب را گرفتند تا وقتى كه آن حضرت خارج مىشود او را بگيرند! ولى آن حضرت از جايى كه اكنون شبكه است، خارج شده و فرمانده آنان ايستاده بود، وقتى كه رفت و ناپديد شد، فرمانده گفت: پايين برويد و او را بگيريد. گفتند: او از جلو تو گذشت و تو به ما نگفتى تا او را بگيريم.
فرمانده گفت: من او را نديدم، پس هراسان مراجعت كردند.
بار سوم سپاهى به سوى آن حضرت رفت و او را در آخر سرداب يافتند و امام دستش را بر ديوار گذاشت و ديوار شكافته شد و حضرت بيرون رفت و هنوز هم اثر آن شكافتگى در آن ديوار پيداست.
مخالفين ائمه، اجابت دعاى امامان را انكار مىكنند و مىگويند خرق عادت براى غير پيامبران ممكن نيست. سپس از پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- روايت مىكنند سه نفرى را كه نه پيامبر و نه وصى پيامبر بودند، در غارى در كوهى عبادت مىكردند كه ناگهان سنگى از بالاى كوه بر در غار افتاد. در اين هنگام آنان به
يك ديگر گفتند: از اينجا نجات پيدا نمىكنيم مگر اينكه با خداوند روراست باشيم، پس اعمال خالص خود را بياوريد.
يكى از آنان گفت: خدايا! تو مىدانى كه من عاشق زن زيبايى بودم و در راه رسيدن به او پول زيادى را خرج كردم تا اينكه بر او دست يافتم، ولى در آن حال آتش جهنّم را به ياد آوردم و به خاطر بيم از جهنم به او دست نيازيدم، در اين هنگام آن سنگ اندكى كنار رفت و نور را مشاهده كردند.
آنگاه دوّمى گفت: خدايا! تو مىدانى كه من عدهاى را براى كارى اجير كردم و وقتى كارشان را تمام كردند به هر كدام آنان اجرتشان را دادم. امّا يكى از آنان گفت: من به اندازه دو نفر كار كردم و ناراحت شد و اجرتش را نگرفت و رفت. من با پولهاى او بذر خريدم و آن را به زمين پاشيدم تا اينكه ده هزار درهم شد، و بعد از مدتى آن شخص آمد و مزدش را خواست و من همه آن پولها را به او دادم و اين كار را فقط به خاطر خوف از تو انجام دادم. در اين هنگام آن سنگ باز هم مقدارى كنار رفت تا اينكه يك ديگر را ديدند.
سومى گفت: خدايا! تو خود مىدانى كه پدر و مادرم در خواب بودند و من ظرف شيرى نزد آنان آوردم و نخواستم آنان را بيدار كنم لذا همان جا ماندم تا اينكه بيدار شدند و شير را نوشيدند و اين كار را فقط براى رضاى تو انجام دادم. در اين هنگام آن سنگ باز مقدارى هم كنار رفت تا اينكه بيرون آمدن براى آنان ممكن شد (1).
داستانهاى زيادى از اجابت دعاى ائمه هدى- عليهم السّلام- گذشت و مقدارى هم ذكر نشده است.
امام موسى بن جعفر- عليه السّلام- على بن اسماعيل پسر برادرش را خواند و گفت: هارون الرشيد تو را خواسته است ولى نزد او نرو. على بن اسماعيل گفت:
من مرد فقيرى هستم و قروضى دارم.
1) بحار الانوار: 14/ 426، حديث 8.
امام- عليه السّلام- فرمود: من آنها را مىپردازم، ولى او توجهى به حضرت نكرد و از نزد حضرت خارج شد.
باز امام موسى- عليه السّلام- او را خواند و به او گفت: از خدا بترس و اولادم را يتيم نكنى. و دستور داد به او سيصد دينار و چهار هزار درهم پول بدهند. اما وقتى كه او رفت، حضرت فرمود: مىرود تا در باره خون من سعايت كند.
به حضرت گفتند: اين را مىدانى و به او نيكى مىكنى؟! حضرت فرمود:
پدرم از پدرش از رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- نقل مىكرد وقتى كه صله رحم قطع شد، بعد وصل شد، دوباره كسى كه آن را قطع كند، خداوند از او مىبرّد. من بعد از قطع رحم، خواستم به او صله نمايم تا وقتى كه دوباره او قطع رحم كرد، خداوند هم از او ببرّد. همين گونه هم شد، او به سوى بغداد رفت و به خليفه گفت كه از شرق و غرب عالم اموالى به سوى «موسى بن جعفر» مىآيد و ملكى را به قيمت سى هزار دينار خريده و آن پولها را حاضر ساخته است. و صاحب ملك گفته است فقط نقد مىگيرم، او همه را نقد داده است!!! هارون الرشيد دستور داد دويست هزار درهم به او بدهند و او را براى گرفتن ماليات به اطراف فرستاد. امام موسى بن جعفر- عليه السّلام- دعا كرد كه از آنها بهره نبرد، پس شكم على بن اسماعيل بريده شد و امعاء و احشائش بيرون آمد و نتوانستند آنها را برگردانند. آن اموال وقتى رسيد كه او در حال جان كندن بود، پس گفت: من با اينها چكار كنم در حالى كه در حال مردن هستم! لذا نتوانست از آنها استفاده كند و مرد (1).
هنگامى كه حضرت عيسى- عليه السّلام- متولد شد، وقتى دو روزه بود مانند كودكان دو ماهه نشان مىداد و هر يك از امامان ما نيز چنين بودند، در يك روز به
1) عوالم العلوم: 21/ 429، حديث 1.
اندازه يك ماه رشد مىكردند و در يك ماه به اندازه يك سال ساير بچهها بودند. و همچنين پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- وقتى كه حضرت عيسى- عليه السّلام- هفت ماهه شد، مادرش او را نزد معلمى نشاند، معلم به او گفت: بگو «بسم اللَّه!».
عيسى- عليه السّلام- گفت: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ».
معلم گفت: بگو «ابجد».
عيسى- عليه السّلام- گفت: «ابجد» چيست؟ و اگر نمىدانى «ابجد» چيست برايت آن را تفسير كنم.
معلم گفت: تفسير كن. عيسى- عليه السّلام- گفت: الف، «آلاء اللَّه» و باء «بهجة اللَّه» و جيم، «جلال اللَّه» و دال، «دين اللَّه» است.
«هوز»: ها، «هول جهنّم» و واو، «ويل براى اهل آتش» و زاء، «زفير جهنم» است.
«حطىّ»: يعنى: گناه گناهكاران توبهكننده و استغفاركننده، بخشيده شد.
«كلمن»: يعنى: كلام خدا كه تبديلى در كلمات خدا نيست.
«سعفص»: يعنى يك صاع به يك صاع و يك جزء به يك جزء.
«قرشت»: يعنى مردم را جمع كرد و محشور نمود.
در اين هنگام معلم به مادر عيسى- عليه السّلام- گفت: اى زن! اين بچّه هيچ نياز به تعليم ندارد.
همين طور بود محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- و جانشينان او كه علمشان از خداوند بود. مگر نديدى وقتى مأمون خواست دخترش ام الفضل را به ازدواج امام جواد- عليه السّلام- در بياورد و آن حضرت ده ساله بود و بنى عباس با اين ازدواج مخالفت مىكردند و مىگفتند او كودك است! نزد معلّمى بگذار(تا درس بخواند).
مأمون گفت: علم اينها از نزد خداوند است و نياز به فراگيرى از مردم ندارند.
پس يحيى بن اكثم، قاضى القضاة را آوردند تا از آنچه مىداند از آن حضرت بپرسد، ميان آن دو مباحثاتى جريان پيدا كرد كه تمام مردم حيران ماندند و اين
قضيه معروف و كسى آن را رد نكرده است (1).
عيسى- عليه السّلام- وقتى كه به هفت يا هشت سالگى رسيد به مردم مىگفت كه چه مىخوردهاند و چه چيزى را در خانههاى خويش ذخيره كردهاند. و ائمه اطهار- عليهم السّلام- نيز از نيازها و نيتهايى كه مردم در قلوبشان داشتند، خبر مىدادند. و از آنچه در خانههاى خود انجام مىدادند و از آنچه كه در نهان به آن توافق مىكردند و از حالات باطنى آنان خبر مىدادند، قبلا ذكر اين گذشت.
عيسى- عليه السّلام- مردى را به سوى روم فرستاد و او هر كس را مداوا مىكرد سالم مىشد. پس پسرى را بر او وارد كردند كه حدقه چشمش فرو رفته بود و هيچ چيز را نمىديد، پس دو تكه گل برداشت و در چشمان او گذاشت و دعا كرد كه ناگهان چشم او خوب شد و همه چيز را رؤيت مىنمود، پادشاه روم او را در بهترين منزلها جا داد و پزشك پادشاه شد و همه به جهت او ايمان آوردند.
ائمه اطهار- عليهم السّلام- هم دستانشان را بر صورت نابينا مىگذاشتند و مىكشيدند، پس بينا مىشدند. بلكه اكنون هم برخى از نابينايان بر ضريحهاى مقدّس آنان وارد مىشوند و توسط آنان از خداوند شفاى خود را طلب مىنمايند و بينائى خود را به دست مىآورند.
حضرت مسيح مرد ديگرى را گسيل داشت و به او تعليم داد دعايى را كه با آن مرده زنده مىشد، آن مرد رفت و وارد روم شد و گفت: من از طبيب پادشاه، دانشمندتر هستم، پادشاه سخن او را شنيد و گفت: او را بكشيد، ولى طبيب به پادشاه گفت: اين كار را نكن بلكه او را بياور اگر ديدى كه خطا كرده آن وقت او
1) ارشاد مفيد: 359.
را به قتل برسان كه حجّت تمام است.
پس فرستاده حضرت عيسى- عليه السّلام- را وارد كردند و گفت: من مرده را زنده مىكنم، پسر پادشاه مرده بود، پادشاه با عدهاى سوار شدند و به سوى قبر فرزندش رفتند و سفير حضرت مسيح دعا كرد و طبيب پادشاه كه او هم اولين فرستاده حضرت مسيح بود، آمين گفت. در اين حال قبر شكافته شد و پسر پادشاه بيرون آمد و در آغوش پدرش قرار گرفت، پادشاه گفت: پسرم! چه كسى تو را زنده كرد؟
پسر به طرف فرستادگان مسيح نگاه كرد و گفت: اين و اين. آن دو برخاستند و گفتند: هر دوى ما فرستادگان مسيح هستيم، پس پادشاه و اهل مملكتش كه در آن حال حاضر بودند، ايمان آوردند و مسيح- عليه السّلام- را در مملكت، بزرگ شمردند.
قريب به اين حكايت، داستان مرد عجمى صاحب منزلتى است كه براى حجّ با همسرش آمده بود و هر دو صالح بودند، نخست وارد مدينه شدند و آن مرد آمد و قبر پيامبر را زيارت و سپس به خدمت امام صادق- عليه السّلام- آمد، بعد همسرش مريض شد و مشرف به موت گشت و از زندگى او مأيوس شد، پس آن زن مرد و همسرش روى او را كشيد. آن مرد در حالى كه خيلى غمگين بود، نزد امام صادق- عليه السّلام- آمد و خبر مرگ همسرش را به آن حضرت داد، حضرت دعايى كرد و فرمود: برو كه او زنده است. وقتى كه آن مرد به منزلش برگشت همسرش را ديد كه نشسته است. سپس به مكّه رفتند، امام صادق- عليه السّلام- نيز به مكّه رفت، هنگامى كه همسر مرد عجمى كعبه را طواف مىكرد، امام صادق- عليه السّلام- را ديد و به همسرش گفت: اين مردى است كه نزد خداوند مرا شفاعت كرد تا خداوند مرا زنده نمود، در حالى كه مرده بودم.
شوهرش گفت: او امام هدايت «جعفر صادق»- عليه السّلام- است.
عيسى- عليه السّلام- معجزات زيادى داشت و يهوديان به آن نگاه نمىكردند تا ايمان بياورند. از آن حضرت خواستند كه «سام بن نوح» را زنده كند. پس بر سر قبر «سام» آمد و گفت: اى سام! به اذن خدا برخيز كه ناگهان قبر شكافته شد و حضرت عيسى- عليه السّلام- دوباره سخن خود را تكرار كرد از قبر حركتى نمود و «سام» بيرون آمد، حضرت مسيح به او گفت: كداميك از ماندن يا برگشتن براى تو بهتر است.
«سام» گفت: اى روح اللَّه! بلكه برگردم؛ چون من رنج مرگ و جان كندن را هنوز در وجودم احساس مىكنم.
و در عهد رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- نيز مردى دختر كوچك خود را در جاهليت در بيابانى انداخته و از بين برده بود، وقتى كه ايمان آورد به خاطر آنچه كه كرده بود پشيمان شد، گفت: اى پيامبر خدا! من اين كار را با دخترم انجام دادهام.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- با او به لب وادى رفت و دختر وى را صدا كرد.
دختر گفت: لبيك اى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله-.
پيامبر فرمود: مىخواهى نزد پدر و مادرت برگردى و آنان اكنون ايمان آوردهاند.
آن دختر گفت: اى رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- در مقابل خداوند پدر و مادرم را برنمىگزينم.
و عيسى- عليه السّلام- مردم را به آمدن محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- و اهل بيتش بشارت مىداد. پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- نيز فرمود: خداوند متعال به عيسى وحى نمود كه در كار من كوشش كن و آن را رها مكن، من تو را از غير مرد آفريدم تا نشانهاى باشد براى جهانيان. به مردم بگو: به من و به پيامبر امّى ايمان آورند. و نسل او از دختر مباركى است كه با مادر تو در بهشت است، خوشا! به حال كسى كه سخن او را بشنود و زمان او را درك كند و روزگار او را ببيند.
امام صادق- عليه السّلام- فرمود: رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- نشسته بود كه زنى آمد تا اينكه كنار آن حضرت رسيد، پيامبر اكرم به او فرمود: آفرين به دختر پيامبرى كه قومش او را ضايع كردند، او برادرم «خالد بن سنان عبسى» بود.
سپس فرمود: «خالد» قومش را دعوت كرد ولى آنان دعوت او را نپذيرفتند و هر روز آتشى از جايى خارج مىشد و هر چه اطرافش از حيوانات و گياهان و مزارع بود مىسوزانيد. «خالد» به قومش گفت: اگر اين آتش را از شما برگردانم به من ايمان مىآوريد و دعوتم را اجابت مىكنيد و تصديقم مىنماييد؟
گفتند: آرى. پس هنگام خروج آتش با دستش جلو آن را گرفت تا اينكه آن را داخل غارى نمود و خودش هم داخل شد، مدتى در آنجا ماند و مردم نگاه مىكردند و گفتند: حتما آتش او را سوزاند، ولى او از غار بيرون آمد و گفت: آيا اكنون دعوتم را اجابت مىكنيد و به من ايمان مىآوريد؟
گفتند: آتشى بود خارج شد و در وقت خويش داخل شد. پس باز دعوت او را نپذيرفتند.
پس به آنان گفت: من در روز فلان خواهم مرد، وقتى كه مردم مرا دفن كنيد و سه روز مرا به حال خود رها كنيد، سپس قبرم را نبش كنيد و از من بپرسيد كه از هر چه تا روز قيامت واقع مىشود خبر مىدهم.
وقتى كه آن وقت فرا رسيد، خالد وفات كرد و يكى از آنان گفت: در حال زنده بودن، او را تصديق نكرديم، در حال مرگ تصديقش كنيم! پس رهايش كردند (1).
او پيامبرى بود ميان رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- و عيسى- عليه السّلام- و جز او پيامبرى در ميان آن دو نبود. و قبلا روايات زيادى ذكر كرديم كه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- به على- عليه السّلام- فرمود: وقتى كه از دنيا رفتم مرا غسل بده
1) اصول كافى: 8/ 342 حديث 540.
و كفن نما و از آنچه مىخواهى بپرس. على- عليه السّلام- از آن حضرت پرسيد و از آنچه تا روز قيامت رخ خواهد داد، خبر داد.
بدان كه غيب شدن پيامبران و اوصيا- عليهم السّلام- نوعى از معجزه است؛ چون وقتى كه دشمنانشان خواستند مخفيانه آنان را از بين ببرند و يا اذيّتشان كنند و با از بين رفتن آنان، دين خداوند نيز محو مىشود، آنان غايب مىشوند. و اگر با قرائنى فهميدند كه اين ترس برطرف شده، آشكار مىشوند و علت غايب بودن آنان خوف بر جانشان است، وقتى خوف و مدت آن به اتمام رسيد، مدت غيبت هم به پايان مىرسد و اگر مدت خوف زياد شد، غيبت هم زياد مىشود.
حضرت يونس، هود و صالح يك بار غايب شدند و حضرت ابراهيم دو بار و حضرت يوسف، موسى و عيسى يك بار و جانشينان آنان نيز غيبتى داشتند.
رسول اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- هم دو بار غايب شد و همچنين امام عصر- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- نيز غايب است و هنگامى كه بداند بر نفسش خوفى نيست، ظهور خواهد نمود.
از غيبت آن حضرت، پيامبر اكرم و يازده امام خبر دادند. و از هر يك از آنان عدهاى از موثقين روايت كردهاند. و هنگامى كه ترس بر جانش برطرف شد، پرچم او به حركت در مىآيد و خداوند آن را به زبان مىآورد و مىگويد: اى ولى خدا! قيام كن و دشمنان خداوند را به قتل برسان. و شمشيرى دارد كه در غلاف است، وقتى زمان قيامش فرا رسد، شمشير از غلاف بيرون مىآيد و مىگويد: اى ولى خدا! ديگر براى تو نشستن جايز نيست، برخيز و دشمنان خدا را بكش.
همچنين بعد از وفات موسى- عليه السّلام- و جانشين او «يوشع»، عدهاى از اولياى خداوند خود را از مردم پوشيده داشتند و آنان به آمدن حضرت داود بشارت مىدادند كه او زمين را از جالوت و لشكريانش پاك مىكند. مؤمنان مىدانستند كه داود متولد شده ولى او را به چهره نمىشناختند. و داود ميان آنان مشهور
نبود، او را مىديدند و مشاهده مىكردند و به نام خودش مىناميدند ولى نمىدانستند او همان است.
وقتى كه جالوت با سپاهيانش بيرون آمد، داود گوسفندان پدرش را مىچرانيد و برادران داود با پدرشان رفتند و جنگ شدّت گرفت. و مردم به سختى كوشش مىكردند. پس پدر داود برگشت و به داود گفت: براى برادرانت طعام برسان تا در جنگيدن با دشمن قوت بگيرند.
داود رفت و لشكريان نزديك هم بودند و هر كدام به مركز خود برگشته بود، داود از كنار سنگى مىگذشت كه سنگ با صداى بلند به او گفت: اى داود! مرا بگير و با من جالوت را به قتل برسان؛ زيرا من براى كشتن او آفريده شدهام. پس داود آن سنگ را برداشت و در ميان كيسهاى- كه در آن سنگ قرار مىداد تا به سوى گوسفندانش پرتاب كند- نهاد، وقتى كه وارد لشكر شد، ديد آنان جالوت را بسيار بزرگ مىشمارند، به آنان گفت: چرا او را بزرگ مىشماريد؟ به خدا سوگند! اگر او را ببينم خواهم كشت. سخن او ميان مردم منتشر گشت تا اينكه اين خبر را نزد طالوت بردند، طالوت پرسيد: اى جوان! چه مقدار قدرت دارى؟
داود گفت: گاهى مىشود كه شير، يكى از گوسفندانم را مىگيرد و من به دنبالش مىروم و به او مىرسم، سر شير را مىگيرم و دهانش را باز مىكنم و گوسفند را از وى مىستانم.
خداوند متعال به «طالوت» وحى كرده بود كه هر كس زره تو را بپوشد و به تن او اندازه باشد او جالوت را خواهد كشت. زرهاش را خواست و حضرت داود آن را پوشيد و به تنش راست آمد آنگاه داود گفت: جالوت را به من نشان دهيد. وقتى كه او را ديد، سنگ را برداشت و به سوى او پرت كرد و ميان دو چشم جالوت خورد و سر او را شكافت و جالوت از اسب خويش بر زمين افتاد. لشكر كفر مانند سپاه احزاب در جنگ خندق، وقتى كه على- عليه السّلام- عمرو بن عبد ودّ را كشت، متفرق و پراكنده شدند.
داود، پيامبر بنى اسرائيل شد و با الهام قضاوت مىكرد (1).
همين طور بود زره رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- بعد از آن حضرت، به هيچ كس حتى امامان جز على- عليه السّلام- به اندازه نبود، تمام ائمه فرمودند كه آن بر مهدى- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- اندازه مىشود و او جالوتها و طاغوتها را مىكشد و مانند داود با الهام، قضاوت مىكند.
امام صادق- عليه السّلام- مىفرمايد: غيبت قائم ما طولانى است، پرسيدند:
چرا؟ فرمود: چون خداوند مىخواهد سنّتهايى از پيامبران را در مورد او جارى سازد، پس ناچار مدت تمام غيبتها در مورد او استيفا خواهد شد، و خداوند متعال مىفرمايد: لَتَرْكَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ (2)يعنى: سنتهايى كه پيش از شما بودند.
باز فرمود: ناچار بايد قائم، غيبتى داشته باشد. گفتند: چرا؟ فرمود: بر جان خود مىترسد، و به شكم خويش اشاره كرد.
باز فرمود: ولادت صاحب امر از مردم مخفى است تا اينكه وقتى قيام مىكند، هيچ كس بر گردن او منّتى نداشته باشد. خداوند كار او را در يك شب درست مىكند.
باز پرسيدند: چه حكمتى در غيبت آن حضرت است؟
فرمود: حكمت غيبت او همان حكمت غيبتهاى اولياى قبلى است. و حكمت آن بعد از ظهورش معلوم مىشود؛ چنانچه حكمت سوراخ كردن خضر كشتى را و كشتن پسر بچه و درست كردن ديوار تا جدا شدن از موسى- عليه السّلام- معلوم نشد (3).
محمّد بن حسن كرخى مىگويد: از ابو هارون شنيدم كه گفت: امام زمان- عليه السّلام- را(در كودكى) ديدم كه صورتش مانند ماه شب چهارده مىدرخشيد و خط موئى از سينه و نافش كشيده شده بود و لباس او را كنار زدم و او را ختنه شده يافتم. از امام حسن عسكرى- عليه السّلام- در اين مورد پرسيدم، فرمود: موسى- عليه السّلام- نيز همين گونه متولد شد. و همچنين است فرزند ما، ولى چاقو را بر آن مىگذرانيم تا به سنّت عمل كرده باشيم.
مردى از اهل فارس مىگويد: به سامرّا رفتم و در خانه امام حسن عسكرى- عليه السّلام- نشستم، بدون اينكه اذن بخواهم مرا خواند و وقتى كه وارد شدم، سلام كردم و از من پرسيد: اى ابو فلان! حالت چگونه است؟ مرا با كنيهام صدا كرد، سپس فرمود: اى فلان! اين بار اسم مرا گفت، آنگاه از يك يك مردان و زنان خانوادهام پرسيد و من تعجّب كردم. بعد فرمود: چه چيزى تو را به اينجا آورده است؟
گفتم: ميل در خدمت شما بودن.
فرمود: در خانه باش، از آن به بعد با خادمان در خانه بودم و وسائل آنان را از بازار مىخريدم و هنگامى كه در خانه، مردان بود بدون اذن وارد مىشدم. پس روزى مىخواستم بر آن حضرت در اطاق مردان وارد شوم، پس حركتى شنيدم كه ندايم كرد و گفت: از جاى خويش حركت نكن. جسارت نكردم كه وارد شوم و يا خارج گردم كه ناگهان كنيزى با چيزى پوشيده آمد، سپس حضرت ندايم كرد و فرمود: وارد شو. پس داخل شدم، كنيز را صدا زد، كنيز برگشت و به او فرمود: باز كن، كنيز پارچه را كنار زد و كودكى را ديدم سفيد و زيبا روى، شكم او را باز كرد، ديدم خط مويى از سينه تا ناف او كشيده شده است كه آن مو سبز بود نه سياه. حضرت فرمود: اين «صاحب امر» شماست.
يعقوب بن منقوش مىگويد: خدمت امام حسن عسكرى- عليه السّلام- وارد شدم
و آن حضرت در پستوى خانه نشسته بود و در طرف راستش پردهاى بود، به او گفتم:
سرورم! چه كسى بعد از شما صاحب امر است؟
فرمود: پرده را كنار بزن، پرده را بالا زدم، كودكى كه قدش به اندازه پنج وجب و ده يا هشت ماهه يا مثل اينها بود خارج گرديد كه پيشانيش گشاده بود. و صورتش سفيد. چشمانش مانند درّ و دستش پر قدرت و در گونه راستش خالى وجود داشت.
و سرش مو دار بود. پس آمد و در زانوى امام حسن عسكرى- عليه السّلام- نشست.
آنگاه حضرت به من فرمود: اين امام شماست. بعد پايين آمد و حضرت به او گفت: پسرم! تا وقت معلوم داخل شو. وارد خانه شد و من هم مشاهده مىكردم.
بعد از آن، حضرت به من فرمود: اى يعقوب! نگاه كن ببين در خانه كسى هست؟ وارد شدم و آنجا كسى را نديدم (1).
جعفر بن معروف مىگويد: ابو عبد اللَّه بلخى براى من نوشت كه عبد اللَّه سورى گفت: به بستان بنى عامر رفتم و آنجا پسر بچههايى را ديدم كه در بركه آب بازى مىكردند. نوجوانى را ديدم كه بر روى جانمازى نشسته و آستين خود را در دهانش گذاشته بود، پرسيدم: اين كيست؟
گفتند: «م ح م د بن الحسن» است و مانند پدرش بود.
محمّد بن صالح مىگويد: وقتى كه جعفر كذّاب بعد از رحلت امام حسن عسكرى در ميراث، نزاع مىكرد، امام زمان- عليه السّلام- از جايى كه نمىدانستند بيرون آمد و گفت: اى جعفر! چرا به حق من تعرّض مىكنى؟! «جعفر» حيران و مبهوت شد، سپس حضرت ناپديد گرديد و بعد از آن، جعفر او را در ميان مردم جستجو نمود ولى پيدا نكرد. و هنگامى كه جدهاش ام الحسن از دنيا رفت، وصيت كرده بود كه در خانه دفن شود ولى جعفر نزاع مىكرد و
1) بحار الانوار: 52/ 25، حديث 17.
مىگفت: اينجا خانه من است و نبايد در آن دفن شود. آن حضرت بيرون آمد و گفت: اى جعفر! آيا اين خانه توست؟ بعد ناپديد شد و جعفر بعد از آن او را نديد (1).
ابو حسين بن وجناء از جدش نقل مىكند كه در خانه امام حسن عسكرى- عليه السّلام- بودم كه مأموران به اتفاق «جعفر كذّاب» به آنجا هجوم آوردند و مشغول غارت شدند. و هم من مولايم قائم- عليه السّلام- بود كه ناگهان ديدم آمد و از در خارج شد و من نظاره مىكردم و او شش ساله بود و كسى او را نديد تا اينكه ناپديد گشت (2).
حسن بن وجناء نصيبى مىگويد: زير ناودان بعد از عشا در پنجاه و چهارمين حجّ در حال سجده بودم و دعا و زارى مىكردم كه كسى مرا حركت داد و گفت:
اى حسن بن وجناء! برخيز، پس برخاستم و كنيز رنگ پريده لاغر اندامى ديدم كه گمان مىكنم چهل يا بيشتر سن داشت، جلو من به راه افتاد و من چيزى نپرسيدم تا اينكه مرا به خانه خديجه وارد نمود، در آنجا خانهاى ديدم كه در آن به باغ باز مىشد و از ساج، پله داشت كه بالا مىرفت. كنيز بالا رفت، آنگاه ندا آمد: اى حسن! بالا بيا. پس بالا رفتم و دم در ايستادم.
در اين هنگام صاحب الزمان- عليه السّلام- به من فرمود: اى حسن! گمان مىكنى بر من مخفى هستى؟ به خدا سوگند! هنگام حج هيچ وقت نبود كه با تو نباشم، سپس اوقات مرا يك يك شمرد، من به خاك افتادم، بعد برخاستم.
حضرت فرمود: اى حسن! در مدينه به خانه جعفر بن محمّد- عليه السّلام- برو و آنجا باش و در فكر خوردنى، نوشيدنى و لباس نباش و به آنها اهميت نده، سپس دفترى به من داد كه در آن دعاى فرج بود، فرمود: با اين، مرا دعا كن و اين گونه به من درود بفرست و آن را جز به دوستان حقيقى من نده، و خداوند تو را موفق گرداند.
گفتم: سرور من! بعد از اين شما را نخواهم ديد؟
فرمود: اى حسن! اگر خداوند بخواهد.
مىگويد: از حجّم برگشتم و در مدينه به خانه امام جعفر صادق- عليه السّلام- رفتم و آنجا ماندم، از آنجا فقط براى سه چيز: تجديد وضو، خواب و وقت افطار بيرون مىآمدم و برمىگشتم. هنگام افطار به منزلم برمىگشتم و كوزهاى را پر از آب مىديدم كه سر آن پيالهاى قرار دارد كه در آن هر چه در روز به آن ميل داشتم وجود داشت، اين خوردنى. و لباس زمستان در زمستان و لباس تابستان در تابستان براى من كفايت مىكرد، روزى آب را مىگرفتم و به خانه مىپاشيدم و كوزه خالى را رها مىكردم و برايم طعام آورده مىشد، در حالى كه به آن نياز نداشتم، ولى طورى نشان مىدادم كه همراهانم نفهمند (1).
محمّد بن شاذان از كابلى نقل مىكند كه او را نزد ابو سعيد غانم بن سعيد هندى ديدم، گفت: از كابل در حال شك و براى جستجو بيرون آمده و درستى اين دين را در انجيل يافته بود و با آن خواسته است تا هدايت شود.
ابن بابويه مىگويد: محمّد بن شاذان در نيشابور به من گفت: خبردار شدم كه او رسيده، مترصد شدم تا اينكه او را ملاقات كردم و در باره داستانش از او پرسيدم، گفت: پيوسته در جستجوى دين حق بود. تا اينكه در مدينه اقامت كرده است و قصد خود را به هر كس كه مىگفته او را طرد و به همه معرفى مىكردند تا اينكه پير مردى از بنى هاشم به نام «يحيى بن محمّد عريضى» را ديده و آن پيرمرد گفته است: چيزى را كه تو جستجو مىكنى آن در «صريا» (2)است. پس به قصد «صريا» رفتم و وارد دهليز شدم كه آب پاشيده شده بود. پس خودم را بر پستويى
انداختم و غلام سياهى بيرون آمد و با من تندى كرد و گفت از اينجا برخيز، پس برخاستم، نشستم و گفتم: اين كار را نمىكنم. آن غلام وارد شد و بيرون آمد و گفت: داخل شو.
پس وارد شدم و سلام كردم و ديدم مولايم امام زمان- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- وسط خانه نشسته است وقتى كه مرا ديد، با اسمى كه جز خانوادهام در كابل كسى از آن خبر نداشت، مرا صدا زد و مرا از چيزهايى خبر داد.
گفتم: نفقه و خرجى من گم شده است در حالى كه گم نشده بود و وجود داشت، فرمود: آگاه باش! كه آن نفقه به خاطر دروغى كه گفتى از كفت خارج خواهد شد و خرجى به من داد. پس از آن پول خودم گم شد و آنچه حضرت داده بود باقى ماند. در سال دوّم هم رفتم ولى كسى را در خانه نيافتم (1).
حسن بن محمّد بن صالح بزّاز مىگويد: از امام حسن عسكرى- عليه السّلام- شنيدم كه فرمود: فرزند من، قائم بعد از من است و كسى است كه سنّتهاى پيامبر توسط او مرمت مىگردد و غيبت نيز در باره او جارى مىشود تا اينكه به خاطر طولانى بودن مدت غيبت، قلبها سخت مىشود و كسى به آن حضرت قائل نمىشود مگر كسانى كه خداوند ايمان را در قلوبشان نوشته باشد و او را با روح خودش تأييد كند.
امام صادق- عليه السّلام- از پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- نقل مىكند كه فرمود: «آدم ابو البشر» 730 سال زندگى كرد. «نوح» 1450 سال، ابراهيم 175 سال، اسماعيل 120 سال، اسحاق 180 سال، يعقوب 146 سال، يوسف و موسى، هر يك 120 سال، هارون 133 سال، داود 140 سال و سليمان 700 سال.
سعيد بن جبير مىگويد: از امام سجّاد- عليه السّلام- شنيدم كه فرمود: در قائم ما سنّتى از نوح است و آن طول عمرش مىباشد (2).
«الحمد للَّه الذي جعل القرآن لنبيّنا- صلّى اللَّه عليه و آله- ام المعجزات و معظمها و صلّى اللَّه على خيرته من خلقه محمّد و آله اشرف الصلاة و أعظمها».
اما بعد: «قرآن مجيد» تنها تصديقكننده پيامبر نيست بلكه تمام پيامبران و جانشينان آنان و امامان بعد از پيامبر را هم تصديق مىكند. و تمام قرآن فقط يك معجزه نيست، بلكه معجزات بىشمارى است. و در آن آيات و معجزاتى به اندازه شنها و ريگها مىباشد؛ چون كوچكترين سوره آن «كوثر» است كه در آن از دو جهت اعجاز وجود دارد:
يكى از جهت اينكه: او در مورد آينده غيبگوئى مىكند و همان گونه كه خبر داده بود، بدون تخلّف واقع شده است و خداوند متعال مىفرمايد: إِنَّ شانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ وقتى كه شخصى از قريش گفت: محمّد مردى است كه ذريّه ندارد و هنگامى كه مرد از ياد مىرود و كسى را ندارد كه بعد از مرگش او را به ياد بياورد، خداوند اين مطلب را بر گويندهاش منعكس كرد و همان گونه هم شد.
و جهت ديگر اعجاز اين سوره، در «نظم» آن است؛ چون اين سوره با كمى حروفش و كوتاهى آياتش، ترتيب زيبا و امر عجيبى را و بشارت براى پيامبر و تعبّد به عبادات را با آسانترين الفاظ و كمترين بيان، در برگرفته است، در يك كتاب جداگانهاى اين را متذكرشدهايم.
و سورههاى طولانى از چند جهت شامل اعجاز مىشوند؛ از جهت «نظم و ترتيب و كثرت و خبر از غيب دادن»، از اين رو جايز نيست قرآن را يك معجزه به حساب آورد و نه هزار معجزه و نه چند برابر آن.
بدين خاطر سخن كسى را كه گفته است: «پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- هزار معجزه دارد يا دو هزار» تخطئه مىكنيم؛ زيرا وقتى معجزات آن حضرت را بشماريم از هزاران نيز افزون مىشوند (1).
بدان كه چگونگى استدلال بر قرآن، فرع بر خود استدلال آن است. و استدلال به قرآن بعد از بيان پنج چيز صحيح است:
1- ظهور محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- در مكّه و ادعاى اينكه او مبعوث و فرستاده خداوند به سوى خلق است.
2- با قرآنى كه در دست داشت، اعراب را به مبارزه طلبيد و ادّعا كرد كه خداوند قرآن را بر او نازل كرده و مخصوص او گردانيده است.
3- اعراب در طول اين مدت، نتوانستند با قرآن معارضه كنند.
4- آنان به خاطر عجز و ناتوانى نتوانستند با قرآن معارضه كنند.
5- اين ناتوانى مردم، چيز خارق العادهاى است.
وقتى كه اين ثابت شد، پس يا قرآن به خودى خود معجزه است و با فصاحتش خرق عادت كرده است، از اين رو نتوانستهاند با او معارضه كنند و يا اينكه خداى سبحان آنان را از معارضه برمىگرداند و اگر خداوند آنان را منصرف نمىكرد، مىتوانستند معارضه كنند و هر طورى كه باشد، صحت نبوّت پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- ثابت مىشود؛ زيرا خداى متعال كذّاب را تصديق نمىكند و براى باطل خرق عادت نمىنمايد (2).
اما ظهورش در مكّه و خواندن مردم را به سوى خويش، پس شبههاى در آن نيست، بلكه آشكار و واضح است و هيچ عاقلى آن را انكار نمىكند. و نيز ظهور اين قرآن در دست آن حضرت واضح است و شك در يكى از آن دو مانند ترديد در ديگرى مىباشد.
اما آنچه دلالت مىكند كه آن حضرت از مردم خواسته است تا با قرآن معارضه كنند و معناى سخنانى كه مىگوييم پيامبر اكرم معارض خواسته است، اين است كه آن حضرت ادّعا كرده كه خداوند او را فقط به قرآن مخصوص گردانيده و فقط به او خبر داده و جبرئيل به سوى او آمده و اين معلوم است و كسى نمىتواند آن را انكار كند. و اين نهايت به معارضه خواستن است و اينكه اگر مىتوانند به مبارزه بيايند.
اما اينكه اصلا با قرآن معارضه نشده؛ زيرا اگر معارضه مىشد لازم بود كه نقل شود و اگر نقل مىشد، دانسته مىشد؛ چنانچه از خود قرآن معلوم است و همه از آن خبر دارند. پس كسى از معارضه خبر ندارد و اين دليل است كه اصلا قرآن معارضه نشده است؛ چنانچه معلوم است كه ميان بغداد و بصره شهرى بزرگتر از آن دو نيست و اگر بود، بايد نقل مىشد و مردم مىدانستند.
پس مىگوييم: معارضه اگر بود بايد نقل مىشد، چون انگيزههاى نقل آن زياد است و اگر بود آن حجّت مىگرديد و قرآن شبهه مىشد و نقل حجّت اولى از نقل شبهه است.
اما آنچه با آن فهميده مىشود كه جهت عدم معارضه، ناتوانى بوده است نه غير آن، اين است كه هر كارى با وجود انگيزه آن انجام داده نشده، اين خود دليل است بر اينكه به خاطر ناتوانى انجام داده نشده و به اين جهت مىگوييم: اين جواهر و رنگها در قدرت ما نيستند و مخصوصا وقتى كه موانع معقوله تماما مرتفع است، پس بايد يقين پيدا كنيم كه اين(عدم معارضه) از جهت ناتوانى بوده نه غير آن.
وقتى كه فهميديم عربها براى معارضه با قرآن خوانده شدند ولى با آن معارضه نكردند در حالى كه به آن نيازمند بودند، و وقتى فهميديم كه به خاطر ناتوانى با آن معارضه نكردند و هنگامى كه ثابت گرديد كه قرآن معجزه است و نمىشود با آن به ستيز برخاست؛ چون خارق عادت است، با اين سخن، نبوّت مطلوبه هم ثابت مىشود (1).
راه شناخت درستى پيامبر و وصىّ او جز با معجزه خودش و يا با خبر دادن پيامبرى كه پيامبريش با معجزه ثابت شده است ميسّر نيست. و «معجزه» در لغت چيزى است كه ديگرى را عاجز كند، سپس متعارف شده است در كارى كه توانا را از انجام مثل آن كار عاجز كند. و در شرع هم پديدهاى است كه از كار خداوند ناشى شود از امر و تمكين او، ناقض عادت مردم در زمان تكليف باشد و مطابق دعوت آن پيامبر، يا مانند آن باشد (2).
1- بايد پيامبر و ساير مردم از انجام مثل آن كار ناتوان باشند؛ چون اگر يك نفر بتواند آن را انجام دهد، ديگر بر تصديق پيامبر دلالت نمىكند و جانشين پيامبر هم مانند پيامبر است.
2- معجزه بايد كار خداوند و يا به دستور و فرمان او باشد؛ زيرا خداوند با معجزه، پيامبرش را تصديق مىكند پس بايد تصديق پيامبر يا وصى پيامبر از جانب او باشد.
3- بايد معجزه چيزى خلاف عادت باشد پس اگر معجزه كار غير عادى نباشد، پيامبر را تصديق نمىكند؛ مانند طلوع خورشيد از مشرق.
4- به دنبال ادّعاى پيامبرى، اعجاز رخ دهد يا اينكه ادعاى نبوّت كند و معجزه اقامه نمايد و بعد ادعاى او ميان مردم شيوع پيدا كند، دوباره معجزه بياورد بدون اينكه ادّعاى خود را تجديد كند؛ چون اگر اين گونه نباشد فهميده نمىشود كه اين معجزه به آن ادعا تعلّق دارد و در نتيجه موجب تصديق او در ادّعا نمىشود.
5- و اينكه در زمان تكليف باشد و اگر به قيامت محول كند درست نيست؛ چون آنجا عادت نقض مىشود و بر صدق مدّعى دلالت نمىكند (1).
«قرآن» معجزه است؛ زيرا عربها را به معارضه و آوردن مثل آن دعوت كرده است، در حالى كه آنان در اوج بلاغت بودند و انگيزهشان براى اين كار زياد بود و صارف و مانعى وجود نداشت، ولى مثل آن را نياوردند، پس علم حاصل مىكنيم كه آنان از آوردن مثل آن عاجز شدهاند. و مىگوييم: قرآن كريم خودش آنان را به معارضه طلبيده و فرموده است: فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ (2).
و عربها در آن زمان و بعد از آن به بلاغت، مباهات و بر فصاحت افتخار مىنمودند و مجامعى داشتند كه در آن اشعارشان را عرضه مىكردند و در آن زمان، شاعرانى بودند در طبقه نخست قرار داشتند مانند اعشى و لبيد و طرفه.
و در آن زمان عربها ميل داشتند جملات و كلمات مأنوس را به كار بگيرند نه كلماتى كه غريب و وحشى و سنگين بر زبان است. پس صحيح است كه گفته شود آنان در غايت فصاحت بودند. و انگيزه آنان براى آوردن مثل قرآن خيلى شديد بود؛ چون پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- آنان را به معارضه خواسته و سپس آنان را به عجز و ناتوانى متّهم ساخته بود؛ مانند فرمايش خداوند متعال كه مىفرمايد: قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً (3).
و باز فرمايش خداوند متعال است كه: فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا (1). اگر كسى بگويد: شايد آنان به قرآن اهمّيت نمىدادند و يا قرآن در بلاغت- نعوذ باللَّه- خيلى پايين بوده و اين باعث شده است كه آنان اين كار را انجام ندهند!!! در پاسخ مىگوييم: شبههاى نيست كه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- در ميان آنان خيلى جا افتاده بود تا اينكه او را امين ناميدند، چگونه به قرآن اهميّت نمىدادند در حالى كه آن را بزرگ مىشمردند و مىگفتند سحر است! و مردم را از شنيدن آن بر حذر مىداشتند تا دلهاى آنان را جذب نكند، با اين وضع چگونه از معارضه با قرآن، اعراض مىكردند؟!
اگر كسى بگويد: مگر شما نمىگوييد آنچه محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- آورده است سخن خدا و فعل اوست؟ و مگر نمىگوييد: آنچه مردم به آن قدرت دارند خرق عادت نمىكند؟ باز مگر نمىگوييد كه «قرآن» نخستين سخنى است كه خداوند به آن سخن گفته است و هنگام نزولش حادث نيست و حال اينكه چيز خارق العاده بايد حادث باشد؛ چون مردم به سخن گفتن قدرت دارند و هر چه از اين جنس باشد خارق العاده نيست، پس نمىتواند براى بندگان معجزه باشد؟! در پاسخ مىگوييم: خارق العاده بودن «قرآن» اين است كه آن در بلاغت اعجازش ظاهر گرديده و متجدد مىشود؛ مانند آن هم در عادت پديد نيامده، چه اين از جانب خود خداوند متعال باشد و چه از جانب فرشتهاى به دستور خداوند كه آن بر پيامبر وحى كند، پس وقتى كه معلوم شد او در ادعايش به ظهور اين كلام بليغ كه خود او و امثال او از آوردن مثل اين و چيزى نزديك به آن عاجز هستند، صادق است، اين مىشود «معجزه» و دليل بر صدق او. اشكالى هم ندارد كه خداوند متعال آن گونه سخن گفته باشد، ولى عادت نداشته كه به غير اين پيامبر آن را اظهار كند (2).
اين سخن كه «قرآن مركب است از جنس آنچه بندگان هم به آن قدرت دارند»، اشكالى به خارق العاده بودن آن نمىرساند و نه به اينكه آن معجزه است؛ چون اعجاز آن از جهت بلاغتش مىباشد و در بلاغت هم ميان بليغان تفاوت است، مگر نمىبينى شاعران و خطيبان در بلاغت و شعر و خطبههايشان از يك ديگر برترى مىجويند؟! پس صحيح است كه سخنى در بلاغت به حدى برسد كه نسبت به بلاغت بليغان خارق عادت باشد.
واضحتر اينكه: بلاغت در سخن، تنها با قدرت بر بوجود آوردن حروف مركبه حاصل نمىشود، بلكه با علم متكلم به سخن بليغ است و اين علم هم با كسب به دست نمىآيد بلكه از جانب خداوند ابتدائا و هنگام به كارگيرى تحصيلات خود به دست مىآيد و اين علم از جانب خداوند است، پس پروردگار عادتش اين طور تعلّق گرفته كه به بليغان مقدار متفاوتى از اين علم را داده است و زمانى كه بلاغت قرآن از آن مقدارى كه بندگان دارند، تجاوز كرد حتى از بلاغت بليغان آنان نيز گذشت، اين مىشود خارق العاده. و اين را با آنچه قبلا ذكر كرديم از اينكه قرآن عربها را به معارضه طلبيد و آنان از آوردن مثل قرآن يا قريب به آن، عاجز ماندند را روشن مىكنيم (1).
اگر كسى بگويد: از كجا مىدانيد كه قرآن كريم تنها در دست پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- ظاهر شده است نه غير او؟ چه اشكالى دارد كه خداى سبحان، پيامبرى غير از محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- را مبعوث كند و محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- هم به او ايمان بياورد. و قرآن را از او بياموزد، بعد اين پيامبر كشته شود و
1) بحار الأنوار: 92/ 125.
محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله-،- نعوذ باللَّه- سخنان او را به خود نسبت دهد و ادعا كند كه قرآن معجزه اوست؟!!! پاسخش اين است كه: ما ضرورتا مىدانيم كه قرآن مختص آن حضرت است؛ چنانچه در مورد اشعار و مصنفات، صاحبان آنان را مىشناسيم مانند اشعار امرئ- القيس يا كتاب عين خليل. قرآن مجيد هم از آن حضرت ظاهر گشته و از او شنيده شده و در ميان مردم حرفى كه دلالت كند بر اينكه قرآن از غير او ظاهر شده، ديده نمىشود. و مردم اصلا اين سخن را جايز نمىدانند، چگونه در حكمت حكيم سبحان جايز است به كسى اين گونه تمكين بدهد و حال آنكه محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- در زهدش از دنيا و آزاد نفسيش از اول كارش تا آخر كارش معلوم بود، پس چگونه اين اتهامات به او مىچسبد؟! (1).
اگر بگويند شايد گذشتگانى مانند امرئ القيس و امثال او اگر معاصر آن حضرت مىشدند، مىتوانستند با قرآن معارضه كنند! در پاسخ مىگوييم: اگر معارضه خواستن با «شعر» بود، اين سخن صحيح مىنمود، علاوه، در زمان پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- هم افرادى بودند كه بلاغتشان از گذشتگانى مثل امرئ القيس كمتر نبود و كسانى بودند كه از آنان در بلاغت قويتر بودند. و رسول اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- هم آنان را مجبور نكرد كه از جانب خودشان بياورند، بلكه مىتوانستند مثل قرآن از سخنان خودشان و از سخنان كسانى كه قبل از آنان بودند، بياورند.
اگر مىدانستند در سخن آنان چيزى هست كه مىتواند با قرآن برابرى كند مىآوردند و مىگفتند: اين سخن كسى است كه پيامبر نيست، ولى در بلاغت مساوى با قرآن است.
1) بحار الأنوار: 92/ 126.
و روشن است كه محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- كتاب نخوانده بود و نزد كسى شاگردى نكرده بود و اين براى دشمنانش معلوم بود، بعد براى آنان داستان نوح و موسى و يوسف و هود و صالح و شعيب و لوط و عيسى و مريم را با طول و تفصيلش تعريف مىكرد.
اهل كتاب هم اين سخنان را رد نمىكردند و بر او ايراد نمىگرفتند و اين اخبار، اتفاقى نبود و خداوند متعال به آن اشاره كرده است: ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ (1)و مانند اين قصهها از قصههاى پيامبران و امتهاى گذشته (2).
بدان كه مسلمانان اتفاق كردهاند بر دلالت قرآن بر نبوّت پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- و درستى دعوت آن حضرت. و متكلّمان در چگونگى اعجاز قرآن هفت گروه شدهاند. عدهاى گفتهاند: قرآن از اين جهت كه قديم است «معجزه» مىباشد و يا حكايت از كلام قديم و عبارت از آن است، اين سخن فاسد است و نمىتواند از گروههاى مذكور محسوب شود.
1- نخستين سخن از آن «سيد مرتضى» است كه گفته است: وجه اعجاز قرآن در اين است كه خداوند مردم را از معارضه با آن باز داشته و علم به چگونگى نظم و فصاحت آن را از مردم گرفته است و اگر خداوند آنان را باز نمىداشت مىتوانستند با آن معارضه كنند.
2- «شيخ مفيد- رحمه اللَّه-» فرموده است: مردم به اين جهت نتوانستند با قرآن معارضه كنند كه آن در مرتبه خارق العاده فصاحت بوده و مراتب بلاغت حدى و مرزى دارد، سخنى كه از آن گذشت، معجزه و خارق العاده مىشود.
3- عدهاى گفتهاند: اعجاز قرآن از جهت معناى صحيح و پيوسته و موافق عقل
بودن آن است.
4- جماعتى هم از جهت عدم اختلال و تناقض در قرآن كه عادتا نمىتواند خالى از آن باشد، معجزه دانستهاند.
5- عدهاى هم آن را از جهت اينكه شامل اخبار از غيب است معجزه مىدانند.
6- برخى ديگر نيز گفتهاند: قرآن معجزه است؛ چون نظم مخصوص به خود را دارد كه مخالف معهود است.
7- اكثر معتزله گفتهاند: تأليف و نظم قرآن معجزه مىباشد نه به جهت اينكه خدا خلقش را از آوردن مثل آن عاجز كرده كه در اين صورت ممكن بود خداوند اين را برطرف كند و مردم بر آن قادر مىشدند، بلكه محال بودن وقوع آن از آنان است، مانند محال بودن ايجاد كردن اجسام و رنگها و مانند خوب ساختن كسى كه به مرض پيسى و برص گرفتار است، بدون دارو و دوا.
اگر بگوييم كه همه اين وجوه هفتگانه هر كدام يك وجه قرآن است، بهتر مىباشد (1).
سيد مرتضى- رحمه اللَّه- استدلال كرده است كه خداوند سبحان مردم را از معارضه با قرآن باز داشت و عدول آنان، به اين جهت بود نه اينكه فصاحت قرآن خارق العاده باشد؛ چون فرق گذاشتن ميان دو چيز، موقوف بر اين نيست كه شخص، صاحب قريحه و اهل فن باشد، بلكه ديدن آن دو كفايت مىكند، چنانچه در فرق گذاشتن ميان ابريشم و پشم لازم نيست به ماهرترين بزّاز رجوع كنيم، بلكه نياز به فكر دقيق است و ما هم به اندازه علممان به فصاحت ميان شعر امرئ القيس و ساير شاعران فرق مىگذاريم و نيازى نيست در اين فرق گذاشتن به اينكه مراجعه نماييم به كسى كه در نهايت فصاحت است، بلكه با تفكر مىتوانيم اين تفاوت را
1) بحار الأنوار: 92/ 127.
تشخيص بدهيم.
ميان فاضل و غير فاضل اين شاعران و سخن آن خطيبان فرقى مانند ممكن و معجزه و چيز عادى و چيز خارق العاده نيست؛ چون اگر تمام شاعران به اندازه دو شاعر طائى فصيح بودند، بعد كسى شعرى مانند شعر امرئ القيس را مىآورد، اين معجزه نبود. همچنين اگر تمام بليغان عصر ما در يك طبقه بودند، كلام عبد المجيد و ابراهيم بن عباس و مانند آن دو خارق العاده و معجزه نمىنمود. اگر اين ثابت شد، پس فرق ميان كلمات قصار سورههاى مفصّل و فصيحترين قصيدههاى عربى براى ما ظاهر نيست، به آن ظهورى كه ذكر كرديم و شايد اگر ظهورى بود- مىگذاشتند.
پس اين ظهور از چيزهايى است كه غير ما بر آن آگاهى يافته است ولى علم ما به آن نرسيده است- پس دلالت مىكند بر اينكه مردم از معارضه دست كشيدند (1).
اشبه به حق و نزديك به حجّت بعد از قول قبلى، سخن كسى است كه گفته است: وجه اعجاز قرآن مجيد؛ خارج بودن «فصاحت» آن از روال عادى مىباشد، پس ما زاد از عادت، معجزه است؛ چنانچه عادت خداوند متعال در قدرت بر اين تعلّق گرفته است كه به معجزه ملحق شود، پس همين گونه است «قرآن مجيد» (2).
بدان كسانى كه قائل شدهاند كه وجه اعجاز قرآن «فصاحت» بيش از اندازه و خارق العاده بودن آن است، دو صنف شدهاند؛ عدهاى فقط «فصاحت» را گفتهاند و از نظم سخنى نراندهاند و برخى ديگر «فصاحت را با نظم و اسلوب مخصوص» معجزه شمردهاند.
هر دو گروه مىگويند وقتى كه ثابت شد كه «فصاحت» قرآن خارق العاده
است، بر نبوّت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- دلالت مىكند؛ زيرا آن كار خداى متعال است، پس بر نبوّت آن حضرت دلالت مىكند و معجزه اوست. و اگر كار پيامبر باشد در حالى كه او به خاطر خارق العاده بودن فصاحتش قادر بر آن نيست، علاوه، خداوند در آن، علوم خارق العادهاى هم قرار داده است و هنگامى كه فرمايش آن حضرت را فهميديم كه قرآن از جانب خداوند است نه از جانب او، اين سخن را مىپذيريم نه حرف ديگر را (1).
قول سوّم و چهارم از فرمايش خداوند متعال كه گفته است: وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً (2)، گروه اوّل اين فرمايش را بر معناى قرآن حمل كردهاند و گروه دوّم آن را بر لفظ، و آيه شريفه شامل هر دو مىباشد.
پس بنا بر هر دو قول، قرآن مىتواند معجزه باشد(هم لفظا و هم معنا) چون تناقض و اختلاف به صورتى كه مخالف عادت باشد، در آن وجود ندارد (3).
اما كسى كه وجه اعجاز قرآن را «اخبار از غيب» مىداند، پس شك و شبههاى در اين نيست كه معجزه است، ولى اين چيزى نيست كه با آن قصد معارض طلبيدن داشته باشد؛ چون بسيارى از قرآن خالى از اخبار از غيب است و همچنين تحدى به يك سوره معين قرار نگرفته است (4)[پس قرآن كلا معجزه است نه فقط آن سورهها و آياتى كه مربوط به اخبار از غيب است. و اللَّه اعلم].
اما كسانى كه گفتهاند قرآن كريم به خاطر اختصاصش به يك اسلوب
مخصوص و غير معهود معجزه است، ولى نظم بدون فصاحت نمىتواند مطلقا جهت اعجاز قرآن باشد؛ چون در نظم تفاضل واقع نمىشود، اين سخن مىتواند كافى باشد؛ چون در قبلى مىتوانست عادتا مشاركت واقع شود (1)چنانچه روشن گرديد.
اما كسى كه گفته است «نظم و تأليف قرآن» كه از بندگان محال است، معجزه مىباشد؛ مانند آفريدن جواهر و رنگها كه محال است، اين سخن اگر كلى گفته شود، باطل است؛ زيرا ما بر تمام حروف قدرت داريم و كلام هم تماما از حروفى كه هر متكلمى بر آن قدرت دارد، تركيب يافته است.
اما «تأليف» پس اطلاقش بر قرآن مجاز است؛ زيرا حقيقت آن در احكام است و منظور در قرآن اين است كه دنبال يك ديگر واقع شوند، اگر مراد اين باشد، اين را مردم نمىتوانند؛ چون آنان فاقد علم فصاحت و فاقد ايقاع حروف هستند، نه اينكه محال باشد؛ چنانچه غير شاعر نمىتواند شعر بگويد؛ چون از آن آگاهى ندارد نه اين كه از قدرت او خارج بوده و محال باشد، و هر وقت محال بودن اين، به فقد علم برگردد، اين خطاى در عبارت است نه معنا.
توضيح اينكه: اگر فقط فصاحت خارق العاده بود، بايد ميان آن و شيواترين سخن عرب، تفاوت شديدى كه بين ممكن و معجزه وجود دارد، داشته باشد و فرق و فاصله اين دو، مشتبه نمىشد، چنانچه ميان دو كلام فصيح، مشتبه نمىشود، اگر چه فرقى مانند ممكن و معجزه ندارند. مگر نمىبينى فرق ميان شعر طبقه اوّل از شاعران با شعر محدثين كه با اوّلين نظر فهميده مىشود؟ و نياز نداريم در تشخيص اين فرق به كسى كه در فصاحت به نهايت رسيده است، رجوع كنيم.
1) بحار الأنوار: 92/ 128.
دانستيم كه ميان اين دو شعر فرق عادى و خارق العاده نيست، وقتى كه اين ثابت شد و ما نتوانستيم ميان كلمات قصار سورههاى بلند و ميان فصيحترين شعر عرب فرق بگذاريم و ميان دو كلام، آن تفاوتى كه قبلا ذكر كرديم ظاهر نشد، پس براى چه فرق كم حاصل شد ولى فرق زياد حاصل نگرديد؟ و براى چه با تقارب، اشتباه برطرف شد ولى با تفاوت برطرف نشد؟
اعتراضات بر صرف فراوان است: اينكه گفتند: فرق ميان فصيحترين كلام عرب و قرآن، مختص بود به فصيحانى كه به معارضه خواسته شدند، پاسخش اين است كه اگر اين فرق به آنان اختصاص داشت با اين كه تفاوت زيادى با قرآن داشتند، به غير آنان نيز مىتواند باشد و خلاف آن را دانستيم.
امّا كسى كه فرق ميان اشعار جاهليت و اشعار جديد را انكار مىكند، اگر مورد خطابش را عوام الناس قرار مىدهد كه در آن حرفى نيست ولى اگر به كسانى كه فصاحت را مىفهمند اشاره كند، اين بر آنان مخفى نيست.
اگر كسى گويد «صرف» از چه چيزى واقع شد؟ خواهيم گفت: صرف از اينكه آنان را بازداشت تا كلام و سخنى بياورند كه مساوى قرآن يا قريب به آن در فصاحت و طريقه نظمش باشد. هر كس كه مىخواست با قرآن معارضه كند، فصاحتش سلب مىگرديد؛ زيرا علومى كه به وسيله آنها قدرت پيدا مىكرد، طبق عادت، ضرورتا از فعل خداوند است بنا بر اين، اگر با شعر منظوم با آن معارضه مىكردند، اين معارضه محسوب نمىشد. و شاهدش اين است كه پيامبر اكرم معارضه را مطلق گفت، نه به شيوه خاص و به اين جهت كه مطلق گذاشته است آنان در معارضه با يك ديگر، با فصاحت و طريقه نظم معارضه مىكردند.
از اين رو هيچ وقت خطيب، شاعر را به معارضه نمىطلبيد و نه شاعر خطيب را.
و اگر در منظور او شك مىكردند، سؤال مىنمودند و چون نپرسيدند، معلوم است كه غرضش را فهميدهاند و اگر نمىفهميدند با شعر با او معارضه مىكردند كه
فصاحتش از قرآن زياد بود، اين روشن است كه قرآن به يك نظم مخالف با ساير نظمها اختصاص داشت.
چيزى كه دلالت مىكند بر اينكه اگر اعجاز قرآن «صرف(بازداشتن)» نبود مىتوانستند با قرآن معارضه كنند اين است كه وقتى ثابت گرديد كه در كلام فصيح آنان چيزى است كه خيلى به قرآن نزديك است و در نظم هم برترى و تفاضل نيست، پس دو شاعر بايد در يك نظم مشترك باشند و يكى بر ديگرى زيادى نداشته باشد اگر چه در فصاحت مختلف باشند.
وقتى كه در نظم برترى نيست بايد گفته شود: برترى در سابق بودن است و اين اقتضا مىكند كه هر كس به شعر و وزنى از وزنهاى شعر، ابتدا كرده، معجزه آورده است و اين باطل است. و عادتا بر كسى كه به نظمهايى قدرت دارد، يك نظم سخت نيست و در اين به علم زياد نياز ندارد؛ چنانچه در فصاحت دارد، پس كسى كه بر كم، قدرت دارد بر زياد و طولانى هم قادر است اگر چه بر سبيل تشبيه باشد و اگر چه سخنش از فصاحت باشد، پس در نظم برترى واقع نمىشود.
اعتراض بر اين(قول سابق) از چند جهت است: يكى اينكه آنان گفتند: اين سخن شما قرآن را از معجزه بودن خارج مىسازد؛ زيرا بنا بر اين مذهب، معجزه بودن از جهت «صرف» است و اين خلاف اجماع مسلمانان مىباشد.
پاسخ اين مسأله اختلافى است و نمىشود در آن ادعاى اجماع كرد، علاوه معناى معجزه در عرف، غير آن است كه در لغت مىباشد. و مراد از معجزه در عرف؛ يعنى چيزى كه در دلالت كردن معجزه بر صدق كسى كه آن در دست او ظاهر شده، بهرهاى باشد.
و قرآن نزد كسى كه قائل به «صرف» مىباشد همين طور است و مىشود به آن
معجزه گفت و عوام الناس اين را انكار مىكنند كه كسى بگويد: قرآن معجزه نيست؛ يعنى بر صحت نبوّت دلالت نمىكند و بندگان هم بر آن قادر هستند، اما اينكه معجزه است به معناى خارق العاده بودن آن، اين به عالمان مبرّز مربوط است.
افزون بر اين، اگر علت اعجاز قرآن را فقط فصاحت بدانيم، قبح لازم مىآيد؛ زيرا آنان مىگويند: كسانى كه از عرب و عجم بر كلام و سخن گفتن قدرت داشته باشند، بر آوردن مثل قرآن قادر خواهد بود، در حالى كه براى او علومى مثل فصاحت قرآن وجود ندارد.
اگر اعجاز قرآن «صرف(باز داشتن)» باشد، اين اشكال پيش مىآيد كه چرا خداوند قرآن را در كمترين فصاحت قرار نداد تا اينكه در باب اعجاز، عجيب باشد(يعنى هم اقل فصاحت باشد و هم نتوانند مثل آن را بياورند).
پاسخ اينكه: اگر اين گونه مىكرد ممكن بود، ولى مصلحتى است كه اقتضا مىكند قرآن بر همان فصاحت خود باشد و از آن كم نشود. و در باب معجزات لازم نيست كه كارى عجيب باشد بلكه آنچه را كه مصلحت است انجام مىدهد بعد از اينكه دلالت بر اعجاز در آن قائم باشد.
سپس اين اشكال پيش مىآيد كه چرا خداوند متعال قرآن را فصيحتر از آنچه هست قرار نداد؟ پس هر چه گفتند همان پاسخ ما خواهد شد از آن سؤال. و كسى نمىتواند بگويد وراى اين فصاحت چيز ديگرى نيست؛ زيرا غايتى كه كلام فصيح به آن منتهى مىشود، غير متناهى است (1).
اعتراض ديگر اينكه: اگر اعجاز قرآن در «صرف(بازداشتن)» باشد، اين بر
1) بحار الأنوار: 92/ 130.
فصيحان عرب مخفى نمىماند؛ زيرا آنان بايد در معارضه خواستن مىفهميدند كه قادر هستند، ولى الآن براى معارضه ناتوان شدهاند، در حالى كه ظاهرا از آن اعراض كردند، پس چگونه گردن ننهادند؟
پاسخ اينكه بايد مىفهميدند چيزى را كه قدرت بر آن داشتند، ولى قادر بر آن نيستند، امّا امكان داشت آن را به اتفاق و سحر و عناد نسبت دهند.
اين شبهه را هم ما داريم كه مىتواند براى آنان رخ دهد و آن اينكه وقتى عربها فهميدند كه فصاحت قرآن خارق العاده است پس چه شبههاى باقى ماند و چرا اطاعت نكردند؟ پس هر پاسخى كه بدهند، همان پاسخ ما خواهد بود (1).
و [همچنين] اعتراض كردهاند پس گفتهاند: اگر فصاحت قرآن خارق العاده نبود، پس چرا گذشتگان عرب بر فصاحت آن شهادت دادهاند؟ مانند وليد بن مغيره و كعب بن زهير و اعشاى بزرگ كه خواست مسلمان شود ولى ابو جهل مانع گرديد و او را گول زد و گفت: اگر مسلمان شوى شرابخوارى و زنا بر تو حرام مىشود! و اگر فصاحت قرآن آنان را به تعجّب نياورده بود و از آن اطاعت نمىكردند.
پاسخ اينكه: تمام آنچه فصيحان به بلاغت قرآن شهادت دادند، در جاى خودش بوده و كسى كه قائل به «صرف» است مزيّت قرآن را در فصاحتش انكار نمىكند و فقط مىگويد: اين فصاحت خارق العاده و معجزه نيست، پس در سخن فصيحان و شهادتشان چيزى نيست كه موجب بطلان «صرف» بشود و داخل شدن آنان هم در اسلام به خاطر تعجب و عجز آنان است و اين همان «صرف» است.
مىگويند: خداوند متعال معجزه هر پيامبرى را از جنس چيزى كه قومش در آن
1) بحار الأنوار: 92/ 130.
پيشرفت كردهاند قرار مىدهد؛ چنانچه در زمان حضرت موسى- على نبينا و عليه السّلام- سحر بر مردم غالب آمده بود و خداوند هم معجزه او را از اين قبيل قرار داد و در دست آن حضرت «عصا» را به «مار» تبديل نمود و براى او «يد بيضاء» و معجزات ديگرى قرار داد، پس آن اقوام فهميدند كه اين سحر نيست و به او ايمان آوردند.
و همين طور در زمان حضرت عيسى- عليه السّلام- طب غالب بود و معجزه او نيز از اين قبيل بود و خداوند به دست او مرده را زنده نمود و كور و مرض پيسى را شفا داد.
از اين رو مردم آن زمان فهميدند كه با «طبّ» نمىشود به اين كارها دست يافت لذا به حضرت عيسى- عليه السّلام- ايمان آوردند.
و در زمان حضرت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- فصاحت و بلاغت غالب گرديده بود تا اينكه فقط با آن به يك ديگر تفاخر مىكردند، خداوند متعال هم معجزه پيامبر را در فصاحت قرار داد و قرآنى بر او فرستاد كه فصيحان فهميدند كه اين از جنس كلام بشر نيست و به آن ايمان آوردند.
از اين رو فصيحان و شاعرانى مانند قيس بن زهير و كعب بن زهير آمدند و ايمان آوردند. و «اعشى» هم آمد و رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- را به قصيده معروفش مدح كرد و خواست ايمان بياورد، ولى قريش نگذاشتند و بدترين چيزها را كه مىتوانستند در حق او روا مىداشتند و مىگفتند: اسلام، زنا و شرابخوارى را براى تو حرام و ممنوع مىكند.
او گفت: من پير شدم و به زنا نيازى ندارم. آنگاه از او خواستند شعرى را كه در مدح پيامبر سروده است براى آنان بخواند، او هم اين گونه خواند:
الم تغتمض عيناك ليلة ارمدا و بت كما بات السليم مسهّدا
نبيّا يرى ما لا ترون و ذكره اغار لعمرى في البلاد و انجدا (1)
1) يعنى: «آيا چشمانت بخاطر درد، شب به خواب رفته است و مانند(انسان) گزيده شده بيدار مانده است؟ پيامبرى كه مىبيند چيزى را كه شما آن را نمىبينيد و نام او در كشورها بزرگ گرديده و غور كرده است».
قريشيان گفتند: اگر اين را بخوانى پيامبر از تو نمىپذيرد، كوشيدند تا اينكه مانعش شدند. اعشى گفت: به يمامه مىروم و امسال را در آنجا مىمانم، رفت و مدت كمى زندگى كرد و از دنيا رفت. از شقاوت در دنيا و آخرت و بدى قضا و قدر به خدا پناه مىبرم و درود و سلام بر سيّد و آقاى ما محمّد و بر آل او باد.
«لبيد» نيز آمد و به پيامبر ايمان آورد و براى احترام به قرآن، شعر گفتن را ترك كرد و به او گفتند: دو بيت قصيدهاى كه گفتهاى آنها چه شدند؟
ان تقوى ربّنا خير نفل و باذن اللَّه ريثى و العجل
و همچنين آنچه گفتهاى: عفت الديار محلها فمقامها ...
در پاسخ گفت: خداوند به عوض آنها سوره بقره و آل عمران را به من داده است.
مىگويند: كسانى كه در اين باب با ما مخالفت كردهاند گفتهاند: راه شناخت نبوّت و پيامبر منحصر در معجزه نيست و گمان كردهاند كه معجزه با حيله و شعبده و سرعت دست، مشتبه مىشود، پس نمىتواند راه شناخت نبوّت باشد! اين سخن باطل است؛ زيرا وقتى اين سخن صحيح است كه ميان معجزه و حيله تفاوت، امكان نداشته باشد، در حالى كه ما فرقهايى را ميان اين دو برمىشماريم:
1- «معجزه» از جنسى است كه بندگان نمىتوانند به آن قدرت پيدا كنند؛ مانند تبديل كردن عصا به مار و زنده نمودن مرده و غير اينها.
2- «معجزه» احتياج به آموختن ندارد، بر خلاف «حيله» كه نيازمند وسائلى مىباشد.
3- «معجزه» نقض عادت مىكند بر خلاف «حيله» كه ناقض عادت نيست.
4- «معجزه» به آلت و وسائل نياز ندارد به خلاف «حيله» كه نياز دارد.
5- «معجزه» نزد كسى كه اهل اين باب باشد ظاهر مىشود و براى ترويج و تبليغ آنهاست، در حالى كه «حيله» نزد كسانى ظاهر مىشود كه اهل اسلام
آوردن و ايمان نيستند.
اگر كسى از مخالفان ما بگويد: محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- نعوذ باللَّه- پيامبر نبوده چون معجزه نداشته است!! پاسخش اين است كه: ما ضرورتا مىدانيم كه آن حضرت ادعاى پيامبرى كرده چنانچه مىدانيم در مكّه ظهور نموده و به مدينه هجرت كرده و از عربها خواسته است كه اگر بتوانند با قرآن معارضه كنند و مدعى شده است كه قرآن از تمام سخنان آنان برتر مىباشد و اين هم يك نوع معارضه خواهى است. و آنان مىدانستند كه اگر بتوانند با قرآن معارضه كنند، دعوت پيامبر را باطل مىكنند، پس به خاطر اينكه نتوانستند و ضعيف بودند، با قرآن معارضه نكردند؛ چون قرآن ناقض عادت است. و اين مقتضى اين است كه قرآن «معجزه» باشد و بر نبوّت پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- دلالت كند.
و اگر كسى بگويد: به خاطر اينكه جاهل بودند نتوانستند با قرآن معارضه كنند، نه اينكه چون عاجز بودند، در جواب مىگوييم: معارضه ميان آنها متعارف بود چنانچه امرئ القيس با علقمة بن عبدة الطبيب معارضه كرد و شعر او را نقض نمود و راه و روش معارضه را كودكان نيز مىدانند، پس چگونه زيركان عرب از آن غافل بودند.
اگر گفته شود: راه معارضه را به خطا رفتند چنانچه در پرستش بتان خطا كردند.
و يا اينكه قرآن شامل اخبار از گذشتگان است و آنان اهل اين كار نبودند، در پاسخ مىگوييم: ميان پرستش بتان و معارضه، فرق است؛ زيرا پرستش نظرى است و مىشود در آن خطا كرد ولى معارضه كردن از بديهيات است و خطا در آن روا نيست.
اما اخبار از گذشته، پيامبر از آنان خواست كه مثل آن را بياورند و آنان بايد مىآوردند و معارضه مىكردند، آنان هم در اين راه قدم برداشتند و داستانهايى را پيدا كردند و خواستند به مقابله با قرآن برخيزند و همچنين يهود و نصارا اهل قصّه و داستان بودند و بايد مشركان مىرفتند و داستانها را از آنان ياد مىگرفتند و با آنان
به معارضه قرآن برمىخاستند و كوشيدند كه اين كار را بكنند ولى نتوانستند (1).
اعجاز قرآن در نقض عادت اگر گفته شود: قرآن نمىتواند معجزه و دليل نبوّت باشد از جهت اينكه ناقض عادت است؛ چون ممكن است عرب، فصيحترين مردم باشند و در ميان آنان عدهاى باشند كه فصيحترين عرب باشند و در ميان آن عده هم كسى باشد كه از همه آنان فصيحتر باشد، وقتى كه سخنى را آورد هيچ كدام نتوانند مانند آن را بياورند و اين دلالت نمىكند كه آن شخص پيامبر است.
در پاسخ مىگوييم: اين صحيح نيست، زيرا نمىتواند در فصاحت سخن كسى به مرتبهاى برسد كه ديگران مانند آن و نزديك به آن را نتوانند بياورند و اگر سخنى را آورد كه ديگران مثل يا نزديك به آن را نتوانستند بياورند، اين بايد «معجزه» باشد، پس اين مثال درست نيست و اگر اتفاق بيفتد، بر درستى گوينده آن دلالت مىكند.
پس اگر گفته شود: اگر قرآن معجزه باشد(و بر نبوّت دلالت كند) بايد پيامبر مبعوث به سوى عرب و عجم باشد، در اين صورت لازم است كه ساير مردم اعجاز قرآن را از جهت فصاحت درك كنند، در حالى كه اين براى عجمها ممكن نيست؟
پاسخش اين است كه: اين حرف درست نيست؛ زيرا فصاحت منحصر در بعضى از زبانها نيست، عجمها هم مىتوانند اجمالا اين را درك كنند وقتى كه با اخبار متواتر دانستند كه بر محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- قرآن نازل شده و عربها را به معارضه خواسته است و آنان نتوانستهاند مانند آن را بياورند، پس بايد قرآن معجزه و دليل نبوّت باشد ولى عربها اين را به طور تفصيلى مىدانستند؛ چون قرآن كريم به زبان آنان نازل شده است و علم اجمالى در اين باب كافى است.
و باز مىگوييم: قرآن از جهت ناقض عادت بودن «معجزه» است؛ زيرا عادت اين گونه نيست كه يكى از فصيحان برود و بياموزد و آنگاه بر ديگران برترى جويد و
1) بحار الانوار: 92/ 134.
آنان نتوانند سخنى نزديك به سخنان او را بياورند و هنگامى كه آوردند اين «معجزه» باشد (1).
مىگويند: آنچه دلالت مىكند كه منظور از معارضه خواستن، هم در فصاحت و هم در نظم بوده، اين است كه ما مىبينيم پيامبر آنان را مطلقا به معارضه خواست و استثنا و تخصيصى نزد، پس از جانب خداوند متعال فرمود: قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً (2).
و همچنين خداوند متعال فرمود: وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ (3).
و مردم از آن حضرت نپرسيدند: آيا منظور پيامبر از معارضه خواستن فقط در فصاحت است يا در نظم تنها يا در هر دو و يا در غير اين دو مىباشد؟ پس آنچه درك مىشد گفت و ترديدى هم نبود؛ زيرا اگر آنان شك مىكردند، مىپرسيدند ولى اين كار را نكردند مگر اينكه آنان معارضه داشتند و ميانشان معروف بود.
قبلا فهميديم كه عربها با هر فنّى، با همان فن معارضه مىكردند، از اين رو هيچ وقت «شاعر» با «خطيبى» كه نمىتوانست در مقابل شعر او شعر بگويد، معارضه نمىكرد و نه خطيب با شاعر. و هر كس با نظير و مانند خويش معارضه مىكرد و معارضهكننده هم قانع نمىشد مگر اينكه مثل و مقابلش را بياورد؛ مانند معارضه جرير با فرزدق و جرير با اخطل، وقتى كه اين عادتشان بود، بايد همان طور معارضه مىكردند.
اگر گفته شود: صحيح است كه عادت عرب بر آنچه ذكر گرديد تعلق گرفته
است ولى چه اشكالى دارد كه معارضه خواهى بر فصاحت باشد نه بر نظم، به ويژه در فصاحت مىشود از يك ديگر برترى جست، وقتى كه اين بىاشكال باشد چه بعدى دارد كه پيامبر اكرم آنان را تنها در فصاحت به معارضه طلبيده باشد نه در نظم و قصدش را به آنان فهمانده باشد پس از اين رو آنان از او نپرسند.
در پاسخ مىگوييم: محال نيست كه معارضه فقط در «فصاحت» باشد نه در «نظم»، اما اين را از آن جهت منع در قرآن كرديم كه قرآن معارضه خواهى را مطلق گذاشته و آن را به صورتى خاص اختصاص نداده است. پس ما اين اطلاق قرآن را بر آنچه مردم به آن عادت داشتند و انس گرفته بودند، حمل كرديم.
اگر پيامبر اكرم(ص) با فرمايش خود به آنان مىفهماند كه معارضه خواهى را به صورتى خاص مخصوص كرده است بايد فرمايش آن حضرت به ما مىرسيد، ولى ما هيچ نقلى در اين مورد نيافتيم. و اگر با قرائن يا با اشارهاى به آنان مىفهماند، اين هم بايد به ما مىرسيد؛ زيرا آنچه اقتضا مىكند كه الفاظ و سخنان به ما برسند، همان اقتضا مىكند كه قرائن و اشارات نيز به ما برسند، به ويژه جايى كه مورد نياز باشد.
مگر نمىبينى وقتى پيامبر اكرم(ص)، نبوّت بعد از نبوّت خويش را نفى كرد، فرمود:
«لا نبى بعدى» و مقصودش را به شنوندگان فهماند كه هيچ پيامبرى از بشر نيست و از كلمه «بعد» تمام وقتها را اراده كرد، اين قرائن و نشانهها نيز مانند خود لفظ، به ما رسيد و ما همانند شنوندگان آن حضرت، مقصودش را فهميديم و در علم مانند آنان شديم، و اينها [كه گفته شد هيچ دليل و نشانهاى از آنها] در نقل و احاديث نيست، پس همين دليل درستى سخن ماست.
اگر معارضه خواهى تنها بر فصاحت بود نه نظم، مردم مىتوانستند با بعضى از شعرهاى فصيح و سخنان بليغشان، معارضه كنند؛ زيرا مانند بدرستى فرق ميان كلمات قصار، سورههاى طولانى و سخن فصيح عرب را مىدانيم. و اين دليل نزديكى است كه اعجاز را زايل مىكند و عربها اين را بهتر مىدانستند، پس بايد معارضه مىكردند ولى اين كار را انجام ندادند؛ چون آنان مىدانستند منظور از معارضه
خواهى، هم در فصاحت و هم در نظم است و آنان اين دو را با هم نداشتند.
و اختصاص قرآن كريم به يك نظم خاص مخالف ساير اقسام كلام، واضحتر از اين است كه خود را به زحمت بيندازيم و بر آن دليل بياوريم، دليل جاى لازم است كه شبهه باشد، ولى اينجا هيچ شبههاى وجود ندارد.
سيّد [مرتضى] مىگويد: به نظر من معارضه خواهى، به فصاحت و نظم با هم بوده است نه به يكى از اين دو. پس اگر معارضه با شعرى يا رجزى موزون و يا نثرى كه در آن روش نظم و فصاحت قرآن نيست، واقع شود، معارضه بجا واقع شده است.
پس صرف و بازداشتن بنا بر اين، اين گونه مىشود كه خداوند متعال از افراد بشر، تمام علومى را كه با آن بتواند مثل فصاحت قرآن و نظم آن را بسازد، سلب كرده است. از اين رو در سخن عرب به چيزى بر نمىخوريم كه در فصاحت و نظم، به قرآن نزديك باشد.
گفتهاند: ما نظم داريم و نثر، «نظم» همان «شعر» است و بيشتر مردم قادر بر شعر نيستند. و خداوند متعال معجزه پيامبرش را از نوعى قرار داده است كه هر كس بر آن قادر است و بر نوع انسان سخت نيست و اين داراى وزن نمىباشد، پس حجّت بر همه تمام است.
و آنچه در علم به «اعجاز نظم» بايد دانسته شود اين است كه: بداند مبانى كلام و اسباب فصاحت در لفظ، كدام است و ترتيب آن چگونه مىباشد و الفاظ چگونه با هم تباين دارند و فرق ميان فصيح و فصيحتر و بليغ و بليغتر چيست. مقدار نظم و وزن و آنچه با آن نظم از نثر شناخته مىشود و فاصله كلام و انتهاى آن و ابتداى آن و انواع سخن و شعر را بداند. آنگاه به آنچه به او عرضه شده بنگرد تا بداند كه آن از كدام نوع است؟ و چگونه بر يك ديگر فضيلت دارند تا بداند كه نظم قرآن
غير از ساير نظمهاست و مسيرى است خارج از آنچه بدان عادت كردهاند از خطبهها و نامهها و شعر و نثر و رجز و مخمّس و مزدوج و عريض و قصير.
وقتى كه در اين تأمّل كردى و در آخر و ابتدا و آسانى الفاظ و جمع بودن معانى قرآن فكر نمودى كه هر لفظى اگر تغيير داده شود ممكن نيست بتوانيم به عوض آن لفظى بياوريم كه از اين لفظ موافقتر و به معنا دلالتكنندهتر و جمعكننده فوايد و زوايد باشد، وقتى كه اين گونه شد، پس هنگام تامّل در همه اينها، نظم لايق و معانى صحيحى كه مانند آن در نظم اين عبارت پيدا نمىشود هر چه هم بليغ و خطيب كوشش كند، محقق مىشود.
1- نظم قرآن از صورت تمام نظمها خارج است و اگر قرآن نازل نمىشد، در قلب هيچ شخص فصيحى سخنى مانند آن تأثير نمىگذاشت؛ چنانچه «عتبة بن ربيعه» هنگامى كه قريش او را(براى شنيدن و تشخيص سخنان پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله-) انتخاب كردند و پيامبر سوره «حم سجده» را براى او خواند، وقتى كه او برگشت گفت: انواع سخنان عرب را شنيدهام و اين به هيچ كدام از آنها شباهت ندارد. او چيزى را مىگويد كه در قلب اثر مىكند.
و مانند آن سخن جنّ است كه خداوند از آنان حكايت مىكند و مىفرمايد:
إِنَّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً يَهْدِي إِلَى الرُّشْدِ (1).
و هنگامى كه شبيه و مانند قرآن را از نظمها پيدا نكردند، طمعشان از معارضه بريده شد.
2- خاصيّت دوّم نظم قرآن، تاثيرى است كه در قلوب شنوندگان مىگذارد و هر كس كه مؤمن باشد به طرف او اقبال مىكند و جذب مىشود. حكايت شده است كه مرد نصرانى از كنار كسى كه قرآن مىخواند عبور كرد و(صداى قرآن را كه
1) سوره جن، آيه 1 و 2.
شنيد) گريست، پرسيدند چه چيز تو را مىگرياند؟ گفت: «نظم».
3- نظم قرآن پيوسته تازه است و خسته نمىكند و كهنه نمىشود ولى كتابهاى آسمانى گذشته از زيور نظم عريان هستند و اهل كتاب، براى كتابهاى خود، «نظم» را ادعا نكردهاند.
4- قرآن به صورتى است كه يك بار به پيامبر خطاب مىكند و يك بار هم به كسى ديگر.
5- مانند قرآن در جامع بودن يافت نمىشود؛ چون در آن فراوانى و خلاصه بودن است كه مانند دو صفت متضاد مىباشند.
6- اجزاى آن به يك ديگر مخلوط نشدهاند و عادت بشر بر اين است كه معانى كلام را تقسيم كند.
7- هر فضيلتى كه در تأسيس زبان عربى نقش داشته باشد، در قرآن موجود است.
8- وجود برترى ميان بعضى از اجزاى سورهها و جزء بهتر و برتر، ميان سورههاى گوناگون ظاهر مىشود، چنانچه در «تورات»، ده كلمه وجود دارد كه شامل وصايا مىشود و به خاطر ارزشمند بودن آن كلمات، به آنها سوگند مىخورند. و همچنين در «انجيل»، چهار صحيفه است و در «زبور» حمدها و تسبيحهايى است كه در نمازشان آنها را مىخوانند.
9- در قرآن آنچه مردم به آن نياز دارند از اصول و فروع دينشان و از اشاره بر عقليات و اقامه برهان بر ملحدين و براهمايان و دوگانه پرستان و منكرين بعثت و طبيعيين، با مختصرترين و رساترين كلام وجود دارد. و نيز در آن انواع اعراب و انواع لغت عربى و حقيقت و مجاز و حتى «طب» هم موجود است؛ چنانچه مىفرمايد:
كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا (1)كه پايه و اساس طب همين است. و در آن محكم و متشابه و ناسخ و منسوخ است و قرآن كريم بر تمام كتب آسمانى گذشتگان نگهبان
1) سوره اعراف، آيه 31.
است.
10- نوعى نظم در ميان همه اجزاى قرآن وجود دارد كه در آن هيچ گونه اختلاف و تفاوتى پديد نمىآيد. و علاوه از اينها، خواص بسيارى هم دارد.
اگر گفته شود: چرا تمام الفاظ قرآن از الفاظ مختصرى كه سخن را زيباتر مىكند تشكيل نيافت تا كلام خداوند خيلى زيباتر و بهتر باشد و خداوند متعال هم بر اين مطلب توانايى دارد در حالى كه غير او ندارند؟
در پاسخ مىگوييم: اين برمىگردد به اينكه بگوييم چرا تفاوت ميان اشيا از بين نرفته تا همه يكى شوند؟ و چگونه بعضى از فرشتگان بر بعض ديگر برترى دارند؟ هر وقت اين گونه باشد، تفاوتى ميان اشيا ديده نمىشود و هيچ چيز از ضد آن شناخته نمىگردد. و نيز اگر كلام خدا اين گونه باشد به صورت معمّا در مىآيد و لذّت سادگى و آسانى آن از بين مىرود و ديگر راسخين در علم بر ديگران برترى نمىيابند. و علاوه بر اين، خداوند متعال عالم است و مىداند چگونه بر كسانى كه پيامبر را به سوى آنان فرستاده لطف كند. پس اين لطف همان طور است كه قرار داده و اگر جز اين بود ديگر لطف نمىشد.
صورت ديگرى براى صرف(بازداشتن) ذكر مىكنيم و آن اين است كه: اگر عدم معارضه مردم به خاطر بازداشتن خداوند نبود و آنان به جهت اينكه قرآن بر تمام سخنان آنان برترى دارد و در جزالت از سخن گذشته، از معارضه آن چشم پوشيده باشند، در اين صورت به هر حال لازم بود آنان معارضهاى كرده باشند؛ زيرا عربها سخت مورد خطاب قرار گرفتند در تحدى و با فشار و زدن، به راه راست توجه داده شدند.
و هر وقت فصاحت آنان فزونى مىيافت و مىتوانستند سخنشان را با قرآن
مقايسه كنند، مىفهميدند كه ميان آنان برترى پديد آمده است نه ميان ديگران، پس چه كسى آنان را از اين روششان پايين آورد و از درجه و مقامشان تنزل داد؛ چون آنان غير از عامّه مردم بودند كه فصاحت را نمىشناسند و به سخن عربى مأنوس نيستند. و از اهل زمان ما نمىتوانند كلام فصيح را بشناسند و بر آنان مواضع مختلف قرآن مشخص نيست، نمىتوانند ميان سخن زيباى عربى را از غير عربى بشناسند و غرايب قرآن را بدانند.
پس چه چيزى آنان را بازداشت از اينكه نتوانند با اشعار فصيحشان و كلمات نثرشان با قرآن مقابله كنند و ادّعا نمايند كه آنان در فصاحت مثل قرآن يا زائد بر آن هستند؟ على الخصوص جايى كه مخالف اين طريقه ادّعا مىكند معارضه خواهى فقط بر فصاحت بوده نه نظم و نه بر معانى ديگرى كه در اينجا ادّعا شده است.
پس مساوى است كه معارضه با نظم و شعر شده باشد و يا با نثر، پس چه كسى در اين ادّعا حكم بوده؟ عدّهاى از فصيحان يا اغلب آنان دشمنان پيامبر و مخالف آن حضرت بودند و دعوت ايشان را رد مىكردند و جلو حجّت او را مىگرفتند. به ويژه در ابتداى بعثت و پيش از استقرار حجّت و ظهور دعوت و قبل از زياد شدن موافقين پيامبر و مهاجر و انصار.
و اين امر انجام نگرفت الا اينكه اگر اين دعوى حاصل مىشد، هر آئينه ردّ مىگرديد. با تكذيب نمودن فصحاء كه در جنگ با پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- بودند، لكن اشتباه حاصل مىشد و شبهه واقع مىگرديد براى تمام كسانى كه همسنگ آنان نبودند از استجابتكنندگان آن دعوت و منحرفين از آن.
ساير طوايف مردم از فارس و ترك و رومى و غير اينها كه از زبان عربى بهرهاى نداشتند، هنگام مقابله ادّعاها در اينكه معارضه واقع شده يا نه؟ و هنگام تعارض اقوال در اينكه آيا توانسته است معارضه كند يا نه؟ اينها شبهه را تأكيد و مشكل را زياد مىكند و رسيدن به واقع و حق را مشكل مىسازد؛ زيرا وقتى ناظر ديد كه اكثر اصحاب فصاحت، ادّعا مىكنند معارضه واقع شده و عدهاى ديگر از آنان اين را انكار مىكنند، در اين دو قول شك مىكند و مىتواند هر كدام را تصديق و يا
تكذيب نمايد. پس بعد از اين از معجزه چه چيزى باقى مىماند؟ و اعجاز هم تمام نمىشود مگر اينكه قطع و يقين پيدا شود كه معارضه كردن بر آنان سخت بوده و نتوانستهاند معارضه كنند يا سخنى نزديك به آن بياورند. و اين هم حاصل نمىشود مگر بعد از اينكه علم حاصل كنيم كه معارضه واقع نشده است در حالى كه انگيزه زياد بوده و اسباب قوى نيز وجود داشته است، ولى هيچ عاقلى نتوانسته است به معارضه برخيزد و هيچ متدينى به آن كمك نكرده است.
پرهيزگارى و حيا، عرب را از اين كار باز نداشت؛ زيرا آنان هيچ پرهيزگارى و حيا را رعايت نمىكردند حتى از فحش و بدگويى هم فروگذارى نمىنمودند و از افترا بستن هم حيا نمىكردند و در اين ميان چيزى نبود كه حجّت باشد و نه شبههاى وجود داشت، بلكه اين از شدت عداوت آنان كشف مىكرد و سرگردانى، آنان را واداشت تا چيزى را كه نزد آنان قبيح بود تحسين كنند و اضطرار، موجب شد كه يكى از آنان داستان «رستم و اسفنديار» را آموخت و آن را براى مردم مىگفت و مردم گمان مىكردند كه او توانسته است با قرآن معارضه كند! و منظور از معارضه خواهى همان قصهها و اخبار هستند در حالى كه به درجه معارضه نرسيده بودند و مىتوانستند رفع شبهه كرده و از آن رو برگردانند.
و اخلاق آنان اگر چه سنگين بود، ولى حالى كه آنان داشتند بزرگ شدن شخص كوچك بود و كسى بود كه از خوارى به عزّت مىرسيد، علمش خشك مىشود و شهوتش دور مىگردد و به آنچه قبلا ممكن نبود اقدام مىكند. كسى نمىتواند ادعا كند كه اين را عرب نمىدانستند و اگر به ذهن آنان مىرسيد انجام مىدادند، ولى به فكرشان نرسيده بود؛ زيرا آنان از هوش و زيركى، بهره زيادى داشتند و از حقههاى نافذى با اطلاع بودند سهل است از اينكه خود حيله نكنند. به ويژه با نياز و احتياج به آن كه نياز، حيله را توجيه مىكند! با زيادى زكاوت و خوبى ذهنى كه آنان داشتند؟
اين از غفلتهاى قبيحى است كه آن مردم از آن، خود را تنزيه مىكنند ولى خداوند آنان را به آن توصيف مىنمايد.
و كسى كه موافق اعجاز قرآن است اين اعتراض را وارد نمىكند، بلكه كسى كه در دين با ما مخالف است و حجّت او را حيران كرده عرب را به غفلت متهم مىكند و مىگويد: شايد آنان نمىدانستند كه معارضه موفقتر و پر منفعتتر است و راه دليل درست و نزديك است؛ زيرا آنان صاحب نظر و فكر نبودند و فصاحت كار آنان بود، از اين رو به جنگ روى آوردند.
وقتى كه اين اعتراض وارد شود ما يك صدا به او جواب مىدهيم و مىگوييم:
اگر عربها اهل فكر نبودند، ديوانه غافل نيز نبودند و معارضه با چيزى به مثل آن چيز، از هر حجّت و دليلى و فعلى رساتر است. و ممكن نبود عرب باهوش از آنچه عامّه مردم به آن عمل مىكردند رو برگرداند و جنگ هم مانع از معارضه نبود؛ زيرا در جنگها مىتوانستند به جاى رجزخوانى، با قرآن معارضه كنند و اين براى آنان سودمندتر بود و اين پاسخ كسى است كه جنگ را مانع معارضه آنان دانسته است.
گفتهاند: در قرآن تفاوت است مانند آيه لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسى أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسى أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ (1). كه در اينجا تكرارى است بدون فايده؛ زيرا با گفتن «قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ» نيازى به «نِساءٌ مِنْ نِساءٍ» نبود و «قوم»، «نساء» را هم شامل مىشود، وقتى مىگويند: «اينها قوم فلان هستند»، هم مردان و هم زنان طايفه را شامل مىشود؟
پاسخ اينكه: «قوم» در لغت معناى حقيقيش «مردان» هستند و به زنانى كه در ميان آنان مرد نيست «قوم» گفته نمىشود. و مردان را به اين خاطر قوم گفتهاند كه آنان قائم به سختترين كارها هستند و قائم مانند تاجر كه از «تجره» است و مسافر
1) سوره حجرات، آيه 11.
و «سفره» و نائم و «نومه» و زائر و «زوره» و دليل اين، شعر زهير است كه گفته:
و ما أدرى و سوف اخال أدرى أقوم آل حصن أم نساء
يعنى: نمىدانم ولى گمان مىكنم به زودى بدانم كه آيا «آل حصن» قوم هستند يا زن.
باز اشكال كردهاند و گفتهاند: «الَّذِينَ كانَتْ أَعْيُنُهُمْ فِي غِطاءٍ عَنْ ذِكْرِي» (1)، تفاوت است، چگونه ممكن است چشم در پردهاى از ذكر باشد؟ بلكه اين گوش است كه مىتواند پرده داشته باشد و نشنود.
پاسخ اينكه: در اينجا خداوند متعال از چشم قلب را اراده كرده و دليل اين، سخن مردم است كه مىگويند: قلب فلان كس كور شده يا قلبش كور است وقتى كه چيزى را نفهمد.
در قرآن نيز فرموده است: وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ (2)، بينائى قلب و كورى آن در باب دين مؤثر است كه مانع از هدايت يافتن مىشود، پس مىشود گفت: قلب كور است اگر چه كورى در چشم است. و مثل اين آيه ديگر مىباشد كه گفته است: وَ جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ (3)، «أَكِنَّة» همان «پرده» است.
از آيه إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا (4)، پرسيدهاند و گفتهاند: وقتى كس ديگر را دوست دارد نمىگويند: «فلان كس براى فلان كس محبت قرار داده است».
پاسخ اينكه: خداوند اراده كرده است براى كسانى كه عمل صالح انجام
1) يعنى: «كسانى كه در چشمانشان پردهاى است و آن پرده مانع از شنيدن ذكر من مىباشد»،(سوره كهف، آيه 101).
2) يعنى: «اما قلب كور مىشود كه در سينه است»(سوره حجّ، آيه 46).
3) يعنى: «بر قلبهاى آنان پردهاى قرار داديم از اينكه بفهمند»،(سوره انعام، آيه 25).
4) يعنى: «كسانى كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند خداوند براى آنان به زودى محبت قرار خواهد داد»،(سوره مريم، آيه 96).
مىدهند، محبت آنان را در قلب ساير مؤمنان قرار دهد. و معنايش اين گونه مىشود كه: «من آنان را محبوب قلوب نمودهام».
باز از آيه أَمْ عِنْدَهُمُ الْغَيْبُ فَهُمْ يَكْتُبُونَ (1)، اشكال گرفتهاند كه از غيب نوشتن يعنى چه؟ در حالى كه قريش بىسواد بودند پس چگونه آنان را نويسنده قرار داده است؟
پاسخ اينكه: معناى نوشتن و كتابت در اينجا حكم است؛ يعنى آيا نزد آنان علم غيب است كه آنان حكم مىكنند و مىگويند: بر تو غلبه مىكنيم و تو را طرد مىنماييم و پيروزى با ماست نه با تو؟ و مانند اين شعر «جعدى» است كه مىگويد:
و مال الولاء بالبلاء فملتم و ما ذاك حكم اللَّه اذ هو يكتب (2)
يعنى «حكم مىكند». مثل آن است اين آيه شريفه: وَ كَتَبْنا عَلَيْهِمْ فِيها أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ (3).
و مانند فرمايش پيامبر به صاحبان دعواست كه فرمود: و الذى نفسى بيده لاقضين فيكما بكتاب اللَّه (4)يعنى «به حكم خدا»؛ زيرا منظورش رجم و عذاب بود، در حالى كه اين در ظاهر كتاب خدا نيست.
در آيات وَ قُلْ إِنِّي أَنَا النَّذِيرُ الْمُبِينُ كَما أَنْزَلْنا عَلَى الْمُقْتَسِمِينَ الَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ (5).
و: لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ، كَما أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ
1) يعنى: «و يا آنان علم غيب دارند و مىنويسند»،(سوره طور، آيه 41).
2) يعنى: «دوستى چيست كه به بلاء مايل مىشود، اين حكم خداوند نيست كه او بنويسد».
3) يعنى: «بر آنان نوشتيم(حكم كرديم) كه نفس در مقابل نفس قصاص مىشود»،(سوره مائده، آيه 45).
4) يعنى: «سوگند به كسى كه جانم به دست اوست در ميان شما دو نفر، با كتاب خدا(حكم خدا) قضاوت مىكنم».
5) سوره حجر، آيه 89- 91).
بِالْحَقِّ (1).
و: وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتِي عَلَيْكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ كَما أَرْسَلْنا (2)، اشكال كرده و گفتهاند:
«كما» براى تشبيه دو چيز به هم مىآيد در حالى كه در اينجا دو چيز وجود ندارد كه به هم تشبيه شوند.
پاسخ اينكه: قرآن بر زبان عرب نازل شده و در آن حذف و ايما و اشاره هست، آيه أَنَا النَّذِيرُ الْمُبِينُ در آن چيزى حذف شده است، كأنه خداوند فرموده است: أَنَا النَّذِيرُ الْمُبِينُ عذابا مثلما أنزل على المقتسمين، پس «عذاب» حذف شده «و انذار» بر آن دلالت مىكند چنانچه در آيه ديگر فرموده است: أَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ (3)اگر كسى بخواهد آن آيه را كنار اين آيه بگذارد اين گونه مىشود:
«أَنَا النَّذِيرُ الْمُبِينُ كَما انزل على عاد و ثمود». و مثل اين است خيلى از اشعار عرب و كلماتشان كه حذف شدهاند.
اما آيه: كَما أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ وقتى كه مسلمانان در جنگ در تقسيم غنيمت اختلاف كردند و با پيامبر مجادله نمودند، خداوند متعال اين آيه را نازل فرمود: يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفالِ قُلِ الْأَنْفالُ لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُمْ وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ (4)يعنى خداوند به هر كس بخواهد مىدهد. و از اين به بعد خدا و پيامبر را اطاعت كنيد. اين در اوصاف مؤمنين بود، آنگاه فرموده است: كَما أَخْرَجَكَ رَبُّكَ مِنْ بَيْتِكَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّ فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ لَكارِهُونَ (5)يعنى چگونه هنگامى خارج شدن كراهت داشتند هنگام تقسيم غنائم هم كراهت دارند.
امّا آيه: وَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ، كَما أَرْسَلْنا؛ يعنى من نعمتم را بر شما كامل مىكنم مثل فرستادن من پيامبرى را به سوى شما كه او را نعمت قرار دادم تا احكام را براى شما بيان كند.
در باره آيه وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ (1)، اشكال كردهاند و گفتهاند: در حالى كه هيچ يك از آنان اين گونه نگفتند.
پاسخ اينكه: هنگامى كه بخت نصر، بيت المقدس را سوزاند و بنى اسرائيل را از آنجا راند و آنان را به اسارت گرفت و تورات را نيز سوزاند كه چيزى از آن باقى نماند. در ميان اسيران «دانيال» پيامبر بود كه خواب بخت نصر را تعبير نمود و از اين رو «بخت نصر» او را در بهترين منزل جا داد. عزير تورات را براى يهوديان به عينه باز آورد هنگامى كه بعد از مرگ بخت نصر به شام مراجعت كرد.
پس طايفهاى از يهود گفتند كه او پسر خداست نه همه يهوديها و اين يك خاصى است كه به صورت عام گفته شده.
و در باره آيه: فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَ هُوَ سَقِيمٌ (2)، اشكال كرده و گفتهاند: اين آيه چگونه با آيه ديگر كه گفته است: لَوْ لا أَنْ تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَراءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ (3)جمع مىشود؛ زيرا اين خلاف اوّلى است؛ چون در اوّلى مطلقا گفته است او را در بيابان انداختيم اما در دوّمى آن را مشروط نموده است؟
پاسخ اينكه: معناى آن اين است كه اگر با اجابت كردن دعايش، به او رحم نكرده بوديم، او را در «عراء» مىانداختيم. و در حالت اوّل او را انداخته بود:
فَاجْتَباهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصَّالِحِينَ (4)، ولى خداوند او را با نعمت دادن از جانب خود تدارك كرد و او را در فضا انداخت و مورد مذمّت نبود و او را برگزيد و پيامبرش نمود.
[تناقضى ميان دو آيه نيست اگر چه در «نبذناه» مطلق بود] و در اين حالت مورد ملامت نبود. [و در جايى ديگر انداختن را مشروط گفته و معنايش اين است كه اگر ترحم ما به يونس- عليه السّلام- نبود او را به صورت ملامت شده مىانداختيم] اگر چه اين ملامت، ملامت عتاب بود نه عقاب؛ زيرا او ترك اولى كرده بود.
در مورد آيه: وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ (1)، اشكال كردهاند و گفتهاند: نام پدر ابراهيم در تورات «تارخ» است. در پاسخ گفته مىشود: ممكن است دو نام داشته است، گاهى شخصى دو نام و دو كنيه دارد. ادريس در تورات «اخنوخ» است و يعقوب، اسرائيل و عيسى- عليه السّلام- مسيح هم ناميده مىشود. پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: «من پنج نام دارم: محمّد، احمد، ماحى، عاقب و حاشر».
و گاهى هم ممكن است براى مردى دو كنيه باشد چنانچه گاهى ممكن است برايش دو نام باشد، حمزه دو كنيه داشت يكى «أبو يعلى و أبو عتبه» و صخر بن حرب- پدر معاويه- هم دو كنيه داشت: «أبو سفيان و أبو حنظله».
و گفته شده معناى «آزر» يعنى اى ضعيف! يا اى جاهل! و بعضى هم گفتهاند: به معناى: يا ياور من! و اى مصاحب من! و اى بزرگ من! است. بنا بر اين «آزر» صفت پدر ابراهيم مىشود.
اكثر علما گفتهاند: «آزر» عموى ابراهيم بود و عرب به عمو هم پدر مىگويند و صحيح هم اين است كه «آزر» پدر ابراهيم نبوده است.
در مورد آيه: وَ لَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَةٍ سِنِينَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً. بعد فرموده است:
قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا (2)اين سخنى متناقض است؛ زيرا خداوند متعال ابتدا مدت اقامت آنان را در غار معين كرده و بعد فرموده است بگو كه خداوند بهتر مىداند كه چقدر ماندند، در حالى كه اين را قبلا معلوم كرده بود.
پاسخ اينكه: مردم در مدت اقامت آنان اختلاف كردند؛ چنانچه در تعداد آنان اختلاف كردند، خداوند به ما فهماند كه آنان تا «سيصد» ماندند، بعد پرسيدند منظور از «سيصد»، سال است يا ماه يا روز؟
خداى متعال آيه فرستاد كه منظور، سيصد سال است. سپس فرمود: نه تا نيز اضافه نمودند و من بهتر از اختلافكنندگان مىدانم كه آنان چقدر ماندهاند.
در باره آيه: يا أُخْتَ هارُونَ ما كانَ أَبُوكِ امْرَأَ سَوْءٍ (1)، در حالى كه «مريم» برادرى به نام «هارون» نداشت.
پاسخ اينكه: خداوند متعال از اين كلام، برادرى نسبى را اراده نكرده است بلكه منظورش اين است: اى شبيه هارون! و اى مانند هارون در صلاح.
در ميان بنى اسرائيل مرد صالحى بود به نام «هارون» و گاهى مردى به كسى مىگفت: اى برادرم! ولى منظورش برادر نسبى نبود. و گفته مىشود: اين چيز، برادر اين چيز است وقتى كه هم شكل آن باشد و خداوند متعال هم فرموده است:
وَ ما نُرِيهِمْ مِنْ آيَةٍ إِلَّا هِيَ أَكْبَرُ مِنْ أُخْتِها (2).
اشكال كردهاند و گفتهاند: چگونه قرآن مىتواند بر آن نظمى كه گفتيد باشد و در آخرين درجه بلاغت باشد در حالى كه در آن تكرار الفاظ است؛ مانند فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ و مانند آن، تكرار قصّههاست.
پاسخ اينكه: تكرار، چند جور است: 1- تكرار در لفظ باشد نه در معنا؛ مانند اينكه بگويد: اطاعتم كن و عصيانم ننما.
2- هم در معنا و هم در لفظ تكرار باشد؛ مانند اينكه بگويد: عجّل! عجّل! يعنى هم در سرّ و هم در آشكار. و اللَّه! و اللَّه! يعنى هم در گذشته و هم در آينده. و گاهى هم همه اين تكرارها براى تأكيد معنا و مبالغه در آن است و گاهى هم اين تكرارها براى زينت دادن نظم و زيبا كردن آن است و نياز به استعمال هر دو مىباشد.
چه بسا چيزى كه با اختصار و حذف استعمال شده، بر شنونده معلوم نمىشود.
و اهل بلاغت، تكرار را در جايى مورد مذمت قرار دادهاند كه در سخن زيادى باشد و هيچ فايدهاى هم در بر نداشته باشد و معنايى را تأكيد نكند و لفظ و نظم را زينت
ندهد، اگر اين گونه باشد بيهوده و لغو مىشود.
اما وقتى كه يكى از اين دو فايده را داشته باشد، از بهترين ملحقات سخن منظوم مىشود و مورد مذمت واقع نمىگردد و تكرار لفظ براى زينت نظم كارى است كه هيچ بلاغتشناسى آن را انكار نمىكند و اين در اشعار شاعران موجود است.
اما بعد از حمد خدايى كه براى تمام مكلفين ميان حقّ و باطل فرق گذاشت و درود بر محمّد و خاندانش آن كسانى كه دين را اعاده كردند همان طور كه زينت به سوى زن تارك زينت، اعاده شود. پس من آنچه را كه با آن «فرق ميان حيله و معجزه» آشكار مىشود ذكر مىكنم و همچنين چيزى را كه با آن «شعبده از خارق عادت» شناخته مىشود و حقيقت دلالات و علامات براى هر صاحب نظر حقيقتجو را روشن مىكنم و خدا توفيق دهنده و كمككننده است.
بدان حيله اين است كه صاحب آن طورى در ظاهر نشان دهد كه آن گونه نيست و روش آن هم مخفى بماند؛ مانند گوساله سامرى كه در آن سوراخهايى قرار داد كه باد به آن وارد مىشد و صدا از آن شنيده مىشد.
از جمله اينكه با حركات سريع به بيننده اين گونه نشان دهد كه حيوان را سر بريد ولى در واقع سر او را نبريده است، بعد اين گونه نشان دهد كه او را زنده كرده است. و شبيه اين جنس از حيلهها «سحر» است.
و معجزات انبيا و اوصيا از اين جنس نيست؛ زيرا آنچه از معجزات نشان داده مىشود در واقع همان طور هم هست. و عقلا هم مىدانند كه همين طورى است و در
آن شك نمىكنند و در آن جهت حيله نيست؛ مانند تبديل شدن عصا به مار. زنده كردن مرده و به سخن آوردن جمادات و حيوانات اهلى و درندگان و پرندگان كه پيوسته بوده است و خبر دادن از غيب و انجام خارق العاده مانند قرآن در بلاغتش و باز داشتن مردم از آوردن مثل آن، اگر چه اكثر مردم با استدلال مىدانند كه قرآن معجزه است. و به اين خاطر، خداوند متعال در باره قوم فرعون كه معجزات حضرت موسى- عليه السّلام- را ديدند فرموده است: وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا (1).
اگر گفته شود چه چيز موجب انكار شما مىگردد چنانچه دارويى باشد كه اگر به شخصى مرده تزريق شود زنده گردد و اگر در ميان عصا گذاشته شود مار شود و اگر حيوانى آن را بنوشد سخن گويد و اگر انسان آن را بياشامد بليغ شود و به آوردن مانند قرآن قدرت پيدا مىكند؟
در پاسخ مىگوييم: در اين صورت يا مردم اين دارو را مىتوانند بشناسند يا نمىتوانند، اگر بتوانند، بايد دستيابى به آن ممكن باشد و بشود توسط آن با قرآن معارضه كرد كه در اين صورت قرآن نمىتواند معجزه باشد و اگر نشود به آن دست يافت، پس بايد دستيابى به آن معجزه باشد؛ زيرا در اين صورت فهميده مىشود كه بايد خداوند مردم را به آن آگاه كند و خداوند نيز جز فرستادهاش كسى را به آن آگاه نمىگرداند و با اين وسيله صدق او فهميده مىشود. و اينكه اين قرآن از جانب خود او نيست بلكه خداوند آن را نازل كرده است.
همين طور دوايى كه بشود با آن مرده را زنده كرد، در اين صورت آيا دستيابى به آن ممكن است يا نه؟ اگر دستيابى به آن ممكن نباشد، آن چيز براى پيامبر و وصى او معجزه مىشود؛ زيرا دانسته مىشود كه خداوند او را مطلع ساخته است و با اين
1) سوره نمل، آيه 14.
وسيله صدق او معلوم مىگردد. و اگر دستيابى به آن ممكن باشد، پس بايد هر كس بتواند مرده را زنده كند، در حالى كه اين گونه نيست.
بدان كه حيله و سحر و سرعت دست، اقسامى دارد كه اگر تفتيش شود مىتوان به آن واقف شد، از اين رو لازم است كه آموخته شود و مخصوص كسى نيست مانند اينكه شعبده بازان تخم مرغ را در ميان چيزى مانند سركه قرار مىدهند و دو يا سه روز مىگذارند بماند تا اينكه پوست بيرونى آن نرم مىشود به صورتى كه طويل مىگردد و نمىشكند سپس آن را در ظرفى شيشهاى كه دهانه آن باريك است قرار مىدهند وقتى در آن قرار گرفت، آب سرد بر آن مىريزند و شيشه را حركت مىدهند و تخم مرغ مانند اوّل گرد مىشود و بعد از چند ساعت اين نرمى از پوست آن مىرود و سخت مىشود و مىشكند! و جاهل گمان مىكند كه اين معجزه است در حالى كه «حيله» مىباشد.
و مانند آنچه كه ساحران فرعون از طنابها و عصاهاى خود انداختند كه بينندگان خيال كردند آنها مىخزند؛ زيرا آنان در ميان عصا و طناب «جيوه» گذاشته بودند وقتى كه آفتاب به آنها مىتابيد به حركت در مىآمدند. و غير اين از انواع حيلهها و حقّهها كه مردم خيال مىكنند چيزى مانند مار مىخزد در حالى كه چشمان مردم را سحر كردند و چيزى را كه نمىشناسند به آنان نشان مىدهند و اين اشتباه مردم به خاطر از دور نگاه كردن است؛ زيرا شعبده بازان نمىگذارند مردم ميان آنان روند.
در جريان موسى- عليه السّلام- دلالت است بر اينكه «سحر» حقيقت ندارد؛ چون اگر واقعا مار بودند خداوند متعال نمىفرمود: سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاسِ (1)بلكه مىگفت: «وقتى كه انداختند به مار تبديل شدند» بعد از آن فرموده است: وَ أَوْحَيْنا إِلى مُوسى أَنْ أَلْقِ عَصاكَ فَإِذا هِيَ تَلْقَفُ ما يَأْفِكُونَ (2)يعنى وقتى كه انداخت،
اژدهايى شد كه تمام طنابها و عصاهايى كه ساحران انداخته بودند را بلعيد و اين فورا بر ساحران معلوم شد و هنگامى كه اين معجزات را در عصا ديدند فهميدند كه كار آسمانى است و جز خدا كسى بر آن قدرت ندارد. پس از اين معجزات يكى تبديل شدن عصا به مار است.
دومى خوردن عصاها و طنابهاى آنهاست با اينكه زياد بودند.
سومى از بين رفتن طنابها و عصاها در ميان شكم كه يا پراكنده شدند و يا در آن فرو رفتند و يا اينكه فانى شدند، اگر كسى اين را ممكن بداند.
چهارمى برگشتن عصا به صورت اوّل بدون كم و زياد است. و هر عاقلى مىداند كه مثل اين كارها تحت قدرت بشر واقع نمىشود. از اين رو تمام ساحران به حقانيت موسى- عليه السّلام- اعتقاد پيدا كردند. عده زيادى از مردم هم با آنان به توحيد و نبوّت اقرار كردند و اسلام آنان حجّت بر فرعون و قوم او گرديد.
امّا در معجزات پيامبران و اوصيا- عليهم السّلام- دشمنانشان در آنها تفتيش و تفحص مىكردند و بر هيچ جهت حيلهاى در آن وقوف پيدا نمىكردند. و همچنين كسانى كه مىخواستند- نعوذ باللَّه- دروغ و عيبهاى آنان را كشف نمايند و معجزاتشان را تفتيش مىكردند كه آيا صحيح است يا نه؟ ولى بر هيچ مكر و حيلهاى آگاهى نيافتند.
مگر نمىبينى كه ساحران فرعون بشدت معجزه موسى را تفتيش مىكردند و بعد، از همه مردم داناتر شدند كه كار موسى سحر نيست؛ زيرا آنان آگاهترين مردم روى زمين به سحر بودند. از اين رو ايمان آوردند و به فرعون گفتند: «وَ ما تَنْقِمُ مِنَّا إِلَّا أَنْ آمَنَّا بِآياتِ رَبِّنا لَمَّا جاءَتْنا رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً وَ تَوَفَّنا مُسْلِمِينَ (1).
و وقتى كه فرعون آنان را به قتل مىرساند، مىگفتند: لا ضَيْرَ إِنَّا إِلى رَبِّنا
1) سوره اعراف، آيه 126.
مُنْقَلِبُونَ (1).
و بعضى گفتهاند: دست فرعون به آنان نرسيد و خداوند آنان را از دست فرعون رهانيد.
اما ماه معروف «مقنّعى»، كار خارق العادهاى نبود؛ زيرا در كوهستان چشمهاى مىجوشيد كه هر وقت خورشيد در برج ثور يا جوزا قرار مىگرفت، به مقابل آن مىرسيد و شعاعى از آن چشمه در آسمان منعكس مىشد و آنجا غبارهاى جمع شده، متراكم مىگشتند.
و در آسمان به صورت ماه به چشم مردم مىآمد و به اين خاطر هنگامى كه اين چشمه خشك شد، كار مقنّع باطل گشت. او اين را فهميده و بر آن اطلاع يافته بود.
هر كس اين را بداند و وقت آن را معين كند و پول صرف نمايد و فكر نمايد [ممكن باشد براى او مانند مقنع (2)مطلع شود مگر اينكه مردم از اين گونه خرج كردن و فكر نمودن اعراض دارند] وقتى كه اين را فهميدند او را شعبده باز خواندند.
اما «طلسمات»، بعضى از مردم حيلههاى باقى را «طلسم» مىنامند ولى مجاز و استعاره است؛ زيرا ظاهر و باطن طلسمات يكى است و در آن وجه حيلهاى نيست مانند «مناره اسكندريه».
چنانچه روايت شده است كه خداوند متعال به خاطر فضلش به يكى از پيامبران گذشته دستور داد كه از مس، پرندهاى بسازد و آن را بر سر منارهاى در آن ولايت قرار دهد و در آنجا درخت زيتون نبود و مردم براى طعام به روغن زيتون و غير آن
1) سوره شعراء، آيه 50.
2) «مقنّعى» منسوب به «مقنع» است و اسم او عطاء يا هاشم بن حكم مروزى است. او مردى كج چشم و كوتاه قد و از اهل مرو بود. صورتى از طلا ساخت و بر صورت خود گذاشت تا اينكه مردم رويش را نبينند، از اين رو به او «مقنع» گفتند. ادعاى خدايى مىكرد و به مردم ماه دومى نشان مىداد.(الكنى و الالقاب: 3/ 170).
زياد نيازمند بودند. هنگام رسيدن زيتون در شامات، خداوند متعال براى اين پرنده صدايى خلق كرد كه در هوا منتشر شد و تمام همجنسانش شنيدند و هر كدام در منقار خود زيتونى را آوردند و بر روى آن پرنده انداختند، اطراف اين پرنده تا سرش پر از زيتون شد و شكم اين پرنده خالى نبود تا اينكه ادعا شود حيله در آن به كار رفته است و هيچ صدايى از اين پرنده در طول سال شنيده نمىشد مگر هنگام رسيدن زيتون و مردم در طول سال از آن زيتونها بهره مىبردند.
پس نزد ما معجزات باقيهاى است از پيامبران و اوصياى گذشته- صلّى اللَّه عليهم اجمعين- و بخاطر همين بعد از پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- و در حال كوتاه ائمه- عليهم السّلام- هيچ طلسمى پديد نيامد.
اما «زرّاقون» كه بدون اصل سخن مىگويند؛ مانند «شغرانى» كه زيرك و حاضر جواب بود و معروف شده بود كه سخنش اغلب درست در مىآيد تا اينكه گمان كردند تولد او اين چنين اقتضا كرده و ستارهاش اينها را بدون علم براى او درست مىكند. اينها تماما باطل است؛ زيرا اگر با نحوه تولد، انسانى منجم متولد مىشد درس نجوم خواندن عبث و بيهوده مىگرديد، و اين در هر صنعتى صادق است؛ چون شاعر ماهر و صنعتگر حاذق و بافنده موفق ديباج، بدون علم و طبق اقتضاى كواكب نمىتواند داراى اينها گردد. بنا بر اين نظر، جهالتهاى بىشمار لازم مىآيد.
رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- از اخبار اولين و آخرين از ابتداى دنيا بر انتهاى آن و از بهشت و جهنم آن گونه كه اهل كتاب تصديق مىكردند خبر مىداد، در حالى كه درس نخوانده بود و نزد عالم اهل كتابى نرفته و ننشسته بود و كتاب نخوانده بود. پس معجزه بودن اخبار آن حضرت به اين خاطر است كه طبق روال
عادى نبود كه از زبان سايرين آن را گرفته باشد، پس بايد ما را بر صدق او آگاه بگرداند.
و از غيب به طور تفصيل خبر مىداد نه به طور اجمال مانند آيه: لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ لا تَخافُونَ (1). و همان گونه كه خبر داده بود، همان طور شد.
و آن حضرت داراى تقويم و حساب و اسطرلاب نبود، محل طلوع ستاره و به وجود آمدن باد را ياد نگرفته بود، ولى منجمين را انكار مىكرد و مىفرمود: «هر كس عرّاف و كاهنى را بياورد و به گفته او ايمان داشته باشد، به آنچه بر محمّد نازل شده، منكر گشته است».
فهميديم كه خبر دادن از غيب به طور تفصيل- بدون اينكه اختلافى نه كم و نه زياد در آن واقع شود و بدون استفاده از آلتى و حسابى و تقويمى و ستارهاى و يا از نجوم كه گاهى درست در مىآيد و گاهى خطا- ممكن نيست مگر از صاحب معجزه مخصوصه كه خداوند آن را با الهام به او اختصاص داده باشد، يا كارى كه ناقض عادت جاريه در مانند آن باشد، براى اظهار صدق كسى آن را ايجاد مىكند تا دليل بر صدق و علامت او باشد.
آگاه باش كه اخبار غيبى قرآن دو گونه است: يكى خبر از گذشته و دوّمى خبر از آينده مىباشد؛ اما اخبار گذشته مانند داستانهاى امتهاى گذشته بدون اينكه از كتابى ياد گرفته باشد و اما اخبار از آينده كه به طور تفصيل خبر داده بدون اينكه در آن از تلقين كسى يا مرشدى يا حكم تقويمى يا رجوع به حساب مانند خسوف و كسوف و اسطرلاب، و طالع استفاده كرده باشد.
و اين مانند قول خداوند متعال است: لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ
1) سوره فتح، آيه 27.
الْمُشْرِكُونَ (1).
و: مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ فِي بِضْعِ سِنِينَ (2).
و: سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ يُوَلُّونَ الدُّبُرَ (3).
و: لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً (4).
و: وَعَدَكُمُ اللَّهُ مَغانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَها- إلى قوله- قَدْ أَحاطَ اللَّهُ بِها (5).
و مانند اينها از آيات ديگر كه همان طور شد كه پيشبينى كرده بود و احاديث مانند اينها هم زياد است. و مثل اينها كه وقايع را با تفصيل بيان كردهاند و احكام آنها را روشن نمودهاند، از منجمين واقع نمىشود كه تمامش درست در بيايد. پس بايد توسط الهام از جانب كسى باشد كه دانا به غيب است و حقايق امور را مىشناسد.
يكى ديگر از غيب گوييها در قرآن و احاديث اين است كه از ضميرها و قلبها خبر مىدهد: إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْكُمْ أَنْ تَفْشَلا (6)بدون اينكه سخن يا كارى از آنها سرزده باشد.
و همين طور آيه: وَ إِذا جاؤُكَ حَيَّوْكَ بِما لَمْ يُحَيِّكَ بِهِ اللَّهُ وَ يَقُولُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ ... (7)،
بدون اينكه كسى اين را از آنها شنيده باشد [و اين را انكار نكردند].
و همچنين آيه: وَ إِذْ يَعِدُكُمُ اللَّهُ إِحْدَى الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّها لَكُمْ وَ تَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ (8)، پس در اينجا خداوند متعال از خواست و اراده آنان خبر داده است.
يا اينكه در جايى آرزوى مرگ را بر يهوديان عرضه مىدارد و مىفرمايد فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (9)و سپس فرموده است: وَ لا يَتَمَنَّوْنَهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ (10)و يهوديان صدق فرمايش قرآن را دريافتند و هيچ يك از آنان جسارت
نكرد آرزوى مرگ كند؛ زيرا پيامبر اكرم- ص- فرموده بود: «هر كس آرزوى مرگ كند مىميرد» همه اينها بر اين دلالت دارند كه قرآن به راستى از باطنها خبر مىداد.
و همين طور معجزات اوصيا بر صدق آنان و اينكه آنان حجّت خداوند هستند، دلالت دارد.
اگر گفته شود: چه دليلى هست بر اينكه وسائل حيله و شعبده در اخبار شما نيست تا اينكه حكم كرديد كه اينها معجزه هستند؟
در پاسخ مىگوييم: حيله كردن در تعداد زيادى از اين معجزات ممكن نيست؛ مانند دو نيم شدن ماه و داستان باران و خوراندن عده زيادى از مردم از غذاى بسيار كم و بيرون آمدن آب از ميان انگشتان و خبر از غيب پيش از اينكه رخ دهد و آمدن و برگشتن درخت به جاى خود كه حيله كردن در اينها ممكن نيست، بلكه حيله در اجسام سبك كه بتوان آنها را جابجا كرد ممكن است و در مانند درخت و كوه ممكن نيست؛ زيرا اگر بود بايد ديده مىشد.
اگر بگويند: ممكن است اينجا جسمى باشد كه درخت را جذب كند چنانچه آهن را سنگى به نام «آهن ربا» جذب مىكند.
در پاسخ مىگوييم: اگر اين گونه بود بايد در طول زمان به آن دست مىيافتند چنانچه بر «آهن ربا» دست يافتند و همه از آن آگاهى دارند. اگر آنچه گفتيد ممكن باشد بايد چيزى باشد كه ستارگان را هم جذب كند و كوهها را از جاى خود بكند و چيزى باشد كه اگر نزديك مرده ببرند زنده شود. و اين منجر مىشود به اينكه به هيچ چيز اطمينان نكنيم و آخر به جهالت مىكشد. سزاوار است كه دشمنان دين اين گونه طعنه بزنند؛ زيرا به آن محتاجتر هستند.
و نيز در بيرون آمدن آب از انگشتان اگر كسى بگويد كه در آن حيله به كار رفته بايد در كنده شدن كوه و جذب ستارگان و زنده كردن هم ممكن باشد در حالى كه نمىشود. و نمىشود گفت ناليدن تنه درخت به خاطر خالى بودن توى آن بوده
است؛ زيرا اگر اين گونه بود بايد ديده مىشد و با چسبيدن به آن ساكت نمىگشت و در تسبيح سنگريزه و سخن گفتن ذراع گوسفند حيله ممكن نيست. و گفته شده كه در سخن گفتن ذراع دو وجه است:
1- خداوند متعال ذراع را به صورت موجود زندهاى كوچك خلق كرده و براى او آلت نطق و تمييز قرار داده كه به آنچه مىشنود حرف مىزند.
2- اينكه خداوند كلامى را خلق مىكند كه از جانب او شنيده مىشود و مجازا مىگويند ذراع سخن گفت.
از سخن كسى كه مىگويد: اگر ماه دو نيمه مىشد همه بايد آن را مىديدند، اين معجزه باطل نمىشود؛ زيرا ممكن است هر كس در آن زمان يك كارى داشته است و آن دو نيمه شدن ماه در شب بود. و مردم هم هميشه مراقب ماه نبودند. ماه مدتى ماند سپس به هم چسبيد. و شايد هم در بعضى از جاها ابر بوده و همه مردم آن را نديدهاند. اكثر معجزات ائمه- عليهم السّلام- همين طور بودهاند.
عدهاى از مسلمانان ميان معجزات و غير آن اين گونه فرق گذاشتهاند و گفتهاند:
معجزه تنها به دست پيامبر و جانشين او و نزد بزرگان اهل عصرش كه همشأن او باشند پديد مىآيد و آنان وقتى در آن معجزه تأمل كنند در هر حال آن را مىفهمند.
ولى شعبده در دست اشخاص عادى و نزد عوام الناس و ضعيفان و زنان ديده مىشود و اگر دنبال اسباب و آلات آن بروند و جستجو كنند آن را آسان مىيابند امّا معجزه هر چه از آن بگذرد، صحّت و درستى آن بيشتر معلوم مىشود و حقيقتش واضح مىگردد.
چه بسا صاحب معجزه نمىداند چگونه آن معجزه پديد آمده و راه و روش آن چگونه است، ولى در شعبده بايد صاحبش طريق و روش آن را بلد باشد و مىداند كه اگر كسى اين راه و روش را بداند مىتواند مانند او شعبده كند.
معجزه مانند «عصاى موسى» است كه به مار تبديل شود و بخزد تا اينكه
ساحران از او اطاعت كنند و موسى از اين ترسيد كه معجزه و شعبده بر حاضران مشتبه شود(تا اينكه ساحران خود گفتند: اين سحر و شعبده نيست).
وقتى پيامبر يا وصى او دعا كند بدون هيچ گونه آلت و اسبابى، معجزه پديد مىآيد و آلتى بيشتر از دعا ندارد، ولى شعبده سرعت دست است كه با اسباب و آلات مخصوص خودش و با تعليم از قبل پديد مىآيد و در آن ممكن است چند نفر مساوى باشند و آن را فقط كسى مىتواند كه مقدماتش را آموخته باشد و بايد آلاتى باشد كه از آن در اتمام اين كار كمك بگيرد.
بدان معجزه كارى است كه شعبده بازان معاصر پيامبر هر چه هم تلاش كنند نمىتوانند مانند آن معجزه را انجام دهند، چه رسد به غير شعبده بازان، مثل عصاى موسى كه ساحران را با اينكه در كار خود ماهر بودند عاجز كرد. شعبده چيزى است كه حيلهگران با سرعت دست و به وسيله آلات مخصوصى انجام مىدهند كه بعضيها از آن سر در مىآورند و بعضيها سر در نمىآورند.
معجزه به دست كسانى كه به راستى و صداقت و پاكى شناخته شدهاند پديد مىآيد ولى شعبده در دست حيلهگران و خبيثان و او باش پديد مىآيد.
صاحب معجزه هنگام اعجاز، ديگران را به مبارزه فرا مىخواند و اجمالا موافق عقل است و به واسطه آن، بر جميع خلايق مباهات مىكند. و هر چه روزگار بگذرد، از وضوح و درستى آن كشف مىكند و پرده برمىدارد.
و معجزه شرائطى دارد كه ذكر كرديم. علاوه، اين در حيطه قدرت خداوند ممكن است و قول منكرين را كه وقوع آن را محال مىدانند، باطل مىكند و خداوند سبحان براى تصديق پيامبر و امام آن را ظاهر مىسازد. و اكثر شعبدهها در يك زمان مخصوص و مكان مخصوص محقق مىشوند و از وسائلى كمك گرفته مىشود، ولى معجزه به هيچ زمان و مكان مخصوصى متعلق نيست و صاحب آن از هيچ گونه وسائلى كمك نمىگيرد. هنگامى كه دعا كرد و خواست، خداوند متعال آن را ظاهر مىكند و در آن از هيچ وسيلهاى كمك گرفته نمىشود. و آن به صورت ناقض عادت است و عقول را حيران مىكند و بر نفوس غلبه مىنمايد تا
اينكه گردنها در مقابل آن كج مىشوند و جانها خاضع مىگردند و قلوب كسانى كه مىخواهند صدق صاحب آن را بدانند، آگاه مىشوند.
هر گاه معجزهاى باشد، علامت صدق است چه صاحب معجزه پيامبر باشد و چه امام. و معجزه براى تصديق صاحبش مىباشد چه در ادّعاى نبوّت و چه در تحقيق حالش؛ زيرا خبر مخبر يا راست است يا دروغ و معجزه علامت راستى است.
خداوند متعال هم مىتواند علامات و اماراتى نصب كند تا ميان صدق و كذب تمييز دهد، چنانچه مىتواند آشكارا اعلام كند كه چه چيزى راست و چه چيزى دروغ است، ولى تا مادامى كه تكليف هست اين كار را نمىكند. و اگر خداوند علامتى را براى تشخيص راست از دروغ نصب نمىكرد، كسى نمىتوانست بر راستى سخن پيامبر استدلال كند. و اين به عجز خداوند منجر مىشد كه باطل است؛ زيرا خداوند قادر بالذات است پس بايد بتواند علامتى براى تشخيص راست از دروغ نصب كند. آنگاه اين علامت يا چيزى عادى است و يا چيزى است مخصوص شخصى كه به راستى ادّعاى پيامبرى مىكند و ناقض عادت است بر منوالى كه قبلا گفتيم و خارق العاده است نه چيزى عادى.
پس در اين صورت معجزه مىتواند علامت راستى باشد و مخصوص راستگو گردد و هنگامى كه پديد آمد، معلوم مىشود كه از اوست و كاذب و دروغگو نمىتواند آن را داشته باشد؛ زيرا حكم اماره مانند دلالت است نمىشود دليل باشد ولى مدلول نباشد و همين طور اماره؛ چنانچه علت موجب حكم است وقتى كه باشد و حكمش نباشد پس علت آن حكم نيست و معجزه علامت صدق است و علامت چيزى مانند دلالت آن است، حكمش بر آن بار مىشود و كاذب نمىتواند آن را داشته باشد.
«محمّد بن زكرياى رازى پزشك»، كارهايى را ذكر كرده است كه با حيله و تهيّه مقدمات مىشود آن را انجام داد. و عجيبتر از اينها كارهايى است كه شعبده بازان در هر زمانى انجام مىدهند. نقل كرده است كه: «زرتشت» فلز گداخته و مذاب را بر سينه خود مىريخت(و نمىسوزاند) و بعضى از خادمان بتخانهها شمشير را از شكم فرو مىكنند و از پشت در مىآورند و به جاى خون آب زردى بيرون مىآيد و از كارها خبر مىدهند.
باز مىگويد: مردى را ديدم كه از زير بغل، سخن مىگفت و مرد ديگرى بود كه 25 روز غذا نمىخورد و بدنش به حال خود بود و ضعيف نمىگشت.
كجاست شكافته شدن دريا [تا اينكه دو طرفش مانند كوه شود. و نيز زنده كردن مردهاى كه خيلى قبل، فوت كرده است و زنده بماند و زندگى كند] و منفجر شدن آب زياد از سنگى كوچك يا از ميان انگشتان تا اينكه مردم زيادى بخورند.
آنچه «محمّد بن زكريا» از «زرتشت» نقل كرده است كه با ماليدن داروى مخصوصى كه از سوزاندن جلوگيرى مىكند، اين ممكن است و در زمان خودمان شنيدهايم كه اشخاصى هستند كه به تنور پر از آتش وارد مىشوند. و اما نشان دادن اينكه شمشير را بر شكم وارد مىكنند، اين شعبده معروفى است؛ زيرا شمشير را وقتى كه فشار مىدهند درونش خالى است و جمع مىشود و بينندگان خيال مىكنند به شكم رفته. اما غذا نخوردن چيزى است كه بسيارى از مردم مىتوانند خود را به آن عادت دهند. و صوفىها خود را چهل روز به غذا نخوردن عادت مىدهند. و مىگويند بعضى از اصحاب پيامبر 25 روز روزه وصال مىگرفتند؛ اما كسى كه از زير بغل حرف مىزند، اين ممكن است صداهاى بريده و نزديك به حروف باشد [و يا حروفى مانند صوت پرندگان باشد و گاهى از پاشنه در، صدايى
نزديك به حروف شنيده مىشود] در حالى كه در حكايت كردن مبهم است.
ممكن است گفته شود كه اين سخن خالصى است و ممكن است انسان به آن اعتماد كند و با تجربه و استعمال به آن برسد. و ما در زمان خود كسانى را مىبينيم كه از آنها اين گونه مسائل نقل مىشود و آنچه كه از حلاج نقل شده عجيبتر و غريبتر است.
و بعضى از علما راه و روش حيلهها را آموختند و هر كس مدتى روى حيلههاى آنها تفكر كند بر آن آگاهى مىيابد. و هر حيلههاى به دنبال وسيله و سببى به وجود مىآيد و ناقض عادت نيست.
محمّد بن زكريا از راه ديگرى وارد شده و گفته است: «گاهى در طبايع اشيا شگفتيهايى پيدا مىشود» و آهن ربا را ذكر كرده و اينكه چگونه آهن را جذب مىكند و سنگى به نام «باغض سركه»، وقتى درون ظرف سركه انداخته شود از درون آن مىپرد و در آن نمىافتد. و همچنين «سنگ زمرّد» كه چشم افعى را آب مىكند و «ماهى رعاده» كه هر وقت در طور صيادى بيفتد صياد را طور گرفته مىلرزاند.
مىگويد: ممكن است ادّعاكنندگان، از اين طبيعتهاى عجيب آوردهاند مگر اينكه كسى ادّعا كند به تمام طبايع جوهرهاى اشياى عالم احاطه دارد كه اين هم امتناعش واضح و روشن است.
ابو اسحاق بن عياش گفته است: ابن راوندى در كتاب خود به نام «الزمرّد على من يحتج بصحّة النبوّة بالمعجزات» مىگويد: از كجا مىدانيد كه مردم از اين كار عاجز هستند؟ مگر تمام مردم را ديدهايد! يا به تمام توانائيها و حيلههاى آنان احاطه پيدا كردهايد؟ اگر بگويند: آرى، دروغ گفتهاند؛ زيرا شرق و غرب عالم را نگشتهاند و تمام مردم را امتحان نكردهاند. آنگاه كارهاى آهنربا و غيره را ذكر مىكند.
ابو اسحاق مىگويد: ابو على در جواب او گفته است: ممكن است در طبيعت چيزى باشد كه ستارگان را جذب كند و كوهها را در هوا به حركت در آورد و مرده را بعد از اينكه پوسيده شده زنده كند. و ممكن نگردد ميان چيز عادى و غير عادى و ميان چيزى كه در آن حيله به كار رفته و چيزى كه حيله در آن به كار نرفته فرق گذاشت، مگر اينكه تمام شرق و غرب عالم را بگردى و توانائيهاى مردم را بشناسى.
ولى اگر قبول كند كه ضرورتا مىشود ميان چيز عادى و غير عادى و حيله و غير حيله فرق گذاشت، بايد قبل از اينكه عالم را بگردد به معجزات نظر كند. و لازم نيست در اينكه بفهمد جذبكننده معجزه است تمام توانائيها و طبايع را بشناسد. از اين رو اگر يك نفر ادعاى پيامبرى كند و خاك كوهى را جذب نمايد، مىفهميم كه در آن حيله به كار نرفته و پيش از اينكه شهرها را بگرديم و طبايع را بشناسيم، به صدق او پى مىبريم.
ابو اسحاق مىگويد: تمام چيزهايى كه در مورد خاصيت سنگها گفتهاند دروغ است و كسى گفت: براى او در سبدى افعى بياورند و زمرّد را در چشم او گذاشت ولى چشم افعى كور نشد. پس تمام آنچه گفته با شروطى كه در معجزه قرار داديم ساقط مىشود و نزد اهل بينش، نقش بر آب مىشود و كسى كه انگيزهاش را براى كشف اسرار نيرو مىبخشد و به بعضى از آنها مانند آهن ربا پى مىبرد و به بعضى ديگر پى نمىبرد.
چه بسا بعضى از انكاركنندگان معجزات پيامبر و امامان بگويند:
روايتكنندگان معجزات يك يا دو نفر مىباشند و در اين موارد نمىشود با يك يا دو راوى، قطع پيدا كرد. و معجزات چيز خارق العادهاى هستند و بايد معلوم و متيقّن باشند نه ظنّى و متوهم.
پاسخش اين است كه: اخبار معجزات پيامبر و امامان از راههاى مختلف و
مواضع پراكنده و از فرقههاى مخالف و موافق در زمانهاى متفاوت نقل شده است. از اين رو ما يك نوع معجزه را از هر كدام آنها نقل كرديم و ممكن نيست مردم در اين مورد قرار بر دروغ گذاشته باشند، پس نمىتوانند يك معجزه را همه نقل كنند؛ چون اين ناقض عادت است؛ چنانچه نمىشود جمعيت كثيرى، دروغ بگويند. و مؤيّدش اين است كه اخبار دروغ غالبا از افراد منفرد صادر شده است.
اما اگر جمهور و اغلب مردم در يك موردى خبر دهند و يكى بگويد: فلان شخص زياد طلا و پول دارد، عدهاى ديگر بگويند: او اثاث و دستگاه و ظروف و وسائل دارد. و بعضى هم بگويند: او گندم و زمين و ملك و چراگاه دارد. و بعض ديگر هم بگويند: او اسب و قاطر و الاغ دارد. وقتى كسى اينها را بشنود يقين پيدا مىكند كه آن شخص، ثروتمند و غنى است و كسى نمىتواند اين يقين را از او سلب كند. اگر هر يك از اين اخبار را به تنهايى مورد بررسى قرار دهيم مىتوان احتمال دروغ را در آن داد(ولى در كنار هم، ممكن نيست) و علاوه، اجماع فرقه بر حق بر اين است كه اخبار معجزات پيامبر و امامان درست است و اجماع اينها حجّت است؛ چون معصوم در ميان آنهاست.
از اخبار معجزات، اخبارى هستند كه مانند اخبار جماعت زياد و خبر متواتر تلقى مىشوند؛ مانند خبر(حرف زدن) سنگريزه و سير كردن مردم زياد از غذاى كم؛ زيرا مخبرين گفتهاند: جماعت زيادى در آنجا بودند و از آب نوشيدند و از غذا خوردند و اين اشخاص هم انكار نكردهاند. و اگر خبر دروغ بود سخن مخبرين را تكذيب مىكردند و مىگفتند: ما در آنجا نبوديم، يا اين طور چيزى نديديم، ولى اينها ساكت شدند و چيزى نگفتند و اين تصديق مخبرين است. و اين در صحت و علمآورى مانند خبر متواتر است؛ چون اگر كسى ميان عدهاى رود و به دروغ بگويد: شما در فلان جا و در خانه فلانى يا در ملك فلان بوديد و او شما را اطعام كرد و نوشيدنى به شما داد، آنان ساكت نمىشوند و او را تكذيب مىكنند، پس
چگونه مىشود در جايى كه خارج عادت است و مردم اين طور چيزها را انكار مىكنند؟ عدهاى از اين اخبار ميان مردم منتشر شده و كسى آن را انكار و تكذيب ننموده بلكه آن را قبول كردند. پس لازم است آن را پذيرفت؛ زيرا امت يا طائفه محقه بر آن اجماع كردند و آنان بر خطا اجتماع نمىكنند؛ چون در هر زمانى ميانشان معصوم وجود دارد.
و اينكه روايت كردهاند دو پرنده اختلاف پيدا نمودند و براى رفع اختلاف نزد يكى از معصومين رفتند و آن حضرت ميان آنها صلح برقرار كرده و نيز پرندهاى آمده از مارى شكايت كرده كه در فلان موضع جوجههاى او را مىخورد و معصوم دستور قتل مار را داده است، هيچ شكى در معجزه بودن اينها نيست.
اما آنچه از امام حسين- عليه السّلام- در حال خردسالى در باره صداهاى پرندگان و حيوانات پرسيده شد، اعجازش از جانب ديگر است و مانند آن سخن گفتن حضرت عيسى در گهواره است و هر دو ناقض عادت هستند؛ زيرا بچههاى خردسال نمىتوانند مانند بزرگترها صحبت كنند. و بعضى گفتهاند: خود اين ادّعا در بعضى جاها معجزه است.
اخبار متواتر مطلقا موجب علم مىشوند و همين طور اخبارى كه غير متواترند ولى با قرائنى از ادله عقل و قرآن و سنّت قطعيه و اجماع مسلمانان يا اجماع طائفهاى از آنها داشته باشند و با آنها تأييد شوند، داخل در اخبار علمى مىگردند اگر چه هم خبر واحد باشند ملحق به متواتر مىشوند. علومى كه براى هر كس از اخبار متواتر حاصل مىشود شيخ مفيد به آن «مكتسب» مىگويد و سيد مرتضى در باره تقسيم علوم گفته است: «علم به اخبار شهرها و مناطق و وقايع و مانند آن مىتواند ضرورى باشد و مىتواند مكتسب باشد». و غير اينها از علم به معجزات پيامبر و امامان و بسيارى از احكام شرعيّه، پس قطع حاصل مىشود كه بر اينها استدلال شده و اين صحيحتر است؛ زيرا ادلّه اينها كه بعضى مىگويند اينها كار خداوند است و
بعضى مىگويند كار بندگان است، متعارض مىباشند، وقتى كه اين گونه شد لازم است توقف كنيم و هر كدام را تجويز نماييم و خبر اگر طورى نشد كه از آن براى همه عقلا علم حاصل شود، ممكن است در آن شبهه واقع گردد. باز اين از جهتى صحيح است و آن جهت اين است كه جماعتى اين خبر را روايت كردهاند به اندازهاى هستند كه نمىشود بر كذب اتفاق كنند و اشتباه و شبهه هم نمىتواند باشد. اين وقتى است كه جماعتى بدون واسطه از مخبر خبر دهند، ولى اگر واسطه باشد بايد تمام شروط را در واسطه يا واسطهها رعايت كرد تا اينكه به مخبر برسد، وقتى كه اين گونه توانستيم صحّت خبرى را ثابت كنيم، صحّت معجزات و احكام شرع را نيز بر آن بنا مىگذاريم.
قبلا گفتيم كه مخالفان، ايرادات زيادى وارد مىكنند و مىگويند: اگر در عالم سنگى پيدا شده كه آهن را به سوى خود مىكشد، لازم نيست از كسى كه درخت را به سوى خود مىكشد پيروى كنيم؛ زيرا شايد به كمك چيزى اين كار را انجام مىدهد. و سخن خود را تأكيد مىكنند و مىگويند: اقراركنندگان و قبولكنندگان معجزات پيامبران، توانائيهاى مردم را امتحان نكردند و نهايت آن را نمىدانند و بر طبايع عالم آگاهى ندارند كه چگونه مىشود از آنها كمك گرفت و به اكثر آنها احاطه علمى ندارند و به جايى كه ممكن باشد نرفتهاند و قدرت آنها را امتحان نكردهاند و مقدار حيلههاى آنها و وسائل شعبدهبازان و اشكال آنان را نديدهاند.
پاسخش اين است كه: نفس ما لزوما علم پيدا مىكند كه نمىشود اينها را دفع كرد و آنچه آنان مىگويند در عالم نيست؛ چنانچه نفس ما علم پيدا مىكند كه در عالم سنگى نيست كه اگر انسان آن را نگهدارد، زندگى جاودانى يابد و اگر آن را بر مرده بزند زنده شود و اگر بر چشم نابينا بگذارد بينا گردد. و نيز در عالم چيزى نيست كه پاى بريده را برگرداند و نه چيزى كه مرض مزمن و طولانى را از بين ببرد و
چيزى نيست كه خورشيد و ماه را از جاى خود جذب نمايد.
همين طور نفس ما به طور ضرورى علم پيدا مىكند كه در عالم چيزى نيست كه درخت را جذب كند يا چيزى كه دريا را بشكافد و يا چيزى كه مردهها را زنده كند.
آهنربا چون در عالم بود، نيازمندان جستجو كردند تا اينكه آن را يافتند و در آن عجايب و خاصيتهايى است و از آن استفاده مىكنند و به وسيله آن تير را از بدن خارج مىنمايند. اگر در جهان سنگ يا چيزى بود كه درخت را مىتوانست بكشد، از آهنربا گرانقيمتتر مىشد و مانند جواهرات قيمت مىداشت و بر كسى مخفى نمىماند. مانند كيميا مىگرديد كه به خاطر پربها و كمياب بودنش بر آن مثل مىزنند و مىگويند: «عزيرتر از كيمياست» و پادشاهان بر اين سنگ نيز دست مىيافتند چنانچه بر داروها و زهرها و اشياى خيلى كميابى دست يافتند. وقتى كه پادشاهان هيچ خبر و اثرى از آن ندارند، پس نمىشود وجود داشته باشد. و اگر بود پس چگونه پيامبران و جانشينان آنان با فقر و ناتوانيشان در دنيا و اينكه از مكانهاى آن بزرگان معلوم است و مدت زيادى از آن بيرون نرفتند، دست يافتند.
وقتى پيامبر يا يكى از امامان درختى را خواندند(و درخت آمد) سپس آن را به جاى خود برگرداندند، اگر آنان آن درخت را با چيزى جذب كردند ولى بدون هيچ چيز برگرداندند، اين نيز معجزه بزرگى است. و اگر در برگرداندن هم چيزى داشته باشند، اين محال است؛ زيرا ضد آن مىشود كه جذب كرده؛ چون اگر جذب با چيزى باشد نمىتواند نگهداشتن و برگرداندن هم با آن باشد براى اينكه بايد هم آورنده و هم برگرداننده باشد و اين محال است.
و اگر هم سنگى داشته باشد كه جذب كند اين هم معجزه است؛ چون در عالم مثل آن نيست و خارج از عرف مىباشد؛ مانند آمدن درخت به دعاى او. و خداوند براى موسى از سنگ آب جارى ساخت و پس دوازده چشمه جارى شد، براى هر سبطى چشمهاى و از سنگ، نهرهايى جارى گرديد، پس چون سنگ موسى خارج از آن عادتى بود كه در عالم هست، معجزه بود. همين طور جذب درخت؛ چون خارج از عادت هست دليل بر نبوّت مىشود. و در ميان حيله و سحر چيزى نيست كه بشود
با آن كوهها و شهرها را انتقال داد.
اما اينكه مىگويند: قبولكنندگان معجزات پيامبران توانائيهاى مردم را امتحان نكردند تا آخر، پاسخش اين است و همچنين هيچ يك از منكرين پيامبران طبايع عالم را امتحان نكردهاند و نمىدانند در آن چيست تا بدانند كه تمام حيوانات از حلقشان مىميرند و هيچ حيوانى نيست كه نميرد و هميشه بماند و تغيير هم پيدا نكند و شايد در عالم آتشى هست كه نسوزاند؛ زيرا اگر قواى عالم را امتحان نكرده و به خواصّ و پنهانيهاى آن آگاه نشدند، لازم مىآيد تمام حقايق قلب شوند و باطل گردند.
بدان كه منكرين پيامبران دو گروه هستند: يك گروه ملحدين و دهريين و گروهى موحدين براهما. و ما فيلسوفان را هم از ملحدين و دهريين مىدانيم كه اجتماع كردند بر باطل كردن پيامبرى پيامبران و انكار معجزات آنان و تبديل آنها تصريحا يا تلويحا و گمان كردند تصحيح كار پيامبران منجر مىشود به اين كه كار و تأثير طبيعتها را باطل بدانيم كه اين هم نمىشود. و تمامى آنان در معجزات پيامبران و امامان اشكال كردهاند حتى اينكه گفتهاند در قرآن تناقض و اختلاف است و اخبارى يافتهاند كه مىگويند مخبرين اينها بر خلاف آن اخبار هستند.
از جمله آنهاست آيه: لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا (1)، آنگاه مىگويند: شما خود مىگوييد كه «يحيى بن زكريا» را يكى از پادشاهان كشت و سر پدرش زكريّا را با ارّه بريدند، علاوه خيلى از مؤمنينى داريم كه به دست كفار كشته شدند.
و نيز در قرآن آمده است: إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ (2)در حالى كه عده زيادى از مردم ازدواج كردند ولى فقير ماندند و يا اصلا بر فقرشان افزوده شد.
و نيز خداوند به پيامبرش فرموده: وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ (1)، در حالى كه دندان پيامبر را شكستند [شهيد كردند] و سرش را زخمى نمودند.
و نيز در قرآن مجيد آمده است: ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ (2)، در حالى كه مردم هميشه دعا مىكنند ولى اجابت نمىشود.
و نيز: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (3)، و اين دليل است بر اينكه- نعوذ باللَّه- محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- به آنچه داشته مطمئن نبوده و مردم را به سوى كسانى كه خود شاهد بوده است كه آنان كتمان حق مىكردند و باطل مىگفتند، حواله داده در حالى كه آنان نزد او غير ثقه در ادّعا و خبر بودند.
پاسخ از آنچه گفتيد اوّلا اين است كه: تأويل چيزى كه حكايت كرديد غير از آن چيزى است كه توهم نموديد. اينكه كفّار بر مؤمنين سلطه ندارند؛ يعنى در اقامه حجّت سلطه ندارند و نمىتوانند دليل اقامه كنند و دين مؤمنين را باطل نمايند و منظورش قهر و غلبه ظاهرى نيست. و اين معناى اين آيه است كه مىفرمايد:
لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ (4)يعنى با دليل و حجّت نه با قهر و غلبه.
و يحيى بن زكريّا هنگام كشته شدن حجّتش بر قاتلانش ثابت بود و با دليل و حجّت پيروز بود، گر چه در ظاهر مغلوب گرديده بود و اين هم دليل بطلان دين و فساد طريقهاش نمىشود.
اما در مورد آيه: إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ، دو پاسخ دارد: يكى اينكه منظورش فقر جنسى بوده كه با نكاح غنى مىشود. و ديگرى اينكه خداوند غالب حالها را مراعات كرده و بعد از ازدواج پيامبر به خديجه فرمود: وَ وَجَدَكَ عائِلًا فَأَغْنى (5)يعنى تو را با مال او غنى ساخت.
اما آيه: وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ؛ معنايش اين است كه تو را از كشته شدن به دست آنان نگه مىدارد.
و در آيه: ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ چند پاسخ است:
اوّل اينكه: جملهاى در اينجا در تقدير است؛ يعنى اگر بر دينتان مصلحت ديدم دعايتان را اجابت مىكنم. و به اين، در آيه تصريح كرده و فرموده است: فَيَكْشِفُ ما تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِنْ شاءَ (1).
دوّم اينكه: دعا، عبادت است؛ يعنى مرا عبادت كنيد تا براى شما پاداش دهم. و آيه: إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي (2)بر اين دلالت دارد.
و سوّم اينكه: لفظ، عموم است ولى خصوص از آن اراده شده و اين در عرف فراوان است.
اما اينكه فرمود: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ، وقتى كه خداوند با براهين و معجزات، پيامبرش را حجّت قرار داد، ديد عدهاى از قومش بر نعمت خداوند بر او حسد مىورزند و بر اهل كتاب تمايل پيدا مىكنند و براى باطل خود به انكار اهل كتاب احتجاج مىنمايند.
حضرت آنان را با اقرار كردن دشمنش به صداقت او آگاه نمايد و چه چيزى بزرگتر از اينكه در استدلال، از دشمن گواهى و شهادت بخواهى و به اقرار آن احتجاج كنى. علاوه، در تورات و انجيل، صفات پيامبر وجود دارد و هر كس انصاف داشته باشد اين را مىفهمد.
مخالفين گفتهاند: چگونه ادّعا مىكنيد كه تمام اخبار محمّد از غيب، راست و حق است در حالى كه خلاف بعضى از آنها را پيدا كرديم؛ زيرا محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- گفته است: «وقتى قيصر مرد، قيصرى بعد از آن نيست» در حالى كه بعد از
او قيصرهاى متعددى آمدند و پادشاهيشان هم ثابت بود.
باز گفته است: «دو ماه عيد، ناقص نمىشوند»، در حالى كه خلاف اين را يافتيم.
باز گفته است: «مال با صدقه دادن كم نمىشود»، در حالى كه از حساب آن با صدقه دادن كم مىشود.
و گفته است: «نصف زيبائى و جمال به يوسف داده شده است»، آنگاه خداوند متعال در داستان برادرانش وقتى كه بر او وارد مىشوند، مىفرمايد: «فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ» (1)، اگر يوسف در زيبائى در اين مرحله بود، چگونه آنان او را نشناختند؟! در كتاب شما آمده است عيسى- عليه السّلام- به صليب كشيده و كشته نشده است در حالى كه يهوديان و مسيحيان اتفاق دارند كه آن حضرت به صليب كشيده و كشته شده است.
و در قرآن شما آمده است كه: وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلَّا رِجالًا نُوحِي إِلَيْهِمْ (2)، در حالى كه پيامبر شما گفته است: «در ميان زنان چهار نبى وجود داشته است».
و نيز در قرآن است: وَ قالَ فِرْعَوْنُ يا هامانُ ابْنِ لِي صَرْحاً (3)، در حالى كه هامان به مدت خيلى زيادى از فرعون جلوتر بوده است.
باز در قرآن شما آمده است: وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ (4)و شعر سخنى است داراى نظم و وزن و ما در قرآن سخنان وزن دارى مىيابيم و اين همان است، از آن جمله:
وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ وَ قُدُورٍ راسِياتٍ (5)كه نزد عروض دانها بر اين وزن باشد:
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن
از آن جمله است آيه: وَ يُخْزِهِمْ وَ يَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ (6)كه بر وزن اين شعر است:
الا حييت عنّا يار دينا نحيّيها و ان كرمت علينا
و از آن جمله است آيه: «مُسْلِماتٍ مُؤْمِناتٍ قانِتاتٍ* تائِباتٍ عابِداتٍ سائِحاتٍ» (1)كه وزن آن چنين است:
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن
باز گفتهاند: مانند اينها در سخن پيامبرتان نيز موجود است، افزون بر اين، خود گفته است: «باكى ندارم كه چه چيزى بياورم، اگر ترياك بياورم يا به تميم تعلق پيدا كنم يا از جانب خود شعر بگويم».
سپس در جنگ حنين گفته است:
انا النبي لا كذب انا ابن عبد المطلب (2)
و در جنگ خندق هم در پاسخ انصار كه مىگفتند:
نحن الّذين بايعوا محمّدا على الجهاد ما بقينا أبدا (3)
مىگفت:
لا عيش الا عيش الآخره فاكرم الانصار و المهاجره (4)
باز گفته است:
غير الا له قط ما ندينا و لو عبدنا غيره شقينا
فحبذا ربّا و حبذا دينا (5)و هنگامى كه در جنگ انگشتش زخمى شد، گفت:
هل انت الا اصبع دميت و في سبيل اللَّه ما لقيت (6)
1) سوره تحريم: آيه 5.
2) يعنى: «من پيامبر هستم دروغ نيست، من زاده عبد المطلب مىباشم».
3) يعنى: «ما كسانى هستيم كه با محمّد بر جهاد بيعت كرديم مادامى كه هستيم تا ابد».
4) يعنى: «زندگى نيست مگر زندگى آخرت، خداوندا! انصار و مهاجر را گرامى دار».
5) يعنى: «غير از خدا كسى را پرستش نمىكنيم و اگر جز او را پرستش كنيم بدبخت هستيم و چه خوب خدايى! و چه خوب دينى است».
6) يعنى: «تو فقط يك انگشت هستى كه خونىشدهاى و در راه خداوند مجروح گشتهاى».
اما پاسخ از آنچه گفتهاند، اوّلا: اخبار از غيب از بهترين دلايل نبوّت آن حضرت مىباشد. زمانى كه آن حضرت سفيرى را به سوى «كسرى» فرستاد و او نامه حضرت را پاره نمود، پيامبر اكرم نيز فرمود: «خداوند مملكت او را پاره كند چنانچه نامه مرا پاره كرد»، و همان طور شد كه دعا كرده و خبر داده بود. ولى «قيصر» نامه پيامبر را پاره نكرد، حضرت نيز فرمود: «خداوند ملكش را ثابت نگهدارد» و او بر شام غلبه كرد و پيامبر خبر داده بود كه شام براى او گشوده خواهد شد.
و معناى سخن آن حضرت كه گفته است: «قيصرى بعد از او نيست»؛ يعنى در تمام سرزمين شام فقط.
اما فرمايش آن حضرت كه: «دو ماه عيد، ناقص نمىشوند» در آن سه پاسخ است:
نخست اينكه: منظور او سال مخصوصى بوده و به آن اشاره كرده است؛ چنانچه مىفرمود: در اين سال اين روز را روزه بگيريد و اين روز هم عيد فطر است».
و چنانچه گفته است: «هر كس در وسط مردم بنشيند ملعون است»، اشاره به يك نفر نموده كه در وسط جماعت مىنشسته و سخن او را مىشنيده است.
دوّم اينكه: يعنى دو ماه اين طرف و آن طرف عيد، با هم غالبا از سى روز كمتر نمىشوند، اگر يكى ناقص باشد(29 روز)، ديگرى كامل است.
سوّم اينكه: يعنى هر كس 29 روز هم روزه گرفت از ثواب و اجرش كم نمىشود و ثواب همان 30 روز را دارد، اگر چه در عدد كم باشد؛ چون ماههاى قمرى گاهى كم و گاهى كامل مىشوند.
به هر حال بنا بر وجوهى كه ياد نموديم، در اين سخن، خلاف و دروغى وجود ندارد.
اما اشكال در مورد زكات اين است كه هر كس از مال زكات داده شده، تجارت كند، بيشتر از زكات ثواب مىبرد. و ديگر اينكه: مال پاك بركت دارد.
اما تأويل داستان «يوسف» كه خداوند به او نيمى از زيبائى آدم را داده بود، چگونه برادرانش او را نشناختند؟ در پاسخ مىگوييم: آيا او اصلا فرقى نكرده بود؟
برادرانش او را در حالى كه كودك بود رها كرده بودند و در حالى كه بزرگ شده بود، او را ديدند و وى را در حالى رها و دفع نمودند كه اسير و ذليل بود و در حالى او را مشاهده كردند كه عزيز مصر گشته بود. انسان به كمتر از اين مدت نيز حالات و خلقتش تغيير مىكند و چهرهاش عوض مىشود، پس در اين خبر هيچ تناقضى وجود ندارد.
افزون بر اين، خداوند متعال گاهى بنا به مصالحى كسى يا چيزى را مشتبه مىكند كه اجمالا او را بشناسند، ولى به طور تفصيل نه، و احتمال دارد اينكه در قرآن آمده: وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ (1)يعنى او را مىشناختند ولى انكار مىكردند.
اما در باره كشته يا به صليب كشيده شدن، حضرت عيسى- عليه السّلام- رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: كسى را با عيسى- عليه السّلام- اشتباه گرفتند و او را به جاى آن حضرت به صليب كشيدند و خيال كردند حضرت عيسى- عليه السّلام- را به قتل رساندند. و جمع ميان خبر كشته شدن عيسى- عليه السّلام- و خبر پيامبر از او ممكن است.
و اينكه آنان به طور متواتر نقل كردند كه عيسى- عليه السّلام- را كشتند و قرآن هم خبر داده است آن كسى كه آنان خيال كردند عيسى- عليه السّلام- است، او عيسى نبود بلكه بر آنان مشتبه شد و اينجا تناقض دو سخن از بين مىرود. افزون بر اين، خبر مسيحيان به چهار نفر بر مىگردد كه آنان معصوم نيستند.
اما فرمايش پيامبر كه گفته است: «در ميان زنان شما چهار نبى هست»، با آيه: وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلَّا رِجالًا نُوحِي إِلَيْهِمْ (2)، تناقض ندارد؛ زيرا «نبى» غير از «رسول» است، پس اين امكان وجود دارد كه در ميان زنان «نبى» باشد.
و گفتهاند: مراد از آن زنان نبىّ؛ «ساره و خواهر موسى و مريم و آسيه» است كه آنان را خداوند متعال هنگام ولادت فاطمه به سوى حضرت خديجه فرستاد.
اما «هامان» اشكالى ندارد كه قبل از فرعون، شخصى به نام «هامان» باشد و كسى هم در زمان او به اين نام ناميده شود.
امّا پاسخ از اينكه گفته شد: پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- شعر نمىگفت و خداوند متعال به او دستور داده بود كه شعر نگويد تا با قرآن مخلوط نشود و قلب و زبانش در قرآن خالص باشد و وحى از فن شعر حفظ گردد؛ زيرا مشركان مىگفتند:
قرآن، شعر است در حالى كه مىدانستند شعر نيست و اگر آن حضرت به فن شعر معروف مىشد، بر او ايراد وارد مىكردند كه: شاعر است و شعر مىگويد و قرآن معجزه نيست.
در اين مورد از ابو عبيده پرسيده شد و او پاسخ داد: قرآن سخنى است كه وزنش با وزن شعر موافق است و از آن قصد شعر نشده است و مثالهايش نزديك به شعر نيست و اندكى از سخن است كه وزن شعر داشته باشد. و آنچه روايت كردند كه پيامبر فرموده است: «انا النبى لا كذب»، يا: «هل انت الّا اصبع دميت»، خارج از وزن شعر است.
مىگويند: منجمين و كاهنان هم از آينده خبر مىدهند و گاهى خبرشان موافق با آنچه خبر مىدهند مىباشد. پس اخبار آنان چه فرقى با اخبار پيامبران و امامان دارد؟
در پاسخ مىگوييم: پيامبران و امامان از واقعهاى به طور تفصيل خبر مىدهند نه به طور اجمال، بدون اينكه در اين خبر دادن زحمت كشيده باشند و از چيزى كمك بگيرند. و حدس و تخمين هم در بين نيست و در همه آن گونه كه خبر دادهاند واقع مىشود بدون اينكه خلاف يا دروغى واقع شود.
ولى اخبار منجمين با حساب كردن و نظر نمودن به طالع به طور حدس و تخمين است. و بعضى با واقع، موافق مىشود و بعضى ديگر چنين نيست؛ چنانچه گاهى
در فال و زوج و فرد هم صحيح در مىآيد بدون اينكه پايهاى داشته باشد. و اين اخبار موجب علم نمىگردد. و نمىشود. به آن اعتماد كرد و نمىتواند معجزه و برهان راستى صاحبش باشد. وقتى كه اخبار پيامبران و امامان هميشه درست درآمد و موافق واقع شد، پس بايد معجزه باشد؛ زيرا نمىشود كسى هيچ امتيازى نداشته باشد و از آينده و غيب خبر دهد و صحيح در بيايد و هيچ خلاف و كذبى در آن واقع نشود، وقتى كه معجزات دليل راستگويى شدند، پس ما را راهنمايى مىكنند كه صاحب آن از جانب خداست و خداوند او را به علم خود مخصوص گردانيده و نبىّ قرار داده است. و همچنين آنچه از علوم خداوند در دست وصى پيامبر به وقوع مىپيوندد، دليل صدق اوست، پس اخبار پيامبر و امامان از غايبات، دليل راستگويى آنان است.
معناى غيب يعنى چيزى كه از احساس ما پنهان است يا ما نمىتوانيم به آن علم پيدا كنيم و دستيابى به آن ممكن نيست مگر به وسيله شخص صادقى كه از غيب خبر داشته باشد. و اين طور هم نيست كه فقط توسط جبرئيل به تمام غيبها پى ببريم؛ زيرا به بعضى از آنها مىشود از طريق مشاهدات استدلال كرد و عدهاى مبنى بر مشاهدات است. و آن نوعى كه خبر از آن حجّت است- از چيزهايى كه از مشاهدات دليلى بر آن نداريم- همچنين معجزه مىباشد.
اگر گفته شود: ممكن است خبر از غيب، دليل صدقش نباشد؟! زيرا آنجا كه گفته مىشود: تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ (1)حكم به زيانكارى ابو لهب كرده و اگر ايمان مىآورد مىگفت: منظور من اين بود كه اگر ايمان نياورد حكمش اين گونه باشد، مانند آيه ديگر كه گفته است: مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ (2)، منظورش
اين است اگر ابو لهب در حال كفر مرد، بريده باد دستان او. و نگفته است كه ابو لهب بر كفر خود خواهد مرد، و اين مانند ساير وعيدهايى است كه به كفّار مىداد.
پاسخ اينكه: آيه تَبَّتْ يَدا أَبِي لَهَبٍ با آنچه ذكر كرديد فرق دارد؛ زيرا آن خبر از عذاب قطعى است و به معناى جمله شرطيه نيست و دليل آن، آيه بعدش هست كه مىفرمايد: سَيَصْلى ناراً ذاتَ لَهَبٍ كه اين آيه ورود او را به آتش قطعى مىنماياند. و دليل ديگر آن مرگ ابو لهب بر كفر خود مىباشد.
اگر گفته شود خبر دادن پيامبر از زيانكارى ابو لهب به جهت كوشش فوق العادهاى بود كه ابو لهب در شرك خود مىكرد و پيامبر شاهد آن بود. و خبر پيامبر خلاف عادت نبود.
مىگوييم: جديّت و كوشش ابو لهب در شركش دليل آن نمىشد كه پيامبر به چيز ديگرى منتقل شود. افزون بر اين، از صد حرف منجمين، يكى درست در مىآيد و مطابق با واقع مىشود، در حالى كه پيامبر بيست و چند سال از غيب خبر داد و نهان افراد را آشكار ساخت و همه آنها نيز صحيح در آمد.
از ميان فلاسفه كسانى هستند كه در مقابل تمام مسلمانان مىگويند: راه شناخت درستى ادعاى مدعى پيامبرى، اين است كه بدانى آنچه او آورده مطابق مصالح دنيوى است و مطابق آن هدفهايى است كه به خاطر آنها به پيامبر نياز پيدا مىشود. و شرط نكردهاند كه پيامبر حتما بايد معجزه داشته باشد و بعضى ديگر معجزه را شرط كردهاند.
آنگاه مىگويند: آوردن معجزه و تبديل عصا به مار، علم يقينى براى ما نمىآورد كه او صادق و راستگوست؛ زيرا ممكن است معجزهاش سحر باشد و يا حيلهاى در شق القمر به كار ببرد. امّا وقتى كه شريعت او مطابق مصالح دنيوى شد، ديگر نمىتواند به آن شبهه وارد شود، مردم عوام در صادق بودن مدعى پيامبرى به
معجزه نياز دارند اما محققين وقتى آن را مطابق مصالح دنيوى يافتند، آن را راست مىپندارند.
از فلاسفه حكايت شده است كه: اگر كسى ادعاى اختراع صنعتى را كرده باشد وقتى اين حرف صحيح است كه آن را نشان دهد. و مانند اين، حفظ قرآن است كه دو نفر بگويند قرآن را حفظ كرديم و از آنان بپرسند: دليلتان بر حفظ قرآن چيست؟
اوّلى قرآن را بخواند و مردم ببينند و دوّمى بگويند: دليل من بر حفظ قرآن اين است كه عصا را به مار تبديل مىكنم و ماه را دو نيمه مىنمايم و اين كارها را هم انجام دهد. باز كار اوّلى مطمئنتر از دوّمى است؛ زيرا ممكن است دوّمى نوعى حيله و سحر و طلسم به كار برده باشد و در كار اوّلى هيچ شبهه وارد نمىگردد.
به اين افراد گفته مىشود: از كجا فهميدهاند كه آنچه پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- آورده مطابق مصالح دنيوى است- مثلا در مورد پيامبر اسلام كه شريعت او را تصديق مىكنيم- آيا از راه عقل اين مطابقت را فهميدهايد يا از راه نقل؟
اگر بگويند: از راه عقل فهميدهايم، گفته مىشود: از جمله چيزهايى كه پيامبر آورده و تشريع كرده، نمازهاى پنجگانه و روزه ماه رمضان و وجوب مناسك حج است، از چه راهى مطابقت اينها را با مصالح دنيوى فهميديد؟ آيا عقل به جهتى در اينها واقف شده؟ يا حكم عقلى به وجوب اينها يافتهايد؟ مانند اينكه بگوييد: از ناحيه «عقل» دريافتيم كه هر كس مثلا اين نمازها را با خصوصياتش در وقتش نخواند، مستحقّ مذمّت است؛ چنانچه كسى كه امانتى نزد اوست وقتى صاحبش خواست و او عذرى نداشت و برنگرداند، مستحق مذمت است، ولى اين حرف صحيح نيست؛ زيرا ما در فهم عقلا جهت واجب شدن روزه ماه رمضان و حرام بودن آن در عيد فطر و قربان و ايام تشريق را نمىيابيم. و باز جهت واجب شدن نماز ظهر را با شرايطش در وقت ظهر و واجب نبودن آن را قبل از ظهر نمىتوانيم دريابيم.
و در مورد مناسك حجّ گفتهاند كه مانند كارهاى ديوانگان است! و در مورد غسل جنابت گفتهاند كار سفيهانه است! و آن را به كسى تشبيه كردهاند كه يك طرف لباسش نجس شود و تمام لباسش را بشويد و اين كار سفيهانه است! و در مورد محرّمات شرعيه مانند شرابخوارى و زنا گفتهاند: حرمت اينها ظلم است! و بعضى از عقلا به اباحه اينها قائل شدهاند، پس چگونه از راه عقل مىتوان به وجوب يا قبح اينها رسيد. و ممكن هم نيست مصالح اينها را از سخن پيامبر دريابيم مگر بعد از معجزهاى كه دليل بر صدق او باشد؟! پس صحيح است كه بگوييم راهى جز «معجزه» براى پى بردن به مصلحت اينها وجود ندارد.
اما تشبيه به كسى كه ادّعا مىكند قرآن را حفظ كرده يا صنعتى را آموخته است، راه اثباتش اين است كه قرآن را از حفظ بخواند و صنعت خود را ارائه دهد، پس نمىشود پيامبرى را به اين تشبيه كرد، زيرا با مشاهده مىتوان درستى و يا نادرستى صنعتى را فهميد و يا با مراجعه به قرآن، حافظ بودن او را فهميد. امّا شريعتى كه پيامبر آورده اين گونه نيست؛ زيرا راهى به شناخت مصلحت نماز در فلان وقت، نه قبل و نه بعد، در فلان مكان، با فلان شرايط نيست و نمىتوان با مشاهده و راه عقل به آن پى برد.
مگر نمىبينى مخالفين؛ كسانى كه قائل به عقليات هستند و منكر پيامبران و اديان مىباشند، وقتى مىبينند مسلمانان با معجزه، نبوّت و شريعت را پذيرفتند و آنان دقت مىكنند راه عقلى براى شناخت قوانين و مطابقت آنها با مصالح دنيوى نمىيابند، لذا دين را نمىپذيرند.
اما اينكه مىگويند: معرفت صدق نبوّت با معجزات، شناخت غير يقينى است؛ زيرا ممكن است كه از باب سحر باشد!
به آنان گفته مىشود: اگر معجزات مىتواند سحر باشد و علم يقينى براى انسان نياورد، پس ممكن است كسى كه قرآن را از حفظ مىخواند، ساحر باشد يا كسى كه صنعتى اختراع كرده ساحر باشد و با سحر اين كار را انجام بدهد. و اين موجب مىشود آن راهى كه مىگوييد شناختن با آن آسان است، بسته گردد؛ زيرا شما به صحّت و درستى سحر قائل مىشويد و اينكه ساحر با سحرش بر ديگران برترى دارد و مىتواند كارهايى كه ديگران از آن عاجز هستند انجام دهد، در حالى كه گفتيد:
«سحر» علمى بوده كه قبلا وجود داشته است و فلاسفه پيرامون آن كتابهايى نوشته بودند سپس با سوزاندن مسلمانان كتب اكاسرهاى كه فلاسفه آنها را در علم سحر نوشته بودند، اين علم منقطع گرديد و از بين رفت.
پس كسى كه از شما به صحّت نبوّت اقرار مىكند، بهتر است بگويد: ساحر، پيامبرى از پيامبران است؛ زيرا پيامبر در نظر او كسى است كه در علم به جايى برسد و به كارهايى قادر باشد كه ديگران از آن عاجز هستند. و اين شخص ساحر هم به خاطر علمش به جايى رسيده كه مىتواند دين و قانونى مطابق مصلحت مردم قرار دهد كه اگر آن را قبول كنند مناسب دنيايشان مىباشد!
اين اشخاص مىگويند: ما دستورات شرع را فهميديم و آنها را به كار بستيم و عمل نموديم و ديديم براى رياضت نفس و پاكى از رذايل اخلاقى و برانگيختن محاسن و فضائل اخلاقى مؤثر است. و به همين مطلب بعضيها اشاره كردهاند و گفتهاند هنگامى كه معناى نبوّت را فهميدى پس در قرآن و اخبار زياد دقت كن تا علم ضرورى بيابى كه محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- در بالاترين درجه نبوّت است و تجربه كردن آنچه در عبادت گفته و تأثير آن در تصفيه قلب، به تو كمك مىكند.
خود حضرت نيز با فرمايشات خود اين مطلب را تصديق نموده؛ چنانچه فرمود:
«هر كس به آنچه مىداند عمل كند، خداوند به او علم ندانسته را هم تعليم مىدهد».
و يا: «هر كس ظالمى را يارى كند، خداوند آن ظالم را بر او مسلط مىكند».
و فرمايش ديگرش كه: «هر كس يك غم داشته باشد، خداوند غم دنيا و آخرت او را كفايت مىكند».
وقتى كه هزار هزار بار اينها را تمرين كردى، به نبوّت پيامبر اكرم يقين پيدا مىكنى به طورى كه از عصاى موسى و شقّ القمر، آن يقين را نمىيابى. و اين همان ايمان علمى است كه دين به واسطه آن به طور ملموس درك مىشود. و اين تنها در طريقه «تصوف» است.
در پاسخ اين اشخاص گفته مىشود: هر كس اعتقاد پيدا كند كه راهى و شريعتى و دينى حق است و در آن راه از دنيا ببرّد و به آخرت رغبت نمايد و رياضت نفس بكشد و عبادات اين دين را آن گونه كه اعتقاد دارد انجام دهد [در نفس خود امتيازى نسبت به كسانى كه در آن دين اين گونه زحمت نمىكشند، مىيابد]. چه آن حق باشد يا باطل. راهبان مسيحى و احبار يهودى در مذهب باطلشان كوشش مىكنند و آن را حقّ مىپندارند. و در نفس خود نسبت به عوام مردم و پيروانشان، امتيازى مىيابند و ادعا مىكنند كه قلب خود را تصفيه كرده و در دنيا زهد ورزيدهاند.
همين طور بت پرستان، زمانى كه در عبادتشان كوشش مىكنند، جانهاى خود را از بتان، ترسان مىيابند و حيا مىكنند كه در حضور بتان آنچه معصيت مىپندارند انجام دهند.
از اين رو از صابئين كه معتقد به عبادت ستارگان هستند و مىگويند آنان امور عالم را تدبير مىكنند، بتهايى را به صورت آن ستارگان مىتراشند و در روز هنگامى كه ستارگان در آسمان پديدار نيستند، آنها را مىپرستند! و در مقابل آنها از كارهاى بد خجالت مىكشند؛ زيرا خيال مىكنند بر عقيده حقّى هستند.
و همين طور هستند كسانى كه عامل به شريعت پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- مىباشند و بدون نظر به معجزات، به آن اعتقاد دارند.
فلاسفه در باره حقيقت «معجزه» گفتهاند: «معجزه» يعنى اينكه نفس پيامبر در هيولاى (1)عالم تأثير بكند و صورت بعضى از اجزاى آن را به صورت ديگرى در آورد، بخلاف تأثيرات انسانها.
پس اگر «معجزه» نزد آنان اين شد، لازم مىآيد كه علم به آن يقينى باشد و بدانند كه صاحب نفس كه اين گونه تأثير مىگذارد، پيامبر است. پس اين سخنشان كه علم از راه اعجاز، غير يقينى است باطل مىشود. اما بنا بر عقيده ساير مسلمانان اين ساقط است؛ زيرا آنان براى معجزه شروطى را تعيين كردهاند كه هر وقت محقق شود. دلالت مىكند كه صاحب آن راستگوست و از آن شروط اين است كه «معجزه» از جنس سحر است؛ زيرا سحر نزد آنان عبارت از «حيله و به اشتباه انداختن است». و ساحر آن را به صورت حقيقت و واقعيت نشان مىدهد و جهت حيله را در آن مخفى نگه مىدارد؛ مثلا اين گونه مىنماياند كه حيوانى را ذبح مىكند و دوباره آن را زنده مىگرداند، در حالى كه آن را ذبح نكرده بلكه به خاطر سرعت حركات دست، اين گونه مىنماياند كه آن كار را انجام مىدهد، در حالى كه نكرده است. پس كسى كه نداند معجزه يك جنس دارد و شعبده جنسى غير از جنس معجزه و اگر فرق اينها را نفهمد، نمىتواند «معجزه» را بشناسد.
پس بدان كه ميان «معجزه و شعبده» فرقهايى است كه با دقت و استدلال مىشود به آن رسيد. اوّلا: بايد دانست كه به چه چيزى بشر قدرت دارد و به چه چيزى قدرت ندارد و اينكه بداند مقتضى عادت در باره مقدورات بشر چگونه است و كارهاى بشر بر چه وجهى واقع مىشوند و چيزى كه انسان مىتواند بر آن قدرت پيدا
1) «هيولا» يعنى ماده اوليّه.
كند بايد از كدام نوع واقع شوند و هنگامى كه از تعلق قدرت انسان خارج شدند، چه مىشوند و اينكه آيا بشر مىتواند به آنچه كه قدرت ندارد با اسباب و وسايلى به آن دست يابد و به چه چيزى نمىتواند دست يابد.
وقتى كه به اين چيزها علم پيدا كرد، ميان معجزه و شعبده فرق مىگذارد؛ مانند گوسالهاى كه سامرى ساخت و مردم را به اشتباه انداخت و آنان را فريفت و هنگامى كه داخل آن باد وارد مىكرد صدايى از آن خارج مىشد؛ چنانچه بعضى دستگاهها با باد صدا مىكنند و مانند قوطى ساعت و يا طاس حجامت كه با آن مقدار خون، فهميده مىشود. و خداوند صوت را به آن اضافه كرد؛ زيرا آن محل ورود باد بود.
سپاس و حمد خدايى را كه ما را به فضل خود بر معارف، مخصوص گردانيد و درود و سلام بر محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- و خاندانش كه به خاطر آنان ما را شامل لطفش نمود، نشانههاى پيامبر و امامان از اهل بيت او در كتابهاى قديم فراوان است و ما در اين مختصر به نكتههاى خطيرى از آنها اشاره مىكنيم و بر آن خوابهاى صادقى كه بر مراتب آنان دلالت كند، اضافه مىنماييم.
(نشانههاى پيامبر و جانشينش و فرزندانش حسن و حسين- عليهما السّلام- به طور تفصيل و در احوالات ساير امامان از ذريّه امام حسين- عليه السّلام- به طور اجمال).
1- عبد اللَّه بن سليمان كتابهاى پيشينيان را مىخواند و مىگفت: در انجيل خواندم كه: تصديق كنيد آن پيامبرى را كه امّى است و صاحب شتر و زره و عمامه و نعلين و چوب دستى مىباشد. و چشمان بزرگ و زيبا دارد و گشاده پيشانى است و خدش سرازير است و بينى آن حضرت باريك و كشيده مىباشد و دندانهايش با فاصله مناسب بود و گردنش مانند گردن صورتهايى كه از نقره مىسازند مىباشد و دو استخوان ترقوهاش همچون طلا است، از سينه تا ناف موى باريكى دارد و در شكم و سينهاش موى خرمائى رنگ ندارد.
دست و پاى قوى و پهن خواهد داشت وقتى كه مىخواهد به طرف كسى متوجه شود با تمام بدن متوجه مىشود(نه اينكه مانند پادشاهان با گوشه چشم نگاه كند) هنگام راه رفتن مانند اين است كه از تپهاى پايين مىآيد و به درهاى سرازير مىشود و هنگامى كه با عدّهاى يك جا جمع شود، عرق از او خارج مىگردد و بوى مشك از او ساطع مىشود كه قبل و بعد از آن مثل آن ديده نشده است. خوشبو و زن دوست است و داراى نسلى كم و نسل او تنها از يك دختر مبارك خواهد بود كه در بهشت خانهاى خواهد داشت كه نه در آن سر و صدا وجود دارد و نه خستگى و آن پيامبر، تكفل دخترش را در آخر الزمان مىكند؛ چنانچه مادر تو را اى عيسى، زكريّا تكفّل كرد. و او دو فرزند خواهد داشت كه شهيد مىشوند. سخن او قرآن است. و دينش اسلام. و من تو را هنگام نماز هبوط مىدهم تا آنان را عليه دجّال كمك كنى و آنان امّت مرحومه هستند.
2- ابو طالب- عليه السّلام- از حضرت عبد المطلب جد پيامبر اكرم نقل مىكند كه گفت: در حجر اسماعيل خوابيده بودم و خوابى ديدم كه مرا وحشت گرفت. نزد زن كاهن قريش رفتم و ردايى از پوست داشتم و موى سرم به شانهام مىرسيد. وقتى كه آن زن به من نگاه كرد از دگرگونى چهرهام فهميد و برخاست و نشست و من آن موقع سرور قوم خويش بودم. گفت: چرا رنگ چهره سرور عرب تغيير كرده است؟
آيا حوادث روزگار او را به ترديد انداخته است؟
گفتم: آرى، من در «حجر اسماعيل» خوابيده بودم كه در خواب ديدم مانند اينكه درختى از پشت من روييد و رشد كرد و سر آن به آسمان رسيد و شاخههايش به شرق و غرب رفت و از آن نورى پديد مىآمد كه هفتاد برابر از نور خورشيد درخشانتر بود. و عرب و عجم به او سجده مىكردند. و هر روز بر نور و عظمت او مىافزود و عدهاى از قريشيان مىخواستند آن را قطع كنند. وقتى كه به نزديكش رسيدند، جوانى با چهرهاى نيكو و لباس عالى، كمر آنان را مىشكست و
چشمانشان را در مىآورد. پس من هم دستم را دراز كردم تا يكى از شاخههاى آن را بگيرم كه آن جوان بانگ زد و گفت: درنگ كن براى تو در آن نصيبى نيست.
گفتم: چرا؟ در حالى كه درخت مال من است.
گفت: بلكه نصيب كسانى است كه از آن گرفتهاند و تو نيز به سوى آن باز خواهى گشت. از اين رو من ترسيدم و رنگم تغيير كرد. ديدم كه رنگ رخسار آن زن كاهنه نيز تغيير كرده است.
آنگاه آن زن گفت: اگر خواب تو درست باشد، از صلب تو فرزندى متولد خواهد شد كه بر مشرق و مغرب حكومت كند و پيامبرى نمايد، پس غم از من زدوده شد. و هنگامى كه محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- متولد شد، عبد المطلب مىگفت: به خدا سوگند! آن درخت، محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- است.
3- وقتى كه «عبد اللَّه» پدر پيامبر اكرم با «آمنه» ازدواج كرد، او به محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- حامله شد. پس از او، روايت شده است كه گفت: وقتى كه به پيامبر حامله شدم مانند زنان ديگر احساس سنگينى نمىكردم و مثل اينكه كسى آمد و به من گفت: به بهترين [مردم حامله حاملهشدهاى و هنگامى كه وقت ولادت رسيد، زايمان برايم آسان شد تا اينكه وضع حمل كردم. وقتى كه آن حضرت به زمين افتاد دستهايش را به زمين رساند و روى زانو نشست و شنيدم كه هاتفى گفت: بهترين بشر را وضع حمل نمودى، پس از شرّ هر ستمكار و حسودى او را به خداى واحد و بىنياز بسپار. پس آمنه گويد: وقتى كه به زمين افتاد، دستش را روى زمين گذاشت و روى زانو نشست] آنگاه سر خويش را به سوى آسمان بلند نمود و نورى از او پرتو افكند كه ميان مشرق و مغرب را روشن ساخت و شياطين با تير شهاب رانده شدند. و از آسمان منع گشتند و قريشيان ديدند كه ستارگان، با بىنظمى حركت مىكنند. از اين مسأله خوف نمودند و گفتند: اين علامت قيامت است. پس نزد «وليد بن مغيره» كه پيرمرد دنيا ديدهاى بود رفتند و جريان را به او گفتند.
وليد گفت: بنگريد اگر ستارگانى كه با آن در دريا و بيابان راه خود را مىيابيد، حركت كردهاند، قيامت شده است ولى اگر آنها ثابت باشند، پس بايد به خاطر كار تازهاى باشد.
در مكه مرد يهودى به نام «يوسف» بود، وقتى كه ديد ستارگان حركت مىكنند، گفت: پيامبرى در اين شب متولد شده و اين مطلب در كتابهاى ما نوشته شده است. وقتى كه پيامبر خاتم به دنيا آيد، شياطين رانده مىشوند و از آسمان منع مىگردند. و هنگامى كه پيامبر را ديد كه متولد شده و به آن حضرت نگريست و مهر نبوّت ميان دو شانهاش را ديد، غشّ كرد، وقتى به هوش آمد گفت: پيامبرى از بنى اسرائيل رفت، اين پيامبر شمشير است. مردم پراكنده شدند و از حرف آن يهودى سخن مىگفتند.
و پيامبر در يك روز مانند رشد يك هفته كودكان ديگر، و در يك هفته، مانند يك ماه ساير كودكان رشد مىنمود.
4- ابن عباس نقل مىكند كه: پدرم عبّاس گفت: هنگامى كه عبد اللَّه براى پدرم عبد المطلب متولد شد، در صورتش نورى ديديم كه مانند نور خورشيد مىدرخشيد، پدرم گفت: براى اين پسر مقامى هست.
عباس مىگويد: در خواب ديدم كه از حلقوم عبد اللَّه پرندهاى سفيد رنگ خارج شد و پرواز نمود و به مشرق و مغرب رسيد، سپس برگشت و بر روى كعبه افتاد و همه قريشيان بر او سجده كردند، مردم در اين قضيه تأمل مىكردند كه آن پرنده نورى شد ميان آسمان و زمين و به مشرق و مغرب كشيده شد، وقتى كه بيدار شدم اين حكايت را از آن زن كاهنه بنى مخزوم سؤال كردم.
او گفت: اى عباس! اگر خوابت صحيح باشد، از صلب او فرزندى خارج خواهد شد كه اهل مشرق و مغرب پيرو او مىگردند.
ابن عباس مىگويد: پدرم گفت: از كار عبد اللَّه در اندوه بودم تا اينكه با آمنه
كه از زيباترين و كاملترين زنان قريش بود ازدواج كرد. وقتى كه عبد اللَّه از دنيا رفت، آمنه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- را به دنيا آورد. آمدم و ديدم آن نور ميان پيشانى او مىدرخشد. پس او را در آغوش گرفتم و در او دقت كردم و بوى مشك از وى به مشامم رسيد و از شدت بوى مشك، خودم مانند مشك شده بودم.
آمنه به من گفت: وقتى كه زايمان مرا گرفت و درد كشيدم، سخنى شنيدم كه شبيه سخن بشر نبود. و پرچمى از ابريشم را بر چوبى از ياقوت ديدم كه ميان آسمان و زمين زده شد. و نورى از آن ساطع بود كه به آسمان مىرسيد و كاخهاى شام را ديدم كه مانند شعله آتش بودند و پرندگان سفيد رنگ زيادى را ديدم كه اطراف من پر مىانداختند و شعيرة الاسديه را ديدم كه گذشت و مىگفت: اى آمنه! كاهنان و بتها فرزندت را ملاقات نكردند؟! و جوان بلند قد و سفيد روى و با لباس زيبايى را ديدم كه گمان كردم عبد المطلب است، نزديك شد و در دهان او آب دهان انداخت و با هم سخن گفتند و من نفهميدم مگر اين كلمه را كه گفت: «در حفظ و امان خدا باش و تو بهترين بشر هستى!».
آنگاه كيسهاى درآورد كه در ميان آن مهرى بود و ميان دو شانه او مهر زد و پيراهنى به او پوشاند و گفت: «اين امان توست از آفات دنيا، پس اين، آن چيزى است كه من ديدم اى عباس!».
بعد پيامبر را آورد ديديم كه مهر نبوّت ميان دو شانهاش مىباشد. و اين حديث را فراموش كردم و به ياد نياوردم تا اينكه مسلمان شدم و آنگاه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- آن را به ياد من انداخت (1).
5- باز ابن عباس نقل مىكند كه: براى عبد المطلب در سايه ديوار كعبه بساطى
1) بحار الانوار: 15/ 256، حديث 8.
مىگستردند كه جز او كسى به خاطر احترام او در آنجا نمىنشست و پسرانش در كنار او مىنشستند تا اينكه «عبد المطلب» بيرون مىآمد. رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- پسر بچهاى بود كه مىآمد و بر بساط جدش مىنشست. عموهايش ناراحت مىشدند و او را مىگرفتند تا كنار بكشند، ولى وقتى عبد المطلب اين را مىديد به آنان مىگفت: رهايش كنيد! به خدا سوگند او شأن و مقامى دارد. و من مىبينم روزى را كه او بر شما سرورى كند. آنگاه او را در بغل مىگرفت و با خودش مىنشاند. و چون عبد اللَّه و ابو طالب از يك مادر بودند، رو به ابو طالب مىكرد و مىگفت: اين پسر مقام و شأن بزرگى دارد، او را حفظ كن و از وى حمايت نما، چون تنهاست و مانند مادر براى او باش تا چيزى كه او را ناراحت مىكند، به او نرسد. آنگاه او را بر شانه خويش مىگذاشت و هفت دور طواف مىكرد.
بعد مادرش پيامبر را نزد دائيهايش از بنى نجّار برد و در «ابواء»، ميان مكه و مدينه وفات نمود و در آنجا دفن گرديد و چون پيامبر بدون پدر و مادر شده بود، عبد المطلب بيشتر به او محبت مىكرد و در حفظش مىكوشيد. و هنگامى كه اجل «عبد المطلب» فرا رسيد و محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- بر سينه او بود و او جان مىداد و مىگريست، رو به ابو طالب كرد و گفت: اى ابو طالب! بنگر تا حامى و حافظ اين بچهاى كه بوى پدر را نچشيده و مهر مادر را نديده، باشى.
اى ابو طالب! وقتى كه روزگار او را درك كردى بدان كه من داناترين مردم و بيناترين مردم به او هستم. اگر توانستى از او پيروى كن و او را با زبان و دست و مال خود يارى نما، زيرا او بر شما سرورى خواهد كرد و حكومتى خواهد يافت كه هيچ يك از پدرانم نيافتند. آيا وصيّتم را قبول كردى؟
ابو طالب گفت: آرى قبول كردم و خداوند را بر آن شاهد مىگيرم. عبد المطلب گفت: پس دستت را دراز كن. ابو طالب دست خويش را به او داد. عبد المطلب دستش را به دست پسر زد و آنگاه گفت: اكنون مرگ براى من آسان شد. و پيوسته پيامبر را مىبوسيد و آرزو مىكرد كه باقى مىماند و زمان او را درك مىكرد.
عبد المطلب از دنيا رخت بر بست و ابو طالب پيامبر اكرم را به خانواده خود، ضميمه نمود.
6- ابن عباس مىگويد: وقتى كه سيف بن ذى يزن بر حبشيان پيروزى يافت و اين دو سال بعد از تولد پيامبر اكرم بود. گروههاى عرب براى تبريك نزد سيف رفتند. عبد المطلب با عدّهاى از قريش رفت و گفت: ما گروه تبريك و تهنيت هستيم نه گروه مصيبت.
سيف پرسيد: تو از كدام آنان هستى؟
عبد المطلب گفت: من عبد المطلب بن هاشم هستم.
سيف گفت: پسر خواهرمان.
عبد المطلب گفت: آرى، آنگاه عبد المطلب نزديكش بود و به حاضران رو كرد و گفت: پادشاه قرابت شما را دانست و هر مدت بمانيد احترام داريد و اگر بر گشتيد هديه و عطا داده خواهيد شد، اكنون به سوى محل مهمانان برخيزيد.
پادشاه، پنهانى به عبد المطلب گفت: از اسرار علم خود چيزى به شما مىگويم كه نزد تو مخفى باشد تا اينكه خداوند در آن اذن دهد. من در كتاب مكنون و علم مخزون، خبر عظيم و بزرگى يافتم كه براى عموم مردم در آن خير و شرافت است، على الخصوص براى گروه شما.
عبد المطلب گفت: اى پادشاه! مانند تو چه چيزى را مخفى نگه مىدارد پس آن چيست؟
پادشاه گفت: در تهامه پسرى متولد مىشود كه ميان دو شانهاش مهرى است و او جلودار است و فرزندان تو تا روز قيامت رعايت او را مىنمايند اين زمانى است كه بايد او متولد شود و نامش «محمّد» مىباشد و پدر و مادرش مىميرند و جدّ و عمويش از وى نگهدارى مىكنند. پنهانى متولد مىشود و خداوند او را آشكارا بر مىانگيزد و براى او از ما يارانى قرار مىدهد. و توسط او اوليائش را كمك مىكند و دشمنانش را ذليل مىگرداند و بتان را مىشكند و آتشكدهها خاموش مىشوند و خداوند پرستش مىشود و شيطان طرد مىگردد و سخنش فصل دهنده حق و باطل
است و قضاوتش به عدل است و به معروف امر مىكند و آن را خود انجام مىدهد و از منكر نهى مىكند و آن را باطل مىگرداند. و تو اى عبد المطلب! بدون هيچ دروغى جدّ او هستى. در اين هنگام عبد المطلب براى خدا به سجده افتاد.
سيف گفت: سر خود را بالا بگير، آيا چيزى از آنچه گفتم احساس كردى؟
عبد المطلب گفت: من پسرى داشتم و به او خيلى علاقهمند بودم. دختر محترمى را از قوم خود به ازدواج او در آوردم، پس پسرى به دنيا آورد و اسمش را «محمّد» گذاشتم و پدر و مادرش از دنيا رفتند، من و عمويش كفالت او را به عهده گرفتيم (1).
پادشاه گفت: پس او را از يهوديان بر حذر دار. و آنچه را كه به تو گفتم از همراهانت مخفى بدار، زيرا مىترسم وسوسه شوند و در صدد از بين بردن او برآيند كه آنان خودشان يا فرزندانشان با او دشمنى خواهند كرد و اگر من مىدانستم كه مرگ به من امان خواهد داد، به «يثرب» كه شهر حكومت اوست مىرفتم تا او را يارى كنم و كارش را محكم گردانم و آنجا محل قبر اوست.
تا آخر اين روايت. و مقدارى از اين حديث قبلا نقل گرديد.
7- «تبع»(از پادشاهان يمن) كسى بود كه پيامبر را شناخت و انتظار خروج او را كشيد و گفت: از اينجا(يعنى مكه) پيامبرى بيرون خواهد آمد كه محل هجرت او «يثرب» است. پس عدهاى از اهل يمن را كنار يهوديان در يثرب ساكن كرد تا وقتى كه پيامبر آنجا مىآيد او را يارى دهند.
1) صدر اين حديث با ذيل آن جور در نمىآيد، زيرا گفته شد كه دو سال بعد از تولد پيامبر، سيف بن ذى يزن بر حبشيان پيروز شد و حتما بايد گروه قريش به فاصله كمى براى تبريك او رفته باشند و در اين زمان مادر پيامبر در قيد حيات بوده و همه در اين اتفاق دارند كه مادر آن حضرت در شش سالگى پيامبر از دنيا رفت، ولى در ذيل داستان، عبد المطلب به سيف بن ذى يزن مىگويد: پدر و مادر محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- از دنيا رفتهاند.
8- ابن عباس گويد: كار تبع بر شما مشتبه نشود كه او مسلمان بود.
9- امام صادق- عليه السّلام- فرمود: «تبع» به اوس و خزرج گفت: اينجا(مدينه) باشيد تا اينكه اين پيامبر قيام كند، اما اگر من او را درك مىكردم خدمتش مىنمودم و با او بيرون مىآمدم.
و مقدارى از معجزات پيامبر در حديث «تبع» گذشت.
ابو طالب و پدرش عبد المطلب از اعلمترين و داناترين عالمان به شأن پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- بودند، ولى ايمان خود را از جاهلان و اهل كفر و گمراهى پوشيده نگه مىداشتند.
10- اصبغ بن نباته مىگويد: از على- عليه السّلام- شنيدم كه فرمود: به خدا سوگند! نه پدرم و نه جدّم عبد المطلب و نه هاشم و نه عبد مناف هيچ بتى را نپرستيدند.
پرسيدند: پس چه مىپرستيدند؟
فرمود: به سوى كعبه نماز مىگزاردند و بر دين ابراهيم بودند و به آن چنگ زده بودند.
11- شخصى از ابو القاسم بن روح پرسيد معناى سخن عبّاس كه به پيامبر گفت: «عموى تو ابو طالب به حساب جمل ايمان آورد و در دستش 63 را ترسيم كرد» چيست؟
پيامبر فرمود: با اين، «اله احد جواد» را قصد كرده است و تفسيرش اين است كه: الف «يك» مىباشد و لام «سى» و ها «پنج» و الف «يك» و حاء
«هشت» و دال «چهار» و جيم «سه» و واو «شش» و الف «يك» و دال «چهار» است، پس [مجموعا] «63» مىشود (1).
12- امام صادق- عليه السّلام- فرمود: ابو طالب ايمانش را مخفى نگه مىداشت و هنگامى كه وفات كرد، خداوند متعال به پيامبرش وحى فرستاد كه از اينجا(يعنى مكه) خارج شو، زيرا در آن ياورى ندارى، پس پيامبر به مدينه هجرت كرد.
13- على- عليه السّلام- به سلمان فارسى گفت: آيا از ابتداى كار خود ما را آگاه نمىكنى؟
سلمان گفت: من از اهالى شيراز و نزد پدرم عزيز بودم. روز عيدى با او گردش مىكرديم و از كنار صومعهاى مىگذشتيم كه مردى ندا مىداد: «اشهد ان لا اله الّا اللَّه و انّ عيسى روح اللَّه و ان محمّدا حبيب اللَّه»، پس حبّ و دوستى محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- در گوشت و خونم واقع گرديد.
پدرم به من گفت: چرا هنگام طلوع خورشيد به آن سجده نمىكنى؟ با او بحث كردم تا اينكه ساكت شد. وقتى كه به خانه برگشتيم رقعهاى را ديدم كه از سقف خانه آويزان است، از مادرم پرسيدم: اين چيست؟
گفت: اى روز به! اين رقعهاى است كه وقتى از جشن عيد برگشتيم آن را بر سقف آويزان ديديم، پس به آنجا نزديك نشو كه اگر نزديك شوى پدرت تو را خواهد كشت.
مىگويد: منتظر ماندم تا شب شد و پدر و مادرم خوابيدند. سپس برخاستم و آن
1) علماى قديم در هر يك از انگشتان و بندهاى آن عددى را قرار داد كرده بودند. و چون حروف هم هر كدام در ابجد حسابى داشت، از اين رو مىتوانستند با دست گذاشتن روى انگشتان و بندهاى آنها، مطلبى را بگويند.
رقعه را برداشتم و ديدم در آن نوشته است: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ: اين عهدى است از خداوند به آدم كه از صلب او پيامبرى به نام «محمّد» بيافريند كه به مكارم اخلاق دستور دهد و از عبادت بتان نهى نمايد. اى روز به! نزد جانشين عيسى برو [و به او خدمت نما كه تو را به مرادت ارشاد نمايد]».
پس صيحهاى شديد كشيدم كه پدر و مادرم فهميدند و مرا در چاهى قرار دادند و گفتند: اگر [از عقيدهات] بر نگردى تو را مىكشيم. گفتم: آنچه مىخواهيد با من بكنيد، محبت محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- از سينهام بيرون نمىرود.
سلمان مىگويد: زبان عربى نمىدانستم، خداوند همان روز عربى را به من فهماند و آنان تكههاى كوچكى نان براى من پايين مىفرستادند. وقتى ماندن من در چاه به طول كشيد، دستانم را به سوى آسمان دراز كردم و گفتم: «پروردگارا! تو محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- و وصى او را محبوب من گرداندى پس به حق وسيله بودن او، اسباب آزاديم را زود برسان».
در اين هنگام يك نفر كه لباس سفيد در برداشت آمد و گفت: برخيز اى روزبه! دستم را گرفت و به صومعه آورد و بالا رفتم آن شخص ديرنشين به من گفت: تو روز به هستى؟! گفتم: آرى. نزدش ماندم و دو سال به او خدمت نمودم. وقتى كه اجلش فرا رسيد، راهبى را كه در انطاكيه بود به من معرفى كرد و لوحى به من داد كه در آن ويژگيهاى محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- بود. هنگامى كه نزد راهب انطاكيه رسيدم به صومعهاش رفتم. او گفت: تو روز به هستى؟! گفتم: آرى. به من مرحبا گفت: او را نيز دو سال خدمت كردم و اوصاف محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- و جانشين او را به من شناساند. وقتى كه زمان مرگش فرا رسيد، به من گفت: اى روزبه! زمان بعث «محمّد بن عبد اللَّه» رسيده است.
پس بعد از مرگ او به اتفاق عدهاى كه به سوى حجاز مىرفتند روانه شدم و به آنان خدمت مىنمودم كه گوسفندى را زدند و كشتند و از آن غذا درست كردند و شراب آوردند و به من گفتند بخور و بنوش، ولى من امتناع كردم. خواستند تا مرا
بكشند، گفتم مرا نكشيد تا غلام شما بشوم. و آنها مرا به يك يهودى فروختند و از داستانم پرسيد و من نيز از اوّل تا آخر آن را براى او گفتم.
گفت: من تو و محمّد را دشمن مىدارم و مرا از خانه بيرون كرد. در يك طرف در خانهاش تپهاى شن بود، گفت: اگر تا صبح اين تپه شن را به آن طرف منتقل نكنى، تو را خواهم كشت!!! پس شروع كردم به جابجا نمودن شنها از اين طرف به آن طرف و در طول شب اين كار را انجام دادم تا اينكه خسته شدم ولى چيزى از آن جابجا نكرده بودم. دعا كردم و گفتم: «خدايا! تو محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- و وصىّ او را محبوب من گرداندى پس به خاطر آنها مرا از اين كار راحت كن».
در اين هنگام خداوند بادى فرستاد و شنها را از اين طرف به آن جايى كه يهودى گفته بود، منتقل نمود. وقت صبح كه يهودى بيدار شد به من گفت: تو ساحرى! بايد تو را از اين آبادى بيرون كنم تا ما را هلاك نگردانى. مرا برد و به زن صالحهاى فروخت كه مرا دوست مىداشت. مرا براى كار در باغ خود قرار داد و گفت: از آن بخور و هبه كن و صدقه بده. روزى من در باغ بودم كه ديدم هفت نفر مىآيند و ابرى بر آنان سايه افكنده و بالاى سر آنان مىآيد. گفتم: بايد در ميان آنان پيامبرى باشد و ... اين حديث قبلا نقل گرديد [و به تكرار آن نمىپردازيم].
14- «قسّ بن ساعده ايادى»، اولين كس از اهل جاهليت بود كه به بعثت پيامبر ايمان داشت و ششصد سال زندگى كرد و پيامبر را با اسم و نسبش مىشناخت و مردم را به قيام او بشارت مىداد و تقيّه مىكرد.
در حديث مفصلى است كه پيامبر بعد از فتح مكّه در پشت كعبه نشسته بود كه گروهى نزد آن حضرت آمدند و حضرت پرسيد: از چه قبيلهاى هستيد؟
گفتند گروه بكر بن وائل.
فرمود: آيا از اخبار «قسّ بن ساعده ايادى» چيزى مىدانيد؟
گفتند: او مرده است.
فرمود: خداوند «قس» را بيامرزد كه در روز قيامت به تنهايى يك امّت است (1).
15- از ابن عبّاس نقل شده است هنگامى كه پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- كعب بن اسد را خواست تا گردن او زده شود و اين در جنگ بنى قريظه بود، به او نگاه كرد و فرمود: آيا وصيّت «ابو حواس راهب» كه از شام آمده بود، براى تو سودى نبخشيد؟
ابو حواس گفت: به خاطر پيامبرى كه در اينجا مبعوث مىشود، شام محل خمر و نان و ثنا را رها كردم و به مكان خرما و فقر آمدهام. اكنون وقت بعثت اوست و از «مكه» قيام مىكند و به «يثرب» هجرت مىنمايد. و او زياد مىخندد و زياد مىجنگد و به چند خرما كفايت مىكند و الاغ بىزين سوار مىشود و در چشمانش سرخى هست و ميان دو شانهاش مهر نبوّت، شمشيرش را بر گردنش مىگذارد و باكى ندارد كه با چه كسى ملاقات كند و حكومت او به هر جا كه اسب و شتر برود مىرسد.
كعب گفت: همين طور است اى محمّد! و اگر يهوديان بر من ايراد نمىكردند كه هنگام كشته شدن ترسيدهام، به تو ايمان مىآوردم و تصديقت مىكردم، ولى بر دين يهود هستم. پس حضرت دستور داد تا گردنش را بزنند (2).
16- يك نفر يهودى نزد پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- آمد و گفت: اى محمّد! هيچ پيامبرى نبوده مگر اينكه هامانى داشته است پس هامان تو كيست؟
حضرت فرمود: اگر او را به تو نشان دهم ايمان مىآورى؟ گفت: آرى. و براى او ده نشانه است: او بلند قامت و سياه است، موى جلو سرش باز شده و چشمانش چپ است و نگاهش در امتداد بينش مىباشد و با هر دو دست كار مىكند، هم راست و هم چپ. قدمها را بلند بر مىدارد و خود بلند قامت است.
در اين هنگام دو مرد وارد شدند و آن يهودى به هر يك مىگفت اين همان است.
پيامبر فرمود: نه، تا اينكه مردى داخل شد و يهودى گفت: اين است.
پيامبر فرمود: آرى. يهودى شهادتين را گفت و مسلمان شد.
17- ابو طالب مىگويد: سال هشتم از تولد پيامبر مىخواستم براى تجارت به سوى شام بروم و هوا بسيار گرم بود و مىگفتم نمىتوانم «محمّد» را بگذارم. به من گفتند: او پسرى خردسال است و هوا اين گونه گرم؟
[گفتم: اگر با من باشد خاطرم جمع است]. پس لباسى به او پوشاندم [شترى برايش كرايه كردم و سوارش نمودم].
و ما اغلب سواره بوديم، شترى كه محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- سوارش بود جلو من راه مىرفت و از من جدا نمىشد و از همه كاروان جلو مىزد و هنگامى كه گرما شدت مىگرفت، تكه ابر سفيدى مانند برف بالاى سر او مىآمد و بر او سلام مىكرد و بالاى سرش قرار مىگرفت و از او جدا نمىگشت. بعضى اوقات ابر بر ما انواع ميوهها را مىباراند و با ما حركت مىكرد. در سفرهاى قبلى هميشه آب كمياب مىشد تا اينكه مشكى را به دو دينار مىخريديم ولى در اين سفر هر كجا كه فرود مىآمديم، حوضها پر و آب فراوان و زمين سرسبز بود. در اين سال در خرّمى و خوشى و خيرات بوديم.
عدهاى نيز همراه ما بودند كه شترانشان از رفتن باز ايستاد، محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- رفت و بر آنها دست كشيد پس به راه افتادند. وقتى كه به نزديكى
«بصرى» رسيديم در آنجا صومعهاى بود و شخصى از آن خارج شد و با سرعت به سوى ما آمد تا اينكه به نزديكى ما رسيد و ايستاد. ديديم راهبى است و ابر نيز حتى براى يك ساعت از بالاى سر محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- كنار نمىرفت. و راهب هم با مردم سخنى نمىگفت و نمىدانست اين چه كاروانى است. وقتى كه به محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- نگريست او را شناخت و شنيدم كه مىگفت: اگر او يكى باشد پس تو، تو هستى.
پس ما زير درخت بزرگى كه خشكيده بود، فرود آمديم كه نزديك صومعه راهب بود. شاخه كمى داشت و اصلا ميوهاى نداشت. وقتى كه محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- زير آن نشست، آن درخت به حركت در آمد و شاخههايش را بر محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- افكند و از همان زمان ميوهدار شد. و سه گونه ميوه آورد كه دوتاى از آنها ميوههاى تابستانى بودند و يكى هم ميوه زمستانى بود. تمام كسانى كه با ما بودند از اين مسأله تعجب كردند.
وقتى كه راهب اين را ديد، رفت و براى محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- غذايى به اندازه خوردن او آماده كرد و برگشت و پرسيد: چه كسى از اين پسر نگهدارى مىكند؟ گفتم: من.
پرسيد: چه نسبتى با او دارى؟
گفتم: عموى او هستم.
پرسيد: اى مرد! او چند عمو دارد، تو كدام آنان هستى؟
گفتم: من برادر پدر و مادرى پدر او هستم.
گفت: گواهى مىدهم كه او همان است و اگر اين گونه نباشد من «بحيرى» نيستم. سپس به من گفت: آيا اجازه مىدهى اين غذا را نزد او ببرم؟
گفتم: آرى، پس به سوى محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- متوجه شدم و گفتم: اين مردى است كه دوست دارد به تو احترام كند، ميل كن.
محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- گفت: آيا آن تنها از آن من است نه همراهانم؟
بحيرى گفت: آرى، آن مخصوص تو مىباشد.
محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- گفت: من تنها از آن نمىخورم.
سپس گفت: اى بحيرى! اجازه مىدهى آنان نيز با من ميل نمايند؟
گفت: آرى.
پس محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- گفت: با نام خداوند بخوريد. پس هر يك از آنان خوردند و سير شدند و بحيرى بالاى سر او ايستاده بود و هر لحظه وسط سر او را مىبوسيد و مىگفت: هموست، سوگند به خداى مسيح! و مردم نمىفهميدند.
يكى از كاروانيان گفت: ما قبلا نيز از اين جا مىگذشتيم ولى اين گونه به ما احسان نمىكردى.
بحيرى گفت: من چيزى را مىبينم كه شما نمىبينيد و چيزى را مىدانم كه شما نمىدانيد. در باره اين كودك، اگر آنچه را كه من مىدانم شما هم مىدانستيد، او را بر گردنهاى خود سوار مىكرديد تا اينكه به وطنش بر مىگردانديد. وقتى كه مىآمد از او نورى ديدم كه ميان آسمان و زمين مىدرخشيد.
مردانى ديدم كه در دستشان بادزنهايى از ياقوت و زبرجد بود. و بر او باد مىزدند و ديگران بر او ميوه مىافكندند، و اين ابر از او جدا نشد تا صومعه من، كه پياده مانند اسب به سوى او دويدم و اين درخت خشك و كم شاخه بود، اكنون شاخسار پيدا كرده و سبز شده و ميوه آورده است و اين حوضها از زمان حواريون كه بر بنى اسرائيل وارد شدند و بنى اسرائيل طغيان كردند خشك گرديد، ولى الآن براى آنها آب آمده است.
در كتاب «شمعون الصّفا» يافتيم كه او دعا كرد و آب به اين چاهها آمد و بعد خشك گرديدند. بعد گفت: وقتى كه ديديد در اين حوضها آب يافت شد بدانيد كه به خاطر پيامبرى است از سرزمين «تهامه»، قيام مىكند و محل هجرتش «مدينه» است و نامش در ميان قومش «امين» مىباشد و در آسمانها «احمد» و او از خاندان «اسماعيل بن ابراهيم» است، به خدا سوگند! اين همان است (1).
1) بحار الانوار: 15/ 193، حديث 14.
18- ابو طالب ادامه مىدهد: وقتى «بحيرى» خواست از محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- جدا شود بشدّت گريست و مىگفت: اى فرزند آمنه! مىبينم روزى را كه عرب از يك كمان به سوى تو تيراندازى كنند و قطع رحم نمايند.
آنگاه به سوى من متوجه شد و گفت: اما تو اى عموى محمّد! در مورد او نزديكى و قرابت را رعايت كن و وصيت پدرت را در مورد او حفظ نما. و قريشيان به خاطر او تو را ترك خواهند كرد و تو باكى نداشته باش و ممكن نخواهد شد كه تو آشكارا به او ايمان آورى. و از صلب تو پسرى به دنيا خواهد آمد كه آشكارا به او ايمان آورد و به خوبى او را يارى نمايد و نام او در آسمانها پهلوان گذاشته شده است و او شجاعى است كه موى جلو سرش ريخته است. و او پدر دو جوان است كه شهيد مىشوند و او سرور عرب و ربّانى مىباشد و ذو القرنين آنان است و در كتابها از ياران حضرت عيسى معروفتر است.
سپس گفت: اى پيامبر خدا! چه خوب هستى و بويت چه خوب است؟ اى كسى كه در ميان پيامبران بيشترين پيرو را خواهى داشت! و اى كسى كه ارزش نور دنيا از نور اوست! و اى كسى كه با ذكر او مسجدها آباد مىشوند، مثل اينكه مىبينم چگونه لشكريان را فرماندهى مىكنى و عرب و عجم از روى ميل و كراهت از تو اطاعت مىكنند. مثل اينكه مىبينم چگونه «لات و عزّى» را مىشكنى و كليدهاى كعبه آن گونه كه تو اراده كنى قرار داده مىشود. چه بسيار از پهلوانان قريش و عرب كه تو آنان را به خاك خواهى افكند، با توست كليدهاى بهشت و آتش. سود بزرگ همراه توست و همين طور هلاكت بتان. تو آن كسى هستى كه قيامت برپا نمىشود مگر اينكه تمام پادشاهان متواضعانه و ذليلانه به دين تو درآيند.
«بحيرى» پيوسته صورت و دستان محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- را مىبوسيد و مىگفت: اگر زمان تو را درك مىكردم جلو تو شمشير مىزدم. به خدا سوگند! تو
سيّد المرسلين و خاتم پيامبران هستى.
به خدا سوگند! زمين از روزى كه تو متولدشدهاى خنديده است و تا روز قيامت به خاطر تو شاد و خندان است. و به خدا سوگند! معابد و بتان و شياطين گريستند و تا روز قيامت گريان خواهند بود. تو دعوت ابراهيم و بشارت عيسى و مقدس و پاك از پليديهاى جاهليت هستى.
آنگاه دوباره متوجه من شد و گفت: من صلاح مىدانم كه او را به شهرش برگردانى، زيرا هيچ يهودى و نصرانى و صاحب كتابى نيست كه تولد اين پسر را نداند. اگر او را ببينند آسيبى به او مىرسانند و بيشترين دشمنان او اين يهوديان هستند.
گفتم: براى چه؟
گفت: زيرا نبوّت و رسالت براى پسر برادر تو خواهد بود و مانند موسى و عيسى ناموس اكبر بر او فرود خواهد آمد.
ابو طالب مىگويد: به سوى شام رفتيم وقتى كه نزديك شديم به خدا سوگند! كاخهاى شام را ديدم كه به اهتزاز در آمدند و نورى بزرگتر از نور خورشيد از آن برخاست و اين خبر در تمام شامات منتشر شد تا اينكه هيچ راهب و دانشمندى نماند كه نيامده باشد. پس دانشمند بزرگى به نام «نسطورا» آمد و مقابل محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- نشست و به او مىنگريست و چيزى نمىگفت تا سه روز اين كار را انجام داد، پس شب سوم صبرش تمام شد و برخاست و بر اطراف «محمّد» چرخيد مثل اينكه چيزى را مىخواهد پيدا كند، پس از من پرسيد: نامش چيست؟
گفتم: «محمّد بن عبد اللَّه» پس رنگش تغيير كرد و سپس گفت: مىتوانى به او بگويى پشت خود را آشكار نمايد تا نگاه كنم؟ محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- پيراهن خود را از پشت خويش كنار زد، وقتى كه «مهر» را در آن ديد، آن را بوسيد و گريست و گفت: اى مرد! در برگرداندن اين پسر به محل تولدش شتاب كن؛ چون اگر مىدانستى او چقدر دشمن در سر زمين ما دارد او را با خود نمىآوردى. هر روز با او ديدار داشت و براى او طعام مىآورد. وقتى كه از شام خارج شديم، از نزد خود
براى محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- پيراهنى آورد و گفت: آيا اين پيراهن را مىپوشى تا به واسطه آن از من ياد كنى؟ محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- پيراهن را قبول نكرد، وقتى كه اين گونه ديدم به خاطر اينكه راهب غمگين نشود، پيراهن، را برداشتم و گفتم: من آن را مىپوشم. عجله كردم تا اينكه او را به مكه برگرداندم، پس به خدا سوگند! در مكه هيچ زن و پير و جوان و كوچك و بزرگى نمانده بود مگر اينكه به خاطر اشتياق به او به استقبالش آمدند، الّا ابو جهل- لعنة اللَّه عليه- كه به خاطر شرابخوارى مست شده بود. و مقدارى از اين حديث قبلا گذشت كه اينجا دوباره تكرار ننموديم.
19- «يعلى نسّابه» مىگويد: در آن سالى كه محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- به سوى شام رفت، خالد بن اسيد و طليق بن ابى سفيان نيز براى تجارت به شام رفتند، آن دو در باره رفتن پيامبر حكايت مىكنند و اينكه آن حضرت چگونه سوار مىشد و چگونه حيوانات وحشى و پرندگان با او رفتار مىكردند.
آنان مىگويند: وقتى كه ميان بازار «بصرى» رفتيم، عدهاى راهب را ديديم كه رنگشان تغيير كرده و به اضطراب افتاده بودند و مثل اينكه به صورتهايشان زعفران پاشيده شده بود. به ما گفتند: دوست داريم كه نزد بزرگ ما بياييد و او در همين نزديكى در كليساى بزرگ است.
گفتيم: ما كجا و شما كجا؟! گفتند: از اين مسأله ضررى به شما نمىرسد و شايد گراميتان داشتيم. آنان گمان مىكردند كه يكى از ما محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- باشيم. پس با آنان رفتيم تا وارد كليساى بزرگى شديم و ديديم كه بزرگ آنان در وسط نشسته و اطرافش را شاگردانش گرفتهاند و كتابى جلو خود باز كرده، يك بار به ما و بار ديگر به كتاب نظر مىاندازد. سپس به افرادش گفت: چه كار كرديد؟ كسى را كه من مىخواستم نياورديد در حالى كه او اكنون در اين شهر است. آنگاه از ما پرسيد:
شما كيستيد؟
گفتيم: گروهى از قريش.
گفت: از كدام قريش؟
گفتيم: از بنى عبد الشمس.
پرسيد: آيا جز شما هم كسى همراهتان هست؟
گفتيم: آرى، شخصى از بنى هاشم كه او را يتيم ابو طالب مىناميم. به خدا سوگند! در اين هنگام آن صيحهاى كشيد و نزديك بود بيهوش شود كه برخاست و گفت: او را به من نشان دهيد! او را به من نشان دهيد! قسم به مسيح، نصرانيت هلاك شد و از بين رفت. سپس برخاست و به صليبى تكيه داد و در حالى كه فكر مىكرد و اطرافش هشتاد مرد از اسقفها و شاگردانش بودند، به ما گفت: شما را به حق او بر شما قسم مىدهم كه وى را به من نشان دهيد.
ما قبول كرديم و او همراه ما آمد و ديديم كه محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- در «بازار بصرى» ايستاده است، به خدا سوگند! مثل اينكه صورت او را تا آن روز نديده بودم كه مانند ماه مىدرخشيد و زياد خريد نموده و سود زياد برده بود. خواستيم به عالم نصرانى بگوييم: «او اين است»، كه جلوتر از ما گفت: «او همان است، سوگند به مسيح! شناختمش»، پس نزديك محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- رفت و گفت: تو مقدسى. و پيوسته از او در باره نشانههايش سؤال مىكرد. سپس گفت:
اگر زمان تو را درك مىكردم حقّ شمشير را عطا مىنمودم. سپس به ما گفت: آيا مىدانيد با او چيست؟
گفتيم: نه به خدا سوگند! گفت: زندگى و مرگ با اوست. هر كس به او ربط داشته باشد، زندگى طولانى خواهد داشت و هر كس از او اعراض نمايد، به مرگى دچار گردد كه بعد از آن ابدا زندگى نيست و با اوست سود بزرگ و بعد صورت حضرت را بوسيد و برگشت.
20- بكر بن عبد اللَّه اشجعى از پدرانش نقل مىكند در آن سالى كه پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- به شام رفت، عبد مناة بن كنانه و نوفل بن معاويه نيز براى تجارت به شام رفتند. آنان را «ابو مويهب» راهب ملاقات كرد و از آنان پرسيد:
شما كيستيد؟
گفتند: تاجرانى از اهل حرم از قريش هستيم.
پرسيد: از كدام تيره قريش؟ پاسخ او را دادند.
باز پرسيد: كسى از قريش غير از شما هم آمده است؟
گفتند: آرى، جوانى از بنى هاشم به نام محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله-.
ابو مويهب گفت: به خدا سوگند! او را مىخواستم.
گفتند: به خدا سوگند! در ميان قريش گمنامتر از او نيست و او را «يتيم قريش» مىگويند و او اكنون اجير زنى به نام «خديجه» است. با او چكار دارى؟
در اين هنگام راهب سر خود را تكان مىداد و مىگفت: اوست، پس از آن دو خواست كه محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- را به او نشان دهند.
مىگويند: او را در «بازار بصرى» رها كرديم و مشغول سخن گفتن بود كه محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- نمايان شد، راهب گفت: اين همان است. و مدتى با او خلوت كرد و در گوشى با وى سخن گفت: سپس ميان دو چشم محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- را بوسيد و چيزى از جيب خود در آورد كه نفهميديم آن چه بود، ولى محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- نپذيرفت. وقتى كه از او جدا شد، به ما گفت: از من بشنويد كه به خدا سوگند! او پيامبر اين عصر است و بزودى مبعوث مىشود و مردم را به گفتن «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ» دعوت مىكند، وقتى اين گونه ديديد از او پيروى كنيد.
باز پرسيد: آيا پسرى به نام على- عليه السّلام- براى ابو طالب متولد شده است؟
گفتيم: نه.
گفت: يا متولد شده و يا بزودى براى ابو طالب پسرى متولد خواهد شد كه اولين
ايمان آورنده به او خواهد بود و ما او را مىشناسيم و صفت او را به وصايت يافتهايم، چنانچه در صفت «محمّد» نبوّت را يافتيم. او سرور عرب و ربّانى آنان است و حقّ شمشير را عطا مىكند و نام او در ملأ اعلى «على» است و او بعد از «محمّد» در روز قيامت از نظر نام بالاترين خلايق است و فرشتگان او را «پهلوان پيروز و رستگار» مىنامند. به خدا سوگند! او به هر سو متوجه شود رستگار و پيروز مىگردد و او در ميان يارانش در آسمانها از خورشيد درخشان، معروفتر است.
(نشانههاى روحبخشى كه بر وجود صاحب الزمان، حجّت خداوند رحمان دلالت مىكند كه درود خدا تا فلك در گردش و ملك در نيايش است، بر او باد!) 21- ابو جعفر بن بابويه روايت كرده است از محمّد بن مسلم بن فضل كه گفت: در كوفه نزد ابو سعيد غانم بن سعيد هندى رفتم و در كنار او نشستم، پس از مدتى با توجه به خبرهايى كه از او به من رسيده بود، از حالش جويا شدم، پاسخ داد در شهر «كشمير داخلى هند» بودم و در آن هنگام ما چهل نفر بوديم كه بر گرد تخت سلطان و پادشاه مىنشستيم و تورات و انجيل و زبور را قرائت مىكرديم و پادشاه از ما در مسائل علمى يارى مىطلبيد. روزى صحبت از «محمّد» به ميان آمد و ما گفتيم كه چنين نامى را در كتابهايمان ديدهايم. همه متفق القول شديم به اينكه در جستجو و يافتن او بكوشيم، من به جستجوى او با مقدارى از مال از شهر خارج شدم در بين راه جماعتى ترك راه را بر من بسته و اموال را از من ستاندند. من نيز بسرعت خود را به كابل رسانيده و از آنجا به بلخ عزيمت نمودم و به حضور امير آن ديار «ابن أبي شمّون» رسيده و مقصودم را از سفر براى او توضيح دادم و او دانشمندان را براى گفتگوى با من گرد هم آورد.
از آنان از «محمّد» سؤال كردم، گفتند: او پيامبر ما «محمّد بن عبد اللَّه» مىباشد كه وفات كرده است.
گفتم: جانشين او كيست؟
گفتند: ابو بكر! گفتم: حسب و نسب پيامبر را برايم باز گوييد.
آنان نسبتش را به قريش رساندند، گفتم: او پيامبر خدا نيست چون پيامبرى كه در كتابهاى ما از او ياد شده است جانشينش، پسر عمويش و شوهر دخترش و پدر فرزندانش مىباشد، آنان خطاب به امير گفتند: اين شخص از شرك خارج و به كفر داخل گشته و كسى كه چنين باشد محكوم به مرگ است! به آنان گفتم: من پيرو دينى هستم و آن را جز با دليل روشن رها نمىكنم.
در آن هنگام امير از «حسين بن إشكيب» خواست تا با من به مباحثه برخيزد.
حسين به امير گفت: در اطراف تو دانشمندان و فقهاى زيادى هستند از آنان درخواست كن.
امير گفت: همان طور كه امر كردم تو با او مباحثه كن، او را به مكان خلوتى(براى مباحثه) ببر و با او مهربانى كن.
ابو سعيد مىگويد: «حسين بن اشكيب» مرا به مكان خلوتى برد، از او در باره «محمّد» پرسيدم.
پاسخ داد: او همان كسى است كه آنان گفتهاند، با اين تفاوت كه گفت جانشينش پسر عموى او «على بن ابى طالب بن عبد المطلب» است و پيامبر «محمّد بن عبد اللَّه بن عبد المطلب» است و جانشينش همسر دخترش «فاطمه» و پدر دو فرزندش «حسن و حسين» مىباشد.
پس گفتم: شهادت مىدهم كه خدايى جز خداى يگانه نيست و «محمّد» فرستاده اوست.
سپس نزد امير رفته و اسلام آوردم. امير هم مرا به سوى «حسين بن اشكيب» فرستاد و او هم مسائل دين را به من آموخت.
به او گفتم: در كتابهاى ما آمده است كه هيچ جانشينى وفات نمىكند مگر اينكه جانشينى دارد و جانشين على- عليه السّلام- كيست؟
پاسخ داد: فرزندش حسن و حسين، و ائمه را تا امام حسن عسكرى- عليه السّلام- بر شمرد. سپس گفت: جانشين امام حسن- عليه السّلام- را خودت بايد بيابى و از او بپرسى و من در جستجوى او خارج شدم.
راوى ديگر اين روايت «محمّد بن محمّد اشعرى» مىگويد: با غانم بن سعيد در بغداد بوديم به ما گفت: در اين ماجرا دوستى او را همراهى مىكرده كه به دليل عدم توافق اخلاقى، از او مفارقت كرده است.
غانم گويد: روزى در نهر صراة(در بغداد) وضو ساخته و در باره آنچه بخاطرش سفر كرده بودم، مىانديشيدم كه ناگاه شخصى آمد و به من گفت به سوى مولايت بشتاب و بلا درنگ مرا داخل منزلى- يا باغى- كرد كه در آنجا مولايم- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- نشسته بود. وقتى مرا ديد با من به زبان هندى سخن گفت و بر من سلام كرد و نامم را به من گفت و از تمام آن چهل مرد، با نامشان پرسش كرد، سپس فرمود: امسال قصد سفر حج با اهل قم را دارى، امّا امسال حج بجا نياور و به خراسان برو و سال آينده به حج مشرف بشو. آنگاه كيسه پولى به من عطا نموده و فرمود: اين را در ميان توشهات قرار بده و در بغداد به منزل كسى داخل نشو و هيچ كس را از آنچه ديدهاى آگاه مگردان.
محمّد گويد: ما از طريق عقبه به سوى مكّه شتافتيم امّا موفق به حج نگشتيم و غانم به سوى خراسان رفت و سال بعد عازم مكّه گرديد و حج بجا آورد و هدايايى براى ما فرستاد و به قم نرفت و به سوى خراسان رفت و در آنجا وفات كرد، خدايش او را بيامرزد (1).
22- از ابن بابويه از محمّد بن موسى بن متوكل، از عبد اللَّه بن جعفر حميرى از ابراهيم بن مهزيار نقل شده است كه گفت: وارد مدينه(مدينة النبى- صلّى اللَّه عليه
1) كمال الدين، صدوق: 2/ 437، حديث 6. بحار: 52/ 27، حديث 22.
و آله-) شدم و در جستجوى اخبار فرزندان امام حسن عسكرى بر آمدم، ولى چيزى دستگيرم نشد لذا از آنجا در پى يافتن مقصودم به مكّه رفتم، در بين طواف ناگاه متوجّه شدم كه جوانى گندمگون، با زيبايى خيرهكنندهاى به دقت در من مىنگرد، به آرزوى يافتن مقصود خود به سوى او رفتم، وقتى نزديك شدم سلام كردم و او به نيكوئى پاسخ مرا داد و از من پرسيد: از كدام ديار هستى؟
گفتم: اهل عراق هستم.
پرسيد: از كدام عراق؟
گفتم: از اهواز.
گفت: از ديدنت خوشحالم آيا جعفر بن حمدان خصيبى را مىشناسى؟
گفتم: او وفات كرده است.
گفت: خدايش او را بيامرزد. آيا ابراهيم بن مهزيار را مىشناسى؟
گفتم: منم ابراهيم. به گرمى مرا در آغوش كشيد و سپس گفت: آفرين اى ابو اسحاق! نشانهاى را كه وسيله پيوند تو و امام حسن عسكرى- عليه السّلام- بود چه كردى؟
گفتم: شايد مرادت انگشترى باشد كه خداوند به سبب آن مرا از جانب امام حسن مورد عنايت و لطف قرار داد؟
پاسخ داد: مقصودم غير از آن نمىباشد. پس آن را بيرون آوردم، وقتى به آن نظر كرد به چشمش ماليد و بوسيد و سپس نوشته روى آن را كه عبارت «يا اللَّه يا محمّد يا على» بود، قرائت كرد بعد از آن گفت: پدرم به فداى آن انگشتان كه دنبال اين بسيار مىگشتم.
به او گفتم: آيا مىدانى علاوه بر حجّ، براى چه چيزى به اينجا آمدهام؟ پاسخ داد: من فرستاده او به سوى تو هستم، بدون اطلاع همسفرانت به طائف برو و به تنهايى همراه با او رهسپار طائف شدم. از بيابانها عبور كرديم تا اينكه به بعضى از راههاى خروج از بيابان رسيديم، پس از آن خيمهاى پشمينه كه همه جا را روشن كرده بود، آشكار گرديد، وقتى مولايم را ديدم خود را به دست و پاى او انداختم و
تمام اعضا و جوارحش را بوسيدم. و بعد از مدتى كه نزد حضرت درنگ كردم باز گشتم (1).
اين قضيه مانند حكايت برادرش «على بن مهزيار» است كه نقل مىكرد براى ملاقات با حضرت، بيست بار حج بجا آوردهام و بعد از اتمام آنها، شخصى در خواب نزد من آمد و گفت: خداوند اجازه داده كه او- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- را مشاهده كنى(تمام اين روايت قبلا ذكر شده است).
23- از ابو الأديان روايت شده است كه گفت: خدمتكار امام حسن عسكرى- عليه السّلام- بودم و نامههايش را به شهرهاى مختلف مىبردم. در زمان بيمارى كه در آن وفات فرمود، خدمتش رسيدم، نامههايى نوشته و فرمود: اينها را به مدائن ببر، سفرت پانزده روز به طول مىانجامد، در روز پانزدهم وارد سرّ من رأى مىشوى و در منزل من صدايى مىشنوى و جنازه مرا در محلّى كه غسلم دادهاند خواهى ديد.
ابو الأديان مىگويد: گفتم: اى سرور من! در آن وقت بعد از شما چه كسى امام است؟
فرمود: كسى كه از تو جوابهاى نامههاى مرا طلب كند، او قائم بعد از من است.
عرض كردم: بيشتر بگوييد. فرمود: كسى كه نماز بر من گزارد او قائم بعد از من است.
عرض كردم: باز هم بيشتر بفرماييد.
فرمود: كسى كه از آنچه در هميان است خبر دهد، او قائم بعد از من است.
شكوه و بزرگى آن حضرت مانع شد از اينكه سؤال كنم كه در هميان چيست. با نامهها به سوى مدائن به راه افتادم و جوابهايش را دريافت داشتم. روز پانزدهم
1) كمال الدين، صدوق: 2/ 445، حديث 19. بحار: 52/ 32، حديث 28.
همان طور كه فرموده بود، وارد سرّ من رأى شدم، در آن هنگام صدايى در خانهاش به گوشم رسيد و حضرت- عليه السّلام- را در مكانى كه غسل داده بودند مشاهده كردم.
«جعفر كذّاب»، برادر حضرت در حالى كه شيعيان او را احاطه كرده و به او تسليت مىگفتند جلو درب بود، نزد خود گفتم اگر امام اين باشد، امامت از بين رفته بخاطر اينكه اين شخص را در «جوسق» ديدهام كه شراب مىنوشيد و قمار بازى مىكرد و طنبور مىنواخت، به طور ناگهانى پيش رفتم و به او تسليت گفتم ولى او از من سؤالى نكرد. سپس «عقيل» غلام امام حسن عسكرى- عليه السّلام- از منزل خارج شد و خطاب به جعفر گفت: سرورم! برادرت كفن شد بر او نماز بگزار.
پس جعفر و شيعيان داخل شدند، وقتى داخل خانه شديم در كنار پيكر كفنشده امام حسن عسكرى- عليه السّلام- قرار گرفتيم و جعفر براى نماز جلو ايستاد. اما همين كه خواست تكبيرة الاحرام بگويد، كودكى گندمگون با موهاى كوتاه و مجعّد و دندانهاى فاصلهدار پيش آمد و عباى جعفر را گرفت و گفت: كنار برو اى عمو! من براى نماز بر پدرم سزاوارترم.
پس جعفر كنار رفت و رنگ رخسارش دگرگون شد، سپس كودك جلو آمد و نماز بر او خواند و او را نزد قبر پدرش دفن نمود. بعد از آن به من گفت: اى بصرى! جوابهاى نامههايى كه همراه تو مىباشد آنها را به من بده، من هم آنها را به او دادم و با خود گفتم: اين دو نشانه، فقط هميان باقى مانده است. سپس به سوى جعفر رفتم و او در حال آه كشيدن بود، نگهبان به او گفت: آن كودك چه كسى بود تا او را تنبيه كنم، پاسخ داد: تا كنون او را نديدهام و نمىشناسم.
ما نشسته بوديم كه عدهاى از اهل قم آمدند و سؤال از حسن بن على- عليه السّلام- كردند و به آنان گفتند او وفات كرده است. سؤال كردند بعد از او كيست؟ بعضى از مردم اشاره كردند به جعفر بن على. پس بر او سلام كردند و او را تعزيت داده و گفتند: همراه ما نامهها و اموالى است به ما بگو كه نامهها از چه اشخاصى و اموال آن چه مقدار است.
آنگاه جعفر ايستاد و با عصبانيت لباسهايش را تكان داد و با خود مىگفت: از
ما علم غيب مىخواهند و خارج شد.
راوى گويد: در اين هنگام خادم آمد و گفت با شما نامههاى فلانى و فلانى و فلانى است و هميانى است كه در آن هزار دينار كه ده دينار آن طلايى مىباشد، آنان نامهها و اموال را به او دادند و گفتند كسى كه تو را براى گرفتن مال فرستاده، او امام است، بخاطر اينكه هر چه گفتى مطابق با واقع بود.
ابو الأديان گويد: در اينجا درستى آنچه را كه امام عسكرى راجع به هميان فرموده بود دانستم. پس جعفر كذّاب بر معتمد خليفه عباسى وارد شد و به او گفت كه امام حسن عسكرى- عليه السّلام- از خود فرزندى باقى گذاشته است. معتمد، با تعدادى از اطرافيان خود حركت كرد و از صيقل(كنيز) آن كودك را طلب كردند.
او هم وجود او را انكار كرده و ادعا نمود كه باردار است.
كنيز را تسليم ابن ابى الشوارب قاضى نمودند و در آن هنگام خبر مرگ ناگهانى عبد اللَّه بن يحيى بن خاقان و شورش «صاحب زنج» در بصره، به آنان رسيد، و اين باعث شد كه آنان از كنيز دست برداشتند و او آزاد گرديد. و حمد مخصوص خداوند [ربّ عالمين] است (1).
24- ابو الحسن على بن سنان موصلى گويد: پدرم نقل مىكرد كه وقتى امام حسن عسكرى- عليه السّلام- رحلت نمود طبق معمول، عدّهاى از جبال(شرق آذربايجان) و قم با اموالى وارد شدند در حالى كه خبر از وفات ايشان نداشتند، وقتى كه به سرّ من رأى رسيدند جوياى امام حسن عسكرى- عليه السّلام- شدند، به آنان گفته شد كه حضرت وفات كرده است.
پرسيدند: وارث او كيست؟ گفتند: برادرش جعفر! پس از او سؤال كردند، كسى گفت براى تفريح و شرب خمر به همراه تعدادى
1) بحار: 50/ 332، حديث 4.
آوازه خوان سوار قايق شده و بيرون رفته است. پس آن عدّه با هم مشورت كردند و گفتند: اين رفتار با امامت تناسب ندارد. و بعضى از ايشان گفتند: باز گرديم و اموال را به صاحبانشان پس دهيم.
ابو العباس محمّد بن جعفر قمى گفت: بايستيد تا اين مرد باز گردد و خبر دقيقى از وضعيت او دريافت كنيم. وقتى جعفر بازگشت، بر او وارد شدند و سلام كردند و گفتند: اى سرور ما! ما گروهى از شيعيان هستيم كه اموالى براى امام حسن عسكرى- عليه السّلام- آوردهايم. جعفر گفت: آن اموال كجاست؟
گفتند: همراه ماست.
گفت: آنها را به من بدهيد.
گفتند: نه! اين اموال ماجراى عجيبى دارد.
گفت: از چه قرار است.
گفتند: اين اموال را عدهاى از شيعيان يك دينار و دو دينار و سه دينار گرد آورده و در كيسهاى قرار داده و بر آن مهر زدهاند و ما هر گاه مالى را خدمت امام حسن- عليه السّلام- مىآورديم حضرت به ما مىفرمود: همه مال فلان مقدار است، باز فلان شخص اين مقدار و از ديگرى آن مقدار و تمام آن را مىگفت و مىفرمود كه نقش مهر چه مىباشد.
جعفر گفت: دروغ مىگوييد! به برادرم چيزى را كه انجام نمىداد نسبت مىدهيد! اين علم غيب است! آنها چون كلام جعفر را شنيدند به يك ديگر نگريستند، جعفر گفت: مال را نزد من بياوريد، پاسخ دادند: ما اجير و وكيل ديگران هستيم و مال را تسليم نمىكنيم مگر با نشانههايى كه از مولايمان ابو محمّد- عليه السّلام- مىديديم و اگر تو امام هستى براى ما دليل بياور، در غير اين صورت اموال را به صاحبانشان بر مىگردانيم تا هر چه مىخواهند با آن بكنند.
راوى مىگويد: پس جعفر نزد خليفه كه در سرّ من رأى بود رفته و از آنان شكايت كرد. وقتى آنان را حاضر كردند، خليفه از آنان خواست كه مال را به جعفر بدهند، آنان گفتند: خداوند امور امير را اصلاح كند، ما اجير و وكيل صاحبان اين
اموال هستيم و مأموريم كه اينها را به كسى ندهيم مگر اينكه با علامت و نشانهاى معين و هميشه با ابو محمّد- عليه السّلام- اين چنين رفتار مىكرديم.
خليفه پرسيد: علامت و نشانه شما با ابو محمّد- عليه السّلام- چه بود؟
گفتند: ابو محمّد- عليه السّلام- نوع دينارها و صاحبان آنها و مقدار آنها را بيان مىكرد و بعد از اينكه چنين مىكرد، ما آنها را تسليم حضرت مىكرديم، ما بارها خدمت او رسيديم و نشانه ما با او اين بود و او اينك وفات نموده اگر اين مرد جانشين اوست بايد كارى را كه برادرش انجام مىداد قادر باشد، و الا ما اموال را به صاحبانش باز مىگردانيم.
جعفر گفت: اى امير! اينها مردمى دروغگو هستند و به برادرم دروغ مىبندند و اين علم غيب است.
خليفه پاسخ داد: اينان فرستاده ديگران هستند وَ(ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِينُ) و بر رسول و فرستاده چيز جز رساندن پيام نيست.
راوى گويد: جعفر مبهوت گرديد و جوابى نيافت. آن گروه از خليفه خواستند تا شخصى همراه آنان بفرستد تا از شهر خارج شوند، خليفه هم نقيب و سرپرستى براى آنان معين كرد و همين كه از شهر بيرون رفتند و نقيب بازگشت، جوانى نزد ايشان آمد كه زيباترين مردم و گويا خدمتكار بود.
پس صدا زد: اى فلان! و اى فلان! و اى فلان! فرزند فلانى! مولاى خود را اجابت كنيد.
آنان گفتند: تو مولاى ما هستى؟
پاسخ داد: پناه مىبرم بر خدا! من بنده مولاى شمايم، به سوى او برويد.
آنان گفتند: با او رفتيم تا اينكه داخل خانه ابو محمّد- عليه السّلام- شديم.
آنگاه به خدا قسم! قائم- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- را در آنجا ديديم كه بر تختى نشسته، گويا پاره ماه است، حضرت لباسى سبز بر تن داشت بر او سلام كرديم و جوابمان را داد، سپس فرمود: تمام مال فلان مقدار است، فلان مبلغ براى فلان شخص است و همين طور تمام اموال را توضيح داد. بعد به توصيف لباس و توشه
اثاثيه سفر و چهار پايان همراه ما پرداخت، ما خدا را شكر و به سجده افتاديم و زمين پيش روى حضرت را بوسيديم، بعد از آن از آنچه خواستيم سؤال كرديم و او پاسخ داد. سپس اموال را به ايشان تحويل داديم و حضرت امر فرمود كه از آن به بعد مالى را به سرّ من رأى نياوريم چرا كه آن حضرت در بغداد شخصى را معين مىكند كه اموال را نزد او ببريم و توقيعات از سوى او بيرون مىآيد.
آنان گفتند: ما از نزد حضرت برگشتيم و حضرت به ابو العباس محمّد بن جعفر قمى مقدارى حنوط و كفن داد و فرمود: خداوند اجر تو را در باره(مصيبت) خودت بزرگ گرداند.
همراهيانش گويند: زمانى كه ابو العباس به عقبه همدان [يا مهران] رسيد وفات كرد(خدايش او را بيامرزد) (1).
25- بعد از آن جريان اموال به بغداد نزد نوّابى كه براى اين كار منصوب شده بودند حمل گرديد و از جانب آنها توقيعات حضرت- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- بيرون مىآمد. اولين [وكيل امام حسن عسكرى(ع)] «شيخ عثمان بن سعيد عمرى» بود. بعد از او پسرش «ابو جعفر محمّد بن عثمان» و بعد از او «ابو القاسم حسين بن روح» و بعد از او «شيخ ابو الحسن على بن محمّد سمرى» بود، سپس زمان غيبت كبرى فرا رسيد، اين چهار نفر مقدار مال را به اجمال و تفصيل مىشناختند و صاحبان اموال را نيز با اعلام و معرفى حضرت قائم- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- نام مىبردند.
خبرى كه چند سطر قبل ذكر كرديم، دلالت بر اين مىكند كه خلفاى بنى عباس يكى پس از ديگرى از زمان امام صادق- عليه السّلام- تا آن زمان، از صدور اين امور غيبى از ائمه معصومين با خبر بودند و احوال ائمه ما را مىشناختند؛ چرا كه معجزات آنان را- همچنان كه بسيارى از آنها ذكر شد- مشاهده مىكردند.
1) كمال الدين، صدوق: 2/ 476، حديث 26. بحار: 52/ 47، حديث 34 و ج 76/ 63، حديث 4.
بنا بر اين، اينكه خليفه در مقابل جعفر ايستاد و اجازه نداد متعرّض آن گروه شود و اموال را از آنها بگيرد و امر هم نكرد كه آنان را به جعفر تسليم كنند، به دليل اين بود كه مىخواست اين مطلب مخفى بماند و مشهور نشود تا مردم به سوى آنها هدايت نشوند.
جعفر بعد از وفات امام حسن عسكرى- عليه السّلام- بيست هزار دينار براى خليفه فرستاد و به او گفت: اى امير مؤمنان! مقام و منزلت برادرم را براى من قرار بده!! خليفه پاسخ داد: منزلت برادرت از جانب ما نيست بلكه از جانب خداوند است، ما همواره در پائين آوردن قدر و منزلت او كوشش مىكرديم و خداوند از اين كار ما ابا داشت و مانع بود و برعكس بخاطر پاكدامنى و نيك رفتارى و علم و كثرت عبادتش همواره بر عظمتش مىافزود. و اگر تو نزد پيروان برادرت همان ارزش را دارى، احتياجى به ما ندارى و اگر اين چنين نيست و آنچه در برادرت بود در تو وجود ندارد پس از دست ما كارى ساخته نيست (1).
26- نامهاى به اين شرح از امام زمان- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- براى عثمان بن سعيد عمرى و پسرش رسيد: «خداوند شما را براى اطاعتش موفق بدارد، به ما رسيد آنچه را كه ذكر كرده بوديد كه ميثمى خبر مختار را به شما داده كه او با هر كس برخورد مىكند به گفتگو برخاسته و مىگويد: جانشينى بجز «جعفر بن على» وجود ندارد و جعفر را تصديق مىكند و من از نابينايى بعد از بينايى و بصيرت، به خدا پناه مىبرم كه چگونه در فتنه سقوط مىكنند؟
آيا نمىدانند كه زمين خالى از حجّت خدا نمىشود، آيا نمىبينند پشت سر هم آمدن امامانشان را بعد از پيامبرشان تا برسد به امام قبلى- يعنى امام حسن عسكرى
1) كمال الدين: 2/ 479، بحار: 52/ 49.
27- روايت شده از عبد اللَّه بن جعفر حميرى كه گفت: من و شيخ ابو عمرو عثمان بن سعيد با هم بوديم، گفتم: مىخواهم از تو سؤالى بكنم، من هيچ شكى ندارم كه زمين خالى از حجّت نيست، آيا تو جانشين [امام حسن عسكرى- عليه السّلام-] را ديدهاى؟
پاسخ داد: به خدا قسم! آرى، اين چنين او را ملاقات كردم: و به دستش اشاره كرد.
گفتم: نامش چيست؟ گفت: مطلب نزد سلطان [خليفه عبّاسى] چنين وانمود شده كه امام حسن عسكرى- عليه السّلام- وفات نموده و فرزندى از خود بجاى نگذاشته و ميراثش قسمت شده كسانى كه در آن حق نداشتهاند آن را اخذ نمودهاند! آن حضرت به اين ماجرا خبر نمود. و حال آنكه عيال و خانواده امام حسن عسكرى- عليه السّلام- در بدر شدهاند و كسى جرات ندارد به آنان نزديك شده يا چيزى به آنان برساند. پس اگر اسم او بر سر زبانها بيفتد به دنبالش جستجو مىكنند(تعقيبش مىكنند). پس از نافرمانى خداوند بپرهيزيد و از اين موضوع صرف نظر نماييد (2).
28- از عبد اللَّه بن جعفر حميرى روايت شده است كه: به اين شرح تعزيت و
تسليتى از حضرت حجّت- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- به ابو جعفر عمرى در وفات پدرش(عثمان بن سعيد) صادر شد: «پدرت با نيكبختى زيست و در حالى كه ممدوح و پسنديده شده بود، درگذشت. خداوند جزاى تو را بزرگ گرداند، تو و ما مصيبت زده شدهايم، مصيبت پدرت تو و ما را موحش گردانيد. و از كمال سعادتش اين بود كه خداوند فرزندى چون تو را به او عطا فرمود كه جانشين و قائم مقام او شود. و مىگويم كه: بخاطر وجود تو و مكان و منزلت تو دلهاى شيعيان نيكو و مسرور گردد».
عثمان بن سعيد، وكيل امام حسن عسكرى- عليه السّلام- و سپس نائب حضرت قائم- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- بود (1).
29- از ام كلثوم دختر ابو جعفر عمرى(محمّد بن عثمان نائب دوّم امام زمان- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف-) روايت شده است كه: مالى از قم براى پدرش رسيده بود تا آنها را به صاحب الامر- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- برساند، پس چون قاصد و آورنده اموال آنها را به او رسانيد و آماده برگشتن گرديد، ابو جعفر به او گفت: چيزى از آنچه كه به تو سپردهاند باقى مانده است، آن كجاست؟ آن مرد گفت: چيزى نمانده مگر اينكه همه را تسليم تو نمودهام.
ابو جعفر گفت: برو نزد فلان قطّان كه برايش دو عدل پنبه بردى، يكى از آن دو عدل كه بر آن چنين و چنان نوشته شده است را بگشا و در كنار آن چيزى است كه گفتم(دو پيراهن سودانى). آن مرد از آنچه ابو جعفر به او گفته بود، متحير ماند و پس از جستجو مشاهده كرد همان طور است كه گفته بود.
30- ابن بابويه از محمّد بن يعقوب كلينى از اسحاق بن يعقوب روايت مىكند
1) احتجاج طبرسى: 2/ 301، بحار: 51/ 348- 349.
كه گفت: من از شيخ بزرگ، محمّد بن عثمان عمرى خواهش كردم كه نامه مرا كه مسائل مشكل خود را نوشته بودم، به حضرت تقديم نمايد(بعد از آنكه او نامه مرا به حضرت رسانيد) توقيع و دستخط آن حضرت- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- از براى من وارد شد(كه مضمون آن اين بود):
امّا آنچه سؤال كردى از آن- خداوند تو را هدايت و ثابت قدم بدارد- در باره حال كسانى كه مرا انكار مىكنند از اهل بيت من و عموزادگان ما، بدان كه بين خدا و احدى خويشاوندى و قرابتى در كار نيست، كسى كه منكر من شود از من نخواهد بود و جريان او نظير پسر نوح است، امّا جريان عمويم جعفر و پسرانش نظير جريان برادران يوسف خواهد بود. امّا آشاميدن آبجو حرام است ولى شربت شلغم پخته اشكالى ندارد.
امّا اموال شما را ما قبول نمىكنيم مگر به جهت اينكه شما پاكيزه شويد، پس هر كه مىخواهد براى ما بفرستد و هر كه مىخواهد قطع نموده و به ما نفرستد؛ زيرا آن نعمتى كه خداوند به ما داده بهتر از آنست كه به شما داده است.
و امّا ظهور فرج، بدرستى كه آن به دست خداى متعال است و كسانى كه وقت تعيين مىكنند دروغ مىگويند.
و امّا آن كسى كه گمان نموده است حسين- عليه السّلام- كشته نشده، كافر است و خدا و رسول را تكذيب كرده و موجب گمراهى است.
امّا راجع به حوادثى كه رخ مىدهد، به راويان اخبار و احاديث ما رجوع نماييد؛ زيرا ايشان از طرف من بر شما حجّت مىباشند و من از طرف خداوند بر ايشان حجّت هستم.
امّا محمّد بن عثمان عمرى- كه خداوند از او و پدرش راضى باشد- مورد اطمينان و وثوق من بوده و نوشته و نامه او نامه من است.
و امّا محمّد بن على بن مهزيار اهوازى، زود باشد كه خداوند او را هدايت و شك و ترديد را از دلش برطرف نمايد.
و امّا آنچه براى ما فرستادهاى ما آن را قبول نمىكنيم مگر آن را كه پاك و
پاكيزه باشد و پول زن آوازه خوان حرام است [اسحاق بن يعقوب، كنيزى آوازه خوان داشت، او را فروخته و پولش را نزد حضرت فرستاده بود كه حضرت آن را پس فرستاد].
امّا محمّد بن شاذان بن نعيم، وى مردى از شيعيان ما اهل بيت است.
و امّا ابو الخطّاب محمّد؛ پسر ابى زينب، بريده است. پس ملعون و اصحاب و ياران او همه ملعونند، پس با هم مسلكان و كسانى كه از آنان گفتگو مىكنند، مجالست نكن و من از ايشان بيزارم و پدرانم- عليهم السّلام- نيز از آنان بيزارند و امّا كسانى كه متلبس به اموال ما هستند پس اگر چيزى از آنان را حلال بدانند و بخورند بدرستى كه آتش مىخورند.
و امّا «خمس» مباح شده براى شيعيان، و تا وقت ظهور امر ما، برايشان حلال مىباشد، بخاطر پاكى ولادتشان و عدم خباثت آنان.
و امّا پشيمانى مردمى كه در دين خداوند شك نمودند كه چرا اموال خود را وقف ما كرده و براى ما فرستادهاند، پس ما اقاله كرديم آن كسى را كه طالب اقاله است و طالب اموال خودش باشد و ما را نيازى به صله و هديه شكّكنندگان نيست.
و امّا فلسفه و علّت وقوع غيبت من، بدرستى كه خداى متعال مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد از موضوعاتى كه اگر براى شما روشن و ظاهر شود به ضرر و زيان شما تمام مىگردد، پرسش نكنيد» (1).
هر كدام از پدران و اجداد من بيعتى از سركشان زمان به گردن داشتند، ولى موقعى كه من ظهور نمايم، بيعت هيچ يك از سركشان و ستمگران بر گردنم نخواهد بود.
امّا نحوه استفاده مردم از وجود من در زمان غيبتم، نظير استفاده از آفتابى است كه در زير ابر پنهان شده باشد، من از براى اهل زمين امان هستم همان طور كه ستارگان
1) سوره مائده: آيه 101.
آسمان براى اهل آسمان امان هستند. از سؤالهايى كه براى شما نفعى ندارد خوددارى كنيد و خود را به مشقت در آموختن چيزى كه از آن بىنيازيد نيندازيد، براى تعجيل ظهور من، بسيار دعا كنيد؛ زيرا در ظهور من گشايش امور شماست.
و سلام بر تو اى اسحاق بن يعقوب! و بر كسى كه پيروى از طريق هدايت كند (1).
31- ابو جعفر بن بابويه با واسطه نقل مىكند كه: محمّد بن ابراهيم بن مهزيار در حال شكّ و ترديد وارد عراق شد، توقيعى از حضرت- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- براى او رسيد كه: به مهزيارى بگو آنچه از دوستداران ما كه در اطراف شما ساكن هستند حكايت كردهاى آن را فهميديم، پس به آنان بگو: آيا نشنيدهايد كلام خداى جلّ جلاله را كه مىفرمايد: «اى كسانى كه ايمان آوردهايد! خدا و رسول و صاحبان امرتان را پيروى كنيد» (2).
خداوند به چيزى امر نكرده جز آنكه آن چيز تا روز قيامت پا بر جا باشد. آيا نمىبينيد كه خداوند براى شما دژها و پناهگاههايى قرار داده است تا به سوى آنها پناه ببريد و علامات و پرچمهايى كه به وسيله آنها هدايت شويد، از زمان حضرت آدم- عليه السّلام- تا عصر امام حسن عسكرى- عليه السّلام- هر زمان كه يكى از آن علامات پنهان شود، علامت ديگرى ظاهر مىگردد و هر گاه ستارهاى غروب كند، ستاره ديگرى مىدرخشد. آيا وقتى خداوند امام حسن عسكرى- عليه السّلام- را قبض روح فرمود، گمان كرديد كه پروردگار رشته واسطه ميان خود و بندگانش را قطع كرده است؟! هرگز چنين نبوده و نخواهد بود تا هنگام بر پايى قيامت و روز رستاخيز كه امر خداوند ظاهر مىگردد و حال آنكه آنان را خوش نمىآيد و او را
نمىخواهند.
اى محمّد بن ابراهيم! شك در تو راه نيابد، بدرستى كه خداوند زمين را خالى از حجتش قرار نمىدهد، آيا پدرت قبل از وفاتش به تو نگفت: فورا كسى را جهت قيمتگذارى اين دينارهايى كه نزد ماست حاضر كن، و وقتى اين كار به طول انجاميد و پيرمرد ترسيد كه بميرد به تو گفت: خودت آنها را قيمت كن، كيسهاى كه رنگش چنان است بردار، در آن هنگام نزد تو سه كيسه و يك صرّه(كيسه كوچك) موجودى بود كه در آنها انواع دينارهاى متفاوت وجود داشت، آنها را قيمت كردى و پيرمرد با مهر خودش بر آنها مهر زد و به تو گفت: با مهر من مهر كن، اگر زنده ماندم كه خودم به اينها سزاوارترم و اگر مردم اولا بخاطر خودت و بعد بخاطر من، تقواى الهى را پيشه كن و مرا آزاد كن و همان طورى كه نسبت به تو گمان دارم رفتار كن.
از بين درهم و دينارهايى كه كنار گذاشتهاى، دينارها را كه ده تا و اندى است، به حساب ما خارج كن كه خداوند تو را رحمت كند و براى خودت بردار؛ زيرا اين زمان مشكلتر از قبل است و خداوند ما را بس است و چه خوب وكيلى است (1).
32- از محمّد بن ابراهيم روايت شده است كه گفت: به قصد زيارت، وارد عسكر(سامرّا) شدم، خواستم به ناحيه- منزل و مدفن حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام- بروم كه زنى با من روبرو شد و گفت: تو محمّد بن ابراهيم هستى؟
گفتم: آرى. گفت: صرف نظر كن و برگرد چون در اين هنگام تو به آنجا نمىرسى و شب برگرد كه درب براى تو باز است، داخل خانه شو و به سوى اطاقى كه در آن چراغ است برو.
راوى گويد: من نيز چنين كردم و به سوى درب رفتم كه باز بود و داخل خانه
1) كمال الدين: 2/ 486، حديث 8. بحار: 53/ 185، حديث 16.
شدم و به سوى آن اطاقى كه آن زن توصيف كرده بود رفتم و در حالى كه بين دو قبر قرار داشتم و ناله كرده و مىگريستم، ناگهان صدايى شنيدم كه مىگفت: اى محمّد! از خدا بترس و از هر چه بر عهدهات هست توبه كن كه تو امر بزرگى را به گردن گرفتهاى (1).
33- از ابن بابويه روايت شده كه نقل كرده است: ابو جعفر محمّد بن محمّد خزاعى از ابو على بن حسين ابو الحسين اسدى از پدرش(رضي الله عنه) كه گفت: بدون آنكه من سؤالى كرده باشم، ابتدائا از شيخ ابو جعفر محمّد بن عثمان عمرى(نائب دوّم حضرت مهدى- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف-) توقيعى به اين شرح به دستم رسيد:
« [بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ] لعنت خدا و ملائكه و مردم تماما بر كسى كه درهمى از مال ما را حلال بداند».
اسدى مىگويد: به ذهنم رسيد كه اين مطلب براى كسى است كه حلال بداند حرامى را، پس چه مزيّتى در اين براى حجّت از غير حجّت است؟
اسدى ادامه مىدهد: قسم به آن كسى كه محمّد را به حق بشارت دهنده قرار داد، بعد از آن در توقيع نگريستم و ديدم كه به آنچه در ذهنم گذشته تغيير يافته است: « [بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ] لعنت خدا و ملائكه و مردم تماما بر كسى باد كه درهمى از مال ما را به طور حرام بخورد».
خزاعى مىگويد: اسدى اين توقيع را نزد ما آورد و ما آن را ديديم و خوانديم (2).
34- از ابو الحسين اسدى در باره آنچه بر ابو جعفر عمرى در باره مسائلش
توقيعى وارد شده است: امّا آنچه سؤال كردى از كودكى كه او را ختنه كردهاند و بعدا به جاى آن پوست روييده است، پس واجب است آن پوست قطع شود؛ چرا كه زمين از بول مرد ختنه نشده تا چهل روز به پيشگاه خداوند ضجّه و ناله مىكند.
و امّا كسى كه از فرزندان بتپرستان و آتشپرستان نباشد، جائز است براى او در حالى كه در مقابلش آتش و تصوير و نور چراغ باشد، نماز بگزارد و اين براى اولاد بتپرستان و آتشپرستان جايز نيست.
35- ابن بابويه از محمّد بن متيل نقل مىكند كه ابو جعفر عمرى(نائب حضرت) مرا خواند و به من لباسها و جامههايى نقشدار و كيسهاى كه در آن درهمهايى بود داد و گفت: لازم است كه در اين وقت خودت را به «واسط» برسانى و به محض اينكه به «واسط» رسيدى در آن لحظه كه خواستى از مركب فرود آيى با شخصى برخورد خواهى نمود، آنچه را به تو دادم در اختيار او بگذار.
ابن متيل مىگويد: از اين بابت بسيار ناراحت شدم و با خود گفتم: كسى مثل من بايد اين كار كوچك را انجام دهد و اين شىء حقير را به آنجا برساند. طبق دستور، به واسط مسافرت نمودم و هنگام فرود آمدن از مركب نخستين كسى را كه ملاقات نمودم از او سراغ «حسن بن محمّد بن قطات» وكيل موقوفات واسط را گرفتم.
او گفت: من هستم، تو كيستى؟
گفتم: جعفر بن محمّد بن متيل. او هم مرا به نامم شناخت و بر من سلام كرد و من هم بر او سلام كردم و همديگر را در آغوش گرفته و معانقه كرديم، به او گفتم:
ابو جعفر عمرى به تو سلام رسانيد و به من اين جامهها و كيسه پول را داده تا به تو برسانم.
او گفت: سپاس خداى را! محمّد بن عبد اللَّه حائرى به رحمت خدا پيوست و براى اينكه وسائل تجهيز(كفن و دفن) او را فراهم سازم از خانه بيرون آمدم و آن
جامهها را كه مشاهده كرديم ديديم كه مورد نياز ما(كفن) است و در آن كيسه هم هزينه حملكنندگان جنازه و گوركن است.
ابن متيل مىگويد: جنازهاش را تشييع كرديم و من باز گشتم (1).
36- از ابو جعفر اسود نقل شده است كه ابو جعفر عمرى(نائب حضرت- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف-) براى خود قبرى حفر كرده و كف آن را با تخته پوشانيده بود، علّت آن را جويا شدم، گفت: امر شدهام كه آماده مرگ شوم. پس بعد از دو ماه وفات كرد (2).
37- روايت شده از ابن بابويه كه نقل كرد از على بن محمّد بن متيل [از عمويش جعفر بن احمد بن متيل] كه در آخرين لحظات حيات ابو جعفر عمرى، بالاى سرش نشسته بودم و از او سؤال مىكردم و براى او مطالبى را نقل مىنمودم و ابو القاسم حسين بن روح پايين پايش نشسته بود.
ابو جعفر رو به من كرد و گفت: امر شدهام كه به ابو القاسم حسين بن روح وصيّت كنم، من هم از بالاى سرش برخاسته و دست ابو القاسم بن روح را گرفته و در جاى خود نشاندم و خود پايين پاى ابو جعفر نشستم (3).
38- ابن بابويه از على بن محمّد بن متيل روايت مىكند كه گفت: زنى به نام «زينب» از اهل «آبه» (4)بود كه همسر محمّد بن عبديل آبى بود، او سيصد دينار
1) اثبات الهداه: 7/ 314، حديث 79. بحار: 51/ 336، حديث 63.
2) كمال الدين: 2/ 502، حديث 29. كتاب غيبت شيخ طوسى: ص 222.
3) كمال الدين: 2/ 503، حديث 34. بحار: 51/ 354، حديث 5.
4) «آبه يا آوه» نام يكى از قراى اصفهان يا ساوه است(مراصد الاطلاع: 1/ 2). «آبه»: قريهاى در اطراف ساوه است كه در آن موقع از شهرهاى آباد و پرجمعيت بوده است(نواب اربعه: ص 113).
(وجوهات) همراه داشت، نزد عمويم جعفر بن احمد بن متيل آمد و گفت: دوست دارم اين پولها را با دست خودم به دست شيخ ابو القاسم بن روح برسانم، و مرا با خودش برد تا مترجم او باشم.
وقتى بر ابو القاسم حسين بن روح وارد شد، ايشان- به زبان آوى(آبهاى) فصيح- به آن زن گفت: «زينب! چونا خويذا، كوابذا، چون استه؟» معنايش آن است كه: حالت چگونه است؟ چطور بودى؟ حال كودكانت چگونه است؟ و زن از ترجمه و مترجم بىنياز گشت و مال را به او تسليم كرد (1).
39- از ابو على بن همام روايت شده است كه محمّد بن على شلمغانى عزاقرى، نامهاى به شيخ ابو القاسم حسين بن روح نوشت و از وى خواست كه با او مباهله كند و در آن ادعا كرده بود كه: من نائب و سفير حضرت حجّت- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- هستم [و مأمور به اظهار علم مىباشم و آن را ظاهرا و باطنا اظهار كردهام، پس با من مباهله كن].
در پاسخ او حسين بن روح نوشت: هر يك از ما زودتر وفات كند مغلوب است.
پس عزاقرى زودتر مرد، او كشته شد و بعد(جسد او) به دار آويخته شد، ابن ابى عون نيز به همراه او دستگير شد و اين(جريان مرگ او) در سال 323 ه. ق بود (2).
40- ابو عبد اللَّه بن سوره قمى از مردى شب زندهدار در اهواز به نام «سرور» نقل كرده است او مىگفت: زبانم گنگ بود و نمىتوانستم صحبت كنم. سيزده يا چهارده ساله بودم كه پدرم و عمويم مرا نزد شيخ ابو القاسم بن روح- رضى اللَّه عنه-
بردند و از او درخواست كردند كه از حضرت بخواهد تا خداوند زبانم را گويا سازد.
شيخ(پس از مدتى) جواب آورد كه: شما مأمور رفتن به حائر حسينى- عليه السّلام- هستيد. لذا ما به «حائر» رفته، غسل كرده و زيارت نموديم، ناگهان پدر يا عمويم فريادى كشيده و خطاب به من گفت: اى سرور! من!- با زبانى فصيح- پاسخ دادم: بله. او با تعجب گفت: آيا تو حرف زدى؟
گفتم: آرى.
ابن سوره مىگويد: حسب و نسب آن مرد را فراموش كردهام، سرور مردى بود كه با صداى بلند صحبت مىكرد (1).
41- از ابن بابويه به نقل از حسين بن على بن محمّد قمى، معروف به ابو على بغدادى روايت شده است كه مىگفت: در بخارا بودم، شخصى معروف به «ابن جابشير» تعداد ده شمش طلا به من داد و مرا مأمور كرد تا آنها را به بغداد نزد ابو القاسم بن روح برسانم. آنها را به همراه خود آورده و وقتى كه به محل پر خطر رود آمل رسيدم، يكى از شمشها را از دست دادم و متوجه آن نشدم تا اينكه به بغداد رسيدم، آنگاه شمشها را جهت تحويل دادن بيرون آوردم امّا ديدم يكى از آنها كم است. پس با پول خودم شمش هم وزن آن را خريدارى نموده و به آن نه شمش افزودم. سپس وارد بر شيخ ابو القاسم بن روح شده و شمشها را نزد او گذاردم.
او به من- در حالى كه با دست به شمشى اشاره مىكرد- گفت: اين شمشى را كه خريدهاى بردار و آن شمش كه گم كرده بودى به دست ما رسيد و آن اين است.
سپس آن شمش گم شده را به من نشان داد، در او نگريستم و آن را شناختم (2).
42- و نيز از ابن بابويه(شيخ صدوق) روايت شده، ابو جعفر محمّد بن على اسود نقل كرده است كه: پدرت از من خواست تا از ابو القاسم بن روح بخواهم كه او از مولايمان حضرت صاحب الزمان- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- درخواست نمايد كه حضرت از خداوند بخواهد به او فرزند پسرى عنايت كند.
از ابو القاسم آن درخواست را كردم و بعد از سه روز به من گفت: حضرت براى على بن حسين دعا كرد و بزودى فرزندى با بركت براى او متولد مىشود كه خداوند به سبب او و اولادش، نفع مىبخشد.
ابو جعفر گويد: من نيز از او در مورد خودم درخواست كردم كه دعا كند تا صاحب فرزند پسرى بشوم.
پاسخ داد: راهى براى اين كار نيست. پس «على بن حسين» صاحب پسرى شد و براى من فرزندى به دنيا نيامد (1).
43- ابن بابويه از حسين بن على بن محمّد، معروف به «ابو على بغدادى» نقل كرده است كه گفت: در آن سال (2)در بغداد به زنى برخوردم كه از من سؤال كرد وكيل مولاى ما امام زمان عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- چه كسى مىباشد؟
بعضى از قمىها به او گفتند: «ابو القاسم حسين بن روح است» و اشاره به او كردند، در حالى كه من نزد او نشسته بودم.
آن زن خطاب به حسين بن روح گفت: اى شيخ! همراه من چيست؟
حسين بن روح پاسخ داد: برو و آنچه را كه همراهت هست آن را در دجله
بينداز، سپس باز گرد تا به تو خبر دهم. آن زن رفت و آنچه همراهش بود برد و در دجله انداخت، سپس نزد ابو القاسم حسين بن روح بازگشت و من هم در آنجا بودم.
ابو القاسم حسين بن روح به كنيزش گفت: آن كيسه كوچك را براى من بياور، او هم رفت و آورد، آنگاه خطاب به زن كرده و گفت: اين همان كيسهاى است كه همراه تو بود و در داخل دجله انداختى! آيا من به تو خبر دهم كه داخل آن چيست يا تو به من خبر مىدهى؟
آن زن در پاسخ گفت: شما خبر بدهيد.
ابو القاسم گفت: در اين كيسه، يك جفت دستبند طلا و يك حلقه بزرگ جواهرنشان و دو انگشتر، يكى فيروزه و ديگرى عقيق مىباشد. محتويات كيسه بدون كم و كاست همان طور بود كه او گفت: سپس در ظرف را برداشت و آنچه در آن بود به من نشان داد و زن هم به آن نگريست و گفت: اين همان چيزى است كه با خود بردم و در دجله انداختم من(ابو على بغدادى) و آن زن از آن جريان و مشاهده درستى علامت و نشانه، از خود بيخود شديم.
سپس حسين بن على(ابو على بغدادى) گفت: من روز قيامت نزد خداوند به آنچه ديدم و گفتهام شهادت و گواهى مىدهم كه بدون كم و زيادى بازگو نمودم (1).
44- از ابن بابويه روايت شده است كه نقل كرد ابو جعفر محمّد بن على بن احمد بن بزرج بن عبد اللَّه بن منصور بن يونس بزرج(يكى از اصحاب امام صادق- عليه السّلام-) كه از محمّد بن حسن صيرفى ساكن بلخ شنيدم كه مىگفت: عازم سفر حج بودم و به همراه خود اموالى كه مقدارى از آن طلا و مقدارى از آن نقره بود
1) كمال الدين، صدوق: 2/ 519، حديث 47. و بحار: 51/ 342، حديث 69.
داشتم، آنها را به صورت شمش تبديل كردم- اين اموال به او داده شده بود تا تحويل شيخ ابو القاسم حسين بن روح بدهد- مىگويد: وقتى كه وارد به سرخس شدم در زمينى شنزار خيمهام را زدم و شمشها را درآورده و شمارش مىكردم كه يكى از آن شمشهاى طلا افتاد و در رملها فرو رفت و من متوجّه آن نشدم. وقتى كه به همدان رسيدم بخاطر اهميتى كه به نگهدارى آنها مىدادم بار ديگر آنها را شماره كردم اما ديدم يك شمش طلا به وزن 103 مثقال- يا اينكه گفت: 73 مثقال(به اختلاف روايت)- گم شده است. به ناچار شمش ديگرى به همان وزن با مال خود فراهم آورده و در ميان شمشها قرار دادم.
وقتى وارد بغداد شدم نزد شيخ ابو القاسم حسين بن روح رفته و شمشها را تحويل دادم و او در ميان شمشها، شمشى را كه خودم خريده بودم- به جاى آن شمشى كه گم كرده بودم- درآورد و به من داد و گفت: اين شمش از آن ما نيست.
شمش ما در سرخس در جايى كه خيمه در شنزار زدى گم كردهاى به همان محل بر گرد و در همان جا فرود آى و شمش را در ميان آن زمين شنزار جستجو كن كه آن را خواهى يافت و به اينجا بازمىگردى، ولى مرا ديگر نمىبينى.
محمّد بن حسن مىگويد: به سرخس باز گشتم و در جايى كه قبلا خيمه زده بودم فرود آمدم و شمش را از زير شنها يافتم در حالى كه به روى آن گياهى روئيده بود، پس آن را برداشته و به شهر خودم برگشتم، سال بعد همراه با شمش به حج مشرف شدم و داخل بغداد شدم و حال آنكه شيخ ابو القاسم- رضى اللَّه عنه- در گذشته بود. در آنجا شيخ ابو الحسن على بن محمّد سمرىّ را ملاقات كردم و او از من شمش را طلبيد و من هم آن را به او تقديم كردم (1).
45- از ابن بابويه ابو الحسن صالح بن شعيب طالقانى از ابو عبد اللَّه احمد بن
1) بحار: 51/ 340، حديث 68.
ابراهيم بن مخلّد روايت شده است كه گفت: در بغداد نزد بزرگان و مشايخ شيعه حاضر بودم كه شيخ ابو الحسن على بن محمّد سمرى(چهارمين نائب امام زمان- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف-) ابتدائا و بىمقدمه فرمود: «خدا رحمت كند على بن حسين بن موسى بن بابويه قمى را(پدر شيخ صدوق)».
بزرگان حاضر در مجلس، تاريخ آن روز را ياد داشت كردند، تا آنكه بعدا خبر آمد كه وى در آن روز در گذشته است. ابو الحسن سمرى(وكيل حضرت- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف-) در نيمه شعبان سال 328 ه. ق درگذشت (1).
46- ابن بابويه مىگويد: ابو محمّد بن حسن بن احمد مكتب براى ما بيان كرد كه: در سالى كه ابو الحسن سمرى(وكيل چهارم حضرت) وفات كرد، من در بغداد بودم و چند روز قبل از وفاتش نزد او حاضر شدم كه توقيعى به اين شرح براى مردم خارج شد:
[بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ] اى على بن محمّد! خداوند اجر برادرانت را در رثاى تو بزرگ گرداند كه تو تا شش روز ديگر وفات خواهى كرد، به رتق و فتق امورت بپرداز و بعد از مرگت كسى را وصى و جانشين خود قرار مده؛ چرا كه زمان غيبت تامّه فرا رسيده است و ظهورى نمىباشد مگر بعد از آنكه خداوند اجازه دهد و آن هم بعد از گذشت مدت طولانى و سنگدلى قلبها و پرشدن زمين از جور و ستم مىباشد.
و بزودى از شيعيان من كسانى خواهند آمد كه ادّعاى مشاهده مرا مىكنند، آگاه باش هر كس قبل از خروج سفيانى و صحيحه(صداى آسمانى)، ادعاى ديدن مرا كرد دروغگو و افترا زننده است [و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلى العظيم].
حسن بن احمد مكتب مىگويد: ما از روى توقيع نسخه بردارى كرده و از نزد او خارج شديم، وقتى روز ششم شد به سوى او بازگشتيم و او در حال جان دادن بود (2).
47- از ابن بابويه، از پدرش، از سعد بن عبد اللَّه از ابو حامد مراغى و او از محمّد بن شاذان بن نعيم روايت شده است كه گفت: مردى از اهالى بلخ مالى را همراه با كاغذى كه در آن چيزى نوشته نشده بود و فقط انگشتش را مانند نوشتن روى كاغذ چرخانده بود به سامرّا ارسال كرد و به حامل پيام گفت: اين مال را با خود ببر و هر كس كه ماجرا را به تو خبر دهد و جواب كاغذ را داد، اين مال را به او تسليم كن.
آن مرد به سامرّا نزد جعفر رفته و مطلب را با او بازگو كرد. جعفر(وكيل امام- عليه السّلام-) به او گفت: آيا «بداء» را قبول دارى.
آن مرد گفت: آرى.
جعفر گفت: دوستت اكنون تغيير رأى داده و به تو امر مىكند كه مال را به من عطا كنى.
آن مرد گفت: اين جواب مرا قانع نمىسازد، پس از نزد او بيرون رفته و بين اصحاب ما دور مىزد كه نوشتهاى به اين شرح براى او بيرون آمد: اين مالى است كه ديگران به سبب آن گول خوردند [آن مال روى صندوق بود] دزدها وارد خانه شده و آنچه داخل صندوق بود بردند ولى مال سالم مانده(و آن را نديدند) و رقعه هم در حالى كه اين عبارت روى آن نوشته شده بود، به او بازگشت: «همان طور كه چرخاندى(انگشت را و خواستهات را بدون نقش بر روى كاغذ نوشتى) خواسته بودى دعا كنم كه خداوند برايت انجام دهد و انجام داد» (1).
48- سعد بن عبد اللَّه مىگويد: على بن محمّد شمشاطى به من گفت: براى زيارت به سامرّا رفتم و در مسجد بودم كه پسربچهاى بر من وارد شد و گفت: برخيز!
1) كمال الدين: 2/ 488، حديث 11. دلائل الامامه طبرى: ص 287. بحار: 51/ 327، حديث 50.
از او پرسيدم: من كيستم و به كجا بيايم؟ پاسخ داد: تو على بن محمّد فرستاده جعفر بن ابراهيم يمانى هستى، به منزل بيا. اين در حالى بود كه هيچ يك از ياران من نمىدانستند كه من فرستاده جعفر مىباشم. پس برخاسته و به منزل او رفتم و از او اجازه خواستم كه از درون خانه زيارت كنم و او هم اجازه فرمود (1).
49- سعد گويد: ابو القاسم بن ابى حليس براى ما گفت: در سامرّا مبتلا به بيمارى شديدى شدم كه مشرف به مرگ بودم در حالى كه گردنم به يك طرف افتاده بود و آماده مرگ بودم. حضرت برايم ظرفى كه در آن بنفسجين(مخلوط بنفشه و انگبين) بود فرستاد و به خوردن آن امر شدم، هنوز از خوردن آن فارغ نشده بودم كه شفا يافته و خوب شدم (2).
50- جعفر بن عمرو روايت كرده است كه: در زمان حيات امام حسن عسكرى- عليه السّلام- به سامرّا رفتم و گروهى نيز همراه من بودند [كه با هم به سامرّا آمديم]. همراهانم نامهاى نوشتند و در آن با ذكر نام تمام افراد، اجازه خواستند تا از داخل منزل، زيارت كنند.
من به آنان گفتم: اسم مرا ننويسيد؛ چون من اجازه نمىخواهم، پس اسم مرا ننوشتند. پس توقيعى(نوشتهاى) بيرون آمد كه: «شما و كسى كه ابا كرد از اينكه اجازه بگيرد، داخل شويد» (3).
51- از ابو جعفر مروزى روايت شده است كه: همراه با مردى چيزى را به سامرّا برديم، آن مرد در نامهاى كه همراهش بود عمدا دستكارى كرد بدون اينكه ما ملتفت شويم، پس نامه بدون پاسخ به او برگشت (1).
52- شيخ صدوق روايت كرده است كه در قم مرد بزّاز مؤمنى بود كه شريكى «مرجئه» (2)داشت، پارچه نفيسى به دست آنان رسيد، آن مرد مؤمن گفت: اين پارچه مناسب مولاى من- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- مىباشد و شريكش به او گفت: من مولاى تو را نمىشناسم لكن هر طور كه مىخواهى با اين پارچه انجام بده. وقتى آن پارچه به حضرت- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- رسيد، حضرت آن را از طول به دو نصف تقسيم كرد و نصف آن را برداشته و نصف ديگر آن را پس فرستاد و فرمود: ما را به مال «مرجئى» نيازى نيست (3).
53- از نزّال بن سبره روايت شده است كه: على بن ابى طالب- عليه السّلام- براى ما خطبهاى خواند و بعد از آن سه بار فرمود: «سلونى قبل أن تفقدونى(يعنى: هر چه مىخواهيد از من بپرسيد پيش از آنكه مرا از دست بدهيد)».
صعصعة بن صوحان برخاسته و عرض كرد: اى امير المؤمنين! چه زمانى دجّال خروج مىكند؟ حضرت فرمود: سؤالشونده(در اين مورد) از سئوالكننده داناتر نيست(يعنى اين از اسرارى است كه فقط خدا مىداند) ولى براى خروج او نشانهها و علاماتى است كه پشت سر هم يكى بعد از ديگرى به وقوع مىپيوندد و نشانههاى آن از اين قرار است: هنگامى كه مردم نماز را بميرانند و امانت را ضايع كنند و دروغ گفتن را حلال بشمارند و ربا بخورند و ساختمانها را بلند و محكم بسازند و دينشان را به دنيا بفروشند و موقعى كه سفيهان به كار گرفته شوند و با زنان مشورت شده و پيوند خويشان را پاره كنند و از هواهاى نفسانى تبعيت شود و ريختن خونها سبك و بىارزش شمرده شود و زمانى كه بردبارى و حلم در ميان آنان نشانه ناتوانى به حساب آيد و ظلم و ستم، فخر باشد. امراى فاجر و وزراى ظالم و سركردگان داناى خائن و قاريان قرآن فاسق باشند و شهادت به دروغ آشكار گردد و اعمال زشت و گفتار بهتانآميز و گناه و طغيان و تجاوز علنى شود، قرآنها آراسته و زينت شود و مسجدها نقاشى و رنگآميزى و منارهها بلند گردد و اشرار مورد احترام و عنايت باشند و صفها در هم بسته شود و خواهشها مختلف باشد و پيمانها و عهدها شكسته شود و وعدهاى كه داده شده نزديك شود. زنها بخاطر حرص و ميل شايانى كه به امور دنيا دارند، در امر تجارت با شوهران خود شركت جويند، صداهاى فاسقان بلند گردد و كلامشان مورد توجه قرار گيرد(موسيقىها و آهنگهاى مبتذل) و رذلترين و بدترين هر قوم، بزرگ آنان شوند و از شخص فاجر، بخاطر ايمنى از شرش تقيّه شود و دروغگو تصديق شود و خائن امين گردد و زنان نوازنده و خواننده آلات طرب و موسيقى به دست گرفته نوازندگى كنند و مردم پيشينيان خود را لعنت نمايند. زنها بر زينها سوار شوند و مردان شبيه زنان و زنان شباهت به مردان پيدا كنند. و شاهد(در محكمه) بدون اينكه از او درخواست شود، شهادت دهد و ديگرى بخاطر حفظ احترام(يا بخاطر دوست خود) بر خلاف حق گواهى دهد و فقاهت را براى غير دين بياموزند و كار دنيا را بر آخرت ترجيح دهند.
و پوست ميش بر دلهاى گرگها پوشانده شود، در حالى كه دلهاى آنان از مردار بدبوتر و متعفنتر است و از صبر تلختر مىباشد. پس در آن موقع شتاب و تعجيل كنيد(2 بار) بهترين مكانها و جاها در آن روز براى سكونت بيت المقدس است، بر مردم زمانى بيايد كه هر كسى آرزو مىكند كه اى كاش يكى از ساكنان آنجا باشد (1).
در اين هنگام اصبغ بن نباته برخاست و عرض كرد: اى امير المؤمنين! «دجّال» كيست؟
حضرت فرمود: [دجّال] صائد بن صائد(صيد) است. شقى و نگونبخت كسى است كه او را تصديق كند و سعادتمند كسى است كه او را تكذيب نمايد. از شهرى كه آن را «اصفهان» مىگويند و از روستايى كه معروف به «يهوديه» است خروج مىكند، چشم راست ندارد و چشم ديگرش در پيشانى اوست و مانند ستاره صبح مىدرخشد. چيزى در چشم اوست كه گويى آغشته به خون است. در بين دو چشم او(پيشانى او) كلمه «كافر» نوشته شده كه هر باسواد و بىسوادى مىتواند آن را بخواند. داخل درياها مىشود و آفتاب با او در گردش است. پيش روى او كوهى از دود است و پشت سرش كوه سفيدى است كه مردم گمان مىكنند طعام(گندم) مىباشد.
او در زمان قحطى شديدى خروج مىكند، بر الاغى سفيد رنگ(مايل به سبز و كبود) سوار است كه هر گامش به اندازه يك ميل راه است. و منزل به منزل زمين را طى مىكند و از هيچ آبى نمىگذرد مگر اينكه تا روز قيامت در زمين فرورفته و خشكيده مىشود. با صداى بلند به طورى كه جن و انس و شياطين از مشرق تا مغرب صداى او را مىشنوند ندا مىدهد كه: اى دوستان من! به سوى من آييد، منم
1) كمال الدين: 2/ 525، حديث 1. بحار: 52/ 192، حديث 26.
آن كسى كه بشر را آفريدم و اندام آنان را معتدل و متناسب ساختم و هر كسى را قدر و اندازهاى داده و هدايت و راهنمايى مىكنم! من آن خداى بزرگ شما هستم!!! «دجّال» دشمن خدا، دروغ مىگويد، او يك چشم دارد و غذا مىخورد و در كوچه و بازارها راه مىرود و حال آنكه خداى عزّ و جلّ يك چشمى نيست (1)و غذا نمىخورد و در كوچه و بازار راه نمىرود و فنا ناپذير است.
آگاه باشيد كه در آن روز اكثر پيروانش زنازادهاند و چيز سبزى بر دوش دارند! خداوند او را در شام در گردنهاى كه معروف به «گردنه افيق» است، وقتى كه سه ساعت از روز جمعه برآمد، به دست كسى كه عيسى بن مريم پشت سر او نماز مىگزارد(يعنى امام عصر- عج-) به هلاكت مىرساند، آگاه باشيد و بدانيد كه بعد از آن حادثه بزرگى روى مىدهد!
گفتند: عرض كرديم يا امير المؤمنين! آن حادثه چيست؟ فرمود: آمدن «دابة الارض»(جنبنده زمين) مىباشد كه از جانب كوه صفا كه همراه او انگشتر سليمان و عصاى موسى است، انگشتر را بر روى هر مؤمنى كه مىگذارد در جاى آن نوشته مىشود: «اين مؤمن حقيقى است» و بر روى هر كافرى بگذارد نوشته مىشود: «اين كافر حقيقى است» تا جايى كه مؤمن صدا مىزند: «واى بر تو اى كافر!» و كافر صدا مىزند: «اى مؤمن خوشا به حالت! كاش امروز مثل تو بودم و به چنين رستگارى بزرگى نائل مىآمدم!».
سپس آن «دابة الارض» سرش را بالا مىبرد و بلند مىكند و مردمى كه در بين مشرق و مغرب هستند بعد به اذن خدا خورشيد از جانب مغرب طلوع مىكند، او را مىبينند، در آن وقت ديگر توبه برداشته مىشود، نه توبهاى قبول و نه عملى به سوى
1) نه يك چشمى و نه دو چشمى؛ زيرا او اصلا جسم نيست.
خداوند بالا مىرود و ايمان كسى كه قبلا ايمان نياورده يا در حال ايمان، خيرى كسب نكرده بود به حال صاحبش سودى ندارد (1).
آنگاه حضرت فرمود: از آنچه بعد از آن روى مىدهد از من نپرسيد؛ زيرا حبيبم رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- با من عهد نموده كه جز به عترت خود اطلاع ندهم.
نزّال بن سبره مىگويد: به صعصعة بن صوحان گفتم: منظور امير المؤمنين- عليه السّلام- از اين حرف چه بود؟
صعصعه گفت: آن كسى كه عيسى بن مريم پشت سر او نماز مىگزارد، دوازدهمين شخص از عترت و نهمين نفر از اولاد حسين بن على- عليهما السّلام- است. و اوست خورشيدى كه از مغرب خود(يعنى از محلى كه ناپديد شده) طلوع مىكند و در بين ركن و مقام ظاهر مىشود و زمين را پاك مىكند و قانون و ترازوى عدل را برقرار مىسازد به طورى كه هيچ كس به ديگرى ظلم نمىكند. امير المؤمنين- عليه السّلام- هم فرمود كه حبيبش رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- از وى پيمان گرفته كه آنچه بعد از آن روى خواهد داد، جز به عترت وى(ائمه طاهرين- عليهم السّلام-) به كسى اطلاع ندهد (2).
مخالفين از اصحاب و راويان حديث(متعصبين اهل تسنن) از نافع و ابن عمر، خبرى كه راجع به دجّال است را نقل كردهاند و غيبت و زندگى طولانى و خروج او در آخر الزمان را طبق آنچه ما بعد از اين فصل مىآوريم را روايت مىكند. و حال آنكه آنان حضرت قائم- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- را و اينكه غيبتش مدت
طولانى خواهد بود و سپس آشكار مىگردد و زمين را پر از عدل و داد مىكند، بعد از آنكه پر از ظلم و جور شده باشد را تصديق نمىكنند. با وجودى اين كه پيامبر و ائمه- عليهم السّلام- به او(امام زمان) با نام و كنيه و حسب و نسب تصريح كرده و شناساندهاند و خبر دادهاند كه غيبتش به طول خواهد انجاميد. و اين(عدم تصديق آنان) بخاطر اين است كه آنان خواستهاند نور خدا را خاموش گردانند و امر ولىّ خدا را باطل سازند و در حالى كه خداوند عليرغم ميل مشركان نورش را كامل مىكند و مىگستراند. و اكثر استدلال آنان براى ردّ و انكار موضوع حجّت- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- اين است كه مىگويند: اين اخبار و رواياتى را كه شما در شأن او(مهدى- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف-) روايت كردهايد ما نديده و از طريق ما روايت نشده و ما اطلاعى نداريم!! كسانى كه منكر نبوّت پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- هستند و براهمه و يهوديها و نصرانيها به همين دليل، منكر پيامبر هستند و مىگويند: «چون آنچه شما در باره پيغمبرتان نقل مىكنيد و معجزات و دليلهايى كه براى اثبات پيغمبرى او مىآوريد، مورد ترديد ماست و ما اطلاعى نداريم و آنان را نمىشناسيم! لذا اعتقاد به بطلان نبوّت پيامبرتان داريم!!».
پس اگر ما قول اينها را(اهل تسنن) را بپذيريم(در باره عقيده ما نسبت به امام زمان) بايستى آنان نيز به آنچه قول آن طوايف و فرقههاى مزبور بايد بپذيرند، بخصوص كه آنها از لحاظ جمعيت از اهل تسنن بيشترند! به آنان مىگوييم: اگر در روايات ما كه در باره «حضرت مهدى» است توجه كنيد و همچنين نظر مخالفين اسلام را در باره روايات مسلمانان در مورد پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- ببينيد، در مىيابيد و خواهيد فهميد كه حق با نبوّت و شريعت و امامت و متعلقات آنان است.
54- از نافع بن عمر روايت شده است كه گفت: روزى پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله-، نماز صبح را با اصحابش اقامه نمود و آنگاه با آنان برخاسته تا به در
خانهاى در مدينه رسيد و درب خانه را كوبيد. زنى از خانه بيرون آمد و پرسيد: يا ابا القاسم چه مىخواهى؟ پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: اى مادر عبد اللَّه! اجازه مىدهى عبد اللَّه را ببينم؟
آن زن گفت: با عبد اللَّه چكار داريد؟ به خدا قسم! او عقل درستى ندارد و لباس خود را كثيف مىكند و مرا دعوت به امر عظيمى مىنمايد.
فرمود:(با اين وصف) اجازه بده من او را ببينم! زن گفت:(اگر بىادبى از او سر زد) من مسئول نيستم، آيا مسئوليت آن را به عهده مىگيرى؟
فرمود: بلى.
گفت: داخل شويد.
وقتى حضرت داخل خانه شد، عبد اللَّه پارچهاى روى خود انداخته و در آن آهسته كلماتى بر زبان جارى مىكرد. مادرش گفت: ساكت باش و درست بنشين! اين محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- مىباشد كه براى ديدن تو آمده است. عبد اللَّه ساكت شد و نشست و به پيغمبر گفت: اگر مادر ملعونم مرا به حال خودم مىگذاشت به شما خبر مىدادم كه آيا او همان هست؟
پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- از او پرسيد: چه مىبينى؟ عرض كرد حق و باطلى را مشاهده مىكنم و تختى را بر روى آب مىبينم.
حضرت فرمود: شهادت بده كه جز خداى يگانه خدايى نيست و اينكه من پيامبر خدايم.
عبد اللَّه گفت: تو شهادت بده كه جز خداى يگانه خدايى نيست و اينكه من پيامبر خدا هستم. خداوند از اين لحاظ تو را سزاوارتر از من قرار نداده است.
چون روز دوّم شد و پيامبر نماز صبح را با اصحاب برگزار نمود مجددا آمد و درب آن خانه را زد.
مادر عبد اللَّه آمد و به پيامبر عرض كرد: داخل شويد؛ چون پيامبر داخل خانه شد، ديد عبد اللَّه بالاى درخت نخلى با صداى بلند آواز مىخواند مادرش به او گفت: ساكت شو و پايين بيا، اينك محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- نزد تو آمده است.
عبد اللَّه ساكت شد و به پيامبر گفت: اگر مادر ملعونم مرا به حال خودم وامىگذاشت به شما خبر مىدادم كه آيا او همان هست؟ چون روز سوّم فرا رسيد، پيامبر اكرم نماز صبح را با اصحاب اقامه نمود و سپس برخاسته و به آنجا آمد و ديد كه عبد اللَّه ميان گوسفندان است و به آهنگ چوپانها آواز مىخواند. مادرش گفت ساكت شو و بنشين، اين محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- است كه نزد تو آمده است. او ساكت شد. در آن روز چند آيه بر پيامبر نازل شده بود و پيامبر در نماز صبح آن را قرائت فرموده بود.
سپس حضرت به عبد اللَّه فرمود: شهادت بده كه جز خداى يگانه خدايى نيست و اينكه من پيغمبر خدا هستم.
عبد اللَّه هم گفت: تو شهادت بده كه جز خداى يگانه خدايى نيست و من پيامبر خدايم. خداوند از اين لحاظ تو را از من سزاوارتر قرار نداده است.
پيغمبر- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: چيزى را در سينه خود براى تو پنهان كردهام، آن چيست؟ پاسخ داد: دود است، دود! پيامبر فرمود:(خوار باشى) دور شو! دور شو كه از آنچه برايت مقرّر شده هرگز تجاوز نمىكنى و به آرزوى خود نايل نمىگردى و به چيزى بيش از آنچه خداوند تو را بر آن قدرت داده است نمىرسى! آنگاه به اصحاب خود فرمود: خداوند هيچ پيامبرى را مبعوث نگردانيد مگر اينكه قوم خود را از خطر وجود «دجّال» ترسانيد و خداوند او را تا به امروز به تأخير انداخت، پس هر گاه كارهاى او براى شما مشتبه شد(مطلب بر شما مشتبه نگردد)، زيرا خداى شما يك چشمى و كور نيست.
او در حالى كه سوار بر الاغى است كه فاصله ميان دو گوشش يك ميل راه باشد، خروج مىكند، بهشت و جهنم با اوست و كوهى از نان و نهرى پر از آب دارد، بيشتر پيروانش يهودى و زنان و عربهاى باديهنشين و بيابانى هستند، او به جز مكّه و مدينه و حومه آنها به همه جاى روى زمين قدم گذارده و وارد مىشود (1).
1) كمال الدين: صدوق: 2/ 528. بحار: 52/ 195، حديث 27.
55- از عجائب اينكه مخالفين ما از پيامبر روايت مىكنند كه در باره عمّار خبر داد كه «گروه ظالمى او را مىكشند».
و در باره امير المؤمنين- عليه السّلام- فرمود: «محاسنش از خون سرش رنگين مىشود».
و در مورد امام حسين- عليه السّلام- فرمود: «با شمشير شهيد مىشود».
و در باره امام حسن- عليه السّلام- فرمود: «به وسيله زهر به شهادت مىرسد».
ولى آنچه را كه در باره قائم- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- و وقوع غيبت او با تعيين و تصريح نام او و نسبش خبر داده است را تصديق نمىكنند! در حالى كه پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- در تمام اينها(گفتار و كردار) راستگو بوده است.
و از آن عجيبتر و شگفتآورتر اينكه: مخالفين ما نقل كردهاند: عيسى بن مريم از زمين كربلا گذشت(عبور مىكرد) ديد در آنجا چند آهو گرد آمدهاند و آهوها نزد عيسى بن مريم آمدند و شروع به گريستن كردند، عيسى و حواريون هم نشستند، سپس عيسى نيز گريست و حواريون نمىدانستند چرا او نشست و براى چه گريه كرد، پس سؤال كردند يا روح اللَّه! چرا گريه مىكنيد؟
فرمود: آيا مىدانيد اين چه زمينى است؟
گفتند: نه.
فرمود: اين زمينى است كه در آن نور ديده «احمد مرسل» و جگر گوشه «فاطمه زهرا، بتول اطهر» كه شبيه مادر من است، كشته مىشود و در همين جا مدفون مىگردد، خاك اين بيابان از مشك خوشبوتر است؛ زيرا تربت آن در تابناك شهيد است و تربت انبيا و اولاد انبيا نيز چنين هستند.
اين آهوان با من تكلم نمودند و گفتند كه ما به شوق تربت آن نازدانه با بركت در اين بيابان چرا مىكنيم. سپس عيسى- عليه السّلام- دست به سرگينهاى آهوان زد و آن را بوييد و عرض كرد: پروردگارا! اينها را آنقدر باقى بگذار تا اينكه پدر اين
شهيد مظلوم(على- عليه السّلام-) بيايد و آن را ببويد و باعث صبر و تسلى خاطرش گردد و سپس گريست.
و حضرت على بن ابى طالب- عليه السّلام- اين قضيه را هنگامى كه از كربلا مىگذشت نقل فرمود [بيست سال قبل از فاجعه نينوا].
اهل سنت تصديق مىكنند كه سرگين آن آهوها بيش از ششصد سال باقى ماند و ابر و باران و گذر ايّام آن را تغيير نداد، ولى تصديق نمىكنند كه قائم آل محمّد- عليهم السّلام- باقى بماند تا ظهور كند و زمين را پر از عدل و داد نمايد، با اينكه آنان روايت مىكنند كه چنين كسى «مهدى» خواهد بود (1).
56- ابن عباس روايت مىكند زمانى كه على بن ابى طالب- عليه السّلام- براى جنگ صفين خارج مىشد، من به همراه آن حضرت بودم، وقتى در «نينوا» كه آن رودخانه فرات است، فرود آمد، با صداى بلند فرمود: اى ابن عباس! آيا اينجا را مىشناسى؟ گفتم: آرى.
فرمود: اگر آن طور كه من مىشناسم، تو مىشناختى از آن عبور نمىكردى مگر اينكه مانند من مىگريستى.
ابن عباس گويد: پس على- عليه السّلام- مدت زيادى گريست تا اينكه محاسن مباركش خيس و نمناك شد و اشكش بر سينهاش جارى گشت و ما نيز به همراه حضرت گريستيم و او مىفرمود: آه! آه! مرا چه به آل ابو سفيان! مرا چه و آل جنگ و حزب شيطان و سردمداران كفر!؟ بر تو باد صبر اى ابا عبد اللَّه! آنچه از آنان به تو مىرسد، به پدرت رسيد. سپس حضرت آب طلبيد و براى نماز وضو گرفت و سپس نماز گزارد مطابق آنچه خدا اراده كرده بود. سپس مثل گفتار اوّل خود را تكرار فرمود و بعد از نماز ساعتى خوابيد و بعد بيدار شد و فرمود: اى ابن عباس!
1) مانند اين گفتار در بحار: 52/ 201 و كمال الدين صدوق: 2/ 531 ذكر شده است.
پاسخ دادم: من اينجا هستم.
فرمود: آيا تو را به آنچه كه در خواب ديدم خبر دهم؟
پاسخ دادم: چشمان شما را خواب ربود و خير و خوبى مىديدى.
فرمود: ديدم گويا مواجه با مردانى سفيد هستم كه از آسمان فرود مىآيند و همراه آنان پرچمهاى سفيد است، شمشيرهايشان كه سفيد و درخشنده است را بستهاند و دور اين زمين را خط كشيد.
سپس ديدم كه گويا شاخههاى اين درختان نخل، با زمين غرق در خون تازه، برخورد مىكنند و گويا با حسين فرزند دلبندم و نازدانه و پاره تنم مواجه بودم كه در آن غرق شده بود و يارى مىطلبيد و كسى او را يارى نمىكرد. و گويا آن مردان سفيدى كه از آسمان فرود آمده بودند او را ندا كرده و مىگفتند: اى خاندان پيامبر! صبر كنيد چرا كه به دست بدترين مردم كشته مىشويد و اى ابا عبد اللَّه! اين بهشت مشتاق ديدار تو مىباشد. سپس مرا تعزيت مىدادند و مىگفتند: اى ابو الحسن! بشارت باد تو را! خداوند به خاطر اين مصيبت، چشم تو را در روز قيامت روشن گرداند، روزى كه مردم در حضور پروردگار جهان مىايستند.
سپس بيدار شدم، قسم به خدايى كه جانم در اختيار اوست! به من صادق مصدق(راستگوى تصديق شده) حضرت ابو القاسم محمّد- صلّى اللَّه عليه و آله- خبر داد هنگامى كه براى جنگ با ستمكارانى بر عليه ما خارج مىشوم، اين را(خواب) مىبينم و اين زمين «كرب و بلاست» كه حسين و هفده تن كه همه از اولاد من و فاطمه هستند در آن دفن مىشوند و اين زمين كربلا در آسمانها(و نزد آسمانيان) معروف مىباشد و همان طور كه از حرمين(مكه و مدينه) و بيت المقدس ياد مىشود، از زمين «كربلا» نيز ياد مىگردد.
سپس فرمود: اى ابن عباس! در اين حوالى برايم به جستجوى سرگين آهوها بپرداز كه به خدا قسم من دروغ نگفتم و تو تكذيب نكردى و كسى تاكنون مرا تكذيب نكرده است و آنها به رنگ زرد زعفرانى هستند.
ابن عباس مىگويد: جستجو كردم و آنها را در يك جا جمع شده يافتم، پس
صدا زدم اى امير المؤمنين! آنها را به همان صورتى كه توصيف فرموديد يافتم.
حضرت فرمود: خدا و رسولش راست گفتهاند.
سپس حضرت برخاست و با سرعت به سوى ما آمد و آنها را برداشته و بوييد و فرمود: اينها بعينه همانها هستند. اى ابن عباس! مىدانى اينها چه سرگينهايى هستند؟ اينها را عيسى بن مريم بوييده و گفته است: اين بوى خوش بخاطر برگهاى آن است. و آنچه را كه قبلا گفتيم بيان كرد تا اينكه دعا كرد: خدايا اينها را هميشه نگهدار تا اينكه پدرش آنها را ببويد تا موجب دلدارى او گردد.
در ادامه فرمود: پس اينها تا امروز باقى ماندند و بعد دعا كرد كه: [خدايا!] اى پروردگار عيسى بن مريم! در قاتلين حسين و هجومكنندگان بر او و كمككنندگان بر عليه او و كسانى كه او را تنها گذاشتند، مبارك و بركت قرار مده.
سپس حضرت بسيار گريست و ما هم با ايشان گريستيم تا اينكه بيهوش گرديد، آنگاه بهوش آمده و سرگين را برداشته و در بالاى ردائشان قرار دادند و به من هم امر فرمودند كه اين چنين كنم و فرمود هر گاه ديدى كه از آن خون تازه مىآيد، بدان كه ابا عبد اللَّه الحسين در اينجا به قتل رسيده است.
ابن عباس گويد: من آنها را حفظ مىكردم و از كنار آستينم باز نمىكردم(پايين نمىآوردم) سپس روزى در حالى كه در منزل خوابيده بودم و ده روز از محرّم گذشته بود، از خواب بيدار شدم ناگاه از آنها خون جارى شد، نشستم و در حالى كه گريه مىكردم گفتم: حسين كشته شد. و اين جريان هنگام اذان بود و مدينه را مشاهده كردم كه گويا تيره و خراب گشته، آنگاه خورشيد طلوع كرد در حالى كه گرفته بود و گويا خون بر ديوارها قرار داشت پس در حالى كه مىگريستم صدايى شنيدم كه مىگفت:
اصبروا آل الرسول قتل الفرخ البجول
نزل الروح الأمين ببكاء و عويل (1)
1) يعنى: «اى آل پيامبر! صبر پيشه كنيد كه فرزند گرانقدرى به قتل رسيد. روح امين فرود آمده است با حال گريه و شيون كنان».
سپس گريست و گريستم. بعدها كسانى كه همراه ابى عبد اللَّه الحسين- عليه السّلام-(در كربلا) بودند نقل كردند كه آنچه تو شنيدى ما نيز در ميدان جنگ شنيديم و گفتيم كه آن صدا، صداى خضر نبى- عليه السّلام- بود (1).
57- پيامبر اكرم- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: ده علامت است كه قبل از قيامت بايد پديد آيد: سفيانى، دجّال، دخان(دود)، دابة الارض، قيام قائم، طلوع آفتاب از مغرب، فرود آمدن عيسى از آسمان، فرو رفتن زمين در شرق، فرو رفتن زمين در جزيرة العرب و آتشى كه در قلب شهر «عدن» بيرون مىآيد و مردم را به محشر سوق مىدهد (2).
و فرمود: در «قزوين» مردى قيام مىكند كه نام او به نام يكى از پيامبران است، مردم از مشرك و مؤمن به اطاعت او مىشتابند و او كوهها را پر از خوف و وحشت مىكند (3).
و فرمود- صلّى اللَّه عليه و آله-: خوشا به حال كسى كه زمان قائم اهل بيت مرا درك مىكند در حالى كه پيش از قيامش معتقد به او بوده و دوست او را دوست مىداشته و از دشمنش بيزارى مىجسته و تمامى ائمه هدايتگر قبل از او را، دوست داشته است، آنان نزد من بهترين و گراميترين خلق خدا هستند (4).
و فرمود: مردمى بعد از شما خواهند آمد كه يك مرد آنان ثواب پنجاه نفر از شما را دارند.
اصحاب عرض كردند: يا رسول اللَّه! ما در جنگ بدر و احد و حنين در ركاب
شما پيكار كردهايم و قرآن در ميان ما نازل شده است(يعنى چطور مىشود كه مردمى بيايند كه يك نفر آنان ثواب پنجاه نفر ما را داشته باشد؟).
حضرت فرمود: آنچه را كه آنان متحمّل مىگردند، اگر شما ببينيد نمىتوانيد مانند آنان صبر كنيد! (1).
و از حذيفه روايت شده است كه گفت: از پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- شنيدم در حالى كه سخن از مهدى- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- مىفرمود: با او بين ركن و مقام بيعت مىشود، اسم او محمّد و عبد اللَّه و مهدى است و اينها اسماى سهگانه اوست (2).
و فرمود: قيامت بر پا نخواهد شد تا اينكه شصت دروغگو خروج كند(و همه ادعاى پيغمبرى كنند) (3).
58- امير المؤمنين- عليه السّلام- بر روى منبر فرمود: مردى از فرزندان من در آخر الزمان خروج مىكند كه سفيد و مايل به سرخى است. شكم او عريض و رانهايش پهن و چهارشانه است. در پشتش دو خال وجود دارد كه يكى به رنگ پوستش و خال ديگر شبيه خال پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- مىباشد. او دو اسم دارد؛ اسمى كه اظهار نمىشود و مخفى است و نامى كه آشكار مىگردد، اوّلى «احمد» و ديگرى «محمّد» است.
وقتى پرچم او برافراشته شود، ما بين مشرق و مغرب را روشن مىسازد و دست رحمتش را بر سر بندگان قرار مىدهد و مؤمنى باقى نمىماند مگر اينكه قلبش از پاره آهن گداخته شده، سختتر مىشود و خداوند نيروى چهل مرد را به او مىدهد و هيچ مردهاى باقى نمىماند مگر اينكه آن شادى در قبرش بر او وارد مىشود و
مردگان در قبرهايشان به ديدار يك ديگر رفته و همديگر را به قيام قائم- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- بشارت مىدهند.
و فرمود: پسر هند جگرخوار(سفيانى) از بيابان يابس(خشكى) بيرون مىآيد، او مردى متوسط القامه، صورتش وحشتناك و سرش ضخيم و آبلهرو است. اگر او را ببينى خيال مىكنى كه يك چشمى است. اسمش عثمان و پدرش عنبسه و او از اولاد ابو سفيان است. او خروج مىكند و به زمين آرام مىآيد (1)و بر منبر آن مىنشيند (2).
و فرمود: هنگامى كه در شام دو نيزه(دو نفر مدعى حكومت) رو در رو و به جان هم افتادند، آن علامتى از علائم الهى است.
سؤال شد بعد از آن چه مىشود؟ فرمود: چنان اضطراب و شورشى در شام واقع مىشود كه در آن صد هزار نفر به هلاكت مىرسند و اين را خداوند، رحمت براى مؤمنان و كيفرى براى بىدينان قرار مىدهد. وقتى آن روز فرا رسيد، خواهيد ديد كه سواران(ترك) با اسبهاى «براذين» با نيروى كافى و پرچمهاى زرد از سمت مغرب مىآيند تا به شام مىرسند. وقتى اين چنين شد، منتظر باشيد كه در يكى از دهات شام به نام «حرستا» به زمين فرو مىرود و چون اين نيز عملى شد، منتظر آمدن فرزند هند جگرخوار(سفيانى) باشيد كه از يابس(بيابان خشك) بيرون خواهد آمد (3).
و فرمود: بر شما آشوبهاى تاريك و روزگار مبهم، سايه مىافكند و آن را در پيش داريد كه جز «نومه» كسى از آن ماجرا نجات نمىيابد.
عرض كردند: «نومه» كيست؟
فرمود: كسى كه مردم از درون او بىخبر مىباشند و او را نمىشناسند (1).
عمر خطاب از حضرت امير المؤمنين- عليه السّلام- از صفات ظاهرى مهدى- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- پرسيد، حضرت فرمود: او جوانى است متوسط(ميان بالا) نيكو روى، با موهاى زيبا كه بر دوشانهاش ريخته و نور چهرهاش بر سياهى محاسن و موى سرش غلبه دارد و آنان را ناپديد كرده، پدرم فداى بهترين فرزند خاتونهاى عالم باد!(اللهم ارزقنا لقائه) (2).
و فرمود: پيش از قيام قائم، مرگ سرخ و سفيد اتفاق مىافتد و ملخهايى در فصل و غير فصلش پيدا مىشوند كه مانند خون قرمز مىباشند. و امّا منظور از موت احمر و مرگ سرخ، شمشير و مقصود از مرگ سفيد، طاعونست (3).
59- امام حسن مجتبى- عليه السّلام- فرمود: اين امر كه شما منتظر آن هستيد واقع نمىشود مگر بعد از آنكه بعضى از شما از بعضى ديگر دورى جوييد و يك ديگر را لعن و نفرين كنيد و آب دهان به صورت يك ديگر بيندازيد و بعضى از شما بر عليه ديگرى گواهى و شهادت به كفر دهد.
عرض شد: خيرى در زندگى آن روز نيست.
فرمود: تمام خير و خوبى در آن روز است؛ زيرا در آن وقت است كه قائم ما قيام مىكند و تمام اين اعمال زشت را از ميان برمىدارد (4).
60- از امام حسين- عليه السّلام- روايت شده است (5)كه به اصحابش فرمود:
آگاه باشيد! كه براى ما روزى از اينهاست. آگاه باشيد كه به شما اجازه دادم و بر شما حلال است و هر جا كه مىخواهيد برويد.
آنان گفتند: به خدا پناه مىبريم! فرمود: پيش از ظهور قائم(عج) علاماتى از جانب خداوند براى مؤمنين مىباشد و آنها قول خداوند است (1)كه مىفرمايد: وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ(شما را مىآزماييم) يعنى مؤمنين را قبل از ظهور قائم- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف-.
«بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ»(با ترس) يعنى خوف از پادشاهان بنى عباس در آخر سلطنتشان.
«و الجوع»(و گرسنگى) [يعنى] بخاطر گرانى قيمتها و نرخها.
«وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ»(كمبود مالى) [يعنى] فساد تجارتها و كمى منفعت و سود.
«وَ الْأَنْفُسِ»(كم شدن جانها) [يعنى] مرگهاى سريع و پى در پى.
«و الثمرات»(كم شدن ميوهها و زراعات) [يعنى] كم رشدى و پژمردگى حبوبات و بىبركتى ميوههاست.
«و بشر الصابرين»(صابران را مژده بده) [يعنى] در اين هنگام نزديك بودن ظهور قائم- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- است (2).
جعفر (3)روايت كرده است كه گفت: براى دولت خانواده پيغمبر شما، نشانههايى هست، از هر گونه اقدامى خوددارى كنيد(باز بايستيد) تا آن علائم بگذرد، وقتى كه روم و ترك بر شما حمله آوردند و لشكرها تجهيز و آراستند و خليفه شما(مسلمين) كه جمعآورى اموال مىكند، جان داد و مردى درستكار جاى او مىنشيند و بعد از دو سال از بيعتش خلع مىشود و هلاكت ملك و دولت آنان از
همان جا كه روز نخست آغاز شده بود، به وجود مىآيد (1).
و گفت: مرد پاكدل و صاحب نفس زكيّه، جوانى از خاندان پيغمبر و نامش «محمّد بن حسن» است، بدون هيچ جرم و گناهى كشته مىشود، وقتى او را كشتند خداوند قائم آل محمّد- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- را مىفرستد (2).
و گفت: مهدى ظهور نمىكند مگر هنگامى كه علامتى با طلوع خورشيد پديد آيد (3).
61- به حضرت امام زين العابدين- عليه السّلام- عرض شد: آمدن و ظهور مهدى- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- و نشانهها و علائم آن را براى ما بيان فرماييد:
فرمود: پيش از ظهور او مردى به نام «عوف(بن) سلمى» از جزيره، خروج مىكند. سكونت و محل استقرار او «تكريت» بوده و در مسجد دمشق كشته مىشود. آنگاه شعيب بن صالح از سمرقند خروج مىكند و سپس سفيانى ملعون از بيابان يابس مىآيد. سفيانى از اولاد عتبة بن ابى سفيان است و وقتى او خروج مىكند در جستجوى «مهدى» برمىآيد (4)و بعد از آن، حضرت قيام مىكند (5).
و فرمود: براى ظهور قائم- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- عجله نكنيد(بدانيد كه) قسم به خدا لباس او نيست مگر درشت و خشن و غذايش چيزى جز جوى سفت نيست و او چيزى جز شمشير نمىباشد و مرگ زير سايه شمشير است. پس چشم انتظار نباشيد آيا در امنيت بسر نمىبريد، قبل از شما كسى همانند شما بود كه او
گرفته شد و دست و پايش قطع گرديد و به دار آويخته شد، سپس حضرت اين آيه را تلاوت فرمود: «آيا گمان مىكنيد كه وارد بهشت مىشويد بدون امتحاناتى كه بر پيشينيان شما آمد، بر آنان رنج و سختيها رسيد و همواره پريشان خاطر و هراسان بودند (1).
و حضرت فرمود: جداشوندگان(يا گمشوندگان) از بسترهايشان(يا از جا برخاستگان) 313 مرد به تعداد اهل بدر هستند كه تا صبح خود را به مكه مىرسانند و آن قول خداى تعالى است كه مىفرمايد: «هر كجا باشيد خداوند همه شما را مىآورد» (2)و آنان اصحاب قائم- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- هستند.
و فرمود: هنگامى كه بنى عباس شهرى در كنار رود فرات بنا كنند، بعد از آن يك سال بيش باقى نمىمانند (3).
62- امام محمّد باقر- عليه السّلام- به جابر جعفى فرمود: از زمين حركت نكن و در جاى خود بنشين و جابجا نشود تا علامات ظهورى را- كه آنها را درك نمىكنى و در آن زمان نخواهى بود- براى تو بيان كنم: اختلاف بنى عباس، منادى كه از آسمان ندا مىدهد، صدايى كه از جانب دمشق به شما مىرسد و قريهاى از قريههاى شام به نام «جابيه» در زمين فرو مىرود. گروهى از برادران ترك خروج مىكنند تا اينكه در «جزيره» فرود مىآيند. جمعى از روم خروج نموده و پيش مىآيند و در «رمله» فرود مىآيند، در آن سال اختلافات بسيارى در تمام روى زمين ايجاد مىشود، نخستين سرزمينى كه خراب مىشود «شام» است، سپس مردم با سه پرچم مختلف با هم كشمكش و اختلاف مىكنند، يك پرچم سرخ و سفيد، ديگرى سياه و سفيد و سوّمى پرچم سفيانى مىباشد (4).
و از سيف بن عميره روايت شده است كه ابو جعفر منصور گفت: ناگزير بايد منادى اى از آسمان به نام مردى از فرزندان ابو طالب ندا كند، من اين حديث را از ابو جعفر محمّد باقر- عليه السّلام- شنيدم (1).
و امام باقر- عليه السّلام- فرمود: دو نشانه پيش از ظهور قائم- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- به وقوع مىپيوندد كه اين دو شاهدى هستند كه از زمان هبوط آدم به زمين تا آن زمان سابقه نداشته است: يكى اينكه خورشيد در نيمه ماه رمضان مىگيرد و ديگر اينكه ماه در آخر آن منخسف مىشود و در آن هنگام حساب اخترشناسان بهم مىخورد (2).
و فرمود: پرچمهاى سياه كه از خراسان آمده در كوفه فرود مىآيند، وقتى «مهدى» ظهور مىكند آنان را طلبيده و بيعت مىكنند (3).
و فرمود: گويا قائم- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- را در روز عاشورا مىبينم كه در ميان ركن و مقام ايستاده و دست جبرئيل روى دست اوست و مردم را به بيعت با خداوند دعوت مىكند، آنگاه زمين را پر از عدل و داد مىنمايد (4).
و فرمود: هنگامى كه قائم وارد كوفه مىشود، هيچ مؤمنى نيست مگر اينكه در آنجاست يا به آنجا مىرود (5).
و امام باقر- عليه السّلام- به عمار دهنى فرمود: مدت بقا و توقف سفيانى را در ميان خود(وى از اهل كوفه بوده است) چقدر مىدانى! عرض كردم: نه ماه، به اندازه دوره باردارى زن.
فرمود: اى مردم كوفه! چه خوب دانا مىباشيد! (6)و همچنين روايت شده كه به
1) كتاب غيبت شيخ طوسى: ص 265. بحار: 52/ 288، حديث 25.
2) كافى: 8/ 212، حديث 258. بحار: 52/ 213، حديث 67.
3) اثبات الهداه: 7/ 412، حديث 65. بحار: 52/ 217، حديث 77.
4) كتاب غيبت شيخ طوسى: ص 274. بحار: 52/ 290، حديث 30.
5) بحار: 52/ 330، حديث 51.
6) اثبات الهداه: 7/ 414، حديث 70. بحار: 52/ 216، حديث 74.
اندازه دوره باردارى شتر است.
و فرمود: سفيهى(نادانى) از بنى عباس پنهانى مىميرد و سبب مرگش اين است كه با خواجهاى(شخصى خصى) ازدواج مىكند، پس آن خواجه ايستاده و او را ذبح مىكند. و مرگ او تا چهل روز پنهان مىماند، پس وقتى كه سواران به دنبال خواجه مىروند هيچ يك از آنان برنمىگردند تا اينكه حكومت آنان از بين مىرود (1).
و فرمود: روزى كه دولت ما آشكار شود، از اين آفتاب روشنتر است. سپس فرمود: در آن روز منادى از آسمان ندا مىدهد كه: فلانى پسر فلانى، همان امام شماست و نام او را ذكر مىكند. پس آنگاه شيطان از زمين همان صدايى را مىزند كه در شب عقبه به رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- زد (2).
و فرمود:(اى جابر!) چگونه خيال مىكنى آن امر(ظهور قائم) نزديك باشد و حال آنكه كشتار و خونريزى زيادى ميان حيره و كوفه رخ نداده است (3).
63- امام جعفر صادق- عليه السّلام- فرمود: ظهور نمىكند قائم(عج) مگر در سالهاى فرد از قبيل: نه، يا هفت، يا پنج، يا سه، يا يك (4). و فرمود: اختلاف بنى عباس از علائم حتميه است. و خروج سفيانى در ماه رجب و كشته شدن نفس زكيه، حتمى است. و نداى آسمانى حتمى است، منادى اول روز از آسمان ندايى مىدهد كه هر قومى به زبان خودشان متوجه مىشوند و آن ندا اين است: «بدانيد حق با على و پيروان اوست». بعد در آخرين روز از زمين، شيطان ملعون ندا مىدهد كه:
«بدانيد حق با عثمان و پيروان اوست!!»، در آن هنگام اهل باطل به شكّ
مىافتند (1).
و فرمود: قائم(عج) ظهور نمىكند مگر اينكه پيش از او دوازده نفر از بنى هاشم كه همهشان مردم را به سوى پيروى خودشان دعوت مىكنند(و مدعى امامتند) خروج مىنمايند (2).
و حضرت فرمود: فاصله قتل نفس زكيّه و ظهور قائم- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- بيش از پانزده شبانه روز نمىباشد (3).
و فرمود: هنگامى كه ديوار مسجد كوفه كه از سمت خانه «عبد اللَّه بن مسعود» خراب شود، در آن وقت، سلطنت پسران فلان نابود و به پايان مىرسد(و قائم خروج مىكند) و خرابكننده مسجد، آن را بنا نمىكند (4).
و فرمود: خروج اين سه؛ سفيانى و خراسانى و يمانى در يك سال و يك ماه و در يك روز خواهد بود و هيچ پرچمى به اندازه «پرچم يمانى» به هدايت نزديك نمىباشد؛ زيرا آن، مردم را به جانب حق دعوت مىكند (5).
و فرمود: هر كس مردن عبد اللَّه(دجّال) را براى من ضمانت كند، من هم آمدن قائم را براى او ضمانت مىكنم. [سپس فرمود]: بعد از آنكه «عبد اللَّه» مرد، ديگر مردم بر سر كسى اجتماع نمىكنند (6).
و فرمود: فنا و نابودى سلطنت بنى فلان نمىباشد مگر وقتى شمشيرهاى آنان رو در روى هم قرار گيرد.
و فرمود: پيش از ظهور قائم- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- سالى خواهد بود كه بارانهاى بسيارى در آن مىبارد، خرماها بر روى نخلها فاسد مىشود، در آن وقت بر
عقيده خود ثابت قدم باشيد و شكى در خود راه ندهيد (1).
و فرمود: سال پيروزى و ظهور(امام زمان- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف-)، نهر فرات شكاف برمىدارد و مىشكند و آب آن به كوچه و محلههاى كوفه روان مىشود (2).
64- امام موسى بن جعفر- عليه السّلام- در رابطه با قول خداى متعال كه مىفرمايد: «خداوند نعمتهاى ظاهرى و باطنى را براى شما تمام كرد» (3)، فرمود:
منظور از نعمت ظاهرى، امام ظاهر و مقصود از نعمت باطنى، امام غائب است كه وجودش از ديدگان مردم پنهان مىشود و گنجهاى زمين براى او آشكار مىگردد و هر دورى براى او نزديك مىشود (4).
از حسن بن جهم روايت شده است كه: مردى از حضرت موسى بن جعفر- عليه السّلام- از ظهور حضرت ولى عصر- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- سؤال كرد، حضرت فرمود: مىخواهى مفصلا براى تو بيان كنم يا به طور اجمال و اختصار؟
عرضه داشت: بلكه اجمالى از آن را بيان فرماييد.
حضرت فرمود: ظهور امام زمان هنگامى است كه پرچمهاى قيس در مصر و پرچمهاى كنده(يا غير كنده) در خراسان به اهتزاز در آيند (5).
و فرمود: گويندهاى از آسمان در شب 23 ماه رمضان نام قائم- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- را مىبرد و روز عاشورا قيام مىكند، پس(از آن صدا) هر كس خواب است بيدار و هر كس ايستاده مىنشيند و هر كس نشسته از وحشت آن صدا
بر مىخيزد و آن صداى جبرئيل- عليه السّلام- است (1).
و فرمود: هنگامى كه قائم- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- قيام كند بر سر قبر مؤمن مىآيند و به او گفته مىشود: اى فلانى! امامت ظهور كرده اگر مىخواهى به او ملحق شوى، ملحق شو و اگر مىخواهى نزد پروردگارت اقامت كنى، چنين كن (2).
امام موسى بن جعفر- عليه السّلام- از پدرانش- عليهم السّلام- و از امام حسين- عليه السّلام- روايت كرد كه فرمود: بر رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- وارد شدم در حالى كه نزد حضرت، ابىّ بن كعب بود. پيامبر فرمود: آفرين و مرحبا به تو اى ابا عبد اللَّه! اى زينت آسمانها و زمين! ابى گفت: چگونه غير از تو كسى زينت آسمانها و زمين مىباشد؟
فرمود: حسين- عليه السّلام- در آسمانها بزرگتر و با عظمتتر از زمين است، چرا كه(نام) او در طرف راست عرش الهى نوشته شده است و(بقيّه ائمه) تا رسيد به نام مهدى- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- از فرزندان امام حسين- عليه السّلام- فرمود:
هر مؤمنى به او راضى مىگردد، او حكم و امر به عدل و داد مىكند و از «تهامه» خروج مىكند تا اينكه دلائل و نشانهها ظاهر گردد. خداوند از دورترين نقاط عالم به تعداد جنگجويان بدر، 313 نفر براى او گرد مىآورد. همراه او صحيفه و كتابيست كه در آن نام اصحاب و پدرانش و زادگاهشان و زيورها و كنيههايشان نوشته شده است.
ابى پرسيد: علامات و نشانههاى او چيست؟
پيامبر- صلّى اللَّه عليه و آله- فرمود: براى او علم و نشانهايست كه وقتى زمان خروجش فرا برسد، آن علم و نشانه به خودى خود منتشر مىگردد، پس آن نشانه و علم، حضرت را ندا مىدهد كه: اى ولىّ خدا! خروج و قيام كن و دشمنان خدا را به قتل برسان و براى او شمشيرى است كه هنگام خروج حضرت، از غلافش بيرون آمده و او را صدا مىزند كه: اى ولىّ خدا! خروج كن، بر تو روا نيست كه دست از
دشمنان خدا بردارى. سپس در حالى كه جبرئيل از طرف راستش و ميكائيل از طرف چپ او و حضرت شعيب بن صالح در پيش روى او هستند، خارج مىشود و قيام مىكند(ان شاء اللَّه تعالى).
همانا خداوند متعال بر من دوازده صحيفه همراه با دوازده انگشتر(مهر) نازل فرمود، پس عمل هر امامى بر خاتم و وصف هر يك در صحيفهاش مىباشد. و از عبد اللَّه بن بشّار؛ همشير امام حسين- عليه السّلام- شعرى روايت شده است و آن شعر اين است:
اذا كملت احدى و ستين حجّة الى التسع من بعدهنّ ضرائح
و قام بنو ليث بنصر ابن احمد يهزّون اطراف القنا و الصفائح
تعرفهم شعث النواصى يقودها من المنزل الاقصى شعيب بن صالح
و حدثنى ذا اعلم الناس كلّهم ابو حسن اهل التقى و المدائح
يعنى: «وقتى كه سال 61 هجرى تمام شد و قبر پنج تن از آنها كامل شد، بنى ليث، به يارى پسر احمد قيام كردند و نيزهها و شمشيرهاى خود را جنباندند.
نشانه آنها اين بود كه در جلو سر خود، مو داشتند و از منزل دور بودند. فرمانده آنان شعيب بن صالح بود. به من گفتند: داناترين مردم «ابو الحسن» است كه اهل تقوا و اهل ستايشها است».
ابن بابويه در كتاب نبوّت از سهل بن سعيد روايت كرده است كه گفت: هشام بن عبد الملك مرا براى حفر چاهى در زمين خودمان فرستاد، پس به اندازه دويست قامت حفر نموديم كه ناگاه جمجمهاى پديد آمد، اطراف آن را كنديم در آنجا مردى بر روى صخرهاى ايستاده بود، لباس سفيد بر تن داشت و دست راستش بر روى سرش بر جايى كه ضربتى به آن وارد آمده بود، قرار داشت، وقتى كه دستش را از روى سرش برداشتيم، خون جارى شد و هنگامى كه مجددا دست را به جاى اوّل بر گردانديم زخم پوشيده شد، آن وقت در لباس او نوشتهاى يافتيم به اين مضمون: من شعيب بن صالح، فرستاده شعيب- عليه السّلام- پيامبر خدا به قومش هستم، آنان مرا مضروب ساخته، در اين چاه انداختند و بر روى من خاك ريختند.
65- امام رضا- عليه السّلام- فرمود: لا جرم آشوب «صمّاء صيلم» رخ مىدهد كه زيركان و اشخاص با احتياطى كه از خواص ما مىباشند نيز به آن ورطه كشيده مىشوند. و اين به هنگامى است كه شيعيان، سومين(امام) از اولاد مرا از دست بدهند. اهل آسمان و زمين بر وى مىگريند و چه بسيارند مؤمنينى كه موقع از دست رفتن «ماء معين» آب صاف و زلال و جارى(قائم) متأسف و تشنه و حيران و محزون مىباشند. گويا آنان را مىبينم كه ندايشان مىكنند و آن صدا از دور شنيده مىشود؛ چنان كه از نزديك شنيده مىشود و آن صدا براى اهل ايمان رحمت و براى كافران عذاب است.
حسن بن محبوب عرض كرد: آن صدا چيست؟ فرمود: در ماه رجب سه صدا از آسمان شنيده مىشود: صداى اوّل اينست: «أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ» [يعنى:
آگاه باشيد لعنت خدا بر ظالمين باد]، صداى دوّم مىگويد: «اى اهل ايمان! روز رستاخيز نزديك است». و در صداى سوّم شخصى را آشكارا در سمت خورشيد مىبينيد كه مىگويد: «اين امير المؤمنين است كه براى كشتن بيدادگران حمله مىآورد».
و در روايت حميرى آمده است: در صداى سوّم بدنى از نزديك خورشيد ديده مىشود كه مىگويد: «خداوند فلانى را فرستاد، سخنان او را بشنويد و از او پيروى كنيد». و هر دو راوى گفتهاند: در اين موقع فرج(و آزادى) مردم فرا مىرسد و آنان كه مردهاند دوست مىداشتند كه در آن وقت زنده مىبودند و خداوند دلهاى مردم با ايمان را التيام و شفا مىبخشد (1).
بزنطى روايت مىكند كه امام رضا- عليه السّلام- فرمود: يكى از علائم فرج و ظهور قائم، حادثهاى است كه در بين حرمين(مكه و مدينه) روى مىدهد، عرض
1) دلائل الامامة طبرى: ص 245. بحار: 52/ 289، حديث 28.
كردم: آن حادثه چيست؟ فرمود: تعصّبى در بين حرمين(يا مسجدين يعنى مسجد الحرام و مسجد النبى) به وقوع مىپيوندد و فلانى از اولاد فلان پانزده جوان دلاور(يا بزرگان عرب) را مىكشد (1).
و نيز فرمود: آنچه را كه(ظهور قائم- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف-) همه شما گردن براى ادراك آن مىكشيد به وقوع نمىپيوندد مگر اينكه از شما خوب و بد جدا شود و آزمايش گرديد، پس جز اندكى از شما باقى نمىماند (2).
و از ابى صلت هروى روايت شده است كه به امام رضا- عليه السّلام- عرض كردم: وقتى قائم شما ظهور مىكند علامت او چيست؟ فرمود: علامت وى اينست كه او از لحاظ سن، كهنسال ولى در انظار مردم جوان است به طورى كه كسى كه او را مىبيند مىپندارد چهل ساله يا كمتر از آن است. و يكى از علائم او اينست كه با گذشت ايّام تا هنگام وفات پير نمىشود (3). و امثال اين علائم و نشانهها بقدرى زياد است كه قابل شمارش نمىباشند. و زمانى كه حضرت قائم- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- ظهور مىكند، هنگام سلام كردن بر او گفته مىشود: «السلام عليك يا بقيّة اللَّه في ارضه» (4)[يعنى: درود بر تو اى باقيمانده خدا بر روى زمين].
حضرت امام محمّد تقى- عليه السّلام- به حضرت عبد العظيم حسنى فرمود:
مهدى كسى است كه واجب است در عصر غيبتش در انتظار او باشند. و در زمان ظهورش فرمان او اطاعت شود. و او فرزند سوّم از اولاد من است و خداوند امر او را(مقدّمات ظهورش را) در يك شب اصلاح و فراهم مىنمايد، همچنان كه امر كليمش حضرت موسى- عليه السّلام- را وقتى كه رفت تا براى اهلش(خانوادهاش)
آتش بياورد، فراهم نمود. او همنام و هم كنيه رسول خدا- صلّى اللَّه عليه و آله- است و زمين براى او پيچيده مىشود.
سؤال شد: چرا «قائم» به اين نام ناميده شد؟ فرمود: چون بعد از اينكه از يادها برود و بعد از مرتد شدن(روگردانيدن) اكثر قائلين به امامتش، قيام مىكند.
و «منتظر» ناميده شده؛ زيرا غيبتى طولانى براى اوست كه افراد مخلص، منتظر ظهورش بوده و شككنندگان او را انكار كرده و كسانى كه عجله مىكنند، هلاك مىشوند (1).
از حضرت امام على النقى- عليه السّلام- روايت شده است كه فرمود: هنگامى كه امام شما از منزل ستمگران غائب گرديد، منتظر فرج و ظهور او باشيد (2).
و فرمود: صاحب اين امر كسى است كه مردم مىگويند او هرگز متولد نشده است (3).
و فرمود: جمعه (4)فرزند پسر من است، گروه حق گرد او اجتماع مىكنند (5).
66- حضرت امام حسن عسكرى- عليه السّلام- به احمد بن اسحاق كه به منظور
1) كمال الدين: 2/ 378، حديث 3. اعلام الورى طبرى: ص 436.
2) الامامة و التبصره طبرسى: ص 93، حديث 83. اثبات الوصية مسعودى: ص 259. بحار: 51/ 159، حديث 2.
3) كمال الدين: 1/ 381، حديث 6. بحار: 51/ 159، حديث 3.
4) در نسخهاى «حجّت» آمده، ولى «جمعه» يكى از نامهاى حضرت قائم- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- مىباشد، مطابق روايتى كه «شنبه» را اسم رسول خدا و «يك شنبه» را اسم حضرت على و ... تا به «جمعه» كه اسم حضرت ذكر كرده است.
5) معانى الاخبار: ص 123، حديث 1. خصال: 2/ 394، حديث 102. كفاية الاثر(خرّاز قمى): ص 285.
پرسش نمودن از جانشين آن حضرت نزد او آمده بود، ابتدائا قبل از سؤال فرمود: مثل او مانند مثل خضر و ذو القرنين است؛ خضر از آب حيات نوشيد و زنده است و نمىميرد تا اينكه در صور دميده شود. و او هر سال در موسم حج حاضر مىشود و در عرفه، توقف مىكند و وقتى مؤمنين دعا مىكنند، آمين مىگويد. خداوند تنهائى قائم ما را در زمان غيبت، به وسيله انس گرفتن با او بر طرف مىسازد و تنهائى او را به خود وصل مىكند (1). پس براى اوست باقى ماندن در دنيا با پوشيده و غائب بودن از ديدهها.
از امير المؤمنين على- عليه السّلام- در باره «ذو القرنين» سؤال شد كه چگونه مىتوانست به مشرق و مغرب برسد؟
فرمود: ابر در تسخير او بود و اسباب و وسايل براى او فراهم و نور براى او گسترانيده شده و شب و روز برايش مساوى بود. او در خواب ديد كه گويا آنقدر به خورشيد نزديك شده كه دو طرف شرق و غرب آن را به دست گرفته است، وقتى كه اين رؤياى خود را براى قومش تعريف كرد در ميان آنان عزيز گرديد و او را «ذو القرنين» ناميدند. او هم آنان را به سوى خدا دعوت كرد و آنان هم قبول كرده و تسليم حق گرديدند، آنگاه امرشان كرد كه برايش مسجدى بنا كنند و آنان نيز اجابت كردند، سپس دستور داد كه طول آن را چهار صد ذراع و عرض آن را دويست ذراع و قطر ديوارش را بيست و دو ذراع و ارتفاعش را صد ذراع قرار دهند، مردم گفتند: براى چوبى كه بين دو ديوار برسد(جهت ساختن سقف) چه مىانديشى؟
گفت: هر گاه از ساختن ديوارها فارغ شديد آنجا را پر از خاك كنيد تا به اندازه ديوار مسجد برسد، مقدارى از طلا و نقره مانند تراشه قلم تكه كنيد و با خاكها مخلوط نماييد و براى آن چوبههايى از مس و ورقهايى از مس بسازيد سپس آنها را ذوب كرده و اين كار براى شما بر زمين مسطح راحتتر و ميسّر است. و وقتى از آن فارغ شديد، مردم بينوا و درمانده را براى بيرون آوردن خاكها بخوانيد و از آنجا كه در
1) وسائل: 8/ 458، حديث 1.
ميان خاكها طلا و نقره است، براى اين كار پيشى و سرعت مىگيرند.
وقتى كه مسجد را ساختند و بينوايان خاكها را بيرون بردند، اين در حالى بود كه سقف بخاطر مصالح استفاده شده در آن، آماده شده بود و فقرا و بينوايان هم بىنياز شدند، آنگاه ذو القرنين آنان را به چهار لشكر در هر لشكر ده هزار نفر تقسيم كرد و آنان را در سرزمينهاى مختلف پراكنده ساخت (1).
امام صادق- عليه السّلام- فرمود: هنگامى كه قائم آل محمّد- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشريف- قيام و ظهور مىكند، در پشت كوفه مسجدى بنا مىكند كه داراى هزار درب مىباشد (2).
بحمد اللَّه و المنّه گزينش، ترجمه و توضيح فارسى اين مجلّد از كتاب شريف «الخرائج و الجرائح» در معجزات پيامبر اكرم و ائمه معصومين- عليهم السّلام- در شب دوشنبه نيمه ذى الحجة الحرام سال 1415 مصادف با ميلاد با سعادت حضرت امام هادى- عليه السّلام- توسط اين بندگان حقير در جوار روضه كريمه اهل بيت؛ حضرت فاطمه معصومه- سلام اللَّه عليها- به اتمام رسيد.
از محضر ذات ربوبى حق، طلب غفران و آمرزش براى مؤلف گرانقدر اين كتاب و آرزوى قبولى اين خدمت ناچيز و توفيق هميشگى براى خدمت به اسلام و مسلمين را مسألت داريم. و الحمد للَّه اوّلا و آخرا و صلّى اللَّه على محمّد و اهل بيته الطاهرين.
«پايان»